مجله مکتب وحی سال هشتم - شماره بیست و یکم - بهار 1395

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

قال الامام الكاظم علیه السلام

وَجَدْتُ عِلْمَ اَلنَّاسِ کُلَّهُ فِی أَرْبَعَهٍ أَوَّلُهَا أَنْ تَعْرِفَ رَبَّکَ وَ ثَانِیهَا أَنْ تَعْرِفَ مَا صَنَعَ بِکَ وَ ثَالِثُهَا أَنْ تَعْرِفَ مَا أَرَادَ مِنْکَ وَ رَابِعُهَا أَنْ تَعْرِفَ مَا یُخْرِجُکَ مِنْ دِینِکَ علم مردم را در چهار چیز یافته ام. اول آن که خدایت را بشناسی، دوم: آن که بدانی در تو چه صنایعی را به کار برده، سوم: آن که بدانی در آفرینش تو چه اراده ای داشته، چهارم: آن که بدانی چه چیز تو را از دینت بیرون می برد.

مسند الامام الكاظم علیه السلام، ج 1، ص 248

مکتب وحی

فصلنامه تخصصی الهيات و معارف اسلامی

صاحب امتیاز: جعفر فاضل زاده

سر دبیر و مدیر مسئول: جعفر فاضل زاده

هیئت تحریریه: جعفر فاضل زاده

سید محسن طیب نیا

محمّد علی پاکدل

علی اصغر ایماندوست

قاسم عارفی

سید علی بنی صدر

بانو سادات تقریری

علیرضا موسوی

روح الله اسماعیلی

مدیر داخلی: روح الله اسماعیلی

مدیر هنری: بانو ری پور

ویراستار و صفحه آرایی: روح الله اسماعیلی

شماره ثبت: 77230

چاپ و صحافی: چاپخانه بزرگ قرآن کریم

شمارگان: 3000 نسخه 30 نسخه قیمت قیمت: 100000 ریال

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ویراستار کتاب: شهناز محققیان

اشاره

مکتب وحی

فصلنامه تخصصی الهيات و معارف اسلامی

صاحب امتیاز: جعفر فاضل زاده

سر دبیر و مدیر مسئول: جعفر فاضل زاده

هیئت تحریریه: جعفر فاضل زاده

سید محسن طیب نیا

محمّد علی پاکدل

علی اصغر ایماندوست

قاسم عارفی

سید علی بنی صدر

بانو سادات تقریری

علیرضا موسوی

روح الله اسماعیلی

مدیر داخلی: روح الله اسماعیلی

مدیر هنری: بانو ری پور

ویراستار و صفحه آرایی: روح الله اسماعیلی

شماره ثبت: 77230

چاپ و صحافی: چاپخانه بزرگ قرآن کریم

شمارگان: 3000 نسخه 30 نسخه قیمت قیمت: 100000 ریال

سال هشتم / شماره بیست و یکم / بهار 1395

سرنوشتار - حسرت کوتاهی در امر جنب الله... 5 سر دبیر

اصالت ماهیت یا اصالت وجود...13 آیت الله سید جعفر سیّدان

نظر ابن تیمیه پیرامون آيات تطهیر و مودّت...39 حجّت الاسلام جعفر فاضل

سیری در برکات محبّت و ولایت اهل بیت علیهم السلام...83 استاد روح الله اسماعیلی روشناوند

برخی علل صبر امیرالمؤمنین علیه السلام در واقعه ی هجوم 117 استاد مرضیه سادات تقریری

فرزانه ی قریش حضرت ام المؤمنین خدیجه کبری علیها السلام...153 حجّت الاسلام قاسم عارفی

واکاوی علل کشته شدن عثمان...181 استاد علی اصغر ایماندوست

عقل و عشق در تصوف...229 استاد علیرضا موسوی

شیخیه بستر پیدایش بابیت و بهائیت...277 حجّت الاسلام بهنام فخرآور

قداست بخشی به مخالفین امیرالمؤمنین علیه السلام توسط ابن عربی...297 علّامه سیدجعفر مرتضی عاملی

ادبیات و اهل بیت علیهم السلام...319 گروه ادبی مکتب وحی

ابن عربی و عقیده او نسبت به حضرت مهدی علیه السلام...359 مرحوم استاد عباس سعیدی

مخالفت علمی و عملی صوفیه با ائمه معصومین علیهم السلام...383 حجّت الاسلام سید علی بنی صدر

حسن ختام - ابوهریره و روایات فراوان او...413 سردبیر

موسسه مکتب وحی نبوی- کد پستی: 9186175864

شماره تماس با ما: 09157001433

شماره حساب ما: 6063731025169310

به نام مکتب وحی

www.maktabvahy.com

maktabvahyo1@gmail.com

سرنوشتار - حسرت کوتاهی در امر جنب الله

اشاره

أَن تَقُولَ نَفْسٌ یَحَسْرَتَی عَلَی مَا فَرَّطتُ فِی جَنبِ اللَّهِ وَ إِن کُنتُ لَمِنَ السَّخِرِینَ. (1) تا آن که [مبادا] کسی بگوید دریغا بر آن چه در پهلوی خدا کوتاهی و رزیدم بی تردید من از ریشخند کنندگان بودم.

بدون شک هر نوع کوتاهی در اطاعت از فرامین حضرت حق، باعث اندوه و حسرت خواهد بود. در حدیث مصداق روشن حسرتداران روز قیامت را «عالمان بی عمل» معرّفی شده اند، در کتاب «محاسن» از امام باقر علیه السلام آمده است:

إنَّ أشَدَّ النّاسِ حَسرَهً یَومَ القِیامَهِ الّذینَ وَصَفوا العَدلَ ثُمَّ خالَفوهُ، و هُوَ قَولُ اللّهِ تَعالی: أنْ تَقولَ نَفْسٌ یا حَسرَتی عَلی ما فَرَّطتُ فی جَنْبِ اللّهِ.

از همه مردم متأسف تر در روز قیامت کسانی هستند که طریقه حق و عدالت را برای مردم توصیف کردند سپس خود به مخالفت برخاستند و این همان است که خداوند متعال می گوید: تا آن که [مبادا] کسی بگوید دریغا بر آن چه در پهلوی خدا کوتاهی ورزیدم.

این حدیث شریف در مقام بیان معنای عام و متداول آیه است اما هر آیه ای از آیات قرآن کریم علاوه بر ترجمه، دارای تفسیری است. در روایات دیگر، "جنب الله" به امامان معصوم علیهم السلام تفسیر شده است، از جمله در روایتی در اصول کافی از امام موسی بن جعفر علیه السلام در تفسیر بِحَسْرَتَی عَلَى مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللّهِ چنین آمده است:

جَنْبُ اَللَّهِ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ وَ کَذَلِکَ مَا کَانَ بَعْدَهُ مِنَ اَلْأَوْصِیَاءِ بِالْمَکَانِ اَلرَّفِیعِ إِلَی أَنْ یَنْتَهِیَ اَلْأَمْرُ إِلَی آخِرِهِمْ. جنب الله امیرمؤمنان علیه السلام و همچنین اوصیای بعد از او هستند که مقام والائی دارند، تا به آخرین نفر آن ها برسد (که حضرت مهدی ارواحنا فداه می باشد).

و نیز در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق علیه السلام می خوانیم: «نَحْنُ جَنْبُ الله - جنب الله مائيم -». همین معنی در روایات دیگری از ائمّه دیگر نیز نقل شده است:

سدیر گوید: شنیدم از مردی که از امام صادق علیه السلام درباره ی معنی و تفسیر فرمایش خدای عزّوجل یَحَسْرَتَی عَلَی مَا فَرَّطتُ فِی جَنبِ اللَّهِ. «افسوس بر من از کوتاهی هایی که در اطاعت فرمان خدا کردم» سؤال نمود.


1) الزمر، 56.

حضرت فرمود: ما - به خدا قسم - از نور کنار خدا (1)هستیم و این همان کلام کافر است هنگامی که روز قیامت فرا رسد گوید: «افسوس بر من از کوتاهی هایی که در اطاعت فرمان خدا کردم» یعنی ولایت محمّد و آل محمّد علیهم السلام. (2)

حضرت امیر علیه السلام خود نیز بارها فرمودند من جنب الله هستم که از جهت تبرّک به دو روایت اکتفاء می کنیم:

اَلدَّقَّاقُ عَنِ اَلْأَسَدِیِّ عَنِ اَلنَّخَعِیِّ عَنِ اَلنَّوْفَلِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ اَلْحُسَیْنِ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ کَثِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَالَ إِنَّ أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: أَنَا عِلْمُ اَللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اَللَّهِ اَلْوَاعِی وَ لِسَانُ اَللَّهِ اَلنَّاطِقُ وَ عَیْنُ اَللَّهِ اَلنَّاظِرَهُ وَ أَنَا جَنْبُ اَللَّهِ وَ أَنَا یَدُ اَللَّهِ. (3) منم علم خدا و منم قلب پر گنجایش الهی و منم زبان گویای خدا و من چشم نظاره گر خدا و منم همسایه ی خدا و منم دست خدا.

ابْنُ الْوَلِيدِ عَنِ ابْنِ أَبَانِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: قَالَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ فِی خُطْبَتِهِ: أَنَا اَلْهَادِی وَ أَنَا اَلْمَهْدِیُّ، وَ أَنَا أَبُو اَلْیَتَامَی وَ اَلْمَسَاکِینِ وَ زَوْجُ اَلْأَرَامِلِ، وَ أَنَا مَلْجَأُ کُلِّ ضَعِیفٍ، وَ مَأْمَنُ کُلِّ خَائِفٍ، وَ أَنَا قَائِدُ اَلْمُؤْمِنِینَ إِلَی اَلْجَنَّهِ ، وَ أَنَا حَبْلُ اَللَّهِ اَلْمَتِینِ، وَ أَنَا عُرْوَهُ اَللَّهِ اَلْوُثْقَی وَ کَلِمَهُ اَلتَّقْوَی، وَ أَنَا عَیْنُ اَللَّهِ وَ لِسَانُهُ اَلصَّادِقُ وَ یَدُهُ، وَ أَنَا جَنْبُ اَللَّهِ اَلَّذِی یَقُولُ: «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اَللّهِ» وَ أَنَا یَدُ اَللَّهِ اَلْمَبْسُوطَهُ عَلَی عِبَادِهِ بِالرَّحْمَهِ وَ اَلْمَغْفِرَهِ، وَ أَنَا بَابُ حِطَّتِهِ مَنْ عَرَفَنِی وَ عَرَفَ حَقِّی فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ، لِأَنِّی وَصِیُّ نَبِیِّهِ فِی أَرْضِهِ، وَ حُجَّتُهُ عَلَی خَلْقِهِ، لاَ یُنْکِرُ هَذَا إِلاَّ رَادٌّ عَلَی اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ. (4) امير مؤمنان علی بن ابی طالب علیهما السلام فرمودند: منم هدایت کننده و هدایت یافته و منم پدر یتیمان و بیچارگان و شوهر بیوه زنان و منم پشتیبان هر ضعیف و پناهگاه هر ترسان و منم رهبر مؤمنین به جانب بهشت و منم ریسمان محکم خدا و دستگیره ی مورد اطمینان و منم کلمه ی تقوی و منم چشم خدا و زبان صادق خدا و دست او و منم همان جنب الله که خدا درباره اش می فرماید: یَحَسْرَتَی عَلَی مَا فَرَّطتُ فِی جَنبِ اللَّهِ و منم دست گشاده ی خدا به رحمت و مغفرت برای بندگانش و منم باب حطه؛ هر که مرا بشناسد و قدر و مقام مرا بداند پروردگارش را شناخته است. چون من وصیّ پیامبر او در زمین و حجّت خدا بر خلقش هستم. منکر این مقام نمی شود مگر کسی که انکار خدا و پیامبر نماید.


1) توضیح: مراد از «نور کنار خدا» همان، نوری است که بسیار مورد عنایت خداوند متعال است.

2) كنز الفوائد، ص 272؛ بحار الأنوار، ج24، ص 192، ح 9

3) بحار الأنوار، ج 24، ص198؛ بصائر الدرجات، ص 64؛ التوحید، ص 164؛ الخصال، ج 2، ص 375؛ الاختصاص، ص 175.

4) بحارالأنوار، ج 4، ص 9.

توضیح بیشتر برای جنب الله

تا کنون مشخص شد حضرت امیر علیه السلام "جنب الله" اند. و امّا منظور از جنب الله چیست؟ بدون تردید مراد از جنب، مکانی یا زمانی نیست زیرا پروردگار در این قالب ها نمی گنجد بلکه منظور منزلت و مقام است. از حضرت امیر علیه السلام نقل شده است که فرمودند:

من از پروردگارم به دو سال کوچک ترم.

و علماء در توضیح این جمله برداشت ها مختلفی داشته اند مرحوم ملا مهدی نراقی احتمال قوی در حدیث أَنَا أَصْغَرَ مِنَ ربی بِسَنَتَيْنِ را این می دانند که منظور از «رب» خداوند و منظور از «سنتین (دو سال)» دو مرتبه باشد. یعنی من از خداوند دو مرتبه کوچک ترم؛ مرتبه الوهیت و مرتبه ی نبوت. (1)برخی از علمای معاصر نیز همین تفسیر را پذیرفته اند. امّا سید کاظم رشتی، شاگرد شیخ احمد احسائی منظور از «رب» را استاد و مربی می دانند و «سنتین (دو سال)» را دو رتبه. یعنی من از استادم پیغمبر صلی الله علیه و آله از حيث مرتبه دو مرتبه کوچکترم. چون پیامبر صلی الله علیه و آله دو مرتبه ی نبوت و ولایت را با هم داراست و سپس تفسیر اول را باطل و ضعیف می خواند. زیرا ذات خدا را نه می توان وصف کرد و نه مقایسه. (2)اما علامه بهبودی معتقد اند که مراد از «رب» در أَنَا أَصْغَرَ مِنَ ربی بِسَنَتَيْنِ خداوند نیست. بلکه «رب» در این جا به معنای «استاد و معلم» است. همان طور که در قرآن هم گاهی «رب» به این معنا استعمال شده است. بنابر این حضرت امیر علیه السلام فرموده اند که من از پیغمبر دو سال کوچک تر هستم. زیرا (طبق نظر علامه بهبودی) پیامبر در 66 سالگی از دنیا رفتند و حضرت امیرمؤمنان در 64 سالگی، در این صورت در مجموع امام دو سال از پیامبر صلی الله علیه و آله کوچکتر می شوند. (3)


1) مشكلات العلوم، ص 20: «المراد من الرب إما ربه الحقيقى و هو الله سبحانه فالمراد أن جميع جميع مراتب کمالات الوجود المطلق حاصله لى سوى مرتبتين و هما: مرتبة الالوهيه و وجوب الوجود و مرتبة النبوة».

2) نقل از «تفسیر الصراط المستقيم»، ج 3، ص 147: « فإنّ النبي صلی الله علیه و اله له مقامان: مقام النبوة و الولاية، و هو جامع المرتبتين بخلاف الولى فإن له الولايه خاصه دون النبوة... و إلى هذا المعنى يشير قول أمير المؤمنين علیه السلام: «أنا أصغر من ربى بسنتين» و المراد من الرب هو المربى، و هو رسول الله صلی الله علیه و اله و السنه: المرتبه، يعنى هو جامع المرتبتين و أنا عندى مرتبه واحده فهو أكبر بتينك المرتبتين و هاتان المرتبتان صارتا سببا لكونه أصغر من رسول الله صلی الله علیه و آله بمرتبه فله صلی الله علیه و آله الجامعيه بخلافه علیه السلام. لا كما يزعمون من أنّ الرب هو الله و المرتبتان هى الألوهية و النبوة. فإن هذا الكلام باطل و قول مجتث ذابل، لأن ذات الله لا تنسب و لا توصف و لا بينه و بین غیره نسبه و اتصال»

3) بحار الأنوار (ط-بیروت)؛ ج 38؛ ص 278: «أنا أصغر من ربي بسنتين» یعنى عن استاذه و معلمه محمّد صلی الله علیه و آله

امّا جالب تر آن که قاضی سعید قمی این حدیث را کلام پیامبر صلی الله علیه و آله می داند نه کلام حضرت امیر علیه السلام و در شرح مفصّلی این تفسیر را بیان کرده است:

«پیغمبر فرمود من از خداوند دو سال کوچک ترم» یعنی از خدا دو مرتبه کوچکتر هستم. مرتبه ی اول ربوبیت که به «عالم نفس کلیه» و «ارواح مقدسه ی نوریه» نیز نامیده می شود می باشد و مرتبه ی دوم عالم ملکوت یا «مرتبه ی طبع» است. (1)

امّا تهانوی این کلام را کلام ابن عربی می داند و معتقد است که این جمله یکی از «شطحیات» است، یعنی از عباراتی که فرد در حالت عادی آن را نمی گوید مثلاً در حالت مستی بیان می کند. (2)امّا آن چه که مهم است آن است که حدیث «انا اصغر من ربى بسنتین» از نظر منبع و سند غیر قابل اعتماد است. زیرا نه منبعی حدیثی دارد و نه سند و همان طور که دیدید در مورد گوینده ی آن نیز اختلاف و تردید وجود دارد. بنابر این نمی توانیم حدیث را با اطمینان به معصوم علیه السلام نسبت دهیم. اگرچه با توجیهات مذکور مشکلی در پذیرش آن نیز وجود ندارد. چون با هیچ کدام از معارف مسلم دینی در تضاد نیست.

در توضیح این حدیث بر فرض صحت و ورود، می گوییم که حدیث در مقام بیان حقیقتی خارجی و تکوینی است و آن این است که نور اول، توسط باری تعالی خلق گشته و رتبه او مسلماً از رتبه باری پایین تر است و از این نور رسول خدا صلی الله علیه و آله و حضرت امیر علیه السلام خلق می گردند لذا رتبه پیامبر صلی الله علیه و آله و حضرت امیر علیه السلام از رتبه پروردگار به دو مرتبه پایین تر است بدون آن که شباهت و سنخیتی باشد. و این است معنای جنب الله یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله و حضرت امیر علیه السلام در کنار خدای اند یعنی نزدیک ترین اشخاص از حیث خلقت و عظمت به پروردگارند و لذا معنا ندارد که بین آنان و خدا واسطه ای باشد. تمامی موجودات با واسطه این بزرگان به خدا وصل می شوند ولی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و حضرت امیر علیه السلام دیگر واسطه ای ندارند. بنابر این "جنب الله" یعنی بالاترین مقام، یعنی واسطه فیض، یعنی سبب اتصال خالق با خلق و خلق با خالق، یعنی تمامی فضایل و مناقب. با توجه به معنای "جنب الله" که همان واسطه فیض است، وظیفه ما مشخص می شود که باید بوسیله آنان به خداوند متصل شویم و گرنه هرگز اتصالی حاصل نمی شود و این همان است که در دعای ندبه می خوانیم:

اَیْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْارضِ وَ السَّماءِ.


1) شرح الاربعين، ص363

2) موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج 1، ص 1028. الکافی، ج 2، ص496؛ وسائل الشیعه، ج 7، ص153؛ عدة الداعى، ص 256.

و لذا هر كس در محبّت و اطاعت و نصرت و خدمت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام کوتاهی کند این کوتاهی باعث ضعف در اتصال به باری است و هر نوع قطع و نیز ضعف در اتصال به ،باری جز اندوه و حسرت ثمره ای ندارد هر کس در امر محبت و اطاعت و نصرت و خدمت اهل بیت علیهم السلام کوتاهی کند مصداق کسانی است که در امر جنب الله کوتاهی کرده است و او بدون تردید دچار حسرت و اندوه می شود. اما زیرک کسی است که با تمامی قوا در خدمت "جنب الله" که باعث اتصال به خداوند است قرار گیرد تا به مقام های بلند معنوی نائل شود و لذا خدمت بیشتر عزّت و ارزش بیشتر را در پی دارد.

رسول گرامی صلی الله علیه و اله در خطابه غدیر به صراحت فرمودند که منظور از "جنب الله" حضرت امیر علیه السلام است و فرمودند کسی که ولایت حضرتش را نپذیرفت مورد لعن و نفرین استو بد جایگاهی خواهد داشت:

مَعَاشِرَ النَّاسِ فَضِّلُوا عَلِيّاً فَإِنَّهُ أَفْضَلُ النَّاسِ بَعْدِي مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثَى بِنَا أَنْزَلَ اللَّهُ الرِّزْقَ وَ بَقِيَ الْخَلْقُ مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَيَّ قَوْلِي هَذَا وَ لَمْ يُوَافِقْهُ. أَلَا إِنَّ جَبْرَئِيلَ خَبَّرَنِي عَنِ اللَّهِ تَعَالَى بِذَلِكَ وَ يَقُولُ: ﴿مَنْ عَادَى عَلِيّاً وَ لَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتِي وَ غَضَبِي، لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ- أَنْ تُخَالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها - إنَّ اللّهَ خَبیرٌ بِمَا تَعْلَمُونَ. مَعَاشِرَ النَّاسِ، إنَّهُ جَنْبُ اللّهِ الَّذی ذُکِرَ فی کِتَابِهِ العزیز، فَقَالَ تَعَالَی (مُخْبِراً یُخالِفُهُ): أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یَا حَسْرَتَا عَلَی مَا فَرَّطْتُ فی جَنْبِ اللّهِ. هان مردمان! علی را برتر دانید؛ که او برترین مردمان از مرد و زن پس از من است؛ تا آن هنگام که آفریدگان پایدارند و روزی شان فرود آید. دور دور باد از درگاه مهر خداوند و خشم خشم باد بر آن که این گفته را نپذیرد و با من سازگار نباشد!

هان! بدانيد جبرئیل از سوی خداوند خبرم داد: «هر آن که با علی بستیزد و بر ولایت او گردن نگذارد، نفرین و خشم من بر او باد!» البته بایست که هر کس بنگرد که برای فردای رستاخیز خود چه پیش فرستاده [هان!] تقوا پیشه کنید و از ناسازگاری با علی بپرهیزید. مباد که گام هایتان پس از استواری در لغزد. که خداوند بر کردارتان آگاه است. هان مردمان! همانا او هم جوار و همسایه خداوند است که در نبشته ی عزیز خود او را یاد کرده و درباری ستیزندگان با او فرموده: «تا آن که مبادا کسی در روز رستخین بگوید: افسوس که درباری همجوار و همسایه ی خدا کوتاهی کردم».

بنا بر این کسانی که اصل ولایت حضرت امیر علیه السلام را پذیرا نشدن مصداق کامل حسرت یابندگان روز قیامت اند که از رحمت های خداوند محروم خواهند شد و دچار عذاب شدیدند و اما کسانی که اصل ولایت را پذیرا هستند ولی در طاعت کوتاهی کنند نیز دچار حسرت اند اما نه در سطح گروه اول و کسانی که در نصرت کوتاهی کرده اند نیز هم چنان اما سخن ما درباره کسانی است که در خدمت کوتاهی کنند اینان به مقدار کوتاهی در خدمت، آن هم بر اساس وسع و توانایی انسانی، به خاطر از دست دادن درجات بلند بهشت حسرت خواهند خورد راه و رسم خدمت گذاری به اهل بیت علیهم السلام بر اساس امکانات و زمان مختلف است اما آن چه بیش از هر چیز باید مد نظر باشد احیاء امر ایشان و توجه دادن به اهل بیت عصمت علیهم السلام است که با اقامه مراسم و تدوین کتب و تربیت جامعه صورت می گیرد و هر گونه کم خدمتی و گذران عمر بدون اهل بیت علیهم السلام، باعث حسرت خواهد بود. ابوبصیر از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرمودند:

قَالَ: مَا اجْتَمَعَ فِی مَجْلِسٍ قَوْمٌ لَمْ یَذْکُرُوا اللّه عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَمْ یَذْکُرُونَا إِلاّ کَانَ ذَلِکَ الَْمجْلِسُ حَسْرَةً عَلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ (1) هیچ جائی نیست که عده ای بنشینند و سخن از خدا و ما (اهل بیت علیهم السلام) به میان نیاید، مگر آن که آن نشستن و آن،مجلس حسرت است برای آن ها در روز قیامت.

سر دبیر


1) الکافی، ج 2، ص496؛ وسائل الشیعه، ج 7، ص153؛ عدة الداعى، ص 256.

پی نوشت ها

1- الزمر، 56.

2- كنز الفوائد، ص 272؛ بحار الأنوار، ج24، ص 192، ح 9

3- بحار الأنوار، ج 24، ص198؛ بصائر الدرجات، ص 64؛ التوحید، ص 164؛ الخصال، ج 2، ص 375؛ الاختصاص، ص 175.

4- بحارالأنوار، ج 4، ص 9.

5- شرح الاربعين، ص363

6- موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج 1، ص 1028.

7- الکافی، ج 2، ص496؛ وسائل الشیعه، ج 7، ص153؛ عدة الداعى، ص 256.

منابع و مآخذ

بعلاوه قرآن کریم؛

ابن فهد حلى، عدة الداعی، یک جلد، دار الکتاب الاسلامی، 1407 هجری قمری.

احمد بن محمد بن خالد برقی،المحاسن یک جلد، دار الكتب الإسلامية قم، 1371هجری قمری.

ثقة الاسلام کلینی، الکافی، 8 جلد، دار الكتب الإسلامية، تهران، 1365 هجری شمسی.

شیخ حر عاملی، وسائل الشيعة، 29 جلد، مؤسسه آل البيت علیهم السلام، قم، 1409 هجری قمری.

شیخ صدوق، التوحید، یک جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1398 هجری قمری (1357 شمسی).

شیخ صدوق، الخصال، دو جلد در یک مجلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1403 هجری قمری.

شيخ مفيد، الإختصاص یک جلد انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید، قم، 1413 هجری قمری.

علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404 ه. ق.

علی بن ابراهيم بن هاشم قمی، تفسیر قمی، 2 جلد مؤسسه دارالکتاب، قم، 1404 هجری قمری.

محمد بن حسن بن فروخ صفار، بصائر الدرجات، یک جلد، انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی، قم، 1404 هجری قمری

اصالت ماهیت یا اصالت وجود

اشاره

آیت الله سید جعفر سیدان

اصالت ماهیت از دیدگاه قاضی سعید قمی

اصالت ماهیت از دیدگاه لاهیجی

ناتمام بودن ادلّه اصالت وجود

قاعده ی بسيطة الحقیقه از متفرعات اصالت وجود

صحت عبادت اوثان بر اساس قاعده ی بسيطة الحقيقه

درآمد

در این شماره به اختصار مسئله اصالت وجود و ماهیت، مورد بررسی قرار گرفته است و مشخص شده است قول به اصالت ماهیت امری طبیعی است و برداشت عمومی مردم حتی فلاسفه است و مشخص شده است ادلّه اصالت وجود، دوری و یا مصادره به مطلوب است و تام و تمام نیست.

کلیدواژه ها؛

اصالت ماهیت، اصالت وجود، لاهیجی، قاضی سعید قمی

مقدمه

روشن است که اصالت ماهیت و اصالت وجود، هر کدام قائلانی دارند و ملاصدرا خود نیز در آغاز به اصالت ماهیت قائل بود و بزرگانی چون میرداماد، (1)سُهْروَردی، (2)قاضی سعید قمی، ابوالحسن جلوه، علّامه سمنانی - که در عصر ما می زیسته و در علوم عقلی و نقلی تبحُّر داشته و شخصیتی بسیار جامع و نخبه بود - اصالت ماهیت را می پذیرند. افزون بر اختلاف در این که آیا ماهیّت اصالت دارد و وجود امر اعتباری است یا به عکس، این بحث مطرح می باشد که آیا وجودات با هم متباین اند یا وجود واحد است؟ و به فرض واحد باشد، این وحدت اطلاقی است یا تشکیکی؟ (3)در کتاب «آموزش فلسفه» (4)آمده است: پیش از فارابی تقریباً همه ی مباحث فلسفی بر محور ماهیّت، دور می زد و دست کم به صورت ناخودآگاه مبتنی بر اصالت ماهیّت می شد و در سخنانی که از فلاسفه یونان نقل شده نشانه ی روشنی بر گرایش به اصالت وجود به چشم نمی خورد... شیخ اشراق (سُهْرَوَرْدی)... می کوشید با اثبات اعتباری بودن مفهوم وجود، آن گرایش را ابطال کند... صدرالمتألهین نخستین کسی بود که این موضوع را در صدر مباحث هستی شناسی مطرح ساخت و آن را پایه ای برای حلّ دیگر مسائل قرار داد. وی می گوید:

من خودم نخست، قائل به اصالت ماهیّت بودم و سخت از آن دفاع می کردم، تا این که به توفیق الهی به حقیقت امر، پی بردم. (5)

او قول به اصالت وجود را به مشائین و قول به اصالت ماهیّت را به اشراقییّن نسبت می دهد، ولی با توجّه به این که موضوع اصالت وجود قبلاً به صورت مسئله ی مستقلی مطرح نبوده و مفهوم آن کاملاً بیان نشده بوده، به آسانی نمی توان فلاسفه را نسبت به آن به طور مشخص و قطعی دسته بندی کرد و قول به اصالت وجود را از ویژگی های مکتب مَشّائی و قول به اصالت ماهیّت را از خصایص مکتب اشراقی به شمار آورد. به فرض این که این گروه بندی هم صحیح باشد، نباید فراموش کرد که اصالت وجود از طرف مشائین هم به گونه ای مطرح نشده که


1) نبراس الضياء، ص 78 - 79.

2) نگاه کنید به،اسفار اربعه ج 1، ص39؛ حکمت اشراق سهروردی (دکتر سید يحيى يثربي)، ص94.

3) در این زمینه، نگاه کنید به کتاب «عارف و صوفی چه می گویند؟» در این اثر، بحث های دقیق و ارزشمندی به نگارش درآمده است و مؤلف (آیت الله میرزا جواد آقا تهرانی) با تحقیقاتی عالمانه و ژرف، به واکاوی این مسئله می پردازد و جهات مختلف را در آن بررسی می کند. و نیز نگاه کنید به کتاب «تنزيه المعبود في الرد على وحدة الوجود» نوشته حجّت الاسلام سید قاسم علی احمدی.

4) استاد مصباح یزدی

5) نگاه کنید به، اَسفار، ج1، ص 49

جایگاه راستین خود را در مسائل فلسفی بیابد و تأثیر آن در حل دیگر مسائل، روشن گردد، بلکه ایشان هم غالباً مسائل را به صورتی طرح و تبیین کرده اند که با اصالت ماهیت سازگارتر است. (1)بنابراین می توان اظهار داشت که:

اولاً: با توجه به این که اصالت وجود، در گذشته به صورت مسئله مستقل و جداگانه، مطرح نبوده و بیان کاملی از مفهوم آن وجود نداشت به آسانی نمی توان فلاسفه را دست بندی کرد و اصالت وجود را از ویژگی های مشّائیان دانست.

ثانياً: به فرض، این تقسیم بندی درست باشد باید به این نکته توجه کنیم که اصالت وجود از سوی پیروان مشائیان به گونه ای مطرح نشد که جایگاه خود را در مسائل فلسفی بیابد و تأثیر آن در حل مسائل فلسفی روشن کند و شاهد بر این ادعا این است که خود مشّائیان در بیشتر موارد مسائل را به گونه ای طرح و بیان کرده اند که با اصالت ماهیت سازگار می باشد.

ثالثاً: اصالت وجود به مشّائیان نسبت داده شده است، درستی و نادرستی این نسبت باید به طور دقیق واکاوی و بررسی شود. حکمای مَشّاء به تباین وجودات قائل اند، و این تباین با اصالت ماهیت سازگار است (نه با اصالت وجود).

رابعاً: به جهت بیانات گوناگون و تبلیغات علمی زیادی که شده است گاه بعضی چنین می پندارند که اصالت ماهیت، مفهومی بی بنیاد و سخن بیهوده ای است! این دسته از افراد غافل اند از این که شخصیت های بزرگ و مشهوری به اصالت ماهیت قائلاند و حتی خود ملاصدرا - که بنیان گذار اصالت وجود و نظریه پرداز آن به شمار می رود - در آغاز (و در مدّت قابل توجّهی از عمرش) قائل به اصالت ماهیت بود و به شدت از آن دفاع می کرد. از استاد مطهری نقل شده است که ملاصدرا زمانی که بر اصالت ماهیت اصرار می ورزید، بر این باور بود که همه ی حکمای پیش از وی به اصالت ماهیت قائل بوده اند؛ و آن گاه که به اصالت وجود گرایید، بیان داشت که همه ی حکمای پیشین اصالت الوجودی اند. (2)

خامساً: بعضی گفته اند: ملاصدرا در بررسی های عرفانی به این مطلب رسید که در جهان هستی تنها یک حقیقت وجود دارد و همان است که طورهای گوناگون می یابد و به شئون مختلف در می آید، از این رو در صدد بنیانی برای آن برآمد و در این راستا اصالت وجود و دیگر مسائل آن را مطرح ساخت و توسعه داد. (3)


1) آموزش فلسفه، ج 1، ص 334 - 335 (درس بیست و ششم)

2) نگاه کنید به، تقریرات شرح منظومه (استاد مطهری)، اثر آیت الله شیخ محمدتقی شریعت مداری، ج 1، ص45.

3) همان.

نکته شایان توجّه این است که این گونه بحث ها تنها جنبه ی تاریخی ندارد که مربوط به گذشته باشد، بلکه هم اکنون نیز دسته ای- که برخی از آنان از شخصیت های معروف اند- چنین گرایش هایی دارند و در کتاب هاشان می نویسند و به خود می بالند! از آن جا که این مسئله با اعتقادات پیوند می یابد، اهمیت آن دو چندان می گردد، و به عنوان مسائل اعتقادی اختلافی - که مورد ابتلاست - باید جایگاه و درستی یا نادرستی آن ارزیابی و روشن شود. (1)بنابراین می گوییم: با صرف نظر از این که نهایت حقایق فراوان جهان هستی به کجا می انجامد و با این باور که ما سوفسطائی نیستیم که همه چیز را پندار و خیال بدانیم (بلکه می دانیم که حقایقی وجود) دارند درباره ی هر چیز، دو امر به ذهنمان می آید و به تحلیل آن می پردازیم؛ یکی جنبه ی چیستی آن است و دیگری جنبه ی هستی اش. وقتی می گوییم: «آب هست»، «آسمان وجود دارد»، «انسان موجود است»، «عقل هست»... در عالَم خارج تنها یک چیز وجود دارد که همان آب، آسمان،... می باشد. پس آن چه در خارج هست شیء مرکبّی نیست که از ماهیت و وجود ترکیب یافته باشد (گرچه ممکن است آن موجود خارجی دارای اجزا و عناصری باشد، که خود بحث دیگری است). همین موجود خارجی «آب» در ذهن ما از دو نظر شایان توجّه است:

1. آب بودن (ماهیت) 2. موجودیّت و هستی آن (وجود).

در این جا این پرسش مطرح است که آیا این شیء خارجی، نخست و به طور ذاتی، مصداق آب است یا مصداق هستی (وجود)؟

اگر پاسخ دهیم که این شیء اولاً و بالذات «آب» است، منتها آبی که جاعل جعل کرده است، (2)


1) پایه استدلال قائلین به اصالت وجود همین است که از هر شئ خارجی دو چیز در نظر ما می آید و یکی باید اصل باشد و گرنه لازم می آید یک شئ دو شی باشد و این محال است ولی واقعیت امر این است که از هر شئ خارجی بطور کلی سه چیز به ذهن می آید 1- بودن (هستی) 2- کیستی 3- چیستی (حقیقت آن چیز) و این نکته ای است که کاملاً از آن غفلت شده است و توجه به آن اساس استدلال قائلین به اصالت وجود را دچار اضطراب می کند و معمول فلاسفه و حتی کسانی که قائل به اصالت ماهیت هستند و ادله قائلین به اصالت وجود را مورد نقد قرار می دهند به این مطلب توجه نکرده و گمان کرده اند بودن همان چیستی است اگر بتوان به حقیقت اشیاء گفت وجود چنان چه فلاسفه می گویند آن ها موجود را با وجود خلط کرده اند و ندانسته اصالت موجود را ثابت کرده اند نه اصالت وجود را و قائلین به اصالت ماهیت نیز ندانسته اصالت موجود را رد کرده اند نه اصالت وجود را ولی ادله قائلین به اثبات اصالت ماهیت در صورت صحت در هر دو صورت بجا و در مورد است و خلط بین وجود و موجود به آن آسیبی نمی زند - سردبیر

2) آن چه جعل نشده، در خارج تحقّق ندارد.

می گوییم: این آب ثابت است، وجود دارد موجود است حاصل است و... که این ها (ثابت، حاصل، کائن، موجود و...) همه، مفاهیم انتزاعی اند. در این صورت، ما به اصالت ماهیت قائلیم؛ زیرا بر این باوریم که پس از جعل (و آفرینش) این چیزها، وجود به آن ها اطلاق می شود. خداوند نخست، آب، آتش، عقل و... را می آفریند آن گاه ما می گوییم: «آب موجود است»، «آتش هست»، «عقل وجود دارد» و... .

اطلاق وجود - در این صورت - بر موضوع خارجی به اعتبار ماهیتی است که تحقّق دارد؛ (1)زیرا اگر «وجود» اصل باشد معنای «آب موجود است» و... این می شود که «وجود موجود است» در حالی که این معنا به ذهن هیچ کس خطور نمی کند. و اگر در پاسخ بگوییم: آن چه در خارج می باشد «وجود» است و از این وجود، ما ماهیت را انتزاع می کنیم. و به اعتبار مراتب و تعینات این وجود خارجی می توانیم ماهیات مختلفی را انتزاع کنیم، قائل به اصالتِ وجود شده ایم.

سخن قاضی سعید قمی

مرحوم قاضی سعید قمی از شخصیت هایی است که در علوم مختلف عقلی و عرفانی و کلامی، مهارت دارد. وی که به اصالت ماهیت قائل است در کتاب «کلید بهشت» می نویسد:

مخفی نماند که به اتفاق کافه ی عقلا اعم و اجلای مفهومات یعنی بدیهی ترین جمیع معلوماتِ تصوریه دو امرند، که اظهر از آن ها هیچ مفهوم دیگری نیست، یکی «شیء» است که در لغت فارسی تعبیر از آن به «چیز» می کنند و یکی «وجود» است که آن را به زبان فارسی «هستی» می گویند. و این دو امر را - از غایت بداهت - همه کس می دانند و هیچ کس از برای دانستن این دو معنا محتاج به معلم نیست. (2)

در این سخن، قاضی سعید قمی بیان می دارد که دو مفهوم برای همه روشن است؛ یکی چیستی شیء و دیگری هستی آن، هیچ کس برای دانستن این دو به معلم نیاز ندارد حتی اطفال نیز معنای چیستی و هستی را می دانند و در محاوراتشان به کار می برند. و همین دو معنا مبنای تعلیم و تعلّم بیشتر امور، بلکه همه ی امور نظری اند تا آن جا که بر ایجاب و سلب مقدم می شوند. زیرا این که پاسخ داده شود که چیزی هست یا نیست متوقِّف بر این است که شخص آن چیز را فهمیده باشد در تقدُّم این دو چیز بر دیگر امور بدیهی، هیچ اختلافی نیست. خلاف در این است که کدام یک بر دیگری مقدم است؟

بعضی گفته اند «شیء» مقدم است و بعضی دیگر گفته اند «وجود» اظهر و مقدم می باشد.


1) وقتی می گوییم: «آب موجود است»، بدین معناست که «آب» در خارج تحقّق دارد.

2) کلید بهشت ص 14

تحقیق در این معنا می طلبد که دریابیم کدام یک از این دو «اصل» اند. هر کدام که اصل باشد همان مقدم می شود؛ (1)زیرا تقدّم فرع بر اصل، معقول نمی باشد. با ملاحظه و وارسی دقیق می توان دریافت که «شیء» (چیز) به اصل بودن سزاوارتر است؛ زیرا عقلاً که موضوع و محمول تشکیل می دهند (می گویند: «فلان چیز هست»، «درخت موجود است») موضوع قضیه را «ماهیت» قرار می دهند و برای اِعلام تحقق آن، «وجود» را بر آن حمل می کنند، و آن جا که محمول (یعنی «موجود» یا «معدوم») را نیاورند، بدان معناست که آن ماهیت تحقق ندارد. (2)پس آن چه در خارج تحقق دارد «انسان»، «درخت »، «سنگ» و... و حقایق مختلف است که در هر زبانی به گونه ای نامگذاری می شود (شیء موجود در خارج در زبان عربی «ماء» و در فارسی «آب» نامیده می شود و...) لیکن با در نظر گرفتن نام، مشخص است که هر کدام خاصیت ویژه ی خود را دارد؛ یکی سیال است و دیگری جامد، یکی سرد کننده است و دیگری گرم کننده... یا سیب متمایز از پرتقال است و هلو متمایز از این دو می باشد و... . و نیز آن چیز تحقّق یافته در خارج، یک حقیقت است، نه این که ترکیبی از چیستی و هستی (ماهیت و وجود) باشد. این سخن که «وجود» موضوع قرار داده شود و بگوییم «فلان هستی، چیز است»، «وجود، آب است»، «وجود، عقل است»، «وجود، آتش است» و.... معقول نمی باشد، بلکه عکس آن درست است که گفته شود «عقل موجود است»، «آتش موجود است» و در نتیجه «شیء» به اصل بودن اَوْلی از «وجود» می باشد و پیداست که در رتبه نیز بر وجود تَقَدُّم دارد؛ زیرا موضوع مقدّم بر محمول است. و همان گونه که «اصالت ماهیت» درست و معقول می باشد، در نامعقول بودن «اصالتِ وجود» و باطل بودن آن شکی وجود ندارد. (3)

اشکال

ممکن است بر استدلال قاضی سعید قمی این اشکال مطرح شود که بحث در این جا بحث لفظی و لغوی و عرفی نیست تا گفته شود در قضیه ی «انسان موجود است» عرف «انسان» را موضوع می انگارد و «موجود» را محمول قرار می دهد و آن چه موضوع قرار داده شده، اصل می باشد.


1) در سخنان قاضی سعید قمی اصالت به معنای تقدّم گرفته شده است ولی این استدلال که هر کدام اصل باشد همان مقدّم است تام نیست بخصوص معنای تقدّم که از چه نوعی است مشخص نشده است بخصوص که در خارج بین وجود و ماهیت تقدّم و تاخّری وجود ندارد - سردبیر.

2) نگاه کنید به، کلید بهشت، ص 15 - 16) (با اندکی تصرف و تغییر)

3) همان.

پس اصالت ماهیت مقدم است. بحث در این جا بحث عقلی است. (1)می خواهیم دریابیم که آیا آن چه تحقّق دارد ماهیت است و سپس وجود بر آن اطلاق می شود یا آن چه تحقّق دارد وجود می باشد و ماهیت امری اعتباری است.

پاسخ

این که عرف ممکن است در بسیاری از موارد مسامحه کند، مطلب درستی می باشد و در این جا اگر بخواهیم اصالت ماهیت را از الفاظی که در قضیه ها آمده است استفاده کنیم، استدلال به آن خدشه دارد لیکن سخن قاضی سعید قمی بر اساس صرف عرف نمی باشد، بلکه بر این مبناست که ارتکاز عقلی خردمندان چنین است و آنان با دقّت و ژرف اندیشی، ماهیات را موضوع قرار می دهند و «وجود» را بر آن حمل می کنند. بر مبنای همین قول به «اَصالت ماهیت» است که قاضی سعید - در شرح توحید صدوق - در بیان این سخن امام صادق علیه السلام که می فرماید:

بَلْ کَوَّنَ اَلْأَشْیَاءَ قَبْلَ کَوْنِهَا فَکَانَتْ کَمَا کَوَّنَهَا. بلکه خدا اشیا را قبل از هستی شان ایجاد کرد، پس آن ها همان گونه که خدا پدید آورد هست شدند.

می نویسد:

أراد أن يَذكُرَ أنَّ طبيعة الوجود مما يتأخَّرُ عن ذوات الأشياء و ماهيّاتها، فقال: بل كَوَّنَ الله تعالى ماهيّات الأشياء و حقائقها قبل وجودها؛ إذ الجعل انَّمَا يَتَعَلَّقُ أَوَّلاً و بالذات إلى الماهيَّة، ثُمَّ إلى الوجود اللازم لها. «فكانت» أى فُوجدَت و اتّصفت بالوجود. «كما كَوَّنَها» أى كَوَّنَ ذواتها، أى صارت وجوداتُها تابعة لجعل ماهيّاتها؛ (2) امام علیه السلام خواست یادآور شود که طبیعت وجود از ذات اشیاء و ماهیات آن ها متأخر است، از این رو می گوید: بلکه خدای متعال، پیش از وجود اشیاء، ماهیات و حقایق آن ها را آفرید؛ زیرا جعل اولاً و بالذات به ماهیت تعلّق می گیرد سپس به وجودی که لازم ماهیت است این که امام علیه السلام می فرماید: «فکانت » یعنی اشیاء یافت شد یعنی به وجود متصف گردید. و این که می فرماید: «کما کوَّنها» یعنی ذوات (و حقایق) اشیاء را ایجاد کرد؛ یعنی وجودات اشیاء تابع جعل ماهیات آن ها گشت.


1) این اشکال به قاضی سعید قمی به قائلین به اصالت وجود نیز وارد است زیرا آن ها نیز برای اثبات اصالت وجود، از دلالت الفاظ و حمل های عرضی بهره برده اند - سردبیر.

2) شرح توحید صدوق، ج 1، ص313.

دیدگاه ملاعبد الرزاق لاهيجى

*دیدگاه ملاعبد الرزاق لاهيجى (1)

ملاعبد الرزاق لاهیجی نیز به اصالت ماهیت قائل است، (2)وی در کتاب «گوهر مراد» می نویسد:

بدان که معنی وجود و عدم به عربی، هستی و نیستی است به فارسی... به اندک تأملی ظاهر شود که معنی وجود معنایی نیست که در خارج موجود باشد. چه هرگاه گوییم زید مثلا موجود است در خارج ظاهر است که در،خارج صفتی نیست قائم به ذات زید که معنی وجود آن صفت باشد.... بلکه معنی وجود زید - که در زید موجود است - همین معنی است که در ذهن در آید از ملاحظه ی زید در خارج؛ چون معنی فوقیّت که در ذهن در آید از ملاحظه ی «سما» مثلاً نسبت به «اَرض»؛ بی آن که صفتی قائم باشد در خارج به «سما»، که آن را فوقیّت خوانند. و این قسم معانی را معانی اعتباریه خوانند... . و مراد از اعتباری بودن آن نیست که به محض اعتبار ذهن باشد و بس، بلکه منشأ انتزاعی در خارج باشد آن معنی را... .

پس معنی وجود اگر چه اعتباری است اما نه اعتباری محض و إلّا بايستی که از ملاحظه ی «عنقا» نیز این معنی در ذهن درآمدی، بلکه اعتباری است که منشأ انتزاع دارد در خارج و آن حیثیّتی است که در انسان مثلا هست و در عنقا نیست؛ و آن حیثیّت، صادر شدن است از علت... و صادر شدن انسان از علّت سبب شده که انسان در خارج باشد.... و امّا «ماهیت» عبارت از چیزی است که از شأنش باشد اتّصاف به وجود و عدم، پس شیء که وجود و عدم، حال و وصف او تواند شد، ماهیت باشد. پس ماهیّت و وجود از این حیثیّت که وجود است و همچنین عدم، از این حیثیّت که عدم است مقابل هم باشند به حمل مواطات؛ یعنی شیء واحد به اعتبار واحد، نتواند بود که هم ماهیّت باشد و هم وجود؛ اگر چه تواند بود که ماهیّت باشد و هم موجود و یا وجود باشد و ذوماهیت و لفظ ماهیّت را اشتقاق کرده اند از «ما به الشيء هو هو»؛ یعنی آن چه شیء به آن شیء است.... و چون ماهیّت را با وجود خارجی اعتبار کنند - یعنی از این حیثیت موجود است در خارج - حقیقت گویند.


1) حكيم ملاعبد الرزاق لاهیجی (م1072ق) ملقب به فیّاض، داماد و شاگرد ملاصدرا و استاد قاضی سعید قمی است.

2) سیر اولیه لاهیجی همان اصالت ماهیت است که آن را با توجه به مسئله مفهوم موجود و ماهیت بیان داشته است ولی لاهیجی بعدها از اصالت ماهیت عدول کرد آن هم نه بخاطر کوتاه بودن ادله اصالت ماهیت بلکه بخاطر این که که صدور ماهیت از ماهیت ممکن نیست و لذا صدور عالم از خدا بر اساس اصالت ماهیت قابل طرح نیست چون او خدا را علت تامه می داند که باید لامحاله معلول از او صادر شود. لذا علّت عدول او نه مخدوش بودن اصالت ماهیت است، بر مبانی غلطی است که آن ها را انتخاب کرده است- سردبیر

پس حقیقت، ماهیت موجود در خارج است و ماهیّت، حقیقت لا بشرط وجود در خارج... . و چون ماهیّت را نظر کنی به ذات ماهیّت - با قطع نظر از امور خارجه - و آن گاه قیاس کنی او را با وجود و عدم خالی نتواند بود از این که وجود ضروری باشد او را یا نه... . (1)

از این بیان نیز به روشنی می توان دریافت که آن چه در خارج هست «ماهیّت» است و سپس به اعتبار آن، سخن از «وجود» به میان می آید. با توجّه به این که جاعل، ماهیت را به جعل بسیط جعل کرده است به آن «موجود» اطلاق می شود (نه این که در خارج «انسان»، «عقل»، «درخت» و... یک چیز باشد و «موجود» چیز دیگر).

ملاعبد الرزاق در کتاب «سرمایه ایمان» می نویسد:

بدان که معنی وجود «یافت شدن» است، و یافت شدن چیزی اگر در اندیشه باشد «وجود ذهنی» گویند و اگر در خارج اندیشه باشد «وجود خارجی». و آن چیز یافت شده را «ماهیّت» و «شیء» خوانند، و مراد از ماهیت - در مقابل وجود - به غیر از این نیست. و چون معنی وجود را دانستی معنی «عدم» مقابل آن باشد؛ یعنی یافت نشدن شیء. و بباید دانست که این معنی وجود که یافت شدن است در خارج اندیشه یافت نتواند شد؛ چه آن چه در خارج یافت شده، شی است - نه یافت شدن شئ - بلکه یافت شدن معنی ای است (2)که جز در اندیشه یافت نشود. (3)

ایشان در این عبارت بیان می دارد که معنای وجود »، « یافت شدن » است - در برابر معنای «عدم» که یافت نشدن است - و این یافت شدن یک معنای ذهنی می باشد که در ارتباط با جعل حقایق به وسیله ی جاعل، در می یابیم که آن ها یافت شده اند و آن ها که جعل نگردیده اند یافت نشده اند. این معنای ذهنی مابازای خارجی ندارد. وقتی گفته می شود: «زید ممکن است»، «زید» موجود است» و... این امکان و وجود، یک معنای ذهنی است که از زید انتزاع می شود و در خارج مابازائی ندارد و جز خود زید، حقیقت دیگری در خارج وجود ندارد (چنان که دیگر مفاهیم ذهنی - مانند «وحدت»، «کثرت» - مابازای خارجی ندارند، بلکه از آن چه در خارج هست انتزاع می شوند).


1) گوهر مراد، ص 190 - 195.

2) آقای لاهیجی معنای موجود را در مقابل معدوم دانسته است و این خوب است و اثبات کرده است که موجودٌ در خارج نیست بلکه ماهیات هستند. امّا نکته این جاست که او نیز مانند بقیه معنای وجود و موجود را یک چیز دانسته است ولی این اشتباه است. وجود بیان از حقیقت و موجود بیان از واقعیت است. چه، صحیح پرسیده شود وجود موجودٌ؟ - سردبير.

3) سرمایه ایمان، ص 21

ملاعبد الرزاق، سخنانِ دیگری دارد که از آن ها استفاده می شود آن چه واقعیت دارد و در خارج می باشد «موضوع» است و «محمول» یک مفهوم عامی (مانند «ممکن»، «حاصل»، «حادث» و ...) است که در ذهن می باشد و از حقیقت خارجی انتزاع می گردد. از این روست که وقتی عقلا قضیه تشکیل می دهند و موضوع و محمولی را مطرح می سازند (به عنوان مثال) می گویند: «آب موجود است» نه این که «وجود موجود است»؛ زیرا قضیه ی اخیر هرگز به ذهن کسی نمی آید. بنابراین ما در خارج «موجود» داریم و نه «وجود». آن چه در خارج هست «شیء» است (نه «یافت شدن» که همان معنای وجود است) و این شیء ممکن است «آب»، «سنگ»، «آتش» و... باشد. پس وقتی می گوییم «زید موجود است»، این «موجود» (یعنی وجود) که در این قضیه محمول قرار گرفته و بر زید حمل می شود «خارج محمول» است؛ یعنی مابازای خارجی ندارد، از ذات موضوع و از جعلِ موضوع به وسیله جاعل، انتزاع شده است در برابر «محمول بالضمیمه» که محمول هایی اند که مابازای خارجی دارند - مانند «جسم سفید است» - که سفیدی مابه ازای خارجی دارد. آقای شیخ محمدتقی شریعت مداری، این عبارت ملاعبد الرزاق را در تقریرات شرح منظومه ی خود می آورد و آن گاه می نویسد: می گویم: ملاعبد الرزاق، مفهوم «وجود» را به دقّت نمایانده است و با این بیان، برای هرکس که در آن نیک بیندیشد آشکار می شود که «وجود» امر انتزاعی و اعتباری است که اعتبارگر هنگام برخورد با اشیای خارجی آن را اعتبار می کند. حتی اگر ادّعا شود که همه ی موجودات خارجی، مراتبی از یک چیزند نمی توان آن ها را «وجود» یا «وجودات» نامید، بلکه شیء یا اشیای موجود نامیده می شوند. پس وجود، مفهوم انتزاعی است، هر چند به وحدت تشکیکی ای قائل شویم که فلاسفه اراده کرده اند. و از این جا می توان دریافت که چگونه در این مسئله مغالطه پدید آمده است زیرا اینان در آغاز «وجود» را اصیل فرض کرده اند و آن گاه به مسائل آن پرداخته اند. (1)

توضیح این بیان چنین است: هر کس با اشیای خارجی روبه رو شود، می گوید «موجود است» و «وجود» را از اشیای خارجی انتزاع می کند. پیداست که این «وجود» یک مفهوم ذهنی است که اصالت ندارد. در این جا یک اشکال پیش می آید و آن این است که در قضایایی چون «آتش موجود است»، «عقل موجود است»، «کتاب موجود است» و.... «موجود» یک معنا دارد و بیشتر از یک معنا از آن قصد نمی شود، پس چگونه است که هر کدام از آن ها آثار ویژه ی خود را دارند (یکی سرد کننده است و دیگری گرم کننده، یکی جامد، دیگری سیال و...)؟


1) تقريرات شرح منظومه، ج 1، ص48.

قائلان به اَصالت وجود پاسخ می دهند که «وجود» مراتب دارد و دارای شدّت و ضعف است، و هر مرتبه ی آن دارای اثری می باشد و از این روست که ما آثار متباینی را در می یابیم. لیکن روشن است که حتی قول به تشکیک در وجود - که موجب شدّت و ضعف در یک اثر خواهد بود - مشکل را حل نخواهد کرد؛ زیرا فرض بر این است که یک حقیقت بیش نیست نه حقایق متعدده تا آن که آثار متباینه را توجیه کند، در نتیجه آثار متباینه با اصالت وجود سازگار نیست، بلکه با اصالت ماهیت سازگار است. و نیز در کتاب «گوهر مراد» می خوانیم:

در بیانِ آن که صادر و مجعول بالحقیقه از واجب تعالی، ماهیّت اشیا است یا وجود اشیا یا اتّصاف ماهیّت به وجود. بدان که هر یک از احتمالات ثلاثه قایل دارد:

و احتمال اول، مذهب محقّقین است و بیانش آن است که سابقاً دانسته شد که وجود نیست مگر مفهوم اعتباری عقلی، که در خارج نتواند بود و صادر و محصول بالذّات، لا محاله عینی است واقع در خارج، پس ماهیت باشد نه وجود. بلکه چون ماهیّت صادر گردد و واقع گردد در خارج، عقل انتزاع کند از او مفهوم بودن در خارج را که معنی وجود است. پس قایل به جعل وجود اگر از وجود مذکور، مفهوم مذکور خواهد، بدیهی است لامحاله بطلانش و اگر گوید که مراد از وجود، حقیقتی است در خارج که به ازای مفهوم مذکوره است گوییم: امری در خارج به ازای مفهوم مذکور نتواند بود مگر چیزی که منشأ انتزاع مفهوم مذکور باشد، و منشأ انتزاع مفهوم مذکور در ممکنات نیست مگر ماهیّتِ ممکن صادر شده به سبب ارتباط و ملاحظه ی وی با جاعل.

پس اگر مراد از حقیقت وجود، عین همین ماهیت صادر شده باشد - به سبب آن که منشأ انتزاع وجود اوست - نزاع لفظی خواهد بود چه مراد ما نیز از مجعولیت،ماهیت همین ماهیت صادر شده از جاعل است که اخص است از ماهیت مطلقه و ما آن را حقیقت نام کنیم و اخص از ماهیت مطلقه،دانیم و وی آن را وجود نام کند و مباین ماهیت مطلقه داند، و حال آن که ظاهر است عدم مباینت او با ماهیت مطلقه. (1)

توضیح بیشتر:

بحث است که از خدای متعال، چه چیزی صادر و جعل شد؟ آن چه در جهان پدیده آمد ماهیت اشیاء می باشد یا وجود آن ها و یا اتصاف ماهیت به وجود محقّقان بر این باورند که آن چه به حقیقت از خدای متعال صادر شد و جعل گردید ماهیت اشیاء است که در خارج تحقق و عینیت دارد (نه وجود)؛ زیرا «وجود» یک مفهوم اعتباری عقلی است که مانند دیگر مفاهیم ذهنی (ثبوت، حدوث،...)


1) گوهر مراد، ص 280 - 281 (فصل دوم، از باب سوم از مقالة دوم).

بر همه ی حقایق اطلاق می گردد. اگر کسی اصرار می ورزد و می خواهد آن چه را در خارج پدید آمده، وجود بنامد و اصطلاحی اختراع کند، بحثی در آن نمی باشد؛ زیرا در این صورت نزاع لفظی خواهد بود لیکن درک عقلا از «وجود» یک معنای عام ذهنی است. آن گاه که خدا چیزی را - به جعل بسيط - ایجاد کند؛ یعنی ماهیت شیء از سوی خدا صادر شود و در خارج پدید آید، آن را با مفاهیمی چون «کائن، ثابت، موجود...» بیان می کنیم، لیکن این مفاهیم همان تحقق جعل جاعل را می رسانند و خود آن ها واقعیت بیرونی ندارند [خارج محمول اند و نه محمول بالضمیمه]. (1)پس چون ماهیت صدور یابد، عقل از آن مفهومِ بودن در خارج را - که معنای وجود است- انتزاع می کند. کسی که می گوید در خارج «وجود» جعل شده است و نه «ماهیت»، اگر مقصودش جعل مفهوم وجود باشد، بطلان آن بدیهی است؛ زیرا مفهوم وجود (مانند مفهوم ماهيت) در خارج جعل نمی شود، بلکه امر انتزاعی و ذهنی است. و اگر می گوید مقصود از «وجود» حقیقتی است که به ازای مفهوم وجود در خارج تحقّق یافته است، می گوییم: آن چه در خارج به ازای مفهوم مذکور پدید آمده، چیزی جز منشأ انتزاع آن نمی تواند باشد و منشأ انتزاع مفهوم مذکور، در ممکنات، جز ماهیت ممکن صادر شده - به سبب ارتباط و ملاحظه آن با جاعل - نمی باشد. پس اگر مراد از حقیقت وجود، عین همان ماهیت صادر شده باشد (بدان جهت که منشأ انتزاع وجود) است نزاع لفظی خواهد بود؛ یعنی نام حقایق خارجی (آب، یخ،...) گذاشته شده، هر چند در عرف عقلا این نامگذاری درست نیست و عقلا از «وجود» معنای «یافت شده» را می فهمند که یک مفهوم ذهنی است.

بر این اساس، شکی در این نیست که در خارج حقایق متباینی را می یابیم (آب، آتش و...) که واقعیت هر کدام از دیگری متمایز است، نامگذاری چندان مهم نمی باشد که اسم آن ها «ماهیت» یا «وجود» گذاشته شود. فطرتِ انسان این تباین را می یابد، و آثار متباین، بیانگر حقایق مختلف می باشد (2)(و گرنه از یک چیز آثار متباین بروز نمی یابد). نهایت این است که پس از جعل جاعل، ذهن از واقعیتی که صادر شده، مفهومی را انتزاع می کند که می توان آن را «کائن، ثابت، موجود و...» نامید.


1) محمول بالضميمه عبارت از محمولی است که حمل آن بر موضوع مستلزم انضمام امری دیگر به موضوع باشد، مانند حمل ابیض بر جسم که نیاز به انضمام بیاض به جسم دارد... این نوع حمل را حمل غیر ذاتی هم گفته اند زیرا محمول منتزع از ذات موضوع نیست، در مقابل خارج محمول که محمول منتزع از ذات موضوع است و حمل آن بر موضوع مستدعی ضمیمه شدن چیزی دیگر نیست مانند «انسان ممکن است»، این گونه محمولات را محمول ذاتی گویند [فرهنگ معارف اسلامی، ج 3، ص 1714].

2) اگر گفته شود که آثار متباین نیز چیزی جز وجود نیست چه پاسخی باید داد؟ - سردبير.

اصالة الماهيتى همين ماهیت خاص (1)را حقیقت می داند، و قائل به اصالة الوجود - در این فرض - این ماهیت را مباین با «ماهیت مطلق» (2)می داند و آن را «وجود» می نامد (و در نتیجه نزاع لفظی می شود).

استدلال قائلان «اصالت وجود»

برای اصالت وجود، استدلال های زیادی شده است. روشن ترین استدلال که به آن استناد می شود، سخنی است که حاج ملاهادی سبزواری در منظومه آن را این گونه بیان می کند:

كيف و بالكون عن استواء *** قد خَرَجَتْ قاطبةُ الأشياء (3)

بیان استدلال این است که ماهیت از نظر ذات (بی آن که جاعل یا علّت آن ملاحظه شود) در حد استوا می باشد نه اقتضای وجود را دارد و نه اقتضای عدم و بی جهت و علّت نیز از حد استوا بیرون نمی آید (زیرا انقلاب چیزی به چیز دیگر بی علّت محال و نشدنی است) و با ماهیت دیگری نیز این کار شدنی نیست (چنان که صفر در کنار صفر عددی را ایجاد نمی کند) آن چه ماهیت را از حد استوا بیرون می آورد «وجود» است و همان «اصل» می باشد و ماهیّت فرع اوست. (4)بدیهی است ماهیت به معنایی که در فرض آمده است، مفهوم ذهنی ای بیش نیست و کسی به اصالت ماهیت به این معنا قائل نیست و چنین ماهیتی را کسی اصل نمی داند تا ابطال شود، بلکه مقصود از ماهیت که اصل است همان حقیقت خارجی است همچون انسان،حجر، عقل و... و آن حقیقت خارجی مابإزای انسان و حجر و عقل و... می باشد نه مابازای وجود، و وجود به معنای یافتن است و جز مفهوم ذهنی نمی تواند چیزی باشد و اگر مقصود طرفین از ماهیت و وجود همین حقیقت خارجی باشد، پس اختلاف لفظی است.

علامه طباطبایی در «بدایة الحکمه» استدلال را این گونه بیان می کند:

و قد اختَلَفَ الحكماءُ في الأصيل منهما؛ فَذَهَبَ المشّاؤون إلي أصالة الوجود، و نُسِبَ إلي الإشراقييّن القول بأصالة الماهيّة؛ و أما القول بأصالتهما معاً فلم يَذْهَب إليه اَحَدٌ منهم؛


1) مقصود از ماهیت خاص (یا اَخصّ) همان ماهیت صادر شده از جاعل است. (مانند ماهیت آب، ماهیت آتش و... )

2) ماهیت مطلق آن است که با واژة «ماهیت» به حقایق مختلف اشاره شود. پیداست که در این جا کلمه «ماهیت» یک مفهوم انتزاعی است.

3) شرح منظومه، ج 2، ص 63.

4) آن چه مخرج ماهیت از حالت استواء است جعل جاعل است و نگویید که جعل جاعل اعتباری است و آن چه واقعیت دارد همان جعل به معنای مجعول است که همان وجود است که پاسخ می دهیم جعل جاعل علت جعل است و اعتباری نیست مضاف بر این که دلیل اعم است که جعل به وجود خورده یا به ماهیت - سردبیر.

لاستلزام ذلك كون كل شيء شيئين اثنين، و هو خلاف الضرورة. و الحق ما ذَهَبَ إليه المشّاؤون مِن أصالة الوجود. والبرهان عليه: أّنَ الماهيّةَ من حيث هي ليست إلاّ هي، متساويةُ النسبة إلي الوجود و العدم، فلو لم يكن خروجها من حدّ الإستواءِ إلي مستوي الوجود - بحيث تَتَرَتَّبُ عليها الآثار - بواسطة الوجود، كان ذلك منها انقلاباً و هو محال بالضرورة. فالوجود هو المُخرج لها عن حّدِ الأستواء، فهو الأصيل. و ما قيل: أّنَ الماهيّةَ بنسبة مُكْتَسَبَة مِنَ الجاعل تَخْرُجُ من حَدِّ الإستواءِ إلي مرحلة الأصالة فَتَتَرَتَّبُ عليها الآثار، مُندفع بأّنَها إن تفاوتَتْ حالُها بعد الانتساب، فما به التفاوت هو الوجود الأصيل، و إن سُمِّيَ نسبةً إلي الجاعل؛ و إن لم تَتَفاوت و مع ذلك حُمِلَ عليها أّنَها موجودة و تَرَتَّبَتْ عليها الآثار، كان من الإنقلاب كما تَقَدَّم؛ (1)حکما در این که وجود اصالت دارد یا ماهیت، اختلاف دارند. مشّائیان به اصالتِ وجود گرویدهاند و به اشراقیّان اصالتِ ماهیّت نسبت داده شده است؛ امّا به اصالتِ هر دو با هم، هیچ کدام قائل نشده اند؛ زیرا لازمه ی آن این است که هر چیزی، دو چیز باشد، و این برخلاف ضرورت است. حق همان اصالت وجود است که مَشّائیان پذیرفته اند. برهان آن این است که ماهیت از این نظر که ماهیت می باشد جز خودش نیست [حالت آن] نسبت به وجود و عدم مساوی است [نه موجود می باشد و نه معدوم]. پس اگر بیرون آمدن از حد استوا به سطح وجود (به گونه ای که آثار بر وی ترتُّب یابد) به واسطه ی وجود نباشد، این پدیده (بیرون آمدن ماهیت از حد استوا به سطح وجود) انقلاب [بی علّت و سبب] است که به ضرورت محال می باشد. از این رو، این وجود است که ماهیّت را از حد استوا بیرون می آورد، و همان اصیل می باشد. و این که گفته اند ماهیت با نسبتی اکتسابی از جاعل، از حد استوا به مرحله ی اصالت در می آید و آثار بر آن مترتب می شود، دفع می شود به این که اگر حال ماهیت از انتساب، تفاوت یابد آن چه به آن تفاوت پدید آمده، همان وجود اصیل است؛ هرچند نسبتی به جاعل نامیده شود. و اگر حال آن هیچ تغییری نیافته و با وجود این، وجود بر آن حمل می شود و آثار بر آن مترتّب می گردد، همان انقلاب [و امر نشدنی است] که پیش از این گذشت.

چکیده ی این استدلال این است که ماهیت - به خودی خود - نه اقتضای وجود دارد و نه اقتضای عدم برای آن که بتوانیم یک واقعیت خارجی را بنمایانیم باید از قضیهای استفاده کنیم که در آن مفهوم وجود باشد. و این که گفته اند ماهیت آن گاه که به جاعل (ایجاد کننده) انتساب یابد، واقعیت خارجی می یابد و به همین جهت اصالت دارد نادرست می باشد؛ زیرا انتسابی که ماهیت را تحقّق دهد در گرو ایجاد (وجود بخشیدن) است، پس واقعیت ماهیت همان وجودی می باشد که به آن افاضه می گردد.


1) بداية الحكمة، ص15 (الفصل الرابع).

نقد و بررسی

اشاره

این استدلال را از چند جهت نمی توان پذیرفت:

اشکال اول

این که گفته شده است «ماهیت از این نظر که ماهیت می باشد جز خودش نیست و نه موجود است و نه معدوم» متفرع بر این است که برای ماهیت جایگاهی در یک عالمی فرض شود، آن گاه گفته شود که آن نه موجود است و نه معدوم. قائلان به اصالتِ ماهیت، مفهوم ماهیت را اصل نمی دانند. این استدلال مبتنی بر این است که برای ماهیت، قرار و ثباتی بپذیریم و سپس بگوییم ماهیتی که در حد استواست، اقتضای وجود و عدم را ندارد قائلان به اصالتِ ماهیت بر این باورند که آن چه در خارج تحقق دارد، همان ماهیت است. خدا آن را به جعل بسیط پدید آورده است (نه این که آن چه را در حد استوا ایجاد شده بیرون آورد) حد استوایی وجود ندارد تا «مُخْرِج» لازم داشته باشد، بلکه از همان جعل بسیطِ ماهیت، وجود انتزاع می شود. بنابراین جَعْل و ایجاد - در این جا - بسیط (و مفاد کان تامّه) است و نه جَعل مرکّب و چیزی را چیز دیگر ساختن (که مفاد کان ناقصه می باشد). از این جعل (این که «خدا آتش را ایجاد کرد»، «خدا انسان را آفرید») عقل و ذهن دو چیز را در می یابد:

الف) مجعول در خارج تحقق دارد، و با تجزیهی ذهنی در می یابیم که در خارج حقایق مختلف اند و هر کدام متمایز از دیگری است (سیب غیر از پرتقال است، و پرتقال از سنگ متمایز می باشد و...) که این همان جهت ماهیتی است.

ب) از مجعول خارجی، ذهن، مفهوم ماهیت و مفهوم وجود را نیز انتزاع می کند که هیچ کدامشان اصیل نمی باشند، بلکه مفهوم ذهنی به شمار می روند.

به این ترتیب، رکن اساسی بُرهان اصالت وجود فرو می ریزد؛ زیرا حد استوایی وجود ندارد تا مُخرِج و بیرون آورنده ای لازم داشته باشد، و خدا اشیا را بی سابقه و پیشینه می آفریند و از «لا من شيء»، هست می کند و پدید می آورد و به محض جعل، بی درنگ، آن ها در خارج تحقّق می یابند. پس از آن، عقل آن ها را در عالم ذهن تجزیه و تحلیل می کند و ماهیت و وجود به تصوُّر در می آید.

اشکال دوم

این که گفته اند: «ماهیت از این حیث که ماهیت است، چیزی جز خودش نمی باشد، نه موجود است و نه معدوم؛ به این معنا که: ذاتِ ماهیت، نه اقتضا برای وجود دارد و نه اقتضای عدم را دارا می باشد»، در هر حالی (حتی پس از جعل) این معنا ثابت است. بنابراین، حالت استوا همواره ثابت می باشد و براساس این معنا هرگز ماهیت از حال استوا بیرون نمی آید. قائلان به اصالت وجود می گویند: ماهیت در حد استواست، مُخرِج لازم دارد و این مُخرج، ماهیتِ دیگری نمی تواند باشد (زیرا آن هم مانند ماهیت اول است) مُخرجِ ماهیت از حد استوا «وجود» است، و همین مُخرِج - که «وجود» است - اَوْلی است که اصل باشد. و در حد استوا بودن ماهیت به این معناست که در ذاتِ خودش اقتضای وجود و عدم را ندارد.

اشکال دیگر بر این سخنِ اخیر این است که با این بیان که ذات شیء، خودش می باشد، هیچ ذاتی نه اقتضای وجود را دارد و نه اقتضای عدم را دارا می باشد؛ زیرا اگر اقتضای وجود را می داشت «واجب الوجود» بود، و اگر اقتضای عدم را می داشت «ممتنع الوجود» می گشت. بنابراین، ذات شیء هیچ اقتضائی را ندارد، اگر علّتی پدید آید موجود می شود و گرنه همچنان بی اقتضا می ماند، پس از جعل جاعل نیز در ذات ماهیت تغییری پدید نمی آید (1)و با توجه به این معنا «ماهیت» هرگز از حد استوا بیرون نمی آید. بر این اساس، نیاز به «مُخرِج» (چیزی که ذات ماهیت را از حالت استوا بیرون آورد) بی معناست و «مُخرِج» موضوعیّت نمی یابد؛ زیرا امکان خروج ذاتِ ماهیت از حالتِ استوا وجود ندارد.

اشکال سوم

مفهوم ماهیت مانند مفهوم وجود (چنان که پیداست) اصل نمی باشد، بلکه مراد از اصالتِ ماهیت یا اصالت وجود، این است که آن چه در خارج تحقّق دارد مصداق ماهیت است یا مصداق وجود؟ اگر قائل شویم که جاعل، شیء (آب، آتش، سنگ...) را پدید آورد و این شیء (خارجی) مصداق ماهیت است و با جعل (ماهیت)، حمل وجود (بر ماهیت) تصحیح می شود (و می توان وجود را بر ماهیت حمل کرد) مانعی ندارد (و سخنی درست می باشد). و این سخن که «جاعل، مصداق وجود را جعل کرد» مانند این قول است که بگوییم: «جاعل مصداق ماهیت را جعل کرد»، هر دوشان مصادره به مطلوب اند و آغاز کلام و بحث.


1) گرچه در این صورت، ماهیت واجب بالغیر است، لیکن ذاتِ آن بدون نظر به علّت همچنان در حد استواست؛ اقتضای وجود و عدم را ندارد.

توضیح این اشکال این است که پس از آن که جاعل شیء را جعل کرد ما در ذهنمان آن را به «مفهوم وجود» و «مفهوم ماهیت» تجزیه می کنیم. این دو مفهوم مثل هم اند، و با نظر به مصداقشان نیز مثل هم می باشند؛ یعنی نه اقتضای وجود دارند و نه اقتضای عدم. پس بنابر اصالة الوجود مجعول نیز در ذاتش چنین است و گرنه، وجود آن واجب یا ممتنع می شد (گرچه به جهت واژه ی «وجود» به ذهن می آید که وجود با حمل اولی ذاتی - حمل مفهوم بر مفهوم - نفی نشود). حقیقت وجود و حقیقت ماهیت و این که آیا این شیء خارجی مصداق ماهیت است یا وجود، از آن جا که بحث در ممکن الوجود می باشد، اقتضای وجود و عدم را ندارد. قائلان به اصالت وجود، باید با صرف نظر از این سخن، استدلال بیاورند و گرنه در این جهت «وجود» و «ماهیت» مساوی اند؛ نهایت این است که اگر جاعل، واقعیات متکثر و متباین را جعل کرده باشد نتیجه، اصالتِ ماهیت است، و اگر جاعل، وجود را جعل کرده باشد، نتیجه، اصالت وجود است. بنابراین، این که بگوییم: «جاعل، وجود را جعل کرد» یا بگوییم: «جاعل، ماهیت را جعل کرد» هر دو ادّعاست؛ زیرا همان گونه که «ماهیت از این حیث که ماهیت است جز خودش نمی باشد، نه موجود است و نه «معدوم»، وجود نیز چنین است و نه به حمل اَوَّلی ذاتی (1)و نه به حمل شایع صناعی، (2)اقتضای هستی یا نیستی را ندارد. یعنی نه «ماهیتِ خارجی» اقتضای وجود و یا عدم را دارد و نه در «وجودِ خارجی» اقتضای وجود يا عدم است، چه بحث در ممکن الوجود می باشد، و تا علت پدید نیاید «شیء» هستی نمی یابد. باری، با ژرف نگری می توان دریافت که استدلال های قائلان به اصالتِ وجود، همه، مصادره به مطلوب است؛ یعنی نخست «اصالتِ وجود» را فرض کرده اند (و مسلّم دانسته اند) و آن گاه برایش دلیل درست کرده اند، و هیچ کدام از این دلایل از نقص و خدشه تهی نیست. بنابراین، اصل، اصالت ماهیت می باشد که واقعیتی است انکار ناپذیر؛ زیرا هرکس در جایی از جهان که متولد شود و به فرض اگر نام اشیا را نیز نداند، در می یابد که حقایق مختلف و متباینی در خارج وجود دارند که هر کدام از دیگری متمایز است، نه این که صرفِ «وجود» در خارج «وجود» داشته باشد.


1) در حمل اولى ذاتی، مفهوم بر مفهوم حمل می شود؛ مانند «انسان، انسان است»، «ماهیّت، ماهیت است».

2) در حمل شایع، مصداق خارجی مدّنظر می باشد؛ مانند «زید، انسان است»، «عالَم، حادث است».

قاعده ی بسیط الحقيقه

مهمترین مسأله ای که بر اصالت وجود متفرع است، مسأله ی «وحدت وجود» است. از مبانی «وحدت وجود» قاعده ی «بسيط الحقيقة كلُّ الأشياء و ليس بشيء منها» می باشد. به این معنا که حقیقت بسیط [خدای متعال] همه چیز است [بی در نظر گرفتن تعیّن و محدودیت و دیگر قیود]، و هیچ کدام از آن ها نمی باشد [با ملاحظه ی تعیُّنات]. براساس این قاعده، در جهان هستی تنها یک حقیقت وجود دارد، و دیگر چیزها، همه، نمودهای اویند که تعیُّن یافته اند و به اشکال مختلف مشاهده می شوند.

ملاصدرا در اَسفار می نویسد:

إشارة إلى حال الوجوب و الإمكان:

اِعلَم أّنَ هذا الإنقسام اّنَما هو من حيث الإمتياز بين الوجود و الماهية، و لتغايُر بين جهة الربوبّيَة و العبودّيَة. و أما مِن حيث سِنخ الوجود الصرف و الوحدة الحقيقّيَة، فلا وجوبَ بالغير حتّي يَتَّصِفُ الموصوفُ به بالإمكان بحسب الذات؛ إذ كّلُ ما هو واجب بالغير فهو ممكن بالذات، و قد اَحاطَه الإمكانُ الناشئ مِن امتياز تعّيُن مِن تعّيُناتِ الوجود عن نفس حقيقته. و بالجمله، منشأ عروض الإمكان، هو نحوٌ مِن أنحاء الملاحظة العلمّيَة، باعتبار جهة هذه الملاحظة التفصيلية؛ (1)

اشاره ای به حال وجوب و امکان:

بدان که این تقسیم از حیث تمایز میان وجود و ماهیت و مغایرت میان جهت ربوبیّت و عبودیّت است. و امّا از نظر سنخ وجودِ صرف و وحدت حقیقی، وجوب غیری وجود ندارد تا این که «موصوف به» به حسب ذات، به امکان توصیف شود. زیرا هر آن چه واجبِ بِالغیر است، ممکن ذاتی می باشد و امکانِ ناشی از امتیاز تعیُّنی از تعیُّنات وجود از نفس حقیقت وجود، او را در برگرفته است. چکیده ی سخن آن است که منشأ عارض شدن امکان، گونه ای از انواع ملاحظه ی علمی است به اعتبار جهت این ملاحظه ی تفصیلی.

ملاصدرا در این سخن، اذعان می کند که این که گفته می شود «واجب است»، «ممکن است»، در رابطه با وجود و ماهیت می باشد؛ یعنی جنبه ی وجودی هرچیزی واجب است و جنبه ی ماهوی اش اعتباری و ممکن. و به لحاظ تغایر میان جهت ربوبیت (جهت وجودی) و جهت عبودیت (جهت ماهوی) می باشد.


1) اسفار اربعه، ج 2، ص 311 - 312.

از نظر وجودی، وجوب بالغیری نیست تا به امکان وصف شود؛ زیرا اگر چیزی واجب غیری شود باید ممکن ذاتی باشد در حالی که «وجود» ممکن بالذات نیست. امکان، از جهت تعیُّن و تطوُّر انتزاع شده است که امری اعتباری می باشد. از حقیقت وجود، تعیُّنی سرزده است که با وصف تعیُّن امری اعتباری می باشد و گرنه جهت وجودی خودش هست، وجوب به غیر ندارد. این که می گوییم «امکان» از نظر ملاحظه ی علمی این واژه را می آوریم نه این که در خارج امکانی باشد، و به جهت ملاحظه ی تفصیلی (و این که حقیقت واجب، به تعینات زیادی متعیُّن شده است) تعبیر ممکن را می آوریم.

پس با ملاحظه ی علمی و در عالَم ذهن «امکان» معنا پیدا می کند، به قول جامی:

بود اَعیانِ جهان بی چند و چون *** ز امتیاز علمی و عینی مَصُون

نی به لوح علمشان نقش ثبوت *** نی ز فیض خوان هستی خورده قوت

ناگهان در جنبش آمد بحر جود *** جمله را در خود ز خود بی خود نمود

واجب و ممکن به هم ممتاز شد *** رسم آیین دویی آغاز شد

باری، این ادّعا که در جهان تنها یک حقیقت هست و دیگر چیزها - همه - تعیُّنات و تطوُّرات و شئونات اویند، ادّعای گزافی است که عقل و فطرت و وجدان آن را برنمی تابد و اگر معنای وحدت وجود این باشد، پذیرفتنی نیست. و هرگاه قائل شویم که وجودات متباین اند و آن چه در خارج هست وجود خاص می باشد نه وجود مطلق (زیرا وجود مطلق - به معنای هستی - مفهوم ذهنی است و در خارج وجود خاص؛ مانند وجود آب، وجود سنگ،... تحقّق دارد) در این صورت، وجودات خاص با هم متباین اند و جایی برای طرح وحدت وجود باقی نمی ماند. حال اگر مسئله مراتب وجود مطرح شود و از مراتب تطوُّر ِوجود واحد سخن به میان آید بگوییم وجود - مانند نور - دارای مراتبی هست و قوت و ضعف دارد، در این حالت نیز قاعده ی «حقیقت بسیط» عقیم می ماند؛ زیرا اگر مرتبه ی ضعیف از مرتبه ی قوی متمایز و جدا باشد و هر مرتبه دارای ویژگی های مختص به خود باشد، مسئله وحدت وجود تحقّق نمی یابد. افزون بر این، وحدت تشکیکی بنیان درستی ندارد؛ زیرا اگر قایل شویم همه ی مراتب (مرتبه ی ضعیف تا مرتبه ی بی نهایت) هم سنخ اند و اشتراک در حقیقت [وجود] دارند، در این صورت در همه ی مراتب، وجوبِ وجود حاکم است (و این وجوب ذاتی است نه غیری) و دیگر ممکن الوجودی نخواهد بود. چون اگر بگوییم ذات مرتبه ی ضعیف وجود لا اقتضا می باشد (نه وجوبِ وجود دارد و نه عدم وجود)

با توجّه به این که این مرتبه ی ضعیف (یعنی ممکن) با مرتبه ی قوی هم سنخ اند باید بپذیریم که در یک سنخ هم وجوبِ وجود است و هم عدمِ آن، و این تناقضی آشکار می باشد. به همین جهت است که گروهی بر این باورند که تشکیک در وجود، با ممکن الوجود سازگار در نمی آید و از این روست که وحدتِ اطلاقی (و نه وحدت تشکیکی) مطرح شده است. به هر حال از نظر عقل و برهان، این گونه سخنان مردود است؛ زیرا هر یک از موجودات، جداگانه، در خارج واقعیت دارند و تغییر پیدا می کنند و زوال می یابند، و از این رو نمی توانند قائم به ذات باشند؛ زیرا آن که قائم به ذات است و وجوبِ وجود دارد، تغییر نمی پذیرد و زوال و فنا در او راه ندارد. از نظر وجدان، نیز این امر روشن است. انسان به روشنی در می یابد که خود او و دیگر اشیا همه آکنده از فقر و نیازند و این معنا با قائم به ذات نمی سازد. و از نظر نقلی نیز، قرآن و احادیث و معارفی که در ادعیه آمده است به این حقیقت گویاست که حقیقتِ خالق از حقیقت مخلوق جدا و متباین می باشد. خدای متعال شیئی است نه چون دیگر اشیاء، خدای تعالی قائم به ذات است و دیگر اشیا قائم به غیر (گرچه بر هر دو شیء» اطلاق می شود) حتی عبارت أيكون لِغَيْرِك مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيسَ لَك حتى يكون هو المظهر لك» (1)را که بعضی شاهد بر مبناشان گرفته اند برخلاف این مبنا دلالت دارد؛ زیرا معنای آن این است که خدایا، ظهوری را که تو داری هیچ چیز که غیر توست ندارد. پس غیری هست لکن آن غیر در برابر خدا ظهور نداشته و مُظهِر او نیست. پیامدهای فاسد و ویرانگری که این مبنا دارد نیز پوشیده نیست. آقای شیخ محمدتقی شریعت مداری در مقدمه ی تقریرات شرح منظومه، این چنین می نگارند (ترجمه):

در هیچ یک از آیات و روایات تعبیر وحدت و عینیت میان خدای متعال و خلقش یافت نمی شود بلکه هر آن چه را آیات و روایات افاده می کنند معنای احاطه و معیّت با تحفُّظ بر مغایرت (میان خدا و خلق) است مانند این سخن خدای متعال که می فرماید:

وَكَانَ اللهُ بِكُلِّ شَيْءٍ تُحيطاً (2)- به راستی خدا بر هرچیزی احاطه دارد، و این آیه: إِنَّ اللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ يُحِيطُ (3)- همانا خدا بر کارهایی که می کنند محیط است. پس خدای متعال وجود اشیاء و اعمال و احاطه اش را بر آن ها اثبات کرد. بنابراین، وحدت و عینیتی وجود ندارد.


1) دعای عرفه امام حسین 7؛ بحار الأنوار، ج 64، ص 142؛ مفاتیح الجنان (محدث قمی).

2) سورة نساء (4)، آية 126.

3) سورة آل عمران (3) آية120.

و این که در قرآن آمده است:

وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ (1)- او با شماست هر جا که باشید. و یا می فرماید:

مَا یَکُونُ مِن نَّجْوَی ثَلثَهٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلَا خَمْسَهٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَلَا أَدْنَی مِن ذلِکَ وَلَا أَکْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ مَا کَانُوا (2) هیچ سه نفری که نجوا کنند نیست مگر این که خدا چهارمی آن هاست و هیچ پنج نفری نمی باشد که در گوشی با هم سخن بگویند مگر این که خدا ششمی آن هاست، و هیچ کمتر و بیشتر از این اعداد نمی باشد مگر این که خدا با آنان است هر کجا که باشند.

این آیات دو تا بودن و مغایرت را ابطال نکرده است [هر چند کیفیت معیّت خدا با خلق و احاطه ی او برای ما روشن نمی باشد و به کنه قیومیت او آگاه نیستیم]. و آن چه در زبانها مشهور شده که «لامؤثر فى الوجود إلّا الله» (مؤثری در وجود جز خدا نیست) آیه و حدیث نیست و اطلاق آن پذیرفتنی نمی باشد و گرنه اقتضا دارد که اختیاری بودن اَفعال بندگان نفی و سلب شود. (3)آن چه در نصوص آمده است: لاحَوْلَ وَلاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّه است و بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ؛ - به حول و قوه ی خدا بر می خیزم و می نشینم.

در این دو جمله، فعل و ترک برای بندگان به اختیار خود و به استمداد از حول و قوّه ی خدا، اثبات شده است و [مستقیماً] به خدا مستند نمی باشد [تا بوی جبر از آن به مشام آید]. (4)

از جمله پیامدهای فاسد قاعده ی «بسیط الحقيقه» این است که مسئله تکلیف و امر و نهی و ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ، بی معنا می شود و فرستادن پیامبران و فرو آوردن کتاب های آسمانی، کاری بیهوده می گردد. و این گونه است که صاحب تفسیر بیان السعاده، در ذیل آیه ی

وَقَضَىٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ. (5) و خدای تو حکم کرد که جز او را نپرستید.

بیان می دارد که شیطان پرستان و آلت پرستان - همه - ناخودآگاه، خدا را می پرستند؛ زیرا همه ی این چیزها - با اختلاف در اسم - مظاهر اویند:


1) سورة حديد (57)، آية 4

2) سورة مجادله (58) آية.

3) این جمله مشهور قابلیت توضیح صحیح را دارد که در واقع نشان از عمومیت قدرت و سلطه الاهی دارد و با اختیار بشر و موجودات نیز قابل جمع است- سردبیر.

4) تقريرات شرح منظومه، ج 1، ص16.

5) سورة اسراء (17)، آية 23

لما کَانَ أَجْزاء العَالَمِ مَظاهِر لِلّهِ الوَاحِدِ الأَحَدِ القَهّارِ بِحَسَبِ أَسمَائِهِ اللُّطفيَّةِ وَ الْقَهريَّةِ کَانَ عِبادَة الاِنسانِ لِأيِّ مَعبودٍ کانت عِبادَة اللّهِ اِختيارَاً أیضاً...

فَالاِنسان في عِبادَتِهَا اِختياراً لِلشَّيطانِ کَالاِبليسيَّة وَ لِلْجِنِّ کَالکَهَنَةِ وَ التَّابِعِي الجِنِّ وَ لِلْعَناصِرِ کَالزَّردُشتيَّةِ وَ عابِدي المَاءِ وَ الهَواءِ وَ الأَرضِ وَ لِلمَواليدِ کَالوَثَنيَّة وَ عابِدِي الأَحْجارِ وَ الأَشْجارِ وَ النَّباتاتِ کَالسَّامِريَّة وَ بَعْضِ الهُنودِ الَّذينَ يَعبُدونَ سَائِرَ الْحَيَوانَاتِ وَ کَالجَمشيديَّة وَ الفِرعَونيَّة الَّذينَ يَعبُدُونَ الاِنسانَ وَ يُقِرُّونَ بِآلِهَتِهِ وَ لِلْکَواکِبِ کَالصَّائِبِه وِ لِلْمَلائِکَةِ کَأَکثَرِ الهُنودِ وَ لِلذَّکَرِ وَ الفَرْجِ کَبَعضِ الهُنودِ القَائِلينَ بِعبادَةِ ذَکَرِ الاِنْسَانِ وَ فَرْجِهِ وَ کَالْبَعْضِ الآخرِ الْقَائِلينَ بِعِبادَةِ ذَکَرِ مهاديو مَلَکَاً عَظيمَاً مِنْ الْمَلائِکَةِ وَ فَرْجِ اِمْرَأَتَهُ کُلُّهُمْ عابِدونَ للّهِ مِنْ حَيثُ لَا يَشعُرونَ لانّ کل المعبودات مظاهر له باختلاف اسمائه... لکن تلک العباده لمّا لم تکن بأمر تکلیفیّ من اللّه لم یستحقّوا الأجر و الثّواب علیها بل استحقّوا العقوبه و العذاب؛ (1)

چون اجزای عالم مظاهر خدای واحد، احد و قهار بر حسب اسمای لطفی و قهری اوست عبادت انسان برای هر معبودی که باشد اختیار عبادت خدا نیز هست.... پس انسان در عبادت اختیاری که برای شیطان می کند مانند شیطان پرست ها یا عبادتی که برای جنّ انجام می دهد مانند کاهنان و پیروان جنّ یا عبادت کننده ی عناصر مانند بعضی از زرتشتی ها یا آب و هوا و زمین، و موالید پرست مانند وثنی ها یا مانند سامری ها که سنگ و درخت و نباتات را می پرستند یا مانند پرستش حیوانات توسط بعضی از هندوها و مثل جمشیدی ها و فرعونیان که انسان پرست بودند و اقرار بر الوهیت او داشتند یا مثل بعضی از صابئی ها (ستاره پرست ها) یا ملائکه پرست ها همانند بیشتر هندی ها و نیز برخی دیگر از هندوها که قایل بر پرستش ذَکَر و فَرْج انسان (آلت تناسلی مرد و زن) هستند مثلاً بعضی از آن ها قایل بر پرستش ذکر «مهادیو» ملائکه ی بزرگ و فرج زن او هستند همه ی این ها بدون این که بفهمند، خدا را عبادت می کنند چون همه ی معبودها مظاهر خدای تعالی به تناسب اسمای او هستند... و لکن چون آن عبادت ناشی از امر تکلیفی خدا نبود موجب استحقاق اجر و ثواب نمی شوند بلکه (این گونه کسان سزاوار) عقوبت و عذابند.


1) تفسير بيان السعادة في مقامات العبادة، ج 2، ص 437 - 438

پی نوشت ها

1- نبراس الضياء، ص 78 - 79.

2- نگاه کنید به،اسفار اربعه ج 1، ص39؛ حکمت اشراق سهروردی (دکتر سید يحيى يثربي)، ص94.

3- نگاه کنید به، اَسفار، ج1، ص 49

4- آموزش فلسفه، ج 1، ص 334 - 335 (درس بیست و ششم)

5- نگاه کنید به، تقریرات شرح منظومه (استاد مطهری)، اثر آیت الله شیخ محمدتقی شریعت مداری، ج 1، ص45.

6- همان.

7- کلید بهشت ص 14

8- نگاه کنید به، کلید بهشت، ص 15 - 16 (با اندکی تصرف و تغییر)

9- همان.

10- شرح توحید صدوق، ج 1، ص313.

11- گوهر مراد، ص 190 - 195.

12- سرمایه ایمان، ص 21

13- تقريرات شرح منظومه، ج 1، ص48.

14- گوهر مراد، ص 280 - 281 (فصل دوم، از باب سوم از مقالة دوم).

15- شرح منظومه، ج 2، ص 63.

16- بداية الحكمة، ص15 (الفصل الرابع).

17- اسفار اربعه، ج 2، ص 311 - 312.

18- دعای عرفه امام حسین 7؛ بحار الأنوار، ج 64، ص 142؛ مفاتیح الجنان (محدث قمی).

19- سورة نساء (4)، آية 126.

20- سورة آل عمران (3) آية120.

21- سورة حديد (57)، آية 4

22- سورة مجادله (58) آية.

23- تقريرات شرح منظومه، ج 1، ص16.

24- سورة اسراء (17)، آية 23

25- تفسير بيان السعادة في مقامات العبادة، ج 2، ص 437 - 438

منابع و مآخذ

بعلاوه قرآن کریم؛

داماد، میر محمد باقر، نبراس الضياء و تسواء السوا، تحقیق: حامد خاجی اصفهانی، انتشارات هجرت، قم، 1374 ش.

سبزواری، ملاهادی، نشر ناب، تهران، 1379 ش.

شریعت مداری شیخ محمد تقی، تقریرات شرح منظومه (استاد مطهری)، موسسه فرهنگی طه، 1383 ش.

شیرازی، ملاصدرا، اسفار اربعه، دار احیاء التراث العربي، بيروت، 1981م.

طباطبایی، سید محمد حسین، بداية الحكمه تحقيق عبدالرسول عبودیت موسسه نشر اسلامی، قم، 1418 ق.

فياض لاهیجی ملا عبدالرزاق، سرمایه ایمان، تصحیح: صادق لاریجانی انتشارت الزهرا، تهران، 1372 ش.

قمی، قاضی سعید، شرح توحید صدوق، تصحیح و تعلیق دکتر نجفقلی حبیبی، وزارت ارشاد اسلامی، تهران، 1415 ق.

لاهیجی، عبدالرزاق، گوهر مراد، نشر سایه، تهران، 1383 ش.

مجلسی محمد باقر، بحار الانوار، موسسه الوفاء، بیروت، 1404 ق.

مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1383 ش.

نظر ابن تیمیه پیرامون آيات تطهیر و مودّت

اشاره

حجّت الاسلام جعفر فاضل

ابن تیمیه و آیه ی مودّت

آیا پیامبران به خاطر رسالت، مزدی درخواست کرده اند؟

مخالفت ابن تیمیه با آیه ی تطهیر

درآمد

ابن تیمیه از علمای عامّه قرن هفتم است و وهابیت امروز پیروان ابن تیمیه اند که به او القابی چون "شیخ الاسلام" داده اند و از جهتی چون، آرای و انظارش مخالف، نظرات جميع علمای شیعه و اهل تسنن بود و فتاوای عجیب و نیز شاذ و نادری از او صادر شد، دانشمندان بسیاری از فریقین او را انکار حتّی تکفیر کرده و بر علیه او مطالب بسیاری منتشر کردند.

ایراد اساسی ابن تیمیه دشمنی او نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله است هر کس به نوشته های او مراجعه کند به خوبی می یابد که او به شکل های مختلفی با اهل بیت علیهم السلام دشمنی ورزیده است و به جرأت می توان گفت که همه یا اغلب آیات و روایاتی که در شأن اهل بیت علیهم السلام است را به نحوی انکار کرده است.

کلیدواژه ها؛

ابن تیمیه، آیه ی مودّت، آیه ی تطهیر، عکرمه

ابن تیمیه و آیه مودّت

بر اساس آیه 23 سوره شوری خداوند مزد رسالت را، دوستی نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و آله قرار داده است.

ذَلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ. ای پیامبر ما! بگو: من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمی کنم، جز دوست داشتن نزدیکانم (= اهل بیتم) و هر کس کار نیکی انجام دهد، بر نیکی اش می افزاییم؛ چرا که خداوند آمرزنده و سپاسگذار است. (1)

امّا ابن تیمیه در منهاج السنه (2)می نویسد:

گفتار "علامه حلی" مبنی بر این که آیه قُل لَّآ أَسَْلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي. محبت اهل بیت را واجب می کند، غلط است دلیلش اینست که آیه مکی است و آن روز علی هنوز با فاطمه ازدواج نکرده و اولادی بهم نرسانده بود تا آن جا که گوید گروهی از مصنفان عامه (3)و جماعت و پیروان احمد و دیگران، حدیثی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نقل کرده اند که وقتی این آیه نازل شد اصحاب گفتند یا رسول الله اینان کیانند فرمود: علی و فاطمه و دو فرزندشان و این حدیث به اتفاق حدیث شناسان دروغ است دلیلش این که، یه به اتفاق اهل علم در مکه نازل،شده زیرا سوره شوری همه اش مکی است بلکه تمام سوره هایی که ال حامیم دارد همه مکی می باشند.

البته این شیوه ابن تیمیه است که برای بیان نظرات خود همیشه از جملاتی چون اتفاق اهل علم یا اجماع امت، استفاده می کند تا خواننده را قانع کند و کسی در سخنش شک هم نکند. ولی با مراجعه به منابع می بینیم چنین اتفاق یا اجماعی ثبت نشده و اصلا وجود هم ندارد. با مراجعه به تفاسیر می بینیم حتی یک نفر هم صریحاً نگفته است که آیه مکی است،


1) سوره شوری آیه 23

2) ج 2، ص 118 و 250.

3) امام احمد ابن المنذر، ابن ابی حاتم طبری، طبرانی، ابن مردویه، ثعلبی، ابو عبد الله الملا، ابو الشيخ، نسائی، واحدی، ابو نعیم، بغوی، بزار، ابن المغازلی، حسکانی، محب الدین، زمخشری، ابن عساکر، ابو الفرج حمویی، نیشابوری ابن طلحه، رازی، ابو السعود، ابو حيان ابن ابی الحدید، بیضاوی، نسفی، هیثمی، ابن الصباغ، کنجی، مناوی، قسطلانی، زرندی، خازن، زرقانی، ابن حجر، سمهودی، سیوطى، صفوری، صبان شبلنجی، حضرمی، نبهانی.

تا چه رسد به اتفاقی (1)که ادعا شده است. طبق تصریح قرطبی (2)و نیشابوری (3)و خازن (4)در تفسیرشان و شوکانی (5)در «فتح القدیر» و دیگران از ابن عبّاس و قتاده، چهار آیه از سوره شوری، از آیه: قُل لَّا أَسْلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا به بعد مدنی است و بقیّه مکّی. علاوه بر آن، ممکن است که آیه در مکّه ولی در سال حجّة الوداع (آخرین سفر حجّ پیامبر صلی الله علیه و آله) نازل شده باشد. خدای تعالی در آیه قُل لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى. اجرى براى رسول خدا صلی الله علیه و آله معین کرده، و آن عبارت است از مودّت نسبت به اقربای آن بزرگوار، که همان عترت اند. تفاسیر شیعه و عامه و روایات وارده از فریقین این مطلب را ثابت می کند و اخبار متواتری هم که از طرق دو طائفه بر وجوب مودّت اهل بیت علیهم السلام و محبّت آن حضرات رسیده، این تفسیر را تایید می کند. اگر در حدیث ثقلین و حدیث سفینه و امثال آن دقّت کافی شود به هیچ شکی خواهیم فهیمد که وجوب محبّت عترت وسیله ای برای اطاعت از آنان بزرگان است.

آیا پیامبران به خاطر رسالت، مزدی درخواست کرده اند؟

مسأله اجر و مزد رسالت قبل از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از زبان پنج تن از پیامبران بزرگ دیگر، یعنی حضرت نوح، هود، صالح، لوط و شعیب علیهم السلام نیز مطرح شده است. ولی آن بزرگواران هیچ اجر و مزدی، حتّی دوستی نزدیکان خویش را طلب نکرده اند! تمام این بزرگواران فرموده اند:

وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ (6) من برای این دعوت (و رسالت) هیچ اجر و مزدی از شما نمی طلبم، اجر من تنها بر پروردگار عالمیان است!


1) چگونه ابن تیمیه ادعا اجماع می کند در حالی که شافعی مخالف آن است. ترجمه سروده او از این قرار است: ای اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله خدا در قرآن محبّت شما را واجب کرده است. همین مقدار برای عظمت شما کافی است که هر کس بر شما صلوات نفرستد نمازش صحیح نیست.

2) الجامع لأحكام القرآن، ج16، ص 3.

3) غرائب القرآن، ج 11، ص 25 - 35.

4) تفسير الخازن، ج 4، ص 49.

5) فتح القدير، ج 4، ص 510

6) سوره شعراء، آیات 109 127، 145، 164 و 180.

به همین خاطر این پرسش مطرح می شود که چرا پیامبر آخر الزمان که از همه پیامبران مقام و منزلت بالاتری (1)

فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِن كُلِّ أُمَّةِ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنَا بِكَ عَلَى هَؤُلَاءِ شَهِيدًا.. [سوره نساء، آیه 41] پس چگونه است [حالشان] آن گاه که از هر امّتی گواهی آوریم و تو را بر آنان گواه آوریم.

دارد در خواست مزد (2)نموده است. با توجّه به این که می دانیم دین اسلام کامل ترین دین ها است و پیامبر ما برترین انبیاء علیهم السلام است، بدون تردید می دانیم که درخواست مزد رسالت از سوی رسول آخر الزمان امری صحیح و باعث رشد و تعالی امّت است در سوره سبأ آیه 47 می خوانیم؛

قُلْ مَا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ ای پیامبر اسلام، بگو: هر اجر و پاداشی از شما خواسته ام (مودّت قربی) برای خود شماست؛ زاجر من تنها بر خداوند است و او بر همه چیز گواه است.

بنا بر این پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله، مزدی را خواستند که ادامه رحمت الاهی به مردم باشد و راه مردم را به سوی آسمان هموار کند در آیه 57 سوره فرقان، که در حقیقت مفسّر آیه 47 سوره سبأ است چگونگی فایده «مودّت قربی» را برای مردم روشن می کند.

قُلْ ما أَسْتَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلاً. ای پیامبر اسلام بگو: من در برابر آن (ابلاغ آیین خدا) هیچ گونه پاداشی از شما نمی طلبم؛ مگر کسی که بخواهد راهی به سوی پروردگارش برگزیند.

پس اساساً طرح مسئله اجر رسالت، خود در راستای استمرار اهداف رسالت است و در حقیقت سود آن به اصل آیین باز می گردد. حال با توجه به این نکته که «مودّت قربی» چنین ارزش فوق العاده ای دارد که باعث استمرار رسالت می باشد، ارزش و مقام و جایگاه بلند، قربی روشن می شود و نیز بر اهل دقّت مشخص می شود چه کسانی چنین لیاقتی را دارند که استمرار رسالت به آنان استوار شود. قربی کسانی اند که راه را برای کسانی که بخواهند به خدا متصل شوند باز می کنند و چنین کسانی قطعاً افراد معمولی نیستند.


1) در روز قیامت هر پیامبری فقط شاهد بر امت خویش است، ولی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله شاهد و گواه بر تمام گواهان و شاهدان می باشد:

2) البته می دانیم که درخواست مزد هیچ اشکالی ندارد و این کار مطابق فطرت و عقل است و آیات قرآن نیز به نوعی مزد خواستن را تایید نموده است آن جا که خدا می فرماید: أَنِّی لَآ أُضِیعُ عَمَلَ عَمِلٍ مِّنکُم مِن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی - من عمل هیچ صاحب عملی از شما را از مرد یا زن تباه نمی کنم-.

بدون تردید، مزد و اجر باید موافق و مناسب با کار و عملی باشد که انجام شده است. به همین خاطر رسول اکرم صلی الله علیه و آله در مقابل زحمات خویش و ارائه توحید و قرآن، دنیا را طلب نمی کنند زیرا دنیا و آن چه در آن است معادل توحید و قرآن نیست. بنابر این رسول اکرم صلی الله علیه و آله با درخواست مزدی به نام «مودّت قربی» به همگان فهماندند که تنها عترت اند که عدل قرآن و توحید اند. از مطالب یاد شده نیز مشخص می شود که هر کس مزد رسالت را که همان محبت به اهل بیت علیهم السلام است پرداخت نکند، اسلامش غصبی است و هیچ عملی از او قبول نمی شود. و یا به عبارت دیگر هر کس اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله را دوست نداشته باشد مطابق آیه إِلَّا مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلًا هیچ راهی به آسمان ندارد و اعمال او به آسمان نمی رود. این همان چیزی که فرهیختگان و دانشمندان شیعه بر آن اصرار دارند که هیچ عملی بدون ولایت اهل بیت علیهم السلام پذیرفته نیست و شافعی نیز در شعر معروفش بر آن تأکید می کند: (1)

يا اهل بيت رسول الله حبكم *** فرض من الله في القرآن انزله

كفاكم من عظيم القدر انكم *** من لم يصل عليكم لا صلاة له

ای خاندان رسول الله، دوستی شما در قرآن از جانب خدا، واجب شده است. در عظمت قدر و منزلت شما این بس که هر کس بر شما درود نفرستند نمازش پذیرفته نیست.

گر مهر علی در دل و جانت نبود *** از دین محمّدی نشانت نبود


1) این دو بیت را ابن حجر در «الصواعق»، ص 87؛ زرقانی در «شرح المواهب»، ج 7، ص7؛ حمزاوی مالکی در «مشارق الانوار»، ص 88؛ شبراوی در «الاتحاف»، ص 29؛ الصبان در «الاسعاف»، ص 119، آورده اند.

مخالفت ابن تیمیه با آیه تطهیر

آیه 33 سوره مبارکه احزاب، خبر از پاکی و طهارت اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و اله می دهد:

إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً. (1) جز این نیست که خدا خواسته که تنها از شما اهل بیت علیهم السلام هر پلیدی را ببرد و شما را پاک کند آن هم پاکی کامل.

مفاد آیه چیزی جز عصمت نیست ولی ابن تیمیه درباره آیه ی تطهیر گفته است:

پیامبر دعا کرد خداوند رجس و پلیدی را از آنان دور ساخته و پاکشان گرداند و این دلالت بر عصمت ندارد... . (2)

بدون شک پیامبر صلی الله علیه و آله مستجاب الدعوه است اگر دعا کند قطعاً به اجابت می رسد. بنابر این اگر پیامبر صلی الله علیه و آله خواسته است هر رجس و پلیدی را خدا از اهل بیت اش ببرد چنین شده است و این دلالت بر عصمت دارد و اگر گفته شود شما که اهل بیت علیهم السلام را معصوم می دانید پس فایده این دعا چیست؟ پاسخ می دهیم فایده آن استمرار آن است زیرا خدا وقتی چیزی را بخواهد می شود و ادامه آن هم به خواست اوست مانند اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ. که فایده اش برای معصومین علیهم السلام استمرار آن است و شاهد این مطلب این است که دعای پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از نزول آیه بوده نه قبل آن (گرچه قبل آن هم باشد مطلب چندان فرقی نمی کند) چنان که احمد در مسندش آورده است دعا پیامبر (صلی الله علیه و اله) بعد از نزول آیه بوده است. (3)در نزد ما مسلّم است که مصداق آیه تطهیر در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله، تنها در پنج تن آل عبا است. و نیز مسلّم است که مفاد آیه تطهیر چیزی جز عصمت (4)نیست.


1) سوره احزاب، آیه 33

2) منهاج السنه، ج 3، ص 4.

3) مسند احمد، ج 6، ص292

4) ابن تیمیه و فخر رازی اصرار دارند که مفاد آیه عصمت نیست. زیرا اگر چنین باشد طبق مبانی خودشان امامت نیز ثابت می شود؛ زیرا تا معصوم باشد امر حکومت به دیگری نمی رسد ولی وقتی که مفهوم اراده با توجه به حصر «انّما» اراده تکوینی باشد آیه چیزی جز عصمت را ثابت نمی کند.

و امّا اثبات این مطالب نیازمند، چند مقدّمه است؛

مقدمه اول؛ «إِنَّما» این کلمه، که معنای فارسی آن واژه «فقط» می باشد، برای حصر و انحصار است. از این کلمه معلوم می شود که در این آیه فضیلتی (1)

چون معاویه از سعد بن ابی وقاص درباره امتناع وی از سبّ امیرالمؤمنین علیه السلام پرسید، سعد در پاسخ گفت: لا أسبّ ما ذكرت ثلاثاً قالهن له رسول الله صلی الله علیه و آله لأن تكون لى واحدة منهن أحب إلى من حمر النعم. قال له معاوية ما هنّ يا أبا إسحاق؟ قال: لا أسبه ما ذكرت حين نزل عليه الوحي، فأخذ عليّاً و ابنيه و فاطمة فادخلهم تحت ثوبه، ثمّ قال: «رب إنّ هؤلاء أهل بيتی»؛ - علی را سب نمی کنم مادامی که سه فضیلتی را که رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره او فرموده به یاد داشته باشم که اگر یکی از آن ها برای من بود، نزد من از شتران سرخ مو دوست داشتنی تر بود. معاویه گفت: آن سه فضیلت چیست ای ابواسحاق؟ گفت او را سب نمی کنم تا وقتی یادم است که به هنگام نزول وحی (یعنی آیه تطهیر) پیامبر علی و دو فرزندش را به همراه فاطمه گرفت و به زیر پوشش خود داخل کرد و آن گاه عرضه داشت: «پروردگارا، اینان اهل بیت من هستند»

[المستدرك على الصحيحين: 3 / 108 السنن الكبرى نسائی) 5 / 122 - 123 / ح 8439: خصائص أمير المؤمنين علیه السلام (نسائی): 81 ].

ابن کثیر نیز نزول آیه تطهیر را فضیلت ارزشمند می داند و از آن با تعابیری هم چون: «هذه النعمة، هذه الغنيمة، هذه الرحمة العميمة هذه المزيّة وهذه المرتبة العليّة» یاد می کند. [تفسير ابن كثير: 3 / 494 - 495]. هم چنین ابن تیمیه نیز از آن به عنوان «هذه الفضيلة» تعبیر می کند. [منهاج السنّة: 5/ 6 - 7] بنابراین روشن است که آیه تطهیر فضیلتی است برای اهل بیت علیهم السلام که احدی در این فضیلت با ایشان شریک نیست، از همین رو اگر امر امامت دائر باشد میان امیرالمؤمنین علیه السلام و ابوبکر، نزول این آیه درباره اميرالمؤمنین علیه السلام بیان گر افضلیت آن حضرت خواهد بود و استدلال به این امر برای اثبات خلافت بلافصل امير المؤمنين علیه السلام استدلالی تام و تمام به شمار خواهد آمد به همین جهت است که خوارج و نواصب همواره در انکار آن کوشیده اند و چون انکار این فضیلت بسیار دشوار است، برخی مدعی مشارکت دیگران با اهل بیت علیهم السلام در این فضیلت شده اند. یکی از مفسّران معاصر می نویسد: و قد تلقّف الشيعه حديث الكساء، فغصبوا وصف أهل البيت و قصّروه على فاطمة و زوجها و ابنيهما عليهم الرضوان، و زعموا أنّ أزواج النبى (صلی الله علیه و آله) لسن من أهل البيت؛ - شیعه حدیث کساء را به نفع خود استفاده کرده و وصف اهل بیت علیهم السلام را غصب نموده است و آن را محدود کرده اند به فاطمه و همسر و دو فرزند ایشان (علیهم السلام) و بر این باورند که همسران پیامبر (صلی الله علیه و اله) از اهل بیت نیستند. [التحریر والتنوير: 21 / 247 - 248]. «تلقّف» تعبیری است که به جهت توهین و بی احترامی به کار می رود امّا با ادلّه فراوان ثابت می شود که آیه تطهیر شامل زنان پیامبر صلی الله علیه و آله نیست نه اختصاصی و نه انضمامی، که به آن خواهیم رسید.

برای اهل بیت علیهم السلام بیان می شود که در دیگران نیست.

1) در دلالت آیه بر افضلیت اهل بیت علیهم السلام تردیدی وجود ندارد و روشن است که نزول آیه تطهیر و حديث كساء، فضیلت و منقبتی خاص برای اهل بیت علیهم السلام است. اهمیت قرار گرفتن در زمره اهل بیت علیهم السلام به اندازه ای است که حضرت امّ سلمه علیها السلام می گوید: عرض کردم: ای رسول خدا، من نیز از اهل بیت هستم؟ فرمودند: «به درستی برای تو نزد خدا خیری است». پس من آرزو داشتم که بفرماید بله و آن نزد من از تمام آن چه آفتاب بر آن می تابد و غروب می کند دوست داشتنی تر بود. [المستدرك على الصحيحين: 2/ 416؛ السنن الكبرى (بیهقی): 2/ 150؛ مجمع الزوائد: 9 / 173؛ المعجم الكبير: 23 / 286؛ شواهد التنزيل: 2 / 92 / ش 718؛ تفسير البغوی: 3 / 529؛ تفسیر الآلوسى: 122 / 15] فقال: «إنّ لك عند الله خيراً». فوددت أنّه قال نعم، فكان أحبّ إلى ممّا تطلع عليه الشمس و تغرب [مشكل الآثار: 1 / 452 - 453].

مقدمه دوم؛ منظور از اراده (1)

إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ فرمان او چنین است که هر گاه چیزی را اراده کند تنها به آن می گوید: «موجود باش!» آن نیز بی درنگ موجود می شود.

در آیه تطهیر اراده تکوینیه (2)است؛ زیرا دستور به پاکی و تقوا مخصوص اهل بیت علیهم السلام نیست، بلکه این دستور عام است و شامل همه مسلمانان می شود در حالی که - همان طور که قبلا گفتیم - مقتضای «انّما» حصر.است. به عبارت دیگر اهل بیت علیهم السلام معصوم خلق شده اند در عین حالی که در رفتارهای خود مجبور نیستند.

مقدّمه سوم؛ رجس با توجه الف و لام متصل به آن، شامل هر نوع پلیدی می شود. رجس گاه بر پلیدی های ظاهری مادّی اطلاق می شود و گاه در پلیدی های معنوی استعمال می شود


1) اراده تشریعی به معنای فرمان و دستورات الهی و به تعبیر دیگر همان واجبات و محرّمات است. آیه 185 سوره بقره، یکی از آیاتی است که اراده الهی در آن به معنای اراده تشریعی است. و اما اراده تکوینی به معنای آفرینش و خلقت است؛ اراده تکوینی خداوند همان اراده آفرینش و خلقت چیزی یا کسی می باشد. نمونه این اراده الهیه در آیه 82 سوره یاسین آمده است. خداوند متعال در این آیه شریفه می فرماید:

2) منظور از اراده تکوینی همان نفس خلقت است. در این آیه بیان شده است که خدا اهل بیت علیهم السلام را از ابتدا پاک خلقت کرده است

و گاه در هر دو به کار می رود همانگونه که راغب (1)

وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ وَ مَاتُوا وَهُمْ كَفِرُونَ و امّا آن ها که در دل هایشان بیماری است پلیدی بر پلیدیشان افزوده و از دنیا رفتند در حالی که کافر بودند. به پلیدی ظاهری در آیه 145 سوره انعام اشاره شده است:

قُل لَّا أَجِدُ فِي مَا أُوحِيَ إِلَى مُحَرَّمًا عَلَى طَاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلَّا أَن يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَمًا مَّسْفُوحًا أَوْ لَحْمَ خِيَزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ.... ای پیامبر ما! بگو: «در آن چه بر من وحی شده هیچ غذای حرامی نمی یابم، به جز این که مردار باشد، یا خونی که (از بدن حیوان) بیرون ریخته، یا گوشت خوک باشد، که این ها همه پلید هستند.

در آیه 90 سوره مائده رجس در هر دو معنی به کار رفته است؛

يَأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنصَابُ وَالْأَزْلَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَنِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ای کسانی که ایمان آورده اید! شراب و قمار و بت ها و از لام (= نوعی بخت آزمایی) پلید و از عمل شیطان است از آن ها دوری کنید تا رستگار شوید.

در مفردات به این مطلب تصریح کرده است. مقدّمه چهارم؛ قرآن به زبان عربی نازل شده است و در قرآن دستور زبان عربی به طور کامل رعایت شده است. بنا بر این معنا ندارد که در آیه تطهیر ضمیر جمع مذكر «ليذهب عنكم» بیاید و مراد تنها زنان پیامبر صی الله علیه و آله باشد این مطلب با قواعد زبان عربی سازگار نیست. در آیات قبل از آیه تطهیر 25 ضمیر یا فعل آمده که همگی مؤنّث است و بعد از آیه تطهیر نیز دو ضمیر و فعل وجود دارد که آن هم مؤنّث،است ولی تمام ضمیرها و فعل های آیه تطهیر، که در وسط این 27 ضمیر و فعل های مؤنث قرار گرفته، مذکّر می باشد، (2)

قَالُوا أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللهِ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَّجِيدٌ فرشتگان گفتند: «آیا از فرمان خدا تعجّب می کنی؟! این رحمت خدا و برکاتش بر شما خانواده است؛ چرا که او ستوده و والاست».

پاسخ: مخاطب جمله «اتعجبين» فقط همسر ابراهیم علیه السلام است، بدین جهت فعل بصورت مفرد مخاطب مؤنّث آمده است، ولی مخاطب «علیکم» تمام خانواده حضرت ابراهیم علیه السلام از زن و مرد است، در حالی که مخاطب آيه تطهير، طبق ادلّه ای که گذشت، زنان پیامبر صلی الله علیه و آله می توانند باشند، نه مستقلاً زیرا در این صورت باید ضمیر مونث می آمد و نه در کنار پنج تن آل عبا به دلیل روایات معتبری که در این مورد وجود دارد.

یا ضمیری است که به مذکرّ و مؤنث،

1) به پلیدی معنوی در آیه 125 سوره توبه اشاره شده است:

2) گفته اند که شبیه این اختلاف ضمیرها در آیه 33 سوره احزاب در آیات مربوط به فرزنددار شدن حضرت ابراهیم علیه السلام در کهولت سن وجود دارد، و در عین حال همسر آن حضرت هم مخاطب آیه.هست در آیه 73 سوره هود می خوانیم.

هر دو، برمی گردد و خلاصه ضمایر مخصوص مؤنث نیست اگر منظور از آیه تطهیر، همسران پیامبر صلی الله علیه و آله بود، چرا خطاب آیه عوض شد و ضمیرهای مخصوص مؤنث بکار برده نشد؟ مقدّمه پنجم؛ ترتیب آیات قرآن کریم به ترتیب نزول نیست. این مطلب مورد اتفاق فریقین (1)

الف) نزول بعضی از آیات زودتر در مکه و بعضی دیرتر در مدینه نازل شده اند؛ ولی در ترتیب فعلی آیات مدنی مقدم بر مکی است.

ب) قرینه خطابه ها، آیاتی که در اول بعثت (و در مکّه) نازل شده اند اغلب خطاب یا ایها الناس دارد و آیاتی که در مدینه نازل شده اند یا ایها الذین آمنوا دارد ولی در ترتیب فعلی قرآن گاهی یا ایها الذین آمنوا قبل از يا ايها الناس قرار گرفته است.

ت) آیات اول بعثت سوره هایش کوتاه و کوبنده و با قسم همراه است ولی آیات مدنی طولانی و معتدل تر است منتها در چینش فعلی سوره های بلند اول و سوره های کوتاه آخر قرار گرفته است.

ث) از نظر محتوی آیات مکی در مورد امور اعتقادی، نفی شرک، داستان اخلاقی پیامبران و... می باشد، ولی آیات مدنی که بعداً نازل شده اند در مورد احکام الهی رد یهود و نصاری و منافقین و امور جنگی و جهاد است، منتها در چینش کنونی آیات مدنی در اول قرآن قرار دارند.

ج) تاریخ تنظیم سوره ها، گاهی میان نزول آیات یک سوره بیش از یک سال فاصله بود و در میان نزول آیات این سوره آیات سوره دیگر نازل می شد.

است. بنا براین وقوع آیه تطهیر که درباره پنج تن آل عباست در میان آیات مربوط به زنان پیامبر صلی الله علیه و آله امری غیر متداول نیست و بسیاری از بزرگان گفته اند آیات قرآن همگی با هم نازل نشده است، حتی گاهی جمله های یک آیه نیز یک مرتبه نازل نمی گشت. بلکه آیات قرآن بر حسب نیازها و حوادث نازل می شد بنا براین امکان دارد که داستان زنان پیامبر صلی الله علیه السلام در برهه ای از زمان مطرح شده باشد و به دنبال آن آیات مربوطه نازل گشته باشد و پس از مدّتی داستان اصحاب کساء علیهم السلام و به دنبال آن آیه تطهیر نازل شده باشد (2)

فَلَمَّا رَأَى قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ ﴿28 يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا وَاسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخَاطِئِينَ ﴾ [يوسف / 29 - 28] پس چون [شوهرش] دید پیراهن او از پشت چاک خورده است گفت بیشک این از نیرنگ شما [زنان] است که نیرنگ شما [زنان] بزرگ است * ای یوسف از این [پیشامد] روی بگردان و تو [ای زن] برای گناه خود آمرزش بخواه که تو از خطاکاران بوده ای. چنان که ملاحظه می شود در اثنای سخن از کید زلیخا و مکر زنانه وی، جمله معترضه «يوسف أعرض عن هذا» آمده است که به قبل و بعد خود ارتباطی ندارد، بلکه خود جمله مستقل و مجزایی به شمار می آید.


1) از شواهد استفاده می شود قرآن به صورت فعلی نازل نشده است، زیرا:

2) در مواردی از قرآن پیش آمده است که به هنگام بیان مطلبی، به صورت جمله ای معترضه، مطلب دیگری را بیان فرموده است که بعنوان نمونه در داستان حضرت یوسف آمده است:

و سپس آیات دیگر متناسب با ظروف خاص و حوادث مخصوصی نازل شده باشد. بنابر این، لازم نیست تمام آیات قرآن پیوند خاصّی با یکدیگر داشته باشند.

مقدّمه ششم؛ شأن نزول آیات، مفاهیم و مصدایق را واضح می سازد و امکان ندارد که مفاهیم و مصادیق آیه با شأن نزول خود معارضت داشته باشد روایات زیادی از طرق شیعه و عامه نقل شده است که تنها خمسه طیبه در زیر عبای یمانی بودند و حتی ام سلمه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله بر آن ها وارد نشد. برای نمونه پیامبر فرمودند من در میان شما دو چیز سنگین و گرانبها باقی می گذارم، یکی کتاب خدای عزّ وجل است، آن ریسمان الهی است که هر که آن را پیروی کند هدایت شده است و هر که از آن جدا شود گمراه است و اهل بیتم! من شما را نسبت به اهل بیتم سفارش می کنم (و سه بار این جمله را تکرار فرمود). ما گفتیم: اهل بیت علیهم السلام چه کسانی هستند؟ زنانش ؟! گفت: نه به خدا قسم، چرا که زن ممکن است، مدت زمانی با شوهرش باشد سپس او را طلاق دهد و به سوی پدر و قومش بازگردد ولی اهل بیتش اصل و ریشه و خانواده اش هستند که پس از او صدقه بر آنان حرام شده است. (1)و دلیل دیگر (2)به منحصر بودن اهل بیت در خمسه طيبه علیهم السلام آيه وَأَمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَوةِ وَاصْطَبِرْ عَلَيْهَا. (3)- و خانواده خود را به نماز دستور ده و بر انجام آن شکیبا باش-. که پیامبر صلی الله علیه و آله هشت ماه پی در پی (4)هر روز برای پنج نماز بر در خانه حضرت علی علیه السلام می رفت و این جمله را می فرمودند:

الصَّلاةَ يا أَهْلَ الْبَيْتِ. إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا

و بدین ترتیب پیامبر صلی الله علیه و آله منظورین آیه تطهیر را مشخص می سازند.


1) صحیح مسلم، ج 7، ص123.

2) دلیل دیگر که علامه امینی در الغدیر آورده اند جریان سدّ ابواب است.

3) طه، 132.

4) وظیفه پیامبر صلی الله علیه و آله رساندن پیام خدا بطور روشن و شفاف است بطوری که هیچ کس در قیامت نتواند بگوید مطلب بر من روشن نبود. بر همین اساس هدف پیامبر صلی الله علیه و آله از این تشریفات و ریزه کاری ها، جداسازی است. حضرت می خواهد اهل بیت علیهم السلام را بشکلی معرّفی کند که هیچ گونه اشکال تراشی امکان پذیر نباشد و کمترین ابهام و اجمالی باقی نماند تا دیگران در آن زمان و زمان های بعد دانسته یا ندانسته اهل البیت را به اشخاص و افراد دیگری تطبیق ندهند. پس از نزول آیه تطهیر هر روز پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از اذان صبح و قبل از اقامه نماز جماعت جلوی خانه علی و فاطمه علیهما السلام می ایستادند و این جمله را تکرار می نمودند؛ اَلصَّلَاةَ يا أَهْلَ الْبَيْتِ. إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَي ُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا.

به اجماع علمای شیعه و بسیاری دیگر از دانشمندان عامه، آیه تطهیر نزولی خاص داشته و مخصوص پنج نفری است که در زیر یک عبا گرد آمدند و به اصحاب کسا معروف گشتند. ابن جوزی از علمای بنام عامه می نویسد:

در شأن نزول این آیه مجموعاً سه عقیده ابراز شده است:

الف- برخی نظیر عکرمه و مقاتل با اصرار بسیار آن را در شأن زنان پیامبر صلی الله علیه و آله می دانند.

ب- گروهی همانند ضحاک، آن را شامل اهل خانواده زنان و خویشان حضرت می دانند.

ج- جمعی دیگر نظیر ابوسعید خدری، ام سلمه، عایشه و انس، نزول آیه را در شأن پنج تن آل عبا می دانند. (1)

امّا مستند نظر اول روایت عکرمه است:

روى ابن جرير عن عكرمه انه كان ينادي في السوق: «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت» نزلت فى نساء النبي خاصه؛ (2)

ابن جریر از عکرمه چنین روایت کرده است که او در بازارها این گونه آواز می داد: آیه «انما يريد الله...» در شأن زنان پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است.

روایت مذکور را سعید حوی از طبری نقل می کند.. اما طبری در ذیل آیه مذکور بیش از ده روایت در اثبات شأن نزول خاص آیه تطهیر در شان پنج تن آل عبا نقل کرده و تنها همین یک روایت را از عکرمه آورده است. امّا جالب این است که سعید حوی همه آن روایات را به یکباره به کناری می نهد و تنها روایت ضعیف عکرمه را دست مایه استدلال خویش قرار می دهد؛ (3)روایت عکرمه این است:

عن عكرمه انه قال: ليس بالذى تذهبون اليه. انما هو نساء النبي. (4)

عکرمه گفته است: واقعیت آن گونه که می پندارید نیست، بلکه این آیه در شأن زنان پیامبر (صلی الله علیه و اله) است


1) زادالمسير، ج 6، ص 381؛ نیز بنگرید به البحر المحيط، ج 7، ص 232 231؛ روح المعانی، ج 22، ص 13.

2) الاساس في التفسير، ج 8، ص 4437؛ نیز بنگرید به: شوکانی، فتح القدیر، ج 4، ص 378.

3) جامع البيان عن تأويل آيات القرآن، ج 12، ص 8؛ نیز بنگرید به: الدرالمنثور، ج 5، ص198. عن عكرمه انه قال: ليس بالذى تذهبون اليه انما هو نساء النبي. [ روح المعانی، ج22، ص13؛ الدر المنثور، ج 5، ص 198؛ فتح القدير، ج 4، ص278]

4) روح المعانی، ج 22، ص 13؛ الدر المنثور، ج 5، ص 198؛ فتح القدير، ج 4، ص 278.

عکرمه کیست؟

عکرمه به اعتراف بزرگان اهل تسنن شخصی دروغ گو (1)بوده است و ابن عباس همواره به صراحت می گرفت که عکرمه به او دروغ می بندد. روایاتی شبیه این را نیز عروه (2)و مقاتل نیز که آنان نیز در دشمنی با اهل بیت علیهم السلام شهره عام و خاص اند، نقل کرده اند مانند؛

عن عروة انه قال: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ. قال: يعنى ازواج النبى نزلت في بيت عایشه؛ (3)

از عروة بن زبیر نیز نقل شده است که گفت: آیه تطهیر در خانه عایشه و در شأن زنان پیامبر (صلی الله علیه و اله) نازل شده است.

روایاتی این چنینی از دیگران نظیر ابن عباس هم نقل شده است امّا تردیدی نیست که چنین نسبت هایی از سوی افرادی مانند عکرمه، غلام ابن عباس انجام گرفته است تا از این طریق بتوانند برای ادعای دروغین و ساختگی خویش در بین مردم مقبولیتی دست و پا کنند از ابن عباس احادیث بسیاری در تأیید نزول خاص آیه در شأن اهل بیت علیهم السلام نقل شده است که اگر از صحت و استحکام بیشتری نسبت به آن چه عامه ادعا می کنند برخوردار نباشد، به طور قطع کمتر از آن هم نخواهد بود و در تعارض،اخبار خبرهای ضعیف از اعتبار ساقط است. روایات مربوط به نزول خاص آیه، مرجح است؛ زیرا حداقل ترجیح این است که ابن عباس از صحابه و شاهد نزول آیه بود و این دسته روایات از نظر کمیت و تعداد به مراتب بیشتر از آن چیزی است که از عکرمه نقل شده است. ولی عکرمه از تابعین است و روایات ادعایی او از نظر تعداد کمتر از احادیثی است که از ابن عباس نقل گردیده است.


1) ابن عباس به صراحت اعلام کرد که عکرمه به او دروغ ها نسبت داده است. [اشراقی، شهاب الدین اهل بیت یا چهره های درخشان، ص 40].

2) معاویه گروهی از صحابه و جمعی از تابعین را گرد خود جمع کرده، با رشوه بسیار به آنان دستور جعل روایات داد و آن ها نیز برای رضایت و خشنودی وی و کسب مزد و پاداش بیشتر در انجام این کار از یکدیگر سبقت می گرفتند. از جمله این اشخاص: ابوهريره، عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه از صحابه و عروة بن زبیر از تابعین بوده اند. [شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4، ص 358]

3) الدر المنثور، ج 5، ص 198؛ فتح القدير، ج 4، ص 279.

احمد بن حنبل در مسند خود می نویسد:

حَدَّثَنِی مَنْ سَمِعَ امَّ سَلَمَهَ تَذْکُرُ أنَّ النبیّ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ کَانَ فِی بَیْتِهَا فَأتَتْهُ فَاطِمَهُ بِبُرْمَهٍ فِیهَا خَزِیرَهٌ فَدَخَلَتْ بِهَا عَلَیْهِ، فَقَالَ لَهَا: ادْعِی زَوْجَکِ وَابْنَیْکِ. قَالَتْ: فَجَاءَ عَلِیٌّ وَالْحُسَیْنُ وَالْحَسَنُ، فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَجَلَسُوا یَأْکُلُونَ مِنْ تِلْکَ الْخَزِیرَهِ وَهُوَ عَلَی مَنَامَهٍ لَهُ عَلَی دُکَّانٍ تَحْتَهُ کِسَاءٌ لَهُ خَیْبَرِیٌّ، قَالَتْ: وَأنَا اصَلِّی فِی الْحُجْرَهِ، فَأنْزَلَ اللَّهُ عزّ وجلّ هَذِهِ الآیه: إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً. قَالَتْ: فَأخَذَ فَضْلَ الْکِسَاءِ فَغَشَّاهُمْ بِهِ، ثمّ أخرجَ یَدَهُ فَألْوَی بِهَا إلی السَّمَاءِ، ثمّ قَالَ: اللَّهُمَّ هَؤُلاءِ أهل بَیْتِی وَخَاصَّتِی فَأذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجس وَ طهّرهم تَطْهِیراً، اللَّهُمَّ هَؤُلاءِ أهل بَیْتِی وَ خَاصَّتِی فَأذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجس وَطهّرهم تَطْهِیرًا قَالَتْ: فَأدْخَلْتُ رَأسِی الْبَیْتَ، فَقُلْتُ: وَأنَا مَعَکُمْ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: «إِنَّکِ إلی خَیْرٍ إِنَّکِ إلی خَیْرٍ». (1)

عبدالله از پدرش، از عبدالله بن نمیر، از عبدالملک بن ابی سلیمان، از عطاء بن ابی رباح حدیث کرد که گفت: کسی که از امّ سلمه شنیده بود برای من نقل کرد که پیامبر (صلی الله علیه و اله) در منزل امّ سلمه بود که فاطمه (علیها السلام) با دیگی سنگی که در آن خزیره (نوعی سوپ) بود آمد و بر ایشان وارد شد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به ایشان فرمود که همسر و دو پسرت را دعوت کن. ام سلمّه گوید: وارد شد. علی، حسن و حسین (علیهم السلام) آمدند و بر ایشان وارد شده نشستند و مشغول خوردن آن غذا شدند. پیامبر (صلی الله علیه و اله) در مکانی که جای خواب ایشان بود نشسته و یک عبای خیبری زیر ایشان بود. امّ سلمه گوید: من در آن اتاق نماز می خواندم که خداوند این آیه را نازل فرمود: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا. سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله) گوشه عبا را بر سر ایشان کشید و دست خود را بیرون آورده و به آسمان بلند کرده، عرضه داشت: «خداوندا، اینان اهل بیت علیهم السلام و خواص من هستند، پس پلیدی را از ایشان دور کن و آن ها را کاملاً پاک و پاکیزه ساز، خداوندا، اینان اهل بیت و خواص من هستند، پس پلیدی را از ایشان دور کن و آن ها را کاملاً پاک گردان». ام سلمه گوید: من سرم را داخل اتاق کردم و عرضه داشتم: ای رسول خدا، آیا من نیز با شما (اهل بیت علیهم السلام) هستم؟ فرمود: «تو عاقبت به خیر هستی، تو عاقبت به خیر هستی».


1) مسند أحمد، ج6، ص292؛ همچنین ر.ک: فضائل الصحابة، ج 2، ص 587، ح 994؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 13، ص 205؛ تفسير الثعلبی، ج 8، ص 42؛ شواهد التنزیل، ج 2، ص 128، ش 760؛ تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 492؛ أسباب النزول، ص239.

بر مبنای پیشوایان جرح و تعدیل از عامه، سند این حدیث صحیح (1)

دیگری عبدالملک بن ابی سلیمان از راویان صحاح ستّه است.

[تقريب التهذيب: 1 / 6162 / ش 4198؛ تهذیب التهذيب 352/16 / ش 751.]

عطاء بن ابی رباح نیز از تابعین معروفی است که علمای عامه در تفسیر کاملاً به وی اعتماد دارند. [ر.ک: معرفة الثقات (عجلی): 2/ 135 / ش.1236. عجلی در معرفة الثقات می نویسد: «عطاء بن أبي رباح مكي، تابعى، ثقة وكان مفتى أهل مكة في زمانه». هم چنین ر.ک: الجرح و التعدیل (رازی): 330/6 تا 331 / ش 1839].

امّ سلمه نیز همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله که نزد شیعه و اهل تسنن بسیار محترم است.

و معتبر است. برخی از راویان حدیث در نزد آشنایان جرح و تعدیل به اندازه ای مشهور و معروف اند که برای اثبات وثاقت آنان نیازی به مراجعه به کتب رجالی نیست.

احمد بن حنبل با سند معتبر (2)دیگر می نویسد:

حدثنا عبد الله، حدثني أبي حَدَّثَنَا عَفَّانُ، قَالَ: حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ سَلَمَهَ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنِ زَیْدٍ، عَنْ شَهْرِ


1) راوی نخست حدیث عبدالله فرزند احمد بن حنبل است که در نزد عامه نیازی به توثیق ندارد. وی از پدرش، احمد بن حنبل (امام حنابله) نقل می کند. راوی بعدی عبدالله بن نمير، شيخ و استاد احمد بن حنبل است که بدون تردید در نزد عامه ثقه است. [ر.ک تهذیب الکمال: 16 / 228، ذیل شماره 3618؛ خلاصة تذهیب تهذيب الكمال: 217؛ تقريب التهذيب: 1 / 542 / ش 3679؛ تهذیب التهذيب: 52/6 - 53 / ش 110]

2) راوی مورد بحث در این روایت علی بن زید بن جدعان است. ابن حجر او را در طبقه چهارم دانسته است. [تقريب التهذيب: 2 / 37. هم چنین ر.ک: الطبقات الکبری: 17/ 252]. او از راویان پنج صحیح از صحاح شش گانه بوده و بخاری در کتاب أدب المفرد از وی حدیث نقل کرده است. [البخاري في الأدب المفرد و مسلم و الأربعة]. ذهبي درباره وی می نویسد: «الإمام العالم الكبير». [سير أعلام النبلاء: 5/ 206 / ش 82]. وی در جایی دیگر می نویسد: «من أوعية العلم على تشيع قليل فيه». [همان: 207/5] یعقوب بن شیبه وی را توثیق کرده و می گوید: «ثقة، صالح الحديث». [تهذيب الكمال: 20 / 441]. این راوی با این که در پنج صحیح از صحاح شش گانه آمده است و درباره وی توثیق صریح نیز وارد شده است، امّا وی را به جهت تشیعش تضعیف کرده اند. محمد بن منهال به نقل از یزید بن زریع می نویسد: «رأيت على بن زيد و لم أحمل عنه، فإنَّه كان رافضياً» [همان]. ابن عدی نیز علت عدم نقل و بلکه امتناع از نقل از وی را تشیع او می داند. او می نویسد: «لم أر أحداً من البصريين و غيرهم امتنعوا من الرواية عنه وكان يغالى فى التشيع». [الكامل: 5/ 201 ذیل ش 351]. پس علّت عدم نقل از وی تشیع وی است و به اعتراف عالمان جرح و تعدیل اهل تسنن تشیع هیچ ضرری به وثاقت راوی نمی زند.

بْنِ حَوْشَبٍ عَنْ أُمِّ سَلَمَهَ: أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ قَالَ لِفَاطِمَهَ اِیتِینِی بِزَوْجِکِ وَ اِبْنَیْکِ فَجَاءَتْ بِهِمْ فَأَلْقَی عَلَیْهِمْ کِسَاءً فَدَکِیّاً ثُمَّ وَضَعَ یَدَهُ عَلَیْهِمْ وَ قَالَ إِنَّ هَؤُلاَءِ آلُ مُحَمَّدٍ فَاجْعَلْ صَلَوَاتِکَ وَ بَرَکَاتِکَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ إِنَّکَ حَمِیدٌ مَجِیدٌ قَالَتْ أُمُّ سَلَمَهَ فَرَفَعْتُ اَلْکِسَاءَ لِأَدْخُلَ مَعَهُمْ فَجَذَبَهُ مِنْ یَدِی وَ قَالَ إِنَّکِ لَعَلَی خَیْرٍ.. (1) عبدالله از پدرش، از عفان، از حماد بن سلمه، از علی بن زید، از شهر بن حوشب، از امّ سلمه روایت کرد که رسول خدا (صلی الله علیه و اله) به فاطمه (علیها السلام) فرمود: همسر و دو پسرت را نزد من بیاور. حضرت فاطمه (علیها السلام) به آنان خبر داد و آنان نیز آمدند. رسول خدا (صلی الله علیه و اله) کسایی فدکی بر روی ایشان انداخت، دست خود را بر سر ایشان قرار داد و عرضه داشت: «خداوندا، اینان آل محمّد هستند، پس صلوات و برکات خود را بر محمّد و آل محمّد قرار ده، بدرستی که تو سزاوار ستایش و بزرگوار هستی». امّ سلمه گوید: کساء را بالا زدم تا با ایشان در زیر آن قرار گیرم، امّا پیامبر (صلی الله علیه و اله) عبا را از دست من کشید و فرمود: «تو زن خوبی هستی». احمد بن حنبل در حدیثی طولانی، به بیان دَه فضیلت در شأن امیرالمؤمنين على بن ابيطالب علیهما السلام به نقل از ابن عباس می پردازد. در این حدیث ابن عباس به فضایل اختصاصی ده گانه ای اشاره می کند که یکی از آن ها نزول آیه تطیهر درباره حضرت علی علیه السلام است. وی می نویسد:

حدثنا عبد الله، حدثني أبي حدثنا يحيى بن حماد، حدثنا أبو عوانة، حدثنا أبو بلج، عمرو بن میمون قال: إِنِّی لَجَالِسٌ إِلَی اِبْنِ عَبَّاسٍ إِذْ أَتَاهُ تِسْعَهُ رَهْطٍ قَالُوا یَا اِبْنَ عَبَّاسٍ إِمَّا أَنْ تَقُومَ مَعَنَا وَ إِمَّا أَنْ تَخْلُوَنَا یَا هَؤُلاَءِ قَالَ فَقَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ بَلْ أَقُومُ مَعَکُمْ قَالَ وَ هُوَ یَوْمَئِذٍ صَحِیحٌ قَبْلَ أَنْ یَعْمَی قَالَ فَابْتَدَءُوا فَتَحَدَّثُوا فَلاَ نَدْرِی مَا قَالُوا فَجَاءَ یَنْفُضُ ثَوْبَهُ وَ یَقُولُ أُفٍّ وَ تُفٍّ وَقَعُوا فِی رَجُلٍ لَهُ عَشْرٌ وَقَعُوا فِی رَجُلٍ.

قَالَ: وَأَخَذَ رَسُولُ اللهِ (صلى الله عليه و آله وسلم) ثَوْبَهُ فَوَضَعَهُ عَلَى عَليٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ حَسَنِ وَ حُسَيْنِ فَقَالَ: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَي ُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا (2)


1) مسند أحمد، ج 6، ص 323.

2) مسند أحمد: 1 / 330 - 331 این حدیث در بسیاری از مصادر معتبر عامه آمده و سند آن نیز نزد آنان معتبر است. ر.ک تاریخ مدينة دمشق: 42 / 101 - 102؛ البداية والنهاية: 373/7 - 374؛ المناقب (خوارزمی): 125 - 127 / ح 140. حاکم نیشابوری به اسناد خود در مستدرک، جلد 3، صفحه 132 - 133، از عبدالله بن أحمد این حدیث را نقل کرده و در آخر حدیث می نویسد: هذا حديث صحيح الإسناد و لم يخرجاه بهذه السياقة.

عبدالله از پدرش و او از یحیی بن حماد از ابوعوانه، از ابوبلج از عمرو بن میمون نقل کرد و گفت: من در محضر ابن عباس نشسته بودم که نه نفر نزد او آمدند و گفتند: ای ابن عباس، برخیز تا با ما همراه شوی یا این که اطرافیانت را مرخص کن. ابن عباس گفت: «همراه شما می آیم». این جریان مربوط به روزهایی بود که ابن عباس هنوز بینایی خود را از دست نداده و سالم بود. آن ها کلام را آغاز کرده با ابن عباس صحبت می کردند، امّا ما نمی دانستیم چه می گویند پس از مدتی ابن عباس آمد. در حالی که پیراهنش را تکان می داد داد و می گفت: اف بر تو! آن ها از مردی بد می گفتند که دَه منقبت دارد!... از مردی بد می گفتند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) پوشش خود را گرفت و بر سر علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام) قرار داد و فرمود: خدا اراده کرده که پلیدی را فقط از شما اهل بیت دور سازد و شما را کاملا پاک و پاکیزه گرداند. (1)

مسلم نیز در صحیح خود به روایتی در این باره می پردازد و می نویسد:

حدثنا أبوبَکْرِ بن أبی شَیْبَهَ وَمُحَمَّدُ بن عبد الله بن نُمَیْرٍ - واللفظ لِأَبِی بَکْرٍ - قالا حدثنا محمد بن بِشْرٍ عن زکریا عن مُصْعَبِ بن شَیْبَهَ عن صَفِیَّهَ بِنْتِ شَیْبَهَ قالت قالت عَائِشَهُ خَرَجَ النبی صلی الله علیه وآله غَدَاهً وَعَلَیْهِ مِرْطٌ مُرَحَّلٌ (2)من شَعْرٍ أَسْوَدَ فَجَاءَ الْحَسَنُ بن عَلِیٍّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ جاء الْحُسَیْنُ فَدَخَلَ معه ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَهُ فَأَدْخَلَهَا ثُمَّ جاء عَلِیٌّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ قال: إنما یُرِیدُ الله لِیُذْهِبَ عَنْکُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا؛

و بکر بن ابی شیبه و محمّد بن عبدالله بن نمیر نقل کردند (البته لفظ حدیث مطابق نقل ابوبكر است) که محمّد بن بشر، از زکریا، از مصعب بن شیبه، از صفیه دختر شیبه نقل کردند که عایشه گفت: پیامبر (صلی الله علیه و آله) صبحگاهان در حالی از منزل خارج شد که عبایی با نقش و نگار و بافته شده از پشم سیاه به تن داشت پس حسن بن علی (علیهما السلام) آمد و حضرت او را وارد عبا نمود. سپس حسین (علیه السلام) آمد و همراه ایشان داخل گردید. بعد فاطمه (علیها السلام) آمد و حضرت او را هم وارد نمود و آن گاه علی (علیه السلام) آمد و رسول خدا (صلی الله علیه و اله) او را نیز وارد عبا نمود. سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله) قرائت کرد: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا. (3)


1) این حدیث به مانند دو حدیث گذشته صحیح است که برای اطلاع از وثاقت تک تک این راویان نیز به کتاب نفحات الأزهار مراجعه نمایید [نفحات الأزهار: 15 / 92 به بعد]

2) این واژه در برخی منابع به صورت «مرجل» نیز آمده است.

3) صحیح مسلم، ج 7، ص 130.

توجّه به این نکته ضروری است که احمد بن حنبل احادیث مربوط به نزول آیه درباره اهل بیت علیهم السلام را از ام سلمه و ابن عباس روایت کرده است. مسلم نیز همان حدیث را از عایشه نقل می کند. پس هم امّ سلمه علیها السلام و هم عایشه، هر دو این حدیث را از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده اند و به این حقیقت معترفند و امّا ترمذی علاوه بر نقل این احادیث از ام سلمه عایشه و ابن عباس روایت دیگری نیز از انس بن مالک در سنن خود آورده است:

حَدَّثَنَا عَبْدُ بْنُ حُمَيْدٍ،أَخْبَرَنَا عَفَّانُ بْنُ مُسْلِمٍ،أَخْبَرَنَا حَمَّادُ بْنُ سَلَمَةَ،أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ زَيْدٍ: عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله)كَانَ يَمُرُّ بِبَابِ فَاطِمَةَ سِتَّةَ أَشْهُرٍ إِذَا خَرَجَ لِصَلاَةِ الْفَجْرِ يَقُولُ:اَلصَّلاَةَ يَا أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً هَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ غَرِيبٌ مِنْ هَذَا الْوَجْهِ إِنَّمَا نَعْرِفُهُ مِنْ حَدِيثِ حَمَّادِ بْنِ سَلَمَةَ. وَ فِي الْبَابِ عَنْ أَبِي الْحَمْرَاءِ مَعْقِلِ بْنِ يَسَارٍ، وَ أُمِّ سَلَمَةَ. (1)

عبد بن حمید، از عفان بن مسلم، از حماد بن سلمه، از علی بن زید، از انس بن مالک آمده است که رسول خدا (صلی الله علیه و اله) هرگاه برای نماز صبح از منزل خارج می شد به مدت شش ماه از در خانه فاطمه (علیها السلام) عبور می کرد و می فرمود؛ ای اهل بيت نماز إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا. این حدیث حسن است، امّا کمتر کسی به نقل آن پرداخته است به طوری که ما آن را فقط از طریق حماد بن سلمه می شناسیم. البته در این باره از ابوحمراء، معقل بن یسار و امّ سلمه نیز روایاتی نقل شده است.

ترمذی نیز در جامع الأصول، از انس بن مالک نقل می کند:

أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ (صلی الله علیه و اله) کَانَ یَمُرُّ بِبَابِ فَاطِمَهَ (علیها السلام) إِذَا خَرَجَ إِلَی صَلاَهِ حِینَ نَزَلَتْ هَذِهِ اَلْآیَهُ قَرِیباً مِنْ سِتَّهِ أَشْهُرٍ یَقُولُ اَلصَّلاَهَ یَا أَهْلَ اَلْبَیْتِ علیهم السلام إِنَّما یُرِیدُ اَللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً. أخرجه الترمذى.

انس بن مالک گوید: آن گاه که آیه تطهیر نازل شد، رسول خدا (صلی الله علیه و اله) نزدیک به شش ماه به هنگام خروج برای نماز، از در خانه فاطمه (علیها السلام) می گذشت و می فرمود: ای اهل بیت، وقت نماز است، إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا. (2)


1) سنن الترمذى، ج 5، ص 31؛ همچنین ر.ک: منتخب مسند عبد بن حمید، ص 367 - 368، ح 1223.

2) جامع الأصول في أحاديث الرسول، ج 9، ص156، ح 6704.

حاکم نیشابوری نیز در زمره عالمانی است که در مستدرک خود به این حدیث پرداخته است و می نویسد که گرچه مسلم و بخاری به این سیاق روایت را نقل نکرده اند ولی روایت طبق مبنای آنان صحیح است:

حدّثنا أبو العباس محمّد بن يعقوب حدثنا محمّد بن سنان القزاز حدثنا عبيد الله بن عبدالمجيد الحنفى و أخبرني أحمد بن جعفر القطيعى حدثنا عبد الله بن أحمد بن حنبل حدّثني أبي حدثنا أبوبكر الحنفى حدثنا بكير بن مسمار قال: سمعت عامر بن سعد يقول: قالَ مُعاوِیَهُ لِسَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ : ما یَمنَعُکَ أن تُسَبَّ ابنَ أبی طالِبٍ ؟ قالَ : فَقالَ : «لا أسُبُّ ما ذَکَرتُ ثَلاثا قالَهُنَّ لَهُ رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله)، لَأَن تکونَ لی واحِدَهٌ مِنهُنَّ أحَبُّ إلَیَّ مِن حُمرِ النَّعَمِ». قالَ لَهُ مُعاوِیَهُ : ما هُنَّ یا أبا إسحاقَ ؟ قالَ : «لا أسُبُّهُ ما ذَکَرتُ حینَ نَزَلَ عَلَیهِ الوَحیُ ، فَأَخَذَ عَلِیّا وَابنَیهِ و فاطِمَهَ علیهم السلام فَأَدخَلَهُم تَحتَ ثَوبِهِ ، ثُمَّ قالَ : رَبِّ ، إنَّ هؤُلاءِ أهلُ بَیتی ... .

ابوعباس محمّد بن یعقوب، از محمّد بن سنان قزاز، از عبیدالله بن عبدالمجید حنفی و هم چنین احمد بن جعفر قطیعی، از عبدالله بن احمد بن حنبل، از پدرش، از ابوبکر حنفی، از بکیر بن مثمار نقل کرد که شنیدم عامر بن سعد می گفت: معاویه به سعد بن ابی وقاص گفت: چه چیز مانع از دشنام دادن تو به پسر ابوطالب شده است؟ گفت: «تا سه گفتار رسول خدا (صلی الله علیه و اله) را درباره او به یاد داشته باشم او را دشنام نخواهم داد، چرا که اگر یکی از آن مناقب درباره من بود، نزد من از تمام خوبیهای دنیا ارزشمندتر بود». معاویه به او گفت: ای ابواسحاق، آن سه فضیلت چیست؟ گفت: تا زمانی که به یاد دارم پیامبر (صلی الله علیه و آله) به هنگام نزول وحی [آيه تطهير] على و دو فرزندش و فاطمه (علیهم السلام) را گرفت و زیر پوشش خود برد و عرضه داشت: پروردگارا، همانا اینان اهل بیت من هستند... او را دشنام نمی دهم. (1)

حدیثی دیگری که حاکم آن آورده ولی نوشته است این حدیث بر مبنای رجال بخاری صحیح است ولی بخاری و مسلم آن را نقل نکرده اند از این قرار است:

حدّثنا أبو العباس محمّد بن يعقوب حدثنا العباس بن محمّد الدوري حدثنا عثمان بن عمر حدثنا عبدالرحمن بن عبدالله بن دينار حدثنا شریک بن أبي نمر عن عطاء بن يسار عن أم سلمة رضى عنها أنّها قالت: في بيتى نزلت هذه الآية إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ. قالت: فأرسل رسول الله (صلی الله علیه و اله) إلىّ على و فاطمة والحسن والحسين رضوان الله عليهم أجمعين فقال: «اللّهمَّ هؤلاء أهل بيتى قالت أم سلمة: يا رَسولَ اللّهِ، ما أنَا مِن أهلِ البَیتِ؟ قالَ: إنَّکِ أهلی خَیر، و هؤُلاءِ أهلُ بَیتی، اللّهُمَّ أهلی أحَقُّ». هذا حديث صحيح على شرط البخارى و لم يخرجاه؛


1) المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 108 - 109.

ابوعباس محمّد بن يعقوب، از عباس بن محمّد بن دوری، از عثمان بن عمر، از عبدالرحمن بن عبدالله بن دینار، از شریک بن ابی نمر، از عطاء بن یسار، از امّ سلمه رضی الله عنها نقل کرده اند که آیه إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ در منزل من نازل شد رسول خدا (صلی الله علیه و اله) به دنبال علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام) فرستاد و آن گاه عرضه داشت: «بار الها، اینان اهل بیت من هستند». امّ سلمه عرضه داشت: ای رسول خدا، آیا من از اهل بیت شما نیستم؟ فرمود: «تو اهل من و زن خوبی هستی، ولی اهل بیت من اینان هستند. خداوندا، اهل من سزاوارترند». (1)

قابل ذکر است ذهبی (2)کتاب مستدرک علی الصحیحین را تلخیص کرده و در بسیاری از


1) المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 416

2) ذهبی خود با وجود تعصّبش به نقل برخی احادیث در این باره پرداخته و برخی از این احادیث را نیز صحیح ندانسته است. وی در سیر أعلام النبلاء می نویسد: أنبأنا جماعة عن أسعد بن روح، أخبرتنا فاطمة بنت عبدالله أخبرنا ابن ريذة، أخبرنا سليمان بن أحمد، حدثنا أبو خليفة، حدثنا أبو الوليد الطيالسي، حدثنا عبدالحميد بن بهرام، حدثنا شهر، سمعت أم سلمة تقول: جاءت فاطمة غدية بثريد لها تحملها في طبق، حتى وضعتها بين یدیه (صلی الله علیه و آله). فقال [لها]: أين إبن عمك؟ قالت هو فى البيت. قال: أدعيه [و ائتینی بابنیّ] قالت: فجاءت تقود ابنيها، كلّ واحد منهما في يد و علىّ يمشى فى أثرها، [حتّى دخلوا على رسول الله صلی الله علیه و آله] فاجلسهما في حجره، و جلس علىّ على يمينه، و جلست فاطمة عن يساره [قالت أم سلمة:] فأخذت من تحتى كساء كان بساطنا على المنامة في البيت، ببرمة فيها خزيرة، فجلسوا يأكلون من تلك البرمة، و أنا أصلّي في تلك الحجرة، فنزلت هذه الآية: إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ، فأخذ فضل الكساء، فعشّاهم، ثمّ أخرج يده اليمنى من الكساء و ألوى بها إلى السماء، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وحامّتى» قالت: فأدخلت رأسى، فقلت يا رسول الله و أنا معكم؟ قال: «أنت إلى خير». مرّتين. رواه الترمذى مختصرا، و صحّحه من طريق الثورى، عن زبيد، عن شهر ابن حوشب - جماعتی از اسعد بن روح، از فاطمه دختر عبدالله، از ابن ریذه، از سلیمان بن احمد، از ابو خلیفه از ابوولید طیالسی، از عبدالحمید بن بهرام، از شهر [بن حوشب] نقل کردند که ام سلمه می گفت: فاطمه (علیها السلام) صبحگاهان با ظرفی خزیره (نوعی سوپ) که در طبقی حمل می کرد آمد و آن را در مقابل پیامبر (صلی الله علیه و اله) قرار داد پیامبر (صلی الله علیه و اله) به ایشان فرمود: پسر عمویت کجاست؟ عرضه داشت: او در منزل است. فرمود: او را دعوت کن و دو فرزندم را نیز نزد من بیاور. امّ سلمه گوید: حضرت فاطمه (علیها السلام) هر یک از پسرانش را با یک دست گرفته و با خود می آورد و علی (علیه السلام) نیز به دنبال ایشان بود تا این که بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وارد شدند پس پیامبر (صلی الله علیه و آله) حسنین (علیهما السلام) را در آغوش گرفته بر روی پای مبارک خود نشاند. علی (علیه السلام) را نیز در سمت راست و فاطمه (علیها السلام) را در سمت چپ خود نشانید. امّ سلمه گوید: من از زیر خود عبایی که به هنگام خواب زیراندازمان بود برداشته و برای خوردن غذای خزیره پهن ساختم. آن بزرگواران بر روی آن نشسته و از آن غذا می خوردند و من در آن اتاق نماز می خواندم که این آیه نازل شد إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ پیامبر (صلی الله علیه و اله) گوشه عبا را گرفت و ایشان را پوشاند. سپس دست راست خود را از کساء بیرون آورد و به سمت آسمان بالا برد و سپس عرضه داشت: «خداوندا، اینان اهل بیت و نزدیکان خاص من هستند». امّ سلمه گوید: سرم را داخل بردم و عرض کردم: ای رسول خدا آیا من نیز با شما هستم؟ پیامبر (صلی الله علیه و اله) دوبار فرمود: «تو عاقبت به خیر هستی». ترمذی این حدیث را به صورت مختصر روایت کرده است و آن را از طریق ثوری، از زبید، از شهر بن حوشب صحيح دانسته است [سير أعلام النبلاء: 10 / 346 - 347 ]. همو چند حدیث دیگر به همین مضامین را در همین کتاب سیر اعلام النبلاء، جلد 3، صفحات 254 و 283 و 385 نقل می کند.

موارد در تصحیح احادیث با حاکم نیشابوری مخالفت نموده، امّا این دو حدیث را بر مبنای مسلم صحیح دانسته است. (1)بر اساس روایت اخیر، از این تعبیر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) نسبت به امّ سلمه (که فرمود: «إنّك أهلى» استفاده می شود که واژه «اهل» با «اهل بیت» متفاوت است. در این روایت به تصریح آمده است که «اهل بیت» فقط خمسه طیبه هستند و این مؤیّد آن است که عنوان «اهل بیت» شامل زنان نمی شود. در این روایت دلالت بر این مطلب دارد که کلمه اهل البیت یک معنای اصطلاحی دارد و از معانی لغوی خود نقل داده شده است مانند کلمه صلوه و صیام و حج که معنای لغوی آن در شریعت مراد نیست بلکه معنای اصطلاحی آن مراد است. حاکم در حدیثی دیگر این روایت را به سند خود از واثلة بن اسقع» نقل می کند. وی. می نویسد این حدیث بر مبنای مسلم صحیح است، ولی بخاری و مسلم آن را نقل نکرده اند:

حدثنا أبو العباس محمد بن يعقوب أنبأ العباس بن الوليد بن مزيد أخبرني أبي قال: سمعت الأوزاعى يقول: حدّثني أبو عمار قال: حدثنى واثلة بن الأسقع رضى الله عنه قال: جئت أريد عليا رضى الله عنه، فلم أجده. فقالت فاطمة رضى الله عنها: إنطلق إلى رسول الله (صلی الله علیه و اله) يدعوه، فاجلس فجاء مع رسول الله (صلی الله علیه و اله) فدخل و دخلت معهما قال فدعا رسول الله (صلی الله علیه و اله) حسناً و حسيناً فأجلس كلّ واحد: منهما على فخذه و أدنى فاطمة من حجره و زوجها، ثمّ لفّ عليهم ثوبه و أنا شاهد فقال: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا. اَللّهُمَّ هؤلاءِ اَهْلُ بَیْتی. هذا حديث صحيح على شرط مسلم و لم يخرجاه -.


1) المستدرك على الصحيحين للحاكم مع تعليقات الذهبي في التلخيص، ج 3، ص 117، ح 4575 و ج 2، ص 451، ح 3558

ابوعباس محمّد بن یعقوب، از عباس بن ولید بن مزید و او از پدرش نقل کرد که گفت: شنیدم اوزاعی به نقل از ابو عمار و او نیز از وائله بن اسقع روایت کرد که گفت: به دنبال علی (علیه السلام) آمدم با او کار داشتم، اما او را نیافتم فاطمه (علیها السلام) فرمود: نزد رسول خدا (صلی الله علیه و اله) رفته است تا او را دعوت کند بنشین تا بیایند. علی (علیه السلام) همراه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد و داخل شد و من نیز به همراه ایشان وارد شدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) حسن و حسین (علیهما السلام) را فراخواند و هر یک از آنان را بر ران خود نشاند و فاطمه (علیها السلام) و شوهرش را به خود نزدیک کرد. سپس پوشش خود را بر روی آنان کشید. من نگاه می کردم، آن گاه این آیه را قرائت کرد: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا. و عرضه داشت: «خداوندا، اینان اهل بیت علیهم السلام من هستند». (1)

قابل ذکر است ابن کثیر که از عالمان مهم اهل تسنن بوده و از جایگاه ویژه ای در نزد آنان به ویژه وهابیت برخوردار است در تفسیر خود و با طرقی بسیار به نقل این حدیث پرداخته است. او هر چند در سند برخی از احادیث خدشه کرده است اما به اکثر اسانید خدشه ای وارد نساخته است. او ابتدا حدیث عکرمه را - که به ابن عباس منتسب کرده است - نقل می کند. بر اساس این حدیث، عکرمه در بازار راه می رفته و فریاد می زده که آیه تطهیر درباره زنان پیامبر (صلی الله علیه و اله) است و مدّعی بوده که حاضر است در این زمینه با مخالفان مباهله کند! ابن کثیر پس از نقل روایت عکرمه، آن را نمی پذیرد و مدعی می شود مصداق اهل بیت در آیه اعم از زنان رسول خدا (صلی الله علیه و اله) است. او در این باره می نویسد:

فإنّه قد وردت أحاديث تدلّ على أن المراد أعم من ذلك؛

همانا احادیثی وارد شده که دلالت دارند بر این که مراد از اهل بیت اعم از زنان پیامبر است-. (2)او پس از طرح احادیث فراوان به طرق متعدّد، ادّعا می کند که مقتضای جمع بین احادیث و سیاق آیه آن است که گفته شود مصداق اهل بیت هم همسران پیامبر صلی الله علیه و آله و هم امیرالمؤمنين علیه السلام، حضرت فاطمه علیها السلام و حسنین علیهم السلام هستند. امّا در مجموع دلیل متعدّد و روشنی وجود دارد که مشخص می کند که آیه تطهیر درباره زنان پیامبر صلی الله علیه و آله نیست که بطور خلاصه از این قرارند: الف) در آیات یاد شده وقتی سخن از زنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به میان آمده، ضمیر جمع مؤنث به کار رفته مانند: من یات منکن - و من يقنت منكن - لستن - ان اتقيتن - تخضعن - و قرن - بيوتكن و... ولی وقتی به آیه تطهیر رسیده ضمایر جمع مذکّر به کار رفته مانند: ليذهب عنكم - و يطهركم. پس معلوم می شود مخاطب در آیه تطهیر غیر از مخاطب در آیات قبل و بعد از آیه تطهیر است.


1) المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 416

2) تفسير ابن كثير، ج 3، ص 491 - 492. همچنین ر.ک: مسند ابن راهويه، ج 4، ص15 - 16.

ب) زنان پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله متعدّد بودند و در خانه های مختلف زندگی می کردند و لذا در آیه 32 جمله (و قرن فی بیوتکن) آمده است و اگر چنان که آیه تطهیر نیز شامل آن ها می شد باید جمله (اهل البيوت) می آمد و حال آن که (اهل البیت) آمده است.

ت) طبق روایت صحیح مسلم و غیره وقتی آیه تطهیر نازل شد رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) حضرت علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را زیر کساء قرار داد و آیه شریفه را قرائت فرمودند. (1)

عائشه گفت که رسول خدا صبح هنگام بیرون رفتند و بر روی دوش ایشان عبایی طرح دار از موی سیاه بود. پس حسن بن علی آمد پس او را در زیر عبا گرفت او را در زیر عبا گرفت. پس حسین آمد و او را نیز وارد کرد. پس فاطمه آمد او را نیز وارد کرد پس علی آمد او را نیز وارد کرد. سپس فرمود: خداوند می خواهد از شما اهل بیت پلیدی ها را دور کند و شما را پاک نماید.

ث) در صحیح مسلم آمده که از زید بن ارقم سؤال شد آیا به زنان پیامبر صلی الله علیه و آله اهل بيت پیامبر صلی الله علیه و آله گفته می شود یا خیر؟ پاسخ داد همسر یک مرد از اهل بیت آن به حساب نمی آید زیرا چه بسا زنی با مردی یک عمر زندگی می کند ولی در آخر عمر طلاق گرفته و به خانه پدرش رفته و جزء اهل بیت پدر محسوب می شود. (2)

ج) زنان پیامبر صلی الله علیه و آله هیچ یک ادعا نکرده اند که آیه تطهیر شامل ما نیز می شود بلکه خلاف آن را نقل کرده اند مانند ام سلمه علیها السلام که می گوید پس از نزول آیه تطهیر و تکریم حضرت رسول گرامی صلی الله علیه و اله علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را، من جلو رفته و از حضرت پرسیدم آیا من هم عضو اهل بیت هستم؟ حضرت پاسخ داد تو آدم خوبی هستی و جزو اهل بیت نیستی بلکه از همسران پیامبر هستی. (3)

ابن کثیر از جمله شاگردان ابن تیمیه است و به تعصب و دشمنی با شیعه شهرت دارد او در تفسیرش احادیث متعدّدی در این باره نقل کرده است و تلاش کرده بر آن ها خدشه وارد سازد


1) روايت صحيح مسلم: قَالَتْ عَائِشَةُ خَرَجَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله غَدَاهً وَ عَلَیْهِ مِرْطٌ مُرَحَّلٌ مِنْ شَعْرٍ أَسْوَدَ فَجَاءَ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ جَاءَ اَلْحُسَیْنُ فَدَخَلَ مَعَهُ ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَهُ فَأَدْخَلَهَا ثُمَّ جَاءَ عَلِیٌّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ قَالَ إِنَّما یُرِیدُ اَللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) [صحیح مسلم: 130/7، ح 6414]

2) إنّ زيد بن أرقم سئل عن المراد بأهل البيت هل هم النساء؟ قال: لا و أيم الله، إنّ المرأة تكون مع الرجل العصر من الدهر، ثمّ يطلقها، فترجع إلى أبيها و قومها. [صحيح مسلم: ج 7، ص123، (رقم 6381)، کتاب فضائل الصحابة، باب فضائل على بن أبي طالب علیهما السلام]

3) صحیح ترمذی.

ولی موفّق نبوده است. ابن کثیر روایت نخست را به نقل از انس بن مالک آورده است. او می نویسد:

الحديث الأول: حدّثنا الإمام أحمد، حدثنا عفان، حدثنا حماد، أخبرنا على بن زيد عن أنس بن مالک رضی الله عنه قال: إن رسول الله (صلی الله علیه و آله) كان يمرّ بباب فاطمة رضى الله عنها ستة أشهر، إذا خرج إلى صلاة الفجر يقول: الصلاة يا أهل البيت، إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا و رواه الترمذي عن عبد بن حميد عن عفان به و قال حسنٌ غریبٌ؛ (1)

حدیث یکم: احمد بن حنبل از عفان، از حماد از علیّ بن زید، از انس بن مالک نقل کرد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به مدّت شش ماه، هرگاه برای نماز صبح خارج می شد از درب منزل فاطمه می گذشت و می فرمود: ای اهل بیت، وقت نماز است، إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا.

ترمذی این حدیث را از عبد بن حمید و او نیز از عفان نقل کرده است. ترمذی درباره این حدیث می گوید: این حدیث خوبی است، امّا فقط به همین سند نقل شده است. این حدیث را احمد بن حنبل (2)و ترمذی (3)نقل کرده اند و ابن کثیر در سند آن مناقشه نمی کند.

حدیث دوم را از طبری روایت می کند:

قال إبن جرير، حدّثنا إبن وكيع، حدّثنا أبو نعيم، حدّثنا يونس عن أبي إسحاق، أخبرني أبو داود عن أبي الحمراء قال: رابطت المدينة سبعة أشهر على عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله) قال: رأيت رسول الله (صلی الله علیه و آله) إذا طلع الفجر جاء إلى باب على و فاطمة رضى الله عنهما، فقال: الصلاة الصلاة، إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا. (4)

ابن جریر گوید: ابن وکیع از ابونعیم، از یونس، از ابواسحاق، از ابوداوود، از ابوحمراء حدیث کرد که ابو حمراء (5)گفت: در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و اله) هفت ماه در مدینه اقامت گزیدم و می دیدم رسول خدا (صلی الله علیه و اله) به هنگام طلوع فجر به درب منزل علی و فاطمه (علیهما السلام) می آمد و می فرمود: «نماز، نماز، همانا خداوند اراده فرموده که ناپاکی را فقط از شما اهل بیت دور سازد و شما را کاملا پاک گرداند».


1) تفسير ابن كثير، ج 3، ص 491 - 492.

2) مسند أحمد، ج 3، ص 285.

3) سنن الترمذى، ج 5، ص 31، ح 3259

4) تفسير ابن كثير، ج 3، ص 492. هم چنین ر.ک: تفسیر الطبری، ج 22، ص 10، ح 21731.

5) وی خادم رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده است

او پس از نقل این حدیث در سند آن خدشه می کند (1)و درباره ابوداوود می نویسد:

أبو داود الأعمى هو نفيع بن الحارث كذّاب؛

ابوداوود اعمی همان نفیع بن حارث است. وی دروغ گو است. (2)

و آن گاه حدیث سوم را چنین نقل کرده است:

و قال الإمام [أحمد] أيضاً: حدّثنا محمّد بن مصعب، حدّثنا الأوزاعي، حدّثنا شدّاد بن عمار قال: دخلت على واثلة بن الأسقع رضى الله عنه، وعنده قوم، فذكروا عليا رضى الله عنه فشتموه فشتمته معهم. فلما قاموا قال لي شتمت هذا الرجل؟ قلت: قد شتموه فشتمته معهم. ألا أخبرك بما رأيت من رسول الله (صلی الله علیه و آله) ؟ قلت: بلى، قال: أتيت فاطمة رضى الله عنها أسألها عن على رضى الله عنه، فقالت: توجه إلى رسول الله (صلی الله علیه و آله) فجلست أنتظره حتى جاء رسول الله (صلی الله علیه و آله) و معه على و حسن وحسین رضی الله عنهم، آخذ كلّ واحد منهما بيده حتى دخل، فأدنى عليّاً و فاطمة رضى الله عنهما و اجلسهما بين يديه، و اجلس حسناً و حسیناً رضی الله عنهما كل واحد منهما على فخذه، ثمّ لفّ عليهم ثوبه أو قال كساءه، ثم تلا (صلی الله علیه و آله) هذه الآية: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا وقال: «أللهم هؤلاء أهل بيتي و أهل بيتي أحق»؛ (3)

احمد بن حنبل، از محمّد بن مصعب، از اوزاعی، از ابو عمار شدّاد نقل کرد که گفت: بر واثلة بن أسقع وارد شدم در حالی که عده ای نزد او بودند از علی (علیه السلام) سخن به میان آمد و به او ناسزا گفتند و من نیز به همراه آنان ناسزا گفتم. وقتی برخاستند به من گفت: چرا این مرد را شتم کردی؟! گفتم آن ها ناسزا گفتند من نیز به همراه آنان ناسزا گفتم. گفت: آیا می خواهی آن چه را از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) دیدم به تو خبر دهم؟ گفتم: آری. گفت: نزد فاطمه (علیها السلام) رفتم تا درباره علی (علیه السلام) از ایشان خبر بگیرم.


1) در مباحث آینده - بر خلاف نظر ابن کثیر - سند این روایت تصحیح خواهد شد.

2) مسند أحمد 4/ 107 در چاپ موجود مسند أحمد و برخی چاپ های تفسیر ابن کثیر، این روایت از احمد نقل شده است، امّا جمله «فشتموه، فشتمته معهم» حذف شده است.

3) تفسير ابن كثیر، ج 3، ص 492 همچنین ر.ک: مسند أحمد، ج 4، ص 107؛ کنز العمال، ج 13، ص 602؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص67؛ تاریخ مدينة دمشق، ج 14، ص 147 - 148؛ إمتاع الأسماع، ج 5، ص 384.

فرمود به نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رفته است من منتظر ایشان نشستم تا رسول خدا (صلی الله علیه و اله) به همراه علی، حسن و حسین (علیهما السلام) آمدند و در حالی که دست هر یک از آن دو فرزند را با یکی از دستانش گرفته بود وارد منزل شد علی و فاطمه (علیهما السلام) را به نزدیک خود فراخواند و در مقابل خود نشاند و هر یک از حسن و حسین و هر یک از حسن و حسین (علیهما السلام) را بر ران خویش قرار داد آن گاه پوشش یا عبای خود را بر سر آنان کشید و این آیه را تلاوت فرمود: إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا و عرضه داشت: خداوندا، اینان اهل بیت من هستند و اهل بيت من سزاوارترند».

از این روایات نکات بسیار مهمی به دست می آید. این احادیث به خوبی شرایط اجتماعی آن روزگار را به تصویر می کشند و کینه و دشمنی منافقان را نسبت به امیرالمؤمنین (علیه السلام) نشان می دهند منافقانی که روز عاشورا در صحرای کربلا حضرت سیدالشهداء صلوات الله علیه را تنها به جرم فرزند علی بودن به شهادت رساندند و در پاسخ حضرتش که درباره علت دشمنی و جنگ آنان با خود جویا شد گفتند: «نقاتلك بغضاً منا لأبيك»؛ (1)تو را به خاطر بغضی که از پدرت داریم می کشیم! آیا دشمنی با امیرالمؤمنین علیه السلام و اولاد ایشان جز کفر و نفاق دلیل دیگری دارد؟ دشمنی با کسانی که محبوب ترین افراد نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند و پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را اهل بیت خود معرّفی فرمودند، چه دلیلی جز حقد، کینه و نفاق دارد؟ از صدر اسلام تاکنون افرادی هم چون ابن کثیر و بلکه حق ستیزتر و متعصب تر از او فراوان بوده اند. آیا اند آیا می توان به گفتار افرادی هم چون ابن کثیر که درباره تک تک ادله و نصوص متعلق به امیرالمؤمنین علیه السلام و سایر اهل بیت علیهم السلام تشکیک می کنند، اعتنا کرد؟ آنانی که پس از نقل روایات فراوان که بیان گر نزول آیه تطهیر درباره امیرالمؤمنین علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام و فرزندان ایشان علیهم السلام است، باز هم مصداق اهل بیت را اعم می دانند!

ابن کثیر همان روایت سابق را این بار به نقل از طبری این چنین آورده است:

و قد رواه أبو جعفر بن جرير عن عبدالكريم بن أبي عمير عن الوليد ابن مسلم. عن أبي عمرو الأوزاعى بسنده نحوه زاد في آخره قال واثلة رضى الله عنه: فقلت: و أنا - يا رسول الله صلّى الله عليك - من أهلك؟ قال (صلی الله علیه و آله): «و أنت من أهلى». قال واثلة رضى الله عنه: و إنّها من أرجى ما أرتجى. ثم رواه أيضاً عن عبد الأعلى بن واصل عن الفضل بن دكين،


1) ينابيع المودة، ج 3، ص 80.

عن عبد السلام بن حرب عن كلثوم المحاربي عن شداد بن أبي عمار قال: إنّى لجالس عند واثلة بن الأسقع رضى الله عنه؛ إذ ذكروا عليا رضى الله عنه فشتموه، فلما قاموا قال:

إجلس حتى أخبرك عن هذا الذي شتموه. إنّي عند رسول الله (صلی الله علیه و آله) إذ جاء علىّ و فاطمة و حسن و حسین رضی عنهم، فألقى (صلی الله علیه و آله) عليهم کساء له، ثمّ قال: الّلهُم هؤُلاءِ أهلُ بَيتِي، الّلهُم أذهَبَ عَنهُم الرّجسَ وَطَهِّرَهمْ تَطْهِيرًاً. قلت: يا رسول الله، و أنا؟ قال (صلی الله علیه و آله): «و أنت». قال: فو الله إنها لأوثق عمل عندى؛ (1)

و ابوجعفر محمّد بن جریر طبری، از عبدالکریم بن ابی عمیر، از ولید بن مسلم، از ابو عمرو اوزاعی به سند خویش، مانند همین حدیث را روایت کرده است و در انتهای آن می افزاید: وائله گفت: به پیامبر (صلی الله علیه و آله) عرض کردم: ای رسول خدا صلوات خدا، بر تو باد آیا من نیز از اهل شما هستم؟ ایشان فرمود: «تو از اهل من هستی». وائله گفت: این بزرگترین آرزو در میان آرزوهای من بود هم چنین طبری همین روایت را از عبد الأعلى بن واصل، از فضل بن دکین از عبدالسلام بن حرب، از کلثوم محاربی، از شدّاد بن ابی عمار نقل می کند که نزد واثلة بن أسقع نشسته بودم که نام علی (علیه السلام) برده شد و به او ناسزا گفتند. وقتی جمعیت برخاستند به من گفت: بنشین تا درباره کسی که به وی ناسزا گفتند خبری برای تو نقل.کنم من نزد رسول خدا (صلی الله علیه و اله) بودم که علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام) آمدند. پیامبر (صلی الله علیه و اله) عبای خود را بر روی ایشان انداخت و درباره آنان عرضه داشت: «خداوندا، اینان اهل بیت من هستند. خداوندا، ناپاکی را از ایشان دور ساز و آنان را کاملاً پاک گردان». عرضه داشتم: ای رسول خدا، من هم در دعای شما داخل هستم؟ پیامبر (صلی الله علیه و اله) فرمود: «تو نیز داخل هستی». وائله گوید پس به خدا سوگند این اطمینان بخش ترین کار برای من بود.

در این روایت به ظاهر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وائله را در زمره اهل بیت علیهم السلام دانسته اند، اما این مطلب به اجماع مسلمین صحیح نیست زیرا هیچ یک از فرق و مذاهب، وائله را در زمره اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله نمی دانند. البته در یک نگاه خوشبینانه می توان با توجه به فرق میان اهل پیامبر و اهل بیت علیهم السلام و با توجه به روایت نخست از وائله، چنین گفت که پیامبر صلی الله علیه و آله وی را در زمره اهل خود قرار داده اند نه اهل بیت خود. از همین رو پیامبر صلی الله علیه و آله وی را در زیر عبای خود وارد نساختند.


1) تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 492. همچنین ر.ک: تفسیر الطبری ج 22، ص 10 - 11، ح 21732.

امّا حدیث پنجمی که ابن کثیر ذکر کرده است از این قرار است:

قال الإمام أحمد: حدّثنا عبدالله بن نمیر، حدّثنا عبدالملک بن أبي سليمان عن عطاء بن أبي رباح، حدّثني من سمع أم سلمة رضى الله عنها تذكر أنّ النّبي (صلی الله علیه و آله) كان في بيتها، فأتته فاطمة رضى الله عنها ببرمة فيها خزيرة، فدخلت عليه بها، فقال (صلی الله علیه و آله) لها: «أدعى زوجك و ابنیک.» قالت: فجاء علیّ و حسن و حسین رضی الله عنهم، فدخلوا عليه فجلسوا يأكلون من تلك الخزيرة وهو على منامة له و كان تحته (صلی الله علیه و آله) کساء خیبری. قالت: و أنا في الحجرة أصلّى، فأنزل الله عزّوجلّ هذه الآية إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا. قالت رضى الله عنها، فأخذ (صلی الله علیه و آله) فضل الكساء فغطّاهم به، ثمّ أخرج يده فألوى بها إلى السماء، ثمّ قال: اللَّهُمَّ هَؤُلاءِ أهل بَیْتِی وَخَاصَّتِی فَأذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجس وَطهّرهم تَطْهِیر قالت: فأدخلت رأسى البيت، فقلت: وأنا معكم يا رسول الله؟ فقال (صلی الله علیه و آله): «إنّك إلى خير، إنّك إلى خير». في إسناده من لم يسمّ و هو شيخ عطاء، و بقية رجاله ثقات. (1)

احمد بن حنبل گوید: عبدالله بن نمیر، از عبدالملک بن ابی سلیمان، از عطاء بن ابی رباح، از کسی که از امّ سلمه شنیده بود نقل کرد که ام سلمه یادآور شد که پیامبر (صلی الله علیه و اله) در منزل ایشان بود. فاطمه(علیها السلام) با دیگی سنگی که خزیره در آن بود بر رسول خدا (صلی الله علیه و اله) وارد شد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به ایشان فرمود: «همسر و دو پسرت را نیز دعوت کن». امّ سلمه گوید: علی، حسن و حسین (علیهم السلام) آمدند و بر پیامبر (صلی الله علیه و اله) وارد شدند، نشستند و شروع به خوردن آن غذا کردند. پیامبر (صلی الله علیه و اله) در جای خواب خود نشسته بود و زیر ایشان عبایی خیبری قرار داشت و من نیز در آن اتاق مشغول به خواندن نماز بودم که خدای عزّوجلّ این آیه را نازل فرمود: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا. امّ سلمه گوید: پیامبر (صلی الله علیه و آله) گوشه عبا را گرفت و بر سر آنان کشید و آن گاه دست خود را بیرون آورد و به سوی آسمان بلند کرد و عرضه داشت: «خداوندا، اینان اهل بیت و نزدیکان خاص من هستند. پس ناپاکی را از آنان دور کن و ایشان را کاملاً پاک گردان.» امّ سلمه گوید: سرم را داخل اتاق کردم و گفتم:


1) تفسیر ابن کثیر: 3/ 492؛ همچنین ر.ک: مسند أحمد 292/6. احمد بن حنبل در مسندش، پس از نقل این حدیث چند سند دیگر را ذکر کرده و می نویسد: قال عبدالملک و حدّثنی أبو ليلى عن أمّ سلمة مثل حديث عطاء سواء. قال عبدالملک و حدّثني داود بن أبي عوف الجحاف عن حوشب عن أمّ سلمة بمثله سواء.

ای رسول خدا، آیا من نیز با شما هستم؟ پیامبر (صلی الله علیه و اله) فرمود: «تو عاقبت به خیر هستی، تو عاقبت به خیر هستی.» در سند این حدیث شیخ عطاء وجود دارد که در كتب رجالی از او ذکری به میان نیامده است ولی بقیه راویان ثقه هستند.

ابن کثیر به لحاظ عبارت «حدّثنى من سمع أم سلمه» به ردّ حدیث مبادرت کرده است که این گفتار ابن کثیر صحیح نیست وجه اعتبار روایت این است که ناقل روایت از امّ سلمه، یا از صحابه است و یا از تابعین. با توجه به روایتی که در منابع معتبر عامه از جمله صحیح بخاری، مسلم، ترمذی، نسائی و منابع دیگر آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: خَیرُ النّاسِ قَرنِی ثُمَّ الَّذِینَ یَلُونَهُم، تابعین به مانند صحابه از اعتبار برخوردار بوده و روایات آنان مانند روایات صحابه معتبر است. بر همین اساس است که حاکم نیشابوری در کتاب معرفة علوم الحدیث پیرامون تابعین می نویسد:

اثبات اعتبار این راوی به این کیفیت در صورتی است که راوی مجهول باشد، در حالی که راوی مورد نظر، فرزند ام سلمه، یعنی عمر بن ابی سلمه است. (1)

زیرا با رجوع به منابع مختلف عطاء بن ابی رباح حدیث کساء را با واسطه عمر بن ابی سلمه از ام سلمه نقل کرده است که در این صورت وی از صحابه بوده و اعتبارش در میان اهل تسنن مجمع علیه است. (2)از این رو روایت از اعتبار سندی برخوردار است. (3)


1) معرفة علوم الحديث، ص 41 - 42.

2) ر.ک: سنن الترمذی، ج 5، ص 30، ح 3258؛ المعجم الكبير، ج 9، ص26.

3) ذكر النوع الرابع عشر من علوم الحديث: النوع الرابع عشر من هذا العلم معرفة التابعين و هذا نوع يشتمل على علوم كثيرة، فإنّهم على طبقات في الترتيب و مهما غفل الإنسان عن هذا العلم، لم يفرق بين الصحابة والتابعين، ثمّ لم يفرق أيضا بين التابعين وأتباع التابعين. قال الله عزّوجلّ: وَالسَّبِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَجِرِينَ وَالْأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَنِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّتٍ تَجْرِى تَحتَهَا الْأَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ و قد ذكرهم رسول الله (صلی الله علیه و آله)... فخير الناس قرنا بعد الصحابة من شافه أصحاب رسول الله (صلی الله علیه و اله) و حفظ عنهم الدين والسنن وهم قد شهدوا الوحى والتنزيل. [صحيح البخارى: 13 / 15101، 24 / 1892 و 17 / 174؛ صحیح مسلم: 7 / 185؛ سنن الترمذی: 3 / 9 / 2320، 1376 / 2404 و 25 / 357 / ح 3950؛ سنن الکبری (نسائی): 3 / 135 / ح 4751 با اندکی اختلاف و منابع دیگر]

ابن کثیر حدیث دیگری (حدیث ششم) را نیز درباره مصدایق آیه تطهیر نقل کرده ولی در آن خدشه نکرده است آن حدیث این است:

قال إبن جرير: حدّثنا أبو كريب، حدثنا مصعب بن المقدام، حدثنا سعيد بن زربي عن محمد بن سيرين عن أبي هريرة عن أم سلمة سلمة رضى الله عنها قالت: جاءت فاطمة رضى الله عنها إلى ببرمة لها قد صنعت فيها عصيدة تحملها على طبق فوضعتها بين يديه (صلی الله علیه و آله) فقال: «أين ابن عمّک و ابناک»؟ فقالت رضي الله عنه: في البيت. فقال (صلی الله علیه و آله): «أدعيهم». فجاءت إلى على رضى الله عنه، فقالت: أجب رسول الله (صلی الله علیه و آله) أنت و ابناک. قالت أم سلمة رضى الله عنها: فلما رآهم مقبلين، مدّ (صل الله علیه و آله) یده إلی كساء كان على المنامة، فمده و بسطه و اجلسهم عليه، ثمّ أخذ بأطراف الكساء الأربعة بشماله، فضمه فوق رؤوسهم و أومأ بيده اليمنى إلى ربه فقال: الّلهُم هؤُلاءِ أهلُ بَيتِي فأذهَبَ عَنهُم الرّجسَ وَطَهِّرَهمْ تَطْهِيرًا؛ (1)

ابن جریر طبری گوید: ابو کریب، از مصعب بن مقدام، از سعید بن زربی، از محمّد بن سیرین، از ابوهریره، از امّ سلمه نقل کرد که فاطمه (علیها السلام) با دیگی سنگی که در آن عصیده (2)پخته بود و در طبقی حمل می کرد نزد رسول خدا (صلی الله علیه و اله) آمد و آن را مقابل ایشان قرار داد. پیامبر (صلی الله علیه و اله) فرمود: «پسر عمو و دو پسرت کجایند؟» عرض کرد: در منزل هستند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «آنان را دعوت کن» پس نزد علی (علیه السلام) رفت و عرض کرد که به همراه پسرانت دعوت رسول خدا (صلی الله علیه و اله) را اجابت کن. امّ سلمه گوید: وقتی پیامبر (صلی الله علیه و اله) متوجّه ورود آنان شد، دست مبارک خود را به سمت کسایی که در محل خواب ایشان قرار داشت دراز کرد آن را برداشت و گسترد و ایشان را بر روی آن نشاند. آن گاه چهار طرف کساء را با دست چپ گرفت و بر روی سر ایشان کشید


1) تفسير ابن كثير: 3/ 492 - 493. هم چنین ر.ک: تفسیر الطبری 22 / 11 / 21733. طبرانی در كتاب المعجم الأوسط جلد 7، صفحه 318 - 319 روایت را با این سند نقل می کند: «محمد بن اسحاق، از پدرش از کرمانی فرزند عمرو و او از سعید بن زربی». وی در آخر حدیث می گوید: وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِیراً ثَلاَثَ مَرَّاتٍ. امّا حسکانی در شواهد التنزيل جلد، 2 صفحه 104، حدیث 734، پس از نقل حدیث با همین سند، ثلاث مرّات را در انتهای روایتش نمی آورد.

2) العصيدة: دقيق يلت بالسمن ويطبخ، يقال: «عصدت العصيدة و أعصدتها، أي اتخذتها»؛ النهاية في غریب الحدیث: 3 / 246؛ لسان العرب: 3/ 291؛ تاج العروس: 5 / 108.

و با دست راست به پروردگارش اشاره کرد و عرضه داشت: « خداوندا، اینان اهل بیت من هستند، پس ناپاکی را از ایشان دور ساز و آنان را کاملاً پاک گردان». ابن کثیر در سند این حدیث نیز هیچ خدشه و مناقشه ای نمی کند.

ابن کثیر حدیث هفتم به دین شکل نقل کرده است:

قال ابن جرير: حدّثنا ابن حميد حدّثنا عبدالله بن عبدالقدوس، عن حدثنا عبد الله بن عبدالقدوس عن الأعمش عن حكيم بن سعد قال: ذكرنا على بن أبي طالب رضي الله عنه عند أم سلمة رضى الله عنها فقالت: في بيتي نزلت إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا. قالت أم سلمة: جاء رسول الله (صلی الله علیه و اله) إلى بيتى فقال: «لا تأذنى لأحد» فجاءت فاطمة رضى الله عنها، فلم أستطع أن أحجبها عن أبيها، ثمّ جاء الحسن رضى الله عنه، فلم أستطع أن أمنعه أن يدخل على جده و أمه، و جاء الحسين فلم أستطع أن أحجبه عن جدّه (صلی الله علیه و آله) و أمه رضى الله عنها ثمّ جاء على رضى الله عنه، فلم أستطع أن أحجبه، فاجتمعوا فجلّلهم رسول الله (صلی الله علیه و آله) بكساء كان عليه، ثمّ قال: هَؤُلاَءِ أَهْلُ بَيْتِي فَأَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِيراً فنزلت هذه الآية حين اجتمعوا على البساط قالت: فقلت: يا رسول الله و أنا؟ قالت: فو الله ما أنعم و قال: «إنّك إلى خير». (1)

ابن جریر در روایتی دیگر می گوید: ابن حمید از عبدالله بن عبدالقدوس از اعمش از حكيم بن سعد نقل کرد که نزد امّ سلمه از علی بن ابی طالب (علیهما السلام) یاد شد. او گفت آیه إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا در منزل من نازل شد. رسول خدا (صلی الله علیه و اله) به منزل من آمد و فرمود به کسی اجازه ورود نده. آن گاه فاطمه (علیها السلام) آمد و من نتوانستم مانع دیدار او با پدرشان شوم سپس حسن (علیه السلام) آمد و نتوانستم از ورود او بر مادر و جدش مانع گردم سپس حسین (علیه السلام) آمد و نتوانستم مانع دیدار او با مادر و جدش شوم. سپس علی (علیه السلام) آمد و نتوانستم مانع او گردم. پس آن ها جمع شدند و رسول خدا (صلی الله علیه و اله) با کسائی که بر دوش ایشان بود آن ها را پوشاند و سپس به [بارگاه الاهی] عرضه داشت: «اینان اهل بیت من هستند، پس ناپاکی را از ایشان دور ساز و آنان را کاملاً پاک گردان» در این هنگام این آیه نازل شد گفتم: ای رسول خدا، من نیز با شما هستم؟ سوگند به خدا که پاسخ مثبت نداد و فرمود: «تو عاقبت به خیر هستی»

این حدیث و سند آن نیز مورد قبول ابن کثیر است و او مناقشه ای در سند آن نکرده است.


1) تفسير ابن كثير، ج 3، ص 493؛ هم چنین ر.ک: تفسیر الطبری، ج 22 ص 12 - 13، ح 21739.

ابن كثير حدیث هشتم را بدین شکل نقل کرده است:

قال الإمام أحمد: حدّثنا محمد بن جعفر، حدّثنا عوف عن عوف عن أبى المعدل عن (1)عطية الطفاوي عن أبيه قال: إن أم سلمة رضى الله عنها حدثته قالت: بينما رسول الله (صلی الله علیه و آله) في بيتي يوماً إذ قالت الخادم: إن فاطمة و عليا (2)رضى الله عنهما بِالسُّدَّهِ، قالت: فقال لى رسول الله (صلی الله علیه و آله) «قُومِی فَتَنَحَّیْ لِی عَنْ أَهْلِ بَیْتِی». قَالَتْ فَقُمْتُ فَتَنَحَّیْتُ مِنَ اَلْبَیْتِ قَرِیباً فَدَخَلَ عَلِیٌّ وَ فَاطِمَهُ وَ اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَیْنُ رضی الله عنهم، وَ هُمَا صَبِیَّانِ صَغِیرَانِ فَأَخَذَ اَلصَّبِیَّیْنِ فَوَضَعَهُمَا فِی حَجْرِهِ فَقَبَّلَهُمَا قَالَتْ وَ اِعْتَنَقَ عَلِیّاً بِإِحْدَی یَدَیْهِ وَ فَاطِمَهَ بِالْیَدِ اَلْأُخْرَی فَقَبَّلَ فَاطِمَهَ وَ قَبَّلَ عَلِیّاً و أغدق عَلَیْهِمْ خَمِیصَهً سَوْدَاءَ فَقَالَ اَللَّهُمَّ إِلَیْکَ لاَ إِلَی اَلنَّارِ أَنَا وَ أَهْلُ بَیْتِی قَالَتْ وَ قُلْتُ وَ أَنَا یَا رَسُولَ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله): فَقَالَ «وَ أَنْتِ». (3)

احمد بن حنبل گوید: محمّد بن جعفر، از عوف، از ابومعدل عطیه طفاوی، از پدرش نقل کرد که امّ سلمه رضی الله عنها برای او نقل کرده است که: روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در منزل من بود که خادم گفت فاطمه و علی (علیهما السلام) بر در خانه هستند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به من فرمود: «برخیز و برای ورود اهل بيت من کنار برو» من مقداری کنار رفتم. علی و فاطمه به همراه حسن و حسین که کودکان خردسالی بودند وارد شدند. پیامبر (صلی الله علیه و اله) کودکان را در آغوش گرفت و بوسید و یک دست بر گردن علی (علیه السلام) و دست دیگر بر گردن فاطمه (علیها السلام) نهاد و آن دو را بوسید آن گاه پوشش سیاهی را بر روی آنان انداخت و عرضه داشت: «خداوندا من و اهل بیتم را به سوی خود ببر نه به سوی آتش» امّ سلمه گوید: عرضه داشتم ای رسول خدا، من نیز در دعای شما داخل هستم؟ پیامبر (صلی الله علیه و اله) فرمود: «تو نیز داخل هستی».


1) در مسند أحمد بدون «عن» آمده است که همین صحیح است؛ زیرا «ابوالمعدل» کنیه «عطیه طفاوی» است.

2) در مسند أحمد به این صورت آمده است: «انّ عليّاً و فاطمة».

3) همان هم چنین ر.ک: مسند أحمد: 296/6؛ مجمع الزوائد: 9 / 166؛ المعجم الكبير: 23 / 393؛ تاريخ مدينة دمشق: 13 / 202 - 203 و 14 / 145؛ الإكمال فى أسماء الرجال: 156. تبریزی، صاحب الإكمال فى أسماء الرجال، پس از نقل این حدیث از احمد بن حنبل می نویسد: «سند هذا الحديث حسن لغيره لأجل عطيّة و أبيه، و لهما متابعات كثيرة و الحديث صحيح و قال الحافظ ابن تيمية في منهاج السنّة: 3 / 4 صحيح»، لیکن با رجوع به چاپ های جدید منهاج السنة این روایت موجود نمی باشد!

ابن كثير حدیث دیگری نقل می کند که باز در آن تصریح شده است که زنان پیامبر جزو اهل بیت علیهم السلام نیستند:

قال ابن جرير: حدّثنا أبو كريب حدّثنا الحسن بن عطية، حدّثنا فضيل بن مرزوق عن عطية عن أبي سعيد عن سعيد عن أم سلمة رضی الله عنها قالت: إنّ هذه الآية نزلت في بيتي إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا. قالت: و أنا جالسة على باب البيت، فقلت: يا رسول الله، ألست من أهل البيت؟ فقال (صلی الله علیه و آله): «إنّك إلى خير، أنت من أزواج النبى» قالت: و في البيت رسول الله (صلی الله علیه و آله) علىّ و فاطمة و الحسن و الحسين رضی الله عنهم؛ (1)

ابن جریر هم چنین روایت می کند: ابو کریب، از حسن بن عطیه، از فضیل بن مرزوق از عطیه، از ابوسعید و او نیز از امّ سلمه نقل کرد که این آیه در منزل من نازل شد: إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا. امّ سلمه گوید: من کنار درِ منزل نشسته بودم و گفتم ای رسول خدا، آیا من از اهل بیت نیستم؟ پیامبر (صلی الله علیه و اله) فرمود: «تو عاقبت به خیر و از همسران پیامبر هستی». امّ سلمه گوید: به هنگام نزول آیه، پیامبر (صلی الله علیه و آله)، علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام) در خانه بودند. ابن جریر همین حدیث را به سند دیگری از ابوکریب از وکیع از عبد الحمید بن بهرام از شهر بن حوشب از ام سلمه روایت می کند. (2)

ابن جریر به سندی دیگر نقل می کند:

قال ابن جرير: حدّثنا أبو كريب، حدثنا خالد بن مخلد، حدّثنى موسى بن يعقوب، حدّثني هاشم بن هاشم بن عتبة بن أبي وقّاص، عن عبدالله بن وهب بن زمعة قال: أخبرتني أم سلمة رضى الله عنها قالت: إنّ رسول الله (صلی الله علیه و اله) جمیع علياً و فاطمة والحسن والحسین رضی الله جمع عنهم، ثمّ أدخلهم تحت ثوبه، ثمّ جار إلى الله عزّوجلّ ثمّ قال: «هؤلاء أهل بيتى». قالت أم سلمة رضى الله عنها: فقلت يا رسول الله، أدخلنى معهم؟ فقال (صلی الله علیه و آل): « أنت من أهلى»؛ (3)ابن جریر گوید: ابو کریب، از خالد بن مخلّد، از موسی بن یعقوب، از هاشم بن هاشم بن عتبه بن ابی وقاص، از عبدالله بن وهب بن زمعه نقل کرد که ام سلمه گفت: رسول خدا (صلی اله علیه و آله) علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام) را جمع کرد، سپس زیر پوشش خود برد، به درگاه خدا تضرّع کرد و عرضه داشت: «اینان اهل بیت من هستند». امّ سلمه گوید: به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عرض کردم مرا نیز به همراه ایشان زیر پوشش خود داخل کن. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «تو اهل من هستی». ابن جریر این حدیث را به طریق دیگری از احمد بن محمّد طوسی،


1) تفسير ابن كثير، ج 3، ص 493؛ همچنین ر.ک: تفسير الطبری، ج 22، ص 11، ح 21734؛ شواهد التنزیل، ج 2، ص 85، ح706 و 88، ح 713 حسکانی این روایت را به سندی دیگر نقل کرده است.

2) همان؛ هم چنین ر.ک: تفسیر الطبری، ج 22، ص11، ذیل ح 21732.

3) همان، ج 3، ص 493؛ همچنین ر.ک: تفسیر الطبری، ج 22، ص 12، ح 21735 - 21736.

از عبدالرحمن بن صالح، از محمّد بن سلیمان اصفهانی، از یحیی بن عبید مکی، از عطا، از عمر بن أبي سلمه و او نیز از مادرش به همین صورت نقل می کند. (1)

البته ابن جریر روایتی دیگر و با سندی دیگر از عایشه نقل کرده است که متن چنین است:

قال ابن جرير حدّثنا ابن وكيع قال: حدثنا محمد بن بشر عن زكريا، عن مصعب بن شيبة، عن صفية بنت شيبة قالت قالت عائشة: خرج النبي (صلی الله علیه و آله) ذات غداة و عليه مرطٌ مرجل من شعر أسود، فجاء الحسن رضى الله عنه فأدخله معه، ثم جاء الحسين ثمّ جاءت فاطمة رضى الله عنها فأدخلها معه، ثم جاء على رضى الله عنه فأدخله معه، ثم قال (صلی الله علیه و آله): إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ. و رواه مسلم عن أبي بكر بن أبي شيبة عن محمد بن بشر به؛ (2)

ابن جریر گوید: وکیع از محمّد بن بشیر، از زکریا، از مصعب بن شیبه از صفیّه دختر شیبه نقل کرد که عایشه گفت: پیامبر (صلی الله علیه و اله) یک روز صبح از منزل خارج شد در حالی که عبایی بافته شده از پشم سیاه و دارای نقش و نگار به تن داشت. حسن (علیه السلام) آمد و پیامبر او را همراه خود داخل عبا برد سپس امام حسین (علیه السلام) آمد، او را نیز همراه خویش داخل کرد آن گاه فاطمه (علیها السلام) آمد او را هم به همراه خود داخل آن عبا کرد. پس از ایشان علی (علیه السلام) آمد و او را نیز داخل کرد، سپس تلاوت کرد: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا.

از آن جا که مسلم این حدیث را از ابوبکر بن ابی شیبه، از محمّد بن بشر روایت کرده است و به عایشه رسانده است و آن را صحیح نیز دانسته است بنابراین طبیعی است که ابن کثیر در آن خدشه نکند. اما حدیثی بعدی که از ابن ابی حاتم نقل کرد است چنین است:

قال ابن أبي حاتم حدّثنا أبي، حدّثنا شريح بن يونس أبو الحارث، حدّثنا محمد بن يزيد عن العوام يعنى ابن حوشب رضى الله عنه، عن ابن عم له قال: دخلت مع أبي على عائشة فسألتها عن على رضى الله عنه، فقالت رضى الله عنها: تسألني عن رجل كان من أحبّ الناس إلى رسول الله (صلی الله علیه و آله)، وكانت تحته ابنته وأحب الناس إليه؟ لقد رأيت رسول الله (صلی الله علیه و آله) دعا علياً وفاطمة و حسناً و حسيناً رضى الله عنهم، فألقى عليهم ثوبا فقال: الّلهُم هؤُلاءِ أهلُ بَيتِي فأذهَبَ عَنهُم الرّجسَ وَطَهِّرَهمْ تَطْهِيرًا قالت فدنوت منهم فقلت: يا رسول الله، وأنا من أهل بيتك؟ فقال (صلی الله علیه و آله): «تنحّى فإنّك على خير»؛ (3)


1) تفسير ابن كثير، ج 3، ص 493.

2) همان هم چنین ر.ک: المصنّف (ابن أبي شيبة)، ج 7، ص 501، ح 39؛ تفسیر الطبری، ج 22، ص 9، ح 21728، با اندکی تفاوت در عبارات.

3) تفسير ابن كثير، ج 3، ص493 - 494

ابن ابی حاتم گوید: پدرم از ابوحارث شریح بن یونس، از محمّد بن یزید از عوام بن حوشب از عمویش نقل کرد که گفت: با پدرم بر عایشه وارد شدیم و من از او درباره علی (علیه السلام) پرسیدم او گفت: از من درباره مردی سؤال می کنی که از محبوب ترین مردم نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود و دخترش که محبوب ترین مردم نزد اوست را به ازدواج او درآورده بود ؟! به تحقیق دیدم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام) را دعوت کرد و پوششی روی ایشان انداخت و عرضه داشت: «خداوندا، اینان اهل بیت من هستند، پس ناپاکی را از ایشان دور ساز و ایشان را کاملاً پاک گردان». عایشه گوید: نزدیک ایشان شدم و گفتم: ای رسول خدا، آیا من هم از اهل بیت تو هستم؟ پیامبر (صلی الله علیه و اله) فرمود: «دور شو! تو زن خوبی هستی».

نکته قابل توجه در این حدیث، برخورد پیامبر صلی الله علیه و آله با عایشه است. به تصریح خود عایشه وقتی وی درباره همراهی خود با اهل بیت سؤال می کند، رسول خدا صلی الله علیه و آله او را کنار می زند. امّا جمله تو زن خوبی هستی را خود عایشه به آن افزوده است. ابن کثیر روایتی دیگر را از ابن جریر نقل می کند مبنی بر این که خمسه طیبه مصادیق آیه تطهیرند و همین را ابن ابی حاتم نیز با سند خودش ذکر کرده است. او در اسناد حدیث به روایت ابن جریر (1)خدشه نمی کند ولی اسناد ابن ابی حاتم (2)را مخدوش می داند. (3)ابن کثیر حدیث دیگری را از صحیح مسلم روایت کرده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آن را در غدیر خم فرموده است. این حدیث در حقیقت حدیث ثقلین است که در ضمن آن به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله نیز اشاره شده است. در تفسیر ابن کثیر آمده است:

و قال مسلم في صحيحه: حَدَّثَنِی زُهَیْرُ بْنُ حَرْبٍ وَ شُجَاعُ بْنُ مَخْلَدٍ جَمِیعاً عَنِ اِبْنِ عُلَیَّهَ قَالَ زُهَیْرٌ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ حَدَّثَنِی أَبُو حَیَّانَ حَدَّثَنِی یَزِیدُ بْنُ حَیَّانَ قَالَ: اِنْطَلَقْتُ أَنَا وَ حُصَیْنُ بْنُ سَبْرَهَ وَ عُمَرُ بْنُ مُسْلِمٍ إِلَی زَیْدِ بْنِ أَرْقَمَ فَلَمَّا جَلَسْنَا إِلَیْهِ قَالَ لَهُ حُصَیْنٌ لَقَدْ لَقِیتَ یَا زَیْدُ خَیْراً کَثِیراً رَأَیْتَ رَسُولَ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله وَ سَمِعْتَ حَدِیثَهُ وَ غَزَوْتَ مَعَهُ وَ صَلَّیْتَ خَلْفَهُ لَقَدْ لَقِیتَ یَا زَیْدُ خَیْراً کَثِیراً حَدِّثْنَا یَا زَیْدُ مَا سَمِعْتَ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله) قَالَ یَا اِبْنَ أَخِی وَ اَللَّهِ لَقَدْ کَبِرَتْ سِنِّی وَ قَدِمَ عَهْدِی وَ نَسِیتُ بَعْضَ اَلَّذِی کُنْتُ أَعِی مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فَمَا حَدَّثْتُکُمْ فَاقْبَلُوهُ وَ مَا لاَ فَلاَ تُکَلِّفُونِیهِ ثُمَّ قَالَ: قَامَ رَسُولُ اَللَّهِ (صلی الله علیه و اله) یَوْماً فِینَا خَطِیباً بِمَاءٍ یُدْعَی خُمّاً بَیْنَ مَکَّهَ وَ اَلْمَدِینَهِ فَحَمِدَ اَللَّهَ تعالی)


1) تفسير ابن كثیر، ج 3، ص 494 هم چنین ر.ک: تفسیر الطبری، ج 22، ص 12، ح 21738؛ السنن الكبرى (نسائی)، ج 5، ص 122 - 123، ح 8439؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص108 - 109.

2) همان، ج 3، ص 494؛ هم چنین ر.ک: تفسیر الطبری، ج 22، ص 9، ح 21727.

3) روایتی است که سندش به صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله منتهی شود نه به پیامبر (صلی الله علیه و آله) ر.ک: منهج علوم الحدیث: 326.

و أَثْنَی عَلَیْهِ وَ وَعَظَ وَ ذَکَرَ ثُمَّ قَالَ أَمَّا بَعْدُ أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ یُوشِکُ أَنْ یَأْتِیَنِی رَسُولُ رَبِّی فَأُجِیبَ وَ أَنَا تَارِکٌ فِیکُمُ اَلثَّقَلَیْنِ: أَوَّلُهُمَا کِتَابُ اَللَّهِ فِیهِ اَلْهُدَی وَ اَلنُّورُ فَخُذُوا بِکِتَابِ اَللَّهِ وَ اِسْتَمْسِکُوا بِهِ» فَحَثَّ عَلَی کِتَابِ اَللَّهِ وَ رَغَّبَ فِیهِ ثُمَّ قَالَ «وَ أَهْلَ بَیْتِی أُذَکِّرُکُمُ اَللَّهَ فِی أَهْلِ بَیْتِی أُذَکِّرُکُمُ اَللَّهَ فِی أَهْلِ بَیْتِی أُذَکِّرُکُمُ اَللَّهَ فِی أَهْلِ بَیْتِی» فَقَالَ حُصَیْنٌ وَ مَنْ أَهْلُ بَیْتِهِ یَا زَیْدُ أَ لَیْسَ نِسَاؤُهُ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ قَالَ نِسَاؤُهُ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ لَکِنْ أَهْلُ بَیْتِهِ مَنْ حُرِمَ اَلصَّدَقَهَ بَعْدَهُ ، قَالَ وَ مَنْ هُمْ قَالَ هُمْ آلُ عَلِیٍّ وَ آلُ عَقِیلٍ وَ آلُ جَعْفَرٍ وَ آلُ عَبَّاسٍ قَالَ کُلُّ هَؤُلاَءِ حَرُمَ عَلَیْهِمُ اَلصَّدَقَهُ قَالَ نَعَمْ؛ (1)مسلم در صحیح خود می نویسد: زهیر بن حرب و شجاع بن مخلّد، از ابن علیّه نقل کردند که زهیر گفت: اسماعیل بن ابراهیم، از ابوحیّان، از یزید بن حبّان نقل کرد که من و حصین بن سبره و عمر بن مسلم نزد زید بن ارقم رفتیم چون نزد وی نشستیم حصین به او گفت: ای زید تا به حال خیر زیادی به تو رسیده است، رسول خدا (صلی الله علیه و اله را دیده و حدیثش را شنیده ای با او به جنگ رفته ای و پشت سر ایشان نماز خوانده ای. ای زید، همانا خیر زیادی به تو رسیده است. ای زید، آن چه را از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شنیده ای برای ما نقل کن زید گفت: ای پسر برادرم به خدا سوگند که سن من بالا رفته و دورانم گذشته است و برخی از آن چه را از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) در ذهن داشتم فراموش کرده ام. هر اندازه که نقل کردم بپذیرید و آن چه را نقل نکردم مرا درباره آن به سختی نیندازید. سپس گفت: روزی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در کنار چشمه ای که خم نامیده می شود و بین مکه و مدینه قرار دارد برای ایراد خطبه برخاست پس از آن خدای تعالی را حمد و ثنا کرد و به موعظه مردم و یاد خدا پرداخت سپس فرمود: ای مردم، آگاه باشید به درستی که من بشر هستم و نزدیک است فرستاده پروردگارم [یعنی فرشته] مرگ به سوی من آید و من به او پاسخ خواهم گفت و این در حالی است که من در میان شما دو شیء گران بها به جا می گذارم نخستین آن دو کتاب خدای تعالی است که در آن هدایت و نور است. پس کتاب خدا را گرفته و بدان عمل کنید و تمسک جویید پیامبر (صلی الله علیه و آله) مردم را نسبت به آن تشویق و ترغیب کرد و سپس فرمود: «و اهل بیتم، شما را درباره اهل بیت علیهم السلامم به خدا توجّه می دهم، شما را درباره اهل بیتم به خدا تذکّر می دهم» پیامبر (صلی الله علیه و اله) سه بار این سخن را تکرار فرمود. حصین گفت: ای زید، اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه وآله) چه کسانی هستند؟ آیا زنان پیامبر (صلی الله علیه و اله) از اهل بیت او نیستند؟ گفت: زنان او از اهل بیت علیهم السلام او هستند،)


1) همان، ج 3، ص494؛ همچنین ر.ک: صحیح مسلم، ج 7، ص 122 - 123؛ مسند أحمد، ج 4، ص 366 - 367؛ تفسیر الآلوسی، ج22، ص16.

امّا اهل بيت او در این سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله کسانی هستند که صدقه بر آنان حرام است حصین گفت: آنان چه کسانی هستند؟ گفت: ایشان آل على آل عقيل آل جعفر و آل عباس هستند. حصین گفت: آیا صدقه برای همه آنان حرام است ؟ زید گفت: بله.)گرچه هیچ خدشه ای در سند این روایت وارد نشده است اما لازم است درباره رابطه آن با احادیث دیگر و نیز راجع به مفاد آن بحث و بررسی شود در این حدیث زید بن ارقم به این پرسش که آیا زنان پیامبر صلی الله علیه و آله از اهل بیت اند پاسخ مثبت می دهد و این در حالی است که ابن کثیر حدیث دیگری را از صحیح مسلم و به نقل از زید بن ارقم روایت می کند که کاملاً با حدیث فوق مخالف است، چرا که در آن روایت به این پرسش پاسخ مثبت داده نشده و زنان پیامبر صلی الله علیه و آله از اهل بیت علیهم السلام خارج شده اند. مگر این که در مقام جمع بین دو روایت بگوییم زنان پیامبر صلی الله علیه و آله از اهل پیامبرند ولی اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله نیستند چون فرق است بین اهل پیامبر صلی الله علیه و آله بودند و اهل بیت علیهم السلام پیامبر صلی الله علیه و آله بودند. قابل ذکر است مسلم (1همین حدیث را به همین صورت از محمّد بن بکار بن ریان، از حسان بن ابراهیم، از سعید بن مسروق از یزید بن حیان از زید بن ارقم نقل می کند، با این تفاوت که در این نقل آمده است به زید بن ارقم گفتم: آیا همسران پیامبر صلی الله علیه و آله از اهل بیت ایشان هستند؟ گفت نه به خدا سوگند همسر در دوره ای از روزگار با مرد سپس مرد او را طلاق می دهد و او نزد پدرش باز می گردد اهل بیت علیهم السلام پیامبر صلی الله علیه و آلهاصل، ریشه و خویشان او هستند که صدقه بعد از او بر ایشان حرام است مضاف بر این، روایاتی که از عایشه و نیز ام سلمه وارد شده که در آن تصریح شده است که آنان از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله نیستند، پر تعداد ترند نسبت به روایتی که با این مطلب مخالفت دارند. روایت دیگری که ابن کثیر آورده است و از جهات مختلف قابل استفاده و استدلال است این روایت است:)و قد قال ابن أبي حاتم حدثنا أبي، حدثنا أبو الوليد، حدثنا أبو عوانة، عن حصين بن عبدالرحمن، عن ابن جميلة قال: إنّ الحسن بن على إستخلف حين قتل على رضی الله عنهما، قال: فبينما هو يصلّى إذ وثب عليه رجل، فطعنه بخنجره، و زعم حصین أنه بلغه أن الذي طعنه رجل من بنى أسد و حسن رضی الله عنه ساجد. قال: فيزعمون أنّ الطعنة وقعت في وركه فمرض منها أشهراً ثمّ برأ فقعد على المنبر فقال: يا أهل العراق إتقوا الله فينا، فإنا أمراؤكم و ضيفانكم، و نحن أهل البيت الذي قال الله تعالى: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا. قال فما زال يقولها حتی ما بقى أحد من أهل المسجد إلّا و هو يحن بكاء؛ (2)


1) همان، ج 3، ص 494؛ همچنین ر.ک: صحیح مسلم، ج 7، ص 123؛ تفسير الآلوسی، ج22، ص14.

2) همان، ج 3، ص 495؛ همچنین ر.ک: الصواعق المحرقة، ج 2، ص 410

ابن ابی حاتم گوید: پدرم از ابوولید، از ابوعوانه از حصین بن عبدالرحمن، از ابو جمیله نقل کرد که به هنگام شهادت علی (علیه السلام)، حسن (علیه السلام)جانشین ایشان شد. روزی ایشان نماز می خواند که مردی به سوی او خیز برداشت و با خنجرش به ایشان زد. حصین می گفت: به او خبر رسیده است که آن کسی که به امام حسن (علیه السلام) خنجر زد مردی از بنواسد بوده و آن حضرت را در حال سجده زده است. آنان می گفتند: ضربه به ران مبارک حضرت اثر کرده و سلامتی آن را از بین برده است حضرت چند ماهی بر اثر آن ضربه مریض شدند، سپس بهبود یافتند و بر منبر نشستند و فرمودند: ای اهل عراق، درباره ما از خدا پروا کنید، زیرا ما امیران و میهمانان شما هستیم ما اهل بیتی هستیم که خدای تعالی می فرماید: إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَرَكُمْ تَطْهِيرًا. امام حسن (علیه السلام) به سخنرانی ادامه داد تا این که کسی در مسجد نماند جز این که صدای گریه اش بلند شد.

بر اساس این حدیث حضرت امام حسن علیه السلام برای بیان حقوق خویش نسبت به مردم به آیه تطهیر استناد و استدلال فرمودند. این روایت را ابن ابی حاتم در تفسیر خود آورده و وی در مقدّمه تفسیرش (1)به صحّت روایات موجود در آن ملتزم شده است و ابن کثیر نیز در سند آن خدشه نمی کند. و این هم پاسخ کسانی که می گویند که اگر مفاد آیه تطهیر خمسه طیبه اند پس چرا خود اهل بیت علیهم السلام در مناظرات و سخنان خویش به آن استناد نکرده اند. سدّی به نقل از ابودیلم می نویسد:

حضرت علی بن الحسین به مردی از اهل شام فرمود: آیا در سوره احزاب این آیه را قرائت نکرده ای که إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا؟

آن مرد عرض کرد: آری، آیا شما همان اهل بیت علیهم السلام هستید؟ حضرت فرمودند: «بله». (2)پس هم امام مجتبی علیه السلام به هنگام مظلومیت به آیه تطهیر استدلال فرموده اند، و هم حضرت امام سجاد علیه السلام در حال اسارت راویان این احادیث نیز اهل شام و از اتباع بنوامیه هستند، به همین جهت ابن کثیر و امثال وی با اعتماد به آنان به نقل این احادیث پرداخته.اند ابن کثیر از میان بیست روایتی که در تفسیر خود آورده است تنها در سه روایت مناقشه سندی کرده است.


1) تفسير ابن إبى حاتم، ج 9، ص 3132، ح 17676

2) تفسير ابن كثير، ج 3، ص 495 هم چنین ر.ک: الصواعق المحرقة، ج 2، ص 655 - 656.

در بررسی اسناد روایات روشن خواهد شد که این سه سند نیز با توجّه به مبانی رجالی اهل تسنن صحیح هستند. به هر رو از نظر ابن کثیر، حدود هفده حدیث صحیح بیانگر این واقعیت است که مصداق اهل بیت علیهم السلام در آیه تطهیر حضرت امیرالمؤمنین، حضرت فاطمه زهرا، حضرت امام مجتبی و حضرت سیدالشهداء علیهم السلام هستند. با این حال او قول عکرمه را به تنهایی در مقابل احادیث فراوان قرار داده و آن را به عنوان معارض مطرح می کند و در جمع بین احادیث مدّعی می شود مراد از اهل بیت اعم است و شامل همسران پیامبر صلی الله علیه و آله نیز می شود. (1)امّا چنان که سابق بر این بیان داشتیم نمی شود که شأن نزول آیه با مفاد خود آیه در تنافی باشد و شأن نزول نشان می دهد که زنان پیامبر صلی الله علیه و آله داخل در عداد اهل بیت علیهم السلام نیستند نه انحصاری و نه بصورت انضمامی به همین خاطر است علامه شوکانی یکی از فحول اهل تسنن در جواب کسانی که می گفتند: این آیه درباره ی زنان پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است، می نویسد:

دلیل و مدرک صحیح داریم که این آیه در شأن علی و فاطمه و حسنین نازل شده است. (2)و سمهودی می نویسد:

اینان (علی و فاطمه و حسنین علیهم السلام) اهل کسا هستند (3)که از دو آیه مباهله و تطهیر استفاده می شود و خداوند آنان را مورد عنایت قرار داده است.


1) تفسير ابن كثير، ج 3، ص 491 - 492.

2) و يجاب عن هذا بأنه ورد بالدليل الصحيح أنها نزلت في على و فاطمة و الحسنين. [إرشاد الفحول إلى تحقيق الحق في علم الأصول، ص 83 البحث الثامن من المقصد الثالث]

3) و هؤلاء هم أهل الكساء فهم المراد من الآيتين، آية المباهلة و آية التطهير. [جواهر العقدين، ص 204، الباب الأول.]

پی نوشت ها

1- سوره شوری آیه 23

2- ج 2، ص 118 و 250.

3- الجامع لأحكام القرآن، ج16، ص 3.

4- غرائب القرآن، ج 11، ص 25 - 35.

5- تفسير الخازن، ج 4، ص 49.

6- فتح القدير، ج 4، ص 510

7- سوره شعراء، آیات 109 127، 145، 164 و 180.

8- این دو بیت را ابن حجر در «الصواعق»، ص 87؛ زرقانی در «شرح المواهب»، ج 7، ص7؛ حمزاوی مالکی در «مشارق الانوار»، ص 88؛ شبراوی در «الاتحاف»، ص 29؛ الصبان در «الاسعاف»، ص 119، آورده اند.

9- سوره احزاب، آیه 33

10- منهاج السنه، ج 3، ص 4.

11- مسند احمد، ج 6، ص292

12- صحیح مسلم، ج 7، ص123.

13- طه، 132.

14- زادالمسير، ج 6، ص 381؛ نیز بنگرید به البحر المحيط، ج 7، ص 232 231؛ روح المعانی، ج 22، ص 13.

15- الاساس في التفسير، ج 8، ص 4437؛ نیز بنگرید به: شوکانی، فتح القدیر، ج 4، ص 378.

16- جامع البيان عن تأويل آيات القرآن، ج 12، ص 8؛ نیز بنگرید به: الدرالمنثور، ج 5، ص 198. عن عكرمه انه قال: ليس بالذى تذهبون اليه انما هو نساء النبي. [ روح المعانی، ج22، ص13؛ الدر المنثور، ج 5، ص 198؛ فتح القدير، ج 4، ص278]

17- روح المعانی، ج 22، ص 13؛ الدر المنثور، ج 5، ص 198؛ فتح القدير، ج 4، ص 278.

18- الدر المنثور، ج 5، ص 198؛ فتح القدير، ج 4، ص 279.

19- مسند أحمد، ج6، ص292؛ همچنین ر.ک: فضائل الصحابة، ج 2، ص 587، ح 994؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 13، ص 205؛ تفسير الثعلبی، ج 8، ص 42؛ شواهد التنزیل، ج 2، ص 128، ش 760؛ تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 492؛ أسباب النزول، ص239.

20- مسند أحمد، ج 6، ص 323.

21- صحیح مسلم، ج 7، ص 130.

22- سنن الترمذى، ج 5، ص 31؛ همچنین ر.ک: منتخب مسند عبد بن حمید، ص 367 - 368، ح 1223.

23- جامع الأصول في أحاديث الرسول، ج 9، ص156، ح 6704.

24- المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 108 - 109.

25- المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 416

26- المستدرك على الصحيحين للحاكم مع تعليقات الذهبي في التلخيص، ج 3، ص 117، ح 4575 و ج 2، ص 451، ح 3558

27- المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 416

28- تفسير ابن كثير، ج 3، ص 491 - 492. همچنین ر.ک: مسند ابن راهويه، ج 4، ص15 - 16.

29- صحیح ترمذی.

30- تفسير ابن كثير، ج 3، ص 491 - 492.

31- مسند أحمد، ج 3، ص 285.

32- سنن الترمذى، ج 5، ص 31، ح 3259

33- تفسير ابن كثير، ج 3، ص 492. هم چنین ر.ک: تفسیر الطبری، ج 22، ص 10، ح 21731.

34- تفسير ابن كثیر، ج 3، ص 492 همچنین ر.ک: مسند أحمد، ج 4، ص 107؛ کنز العمال، ج 13، ص 602؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص67؛ تاریخ مدينة دمشق، ج 14، ص 147 - 148؛ إمتاع الأسماع، ج 5، ص 384.

35- ينابيع المودة، ج 3، ص 80.

36- تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 492. همچنین ر.ک: تفسیر الطبری ج 22، ص 10 - 11، ح 21732.

37- معرفة علوم الحديث، ص 41 - 42.

38- ر.ک: سنن الترمذی، ج 5، ص 30، ح 3258؛ المعجم الكبير، ج 9، ص26.

39- تفسير ابن كثير، ج 3، ص 493؛ هم چنین ر.ک: تفسیر الطبری، ج 22 ص 12 - 13، ح 21739.

40- تفسير ابن كثير، ج 3، ص 493؛ همچنین ر.ک: تفسير الطبری، ج 22، ص 11، ح 21734؛ شواهد التنزیل، ج 2، ص 85، ح706 و 88، ح 713 حسکانی این روایت را به سندی دیگر نقل کرده است.

41- همان؛ هم چنین ر.ک: تفسیر الطبری، ج 22، ص11، ذیل ح 21732.

42- همان، ج 3، ص 493؛ همچنین ر.ک: تفسیر الطبری، ج 22، ص 12، ح 21735 - 21736.

43- تفسير ابن كثير، ج 3، ص 493.

44- همان هم چنین ر.ک: المصنّف (ابن أبي شيبة)، ج 7، ص 501، ح 39؛ تفسیر الطبری، ج 22، ص 9، ح 21728، با اندکی تفاوت در عبارات.

45- تفسير ابن كثير، ج 3، ص493 - 494

46- تفسير ابن كثیر، ج 3، ص 494 هم چنین ر.ک: تفسیر الطبری، ج 22، ص 12، ح 21738؛ السنن الكبرى (نسائی)، ج 5، ص 122 - 123، ح 8439؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص108 - 109.

47- همان، ج 3، ص 494؛ هم چنین ر.ک: تفسیر الطبری، ج 22، ص 9، ح 21727.

48- همان، ج 3، ص494؛ همچنین ر.ک: صحیح مسلم، ج 7، ص 122 - 123؛ مسند أحمد، ج 4، ص 366 - 367؛ تفسیر الآلوسی، ج22، ص16.

49- همان، ج 3، ص 494؛ همچنین ر.ک: صحیح مسلم، ج 7، ص 123؛ تفسير الآلوسی، ج22، ص14.

50- همان، ج 3، ص 495؛ همچنین ر.ک: الصواعق المحرقة، ج 2، ص 410

51- تفسير ابن إبى حاتم، ج 9، ص 3132، ح .17676

52- تفسير ابن كثير، ج 3، ص 495 هم چنین ر.ک: الصواعق المحرقة، ج 2، ص 655 - 656.

53- تفسير ابن كثير، ج 3، ص 491 - 492.

منابع و مآخذ

بعلاوه قرآن کریم؛

ابن تيمية الحراني، أحمد بن عبد الحليم أبو العباس ( الوفاة: 728)، منهاج السنة النبوية، دار النشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، 1406ق.

ابن تیمیه الحراني الحنبلی، ابو العباس أحمد عبد الحليم (متوفای 728 ه-) کتب و رسائل و فتاوى شيخ الإسلام ابن تيمية تحقيق عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمى النجدى، ناشر مكتبة ابن تيمية، الطبعة الثانية.

ابن تيميه منهاج السنة النبوية، مؤسسه قرطبه، چاپ اول، 1406ق.

الآلوسي البغدادي، العلامة أبي الفضل شهاب الدین السید محمود (متوفای 1270ه-)، روح المعانی في تفسير القرآن العظيم و السبع المثاني، ناشر: دار إحياء التراث العربي، بيروت.

الأنصارى القرطبي، ابو عبد الله محمد بن أحمد (متوفاى 671ه-)، الجامع لأحكام القرآن (تفسير القرطبي)، ناشر: دار الشعب - القاهرة.

الحاكم النيسابورى، ابو عبد الله محمد بن عبد الله (متوفای 405ه-)، المستدرك على الصحيحين، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة الأولى، 1411ه- 1990م.

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التمیمی (متوفای 604ه-)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421 ه- 2000م.

السيوطى، عبد الرحمن بن أبى بكر جلال الدين (متوفای 911ه-)، الدر المنثور ناشر: دار الفكر - بيروت.

شهرستانی الملل والنحل بيروت، دار المعرفه، 1404ق.

الطبري، أبي جعفر محمد بن جریر (متوفای 310ه-)، جامع البيان عن تأويل آی القرآن، ناشر: دار الفکر، بیروت.

أحمد بن على بن حجر أبو الفضل (متوفاى 852ه) تهذيب التهذيب، ناشر: دار الفكر - العسقلاني الشافعي، بيروت، الطبعة: الأولى، 1404ه- - 1984م.

علی اصغر رضوانی ابن تیمیه مؤسس افکار وهابیت انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1385ش.

القرشي الدمشقى، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء (متوفاى 774ه-)، تفسير القرآن العظيم، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1401ه.

المزى، يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج (متوفای 742ه-)، تهذیب الکمال، تحقيق د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت الطبعة الأولى، 1400 ه- - 1980م.

سیری در برکات محبّت و ولایت اهل بیت علیم السلام در آیینه ی روایات و آیات

اشاره

روح الله اسماعیلی

حب آل الله علیهم السلام بنیاد اسلام

نعمت مورد پرسش در قیامت

موانع محبّت اهل بیت علیهم السلام

ولايت اهل بيت علیهم السلام بهترین عمل

ولایت نشانه ی پاکی دل

برترین راه تقرّب به خداوند متعال

ولایت تنها راه نجات

قبول ولايت شرط لازم برای مغفرت حق

هدایت الهی بوسیله ولایت اهل بیت علیهم السلام

شرط ولایت اهل بيت علیهم السلام برائت از دشمنان

اولويت ولایت بر دیگر فرایض

لزوم تربیت فرزندان بر ولایت محمد و آل محمّد علیهم السلام

درآمد

در این نوشتار درباره ی ولایت اهل بیت علیهم السلام و اهمیت آن مطالبی را می خوانید ولایت اهل بیت علیهم السلام اساس و ریشه ی دین و باعث تعالی و رشد و تنها راه و وسیله برای تقرب بسوی خداوند متعال است و روایات و آیات بسیاری بر این مطالب و حقایق دلالت دارد که کثرت آن ها باعث اطمینان و وثوق است.

کلیدواژه ها؛

خداوند متعال، اهل بیت علیهم السلام، محبّت، ولایت، نعمت

حب آل الله علیهم السلام بنیاد اسلام

اسلام دارای ارکان و پایه های گوناگونی است که بقا و ماندگاری آن بستگی به آن ها دارد و هر مسلمان وظیفه دارد که در جهت تعظیم و بزرگداشت اساس دین و ارکان اسلام نهایت تلاش و جهاد فکری و عملی را در دوران عمر انجام دهد زیرا بی تفاوتی و سهل انگاری در احیاء اصول مکتب و ابقاء اساس و ارکان دین موجب فساد در دین می شود حالا با توجه به اهمیت این موضوع به سراغ اساس اسلام و آشنایی با آن می رویم. امام باقر علیه السلام در معرّفی اساس اسلام فرمودند:

بُنِیَ اَلْإِسْلاَمُ عَلَی خَمْسٍ عَلَی اَلصَّلاَهِ وَ اَلزَّکَاهِ وَ اَلصَّوْمِ وَ اَلْحَجِّ وَ اَلْوَلاَیَهِ وَ لَمْ یُنَادَ بِشَیْءٍ کَمَا نُودِیَ بِالْوَلاَیَهِ. (1) اسلام بر پنج پایه استوار شده که عبارتند از: نماز، زکات، روزه، حج و ولایت و چندان که درباره ولایت سفارش و تاکید شده، درباره هیچ یک از ارکان دیگر اسلام سفارش نشده است.

در کلام روشن و هدایت بخش امام باقر علیه السلام تاکید و توصیه و تکیه بر اصل ولایت شایان توجه و دقت فراوان است چرا که فرمودند به اندازه ای که درباره ولایت سفارش و تاکید شده، درباره هیچ یک از ارکان دیگر اسلام سفارش نشده است و این یک حقیقت انکار ناپذیر و قطعی است زیرا نماز، زکات، روزه و حج منهای ولایت مانند پیکر بدون سر و کالبد بی روح است در منطق قرآن کریم و بیان چهارده معصوم علیهم السلام حقیقت ایمان و روح عبادات، ولایت عترت مطهر پیامبر خداست و نیایشگران و روزه داران و زکات پردازان بی ولایت که امامت اهل بیت علیهم السلام و رسول الله صلی الله علیه و آله را نپذیرفته اند، فرجامی تلخ و زشت چونان،خوارج،ناکثین قاسطین و مارقین بدکار و منافق خواهند داشت امام جعفر صادق علیه السلام در رابطه با محبت و مودّت عترت رسول الله صلی الله علیه و آله فرمودند:

وَ لِكُلِّ شَيْءٍ أَسَاسٌ وَ أَسَاسُ الْإِسْلَامِ حُبُّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ. (2) برای هر پدیده ای بنیاد و پایه ای است و بنیاد و اساس اسلام مودت و دوستی (3)اهل بیت علیهم السلام پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می باشد.

در ارتباط با عظمت و قداست ولایت و محبت خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام و این که دوستی و محبت عترت رسول الله صلی الله علیه و آله ایمان حقیقی و کینه نسبت به آنان کفر است،


1) الكافي، ج 2، ص18.

2) وسائل الشيعة، ج 15، ص 184، باب استحباب ملازمة الصفات الحميد.

3) بين حبّ و ولايت تفاوت است ولایت به آن حبّی گفته می شود که بر اساس آن اطاعت باشد ولی حبّ چنین نیست ولی هرگاه حبّ به اهل بیت علیهم السلام اضافه شود با توجّه به اضافه شدن به عنوان همان مفهوم ولایت را دارد - سر دبیر.

امام محمّد باقر علیه السلام فرمودند:

حُبُّنَا إِيمَانُ وَ بُغْضُنَا كُفْر. (1) دوستی و محبّت ما ایمان و کینه و دشمنی با ما کفر است. (2)

دوست داشتن اهل بیت دوست داشتن خداست

الإمام الهادي علیه السلام- في الزِيارَةِ الجامِعَةِ الَّتي يُزارُ بِهَا الأَئِمَّةُ علیهم السلام-: مَن والاكم فَقَد والى الله و من عاداكُم فَقَد عادَى الله و مَن أَحَبَّكُم فَقَد أَحَبَّ الله و مَن أَبْغَضَكُم فَقَد أَبْغَضَ الله. در زیارت جامعه که حقیقتاً دائرة المعارف پر محتوا و شیوای شناخت ائمّه معصومین علیهم السلام است می خوانیم:

هر که به شما نزدیک شود به خدا نزدیک شده است و هر که با شما دشمنی کند با خدا دشمنی کرده است هر که شما را دوست بدارد خدا را دوست داشته است و هر که شما را دشمن داشته باشد خدا را دشمن داشته است.

«والی» از ماده «ولی» و در اصل به معنی «نزدیکی و عدم جدایی» است. به همین دلیل به سرپرست که شخصی تحت تربیت و سرپرستی او قرار دارد نیز «ولی» گفته می شود و همچنین به دوست و رفیق صمیمی، «ولی» می گویند «عاد» از ماده «عَدُو» به معنی تعدّی نمود و از حد گذراند و تجاوز کرد و همچنین می تواند از ماده «عَدُوّ» به معنی دشمنی کرد، باشد. در این فراز خطاب به امامان معصوم علیهم السلام عرضه می داریم هر کس شما را دوست بدارد و به عنوان ولی برگزیند و از شما پیروی نماید، همانا خداوند را دوست داشته و او را به عنوان ولی برگزیده و از او پیروی نموده و هر کس با شما دشمنی کرد، همانا با خداوند دشمنی کرده و هر کس شما را دوست دارد خداوند را دوست داشته و هر که به شما بغض و کینه داشته باشد، به خداوند بغض و کینه ورزیده است در این باره احادیث فراوانی داریم که به یکی از آن ها بسنده می کنیم.

قال امير المؤمنين علیه السلام سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله يقول:

أَنَا سَیِّدُ وُلْدِ آدَمَ وَ أَنْتَ یَا عَلِیُّ وَ اَلْأَئِمَّهُ مِنْ بَعْدِکَ سَادَاتُ أُمَّتِی مَنْ أَحَبَّنَا فَقَدْ أَحَبَّ اَللَّهَ وَ مَنْ أَبْغَضَنَا فَقَدْ أَبْغَضَ اَللَّهَ وَ مَنْ وَالاَنَا فَقَدْ وَالَی اَللَّهَ وَ مَنْ عَادَانَا فَقَدْ عَادَی اَللَّهَ وَ مَنْ أَطَاعَنَا فَقَدْ أَطَاعَ اَللَّهَ وَ مَنْ عَصَانَا فَقَدْ عَصَی اَللَّهَ . (3)


1) بحار الأنوار، ج 23، ص 368

2) حقیقت ایمان محبت به اهل بیت علیهم السلام است و این دو یک حقیقت اند و صحیح نیست گفته شود که محبّت نشانه ایمان است و این بخاطر این است که محبّت اهل بیت علیهم السلام از محبّت خداست و محبّت خداوند ایمان است - سردبیر

3) بحار الأنوار، ج27، ص88.

حضرت علی علیه السلام می فرماید از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که ایشان فرمودند: من آقای فرزندان آدم هستم و تو ای علی و امامان علیهم السلام بعد از تو آقایان امت من هر کس ما را دوست دارد، خداوند را دوست داشته و هر کس با ما کینه داشته باشد با خداوند کینه توزی کرده و هر کس ما را ولی خود بداند ولایت خدا را پذیرفته و هر کس با ما دشمنی کند، با خدا دشمنی کرده و هر کس از ما اطاعت کند همانا از خدا اطاعت کرده و هر کس با ما مخالفت کند و عصیان ما نماید، با خداوند مخالفت نموده و عصیان خداوند کرده است.

محبت اهل بیت علیهم السلام هدیه ای الهی

قال الإمام الصادق علیه السلام: إِنَّ حُبَّنا (أهلَ البَيتِ علیهم السلام یُنَزِّلُهُ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِن خَزائِنَ تَحتَ العَرشِ کَخَزائِنِ الذَّهَبِ وَالفِضَّهِ ، ولا یُنزِلُهُ إلّا بِقَدَرٍ ، ولا یُعطیهِ إلّا خَیرَ الخَلقِ ، وإنَّ لَهُ غَمامَهً کَغَمامَهِ القَطرِ ، فَإِذا أرادَ اللّهُ أن یَخُصَّ بِهِ مَن أحَبَّ مِن خَلقِهِ أذِنَ لِتِلکَ الغَمامَهِ فَتَهَطَّلَت کَما تَهَطَّلَتِ السَّحابُ ، فَتُصیبُ الجَنینَ فی بَطنِ اُمِّهِ). (1)

امام صادق علیه السلام فرمودند: محبت به ما [ اهل بیت] را خداوند از خزانه هایی که زیر عرش اوست و مانند خزانه های زر و سیم می باشند از آسمان فرو می فرستد و آن را جز به اندازه نفرستد و جز به بهترین آفریدگان عطایش نکند. این محبّت را ابری است، همچون ابرهای باران زا؛ پس هرگاه خداوند بخواهد آن را به بنده ای که دوستش می دارد اختصاص دهد به آن ابر فرمان می دهد و باران محبت فرو می ریزد همچنان که ابرهای باران زا می بارند و این باران به جنین در شکم مادرش می رسد.

نعمت مورد پرسش در قیامت

خداوند متعال نعمت های فراوانی به بشر ارزانی داشته است که قابل شمارش نیست.

وَإِن تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا. (2) اگر نعمت های خدا را بشمارید، به عدد در نمی آورید.

از میان این نعمت های بیشمار برخی نعم دنیوی است که خداوند به اقتضای رحمانیت خویش به مؤمن و کافر عطا فرموده و برخی دیگر نعمت های اخروی هستند که راهنمای انسان بسوی سعادت ابدی می باشند. خداوند این نعمت ها را به اقتضای رحیمیت خویش به مؤمنان عطا فرموده است.


1) تحف العقول، ص 313

2) سوره ابراهیم، 34؛ سوره نحل، 18.

از برترین این نعمت های معنوی نعمت ولایت و محبت اهل بیت علیهم السلام است. امام صادق علیه السلام فرمودند:

إِنَّ اَللَّهَ یُعْطِی اَلدُّنْیَا لِمَنْ یُحِبُّ وَ یُبْغِضُ وَ لاَ یُعْطِی هَذَا اَلْأَمْرَ إِلاَّ أَهْلَ صَفْوَتِهِ. (1) خداوند نعمت های دنیا را به مؤمن و کافر می دهد ولی نعمت ولایت را جز به برگزیدگان از مخلوقاتش عطا نمی کند.

این نعمت، خیر دنیا و آخرت است زیرا که راه صحیح زیستن در دنیا را به انسان آموخته، دستگیر انسان در عرصات سهمگین عالم آخرت خواهد بود. رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

مَنْ رَزَقَهُ اَللَّهُ حُبَّ اَلْأَئِمَّهِ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی فَقَدْ أَصَابَ خَیْرَ اَلدُّنْیَا. کسی که خداوند حب اهل بیت علیهم السلام را به او اعطا کرد باشد، خیر دنیا و آخرت به او رسیده است. (2)

این محبت، از جواهرات دنیوی بسیار گرامی تر و ارزشمندتر است (3)زیرا که تنها وسیله رسیدن به قرب حق متعال بوده، خیر کثیر، می باشد.

امام صادق علیه السلام کلمه ی حکمت در آیه شریفه وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا (4)را به اطاعت از دستورات الهی و معرفت امام معنا فرموده اند (5)که بر این اساس مفهوم آیه چنین خواهد بود: کسی را که طاعت خدا و معرفت امام زمان عطا کرده باشند به او خیر زیادی رسیده است. معرفت امام زمان و ولایت اهل بیت علیهم السلام برترین نعمت های الهی است و در میان نعمت های الهی نعمتی برتر از آن یافت نمی شود.

همچنین امام صادق علیه السلام در ذیل آیه شریفه: فَاذْكُرُوا وَالَاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ. - نعمت های خدا را یاد کنید شاید که رستگار گردید-. (6)فرمودند: هِیَ أَعْظَمُ نِعَمِ اَللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ وَ هُوَ وَلاَیَتُنَا. منظور از آلاء خدا برترین نعمت های خداوند بر آفریدگان می باشند که همان ولایت ما است. (7)نعمت ولایت همان نعمتی است که خداوند آن را در روز غدیر بر همه مسلمان ها عرضه شد:

اليَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِينًا. (8) امروز دین شما را (به ولایت علی بن ابی طالب علیهما السلام) کامل کرده، نعمت را (به معرّفی ولایت او) بر شما به اتمام رسانیدم و به این اسلام به عنوان دین برای شما خشنود گشتم.

این همان نعمتی است که روز قیامت مورد پرسش قرار خواهد گرفت.

خداوند متعال می فرماید:

ثمَّ لَتُسْلُنَ يَوْمَدٍ عَنِ النَّعِيمِ. (9) آن گاه در آن روز از آن نعمت حتماً پرسش خواهند شد.


1) بحار، ج 27، ص 122، ح 107.

2) خصال، ج 2، ص 99، در زیارت عاشورا نیز، از تولی و تبری تعبیر به رزق شده است: فَأَسْأَلُ اللّهَ الَّذِي أَكْرَمَنِي بِمَعْرِفَتِكُمْ، وَ مَعْرِفَةِ أَوْلِيَائِكُمْ، وَرَزَقَنِي الْبَراءَةَ مِنْ أَعْدَائِكُمْ.

3) بحار، ج 36، ص136، ح 93.

4) سوره بقره، 273

5) کافی، ج 1، ص 185، ح 11؛ محاسن، ص 148، ح 60.

6) سوره اعراف، 69.

7) بصائر الدرجات، 81.

8) سوره مائده، 3.

9) سوره تکاثر، 8

امام صادق علیه السلام درباره ی آیه فوق فرمودند:

وَ اَللَّهِ مَا هُوَ اَلطَّعَامَ وَ اَلشَّرَابَ، وَ لَکِنْ وَلاَیَتُنَا أَهْلَ اَلْبَیْتِ.. (1) به خدا قسم نعمت مورد پرسش، غذا و نوشیدنی ها نیستند. بلکه ولایت ما اهل بیت علیهم السلام است که مورد پرسش قرار می گیرد. (2)

این مطلب در روایات عامه نیز نقل شده است، جلال الدین سیوطی در این زمینه از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل نموده است که فرمودند:

لاَ تَزُولُ قَدَمُ عَبْدٍ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ حَتَّی یُسْأَلَ عَنْ أَرْبَعٍ: عَنْ عُمُرِهِ فِیمَا أَفْنَاهُ، وَ عَنْ شَبَابِهِ فِیمَا أَبْلاَهُ، وَ عَنْ مَالِهِ: مِنْ أَیْنَ اِکْتَسَبَهُ، وَ فِیمَا أَنْفَقَهُ، وَ عَنْ حُبِّنَا أَهْلَ اَلْبَیْتِ. گام های فرد در روز قیامت حرکت نمی کند تا این که از چهار چیز از او پرسش شود: از عمرش که آن را در چه راهی مصرف کرده، از بدنش که آن را در چه راهی به زحمت انداخته و از مالش که آن را چگونه خرج و از کجا کسب کرده و از محبّت ما اهل بیت علیهم السلام. (3)

موانع محبّت اهل بیت علیهم السلام

اشاره

با توجّه به احادیث یاد شده محبّت یک نعمت الاهی است و امری تکوینی است و به هر کسی داده نمی شود و بدن مستعدّ می خواهد لذا موانع محبت از این قرارند:

الف) تولّد از حرام

حضرت امیر علیه السلام در ضمن سخنانی به نوف بکالی فرمودند:

ای نوف! دروغ می گوید کسی که خودش را حلال زاده می پندارد امّا من و پیشوایان بعد از من را که از نسل من هستند، دشمن خود می داند. (4)

بنابراین کسی که از حرام متولد شده باشد نمی تواند دوستدار حقیقی اهل بیت علیهم السلام پیامبر باشد، زیرا پلیدی و زشتی با خوبی و زیبایی، همگون نیستند و از این جا روشن می شود که محبّت و علاقه به عترت پیامبر صلی الله علیه و آله یکی از نشانه های حلال زاده بودن انسان نیز هست.


1) با توجه به مجموع روایات مراد از این که از آب و غذا سؤال نمی شود آب و غذایی است که از حلال مورد استفاده قرار گفته است ولی اگر حرام باشد قطعاً هم مورد سؤال و هم مورد عقاب است - سر دبیر.

2) تفسیر برهان، ج 4، ص 502، ح 6.

3) إحياء الميت، سیوطی، ص115.

4) امالی صدوق، ص 209

ب) صفات زشت و غیر اخلاقی:

روزی مردی به حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام عرض کرد: خداوند مرا فدای شما گرداند من به شما خانواده خیلی علاقه دارم و آن حضرت را بسیار ستود، حضرت علیه السلام به او فرمود:

دروغ می گویی، ما را چند دسته دوست ندارند؛ انسان های بی غیرت و ناموس فروش، مردانی که حالات زنان از خود بروز می دهند متولدین از حرام و کسانی که مادرشان در ایام عادت به آن ها باردار شده است.

راوی حدیث می گوید که مدتی گذشت تا این که جنگ صفین پیش آمد، همان مرد به همراه لشکریان معاویه در جنگ صفین به هلاکت رسید و راستی گفتار حضرت امیر علیه السلام روشن شد. اصولاً این که مؤمنی نمی تواند بدون ولایت و محبّت اهل بیت علیهم السلام زندگی کند و در مقابل، انسان های منحرف و گمراه و منافق هم نمی توانند آل الله علیهم السلام را به صورت واقعی دوست داشته باشند، یک حقیقت تردید ناپذیر است.

مهر تو را به عالم امکان نمی دهم *** این گنج پربهاست من ارزان نمی دهم

حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در کلامی به قنبر می فرمایند:

ای قنبر، به خدا قسم کسی که در دل یقین به ولایت ما خانواده عترت داشته باشد برای او از عبادت هزار سال بهتر است اگر بنده ای هزار سال خدا را عبادت کند خداوند عبادت او را نخواهد پذیرفت تا این که ولایت ما اهل بیت علیهم السلام را قبول داشته باشد. آن گاه حضرت با تأکید بر اهمیت موضوع ادامه می دهند اگر بنده ای هزار سال خداوند را عبادت کند و اعمال نیک هفتاد و دو پیامبر را هم به جا آورد خداوند از او نخواهد پذیرفت تا این که ولایت ما را بپذیرد و گرنه خداوند او را به صورت، به جهنّم خواهد انداخت. (1)

تولّای شما فرض خدایی است *** قبول و ردّ آن مرز جدایی است

هر آن کس را که در دین رسول است *** ولایت، مهر و امضای قبول است

دیانت، بی شما کامل نگردد *** بجز با عشقتان دل، دل نگردد


1) مستدرک، ج1، ص168.

برترین عبادت

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله:

یک روز محبّت ورزیدن به آل محمد، بهتر از یک سال عبادت است و هر که با این محبّت از دنيا رود، وارد بهشت شود.

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله:

در سفارش خود به ابوذر -: بدان که نخستین گام عبادت خدا، شناخت اوست... سپس ایمان داشتن به من و اقرار به این که خداوند عزوجل - مرا به سوی همه مردم فرستاد تا آنان را به امر خدا نوید و هشدار دهم و به سوی خدا فرا خوانم و چراغی فروزان هستم؛ سپس دوست داشتن اهل بیت من که خداوند ناپاکی را از ایشان زدود و پاک و پاکیزه شان گردانید.

حضرت امیر علیه السلام:

بهترین نیکی ها، محبّت و علاقه به ماست و بدترین بدی ها، دشمن داشتن ماست.

امام صادق علیه السلام:

بالا دست هر عبادتی عبادتی است و محبّت به ما اهل بیت بالاترین عبادت است.

الفُضَيلُ: قُلتُ لأبي الحَسَنِ علیه السلام: أيُّ شَيْءٍ أَفضَلُ مَا يَتَقَرَّبُ بِهِ العِبادُ إِلَى اللَّهُ فِيمَا: افْتَرَضَ عَلَيهِم ؟ فَقَالَ: أَفضَلُ ما يَتَقَرَّبُ بِهِ العِبادُ إِلَى الله طاعَةُ الله و طاعَةُ رَسولِهِ و حُبُّ رَسولِهِ صلی الله علیه و اله و أُولِي الأَمرِ. (1) فضیل به ابوالحسن علیه السلام عرض کردم: در میان چیزهایی که خداوند بر بندگان واجب کرده، برترین چیزی که مایه تقرّب آنان به خدا می شود چیست؟ فرمود: برترین چیزی که بندگان به وسیله آن به خدا نزدیک می شوند اطاعت از خدا و اطاعت از رسول او و دوست داشتن رسول خدا و اولوا الامر است.


1) المحاسن، ج 1، ص150.

ولایت اهل بیت علیهم السلام بهترین عمل

از امام صادق علیه السلام سوال شد: معنای حَيَّ عَلَى خَيْرِ اَلْعَمَلِ چیست و کدام عمل است ؟ فرمودند:

خَیْرُ اَلْعَمَلِ اَلْوَلاَیَهُ. بهترین عمل، ولايت ما اهل بیت است. (1)

علامه بحرانی در کتاب غاية المرام، صفحه 329 در تفسیر آیه 89 الی 90 سوره نمل که می نویسد:

مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا وَهُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ ﴿89 وَمَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾. کسانی که در قیامت نیکوکار وارد محشر می شوند پاداش بهتر از آن یابند و علاوه بر آن از هول و هراس قیامت در امان باشند. و کسانی که بدکار و زشت کردار در آیند در آن روز به رو در آتش جهنّم افتند و این کیفر و عقوبت جن سزای اعمال آنان نخواهد بود. از ابراهیم بن محمد شافعی در کتاب فرائد السبطین از ابی عبدالله جدلی روایت کرده که می گوید وارد شدم بر حضرت علی علیه السلام فرمود:

ای ابا عبدالله می خواهی تو را از آن حسنه و ثوابی که موجب بهشت و سیئه و گناهی که موجب جهنم می شود و هیچ عملی از او پذیرفته نخواهد شد آگاه کنم؟

گفتم: آری بفرمایید، فرمود:

آن حسنه محبّت ما اهل بیت و آن سیئه و گناه نیز بغض و عداوت ما می باشد.

بنابراین بهترین پاداش و اجر برای دوستان اهل بیت علیهم السلام در قیامت در امان بودن از عذاب الهی خواهد بود خداوند به موسی وحی فرستاد آیا هرگز عملی برای من انجام داده ای؟ عرض کرد،آری برای تو نماز خوانده ام روزه گرفته ام انفاق کرده ام و به یاد تو بوده ام، فرمود: امّا نماز برای تو نشانه حق است روزه سپر آتش، انفاق سایه ای در محشر، ذکر، نور است، کدام عمل را برای من به جا آورده ای ای موسی؟ عرض کرد: «خداوندا خودت مرا در این مورد راهنمائی فرما» فرمود:

هَلْ وَالَيْتَ لِي وَلِيّاً؟ وَ هَلْ عَادَيْتَ لِي عَدُوّاً قَطُّ؟ فَعَلِمَ مُوسَى أَنَّ أَفْضَلَ الأَعْمَالِ الْحُبُّ فِي اللهِ وَ الْبُغْضُ في الله؛ آیا هرگز به خاطر من کسی را دوست داشته ای؟ به خاطر من کسی را دشمن داشته ای؟ این جا بود که موسی دانست: برترین اعمال دوستی برای خدا و دشمنی برای خداست. (2)


1) مستدرک الوسائل، ج 4، ص 70.

2) سفينة البحار، ج 1، ص199.

دوست داشتن اهل بیت علیهم السلام از جمله باقیات الصالحات است

مُحَمَّدُ بنُ إسماعيلَ بنِ عَبدِ الرَّحمنِ الجُعفِيُّ: دَخَلتُ أنَا وعَمِيَ الحُصَينُ بنُ عَبدِ الرَّحمنِ عَلَى أبي عبدالله علیه السلام فَأَدناه وقالَ: اِبْنُ مَن هذا مَعَكَ ؟ قَالَ: ابْنُ أخي إسماعيلَ، فَقالَ: رَحِمَ الله إسماعيلَ و تَجاوَزَ عَنهُ سَيِّئَ عَمَلِهِ، كَيْفَ خَلَفْتُموهُ ؟ َقالَ: بِخَيرٍ ما آتاه الله لَنا مِن مَوَدَّتِكُم، فَقالَ: يا حُصَينُ، لا تَستَصغِروا مَوَدَّتَنا، فَإِنَّها مِنَ الباقِياتِ الصّالِحاتِ، قَالَ: يَابنَ رَسولِ الله، مَا اسْتَصغَرتُها، ولكن أحمَدُ الله عَلَيها. (1) محمّد بن اسماعيل بن عبدالرحمن جعفى من و عمويم حصين بن عبدالرحمن به حضور امام صادق علیه السلام رسیدیم حضرت عمویم را نزدیک خود نشاند و فرمود این که با توست پسر کیست؟ عرض کرد پسر برادرم، اسماعيل فرمود: خدا اسماعیل را رحمت کند و از گناهانش در گذرد چگونه جانشینی برای او بوده اید؟ عرض کرد: بعد از او، بهترین چیزی را که خداوند به ما عطا فرموده یعنی محبّت به شما را حفظ کرده ایم. حضرت فرمود: ای حصین، دوستی ما را دست کم نگیرید؛ چرا که از جمله باقیات الصالحات است. عمویم عرض کرد: ای پسر پیامبر خدا من آن را دست کم نگرفته ام بلکه خدا را به خاطر آن سپاس می گویم.

داشتن ولایت نشانه حلال زادگی

الإمام علي علیه السلام قالَ النَّبِيُّ صلی الله علیه و آله: یَا أَبَا ذَرٍّ، مَنْ أَحَبَّنَا أَهْلَ اَلْبَیْتِ فَلْیَحْمَدِ اَللَّهَ عَلَی أَوَّلِ اَلنِّعَمِ. قالَ: يا رَسولَ الله، و ما أوَّلُ النِّعَمِ ؟ قالَ: طيبُ الوِلادَةِ، إِنَّهُ لا يُحِبُّنَا إِلَّا مَن طَابَ مَولِدُهُ. (2) ای اباذر! هر که ما اهل بیت علیهم السلام را دوست دارد پس خدا را بر نخستین نعمت سپاس گوید. ابوذر پرسید: ای رسول خدا، نخستین نعمت کدام است؟ فرمود: حلال زادگی ما را دوست نمی دارد مگر کسی که حلال زاده باشد.

رسول الله صلی الله علیه و آله: يا عَلِيُّ، مَن أحَبَّنِي وأَحَبَّكَ و أحَبَّ الأَئِمَّةَ مِن وُلِدِكَ فَلَيَحْمَدِ اللَّهَ عَلَى طيب مَولِدِهِ، فَإِنَّهُ لا يُحِبُّنا إلا من طابت وِلادَتُهُ، و لا يُبغِضُنا إلاّ مَن خَبُثَت وِلادَتُهُ. (3).

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: ای علی! هر که مرا و تو را و امامان علیهم السلام از نسل تو را دوست دارد پس خدا را بر حلال زادگی خود سپاس گوید؛ زیرا ما را دوست ندارد مگر حلال زاده و ما را دشمن ندارد، مگر حرام زاده.

امام باقر علیه السلام: هر که صبح کند و خنکای محبّت ما را در دلش احساس کند پس خداوند را بر نخستین نعمت سپاس گوید: عرض شد: نخستین نعمت کدام است؟ فرمود: حلال زادگی.

1) بحار الأنوار، ج 23، ص 250.

2) بحار الأنوار، ج27، ص 150.

3) الأمالي للصدوق، ص 475

ولایت نشانه پاکی دل

الإمام الباقر علیه السلام: لاَ یُحِبُّنَا عَبْدٌ وَ یَتَوَلاَّنَا حَتَّی یُطَهِّرَ اَللَّهُ قَلْبَهُ، وَ لاَ یُطَهِّرُ اَللَّهُ قَلْبَ عَبْدٍ حَتَّی یُسَلِّمَ لَنَا وَ یَکُونَ سِلْماً لَنَا، فَإِذَا کَانَ سِلْماً لَنَا سَلَّمَهُ اَللَّهُ مِنْ شَدِیدِ اَلْحِسَابِ وَ آمَنَهُ مِنْ فَزَعِ یَوْمِ اَلْقِیَامَهِ اَلْأَکْبَرِ.. (1)

امام باقر علیه السلام فرمودند: هیچ بنده ای نیست که ما را دوست بدارد و ولایت ما را بپذیرد، مگر این که خداوند دل او را پاک گرداند و خداوند دل هیچ بنده ای را پاک نکرد، مگر این که تسلیم ما شد و از ما فرمان برداری کرد و چون فرمان بردار ما شد، خداوند او را از سختی حساب به سلامت دارد و از هراس بزرگ روز قیامت ایمنش گرداند.

الإمام الصادق علیه السلام: لاَ یُحِبُّنَا عَبْدٌ إِلاَّ کَانَ مَعَنَا یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ فَاسْتَظَلَّ بِظِلِّنَا وَ رَافَقَنَا فِی مَنَازِلِنَا وَ اَللَّهِ وَ اَللَّهِ لاَ یُحِبُّنَا عَبْدٌ حَتَّی یُطَهِّرَ اَللَّهُ قَلْبَهُ وَ لاَ یُطَهِّرُ قَلْبَهُ حَتَّی یُسَلِّمَ لَنَا وَ إِذَا سَلَّمَ لَنَا سَلَّمَهُ اَللَّهُ مِنْ سُوءِ اَلْحِسَابِ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ وَ أَمِنَ مِنَ اَلْفَزَعِ اَلْأَکْبَرِ. إِنَّمَا یَغْتَبِطُ أَهْلُ هَذَا اَلْأَمْرِ إِذَا اِنْتَهَتْ نَفْسُ أَحَدِهِمْ إِلَی هَذِهِ - وَ أَوْمَی بِیَدِهِ إِلَی حَلْقِهِ -. (2)

امام صادق علیه السلام فرمودند: هیچ بنده ای ما را دوست ندارد مگر این که روز قیامت با ما باشد و در سایه ما پناه گیرد و در منازل ما، همراه ما باشد. به خدا قسم، به خدا قسم هیچ بنده ای نیست که ما را دوست بدارد مگر این که خداوند دلش را پاک گرداند و دلش را پاک نکرد، مگر این که تسلیم ما شد و چون تسلیم ما شود خداوند او را از سختی حساب روز قیامت به سلامت دارد و از هراس بزرگ (آن روز) ایمنش سازد. بی گمان اهل این موضوع، هنگامی شادمان می شوند که نفس هر یک از آنان به این جا رسد- و با دست خود به گلویش اشاره کرد-.

ولایت اهل بیت علیهم السلام شرط توحید

امام رضا علیه السلام در حدیث معروف «سلسلة الذهب» به واسطه پدران خود از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و آن حضرت نیز از جبرئیل علیه السلام نقل می کند که خداوند تعالی فرمود:

لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ [مِنْ] عَذَابِی؛ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ». (توحيد) قلعه استوار من است. پس هر کس در قلعه من داخل شود از عذاب من در امان می ماند. (3)

آن گاه در تکمیل حدیث می فرماید:

بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا؛ [تحقّق آن چه گفتم] شروطی دارد و من از جمله آن شروطم.


1) تفسیر القمی، ج 2، ص 371.

2) دعائم الإسلام، ج 1، ص 7.

3) معاني الأخبار، صص370 و 371، ح 1؛ محمد بن علی بن الحسین شیخ صدوق، ص25؛ بحار الأنوار، ج 3، ص 7، ح 16.

این سخن به این نکته اشاره دارد که داخل شدن در قلعه ی توحید و ایمنی یافتن از عذاب دوزخ بدون پذیرش ولایت امام معصوم علیه السلام امکان پذیر نیست.

شیخ صدوق رحمه الله علیه در «کتاب التوحید» پس از نقل روایت یاد شده در توضیح «شروط توحید» چنین می نویسد:

از شروط لا إله إلّا الله (توحید) پذیرش این موضوع است که [امام] رضا - درود خدا بر او باد - از سوی خدای عزّ و جلّ [به عنوان] امام بر بندگان [برگزیده شده] و پیروی از او بر آن ها واجب است. (1)

جالب این جاست که در روایت دیگری که از امام رضا علیه السلام نقل شده است، خداوند متعال می فرماید:

وِلایَهُ عَلِیِ بْنِ أَبِیطالِبٍ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ نارِی؛ ولایت علی بن ابی طالب، دژ استوار من است. پس هر کس در دژ من وارد شود، از آتش من ایمنی می یابد. (2)

این روایت به روشنی نقش محوری امامان علیهم السلام در توحید و یگانگی خدا را نشان می دهد و روشن می سازد که وارد شدن در حصن ولایت امامان علیهم السلام یعنی داخل شدن در حصن ولایت خدا و پذیرش توحید و یگانگی او. در بسیاری از روایات، ادعیه و زیارات از امامان علیهم السلام به عنوان ارکان یا پایه های توحید یاد شده است. در روایتی که از سیدالعابدین على بن الحسين علیهما السلام نقل شده، در این زمینه چنین آمده است:

لَيْسَ بَيْنَ اَللَّهِ وَ بَيْنَ حُجَّتِهِ حِجَابٌ فَلاَ لِلَّهِ دُونَ حُجَّتِهِ سِتْرٌ نَحْنُ أَبْوَابُ اَللَّهِ وَ نَحْنُ اَلصِّرَاطُ اَلْمُسْتَقِيمُ وَ نَحْنُ عَيْبَةُ عِلْمِهِ وَ نَحْنُ تَرَاجِمَةُ وَحْيِهِ وَ نَحْنُ أَرْكَانُ تَوْحِيدِهِ وَ نَحْنُ مَوْضِعُ سِرِّهِ؛ بین خداوند و حجتش هیچ حجابی نیست و خداوند در برابر حجّتش هیچ پوششی ندارد. ما دروازه های خدا، صراط مستقیم، مخزن علم او، ترجمان وحی او، پایه های توحید او و جایگاه سرّ او هستیم. (3)

در زیارت جامعه کبیره نیز از ائمّه معصومین علیهم السلام با این عنوان یاد شده است:

وَ رَضِیکُمْ......أَرْکانا لِتَوْحِیدِهِ؛ و خداوند، شما را پسندید به این که... پایه های توحید او باشید. (4)


1) التوحيد، ص25.

2) معاني الأخبار، ص 371، ح 1.

3) همان، ص 35، ح 5.

4) من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 371، ح 2.

در یکی از دعاهای ماه رجب نیز که به امام عصر علیه السلام منسوب است امامان معصوم علیهم السلام با این ویژگی توصیف شده اند:

فَجَعَلْتَهُمْ مَعَادِنَ لِكَلِمَاتِكَ وَ أَرْكَانا لِتَوْحِيدِكَ؛ پس خداوند، شما را معادن کلمات خود و پایه های توحید خود قرار داد. (1)

جایگاه و نقش ارزنده ی امامان معصوم علیهم السلام در تبیین و توصیف توحید آن گاه روشن می شود که عقاید بی پایه ی مخالفین را دربارهی خدا و صفات او ملاحظه کنیم و ببینیم که چگونه آن ها به واسطه ی دور افتادن از مکتب اهل بیت علیهم السلام از یک سو قائل به امکان دیدن خدا با چشم (رؤیت) مشابهت او با مخلوقاتش (تشبیه) و دارا بودن چشم، گوش، دست و پا چون انسان ها (تجسیم) شده اند (2)و از سوی دیگر، در حلّ مسائلی چون جبر و تفویض، قضا و قدر و... درمانده و به بن بست فکری گرفتار آمده اند. برای درک نقش و جایگاه ائمّه علیهم السلام در توحید عملی و گسترش یگانه پرستی در جهان نیز تنها کافی است نگاهی اجمالی به تاریخ صدر اسلام بیفکنیم تا دریابیم چگونه امّت اسلام با سرباز زدن از ولایت ائمّه ی معصومین علیهم السلام در برابر طاغوت هایی چون معاویه، یزید، مروان بن حکم عبدالملک بن مروان و حجاج بن یوسف سر تسلیم فرود آورد. بدین ترتیب جامعه ی اسلامی به جای رسیدن به جامعهی توحیدی به جامعه ای گرفتار شرک و کفر، تبدیل و در دست کسانی اسیر شد که مردم را به جای اطاعت خدا به اطاعت خود فرا می خواندند روایات اسلامی، با توجه به نقش حسّاس و تعیین کننده ی امامان معصوم علیهم السلام در تحقق عینی توحید در جامعه بر ضرورت شناخت امام و حجّت الهی در هر عصر، تأکید و نشناختن امام را برابر با مرگ در حال کفر و شرک دانسته اند. (3)از این رو بود که امام حسین علیه السلام هنگام سخن گفتن از حکمت آفرینش، معرفت خدا را غایت خلقت معرّفی می کند و در پاسخ این پرسش که معرفت خدا چیست، می فرماید: معرفت امامی که اطاعت او واجب است.

متن روایت آن حضرت به شرح زیر است:

هان ای مردم! همانا خداوند- بزرگ باد یاد او - بندگان را نیافرید مگر برای این که او را بشناسند. پس هرگاه او را بشناسند، او را بپرستند و هرگاه او را بپرستند، با پرستش او از بندگی هر آن چه جز خداست، بی نیاز شوند مردی پرسید ای فرزند رسول خدا - درود و سلام خدا بر او باد - پدر و مادرم فدایت، معرفت خدا چیست؟ حضرت فرمود: این است که اهل هر زمانی، امامی را که باید از او فرمان برند، بشناسند. (4)


1) سيد بن طاووس، إقبال الأعمال، ص646

2) ر.ک: صحیح مسلم، ج 8، ص 32، ابوداوود سلیمان بن اشعث؛ سنن ابی داوود، ج 2، ص419؛ صحیح البخاری، ج 2، جزء 4، ص 141. ر.ک: مركز المصطفى للدراسات الاسلاميه العقائد الإسلاميه، ج 2، صص 71-131.

3) ر. ک: الکافی، ج 1، ص 371، ح 5؛ بحار الأنوار، ج 8، ص 368 و ج 32، صص 321 و 333.

4) فرهنگ جامع سخنان امام حسین علیه السلام، صص 604 و 605

افزون بر آن چه گفته شد ائمّه اطهار علیهم السلام در توحید و یگانه پرستی، جایگاه و نقش دیگری هم دارند که به این اعتبار هم می توان آن ها را «پایه های توحید» به شمار آورد و آن نقشی است که آن ها در هدایت مردم به سوی خدا و رساندن آن ها به مقصد نهایی بر عهده دارند لذا «باب الله» و «سبيل الله» بودن امامان علیهم السلام به آن اشاره دارد و جز از طریق آن ها نمی توان به خدا رسید. به همین دلیل در زیارت جامعه کبیره می خوانیم:

مَنْ أرادَ اللّهَ بَدَءَ بِکُمْ وَ مَنْ وَحَّدَهُ قَبِل عَنْکُمْ وَ مَنْ قَصَدَهُ تَوَجَّهَ بِکُمْ؛ هر کس خدا را می خواهد به شما آغاز می کند و هر کس او را به یگانگی می شناسد، از شما می پذیرد و هر کس آهنگ او دارد، به شما رو می کند. (1)

سختکوشی در کار و عمل

الإمام الصادق علیه السلام: خَرَجْتُ أَنَا وَ أَبِي علیه السّلام حَتَّى إِذَا كُنَّا بَيْنَ اَلْقَبْرِ وَ اَلْمِنْبَرِ، إِذَا هُوَ بِأُنَاسٍ مِنَ اَلشِّيعَةِ، فَسَلَّمَ عَلَيْهِمْ فَرَدُّوا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمَ، ثُمَّ قَالَ: إِنِّي وَ اَللَّهِ لَأُحِبُّ رِيحَكُمْ وَ أَرْوَاحَكُمْ، فَأَعِينُونِي عَلَى ذَلِكَ بِوَرَعٍ وَ اِجْتِهَادٍ، وَ اِعْلَمُوا أَنَّ وَلاَيَتَنَا لاَ تُنَالُ إِلاَّ بِالْعَمَلِ وَ اَلاِجْتِهَادِ، مَنِ اِئْتَمَّ مِنْكُمْ بِعَبْدٍ فَلْيَعْمَلْ بِعَمَلِهِ. (2)

امام صادق علیه السلام: من و پدرم علیه السلام بیرون آمدیم تا این که به میان قبر و منبر [رسول خدا صلی الله علیه و آله] رسیدیم جمعی از شیعیان در آن جا بودند پدرم به آن ها سلام کرد و آن ها جواب سلامش را دادند. آن گاه پدرم فرمود: به خدا سوگند که من بوی شما و روح شما را دوست دارم؛ پس با پارسایی و کوشیدن در عمل خود مرا در این محبت یاری رسانید و بدانید که ولایت (و دوستی) ما جز با پارسایی و کوشش به دست نمی آید، هر کدام از شما بنده ای را به امامت گیرد باید به کردار او عمل کند.

دوست داشتن دوستداران اهل بیت علیهم السلام

حَنَشُ بنُ المُعتَمِرِ: دَخَلْتُ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهما السلام فَقُلْتُ السَّلَامُ عَلَیْكَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ كَیْفَ أَمْسَیْتَ قَالَ أَمْسَیْتُ مُحِبّاً لِمُحِبِّنَا وَ مُبْغِضاً لِمُبْغِضِنَا وَ أَمْسَی مُحِبُّنَا مُغْتَبِطاً بِرَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ كَانَ یَنْتَظِرُهَا وَ أَمْسَی عَدُوُّنَا یُؤَسِّسُ بُنْیانَهُ عَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ فَكَأَنَّ ذَلِكَ الشَّفَا قَدِ انْهَارَ بِهِ فِی نارِ جَهَنَّمَ وَ كَأَنَّ أَبْوَابَ الرَّحْمَةِ قَدْ فُتِحَتْ لِأَهْلِهَا فَهَنِیئاً لِأَهْلِ الرَّحْمَةِ رَحْمَتُهُمْ وَ التَّعْسُ لأَهلِ النَّارِ وَ النّارُ لَهُم.یَا حَنَشُ مَنْ سَرَّهُ أَنْ یَعْلَمَ أَ مُحِبٌّ لَنَا هُوَ أَمْ مُبْغِضٌ فَلْیَمْتَحِنْ قَلْبَهُ فَإِنْ کَانَ یُحِبُّ وَلِیّاً لَنَا فَلَیْسَ بِمُبْغِضٍ وَ إِنْ کَانَ یُبْغِضُ وَلِیّاً لَنَا فَلَیْسَ بِمُحِبٍّ لَنَا إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَی أَخَذَ اَلْمِیثَاقَ لِمُحِبِّنَا بِمَوَدَّتِنَا وَ کَتَبَ فِی اَلذِّکْرِ اِسْمَ مُبْغِضِنَا نَحْنُ اَلنُّجَبَاءُ وَ أَفْرَاطُنَا أَفْرَاطُ اَلْأَنْبِیَاءِ. (3)


1) من لا يحضره الفقيه، ج 2، صص 373 و 374

2) بحار الأنوار، ج 65، ص 8.

3) الأمالي للطوسي، ص 113.

حَنَش بن مُعتمر: بر امير المؤمنين على بن ابی طالب علیهما السلام وارد شدم و عرض کردم: سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد ای امیرالمؤمنین چگونه روز خود را به شب رساندی؟ فرمود: روز خود را به شب رساندم در حالی که دوستدار خود را دوست می دارم و دشمنم را دشمن و دوستدار ما در حالی روز خود را به شب می رساند که نسبت به رحمت خداوند که در انتظار آن است شادمان می باشد و دشمن ما در حالی روز خود را به شب می رساند که بنای کار خود را بر لبه پرتگاهی در حال ریزش می سازد و آن لبه، او را در آتش فرو می افکند و درهای رحمت به روی اهل آن گشوده شده است. پس اهل رحمت را رحمتشان گوارا باد و هلاکت و دوزخ، ارزانی دوزخیان باد.ای حنش! هر که خوشحال می شود بداند که آیا دوستدار ماست یا دشمن ما دلش را بیازماید، اگر دوست ما را دوست داشته باشد دشمن ما نیست و اگر دوست ما را دشمن داشته باشد دوستدار ما نمی باشد. خداوند متعال از دوستدار ما بر دوستی ما پیمان گرفته و در لوح محفوظ نام دشمن ما را نوشته است. ماییم برگزیدگان [خدا] و پیشتازان ما [به سوی حوض کوثر] پیشتازان پیامبرانند.### برترین راه تقرّب به خداوند متعالمسلّماً راه تقرّب به خداوند، انجام دستورات و دوری از منهیات او است. ولی در میان فرائض دینی، هیچ فریضه ای به اهمیت ولایت نمی باشد. لذا برترین راه تقرّب به خدا ولایت آل محمّد صلی الله علیه و آله است است. رسول خدا صلی الله علیه و آله است در همین زمینه فرمودند:﴿لِكُلِّ أَمْرٍ سَيِّدٌ وَ حُبِّي وَ حُبُ عَلِيٍ سَيِّدُ مَا تَقَرَّبَ بِهِ الْمُتَقَرِّبُونَ مِنْ طَاعَةِ رَبِّهِمْ. در هر کاری رتبه برتری وجود دارد و محبت من و محبت علی، برترین طاعتی است که افراد می توانند از طریق آن به خدا تقرب جویند. (1)

لذا در نظام آفرینش، مقام آن مخلوقی برتر است که در امر ولایت، اعتقاد و اخلاص بیشتری نشان داده باشد. در همین راستا انبیا علیهم السلام در عالم قبل، با آزمون ولایت برگزیده شده، مقام رفیع نبوت، به این دلیل به آنان واگذار شد که در آن آزمایش، آنان ولایت را در درجه بالاتری پذیرفته، و نسبت به اهل بیت علیهم السلام خضوع بیشتری داشتند.


1) بحار، ج 27، ص 129، ح 19 در زیارت عاشورا نیز ما با ولایت سید الشهداء و برائت از دشمنان آن حضرت به نزد خداوند متعال و اهل بیت علیهم السلام تقرب جسته می گوییم: يا أَبا عَبْدِ الله إنّى أَتَقَرَّبُ إلى الله و.... بِمُوَالاَتِكَ وَ بِالْبَرَائَةِ مِمَّنْ أَسَّسَ أَسَاسَ ذَلِكَ.

حضرت باقر علیه السلام فرمودند:

... آن گاه خداوند از انبیاء میثاق،گرفته فرمود: آیا من پروردگار شما نیستم؟ سپس خداوند فرمود: آیا محمّد پیامبر من و علی رهبر مؤمنین نمی باشد؛ همه آن ها پذیرفتند. لذا نبوت آن ها تثبیت شد. گزینش انبیای اولو العزم از میان گروه کثیر انبیا و رسل نیز به آزمون ولایت و معرفت اهل بیت و پذیرش غیبت و ظهور حضرت مهدی علیه السلام بود

امام باقر علیه السلام در ادامه حدیث فوق فرمودند:

و خداوند از پیامبران اولو العزم عهد گرفت به این که: من پروردگار شما و محمد پیامبر من و علی امیر مومنان بوده جانشینان او صاحب ولایت و خزانه دار علم من خواهند بود و مهدی کسی است که توسط او دینم را یاری کرده، دولتم را ظاهر می سازم و به واسطه او از دشمنانم انتقام می گیرم و به واسطه او در زمین با اشتیاق یا کراهت بندگی خواهم شد همه آن ها گفتند پروردگارا به همه مطالب فوق اقرار کرده شهادت می دهیم ولی آدم (توقّف نموده) نه انکار کرد و نه اقرار نمود، لذا مقام اولو العزمی برای آن پنج پیامبر به علت پذیرش ولایت مهدی تثبیت شده، برای آدم این مقام قرار نگرفت زیرا او نسبت به مهدی (در ابتداء امر) اقرار ننمود.

آن گاه امام علیه السلام به این آیه شریفه استناد کردند:

وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى ءَادَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً. (1) ما از قبل بر آدم عهدی کردیم، ولی آدم عهد ما را فراموش کرد و ما او را صاحب عزم نیافتیم. (2)ملائکه آسمان ها نیز با همین ملاک از میان دیگر مخلوقات گزیده شده در این مقام منصوب گردیده و رمز درجات گوناگون آنان نیز به همین امر برگشت می کند.

امام صادق علیه السلام فرمودند:

ملائکه الهی با همه تقرّبی که به حق متعال دارند به علّت همین اعتقادی که شما بر آن هستید (عقيده ولایت) به مجاورت خداوند راه یافته اند. (3)

در روایت دیگری آن حضرت علیه السلام پس از بیان کثرت تعداد ملائکه می فرمایند:

مَا مِنْهُمْ أَحَدٌ إِلاَّ وَ یَتَقَرَّبُ کُلَّ یَوْمٍ إِلَی اَللَّهِ بِوَلاَیَتِنَا أَهْلَ اَلْبَیْتِ وَ یَسْتَغْفِرُ لِمُحِبِّینَا وَ یَلْعَنُ أَعْدَائَنَا. همه ملائکه، هر روز با ولایت ما اهل بيت بسوی خدا تقرّب جسته، برای محبّین ما استغفار نموده دشمنان ما را نفرین می کنند.


1) سوره طه، 115.

2) بصائر الدرجات، ص 70، ح 2؛ کافی، ج 2، ص8، ح 1.

3) بصائر الدرجات، 68.

آن گاه امام علیه السلام این گونه به قرآن استناد فرمودند:

الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ، وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا. (1) حاملان عرش و اطرافیان آن ها (ملائکه)، با حمد پروردگارشان خدا را تسبیح گفته، برای افراد مؤمن طلب آمرزش می کنند. (2)

وقتی پدر ما حضرت آدم علیه السلام به علّت عدم یقین به امام زمان علیه السلام، از مقام والای اولو العزمی تنزّل می کند و دیگر انبیا علیهم السلام با پذیرش آن به این مقام ارتقاء یابند، آیا در عصر حاضر، برای ما راهی جز اخلاص در قبول ولایت امام زمان علیه السلام و ارتباط و توسل به آن حضرت در تقرّب به خداوند وجود خواهد داشت؟ آری ولایت امام زمان علیه السلام بالاترین راه تقرّب به حق متعال و محکم ترین ریسمان ایمان در عصر حاضر است. امام صادق علیه السلام از یکی از اصحابشان پرسیدند کدام ریسمان ایمان محکم تر است؟ گفتند: نماز، فرمودند: نماز فضیلت دارد، ولی محکم ترین ریسمان ایمان نیست. گفتند: زکات فرمودند زکات فضیلت دارد ولی محکم ترین ریسمان ایمان نیست. گفتند: روزه ماه رمضان.... حج و عمره... جهاد در راه خدا و امام علیه السلام در هر یک، با تأیید فضیلت این اعمال، آن را محکم ترین ریسمان ایمان ندانستند. هنگامی که اصحاب از پاسخ ناتوان شدند امام علیه السلام فرمودند:

إِنَّ أَوْثَقَ عُرَی اَلْإِیمَانِ اَلْحُبُّ فِی اَللَّهِ وَ اَلْبُغْضُ فِی اَللَّهِ تَوَالِی وَلِیِّ اَللَّهِ وَ تَعَادِی عَدُوِّ اَللَّهِ. بدرستی که محکم ترین و قابل اعتمادترین ریسمان های ایمان، تولی و تبری و قبول ولایت اولیاء خدا و دشمنی با دشمنان خدا است. (3)

ولایت تنها راه نجات

همان طور که می دانیم ایمان غیر از اسلام است مسلمان (گوینده شهادتین) از اسلام خویش در دنیا بهره مند می شود ارث می برد ازدواج می کند و از حقوق یک مسلمان در جامعه بهره مند است. ولی مؤمن یعنی آن کس که مطیع ولایت آل محمّد صلی الله علیه و آله است علاوه بر این که در بهره وری از آثار دنیوی اسلام، با مسلمان برابر است، مزیتی که دارد این است که از آثار معنوی و اخروی ایمان نیز بهره مند است، در حالی که مسلمان غیر مؤمن از آن بهره ای ندارد. و آن عبارت است از: قبول اعمال و نجات اخروی و شفاعت اولیاء خدا در عالم آخرت.


1) سوره غافر 7

2) بحار، ج 68، ص 78، ح 139

3) محاسن، ص165، ح 121.

در حدیث شیعه و عامه آمده که شخصی از رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره صحت این روایت پرسید که مَنْ قَالَ: لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ دَخَلَ اَلْجَنَّهَ. - کسی که به توحید و نبوت معتقد باشد، اهل بهشت است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله حدیث فوق را تأیید نموده، فرمودند:

نَعَمْ، إِذَا تَمَسَّکَ بِمَحَبَّهِ هَذَا وَ وَلاَیَتِهِ آری، بشرط این که به محبت علی بن ابی طالب و ولایت او متمسّک باشد. (1)

یعنی ولایت آل محمّد صلی الله علیه و آله در دنیا و آخرت به مانند دژ مستحکمی است که انسان را از عذاب الهی حفظ می کند. (2)رمز این سخن این است که در مراحل مختلف از عالم آخرت، قبل از هر گونه محاسبه و پرسشی، از امر ولایت و اعتقاد به امامت ائمّه هدی علیهم السلام می پرسند و آن کس که پاسخگو نباشد نجات نخواهد یافت.

ابن حجر عسقلانی - دانشمند اهل تسنن - از یونس بن خباب نقل می کند که پس از توضیح درباره چگونگی عذاب قبر، گفت: در این جا مطلبی است که ناصبی ها (دشمنان اهل بیت علیهم السلام) آن را پنهان داشته اند! گفتم: آن مطلب چیست؟ گفت: (إِنَّه ليسئل في قبره من ولیّک، فإن قال على نجی). در عالم قبر درباره امامت می پرسند، اگر فرد بگوید: امامم علی است نجات پیدا می کند. (3)

در قیامت نیز آن گاه که نامه اعمال را منتشر کنند، عنوان نامه عمل هر کس، موضع او در قبال امر ولایت است. (4)و عبور از پل صراط نیز نیازمند اعتقاد به ولایت بوده منکر ولایت در جهنم سقوط نموده پیرو اهل بیت علیهم السلام امکان عبور دارد. (5)لذا امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه و آله در روایتی فرمودند:

أَثْبَتُکُمْ قَدَماً عَلَی اَلصِّرَاطِ أَشَدُّکُمْ حُبّاً لِأَهْلِ بَیْتِی. کسی از شما بر پل صراط ثابت قدم تر است که محبّت بیشتری به اهل بیت علیهم السلام من دارد. (6)

در زیارت جامعه نیز می خوانیم:

كُمْ يسْلكُ إِلي الرِّضْوانِ و علي منْ جحد وِلايتكُمْ غضبُ الرّحْمنِ. با ولايت شما است که افراد به بهشت می روند و بر منکرین ولایت شما، خشم خداوند خواهد بود.


1) امالی شیخ طوسی، ج 1، ص288؛ صحیح مسلم، ج 1، باب من لقى الله تعالى بالإيمان.

2) روایات این باب بسیار فراوان است بعنوان نمونه مرحوم علامه مجلسی در کتاب ارجمند بحار الانوار جلد 68 باب 18 باب الصفح عن الشیعه 97 روایت در این زمینه نقل نموده است

3) تهذيب التهذيب ابن حجر، ج 11، ص 439

4) این مطلب در روایات سنی و شیعه آمده است، بعنوان نمونه رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمودند: (عنوان صحيفة المؤمن حبّ على بن أبي طالب). تاريخ بغداد، خطیب بغدادی، ج 4، ص410.

5) مضمون حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله در کتب اهل سنت و شیعه بعنوان مثال: المناقب ابن مغازلی شافعی، ص 242، ح 289

6) فضائل الشيعه، شیخ صدوق، ص 5.

به امام باقر علیه السلام خبر رسید که عکرمه، غلام ابن عباس که مردی خبیث و دشمن اهل بیت علیهم السلام بود در حال مردن است. فرمودند: اگر قبل از مرگ به او برسم به او مطلبی می آموزم که به آتش جهنّم دچار نشود. اصحاب عرض کردند: (او که مرد) پس آن مطلب را به ما بیاموزید فرمودند:

وَ اَللَّهِ مَا هُوَ إِلاَّ هَذَا اَلْأَمْرُ اَلَّذِی أَنْتُمْ عَلَیْهِ به خدا قسم این مطلب جز همین اعتقاد به ولایت که شما بر آن هستید نمی باشد. (1)

همچنین در روایت است که گروه هایی از امّت اسلام در قیامت در کنار حوض کوثر بر رسول الله صلی الله علیه و آله وارد می شوند ولی ملائکه مانع آمدن آن ها می شوند حضرت می گویند: خدایا اصحابم (از رسیدن به من مانع شده اند)، پاسخ گفته می شود تو نمیدانی پس از مرگ تو آن ها چه کرده اند، پس مانع آمدن آن ها و نجات آن ها می گردند. یعنی اگر فرد، از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله نیز باشد و در راه پیامبر صلی الله علیه و آله جان فشانی کرده باشد، اگر پیرو ولایت نباشد نجات نخواهد یافت. پس رمز نجات اهل بهشت، ولایت اهل بیت علیهم السلام و سرّ شقاوت اهل جهنّم، انکار ولایت اهل بیت علیهم السلام است لذا امام صادق علیه السلام در ذیل آیه شریفه:

فَیَوْمَئِذ لا یُسْألُ عَنْ ذَنْبِهِ إنسٌ وَلا جَانٌّ. (2) در روز قیامت، از گناهان (برخی) انسان ها و جن ها پرسش نخواهد شد (مورد شفاعت قرار می گیرند).

فرمودند:

وَ اَللَّهِ لاَ یُرَی مِنْکُمْ فِی اَلنَّارِ اِثْنَانِ لاَ وَ اَللَّهِ وَ لاَ وَاحِدٌ. به خدا قسم از شما شیعیان (3)جهنّم دو نفر حتَّی یک نفر هم دیده نمی شود. (4)

و نیز فرمودند:

أَمَا وَ اللَّهِ مَا هَلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ ، وَ مَا هَلَکَ مَنْ هَلَکَ حَتّی یَقُومَ قَائِمُنَا إِلَّا فِی تَرْکِ وَلَایَتِنَا وَ جُحُودِ حَقِّنَا. به خدا قسم علت هلاکت اقوام قبل از شما و اقوام بعد، تا زمان ظهور حضرت مهدی علیه السلام چیزی جز ترک ولایت ما و انکار حق امامت و خلافت ما نیست. (5)

بنابراین، راه نجات ما که در عصر غیبت حضرت مهدی علیه السلام قرار گرفته ایم، نیز چیزی جز پناه بردن به ولایت و محبّت و انتظار ظهور حضرت ولی عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف نیست.


1) محاسن، ص 149 و 639؛ بحار، ج68، ص 119، ح 48

2) سوره الرحمن 39

3) ناگفته نماند نجات پیروان اهل بیت علیهم السلام از عذاب الهی، به معنای انکار مواعید الهی در عذاب گناهکاران از نیست، بلکه پس از این که گناه شیعه را به بلایای دنیا یا سختی مرگ و عذاب قبر و دیگر عرصات عالم آخرت پاک کردند به شفاعت اهل بیت علیهم السلام نجات می یابد.

4) بحار، ج68، ص 144، ح 91.

5) کافی، ج 1، ص 426، 74

از این روست که در زیارت آن حضرت علیه السلام خطاب به آن بزرگوار عرض می کنیم:

أَشْهَدُ أَنَّ بِوِلاَیَتِکَ تُقْبَلُ اْلأَعْمَالُ وَ تُزَکَّی اْلأَفْعَالُ وَ تُضَاعَفُ الْحَسَنَاتُ وَ تُمْحَی السَّیِّئَاتُ فَمَنْ جَاءَ بِوِلاَیَتِکَ وَ إِعْتَرَفَ بِإِمَامَتِکَ قُبِلَتْ أَعْمَالُهُ وَ صُدِّقَتْ أَقْوَالُهُ وَ تَضَاعَفَتْ حَسَنَاتُهُ وَ مُحِیَتْ سَیِّئَاتُهُ وَ مَنْ عَدَلَ عَنْ وِلاَیَتِکَ وَ جَهِلَ مَعْرِفْتَکَ وَ اسْتَبْدَلَ بِکَ غَیْرَکَ کَبَّهُ اللهُ عَلَی مَنْخِرِهِ فِیْ النَّارِ وَ لَمْ یَقْبَلِ اللهُ لَهُ عَمَلاً وَ لَمْ یُقِمْ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَزْنًا. گواهی می دهم که به ولایت تو (ای امام زمان)، (خدا) اعمال را پذیرفته افعال را پاکیزه کرده، حسنات را دو برابر نموده، گناهان را پاک می کند. پس کسی که معتقد به ولایت تو باشد و به امامت تو اعتراف کند، اعمالش پذیرفته شده، گفتارهایش تصدیق شده، حسناتش دو برابر و گناهانش محو خواهد شد و آن کس که از ولایت تو سر باز زند و معرفت تو را جاهل باشد و به جای تو دیگری را به امامت بپذیرد خداوند او را به صورت در آتش پرتاب می کند و عمل او را نمی پذیرد برای سنجش اعمال او میزانی اقامه نمی کند.

قبول ولایت شرط لازم برای مغفرت حق

یکی از جلوه های رحمت بیکرانه خدای متعال مغفرت او.است از اسماء او غفور غفار، تواب غافر الذنب و خير الغافرین است که خداوند صد و ده بار در قرآن به این اوصاف، توصیف گردیده است ولی برخورداری از مغفرت خداوند متعال شرایطی دارد که مهمترین آن ها شرط ایمان است.

يَا قَوْمَنَا أَجِيبُوا دَاعِيَ اللَّهِ وَآمِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَيُجِرْكُمْ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ ای قوم ما دعوت پیامبر را اجابت کرده، به او ایمان آورید تا خداوند گناهان شما را ببخشاید و شما را از عذاب دردناک پناه دهد. (1)

بدین جهت کسانی که از ایمان بهره ندارند، از این رحمت واسعه الهی بی بهره اند، حتَّی در صورت شفاعت اولیاء خدا، آنان مورد فضل و مغفرت حق قرار نمی گیرند.

اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لَا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ. ای پیامبر اگر برای آنان طلب مغفرت نمایی یا این که این کار را نکنی حتَّی اگر هفتاد بار هم برای آن ها استغفار کنی، خدا هرگز آنان را نمی آمرزد زیرا آنان به خدا و پیامبرش کافرند. (2)

لذا از شرائط لازم ایمان، اعتقاد به ولایت دوازده امام علیهم السلام و محبّت آنان و بیزاری از دشمنان آنان است لذا کسی که از نعمت ولایت اهل بیت علیهم السلام و معرفت امام زمان علیه السلام برخوردار نیست، از رحمت حق در عالم آخرت و شفاعت اولیاء خدا بی بهره خواهد بود.


1) سوره احقاف، 31.

2) سوره توبه، 80

امام صادق علیه السلام در ذیل آیه شریفه:

وَإِنِّي لَغَفَّارُ لِمَن تَابَ وَءَامَنَ وَعَمِلَ صَلِحًا ثُمَّ اهْتَدَى. بدرستی که من بسیار آمرزنده ام کسی را که توبه کند، ایمان داشته باشد و عمل نیکو انجام دهد آن گاه به هدایت رهنمود گردد. (1)

فرمودند: آیا ندیدی که خداوند چگونه (مغفرت خویش را به ولایت ما) مشروط کرده است؟ زیرا توبه و ایمان و عمل صالح سودی ندارند مگر این که فرد هدایت شود. بخدا قسم اگر فرد، در راه بندگی تلاش فراوان نیز کند اعمال او پذیرفته نمی شود مگر این که هدایت شده باشد. راوی گوید: عرض کردم قربانت شوم، بسوی چه کسی هدایت شده باشد؟ فرمودند: بسوی ما. (2)61

بدین گونه برای رحمت حق و مغفرت او و شفاعت اولیائش در مواقف سهمگین عالم آخرت راهی جز ولایت آل محمّد صلی الله علیه و آله و در زمان ما محبت و معرفت امام زمان علیه السلام و انتظار ظهور آن حضرت وجود ندارد رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

حُبِّی وَ حُبُّ أَهْلِ بَیْتِی نَافِعٌ فِی سَبْعَهِ مَوَاطِنَ أَهْوَالُهُنَّ عَظِیمَهٌ عِنْدَ اَلْوَفَاهِ وَ فِی اَلْقَبْرِ وَ عِنْدَ اَلنُّشُورِ وَ عِنْدَ اَلْکِتَابِ وَ عِنْدَ اَلْحِسَابِ وَ عِنْدَ اَلْمِیزَانِ وَ عِنْدَ اَلصِّرَاطِ. حب من و اهل بيت من در هفت جایگاه که بشدت هراسناک می باشند، سودمند است در لحظه مرگ و در داخل قبر و در حشر و نشر و بهنگام (دادن) نامه اعمال و در زمان محاسبه اعمال و در موقف سنجش اعمال و در (گذر) از پل صراط. (3)

محبّت اهل بیت علیهم السلام آن چنان رحمت الهی را بر انسان سرازیر می کند که حتَّی اگر غیر مسلمانی یافت شود که محبّ اهل بیت علیهم السلام باشد گر چه به علت عدم ایمان به دیگر مبانی دین، راهی به بهشت برین الهی ندارد، ولی با محبّت اهل بیت علیهم السلام از عذاب الهی در جهنّم مصون خواهد ماند. ابن عباس گوید:

مردی یهودی بشدّت به حضرت علی علیه السلام علاقه داشت، ولی قبل از این که مسلمان شود مرد. بعد از مرگ او خدای بزرگ فرمود: اما او را از بهشت من بهره ای نیست ولی ای آتش او را بي قرار مكن. (4)

ولی دنیا، دار حجاب است و بسیاری از این حقایق بر حواس ما پوشیده است. حقیقت اینست که ما در لحظه چشم بستن از دنیا و چشم گشودن به حقایق عالم آخرت است که بزرگی نعمت ولایت و اهمیت آن را در می یابیم.


1) سوره طه، 82.

2) تفسير قمي، ص42۰؛ وسائل الشيعه، ج ،1ص ،96ح .19

3) خصال، ج 2، ص 12؛ بحار، ج27، ص158، ح 3.

4) بحار، ج 39، ص258.

امام صادق علیه السلام پس از آن که لازمه ایمان را معرفت امام زمان علیه السلام معرفی کردند، به بیان آثار اخروی این معرفت پرداخته فرمودند:

وَ أَحْوَجُ مَا یَکُونُ أَحَدُکُمْ إِلَی مَعْرِفَتِهِ إِذَا بَلَغَتْ نَفْسُهُ هیهما وَ أَهْوَی بِیَدِهِ إِلَی صَدْرِه در لحظه مرگ آن هنگام که جان شما به سینه برسد، بیش از هر زمان دیگر به معرفت امام نیازمندید. (1)

پس چه بهتر که تا نفس باقی است در مسیر ولایت اهل بیت علیهم السلام بکوشیم و با امام زمان علیه السلام آشنا شویم. و شیرینی محبت آن بزرگوار و پدران گرامش را در قلب خویش احساس نماییم تا شاید مورد لطف و رحمت و مغفرت حق قرار گیریم.

هدایت الهی بوسیله ولایت اهل بیت علیهم السلام

در منطق قرآن، حیات و زندگی، در آثار ظاهری آن از قبیل تنفس و حرکت و... نیست، بلکه در نور ایمان و شناخت خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و اعتقاد به معاد و دین می باشد به همین دلیل قرآن کریم، منکرین حقایق دینی را مرده و ناشنوا و ساکنان ظلمت قلمداد می نماید و می فرماید:

وَمَا يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ ﴿19 وَلَا الظُّلُمَاتُ وَلَا النُّورُ 20 وَلَا الظِّلُّ وَلَا الْحَرُورُ 21 وَمَا يَسْتَوِي الْأَحْيَاءُ وَلَا الْأَمْوَاتُ إِنَّ اللَّهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشَاءُ وَمَا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ﴾ نه کور و بینا مساوی اند و نه تاریکی ها با نور و نه سایه و گرما و نه زندگان با مردگان، بدرستی که خداوند هر که را بخواهد شنوا می کند ولی تو نمی توانی ساکنان قبرها را شنوا کنی. (2)

بدین جهت، فرزند مؤمنی که به تقدیر خدا از خانوادهای کافر متولد شده است مصداق: يُخرجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ (3)است. یعنی او زنده ای است که از مرده یعنی از کافر و بی دین بیرون آمده است. (4)لذا در روایات اهل بیت علیهم السلام، حیات حقیقی زمین، در ظهور امام زمان حضرت مهدی علیه السلام و گسترش حکومت آن حضرت بر سر تا سر زمین قلمداد شده است. قرآن کریم می فرماید:

اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا بدانید که خداوند زمین را بعد از مرگش زنده خواهد گردانید. (5)

امام باقر علیه السلام درباره آیه فوق فرموده اند:

یحْییهَا اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ بِالْقَائِمِ علیه السلام بَعْدَ مَوْتِهَا، بِمَوْتِهَا: كُفْرَ أَهْلِهَا وَ الْكَافِرُ مَیّتٌ. خدای بزرگ، زمین را بعد از مرگش به حضرت مهدی علیه السلام زنده می دارد. مرگ زمین، کفر ساکنان آن بوده و کافر مرده است. (6)


1) کافی، ج 2، ص 21، ح 9.

2) سوره فاطر، 19 - 22.

3) سوره روم، 19.

4) تفسير الميزان، ج 16، ص 162، طبع بیروت.

5) سوره حدید، 17.

6) کمال الدین، ص 668، ح13.

با توجه به آن چه در فصول گذشته آمد، تنها کسانی که به هدایت الهی خلفاء رسول خدا صلی الله علیه و آله را شناخته، آن بزرگواران می باشند، از نظر قرآن حیات داشته منحرفین از طریق ولایت به مردگان می مانند، زیرا قرآن کریم می فرماید:

أَوَمَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِج مِنْهَا آیا کسی که مرده بود و ما او را زنده گردانیدیم و برای او نوری قرار دادیم که با آن نور در میان مردم حرکت می کند، مانند کسی است که در تاریکی ها بوده از آن خارج نمی گردد؟ (1)

حضرت باقر علیه السلام در تفسیر آیه فوق فرمودند:

الميت الذي لا يعرف هذا الشأنمرده کسی است که به خلافت اهل بیت علیهم السلام معتقد نیست. (2) بنابراین، نوری که خداوند به وسیله آن، مردگان را زنده می گرداند، امامت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیهما السلام و دیگر فرزندان مطهر آن حضرت می باشد. (3)

پس ولایت آل محمّد صلی الله علیه و آله زنده کننده انسان بوده، انسان را از مرگ حقیقی نجات می بخشد.

امام صادق علیه السلام منظور از حیات در آیه شریفه زیر را ولایت معرّفی نمودند:

یآ اَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوا اسْتَجیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ أِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ (4) بنابراین، معنای آیه بنابر تفسیر آن حضرت این گونه خواهد بود:

ای افراد مؤمن، سخن خدا و رسول را اجابت کنید آن زمان که پیامبر صلی الله علیه و آله شما را به سوی ولایت علی بن ابی طالب علیهما السلام که با آن زنده خواهید شد، می خواند. (5)

بدین جهت آن کسانی که از این دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی امر او به تبعیت از ولایت و امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اطاعت ننموده به ولایت اهل بیت علیهم السلام پشت کردند، از نور هدایتی که با قبول توحید و نبوت تا قبل از این بر حیات آنان سیطره داشت بیرون رفته در ظلمات گمراهی غرق شده همراه با رهبران طاغوتی خویش در عذاب الهی جایگیر خواهند شد. سند ما روایت ارجمندی است که در ذیل آیه زیر نقل گردیده است. خدای متعال می فرماید:

اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ


1) سوره انعام، 122.

2) تفسیر عیاشی، ج 1، ص 375 و 376، ح 89 و 90.

3) همان مدرک

4) سوره انفال: 25

5) تفسیر صافی، ج 1، ص 655

خدا سرپرست افراد با ایمان بوده آنان را از تاریکی ها به سوی نور هدایت می کند. و کسانی که کافرند، تحت سرپرستی طغیانگرها هستند که این رهبران طاغوتی، آنان را از نور به سوی تاریکی بیرون می برند. اینان اصحاب آتشند که در آن جاودانه خواهند بود. (1)

هنگامی که عبدالله بن ابی یعفور در محضر امام صادق علیه السلام از حسن اخلاقی برخی مخالفین ولایت کج رفتاری پیروان اهل بیت علیهم السلام ابراز شگفتی نمود امام صادق علیه السلام غضبناک شده، با سخنان زیر، دید ظاهر بین او را اصلاح نموده، معیار درست ارزیابی را ابراز فرمودند:

کسی که با پیروی از رهبری پیشوایی ظالم که خدا او را منصوب ننموده، خدا را بندگی کند، دین ندارد و بر آن کس که به ولایت امام عادلی که از طرف خدا می باشد معتقد است، سرزنشی نخواهد بود.

یعنی قبل از این که به رفتار این دو گروه بنگری، باید عقیده آن ها را بسنجی و ملاک و معیار اصلی، اعتقاد درست بوده در مرحله بعد، عمل قرار دارد آن گاه امام علیه السلام در توضیح مطلب فوق به آیه شریفه استناد نموده، فرمودند:

خدا سرپرست افراد با ایمان بوده آن ها را از تاریکی ها به سوی نور هدایت می کند. یعنی آنان را از تاریکی گناهان به سوی نور توبه و مغفرت رهنمایی می کند زیرا آنان پیرو ولایت پیشوایان عادلی هستند که خدا آنان را منصوب فرموده است. سپس سخن را به قسمت دیگر آیه معطوف داشته این گونه دنبال کردند و کسانی که کافرند تحت سرپرستی طغیانگر هستند که این رهبران طاغوتی آنان را از نور به سوی تاریکی ها بیرون می برند. زیرا آنان بر نور اسلام،بودند ولی هنگامی که از ولایت پیشوایان ظالمی که از جانب خدای بزرگ نبودند پیروی نمودند، با این اعتقاد از نور اسلام به سوی تاریکی کفر بیرون رفتند، پس خداوند، آتش جهنم را همراه با کفار بر آنان واجب ساخت پس آنان اصحاب آتشند که در آن جاودانه خواهند بود. (2)

پس اگر ما طالب حیات واقعی و هدایت الهی هستیم در زمان حاضر، راهی جز توسل به ذیل ولایت امام زمان علیه السلام و معرفت آن حضرت و پیوند قلبی با آن حضرت ندارد. زیرا قرآن کریم دستور می دهد:

فَآمِنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنا وَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ پس بخدا و پیامبرش و به نوری که نازل کردیم ایمان آورید که خدا به آن چه شما انجام می دهید، آگاه است. (3)


1) سوره بقره، 257

2) کافی، ج 1، ص 375 و 376، ح 3؛ الغیبه نعمانی، ص 132 و 133، ح 14.

3) سوره تغابن 8.

امام باقر علیه السلام در ذیل آیه فوق منظور از عبارت نوری که نازل،کردیم را نور ائمّه علیهم السلام در همه اعصار دانسته اند. (1)پس آن نور الهی که مردم این زمان مأمور به ایمان به او هستند و در پی اعتقاد به او، هدایت یافته و زنده خواهند شد امام زمان حضرت مهدی علیه السلام می باشد.

شرط ولایت اهل بیت علیهم السلام برائت از دشمنان

بدیهی است، انسان، دوستدار هر کسی که باشد از دشمنان او فاصله می گیرد و الا در محبّت او باید تردید کرد. قرآن نیز در آیات متعدّدی به این اصل، تصریح نموده می فرماید:

لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ. کسی را که به خدا و قیامت ایمان دارد نخواهی یافت که با دشمن خدا و پیامبر دوستی نماید. (2)

لذا، شرط صحت ولایت اهل بیت علیهم السلام دشمنی با کسانی است که غاصب حق خلافت آنان بوده، آنان را آزار داده، به قتل رسانیده، فضایل آنان را انکار کرده اند. رسول خدا صلی الله علیه و آله در روایتی در شأن حضرت امیر علیه السلام که اهل تسنن نیز نقل کرده اند، فرمودند:

لاَ یَقْبَلُ اَللَّهُ إِیمَانَ عَبْدٍ إِلاَّ بِوَلاَیَتِهِ وَ اَلْبَرَاءَهِ مِنْ أَعْدَائِهِ. خداوند ایمان هیچ کسی را نمی پذیرد مگر این که او به ولایت حضرت علی علیه السلام معتقد بوده، از دشمنان او بیزار باشد. (3)

بدین جهت در روایات، آن کس از دوستداران اهل بیت علیهم السلام که با دشمنان اهل بیت علیهم السلام دوستی نموده، دوستداران اهل بیت علیهم السلام را دشمن بدارد، به دجال تشبیه شده، وجود آنان را باعث گمراهی مردم دانسته و فرموده اند:

إِنَّ مِمَّنْ یَتَّخِذُ مَوَدَّتَنَا أَهْلَ اَلْبَیْتِ لَمَنْ هُوَ أَشَدُّ فِتْنَهً عَلَی شِیعَتِنَا مِنَ اَلدَّجَّالِ. از میان کسانی که دوستدار ما اهل بیت علیهم السلام هستند کسی است که فتنه او در جمع شیعیان ما از فتنه دجال شدیدتر است.

راوی پرسید: به چه جهت؟ ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

بِمُوَالاةِ أَعْدَائِنَا، وَ مُعَادَاةِ أَوْلِيَائِنَا. زیرا با دشمنان ما دوستی نموده، دوستان ما را دشمن می دارند. (4)

در حقیقت، محبّت اهل بیت علیهم السلام و اقرار به فضایل آن بزرگواران اختصاصی به فرقه ناجیه، شیعه اثنا عشری نداشته، بسیاری از دانشمندان اهل تسنن همچون ابن شعیب نسایی (م 303) ابن مردویه (م410)، ثعلبی (م 427) ابو نعیم (م) (430)، ابن مغازلی (م 483)،


1) کافی، ج 1، ص 194، ح 1.

2) سوره مجادله 23

3) المناقب، خطیب،خوارزمی، ص 32 و 33، ح 2.

4) صفات الشیعه، ص 50، ج 14، از حضرت رضا علیه السلام.

حاکم حسکانی (م حدود 470)، ابن شیرویه (م 509) خطیب خواندی (م5680)، ابن عساکر (م 573)، گنجی شافعی (م 658)، محمد بن طلحه (م 652)، سبط ابن جوزی (م 654) محب الدین طبری (م 694) میر سید علی همدانی (م 786) و... در این امر با ما مشترکند. آن چه جدا کننده شیعه از دیگران است مسئله برائت است.

اولویت ولایت بر دیگر فرائض

توجه به آیات و روایات به خوبی نشان می دهد فریضه ای واجب تر و مهم تر از معرفت و ولایت اهل بیت علیهم السلام در دین یافت نمی شود و حتی بهره گیری از اعتقاد به توحید و نبوت نیز مشروط به این است که فرد پیرو ولایت ائمّه اطهار علیهم السلام باشد و امام زمان خود را بشناسد. اعمال و عبادات او نیز به همین شرط پذیرفته شده نجات اخروی او نیز مشروط به همین شرط می باشد لذا زیبنده است که توجه انسان به ولایت آل محمّد صلوات الله عليهم اجمعين، از هر امر دیگری بیشتر باشد و این امر را خفیف نشمرد. امام صادق علیه السلام فرمودند:

لاَ تَسْتَصْغِرُوا مَوَدَّتَنَا فَإِنَّهَا مِنَ اَلْبَاقِیَاتِ اَلصَّالِحَاتِ. محبّت ما را کم نشمرید زیرا که از مصادیق باقیات صالحات است.(1)

بنابراین انسان باید همه هم خویش را مصروف به امر ولایت کند زیرا امام صادق علیه السلام فرمودند:

مَا اِسْتَأْهَلَ خَلْقٌ مِنَ اَللَّهِ اَلنَّظَرَ إِلَیْهِ إِلاَّ بِالْعُبُودِیَّهِ لَنَا. کسی شایسته توجه خدا نمی گردد مگر یا کوچکی در برابر ما. (2)

لذا کسانی که رحمت و عنایت خدا را می طلبند جز به در خانه امام زمان حضرت بقیة الله علیه السلام مراجعه نمی کنند زیرا خدای عزّ وجل فرمود: فَاسْتَبِقُوا الخَيْراتِ. (3)حضرت باقر علیه السلام درباره این آیه فرمودند:

منظور از خيرات، ولایت است. (4)

به این ترتیب معنای آیه شریفه این گونه خواهد بود پس بشتابید بسوی ولایت. کسی که رعایت مرزهای اعتقادی را نموده، در حق اهل بیت علیهم السلام گزافه گویی نمی کند هر اندازه در مقام توجه و توسّل و کوچکی در برابر آنان قرار گرفته درجات و مراتب آنان را توصیف کند، نباید تصور کند که زیاده روی کرده است که امام صادق علیه السلام فرمودند

لاَ تَظُنَّنَّ أَنَّکَ مُفْرِطٌ فِی أَمْرِنَا. مبادا گمان کنی که در ولایت ما افراط کرده ای. (5)

زیرا مقام و فضایل آن ها بالاتر از درک و بیان ما بوده، عبادت خدا از طریق اطاعت و محبّت و توسّل به آن ها نیز حدّی ندارد.


1) بحار، ج 27، ص 75، ح 3.

2) بحار، ج 26، ص294، ح56

3) سوره بقره، 148؛ سوره مائده 48.

4) کافی، ج 8، ص 313، ح 487؛ بحار، ج 52، ص 288، ج 316، وج 26، ح 369، وج10، ح 156.

5) صفات الشيعه، ص 37، ح 37؛ بحار، ج68، ص 69، ح 124

لزوم تربیت فرزندان بر ولایت محمّد و آل محمّد صلی الله علیه و آله

آرزوی هر پدر و مادری داشتن فرزندان صالح بوده، دغدغه ذهنی آن ها همین نکته و تلاش آنان برای فرزندان خویش نیز در همین جهت می باشد. هنگامی که ما جایگاه اعتقاد به ولایت و معرفت امام زمان علیه السلام را در صحنه تفکر دینی دانستیم لازم است تا اهمیت ویژه ای به معرفت و تربیت فرزندان خویش در جهت تولّی و تبرّی داده، آن را محور تربیت دینی فرزندان خویش قرار دهیم. یعنی با فراهم آوردن زمینه های معرفت دینی، آنان را با اصول ولایت آل محمّد صلی الله علیه و آله و منطق شیعه آشنا سازیم. تلاش های دشمن در طول قرون متمادی را برای نابودی اهل بیت علیهم السلام و اخفاء فضایل و مناقب آل محمّد صلی الله علیه و آله به آنان گوشزد کنیم. آنان را در مجالس سرور و عزای اهل بیت علیهم السلام شرکت دهیم و به این ترتیب، قلب آنان را از محبت اهل بیت علیهم السلام و تنفّر نسبت به دشمنانشان مالامال گردانیم. باید به امر ولایت در اعتقادات فرزندان خویش بیشتر اهتمام کنیم که امیرالمؤمنین علیه السلام بارها فرمودند:

أَیُّهَا اَلنَّاسُ دِینَکُمْ دِینَکُمْ تَمَسَّکُوا بِهِ لاَ یُزِیلُکُمْ أَحَدٌ عَنْهُ لِأَنَّ اَلسَّیِّئَهَ فِیهِ خَیْرٌ مِنَ اَلْحَسَنَهِ فِی غَیْرِهِ لِأَنَّ اَلسَّیِّئَهَ فِیهِ تُغْفَرُ وَ اَلْحَسَنَهَ فِی غَیْرِهِ لاَ تُقْبَلُ. ای مردم، دینتان را مواظب باشید، مبادا کسی شما را از دینتان لغزانده و منحرف کند زیرا گناه اگر همراه با اعتقاد صحیح باشد بهتر از حسنه ای است که با عقاید باطل انجام گیرد. زیرا گناهی که با دینداری همراه باشد بخشوده شده حسنه ای که با انحراف فکری قرین باشد، مورد پذیرش خدا قرار نمی گیرد. (1)

یعنی که پدر و مادر در عین پیگیری و توجّه به نماز تقوا حجاب و دیگر فرایض فرزندان باید به معرفت دینی آنان: خداشناسی، پیامبر شناسی، معاد شناسی و بالاخص ولایت و امام زمان شناسی آنان بهای بیشتری داده هم توجّه بیشتری بر آن بگمارند.

در روایت دیگری آمده است: جابر بن عبد الله،انصاری صحابی بزرگوار رسول خدا صلی الله علیه و آله در کوچه ها و محلّه های شهر مدینه می چرخید و می گفت:

یَا مَعَاشِرَ اَلْأَنْصَارِ أَدِّبُوا أَوْلاَدَکُمْ عَلَی حُبِّ عَلِیٍّ علیه السلام. ای گروه انصار فرزندانتان را بر محبّت علی علیه السلام تربیت کنید. (2)

أدِّبوا أولادَکُم عَلی ثَلاث خِصالٍ؛ حُبِّ نَبیُّکم، وَ حُبِّ أهل بَیتهِ، و تِلاوَة القُرآن. فرزندان خود را بر سه خصلت تربیت کنید: علاقه به پیامبرتان و بر محبت به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و بر تلاوت قرآن. (3)


1) معانى الأخبار، ص 6 و 185.

2) من لا يحضره الفقيه، ج3، ص318

3) جامع الصغیر، سیوطی، ج 1، ص 42.

درجات بالاتر ولایت، با تقاضای از خدا

برای افزایش معرفت و محبّت اهل بیت علیهم السلام باید از خدای متعال تقاضا کرد. همان طور که از در احادیث اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بیان شده است معرفت و محبّت اهل بیت علیهم السلام و پیوند و توسل به امام زمان علیه السلام، نعمت بلکه برترین نعمت خداوند در حق انسان است و این که این نعمت لطف و رزقی است که خدای عزّ وجل صرفا به بندگان نیک و برگزیدگان از آن ها عطا فرموده است لذا خدای عزّوجل می فرماید:

وَلَكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَنَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَهُ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ ولی خداوند شما را علاقمند به ایمان گردانید و ایمان را در قلب شما آراست و کفر و گناه و نافرمانی را منفور شما گردانید. (1)

امام صادق علیه السلام مصداق ایمان که خدا مومنین را بدان علاقمند ساخته، به اعتقاد امیرالمؤمنین علیه السلام بیان فرموده، منظور از کفر و گناه و نافرمانی را دشمنان آن حضرت دانسته اند. (2)

خداى عزّ وجل نیز فرموده است:

مُحَمَّدُ، آلَیْتُ عَلَی نَفْسِی، وَ أَقْسَمْتُ عَلَی أَنِّی لَا أُلْهِمُ حُبَّ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ، إِلَّا مَنْ أَحْبَبْتُهُ به خودم سوگند خورده ام که محبّت علی بن ابی طالب را جز به (قلب) کسانی که آن ها را دوست دارم الهام نکنم. (3)

همچنین امام صادق علیه السلام فرمودند:

محبّت ما اهل بیت علیهم السلام را خداوند از آسمان از مخازنی زیر عرش فرو می فرستد که مانند معادن طلا و نقره بوده، آن را به مقدار مشخص نازل کرده به بهترین مخلوقات خویش عطا می کند. (4)

اکنون که دانستیم معرفت و محبّت اهل بیت علیهم السلام و توجه و پیوند قلبی با امام زمان علیه السلام، لطف و کرامت خدا در حق انسان است، لذا علاوه بر انجام اعمال شایسته که شاید مقدمه این لطف الهی قرار گیرد باید به خدای متعال استغاثه نمود و برای خود و فرزندان خود تقاضای مقادیر عظیم تر و بهره وافرتری از این نعمت نمود. همان گونه که امام صادق علیه السلام و حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشريف، در دو حدیث گوناگون به ما آموخته اند که بگوییم:

... اَللّهُمَّ عَرِّفْنى اَللّهُمَّ عَرِّفْنى حُجَّتَكَ، فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى حُجَّتَكَ، ضَلَلْتُ عَنْ دينى. خدايا معرفت حجّت خویش را به من ارزانی کن که اگر معرفت او را به من عطا نکنی، از دینم گمراه خواهم شد. (5)


1) سوره حجرات، 7.

2) کافی، ج 1، ص 426، ح 71

3) بحار، ج 40، ص 47، 83.

4) تحف العقول، ص313.

5) الغیبه نعمانی، ص166، ح 6، از امام صادق علیه السلام کمال الدین، ص 512، 43، از حضرت مهدی علیه السلام.

پی نوشت ها

1- الكافي، ج 2، ص18.

2- وسائل الشيعة، ج 15، ص 184، باب استحباب ملازمة الصفات الحميد.

3- بحار الأنوار، ج 23، ص 368

4- بحار الأنوار، ج27، ص88.

5- تحف العقول، ص 313

6- سوره ابراهیم، 34؛ سوره نحل، 18.

7- بحار، ج 27، ص 122، ح 107.

8- خصال، ج 2، ص 99، در زیارت عاشورا نیز، از تولی و تبری تعبیر به رزق شده است: فَأَسْأَلُ اللّهَ الَّذِي أَكْرَمَنِي بِمَعْرِفَتِكُمْ، وَ مَعْرِفَةِ أَوْلِيَائِكُمْ، وَرَزَقَنِي الْبَراءَةَ مِنْ أَعْدَائِكُمْ.

9- بحار، ج 36، ص136، ح 93.

10- سوره بقره، 273

11- کافی، ج 1، ص 185، ح 11؛ محاسن، ص 148، ح 60.

12- سوره اعراف، 69.

13- بصائر الدرجات، 81.

14- سوره مائده، 3.

15- سوره تکاثر، 8

16- تفسیر برهان، ج 4، ص 502، ح 6.

17- إحياء الميت، سیوطی، ص115.

18- امالی صدوق، ص 209

19- مستدرک، ج1، ص168.

20- المحاسن، ج 1، ص150.

21- مستدرک الوسائل، ج 4، ص 70.

22- سفينة البحار، ج 1، ص199.

23- بحار الأنوار، ج 23، ص 250.

24- بحار الأنوار، ج27، ص 150.

25- الأمالي للصدوق، ص 475

26- تفسیر القمی، ج 2، ص 371.

27- دعائم الإسلام، ج 1، ص 7.

28- معاني الأخبار، صص370 و 371، ح 1؛ محمد بن علی بن الحسین شیخ صدوق، ص25؛ بحار الأنوار، ج 3، ص 7، ح 16.

29- التوحيد، ص25.

30- معاني الأخبار، ص 371، ح 1.

31- همان، ص 35، ح 5.

32- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 371، ح 2.

33 - سيد بن طاووس، إقبال الأعمال، ص646

34- ر.ک: صحیح مسلم، ج 8، ص 32، ابوداوود سلیمان بن اشعث؛ سنن ابی داوود، ج 2، ص419؛ صحیح البخاری، ج 2، جزء 4، ص 141. ر.ک: مركز المصطفى للدراسات الاسلاميه العقائد الإسلاميه، ج 2، صص 71-131.

35- ر. ک: الکافی، ج 1، ص 371، ح 5؛ بحار الأنوار، ج 8، ص 368 و ج 32، صص 321 و 333.

36- فرهنگ جامع سخنان امام حسین علیه السلام، صص 604 و 605

37- من لا يحضره الفقيه، ج 2، صص 373 و 374

38- بحار الأنوار، ج 65، ص 8.

39- الأمالي للطوسي، ص 113.

40- بحار، ج 27، ص 129، ح 19 در زیارت عاشورا نیز ما با ولایت سید الشهداء و برائت از دشمنان آن حضرت به نزد خداوند متعال و اهل بیت علیهم السلام تقرب جسته می گوییم: يا أَبا عَبْدِ الله إنّى أَتَقَرَّبُ إلى الله و.... بِمُوَالاَتِكَ وَ بِالْبَرَائَةِ مِمَّنْ أَسَّسَ أَسَاسَ ذَلِكَ.

41- سوره طه، 115.

42- بصائر الدرجات، ص 70، ح 2؛ کافی، ج 2، ص8، ح 1.

43- بصائر الدرجات، 68.

44- سوره غافر 7

45- بحار، ج68، ص 78، ح 139

46- محاسن، ص165، ح 121.

47- امالی شیخ طوسی، ج 1، ص288؛ صحیح مسلم، ج 1، باب من لقى الله تعالى بالإيمان.

48- روایات این باب بسیار فراوان است بعنوان نمونه مرحوم علامه مجلسی در کتاب ارجمند بحار الانوار جلد 68 باب 18 باب الصفح عن الشیعه 97 روایت در این زمینه نقل نموده است

49- تهذيب التهذيب ابن حجر، ج 11، ص 439

50- این مطلب در روایات سنی و شیعه آمده است، بعنوان نمونه رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمودند: (عنوان صحيفة المؤمن حبّ على بن أبي طالب). تاريخ بغداد، خطیب بغدادی، ج 4، ص410.

51- مضمون حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله در کتب اهل سنت و شیعه بعنوان مثال: المناقب ابن مغازلی شافعی، ص 242، ح 289

52- فضائل الشيعه، شیخ صدوق، ص 5.

53- محاسن، ص 149 و 639؛ بحار، ج68، ص 119، ح 48

54- سوره الرحمن 39

55- ناگفته نماند نجات پیروان اهل بیت علیهم السلام از عذاب الهی، به معنای انکار مواعید الهی در عذاب گناهکاران از نیست، بلکه پس از این که گناه شیعه را به بلایای دنیا یا سختی مرگ و عذاب قبر و دیگر عرصات عالم آخرت پاک کردند به شفاعت اهل بیت علیهم السلام نجات می یابد.

56- بحار، ج68، ص 144، ح 91.

57- کافی، ج 1، ص 426، 74

58- سوره احقاف، 31.

59- سوره توبه، 80

60- سوره طه، 82.

61- تفسیر قمی، ص 420؛ وسائل الشیعه، ج 1، ص 96، ح 19.

62- خصال، ج 2، ص 12؛ بحار، ج27، ص158، ح 3.

63- بحار، ج 39، ص258.

64- کافی، ج 2، ص 21، ح 9.

65- سوره فاطر، 19 - 22.

66- سوره روم، 19.

67- تفسير الميزان، ج 16، ص 162، طبع بیروت.

68- سوره حدید، 17.

69- کمال الدین، ص 668، ح13.

70- سوره انعام، 122.

71- تفسیر عیاشی، ج 1، ص 375 و 376، ح 89 و 90.

72- همان مدرک

73- سوره انفال: 25

74- تفسیر صافی، ج 1، ص 655

75- سوره بقره، 257

76- کافی، ج 1، ص 375 و 376، ح 3؛ الغیبه نعمانی، ص 132 و 133، ح 14.

77- سوره تغابن 8.

78- کافی، ج 1، ص 194، ح 1.

79- سوره مجادله 23

80- المناقب، خطیب،خوارزمی، ص 32 و 33، ح 2.

81- صفات الشیعه، ص 50، ج 14، از حضرت رضا علیه السلام.

82- بحار، ج 27، ص 75، ح 3.

83- بحار، ج 26، ص294، ح56

84- سوره بقره، 148؛ سوره مائده 48.

85- کافی، ج 8، ص 313، ح 487؛ بحار، ج 52، ص 288، ج 316، وج 26، ح 369، وج10، ح 156.

86- صفات الشيعه، ص 37، ح 37؛ بحار، ج68، ص 69، ح 124

87- معانى الأخبار، ص 6 و 185.

88- من لا يحضره الفقيه، ج3، ص318

89- جامع الصغیر، سیوطی، ج 1، ص 42.

90- سوره حجرات، 7.

91- کافی، ج 1، ص 426، ح 71

92- بحار، ج 40، ص 47، 83.

93- تحف العقول، ص313.

94- الغیبه نعمانی، ص166، ح 6، از امام صادق علیه السلام کمال الدین، ص 512، 43، از حضرت مهدی علیه السلام.

منابع و مآخذ

بعلاوه قرآن کریم؛

احمد بن محمد بن خالد برقی، المحاسن یک جلد دار الكتب الإسلامية قم، 1371 هجری قمری.

ثقة الاسلام كليني، الكافى، 8 جلد، دار الكتب الإسلامية تهران، 1365 هجری شمسی.

شیخ حر عاملی، وسائل الشيعة، 29 جلد مؤسسه آل البيت عليهم السلام قم، 1409 هجری قمری.

شیخ صدوق الأمالی یک جلد انتشارات کتابخانه،اسلامیه، 1362 هجری شمسی.

شیخ صدوق، معانی الأخبار، یک جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1361 هجری شمسی.

شیخ طوسی، الأمالی یک جلد انتشارات دار الثقافة قم، 1414 هجرى قمرى.

علامه مجلسى، بحار الأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404 هجری قمری.

على بن ابراهيم بن هاشم،قمی، تفسیر قمی 2 جلد مؤسسه دارالکتاب قم، 1404 هجری قمری.

محمد بن حسن بن فروخ صفار، بصائر الدرجات یک جلد انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی قم، 1404 هجری قمری.

برخی علل صبر امیرالمؤمنین علیه السلام در واقعه ی هجوم

اشاره

بانو مرضیه سادات تقریری

علل صبر و شکیبایی حضرت امیر مؤمنان علیه السلام در قضیه ی هجوم

علل حضور حضرت زهرا علیها السلام در پشت درب

حتمی بودن هجوم بر اساس منابع فريقين

درآمد

در این مقاله به دو پرسش در مورد هجوم به خانه حضرت زهرا علیها السلام پاسخ داده شده است. اولاً چرا حضرت امیر علیه السلام در مقابل مهاجمین دست به شمشیر نبردند و دوم این که چرا حضرت زهرا علیها السلام پشت در رفته اند. بدیهی است آن هجوم بر اساس منابع فریقین قطعی است و این نوع اشکال ها به اصل وقوع جریان خدشه ای وارد نمی کند و ظلم و ستمی که به حضرت فاطمه زهرا علیها السلام وارد شده است را نمی پوشاند.

کلیدواژه ها؛

حضرت امیر علیه السلام حضرت زهرا علیها السلام، شجاعت، صبر، هجوم

مقدّمه

روزگاری خانه و حی مورد هجوم قرار گرفت. خانه ای که در شأن آن چنین نازل شده بود: فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ؛ درب آن به آتش کشیده شد درب خانه ای که خاتم پیامبران الهی هر صبح به سمت آن آیه تطهیر را تلاوت می فرمود: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا؛ بانوی گرامی آن خانه مورد ضرب و شتم قرار گرفت مجروح و مضروب شد و چندی بعد بر اثر همین جراحات به شهادت رسید بانویی که در شأن او چنین آمده است أنَّ الله يَغْضَبُ لِغَضَبِهَا وَ يَرْضَى لِرِضَاهَا؛ امروز به جای آن که سؤال شود که چرا به این خانه هجوم برده شد و چرا درب این خانه به آتش کشیده شد و چرا بانوی این خانه چنین مورد حمله قرار گرفت؛ سؤال می شود که چرا صاحب خانه پشت درب آمد؟ قرن ها گذشت و به جای احقاق این حق، به انکار آن پرداختند این امر اگرچه کینه دیرین و مندرس دشمنان اهل بیت علیهم السلام را می رساند اما از آن سو سستی و خمودی ما را در راه احقاق این حق، فریاد می زند و بی پاسخ ماندن ندای یاری حضرت صدیقه طاهره علیهما السلام را که فرمودند:

ما هذِهِ الْغَمِيزَةُ عن حَقِّي. (1) چرا از حق من چشم پوشی می کنید؟!

که چگونه جای مدعی و مدعی علیه عوض؛ و محکوم، حاکم شده است و این که در این سال های متمادی نسبت به این حق چگونه بودیم که معاندان به خود جرأت می دهند چنین شبهات سخیفی را بر زبان جاری کنند؟! به هر ترتیب خانه ای که پناه عالم بوده و هست مورد حمله قرار گرفت و درب آن به آتش کشیده شد و حجاب الهی هتک شد و پیروان آن مهاجمان مدام سعی در انکار چنین مظلومیتی داشته اند و از شبهات مضحکی به منظور انکار قضیه هجوم به خانه وحی و مضروب و مجروح شدن حضرت فاطمه زهرا علیها السلام مطرح می کنند از آن جمله است: 1. چرا با وجود امیرالمؤمنین علیه السلام حضرت زهرا علیها السلام برای پاسخگویی به مهاجمان پشت درب آمدند؟ 2. چرا امیر مؤمنان علیه السلام از همسرش دفاع نکرد؟ مگر نه او شیر میدان جنگ است، پس چرا جلوی دیدگانش، همسرش را می زنند و او هیچ واکنشی نشان نمی دهد و آن هم همسری که دختر و امانت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است؟

مشخص است که منظور آنان از طرح این شبهه، انکار حمله و هجوم به خانه وحی و مضروب شدن حضرت زهرا علیها السلام است.


1) فرازی از خطبه فدکیه.

چرا امیرالمؤمنین علیه السلام در واقعه هجوم، شمشیر نکشیدند؟

گفته می شود اگر به خانه حضرت زهرا علیها السلام حمله شده است پس چرا امیرالمؤمنین علیه السلام شمشیر نکشیده است چنان که در هیچ جا روایت نشده که امیرالمؤمنین علیه السلام شمشیر کشیده باشند؛ پس هجومی نبوده است. بین حمله به خانه حضرت زهرا علیها السلام و دفاع حضرت علیه السلام آن هم با شمشیر هیچ ملازمه عقلی وجود ندارد که از این که حضرت علیه السلام دست به شمشیر نبردند نتیجه گرفت پس هجومی در کار نبوده است. زیرا چه بسا که در شمشیر کشیدن مفسده بیشتری باشد. اکنون بدین مسأله می پردازیم که چرا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دست به شمشیر نبردند: اولاً: بی تردید شجاعت امیرالمؤمنین علیه السلام در تاریخ اسلام، اظهر من الشمس است. به گونه ای که حتی عمر نیز در مورد شجاعت حضرتش، چنین اقرار کرده است:

و لله لولا سيفه لما قام عمود الاسلام. (1)

به خدا سوگند! اگر شمشیر امیرالمؤمنین علیه السلام نبود، عمود خیمه اسلام استوار نمی شد. چه کسی می تواند منکر شجاعت و غیرت امیرالمؤمنین علیه السلام شود؟ در لیلة المبيت وقتی کفار برای ترور شبانه پیامبر صلی الله علیه و آله تبانی می کنند تنها اوست که در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله می خوابد او پیروز میدان های جنگ احد و خندق و خیبر است؛ این امیرالمؤمنین بود که لقب حیدر کرّار «مکرر شمشیر زننده» گرفت و جبرئیل در مدح او سرود:

لا فَتی إِلّا عَلِیّ، لا سَیفٌ إِلّا ذُوالْفَقارِ. جوانمردی جز علی نیست و نه شمشيرى جز ذو الفقار. (2)

هر که با کتب تاریخ و سِیَر، آشنایی داشته باشد می داند که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام، اشجع الناس بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده اند این امر از متواترات و مشهورات است که یکی از بدیهیات می باشد و بر امر بدیهی دلیل آوردن و جهی ندارد لذا وقتی شجاعت ایشان ثابت است اگر در دفاع از حریمش شمشیر نمی کشد آن هم در برابر روبهان، حتماً مصلحتی عظیم در آن می بیند و این کار خدشه ای به شجاعت ایشان وارد نمی کند. مضافاً بر این که شجاعت تنها به «شمشیر کشیدن» خلاصه نمی شود بلکه در تسلیم بودن در برابر امر الهی به نهایت می رسد آن جا که حکم حمایت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد چنان مشتاق شهادت بود که در مدح او آیه نازل شد:

وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ. (3) و حضرت امیر علیه السلام کجا و سخن کسانی که گفتند: مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا. (4)خدا و رسولش به ما وعده ندادند مگر برای فریب ما! کجا، همان ها که با این که عهد بسته بودند که فرار نکنند


1) عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد إبن أبي الحديد المدائني المعتزلى، شرح نهج البلاغة: ج 12، ص51.

2) ابن حاتم العاملي الدر النظيم ص 160؛ محمد بن طلحة الشافعي، مطالب السؤول في المناقب آل رسول: ص 202؛ الموفق الخوارزمی، المناقب: ص 37؛ ابن كثير، البداية والنهاية: ج 4، ص 54؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ: ج 2، ص 154؛ محمد بن جریر طبری، تاريخ البطری ج 2 ص 197؛ علی بن الحسن عساكر الدمشقی، تارخ مدينة دمشق: ج ص 201؛ المناوى، فيض القدير شرح الجامع الصغير: ج 6، ص 568؛ متقی هندی کنز العمال ج 5، ص 723؛ الزرندی الحنفی، نظم درر المسطين ص 120؛ ابن أبى الحديد المدائنى المعتزلى شرح نهج البلاغة: ج 7، ص 219؛ التفتازانی، ص219؛ شرح المقاصد في علم الكلام ج 2 ص 301 القندوزي، ينابيع المودة لذوي القربي: ج 3، ص208. 2،

3) البقره، 207.

4) احزاب، 12.

وَلَقَدْ كَانُوا عَهَدُوا اللهَ مِن قَبْلُ لَا يُوَلُّونَ الْأَدْبَرَ وَكَانَ عَهْدُ اللهِ مَسْئُولًا. (1)باز فرار کردند: قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرَارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَإِذًا لَا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِيلًا. (2) همان طور که حضرت امیر علیه السلام در جنگها شجاع بودند در صلح و سازشی که به امر پیامبر صلی الله علیه و آله بود نیز تسلیم بودند و هرگز مخالفتی نکردند زیرا مصالح اسلام را در نظر دارند بنابراین حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام قرار نیست در تمام مواقع با شمشیر، شجاعت خود را به خلق نشان دهند. اساساً ایشان برای پیروزی و اعتلای اسلام مبارزه می کنند و اگر بداند شمشیر کشیدن او و دفاع از خانواده اش کیان اسلام را به خطر می اندازد چنین نخواهد کرد. چنان که توضیح آن خواهد آمد. بی شک کسی که دوست و دشمن در مدح او چنین روایت کرده اند که:

عَلِیٌّ مَعَ اَلْحَقِّ وَ اَلْحَقُّ مَعَ عَلِیِّ یَدُورُ حَیْثُ مَا دَارَ. (3) علی با حق و حق با علی است و حق با علیست هر جا که علی باشد.

او دائماً بر مدار حق است. او کسی است که حق با معیار او سنجیده می شود و نه بالعکس. هر فعل و هر حرکتی انجام دهد، حق خواهد بود اگر چه خلاف انتظار باشد. بنابراین صبر حضرت امیر علیه السلام در جریان هجوم نشان از صحت این عمل دارد که صلاح و مصلحت دین همان صبر است. ثانياً: تنها امیرالمؤمنین علیه السلام نبود که در مثل چنین قضیه ای صبر نمود بلکه حضرت رسول الله در موارد مشابه آن صبر نموده و دست به شمشیر نبردند یاران ایشان در مدّت 13 سال در مکّه در جلوی دیدگان حضرت، زیر شکنجه جان می سپردند؛ امّا حضرت دست به شمشیر نمی کشیدند ابن حجر عسقلانی در " الإصابه" می نویسد:

سمية بنت خباط... والدة عمار بن ياسر كانت سابعة سبعة في الاسلام عذبها أبو جهل وطعنها في قبلها فماتت فكانت أول شهيدة في الاسلام... عذبها آل بني المغيرة على الاسلام و هي تأبى غيره حتى قتلوها و كان رسول الله (صلی الله علیه و آله) يمر بعمار و أمه وأبيه و هم يُعَذِّبون بالأبطح فى رمضاء مكة فيقول صبرا يا آل ياسر موعد كم الجنة. (4)

سمیه دختر خباط... مادر یاسر هفتمین کسی است که اسلام آورد ابوجهل او را اذیت می کرد و آن قدر نیزه بر پایین شکمش زد تا به شهادت رسید و او نخستین زن شهید در اسلام است. آل بنی مغیره، چون مسلمان شده بود دست بردار نبود او را آزار و اذیت کردند؛ تا کشته شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله، منظره شکنجه شدن عمار و مادر و پدرش را در مکه می دید و می فرمود: ای خاندان یاسر! صبور باشید که و عدگاه شما بهشت است.


1) احزاب 15؛ و آن منافقان از این پیش با خدا عهد محکم بسته بودند که به جنگ پشت نکنند و از عهد خدا پرسش خواهد شد.

2) احزاب، 13؛ ای رسول ما منافقان را بگو اگر از مرگ یا قتل فرار می کنید آن فرار فرار هرگز به نفع شما نیست چه آن که اندک زمانی بیش از زندگی کامیاب نخواهید شد.

3) این روایت و مانند آن: تاریخ بغداد: ج 14، ص 312 فردوس دیلمی: ج 33، ص 230؛ هیثمی، مجمع الزوائد: ج 2، ص 212، ابن قتيبة الدينوري، الامامة والسياسة: ج 1، ص 73؛ مستدرک حاکم: ج 3، ص 124؛ معجم الوسط: ج 5 ص 135؛ مناقب خوارزمی ص 177؛ جامع الصغير: ج 2، ص 177؛ ابن حجر عسقلانی الصواعق المحرقه: ص 126؛ ابن عساكر الدمشقى، تاريخ مدينة دمشق: ج 20، ص 361؛ القندوزي، ينابيع المودة: ج 1، ص124و 269؛ فرائد المسطین: ج 1، ص 177؛ مناقب خوارزمی ص 177؛ تاریخ الخلفا: ص 173؛ فيض القدير: ج 4، ص 470؛ كفاية الطالب: ص 265

4) العسقلاني، أحمد بن على بن حجر أبو الفضل الشافعي الإصابة في تمييز الصحابة: ج 7، ص712.

بی تردید حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله در تمامی مراتب افضل خلایق اند من جمله شجاعت و غیرت، بلکه ایشان اسوه خلق.اند با این که ایشان می دیدند کافری همچون ابوجهل متعرّض ناموس مسلمانان می شود؛ ولی نه تنها واکنشی از خود نشان نداده بلکه به مسلمانان نیز فرمان صبر می دادند رسولی که قرآن در وصف او فرموده: «بالمؤمنين رئوف رحيم» است بسیار نسبت به مؤمنین مهربان و رئوف است؛ پس چرا شمشیر برنداشت تا ابوجهل را به سزای عملش برساند؟ آیا وظیفه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دفاع از مسلمانان نیست ؟ و نیز زمانی که عمر بن خطاب، متعرّض زنان مسلمان می شد و آن ها را به خاطر اسلام آوردنشان کتک می زد، چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله از خود واکنشی نشان نمی داد؟

ابن هشام در السيرة النبوية، می نویسد:

و مر (ابوبکر) بجارية بني مؤمل، حى من بنی عدی بن کعب و كانت مسلمة، و عمر بن الخطاب يعذبها لتترك الاسلام و هو يومئذ مشرک، و هو يضربها، حتى إذا مل قال: إني أعتذر إليك، إنى لم أتركك إلا ملالة، فنقول: کذلک فعل الله بک. (1)

ابوبکر می دید که کنیز مسلمان شده از بنو مؤمل از خاندان عدی بن کعب، عمر او را کتک می زد تا دست از اسلام بر دارد و مسلمان بودن را ترک کند آن قدر او را زد تا خسته شد گفت: اگر تو را کتک نمی زنم برای این است که خسته شده ام از این جهت مرا ببخش کنیز در پاسخ گفت: بدان که خدا نیز این گونه با تو رفتار خواهد کرد.

چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله جلوی عمر را نگرفت و او را از این کار منع نکرد چرا شمشیر نکشید تا عمر را به سزای عملش برساند؟ مخالفین، هر پاسخی برای این دو نمونه صبر و سکوت حضرت رسول صلی الله علیه و آله دادند ما نیز عین همان را درباره ی صبر امیرالمؤمنین علیه السلام و شمشیر نکشیدن آن حضرت خواهیم داد جز این نیست که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قدرت بر دفاع از جان و ناموس مسلمانان را نداشت با کدام نیرو دفاع می نمودند؟ امیرالمؤمنین هم وقتی قدرت ندارد و همه از ایشان پراکنده شدهاند و صدها نفر اطراف خانه را گرفته اند اگر بخواهد شمشیر بکشد با کدام نیرو دفاع کند؟ شکی نیست که چون امیرالمؤمنین علیه السلام نفس نفیس پیامبرند و بر سنت و سیره ایشان رفتار می کنند لذا در آن جا که نباید، شمشیر نخواهند کشید و لو عزیزانش در جلوی دیدگانش به شهادت برسند همان گونه که در دو جریان فوق، منقصتی بر شجاعت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیست همان گونه صبر امیرالمؤمنین هم خدشه ای بر شجاعت ایشان وارد نمی کند.


1) عبدالملک بن هشام بن أيوب الحميرى المعافري، السيرة النبوية: ج 2، ص161؛ أحمد بن حنبل الشيباني، فضائل الصحابة: ج 1، ص 120؛ الكلاعي الأندلسي أبو الربيع سليمان بن موسى الإكتفا بما تضمنه من مغازى رسول الله و الثلاثة الخلفاء: ج 1، ص 238؛ الانصاري التلمساني، محمد بن أبي بكر المعروف بالبرى الجوهرة في نسب النبي و أصحابه العشرة: ج 1، ص 244؛ الطبري، أبو جعفر أحمد بن عبدالله بن محمد، الرياض النضرة في مناقب العشرة: ج 2، ص24؛ النویری، شهاب الدين أحمد بن الوهاب نهاية الأرب في فنون الأدب: ج16، ص162.

ثالثا: در مورد عثمان روایت کرده اند که هنگامی که صحابه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله به خانه او ریختند و همسرش را زده و انگشتش را قطع کردند او از همسرش دفاع نکرد، مخالفین از این عملکرد عثمان چه پاسخی دارند؟

طبری، در تاریخش می نویسد:

و جاء سودان بن حمران ليضر به فانكبت عليه نائلة ابنة الفرافصة و اتقت السيف بيدها فتعمدها و نفح أصابعها فأطن أصابع يدها و ولت فغمز أوراكها وقال أنها لكبيرة العجيزة و ضرب عثمان فقتله. (1)

سودان بن حمران آمد تا او را کتک بزند، نائله دختر فرافصه (زن عثمان) خود را بر روی او انداخت سودان شمشیر را گرفت و انگشت او را قطع کرد و سپس دست به پشت او زد و گفت: عجب پشت بزرگی دارد، سپس عثمان را زد و کشت.

همچنین ابن أثیر در «الکامل فی التاریخ» می نویسد:

و جاء سودان ليضربه فأكبت عليه امرأته واتقت السيف بيدها فنفح أصابعها فأطن أصابع يديها وولت فغمز أوراكها وقال أنها لكبيرة العجز و ضرب عثمان فقتله. (2)

ابن کثیر دمشقی سلفی می نویسد:

ثم تقدم سودان بن حمران بالسيف فمانعته نائله فقطع أصابها فولت فضرب عجيزتها بیده و قال أنها لكبيرة العجيزة. وضرب عثمان فقتله. (3)

چرا عثمان از زنش دفاع نکرد مگر نه این که او مرد بود باید غیرت داشت و باید مدافع زنش باشد؟ مگر نه این که او بالاخره در این حمله کشته می شد آیا بهتر نبود که از همسرش دفاع کند و بعد بمیرد؟! پس چرا هیچ واکنشی از خود نشان نداد و حاضر شد که ببیند صحابه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله به همسر او اهانت کرده و متعرض همسرش شوند؟ مخالفین از این مطلب هر پاسخی دادند ما نیز همان پاسخ را در مورد صبر امیرالمؤمنین علیه السلام به آن ها خواهیم داد. رابعاً: مضاف بر همه این ها این گونه نبود که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام هیچ عکس العملی از خود نشان ندهد. در کتب خاصه و عامه برخورد تند حضرت علیه السلام به حمله عمر، انعکاس داده شده است.


1) الطبرى، أبي جعفر محمد بن جریر، تاریخ الطبری: ج 2، ص 676.

2) الجزري، عزالدين بن الأثير أبى الحسن علی بن محمد الكامل فی التاريخ: ج 3، ص 68

3) القرشي الدمشقى، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء، البداية والنهاية: ج 7، ص188.

سلیم بن قیس هلالی، در این باره می نویسد:

وَ دَعَا عُمَرُ بالنَّارِ فَأَضرَمَهَا فِي البَابِ ثُمَّ دَفَعَهُ فَدَخَلَ فَاسْتَقبَلَتهُ فَاطِمَةُ علیها السلام وَصَاحَت يَا أَبَتَاهِ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَرَفَعَ عُمَرُ السَّيْفَ وَ هُوَ فِي عِمدِهِ فَوَجَأَ بِهِ جَنبَهَا فَصَرَخَت يَا أَبَتَاهِ فَرَفَعَ السَّوط فَضَرَبَ به ذراعَهَا فَنَادَت يَا رَسُولَ الله لَبئسَ مَا خَلْفَكَ أبوبكر وَ عُمَرُ فَوَثَبَ عَلِيُّ فَأَخَذَ بِتَلابيبه ثُمَّ نَتَرَهُ فَصَرَعَهُ وَ وَجَأَ أَنفَهُ وَرَقَبَتَهُ وَهَمَّ بِقَتلِهِ فَذَكَرَ قَولَ رَسُول الله وَ مَا أَوصَاهُ بِهِ فَقَالَ وَالَّذِي كَرَّمَ مُحَمَّداً بِالنُّبُوَّةِ يَا ابنَ صُهَاكَ لَولا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ وَ عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَيَّ رَسُولُ اللهِ لَعَلِمتَ أَنَّكَ لاَ تَدخُلُ بَيتى. (1)

عمر آتش طلبید و آن را بر در خانه شعله ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز کرد و داخل شد حضرت زهرا علیها السلام به طرف عمر آمد و فریاد زد: یا ابتاه، یا رسول الله عمر شمشیر را در حالی که در غلافش بود بلند کرد و بر بازوی حضرت زد آن حضرت صدا زد: یا رسول الله ابوبکر و عمر با بازماندگانت چه بد رفتار می کنند امیرالمؤمنین علیه السلام ناگهان از جا برخاست و گریبان عمر را گرفت و او را به شدت کشید و بر زمین زد و بر بینی و گردنش کوبید و خواست او را بکشد؛ ولی به یاد سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و وصیتی که به او کرده بود افتاده فرمود: ای پسر صهاک ! قسم به آن که محمّد را به پیامبری مبعوث نمود، اگر مقدّرات الهی و عهدی که پیامبر صلی الله علیه و آله با من بسته است، نبود، می دانستی که تو نمی توانی به خانه من داخل شوی.

آلوسی مفسّر مشهور عامه این روایت را نیز نقل کرده است:

أنه لما يجب على غضب عمر و أضرم النار بباب على و أحرقه و دخل فاستقبلته فاطمة وصاحت يا أبتاه و يا رسول الله فرفع عمر السيف و هو في غمده فوجأ به جنبها المبارك و رفع السوط فضرب به ضرعها فصاحت يا أبتاه فأخذ على بتلابيب عمر و هزه و وجأ أنفه و رقبته. (2)

عمر عصبانی شد و درب خانه علی (علیه السلام) را به آتش کشید و داخل خانه شد، فاطمه (علیها السلام) به طرف عمر آمد و فریاد زد: یا ابتاه یارسول الله عمر شمشیرش را که در غلاف بود بلند کرد و به پهلوی فاطمه (علیها السلام) زد، تازیانه را بلند کرد و بر بازوی فاطمه (علیها السلام) زد فریاد زد: یا ابتاه (با مشاهده این ماجرا) امیرالمؤمنین (علیه السلام) ناگهان از جا برخاست و گریبان عمر را گرفت و او را به شدّت کشید و بر زمین زد و بر بینی و گردنش کوبید.


1) الهلالي، سلیم بن قیس، کتاب سلیم بن قیس الهلالي ص 568؛ طرف: ص:339؛ بحار الانوار: ج 28، ص269؛ ریاض الابرار: ج 1، ص 66؛ عوام العلوم: ج 11، ص 591؛ منهاج البراعة: ج 13، ص 19.

2) الالوسى البغدادى، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم و السبع المثاني: ج 3، ص124.

خامساً: طبق مبنای شیعه امیرالمؤمنین علیه السلام از جانب خدا و رسولش مأمور به صبر و شکیبایی در برابر این مصیبت های عظیم بوده است و طبق همین فرمان بود که دست به شمشیر نبرد.

مرحوم سید رضی الدین موسوی در کتاب شریف «خصائص الأئمه علیهم السلام» می نویسد:

أنَّ القَومَ سَيَشغَلُهُم عَنّى مَا يَشغَلُهُم فَإِنَّمَا مَثَلُكَ فِى الأُمَّةِ مَثَلُ الكَعْبَةِ نَصَبَهَا اللهُ لِلنَّاسِ عَلَماً وَ إِنَّمَا تُؤتَى مِن كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ وَ نَاى سَحِيقٍ وَ لَا تَاتِي وَأَنَّمَا أَنتَ عَلَمُ الهُدَى وَ نُورُ الدِّينِ وَ هُوَ نُورُ اللهِ يَا أخِي وَالَّذِي بَعَثَنِي بالحَقِّ لَقَد قَدَّمتُ إِلَيهِم بِالوَعِيدِ بَعدَ أخبَرتُهُم رَجُلاً رَجُلاً مَا افْتَرَضَ اللهُ عَلَيهِم مِن حَقِّكَ وَ الزَمَهُم مِن طَاعَتِكَ وَ كُلّ أجَابَ وَ سَلَّمَ إِلَيكَ الأمرَ وَ إِنِّى لأعلَمُ خِلَافَ قَولِهِم فَإِذَا قُبِضَتُ وَ فَرَعْتَ مِن جَمِيع مَا أُوصِيكَ بِهِ وَ غَيَّبَتَنِي فِي قَبْرِى فَالزَم بَيْتَكَ وَ اجْمَعِ القُرآنَ عَلَى تَألِفِيهِ وَ الفَرَائِضَ وَ الأحكامَ عَلَى تَنزيلِهِ ثُمَّ امض عَلَى غير لائمة عَلَى مَا أَمَرْتُكَ بِهِ وَ عَلَيْكَ بالصَّبر عَلَىَ مَا يَنزِلُ بكَ وَ بهَا (يعني بفاطمة (علیها السلام) حَتَّى تَقدَمُوا عَلَيَّ . (1)

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: برادرم، این مردم مرا رها خواهند کرد و به دنیای خودشان مشغول خواهند شد؛ ولی تو را از رسیدگی به من باز ندارد مثل تو در بین امّت مثل کعبه است که خدا آن را نشانه قرار داده است تا از راههای دور نزد آن بیایند... پس چون از دنیا رفتم و از آن چه به تو وصیت کردم فارغ شدی و بدنم را در قبر گذاشتی، در خانه ات بنشین و قرآن را آن گونه که دستور داده ام بر اساس واجبات و احکام و ترتیب نزول جمع آوری کن تو را به بردباری در برابر آن چه که از این گروه به تو و فاطمه زهرا علیها السلام خواهد رسید سفارش می کنم، صبر کن تا بر من وارد شوی

در روایت دیگری سلیم بن قیس هلالی نقل می کند:

نَظَرَ رَسُولُ اَللَّهِ ص إِلَی فَاطِمَهَ وَ إِلَی بَعْلِهَا وَ إِلَی اِبْنَیْهَا فَقَالَ یَا سَلْمَانُ أُشْهِدُ اَللَّهَ أَنِّی حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَهُمْ وَ سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَهُمْ أَمَا إِنَّهُمْ مَعِی فِی اَلْجَنَّهِ ثُمَّ أَقْبَلَ النَّبِيُّ عَلَى عَلِي فَقَالَ یَا عَلِیُ إِنَّکَ سَتَلْقَی [بَعْدِی] مِنْ قُرَیْشٍ شِدَّةً مِنْ تَظَاهُرِهِمْ عَلَیْکَ وَ ظُلْمِهِمْ لَکَ فَإِنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً فَجَاهِدْهُمْ وَ قَاتِلْ مَنْ خَالَفَکَ بِمَنْ وَافَقَکَ فَإِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً فَاصْبِرْ وَ کُفَّ یَدَکَ وَ لَا تُلْقِ بِیَدِکَ إِلَی التَّهْلُکَةِ فَإِنَّکَ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی وَ لَکَ بِهَارُونَ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ إِنَّهُ قَالَ لِأَخِیهِ مُوسَی إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَكَادُواْ يَقْتُلُونَنِي. (2)


1) الشريف الرضي، خصائص الائمة علیهم السلام: ص 73؛ بحار الأنوار: ج 22، ص484.

2) الهلالی، سلیم بن قیس، کتاب سلیم بن قیس الهلالی: ص 569

پیامبر صلی الله علیه و آله به فاطمه و همسر او و دو پسرش نگاهی کرد و فرمود: ای سلمان! خدا را شاهد می گیرم افرادی که با اینان بجنگند با من جنگیده اند، افرادی که با اینان روی صلح داشته باشند با من صلح کرده،اند بدانید که اینان در بهشت همراه منند. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله نگاهی به امیرالمؤمنین کرد و فرمود: ای علی! تو به زودی پس از من، از قریش و متحد شدنشان علیه خودت و ستمشان سختی خواهی کشید اگر یارانی یافتی با آنان جهاد کن و به وسلیه یارانت با آن ها بجنگ و اگر کمک کار و یاوری نیافتی صبر کن و دست نگهدار و با دست خویش خود را به نابودی می نداز تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی هستی، هارون برای تو اسوه خوبی است به برادرش موسى گفت: إِنَّ القَومَ استَضعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي؛ این قوم مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند.

همچنین روایت شده است که: اشعت بن قیس با غضب و بی ادبی، به امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کرد:

أَنتَ لَم تَحْطُبنَا خُطبَةَ مُنذُ كُنتَ قَدِمتَ العِرَاقَ إِلَّا وَ قَد قُلْتَ فِيهَا قَبلَ أَن تَنزِلَ عَن مِنبَرِكَ وَ اللَّهِ إِنِّى الأولَى النَّاسِ بِاالنَّاسِ وَ ما زِلتُ مَظْلُوماً مُنذُ قَبَضَ اللَّهُ مُحمَّداً فَمَا مَنَعَكَ أَن تَضَرَبَ بسَيفكَ دُونَ مَظْلِمَتِكَ - فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ يَا ابنَ قَيس (قُلتَ فَاسمع الجَوَابَ لَم يَمنَعنِي مِن ذَلِكَ الجُبْنُ وَ لَا كَرَاهِيَةٌ لِلقَاءِ رَبِّى وَ أن لا أكون أعلَمُ أن مَا عِندَ اللهِ خَيرٌ لِى مِنَ الدُّنْيَا وَ البَقَاءِ فِيهَا وَ لَكِن مَنَعَنِي مِن ذَلِكَ أَمرُ رَسُولِ اللَّهِ وَ عَهْدُهُ إِلَيَّ أَخْبَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ بمَا الأُمَّةُ صَانِعَةُ بي بَعدَهُ فَلَم أَكُ بِمَا صَنَعُوا حِينَ عَايَنتُهُ بِأَعْلَمَ مِنِّي وَ لَا أَشَدَّ يَقِينَا مِنِّي به قَبلَ ذَلكَ بَل أنا بقول رَسُول الله صلی الله علیه و آله أشَدُّ يَقيناً منّى بمَا عَايَنتُ وَ شَهِدتُ فَقُلتُ يَا رَسُول الله صلی الله علیه و آله فَمَا تَعهَدُ إِلَيَّ إِذَا كَانَ ذَلِكَ قَالَ (إن وَجَدتَ أعوَاناً فَانبذ إليهم و جَاهِدهُم وَ إِن لَم تَجد أعوَاناً فَاكفُفَ يَدَكَ وَ احقن دَمَكَ حَتَّى تَجِدَ عَلَى إِقَامَةِ الدِّينِ وَ ِتَابِ اللهِ وَ سُنَّتِي أَعَوَاناً وَ أخبَرَنِي أَنَّ الأُمَّةَ سَتَخذُلُنِي وَ تُبَايِعُ غَيْرِى وَ تَتَّبِعُ غَيرِى. ای پسر ابی طالب! چه مانعی داشتی هنگامی که با ابوبکر و عمر و بعد از آن ها با عثمان بیعت شد، جنگ کنی و شمشیر بزنی؟ تو از روزی که به عراق آمدهای برای ما خطبه ای نخواندی مگر این که در آن قبل از این که از منبر پایین بیایی گفته ای: «بخدا قسم من سزاوارترین مردم نسبت به آنان هستم و از هنگامی که خداوند محمّد صلی الله علیه و آله را قبض روح کرده همچنان مظلوم بوده ام.» چه چیزی تو را مانع شده که با شمشیرت از مظلومیت خود دفاع کنی ؟ امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: ای پسر قیس! سخنت را گفتی جوابت را بشنو: ترس و یا کراهت

از لقای پروردگار مرا از این اقدام مانع نبوده و نه این که نمی دانستم آن چه نزد خداست از دنیا و بقاء در آن برای من بهتر است آن چه مرا از این کار مانع شد امر پیامبر صلی الله علیه و آله و پیمان او با من بود پیامبر صلی الله علیه و آله به من خبر داد که امّت بعد از او با من چه خواهند کرد. بنابراین هنگامی که کارهایشان را با چشم می دیدم علم من و یقینم قوی تر از قبل نبود، بلکه من به سخن پیامبر صلی الله علیه و آله بیشتر از آن چه با چشم دیدم و شاهد بودم یقین داشتم. عرض کردم یا رسول الله، وقتی چنین کارهایی بوقوع پیوست چه سفارشی به من می فرمایی؟ فرمود: «اگر یارانی پیدا کردی به آنان اعلان جنگ کن و با ایشان جهاد کن و اگر یارانی نیافتی دست نگهدار و خون خود را حفظ کن تا زمانی که برای برپایی دین و کتاب خدا و سنت من یارانی پیدا کنی». پیامبر صلی الله علیه و آله به من خبر داد که به زودی امت مرا خوار کرده و با غير من بیعت می کنند و تابع دیگری می شوند.

همچنین در ادامه روایت پیشین که از سلیم نقل شد امیرالمؤمنین علیه السلام خطاب به عمر فرمود:

ابْنَ صُهَاكَ لَوْلا كِتَابُ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ وَ عَهْدُ عَهِدَ واله إِلَيَّ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله، لَعَلِمْتَ أَنَّكَ لاَ تَدْخُلُ بَيْتِي. (1) ای پسر صهاک! اگر مقدرات خداوندی و پیمان و سفارش رسول خدا صلی الله علیه و آله نبود، هر آینه می فهمیدی که تو قدرت ورود به خانه مرا نداری.

از همین فراز مشخص می شود که عمر از مأموریت امیرالمؤمنین علیه السلام مبنی بر صبر كاملاً آگاه بود و همین باعث جرأت او بود تا به خانه ی کسی حمله برد که پیروز همه میدان های جنگ بوده و عمروبن عبدود و مرحب خیبری را از پای در آورده است. این مطلب در منابع شیعه روایت شده است. (2)

امّا این که چگونه او، از مأموریت امیرالمؤمنین علیه السلام با خبر بوده است؛ باید گفت به خاطر آن عیون


1) الهلالي، سليم بن قيس کتاب سلیم بن قیس الهلالی: ص 568.

2) عمر خود می گوید: من تعداد زیادی را داخل خانه منزل علی جمع کرده بودم نه برای این که بر او غالب شوم؛ بلکه می خواستم با وجود آن ها دلم محکم شود داخل منزل شدم دیدم که او را محاصره کردند. به هر ترتیب او را با زور و تشر بیرون آوردم و او را به جایی که باید بیعت کند راندم این همه در حالی بود که من بدون هیچ شکی یقین داشتم که اگر من و تمام آن چه در زمین است همه با کمک هم تلاش می کردیم که بر علی عالی شویم نمی توانستیم بر او پیروز گردیم؛ ولی خوشبختانه مطلبی در سینه علی بود - که به خاطر آن مجبور بود بر ما آزار ما صبر کند - و من آن را می دانستم؛ ولی آن را به هیچ کس نگفتم؛ [كتاب طويل العمر: ص 152؛ بحرانی، عوالم العلوم ج 11، ص 408 خصیبی، الهداية الكبرى: ص 417.]

و آن جاسوس هایی که در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله فرستاده بودند و سرّ پیامبر صلی الله علیه و آله فرستاده بودند و سر پیامبر را فاش می کردند چنان که خدا نیز در قرآن بدان تصریح کرده است. (1)البته روایات در این باب بیش از آن است که در این مختصر بگنجد؛ از این رو به همین چند روایت بسنده می کنیم.

علاوه بر این که در منابع شیعه، صبر و بردباری امیرالمؤمنین علیه السلام سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله به ایشان بوده است. در منابع مخالفین نیز روایت شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: بعد از من حکامی خواهند آمد که در برابر آن ها نباید شمشیر کشید بلکه اگر هر بلایی بر سر مردم آوردند مردم باید صبر کنند. پس طبق مبنای خود عامه نیز امیرالمؤمنین علیه السلام به روایت و توصیه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عمل نموده اند:

قال: يَكُونُ بَعدِى أَئِمَّةٌ لَا يَهْتَدُونَ بِهْدَايَ و لا يَنستَنُّونَ بِسُنَّتِي وَ سَيَقُومُ فِيهِم رِجَالٌ قُلُوبُهُم قُلُوبُ الشَّيَاطِينِ لِلأَمِيرِ وَ إِن ضُرِبَ ظَهرُكَ وَ أُخِذَ مَالُكَ فَاسمَع وَ أَطِع. (2)

حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله فرمودند بعد از من پیشوایانی بر شما حکومت کنند که به هدایت من هدايت نیافته اند و به سیره و سنت من رفتار نمی کنند و به زودی در میان آنان مردانی حاکم می شوند که دل های آن ها دل های شیاطین است ولی در لباس انسان در آمده اند. گفتم اگر من آن زمان را درک کنم چه کنم؟ فرمود گوش فرا دار و از امیر اطاعت کن، هرچند بر پشت تو تازیانه زند و مال تو را برباید گوش بده و پیروی کن.

اگر گفته شود این دلیل خوبی است بر این که چرا حضرت علیه السلام علیه خلیفه وقت قیام نکرد اما دلیل نمی شود که از حریم خود دفاع نکند؛ جواب بسیار ساده است، مگر آنان که به خانه حضرت صدیقه طاهره علیها السلام حمله بردند کسی غیر از همان هیئت حاکمه بود؟! مغیره، خالد بن ولید، سعد ابن وقاص و در رأس آن ها عمر بن صهاک قرار داشت به همان دلیلی که حضرت نمی توانست قیام کنند به همان دلیل نمی توانستند از حضرت صدیقه طاهره علیها السلام دفاع کنند سادساً: جامعه نوپای اسلامی بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله در معرض تهدیدات زیاد و خطرناکی بود از یک طرف خطر امپراطوری روم که حضرت رسول صلی الله علیه و آله آن را گوشزد کرده و سپاه اسامه را برای این خطر احتمالی تدارک دیده است از طرفی خطر طلقایی چون ابی سفیان که مترصد زمانی بودند تا کودتایی علیه جامعه اسلامی به راه انداخته و مردم را به زمان جاهلیت بازگردانند،


1) سوره تحریم، 3.

2) النيشابوري القشیری ابوالحسین مسلم بن الحجاج، صحیح مسلم، ج 3، ص 1476.

از سویی خطر ارتداد برخی قبایل (1)و همچنین ظهور برخی پیامبران دروغین؛ جامعه نوپای اسلامی را تهدید می کرد این ها سبب می شد تا امیرالمؤمنین علیه السلام دست به شمشیر نبرد علی الخصوص که یاورانی نداشت تا ایشان را در این راه حمایت کنند:

فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَیْسَ لِی مُعِینٌ إِلاَّ أَهْلُ بَیْتِی فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ اَلْمَوْتِ وَ أَغْضَیْتُ عَلَی اَلْقَذَی وَ شَرِبْتُ عَلَی اَلشَّجَا وَ صَبَرْتُ عَلَی أَخْذِ اَلْکَظَمِ وَ عَلَی أَمَرَّ مِنْ طَعْمِ اَلْعَلْقَمِ. (2) نگریستم و دیدم مرا یاری نیست و جز کسانم مددکاری نیست دریغ آمدم که آنان دست به یاریم گشایند مبادا به کام مرگ در آیند ناچار خار غم در دیده شکسته و نفس در سینه و گلو بسته، از حق خود چشم پوشیدم و شربت تلخ شکیبایی نوشیدم.

سابعاً: مهاجمین قصد داشتند که امیرالمؤمنین علیه السلام را وادار به عکس العمل کنند و اگر امیرالمؤمنین علیه السلام قدم می گذاشت و شمشیر می کشید احتمال قتل عام اهل بیت علیهم السلام توسط مهاجمین بسیار بالا بود همین گونه که نیز حضرت شمشیر نکشیده است و حتی برای جواب به پشت درب نمی آید؛ همسر او را که دختر پیامبر صلی الله علیه و آله است و در شأن او و اولادش آیه اجر رسالت نازل شده است را تا حد شهادت کتک می زنند چه رسد به شهادت کتک می زنند چه رسد به آن که امیرالمؤمنین علیه السلام بخواهد شمشیر بکشد آن هم نه در میدان کارزار بلکه در خانه ی خود، خانه ای که در آن حضرت فاطمه علیها السلام هست و اطفال خردسال او. به راحتی می توانستند اهل بیت علیهم السلام پیامبر را قتل عام.کنند چنان که امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه می فرماید:

فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَیْسَ لِی رَافِدٌ وَ لاَ ذَابٌّ وَ لاَ مُسَاعِدٌ إِلاَّ أَهْلَ بَیْتِی فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ اَلْمَنِیَّهِ. (3) دیدم که جز اهل بیت علیهم السلام من کسی از من دفاع نمی کند و اگر این ها را در برابر شمشیر مخالفین قرار دهم، نسل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برچیده می شود.

این مسأله یعنی «قتل عام اهل البیت توسط مهاجمین»، کاملاً از کلام عمر نیز مبرهن است، او هنگام هجوم به خانه وحی دائما فریاد می زد که خانه را با اهلش به آتش بکشید:


1) حضرت در جایی دیگر به خطر ارتداد اشاره می کنند: أَمّا بَعدُ فَإِنّ اللّهَ سُبحَانَهُ بَعَثَ مُحَمّداًص نَذِيراً لِلعَالَمِينَ وَ مُهَيمِناً عَلَي المُرسَلِينَ فَلَمّا مَضَي تَنَازَعَ المُسلِمُونَ الأَمرَ مِن بَعدِهِ فَوَاللّهِ مَا كَانَ يُلقَي فِي روُعيِ وَ لَا يَخطُرُ ببِاَليِ أَنّ العَرَبَ تُزعِجُ هَذَا الأَمرَ مِن بَعدِهِص عَن أَهلِ بَيتِهِ وَ لَا أَنّهُم مُنَحّوهُ عنَيّ مِن بَعدِهِ فَمَا راَعنَيِ إِلّا انثِيَالُ النّاسِ عَلَي فُلَانٍ يُبَايِعُونَهُ فَأَمسَكتُ يدَيِ حَتّي رَأَيتُ رَاجِعَةَ النّاسِ قَد رَجَعَت عَنِ الإِسلَامِ يَدعُونَ إِلَي مَحقِ دَينِ مُحَمّدٍص فَخَشِيتُ إِن لَم أَنصُرِ الإِسلَامَ وَ أَهلَهُ أَن أَرَي فِيهِ ثَلماً أَوْ هَدْماً تَکُونُ اَلْمُصِیبَهُ بِهِ عَلَیَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلاَیَتِکُمُ اَلَّتِی إِنَّمَا هِیَ مَتَاعُ أَیَّامٍ قَلاَئِلَ یَزُولُ مِنْهَا مَا کَانَ کَمَا یَزُولُ اَلسَّرَابُ؛ [نامه 62 نهج البلاغه]

2) سید رضی، نهج البلاغه، خ 26، ص 26 و در خطبه های: 26، 172، 217.

3) سيد رضی، نهج البلاغه، خطبه 26 و 217

إن عمر ضرب بطن فاطمة یوم البيعة حتى ألقت الجنين من بطنها و كان يصيح أحرقوا دارها بمن فيها و ما كان فى الدار غير على فاطمة والحسن والحسين. (1)

روایت می گوید در خانه کسی غیر از علی، فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام دائما نبود. و عمر فریاد می زد احرقوا دارها بمن فيها - خانه را با اهلش بسوزانید. اگر کسی اشکال کند که ممکن است عمر نمی دانسته که چه کسی در خانه است، باید معترض روایاتی شد که به او می گویند: فاطمه در خانه هست و او گفت و آن اگر چه او باشد. (2)آن ها به راحتی می توانستند اهل البيت را قتل عام کنند و هدفشان نیز همین بود و بعد اگر کسی اشکال کرد که چرا اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله را قتل عام کردید بگویند: امیرالمؤمنین علیه السلام خود شمشیر کشید آن هم در خانه خودش و سبب کشته شدن خانواده خود شد این چنین قاتل حضرت فاطمه زهراء علیها السلام و اطفالش را امیرالمؤمنین علیه السلام معرّفی می کنند. همان طوری که در مورد عمّار چنین گفتند: هنگام ساختن مسجد مدینه عمّار یاسر برخلاف دیگران که یک خشت بر می داشتند او دو تا دو تا می آورد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله او را دید، با دست مبارکش غبار را از سر و صورت نازنین عمّار زدود و پس فرمود:

وَيحَ عَمَّارٍ تَقتُلُهُ الفِئَةُ البَاغِيَةُ، يَدعُوهُم إِلَى الجَنَّةِ، وَ يَدعُونَهُ إِلَى النَّارِ. (3) عمّار را گروه ستمگر می کشند، او آنان را به بهشت می خواند و آنان او را به جهنّم.

صدور این روایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله در حق عمار قطعی بود و تمام مردم از آن آگاه بودند و نیز ثابت می کرد که معاویه و دار و دست هاش همان گروه نابکار هستند؛ از این رو هنگامی که معاویه شنید عمّار کشته شده و لرزه بر دل بسیاری از مردم انداخته، و این فرمایش پیغمبر اکرم سر زبان ها افتاده است، عمرو عاص را به حضور طلبید و پس از مشورت با او شایع کردند که امیرالمؤمنین علیه السلام او را کشته است و این گونه استدلال کردند که چون عمار در جبهه او بوده است و علی علیه السلام او را به جنگ فرستاده است؛ پس او قاتل عمار است.

احمد بن حنبل در مسندش می نویسد:

محمد بن عمرو بن حزم عَن أبيهِ قَالَ لَمَّا قُتِلَ عَمّارُ بنُ يَاسِر دَخَلَ عَمرُو بنُ حَزم عَلَى عمرو بن العاص فَقالَ قُتلَ عَمّارٌ وَ قَد قالَ رَسولُ الله (صلی الله علیه و آله) نَقتُلُهُ الفتَةُ الباغيةُ فَقامَ عَمرُو بنُ العَاصِ فَرْعًا يَرْجَعُ حَتَّى دَخَلَ عَلَى مُعاويهَ فَقالَ لَه مُعاويهُ ما شَانُكَ قَالَ قُتِلَ


1) محمد بن عبدالکریم شهرستانی الملل و النحل: ج 1، ص57، چاپ بیروت.

2) در سير مقاله ذکر خواهد شد

3) أبوعبدالله محمد بن إسماعيل البخاري الجعفي، صحیح البخاری ج 1، ص 172، ح 436، کتاب الصلاة، بَاب التَّعَاوُنِ فِي بِنَاء بِنَاء المَسجِدِ، و ج 3، ص 1035، ح 2657، الجهاد و السير، باب مسح الغُبارِ عَنِ النَّاسِ فِي السَّبِيلِ.؛ أبو عبدالله محمد بن إسماعيل البخاري الجعفى صحيح البخاری ج 3، ص 207؛ النيشابوري القشیری، ابوالحسین مسلم بن الحجاج، صحیح مسلم، ج 8، ص186؛ عمدة القاري للعيني، ج 14، ص 109- البداية والنهاية لإبن كثير، ج 7، ص 298

عَمَّارُ فَقال مُعاويهُ قَد قُتِلَ عَمّارُ فَماذا قالَ عَمرُو سَمِعتُ رَسول الله (صلی الله علیه و آله) يَقولُ تَقْتُلُهُ الفتَهُ الباغيَهُ فَقالَ لَهُ مُعاوية دحضتَ فى بَولكَ أَوَ نَحنُ قَتَلْناهُ أَنَّمَا قَتَلَهُ عَلَى وَ أَصحابُهُ جاءُوا بِهِ حَتَّى القَوهُ بَينَ رماحنا أو قال بَينَ سُيُوفنا. (1)

ابو بكر بن محمد بن عمرو بن حزم از پدرش نقل می کند که گفت: هنگامی که عمار یاسر به شهادت رسید عمرو بن حزم نزد عمروعاص رفت و گفت: عمار کشته شد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده است گروه ستمگر عمّار را می کشند عمرو عاص ناراحت شد و جمله «لا حول و لا قوة الا بالله» را می گفت تا نزد معاویه رفت، معاویه پرسید چه شده است؟ گفت: عمّار کشته شده است معاویه گفت: کشته شد که شد حالا چه شده است؟ عمرو گفت: از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) شنیدم که می فرمود: عمار را گروه باغی و ستمگر خواهد کشت، معاویه گفت: مگر ما او را کشته ایم، عمّار را علی و یارانش کشتند که او را همراه خویش وادار به جنگ کردند و او را بین نیزه ها و شمشیرهای ما قرار دادند.

هیثمی پس از نقل روایت می گوید: رواه احمد و هو ثقه. (2)و حاکم نیشابوری پس از نقل روایت می گوید: هذا حدیث صحیح على الشرط الشيخين و لم يخرجاه بهذه السياقه. (3)این حدیث با شرایطی که بخاری و مسلم قبول دارند صحیح است؛ ولی آن ها به این صورت نقل نکرده اند. مناوی به نقل از قرطبی می نویسد:

و هذا الحديث اثبت الحادیث و اصحها، و لما لم يقدر معاويه على انکاره قال: انما قتله اخرجه، فاجابه على بان رسول الله (صلی الله علیه و آله) اذن قتل حمزه حين اخرجه قال ابن دحيه: و هذا من على الزام مفحم الذى لا جواب عنه و حجة لا اعتراض عليها. (4)

این حدیث از محکم ترین و صحیح ترین احادیث است و چون معاویه قدرت بر انکارش نداشت گفت عمار را کسی کشت که او را همراه خود آورده است و لذا علی در پاسخش فرمود: پس بنابراین حمزه را هم در جنگ احد پیامبر (صلی الله علیه و آله) کشته است؛ چون آن حضرت بود که حمزه را همراه خودش آورده بود. ابن دحیه می گوید: این پاسخ علی آن چنان کوبنده است که حرفی برای گفتن باقی نمی گذارد و دلیلی است که انتقادی بر آن نیست.

به هر ترتیب مهاجمین قصد داشتند تا حضرت علیه السلام را به عکس العمل وادار کنند و اگر حضرت شمشیر می کشید در واقع مهاجمین به هدف خود می رسیدند. کافی بود امیرالمؤمنین علیه السلام شمشیر بکشد بعد از آن، جریان به هر صورتی که پیش می رفت به نفع مهاجمین تمام می شد، چون


1) الشیبانی، احمد بن حنبل ابو عبدالله، مسند احمد بن حنبل: ج 4، ص 199 حضرت صدیقه طاهره 17813؛ البيهقي، سنن البيهقى الكبرى ج 8، ص189؛ الذهبي سير ص 189؛ الذهبي، سیر اعلام النبلاء: ج 1، ص 420 و ص426.

2) الهيثمي، على بن ابى بكر، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد: ج 7، ص242

3) الحاكم النيسابوري، محمد بن عبدالله المستدرک علی الصحیحین، ج 2، ص 155.

4) المناوي، عبدالرئوف، فيض القدير شرح الجامع الصغير: ج 6، ص 366.

یا می توانستند به هدف اصلی خود که قتل عام اهل بیت علیهم السلام است برسند و یا نه تنها می توانستند امير المؤمنين علیه السلام را به عنوان شورشی به قتل برسانند زیرا اگر امیر المؤمنین علیه السلام شمشیر می کشیدند و در دفاع از دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله مبارزه می کردند طبیعتا تعداد زیادی از همین مهاجمین که دار و دسته حکومت بودنند کشته می شدند بهانه خوبی به دست هیئت حاکمه می افتاد تا ایشان را به عنوان شورشی و قاتل مسلمین معرفی کرده و حکم قتل ایشان را از مصدر خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله صادر کنند. حضرت در حالی که در خانه ی خود نشسته و شمشیر هم نکشیده بود او را تفرقه افکن می دانستند و مدعی بودند که در جماعت مسلمین تفرقه ایجاد کرده است. به بهانه ی وحدت خانه ی او را به آتش می کشند حال اگر شمشیر هم می کشید و از دختر پیامبر صلی الله علیه و آله دفاع می کرد و در این میان چند تنی هم کشته می شدند بهانه ی بسیار خوبی به دست مخالفین می افتاد تا ایشان را به عنوان شورشی از میان بردارند آن گاه امیر المؤمنین علیه السلام شهید می شدند و حضرت زهرا علیها السلام و طفلان صغیرش بدون هیچ حامی و پشتیبان در میان قومی باقی می ماندند که آتش زدن به خانه ی او را سبب قوی شدن دین پیامبر صلی الله علیه و آله می دانستند:

ان ابابکر ارسل الى على يريد البيعة، فلم يبايع، فجاء عمر و معه فتيله فتلقته فاطمة على الباب فقالت فاطمة: يابن الخطاب اتراك محرفا على بابی؟! قال: نعم، و ذلك اقوى فيما جاء به ابوک. (1)

همانا ابوبکر برای بیعت گرفتن از علی به دنبال وی فرستاد، پس علی بیعت نکرد در این هنگام عمر با شعله ی آتش روانه ی خانه ی علی شد فاطمه (علیها السلام) در پشت درب با او مواجه شد و گفت: ای پسر خطاب آیا تو را در حال آتش زدن خانه ام می بینم؟! عمر گفت: آری! این کار من از جهت قوی شدن دین پدر توست.

کسی که اشکال مورد بحث را بیان می کند اصلا به تاریخ و جو حاکم بر آن زمان واقف نیست حضرت علیه السلام در شرایط عادی که دست به شمشیر هم نبرده است از سوی هیئت حاکم، مکرّرا تهدید می شوند. به عنوان نمونه حتی نقشه ی ترور حضرت را به دست خالد بن ولید می کشند که نافرجام می ماند. پس پشت درب آمدن حضرت زهرا علیها السلام و امير المؤمنین علیه السلام بهترین راه صبر مقابله با نقشه ی شوم آن ها بود. علی الخصوص که یک بانوی مخدّره و آن هم دختر گرامی رسول خدا صلی الله علیه و آله قصد جنگ با کسی را ندارد تنها آمده تا ببیند چه کسی پشت در است. علاوه بر آن تنها اوست که با وجهه و مقام دینی و اجتماعی خود مانعی بزرگ بر سر قصد شوم مهاجمین باشد.


1) احمد بن يحيى بلاذری، انساب الاشراف: ج 1، ص 586 تحت عنوان «امر سقیفه» ح 1184.

چنان که خواهیم گفت عدّه ای از مهاجمین بعد از شنیدن صدای حضرت صدیقه طاهره علیها السلام از کار خود منصرف شدند و حتی عده ای به هجوم ایراد گرفته و گفتند در این خانه فاطمه علیها السلام است ثامناً این جریان هیچ طعنی به غیرت و شجاعت امیر المؤمنین علیه السلام نمی زند بلکه مظلومیت و صبر و مدح امیرالمؤمنین علیه السلام را برای عالم نمایان می کند. حضرت علیه السلام خود رساتر از هر فردی پاسخ این مطلب را می دهند. آن هنگام که معاویه به گمان خام خود خیال می کند منقصتی برای وجود عظیم امیر المؤمنين علیه السلام در این قضیه پیدا کرده، ایشان را به شتر مهار کرده تشبیه کرد حضرت علیه السلام پاسخ فرمود:

قُلْتُ إِنِّی کُنْتُ أُقَادُ کَمَا یُقَادُ اَلْجَمَلُ اَلْمَخْشُوشُ حَتَّی أُبَایِعَ، وَ لَعَمْرُ اَللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ، وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ، وَ مَا عَلَی اَلْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَهٍ فِی أَنْ یَکُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ یَکُنْ شَاکّاً فِی دِینِهِ وَ لاَ مُرْتَاباً بِیَقِینِهِ .. و گفته ای مرا چون شتر مهار کرده به سوی بیعت می کشاندند. کشاندند سوگند به خدا! خواستی نکوهش کنی امّا ستودی، خواستی رسوا سازی خود را رسوا نمودی مسلمان را چه نقصان که مظلوم باشد مادام که در دین خود تردید نداشته باشد یقینش استوار و از دودلی به کنار. حضرت علیه السلام در جمله ی آخر فرموده اند این جواب را برای تو نگفتم بلکه برای غیر تو گفتم:

وَ هَذِهِ حُجَّتِي إِلى غَيْرِكَ قَصْدُهَا، وَ لَكِنِّي أَطْلَقْتُ لَكَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ مِنْ ذِكْرِهَا. (1) این دلیل را آورده ام حتی برای غیر تو که پند گیرد و آن را کوتاه آورده ام به مقداری که از خاطرم گذشت.

گویا حضرت علیه السلام چنین روزی را می دیدند و دلیل عالمیان بیان کرده اند. در همین پاسخ اندک امیر المؤمنين علیه السلام حداقل چهار نکته نهفته است:

1- این که حضرت علیه السلام را از خانه با ریسمان بر گردن خارج سازند این که دست به شمشیر نکشد و از همسر خود دفاع نکند؛ مدح امیر المؤمنين علیه السلام است: لَقَد أَرَدتَ أَن تَذُمَّ فَمَدَحتَ زيرا طبیعتاً هر کس در برابر حمله به ناموسش از جای بر می خیزد و دفاع می کند، علی الخصوص کسی که غیورترین افراد باشد. اما اگر در همین دفاع کردن مفسده ای اعظم برای دین باشد کدام صبوری است که بتواند ببیند در برابر چشمانش همسرش مضروب می شود ولی باز به خاطر تسلیم امر الهی از دفاع چشم پوشی کند؟ این تنها شأن اوست که به همان قدر که شجاعت دارد به همان مقدار صبر و استقامت دارد.


1) نهج البلاغه: ص 387؛ طبرسی، الاحتجاج على اهل اللجاج: ج 1، ص 178؛ طرف: ص 550؛ بحار الانوار: ج 28، ص 368

2- این امر فضاحت کسانی است که ایراد می گیرند: أن نَفضَحَ فَافْتَضَحت کسی که ایراد می گیرد سعی در بیان منقصتی از امیر المؤمنین علیه السلام دارد - یعنی این شخص دشمن امير المؤمنين علیه السلام و پیرو عمر و ابابکر است - در حالی که در واقع خود را مفتضح ساخته است زیرا اولاً قبل از آن پذیرفته است که چنین اتفاقی واقع شده است خوب این سوال به خود او بر می گردد که چرا آن عدّه ناموس فردی را در برابر همسر او زده اند؟ چه چیز باعث شد که دختر رسول خدا در مقابل چشمان کودکان و شوهرش بزنند؟ مگر این بانو دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله نیست که آیه ی مودّت واجب در مورد او و فرزندانش نازل شده است؟! از به کار گیری فعل مضارع «تفتضح» و سپس ماضی «افتضحت» در این فراز همین مطلب دانسته می شود که تو اراده کرده ای مرا افتضاح کنی اما قبل از آن خود را مفتضح ساخته ای زیرا قبل از آن پذیرفته ای که به من حمله شده است و صرف حمله به بیت وحی شما را زیر سوال می برد و افتضاح می کند.

3- مظلومیت اوست: وَ ما عَلَى المُسلِمِ مِن غَضاضَهِ فى أَن يَكونَ مَظْلُوماً، این امر نه ترس حضرت که مظلومیت اوست.

4- یقین حضرت این بوده است که این سکوت و این صبر عین دین است: مَا لَم يَكُن شَاكاً فى دينِهِ وَ لَا مُرتاباً بيَقينِهِ، چنان که التزاماً از این فراز همین مطلب به دست می آید. این

مدح امیرالمؤمنین علیه السلام است و این افتخار اوست که در راه حفظ دین پیامبر صلی الله علیه و آله مظلوم باشد و صبور؛ دست به شمشیر نکشد این مظلومیت است و نه خواری طلبیدن و ترسیدن. این اندک پاسخی بود بر آنان که بر این که چرا امیر المؤمنین علیه السلام در دفاع از حضرت زهرا علیها السلام شمشیر نکشید و اینک پاسخ می دهیم که چرا حضرت زهرا علیها السلام به پشت درب آمد.

انکار هجوم به خانه و حمله به حضرت صدیقه طاهره علیها السلام

گروهی در صددند که بگویند چون بعید است یا محال است که حضرت زهرا علیها السلام پشت درب آید، پس دیگر مسائل هم رد می.شود جواب این است که آیا عدم باور شما در نقل تاریخی خدشه ای وارد نمی کند؟ باور نکردن شما که از امر محال عقلی نیست تا بتواند معارضه با نقل ثابت تاریخی کند، و بد نیست این پاسخ ها را بشنوند:

اولاً: شما از این بیان اگر قصد انکار پشت درب آمدن حضرت زهرا علیها السلام و مجروح شدن ایشان و سقط جنین ایشان را دارید که این امر از کتب خودتان ثابت است. ما تنها به عنوان نمونه به چند منبع اشاره می کنیم:

ابی بکر عبدالله بن محمد بن القاضی بن ابی شبیه، وی از اساتید محمد بن اسماعیل بخاری بوده (1)احمد حنبل، بخاری، مسلم و ابو داود و ابن ماجه و نسائی از او روایت نقل کرده اند.

ابن ابی شبیه در کتاب «المصنف» می گوید:

انه حين بويع لایی بكر بعد رسول الله كان على والزبير بدخلان على فاطمه بنت رسول الله فیشاورونها و يرتجعون في امرهم، فلما بلغ ذلك عمر بن الخطاب خرج حتى دخل على فاطمه فقال يا بنت رسول الله و الله ما من احد احب الينا من ابیک و ما من احد احب الينا بعد ابیک منک و ایم الله ما ذاک بمانعى ان اجتمع هولاء النفر عندك ان امرتهم ان يحرق عليهم البيت قال: فلما - عمر جاووها فقالت: تعلمون ان عمر قد جاءني و قد حلف بالله لئن عدتم ليحرفن عليكم البيت و ايم الله ليمضين لما حلف عليه. (2)

هنگامی که مردم با ابی بکر بیعت کردند، علی (علیه السلام) و زبیر در خانه ی فاطمه (علیها السلام) به گفتگو و مشاوره می پرداختند و این مطلب به عمر بن خطاب رسید. او به خانه ی فاطمه (علیها السلام) آمد و گفت: ای دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) محبوب ترین فرد برای ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود تو!!! ولی سوگند به خدا این محبت مانع از آن نیست که اگر این افراد در خانه ی تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آن ها بسوزانند. این جمله را گفت و بیرون رفت، وقتی علی (علیه السلام) و زبیر به خانه باز گشتند، دخت گرامی پیامبر به علی (علیه السلام) و زبیر گفت: عمر نزد من آمد و سوگند یاد کرد که اگر اجتماع شما تکرار شود خانه را بر شماها بسوزاند به خدا سوگند آن چه را قسم خورده است انجام می دهد!


1) ابو عبدالله محمد بن اسماعيل البخاري الجعفي تاريخ الصغير: ج 1 ص 109

2) ابن ابی شبیه، المصنف: ج 8، ص 572؛ البته در چاپ بیروت ج 7، ص 432 حضرت صدیقه طاهره علیها السلام 37045

ابن عبد ربه می گوید:

الذين تخلفوا عن بيعة ابى بكر على و العباس و الزبیر و سعد بی عباده فاما على و العباس و الزبير فقعدوا في بيت فاطمه حتى بعث اليهم ابوبكر عمر بن الخطاب ليخرجوا من بيت فاطمه و قال له: ان ابو فقاتلهم فاقبل عمر بقبس من نار على ان يضرم عليهم الدار فلقبته فاطمه فقالت: يابن الخطاب أَجِئْتَ لَتُحْرِقَ دارَنا؟ قالَ: نَعَمْ أَوْ تَدْخُلُوا فِيما دَخَلَتْ فِيهِ الاُْمَّةُ﴾. (1)

کسانی که با بیعت ابی بکر مخالفت کردند امیر المومنین (علیه السلام)، عباس، زبیر و سعد بن عباده بودند اما امیر المؤمنين (علیه السلام) و عباس و زبیر در خانه ی فاطمه (علیها السلام) نشسته بودند تا این که ابوبکر به عمر دستور داد: «اگر از خارج شدن از خانه خودداری کردند با آن ها به جنگ بپرداز» پس عمر با شعله ای از آتش روانه ی خانه ی فاطمه (علیها السلام) شد تا آن جا را به آتش بکشد در آن هنگام عمر با فاطمه (علیها السلام) برخورد کرد. فاطمه (علیها السلام) به وی گفت ای پسر خطاب! آیا برای آتش کشیدن خانه ی ما آمدی؟ عمر گفت: آری! مگر آن که با ابوبکر بیعت کنید چنان چه امت چنین کردند... .

احمد بن يحيى البلاذری می نویسد:

إِنَّ أَبابَكر أَرْسَلَ إلى عَليٍّ يُريدُ الْبَيْعَةَ فَلَمْ يُبايِعْ، فَجاءَ عُمَرُ وَ مَعَهُ فَتيلة! فَتَلَقَتْهُ فاطِمَةَ عَلَى الْبابِ. ففَقالَتْ فاطِمَةُ: يَابْنَ الْخَطّاب، أَتَراكَ مُحْرِقاً عَليَّ بابي؟ قالَ: نَعَمْ، وَ ذلِكَ أَقْوى فيما جاءَ بِهِ اَبُوكِ. (2) یعنی ابوبکر به سوی علی علیه السلام فرستاد تا بیعت کند پس او بیعت نکرد. سپس عمر آمد در حالی که شعله ی آتش همراه داشت فاطمه (علیها السلام) او را در کنار در ملاقات کرد و از او پرسید: ای پسر خطاب! آیا تو را می بینم در حالی که می خواهی خانه ی مرا آتش بزنی؟ عمر پاسخ داد آری و این قوی تر شاید منظور مفیدتر باشد است برای آن چه پدر تو بر آن آمد.

ابوالحسن علی بن الحسین مسعودی معتزلی شافعی در کتاب خود صریحاً به آتش زدن خانه اشاره و آن واقعه را از صرف یک تهدید بیرون آورده است و تصریح به آتش زدن می کند:

فَاقَامَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِين وَ مَن مَعَهُ مِن شِيعَتِه فِي مَنزِلِهِ بِما عَهَدَ إِلَيهِ رَسُولُ اللَّهِ فَوَجَهُوا إِلى مَنزِلِهِ، فَهَجَمُوا عَلَيهِ وَ أحرَقُوا بابه. (3) ... پس امیر المؤمنین (علیه السلام) با عدّه ای از پیروان و شیعیانش در منزلش دست به مبارزه (منفی) زدند چون پیامبر (صلی الله علیه و اله) به وی چنین دستوری داده بود در این هنگام عدّه ای به خانه اش حمله ور شده و به آن جا هجوم آوردند و درب خانه اش را به آتش کشیدند... .


1) ابن عبد ربه عقد الفريد ج 3 ص،64، چاپ مصر؛ عقد الفريد: ص 260، ص 4، چاپ مکتبه هلال.

2) انساب الاشراف، ج 1، ص 586.

3) على بن الحسین مسعودی اثبات الوصیه: ص142.

در کتاب مقاتل بن عطیه صریحاً به آتش زدن خانه اشاره و آن واقعه را از صرف یک تهدید بیرون آورده است:

انَّ ابابکر بَعْدَ مَا اخُذَ الْبَيْعَةَ لِنَفْسِهِ مِنَ النَّاسِ بالارهاب وَ السَّيْفِ وَ الْقُوَّةِ أَرْسَلَ عُمَرُ ، وَ قُنْفُذاً وَ جَمَاعَةِ الَىَّ دَارِ علی وَ فاطمه ( عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ جَمَعَ عُمَرُ الْحَطَبَ علی دَارِ فاطمه وَ أَحْرَقَ بَابِ الدَّارِ). (1) هنگامی که ابوبکر از مردم با تهدید و شمشیر و زور بیعت گرفت، عمر، قنفذ و جماعتی را به سوی خانه ی علی و فاطمه (علیهما السلام) فرستاد و عمر هیزم جمع کرد و در خانه را آتش زد.

مسعودی شافعی در «اثبات الوصیه» می گوید:

فَأَقَامَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام وَ مَنْ مَعَهُ مِنْ شِيعَتِهِ فِي مَنْزِلِهِ بِمَا عَهِدَ إِلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَوَجَّهُوا إِلَى مَنْزِلِهِ فَهَجَمُوا عَلَيْهِ وَ أَحْرَقُوا بَابَهُ، وَ اسْتَخْرَجُوهُ مِنْهُ كَرْهاً، وَ ضَغَطُوا سَيِّدَةَ النِّسَاءِ بِالْبَابِ حَتَّى أَسْقَطَتْ مُحْسِناً وَ أَخَذُوهُ بِالْبَيْعَةِ فَامْتَنَعَ وَ قَالَ: لَا أَفْعَلُ. فَقَالُوا: نَقْتُلُكَ.....). (2) امير المؤمنین علیه السلام همراه شیعیان خود در منزلش قیام کرده بود بنا بر آن چه رسول خدا صلی الله علیه و آله بر او عهد بسته بود پس متوجه منزل او شدند و هجوم آوردند به منزلش و خانه اش را آتش زدند و او را با اکراه و اجبار خارج کردند از منزلش و سیده زنان را آن چنان به درب خانه فشار دادند که محسن را سقط کرد و گرفتند از او بیعت پس او امتناع کرد... .

ذهبی در شرح حال ابن ابی دارم می گوید:

کَانَ مُسْتَقِیْمَ الأَمْر عَامَّه دَهْره، ثُمَّ فِی آخر أَیَّامه کَانَ أَکْثَرَ مَا یُقرأُ عَلَیْهِ المَثَالب، حَضَرْتُه وَرَجُل یَقْرأُ عَلَیْهِ أَنَّ عُمر رفَسَ فَاطِمَه حَتَّی أَسقطتْ مُحسّناً. (3) ابن ابی دارم شخصی بود که در طول عمر خود با رعایت اعتدال زندگی کرد، ولی در آخرین روزهای عمرش بیشترین چیزی که برای او خوانده می شد روایات مثالب (عیوب) بود. او حضور داشت و برای او این روایت خوانده شد: «عمر به پهلوی فاطمه لگد زد و محسنش را سقط نمود.».

هم چنین شهرستانی در کتاب «الملل و النحل» می گوید: نظام می گوید:

انَّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَهَ یَوْمَ الْبَیْعَهِ حَتّی ألْقَتِ الْمُحْسِنَ مِنْ بَطْنِها. (4) عمر در روز بیعت به شکم فاطمه ضربه وارد کرد تا این که محسن که در شکم او بود سقط گردید. (5)

الاسفرائیی التمیمی در کتاب «الفرق بین الفرق» صفحه 107 مشابه عبارت فوق را می آورد.


1) مقاتل بن عطيه الامامه و الخلافه، ص 160 و 161.

2) مسعودی اثبات الوصیه، ص142.

3) سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 578 میزان الاعتدال شرح حال 551 «احمد بن محمد السرى بن يحيى بن ابى دارم المحدث»، ج 1، ص 283- لسان المیزان شرح حال 824 «احمد بن محمد» ج 1، ص 268.

4) الوافي بالوفيات، ج 5، ص 347؛ محمد بن عبدالکریم احمد شهرستانی الملل و النحل شهرستانی، ج 1، ص 57.

5) شهرستانی؛ الملل و النحل، ج 1، ص 57 و علامه بحرانی، همان ص 416 به نقل از ذهبی لسان المیزان.

ابن حجر عسقلانی:

إنَّ عُمَرَ رَفَسَ فاطِمَهَ حَتّی أسْقَطَتْ بِمُحْسِنٍ. (1) عمر با پا به سینه ی حضرت زهرا (علیها السلام) زد به طوری که محسن سقط شد.

پس اگر مخالفین از اشکالشان به پشت درب آمدن حضرت صدیقه طاهره علیها السلام قصد انکار واقعه ی هجوم و مضروب و مجروح شدن حضرت صدیقه طاهره علیها السلام را دارند این مطلب از کتب خودشان ثابت است علاوه بر آن، پشت درب آمدن حضرت صدیقه طاهره علیها السلام محال عقلی نیست که بتواند با نقل های تاریخی مسلم در کتب شیعه و عامه معارضه کند. نه تنها محال عقلی نیست بلکه محال عرفی و شرعی هم نیست بلکه امر کاملا طبیعی،است چنان که اشاره خواهد شد ثانياً: اگر هم دنبال منقصتی برای حضرت صدیقه طاهره علیها السام هستند که چرا پشت درب آمد این که زن مخدره پشت درب نمی آید به آن ها جواب می دهیم:

اولاً: حضرت صدیقه طاهره علیها السلام طبق آیه ی تطهیر معصوم اند- و اگر کسی شک در عصمت ایشان دارد باید در مقامی دیگر پاسخ بشنود- فرد معصوم وظیفه ی خود را بهتر از همه تشخیص و طبق آن عمل می کند.

ثانياً: آن چه که از برخی از روایات استفاده می شود: حضرت صدیقه طاهره علیها السلام نزدیک درب ورودی منزل نشسته بودند و با دیدن عمر و همراهان وی در را به روی آنان بستند. چنان که در منابع شیعه بدان تصریح شده است:

مرحوم عیاشی در تفسیر و شیخ مفید در الاختصاص و.... نوشته اند:

قال: قال عمر قوموا بنا اليه فقام ابوبکر و عمر و عثمان و خالد بن الوليد و اَلْمُغِیرَهُ بْنُ شُعْبَهَ، وَ أَبُو عُبَیْدَهَ بْنُ اَلْجَرَّاحِ، وَ سَالِمٌ مَوْلَی أَبِی حُذَیْفَهَ، وَ قُنْفُذٌ، وَ قُمْتُ مَعَهُمْ، فَلَمَّا اِنْتَهَیْنَا إِلَی اَلْبَابِ فَرَأَتْهُمْ فَاطِمَهُ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَیْهَا أَغْلَقَتِ اَلْبَابَ فِی وُجُوهِهِمْ، وَ هِیَ لاَ تَشُکُّ أَنْ لاَ یُدْخَلَ عَلَیْهَا إِلاَّ بِإِذْنِهَا، فَضَرَبَ عُمَرُ اَلْبَابَ بِرِجْلِهِ فَکَسَرَهُ وَ کَانَ مِنْ سَعَفٍ ثُمَّ دَخَلُوا فَأَخْرَجُوا عَلِیّاً عَلَیْهِ السَّلاَمُ مُلَبَّباً.... (2)

عمر گفت: برخیزید تا پیش او (علی) برویم، پس ابوبکر، عمر، عثمان، خالد بن وليد مغيرة بن شعبه، ابو عبیده جراح، سالم مولی ابو حذیفه، قنفذ و من به همراه او به راه افتادیم. چون نزدیک خانه رسیدیم فاطمه علیها السلام آن ها را دید و لذا در را بست و فاطمه علیها السلام آن ها را دید و لذا در را بست و شک نداشت که بدون اجازه وارد نخواهند شد. عمر در را با لگد شکست سپس وارد خانه شدند و علی علیه السلام را بیرون آوردند در حالی که به خاطر این پیروزی الله اکبر می گفتند.


1) لسان الميزان، ج 1، ص 57.

2) ابي النضر محمد بن مسعود بن عياش السمرقندى المعروف بالعياشي، تفسير العياشي: ج 2، ص 67؛ محمد بن محمد بن النعمان الشيخ المفيد الاختصاص ص 186؛ علامه محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 227

و در روایت سلیم نیز آمده است:

أقْبَلَ حَتَّى انتهى إلى باب على و فاطمة علیها السلام قاعدة خَلفَ الباب قَد عَصَبَت رَأسَها وَ نَحلَ جسمُها في وَفاةِ رَسولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَاقْبَلَ عُمَرَ حَتى ضَرَبَ البابَ ثُمَّ نَادَى يا ابن أبي طالب (افتح البابَ) فقالت فاطمهُ يا عُمرُ ما لَنَا وَ لَكَ لَا تَدعُنا وَ مَا نَحْنُ فِيهِ قَالَ افْتَحى البابَ وَ إِلَّا احرقناهُ عَليكُم فَقالَت يا عُمَر أَمَّا تَتَّقِى اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ تَدخُلُ عَلى بَيتِي وَ تَهْجُمُ عَلَى دارى فأبى أَن يَنصَرِفَ ثُمَّ دَعا عُمَرُ بِالنَّارِ فَاصْرَمَهَا فِي الْبَابِ فَاحْرَقَ البَابَ. (1)

عمر آمد تا به خانه رسید، فاطمه علیها السلام پشت در نشسته بود سرش را بسته بود و بدنش از غم از دست دادن پدر نحیف و لاغر شده بود، عمر در را کوبید و گفت: ای پسر ابوطالب در را باز کن فاطمه علیها السلام فرمود ای عمر به ما چکار داری؟ ما را به مصیبتی که گرفتارش شده ایم تنها بگذار. عمر گفت: در را باز کن و گرنه خانه را به آتش می کشم فاطمه علیها السلام فرمود: آیا از خداوند نمی ترسی که وارد خانه ی ما می شوی عمر بازنگشت و آتش خواست و آتش را بر در خانه افکند و آن را سوزاند.

طبق این روایت حضرت اصلا پشت درب نیامده بلکه پشت درب نشسته بودند و چه پشت درب بودن حضرت احتمالاً برای این است که مصیبت زده بودند و غالباً افراد مصیبت زده، پشت درب خانه می نشستند تا استقبال کنند از افرادی که برای تسلیت می آیند.

ثالثاً: نگاهی به روش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در موضوع مورد بحث بهترین دلیل بر محکومیت مخالفین است؛ چرا که موارد گوناگونی در کتاب های شیعه و عامه وجود دارد که رسول خدا صلی الله علیه و آله به همسرانش اجازه می داد تا درب خانه را به روی دیگران باز کنند. در این مجال به دو نمونه اشاره می کنیم: حضرت ام سلمه علیها السلام با وجود پیامبر صلی الله علیه و آله درب خانه را برای امیر المؤمنین باز می کرد:

عن علقمه عن عبدالله قال خرج رسول الله صلی الله علیه و آله من بيت زينب بنت جحش و اتی بیت ام سلمه فكان يومها من رسول الله صلی الله علیه و آله فلم يلبث ان جاء على علیه السلام فدق الباب دقا خفيفا فانتبه النبي صلی الله علیه و آله للدق و انكرته ام سلمه فقال رسول الله صلی الله علیه و آله قومی فافتحي له. (2)

رسول خدا صلی الله علیه و آله از خانه ی زینب دختر جحش بیرون آمد و وارد خانه ی ام سلمه علیها السلام شد؛ چون آن روز نوبت روز نوبت آمدن آن حضرت به خانه ی وی بود، مدتی نگذشته بود که امير المؤمنين علیه السلام آهسته دق الباب کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله بیدار شد، ام سلمه پاسخ نداد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: بلند شو در را باز کن.... .


1) سليم بن قيس،الهلالی کتاب سلیم بن قیس، ص 864.

2) علی بن الحسين ابن عساكر الدمشقی، تاریخ مدینه دمشق و ذكر فضلها و تسميه من حلها من الامائل، ج 42، ص 470؛ الرافعى القزوینی عبدالكريم بن محمد التدوين فى أخبار قزوين، ج 1، ص89.

هم چنین عایشه به دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله درب خانه را برای امیر المؤمنین علیه السلام باز کرد:

إنْ عَلِيٍّ عليه السّلام «قَالَ: كُنْتُ أَنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ صلّي الله عليه و آله فِي الْمَسْجِدِ بَعْدَ أَنْ صَلَّى الْفَجْرَ، ثُمَّ نَهَضَ وَ نَهَضْتُ مَعَهُ، وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلّي الله عليه و آله إِذَا أَرَادَ أَنْ يَتَّجِهَ إِلَى مَوْضِعٍ أَعْلَمَنِي بِذَلِكَ، وَ كَانَ إِذَا أَبْطَأَ فِي ذَلِكَ الْمَوْضِعِ صِرْتُ إِلَيْهِ لِأَعْرِفَ خَبَرَهُ، لِأَنَّهُ لَا يَتَصَابَرُ قَلْبِي عَلَى فِرَاقِهِ سَاعَةً وَاحِدَةً، فَقَالَ لِي: أَنَا مُتَّجِهٌ إِلَى بَيْتِ عَائِشَةَ، فَمَضَى صلّي الله عليه و آله وَ مَضَيْتُ إِلَى بَيْتِ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ عليهاالسّلام فَلَمْ أَزَلْ مَعَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ فَأَنَا وَ هِيَ مَسْرُورَانِ بِهِمَا، ثُمَّ إِنِّي نَهَضْتُ وَ سِرْتُ إِلَى بَابِ عَائِشَةَ، فَطَرَقْتُ الْبَابَ، فَقَالَتْ لي عَائِشَةَ: مَنْ هَذَا؟ فَقُلْتُ لَهَا: أَنَا عَلِيٌّ. فَسَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی اللّٰه علیه و آله یَقُولُ لَهَا یَا عَائِشَةُ افْتَحِی لَهُ الْبَابَ فَفَتَحَتْ فَدَخَلْتُ... . (1) نماز صبح را با رسول خدا صلی الله علیه و آله خواندم با آن حضرت از مسجد بیرون آمدم، اگر جایی می رفت به من خبر می داد و هنگامی که دیر بر می گشت سراغ وی می رفتم تا مطلع شوم؛ چون دوری او را نمی توانستم تحمّل نمایم. فرمود: به خانه عایشه می روم... سپس به طرف خانه عایشه رفتم و در زدم، گفت: کی هستی؟ گفتم علی گفت پیامبر صلی الله علیه و آله استراحت می کند، برگشتم و دو مرتبه رفتم و در را کوبیدم گفت: کیستی؟ گفتم علی گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله را کاری است، دلم طاقت نیاورد برای دفعه سوم دق الباب کردم عایشه گفت کیستی؟ گفتم علی صدای رسول خدا را شنیدم فرمود: ای عایشه در را باز کن، عایشه در را باز کرد و من وارد شدم....

آن چه گذشت یک روایت از کتب شیعه و یک روایت از کتب عامه بود که به عنوان نمونه ذکر شد که در آن ها رسول خدا صلی الله علیه و آه با توجه به این که خود حضرتش در خانه حضور داشت اجازه می داد تا همسرانش در را باز کنند و این نشان می دهد که این عمل با رعایت وظیفه ی شرعی منعی نخواهد داشت. علاوه بر آن که حضرت زهرا علیها السلام درب را باز نکرده تا کسی ایراد بگیرد بلکه تنها و تنها پشت درب آمده است.

رابعاً: حضرت صدیقه علیها السلام شکی نداشت که این جمعیت اگر مسلمانند بدون اذن داخل منزل نخواهند شد؛ چون نص قرآن است که بدون اجازه وارد خانه ی کسی نشوید:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتًا غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ ﴿27 فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِيهَا أَحَدًا فَلَا تَدْخُلُوهَا حَتَّى يُؤْذَنَ لَكُمْ وَإِنْ قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكَى لَكُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ ﴾ (2)


1) احمد بن علی طبرسی، الاحتجاج على اهل اللجاج: ج 1، ص 292 و 293؛ بحار الانوار: ج 38، ص 348

2) النور، 27 و 28.

ای افرادی که ایمان آورده اید! در خانه هایی غیر از خانه ی خود وارد نشوید تا اجازه بگیرید و بر اهل آن خانه سلام کنید این برای شما بهتر است شاید متذکّر شوید! و اگر کسی را در آن نیافتید وارد نشوید تا به شما اجازه داده شود و اگر گفته شد "«باز گردید!» باز گردید این برای شما پاکیزه تر است و خداوند به آن چه انجام می دهید آگاه است.

از طرفی خانه ی انبیا علیهم السلام احترام ویژه ای دارد که کسی حق ورود بدون اجازه ندارد:

یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ اَلنَّبِیِّ إِلاّ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ (1) ای افرادی که ایمان آورده اید در خانه های پیامبر داخل نشوید مگر به شما داده شود. و شکی نیست که خانه ی حضرت صدیقه طاهره علیها السلام خانه ی پیغمبر صلی الله علیه و آله محسوب می شود همان طوری که در تفسیر آیه ی شریفه ی ذیل در منابع متعدد عامه همین مطلب ذکر شده است:

فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ (2) در خانه هایی که خدا رخصت داده که [قدر و منزلت] آن ها رفعت یابد و نامش در آن ها یاد شود. در آن [خانه] ها هر بامداد و شامگاه او را نیایش می کنند.

سیوطی و دیگران از قول ابوبکر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده اند که خانه ی امیر المؤمنین علیه السلام و حضرت صدیقه طاهره علیها السلام از با فضیلت ترین خانه های انبیا علیهم السلام محسوب می شود:

و اخرج ابن مردويه عن انس بن مالک و بریده قال: قرا رسول الله صلی الله علیه و آله هذه الآيه فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ. فقام اليه رجل فقال: اى بيوت هذه يا رسول الله. قال: بيوت الانبياء فقام اليه ابوبكر فقال: يا رسول الله هذا البيت منها - البيت على و فاطمه علیهما السلام- قال: نعم من افاضلها. (3)

رسول خدا این آیه را تلاوت فرمود، شخصی پرسید: این کدام خانه هاست؟ فرمود: خانه های پیامبران. ابوبکر پرسید: آیا خانه ی علی و فاطمه علیهما السلام هم از همان خانه هاست؟ فرمود: بلی، از برترین آن است.

حال چگونه ممکن است کسی مسلمان باشد و بدون اذن به چنین خانه ای قدم نهد چه رسد به این که آن را مورد هجوم قرار دهد و درب آن را به آتش کشیده و بانوی آن را مضروب و مجروح نماید؟ در این جاست که اشکال وارونه عامه به خودشان بر می گردد که چرا خانه ای که در شأن آن چنین آمده،است، هتک حرمت شد؟!


1) الاحزاب 53

2) النور، 36.

3) السيوطى، الدر المنثور: ج 6، ص 203؛ الثعلبی النیسابوری، الکشف و البیان ج 7، ص 107؛ الثعالبي، الجواهر الحسان في تفسير القرآن، ج 7، ص 107؛ الآلوسي البغدادی، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم و السبع المثاني ج 18، ص 18، ص 174

پس تا به حال ثابت شد که اولاً اگر مخالف از قصد چنین شبهه ای انکار قضیه ی هجوم را دارد که هجوم از منابع خودشان ثابت است و اگر قصد طعن بر حضرت صدیقه طاهره علیها السلام را دارد و آن را امری غیر مشروع می داند باید گفت: اولاً حضرت معصوم اند و تصمیم و فعل ایشان بر مبنای عصمت الهی است و ایشان وظیفه ی خود را تشخیص می دهند. ثانياً أن چه که از برخی روایات بر می آید این است که حضرت پشت درب نشسته بودند که عمر و همراهانش به خانه هجوم آوردند و حضرت برای باز کردن درب پشت منزل نیامدند. ثالثاً در شرایط معمولی و عادی نیز هیچ اشکالی ندارد اگر با وجود همسر بانوی خانه درب را باز کند چنان که طبق روایات مخالفین حضرت رسالت مآب در مواردی به همسرانش دستور می دادند تا درب خانه را باز کنند علاوه بر آن که حضرت صدیقه طاهره علیها السلام درب را باز نکردند. فقط پشت درب بودند رابعاً حضرت اطمینان داشتند که گروه مهاجم اگر مسلمان باشند بدون اذن پا به خانه ی ایشان نخواهند گذاشت خانه ای که از با فضیلت ترین خانه ی انبیاست و به تصریح قرآن برای ورود به آن باید اذن گرفت اما آن چه که مهمتر از هر دلیلی می باشد این که حضرت صدیقه طاهره علیها السلام از روی عمد برای خنثی شدن توطئه پشت درب آمد، زیرا ایشان شخصیتی است که بارها و بارها حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله در شأن ایشان فرموده بودند:

فَاطِمَهُ بَضْعَهٌ مِنِّی، مَنْ أغْضَبَها أغْضَبَنی (1) فاطمه پاره ی تن من است؛ هر کس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.

همین حدیث را ترمذی نیز در کتاب صحیح خود نقل کرده.است حاکم نیشابوری نیز پس از نقل این حدیث در المستدرک می گوید:

این حدیث بر مبنای بخاری و مسلم صحیح است. (2)

حتی بالاتر از آن نیز از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است که:

إِنَّ اَللَّهَ یَغْضَبُ لِغَضَبِ فَاطِمَهَ وَ یَرْضَی لِرِضَاهَا. (3) خدا به خشم فاطمه خشمگین و به رضایت او راضی می شود.

فردی که به مرتبه ای رسیده است که نه این که تنها غضب او غضب الهی و خشنودی او خشنودی الهی باشد؛ بلکه خدا به عضب او غضبناک و به رضایت او راضی می شود؛ چنین فردی در مرتبه ای بس رفیع قرار دارد. بلکه آیه ی مودّت واجبه در مورد ایشان نازل شده است:


1) محمد بن اسماعيل البخاري الجعفي، صحيح البخارى كتاب بدء الخلق، باب مناقب قرابه الرسول و منقبة فاطمه؛ احمد بن حنبل، المسند: ج 4، ص 328؛ المستدرک: ج 3، ص 153، متقى هندى، كنز العمال ج 13، ص 674 و ج 12، ص 111.

2) المستدرک: ج 3، ص 158

3) كنز العمال: ج 12، ص 111؛ القندوزي ينابيع الموده ج 2 ص 56؛ در صیغه: ان الله يغضب لغضبک و يرضى لرضاک، در: مسند ابی یعلی ج 1، ص 190؛ السقيفه و فدک 108؛ اسدالغابه: ج 5، ص 522؛ تهذیب التهذيب: ج 12، ص 441؛ کنز العمال ج 7، ص 111؛ ينابيع الموده: ج 2، ص 56.

احمد حنبل به سند خود از ابن عباس آورده است که گفت: وقتی آیه ی قُل لَّا أَسْلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى نازل شد، گفتند: ای رسول خدا نزدیکان تو کیانند که مودّتشان بر ما واجب گردیده است؟ فرمود: علی و فاطمه و دو فرزند ایشان. (1)جز این نبود که با توجه به موقعیت حضرت زهرا علیها السلام و احترام رسول اکرم صلی الله علیه و آله مردم با دیدن حضرت صدیقه علیها السلام خجالت بکشند و معترض نشوند هم چنان که عدّه ای با شنیدن صدای حضرت صدیقه علیها السلام برگشتند:

قام عمر فمشی و معه جماعه حتى اتوا باب فاطمه فذقوا الباب، فلما سمعت اصواتهم نادت باعلى صوتها باکیه يا رسول الله ماذا لقينا بعد ابى من ابن الخطاب و ابن قحافه فلما سمع القوم صوتها وبكاءها انصرفوا باكين، فكادت قلوبهم تتصدع و اكبادهم تنفطر، و بقى عمر معه عمر قوم. (2)

عمر همراه عدّه ای به طرف خانه ی فاطمه علیها السلام آمد و در را کوبید، فاطمه علیها السلام با شنیدن سر و صدای جمعیت با صدای بلند و همراه گریه فریاد زد: ای رسول خدا چه مصیبت هایی پس از تو از پسر خطاب خطاب و پسر ابوقحافه می بینم. گروهی با شنیدن گریه ی فاطمه علیها السلام دلشان به درد آمد و با گریه آن جا را ترک کردند؛ امّا عمر با گروهی دیگر باقی ماندند.

همان طور که از روایت بر می آید این است که عدّه ای از مردم با شنیدن صوت و شکایت حضرت فاطمه علیها السلام از مقصد و هدف خود منصرف شدند. مویّد این مطلب این است که با توجّه به این که در میان خانه امیر المؤمنین علیه السلام امام حسن و امام حسین علیهما السلام نیز بودند امّا دلیلی که مردم برای ممانعت از آتش زدن خانه برای عمر آوردند این بود که وجود قدیسه ی حضرت زهرا علیها السلام در خانه است، چنان که در روایت ذیل بیان شده است:

إنّ أبابَکْرٍ تَفَقَّدَ قَوْمآ تَخَلَّفُوا عَنْ بَیْعَتِهِ عِنْدَ عَلیّ کَرَّمَ اللهُ وَجْهَهُ فَبَعَثَ إِلَیْهِمْ عُمَرُ فَجاءَ فَناداهُمْ وَ هُمْ فی دارِ عَلیٍّ، فَأَبَوْا أَنْ یَخْرُجُوا فَدَعا بِالْحَطَبِ وَ قالَ: وَالَّذی نَفْسُ عُمَرَ بِیَدِهِ لَتَخْرُجَنَّ أَوْ لا حرقنها على من فيها فقيل له يا ابا حفص ان فيها فاطمه ؟ فقال: و ان. (3)

همانا ابی بکر از قومی که از بیعت او سرپیچی کرده اند و نزد علی علیه السلام بودند، جویا شد. پس ابوبکر عمر را به دنبال آن ها که در خانه ی علی علیه السلام جمع شده بودند فرستاد. آن ها از خارج شدن از خانه خودداری نمودند در این هنگام عمر دستور داد که هیزم حاضر کنید و خطاب به اهل خانه گفت: قسم به آن کس که جان عمر در دست اوست! باید خارج شوید و الّا خانه را با اهلش به آتش می کشم شخصی به او گفت آیا می دانی که فاطمه علیها السلام در این خانه است؟ عمر گفت: اگر چه فاطمه در خانه باشد!


1) احمد بن حنبل الشیبانی فضائل الصحابه: ج 2، ص 644 و حضرت صدیقه طاهره 1141؛ المعجم الكبير " ج 3، ص 47، حضرت صدیقه طاهره 2641؛ الكشاف: ج 3، ص 402؛ المستدرک علی الصحیحین؛ ج 3، ص 172؛ ابن حجر هیثمی، صواعق المحرقه: ص 170؛ المناقب ابن مغازلی ص 112؛ ذخائر العقبی" ج 1، ص 25؛ السيوطى، الدر المنثور: ج 7، ص 48

2) ابن قتيبه الدينوري، الامامة و السياسة، ج 1، ص 16 تحقيق خليل المنصور باتحقیق شیری، ج 1، ص 37 و با تحقیق زینی، ج 1، ص 24.

3) عبدالله بن مسلم ابن قتيبه الدينوري، الامامة والسياسة، ج 1، ص 12، تحت عنوان «كيف كانت بيعه على ابى طالب کرم الله وجهه» با ذکر سند از عبدالله بن عبد الرحمن انصاری روایت کرده است. چاپ مصر.

این روایت صریحاً نشان می دهد که جایگاه حضرت فاطمه علیها السلام در میان اهالی خانه در نزد مردم بسیار عظیم بود که حرفی از امام حسن و امام حسین علیهما السلام نمی زنند. با این که ایشان کودکند و سبط پیامبر اکرم اند و بارها رسول اکرم صلی الله علیه و اله از فضایل ایشان در میان مردم صحبت کرده است؛ هم چنین امیرالمؤمنین علیه السلام در خانه است. کسی که حضرت رسول علیهما السلام دائماً در مدح او صحبت می فرمودند اما با این وجود دلیل اعتراض مردم به عمر، وجود قدیسه ی حضرت زهرا علیها السلام در خانه است و غیر از این هم نباید می بود چون ایشان تنها فرزند و تنها یادگار خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله هستند و از منزلتی رفیع در نزد مردم برخوردارند. او کسی است که پیامبر صلی الله علیه و آله خم می شده و بر دستان او بوسه می داده است او کسی است که او را سیده نساء دو جهان نامیده است، او کسی است که او را پاره ی تن خود نامیده است و از منظر رسالت و نبوت دائماً به او احترام نموده است.

اگر دلایل ما مبنی بر دست به شمشیر بردن امير المؤمنين علیه السلام - على الخصوص امكان قتل عام اهل بیت علیهم السلام - را ضمیمه همین دلیل اخیر کنیم، کاملا مشخص می شود که اهل البیت بهترین تدبیر و راه چاره را در برابر این هجوم اندیشیده اند. حال که ادعای مخالفین ابطال شد وقت آن است که مدّعی و مدّعی علیه بر سر جای حقیقی خود بنشینند که آیا آنان که به خانه ی وحی حمله برده و در بین راه دائما فریاد می زنند که «و كان يصبح احرقوا دارها بمن فيها»، «خانه را با اهلش بسوزانید» و از طرفی خود بیان کرده اند که «و ما كان في الدار غير علی و فاطمه و الحسن و الحسين علیهم السلام»، (1)«در خانه کسی غیر از علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام نبود». باز برای تذکر به او می گویند درون خانه فاطمه علیها السلام است و او می گوید: «و ان» (2)اگر چه او باشد. یعنی او آمده تا عملا خانه ی وحی را که تنها امیر المؤمنین علیه السلام حضرت صدیقه طاهره علیها السلام و دو سبط رسول خدا صلی الله علیه و آله در آناند را با اهلش به آتش بکشد آن عده ای را که قرآن مودّت با آن ها را واجب کرده است بلکه به عنوان اجر رسالت از مردم طلبیده است را به گمان خود بسوزانند؛ آیا اگر این حرکت کفر نیست پس چیست؟! وجودهای مقدّسی که حرب با آن ها حرب با خداست:

حَرْبُهُمْ حَرْبِيِ؛

جنگ با آن ها جنگ با من است.

پس او به حرب با خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله رفته است و کافر است. آمده تا این چنین خانه ای را با اهلش به آتش کشد آن هم خانه ای که مصیبت زده به عظیم ترین مصیبت و آن فقدان خاتم الانبیاست بانوی خانه باردار است و حضرت رسول صلی الله علیه و آله آن را خبر داده و


1) محمد بن عبد الکریم شهرستانی الملل و النحل: ج 1، ص 57، چاپ بیروت.

2) عبدالله بن مسلم ابن قتيبه الدينوري، الامامه و السياسه: ج 1، ص 12 تحت عنوان «كيف كانت بيعه على أبي طالب كرم الله وجهه» با ذکر سند از عبدالله بن عبدالرحمن انصاری روایت کرده است. چاپ مصر.

نام او را محسن نامیده است. (1)بانویی که اعلام جنگ با کسی نکرده؛ تنها آمده تا مگر این مردم از عظمت و شرافت وجود او حیا کنند و دست از مقصدشان بردارند. این بانو را مورد ضرب و شتم قرار می دهد و سبب سقط جنین او می شود؛ چنین فردی را چگونه می توان مسلمان دانست چه رسد به این که او را خلیفه و جانشین همان پیامبری دانست که خم می شد و دست فاطمه علیها السلام را می بوسید؟!

این جاست که باید گفت: جای بسی تعجّب است از آنان که به جای آن که بگویند: چرا دختر پیامبر ما مورد ضرب و شتم قرار گرفت و چرا خانه او به آتش کشیده شد، چرا به او اهانت شد؛ می گویند چرا حضرت زهرا علیها السلام پشت درب آمد، همین افراد در جایی که شایسته و مقام چنین پرسشی است نمی پرسند چرا عایشه لباس رزم پوشید جنگ جمل را علیه خلیفه مسلمین به راه انداخت و 20000 نفر را بدون هیچ علّتی به کشتن داد! در حالی که در مورد او و دیگر زنان پیامبر صلی الله علیه و آله آیه نازل شده بود که در خانه تان بنشينيد: وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تبرجن تبرج الْجَهِلِيَّةِ الْأُولَى! واقعاً جای تعجّب و تحیّر دارد و عامه عمياء باید خوب دقّت کنند که بزرگان آن ها نیز این امر را متذکّر شده اند:

ابن ابى الحديد تحت عنوان «ایراد کلام ابی المعالي الجويني في امر الصحابة و الرد عليه» به نقل اعتراضات ابى المعالی جوینی می گوید: «خانه فاطمه علیها السلام به خاطر حفظ نظام اسلام و به خاطر جلوگیری از تفرقه میان مسلمانان مورد هجوم واقع شد و صیانتش شکسته شد چرا که مسلمانان آن زمان از دین بر می گشتند و دست از اطاعت بر می داشتند؛» در جواب گفته است که «همین کلام را جواب دهید آن جا که در جنگ جمل محمل عایشه مورد هتک واقع شد چرا که عایشه بر علیه خلیفه رسمی مسلمانان قیام کرد و هودج او مورد حمله قرار گرفت تا این که ریسمان اطاعت پاره نشود و اجتماع مسلمین از هم نپاشد و خون مسلمانان به هدر نرود... پس وقتی که حمله به خانه فاطمه علیها السلام به خاطر امری که هنوز واقع نشده، جایز باشد بدون شک جایز است حمله به هودج عایشه به خاطر امری که قطعا واقع شده است؛ چگونه هتک حرمت از هودج عایشه از گناهان کبیره آن هم از گناهانی که موجب ورود ابدی در آتش جهنّم است،


1) أن فاطمه أسقطت بعد النبي صلی الله علیه و آله ذكرا كان سماء رسول الله صلی الله علیه و آله محسنا - فاطمه علیها السلام بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرزند پسری را سقط نموده است که آن حضرت صلی الله علیه و آله او را محسن نامیده بودند. [عبدالله بن مسلم ابن قتيبه الدينوري، الامامة والسياسه، ج 1، ص 16]

می باشد و باید از انجام دهنده آن بیزاری جست و این بیزاری از مهمترین ارکان ایمان به شمار می رود لكن حمله به خانه فاطمه علیها السلام و ورود وحشیانه در منزلش و جمع آوری هیزم و تهدید به آتش زدن از ارکان ایمان به شمار می رود و خداوند به وسیله این کار به مسلمانان عزت بخشید و آتش فتنه و خون ریزی با این کار خاتمه پیدا کرد. چرا که اولاً: این کار ستون دین را محکم نکرد و ثانیا حرمت دو زن یکی بود اگر نگوئیم که حرمت فاطمه علیها السلام بیشتر و شأن و منزلت او بالاتر و صیانت او به خاطر رسول خدا صلی الله علیه و آله مهمتر بود. چرا که فاطمه پاره ای از تن پیامبر بود و جزئی از گوشت و خون آن حضرت بود. و فاطمه علیها السلام مانند زن (عایشه) نسبت به شوهرش، اجنبیه نبود چرا که بین زن و شوهر نسبتی نیست مگر وصله ای که آن به طور عادی و عقدی که به جای عقد اجاره منفعت جاری می شود نه هرگز چگونه عایشه یا غیر او در منزلت با فاطمه علیها السلام یکسان است و حال آن که تمام مسلمانان چه آنان که فاطمه علیها السلام را دوست دارند و چه ندارند می دانند که فاطمه سیده زنان عالمیان می باشد.» در پایان ابن ابی الحدید می نویسد: ابی المعالی جوینی چنین گفته بود. با وجود آن که او سنی متعصبی بوده و هرگز احتمال شیعه در او داده نمی شد. (1)

بی تردید مهاجمان سبب ایذاء و مورد غضب حضرت زهرا علیها السلام شده.اند. از سویی طبق روایت متفق بين الفريقين غضب و اذیت حضرت صدیقه طاهره علیها السلام همان اذیت و غضب رسول خدا صلی الله علیه و آله و غضب خداست حال باید دید در قرآن در مورد ایذاء حضرت رسول صلی الله علیه و آله و غضب خداوند چه آیاتی آمده است:

إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُّهِينًا (2) همانا افرادی که خدا و رسول او را اذیت می کنند خدا آن ها را در دنیا و آخرت لعن کرده است و برای آن ها عذاب خوار کننده آماده کرده است.

وَمَن يَحْلِلْ عَلَيْهِ عَضَبِى فَقَدْ هَوَى (3) هرکس مستوجب خشم من گردد همانا خوار و هلاک خواهد شد.


1) ابن ابی الحدید همان ج 20، ص 16و17.

2) احزاب 57

3) طه، 81

امّا نتیجه سخط الهی چیست؟

أَفَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَ اللَّهِ كَمَنْ بَاءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّهِ وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ. (1) آیا کسی که در راه رضای خدا قدم بردارد مانند کسی است که راه غضب خدا پیماید که منزلگه او جهنّم و بسیار بد جایگاهی است.

مهاجمین به خاطر غضب حضرت صدیقه طاهره علیها السلام و ایذاء ایشان، شامل تمامی آیات فوق خواهند شد امّا نتیجه غضب الهی چیست؟

قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذَلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِيرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولَئِكَ شَرٌّ مَكَانًا وَأَضَلُّ عَنْ سَوَاءِ السَّبِيلِ. (2) بگو ای پیغمبر شما را آگاه سازم که کدام قوم را نزد خدا بدترین پاداش است؛ کسانی که خدا بر آن ها لعن و غضب کرده و برخی از آنان را بوزینه و خوک و بنده شیطان کرده است این گروه را نزد خدا بدترین منزلت است و آن ها گمراه ترین مردم از راه راستند.

و در ادامه آیه توضیح می دهد که افرادی که مورد لعن و غضب قرار می گیرند چنین اند که

وَإِذَا جَاءُوكُمْ قَالُوا آمَنَّا وَقَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ وَهُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا كَانُوا يَكْتُمُونَ. (3) و چون آنان نزد شما آیند می گویند ما ایمان آورده ایم و حال آن که با همان کفر و انکار که به اسلام در آمدند باز از اسلام بیرون شوند و خدا به کفر و نفاقی که در درون دل پنهان دارند داناتر است.

این گونه است که کوشش عامه عمیاء در شبهه به مذهب حقّه ی تشیع آن ها را بیش از پیش رسواتر و خوارتر خواهد نمود. چرا که اسباب افتضاح و رسوایی خلفای خود را فراهم کرده اند.

اَلا لَعْنَهُ اللّهِ عَلَی الْقَوْمِ الظّالِمینَ.


1) آل عمران، 162

2) مائده، 60

3) مائده، 61

چکیده:

گفته می شود: اگر به خانه امیرالمؤمنین علیه السلام حمله شده و حضرت زهرا علیها السلام به پشت درب آمده و مجروح شده است چرا امیرالمؤمنین علیه السلام که شجاعت او زبانزد است از ناموس خود دفاع نکرد و چرا اساسا با وجود امیرالمؤمنین، حضرت زهرا علیها السلام به پشت درب خانه آید و این با غیرت مردانه سازگار نیست و لذا جریان هجوم به خانه حضرت زهرا علیها السلام صحت ندارد ما در دو مرحله پاسخ را ارائه می دهیم:

1. امّا این که چرا امیرالمؤمنین علیه السلام شمشیر نکشید، می گوییم:

اولاً: به همان علّت که رسول خدا صلی الله علیه و آله در صدر اسلام شکنجه یاران خود و از جمله سمیّه را می دیدند و علیه کفار شمشیر نکشیدند، حضرت امیر علیه السلام شمشیر نکشیدند.

ثانياً: مخالفین هر پاسخی در مورد عدم دفاع عثمان از همسرش نائله هنگام هجوم به خانه او را دارند ما همان پاسخ را برای سوالشان داریم.

ثالثاً: حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در واقعه هجوم، از حضرت زهرا علیها السلام دفاع نمودند و رأس مهاجمین را بر زمین زد و قصد کشتن او را داشت که به دلایلی منصرف شدند.

رابعاً: حضرت علیه السلام اگر شمشیر می کشیدند جان تمامی اهل بیت علیهم السلام به خطر می افتاد.

خامساً: حضرت از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله مأمور بودند که دست به شمشیر نبرند.

سادساً: جامعه نوپای اسلام را خطرات زیادی تهدید می کرد و دست به شمشیر بردن اميرالمؤمنين علیه السلام سبب از بین رفتن اساس اسلام می باشد بخصوص با توجه به این نکته که مهاجمان، همان هیئت حاکمه اند.

2. امّا پاسخ ما در این مورد که چرا حضرت زهرا علیها السلام به پشت درب آمدند این است:

اولاً: پشت درب آمدن حضرت زهرا علیها السلام و هجوم به خانه وحی امر مسلم و ثابت در کتب فريقين است و بعید بودن آن در منظر دیگران خدشه ای به وقوع آن نمیزند ثانیاً: در برخی از روایات هست که حضرت علیها السلام پشت در بودند که مهاجمین به ایشان حمله کردند.

ثالثاً: در مواردی همسران رسول خدا صلی الله علیه و آله در حضور ایشان درب خانه را باز می کردند.

رابعاً: حضرت زهرا علیها السلام از روی عمد به پشت درب می آیند تا مردم به خاطر منزلت و عظمت حضرت زهرا علیها السلام شرم و حیا کنند چنان که عدّه ای تا صدای حضرت علیها السلام را می شنوند از تصمیم خود منصرف می شوند.

خامساً: حضرت زهرا علیها السلام یقین داشتند که اگر این گروه مهاجم مسلمانند بدون اذن وارد خانه نخواهند شد. چرا که در آیات زیادی موجود است که باید با اذن صاحبخانه داخل خانه شد.

پی نوشت ها

1- فرازی از خطبه فدکیه.

2- عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد إبن أبي الحديد المدائني المعتزلى، شرح نهج البلاغة: ج 12، ص51.

3- ابن حاتم العاملي الدر النظيم ص 160؛ محمد بن طلحة الشافعي، مطالب السؤول في المناقب آل رسول: ص 202؛ الموفق الخوارزمی، المناقب: ص 37؛ ابن كثير، البداية والنهاية: ج 4، ص 54؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ: ج 2، ص 154؛ محمد بن جریر طبری، تاريخ البطری ج 2 ص 197؛ علی بن الحسن عساكر الدمشقی، تارخ مدينة دمشق: ج ص 201؛ المناوى، فيض القدير شرح الجامع الصغير: ج 6، ص 568؛ متقی هندی کنز العمال ج 5، ص 723؛ الزرندی الحنفی، نظم درر المسطين ص 120؛ ابن أبى الحديد المدائنى المعتزلى شرح نهج البلاغة: ج 7، ص 219؛ التفتازانی، ص219؛ شرح المقاصد في علم الكلام ج 2 ص 301 القندوزي، ينابيع المودة لذوي القربي: ج 3، ص208. 2،

4 - البقره، 207.

5- احزاب، 12.

6- احزاب 15؛ و آن منافقان از این پیش با خدا عهد محکم بسته بودند که به جنگ پشت نکنند و از عهد خدا پرسش خواهد شد.

7- احزاب، 13؛ ای رسول ما منافقان را بگو اگر از مرگ یا قتل فرار می کنید آن فرار فرار هرگز به نفع شما نیست چه آن که اندک زمانی بیش از زندگی کامیاب نخواهید شد.

8- این روایت و مانند آن: تاریخ بغداد: ج 14، ص 312 فردوس دیلمی: ج 33، ص 230؛ هیثمی، مجمع الزوائد: ج 2، ص 212، ابن قتيبة الدينوري، الامامة والسياسة: ج 1، ص 73؛ مستدرک حاکم: ج 3، ص 124؛ معجم الوسط: ج 5 ص 135؛ مناقب خوارزمی ص 177؛ جامع الصغير: ج 2، ص 177؛ ابن حجر عسقلانی الصواعق المحرقه: ص 126؛ ابن عساكر الدمشقى، تاريخ مدينة دمشق: ج 20، ص 361؛ القندوزي، ينابيع المودة: ج 1، ص124و 269؛ فرائد المسطین: ج 1، ص 177؛ مناقب خوارزمی ص 177؛ تاریخ الخلفا: ص 173؛ فيض القدير: ج 4، ص 470؛ كفاية الطالب: ص 265

9- العسقلاني، أحمد بن على بن حجر أبو الفضل الشافعي الإصابة في تمييز الصحابة: ج 7، ص712.

10- عبدالملک بن هشام بن أيوب الحميرى المعافري، السيرة النبوية: ج 2، ص161؛ أحمد بن حنبل الشيباني، فضائل الصحابة: ج 1، ص 120؛ الكلاعي الأندلسي أبو الربيع سليمان بن موسى الإكتفا بما تضمنه من مغازى رسول الله و الثلاثة الخلفاء: ج 1، ص 238؛ الانصاري التلمساني، محمد بن أبي بكر المعروف بالبرى الجوهرة في نسب النبي و أصحابه العشرة: ج 1، ص 244؛ الطبري، أبو جعفر أحمد بن عبدالله بن محمد، الرياض النضرة في مناقب العشرة: ج 2، ص24؛ النویری، شهاب الدين أحمد بن الوهاب نهاية الأرب في فنون الأدب: ج16، ص162.

11- الطبرى، أبي جعفر محمد بن جریر، تاریخ الطبری: ج 2، ص 676.

12- الجزري، عزالدين بن الأثير أبى الحسن علی بن محمد الكامل فی التاريخ: ج 3، ص 68

13- القرشي الدمشقى، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء، البداية والنهاية: ج 7، ص188.

14- الهلالي، سلیم بن قیس، کتاب سلیم بن قیس الهلالي ص 568؛ طرف: ص:339؛ بحار الانوار: ج 28، ص269؛ ریاض الابرار: ج 1، ص 66؛ عوام العلوم: ج 11، ص 591؛ منهاج البراعة: ج 13، ص 19.

15- الالوسى البغدادى، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم و السبع المثاني: ج 3، ص124.

16- الشريف الرضي، خصائص الائمة علیهم السلام، ص 73؛ بحار الأنوار: ج 22، ص484.

17- الهلالی، سلیم بن قیس، کتاب سلیم بن قیس الهلالی: ص 569

18- الهلالي، سليم بن قيس کتاب سلیم بن قیس الهلالی: ص 568.

19- سوره تحریم، 3.

20- النيشابوري القشیری ابوالحسین مسلم بن الحجاج، صحیح مسلم، ج 3، ص 1476.

21- سید رضی، نهج البلاغه، خ 26، ص 26 و در خطبه های: 26، 172، 217.

22- سيد رضی، نهج البلاغه، خطبه 26 و 217

23- محمد بن عبدالکریم شهرستانی الملل و النحل: ج 1، ص57، چاپ بیروت.

24- أبوعبدالله محمد بن إسماعيل البخاري الجعفي، صحیح البخاری ج 1، ص 172، ح 436، کتاب الصلاة، بَاب التَّعَاوُنِ فِي بِنَاء بِنَاء المَسجِدِ، و ج 3، ص 1035، ح 2657، الجهاد و السير، باب مسح الغُبارِ عَنِ النَّاسِ فِي السَّبِيلِ.؛ أبو عبدالله محمد بن إسماعيل البخاري الجعفى صحيح البخاری ج 3، ص 207؛ النيشابوري القشیری، ابوالحسین مسلم بن الحجاج، صحیح مسلم، ج 8، ص186؛ عمدة القاري للعيني، ج 14، ص 109- البداية والنهاية لإبن كثير، ج 7، ص 298

25- الشیبانی، احمد بن حنبل ابو عبدالله، مسند احمد بن حنبل: ج 4، ص 199 حضرت صدیقه طاهره 17813؛ البيهقي، سنن البيهقى الكبرى ج 8، ص189؛ الذهبي سير ص 189؛ الذهبي، سیر اعلام النبلاء: ج 1، ص 420 و ص426.

26- الهيثمي، على بن ابى بكر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد: ج 7، ص242

27- الحاكم النيسابوري، محمد بن عبدالله المستدرک علی الصحیحین، ج 2، ص 155.

28- المناوي، عبدالرئوف، فيض القدير شرح الجامع الصغير: ج 6، ص 366.

29- احمد بن يحيى بلاذری، انساب الاشراف: ج 1، ص 586 تحت عنوان «امر سقیفه» ح 1184.

30- نهج البلاغه: ص 387؛ طبرسی، الاحتجاج على اهل اللجاج: ج 1، ص 178؛ طرف: ص 550؛ بحار الانوار: ج 28، ص 368

31- ابو عبدالله محمد بن اسماعيل البخاري الجعفي تاريخ الصغير: ج 1 ص 109

32- ابن ابی شبیه، المصنف: ج 8، ص 572؛ البته در چاپ بیروت ج 7، ص 432 حضرت صدیقه طاهره علیها السلام 37045

33- ابن عبد ربه عقد الفريد ج 3 ص،64، چاپ مصر؛ عقد الفريد: ص 260، ص 4، چاپ مکتبه هلال.

34- انساب الاشراف، ج 1، ص 586.

35- على بن الحسین مسعودی اثبات الوصیه: ص142.

36- مقاتل بن عطيه الامامه و الخلافه، ص 160 و 161.

37- مسعودی اثبات الوصیه، ص142.

38- سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 578 میزان الاعتدال شرح حال 551 «احمد بن محمد السرى بن يحيى بن ابى دارم المحدث»، ج 1، ص 283- لسان المیزان شرح حال 824 «احمد بن محمد» ج 1، ص 268.

39- الوافي بالوفيات، ج 5، ص 347؛ محمد بن عبدالکریم احمد شهرستانی الملل و النحل شهرستانی، ج 1، ص 57.

40- شهرستانی؛ الملل و النحل، ج 1، ص 57 و علامه بحرانی، همان ص 416 به نقل از ذهبی لسان المیزان.

41- لسان الميزان، ج 1، ص 57.

42- ابي النضر محمد بن مسعود بن عياش السمرقندى المعروف بالعياشي، تفسير العياشي: ج 2، ص 67؛ محمد بن محمد بن النعمان الشيخ المفيد الاختصاص ص 186؛ علامه محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 227

43- سليم بن قيس،الهلالی کتاب سلیم بن قیس، ص 864.

44- علی بن الحسين ابن عساكر الدمشقی، تاریخ مدینه دمشق و ذكر فضلها و تسميه من حلها من الامائل، ج 42، ص 470؛ الرافعى القزوینی عبدالكريم بن محمد التدوين فى أخبار قزوين، ج 1، ص89.

45- احمد بن علی طبرسی، الاحتجاج على اهل اللجاج: ج 1، ص 292 و 293؛ بحار الانوار: ج 38، ص 348

46- النور، 27 و 28.

47- الاحزاب 53

48- النور، 36.

49- السيوطى، الدر المنثور: ج 6، ص 203؛ الثعلبی النیسابوری، الکشف و البیان ج 7، ص 107؛ الثعالبي، الجواهر الحسان في تفسير القرآن، ج 7، ص 107؛ الآلوسي البغدادی، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم و السبع المثاني ج 18، ص 18، ص 174

50- محمد بن اسماعيل البخاري الجعفي، صحيح البخارى كتاب بدء الخلق، باب مناقب قرابه الرسول و منقبة فاطمه؛ احمد بن حنبل، المسند: ج 4، ص 328؛ المستدرک: ج 3، ص 153، متقى هندى، كنز العمال ج 13، ص 674 و ج 12، ص 111.

51- المستدرک: ج 3، ص 158

52- كنز العمال: ج 12، ص 111؛ القندوزي ينابيع الموده ج 2 ص 56؛ در صیغه: ان الله يغضب لغضبک و يرضى لرضاک، در: مسند ابی یعلی ج 1، ص 190؛ السقيفه و فدک 108؛ اسدالغابه: ج 5، ص 522؛ تهذیب التهذيب: ج 12، ص 441؛ کنز العمال ج 7، ص 111؛ ينابيع الموده: ج 2، ص 56.

53- احمد بن حنبل الشیبانی فضائل الصحابه: ج 2، ص 644 و حضرت صدیقه طاهره 1141؛ المعجم الكبير " ج 3، ص 47، حضرت صدیقه طاهره 2641؛ الكشاف: ج 3، ص 402؛ المستدرک علی الصحیحین؛ ج 3، ص 172؛ ابن حجر هیثمی، صواعق المحرقه: ص 170؛ المناقب ابن مغازلی ص 112؛ ذخائر العقبی" ج 1، ص 25؛ السيوطى، الدر المنثور: ج 7، ص 48 -54 ابن قتيبه الدينوري، الامامة و السياسة، ج 1، ص 16 تحقيق خليل المنصور باتحقیق شیری، ج 1، ص 37 و با تحقیق زینی، ج 1، ص 24.

55- عبدالله بن مسلم ابن قتيبه الدينوري، الامامة والسياسة، ج 1، ص 12، تحت عنوان «كيف كانت بيعه على ابى طالب کرم الله وجهه» با ذکر سند از عبدالله بن عبد الرحمن انصاری روایت کرده است. چاپ مصر.

56- محمد بن عبد الکریم شهرستانی الملل و النحل: ج 1، ص 57، چاپ بیروت.

57- عبدالله بن مسلم ابن قتيبه الدينوري، الامامه و السياسه: ج 1، ص 12 تحت عنوان «كيف كانت بيعه على أبي طالب كرم الله وجهه» با ذکر سند از عبدالله بن عبدالرحمن انصاری روایت کرده است. چاپ مصر.

58- ابن ابی الحدید همان ج 20، ص 16و17.

59- احزاب 57

60- طه، 81

61- آل عمران، 162

62- مائده، 60

63- مائده، 61

منابع و مآخذ

بعلاوه قرآن کریم؛

ابن ابی الحدید مدائنی معتزلی، عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد، شرح نهج البلاغه، چاپ اول، قم، منشورات مكتبه آية الله العظمى المرعشي النجفي، 1404 ه.ق

بخاری جعفی، ابو عبدالله محمد بن اسماعیل صحیح بخاری،استانبول، دارالفکر، 1401 ه.ق

الجزری، عز الدين بن اثیر ابى الحسن علی بن محمد الكامل في التاريخ بيروت، دار صادر، 1385 ه.ق.

خوئی ابوالقاسم، منهاج البرائة فی شرح نهج البلاغه چاپ چهارم، تهران بنیاد فرهنگ امام المهدی علیه السلام، 1360.

شريف رضی، موسوی بغدادی، ابی الحسن محمد بن حسین بن موسى، خصائص الائمّة علیهم السلام مشهد، مجمع البحوث الاسلامیه، 1406 ه.ق

طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری،بیروت مؤسسة الاعلمى للمطبوعات.

القرشي الدمشقی، اسماعیل بن عمر بن كثير ابو الفداء، البداية والنهاية، چاپ اول، دار احیاء التراث العربي، 1408ه.ق.

کلینی، محمدبن یعقوب، فروع من الکافی، تصحیح: علی اکبر غفاری، چاپ سوم، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1367ش.

مجلسی، محمّد باقر، بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، چاپ دوم بيروت، مؤسسة الوفاء 1403 ه.ق

هلالی سلیم بن قیس کتاب سلیم بن قیس هلالی تحقیق محمد باقر انصاری زنجانی، چاپ سوم، قم، انتشارات دلیل ما، 1384ش.

فرزانه ی قریش حضرت ام المؤمنین خدیجه کبری علیها السلام

اشاره

حجّت الاسلام قاسم عارفی

نسب شریف حضرت خدیجه علیها السلام

پاک و مطهّره بودن حضرت خدیجه علیها السلام

چگونگی ازدواج حضرت خدیجه علیها السلام با پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله

تجلّى قدرت و لطف الاهی در سوره ی کوثر

درآمد

دهم ربیع الاول مصادف با یک حادثه ی شکوهمند آسمانی است. امّا صد افسوس و فغان که این حادثه ی شکوهمند، در عین سترگی و فراخی چندان در ذهن و حافظه و یاد تاریخی ما نمانده است. دهم ربیع الاول مصادف با ازدواج بانوی بزرگوار اسلام حضرت خدیجه کبری علیها السلام با رسول متعالی اسلام علیه السلام است. ما به قصورمان در از یاد بردن شخصیت حقیقی این بانوی عزیز عظیم اعتراف می کنیم و وقت آن است به ناگفته های خدیجه کبری علیها السلام بانوی بطحا همسر و همدوش پیامبر صلی الله علیه و آله، بزرگ بانویی که در آینه ی سخن پیامبر صلی الله علیه و آله آفریدگارش به وجود او مباهات می کند بپردازیم.

... فَاِنَّ الله لَیُباهِی بِکِ کِرامَ مَلائکتِهِ کُلُّ یَومِ مِراراً. (1) خداوند متعال در هر روز چند بار به سبب تو بر ملائکه مباهات می ورزد.

سخن از خدیجه علیها السلام سخن از یک دنیا عظمت و پایداری و استقامت در راه هدف است به حق، قلمفرسایی درباره کسی که خداوند بر او سلام و درود فرستاده، بسی مشکل است اما به مصداق «ما لا يدرك كله لا یترک کله»، باید به بررسی گوشه هایی از شخصیت و زندگی این بانوی بزرگ پرداخت.

در این نوشتار سخن از بانویی است که در راه رشد و شکوفایی معنوی و انسانی و اخلاقی، بر سکوی افتخار اوج می گیرد و در اندیشه و منش عملکرد برای همیشه می درخشد و در شمار برترین زنان تاریخ ساز جلوه می کند و از پیامبر راستگو صلی لله علیه و آله این مدال افتخار را دریافت می دارد که:

اربع نسوة سيدات سادات عالمهن مريم بنت عمران و آسية بنت مزاحم و خديجة بنت خویلد وفاطمة بنت محمّد صلی الله علیه و آله... (2)

چهار زن بانوی بانوان جهان خود بودند: مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم و خدیجه دختر خویلد و فاطمه دختر محمّد صلی الله علیه و آله... .

کلیدواژه ها؛

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، حضرت خدیجه علیها السلام، ام المؤمنين مبارکه، سوره ی کوثر


1) بحار الانوار، ج 18، ص 243؛ ج 16، ص 78؛ الامالي للصدوق، ص 340؛ روضة الواعظین، ج 2، ص451

2) تفسیر روح المعاني، ج 3، ص 155؛ درالمنثور ذیل آیه ی 42 آل عمران.

نام نامی و نسب گرامی حضرت خدیجه علیها السلام

خديجه بنت خویلد بن اسد، بن عبدالعزی بن غالب بن فهر است. (1)عبدالعزی جدّ حضرت خدیجه علیها السلام برادر عبد مناف است، عبد مناف یکی از اجداد نازنین رسول خدا صلی الله علیه و آله است. پدر عبد العزی و عبد مناف، قصی بن کلاب بوده است. پدر بزرگوار خدیجه علیها السلام، «خویلد» قهرمان دلاوری بود که در دفاع از حریم کعبه، روز به یاد ماندنی آفرید هنگامی که "تبع" پادشاه خود کامه یمن تصمیم گرفت حجر الاسود را به یمن منتقل کند و در معبدی که آن جا ساخته بود به کار گذارد، خویلد شمشیر به دست گرفت و در برابر او مردانه جنگید و دیگر شمشیر زنان قریش به یاری او شتافتند و دشمن را با ذلّت از حریم کعبه دور ساختند. (2)پدر بزرگش «اسد» از پیشگامان در پیمان جوانمردان می باشد این پیمان به منظور احقاق حقوق و دفاع از مظلوم در خانه «عبد الله بن حدیمان» برگزار شد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در آن پیمان حضور، فعّال داشتند و از آن به نیکی یاد می کردند. (3)اسد از پیشگامان در این پیمان که در تاریخ به عنوان «حِلْفُ الفضول» مشهور شده است. (4)

مادرش «فاطمه» بنت زائده بن اصم بن رواحه، بن حجر، بن عبد بن معيص، بن عامر، بن لوی، بن غالب بن فهر (5)بانویی با فضیلت تابع آیین حنیف بود. (6)با این بیان، حضرت خدیجه علیها السلام از تیره قریش می باشد و از سوی پدر در نیای سوم و از سوی مادر در نیای هشتم با نسب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیوند می خورد. (7)ولادت این بانوی زیبا چهره و سپید بخت، در این خانواده ی فرهنگ ساز و نو اندیش و بیگانه ی با آداب و رسوم خرافی و واپسگرانه ی روزگار صورت گرفت. پس از ولادت او، خاندان دگر اندیش و دگر آیین او بر خلاف رسم زمانه- که مژده ی ولادت دختر را بر نمی تافت و از شرم و غیرت احمقانه، نوزاد را به جای آغوش پر مهر مادر و پدر با تاریک اندیشی بهت آوری به آغوش سرد خاک می سپرد. (8)مقدم وی را گرامی داشت و به خاطر آن نو رسیده ی خاندانش را «خدیجه» به مفهوم «گسسته و بیگانه ی از ناپسندی ها و نازیبایی ها» برگزید. تاریخ عرب هنگامه این ولادت و این رویداد تاریخی را حدود سه دهه پیش از انگیزش محمّد صلی الله علیه و آله از سوی پروردگار کعبه نشان می دهد.


1) ابن هشام، السيرة النبويه، ج 2، ص 8.

2) سيلادى، الانوار الساطعه، ص 9.

3) ابن هاشم السيرة النبويه، ج 1، ص 296.

4) همان، ص 265

5) همان، ج 2، ص8

6) سيلاوى، الانوار الساطعه، ص 10.

7) زیرا "قصی" نیای چهارم و "لؤی" نیای هشتم پیامبر صلی الله علیه و آله می باشند.

8) نحل، 58؛ زخرف، 77.

القاب و عناوین حضرت خدیجه علیها السلام

حضرت خدیجه علیها السلام آن نسیم فرد، به خاطر اندیشه ی مترقی و شخصیت توسعه یافته و منش ارجمندش در زندگی، به تدریج به لقب هایی که هر کدام ترجمان بینش و منش مترقّی و نشانگر بعدی از ابعاد چند گانه شخصیت پر معنویت و رشد یافته ی اوست - مفتخر گردید که اینک به برخی می نگریم:

در عصر سراسر پلیدی جاهلیت، شخصیت حضرت خدیجه علیها السلام به دو لقب ملقب بود:

1- طاهره (بانوی پاک منش)

2- عقیله (بانوی نیکو اندیش و پر دانش). یکی از دانشمندان عامه در این مورد می نویسد: خدیجه علیها السلام در روزگار تیره و تار جاهلیت نیز به خاطر پروا و معنویت بسیارش - پاک و روش و پاک منش وَ کانَتْ تُدعی فی الجاهِلِیَّهِ بالطّاهِرَهِ لِشِدَّهِ عِفافِها.... (1)

و دیگری می نویسد:

خدیجه علیها السلام در آن روزگار تیره و تار پاک روش و پاک منش یا طاهره بود و كَانَتْ في الْجَاهِلِيَّةِ بِالطَّاهِرَةِ.... (2)

سالار بانوان قریش

امیر مؤمنان علیه السلام در چکامه ای که به عنوان سوگنامه ی حضرت خدیجه علیها السلام سروده اند، از او به عنوان «سيدة النسوان» بانوی بانوان تعبیر کرده اند. (3)امام صادق علیه السلام نیز از او به سیده قریش یاد کرده اند. (4)اسما بنت عمیس نیز او را «سيدة نساء العالمین» می خواند. (5)و در عهد جاهلی او را «سيدة نساء القریش» می خواندند. (6)

صدیقه (بانوی راستی و درستی)

در فرازی از زیارتنامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به هنگام ورود بر زوجات طاهرات، از حضرت خدیجه علیها السلام به عنوان الصدیقه تعبیر شده (7)و این واژه در قرآن، یکبار به کار رفته و آن هم در مورد حضرت مریم علیها السلام (8)و حضرت صادق علیه السلام آن را به معنای معصومه بیان فرموده است. (9)


1) زرقانی شرح المواهب اللدينيه، ج 1، ص199.

2) مجمع الزوائد، ج 9، ص218، الاصابة، ج 4، ص 281؛ تنقیح المقال، ج 3، ص 77.

3) ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 4، ص 70.

4) حمیری، قرب الاسناد، ص 325.

5) قزوینی فاطمه الزهراء من المهد الى اللحد ص 145

6) زرقانی شرج المواهب اللدينيه، ج1، ص199.

7) السلام علی ازواجك الطاهرات... امهات المومنين، خصوصاً الصديقه... خديجه الكبرى ام المومنين..."، بحار الانوار، ج 100، ص 189.

8) سوره مائده 75

9) كليني، الكافى باب مولد الزهرا علیها السلام، حدیث 4.

مبارکه (بانوی پر برکت)

مرحوم محدث قمی آورده است که خدیجه علیها السلام از چنان موقعیت پر فرازی در بارگاه خدا و افکار عمومی بهره ور بود که پیش از ولادت، در پیامی به حضرت مسیح علیه السلام از سوی خدا، مبارکه و همدم مریم پاک در بهشت خوانده شد چرا که در انجیل به هنگام ترسیم نشانه ها و ویژگی های پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است که نسل آن حضرت بانویی بزرگ و پر برکت خواهد آمد.

فَنسلُهُ مِن مُبارَکَهٍ، وَ هِیَ ضَرَّهُ أُمِکَ فِی الجَنَّهِ (1) دیگر القاب شکوهمند آن حضرت در زیارتنامه ی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله، از حضرت خدیجه علیها السلام به عنوان راضیه (خشنود از تدبیر و تقدیر حکیمانه ی خدا)، مرضیه (انسان شایسته ای که خدا از او خشنود است) و زکیه (پاک و بالنده از نظر روح و جسم و اندیشه و منش نیز تعبیر شده است). (2)

کنیه آن حضرت ام المؤمنین (مام توحید گرایان و کمال جویان)

*کنیه آن حضرت ام المؤمنین (مام توحید گرایان و کمال جویان) (3)

حضرت خدیجه علیها السلام به عنوان زن پیامبر صلی الله علیه و آله ملّقب به «ام المؤمنین» است. (4)

ایشان به تصریح پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بهترین و برترین زنان پیامبر صلی الله علیه و آله است. (5)

از مشهورترین کنیه های آن بانوی خردمند حجاز که هر یک قطره ای از اقیانوس مواج شکوه او را به نمایش می نهد ام الیتامی و ام الصعالی (مام یتیمان و بینوایان)، و ام الزهرا (مام ارجمند حضرت زهرا علیها السلام) است.

سیمای حضرت خدیجه علیها السلام در آینه وحی

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در سير شبانه ی خود که در ماه ربیع الاول، دو سال بعد از بعثت و از خانه ی حضرت خدیجه علیها السلام انجام گرفت. (6)آن هنگام که به سوی زمین باز گشتند، از پیک وحی چنین مورد خطاب قرار گرفتند:

حَاجَتِی أَنْ تَقْرَأَ عَلَی خَدِیجَهَ مِنَ اَللَّهِ وَ مِنِّی اَلسَّلاَمَ. خواسته من این است که از خداوند منّان و از سوی من جبرئیل، بر خدیجه سلام برسانی. (7)هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درود خداوند منّان را به حضرت خدیجه علیها السلام ابلاغ نمودند او در پاسخ گفت:

خداوند سلام از اوست و به سوی اوست. (8)


1) کحل البصر، چاپ بیروت ص 70؛ بحارالانوار، ج21، ص352.

2) بحار الانوار، ج 100، ص 189

3) در جامعه ی عرب رسم بود که پس از رشد فرزند، به تناسب شخصیت و نقش وی برایش "كنيه" بر می گزیدند. کینه ی مردان با واژه یاب آغاز می شد و از زنان با "ام".

4) احزاب، 6.

5) سيلادى، الانوار الساطعة، ص 226.

6) ابن شهر آشوب، مناقب ابیطالب 7، ج 1، ص228.

7) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 279؛ صحیح بخاری، ج 5، ص112.

8) شیخ طوسی، الامالی، ص 175

حضرت خدیجه علیها السلام در گذر تاریخ

قلم همواره در طول تاریخ، در دست چاپلوسان و در خدمت زورمداران بوده، از این رهگذر، بسیاری از حقایق مسلّم تاریخ، دستخوش تحریف شده و رنگ واقعیت تاریخی به خود گرفته، تا جایی که اگر پژوهشگری بر اساس یافته های علمی خود، پرده از روی واقعیت ها بر دارد، موجب شگفت همگان خواهد بود یکی از پژوهشگران معاصر، با دلایل متقن اثبات کرده که تنها یار غار پیامبر صلی الله علیه و آله عبدالله بن اریقط بن بکر بوده و در عهد معاویه و با پول او داستان غار جعل شده و شخص دیگری جای عبدالله یار غار معرفی شده است. (1)مضاف بر این که یار غار بودن دلالت بر فضیلتی ندارد و همو نیز اثبات کرد که جمله «الانزع البطين» را پیروان معاویه جعل کرده اند. (2)از این رهگذر، جای شگفت نیست که دوشیزه ی قریش، حضرت خدیجه علیها السلام را بانویی چهل ساله و صاحب فرزندانی از شوهران قبلی معرّفی کنند تا برای حضرت علی علیه السلام از دیگر خلفا، رقیب سیاسی درست کنند، در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در مقام شمارش ویژگی های حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند:

یا علی سه امتیاز به تو اعطا شده که به احدی داده نشده حتی به من.

1- پدر زنی چون من به تو داده شده، که من از آن محرومم.

2- همسری چون فاطمه علیها السلام به تو داده شده که در سطح آن به من داده نشده.

3- فرزندانی چون حسن و حسین علیهما السلام از صلب تو آمده اند که از صلب من نیامده اند. (3)

اگر پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله جز فاطمه علیها السلام دختر دیگری داشت، شوهر او نیز در این افتخار، همانند امیرمؤمنان علیه السلام می شد، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله آن را با قاطعیت نفی کرده است. بسیاری از محدّثان تصریح کرده اند که حضرت خدیجه علیها السلام به هنگام ازدواج با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دوشیزه بود و هرگز شوهر دیگری انتخاب نکرده بود از آن جمله است:

1- سيد مرتضى علم الهدی رحمه الله علیه در كتاب «الشافي في الامامة».

2- شیخ طوسی رحمه الله، در کتاب «تلخيص للشافی»

3- احمد بلاذری، در کتاب « الانساب اشراف»

4- ابو القاسم کوفی، در کتاب «الاستغاثه في بدع الثلاثة».

5- بسیاری از محدّثان و مورّخان نیز این مطلب را از مواضع یاد شده نقل کرده اند، این عدّه تأکید می کنند که سنّ شریف حضرت خدیجه علیها السلام در آن هنگام بیست و پنج یا بیست و هشت ساله بوده و


1) السقيفه، مظفر، ص 85.

2) همان.

3) الاستيعاب، مظفر، ص 58

هرگز شوهر دیگر انتخاب نکرده بود (ابن عباس، سن ایشان را به هنگام ازدواج با پیامبر صلی الله علیه و آله بیست و هشت سال نقل می کند هر چند بعضی از مورخان اهل سنّت سعی می کنند این سخن را رد کنند. چون راوی آن محمد بن صاحب کلبی از شیعیان است و آن ها او را ضعیف می دانند. همچنین زینب، رقیه و ام کلثوم، فرزند خوانده های «هاله» خواهر خدیجه علیها السلام بودند که تحت کفالت و مراقبت حضرت خدیجه علیها السلام به سر می برده اند.

پژوهشگر معاصر علامه دخیل پس از نقل سخنان بالا می فرماید:

مؤیّد سخنان فوق، فرمایش صاحب کتاب الانوار و البدع می باشد که می نویسد: زینب و رقیه دختران (دختران ناتنی) هاله خواهر خدیجه علیها السلام می باشد. (1)

مرحوم آیت الله شیرازی نیز استظهار کرده اند که حضرت خدیجه علیها السلام دوشیزه بوده اند و به همه اشراف قریش پاسخ منفی داده اند و دل در گرو جوان هاشمی حضرت محمد صلی الله علیه و آله داشتند. (2)مرحوم علامه سید محسن امین نیز در کتاب اعیان الشیعه با دلایل مسلّم تاریخی اثبات کرده که آن ها دختران پیامبر صلی الله علیه و آله نبوده اند. پژوهشگر معاصر، آقای جعفر مرتضی عاملی نیز شواهد فراوانی آورده که خدیجه علیها السلام پیش از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شوهر نکرده بوده اند. (3)اگر بخواهیم نقل تاریخی رسیده از اهل سنت را درباره ی حضرت خدیجه کبری علیها السلام قبول کنیم که آن ها گفته اند این بزرگوار قبل از ازدواجش با حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله دو ازدواج دیگر داشته است و از آن دو شوهر، دو دختر داشته است به نام زینب و رقیه در این صورت با مبانی محکم شیعه در تنافی است معتقدیم ائمّه علیهم السلام از اصلاب بلند مرتبه و ارحام پاک را طی کرده تا متولّد شده اند دیگر نمی توان به امام حسین علیه السلام عرض کرد که ای حسین بن علی:

أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ، وَ الأَرْحَامِ المُطْهَرَّةِ.... من گواهی شهادت می دهم که تو ای حسین بن علی نوری بودی در اصلاب مردان شامخ و بزرگ و در رحم مادران پالو د پاک و مهذّب.

وَالأَرْحَامِ الْمُطَهَّرَةِ لَمْ تُنَجِّسْکَ الْجَاهِلِیَّةُ بِأَنْجَاسِهَا. هیچ گاه نجاست جاهلی و ظلمت و تاریکی خود را به پدران تو و به مادران و به ارحام مطهر تو نداده است.

حضرت حسین بن علی علیهما السلام بی شک فرزند خدیجه کبری علیها السلام است و آن حضرت علیه السلام همواره به این نسب افتخار می نمود و می فرمود: اَنَا بنُ خَديجَةَ الكُبرى.


1) بنات النبی، عاملی، ص 44

2) همان.

3) الصحيح، من سيرة النبي الاعظم صلی الله علیه و آله، ج 2، ص 30.

همچنان در زیارتنامه های که خطاب به ولی عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف می خوانیم به ایشان هم عرضه می داریم که تو ای امام عصر، فرزند خدیجه ای و فخر می کنی و مباهات داری به فرزند خدیجه بودن. (1)

در روایتی از جلد سوم کتاب مناقب دیده می شود که حضرت رسول صلی الله علیه و آله خطاب به فاطمه علیها السلام می فرمایند:

دخترم این مادرت خدیجه بود که خداوند او را وعاء نور امامت قرار داد.

بر اساس تعبیر پیامبر صلی الله علیه و آله می توان گفت که هیچ انسانی شایستگی این کمال را پیدا نکرد که وجودش ظرف وجود حضرت فاطمه علیها السلام و یازده امام معصوم باشد. و لذا این سخنی و است به گزاف که بگویند که خدیجه کبری علیها السلام قبل از ازدواج با پیامبر صلی الله علیه و آله دو شوهر دیگر داشته است و دو فرزند. آری کسانی که برای حضرت خدیجه علیها السلام ازدواج با دو مرد دیگر را مطرح می کنند، چگونه می توانند از مطهره بودن آن بانو سخن بگویند.

ستایش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از حضرت خدیجه علیها السلام

از عایشه چنین نقل شده است:

من روزی (نسبت به خدیجه علیها السلام) به حسد افتادم. و با عصبانیت به پیامبر (صلی الله علیه و اله) گفتم چقدر از خدیجه صحبت می کنی؟ او که پیرزن و عجوزه ای بیش نبود! و خداوند تو بهتر از او را نصیب کرده است! (منظور خودش بود) پیامبر (صلی الله علیه و اله) غضب کرد و در جواب او فرمود: قسم به خدای متعال که او اسلام آورد که همگان کافر بودند؛ زمانی مرا تصدیق کرد که همگان من را تکذیب می کردند؛ و زمانی با من مواسات کرد (رفاقت و مصادقت کرد) که مردمان مرا دور کرده بودند. عایشه در ادامه می گوید: (وقتی رفتار این گونه پیامبر صلی الله علیه و آله را دیدم) به خودم گفتم: سوگند می خورم و عهد می کنم که دیگر هیچ وقت بد خدیجه و توهین به او را در زندگی خود راه ندهم.

زمانی که این سخن را،گفتم پیامبر (صلی الله علیه و اله) رو ترش کرد و رفت (که می دانم تو همچنان به این عهد خود پایبند نیستی). نیز در روایت دیگری از عایشه آمده است این قدر پیامبر (صلی الله علیه و اله) از خدیجه کبری سخن می گفت تا آن جا که وقتی برای او گوسفندی را هدیه می آوردند پیامبر (صلی الله علیه و آله) آن گوسفند را تقطیع می کرد و قسمت های مختلف آن را برای دوستان خدیجه می فرستاد. (2)


1) بحار الانوار، ج 53، ص 111.

2) همان.

فرزانه ی قریش

حضرت خدیجه علیها السلام علاوه بر جمال، کمال، ثروت و شرافت نسب از دانش بینش، اصالت اندیشه، قدرت تصمیم گیری، دقّت نظر سلامت فکر، سلامت رأی، عقل وافر و اندیشه برخوردار بودند. از این رهگذر خواستگارهای فراوانی از سران بنی هاشم سلاطین یمن با اموال و امکانات فراوان درصدد ازدواج با آن قلّه شرف برآمدند ولی او دست رد بر سینه ی همه ی آن ها زد و دل در گرو امین قریش داشت.

انگیزه ازدواج

برای هر دوشیزهای بسیار طبیعی است که چشم به مال و منال و جاه و جمال خواستگاران بدوزد. ولی فرزانه قریش عاقل تر از آن بود که به مسائل مادی چشم بدوزد. حضرت خدیجه علیها السلام علّت گزینش امین قریش را این گونه بیان می کند:

يابن عم إِنِّي رَغِبْتُ فِيكَ لِقِرَابَتِكَ مِنّى وَ شَرَفِكَ مِنْ قَوْمِكَ وَ اَمَانَتِكَ عِنْدَهُمْ وَ صِدْقٍ حَدِيْثِكَ وَ حُسْنِ خُلْقِكَ. (1) ای پسر عمو، من دل در گرو تو دارم زیرا:

1- تو خویشاوندی من هستی

2- تو از شرافت والا برخوردار می باشی

3- تو به امانت در میان قوم خود مشهور هستی

4- تو فرد راست گفتار می باشی

5- تو از اخلاق نیکو برخوردار هستی

حضرت خدیجه علیها السلام هدایای فراوانی به صفیه عمّه پیامبر صلی الله علیه و آله فرستاد و به خدمتش عرضه داشت، ای صفیه! تو را به خدا سوگند من را در رسیدن به وصال حضرت محمّد صلی الله علیه و آله يارى كن. (2)

حضرت خدیجه علیها السلام راز اصلی این گزینش را به صفیه چنین بیان کرد:

اِنِّی قَدْ عَلِمْتُ اَنَّهُ مُؤَیَّدٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ من به طرز قطع و یقین می دانم که او از سوی پروردگار عالمیان مورد تأیید می باشد. (3)

او همچنین خواهرش هاله را به نزد عمار فرستاد تا موانع این پیوند مقدّس را از پیش پا بردارد. (4)

وی همچنین از بانوی گرامی به نام نفیسه بهره جست و به همراه او به محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله شتافت و عرضه داشت من دختری از تبار خویش برای شما در نظر گرفته ام پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدند: او کیست؟ حضرت خدیجه علیها السلام عرض کرد: هِیَ مَمْلُوکَتُکَ خَدِیجَهُ - او کنیز تو خدیجه است. (5)


1) بحارالانوار، ج 17، ص 98.

2) همان.

3) الصحيح، ج 2، ص48.

4) همان.

5) بحار الانوار، ج 16، ص 69

مراسم خواستگاری و ازدواج

سرانجام مراسم خواستگاری از خدیجه علیها السلام با حضور اشراف و بزرگان بنی هاشم برگزار گردید؛ حضرت ابوطالب علیه السلام خطبه ای در کمال فصاحت و بلاغت ایراد کرد؛ از عظمت و شرافت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سخن گفت:

... به خدای کعبه سوگند او دارای شخصیتی بسیار والاست او صاحب شریعتی فراگیر است و از درایتی بسیار استوار برخوردار است. (1)

و در پایان فرمود:

اینک برادر زاده ی ما که بی نیاز از وصف و ستایش است به خواستگاری دخت گرامی شما آمده؛ دخت ارجمندی که به ویژگی بخشندگی و پاکی آراسته است؛ همو که انسانی است بلند جایگاه و به شکوه و عظمت، شهره ی آفاق است و برترین زبانزد همگان و مقامش ارجمند است؛

ان ابن اخى خَاطِبٌ كَرِيمَتَكُمُ الْمَوْصُوفَةَ بِالسَّخَاءِ وَ الْعِفَّةِ وَ هِيَ فَتَاتُكُمُ الْمَعْرُوفَةُ الْمَذْكُورُ فَضْلُهَا..... (2) "خویلد" پدر خدیجه علیها السلام در پاسخ گفت: شما عزیزترین مردمان در میان ما هستید، جز این که خدیجه از من عاقل تر است و صاحب اختیار خود می باشد. (3)حضرت خدیجه علیها السلام از عمویش "عمرو بن اسد" که بزرگ خاندان بود، رخصت طلبید و موافقت خود را اعلام کرد و اظهار کرد که مهریه اش نیز از مال خودش خواهد بود. هنگامی که ابیطالب علیه السلام در مجلس خواستگاری بلند شد و فرمود مهر چنین است و آن را عروس خانم بر عهده خود پذیرفته است، ابولهب بلند شد و به طعنه گفت: از کی تا به حال مهر را زنان می پذیرند. ابیطالب علیه السلام فرمود: خموش باش! اگر کسی به مانند محمد باشد، می شد که همه زنان برای او جان دهند تا چه برسد که مهر خود را ببخشند. (4)آن گاه عمروبن اسد خطبه ای شیوا ایراد کرد و در پایان فرمود: زَوَّجْنَاهَا وَ رَضِينَا بِهِ؛ - ما خدیجه را به همسری محمّد در آوردیم و به این پیوند مقدس خوشوقتیم. (5)آن گاه با کمال صراحت اعلام کرد "من ذالذى فى الناس مثل محمد؟" - کیست در میان مردمان که همانند محمّد و همسنگ او باشد؟ (6)خویلد پدر خدیجه علیها السلام نیز در مراسم عقد فرمود:

اى معشر عرب، آسمان سایه نینداخته و زمین بر فراز خود حمل نکرده، کسی را که از محمّد برتر است. همه گواه باشید که من او را به دامادی خود برگزیدم، به این پیوند مقدّس مفتخر هستم. (7)

آن گاه حضرت خدیجه علیها السلام اموال، اغنام، احشام، عطریات و جامه های فراوان در اختیار حضرت ابوطالب علیه السلام گذاشت تا ولیمه عروسی را بر عهده بگیرد. حضرت ابوطالب علیه السلام سفره بسیار با شکوهی گسترد و سه روز تمام اهالی مکه و پیرامون آن را میهمان کرد. (8)


1) همان.

2) همان.

3) همان.

4) همان.

5) همان.

6) همان.

7) همان.

8) همان.

گشتی در تاریخ خدیجه ستیز

پژوهشگر ارجمند علامه سید جعفر مرتضی عاملی؛ در کتاب الصحيح من سيرة النبي صلی الله علیه السلام الاعظم می نویسد: (1)در جای جای حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله دست تحریف و تصحیف دشمنان دیده می شود. این اتفاقات شوم، نه فقط در تداوم رسالت و بعثت بلکه در قبل از بعثت نیز به چشم می خورد. در ماجرای ازدواج حضرتش با خدیجه کبری علیها السلام اولین موقعیتی است که تحریف و سیاهی های جعل و دسیسه دیده می شود منظورم واقعه خواستگاری آن دو بزرگوار است. در آن جا کوشیده اند تا پای "ورقه" (2)را به آن ها باز کنند. روایات در این زمینه بسیار مضطرب است:

الف: دسته ای می گویند خدیجه علیها السلام نزد ابوطالب علیه السلام آمد و او محمّد صلی الله علیه و آله را از ابوطالب خواستگاری کرد.

ب: عدّه ای می گویند حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و ابوطالب علیه السلام به خانه خدیجه علیها السلام نزد خویلد پدر خدیجه علیها السلام رفتند و خدیجه علیها السلام را خواستگاری کرد.

ج: دسته ای می گویند ابو طالب علیه السلام به عنوان وکیل هر دو نفر و با اطمینان از رضایت هر دو به ازدواج، آن ها را به عقد هم درآورد.

د: دسته چهارم که بسیار هم مضطرب و بی اساسند، می گویند: محمّد و ابوطالب نزد ورقه بن نوفل رفته و خدیجه را از او خواستگاری کردند.

در ادامه این دسته از روایات، اضافات و لواحقی هم وجود دارد:

ورقة بن نوفل بن عبد عزی، پیرمردی بود نابینا که به زبان عمرانی بسیار آشنا بود و به این زبان می خواند و می نوشت وی انجیل را از حفظ داشت و تورات را بسیار مسلّط بود در سفری که محمّد با مال التجاره خدیجه علیها السلام به شام رفته بود و سود فراوانی بدست آورد، ورقه، این جوان را برای ازدواج به دختر برادرش خدیجه علیها السلام پیشنهاد کرد. همچنین گفت که من در ناصیه او ناموس و قاموس موسی علیه السلام می بینم.

این روایات به لحاظ متن و سند هر دو بی اساس اند؛ به نظر من این مسائل را در تاریخ وارد کرده اند تا پیامبر صلی الله علیه و آله را نسبت به نبوت و رسالتش مردد و مشکوک نشان دهند. شاید دستان بنی امیه هم در این وادی حرکت کرده اند تا اسلام و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را به یهود و یهودیت مرتبط کنند. این روایات دروغین در آینده اساس داستان دروغین عبدالله سبا (3)شد.


1) الصحيح من سيره النبي الاعظم، ج 2، ص 23.

2) ورقة بن نوفل.

3) ن.ک، عبدالله سبا، عسکری.

در کتاب دلائل النبوه از سیره نویس نامی، بیهقی درباره جریان مراسم ازدواج خدیجه کبری علیها السلام این طور آمده است: در این نقل تاریخی، می توان به وضوح اتهامات دشمنان به خاندان پاک خدیجه علیها السلام را مشاهده نمود. (1)

عبدالله حارث روایت می کند که مردم درباره ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله و خدیجه علیها السلام مختلف صحبت می کردند. عمار یاسر گفت: مردم در این باره گوناگون و زیاد صحبت می دارند و هیچ کس به اندازه من این مطلب را نمی داند من هم سن و سال پیامبر و دوست صمیمی آن حضرت بودم. روزی همراه پیامبر صلی الله علیه و آله بیرون رفته بودیم در محله خروره به خواهر خدیجه برخوردیم که بر روی تشک پوستی که خریده بود نشسته بود او مرا صدا زد من پیش او رفتم پیامبر هم منتظر ایستاد خواهر خدیجه به من گفت: این دوست تو دلش نمی خواهد که با خدیجه ازدواج کند؟ من برگشتم و این موضوع را با پیامبر صلی الله علیه و آله در میان گذاشتم، حضرت فرمود چرا قسم به جان خودم، من دوباره پیش خواهر خدیجه رفتم و پاسخ پیامبر صلی الله علیه و آله را به او گفتم، گفت فردا صبح به خانه ما بیایید. فردای آن روز صبح زود به خانه آن ها رفتیم. دیدیم گاوی کشته اند و پدر خدیجه جامه زیبایی پوشیده و بوی خوشی به کار برده.است خدیجه با برادر خود صحبت داشته بود و او هم با پدر صحبت داشته بود و او هم با پدر صحبت کرده بود. خویلد شراب خورده و مست بود و فرزندش درباره پیامبر صلی الله علیه و آله و ارزش و اهمیت آن حضرت صحبت داشت و خواهش کرد که خدیجه را به همسری پیامبر صلی الله علیه و آله در آورد و او هم موافقت نمود و از گوشت گاو خوراک فراوان تهیه کرده بودند و زن و شوهر هم از همان غذا خوردند پدر خدیجه چون از مستی هوشیار گردید، گفت این جامه زیبا چیست؟ و این همه خوراک و بوی خوش برای چه؟ خواهر خدیجه که با عمار صحبت کرده بود گفت: این جامه را محمّد صلی الله علیه و آله دامادت برایت آورده است و ماده گاوی هم هدیه آورده بود و چون خدیجه را به همسری او در آوردیم گاو را کشتیم خویلد انکار کرد و گفت: من خدیجه را به همسری محمّد در نیاورده ام و در حالی که داد و بیداد می کرد خود را به حجر اسماعیل رساند. بنی هاشم هم بیرون آمدند و همراه پیامبر صلی الله علیه و آله نزد او رفتند و با او صحبت کردند. خویلد گفت حالا آن کسی که می گویید من خدیجه را به همسری او داده ام کجاست؟ پیامبر صلی الله علیه و آله پیش آمد. همین که خویلد او را دید گفت: بسیار خوب اگر قبلاً موافقت کرده ام که مبارک و فرخنده باشد و اگر هم آن وقت موافقت نکرده ام، حالا با جان و دل موافقم... .


1) مشابه این نقل را ابن سهد، ج 1، ص133.

باز بر می گردیم به سخنان استاد جعفر مرتضى العاملی در کتاب الصحیح و در پای شخصیتی تحریفی چون ورقة بن نوفل را در تاریخ می کاویم:

نوبت دیگری که از ورقه نشان می بینیم از مورد اول خطرناک تر است منظورم بدء الوحی یا همان شروع و حی است. نمی خواهم حادثه فجیع ناتوانی حضرت محمّد صلی الله علیه و آله را در خواندن بگویم که بخاری در کتابش آورده است. آن جا را می گویم که او از جبل النور به پایین آمد و این قدر مضطرب و مشوش بود که همانند انسان جن زده و یا در آب افتاده می گفت: "زملونی، زملونی" "مرا بپوشانید، مرا بپوشانید" خدیجه برای یافتن راهکار نزد ورقه بن نوفل رفت. باز سخنان ورقه آبی بود بر آتش تردید و تشکیک محمّد صلی الله علیه و آله تو گویی ورقه همان سکینه ای است که خداوند برای آرامش رسول صلی الله علیه و آله بر او نازل کرده است. ما هرچه در تاریخ حرکت و تحقیق کردیم چیزی از هویت و واقعیت ورقه به دست نیاوردیم ما معتقدیم که کسی چون ورقه در تاریخ، شخصیتی نمی تواند باشد و موجودی ساختگی است.

حقیقت مواجهه حضرت خدیجه علیها السلام در جریان بعثت

زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله پس از اعطای مقام نبوت، از جبل النور به پایین می آید با افرادی مواجه است که همگان در این دو وجه مشترکند یا تکذیب پیامبر صلی الله علیه و آله می کنند یا از پیامبر صلی الله علیه و آله طلب معجزه می کنند؛ که اگر راست می گویی شق القمر کن اگر راست می گویی چنین کن و چنان کن در این هنگام خدیجه کبری علیها السلام نه از رسول الله صلی الله علیه و آله طلب اعجاز می کند و نه العیاذ بالله تکذیبش؛ او به پیشواز رسول صلی الله علیه و آله می رود؛ به استقبال او می شتابد تا به او مبارکباد بدهد اتفاق مبارک رسالتی او را در حالی که می داند او کیست! در حالی که می داند محمدی که از حرا برگشته است، با طبق طبق نور برگشته است و عرض می کند: این چه نوری است که در پیشانی شما می بینم؟ فرمودند: این نور نبوت است آن گاه پیامبر صلی الله علیه و آله ارکان اسلام را برای ایشان بیان نمودند و حضرت خدیجه علیها السلام عرضه داشتند:

آمَنْتُ وَ صَدَّقْتُ وَ رَضِيتُ وَ سَلَّمْتُ من ایمان آوردم، پیامبرت را باور کردم، آیین اسلام را پسندیدم و تسلیم شدم. (1)

نه این که العیاذ بالله از ستایش پیامبر صلی الله علیه و آله به ورقه پناه بیاورد و نه این که بگوید اگر راست گویی پیامبری معجزه کن! اگر چنین باشد که تاریخ ددمنشانه در رد مقام عصمت و نحوه ی رسالت الهی پیامبر صلی الله علیه و آله سخن رانده، مجسّمه تراشیده و شخصیت سازی کرده است،


1) بحار الانوار، ج 18، ص 322.

باید گفت جای بسی تأسّف است از پیامبری که از حرا بر می گردد در حالی که نفهمیده چه اتفاقی برایش افتاده و آن چه دیده و شنیده از شیطان بوده یا از ملک و وای بر پیامبری که پیر یهودی مسلکی برایش اثبات رسالت کند! آری! در تمام آن روزهایی که پیامبر صلی الله علیه و آله از در و دیوار و دوست و دشمن نمی شنید جز سنگ و نمی نوشید جز تهمت و نمی دید جز پیکان های عنیف اتهام و کذب و دروغ خدیجه کبری علیها السلام است دل آرام و آرام بخش پیامبر صلی الله علیه و آله که خدایش فرمود:

ثُمَّ أَنزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ، وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ نخستین بانوی معتقد به ولایت امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیهما السلام که در شش سالگی در خانه پیغمبر صلی الله علیه و آله تحت مراقبت حضرت خدیجه علیها السلام بودند و لذا خدیجه علیها السلام نسبت به آن حضرت، حق پرورش و مادری داشت؛ هنگامی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله مقام منبع ولایت را برای حضرت خدیجه علیها السلام بیان نمودند و از او درخواست کردند که به ولایت امیرمؤمنان علیه السلام معتقد شود، حضرت خدیجه علیها السلام با صراحت تمام عرضه داشتند:

من به ولایت علی علیه السلام ایمان آوردم و بیعت نمودم. (1)

مهرورزی حضرت خدیجه علیها السلام به حضرت علی علیه السلام در سطحی بود که در وصف امیرمؤمنان علیه السلام فرمودند:

او برادر پیامبر، عزیز ترین مردمان در نزد او و نور چشم خدیجه کبری است. (2)

همسر یگانه ی حضرت رسول صلی الله علیه و آله

حضرت خدیجه علیها السلام تنها بانویی است که نسل طیب و طاهر رسول اکرم صلی الله علیه و آله از او باقی ماند. او تنها بانوی شایسته ای است که خداوند او را وعاء و ظرف انوار درخشان امامت قرار داد.

پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله فرمودند:

جبرئیل امین به من بشارت می دهد که خداوند نسل مرا از او قرار می دهد و امامان علیهم السلام امت و خلفای من از او خواهند بود. (3)

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله همواره به این فضیلت بزرگ ام الفضائل، اشاره کرده و می فرمودند:

خداوند از او برای من فرزند روزی کرد و از دیگران محروم نمود. (4)

حضرت خدیجه علیها السلام سرچشمه کوثر جاری نبوت است که امروز بیش از هشتاد میلیون سیّد از نسل پاک او در جهان وجود دارد که مظاهر خیر کثیر و مصادیق کوثر، عطیه ی حق تعالی به خیر البشر، حضرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می باشند. خدیجه علیها السلام محبوبه پیامبر صلی الله علیه و آله است و دوستداران خدیجه علیها السلام محبوبان پیامبرند ما نیز در جامعه ی امروز با تمام وجود فریاد می زنیم؛


1) بحار الانوار، ج 18، ص230.

2) همان.

3) همان.

4) همان.

در پیشگاه حاضر و ناظر رسول خدا صلی الله علیه و آله که ما از دوستداران خدیجه علیها السلام؛ ما از محبّان حضرت خدیجه ی کبری علیها السلام این بانوی بزرگ هستیم و پیامبری که در آن روزگاران دوستان خدیجه علیها السلام را تفقّد می کرد، قطعاً امروز هم با دستان گشاده ی پرفیضش، دوستداران کنونی خدیجه علیها السلام را تفقّد می نماید. شایان ذکر است آن چه ما در وصف خدیجه علیها السلام و در دفاع از حریم مقدّسش گفتیم، در حد درک قاصر ماست. خدیجه شناسی را زمانی باید که امام عصر علیه السلام صبح دولتش بدمد، در کنار مسجد الحرام منبری گذاشته شود و او بگوید خدیجه علیها السلام که بود درود بر آنان که از خدیجه علیها السلام الهام ایمان و وفا می گیرند و خدیجه علیها السلام برایشان اسوه ی صبوری و الگوی ایثار در راه عقیده و باور است.

نزول سوره ی کوثر تحول بعد از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله

سیمای سوره کوثر (حضرت فاطمه علیها السلام محور اهل بیت علیهم السلام و کثرت نسل)

اشاره

این سوره سه آیه دارد و در مکه نازل شده و کوچک ترین سوره قرآن کریم است. نام سوره برگرفته از آیه اول است و به معنای خیر کثیر و فراوان می باشد. براساس روایات متعدد از شیعه و سنی عاص بن وائل پدر عمرو عاص که از سران مشرکان مکه بود پس از آن که پسران پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفتند و آن حضرت دیگری پسری نداشت، از روی طعنه و زخم زبان، پیامبر صلی الله علیه و آله را ابتر و بدون دنباله خواند خداوند برای تسلی خاطر پیامبر صلی الله علیه و آله و پاسخ به این سخن نابجا، سوره کوثر را نازل فرمود و ناکام بودن دشمنان و دوام و بقای نسل فکر پیامبر صلی الله علیه و آله را خبر داد در روایات برای کسی که این سوره را در نمازهای واجب و مستحب بخواند، سیراب شدن از حوض کوثر در قیامت، وعده داده شده است. (1)

بسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ به نام خداوند بخشنده مهربان

إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ ﴿1 فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ 2 إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ﴾ همانا ما به تو خیر کثیر عطا کردیم. پس برای پروردگارت نماز بگزار و (شتر) قربانی کن. همانا دشمن تو بی نسل و دم بریده است.


1) تفسير نور الثقلين

نکته ها:
آن جا که خداوند در مقام دعوت به توحید است، ضمیر مفرد به کار می برد، همانند وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ (1)- پروردگار شما من هستم، پس مرا عبادت کنید.

وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ (2)- من پرور دگار شما هستم، از من پروا کنید. إِنَّنِي أَنَا اللهُ (3)- همانا من خداوند یکتا هستم. همچنین در مواردی که خداوند کاری را بدون واسطه انجام می دهد یا در مقام بیان ارتباط تنگاتنگ خالق با مخلوق است، ضمیر مفرد به کار می رود، همانند: أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (4)

تنها من بخشنده مهربانم. فَإِنِّي قَرِيبٌ (5)- من به بندگانم نزدیکم.

امّا گاهی آیه در مقام بیان عظمت خداوند و شرافت نعمت است که در این موارد ضمیر جمع همچون «انا» به کار می رود، چنان که در این آیه می فرماید: إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ زيرا عطای الهی به بهترین خلق خدا آن هم عطای کوثر به گونه ای است که باید با عظمت از آن یاد شود همچنین در مواردی که خداوند کاری را با واسطه انجام می دهد، نظیر باران که با واسطه تابش خورشید و پیدایش بخار و ابر می بارد از ضمیر جمع استفاده می شود، چنان که می فرماید: وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاء (6)- ما از آسمان آبی فرو فرستادیم.

از میان یکصد و چهارده سوره قرآن، چهار سوره با كلمه «إنا» آغاز شده است: سوره های فتح، نور، قدر و کوثر:

إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُّبِينًا ما برای تو پیروزی آشکار قرار دادیم.

إِنَّا أَرْسَلْنَا نُوحًا ما نوح را به سوی مردم فرستادیم.

إنَّا أَنزَلْتَهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم.

إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ. ما به تو کوثر عطا کردیم

در آغاز یکی از این چهار سوره از حضرت نوح علیه السلام که اولین پیامبر اولوالعزم است و بعد از حضرت آدم علیه السلام، پدر دوم انسان محسوب می شود، سخن به میان آمده است. در آغاز سه سوره دیگر،


1) سوره انبیا علیهم السلامء آیه 92

2) سوره مومنون آیه 52.

3) سوره طه، آیه 14

4) سوره حجر، آیه 49.

5) سوره بقره آیه 186

6) سوره مومنون آیه 18.

به نعمت های ویژه ای همچون نزول قرآن، پیروزی آشکار و عطای کوثر، اشاره شده است. شاید میان این چهار موضوع ارتباطی باشد که یکی رسالت اولین پیامبر اولوالعزم، دیگری نزول آخرین کتاب آسمانی، سومی پیروزی مکتب اسلام و چهارمی تداوم خط و نسل رسالت را بیان می کند.

کلمه «کوثر» از «کثرت» گرفته شده و به معنای خیر کثیر و فراوان است و روشن است که این معنا می تواند مصادیق متعدّدی همچون وحی، نبوت، قرآن مقام شفاعت، علم كثير و اخلاق نیکو داشته باشد ولی آیه آخر سوره، می تواند شاهدی بر این باشد که مراد از کوثر نسل مبارک پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است زیرا دشمن کینه توز با جسارت به پیامبر صلی الله علیه و آله او را ابتر می نامید و خداوند در دفاع از پیامبرش فرمود: إِن شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ. دشمن تو، خود ابتر است. بنابراین اگر مراد از کوثر، نسل نباشد، برای ارتباط آیه اول و سوم سوره، توجیه و معنایی دل پسند نخواهیم داشت.

کلمه «ابتر» در اصل به حیوان دم بریده و در اصطلاح به کسانی گفته می شود که نسلی از آنان به یادگار باقی نمانده باشد از آن جا که فرزندان پسر پیامبر صلی الله علیه و آله در کودکی از دنیا رفتند، دشمنان می گفتند: او دیگر عقبه و نسلی ندارد و ابتر است. زیرا در فرهنگ جاهلیت دختر لایق آن نبود که نام پدر را زنده نگاه دارد. بنابراین جمله إِن شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ دليل آن است که مراد از کوثر نسل کثیر پیامبر صلی الله علیه و آله است که بدون شک از طریق حضرت زهرا علیها السلام می باشد.

این نسل پربرکت از طریق حضرت خدیجه علیها السلام نصیب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شد. آری خدیجه علیها السلام مال کثیر داد و کوثر گرفت. ما نیز تا از کثیر نگذریم به کوثر نمی رسیم.

فخر رازی در تفسیر کبیر می گوید: چه نسلی با برکت تر از نسل فاطمه (علیها السلام) که مثل باقر و صادق و رضا (علیهم السلام) از آن برخاسته است و با آن که تعداد بسیاری از آنان را در طول تاریخ به خصوص در زمان حکومت بنی امیه و بنی عباس شهید کردند، اما باز هم امروز فرزندان او در اکثر کشورهای اسلامی گسترده اند.

براساس روایات، نام یکی از نهرها و حوض های بهشتی، کوثر است و مؤمنان از آن سیراب می شوند. چنان که در روایت متواتر ثقلین نیز پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

إِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ اَلْحَوْضَ کتاب و عترت صلی الله علیه و آله از یکدیگر جدا نمی شوند تا آن که در قیامت در کنار حوض به من ملحق شوند.

كوثر الهی، به جنسیت بستگی ندارد؛ حضرت فاطمه، دختر بود امّا کوثر شد. به تعداد کثیر بستگی ندارد؛ حضرت فاطمه علیها السلام یک نفر بود اما کوثر شد آری خداوند می تواند کم را کوثر و زیاد را محو کند. خداوند از اولیای خود دفاع می کند. به کسی که پیامبر صلی الله علیه و آله را بی عقبه می شمرد پاسخ قولی و عملی می دهد وجود حضرت فاطمه علیها السلام پاسخ عملی و جمله هُوَ الْأَبْتَرُ پاسخ قولی است. خداوند نه تنها از اولیای خود، بلکه از همه مؤمنان دفاع می کند:

إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ ءَامَنُوا. (1)

هدیه دهنده خداوند، هدیه گیرنده پیامبر صلی الله علیه و آله و هدیه شده حضرت فاطمه علیها السلام است. لذا عبارت إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ به کار رفته که بیانگر عظمت خداوند و بزرگی هدیه اوست.

هرچه ضربه به دین و مقدسات دینی شدیدتر باشد، دفاع هم باید قوی تر باشد. به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله جسارت های زیادی کردند و او را ساحر، کاهن، شاعر و مجنون خواندند که همه آن ها به نحوی در قرآن جبران شده است به پیامبر گفتند: إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ (2)خداوند پاسخ داد به لطف الهی تو مجنون نیستی به آن حضرت گفتند: لَسْتَ مُرْسَلًا (3)- تو فرستاده خدا نیستی، خداوند فرمود: إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ (4)- قطعاً تو از پیامبرانی. به حضرت نسبت شاعری و خیالبافی دادند: لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ (5)خداوند فرمود: وَمَا عَلَّمْنَهُ الشَّعْرَ وَمَا يَنْبَغِي لَهُ. (6)- ما به او شعر نیاموختیم و برای او سزاوار نیست. گفتند: این چه پیامبری است که غذا می خورد و در بازار راه می رود: وَقَالُوا مَالِ هَذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ، (7)به آن حضرت ابتر گفتند، خداوند فرمود: إِن شَانِئَك هُوَ الْأَبْتَرُ آری، پاسخ کسی که به اشرف مخلوقات ابتر بگوید، آن است که خودش ابتر شود و خداوند به رسولش کوثری عطا کند که چشم همه خیر و عقل همه مبهوت شود. خداوند مصداقی برای کوثر در آیه نیاورد تا همچنان مبهم بماند تا شاید اشاره به این باشد که عمق برکت کوثر عطا شده برای همه در هاله ای از ابهام است.

در این سوره دو خبر غیبی نهفته است: یکی عطا شدن کوثر به پیامبر صلی الله علیه و آله، آن هم در مکه ای که حضرت دست خالی بود و فرزند پسر نداشت، دیگر ابتر ماندن دشمن که دارای فرزندان و ثروت های بسیار بود.


1) سوره حج، آیه 12.

2) سوره حجر، آیه 6.

3) سوره رعد آیه.43

4) سوره یس، آیه 3

5) سوره صافات، آیه 36

6) سوره یس، آیه 69

7) سوره فرقان، آیه 7

تاریخ و آمار بهترین شاهد بر کوثر بودن این عطیه الهی است هیچ نسلی از هیچ قومی در جهان، به اندازه نسل حضرت فاطمه علیها السلام رشد و شکوفایی نداشته است. خصوصاً اگر بدانند و کسانی را که مادرشان سید است، از سادات به حساب آورند، آمار سادات در جهان نشانه معجزه این خبر غیبی است.

عطا کردن کوثر به شخصی مثل پیامبر صلی الله علیه و آله زمانی معنا دارد که عطا کننده سرچشمه علم حکمت و قدرت و رحمت باشد. بنابراین عطای کوثر نشانه صفات و کمالات الهی است.

در این سوره که سه جمله بیشتر ندارد، پنج بار شخص پیامبر صلی الله علیه و آله مورد خطاب قرار گرفته است. زیرا علاوه بر ضمیر کاف «ک» «اعطیناک» در خطاب «صل» و «لربک» دو بار و در عبارت «انحر» و «شانئک» نیز دو بار، پیامبر صلی الله علیه و آله مخاطب است. «اعطیناک فصل، لربک، انحر، شانئک» در سراسر قرآن نیز، بیش از دویست و چهل بار خداوند به پیامبرش می فرماید: «ربک» با آن که او پروردگار تمام هستی رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ. (1)و پروردگار همه ی مردم است: «رب الناس» ولی از میان واژه های «رب» کلمه «ربک» بیش از همه به کار رفته و این نشانه آن است که خداوند بر پیامبرش عنایت خاصی داشته و دارد چنان که نمونه این عنایت ویژه را در آیات دیگر نیز مشاهده می کنیم، مثلاً خداوند نام اعضاء و جوارح پیامبر صلی الله علیه و آله را در قرآن مطرح کرده است: چهره ات «وجهک»، زبانت: «لسانک» چشمانت: «عینیک» گردنت: «عنقک» دستانت: «یدک» سینه ات: «صدرک» کمرت: «ظهرک».

الطاف خداوند به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله گاهی با درخواست آن حضرت صورت گرفته است، نظير وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا. (2)- پروردگارا! مرا از نظر علمی توسعه بده. امّا كوثر هدیه ای الهی بود که بدون درخواست به پیامبر صلی الله علیه و آله عزیز داده شد.

کوثر چیست؟

از آیه آخر سوره که می فرماید: إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ استفاده می شود که مراد از کوثر چیزی ضد ابتر است و از آن جا که عرب به افراد بی عقبه و بی نسل که فرزند پسر ندارند و با مردن، آثارشان محو می شود، ابتر می گوید، بهترین مصداق برای کوثر ذریه پیامبر صلی الله علیه و آله است که امامان علیهم السلام معصوم از نسل فاطمه علیها السلام می باشند. البته کوثر، معنایی عام دارد و شامل هر خیر کثیری می شود.

اگر مراد از کوثر، علم باشد، همان چیزی است که پیامبر صلی الله علیه و آله مأمور به خواستنش بود.

وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا


1) سوره انعام، آیه 164

2) سوره طه، آیه 114.

اگر مراد از کوثر اخلاق نیک باشد پیامبر صلی الله علیه و آله دارای خلق عظیم بود.

وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ (1) اگر مراد از کوثر عبادت باشد، حضرتش به قدری عبادت می کرد که آیه نازل شد: ما قرآن را نفرستادیم تا این گونه خود را به مشقت اندازی ما أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْءَانَ لِتَشْقَى

اگر مراد از کوثر نسل کثیر باشد که امروزه بیشترین نسل از اوست.

اگر مراد از کوثر امت کثیر باشد، طبق وعده الهی اسلام بر تمام جهان غالب خواهد شد.

لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِهِ (2) اگر مراد از کوثر شفاعت باشد، خداوند تا جایی که پیامبر صلی الله علیه و آله راضی شود از امّت او می بخشد.

وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرَضَى (3)

کوثر امری دنیایی نیست و چیزی فراتر از نان، نام، مقام و جلوه های دنیوی است. زیرا قرآن دنیا را قلیل و ناپایدار نامیده است.

هر کثیری کوثر نیست قرآن می فرماید: اموال و اولاد مخالفان، شما را به تعجّب واندارد، زیرا که خداوند اراده کرده آنان را در دنیا از طریق همان اموال و اولاد عذاب کند.

فَلَا تُعْجِبْكَ أَمْوَالُهُمْ وَلَا أَوْلَادُهُمْ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِهَا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا (4)

در قرآن سوره ای به نام کوثر داریم و سوره ای به نام تکاثر. امّا کوثر ارزش است و تکاثر ضد ارزش، زیرا اولی عطیه الهی است که دنباله اش ذکر خداست: إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ و دومی یک رقابت منفی که دنباله اش غفلت از خداست. أَلْهَكُمُ التَّكَاثُرُ

كوثر ما را به مسجد می برد برای نماز: فَصَلِّ لِرَبِّكَ و تکاثر ما را به گورستان می برد برای سرشماری مردگان. حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ.

در عطای کوثر بشارت است إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ و در تکاثر تهدیدهای پی در پی.

كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ﴿3 ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ﴾.

کوثر، عامل رابطه با خالق است: ... إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ ﴿1 فَصَلِّ﴾ و تکاثر، وسیله ای است برای سرگرمی با مخلوق. اَلْهَکُمُ التَّکاثُرُ.

کوثر که بزرگترین هدیه الهی است در کوچک ترین سوره قرآن مطرح شده است.

هدیه اشرف معبود به اشرف مخلوق چیزی جز کوثر نمی تواند باشد. إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ


1) سوره قلم، آیه 4.

2) سوره توبه، آیه 33

3) سوره ضحی، آیه 5.

4) سوره توبه، آیه 55.

در ماجرای فتح مکه که مشرکان دسته دسته و فوج فوج به اسلام وارد می شدند، خداوند تنها دستور تسبیح می دهد: وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا ﴿2 فَسَبِّح﴾. ولی برای عطا کردن کوثر می فرماید فَصَلِّ لِرَبِّكَ نماز بگذار. گویا اهمیت کوثر از اسلام آوردن مشرکان بیشتر است.

عطای استثنایی در سوره استثنایی با الفاظ استثنایی: عطا بی نظیر است، چون کوثر است؛ سوره بی نظیر است، چون کوچک ترین سوره قرآن است و الفاظ بی نظیرند، چون کلمات «اعطينا»، «الكوثر»، «صل»، «انحر»، «شانئک» و «ابتر» تنها در این سوره به کار رفته و در هیچ کجای قرآن شبیه ندارد.

به شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله توهین ها شد کلماتی از قبیل مجنون، شاعر، کاهن و ساحر به او گفتند و به یاران او نیز توهین ها شد تا آن جا که گفتند: این بیچارگان را از خود دور کن تا ما دور تو جمع شویم برای هیچ کدام سورهای مستقل نازل نشد اما در نسبت ابتر دادن یک سوره نازل شد که خیر کثیر به تو عطا کردیم و دشمن تو ابتر است و این به خاطر آن است که این جسارت قابل تحمّل نیست.

گاهی جسارت برخاسته از لغوگویی است که باید با کرامت از کنارش گذشت.

وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا گاهی جسارت به خاطر جو فاسد و دوستان ناباب،است که باید از آنان اعراض کرد.

وَإِذَا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي ءَايَتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ (1) امّا گاهی جسارت به مکتب و رهبر است آن هم از سوی افراد سرشناس و سیاسی که باید جواب سخت به آن داده شود. إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ همان گونه که منافقان از روی غرور می گفتند: آیا ما مثل افراد بی خرد به پیامبر ایمان بیاوریم. أَنُؤْمِنُ كَمَا ءَامَنَ السُّفَهَاءُ قرآن مجید، جسارت این گونه افراد را چنین پاسخ می دهد:

أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَلَكِن لَّا يَعْلَمُونَ آنان خود بی خردند ولی نمی دانند!

شتر در قرآن، هم در بحث توحید مطرح شده است أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ (2)هم در مورد مقدمات قیامت نام آن آمده است. وَإِذَا الْعِشَارُ عُطلَتْ هم در احکام و شعائر حج مطرح شده است وَالْبُدْنَ جَعَلْنَها و هم در مورد قربانی و کمک رسانی به جامعه قرار گرفته است. وَانحَر

1) سوره انعام، آیه 68

2) سوره غاشیه، آیه 16.

براساس روایات، مراد از وَانْحَرْ آن است که به هنگام گفتن تکبیرها در نماز، دستان تا مقابل گودی زیر گلو که محل نحر است، بالا آورده شود که این زینت نماز است.

براساس روایات آن دشمن کینه توزی که به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جسارت کرد و او را ابتر خواند، پدر عمروعاص بود.

خداوند هم سبب ساز است هم سبب سوز. او می تواند از یک فاطمه علیها السلام کوثر بیافریند و می تواند افرادی را که پسران رشید دارند به فراموشی بسپارد. او می تواند دریا را با زدن عصای موسی خشک کند. أَنِ اضْرِب بَعَصَاكَ الْبَحْرَ فَأَنفَلَقَ (1)و می تواند با زدن همان عصا به سنگ، دوازده چشمه جاری سازد. فَقُلْنَا أَضْرِب بَعَصَاكَ الْحَجَرَ فَأَنفَجَرَتْ (2)

پیام ها:

1- خداوند به وعده های خود عمل می کند. در سوره ضحی، خداوند و عده ی عطا به پیامبر داده بود: وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَی (3)- پروردگارت در آینده عطایی خواهد کرد که تو راضی شوی. در این سوره می فرماید: ما به آن وعده عمل کردیم. إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ.

2- فرزند و نسل عطیه الهی است. إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ.

3- توجه و عنایت به زیردستان، شرط مدیریت و رهبری است. إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ

4- نعمت ها حتی برای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله مسئولیت آور است. أَعْطَيْنَكَ... فَصَلَّ.

5- در قرآن به نماز یا سجده شکر سفارش شده است. فَصَلِّ

6- تشکر باید فوری باشد فَصَلِّ (حرف فاء برای تسریع است)

7- نوع تشکر را باید از خدا بیاموزیم. فَصَلِّ

8- در نعمت ها و شادی ها خداوند را فراموش نکنیم. أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ ﴿1 فَصَلِّ﴾

9- آن چه می تواند به عنوان تشکر از کوثر قرار گیرد، نماز است. فصل نماز جامع ترین و کامل ترین نوع عبادت است که در آن هم قلب باید حضور داشته باشد با قصد قربت و هم زبان با تلاوت حمد و سوره و هم بدن با رکوع و سجود مسح سر و پا نیز شاید اشاره به آن باشد که انسان از سر تا پا بنده اوست در نماز بلندترین نقطه بدن که پیشانی است، روزی سی و چهار بار بر زمین ساییده می شود تا در انسان تکبّری باقی نماند حضرت زهرا علیها السلام در خطبه معروف خود فرمود: حکمت و دلیل نماز پاک شدن روح از تکبر است. تَنْزيهاً لكم مِن الكِبْر


1) سوره شعرا، آیه 63

2) سوره بقره، آیه 45

3) سوره ضحی، آیه 5.

10- دستورات دینی، مطابق عقل و فطرت است. عقل تشکّر از نعمت را لازم می داند، دین هم به همان فرمان می دهد. فَصَلِّ لِرَبِّكَ.

11- چون عطا از اوست: إِنَّا أَعْطَيْنَك تشكّر هم باید برای او باشد. فَصَلِّ لِرَبِّكَ

12- قربانی کردن، یکی از راه های تشکر از نعمت های الهی است، زیرا محرومان به نوایی می رسند. وَانْحَر

13- هر که بامش بیش برفش بیشتر. کسی که کوثر دارد ذبح گوسفند کافی نیست باید شتر نحر کند و بزرگ ترین حیوان اهلی را فدا کند. وَانْحَر

14- رابطه با خداوند بر رابطه با خلق مقدم است. فَصَلِ... وَانْحَر.

15- انفاقی ارزش دارد که در کنار ایمان و عبادت باشد. فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَر.

16- شکر عطا گرفتن از خداوند عطا کردن به مردم است. أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ... وَأَغْخَر.

17- نمازی ارزش دارد که خالصانه باشد. لِرَبِّكَ و انفاقی ارزش دارد که سخاوت مندانه باشد. وَانْحَر

18- دشمنان پیامبر صلی الله علیه و آله و مکتب او ناکام هستند (کلمه شانی اسم فاعل است و شامل هر دشمنی در گذشته و حال و آینده می شود اگر می گفت: «من شانک هو الابتر» تنها کسانی را که در گذشته دشمنی کرده اند شامل می شد و اگر می گفت: «من یشونك هو الابتر» تنها دشمنان آینده را در بر می گرفت. إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ).

19- توهین به مقدّسات، توبیخ و تهدید سخت دارد. إِن شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ

20- از متلک ها و توهین ها نهراسیم که خداوند طرفداران خود را حفظ می کند. إِن شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ

21- زود قضاوت نکنیم و تنها به آمار و محاسبات تکیه نکنیم که همه چیز به اراده خداوند است. (مخالفان، با مرگ پسر پیامبر صلی الله علیه و آله و داشتن پسران متعدّد برای خود، قضاوت کردند که پیامبر صلی الله علیه و آله ابتر است، ولی همه چیز برعکس شد).

إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ... إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ.

پی نوشت ها

1- بحار الانوار، ج 18، ص 243؛ ج 16، ص 78؛ الامالي للصدوق، ص 340؛ روضة الواعظین، ج 2، ص451

2- تفسیر روح المعاني، ج 3، ص 155؛ درالمنثور ذیل آیه ی 42 آل عمران.

3- ابن هشام، السيرة النبويه، ج 2، ص 8.

4- سيلادى، الانوار الساطعه، ص 9.

5- ابن هاشم السيرة النبويه، ج 1، ص 296.

6- همان، ص 265

7- همان، ج 2، ص8

8- سيلاوى، الانوار الساطعه، ص 10.

9- زیرا "قصی" نیای چهارم و "لؤی" نیای هشتم پیامبر صلی الله علیه و آله می باشند.

10- نحل، 58؛ زخرف، 77.

11- زرقانی شرح المواهب اللدينيه، ج 1، ص199.

12- مجمع الزوائد، ج 9، ص218، الاصابة، ج 4، ص 281؛ تنقیح المقال، ج 3، ص 77.

13- ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 4، ص 70.

14- حمیری، قرب الاسناد، ص 325.

15- قزوینی فاطمه الزهراء من المهد الى اللحد ص 145

16- زرقانی شرج المواهب اللدينيه، ج1، ص199.

17- "السلام علی ازواجك الطاهرات... امهات المومنين، خصوصاً الصديقه... خديجه الكبرى ام المومنين..."، بحار الانوار، ج 100، ص 189.

18- سوره مائده 75

19- كليني، الكافى باب مولد الزهرا علیها السلام، حدیث 4.

20- کحل البصر، چاپ بیروت ص 70؛ بحارالانوار، ج21، ص352.

21- بحار الانوار، ج 100، ص 189

22- در جامعه ی عرب رسم بود که پس از رشد فرزند، به تناسب شخصیت و نقش وی برایش "كنيه" بر می گزیدند. کینه ی مردان با واژه یاب آغاز می شد و از زنان با "ام".

23- احزاب، 6.

24- سيلادى، الانوار الساطعة، ص 226.

25- ابن شهر آشوب، مناقب ابیطالب 7، ج 1، ص228.

26- تفسیر عیاشی، ج 2، ص 279؛ صحیح بخاری، ج 5، ص112.

27- شیخ طوسی، الامالی، ص 175

28- السقيفه، مظفر، ص 85.

29- همان.

30- الاستيعاب، مظفر، ص 58

31- بنات النبی، عاملی، ص 44

32- همان.

33- الصحيح، من سيرة النبي الاعظم صلی الله علیه و آله، ج 2، ص 30.

34- بحار الانوار، ج 53، ص 111.

35- همان.

36- بحارالانوار، ج 17، ص 98.

37- همان.

38- الصحيح، ج 2، ص48.

39- همان.

40- بحار الانوار، ج 16، ص 69

41- همان.

42- همان.

43- همان.

44- همان.

45- همان.

46- همان.

47- همان.

48- همان.

49- الصحيح من سيره النبي الاعظم، ج 2، ص 23.

50- ورقة بن نوفل.

51- ن.ک، عبدالله سبا، عسکری.

52- مشابه این نقل را ابن سهد، ج 1، ص133.

53- بحار الانوار، ج 18، ص 322.

54- بحار الانوار، ج 18، ص230.

55- همان.

56- همان.

57- همان

58- تفسير نور الثقلين

59- سوره انبیا علیهم السلامء آیه 92

60- سوره مومنون آیه 52.

61- سوره طه، آیه 14

62- سوره حجر، آیه 49.

63- سوره بقره آیه 186

64- سوره مومنون آیه 18.

65- سوره حج، آیه 12.

66- سوره حجر، آیه 6.

67- سوره رعد آیه.43

68- سوره یس، آیه 3

69- سوره صافات، آیه 36

70- سوره یس، آیه 69

71- سوره فرقان، آیه 7

72- سوره انعام، آیه 164

73- سوره طه، آیه 114.

74- سوره قلم، آیه 4.

75- سوره توبه، آیه 33

76- سوره ضحی، آیه 5.

77- سوره توبه، آیه 55.

78- سوره انعام، آیه 68

79- سوره غاشیه، آیه 16.

80- سوره شعرا، آیه 63

81- سوره بقره، آیه 45

82- سوره ضحی، آیه 5.

منابع و مآخذ

بعلاوه قرآن کریم؛

شیخ صدوق، الأمالی یک جلد، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1362 ه. ش.

ثقة الاسلام کلینی، الکافی، 8 جلد، دار الكتب الإسلامية تهران، 1365 ه.

علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404 ه. ق.

محمد بن حسن فتال نیشابوری روضة الواعظین یک جلد، انتشارات رضی قم.

محمد بن مسعود عیاشی تفسیر العیاشی 2 جلد، چاپخانه علمیه تهران، 1380ه. ق.

واکاوی علل کشته شدن عثمان؟

اشاره

استاد علی اصغر ایماندوست

سخنان دکتر طه حسین درباره ی فتنه عثمان

شروع اعتراضات مردم به رفتار عثمان

انتصاب بستگان نالایق به پست های مهم

حکم بن ابی العاص کیست؟

عبدالله سعد بن ابی سرح کیست؟

حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام پناهگاه معترضان

سخنرانی های عثمان خطاب به معترضان

عهد نامه عثمان به معترضان

انتصاب محمد بن ابی بکر به امارت مصر!

نامه ی فتنه انگیز و دستور کشتن محمد بن ابی بکر!

محاصره عثمان

کشته شدن عثمان

درآمد

با کشته شدن عثمان بهانه جدیدی برای شکاف در صفوف مسلمین برای عدّه ای بخصوص معاويه حاصل شد گروهی برای تبرئه ی عثمان این جریان را به گردن شخصی به نام عبدالله بن سبا انداختند. در این شماره، نقش خود عثمان و نقش مروان بن حکم در این جریان روشن می گردد و در شمارگان بعد سایر کسانی که نقش اساسی در این فتنه داشته اند معرفی می شوند بهرسو جریان قتل عثمان و شورش اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله بر علیه او مستقیماً مربوط به رفتارهای عثمان بوده است و یک عکس العمل طبیعی امت در مقابل ظلم و ستم است البته بی خردی مروان و حمایت بدون مرز عثمان از مروان و حرف شنویی از او، جریان را به خشم بیشتر امّت بر علیه عثمان انجامید نقل های تاریخی که از بلاذری و دیگران به عنوان شاهد و مسند ذکر می گردد به معنای قبول تمام مضامین آن نیست زیرا بسیاری از مورّخین در نقل از جانب داری مُرادان خویش صرف نظر نکرده اند. و سعی کرده اند با نقل جملاتی به مقاصد خود نزدیک شوند.

کلیدواژه ها؛

عثمان بن عفان، عبدالرحمان بن عوف، عبدالله بن مسعود، عمّار بن یاسر، ابوذر غفاری محمّد بن ابى بكر، حکم بن ابی العاص، عبدالله بن سعد بن ابی سرح، طه حسين.

مقدّمه

بررسی و تحلیل نظر برخی از نویسندگان در مورد فتنه عثمان توسط دکتر طه حسین از این قرار است: در دوره ی خلافت عثمان مانند دوران عمر، با قوای ارتش فتوحاتی به دست آمد و در فتح و پیروزی بر پادشاهان ایران و خوار نمودن رومیان در صحرا و دریا برای عثمان وسعتی فراهم شد که برای عمر نشد لکن همین وضعیت سرچشمه اختلاف و فتنه شد زیرا این فتوحات برای مسلمانان غنایم فراوانی آورد و عثمان در بعضی از این غنایم تصرف می کرد. در حالی که این غنایم باید وسیله ی تشویق و پایبندی لشگر می شد. مصداقش کارهایی است که عبدالله بن سعد و مروان بن حکم، در فتح آفریقا انجام دادند و چه بسا که این اعمال مهاجران و انصار را خشمگین می کرد، از جمله تصرف عثمان در جواهرات و زینت آلات بیت المال است که مسلمانان او را سرزنش کردند، و نتیجه اش سخنرانی عثمان بود که به کتک زدن عمّار بن یاسر انجامید. (1)لکن چیزی که در آن شکی نیست این است که دولت در زمان عثمان از ناحیه خارجیان ضعیف نشد، بلکه روز بروز نیرومندتر شد و لازم است خاطر نشان کنیم. پس از این وقایع، درباره اتفاقات دوران عثمان و آن چه بر سر عثمان آمد، مردم مواضع گوناگونی دارند که خیلی باهم متفاوت است: گروهی خود را کاملا راحت کردند و گفتند:

همه ی این اتفاقات دروغ و ساختگی است، و داستان وقوعش درست نیست و قطعاً دروغ سازان آن را ساخته اند.

بعضی از کسانی که می خواستند بر اسلام مکر و حیله کنند، [این فتنه را به وجود آورده اند.] خصومت شدیدی که در بین گروه ها بوده، بعضی را به این فتنه وادار کرده است و آن ها به همین خاطر در بیشتر حوادث وارد می شوند آن چه را در مقابل آن هاست چنان می بینند که اهمیتی ندارد.

[بعضی می گویند:] امام مطابق اجتهادش عمل کرده است، که اگر درست عمل کرده باشد دو اجر دارد و اگر خطا کرده باشد یک اجر دارد. (2)در همه حال جز خوبی اراده ای نداشته است، و ممکن نیست اراده ای جز خیر داشته باشد.


1) این رویداد به صورت مختصر در صفحات بعد خواهد آمد.

2) تطهير الجنان، ضميمه الصواعق المحرقة، ص 32 و 57.

این ها درباره ی روایاتی که از دشمنی بین عثمان و اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله حکایت دارد نیز همین نظر را دارند به نظر آن ها، اکثر این روایات ساختگی و دروغ است، و کمی از آن ها را می شود تأویل کرده یعنی نتیجه ی اجتهادی است که اگر درست باشد دو اجر و اگر خطا باشد یک اجر دارد. اکثر کسانی که به این راه می روند، به این جهت از آن دفاع می کنند که در آن دوره های اسلام، آن ها (اصحاب) را پاک و مقدّس می شمارند، (1)و خوش ندارند چیزهایی را که بصورت عادی بر دنیاپرستان می بندند - از قبیل رقابت و نزاع - بر گروهی که با پیامبر صلی الله علیه و آله مصاحبت داشته اند و در راه خدا به بهترین وجه مبتلا شده اند و دولت اسلامی را با انفاق خون و اموالشان تاسیس کرده اند، حمل کنند. آن ها هم خطا می کنند و هم درست عمل می کنند. لکن دائماً در حال اجتهادند؛ و همیشه در خیرات شتاب دارند. بنابراین امکان ندارد که [گناه] کبیره مرتکب شوند، و گناه صغیره و نیز از آن ها سر نمی زند جز این که خدا از بندگان نیکوکارش در می گذرد. (2)برخی از کسانی که چنین رأیی دارند و در این راه می روند بخاطر تنبلی عقلی است که آن ها را از بحث و بررسی و موشکافی به [این طرز فکر] می کشاند و گروهی، بنوع دیگری خودشان را راحت کرده اند آن ها این گونه اتفاقات و فتنه، را از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله بعید می دانند و گمان می کنند این ها دسیسه هایی است که حیله گران مانند عبدالله بن سبا و هر کس روش او را دارد از اهل کتاب و غیر آن ها برنامه ریزی کرده اند. (3)و بسیار روشن است که ما نمی توانیم در چنین راهی قدم برداریم بنابراین تنبلی را دوست نداریم، به راحتی اعتقاد نداریم و در پاک شمردن مردم تا این اندازه زیاده روی نمی کنیم و درباره ی اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله جز آن گونه که خودشان [به خودشان] نگاه می کردند نگاه نمی کنیم. [آن ها] می دیدند که خودشان بشرند، آن چه برای دیگران از خطا و گناهان عارض می شود، برای آن ها نیز عارض می شود، آن ها به یکدیگر تهمت های بزرگی می زدند. بعضی گروهی را به کفر و گناه نسبت می دادند، روایت شده که عمّار بن یاسر عثمان را به کفر متهم می کرد خونش را حلال می دانست و او را «نعثل» صدا می کرد؛ و روایت شده که ابن مسعود روزهایی که در کوفه بود خون عثمان را حلال می شمرد و در سخنرانیش می گفت:


1) مقدمه كتاب الاستيعاب في معرفة الاصحاب

2) حصن التوحيد، ص135 و 136 نقل از بخاری و مسلم.

3) حصن التوحيد، ص 131؛ تاريخ الاسلام، ج 1، ص 358 تا 360؛ فجر الاسلام، ص 110.

بدترین کارها، تازه پدید آمده هاست. تازه پدید آمدهای بدعت است، و هر بدعتی گمراهی است و هر گمراهی در آتش است. منظور او از این سخنان کنایه به عثمان و کارگزارش بود، و روایت شده که عبدالرحمن بن عوف به علی علیه السلام گفت: اگر می خواهی شمشیرت را بردار، من هم شمشیرم را بر می دارم زیرا او از آن [تعهدی] که به من داده تخلّف کرده است و همچنین روایت شده هنگامی که وی با مرض منجر به موتش دست به گریبان بود، به بعضی از یارانش گفت: پیش از آن که [عثمان] سلطنتش از حد بگذرد مهلتش ندهید. و کسانی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله که عثمان را یاری کردند گمان داشتند که دشمنانشان بر دین به ستیز برخاسته با دستور او مخالفت کرده اند و همگی آن ها جنگ با یکدیگر را حلال شمردند و عملا در جنگ جمل و صفین با یکدیگر جنگیدند...... هنگامی که اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله خودشان به این عمل خلاف کشیده شوند و به گناهان کبیره همّت گمارند و در این راه با یکدیگر به جنگ برخیزند سزاوار نیست عقیده ما از عقیده ی خود آن ها درباره ی خودشان بهتر باشد، و سزاوار نیست در راه کسانی قدم برداریم که اکثر اخباری را که حاکی از فتنه و اختلاف بین آنان است دروغ می پندارند. اگر ما چنین کنیم بر این که تاریخ اسلام از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله را تکذیب کنیم چیزی نیفزودیم، زیرا کسانی که اخبار این فتنه ها را روایت کرده اند، همان هایی هستند که اخبار فتح و اخبار غزوات و سیره ی پیامبر صلی الله علیه و آله و خلفا را روایت کرده اند.

بنابراین شایسته نیست هنگامی که آن ها از چیزهایی که خوشمان می آید روایت می کنند آن ها را راستگو بدانیم و هنگامی که روایات آنان ما را خوشحال نکند آن ها را دروغگو بدانیم؛ و سزاوار نیست گوشه ای از تاریخ را راست بدانیم و گوشه ای را دروغ و این چیزی نیست جز این که بخشی از تاریخ ما را خشنود می کند و برخی آزار می دهد، و نیز سزاوار نیست کل تاریخ را راست بدانیم یا کل آن را دروغ. قطعا راویان هم یکی از مردمند که ممکن است خطا داشته باشند و ممکن است درست بگویند، [مخلوطی] از راست و دروغ هم ممکن است داشته باشند. پیشینیان خودشان به این موضوع پی برده اند [به همین جهت] قواعد «تعديل، تجريح، تصدیق، تکذیب، ترجيح ما يمكن ترجيحه، اسقاط ما يمكن اسقاطه، و الشك فيما يجب الشک فیه» را تهیه و تدوین کرده اند بنابراین اشکالی ندارد که ما راه آن ها را برویم و آن چه از قواعد تازه ای که با کمک گرفتن از آن ها و تحقیق و تحلیل به دست می آید، به قواعدی که آن ها تدوین کرده اند اضافه کنیم. چیزی که در آن شکی وجود ندارد،

این است که مسلمانان درباره ی عثمان اختلاف پیدا کردند و این اختلاف به انقلابی منتهی گردید که در آن عثمان کشته شد و بین مسلمانان چنان جدایی انداخت که تاکنون به وحدت نرسیده اند. این اختلاف ناگزیر علّتی و این انقلاب بناچار مقدماتی داشته است. عثمان خودش، خودش را نکشت و خودش را زیر تیغ قاتلان قرار نداد و کسانی که درباره ی او اختلاف کردند و بر او خروشیدند و او را کشتند بی علت و بیس- علت و بی سبب این کار را نکردند. قطعاً کارهایی در آن جا مشاهده کردند که بخطا یا بحق خوش نداشته اند؛ سپس این ناخوشایندی های آنان به اختلاف و انقلاب و به وجود آوردن چنین حادثه ای انجامید که سابقه نداشت و عبارت بود از کشتن امام با زور و اقتدار، پس خاطر نشان می کنیم که امامت عثمان بدون شک درست بوده و همه ی مسلمانان با او بیعت کردند... بنابراین هر امر و نهیی که از او صادر شود، از امامی صادر شده که بیعتش درست و اطاعتش واجب بوده است. لکن چنان که گفتیم بیعت عقدی است بین امام و رعیت، بنابراین تنها برای امام الزام آور نیست [بلکه] قطعاً طرفین عقد به آن الزام دارند؛ و عقدی که بین عثمان و مسلمانان منعقد شده [مشروط بوده] که عثمان به کتاب خدا، سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و روش ابی بکر و عمر ملزم باشد و از آن به هیچ وجه منحرف نشود؛ و مسلمانان مادام که [عثمان] به عهدش درباره ی قرآن و سنت و سیره ی شیخین وفا کند مطیع او باشند. به همین مناسبت سؤالی که با دقت بیان می شود [این است]: آیا عثمان از کتاب خدا، سنت پیامبرش و سیره ی شیخین تخلف کرد؟ یا به آن ملتزم بود و کم یا زیاد از آن تخلف نکرد؟ پس اگر تخلف کرده است، مسلمانان درباره ی آن چه تخلف کرده است به اطاعت او ملزم نیستند و اگر تخلّف نکرده است مسلمانان نمی توانند در مقابل امر او سرکشی کنند و آن چه را نهی کرده انجام دهند یا روش او را ناخوش دارند. چه رسد به این که با او مخالفت کنند، از او خونخواهی کنند، محاصره اش کنند و بکشندش. (1)

تا این جا سخنان دکتر طه حسین بود که بجای مقدّمه نقل شد؛ اکنون تاریخچه به خلافت رسیدن و کشته شدن عثمان بصورت مختصر بیان می شود.

عثمان چگونه به خلافت رسید؟

در اواخر دوران عمر بن خطاب همه ی شرایط برای خلافت حضرت علی علیه السلام فراهم بود؛ اکثر مردم به او علاقه مند بودند، عمر بارها می گفت، اگر علی خلیفه شود مردم را به راه راست می برد و اگر عثمان خلیفه شود بنی امیه و آل ابی معیط را بر گردن مردم سوار می کند و مردم او را می کشند.


1) الفتنة الكبرى، ج 1، ص 170 تا 174.

بدیهی است با این وجود نباید امر را به شورا واگذار می کرد بلکه همان طور که ابوبکر، عمر را انتخاب کرد او باید حضرت علی علیه السلام را برای خلافت معرفی می کرد ولی چنین نکرد و انتخاب خلیفه را به شوری واگذار کرد. در این حالت نیز شایسته بود شورایی از بزرگان اصحاب تشکیل دهد که آن ها از میان نامزدها خلیفه را انتخاب کنند، این کار را نکرد و نامزدها خودشان اعضای شورا شدند، در این حالت نیز با این که عمر می دانست عثمان بستگانش را بر گردن مردم سوار می کند و مردم او را می کشند نباید او را نامزد می کرد عادلانه این بود که هیچ یک از اعضای شورا امتیاز ویژه ای نداشته باشند، لکن چنین نشد و امتیاز ویژه به عبدالرحمن عوف داده شد. عبدالرحمن که از عمر شنیده بود: علی مردم را به راه راست می برد و عثمان بستگانش را بر گردن مردم سوار می کند و مردم او را می کشند باید مانع رسیدن خلافت به عثمان می شد، که چنین نشد عبدالرحمن بیعت با عثمان را به عمل کردن مطابق قرآن، سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سیره ی شیخین (ابوبکر و عمر) مشروط کرد، (1)و هنگامی که مشاهده کرد: عثمان به شروط ضمن عقد بیعت عمل نمی کند پشیمان شد، (2)لکن کاری از دستش بر نیامد. ابو وائل می گوید:

به عبدالرحمن گفتیم: چگونه علی را کنار گذاشتید و با عثمان بیعت کردید!.... (3)

در شورای انتخاب خلیفه پس از آن که سعد رأی خود را به عبدالرحمن داد گفت:

اگر می خواهی خلافت را به عثمان واگذار کنی، علی به خلافت سزاوارتر و نزد من محبوب تر است. (4)

شروع خلافت عثمان، تخلّفات و عکس العمل ها

با این حال عثمان انتخاب شد و در شروع خلافتش با مسأله ی مهمی روبرو گردید؛ عبید الله بن عمر یک مسلمان و دو نفر ذمی بی گناه را کشته بود، و تصمیم داشت افراد بیشتری را بکشد که سعد بن ابی وقاص شمشیر را از دستش گرفت و او را در خانه خود حبس کرد، عثمان که به خلافت رسید، در مسجد نشست و عبیدالله را فرا خواند، سپس از مردم در مورد عبیدالله مشورت خواست. حضرت علی علیه السلام فرمود: باید او را بکشی، بعضی از مهاجران گفتند: دیشب عمر کشته شده و سزاوار نیست امروز پسرش کشته شود؛ عمرو عاص گفت: تو سلطان مسلمانانی و کسی بر تو، تسلط ندارد. عثمان گفت: من ولی کشته شدگانم و برای این ها دیه تعیین می کنم و خودم می پردازم. (5)


1) شواهد و مستندات تاریخی و روایی وجود دارد که آن ها حاضر بودند به حضرت امیر مؤمنان علیه السلام رأی بدهند مشروط به این که بر سیره شیخین عمل کند ولی حضرت نپذیرفت - سردبیر

2) مستندات پشیمانی عبدالرحمن در صفحات بعد ارائه خواهد شد

3) تاریخ دمشق، ج 39، ص 202.

4) الانساب الاشراف، ج 5، ص 20.

5) تاریخ طبری، ج 5، ص 41 با اختصار.

بلاذری می نویسد:

عثمان بالای منبر رفت و گفت: این که عبیدالله بن عمر هرمزان را کشته است قضای الهی بوده، هرمزان مسلمانی بود که جز عامه مسلمانان وارثی نداشت. من پیشوای شمایم و او را بخشیدم، آیا شما هم می بخشید؟ گفتند: بلی! علی (علیه السلام) فرمود: این فاسق را قصاص کن، زیرا او گناه بزرگی مرتکب شده مسلمان بی گناهی را کشته است. (1)

بسیاری از مسلمانان از این قضاوت عثمان که عبیدالله را قصاص نکرد راضی نبودند. (2)

عثمان در سال اول خلافت خود مستمری مردم را صد در صد افزایش داد، در صورتی که هنوز درآمد بیت المال صد درصد افزایش نیافته بود. (3)

در نیمه ی اول خلافت دوازده ساله ی عثمان اعتراض زیادی وجود نداشت در نیمه ی دوم خلافتش اعمال ناخوشایندی از وی پدیدار شد که مورد اعتراض مردم قرار گرفت و بخشی از اعتراض ها مربوط به گماردن اولاد ابی معیط و بنی امیه به پست های بالا بود. در روایتی که ابن عساکر از زهری و او از سعید بن مسیب نقل کرده است چنین آمده:

آن گاه که عثمان خلیفه شد، گروهی از یاران پیامبر (صلی الله علیه و اله) از خلافت او خشنود نبودند زیرا عثمان قبیله خود را دوست می داشت. (4)

[و چنین بود که می گفت] اگر کلیدهای بهشت در دست من بود آن ها را به بنی امیه می دادم، تا آخرین نفرشان داخل بهشت شوند. (5)

او (عثمان)... بسیاری از بنی امیه را که از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و اله) نبودند، به امارت منصوب کرد و از امیران او کارهایی سر می زد که اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و اله) آن ها را زشت می شمردند. آن گاه که شش ساله ی دوم خلافت او فرا رسید. پسر عموهای خود را برگزید و آن ها را به ولایت منصوب کرد و اجازه نمی داد کسی در کار آن ها دخالت و آن ها را به تقوی دعوت کند. (6)

بلاذری می نویسد:

هنگامی که عثمان سعد بن ابی وقاص را از امارت کوفه عزل کرد، برادر مادری خود (ولید بن عقبه) را جایگزین او کرد، مردم گفتند: عثمان چه بد جایگزینی انتخاب کرده است، ابا اسحاق که مردی بی آلایش خوش خو، نیکو خصال و صحابی پیامبر (علیه السلام) بود، عزل کرده و بجای او برادر فاسق، فاجر، احمق و بی باک خود را گمارده است. (7)


1) انساب الاشراف، ص5، ص24.

2) الفتنة الكبرى، ج 1، ص 66

3) الفتنة الكبرى، ج 1، ص 75.

4) تاریخ دمشق، ج 39، ص 415؛ انساب الاشراف، ج5، ص 26

5) همان، ص 252.

6) همان، ص 415؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 26.

7) انساب الاشراف، ج 5، ص 19 و 30.

چگونه مردم ولید را «فاسق» می شناختند!

وليد بن عقبة بن ابی معیط کینه حضرت امیرالمؤمنين على ابن ابيطالب علیهما السلام را در دل داشت و آن حضرت را دشنام می داد، او همان کسی است که در دوران زندگی پیامبر حضرت امیر علیه السلام دشمنی کرد و به آن حضرت گفت: من از تو شجاع ترم و نیزه ام تیزتر است، حضرت امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: خاموش باش ای فاسق! سپس خدای تعالی پیرامون این جریان آیه نازل فرمود:

أَفَمَن كَانَ مُؤْمِنًا كَمَن كَانَ فَاسِقَا لَا يَسْتَورُنَ (1) به همین جهت در دوران زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله ولید فاسق نام گرفت و جز به ولید فاسق شناخته نمی شد. (2).... و نیز در آیه ی دیگری خدای تعالی او را فاسق نامید و آن این آیه است.

یأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ إِن جَآءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُواْ ..... (3) این انتصاب در حالی صورت گرفت که اولاً: عمر عثمان را از سوار کردن بنی امیه و بخصوص اولاد ابی معیط بر گردن مردم منع کرده بود. ثانیاً طبق روایاتی که در منابع اسلامی وجود دارد - و برخی از آن ها را سیوطی نقل کرده است (4)- بنی امیه مصداق شجره ی ملعونه در قرآن می باشند و مردم این صفت مذموم آن ها را می دانستند و همین موضوع یکی از عللی بود که از رفتار عثمان ناخشنود باشند. [هنگامی که ولید بن عقبه در اثر نوشیدن شراب در محراب مسجد] استفراغ کرد، یزید بن قیس ارحبی و معقل بن قیس ریاحی گفتند: عثمان قطعاً با کرامت بخشیدن به برادرش، امّت محمّد (صلی الله علیه و آله) را خوار کرد. (5)[در جمع مردمانی که درباره ی انتصابات عثمان گفتگو می کردند] عمرو بن زراره گفت:

ای مردم! با این که عثمان کار حق و درست را می شناسد آن را ترک کرد و با امیر کردن بدترین شما، با صالحانتان دشمنی کرد. (6)

پیامبر صلی الله علیه فرمود:

مَنِ اسْتَعْمَلَ عامِلاً مِنَ الْمُسْلِمِینَ وَ هُوَ یَعْلَمُ أَنَّ فِیهِمْ أَوْلی بِذلِکَ مِنْهُ وَ أَعْلَمَ بِکِتابِ اللّهِ وَ سُنَّهِ نَبِیِّهِ فَقَدَ خانَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ جَمِیعَ الْمُسْلِمینَ. (7) هر کس کارگزاری از مسلمانان را به کار گمارد، در حالی که می داند، در بین آن ها کسی وجود دارد که برای آن کار شایسته تر و به کتاب خدا و سنت پیامبر داناتر است، به خدا و پیامبر و همهی مسلمانان خیانت کرده است.


1) سجده، 32، 18.

2) شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 79 و 81

3) الحجرات، 49، 6

4) در المنثور، ج 4، ص 191 ذیل آیه 60 سوره اسراء.

5) انساب الاشراف، ج 5، ص 32

6) همان، 30.

7) كنز العمال، ج 6، ص 79.

آیا عثمان نمی دانست که افراد بسیاری بر ولید بن عقبه اولویت دارند؟ در گفتگویی که بین عثمان و حضرت علی علیه السلام انجام شد و او از آن حضرت انتظار همراهی داشت! حضرت امیر علیه السلام فرمودند:

ای ابا عمرو! به سوی خدا باز گرد و ببین که از عمرت جز اندکی باقی نمانده، تا کی و تا کجا! آیا نمی خواهی به تسلّط نادانان بنی امیه بر غنایم مسلمانان و مال و اموال آنان پایان دهی! به خدا سوگند اگر یکی از کارگزارانت در دورترین نقطه ای خورشید غروب می کند ستمی مرتکب شود تو در گناه او شریکی! (1)

چهره ی حکم بن ابی العاص

یکی از کارهای ناروای عثمان که بر مسلمانان گران آمد، برگرداندن حکم بن ابی العاص بود، زیرا او پیامبر صلی الله علیه و آله را بقدری آزرد که آن حضرت او را از مدینه بیرون کرد و پس از وفات پیامبر [عثمان] از ابی بکر خواهش کرد تا او را برگرداند، ابوبکر گفت:

گره ای که پیامبر (صلی الله علیه و آله) بسته است من باز نمی کنم. (2)

حكم بن ابی العاص بن امیه، عموی عثمان بود، در فتح مکه مسلمان شد و در مدینه سکونت گزید، سپس پیامبر صلی الله علیه و آله او را به طائف تبعید فرمود. علّت تبعید این بود که او با بعضی حرکت های دست و چشم، پیامبر را سبک می شمرد و آن حضرت را می آزرد. (3)

بلاذری از واقدی روایت می کند:

حکم بن ابی العاص - عموی عثمان - در جاهلیت بدترین همسایه ی پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود. که به خاطر اسلام آن حضرت را آزار می.داد پس از فتح مکه به مدینه آمد و پیوسته بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره ی دینش ایراد می گرفت پشت سر آن حضرت حرکت می کرد و با بینی و دهان خود شکلک در می آورد و هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در حال نماز بود، پشت سر آن حضرت می ایستاد و با انگشتش ادا در می آورد و [پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود به همان شکل باش] پس به همان شکل ماند و فلج شد و روزی از دیوار خانه ی پیامبر (صلی الله علیه و آله)- که در خانه ی یکی از همسرانش بود - سرک می کشید. پیامبر (صلی الله علیه و اله) او را شناخت و فرمود: چه کسی این جانور لعین را از من دور می کند؟ سپس فرمود: او و فرزندانش همنشین من نباشند، سپس همگی را به طائف تبعید فرمود. پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و اله) عثمان از ابی بکر خواهش کرد آن ها را برگرداند، وی امتناع کرد و گفت: مطرودین پیامبر (صلی الله علیه و آله) را پناه نمی دهم، و چون عمر خلیفه شد. با او درباره ی آن ها صحبت کرد، او هم مانند ابوبکر پاسخ داد و چون عثمان خلیفه شد آن ها را به مدینه آورد و گفت: با پیامبر درباره ی آنان سخن گفتم، آن حضرت وعده داد که آن ها را بر گرداند، لکن وفات کرد. مسلمانان ورود آن ها به مدینه را منکَر شمردند. (4)


1) شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 15.

2) الاصابه، ج 2، ص 271؛ المعجم الكبير، ج 3، ص 240 باختصار.

3) الاصابه، ج 2، ص 271 باختصار.

4) انساب الاشراف، ج 5، ص27 .

آیا رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد حکم بن ابی العاص با آیات قرآن منافات دارد!

خدای تعالی درباره ی خلق و خوی پیامبر صلی الله علیه و آله و چگونگی معاشرت آن حضرت آیاتی با این عبارات نازل فرموده است:

لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُوكَ مِنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمُ (1) بی قین پیامبری از خود شما به سویتان آمد که رنج های شما بر او سخت است و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است.

فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ.... (2) به [برکت] رحمت الهی در برابر آنان (مردم) نرم شدی، و اگر خشن و سنگدل بودی. از اطراف تو پراکنده می شدند....

وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ (3) [ای پیامبر] قطعاً تو دارای خلق و خوی بی نظیری هستی.

با توجّه به این آیات، چرا پیامبر صلی الله علیه و آله با حکم بن ابی العاص چنین برخورد فرموده است؟ آیا در خلق و خوی آن حضرت تغییری به وجود آمده بود؟ آن چه مسلم است در خلق و خوی پیامبر صلی الله علیه و آله تغییری حاصل نشده است، ولی اعمال حکم در واقع حالتی داشت که به چهره ی اسلام لطمه می زد، و تبعید او از این لطمه جلوگیری کرد و بدینوسیله خبث باطن او در تاریخ اسلام ثبت شد این برخورد پیامبر صلی الله علیه و آله - که قطعاً باعث رنجش حکم شده است - با آیه ی 128 سوره توبه که می فرماید: ... بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ منافات دارد آیا پیامبر صلی الله علیه و آله از رأفت دست برداشته است یا حکم مؤمن نبوده است؟ محال است که پیامبر صلی الله علیه و آله به قرآن عمل نکند، بلکه صورت مقابلش درست است، حکم مؤمن نبوده بلکه منافق بوده است.

وظیفه عثمان در مقابل حکم بن ابی العاص

توهین به پیامبر صلی الله علیه و آله نشانه ی دشمنی اوست که با تبعید او قطعا این دشمنی بیشتر شده است وظیفه مردم را نسبت به کسی که با خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله دشمنی داشته باشد این آیه روشن کرده است:

لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنونَ بِاللّهِ والْیَوْمِ الآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ ورَسُولَهُ ولَوْ کانوا آباءَهُمْ أوْ أبْناءَهُمْ أوْ إخْوانَهُمْ أوْ عَشیرَتَهُمْ.... (4) هیچ قومی را که به خدا و روز رستاخیز ایمان داشته باشند نمی یابی دشمنان خدا و رسولش را دوست داشته باشند، هر چند پدران، فرزندان، برادران یا خویشاوندانشان باشند.


1) التوبه 9، 128

2) آل عمران، 3، 159

3) القلم، 14.

4) المجادله، 58، 22

طبق همین آیه، مسلمانان که موظف بودند، حکم بن ابی العاص و فرزندانش را دوست نداشته باشند، به وظیفه خود عمل کردند و از عثمان هم انتظار داشتند که به این آیه عمل کند، لكن على رغم آن ها، او حَكَم و فرزندانش را برگرداند، آن ها را محترم شمرد، از اموال مسلمانان فراوان به آن ها بخشید و این جریان بر دشمنی مردم به عثمان افزود.

بلاذری می نویسد:

از کارهایی که بر عثمان عیب می گرفتند، یکی این بود که حکم بن ابی العاص را مأمور جمع آوری زکات قبیله ی قضاعه کرد که سیصد هزار درهم می شد و هنگامی که آورد آن ها را به خودش بخشید. (1)

ابن قتیبه می نویسد:

عثمان محل بازار مدینه را که پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای استفاده مسلمانان عطا کرده بود به حارث بن حکم و فدک را که متعلق به پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود و یک پنجم غنایم آفریقا را به مروان بن حکم بخشید. (2)

تا آن جا که در منابع مکتب خلفا ثبت شده سر فصل تخلفات عثمان به بیش از هفتاد فقره می رسد که همه ی آن ها به تعهدی بر می گردد که روز شورا به عبدالرحمن بن عوف داد و عبارت بود از عمل به قرآن، سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سیره ی شیخین و چون عثمان به شروط عقد بیعت عمل نکرد، عبدالرحمن می توانست او را عزل و شخص شایسته ای را از بین اعضای شورا انتخاب کند عبد الرحمن از ابتدای خلافت به عثمان تذکراتی می داد و هنگامی که میزان تخلّفات به حدّی رسید که صدای مردم بلند شد می خواست او را عزل کند، لکن در این موقع عثمان مناصب مهم حکومتی را بین بنی امیه تقسیم و جای پای خود را محکم کرده بود. بخشی از آن چه عبدالرحمن در رویارویی با تخلفات عثمان انجام داد به این عبارت است: بلاذری می نویسد:

سالم بن عبدالله از پدرش نقل می کند که گفت: در منی [نماز مسافر را] دو رکعت خواندم، با ابی بکر و عمر و عثمان در سال های اول خلافتش دو رکعت خواندم؛ سپس [عثمان] نماز را تمام و چهار رکعتی خواند، مردم درباره این اتفاق با هم به مذاکره پرداختند و زیاد سخن گفتند. از او خواستند به روش سابق برگردد لکن او برنگشت. واقدی گفته است: باخبر شدیم که عبد الرحمن بن عوف [به عثمان گفت:] آیا با پیامبر (صلی الله علیه و اله) در این جا [نماز چهار رکعتی را]


1) انساب الاشراف، ج 5، ص 28.

2) المعارف، ص194.

دو رکعت نخواندیم؟ مگر در خلافت خودت نیز دو رکعتی نخواندی؟ گفت: آری، گفت: پس این چه کاری است؟ گفت: ای ابا محمد! با خبر شدم که بعضی از حجاج یمن و مردمان بد خوی گفتند نماز شخص مقیم چهار رکعت است، عثمان در مکه خانواده ای دارد بنابراین او مانند مقیم است در صورتی که دو رکعتی به جا آورده است. به همین جهت صلاح بر این دیدم که چهار رکعتی بخوانم؛ عبدالرحمن گفت: سبحان الله! همسر تو در مدینه است و هر وقت بخواهی او را به سفر می آوری و هر وقت بخواهی او را بیرون می بری! چنین بود که مردم کار ناپسند عثمان را بزرگ شمردند. این رویداد در سال بیست و نهم بود. (1)

ابو مخنف و واقدی روایت کرده اند:

مردم پرداخت صد هزار درهم به سعید بن عاص را بر عثمان ناپسند شمردند، به همین جهت علی (علیه السلام)، زبیر، طلحه، سعد، عبدالرحمن بن عوف در این باره به او تذکر دادند. [عثمان] گفت: او از نزدیکان من است. گفتند: مگر ابوبکر و عمر بستگانی نداشتند [که به او عطا کنند] [عثمان] گفت: آن ها به خاطر این که به نزدیکانشان چیزی پرداخت نمی کردند کار نیک انجام می دادند، و من به خاطر پرداخت به نزدیکانم نیکوکارم گفتند: بخدا قسم روش آن دو نفر از روش تو نزد ما محبوب تر است... . (2)

طبری می نویسد:

شتری از شتران زکات را نزد عثمان آوردند، آن را به یکی از فرزندان حکم بخشید. [این خبر] به عبدالرحمن بن عوف رسید، وی مسور بن مخرمه و عبدالرحمن بن اسود را فرستاد و آن ها شتر را گرفتند و نزد عبدالرحمن آوردند عبدالرحمن آن را بین مردم تقسیم کرد، در حالی که عثمان در خانه بود. [و چیزی نگفت] (3)

بلاذری می نویسد:

از واقدی روایت شده هنگامی که ابوذر در ربذه درگذشت علی (علیه السلام) و عبدالرحمن درباره ی این کار عثمان (تبعید ابوذر به ربذه) با هم گفتگو می کردند. علی (علیه السلام) گفت: این کار تو بود [که در شوری انتخابش کردی] عبدالرحمن گفت: هرگاه خواستی شمشیرت را بردار، من هم شمشیرم را بر می دارم [و او را برکنار می کنیم] او از تعهدی که [روز شوری] به من داده تخلّف کرده است. (4)


1) انساب الاشراف، ج5، ص39؛ الكامل، ج 3، ص 103.

2) انساب الاشراف، ج 5، ص28.

3) تاریخ طبری، ج 5، ص 113؛ الكامل، ج 3، ص 167.

4) انساب الاشراف، ج 5، ص 57.

ابن عبدربه از این دأب روایت می کند:

هنگامی که مردم کارهای عثمان از جمله امیر قرار دادن جوانان بی تجربه خانوده اش را بر اصحاب بزرگوار محمد (صلی الله علیه و آله) ناپسند شمردند به عبدالرحمن بن عوف گفتند این کار تو بود که او را برای امت محمد (صلی الله علیه و آله) برگزیدی! گفت: گمان نمی کردم چنین کارهای از او سر بزند [به همین جهت] به خانه عثمان رفت و گفت: تو را برای خلافت مقدّم نداشتم جز این که مطابق روش ابوبکر و عمر کنی! ولی تو مخالف آن ها عمل می کنی عثمان گفت: عمر به خاطر خدا قطع رحم می کرد و من به خاطر خدا صله رحم می کنم عبدالرحمن [هنگامی که با چنین استدلال بی منطقی روبرو شد که همه کارهای خلافش را صله رحم و مورد رضای خدا می داند] گفت: بعد از این هرگز با تو سخن نخواهم گفت و [تا پایان عمر] با عثمان سخن نگفت. (1)

از واقدی روایت شده هنگامی که عبد الرحمن بیمار بود - همان بیماری که به مرگ او انجامید - مردم نزد او [از تخلّفات] عثمان سخن به میان آوردند، عبدالرحمن گفت: پیش از آن که پادشاهیش بدرازا بکشد مهلتش ندهید. (2)این سخن عبد الرحمن به گوش عثمان رسید، به همین جهت [مأمورانی] به سوی چاهی فرستاد که عبد الرحمن دام های خود را آب می داد و مأموران از آب خوردن آن ها جلوگیری کردند... . (3)

واقدی از عبدالله بن ثعلبة بن صغیر روایت کرده است:

عبد الرحمن بن عوف قسم یاد کرده بود که ابداً با عثمان سخن نگوید. (4)

ابراهیم بن سعد از پدرش روایت کرده است:

عبدالرحمن وصیت کرد که عثمان بر [جنازه] او نماز نخواند بنابراین زبیر یا سعد بن ابی وقاص بر [جنازه] او نماز خواند و او در سال 32 در گذشت. (5)

از مجموع روایات فوق چنین به دست می آید که:

عبد الرحمن تا زنده بود به تخلّفات عثمان توجّه داشت؛ گاهی شفاهاً به او تذکّر می داد و در برخی موارد اعمال او را باطل می کرد، همچنان که پیشتر بیان شد، شتری که عثمان به فرزند حکم بن ابی العاص بخشیده بود از او پس گرفت و بین مردم تقسیم کرد.

چون عبد الرحمن، عثمان را انتخاب کرده بود مردم به خاطر تخلّفات او، وی را ملامت می کردند.


1) عقد الفريد، ج 4، ص118.

2) انساب الاشراف، ج 5، ص 57.

3) همان.

4) همان.

5) همان.

عبدالرحمن به حدی از انتخاب عثمان پشیمان بود که می خواست با کمک حضرت علی علیه السلام او را عزل کند و این پیشنهاد مورد قبول حضرت علی علیه السلام واقع نشد زیرا در حالی که سپاهیان و پست های مهم در اختیار بنی امیه بود چنین کاری باعث اغتشاش و کشته شدن مسلمانان می شد بهتر از هر کاری این بود که پیش از تقسیم همه پست های مهم و فرماندهی سپاهیان به بنی امیه، عبد الرحمن شورای تعیین خلیفه را تشکیل می داد و با استناد به این که عثمان شرایط بیعت را رعایت نکرده او را برکنار و دیگری را انتخاب می کرد.

نکته قابل توجّه این که برخوردهای عبدالرحمن با عثمان همگی پیش از سال 32 و هنگامی بود که اعتراضات به اوج نرسیده بود پیش از اوجگیری اعتراضات، افزون بر عبدالرحمن، دیگران نیز انتقادات خود را بیان می کردند، لکن بشدت سرکوب می شدند.

بلاذری می نویسد:

كعب بن عبده، همراه گروهی از قاریان کوفه نام های به عثمان نوشتند به این عبارت: سعید [بن عاص فرماندار کوفه] بر کار مردمی که همه اهل ورع و فضل و عفاف می باشند چیره شده، می باشند چیزهایی را تحمیل می کند که نه در دین حلال است و نه در جایی شنیده شده، و ما به تو درباره ی امت محمّد (صلی الله علیه و آله) یادآوری می کنیم. از آن بیم داریم که کار آن ها به دست تو فاسد شود، زیرا تو بستگانت را بر گردن آن ها سوار کردی و منتقدان بر تو عیب می گیرند که دو دستگی و اختلاف کلمه را پدید آوردی، و ما خدا را بر تو شاهد می گیریم و شهادت او بس است تو که امیر مایی خدا را اطاعت نکردی و هرگز جز خدا پناهی و جز از جانب او راه نجاتی پیدا نمی کنی نویسندگان نام خود را در نامه ننوشتند. کعب بن عبده نام های هم از جانب خود نوشت و هر دو نامه را اباربیعه برای عثمان برد. عثمان نام نویسندگان نامه را از اباربیعه پرسید و او پاسخ نداد... عثمان سپس کعب بن عبده را به سوی خود فراخواند و گفت: آیا تو حق را به من می آموزی در حالی که من قرآن می خواندم و تو در صلب مرد مشرکی بودی! کعب گفت: قطعا هنگامی خلافت به تو واگذار شد که به شورا تعهد دادی به کتاب خدا و سیرت پیامبرش عمل کنی و چیزی از آن فرو نگذاری. اگر دوباره شورا تشکیل شود، امارت را از تو به دیگری منتقل می کنیم. ای عثمان! کتاب خدا از آن کسی است که به او رسید و آن را قرائت کرد، در قرائت قرآن، مانند توییم و هر گاه قاری به آن چه در قرآن است. عمل نکند حجّتی به زیان او خواهد بود مروان به عثمان گفت: بردباری تو امثال او را گستاخ کرده است. بنابراین عثمان دستور داد برهنه شود، بیست تازیانه بخورد و به دباوند یا جبل الدخان (1)تبعيد شود..... . (2)


1) جبل الدخان، کوهی است در بادیه ای که در شرق مصر قرار دارد. لغت نامه دهخدا

2) انساب الاشراف، ج 5، ص 41-45 باختصار.

با این قبیل خشونت ها، اعتراضات خاموش نشد، بلکه روز بروز تخلّفات عثمان در شهرها منتشر و بدبینی مردم به او بیشتر می شد.

بلاذری می نویسد:

هنگامی که رفتار عثمان [در جامعه] منتشر و زبانزد سپاهیان شد، اولین کسانی که [مردم] را برای خلع عثمان و بیعت با علی (علیه السلام) فرا خواندند؛ عمروبن زرارة بن قيس نخعی کمیل بن زیاد نخعی، سپس یکی از طایفه ی بنی صهبان بود عمروبن زراره برخاست و گفت: ای مردم! عثمان در حالی که حق را می داند آن را ترک کرده است. او با مردم صالح شما دشمنی کرد [به این صورت] که بدترین شما را بر آن ها حاکم قرار داد. (1)

ابن اثیر می نویسد:

نخستین کسی که در گفتار با عثمان گستاخ شد جبلة بن عمرو ساعدی بود که در جمع مردم خود بود و زنجیری در دست داشت، عثمان سلام کرد و مردم پاسخ گفتند: جبله گفت: چرا جواب سلام کسی را می دهید که چنین و چنان کرده است؟ آن گاه به عثمان گفت: به خدا سوگند، بی گمان این زنجیر را در گردن تو می اندازم مگر این که این دار و دسته ی تبهکار و پلید [یعنی]، مروان، ابن عامر و ابن سعد را از پیرامونت برانی، برخی از این ها کسانی هستند که قرآن در نکوهش آنان نازل شد، برخی چنانند که پیامبر (صلی الله علیه و اله) خونشان را مباح دانسته است. (2)

بلاذری از واقدی روایت می کند:

روزى جبلة بن عمرو ساعدی مقابل درب خانه اش بود و عثمان از مقابل او عبور می کرد -در حالی که مردم کارهایی را بر عثمان ناپسند می شمردند - [جبله] گفت: ای نعثل! (3)به خدا سوگند بی گمان تو را می کشم یا بر شتر گری سوارت می کنم و در وسط آتش می اندازم آمد [به سوی عثمان] در حالی که او روی منبر بود او را پایین کشید و اول کسی بود سپس که بر عثمان گستاخ شد و با سخنان تند با او ترشرویی کرد. روزی زنجیری نزد عثمان آورد و گفت: به خدا سوگند این را در گردنت می اندازم تا این که دار و دسته ات را رها کنی، بازار را طعمه ی حارث بن حکم قراردادی و چنین و چنان کردی عثمان، حارث بن حکم را والی بازار کرده بود و او کالای کاروان های تجاری را به فرمان خود می خرید و به قیمت دلخواه می فروخت و بساط بازاریان را جمع می کرد و کارهای ناپسند انجام می داد برای بیرون آوردن بازار از دست او با عثمان مذاکره کردند که قبول نکرد. (4)


1) انساب الاشراف، ج 5، ص 30.

2) الكامل، ج 3، ص 168.

3) وقال الزمخشري في الفائق 154/3، النعثل، الضبعان (کفتار نر) و الشيخ الاحمق، تاریخ دمشق زیر نویس 328/39.

4) انساب الاشراف، ج 5، ص 47.

به جبله گفته شد: از عثمان دست بردار پاسخ داد: به خدا قسم نمی خواهم در حالی خدا را ملاقات کنم که بگویم إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا. (1)نکته قابل توجه در گفتار جبله این است که با استناد به آیه اطاعت کورکورانه از مهتران و بزرگان را که به گمراهی می انجامد ناروا می داند. وی در آن زمان از هیبت عثمان نهراسید و به این آیه عمل کرد، لکن اکنون پس از چهارده قرن با کمال تأسف گروهی رفتار ناروای بزرگان خود را تأویل می کنند و نتیجه اجتهاد آنان می دانند و می گویند: اگر اجتهادشان درست باشد دو اجر و اگر نادرست باشد یک اجر دارند اگر چنین باشد که هرگونه فساد و آدم کشی توسط بزرگان صحابه جایز باشد و ما هم از آنان پیروی کنیم پس کاربرد این آیه کجاست و مصداق آن چه کسانی هستند؟ چه کسی به مسلمانان اجازه داده بر خلاف این آیه عمل کنند؟

بلاذری در ادامه روایت دیگری از واقدی به این عبارت نقل می کند:

یکی از روزهایی که عثمان در حال سخنرانی بود جحجاه بن سعید غفاری گفت: ای عثمان بیا پایین تا به تو عبایی بپوشانیم و بر ماده شتری پیر سوار کنیم و به جبل الدخان (2)بفرستیم، همچنان که تو نیکان ما را تبعید کردی... . (3)

بلاذری از ابی مخنف روایت می کند:

[هنگامی که].... عبدالله بن خالد بن اُسید بن ابی العیص همراه گروهی از مکه بر عثمان وارد شد وی به عبدالله [بن ارقم خزانه دار بیت المال] دستور داد به عبدالله بن خالد سیصد هزار درهم و به هر یک از کسانی که همراهش بودند یکصد هزار درهم پرداخت کند - و حواله اش را نوشت - ابن ارقم این مبالغ را زیاد دانست و حواله اش را برگشت داد و گفته شده که او از عثمان خواست که بنویسد: [این پرداخت ها] واجب است لكن عثمان خودداری کرد، ابن ارقم نیز این مبالغ را نپرداخت. عثمان گفت: تو خزانه دار مایی، چرا چنین می کنی؟ ابن ارقم گفت: گمان می کردم خزانه دار مسلمانم، قطعا خزانه تو غلامت می باشد. به خدا قسم هرگز مسئولیت بیت المال را نمی پذیرم و [به مسجد] آمد و کلیدها را بر منبر آویخت... . (4)

بلاذری می نویسد:

آن گاه که عثمان به مروان بن حکم [اموال زیادی] بخشید و به حارث بن حکم بن ابی العاص سیصد هزار درهم پرداخت کرد و به زید بن ثابت انصاری یکصد هزار درهم عطا کرد، ابوذر می گفت مال اندوزان را به عذابی دردناک بشارت بده و قول خدای تعالی را تلاوت كرد. وَالَّذِينَ يَكْذِرُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَةَ..... (5)مروان این خبر را به عثمان رساند و عثمان اباذر را فرا خواند و به او


1) الاحزاب، 33، 67.

2) پیش تر ملاحظه شد که عثمان کعب بن عبده را به تبعید در همین مکان تهدید کرد.

3) انساب الاشراف، ج 5، ص 47

4) انساب الاشراف، ج 5، ص 58.

5) التوبه 9، 34.

نهیب زد که از آن [سخنانی که گفتی] و به من رسیده است دست بردار! ابوذر گفت: آیا عثمان از قرائت کتاب خدا و بیان فساد کسی را که فرمان خدا را ترک کرده مرا نهی می کند! به خدا قسم خشنودی خدا از ناراحتی عثمان نزد من محبوب تر و بهتر است... . (1)هنگامی که ابوذر از شام به مدینه وارد شد به عثمان می گفت: بچه ها را به امارت می گماری چرا گاه ها را قرق می کنی و فرزندان آزاد شدگان [یعنی بنی امیه را] به خود نزدیک می کنی! (2)

محمد بن ابی حذیفه معایب عثمان و بدگویی به او را آشکار کرد (3)و گفت: عثمان کسی را به کار گمارده که پیامبر (صلی الله علیه و اله) خون او را روز فتح مکه حلال کرد و قرآن درباره ی کفر او نازل شد آن گاه که گفت: سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اَللّهُ. (4)


1) انساب الاشراف، ج 5، ص 52

2) همان، ص 53

3) انساب الاشراف، ج 5، ص 49

4) منظور محمد بن ابی حذیفه، عبدالله بن ابی سرح والی مصر است که ابن عبدالبر در معرفی او می نویسد: عبدالله بن سعد بن ابی سرح... پیش از فتح مکه مسلمان شد و [به مدینه] هجرت کرد. برای پیامبر خدا (صلی الله علیه و اله) کتابت وحی می کرد، سپس مرتد و مشرک شد و به سوی قریشیان مکه برگشت. به آن ها گفت من محمد (صلی الله علیه و اله) را به هر جا اراده می کردم بر می گرداندم او برایم «عزیز حکیم» دیکته می کرد، من می گفتم یا «علیم حکیم» می گفت: همه اش درست است. آن روزی که مکه فتح شد پیامبر (صلی الله علیه و آله) دستور کشتن او، عبدالله بن خطل و مقیس جنابه را صادر فرمود - اگرچه زیر پرده های کعبه باشند عبد الله- بن سعد بن ابی سرح که برادر رضاعی عثمان بود و مادر او به عثمان شیر داده بود به عثمان پناه برد و عثمان او را پنهان کرد. پس از آن که اهل مکه آرام گرفتند، او را به حضور پیامبر (صلی الله علیه و اله) آورد و برای او امان خواست، پیامبر (صلی الله علیه و اله) مدتی طولانی ساکت ماند پس از آن فرمود: آری! آن گاه که عثمان خارج شد، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به اطرافیانش فرمود: من ساکت نماندم جز برای این که یکی از شما برخیزد و گردن او را بزند یکی از انصار:گفت: پس چرا به من اشاره نکردید؟ پیامبر (صلی الله علیه و اله) فرمود: شایسته نیست که پیامبر «خائنة الاعين» داشته باشد... عثمان سال بیست و پنج عبدالله بن سعد بن ابی سرح را به فرمانداری مصر منصوب کرد (الاستیعاب 918/3) سیوطی ذیل آیه ی وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَری عَلَی اَللّهِ کَذِباً أَوْ قالَ أُوحِیَ إِلَیَّ وَ لَمْ یُوحَ إِلَیْهِ شَیْءٌ وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اَللّهُ.... [الانعام 93/6] می نویسد: حاکم در مستدرک از شرحبیل بن سعد نقل کرده است که این آیه درباره ی عبدالله بن ابی سرح نازل شد [سپس] هنگامی که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) داخل مکه شد به سوی عثمان- که برادر رضاعی او بود - گریخت و عثمان او را پنهان کرد تا اهل مکه آرامش یافتند پس برای او تقاضای امان کرد و ابن ابی حاتم درباره ی این آیه وَمَنْ أظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللّهِ کَذِباً... از سدی روایت می کند که گفت: درباره ی عبدالله بن سعد بن ابی سرح قرشی نازل شد [وی] اسلام آورد و از نویسندگان پیامبر (صلی الله علیه و اله) شد، پس هر گاه به او دیکته می شد «سميعا عليما» می نوشت «علیما حکیما» و هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و اله) می فرمود «عليما حكيما» می نوشت «سميعا عليما» سپس تردید به او دست داد و کافر شد و گفت: اگر به محمّد (صلی الله علیه و اله) وحی می شود به من نیز وحی می شود. [الدر المنثور، ج 3، ص 30]

تا این جا بخشی از اعتراضات فردی مردم بیان شد و اکنون نمونه هایی از اعتراضات گروهی ارائه می شود اعتراضات دسته جمعی در سال 34 شروع شد، طبری در این باره از واقدی چنین روایت می کند:

هنگامی که سال سی و چهارم فرا رسید، گروهی از اصحاب پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به دیگران نوشتند: اگر می خواهید جهاد کنید نزد ما بیایید. مردم درباره ی عثمان بسیار سخن گفتند و زشت ترین چیزهایی که درباره ی کسی می شد گفت، درباره ی او گفتند و اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و اله) می دیدند و می شنیدند، لکن هیچ کدام آن ها را [از این گفتار] باز نمی داشتند، کسی از او دفاع نمی کرد و جز تنی چند [که عبارت بودند از:] زید بن ثابت، ابو اُسید ساعدی، کعب بن مالک و حسان بن ثابت [در این حالت] مردم جمع شدند و با علی بن ابی طالب (علیهما السلام) گفتگو کردند [و از آن حضرت خواستند که راه چاره ای بیندیشد. علی (علیه السلام) نزد عثمان رفت فرمود: مردم پشت سر من می باشند و درباره ی تو با من سخن گفته اند. به خدا نمی دانم با تو چه بگویم! چیزی نمی دانم که تو آن را ندانی و تو را بر چیزی راهنمایی نمی کنم که آن را نشناسی، آن چه ما می دانیم، تو نیز می دانی (1)ما در چیزی بر تو سبقت نداشته ایم تا تو را از آن آگاه کنیم، و گفتگوی پنهانی نداشته ایم که خواسته باشیم به تو برسانیم و به کاری اختصاص نیافتیم که تو در جریان آن نباشی، قطعاً تو با رسول خدا (صلی الله علیه و اله) بودی و آن چه [ما دیده و شنیده ایم] تو نیز دیده و شنیده ای داماد آن حضرت بودی؛ پسر ابی قحافه و پسر خطاب در کار حق از تو سزاوارتر نبودند، تو [از لحاظ رحمی] به پیامبر (صلی الله علیه و اله) نزدیکتری؛ (2)تو داماد آن حضرت شدی و آن ها نشدند و در هیچ چیز بر تو سبقت نگرفتند خدا را در نظر داشته باش، زیرا تو کور نیستی که بینا شوی و نادان نیستی که آموزش ببینی، راه روشن و آشکار است و پرچم های دین برافراشته.است ای عثمان! بدان برترین بندگان خدا نزد او امام عادلی است، هدایت شده و هدایت کننده که سنّت شناخته شده ای را برپا دارد و بدعتی را که ناشناخته است بمیراند به خدا قسم، همه چیز روشن است؛ سنّت ها برپاست و نشانه ها دارد؛ بدعت ها [نیز] بر پاست و نشانه ها دارد. بدترین مردم نزد خدا، امامی است ستمگر که خود گمراه و وسیله گمراهی دیگران است، سنّت پذیرفته شده را بمیراند و بدعت ترک شده را زنده کند من از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود: «روز قیامت امام ستمگر را بیاورند در حالی که نه او را یاری باشد، نه کسی از او پوزش خواهد؛ پس او در جهنّم افتد و در آن همچون آسیا بچرخد تا به قعر آن متصل شود.


1) واقدی در لابلای نقل های تاریخی خود از زبان حضرت امیر علیه السلام مطالبی را عنوان می کند که صحت ندارد چگونه شخصی که درب شهر علم پیامبر صلی الله علیه و آله است را می توان با دیگران یکسان نمود - سردبیر.

2) زیرا عثمان نیز مانند پیامبر صلی الله علیه و آله نسبش به عبد مناف می رسد امّا ابوبکر و عمر از تیره های دیگر قریش می باشند.

من تو را از سطوت و عقوبت خدا بر حذر می دارم، زیرا عذاب او سخت و دردناک است؛ و تو را از این که امام مقتول (1)این امت باشی بیم می دهم، زیرا گفته شده است: در این امت امامی کشته شود، و با کشته شدن او کشت و کشتار تا قیامت ادامه یابد، و کارهای امت را بر آن ها مشتبه کند و آن ها را در اختلاف افکند که به خاطر غلبه ی باطل حق را نمی بینند و در آن [فتنه] با یکدیگر بستیزند (2)و در تباهی بیفتند... (3)

همان طور که ملاحظه می شود، سخنان امیرالمؤمنین علی علیه السلام بسیار جامع است و آن حضرت جنبه های عاطفی، تشویقی، تنبیهی، استدلالی و برانگیزاننده ی عقل را نیز در آن گنجانده است، به این امید که در عثمان تأثیر گذار باشد و در رفتار و شیوه حکومت او تغییری حاصل شود پاسخ عثمان به سخنان حضرت علی علیه السلام چه باید باشد؟ قاعده باید توضیح دهد و دلیل بیاورد که اعمالش مطابق سنت پیامبر صلی الله علیه و آله است، لكن وی ادعا می کند که عزل و نصب هایش مانند عزل و نصب های عمر است و در این مورد حضرت علی علیه السلام برای او روشن می سازد که چگونه رفتار وی با رفتار عمر تفاوت دارد. طبری پس از نقل سخنان حضرت علی علیه السلام در این مورد، چنین ادامه می دهد:

سپس علی (علیه السلام) از نزد عثمان بیرون رفت و در پی او عثمان خارج شد و بر منبر نشست گفت: اما بعد هر چیزی را آفتی است و هر کاری را فسادی است. آفت و این امت و فساد این نعمت گروهی هستند خورده گیر که آن چه شما دوست دارید آن ها را خشمگین می کند و آن چه شما را ناراحت می کند آن ها را خوشحال. با شما سخن می گویند و سخن را به درازا می کشانند، مانند شتر مرغند که از اولین صدا پیروی می کنند. چشمه ی آبی که دوست دارند دور است جز آب گلوگیر نمی نوشند و جز به سوی آب گل آلود نمی روند پیشاهنگ ندارند کارها آن ها را درمانده کرده، کسب درآمد برای آن ها سخت شده است بخدا قسم چیزهایی بر من عیب گرفتید که برای ابن خطاب مانند آن را قبول داشتید. لكن او شما را پایمال می کرد و کتک می زد و با زبانش شما را خوار و ذلیل می کرد. سپس شما خواسته یا ناخواسته برای او رام شدید. ولی من با شما با ملایمت رفتار کردم و شانه ام را برای شما زیر بار بردم، دست و زبانم را از شما باز داشتم. به همین جهت شما بر من گستاخ شدید،


1) اگر عبارت ها صحّت داشته باشد کلمه امام منظور خلیفه است و با توجه به جملات قبل که حضرت علیه السلام او را از عذاب سخت و دردناک بیم می دهند نشان از عدم مشروعیت دارد و این که خلیفه کشی باب شود و باعث اختلاف شود مسئولیتش با شخص خلیفه است که کار را به آن جا برساند که به قتل او بینجامد - سردبیر.

2) در نهج البلاغه این سخنان به این عبارت ادامه یافته است بنابراین پس از بزرگسالی و گذشت عمر، برای مروان مانند اسب غارت شده ای مباش که تو را بسرعت هر کجا که خواهد براند.

3) تاریخ طبری، ج 5، ص 96 و 97؛ الکامل، ج 5، ص 3، 150 و 151؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 60؛ نهج البلاغه، خطبه 165

به خدا قسم من بلحاظ خدم و حشم بر شما برترم و یاوران نزدیکتری دارم، تعداد بستگانم نیز زیادترند و [به خلافت] سزاوارترم، اگر [به آن ها] بگویم بیایید به سویم می شتابند برای شما همتایانی برگزیدم، از بخشش ها برخوردارتان کردم و به شما لبخند زدم. خلق و خویی را از من زد و دید که از آن بهتر نمی شد، و گفتاری از من بیرون کشیدید که آن را به زبان نمی آورم. پس زبانتان را از عیبجویی والیان خود نگهدارید، زیرا من کسی را از شما بازداشتم که اگر او با شما سخن می گفت، به سخنان من خرسند می شدید شما از حق خود چه از دست داده اید؟ بخدا من در رساندن آن چه [خلیفه ی] پیش از من - کسی که درباره ی بخشش های فراوان او اختلافی ندارید - می داد کوتاهی نکردم؛ اگر من نتوانم در مازاد [درآمدی که در بیت المال است] تصرف کنم، پس برای چه امام شدم؟ [در این موقع] مروان بن حکم برخاست و گفت: به خدا قسم اگر بخواهید شمشیر را میان شما با خویش داور سازیم... عثمان به او گفت خاموش باش. (1)

در سخنان عثمان نکاتی به این شرح مشاهده می شود:

عثمان وجود معترضان را آفت امت می شمارد.

وی چنین وانمود می کند که گروهی خارج از مخاطبان وجود دارند که دشمن آن ها می باشند، بحدی که از خوشحالی آنان خشمگین و از ناراحتی آن ها خوشحال می شوند، شبیه شترمرغند و به دنبال هر صدایی می دوند. [به نظر می رسد با این سخن، عثمان در نظر دارد بین آن ها دو دستگی ایجاد کند.]

عثمان سپس لحن خود را تغییر می دهد و آن ها را با این عبارات سرزنش می کند!

عمربن خطاب، هم، ناسزا می گفت و هم، کتک می زد و شما در برابر او رام بودید لکن من که با ملایمت رفتار می کنم و دست و زبانم را از شما باز میدارم به من اعتراض می کنید در این سخنان عثمان افزون بر نکاتی که بیان شد دو پیام وجود دارد:

پیام اولش این است: شما که عمل کردن به سیرت عمر را از من می خواهید، روش او که چنین بود هم ناسزا ناسزا می گفت و هم کتک می زد بنابراین اگر من هم ناسزا بگویم و کتک بزنم به سیرت او عمل کرده ام.

پیام دیگرش این است که در نظر دارد ناسزاگویی و کتک زدن های خود را در مقابل رفتار عمر ناچیز نشان دهد، به همین جهت می گوید: من با شما خوشرفتاری کردم و دست و زبانم را از شما بازداشتم. اکنون برای نشان دادن رفتار عثمان با اصحاب بزرگوار پیامبر صلی الله علیه وآله نمونه هایی ارائه می شود تا مشخص شود ادّعای او تا چه اندازه درست است.


1) تاریخ طبری، ج 5، ص 97؛ الكامل، ج 3، ص 152 و 153؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 60 و 61؛ الامامة والسياسة، ج 1، ص 28؛ شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 23

رفتار عثمان با عبدالله بن مسعود

بلاذری روایت می کند

[هنگامی که به خاطر خودداری ولید از باز پرداخت وام خود] عبدالله بن مسعود کلیدهای بیت المال را به سوی ولیدبن عقبه (والی کوفه) انداخت... ولید به عثمان نوشت او (ابن مسعود) بر تو خرده می گیرد، به همین جهت عثمان دستور داد تا او را از کوفه بیرون کند... ابن مسعود به مدینه برگشت و بمحض ورود به مسجد رفت، در حالی که عثمان بر منبر بود؛ چشمش که به ابن مسعود افتاد [با اشاره] به او گفت: مطرود بدی که روی استفراغ خود راه می رود و سرگین می اندازد وارد شد. ابن مسعود گفت: من چنان که تو می گویی نیستم، لکن در جنگ بدر و روز بیعت رضوان با پیامبر(صلی الله علیه و اله) بودم (1)عثمان [در این هنگام به سخنان ابن مسعود و عایشه که از او دفاع می کرد توجّه نکرد و] دستور داد او را بزور از مسجد بیرون بیندازند. زمعة بن أسود يا يحموم غلام عثمان پاهای یا او را به گردنش انداخت و به زمین زد. [در نتیجه همین عمل] دنده اش شکست. (2)

عثمان که خود را از عمر خوشخوتر می داند، آیا این رفتار او با رفتارهای عمر تفاوتی داشت؟! (3)

رفتار با عمّار بن یاسر

هنگامی که خبر وفات ابی ذر به عثمان رسید، گفت: خدا رحمتش کند عمار بن یاسر گفت: بلی همه ی ما از خدا می خواهیم او را مشمول رحمت قرار دهد. عثمان گفت: «یا عاض ایر ابیه» (ای کسی که آلت پدرش را دندان می زند)! آیا فکر می کنی از تبعید او پشیمانم؟ و دستور داد پشت گردنش بگیرند و بیرونش کنند - (4)در بیت المال مدینه سبدی از زینت آلات و جواهرات وجود داشت، عثمان از آن جواهرات به بعضی از خانواده اش داد، مردم شروع کردند به بدگویی عثمان و با او چنان سخن گفتند که به خشم آمد و سخنرانی کرد و گفت: ما نیازمان را از این غنایم بر می داریم اگرچه دماغ بعضی به خاک مالیده شود. علی (علیه السلام) به او گفت: بنابراین تو از این کار منع می شوی و بین تو و و آن (جواهرات) جدایی می افتد، عمّار بن یاسر نیز گفت: من اولین کسی هستم که دماغم به خاک مالیده می شود. عثمان گفت: آیا بر من گستاخی می کنی یابن المتكاء (ای پسر زن ختنه نشده)! بگیریدش! گرفتندش و عثمان او را خوابانید و [چنان] زد که غش کرد... . (5)


1) حضور در جنگ بدر و بیعت رضوان برای صحابه فضیلت است که عثمان در هیچ کدام حضور نداشته است.

2) انساب الاشراف، ج 5، ص 36

3) ببینید چه کلمات زشت و چه رفتارهایی از افرادی که خود را جانشین پیامبر اخلاق می دانستند صادر می شود - سردبیر

4) همان، ص 54

5) همان، 48.

آیا عمر با اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) از این فحاش تر و خشن تر بوده است؟ آیا عثمان نمی دانسته که مادر عمّار «سمیه» هفتمین مسلمان و اولین شهیده در بین زنان مسلمان است. (1)آیا این خلق و خوی عثمان روایت «مسلم» را که گفته است: «ملائکه از عثمان حیا می کنند» و به استناد آن، پیروان مکتب خلفا او را مظهر حیا می دانند نامعتبر نمی سازد؟ (2)

عثمان در ادامه ی سخنرانی، پس از این که در مقایسه با عمر بن خطاب خود را خوشخو معرّفی کرد، به ایل و قبیله ی خود اشاره می کند تا از معترضان زهر چشم بگیرد، و منظورش از خدم و حشم بنی امیه اند که بر خلاف توصیه عمر، آن ها را به پست های حساس گمارد و سپاهیان را در اختیارشان قرار داد، تا در چنین روزی بتواند از آن ها استفاده کند و این که در پایان سخنرانی عثمان مروان ظاهر شد و شمشیر را حکمفرما قرار داد نمونه ای از پشتیبانی بنی امیه و پیش بینی عثمان است.

عثمان در پایان سخنرانی تصرف خود را در بیت المال را این گونه توجیه می کند: «اگر من نتوانم در مازاد درآمد بیت المال تصرف کنم پس برای چه امام شدم!»

درآمد بیت المال یا از محل زکات است یا جزیه و غنائم - که محل مصرف آن ها هم در قرآن و هم، در سنّت بیان شده است. محل مصرف زکات در آیه 60 سوره توبه و محل مصرف خمس در آیه 41 سوره انفال است و در هیچ سندی اجازه داده نشده که امام بتواند از مازاد بیت المال برای خود بردارد. نکته دیگری که عثمان پیش از این مطرح کرد این بود که «شما از حق خود چه از دست داده اید؟» عثمان با این جمله می خواهد چنین وانمود کند که معترضان عمدتا برای پول و افزایش مستمری انقلاب کرده اند در صورتی که چنین نیست در جایی از تاریخ دیده نشده است که معترضان تقاضای پول یا افزایش مستمری داشته باشند. آن چه بطور کلی مورد اعتراض است و همه ی تخلفات عثمان را شامل می شود. عمل نکردن به تعهد خود در عمل به قرآن، سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و در نزد بعضی عمل نکردن به سیره شیخین است. و هر کدام از تخلّفات که بررسی شود ریشه اش به همین تعهّد بر می گردد.


1) «سميه» بنت خباط... والدة عمار بن ياسر، كانت سابعة سبعةٍ في الاسلام عذبها ابوجهل و طعنها فى قلبها فماتت فكانت اول شهيدة فى الاسلام. [الاصابه، ج4، ص 334]

2) صحیح مسلم، ج 4، ص 1866.

ادامه ی جریان انقلاب یا اعتراضات

پس از دعوتی که توسط اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله به عمل آمده بود گروه هایی از شهرهای کوفه، بصره و مصر، در ایام حج این دعوت را اجابت کردند و پس از ملاقات با دعوت کنندگان و بررسی اوضاع برای به جا آوردن مناسک حج به سوی مکه عزیمت کردند. در این باره بلاذری از ابی مخنف چنین روایت می کند:

اهالی شهرهای سه گانه کوفه، بصره و مصر یک سال پیش از کشته شدن عثمان در مسجدالحرام همدیگر را ملاقات کردند و درباره ی روش عثمان و این که او وفای به عهدی را که با خدا بسته ترک کرده، مذاکره کردند و گفتند: این اجتماع [کوچک]، ما را راضی نمی کند و رأیشان بر این تعلق گرفت که هر کدام به شهر خود برگردند و در سال آینده به خانه ی عثمان مراجعه کنند و اکنون آن چه در سفر حج از اعمال خلاف مشاهده کرده اند به اطلاع همفکران خود برسانند و در سال آینده در خانه ی عثمان اشکالات را به او ارائه کنند و از او بخواهند تا آنان را راضی کند اگر راضی کرد [که مراد حاصل شده] و گر نه بیندیشند باید چه بکنند و همان کار را انجام دهند. (1)

با این قرار همگی به شهرهای خود رفتند و پس از تشریح اوضاع مدینه برای همفکران خود، در ماه رجب سال بعد به مدینه برگشتند.

بلاذری از واقدی روایت می کند

... عبدالرحمن بن عدیس البلوی و سودان بن حمر المرادی و عمر بن الحمق الخزاعی و عروة بن شییم اللیثی با پانصد نفر [از مصر] خارج شدند و اظهار داشتند: قصدشان عمره است و خروجشان در ماه رجب [سال سی و پنج] بود... . (2)

و نیز بلاذری از ابو مخنف روایت می کند:

اولین مرتبه ای که مصریان وارد مدینه شدند، آن ها و سایرین (بصریان، کوفیان و گروهی از اهالی مدینه) خانه عثمان را احاطه کردند عثمان از [موضع بلندی] بر آن ها ظاهر شد و گفت: ای مردم! آن چه مرا به آن محکوم می کنید چیست؟ [این اجتماع شما] برایم نا آشناست مردم برخی از کارهای او را نام بردند از قبیل: قرق کردن چراگاه ها، سوزاندن قرآن ها، شرکت نداشتن در جنگ بدر و بیعت رضوان، فرار از جنگ احد، تبعید اشخاص شریف، ضرب و جرح عمّار یاسر و واگذاری پست های استانداری به بستگان نادان.


1) انساب الاشراف، ج 5، ص 59.

2) انساب الاشراف، ج 5، ص 61

عثمان به همهی این اشکالات پاسخ گفت و در پایان گفت سندی بنویسید تا بموقع اجرا کنم مردم با شنیدن این سخنان قانع نشدند و از عثمان دست بر نداشتند. چند نفر از جمله مغیره و عمرو عاص خواستند وساطت کنند، لکن مردم آن ها را با شدت برگرداندند و قبول نکردند. ابن عُمر و دیگران گفتند این ها جز علی (علیه السلام) کسی را قبول ندارند. هنگامی که علی (علیه السلام) آمد [عثمان] گفت: ای اباالحسن سوی این مردم برو و آن ها را به کتاب و سنّت خدا و پیامبرش فرا خوان [علی علیه السلام] گفت: آری، به شرط این که تعهّد و میثاق خدا را بدهی که به تمام آن چه از طرف تو ضمانت می کنم وفا کنی. عثمان گفت: آری، بنابراین علی عهد و میثاق خدا را از او گرفت و بشدت آن را محکم نمود و به طرف مردم حرکت کرد. [ابتدا مردم از قبول وساطت آن حضرت امتناع کردند، ولی هنگامی که عهد و میثاق عثمان را برای آن ها بیان فرمود] گفتند: آیا تو ضمانت می کنی؟ فرمود: آری! گفتند: راضی شدیم. بزرگان و اشرافشان همراه علی (علیه السلام) وارد خانه ی عثمان شدند جسورانه سخن می گفتند و عثمان در مورد همه چیز به آن ها پاسخ گفت، گفتند همین ها را بنویس، او هم نوشت: بسم الله الرحمن الرحيم هذا كتاب من عبدالله، عثمان، اميرالمؤمنين لمن نقم عليه من المؤمنين والمسلمين، ان لكم ان اعمل فيكم بكتاب الله وسنة نبيه. يعطى المحروم، و يؤمن الخائف و يرد المنفى، و لا تجمّر البعوث و يوفر الفيء و علی بن ابی طالب ضمين للمؤمنين و المسلمين على عثمان بالوفاء بما في هذا الكتاب و شهد الزبير العوام و طلحة بن عبيد الله و سعد بن مالک بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر و زید بن ثابت و سهل بن حنیف و ابوایوب خالد بن زيد و كتب في ذي القعده سنة خمس و ثلاثين. فاخذ كل قوم كتاباً فانصرفوا. (1)به نام خداوند بخشنده مهربان، این عهدنامه ای است از بنده ی خدا عثمان، امیرالمؤمنين، به کسانی از جامعه ی مؤمنین و مسلمین که بر او عیب گرفته اند. حق شماست که من در بین. شما به کتاب خدا و سنت پیامبرش عمل کنم محروم حقّش را بگیرد، ترسان در امان باشد، تبعید شده به خانه برگردد. لشگریان [بیش از اندازه] در لشگرگاه نمانند و غنایم بدرستی تقسیم شود. علی ابن ابی طالب برای مؤمنان و مسلمانان [این عهدنامه را] ضمانت می کند و بر عثمان لازم است به آن چه در این عهدنامه آمده وفا کند. زبیر بن عوام، طلحة بن عبیدالله، سعد بن ابی وقاص، عبدالله بن عمر، زید بن ثابت، سهل بن حنیف و ابو ایوب شاهدند. در ذیقعده ی سال سی و پنج نوشته شد. هر کدام از گروه هایی که از شهرستان ها آمده بودند، یک نسخه از این عهدنامه را گرفتند و رفتند.


1) انساب الاشراف، ج 5، ص 62 تا 64

عثمان افزون براین عهدنامه که به گروه های معترض شهرستان ها داد، در جلب رضایت مصریان که به فرمانداری عبدالله بن سعد بن ابی سرح اعتراض داشتند و مصرا برکناری او را خواستار بودند نامه دیگری به محمد بن ابی بکر و گروه مصری داد و بموجب أن عبدالله بن سعد را برکنار و محمد بن ابی بکر را به جای او منصوب کرد. این نامه و نتایجی را که در برداشت در صفحات پیش رو تشریح خواهد شد.

اکنون توضیحاتی درباره ی عهد نامه عثمان

در ابتدای روایت ابی مخنف و در گفتگوی عثمان با معترضان اشکالاتی مطرح شده بود که برخی تاریخش گذشته و قابل اصلاح نبود مانند حضور نداشتن عثمان در جنگ بدر و بیعت رضوان و فرار از جنگ احد و برخی از آن ها جزیی بود که در عهدنامه عثمان تحت یکی از بندهای کلّی قرار می گیرد. به هر حال در این عهدنامه مسائل کلّی بیان شده و اجرای کامل آن بنوعی همه ی موارد اعتراض را شامل می شود و لازم است توضیحات مختصری درباره آن ها ارائه شود.

جمله ی «ان لكم ان اعمل فيكم بكتاب الله وسنة نبيه» بیانگر این است که وی در شورای انتخاب خلیفه متعهد شد به کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله که شامل اعمال زیادی از واجبات و مستحبات می شود، عمل کند، لکن به بسیاری از آن ها عمل نکرد، و این موضوع از اعتراضات مهمی بود که همه مسلمانان به آن توجه داشتند و به زبان می آوردند.

ابن قتیبه می نویسد:

گروهی از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و اله) جمع شدند و نامه ای نوشتند در آن کارهایی را که عثمان مخالف سنّت پیامبر (صلی الله علیه و اله) و دو خلیفه او انجام داده بود یادآوری کردند. (1)

جمله ی «یعطی المحروم» بیانگر این است که تا آن زمان، با مصرف موجودی بیت المال در پرداخت های بی حساب به بنی امیه و برخی از بزرگان گروهی از حقوق استحقاقی خود محروم می شده اند.

بلاذری می نویسد:

از چیزهایی که بر عثمان عیب می گرفتند یکی این بود که حکم بن ابی العاص را مسئول جمع آوری زکات قبیله قضاعه کرد که به سیصد هزار درهم می رسید هنگامی که آن ها را آورد [عثمان] همه ی آن را به او بخشید. (2)

این یکی از مواردی بود که عثمان حق محرومین را به بستگان خود داده است.


1) الامامة و السياسة، ج 1، ص 32.

2) انساب الاشراف، ج 5، ص28.

جمله ی «يؤمن الخائف» دلیل بر این است که در دوران خلافت وی فضای رعب و وحشت در بین مردم حکم فرما بوده و نمونه اش بلاهایی بود که بر اصحاب بزرگوار و سرشناس پیامبر صلی الله علیه و آله روا داشت، از جمله عبدالله بن مسعود، عمّار بن یاسر و ابوذر غفاری که پیش تر مختصراً از آن ها یاد شد.

ابن اثیر می نویسد:

عثمان برای مردمان شهرستان ها نوشت: من از کارگزارانم خواهانم که هر سال هنگام مراسم حج نزد من بیایند مردمان به من شکایت کرده اند که مردم دشنام می شنوند و کتک می خورند. (1)[پس از کشته شدن عثمان] عمیر بن ضابی آمد و بر پهلوی عثمان لگد زد و یکی از دنده هایش را شکست و گفت: پدرم را زندانی کردی تا در زندان جان سپرد. (2)

این ها نمونه هایی است از آن چه سبب رعب و وحشت در دوران عثمان شده بود.

جمله «و يرد المنفى» دليل بر این است که تبعید صحابه و بزرگان رایج بوده و تا زمان نوشتن عهدنامه ادامه داشته است. یکی از نمونه هایش تبعید ابوذر بود و نمونه های دیگرش بدین قرار است:

بلاذری می نویسد:

هنگامی که عثمان ولیدبن عقبه را از کوفه عزل کرد و سعید بن عاص را به جای او گمارد؛ قاریان و بزرگان کوفه با او نشستی داشتند..... روزی پس از نماز عصر از «سواد» (آبادی ها و مزارع عراق) و «جبل» (نواحی اصفهان، زنجان، قزوین، همدان، ری و... ) سخن به میان آمد و نتیجه مذاکره این بود که «سواد» از «جبل» بهتر است و گفتند: در «سواد» افزون بر آن چه در «جبل» می روید درخت خرما نیز پرورش می یابد و حسان بن محروج در این زمینه سخن را شروع کرد، عبدالرحمن بن خنیس رئیس پلیس گفت: دوست دارم که آن ها (باغ های اطراف شهر) از آن امیر باشد و این برای شما بهتر است. اشتر گفت: برای امیر بهتر از آن را آرزو کن، لکن اموال ما را برای او آرزو مکن عبدالرحمن گفت: از آرزوی من به تو زیانی نمی رسد تا این که آن چه در مقابل چشمانت هست از تو دور شود. بخدا قسم اگر [امیر] بخواهد [سواد] از آن اوست. اشتر گفت: آیا جایی که ما نیزه های خود را به زمین زده ایم و آن چه خدا برای ما غنیمت قرار داده، باغ های تو و قبیله ات می باشد؟ بخدا قسم اگر کسی به آن ها طمع کند، چنان درهم کوبیده شود که خوار گردد و به ابن خنیس حمله کرد و گروهی او را گرفتند.


1) الکامل، ج3، ص 155

2) همان، ص 179

پس از آن سعید بن عاص این موضوع را به عثمان نوشت و گفت: با بودن اشتر و یاران او که «قُرّاء» نامیده می شوند و بنوعی از نادانان می باشند، من مالک کوفه نیستم. عثمان در پاسخ وی نوشت: آن ها را به شام تبعید کن، و به اشتر نوشت: می بینم چیزی در دل داری که اگر آن را آشکار کنی، خونت حلال می شود و گمان نکنم از آن دست برداری تا این که قیامت برسد و بعد از آن زندگی وجود ندارد، بنابراین هنگامی که این نامه به تو رسید به سوی شام برو، بخاطر فسادی که از طرف تو به وجود آمده و بخاطر این که تو از فساد و تباهی در کار آن ها (سعید و اطرافیانش) کوتاهی نمی کنی بنابراین سعید، اشتر و همفکرانش را تبعید کرد که عبارت بودند از:

زید و صعصعه پسران صوحان، عائذ بن حملة الطهوی از بنی تمیم، کمیل بن زیاد نخعی، جندب بن زهیر ازدی، حارث بن عبدالله اعور همدانی از بنی حوث، یزید بن مکفف نخعی، ثابت بن قیس بن منقع نخعی و اصعر بن قیس بن حارث بن وقاص از بنی معقل. (1)

همان طور که مشاهده می شود به خاطر ایستادگی در مقابل زورگویی سعید بن عاص که ادعا داشت باغ های اطراف کوفه بستان قریش است. عثمان گروهی از افراد سرشناس کوفه را به شام تبعید کرد و این نمونه ای است از تبعیدهای عثمان و طمع بنی امیه در اموال مردم که در تاریخ ثبت شده است.

جمله ی «و لا تجمر البعوث» نشان دهنده این است که گروهی را بخاطر این که از انتقاد و اعتراضشان در امان باشند به مرزها می فرستادند و آن ها را در همان جا نگه می داشته اند، و این قبیل اقدامات در گفتگوی عثمان با فرماندارانش آشکار است:

هنگامی که عثمان برای تصمیم گیری در مورد ناله و فریاد مردم و شکایت آن ها به فرماندارانش نوشت سوی او بیایند، معاویه از شام، عبدالله بن ابی سرح از مصر، عبدالله بن عامر بن کریز از بصره و سعید بن عاص از کوفه آمدند، معاویه گفت: من و کارگزارانت را به کار خودمان برگردان و به آن چه زیر دستانمان انجام می دهند ما را مؤاخذه کن. و اما سعيد بن عاص گفت: بیکاری، مردم را به شکایت و حرف های نامربوط می کشاند بنابراین آن ها را با فرستادن به صحنه جنگ سر گرم کن، ابن عامر گفت: به آن هایی که در مورد بخشش اموال، به تو عیب می گیرند پول بده تا سرگرم کار شوند. (2)


1) انساب الاشراف، ج 5، ص 40 و 41

2) انساب الاشراف، ج5، ص43و44

به نظر می رسد عثمان پیشنهاد سعید بن عاص را پذیرفته است و گروهی را برای سرگرم شدن به مرزها فرستاده و همان جا نگهداشته شده اند و اکنون عثمان اجازه نمی دهد که آن ها برگردند. و این در حالی است که عمر مقرّر کرده بود که لشگریان بیش از شش ماه در مرزها نگهداشته نشوند. (1)

جمله ی «و يوفر الفیء» بر این دلالت دارد که پیش از این غنایم به صورت عادلانه تقسیم نمی شده است؛ مانند بخشیدن یک پنجم غنایم آفریقا به مروان.

ابن قتیبه، هنگامی که خطاهای عثمان را می شمرد می نویسد از جمله ی آن ها این بود که یک پنجم غنایم افریقا را به مروان بخشید، در حالی که حق خدا، پیامبر (صلی الله علیه و آله) ذوى القربى، يتيمان و مسکینان در آن بود. (2)

همان طور که پیشتر گفته شد گروه های معترض هر کدام یک نسخه از این نامه را گرفتند و به امید اجرای اصلاحات به سوی شهرهای خود حرکت کردند اکنون معترضان مدینه که از شهرستان ها مردم را برای کمک به اصلاحات دعوت کرده بودند تنها مانده و نگران آینده اند مورّخان شرح حال آن ها را چنین نوشته اند:

[پس از رفتن گروه های معترض شهرستان ها] علی (علیه السلام) به عثمان فرمود: بیرون بیا و سخنی بگوی، تا مردم بشنوند و از قول تو برای دیگران بازگو کنند، و خدا را بر آن چه در دلت می گذرد گواه بگیر زیرا شهرها درباره ی تو آبستن حوادث است و تو از این که سواران دیگری از کوفه، بصره یا مصر برسند ایمن نیستی [که دوباره] بگویی ای علی به سوی آنان برو و اگر نروم بگویی قطع رحم کردی و حق مرا سبک شمردی سپس عثمان به میان مردم رفت و به آن چه اتفاق افتاده بود اقرار کرد و از خداوند آمرزش طلبید و گفت: «از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که می فرمود: هر کس لغزشی دارد باید توبه کند، پس من اولین کسی هستم که پند پذیرفتم. هنگامی که [از منبر] پایین آمدم، بزرگان شما بیایند و نظر خود را به من بگویند به خدا قسم اگر بنده ای مرا به حق دعوت کند می پذیرم. هیچ راهی جز راه خدا وجود ندارد.» مردم از سخنرانی او خرسند شدند و با روی خوش در مقابل خانه اش جمع شدند. (3)

طبری از علی بن عمر روایت می کند:

پس از رفتن مصریان علی (علیه السلام) نزد عثمان آمد و گفت: سخنی بگوی تا مردم بشنوند و شاهد آن باشند و خدا را بر آن چه در دلت می گذرد - از تغییر روش و بازگشت - گواه بگیر، زیرا مردم ولایت ها بر ضد تو می باشند و بیم دارم گروهی دیگر از کوفه بیایند. بگویی ای علی سوی آن ها برو و من نتوانم رفت و معذورم نداری و گروهی از بصره بیایند و بگویی ای علی سوی آن ها برو


1) الفتنة الكبرى، ج 1، ص 56.

2) الامامة و السياسة، ج1، ص32

3) انساب الاشراف، ج 5، ص 66.

و اگر نروم پنداری که رعایت خویشاوندی نکرده ام و حق تو را سبک شمرده ام. پس عثمان بیرون آمد و و سخنانی از تغییر رفتار خویش و توبه بر زبان آورد، نخست حمد خدا کرد و چنان که شایسته است ثنای او،گفت آن گاه گفت: اما بعد ای مردم! بخدا عیبی از من نگرفته اند که ندانم، هر چه کرده ام می دانم دستخوش آرزو و فریب نفس شدم و از راه راست دور ماندم، از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که می فرمود: هرکس لغزشی کرد توبه کند و هر کس خطایی کرد توبه کند و بر هلاکت اصرار نورزد که هر که در ستم اصرار ورزد، از راه دور افتد. بنابراین من نخستین کسی ام که پند می پذیرم و در پیشگاه خدا از آن چه کرده ام استغفار می کنم و به سوی او باز می گردم، [از کار گذشته] کناره گرفتم و توبه کردم هنگامی که [از منبر] پایین آمدم سران شما بیایند و رأی خویش را با من بگویند، بخدا اگر حق من بندگی باشد به روش بندگان رفتار می کنم و مانند بنده زبونی و بندگی می کنم که اگر مملوک باشد صبوری کند و اگر آزاد شود سپاس می گذارد. از خدا مفرّی جز سوی او نیست نیکانتان از نزیکی من دریغ نکنند، اگر سمت راستم نپذیرد سمت چپم اطاعت کند در این روز مردم متفرق شدند و بعضی از آن ها گریستند، سعید بن زید برخاست و گفت ای امیرمؤمنان هر کس با تو نباشد به تو دسترسی ندارد. در [عاقبت] خودت از خدا بترس و به آن چه گفتی عمل کن.

و چون عثمان فرود آمد، مروان و سعید و تنی چند از بنی امیه را در خانه ی خویش یافت که هنگام سخنرانی او حضور نداشتند... مروان گفت: پدر و مادرم فدای تو باد دوست داشتم این سخنان را هنگامی گفته بودی که محفوظ و مصون بودی در این صورت من اول کسی بودم که خوشنود بودم و کمک می کردم لکن تو این سخنان را هنگامی گفتی که کار از کار گذشته و گرفتاری به حد نهایی رسیده است بخدا اصرار بر خطایی که از آن استغفار توان کرد از توبه ای که مایه ی بیم باشد بهتر است. اگر می خواستی، با توبه تقرب می جستی و به خطا اعتراف نمی کردی. اکنون پشت در، مردم، مانند کوه ها جمع شده اند، عثمان [به مروان] گفت: برو با آن ها سخن بگوی که من از سخن گفتن با آن ها شرم دارم. در حالی که مردم از سر و دوش هم بالا می رفتند مروان به طرف در، رفت و گفت چرا چنین جمع شده اید؟ گویا به غارت آمده اید؟ صورت هایتان زشت باد. هر کدامتان گوش رفیقش را بگیرد و برود، مگر آن کس که بخواهندش؛ آمده اید و می خواهید ملک ما را از دستمان بگیرید! از پیش ما بروید،

به خدا قسم اگر قصد ما کنید کاری به سرتان می آوریم که خرسند نشوید و نتیجه کار خویش نیکو نشمارید. به خانه های خویش روید که آن چه را ما به دست آورده ایم بزور وا نمی گذاریم. مردم باز گشتند، بعضی از آن ها نزد علی علیه السلام رفتند و این خبر را به اطلاع او رساندند و او خشمگین بیامد و پیش عثمان رفت و گفت:

«گویا جز این نمیخواهی و مروان جز این نمی خواهد که تو را از دین و عقلت روی گردان کند، مانند شتر کجاوه که هر جا بکشندش می.رود به خدا مروان نه به دین خود بیناست نه به کار خویش، به خدا قسم می بینم که تو را به ورطه می افکند اما بیرونت نمی کشد، از این پس دیگر برای عتاب پیش تو نخواهم آمد، اعتبار خویش را برده ای و اختیار خویش را از کف داده ای» و چون علی برون شد؛ نائله دختر قرافصه (همسر عثمان) پیش وی آمد و اجازه ی سخن گرفت و گفت: سخن علی علیه السلام را شنیدم که دیگر پیش تو نخواهد آمد. مطیع مروان شده ای که تو را هر کجا بخواهد می کشد گفت چه باید کرد؟ گفت: از خدای یگانه بی شریک بترس و از روش دو یار خویش که پیش از تو بوده اند پیروی کن که اگر اطاعت مروان کنی تو را به کشتن می دهد، مروان پیش مردم ارزش و مهابت ندارد مردم به سبب مروان از تو روی گردانیده اند. (1)

ابن اثیر می نویسد:

على (علیه السلام) آمد و عبدالرحمن بن اسود بن یغوث را دید و گفت: آیا در سخنرانی عثمان حاضر بودی؟ گفت: آری! پرسید آیا شنیدی مروان چه گفت؟ عبدالرحمن گفت: آری! علی (علیه السلام) فریاد زد: اى بندگان خدا ای مسلمانان! بدادم برسید اگر من در خانه بنشینم می گوید مرا و خویشاوندی مرا به جا نیاوردی و اگر سخن بگویم و او به آن چه باید انجام دهد عمل کند مروان بیاید و او را بازی دهد و او برای مروان جانوری دست آموز می شود که او را به هر جا بخواهد براند و این همه در حالی است که زندگانی طولانی و همراهی پیامبر (صلی الله علیه و اله) را در اعمال خود دارد. (2)

طبری می نویسد:

علی (علیه السلام) به خانه ی عثمان رفت و فرمود: تو نمی توانی مروان را راضی کنی ! و او نیز تا تو را از دینت و عقلت منحرف نکند راضی نمی شود مانند شتری که هودج سواری دارد به هر جا بخواهد میراند، بخدا قسم مروان نه درباره ی دینش فهمی دارد و نه درباره ی خودش، و بخدا سوگند که می بینم تو را به [مهلکه ای] می اندازد و بیرونت نمی آورد. من هم بعد از این برای سرزنش تو برنمی گردم، شرفت را از بین بردی و در کارت مغلوب شدی. (3)


1) تاریخ طبری، ج 5، ص 111 و 112؛ الکامل، ج 3، ص 165 و 166؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 64 و 65؛ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 146 و 147 باختصار.

2) الکامل، ج 3، ص 165

3) تاریخ طبری، ج 5، ص 112؛ الکامل، ج 3، ص 166؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 65 (با اختلاف عبارت)

طبری در روایت دیگری از عبدالرحمن بن اسود چنین نقل می می کند:

[راوی] از مروان بن حکم یاد می کرد که گفت: خداوند مروان را از خیر و نیکی دور گرداند، عثمان به سوی مردم رفت و آن ها را راضی کرد او روی منبر گریه کرد، مردم نیز گریستند، حتی ریش عثمان از اشکش خیس شد، در حالی که می گفت: خداوندا به سوی تو باز می گردم خدایا توبه می کنم! خدایا توبه می کنم! بخدا اگر حق من این باشد که بنده ی خانه نشین باشم به آن خشنودم. آن گاه که به خانه ام رفتم بیایید. بخدا قسم از شما روی نمی پوشانم، شما را خشنود می کنم و به خشنودی شما می افزایم، و قطعاً مروان و بستگانش را دور می سازم. هنگامی که به خانه رسید دستور داد درب را باز کنند و داخل شد، مروان همواره در پی فریفتن او بود تا آن که او را از عقیده اش برگرداند را از اقدامی که می خواست انجام دهد منصرف کرد. پس از آن عثمان به مدت سه روز از این که با مردم روبرو شود شرم داشت [به همین جهت] مروان با آن ها روبرو شد و گفت: صورت هاتان زشت باد! چه کسی را می خواهید به خانه هایتان بر گردید، اگر امیرالمؤمنین به کسی از شما نیاز داشت در پی او می فرستد و گر نه، در خانه اش بماند. (1)

ابن ابی الحدید از محمد بن سلیمان روایت می کند:

عثمان ذاتاً ضعیف، ناتوان و سست پیمان بود، لگام خود را به دست مروان داد که هرگونه می خواست او را می گرداند. در واقع او خلیفه بود و در ظاهر عثمان. (2)

عامل یا رویداد دیگری که باعث تشدید حمله به عثمان شد از این قرار است:

پیشتر گفته شد که پس از مذاکره و مشاورهی گروه های بصری و کوفی و مصری در مسجدالحرام و در مراسم حج سال 34، در ماه رجب سال 35 گروه مصری و به احتمال زیاد سایر گروه ها به مدینه وارد شدند گروه مصری از استاندار خود (عبدالله بن سعد) شکایت داشتند و عثمان نام های به استاندار خود نوشت و او را بیم داد، هنگامی که این گروه نامه را به والی مصر دادند، وی نامه رسان را بقدری کتک زد که جان سپرد. به همین جهت مجددا این گروه با نفرات بیشتر به سوی مدینه روانه شدند، در مدینه با وساطت طلحه، عایشه و علی بن ابی طالب، عثمان عبدالله بن ابی سرح را برکنار و محمد بن ابی بکر را به جای او گماشت.... و در نامه دیگری به عبدالله بن ابی سرح دستور داد او را بکشد و همراهانش را تنبیه کند و همین اتفاق انقلاب را به اوج رساند.


1) تاریخ طبری، ج 5، ص 112.

2) شرح نهج البلاغه، ج 9، ص25.

شرح این رویداد را ابن عساکر از زهری و او از سعید بن مسیب به این عبارت روایت می کند:

اهالی مصر برای شکایت از ابن ابی سرح آمده بودند (1)

مصریان بر عثمان وارد شدند لکن به عنوان خلیفه بر عثمان سلام نکردند - مردم متوجه شدند که شری در میان است - و شروع به سخن کردند، ابن عدیس کردار [ناپسند] عبدالله بن سعد را با مسلمانان و اهل ذمه، و این که وی غنایم را برای خود بر می دارد یادآوری کرد [و گفت:] هنگامی که به او اعتراض می شود می گوید: این نامه ی امیرالمؤمنین است [که به من اختیار داده است]. آن ها همچنین تخلّفاتی را که در مدینه اتفاق افتاده بود یادآوری کردند. [الکامل، ج 3، ص 169]

و عثمان نامه ای نوشت و او را بیم داد، اما ابن ابی سرح به آن چه عثمان او را نهی کرده بود اعتنا نکرد. گروهی از مصریانی را که از نزد عثمان آمده بودند کتک زد [و آن کس که نامه را آورده بود] کشت، در این حال بود که هفصد نفر از اهالی مصر به طرف مدینه حرکت کردند و در مسجد پیاده شدند و در هنگام اقامه نمازها به اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و اله) شکایت کرده، اعمال ابن سرح را بازگو نمودند. طلحة بن عبیدالله برخاست و به عثمان سخنان تندی گفت و عایشه [کسی را] نزد عثمان فرستاد و گفت اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) نزد تو آمده و عزل این مرد (عبدالله ابی سرح) را از تو می خواهند و تو خودداری می کنی! یک نفر از این مردم کشته شده، داد او را از فرماندارت بستان. علی بن ابی طالب (علیهما السلام) وارد شد و از طرف گروه مصری - فرمود: این ها از تو گماردن مردی به جای مردی را می خواهند و پیش از آن خونی را که او ریخته می خواهند، او را عزل کن و بین آن ها به قضاوت برخیز، پس اگر حقّی داشتند به داد آن ها برس [عثمان] گفت کسی را انتخاب کنید تا وی را به جای او (ابن سرح) منصوب کنم، مردم به او پیشنهاد کردند که محمد بن ابی بکر را [منصوب کند] گفت: محمد بن ابی بکر را به کار می گیرم تعهد خود را نوشت و او را والی مصر کرد و او همراه گروهی از مهاجران و انصار - برای این که بر آن چه بین اهل مصر، ابن ابی سرح، محمد و همراهیانش می گذرد نظارت کنند- روانه شد پس از طی مسافت سه روز به غلام سیاهی برخوردند که شتر خود را بسرعت می راند - گویا به دنبال کار [مهمی] است یاران محمّد (صلی الله علیه و آله) گفتند: داستان تو چیست و چکار می کنی؟ در حال فراری، یا در پی کاری هستی؟ گفت من غلام امیرالمؤمنینم، مرا به سوی حاکم مصر فرستاده است [کسی گفت: حاکم مصر این مرد است]. گفت: این آن کسی نیست که مأمورم نزد او بروم؟ محمدبن ابی بکر گفت: تو که هستی؟ یک بار گفت غلام امیرالمؤمنینم و یک بار گفت غلام مروان،

1) موضوع شکایت را ابن اثیر چنین می نویسد:

یک نفر او را شناخت و گفت غلام عثمان است. محمّد به او گفت به سوی چه کسی می روی! گفت: فرماندار مصر، گفت به چه کاری؟ گفت مأموریتی دارم گفت: نامه همراه داری ؟ گفت: خیر. او را بازرسی کردند و نام های پیدا نکردند. [بازرسی را ادامه دادند] همراهش ظرف چرمینی بود که در آن نامه ای [جاسازی شده] بود از عثمان به ابن ابی سرح.

محمّد همه ی کسانی را که همراهش بودند، از مهاجران و انصار و دیگران جمع کرد. سپس نامه را در نامه را در حضور آنان باز کرد که در آن چنین نوشته شده بود: هنگامی که فلانی و محمّد و فلانی آمدند آن ها را بکش و نامه اش را باطل کن و برجای خویش مستقر باش تا تصمیم بعدی ابلاغ شود، و هرکس بیاید از تو دادخواهی کند حبسش کن تا انشاء الله رأی نهایی من به دست تو برسد. چون این نامه را خواندند وحشت زده شدند و عزم خود را جدی کردند پس به مدینه برگشتند و محمد این نامه را با مهر چند نفر از همراهان مهمور کرد و به یکی از آنان سپرد و وارد مدینه شد، آن گاه طلحه، زبیر، علی (علیه السلام) سعد و هرکس از اصحاب محمّد (صلی الله علیه و اله) [در دسترس بود جمع کرد، سپس حضور آنان باز کرد داستان غلام را به اطلاع آنان رساندند و نامه را قرائت کردند، در این هنگام کسی از اهل مدینه نماند جز این که بر عثمان خشمگین شد و این جریان بر خشمی که به خاطر ابن مسعود، ابی ذر و عمار به وجود آمده بود افزود و خشمی شدید شد اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله) برخاستند و به خانه های خود رفتند و هیچ کس نماند جز این که از خواندن این نامه درغم و اندوه فرو رفت مردم عثمان را محاصره کردند و محمدبن ابی بکر بنی تیم و دیگران را جمع کرد هنگامی که علی (علیه السلام) این وضعیت را مشاهده کرد کسی را به سوی طلحه، زبیر، سعد، عمّار و تعدادی از اصحاب که همه «بدری» بودند فرستاد و به خانه ی عثمان رفت، در حالی که نامه، غلام و شتر همراه او بودند علی به او (عثمان) گفت: آیا این غلام توست؟ گفت، آری. فرمود: این شتر از آن توست؟ گفت: آری! فرمود: آیا نامه را تو نوشته ای؟ گفت: خیر! و به خدا قسم یاد کرد که این نامه را ننوشته ام و دستور ندادم که نوشته شود و از آن خبر ندارم! فرمود: آیا، مُهر مُهر تو نیست؟ گفت: آری فرمود: چگونه غلام تو سوار بر شتر تو همراه نامه ای با مهر تو خارج می شود و تو خبر نداری! [عثمان] به خدا قسم یاد کرد که این نامه را من ننوشتم، و دستور ندادم که نوشته شود و هرگز این غلام را به مصر نفرستادم،

امّا خط را شناختند که خط مروان است و در کار عثمان شک،کردند بنابراین گفتند: مروان را در اختیار ما قرار بده [تا از او بپرسیم]، عثمان خودداری کرد، با این که [مروان] در خانه حضور داشت، اصحاب محمّد (صلی الله علیه و اله) از پیش عثمان برون رفتند در حالی که خشمناک بودند و در کار عثمان شک داشتند و می دانستند که عثمان به باطل قسم نمی خورد چنین بود که گروهی گفتند بی گناهی عثمان از دل ما بیرون نمیرود تا این که مروان را به حضور ما بیاورد و گفتگو کنیم و بدانیم داستان نامه چه بوده و چگونه بناحق دستور کشتن مردی از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) صادر شده است، اگر عثمان نوشته عزلش کنیم و اگر مروان از زبان عثمان نوشته درباره ی او تدبیری بیندیشیم... [چنین بود] که عثمان را محاصره کردند. (1)

بلاذری نیز روایت فوق را از سعید بن مسیب و زهری نقل کرده است، با این تفاوت که توضیحات مربوط به خطاهای ابن ابی سرح و انتصاب محمد بن ابی بکر مختصرتر است. (2)بلاذری افزون بر روایت فوق، روایت دیگری از ابو مخنف نقل می کند به این عبارت:

مصریان پس از [گرفتن] نامه ای که عثمان برای آنان نوشته بود [مدینه را] ترک کردند. در «ایله» یا یک منزل به آن مانده، شتر سواری به آن ها برخورد کرد. به او گفتند: تو کیستی؟ گفت: نامه رسان امیرالمؤمنین به سوی عبدالله بن سعد، و من غلام امیرالمؤمنینم - و سیاه بود - گروهی گفتند: باید او را پیاده و بازرسی کنیم، مبادا درباره ی ما چیزی نوشته باشد بازرسی کردند و چیزی نیافتند بعضی گفتند بگذارید برود، بن بشر گفت: بدون بازرسی اثاثش نمی تواند برود گفتند: سبحان الله! مگر می شود داخل آب، نامه باشد؟ گفت: مردم حیله گرند، سپس آفتابه را گشودند، در آن شیشه ی مهر شده یا سربسته ای بود و در آن نامه ای بود که در یک لوله سُربی قرار داشت آن را بیرون آوردند و قرائت کردند [محتوای] نامه به این عبارت بود: هر گاه ابوعمر و بن بدیل نزد تو رسید گردنش را بزن و دست های ابن عدیس و کنانه و عروه را قطع کن و بگذار در خون خود بغلتند تا بمیرند، سپس آن ها را به شاخه های درخت خرما ببند - گفته می شود مروان بدون اطلاع عثمان این نامه را نوشته است - هنگامی که محتوای نامه را فهمیدند، گفتند: خون عثمان حلال است. سپس به جای اول برگشتند تا این که داخل مدینه شدند و همراه نامه به دیدار علی (علیه السلام) رفتند - و مهرش از سرب درست شده بود - علی (علیه السلام) همراه نامه، بر عثمان وارد شد، عثمان به خدا قسم یاد کرد که نامه متعلّق به او نیست و


1) تاریخ دمشق، ج 39، ص 415 تا 418؛ الامامة و السياسه، ج 1، ص 36 تا 38 و 40؛ عقدالفرید، ج 4، ص 106 (با اندکی اختصار).

2) انساب الاشراف، ج 5، ص 67 و 68.

از آن خبر ندارد [لكن] گفت: اما خط خط کاتب من است، امّا مُهر، مانند مُهر من است علی (علیه السلام) فرمود پس چه کسی را متهم می کنی؟ گفت تو و کاتبم را! علی (علیه السلام) خشمگین شد، در حالی که می گفت: این دستور توست... مصریان به خانه ی عثمان آمدند و دور [خانه] او حلقه زدند، در حالی که عثمان در بلندی قرار داشت [صدا زدند] ای عثمان! آیا این نامه از توست؟ [عثمان] انکار کرد و قسم خورد، گفتند: [این که انکار می کنی و قسم می خوری] بدتر است، نامه ای از طرف تو نوشته می شود و از آن خبر نداری! کسی مانند تو نمی تواند ولیَّ مسلمانان باشد، خود را از خلافت خلع کن. گفت: پیراهنی که خدا بر من پوشانده بیرون نمی آورم. (1)

آن چه بیان شد روایاتی بود که ابن عساکر و بلاذری نقل کرده اند از این روایات انگیزه نوشته شدن این نامه که عبارت است انتصاب محمد بن ابی بکر بجای ابن ابی سرح به دست می آید. امّا طبری فقط وقایع پس از کشف نامه را نقل کرده است. او این روایات را در صفحه 107 تاریخ خود از ابی سعید مولی ابی اسید الانصاری، در صفحه 114 از عبدالرحمن بن سیار، در صفحه 115 از محمد بن السائب الکلبی، صفحه 118 و 119 از محمد بن مسلمه و در صفحه 120 از سفیان بن ابی العوجاء نقل می کند. این راویان هیچ کدام مانند سعید بن مسیب (راوی ابن عساکر و بلاذری) انگیزه صدور نامه را بروشنی بیان نکرده اند، جز این که در برخی از این روایات گفتگوهای پس از کشف نامه مفصل تر بیان شده است.

در روایت محمد بن مسلمه چنین آمده است:

[هنگامی که مصریان به عثمان] گفتند: آیا این نامه ی توست! حمد و ثنای خدا را به جا آورد و گفت: به خدا قسم من ننوشتم و دستور به نوشتن هم ندادم طرف مشورت هم نبودم خبر هم ندارم [راوی می گوید]. من و علی گفتیم: راست می گوید، عثمان خیالش راحت شد. امّا مصریان گفتند پس چه کسی نوشته؟ گفت: نمی دانم گفتند؟ آیا بر تو چنان گستاخ شده اند که غلام تو را با شتری از شتران زکات مسلمانان بفرستند و مهر تو را نقش زنند و چنین کارهای مهمی به فرماندارت بنویسند و تو خبردار نشوی؟ گفت: آری گفتند: کسی که مانند تو باشد شایستگی خلافت ندارد، از خلافت کناره گیری کن، چنان که خدا تو را بر کنار کرده است. گفت پیراهنی را که خدای عزوجل به من پوشانده از تن به در نمی کنم... .


1) انساب الاشراف، ج 5، ص 65 و 66.

در روایت سفیان بن ابی العوجاء چنین آمده است:

مصریان نوبت اول که آمدند عثمان با محمد بن مسلمه گفتگو کرد و او با پنجاه نفر از انصار در ذی خُشُب نزد آن ها رفت و بازشان گردانید و آن ها برگشتند تا به «بویب» «بویب رسیدند در آن جا یکی از غلامان عثمان را یا فتنه که نامه ای برای عبدالله بن سعد همراه داشت و بازگشتند و به مدینه آمدند از طرف مردم اشتر و حکیم بن جبله، نامه را نشان دادند که عثمان نوشتن آن را انکار کرد و گفت ساختگی است. گفتند: نامه به خط کاتب توست ! گفت: آری لکن به دستور من نوشته نشده گفتند: نامه رسانی که نامه را پیش او یافتیم غلام توست! گفت: آری، اما بی اجازه من حرکت کرده گفتند: شتر، شتر توست! گفت: آری ولی بی خبر من برده اند. گفتند: یا راست می گویی یا دروغ، اگر دروغ می گویی سزاوار خلع شدنی به خاطر این که تو خونریزی بنا حقی را دستور داده ای و اگر راست می گویی سزاوار خلع شدنی به خاطر ضعف و غفلت خودت و شرارت اطرافیانت؛ شایسته نیست کسی بر ما مسلط باشد که به سبب ضعف و غفلتش چنین کاری را بی خبر او انجام دهند. (1)

همان گونه که پیشتر بیان شد، پس از آرامشی که با نوشتن عهدنامه عثمان و ضمانت حضرت علی (علیه السلام) به دست آمد و معترضان به سوی دیار خود حرکت کردند دو عامل باعث شد مجددا مردم به خشم آیند:

اولین عامل این بود که پس از سخنرانی دلنشین عثمان و بر اساس دعوت او، مردم مدینه با خرسندی و امیدواری به خانه ی عثمان مراجعه کردند لکن مروان به شکل توهین آمیزی آن ها را عقب راند که این حالت موجب بی اعتمادی، خشم و کینه ی آنان شد.

عامل دوم معترضان بودند که با شنیدن جریان نامه عثمان به ابن ابی سرح و تصمیم به قتل و شکنجه مصریان و مراجعت آن ها به مدینه، خشمگین شدند.

طبری پس از نقل مختصر محتوای نامه مذکور می نویسد:

[هنگامی که مصریان چنین دیدند] به مدینه برگشتند، مردم از برگشتن آنان و آن چه درباره ی آن ها اتفاق افتاده، خبر دار شدند [معترضان] از همه ی ولایات برگشتند و اهل مدینه نیز هجوم آوردند. (2)


1) تاریخ طبری، ج 5، ص 120.

2) تاریخ طبری، ج 5، ص115.

عثمان متعهّد شد ظرف سه روز اصلاحات [مورد نظر معترضان] را انجام دهد. لکن در این سه روز به جمع آوری سلاح و لشگر پرداخت. چون سه روز به پایان رسید و چیزی تغییر نکرد، و هیچ یک از کارگزارانش را عزل نکرد، مردم به او هجوم بردند و عمروبن حزم انصاری نزد مصریان - که در ذی خشب بودند - رفت و این خبر را به آن ها رساند و همراه هم به مدینه آمدند و به عثمان پیام دادند: مگر با این گمان که از اعمال ناروایت توبه کرده ای و از آن چه ما اکراه داریم برگشته ای و بر این مطالب عهد و پیمان خدا را داری، از تو جدا نشدیم؟ گفت: آری، من بر آن عهد پایبندم. گفتند: پس این نامه چیست که از نامه رسانت گرفتیم و به فرماندارت نوشته بودی؟ گفت: من این کار را نکردم و از آن چه می گویید بی اطلاعم! گفتند: نامه رسانت با شترت و دست نوشته ی کاتبت با مُهرت [موجود است] گفت: اما شتر دزدیده شده، و گاهی خط ها به هم شبیه است، مُهر هم می تواند نقاشی شده باشد. گفتند: بنابراین مهلت نمی دهیم و تو را متهم می کنیم، عمال فاسقت را بر کنار کن و کسی را بر ما بکار گیر که بر خون ما و اموال ما متهم نباشد و آن چه با ستم از ما گرفته به ما باز گردان. عثمان گفت: در این صورت اگر کسی را که شما دوست دارید به کار بگیرم و هر که را دوست ندارید بر کنار کنم، فرماندار شمایید و من هیچ کاره ام. گفتند: بخدا قسم باید انجام دهی یا برکنار شوی یا کشته شوی! بیندیش و انتخاب کن! عثمان از این پیشنهادها سر باز زد و گفت: هرگز پیراهنی را که خدا بر من پوشانده بیرون نمی آورم، آن ها هم او را چهل روز محاصره کردند و طلحه با مردم نماز اقامه می کرد. (1)

طبری در جایی دیگر مدّت محاصره عثمان را 49 روز ذکر کرده است. (2)این محاصره دوم بود و محاصره اول پس از ورود معترضان شهرستان ها و مراجعه به خانه عثمان شکل گرفت که با عهدنامه عثمان و ضمانت علی (علیه السلام) این محاصره شکسته شد. (3)

بلاذری پس از نقل نامه ای که از زبان عثمان به والی مصر نوشته شده بود و در آن دستور قتل محمد بن ابی بکر و همراهیانش صادر شده بود می نویسد:

بنابراین مردم عثمان را از آب بازداشتند. وی بر مردم ظاهر شد و گفت: آیا علی در بین شماست؟ گفتند: نه! گفت: سعد در بین شماست؟ گفتند: نه! [لحظاتی] ساکت ماند، سپس گفت: آیا کسی به علی نمی گوید به ما آب دهد! [این پیام] به علی (علیه السلام) رسید


1) تاریخ طبری، ج 5، ص117.

2) تاریخ طبری، ج 5، ص 122.

3) انساب الاشراف، ج 5، ص 59 و 60 و 62 و 64.

او سه مشک پر آب برای او فرستاد؛ و تا هنگامی که به او رسید گروهی از بنی هاشم و بنی امیه مجروح شدند. به علی (علیه السلام) خبر رسید که مردم می خواهند عثمان را بکشند و او گفت: ما مروان را می خواستیم، اما کشتن عثمان هرگز [درست نیست] و به حسن و حسین (علیهما السلام) دستور داد: با شمشیرهایتان مقابل خانهی عثمان بایستید و نگذارید کسی به او دست پیدا کند، زبیر نیز پسر خود را فرستاد و طلحه با اکراه پسر خود را فرستاد و گروهی دیگر از اصحاب نیز فرزندان خود را فرستادند تا مانع ورود مردم به خانه ی عثمان شوند.... (1)

ابوهریره در عراق و در حضور معاویه [برای خوشایند او] روایتی ساخت و در آن حضرت علی علیه السلام را مسئول کشته شدن عثمان معرّفی کرد؛ ابو جعفر اسکافی پس از نقل روایت ابوهریره می گوید:

او باید از خدا بترسد! علی همواره خدا را در نظر داشت. به خدا سوگند او چنان به عثمان یاری رساند که اگر برادرش جعفر بن ابی طالب در محاصره بود نمی رساند. (2)

مناظره عثمان با معترضان

آن گاه که عثمان دانست مردم برای کشتن او آماده شده اند، تصمیم گرفت آن ها را با دلایل شرعی منصرف کند. طبری در این باره می نویسد: هنگامی که عثمان در خانه اش محاصره شده بود [به مردم رو کرد و] گفت: شما را به خدای جل و عز سوگند می دهم آیا می دانید: هنگامی که عمر مجروح بود شما از خدا خواستید که برایتان بهترین را انتخاب کند، آیا گمان می کنید خدا دعای شما را مستجاب نکرد! [این گمان] در مورد خدای تعالی ضعیف است. اکنون در بین آفریدگان خدا اهل حق هستید و کارهای شما پراکنده نشده است. آیا می گویید دین خدا سست و ضعیف شده! و اهمیت ندارد که چه کسی والی [مسلمانان] باشد. اکنون خدا عبادت می شود و متدینان پراکنده نشده اند که باعث شود شما اظهار عجز کنید یا خوار شوید یا مجازات شوید.

آیا می گویید مشورتی در کار نبود که در این صورت [حقی را] انکار کردید. هنگامی که امّت، خدا را نافرمانی کنند، درباره امام مشورت نکنند و در مورد بیزاری او تلاش نکنند خدا امت را به حال خود وا می گذارد آیا فکر می کنید خدا عاقبت کار مرا نمی دانست؟ من در بعضی کارهایم نکوکار و مورد رضایت دینداران بودم. بعدها چه کردم که خدا و شما خوش نداشتید؟ آیا هنگامی که خدا مرا برگزید و به من جامه کرامت پوشانید از آن بی خبر بود؟ شما را به خدا قسم می دهم آیا سابقه و عمل نیکی - که خدایم داده باشد و به حق وی


1) انساب الاشراف، ج 5، ص 68 و 69؛ عقد الفريد، ج 4، ص 101.

2) شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 67.

قیام کرده باشم و حق مرا بر آیندگان مسلم کرده باشد و فضیلت مرا بشناساند - برای من نمی شناسید! پس چرا می خواهید مرا بکشید! [مگر نمی دانید] کشتن روا نیست مگر بر سه کس: کسی که زنای محصنه، مرتکب شود، مسلمانی که که کافر شود یا در مقابل کشتن یک نفر به قصاص محکوم گردد اگر مرا بکشید به گردنه ای خویش شمشیری نهاده اید که تا روز رستاخیز خدا آن را از شما بر ندارد مرا نکشید که اگر بکشیدم پس از من هرگز با هم نماز اقامه نکنید و خدا هرگز اختلاف را از میان شما برندارد. [مردم به عثمان] گفتند: اما آن چه گفتی که پس از عمر [مردم] از خدا خواستند که بهترین را برایشان انتخاب کند، و پس از آن مردم تو را ولایت دادند [بدان که] هر چه خدا کرده نیک است، لكن خدای سبحان کار تو را وسیله امتحان بندگان خویش قرار داد. اما آن چه از تقدّم و (سابقه خویش با پیامبر (صلی الله علیه و آله) گفتی، تقدّم و سابقه داشتی و شایسته ی خلافت بودى لکن پس از آن عوض شدی و کارها کردی که می دانی، اما بلیاتی که گفتی اگر تو را بکشیم به ما می رسد؛ سزاوار نیست از بیم فتنه ی سال بعد، اقامه ی حق را بر تو ترک کنیم؛ این که گفتی: کشتن روا نیست مگر درباره ی سه کس؛ ما در كتاب خدا کشتن غیر این سه کس را می بینیم، کشتن کسی که در زمین فساد کند (1)و کشتن کسی که طغیان کند و بر طغیان خویش پیکار کند، و کشتن کسی جلو حق را بگیرد سپس در این راه پیکار و حق را انکار کند تو طغیان کردی، مانع حق شدی و آن را انکار کردی و از این که خودت را در برابر کسانی که عمدا به آن ها ستم کردی قصاص کنی خودداری می کنی و به خلافت و حکومت کردن بر ما، چسبیده ای و در کار حکومت و تقسیم [پست ها و بیت المال] ستم کرده ای، اگر چه گمان کرده ای با ما در ستیز نیستی. آیا آن ها که به دفاع از تو برخاسته اند و میان ما و تو حایل شده اند، بدون دستور تو می جنگند؟ [چنین نیست]، بلکه آن ها به خاطر این که تو به خلافت چسبیده ای آماده ی جنگند. اگر خود را از خلافت خلع کنی، از جنگیدن برای تو دست برمی دارند. (2)

عثمان پساز آن که نتوانست مردم را برای خودداری از کشتن خود متقاعد کند به نیروی نظامی خود متوسّل شد.


1) اشاره است به آیه اِنَّمَا جَزَاؤُا الَّذینَ یُحَارِبُونَ اللّه وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الاَْرْضِ فَسَادًا اَنْ یُقَتَّلُوا اَوْ یُصَلَّبُوا اَوْ تُقَطَّعَ اَیْدیهِمْ وَاَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاَفٍ اَوْ یُنْفَوْا مِنَ الاَْرْضِ..... [المائده، 33/5]

2) تاریخ طبری، ج 5، ص 133؛ الکامل، ج 3، ص 171 و 172.

بلاذری می نویسد:

عثمان به عبدالله بن عامر و معاوية بن ابی سفیان نوشت، و آن ها را از این که مردم عراق و مصر و مدینه محاصره اش کرده اند و جز به عزل یا قتلش رضایت نمی دهند آگاه ساخت و دستور داد به فریادش برسند... . (1)

ابن اثیر می نویسد:

[عثمان] به معاویه و ابن عامر و سران لشگر نامه نوشت و کمک خواست و دستور داد در فرستادن سپاه عجله کنند، معاویه خودداری کرد، یزید بن اسد قسری بین مردم شام به پا خواست و مردم زیادی پیرو او شدند، هنگامی که به وادی القری رسیدند از کشته شدن عثمان خبردار شدند و بر برگشتند. (2)

ابن ابی الحدید مشابه به این روایت را از بلاذری نقل می کند:

... معاویه به یزید بن اسد قسری گفت: هنگامی که به ذی خشب رسیدی، در همان جا توقف کن و از آن جا نگذر... وی در ذی خشب ماند تا عثمان کشته شد، در این هنگام معاویه او را فراخواند، بنابراین او همراه سپاهش به شام برگشت. (3)

بلاذری می نویسد:

هنگامی که مصریان و کسانی که در محاصره عثمان با آن ها همراه بودند، اطلاع پیدا کردند که عثمان به ابن عامر و معاویه نامه نوشته است. سختگیری آن ها در محاصره و شتابشان برای کشتن عثمان بیشتر شد. (4)

بلاذری می نویسد ابو مخنف در روایتش چنین گفت:

زید بن ثابت انصاری (خزانه دار عثمان) گفت: ای گروه انصار! شما خدا و پیامبرش را یاری کردید، اکنون خلیفه او را یاری کنید! گروهی در پاسخ او گفتند: ای زید! عثمان تو را از خرماهای مدینه سیر کرده است، زید گفت: این پیرمرد را نکشید و بگذارید تا خودش بمیرد زیرا اجلش نزدیک است. حجاج بن غزیه انصاری گفت: به خدا قسم اگر از عمر او باقی نمانده باشد جز به اندازه زمان بین ظهر و عصر با ریختن خون او به خدا تقرب می جوییم. رفاعة بن رافع انصاری هیزم آورد و یکی از دو درب [خانه عثمان] را آتش زد تا افتاد. مردم درب دیگر را نیز باز کردند و ناگهان وارد خانه شدند عدی بن حاتم طایی فریاد زد: بزغاله ها رام نمی شوند، او را بکشید! مروان گروهی را برای جنگ آماده کرده بود،


1) انساب الاشراف، ج 5، ص 71.

2) الكامل، ج 3، ص 170.

3) شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 154

4) انساب الاشراف، ج 5، ص 72.

عثمان او را نهی کرد، لکن آن ها قبول نکردند و به هر کس داخل خانه شده بود حمله کردند و آن ها را بیرون راندند، و عثمان از خانه ی بنی حزم بن زید انصاری سنگ باران می شد و [سنگ پران ها] فریاد می زدند! ما به تو سنگ نمی زنیم، خدا تو را سنگ باران می کند. (1)

طبری از حسین بن عیسی و او از پدرش روایت می کند:

هنگامی که ایام التشريق (سه روز پس از عید قربان) سپری شد، خانه ی عثمان را محاصره کردند و عثمان بر باقی ماندن بر مسند خلافت پافشاری می کرد وی اطرافیان و دولتمردان خود را گرد آورد. یکی از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و اله) به نام نیار بن عیاض که پیری فرتوت بود از میان محاصره کنندگان برخاست و فریاد زد: «آی عثمان !» عثمان از بام خانه ظاهر شد [نیار] او را قسم داد و خدا را به یاد او آورد که از خلافت کناره گیری کند. در اثنای [این که] می خواست پاسخ خود را بشنود. یکی از یاران عثمان تیری بینداخت و او را کشت - بعضی گمان کرده اند کسی که تیر انداخته کثیر بن صلت کندی بوده است - و در این موقع به عثمان گفتند: قاتل نیار بن عیاض را به ما بده تا او را قصاص کنیم. گفت: شما قصد کشتن مرا دارید. من کسی را که یاریم کرده به کشتن نمی دهم [مردم] چون چنین دیدند، به سوی در خانه ی او حمله کردند و آن را آتش زدند، آن گاه مروان بن حکم با گروهی از خانه بیرون آمد، سعید بن عاص نیز با جمعی درآمد، مغيرة بن اخنس ثقفی نیز با جمعی در آمد و جنگی سخت در گرفت چیزی که محاصره کنندگان را به جنگ وا داشت، این بود که شنیده بودند سپاهیان بصره در ضرار فرود آمده اند که یک منزلی مدینه بود و مردم شام نیز حرکت کرده اند. بر در خانه جنگ سختی در گرفت... .

مروان از پای درآمد و سپاهیان عثمان شکست خوردند و به قصر پناه بردند. در آن جا نیز جنگ شدیدی در گرفت زیاد بن نعیم فهری با گروهی از یاران عثمان کشته شدند و جنگ همچنان ادامه یافت، تا این که عمرو بن حزم انصاری در خانه اش را که مجاور خانه ی عثمان بود گشود و سپس مردم را صدا زد. آن ها هم آمدند و در خانه ی عثمان جنگیدند تا این که یاران عثمان شکست خوردند و به کوچههای مدینه فرار کردند عثمان و چند نفر از خانواده و یاران عثمان در خانه باقی ماندند و همراه عثمان جنگیدند تا کشته شدند و عثمان هم کشته شد. (2)


1) انساب الاشراف، ج 5، ص78 و 79.

2) تاریخ طبری، ج 5، ص 124؛ الكامل، ج 3، ص 175 (با اختلاف عبارت)

ابو حفصه یمانی (غلام مروان) پس از نقل مختصر رویداد فوق می گوید:

مردم مقابل در به جنگ پرداختند و مروان جنگید تا از پای درآمد و من او را برداشتم و به خانه ی پیرزنی بردم و در را بستم... . (1)

در مورد کشته شدن عثمان پاره ای از روایات در کتاب های تاریخ از آن حکایت دارد که یکی دو نفر از دیوار بالا رفتند و مشاهده کردند که عثمان در کنار همسرش نشسته و قرآن را در پیش رو دارد، و یکی از این افراد تیری برگلوی او فرو برد و خون روی آیه ی فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَهُوَ السَمِيعُ الْعَلِيمُ (2)پاشیده شد و عثمان هم جان سپرد.

این گونه روایات با روایات فوق همخوانی ندارد، وانگهی با توجه به آن چه در این بخش بیان شد خانه ی عثمان صحنه کارزار بوده، گروهی به فرماندهی مروان، سعید بن عاص و مغيرة بن اخنس در صحن خانه و مقابل خانه با مردم به جنگ پرداختند. عثمان بر بام خانه و گروهی تیرانداز پیرامون او بودند و نیار بن عیاض با تیر آن ها کشته شد. این ها همه بر این دلالت دارد که عثمان در صحنه کارزار حضور داشته است. درست هم، همین است، و این عاقلانه نیست که تصور شود، عثمان بجای این که آشوب را مدیریت کند، طرفداران خود و مردم خشمگین را به حال خود واگذارد و تنها در گوشه ای بنشیند و قرآن بخواند! آن چه بیان شد، خلاصه ای بود از رویدادی بزرگ در تاریخ اسلام که افراد مشهوری در شکل گیری آن دخالت داشتند و انشاء الله نقش آن ها در شماره های آینده ارائه خواهد شد.

و السلام


1) تاریخ طبری، ج 5، ص123.

2) البقره، 2، 137.

پی نوشت ها

1- حصن التوحيد، ص135 و 136 نقل از بخاری و مسلم.

2- حصن التوحيد، ص 131؛ تاريخ الاسلام، ج 1، ص 358 تا 360؛ فجر الاسلام، ص 110.

3- الفتنة الكبرى، ج 1، ص 170 تا 174.

4- تاریخ دمشق، ج 39، ص 202.

5- الانساب الاشراف، ج 5، ص 20.

6- تاریخ طبری، ج 5، ص 41 با اختصار.

7- انساب الاشراف، ص5، ص24.

8- الفتنة الكبرى، ج 1، ص 66

9- الفتنة الكبرى، ج 1، ص 75.

10- تاریخ دمشق، ج 39، ص 415؛ انساب الاشراف، ج5، ص 26

11- همان، ص 252.

12- همان، ص 415؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 26.

13- انساب الاشراف، ج 5، ص 19 و 30.

14- سجده، 32، 18.

15- شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 79 و 81

16- الحجرات، 49، 6

17- در المنثور، ج 4، ص 191 ذیل آیه 60 سوره اسراء.

18- انساب الاشراف، ج 5، ص 32

19- همان، 30.

20- كنز العمال، ج 6، ص 79.

21- شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 15.

22- الاصابه، ج 2، ص 271؛ المعجم الكبير، ج 3، ص 240 باختصار.

23- الاصابه، ج 2، ص 271 باختصار.

24- انساب الاشراف، ج 5، ص27 .

25- التوبه 9، 128

26- آل عمران، 3، 159

27- القلم، 14.

28- المجادله، 58، 22

29- انساب الاشراف، ج 5، ص 28.

30- المعارف، ص194.

31- انساب الاشراف، ج5، ص39؛ الكامل، ج 3، ص 103.

32- انساب الاشراف، ج 5، ص28.

33- تاریخ طبری، ج 5، ص 113؛ الكامل، ج 3، ص 167.

34- انساب الاشراف، ج 5، ص 57.

35- عقد الفريد، ج 4، ص118. -36 انساب الاشراف، ج 5، ص 57.

37- همان.

38- همان.

39- همان.

40- انساب الاشراف، ج 5، ص 41-45 باختصار.

41- انساب الاشراف، ج 5، ص 30.

42- الكامل، ج 3، ص 168.

43- انساب الاشراف، ج 5، ص 47.

44- الاحزاب، 33، 67.

45- انساب الاشراف، ج 5، ص 47

46- انساب الاشراف، ج 5، ص 58.

47- التوبه 9، 34.

48- انساب الاشراف، ج 5، ص 52

49- همان، ص 53

50- انساب الاشراف، ج 5، ص 49

51- تاریخ طبری، ج 5، ص 96 و 97؛ الکامل، ج 5، ص 3، 150 و 151؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 60؛ نهج البلاغه، خطبه 165

52- تاریخ طبری، ج 5، ص 97؛ الكامل، ج 3، ص 152 و 153؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 60 و 61؛ الامامة والسياسة، ج 1، ص 28؛ شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 23

53- انساب الاشراف، ج 5، ص 36

54- همان، ص 54

55- همان، 48.

56- صحیح مسلم، ج 4، ص 1866.

57- انساب الاشراف، ج 5، ص 59.

58- انساب الاشراف، ج 5، ص 61

59- انساب الاشراف، ج 5، ص 62 تا 64

60- الامامة و السياسة، ج 1، ص 32.

61- انساب الاشراف، ج 5، ص28.

62- الکامل، ج3، ص 155

63- همان، ص 179

64- انساب الاشراف، ج 5، ص 40 و 41

65- انساب الاشراف، ج5، ص43و44

66- الفتنة الكبرى، ج 1، ص 56.

67- الامامة و السياسة، ج1، ص32

68- انساب الاشراف، ج 5، ص 66.

69- تاریخ طبری، ج 5، ص 111 و 112؛ الکامل، ج 3، ص 165 و 166؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 64 و 65؛ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 146 و 147 باختصار.

70- الکامل، ج 3، ص 165

71- تاریخ طبری، ج 5، ص 112؛ الکامل، ج 3، ص 166؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 65 (با اختلاف عبارت)

72- تاریخ طبری، ج 5، ص 112.

73- شرح نهج البلاغه، ج 9، ص25.

74- تاریخ دمشق، ج 39، ص 415 تا 418؛ الامامة و السياسه، ج 1، ص 36 تا 38 و 40؛ عقدالفرید، ج 4، ص 106 (با اندکی اختصار).

75- انساب الاشراف، ج 5، ص 67 و 68.

76- انساب الاشراف، ج 5، ص 65 و 66.

77- تاریخ طبری، ج 5، ص 120.

78- تاریخ طبری، ج 5، ص115.

79- تاریخ طبری، ج 5، ص117.

80- تاریخ طبری، ج 5، ص 122.

81- انساب الاشراف، ج 5، ص 59 و 60 و 62 و 64.

82- انساب الاشراف، ج 5، ص 68 و 69؛ عقد الفريد، ج 4، ص 101.

83- شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 67.

84- تاریخ طبری، ج 5، ص 133؛ الکامل، ج 3، ص 171 و 172.

85- انساب الاشراف، ج 5، ص 71.

86- الكامل، ج 3، ص 170.

87- شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 154

88- انساب الاشراف، ج 5، ص 72.

89- انساب الاشراف، ج 5، ص78 و 79.

90- تاریخ طبری، ج 5، ص 124؛ الكامل، ج 3، ص 175 (با اختلاف عبارت)

91- تاریخ طبری، ج 5، ص123.

92- البقره، 2، 137.

منابع و مآخذ

بعلاوه قرآن کریم و نهج البلاغه؛

ابن ابی الحدید، عزالدين عبد الحميد، شرح نهج البلاغه، تحقيق ابوالفضل ابراهيم، قاهره 1959م.

ابن اثیر، الكامل في التاريخ، دار صادر، بیروت 1385ه - 1965م.

ابن حجر عسقلانی، الاصابة في تمييز الصحابه مكتبة الكليات الازهرية، قاهره.

ابن هجر هیتمی، تطهير الجنان، ضميمه الصواعق المحرقه، الطبعة الثانيه، قاهره 1965م.

ابن عبدالبر، عبد الله بن محمد، الاستيعاب في معرفة الاصحاب، مكتبة نهضت، مصر.

ابن عبدربه الاندلسی، شهاب الدین احمد، عقد الفريد منشورات دار و مكتبة الهلال، بيروت، الطبعة الاولى، 1986م.

ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، دارالفکر، بیروت 1996م.

ابن قتيبه الدينوري، الامامة والسياسة و هو المعروف بتاريخ الخلفاء مكتبة البابي الحلبي و اولاده بمصر، 1388ه - 1969م.

ابن قتيبه، عبد الله بن مسلم المعارف، مطبعة دار الكتب، 1960م.

احمد امین، فجر الاسلام، دار الكتب العربي، بيروت، الطبعة العاشره، 1969م.

السعدی، عبدالرحمن و غیره حصن التوحيد، ترجمه اسحاق بن عبد الله العوضى مكتبة ملک فهد، الریاض 1427ه.

سیو وطى، جلال الدين، الدر المنثور، بیروت، 1983 م.

طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوك، الطبعة الاولى بالمطبعة الحسينيه المصرية.

الطبراني، الحافظ ابى القاسم، المعجم الكبير، مكتبة ابن تيميه، قاهره.

طه حسين، الفتنة الكبرى - عثمان الطبعة التاسعه، دار المعارف بمصر.

متقی هندی، علاء الدين على، كنز العمال، مؤسسه الرسالة، بیروت، 1405 ق.

مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، بیروت، 1374 0 - 1955م.

"عقل " و "عشق "در تصوف

اشاره

سیّد علیرضا موسوی

نزاع عرفان با عقل

اعتراف عرفا بر مخالفت وحدت وجود شخصی با عقل

جایگاه عشق و آثار آن در عرفان

عشق از نظر آیات و روایات

شاهد بازی و عشق های مجازی در عرفان

تفاوت عقل فلسفی با عقل روایی

درآمد

در اسلام عقل جایگاه ویژه ای دارد و آیات و روایات بر این مهم تأکید خاصی دارند امّا عقل با توجّه به این که مخلوق است و هر مخلوقی محدود است در محدوده خود کارایی دارد. امّا در مکتب عرفان (تصوف) عقل جایگاهی نداشته و تنها شهود و یافت های قلبی و عشق مطرح است و این در حالی است که با امکان دخالت شیطان در دریافت ها، اساس مکاشفه و شهود از حجیّت می افتد و قابلیت پیروی ندارد. نویسنده محترم در این مقاله، مبارزه بی امان تصوف را با عقل مطرح و آن را مورد نقد قرار داده است و ثابت نموده است که عقل گوهری مهم و اساسی است و مایه تمیز حق از باطل است.

کلیدواژه ها؛

تصوف، عقل، وحدت وجود، عشق، شاهد بازی عقل فلسفی، عقل روایی

عرفان و عقل

یکی از مهمترین اصول مشترکه بلکه شاه بیت تمام مکاتب عرفانی و به ویژه معنویت ها و شبهه معنویت های نوظهور، ناتوان و عاجز دانستن "عقل" از درک "حقیقت هستی" و "معارف" و نفی عقلانیت و مبارزه جدی با منطق و برهان و استدلال عقلی و نشاندن عشق و قلب و احکام مخصوص به آن در جای تعقل و جایگزین کردن تمرکز و مراقبه ذهنی بر تفکر و تدبّر است. استفاده از تعابیری مانند نامحرم، بوالفضول ضعیف رای مغلوب آلت ظن حجاب اکبر و... تنها گوش های تعابیر عرفا نسبت به عقل است اما از طرف دیگر عشق اکسیر اعظم و شیرازه ی آثار منظوم و منثور تمام عرفا در مکاتب عرفانی گوناگون است به طوری که با حذف این موضوع، اساس فرهنگ و جهان بینی و آموزه های سلوکی آن ها زیر سوال می رود عرفا تنها راه درک واقعیت" را "دل" و اصالت را با "وهم" و "خیال" می دانند چرا که شهود و دریافت در حیطه این قوه.است تکیه و اعتماد بر ذوق و اشراق، یگانه راه کسب معارف در نزد عارفان است این طریقه در نزد سایر اقوام و مذاهب نیز مرسوم است و امروزه از آن با عنوان میستی سیسم یا معرفت اهل سر نام می برند که در اسلام منحصر به صوفیه می باشد. شباهت هایی که بین تصوف و عرفان های دیگر اقوام جهان دیده می شود همگی معلول جهان بینی عاشقانه مبتنی بر اشراق و شهود آن ها می باشد

در عین حال دم زدن از عشق به خدا و هستی با بیانی ظریف و لطیف و دلکش تا حد زیادی باعث فریب جویندگان روحانیت و پویندگان مسیر کمال و صاحبدلان شده است به طوری که مثلاً محققین و دانشمندان غیر مسلمان و مستشرقین هنگام ورود به عرصه اسلام شناسی یگانه مکتب معناگرا و روحانی را تصوف دانسته و صوفیان را به عنوان نماینده "عرفان" و معنویت اسلامی به جهانیان معرفی می کنند غافل از این که صوفیه چه بوالهوسی ها و شهوترانی ها و جنون و بیماری های عاطفی را که عشق مقدس ننامیده اند و یا زیر لفافه زیبا و شاعرانه عشق چه آلودگی ها، تبهکاری کا، فسادها و فریبکاری هایی را انجام نمی دهند و یا چه هرزه گویی ها و یاوه سرایی ها و کفریاتی را به عنوان ترانه عشق و معرفت نمی خوانند و چه عفّت ها و شرف ها که به این عنوان بر باد نرفته است! چنان چه روزبهان بقلی می گوید:

منهاج عشق ربانی، عشق انسانی است! (1)


1) عبهر العاشقين، ص 22

جدال اصحاب شهود با اصحاب خرد

صفحات تاریخ سرشار از مجادله و ستیزه گری های اصحاب شهود و خانقاه با اهل مدرسه و برهان است و همواره فقها و فلاسفه از جانب صوفیان، در گفتار و نوشتار مورد شتم و مذمّت قرار می گرفتند، این جدال از قدیم الایام وجود داشته و مخصوص مسلمانان و یا ایرانیان نیست در یونان باستان افرادی مانند سقراط و ارسطو از راه عقل و اندیشه و در مقابل آن ها فلاسفه کلبی و نو افلاطونیان از راه دل و شهود برای وصول به حقایق و معارف استفاده می کردند. آن ها با منطق مخالفت کرده و معتقد بودند اگر دل انسان از پیرایه ها پاک و آراسته شود و تعلّقات دنیوی را از خود رها سازد چشم باطنش گشوده شده و حقیقت را پیدا می کند اما در اسلام این صوفیان بودند که نهضت کلبیان و نوافلاطونیان را زنده نگاه داشته و تا امروزه بر کوس ناکارآمدی تعقل در رسیدن به معارف می دمند. به عنوان مثال شهاب الدین عمر سهروردی رساله ای در رد فلاسفه با نام "رشف النصايح الايمانيه في كشف فضايح اليونانيه" دارد همچنین در سخنان عطار و شمس و مولوی و غزالی سخنانی از این دست به وفور می توان یافت نجم الدین دایه یا رازی مولف "مرصاد العباد"، رساله ای درباره عقل و عشق تألیف نموده که چندین مرتبه چاپ شده است نجم الدین در این رساله می نویسد: ضدیت عقل و عشق اینجا محقّق می شود... عقل عاقل را به معقول بیش نرساند و اتفاق علما و حکما است که حق تعالی معقول عقل هیچ عاقل نیست.... رونده به قدم عقل بدان حضرت نتواند رسید این جاست که عشق از کسوت عین و شین و قاف بیرون آید و در یک جذبه رو بنماید، جذبه سالک را از قاب قوسین سر حد وجود بگذراند و در مقام او ادنی بر بساط قربت نشاند. سعدی می گوید:

درد عشق از تندرستی خوش تر است *** ملک درویشی ز هستی خوش تر است

عقل بهتر می نهد از کائنات *** عارفان گویند مستی خوش تر است

سعديا عشق نیامیزد و عفّت با هم *** چند پنهان کنی آواز دهل زیر گلیم

آری همین عشق جنون آمیز و مستی آور است که شیخ صنعان را با همه پیری و زهد و علم به دختر ترسا می کشاند و به خمر خوردن و بت پرستیدن و خوک چرانیدن وا می دارد چنان چه خود می گوید:

خمر خوردم بت پرستیدم ز عشق *** کس ندیدست آن چه من دیدم ز عشق

کس چو من از عاشقی شیدا شود *** و آنچنان شیخی چنین رسوا شود

قرب پنجَه سال، راهم بود باز *** موج می زد در دلم دریای راز

ذرّه ای عشق از کمین در جَست *** چُست بُرد ما را بر سر لوح نخست (1)

در دید عارف، طور عشق فوق طور عقل و دست آن از وصول به معارف کوتاه و کارکرد آن "عن بعد" و زبانش الکن و حقیقتش حجاب و کسبش فراغ است و به قول حافظ:

عاقلان نقطه پروردگار وجودند ولی *** عشق داند که در این دایره سرگردانند

این خرد خام به میخانه بَر *** تا می لعل آوردش خون، به جوش

خدایی که عقل و خرد به انسان معرّفی می کند تنزیهی و خدای عشق تشبیهی است به همین جهت نه تنها خدای عاقلان قابل عشق ورزیدن نیست بلکه سزاوار پرستش و عبادت هم نمی باشد.

علّت عقل گریزی

تقریباً می توان گفت در اظهارات تمام مدّعیان عرفان، علم و عقل مورد تحقیر قرار گرفته و در ارزش اندیشه و استدلال تردید و انکار ابراز شده و همواره عقل و عشق را حریف و رقیب و دشمن یکدیگر دانسته اند زیرا در نظر عارف مهمترین منبع حجیتی، شهود و مکاشفه است و در موارد متعدّدی مکاشفه معارض با حکم عقل و نقل در می آمد و چاره ای جز مقدم و حاکم کردن شهود بر آن ها نداشتند. همچنین آموزه های آن ها از وحدت وجود گرفته تا مسائلی مانند سماع و شطحیات مخالف صریح حکم عقل و آموزه های دین اسلام بوده است. عقل به خالق و مخلوق، واجب الوجود و ممکن الوجود قدیم و حادث قائل است و حقایق را دو دسته می کند و واجب را از،ممکن قدیم را از حادث، خالق را از مخلوق جدا کرده و میان آن ها بینونت و عدم سنخیت قائل است در حالی که طبق راه دل و شهود، در هستی غیر از خدا وجود ندارد و تنها حقیقت جاری و ساری در عالم وجود خداوند است. عرفا توانستند گرفتاری در این بن بست را از طریق ادبیات عارفانه بر طرف کنند. آن ها عقل را ابله مردکی خوانده که درجه طیرانش تا اندازه جهان ماده است و از آن حد نمی تواند بیرون رود. البته هنگامی که با انتقاد متشرعین و فقها روبه رو شدند به شیوه همیشگی خود دست به جعل روایات و تحریف و تأویل آیات زدند و از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله حدیث جعل کردند که حضرت فرموده: اکثر اهل الجنة البلهاء. (2)- بیشتر بهشتیان ابلهان و بی خردان هستند!


1) منطق الطير، ص 112

2) بستان السياحه متن، ص58؛ مکاتیب عبد الله قطب، ص 524؛ إحياء علوم الدين، ج 8، ص31.

و یا می فرماید: دخلت الجنّة فاذا اكثر اهلها البله: داخل بهشت شدم و اکثر آن ها را بی خرد یافتم! حالی که خداوند متعال دقیقاً برعکس این قضیه می فرماید و جهنّمیان را بی خرد توصیف می کند و در قرآن کریم می فرماید:

وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ فَهُمْ قُلُوبُ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا..... (1) ابن عربی در صفحات فراوانی از کتاب فتوحات و فصوص تصریح می کند "وحدت وجود و موجود" که اساس و پایه و اسکلت تمام آموزه های صوفیه است از نظر عقل، متناقض می باشد لكن عارف باید به آن ایمان بیاورد! (2)

صوفیه برای حل این معزل، در تمام آثار خود با زبان نظم و نثر تا جایی که می توانستند از جایگاه و شأن عقل کاستند و آموزه های خود را بیرون از قلمرو نقل (شریعت) و عقل و در حیطه و دایره عشق و ذوق مطرح ساخته و بر اساس آن مورد ارزیابی قرار دادند.

استاد مطهری در این رابطه می گوید:

عارف می خواهد بگوید که اگر کسی خیال کند از راه حکمت و فلسفه که راه عقل و فکر است انسان به آن هدف خودش که پی بردن به رمز و راز هستی است می رسد اشتباه می کند، راه عشق را باید طی کند که راه عرفان و سلوک است. در راه عقل انسان خودش یک جا ایستاده فکرش می خواهد کار کند، در راه عشق انسان به تمام وجودش به سوی او پرواز می کند. (3)

نکته مهمی که در این بحث مطرح می باشد این است که گاهاً برخی از عرفا در کلمات خودشان عقل جزئی را کوبیده و عقل کلّی را پذیرفته و سخن در تکریم را تطویل می کنند و بعضاً با تعابیر و استعاره های بدیع و لطیف آن را می ستایند اما باید دانست که منظور آن ها از عقل کلّی یا همان حکمت الهی است که فقط از طریق شهود و مکاشفه حاصل شده و یا منظورشان عقل و صادر اول است که به طور کلی حیطه آن در بحث شهودات می باشد و ارتباطی با عقل فطری و مصطلح ندارد. مولوی در این زمینه چنین سروده است:

عقل جزوی گاه چیده، گه نگون *** عقل کلی ایمن از ریب المنون (4)


1) اعراف، 179.

2) الفتوحات المكية (اربع مجلدات)، ج 2، ص 635

3) عرفان حافظ (مجموعه آثار شهید مطهری)، ص 418

4) مثنوی معنوی، متن، ص 347

علم با ارزش در تصوف و مبارزه با فقها و عقلا

حکمت عرفا حکمت ذوقی است و آن که به چشم ذوق در اشیاء و احوال عالم نظر می می کند ملاک قبولش تسلیم قلب می گردد نه تصدیق عقل آن ها خود را در پیچ و خم کوچه های تنگ و باریک عقل و استدلال گم و حیران نمی کنند. البته حصول این ذوق و اشراق محتاج ریاضت و ترک دنیا و انزوای از ناس است. در مکتب عرفا (اعم از مسلمان و غیر مسلمان) بینش بر دانش و درون بر برون و حال بر قال ترجیح و تقدّم دارد. آن ها علم حاصل از عقل و نقل را علم حصولی و صرفا در حدود تصورات و مفاهیم ذهنی و بی ارزش و بلکه حجاب اکبر و مانعی عظیم (1)در مسیر سیر و سلوک می دانند و تنها علمی که به دنبال تصفیه نفس و مستقیماً از مبدأ هستی به صورت وهبی و غیر اکتسابی به قلب عارف الهام شده باشد را ارج می نهند چراکه این علم از سنخ حضوری و قابل چشیدن و هم رتبه وحی انبیاء می باشد و هرگز خطا و اشتباه در آن رخ نمی دهد از نظر عرفا، یقین و جزمی که اهل حال با شهود کسب می کنند با یقین براهین اهل قال قابل مقایسه نیست زیرا صوفی مدّعی است ما خدا را اثبات نمی کنیم بلکه او را احساس می کنیم و خود را در معرض نفحات فيض او قرار می دهیم تا در نهایت به مقام فناء در ذات و اتحاد با او دست یابیم. آن چه نزد صوفیه علم حال و معرفت واقعی دانسته می شود و رای قیل و قال مدرسه و دانش دفتر و کتاب و تعلّم و تلمذ در مدرس است.

به قول شاه نعمت الله ولی:

علم وراثت كجا علم دراست کجا *** قول و حکایت تو را ذوق و ولایت مرا

منظور از علم وراثت همان علم شریعت و احکام است که مخصوص فقیهان بوده و از دفتر و کتاب با خواندن و تعلیم و تعلم به دست می آید و منظور از علم دراست همان علم طریقت و ولایت است که مخصوص عرفا و اولیاء بوده و از خواندن و درس گرفتن به دست نمی آید بلکه از جانب خدا بر قلب صوفی می تابد. مشهور است بایزید بسطامی به فقها و محدّثین که حدیث و روایت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و دیگران نقل می کردند چنین می گفت:

أخذتم علمكم ميتا عن ميت و أخذنا علمنا عن الحي الذي لا يموت

شما علم خود را از مردگان گرفته اید و ما علم خویش را مستقیم از خداوند می گیریم. (2)


1) غزالی کیمیای سعادت، چاپ احمد آرام، ص29.

2) الفتوحات المكية (اربع مجلدات)، ج 1، ص31.

نقل است هنگامی که ابوسعید ابوالخیر سخنی گزاف به زبان جاری کرد یکی از فقها و علمای حاضر در مجلسش به او اعتراض کرد و خواستار سندی برای کلامش شد که با واکنش مبنی بر این که کلام ما نیز در رتبه کلام انبیاء و متصل به منبع وحی الهی است لذا نیازی به استناد به آیات و روایات نیست متن این ماجرا به شرح ذیل است:

از پدرم شیخ الاسلام ابوسعید شنیدم که یک روز شیخ را سخن می رفت. دانشمندی فاضل حاضر بود. آهسته گفت که «این سخن- که شیخ گفت- در هفت سبع قرآن هیچ جای نیست.» شیخ گفت: «این سخن در سبع هشتم است!» آن دانشمند گفت: «سبع هشتم هشتم کدامست؟» گفت: «این هفت سبع آنست که یَا أَیُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ و سبع هشتم آنست که فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى شما پنداریت که سخن خدای تعالی معدود و محدودست انّ كلام الله تعالى لا نهاية له، اما منزّل بر محمّد این هفت سبع است و امّا آنچ به دل هاء بندگان می رساند در حصر و عدّ نیاید و منقطع نگردد. در هر لحظتی از وی رسولی بدل بندگان می رسد. (1)

با اندک تورقی در کتب تاریخی و تذکره نویسان صوفیه، اکابر و اقطاب و بزرگان زیادی از آن ها را می توان یافت که بعد از گرویدن به این مسلک تمامی نوشته جات و مکتوبات اعم از حدیثی، قرآنی و روایی را به دل خاک و آب و یا آتش سپرده و با علم حاصل دفتر و کتاب خداحافظی کرده اند. به عنوان مثال نقل است بشر حافی که از کابر عرفا و بزرگان طریقت بود، بعد از توبه و گرویدن به جمع خرقه پوشان هفت صندوق کتاب حدیثی را که داشت در خاک کرد (هیچ کدام را) و روایت ننمود. (2)

شيخ ما (ابوسعید ابوالخیر)... كتاب ها دفن می کرد و آن دوکان برآورده بود و کتب در آن جا نهاده و خاک بر زور آن کتاب ها می کرد پدر شیخ ابوالخیر را خبر دادند که بیا بو سعید هر چه از کتب تا این غایت نبشته بود و حاصل کرده و تعلیقه ها و هرچه آموخته است، همه در زیر زمین می کند و آب بر آن می راند. پدر شیخ بیامد و گفت ای پسر آخر این چیست که تو می کنی؟» شیخ گفت: «یاد داری آن روزگار که ما در دوکان تو آمدیم و سؤال کردیم که درین خریطه ها چیست و درین انبان ها چه در کرده ای؟» تو گفتی: «تومدان بلخی؟» گفت: «دارم» شیخ گفت: «این تومدان میهنگی است» و در آن حال که کتاب ها را خاک فرا می داد، شیخ روی فرا کتاب ها کرد و گفت: «نعم الدليل انت و الاشتغال بالدّليل بعد الوصول محال»


1) أسرار التوحيد في مقامات أبى سعيد، ص 132.

2) تاریخ بغداد، ج 7، ص 67؛ عطار، تذکرة الاولياء، ج 1، ص 107.

و در میان سخن بعد از آن به مدتی بر زفان مبارک شیخ ما رفته است که «رأس هذا الامر كسر المحابر و خرق الدّفاتر و نسیان العلوم» (یعنی اوّل مرحله تصوّف این است که درِ دوات ها را مُهر کنی و دفترها را پاره کنی و دانش ها را فراموش). (1)

ابوسعید کندی (یکی از صوفیان معروف) در خانقاهی منزل داشت و در جمع دراویش به سر می برد گاه پنهانی به حوزه درسی وارد می شد، روزی در خانقاه دواتش از جیبش افتاد «یکی از صوفیان به او گفت عورتت را بپوشان»

یکی از علمای عصر صفویه و از شاگردان علامه مجلسی رحمه الله علیه به نام سید نعمت الله جزائری در کتاب " انوار النعمانیه" پیرامون بی اهمیت بودن علم کسبی در تصوف، از عالمی شیعه مذهب که به تصوف گرایش پیدا کرده بود یاد می کند و می گوید او بر فراز منبر وعظ برای مردم می گفت:

من كتب اربعه شيعه (تهذیب کافی، استبصار، من لا يحضره الفقيه) را نوشته و برای استادم قرائت می کردم امّا وقتی فایده ای در آن ها ندیدم همه را به یک درهم فروخته و یک درهم را نیز در آب انداختم. (2)

عطّار نیشابوری در کتاب تذکرة الاولیاء در رابطه با جنید بغدادی که نام او را می توان در قریب به اتفاق سلاسل صوفیه مشاهده کرد می گوید:

جنيد معتقد بوده که خواندن و نوشتن سبب پراکندگی حواس صوفی است. (3)

امّا همین علم وهبی نیز تنها تا وقتی مورد ارزش است که عارف به مقام فناء في الله و بقاء بالله و یا اتحاد با خدا نرسیده باشد. مولوی می گوید:

چون به مطلوبت رسیدیای ملیح *** شد طلب کاری علم اکنون قبیح

چون شدی بر بامهای آسمان *** سرد باشد جست و جوی نردبان (4)

عرفا همواره فقها را به جهت تقلید از معصومین علیهم السلام و فلاسفه را به جهت تبعیت تام از حكم عقل مورد مذمّت قرار می دادند. علوم کسبی آن ها (که از طریق تعلیم و تعلم به دست می آید) را علم ظاهری خوانده و آن را به شدت نکوهیده اند. مولوی در کتاب مثنوی معنوی (که یک دایرة المعارف پرحجم در تصوف محسوب می شود) در مقایسه علوم ظاهری با علوم عرفا می گوید:

دفتر صوفی سواد و حرف نیست *** جز دل اسپید همچون برف نیست

زاد دانشمند آثار قلم *** زاد صوفی چیست انوار قِدَم


1) أسرار التوحيد فى مقامات أبى سعيد، ص 51

2) جزائری، انوار النعمانية، ج 2، ص 172.

3) تاریخ تصوّف، ص 508 به نقل از تذکرة الاولياء عطار.

4) مثنوی معنوی متن، ص 357

مولوی در کتاب مثنوی با ذکر تمثیلی به برتری شهود بر دیگر ابزار اشاره می کند او حکایت دزدی را مطرح می کند که پس از وارد شدن به خانه ای و با متوجه شدن صاحب خانه پا به فرار می گذارد. صاحب خانه در پی او می شود و فریاد دزد دزد سر می دهد در حالی که اندکی با او فاصله داشت یکی از پشت بانگ می زند که یافتم یافتم، این فریاد باعث می شود که صاحب خانه از تعقیب دزد منصرف شود اما هنگامی که نزد آن شخص می رسد، کفش دزد را در دست او می یابد در حالی که خطاب به صاحب خانه می گوید:

این کفش نشان از آن است که دزد از این مسیر گذشته است!

مولوی صاحب خانه را تمثیلی از عارف و شخص جوینده کفش را تمثیلی از فیلسوف ترسیم می کند. (1)امّا از پیر ژولیده و ترک شوریده دل مولوی یعنی شمس تبریزی نیز مذمّت های تندی نسبت به فقها و علمای اهل حدیث نقل است چنان چه او با فریاد بر سر علمای عصر (که علومشان مأخوذ از انبیاء و اوصیاء بود) می گفت:

تاکی بر زین بی اسب سوار گشته و در میدان مردان می تازید و تا کی به عصای دیگران به پا می روید؟ این سخنان که می گویید از حدیث و تفسیر و حکمت و غیره، سخنان مردم آن زمان است که هر یک در عهد خود به مسند مردمی نشسته بودند و از خود معانی می گفتند و چون مردان این عهد شمایید، اسرار و سخنان شما کو؟ بعض کاتب وحی بودند و برخی محل وحی. اکنون جهد کن که هر دو باشی هم محل وحی و هم کاتب وحی خود باشی. (2)

ابو مدین مغربی که از اعیان مشایخ غرب و بزرگ ترین شیوخ و اساتید ابن عربی محسوب می شود نه تنها علم مأخوذ از قرآن و احادیث را بی ارزش و بی اهمیت و نامقبول می دانست بلکه به راویان و اصحاب حدیث نیز پرخاش کرده و همچون خلفای حزب سقیفه با نقل حدیث از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و عترت پاک آن حضرت به شدت مخالفت می کرد. بنابر نقل شاگردش ابن عربی در کتاب فتوحات:

هرگاه به شیخ ابومدین گفته می شد فلانی از فلانی روایت کرد، او می گفت ما نمی خواهیم قدید (گوشت کهنه خشکیده) بخوریم، گوشت تازه بیاورید، از پروردگارتان روایت کنید، فلان و بهمان را رها سازید. آن ها گوشت تازه خوردند، و اهب نمرده است او به شما نزدیک تر از رگ گردن است. باب فیض الهی و مبشرات هم بسته نشده است. (3)


1) مثنوی معنوی دفتر دوم، ص 276.

2) مناقب العارفين، ص 143

3) فتوحات، ج 1، ص 280؛ محیی الدین ابن عربی چهره برجسته عرفان اسلامی، متن، ص 203.

از ابن عربی که بی شک بزرگترین نظریه پرداز تاریخ عرفان اسلامی است کلمات بی شماری در مذمّت و تقبیح علم و عقل نقل شده است وی صاحبان عقل را به دو دسته تقسیم می کند.

1.

کسانی که به انحصار معلومات عقل در دستاوردهای فکری بسنده می کنن. این گروه راهی برای نفوذ به عالم ورای طور عقل ندارند

2.

کسانی که به عجز عقل و محدودیت آن اقرار دارند این گروه به طوری ورای طور عقل رهنمود می شوند و متصل به عقل کلّی (منور) شده و مستعد وصول به معارف قلبی و عالم مکاشفه اند. (1)او نه تنها به ناکارآمدی عقل و نقل در حیطه عرفان تصریح می کند بلکه پا را فراتر گذاشته و برخی از اشراق و مکاشفات ربانی و رحمانی را که مخالف حکم صریح عقل بوده و لازمه پذیرش آن منجر به پذیرش متناقضین و متضادین می گردد مهر تأیید نهاده و همچون متالهان مسیحی، ندای "اوّل ایمان بیاور تا بعد بفهمی" سر می دهد و طور شهود را ورای طور عقل می خواند و می گوید:

این جا مقام دیگری است که فوق فکر است، که خداوند به بنده اش علم به امور مختلف عطا می کند، برخی از آن ها را ممکن است از حیث فکر دریابد، و برخی از آن ها را فکر جائز می داند و اگرچه عقل از راه فکر به آن ها نمی رسد و بعضی را فکر جائز می داند، اما شناسایی و وصول به آن از طریق فکر محال می نماید و بالاخره بعضی از آن امور را فکر اصلا محال می شمارد و عقل نیز آن را به عنوان امری مستحیل از فکر می پذیرد، و از اثبات امکانش فرو می ماند ولی چون عقل مورد رحمت الهی قرار گیرد خداوند علم به این گونه امور را به وی موهبت می فرماید و او آن را به عنوان واقعه ای صحیح و غیر مستحیل پذیرا می شود ولی از حیث فکری همچنان محال و ناممکن می نماید. (2)

این در حالیست که اصل تناقض ام «القضایا» نام گرفته زیرا نه تنها مسائل منطقی، بلکه قضایای تمام علوم مبنی بر این اصل است این اصل زیر بنای همه اندیشه های انسان محسوب می گردد به طوری که اگر خراب شود دیگر نه خدا و نه واقعیت و نه هیچ اصلی قابل اثبات نمی باشد.

استاد مطهری در این رابطه می گوید:

اصل امتناع تناقض و اصل اثبات واقعیت دو اصل متعارف عمده ای است که مورد استفاده استدلالات و براهین فلسفی قرار می گیرد در حقیقت این دو اصل به منزله دو بال اصلی است که سیر و پرواز فلسفی قوه عاقله را در صحنه پهناور هستی میسر می سازد. (3)


1) همان، ج 1، ص 56.

2) فتوحات مکیه، ج 2، ص 114؛ همان، ج 1، ص 92؛ رسائل ابن عربی، ج 2، کتاب المسائل، ص 2.

3) مجموعه آثار، ج6، ص484.

ابن عربی معتقد است همچنان که خداوند متعال، انبیاء را تعلیم می دهد و علم آن ها بلا واسطه از مأخوذ می باشد، اولیای خدا و «اهل الله» یعنی عارفان نیز علم خود را مستقیماً از خدا می گیرند و شاگردان بدون واسطه او هستند. (چنان چه نقل است "الشیخ فی قومه كالنبيّ في امّته") (1)

ابن عربی فقها را به باد انتقاد گرفته و می گوید:

علمای رسوم، در این که گفته اند علم فقط از طریق تعلیم به دست می آید راه صواب پیموده اند و اما در این که تعلیم خدا را منحصر به انبیا و رسل دانسته و گفته اند خداوند کسی را که نبی و رسول نیست تعلیم نمی دهد. خطا کرده اند. (2)

بزرگ بودن کل نسبت به جزء از جمله اموری است که هر عقل فطری آن را درک می کند و خداوند متعال نیز برای بیان محال بودن ورود کفّار به بهشت از چنین مسأله ای بهره جسته و می فرماید: إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُوا عَنْهَا لَا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَلَا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمِينَ (3)

امّا ابن عربی نسبت به این مسأله نیز علاوه بر مخالفت با حکم صریح عقل با نص صريح آیات کلام الله مجید نیز مخالفت کرده و می گوید:

أن الله قادر على المحال العقلى كإدخال الجَمَل في سَمِّ الخياط مع بقاء هذا على صغره و هذا على كبره و يشاهد من هذا المنزل المقام الذي وراء طور العقل... . (4)

ابن عربی در نامه به فخررازی او را چنین نصیحت می کند:

کسی که مرتبه عقل و فکر را بداند، محال است که از طریق آن ها به آرامش و آسایش برسد، به ویژه در مساله شناخت خدای تعالی. (5)

در بحث وحدت وجود و موجود به تفصیل خواهیم گفت که نظریه پردازان وحدت شخصیه وجود آن را مخالف حکم عقل می دانستند چنان چه ابن عربی در عین متناقض خواندن این نظریه، ایمان آوردن به آن را واجب می شمارد و می گوید:

و الايمان بالطريقتين المتناقضتين فيه واجب.... (6)

علمی که از خواندن کتاب و دفتر و قرآن و حدیث حاصل می شود نه تنها بی ارزش است بلکه یکی از موانع سلوک و کشف حقیقت می باشد چنان چه از ابن مسروق نقل شده است خواب دید کثرت اشتغال او به حدیث سبب محروم ماندنش از مائده ای شد که پیغمبر در روز قیامت برای صوفیه ترتیب داده بود! (7)


1) أسرار التوحيد فى مقامات أبى سعيد ص 56

2) الفتوحات المكية (اربع مجلدات)، ج 1، ص279

3) الأعراف، 40.

4) الفتوحات المكية (اربع مجلدات)، ج 3، ص 21

5) جامع الأسرار، ص 491.

6) الفتوحات المكية (اربع مجلدات)، ج 2، ص 635

7) نقد العلم و العلماء، صفحه 318.

نویسنده چهل مقاله در صفحه 77 می نویسد:

مشایخ و بزرگان این طایفه (صوفیه) شرط وصول به معرفت را این دانسته اند که لوح قلب از نقش آموختنی های مدرسه پاک شود و گفته اند که تا آن صفا و سادگی حاصل نگردد محال است که برای پذیرفتن نقش معرفت الهی آماده شود عارف معتقد است که العلم هو الحجاب الاكبر!

ملاصدرا که در فلسفه حکمت متعالیه سعی در هماهنگ کردن شرع و عقل و شهود داشت در رابطه با برتری علم کشف می گوید:

فالعالم بها اما ان يكون بالمشاهدة الحضورية او بالاستدلال عليها بآثارها و لوازمها فلا تعرف بها الا معرفة ضعيفة.

پس علم به موجودات یا از راه مشاهده حضوری واقع می شود و یا با استدلال بر آن ها از راه آثار و لوازمشان که از این راه اخیر تنها معرفتی ضعیف به دست می آید. (1)

عرفان و عشق

در جهان بینی عاشقانه عرفا، عشق در چهار موطن جلوه دارد:

1- عشق در آفرینش جهان با این اعتقاد که خدا عاشق خود شد و تصمیم گرفت صورت خویش را در آینه مخلوقات نظاره کند. (2)

2- عشق در بازگشت به سوی خدا و معاد با این اعتقاد که هر موجودی عاشق ذات و کمالات ذات خویش است و کمال وجودی هر معلولی، همان مرتبه وجودی علّت (خدا) است. (3)

3- عشق در پرستش خدا.

4- عشق در رابطه با دیگران (شاهد بازی): با این اعتقاد که تنها حقیقت موجود در هستی خداست و دیگر اشیاء عدم هستند و عالم تجلی و ظهور ذات خداست لذا عشق به اشیاء یعنی عشق به خدا. دکتر قاسم غنی در این رابطه می نویسد:

ما حصل عقيده عارف در موضوع محبت و عشق این است که عشق غریزه الهی و الهام آسمانی است که به مدد آن، انسان می تواند خود را بشناسد و به سرنوشت خود واقف شود. روح صادر از خداست و قبل از خلقت دنیا در خدا بوده و پس از تعلق یافتن به بدن در حکم غریب دور از خانمان در آمده و دائماً به فکر مقر اصلی و موطن حقیقی خود باشد... صوفیه می گوید حرکت و میل هر ذره به طرف جنس خود و اصل خود است و انسان عبارت از چیزی است که دوست می دارد صفات محبوب و معشوق حقیقی یعنی خدا به دست آورد تا در او محو شود و او شود... این اصل بسیار شبیه است به گفته او غوسطینوس قدیس است. (4)


1) ملاصدرا اسفار، ج 1، ص 53.

2) عرفان حافظ (مجموعه آثار شهید مطهری)، ص 404

3) اسفار ملاصدرا، ج 1، ص 407

4) تاریخ تصوف در اسلام، ص302.

عشق مجازی

مجرد زیستن و ازدواج نکردن اقطاب و اکابر صوفیه (1)در طول زندگی و روا داشتن توهین و تحقیر و مذمّت و طعن نسبت به زنان، علاوه بر این که عملی خلاف سنّت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله بود و مورد مذمّت در اسلام است، (2)سبب گرفتاری آن ها در فسادهای جنسی بی شماری از جمله شاهد بازی و لواط گشته بود. صوفیان "عشق" را با سکس و شدّت غرائز جنسی و بی بندوباری و طغیان هوس یکی دانسته و آن را عشق مجازی نامیده اند که سایه و پلی برای رسیدن به عشق حقیقی است زیرا به گفته جامی:

اگر پرتوی از نور جمال حق "در صورت دلبری موزون،شمائل متناسب الاعضاء متماثل الااجزاء رشيق القد، صبيح الخذ كريم الاخلاق، طيب الاعراق" نمودن گیرد، مرغ دل مقبل در هوای محبت او پر و بال می گشاید و اما چون نقص و اختلال حسن سریع الزوال را دریابد و بقاء و کمال ذوالجلال را درک کند از آن بگریزد و در این آویزد. (3)

به عقیده صوفیه عشق مجازی به منزله بویی است از شرابخانه عشق حقیقی و اگر کسی آن بوی نشیندی به این شرابخانه نرسیدی. (4)عشق از منظر صوفیه عشق است خواه عاشق و معشوق خلق باشند و یا خدا... به این معنا از نظر آن ها، عشق یک حقیقت واحد است و اختلاف عشق انسان با عشق حق و همچنین عشق انسان با انسان و عشق او با حق، همه در شدت و ضعف است. (5)عبدالحسین زرین کوب با توجه به اشعار سنائی از شاعران بزرگ متصوفه، در رابطه با رغبت او به امردان و اعراض از زنان می گوید:

از مطالعه شعر او این اندیشه به خاطر می گذرد که، گویی شاعر به زنان رغبتی نشان نمی داده است و عشق را در صحبت زیبا پسران می جسته است. (6)

صاحب کتاب مجالس العشاق می گوید:

امکان ندارد که بی عشق مجاز، کسی به حقیقت رسد که المجاز قنطرة الحقيقة. (7)

ابن عربی می گوید:

زن بهترین مجلا و مظهر پروردگار است و وصلت با وی همتراز اتحاد با خداست، چون مرد، زن را همان گونه دوست می دارد که خداوند انسان را بدین جهت که کل، عاشق جزء خود است و بالعکس. (8)


1) حسن بصری ابراهیم ادهم ابوسلیمان دارائی رابعه عدویه.

2) کافی (ط - دار الحدیث)، ج 11، ص 134، أَمَا إِنِّی آکُلُ اَللَّحْمَ وَ أَشَمُّ اَلطِّیبَ وَ آتِی اَلنِّسَاءَ...فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی.

3) لوامع، ص139-141.

4) لوامع، ص 139.

5) سوانح العشاق، فصل،13، ص 60، نصر الله پورجوادی.

6) کاروان حلّه، ص 167

7) مجالس العشاق سلطان حسین بایقرا چاپ هند، ص 15

8) بنابر نقل ستاری، عشق صوفیانه، ص235

عطار نیشابوری در کتاب تذکرة الاولیاء در ذکر ابراهیم ادهم و این که زن و فرزند تعلّقات دنیوی است و انسان را از یاد خدا غافل می کند می گوید:

از درویشی پرسیدند که زن داری؟ گفت: نه گفت فرزند داری؟ گفت: نه (نیک است) آن درویش گفت: چگونه؟ گفت: آن درویش زن کرد، در کشتی نشست و چون فرزند آمد غرق شد. (1)

البته شاهد بازی منحصر در امردان نیست بلکه عشق ورزیدن به زنان را نیز شامل می شود چنان چه ابن عربی که او را شیخ اکبر و پدر عرفان اسلامی لقب داده اند در شهر مکه مکرمه شیفته و عاشق دختری به نام عین الشمس نظام اصفهانی شده و ماجرای شور و هیجان و عشق خود را در کتاب ترجمان الاشواق برای دیگران روایت می کند و در غزلی می گوید:

لقد صار قلبي قابلا كل صورة *** فمرعى لغزالان و دير لرهبان

و بيت الاوثان و كعبة طائف *** و الواح توراة و مصحف قرآن

ادين بدين الحب اني توجهت *** ركائبه فالحبّ دینی و ایمانی

هر آینه قلبم پذیرای هر صورتی است قلبم چراگاه آهوان و دیر راهبان است و آن خانه بت ها و کعبه مطاف و الواح تورات و کتاب قرآن است من از مذهب عشق پیروی می کنم، سپاهیان عشق به هر سو رو کنند. چه عشق، ایمان و عقیده من است.

همچنین در توصیف معشوقه خود چنین سروده است:

مرضى من مريضه الاجفان *** عللاني بذكرلاها عللاني

طال شوقی لطلفه ذات نشر *** و نظام و منبر و بیان

من بنات الملوك من دار فرس *** من اجل البلاد من اصبهان

ابن عربی اعتراف می کند که مریضم و ناراحتی جسمم به خاطر عشق زیبارویی است که دیدگانی مخمور دارد مرا با یادآوری خاطره هایش درمان کنید عشقم به زیباروی به طول انجامیده است این دختر از شاهزادگان و پارسازادگان فارس و از اصفهان است.

ابن عربی بعد از این که مورد انتقاد علما و فقهای شرع قرار گرفت کتاب مذکور را با نام ذخائر الاعلاق شرح کرده و عشق زمینی خود را به عشق الهی تأویل و توجیه نمود.


1) تذكرة الأولياء، القسم الاول، ص 93.

شکل گیری عرفان عاشقانه

تصوف در ابتدای شکل گیری به عنوان جریانی زهد محور عرض اندام کرد و بعد از ظهور رابعه عدویه تغییر رنگ داده و به مکتبی شوق محور تبدیل شد. به طور یقین جریان سلوک و عرفان عاشقانه و جمال گرایانه در تاریخ تصوف با رابعه عدویه کلید خورد. زنی که در ابتدا فاحشه بود و سپس توبه کرده و به تصوف گروید. (1)رابعه، رابطه عبد و مولا و خالق و مخلوق تعریف شده در نصوص دینی را به رابطه عاشق و معشوق بدل کرد به تدریج اشخاصی مانند ابوالحسین نوری، ابوسعید ابوالخیر سمنون، ذوالنون مصری و حلاج و... عرفان جمالی به سمت کمال و نظم حرکت کرد.

با آغاز نهضت ترجمه توسط حاکمان بنی عباس جامعه اسلامی به خصوص فلاسفه و صوفیان با افکار و آراء گوناگون یونانیان آشنا شده و در این میان به علت قرابت و مشابهت زیاد افکار تصوف اسلامی با نوافلاطونیان صوفیه با اقتباس از آموزه های آن ها توانستند جهان بینی عرفان عاشقانه خود را نظام مند و مبینادار کنند. همچنان که بزرگترین حکیم نوافلاطونی یعنی فلوطین علاوه بر این که در موضوع عشق رساله ای مستقل تألیف و در آن به لزوم عشق مجازی و زمینی و مقابله آن با عقل اشاره نموده است، (2)در کتاب مشهور اثولوجیا نیز عشق را در تمام پدیده ها جاری و تعالی و عروج انسان را منوط به جریان عشق در وجود او می داند. (3)تصوف در قرون چهارم، پنجم و ششم بهترین روزهای حیات خود در تاریخ اسلام را می گذراند. مورخان و محقّقان حمله مغول را به عنوان نقطه عطفی در تاریخ تصوف و گسترش مرام صوفیگری مطرح می کنند چرا که آن ها نیز مانند هر غیر،مسلمانی معنویت اسلام را تنها در جامعه تصوف می دیدند و از طرفی روحیه صلح کلی و اعمال خارق العاده قادریه و رفاعیه سبب گرایش بیش از پیش آن ها به این مکتب می گشت و از طرفی با ظهور شخصیت هایی چون احمد غزالی و روزبهان بقلی و عین القضات همدانی عرفان عاشقانه به اوج شکوفایی و بالندگی خود می رسید. غزالی اولین کسی بود که موضوع عشق عرفانی را تدوین جامعی نمود و در قالبی ادبی در اختیار عموم ادبیان و شعرا گذاشت و با توجه به شهرت چشم گیر و مقبولیت و نفوذ فوق العاده در دستگاه دولتی و حمایت تمام قد سلاطین غزنوی، آزادانه و بی محابا منبر وعظ تشکیل داده و به بسط و نشر و ترویج اندیشه های فاسد خود می پرداخت


1) تذكرة الأولياء، القسم الاول، ص 59.

2) رساله عشق ر محمد حسن لطفی انتشارات خوارزمی ص 363

3) دوره آثار افلوطین، ج 1، ص 366

و در پایان نیز شاگردان و مریدان زیادی که بارزترین آن ها عین القضات همدانی نام دارد از خود به یادگار گذاشت تا راه استاد را ادامه دهند. ویژگی مرید پروری غزالی سبب شد که نام او در مهمترین سلسله های تصوف دیده شود باید توجه داشت که محدود سازی حیطه و دامنه عقل، در میان اشاعره (که غزالی از شاخص ترین آن هاست) با اعتقاد به حسن و قبح شرعی، عقبه ای دراز مدّت دارد.

وحدت وجود و عشق

بزرگ ترین و مهمترین عاملی که تصوف را بر پایه عشق استوار ساخت عقيده وحدت وجود و موجود بود که بر پایه نظریات حکمای نوافلاطونی و بویژه فلوطین (شیخ یونانی) بنا گشته بود. زیرا بر اساس نظریه وحدت شخصيه وجود عارف خدا را حقیقت ساری و جاری در تمام اشیاء می شمارد و ما سوی الله جلوه و مظهر و تجلّی ذات خدا می داند لذا عشق به این مظاهر و اشیاء در واقع عشق به خدا قلمداد می گردد چنان چه مولوی می گوید:

جمله معشوق است و عاشق پرده ای *** زنده معشوق است و عاشق مرده ئی (1)

کشف این نزد عقل کارافزا شود *** بندگی کن تا تو را پیدا شود

بند معقولات آمد فلسفی *** شهسوار عقل عقل آمد صفى (2)

پای استدلالیان چوبین بود *** پای چوبین سخت بی تمکین بود (3)

جامی در کتاب اشعة اللمعات چنین می گوید

در کون و مکان هیچ نبینم جز عشق *** پیدا و نهان هیچ نبینم جز عشق

حاشا که ز سرّ عشق غافل مانم *** چون در دو جهان هیچ نبینم جز عشق

«و لولاه ما ظهر ما ظهر» یعنی اگر عشق نبودی ظاهر نشدی آن چه ظاهر شده است؛ زیرا که حقایق اشیاء، صور تجلّیات اوست و ظهور ایشان به تجلّی وجودی او بعد از حصول شرائط که آن ها نیز از صور تجلّیات اوست پس وی در هر مرتبه از این مراتب که مفقود بودی ظاهر نشدی، آن چه ظاهر شده است؛ «و ما ظهر فمن الحبّ ظهر» و آن چه ظاهر شده است.. . (4)


1) مثنوی معنوی،متن ص 4

2) مثنوی معنوی، متن، ص 401

3) مثنوی معنوی متن، ص88.

4) أشعة اللمعات، ص 110

مذمّت عقل در تصوف

بیشتر صفحات کتب صوفیه به عباراتی در نکوهش طعن و بدگویی نسبت به عقل و رهروان راه عقل سیاه شده است این نگرش و رویکرد بعد از غزالی به اوج خود رسید زیرا در زمان او بعد نظری عرفان قرابت زیادی با آراء حکما و فلاسفه پیدا کرده بود و اصطلاحات متصوفه رنگ و بوی فلسفی به خود گرفته بود و در این میان رسالت مشایخ متصوفه برای نشان دادن تمایز عقل و قلب بیشتر و سنگین تر می شد آن ها سعی کردند تفاوت اصلی فلسفه و عرفان را به همگان بفهمانند تفاوتی که استاد مطهری چنین بیان نموده است:

فلسفه در استدلاله ای خود تنها به مبادی و اصول عقلی تکیه می کند اما عرفان مبادی و اصول کشفی را مایه استدلال قرار می دهد و آن گاه آن ها را به زبان عقلی توضیح می دهد یعنی عارف آن چه که با دیده دل شهود کرده است با زبان عقل توضیح می دهد. (1)

به همین جهت اشخاصی مانند سنائی و شیخ فریدالدین عطار و جلال الدین رومی، خصومت و دشمنی خود نسبت به عقل و ملامت و سرزنش فلاسفه را با زبان نظم که زبانی دو پهلو با ظرفیت تأویل و حمل بر معانی گوناگون است دو چندان کردند تا از فتوا و تیغ منتقدان در امان بوده و به عاقبت حلاج و سهروردی گرفتار نشوند. (2)

سنائی که از اولین شاعران فارسی زبان صوفیه می باشد در مذمّت عقل چنین سروده است:

در جهانی که عشق گوید راز *** نه تو مانی نه نیز عقل تو باز

عقل کاندر جهان چنو نرسد *** برسد در خود و درو نرسد

گوش سر دو است و گوش عشق یکیست *** بهره این و آن ز بهر شکیست (3)

عقل در کوی عشق نابیناست *** عاقلی کار بو علی سیناست (4)

در جهانی که عشق گوید راز *** عقل باشد در آن جهان غمّاز

تا تو به مانده ای و عقل تو باز *** تو چو کبکی و عشق همچون باز

حق پژوهان که راه دل سپرند *** عقل را لاشه دبر شمرند (5)


1) کلیات علوم اسلامی، ص76.

2) تاریخ تصوف در اسلام قاسم غنى، ص 18-299

3) حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة، متن، ص119.

4) همان، ص 300.

5) همان، ص 330.

شیخ عطار در مذمّت فلسفه چنین می سراید:

می آمُرزاد یزدانش به عُقبی *** که گوید فلسفه ست این گونه معنی

ز جای دیگر است این گونه اسرار *** ندارد فلسفی با این سخن کار

اگر راهِ محمّد را چو خاکی *** دو عالم خاک تو گردد ز پاکی

ز قولِ فلسفی گو دور می باش *** ز عقل و زیرکی مهجور می باش

به عقل ار نقشِ این اسرار بندی *** میانِ گبرَکان زُنّار بندی

ورایِ عقل، چندان طَوْر بیش است *** که بُعدِ وَهْم را در غَوْر بیش است

ورای عقل ما را بارگاه است *** و لیکن فلسفی یک چشم راه است (1)

مولوی پیرامون مذمّت منهج فقها و فلاسفه می گوید:

صد هزاران زاهل تقلید و نشان *** افکندشان نیم وهمی در گمان

که به ظن تقلید و استدلالشان *** قایم است و جمله پر و بالشان

شبه های انگیزد آن شیطان دون *** در فتند این جمله کوران سرنگون

پای استدلالیان چوبین بود *** پای چوبین سخت بی تمکین بود (2)

همچنین می گوید:

فلسفی را زهره نی تا دم زند *** دم زند دین حقش بر هم زند

فلسفی کو منکر حنانه است *** از حواس اولیاء بیگانه است

مقرئی می خواند از روی کتاب *** ماؤكم غورا ز چشمه بندم آب

مولوی در مذمّت فخررازی که از معاریف متکلّمین بود چنین می سراید:

اندر این بحث از خرد ره بین بدی *** فخر رازی راز دان دین بدی

لیک چون من لم يذق لم يدر بود *** عقل و تخییلات او حیرت فزود

کی شود کشف از تفکر این انا *** آن انا مكشوف شد بعد از فنا

می فتد این عقل ها در افتقاد *** در مغاکی حلول و اتحاد (3)

شمس تبریزی چنین می سراید:

عقل بند رهروان و عاشقانست ای پسر *** بند بشکن، زه میان اندر عیان است ای پسر (4)

تمام دیوان شعر شاه نعمت الله ولی (موسس فرقه نعمت اللهیه) بر محور دو موضوع مذمّت عقل و وحدت وجود و موجود می چرخد. وی در این ابیات اعتراف می کند که وحدت شخصیه وجود


1) اسرار نامه، ص 50

2) مثنوی معنوی، متن، ص 88.

3) مثنوی معنوی، متن، ص 811.

4) ديوان كبير شمس، ص427

خلاف حكم عقل است امّا نباید به حرف عقل گوش سپرد:

زید و عمرو و بکر و خالد هر چهار *** چهار باشد، نزد ما ایشان یکی است

عقل اگر گوید خلاف این سخن *** حرف او مشنو که ابله مردکی است (1)

همچنین در تمثیلی مبالغه انگیز می گوید

عقل اگرچه رئیس این ده ماست *** عشق شاه است و این رئیس گداست

عشق بر تخت دل نشسته به ذوق *** این چنین پادشاه و تخت کجاست (2)

پادشاه جهان جان عشق است *** حاكم مطلق العنان عشق است

عشق هم عاشق است و هم معشوق *** آشکارا و هم نهان عشق است

عقل از ما کنار کرد و برفت *** گو برو ز آن که در میان عشق است

عشق بخشد حیات جاویدان *** حاصل عمر جاودان عشق است

عطار نیشابوری در این رابطه می گوید:

عشق آمد عقل را در زیر کرد *** گر دلی داشت او ز جانش سیر کرد (3)

مولوی می گوید:

عقل تو دستور و مغلوب هواست *** در وجودت رهزن راه خداست (4)

عقل دفترها کند یک سره سیاه *** عقل عقل آفاق دارد پر ز ماه (5)

لاهیجی مفسّر کتاب گلشن راز شبستری در نکوهش عقل چنین می گوید:

چون نور ذات موجب فناء مظاهر است هر آینه که دیده عقل دوربین از ادراک مشاهده جمال مطلق ذات عاجز باشد و بنظر و استدلال پیرامون حریم عزت ذات نتوان گشت فلهذا فرمود که

رها كن عقل را با حق همی باش *** که تاب خور ندارد چشم خفّاش (6)

یا در جای دیگر می گوید:

و جبرئیل که صورت متمثّله عقل و مظهر علم است و در مقام فنا راه ندارد زیرا در مرتبه فناء فى الله علم و عقل و ادراک و شعور و سایر صفات محو می گردد و فناء صرف را با علم و شعور، منع جمع است. (7)

میرزا ابوالقاسم راز از اقطاب فرقه ذهبیه در کتاب کوثر نامه می گوید:

اگر آن ساقی باقی، می عشقت بچشاند *** کندت مست،حق از وسوسه عقل رهاند

اصل آن است که در راه خدا عشق بورزی *** زین ره راست گرت عقل ره کج ندواند (8)


1) دیوان شاه نعمت الله ولی، متن، ص 212.

2) همان، ص 91.

3) منطق الطير، ص 187.

4) مثنوی ص 133.

5) همان، 402

6) مفاتيح الإعجاز في شرح گلشن راز، ص36.

7) همان.

8) کوثر نامه، ص314

جایگاه عقل در دیگر مکاتب عرفانی

همان طور که گفته شد مذمّت عقل و عاجز دانستن آن نسبت به درک حقیقت از جمله آموزه ها و عقاید مشترک در تمام مکاتب عرفانی می باشد. اکنون نگاهی گذرا به تقبیح عقل و برهان و استدلال در مکاتب گوناگون "عرفانی" و "معنویت نو پدید" می اندازیم.

طاهری موسس فرقه عرفان کیهانی می گوید:

انسان همواره دو پله در پیش رو دارد پله عقل و پله عشق... عارف به خوبی فهمیده است، زمان هایی که می خواهد به روی پله عشق گام گذارد، باید عقل را رها کند. (1)

عقل پیوسته با کارهایی که منافع ملموس و مادی نداشته باشد مخالفت می کند و هر جا که انسان بخواهد کار دل را دنبال کند، مخالفت سرسختانه نشان می دهد برای نمونه وقتی که شخصی بخواهد تجربه ای ماورایی و غیر متعارف پیدا کند، عقل به شدّت واکنش نشان داده و چنین دنیایی را منکر می شود. (2)

اوشو

اوشو که در عرفان خود بی بند و باری ها و هرزگی های جنسی را به انگیزه معنویت و عرفان ترویج می دهد می گوید:

تنها کار فلسفه این است که فهرست غذا را در اختیار شخص گرسنه قرار می دهد اما هرگز نمی تواند غذایی در اختیار او قرار دهد. (3)

من صاحب هیچ نظام فلسفی نیستم من حتی نمی دانم که دیروز چه گفته ام. (4)

قوانین منطقی زنده نیستند، حیات یک جریان سیال و زنده.است کسانی که قوانین منطق را ارزش می نهند و سعی دارند تا زندگی کنند آن را به گونه ای تمام می کنند که در دستانشان چیزهای مرده دارند ولی کسانی که خود را از چهار چوبه منطق دور می کنند و به درون زندگی بپرند قادر به درک راز حیات می باشند به این دلیل است که سوترا می گوید:

تمام اصول منطق را بشکنید... شما باید بخاطر آورید که فلاسفه کسانی هستند که سعی دریافتن حقیقت زندگی به مدد عقل دارند. تاکنون نتوانسته اند هیچ چیز کشف کنند هزاران کتاب نوشته اند. امّا کتاب هایشان فقط بازی با کلمات است آن ها برای تفسیر کلمات نگاشته شده اند. و شبکه ای از کلمات را زیرکانه و وسیع گسترده.اند که مشکل می توان راه خروج از آن پیدا نمود اما آنان هیچ چیز نمی دانند اصلا هیچ چیز کسانی که حقیقت زندگی را می دانند حکما و عرفا هستند اینان کسانی هستند که بجای تمرین زبانی ترفند هستی، درون آن غوطه می خورند. (5)


1) انسان از منظر دیگر، ص 76

2) همان، ص 74

3) آواز سکوت، ص206.

4) ریشه ها و بالها ص 175

5) اشو آواز سکوت، ص 100.

پائولو کوئلیو

کوئلیو که آثار خود را در قالب رمان به خورد جوانان می دهد و امروزه کتاب هایش یکی در صدر آثار پر فروش دنیا قرار دارد در تمام کتب خود تأکید می کند که: کاری کن که قلبت گوید. وی می گوید عقل در این سلوک جایگاهی ندارد. (1)در نظر کوئلیو، انسان اصلاً نیازی به عقل سنجشگر ندارد زیرا عشق هرگز خطا نمی کند و زندگی تا زمانی به خطا نمی رود که با عشق باشد. (2)

کریشنا مورتی تئوصوفیست چنین می گوید:

اندیشه، مشکل ما را حل نکرده است و خیال نمی کنم هرگز حل کند به محض این که اندیشیدن را آغاز کنیم تا در مورد چیزی نظریه و عقیده ای به دست آوریم، دچار انحراف شده ایم و از چیزی که باید بفهمیم دور افتاده ایم. (3)

عرفان سرخپوستی

در بسیاری از گفت و گوهای کاستاندا و دون خوان، توجّه به احساسات و ناکارآمدی عقل و برهان مورد تأکید فراوان قرار می گیرد. (4)

نقد و بررسی عرفان و سلوک عاشقانه

1- مسلمانان وظیفه دارند از همان اصطلاحات و واژه هایی که خداوند برای خود پسندیده است استفاده کنند (اسماء الله توقیفی هستند). قرآن کریم در سی جزء که در برگیرنده مباحث گوناگونی در موضوعات معارف و احکام و اخلاق و موعظه و داستان و حکایت و طبیعیات و.... است و به عبارت دیگر بزرگترین و شیواترین کتاب عرفانی در اسلام محسوب می شود حتی یک مرتبه هم لفظ عشق و یا مشتقات آن را به کار نبرده است و این عدم استفاده قطعاً حکمت و عنایتی داشته است چرا که لفظ عشق اساساً جنبه حیوانیت و شهوانیت و سبعیّت را می رساند. لذا شایسته نیست در مقام روحانیت و معنویت که جنبه های پلید نفسانی کنار می رود از این کلمه و مشتقّات آن استفاده نماییم بلکه از همان واژه "حب" که در آیات و روایات فراوانی وارد شده است استفاده شود.

2- عشق در لغت از "عشقه" گرفته شده که در فارسی به آن گیاه "پیچک" می گویند چرا که شخص عاشق مانند پیچک به گرداگرد معشوق پیچیده و تمام وجودش را می گیرد، شاید به همین جهت در نصوص دینی از استعمال واژه عشق پرهیز شده است. (5)


1) کیمیاگر، ص 87

2) عطيه برتر، ص 99

3) ضرورت تغییر، ص 159

4) آموزش های دون کارلوس کندری، ص 54

5) تاج العروس، ج 13، ص 334.

3- دعوای ما بر سر لفظ نیست، در ورای استفاده از واژه عشق توسط صوفیه، مبانی و جهان بینی عاشقانه نهفته است که آموزه های تشیع هیچ کدام از آن ها را بر نمی تابد.

به عنوان مثال:

الف) وجود عاشق فانی در وجود معشوق است و هیچ کس و هیچ چیز را غیر از معشوق نمی بیند لذا بحث وحدت وجود و موجود و فناء فی الله و حلول و اتحاد را مطرح می کنند. (1)به همین جهت است که می گویند حدیث عشق و محبّت در تصوف سرانجام به دعوی اتحاد منتهی شد. و پرستش هر شیئی را به منزله پرستش خدا می دانند (بطلان این مباحث در جای خود ثابت شده و در این مختصر به آن نمی پردازیم).

احمد غزالی بزرگترین مروج عرفان عاشقانه در این رابطه می گوید:

عشق به تحقیق آن بود که صورت معشوق، پیکر جان عاشق آید. (2)

ابن عربی می گوید:

... عبادت کردن همان عشق ورزیدن در بالاترین حد ممکن است. هیچ شیئی معبود واقع نمی شود مگر این که بهره ای از عشق داشته باشد زیرا عشق اصلی است، الهی که اشیاء را به یکدیگر پیوند می دهد و در کل موجودات سریان دارد پس عالی ترین مظهری که خداوند در آن پرستیده می شود همان عشق است عارفی که خداوند را در همه چیز مشاهده کرد، او را در هر چیزی عبادت می کند. لبّ مطلب در شعر زیر به بهترین وجهی بیان شده است:

و حق الهوى أنّ الهوى سبب الهوى *** و لو لا الهوى فى القلب ما عبد الهوى (3)

ب) عاشق نیاز دارد معشوق را ببیند و با او عشق بازی کند لذا در مکاشفه های خود صراحتاً دیدن خدا را مطرح می کنند و خدای تنزیهی معرّفی شده در مکتب اسلام را به خدای تشبیهی بدل می کنند (4)و بالاترین شهود عارف را شهود او در هنگام جماع و معاشقه و مغازله با نساء می دانند چنان چه ابن عربی به این موضوع تصریح می کند. (5)

پدر مولوی، بهاءالدین محمد بن حسین بلخی معروف به بهاء ولد در شرح مزه محبّت و عشق و جمال خدا می گوید:

در عشق الله، همه اجزاء از اجزای من مست می شوند و خوش می شوند چنان که در وقت راندن شهوت، همه اجزاء خوش شوند. (6)


1) رجوع شود به مکاشفه های لاهیجی در شرح گلشن راز صفحه های 57-158-276-420

2) سوانح العشاق، ص165.

3) فصوص الحكم، ص194.

4) فصوص الحكم، ج 1، ص 30.

5) فصوص الحكم، ج 1، ص 217.

6) معارف بهاء ولد، ج 1، ص 29، 89.

وی همچنین می گوید:

حاصل لذت الله در هر کنجی برده اند و پاره در کنج پوست شیر و پاره در حمد و نه پاره در حشرات و پاره در پوست بهایم و پاره در طیور و پاره در انفاس ملایکه و پاره در فروج نسا یافته است [و] در ذکور رجال از آن مزه و پاره در سر و روی و ابرو و چشم ها و پاره در ادبار و پاره در سینها که نامش رحم و شفقتست و پاره در معقولات و حساب ها و نان ها و شراب ها و سماع ها و نبات ها و حیوانات و پاره گویی هر کسی پاره از الله گرفته اندی در هر کنجی با وی صحبت می کنندی الحمد لله آن دوشیزگان با شوهران جوان خود می چاوند و در زیر غیر می لرزند گویی آن حمد مر مزه الله را می کنندی آن عشق نامه ها همه ثنا مر پارهاء الله را می گویند گفتم همچون عروسان عاشق می زارم ای الله مرا از مزه خود محروم مدار که هیچ کس ندارم. چون الله شاهد موجوداتست و نایک و فاعل ایشان و ایشان همچون منکوحه و مفعول و مصنوع وی و... «2» (1)او مختلف یکی «2» (2)او تصویر عروسان و دوشیزگان و مزه که دریشان نهاده است در حق مردان و نیک الله مردان را و فحول سایر حیوانات را آن باشد که آسیب زند به مردان بصورت و توابع ایشان از قبله و غیر آن و یکی... «2» الله تصویر فحول و رجالست که الله بدان نیک کند إناث را و آسيب زند به ایشان چنانک با مریم و چنانک پریان آسیب زنند و دیوان، و یکی صحبت الله با سبزها و آب ها و بادها و خاک ها و کس این صحبت آسیب و نیک را چگونگی نداند همچنین مزه می یابند و کمال ایشان حاصل می شود بی آنک چگونگی بدانند تا هر موجودی که صحبت الله با وی کم شود کمال حال آن چیز بنقصان بدل شود چنان که شاه چون از عروس روی بگرداند عروس پژمرده شود و الله را صحبتی است عقل و مزه معقولات از آنست و کذی الحسّ بیان آنک الله نایک و فاعل موجوداتست از آنک مزه آن گاه یابند که الله دریشان و در فروج و در ذکور مزه کند و مزه هست کند و آن مزه به منزلت... «1» (3)ست که الله دریشان می کند و در سینها مزه عشق و محبت می کند گویی الله در سینها... «1» (4)می کند و همچنین مزه عقلی. (5)

بهاء ولد با گستاخی تمام از عشق الهی چنان سخن می گوید که گویی از شهوت و طغیان غریزه جنسی انسان یاد می کند.


1) دو کلمه به جهت رکاکت حذف شده است.

2) دو کلمه به جهت رکاکت حذف شده است.

3) کلمه به جهت رکاکت حذف شده است.

4) کلمه به جهت رکاکت حذف شده است.

5) معارف (بهاء ولد)، ج 2، ص21.

ج) اعمال عاشق طبق هوی و هوس و ذوق است و در موارد کثیری مخالف و متضاد با حکم عقل و نقل می باشد لذا حکم عقل را به راحتی زیر پا می گذارد و به مذمّت تعقل دامن می زنند. به طور کلی دوری از عقل منطق و فکر سلیم است که انسان را در معرض هرگونه خطا، گناه و لغزش قرار داده و او را به گوشه نشینی و عزلت سوق می دهد.

د) رابطه عاشق با معشوق رابطه ای شخصی است و وقتی رابطه شخصی شد احکام و اعمال نیز شخصی می شود به همین جهت صوفیه می گویند ابلیس عاشق خدا بود لذا به هیچ کس غیر از او سجده نکرد! (1)

احمد غزالی می گوید:

چون عشق بلاست، قوت او در علم، از جفاست که معشوق.کند آن جا که علم نبود، حقیقت قوتش از یکی بود. (2)

همچنین بحث اسقاط شریعت و تساهل و تسامح در شریعت را به دنبال مجنون بودن عاشق و از خود بیخودی او و قرار گرفتن در حالت سکر پایه ریزی می نمایند همچنین وقتی عاشق با معشوق متحد شد دیگر تلاش و عملی برای رسیدن به او نیاز نیست به همین علّت انجام هر گونه اعمال شریعت و احکام لغو می گردد. (3)

یکی از مروجین اندیشه های صوفیه در زمان معاصر در کتاب خود چنین نقل می کند:

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین *** گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند

هر دو عالم یک فروغ روی اوست *** گفتمش پیدا و پنهان نیز هم

این همه عکس خوش و نقش مخالف که نمود *** یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد (4)

ه-) عاشق به غیر از معشوق به چیز دیگری نمی اندیشد کند لذا رابعه عدویه می گوید عشق خدا در قلبم دیگر جای محبت پیامبر صلی الله علیه و آله و لعنت ابلیس باقی نگذاشت.

و) عاشق هر چیزی را صورت و جلوه معشوق می بیند لذا بحث عشق مجازی و شاهد بازی و المجاز قنطرة الحقيقة را مطرح می کنند. (5)احمد غزالی که از مشهورترین چهره های مروّج شاهد بازی در تصوف است و با نفوذ سیاسی و رابطه محکم و قرص با سلاطین سلجوقی به


1) طواسين (ديوان الحلاج)، ص 101.

2) مجموعه آثار فارسی احمد غزالی سوانح العشاق، ص127.

3) مثنوی معنوی، متن، ص 639

4) حسین الهی قمشه ای مقالات 4-5

5) اسفار، ج 1، ص 171

طور کامل از گزند فقها و شریعت مداران خود را در امان نگاه داشته بود بعد از این که نامه انتقاد آمیز فقها نسبت به شاهد بازی او را بر فراز منبر وعظ خواند، در حضور جمعیت فراوان غلام ترکش را نزد خود خواند و بین چشمان او را بوسید و گفت: این هم جواب نامه!

ابن جوزی در کتاب تلبیس ابلیس راجع به شاهد بازی احمد غزالی چنین می گوید:

من از کار این مرد در شگفت نیستم و نه از دریدگی حیا از صورتش، بلکه از چهارپایان حاضر در مجلس در حیرتم که چگونه سکوت نمودند و انکارش نکردند! آری شریعت در دل بسیاری از مردم سرد شده است. (1)

ز) گاهی معشوق به عاشق خیانت می کند لذا برخی از صوفیان معتقدند ابليس عاشق خدا بود لکن خدا او را گول زد و به او خیانت کرده و وی را فریب داد. (2)همچنین دیگر ترس و خوف از معشوق معنا ندارد برخلاف آن چه اهل بیت علیهم السلام می گویند: أَعْرَفُکُمْ أَخْوَفُکُمْ. (3)همچنین با تحریف معنای رحمانیت خداوند به تمسخر عذاب جهنّم پرداخته و دوزخیان را از عذاب الهى مرخص و آن ها را غرق در لذت و شادی می دانند.

ح) عاشق، عضو مخصوص حیات دینی را قلب دانسته و بهترین اعمال را عملی می داند که دل را برانگیزد، عاشق هرکاری که سبب تشدید و جویش و پویش عشق و وجد و ذوق شود را انجام می دهد لذا صوفیه برای ایجاد حال و ذوق و وجد به بدعت سماع و... می پردازند. چنان چه ذوالنون مصری می گوید:

سماع واردی بود از قبل حق، دل ها را به حضرت حق خواند. هر که به حق سماع کند، متحقّق گردد و هر که به نفس سماع کند، زندیق گردد. (4)

غذا و نماز و عبادت عاشق حرکات و اعمال وجد بر انگیزی است که مورد خوش آیند نفس و دل است به قول مولوی:

پس غذای عاشقان آمد سماع *** که درو باشد خیال اجتماع

سماع آرام جان زندگانست *** کسی داند که او را جان جانست (5)

افلاکی در مناقب العارفین این داستان را راجع به مولوی نقل می کند:

روزی در حضور مولانا رباب می زدند و مولانا ذوق ها می کرد از ناگاه عزیزی درآمد که نماز دیگر می گویند... (مولانا) فرمود: نی نی، آن نماز دیگر و این سماع نماز دیگر هر دو داعیان حق اند یکی اذان و نماز یکی هم سماع یکی ظاهر را به خدمت می خواهد و این دیگر، سماع باطن را به محبّت حق می خواند. (6)


1) تلبیس ابلیس ص 259

2) تمهیدات عین القضات، ص 74

3) غرر الحکم و درر الكلم، ص 185

4) ترجمه رساله قشیریه تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، ص 601

5) مثنوی معنوی، متن، ص 521.

6) مناقب العارفين، ج 1، ص 395

نقل است که شبلی نمازش را تا دیر وقت به تأخیر انداست سپس برخواست و در حالی که می خندید و از خود بازیگری نشان می داد این شعر را خواند

نسيت اليوم من عشقى صلاتي *** فلا ادری عشایی من غداتی (1)

رها کردن آیات و روایات و روی آوردن به شعر خوانی و غزل سرایی از دیگر عوامل تشدید عشق و ذوق است مولوی که بعد از دیدار با شمس تبریزی سجاده نشینی و وقار را به دست افشانی و پای کوبی ترجیح داد در رابطه با دوران قبل و بعد از گرایش به تصوف می گوید:

در دست همیشه مصحفم بود *** در عشق گرفته ام چغانه

اندر دهنی که بود تسبیح *** شعر است و دو بیتی و ترانه (2)

ط) عاشق تمام هست و نیست خود را فدای معشوق می،کند لذا صوفیه به ترک دنیا و عزلت و گوشه نشینی رویی می آورند و... . (3)

ی) بروز شطح از جمله پیامدهای عرفان عاشقانه است. شطح در اصطلاح به کلماتی گفته می شود که منع شرعی و عقلی و عرفی دارد و از زبان عارف عاشق در هنگام وصال معشوق و قرار گرفتن در وجد و سکر و بیخودی صادر می شود. (4)شطحیات به عنوان نمونه ای از جدایی مرز عرفان و عقل و نقل قلمداد شده است خواجه احمد غزالی در این رابطه می گوید:

چون عبهر عشق برآمد تخم همرنگ ثمره بود و ثمره همرنگ تخم اگر سبحانی یا انا الحق رفت، هم از این نمط بود... بار دعوی علامت ثمره بود و ثمره عین تخم. (5)

ک) اعتقاد به جبر از دیگر پیامدهای عرفان عاشقانه است چرا که خواست عاشق درخواست معشوق فانی است عشق بزرگترین دشمن اختیار است. احمد غزالی در این موضوع می گوید بلای عاشق در پندار اختیار است چون این معنی تمام بدانست، و آن پندار نبود کار بر او آسان تر شود، زیرا که نکوشد تا کاری به اختیار کند در چیزی که در او هیچ اختیار نیست. (6)

حالات و جذبات عاشقانه و عرفانی، از عارف عاشق سلب اختیار می کند. غزالی در رسالة الطیور می گوید:

مرغان در آغاز مسیر سلوک خود، ابتدا از بیابان بی پایان اختیار بگذرند، آن گاه از دریای خونخوار اضطرار، پس پای در بادیه ی اختیار نهادند، تا به کنار دریای اضطرار رسیدند. بعضی در دریا غرق شدند و هرکس که در شهرهای گرمسیر خو کرده بود چون به شهرهای سردسیر رسیدند هلاک شدند و هر کس که در شهرهای سردسیر خو کرده بود، چون به شهرهای گرمسیر رسیدند هلاک شدند پس چون به وادی کبریا رسیدند، باد تقدیر برخواست و صاعقه عظیم... و خلقی از ایشان هلاک شدند پس گروهی اندک بماندند. (7)


1) طبقات الصوفية (السلمي)، ص262

2) ديوان كبير شمس ص 877

3) رجوع شود به احوالات صوفیه در سرتاسر كتاب تذكرة الاولياء عطار نیشابوری

4) عرفان ایران مجموعه مقالات 2 پازوکی، ص 75

5) مجموعه آثار فارسی احمد غزالی، سوانح العشاق، ص16.

6) مجموعه آثار فارسی احمد غزالی، سوانح العشاق، ص 171.

7) مجموعه آثار فارسی احمد غزالی، رسالة الطيور، ص74.

بنابراین یکی از شروط سلوک، نادیده گرفتن اختیار و تسلیم در برابر جبر عشق است.

ل) در جهان بینی عاشقانه چیزی که برای عارف اهمیت دارد سلوک بر مبنای عشق است که مبنا و اصل است و مذهب و اعتقاد پوسته و قشر بوده و القید کفر و لو بالله، (1)چنان چه حسام الدین چلپی به مولوی می گوید:

می خواهم که بعد اليوم اقتدا به مذهب امام اعظم ابو حنیفه می کنم، از آنک خداوندگار ما حنفی مذهب است مولانا فرمود: نی نی صواب آنست که در مذهب خود باشی و آن را نگاه داری امّا در طریقه ما بروی و مردم را بر جاده عشق ما ارشاد کنی. (2)

مولوی چنین سروده است:

مذهب عاشق ز مذهب ها جداست *** عاشقان را مذهب و ملت خداست

م) با نشانه ها و آثاری که در احوالات و بیانات صوفیه هویدا می گردد می توان یقین پیدا نمود که عشقی که آن ها دم می زنند کاذب و غیر واقعی و صرفا برای اغوای عوام است. زیرا عبد هر چقدر که بیشتر عاشق خالق خود باشد بیشتر به عبادت و نیایش و تسبیح پروردگارش می پردازد اما در تصوف با ادّعای وصول به حقیقت خود را راحت کرده و انجام هرگونه عبادتی و واجباتی را لغو و بی فایده می دانند و چه زیبا امام هادی علیه السلام در چند کلمه حجاب از اهداف شومشان کنار زده و رسوایشان می کنند:

يَتَزَهَّدوُنَ لِراحَةِ الْاَجْسامِ، وَ يَتَهََجَّدوُنَ لِصَيْدِ الْاَنْعامِ. (3)

انسان هر مقدار نسبت به شخصی محبّت داشته باشد، از دشمنان او بیزار شده و نسبت دوستانش محبّت پیدا می کند. صوفیان با این که دم از حب اهل بیت علیهم السلام زده و خرقه به آن ها می رسانند لکن نسبت به دشمنان اهل بیت علیهم السلام بیشترین تمجیدات و مدائح را به کار می برند و در سند طریقتی خود، اعداء عدو آن ها مانند غزالی و حسن بصری و حبیب عجمی و سفیان ثوری را می گنجانند.

ن) امّا مهمترین نقدی که بر جهان بینی صوفیه وارد است، اعتماد آن ها بر کشف و شهود در رسیدن به حقائق و معارف است. شیاطین همان طور که توانایی تصرف در خواب انسان را دارند می توانند در مکاشفات آن ها نیز القائات و تصرفاتی داشته باشند (در این زمینه آیات و روایات فراوانی وجود دارد که در جای خود بررسی می شود) چنان چه اکابر عرفان نظری نیز اقرار کرده اند. (4)مکاشفه به دو قسم رحمانی و شیطانی تقسیم می شود و تنها ملاک و میزان سنجش صحت يا بطلان مكاشفات عرضه آن به نصوص و محکمات نصوص دینی (آیات و روایات) است. البته توجّه داشته باشید گرچه بزرگان صوفیه در کتب خود به این موضوع اعتراف کرده اند


1) بستان السياحه، متن، ص133.

2) مناقب العارفين، ج 2، ص 759.

3) سفينة البحار، ج 5، ص 199.

4) اسفار، ج 1، ص 195؛ تذكرة الاولياء، ج 1، ص 234.

امّا در عمل هیچ گاه حاضر نشدند نصوص دینی را بر شهود باطنی خویش ترجیح دهند و برای مطابقت و هماهنگ سازی دریافت های شیطانی خود به دورترین و بعیدترین تأویلات دست زده اند به طوری که در بسیاری از مواقع مخالف و متضاد با ظاهر آیه است به عنوان مثال ابن عربی خلق را از اختلاق به معنای دروغ و عذاب را از عذب به معنای شیرینی دانسته و خلود کفار در جهنّم را با وجود تصریح آیات فراوان منکر شده اند تمام این ها فقط و فقط به خاطر تعارض نصوص دینی با شهود آن ها بوده است.

4- در روایات ما واژه "عشق" و مشتقات آن استعمال نشده مگر در موارد نادری که در آن موارد نیز مذمّت است نه مدح. به عنوان نمونه:

اميرالمؤمنین علیه السلام شخص عاشق را این گونه توصیف می کنند:

مَنْ عَشِقَ شَيْئاً أَعْشَى بَصَرَهُ وَا قَلْبَهُ فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْنِ غَيْرِ صَحِيحَةٍ وَ يَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَيْرِ سَمِيعَةٍ قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ وَ أَمَاتَتِ الدُّنْيَا قَلْبَهُ وَ وَلِهَتْ عَلَيْهَا نَفْسُهُ فَهُوَ عَبْدُ لَهَا... دیده و فهمش را فرو پوشیده و دلش را بیمار نموده پس به دیده غیر صحیح می نگرد، و به گوشی ناشنوا می شنود شهوات عقلش را از میان برده و دنیا قلبش را می رانده، و وجودش شیفته آن شده پس بنده آن و آنان که به چیزی از آن رسیده اند گشته است... . (1)

امام صادق علیه السلام در جواب سائل از عشق می فرماید:

سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَنِ اَلْعِشْقِ قَالَ قُلُوبٌ خَلَتْ مِنْ ذِکْرِ اَللَّهِ فَأَذَاقَهَا اَللَّهُ حُبَّ غَیْرِهِ. آن قلب هایی هستند که از ذکر خداوند نهی گشته اند پس خداوند آن ها را به محبت غیر خود گرفتار کرده است. (2)ممکن است برخی به این خبر واحد مرسل از امیرالمؤمنین علیه السلام برای تأیید مبنای خود و استعمال واژه "عشق" استناد کنند که حضرت امام باقر علیه السلام می فرمایند:

مَرَّ عَلِيُّ علیه السلام بِكَرْ بَلَاء... هَذَا مُنَاخُ رِكَابِهِمْ...وَ مَصَارِعُ عُشَّاقٍ شُهَدَاءَ لاَ یَسْبِقُهُمْ مَنْ کَانَ قَبْلَهُمْ...وَ لاَ یَلْحَقُهُمْ مَنْ بَعْدَهُمْ﴾.

زمین کربلا قتلگاه عشاق شهدای است. (3)

مرحوم علامه محمد باقر مجلسی (متوفی 1110 ه- ق) این روایت شریف را از کتاب خرائج و جرائح مرحوم قطب الدین راوندی (متوفی 573 ه- ق) نقل کرده است و ما با مراجعه به این کتاب متوجّه می شویم که لفظ "عشّاق" در آن نیامده است و می توان نتیجه گرفت که بعدها در نگاشتن نسخه های خطی به طور اشتباه این لفظ به روایت اضافه شده است. (4)


1) نهج البلاغة، خطبه 108

2) امالی مرحوم صدوق 1، ص 668

3) بحار الأنوار (ط- بیروت)، ج 41، ص 295

4) الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 183.

علامه محمد طاهر قمى صاحب كتاب تحفة الاخیار می گوید:

اهل بیت علیهم السلام نبوت که هادیان راه محبتند، هرگز لفظ عشق را در محبّت خدا استعمال نکرده اند زیرا لفظ عشق اسم مرضی است سوداوی که مستلزم خبط دماغ و ضعف عقل است و هرگز مؤمن را از محبّت خدا این حالت حاصل نشود پس محبت خدا مستلزم کمال عقل است. (1)

ابوعلی سینا با این که در اواخر عمر گرایش های عرفانی پیدا کرده بود و از طرفداران عشق بوده و رساله ای در این زمینه نیز دارد چنین می گوید:

(العشق) هو مرض سوداوى ينتهى الى الجنون.

عشق نوعی بیماری سوداوی است که انسان را به دیوانگی می کشاند.

کوپرنک دانشمند معروف فلکی می گوید:

عشق را اگر یک نوع جنون ندانیم لااقل عصاره ای از مغزهای ناتوان است.

کارلایل فیلسوف معروف انگلیسی می گوید:

عشق تنها یک نوع جنون نیست، بلکه ترکیبی است از چند نوع جنون!

یحیی بن عدی مکنی به ابوزکریا (متوفی 364 قمری) مترجم کتب ارسطو و افلاطون و اسکندر به عربی، در مذمّت و تقبیح عشق هرزه سرائی می نویسد:

از رذائل اخلاقی عشق است و آن دوست داشتن به افراط و بیش از حد متعارف است این خوی به هر حال از همه ناپسند است و ناپسندتر و افراطی تر آن است که به منظور کسب لذت و پیروزی شهوات حیوانی باشد و بسا که این خوی صاحب خود را به تبهکاری و دستیازی به کارهای ناپسند کشانده و به شوخ چشمی و بی حیائی وا دارد و خوی های ناپسند را بر او گمارد و این خوی بر همگان ناپسند است مگر بر جوانان و متنعمان و سایه پروردگان که زشتیش کمتر است. (2)


1) تحفة الاخیار، ص 140 چاپ انتشارات هدف قم

2) حلال ستاری عشق صوفیانه، ص 68

عقل در قرآن کریم

اشاره

آیات فراوانی از قرآن کریم به تکریم و تعظیم و بزرگداشت و تجلیل از عقل و مذمّت و تقبیح و توبیخ کسانی که به حکم عقل گردن نمی نهند اختصاص داده شده است. فراخوان قرآن مجید به تعقل و اندیشیدن منطقی از برجسته ترین مفاهیمی است که در بسیاری از آیات شریفه با تعابیر متفاوت به صراحت بیان شده است. کلمه عقل و مشتقات آن در قرآن با چهار صیغه عقلوه (یک بار)، یعقلون (23 بار)، تعقل (یک بار) و تعقلون (24 بار) مجموعاً 49 بار، به کار رفته و این نشان از جایگاه ممتاز و منحصر به فرد عقل در معارف اسلامی است. لفظ فکر با مشتقاتش 18 بار بکار رفته است. از ریشه فقه یعنی فهم عمیق در قرآن 20 کاربرد داریم. کلمه لمه " لُبّ" در قرآن 16 بار مورد استفاده قرار گرفته است کلمه ی "نُهیَه" 2 بار به کار رفته است. کلمه ی قلب 145 بار به کاربرده شده که گاهی به معنای عقل می باشد. بنابراین بیش از 250 بار در قرآن از كلمات عقل، فکر، فقه، لبّ، نُهيه و قلب استفاده شده است طبق این آیات شریفه، کارایی عقل برای تذکّر به آیت الهی قدرت خدا در جهان آفرینش، تذکر به حوادث، اقوامی که عذاب شده اند برای تذکر به نشانه های معاد، کشف بطلان بت پرستی و شفیع قرار دادن بت ها، فهم احکام خدا حقانیت پیامبر صلی الله علیه و آله فهم قرآن و تدبّر در آیات الهی، فهم بی از رشی دنیا، کشف دشمن بودن شیطان و دام های آن و نجات از جهنّم و عذاب خدا و... می باشد.

به برخی از این آیات شریفه توجّه کنید:

عقل و اثبات توحید:

قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الآیتِ إِن کُنتُمْ تَعْقِلُونَ. (1) انَّ فی خَلْق السَموَاتِ وَالارْضِ وَاْختِلافِ الَّیْلِ وَالنَّهارِ لآیاتٍ لِاوُلِی الأَلْبَابِ. (2) وَ تَصْرِيفِ الرِّيَحِ وَ السَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ لاََيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ. (3)

عقل و معاد:

پی بردن به معاد و بازگشت انسان به سوی خدا و فانی بودن دنیا با تعقّل حاصل می شود:

وَلَدَارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا ۗ أَفَلَا تَعْقِلُونَ. (4)


1) آل عمران 118

2) آل عمران، 190.

3) بقره، 164

4) يوسف، 109.

عقل و شناخت و معرفت به بزرگترین معجزه رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله یعنی قرآن کریم و پی بردن به زیبایی های آن:

إِنَّا أَنْزَلْنَا قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (1) رْآناً عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَجٍ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ. (2) كِتَابٌ فُصِّلَتْ آيَاتُهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ. (3) نَّا أَنْزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ. (4) عدم پیروی از عقل سبب لجام گسیختگی انسان و عدم تواضع او نسبت به پروردگار متعال و به سخره گرفتن احکام شریعت مانند نماز و در نتیجه دخول به جهنّم و شقاوت ابدی می شود:

وَ قَالُواْ لَوْ كنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَبِ السَّعِيرِ. (5) وَإِذَا نَادَيْتُمْ إِلَى الصَّلَوةِ اتَّخَذُوهَا هُزُوا وَلَعِباً ذَالِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمُ لَا يَعْقِلُونَ (6) اما نکته جالب توجه این است که بدترین مخلوق خدا انسان هایی هستند که حکم عقل را زیر پا گذاشته و به آن گردن نمی نهند. وجه تمایز انسان با سایر موجودات قوه عاقله است و فردی که از این موهبت استفاده نکند از حیوان پست تر است زیرا حیوان عقل نداشته که بخواهد به آن عمل کند:

وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ (7) إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ (8) نتیجه بهره نبردن از عقل، گرفتاری در پلیدی و کثیفی روحی و جسمی است:

وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ (9)


1) همان، 2.

2) زمر، 28

3) فصلت، 3.

4) زخرف، 3.

5) ملک، 10.

6) مائده، 58

7) اعراف، 179

8) انفال، 22

9) يونس، 100.

عقل در روایات

بنابر روایات ما دو گونه عقل داریم عقل فطری و عقل کسبی یا عقل مطبوع و عقل مسموع چنان چه امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند:

الْعَقْلُ عَقْلَانِ عَقْلُ الطَّبْعِ وَ عَقْلُ التَّجْرِبَةِ... . (1) 1- عقل فطرى: عقلی که ودیعت الهی در تمام انسان ها بوده و همگی از آن بهره مند می باشند و با جان انسان آمیخته است. این عقل است که امام رضا علیه السلام می فرمایند:

الْعَقْلُ حِبَاءٍ مِنَ اللَّهِ. (2) 2- عقل اکتسابی: عقلی که مبتنی بر تجربه و ابزارهای شناختی است و با فراگیری علوم و دانش افزایش پیدا می کند و با معصیت و منهیات محجوب می شود تا این که اختلاط با و همیات و جهالت ها وساوس شیطانی آن را به طور کلی از مسیر اصلی خارج کرده و نکراء نام می گیرد. راوی می گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم: عقل چیست؟ فرمودند: چیزی است که به وسیله آن خدا پرستش شود و بهشت بدست آید.

عرض کردم: پس آن چه معاویه داشت چه بود؟ فرمود:

آن نیرنگ و شیطنت است. آن شبیه عقل است و عقل نیست.

در روایات عقل اولین مخلوق خدا از روحانیین دانسته شده است لکن حقیقت و ماهیت آن را را تعریف نکرده اند زیرا امری بدیهی و وجدانی است بلکه آثار و نشانه هایش را بیان نموده اند. انسان هر چیزی را به عقل شناخته و عقل را به آثارش می شناسد.

مكتب حقّه تشیع در مقایسه با سایر ادیان و مکات و مذاهب، بیشترین اهمیت و ارزش را برای عقل و اندیشه قائل شده است و عقل و شرع را مکمل همدیگر و رابطه ی آن ها را دو سویه و هماهنگ می داند چنان چه علمای شیعه بیش از هر طائفه ای به این موضوع متفطن بوده و اعلام کرده اند که: كلّ ما حكم به العقل حکم به الشرع. مهمترین و معتبرترین کتاب نزد شیعیان " کافی" نام دارد. مرحوم کلینی رحمه الله علیه در این کتاب شریف و نورانی، كتاب العقل و الجهل را مقدّم بر کتاب التوحید کرده و این نشان از بصیرت و بینش علما و محدّثین شیعه در اهمیت و جایگاه عقل در مکتب حقّه شیعه می باشد.


1) بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج 75، ص6.

2) الكافى (ط - الإسلامية)، ج 1، ص 24.

اکنون به بیان برخی از روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام در معرفی عقل و میزان اهمیت جایگاه آن در شیعه پرداخته می شود:

خلفاء و برگزیدگان حضرت حق عزّوجل و هادیان امّت (یعنی انبیاء و اوصیاء علیهم السلام) کسانی هستند که با عمل به سنّت های الهی و همچنین موهبت و مرحمت الهی، عقولشان نسبت به دیگران خلایق کامل تر و بیشتر است:

لاَ بَعَثَ اَللَّهُ نَبِیّاً وَ لاَ رَسُولاً حَتَّی یَسْتَکْمِلَ اَلْعَقْلَ، وَ یَکُونَ عَقْلُهُ أَفْضَلَ مِنْ جَمِیعِ عُقُولِ أُمَّتِهِ. خدا پیغمبر و رسول را جز برای تکمیل عقل مبعوث نسازد و عقل او برتر از عقول تمام امّتش باشد. (1)

تعقل است که انسان را به دین داری وا می دارد و او را به دایره عبودیت و در نتیجه سعادت می رساند چنان چه امام صادق علیه السلام در بیاناتی نورانی به این مهم اشاره می فرمایند:

مَنْ کَانَ عَاقِلاً کَانَ لَهُ دِینٌ، وَ مَنْ کَانَ لَهُ دِینٌ دَخَلَ اَلْجَنَّهَ. (2) (الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَان). (3) • ارزش انسان ها و دین داری آن ها به میزان تعقل و بهره برداری از قوه عاقله می باشد بنابراین عبادات جاهل هیچ گاه همتر از عبادات عاقل نیست لذا عرفای راستین، علما و فقهای شیعه هستند که با جهد و کوشش و تلاش به فراگیری و تبلیغ علوم اهل بیت علیهم السلام اقدام می کنند.

امام صادق علیه السلام در حدیثی زیبا با بیان یک داستان از بنی اسرائیل به این موضوع اشاره می کنند:

قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فُلاَنٌ مِنْ عِبَادَتِهِ وَ دِينِهِ وَ فَضْلِهِ. فَقَالَ كَيْفَ عَقْلُهُ؟ قُلْتُ لاَ أَدْرِي. فَقَالَ: إِنَّ اَلثَّوَابَ عَلَى قَدْرِ اَلْعَقْلِ. إِنَّ رَجُلاً مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ كَانَ يَعْبُدُ اَللَّهَ فِي جَزِيرَةٍ مِنْ جَزَائِرِ اَلْبَحْرِ، خَضْرَاءَ نَضِرَةٍ كَثِيرَةِ، اَلشَّجَرِ ظَاهِرَةِ اَلْمَاءِ. وَ إِنَّ مَلَكاً مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ مَرَّ بِهِ، فَقَالَ: يَا رَبِّ أَرِنِي ثَوَابَ عَبْدِكَ هَذَا. فَأَرَاهُ اَللَّهُ تَعَالَى ذَلِكَ، فَاسْتَقَلَّهُ اَلْمَلَكُ، فَأَوْحَى اَللَّهُ تَعَالَى إِلَيْهِ أَنِ اِصْحَبْهُ. فَأَتَاهُ اَلْمَلَكُ فِي صُورَةِ إِنْسِيٍّ، فَقَالَ لَهُ: مَنْ أَنْتَ؟ قَالَ: أَنَا رَجُلٌ عَابِدٌ؛ بَلَغَنِي مَكَانُكَ وَ عِبَادَتُكَ فِي هَذَا اَلْمَكَانِ، فَأَتَيْتُكَ لِأَعْبُدَ اَللَّهَ مَعَكَ. فَكَانَ مَعَهُ يَوْمَهُ ذَلِكَ. فَلَمَّا أَصْبَحَ قَالَ لَهُ اَلْمَلَكُ: إِنَّ مَكَانَكَ لَنَزِهٌ وَ مَا يَصْلُحُ إِلاَّ لِلْعِبَادَةِ. فَقَالَ لَهُ اَلْعَابِدُ: إِنَّ لِمَكَانِنَا هَذَا عَيْباً. فَقَالَ لَهُ وَ مَا هُوَ؟ قَالَ لَيْسَ لِرَبِّنَا بَهِيمَةٌ. فَلَوْ كَانَ لَهُ حِمَارٌ، رَعَيْنَاهُ فِي هَذَا اَلْمَوْضِعِ، فَإِنَّ هَذَا اَلْحَشِيشَ يَضِيعُ فَقَالَ لَهُ ذَلِكَ اَلْمَلَكُ: وَ مَا لِرَبِّكَ حِمَارٌ؟ فَقَالَ لَوْ كَانَ لَهُ حِمَارٌ، مَا كَانَ يَضِيعُ مِثْلُ هَذَا اَلْحَشِيشِ. فَأَوْحَى اَللَّهُ إِلَى اَلْمَلَكِ: إِنَّمَا أُثِيبُهُ عَلَى قَدْرِ عَقْلِهِ ممثل هذا الحشيش. فأوحى الله إلى المملك: إما أثيبُه عَلى قَدرِ عَقلِهِ. (4) خدمت امام صادق علیه السلام از عبادت کسی تعریف کردند. حضرت فرمودند: عقلش چگونه است؛ ارزش اعمال هر کس به میزان عقلش است. سپس فرمودند مردی از بنی اسرائیل در جزیره سرسبز


1) الكافى (ط - الإسلامية)، ج 1، ص13.

2) الكافى (ط - الإسلامية)، ج 1، ص11.

3) المحاسن، ج 1، ص195.

4) الكافى (ط - الإسلامية)، ج 1، ص12.

و پر آب و درختی به عبادت خدا مشغول بود. فرشته ای از فرشتگان خدا وقتی عبادت او را دید، عرضه داشت خدایا ثواب عبادت این بنده ات را به من نشان بده پس خداوند ثواب اعمال آن عابد را به این فرشته نشان داد آن فرشته دید ثواب عبادات آن مرد خیلی کم است. خدا به او وحی کرد که برو با او هم صحبت شو. فرشته هم به صورت یک انسان نزد عابد آمد عابد به او گفت: تو که هستی؟ گفت: مرد عابدی هستم تو را در حال عبادت،دیدم آمدم تا با هم عبادت کنیم یک روزی که گذشت فرشته گفت جای خوبی برای عبادت داری عابد:گفت فقط یک عیب دارد. فرشته گفت: چه عیبی ؟ عابد گفت: خدا حیوانی ندارد اگر یک خر داشت، ما اینجا برایش می چراندیم ولی حیف که این علفها اینجا ضایع می شود فرشته:گفت ولی خدا خری ندارد. عابد گفت اگر خداوند خری داشت، این علفها ضایع نمی شد آن گاه خداوند به آن فرشته فرمود: ما به عبادت او به اندازه عقلش ثواب میدهیم. امیرالمؤمنين 7 در رابطه با این که اساس و اهمیت و ارزش انسان به عقل او می باشد می فرماید:

أَصْلُ الْإِنْسَان لبُهُ وَ عَقْلُهُ دِينُه. (1) الْإِنْسَانُ بِعَقْلِهِ (2) إِنَّ حَسَبَ الرَّجُلِ دِينُهُ وَ مُرُوءَتَهُ خُلُقُهُ وَ أَصْلَهُ عَقْلُهُ (3) هَبَطَ جَبْرَئِیلُ عَلَی آدَمَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ فَقَالَ: یَا آدَمُ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أُخَیِّرَکَ وَاحِدَهً مِنْ ثَلاَثٍ فَاخْتَرْهَا وَ دَعِ اِثْنَتَیْنِ، فَقَالَ لَهُ آدَمُ : یَا جَبْرَئِیلُ وَ مَا اَلثَّلاَثُ؟ فَقَالَ: اَلْعَقْلُ وَ اَلْحَیَاءُ وَ اَلدِّینُ فَقَالَ: آدَمُ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ : إِنِّی قَدِ اِخْتَرْتُ اَلْعَقْلَ، فَقَالَ جَبْرَئِیلُ لِلْحَیَاءِ وَ اَلدِّینِ: اِنْصَرِفَا وَ دَعَاهُ، فَقَالاَ: یَا جَبْرَئِیلُ أُمِرْنَا أَنْ نَکُونَ مَعَ اَلْعَقْلِ حَیْثُ کَانَ، قَالَ: فَشَأْنَکُمَا وَ عَرَجَ.. عقل با فضیلت ترین شیئی است که به مخلوقان اعطا شده لذا تمام اعمال او با میزان بهره گیری از عقلش سنجیده می شود چنان چه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند:

مَا قَسَمَ اَللَّهُ لِلْعِبَادِ شَیْئاً أَفْضَلَ مِنَ اَلْعَقْلِ فَنَوْمُ اَلْعَاقِلِ أَفْضَلُ مِنْ سَهَرِ اَلْجَاهِلِ وَ إِفْطَارُ اَلْعَاقِلِ أَفْضَلُ مِنْ صَوْمِ اَلْجَاهِلِ وَ إِقَامَهُ اَلْعَاقِلِ أَفْضَلُ مِنْ شُخُوصِ اَلْجَاهِلِ وَ لاَ بَعَثَ اَللَّهُ رَسُولاً وَ لاَ نَبِیّاً حَتَّی یَسْتَکْمِلَ اَلْعَقْلَ وَ یَکُونَ عَقْلُهُ أَفْضَلَ مِنْ عُقُولِ جَمِیعِ أُمَّتِهِ (4) خداوند متعال چیزی برتر از خرد، بهره بندگان نساخته است. این است که خواب عاقل برتر از بیداری جاهل است و روزه گشودن عاقل برتر از روزه داشتن جاهل است و بر جای ماندن عاقل برتر از به راه افتادن جاهل و خداوند هیچ رسول و نبی مبعوث نکرد مگر این که عقل را کامل ساخت و عقل انبیاء از عقل تمام امت او برتر (بیشتر) است.


1) روضة الواعظين و بصيرة المتعظين (ط - القديمة)، ج 1، ص 4.

2) غرر الحکم و درر الكلم، ص26.

3) الكافى (ط - الإسلامية)، ج 8، ص181

4) المحاسن، ج1، ص193.

انسانیت انسان و ملاک برتری او بر مخلوقات دیگر تنها به عقل او نیست بلکه به میزان به کارگیری و تبعیت از این قوه با ارزش است. انسانی که با اختیار،خود راه هوی و هوس را به عقل ترجیح داد از چهارپایان پست تر و کم ارزش تر می گردد:

سَالْتُ أَ بَا عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ اَلصَّادِقَ عَلَیْهِمَا اَلسَّلاَمُ فَقُلْتُ: اَلْمَلاَئِکَهُ أَفْضَلُ أَمْ بَنُو آدَمَ؟ فَقَالَ: قَالَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ : إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ رَکَّبَ فِی اَلْمَلاَئِکَهِ عَقْلاً بِلاَ شَهْوَهٍ، وَ رَکَّبَ فِی اَلْبَهَائِمِ شَهْوَهً بِلاَ عَقْلٍ، وَ رَکَّبَ فِی بَنِی آدَمَ کِلْتَیْهِمَا، فَمَنْ غَلَبَ عَقْلُهُ شَهْوَتَهُ فَهُوَ خَیْرٌ مِنَ اَلْمَلاَئِکَهِ، وَ مَنْ غَلَبَتْ شَهْوَتُهُ عَقْلَهُ فَهُوَ شَرٌّ مِنَ اَلْبَهَائِمِ. (1) در بعضی از روایات عقل در مقابل شهوت قرار گرفته است:

اَلْعَقْلُ صَاحِبُ جَیْشِ اَلرَّحْمَنِ وَ اَلْهَوَی قَائِدُ جَیْشِ اَلشَّیْطَانِ (2) قَدْ خَرَقَتِ اَلشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ. (3) وَ قَاتِلْ هَوَاکَ بِعَقْلِکَ. (4) إِعْجَابُ اَلْمَرْءِ بِنَفْسِهِ دَلِیلٌ عَلَی ضَعْفِ عَقْلِهِ. (5) الْغَضَبُ یُفْسِدُ الأَلْبابَ وَ یُبْعِدُ مِنَ الصَّوابِ. (6) کْثَرُ مَصَارِعِ اَلْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ اَلْمَطَامِعِ. (7) وَ اعْلَمُوا أَنَّ الْأَمَلَ یسْهِی الْعَقْلَ. (8) در روایات اهل بیت علیهم السلام، جهل به معنای یک امر وجودی در مقابل عقل قرار گرفته است. جهل و عقل هفتاد و... جنود دارند و تمام فضیلت ها از جنود عقل و تمام رذیلت ها از جنود جهل است. یکی از جنود جهل خود جهل به معنای عدم علم است.

فرمانده لشگر را سازماندهی و رهبری می کند و از به هم ریختگی نجات می دهد و جنود نیز فرمانده را تقویت می کنند بنابراین رابطه دو طرفه ای بین آن ها بر قرار است لشکریان عقل مانند علم و حلم و حیا و..... هم از عقل ناشی می شوند و هم با عمل به آن ها باعث فزونی و زیادی عقل می شوند، عقل درجاتی دارد که در روایات اسباب افزودن و کاستن آن بیان شده است از خوردن غذاها تا سن تا اعمال و اخلاق و رفتار بیان شده است. دین انسان به عقل بر می گردد چنان چه حضرت آدم علیه السلام هنگامی که مجبور شد یکی از این سه گزینه یعنی عقل دین و حیاء را انتخاب کند، عقل را انتخاب کرد و دین و حیا به دنبال آن آمدند.


1) علل الشرائع، ج 1، ص 4.

2) عيون الحكم والمواعظ (الليثى)، ص64.

3) نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص 160.

4) الكافى (ط - الإسلامية)، ج 1، ص 20.

5) همان، ص 27.

6) غرر الحکم و درر الكلم، ص 73.

7) نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص 507.

8) نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص 118.

تفاوت عقل فلسفی و عقل روایی

عقل فطری و غیر محجوب، از انبیاء علیهم السلام تأثیر می گیرد و از کلام آن ها بهره می برد اما فلاسفه عقل را از وجدان منحرف کرده و آن را در گرداب تخیلات و اوهام و الفاظ و اصطلاحاتی که تماماً خیال پردازی است زندانی نموده اند. عقلی که فلاسفه یونان و سپس فلاسفه مسلمان به تقلید از یونانیان به آن پرداخته اند با عقل مطرح در آیات و روایات مشترک لفظی است و بينهما بون بعید و فرق عظیم به طور کلی تعریفی که فلاسفه از عقل ارائه می دهند با تعریف روایات و وجدان انسان کاملاً مخالف و متضاد است. فلاسفه محدوده عقل را تضییق و آن را صرفاً مدرک کلیات دانسته نه جزئیات و امور مادی و طبیعی. عقل فلسفی ذاتاً و اثراً مجرد است و تدریجی الحصول و اکتسابی می باشد در حالی که عقل فطری، حصول و تعریفش به اعطاء و القاء خداست و اکتسابی نیست البته به سنت های الهی، عقل به اذن خدا قابل افزایش است و انسان می تواند خود را در معرض آن سنّت ها قرار دهد مثلاً معصوم علیه االسلام فرمودند:

اَلعَقلُ غَریزَهٌ تَزیدُ بِالعِلمِ وَالتَّجارِبِ- عقل به تجربه اضافه می شود. (1) تفاوت دیگر عقل مطرح در فلسفه با روایات این است که در فلسفه، عقل اثبات کننده ی حقایق است اما در معارف، عقل کاشف حقایق می باشد و فقط اثبات کننده نیست ضمن این که عقل از نگاه فلسفه در دریافت دانش ها و معارف و برای وصول به عالی ترین مرتبه خود که اتصال به عقل فعال است مستکفی بالذات بوده و به معلم و هادی بیرونی هیچ گونه احتیاجی ندارد و خود را از هر نوع وابستگی به منابع دیگر از قبیل وحی و... بی نیاز می داند عقل فلسفی مدعی فهم همه امور و ورود به تمام عرصه هاست، در حالی که علاوه بر تذکر ارشادی روایات، انسان بالوجدان درک می کند که پاره ای از حقائق و معارف را نمی تواند مستقلا و بدون نیازمندی به آموزگار و راهنما متوجه شود و از درک بعضی از امور قاصر است به همین جهت به دنبال ظهور انبیای الهی به آن ها ایمان آورده و به حکم آن ها گردن می نهد. گناه و عوامل دنیوی بر عقل فلسفی تأثیری ندارد اما عقل مطرح در روایات با گناه، معصیت، دنیا، هوی و هوس خشم و شهوت و عوامل دیگر محجوب و مستور و تاریک می شود. در فلسفه معقول و عاقل و عقل یکی است اما در معارف وجدانا می یابیم که اینها مجزای از همدیگر هستند در فلسفه صدرایی عقل جسمانية الحدوث است در حالی که در مکتب دین عقل «روحانية الحدوث» است و تفاوت های فراوان دیگر که باید در جای خود بحث شود.


1) الحياة، ترجمه احمد آرام ج 1، ص 181

عقل چیست

عقل در لغت به معنای منع و امساک و حفظ و جلوگیری و ضبط است لذا به زانو بند شتر عقال می گویند زیرا او را از حرکت باز می دارد. همچنین به انسانی که زبان خود را محفوظ نگه دارد می گویند: زبان خود را عقال کرده است. (1)رسول اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند:

إِنَّ الْعَقْلَ عِقَالٌ مِنَ الْجَهْلِ وَ النَّفْسَ مِثْلُ أَخْبَثِ الدَّوَابِّ فَإِنْ لَمْ تُعْقَلْ حَارَتْ فَالْعَقْلُ عِقَالٌ مِنَ الْجَهْلِ (2) عقل مهار کننده انسان از جهالت اوست و نفس به مانند سرکش ترین حیوانات است پس اگر نفس به عقل مهار نشود، سرگردان می گردد، از این رو عقل مهار از جهل است.

خلیل می گوید:

عقل نقیض جهل است. (3)

فارس بن زکریا می گوید:

عقل گویند چون انسان را از گفتار و کردار زشت باز می دارد. (4)

كار عقل، ما يدرک به الحق و الباطل و ما یدرک به الصحيح و السقيم و ما يدرك به الحسن و القبيح است و انسان را به خوبی ها دعوت کرده و از بدی ها باز می دارد. و به خوبی حق را از باطل تشخیص می دهد چنان چه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند:

الْعَقْلُ نُورٌ فِي الْقَلْبِ يُفَرَّقُ بِهِ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ. (5) عقل قوه ادراک خیر و شر و تمیز میان آن دو و شناخت اسباب امور و عوامل بازدارنده و جذب کننده آن هاست. عقل بر جلب خیر و نفع و اجتناب از شرور و مضرات دستور داده و کنترل کننده شهوات نفسانی و عوامل غضبیه و وسوسات شیطانی است بنابراین در جنبه معرفتی عقل، انسان را از جهل نجات می دهد و در جنبه عملی او را از رذائل و خبائث و زشتی ها باز می دارد خداوند متعال در وجود هر شخصی این قوه و استعداد را خلق و مطابق اختلاف درجات قوه عقل در افراد تکلیف آنان را نیز متفاوت دانسته به هر میزان که این قوه کامل تر باشد، تکلیف بیشتر و سنگین تر می گردد این قوه به حسب استعداد و به وسیله علم و عمل کامل می شود عقل دارای حقیقتی نورانی بوده و به تعبیر روایات، اولین مخلوق از روحانیین می باشد. (6)حکم عقل برای تمام انسان ها حجّت می باشد زیرا معصوم از خطا و اشتباه است البته مادامی که با وهم مختلط نشده باشد، در بسیار از موارد تفکیک بین حکم عقل و وهم کاری دشوار می باشد.


1) لسان العرب، ج 9، ص326.

2) تحف العقول، النص، ص 15.

3) كتاب العين، ج 1، ص 159

4) معجم مقاييس اللغة، ج 4، ص 69.

5) إرشاد القلوب إلى الصواب (للدیلمی)، ج 1، ص: 198

6) المحاسن، ج 1، ص 196: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ خَلَقَهُ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ.

محدوده عقل

در مکتب تشیع، اصل وحی بر اساس تعقل تثبیت می شود هرچند با صرف تعقل نتوان به محتوای آن به صورت تفصیلی علم و احاطه پیدا کرد چرا که برخی از مسائل فراتر از حیطه درک عقل است مانند جزئیات بهشت و جهنم و چگونگی معاد و... البته باید توجه داشت که این امور هرگز ضد عقل نیست بلکه فراتر از حکم عقل می باشد. بنابر تصریح فقها، اصول دین باید با عقل ثابت گردد. اما روایات و بیانات امامان علیهم السلام در باب اصول دین، تذکرات عقلی است و اصولا هیچ کس بیشتر از قرآن و پیامبر و اهل بیت علیهم السلام مردم را به عقل توجه نداده اند و یکی از مهمترین و اساسی ترین اهداف بعثت انبیا علیهم السلام وظایف آن ها در قبال مردم توجه دادن بشریت به عقل و تعقل بوده است چنان چه امیرالمؤمنین علیه السلام در این رابطه می فرمایند:

وَاتَرَ إِلَيهِم أَنبِيَاءَهُ، لِيَستَأدُوهُم مِيثَاقَ فِطرَتِهِ، وَ يُذَكّرُوهُم منَسيَّ نِعمَتِهِ، وَ يَحتَجّوا عَلَيهِم بِالتّبلِيغِ، وَ يُثِيرُوا لَهُم دَفَائِنَ العُقُولِ (1) پس خداوند فرستادگانش را در میان آن مردم بر انگیخت و پیغمبرانش را پیاپی به سوی آنان فرستاد تا... گنج های پنهان عقل ها را که به سبب غفلت و معصیت پنهان شده بود) بیرون آورند و به کار اندازند.

پیامبران عقل های مردم را بر می انگیزانند و بارور می سازند تا از احکام عقلی استفاده کنند و با پیروی از عقل به سعادت دنیا و آخرت برسند آنان آمده اند تا دلائل عقلی را (که بر وجود خداوند و وحدت او و صفاتش دلالت می کنند و در عقول مستور و نهفته شده اند و با آگاهانیدن و تذکر و اشاره حجاب های عقول بر طرف می شوند و مردم به آن دلایل می رسند) برای آن ها آشکار سازند. علامه مجلسی رحمه الله علیه در کتاب شریف "حق الیقین" در جواب به اشکال بر استدلال به دلایل شرعی در مباحث عقلی و کلامی و اعتقادی چنین می فرماید:

هرگاه عموم علم و قدرت و تنزه او از ارتکاب امور قبیحه ثابت شد، به معجزه حقیقت پیغمبران و اوصیای ایشان ثابت می شود پس سایر صفات کمالیه به اخبر ایشان ثابت می شود و احتیاج به دلائل عقلیه نیست. (2)

پس مراجعه به قرآن و روایات برای اثبات عقاید بازگشت به عقل و سبب توجّه به اندوخته های عقلی و آشکار ساختن آن ها و استدلال کردن به آن ها می گردد.


1) نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص43.

2) حق اليقين، ص 8.

آقا جمال خوانساری رحمه الله علیه در این رابطه می نویسد:

باید دانست که مشهور میان علما این است که در اثبات واجب تعالی و علم و قدرت آن حضرت ناچار دلیلی باید و اثبات آن ها به شرع معقول،نیست زیرا که اثبات صدق نبی موقوف بر ثبوت آن ها است پس اگر اثبات آن ها به قول نبی شود دور لازم می آید اما در سایر صفات حق تعالی دلیل شرعی هم کافی است.

عقل انسان پیامبر و حجتی درونی می باشد که توسط آن پیامبران بیرونی و ظاهری اثبات می گردند. در روایتی امام رضا علیه السلام به ابن سکیت می فرمایند:

... إِنَّ اَللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فِی وَقْتٍ کَانَ اَلْغَالِبُ عَلَی أَهْلِ عَصْرِهِ اَلْخُطَبَ وَ اَلْکَلاَمَ وَ أَظُنُّهُ قَالَ اَلشِّعْرَ فَأَتَاهُمْ مِنْ عِنْدِ اَللَّهِ مِنْ مَوَاعِظِهِ وَ حِکَمِهِ مَا أَبْطَلَ بِهِ قَوْلَهُمْ وَ أَثْبَتَ بِهِ اَلْحُجَّهَ عَلَیْهِمْ قَالَ فَقَالَ اِبْنُ اَلسِّکِّیتِ ... فَمَا اَلْحُجَّهُ عَلَی اَلْخَلْقِ اَلْیَوْمَ قَالَ فَقَالَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ اَلْعَقْلُ یُعْرَفُ بِهِ اَلصَّادِقُ عَلَی اَللَّهِ فَیُصَدِّقُهُ وَ اَلْکَاذِبُ عَلَی اَللَّهِ فَیُکَذِّبُهُ (1) امام موسی کاظم علیه السلام خطاب به هشام می فرمایند:

یَا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَی اَلنَّاسِ حُجَّتَیْنِ حُجَّهً ظَاهِرَهً وَ حُجَّهً بَاطِنَهً فَأَمَّا اَلظَّاهِرَهُ فَالرُّسُلُ وَ اَلْأَنْبِیَاءُ وَ اَلْأَئِمَّهُ علیهم السلام وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُول. (2) ای هشام، همانا خداوند را بر بندگان دو حجّت است: 1- حجّت ظاهری، 2- حجّت باطنی، و امّا حجّت ظاهری که رسولانند و انبیاء و امامان علیهم السلام و امّا حجّت باطنی، که عقل و خرد است.

امام صادق علیه السلام می فرمایند:

حُجَّهُ اَللَّهِ عَلَی اَلْعِبَادِ اَلنَّبِیُّ وَ اَلْحُجَّهُ فِیمَا بَیْنَ اَلْعِبَادِ وَ بَیْنَ اَللَّهِ اَلْعَقْلُ. (3) اثبات توحید و صفات خدا و حقانیت پیامبران و کتاب های آسمانی، کار عقل می باشد. عقل در خروج از حدین (حد تعطیل و حد تشبیه) به انسان کمک می کند ولی در خارج از این محدوده (معرفت کمالات صانع) عاجز است لذا این روایت که از امام باقر علیه السلام نقل شده است كه كُلَّمَا مَيَّزتُمُوهُ بِأَوْهَامِكُمْ فِي أَدَقِّ مَعَانِيهِ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُكُمْ مَرْدُودٌ إِلَيْكُمْ (4)مربوط به حوزه معرفت الهی است امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید:

خداوند اگر چه خارج از عقول است ولی عقل ها را در حدّاقل واجب معرفت محروم نکرده است. حدّاقل واجب معرفت اثبات صانع و تنزیه اوست.


1) الكافى، ج 1، ص 24

2) الكافى (ط - الإسلامية)، ج 1، ص16.

3) کافی (ط - دار الحديث)، ج 1، ص 57.

4) بحار الانوار، ج 66، ص292.

امام صادق علیه السلام به هشام فرمودند:

إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَی لاَ یُشْبِهُ شَیْئاً وَ لاَ یُشْبِهُهُ شَیْءٌ وَ کُلُّ مَا وَقَعَ فِی اَلْوَهْمِ فَهُوَ بِخِلاَفِهِ. (1) در نتیجه مبانی دین عقلی و جزئیات و گزاره های تفصیلی آن مربوط به فرا عقلی است و عقل در این زمینه تنها حکم به تصدیق گفتار انبیاء و اوصیاء می کند. (البته مادامی که مخالف حكم عقل فطری نباشد) هم چنین عقل به رضا و سخط الهی علم ندارد لذا نمی تواند به تنهایی گزاره های احکام شرعی را کشف کند بنابراین اگر کسی از قیاسات عقلی در حوزه ای استفاده کند که عقل انسان نسبت به آن ورود ندارد در این صورت این استفاده مذمّت بار از عقل کرده است. روایاتی که عقل را اثبات می کند در جایی است که عقل حجیت دارد و روایاتی که نافی عقل هستند و عقل را مذمّت می کنند (مثل روایات نفی قیاس در دین) در حوزه ای است که عقل در آن ها ورود ندارد. پس این مسئله کاملاً با هم قابل جمع است.

نتیجه

جهان بینی صوفیان بر اساس کشف و شهود شکل گرفته است و آن ها علم حاصل از مکاشفات را تنها علم با ارزش و مفید و قابل توجه دانسته که اگر با حکم صریح عقل و یا نص آیات و روایات نیز مخالف باشد لاجرم نصوص دینی و احکام عقلی را تأویل و توجیه می کنند. در نزد صوفیان علمی که از آیات و احادیث یا عقل حاصل می شود از نوع حصولی بوده و کوچکترین ارزشی ندارد و ارج نهادن به آن چنان سدی مانع سیر و سلوک و رسیدن به حقیقت می باشد. به همین جهت هر کجا که صوفیه از علم تمجید کرده اند منظورشان همان علم حاصل از شهود است.


1) بحار الانوار، ج 3، ص290.

پی نوشت ها

1- عبهر العاشقين، ص 22

2- منطق الطير، ص 112

3- بستان السياحه متن، ص58؛ مکاتیب عبد الله قطب، ص 524؛ إحياء علوم الدين، ج 8، ص31.

4- اعراف، 179.

-5 الفتوحات المكية (اربع مجلدات)، ج 2، ص 635

6- عرفان حافظ (مجموعه آثار شهید مطهری)، ص 418

7- مثنوی معنوی، متن، ص 347

8- غزالی کیمیای سعادت، چاپ احمد آرام، ص29.

9- الفتوحات المكية (اربع مجلدات)، ج 1، ص31.

10- أسرار التوحيد في مقامات أبى سعيد، ص 132.

11- تاریخ بغداد، ج 7، ص 67؛ عطار، تذکرة الاولياء، ج 1، ص 107.

12- أسرار التوحيد فى مقامات أبى سعيد، ص 51

13- جزائری، انوار النعمانية، ج 2، ص 172.

14- تاریخ تصوّف، ص 508 به نقل از تذکرة الاولياء عطار.

15- مثنوی معنوی متن، ص 357

16- مثنوی معنوی دفتر دوم، ص 276.

17- مناقب العارفين، ص 143

18- فتوحات، ج 1، ص 280؛ محیی الدین ابن عربی چهره برجسته عرفان اسلامی، متن، ص 203.

19- همان، ج 1، ص 56.

20- فتوحات مکیه، ج 2، ص 114؛ همان، ج 1، ص 92؛ رسائل ابن عربی، ج 2، کتاب المسائل، ص 2.

21- مجموعه آثار، ج6، ص484.

22- أسرار التوحيد فى مقامات أبى سعيد ص 56

23- الفتوحات المكية (اربع مجلدات)، ج 1، ص279

24- الأعراف، 40.

25- الفتوحات المكية (اربع مجلدات)، ج 3، ص 21

26- جامع الأسرار، ص 491.

27- الفتوحات المكية (اربع مجلدات)، ج 2، ص 635

28- نقد العلم و العلماء، صفحه 318.

29- ملاصدرا اسفار، ج 1، ص 53.

30- عرفان حافظ (مجموعه آثار شهید مطهری)، ص 404

31- اسفار ملاصدرا، ج 1، ص 407

32- تاریخ تصوف در اسلام، ص302.

33- حسن بصری ابراهیم ادهم ابوسلیمان دارائی رابعه عدویه.

34- کافی (ط - دار الحدیث)، ج 11، ص 134، أَمَا إِنِّی آکُلُ اَللَّحْمَ وَ أَشَمُّ اَلطِّیبَ وَ آتِی اَلنِّسَاءَ...فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی.

35- لوامع، ص139-141.

36- لوامع، ص 139.

37- سوانح العشاق، فصل،13، ص 60، نصر الله پورجوادی.

38- کاروان حلّه، ص 167

39- مجالس العشاق سلطان حسین بایقرا چاپ هند، ص 15

40- بنابر نقل ستاری، عشق صوفیانه، ص235

41- تذكرة الأولياء، القسم الاول، ص 93.

42- تذكرة الأولياء، القسم الاول، ص 59.

43- رساله عشق ر محمد حسن لطفی انتشارات خوارزمی ص 363

44- دوره آثار افلوطین، ج 1، ص 366

45- مثنوی معنوی،متن ص 4

46- مثنوی معنوی، متن، ص 401

47- مثنوی معنوی متن، ص88.

48- أشعة اللمعات، ص 110

49- کلیات علوم اسلامی، ص76.

50- تاریخ تصوف در اسلام قاسم غنى، ص 18-299

51- حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة، متن، ص119.

52- همان، ص 300.

53- همان، ص 330.

54- اسرار نامه، ص 50

55- مثنوی معنوی، متن، ص 88.

56- مثنوی معنوی، متن، ص 811.

57- ديوان كبير شمس، ص427

58- دیوان شاه نعمت الله ولی، متن، ص 212.

59- همان، ص 91.

60- منطق الطير، ص 187.

61- مثنوی ص 133.

62- همان، 402

63- مفاتيح الإعجاز في شرح گلشن راز، ص36.

64- همان.

65- کوثر نامه، ص314

66- انسان از منظر دیگر، ص 76

67- همان، ص 74

68- آواز سکوت، ص206.

69- ریشه ها و بالها ص 175

70- اشو آواز سکوت، ص 100.

71- کیمیاگر، ص 87

72- عطيه برتر، ص 99

73- ضرورت تغییر، ص 159

74- آموزش های دون کارلوس کندری، ص 54

75- تاج العروس، ج 13، ص 334.

76- رجوع شود به مکاشفه های لاهیجی در شرح گلشن راز صفحه های 57-158-276-420

77- سوانح العشاق، ص165.

78- فصوص الحكم، ص194.

79- همان.

80- فصوص الحكم، ج 1، ص 30.

81- فصوص الحكم، ج 1، ص 217.

82- معارف بهاء ولد، ج 1، ص 29، 89.

83- دو کلمه به جهت رکاکت حذف شده است.

84- دو کلمه به جهت رکاکت حذف شده است.

85- کلمه به جهت رکاکت حذف شده است.

86- کلمه به جهت رکاکت حذف شده است.

87- معارف (بهاء ولد)، ج 2، ص21.

88- طواسين (ديوان الحلاج)، ص 101.

89- مجموعه آثار فارسی احمد غزالی سوانح العشاق، ص127.

90- مثنوی معنوی، متن، ص 639

91- حسین الهی قمشه ای مقالات 4-5

92- اسفار، ج 1، ص 171

93- تلبیس ابلیس ص 259

94- تمهیدات عین القضات، ص 74

95- غرر الحکم و درر الكلم، ص 185

96- ترجمه رساله قشیریه تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، ص 601

97- مثنوی معنوی، متن، ص 521.

98- مناقب العارفين، ج 1، ص 395

99- طبقات الصوفية (السلمي)، ص262

100- ديوان كبير شمس ص 877

101- رجوع شود به احوالات صوفیه در سرتاسر كتاب تذكرة الاولياء عطار نیشابوری

102- عرفان ایران مجموعه مقالات 2 پازوکی، ص 75

103- مجموعه آثار فارسی احمد غزالی، سوانح العشاق، ص16.

104- مجموعه آثار فارسی احمد غزالی، سوانح العشاق، ص 171.

105- مجموعه آثار فارسی احمد غزالی، رسالة الطيور، ص74.

106- بستان السياحه، متن، ص133.

107- مناقب العارفين، ج 2، ص 759.

108- سفينة البحار، ج 5، ص 199.

109- اسفار، ج 1، ص 195؛ تذكرة الاولياء، ج 1، ص 234.

110- نهج البلاغة، خطبه 108

111- امالی مرحوم صدوق 1، ص 668

112- بحار الأنوار (ط- بیروت)، ج 41، ص 295

113- الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 183.

114- تحفة الاخیار، ص 140 چاپ انتشارات هدف قم

115- حلال ستاری عشق صوفیانه، ص 68

116- آل عمران 118

117- آل عمران، 190.

118- بقره، 164

119- يوسف، 109.

120- همان، 2.

121- زمر، 28

122- فصلت، 3.

123- زخرف، 3.

124- ملک، 10.

125- مائده، 58

126- اعراف، 179

127- انفال، 22

128- يونس، 100.

129- بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج 75، ص6.

130- الكافى (ط - الإسلامية)، ج 1، ص 24.

131- الكافى (ط - الإسلامية)، ج 1، ص13.

132- الكافى (ط - الإسلامية)، ج 1، ص11.

133- المحاسن، ج 1، ص195.

134- الكافى (ط - الإسلامية)، ج 1، ص12.

135- روضة الواعظين و بصيرة المتعظين (ط - القديمة)، ج 1، ص 4.

136- غرر الحکم و درر الكلم، ص26.

137- الكافى (ط - الإسلامية)، ج 8، ص181

138- المحاسن، ج1، ص193.

139- علل الشرائع، ج 1، ص 4.

140- عيون الحكم والمواعظ (الليثى)، ص64.

141- نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص 160.

142- الكافى (ط - الإسلامية)، ج 1، ص 20.

143- همان، ص 27.

144- غرر الحکم و درر الكلم، ص 73.

145- نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص 507.

146- نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص 118.

147- الحياة، ترجمه احمد آرام ج 1، ص 181

148- لسان العرب، ج 9، ص326.

149- تحف العقول، النص، ص 15.

150- كتاب العين، ج 1، ص 159

151- معجم مقاييس اللغة، ج 4، ص 69.

152- إرشاد القلوب إلى الصواب (للدیلمی)، ج 1،

ص: 198

153- المحاسن، ج 1، ص 196: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ خَلَقَهُ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ.

154- نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص43.

155- حق اليقين، ص 8.

156- الكافى، ج 1، ص 24

157- الكافى (ط - الإسلامية)، ج 1، ص16.

158- کافی (ط - دار الحديث)، ج 1، ص 57.

159- بحار الانوار، ج 66، ص292.

160- بحار الانوار، ج 3، ص290.

منابع و مآخذ

بعلاوه قرآن کریم و نهج البلاغه؛

ثقة الاسلام كليني، الكافي، 8 جلد، دار الكتب الإسلامية تهران، 1365ه

حسن بن ابى الحسن ديلمي، إرشاد القلوب، دو جلد در یک مجلد، انتشارات شریف رضی، 1412 ه. ق

حسن بن شعبه حرانی تحف العقول، یک جلد انتشارات جامعه مدرسین قم، 1404 ه. ق.

شمسی احمد بن محمد بن خالد برقی، المحاسن، یک جلد دار الكتب الإسلامية قم، 1371 ه. ق.

شیخ صدوق الأمالی یک،جلد انتشارات کتابخانه،اسلامیه 1362ه.ش.

شيخ صدوق، علل الشرایع یک جلد انتشارات مكتبة الداورى قم.

عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی، غرر الحکم و دررالکلم، یک جلد، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم، 1366ه. ش.

علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404 ه. ق.

محمد بن حسن فتال نیشابوری روضة الواعظین یک جلد انتشارات رضی قم.

«شیخیه» بستر پیدایش بابیت و بهائیت (قسمت اول)

اشاره

حجت الاسلام بهنام فخرآور

زندگی و تاریخ شیخ احمد احسایی

تکفیر شیخ احمد احسایی توسط برخی از علما

سفرهای پی در پی شیخ احمد احسایی

علّت تكفير شيخ احسایی توسط شهید ثالث

علّت فاعلی دانستن امامان علیهم السلام توسط شیخ

مخالفت ائمّه اطهار علیهم السلام با افکار مفوضه و غلات

درآمد

در این نوشتار درباره شیخ احمد احسایی و تاریخ زندگی او و نیز برخی از افکارش که باعث تکفیر او توسط برخی از علما شد مطالبی می خوانید شیخ احمد احسایی قائل به خالقیت و رازقیت امامان علیهم السلام بوده است. یعنی ائمّه علیهم السلام علت فاعلی بقیه موجودات اند ولی این تفکر با ادلّه عقلی و نیز نقلی سازگار نیست و نتایج بسیار اسف باری دارد که گریزی از آن نیست.

کلیدواژه ها؛

احسایی، شهید ثالث، علّت فاعلی، مفوضه، غلات

شیخیه

فرقه شیخیه، براساس تعالیم عالم شیعی، شیخ احمد احسائی، در نیمه اول قرن سیزدهم به وجود آمد پیروان این فرقه مجموعا از مردم بصره، حلّه، کربلا، قطیف، بحرین و بعضی از شهرهای ایران بودند. (1)اساس این مذهب، مبتنی بر ترکیب (تعبیرات فلسفی قدیم) متأثر از آثار سهروردی با اخبار آل محمّد علیهم السلام است. (2)آموزه های ویژه بنیان گذار این فرقه، غیر از آن که مایه انشعاب داخلی فرقه شد؛ زمینه ساز پیدایش دو فرقه منحرف (بابیت) و (بهائیت) نیز گردید. نام دیگر این گروه (کشفیه) است. کشفیه، کنایه از کشف و الهامی است که رهبران این فرقه، برای خود قائل بودند. مدّعی جانشینی شیخ، فردی به نام (سید کاظم رشتی) بود. وی در خصوص نام گذاری شیخیه به (کشفیه) می نویسد:

خداوند سبحان، حجاب جهل و کوری دین را از بصیرت ها و چشم های ایشان برداشته و ظلمت شک و ریب را از قلوب و ضمایر آن ها برطرف کرده است. (3)

شیخ احمد احسایی کیست؟

شناخت شیخیه، با شناسایی (شیخ احمد) گره خورده است؛ چه این که شیخیه، به او منسوب اند و اساس تعالیم خود را، از او گرفته اند. مشرب و سیره شیخ احمد، دامنه تأثیر او را به پس از حیاتش رسانده و تحولاتی را در تاریخ امامیه - از قرن سیزده به بعد - به بار آورده است. از این رو دانستن شرح حال او (4)

الف) رساله ای کوتاه که وی به درخواست فرزند بزرگش محمد تقی نگاشته و در آن از سال های نخست زندگی و احوال درونی خود گفته است.

ب) اثری است از فرزندش شیخ عبدالله.

بخش هایی از کتاب دلیل المتحیرین شاگرد و مدعی جانشینی او سید کاظم رشتی که حاوی مطالبی است افزون بر دو مأخذ پیشین.

در این گفتار، بخش هایی از مقاله آقای زین العابدین ابراهیمی که در دائرة المعارف بزرگ اسلامی ذیل احسایی با استناد به مدارک و منابع مذکور آمده، استفاده شده است، چنان که مصادر دیگر هم مورد توجه قرار گرفت.

و ذکر ویژگی های علمی و عملی وی، ضرورت دارد. شیخ احمد، مشهور به (احسایی)؛ فرزند زین الدین بن ابراهیم است که در رجب 1166 به دنیا آمد و در ذیقعده سال 1241 به دیار باقی شتافت. وی را (عالم)، (حکیم) و (فقیه) نام داری خوانده اند که با اظهار بعضی از عقاید و برداشت های خاص، مخالفت عده ای از فقیهان و متکلّمان را برانگیخت تا جایی که برخی فتوا به (کفر) او دادند. زادگاه شیخ احمد احسایی، روستای (مُطَیرِفی) واقع در منطقه (احساء) در شرق عربستان است. به گفته احسایی، سابقه تشیع در نیاکان وی، به جدّ چهارم او (داغر) باز می گردد. (داغر)، نخستین کس از خاندان او بود که بادیه نشینی را رها کرد و در (مطیرفی) اقامت گزید. (5)وی پس از مهاجرت، به تشیع گروید و نسل او همگی بر این مذهب بودند. شیخ احمد احسایی، در ذکر وقایع دوران کودکی خود از چند حادثه طبیعی و سیاسی یاد می کند که در سرزمینشان رخ داده و او را سخت به اندیشه در ناپایداری دنیا، وا داشته بود. (6)

1) ر.ک: معجم الفرق الاسلاميه، شريف يحيى الأمين، ص 149.

2) فرهنگ فرقه های اسلامی دکتر محمد جواد مشکور با مقدمه و توضیحات کاظم مدیر شانه چی، ص266.

3) دليل المتحيرين سيدكاظم رشتی، ص 10 - 11.

4) منابع عمده شرح حال شیخ احمد احسایی عبارت است از:

5) میان (داغر) و پدرش رمضان، نزاعی در گرفت و (داغر) منطقه زندگی پدر را ترک گفت و در مطیرفی (یکی از روستاهای احساء) سکونت گزید. اجداد شیخ احمد، تا داغر چنین است: احمد بن زين الدين بن ابراهيم بن صقر بن ابراهيم بن داغر. ر.ک: شیخی گری بابی گری از نظر فلسفه، تاریخ و اجتماع مرتضی مدرّس چهاردهی، ص 7.

6) ر.ک: شرح احوال شیخ احمد احسایی، ص133 - 134.

خاندان او، مانند دیگر مردم دیارشان به سبب دوری از شهر و نداشتن فردی عالم در میان خود، از معرفت احکام دین بی بهره بودند. او خود می گوید:

اهل منطقه ما به غفلت گرد هم می آمدند و به لهو و طرب سرگرم می شدند و من در عین خردسالی به سیره آنان دلبستگی زیادی داشتم؛ تا آن که خداوند خواست که مرا از آن حالات رهایی بخشد. (1)

روزی یکی از خویشاوندان شیخ احمد نزد او از علم نحو نام برد و گفت: کسی که (نحو) نداند، به معرفت شعر راه نمی یابد. این سخن، شوق آموختن را در وی برانگیخت. پدرش از عزم او آگاه شده، وی را به روستای (قُرَین) در (یک فرسنگی زادگاهش) نزد یکی از خویشاوندان (به نام شیخ محمد بن شیخ محسن) فرستاد و احسایی، مقدّمات ادبیات عرب را، از او فرا گرفت. شیخ احمد، از رؤیایی در ایام تحصیل خود یاد می کند که در آن شخصی تفسیر عمیقی از دو آیه قرآن به او ارائه کرده بود:

این رؤیا، مرا از دنیا و آن درسی که می خواندم روی گردان ساخت. از زبان هیچ بزرگی که به مجلس او می رفتم، نظیر سخنان آن مرد را نشنیده بودم و از آن پس تنها تنم، در میان مردم بود. (2)

این حالت، سرآغاز تحوّلی معنوی، در زندگی احسایی بود که رؤیاهای الهام بخش دیگری را در پی آورد! او یک سلسله از این رؤیاها را برای فرزندش، بازگو کرده است:

پس از آن که به دلالت یکی از رؤیاها به عبادت و اندیشه بسیار پرداخته است، پاسخ مسائل خود را در خواب از ائمّه اطهار علیهم السلام دریافت می داشته و در بیداری به درستی و مطابقت آن پاسخها با احادیث پی می برده است. (3)

گزارش احسایی، جنبه های بارزی از مشرب او را نشان می دهد که نوعی گرایش به (باطن شریعت) و تأکید بر مرتبه (قدسی امام علیه السلام) است همین گرایش، موجب برداشت ویژه او، نسبت به بعضی از مفاهیم دینی گردیده، وی حتی پای استدلال را بست و بدون اقامه دلیل، ادّعاهای خویش را نشر داد؛ چنان که در هنگام مباحث علمی، هرگاه بر آرای وی ایرادی وارد می شد، می گفت:

در طريق من مکاشفه و شهود است نه برهان و استدلال... . (4)


1) همان، ص 134

2) همان، ص 134 - 136.

3) همان، ص 139 - 141.

4) ر.ک: قصص العلماء، تنکابنی، ص 35

سفرهای گوناگون و پی درپی

احسایی در پی شیوع بیماری طاعون، در عراق به وطنش (احساء) بازگشت و پس از اقامتی چهار ساله در سال 1212 ه. ق رهسپار عتبات شد. در بازگشت بعد از مدتی اقامت در بصره به (ذورق) در نزدیکی بصره رفت و تا سال 1216 ه. ق در آن جا ماند. پس از آن نیز تا 1221 ه. ق چندین بار به طور موقّت در بصره و روستاهای اطراف آن اقامت داشت. در این سال به عتبات رفت و از آن جا عازم زیارت مشهد رضوی شد و بین راه، در یزد توقفی کرد. اهل یزد، از او استقبال گرمی به عمل آوردند و وی به اصرار ایشان پس از بازگشت از مشهد، در یزد مقیم شد. (1)در این زمان که آوازه احسایی در ایران پیچیده بود، فتحعلی شاه قاجار، (2)باب نامه نگاری را با او گشود و از وی برای ملاقات در تهران، دعوت به عمل آورد. (3)احسایی برای آن که دعوت شاه را نپذیرد بهانه می آورد تا آن که شاه در نامه ای دیگر بدو نوشت که آمدنش به یزد با قشون بسیار، تهدیدی برای ارزاق مردم آن جا خواهد بود و بار دیگر خواستار آمدن احسایی به تهران شد. وی بالاخره به تهران رفت ولی اصرار شاه را مبنی بر مقیم شدن در تهران نپذیرفت و در سال 1223 ه. ق به همراه خانواده اش به یزد بازگشت.

احسایی در سال 1229 ه. ق در راه زیارت عتبات، به کرمانشاه وارد شد و با استقبال مردم و شاهزاده محمد علی میرزای دولت شاه (حاکم کرمانشاه) روبه رو گشت حاکم اصرار به ملاقات وی، در کرمانشاه داشت و با تعهّدی که در مورد تدارک سفر هر ساله او به عتبات داد وی را به اقامت راضی کرد. این اقامت در کرمانشاه - به جز سفری دو ساله به حج و عتبات - حدود ده سال به طول کشید سپس به مشهد، یزد، اصفهان و کرمانشاه رفت و پس از یک سال اقامت در کرمانشاه، رهسپار عتبات شد و چندی بعد آن جا را نیز به عزم مکه ترک کرد؛ اما در دو منزلی مدینه، درگذشت و در قبرستان بقیع، دفن گردید. (4)


1) شرح احوال شیخ احمد،احسایی همان، ص 19 - 23.

2) وی از سال 1212 تا 1250 ه.ق سلطنت کرد.

3) برای متن یکی از نامه ها رک فهرست کتاب مشایخ عظام، همان، ص166.

4) شرح احوال شیخ احمد احسایی، همان، ص 26 - 40.

مقام علمی و اجازه روایت

شیخ احمد تا بیست سالگی در (احساء) علوم دینی متداول را فرا گرفت؛ اما جز درس آغازین او، از زندگی تحصیلی وی چیزی در دسترس نیست لذا برخی بر این عقیده اند: وی در مراحل بعد، استاد خاصی نداشت و استفاده های او، از مجالس درس عالمان، تحصیل به معنای متعارف نبود. به ویژه آن که او در جایی از آثارش به کسی به عنوان استاد، استناد نکرده است. (1)البته مهاجرت او به کربلا و نجف و حضور در درس استادان بزرگ و کسب اجازه روایت، نشان گر حضور تحصیلی او است؛ گرچه مدت آن کم بوده است. احسایی در سال 1186 ه. ق، مقارن با آشوب های ناشی از حملات عبدالعزیز حاکم سعودی به (احساء) به کربلا و نجف مهاجرت کرد و در درس عالمانی چون سیدمهدی بحر العلوم و آقا محمد باقر وحید بهبهانی، حضور یافت و مورد توجه آنان قرار گرفت. وی در مدّت اقامت در عتبات، اجازه های متعدد روایی، از مشاهیر عالمان دریافت کرد. حسین علی محفوظ مجموعه ای از این اجازه ها را - که حاوی آگاهی های سودمند رجالی است - جداگانه انتشار داده است. یکی از کسانی که به احسایی، اجازه روایت داده است شیخ جعفر کاشف الغطا است. او بر اساس دو اثری که از احسایی، در فقه و عقاید دیده بود، مقام علمی وی را در اجازه اش ستوده است. (2)

دیگر مشایخ اجازه احسایی عبارت اند از: سید مهدی بحرالعلوم میرزا محمّد مهدی شهرستانی آقا سید علی طباطبایی (معروف به صاحب ریاض)، شیخ احمد بحرانی دهستانی شیخ موسی فرزند شیخ جعفر کاشف الغطاء، شیخ حسین آل عصفور و برادر او شیخ احمد. (3)

از آثار به جای مانده احسایی، بر می آید که وی علاوه بر فقه و دیگر علوم دینی متداول در فلسفه تبحر داشته و به دانش های گوناگون مانند ریاضیات، طبیعیات قدیم و علوم غریبه (علم حروف، اعداد و طلسمات) نیز آگاه بوده است تعابیری که مشایخ اجازه اش درباره او به کار برده اند، از دانش گسترده وی در فقه و حدیث، حکایت می کند.


1) دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6، ص 662

2) همان، ص 663 به نقل از: اجازات الشيخ احمد الأحسایی، صص 37 - 40.

3) همان به نقل از انوار،البدرین، ص 406 - 407؛ چند اجازه احمد احسایی، ص 1 و 2، 7؛ دليل المتحيرين، سيد كاظم رشتی، صص 51 - 55.

شاگردان و دریافت کنندگان اجازه از احسایی

برای شناخت فرقه شیخیه و انشعاب های به وجود آمده در آن آشنایی با شاگردان احسایی ضروری است. البته ما در این جا در صدد برشمردن همه شاگردان وی نیستیم؛ چنان که در صدد بیان همه اساتید وی نبودیم. احسایی، شاگردان بسیار داشت که از میان ایشان، سید کاظم رشتی (1212- 1259ه ق) پس از وفات احسایی در بسط و ترویج افکار او، کوشید و در حکم جانشین وی بود. (1)دیگر شاگرد او، میرزا حسن گوهر، نیز مشرب وی را داشت و احسایی، پاسخ برخی از نامه ها را بدو واگذار می کرد. (2)برخی دیگر از افرادی که از احسایی، اجازه دریافت داشته اند، عبارت بودند از:

شیخ محمد حسن نجفی معروف به صاحب جواهر؛ (3)حاج محمد ابراهیم کلباسی؛ (4)میرزا محمد تقی نوری؛ (5)شیخ اسد الله کاظمی شوشتری؛ ملا علی برغانی؛ (6)آقا رجبعلی یزدی؛ (7)ملا علی بن آقا عبدالله سمنانی؛ علی بن درویش کاظمی؛ (8)محمد تقی فرزند احسایی؛ علی نقی فرزند احسایی؛ (9)و دیگران. (10)

انتقاد و تکفیر احسایی

شیخ احمد احسایی، هر چند به وارستگی و تلاش در عبادات و ریاضت های شرعی، ستوده شده و به برخورداری از علوم مختلف و تربیت شاگردانی چند شهرت یافته بود؛ لیکن آراء و نظریاتش، مصون از خطا و اشتباه نبود و گاهی برخی از عالمان و اندیشمندان معروف آن عصر، با انتقاد جدّی از اندیشه ها و لغزش های وی، او را (غالی)، (منحرف) و حتی (کافر) می خواندند.

احسایی خود می گوید:

محمد بن حسین آل عصفور بحرانی - که پدرش از مشایخ اجازه او بوده است - در بحثی رویارو، بر وی انکار آورد. (11)

نخستین مخالفت آشکار با احسایی از جانب محمد تقی برغانی، (12)از عالمان با نفوذ قزوین صورت گرفت. زمان این رویداد به سال های آخر زندگی احسایی باز می گردد، وی در زمانی که از کرمانشاه عازم مشهد بود (سال 1237 ه. ق)، گویا در میانه راه، چندی در قزوین توقّف داشت.


1) ر.ک فهرست کتب مشایخ عظام، ص 115 و....

2) ر.ک: (اللمعات) حسن گوهر، صص 39 - 40.

3) انوار البدرین، همان، ص 407

4) لباب الألقاب، ص 54.

5) ر.ک: الذریعة، ج 11، ص 18

6) فهرست تصانیف شیخ احمد الاحسایی، ج 1، ص 29، کربلا

7) مقدمه بر شرح الزيارة عبدالرضا ابراهیمی، ص24.

8) چند،اجازه همان ص 1 و 6.

9) الذریعه، ج 1، ص 141؛ کشف الحجب و الأستار اعجاز حسین،کنتوری، ص 20، کلکته، 1330 ه. ق.

10) ر.ک: رسالة في ترجمة الشيخ على نقى الأحسائي، صص 95 - 96.

11) ر.ک فهرست کتب مشایخ عظام،همان، ص 141.

12) مشهور به شهید ثالث

مفصّل ترین گزارش در این باره در قصص العلماء تنکابنی نگارش یافته است:

برغانی در آغاز، مانند دیگر بزرگان قزوین، حرمت احسایی را نگاه می داشت؛ امّا در مجلسی که احسایی به بازدید او رفته بود از روی آگاهی، عقیده خاص وی را در باب (معاد جسمانی) جویا شد. پس از شنیدن پاسخ به وی اعتراض کرد و آن مجلس با جدال اطرافیان، به پایان رسید این رویارویی، به میان مردم کشیده شد و جمعی از عالمان از احسایی کناره جستند. رکن الدوله، علینقی میرزا حاکم قزوین، محفلی برای آشتی عالمان با حضور آن دو ترتیب داد؛ اما این بار گفت و گو به تکفیر احسایی از جانب برغانی انجامید و انتشار این تكفير، توقف بیشتر احسایی را در شهر دشوار ساخت. (1)

احسایی پس از ترک قزوین، در سفرهایش به مشهد یزد و اصفهان - با همه معارضه هایی که علیه او شد - کما بیش از پایگاه مردمی برخوردار بود اما تلاش برغانی در تأکید بر تکفیر او و نامه هایی که در این باره نوشت، از عواملی بود که عرصه را بر احسایی در واپسین سفرش به کربلا تنگ کرد و او را از نیت ماندگار شدن در آن جا، منصرف ساخت خاصه آن که در این میان گروهی نیز عقاید غلو، آمیزی به وی نسبت دادند و در تحریک عالمان کربلا و سران دولت عثمانی کوشیدند. حکم تکفیر شیخ در میان عوام و خواص در شهرهای مختلف ایران، عراق و عربستان نشر یافت عده ای به دفاع برخاستند؛ گروهی سکوت کردند و برخی دیگر با مطالعه آثار وی حکم تکفیر را تأیید و اعلام نمودند.

عده ای از عالمان و فقیهان که شیخ و پیروان عقاید او را تکفیر کردند، عبارت اند از: حلاج ملا محمد تقی قزوینی معروف به شهید سوم؛ آقا سیدمهدی فرزند صاحب ریاض؛ حاج ملا محمد جعفر استر آبادی؛ آخوند ملاآقا دربندی مؤلف کتاب اسرار الشهادة؛ شريف العلماء مازندرانی، استاد شیخ انصاری؛ آقا سیدابراهیم قزوینی، مؤلّف كتاب ضوابط الاصول؛ شیخ محمد حسن، صاحب جواهر الکلام؛ شیخ محمد حسین، صاحب فصول. (2)

البته گروهی، دشمنی با شیخ را روا نمی شمردند؛ از آن جمله فقیه نامدار حاج ابراهیم کلباسی بود. وی آسان فهم نبودن پاره ای از آراء و تعبیرات احسایی را باعث سوء تفاهمات و تکفیرها می دانست و آرای احسایی را در چارچوب عقاید امامیه، تلقی کرده، او را از علمای امامیه می دانست. برخی نیز جانب احتیاط را در پیش گرفتند. صاحب اعيان الشيعه معتقد است: (شیخ و پیروانش شطحیاتی نظیر شطحیات برخی از صوفیه) و سخنان معماگونه و خرافاتی دارند


1) قصص العلماء، صص 30 - 66.

2) همان، ص 44

کتاب شرح جامعه کبیره (که وی خود آن را دیده بود و خوانده بود) یکی از همین قبیل آثار است مسلک اینان مایه ضلالت بسیاری از عوام الناس شده است به ویژه آن که بیشتر فساد و گمراهی از ناحیه شاگردش سید کاظم رشتی است. سخنان و مطالبی که وی آورده است بعید دانسته شده که خود شیخ قائل به آن باشد. (1)

انحرافات عقیدتی شیخیه

تبیین و نقد و بررسی تمامی عقاید و آرای کلامی شیخ احمد احسایی و شاگردان و پیروان او، در این مختصر نمی گنجد. پیش از بیان یکی از آرای (غلوّ آمیز) وی، متذکّر می گردد وصف کلّی اندیشه احسایی را می توان در این خلاصه کرد:

عقاید وی و پیروانش درباره (معاد و اطوار جسم) در (معراج پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله)، (وجود مبارک امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف)، (مقام ائمّه اطهار علیهم السلام) (نیابت خاصه)، و (اعتقاد به رکن رابع) البته هر یک از این افکار مورد اعتراض و انکار و نقد اندیشمندان و فقیهان بزرگ قرار گرفت. اینک، ضمن اشاره به عقاید احسایی در باب (جایگاه امام علیه السلام در آفرینش)، نوشته های غلوّ آمیز وی را در این باره نقد خواهیم کرد.

جایگاه امام علیه السلام در آفرینش

احسایی در آثار خود، ضمن توجه زیاد به مباحث امامت توجّه خاصی به جنبه های تکوینی مقام امام نشان می دهد؛ از جمله در بازگو کردن این عقیده که پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام برترین مخلوقات خداوند و واسطه فیض او هستند که این مطلب در جای خودش صحیح است، ائمّه علیهم السلام را علل اربعه کائنات (علّت های فاعلی، مادی، صوری و غایی) معرّفی می کند. احسایی به استناد مضامین حدیثی، کمال هر یک از چهار جنبه علیت را در وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و امان علیهم السلام نشان می دهد و نتیجه می گیرد که آنان (علل اربعه کاینات) اند. (2)به اعتقاد او پیشوایان معصوم علیهم السلام پس از آن که خداوند آنان را خلق کرد، ایشان به اذن و مشیت الهی، موجودات دیگر را آفریدند. یعنی ائمّه اطهار علیهم السلام علّت های فاعلی موجودات جهان اند. (3)


1) اعيان الشيعه، ج 2، ص 590

2) ر.ک: شرح الزيارة الجامعة الكبيرة، ج 3، صص 65 296 - 298؛ ج 4، ص 47 و 48، 78 - 80؛ مجموعة الرسائل، ص 323.

3) همان.

تنکابنی می نویسد:

(بدان که شیخ احمد (رساله) ای نوشته است در باب این که مصلّی باید در (ایاک نعبد) حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را قصد کند، زیرا که خداوند مجهول الكنه است و آن چه در ذهن درآید، مخلوق ذهن است؛ چنان که حضرت صادق علیه السلام می فرماید: کُلَّمَا مَيَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِکُمْ بأَدَقِّ مَعَانيهِ فَهُوَ مَخْلُوقٌ مِثْلُکُمْ مَرْدُودٌ إِلَيْکُمْ پس باید (وجه الله) را اراده نمود که امیرالمؤمنین علیه السلام است. (1)

همو آورده است:

شیخ [احمد] می گوید: خلق کردن خداوند، عالم را و خلق کردن امام، عالم را مانند این آیه خواهد بود: فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَبَ بِأَيْدِيهِمْ و ائمّه علیهم السلام یدالله می باشند... چرا استبعاد در خالقیت ائمّه علیهم السلام می نمایند و حال این که فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَلِقِينَ گواه بر آن است که به جز خداوند، خالق دیگر هست و قول خدای تعالی در باب حضرت عیسی روح الله وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِينِ كَهَيْةِ الطَّيْرِ، شاهد این معنا است و قول امير المؤمنين علیه السلام أَنَا خالِقِ السَّمواتِ وَالْأَرْضِ دلیل بر این مطلب است و این که اگر خداوند کسی را خلق کند که او آسمان و زمین را به اذن او خلق نماید و قدرت آن داشته باشد، این دخل در لطف و أدل بر کمال قدرت خدا است و مردم بیشتر اذعان به این معنا می کنند. همین تقریر را این فقیر (تنکابنی) مؤلّف کتاب (قصص العلماء) از حاج سید کاظم رشتی [از شاگردان شیخ احسایی و جانشین او] شفاهاً شنیدم؛ چون مدتی به مجلس درس او حاضر می شدم... . (2)

تنکابنی سپس نقدی بر این اعتقادات نگاشته است. (3)غیر از این دو مورد مسایل دیگری شبیه این، در کتاب «شرح العرشیه» از سوی شیخ احمد احسایی مطرح گردیده است. (4)البته اعتقاد به (خالقیت)، (رازقیت) و (حقیقت مشية الله) بودن معصومان علیهم السلام، به قدری مشهور است که بارها میان شیخیه و مخالفانشان مناظره و نزاع در گرفت و موجب تکفیر آنان گردید. به عنوان نمونه، گفت و گویی میان شیخ عبدالرحیم بروجردی، با حاج محمد کریم خان (پیشوای شیخیه کرمان) انجام گرفت. در این گفت و گو و مناظره، کریم خان گفت: امیرالمؤمنین علیه السلام بر بالای منبر فرمود: أَنَا خالِقِ السَّمواتِ وَالْأَرْضِ﴾، شیخ عبدالرحیم به او گفت: (در آن عهد برخی حضرت علی علیه السلام را کافر می دانستند، مانند اهل شام. عده ای نیز او را خلیفه چهارم و گروهی او را خلیفه بلافصل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می دانستند در چنین عصری چگونه ممکن است علی علیه السلام چنین ادّعایی کرده باشد و مردم هیچ گونه عکس العملی نشان نداده باشند)؟ و کریمخان سکوت کرد. (5)


1) قصص العلماء، ص 55.

2) همان، ص 48.

3) همان، صص 48 - 50.

4) شرح العرشية، ص 324

5) برای توضیح بیشتر این قصه ر.ک قصص العلماء، ص 50

نقد و بررسی

در تاریخ فرقه ها و مذاهب کلامی از فرقه ای به نام (مفوّضه) نام برده شده است. عقاید آنان خلاف تعالیم دینی و نصوص کتاب و سنّت اتفاق عام مسلمانان است. از آن جا که عقاید شیخیه در این بخش، همان عقاید (مفوّضه) است، جهت تحلیل و بررسی، از تفویض و معانی مختلف آن و سپس تاریخچه اجمالی فرقه (مفوّضه) و بالاخره برخورد ائمّه علیهم السلام با (مفوّضه) سخن خواهیم گفت.

تفویض و معانی مختلف آن

اشاره

(تفویض) در لغت به معنای واگذار کردن کاری به دیگری و حاکم گردانیدن او در آن کار است. (1)در اصطلاح علم کلام، عبارت است از: (اعتقاد به این که خداوند متعال، پس از آفرینش بندگان آنان را به خود واگذاشت تا هر کاری که می خواهند بکنند؛ بدون این که در اعمال آنان، نقشی داشته باشد). البته آن چه مورد بحث ما است، تفویض در معنای دیگری غیر از نزاع معروف معتزله و اشاعره در باب جبر و اختیار.است هم چنین غیر از اصطلاح (مفوّضه) در باب (صفات خبری) است که معتقداند: صفاتی مانند (ید) برای خدا ثابت است؛ لیکن برای گرفتار نشدن در دام (تجسیم و تعطیل) و (تأویل) باید معنای آن را به خود خداوند واگذار (تفویض) کرد. از این رو، تفویض در احادیث شیعه در معانی مختلفی وارد شده که مرحوم علامه مجلسی رحمه الله علیه آن ها را در شش معنا، جمع بندی کرده است که فهرست آن چنین است:

1. تفویض در امر دین

این نوع از تفویض می تواند دو معنا داشته باشد:

الف) خداوند، کلیه امور دین را به پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام واگذار کرده است، تا هر چه بخواهند، حلال کنند و هر چه بخواهند، حرام نمایند، (2)بدون این که این احکام را از وحی بگیرند. مسلّماً این معنا، با آموزه های صریح قرآن، مخالف است؛ چه این که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از روی هوا و هوس، سخن نمی گوید و هر چه می گوید، وحی است:

وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ﴿3 إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى﴾ (3) ب) خداوند، چون پیامبرش را به کمال رساند و آن حضرت صلی الله علیه و آله به مقامی رسید که جز حق و صواب را انتخاب نمی کرد؛ پس اختیار بعضی از امور (مثل تعیین مستحبات در نماز و روزه و....) را به او واگذار کرد و آن حضرت را با وحی تأیید کرد این معنا نادرست نیست و روایاتی در تأیید آن وارد شده است. (4)


1) تاج العروس من جواهر القاموس محمد مرتضى زبیدی، ج 5، ص 71.

2) سپرده شدن تمامی امور دینی به ائمّه اطهار علیهم السلام در روایات تصدیق شده است - سردبیر

3) نجم (53)، آیه 3 و 4.

4) ر.ک: بحار الانوار، ج 25 ص 312، ج 3، ص 344؛ ج 101، ص 342

2. تفویض اداره جامعه

به این معنا که امور اجتماعی مردم (مانند امور سیاسی، تعلیم و تربیت و امثال آن) از سوی خداوند متعال به پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام واگذار شد و بندگان به اطاعت از آنان مأمور شدند. این معنا با نصوص کتاب و سنّت سازگاری دارد؛ چنان که خداوند می فرماید:

وَمَا الَنَكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَنكُمْ عَنْهُ فَأَنتَهُوا. آن چه را پیامبر صلی الله علیه و آله برای شما آورده [و به آن فرمان داده] در آن چه از آن نهی کرده، باز ایستید.

3. تفویض بیان علوم و احکام

به این معنا که هر گاه صلاح دانستند احکام را برای بندگان، بیان کنند و هرگاه مصلحت ندانستند، بیان نکنند تا وقت آن فرا رسد. بدیهی است یکی از لیست های بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله تبیین و تشریح دین است که بنابر اعتقاد شیعه، پس از پیامبر صلی الله علیه و آله این مهم بر عهده امام معصوم علیه السلام است تا ضمن بیان علوم دینی، از هر گونه تفسیر به رأی و تحریف جلوگیری گردد.

4. تفویض در کیفیت حکم

یعنی این،اختیار به آنان و گذار شده که در مسائل مختلف طبق ظاهر شرع حکم کنند یا از علم خدادادی خود استفاده کرده، آن را در کیفیت حکم لحاظ نمایند.

5. تفویض در بخشش

سرپرستی امر خمس، انفال و بعضی دیگر از امور مالی حکومتی، به آنان واگذار شده و این اختیار نیز به آنان داده شده است که در موارد مختلف، هرچه را صلاح دیدند به دیگران ببخشند، یا این که آنان را از بخشش محروم کنند. (1)

6. تفویض در آفرینش

خداوند، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام را آفرید و خلقت، روزی رساندن، تربیت، میراندن و زنده کردن بندگان را به آنان واگذار کرد.

این مسأله ممکن است به یکی از دو معنا باشد؛

الف) پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام همه این کارها را با قدرت و اراده خودشان - بدون هیچ دخالتی از سوی خداوند - انجام می دهند. این دیدگاه کفری است صریح و ادلّه عقلی و نقلی، بر بطلان آن گواهی می دهند.


1) ر.ک: همان، صص 326 - 350.

ب) خداوند، این کارها را مقارن با اراده ایشان، انجام می دهد (مانند این که موسی علیه السلام اراده می کند و مقارن آن، خداوند عصا را تبدیل به مار می کند)، تا بدین وسیله، صدق و راست گویی آنان را به اثبات رساند این معنا اگرچه عقلاً محال نیست؛ امّا روایات ردّ (تفویض)، آن را مردود می شمارد؛ مگر در هنگام ظهور معجزات. (1)البته در همین موارد نیز استناد حقیقی فعل، به خداوند متعال است و آورندگان معجزه، به اذن و فرمان او کاری را انجام می دهند و در این گونه امور خودشان را به جای (خالق) نمی گذارند. (تفویض) مورد نزاع، قسمت اول از معنای ششم است. گروهی از غلات، تفویض به این معنا را مطرح می کردند که به نام (مفوّضه) شهرت یافتند. آنان همواره مورد انکار و اعتراض ائمّه علیهم السلام و اصحاب آنان بوده اند. عالمان، فقیهان و متکلّمان اسلام نیز آنان را طرد نموده در زمره مشرکان و کافران قلمداد می کردند.

فرقه شناسی (مفوّضه)

چنان که گذشت (مفوّضه) به کسانی اطلاق می شد که خلق، رزق، زنده کردن و میراندن را به پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام نسبت داده معتقد بودند: خداوند همه امور عالم را به آنان واگذار کرده است. این که (مفوّضه) گروهی از (غلات) اند یا جدای از آن ها؛ چند دیدگاه مطرح است. در بخشی از روایات، مفوضه به عنوان گروهی جدای از غالیان قلمداد شده اند. در زمان ائمّه علیهم السلام - به ویژه در زمان امام رضا علیه السلام نوعاً از این گروه فراوان نام برده شده است. (2)در میان متکلّمان و نویسندگان فرق و مذاهب، مفوّضه - چه به شکل یک گروه مستقل یا گروهی از غلات - حکم یکسانی با غالیان دارند و بر آنان، حکم شرک و کفر جاری شده است. چه بسا بی اشکال باشد که گفته شود: (غلاتِ مفوّضه) به صورت مضاف و مضاف الیه، وصفی در زبان فارسی و وصف تبیینی در زبان عربی است. گواه این مدّعا بخشی از زیارت حضرت حجت (عجل الله تعالى فرجه الشریف) است که در آن آمده است:

الْحَمْدُللَّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا... وَ لَمْ یَجْعَلْنا مِنَ الْمُعانِدِیْنَ النّاصِبِیْنَ وَ لا مِنَ الْغُلاهِ المُفَوِّضِیْنَ... . (3) شیخ مفید رحمه الله علیه، مفوضه را جزء غالیان می داند؛ امّا فرقی بین آنان و غلات دیگر قائل می شود؛ به این که مفوضه، اعتراف دارند که ائمّه علیهم السلام حادث و مخلوق اند نه قدیم، اما با این حال آنان را خالق موجودات و رازق آنان می دانند و مدّعی اند که خداوند، فقط آنان را خلق کرد. سپس کار خلقت جهان و همه کارهای آن را، به آنان واگذار کرد. (4)


1) ر.ک: همان، صص 347 - 350.

2) ر.ک: همان، ص 273، 228، 337 ج 44، ص271.

3) همان، ج 99، ص 102.

4) مصفنات الشيخ المفيد رحمه الله علیه، تصحيح الاعتقاد، ج 5، صص 133 - 134.

شیخ صدوق رحمه الله علیه بدون آن که فرقی میان غالیان و مفوضه قائل شود هر دو گروه را ذکر کرده و آنان را کافر و بدتر از یهود، نصارا و مجوس دانسته است. (1)

نویسندگان فرق و مذاهب هم آورده اند:

مفوضه، اعتقاد دارند که خداوند واحد ازلی، شخص کاملی که بدون کم و زیاد بود، به جای خود گذاشت و تدبیر و خلقت عالم را به او واگذار کرد این شخص همان محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین و بقیه ائمّه علیهم السلام هستند که در معنا یکی می باشند آنان گمان می کنند که معرفت خدای قدیم ازلی، لازم نیست و باید محمد صلی الله علیه و آله را شناخت که خالقی است که امر خلق به او واگذار شده است و او خالق آسمان ها و زمین و کوه ها انسان ها جن و هر آن چه در عالم هست می باشد. (2)

یادآوری این نکته نیز لازم است که مفوضه مخالفان عقاید خود را به نام (مقصّره)؛ یعنی، کوتاهی کنندگان در معرفت پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام می شناختند و می گفتند:

چون آنان به این نکته نرسیدند که محمد صلی الله علیه و آله خالق است و امر به او واگذار شده است، باید مراقب حلال و حرام باشند و اعمال مقرر در فقه اسلامی را انجام دهند که در حقیقت این اعمال، غُل هایی است برای آنان، به منظور عقوبت آن ها در کوتاهی در معرفت. (3)

نتیجه

(شیخیه) ادّعاهایی را مطرح کرده اند که پیش از آن ها، گروه های دیگر از زمان ائمّه علیهم السلام به بعد آن را مطرح کرده بودند و مورد تکفیر قرار گرفتند. چنین دیدگاه غلو آمیزی، علاوه بر آن که خود گناه بزرگی است، زمینه پیدایش افکار دیگری (مثل ادعای الوهيت، تجلّى ذات حق، و حلول حق تعالی در افراد و... ) شده است.


1) الاعتقادات، ص 97

2) ر.ک: المقالات و الفرق سعد بن عبدالله اشعری قمی، صص60 - 61؛ مقالات الاسلاميين، ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری، ص 14.

3) ر.ک: المقالات و الفرق همان ص 92 فرق الشیعه نوبختی ص 93؛ و نیز کاربرد (مقصر) و (تقصیر) نسبت به عده ای از محدثان،رک بحار الانوار، ج 25، صص 345 - 346.

مفوّضه از دیدگاه پیشوایان معصوم علیهم السلام

در پایان این گفتار، جهت تبیین علت صدور حکم تکفیر شیخ احمد احسایی و پیروان وی، از سوی عالمان بزرگ آن عصر و نیز نتیجه گیری از مطالب گذشته بایسته است که موضع را مطرح کنیم تا اتمام حجّت و تذکاری برای گروندگان به تفویض پیشوایان معصوم باشد و نیز با حفظ مقام و شأن پیشوایان دین، آنان را از هر گونه مقام الوهیتی منزّه داریم:

1. امام صادق علیه السلام در ردّ کسانی که که می گفتند: (ائمّه علیهم السلام رزق و روزی بندگان را اندازه گیری می کنند) فرمود:

به خداوند سوگند ارزاق ما را جز خداوند، تقدیر و اندازه گیری نمی کند من خود به غذایی که برای خانواده ام احتیاج داشتم سینه ام تنگ و فکرم مشغول شد، تا این که رزق آنان را تأمین کردم و نفسی به راحتی کشیدم. (1)

2. امام رضا علیه السلام وقتی که شنید برخی، صفات خداوند رب العالمین را به حضرت علی علیه السلام نسبت می دهند، بدنش لرزید و عرق از سر و رویش جریان پیدا کرد و فرمود:

منزّه است خداوند! منزّه است خداوند از آن چه ظالمان و کافران درباره او می گویند! آیا على علیه السلام خورنده ای در میان خورندگان، نوشنده ای در میان نوشندگان، ازدواج کننده ای در میان ازدواج کنندگان و گوینده ای در میان گویندگان نبود!؟

آیا او نبود که در مقابل پروردگار خود در حالی که خاضع و ذلیل بود، به نماز می ایستاد و به سوی او راز و نیاز می کرد؛ آیا کسی که این صفات ها دارد خدا است؟ اگر چنین است پس باید همه شما خدا باشید؛ چون در این صفات با علی علیه السلام مشترک می باشید؛ صفاتی که همه آن ها، دلالت بر حدوث موصوف آن ها دارد.

آن گاه در جواب پرسش راوی - که معجزات آن حضرت علیه السلام را دلیل غالیان برای الوهیت او ذکر کرده بود - فرمود:

امّا معجزاتی که از او به ظهور رسیده، فعل خودش نبوده؛ بلکه فعل قادری بود که شباهت به مخلوق ها نداشت.... . (2)

3. از امام رضا علیه السلام درباره غالیان و مفوّضه سؤال شد؛ آن حضرت علیه السلام در جواب فرمود:

غلات، کافراند و مفوّضه، مشرک.

سپس هرگونه ارتباطی با آن ها - حتی کمک کردن به وسیله یک کلمه - را موجب خروج از ولایت خدا و رسول و اهل بیت علیهم السلام دانستند. (3)


1) بحارالانوار، ج 25، ص 25، ص301

2) همان، صص 276 - 277.

3) همان، ص 328

4. امام رضا علیه السلام در حدیثی فرمود:

(کسی که گمان کند، خداوند عزّوجّل کار آفرینش و روزی را به حجّت های خود (پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام) واگذار کرده است، قائل به تفویض شده و مشرک گردیده است. (1)

5. و نیز از آن حضرت علیه السلام درباره تفویض سؤال شد، امام علیه السلام در پاسخ فرمود:

خداوند متعال، امر دینش را به پیامبر صلی الله علیه و آله واگذار کرد و فرمود: وَمَا ءَانَكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَنكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا (2)- هر آن چه را رسول به شما فرمان می دهد، بر گیرید و از آن چه شما را باز دارد بازایستید -؛ اما امر خلق و رزق را به او واگذار نکرد.

سپس با تصریح به آفریدگاری خداوند، آیه 40 سوره (روم) را یادآور شد، و بدین وسیله به شرک مفوّضه اشاره فرمود. (3)

مقام والای پیامبر صلی الله علیه و آله و پیشوایان معصوم علیهم السلام، در عبودیت ذات حق تجلّی پیدا کرده است. اشرف مخلوقات و افضل پیامبران، با وصف (عبده و رسوله) ستوده شده است. ما نیز باید آنان را به گونه ای بستاییم که خودشان راضی باشند و از هرگونه غلوّ و زیاده روی پرهیز کنیم. گروه های زیادی در تاریخ اسلام به (غلو) کشیده شده و از این طریق، به بیراهه رفته اند. شیخیه و شیخیگری، از این گونه بیراهه ها است که جمعی، در گرداب آن فرو رفته اند و به جای (توحید)، به (شرک) و (کفر) گراییده اند. افکار شرک آلود آنان، زمینه ساز پیدایش مدّعیان دروغین نیابت خاصه حضرت ولی عصر (عجل الله تعالى فرجه الشریف) گشته است. (چنان که سید کاظم رشتی مدّعی آن بود). بر همه ماست که با مراقبت، دوراندیشی و مطالعه مباحث غلو و غالیان (4)مواظب باشیم به نام دفاع از اولیای الهی و خودسازی و تصفیه باطن، به چنین دام هایی گرفتار نیاییم.


1) همان، ص 329

2) حشر (59)، آیه 7

3) همان، ص 328

4) خوانندگان گرامی را به مطالعه کتاب تحقیقی (غالیان یا کاوشی در جریان ها و برآیندها) نوشته نعمت الله صفری فروشانی، توصیه می کنیم چنان که ما در برخی مباحث از فصل دوم و سوم آن بهره گرفتیم.

پی نوشت ها

1- ر.ک: معجم الفرق الاسلاميه، شريف يحيى الأمين، ص 149.

2- فرهنگ فرقه های اسلامی دکتر محمد جواد مشکور با مقدمه و توضیحات کاظم مدیر شانه چی، ص266.

3- دليل المتحيرين سيدكاظم رشتی، ص 10 - 11.

4- منابع عمده شرح حال شیخ احمد احسایی عبارت است از:

الف) رساله ای کوتاه که وی به درخواست فرزند بزرگش محمد تقی نگاشته و در آن از سال های نخست زندگی و احوال درونی خود گفته است

ب) اثری است از فرزندش شیخ عبدالله.

بخش هایی از کتاب دلیل المتحیرین شاگرد و مدعی جانشینی او سید کاظم رشتی که حاوی مطالبی است افزون بر دو مأخذ پیشین.

در این گفتار، بخش هایی از مقاله آقای زین العابدین ابراهیمی که در دائرة المعارف بزرگ اسلامی ذیل احسایی با استناد به مدارک و منابع مذکور آمده، استفاده شده است، چنان که مصادر دیگر هم مورد توجه قرار گرفت.

5- میان (داغر) و پدرش رمضان، نزاعی در گرفت و (داغر) منطقه زندگی پدر را ترک گفت و در مطیرفی (یکی از روستاهای احساء) سکونت گزید. اجداد شیخ احمد، تا داغر چنین است: احمد بن زين الدين بن ابراهيم بن صقر بن ابراهيم بن داغر. ر.ک: شیخی گری بابی گری از نظر فلسفه، تاریخ و اجتماع مرتضی مدرّس چهاردهی، ص 7.

6- ر.ک: شرح احوال شیخ احمد احسایی، ص133 - 134.

7- همان، ص 134

9- همان، ص 134 - 136.

9- همان، ص 139 - 141.

10- ر.ک: قصص العلماء، تنکابنی، ص 35

11- شرح احوال شیخ احمد،احسایی همان، ص 19 - 23.

12- وی از سال 1212 تا 1250 ه.ق سلطنت کرد.

13- برای متن یکی از نامه ها رک فهرست کتاب مشایخ عظام، همان، ص166.

14- شرح احوال شیخ احمد احسایی، همان، ص 26 - 40.

15- دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6، ص 662

16- همان، ص 663 به نقل از: اجازات الشيخ احمد الأحسایی، صص 37 - 40.

17- همان به نقل از انوارالبدرین، ص 406 - 407؛ چند اجازه احمد احسایی، ص 1 و 2، 7؛ دليل المتحيرين، سيد كاظم رشتی، صص 51 - 55.

18- ر.ک فهرست کتب مشایخ عظام، ص 115 و....

19- ر.ک: (اللمعات) حسن گوهر، صص 39 - 40.

20- انوار البدرین، همان، ص 407

21- لباب الألقاب، ص 54.

22- ر.ک: الذریعة، ج 11، ص 18

23- فهرست تصانیف شیخ احمد الاحسایی، ج 1، ص 29، کربلا

24- مقدمه بر شرح الزيارة عبدالرضا ابراهیمی، ص24.

25- چند،اجازه همان ص 1 و 6.

26- الذریعه، ج 1، ص 141؛ کشف الحجب و الأستار اعجاز حسین،کنتوری، ص 20، کلکته، 1330 ه. ق.

27- ر.ک: رسالة في ترجمة الشيخ على نقى الأحسائي، صص 95 - 96.

28- ر.ک فهرست کتب مشایخ عظام،همان، ص 141.

29- قصص العلماء، صص 30 - 66.

30- همان، ص 44

31- اعيان الشيعه، ج 2، ص 590

32- ر.ک: شرح الزيارة الجامعة الكبيرة، ج 3، صص 65 296 - 298؛ ج 4، ص 47 و 48، 78 - 80؛ مجموعة الرسائل، ص 323.

33- همان.

34- قصص العلماء، ص 55.

35- همان، ص 48.

36- همان، صص 48 - 50.

37- شرح العرشية، ص 324

38- برای توضیح بیشتر این قصه ر.ک قصص العلماء، ص 50

39- تاج العروس من جواهر القاموس محمد مرتضى زبیدی، ج 5، ص 71.

40- نجم (53)، آیه 3 و 4.

41- ر.ک: بحار الانوار، ج 25 ص 312، ج 3، ص 344؛ ج 101، ص 342

42- ر.ک: همان، صص 326 - 350.

43- ر.ک: همان، صص 347 - 350.

44- ر.ک: همان، ص 273، 228، 337 ج 44، ص271.

45- همان، ج 99، ص 102.

46- مصفنات الشيخ المفيد رحمه الله علیه، تصحيح الاعتقاد، ج 5، صص 133 - 134.

47- الاعتقادات، ص 97

48- ر.ک: المقالات و الفرق سعد بن عبدالله اشعری قمی، صص60 - 61؛ مقالات الاسلاميين، ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری، ص 14.

49- ر.ک: المقالات و الفرق همان ص 92 فرق الشیعه نوبختی ص 93؛ و نیز کاربرد (مقصر) و (تقصیر) نسبت به عده ای از محدثان،رک بحار الانوار، ج 25، صص 345 - 346.

50- بحارالانوار، ج 25، ص 25، ص301

51- همان، صص 276 - 277.

52- همان، ص 328

53- همان، ص 329

54- حشر (59)، آیه 7

55- همان، ص 328

منابع و مآخذ

بعلاوه قرآن کریم؛

اسکویی، علی حائري، رسالة في ترجمة الشيخ على نقى الأحسائى (همراه عقيدة الشيعه)، کربلا، 1384 ه ق.

بحرانی، علی انوار البدرین، به کوشش محمد علی طبسی، نجف، 1377ه ق.

ابراهیمی، ابوالقاسم، فهرست کتب مشایخ عظام کرمان چاپخانه سعادت.

احسایی، عبدالله شرح احوال شیخ احمد احسایی،، ترجمه محمد طاهر کرمانی، 1387 ه ق.

شریف کاشانی، حبيب الله لباب الألقاب، تهران 1378 ه.ق.

علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404 ه. ق.

محفوظ، حسین علی، اجازات الشيخ احمد الأحسايي، نجف، 1390 ق - 1971 م.

طاهر، ریاض، فهرست تصانیف شیخ احمد الاحسایی کربلا، مكتبة الحائرى العامة.

قداست بخشی به مخالفین امیرالمؤمنین علیه السلام

اشاره

توسط ابن عربی

علامه سید جعفر مرتضی عاملی

ادّعاى شدّت پایبندی عمر به حق

ادّعای فقاهت عمر توسط ابن عربی

ادّعای فرار شیطان از عمر

ادّعای محدّث بودن عمر

قداست بخشی ابن عربی به مخالفين امير المؤمنين علیه السلام

درآمد

با مراجعه به کتب ابن عربی، براحتی می توان فهمید که او دیدگاه اهل تسنن را دارد گرچه در مواردی نظرات خاص ارائه داده است در مسائل فقهی و نیز کلامی و حتی تاریخی و تفسیری مبانی وی مبانی عامه است، شدت علاقه او به خلفا و ابراز ارادت او به مخالفین حضرت امیر علیه السلام و حتی تمجید فراوان از معاویه و حجاج و متوکّل و ابوحنیفه و شافعی شاهد واضحی است بر تسنن او.

کلیدواژه ها؛

اعداء الله، ابن عربی، شیطان، معاویه، حجّاج، متوكّل

فصل پنجم

عمر بن خطاب، ولی معصوم

در فصل «امامان ابن عربی چه کسانی اند» نصوصی را از ابن عربی آوردیم که در آن ها عمر را با دیگران در مقام ها و کرامت ها شریک می ساخت. سخنانی را در آن جا بیان کردیم که در این جا از ذکر آن ها بی نیازیم جز این که در این فصل، دسته ای از متونی را می آوریم که ابن عربی در آن ها نشانه ها و مقاماتی را به عمر، اختصاص می دهد و او را به این کرامت ها ویژه می گرداند.

داستان زریب

ابن عربی، ذکر می کند که «زریب بن برثملا» (1)وصی عیسی علیه السلام بود. او کلامی را برای عمر فرستاد که در تأکید مقام عمر و عظمت او، سودمند است با این که ابن عربی، یاد آور می شود که سند این روایت، ضعیف است و صحت آن را از طریق کشف، تأکید می کند. (2)جای این پرسش هست که چرا این کشف، ابن عربی را به جنایتی که عمر در حق حضرت زهرا علیها السلام مرتکب شد و به حقیقتِ ظلمی که بر همه ی اهل بیت علیهم السلام رفت نمی رساند؟!

عمر و حق

ابن عربی، در سیاق کلامی که برای عمر می آورد، می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

ما ترك الحق لعمر من صديق؛ (3)

پایبندی به حق، برای عمر دوستی باقی نگذاشت

ابن عربی در توضیح بیان می دارد که مگر نه این است که هر که به نصیحت و اندرز ملتزم باشد دوستانش کاستی می پذیرد. ابن عربی، می نگارد از این رو پیامبر صلی الله علیه و آله به عمر فرمودند: ما ترك الحق لعمر من صديق؛ - روى آوری به حق، دوستی برای عمر باقی نگذاشت. (4)در حالی که درست این است که ابوذر این سخن را بر زبان آورد و گفت:

حق [جویی] دوستی برایم باقی نگذاشت. (5)


1) در لغت نامه ی دهخدا «زریب ابن بريسيا» ضبط است. (م)

2) الفتوحات المكیه 3: 366-369

3) مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعه الاولى): 138؛ الفتوحات المكيه 2523

4) این حدیث را با این لفظ - تنها - ابن عربی میآورد. در جوامع روایی اهل سنّت، متن حدیث چنین است: (رحم الله عمر... تركه الحق و ماله صدیق)؛ خدا عمر را رحمت کناد.... [پایبندی به] حق او را تنها گذاشت، دوستی ندارد (سنن ترمذی 297:5؛ حدیث 3798؛ کتاب السنة: 567، حدیث 1246؛ مسند ابی یعلی 419:1، حدیث 550) (م)

5) بنگرید به الطبقات (ابن سعد)، 236:4؛ بحار الانوار، 31: 180؛ شرح نهج البلاغه، 58:3؛ الدر المنثور 293:2 (و دیگر منابع).

عجلونی درباره ی نسبت این قول به عمر می گوید:

نجم می گوید: این سخن در کتاب های حدیث در حق عمر، معروف نمی باشد (نه از خود عمر نقل شده و نه از دیگران درباره ی او) و تنها ابن سعد در الطبقات روایت کرده است که ابوذر گفت... . (1)

شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله به فقه عمر

ابن عربی می گوید:

این عمر بن خطاب است [به اونیک بنگرید] چگونه از خوراک های گوارا و لذیذ، دست کشید و از این سخن خدای متعال که فرمود: أَذْهَبْتُمْ طَيِّبَتِكُمْ فِى حَيَاتِكُمُ الدُّنْيَا وَاسْتَمْتَعْتُم بِهَا (2)

در دنیا کیف هایتان را کردید و از خوراک های پاکیزه و لذیذ بهره بردید - دریافت، که شامل هر انسان مؤمن و کافری می شود. (3)

می گوییم: ابن عربی از یاد می برد که این عقیده ی عمر بر خلاف آموزه ی قرآنی است که می فرماید:

كُلُوا مِن طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَكُمْ (4) از پاکیزه ترین چیزهایی که روزی تان کردیم، مصرف کنید.

و این که عمر در فهم معنای آیه ای که بدان استشهاد می کند، اشتباه کرد - با این که هیچ کس در معنای آیه به اشتباه نمی افتد؛ این آیه - فقط - کافران را مخاطب می سازد؛ آنان که در دنیا از بهترین نعمت ها استفاده کردند و آخرت را از یاد بردند. خدای متعال می فرماید:

وَيَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّبَاتِكُمْ فِي حَيَاتِكُمُ الدُّنْيَا وَاسْتَمْتَعْتُمْ بِهَا فَالْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَبِمَا كُنْتُمْ تَفْسُقُونَ. (5) و آن روز که کافران بر آتش عرضه شوند [به آن ها گویند:] خوشی هاتان را در زندگی بردید و از نعمت های گوارا بهره مند شدید، امروز بدان جهت که به ناحق در روی زمین گردن افراشتید و تبهکاری کردید، به عذاب حقت آور، مجازات می شوید.


1) كشف الخفاء، 183:2

2) سوره احقاف (46)، آیه ی 20.

3) این جمله ترجمه ی عبارت «انه ينسحب على كل انسان...» می باشد. مؤلف در پی نوشت یادآور می شود که این تعبیر، کاربرد جدیدی است و گمان نمی رود که ابن عربی آن را گفته باشد (و دانای حقیقی خداست)(م).

4) سوره بقره (2)، آیه ی 57

5) سوره ی احقاف (46) آیه ی 20

جالب آن که خود می گوید:

كل النساء أفقه من عمر حتى ربات الجمال في خدورهن؛ (1)

همه ی زنان (حتی زنان در سراپرده ها) از عمر آگاه ترند. (2)

صحّت این اعتراف، استدلال او را به آیه ی شریفه، آشکار می سازد؛ چنان که وی در موارد فراوانی احکام خدا را - حتی احکامی را که بدیهی بود- نمی دانست (بنگرید به کتاب الغدیر، اثر علامه امینی رحمة الله، فصل: نوادر الأثر في علم عمر).

عمر و أويس

ابن عربی، حدیثی را می آورد که اهل سنت گمان می کنند این حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله پیرامون شفاعت اویس در [باره ی کسانی] به اندازه ربیعه و مضر است. (3)سپس راوی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کند که فرمود:

ای عمر و ای علی، هرگاه شما دو تن «اُویس» را دیدار کردید، از او بخواهید که برایتان آمرزش بخواهد [که اگر او برایتان استغفار کند] خدای متعال، شما دو نفر را می آمرزد.

آن دو، بیست سال درنگ کردند و اُویس را می جستند، در آخر سالی که عمر در آن هلاک شد.... آن گاه ابن عربی، ملاقات این دو نفر را با آویس می آورد و می گوید:

اویس، راست ایستاد و گفت: سلام بر تو ای امیر مؤمنان و رحمت و برکات خدا بر تو باد و بر تو ای فرزند ابو طالب؛ خدا شما را از این امت، جزای خیر دهد.... (4)


1) بنگرید به الغدیر، 98:6.

2) ابن ابی شبیه (235ه) در «المصف 81:7» آورده است که عمر گفت: «كل الناس أعلم من عمر» (همه مردم از عمر داناترند) بیهقی (م458 (0) در «السنن الكبرى 233:7» نقل می کند که گفت: «كل أحد أفقه عمر من من عمر» (بینش فقهی همه کس از عمر بیشتر است) ابن ابی الحدید (م 656ه) در «شرح نهج البلاغه 1: 182) ذکر می کند که عمر گفت: «كل النساء أفقه من عمر»؛ (همه زنان از عمر فقیه ترند) (م).

3) این داستان را ابن عساکر (م 517 ه) در تاریخ «تاریخ دمشق (424:9» و پس از وی ذهبی (م 748 ه) در «سير أعلام النبلاء (27:4» ذکر می کند (م).

4) مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعة الاولى): 154 - 155

شیطان گمان می کرد از دست عمر نجات می یابد.

ابن عربی، می گوید:

این عمر بن خطاب رضی الله است، شخصی استوار و نیرومند که شیطان بر او راه نیافت میان آموختن و به چشم عیان دیدن، جمع کرد و در صدر مشاهده، اعیان [برایش] بروز یافت. هیچ کس از روزگار او تا روز قیامت، نمی تواند در برابرش قد برافرازد و در حالی از احوال جلو او بایستد. با موعظه ی اویس قرنی (بهترین تابعان) همّتش جنبید و آن چه را کشف و علم خطا ناپذیرش به او رهنمون شد بر زبان آورد و گفت: ای کاش، مادر، عمر را نمی زاد! (1)

این سخن ابن عربی شایان ملاحظه است که می گوید: «شیطان بر عمر راه نیافت» حالی که ابوبکر - خود - اعتراف می کرد که «شیطانی دارد که به سراغش می آید» (2)و از مردم خواست که هر گاه کژروی کرد او را به راه راست بدارند. آیا عمر - نزد ابن عربی- از ابوبکر برتر است؟!

سخن گفتن خدا با عمر

ابن عربی، می گوید پیامبر صلی الله علیه و آله درباره ی عمر فرمود:

اگر در میان این امّت یکی از «مُحدثان» باشد، عمر همان کس است. (3)

مقصود پیامبر صلی الله علیه و آله از «مُحدث» سخن گفتن خدا با اولیای خویش است (نه با انبیا و رسولان) چرا که ذوق ها به اختلافِ مراتب، مختلف اند. (4)

و [نیز] ابن عربی می گوید:

از اولیای الهی (که خدای از آنان خشنود باد) مُحدثان اند، و عمر رضی الله از آن هاست؛ و در زمان ما از این افراد است ابوالعباس خشاب... . (5)

سپس ابن عربی «محدث» را نبی الاولیا می شمارد. (6)


1) مجموعه رسائل ابن عربی (المجموعة الاولى): 205.

2) در «المعجم الاوسط 267:8» و نیز در «مجمع الزوائد 183:5» آمده است: «ان لى شيطانا يحضرني» و در «تخريج الاحاديث والآثار 482:1» از ابوبکر نقل شده که گفت: «ان لی شیطانا شیطانی یعترینی»؛ شیطانی دارم که به سراغم می آید (م).

3) لفظ حدیث، به نقل از مناوی در یعترینی «فیض القدیر 186:1» چنین است: ان يكن في هذه الامة محدث، فهو عمر (م)

4) الفتوحات المكية، 322:12.

5) بنگرید به، همان، جلد 11، ص 374

6) بنگرید به، همان، جلد 12، ص 236

مُحدث بودن عمر در داستان ساریه

ابن عربی می گوید:

از آن جمله این است که صاحب این مقام «مُحدث» می باشد و کسی را که از جهت این حضرت او را سخن می کند، نمی بیند؛ اگر او را بنگرد، از جهت حضرت تحقق او به چشم است. پس شنیدن تو را به درجه ی محدثان می رساند و ندایت می دهد و خطاب او را یا به صورت بدیهی و یا پاسخ سؤالت و جواب سلامت، می شنوی. همه ی این امور را ما مشاهده کردیم. چندین نفر درباره ی ابوالعباس خشاب به من خبر دادند که او «محدث» بود، و این کار او شهرت داشت. از این باب است شنیدن ساریه صدای عمر را از مدینه [به نهاوند] در حالی که میان آن دو، چندین روز فاصله هست. و هر کرامتی که در آن خطاب باشد، از این باب است. (1)

دلیل عصمت عمر

ابن عربی بیان می دارد: از اقطاب این مقام، عمر بن خطاب و احمد بن حنبل است. از این روست که پیامبر (صلی الله علیه و اله) قوتی را که خدا به عمر ارزانی داشت یادآور می شود و می فرمایید: ای عمر شیطان در تنگه ای با تو رو به رو نشد مگر این که تنگه ی دیگری (غیر از راه تو را) پیمود. این سخن، به شهادت معصوم، بر عصمت عمر دلالت دارد پیش از این گذشت که ابوبکر شیطانی داشت که بر او در می آمد و او به سبب آن شیطان از کژروی می هراسید. پس چگونه است که - نزد ابن عربی - ابوبکر بر عمر تقدّم دارد؟! همچنین پیداست که هیچ یک از فرق های اهل تسنن، در ادّعای عصمت برای عمر، با ابن عربی همسو نیستند.

علم عمر

ابن عربی می نویسد:

آیا نمی نگری که برای رسول خدا (صلی الله علیه و اله) در خواب کاسه ای از شیر آوردند، فرمود: آن را آشامیدم تا آن جا که از ناخن هایم بیرون زد، سپس فزونی آن را به عمر دادم گفتند: ای رسول خدا، آن را به چه تأویل می کنی؟ فرمود: به علم. (2)

از آن جا که پیامبر (صلی الله علیه و آله) جایگاه رؤیا را می دانست و به آن چه تعبیر اقتضا داشت آگاه بود، شیر را بر همان صورتی که [در خواب] دید، رها نکرد. (3)

نمی دانیم این علم عمر کجا بود آن جا که می گفت: «همه ی مردم - حتی دوشیزه ها در سراپرده ها - از عمر فقیه ترند» و علمش کجا رفت در آن بیش از هفتاد موردی که پیوسته لب می جنباند: «اگر علی نبود، عمر هلاک می شد» یا مانند این سخن را بر زبان آورد.


1) مجموعه ی رسائل ابن عربی (المجموعه الثالثه: 197.

2) بنگرید به، فتح الباری 347:12 باب اللبن؛ عمدة القاری، 147:24(م).

3) فصوص الحکم، 86-87؛ ورجوع کنید به، ص159.

فصل ششم

قداست بخشی به بعضی از شخصیت ها

بزرگداشت شخصیت هایی که با امام علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام آن حضرت علیه السلام دشمنی داشتند، از سوی ابن عربی، تنها به کسانی که در آغاز، خلافت را از او غصب کردند، منحصر نمی شود. ابن عربی، کسانی را دوست می دارد و تأیید می کند که رویاروی اهل بیت علیهم السلام ایستادند و به آزار و شکنجه ی شیعیان آن ها پرداختند. در این فصل، آن چه را ابن عربی، پیرامون این اشخاص بیان می دارد می آوریم؛ کسانی که در خط مشی دیگری سیر می کردند یا دست کم، ولایت اهل بیت علیهم السلام را نمی پذیرفتند و به امامت آن ها گردن نمی نهادند.

پیش از این گذشت که ابن عربی بیان داشت:

از کسانی که خلافت ظاهری و باطنی را به دست آورد، متوکّل عباسی است و معاوية بن یزید و عمر بن عبدالعزیز و.... (1)

ابن عربی، می گوید:

ابو هریره، نزد پیامبر (صلی الله علیه و اله) شکوه کرد که آن چه را از آن حضرت می شنود، از یاد می برد! پیامبر (صلی الله علیه و اله) به او گفت: ای ابو هریره ردایت را بگستران ابو هریره، عبایش را پهن کرد. پیامبر (صلی الله علیه و اله) یک یا سه مشت هوا گرفت و در ردای او انداخت و به او گفت: ردایت را به سینه ات بچسبان ابو هریره، همین کار را کرد و بعد از آن، آن چه را از پیامبر (صلی الله علیه و اله) شنید، از یاد نبرد همه ی این ها، از این مقام است. (2)

ابن عربی ادّعا می کند که عایشه، مصحفی مخصوص به خود داشت و در آن زیادتی بود که در مصحف های مسلمانان وجود نداشت، آن زیادی این بود که «الصلاة الوسطى» (3)همان نماز عصر است. ما معتقدیم این کار را از باب تفسیر انجام داد، نه این که آن جزو قرآنی است که بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد. یا این که عایشه به قرآن آن چه را جزو قرآن نیست، اضافه کرد و به تحریف کلام خدا، دست یازید.

ابن عربی، می گوید:

خدای متعال، واژه ی «طیب» را در این پیوند زناشویی، در برائت عایشه قرار داد، فرمود:

الخَبيثَتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ وَالطَّيِّبَتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَتِ أُولَبِكَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا يَقُولُونَ


1) الفتوحات المكيه، 11: 274 - 275؛ و بنگرید، به الاثنا عشرية: 170-171.

2) همان، جلد 3، ص 382-384

3) سوره ی بقره (2) آیه ی 238

ابن عربی می نویسد:

اقتدا به پیامبر (صلی الله علیه و آله) آن گاه که در خواب دید جبرئیل [عکس] عایشه را در پارچه ی و حریر قرمز نزد آن حضرت آورد و گفت: این، همسر توست!

ابن عربی می گوید:

و از این رو، از علم مالک بن انس و دین و پارسایی اش این است که هر گاه از مسئله ای در دین خدا سؤال می شد، گفت: آیا آیه ای نازل شده است؟ اگر می گفتند: آری، فتوا می داد؛ و اگر پاسخ منفی می شنید، فتوا نمی داد. (1)

ابن عربی، بر حجاج بن یوسف ثنا می فرستاد و برایش از خدا رحمت می طلبید و می گفت: خدای حجاج را رحمت کند، خدا او را توفیق داد خانه کعبه را بر همان مکانی باز گرداند که در زمان پیامبر و خلفای راشدین بود؛ ابن عربی، در فقه خود به آرای معاویه استشهاد می کند.

ابن عربی، می گوید:

به فقه عبدالله بن عمر رضی الله بنگر، چون دریافت که خدا خواسته با برداشتن بخشی از نماز در سفر، تکلیف را بر بنده اش سبک سازد و بر او آسان گیرد، برای همراهی با مقصود حضرت حق (در این عرصه) در سفر، نافله نمی خواند. این کار، تفقه (بینش فقهی) روحانی است. (2)

حقیقت این است که ابن عمر این مسئله را از فقه شیعی را برگرفت که اهل سنت با آن مخالف اند. همچنین ابن عربی در مسئله امامت فاسق، به اقتدای عبدالله بن عمر به حجاج، استدلال می کند.

ابن عربی می نویسد:

و از آن ها - که خدای از آنان خشنود باد - امینانی هست. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: خدا امنایی دارد، و درباره ی ابو عبیده بن جراح فرمود: او امین این امّت است. (3)

با این که ابو عبیده از سران موثر در دور ساختن امیرالمؤمنین علیه السلام از خلافت است. ابن عربی، احمد بن حنبل را از امامان دین و حافظان شریعت می شمارد، می گوید:

حکایت شده که خواهر بشر حافی، درباره ی پشمی که می رسید از یکی از امامان علیهم السلام دین - که همان احمد بن حنبل است - سوال کرد... احمد او را فتوا داد و بر این کار وی را ستود. (4)

ابن عربی، می نگارد:

آنان انبیا و رسولان، نامیده نشدند در حالی که در پیروی آثار پیامبران، گام به گام - مخلصانه - راه پیمودند؛ چنان که نخوردن خربزه، از امام احمد حنبل (مرجع و مقتدا و سرآمد زمان خود) روایت شده است؛ زیرا نزد وی ثابت نشد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) چگونه آن را می خورد.


1) بنگرید به، الفتوحات المکیه، جلد 13، ص468

2) همان جلد 9، ص77

3) بنگرید به همان، جلد 11، ص 362

4) همان، جلد 6، ص 79-80

می گوییم: این که می گوید «لان ذلک امکن فى نفس السامع» (زیرا این کار، در جان شنونده موثّرتر می افتد) گاه الهام بخش این مطلب است که وی این کار را برای عوام فریبی انجام می داد، نه پیروی همه جانبه از پیامبر صلی الله علیه و اله. باری، این رفتار، به عوام القا می کند که ابن حنبل را آشنا به همه ی کیفیات خوراک پیامبر صلی الله علیه و آله (از میوه ها، سبزی ها، غذاها) بپندارند و این که درباره ی همه ی این ها، نزد ابن حنبل، روایاتی هست.

ابن عربی، می نویسد:

و از آن ها (که خدای از آنان خشنود باد) حواریان اند، که در هر زمانی تنها یکی یافت می شود، دومی ندارد؛ و هر گاه آن یگانه ی [دوران] بمیرد، دیگری به جای او می نشیند. در زمان پیامبر (صلی الله علیه وآله) زبیر بن عوام، صاحب این مقام بود. حواری، معجزه را [از پیامبر صلی الله علیه و اله] به ارث می برد و آن را جز بر صدق پیامبرش به کار نمی برد. (1)

می گوییم: در جهاد و شجاعت و حجّت قوی در یاری دین اسلام، کجا زبیر به پای امام علی علیه السلام می رسد؟ این احتجاجات به جای مانده از زبیر کجاست؟ از جمله شواهد بر شیعه نبودن ابن عربی، این است که علمای امّت را که نزد او همچون انبیای بنی اسرائیل اند، ذکر می کند و می گوید: همچون علمای صحابه و طبقه ی بعد از آن ها تابعان؛ مانند: ثوری، ابن عیینه، ابن سیرین، حسن، مالک، ابن ابی رباح، ابو حنیفه و کسان بعد از این ها؛ مانند شافعی، ابن حنبل. پیش از این گذشت که ابن عربی درباره ی شافعی می گوید:

شافعی یکی از اوتاد چهار گانه بود، پرداختن به شریعت، او را از اهل زمانش (و کسان بعد از آن ها) پوشیده داشت. از بعضی از صالحان روایت شدیم که وی خضر را ملاقات کرد و از او پرسید: درباره ی شافعی چه می گویی؟ گفت: وی از اوتاد بود، پرسید: درباره ی احمد بن حنبل نظرت چیست؟ پاسخ داد: او مردی بسیار راستگوست. پرسید: درباره ی بشر حافی چه می گویی؟ گفت: پس از خود، نظیر خویش را برجای نگذاشت. (2)این، شهادت خضر درباره ی شافعی رحمة الله است. (3)


1) همان، جلد،11، ص 283-284

2) یعنی پس از بشر حافی، روزگار، چون اویی را بخود ندید و کسی مانند او به دنیا نیامد (م)

3) همان، جلد 13، ص 491-492

فصل هفتم

نکوهش یا ستایش

در اینجا، بخش دیگری از سخنانی را می آوریم که در چارچوپ زشتی ها در می آید و ابن عربی آن ها را به وادی ستوده ها می راند.

ابن عربی می گوید:

بعضی از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و اله) آن حضرت را به مهمانی دعوت کرد. پیامبر (صلی الله علیه و اله) فرمود: من و این (و اشاره به عایشه نمود) آن مرد نپذیرفت. پیامبر (صلی الله علیه و اله) به دعوت آن مرد تن نداد تا این که راضی شد عایشه با آن حضرت بیاید پیامبر و عایشه روانه ی منزل آن شخص شدند، در حالی که [برای پیشی جستن از یکدیگر] به هم تنه می زدند. (1)

می گوییم:

به ابن عربی، نیک بنگرید که چگونه حاضر می شود برای مدح عایشه حرمت پیامبر صلی الله علیه و آله لگدمال کند! این چه عشق رسوایی به عایشه است ؟ چرا پیامبر صلی الله علیه و آله به کسی که رغبت ندارد عایشه را دعوت کند، اصرار می ورزد که به این کار تن دهد؟ این تنه زدن میان پیامبر صلی الله علیه و آله و عایشه، برای چیست؟ آیا پیامبر صلی الله علیه و آله به خاطر غذا، به دیگران هم تنه می زد؟ آیا کار، زیبنده ی انبیاست؟ ابن عربی، یادآور می شود که از یکی از علمای مورد اعتماد، درباره ی (امام مبین) (2)پرسید، آن عالم سخنانی را بر زبان آورد، از جمله گفت، آن چه را خدا در حق دو تن از زنان پیامبر فرمود، شگفت آورتر است، سپس تلاوت کرد:

وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اَللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صالِحُ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمَلائِکَهُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ (3) چون این را به من گفت از این امر خبر یافتم، ملائکه و مؤمنان نمی توانستند در برابر آن دو زن مقاومت کنند و دریافتم که از علم بالله و تأثیر در عالم، چیزهایی برای آن دو زن به دست آمد که این قوت و توانمندی را ارزانی شان داشت و این از علمی است که همچون هیئت مکنون (چهره ی پوشیده) (4)است، پس خدا را بر آن چه به من داد، شکر گزاردم. گمان ندارم هیچ کدام از خلق خدا، به آن چه این دو زن تکیه کردند، تکیه زند.


1) بنگرید به، الفتوحات المكيه، 11 120-121؛ و در چاپ بهار جلدی، جلد 1، ص 734

2) سوره یس (36) آیه ی.12

3) سوره تحریم (66)، آیه ی 4.

4) اشاره است به حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود: إنَّ مِن العِلمِ کَهَیئَهِ المَکنونِ لا یَعلَمُهُ إلاّ العُلَماءُ بِاللّهِ از جمله دانش ها، علمی است که به سیمای در پرده می ماند و جز عالمان ربانی به آن دسترسی ندارند ) [كنز العمال 181:10، حدیث 28942؛ تفسیر فخر رازی 2: 5] (م).

می گوییم:

نیک بنگر که چگونه ابن عربی آیاتی را که خدای متعال در آن ها عایشه و حفصه را بر همدستی علیه پیامبر صلی الله علیه و آله نکوهش می کند به بالاترین مدح و ثناها، مبدل می سازد ! ابن عربی، هنگامی که می خواهد معاویه را در بدعت در نماز عید، به صواب بداند و این که وی دریافت این کار برایش جایز است، می گوید:

و چنین است بدعتی که معاویه گزارد؛ همو که کاتب وحی و خویشاوند پیامبر (صلی الله علیه و آله). (1)و خال المؤمنین بود باید در حق صحابه (که خدای از همه شان خشنود باد) خوش گمان بود، راهی برای خدشه در آن ها نیست. (2)

ابن عربی، می نگارد:

در حدیث صحیح از پیامبر (صلی الله علیه و اله) نقل شده که به بلال فرمود: ای بلال، در بهشت از من پیش افتادی! جایی که پا نگذاشتم جز این که صدای خش خش پای تو را جلو خود شنیدم! بلال گفت: ای رسول خدا، هیچ گاه مُحدث نشدم مگر این که وضو گرفتم و وضو نساختم مگر این که دو رکعت نماز گزاردم. رسول خدا (صلی الله علیه و اله) فرمود: به این دو. کار است [که سوی بهشت بر من سبقت گرفتی]. (3)

می گوییم:

این روایات (و مانند آن ها) در درون خود طعنی را بر پیامبر صلی الله علیه و آله نهفته دارد و او را در حد یک انسان عادی (همسطح دیگر مردمان) پایین می آورد.


1) زیرا پس از آن که عبیدالله بن جحش (شوهر ام حبیبه، دختر ابوسفیان) در حبشه از دنیا رفت، پیامبر صلی الله علیه و اله با زن وی (که خواهر معاویه بود) ازدواج کرد. از این روست که اهل سنت، معاویه را «خال مؤمنین» (دایی مؤمنان) می نامند؛ چنان که خود پیامبر صلی الله علیه و آله پدر مؤمنان است و عایشه (در دیدگاه آنان) مادر مؤمنان می باشد. پس معاویه هم که برادر زن پیامبر صلی الله علیه و آله است، دایی مؤمنان به شمار می آید پیداست که نگرش شیعی این القاب بی محتوا و ساختگی و بی دلیل را بر نمی تابد و براساس روایات، پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علی علیه السلام دو پدر امّت اند، و حضرت خدیجه علیها السلام که همه ی دارایی اش را در طبق اخلاص گذاشت و به پیامبر صلی الله علیه و آله و اسلام یاری رساند و نخستین همسر پیامبر صلی الله علیه و آله است، لیاقت دارد که «ام المؤمنين» خطاب شود و معاویه «خال» (و لکه ی ننگی) بر سیمای تاریخ اسلام است (م).

2) الفتوحات المكيه، جلد 7، ص458

3) همان، جلد 5 ص 64 (و جلد 11، ص 382) و بنگرید به مجموعه رسائل ابن عربی (المجموعة الثانية): 438.

همان ها که رسول خدا صلی الله علیه و آله خطبه خواند و فرمود:

هان! بدانید که دروغ بندان بر من، فراوان شده اند! هر که به عمد بر من دروغ بندد، باید جایگاهش را در دوزخ آماده سازد.

اميرالمؤمنين علیه السلام نیز در نهج البلاغه به این مطلب اشاره دارد.

ابن عربی، می گوید:

به سند صحیح از ابن عباس روایت شدیم که هنگام در گذشت پیامبر (صلی الله علیه و آله) عمر با مردم سخن می گفت، ابوبکر صدیق رضی الله به او گفت: بنشین یا عمر! عمر از نشستن خودداری کرد، ابوبکر گفت: ای عمر بنشین! آن گاه ابوبکر به یگانگی خدا شهادت داد گفت: هر که محمّد را ، سپس می پرستید او مرد و هر کدام از شما که خدای بزرگ را می پرستد خدا زنده است و نمی میرد.

می گوییم:

الف) این بخش از سخن ابوبکر را که آوردیم، کلامی پوک و خشن و تهی از هر نوع لیاقتی را در بردارد که به پیامبر صلی الله علیه و آله ارتباط یابد. انسان احساس می کند که کند که وی درباره ی یک طاغوت یا دیکتاتوری سخن می گوید که مردم از دستش رهایی یافتند یا پیامبر مقامی را که از آن او نبود ادعا کرد و مردم را فریفت و بر آنان مسلط گشت تا آن جا که او را پرستیدند.

ب) نمی دانیم فرضیه محمّد پرستی را ابوبکر از کجا آورد؟ تا حدی که به خود اجازه داد در این زمان حساس [هنگام رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله] آن را مطرح کند و محمّد پرستان را به عنوان فرقه ی مقابل خدا پرستان قرار دهد.

على رغم همه ی این ها، ابن عربی پیوسته به گوینده ی این کلمات، مدال افتخار می بخشد و مقاماتی را برای سخنان گستاخانه اش می تراشد و ابوبکر را از این پلکان بالا می برد تا بزرگ ترین مراتب را نزد خدا به دست آورد.

نیز ابن عربی، درباره ی ابوبکر می گوید:

با بنده ای به شهود معیت [با خدا] اختصاص یابد و از او به پیروانش سرایت نکند؛ و بسا نور بنده ای به پیروانش سرایت یابد و از کانال او سر معیت را مشاهده کنند؛ مانند این سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) که فرمود: إِنَّ اللّهَ مَعَنا (1)(خدا با ماست) و نه گفت «خدا همراه من است»؛ (چرا که پیامبر نورش را به ابوبکر رساند و او سرّ معیت را نگریست. از اینجا راز انزال سکینه بر ابوبکر رضی الله به دست می آید و گرنه زیر سنگینی این تجلّی و شهود، دوام نمی آورد. معیت ربوبیت در قصه ی موسی (علیه السلام) کجا؟ و معیت الهی در قصه ی پیامبر ما کجا؟ (2)


1) سوره توبه (9)، آیه ی 62

2) مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعة الثالية) 488 - 489

می گوییم:

خواننده ی عزیز، نیک بنگر که چگونه ابن عربی می خواهد جمله ای را که در آن مؤاخذه ابوبکر است دگرگون کند تا از بزرگترین فضایل و مقامات او گردد! و این کار بعد از آن صورت می گیرد که سیاق آیه را تباه می سازد و ادعا می کند که خدا سکینه را تنها بر ابوبکر فرود آورد، علی رغم آن که ضمیر در آیه، به پیامبر صلی الله علیه و آله بر می گردد؛ زیرا تأیید الهی به وسیله ی لشکریان نامرئی (در جمله ی وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها (1)پیامبر را به لشکریانی یاری رساند که نمی دیدید) مربوط به پیامبر صلی الله علیه و آله است. گفتیم که همه می دانند که ابوبکر در آن روز که یار غار شد، اندوهگین بود. اما حضرت علی علیه السلام در موقعیت به شدّت خطرناک قرار داشت. با احتمال کشته و تکه تکه شدن با شمشیر دشمنانی که پر از کینه و خشم بودند، روبرو بود و در آن موقعیت، هیچ نشانه یا اشاره ای وجود نداشت که خلاف این انتظارات، امید رود یا بر سطح و درجه ی راست بودن آن ها تأثیر گذارد آیا پس از این سخنان، کسی می تواند ادعا کند که ابن عربی (به معنای خاص یا عام) شیعه است؟! ابن عربی، نماز ابوبکر را با مردم یادآور می شود؛ نمازی که در زمان بیماری منجر به رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله ابوبکر را کنار زد و خود - علی رغم بیماری- با مردم نماز گزارد. متن سخن ابن عربی، چنین است: مردم به ابوبکر صدیق رضی الله اقتدا کردند و ابوبکر به نماز رسول خدا صلی الله علیه و آله اقتدا نمود.

طحاوی می گوید:

معنای اقتدا - در این جا - این است که ابوبکر به جهت مرض پیامبر (صلی الله علیه و آله) نماز را تخفیف داد. (2)

در حالی که [در متون] ثابت است که پیامبر صلی الله علیه و آله خود با مردم نماز گزارد و اهل تحقیق این مطلب را می دانند. افزون بر این، کسی که برای رعایت ضعیفان پشت سرش، نماز را سبک می خواند، نمی گویند وی به پشت سری هایش اقتدا کرد.

ابن عربی درباره ی تثویب (که همان بانگ «الصلاة خير من النوم» در نماز صبح است) می گوید:

مذهب ما این است که به مشروع بودن آن قائلیم، هر چند این کار فعل عمر بود.

ابن عربی، عملکرد ابوبکر را نسبت به کسانی که از پرداخت زکات [به او] روی بر تافتند، یک دیدگاه فقهی می شمارد. (3)

در حالی که آنان بدان جهت از پرداخت زکات به ابوبکر خودداری می کردند که معتقد بودند او مقام خلافت را غصب کرده است و این کار برایشان جایز نمی باشد و ذمه شان را پاک نمی سازد.


1) سوره ی توبه (9)، آیه ی 40

2) الفتوحات المكيه، جلد 7، ص151-152

3) همان، جلد 8، ص 269

ابن عربی یادآور می شود که ثعلبة بن حاطب، از دادن زکات خودداری ورزید این آیه درباره اش نازل شد:

فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقَا فِي قُلُوبِهِمْ إِلَى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ. (1) تا روزی که خدا را دیدار کنند در قلب هاشان نفاق قرار داد.

چون این خبر به گوش ثعلبه رسید، زکات مالش را آورد، پیامبر صلی الله علیه و آله آن را از او نگرفت، ابوبکر و عمر هم (پس از پیامبر صلی الله علیه و اله) همین کار را کردند، لیکن عثمان زکات مال ثعلبه را ستاند با این تأویل که حق اصنافی که خدا بر آن ها زکات را واجب ساخت، در عین این مال، همین مقدار است.

تا این که می نویسد:

هر که خواهد (مانند ابوبکر و عمر) به جهت خودداری پیامبر (صلی الله علیه و آله) باز ایستد، و هر که خواهد (مانند عثمان) به جهت امر خدا به زکات، باز نایستد.

ابن عربی، در پی این سخن، می نگارد:

اجتهاد، جاری است هر مجتهدی دلیلی را که اجتهادش بدان می انجامد، پاس می دارد. می پرسیم: آیا پیامبر صلی الله علیه و آله با اجتهاد خویش این کار را کرد؟ آیا پیامبر صلی الله علیه و آله در اجتهادش به خطا رفت؟ نظر کدام یک به صواب است؟ عثمان یا پیامبر صلی الله علیه و آله؟!

ابن عربی، می گوید:

و من در آن رؤیا از حضرت پرسیدم از حکم زن مطلقه ای که با صیغه ی واحده او را سه طلاقه کرده اند، بدین گونه که شوهرش به وی بگوید: أنت طالق ثلاثا؛ تو سه طلاقه هستی ! رسول خدا (صلی الله علیه و اله) فرمود هى ثلاث.... آن طلاق سه طلاق است، همان طور که خدا می فرماید: دیگر بر این مرد حلال نیست مگر آن که شوهر دیگری او را به نکاح خویشتن درآورد. من به رسول خدا گفتم: یا رسول الله، جماعتی از اهل علم، آن طلاق را یک طلاق محسوب می نمایند رسول خدا (صلی الله علیه و اله) فرمود: آن جماعت این طور حکم کرده اند، طبق آن چه به ایشان رسیده است، و درست رفته اند. من از این کلام رسول خدا فهمیدم تقریر و امضای حکم هر مجتهدی را و این را که هر مجتهدی مصیب است.


1) سوره توبه (9) آیه ی 77

می گوییم: ابن عربی، با این ادعاها می خواهد:

اولاً: آن چه را عمر بن خطاب از پیش خود درآورد، تصویب کند (و به صواب بداند) چرا که عمر، سه طلاق [با یک لفظ و در یک مجلس] را بر مردم، جاری ساخت.

ثانياً: ابن عربی، در صدد این است اصل تصویب باطل را که شیعه ی اهل بیت علیهم السلام آن را به استناد به ادله ی نقلی و عقلی رد می کند، امضا نماید.

باری، ابن عربی، به مدح عمر و عثمان می پردازد و با سخنانی می کوشد بر کارهای آن دو سرپوش گذارد؛ زیرا این کار، در بردارنده ی امری ننگ آور برای آن دو است.

از ستایش هایی که وی به عمل می آورد، موارد ذیل اند:

الف) ابن عربی، ذکر می کند که نفس او عمربن خطاب را برایش مثال زد که به سند متصل از او روایت شده است:

چون عمر اسلام آورد، پیامبر (صلی الله علیه و اله) به او گفت: ای عمر، اسلامت را پوشیده دار! عمر رضی الله گفت: سوگند به کسی که تو را به حق برانگیخت، آن را آشکار خواهم ساخت، چنان که شرک را آشکار کردم. (1)

این حدیث در بردارنده مخالفت صریح عمر با امر رسول خدا صلی الله علیه و اله است. آیا عمر از رسول خدا صلی الله علیه و اله شجاع تر است یا مصلحت را بهتر از او می شناسد؟ آیا عمر نمی ترسد که اعلان اسلام او به ضرر اسلام و مسلمانان بینجامد؟!

ب) ابن عربی، خود را مخاطب می سازد و برای نفس خویش مثال دیگری را به عثمان می زند، می گوید:

گفتم: آری، این عثمان بن عفان رضی الله است. از او- به سند صحیح - از شرحبیل بن مسلم، روایت شدیم که عثمان رضی الله مردم را با غذاهای امارت پذیرایی می کرد و [خودش] به خانه اش در می آمد و نان و روغن زیتون می خورد.

از این مناشده و (نغمه سرایی) به دست می آید که عثمان بیت المال را برای خود و خویشاوندانش اختصاص نداد، بلکه ابن عربی با این سخن می خواهد او را بزرگترین زاهدان قرار دهد! ما در کتاب مختصر مفید بعضی از کارهای عثمان را به بیت المال مسلمانان آورده ایم. (2)


1) مجموعة رسائل ابن عربی (المجموعة الاولى): 127.

2) بنگرید به کتاب «مختصر مفيد» آن جا که درباره ی «جیش العسره» سخن می رود.

ابن عربی، سخن با خویشتن را ادامه می دهد تا این که به امیرالمؤمنین علیه السلام می رسد. این کار با اشاره به داستان دروغینی صورت می گیرد که درباره ی سخن گفتن ریگ ها در کف دست پیامبر صلی الله علیه و آله و عمر و عثمان، و ساکت و خاموش ماندن آن ها در دست حضرت علی علیه السلام است. بشنوید! وی مناشده (زمزمه) با خویشتن را پی می گیرد به نفس خود می گوید:

ای نفس، این علی رضی الله است ! با وجود تمکن او از مقام و حالی که برایش ادعا می کنی [این که] او این مقام را دریافت و بدان عمل کرد و استوارش ساخت و حق حقایق را به کامل ترین وجه، به جا آورد.

سپس ابن عربی نفس خویش را سوگند می دهد و به او می گوید:

آیا این حال را با این امام، همراهی کرده ای؟!

تا آن که می گوید:

چه کسی همانند علی است در حالی که مقام او این است؟! و چه کسی با او برابری می کند و در حالی که کلامش چنین است؟! اگر آن را خاطر نشان نمی ساخت از شرف منزلت او غافل می ماندیم مگر به سکوت سنگ ریزه در کف دست او؛ این کار، بیدار باشی برای قلب هشیار است. (1)

می گوییم:

هنگامی که سنگ ریزه ها در کف دست رسول خدا صلی الله علیه و اله تسبیح گفتند، چرا در کف علی علیه السلام خاموش ماندند؟! اگر تسبیح آن ها در دست پیامبر صلی الله علیه و آله کرامتی برای آن حضرت باشد، سکوت آن ها در دست علی علیه السلام به ضد آن اشاره دارد؛ و اگر سکوت ماسه ها در دست علی علیه السلام کرامتی برای آن حضرت به شمار آید، تسبیح آن ها را در دست پیامبر صلی الله علیه و آله چگونه تفسیر کنیم. پیش از این در فصل «عمر ولی معصوم» تحت عنوان «عمر فقیهی است که پیامبر صلی الله علیه و آله به فقه او شهادت می دهد» آوردیم که عمر آیه ی أَذْهَبْتُمْ طَیِّبَاتِکُمْ فِی حَیَاتِکُمُ الدُّنْیَا (2)(لذّت هایتان را در دنیا بردید) را ناصواب تفسیر کرد، لیکن ابن عربی این خطای عمر را از فضائل و کرامات او، قرار می دهد.


1) همان، ص 128-130.

2) سوره ی احقاف، آیه ی 20

در پایان، تأکید بر نکات زیر را تکرار می کنیم:

1. آیا هر آن چه گذشت، تقیه ای است؟!

پس از مطالب پیشین، می گوییم:

یک: آن چه در این فصل ها آوردیم قطره ای از دریاست که در مؤلفات محیی الدین ابن عربی آمده است.

دو: احتمال این که ابن عربی در همه ی این موارد تقیه را به کار برده باشد، احتمال خنک و دیدگاه فاسد و چاره اندیشی بی جاست زیرا با این رویکرد، کتاب های ابن عربی مصداقیت خود را از دست می دهد؛ ابن عربی به اقامت در شهر معینی ملزم نبود، از جایی به جای دیگر می رفت، آیا تقیه در همه ی این سرزمین ها بر او سیطره داشت؟! آیا ابن عربی نمی توانست به جاهایی نقل مکان کند که به تقیه نیاز نیابد؟ اگر ابن عربی، از جابه جایی عاجز بود چرا توانست از بلاد مغرب به مکه و شام و بغداد و موصل و مصر و دیگر جاها بیاید؟! و عاجز ماند از این که خود را به سرزمین های شیعه برساند و در آن جا اقامت گزیند. اگر ابن عربی شیعه بود، چرا بر زندگی در سرزمین های اهل تسنن اصرار داشت؟

سه: اگر امر تقیه، این چنین حق باشد، چرا تقیه بدین پایه نزد خصوص این مؤلّف، سر برآورد، نه دیگرانی که از معاصران اویند و در همان شرایطی به سر می بردند که ابن عربی می زیست ؟!

چهار: ابن عربی، درباره ی شیعه، چیزهای نو پیدا و ساختگی را ذکر می کند که برای دفع شرّ دشمنان، نیازی به ذکر آن ها نداشت وی ناچار نبود که دیدن [باطن] آن ها را به صورت خوک [و سگ] ادعا کند. همچنین در زمینه ی تقیه نسبت به خلفا، می توانست آن چه را اهل سنت بر زبان می آورند، قائل شود اهل سنت از او نخواستند که برای «حجاج» طلب رحمت کند و «متوکّل» را به درجه ی اولیای الهی بالا ببرد و از ابن عربی نخواستند ادّعا کند که به آسمان عروج یافت و ابوبکر را بر عرش دید، و دیگر امور عجیب و غریبی که وی می آورد. پنج خودستایی های عجیب و غریب ابن عربی و ادعای بارها عروج به آسمان، و این که وی در خلوت خویش، نُه ماه بی غذا ماند، و او خاتم اولیاست چنان که پیامبر خاتم انبیاست بر وی تقیه را واجب نمی کرد.

شش: با مراجعه به کتاب الفتوحات المکیه می توان دریافت که بخشی از آن بر جزئیات فقهی فراوان و گوناگونی بنا شده که از دائره فقه اهل سنت و حدیث و اصول استنباطی و رجالی و دیگر معارف آن ها بیرون نمیرود. این در حالی است که علمی را که ابن عربی عهده دار معانی و مقاصد آن شده، بر پذیرش آن ها (و به طور کلی طرح این گونه مسائل) توقف ندارد. بسا سبب پیش آمدن شبهه برای بعضی از بزرگان پیرامون ابن عربی این باشد که دیده اند آنان در سخنانشان امام علی علیه السلام را می ستایند. اینان از اموری که در شناخت سبب این اظهار محبّت، اهمیت بالایی دارد، غافل مانده اند، و آن ها عبارت اند از:

یکم: شاید سبب این اظهار محبّت، تلاش آن ها برای نفوذ در دل ساده لوحان و سطحی نگران شیعه بود تا آن ها را به سمت خود بکشانند.

دوم: این اظهار محبّت آن ها با عقاید اهل سنت، ناسازگاری ندارد.

سوم: کسی که ادعا می کند فرعون اهل نجات است و هر چیزی را خدا می انگارد، بلکه به گوساله پرستان عشق می ورزد؛ زیرا عقیده مند است این کار آنان، عین توحید و ایمان می باشد (شخصی این چنین) باید هر چیزی و هر کسی (مؤمن و کافر) را دوست بدارد، بر حجاج رحمت فرستد، متوکل را عظمت ببخشد، گوساله پرستان را دوست بدارد و فرعون و ابوسفیان و معاویه و یزید و هر فاسق و تبهکار و شرور و مشرکی را بزرگ ببیند؛ چرا که همه شان جلوه های حق اند و حضرت حق با آن ها یکی است هر چند اسامی اصطلاحی - بنا بر تعبیر آن ها - مختلف اند. (1)

چهارم: گاه سخنان تازه و گفتار حکیمانه و اندرزهای زاهدانه ی آنان بر مردمان عادی، اثر می گذارد، در حالی که بسیاری از این سخنان، برگرفته از اقوال انبیا و اوصیاست که آنان آن ها را به خود نسبت می دهند. نیز پیداست که امثال این سخنان، در میان دیگر ملّت ها و مذهب ها رواج دارد زیرا خردمندان، بدی ظلم و حسد و تجاوز و بخل و... را درک می کنند و به خوبی احسان و عدل و راستی و امانت و... آگاه اند.

3.

پیش از این گفتیم که حاکمان به مردمانی نیاز داشتند که به زهد و پارسایی معروف باشند و به اهل کمال و عبادت شناخته شوند تا به وسیله ی آن ها با ائمّه علیهم السلام بستیزند و شأن آنان را فرو کاهند. از این رو، حاکمان آنان را می ستودند و اظهار می کردند که از اندرزهای آنان پند می گیرند.

4.

پیمودن شیوه ای که اینان در پیش گرفته اند، برای هر کسی هموار است برای هر کسی هموار است و هر عالم و جاهل به آسانی می تواند وصول به غایات و مقامات را ادّعا کند و در این زمینه، به هیچ دلیلی نیاز ندارد.


1) به هر رنگی که خواهی جامه می پوش *** که من آن قد رعنا می شناسم (م).

این شیوه، به جویندگان آن میدان می دهد ادعا کند که یکی از آن ها - حتی در حالی که هذیان می بافد - در عین یاوه گویی، سرآمد حکیمان و داناترین عالمان است و هیچ کس نباید از او دلیل و برهان بخواهد؛ چرا که کشف، همان عصای موسی وحی الهی صادق می باشد.

5. آنان با اختراع آوراد و ذکرها و صلوات و عباداتی که در کتاب و سنّت وجود ندارد، می توانند مردم را از اهل بیت علیهم السلام باز دارند و روی گردان سازند؛ چنان که آنان بدین شیوه، صفت تقلید و نیاز به اخذ از دیگران را از نهاد خویش بیرون می کشند.

خدا ما را از لغزش در اندیشه و گفتار و عمل، مصون دارد، که او ولی تواناست.

سخن پایانی

آن چه را ما در این پژوهش تقدیم داشتیم، هر گاه با مجموع تصریحات فراوانی که ابن عربی در کتاب هایش دارد، مقایسه شود، پاره ای اندک می نماید و بر خط مشیی که ابن عربی در پیش گرفت - و در پنهان و آشکار با آن، خدا را پرستید - رهنمون است. هنگامی که ابن عربی در مؤلفات خود این مقدار انبوه را می آورد که به صراحت، تسنن او را گویاست چرا گروهی با توجه به بعضی از آن چه خاطر نشان ساختیم، اثبات عکس ادّعاشان را بر نمی تابند و با استناد به این همه ادله ی عالی و صریح و گویا - که در این زمینه جای عذر باقی نمی گذارد - بر تسنن ابن عربی تأکید نمی کنند؟! چگونه اینان، این اشارات ضعیف و ناقص و سست را می بینند و در مقابل آن، به این توده ی انبوه عبارات صریح و روشن، به دیده ی انصاف نمی نگرند؟! در هر حال، می گوییم: حق، سزامندتر است که پیروی شود و خردمند با انصاف، باید اهل دلیل باشد و هر جا دلیل رهنمون شد، گرایش یابد. و ستایش خدای راست، و صلوات و سلام بر بندگان برگزیده اش، محمّد و آل پاکیزه ی آن حضرت صلی الله علیه و آله.

12 جمادی الاولی 1424 هجری، مطابق با 13 اوت 2003 میلادی عیثا الجبل (عيثا الزط سابق)

سید جعفر مرتضی عاملی

تمام شد خلاصه آن توسط جعفر فاضل در تاریخ 1394/12/18 در مشهد مقدّس دهه فاطمیه - و الله الحمد و الشكر، اميد است مورد قبول حضرت احدیت قرار گیرد و فرصتی شود برای بیداری اذهان ان شاء الله.

پی نوشت ها

1- الفتوحات المكیه 3: 366-369

2- مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعه الاولى): 138؛ الفتوحات المكيه 2523

3- بنگرید به الطبقات (ابن سعد)، 236:4؛ بحار الانوار، 31: 180؛ شرح نهج البلاغه، 58:3؛ الدر المنثور 293:2 (و دیگر منابع).

4- كشف الخفاء، 183:2

5- سوره احقاف (46)، آیه ی 20.

6- سوره بقره (2)، آیه ی 57

7- سوره ی احقاف (46) آیه ی 20

8- بنگرید به الغدیر، 98:6.

9- مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعة الاولى): 154 - 155

10- مجموعه رسائل ابن عربی (المجموعة الاولى): 205.

11- الفتوحات المكية، 322:12.

12- بنگرید به، همان، جلد 11، ص 374

13- بنگرید به، همان، جلد 12، ص 236

14- مجموعه ی رسائل ابن عربی (المجموعه الثالثه: 197.

15- بنگرید به، فتح الباری 347:12 باب اللبن؛ عمدة القاری، 147:24(م).

16- فصوص الحکم، 86-87؛ ورجوع کنید به، ص159.

17- الفتوحات المكيه، 11: 274 - 275؛ و بنگرید، به الاثنا عشرية: 170-171.

18- همان، جلد 3، ص 382-384

19- سوره ی بقره (2) آیه ی 238

20- بنگرید به، الفتوحات المکیه، جلد 13، ص468

21- همان جلد 9، ص77

22- بنگرید به همان، جلد 11، ص 362

23- همان، جلد 6، ص 79-80

24- همان، جلد،11، ص 283-284

25- همان، جلد 13، ص 491-492

26- بنگرید به، الفتوحات المكيه، 11 120-121؛ و در چاپ بهار جلدی، جلد 1، ص 734

27- سوره یس (36) آیه ی 12

28- سوره تحریم (66)، آیه ی 4.

29- الفتوحات المكيه، جلد 7، ص458

30- همان، جلد 5 ص 64 (و جلد 11، ص 382) و بنگرید به مجموعه رسائل ابن عربی (المجموعة الثانية): 438.

31- سوره توبه (9)، آیه ی 62

32- مجموعه رسائل ابن عربي (المجموعة الثالية) 488 - 489

33- سوره ی توبه (9)، آیه ی 40

34- الفتوحات المكيه، جلد 7، ص151-152

35- همان، جلد 8، ص 269

36- سوره توبه (9) آیه ی 77

37- مجموعة رسائل ابن عربی (المجموعة الاولى): 127.

38- همان، ص 128-130.

39- سوره ی احقاف، آیه ی 20

ادبیات و اهل بیت علیهم السلام

(اشعاری پیرامون حضرت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام)

درآمد

مودّت به خاندان نبوی علیهم السلام در ادبیات ما سابقه ای بسیار کهن دارد. با استناد به اسناد و مدارکی که از ادبیات فارسی ثبت و ضبط شده است اشعار بسیار غنی و پرباری در مدیحه سرایی و مصیبت سرایی اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه اطهار علیهم السلام موجود می باشد و اکثر قریب به اتفاق شعرا و نویسندگان کوشیده اند تا با در آمیختن عواطف و احساسات خود به مدح و منقبت خاندان نبوی پرداخته و آثار ارزشمندی را به ساحت مقدّس ائمّه اطهار علیهم السلام ی تقدیم نمایند. با بررسی اشعار مذهبی از سده های قبل تاکنون مشاهده می کنیم که اشعار در مدح و منقبت حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام از غنا و طروات خاصی برخوردار است. دعبل یکی از مشاهیر شعرای عرب و مداح اهل بیت علیهم السلام و از یاران امام علیه السلام بود که با سرودن قصیده «تائیه» در مدح اهل بیت علیهم السلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و در محضر مبارک امام رضا علیه السلام مورد تحسین آن امام همام قرار گرفت. او با شنیدن خبر شهادت امام رضا علیه السلام، قصیده «رائیه» را سرود. مضمون اصلی قصیده ی رائیه، فضایل و کرامات امام رضا علیه السلام و اظهار غم و اندوه نسبت به درگذشت ایشان، رثای دیگر اهل بیت علیهم السلام و نیز هجو و مذمّت عباسیان به خصوص هارون الرشید می باشد.

أَرَی أُمَیَّةَ مَعْذُورِینَ إِنْ قَتَلُوا *** وَ لَا أَرَی لِبَنِی الْفَتَّاحِ مِنْ عُذْرٍ

أَبْنَاءُ حَرْبٍ وَ مَرْوَانَ وَ أُسْرَتُهُمْ *** بَنُو مُعَیْطٍ أُولَاةُ الْحِقْدِ وَ الْوَغْرِ

قَوْمٌ قَتَلْتُمْ عَلَی الْإِسْلَامِ أَوَّلَهُمْ *** حَتَّی إِذَا اسْتَمْكَنُوا جَازُوا عَلَی الْكُفْرِ

بنی امیه اگر فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام او را بکشند، آن ها را در این کار معذور می بینم ولی در مورد بنی عباس عذر و دلیلی نمی بینم. فرزندان حرب (پدر ابوسفیان) و مروان و خانواده ی آن ها و بنی معیط و همه ی حاکمانی که کینه توز و ستمگرند بنی امیه همان قومی هستند که شما با بهانه کردن اسلام سران آن را کشتید ولی چون چیره شدند از روی کفر به انتقام جویی و خونخواهی برخاستند.

شاعر این قصیده ی 24 بیتی را با ذکر فضایل و مکارم حضرت امام رضا علیه السلام به پایان می برد و از جمله نشانه های دینداری را زیارت آرامگاه آن حضرت علیه السلام می داند:

أربع بِطُوسٍ عَلَى قَبرِ الزَّكِي بِها *** إِنْ كُنتَ تَرِبَعُ مِنْ دِينٍ عَلَىٰ وَطَرِ

در شهر طوس در کنار قبر آن مرد پاک و شریف توقفی کن، اگر غم دین در دلداری و یا ادعای دینداری می کنی!

گویا نخستین چکامه ای که در ادبیات فارسی در مدح علی بن موسی الرضا علیه السلام آمده است از «سنایی غزنوی» است. سنایی قصیده ای در مدح حضرت امام رضا علیه السلام با مطلع زیر سروده است.

دین را حرمیست در خراسان *** دشوار تو را به محشر آسان

از معجزه های شرع احمد *** از حجّت های دین یزدان

همواره رهش مسیر حاجت *** پیوسته درش مشیر غفران

بی نام رضا همیشه بی نام *** بی شأن رضا همیشه بی شأن

و در پایان قصیده می گوید:

ای کین تو کفر و مهرت ایمان *** پیدا به تو کافر از مسلمان

در دامن مهر تو زدم دست *** تا کفر نگیردم گریبان

اندر ملک امان علی راست *** دل در غم غربت تو بریان

«افضل الدين بدیل خاقانی» دیگر شاعر نام آور قرن ششم هجری است دو قصیده در مدح حضرت امام رضا علیه السلام سروده و در یکی از قصاید اشتیاق سفر خراسان انگیزه ای در درون او پدید آورده و آن زمانی بود که حکومت خوارزمشاهیان در اوج خود بود و بازار شعر و شاعری در آن ناحیه بسیار رونق داشت.

چه سبب سوی خراسان شدنم نگذارند *** عندلیبم به گلستان شدنم نگذارند

نیست بستان خراسان را چون من مرغی *** مرغم آوخ سوی بستان شدنم نگذارند

روضه ی پاک رضا دیدن اگر طغیان است *** شاید ار برره طغیان شدنم نگذارند

دیگر شاعر و عالمی که از شاعران نامدار سده هشتم قمری است و معاصر علّامه حلی و صاحب هفت بند معروفی در مدایح اهل بیت علیهم السلام است «حسن کاشی آملی» است. قصاید حسن کاشی در ستایش و منقبت بزرگان دین، شهرت بسیار داشته و مورد تقلید شاعران شیعه در دوره های بعد قرار گرفته است. ایشان در قصیده ای در مدح امام هشتم علیه السلام می سراید:

شرف خاک خراسان همه دانی که ز چیست؟ *** زآن که در خطه او روضه رضوان آمد

چه عجب بودی بهشت از دم یادی که در او *** اثری از شرف خاک خراسان آمد

«کمال الدین ابوالعطاء محمود بن علی بن محمود»، معروف به «خواجوی کرمانی» یکی از شاعران بزرگ نیمه ی اول قرن هشتم است. وی صدها بیت شعر در مدح دوازده امام علیه السلام دارد. ایشان در دیوان اشعار خود در مدح امام رضا علیه السلام می سراید:

به سرو باغ رضا، مرتضی خضرترین *** چراغ چشم سماوات و شمع روی زمین

سبیل دار خراسان و خور خراسان ناب *** شهید مشهد و خسرو نشان طوس نشین

حسن نهاد و علی نام و موسوی گوهر *** ذبیح نسبت و یحیی دل و مسیح آئین

«عبدالرّحمن جامی»، شاعر و نویسنده قرن نهم هجری است. او پیرو مذهب اهل تسنن بود و قصیده ای در مدح حضرت رضا علیه السلام سروده که چند بیت آن را به عنوان مثال می آوریم:

سلامٌ على آل طه و یاسین *** سلامٌ على آل خير النّبيّين

سلامٌ على روضةٍ حلّ فيها *** امامً يباهي بِهِ المُلک وَ الدّين

علىّ بن موسی الرّضا کز خدایش *** رضا شد لقب چون رضا بودش آیین

ز فضل و شرف بینی او را جهان *** اگر نبودت تیره چشم جهان بین

پی عطر روبند حوران جنّت *** غبار دیارش به گیسوی مشکین

اگر خواهی آری به کف دامن او *** برو دامن از هر چه جز اوست برچین

چو جامی چشد لذّت تیغ مهرش *** چه غم گر مخالف کشد خنجر کین

شمس الدین محمّد بافقی شاعر نازکدل و پر احساس سدّه ی دهم هجری قصایدی هم در منقبت امامان علیهم السلام دارد: او در ستایش امام هشتم علیه السلام قصیده ای با مطلع زیر سروده است:

تا شنید از باد پیغام وصال یار گل *** بر هوا می افکند از خرّمی دستار گل

گر نمی آید ز طوف روضه ی آل رسول *** چیست مهر آن که آورده است بر طومار گل

نخل باغ دین علی موسی جعفر که هست *** باغ قدر و رفعتش را ثابت و سیار گل

آن که بر دیوار گلخن گر دمد انفاس لطف *** عنکبوت و پرده را سازد بر آن دیوار گل

نخل اگر با موم سازی در ریاض روضه اش *** گردد از نشو و نما سر سبز و آرد بار گل

ای که دادی دانه ی انگور زهر آلوده اش *** کشت کن اکنون به گلزاری که باشد بار گل

«طالب آملی» متخلّص به «طالب» شاعر اوایل قرن یازدهم هجری است. در دیوان اشعار او ترکیب بند زیبایی در مدح و ستایش علی بن موسی الرضا علیهما السلام یافت می شود:

من کیم خاک بوس درگاهی *** جبهه سای در شهنشاهی

درگه پادشاه ملک صفا *** نقد حیدر علی بن موسی

«فرخی یزّدی» از نامورترین سخنوران یزد در عرصه ی فرهنگ و ادب فارسی و سرآمدان غزل سیاسی است. بهاریه ی زیر در قالب مسمط در ستایش امام هشتم علیه السلام از اوست:

نوروز نوبهار افراشت چون علم *** ضحاک دی گریخت با انده و الم

فریدون فروردین آمد به تخت جم *** منوچهر یاسمین با چهر چون ارم

چون تهمتن کشید رخشش به زیر زین...

تا مدح گویم از سلطان دین رضا *** آن آفتاب دین ارواحنا فدا

آن پادشاه جود آن معدن سخا *** منظور آیه ی و الشّمس و الضّحى

هم سرّ سرمدی است هم قول او متین...

در بارگاه او پشت فلک خم است *** در نزد رفعتش خلد برین کم است

خورشید نزد او تشبیه انجم است *** آن بارگه به عرش همراز و محرم است

بر عرش حق کند فخریه این زمین...

«محمد علی حزین لاهیجی» در سال 1103ه.ق در اصفهان متولّد گردید. قصایدی در مدح پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه اطهار علیهم السلام سرود و در سه قصیده به ستایش هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت پرداخت:

خوش آن دل که به یاد تو رشک چمن شود *** زلفت سمن، بهار خطت یاسمن شود

ریزم ز بس به یاد عقیق لبت سرشک *** دامن زکاوش مژه کان یمن شود

«حاج سلیمان صباحی بیدگلی» از شاعران اواخر قرن دوازدهم و اوایل قرن سیزدهم هجری است قصیده ای طولانی در نعت و منقبت امام هشتم علیه السلام سروده است:

طوس این یا وادی ایمن که می بینم ز دور *** گنبد شاه خراسان یا رب این، یا نخل تور

با وجود گنبدش گفتم چه لازم نه سپهر *** عقل گفتا ناگزیر است از برای لب قشور

مغفرت بر این در است و من بر این در جویمش *** عاصیان را شد برین در رهنمون ربّ غفور

«محمد تقی ملک الشعرای بهار» (1330-1266 ه. ش) در جریان انقلاب مشروطه در مشهد شاهد به توپ بستن آستانه ی امام رضا علیه السلام بود در این زمینه دو شعر در قالب قصیده سرود:

بوی خون ای باد از طوس سوی یثرب بر *** با نبی برگوی از تربت خونین پسر

عرضه کن بر وی کز حالت فرزند غریب *** و آن مصیبت ها آیا بودت هیچ خبر

اردیبهشت نوحه و آغاز ماتم است *** ماه ربیع نیست که ماه محرّم است

رهی معیری با تخلّص رهی از غزل سرایان معاصر ایران است وی در مثنوی زیبایی در مدح امام رضا علیه السلام می سراید:

پرتو این کوکب رخشان نگر *** کوکبه شاه خراسان نگر

آینه غیب نما را ببین *** ترک خودی گوی و خدا را ببین

هر که بر او نور رضا تافته است *** در دل خود گنج رضا یافته است

سایه شه مایه خرسندی است *** مُلک رضا مُلک رضامندی است

در این شماره اشعاری از شاعران معاصر در مدح و منقبت امام ثامن حضرت علی بن موسی الرضا علیهما السلام تقدیم می گردد امید است مورد استفاده اهل ذوق قرار گیرد.

فهرست اشعار

اشاره

دین من

نوای طوس

حصن ولایت

مصحف نور

مهر فروزان

عرش برین

گلشن بهشت

تربت خراسان

غبار حرم

بانگ رضا علیه السلام

امام مهربان علیه السلام

حج فقیران

رواق چشم تو

غریب آشنا

مقیم حرم

شمس الشموس علیه السلام

درمان دردها

الماس اشک

پنجره فولاد شاه

خورشید نجمه علیها السلام

يا ثامن الحجج علیه السلام

بوسه گاه خیل ملک

دل شعله ور

انگور مسموم

سوز جگر

زبان حال امام رضا علیه السلام

شبیه مادر

دین من

اشکی بُود مرا که به دنیا نمی دهم *** این است گوهری که به دریا نمی دهم

گر لحظه ای وصال حبیبم شود نصیب *** آن لحظه را به عمر گوارا نمی دهم

عمری بود که گوشه نشین محبّتم *** این گوشه را به وسعت دنیا نمی دهم

در سینه ام جمال علی نقش بسته است *** این سینه را به سینه ی سینا نمی دهم

تا زنده ام ز درگه او پا نمی کشم *** دامان او ز دست تمنا نمی دهم

سرمایه ی محبّت زهر است دین من *** من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم

گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا *** یک ذرّه از محبّت زهرا نمی دهم

امروز بزم ماتم زهرا بهشت ماست *** این نقد را به نسیه ی فردا نمی دهم

در سایه ی رضایم و همسایه ی رضا *** این سایه را به سایه ی طوبی نمی دهم

سیدرضا مویّد

نوای طوس

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس *** خاموش کن صدا را، نقاره می زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس *** آن جا که خادمینش از روی زائرینش

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

خورشید آسمان ها در پیش گنبد او *** رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود

باقی عمر امّا افسوس بود و کابوس *** وقتی رسیدی آن جا در آن حریم زیبا

زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...

سید حمیدرضا برقعی

حصن ولایت

اى شه توس که سرچشمه ی الطاف خدایی *** جان ما باد فدایت که ولی نعمت مایی

میوه ی باغ رسالت شه اقلیم ولایت

بحر مواج علوم و کرم و لطف و رضایی *** ما ضعیفیم و پناهنده بدین حصن ولایت

رحمتی کن به ضعیفان که معین الضّعفایی

ما گداییم و تو سلطان چه شود کز ره احسان *** نظر لطف و عنایت فکنی سوی گدایی

زد به نام تو خدا سکه ی تسلیم و رضا را

که تو شایسته ی این سکّه ی تسلیم و رضایی *** گره از کار فرو بسته ی ما کس نگشاید

تو مگر عقده ز دل های ریشان بگشایی

کوته از دامنت ای شه منما دست "رسا " را *** که تواش ضامن و فریادرس روز جزایی

دکتر قاسم رسا

مصحف نور

کتبیه های حریم تو مصحف نورند *** کبوتران تو در چشم اهل دل حورند

نوشته بر در صحنت حدیث زیبایی *** که زائرین تو در حشر با تو محشورند

نجات، دور سر دوستانتان گردد *** هلاکت است بر آنان که از شما دورند

به زائرین تو نازم که با غم دو جهان *** به یک نگه که به قبرت کنند مسرورند

به راهیان حریم تو می برم حسرت *** که گرم عمره ی مقبول و سعی مشکورند

فرشته گان الهی برای کسب شرف *** به خاک بوسی این آستانه مأمورند

هزار عیسی مریم در این حرم زائر *** هزار موسی عمران مقیم این طورند

سیاه روزی وهّابیان ببین که ز تو *** هزار معجزه دیدند و باز هم کورند

گدایی سر کوی تو فوق سلطنت است *** خوش آن گروه که در این مقام مشهورند

ندا دهند در این بقعه روز و شب «میثم» *** که نارها همه از فیض این حرم نورند

استاد سازگار

مهر فروزان

صبحدم چون زافق مهر فروزان خیزد *** وز پی ظلمت شب چشمه حیوان خیزد

ز کمانخانه ی خورشید پیراندن شب *** هر زمان تیر ز مژگان زرافشان خیزد

خسرو روز پی روشنی عالم و خاک *** ز سرا پرده ی افلاک شتابان خیزد

مهر تابنده چو لبخند زند بر رخ باغ *** گل ز آغوش چمن با رخ خندان خیزد

لاله با چهره ی افروخته از دامن دشت *** سبزه با قامت نورسته ز بستان خیزد

آید آهنگ طرب خیز و دل انگیز ز باغ *** در چمن نغمه ی مرغان خوش الحان خیزد

آمد آن ماه که از بهر تماشای رخش *** قرص خورشید سراسیمه ز کیوان خیزد

آمد آن نوگل خندان که ز انفاس خوشش *** ز فضا بوی گل و سنبل و ریحان خیزد

آمد آن چشمه ی فیاض که از فیض دمش *** ابر رحمت ز پی ریزش باران خیزد

سروجان در قدمش ریز که دلداده ی دوست *** بتمنای نگاهی ز سر جان خیزد

آفتابا بفروزندگی خویش مناز *** نجمه را بین که چه خورشید ز دامان خیزد

چهره ی زهره بپوشان که زمام ملکوت *** زهره فاطمه با چهره ی تابان خیزد

مهر هر صبحدم آرد سر تعظیم فرود *** پیش این مهر که از خاک خراسان خیزد

خرم آن تازه نهالی که ز هر شاخه ی آن *** شاخه های ادب و حکمت و عرفان خیزد

آیت شیر خدا بین که بفرمان رضا *** شیر از پرده پی حمله هراسان خیزد

بهر روبیدن خاک حرم خسرو طوس *** جبرئیل از فلک و حور ز رضوان خیزد

در تن مرده دمد روح چو انفاس مسیح *** هر نسیمی که از این طرفه گلستان خیزد

پیرو اهل نظر چون خط زردست بدشت *** هر کلامی که از آن لعل دُر افشان خیزد

پیش فرمان همایون رضا پیک قضا *** دست بر سینه پی بردن فرمان خیزد

مطلع نور خدا آینه ی طلعت اوست *** که دمادم ز رخش آیت یزدان خیزد

شاخساری که از آن میوه ی رحمت ریزد *** آفتابی که از آن پرتو ایمان خیزد

پور موسی چو کند جلوه در آئینه ی طور *** از پی دیدن حق موسی عمران خیزد

چهره از خاک درش ای دل نومید متاب *** که ز خاکش همه سر چشمه ی احسان خیزد

نیست جز رشحه ای از چشمه ی الطاف رضا *** آن چه از طبع سخن سنج و سخندان خیزد

میوه ی شاخه ی توحید که در گلشن فیض *** هر دم از لعل لبش نغمه ی قرآن خیزد

دردمندان همه از خاک درش جسته شفا *** جان فدایش که ز خاکش همه درمان خیزد

هر زمان ملک شود دستخوش موج زوال *** خسرو دین ز پی یاری ایران خیزد

با چنین نعمت شاهانه محال است رسا *** که گدائی ز سر سفره ی سلطان خیزد

حسین ایمان

عرس برین

این حریم کیست کز جوش ملایک روزبار *** نیست در وی پرتو خورشید را راه گذار

کیست یارب شمع این فانوس کز نظاره اش *** آب می گردد به گرد دیده ها پروانه وار

این شبستان خوابگاه کیست کز موج صفا *** دود شمعش می رباید دل چو زلف مشکبار

یارب این خاک گرامی مغرب خورشید کیست *** کز فروغش می شود چشم ملایک اشکبار

این مقام کیست کز هر بیضه قندیل او *** سر برآرد طایری چون جبرئیل نامدار

کیست یارب در پس این پرده کز انفاس خوش *** می برد از چشم ها چون بوی پیراهن غبار

این مزار کیست یارب کز هجوم زایران *** غنچه می گردد در او بال ملایک در مطار

جلوه گاه کیست یارب این زمین مشک خیز *** کز شمیمش می خورد خون ناف آهوی تتار

ساکن این مهد زرین کیست کز شوق لبش *** شیر می جوشد ز پستان صبح را بی اختیار

این همایون بقعه یارب از کدامین سرورست *** کز شرافت می زند پهلو به عرش کردگار

سرور دنیا و دین سلطان علی موسی الرضا *** آن که دارد همچو دل در سینه عالم قرار

جدول بحر رسالت کز وجود فایضش *** خاک پاک طوس شد از بحر رحمت مایه دار

گوهر بحر ولایت کز ضمیر انورش *** هر چه در نه پرده پنهان بود گردید آشکار

آن که گر اوراق فضلش را به روی هم نهند *** چون لباس غنچه گردد چاک این نیلی حصار

آسمان از باغ قدرش غنچه نیلوفری است *** یک گل رعناست از گلزار او لیل و نهار

مهره مومی است در سرپنجه او آسمان *** می دهد او را به هر شکلی که می خواهد قرار

حاصل دریا و کان را گر به محتاجی دهد *** شق شود از جوش گوهر آسمان ها چون انار

می شود گوهر جواهر سرمه در جیب صدف *** در دل دریا شکوه او نماید گر گذار

راز سرپوشیدگان غیب بر صحرا فتد *** پرده بردارد اگر از روی خورشید اشتهار

آن چه تا روز جزا در پرده شب مختفی است *** پیش عالم او بود چون روز روشن آشکار

گر سپر از موم باشد در دیار حفظ او *** تیغ خورشید قیامت را کند دندانه دار

بوی گل در غنچه از خجلت حصاری گشته است *** تا نسیم خلق او پیچیده در مغز بهار

تیغ او چون سر برآرد از نیام مشکفام *** می شود صبح قیامت از دل شب آشکار

آن که تیغ کهکشان در قبضه فرمان اوست *** چون تواند خصم با او تیغ شد در کارزار؟

تیغ جوهردار او را گو به چشم خود ببین *** که گوید برنمی خیزد نهنگ از چشمه سار

چون تواند خصم روبه باز با او پنجه کرد؟ *** آن که شیر پرده را فرمانش آرد در شکار

همچو معنی در ضمیر لفظ پنهان گشته است *** در رضای او رضای حضرت پروردگار

شکوه غربت غریبان را از خاطر بار بست *** در غریبی تا اقامت کرد آن کوه وقار

زهر در انگور تا دادند او را دشمنان *** ماند چشم تاک تا روز قیامت اشکبار

تاک را چون مار هر جا سبز شد سر می زنند *** تا شد از انگور کام شکرینش زهر بار

وه چه گویم از صفای روضه پر نور او *** کز فروغش کور روشن می شود بی اختیار

گوشوار خود به رشوت می دهد عرش برین *** تا مگر یابد در او یک لحظه چون قندیل بار

می توان خواند از صفای کاشی دیوار او *** عکس خط سرنوشت خلق را شب های تار

روضه پر نور او را زینتی در کار نیست *** پنجه خورشید مستغنی است از نقش و نگار

خیره می شد دیده ها از دیدنش چون آفتاب *** گر نمی شد قبه نورانی او زرنگار

می توان دیدن چو روی دلبران از زیر زلف *** از محجرهای او خلد برین را آشکار

همچو اوراق خزان بال ملایک ریخته است *** هر کجا پا می نهی در روضه آن شهریار

می توان رفتن به آسانی به بال قدسیان *** از حریم روضه او تا به عرش کردگار

قلزم رحمت حبابی چند بیرون داده است *** نیست قندیل این که می بینی به سقفش بی شمار

زیر بال قدسیان چون بیضه پنهان گشته است *** قبه نورانی آن سرو عرش اقتدار

از محجرهای زرینش که دام رحمت است *** می توان آمرزش جاوید را کردن شکار

تا غبار آستانش جلوه گر شد، حوریان *** از عبیر خلد افشانند زلف مشکبار

هر شب از گردون ز شوق سجده خاک درش *** قدسیان ریزند چون برگ خزان از شاخسار

کشتی نوح است صندوقش که از طوفان غم *** هر که در وی دست زد آمد سلامت بر کنار

خادمان صندوق پوش مرقدش می ساختند *** گر نمی بود اطلس گردون از انجم داغدار

با کمال بی نیازی مرقد زرین او *** می کند با دام سیمین مرغ دل ها را شکار

اشک شمع روضه او را از دست یکدگر *** حور و غلمان می ربایند از برای گوشوار

نقد می سازد بهشت نسیه را بر ز ایران *** روضه جنّت مثالش در دل شب های تار

می توان خواند از جبین رحل مصحف های او *** رازهای غیب را چون لوح محفوظ آشکار

بس که قرآن در حریم او تلاوت می کنند *** صفحه بال ملایک می شود قرآن نگار

هر شب از جوش ملک در روضه پر نور او *** شمع ها انگشت بردارند بهر زینهار

تادم تا دم صبح از فروغ قبه زرین او *** آب می گردد به چشم اختران بی اختیار

هر شبی صد بار از موج صفا در روضه اش *** در غلط از صبح افتد زاهد شب زنده دار

حسن خلقش دل نمی بخشید اگر زوار را *** آب می شد از شکوهش زهره ها بی اختیار

اختیار خدمت خدام این در می کند *** هر که می خواهد شود مخدوم اهل روزگار

از صفای جبهه خدام او دل های شب *** می توان کردن مصحف خط غبار

از سر گلدسته اش چون نخل اَیْمن تا سحر *** بر خداجویان شود برق تجلّی آشکار

از نوای عندلیبان سر گلدسته اش *** قدسیان در وجد و حال آیند ازین نیلی حصار

داغ دارد چلچراغ او درخت طور را *** این چنین نخلی ندارد یاد چشم روزگار

از سر دربانی فردوس، رضوان بگذرد *** گر بداند می کنندش کفشدار این مزار

خضر تردستی که میرابِ زلال زندگی است *** می کند سقّایی این آستان را اختیار

می فتد در دست و پای خادمانش آفتاب *** تا مگر چون عودسوز آن جا تواند یافت بار

مطلب کونین آن جا بر سر هم ریخته است *** چون بر آید ناامید از حضرتش امیدوار؟

روز محشر سر برآرد از گریبان بهشت *** هر که این جا طوق بر گردن گذارد بنده وار

می کند با اسب چوب از آتش دوزخ گذر *** هر که را تابوت گردانند گرد این مزار

چشمه کوثر به استقبالش آید روز حشر *** هر که را زین آستان بر جبهه بنشیند غبار

از فشار قبر تا روز جزا آسوده است *** هر که این جا از هجوم زایران یابد فشار

می رود فردا سراسر در خیابان بهشت *** هر که را امروز افتد در خیابانش گذار

هر که باشد در شمار زایران در گهش *** می تواند شد شفیع عالمی روز شمار

آتش دوزخ نمی گردد به گردش روز حشر *** از سر اخلاص هر کس گشت گِرد این مزار

بر جبین هر که باشد سکه اخلاص او *** از لحد بیرون خرامد چون زر کامل عیار

می شود همسایه دیوار بر دیوار خلد *** در جوار روضه او هر که را باشد مزار

هر که شمع نیم سوزی بُرد با خود زین حریم *** ایمن از تاریکی قبرست تا روز شمار

می گذارد هر که در پایین پای او نماز *** می دهد بالای سر فردوس جایش را قرار

می گشاید چشم زیر خاک بر روی بهشت *** هر که از خاک دَرَش با خود برد یک سرمه وار

بر جبین هر که بنشیند غبارِ درگهش *** داخل جنّت شود از گرد ره بی انتظار

هر که را چون مهر در پا خار راهش بشکند *** سوزن عیسی برون آرد ز پایش نوک خار

آن که باشد یک طواف مرقدش هفتاد حج *** فکر «صائب» چون تواند کرد فضلش را شمار؟

صائب تبریزی

گلشن بهشت

هر شب که ماه دیده ی خود باز می کند *** از حُسن نور تو سخن آغاز می کند

دیگر کسی به غیر تو شمس الشموس نیست *** غیر از تو ذره را که فلک تاز می کند

عطر بهشت می وزد از او به لاله ها *** هر بلبلی که نام تو آواز می کند

در باغ عشق می شکفد غنچه های نور *** وقتی صبا سخن ز تو آغاز می کند

در گلشن بهشتی تو ای بهار حُسن *** «جبریل بال می زند و ناز می کند»

بر گنبد طلائی تو چون کبوتران *** در هر طرف ملائکه پرواز می کند

دیگر چه حاجت است مرا بر در مسیح *** تا پرتو نگاه تو اعجاز می کند

روزی که سروها همه چون بید می شوند *** ما را محبّت تو سرافراز می کند

این عاشق فسرده «وفائی» هنوز هم *** تنها به توست درد خود ابراز می کند

سید هاشم وفائی

تربت خراسان

برید باد صبا خاطری پریشان داشت *** مگر حدیثی از آن زلف عنبر افشان داشت

نسیم زلف نگار از نسیم باد بهار *** فتوح روح روان و لطافت جان داشت

صبا ز سلسله گیسوی مسلسل یار *** هزار سلسله بر دست و پای مستان داشت

بیادم از نفس خرم صبا آمد *** گلی که لعل لبی همچو غنچه خندان داشت

هزار نکته باریک تر ز مو این جاست *** به صد کرشمه از اسرار حسن جانان داشت

صبا دمید خورآسا ز مشرق ایران *** مگر که ذره ای از تربت خراسان داشت

مقام قدس خلیل و منای عشق ذبیح *** که نقد جان بکف از بهر دوست قربان داشت

مطاف عالم امکان زملک تا ملکوت *** که از ملوک و ملک پاسبان و دربان داشت

به مروه ی صفه ایوان او صفا بخشد *** حطیم و زمزم از او آبرو و عنوان داشت

به قاف قبه او پر نمی زند عنقا *** بر آستانه او سر همای گردون داشت

قصور خلد از مقصوره تو یافت کمال *** ز خدمت در آن روضه رتبه رضوان داشت

تویی رضا که قضا و قدر سر تسلیم *** بزیر حکم تو ای پادشاه شاهان داشت

به «مفتقر» بنگر کز عزیز مصر کرم *** به این بضاعت مزجاة چشم احسان داشت

مرحوم آیت الله شیخ محمّد حسین غروی اصفهانی

غبار حرم

به درگهت چو غبار اوفتاده می آیم *** اراده نیست مرا بی اراده می آیم

بر آستان تو ای آستین معجزه ریز *** به روی دست دلم را نهاده می آیم

چنان غبار به پیشت ز اشتیاق حضور *** گهی سواره و گاهی پیاده می آیم

کسی چنین که تو دستم گرفته ای نگرفت *** چو ذره دست به خورشید داده می آیم

اگر چه بر همه در می گشایی گشایی امّا من *** فقط به خاطر روی گشاده می آیم

حضور قامت شمعم ز کارگاه وجود *** به پاس حرمت تو ایستاده می آیم

کبوترم که به منقار سجده محتاجم *** چه دانه داده مرا یا نداده می آیم

غلامرضا شکوهی

بانگ رضا علیه السلام

بهر حاجات اگر دست دعا برخیزد *** دلبری هست به هر حال به پا برخیزد

لطف آقای خراسان ز همه بیشتر است *** هر زمان از دل پر درد صدا برخیزد

آه در سینه ی عشاق به هم مرتبطند *** وقت نقاره زدن ناله ی ما برخیزد

جرأتش نیست کسی حرف جهنّم بزند *** گر پی کار گنهکار ز جا برخیزد

زائر آن است که در کوی تو اُتراق کند *** آن که در عرش نشسته ست چرا برخیزد؟

تا به دست کرم تو به نوایی نرسد *** از سر راه محال است گدا برخیزد

بر سر خاکم اگر آهوی تو گریه کند *** از تمام جگرم بانگ رضا برخیزد

حرمت زودتر از کعبه مرا حاجی کرد *** حج ما آخر ذی القعده به پا برخیزد

علی اکبر لطیفیان

امام مهربان علیه السلام

آن خالقی که بر تن بی روح جان دهد *** مهر تو، رایگان، به دل خاکیان دهد

شخصی کریم، جود بلا شرط می کند *** آری، خدا هر آن چه دهد، رایگان دهد

هر نعمتی که داد خدا، بی سؤال داد *** وصل تو را که خواسته ام بی گمان دهد

از خلقت تو، خواست خداوند لامکان *** ما را کنار رحمت عامش مکان دهد

گر جان دهم، به یک نگهت، سود با من است *** کالای خویش را که بدین حد گران دهد؟

بی امتحان مرا به غلامی قبول کن *** رسوا شوم، اگر دل من امتحان دهد

دارم امید، لطف تو گیرد چو دست من *** دامان پر ز گرد گناهم تکان دهد

می خواست گر خدای نبخشد گناه ما *** ما را چرا امام چنین مهربان دهد؟

آن پرچمی که بر سر بام حریم توست *** راه بهشت را به محبان نشان دهد

قلب (حسان) به یاد تو از غصه فارغ است *** در انتظار این که به پای تو جان دهد

روز جزا که در صف قرآن و عترتیم *** ما را امام ثامن ضامن امان دهد

حبیب الله چایچیان

حج فقیران

جز به دیدار حریمت دگرم مرهم نیست *** هیچ کس غیر شما بر دل من محرم نیست

شهر جدّت که مرا راه ندادند امّا *** بپذیرم؛ به خدا حج فقیران کم نیست

تشنه ی جرعه ای از آب زلال حرمم *** که به هم پایه ی آن چشمه ی زمزم هم نیست

متوسّل شده ام تا که بیایم مشهد *** نکند بند دخیلم گرهش محکم نیست؟!

من که یک سال پیاپی نگهم سوی شماست *** نرسیدن به ضریحت به خدا حقّم نیست

همه امّید حیاتم، نفسی دیدن توست *** باورم نیست حرم قسمت امسالم نیست

گر گرفتارم و محتاج ولی مطمئنم *** که تو را دارم و آینده ی من مبهم نیست

گرچه دنیا همه زیباست ولی بی تردید *** بهتر از صحن رضا در همه ی عالم نیست

عابد محب

رواق چشم تو

من با تو زندگی نکنم پیر می شوم *** بی تو من از جوانی خود سیر می شوم

من در شعاع پرتو شمس الشموسیت *** بی اختیار پیش تو تبخیر می شوم

آیینه کاری حرمت ذره پروری است *** من در رواق چشم تو تکثیر می شوم

در صحن کهنه سوی تو کردم نماز را *** این جاست آن که لایق تکبیر می شوم

من در شمار سلسله راویان شدم *** چون با حدیث سلسله زنجیر می شوم

من گریه ام گرفته کمی هم به من بخند *** دارم به پای خویش سرازیر می شوم

یک شب نشد که بی گنه آیم زیارتت *** اما دوباره پیش تو تقدیر می شوم

وقتی که آه می کشم از پرده ی نیاز *** بی پرده با تو صاحب تصویر می شوم

بیچاره من که نیست قلمدانم از طلا *** هر چند با نگاه تو اکسیر می شوم

نقاره خانه ات ز کجا آب می خورد *** کز بانگ آن چو سیل سرازیر می شوم؟

این رنگ طوسی از دل سرخم نمی رود *** گرچه دورنگ دور ز تزویر می شوم

برداشت سیل گریه بساط زیارتم *** نم نم دوباره قابل تعمیر می شوم

حوض حیاط تو بدهد مرده را حیات *** من نیز با تو عیسی تاثیر می شوم

وقت ورود در حرم تو هوایی ام *** وقت خروج تازه زمین گیر می شوم

بادا شلوغ دور و برت کعبه ی عزیز *** من حاجى توام که به تقصیر می شوم

یک روز اگر که زینت دیوار تو شوم *** آیینه را گذاشته شمشیر می شوم

محمّد سهرابی

غریب آشنا

مریض آمده امّا شفا نمی خواهد *** قسم به جان شما جز شما نمی خواهد

برای پیش تو بودن بهانه ای کافیست *** بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد

دلیل ناله ی من یک نگاه محبوب است *** و گرنه درد غلامان دوا نمی خواهد

فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم: *** مگر که شاه خراسان گدا نمی خواهد؟

دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت *** نماز در حرمت «اهدنا» نمی خواهد

همین قدر که غباری بر آستان باشد *** رواست حاجت عاشق دعا نمی خواهد

تو آشنای خدایی، کدام رهگذری *** در این جهان غریب آشنا نمی خواهد؟

ببین به گوشه ی صحنت پناه آوردم *** مگر کبوتر آواره جا نمی خواهد؟

به حکم آن که «عليك الرفيق ثم طریق» *** دلم بدون رضا (علیه السلام) کربلا نمی خواهد

خدا مرا به طواف تو مبتلا کرده ست *** طواف کعبه بخواهم خدا نمی خواهد

نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا *** نگفته است، نه این که عبا نمی خواهد

قاسم صرافان

مقیم حرم

خاک حرم رسید، دوا نیز داده شد *** آب حرم رسید، شفا نیز داده شد

ما طور خواستیم مقیم حرم شدیم *** ما جلوه خواستیم، خدا نیز داده شد

اصلاً بهانه هاست که ما را می آورد *** با دادن بهانه، بها نیز داده شد

هر جا اگر به خواسته ها لطف می شود *** در این حرم نخواسته ها نیز داده شد

از بس کریم بود که درهم خرید و رفت *** در ازدحام، حاجت ما نیز داده شد

اصلاً به خواهش كم ما اکتفا نکرد *** ما سنگ خواستیم، طلا نیز داده شد

گفتم رضا، عطای حسینی نصیب شد *** گفتم حسین، امام رضا نیز داده شد

می خواستم به مشهد تو راهی ام کنند *** دیدم برات کرببلا نیز داده شد

علی اکبر لطیفیان

شمس الشموس علیه السلام

من عاشق حريم توام ثامن الحجج *** سلطان تویی، ندیم توام ثامن الحجج

خوش گفته اند عالم آل محمّدی *** امشب بگیر دست من بی سواد را

یک گام تا بهشت دلم شور می زند *** قلبم دقایقی است که بد جور می زند

با دست خود به زائر خود داده زاد را *** پا داده است هر که ز پایش فتاد را

با دست خالی آمده این بار هم گدا *** خالی کنید گوشه باب الجواد را

یا باد آمده است که عرض ادب کند *** یا پرچمت دوباره تکان داده باد را

صحن و رواق و گنبد و گلدسته ها تک است *** چشم حسود کور، بخوان ان یکاد را

قلبم شکست دست دلم را خدا گرفت *** هم بغض کرده زائرتان هم هوا گرفت

چیزی نگفته حاجت دل را کریم داد *** اذن دخول خواندم و دست مرا گرفت

نقاره خانه می زند اینبار هشتم است *** یعنی مریض هشتمتان هم شفا گرفت

حتی صدای ناله ز عرش خدا رسید *** تا بین صحن های شما ناله پا گرفت

آن گوشه های پنجره فولاد، زائری *** اصرار کرد و بالاخره کربلا گرفت

آهای امید پیر و جوان ایها الرئوف *** من را به کربلا برسان ايها الرئوف

بعد از زیارت تو دعا چیز دیگری است *** حال و هوای صحن شما چیز دیگری است

این خیل زائران حریمت همیشگی است *** دلدادگی مردم ما چیز دیگری است

مُهر غلامی ات سند بندگی من *** آقا زیارتت هدف زندگی من

بر سر در حریم شما بوسه می زنم *** گویی به روی دست خدا بوسه می زنم

گفتی سه جا جواب مرا می دهی و من *** با شوق بوسه های شما بوسه می زنم

احساس می کنم وسط بوسه های خود *** بر روی خاک کرب و بلا بوسه می زنم

باید که جان به لب شوم از فرط اشتیاق *** حالیم اگر شود به کجا بوسه می زنم

دور ضریح جامه احرام بر تنم *** مشغول این فریضه لبیک گفتنم

هم خواستم عنایت شمس الشموس را *** هم وعده شفاعت شمس الشموس را

از فرش تا به عرش معلی شنیده اند *** آوازه کرامت شمس الشموس را

بعد از وفات هم بگذارید خواهشاً *** بر دیده هام تربت شمس الشموس را

با نسیه بهشت عوض، نه نمی کنم *** نقد حریم حضرت شمس الشموس را

وقت وداع با حرم احساس می کنم *** در قلب خویش غربت شمس الشموس را

با این دل شکسته و از غم هوایی ام *** فریاد می زنم که همیشه رضایی ام

حسین صیامی

درمان دردها

پیش طبیب هستم و درمان نوشته است *** درمان برای من رخ جانان نوشته است

فهمید بیقراری من علّتش چه بود *** دیدار روی ماه کریمان نوشته است

آب و هوای ری به من مشهدی نساخت *** در نسخه اش دیار خراسان نوشته است

دستی که لطف کرد مرا نوکرت نوشت *** بر طالع بلند تو سلطان نوشته است

هر یک نخش علاج هزاران غم است و درد *** بر روی پرچمی که رضا جان نوشته است

این کشور از چهار طرف بیمه رضاست *** این را خدا به نقشه ایران نوشته است

آلوده آمدم که طهارت دهی مرا *** حق شرح پاکی تو به قرآن نوشته است

رحمت به شیر مادر آن شیدا شاعری *** کین بیت را برای تو اینسان نوشته است

ای آبروی جن و ملک خاک بوسی ات *** عالم فدای جلوه شمس الشموسى ات

سید پوریا هاشمی

الماس اشک

هوای صحن و سرا بود و شور شیدایی *** به روی گونه ام الماس اشک زیبایی

رواق و صحن و شبستان و پنجره فولاد *** سحرگهی و نمازی عجب مصلّایی

به زیر طاق طلا، چشم خیل زوارت *** چه آستانی و چه گنبد مطلّایی

که ملک نه، ملکوت است حریم قدس شما *** شما چو کرب و بلا غرق عرش اعلایی

هزار یوسف مصری غلام درگه توست *** چرا که یوسف و شمسُ الشموس زهرایی

نمود دست کریمت به قریه ی حمراء *** دوباره معجزه ای، زمزم گوارایی

تمام خشت دلم از گل وجود تو بود *** الى الابد به دلم هست شور و غوغایی

شهنشها غم و حاجات من مبر از یاد *** دخیل پنجره فولادم از تمنّایی

قسم به مادرتان فاطمه نگاهی کن *** طبيب مادر من ای دم مسیحایی

حمید قلی زاده

پنجره فولاد شاه

دوباره دل ز کمند گناه می گیرم *** در آسمان خراسان پناه می گیرم

نگاه لطف شما بر همه نمایان است *** که سهم خود را از این نگاه می گیرم

مقیم شهر بهشت توام به رستاخیز *** فرشته های حرم را گواه می گیرم

که هر چه بودم همسایه ی رضا بودم *** تو را برای خودم تکیه گاه می گیرم

به وقت بردن نام تو در امین الله *** تو را بجای علی اشتباه می گیرم

علی کشور مایی، امیر ایرانی *** به سمت و سوی حریم تو راه می گیرم

اگرچه گریه ی زائر شفاست امّا من *** شفای درد دلم را ز آه می گیرم

به غیر درگهتان ملجائی نمی دانم *** فقط به پای ضریحت پناه می گیرم

"ز آستان رضایم خدا جدا نکند" *** که روزی از در این بارگاه می گیرم

به سبک سبز غزل گونه ی خراسانی *** صله ز پنجره فولاد شاه می گیرم

نوید اطاعتی

خورشد نجمه علیها السلام

ای عرشیان به شهر خراسان سفر کنید *** شب را در این بهشت الهی سحر کنید

با زائرین این حرم الله سر کنید *** مدح رضا چو آیه ی قرآن ز بر کنید

عید بزرگ شیعه ی آل پیمبر است *** میلاد هشتمین حجج الله اکبر است

ای دل بگیر جان و به جانان نظاره کن *** بر چهره ی حقیقت ایمان نظاره کن

یک لحظه بر تمامی قرآن نظاره کن *** در دست نجمه نجم فروزان نظاره کن

میلاد پاره ی تن زهرا و احمد است *** شمس الشموس عالم آل محمّد است

این مظهر جمال خداوند اکبر است *** آیینه ی تمام نمای پیمبر است

خورشید نجمه یا مه افلاک پرور است *** قرآن روی سینه ی موسی ابن جعفر است

بر خلق آسمان و زمین مقتداست این *** جان رو نما دهید که روی خداست این

روشن هزار سینه ی سینا به نور او *** چشم هزار موسی عمران به طور او

صف بسته اند خیل رسل در حضور او *** دل بحر بیکرانه ای از شوق و شور او

ریزد برات عفو خدا از نظاره اش *** دوزخ بهشت می شود از یک اشاره اش

ای خلق خاک پای تو یا ثامن الحجج *** جان جهان فدای تو یا ثامن الحجج

قرآن پر از ثنای تو یا ثامن الحجج *** ایمان بود ولای تو یا ثامن الحجج

دین را به جز ولای تو اصل و اصول نیست *** تهلیل بی ولای تو هرگز قبول نیست

گردون هماره دور زند در طریق تو *** خورشید خشت گوشه ی صحن عتیق تو

با آن همه کرامت و لطف دقیق تو *** خود را شمرده اند گدایان رفیق تو

دستی که دست لطف خدا می شود تویی *** شاهی که خود رفیق گدا می شود تویی

یکسان بود به وقت عطای تو خاص و عام *** فرقی نمی کند به درت شاه یا غلام

سلطان ندیده ام ز گدا گیرد احترام *** پیش از سلام زائر خود را کند سلام

پیوسته دست بر سر زوّار می کشی *** تو کیستی که ناز گنه کار می کشی

گل از نسیم صبح بهشت تو بو گرفت *** خورشید پیش روی تو از شرم رو گرفت

ماه از فروغ خشت طلایت وضو گرفت *** بی آبرو ز خاک درت آبرو گرفت

من دور گندم کرم تو کبوترم *** ردّم نکن که از همه بی آبروترم

ای نقش دیده و دل ما جای پای تو *** روح الامین کبوتر صحن و سرای تو

مضمون بده که از تو بگویم برای تو *** "میثم" کجا و گفتن مدح و ثنای تو

راهم بده که ذاکر ناقابل توام *** انگار این که خاک ره دعبل توام

استاد سازگار

یا ثامن الحج علیه السلام

من کیستم ؟ گدای تو یا ثامن الحجج *** شرمنده عطای تو یا ثامن الحجج

بالله نمی روم بَرِ بیگانگان به عجز *** تا هستم آشنای تو یا ثامن الحجج

از کار من گره نگشاید کسی مگر *** دست گره گشای تو یا ثامن الحجج

تا آخرین نفس نکشم دست التجا *** از دامن ولای تو یا ثامن الحجج

خورشید سطح خاک به پیش ملایک است *** آن گنبد طلای تو یا ثامن الحجج

سرّ خدای هستی و راز و نهان ماست *** روشن به پیش رای تو یا ثامن الحجج

خواهم ز بخت همت و از حق سعادتی *** تا سر نهم به پای تو یا ثامن الحجج

دارالشفاست کوی تو و خود توئی طبیب *** درد من و دوای تو یا ثامن الحجج

جائی که گفته مدح تو سالار انبیا *** من چون کنم ثنای تو یا ثامن الحجج

هستی چو پاره تن پیغمبر خدای *** جان جهان فدای تو یا ثامن الحجج

چون می شود که دیده من هم برد نصیب *** از دیدن لقای تو یا ثامن الحجج

سوزد همیشه لاله صفت قلب دوستان *** از داغ ابتلای تو یا ثامن الحجج

همناله با جوان دل افسرده ات جواد *** گرییم در عزای تو یا ثامن الحجج

با پیکر تو زهر جگر سوز تا چه کرد؟ *** خود دانی و خدای تو یا ثامن الحجج

بنما عنایتی به (موید) که نسپرد *** راهی بجز رضای تو یا ثامن الحجج

سیدرضا موید

بوسه گاه خیل ملک

ای بوسهگاه خیل ملک آستانه ات *** وی داده کعبه تکیه به دیوار خانه ات

مژگان توست تیر محبّت که هر دلی *** از ابتدای خلقت دل شد نشانه ات

نازم به لطف و مرحمت و رأفتت که هست *** حتی به حشر بار غم ما به شانه ات

مرغ دل مسیح هم از بام آسمان *** پر می زند به جانب نقاره خانه ات

از بس که عاشقم به تو از راه دور هم *** صورت نهاده ام به در آستانه ات

نه غم ز نار دوزخ و نه شادم از بهشت *** داغی مرا به دل نبود جز بهانه ات

بر غربت تو حجره در بسته می گریست *** پرپر زدی چو در بغل نازدانه ات

«میثم» به هر کجا که رود آشیان توست *** ای وسعت زمین و زمان آشیانه ات

استاد سازگار

دل شعله ور

آمد از راه و کشیده است عبا را به سرش *** وای از سینه ی سوزان و دل شعله ورش

همچو شمعی که بسوزد ز شرر آب شود *** آب کرد آتش آن زهر زپا تا به سرش

حجره اش بسکه غم انگیز و ملال آور بود *** گرد غم بود که می ریخت ز دیوار و درش

گاه در زیر لبش ذکر خدا می گوید *** گاه سوی در حجره است خدایا نظرش

هم جواد آمده بالین رضا هم زهرا *** هم پسر سوخته هم مادر خونین جگرش

پیش مادر نبود طاقت برخاستنش *** زیر بار غم و اندوه خمیده کمرش

پسرش دست به سر دارد و مادر به کمر *** او نظر می کند و خون رود از چشم ترش

دست ظلمی که زده بر رخ زهرا سیلی *** پاره کرده است کنون رشته ی عمر پسرش

ای «وفائی» زفلک پیک شهادت آمد *** گشت تا گلشن سرسبز جنان همسفرش

سید هاشم وفائی

انگور مسموم

سزد جاری شود از دیده ام خون که در خون *** غرق گردد قصر مأمون

چه رخ داده که مأمون ستمکار *** شرار فتنه اش ریزد ز رخسار

در افکار پلیدش نقشه ای شوم *** به دستش خوشه انگور مسموم

نشانده در محیط غم فضا را *** کشیده نقشه ی قتل رضا را

رضا مانند شمع انجمن ها *** سراپا سوخته تنهای تنها

نه یاران را ز حال او خبر بود *** نه خواهر، نه برادر، نه پسر بود

تعارف کرد مأمون ستمگر *** از آن انگور بر نجل پیمبر

امام هشتم آن مولای مظلوم *** نگه بودش بر آن انگور مسموم

نفس ها آه می شد در نهادش *** نه خواهر بود بر سر نه جوادش

سرشک غربتش زد حلقه در چشم *** که مأمون گشت از سر تا به پا خشم

پی تهدید مولا آن ستمکار *** به یک سو پرده زد با خشم بسیار

غلامان پشت پرده تیغ در دست *** ستاده مست تر از زنگی مست

همه آماده ی جنگ و ستیزند *** که خون نجل زهرا را بریزند

عزیز فاطمه گردید ناچار *** گرفت انگور را از آن ستمکار

ز دل می خواند حی داورش را *** صدا زد جدّ و باب مادرش را

تناول کرد از آن خوشه سه دانه *** که از جانش کشید آتش زبانه

ز جا برخاست با رنگ پریده *** در آن حالت عبا بر سر کشیده

غریب و بی کس و تنها روانه *** نهان از چشم مردم شد به خانه

چو شمع سوخته پیوسته می سوخت *** کنار حجره ی در بسته می سوخت

چراغ نور بخش انجمن ها *** به خود چون شعله می پیچید تنها

نفس در سینه اش گشته شراره *** جوادش را صدا می زد هماره

که ای فرزند دلبندم کجایی *** فروغ دیده ام داد از جدایی

بیا تا توشه از رویت بگیرم *** تو را گیرم در آغوش و بمیرم

دلم تنگ تو و معصومه باشد *** به قلبم داغ آن مظلومه باشد

هنوزش بود مرغ جان به سینه *** جوادش آمد از شهر مدینه

به لب لبیک و در دل بود آهش *** به ماه عارض بابا نگاهش

پریده رنگ خونین دل سیه پوش *** چو جان بگرفت بابا را در آغوش

پدر یک لحظه چشم خویش بگشاد *** جوادش را تماشا کرد و جان داد

استاد سازگار

سوز جگر

تا یوسف اشکم سر بازار نیاید *** کالای مرا هیچ خریدار نیاید

در سوز جگر مصلحت ماست که ما را *** غیر از جگر سوخته در کار نیاید

خارم من و در سینه من عشق شکفته است *** تا خلق نگویند گل از خار نیاید

بیمار فراقم من و وصل است دوایم *** تدبیر به کار من بیمار نیاید

یک عمر به درگاه رضا رفتم و حاشاک *** بر دیدن این دلشده یک بار نیامد

ای حجّت هشتم که خدا خوانده رضایت *** مدح تو جز از ایزد دادار نیاید

خود را به تو بستم که منم نوکر کویت *** از نوکریم گر که تو را عار نیاید

ما عافیت از چشم تو داریم که گوید *** بیمار به دلجویی بیمار نیاید

نومیدی و درگاه تو، بی سابقه باشد *** هر کار ز تو آید و این کار نیاید

آخر به کجا روی کند ای همه رحمت *** گر در بر تو شخص گرفتار نیاید

دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت *** جایی ننوشته است گنهکار نیاید

استاد مویّد

زبان حال امام رضا علیه السلام

بر آه آه من جگر سخت خاره سوخت *** بر وای وای من دل سنگ ستاره سوخت

همچمون کبوتران ز عطش بال می زنم *** لب تشنه ام دلم جگر پاره پاره سوخت

آتش گرفته ام، نفسم بند آمده *** پا می کشم ز غم، چه کنم؟ راه چاره سوخت

می سوزم و هوای دلم دشت کربلاست *** آن جا که از غمی دل صدها شراره سوخت

ای زهر داغ حرمله را تازه کرده ای *** سوگند بر رباب که با گاهواره سوخت

یک تیر آمد و سه هدف را نشانه کرد *** سر بسته گفته ام نفس شیر خواره سوخت

حسن لطفی

شبیه مادر

ابری سیاه، چشم ترش را گرفته بود *** زهری توان مختصرش را گرفته بود

معلوم بود از وَجَناتش که رفتنی است *** یعنی که رُخصت سفرش را گرفته بود

از بس شبیه مادرش افتاد بر زمین *** در انتهای کوچه سرش را گرفته بود

تا رو به روی حجره خمیده خمیده رفت *** از درد بی امان، کمرش را گرفته بود

چشم انتظار دیدن روی جواد بود *** خیلی بهانه ی پسرش را گرفته بود

بر روی خاک بود که پیچید بر خودش *** آثار تشنگی، جگرش را گرفته بود

افتاد یاد جدّ غریبی که خواهرش.... *** در بین قتلگه خبرش را گرفته بود

محمّد فردوسی

ابن عربی و عقیده او نسبت به حضرت مهدی علیه السلام

مرحوم استاد عباس سعیدی

ابن عربی خود را بی نیاز از حضرت مهدی علیه السلام می داند

ابن عربی خود را بالاتر از حضرت مهدی علیه السلام می داند

بی اساسی نسبت تشیع به ابن عربی

تعريف و تمجيد فراوان ابن عربی از خلفا

درآمد

ابن عربی شیعه، سنی؟ این موضوعی است که سال ها مورد اختلاف است امّا واقعیت امر این است که همه می دانند که ابن عربی شیعه نیست و شواهد ذکر شده بر تشیع وی عقیم است و همه باید بدانند که اظهار نظر افراد در رابطه حضرت امیر علیه السلام و حضرت مهدی علیه السلام به هیچ وجه دلالت بر تشیع ندارد و حتی اگر کسی حضرت مهدی علیه السلام را فرزند امام حسن عسکری علیه السلام بداند این لزوماً دلیل بر شیعه بودنش نیست که بسیاری از دانشمندان سابق عامه چنین اعتقادی در کتب خود داشته اند و تکرار هم کرده اند اظهار ارادت ابن عربی به خلفا و تمجید فراوان از آنان در موارد متعدّد نیز خود شاهد دیگری بر تسنن اوست که کثرت آن، احتمال تقیه و نیز جعل را منتفی می سازد.

کلیدواژه ها؛

حضرت مهدی علیه السلام، ابن عربی، فتوحات، روح مجرّد

مقدّمه

ابن عربی در فتوحات می نویسد:

اعلم أيدنا الله خليفة يخرج وقد امتلأت الارض جوراً و ظلماً فيملؤها قسطاً و عدلاً لو لم يبق من الدنيا الا يوم حتى يأتى هذا الخليفة من عترة رسول الله صلى الله عليه (و آله) و سلم من ولد فاطمة يواطئى اسمه رسول الله صلى الله عليه (و آله) و سلم جده الحسن بن علی بن ابی طالب يبايع بين الركن والمقام يشبه رسول الله صلى الله عليه (و آله) و سلم في خلقه و ... . (1)

بدان خداوند ما را مؤیّد بدارد که برای خدا خلیفه ای است که چون زمین پر از ظلم و جور شود، خروج می کند و زمین را پر از قسط و عدل می کند. اگر از دنیا جز یک روز باقی نماند، خداوند آن روز را طولانی می کند تا این خلیفه که از عترت رسول خدا (صلی الله علیه و اله) از فرزندان فاطمه (علیها السلام) است بیاید، اسم او اسم رسول خدا (صلی الله علیه و اله) و جدّش حسن بن علی بن ابی طالب (علیهما السلام) است، بیعت بین رکن و مقام صورت می گیرد او شبیه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است در خلقتش و....

باید دانست که برخی بعلت عدم توجّه کافی به تمامی اصول اعتقادات شیعه از یک سو و عدم دقت به اصول و مبانی اعتقادی ابن عربی از سوی دیگر و حتی عدم توجه به سایر اظهارات ابن عربی در مورد حضرت مهدی ارواحنا فداه، همین اظهارات وی را دلیل تشیّع او دانسته اند. ابن عربی در این گفتار خود به برخی از مطالب صحیح و مطابق روایت شیعه اشاره می کند ولی این که آن حضرت از نسل امام مجتبی علیه السلام است روایات شیعه آن حضرت را از نسل امام حسین علیه السلام می داند ابن عربی سپس به ذکر مطالبی در این مورد پرداخته و در ادامه می گوید:

ينزل عليه عيسى بن مريم...... و الناس في صلاة العصر فيتنحى له الامام من مقامه. فيتقدم فيصلى بالناس يؤم الناس بسنة محمد صلى الله عليه (و آله) سلم يكسر الصليب و يقتل الخنزير و يقبض الله الهدى اليه طاهرا! مطرا!. (2)

عیسی بن مریم (علیه السلام) فرود می آید..... و مردم در حال نماز عصراند. امام از مقام خودش برای عیسی (علیه السلام) کنار می رود و او را مقدم می دارد و عیسی (علیه السلام) با مردم به سنّت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) امامت می کند و نماز می گزارد.... و خداوند مهدی (علیه السلام) را طاهر و مطهر قبض می کند.


1) الفتوحات المكية، ج 3، ص 327 (فتوحات 4 جلدی دارصادر بیروت)

2) همان.

توضیح: طبق روایات فراوان مقام ائمّه معصومین علیهم السلام از تمام انبیاء علیهم السلام بغیر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله افضل و برتر است. برای مثال حضرت عیسی علیه السلام به دو حرف از اسم اعظم آگاه بود ولی پیامبر و ائمّه معصومین علیهم السلام صلوات الله علیهم اجمعین به هفتاد و دو حرف از اسم اعظم آگاه بودند و خلاصه آن که تمام علوم و اسرار جميع انبیاء و اوصیاء علیهم السلام و معارف کتب سماوی در نزد این ذوات مقدّسه بوده است. (1)بنابراین از دیدگاه شیعه و روایات قطعی معصومین علیهم السلام حضرت مهدی ارواحنا فداه امام و مقتدای حضرت عیسی علیه السلام خواهد بود و در نماز حضرت عیسی علیه السلامبه حضرت مهدی ارواحنا فداه، اقتدا می کند (بر خلاف نظر ابن عربی) بعد از اظهاراتی دیگر چنین ادامه می دهد:

فأعلم أني على الشك من مدة اقامة هذا المهدى إماماً في هذه الدنيا فاني ما طلبت من الله تحقیق ذلك و لا تعيينه و لا تعيينه و لا تعيين حادث من حوادث الأكون إلا أن يعلمنى الله به ابتداء لا عن طلب... . (2)

بدان که من درباره مدّت اقامت این مهدی به عنوان امام در این دنیا شک دارم و بدرستی که من درخواست نکردم از خداوند وقوع آن را و شناخت شخص آن را و نه تعیین واقعه ای از وقایع دنیا را مگر این که خدا آن را ابتدائا به من آموخت.

گستاخی ابن عربی و ادعای عدم نیاز به معرفت حضرت مهدی علیه السلام

توجّه دقیق به اظهارات ابن عربی، ما را با حقایقی از حالات و روحیات و از جمله عقاید وی نسبت به حضرت مهدی علیه السلام آشنا می کند از مجموع این اظهارات یک نوع غرور و تکبر و خود بزرگ بینی عیان و مشهود است. آن هم تکبّر و احساس بی نیازی نسبت به یکی از مهمترین و مقدس ترین معارفی که جهل نسبت به آن دنیا و آخرت انسانی را تباه می کند معرفتی که بنا و پایه شناخت اساسی ترین اصول اعتقادی می باشد. ای کاش ابن عربی این حدیث متواتر میان شیعه و عامه را می دانست که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَهً جَاهِلِیَّهً (3) هر کس بمیرد، در حالیکه امام زمان خود را نشناخته باشد به مرگ جاهلیت (مرگ کفر و نفاق) مرده است.

علامه مجلسی رحمه الله علیه این حدیث را با چهل سند از طرق اختصاصی شیعه نقل کرده است. (4)


1) ر.ک به کتاب سیر وتطور علوم در جهان اسلام اشاره ای به ابواب علم پیامبر صلی الله علیه و آله (از همین مؤلف)

2) الفتوحات المكية، ج 3، ص 331 (فتوحات 4 جلدی دار صادر بیروت)

3) این حدیث فوق تواتر در منابع حدیثی شیعه و اهل تسنن نقل شده است.

4) بحارالانوار، ج 23، ص 76-95 چاپ دوم و درج امین الضرب قدیم، ج 7، ص16-20.

استاد فقیه ایمانی در کتاب معروف خود که درباره همین موضوع تألیف نموده (1)این حدیث را از هفتاد نفر از محدّثین و علمای عامه نقل نموده است. (2)

ابن عربی در فرازی از گفتار خود می گوید:

... فانى رأيت جماعةً من أهل الله تعالى يطلبون الوقوف على علم الحوادث الكونية منه تعالى و لا سيما معرفة امام الوقت فانفت ذلك..... . (3)

من جماعتی از اهل الله را دیدم که علم حوادث و رویدادهای عالم را از خداوند درخواست می کنند مخصوصاً (علم) درباره معرفت امام زمان را ولی من از آن روی گردان شدم.

براستی اگر اهل الله مخصوصاً از خداوند درخواست معرفت امام زمان علیه السلام می کنند. به چه دلیل ابن عربی از در خواست این معرفت روی گردان می شود؟ (4)آیا عظمت جایگاه انسان کامل از دیدگاه صوفیان مورد توجه ابن عربی نبوده است؟ آیا ابن عربی آگاه بوده که مرگ جاهلی چیست ؟ و هر کس بمیرد در حالی که معرفت به امام زمان خود نداشته باشد با چنین مرگی از دنیا رفته است؟ مرگ جاهلی یعنی مرگ با عقاید شرک آمیز دوران جاهلیت قبل از ظهور اسلام، انواع فسادهای عقیدتی، اخلاقی اجتماعی - بی خبری از علم و معرفت - زنده بگور کردن دختران - تعصّب های زشت قبیله ای- کشتارهای دسته جمعی بخاطر یک یا چند بیت اهانت آمیز به فردی از قبیله - برهنه و عریان طواف کردن به دور کعبه، نصب پرچم روسپی گری بالای خانه ها، شیوع انواع رذائل اخلاقی، قمار و شراب، أكل ميته.... خلاصه دور بودن از سر تمام عقاید صحیح و فضائل اخلاقی و آلوده بودن به تمام عقاید باطل و رذائل اخلاقی، آری شناخت و معرفت امام زمان علیه السلام و تبعیت کامل از امام منصوب از جانب خدای عزوجل موجب شناخت و معرفت صحیح از مبانی توحید، نبوت، معاد و کلیه اصول اعتقادی و فروع و احکام عملی می گردد و عدم معرفت به امام زمان علیه السلام موجب می گردد که ابن عربی در مهم ترین و اساسی ترین اصول اعتقادی یعنی توحید معتقد به خدایی شود که بعد از خلقت عالم در شش روز (از یکشنبه لغایت جمعه) نعوذ بالله به پشت دراز بکشد و یک پای خود را


1) شناخت امام یا "راه رهایی از مرگ جاهلی".

2) شناخت امام یا "راه رهایی از مرگ جاهلی"، ص 30-44.

3) الفتوحات المكية، ج 3، ص 331. ( فتوحات 4 جلدی دارصادر بیروت )

4) باید دانست که ابن عربی در فتوحات مکیة، ج 423/12 و 424 "عبدالقادر" را امام عصر عنوان کرده است و لقد حدثني أبو البدر التماشكي البغدادي رحمه الله عن الشيخ بشير من ساداتنا بباب الأزج عن " إمام العصر" عبد القادر انه قال... .

روی پای دیگر قرار دهد و.....

فانه سبحانه نظر الى ماخلق في يوم السبت فاستقلى و وضع احدى رجليه على الأخرى... . (1)

و گاهی بگوید:

خلق الله آدم على صورته.

خداوند آدم را بشکل خود آفرید. (2)

و برای خدا، دست و... قائل شود. (3)و گاهی نعوذ بالله خداوند را نخستین سنّت گذار شرک معرفی کند. (4)و گاهی بگوید خداوند را دو مرتبه در خواب دیدم. (5)و.... براستی ابن عربی با این اظهارات قابل دفاع است ؟ عدم معرفت به امام زمان نه تنها موجب انحراف در زمینه توحید می گردد بلکه موجب انحراف در زمینه نبوت می گردد. اگر ابن عربی حضرت نوح علیه السلام را در دعوت امّت خود خطاکار می داند ولی فرعون را هنگام غرق شدن معصوم معرّفی می کند. و یا مدعی است فصوص الحکم را با مطالب ناروای فراوان، به امر رسول خدا صلی الله علیه و آله نوشته و چنین تهمت بزرگی را به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله روا می دارد و یا مدعی است عتاب حضرت موسی علیه السلام به هارون علیه السلام بخاطر این بوده که چرا گوساله پرستی را منکر دانسته و... همه این ها از عدم معرفت به امام زمان علیه السلام ناشی می گردد. انحرافات بزرگ ابن عربی در زمینه اصل امامت هم از عدم معرفت به ساحت مقدّس امام زمان علیه السلام بوجود آمده است ادّعای ابن عربی در مورد خلافت و امامت بلا فصل ابوبکر، عمر و عثمان و یا ترجیح معاوية بن يزيد بر حضرت سیدالشهداء علیه السلام و یا ادعای غوث، قطب و مقرّب ترین رجل الهی برای فردی مانند متوكّل و موارد فراوان دیگر از همین عدم معرفت ناشی شده است. ادّعای عدم نیاز به معرفت امام زمان علیه السلام از طرف ابن عربی، نکوهش شدید برخی از علمای شیعه را برانگیخته است. به بخشی از سخنان عالم نامدار فیض کاشانی در مورد نکوهش ابن عربی توجه فرمایید: بنظر می آید که ابن عربی خود را خاتم ولایت محمّدیه می دانسته و از این رو خود را بی نیاز از معرفت امام زمان علیه السلام قلمداد کرده است.


1) هر چند ابن عربی این کلمات را از قول احمد بن هارون الرشید نقل می کند ولی ابن عربی وی را مقرب ترين رجل الهى (قطب، غوث، امام عصر خود می دانسته. در حالیکه در آن زمان امامان علیهم السلام معصومی نظیر حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام زندگی می کرده اند و خلاصه این کلمات مورد تأیید تلویحی ابن عربی است. [الفتوحات المكية، ج 326/9 و 327]

2) همان، ج 12، ص 237، 252، 287 و ج 3، ص 325 و ج 13، ص118، 15، 501،495، 483، 169، 129، 127.

3) همان، ج 2، ص 237 و 238 وی در همین جلد و صفحه معتقد است آفرینش مولدات از جماد و گیاه و حیوان هفتاد و یک هزار سال بطول انجامیده است.

4) همان، ج 4، ص 307. (فتوحات 4 جلدی دارصادربیروت)

5) همان، ج 5، ص 156 و 157.

ادّعای ابن عربی در مورد خاتم الولاية المحمدية

ابن عربی در فتوحات (1)گوید:

فان قلت و من الذي يستحق خاتم الاولياء كما يستحق محمّد صلى الله عليه (و آله) سلم خاتم النبوة. فلنقل في الجواب الختم ختمان ختم يختم، به الولاية المحمدية فاما الختم الولاية على الاطلاق فهو عيسى (علیه السلام) فهو الولى بالنبوة المطلقة في زمان هذه الامة.

اگر بگویی چه کسی استحقاق این را دارد که خاتم الاولیاء باشد همان گونه که حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) استحقاق آن را داشت که خاتم الانبیاء باشد؟ در جواب گوییم در مورد ختم باید گفت، دو ختم وجود دارد. ختمی که خداوند به وی، ولایت را ختم می کند و ختمی خداوند ولایت محمدیه را به وی ختم می کند. امّا ختمی که ولایت مطلقه به وی ختم شود، حضرت عیسی (علیه السلام) است اوست ولی نبوت مطلقه زمان در این امّت.

و در ادامه می نویسد:

اما ختم الولاية المحمدية فهو لرجل (2)من العرب من اكرمها أصلاً و بدءاً و هو في زماننا اليوم موجود عرفت به سنة خمس و تسعين و خمسمأة و

رفع ابهام از اظهارات ابن عربی در مقوله خاتم الولاية المحمدية

هر چند بنا بگفته اکثر آن ها که در مورد ابن عربی سخن گفته اند، اظهارات ابن عربی در مورد خاتم ولاية محمدية مبهم و پریشان و متضاد است. (3)ولی چنان چه تمامی گفتار و مواضع وی را مورد توجه قرار دهیم هر چند در مواردی از حضرت مهدی علیه السلام یاد کرده ولی بنظر می آید که خود را خاتم ولایت محمدیه می دانسته است.


1) فتوحات، ج 2، ص 49. (فتوحات 4 جلدی دارصادربیروت)

2) مقصود محیی الدین از این مرد خود او می باشد. همچنان که قیصری شارح فصوص الحکم در شرح فص شیثی می گوید: شارح دیگر فصوص یعنی کاشانی نیز در همین فص در ماجرای رؤیای ابن عربی (بنای کعبه خشتی از طلا و خشتی از نقره) همین مقام را برای ابن عربی قائل است

3) مؤلف كتاب محیی الدین بن عربی (دکتر محسن جهانگیری) در صفحه 345 و 346 گوید: در هیچ موضوعی موضوع مانند ختم ولایت، عبارات وی (ابن عربی) مضطرب و متضاد بنظر نمی آید. البته موضوعات و مطالب متضاد، در آثار ابن عربی زیاد است از جمله درجاتی از فضل و برتری حضرت ابراهیم علیه السلام بر حضرت رسول صلی الله علیه و آله سخن می گوید. [الفتوحات المكية ج 174/8] ولى وی در فتوحات به کرات برای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بر تمام انبیاء علیهم السلام رجحان و برتری قائل است. علامه میرزا جواد تهرانی استاد کبیر اخلاق و مفسّر توانا در کتاب معروف خود عارف و صوفی چه می گویند؟ در صفحه 169-174 (چاپ سوم کتابخانه بزرگ اسلامی آبان 1351) می نویسد: مقصود ابن عربی از خاتم الولاية المحمدية خود وی می باشد.

اینک ما به چند مورد اشاره می کنیم.

1- ابن عربی، مدعی است، سال 599 در مکه، خواب می بیند کعبه توسط خشتی از طلا و خشتی از نقره ساخته شده و تنها میان رکن یمانی و رکن شامی محل دو خشت از طلا و نقره خالی است. در این حال نفس خود را منطبع در محل آن دو خشت خالی می بیند و مدّعی است که وی عین آن دو خشت گشته و دیوار کعبه توسط او کامل می گردد و چون بیدار می شود خداوند را سپاس گفته و این رؤیا را نزد خود چنین تأویل می کند که وی در میان صنف خود مانند رسول الله صلی الله علیه و آله در میان انبیاء علیهم السلام باشد. و شاید این بشارتی باشد به ختم ولایت او.

فكنت بمكة سنة تسع و تسعين و خمسمأة أرى فيما يرى النائم الكعبه مبنية بلبن فضة و ذهب لبنة فضة و لبنة ذهب و قد كملت بالبناء و ما بقى فيها بشى.... فرأيت نفسی قد انطبعت في موضع تلك البنتين و استيقظت فشكرت الله تعالى و قلت متأولاً اني في الاتباع في صنفی کرسول الله صلى الله عليه (و آله) سلم في الانبياء (علیهم السلام) و عسى أن أكون ممن ختم الله الولاية بى... (1)

1- توضیح: همان طور که مشاهده می شود ابن عربی در این خواب مورد ادّعا مطالبی می گوید و سرانجام این رؤیا را نزد خود چنان تأویل می کند که وی در میان صنف خود همانند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در میان انبیاء علیهم السلام است و شاید که این خواب بشارتی باشد به مقام ختم ولایت وی، بدون شک اگر شخصی معتقد به امامت حضرت مهدی علیه السلام بعنوان امام عصر و آخرین وصی رسول الله صلی الله علیه و آله باشد و عارف بحق آن بزرگوار هرگز چنین کلماتی بر زبان نیاورده و این گونه مطالب ناروا در قلب او خطور نمی کند بلکه کاملا روشن است اعتقاد به چنین مفاهیمی در قلب و بیان به زبان، آرزوی کسی است که حتی خود را ما فوق حضرت مهدی علیه السلام دانسته است. (2)خلاصه کلام باید گفت این اظهارات با اعتقاد مخصوصاً شیعه هرگز مناسبتی ندارد بلکه مغایر و نقطه مقابل عقاید شیعیان است.


1) الفتوحات المكية، ج 1، ص318 و 319 (فتوحات 4 جلدی دارصادر بیروت ) تفصیل این واقعه را در شماره 13 صفحه 33 جزوه شماره 1 ملاحظه فرمایند.

2) این معنی با توجه به مقام و منزلت منحصر بفردی که برای خاتم الولاية المحمدية قائل بوده و خود را واجد این مقام می داند حاصل می شود. انشاء الله بزودی نظر ابن عربی را در مورد این مقام منحصر بفرد خواهیم گفت

ابن عربی و ادّعای مکاشفه ای شگفت انگیز

2- ابن عربی در فتوحات (1)تحت عنوان "تأملات في الحقيقة المحمدية" می گوید:..... الذي شاهدته عند انشائى هذه الخطبة فى علم حقايق المثال في حضرة الجلال مكاشفة قلبية فى حضرة غيبة و لما شاهدته صلى الله عليه (و آله) سلم في ذلك العالم سيدا معصوم المقاصد... و الصديق... و الصديق على يمينه الأنفس و الفاروق على سيارة الاقدس و الختم. (2)بين يديه قد جيئي يخبره بحديث الأنثى و علىّ صلى الله عليه (و آله) سلم يترجم عن الختم بلسانه و ذو النورين مشتمل برداء حيائه... فالتفت السيد الأعلى و المورد العذب الأحلى و النور الاكشف الأجلى فرانى وراء الختم لالشتراک بینی و بینه فی الحکم فقال له السيد: هذا عدیلک و ابنک و خلیلک! أنصب له متبر الطرفاء بين يدى ثم أشار الى أن قم - يا محمّد- (3)عليه فأثن على من أرسلنى و على... .

... هنگام ایراد این خطبه، در عالم مثال در پیشگاه خداوند ذوالجلال، مکاشفه ای برای من اتفاق افتاد که عالم غیب برای من منکشف گردید، در آن عالم حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) را مشاهده آقا را مشاهده نمودم و به تمامی مقاصد خویش دست یافته در حالی که امت او و جميع رسل و دو طبقه از ملائکه شرف حضور دارند و در طرف راست او صديق (ابوبکر) و در طرف چپ فاروق (عمر) قرار داشتند... آن گاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) به من توجهی نمود مرا پشت سر ختم (حضرت عیسی علیه السلام) مشاهده فرمود زیرا وجه اشتراکی میان من و او در حکم وجود دارد آن حضرت خطاب به عیسی (علیه السلام) فرمود: این (ابن عربی) عدیل و همتای تو و فرزند تو و خلیل توست. در مقابل من برای او (ابن عربی) منبری بلند برپاکن سپس رسول خدا (صلی الله علیه و اله) به من اشاره فرمود: ای محمّد برخیز و ستایش کن آن که مرا به رسالت برانگیخته و مرا نیز ستایش کن... .


1) الفتوحات المكية، ج 1، ص43 - 45 (فتوحات 13 جلدی طبع مصر، تصحيح عثمان يحيى)

2) مقصود ابن عربی از این ختم، حضرت عیسی علیه السلام است که آن حضرت را خاتم الولاية المطلقة (العامة) می داند همان طور که ابن عربی این مقام را برای حضرت عیسی علیه السلام غیر از فتوحات، ج 9/2 (فتوحات 4 جلدی، دارصادر بیروت) و درج 175/3 (فتوحات 13 جلدی) و.... یا ذکر کرده است. در بحث ابوبکر از منظر ابن عربی در این مورد اشاره ای گردید.

3) مقصود ابن عربی در خطاب رسول خدا صلی الله علیه و آله به عبارت قم یا محمد خود ابن عربی است زیرا نام وی، محمد بوده است

توضیح:

بر اهل تحقیق و دقّت واضح و مبرهن است که آن چه ابن عربی در این به اصطلاح مکاشفه خود نقل کرده جز توهمات و القائات غیر رحمانی چیزی نیست و مقصود اصلی ابن عربی از این اظهارات تجلیل و ستایش خود بوده است. البته وی عقاید قبلی خود را نسبت به ابوبکر و عمر در این به اصطلاح مکاشفه بیان نمود، ولی منظور اصلی از بیان واقعه مورد ادعا این است که ابن عربی در دو مورد اشاره به خاتم الولاية المحمدیه خود نموده است اول در اظهار خود "لاشتراك بینی و بینه فی الحکم" که مقصود ابن عربی از این اشتراک موضوع خاتم بودن است. خاتم الولاية المطلقة (العامة) برای حضرت عیسی (علیه السلام) و مقام خاتم الولاية المحمدية براى خود. دوم: عبارت فقال له السيد هذا عدیلک و.... که ابن عربی مدعی بوده پیامبر چنان بارگاه عظیمی که جمیع رسولان و امّت او و همچنین دو طبقه از ملائکه حضور داشته (ملائكة التسخير من حول عرش مقامه حافون والملائكة المولدة من الاعمال بين يديه صافون) و صديق (ابوبکر) در سمت راست آن حضرت و فاروق (عمر) سمت چپ و... قرار داشته اند. به حضرت عیسی (علیه السلام) فرموده است این ابن عربی عدیل و همتای تو... است. که مراد از عدیل و همتا بودن حضرت عیسی (علیه السلام) و ابن عربی مجدداً همان ادعای اشتراک میان حضرت عیسی (علیه السلام) بعنوان خاتم الولاية المطلقه و ابن عربی بعنوان خاتم الولاية المحمدية بوده است نکته مهم: همه می دانیم که طبق اعتقادات مسلمانان مخصوصاً شیعه، خاتم الاوصياء حقيقي و اشرف و اکمل حضرت مهدی علیه السلام می باشد. ولی ابن عربی در جایی از فتوحات (1)تصریح می کند:

... و استحق أن يكون لولايته الخاصة ختم، يواطى اسمه صلى الله عليه (و آله) سلم و يحوز خلقه و ما هو بالمهدى المسمى المعروف المنتظر فان ذلك من سلالته و عترته و الختم ليس من سلالته الحسيه و لكنه من سلالة اعراقه و أخلاقه... .

مشاهده می شود که ابن عربی در این عبارات تصریح می کند که برای ولایت خاصه رسول الله (صلی الله علیه و اله) (در برابر خاتم ولایت عامه یا مطلقه که بنظر ابن عربی حضرت عیسی علیه السلام می باشد) ختمی است که اسم او اسم رسول الله می باشد... و او مهدی، مهدی منتظر معروف نیست، زیرا این مهدی از سلاله و نسل و عترت اوست، ولی این ختم (مقصود خاتم ولایت خاصه یا محمّدیه می باشد) از سلاله حسّی و جسمی او نیست.


1) مقصود ابن عربی از این اظهارات اشاره به خودش می باشد همان طور که شارح معروف فصوص قیصری در فص شیثی می گوید ضمناً اسم ابن عربی نیز محمد بوده است.

3- ابن عربی در فتوحات، صریحاً خود را خاتم الولاية (المحمدیه) نامیده است. در بیت زیر می گوید: بدون شک من خاتم الولاية هستم. با توجّه به آن که در آغاز این بحث دیدیم که ابن عربی در مورد ختم قائل به دو ختم بود. خاتم الولاية المطلقة که برای حضرت عیسی علیه السلام معتقد بود. دیگری خاتم الولاية المحمدیة که ناگزیر باید مقصود ابن عربی در این بیت، خاتم الولاية المحمدية باشد.

أنا ختم الولاية دون شک *** لورث الهاشمى مع المسيح (1)

در مصراع دوم مقصود ابن عربی از مع المسيح، فقط در ختم الولایه است، زیرا همان طور که گفته شد برای حضرت مسیح علیه السلام ختم الولاية المطلقه قائل بوده و برای خود ناگزیر باید ختم الولاية المحمدیة را معتقد باشد.

ابن عربی در فصوص الحکم گوید:

و اعلم أنه لما أطلعنى الحق و أشهدنى أعيان رسله عليهم الصلاة و السلام و انبيائه كلهم البشريين من آدم الى محمد صلى الله عليه وآله) سلم و عليهم أجمعين في مشهد أقمت بقربطة ست و ثمانين و خمسمأتة ما كلّمنى احد من تلك الطائفة الا هود (علیه السلام) فانه أخبرني بسبب جمعيتهم. (2)

بدان وقتی که وقتی خداوند را مطلع ساخت و اعیان رسل و انبیاء علیهم السلام را به من نشان داد، در شهودی که در سال 586 در قرطبه برای من دست داد همه آن ها بشر بودند از آدم تا محمد (صلی الله علیه و آله) هیچ کدام از ایشان با من سخنی نگفت مگر هود او مرا آگاه کرد جهت اجتماع آن ها را... شارح فصوص (کاشانی) می گوید:

.... و امّا سبب اجتماع آن ها... فقيل انه تهنئتة قدس سره بانه خاتم الاولیاء و وارث خاتم الرسل و الانبياء. (3)

بنابراین شارح فصوص (کاشانی) در مورد سبب اجتماع تمام انبیا علیهم السلامء می گوید:

و رسولان را گفته شده که این اجتماع برای تبریک و تهنیت به ابن عربی بجهت وصول وی به مقام خاتم الانبیاء و نیز وارث خاتم رسل و انبیا علیهم السلامء بوده است

ابن عربی در جای دیگر مدعی است که:

به درستی من خودم ختم اولیاء هستم ولیّ بعد از من نیست و حاملی برای عهدم نیست. با رفتن من بساط دولت ها برچیده و پایان ها به آغازها ملحق می شود. (4)


1) فتوحات (4جلدی )، ج 1، ص 244 الباب الثالث والاربعون.

2) فصوص الحكم، ص 158 (مطبعة مصطفى البابي الحلبي و اولاده بمصر)

3) فصوص الحكم، ص 158 (مطبعة مصطفى البابي الحلبي واولاده بمصر)

4) شناخت،قرآن ص 493 استاد علی کمالی دزفولی به نقل از عنقاء مغرب، ص 15.

ابن عربی می گوید:

و لكل عصر واحد يسمو به *** و أنا لباقي العصر ذاك الواحد (1)

در هر عصر و دوره ای یک نفر به وجود می آید که آن عصر بواسطه او عظمت می یابد، و من برای تمام اعصار و دوره های آینده آن یک نفر می باشم.

از این بیت ابن عربی، همان ادعای خاتم الولاية المحمدية (با توجه به دعاوی دیگر وی) توسط او تا حدودی استنباط می شود.

7-... و أما ختم الولاية المحمدية، فهو أعلم الخلق بالله، لا يكون في زمانه و لابعد زمانه أعلم بالله و بمواقع الحكم منه، فهو و القرآن أخوان، كما أن المهدى و السيف أخوان. (2)

و امّا ختم ولایت محمدیه، پس او، داناترین خلق به خداوند.است. در زمان خویش و بعد از او، کسی به خداوند و به مواقع حکم، از او داناتر نیست. او، و قرآن دو برادرند همان گونه که مهدی و شمشیر دو برادرند.

توضیح: در این عبارت کاملاً روشن است که مقصود ابن عربی از مقام خاتم ولایت محمدیه. که او را اعلم زمان خود می داند، حضرت مهدی علیه السلام نیست، ابن عربی صاحب مقام خاتم الولاية المحمدية و قرآن را دو برادر و همتا می داند همان گونه که مهدی علیه السلام و شمشیر را دو برادر و همتا می داند. شیخ اکبر،صوفیه حضرت مهدی علیه السلام را که طبق حدیث متواتر ثقلین عدل قرآن می باشد. أخ السیف عنوان کرده تا خود را آخ القرآن معرفی کند.

بعد از بیان مطالب مذکور، روشن و مشخص می شود که مقصود ابن عربی از مقام عظیم و منحصر به فرد (در عصر خود و آینده) "خاتم الولاية المحمدية " خود وی می باشد. هر چند ابن عربی در مواردی با ابهام و پریشانی در این مورد سخن گفته و گویا با توجّه به این که بسیاری از علما و اهل تسنن نیز حضرت مهدی علیه السلام را با مشخصات روشن و نسب معلوم، معرفی کرده اند، جرئت گستاخی و ادّعای این مقام را کاملا روشن و آشکار در خود نمی دیده است لذا گاهی سخنانی در این مورد اظهار کرده که موجب تحیر و سرگردانی برخی شده است ولی چنان چه با دقت و توجه به تمامی گفته های وی در فتوحات و فصوص و عنقاء مغرب و دیوان او همچنین آثار وی توجّه شود تردیدی باقی نمی ماند که ابن عربی خود را صاحب این مقام عظیم می دانسته است ضروری است عظمت این مقام را طبق تعریف خودش ملاحظه کنیم.


1) این شعر از خود ابن عربی است که در راهرو ورودی قبر او به سرداب نوشته اند. [روح مجرد، ص 460، آیه 1، سید محمد حسین حسینی ر.ک به صفحه 399 شماره 125]

2) الفتوحات المكية، ج 3، ص 329 (فتوحات 4 جلدی دار صادر بیروت)

مقام منحصر به فرد خاتم الولاية المحمدیة از منظر ابن عربی

ابن عربی در فتوحات در مورد خاتم الولاية المحمدیة می گوید:

و منهم رضى الله عنهم الختم و هو واحد لا في كل زمان بل هو واحد في العالم يختم الله به الولاية المحمدية فلا يكون في الاولياء المحمديين اكبر منه... (1)

ملاحظه می شود که ابن عربی معتقد است در هر عصر و زمانی، کسی این مقام عظیم را حیازت نمی کند بلکه خاتم ولایت محمدیه یگانه همه اعصار است نه یگانه هر عصر و زمان و خداوند ولایت محمّدیه را به او ختم می کند و در اولیاء محمدیین کسی از او والاتر و بزرگ تر نیست.... با توجه به عبارت فلا يكون فى الاولياء المحمدیین اکبر منه و آن چه طی مطالب اخیر گفته شد روشن می شود که وی خود را اکبر اولیاء محمدیین تصور می کرده بهمین جهت طبیعی است که خود را بی نیاز از معرفت حضرت مهدی علیه السلام دانسته تا چه رسد به اطاعت آن بزرگوار.

نتیجه نهایی اظهارات ابن عربی درباره حضرت مهدی علیه السلام

گفتیم بسیاری از دانشمندان عامه بطور اجمال یا به تفصیل درباره حضرت مهدی علیه السلام سخن گفته اند. ابن عربی در کتاب حجیم فتوحات در چند مورد از آن حضرت یاد کرده که عمده آن بیان گردید. ولی همان طور که ملاحظه شد کلمات و اظهارات ناروایی هم در این باره بیان کرده است. ادعای عدم نیاز به معرفت امام زمان علیه السلام و ادعای خاتم الولاية المحمديه با توجه به تعریفی که از این عنوان نموده است. از گستاخی، تکبر و خود بزرگ بینی خاص وی می کند. اگر ابن عربی در مورد حضرت مهدی علیه السلام هیچ سخنی نمی گفت کمتر قابل حکایت نکوهش بود. آنان که به استناد مطالب مذکور وی، در مورد حضرت مهدی علیه السلام، ابن عربی را شیعه قلمداد می کنند، چنان چه تمام اظهارات او را در این مورد و کلیه موارد بررسی کرده و گفتار سایر علماء عامه را نیز در این باب مورد توجه قرار دهند نه تنها وی را شیعه ندانسته بلکه وی را شدیداً مورد مذمت قرار خواهند داد.


1) [الفتوحات المكية، ج 2، ص 9 (فتوحات 4 جلدی دار صادر بیروت]، ابن عربی سپس از حضرت عیسی علیه السلام بعنوان کسی که خداوند ولایت عامه (خاتم الولاية المطلقة) را به وی ختم کرده یاد نموده است. باید دانست علامه میرزا جواد آقا تهرانی رحمه الله علیه نیز از اظهارات ابن عربی به این نتیجه رسیده است که ابن عربی خود را "خاتم الولاية المحمدية" مى دانسته است رجوع کنید به کتاب " عارف و صوفی چه می گویند" صفحه 156 و 157 و 169 و 170 و 173. [چاپ سوم کتابخانه بزرگ اسلامی آبان 1351]

برای مثال کتاب صواعق المحرقه ابن حجر را که در عناد و دشمنی با شیعه مشهور است مورد توجّه قرار دهید. ابن حجر در این کتاب، بخشی دارد تحت عنوان - الباب الحادي عشر في فضائل اهل البيت النبوى و فيه فصول - (1)این دانشمند معروف اهل تسنن، طی سه فصل به آیات وارده و احادیث رسول الله صلی الله علیه و آله در فضایل اهل بیت علیهم السلام مخصوصاً خمسه طیبه پرداخته از جمله به تفصیل درباره عظمت مقام امام حسین (2)و قیام آن حضرت و شهادت آن بزرگوار و نکوهش دشمنان آن حضرت سخن گفته است قیامی که از نابودی و محو تمامی تلاش های انبیاء و اوصیاء علیهم السلام بخصوص پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین و امام مجتبی علیهما السلام جلوگیری نموده و موجب بقاء اسلام گردید قیامی که بلاشک مقدس ترین و با ارزش ترین حرکت و قیام خونین در تمام طول تاریخ همراه با اوج شجاعت و اخلاص و ایثار بوده و برای انسانیت در تمام کائنات شرف و افتخار و عزت آفرید. اما ابن عربی شیخ اکبر صوفیه با این قیام جاودانه ای چنان برخورد کرده که گویا واقعه عاشورایی در تاریخ رخ نداده است. به راستی ابن عربی و مدافعان او چه پاسخی در برابر خدای متعال در قیامت خواهند داشت؟

آری از ابن عربی که اطاعت از سلاطین جور را واجب دانسته و امر آن ها را امر خداوند (3)و فتوای قتل مخالفین سلاطین و حکام جور را صادر کرده (4)نباید جز این را انتظار داشت. در هر حال اظهارات ابن عربی در فتوحات هرگز دلالت بر تشیّع وی ندارد و هر که چنین ادّعا می کند از بیانات دیگر ابن عربی در فتوحات و اقوال و گفتار جمع کثیری از دانشمندان اهل تسنن (5)


1) صواعق المحرقة، ص 141 (طبع استانبول ترکیه 1406 ه - 1364ش -1986م)

2) صواعق المحرقة، 191 - 200 بدون شک در این کتاب مطالب خلاف و احادیث جعلی نیز زیاد وجود دارد ولی فضایل اهل بیت علیهم السلام در این کتاب کم حجم بیش از کتاب و مجلدات حجیم فتوحات است. این دانشمند اهل تسنن درباره حضرت مهدی ارواحنا فداه نیز بیش از ابن عربی سخن گفته ولی از گستاخی ها و خود بزرگ بینی های ابن عربی در نوشته این فرد اثری نیست (ر.ک به کتاب مذکور صفحه 163-169) ابن حجر به ترتیب از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آغاز می کند و در مورد فضایل و مناقب تمامی ائمّه دوازده گانه سخن می گوید و ذکر این فضایل از صفحه 141 الی 208 که در پایان راجع به حضرت مهدی ارواحنا فداه می باشد ادامه دارد و سپس از صفحه 226 الی حدود 246 مجدداً در همین مورد سخن گفته است.

3) الفتوحات المكية، ج 6، ص 421

4) همان، ج 3، ص 475

5) خوانندگان محترم جهت اطلاع از علما و دانشمندان اهل سنت که راجع به حضرت مهدی علیه السلام سخن گفته اند از جمله مراجعه شود به کتاب " بشرى البشر في حقيقة المهدى المنتظر" از الشيخ محمود الغرباوى (الناشر دار الكتب العربي دمشق - قاهره الطبعة الاولى 2004) در فصل اول این کتاب (صفحه 11 و 12 و 13) آمده که بعض احادیث نبوی در مورد حضرت مهدی ارواحنا فداه از بیش از بیست نفر از اصحاب و حدود پنجاه نفر از تابعین با ذکر سند آن ها نقل شده است که نام اکثر آن ها در همین صفحات آمده است.

که درباره حضرت مهدی ارواحنا فداه به اجمال یا تفصیل سخن گفته اند اطلاع نداشته است. دانشمندانی که بیش از ابن عربی در فضایل آن حضرت سخن گفته و هرگز سخنان نامربوط وی را بر زبان نیاورده اند.

اشاره به برخی اظهارات مدافعان ابن عربی

الف: نقد کتاب روح مجرد

اشاره

یکی از مدافعان ابن عربی، استاد سید محمد حسین حسینی تهرانی صاحب کتاب روح مجرد است که اجمالاً به برخی از آراء و نظرات وی اشاره می.شود در هر مورد مطلب نویسنده بدون کم و کاست بیان می شود و سپس پیرامون آن ها توضیحاتی ارائه می گردد. قبل از ورود به اصل بحث، نظر خوانندگان محترم را به این جمله گهربار حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام، جلب نموده، که فرمودند:

إِنَّ دِينَ اللَّهِ لَا يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآيَةِ الْحَقِّ وَ اعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ (1) مضمون کلام حضرت این است که دین خدا و ملاک حق و باطل شخصیت ها و رجال نامدار و معروف نمی باشند بلکه باید حق و باطل را شناخت و آن را میزان قرار داد تا پیروان هر یک شناخته شوند نه عکس آن و اینک نمونه های مورد بحث:

1- قسمت اول:
اشاره

هرگاه نویسنده ای، ابن عربی را مورد تجلیل و تعظیم قرار داده و پاسخی بگوید که بتوان از آن سخن و کلام هر چند استدلال های ناتمام و ناقص، تشیع ابن عربی را اثبات نمود، از جانب صاحب کتاب روح مجرد بسی مورد تجلیل و ستایش قرار گرفته ولی چنان چه همین نویسنده در جایی انتقادی صحیح و بجا از ابن عربی نموده، مورد بی مهری قرار گرفته است. برای مثال نویسنده نامدار فیض را در نظر می گیریم. آن جا که مرحوم فیض می گوید:

و قال صاحب الفتوحات بعد ذكر نبينا و أنه أول ظاهر في الوجود، قال: و أقرب الناس إليه على بن أبى طالب است امام العالم و سر الأنبياء أجمعين

"صاحب فتوحات" پس از آن که شرحی درباره ی پیامبر ما آورده و گفته است: او اولین اسم ظاهر خداوند در صحنه ی وجود و عالم هستی است، گفته است: و نزدیک ترین مردم به او علی بن ابی طالب است. امام همه عوالم و سرّ جميع أنبياء و مرسلين. (2)


1) بحار الانوار، ج 39، ص 240؛ وسائل الشيعه، ج 18، ص98

2) روح مجرد، ص 348 به نقل از کلمات مکنونه (فیض) طبع،سنگی، ص181؛ اليواقيت و الجواهر شعرانی، ج 2، مبحث 32 صفحه 20 با مختصر تغییری در لفظ بنابراین در نسخ موجود، برخلاف عبارت مرحوم فيض نه جمله " امام العالم" وجود دارد نه كلمه أجمعين، به علاوه استاد تهرانی در ترجمه متن عربی بیان فیض، عالم را به همه عوالم ترجمه نموده و مرسلین را نیز به انبیاء افزوده است.

نقد اظهارات صاحب کتاب روح مجرد

أولاً: سزاوار بود مؤلف به فتوحات مراجعه می نمود و تنها به نقل مرحوم فیض اکتفاء نمی کرد، زیرا عبارت مورد بحث در فتوحات چنین است:

و أقرب الناس إليه على بن أبي طالب وأسرار الأنبياء. (1)

يعنى جمله "إمام العالم" در فتوحات (نسخ فعلی) نیست. (2)

عدم مراجعه مؤلف كتاب روح مجرد به اصل فتوحات و اكتفاء به نقل مرحوم فیض (که ظاهراً تکرار همان غفلت مرحوم قمشه ای است) موجب گردید که برخی در آثار خود همان مطالب کتاب روح مجرد را تکرار نمایند مانند مؤلف کتاب احیاگر عرفان پژوهشی در زندگی و مذهب شیخ اکبر محیی الدین بن عربی صفحه 215. [مؤسسه فرهنگی و انتشاراتی پازینه، چاپ اول، 1384]

وجود یا عدم وجود " إمام العالم" در بیان ابن عربی در معنی و مفهوم عبارت تفاوت زیادی خواهد داشت.

ثانياً: بحث اصلی این است: از آن جا که عبارت مرحوم فیض، خوش آیند صاحب کتاب روح مجرد بوده است. در وصف مرحوم فیض گفته است:

مرحوم فیض کاشانی، افتخار العلماء و المفسّرين و رأس أهل الرواية و المحدثين و علم الحكماء و العارفين، در کتاب مکنونه خود، مطلبی را از محیی الدین نقل می کند که تا روز قیامت چون خورشیدی می درخشد و همچون خطوط منقشه با انوار ملکوتیه بر رخسار افق نیلگون ألى الأبد تلألؤ و درخشندگی می کند. (3)

ولی صاحب روح مجرد آن جا که مرحوم فیض، ابن عربی را به جهت این عبارت که گفته است " إني لم أسأل الله أن يعرفني إمام زمانی و لو كنت سألته لعرفني". (4)مورد انتقاد قرار می دهد بعد از توجیه و تأویلاتی در جهت تطهیر ابن عربی می گوید:

نه مرحوم ملا حسین فیض که خود شاگرد و داماد ملاصدرا بوده است و نه ملا اسمعیل خواجوئی به روح و معانی کلمات محیی الدین پی نبرده اند و از آن ظرائف و دقایق بطور سطحی عبور کرده اند. (5)


1) الفتوحات المكية، ج 1، ص 119 (فتوحات 4 جلدی چاپ دار صادر بیروت ) و ج 1، ص 227. (فتوحات 13 جلدی طبع مصر، تصحيح عثمان يحيى )

2) دكتر جهانگیری در کتب محیی الدین بن عربی در صفحات 351 و 352 به مرحوم قمشه ای همین انتقاد را دارد که چرا در رساله ی ذیل فص شیثی صفحه 10 بدون مراجعه به فتوحات، عبارت را همانند مرحوم فیض (با عبارت امام العالم) نقل کرده است. وی گوید: "من جميع نسخ مطبوع فتوحات را مطالعه کردم، نسخه تصحیح عثمان یحیی را هم که نسخ مختلف پاورقی آورده دیدم، عبارت به صورتی نیست که فیض کاشانی و به واسطه ی وی اقا محمّدرضا قمشه ای نقل کرده اند... ."

3) روح مجرد، ص 347 و 348 آن گاه مطلب مذکور را نقل می کند و قال صاحب الفتوحات: و سرّ الانبياء اجمعين

4) همان، ص 371. (پاورقی )

5) همان، ص 372. (پاورقی)

و به این ترتیب از آن جا که مرحوم فیض، انتقاد صحیحی از ابن عربی نموده، از مقام افتخار العلماء و المفسرين و رأس اهل الرواية والمحدثين و علم الحكماء و العارفين.... یکبار تنزّل پیدا می کند و آن تعبیرات سرپا تمجید و ستایش و تعظیم صاحب روح مجرد به شخصی نا آگاه به روح و معانی کلمات محیی الدین و سطحی نگر به ظرایف و دقایق گفتار شیخ اکبر صوفیه تبدیل می شود!

ثالثاً: فرض می کنیم عبارت فیض همان عبارت فتوحات بوده یعنی ابن عربی گفته باشد:

و قال الصاحب الفتوحات بعد... و أقرب الناس إليه على بن ابى طالب، إمام العالم و سرّ الانبياء أجمعين.

سزاوار بود صاحب کتاب روح مجرد به تعظیم و ستایش های فوق العاده ابن عربی از ابوبکر هم توجه می کرد و سپس در مورد تشیع ابن عربی قضاوت می نمود، برخی از این تعظیم ها و ستایش ها بصورت زیر است:

1- ابن عربی در فتوحات والاترین درجه عصمت حتی در نیّت را برای ابوبکر معتقد است. (1)

2- ابن عربی معتقد بوده اگر در واقعه هجرت برای رسول خدا صلی الله علیه و آله فقدانی روی می داد و آن حضرت رحلت می فرمود ابوبکر قائم مقام رسول خدا صلی الله علیه و اله می گردید. (2)

3- ابن عربی مدّعی است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است، منحصراً ابوبکر کسی است که در یک زمان از جمیع ابواب هشتگانه بهشت می تواند داخل شود. (3)

4- ابن عربی مدّعی است که خدای متعال در شب معراج، در حال و حشت رسول خود با لهجه و صدای ابوبکر، آن حضرت را مورد ندا قرار داده و آن حضرت با صدای ابوبکر انس گرفت. همچنین رسول خدا صلی الله علیه و آله و ابوبکر از یک طینت خلق شده اند. (4)

5- ابن عربی به کرّات در فتوحات ادعا نموده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

لو كنت متخذاً خليلاً لا تخذت أبا بكر خليلاً (5) اگر قرار بود برای خود خلیلی می گرفتم، همانا ابوبکر را خلیل خود می گرفتم.

6- ابن عربی در بحث الأقطاب با صراحت کامل، ابوبکر، عمر، عثمان را مقرب ترین رجال الهی (قطب، غوث، سيد الجماعه) بعد از رسول الله صلی الله علیه و آله عنوان کرده (6)و به این ترتیب نه تنها ابوبکر بلکه عمر و عثمان را بر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام، ترجیح داده است.


1) الفتوحات المكية ج 3، ص 307 و 308 و در پایان این قسمت کلام ابوبکر را کلام خداوند می داند نه كلام مخلوق... يقولون هذا كلام ما خرج الا من إل اى هو كلام الهى ما هو كلام مخلوق... .

2) الفتوحات المكية، ج 2، ص 180 و ج 10، ص 442 و ج 11، ص 371 و....

3) همان، ج 8، ص 410.

4) همان، ج 1، ص 359.

5) همان، ج 2، ص 181 و ج 10، ص 442 و ج 11، ص 371 و... موارد مذکور به تفصیل در کتاب مورد بحث قرار گرفته است.

6) همان، ج 11، ص 274 و 275.

7- فليس بين أبي بكر و رسول الله (صلی الله علیه و آله) رجل لأنه صاحب. (1)

بین ابوبکر و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کسی حائل نیست چون ابوبکر صاحب مقام صدیقیت و سرّ است و از این رو که او صاحب سرّ بین مقام صدیقیت و نبوت تشریعی است و در آن با پیامبر (صلی الله علیه و آله) شریک است. شریک او (پیامبر) خیری افزون بر شریک ندارد بلکه در حقیقت با او مساوی است. رابعاً: اگر ابن عربی به راستی حتی در همین حد در مورد حضرت علی علیهما السلام معتقد بود که "أقرب الناس إليه على بن ابى طالب و سرّ الانبياء أجمعين" به چه دلیل همواره سعی کرد فضایل آن حضرت و همسر معصومه آن بزرگوار را کتمان کرده و در عوض به بیان احادیث جعلی بر علیه آن بزرگواران اقدام کند؟ آیا ابن عربی از آیات فراوانی که در فضایل آن بزرگواران نازل شده و حتی در کتب عامه بیان گردیده مانند آیه تطهیر (2)، آیه مباهله، (3)آیه ولایت، (4)آیه غدیر، (5)آیه اکمال دین و اتمام نعمت، (6)آیه اولى الأمر، (7)آيه آخر سوره رعد، و موارد فراوان دیگر و احادیث و روایات زیادی که در فضایل آن بزرگواران در کتب اهل تسنن وجود دارد مانند: حدیث غدیر، حدیث ثقلين، حدیث منزلت، حدیث رایت، حدیث طیر مشوی، حدیث اخوت و حدیث سفینه و... . (8)و سرانجام وصایای آن حضرت به حضرت امیرالمؤمنین رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله در آغوش آن حضرت و به امر رسول الله صلی الله علیه و آله متكفّل شدن غسل و کفن و نماز و دفن و انجام کلیه وصایا توسط حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آگاهی نداشت؟ آیا سزاوار بود ابن عربی در حدیث به اصطلاح حجة الوداع (9)از بیان واقعه غدیر یعنی مهمترین و سرنوشت سازترین حادثه تاریخ بعد از بعثت اجتناب کند و حدیث متواتر ثقلین را تحریف نماید و به ساحت مقدّس بضعه و پاره تن رسول الله صلی الله علیه و آله و تنها بانویی که در آیه مباهله تحت عنوان "نسائنا" (10)یاد گردیده و سیدة نساء المؤمنين (11)و سيدة نساء اهل الجنّة (12)اهانت روا دارد؟ در صورتی که ادّعا گردیده، دو امام معصوم در سلسله روات قرار دارند؟ (13)


1) همان، ج 11، 398.

2) الاحزاب، 33.

3) آل عمران، 61.

4) مائده، 55

5) مائده، 67

6) مائده، 3

7) نساء، 59

8) برای آگاهی از مدارک این احادیث از منابع اهل سنت رجوع شود به الغدير، عبقات الانوار، فروغ هدايت، المراجعات امامان اهل البیت علیهم السلام در گفتار اهل سنت (داود الهامی)، امامت در قرآن و سنّت (نگارنده) و.... .

9) الفتوحات المكية، ج 10، ص 209-208.

10) صحیح مسلم باب من فضائل على بن أبي طالب رضی الله عنه، ج 4، ص 1871. (طبع دارالفکر بيروت، 1403ه - 1983م)

11) همان، ج 4، ص 1906 (سيدة نساء المؤمنين أو سيدة نساء هذه الأمة)

12) صحیح بخاری باب مناقب قرابة صلی الله علیه و آله و منقبة فاطمة علیها السلام، ج 5، ص 25. (دار الجيل بيروت)

13) هر چند وی این حدیث جعلی را از صحیح مسلم نقل کرده ولی در نامگذاری تغییراتی داده است و از حدیث دیگر منقول از صحیح مسلم که اشاره ای دارد به واقعه غدیر و توصیه رسول الله صلی الله علیه و آله در مورد اهل بیت علیهم السلام عمداً خودداری کرده است. شیخ اکبر صوفیه بخوبی می دانسته که این حدیث جعلی است و برای جعلی بودن نیازی به کشف و شهود نداشت کافی بود وی بداند که مسلم در سال 206 ه. متولد شد و امام صادق علیه السلام که مسلم آن را از آن حضرت نقل کرده در سال 148ه شهید گردید، بنابراین زمان حیات آن حضرت علیه السلام مسلم کجا بود که این حدیث را از آن حضرت بشنود (حدیث مرسل)، این مطلب لازم بود قدری ابن عربی را به تأمّل وا دارد سپس سلسله ی رواة را مورد توجّه قرار دهد. آیا امام صادق و امام باقر علیهما السلام با واقعه غدیر، حدیث ثقلین و جده خود حضرت زهرا علیها السلام چنین برخورد می کردند؟ از همه بالاتر رسول خدا صلی الله علیه و آله در این سه موضوع (نعوذبالله) چنین سخنان و رفتاری داشتند؟ از سراپای این به اصطلاح حدیث، تهمت، عناد و کینه توزی به اهل البیت علیهم السلام کاملاً مشهود است. ابن عربی با چه انگیزه و هدفی چنین عملی مرتکب شده است؟

بر اهل تحقیق روشن است که حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام اولین مؤمن به رسول خدا صلی الله علیه و آله بزرگترین حامی و فدایی آن حضرت در کليه مراحل نظير ليلة المبيت، حامل و حافظ اسرار آن بزرگوار بوده است شخصی که به امر آن حضرت پا بر دوش وی نهاد و کعبه را از بت های قریش تطهیر فرمود برادر، حبیب، وارث، خلیفه، وصی، خلیل و نفس رسول خدا فاتح غزوات بدر، احد، خندق (که یک ضربت آن حضرت در این غزوه به فرموده رسول خدا صلی الله علیه و آله افضل از عبارت جن و انس بوده) خیبر و... و سرایای ذات السلاسل و...، ابو الائمّه، همسر بضعة رسول الله صلی الله علیه و آله و سيدة نساء العالمين (همان بزرگواری که علیرغم روایات اهل تسنن، ابن عربی از ذکر و یاد او در زمره بانوانی که به کمال رسیدند امتناع نمود. و تنها به ذکر مریم و آسیه اکتفاء کرده است (1)قسیم نار و جنّت و... گوهر یگانه ای که باید گفت:

او فصیح عالم و من لال او *** کی توانم گفت من شرح حال او (2)

آیا برای دومین شخصیت عالم وجود، تنها مولود کعبه در عالم، هیچ فضیلت قابل ذکری نبود که ابن عربی این مدعی کشف و شهود که درباره فتوحات می گوید:

فوالله ما كتبت منه حرفاً ... .

بخدا سوگند من در آن (فتوحات) حرفی نوشتم مگر از املاء الهی و القاء ربانی یا دم روحانی در عمق وجودم.

از تهمت بیشرمانه خواستگاری آن حضرت از دختر ابوجهل مشرک یاد نماید. (3)

کَفَی بِالْمَرْءِ کَذِباً أَنْ یُحَدِّثَ بِکُلِّ مَا سَمِعَ. دروغگویی انسان همین بس که هر چه را می شنود نقل کند. [بحار الانوار، ج 2، ص 159]

و بدین وسیله القاء کند که حضرت زهرا علیها السلام را آزرده است و این آزردگی موجب اذیت رسول خدا صلی الله علیه و آله گردیده

1) الفتوحات المكية، ج 12، ص 269 و ج 13، ص 583.

2) آن چه گفته شد شمّه ای از فضایل و کمالات آن حضرت است که مدارک تمامی آن ها در منابع اهل تسنن آمده و برخی در همین کتاب آمده است. ضمناً جهت اطلاع از ده فضیلت آن حضرت که حتی یکی از آن ها در میان اصحاب وجود نداشته و در کتب اهل تسنن نقل شده است.

3) هر چند برخی از معاندین و نواصب این حدیث جعلی را ذکر نموده اند ولی آیا سزاوار بود فردی مانند ابن عربی به هر نوشته و سخنی اعتماد کند. امام صادق علیه السلام فرمودند:

سپس آن حضرت ناگزیر شده این اختلاف خانوادگی را به میان مردم بکشاند و در میان مردم، بر روی منبر جهت فشار افکار عمومی بر علیه امیرالمؤمنین علیه السلام خطبه بخواند تا موجب انصراف حضرت از این خواستگاری (1)گردد! به راستی برای اثبات نهایت خباثت و پلیدی جاعلان این تهمت ها و نیز باورکنندگان این افترائات دلیلی لازم است؟! یک مطالعه و بررسی کوتاه حتی از منابع مهم اهل تسنن بخوبی ثابت می کند که چه کسانی حضرت زهرا علیها السلام را آزردند، حق او را ضایع کردند فدک او را غصب نمودند، به خانه او یورش بردند و آن جا را به آتش کشیدند. فرزند او را سقط کردند و همسر او یعنی نفس رسول الله صلی الله علیه و آله را با آن وضع موهن به مسجد بردند و با تهدید به قتل بیعت طلب کردند با او چنان کردند که قلم از نوشتن آن ها شرم دارد. (2)

[فتوحات المكيه، ج6، ص421 (فتوحات 13جلدی، طبع مصر تصحیح و تقديم عثمان يحيى)] و ايضاً به فتوای ابن عربی، قتل مخالفان خلفاء جایز است همانند قتل مشرکین و دشمنان خدا. [ج 3، ص 475، (فتوحات 4 جلدى طبع دار صادر بیروت)]


1) الفتوحات المكية، ج 3، ص 559. (فتوحات 4 جلدی، دار صادر بیروت)

2) انكار تلویحی مقام و منزلت بی نظیر حضرت زهرا سلام الله عليها توسط ابن عربی. رجوع شود به کتاب الامامة و السياسة كيف كانت بيعة على بن أبي طالب كرم الله وجهه صفحه 12-14؛ و مرض أبى بكر و استخلاف عمر صفحه 18 [ابن قتيبة الدينوري، الجزء الاول، 1388 0 - 1969م] در بخشی از این مدارک آمده است که عمر سوگند یاد کرد که باید از خانه خارج شوید و گرنه قطعاً خانه را به آتش می کشم. گفته شد يا أبا حفض (كنيه عمر) فاطمه (سلام الله علیها) در این خانه است فقال و إن - گفت اگر چه او باشد. همچنین آمده است که ابوبکر به هنگام مرگ به عبدالرحمن بن عوف گفت: بخدا سوگند من سه کار کردم که ای کاش انجام نمی دادم. فلیتنی ترکت بیت على و إن كان أعلن على الحرب... - ای کاش خانه علی را ترک می کردم (فرمان یورش را صادر نمی کردم) هر چند آن خانه به من اعلام جنگ کرده بود... - این مورد یکی از سه موضوعی بود که ابوبکر هنگام مرگ بر آن تأسف می خورد. ابوبکر چه فرمانی در مورد این خانه (بیت وحی که جبرئیل بدون اذن وارد نمی شد) صادر کرده بود که هنگام مرگ چنین وحشتی داشت و چنین می گفت. تعجب این جاست که ابن قتیبه دانشمند معروف اهل تسنن برخی از حقایق را نوشته ولی ابن عربی با ذکر این حدیث جعلی و تأیید تلویحی بجای ابوبکر و عمر حضرت علی علیه السلام را آزار دهنده ی حضرت زهرا سلام الله عليها عنوان کرده است. راستی قبر حضرت فاطمه سلام الله عليها كجاست؟ چرا حضرت علی علیه السلام بنا به وصیت حضرت فاطمه سلام الله علیها آن حضرت را شبانه و مخفیانه غسل و کفن نمود و پس از دفن رو به مضجع شریف رسول خدا صلی الله علیه و آله جملات دلخراش را بیان فرمود. چه کسانی آن بانو را آزردند و به شهادت رساندند؟

هر چند از بحث اصلی، قدری فاصله گرفته شد ولی بدون شک آگاهی از موضعگیری های ابن عربی در مورد خلفاء و جعل حدیث و ادعای مکاشفات در تجلیل و تعظیم خلفا از یکسو و از سوی دیگر کتمان فضایل خاندان عصمت كما هو حقه و بیان احادیث جعلی درباره این بزرگواران نظیر بیان حدیث جعلى حجّة الوداع و یا اتهام خواستگاری حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از دختر ابوجهل مشرک و نظایر آن حاکی از نیات و عقاید قلبی و روحی ابن عربی در این موارد است مطالعه و بررسی دقیق تمام کتاب که جملگی با مدرک و سند آمده است این حقیقت را ثابت می کند که ابن عربی نه تنها شیعه نیست بلکه یک سنی معتدل هم نمی باشد. مدعیان تشیع ابن عربی بدانند که شیعه قلمداد کردن وی مستلزم تأیید انبوهی از عقاید و نظرات ضد شیعی و در مواردی ضد اسلامی می باشد و این امر با توجه به شهرت ابن عربی موجب انحراف یا تضعیف عقاید شیعیانی می گردد که اصول عقاید و تفکرات شیعی در آن ها تثبیت نشده است. کدام شیعه ابوبکر عمر و عثمان را (آن گونه که ابن عربی در بحث الاقطاب ادعا می کند) بر حضرت علی علیه السلام و معاوية بن یزید را بر امام حسین علیه السلام و افرادی چون عمر بن عبدالعزیز، متوکّل عباسی، احمد بن هارون الرشید و بایزید بسطامی را بر ائمّه معصومین علیهم السلام ترجیح می دهد؟ کدام شیعه رضایت می دهد که امثال حسن بصری و سفیان ثوری که از دشمنان اهل بیت علیهم السلام بوده اند در زمره ی علماء امّت باشند ولی امام باقر و امام صادق علیهما السلام خیر؟ چگونه ممکن است ابن عربی شیعه باشد ولی شیعه را فریب خورده شیطان معرّفی کند و یا باطن شیعه را، سگ و خوک عنوان کند. (1)


1) در این مورد ابن عربی مدّعی است که یکی از اولیاء الهی (یکی از رجبیون) در عالم مکاشفه (در ماه رجب) رافضی (شیعه) را بصورت خوک و در جای دیگر بصورت سگ مشاهده نموده و این فرد رجبی مورد تأیید تلویحی ابن عربی است.

پی نوشت ها

1- الفتوحات المكية، ج 3، ص 327 (فتوحات 4 جلدی دارصادر بیروت)

2- همان.

3- ر.ک به کتاب سیر وتطور علوم در جهان اسلام اشاره ای به ابواب علم پیامبر صلی الله علیه و آله (از همین مؤلف)

4- الفتوحات المكية، ج 3، ص 331 (فتوحات 4 جلدی دار صادر بیروت)

5- بحارالانوار، ج 23، ص 76-95 چاپ دوم و درج امین الضرب قدیم، ج 7، ص16-20.

6- شناخت امام یا "راه رهایی از مرگ جاهلی".

7- شناخت امام یا "راه رهایی از مرگ جاهلی"، ص 30-44.

8- الفتوحات المكية، ج 3، ص 331. (فتوحات 4 جلدی دارصادر بیروت )

9- همان، ج 12، ص 237، 252، 287 و ج 3، ص 325 و ج 13، ص118، 15، 501،495، 483، 169، 129، 127.

10- همان، ج 2، ص 237 و 238 وی در همین جلد و صفحه معتقد است آفرینش مولدات از جماد و گیاه و حیوان هفتاد و یک هزار سال بطول انجامیده است.

11- همان، ج 5، ص 156 و 157.

12- همان، ج 4، ص 307. (فتوحات 4 جلدی دارصادربیروت)

13- فتوحات، ج 2، ص 49. (فتوحات 4 جلدی دارصادربیروت)

14- الفتوحات المكية، ج 1، ص318 و 319 (فتوحات 4 جلدی دارصادر بیروت ) تفصیل این واقعه را در شماره 13 صفحه 33 جزوه شماره 1 ملاحظه فرمایند.

15- الفتوحات المكية، ج 1، ص43 - 45 (فتوحات 13 جلدی طبع مصر، تصحيح عثمان يحيى)

16- فتوحات (4جلدی )، ج 1، ص 244 الباب الثالث والاربعون.

17- فصوص الحكم، ص 158 (مطبعة مصطفى البابي الحلبي و اولاده بمصر)

18- فصوص الحكم، ص 158 (مطبعة مصطفى البابي الحلبي واولاده بمصر)

19- شناخت،قرآن ص 493 استاد علی کمالی دزفولی به نقل از عنقاء مغرب، ص 15.

20- الفتوحات المكية، ج 3، ص 329 (فتوحات 4 جلدی دار صادر بیروت)

21- صواعق المحرقة، ص 141 (طبع استانبول ترکیه 1406 ه - 1364ش -1986م)

22- الفتوحات المكية، ج 6، ص 421

23- همان، ج 3، ص 475

24- بحار الانوار، ج 39، ص 240؛ وسائل الشيعه، ج 18، ص98

25- الفتوحات المكية، ج 1، ص 119 (فتوحات 4 جلدی چاپ دار صادر بیروت) و ج 1، ص 227. (فتوحات 13 جلدی طبع مصر، تصحيح عثمان يحيى)

26- روح مجرد، ص 347 و 348 آن گاه مطلب مذکور را نقل می کند و قال صاحب الفتوحات: و سرّ الانبياء اجمعين

27- همان، ص 371. (پاورقی )

28- همان، ص 372. (پاورقی)

29- الفتوحات المكية، ج 2، ص 180 و ج 10، ص 442 و ج 11، ص 371 و....

30- همان، ج 8، ص 410.

31- همان، ج 1، ص 359.

32- همان، ج 2، ص 181 و ج 10، ص 442 و ج 11، ص 371 و... موارد مذکور به تفصیل در کتاب مورد بحث قرار گرفته است.

33- همان، ج 11، ص 274 و 275.

34- همان، ج 11، 398.

35- الاحزاب، 33.

36- آل عمران، 61.

37- مائده، 55

38- مائده، 67

39- مائده، 3

40- نساء، 59

41- برای آگاهی از مدارک این احادیث از منابع اهل سنت رجوع شود به الغدير، عبقات الانوار، فروغ هدايت، المراجعات امامان اهل البیت علیهم السلام در گفتار اهل سنت (داود الهامی)، امامت در قرآن و سنّت (نگارنده) و.... .

42- الفتوحات المكية، ج 10، ص 209-208.

43- صحیح مسلم باب من فضائل على بن أبي طالب رضی الله عنه، ج 4، ص 1871. (طبع دارالفکر بيروت، 1403ه - 1983م)

44- همان، ج 4، ص 1906 (سيدة نساء المؤمنين أو سيدة نساء هذه الأمة)

45- صحیح بخاری باب مناقب قرابة صلی الله علیه و آله و منقبة فاطمة علیها السلام، ج 5، ص 25. (دار الجيل بيروت)

46- الفتوحات المكية، ج 12، ص 269 و ج 13، ص 583.

47- الفتوحات المكية، ج 3، ص 559. (فتوحات 4 جلدی، دار صادر بیروت)

منابع و مآخذ

بعلاوه قرآن کریم:

ابن عربی فصوص الحكم، مطبعة مصطفى البابي الحلبى و اولاده بمصر، الطبعة الثالثه، 1407ه.ق.

ابن عربی، محی الدین، فتوحات المكية، تحقيق و تقدیم د. عثمان یحیی، تصدیر و مراجعه د. ابراهیم مرکور، مكتبة العربية بمصر، 13 جلدى، 1405ق و 1985م.

البخاري، محمد بن اسمعیل صحیح بخاری، دارالجيل بيروت.

صحیح مسلم طبع دارالفکر بیروت، 1403 ه-، 1983م.

علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404 ه. ق.

تهرانی، میرزا جواد، عارف و صوفی چه می گویند، چاپ سوم کتابخانه بزرگ اسلامی، آبان 1351.

الغرباوى، الشيخ محمود، بشرى البشر في حقيقة المهدى المنتظر الناشر دار الكتب العربي دمشق - قاهره الطبعة الاولى 2004م.

مخالفت علمی و علی صوفیه با ائمّه معصومین علیهم السلام

اشاره

حجّت الاسلام سید علی بنی صدر

صف بندی آشکار صوفیه در برابر ائمّه معصومین علیهم السلام

صوفیان در عصر ائمّه معصومین علیهم السلام

صوفیان در عصر غیبت تامّه

بدعت ها و خرافات صوفیه در عبادات (بدعت سماع)

مخالفت علمی صوفیه با ائمّه معصومین علیهم السلام

برائت ائمّه معصومین علیهم السلام از صوفيه

درآمد

مخالفت های صوفیه از ابتدا با مبانی مکتب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام از نظر عملی و علمی بسیار آشکار است و بر اهل تحقیق مخفی نیست و نیز مخالفت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام با افکار صوفیانه آشکارتر از خورشید وسط روز است. مشکل اساسی صوفیان تنها رفتارهای خلاف شرع آنان نیست بلکه افکار و عقایدی است که اساس عقاید دینی را هدف گرفته است مانند مسئله وحدت وجود شخصی که دیگر جایی برای مخلوق نمی گذارد و محلی برای شرک قرار نمی دهد. زیرا هر رفتاری و لو عین شرک باشد در این مکتب توحید است. نویسنده محترم در این مقاله به مواردی از مخالفت های عملی (مانند سماع) و علمی مانند وحدت وجود شخصی برابر ذات پروردگار، پرداخته است.

کلیدواژه ها؛

صوفيه، تصوف، وحدت وجود، سماع، ریاضت، مکتب اهل بيت علیهم السلام

مقدّمه

در این مقاله بر آنیم تا به بررسی ابعاد مخالفت صوفیه با تعالیم ائمّه اطهار علیهم السلام بپردازیم. آن چه مسلم است این است که صوفیه هم در مرام و مسلک خود و هم در ادعاها و نظریات علمی خود در جهت خلاف معارف شیعی حرکت کرده و می کنند به همین جهت با تقسیم بحث به دو بخش، اولاً در مقام بحث از مخالفت عملی و ثانیاً در مقام بحث از مخالفت علمی صوفیه با معارف اهل بیت علیهم السلام مطالبی را ارائه خواهیم نمود در بخش اول نمونه هایی از برخورد عملی صوفیان در مرام و مسلک (همچون سماع و ریاضت های عجیب آنان) را با مکتب امامان معصوم علیهم السلام مطرح کرده و در بخش دوم نیز (که عمده جهت مخالفت در همین بخش است) به طرح برخی از نظریات صوفیه خواهیم پرداخت. سپس با سنجش نظریات و ادعاهای آنان بر مبنای محکمات از کتاب و سنت به اثبات ادّعای خود اقدام خواهیم نمود. در پایان نیز به برخی از برخوردهایی که ائمّه معصومین علیهم السلام با صوفیان زمان خود داشته اند اشاره خواهیم کرد خداوند متعال توفیق بندگی در مسیر مكتب

اهل بیت علیهم السلام را به همه ما عنایت فرماید. ان شاء الله تعالی.

عصر پر فراز و نشیب غیبت عصر اوج گرفتن بسیاری از مکاتب مادی و بشری است که هر یک با آداب و رسوم و مشی و مرام مخصوص به خود ابناء بشر را به خود فرا می خوانند و مدعی هستند که کلید سعادت دنیا و آخرت را در دست دارند تصوف با تمام سلاسل و شاخه هایش نیز یکی از همان مکاتبی است ادّعاهای گزاف فراوان دارد این مکتب نیز همانند سایر مکاتب مکتبی بشری است که نباید فریب ظاهر معنویت گرای آن را خورد بلکه باید به باطن پلید و آلوده اش نگریست؛ باید مبانی و اصولش را مطالعه کرد تا به واقعیتش آن طور که بوده و هست پی برد.

مخالفت عملی صوفیه با ائمّه معصومین علیهم السلام

تصوف علاوه بر اعتقادات فاسد خود در عمل نیز صف بندی آشکاری در مقابل مکتب وحی و پیشوایان معصوم علیهم السلام داشته اند. با کمال تأسف بسیاری چنین می اندیشند که تصوف برخاسته از مکتب تشیع است و صوفیان در کسب معارف بر خوان علم حضرات اهل بیت علیهم السلام نشسته اند؛ غافل از آن که اینان از همان آغاز رو در روی حجّت های خداوند متعال علماً و عملاً ایستادند و امّت را به راه باطل خود فراخواندند. برخی از مدّعیان در سالیان اخیر وقاحت را به حدی رسانده اند که فقهای شیعه را صوفی و صاحب خرقه معرفی نموده و عملا میان دو مفهوم فقیه و صوفی جمع کرده اند؛ و تأسّف مضاعف نسبت به این که عدّه ای که سالیانی در حوزه های علمیه گذران عمر داشته اند، صوفی بودن را از افتخارات یک فقیه برشمرده اند. یکی از آنان که در عصر نزدیک به ما می زیسته روزی در مجلسی که بزرگانی همچون مرحوم حضرت آیت الله العظمی حاج سید ابوالحسن اصفهانی رحمه الله علیه و مرحوم حضرت آیت الله العظمی آقا ضیاء الدین عراقی رحمه الله علیه در آن مجلس شرف حضور داشته اند به صدایی رسا می گوید: «نعم الرجل ان يكون فقيهاً صوفياً» (1)اینان و پیروانشان باید بدانند که اگر تمام همّت خود را مصروف دارند نمی توانند میان آموزه های شیعی و اباطیل تصوف پیوندی برقرار کنند و چرا که مبانی آموزه های این دو مکتب در تناقضی حل ناشدنی با یکدیگر بوده و اگر بنابر اتحاد میان این دو باشد ناگزیر باید از معارف حقیقی مکتب وحی چشم پوشی نمود کما این که چنین کرده اند و برای رفع تناقضات محکمات از آیات قرآن و متواترات از روایات ائمّه هدی علیهم السلام را مطابق با سلیقه خود توجیه و تأویل نموده و با روایاتی ضعیف و بعضاً مجعول که سنداً و دلالتاً مجمل و مبهم اند در مقام اثبات مدّعای خویش برآمده اند.

صف بندی آشکار صوفیه در مقابل ائمّه معصومین علیهم السلام

اشاره

در تاریخ اسلام مواردی متعددی یافت می شود که نشان می دهد صوفیان گمراه عملاً در مقابل امام زمان خود ایستادند و مورد طعن و لعن معصوم قرار گرفتند پس از آن نیز می توان گفت سرتاسر عصر غیبت عرصه رویارویی تصوف و شیعه بوده و زمانی نبوده که فقیهان امت که مرزداران حقیقی مکتب اهل بیت علیهم السلام هستند در مقابل صوفیان نیرنگ باز قد علم نکرده باشند.


1) آيت الحق، ج 1، ص 120.

گفتار اول: در عصر ائمّه معصومین علیهم السلام

اگرچه مصادیق رویاروی ائمّه معصومین علیهم السلام با صوفیان بدعت گذار بسیار است اما یکی از مشهورترین نمونه های معارضه صوفیان با ائمّه هدی علیهم السلام جسارت سفیان ثوری به وجود مبارک امام صادق علیه السلام است که در کتب مختلف روایی از آن سخن به میان آمده است. سفیان ثوری از صوفیان معاصر امام صادق علیه السلام است که از دیرباز دلباختگان به مکتب تصوف احترامی ویژه برای او قائل اند و او را در زمره اقطاب خود می شمارند. شیخ عطار در تذکرة الاولیاء فصلی را به ذکر احوالات او اختصاص داده و سخن پیرامون سفیان را چنین آغاز می کند:

آن تاج دین و دیانت آن شمع زهد و هدایت آن علماء را شیخ و پادشاه، آن قدما را حاجب درگاه، آن قطب حرکت دوری امام عالم سفیان ثوری رحمه الله عليه. (1)

شاید که شیخ عطار به مانند این مدح و ثنا را در حق پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله نکرده باشد و عجب درشت گویی کرده و عجب مدح ناروایی کرده از کسی که زبان به جسارت و بی ادبی در محضر امام معصوم علیه السلام و حجّت خدا گشوده است. جالب تر این که عطار در ادامه مدایح ناروای خود در حق سفیان می گوید:

در ورع و تقوی به نهایت رسیده بود و ادب و تواضع به غایت داشت. (2)

مناسب است که در این مقام شمه ای از بی ادبی سفیان در محضر ولی الله الاعظم امام صادق علیه السلام را از نظر خوانندگان محترم بگذرانیم تا بطلان کلام عطار و انحراف سفیان از صراط مستقیم آشکارتر گردد. در کتاب شریف تحف العقول چنین وارد شده است:

دَخَلَ سُفْیَانُ اَلثَّوْرِیُّ عَلَی أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ فَرَأَی عَلَیْهِ ثِیَابَ بَیَاضٍ کَأَنَّهَا غِرْقِئُ اَلْبَیْضِ ، فَقَالَ لَهُ إِنَّ هَذَا اَللِّبَاسَ لَیْسَ مِنْ لِبَاسِکَ فَقَالَ لَهُ اِسْمَعْ مِنِّی وَ عِ مَا أَقُولُ: لَکَ فَإِنَّهُ خَیْرٌ لَکَ عَاجِلاً وَ آجِلاً إِنْ أَنْتَ مِتَّ عَلَی اَلسُّنَّهِ وَ لَمْ تَمُتْ عَلَی بِدْعَهٍ أُخْبِرُکَ أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ کَانَ فِی زَمَانٍ مُقْفِرٍ جَدْبٍ فَأَمَّا إِذَا أَقْبَلَتِ اَلدُّنْیَا فَأَحَقُّ أَهْلِهَا بِهَا أَبْرَارُهَا لاَ فُجَّارُهَا وَ مُؤْمِنُوهَا لاَ مُنَافِقُوهَا وَ مُسْلِمُوهَا لاَ کُفَّارُهَا ، فَمَا أَنْکَرْتَ یَا ثَوْرِیُّ فَوَ اَللَّهِ إِنِّی لَمَعَ مَا تَرَی مَا أَتَی عَلَیَّ مُذْ عَقَلْتُ صَبَاحٌ وَ لاَ مَسَاءٌ وَ لِلَّهِ فِی مَالِی حَقٌّ أَمَرَنِی أَنْ أَضَعَهُ مَوْضِعاً إِلاَّ وَضَعْتُهُ. (3) سفیان ثوری خدمت امام صادق علیه السلام رسیده، دید حضرت لباس های سفیدی چون پوست (داخلی) تخم مرغ پوشیده، گفت: این ها لباس شما نیست، فرمود: آن چه را می گویم بشنو و بخاطر سپار که اگر وقت مرگ بر سنّت پیغمبر، و بر حق باشی، و با بدعت نمیری، برای دنیا و آخرتت خیر است،


1) تذكرة الاولياء، ص 201.

2) تذكرة الاولياء، ص 201.

3) تحف العقول، ص348.

پیغمبر در دورانی می زیست که آب و علفی نبود و مردم همه با غذاهای خشن و ناگوار بسر می بردند و ناچار پیغمبر صلی الله علیه و آله باید چنان زندگی می کرد که مردم دیگر) امّا وقتی که دنیا روی آورد و سطح زندگی بالا آمد: سزاوارترین مردم به آن نکو کارانند، نه تبهکاران، مؤمنانند نه منافقان و مسلمانانند نه کافران،ثوری چه اعتراضی داری؟ به خدا با این وضع که می بینی از آن زمان که نیک و بد را شناخته ام هیچ صبح و شامی نگذشته که حقی از خدا در مالم باشد، و دستور داده باشد به جائی صرف کنم جز این که در جای خود مصرف کرده ام.

تا چه اندازه گستاخانه می توان در مقابل حجّت خدا علیه السلام سخن گفت؟! این چه عارفی است که به خود اجازه می دهد امام زمان خود را نصیحت کند؟! حقیقتا مشخص نیست که بزرگان صوفیه که ادعای تشیع و ولایت مداری دارند برای این جسارت و هتاکی سفیان چه توجیهی دارند و این برخورد امام صادق علیه السلام با وی را چگونه نادیده گرفته و او را مقتدای خود می خوانند؟! در کتاب شريف تحف العقول داستان به همین جا ختم نمی شود پس از سفیان عده ای از همفکران او به خود اجازه می دهند که دوباره بر امام علیه السلام وارد شده و وقیحانه ادّعاهای بی اساس خود را مطرح کنند که این بار نیز امام صادق علیه السلام با سعه صدر به طور مبسوط و مستدل در مقام دفاع شبهات آنان برآمده و در پایان فرمایشات خود به آنان چنین می فرمایند:

فَتَأَدَّبُوا أَيُّهَا النَّفَرُ بِآدَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ اقْتَصِرُوا عَلَي أَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ وَ دَعُوا عَنْكُمْ مَا اشْتَبَهَ عَلَيْكُمْ مِمَّا لَا عِلْمَ لَكُمْ بِهِ وَ رُدُّوا الْعِلْمَ إِلَي أَهْلِهِ تُوجَرُوا وَ تُعْذَرُوا عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي وَ كُونُوا فِي طَلَبِ عِلْمِ نَاسِخِ الْقُرْآنِ مِنْ مَنْسُوخِهِ وَ مُحْكَمِهِ مِنْ مُتَشَابِهِهِ وَ مَا أَحَلَّ اللَّهُ فِيهِ مِمَّا حَرَّمَ فَإِنَّهُ أَقْرَبُ لَكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ أَبْعَدُ لَكُمْ مِنَ الْجَهْلِ وَ دَعُوا الْجَهَالَةَ لِأَهْلِهَا- فَإِنَّ أَهْلَ الْجَهْلِ كَثِيرٌ وَ أَهْلَ الْعِلْمِ قَلِيل. (1) ... آن چه را علمی به آن ندارید و شما را به اشتباه می اندازد رها کنید و علم را به اهلش بسپارید تا خدا به شما پاداش دهد و عذرتان را بپذیرد. ناسخ قرآن را بر منسوخش، محکم قرآن را بر متشابهش و آن چه را که خدا در آن حلال شمرده بر آن چه که حرامش کرده است برتری دهید که این کار به خدا نزدیک تر و از جهالت دورتر است. جهالت را به اهلش واگذارید که اهل جهل بسیارند و اهل علم اندک.


1) تحف العقول، ص 354-353

این دعوت امام علیه السلام به رعایت ادب و کسب دانش و دوری از جهالت چه معنایی دارد؟ این سوالی است که مدعیان باید بدان پاسخ دهند و البته که هیچ پاسخی در مقابل این حجّت آشکار نخواهد بود. روایت دیگری نیز از وجود مبارک امام باقر علیه السلام در کتب روایی شیعه از جمله در کتاب شریف کافی موجود است که این امام همام نیز سفیان ثوری را خبیث و معارض دین خدا معرفی می نمایند. این روایت را سدیر که از اصحاب امام باقر علیه السلام است این گونه نقل می کند:

سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام وَ هُوَ دَاخِلٌ وَ أَنَا خَارِجٌ وَ أَخَذَ بِیَدِی، ثُمَّ اِسْتَقْبَلَ اَلْبَیْتَ... ثُمَّ قَالَ یَا سَدِیرُ أَ فَأُرِیکَ اَلصَّادِّینَ عَنْ دِینِ اَللَّهِ ثُمَّ نَظَرَ إِلَی أَبِی حَنِیفَهَ وَ سُفْیَانَ اَلثَّوْرِیِّ فِی ذَلِکَ اَلزَّمَانِ وَ هُمْ حَلَقٌ فِی اَلْمَسْجِدِ فَقَالَ: هَؤُلاَءِ اَلصَّادُّونَ عَنْ دِینِ اَللَّهِ بِلاَ هُدًی مِنَ اَللَّهِ وَ لاَ کِتَابٍ مُبِینٍ، إِنَّ هَؤُلاَءِ اَلْأَخَابِثَ لَوْ جَلَسُوا فِی بُیُوتِهِمْ فَجَالَ اَلنَّاسُ فَلَمْ یَجِدُوا أَحَداً یُخْبِرُهُمْ عَنِ اَللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی وَ عَنْ رَسُولِهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ حَتَّی یَأْتُونَا فَنُخْبِرَهُمْ عَنِ اَللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی وَ عَنْ رَسُولِهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ (1) سُدیر گوید: از امام باقر علیه السلام شنیدم در حالی که او وارد مسجد الحرام می شد و من خارج می شدم دست مرا گرفت و برابر کعبه ایستاد... سپس فرمود: ای سُدیر، من کسانی را که از دین خدا جلو گیرند به تو می نمایم و نگاهی به ابی حنیفه و سفیان ثوری انداخت که در آن روز حلقه هائی در میان مسجد الحرام تشکیل داده بودند و فرمود: آنانند که سد راه دین خدایند بی رهبری از طرف خدا و بی دلیل روشن بر پیشوایی و گفتار خود، اگر این خبیث ها در خانه خود نشینند مردم بگردند و کسی را نیابند که به آن ها از طرف خدا و رسولش خبر دهد آن وقت نزد ما آیند و از طرف خدا تبارک و تعالی و رسولش به آن ها خبر دهیم.

از جمله اقطاب صوفیه که مناسب است در این مقام از وی یاد نماییم حسن بصری است. او شخصیتی است معاصر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام که بسیاری از صوفیان دلداده و شفيته او بوده و هستند. حسن بصری اگرچه در میان صوفیان دارای مقام رفیع و جایگاهی متعالی است امّا در لسان معصومین علیهم السلام به عنوان شخصیتی ضال و مضل معرفی گردیده است. از مشهورترین روایاتی که در خصوص وی در منابع روایی شیعه وارده شده است روایتی است که امیرالمؤمنین علیه السلام او را برادر شیطان خطاب می کند. این روایت در واقع گفتگوی امام علیه السلام با حسن بصری است که در خصوص جنگ جمل انجام شده و در آن حسن بصری دلیل عدم حضور خود در جنگ را مکاشفه ای دانسته که طی آن سروشی آسمانی وی را از حضور در جنگ بازداشته است و نکته جالب آن که آن سروش آسمانی دو طرف نبرد (لشگر حضرت علی (علیه السلام) و عایشه) را اهل جهنّم معرفی کرده است!!


1) الكافى، ج 1، ص 393-392.

مشروح روایت به این ترتیب است

مَرَّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام بِالْحَسَنِ الْبَصْرِیِّ وَ هُوَ یَتَوَضَّأُ فَقَالَ یَا حَسَنُ أَسْبِغِ الْوُضُوءَ فَقَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لَقَدْ قَتَلْتَ بِالْأَمْسِ أُنَاساً یَشْهَدُونَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ یُصَلُّونَ الْخَمْسَ وَ یُسْبِغُونَ الْوُضُوءَ فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَدْ كَانَ مَا رَأَیْتَ فَمَا مَنَعَكَ أَنْ تُعِینَ عَلَیْنَا عَدُوَّنَا فَقَالَ وَ اللَّهِ لَأَصْدُقَنَّكَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لَقَدْ خَرَجْتُ فِی أَوَّلِ یَوْمٍ فَاغْتَسَلْتُ وَ تَحَنَّطْتُ وَ صَبَبْتُ عَلَیَّ سِلَاحِی وَ أَنَا لَا أَشُكُّ فِی أَنَّ التَّخَلُّفَ عَنْ أُمِّ الْمُؤْمِنِینَ عَائِشَةَ هُوَ الْكُفْرُ فَلَمَّا انْتَهَیْتُ إِلَی مَوْضِعٍ مِنَ الْخُرَیْبَةِ نَادَی مُنَادٍ یَا حَسَنُ إِلَی أَیْنَ ارْجِعْ فَإِنَّ الْقَاتِلَ وَ الْمَقْتُولَ فِی النَّارِ فَرَجَعْتُ ذُعْراً وَ جَلَسْتُ فِی بَیْتِی فَلَمَّا كَانَ الْیَوْمُ الثَّانِی لَمْ أَشُكَّ أَنَّ التَّخَلُّفَ عَنْ أُمِّ الْمُؤْمِنِینَ عَائِشَةَ هُوَ الْكُفْرُ فَتَحَنَّطْتُ وَ صَبَبْتُ عَلَیَّ سِلَاحِی وَ خَرَجْتُ إِلَی الْقِتَالِ حَتَّی انْتَهَیْتُ إِلَی مَوْضِعٍ مِنَ الْخُرَیْبَةِ فَنَادَانِی مُنَادٍ مِنْ خَلْفِی یَا حَسَنُ إِلَی أَیْنَ مَرَّةً بَعْدَ أُخْرَی فَإِنَّ الْقَاتِلَ وَ الْمَقْتُولَ فِی النَّارِ قَالَ عَلِیٌّ علیه السلام صَدَقْتَ أَ فَتَدْرِی مَنْ ذَلِكَ الْمُنَادِی قَالَ لَا قَالَ علیه السلام ذَاكَ أَخُوكَ إِبْلِیسُ وَ صَدَقَكَ أَنَّ الْقَاتِلَ مِنْهُمْ وَ الْمَقْتُولَ فِی النَّارِ فَقَالَ الْحَسَنُ الْبَصْرِیُّ الْآنَ عَرَفْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَنَّ الْقَوْمَ هَلْكَی. (1) حضرت امیر علیه السلام در میان راه به حسن بصری که در حال وضو گرفتن بود رسیده و بدو فرمود: ای حسن در وضوی خود دقت کن و آداب آن را بجای آور. او گفت ای أمير المؤمنین دیروز افرادی را کشتی که همگی شهادت به توحید و رسالت داده و نمازهای پنجگانه را اقامه می کردند و با تمام آداب وضو می گرفتند. حضرت در پاسخش فرمود: اگر این گونه بوده و تو شاهد آن بودی پس برای چه به یاری دشمنان ما نشتافتی؟ حسن بصری گفت: بخدا که راست فرمودی، و من آن را تصدیق می کنم ماجرا از این قرار بود که در روز اول جنگ بود که از خانه بیرون آمده غسل کردم و حنوط به بدنم مالیدم و شمشیر را با خود برداشتم و من هیچ شک و تردیدی نداشتم که تخلف از ام المؤمنین عائشه كفر است، ولی وقتی به «خریبه» (نام محلّی است در بصره) رسیدم آوازی مرا ندا ساخت که: «ای حسن کجا می روی؟ برگرد، که قاتل و مقتول هر دو (در این کارزار) جهنّمی هستند»، پس با حالتی ترسان بازگشته و در خانه ام نشستم پس چون روز دوم رسید هیچ شکّ نکردم که تخلّف از ام المؤمنین عایشه کفر است، پس همچون روز گذشته حنوط به بدن مالیده و سلاح بر کمر بسته و قصد رفتن به کارزار را نمودم، تا به «خریبه» رسیدم ندایی از پشت سرم گفت: «ای حسن دوباره کجا می روی، که قاتل و مقتول هر دو اهل آتشند». حضرت امیر علیه السلام فرمود: راست گفتی، آیا هیچ فهمیدی که آن منادی که بود؟ گفت نه فرمود: او برادرت ابلیس بود و راست گفت که قاتل و مقتول از آنان هر دو اهل آتشند. حسن بصری گفت: ای أمیر المؤمنین اکنون دریافتم که این قوم در هلاکت و گمراهی هستند.


1) بحار الانوار، ج 42، ص 141.

در روایت دیگری نیز امیرالمؤمنین علی علیه السلام او را سامری امّت می خواند:

لَمَّا اِفْتَتَحَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ اَلْبَصْرَهَ اِجْتَمَعَ اَلنَّاسُ عَلَیْهِ وَ فِیهِمُ اَلْحَسَنُ اَلْبَصْرِیُّ وَ مَعَهُ أَلْوَاحٌ فَکَانَ کُلَّمَا لَفَظَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ بِکَلِمَهٍ کَتَبَهَا فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ بِأَعْلَی صَوْتِهِ مَا تَصْنَعُ قَالَ نَکْتُبُ آثَارَکُمْ لِنُحَدِّثَ بِهَا بَعْدَکُمْ فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ أَمَا إِنَّ لِکُلِّ قَوْمٍ سَامِرِیّاً وَ هَذَا سَامِرِیُّ هَذِهِ اَلْأُمَّهِ إِلاَّ أَنَّهُ لاَ یَقُولُ لا مِساسَ وَ لَکِنَّهُ یَقُولُ لاَ قِتَالَ. (1) هنگامی که امیرالمؤمنین علیه السلام بصره را فتح کردند، مردم اطراف ایشان را گرفتند و در میان آن ها «حسن بصری» بود که الواحی با خود آورده بود که هر سخنی را که امیر مؤمنان على علیه السلام می فرمود، فوراً یادداشت می کرد. امام با صدای بلند او را در میان جمعیت مخاطب قرار داده و فرمودند: چه می کنی؟! عرض کرد: آثار و سخنان شما را می نویسم تا برای آیندگان بازگو کنم امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند بدانید هر قوم و جمعیتی سامری ای دارد و این مرد (حسن بصری) سامری این امّت است! تنها تفاوتش با سامری زمان موسی علیه السلام این است که هر کس به سامری نزدیک می شد می گفت «لامساس» (هیچ کس با من تماس نگیرد)؛ ولی این به مردم می گوید «لاقتال» (یعنی نباید جنگ کرد حتی با منحرفان).

دلدادگان به مکتب تصوف و حسن بصری که ادّعای محبّت اهل بیت علیهم السلام را دارند چگونه از کنار تعبیراتی همچون «سامری امّت» یا «برادر شیطان» که امام معصوم علیه السلام در وصف چنین شخص منحرفی ابراز فرموده اند می گذرند؟ جای بسی تأمّل است که امیرالمومنین علیه السلام چرا وی را سامری امت نام نهاده است چه وجه شبهی میان حسن بصری و سامری قوم موسی بوده که حضرت علیه السلام را بر آن داشته تا وی را سامری امت اسلام بخواند؟ آیا پیروی و تبعیت از سامری جز تبعیت از ضلالت و انحراف است؟ و آیا محبّت و مودّت با سامری جز به معنای دشنمی و عداوت با خدا و رسول صلی الله علیه و له است؟ این سوالات و هزاران سوال دیگر مطالباتی است که خردمندان و پژوهشگران عرصه دین در قرون متمادی از صوفیان مدعی داشته و دارند اما افسوس که منطق صوفیه منطق پاسخ و اقناع مخاطب نیست منطق صوفیه منطق تجهیل و تحقیر مخاطب و فرافکنی واقعیات است، امّا این موجب آن نگردیده که امکان داوری شایسته برای اصحاب خرد فراهم نباشد، هر صاحب اندیشه با اندک مداقه و التفات می تواند حق و باطل را از یکدیگر تشخیص داده و پیروی از مکتب نورانی وحی را طریقه و شیوه خود سازد. اگرچه موارد مخالفت صوفیان منحرف با ائمّه معصومین علیهم السلام در عصر حضور آن بزرگواران بسیار است اما به سبب رعایت اختصار کلام را در این گفتار کوتاه نموده و طالبان را به تحقیق و پژوهش در این زمینه فرا می خوانیم.


1) بحار الانوار، ج 42، ص 142 141.

صوفیان در عصر غیبت

عصر پر فراز و نشیب غیبت، مجالی وسیعتر و مناسب تر برای فعالیت های صوفیان بود. در این عصر آنان توانستند مرام خود را بیش از پیش گسترش دهند و اعتقادات خود را در سرتاسر بلاد مسلمین نشر دهند. فعالیت های تبلیغی و ترویجی تصوف در عصر غیبت رونقی بی سابقه یافت به ترتیبی که اقشار گوناگون جامعه از عوام تا خواص بدان اقبال نمودند. در این مجال به دنبال بررسی عوامل گسترش تفکر صوفیه در عصر غیبت نیستیم اما اگر بخواهیم به یکی از این عوامل اشاره کنیم می توانیم از تنوع شاخه ها و مسلک های صوفیه سخن بگوییم صوفیان نه جماعتی یکپارچه بلکه متشکل از سلاسل و مسالک متعددی هستند که هر یک به مثابه دکانی به تناسب نوع عقیده و اندیشه خود توانسته اند سلایق همسو را به خود جلب نمایند عصر غیبت عصر تولد سلسله های رنگانگ صوفیه و عصر بروز صوفیان در لباس های گوناگون است اما آن چه غیرقابل انکار است اینست که از آغاز این عصر تا قرون متمادی تفکر صوفیه نتوانسته بود که به طور جدی در بین شیعیان و موالیان اهل بیت علیهم السلام نفوذ نماید هر چند در عصر حاضر تصوف آن چنان در میان شیعیان نفوذ کرده و آنچنان اندیشه شیعیان و حتی متدینیان از آنان را در چنگال خود گرفته است که دیده می شود و شنیده می شود که کتاب های درجه یک صوفیه مورد اقبال شیعیان واقع شده و در منازل در کنار قرآن کریم و نهج البلاغه مولی علی علیه السلام نگهداری می شوند امروز اگر از یک نوجوان شیعه از صحیفه سجادیه سوال شود شاید که حتی این کتاب را ندیده و شاید که و لو یک خط از آن را نخوانده و چه بسا صاحب آن را نشناسد اما کمتر جوان و نوجوان شیعه ای یافت می شود که نام مثنوی معنوی را نشنیده و ابیاتی از آن را به خاطر نداشته باشد. امروز چه بسیار شیعیانی که در خانه خود حتی یک عنوان کتاب حدیثی شیعی همچون (غرر الحکم، خصال، تحف العقول و...) ندارند امّا دیوان حافظ و مثنوی معنوی در خانه ی آن ها یافت می شود؛ و نه فقط یافت می شود بلکه با دل و جان در یلدا و غیر یلدا آن ها را می خواندند و بسی شور و شعف در جانشان پدید می آید. فعالیت صوفیان در عصر غیبت ظاهراً بسیار کارساز بوده به ترتیبی که بدون آن که خرقه بر تن افراد بپوشانند توانسته اند عقاید منحرف خود را در ذهن آنان تثبیت نمایند. امروز نباید از خرقه پوشان هراسید و تنها آنان را صوفی

نامید بلکه چه بسا یک کت و شلواری کار کند که صد خرقه پوش از انجام آن ناتوان باشند؛ کما این که کرده اند و می کنند. چون سخن از مثنوی معنوی به میان آمد نمونه ای چند از این کتاب را که از اهم کتب صوفیه است از نظر خوانندگان عزیز می گذرانم تا خود قضاوت کنند که صاحب چنین کلماتی نسبتش با شیعه و پیروی از ائمّه معصومین علیهم السلام چیست پیشاپیش از بیان برخی کلمات نامتعارف و توهین آمیز که در اشعار مولوی آمده است پوزش می طلبم. وی در یکی از اشعار خود زشت ترین تعبیر را نسبت به شیعیان ابراز داشته و به آن ها نسبت جهل و نافهمی می دهد:

این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند *** چون نشاید بر جهود انجیل خواند

کی توان با شیعه گفتن از عمر *** کی توان بربط زدن در پیش کر! (1)

او در جای دیگر در مقام تحریف تاریخ برآمده و با هدف تبرئه قاتل امیرالمؤمنین علیه السلام کلماتی را به دروغ به امام علی علیه السلام نسبت می دهد. طبق بیان او امیرالمؤمنین علیه السلام به قاتل خود چنین می گوید:

هیچ بغضی نیست در جانم ز تو *** زآن که این را من نمی دانم ز تو

آلت حقی تو فاعل دست حق *** چون زنم بر آلت حق طعن و دق (2)

لیک بی غم شو شفیع تو منم *** خواجه روحم نه مملوک تنم (3)

مشخص نیست که وی با استناد به کدام سند معتبر روایی چنین مطالبی را به امام علی علیه السلام نسبت می دهد و معلوم نیست که چه اصراری بر تبرئه ابن مجلم از آن جنایت عظیم دارد؟ در این جا مناسب است که نظر مرحوم علامه جعفری رحمه الله علیه را هم در خصوص این اشعار ذکر نماییم. ایشان که تفسیر مفصلی بر مثنوی معنوی نگاشته است در خصوص این ابیات می نویسد:

هیچ داستان و روایتی چنین جمله ای از امیرالمؤمنین علیه السلام و لو به طور ضعیف نقل نکرده اند که آن حضرت به ابن ملجم چنین جمله ای را گفته باشد (4)

مراد و پیر ملای رومی کسی نیست جز شمس تبریزی که در وصفش چنین گفته است:

عیسی و موسی چه باشد چاکران حضرتت *** جبرئیل اندر فسونش سحر مطلق می زند. (5)

شمس آن زمان که می خواهد در باب وجود مقدّسه حضرت فاطمه زهرا علیها السلام سخن بگوید این برترین بانوی عالم خلقت را در حد شخصی عابد و بی سواد تنزل داده، درباره ایشان چنین می گوید:

فاطمه رضى الله عنها عارفه نبود، زاهده بود. پیوسته از پیغمبر حکایت دوزخ پرسیدی. (6)


1) مثنوی معنوی دفتر سوم، ابیات 3201-3200.

2) مثنوی معنوی دفتر،اول ابیات 3853 - 3852

3) مثنوی معنوی دفتر اول، بیت 3942

4) تفسیر و نقد و تحلیل مولوی، ج 2، ص778.

5) السيوف البارقه، ص 315

6) مقالات شمس ص 341

با وجود این کلمات و ابیات و صدها مورد دیگر از مولوی و شمس و هم مسلکانشان چطور می توان آنان را شیعه خواند و چطور می توان کتابی همچون مثنوی معنوی که پر از جسارت ها و اهانت ها به شیعیان و امامان معصوم علیهم السلام است را تا به این حد تقدیس نمود؟!

مولوی در جایی سخن از مساله مهدویت و منجی جهانی به میان می آورد ولی ظاهراً این که مهدی واقعی کیست برایش اهمیتی نداشته و فقط به ضرورت وجود منجی اشاره می کند. او می گوید:

پس امام حی قائم آن ولی است *** خواه از نسل عمر خواه از علی است (1)

به این ترتیب ظاهراً او به مهدویت نوعی اعتقاد داشته و تأکیدی بر مهدویت شخصی ندارد. این در حالی است که شیعیان و برخی از اهل سنت بر این مسأله اصرار دارند که منجی حقیقی (مطابق احادیث متواتر) کسی جز وجود مبارک و مقدّس حضرت حجّت ابن الحسن (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نیست. از دیگر صوفیان عصر غیبت که جایگاهی ویژه در میان اهل تصوف دارد محی الدین بن عربی است که او را پدر عرفان اسلامی می خوانند. دو اثر که نسبت به دیگر آثارش مورد اقبال قرار گرفته است «فصوص الحکم» و «فتوحات مکیه» است. این دو کتاب از زمان تألیف تا به امروز مکرراً شرح و تفسیر شده اند. با نگاهی اجمالی به محتوای این دو کتاب هم می توان به اعتقادات نویسنده آن ها پی برد و هم با جهت گیری های صوفیه در مسأله امامت آشنا شد. اگر با نظر تحقیق به فصوص و فتوحات نظر شود به وضوح مشاهده می شود که نویسنده در هیچ کجای این دو کتاب در مقام تبیین مسأله امامت نیست و علاوه بر این وی علاقه ای به ذکر فضایل اهل بیت علیهم السلام ندارد و حتی در مواردی زبان به جسارت به آن حضرات مقدّس علیهم السلام می گشاید. در صریح ترین اظهار نظر وی موضع خود را نسبت به مسأله ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و جانشینی پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله روشن نموده چنین می گوید:

مات الرسول صلى الله علیه و [آله و] سلم و ما نص بخلافه عنه الى أحد. (2)

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در حالی از دنیا رفتند که کسی را به جانشینی خود برنگزیده بودند! وی در فتوحات مکیه حضرت ابوطالب (علیه السلام) را مشرک می خواند و می گوید:

أمر النبي (صلی الله علیه و آله) بغسل عمه ابی طالب و هو مشرک. (3)


1) مثنوی معنوی دفتر دوم، بیت 817.

2) فصوص الحكم، ص 280.

3) فتوحات مکیه، ج 2، ص 266

همچنین او در فص لوطی در فصوص الحکم این ادّعای مضحک و بی اساس خود را تکرار نموده و شأن نزول آیه 56 از سوره مبارکه قصص را به ایمان نیاوردن حضرت ابوطالب علیه السلام انتساب داده و چنین می نویسد:

و لو كان للهمه أثر و لابد لم يكن أحد أكمل من رسول الله (صلی الله علیه و آله) و لا أعلى و لا أقوى همه منه و ما أثّرت في إسلام ابي طالب عمه و فيه نزلت الآيه التي ذكرناها. (1)

این در حالی است که روایات فراوان بر تأیید ایمان حضرت ابوطالب علیه السلام این یاور راستین خاتم المرسلین از ائمّه هدی علیهم السلام وارد شده است. نکته جالب این جاست که وی ایمان این رادمرد تاریخ اسلام را تأیید نمی کند اما با اصرار در مقام اثبات ایمان فرعون برمی آید!!! او در فص موسوی فصوص الحکم در خصوص ایمان فرعون می نویسد:

فقبضه طاهراً مطهراً ليس فيه شيء من الخبث لأنه قبضه عند إيمانه. (2)

ملاحظه می فرمایید که پدر عرفان اسلامی چطور با امیرالمؤمنين على علیه السلام در ستیز است. نه تنها جانشینی ایشان را نمی پذیرد بلکه پدر بزرگوارش را نیز مشرک خطاب می کند. البته کار به همین جا ختم نمی شود او در فتوحات مکیه روزه روز عاشورا را از مستحبات دانسته و بر انجام آن تأکید می کند. (3)این در حالی است که شیعیان بر ترک روزه عاشورا و کراهت آن اتفاق نظر دارند. اگر بخواهیم دعاوی عجیب ابن عربی را برشمرده و به تحلیل آن ها بپردازیم قطعاً مطالب آن از یک جلد کتاب تجاوز می کند. ذکر همین چند نکته مختصر هم از جهت اشاره به تخلف صوفیه از صراط مستقیم و انحراف آشکار آن ها از معارف اهل بیت علیهم السلام در موارد بسیاری عداوت و دشمنی با آن ذوات مقدس است. البته این که تنها به این ادعاهای باطل اشاره نمودیم و در مقام پاسخ مبسوط بدانها برنیامدیم از آن جهت بود که این دعاوی در غایت ضعف است و بطلانش بر همگان آشکار هر چند علمای دین و فقهای مذهب در جای خود به تفصیل بدانها پاسخ ها گفته اند. حال با این اوصاف شنیده می شود که برخی افراد به ظاهر متدین در وصف این دشمنان قرآن و عترت مبالغه نموده و عوام را به فراگیری آموزه های آنان فرا می خوانند. اینان در مقابل خداوند متعال چه حجّتی دارند که این گونه در تبعیت از امثال مولوی و شمس و ابن عربی مصمم هستند ؟!


1) فصوص الحكم، ص 200.

2) فصوص الحکم ص 376

3) فتوحات مکیه، ج 2، ص 476.

بدعت ها و خرافات صوفیه در عبادات (بدعت سماع)

اگرچه صوفیان مدعی هستند که در سیر و سلوک پیرو مکتب انبیاء عظام و ائمّه اطهار علیهم السلام هستند اما به واقع میان آن چه صوفیه بدان ملتزم است با آن چه از منابع اصیل اسلامی استفاده می شود فرسنگها فاصله.است سماع یکی از مناسک اصلی صوفیان است که در کتب متعدد پیرامون آن سخن گفته اند. این عمل خرافی و خلاف شرع در واقع همان رقاصی است که صوفیان بر آن سماع نام نهاده اند و آن را رقصی معنوی و چیزی غیر از هرزه درآیی معمول می دانند، اما به واقع که چیزی جز همان رقصی که در شریعت مذموم است چیزی دیگری نیست هر چند ممکن است که صورتش متفاوت باشد حتی اگر بپذیریم که این رقص از نگاه فقهی امری مذموم و ممنوع نیست (که در واقع حرام است و اثبات عدم حرمت آن امکان پذیر نیست)، همین ادّعا که سماع از جمله طرق سیر الی الله است، ادّعایی است گزاف و ثابت نشدنی است محمد غزالی که بعضی از شیعیان به سبب جهالت و پیروی از اصطلاحات دیگران او را امام می نامند در کتاب احیاء علوم الدین در خصوص سماع ادّعایی مطرح می کند که اثبات آن قطعاً محال است. وی در آن کتاب می نویسد:

حضرت خضر را (علیه السلام) را ملاقات کردم و نظر او را در مورد سماع که مورد اختلاف است جویا شدم. در پاسخ فرمود: عملی خالص، صافی و زلال است که تنها قدم های عالمان امت بر آن نمی لغزد و ثابت می ماند! (1)

حالا اگر کسی بر غزالی اشکال بگیرد که مستند این ادعا چیست حتما در پاسخ خواهد گفت که مکاشفه رخ داده و منکران را از مکاشفه و فهم و درک آن بهره ای نیست اکنون جای این سوال است که آن چه در منابع متقن و اصیل شریعت وارد شده است چیزی جز مذمّت و تحریم این فعل زشت و زننده نیست، بنابراین غزالی و امثال او ناچاراند به همچون خواب و مکاشفه تمسّک جویند تا مدعی خود را اثبات کنند و الا که از شریعت نه تنها مدّعایشان اثبات نمی شود بلکه به طور کامل رد نیز می.شود با اندک تأمّلی در آثار صوفیانی همچون ابوسعید ابا الخیر، مولوی، شمس، فخرالدین عراقی، اوحدالدین کرمانی و روزبهان بقلی شیرازی به روشنی پیداست که آنان نه تنها سماع را انکار نمی کنند بلکه به شکلی افراطی بدان پایبند هستند. شدّت علاقه ابوسعید به سماع به حدی است که آن را بر نماز مقدم می داند.


1) احياء علوم الدين، ج 2، ص 370.

نویسنده اسرار التوحید در کتاب خود حکایتی نقل می کند که مویّد این ادّعاست. وی می نویسد:

روزی بعد از دعوت سماع می کردند و شیخ ما را [یعنی ابوسعید را] حالتی پدید آمده بود و همه در آن حالت بودند... موذن بانگ نماز پیشین گفت و شیخ همچنان در حال بود و جمع در وجد، رقص می کردند و نعره می زدند و میان آن حالت امام محمد قاینی گفت: نماز، نماز، شیخ ما گفت: ما در نمازیم! و همچنان در رقص بودند امام محمد ایشان را بگذاشت و در نماز شد! (1)

جالب اینست که این حکایت در اسرار التوحید نه برای مذمت ابوسعید بلکه در وصف و در مدح او آورده شده است. آن گاه عده ای به پیروی از این صوفی جاهل و دیگر هم مسلکان او افتخار می کنند. جای بسی شرمندگی است که شیعیان، معارف حضرات معصومین علیهم السلام را رها کرده و با پیروی از چنین گمراهانی به دنبال کسب توفیق الهی و سعادت ابدی هستند. از دیگر بدعت ها و خرافات صوفیه ریاضت های طاقت فرسای آنان برای تصفیه نفس است. آنان مناسکی برای خود تعریف نموده و خود را بدانها ملتزم می کنند تا به گمان خود به مقامات عالیه معنوی برسند غافل از این که قُرب الهی جز از طریق اجرای فرامین الهی میسر نیست حق آنست که صوفیه در افراط و تفریط گرفتار است آنان از سوی محرمات الهی همچون رقص و غنا و موسیقی را نادیده می گیرند و از سوی دیگر چنان خود را به زحمت و مشقت می اندازند که حتی حلال خدا را بر خود حرام می سازند با این بهانه که به دنبال رام نمودن نفس اماره.هستند این نوع بندگی از مصادیق بندگی جاهلانه خداوند متعال است. دستورات حضرت حق را که تضمین کننده سعادت دنیا و آخرت است را رها کرده و خود طریق برای قرب الی الله وضع می نمایند و بعد به اخباری استناد می جویند با این مضمون که طرق سیر الی الله به عدد خلائق در عالم است. غافل از آن که نه تنها این اخبار از حیث سند و دلالت مورد خدشه هستند، بلکه صدها روایت صحیح بر خلاف آن معنا دلالت دارد. از آن جا که سخن از ریاضت های عجیب صوفیان شد به اختصار به چند مورد از آن ها اشاره می نماییم تا صاحبان خرد خود به قضاوت بنشینند میان ما و مدّعیان. شیخ عطار از سرمدان تصوف در وصف شبلی می نویسد:

سال های دراز نمک در چشم کشیدی تا در خواب نشود و گویند که هفت من نمک در چشم کرده بود! (2)


1) اسرار التوحيد، ص 186.

2) تذكرة الاولياء (تکمله)، ص 565

در وصف ابوسعید نیز آمده است:

در جوانی در شب ها پس از آن که اهل خانه به خواب می رفتند آهسته برخاسته به مسجد می آمد. در گوشه مسجد چاه آبی بود طنابی را به وسط چوبی بسته و سر دیگر طناب را به پای خود می بست و سپس چوب را روی دهانه چاه گذارده و خود را در وسط چاه تا نزدیک طلوع صبح معلّق می ساخت و قرآن می خواند آخر شب از چاه بیرون آمده و آهسته به خانه بر می گشت تا پدر و مادرش نفهمند. (1)

همچنین حکایت عجیبی در خصوص ریاضت های حلاج وارد شده که نقل آن در این مجال مناسب به نظر می رسد.

نقل است که در ابتداء که ریاضت می کشید، دلقی داشت که بیست سال بیرون نکرده بود، روزی به ستم از وی بیرون کردند، گزنده بسیار در وی افتاده بود یکی از آن وزن کردند نیم دانگ بود! (2)

این راه و روشی است که حلاج و شبلی و ابوسعید و دیگر صوفیان برای قُرب الی الله در پیش گرفته اند از یاد نبریم که حلاج که با کمال تأسف در عصر ما دلدادگان بسیار دارد از جمله افرادی است که ادّعای بابیت نیز داشته و به شهادت مرحوم شیخ طبرسی رحمه الله علیه در کتاب شريف الاحتجاج در ضمن توقیعی مورد لعن و نفرین حضرت بقیة الله الاعظم رعلیه السلام قرار گرفته.است صاحبان خرد خود قضاوت کنند که فاصله این راه و روش تا طریقه انبیاء عظام علیهم السلام تا چه اندازه است؟ کدام عقل سلیم است که بر این بدعت های مضحک مهر تأیید می زند و کدام عالم دین است که میان این مرام و معارف دین تناسبی می بیند؟! سخن از بدعت های صوفیان بسیار است ایجاد خانقاه، مبارزه با تعلیم و تعلم عبادت های ساختگی هوسرانی ها شهوترانی ها به بهانه گذر از عشق مجازی به سوی عشق حقیقی، ترک ازدواج ایجاد مناصبی همچون قطبیت و مرشدیت ملبس شدن به لباس های عجیب طرح ادعای بی اساس بطلان شریعت پس از وصول به حقیقت و صدها بدعت دیگر که همه و همه ساخته و پرداخته صوفیان مکار بوده و هست تا دکّان خود را فریبنده تر نمایند و جمع بیشتری از عوام جاهل را به دور خود جمع کنند.


1) اسرار التوحيد، ص 22

2) تذكرة الاولياء، ص 536

مخالفت علمی صوفیه با ائمّه معصومین علیهم السلام

در این مقام برآنیم تا شمه ای از اعتقادات فاسد صوفیان را از نظر خوانندگان گرامی بگذرانیم تا بطلان طریقه آنان هم در عمل و هم در عمل بیش از پیش بر همگان آشکار گردد. اساساً جهان بینی تصوف، جهان بینی برگرفته از محکمات دین نبوده و نیست توحید تصوف چیزی غیر از توحید قرآنی است نبوت و امامت آن ها نیز تعریفی مغایر با نبوت و امامت قرآنی و روایی دارد در معاد نیز گزافه های بسیار گفته اند به حدی که اصول اساسی معاد را منکر گردیده اند. اعتقادات صوفیه از آن جا که برآمده از مکاشفات و خیالات و رویاهای بزرگان آن هاست دچار آسیب های فراوان است جای هیچ شک و تردیدی نیست که مبنای تصوف و عرفان در کشف حقایق نه عقل است و نه شریعت بلکه در موارد بسیار گفته اند و می گویند که اساس کار در تصوف در اخذ معارف چیزی جز مکاشفه و ارتباط مستقیم با خداوند و اولیاء او نیست ابن عربی نویسنده اولین کتاب عرفانی در همان ابتدای فصوص الحکم مدعی است که تمام آن کتاب را نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله بر او املاء فرموده است. پس اگر جایی از آن کتاب یا دیگر کتب وی مطلبی با اصول شریعت ناسازگار درآید آن توهم ابن عربی بر روایت نبوی مقدّم خواهد بود این مبنای صوفیان و عرفا در کشف اعتقادات است. برای آنان بیش از آیات و روایات مکاشفات و رویاها مطرح است و بیش از عقل و منطق شور و عشق بر تصمیم گیری های آنان حاکم است اکنون باید دید چنین مبنایی چه نتایجی به د بال دارد و از مکاشفه چه نتیجه ای به دست می آید و باید سنجید که توحید برآمده از رویا و توهم تا چه حد منطبق بر توحید برگرفته از آیات و روایات است.

مهمترین و اساسی ترین مسأله ای که باید در این مجال مورد بحث قرار گیرد مسأله وحدت وجود است وحدت وجود هم مسأله ای است اکثریت قریب به اتفاق صوفیان بدان معتقد هستند. وحدت وجود اگرچه خاستگاهش در تصوف است اما امروزه بخش اعظمی از فلسفه را نیز در بر گرفته و فیلسوفان تمام تلاش خود در جهت اثبات و تفسیر آن بکار بسته اند. یکی از فیلسوفان شهیر معاصر در این خصوص می گوید:

من عقلانيت ابن سینا را از حلّاج جدا نمی دانم تاریخ فلسفه اسلامی، بسط سخن انا الحق حلاج است. ملاصدرا شارح منصور حلاج است. اساس فلسفه اسلامی، بحث وجود و وحدت وجود می باشد ابن سینا وحدت وجودی است... سهروردی هم وحدت وجودی است...

ملاصدرا هم درست است که بیشتر روی وحدت تشکیکی تأکید می کند امّا وقتی از لحاظ اندیشه اوج می گیرد به وحدت شخصی وجود قائل می شود. به همین دلیل بنده تاریخ فلسفه اسلامی را بسط سخن حلاج می دانم. (1)

این سخن، سخن مردی است سالیانی است در حوزه و دانشگاه به تدریس و تحقیق و پژوهش در فلسفه و عرفان مشغول است و آثار بسیاری از خود در این حوزه برجای گذارده است. خوانندگان گرامی توجه داشته باشد که این تذکر بدان جهت است که مبادا کسی صاحب این سخن را به بی اطلاعی از فلسفه و عرفان متهم نماید و این سخن را نپذیرد. این همان حقیقتی است که این استاد فلسفه به روشنی بدان اعتراف نموده و سایرین از اساتید فلسفه و عرفان نیز این سخن را می پذیرند ایشان در ضمن کلام خود گفتند که اساس فلسفه اسلامی، بحث وجود و وحدت وجود است و البته که اساس عرفان (یعنی عرفان اصطلاحی) و تصوف نیز وحدت وجود است. بنابراین بجاست که اشکالاتی که بر این بحث وارد است طرح گردد تا مدافعان اگر سخنی دارند در دفاع از مدّعای خود طرح نمایند.

اولاً در جهت تقرير مسأله وحدت وجود لازم است که در چند جمله این مسأله از زبان اساتید فن طرح گردد تا شبهه ای در خصوص بیان ناقص مسأله و کج فهمی نگارنده برجای نماند. یکی از شارحین معاصر فصوص الحکم وحدت وجود را این گونه تقریر می نماید:

وجود یک حقیقت واحده ذات مراتب است که به اصطلاح حقیقتی مشکک است. امّا یک چیز است و مشکک. (2)

او در توضیح بیشتر مسأله می نویسد:

حق تعالی خویشتن را برای ما وصف فرمود به واسطه و کمک صفات خودمان پس چون او را بنگریم، خودمان را دیده ایم. زیرا ذوات ما به حسب وجود عین ذات اوست و مغایرتی بین این دو نیست مگر به تعین و اطلاق. (3)

و نیز وی در این خصوص می گوید:

ما سوی الله همه فیض حقند و فیض از مفیض جدا نیست چون اضافه اشراقیه است و جداییشان در حد و نقص است.... مثلا در نظر بگیریم موج را و دریا را که موج از آن جهت که آب است با دریا متصل است که بینونتِ عُزلت نیست و از آن جهت که موج است از دریا جداست یعنی موج است و دریا نیست که بینونتِ صفت است. (4)


1) مجله بازتاب اندیشه در مطبوعات شماره های 55 و 56 گفتگو با غلامحسین ابراهیمی دینانی، فصلنامه اشراق ش 1 پاییز 1383ش.

2) ممدالهمم فى شرح فصوص الحكم، ص29.

3) ممدالهمم في شرح فصوص الحكم، ص45.

4) ممدالهمم في شرح فصوص الحكم، ص57.

به این ترتیب تقریر مسأله خلاصه می شود در یک بیت شعر که می گوید:

غیرتش غیر در جهان نگذاشت *** لاجرم عين جمله اشیاء شد

یا شعر دیگری که می گوید:

ای ذات تو اندر پس هر ذات نهان *** خود نیست بجز ذات تو در هر دو جهان

یک روی تو ماییم و تویی روی دگر *** آن روی در این نموده این روی در آن (1)

یا دیگری که در شعر خود می گوید:

آن ها که طلبکار خدایید خود آیید *** حاجت به طلب نیست شمایید شمایید

ذاتید و صفاتید و گهی عرش و گهی فرش *** باقی ز خدایید و مبرا ز فنایید (2)

مطابق این کلمات وحدت وجود به معنای آن است که آن چه در عالم است وجودی جز ذات خداوند متعال نیست و نمی توان چنین پنداشت که خداوند خالق است و کائنات مخلوق او هستند بلکه هر چه هست حصه ای از ذات خداوند متعال است پس هرچه جستجو کنی غیر خدا نمی یابی که آن را مخلوق بنامی این مسأله با این تقریر هزاران مرتبه در کتب فلسفی و عرفانی با کلمات گوناگون بیان گردیده است و همین تواتر جای هیچ شک و تردیدی را در خصوص فهم صحیح مسأله باقی نمی گذارد اولاً مدعیان این ادّعا باید ادله خود را طرح نمایند تا صحت سخنشان اثبات شود از آن جا که در این نوشتار به دنبال طرح مبسوط بحث نیستیم از طرح ادلّه قائلین به وحدت وجود صرفنظر نموده اجمالاً بیان می داریم که مدعیان تا کنون نتوانسته اند دلیلی از محکمات آیات و روایات بر اثبات مدّعای خویش ارائه نمایند. همچنین علیرغم تلاش بسیار دلیل عقلی متقنی نیز نتوانسته است این مدّعا را به اثبات برساند. به همین جهت عمده دلیل مدّعیان در اثبات این ادعا تمسّک به مکاشفات و رویاهاست. ابن عربی در سرتاسر فصوص الحکم با تمام توان خود دست و پا می زند تا این ادعا را به مخاطب القاء کند بی آن که دلیلی برهانی عقلی و منطقی برای آن اقامه کند. وی در ابتدای کتاب خود با طرح داستانی که از توهم او نشأت گرفته است، ادعا می کند که کتاب را از شخص پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله دریافت کرده است به این ترتیب و با این حربه وی در صدد بستن دهان مخالفان و منتقدان خود بر می آید وی در جای جای کتاب خود هر کجا احساس کند که آیه ای از آیات قرآن کریم در مقام دفع و رد ادعای اوست چنان آیه را تأویل می نماید که آن آیه معنایی وارونه پیدا می کند. امّا با تمام این اوصاف برای طالبان حقیقت قضاوت دشوار نیست.


1) شرح فصوص الحكم خوارزمی، ج 1، ص 254.

2) دیوان شمس تبریزی، غزل 648

بر مسأله وحدت وجود اشکالات متعددی وارد شده است که مختصراً به برخی از آن ها اشاره می نماییم.

اولاً: بخش اعظمی از محکمات آیات قرآن کریم به طور صریح و آشکار بر تباین میان خالق و مخلوق و دوئیت میان این دو دلالت دارد که حتی اگر بتوان یک یا چند مورد را توجیه نمود نمی توان تمام آیات دلالت کننده را توجیه نمود. در این خصوص می توان به آیاتی همچون آیه 11 سوره مبارکه شوری، آیه 67 سوره مبارکه زمر، آیه 116 سوره مبارکه بقره، سوره مبارکه توحید و بسیاری از آیات دیگر قرآن کریم اشاره نمود.

ثانياً: روایاتی بسیاری در این خصوص وارد شده است که صریحاً مسأله وحدت وجود را نفی فرموده و تقریری غیر از تقریر صوفیه در خصوص نسبت میان خالق و مخلوق ارائه می نمایند. از آن جمله است روایت آقا امام رضا علیه السلام که می فرماید:

كُنْهُهُ تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ (1) و یا در روایت دیگری که حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند:

تَنَزَّهَ عَنْ مُجانَسَةِ مَخْلُوقاتِهِ. (2) و نیز در جای دیگر می فرمایند:

اَلَّذِی لاَ مِنْ شَیْءٍ کَانَ وَ لاَ مِنْ شَیْءٍ خَلَقَ مَا کَانَ قُدْرَتُهُ بَانَ بِهَا مِنَ اَلْأَشْیَاءِ وَ بَانَتِ اَلْأَشْیَاءُ مِنْهُ. (3) البته صوفیه در کتب خود سعی بر آن دارند که با طرح روایاتی مدّعای خود را به اثبات رسانند. اما لازم به تذکر است که آن روایت ها سنداً مخدوش بوده و حتی در فرض صحت سند نیز دلالت روشنی در این خصوص ندارند.

ثالثاً: مسأله وحدت وجود با بدیهیات عقلی در تناقض است. لازمه قول به وحدت وجود آنست که واجب و ممکن یک امر باشد یعنی وجود در عین آن که واجب است ممکن هم باشد و در عین امکانش لازم نیز باشد و این محال است چراکه ممکن ابدا نمی تواند متصف به صفت واجب گردد و نیز واجب بالذات نیز نمی تواند متصف به صفت ممکن گردد. استاد مصباح یزدی در تعلیقه ای که بر نهایة الحکمه نگاشته است به خوبی به این نکته اشاره نموده است. او می نویسد:

الاقوال فى حقيقة الوجود اربعة الاول: ان الوجود واحد شخصى هو الله تبارک و تعالی و لا موجود سواه و انما يتصف غيره بالموجود على سبيل المجاز و هو ظاهر كلام الصوفية و يعبر عنه بوحدة الوجود و الموجود و هو مردود لأنه خلاف ما نجده بالضرورة من الكثرة و انكارها خروج عن طور العقل و نوع من السفسطة و انكار البديهيات. (4)


1) التوحيد، ص38.

2) بحار الانوار، ج 78، ص 339.

3) التوحيد، ص42.

4) تعليقة على نهاية الحكمة، ص45.

رابعاً: پذیرفتن این نظریه مستلزم بیهوده شدن ارسال رسل و انزال کتب و اختلال در نظم معاد و حساب و عقاب می گردد چراکه اگر بنا باشد تمام انسان ها و دیگر مخلوقات عین ذات خداوند باشند دیگر ارسال رسل برای هدایت کیست؟ آیا منطقی است که خداوند برای هدایت خود پیامبران را بفرستد و کتاب های آسمانی نازل کند؟ البته با توجه به این که طبق این مسأله خود پیامبران نیز حصه از ذات خداوند متعال هستند؟ و آیا معقول است که خداوند در قیامت بندگانی را مورد ثواب و عقاب قرار دهد که جز او چیز دیگری نیستند؟ پس در این صورت آیا خود را عذاب می کند؟

خامساً: وحدت وجود مستلزم تعیّن یافتن ذات خداوند متعال است ذات بسیطی که هیچ احتیاج و فقر و ترکیبی در آن راه ندارد در نظر صوفیان چنین می شود که با چشم سر نیز قابل رؤیت می شود. چرا که تمام کائنات عین ذات اویند و نگاه بر هر چیز نگاه به ذات اوست. آیا ذات بسیطی که جز کمال و علو در آن چیزی نیست می تواند چنین باشد؟

سادساً: با پذیرش این نظریه دیگر شرک معنا ندارد چرا که شرک به معنای شریک قرار دادن یک مخلوق با خالق است و در تقریری که ارائه شد، غیری در کار نیست تا با خدا شریک شود و از این جهت است که ابن عربی در لقمانی فصوص الحکم این قول را تأیید نموده و می گوید که شرک مصداق خارجی نمی یابد یکی از شارحین فصوص الحکم در خصوص این مطلب در کتاب خود چنین می نویسد:

شرک در نفس عین، منتفی است زیرا امر واحد احدی ظاهر در جمیع صور است، پس قرار دادن یکی از دو صورت را شریک صورت دیگر شریک قرار دادن شیء با نفس و ذات خود است. (1)

سابعاً: بنابر قبول قول وحدت وجود باید بپذیریم که هرکس هر چه را پرستید، خدا را پرستیده است سنگ و چوب و آهن و در و دیوار و سگ و خوک و... همه حصه هایی از ذات خداوند متعال هستند بنابراین پرستش همه این امور پرستش الله باید باشد و اگر چنین باشد تبلیغ دین و نهی کفار از بت پرستی ناصحیح خواهد بود این مطلب در ضمن یکی از بخش های فصوص الحکم محی الدین به خوبی نمایان است. نکته جالب آنست که شارحین فصوص الحکم این نظر ابن عربی را تأیید نموده و آن را بیش از پیش شرح و تفسیر نموده اند. داستان را از یکی از کتبی که در سالیان اخیر به زبان فارسی در شرح فصوص الحکم تدوین گردیده است از نظر می گذرانیم.


1) ممدالهمم في شرح فصوص الحكم، ص 509

در این کتاب در بخشی از فص هارونی پیرامون مسأله گوساله پرست شدن امّت موسی علیه السلام چنین نوشته شده است:

موسى (علیه السلام) بواقع و نفس الامر و به امر توحید اعلم از هارون بود چه این که می دانست اصحاب عجل چه کسی را پرستش می کردند زیرا او عالم بود که خداوند حکم فرموده که جز او پرستش نشود و آن چه را حکم فرمود، غیر آن نخواهد شد (پس جمیع عبادت ها عبادت حق تعالی است) و لکن «ای بسا کس را که صورت راه زد» بنابراین عتاب موسی برادرش را هارون از این جهت بود که هارون انکار عبادت عجل می نمود و قلب او چون موسی اتساع نداشت. چه این که عارف حق را در هر چیز می بیند بلکه او را عین هر چیز می بیند (غرض شیخ در این گونه مسائل از فصوص و فتوحات دیگر زبر و رسائلش بیان اسرار ولایت و باطن است برای کسانی که اهل سرّند. هر چند به حسب نبوت تشریع مقرّر است که باید توده مردم را از عبادت اصنام بازداشت چنان که انبیاء عبادت اصنام را انکار می فرمودند). (1)

ملاحظه می شود که از نظر نویسنده عبارت فوق گوساله پرستی نه تنها مذموم نیست بلکه عین توحید می شود تا حدّی که موسی علیه السلام برادر عظیم الشأن خود هارون نبی علیه السلام را توبیخ نماید که چرا مانع گوساله پرستی مردم شده ای؟ این نحوه بیان ابن عربی و شارح فصوص، مصداق بارز تأویلی است که معنای آیات شریفه را کاملاً وارونه به مخاطب القاء می کند. آن چه از ظاهر آیات قرآن کریم استفاده می شود اینست که توبیخ حضرت هارون علیه السلام به جهت عدم برخورد ایشان با گوساله پرستی بوده ولی شارح فصوص می گوید که اتفاقا توبیخ آن جناب به سبب نهی مردم از گوساله پرستی بوده است! در پایان متن هم شارح متذکر می شود که دعوت انبیاء به خداپرستی تناقضی با بت پرستی ندارد چرا که توحید عوام در لااله الا الله گفتن و توحید خواص در لاموجود الا الله گفتن است و به این ترتیب ابن عربی و شارح فصوص در تناقضی گرفتار می شود که رهایی از آن میسور نیست. توحید عوام در خداپرستی و توحید خواص در پی بردن به این نکته است که جز خدا چیزی وجود ندارد پس پرستیدن هر چیز پرستش خداست؛ هرچه که می خواهد باشد، باشد؛ بت یا گوساله یا هر چیز دیگری!


1) ممدالهمم في شرح فصوص الحکم، ص514.

و نهایتاً: سیره مستمره فقهای عظام شیعه از دیرباز تاکنون بر رد و نفی این نظریه بوده و هست. به عنوان مثال مرحوم میرزای قمی رحمه الله علیه در رساله ای که در رد صوفیه و وحدت وجود نگاشته اند، می نویسد:

این جماعت می گویند که وجود یک چیز است و آن خود ذات جناب اقدس الهی است... و شکی نیست که این قول کفر محض است؛ زیرا به عقل و نقل ثابت شد که حق تعالی چیزی است نه مانند چیزها و مباین و مغایر مخلوقات است پس چگونه می توان گفت که عین مخلوقات است ؟! (1)

همچنین فقیه محقق مرحوم علامه حلی رحمه الله علیه در کتاب کشف الحق و نهج الصدق در خصوص بطلان اتحاد و وحدت می نویسد:

الضرورة قاضية ببطلان الاتحاد، فإنه لا يعقل صيرورة الشيئين شيئاً واحداً. و خالف في ذلك جماعة من الصوفيه من الجمهور فحكموا بأنه تعالى يتحد مع أبدان العارفين، حتى أن بعضهم قال: إنه تعالى نفس الوجود، و کل موجود هو الله تعالى و هذا عين الكفر و الإلحاد. و الحمد لله الذى فضلنا باتباع أهل البيت دون أهل الأهواء الباطلة. (2)

مرحوم حاج شیخ جعفر کاشف الغطاء رحمه الله علیه که در میان مجتهدان شیعه از جایگاهی ویژه بهره مند است نیز در خصوص معتقدان به وحدت وجود می نویسد:

القسم الثانى ماكان من الحيوان و هو اربعة اقسام. الاول: الكافر و هو قسمان، اولهما الكافر بالذات... ثانيهما: ما يترتب عليه الكفر بطريق الاستلزام كإنكار بعض الضروريات الإسلامية و المتواترات عن سيد البرية كالقول بالجبر و التفويض و الإرجاء و الوعد والوعيد وقدم العالم وقدم المجردات و التجسيم و التشبيه بالحقيقة و الحلول والاتحاد و وحدة الوجود او الموجود او الاتحاد... (3)

این عبارات که از سه فقیه بلند پایه شیعه مطرح شد و صدها بیان دیگر که فقهای امامیه در ضمن کتب و رسائل خود در این خصوص مطرح فرموده اند حاکی از شدّت تقابل میان جهان بینی صوفیانه با جهان بینی برآمده از قرآن و مکتب اهل بیت علیهم السلام است توجه شود که غرض ما از ذکر کلمات فقها در این مجال، اثبات کفر و نجاست قائلین به حلول و اتحاد و وحدت وجود نیست و آن بحثی فقهی است که به اهلش واگذار می شود، بلکه هدف ما تأکید بر این مطلب است که تقابل میان فقها و صوفیان به حدّی است که مورد تکفیر فقها قرار گرفته اند


1) سه رساله در نقد عرفان ص228.

2) نهج الحق و كشف الصدق، ص57.

3) کشف الغطاء، ج 2، ص 356.

و این مطلب باید هر اندیشمندی را به فکر وا دارد و این سوال را به ذهن هر صاحب خردی وارد کند که مگر صوفیان به کدام حیطه وارد شده اند و چه چیزی را انکار نموده اند که در خصوص آنان چنین سخن گفته می شود؟ پاسخ این سوال جز این نخواهد بود که اندیشه تصوف نه تنها مسلمات شریعت را زیر سوال می برد بلکه اعتقادات آن ها به انکار ضروریات دین می انجامد و انکار ضروریات شریعت نیز مساوی با انکار خود شریعت است. جای تعجب این جاست که عده ای در عصر ما مخالفت فقهای معاصر با اندیشه تصوف را بی سابقه و ناشی از بی اطلاعی دانسته و زبان به جسارت به محضر فقهای عظام می گشایند اینان مدعی اند که موضع گیری فقهاء در برابر تصوف به سالیان اخیر باز می گردد. لازم است به چنین مدعیانی تذکر دهیم که لازم است کمی با دقت بیشتر صفحات تاریخ را ورق بزنند تا حقایق از نظرشان دور نماند از حسن بصری تا سفیان ثوری تا حلاج و دیگر صوفیان آن عصر چنان چه گفتیم مورد تقبیح امام معصوم علیه السلام قرار گرفتند و در عصر غیبت نیز فقهای عظام از شیخ مفید رحمه الله علیه با نوشتن ردی بر حلاج و اصحاب حلاج تا علامه حلی رحمه الله علیه با نگارش نهج الحق با صراحت، زبان به برائت از صوفیه گشودند. در قرون اخیر نیز بزرگانی همچون مرحوم میرزای قمی رحمه الله علیه و شیخ اعظم انصاری رحمه الله علیه و سید یزدی صاحب العروة الوثقی رحمه الله علیه و دیگر نامداران عرصه فقاهت با بیانی رسا مخالفت خود را با این مشی و مرام ابراز نمودند؛ و بزرگی همچون مرحوم آیت الله العظمی حاج سید ابوالحسن اصفهانی رحمه الله علیه که در عصر خود زعامت حوزه علمیه نجف را بر عهده داشت و مرجعیتش در عالم تشیع گستره ای وسیع داشت در اقدامی شجاعانه بساط تصوف را از حوزه علمیه نجف اشرف برچید و صوفیان را از آن شهر اخراج نمود. این فقیه کم نظیر که به نقل مشهور توفیق تشرّفات مکرّر به محضر حضرت بقية الله الاعظم 7 داشته است با دفاع شجاعانه ای که از حریم معارف اهل بیت علیهم السلام نمود، نام خود را در تاریخ فقاهت شیعه جاودانه ساخت آن چه گفتیم تنها بخش بسیار بسیار کوچکی از اعتقادات باطل صوفیه بود و آن چه نیز در نقد و اشکال بر آن ابراز نمودیم نیز شمه ی کوتاهی از اشکالاتی است که بر آنان و بر اعتقاداتشان وارد است که البته ارائه بحث به طور کامل و جامع مجالی دیگر می طلبد.

برائت ائمّه معصومین علیهم السلام از صوفیه از آن جا که صوفیان از زمان امامان معصوم علیهم السلام به ترویج اعتقادات فاسد خود مشغول هستند (چنان که نمونه های در بخش اول مورد اشاره قرار گرفت)، ائمّه اطهار علیهم السلام در همان عصر نیز در جهت ابطال این طریقه منحرف از هیچ تلاشی فروگذار نکردند و شیعیان عصر خود و تمام اعصار را به حد کافی و وافی نسبت به خطر عظیم صوفیه آگاه نمودند در این بخش به برخی از کلمات نورانی ائمّه معصومین علیهم السلام به اختصار اشاره می نماییم. شاید اگر بخواهیم در میان تمام احادیثی که از ائمّه هدی علیهم السلام در خصوص صوفیه وارد شده است یکی را به عنوان شاه بیت مخالفت آن بزرگواران با این طریقه منحرف یاد کنیم لازم باشد اشاره ای نماییم به حدیثی از وجود مبارک امام هشتم حضرت علی بن موسی الرضا علیهما السلام که می فرماید:

مَنْ ذُکِرَ عِنْدَهُ اَلصُّوفِیَّهُ وَ لَمْ یُنْکِرْهُمْ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَیْسَ مِنَّا وَ مَنْ أَنْکَرَهُمْ فَکَأَنَّمَا جَاهَدَ اَلْکُفَّارَ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ (1) در خصوص این حدیث شریف دو نکته لازم به تذکّر است اولاً این که امام علیه السلام چنان تأکیدی بر رد صوفیه دارند که می فرمایند شخص یا باید با زبان انکار نماید و یا در قلبش انکار کند بنابراین بر هیچ شیعه ای که ادعای محبت اهل بیت علیهم السلام را دارد جایز نیست که بی تفاوت از کنار تصوف بگذرد. ثانیاً انکار صوفیه را مساوی و همردیف با جهاد در رکاب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله معرفی می نمایند که این خود به دلالت التزام حاکی از خبث اعتقادات صوفیه است که رویارویی با آن ها همچون رویارویی با کفاری است که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله با آنان پیکار می کردند در روایت دیگری از حضرت رضا علیه السلام نیز وارد شده است:

لا يَقولُ بِالتَّصَوُّفِ اَحَدٌ اِلاّ لِخُدْعَةٍ، اَوْ ضَلالَةٍ، اَوْ حَماقَةٍ و ربما استعجمها واحد منهم. (2) در این روایت نیز آقا امام رضا علیه السلام پرده از ماهیت شوم صوفیان برداشته و بازار فریبنده آنان را به خوبی به امّت معرّفی می کند. این گونه روایاتی حجیتی است تمام و برهانی است قاطع بر آنان که ادعای تشیع و پیروی از این امامان همام علیهم السلام را دارند.

یکی از ادعاهای صوفیه اینست که آنان مدعی اند که سرسلسله حقیقی آنان ذوات مقدّس معصومین علیهم السلام اند. آنان با قاطعیت اعلام می دارند که آن چه از آداب و سلوک و اعتقادات بدان ایمان دارند سینه به سینه و نسل اندر نسل از امامان معصوم علیهم السلام بدان ها رسیده است. بگذریم که تعلیمات ائمّه هدی علیهم السلام و موضع گیری های فقهای عظام جز این ادعا را ثابت می کند،


1) سفينة البحار، ج 5، ص197.

2) سفينة البحار، ج 5، ص 200.

علاوه بر آن روایاتی در دست است که ائمّه معصومین علیهم السلام به صراحت صوفیان را دشمنان خود خطاب کرده اند. یکی از آن روایات روایتی از وجود مبارک امام ششم حضرت جعفر بن محمد الصادق علیهما السلام که در این روایت، ایشان صوفیان را دشمن خود معرفی نموده و نسبت به آینده خبر می دهند که عده ای که مدّعی محبّت اهل بیت علیهم السلام هستند به پیروی از صوفیه اقدام نموده و خود را شبیه صوفیان می سازند به واقع که این امام همام با آن علم محیط خود به خوبی عصر حاضر را مشاهده فرموده اند و شیعیان و محبیان را نسبت به این بلیه عظمی هشدار داده اند. روایت مزبور بدین ترتیب است:

قَالَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِنَا لِلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام قَدْ ظَهَرَ فِي هَذَا اَلزَّمَانِ قَوْمٌ يُقَالُ لَهُمُ الصوفية فَمَا تَقُولُ فِيهِمْ قَالَ علیه السلام: إنَّهُمْ أعْدائُنا فَمَنْ مالَ إِلَيْهِمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ يَحْشُرُ مَعَهُمْ وَ سَيَكُونُ أقْوامٌ يَدّعُونَ حُبَّنا وَ يَميلُونَ إِلَيْهِمْ و يَتَشَبَّهُونَ بِهِمْ وَ يُلَقّبُونَ أَنْفُسَهُمْ بِلَقَبِهِمْ وَ يُأَوَّلُونَ أقْوالَهُمْ ألا فَمَنْ مالَ إِلَيْهِمْ فَلَيْسَ مِنّا وَ إِنّا مِنْهُ بَراءُ وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَ رَدَّ عَلَيْهِمْ كانَ كَمَنْ جاهَدَ الْكُفّارَ بَيْنَ يَدَىْ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله (1) به امام صادق علیه السلام عرض شد که در این زمان قومی پیدا شده اند که به ایشان صوفی گفته می شود! درباره آن ها چه می گویید؟ حضرت فرمودند آن ها دشمنان ما هستند، هر کس به ایشان تمایل داشته باشد از آن هاست و با آن ها محشور خواهد شد اقوامی خواهند بود (در آینده) که ادّعای دوستی ما را دارند و به ایشان (صوفیه) تمایل دارند و تشبه به ایشان می کنند و خودشان را به القاب آنان ملقب می کنند و حرف های آنان را تأویل می کنند؛ آگاه باشید هر کس به آن ها تمایل داشته باشد از ما نیست و ما از او بیزاریم؛ کسی که آنان را انکار کرده و ردّشان نماید همچون شخصی است که نزد رسول خدا با کفار جهاد کرده باشد...

در پایان از تمام خوانندگان گرامی و پژوهشگران ارجمند دعوت می نماییم تا بیش از پیش نسبت به مسأله تصوف و خطر عظیمی که از ناحیه صوفیان حریم اعتقادات شیعی را تهدید می کند توجّه نموده و برای آشنایی هرچه بیشتر با صوفیان و افکار منحط آنان به آثار گرانقدر فقهای شیعه که در این زمینه تألیف و تدوین گردیده و فضایح صوفیان را برملا و آنان را رسواتر از گذشته ساخته مراجعه نمایند حديقة الشيعه مرحوم مقدّس اردبیلی رحمه الله علیه و الاثناعشرية مرحوم شیخ حر عاملی رحمه الله علیه از جمله کتبی هستند که با بیانی روان اولاً در مقام طرح دعاوی آنان و ثانیاً در مقام رد و نقد و دفع آن دعاوی باطله برآمده اند.


1) سفينة البحار، ج 5، ص 198.

همچنین کتبی که در سالیان اخیر از سوی دانشمندان و صاحب نظران اسلامی در این عرصه تألیف گردیده است شایسته توجه و تحقیق است جلوه حق تألیف آیت الله مکارم شیرازی، عارف و صوفی چه می گویند؟ تألیف مرحوم حضرت آیت الله میرزا جواد تهرانی رحمه الله علیه از جمله این کتب اند. بیان الفرقان مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی رحمه الله علیه که اخیرا با تعلیقات استاد ارجمند حضرت آیت الله سید جعفر سیدان (دامت برکاته) به زیور طبع مزین گشته نیز دایرة المعارفی است جامع در نقد و رد آرای فلسفی و عرفانی که مولف کم نظیر آن پس از رد آرای باطله این طایفه نظر محققانه خود را در خصوص هر مساله بر مبنای آیات و روایات ارائه می نمایند. امید است که گنجینه عظیم معارف اهل بیت علیهم السلام که در طول قرون و اعصار با زبان و قلم فقهای عظام شیعه حفظ گردیده و به دست ما رسیده است، مبنای جریان های فکری شیعی قرار گیرد تا با چشیدن حلاوت حقیقی معارف حقه جامعه اسلامی از گزند آفات اعتقادی در امان بماند. ان شاء الله تعالی.

نتیجه گیری

مخالفت علمی و عملی متصوفین با مکتب نورانی اهل بیت علیهم السلام امری انکار ناپذیر است؛ که در این مقاله برای اثبات این مدعا به برخی مستندات از کتب اصلی صوفیه و به برخی از آیات و روایات اشاره نمودیم اولا روشن شدن که مرام و مسلک صوفیه آن چیزی نیست که ائمّه هدى علیهم السلام بدان ملتزم بوده باشند و بلکه بدعت هایی است که صوفیان در طول قرون اعصار خود آن ها را پدید آورده و در ادامه نیز روشن شد که اعتقادات و مجموعه جهان بینی آن ها که مسأله بر وحدت وجود استوار است علاوه بر این که مبنایی اسلامی ندارد با محکمات دین مبین اسلام نیز در تناقضی آشکار است در پایان نیز روایاتی ارائه شد که در آن ها امام معصوم علیه السلام در مقام رد و ابطال صوفیه برآمده و شیعیان را از فنته صوفیه برحذر می دارد هر چند سخن در این باب بسیار مفصل است اما همین اندازه از مطالب ارائه شده می تواند محرّکی برای طالبان حقیقت باشد تا با تحقیق و پژوهش هرچه بیشتر با اندیشه صوفیه و نسبت آن با معارف شیعی آشنا شوند.

پی نوشت ها

1- آيت الحق، ج 1، ص 120.

2- تذكرة الاولياء، ص 201.

3- تذكرة الاولياء، ص 201.

4- تحف العقول، ص348.

5- تحف العقول، ص 354-353

6- الكافى، ج 1، ص 393-392.

7- بحار الانوار، ج 42، ص 141.

8- بحار الانوار، ج 42، ص 142 141.

9- مثنوی معنوی دفتر سوم، ابیات 3201-3200.

10- مثنوی معنوی دفتر،اول ابیات 3853 - 3852

11- مثنوی معنوی دفتر اول، بیت 3942

12- تفسیر و نقد و تحلیل مولوی، ج 2، ص778.

13- السيوف البارقه، ص 315

14- مقالات شمس ص 341

15- مثنوی معنوی دفتر دوم، بیت 817.

16- فصوص الحكم، ص 280.

17- فتوحات مکیه، ج 2، ص 266

18- فصوص الحكم، ص 200.

19- فصوص الحکم ص 376

20- فتوحات مکیه، ج 2، ص 476.

21- احياء علوم الدين، ج 2، ص 370.

22- اسرار التوحيد، ص 186.

23- تذكرة الاولياء (تکمله)، ص 565

24- اسرار التوحيد، ص 22

25- تذكرة الاولياء، ص 536

26- مجله بازتاب اندیشه در مطبوعات شماره های 55 و 56 گفتگو با غلامحسین ابراهیمی دینانی، فصلنامه اشراق ش 1 پاییز 1383ش.

27- ممدالهمم فى شرح فصوص الحكم، ص29.

28- ممدالهمم في شرح فصوص الحكم، ص45.

29- ممدالهمم في شرح فصوص الحكم، ص57.

30- شرح فصوص الحكم خوارزمی، ج 1، ص 254.

31- دیوان شمس تبریزی، غزل 648

32- التوحيد، ص38.

33- بحار الانوار، ج 78، ص 339.

34- التوحيد، ص42.

35- تعليقة على نهاية الحكمة، ص45.

36- ممدالهمم في شرح فصوص الحكم، ص 509

37- ممدالهمم في شرح فصوص الحکم، ص514.

38- سه رساله در نقد عرفان ص228.

39- نهج الحق و كشف الصدق، ص57.

40- کشف الغطاء، ج 2، ص 356.

41- سفينة البحار، ج 5، ص197.

42- سفينة البحار، ج 5، ص 200.

43- سفينة البحار، ج 5، ص 198.

منابع و مآخذ

بعلاوه قرآن کریم؛

آيت الحق، محمد حسن قاضی

احياء علوم الدين ابو حامد محمد غزالی

اسرار التوحيد في مقامات شیخ ابی سعید، محمد بن منور

بحار الانوار، محمد باقر بن محمد تقی مجلسی معروف به علامه مجلسی موسسه الوفاء بيروت، 1403ق.

تحف العقول، حسن بن علی بن حسین بن شعبه حرانی موسسه نشر،اسلامی، چاپ هشتم، 1429ق.

تعليقة على نهاية الحكمة محمد تقی مصباح يزدى.

تفسیر و نقد و تحلیل،مولوی محمد تقی جعفری

التوحيد، ابی جعفر محمد بن علی بن حسین معروف به شیخ صدوق، انتشارات ارمغان طوبی، چاپ ششم، 1388ش.

تذكرة الاولياء محمد بن ابراهيم معروف به عطار نیشابوری نشر علم، چاپ اول، 1384ش.

دیوان شمس تبریزی جلال الدین محمد بن محمد نشر طلوع چاپ نهم، 1378ش.

سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار شیخ عباس قمی، چاپ قم، 1414ق.

سه رساله در نقد،عرفان ابو القاسم بن محمد معروف به میرزای قمی بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، چاپ دوم، 1389ش.

السيوف البارقه على هام المتصوفين المارقه، ذبيح الله محلاتي.

شرح فصوص الحکم خوارزمی، حسین بن حسن خوارزمی.

فتوحات مكية، محمد بن على معروف به شیخ اکبر ابن عربی دارالفکر بیروت، 1414ق.

فصوص الحكم، محمد بن علی معروف به شیخ اکبر ابن عربی انتشارات مولی، چاپ دوم، 1389ش.

الكافي، محمد بن يعقوب کلینی، طبع اسلامیه

كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغراء شيخ جعفر كاشف الغطاء.

مثنوی معنوی جلال الدين محمد بن محمد، انتشارات،امیرکبیر چاپ پانزدهم، 1383ش.

مقالات،شمس محمد بن علی معروف به شمس تبریزی.

ممدالهمم در شرح فصوص الحكم حسن حسن زاده آملی سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی چاپ سوم، 1378ش.

نهج الحق و كشف الصدق، حسن بن يوسف مطهر حلی معروف به علامه حلى رحمه الله علیه، انتشارات هجرت قم.

حسن ختام - ابوهریره و روایات فراوان او

اشاره

ابوعبدالله یا عبدالرحمان بن عامر دوسی یا همان ابوهریره شخصی است که روایاتش همواره مورد بحث بوده است به رغم شهرتش، در ضبط نام و نسب او و پدرش چنان اختلافی در میان منابع وجود دارد که گفته اند در فرهنگ اسلامی هیچ کس مانند او و پدرش در ضبط نام اختلاف نداشته اند از نام او و پدرش در دوره ی جاهلیت و اسلام اثری یافت نشده از این رو همه او را با کنیه اش می شناسند از نام های او در دوران جاهلی عبدشمس عبدغنم می باشد در دوران اسلامی عبدالله و عبدالرحمان شهرت بیشتری دارند به گفته ی خودش به سبب علاقه ی بسیار به گربه ها، پیامبر صلی الله علیه و آله به او کینه ی اباهریره داد. ابوهریره بر پایه ی طبقات ابن سعد از طبقه نهم یا دهم اصحاب است زیرا او در اواخر سال هفتم هجری، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و به این ترتیب تاریخ نویسان می گویند:

همراهی او با پیامبر صلی الله علیه و آله از سه سال فراتر نمی رود. (1)

و برخی از آنان این مدّت را به کمتر از دو سال تقلیل می دهند؛ زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله او را همراه با بن الحضرمی به بحرین فرستاد و هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله در گذشت او در بحرین بود. وفات او بین سال های 57 تا 59 هجری بود یعنی او در سن 78 سالگی وفات یافت و ولید بن عتبه بر او نماز خواند و در قبرستان بقیع مدینه دفن شد ولید بن عتبه مرگ او را به معاویه خبر داد و معاویه به جهت این که او از یاران عثمان بود، توصیه به رسیدگی بازماندگانش کرد او تا آخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله جزء اصحاب صفه در مدینه بود ولی پس از پیامبر صلی الله علیه و آله در دوره ی عمر به حکومت بحرین گمارده و پس از دو سال به خاطر سوء استفاده از بیت المال از حکومت عزل شد (2)و عمر او را دشمن خدا و رسول صلی الله علیه و آله خواند و او را با شلاق زد. (3)خود ابوهریره اعتراف می کند احادیثی که الآن نقل می کنم اگر در زمان عمر نقل می کردم، سرم را می شکست:

أَنَّ أَبَا هُرَيْرَةَ كَانَ يَقُوْلُ: إِنِّى لأُحَدِّثُ أَحَادِيْثَ، لَوْ تَكَلَّمْتُ بِهَا فِي زَمَن عُمَرَ، لَشَجَّ رَأْسِي. در روزگار عثمان ابوهریره به خاندان ابوالعاص و امویان علاقمند شد و به آن ها نزدیک گردید و به هنگام محاصره ی خانه ی عثمان از او حمایت کرد و مورد احترام بنیامیه بود. مروان حکم هنگام حکومت بر مدینه در غیبت خود گاهی او را جانشین خود می ساخت.


1) اصابة، ج 1، ص 426

2) سير أعلام النبلاء ج 2 ص 612؛ الكامل، لابن الأثير، حوادث سال 23؛ الطبقات الكبرى، ابن سعد، ج 4، ص 335 و... .

3) عقد الفريد، ج 1، ص 44.

در روزگار حکومت امیر مؤمنان علی علیه السلام جزء یاران معاویه شد و از یاری حضرت امیر علیه السلام دست برداشت. او به زور از تمام مردم یمن و حجاز برای معاویه بیعت گرفت و معاویه پس از آن او را پیشوای نماز و حاکم مدینه کرد. در این ایام او به جعل احادیث بسیاری در باره معاویه اقدام کرد و از این رو به ثروت و مقام والایی دست یافت از امیر مؤمنان علی علیه السلام روایت شده که فرمودند:

بدانید در و غگوترین مردم بر رسول خدا صلی الله علیه و اله ( که اکنون زنده اند ) ابوهریره دوس است. (1)

اعتبار سنجی روایات ابوهریره

او از آغاز متهم به جعل و وضع احادیث به ویژه به نفع معاویه و ضد حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام بود به طوری که حتی عایشه و عمر او را توثیق نمی کردند. عمر به خاطر افراط در نقل حدیث، او را تهدید به تبعید کرد و تازیانه زد و نکوهش کرد که تو بسیار نقل حدیث می کنی و درباره ی تو باید گفت که بر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) دروغ م یبندی عایشه هم او را تکذیب می کرد و دروغگو می خواند. ابوجعفر اسکافی معتزله گفته است:

ابوهریره نزد ما غیر موثق بوده و روایاتش پذیرفته نیست زیرا عمر به او تازیانه زد و او را دروغگو خطاب کرد ده هزار درهم ربوده شده از بیت المال را از او گرفت و او را رسوا ساخت و از حکومت بحرین برکنار کرد.

ابوحنیفه هم ابوهریره را به دلیل آن که هر چه را که می شنید بدون تأمّل در معنا و تشخیص ناسخ و منسوخ آن روایت می کرد غیر موثق می دانست ابن کثیر هم به نقل از بسربن سعید آورده که ابوهریره هم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و هم از کعب الاحبار نقل کرده و گاهی حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله را از کعب و حدیث کعب را از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت می کرد. ابوهریره گفتار کعب را برای مردم نقل می کرد و کعب گفتار ابوهریره را تصدیق می کرد و این گونه اسرائیلیات، به گونه ای گفته می شد که گویی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده اند و بدین ترتیب ابوهریره و کعب در نشر این گونه خرافات در میان مسلمانان با یکدیگر هم دست بوده اند یکی از مسائلی که تمامی علمای رجال عامه بر آن اتفاق نظر دارند، این است که ابوهریره مدلّس بوده است و سخنی را که از دیگران شنیده بوده، به رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت می داده است.

قَالَ يَزِيدُ بنُ هَارُوْنَ: سَمِعْتُ شُعْبَةَ يَقُوْلُ: كَانَ أَبُو هُرَيْرَةَ يُدَلِّسُ. (2)


1) شرح نهج البلاغه، ابن أبي الحديد، ج 4، ص68.

2) سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 2 - ص 608

تأثیر روایات ابوهریره

از ابوهریره در زمینه هایی از قبیل اعتقادات و عبادات و معاملات و جهاد و مناقب و تفسیر و طلاق و نکاح و ادب و دعوات و رقایق و ذکر و تسبیح... و غیره حدیث روایت شده است. احمد بن حنبل در مسند خود 3848 حدیث از او روایت کرده که بسیاری از آنان تکراری اند. مفاهیم بسیاری از این احادیث نیز تکراری است امّا الفاظ آن ها فرق می کند بقی بن مخلد (276-201ه) در مسند خودش 5374 حدیث از او روایت کرده است. مؤلفین کتاب های ششگانه حدیث و مالک در موطا 2218 حدیث از او روایت کرده اند. و از این تعداد، 609 حدیث در صحیحین روایت شده است که بخاری و مسلم در 326 حدیث اتفاق دارند و 93 حدیث را فقط بخاری به تنهایی روایت کرده و مسلم نیز 190 حدیث از ابوهریره روایت کرده که در بخاری ذکر نشده است بنابراین احادیث ابوهریره اصول و فروع اهل تسنن را فرا گرفته و علمای مذاهب اربعه و متکلمان آنان چون اشاعره و دیگران در بسیاری از احکام و قوانین الهی به آن احادیث استناد کرده اند.

ابوهریره نه از دلاوران عرصه جهاد بود و نه از سیاستمداران و نه اندیشمندان، او حتی خواندن و نوشتن را نمی دانست به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد تا شکمش را سیر کند، چنان که خودش گفته است او خود درباره ی خویش روایت کرده است که بسیار گرسنه می ماند و در راه صحابه می نشست و خود را به غش و بی حالی می زد به امید این که او را به خانه ببرند و غذایی بدهند. با این که ابوهریره مدت کوتاهی (حدود دو سال) نزدیک پیامبر صلی الله علیه و آله بود ولی روایاتش از شش هزار گذشته است و این در حالی است که روایات حضرت امیر علیه السلام و دیگران که بیش از سی سال پیامبر صلی الله علیه و آله را همراهی می کردند یک دهم روایات ابوهریره نمی شود؛ بخصوص که او حافظه بسیار بدی داشت گفته اند او نخستین راوی است که متهم به دروغگویی شده است. اما با این وجود برخی از اهل جماعت او را «راوية الاسلام !!» می خوانند و بسیار گرامی می دارند و شاید برخی هم عقیده داشته باشند که از حضرت امیرمؤمنان و نفس پیامبر و در شهر علم پیامبر صلی الله علیه و آله حضرت علی علیه السلام نیز داناتر بود!! و جالب تر این که به روایات خود ابوهریره برای اثبات او استناد شده است زیرا خودش درباره ی خویش روایت کرده است که گفتم:

يا رسول الله! من از تو روایات فراوانی را می شنوم و فراموش می کنم. فرمودند: عبایت را پهن کن پس مشت خود را پر کرد و فرمود: آن را جمع کن، من آن را جمع کردم، و دیگر چیزی را فراموش نکردم.

البته قدرت ساخت ابوهریره با استمداد از قدرت خیال و فرهنگ جاهلیت در این حدیث کاملاً آشکار است ولی باید از اهل تسنن کنونی پرسید با این که عمر او را با تازیانه خود زد و به او گفت: بسیار روایت نقل می کنی و سزاوار آن هستی که بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دروغ ببندی، زیرا روایتی نقل کرده بود که خدا آسمان و زمین را آفرید و شمرد دید هفت روز شده است چون عمر شنید او را خواند و گفت که آن حدیث را دوباره برایش بخواند وقتی دوباره خواند، عمر نیز دوباره او را زد و گفت: خدا می گوید در شش روز و تو می گویی در هفت روز؟ ابوهریره گفت: شاید آن را از کعب الاحبار شنیده باشم. عمر گفت: تا وقتی نتوانسته ای میان روایات پیامبر (صلی الله علیه و اله) و احادیث كعب الاحبار فرق بگذاری پس حدیث نقل نکن عایشه نیز بارها او را دروغگو دانسته و بسیاری از احادیثی را که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده رد کرده است و یکبار با زشت شمردن کار او گفت: کی شنیدی که پیامبر (صلی الله علیه و اله) این گونه سخن بگوید؟ به او گفت: تو به جای شنیدن حدیث ایشان سرگرم آینه و سرمه دان و حنا بودی، هنگامی که عایشه بر دروغگو دانستن او پافشاری کرد و او را مورد ارزیابی قرار داد در این هنگام ابوهریره اعتراف کرد و گفت:

من آن را از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نشنیده ام بلکه از فضل بن عباس شنیده ام.

ابن قتیبه در خصوص این روایت او را متهم ساخته و می گوید:

ابوهریره پای فضل بن عباس را پیش کشید با آن که او مرده بود و حدیث را به او نسبت داد تا به مردم وانمود کند که از او شنیده است.

ابوهریره همواره توسط مردم آن زمان به خاطر روایاتی که نقل می کرد مورد تمسخر بود و روایت شده که یکی از افراد قبیله قریش پوستین تازه ای خریده بود و با پوشیده آن به خود نمایی می پرداخت روزی از کنار ابوهریره می گذشت به او گفت: ای ابوهریره تو از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بسیار حدیث نقل می کنی! آیا از پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره ی پوستین من چیزی نشنیده ای؟ ابوهریره گفت: از ابوالقاسم شنیدم که می گفت: یکی از پیشینیان در لباسی نو، خودنمایی می کرد که خدا او را به کام زمین فرو برد و او پیوسته در آن جا فرو می رود تا قیامت بپا شود به خدا سوگند! نمی دانم از قبیله یا خانواده ی تو بوده است یا نه؟! بخاری در صحیح خود آورده است که ابوهریره گفت پیامبر (صلی الله علیه و اله) فرمودند:

بهترین صدقه آن است که ثروتی بر جای بگذارد و دست بالا بهتر از دست پایین است و باید از افراد زیر نظر خود آغاز کنی. زن می گوید: یا به من نان بده یا مرا طلاق گوی. و برده می گوید: مرا نان بده و به کارگیر و فرزند می گوید: به من غذا بده مرا به که وا می گذاری ؟ گفتند:

ای ابوهریره این را از پیامبر (صلی الله علیه و اله) شنیدی؟ گفت: نه این از کیسه ابوهریره بود. (1)

ابوهریره در هر جریانی که واقع می شد برای مصلحت دنیای خود حدیث می ساخت و ابن ابی الحدید روایت کرده است که ابوهریره هنگامی که «در سال جماعت» با معاویه به مسجد کوفه آمد چون دید که مردم بسیاری به پیشواز آمده اند بر زانو نشست و دستش را به پیشانی خود کوبید و گفت:

ای مردم عراق! آیا گمان می کنید من بر پیامبر خدا (صلی الله علیه و اله) دروغ می بندم و خودم را به آتش می سوزانم ؟ به خدا سوگند! شنیدم که پیامبر خدا (صلی الله علیه و اله) می فرمود: هر پیامبری حرمی دارد و حرم من در مدینه از غیر تا نور است و هر کس در آن جا حادثه ای به پا کند لعنت خدا و همه ی فرشتگان و مردم بر او باد و من گواهی می دهم که علی (علیه السلام) در آن حادثه ای به وجود آورد!

بنابراین او حضرت امیر علیه السلام را متهم به قتل عثمان ساخت و این را از سخن او در مسجد کوفه می فهمیم که گفت: علی در مدینه حادثه ای پدید آورده و تلاش کرد حضرتش را از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله و ملائکه مورد لعن قرار دهد و چون خبر این خوش خدمتی به معاویه رسید او را پاداش داد و گرامی داشت و او را فرماندار ساخت.

سخن نهایی

اهل جماعت بر اساس این تفکر که تمامی صحابه عادل اند از بررسی احوال اصحاب غافل مانده اند ولی در شیعه چنین نیست و صحابه بودن به خودی،خود دلیل بر عدالت نیست. شیخ صدوق روایتی را نقل می کند که سه نفر به پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار دروغ می بستند که یکی از آن ها ابوهریره بود. ابراهیم نظام از معتزله ابوهریره را به کذب و وضع حدیث متهم ساخته و ابوجعفر اسکافی نیز در نقض خود بر العثمانیه جاحظ، حکایاتی در انتقاد از ابوهریره نقل کرده است عدل گرایان حنفی در خراسان نیز به سان معتزلیان از نقد شدید ابوهریره پرهیز نداشته اند. در دهه های اخیر نیز شخصیت ابوهریره از نو مورد بازبینی قرار گرفته و چند تن از نویسندگان شیعه و اهل تسنن به تألیف آثاری در انتقاد از وی پرداخته اند از شیعه امامیه می توان به کتاب ابوهریره از عبدالحسین شرف الدین اشاره کرد از عامه محمود ابوریه نیز در کتاب شیخ المضيره به دقت به نقد زندگی و روایات منقول از ابوهریره پرداخته اما محمد حبیب الرحمان اعظمی در کتاب ابوهريرة فى ضوء مرویاته کوشیده است تا با نگرشی به احادیث منقول ابوهریره در صحاح ششگانه و کتب حدیث از او دفاع کند.

سردبیر


1) سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 2 - ص 608

پی نوشت ها

1- اصابة، ج 1، ص 426

2- سير أعلام النبلاء ج 2 ص 612؛ الكامل، لابن الأثير، حوادث سال 23؛ الطبقات الكبرى، ابن سعد، ج 4، ص 335 و... .

3- عقد الفريد، ج 1، ص 44.

4- شرح نهج البلاغه، ابن أبي الحديد، ج 4، ص68.

5- سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 2 - ص 608

6- ابوهریره، ص 50 و 51.

منابع و مآخذ

أبو عمر شهاب الدين أحمد بن محمد بن عبد ربه ابن حبیب ابن حدیر بن سالم المعروف بابن عبد ربه الأندلسي (المتوفى: (328ه-)، عقد الفريد، باب ما يؤخذ السلطان من الحزم، عدد الأجزاء: 8، الناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الأولى، 1404 ه-.

ابوریه،محمود،ابو هریره،مصر، دار المعارف، چاپ سوم.

شمس الدين أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز الذهبي (المتوفى: 748ه-)، سير: أعلام النبلاء المحقق: مجموعة من المحققين بإشراف الشيخ شعيب الأرناؤوط، عدد الأجزاء: 25 (23 و مجلدان فهارس). الناشر: مؤسسة الرسالة، الطبعة الثالثة، 1405 ه- 1985 م.

عسقلانی ابن حجر، اصابة بيروت، دارالجیل، چاپ اول، 1412ق