مقتل دربندی ترجمه کتاب اکسیر السعادة فی اسرار الشهادة

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : دربندی، ملا آقای، 1208 -

عنوان قراردادی : اکسیر العبادات فی اسرار الشهاده .فارسی .برگزیده سعادات ناصریة .فارسی

عنوان و نام پدیدآور : مقتل دربندی بازنویسی سعادات ناصریه[کتاب]/ مولف ملا آقای دربندی.

مشخصات نشر : لاهور: اداره منهاج الصالحین، 1391.

مشخصات ظاهری : [342] ص.

یادداشت : این کتاب بازنویسی کتاب "سعادت نامه ی" ترجمه فارسی کتاب "اکسیر السعاده فی اسرار الشهاده" است که نویسنده و مترجم "آقابن عابد دربندی" است.

عنوان دیگر : سعادات ناصریه.

عنوان دیگر : اکسیر العباده فی اسرار الشهاده.

موضوع : حسین بن علی (علیه السلام)، امام سوم ، 4 - 61ق.

موضوع : واقعه کربلا، 61ق.

شناسه افزوده : دربندی، آقابن عابد، - 1285؟ق. اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات . برگزیده

شناسه افزوده : دربندی، آقابن عابد، - 1285؟ق. سعادات ناصریة. فارسی

رده بندی کنگره : BP41/5/ک8م7 1391

رده بندی دیویی : 297/9534

شماره کتابشناسی ملی : 7610632

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ویراستار کتاب: زهرا رووفی

اشاره

بسم اللّه الرحمن الرحیم

مقتل دربندی

باز نویسی

سعادات ناصریه

اقا بن عابدین بن رمضان بن الزاهد الشیروانی الدربندی

ملا اقا دربندی

مقتل دربندی

موضوع: باز نویسی کتاب سعادات ناصریه

مولف: ملا آقای دربندی

قیمت: 5500 تومان

بسمه تعالی

مقدمه ی ناشر

کریمه ی:

الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً، نه تنها در عالم آفاق مصداق دارد بلکه در نشئه ی نفس ناطقه نیز جریان دارد، و این صغرای در باطن کبری، تحت کبرای کلی ای قرار دارد که آن کبری در لارطب و لا يابس الّا فی کتاب مبین، بیان می شود زیرا کتاب به وصف مبین، مبیّن نیز است و اگر هیچ خیس و خشکی نیست که در کتاب مبین نیامده باشد پس هر خیس و خشکی در آن کتاب مبین آشکار است و این بیان و آشکاری همان احصاء وجودی هر شئی است که در آیه ی دیگر چنین بیان شده است:

وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ کِتاباً این خیس آشکار و آن خشک روشن همان خزائن هر بحر و برّیست در مراتب مادون:

وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَ نَا خَزَائِنُهُ. زیرا به قاعده ی تشکیک در مراتب، هر مرتبه ای ربّ مرتبه ی مادون خویش است و تعین

دهنده و هستی بخش آن است.

مؤید این گفته آمد این است که مودّت از افعال قلبی است و نسبتش به نفس ناطقه بیش از انتساب افعال قالبی به نفس قالبه است.

از دستورات نبیّ اعظم صلی اللّه علیه و آله و سلم است برای پیدا کردن و پیمودن مراتب نفس ناطقه ی انسانی:

قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى و در ادامه مودّت ائمه علیهم السلام او را به عنوان سبیل معرفی کرده است که این سبیل در هر نفسی وجود دارد:

فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلًا یعنی: اولاً رب حقیقتی است مشکک و به حَسَب قوابل ماهوی و سعه و ضیق وجودی در هر نفسی متفاوت جلوه می نماید.

ثانياً طريق ايصال به رب، مفتوح است نه مسدود.

ثالثاً این طریق در هر نفسی به ربّ آن نفس متصل می شود.

رابعاً مودّت اهل بیت علیهم السلام که همان تنها طریق موجود در هر نفس ناطقه است حقیقت مشککه است.

خامساً تشکیک مسیر با مشکک بودن منزل متناسب است.

سادساً رب با سبيل الى الرب متحّد است حقیقتاً در چه مختلف است اعتباراً.

از جامع آن چه بیان شد روشن می شود که اکمال دین و اتمام نعمت و رضایت حق تعالی به اسلام در نفس ناطقه همان اکمال مراتب نفس ناطقه و اتمام ظهورات نفس ناطقه و داخل شدن در مصادیق:

یَا اَیَّتُهَا النَفْسُ المُطمَئِنَهُ اِرْجِعی اِلا رَبِک رَاضِیهً مَرْضیّهٌ است. این اجمال بدین منظور قلمی شد که روشن گردد سلف صالح فقط منابر انس و مجالس درس را ختم به فضلائل و مصائب اهل بیت علیهم السلام مخصوصاً سیّد الشهد علیه السلام نمی کردند بلکه

سلوک الی اللّه خویش را آن گاه به اکمال و اتمام می رساندند که توجّه تامه به حضرت سید الشهدا علیه السلام در نفس نفیس شان به تمکین می رسید. به همین جهت نیز مرحوم «آقا بن عابدين بن رمضان بن الزاهد الشيروانى الدربندی» معروف به «ملّا آقای دربندی» اعلیٰ اللّه مقامه الشريف تتمه ی عمر مبارک خویش را به این مهم می پردازد آن چنان که خویش می فرماید:

«از بدو نشو و نما و صغر سن یعنی از سن شش و هفت سالگی خود را ندیدم مگر در مقام تدرّس و تدریس و تعلّم و تعلیم و در خدمت کردن به اساتید کرام و اساطین فخام تقصیری از این حقیر صادر نشد و بعد از آن در مدت قریب به سی سال عمر را صرف تصنیفات نمودم و در جمله کثیره از علوم و فنون حقّانیه از معقول و منقول مصنفات چند به عمل آمد مثل خزائن الاحکام در شرح درّه ی نجفیّه در فقه و خزائن الاصول در اصول و فنّ اعلا در اعتقادات و فنّ تمرينيّات و قواميس الصناعه در فنون اخبار و رجال و غیر ذلک و کتب مبسوطه و مختصره تخمیناً همه ی این ها به سیصد هزار بیت می رسید و بعد از آن ملتفت به امور دقیق شده ام و آن این است که ارتکاب مشقات و مزاوله ی متاعب و زحمات در این مدت مدیده هر چند خالی از اجر نخواهد شد ولیکن کاش در نصف این مدت مشغول می شدم به عملی که اجرش اعظم و ثوابش اکثر و خودش خالص از شوائب عيوب و اغراض نفسانیّه است و آن تصنیف کتاب جامع است در معرفت اسرار و غوامض اخبار و آثار دالّه ی بر فواضل و فضایل و مناقب آل اللّه تعالى و اهل بیت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم».

باری شرح ارادت مولا آقای دربندی خود فصلی جدا گانه در شرح حال او می طلبد کتاب سعادت ناصری ترجمه وار فارسی کتاب اسرار الشهاده ایشان است که به همان شیوه نگارش یافته آن چنان که خود می فرماید. علت نام گذاری این کتاب به سعادت ناصری از زبان مولف چنین است: «پس در تسمیه و نام نامی این کتاب و اسم اسامی این دفتر مستطاب از عقل هادی پرسیدم جواب داد الاسماء تنزل من السماء هر چه به الهامات غیبیه و شارقات ملکوتیه

برسد همان نام نامی و اسم سامی این کتاب است پس آن چه ملهم به الهام غیبی شدم این است که باید اسم این کتاب سعادت ناصریه و اقوات روحانیه باشد.»

مولف در این دو کتاب مخصوصاً کتاب اسرار الشهاده مجموعه ای از اقوال را در هر باب گرد آورده که این خود بس کاری بس سترگ است همت ایشان در جمع اقوال در زمان خود بی نظیر است. نا گفته نماند که سعادت ناصری فقط ترجمه ی بخش مربوط به سيد الشهداء علیه السلام است و باب مربوط به اصحاب حضرت را ایشان ترجمه نکرده.

آن چه پیش رو دارید با عنوان مقتل دربندی باز نویسی و فصل بندی شده ی سعادت ناصریه است. در خاتمه از حضرت حجت الاسلام و المسلمین حاج سید مهدی طباطبایی که نسخه ی شخصی شان را در اختیار این انتشارات قرار دادند سپاس گزاریم و نیز از زحمات بی دریغ حجت الاسلام شمسایی و آقای علی رضا لک که این موسسه را در نشر این اثر گران بها یاری نمودند کمال تشکر و امتنان را داریم.

و الحمد للّه

رضا جعفری

88/8/7

فصل اول: تنها ماندن حضرت سيد الشهدا (عليه السلام) و استغاثه آن حضرت

اشاره

استغاثه ی مظلوم

وقتی که حضرت سید الشهد علیه السلام در میدان جنگ قرار گرفت، تکیه بر نیزه زد و فرمود:

هَل مِن مُعين؟ هَل مِن مُغِيثٍ؟ هَلْ مِنْ ذابٍّ یذُبُّ عَنْ حَرَمِ الرَّسُولِ اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم. آیا یاری کننده ای هست؟ آیا فریاد رسی هست؟ آیا کسی هست از حریم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم دفاع کند؟

این کلام دل سوز و مظلومانه در تمامی موجودات دنیایی، برزخی و اُخروی پیچید و از همه آن ها صدای ناله و اضطراب به پا خاست. ارواح پاک و مطهر انبیاء، اولیاء، صلحا، شهدا و همه ملائکه حامل عرش و کرسی از ابتدای خلقت و کروبیان مقرب به همراه حور و غلمان جنت و ارواح مومنین از جن و انس با جوش و خروش و گریه و زاری، «و احسینا و أغريبا و أوحيدا و امظلوما» گویان در پاسخ به استغاثه آن حضرت گفتند:

لبیک لبیک ارواحنا لروحك الفداء و انفسنا لنفسك الوقاء

دعوت شما را پذیرفتم روح ما فدای روح تو باد و جان ما سپر جان تو باد.

هم چنین رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم، امیر المؤمنین علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام فرمودند:

لبیک لبیک یا ولدى يا قرة عينى روحى لروحك الفداء و نفسی لنفسك الوقاء.

دعوت شما را پذیرفتم ای فرزندم و ای نور چشمم. روح من فدای روح تو و جان من سپر جان تو باد.

و نیز حضرت مجتبی علیه السلام فرمود: لبیک یا اخی و یا ثمرة فوادی روحی لروحك الفداء و نفسى لنفسك الوقاء.

اجابت کردم برادرم و ای میوه ی دلم روح من فدای روح تو و جان من سپر جان تو باد.

باقی انبیاء، پیامبران و اوصیاء و ملائک - هم چنان که اشاره شد - عرضه داشتند:

لبیک لبیک یا سیدنا و امامنا و يا حجة اللّه على جميع خلقه من الأولين و الآخرين و من اهل السموات و الارضين و ما بينهما من الخلق اجمعين بعد جده و ابيه و امه و اخيه و يا حجة اللّه الكبرى.

اجابت کردیم ای سرور ما و ای پیشوای ما و ای حجت خدا بر تمام موجوداتش از اولین تا آخرین و از اهل آسمان ها و زمین ها و آن چه بین آسمان و زمین است همه ی موجودات بعد از جدش و پدرش و مادرش و برادرش و ای حجت بزرگ خداوند.

ما همه در مقام خدمت و یاری تو هستیم.

نا گفته پیداست که در این خصوص تمامی مخلوقات از انس و جن، درندگان و وحوش، پرندگان و سایر اقسام حیوانات و نیز آفریده های دریا ها و آسمان و زمین بلکه همه آفریده ها از ملکوت و اهل آن تا موجودات عالم جبروت و ناسوت و جميع جمادات، گیاهان و حیوانات و اجسام تا اهل جنان و دوزخیان و همه آن چه که دیده می شود و دیده نمی شود در پاسخ به استغاثه ،حضرت سید الشهداء علیه السلام شریک بودند ولی نحوه جواب هر یک از این موجودات بسته به نوع آفرینش آن ها متفاوت بوده است.

این لبیک لبیک گفتن اختصاص به صنف خاصی نداشته و صاحب عقول و صاحب حیات و غیر آن، جان دار و بی جان، جامد و مایع و اهل دوزخ، کفار و منافقین چه در این

عالم و چه در برزخ همه جواب این استغاثه را دادند.

کفار و منافقین در آن زمان در هر جای دنیا بودند پاسخ یاری خواستن امام را دادند هر چند بدون شعور و بدون اطلاع از این که منادی کیست؟ و چه کسی یاری می خواهد؟

لازمه اثبات این امر، بیان قواعدی محکم و استنباط شده از کتاب خدا و سنت، در باب ولى مطلق و مقام حجت اللّه در میان عوالم مختلف و جریان حکم ولایت و اطاعت تمامی موجودات از اوست.

هنگامی که حضرت سید الشهدا علیه السلام ندا کردند و فرمودند: هل من معين ؟ هل من مغيث؟ هل من ناصر اجساد پاک و مطهر شهدای کربلا اعم از جوانان بنی هاشم علیهم السلام و سایر اصحاب به حرکت آمده و با حس و شعور در حالت حرکت و اضطراب همه نشستند و جواب دادند:

لبیک لبیک یا بن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و يا حجة اللّه هل لنا رخصة في الرجوع الى الدنيا و المجاهدین بین یدیک.

دعوت تو را پذیرفتیم ای فرزند رسول خدا و ای حجت خدا. آیا اجازه می دهی بدنیا برگردیم و در حضور شما جهاد کنیم.

در توضیح مطلب گذشته بر عارفان دریای اسرار و مقامات محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل محمد علیهم السلام روشن شد که با توجه به دلایل و اصول محکم، جميع مخلوقات به ندای استغاثه حضرت سید الشهدا علیه السلام جواب دادند. حال با همان ادله و اصول می توان گفت: اول کسی که جواب داد و لبیک گفت ذات اقدس پروردگار عالمیان بود. پس با این عبارت جواب آمد:

لبیک لبیک یا عبدی و یا حجتى على جميع الخلق و یا حبیب حبیبی و یا من أنا ديته و انا ناصرک و مغیثک.

دعوت تو را پذیرفتم ای بنده ی من و ای حجت من بر تمامی مخلوقاتم و ای حبیب حبیبم و ای کسی که من خودم دیدی او هستم من خودم یار تو و پناه تو هستم.


صحیفه ی آسمانی

وقتی که حضرت سید الشهدا علیه السلام در مرکز میدان جنگ قرار گرفت و تکیه بر نیزه زد، گاهی به شهدای بنی هاشم علیهم السلام و اصحاب و اجساد مطهر ایشان که به روی زمین در خاک و خون غلطیده بودند و گاهی به سوی حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و اطفال و کودکان، نگاه کرد و بی کسی، غربت، ذلت و اسیری آنان را از نظر گذراند.

سپس با چشمی گریان و دلی نالان و با صدایی محزون فرمود:

أما من ناصر ينصرنا أما من مغيث مغيثنا أما من موحد يخاف الله فينا أما من ذاب يذب عن حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم.

آیا کسی هست که ما را یاری کند؟ آیا کسی هست به فریاد ما برسد؟ آیا خدا پرستی هست که بخاطر ترس از خدا ما را یاری کند؟ آیا کسی هست دشمنان ما را از حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم دفع کند؟

در این وقت ارکان و قواعد عرش الهی به لرزه در آمدند، ملائکه شیون و گریه نمودند و زمین به خود لرزید. ملائکه به حضرت باری تعالی عرضه داشتند: یا ربنا و یا سیدنا این مظلوم و غریب تنها، حبیب تو و حبیب حبیب توست. به ما اذن بده تا او را یاری و نصرت نماییم.

در این حین صحیفه ای از آسمان به دست مبارک امام حسین علیه السلام نازل شد. حضرت آن را گشود و دید که این صحیفه، عهد نامه ای است که در عالم ارواح و عالم ذرّ (قبل از خلقت دنیا و مخلوقات آن) نوشته شده است و از آن حضرت عهد و میثاق شهادت و کشته شدن در راه خدا گرفته شده است.

حضرت سید الشهدا علیه السلام به پشت آن صحیفه نگاه کرد و دید که نوشته شده است :یا حسین علیه السلام! یا حبیبی! ما ترا به شهادت و کشته شدن ملزم و مجبور نمی کنیم در این خصوص اختیار با توست و از درجه و مقام تو در نزد ما ذره ای کم نخواهد شد. پس اگر بخواهی این بلا را از تو دفع می کنم. آگاه باش ما آسمان، زمین و اهل آن (ملائکه و انس و جن) را مطیع تو کرده ایم. حکم کن! در کشتن و به درک واصل کردن این قوم کافر و فاجر.

در این حال میان آسمان و زمین از ملائک پر شد و در دست های ایشان سلاح هایی از آتش

بود در حالی که منتظر امر آن مظلوم بودند. وقتی آن حضرت از مضمون صحیفه آگاه شدند عرضه داشتند:

يا رب و یا الهی! بر تو مخفی نیست و تو می دانی که من دوست دارم در راه اطاعت و محبت تو کشته شوم و زنده شوم تا هفتاد مرتبه یا هفتاد هزار مرتبه در حالی که می دانم ثمره کشته شدن من یاری دین تو، احیای امرت و حفظ ناموس شرع تو خواهد بود. حالا بعد از کشتن جوانان بنی هاشم و اصحاب نیکو کارم از زندگی سیر شدم.

پس به این ترتیب حضرت به ملائک اذن جنگ نداد و خود آماده و مهیای جنگ و جهاد شد.

ناله شيطان

در توضیح ماجرای فوق به یاد دارم که روزی در حرم مقدس و مطهر حضرت امام حسین علیه السلام شخصی معروف و مورد اعتماد قضیه ای را نقل کرد که خلاصه اش از این قرار بود:

وقتی که آن مظلوم غریب و تنها [سید الشهدا علیه السلام] در میان میدان جنگ و جدال قرار گرفت و ندای «هل من معين» و «هل من مغیث» فرمود از این حال تمام خلق اللّه و موجودات در اضطراب و حیرت بودند و ملائکه همگی گریه می کردند. در این اثناء شیطان رجیم و ملعون در زمین کربلا حاضر شد در حالی که با صدای بلند فریاد می زد. در مدتی کوتاه همه یاران و همراهانش از کفار و منافقین و جن و فجّار حاضر شدند.

وقتی که آن ها شیطان را در حالت اضطراب، حزن، غم و شیون دیدند سؤال کردند: ای سرور و بزرگ ما این چه حالتی است که به تو روی داده است؟

آن ملعون آه سردی کشید و گفت: صد هزار تأسف و حیف بر آن تلاش و کوشش و مکر و حیله ای که من انجام دادم و همه بر باد فنا رفت. من سنگ تفرقه در میان امت انداختم و حاصلش این بود که در حجة الوداع چهل نفر از منافقین مهاجر و

انصار در جایی از مکه معظمه جمع شدند و پیمان بستند بر این که نگذارند بعد از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم خلافت و رهبری امّت به امیر المؤمنین علی علیه السلام برسد حتّی اگر ممکن و میسّر باشد تمام اهل بیت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم را بکشند تا این امر اتفاق نیفتد.

در این باب عهد نامه ای نوشتند و آن را به ابی عبیده جرّاح سپردند و در نهایت آن صحیفه ملعونه در جایی از مکه دفن شد. من زمینه چینی کردم تا آن منافقان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را در راه بازگشت به مدینه به قتل برسانند به خاطر این که او در غدیر خم از مردم میثاق ولایت و خلافت امیر المؤمنین علیه السلام را گرفت. با ترفندها و حیله های من در روز سقیفه درِ خانه نبوت، ولایت، عصمت و رحمت را سوزانیدند و پاره تن رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم حضرت صدیقه کبری علیها السلام را با تازیانه ها زدند و پهلوی مبارک او را شکستند. جوهره ی نبوت و ولایت، محسن معصوم علیه السلام را مظلومانه سقط کردند. ریسمان به گردن اسد اللّه الغالب علی بن ابی طالب علیه السلام انداختند و او را برای بیعت کشیدند.

خلاصه آن معلون گفت هر چه را که انجام داده بود بیان کرد و سپس آه سرد کشید و گفت: همه تدابیر، حیله ها و مکر هایم در کشتن اصحاب و یاران و اسیر شدن حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم به این جا رسیده است که می بینید؛ حسین علیه السلام تنها و عطشان در وسط میدان ایستاده و استغاثه می کند و یاری می جوید. از سویی دیگر زنان و اطفال فاطمه علیها السلام ناله کنان و سینه زنان مضطرب مانده اند. امّا الان از رفتار و کردار خودم برای کشته شدن این مظلوم نالان و پشیمانم.

یاران و ملازمان شیطان گفتند: چرا باید نادم و پشیمان باشی حال آن که تو به مقصود خود رسیده ای. زیرا سپاه بی حد و حصر ابن سعد - لعنة اللّه عليه - و هم چنین اشخاصی که بعد از این به دنیا بیایند و در هر زمان راضی به فعل و کرده او شوند به جهنم خواهند رفت.

آن ملعون گفت: هیهات هیهات هر چند در ظاهر این گونه است اما از جهت دیگر نتیجه و ثمره ی این کار این خواهد بود که جمع کثیری از مردم هر عصر و زمان به

سبب زیارت قبر این مظلوم و گریه بر مصائب او از عذاب نجات خواهند یافت هر چند دارای گناهان و معاصی بزرگ باشند.

یاران شیطان گفتند: چاره ای هست؟

در این لحظه رگ حسد و دشمنی آن ملعون به هیجان آمد و تنور غضبش فوران کرد. از شدت وحشت و اضطراب خودش را به گوشه ای رساند و با پروردگار عالمیان این گونه مناجات کرد:

ای صاحب عزت و شکوه! ای خداوند عالمیان! ای کسی که حاجت جز به در خانه تو منتهی نمی شود. آیا اجازه هست تا حاجتی بخواهم؟

ندا رسید: ای شیطان رجیم! بپرس از هر چه می خواهی؟

عرضه داشت: این حجت کبری و ولی مطلق تو که او را بعد از جد، پدر، مادر و برادرش از اولین و آخرین و اهل آسمان ها و زمین برتری دادی، آیا بر بلایا و مصائب بیش از این هم صبر دارد؟

ندا رسید: هر چه می خواهی بخواه!

شیطان گفت: می خواهم حرارت آفتاب را هفتاد درجه زیاد کنی.

ندا رسید: ای ملعون حاجت ترا بر آوردم. من ارحم الراحمين و اجود المسئولين و اکرم الاکرمین هستم. امّا این را بدان ای رجیم غافل! من به دست قدرت لايزالم طينت ولى مطلقم را دروازه رحمت، صبر تسلیم و رضا آفریده ام.

خداوند حرارت آفتاب را تا هفتاد درجه زیاد کرد. شیطان گرمای خورشید را حس کرد و از شدت آن یا به فرار گذاشت و از زمین کربلا بیرون رفت.

پنهان نیست که با توفیق پروردگار عالمیان و تائیدات امام زمان علیه السلام بر دلم انوار و الهامات غیبی تابیده و با حکم روشن عقل و قلب می توان گفت که این قضیه واقع شده است. آه! آه! آه! ای سیّد و سرورم! «یا ابا عبد اللّه لا یوم کیومک.»

آن چه مسلم است؛ افزایش حرارت آفتاب تا هفتاد درجه و احساس گرما و تأثیر پوستی و

بدنی آن مختص و مخصوص به آن مظلوم - روحی له الفداء - بوده و برای کسی غیر از ابلیس رجيم محسوس نشده و این جای تعجب هم ندارد که حرارت آفتاب و هوا تنها بر آن حضرت تأثیر گذاشته و دیگران آن را حس نکرده اند. زیرا نظایر این ماجرا از قدرت فراگیر و بی انتهای خداوند بعید نیست و ظاهر قضیه هم مؤکد تأثیر این اراده می باشد.

آه! آه! آه! روحی لک الفداء یا ابا عبد اللّه علیه السلام.

از قول جمعی از منجمین و مورخین آمده است:

هر چند در ماه محرم آن سال (61 هجری قمری) آفتاب در برج میزان بوده ولی حرارت آفتاب در عربستان در برج میزان نزدیک به گرمای آن در ماه های فصل تابستان می شود حال تصور کنید آن گرما هفتاد درجه زیاد شود!!! آه! آه! آه! یا ابا عبد اللّه علیه السلام روحی لک الفداء يا سيد الشهدا علیه السلام.

لبیک حضرت علی اصغر

از عجایب مقام استغاثه حضرت سید الشهدا علیه السلام و فرموده آن مظلوم که: هل من معين و هل من مغيث و هل من ناصر، یکی از افراد مورد وثوق که از افضل علمای استر آباد است در تألیف خویش ذکر کرده:

هنگامی که آن طفل شیر خواره (علی اصغر) - روحی له الفداء - از شدت تشنگی بی حال و مدهوش به حالت غش در آغوش زینب کبری علیها السلام (یا در گهواره) بود، وقتی ندای مظلومانه استغاثه پدر مظلومش به گوش آن طفل رسید مضطرب شد، فریادی بلند کشید و خود را از گهواره انداخت و با صدای بلند گریه کرد.

اهل حرم فهمیدند که این حالت به سبب استغاثه حضرت سید الشهد علیه السلام رخ داد و در حقیقت جواب طفل شیر خواره به ندای مظلومانه پدر است برای یاری و نصرت او پس ناله و آه و زاری از اهل حرم بلند شد.

می گویم:

این گوهر ملکوت، جوهر گرامی و شب چراغ بیت رسالت، دُرّ یتیم خانه خلافت و

عصمت، رحمت و نجابتِ سلاله ی جلیله سلسله هاشمیه است. این نوری است از انوار سرا پرده ی عرش خدا و میوه ی درخت های بهشتی و ریحانه ای است از جنات و گلستان محمدی صلی اللّه علیه و آله و سلم.

مصیبت این طفل در میان مصائب روز عاشورا و بعد از آن آن چنان در مخلوقات خداوند تأثیر گذاشت که نزدیک بود همه آن ها به سبب خاموش شدن این نور از نور زندگی قالب تهی کنند. علی الخصوص ارواح پاک انبیاء، مرسلین، اوصیاء، عباد اللّه الصالحين و انوار ملائکه مقرب.

آه! آه! از تأثیرات این مصیبت در اهل عبا و اصحاب کسا علیه السلام. این یاقوت سرخ عرشی مورد التفات و توجه ویژه ایشان بود زیرا او (علی اصغر علیه السلام) مظهر اعظم مقام صبر و شکیبایی و قوس اکبر دایره تسلیم، رضا و توکّل ایشان بود.

در خصوص توجه ویژه و خاص سید الشهدا علیه السلام به آن گوهر کریم و تأثیر مصیبت جان سوزش تنها این جمله ی آن آیت کبری، خطاب به شیعیانی که بعد ها حیات می یابند اکتفا می کند.

ليتكم فى يوم عاشورا جميعا تنظروني *** كيف استسقى لطفلي فابوا ان يرحمونى

ای کاش شما همگی در روز عاشورا مرا نظاره می کردید و می دیدید که چگونه برای فرزندم طلب آب کردم و آن ها از این که به من رحم کنند، خودداری نمودند.

به سبب علو مقام و ارتفاع درجات علی اصغر علیه السلام که به تحقیق تالی حضرت عباس علیه السلام و حضرت علی اکبر علیه السلام است در جمیع زیارات مأثوره از ائمه اطهار علیهم السلام و علمای نیکو کردار، او را به اسم شهید خوانده اند و به اسم شهید سلام می دهند و او را در زمره عقول کامل و شهدای فاضل و سادات خاندان محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم ثبت کرده اند و همه این ها شهادت می دهد که ذات آن نور انور، طالب و مشتاق شهادت و یاری پدر مظلوم بود کما این که با صدای بلند او را خواند و خود را از گهواره بیرون انداخت!!

آه! آه! روحی لک الفداء ايها المظلوم و ابن المظلوم.

اول کسی که از ذریه ی ابراهیمی و عترت هاشمی محمدی حسینی به شهادت رسید علی اکبر بود علیه السلام و آخرین آن ها به علی اصغر علیه السلام ختم شد.

عقل این گوهر یکتا و یگانه بی همتا در نظر بی خبرانِ علوم اسرار، عقل هیولایی اما در نزد اهل ملکوت و نکته دانان و اصحاب کشف و شهود در مقام عقل مستفاد بلکه عقل بالفعل است. همانند عیسی روح اللّه علیه السلام که به اذن خدا در گهواره به احتجاج تکلم کرد. هم چنان که در پاره کردن بند قنداقه و انداختن خود از گهواره و روی به پدر کردن و با صدای بلند گریستن، به اذن پروردگار، رخصت داشت.

پس این گوهر شب چراغ خانه خلافت و نبوت از یک وجه شبیه عیسی روح اللّه علیه السلام و از سوی دیگر شبیه جدش امیر المؤمنين علیه السلام و وارث خصال و صفات آن بزرگوار است کما این که در حدیثی آمده است:

امير المؤمنین علیه السلام وقتی که طفل صغیری بود در گهواره بند قنداق را که با آن دستش را بسته بودند پاره می کرد، گاه به یک بند گاه دو بند، گاهی سه و چهار و پنج و گاه به شش بند پارچه دستش را می بستند ولی همه را پاره پاره و قطعه قطعه می کرد.

در حدیث دیگری از مادرش فاطمه بنت اسد علیها السلام آمده است که:

دست مبارک او به یک بند بستم پاره کرد، با سه بند بستم پاره کرد، با چهار بند و پوست مصری بستم و محکم کردم پاره کرد، با پنج بند از پارچه دیباج بسیار محکم کردم باز هم پاره کرد، در نهایت با هفت بند که شش بند پارچه دیباج و یک پوست بستم باز هم آن را پاره کرد. بعد به اذن اللّه و اراده او تکلم کرد و فرمود: ای مادر دست مرا مبند به درستی که من محتاجم به این که با پروردگار عالمیان مناجات و تضرع نمایم و با اشاره به خالی بودن آن ها خواسته هایم را از او بخواهم.

حلق معصوم

در کیفیت شهادت این طفل شیر خواره که چراغ خانه رحمت و عصمت است، همان طور

که در روایت فاضل استر آبادی رحمة اللّه هم به آن اشاره شد چنین برداشت می شود که وقتی آن طفل صدای استغاثه پدرش را شنید خودش را از گهواره به زمین انداخت و شروع به گریه و زاری کرد. همه ی اهل حرم به شیون و افغان آمدند. حضرت سید الشهدا علیه السلام از میان میدان جنگ به سوی خیمه ها آمد و صدیقه صغری زینب علیها السلام، علت گریه و ناله اهل حرم را به حضرت عرضه داشت.

آن مظلوم فهمید که علی اصغر علیه السلام طالب شهادت و مشتاق کشته شدن در راه حق تعالی است و با زبان بی زبانی بر این مطلب اصرار دارد. او را با دست مبارکش برداشته و به مرکز میدان بازگشت.

در لهوف سید بن طاووس رحمة اللّه این گونه آمده است:

وقتی که آن مظلوم پیکر پاره پاره جوانان بنی هاشم علیهم السلام و سایر اصحاب را دید برای جنگ با آن قوم عازم میدان شد و ندا کرد:

هَلْ مِنْ ذَابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ، هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ یَخَافُ اللَّهَ فِینَا، هَلْ مِنْ مُغِیثٍ یَرْجُوا اللَّهَ فِی إغَاثَتِنَا، هَلْ مِنْ مُعین یَرْجُوا اللّهِ إِعانَتِنا. آیا کسی هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟ آیا یکتا پرستی هست که از خدا بترسد درباره ی ما؟ آیا داد رسی هست که امید به خداوند داشته باشد با یاری کردن ما، آیا کمک کننده ای هست که امید به خداوند داشته باشد با کمک کردن به ما؟

پس اهل حرم با صدای بلند گریه و زاری کردند. آن مظلوم به خیمه آمد و به زینب صديقه علیها السلام فرمود: طفل شیر خوار مرا بده تا با او وداع کنم.

خم شد که او را ببوسد، حرمله بن کاهل - لعنة اللّه عليه - تیری به گلوی مبارک آن طفل زد و او را ذبح کرد.

حسین علیه السلام فرمود: با زینب علیها السلام بگیر این طفل را. حضرت هر دو دست مبارک خود را از خون نورانی و مطهر آن طفل پر کرد و به سوی آسمان انداخت و فرمود: آن چه به ما در راه خدا می رسد برای مان سهل و آسان است.

حضرت باقر علیه السلام فرمودند که: قطره ای از آن خون به زمین برنگشت.

باز سید بن طاووس رحمة اللّه می گوید:

[در خبر دیگر هم این طور وارد شده و به عقل نزدیک تر است] به خاطر این که حضرت مشغول جنگ و مجاهده بود فرصت نشد تا به در خیمه بیاید از آن طفل خدا حافظی کند. از مضمون این خبر می توان فهمید که خواهر آن مظلوم (زینب کبری علیها السلام) آن طفل را به دست گرفت و به خدمت حضرت رسید و عرض کرد:

این طفل سه روز است که قطره ای آب نخورده است از این قوم بی حیا جرعه ای آب برای او بخواه!

حضرت او را به دست مبارک گرفت و فرمود:

ای قوم! یاران، اصحاب و خانواده ام را کشتید دیگر کسی نمانده مگر این طفل که او هم از تشنگی نزدیک است هلاک شود. جرعه ای آب برای او بدهید!

در این حال کافری ملعون تبری انداخت و حلق او را برید و او را به شهادت رساند.


در روایت ابی مخنف داستان حضرت علی اصغر علیه السلام به این ترتیب آمده است که:

حضرت سید الشهدا علیه السلام فرمود:

در نگه داری و حفظ کودک شیر خواره ام به شما وصیت می کنم.

در آن زمان عمر آن کودک شش یا هفت ماه بود. خواهر گرامیش عرضه داشت: یا ابا عبد اللّه این طفل سه روز است که آب نخورده، از این قوم جرعه ای آب برای او طلب کن.

حضرت او را به روی دست مبارک گرفت و از لشگر بی حیا آب خواست. نا گاه تیری مسموم به گلوی آن طفل خورد و او را شهید کرد. آن تیر را حرمله بن کاهل - لعنة اللّه عليه - پرتاب کرد. اما برخی گفته اند که عقبه اسدی آن را زد.

سپس حضرت دست های مبارک را چندین بار از خون آن طفل پر کرد و به آسمان انداخت و عرض کرد:

خدایا تو را بر این قوم ظالم شاهد می گیرم، به حقیقت آن ها قسم خورده اند که از خاندان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم احدی را زنده نگذارند.

حضرت به خیمه بازگشت و آن کودک شهید مذبوح را به امّ کلثوم صديقه علیها السلام داد.

این تمام گفته است که: او را در میان بدن های شهدای بنی هاشم گذاشت.

ابو الفتوح و کمال الدین از علمای عامه گفته اند که: حضرت بر آن طفل نماز خواند و با شمشیرش قبر کوچکی حفر کرد و او را در آن دفن نمود.

شیخ طبرسی در کتاب احتجاج آورده است که:

وقتی تمام یاران و خانواده حضرت (از بنی هاشم) به شهادت رسیدند و کسی از خاندان عترت غیر از حضرت زین العابدین علیه السلام و این طفل شیر خواره نبود؛ حضرت نزدیک خیمه اهل حرم آمد و فرمود:

آن کودک شیر خواره ام را بدهید تا با او وداع نمایم. پس او را به دست مبارک گرفته می بوسید و می بویید و فرمود: ای قوم! وای بر شما که دشمن تان سیّد المرسلین علیه السلام است.

ناگاه تیری به گودی گلوی طفل خورد و او را شهید کرد. حضرت از اسب پیاده شد و با تیزی شمشیر قبری حفر کرد و او را خون آلوده با پیراهنش دفن کرد.

در برخی کتب معتبر از حمید بن مسلم نقل شده است که او گفت:

من در لشگر ابن زیاد - لعنة اللّه علیه - بودم نگاه می کردم به آن کودک شیر خواره که او را در دست مبارک آن حضرت (پدرش) شهید کردند در آن هنگام زنی که نور ملکوتی و روحانی او آفتاب را شرمنده می کرد از خیمه بیرون آمد و گفت: وا ولداه وا قتيلاه وا مهجة قلباه.

با ناله های دل سوز و جان گداز این زن همه لشگر بنی امیه گریه کردند. آن زن خود را به پیکر نورانی و پاک کودک رسانید و خودش را به روی او انداخت و ندبه و زاری بسیار کرد. به دنبال این بانو زنان و کودکان حرم از خیمه بیرون آمدند.

در این هنگام حضرت سید الشهدا علیه السلام مشغول موعظه لشگر کفار بود و آن ها را از عذاب می ترسانید وقتی که حال خواهرش را ملاحظه کرد به سرعت به سوی او آمد و پارچه ای به روی چادر خواهر انداخت و او را مورد مرحمت قرار داد تا خواهر را به خیمه بر گرداندند.

حمید بن مسلم گوید: پرسیدم که این زن کیست؟ و این زنان و کودکان کیستند؟

گفتند: امّ کلثوم علیها السلام است و این زنان و دختران سکینه علیها السلام، فاطمه صغری علیها السلام و رقیه علیها السلام

است. پس آن قدر گریه کردم تا بی حال شدم.

در روایت شعبی ماجرا به این قرار مطرح شده است:

وقتی که حضرت سید الشهد علیه السلام آن طفل شهید را به سوی خیمه ی اهل حرم آورد، محاسن حضرت با خون آن شهید رنگین شده بود و سید الشهداء علیه السلام گریه می کرد. اهل حرم وقتی گریه امام را شنیدند از خیمه بیرون آمدند. سید الشهدا علیه السلام طفل را به سینه خود چسبانید و گلوی خود را به گلوی پاره او گذاشت. سیلابِ اشک از چشم حضرت روان بود و ناله می کرد:

وا مُحمدا صلی اللّه علیه و آله و سلم! وا علیا علیه السلام! آیا می دانید بعد از شما چه مصائبی به ما رسیده و دشمنان شما چه طور ما را ذلیل کردند. و الهفاه! به این کودک شهید که به خون خود رنگین شد. وا اسفاه! برای این شیر خواره که با تیر دشمن از شیر گرفته شد. وا حسرتا! بر دل سوخته و جگر گداخته!! و بعد از این ها چند شعر انشاء فرمودند.

اسرار شهادت یاقوت حرم

اشاره

این بخش به بیان امور مهم و اسرار و ظرایف شهادت طفل شیر خواره اختصاص دارد. از سوی ائمه طاهرین علیهم السلام اشاره شده است که:

حديثنا صعب مستصعب، سر مستمر لا يحتمله الا ملک مقرب او نبی مرسل او عبد امتحن اللّه قلبه بالايمان.

درک سخنان ما بسیار سخت است و رازی همیشگی است که درک نمی کند مگر ملکی و فرشته ای مقرب یا پیامبری یا بنده ای مومن که خداوند او را آزموده است. - ذکر اسراری این گونه بر مؤمنین ممتحن مخفی و پنهان نخواهد بود.-


اگر هر پیامبر الهی و صاحب شریعتی به مصیبتی مانند شهادت علی اصغر علیه السلام مبتلا می شد و همانند حضرت سید الشهداء علیه السلام صبر پیشه می کرد این صبر در جلالت و عظمت مقام آن پیامبر در نزد پروردگار کافی بود. حال می گوییم گرفتن علی اصغر علیه السلام توسط

حضرت و آوردن او به میدان و طلب آب از کفار، برای اتمام حجت و رسیدن علی اصغر علیه السلام به درجه شهادت سه راز دارد:

سرّ اول:

آن است که پیش تر به آن اشاره شد یعنی آن کودک شیر خوار بعد از ندای استغاثه حضرت سيد الشهدا علیه السلام بند قنداقه را پاره کرد، خودش را از گهواره انداخت و برای یاری و طلب شهادت به زبان بی زبانی فریاد زد. پس پدر متوجه او شد و علی اصغر علیه السلام را به میدان آورد.

سرّ دوم:

حق تعالی به ربوبیت و رحمت واسعه اش بندگان را به سوی طاعات، عبادات و حسنات دعوت می کند و از سویی اعظم طاعات و حسنات زیارت قبر محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل محمد علیهم السلام و علی الخصوص قبر حضرت سید الشهداء امام حسین علیه السلام و گریه و ناله در مصائب آن سید مظلوم است.

ابنای بشر در امیال، آرزو ها و حال و هوای قلبی با یک دیگر فرق می کنند. در شادی و حزن متفق القول، هم سلیقه و یکسان نیستند. در تقسیم بندی به لحاظ رقت قلب و ترحم و قساوت نیز مثل هم نیستند. برخی بسیار بسیار رقیق القلب و دل نازکند و برخی دیگر کم تر. در فاصله بین رقت تا قساوت درجات بسیاری وجود دارد.

اما پروردگار عالمیان مصائب آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم را مجمع مصائب و جامع جميع بلا ها قرار داده به طوری که همه قلوب (با هر شدت با رقت دل) با تذکر این مصائب (کم یا زیاد) به جوش و خروش آمده، اشک ها از چشم جاری می شود و ناله و شیون به پا می خیزد. حتی افرادی که قساوت و سخت دلی آن ها مثل فولاد و آهن است.

این گونه است که اگر کسی از محرمان درگاه خدا و بندگان مخلص او این مصائب را به کوه ها بخواند کوه آب گداخته خواهد شد، اگر به دریا بگوید دریا آتش گرفته و خشک می شود. خصوصاً مصیبت و کیفیت شهادت این کودک مظلوم را.

پس در این که مصیبت این طفل معصوم و مظلوم و کیفیت شهادت او جامع مصائب

اهل بیت علیهم السلام و غایت و نهایت مصیبت هاست شکی نیست. با ملاحظه این اشارت می توان فهمید که مقصود و هدف خدا در خصوص رسیدن محبان و شیعیان به سعادت اخروی و نجات گنه کاران از آتش جهنم حاصل خواهد شد.

سرّ سوم:

اراده پروردگار عالم بر این قرار گرفت که به همه ملائک مقرب و کروبیان و ارواح مقدس انبیاء مرسلین و اولیاء، مقام محبت، اطاعت و عشق و مقام فنا شدن حجت و ولی مطلق خود را آشکار کند.

شهادت این کودک شیر خواره در نزد ارواح انبیاء مرسلین و ملائک مقرب سند آشکاری برای گفته حضرت سید الشهدا علیه السلام هنگام نزول صحیفه آسمانی است که ماجرایش پیش از این گفته شد. همان جا که حضرت عرضه داشت:

الهی و سیدی! دوست دارم که در راه تو کشته شوم و زنده شوم تا هفتاد مرتبه یا هفتاد هزار بار.

هر چند ملائک و ارواح انبیاء و مرسلین یقین داشتند که حضرت در ادعای خود صادق و ثابت قدم است اما شهادت علی اصغر علیه السلام مظهر و سند عینی این ادعا شد. زیرا سوختن جگر آن حضرت در شهادت این طفل مظلوم تاثیری بیش تر از هفتاد هزار مرتبه کشته شدن و زنده شدن در راه خدا داشت. پس با شهادت علی اصغر علیه السلام انبیاء اولو العزم و پیامبران الهی (که قضایای روز عاشورا به آن ها وحی و الهام شده بود) به سرّ عشق و صبر در مصائب و بلا ها در رفتار و گفتار و کردار حضرت سید الشهدا علیه السلام پی بردند.

از آن چه گفته شد می توان به اسرار این که قطره ای از خون آن طفل مظلوم که حضرت آن را به سوی آسمان انداخته بود به زمین نرسید پی برد. زیرا که قطره ای از این خون به منزله هزار هزار شاهد و دلیل بر صدق گفتار امام حسین علیه السلام است.

خونی که هدیه حسین علیه السلام به مهمانی و مهمان خانه حضرت پروردگار فرستاده شد و آن هدیه از اوج محبت و مقام فناء فی اللّه صادر شده است پس چطور به زمین باز گردد؟! این

هدیه از گنجینه های ملکوت و ذخائر جبروت شد و خورشید عرش و کرسی و زینت بخش بهشت و حور و غلمان می شود. پس اگر هر یک از ملائک مقرب و کروبیان از این خون مقدس و پاک ذره ای به قدر سر سوزن، بهره مند می شدند با آن از سلسبیل و چشمه کافور و آب حیات محبت و عشق حق تعالی سیراب شده و به مقام فناء في اللّه و اللّه و باللّه می رسیدند. هیهات! هیهات! که فردی توصیف کامل این خون را بداند و از عهده ی تعریف و تعظیم آن بر آید.

از این جا به نظر اهل بصیرت و آشنا به علوم اسرار اهل بیت علیهم السلام آمده است که اگر قطره ای از این خون به زمین می رسید آن را زیر و رو می کرد و همه ی اهل زمین هلاک می شدند.

اسرار دفن غنچه آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم

سرّ اول:

اگر بدن منور علی اصغر علیه السلام مانند بقیه اجساد طاهر و طیبه شهدا بر زمین کربلا می ماند و امام حسین علیه السلام او را مانند دیگران دفن نمی کرد لشگر بنی امیه - لعنة اللّه عليهم - سر او را مثل سایرین از بدن جدا می کردند و به نیزه می زدند و دیگران به این علت، ذلت و حقارت همه جانبه را به ملت اسلام نسبت می دادند.

سرّ دوم:

اگر کفار بنی امیه - لعنة اللّه علیهم اجمعین - سر آن مظلوم را بریده و بر سر نیزه می زدند این بدعت و گم راهی در تمامی دولت های بنی امیه عرف و رسم می شد. به این معنی که هر گاه بنی امیه، شیعیان و محبان آل رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم را می کشتند سر آن ها را می بریدند و در این میان هیچ فرقی میان اطفال و بچه های آن ها (هر چند شیر خواره) و بزرگان نخواهد بود.

سرّ سوم:

اگر کفار از سر بریدن این طفل نمی گذشتند باعث نزول عذاب فوری و ناگهانی بر همه اهل زمین می شد.

سرّ چهارم:

اگر آن بدن لطیف و نازک دفن نمی شد از حرارت آفتاب و سُم اسب های لشگر قطعه قطعه و متلاشی شده و اثری از آن نمی ماند.

سرّ پنجم:

اگر حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم در وقت عبور از قتل گاه شهدا چشم شان به بدن آن طفل می خورد حزن و غم مضاعفی بر غصه های آن اضافه می شد و ناله و گریه و شیون آن ها بی حد و حصر و به مرگ و کشته شدن نزدیک می شدند.

سه شبانه روزی که بدن شریف امام مظلوم و اصحاب ایشان در زمین کربلا افتاده بود و دفن نشد در این مدت ارواح انبیاء و ملائک مقرب به زیارت امام می آمدند.

سرّ نماز خواندن بر آن کودک شهید

اما راز نماز خواندن امام حسین علیه السلام بر آن کودک شهید مثل نماز خواندن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم بر عمویش حمزه بن عبد المطلب علیه السلام در روز اُحد است. سرّ لطیف دیگر آن است که وقتی امام حسین علیه السلام آن کودک شیر خواره را در راه خدا فدا کرد و قربانی نمود جمیع ملائک و ارواح انبياء و اوصياء وصديقين و شهداء به تعجب در آمدند زیرا این گونه قربانی از بالا ترین درجه قبولی نزد خداوند متعال برخور دار شد. شهادت این کودک با هیچ چیز و هیچ شهادتی قابل مقایسه نیست مگر شهادت خود حضرت سید الشهد علیه السلام پس امام در مقام شکر گزاری و سپاس نماز خواند چون نماز جامع جميع حمد و ثنا و نهایت شکر و سپاس از خدا است. با عنایت به این که نماز معراج مؤمن است و حقیقتاً نماز امام حقیقت و لب لباب و روح نماز هاست.

پروانه تب دار

حضرت زین العابدین علیه السلام در روز عاشورا و قبل از آن به بیماری شدیدی مبتلا بود. از شدت این بیماری در روز عاشورا حالت غش به حضرت دست می داد. وقتی ندای

استغاثه پدر به گوش ایشان رسید عرض کرد: لبیک لبیک یا بن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم.

در روایت ابی الفرج در خصوص حال حضرت زین العابدین علیه السلام این گونه آمده است:

وقتی حضرت سید الشهداء علیه السلام به طرف راست و چپ خود نگاه کرد و کسی را ندید در آن لحظه سید الساجدین علیه السلام که در بستر بیماری بی حال و بی طاقت خوابیده بود ناله امام مظلوم را شنید. لبیک گویان بر خواست، شمشیرش را گرفته و از خیمه بیرون آمد در حالی که قدرت نداشت که حتی آن را از غلاف بیرون آورد در این اوضاع صدیقه صغری امّ کلثوم علیها السلام از پشت سر او ندا کرد و گفت:

ای پناه بی کسان و ای نور دیده و میوه قلب حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم بر گرد و به سوی خیمه بیا و ما را بی محرم مگذار.

آن حضرت گفت: عمه جان بگذار تا به جنگ و مجاهده بروم و جانم را فدای پسر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم کنم.

وقتی سید الشهدا علیه السلام متوجه او شد فرمود: خواهرم او را بگیر و نگذار به میدان بیاید تا زمین از حجت خدا و نسل رسول او خالی نشود.

در روایت دیگر آمده است:

حضرت سجاد علیه السلام بیرون آمد در حالی که از شدت ضعف و بیماری قدرت برداشتن نیزه را نداشت و نیزه ای که به همراه داشت روی زمین کشیده می شد. حضرت سید الشهدا علیه السلام با سرعت خود را به ایشان رسانید و به سمت خیمه ها برد و فرمود:

ای نور دیده من! می خواهی چه کنی؟!

آن حضرت عرض کرد: ای پسر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم صدای استغاثه تو رگ های دلم را پاره پاره کرد و قلبم را به هیجان آورد می خواهم جانم را فدای تو کنم.

حضرت فرمود: پسرم! بیماری تو شدید است و جهاد بر تو واجب نیست. تو حجت خدا و پیشوای شیعیان و پدر ائمه اطهار علیهم السلام هستی. تو کفیل و پرستار یتیمان آل محمد علیهم السلام و زنان و دختران فاطمی هستی و باید حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را به مدینه باز گردانی. زمین خدا نباید بی امام و حجت باشد.

پسرم! بزودی اسیر خواهی شد و ترا مورد جسارت قرار می دهند و پا هایت را با زنجیر آهنی خواهند بست.

امام سجاد علیه السلام عرض کرد: ای پدر! آیا شایسته است که تو کشته شوی و من فقط نظاره گر باشم ای کاش مرده بود و ترا با این حالت نمی دیدم. روحی روحک الفداء و نفسی لنفسك الفداء.

سيد الشهدا علیه السلام فرمود: یا علی تو جانشین من هستی و پیشوا و امام شیعیان بعد از من. دستورات و نواهی دینی تو پایه های دین را محکم خواهد کرد. تو هادی مردم به سوی صراط مستقیم و حافظ علوم پدر و جدم هستی.

سید الشهد علیه السلام او را در آغوش گرفت و بسیار گریه کرد. بعد آن چه امانات الهی امام و یادگار و ودایع نبوت سید المرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم و امیر المؤمنین علیه السلام بود را به سید الساجدین علیه السلام سپرد و او را به گرفتن مواریث انبیاء (مانند تابوت و عصای حضرت موسی علیه السلام و...) که حضرت سید الشهدا علیه السلام آن ها را در هنگام خروج از مدینه منوره به امّ سلمه و صبیه ی مرضیه اش سپرده بود سفارش کرد. (حضرت سید الشهد علیه السلام به امّ سلمه وصیت کرده بود که بعد از بازگشت سید الساجدین علیه السلام امانات را به ایشان بسپارد.)

پاسخ سيد الشهداء علیه السلام به لبیک موجودات

در پایان این فصل سؤالی پیش می آید که: در دعوت و استغاثه حضرت سید الشهداء علیه السلام جميع موجودات لبیک لبیک گفتند اما پاسخ و عکس العمل امام حسین علیه السلام به چه نحو بود؟

جواب این سؤال این است که: آن بزرگوار به حضرت سید المرسلین علیه السلام و اميرالمؤمنین علیه السلام و حسن مجتبی علیه السلام تا قیامت با اظهار خشوع و خضوع پاسخ داد و به سایر حیوانات از هر نوع و صنف با اظهار رضایت و خشنودی جواب داد و فرمود:

آن چه بر شما لازم بود که دعوت و استغاثه مرا اجابت کنید انجام دادید (با عنایت به عهد و میثاقی که حق تعالی در خصوص ولایت مطلقه اهل بیت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم از شما گرفته است) پاداش و جزای الهی نصیب شما باد.

تفصیل این مطلب در داستان زعفر جنّی در کتاب اکسیر العبادات آمده است.

فصل دوم: مقدمه ای بر کیفیت شهادت حضرت سيد الشهدا (عليه السلام)

اشاره

گریه جميع موجودات

شهادت امام حسین علیه السلام و مهم ترین مقصد دشمنان و کفار بود و به سبب این واقعه، نزدیک بود که آسمان ها و زمین خراب و نابود شود. این واقعه باعث گریه جمیع موجودات شد و گریه هر یک از آفریده ها به شکل و حالتی خاص بوده است. آن ها که چشم داشتند با گریه چشم، عده ای که از جنس ماده نبودند با حرکات و سکنات خود شان، به هر حال هر کس به شیوه خود.

در خصوص گریه اهل آسمان ها، ملائک مقرب و اهل بهشت این شهادت باعث ناله و شیون آن ها نیز شد. حتی وقتی ارواح انبیاء مرسلی علیهم السلام و اوصیاء صدیقین این حادثه را دیدند دچار اضطراب و وحشت زیادی شدند و در آن جا بود که حقیقتاً ملاحظه کردند؛ راز برتری و بزرگی هر یک از خاندان محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم بر تمامی انبیاء و فرستادگان و ملائک مقرب چیست.

مقدمه ی خون

شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام فلسفه قطره بودن علوم انبیاء مرسلین و فرشتگان مقرب نسبت به دریای معارف اهل بیت محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم را ثابت کرد. این مقام باعث شد که پیامبران و ملائکه الهی سری از اسرار و رموز خطاب پروردگار به حبیب خویش را درک کنند آن جا که فرمود:

لَوْلاَکَ لَمَا خَلَقْتُ اَلْأَفْلاَکَ هم چنین حکمتی از حکمت های این حدیث قدسی که فرمود:

يا محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم انت و على منك حيث انت منی و محبوا علىّ منّى حيث على منك یا محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم حيث تكن يكن على فيه و حيث يكن على يكن محبوا على فيه و ان اجترحوا.

ای محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم علی علیه السلام از توست هما نطور که تو از منی و دوستان و شیعیان علی علیه السلام از منند همان طور که علی علیه السلام از توست یا محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم هر جا تو باشی علی علیه السلام هم آن جاست و هر جا علی علیه السلام باشد دوستان و شیعیان علی علیه السلام هم آن جا هستند، گر چه کوتاهی هم داشته باشند در کار ها - مرتکب گناهی باشند -

شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام موجب شد که ملائک، انبیاء، پیامبران و فرستادگان پروردگار به حکمتی از اسرار و حکمت های اثبات مقامات عاليه محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل معصومین علیهم السلام دست یابند و آن عبارت است از: تصرف ایشان در همه عوالم چه قبل از این که جسم مادی آن ها خلق شوند و چه بعد از آن که به شهادت رسیدند.

با این وصف در نزد هر بیدار دلی آشکار می شود که غصب خلافت و حق مسلم امير المؤمنين علیه السلام و سوزانیدن درب خانه حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا علیها السلام و اذیت و آزار آن معصومه مظلومه چیزی جز انکار این مقام رفیع نیست و هر آن چه پیروان و انصار خلفای ثلاثه (از علماء منتسب و یا متعصب) گفته اند و عذر خواسته اند و در برخی موارد منکر این وقایع شده اند همه باطل است.

با شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام بانگ متین اسلام در همه جا می پیچد و به تمام آفاق و

سر زمین ها می رسد زیرا که با اقامه عزا و سوگواری آن حضرت در هر سال به ویژه در ماه محرم، خارجیان (شامل سفیران کشور های خارجی، روز نامه ها و....) اخبار آن را نوشته و به همه جا ارسال می کنند و نحوه و شیوه عزا داری را به یک دیگر اطلاع می دهند. پس می توان گفت: حضرت سید الشهدا علیه السلام و شریک قرآن است و این دو ثقل اکبر و اصغر هستند.

در واقع شهادت امام حسین علیه السلام و آن چه بر آن مترتب شده و می شود مثل آیات قرآن، معرفی کننده دین خاتم پیامبران صلی اللّه علیه و آله و سلم و موجب نشر آثار اسلام است.


پس از این مقدمه دو منقبت عظیم از مناقب آل محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم را ذکر می کنیم:

یکی نشان دهنده این است که علوم اولین و آخرین در مقایسه با علوم و معارف اهل بیت علیهم السلام مانند نسبت قطره به دریاست.

و دومی بیانگر برخی از آثار مقام رفیع ائمه معصومین علیهم السلام است.

اگر چه استنباط و برداشت این گونه اخبار در کتب و منابع شیعه بسیار سهل و آسان است اما در این برهه با توجه به اسناد و کتب مرجع اهل سنت و عامه آن را نقل می کنیم.

لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ. (1) تا هر کس هلاک شدنی است بعد از اتمام حجت هلاک شود و هر که لایق حیات ابدی است با اتمام حجت به حیات ابدي رسد.

گنجشک و دریا

بزرگ علمای اسلام در علوم عقلی، سید جلیل القدر میر داماد رحمة اللّه در کتاب تقویم البیان اشاره کرده است: ابو الحسن بصری در کتاب خود آورده که:

حضرت خضار علیه السلام دید گنجشکی یک قطره از آب دریا برداشت و آن را در دست حضرت موسی علیه السلام گذاشت. حضرت موسی علیه السلام از حضرت خضر علیه السلام رمز این عمل را پرسید.


1) انفال / 42

حضرت خضر علیه السلام گفت: این گنجشک می گوید که نسبت علم شما به علم حضرت خاتم النبيين صلی اللّه علیه و آله و سلم و وصی او علی علیه السلام مثل نسبت قطره به این دریا است.

اسعد ابن ابراهیم مالکی اردبیلی مشهور به افضل المحدثین علمای اهل سنت در کتاب اربعین خود حدیثی را با این مضمون آورده است:

پس از گفت گوی میان حضرت موسی علیه السلام و خضر علیه السلام در داستان کشتی، غلام و دیوار، موسی علیه السلام به سوی قومش بازگشت، هارون از آن چه که اتفاق افتاده بود سؤال کرد تا آن را بنوسید.

موسی علیه السلام گفت: من و خضر در کنار دریا نشسته بودیم. پرنده ای نزدیک ما آمد و با منقارش قدری از آب دریا را گرفت جرعه ای از آن را به سوی شرق انداخت، جرعه ای را به سوی مغرب، قدری از آن را به سوی آسمان و جرعه ای را به سوی زمین و بقیه آن را به دریا ریخت من از اسرار این کار از خضر پرسیدم. جواب نداد (یعنی سر آن را نمی دانست). ما در فکر بودیم که ناگاه صیادی پیدا شد و گفت:

من شما را به دلیل کار این پرنده در تعجب و تحیر می بینم و ادامه داد: چهار جرعه ای که پرنده به چهار جهت انداخت اشاره بر این است که بعد از شما جناب ختمی مآب سید پیامبران علیهم السلام مبعوث خواهد شد و امت او صاحب و فاتح سر زمین های شرق و غرب عالم می شود. معراج جسمانی او در آسمان هاست اما در زمین دفن خواهد شد.

اما قطره پنجمی که به سمت دریا انداخت اشاره دارد بر این که علوم اهل عالم در نزد محمد و آل محمد علیهم السلام مثل قطره ای است نسبت به دریا و جانشین و پسر عمویش همه علم او را به ارث خواهد برد.

پس با این اشارات و اسرار، مشاجره و گفت گوی میان من و خضر پایان یافت در حالی که هر یک از ما علم خود را بسیار کم می شمردیم.

ناگهان صیاد غایب شد و ما فهمیدیم او فرشته ای بود که نازل شد بر ما تا نقصان مان را مشخص نماید چون هر یک از ما خود را در کمال مدعی می دانستیم. (من در علم شریعت و نبوت و خضر در علم اسرار و شگفتی های قضا و قدر).


زخم غطرفت

اما منقبتی که نشان دهنده آثار و خواص مقامات عالیه آل اللّه علیهم السلام است:

روزی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و اصحاب ایشان در مسجد حضور داشتند که مردی عجیب الخلقه و غريب الخُلقه مثل تاریکی شب سیاه، با قّد و قواره بلند، مو هایی مثل طناب های ضخیم و محکم و گوش هایی تیز و ناخن هایی مانند کارد های بزرگ و دندان هایی که هر یک از آن ها به بزرگی یک سنگ بودند با چهره ای عبوس و چشم هایی مثل مشعل وارد مسجد شد. وقتی حرف زد مانند این که شمشیری از غلاف خارج شود. با صدایی بلند به رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم با خطاب سید المرسلین سلام داد و عرض کرد:

من معروف به غطرفت هستم. من عفریت اعظم، شاهنشاه و سلطان سلاطین شیاطین و جن بودم. من اسلام آورده ام و ایمان و اذعان به دین تو دارم. الآن به در خانه ی تو آمده ام. تو رحمة للعالمین هستی و باید به درد من برسی. قوم من عهد و بیعت مرا شکسته اند و بر فرمانم عصیان کرده اند.

خلاصه در این باره شکوه و شکایت زیادی کرد و مقصودش این بود که قومش او را از سلطنت خلع کرده است. لذا به سید المرسلین پناه آورده تا ایشان او را در منصب خود بنشاند.

در این بین امیر المؤمنین علی علیه السلام به داخل مسجد آمد. وقتی که غرفت چهره منور سید الوصیین را دید رعشه بر اندام او افتاد و وحشت و اضطراب زیادی بر او مستولی شد. شروع کرد به دویدن و فرار کردن بطوری که عقب سرش را هم نگاه نکرد.

اصحاب از عمل غطرفت تعجب کردند. رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم تبسم کرد. طوری که دندان های مبارک پیدا شد فرمود:

ای عفریت! بایست و نترس! ترا به پروردگار عالم قسم می دهم تا ماجرایی را که میان تو و این مرد (امير المؤمنين علیه السلام) اتفاق افتاده است را بگویی.

غطرفت ایستاد و عرض کرد: یک شب من به همراه نود نفر از بزرگان شیاطین که هر یک از آن ها مثل کوه بسیار بزرگ و عظیم الجثه بودند گرد هم آمده بودیم به سمت بالا رفتیم تا به نقطه ای رسیدیم که کلمات فرشتگان آسمان اول را می شنیدیم. ناگهان این مرد (علی علیه السلام) را دیدم که به نزدیک ما آمد در حالی که در دستش نیزه ای [شهابی] آتشین بود. از ترس نزدیک بود بمیریم به خاطر همین همه با سرعت تمام فرار کردیم.

من با تمام قدرت و قوتی که داشتم خود را در زمان کوتاهی به دریا رساندم و در آن فرو رفتم. وقتی که خاطر جمع شدم که ضرر و آسیبی به من نمی رسد از دریا بیرون آمده و به اطرافم نگاه کردم ناگاه دیدم که آن مرد در پشت سر من است. خودش را به روی من انداخت مثل عقابی که خود را بر شکار خود می اندازد. بعد یکی از شهاب های آتشینی را که در دست داشت را به کتف من زد. کتفم آتش گرفت و الان جای زخمش معلوم است.

پیامبر اعظم صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود زحمت را نشان بده.

و بد البد عن كاهله *** و اذا كالخندق فى العضل

فعلى التكبير مع التهليل *** لفضل على امير النحل

وقتی لباس و پوشش روی دوشش را برداشت همه اصحاب زخم ضربه امیر المؤمنین علیه السلام بر روى كتف غطرفت را دیدند. زخمی که به اندازه خندقی بزرگ آن را شکافته بود. در این هنگام صدای اصحاب به تکبیر و تهلیل بلند شد و همه حمد و سپاس الهی را به سبب فضایل امیر المؤمنین علیه السلام به جای آوردند.

سحر باطل

اما اخبار و روایات منقول در کتب شیعه در مقامات نورانی اهل بیت علیهم السلام در حد تواتر و یقین است. از این جمله اخبار و آثاری است که صاحب کتاب ثاقب المناقب آورده است. یکی از این روایت ها به نقل از ربیع حاجب و پرده دار منصور دوانیقی عباسی است که

مضمون آن این گونه است:

منصور دوانیقی شخصی را به سرزمین بابل فرستاد که هفتاد مرد را از آن جا بیاورد. وقتی که آن ها در قصر منصور حاضر شدند منصور گفت:

شما از نسل ساحرین زمان موسی کلیم اللّه علیه السلام هستید؟

گفتند: بلی.

آن ملعون گفت: ابو عبد اللّه جعفر بن محمد الصادق علیهما السلام مانند شما ساحر و جادوگر است. اگر شما بتوانید با سحر و جادوی خود او را مبهوت و مدهوش کنید، اموال و هدایای زیادی را به شما می دهم و شما از نزدیکان من خواهید شد.

جادوگران قبول کردند و هفتاد صورت سحر شده (ماسک) از صورت های حیوانات درنده درست کردند و آن ها را روی چهره های خود قرار دادند. منصور ملعون بر تخت پادشاهی و سلطنت خود نشست و تاج را بر سر گذاشت. به حاجب و پرده دار خود گفت: کسی را بفرست تا فوراً جعفر بن محمد (امام صادق علیه السلام) را حاضر کند.

خیال باطل آن ملعون کافر این بود که وقتی امام حاضر شود و ساحرین با ماسک های خود که شکل حیوانات درنده بود حرکت کنند امام دچار خوف و ترس شده و نزد حضار مجلس (که از رؤسا و امرای بنی عباس - عليهم اللعنة - بودند) مورد اهانت و استخفاف قرار می گیرد و همه خواهند فهمید که امام در ادعای امامت خود صادق نیست.

به هر حال وقتی که امام علیه السلام به مجلس منصور وارد شد و نظر مبارک بر صورت های درنده آن ها افتاد با خشم فرمود:

یا وَیْلَکُمْ اَتَعُرِفُوْنی اَنَا حُجَّهُ اللّهِ الَّذی اَبطَلَ سِحْرَ ابائِکُم فی اَیّامِ مُوسَی بْنِ عِمران وای بر شما آیا مرا نمی شناسید و نمی دانید که من حجت پروردگار هستم. همانی که جادوی آباء و اجداد شما را در زمان موسی بن عمران علیه السلام باطل کرد.

حضرت با صدای بلند فرمود: ای صورتک ها (ماسک ها) هر یک از شما به اذن

خداوند متعال صاحبان تان را بگیرید. ماسک ها به شکل درندگانی در آمدند و هر یک ساحران را تکه تکه کرده و خوردند.

منصور ملعون از مشاهده این وضعیت از تخت افتاد و مدهوش و بیهوش شد. وقتی به هوش آمد عرض کرد:

اللّه اللّه یا ابا عبد اللّه ارحمنى وَ اقِلنى انّى تُبتُ تُوبة لا اعود لمثلها ابداً.

ای آیه و حجت خدای متعال بر من رحم کن و خطای مرا ببخش من توبه کردم و بعد از این چنین حق نشناسی و خطایی نخواهم کرد.

امام فرمود: من بخشیدم.

آن ملعون عرض کرد: ای سید و آقای من! امر کن بر این درندگان که آن هایی را که خورده اند، برگردانند. حضرت امام صادق علیه السلام فرمود: هیهات! هیهات! اگر عصای موسی علیه السلام آن چه را خورده بود پس می داد این درندگان هم، ساحرینی را که خورده اند را بر می گردانند.

امام امر کرد صورتک ها به حالت اول خود بازگشتند اما آن هفتاد نفر ساحر معدوم شده و به جهنم رفتند.


بر محبان و مخلصان نا گفته پیدا است که اگر آثار و خواص مقامات نورانی محمد و آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم می خواست جمع آوری و نوشته شود کتابی عظیم در این باب تدوین می شد.

قدرت تصرف

از دیگر روایات این فصل می توان به مهمان شدن امیر المؤمنین علی علیه السلام در یک شب در منزل چهل نفر اشاره کرد، که صبح آن شب هر یکی از آن ها ادعا داشتند امیر المؤمنین علیه السلام میهمان خانه من بود و شب را در خانه ی من صبح کرد.

این داستان را جمعی از فضلاء و علماء نقل کرده اند و سید حکمای اسلام فخر مذهب و ملت سید میر داماد در کتاب جذوات صریحاً به آن پرداخته است (در مقام بدن ها و اجسام

برزخی) و اگر هر صاحب دانش و هوشی حدیث بساط امیر المؤمنین علیه السلام را بخواند در چند جای این حدیث گوشه ای از آثار و خواص مقامات نورانی اهل بیت علیهم السلام آمده است.

خلاصه این که: چون نفوس و ارواح محمد و آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم، نفوس و ارواح مقدس و مطهر هستند پس در این مقام، به اذن الهی، قدرت تصرف در همه عوالم و همه ی نشئات را دارند حتی اگر نفوس و ارواح متعلق به بدن ها و اجسام برزخی باشد. کما این که این نوع تصرف قبل از خلقت بدن و نشأ دنیایی و تولد اهل بیت علیهم السلام بوده و بعد از وفات و شهادت آن ها نیز بوده چنان چه در حیات ظاهری ایشان نیز دیده شده است.

در توضیح این مطلب به اجمال اشاره می شود که چون نفوس و ارواح ما نفوس کامل و أرواح قاهره و باهره نیستند از این رو در عالم برزخ هر روح به یک بدن مثالی و جسم برزخی تعلق می گیرد و عالم برزخ هم مثل عالم خواب است. در عالم خواب روح ما به یک بدن متعلق است و لذت خوردن و نوشیدن و... به آن بدن می رسد.

اما نفوس و ارواح محمد و آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم چون نفوس کامل، مطهر و وسیع و ارواح نورانی قاهر و باهری هستند از این رو هر یک از آن ها در هزاران هزار بدن مثالی و جسم برزخی تعلق می گیرند.

از این جا سرّ مهمان شدن امیر المؤمنین علیه السلام در منزل چهل نفر و ادعای هر یک از صحابه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم به این که امشب امیر المؤمنین علیه السلام مهمان خانه من بود و در آن جا خوابید مشخص می شود.

و از این جا راز حضور اصحاب کسا و پنج تن آل عبا علیهم السلام در نزد محتضرین جنوب یا شمال معلوم و مشخص می شود، کما این که صد هزار محتضر و مشرف به مرگ در عالم هستند على الخصوص در زمان امراض مهلكي مثل وبا و طاعون.

پس نتیجه می گیریم که حضور اهل بیت علیهم السلام خواه دنیوی و یا برزخی یقیناً و قطعاً با یک بدن ممکن نیست.

احادیث فراوانی هم در حد تواتر در باب حضور ائمه طاهرین علیهم السلام آمده است. همان طور كه ثقة الاسلام کلینی رحمة اللّه در کافی، شیخ الطائفه رحمة اللّه در تهذیب بابی را برای حضور ایشان در نزد

محتضرین در نظر گرفته اند که محققین با مراجعه به آن امر آگاه می شوند. علامه مجلسی رحمة اللّه در بحار هم حضور اصحاب کسا و پنج تن آل عبا علیهم السلام را در نزد محتضرین با بدن های مثالی و اجساد برزخی تصریح کرده است و گفته که ایشان بدن ها و اجساد فراوان برزخی و مثالی دارند.

پنهان نیست که برخی از آثار و خواص مقامات نورانی برای چند نفر از خانواده حضرت سید الشهدا علیه السلام نیز حاصل و ثابت شده است مانند حضرت عباس علیه السلام، حضرت علی اکبر علیه السلام، حضرت قاسم علیه السلام، صدیقه صغری زینب کبری علیها السلام، و صدیقه صغرى امّ كلثوم علیها السلام. البته این گونه دریافت می شود که این مرتبه برای ایشان بعد از شهادت و وفات ایجاد شده است.


هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا

بعد از بیان این مطالب، می خواهیم به یک نکته دقیق و لطیف اشاره کنیم تا آن که پرده از تمام مطالب مقدمه ی فوق برداشته شود. به این ترتیب که:

اگر کسی سوال کند؛ با قبول این فرض که حضرت سید الشهدا علیه السلام سیصد هزار نفر را به دست مبارک خودش به جهنم فرستاده و یا حضرت عباس علیه السلام بیست و پنج هزار نفر را به درک اسفل و سایر خاندان حضرت هم به همین ترتیب، آیا لازم نیست که روز عاشورا طولانی و در حد هفتاد و دو ساعت باشد؟ زیرا به ذهن متبادر می شود که امام علیه السلام با اجساد و بدن های برزخی و مثالی متعدد در جنگ و مجاهده شرکت داشته و جنگ ایشان منحصر به بدن دنیایی حضرت نبوده است.

در پاسخ به این سؤال و شبهه می گوییم:

جنگ ها و مجاهدات حضرت امام حسین علیه السلام با همان بدن اصلی و دنیایی ایشان بوده که از رحم مطهر حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا علیها السلام متولد شده بود کما این که زخم ها و جراحت های نیزه، شمشیر و سنگ نیز به همین بدن مقدس رسیده است. اعتقاد به غیر از این هم جایز نیست بلکه این از ضروریات مذهب شیعه امامیه به شمار می رود. اما در مورد

تصرف خاندان هاشمی و برخی از اصحاب در بدن ها و اجساد برزخی (در حال حیات دنیایی) هیچ کس تاکنون این ادعا را نکرده و نمی تواند بکند مگر این که قائل و معتقد به آن چه پیش از این آمد، باشد. یعنی طولانی بودن روز عاشورا نزدیک به هفتاد و دو ساعت.

اگر کسی به این اعتقاد نداشته باشد لزوماً منکر شجاعت جناب سید الشهدا علیه السلام و خاندان هاشمی و سایر اصحاب است. پناه می بریم به خدا از این عقاید.


درود بر گریه کنندگان

پس از ذکر این مطالب، مقدمه دیگر را نیز نقل می کنیم تا به شروع کیفیت شهادت حضرت امام حسین علیه السلام برسیم: بر هر صاحب عقل و شعور و اهل تأمل و تدبر پیداست که آن چه در اخبار و روایات متواتر در خصوص درجات عظیم زائرین قبر آن حضرت و مراتب فضیلت گریه کنندگان در مصائب ایشان آمده است حقیقت و واقعیت است نه اغراق و مبالغه. زیرا ثواب و درجات زوّار و گریه کنندگان تنها و در حقیقت از سوی سید الشهدا علیه السلام است و انکار و استبعاد این اخبار صورت نمی گیرد مگر از سوی کسانی که یقین کاملی در باب زیارت و گریه ندارند.

در این جا لازم دانستم که خبر و روایت مفضل بن عمر را ذکر کنم:

مفضل روایت می کند از امام صادق علیه السلام که فرمود: به خدا سوگند می بینم ملائک را که بر مؤمنین و زائرین قبر حضرت سید الشهدا علیه السلام هجوم آورده و اطراف آن ها را گرفته اند.

مفضل عرض کرد: آیا زائرین، ملائکه را می بینند؟

آن حضرت فرمود: و اللّه که زائرین آن ها را به صورت بنی آدم می بینند حتی ملائک دست های خودشان را من باب تبرک به روی آن ها می کشند.

سپس فرمود: حق تعالی هر روز و صبح و شام برای زوار غذای بهشتی نازل می کند و ملائکه را خادم زائرین قرار می دهد و هیچ یک حاجتی از حوائج دنیا و آخرت ندارند مگر این که پروردگار آن را بر آورده می کند.

مفضل عرضه داشت: به خدا سوگند این کرامت و موهبت بزرگی است که خدا به زائر سید الشهدا علیه السلام عطا می کند؟

حضرت فرمود: ای مفصل! می خواهی مرتبه و درجه بالا تری را بیان کنم.

مفضل: بلی ای آقا و سیّد من!

آن حضرت فرمود: با چشم بصیرت و امامت می بینم که در قبر سید الشهدا علیه السلام تختی از نور گذاشته شده و بالای آن گنبدی از یاقوت سرخ مزین به مروارید و جواهر قرار دارد و امام حسین علیه السلام بر این تخت تکیه داده است. در اطراف این گنبد، نود هزار قبّه سبز رنگ وجود دارد که زائرین می آیند و زیر این گنبد سرخ، امام حسین علیه السلام را زیارت می کنند و به او سلام می دهند. پس پروردگار به ایشان خطاب می کند:

ای اولیاء و دوستان من بسیاری از شما در راه ها آزرده شدید و از طرف دشمنان محمد و آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم مورد ظلم و اذیت و آزار قرار گرفتید و راه زن ها و دزدان و... را همه و همه صبر کردید امّا امروز روزی است که سؤال و حاجتی از حوائج دنیا و آخرت ندارید مگر آن که آن را بر آورده خواهم کرد.

و دوباره امام صادق علیه السلام فرمود: آب و غذای زوّار حسینی علیه السلام از بهشت خواهد بود مادامی که در کربلا هستند.

و در روایت دیگر آمده است که:

امام حسین علیه السلام به گریه کنندگان و زوار خود عنایت فرموده و می فرماید:

که اگر درجات خود را بدانید سرور و شادی شما بیش تر از حزن و گریه تان خواهد بود. درجات شما مثل درجات ما اهل بیت علیهم السلام است.

در روایت دیگری آمده است:

وقتی که امیر المؤمنین علیه السلام به زیارت حضرت سید الشهداء علیه السلام می آید آن امام مظلوم به امیر المؤمنین علیه السلام عرض می کند: ای پدر برای زوّار من استغفار کن و برای ایشان از حق تعالی درجات و ثواب عظیم درخواست کن!

در پی بیان خبر مفضل بن عمر نکته ای مشخص می شود و آن این است که: آن گنبد و قبه ای که از نور و یاقوت سرخ و مزین به جواهر و در اطرافش نود هزار مرتبه سبز رنگ نورانی است و در زیر آن حاجات زوار مستجاب می شود از روز شهادت سید الشهدا علیه السلام حتی می توان گفت قبل از شهادت آن حضرت توسط پروردگار متعال بنا شده است و این پاسخ سؤالی است که جناب میرزا حسن مرحوم شیخ الاسلام قزوین از این خادم علوم اهل بیت علیهم السلام [علامه دربندی] پرسیده بود. به این ترتیب که بیان کرد:

قبّه و گنبد حرم سید الشهدا علیه السلام از زمان نادر شاه افشار ساخته شده، چگونه است که حق تعالى و ائمه معصومین علیهم السلام خبر داده اند که دعا ها و حاجات زوار زير قبّة الحسين علیه السلام مستجاب می شود؟ و مختص کردن آن بعد از زمان نادر شاه معنی ندارد؟

یک سال و نیم از طرح سؤال ایشان گذشت که بنده از حدیث مفضل بن عمر مطلع شدم. پاسخ را با او در میان گذاشتم، بسیار خوش حال و مسرور شد و گفت: الحمد اللّه و شکر و سپاس خدای را که مشکل حل شد.

نتیجه این که: حدیث مفضل بسیار بسیار در بیان مراتب و درجات زوار ابی عبد اللّه الحسين علیه السلام مورد استفاده قرار می گیرد. حال اگر بخواهم برای دوستان و دوست داران اهل ایمان و یقین مطالب را واضح تر و شفاف تر بیان کنم تفکر و تدبر در آن چه می آید لازم و ضروری است:

چون حضرت خاتم النبیین سید المرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم، عقل اول، نور انور، قلم اعلی و اعظم و اشرف مظاهر صفات و اسماء پروردگار است در نتیجه گریه، ضجه، آه و ناله صاحب مقام «قاب قوسین او ادنی» و دارای تاج نورانی «لولاک لما خلقت الافلاک»، در مصائب شهادت جگر گوشه اش سید الشهداء علیه السلام، در نزد خداوند افضل است بر همه عبادات و طاعات.

گریه کردن آن حضرت هم تبلیغ رسالت و دعوت خلق به سوی پروردگار است با آن زحماتی که متحمل شدند و صبر کردند و فرمودند:

مَا أُوذِیَ نَبِیٌّ مِثْلَ مَا أُوذِیت هرگز هیچ پیامبری مانند من مورد آزار قرار نگرفته است.

و اگر بخواهیم بی پرده بگوییم: عظیم ترین، بزرگ ترین و افضل عبادات، اعمال و طاعات محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل معصومین علیهم السلام آن چیزی است که به سبب آن، به موهبت عظمی و عطیه كبري مقام محمود رسیدند. مثال مقام محمود هم مانند مقامات مکانی دنیایی موجود نیست و چیزی که موجب مقام محمود می شود: حزن، غم، گریه، ناله و آه محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل محمد علیهم السلام در مصائب امام مظلوم سید الشهدا ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام است.

درجات این گریه و ناله ایشان فوق درجات صبر و شکیبایی، فوق درجات رضای ایشان به قضا و قدر الهی و فوق درجات تسلیم و تفویض ایشان است.


فهمیدن این مطالب و امثال این مطالب حقانی، نورانی و ملکوتی در نگاه عوام بسیار بعید به نظر می رسد. هم چنین در نزد آن هایی که آن ها را عوام علماء و فضلا می خوانند اما در حقیقت غیر از ریا و دو رویی و جهل مرکب چیزی ندارند.

خداوند متعال جل جلاله شاهد و عالم است که اعتقادم در خصوص زیارت حضرت سید الشهدا علیه السلام و در باب گریه و آه و ناله در مصائب شهادت آن حضرت همین بود که آورده شد و همه این ها را از دلایل محکم و اصول مستحکم استنباط کرده ام.

براهین و دلایل این مطلب عظیم (اثبات این که افضل عبادات، طاعات و اعمال سید المرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم، امیر المؤمنین علیه السلام و فاطمه الزهرا علیها السلام و سایر معصومین علیهم السلام، گریه و ناله ایشان در مصائب سید الشهدا علیه السلام است) سدّ راه خیال باطل اصحاب و یاران جهل مرکب خواهد بود.


افضل عبادات و یک داستان

پیرو مطلبی که گفته شد قصه ای عجیب و لطیف وجود دارد. این داستان بین سید عظیم الشان، عالم ربانی و فقیه سید جواد صمدانی رحمة اللّه صاحب کتاب ارزش مند مفتاح الکرامه در فقه و شیخ بزرگوار و نورانی ملکوتی، زاهد و با تقوای زمان خویش شیخ حسین رحمة اللّه، اتفاق افتاده بود.

روزی شیخ دید که سید صمدانی غرق دریای تفکر و تدبر است. از علت آن پرسید، سید جواب داد: غالباً برای گروهی از علما، وسوسه های نفسانی و تحریکات قلبی عارض می شود که صاحب آن را به هلاکت نزدیک می کند و الان وسوسه نفسانی من اینست که:

اخبار و روایاتی، در خصوص زیارت حضرت سید الشهدا علیه السلام و در باب گریه، زاری، آه و ناله در مصائب آن مظلوم آمده است.

نتیجه و ثمره این روایت می گوید که نسبت سایر اعمال، طاعات و عبادات به این دو امر (زیارت حضرت و گریه در مصائب ایشان) مانند نسبت قطره به دریا و ذره به خورشید تابان است. حتی از مضمون برخی احادیث و روایات به دست می آید که اگر شخصی در دنیا هزار سال و فرضاً صد هزار سال عمر کند و از بندگان خالص خدا باشد و تمام عمر خود را صرف عبادات، طاعات و حسنات مقبول درگاه پروردگار کند و در همه ی مدّت این عمر طولانی، یک دفعه زیارت حضرت سید الشهدا علیه السلام رفته یا یک ساعت در مصائب آن مظلوم گریه و زاری و آه ناله کرده باشد، هر یک از این دو در مقابل جميع طاعات و عباداتش که در مدت زندگانی اش انجام داده است افضل و برتر است.

شیخ گفت: آیا شما در این خصوص شک دارید و معتقد نیستید؟

سید جواد صمدانی: پناه می برم به خدا! اصلاً و ابداً! چه طور می شود که اعتقاد بر این نداشته باشیم در حالی که اخبار و احادیث در این باب در نهایت تکاثر و تواتر بلکه خارج از تعداد و شمارش است. اما فرو رفتن من در فکر برای فهم اسباب و اسرار این مقام است.

شیخ گفت: بعضی از مطالب مشکل و مباحث مهم تا با مثال گفته نشود واضح و مشخص نمی شود. پس من هم داستانی می گویم شاید به وسیله آن از برخی اسرار مطلع شوی!

در زمان های دور پادشاهی بود صاحب حشمت و جاه با سرزمین های وسیع و سربازان و لشگریان فراوان. در عیش و نوش خود اشتیاق زیادی به شکار رفتن و صیادی داشت. یک روز با لشگریان زیادی از مقر حکومت خود برای شکار خارج شد تا چند روزی را در یک دو منزل دور تر از دار الحکومه خود در جایی خوش آب و هوا بگذراند.

وقتی رسیدند امر کرد خیمه ها و چادر ها را بنا کردند. همیشه عادت بر این داشت که صبح با تعدادی از همراهان و نزدیکان برای شکار می رفتند و بر می گشتند.

یک روز صبح، هنوز از محل استقرار خود فاصله ای نداشت که آهویی را پیدا کرد. به قصد شکار دنبال آهو تاخت. حیوان مثل تیر پا به فرار گذاشته از کوه به کوه و از دره به دره می زد. حرص پادشاه برای رسیدن به آهو و شکار کردن لحظه به لحظه زیاد می شد و از شدت حرص، تنهایی خود را فراموش کرد و از حال خود و اسبش غافل بود. کار به همین منوال بود که آهو از دید سلطان دور شد. پادشاه از شکار آهو مأیوس و نا امید، متوجه شد که نزدیک غروب آفتابست. وقتی به حال خود و اسب نگاه کرد دید هر دو نزدیک مرگ رسیده اند.

غم و اندوهش زیاد شد، به هر طرف نگاه می کرد اثری از آبادی و آبادانی ندید حتی اثری از پرنده و چرنده. وقتی گمان مرگش قوی شد به خدا استغاثه کرد و با گریه و زاری از او کمک خواست.

ناگهان از دور خانه ای چوبی را دید با اسب به سرعت خود را به آن جا رساند از اسب پیاده شد به داخل کلبه رفت و در آن جا یک پیر زن و یک جوان صحرا نشین را دید. جوان برخواست اسب پادشاه را به جایی بست. پادشاه بی حال از هوش رفت.

وقتی که به هوش آمد احساس گرسنگی شدیدی کرد. مرد جوان به مادرش گفت: بر خیز، بزّ را بدوش و تکه های نان جو و ارزنی را در آن خیس کن تا پیش مهمان بگذاریم. معلوم است که خیلی گرسنه است.

مادر گفت: این مهمان این نوع غذا را نمی تواند بخورد ولی از آن چه داریم مضایقه نباید کنیم. بلند شو بزّ را ذبح کن تا او را در راه این مهمان خرج کنیم هر چند از مال دنیا چیزی غیر از آن نداریم. معیشت و غذای ما از شیر این بر است اما دور از انسانیت، انصاف و جوان مردی است که آن را در راه مهمان صرف نکنیم.

در این حین، سلطان از شدت گرسنگی و خستگی دراز کشیده بود و گهگاه در خواب و بیدار بعضی از حرف های پیر زن و جوان را می شنید و فهمید که جوان به

حرف مادر گوش داده و بز را ذبح کرد و پوست آن را کند. پیر زن هم نصف گوشت را در دیگ سفالی پخت و نصف دیگر را روی آتش کباب کرد.

وقتی غذا آماده شد آن را پیش سلطان گذاشتند و چون پادشاه گرسنه بود از هر دو نوع غذا، یک سوم را خورد و بعد از آن استراحت کرد و تمام شب را خوابید.

اما لشگریان، سربازان و نزدیکان پادشاه وقتی دیدند که سلطان باز نگشته همه در اضطراب و دلهره و غرق دریای غم و اندوه، شبانه از چهار طرف سواره های زیادی را برای پیدا کردن پادشاه روانه کردند.

عصر فردا چند نفر از سواره ها به صورت اتفاقی خود شان را در محل استقرار پادشاه رساندند. بعد از حمد و ثنای الهی، تعظیم و بزرگ داشت سلطانی را انجام داده و زبان به مدح و منقبت پادشاه گشودند.

سلطان سوار بر اسب خود شد و به غلامان دستور داد تا پیر زن و مرد جوان را به طرزی شایسته سوار اسب کنند. وقتی سلطان با غلامان و نوکران وارد شکار گاه شدند همه لشگریان و سربازان پادشاه خیلی خیلی خوش حال شدند و به شادمانی پرداختند.

وقتی سلطان به پایتخت خود مراجعه کرد بعد از دو سه روز به تخت پادشاهی نشست و امر به احضار همه امرا، سفرا، رؤسا، اعضای خانواده سلطنتی و صاحبان مناصب حکومتی کرد. همه حاضر شدند و مراسم تعظیم و تجلیل سلطان را به جای آوردند. پادشاه رو به وزرای حکومتی خود کرد و گفت: شایسته است برای این پیر زن و جوان بادیه نشین کاری انجام دهیم.

چند نفر از خواص و نزدیکان پادشاه زبان به ثنا و دعا گشودند و هر یک به اندازه همت و جوان مردی خود هدایا و انعامی را تعیین کردند. کسی که مروت و همتش از همه بیش تر و بالا تر بود گفت:

شایسته است به این جوان صحرا نشین حکومت یکی از سرزمین های وسیع خود را بدهید و این حکومت نسل اندر نسل در خاندان این جوان موروثی شود.

وقتی که پادشاه گفته های این چند نفر از دولتیان را شنید خشمناک شد و گفت: وای بر شما ای ناجوان مردان و ای پست فطرتان! ناراحتم کردید! حرف های شما باعث غم و غصه من شد! زیرا همت و جوان مردی مرا بسیار بسیار پست به حساب آوردید! اگر همه سرزمین های تحت فرمانم و تخت و تاج پادشاهیم را به این ها بدهم تازه جوان مردی من به اندازه جوان مردی این ها خواهد شد. زیرا که این ها همه معیشت و زندگی خود شان را که یک بز شیر ده بود را در راه من هزینه کردند پس مساوی این جوان مردی چیزی نخواهد بود جز این که سلطنت را تسلیم این جوان كنم.

آن سلطان عادل و عالی همت دختری داشت که تنها فرزند او بود. او را به ازدواج آن جوان در آورد و او را ولیعهد و جانشین خود قرار داد تا این که سلطنت بعد از مرگ سلطان، به او منتقل شود.

وقتی شیخ حسین مرحوم این داستان را برای سید جواد صمدانی نقل کرد گفت: ای سید و سرور من! اگر در این قصّه به خوبی تأمل و تفکر کنی اشکالی که درباره وسوسه های نفسانی و خطورات قلبی گفتی بر طرف خواهد شد انشاء اللّه. بعد از آن شروع کرد به تطابق میان این دو جریان و گفت:

سید الشهد علیه السلام با این شیوه ای که جان و عترت، اصحاب و اهل و عیال و حتى طفل شیر خواره اش را در راه خدا فدا کرد و تمام چیز هایی که متعلق به آن مظلوم بود (با تفصیلی که در شهادت خود و هاشمیان آمده است) و اسیری حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم (که در تاریخ و اخبار و احادیث آمده است) آیا بالا تر از این نوع بندگی و این طور خدمت در راه خدا را می شود تصور کرد؟ و آیا مصائب و بلا های انبیاء و اوصیاء علیهم السلام، صدیقین و شهدا از خلقت آدم تا پایان عالم، در مقابل مصائب امام حسین علیه السلام قطره ای در مقابل دریا و ذره ای در مقابل خورشید نیست؟

در این جا تأمل و تفکر از داستان سلطان عادل و واقعه شهادت امام حسین علیه السلام باعث نتایج خوبی می شود: وقتی جزا و پاداش عمل یک بنده در مقابل بنده دیگری (پادشاه و جوان

صحرا نشین این گونه بود که ذکر شد، جزا و پاداش پروردگار عالم که اکرم الاکرمین و ارحم الراحمین است و توانائی هایش بی انتهاست، باید در خصوص زوّار سید الشهدا علیه السلام و گربه و زاری در مصائب و کیفیت شهادت آن مظلوم آن گونه باشد که در احادیث و اخبار آمده است. زیرا که تعظیم و بزرگ داشت سید الشهدا علیه السلام است.

شیخ حسین مرحوم در ادامه گفت: ای سید و سرور ما سید جواد صمدانی! آیا خدمتی در راه خدا بالا تر از آن چه امام حسین علیه السلام انجام داد قابل تصور است یا خیر؟

سید جواد گفت: حاشا! حاشا! و اللّه! و اللّه! بالا تر از این قابل تصور نیست!

شیخ گفت: حاصل و نتیجه مطلب من اینست که: اگر وا گذاری و تفویض مقام و مرتبه ربوبیت و الوهیت حق تعالی به سید الشهدا علیه السلام محال نبود می بایست خدا در مقام جزا و پاداش امام حسین علیه السلام چنین می کرد.

سید جواد صمدانی بعد از شنیدن این کلمات به سجده شکر رفت. سر از سجده برداشت و گفت: ای شیخ! نه تنها وسوسه و شبهه من از بین رفت بلکه از برخی اسرار هم مطلع شدم.

ثواب نود حج پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم

من باب مقدمه ماجرایی را که میان مؤلف کتاب «خادم العلوم آقا دربندی» و دفتر دار دولت عثمانی در زمان سردار اعظم عمر پاشا اتفاق افتاد را نقل می کنیم:

وقتی عمر پاشا والی بغداد و عربستان شد ظلم و تجاوز بی حد وحصر شد، و عمال وی به زوار قبور منور و ضریح های مقدس - بر اصحاب آن ها هزاران هزار درود باد - تعدی و بی حیایی می کردند. یعقوب افندی که در آن زمان حاکم هندیه بود باطناً انسان با ادب، با اخلاق و قلباً از فرقه حقیه امامیه بود.

روزی او به کربلا آمد و گفت: عمر پاشا در هندیه است و می خواهد فرات را ببندد. اگر زحمت نیست به هندیه بیا، ممکن است عمر پاشا حرف ترا گوش کند و نرم شود. شاید با این شیوه از ظلم و تجاوز به زائرین قبور شهدا و سایر مسلمین

دست بردارد.

به او گفتم: می آیم. اّما برخی کار ها و موانع باعث شد تا رفتنم به هندیه چند روز به تأخیر بیفتد.

وقتی به هندیه رفتم عمر پاشا به بغداد رفته بود.

یعقوب افندی گفت: زحمت کشیدی آمدی اما عمر پاشا دو سه روز است رفته است و قائم مقام او نائب پاشا دفتر دار افندی است او هم در فلان قبیله است و فردا خواهد آمد.

وقتی که دفتر دار آمد بعد از به جای آوردن تعارفات معمول گفتم: وقتی می خواستم از کربلا بیایم به فکر هدایایی بودم که برای تان بیاورم هدایایی که سودمند، با ارزش و بزرگ ترین و بهترین هدایا باشد.

دفتر دار گفت: این هدیه و تحفه جلیل القدر و عظیم الشأن چیست؟

گفتم: قطره ای کوچک از دریای اسرار آمیز مناقب و فضایل آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم خصوصاً مناقب و فضایل امیر المؤمنین و سید الموحدين علیه السلام.

گفتم: صحیح ترین و شریف ترین کتاب ها در نزد طایفه اهل سنت چه کتابی است؟

گفت: جامعه ی صحیحه امام بخاری.

گفتم: بلی. و شروع کردم به بیان زندگی نامه امام بخاری از نسب و حسب و ولادت و وفاتش و بیان چگونگی تحصیلات علوم و فارغ التحصیلی او در سن 10 سالگی و بعد نحوه سفرش به مکه و مدینه و سایر سر زمین های حجاز، یمن، مغرب و شام و ... برای جمع آوری احادیث و اخبار شیوخ و محدثین و ضبط و ثبت هفتصد هزار حدیث را گفتم. مقداری از احادیث و روایاتی را که در جامعه صحیحه ذکر شده است را بیان کرد. سپس به کیفیت تدریس اش در بغداد و سایر شهر ها و بقیه احوال امام بخاری پرداختم.

دفتر دار از شنیدن این ها غرق در تفکر و تعجب شد. بعد از آن از جامعه صحیحه بخاری چند حدیث در فضیلت و مناقب امیر المؤمنین علیه السلام گفتم.

در این حال دفتر دار با ادب تمام نشسته بود و خیلی احساس کوچکی می کرد.

گفتم: دفتر دار افندی! حالا که از فضایل و مناقب امیر المؤمنین علیه السلام شنیدی قدری هم از مناقب و فضایل و درجات زوار قبر ریحانه رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم بشنو.

دفتر دار گفت: بسم اللّه بیان کن!

گفتم: بیان این مطلب بستگی به ذکر چند مقدمه دارد. اول اینست که وقتی در روز خندق امیر المؤمنین علیه السلام برای مبارزه با عمرو بن عبدود پیش قدم شد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود:

بَرَزَ اَلْإِسْلاَمُ کُلُّهُ إِلَی اَلْکُفْرِ کُلِّهِ. تمام اسلام برای مبارزه در مقابل کفر قرار گرفت.

و چون امیر المؤمنین علیه السلام عمرو را کشت رسول اکرم صلی الۀّه علیه و آله و سلم فرمود:

ضَرْبَةُ عَليّ يَوْمَ الخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةَ الثَّقَلَيْن. ضربه شمشیر علی علیه السلام در روز جنگ خندق از عبادت جن و انس برتر است.

گفتم: آیا کسی از اهل سنت در صحیح بودن این حدیث شک و توقف کرده است؟

گفت: نه! بلکه صدور این کلام از حضرت رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم به منزله ی قطع یقین است و همه علما درباره ی آن متفق القول هستند.

گفتم: مضمون این حدیث عمومیت دارد؟

گفت: بلی! عمومیت دارد چون اختصاص به چیزی پیدا نکرده است.

گفتم: مقتضای عمومیت بخشیدنش اینست که در زیر عبادت ثقلین، عبادت انبیاء، پیامبران و اوصیاء نیز قرار گیرد.

همان طور که عبادات غیر این ها در آن داخل است. اما آن چه شامل آن نمی شود عبادت سید المرسلین پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم است و عدم ورود آن، هم به دلیل عقل است و هم به دلیل نقل و حدیث.

فضیلت درجه و مرتبه ضربت امیر المؤمنین علیه السلام در روز خندق به دلیل خدمت به رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و متعاقب أن خدمت به شریعت الهی است.

اما برخی از علماء اهل سنت در متن حدیث تغییر داده و در کتب خود شان آن را این گونه ثبت و ضبط کرده اند که: رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود:

ضَرْبَةُ عَلِیٍّ يوْمَ الْخَنْدَقِ اَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ اُمَّتِی اِلَی یَوْمَ الْقِیامَةِ. ضربه شمشیر علی علیه السلام در جنگ خندق از عبادت استم که تا روز قیامت انجام می دهند برتر است.

و هدف آن ها از این تغییر و تحریف این است که نمی خواهند اقرار و ادغان کنند که یک ضربه امیر المؤمنین علیه السلام در روز خندق از عبادات همه جنّ و انس از خلقت آدم تا پایان عالم برتر است. خواه این عبادت انبیاء و اوصیاء باشد و یا غیر آن.

دفتر دار گفت: این غلط است و صحیح همانست که در ابتدا ذکر شد یعنی یک ضربه امیر المؤمنین علیه السلام از عبادات تقلین (جن و انس) برتر است.

گفتم: مقدمه ی دوم اینست که هر چه پیامبر اعظم صلی اللّه علیه و آله و سلم در هر کجا فرموده است، صحیح و درست و مطابق حقیقت است. پرسیدم: دفتر دار افندی! آیا به آن حضرت می توان انگ دروغ و اغراق را زد؟

گفت: حاشا! اصلاً و ابداً! هر چه آن بزرگوار فرموده است راست، صحیح و مطابق حقیقت است زیرا پروردگار در مقام ایشان فرموده است:

و ما يَنْطِقُ عَنْ الهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى. از روی هوا و هوس سخن نمی گوید بلکه آن چه می گوید وحی الهی است.

گفتم: مقدمه سوم اینست که: آیا یک حجت از پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم برتر است یا یک ضربت امیر المؤمنین علیه السلام در روز خندق؟

دفتر دار سکوت کرد.

گفتم: جای سکوت نیست! البته که یک دلیل و حجت پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم از ضربت أمير المؤمنین علیه السلام در روز خندق برتر است چنان چه در بیان مقدمه اول این مطلب استنباط شد و ادامه دادم:

حالا که این مقدمات فهمیده شده بدان که:

یک روز حضرت ختمی مرتبت علیه السلام در منزل عایشه بود. حضرت سید الشهدا علیه السلام در آن زمان کودک بود و تازه به راه افتاده بود. رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم او را در آغوش گرفت و به سینه مبارک چسبانید، حسین علیه السلام را بسیار بویید و بوسید.

عایشه عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم.

مَا إِعْجَابَکَ بِهَذَا اَلصَّبِیِّ از چه ویژگی این کودک تعجب می کنی؟

آن حضرت فرمود: ای عایشه! مگر تو نمی دانی که این پاره قلب و جگر گوشه و ریحانه ی من است؟ سپس حضرت شروع به گریه و زاری کرد.

عایشه گفت: پدر و مادرم فدایت یا رسول اللّه این چه وقت گریه است؟ الان که شما با این پاره ی قلب و جگر گوشه تان خوشحال و مسرور بودی!

آن حضرت آه کشید و فرمود: ای عایشه! نحوه شهادت این مظلوم به یادم آمد و مواضعی را که بوسیدم و بوییدم جای شمشیر ها، نیزه ها و تیر های بنی امیه - لعنة اللّه عليهم اجمعين - است.

عایشه عرضه داشت: آیا حسین علیه السلام را می کشند؟

حضرت فرمود: او را طایفه ای از امت من در حالی که تشنه و گرسنه است، خواهند کشت و پروردگار شفاعت مرا نصیب آن ها نخواهد کرد. و ادامه داد:

یا عایشه! طوبی طوبى لمن زارَهُ بَعدَ شَهادَتِه.

ای عایشه! خوشا بحال کسی که بعد از شهادتش به زیارت او برود.

عایشه عرض کرد: پروردگار به زیارت کننده حسین علیه السلام چه اجر و ثوابی می دهد؟

آن حضرت فرمود: اجر و ثواب یک حج مرا به زائر قبر حسین علیه السلام می دهد!

عایشه این را شنید و بسیار تعجب کرد. به خاطر این که می دانست که یک حج رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم از عبادات و طاعات جن و انس از ابتدا تا انتهای خلقت برتر است.

عایشه در مقام تعجب و استبعاد گفت: آیا ثواب یک حج تو را به زائر قبر حسین علیه السلام می دهد؟!

حضرت فرمود: بلی! بلکه ثواب دو حج مرا به او می دهند!

باز عایشه در مقام انکار و استبعاد گفت: دو حج تو را!

و حضرت پاسخ داد: بلکه چهار حج مرا!

و به همین منوال عایشه تعجب کرد و رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم دو برابر مرتبه قبل را ذکر می فرمود. تا این که رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: ثواب چهل و پنج حج مرا به زائر قبر حسین علیه السلام می دهند!

باز عایشه تعجب کرد و گفت: چهل و پنج حج تو را!

آن حضرت فرمود: بلکه ثواب نود حج من با ثواب نود عمره من را به او می دهند!

در آن وقت عایشه ساکت شد.

تا حدیث به این جا رسید دفتر دار گفت: ای سرور من! الان اشکال و شبهه ای برایم ایجاد شده که لازم است آن را بر طرف کنید. شبهه این است که در مقدمه دوم گفتید که در رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم دروغ و اغراق واقع نمی شود و هیچ یک از علمای اسلام آن را جایز نمی دانند اما در این حدیث پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: ثواب یک حج از حج های من! اما چطور می شود که به دلیل تعجب و استبعاد عایشه، پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم آن را دو برابر کرد و فرمود: اگر کسی قبر حسین علیه السلام را زیارت کند پروردگار ثواب دو حج مرا به او می دهد. پس اگر زائر حسین علیه السلام مستحق ثواب یک حج رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم باشد در اثر انکار و استبعاد عایشه نمی تواند مستحق ثواب دو حج پیامبر اعظم صلی اللّه علیه و آله و سلم شود؟ و هم چنین تا پایان کلام مبارک و از همه پر شبهه تر مضرب هاست که از یک تا نود واقع شده است؟!

گفتم: ای دفتر دار افندی! خوب دقت کرده و متوجه شده اید اما به قدرت خداوند جواب شبهه تان آماده است: رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم در این حدیث شریف اشاره فرموده اند به تفاوت و اختلاف درجات زائرین. یعنی همه آن ها در یک درجه و مقام نیستند و این تفاوت در ثواب زیارت به چند مورد بستگی دارد؛ به حسب سختی و زحمت

در راه و زیادی و کمی آن، به دوری و نزدیکی زائر، به حسب زیادی و کمی معرفت زائر نسبت به امام حسین علیه السلام و شدت و قلّت اخلاص و سایر موارد.

پس زائری که بسیار بسیار رو سیاه و در سختی و زحمت و معرفت و اخلاص کم بهره باشد ثواب زیارت او یک حج رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم است و شخصی که در همه این ها یعنی در معرفت، اخلاق، مشقت، طول سفر و ... از همه بالا تر باشد ثواب زیارت او نود حج و نود عمره رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم خواهد بود. در نتیجه سایر مراتب (یعنی از دو حج تا چهل و پنج حج) برای افرادی است که در ما بین این دو حد قرار دارند. به این معنی که آن فردی که در رتبه بالا تر از شخص دوم است ثواب چهار حج و شخصی که بالا تر از نفر سوم است ثواب هشت حج دارد و سایرین هم به همین ترتیب.

دفتر دار وقتی این ها را شنید بسیار بسیار خشنود و مسرور شد و گفت: خداوند متعال به تو خیر دهد!

گفتم: دفتر دار افندی! آیا معلوم شد که حاصل و نتیجه همه ی این مقدمات و صحبت ها پیش فردی منصف و عاقل متدین چیست؟

گفت: ضربت علی علیه السلام در روز خندق از عبادات ثقلین برتر و یک حج رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم از ضربت امیر المؤمنین علیه السلام در روز خندق برتر است و کم ترین درجه زیارت قبر سيد الشهداء علیه السلام به منزله ثواب و جزای یک حج رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم می شود.

گفتم: همین طور است (با توجه به مقدمات و تأمل در این حدیث شریف) امّا چون اجماع همه مسلمین بر این ست که درجه ضربت امیر المؤمنین علیه السلام از جميع درجات زیارت زائرین برتر است (به این معنی که زیارت زوار هم از عبادات ثقلین محسوب می شود) پس به حکم اجماع درجه زیارت به درجه ضربت امیر المؤمنین علیه السلام نخواهد رسید. قطعاً و يقيناً.

پس از تأمل در آن چه گفته شد معلوم می شود که زیارت قبر سید الشهدا علیه السلام تالی درجه ضربت امیر المؤمنین علیه السلام واقع شده است. و اگر شخصی منصف و با مروت و

جوان مرد انصاف دهد و خوب تأمل کند این مطلب بسیار بسیار عظیم و بسیار بسیار دقیق و لطیف است.

تا صحبت به این جا رسید دفتر دار شروع کرد به گریه کردن و لحظه لحظه گریه اش شدید تر شد. خودش را بر دست های من انداخت و پشت سر هم دست های مرا می بوسید و به چشمش می کشید و گریه می کرد.

وقتی حال دفتر دار را این طور دیدم فهمیدم که مرد دانا و منصفی است. فرصت را غنیمت دانستم و گفتم: به خدا قسم به خدا قسم! مؤاخذه خواهید شد! به خدا قسم! مکافات خواهید شد!

دیدم رنگ از رخسارش پرید و مضطرب شد و گفت: چرا! چرا! چه تقصیری داریم؟ گفتم: شما به درجات و مقامات زائر سید الشهدا علیه السلام اذعان و اعتراف کردید امّا همان زوار بعد از وارد شدن به خاک شما هزار هزار بلا به سر شان می آید. گذشته از این که باج ها و خراج های بی جهت از آن ها می گیرند. دزدان و راهزنان در اکثر اوقات بر سر شان می ریزند، برخی را می کشند و بعضی را زخمی می کنند و مال و اسباب آن ها را می گیرند. اگر شرح حال خود را به حکام و مرز بانان بگویند فحش می شنوند و به مذهب آن ها توهین خواهد شد. به جای این که مال شان را باز گردانند و یا دست کم تسلی خاطر شان شوند، اگر به بغداد بیایند آن ها را منع می کنند که به دار الاماره بروند و اگر احیاناً به زیر دستان عرض حال کنند کاری از پیش نمی رود. وقتی دفتر دار این ها را شنید خیلی تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: ان شاء اللّه بعد از این چنین اتفاقی نخواهد افتاد و قوانینی خواهم گذاشت که ذره ای آسیب و ضرر به زوار سید الشهدا علیه السلام نرسد.


ای برادران اهل ایمان! و ای دوست داران آل اللّه و اهل بیت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم! وقتی دفتر دار با آن منصب و با آن تعصب مذهبی کلمات حق و مطالب درست را با دلیل و برهان شنید انصاف داد و به مقام محبت اهل بیت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم در آمد و گریه شدیدی کرد. اما بعضی

از نادانان ایرانی که اسم خود را شیعه هم می گذارند اگر امثال و نظایر این حدیث را بشنوند صد راه برای انکار و استبعاد می تراشند!

و أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّهِ إِنَّ اللهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ از بدی حال و شدت حزنم به خداوند شکایت می برم که خداوند به حال بندگانش آگاه است.


با این مقدمات، هر چند از ذکر و بیان کیفیت شهادت سید الشهداء علیه السلام دور شدیم امّا عذر و بهانه من دو چیز است: یکی این که می خواهم اهل ایمان و معرفت، شناختی کامل داشته باشند. زیرا این مقدمات بسیار بسیار مفید است چون در جلد اول زیارت امام حسین علیه السلام و در مجلس بکاء بر آن حضرت این ها را ذکر نکرده بودم.

عذر دوم اینست که: و اللّه و باللّه در خودم حالتی را دریافته ام که گویا طاقت و قدرت نوشت کیفیت شهادت آن مظلوم را ندارم! آه! آه! آه! یا ابا عبد اللّه علیه السلام!


تعداد کفار کشته شده به دست سید الشهدا علیه السلام

قول و نقل تواریخ و علمای روات و كتب مقاتل و مراثی (نظم یا نثر) در خصوص تعداد کفاری که به دست حضرت امام حسین علیه السلام کشته شدند متفاوت است. امّا آن چه مورد توافق اهل سنت و شیعه است و کسی کم تر از آن را اعلام نکرده غیر از مجروحین هزار و نهصد و پنجاه نفر است. و قول «بالوف» یعنی چند هزار در برخی اشعار و یا متون آمده است. از بعضی از فقرات زیارات هم چنین استفاده می شود که سید الشهدا علیه السلام اکثر لشگر را کشت.

در بعضی از کتب آمده است که امام حسین علیه السلام در دو حمله ده هزار نفر را کشته و برخی این عدد را مربوط به یک حمله می دانند. بعضی گفته اند که آن حضرت پنجاه هزار نفر را به جهنم فرستاده است اما برخی این پنجاه هزار نفر را مربوط به یک حمله می دانند.

به گفته بعضی از معتبرین از جمله در کتاب محدث کامل و حاذق عصر خویش، ابن عصفور بحرانی، عدد لشگر نزدیک پانصد هزار نفر بوده است. بعضی از ناقلین تعداد کفار

را چهار صد و شصت هزار نفر اعلام کرده اند که تعداد سیصد و سی هزار نفر از آن ها را امام حسین علیه السلام، بیست و پنج هزار نفر را حضرت عباس علیه السلام و سایر اصحاب و هاشمیان بیست و پنج هزار نفر را کشتند. پس می توان نتیجه گرفت که تعداد کشته شده ها سیصد و هشتاد هزار نفر می شود و هشتاد هزار نفر هم باقی ماندند.

شیخ عبد الحسین اعثم نجفی که از شاگردان فقیه بزرگوار مرحوم شیخ جعفر نجفی و سید جليل القدر مرحوم سید جواد عاملی رحمة اللّه است در قصیده ای ذکر کرده که نقل شده تعداد لشگر عمر بن سعد - لعنة اللّه علیه - پانصد هزار نفر بوده است و امام سه «احماس» یعنی سیصد هزار نفر را به جهنم فرستاد امّا این شیخ جلیل القدر تعداد کسانی که به دست اصحاب و بنی هاشم کشته شدند را ذکر نکرده است.

بعضی از موثقین و اهل علم از کتاب مدینة الحکم که از جمله تألیفات محدث بزرگ سید نعمت اللّه جزایری رحمة اللّه است و سلسله حدیث و سند خود را به عبد اللّه اسدی رسانیده است روایت می کند که: وقتی ابن سعد - لعنة اللّه علیه - می خواست با سر های مطهر و منور سید الشهدا علیه السلام و اُسرای حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم به کوفه باز گردد حکم ابن زیاد ملعون رسید که کشته های لشگر را دفن کن و شهدای آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و اصحاب سید الشهداء علیه السلام را دفن نکن و بعد به سوی کوفه بیا.

ابن سعد ملعون در پاسخ گفت: به خاطر این که تعداد کشته های لشگر صد و پنجاه هزار نفر است نمی توانیم آن ها را دفن کنیم.

ابن زياد - لعنة اللّه علیه - نوشت: بدن های فرماندهان لشگر را دفن کن و باقی را یک جا به خاک بسپار و به همراه سر مطهر شهدا و اسرای آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم به سوی کوفه بیا!

از مضمون این روایت هم معلوم نمی شود که چه تعداد از یکصد و پنجاه هزار نفر را امام علیه السلام یه کشت و چه تعداد را اصحاب و بنی هاشم کشته اند.

اما آن چه که در نسخه منسوب به شیخ شهاب الدین عاملی آمده به این نحو است که امام تعداد زیادی را کشت و بعد از آن که به ایشان نزدیک هشتاد زخم از شمشیر، نیزه و تیر رسید، با آن حال چهار هزار و هشتصد نفر پیاده نظام را به جهنم فرستاد. در همین نسخه

بعد از بحث طولانی اشاره دارد که امام علیه السلام در چند حمله نزدیک به بیست و چهار هزار نفر را به درک اسفل فرستاد. باز امام علیه السلام مجروح شد امّا در چند حمله نزدیک به بیست هزار سواره کشته شدند.

بعد از این حمله حضرت سید الشهدا علیه السلام به طرف خیمه های حرم آمد. قبل از رسیدن به خیمه ها فرشته ای از فرشتگان رسید و عرض کرد: السلام علیک یا ابا عبد اللّه علیه السلام.

حضرت پاسخ داد. فرشته عرضه داشت:

از همه آسمان ها گذشتم و همه را متغیر و منقلب دیدم که بر مصائب تو گریه می کردند. خداوند مرا مأمور کرد که اطاعت امر ترا کنم؛ اگر می خواهی که فرشتگان نازل شوند تا دنیا را پر کرده و در یک چشم به هم زدن دنیا و آن چه که در آن است را خراب کنند، همه به فرمان تو سر می نهند. اگر می خواهی به جدّ و پد و مادر و برادرت بپیوندی امروز محقق خواهد شد.

امام علیه السلام فرمود: می خواهم به آن ها ملحق شوم.

با اعداد و ارقام ذکر شده و اختلافاتی که در تعداد کشته های لشگر کفر آمده و تعدادی که توسط امام علیه السلام کشته شده اند، در این گفتار یک نکته دقیق و لطيف ملاحظه می شود که برخی به آن اشاره کرده اند.

عمود نور

عالم ربانی و فاضل صمدانی صاحب کتاب مجلی اعنی ابن ابی جمهور لحسائی می گوید: روایت شده است امام حسین علیه السلام در روز عاشورا بعضی را می کشت و بعضی را با وجود این که قدرت و توانایی آن را داشت - به لحاظ دوری و نزدیکی به محل امام - نمی کشت. علت آن را سؤال کردند.

امام فرمود: جماعتی را که نمی کشم در اصلاب آن ها نطفه های اهل ایمان قرار دارد و مقصودم اینست که پدران این نطفه ها بمانند تا از پشت آن ها مؤمنین به دنیا بیایند و فلسفه کشتن بعضی ها اینست که در صلب آن ها از اهل ایمان کسی را نمی بینم.

در این جا خوبست مضمون کلامی از صاحب کتاب «مجلی» و بعضی از دوستان مورد اعتمادم را که پیرامون روایتی آمده است را نقل کنم:

امام سجاد زین العابدین علیه السلام فرمود: دیدم کافری با نیزه به پهلوی پدرم زد امّا حضرت او را نکشت. بعد از انتقال امامت به من، آشکار شد که در صلب این کافر شخصی از دوستان ما اهل بیت علیهم السلام بود.

همه ی این ها مؤید این مطلب است [از برخی فضلا و علماء بحرین در کتاب منهاج السالکین مضمون این روایت را هم آورده شده] که: حضرت سید الشهدا علیه السلام در روز عاشورا به واسطه عمودی از نور که نزد امام علیه السلام است به صلب دشمنان نگاه می کرد. هر کسی که در صلب او نطفه ی مؤمنی وجود داشت را نمی کشت. در نتیجه عده ای که امام علیه السلام آن ها را به قتل نرسانید (به دلیل همین راز) جمع شدند و امام علیه السلام را کشتند. پس اگر این سرّ وجود نداشت امام علیه السلام همه ی لشگر را (به هر تعداد) می کشت و فانی می کرد و احدی را زنده نمی گذاشت. این سرّ تأویل قول پروردگار متعال در قرآن است که می فرماید:

لَوْ تَزَیَّلُوا لَعَذَّبْنَا اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِیماً. (1) اگر شما عناصر کفر و ایمان از یک دیگر جدا می گشتید، همانا آنان را کافرند به عذاب دردناک معذب می ساختیم.

برخی گفته اند که امام زین العابدین علیه السلام در هنگام رجوع و بازگشت امام حسین علیه السلام به خیمه ها (بعد از چند حمله و جنگ) به حضرت عرض کرد:

ای پدر! ای پسر رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم! بار ها دیدم که یک نفر از دشمن را می کشی و ده نفر را نمی کشی چه رازی در این عمل نهفته است؟

حضرت پاسخ داد: راز این عمل برای تو در وقت غروب آشکار می شود.

هدف و مقصود سید الشهدا علیه السلام از آشکار شدن این راز در وقت غروب اینست که در آن هنگام بعد از شهادت امام حسین علیه السلام عمود نور که از مواریث امامت و خلافت است به امام


1) فتح / 25

سید الساجدین علیه السلام منتقل می شود. عمود نور یکی از آخرین چیز هایی است که از امام قبل به امام بعدی می رسد و پس از انتقال، امام جانشین هم هر آن چه امام سابق (به واسطه وجود این عمود نور) می دید را خواهد دید.

لهذا در عصر عاشورا، برای امام سجاد علیه السلام راز این که حضرت سید الشهدا علیه السلام عده ای را می کشت و عده ای را نمی کشت و زنده می گذاشت معلوم و آشکار شد.

همان طور که از مفاد این روایت و سایر روایات مشخص است زمان انتقال روح مطهر و مقدس هر امام به عالم قدس (و به عبارت دیگر عالم برزخ) با انتقال علوم امام قبل به امام بعدی، هم زمان خواهد بود.


نا گفته پیداست برای مؤمنینی که دل های ایشان به انوار ملکوتی و معارف حقانی و محبت آل اللّه و اهل بیت رسول اللّه علیهم السلام منور و نورانی است آن چه در قدرت و شجاعت امام حسین علیه السلام گفته شد بعید به نظر نمی رسد. زیرا به طور قطع می دانند؛ چنان چه هر یک از چهارده معصوم علیهم السلام از تمام جهات و به معنای تمام کلمه، از همه انبیاء، اوصیاء، ملائک عرش و کرسی برتر است و به عبارتی دیگر اگر یکی از چهارده معصوم علیهم السلام در یک کفه ترازو و عدل ملکوت گذارده شود و همه آن هایی که گفته شد در کفه دیگر، کفه اول بر کفه دوم برتری خواهد داشت.

از سویی مؤمنین می دانند که با قدرت و شجاعتی که امام حسین علیه السلام دارد و به آن اشاره شد (با توجه به نقل روایات) روشن می شود که تعداد کسانی را که امام به درک واصل کرد بسیار بسیار بیش تر از تعداد گفته شده است. در نتیجه هنگام شنیدن قول های مختلف انکار نخواهند کرد و آن را بعید نخواهند دانست. بلکه خواهند گفت که کشتن و به جهنم فرستادن بیش تر از سیصد هزار با چهار صد هزار یا پانصد هزار نفر در وسع قدرت و شجاعت امام حسین علیه السلام است.

زیرا قدرت و شجاعت امام حسین علیه السلام مجموعه دریای شجاعت محمدی صلی اللّه علیه و آله و سلم، علوی علیه السلام و مظهر شجاعت تمام انبیاء، اوصيا و صديقين بلکه مجموع جميع شجاعت دلیران و

شجاعان و قدرت همه قدرت مندان است.

شاید کسی سؤال کند و بگوید که استبعاد و انکار بعضی ها به این که امام علیه السلام چهارصد هزار با سیصد هزار یا پنجاه هزار و حتی سی هزار (و با ده هزار) نفر را در روز عاشورا کشته است به این دلیل است که می گویند جنگ و مبارزه امام حسین علیه السلام از بعد از ظهر عاشورا شروع شد پس چطور می شود که در چند ساعت کم این همه کشته شوند؟

این استبعاد و انکار هنگامی قوی تر می شود که می بینیم جنگ و مبازره بعضی از اصحاب و یاران امام در بعد از ظهر بوده و مبارزات بنی هاشم هم از بعد از ظهر شروع شده است و اگر نصایح و مواعظ حضرت برای قوم کافر (در مقام اتمام حجت) و هم چنین اشعار و رجز های آن حضرت در بین جنگ (چندین مرتبه) و وداع ایشان با اهل حرم را به آن اضافه کنیم چطور می شود که همه این ها در یک بعد از ظهر رخ داده باشد و با وجود همه این ها امام حسین علیه السلام سیصد تا پانصد هزار نفر را هم کشته باشد؟

در جواب می گوییم:

اگر قرار باشد که روز عاشورا هم مثل سایر روز ها بوده باشد اشکال و شبهه باقی خواهد ماند و انکار و بعید دانستن گفته ها رفع نخواهد شد. حتی اگر بنا را بر قول مسعودی صاحب کتاب مروج الذهب بگذاریم که ایشان تعداد کشته های کفّار را از همه مورخین و علمای شیعه و سنی کم تر گفته است.

در این کتاب آمده است که: تعداد کفاری که حضرت امام حسین علیه السلام، اصحاب و یاران و بنی هاشمیان کشته اند هشت هزار نفر است زیرا در روزی که دوازده ساعت بیش تر و کم تر است بیش از این ظرفیت نیست خصوصاً این که می بینیم اکثر کشته شده های کفّار در مبازرات تن به تن بوده است، به این اضافه شود و داع های متعدد حضرت، نصایح و مواعظ برای ارشاد، هدایت و اتمام حجت، رجز ها و اشعار حضرت در میدان جنگ و در نهایت مدت غش و بی هوشی امام بعد از این که از اسب بر زمین افتادند (برای امام دو غش بوده هر یک به مدت سه ساعت چنان چه به آن اشاره خواهد شد و یا حداقل یک غش به مدت سه ساعت.)

در مقام پاسخ، هیچ راه چاره ای وجود ندارد مگر این که بگوییم: روز عاشورا مثل سایر روز ها نبوده است بلکه مدت عاشورا هفتاد و دو ساعت بوده است. چنان چه قبل از این هم به آن اشاره شد. با این فرض می توان اثبات کرد که امام علیه السلام تعداد زیادی از کفار را کشت.

عددی مثل سیصد هزار، یکصد هزار و لا اقل پنجاه هزار نفر در صورتی است که بپذیریم روز عاشورا هفتاد و دو ساعت بوده است و مهم ترین دلیل این مطلب گفتار رسول خدا، امیر المؤمنین، فاطمه زهرا و امام حسن مجتبی علیهم السلام است که فرمودند:

لَا يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ اثبات استدلال این مطلب هم نزد علمای علوم و معارف بسیار شفاف و واضح است و تعیین هفتاد و دو ساعت بودن آن از روایات فوق قابل استفاده خواهد بود.

حال اگر کسی دوباره پرسش کند و بگوید که با طرح این مسأله، مشکل سخت تر از اول شد زیرا در اذهان عوام و برخی از فضلا که دارای مکتب و منصب هم هستند این مطلب نمی چسبد بلکه انکار و بعید دانستن آن هم چنان برقرار خواهد بود.

در پاسخ می گوییم: آه! آه! و هزاران آه از صفات و خصلت های عوام الناس و افرادی که از علما و فضلا هستند امّا در جهالت عوام هستند.

و أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّهِ إِنَّ اللّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ از بدی حال و شدت حزنم به خداوند شکایت می برم که خداوند به حال بندگانش آگاه است.

اکثر علمای این دوران از علوم ربانی و عقاید حقه دست خالی هستند. تنها کمی از علم و فقه و اصول آن هم از روی تقلید نپخته و خام در دست آن ها است و اگر هزار بار دشنام و لعن بشنوند این قدر متغیر و بیزار نمی شوند که از شنیدن کلمه حق و راست و درست بیزار می شوند. از عمر هر یک پنجاه یا شصت سال می گذرد و یک باب از ابواب اصول کافی از كتاب حجت و علوم ائمه علیهم السلام (که بیش از شصت باب است) را در عمر خود یک مرتبه نگاه نکرده اند. آه! آه! صد هزاران آه!

حالا اگر کسی سؤال دیگری را مطرح کند و بگوید که ائمه علیهم السلام مکرر گفته اند: با مردم به مقدار عقل آن ها و گنجایش فهم شان احادیث ما را در میان بگذارید و چیزی که حوصله

ایشان تحمل آن را ندارد ذکر نکنید و جاهلان را بر ما و خود تان در منازعه و مباحثه و انکار به هیجان نیاورید زیرا عاقبت انکار باعث کفر و ارتداد خواهد شد، پس چرا امثال این امور را مطرح می کنی تا مردم آن را انکار کنند؟ آیا حجج الطاهرین علیهم السلام مکرر نفرموده اند که ما اهل بیت رحمت و عصمت را هم چنان که دشمنان و منافقین اذیت می کنند، دوستان و علمای شیعیان نیز به سبب افشاء و اظهار اسرار و بیان چیزی که عقل مردم آن را قبول نمی کنند مورد اذیت قرار می دهند؟

در مقام پاسخ به این سؤال چند مطلب وجود دارد؟

اول این که: این مطالب و امثال آن جزء اسرار و غوامض و ظرایفی نیست که علماء از آن منع شده باشند و نتوانند آن را برای عوام الناس اظهار کنند.

دوم این که: بر فرض که این مطالب از اسرار و ظرایف باشد. اگر مصائب آل محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم بدون ذكر شجاعت سید الشهدا علیه السلام و بنی هاشمیان و سایر اصحاب مطرح شود و اللّه و باللّه که پروردگار عالم و رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و اهل بیت علیهم السلام به آن راضی نخواهند بود زیرا که در حقیقت کوچک کردن عزت حق تعالی و توهین در حنا و مخفی کردن حق و در واقع فتح نامه خواندن برای بنی امیه - عليهم اللعنه - است.

آیا شیعیان و محبان می پذیرند که شجاعت امام علیه السلام و حضرت عباس علیه السلام و حضرت علی اکبر علیه السلام و سایر جوانان بنی هاشم (که امام رضا علیه السلام درباره آن ها فرمود: در روی زمین شبیه و نظیر ندارند) مخفی بماند و سنت برای اهل غیرت و ناموس نشود.

سوم این که: اگر بنا را به عدم طولانی بودن مدت روز عاشورا بگذاریم در پاسخ به این سئوالِ مردمان چیز فهم و زیرک چه می گوییم که: این وقایع فراوان و جنگ ها و مبارزات امام و خانواده بنی هاشم و سایر اصحاب چگونه در مدت ده یا دوازده ساعت رخ داده است؟

چیزی که باعث تعجب می شود اینست که: بعضی از طایفه نادانان می پرسند: آیا طولانی بودن روز عاشورا فقط مختص زمین کربلا بوده یا در همه زمین و سر زمین های دنیا این اتفاق روی داده است؟ پس اگر در همه جا بوده می بایست مردم غرب، چین، هند و

اهل ایران در آن زمان این امر عجیب و غریب را ضبط و ثبت کنند چنان چه عادت مردم غرب و انگلیسی ها اینست که امور عجیب و غریب را که در هر زمان اتفاق افتاده را نوشته، ثبت و ضبط می کنند! گذشته از این ها توقف خورشید در بالای زمین آن هم به مدت هفتاد و دو ساعت خلاف قوانین ریاضی است!

در پاسخ می گوییم: ای نادانان! شما در حقیقت منکر قدرت تام و لایتناهی خداوند متعال هستید و اگر طولانی بودن آن روز را مختص کربلا بدانیم هیچ عیب و ضرری ندارد زیرا ممکن است و اگر قائل بر این باشیم که در تمامی زمین و سرزمین ها این اتفاق رخ داد باز هم عیبی ندارد.

در ثانی عدم ضبط و ثبت اهل غرب، انگلیس و چین و.... دلیل بر عدم وقوع نیست. نظایر آن هم بسیار است مثل معجز شق القمر حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم که قرآن و جميع معتقد به آن هستند (و حتی یکی از ضروریات دین شمرده شده است) با این وجود یک نفر از مشرکین و کفار و سایر ادیان مانند مسیحی ها اقرار به این ندارند و همیشه حرف آن ها این بوده که اگر این اتفاق روی داده می بایست در کتب تاریخ ضبط می شد.

برای توضیح بیش تر می گوییم:

اول: مسیحیان که ادعا دارند معجزه شق القمر در کتب و تواریخ آن ها ضبط نشده است از کجا معلوم این ادعا صحیح است؟ ممکن است اوایل این معجزه را ضبط کردند و همه طوایف از آن مطلع بودند امّا وقتی رهبانان مسیحی، علمای یهودی و مجوس فهمیدند که این معجزه ختمی مرتبت محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم است همگی آن را از کتب و تواریخ پنهان داشتند.

دوم: قوم یهود و مجوس با وجود معجزات متواتر و فراوان عیسی علیه السلام انکار نبوت او می کنند. هم چنین بیش از هزار معجزه پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم را مسلمین ضبط و ثبت کرده اند اما مسیحیان، یهودیان و مجوس ها به یکی از آن ها قایل نیستند و آن را در کتب و تواریخ خود ضبط نکرده اند. و این سرّی به غیر از دشمنی و عناد و حب ریاست دنیا ندارد.

سوم: اُف و تف به عقل و فهم مسلمانانی که می گویند این ها مخالف قواعد علوم ریاضی

است. آیا نمی دانند که علم ریاضی هم مثل سایر علوم یونانی از فلاسفه یونان اخذ شده و از کتب آن ها در زمان مأمون ترجمه شده است.

آن چه از علوم آن ها موافق شریعت انبیاء و پیامبران است از انبیاء اخذ شده است و آن چه مخالف قواعد شریعت است افکار فاسد و باطل فلاسفه است. مثل قاعده قدم عالم و انکار حشر جسمانی.

پس کدام مسلمان این حرف را می گوید زیرا بنا را اگر بر قواعد ریاضی فلاسفه بگذاریم لازمه اش انکار شق القمر و معراج جسمانی حضرت رسول اکرم صلى اللّه عليه و آله و سلم و معجزه رد الشمس امير المؤمنین علیه السلام است با این وجود که اولی و دومی از ضروریات مهم دین است و سومی به ضرورت دین نزدیک.

بسیار بسیار شنیده شده که اموری در دنیا اتفاق می افتد که یکی از هزاران هم در دست مردم نیست و بسیاری از امور در کتب اخبار و تواریخ خاص و عام از مسلمانان ضبط شده که یک هزارم آن در کتب علمای این دوران وجود ندارد بلکه اثری هم از آن باقی نمانده مگر به نقل از آن ها.

لهذا هر کس به فهرست شیخ طوسی و «رجال» نجاشی و «رجال» کشّی و «رجال» ابن عقده و نظایر این ها نگاه کند اگر اهل فهم و حدیث باشد حقیقت گفته ما را خواهد فهمید که: یک هزارم آن ها در زمانه ما موجود نیست!

حال که قضیه رد الشمس امیر المؤمنین علیه السلام پیش آمد [و گفتیم این داستان نزدیک به ضرورت دین شده است] و خودم هم قبل از رسیدن به این جا در کتاب اسرار الشهاده آن را دو مرتبه بیش تر ندیدم و نشنیدم و این از معجزات سید الشهدا علیه السلام است که برای اثبات و رفع انکار و استبعاد منکرین طولانی بودن روز عاشورا به معجزه وقوف خورشید و آمدنش بعد از غروب برای امیر المؤمنین علیه السلام اشاره کنم.

اسناد معجزه رد الشمس

در جستجوی موارد رد الشمس دیدم که این واقعه را بیش تر از دو بار تکرار و ذکر نکرده اند امّا از برکت و معجزه سید الشهدا علیه السلام فهمیدم که برخی از فضلای اهل عامه ذکر کرده اند که رد الشّمس برای امیر المؤمنین علیه السلام و در شانزده مورد اتفاق افتاده است. که عبارتند از: محدث شیخ حر عاملی رحمة اللّه از مناقب شهر آشوب از ابو بکر بن مردویه در کتاب مناقب، رد شمس را روایت کرده است. هم چنین ابو اسحاق شعبی در کتاب تفسیر، ابو عبد اللّه بن منده در کتاب معرفت، ابو عبد اللّه نطیری در کتاب خصایص، خطیب در اربعین، پسر احمد جرجانی در تاریخ جرجان آورده است که ابو بکر ورّاق در کتاب خود طرق سند روات رد الشمس را روایت کرده است. عبد اللّه اجعل، ابو القاسم خسکانی، ابو الحسن شاذان هر یک در این باب کتابی نوشته اند. علاوه بر این ابو بکر شیرازی که با سند معتبر از سلمان فارسی رحمة اللّه روایت کرده:

رد الشمس برای امیر المؤمنین علیه السلام در مواضع و موارد مختلف رخ داد از آن جمله:

روز بساط، روز خندق، روز خیبر، روز نهروان، روز غاضریه، روز بیعه الرضوان، روز صفین و در نجف در بنی مازن و در وادی عقیق و بعد از جنگ احد.

هم چنین شیخ کلینیه رحمة اللّه در کتاب کافی روایت کرده است که:

رد شمس برای امیر المؤمنین علیه السلام در مدینه در مسجد فضیح بوده است اما معروف در نزد علما اینست که رد شمس دو مرتبه اتفاق افتاده یکی در زمان حیات رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و دوم بعد از وفات رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم در زمین بابل در هنگام بازگشت از غزوه نهروان.

سایر اسناد و کتب رد شمس عبارتند از: فنون حدیث امام علامه، احمد بن محمد بن طحاوی و ازدی مصری در مشکلات حدیث از دو طریق از اسماء بنت عمیس روایت کرده است که:

اسماء گفت: وحی بر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم نازل شد. به دلیل ثقل وحی سر مبارک را بر دامن علی علیه السلام گذاشت و در آن موقع امام علی علیه السلام نماز عصر را نخوانده بود تا آن که

آفتاب غروب کرد. رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم سر از دامان امیر المؤمنین علیه السلام برداشت و فرمود:

یا علی! نماز عصر نخوانده ای؟

عرضه داشت: نخوانده ام.

رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم به درگاه الهی عرض کرد: علی علیه السلام در طاعت تو و رسول تو بود پس آفتاب را برای او ردّ کن.

اسماء می گوید: دیدم آفتاب طلوع کرد بعد از غروب و قرار گرفت در میان کوه این قضیه در زمین صهباء رخ داد.

بعد از این این طحاوی گفته است که این حدیث صحیح است و روات آن، همه عادل و مورد وثوق هستند.

باز می گوید: حکایت شده که علامه فنون و احادیث احمد بن صالح مصری همیشه می گفته شایسته نیست برای اهل علم تخلف از حفظ این حدیث زیرا حدیث اسماء از دلایل نبوت است.

این حدیث را طحاوی از علمای حنفيه و قاضی ابو الفضل عياض بن موسى سبتى يحصبي تصحیح و ذکر کرده اند. شیخ سعید الدین محمد بن مسعود کازروانی از علمای شافیه در کتاب منتفی و ابن جودی از حق و صدق چشم پوشی کرده و این حدیث را در طبقه احادیث ضعیف قرار داده است و این غلط محض است.

پس طایفه جاهلان و نادانان نیستند مگر منکران قدرت نامه پروردگار و منکر فضایل و شئونات اهل بیت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم پس می گوییم صد هزار مرتبه کور شوند و قلب آن ها در تنگی و جرح بماند تا بمیرند و انکار و استبعاد ایشان از بین نرود. قاتلهم اللّه تعالی.

بار دیگر هم می گویم که با گمان نزدیک به یقین تعداد کشته شده ها به دست حضرت سید الشهدا علیه السلام کم تر از یکصد هزار نفر نبوده و روز عاشورا قطعاً و يقيناً هفتاد و دو ساعت بوده است.


حکایت واعظ

علامه يوسف بن قزعلی نوه ابن جوزی می گوید در این باب حکایت عجیبی وجود دارد تعدادی از اساتید و بزرگان در عراق خبر دادند که مشاهده کرده اند محدث کامل و واعظ شهیر مظفر بن اردشیر عبادی، حدیث رد الشمس را با بیان تام و تمام، با الفاظ و کلمات با شکوه گفته و بعد از آن شروع کرده است به ذکر فضایل اهل بیت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم، در این هنگام ابر بزرگی جلوی آفتاب را می گیرد و همه جا تاریک می شود همه اهل مجلس تصور می کنند که خورشید غروب کرده است. آن واعظ شهیر بر منبر رفته و با اشاره به آفتاب این چند بیت را انشاء می کند:

لا تغربى يا شمس حتى ينتهى *** مدحى لآل المصطفى و لنجله

و اثنى عنانک ان اردت ثنائهم *** انسيت اذ كان الوقوف لاجله

ان كان للمولى و قوفک فلیکن *** هذا الوقوف لخيله و لرجله

ای خورشید غروب مکن! تا مدح من برای آل مصطفی به پایان برسد.

عنان خودت را برگردان اگر مدح و ثنای ایشان را می خواهی، آیا فراموش کرده ای آن وقت را که برای امیر المؤمنین علیه السلام بعد از غروب برگشتی.

اگر آن روز در روز صهبا و خیبر برای امیر المؤمنین علیه السلام برگشتی امروز برای سواره ها و پیاده های امير المؤمنين علیه السلام (یعنی محبان او خواه در محبت و مودت خود کامل باشند و خواه ناقص) باز گرد.

علامه يوسف نواده این جوزی از اساتید خود نقل می کند:

قَالُوا فَانْجَابَ اَلسَّحَابُ عَنِ اَلشَمسَ و طَلعت. گفتند که دیدیم وقتی که واعظ این سه بیت را خواند و اشاره به سوی آفتاب کرد ابری بزرگ که روی آفتاب را گرفته بود و به نظر می آمد که شب شده از جلوی آفتاب کنار رفت.


پس انصاف بدهید و از حق مگذرید و در این داستان تأمل کنید؛ نوه ابن جوزی که از اهل سنت است جد خودش را در ماجرای رد شمس تکذیب نمی کند و نتیجه کلامش این

می شود که ماجرای رد شمس از ضروریات دین است و لهذا آن را در همه مجالس علما و فضلای اهل سنت ذکر کرده و احدی از علمای اهل سنت هم منکر نمی شد بلکه افتخار می کردند به ذکر و استماع آن در مجلس.

دلم سوخت و آتش گرفت از حال و روز احمق ها و جاهلان این زمان (خواه از عوام باشند خواه از خواصِ مثل عوام) که ادعای محبت اهل بیت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم می کنند بلکه خود را از شیعیان دوازده امامی حساب می کنند وقتی که می شنوند که روز عاشورا هفتاد و دو ساعت بوده است (آن هم به این دلایل و شواهد و ملاحظه روایات و گفتار و بعضی از فقرات زیارات که استنباط می شود کشته شده های جناب سید الشهدا علیه السلام کم تر از صد هزار نفر نبوده اند) این قدر بر افروخته می شود که نزدیک است مثل اسفند در آتش بترکند و گوینده این کلام را بکشند.

فصل سوم: به میدان آمدن و جنگ ها و مبارزات آن مظلوم

اشاره

وداع جان سوز

وقتی آن امام مظلوم علیه السلام به بدن های مطهر و جسم پاک بنی هاشمیان و جوانان بنی عبد المطلب و به بدن شریف اصحاب که پاره پاره شده بودند نگاه کرد آه سردی کشید و به سوی حرم اهل بیت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم آمد و فرمود:

یا زینب! یا ام کلثوم! یا رقیه! و یا سکینه علیهم السلام! عليكن منى السلام.

حضرت سکینه علیها السلام فریاد کشید و عرض کرد: ای پدر جان! آیا تسلیم کشته شدن و مرگ شده ای؟

حضرت فرمود: کسی که همه یار و یاورش کشته می شود و دیگر ناصر و معین ندارد چه طور تن به مرگ ندهد؟!

سكينه علیها السلام عرضه داشت: ای پدر جان! ما را به حرم جدّ مان رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم برگردان.

فرمود: هيهات! هیهات! اگر صیادان مرغ قطاء را به حال خود می گذاشتند، استراحت

می کرد و می خوابید.

همه اهل حرم با این سخن، بلند گریستند. حضرت آن ها را ساکت کرد. بعد عبای پیامبر اکرم صلى اللّه عليه و آله و سلم را خواست و زره فاضل (نام زره پیامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم) را پوشید، شمشیر به کمر بست و سوار اسب شد در حالی که غرق آهن و پولاد بود.

اهل حرم را تسلی داد اما سکینه علیها السلام ناله می کرد. اشک چشم او را با آستین خود پاک کرد و سه بیت شعر فرمود که مضمونش این است:

بعد از شهادت من گریه شما بسیار خواهد بود حالا با گریه و اشک خود دلم را نسوزانید.

به خواهر خود فرمود: ای زینب علیها السلام لباسی برایم بیاور که کسی به آن طمع نکند زیرا وقتی مرا بکشند لباس هایم را از تنم بیرون می آورند.

زینب کبری علیها السلام شلواری تنگ (تبّان) را آورد حضرت آن را نپوشید و فرمود: این لباس اهل ذلت است.

حضرت زینب علیها السلام لباسی گشاد تر آورد آن را پوشید. ناله و فریاد اهل حرم بلند شد. بعد لباس دیگری خواست آن را گرفت و اطراف آن را سوراخ سوراخ کرد تا کسی چشم به آن نداشته باشد که بعد از شهادت آن را در بیاورند.

در این وقت زینب مظلوم علیها السلام خطاب به عمر بن سعد حرام زاده - عليه اللعنه - فریاد زد:

همه سپاهیان و سربازان خود را جمع کردید برای کشتن ابا عبد اللّه علیه السلام حال آن که می دانید او باقی مانده نبوت و عترت و رسالت و سید جوانان اهل بهشت است.

ادامه داد: ای اهل کوفه! خواری و ذلت دنیا و آخرت بر شما باد! ما را به سوی خود دعوت کردید و بیعت مان را شکستید و نقض عهد و پیمان کردید. پیرو طاغوت و اهل گم راهی شدید و قرآن را دور انداختید و به آن عمل نکردید و با شمشیر هایی که برای ما به دست گرفته بودید (و ظاهراً اهل اسلام شده بودید) ما را کشتید الا لعنة اللّه على القوم الظالمين.

بعد از این سید الشهدا علیه السلام رجزی خواند که در آن اشاره ای به مناقب و فضایل اهل بیت معصومین علیهم السلام و کفر و الحاد دشمنان آل محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم داشت. با شمشیر برهنه عازم شهادت شد و در مقابل دشمن ایستاد و رجز دیگری خواند:

انا بن على الطهر من آل هاشم *** كفاني بهذا مفخرا حين أفخر...

من پسر علی هستم که پاک است از هر پلیدی که از خاندان هاشم است. همین افتخار برای من کافی است اگر خواسته باشم افتخار کنم و فخر فروشی کنم.

و در بیت آخر:

فطوبى لمن زارنا بعد موتنا *** بجنة عدن صفوها لا يكدر

بشارت باد کسی را که زیارت کند ما را بعد از شهادت مان به بهشت جاودان که نعمت های آن پایان نمی پذیرد.

در بعضی از روایات این طور آمده:

وقتی که آن مظلوم تنهایی خود و شهادت انصار و اصحاب و عترت آل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم را دید سوار بر اسب شد و روبروی کفار ایستاد و فرمود:

أيها الناس آيا حسب و نسب مرا نمی شناسید؟ اگر کمی تأمل و تفکر کنید خود را ملامت خواهید کرد! آیا برای شما ریختن خون من حلال شده است! آیا رواست که حرمت مرا بشکنید! مگر من پسر پیغمبر شما نیستم؟ آیا وصیت پیامبر اکرم صلى اللّه عليه و آله و سلم را در حق من و برادرم فراموش کرده اید که همیشه می فرمود: الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ. آیا این سخن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم شما را از ریختن خون و هتک حرمتم منع نمی کند؟

بعضی از کافران گفتند: نمی فهمیم که چه می گویی؟!

آن مظلوم فرمود:

از جمعی از اصحاب رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم مثل زید بن ثابت و براء بن غالب و انس بن مالک سؤال کنید که چه چیزی از رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم در حق من و برادرم شنیده اید؟ آیا در این که من پسر دختر پیغمبر شما هستم شک دارید؟ به خدا قسم! پیغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم در مشرق و مغرب غیر از من پسری ندارد. به خدا سوگند! من پسر پیغمبر و امام شما هستم. به من خبر بدهید که آیا کسی از شما را کشته ام که قصاص می خواهید؟ آیا مال شما را گرفته ام؟ آیا سنتی از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم را تغییر داده ام؟ یا حکمی از احکام شریعت را عوض کرده ام؟

بعد از صحبت های حضرت علیه السلام همه دشمنان سر به زیر انداختند و جواب ندادند. در

بعضی از روایات وارد شده است که گفتند: ما ترا به سبب پدرت علی بن ابی طالب علیه السلام می کشیم چون بزرگان و شیوخ، ما را در بدر و حنین کشته است.

حضرت به عمر بن سعد - لعنة اللّه علیه - خطاب کرد و فرمود:

بگذارید اهل حرم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم را به مدینه باز گردانم و یا به نقطه ای از نقاط مرزی بروم و با شمشیر خود از آن ها حمایت کنم.

آن حرام زاده گفت: نمی توانم.

آن مظلوم برای اتمام حجت فرمود: این را قبول نکردید. پس جرعه ای آب بدهید که جگرم از تشنگی می سوزد.

گفت: این را هم نمی توانم.

حضرت فرمود: حالا که تصمیم دارید مرا بکشید یکی یکی به مصاف من بیایید.

کفار پذیرفتند و حضرت این چند بیت را فرمود:

فان تكن الدنيا تعد نفيسة *** فان ثواب اللّه اعلى و انبل

و ان يكن الارزاق قسما مقدرا *** فقلة سعى المرء في الكسب اجمل

و ان تكن الأموال للترك جمعها *** فما بال متروک به المرء يبخل

اگر دنیا کالای ارزش مند شمرده شود بدرستی که پاداش خداوند برتر و بالا تر است.

وقتی که روزی ها معین و مقدر است پس انسان نباید از هر راهی برای پول در آوردن تلاش کند.

اگر اموال دنیا برای ترک کردن است (موقع مرگ) پس چرا به چیزی که ترک می شود مرد باید بخل بورزد.

جنگ در گرفت و هر کدام از شجاعان، دلیران، پهلوانان و بزرگان دشمن که به میدان مبارزه پا می گذاشت فی الفور حضرت علیه السلام او را به جهنم می فرستاد تا آن که تعداد زیادی از آن ها را کشت و مکّرر می فرمود: لا حول ولا قوة الا باللّه العلى العظيم.

و می فرمود: انا بن رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و سلم- جان ها همه فدایت باد یا ابا عبد اللّه و یا سيد الشهدا علیه السلام-

گهگاه در حین جنگ و مبارزه حضرت می فرمود:

القتل اولى من ركوب العار *** و العار اولى من دخول النار

کشته شدن در راه خدا از زیر بار ننگ رفتن بهتر است و ننگ از وارد شدن در آتش بهتر است.

در بعضی روایات این طور آمده:

وقتی بعضی از کفار گفتند ما ترا به خاطر دشمنی با پدرت که بزرگان ما را در غزوه بدر و حنین کشت، می کشیم آن حضرت بر آن ها حمله کرد و در آن حمله پانصد سوار و پیاده را به قتل رساند.

در برخی کتب مقاتل این طور گفته شده:

چون در ابتدا به صورت تن به تن جنگ می کردند ابن سعد - لعنة اللّه علیه - تعداد کسانی را که امام می کشت را شمرد که هفتصد و هشتاد نفر سواره از شجاعان و بزرگان دشمن بودند. بعضی از کسانی که بعد از روز عاشورا زنده مانده بودند در محافل و مجالس خود ذکر می کردند که مثل حضرت سید الشهد علیه السلام در شجاعت، قوت قلب و استحکام ایمان به دنیا نیامده است. در میدان جنگ آن حضرت، سی هزار نفر سی هزار نفر جمع می شدند وقتی که امام علیه السلام به آن ها حمله می کرد همه پا به قرار می گذاشتند و مثل ملخ پخش می شدند در حالی که حضرت از هر نظر دل شکسته و پر از غم و غصه بود. وقتی که می خواست به مرکز میدان باز گردد می فرمود:

انا ابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و لا حول ولا قوة الا باللّه العلى العظيم.

نامه فاطمه دختر امام حسین علیه السلام

از اموری که دل های شیعیان را می سوزاند اینست که: وقتی امام حسین علیه السلام از مدینه بیرون آمد دختری به نام فاطمه علیها السلام داشت که در آن وقت مبتلا به بیماری سختی شده و امام علیه السلام او را به امّ سلمه سپرده بود.

فاطمه علیها السلام وقتی دید که دوران دوری طولانی شده و خبری از پدر و خانواده به او نرسیده است غم و غصه هایش از حد گذشته بود و کارش گریه و زاری شده بود. هر روز پشت در

خانه می آمد و منتظر خبر می ماند.

یک روز نامه ای به پدر نوشت و حال خود را به اطلاع رساند. اما بعد از آن مشغول گریه شد و گفت: چه کسی نامه ام را به پدرم می رساند؟

در همین حین عربی از کوچه می گذشت وقتی صدای گریه آن دختر معصومه را شنید فهمید دختر امام است که در فراق پدر و خانواده گریه می کند.

مرد عرب در کوچه نشست و مدتی به حال آن دختر مظلوم گریه کرد، بعد پشت در خانه آمد و گفت: السلام علیکم یا اهل بيت النبوة و معدن الرساله. من عربی بادیه نشین هستم و می خواهم به کربلا بروم اگر حاجتی داری بگو؟

فاطمه علیها السلام پاسخ داد: سلام علیکم. شرح حال خود را گفت و فرمود: غم دوری پدر و خانواده ام طاقت مرا بریده است. نامه ای نوشته ام که می خواهم به پدرم برسد.

مرد عرب گفت: انشاء اللّه من می رسانم. مرد عرب نامه را گرفت و به سوی کربلا رهسپار شد.

او هنگامی به کربلا رسید که امام مشغول جنگ و مبارزه شده بود. نامه را به سيد الشهدا علیه السلام داد. امام آن را خواند و بسیار گریه کرد. برگشت به سمت خیمه ها و نامه را برای اهل حرم خواند و گریه حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم از حد گذشت.

آری! ای شیعیان روز عاشورا مجمع مصائب اهل بیت علیهم السلام است و می بایست هر چه از مصائب، بلا ها و درد و رنج هاست در آن روز به اهل بیت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم برسد. آه! آه! صد هزار آه! ای دل آب شو و به جای اشک از چشم بیرون بیا!


حمله ای دیگر...

سيد الشهدا علیه السلام از خیمه ها به مرکز میدان بازگشت. مبارز خواست و کسی جرأت مبارزه نداشت. مدتی گذشت و حرام زاده ای به نام تمیم بن قحطبه - عليه اللعنه - که از امراء و رؤسای شام بود به میدان آمد و گفت: ای پسر علی بن ابی طالب علیه السلام! تا کی و تا چه زمانی با این لشگر

بی شمار می جنگی و شمشیر می زنی و شجاعان و بزرگان این قوم را می کشی در حالی که پسران، نزدیکان، فامیل و اصحاب تو همه کشته شده و اجساد آن ها پاره پاره شده است آیا باز هم دل جنگ و مبارزه داری؟

امام علیه السلام فرمود:

من به جنگ شما آمده ام یا شما به جنگ من؟ من راه شما را بسته ام یا شما راه مرا که نمی گذارید حرم و اهل بیت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را به مرزی از مرز های اسلامی برسانم. به اقرار خود تان اولاد، برادران، نزدیکان و اصحاب من همه را کشتید پس میان من و شما چیز دیگری باقی نمانده مگر شمشیر.

ملعون گفت: جلو بیا و حرف مزن تا ببینم چه شجاعت و هنری داری!؟

آن حجت خدا فریادی بلند کشید و ذو الفقار را به گردن آن کافر زد. سر آن کافر پنجاه ذراع آن طرف تر افتاد و بر همه لشگر ترس، اضطراب، وحشت و رُعب مستولی شد طوری که هیچ کس قدرت حرکت نداشت.

در این هنگام یزید ابطحی - عليه اللعنه - که مشهور به شجاعت و دلاوری بود فریاد زد: وای بر شما! ننگ و غیرت ندارید و از یک مرد فرار می کنید.

یزید ابطحی به میدان جنگ و مبارزه تن به تن با امام پا گذاشت. لشگریان از دیدن این حالت خوش حال و مسرور شده و شیپور و طبل و ... زدند. امّا اهل بیت و حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم از دیدن و شنیدن این صدا ها و خبر هایی که حضرت سجاد علیه السلام از به میدان آمدن ابطحی می داد ترسیدند و به ناله و زاری پرداختند.

آن کافر نزدیک امام علیه السلام شد. امام فریاد بلندی بر او زد و فرمود: ای نامرد پست فطرت! در مقابل من مثل کسی که نمی ترسد ایستاده ای؟

يزيد ابطحی جواب نداد. خواست پیش دستی کند و شمشیر را به ران حضرت بزند که آن خلیفه عظمی و حجت کبری - روح و روان شیعیان فدایش باد - با سرعت ذوالفقار را به وسط کمرش زد و او را به دو نیم کرد و همه لشگریان در حیرت و تعجب و اضطراب و ترس فرو رفتند.

آه! آه! صد آه! وقتی که به این وقایع فکر می کنم برای قلبم حالات مختلفی روی می دهد؛ گاهی انبساط، گاهی انقباض، گاهی سرور و گاه غم و اندوه. سبحان اللّه.

در همین حین به دلیل کشته شدن یزید ابطحی و به خاک مالیده شدن بینی اهل کفر در نشاط، سرور و انبساط قلب بودم که ناگاه به ذهن خطور کرد: آن امام مظلوم در این موقع در اثر شدت و کثرت زخم های مبارزه محاسن مبارکش به خون خضاب شده و زره ای که به تن داشت از خون پیکر شریفش پوشیده شده بود. طوری که غیر از خون چیز دیگری دیده نمی شد.

پنهان نیست که این نه تنها حالت من بلکه حال تمامی ملائکه، جميع ارواح انبیاء، پیامبران و روح مؤمنین بلکه تمام اهل بهشت و دوزخ که مبارزات آن امام مظلوم را تماشا می کردند بوده است. همه آن ها در این حالت گاهی در انبساط، گاهی در انقباض، گاهی در شادی و سرور و گاه غرق دریای غم و اندوه بودند.

همه پادشاهان و رؤسا و بزرگان اهل شجاعت و جوان مردی که از دنیا به عالم برزخ منتقل شده اند از شدت حیرت، حسرت و تعجب انگشت می گزیدند و می گفتند: این است شجاعت! این است فتوت! این است جلال و بزرگی، و امثال رستم دستان و ارواح آن ها فریاد می زدند و گریه می کردند:

بارواحنا و ابائنا و أمهاتنا یا ابا عبد اللّه و یا سلطان سلاطين اهل الحمية و الغيرة و الشجاعة و الفتوت.

جان های ما و پدران و مادران مان بغدای تو باد ای ابا عبد اللّه علیه السلام ای پادشاه پادشاهان اهل تعصب و غیرت و شجاعت و مردانگی.

و آرزو می کردند: کاش در دنیا بودیم و جان خود را در راه او فدا می کردیم و به جارو کشی میدان مبارزه تو مشغول بودیم. در مقام انصاف زمزمه می کردند: چابک سواران در این میدان چون گوی به سر غلطیده اند و هیهات! که ما سواران در این عرصه نه اسمی، نه لذتی داشتیم و ما تخته نشینان در این دریای بی انتها هیچ رسم و هنری نداریم.

آه! آه! صد آه! آن مظلوم با آن تشنگی، حرارت آفتاب و زخم های بسیار در بعضی از

حملاتش ده هزار و در بعضی دیگر پنجاه هزار را به دوزخ فرستاد (چنان چه در کتب مقاتل آمده است.) با همه این ها حضرت مراعات می کرد کسی را که در صلب او (حتی تا هفتاد پشت) مؤمنی بود را نکشد همان طور که قبلاً به این مطالب اشاره شد.

و با همه این ها مراقب خیمه های حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم نیز بود. تعدادی از کفار به سوی خیمه ها رفتند، فریاد زد و فرمود:

يا شيعة آل ابي سفيان! ان لم يكن لكم دين وكنتم لا تخافون المعاد فكونوا اجرا و في دنياكم فارجعوا الى اجسامكم ان كنتم عربا.

ای پیروان آل ابی سفیان اگر دین ندارید و از معاد نمی ترسد پس در دنیای خود آزاد مرد باشید پس برگردید به اصالت خود تان اگر عرب هستید.

جلوی لئیمان و غارت گران خود را بگیرید تا زمانی که من زنده ام به حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم تجاوز نکنند. شمر ولد الزنا - لعنة اللّه علیه - به آن گروه گفت: سمت خیمه های این مرد نروید و همگی خود او را هدف قرار دهید! به خدا قسم که خود او بی نظیر، شجاع و کریم است.

ورود سید الشهدا علیه السلام به فرات

بعد از جنگ و مبارزات زیاد عطش شدیدی به حضرت علیه السلام و ذو الجناح غلبه کرد. امام حسین علیه السلام به سمت فرات حرکت کرد و چندین نفر از رؤسای لشگر و چهار یا پنج هزار نفر که نگهبان فرات بودند را متفرق کرده و داخل فرات شد.

با اشاره به ذو الجناح فرمود: ای ذو الجناح تو تشنه ای و من هم تشنه هستم به خدا قسم آب نمی خورم مگر این که تو اول بخوری.

اسحاق بن جشوه که یکی از فرماندهان فرات بود این صحنه را دید و تعجب کرد و پیش خود گفت: انت ضلع من اضلاع النبوة! این چه جوان مردی و فتوت است که قبل از اسب خود آب نمی خورد؟!

ذو الجناح سخن امام را فهمید ولی آب نخورد و منتظر آب خوردن امام شد. امام علیه السلام فرمود: ای ذو الجناح تو آب بخور من هم می خورم.

سپس دست مبارکش را دراز کرد و مشتی آب برداشت. ناگاه نامردی از لشگر کفر فریاد زد: ای حسین علیه السلام تو آب می خوری و از خوردن آن لذت می بردی در حالی که لشگر به خیمه ها ریخته اند.

در بعضی از کتب و روایات آورده شده که این کلام را اسحاق بن جشوه - لعنة اللّه علیه - گفت. آن حضرت آب را از دست ریخت و از فرات بیرون آمد. لشگر را متفرق کرد و خودش را به خیمه ها رسانید. ملاحظه کرد خیمه ها سالم هستند و آن سخن مکر و حیله بوده است.

از ظاهر کلام علما و سیر در آثار این چنین بر می آید که امام به حقیقت امر مطلع و آگاه بوده است در حالی که غفلت و بی ادبی آن ها به ساحت حجت کبری و ولی مطلق خدا باعث تعجب است. زیرا امام ولی مطلق پروردگار اگر در مغرب دنیا باشد حرکت مورچه را در شرق دنیا خواهد دید. این تنها برای مثال آورده شد یعنی تمام دیدنی ها و شنیده ها را می شنود و می بیند. علاوه بر این مکرراً شنیده اید که علوم اولین و آخرین و علم تمامی انبیاء، ملائکه و... در مقایسه با علوم محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل محمد علیهم السلام مثل نسبت قطره به دریاست.

اسرار آب نخوردن سید الشهداء علیه السلام

اشاره

سبب و سرّ آب ریختن و آب نخوردن سید الشهدا علیه السلام چند چیز است:

سرّ اول:

کفار پست فطرت و فرو مایه می دانستند که حضرت امام حسین علیه السلام معدن خلافت عظمی، ولایت مطلقه، صاحب مروت و فتوت و معدن جود و کرم است. پس با آن کلام به مطلبی اشاره کردند و اینست که: همه لشگر قدرت و توانایی مقاومت و جنگ و مبارزه با تو را ندارد در حالی که التهاب عطش و شدت تشنگی می خواهد ترا هلاک کند. پس اگر تو سیراب شوی و تشنگی ات آرام بگیرد همه اهل عالم قدرت مقاومت و طاقت جنگ ترا ندارد. و تو با ابا عبد اللّه از اهل بیت نبوت، معدن رحمت و جود و کرم هستی. شما اهل بیت علیهم السلام سائل را نا امید نمی کنید. - بابی انت و امی یا ابا عبد اللّه. جانم و جان شیعیان فدای جود و کرم تو باد!! -

سرّ دوم:

وقتی منافقین و کفار هتک حرمت خیمه ها و نام حرم محترم را بردند سید الشهدا علیه السلام به محض شنیدن این خبر آب را ریخت زیرا امام نخواست که در مجالس و محافل آینده بگویند: امام هتک حرمت و اسم حرم را شنید ولی آب نوشید. به عبارتی روشن تر در همه حالات به دلیل آل اللّه بودن و اهل بیت رحمت بودنِ حضرت، می بایست فیض ایشان به عالم و اهل آن برسد. پس در همان حال برای صاحبان نفس های پاک و اخلاق کریم در باب مراعات ناموس و غیرت و دفع ننگ و عار، سُنت و طریقه روشنی را نشان داد.

سرّ سوم:

شهادت حضرت در حالت التهاب عطش سطری بود از سطور صحيفه ذرّ (و عالم ارواح). امّا آن چه در این سطر ها بیان شد رخصت بود نه عزیمت. به این معنی که اگر آب بخورد در آن حالت هیچ ضرری ندارد امّا حسنه ای از حسنات ابرار خواهد شد و بزرگان و سادات مقرب درگاه خداوند با ارتکاب چنین حسنه ای خود را دور می کنند.

سرّ چهارم:

خوردن آب در صحیفه ذرّ از نوع عزیمت بود. زیرا طاقت آدم و توانایی بشر به دلیل خوردن و آشامیدن آب قوی تر خواهد شد. جهاد حضرت سید الشهدا علیه السلام اشرف قربات و بزرگ ترین طاعات در نزد خداوند است. زیرا هر ضربت شمشیر و هر زخم امام به منزله ضربات و زخم های امیر المؤمنین علیه السلام در غزوات و جنگ های صدر اسلام است.

آن حضرت با مسألت از خداوند در این باب محو اثبات کرد [از بین بردن این که خوردن و نوشیدن آب باعث توانایی بیش تر آدمی خواهد شد]. با به یاد آوردن تشنگی اطفال و کودکانِ اهل حرم و شهادت اولاد، برادران و جوانان بنی هاشم و اصحابش با لب عطشان از فرات بیرون آمد. علی الخصوص جان دادن علی اصغر شیر خواره علیه السلام و سوختن جگر امام به شدت التهاب آتشين عطش افزود.

به دلیل این که این مطلب از مطالب دقیق، رقیق و مربوط به جنبه های روحانی و ملکوتی کربلاست می بایست بیش تر مورد تفکر و تأمل قرار گیرد.

پیرو و در تائید سرّ چهارم از بعضی جهات در برخی از روایات مطالبی آمده است که خلاصه اش اینست:

یک بار دیگر هم امام داخل فرات شد. دست مبارک را پر از آب کرد خواست تناول کند عطش اطفال، زنان مطهره و اهل حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم به یاد مبارک .آمد آب را از دست ریخت و ننوشید.

در روایت دیگری آمده است:

کافری از طایفه کلب تیر زد، اطراف دهان امام از دو جهت پاره شد. حضرت فرمود: خدا ترا سیراب نکند. در آنِ واحد عطش بر آن مرد غالب شد خودش را به فرات انداخت، آن قدر آب خورد تا به دوزخ واصل شد. - لعنة اللّه و عذّبه اللّه -.

سرّ پنجم:

مقام اعلی و بزرگ ترین درجه در محبت خداوند آن است که دیدار در حالت گرسنگی و شدت تشنگی محقق شود. علاوه بر این یاد آوری عطش حضرت (به منزله به یاد آوردن اوج مصایب) باعث گریه و زاری محبان و شیعیان خواهد شد.

سرّ ششم:

قصد حضرت از وارد شدن به فرات آب خوردن ذو الجناح بود. آن حیوان با وفا به دلیل حرکت زیاد و جولان در میدان و حرارت آفتاب بسیار ضعیف و بی طاقت شده بود. حضرت وقتی به فرات داخل شد فرمود: ای ذو الجناح! تشنگی بر تو چیره شده است آب بخور!

وقتی ذو الجناح از خوردن آب قبل از حضرت امتناع کرد سید الشهدا علیه السلام با دست مبارک قدری آب برداشت شاید ذو الجناح آب بخورد و سیراب شود اما آن چه مقدر بود اتفاق افتاد.

امام وقتی از فرات بیرون آمد چهار صد نفر را به جهنم فرستاد تا به خیمه ها رسید. چنان چه در بعضی از کتب مقاتل این گونه آمده است.

اما در جای دیگر آمده است که حضرت سید الشهدا علیه السلام از کنار فرات تا خیمه ها نزدیک

بیست هزار و بلکه بیش تر را به درک اسفل فرستاد. با اهل حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم وداع کرد، آن ها را به صبر و شکیبایی سفارش کرده و وعده اجر و ثوابی عظیم را به آن ها داد.

آه! آه! به آن ها امر کرد چادر ها را بپوشند و برای بعد آماده شوند و فرمود:

بدانید که پروردگار حامی و حافظ شماست و شما را از شر اعداء نجات می دهد و آن ها را به انواع عذاب ها در دنیا و آخرت معذب خواهد کرد. و خداوند به عوض این بلا ها کرامات و درجات فراوان به شما خواهد داد. پس شکایت نکنید و چیزی را بر زبان نرانید که باعث کاهش درجات شما خواهد بود.

بعد از آن فرمود: علیکم سلام اللّه یا آل احمد صلی اللّه علیه و آله و سلم فانی اراني عنكم سوف ارحلي.

البته در بعضی از کتب مقاتل روایات دیگری وارد شده که منافاتی با آن چه که گفته شد ندارد. یکی اینست:

کافری به مرض تشنگی دچار شد هر چه مشک ها را پر از آب می کردند و به او می دادند سیراب نمی شد زیرا آن کافر امام علیه السلام را در حالتی دید که:

قَدْ أَهْوَی إِلَی فِیهِ بِمَاءٍ وَ هُوَ یَشْرَبُ فَرَمَاهُ بِسَهْمٍ فَقَالَ اَلْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ - لاَ أَرْوَاکَ اَللَّهُ مِنَ اَلْمَاءِ فِی دُنْیَاکَ وَ لاَ فِی آخِرَتِکَ در حالی که اشاره می کرد به دهان شریفش برای آب، در حالی که آن دشمن آب می خورد تیری به سوی امام پرتاب کرد و حضرت فرمود: خداوند تو را در دنیا و در آخرت سیراب نکند.

در مقتل دیگری به این ترتیب آمده است:

و جعل الحسين يطلب الماء و الشمر - لعنة اللّه عليه - يقول و اللّه تراه او ترد النار.

حضرت طلب آب می کرد و شمر - لعنة اللّه علیه - می گفت: یا به آن می رسی یا وارد آتش می شوی.

و در روایت دیگر:

فاشتد العطش بالحسين فمنعوه من الماء ثم حصل له شربة ماء فلما هوى لأن يشرب الماء رماه حصين بن غير بسهم من حنكه فصارت السماء دما فرفع يده الى الماء فقال: اللهم احصهم عددا واقتلهم بددا و لا تدر على الارض

منهم احدا.

تشنگی و عطش بر حسین علیه السلام شدید شد و او را از آب منع کردند سپس برای او نوشیدن آب میسر شد وقتی که برای نوشیدن آب رفت حصين بن نمير - لعنة اللّه علیه - تیری به گلوی حضرت زد و آسمان رنگ خون گرفت حضرت علیه السلام دست دراز کرد به سوی آب و فرمود: خدایا آن ها را پراکنده کن و جدا جدا آن ها را به درک واصل کن و هیچ کدام از آن ها را بر روی زمین باقی نگذار.

در نقلی دیگر گفته شده امام فرمود:

اللهم انا اهل بیت نبیک فاختصم من ظلمنا و غصبنا حقنا انك سميع قريب.

خدایا ما از اهل بیت پیامبر تو هستیم، پس هر کس که به ما ستم روا داشته و حق ما را ضایع و بنا حق تصرف کرده ریشه اش را بکن بدرستی که تو شنوا و نزدیک هستی.

محمد بن اشعث - لعنة اللّه علیه - گفت: میان تو و محمد چه قرابت و خویشاوندی است؟

امام علیه السلام آیه إنَّ اللّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَ نُوحاً را تلاوت فرمود و عرض کرد: خدایا به زودی زود ذلت و خواری عاجل این مرد را نشان بده.

گذشت و مدتی بعد وقت ادای حاجت، عقرب ابن اشعث را نیش زد، او فریاد می کشید و در نجاست خود می غلطیيد - لعنة اللّه و عذبه اللّه تعالى -.

در روایتی دیگر ذکر شده:

ان زرعة - لعنة اللّه عليه - رمى الحسين علیه السلام بسهم فاصاب حنكه فجعل يلتقى الدم و يرى به نحو الماء لان الحسين لما دعى بماء يشرب رماه الملعون و حال بينه و بين الماء.

بدرستی که زرعه - لعنة اللّه عليه - تیری به سوی حسین علیه السلام پرتاب کرد. پس آن تیر به گلوی حضرت اصابت کرد که از گلوی حضرت خون جاری شد. بخاطر این که زرعه دید حسین علیه السلام یسوی آب می رود. چون زمانی که حضرت آب طلب کرد تا بنوشد آن ملعون تیری به حضرت پرتاب کرد تا فاصله بین حضرت و آب بیافتد.

در توضیح روایات می گوییم: در روایت اول مشخص نشده که امام وارد فرات شده است.

در روایت دوم حول جمله و جعل الحسين علیه السلام يطلب الماء و الشمر - لعنة اللّه عليه - دو امر احتمال دارد: یکی این که امام در خارج از فرات آب خواسته است و دوم آن که می خواهد به فرات داخل شود.

در روایت سوم پیرامون جمله «ثم حصل له شربة من الماء» ظاهر كلمات نشان می دهد که این حصولِ آب در خارج از فرات بوده است.

در خصوص داستان به دوزخ رفتن زرعة ملعون، امام مظلوم علیه السلام عرض کرد: اللهم اظماء.... در آنِ واحد آن ملعون به خاطر گرمی شکمش و سردی پشتش فریاد زد. لَهذا از پیش رویش باد بزن می گذاشتند و در پشتش مجمره ای از آتش.

آن کافر می گفت: عطش مرا کشت. ظرف ها را از شیر و آب به حدی پر می کردند که اگر پنج نفر از آن می خوردند سیر می شدند. زرعه آن را می خورد و فریاد می زد که از عطش مُردم و باز به همین ترتیب به او آب و شیر و... می دادند تا آن که شکم آن ملعون مثل شکم شتر پاره شد و به دوزخ افتاد.

در روایت چهارم بیش تر استنباط می شود که خارج از فرات بوده است. پس روایات فوق منافاتی با هم ندارند امّا چیزی که مشهور بوده و به تفصیل بیان شده اینست که امام داخل فرات شده است. در نتیجه می توانیم برای دفع شبهه و رفع منافات و تضاد میان روایات بگوییم داخل شدن امام به فرات در وقتی بوده و مضمون روایات فوق در وقتی دیگر.

سؤال دیگری که در این جا مطرح می شود اینست که: امام در آن وقت آب را از چه کسی خواست؟ و چه کسی آن را برای حضرت آورد؟

می دانیم که در خیمه های حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله و سلم قطره ای آب نبود از سویی طلب و خواستن آب از لشگر ظالم و آب آوردن توسط یکی از آن ها هم بسیار بعید به نظر می رسد. تنها راه حل این اشکال اینست که بگوییم ممکن است یکی از ملائک مقرب با شخصی از طائفه جن حاضر کننده آب بوده است و یا این که بگوییم آن شخص انسان بوده امّا از اهل لشگر نبوده است.

وقتی که سید الشهدا علیه السلام از خیمه ها به میدان بازگشت مثل شیر غضبناک از یمین و یسار به

سوی قوم کافر حمله کرد و به هر کسی که می رسید صدای شمشیر از بدن او بلند می شد و او را می کشت. امّا از هر طرف به سوی آن مظلوم روحی له الفداء تیر و نیزه آمد، حضرت سینه و گلوی مبارک را مقابل تیر ها آورد و فرمود:

يا أُمّة السَوء بِئسَما خَلَفْتُمْ محَمّداً في عِتْرته. ای بد ترین مردم، با خاندان پیامبر رفتار زشتی داشتید.

و فرمود: بعد از کشتن من، کشتن مؤمنین و عباد اللّه در نزد شما سهل و آسان می شود و هیچ ترسی از آن نخواهید داشت. به خدا قسم پروردگار مرا به شهادت اکرام فرمود و بعد از آن از شما انتقام خواهد گرفت در حالی که غافل هستید.

حصین بن مالک السّکونی گفت: ای حسین! چگونه برای تو از ما انتقام خواهد گرفت؟

حضرت فرمود: بین شما اختلاف می افتد و بعد پروردگار خون های شما را خواهد ریخت و در دنیا و آخرت به عذاب دردناک دچار می شوید.


از صفین تا طف

در این بخش به نظرم آمد به چند واقعه تاریخی به مناسبت اشاره کنم تا شیعیان مخلص و محبان اهل یقین با تدبر و تفکر در آن ها جگر ها و قلب های شان آب شده و در عزا داری سید الشهدا علیه السلام اشک از دیده ها جاری کنند.

علمای اخبار و تواریخ در کتب خود گفته اند که: امیر المؤمنین علیه السلام در غزوه صفین در لیله الهربر و در روز آن شب تعداد زیادی از منافقین را به دست مبارک خود به دوزخ فرستاد و هر وقت منافقی را به شمشیر می زد اللّه اکبر می گفت و کسی را نزد الا آن که او را کشت. جمعی از علماء در آثار خود ضبط و ثبت کرده اند که امیر المؤمنین علیه السلام در آن روز پانصد و بیست و سه نفر را کشت و تعداد زیادی از آن ها در شب کشته شدند.

بین همه علمای اخبار و آثار و جمیع فضلای تاریخ اتفاق نظر و اجماع وجود دارد که در دنیا (از ابتدای خلقت) دیده نشده رئیسی از رؤسا و سلطانی از سلاطین به غیر از

امير المؤمنین علیه السلام که در یک روز و یک شب به دست خودش این تعداد نفر را کشته باشد.

با این وصف بنده می گویم این کلام علما و فضلا را باید مختص ملوک و سلاطین و پادشاهانی بدانیم که دارای سربازان و لشگریان مجهز و در حالت آسایش و رفاه کامل بوده اند در حالی که می دانید سلیمان کربلا و پادشاه عرصه شداید و مصائب به دست مبارک خود آن قدر از کفار را به دوزخ فرستاد که تعداد آن ها از نظر این جانب صد هزار نفر بوده است.

واويلا! صد واويلا! باید محبان و مخلصان سید الشهدا علیه السلام دل ها و جگر ها را خون کرده و اشک دیده جاری کنند زیرا که در اکثر مبارزات و درگیری ها بدن حضرت از خون مبارک پوشیده شده و از کثرت تیر ها (که با پر هایش در بدن مانده بود) مثل مرغ پرنده بوده است! آه و واویلا! جراحات و زخم های بدن مبارک در اثر بر خورد تیر ها چهار هزار و زخم های نیزه صد و هشتاد زخم است! و همه این ها در حالتی است که او گرسنه و تشنه و مضطرب و نگران اهل و عیال و اطفال حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم است.

نا گفته پیداست وقتی امیر المؤمنین علیه السلام در روز بیست و هفتم صفين فرمود: هل من معين؟ دوازده هزار نفر از لشگرش لبیک یا امیر المؤمنین گفتند و عرضه داشتند که آماده کشته شدن در راهت هستیم یا امیر المؤمنین علیه السلام و همگی غلاف های شمشیر را شکستند.

در آن روز به دست مبارک خود جمعی از بزرگان و شجاعان شامی را به دوزخ فرستاد. وقتی هم خستگی بر حضرت عارض شد پسرش محمد بن حنفیه را فرمود: بیا در مکان من در میدان جنگ باش چون خون خواهان آن ها خواهند آمد. امیر المؤمنین علیه السلام از آن جا برگشت و محمد بن حنفیه ایستاد و هشت هزار نفر از شجاعان آن ها را که به خون خواهی آمده بودند کشت.

روایت است که در آن روز امیر المؤمنین علیه السلام به میمنه لشگر حمله کرد در آن جا ده هزار نفر بودند و مالک اشتر به میسره حمله برد، بسیاری از آن ها را کشتند و بقیه را متفرق کردند.

امیر المؤمنین علیه السلام در روز بیست و نهم صفین با لباسی نا آشنا به میدان آمد (با اسب و لباس پسر عمویش عباس بن حارث بن عبد المطلب) زیرا که شجاعان و فرماندهان لشگر

معاويه - عليه اللعنة و العذاب - جرأت و جسارت نداشتند که به مبارزه تن به تن با امیر المؤمنین علیه السلام بیایند. در آن روز سی و سه نفر صاحب اسم و رسم از شجاعان شامی به جهنم واصل شدند. از آن جمله فردی به نام حمزه بود که معاویه او را ذخیره ایام سختی خود می دانست. امیر المؤمنین علیه السلام یک ضربه به او زد از کتف به دو نیم شد. همه لشگریان معاویه از آن ضربه ترسیدند و ترسی از عباس بن حارث بر قلب های آن ها چیره شد زیرا آن ها فکر می کردند صاحب این لباس و اسب عباس است.

فرد دیگری از کشته شده ها عمر بن عس اللّخمی بود و او به شجاعت مشهور بود. امير المؤمنين علیه السلام یک ضربه به وسط بدنش زد نصف بدن روی زمین افتاد و نصف دیگر بالای اسب ماند.

عمرو بن العاص - لعنة اللّه علیه - گفت: این ضربه امیر المؤمنین علیه السلام است.

معاویه تکذیب کرد و گفت: این شخص عباس بن حارث است.

عمرو بن عاص گفت: امر کن همه لشگریان حمله کنند اگر از جای خود حرکت نکرد امير المؤمنین علی علیه السلام است وگرنه عباس است.

همه لشگر یک مرتبه حمله کردند امیر المؤمنین علیه السلام در جای خود ایستاد و آن ها را متفرق کرد. مالک اشتر عرض کرد: یا امیر المؤمنین علیه السلام امروز، خود را بسیار به سختی و مشقت انداخته اید! فدایت شوم استراحت بفرمائید و دست از جنگ و مجاهده بکشید و بگذارید ما تن و روح خود را فدای قدم مبارک تان کنیم.

امير المؤمنین علیه السلام فرمود: ای مالک! رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم گرامی ترین مرد نزد حق تعالی بود و جنگ و مبارزه می کرد و در غزوه احد، خیبر و حنین خود به جنگ کفار رفت.

و می فرمود: ای کاش معاویه و عمرو بن عاص - لعنة اللّه عليهما - به مبارزه با من می آمدند تا آن که شیعیانم را از شر آن ها خلاص می کردم.

مالک اشتر امیر المؤمنین علیه السلام را به حق رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم قسم داد که از وارد شدن به میدان جنگ دست بکشد و آن را به مالک بدهد. امیر المؤمنین علیه السلام نپذیرفت. مالک قدم به میدان گذاشت و شروع کرد به رجز خواندن.

دو بیت از رجز مالک:

بقیت و فری و انحرفت عن العلى *** و لقيت اضیافی بوجه عبوس

ان لم اشن على ابن هنده غارة *** لم تخل يوما من ذهاب نفوس

بودم در آن میانه در حالی که میدان را طی می کردم و پایین می آمدم و ملاقات کردم میهمانان نا خوانده ام - دشمنان - با خشم و غضب.

اگر من لشگر معاویه را پراکنده نمی کردم آن ها همه چیز را از بین می بردند و همه را می کشتند.


پس از ذکر این قضیه به محبان کامل و مخلصان شیعه می گویم: ای مستان باده ی عرفان! ای گروه مدهوشان صهبای یقین! ای جمع مبارزان میدان مجاهده! ای رؤسای بزم نشین شهود! ای شمع های محافل تجرید! ای چشمه های مسائل توحید! ای سوختگان آتش ریاضت! ای آموختگان لمعات تجلی! اگر در این وقایع خوب تأمل و تدبر کنید؛ سر ها و سینه ها را نه با دست که با سنگ مجروح و پاره می کنید! و فرياد وا حسينا، وا اماما، وا غريبا، وا وحيدا، وا فريدا، واعطشانا و وا مظلوما سر داده و سیل اشک و خون از دیده ها جاری خواهید کرد. لذت خوردن، نوشیدن، خواب و سایر لذایذ دنیوی را بر خود حرام کرده و صیحه و فریاد وا ویلا و وا مصیبتاه به آسمان ها می رسد و خواهید گفت:

ای آقا! ای مولا! ای حسین علیه السلام! ای سلطان دین! ای شهباز اوج یقین! ای چراغ شبستان ولایت و امامت! ای سرو بوستان شجاعت، صبوری، فتوت و جوان مردی! اگر امير المؤمنين علیه السلام و يعسوب الدین در اثر جنگ و مبارزه ضعف در بدن شریفش ظاهر می شد امر می کرد به پسرش محمد بن حنفیه که جای او باشد و با طالبان و خون خواهان مبارزه کند تا خودش قدری استراحت نماید.

در بسیاری از اوقات مالک اشتر عرض می کرد و قسم می داد که امیر المؤمنین علیه السلام دست از جنگ و مجاهده بکشد و استراحت کند تا مالک و سایر اصحاب خود شان مباشر جنگ شوند.

شنیدید که اگر امیر المؤمنین علیه السلام هل من معین فرمود چندین هزار نفر از مؤمنین لبیک

لبیک یا امیر المؤمنین علیه السلام گفتند و غلاف شمشیر ها را شکستند.

وا ويلاه! وا مصیبتاه! اگر حضرت سید الشهدا علیه السلام به میدان بر می گشت و می خواست لحظه ای دست از جنگ بکشد و دقیقه ای استراحت کند کفار نمی گذاشتند کمی آرام بگیرد و از چهار طرف سنگ ها، تیر ها، کلوخ ها و دسته های نی آتش زده را به سمت آن مظلوم می ریختند!

آه! آه! صد آه! کاش در زمان خستگی و غلبه ضعف بر بدن حضرت سید الشهدا علیه السلام، عباس علیه السلام، علی اکبر علیه السلام، قاسم علیه السلام، جوانان بنی هاشم و سایر اصحاب برگزیده مباشر جنگ می شدند تا آن که حضرت دقیقه ای آرام گرفته، کجی شمشیر را راست کرده و خون از آن بگیرد. کاش در آن وقت سید پیامبران، امیر المؤمنین علیه السلام، امام حسن مجتبی علیه السلام، حمزه، جعفر، عبید بن حارث و سایر جوانان و پیروان و سادات بنی هاشم حاضر بودند و همه در راه نور دیده فاطمه علیها السلام جان ها را نثار می کردند.


آه! آه! در آن هنگام انبیاء و اوصیاء کجا بودند که حال و روز مولا و سید و سرور خود را ببینید تا اول سنگ بر سر ها زده، سر ها را بشکنند و بر سینه ها زده و سینه ها را پاره پاره کنند و بعد ارواح خود را فدای ولی مطلق پروردگار کرده و در راه آن مظلوم جان فشانی نمایند. زیرا که از همه عهد و پیمان امامت و ولایت مطلقه او گرفته شده است.

چطور این گونه نباشد در حالی که علّت تفاوت انبیاء، پیامبران و اوصیاء و تفاضل آن ها در درجه و مرتبه به دلیل تفاوت در محبت و اخلاص و قبول ولایت مطلقه به آن مظلوم و جدّ، پدر، مادر و برادرش علیهم السلام است.

در نتیجه هر یک از انبیاء، پیامبران و اوصیاء که در محبت و اخلاص کامل تر و جامع تر است درجه آن بیش تر و برتر خواهد بود و بقیه انبیاء و اوصیاء هم به همین ترتیب است. در سایر موجودات علی الخصوص فرشتگان مقرب و کروبیان نیز به همین شکل است و می بایست اعتقاد شیعیان مخلص بر این باشد.

مکرر شنیده اید:

ان موسى الكليم البس حلة الأصطفاء لما شاهد و امنه الوفاء و جبريل في جنان الصاغورة ذاق عن حدائقهم الباكوره.

همانا موسای کلیم لباس زیبای برگزیده شدن از جانب خدا را پوشید به خاطر آن چه که مشاهده کرد و ایمان آورد به آن. و جبرئیل در باغ های تازه و دست نخورده و پر از درخت از میوه های خام خورد.


ورود امير المؤمنین علیه السلام به بصره

از جمله مواردی که لازم است در این جا برای صاحبان افکار سلیم مستقیم ذکر شود ورود امیر المؤمنین علیه السلام به شهر بصره برای جنگ با ناکثین و پیروان و یاران عایشه در جنگ جمل است.

مُنذر بن جارود می گوید: من آن روز برای تماشای هیبت و شوکت لشگر امیر المؤمنین علیه السلام به خارج از بصره آمدم. در جلوی همه لشگریان نزدیک هزار سوار بودند که پیش روی آن ها رئیس و فرماندهی با لباس سفید، شمشیر در کمر بسته شده و در دستش پرچم گرفته بود. عمامه های سواره ها اغلب سفید و زرد و همه با اسلحه بودند.

پرسیدم آن رئیس کیست؟

گفتند: ابو ایوب انصاری است و سواره های او از انصار و غیر انصار است.

بعد از این گروه، سواره ی دیگری مشخص شد؛ عمامه ای زرد، لباس سفید، شمشیر در کمر بسته و بر اسب سوار شده، عَلَم در دست و پیشا پیش هزار سوار نزدیک می شود.

پرسیدم: این شخص کیست؟

گفتند: خذیمه ذو الشهادتین است.

سوار دیگری ظاهر شد. سوار بر اسب کمیت، عمامه زرد و در زیر آن قلنسوه (1)سفید قبای سفید، شمشیر بر کمر بسته شده، علم در دستش و با هزار سوار می آید.


1) قلنسوه نوعی کلاه که گونه های متعدد دارد.

پرسیدم: این شخص کیست؟

گفتند: ابو قتاده است.

بعد سوار دیگری آشکار شد. سوار بر اسب سفید، عمامه سیاه، بسیار گندم گون، همراه با آرامش و وقار فوق العاده که با صدای بلند مشغول قرائت قرآن مجید بود. شمشیر بر کمر بسته، در دستش علم سفید و پیشاپیش جماعتی فراوان از سواره هایی که عمامه های آن ها مختلف بوده و پیران و جوانان در اطرافش بودند گویا این ها از خشیت و خوف خداوند در موقف حساب قیامت ایستاده اند. اثر سجود در چهره آن ها نمایان بود.

پرسیدم این شخص کیست؟

گفتند: عمار یاسر است و جمعی از سواره ها از مهاجرین و انصار و از صحابه ی رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و گروهی از فرزندان مهاجر و انصار هستند.

سوار دیگری آمد. لباس و قلنسوه سفید و عمامه زرد پوشیده بود. بلندی قامت او به حدی بود که پا هایش به زمین می رسید. شمشیر بر کمرش بسته شده و علم زردی در دست داشت و اطراف او نزدیک هزار نفر که اکثر آن ها با لباس های زرد و سفید بودند.

پرسیدم: این شخص کیست؟

گفتند: سعد بن عباده است و سواره ها از انصار و اولاد آن ها هستند.

بعد از او سوار دیگری نمایان شد. بسیار خوش رو و خوش صورت، رخت و لباس سفید، عمامه سیاه و اطراف عمامه از جلو صورت و پشت سر آویخته بود.

پرسیدم: این شخص کیست؟

گفتند: عبد اللّه بن عباس به همراه تعدادی از اصحاب رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم است.

بعد از آن کسی آمد که شبیه عبد اللّه بن عباس بود.

پرسیدم: این شخص کیست؟

گفتند: قتم بن عباس است.

بعد از آن پرچم ها و علم ها نزدیک هم آمدند، نیزه های زیادی مشخص شد و لشگری شد که تعداد زیادی از مردم در آن دیده می شدند. همه آن ها غرق آهن و فولاد و اسلحه بودند.

جلو دار همه علم ها، پرچمی بزرگ در دست سواری مانند کسر و جبر (مرد شجاعی که دست های قدرت مندی داشت) که نگاهش رو به زمین بود و به بالا نگاه نمی کرد. در سمت راست و چپ او دو جوان بسیار خوش صورت و در پیش روی او هم جوانی با همین مشخصات ایستاده بود. پرسیدم این ها کیستند؟

گفتند: آن شخص امیر المؤمنین علیه السلام است و این جوانان که در سمت چپ و راست و پیش روی او هستند امام حسن و امام حسین علیهما السلام و محمد بن حنفیه هستند. در پشت سر امیر المؤمنين علیه السلام عبد اللبه بن جعفر و فرزندان عقیل و سایر بنی هاشم و گروهی از بزرگان اهل بدر از مهاجرین و انصار بودند.

امیر المؤمنین علیه السلام امر فرمود: سربازان لشگر در گوشه ای پیاده شوند.


باطن لشگر سید الشهدا علیه السلام

اما این خادم سید الشهدا علیه السلام - روحی و ارواح شیعتهُ له الفداء - به شیعیان مخلص و محبان صاحب یقین عرض می کند و می گوید: تأمل و تدبر کنید تا نکته های ظریف و لطیف را بفهمید و بدانید که: سلطان دین و دنیا امیر المؤمنین علیه السلام با آن هیبت و شوکت به بصره وارد شد به گونه ای که برای هیچ یک از انبیاء، پیامبران و اوصیاء که به جنگ و مبارزه با کفار می رفتند، این چنین لشگر کشی مقدور نبود و نشد و دیده و شنیده هم نشده که کسی از انبیاء الهی با این ظاهر و باطن عظیم و پر هیبت که امیر المؤمنین علیه السلام در جنگ و مجاهده خود آمده است، بیاید.

مؤمنین باید از قدرت تجزیه و تحلیل خود استفاده کنند تا با تأمل و تدبر، اندکی از اسرار آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم را دریابند و سر پنهان و باطنِ باطنِ این ماجرا را بفهمند و آن اینست:

باطنِ باطن هیبت و شوکت جنگ و لشگر کشی امیر المؤمنین علیه السلام و مقام روحانی، معنوی و ملکوتی آن در جنگ ها و مجاهدات در پسرش جناب سید الشهدا علیه السلام تجلی کرده و به ظهور و بروز رسید. به این ترتیب که آن امام مظلوم لشگر های با شکوه معنوی، عشقی،

باطنی و ملکوتی داشت.

های! های! آه! آه! ای اشک خونین! چرا پاره های جگرم در تو نیست؟! ای دل پر داغ چرا آب نمی شوی؟!

لشگر با شکوه و با عظمت آن مظلوم، از یک طرف بدن پاره پاره شده و دست های بریده حضرت عباس علیه السلام و از یک طرف پیکر پاره پاره علی اکبر علیه السلام، از طرف دیگر اجساد به خاک و خون کشیده شده، اصحاب برگزیده و از سویی دیگر جسم دُر یتیم و حلقوم بریده علی اصغر شیر خواره علیه السلام و از دیگر سو حیرانی و سر گردانی زنان پاک دامن و دختران فاطمی نسب و اضطراب کودکان و فریاد و صیحه بچه ها و آه و ناله لب تشنگان و در نهایت جسم خود آن مظلوم بود که از فراوانی تیر ها و قطعات نیزه و شمشیر شبیه پرنده ای که بال خود را باز کرده است، شده بود.

موکب و شوکت دیگر ریختن دشمنان از هر سو و رسیدن تیر ها، نیزه ها، سنگ ها، کلوخ ها و دسته های نی آتش زده شده به آن مظلوم وقتی که در مرکز میدان می خواست یک دقیقه آرام بگیرد و شمشیر خود را از خون پاک نماید.

آری! به خدا قسم، لشگر و شوکت آن مظلوم بسیار بسیار زیاد است، در نتیجه آن حضرت به هر طرف نگاه می کرد لشگری از لشگریان خودش را می دید و آه سردی می کشید و می فرمود: لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم.

حضرت سید الشهدا علیه السلام با ملاحظه مواکب و شوکت های خویش و با وجود دریای غم و غصه و انکسار که ناشی از تماشای حالات اهل حرم و عطش کودکان و زنان و فریاد و زاری آن ها بود. - در همان موقعیت - چهره مبارکش از تجلی حضرت حق بر افروخته و خلعت بقاء پوشیده بود.

فنا و بقایی که عقل های کامل از ادراک آن بلکه از ادراک و فهم ذره ای از اوصاف آن در نهایت عجز و ناتوانی و حیرت هستند. به عبارت روشن تر در همان حالت، غرق دریای بهجت، سرور و شادی بود.

در شنیدن این گونه صحبت ها هم نباید اظهار تعجب و استبعاد کرد، زیرا این صفتی از

صفات اصحاب ولایت مطلقه و شمه ای از خصال سادات ملکوت است. به خداوند سوگند! آن مظلوم روحی له الفداء در همان موقعیت و در همان حالت فیض بخش، دست گیر و فریاد رس چندین هزار هزار از ساکنان عوالم امکان بود و همین هم موکب و شوکتی از مواکب و شوکت های حضرت است.

حال خدمت محبان و مخلصان بزرگوار حضرت سید الشهدا علیه السلام عرض می شود: می بایست در حالات سید الشهدا علیه السلام و مواکب و شوکت های معنوی و ملکوتی حضرت تأمل و تفکر کرد. باید جذبه عشق حسینی علیه السلام بر دل ایشان بیفتد تا خار و خاشاک دنیوی و تعلقات ظاهری ایشان از تمامی جهات بسوزد و الّا محبّ مخلص کامل و عاشق حقیقی نخواهند شد.

می توان گفت اگر شخصی مشهور و موصوف به علم، فضل، کمالِ عرفان و حقایق و آشنا به دقایق و ظرایف ایمان باشد امّا در مقام اخلاص (و درجات مترتب آن) در عمرش جذبه ای از جذبات محبت حسین علیه السلام (که با عمل ثقلین برابر است) شامل او نشده باشد، شهرت وی به صفاتی که ذکر شد ریشه و پایه نخواهد داشت.

حال اگر ادعای وصول به مقامی از مقامات را بر پایه جذبه ای از جذبات حق تعالی کرده باشد ادعایش صدق و صحت ندارد زیرا که جذبه و محبت حسین علیه السلام بابی است برای دریافت جذبه الهیّه ى حق تعالى.

فَأْتوا بُیوتَ مِن أبوابِها وقتی که می خواهید وارد خانه ای شوید از درب آن وارد شوید.

از این جا راز و باطن کلام رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم ظاهر می شود که فرمود:

اِنَّ لِلحُسینِ لَمحَبَّةٌ مَكنُونةٌ فی قُلُوبِ المُؤمنين. در دل مومنین محبتی نسبت به حسین علیه السلام نهفته است.

روشن است که این راه بیان مقامات امام حسین علیه السلام مختص به این جانب نیست بلکه جمعی از فضلای کامل و عرفای سابق این گونه بوده اند. چنان چه کلام شیخ شمس الدین جیلانی هم با همین روش آن را شرح داده است. آن جا که می گویند:

شاه اسماعیل صفوی با شیخ شمس الدین در ملاقاتی از ایشان می پرسد: چرا سیاه پوشیده اید؟

شیخ می فرماید: به جهت عزای سید الشهدا علیه السلام.

شاه می گوید: عزای امام حسین علیه السلام در محرّم است.

شیخ می گوید: مردم اشتباه می کنند و اشتباه فهمیده اند. عزای آن حضرت تا قیامت باقی است.

شتر کینه

از جمله قضایای مربوط به این فصل، اشاره به داستان عایشه در جنگ جمل است. جنگی که عایشه در یک روز (از ظهر تا مغرب) نزدیک به بیست هزار نفر را به کشتن داد. سیزده هزار نفر از لشگر خودش و چهار یا پنج هزار نفر از لشگر امیر المؤمنین علیه السلام.

در میان جنگ، برخی از لشگریان گفتند: ای عایشه! طلحه و زبیر کشته شدند. با امير المؤمنين علیه السلام مصالحه کن!

گفت: هیهات! كبر عمر عن الطوق و جل أمر عن العتاب.

و با این که نزدیک صد نفر از شیوخ و فرماندهان منافقین که زمام شترش را گرفته بودند یکی بعد از دیگری به جهنم واصل شدند اما باز هم عایشه مردم را ترغیب و تحریص به جنگ و جدال می کرد و با صدای بلند می گفت:

ايها الناس عليكم بالصبر فانما بصير الاحرار.

ای مردم صبر داشته باشید بدرستی که آزاد مردان صابرند.

خودش هم زره پوشید و هودج او هم با زره و صفحات آهنی پوشانده شده بود. در آن روز تعداد زیادی از منافقین توسط امیر المؤمنین علیه السلام به دوزخ رفتند. از سویی دیگر بزرگانی از اصحاب مانند عمار بن یاسر و عمرو بن حُمق خزاعی، محمد بن ابی بکر و مالک و ... در این جنگ حضور داشتند.

محمد بن حنفیه هم در مبارزات و حملات هنر خود و آثار شجاعت امیر المؤمنین علیه السلام را

به ظهور رساند. در اواخر کار بود که امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: ای محمد نیزه مرا بگیر و برو شتر عایشه را پی کن!

او نیزه را گرفت، اسب را تاخت اما هر چه کرد نتوانست خود را به شتر عایشه برساند، زیرا افراد زیادی از قبیله بنی ضبّه اطراف شتر را احاطه کرده بودند. محمد بن حنفیه برگشت.

امام حسن مجتبی علیه السلام نیزه را از دست محمد بن حنفیه گرفت و رفت. طایفه بنی ضبّه را متلاشی کرد خود را به شتر عایشه رساند و او را پی کرد و با نیزه خون آلود بازگشت.

از دیدن این حالت محمد بن حنفیه قدری خجالت کشید و رنگش برگشت. امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:

لاَ تَأْنَفْ فَإِنَّهُ اِبْنُ اَلنَّبِیِّ وَ أَنْتَ اِبْنُ عَلِیٍّ ننگ و عار را به خود راه مده زیرا حسن مجتبی علیه السلام پسر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم است و تو پسر من هستی.

البته شجاعت تو و همه شجاعان عالم، شجاعت او نمی شود.

وقتی که عسگر (که در حقیقت از طایفه شیاطین بود) پی شد نزدیک بود که هودج عایشه از روی شتر بیفتد. امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: ای محمد بن ابی بکر! زود خودت را به خواهرت برسان.

محمد بن ابی بکر خود را رساند و گفت: امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید آیا تیری هم به تو رسیده است؟

عایشه گفت: یک تیر رسید ولی زیاد آسیب نرساند. ای برادر! عبد اللّه بن زبیر را برایم پیدا کن هر چند کشته با مجروح باشد.

محمد بن ابی بکر، عبد اللّه را پیدا کرد و گفت:

قم یا مشئوم اهل بیته.

بلند شو ای نا مبارک خانواده.

عایشه گفت: ای برادر برای او از امیر المؤمنین علیه السلام امان بخواه.

محمد به امیر المؤمنین علیه السلام کلام عایشه را عرض کرد.

آن حضرت فرمود: او و همه کسانی که با عایشه هستند را امان دادم. سپس امیر المؤمنین علیه السلام نزدیک آمد و فرمود: ای عایشه!

أهكَذا أمَرَکِ رَسُولُ اَللَّهِ صلی اللّه علیه و آله و سلم أَنْ تَفْعَلِی؟ آیا این دستور پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم بود که چنین عمل کنی.

عایشه گفت:

يا ابا الحسن علیه السلام ظفرت فاحسن و ملکت فاسمح.

ای ابو الحسن پیروز شدی پس نیکی کن. حال که غالب و مالک شدی بخشش کن.


حالا که این داستان و سلوک امیر المؤمنین علیه السلام روحی و ارواح شیعتهُ له الفدا را با عایشه و اصحاب او خواندید و فهمیدید، سنگ ها را بر سر ها و سینه ها بزنید و فریاد بزنید:

وا محمدا! وا عليا!

و بگویید: هزار داد و فریاد از ظلم بني اميه - عليهم اللعنة - حزب شیطان و دشمنان خلفای خداوند و شریک کافران! آن سنگ دلان بدن شریف آن امام مظلوم و نور دیده رسول صلی الۀّه علیه و آله و سلم و شادی قلب فاطمه زهرا علیها السلام را با هزاران تیر، نیزه و شمشیر سوراخ سوراخ و پاره پاره کردند و هر گاه حضرت بعد از درگیری و جنگ برای استراحت به مرکز میدان می آمد تا کمی آرام بگیرد با سنگ، کلوخ، تیر، نیزه و دسته نی های آتش زده بر سر آن حضرت می ریختند.

حتی به این هم بسنده نمی کردند و در همان حال به سوی خیمه های عترت و بانوان معصوم و مطهر و دختران فاطمی و حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم می تاختند. همه ی هدف آن ها این بود که در زمان زنده بودن آن امام مظلوم خیمه هایش را به تاراج و غارت ببرند تا نگرانی و اضطراب آن حضرت بیش تر شود و طاقت و توانایی جنگ را نداشته باشد. اما سید الشهدا علیه السلام بر آن ها فریاد می زد و به سوی خیمه ها رفته و آن ها را متفرق می کرد و این در حقیقت موکب عظیم و شوکتی بزرگ از مواکب و شوکت های معنوی و ملکوتی آن سید مظلوم بود.

الا لعنة اللّه على القوم الظالمين.

فصل چهارم: کیفیت شهادت حضرت سید الشهدا (علیه السلام)

اشاره

محبت و عشق حسینی علیه السلام

ای مدهوشان شراب یقین! ای سر مستان باده ی دین! بویی از شمیم عطر اشراقی انوار غیب و واردات قلبی لاهوتی به مشام جان نمی رسد و گردی از کاروان ملکوت به نظر نمی آید مگر عشق حسین علیه السلام همانند طالبان طریق و راه حقیقت، ضربه بر سر و خنجر بر سینه زده شود.

همه کمالات مادی، معنوی، کشف و شهود، ظرایف و دقایق (آفاق و انفس) برای کسی ممکن نخواهد بود تا آن که محبت حسین علیه السلام را صیقل روح و عشق حسین علیه السلام را روشنایی چراغ قلب ها بداند.

عشق آمد و دل ز دست ما برد *** تدبیر ز عقل مبتلا برد

باید سال ها در تابه ی محبت حضرت برشته، در روز اول خمیر مایه ی وجودت را به عشق

او سرشته و در مقام عزا داری و نوحه بر او لذت های نفسانی را ترک کنی تا به بالا ترین مراتب ایمان و یقین مشرف شوی. در آتش عشقش سوزان و در گریه بر او چون ابر بهاران باشی.

عجبت نيران الهوى ان جمرها *** توهج من ماء المدامع و اضطرم

تعجب می کنم از آتش هوا و درون که این آتش از آب دیدگان شعله ور می گردد.

آری! در باطن سر مستی، عشق حسینی علیه السلام محقق می شود. مصداق بیان شریف رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم که فرمود:

إِنَّ للّهِ تَعالی شَراباً لِأَوْلِیائِهِ،إِذا شَرِبُوا سَکِرُوا،وَ إِذا سَکِرُوا طَرِبُوا،وَ إِذا طَرِبُوا طابُوا،وَ إِذا طابُوا ذابُوا بدرستی که از برای حق تعالی شرابی است مخصوص دوستانش زمانی که می نوشند مدهوش می شوند و زمانی که که مدهوش شدند به شدت شاد می شوند و زمانی که شاد شدند طلب می کنند و هر گاه طلب کنند می یابند.

در سال های پیش در شب عاشورا، در تفکر و تأمل این مقام بودم که حالات و وارداتی برایم روی می داد که همواره از حق تعالی خواسته ام که آن حالات را روزیم کند.

همسر صالحه و مرحومم می گفت: این چه حالتی است که در وقت خوردن غذا اشک چشمت با غذا ممزوج می شود؟

گفتم: ای صالحه! نمی دانی فردا چه روزی است؟ و این دو بیت عربی که مناسب این مقام بود را خواندم:

و قائلة قابان دمعک اسودا *** و قد كان محمرا و انت بخيل

فقلت لها ان الدموع تصرمت *** و هذا سواد العين فهو يسيل

چه بسا گوینده ای گفت که دو چشم تو سالم است در حالی که گاهی سرخ می شود ولی از اشک بخل می ورزی.

پس به او گفتم که اشک چشم تمام می شود و حال این که چشم سالم است پس چشم باید بگرید. و باز می گفتم:

با یاد روی او نفس آتشین خوش است *** هر کس که لاف مِهر زند این چنین خوش است

عشقی که رفته رفته جنون آورد چه سود *** دیوانه گشتن از نگه اولین خوش است

در گذشته و در زمان نگارش کتاب «اكسير العبادات فى اسرار الشهادات» حالات و وارداتی به من روی می داد که سر مست از باده ی اشک و اندوه می شدم به گونه ای که قدرت و طاقت نوشتن نداشته و در بسیاری از اوقات قلم از دستم می افتاد و نمی توانستم چیزی بنویسم. مبهوت و متحیر و مضطرب شده و نیرویی در روح خودم احساس نمی کردم. این بیت مضمون دلم بود:

ستم کشان محبت دل از فغان بستند *** گره ز جبهه گشادند بر زبان بستند

گاهی که قلم بر می داشتم که چیزی بنویسم، می دیدم که مطالب مربوط به این مبحث نیست و جملاتی غیر مرتبط و خارج از مناسبت را نوشته ام. اگر می خواهید راستی گفتارم را ببینید رجوع کنید به کتاب «اكسير العبادات في اسرار الشهادات» تا معلوم شود که در آن زمان چه حالتی داشته ام و گاه آن قدر ترس بر من مستولی می شد که گمان می کردم اگر مطالب این مبحث را بنویسم انگشتانم با قلم خواهد سوخت.


حکایت ملا محمد افندی

ملک محمد افندی اسلامبولی عالم کامل و فاضلی بوده است که تقریباً صد سال پیش در استامبول زندگی می کرد و کتاب بزرگی از مصائب حضرت سید الشهدا علیه السلام به شیوه نظم دارد در واقع اخبار و روایات را با زبان ترکی اسلامبولی به شعر در آورده است.

بزرگان و شیوخ از پدران خود روایت می کنند که جمعی از علمای متعصب اهل سنت در این باره بحث ها و اعتراضات زیادی کردند و مقالات و نامه های بسیاری نوشتند با این

مضمون که:

ای ملک محمد! به خاطر سکونت تو در محله ماهی فروشان دماغت از بوی ماهی های گندیده مختل و معیوب شده است. این چه دستگاهی است که برای خود چیده ای! شنیده ایم برای شهادت حسین بن علی علیه السلام همواره در گریه و زاری و در حال بر سر و سینه زدن و فریاد زدن هستی!! مصائب او را شعر می کنی!! معلوم است که عقلت مختل شده است.

آن عالم صاحب بصیرت پاسخ آن متعصبان و دور شدگان از پروردگار را این چنین فرستاد:

ویل و صد ویل بر شما و مادران شما باد! حالا بر من یقین شده است که شما اولاد پدران خود نیستید! آیا کسی که از اهل سنت شد لازمه اش اینست که بر نور دیده رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و ریحانه ی او گریه و زاری و عزا داری نکند؟ یا گریه کنندگان و عزا داران او را توبیخ کند؟

قوربی افندی نقل کرد که: آن عالم صاحب بصیرت گفته است:

در اکثر اوقاتی که آن کتاب را تصنیف می کردم می ترسیدم که از شدت التهاب آتش دلم و شعله های نفسم، انگشتانم با قلبم بسوزد کما این که برخی از بزرگان گفته اند که این اتفاق رخ داده است.

پس از اتمام کتاب، ملا محمد افندی به مدینه طیبه مشرف شد. کتاب را بر سر قبر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم گذاشت و بسیار گریه و زاری کرد و از خداوند و روح خاتم پیامبران خواست که اگر مطلبی خلاف واقع و بی ریشه در کتاب آورده است با قلم غیب محو شود.

بعد از چند شبانه روز کتاب را از روی قبر مطهر برداشت و دید که در چند مورد قلم محو کشیده شده است.

حال از آن زمان تا کنون اهالی محله ی آن عالم صاحب بصیرت، روز عاشورا در مسجد جمع می شوند و از مطالب آن کتاب خوانده و گریه و زاری می کنند.

این چکیده ای بود از حکایتی که قوربی افندی نقل کرد، با وجود این که در مذهب

اهل سنت است و به آن تعصب تمام دارد. امّا از نقل ماجرایی که به وقوع پیوسته بود مضایقه نکرد. سبحان اللّه از جاهلان این زمان که خود را از محبان و شیعیان می دانند اما با شنیدن امثال این حکایت، اخم ها را در هم کرده و با چهره عبوس روی بر می گردانند. نمی دانم! منکر قدرت نام پروردگارند یا منکر قدر و منزلت حضرت سید الشهدا علیه السلام در نزد خدا.


گمانم بر این است که سوختن انگشت آن عالم صاحب بصیرت هنگام نوشتن فصل کیفیت افتادن آن امام مظلوم از پشت ذو الجناح بر زمین کربلا بوده است. آه! آه! صد آه! از بیان این مقام قدرت و طاقتم بریده می شود. چهار پنج روز است در این فصل معطل مانده ام. گاه نا خوش و بیمار می شوم، بار ها شده که قلم را بر می دارم و از دستم می افتد. چاره ای ندارم و حالا از پروردگار متعال قدرت و طاقت نوشتن را می خواهم.


کیفیت سقوط سید الشهدا علیه السلام از پشت ذو الجناح

اخبار و روایات ارباب مقاتل در این باره در نهایت اختلاف است امّا آن چه قدر مشترک همه آن هاست و من با ملاحظه مجموع آن ها این بخش را باز گو می کنم به این ترتیب است که:

شمر - لعنة اللّه علیه - در اواخر مبارزات و مجاهدات امام حسین علیه السلام بر ابن سعد - لعنة اللّه عليه - فریاد زد و گفت: ای امیر! نزدیک است این مرد همه لشگر را فنا کند و کسی زنده نماند.

ابن سعد - لعنة اللّه علیه - گفت: چاره چیست؟

شمر گفت: فرمان بده که همه افراد چه سواره و چه پیاده، خواه اهل جنگ باشند و خواه سایر افراد (از اهل بازار و صنایع ...!!) یک مرتبه حرکت کنند و سه دسته باشند؛ کسانی که اهل جنگ هستند شمشیر و نیزه بزنند، کسانی که تیر پرتاب می کنند. و دسته سوم اهل بازار و کسبه که سنگ و کلوخ و دسته های نی آتش زده را پرتاب می کنند شاید این مرد با این

ترفند از پشت اسبش بر زمین بیفتد.

ابن سعد - لعنة اللّه علیه - فرمان اجرای این راه حل را داد و کفّار به همین ترتیب مشغول جنگ شدند. امّا آن حجت کبری و ولی مطلق حق تعالی به حالاتی که قبلاً شرح دادیم با همه ی آن کافران جنگید و تعداد زیادی از آن ها را به جهنم فرستاد و بقیه را متلاشی و متفرق کرد. وقتی سید الشهدا علیه السلام می خواست لحظاتی آرام بگیرد سنگ بزرگی به پیشانی مبارک برخورد کرد. پیشانی شکست و خون جاری شد تا خواست خون پاک و طاهر را از روی مبارکش با گوشه پیراهن پاک کند ناگاه تیری تند و تیز، مسموم و سه شعبه بر سینه یا قلب شریفش اصابت کرد.

فرمود:

بِسْمِ اَللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَی مِلَّهِ رَسُولِ اَللَّهِ صلی اللّه علیه و آله و سلم. سپس سر به آسمان کرد و عرضه داشت:

خدایا تو می دانی این قوم می خواهند مردی را بکشند که غیر از او کس دیگری پسر پیغمبر نیست.

حضرت دست برد و آن تیر را از پشت مبارک بیرون آورد و خون مثل ناودان جاری شد. دست مبارک را روی زخم گذاشت و پر از خون کرد و به سوی آسمان پاشید، قطره ای از آن برنگشت و از آن هنگام سرخی آسمان پیدا شد. بار دیگر دستش را از خون پر کرد و سر و محاسن نورانی خود را خضاب کرد و فرمود:

جدّم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم را در حالتی ملاقات می کنم که با خون خضاب شده ام و به او از آن چه به من رسيده است خبر می دهم.

در این هنگام ضعف شدیدی بر بدن شریفش غلبه کرد. از جنگ دست کشید و خواست دقیقه ای آرام بگیرد. ناگهان مالک بن بُشر آمد. نا سزایی به آن حضرت داد و با شمشیر بر سر آن مظلوم زد. در این وضعیت روی سر مبارک چیزی به غیر از بُرنُس (1)نبود. برنس از خون پر


1) هر لباسی که کلاه داشته باشد کلاه درازی که در صدر اسلام استفاده می کردند.

شد. فرمود:

ای ظالم نامرد! با این دست نخوری و نیاشامی و خدا ترا با کافران و ظالمان محشور نماید.

حضرت سید الشهدا علیه السلام برنس را انداخت و قلنسوه پوشید و عمامه را روی آن بست در حالی که ضعف بر آن امام مبین غالب شده بود.

در بعضی از اخبار ذکر شده:

برنس پر از خون شده بود او را بر زمین انداخت و به سوی خیمه ها اسب راند. پارچه ای از اهل حرم خواست و زخم سر را با آن بست و روی آن قلنسوه پوشید و عمامه را روی آن پیچید و فرمود:

یا زَيْنَبُ! یا أُمِّ كُلْثُومٍ! يا سَكِينَةُ! یا رُقَيَّةُ! يَا فَاطِمَةُ! عَلَيْكُنَّ مِنِّي السَّلَامَ. حضرت زینب علیها السلام دوید و عرض کرد: به مرگ یقین کرده ای و تن به کشته شدن داده ای؟

فرمود: چه طور یقین به مرگ و تن به کشته شدن ندهم در حالی که یار و یاوری ندارم.

زینب علیها السلام گریه کرد و عرض کرد: ای برادر ما را به حرم جد مان رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم برگردان!

حضرت فرمود: هیهات! اگر ممکن بود شما را در این مهلکه نمی انداختم.

زينب علیها السلام صیحه ای زد و مثل باران اشک ریخت، گریبان پاره کرد و موی خود را پریشان کرده و لطمه بر صورت زد! در این حال می گفت:

وَا وحدتاه! وَا قُلْة ناصراه! وَا سُوءَ منقلباه! وَا شوم صَبَاحَاهْ! فریاد از تنهایی، فریاد از کمی یاری کننده، فریاد از بدی حادثه، فریاد از بدی لشگر دشمن.

سید الشهدا علیه السلام فرمود: ای دختر مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم و مرتضی علیه السلام صبر کن که وقت گریه شما بسیار خواهد بود.

حضرت برخواست تا از خیمه بیرون بیاید زینب علیها السلام به دامن امام چسبید و عرض کرد:

ای برادر صبر کن تا از تو توشه ای بردارم. صبر کن! تا جمال نورانی ات را ببینم! و وداع کنم با تو و داعی که بعد از آن دیدار دیگری نخواهد بود.

آن مظلومه به دست و پای برادر افتاد و دست و پای مبارک را می بوسید. در این هنگام سایر بانوان پاک دامن و مظلوم و کودکان و دختران فاطمی حضرت را احاطه کرده و از چهار

طرف گریه و زاری و صیحه و فریاد می کردند و به دست و پای مبارک سید الشهدا علیه السلام افتاده و می بوسیدند و می بوییدند.

شهادت عبد اللّه بن الحسن علیه السلام

وقتی آن حضرت از خیمه ها بیرون آمد. عبد اللّه بن حسن علیهما السلام در حالی که نوجوانی بود می دوید. حضرت زینب علیها السلام خود را به او رساند و او را گرفت. می خواست او را نگه دارد اما عبد اللّه گریه می کرد و می گفت: از عموی بزرگوارم جدا نمی شوم! و او را رها نمی کنم.

خود را از دست زینب علیها السلام رهانید و کنار امام ایستاد. بحر بن كعب يا حرملة بن كاهل - لعنة اللّه علیه - می خواست شمشیر را پایین بیاورد تا امام را بزند. آن طفل معصوم فریاد زد: ای ولد الزّنا! وای بر تو باد! می خواهی عموی مرا بکشی.

عبد اللّه دست خودش را جلو آورد تا شمشیر به امام نرسد در نتیجه دست مبارک عبد اللّه علیه السلام بریده شد و به پوست آویزان شد و گفت: یا عمّاه!

سید الشهدا علیه السلام او را به آغوش کشید و به سینه مبارک چسباند و فرمود:

یَا بنَ أخی،اِصبِر عَلی ما نَزَلَ بِکَ ، وَ احتَسِب فی ذلِکَ الخَیرَ،فَإِنَّ اللّهَ یُلحِقُکَ بِآبائِکَ الصّالِحینَ ای پسر برادرم بر مشکلاتی که بر تو نازل شده بردبار باش؛ آن ها را خیر و نیک بشمار، بدرستی که خداوند تو را به پدران صالح و نیک کردارت ملحق می کند.

در همان حال حرملة بن کاهل - لعنة اللّه علیه - تیری پرتاب کرد و آن طفل را در آغوش امام حسین علیه السلام ذبح کرد و شهید نمود. سبحان اللّه! وا ويلاه! وا مصيبتاه!

در این اثناء شمر - لعنة اللّه علیه - به سمت خیمه امام علیه السلام حمله کرد و نیزه اش را به خیمه زد و به یاران خود گفت: آتش بیاورید تا هر کسی که در این خیمه هست را بسوزانم.

آن حجت کبری و ولی مطلق خداوند فرمود: ای پسر ذی الجوشن! آتش می خواهی که اهل و عیال مرا بسوزانی خدا ترا به آتش دنیا و آخرت بسوزاند.

در این هنگام شبث بن ربعی آمد و شمر را ملامت و مذمت کرد تا این که شمر از سوزاندن

خیمه ها دست کشید و برگشت.

باید در نظر داشت که شهادت عبد اللّه بن الحسن علیه السلام در وقتی بود که امام سوار ذو الجناح بوده است و از پشت اسب بر زمین نیفتاده بود چنان چه ذکر کردم. اما آن چه مرثیه خوانان می گویند که شهادت عبد اللّه بن الحسن علیه السلام بعد از افتادن حضرت از پشت ذو الجناح بوده است ریشه و سند ندارد.

افتادن از روی ذو الجناح

وقتى امام مظلوم علیه السلام به مرکز میدان آمد با همان حال (ضعف شدید در بدن شریف) مشغول جنگ و مجاهده شد. کفار دوباره روش خود شان را اجرا کرده و از چهار طرف سنگ ها، کلوخ ها و دسته های نی آتش زده و شمشیر و نیزه ها را بر بدن مبارک ریختند.

ناگاه صالح بن وهب - لعنة اللّه علیه - از فرصت استفاده کرد و نیزه ای را به پهلوی آن مظلوم زد. هم زمان خولی بن یزید تیری زد که به گوشه ی سینه حضرت خورد. تیر ابو قدامه عامری - لعنة اللّه عليه - هم به همان جا خورد و حصين بن نمير - لعنة اللّه علیه - تیرش را به دهان مبارک آن امام زد. سنان بن انس - لعنة اللّه علیه - نیزه اش را به سینه مبارک زده و زرعة بن شریک - لعنة اللّه علیه - با ضربه شمشیر به همان نقطه زد. های! های! وا ویلاه! وا مصیبتاه!

ای برادران اهل ایمان! و ای محبان اهل اخلاص و یقین! این همان بخشی است که از نوشتن آن اباء داشتم. چرا قلم و انگشتانم نمی سوزد؟ چرا دل خون شده ام از چشم بیرون نمی آید؟ چرا آسمان ها در آن زمان تکه تکه نشد؟ و زمین زیر و رو نشد؟ چرا همه ی عوالم امکان منهدم و نابود نشدند؟

پس اگر طاقت و صبر شنیدن این بخش را دارید می گویم:

این اموری که ذکر شد (یعنی ضربات و لطمات شمشیر ها و زخم تیر ها) در مجموع باعث شد که آن حجت کبری و ولی مطلق خدا از پشت ذو الجناح بر زمین کربلا بیفتد مثل سجده تعفیری (1)در آن حال فرمود:


1) سجده ای که در آن گونه راست را بر روی خاک می گذارند

بِسْمِ اَللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَی مِلَّهِ رَسُولِ اَللَّهِ صلی اللّه علیه و آله و سلم. زینب علیها السلام این حالت را دید از خیمه بیرون آمد و گفت:

وا أَخاه، وا سيّداه، وا أَهلَ بَیتاه، لَیَتَ السَّمَاءَ طُبِقَتْ عَلَی الأَرْضِ وَ لَیْتَ الْجِبَالَ تَدْکَدَکَتْ عَلَی السَّهْلِ ای برادرم، ای سرورم، ای خانواده پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم کاش آسمان بر زمین می آمد و ای کاش کوه از هم می باشید و در آسمان پخش می شد.

امام حسین علیه السلام از سجده تعفیری برخواست. شمر - لعنة اللّه علیه - بر لشگرش فریاد زد و گفت: چرا منتظر هستید؟ چرا بر این مرد حمله نمی کنید؟

همه از چهار طرف حمله کردند: زرعة بن شريك - لعنة اللّه عليه - ضربه ای به کتف چپ حضرت زد. آن حجت کبری و ولی مطلق خدا هم یک ضربه به زرعه کافر زد و او را به دوزخ فرستاد. کافر دیگری آمد و ضربه ای را به دوش مبارک زد آن مظلوم - روحی له الفداء - با صورت بر زمین افتاد، ضعف شدید بر حضرت غلبه کرد که گاه بر می خواست و گاه می افتاد. در این هنگام سنان بن انس - لعنة اللّه علیه - نیزه اش را به گودی حلق مبارک زد بعد بیرون آورده ویر قفسه سینه حضرت زد. در ادامه تیری انداخت که آن تیر به گلوی مبارک اصابت کرد. حضرت در این لحظه ایستاده بود امّا به دو زانو نشست و تیر را از گلوی نورانی کشید. دو دستش را از خون گلوی شریفش پر کرد و سر مبارک و محاسن مبارکش را با خون پاک و مطهر خضاب کرد و فرمود:

حق تعالی را چنین ملاقات می کنم و به درگاه جلال و عزتش عرض می کنم: حق مرا غصب کردند و مرا با این وضعیت شهید نمودند.

سيد الشهدا علیه السلام با روی مبارک به زمین افتاد و غش بر آن مظلوم عارض شد. وقتی که به هوش آمد خواست برخیزد و با آن قوم کافر مشغول جنگ و مجاهده شود اما نتوانست برخیزد. شروع کرد به گریه کردن و با صدای بلند ندا کرد:

وا جَدّاهُ! وا مُحَمَّداهُ! وا أبا القاسماه! وا اَبتاهُ! وا عَلِیّاهُ! وا حَسَناهُ! وا جعفراه! وا حَمزَتاه! وا عَقیلاه! وا عَبّاساه! وا غُرْبَتاهُ! وا قِلَّهَ ناصِراهُ!

مظلوم کشته می شوم حال آن که جدم محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم است! تشنه لب ذبح می شوم حال آن که پدرم علی مرتضی علیه السلام است. خیمه هایم را به غارت می برند و اهل و عیالم را اسیر و ذلیل می کنند در حالی که مادرم فاطمه زهرا علیها السلام است.

بار دیگر غش به حضرت علیه السلام عارض شد، بی حس و حرکت بر روی مبارک افتاده بود. مدت سه ساعت کافران در حیرت و اضطراب بودند و کسی جرأت نزدیک شدن و کشتن حضرت را نداشت. وقتی به هوش آمد کافری از قبیله کنده شمشیرش را به فرق سر مبارک آن مظلوم زد. سر شکافت و خون بر محاسن شریفش جاری شد. کلاه خود به کناری افتاد. آن کافر کلاه خود را برداشت.

امام فرمود: با این دستت نخوری و نیاشامی! و خداوند ترا با قوم کافران و ظالمان محشور کند.


گمان این جانب، خادم سید الشهدا علیه السلام بر اینست که دو مرتبه حالت غش به آن حضرت عارض شد و مدت هر یک از آن ها سه ساعت بود یعنی مدت زمان هر دو غش شش ساعت می شود. و این هم مؤید این موضوع است که روز عاشورا مثل سایر روز ها نبود و چنان چه قبلاً هم اشاره شد توقف آفتاب بر روی زمین در روز عاشورا هفتاد و دو ساعت بوده است. اما سرّ این که چرا آن قوم کافر در طول مدت غش آن حضرت نزدیک نمی آمدند با وجود این که آن ها در کشتن امام حسین علیه السلام عجله داشتند؟ بیان تفصیلی این سرّ در بخش اسرار شرح داده خواهد شد.


فرود امیر المؤمنین علیه السلام از بام کعبه

در این فاصله می خواهم حدیثی از مناقب امیر المؤمنین علیه السلام، که مناسب این بخش است را ذکر کنم. این حدیث را صاحب مفتاح النّجاة که از فضلای محدث اهل سنت است از أمير المؤمنين نقل می کند که فرمود:

رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم به من فرمود:

بنشین! رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم می خواست به بام بیت اللّه الحرام رفته و بت ها را بیندازد و بشکند.

من نشستم. حضرت بر دوشم رفته وقتی بر خواستم ضعفی در من پدیدار آمد. رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم از دوش من پایین آمد و نشست، فرمود: یا علی علیه السلام تو بر روی دوش من برو.

من رفتم، حضرت برخواست در حالی که من روی دوش شریف آن حضرت بودم. در آن حال برایم کشف شد که اگر بخواهم می توانم به افق آسمان برسم. علی ای حال به پشت بام خانه خدا رفتم و هر چه بت در آن جا بود را از پشت بام به پایین می انداختم تا این که همه شکستند چنان چه شیشه را وقتی به زمین بزنند خرد می شود.

وقتی از پشت بام پایین آمدم از طرف ناودان خودم را به زمین انداختم و خندیدم. رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم از علت خندیدنم پرسید؟

عرض کردم: از پشت بام خانه خدا خود را به زمین انداختم هیچ درد و ضرری به من نرسید.

رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: چطور درد و اَلَم به تو برسد در حالی که محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم ترا به پشت بام خانه خدا بلند کرد و جبریل ترا به زمین آورد.

آه! آه! وا ویلاه! وامصیبتاه! ای برادران اهل ایمان! ای اصحاب اخلاص و یقین! اگر هزار سال عمر کنیم و هر روز بر سر و سینه بزنیم و اشک را مثل باران از چشم جاری کنیم حق حضرت سید الشهد علیه السلام را به جای نیاورده ایم.

صعود و نزول امیر المؤمنین علیه السلام را شنیدید آیا در صعود نور چشم مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم، مرتضی علیه السلام و زهرا علیها السلام به پشت ذو الجناح فکر و تأمل کرده اید؟ یاری کننده های او زنان پاک دامن و نجیب و مظلومه بودند: یکی رکاب می گرفت، دیگری به زمام ذو الجناح می چسبید! دیگری ساعد حضرت را گرفت تا سوار ذو الجناح شد.

امّا نزولش از پشت ذو الجناح بر زمین کربلا را هم شنیدید. های! های! آه! آه!

خاک و رنگ گرم کربلا در چپ و راست او بودند، اگر تکیه به طرف راست می کرد قطعات نیزه ها و تیر ها که در بدن شریفش بود فرو می رفت و از زخم ها مثل چشمه خون جاری می شد. اگر هم به طرف چپ تکیه می کرد همین طور... گاهی خاک ها و ریگ ها را پیش رو جمع می کرد و سر مبارک را روی آن می گذاشت آن وقت زخم های ضربات شمشیر و لطمات نیزه که در فرق سر شریف تا به کمر داشت... درد و اَلَمش را زیاده می کرد. زیرا شده بود که یک نقطه چندین و چند ضربه شمشیر و تیر و نیزه خورده بود برای همین زود سر را بر می داشت.


فراز هایی از زیارت ناحیه مقدسه

حال می خواهم چیزی را ذکر کنم که گویا آن را محبان و شیعیان کم تر شنیده اند و آن اینست که:

وقتی آن حجت کبری و ولی مطلق حق تعالی به خاک و خون غلطیده و بی حال (یا بی هوش) افتاده بود، ابن سعد لعین امر کرد که همه لشگر و سربازان بر بدن مبارک اسب بتازند و بدن را خُرد خُرد کنند!!! های! های! آه! آه!

وا ويلاه! وا مصيبتاه! وا مصطفاه! وأ مرتضاه! وا فاطمتاه! وا حسناه! آن قوم کافر چنین کردند یعنی در زمان حیات و زندگی آن امام مظلوم همه لشگر و سربازان سواره اسب ها را بر بدن حضرت جولان دادند و تاختند از این سمت به آن سمت! از این سمت به آن سمت! یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و یا امیر المؤمنین علیه السلام و یا فاطمه الزهرا علیها السلام و یا ابا محمد الحسن علیه السلام! نمی دانم آیا با دیدن با شنیدن این حالتِ آن مظلوم طاقت داشتید یا خیر؟

این قضیه [اسب تاختن کفّار بر بدن شریف حضرت در زمان حیات و زندگیش که به روی افتاده بود] امری است یقینی و قطعی زیرا امام زمان علیه السلام و عجل اللّه تعالى فرجه الشريف و جعلني فداه! در زیارت امام حسین علیه السلام [زیارت ناحیه مقدسه] آن را بیان می کند که

چند فقره از آن زیارت قائمیه را ذکر می کنیم:

فَلَمَّا رَأَوْكَ ثَابِتَ الْجَاشِ ، غَيْرَ خَائِفٍ وَلاَ حاشٍ نَصَبُوا لَكَ غَوَائِلَ مَكْرِهِمْ، وَ قَاتَلُوكَ بِكَيْدِهِمْ، وَ شَرِّهِمْ، وَ أَمَرَ اللَّعِينُ جُنُودَهُ، فَمَنَعُوكَ الْمَاءَ وَ وُرُودَهُ، وَ نَاجَزُوكَ الْقِتَالَ، وَ عَاجَلُوكَ النِّزَالَ، وَ رَشَقُوكَ بِالسِّهَامِ وَ النِّبَالِ، وَ بَسَطُوا إِلَيْكَ أَكُفَّ الاِصْطِلاَمِ، وَ لَمْ يَرْعَوْا لَكَ ذِمَاماً، وَلاَ رَاقَبُوا فِيكَ آثَاماً، فِي قَتْلِهِمْ أَوْلِيَاءَكَ، وَ نَهْبِهِمْ رِحَالَكَ، وَ أَنْتَ مُقْدِمٌ فِي الْهَبَوَاتِ، وَ مُحْتَمِلٌ لِلْأَذِيَّاتِ، قَدْ عَجِبَتْ مِنْ صَبْرِكَ مَلاَئِكَةُ السَّموَاتِ، فَأَحْدَقُوا بِكَ مِنْ كُلِّ الْجِهَاتِ، وَ أَثْخَنُوكَ بِالْجِرَاحِ، وَ حَالُوا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الرَّوَاحِ، وَ لَمْ يَبْقَ لَكَ نَاصِرٌ، وَ أَنْتَ مُحْتَسِبٌ صَابِرٌ، تَذُبُّ عَنْ نِسْوَتِكَ وَ أَوْلاَدِكَ، حَتَّى نَكَسُوكَ عَنْ جَوَادِكَ، فَهَوَيْتَ إِلَى الْأَرْضِ جَرِيحاً، تَطَأُكَ الْخُيُولُ بِحَوَافِرِهَا، وَ تَعْلُوكَ الطُّغَاةُ بِبَوَاتِرِهَا، قَدْ رَشَحَ لِلْمَوْتِ جَبِينُكَ، وَ اخْتَلَفَتْ بِالاِنْقِبَاضِ وَ الاِنْبِسَاطِشِمَالُكَ وَ يَمِينُكَ، تُدِيرُ طَرْفاً خَفِيّاً إِلَى رَحْلِكَ وَ بَيْتِكَ، وَ قَدْ شُغِلْتَ بِنَفْسِكَ عَنْ وُلْدِكَ وَ أَهَالِيكَ، وَ أَسْرَعَ فَرَسُكَ شَارِداً إِلَى خِيَامِكَ قَاصِداً مُحَمْحِماً بَاكِياً. فَلَمَّا رَأَيْنَ النِّسَاءُ جَوادَكَ مَخْزِيّاً، وَ نَظَرْنَ سَرْجَكَ عَلَيْهِ مَلْوِيّاً، بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ، نَاشِرَاتِ الشُّعُورِ، عَلَى الْخُدُودِ لاَطِمَاتِ، الْوُجُوهُ، سَافِرَاتٌ، وَ بِالْعَوِيلِ دَاعِيَاتٍ، وَ بَعْدَ الْعِزِّ مُذَلَّلاَتٍ، وَ إِلَى مَصْرَعِكَ مُبَادِرَاتٍ، وَ الشِّمْرُ جَالِسٌ عَلَى صَدْرِكَ، وَ مُولِغٌ سَيْفَهُ عَلَى نَحْرِكَ، قَابِضٌ عَلَى شَيْبَتِكَ بِيَدِهِ، ذَابِحٌ لَكَ بِمُهَنَّدِهِ، قَدْ سَكَنَتْ حَوَاسُّكَ، وَ خَفِيَتْ أَنْفَاسُكَ، وَ رُفِعَ عَلَى الْقَنَاةِ رَأْسُكَ، وَ سُبِيَ أَهْلُكَ كَالْعَبِيدِ، را به هلاکت رساندی و در گرد و غبار برخاسته در میدان جهاد با ذو الفقاری وارد شدی که گویا تو همان علی مرتضی اختیار شده خدا هستی پس هنگامی که تو را ثابت قدم دلیر دیدند در حالی که هیچ گونه ترس و هراسی در تو نبود برای تو دام های مکر شان را نصب کردند و با مکر و شر شان به جنگ با تو پرداختند و آن شخص ملعون به لشگریانش دستور حمله داد پس آب را و وارد شدن آن را بر تو منع کردند و به مبارزه با تو پرداختند و در این امر شتافتند و تیر ها و سنگ ها

را پرتاب کردند و دست های ستم گر خود را به سوی تو گشودند و حق تو را مراعات نکردند و در کشتن عزیزان تو و غارت زاد و توشه ی تو مراعات نکردند و تو در مشکلات مقدم بودی و آزار و اذیت ها را تحمل کردی و به تحقیق ملائکه آسمان از صبر تو در شگفت آمدند پس از تمام اطراف تو را در بر گرفتند و زخم های عمیقی بر تو وارد کردند که تو را از پای در آورد و برای تو هیچ یاوری باقی نمانده بود و تو حساب گر نفست بودی و صبر می کردی و از زنان و اولادت دفاع می کردی تا آن که تو را از اسب سرنگون ساختند و مجروح بر زمین افتادی اسب ها با سم های شان تو را لگد کوب کردند و طغیان گران تو را با شمشیر ها می زدند عرق مرگ بر پیشانیت نشست و راست و چپ بدن مبارکت منقبض و منبسط و با گوشه ی چشم به خیام و حرمت نگاه کرده و فرزندان و اهل بیست تو را به خود مشغول ساخته بود و اسب تو شیون کنان شیهه کشان با سرعت به سوی حرمت آمد هنگامی که زنان اسب را شرمسار دیدند و به زین واژگونش نظر افکندند با مو های پریشان و شیون کنان و ناله زنان از خیمه ها بیرون آمدند و در حالی که بعد از عزت ذلیل شده بودند به سوی مقتل و قتلگاه شتافتند در حالی که شمر بر روی سینه ات نشسته بود و

شمشیرش را زیر گلوی تو فرو برده و محاسنت را به دست گرفته بود سرت را با شمشیر خود برید و در آن حالت حواست از بین رفته و در آرامش بودی و نفس هایت از این فقرات شریف، مطالب بسیاری استنباط و استخراج می شود: برای مثال وقتی کافران با جمعیت زیادی که داشتند از مقاومت حضرت و جنگ و مجاهده عاجز ماندند [در حالی که زخم ها و جراحات سید الشهدا علیه السلام قابل شمارش نبود] به مکر و حیله دست زدند به این ترتیب که افرادی که در لشگر بودند همگی به ناگهان از چهار طرف هجوم آوردند و سنگ،کلوخ، تیر، طناب های آتش زده شده خود را به سوی حضرت انداختند تا کسانی که شمشیر و نیزه داشتند فرصت مغتنمی برای کشتن سید الشهدا علیه السلام پیدا کنند. این مطلب در سایر روایات هم آمده است و ما آن را به صورت مفصل بیان کردیم.

از جمله فقرات این زیارت که آن را هم مفصلاً شرح دادیم اذن پروردگار و ارواح برزخی موجودات برای تماشای جنگ و مجاهده و صبر حجت کبری و ولی مطلق حق تعالی و متعاقب آن تعجب ملائک و ارواح پیامبران و انبیاء علیهم السلام از مجاهدات و صبر حضرت علیه السلام

است.

و از دیگر فراز های مورد اشاره در این زیارت ماجرای جولان دادن همه سواره ها از چهار طرف و تاختن اسب ها بر بدن شریف امام است و این در حالی اتفاق افتاد که امام در حیات و زندگی بوده و بدن مبارک به روی افتاده بود (در نهایت ضعف و کثرت زخم ها و جراحات و ریخته شدن خون از زخم هایی که به شماره نمی آمد).

در خصوص سایر فراز های این زیارت نامه مانند شدت عطش حضرت و... انشاء اللّه در آینده توضیح لازم را خواهم داد.


لحظات آخر

حالا می خواهم مطلبی را بنویسم که به تمامی اعضایم مثل قلب و جگر و مغز و... من آتش می زند! وا ویلاه! وا مصیبتاه! های! های! آه! آه! ای کاش قلم و انگشتانم می سوخت مثل سوختن شمع و انگشتان آن عالم صاحب بصیرت (ملا محمد افندی اسلامبولی).

وقتی امام علیه السلام از غش دوم بیرون آمد ابن سعد ولد الزنا - لعنة اللّه علیه - فریاد زد که در کشتن و شهادت آن حجت كبرى و ولی مطلق حق تعالی عجله و شتاب کنند.

مضمون روایت اینست که:

چهل نفر نامرد کافر چکمه دار با شمشیر ها و خنجر های برهنه برای شهادت آن امام مظلوم، بر روی عرش اعظم، نورانی و پاک و طاهر حقیقی یعنی بر سینه شریف که گنجینه علوم ربانی و حکمت های معنوی و محل صدور فرمان روایی بر عالم شهود و اهل ملکوت بود، آمدند. امّا هر یک از این کفار که با آن وضعیت بر سینه حضرت علیه السلام می آمدند تا ایشان را به شهادت برساند، وحشت و اضطراب و لرزش و رعشه بر اندامش می افتاد و ترس از نزول عذاب و هلاکت ناگهانی بر قلبش غالب می شد و از سینه شریف سید الشهدا علیه السلام پایین آمده، شمشیر یا خنجر خود را می انداخت و فرار می کرد.

چگونگی این حالت را حضرت ولی عصر علیه السلام در فرازی اشاره کردند که:

تَعْلُوكَ الطُّغَاةُ بِبَوَاتِرِهَا، قَدْ رَشَحَ لِلْمَوْتِ جَبِينُكَ، وَ اخْتَلَفَتْ بِالاِنْقِبَاضِ وَ الاِنْبِسَاطِ شِمَالُكَ وَ يَمِينُكَ آن کافران گردن کِش اشرار! بر سینه شریف و مبارک تو پا می گذاشتند در حالی که تو در حال احتضار بودی و بر روی پیشانی تو رشحات عرق مرگ نشسته بود. دست های مبارکت در حرکت بودند، یکی در انقباض و یکی در انبساط [دست و پا می زدی].

تُدِيرُ طَرْفاً خَفِيّاً إِلَى رَحْلِكَ وَ بَيْتِكَ چشم هایت را به سوی خیمه ها و اهل بیت و عیالت بر می گرداندی و به آن ها نگاه می کردی.

وَ قَدْ شُغِلْتَ بِنَفْسِكَ عَنْ وُلْدِكَ وَ أَهَالِيكَ این نگاه کردن بی رمق و ضعیف تو دو وجه داشت: یکی آن که نا و توان نگاه کردن کامل را نداشتی و دوم آن که به جان دادن مشغول بودی و از این جهت از نظر و نگاه کامل به سوی خیمه ها و اهل و عیالت اعراض کردی!

یکی از کسانی که با چکمه پا بر عرش اعظم الهى يعنى سینه مطهر و منور سید مظلومان علیه السلام گذاشت شَبثِ ابن ربعی - لعنة اللّه علیه - بود که شمشیر را به دست گرفت و پا بر سینه منور گذاشت و خواست آن امام مظلوم را شهید کند. حضرت با آن نگاه ضعیف و کم رمق خود نگاهی به او کرد. آن ملعون از سینه انور و مطهر او پایین آمد و شمشیر را از دستش انداخت.

می گریخت و می گفت:

یا ابن سعد! وای بر تو باد! می خواهی خودت از کشتن این مظلوم دور باشی تا من خونش را بریزم و خدا مرا مؤاخذه و باز خواست کند. به خدا پناه می برم ای حسین علیه السلام! از این که با خون تو خداوند را ملاقات کنم.

یکی دیگر از آن چهل نفرستان بن انس نخعی - لعنة اللّه علیه - است. آن ملعون کوسج (1)، کوتاه قد و ابرص (2)بود که بر شبث بن ربعی فریاد زد: مادرت در عزایت بنشیند و قبیله ات ترا کشته


1) مردی که دندان هایش ناقص و کم باشد.

2) کسی به برص مبتلا باشد.

ببیند! چرا برگشتی و او را شهید نکردی؟

شبث بن ربعی گفت: خواستم او را بکشم. چشم هایش را گشود و به من نگاه کرد. چشم های مبارکش مثل چشم های رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بود. حیا کردم که شبیه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را بکشم.

سنان گفت: شمشیر را به من بده! من به کشتن او شایسته تر از تو هستم.

سنان شمشیر را گرفته و بر سینه انور و اقدس امام علیه السلام رفت، امام به سنان نگاه کرد. سنان - لعنة اللّه عليه - مضطرب شده و رعد و رعشه بر اندام نحسش افتاد. در اثر خوف و ترس شمشیر از دستش افتاد. از سینه مبارک پایین آمد و فرار کرد.

شمر - لعنة اللّه علیه - به سنان ملعون رسید و گفت: مادرت در ماتمت بنشیند چرا از کشتن او منصرف شدی؟

سنان گفت: ای ملعون وای بر تو باد! می خواستم او را بکشم چشم هایش را باز کرد و به من نگاه کرد. به یاد شجاعت پدرش افتادم. طاقتم از دست رفت.

شمر گفت: تو در جنگ ترسو هستی. شمشیر را به من بده به خدا سوگند کسی برای کشتن او سزاوار تر از من نیست؟! به خدا قسم او را می کشم اگر چه شبیه محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم یا علی مرتضی علیه السلام باشد.

های! های! آه! آه! ای جگر بسوز! ای دل آب شو! چطور با شنیدن با نوشتن یا در تفکر این بخش ها از هم گسیخته نمی شوی؟!

وا ويلاه! وا مصیبتاه! شمر ملعون شمشیر را از دست سنان گرفت و بر عرش اعظم الهی یعنی سینه منور و اقدس سید مظلومانه علیه السلام که گنجینه علوم ربانی و مخزن اسرار ملکوت است، پا گذاشت.

بازگشت ذوالجناح

این لحظه، هنگام اولین بازگشت ذوالجناح به سوی خیمه های اهل حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم برای مطلع کردن اهل بیت علیهم السلام است. چنان چه امام عصر و زمان - عجل اللّه تعالی فرجه و

جعلنی فداه - در فرازی از زیارت ناحیه مقدسه به آن اشاره کرده است.

وَ أَسْرَعَ فَرَسُكَ شَارِداً إِلَى خِيَامِكَ قَاصِداً مُحَمْحِماً بَاكِياً. ای جدّ بزرگوار! آن حالت که اسب تو ذوالجناح از مرکز میدان و از کنار بدن شریفت به سوی خیمه ها دوید تا اهل بیت ترا مطلع کند را فراموش نمی کنم در حالی که فریاد می زد و با جوش و خروش شیهه می کشید و گریه و زاری می کرد.

ففَلَمَّا رَأَيْنَ النِّسَاءُ جَوادَكَ مَخْزِيّاً، وَ نَظَرْنَ سَرْجَكَ عَلَيْهِ مَلْوِيّاً بانوان طاهر و معصوم و دختران فاطمی اسب تو را به بد ترین حالات دیدند، لجام بریده، زین واژگون شده.

بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ، نَاشِرَاتِ الشُّعُورِ، عَلَى الْخُدُودِ لاَطِمَاتِ، الْوُجُوهُ، سَافِرَاتٌ از خیمه ها بیرون آمدند در حالی که مو های سر شان را پریشان کرده، بر سر و روی خود زده و صورت ها را می خراشیدند.

وَ بِالْعَوِيلِ دَاعِيَاتٍ، وَ بَعْدَ الْعِزِّ مُذَلَّلاَتٍ فریاد و زاری و ناله و افغان می کردند. چه طور چنین نکنند؟ چرا که این بانوان طاهر و پاک دامن، دختران فاطمه علیها السلام و عزیزان پنج تن و گل های سر سبد اهل زمین و آسمان بودند که حالا ذلّت و خواری به آنان روی آورد.

وَإِلَى مَصْرَعِكَ مُبَادِرَاتٍ، وَ الشِّمْرُ جَالِسٌ عَلَى صَدْرِكَ، وَ مُولِغٌ سَيْفَهُ عَلَى نَحْرِكَ، قَابِضٌ عَلَى شَيْبَتِكَ بِيَدِهِ، ذَابِحٌ لَكَ بِمُهَنَّدِهِ، قَدْ سَكَنَتْ حَوَاسُّكَ، وَ خَفِيَتْ أَنْفَاسُكَ اهل حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و دختران و زنان مظلومه فاطمه علیها السلام همه با هم به سوی مرکز میدان دویدند. وقتی رسیدند که شمر لعین بر عرش اعظم الهی و مخزن علوم و اسرار و حکمت های ربانی و ملکوتی یعنی سینه مبارک و شریفت نشسته بود شمشیر را به یک دست گرفته و آن را بر گلوی منور و مقدست گذاشته و با دست دیگر محاسن نورانی ات را ...

آن کافر وقتی می خواست سرت را از بدن جدا کند که حواست از حرکت افتاده و نفس کشیدنت بسیار ضعیف شده بود.

های! های! آه! آه! وا ویلا! وا مصیبتاه! نمی دانم اهل حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم با مشاهده این حالت چه کردند؟ به خدا قسم! اهل ملکوت، اهل بهشت و جهنم، را به شیون و گریه و ناله و زاری آوردند.

مشخص است که صریح این فراز از زیارت ناحیه مقدسه به حاضر بودن همه بانوان و دختران فاطمه علیها السلام در نزد پیکر و در زمان شهادت آن مظلوم تاکید دارد. و از بعضی از روايات كتب استفاده می شود که در حین شهادت تنها حضرت زینب علیها السلام یا با خواهرش امّ كلثوم علیها السلام در آن جا حاضر بوده اند.

آن چه به نظر من می رسد اینست که:

ذوالجناح دو مرتبه برای اطلاع دادن به اهل حرم به سوی خیمه ها آمده است.

در دفعه اول: دختران و بانوان همگی به میدان دویدند و آن حالت را مشاهده کردند و ذوالجناح صبحه زنان و شیهه کنان با آن ها به میدان آمد که در آن مرتبه حضرت سید الشهدا علیه السلام به آنان اشاره کرد که به خیمه ها برگردند و آن ها امر آن امام را اطاعت کرده و برگشتند. یعنی قبل از این که امر شهادت به پایان برسد.

دفعه دوم: وقتی حضرت علیه السلام شهید شد امور خارق العاده و غریبی به وجود آمد، ذوالجناح برای بار دوم به سوی خیمه ها آمد و این بار در کنار پیکر حضرت کسی غیر از خواهرش زینب کبری علیها السلام حاضر نشد.

لحظه شهادت سید الشهدا علیه السلام

دو احتمال دیگر هم وجود دارد که بعداً به آن اشاره می کنیم حال باز گردیم به شهادت حضرت:

وقتی شمر کافر و ملعون بر عرش اعظم الهی یعنی سینه انور و مطهر قرار گرفت، آن حجت کبری و ولی مطلق پروردگار به آن لعین نگاه کرد. آن کافر ترسید و گفت: من مثل آن ها که آمدند و برگشتند نیستم. ای حسین علیه السلام من از کشتن تو منصرف نمی شوم.

آن حضرت فرمود: تو کیستی که روی موضع اعلی، اشرف و اعظم بوسه گاه حضرت

خاتم صلی اللّه علیه و آله و سلم ایستاده ای؟

آن کافر گفت: من شمر ضبّانی هستم.

آن مظلوم روحى له الفداء فرمود: آیا مرا نمی شناسی؟

شمر - عليه اللعنة و العذاب - گفت: ترا می شناسم تو حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام هستی و مادرت فاطمه زهرا علیها السلام است، جدّت محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم و جدّه ی تو خدیجه کبری علیها السلام است.

امام حسین علیه السلام فرمود: وای بر تو! مرا می شناسی پس چرا می کشی؟

آن کافر بی رحم گفت: به دلیل قتل تو از یزید بن معاویه - لعنهم اللّه - جایزه می گیرم.

سید الشهد علیه السلام فرمود: شفاعت جدم محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم بهتر است یا جایزه یزید بن معاويه - عليهما اللعنة - ؟

شمر گفت: برای من جایزه یزید بهتر است از شفاعت جدّ تو!

پس آن حجت کبری و ولی مطلق خداوند فرمود: ای شمر! حالا که دست از قتل من بر نمی داری و حتماً می خواهی مرا بکشی جرعه ای آب به من بده که از شدت عطش جگرم می سوزد.

آن کافر - لعنة اللّه علیه - گفت: به خدا قسم! آب نمی خوری تا این که شربت مرگ را بنوشی! غصّه ای بعد از غصه و جرعه ای بعد از جرعه! ای پسر ابو تراب! مگر تو بر این اعتقاد نیستی که پدرت ساقی حوض کوثر است و محبان و شیعیان خود را از کوثر سیراب می کند، صبر کن تا پدرت به تو کوثر بنوشاند!

حضرت فرمود: ترا به خدا قسم می دهم نقاب از چهره ات بردار تا ترا ببینم.

شمر نقاب از چهره برداشت. سید الشهدا علیه السلام دید رویش ابرص، چشمش اعور، پستانش مثل پستان های سگ و مو ها و دندان هایش مانند خوک است. حضرت فرمود: جدّم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم راست گفت.

آن ملعون پرسید: جدّت چه گفته است؟

سید مظلومان فرمود: جدّم رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم به پدرم امیر المؤمنین علیه السلام طوری که من هم شنیدم

فرمود: یا علی! پسر ترا ملعونی می کشد که ابرص، اعور و پستانش مثل سگ، مو ها و دندان هایش مثل خوک است.

سید الشهدا علیه السلام این کلام را قبل از جنگ نیز فرموده بود چنان چه در روایتی آمده است که راوی می گوید:

در خدمت حضرت سید الشهدا علیه السلام بودم. حضرت در نهر کربلا نظر کرد و شمر کافر - علیه اللعنة - را دید و آن کافر ابرص بود. امام حسین علیه السلام فرمود:

اَللَّهُ أَكْبَرُ اَللَّهُ أَكْبَرُ صَدَقَ اَللَّهُ و رَسُولُهُ جدّم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: گویا می بینم که سگی ابقع و ابرص در خوردن خون اهل بیتم حریص است.

وقتی شمر ملعون از سید مظلومان علیه السلام این کلام را شنید خشمگین و عصبانی شد و گفت: ای حسین! تو و جدت مرا به سگ ها و میمون ها تشبیه کرده اید! ترا جوری به قتل می رسانم که جزا و مكافاتت باشد برای آن تشبیه.

آه! آه! های! های! وا ويلاه! وا مصیبتاه! كيفيت شهادت حضرت علیه السلام را چگونه بنویسم؟!!


سرّ خلقت جهنم

در این لحظه حدیثی به یادم آمد که هر چند خارج از بحث است امّا بعد ها مناسبت آن را خواهید فهمید و به سبب ذکر آن سرّ بزرگی از اسرار الهی مشخص خواهد شد. یقین دارم که الهام این حدیث به قلبم از الهامات غیبی حق تعالی است. مضمون و محصول این حدیث اینست:

روزی پیامبر اکرم صلى اللّه عليه و آله و سلم با جمعی از اصحاب از کوچه ای در مدینه عبور می کردند زنی جلوی در خانه اش ایستاده بود. سلام کرد و حضرت پاسخ داد.

آن زن عرضه داشت: از شما درخواست می کنم که به خانه ی من بیایی و مرا سر افراز کنی.

آن حضرت که صاحب مقام «انک لعلی خلق عظیم» است با اصحاب داخل خانه شدند و دیدند که آن زن در بخاری هیزم بسیاری سوزانده و آتش شعله می کشد. در اطراف بخاری هم چند کودک مشغول بازی هستند.

زن عرض کرد: یا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم آیا رحم و مهربانی و رافت من به این بچه های کوچک بیش تر است یا رحم و مهربانی خداوند به بندگان؟

پیامبر اکرم صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: البته رحم و مهربانی حق تعالی بیش تر است.

آن زن عرض کرد: یا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم پس چرا خداوند متعال آتش جهنم را خلق کرده است؟

سید المرسلین صلى اللّه عليه و آله و سلم گریه کرد و فرمود:

هَكَذَا أَمَرَ رَبِّي. این از امر پروردگارم است.

مشخص است که وقتی آن زن این سخن را مطرح کرد، در خاطر شریف و مبارک پیامبر اکرم صلى اللّه عليه و آله و سلم همه اسرار و حکمت های آفرینش جهنم و عذاب کفار و منافقین در آتش آن نقش بست.

از جمله ی این اسرار داستان کربلاست. وقتی قضیه کربلا به خاطر آن سرور عالمیان خطور کرد با دیده بصیرت ملکوت کربلا را دید خصوصاً مقام شهادت و نحوه کشته شدن سيد الشهدا علیه السلام و شمر لعین و امام مظلوم در نظر مبارک آمد در نتیجه شروع کرد به گریه کردن.

اگر نگویم که سرّ گریه خاتم الانبياء صلى اللّه عليه و آله و سلم منحصراً مربوط به واقعه کربلا بوده است، حداقل یکی از اسرار گریه کردن پیامبر اکرم صلى اللّه عليه و آله و سلم قطعاً و یقیناً کربلا بوده است.

همانند سؤال این زن را بعضی از انبیاء و پیامبران از حق تعالی پرسیدند: یعنی سرّ خلقت آتش و جهنم، با وجود این که یکی از اسماء بزرگ خدا، ارحم الراحمین است چیست؟

وقتی خداوند ملکوت روز عاشورا [آن چه که در آن برای اهل بیت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم به وقوع پیوست، از آغاز تا پایان،] را نشان داد (یعنی عالم مثالی روز عاشورا و شئون و شوکت

معنوی حضرت سید الشهدا علیه السلام) نزدیک بود از مشاهده این واقعه عجیب و عظیم (در عالم مثال و برزخ) ارواح پاک انسان ها از اجساد آن ها قطع رابطه کرده و همه به هلاکت برسند.

در این وقت بود که همه فهمیدند؛ گر چه خداوند ارحم الراحمین است امّا مظهر اسم قاهر و عدل خداوند خلقت آتش و جهنم است و ارحم الراحمین بودن خدا تمام نمی شود مگر به خلق جهنم و عذاب کفار و منافقین در آن.

ای مؤمنان و ای شیعیان با شنیدن این مقام بر سر و سینه بزنید! زیرا کربلا محلی بوده است که قلوب جمعی از کفّار و منافقین از دیدن آن بسیار متأثر و محزون شدند.

یکی از آن ها به نام هلال بن نافع که از لشگر کفر و از سربازان ابن زیاد بوده است می گوید: من با تعدادی از یاران ابن سعد ایستاده بودم. یک نفر صدا زد. مژده بده ای امیر! شمر - العنة اللّه عليه - حسین علیه السلام را کشت.

از جایی که ایستاده بودم دویدم از میان دو صف از سربازان عبور کردم تا به نزدیک آن امام آمدم.

دیدم حسین علیه السلام در حالت احتضار است. به خدا سوگند! تا به حال کشته ای چنین ندیده بودم که با وجود آن که به خاک و خون غلطیده و بدنش دریای خون است، انوار مطهر روی مبارک و جمال باشکوهش مرا مشغول نماید.

در همین فکر بودم که در همان حال آب خواست.

کافری گفت: ای حسین علیه السلام! با آب نمی نوشی تا وارد جهنم شوی و از «شراب حمیم» سیراب شوی.

آن مظلوم با صوتی حزین فرمود: من وارد جهنم شوم؟ من در مقعد صدق و عند ملیک مقتدر بر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم وارد می شوم و با دست او سیراب می شوم. اما از شما به رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم شکوه می کنم و به عرضش می رسانم آن چه را که کردید.

آن کفّار سنگ دل همگی به خشم آمدند. انگار خدا ذره ای رحم در دل آن ها نگذاشته است. پس آن مظلوم را در حالی شهید کردند که با آن ها حرف می زد. امّا بی رحمی و ناجوان مردی آن ها جای تعجب و شگفتی دارد؟!

آب خواستن حضرت

آه! آه! وا ویلا! وا مصیبتاه! در شرح چگونگی شهادت امام حسین علیه السلام شاید اشاره به حدیث حضرت امام صادق علیه السلام و امام باقر علیه السلام کافی باشد آن جا که فرمودند:

به خدا قسم! امام حسین علیه السلام را به شیوه ای کشتند که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم نهی کرده بود که کسی از خلق خدا را آن گونه بکشند. سوگند به خدا! او را با شمشیر ها، نیزه ها، تیر ها، سنگ ها، چوب ها و عصا ها کشتند! به خدا قسم بعد از کشتن او اسب ها را بر بدن شریفش تاختند.


روشن است آب خواستن امام مظلوم از کفّار - آن هم به کرّات - در زمانی که نزدیک به شهادت بود در بسیاری از روایات آمده است و جمع کثیری از ارباب مقاتل آن را ذکر نموده اند. امّا اهل بصیرت باید بدانند که اگر برای آن حضرت آب هم می آوردند ایشان آن را نمی خورد.

آب خواستن امام حسین علیه السلام از کفّار وجوه و اسراری دارد که از جمله این ها؛ اتمام حجت بر آن قوم کافر بود. در تائید این مطلب در برخی از روایات آمده است:

در زمانی که سید الشهد علیه السلام آب خواستند (در حالی که به خون غلطیده و در روی خاک گرم کربلا افتاده بود) شخصی با رفتار و لباس درویشان کشکولش را پر از آب کرد و به خدمت آن حجت کبری و ولیّ مطلق خداوند آورد. به امام سلام کرد و حضرت پاسخ او را داد.

عرض کرد: یا ابا عبد اللّه صدایت و آب خواستنت جگرم را سوزاند و قلبم را داغ زد. به خاطر این آب آوردم، بگیر و بنوش!

آن حضرت کشکول را از دست درویش گرفت و آب را بر زمین ریخت. با انگشت مبارک خطی بر زمین کشیده و به آن شخص فرمود: نگاه کن!

درویش نگاه کرد و دید نهر عظیمی جاری است.

معلوم نیست آن شخص فرشته بوده یا از طایفه ی مؤمنین جن و یا انس بوده است.

بریدن سر آن مظلوم

حالا ای شیعیان! و ای محبان! آماده باشید برای جاری کردن خون به جای اشک از چشم ها. رجوع می کنیم به نحوه شهادت و لحظات پایانی آن!

وقتی شمر ملعون از سخنان آن مظلوم روحی له الفدا به خشم آمد. حضرت را به روی مبارک انداخت و در بعضی از اخبار آمده است. با پا امام را زد و او را به روی مبارک برگرداند و شروع کرد به بریدن رگ های گردن. در همین حین می گفت: ترا می کشم و یقین دارم که پسر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم هستی! پدرت امیر المؤمنین علیه السلام بهترین مردم و با فضیلت ترین خلق خداست و می گفت:

اقتلك اليوم و نفسى تعلم *** علما يقيناليس فيه مزعم

ان اباک خیر من تكلم *** بعد النبي المصطفى المعظم

اقتلك اليوم و سوف اندم *** افیض دمک بالتراب بغضة

ولا لا ولاد النبي ارحم

امروز تو را می کشم در حالی که یقین دارم و در یقین من هیچ شبهه ای نیست.

بدرستی که پدر تو بهترین کسی است که بعد از پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم سخن گفته است.

امروز تو را می کشم و در آینده پشیمان می شوم و خون تو را با بغض و دشمنی به زمین می ریزم.

و به اولاد و فرزندان پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم رحم نمی کنم.

وقتی آن کافر هر عضو را می برید و قطع می کرد آن مظلوم روحی له الفداء می فرمود: وا محمداه! وا جداه! وا ابا القاسماه! وا ابتاه! وا علياه! وا حسناه! وا حمزتاه! وا جعفراه! وا عقيلاه! وا عباساه! وا عطشاه! وا قلة ناصراه!

آه! آه! کشته می شوم غریب، مظلوم و عطشان حال آن که جدّم محمد مصطفی صلى اللّه عليه و آله و سلم است و پدرم علی مرتضی علیه السلام و مادرم فاطمه الزهرا علیها السلام است.

و فرمود:

ايا شمر خاف اللّه و احفظ قرابتی *** من الجد منسوبا الى القائم المهدى

ایا شمر لقتلني حيدرة ابي *** و جدي رسول اللّه اکرم مهتدی

و فاطمه امی و الزكى ابن ولدى *** و عمى هو الطيار في جنة الخلدى

ای شمر از خدا بترس و خویشاوندی مرا در نظر بگیر که منصوب هستم به پیامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم تا حضرت قائم علیه السلام.

ای شمر آیا مرا می کشی در حالی که پدرم حیدر (شیر قوی) است و جدم هم رسول خداست که او گرامی هدایت گر است.

و مادرم فاطمه علیها السلام است و امام حسن علیه السلام فرزند پدرم است و عمویم جعفر طیار است که در بهشت جاودانه است.

بعد از آن فرمود:

انادی الا یا زینب یا سکینه *** ايا ولدى من ذايكون لكم بعدى

الا یا رقیه يا ام كلثوم انتم *** وديعه ربى اليوم قد قرب وعدى

آیا شمر ارحم ذالعليل و بعده *** حريما بعد كفل يلى امرهم بعدی

سيبكى لكم جدى و اسعد من بكى *** على رزئكم و الفوز في جنة الخلدى

سلام عليكم ما امر فراقكم *** فقوموا يقوديعي هذا اخر العهدى

صدا می زنم ای زینب ای سکینه ای فرزندم بعد از من چه کسی را دارید (به چه کسی تکیه می کنید)؟

آگاه باشید ای رقیه و ای ام کلثوم که شما امانت پروردگارم هستید، امروز وعده ی من نزدیک است (شهادت من نزدیک است).

ای شمر به من ناتوان و بعد از من هم به حریم و خانواده ام که پس از من سرپرستی ندارند، رحم کن.

بزودی جدم برای شما می گرید و کسی که بر مصیبت شما بگرید سعادت مند می شود و در بهشت جاودان رستگار می شود.

خدا حافظ شما، و چقدر تلخ است جدا شدن از شما، پس بپا خیزید برای خداحافظی و وداع که این دیدار آخر است.

در روایت شهاب الدین آمده است:

زينب کبری علیها السلام موقعی آمد که شمر - لعنة اللّه علیه - می خواست آن ولیّ مطلق خدا و حجت کبری را ذبح کند. زینب علیها السلام خود را بر بدن برادر انداخت و فرمود: ای شمر برادرم را ذبح مکن و مرا به جای او بکش!

شمر - لعنة اللّه علیه - در جواب با پای نحس و نجس خود آن مظلومه را زد.

صاحب كتاب مفتاح النجاح از علمای اهل سنت آورده است: حضرت را شبلی بن یزید اصبحی شهید کرد. امّا این قول مانند گفته برخی که می گویند خولی حضرت را شهید کرد ضعیف و بی ریشه است.

بعضی از علمای امامیه گفته اند:

شمر - لعنة اللّه علیه - با یا به بدن شریف سید الشهدا علیه السلام زد و او را به روی مبارک انداخت. محاسن حضرت را گرفت. آن مظلوم فرمود: تو آن شخص ابقع هستی که در خواب دیدم.

شمر گفت: تو مرا به سگ ها شبیه می کنی؟ و شروع کرد با شمشیر به گردن حضرت زدن و می گفت:

اقتلک الیوم و نفسی تعلم *** علما يقينا ليس فيه مزعم

و لا مجال لا و لا نكتم *** ان اباك خير من تكلم

می کشم امروز تو را در حالی که یقین دارم و در یقینم شبهه ای نیست.

هرگز فرصتی نیست و پنهان نمی کنیم که بدرستی پدرت بهترین سخنور است.

بعضی از فضلای اهل حدیث گفته اند:

وقتی امام در آخرین نفس هایش بود شمر و سنان بن انس - لعنة اللّه عليهما - بالای سر آن حضرت رسیدند. سید الشهدا علیه السلام از شدت عطش، زبان شریفش را در دهان مبارک می گرداند و با صوتی حزین طلب آب می کرد. شمر - لعنة اللّه علیه - با پای نحسش آن امام مظلوم را زد و گفت:

ای پسر بو تراب! مگر تو اعتقاد نداری که پدرت در حوض کوثرِ رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم، شیعیان و محبان را سیراب می کند پس صبر کن تا از دست پدرت سیراب شوی.

بعد به سنان بن انس گفت: سر او را از قفا قطع کن!

سنان گفت: به خدا قسم این کار را نخواهم کرد که با این کار دشمن جدش محمد مصطفی صلى اللّه عليه و آله و سلم می شوم.

شمر عصبانی شد بر سینه شریف و مبارک آن حضرت نشست و با دست نحسش

محاسن مبارک را گرفته و قصد کرد آن مظلوم را ذبح کند.

در همین حال آن ولی مطلق خدا لبخند زد و فرمود: آیا مرا می کشی و نمی دانی که من کیستم؟

شمر - لعنة اللّه عليه - گفت: من ترا می شناسم. مادر تو فاطمه زهرا علیها السلام، پدر تو علی مرتضی علیه السلام و جدّت محمد مصطفي صلی اللّه علیه و آله و سلم است و دشمن من خدای علیّ اعلی است. م-ن بی هیچ ترسی ترا می کشم.

های! های! آه! آه! وا حسيناه! وا اماماه! وا عطشاناه! وا ذبیحاه! وا قتیلاه! آه! آه! ای آسمان ها چرا از حرکت نیفتادید و قطعه قطعه و ذره ذره نشدید؟ ای زمین ها چرا زیر و رو نشدید؟ ای عوالم وجود چرا منهدم و نابود و به هم ریخته و فانی نشدید؟

چه می نویسم ای قلم! ای انگشتان چرا نمی سوزید؟ آیا نمی دانید چه نوشته اید و چه می نویسید؟

آه! آه! اللّه اکبر! اللّه اکبر! شمر کافر بی رحم با شمشیر دوازده ضربه به گردن آن امام مظلوم و عطشان زد تا سر نورانی و مقدس قطع شد و توانست آن را از بدن جدا کند.

اللّه اکبر گفتن من در این زمان اثری از آثار اللّه اکبر گفتن سر نورانی و طیّب خلیفه الهی است. وقتی که شمر - لعنة اللّه عليه - سر مقدس حضرت را جدا کرد و بر نیزه بلندی زد، صدای تکبیر سر سید الشهدا علیه السلام به همه عوالم امکان رسید و در تمامی موجودات پیچید و همه به تبعیت و پیروی از سر اقدس امام حسین علیه السلام تکبیر گفتند و این اثری از آثار تکبیر سید الشهد علیه السلام است.

در این میان فرقی بین کسانی که از این واقعه مطلع شدند (اطلاعی که به سبب وحی یا الهام باشد مثل فرشتگان مقرب و ارواح انبیاء و اوصیاء) و کسانی که بی خبر بودند وجود ندارد. زیرا الجاء و اضطرار از جميع خلق بر تکبیر گفتن، از خواص تکبیر گفتن سر انور و مقدس صاحب ولایت مطلقه خليفه خداوند متعال است.

این تکبیر از جمله امور عجیب و خارق العاده پس از شهادت سید الشهدا علیه السلام است.

چنان چه بعد از این به تعدادی از آن ها اشاره خواهیم کرد. در برخی روایات به تکبیر گفتن لشگر کفر و حتّى شمر - لعنة اللّه عليه - صحه ی گذاشته شده است.

سر بر نیزه ای بلند

وقتی شمر - لعنة اللّه علیه - نیزه ای را که سر مقدس سید الشهدا علیه السلام بر آن زده شد را برداشت چند قدم راه رفت و طاقتش بریده شد. جایی را دید که در آن جا سنگ بزرگی وجود داشت. سر مطهر و نورانی حضرت - روحی و ارواح شیعتهُ فداه - را بالای آن سنگ گذاشت. این نقطه هم اکنون نزدیک یکی از در های صحن شریف امام حسین علیه السلام مشهور به باب السّدر است و مرسوم است هر کسی از این در به حرم مطهر می رود یا بر می گردد در آن جا ایستاده تعظیم و تجلیل کرده و بر امام مظلوم سلام می دهد.

در این مکان اطاق کوچکی قرار دارد که در این اطاق غالباً بسته و قفل است. بالای در این اطاق کوچک کتیبه ای است که بر آن نوشته شده: هذا مسقط رأس الحسين علیه السلام. ظاهراً این کتیبه از زمان های گذشته وجود داشته است و در آن نقطه، شب ها آثار و علامات غریبی مثل صیحه، شیون و صدای گریه و زاری و هاله های نور و روشنایی دیده شده است.

بعضی از افراد مورد اطمینان و مجاورین حرم برای من، به طور مفصل از امور عجیب و خارق العاده ای که خود شان دیده اند تعریف کرده اند.

احتمال دارد شمر - لعنة اللّه عليه - آن سر مقدس و منور روحی و ارواح شیعتهُ الفداه را تا این نقطه شریف به نیزه نزده و در دست گرفته بود وقتی به این جا رسید آن را بالای سنگ گذاشته و بعد از لحظاتی سر را به نیزه زده باشد.


ای شیعیان و ای محبان اهل ایمان و یقین! بدانید که وقتی امر شهادت به پایان رسید در اکثر اوقات حضرت زین العابدین علیه السلام به عنوان خلیفة اللّه بعد از پدر به دلیل شدت بیماری در حالت غش می رفت.

وقتی صدای تکبیر و سر و صدای کفار بلند شد، حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم (زنان، بانوان و دختران فاطمی علیهم السلام) خدمت حضرت سجاد علیه السلام آمدند، حتّی زینب کبری علیها السلام بنا به تحقیقی، در حین شهادت کنار پیکر امام شهید نبود و ایشان هم خدمت حضرت زین العابدین علیه السلام رسید.

اهل حرم از علت تکبیر و هلهله لشگر سؤال کردند.

امام علیه السلام فرمود: ای عمّه جان! یا زینب علیها السلام! دامن خیمه را بردارید.

دامن خیمه را برداشتند حضرت نگاه کرد و فرمود:

ای اهل بیت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم چادر های خود را بپوشید، کمر ها را ببندید و برای اسیری آماده و مهیا شوید. پدرم را شهید کرده و سر مطهرش را به نیزه ای بلند زده اند.


وقتی امر شهادت به وقوع پیوست به صورت پشت سر هم و متوالی آثار و علامات خارق العاده ای به ظهور رسید. مثل زلزله عظیم کربلا با شدتی که نزدیک بود زمین سرنگون و زیر و رو شود. یا آفتاب و ماه گرفتگی، برخورد ستاره ها با هم (شهاب باران)، خون باریدن، سنگ باریدن، خاک سرخ باریدن، فرا گیر شدن ظلمت و تاریکی، وزیدن باد های وحشتناک و شدید و شیهه و شیون ذوالجناح مانند زن های بچه مُرده طوری که در ضجه و شیونش می گفت:

الظليمه! الظليمه! من أمه اقتلوا ابن بنت نبيها.

به حق تعالی از امتی که پسر دختر پیغمبر خود شان را کشتند شکایت می کنم.

البته تعداد این آثار عجیب و خارق العاده به حدی زیاد است که قابل شمارش نیست و ما در بخشی مناسب به آن ها خواهیم پرداخت.


اسرار بیهوش شدن حضرت علیه السلام

برای حضرت سید الشهدا علیه السلام چنان چه قبلاً هم گفتیم پس از افتادن از پشت ذوالجناح به روی خاک کربلا، دو بار حالت غش و بیهوشی روی داد و عجیب اینست که لشگر کفّار با آن که در کشتن حضرت شتاب و عجله زیادی داشتند در این حالت نزدیک نمی آمدند. با وجود این که این وقت برای اتمام امر شهادت بسیار راحت تر بود.

در بیان سرّ و توضیح این وجه می گوییم:

خليفة اللّه و ولیّ مطلق پروردگار یعنی صاحب ولایت تامه و مطلقه چنان چه این خلافت و ولایت مختص خاتم الانبياء صلی اللّه علیه و آله و سلم و اوصیاء گرامی آن بزرگوار که وارث جمیع کمالات او بودند، است. بر خلافت و ولایت مطلقه و تامّه، آثار، مراتب و خواص بی شماری مترتب می شود. از جمله خواصش اینست که صاحب این خلافت و ولایت، به منزله ی قطب عوالم امکان و مانند قلب همه موجودات است.

پس به مقتضای این قاعده، در حین غش و بیهوشی امام مبین و صاحب خلافت و ولایت مطلقه، می بایست همه عوالم از فرش تا عرش متلاشی، متفرق و معدوم شوند. به غیر از ارواحی که در قرب حق تعالی هستند و انوار و ارواح بزرگ و بزرگوار مانند: روح سید المرسلين علیه السلام و ارواح امیر المؤمنین علیه السلام، صدیقه کبری علیها السلام و سید جوانان اهل بهشت امام حسن مجتبی علیه السلام.

اما آن چه مانع از هم پاشیده شدن عوالم امکان و سلسله موجودات و انهدام و نابودی آن ها شد اراده و عنایت ازلی پروردگار بود. در عین حال مشیت و اراده حق تعالی موجب جلو گیری از اضطراب، تزلزل، حیرت و بی حرکت ماندن همه موجودات نشد. یعنی مخلوقات در زمان غش خلیفة اللّه حضرت سید الشهدا علیه السلام در اضطراب و تزلزل و بی حرکتی بودند زیرا بدون جانشین و خلیفه خدا عوالم امکان و موجودات قرار نخواهد گرفت.

این زمان وقتی بود که خلافت و ولایت تامه مطلقه به حضرت زين العابدين علیه السلام منتقل نشده بود و خلعت این مقام بر اندام آن حضرت پوشانده نشده و تاج اعظم بر سر ایشان گذارده نشده بود.

از این قاعده ظریف، محکم و ملکوتی استفاده می شود که در زمان غش و بی هوشی سید الشهدا علیه السلام (خواه سه ساعت و یا دقیق تر شش ساعت که نظر مؤلف نیز شق دوم است)، اعضاء و جوارح منحوس آن قوم کافر اطاعت اوامر نفس ها و ارواح خبیث آن ها را نمی کرد زیرا در حالت اضطراب، تزلزل و بی حرکتی بودند. حتّی می توان گفت نفس ها و ارواح خبیث آن ها چون در اضطراب و حیرت بودند قدرت امر کردن به اعضاء و جوارح را نداشتند و این در حقیقت مقام دیگری از مقامات حجت خدا است.

سرّ لبخند سید الشهدا علیه السلام

سرّ اول:

وقتى شمر - لعنة اللّه عليه - روى سينه خليفة اللّه حضرت سید الشهدا علیه السلام نشست و محاسن مبارک را گرفت تا حسین علیه السلام را به شهادت برساند گمان آن کافر این بود که الآن آن مظلوم در نهایت خواری و ذلت قرار دارد و بسیار محزون و غمناک است. شمر هم برای خودش مقام و رتبه ای بزرگ در نزد فرماندهان کفار و منافقین می دید. زیرا اقرار می کرد که با علو درجات امام نزد حق تعالی و انبیاء و اوصیاء و سایر اهل ایمان و اسلام روبرو شده است و نفس خبیثه اش را دشمن ذات حق تعالی می دانست. و با این اندیشه بر آن حضرت غلبه کرده و او را شکست داده است.

اما حضرت سید الشهدا علیه السلام با آن لبخند می خواست به او بفهماند که این مقام و این حالت مطلوب من است و انبساط و نشاط من به حدی است که آن را جز حق تعالی و خلفای او درک نمی کنند. زیرا در مقام صبر، رضا و تسلیم، محبوب، مطلوب و معشوق من حق تعالی است و این عین انبساط، فرح و سرور است زیرا به مقام شهادت رسیدم.

ثمره ی عظیم امر شهادت چنان چه ذکر شد رسیدن به مقام رضا و تسلیم در راه محبوب حقیقی است. امّا ثمرات بسیار دیگری هم دارد از آن جمله: نجات محبان و دوستان اهل بیت علیهم السلام از آتش دوزخ و وارد شدن دشمنان در جهنم.

امّا حزن و گریه ای که سید الشهدا علیه السلام هنگام تماشای احوال حرم اللّه و حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم (که ناشی از تفکر در حال و روز آن ها بعد از شهادت و ذلت و اسیری ایشان بود) منافاتی با انبساط و فرحِ رسیدن به مقام رضا، تسلیم و ذوق و شوق ملاقات محبوب حقیقی ندارد زیرا صاحب ولایت مطلقه می تواند در آنِ واحد میان انبساط، شادی، فرح و حزن، اندوه، گریه و زاری یگانگی ایجاد کند.

سرّ دوم:

سرّ دیگر آن است که آسان و سهل نبود که شمر بتواند رگ های گردن صاحب ولایت مطلقه را قطع کند و او را ذبح نماید، زیرا اگر دست آن کافر از آهن و فولاد هم بود در بریدن

رگ های حضرت آب می شد و شاید آتش غیبی او را گرفته و خاکستر می کرد خصوصاً این که شمر - لعنة اللّه عليه - روی سینه مقدس سید الشهدا علیه السلام نشسته بود در آن حال امام فرمود:

من أنت لقد ارتقيت مرتقى عظيما.

کیستی تو؟ بدرستی که بالا رفتی در جایگاهی که بسیار بلند است.

آن کافر گفت: ذره ای از جایزه یزید ملعون از شفاعت جدت سيد المرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم بهتر است.

غافل از این که این لحظات زمانی است که همه موجودات در همه عوالم در اضطراب و نزدیک به فنا و نابودی هستند. ملائک و ارواح انبیاء و اوصیاء و بهشتیان علی الخصوص ارواح اصحاب کساء در نهایت حیرت، ضجه، گریه و زاری بودند.

پس اگر امام علیه السلام به روی شمر با هیبت، جلال و عظمت خلیفه الهی نگاه نمی کند بلکه اظهار انبساط، فرح و تبسم می نماید برای اینست که نزدیک بود همه موجودات رو به فنا و نابودی بگذارند و از نظم و انتظام خارج شوند و زمین با اهلش زیر و رو شود.

در نتیجه امام برای حفظ آن ها دست به این کار زد. کما این که یکی از شئون خلیفه خدا تربیت عالم و حفظ نظم و انتظام آن در تمام لحظات و آنات است.

پس اگر سید الشهدا علیه السلام چنین نکرده بود شمر - لعنة اللّه علیه - از دایره قدرت و اختیار بیرون رفته و دست و اعضایش اطاعت روح خبیث او را نمی کرد و امر شهادت محقق نمی شد و به اتمام نمی رسید.

سرّ سوم:

سر دیگر را این گونه می توان شرح داد که امام علیه السلام از تعجیل و شتاب شمر - لعنة اللّه عليه - تعجب کرد و تبسم نمود زیرا که می دید موجودات عالم امکان در چه حالی هستند و شمر - لعنة اللّه علیه - در چه حالتی و در چه نینی!! علاوه بر این که آن کافر می دانست که با این همه زخم و جراحت که از حد گذشته و باعث خون ریزی بسیار زیادی شده بود چند دقیقه بیش تر تا شهادت حضرت فاصله نبود و احتیاج به ذبح نداشت. الا لعنة اللّه على القوم الظالمين.


سرّ سجده شکر

وقتی نزدیک بود که حضرت امام حسین علیه السلام از پشت ذوالجناح بر زمین کربلا بیفتد به یاد عهدی که با پروردگار در عالم ذرّ بسته بود افتاد و در آن پیمان حضرت قبول کرده بود که در راه ترویج دین و اقامه اسلام تمام مصائب و شداید را تحمل کرده و با بذل جان و اموال و اهل و عیال (در حدی از مصائب که بالا تر از آن قابل تصور نیست) پای این عهد بماند.

ضمناً در صحیفه ای آسمانی، ارواح انبیاء، اوصیاء و ملائک مقرب شاهد این امر بوده و به عنوان شهادت نام خود را در آن صحیفه ثبت و آن را با خاتم انگشتر خود مهر کرده اند. وقتی این عهد نامه به اتمام رسید حضرت سید الشهدا علیه السلام در آن عالم سجده شکر نمود.

این صحیفه آسمانی در دنیا هم ممهور و مختوم شد. در زمان حیات حضرت رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم صحیفه با خاتم اصحاب کساء و اسرافیل، جبرییل و میکاییل و جمعی از ملائک

مهر شد.

پس از این مقدمه کوتاه اشاره میشود

وقتی کفار سید مظلومان را از پشت ذوالجناح بر زمین انداختند، حضرت یقین کرد که شهادت حتمی است. اراده کرد که افتادنش بر خاک کربلا با سجده ی شکر همراه شود تا آن چه که در ابتدا (عالم ذر) بود با انتها مطابق باشد. امّا خوف این بود که این اراده به فعلیت نرسد آن هم به علّت شدت ضعف و شکستگی اعضای طیّب و طاهرش.

با این حال اعضا و جوارح سید الشهدا علیه السلام که ذره ای از اجزای آن ها به منزله علوم و عقول روحانی و ملکوتی است اطاعت اراده حضرت را کرده و آن چه مطلوب بود محقق شد و آن چه که در عالم ملکوت با سجده شکر به انجام رسید با سجده شکر امام در این دنیا مطابق شد و حضرت با سجده شکر از پشت ذوالجناح بر زمین کربلا افتاد.


چرا این گونه کشتند؟

در شروع این بحث مطلبی وجود دارد که قلوب محبان و مخلصان از کتمان آن به تنگ

آمده و زبان ها و قلم ها تاب آن را ندارند. هر وقت این مطلب به قلب های مؤمنین و مخلصین خطور می کند بی اختیار صیحه کشیده، گریه می کنند و می گویند:

ای کاش ما در زمره محبان و شیعیان در آتش جهنم، ابد الدهر، می ماندیم و می سوختیم و سید و سرور ما حضرت سید الشهدا امام حسین علیه السلام به این مصائب و بلا ها (که بی انتهاست و زبانِ قلم از گفتن و نوشتن آن ها عاجز است) گرفتار و مبتلا نمی شد.

هیهات! هیهات! مگر نشنیده اید که وقتی امام از پشت ذوالجناح بر زمین کربلا نزول کرد آن کفار چگونه با او جنگیدند؟!

آیا نمی دانید که با او چگونه رفتار کردند، وقتی که بر خاک کربلا در خاک و خون می غلطید و دست و پا می زد و در همین حال آن ها از چهار طرف بر سر او ریختند و با سنگ، کلوخ و چوب، شمشیر و نیزه می زدند؟!

این اعمال توسط همه کسانی که در اردوی ابن سعد - لعنة اللّه عليه - بودند انجام شد به این ترتیب که گروه گروه می آمدند و بعد از جماعتی، جماعت دیگر... همه می زدند.

وا ویلاه! وا ویلاه! مگر فراموش می شود اسب تاختن کفار بر بدن سید الشهدا علیه السلام بعد از شهادت و یا چگونگی کشتن حضرت به دست شمر - لعنة اللّه عليه -. آه! آه! بعد از شهادت نیز بر جسم مطهر و مقدّس و منور امام سنگ و کلوخ ریخته و تیر باران کردند!! و این تنها گوشه ای از رفتار و کردار آن قوم کفّار بود...

امّا سؤالی که در خصوص کیفیت و چگونگی حضرت سید الشهدا علیه السلام به قلب خطور می کند اینست که:

چرا پروردگار عالم اراده نکرد که جلوی اراده کفّار را برای این نوع بی رحمی و ناجوان مردی و قساوت بگیرد؟ چرا حق تعالی از آن قوم کافر سلب قدرت و اختیار نکرد؟

مقصود این سؤال این نیست که امر شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام (که از امور محتوم ازل بود) محقق نشود بلکه منظور این است که خداوند قادر بود بر این که از آن ها برای این گونه اعمال بی رحمانه سلب قدرت کند. زیرا هیچ کس از جن و انس از ابتدا تا زمانی که این دار دنیا باقی است به این نحو کشته نشده و نخواهد شد. در یک کلام خداوند

می بایست ذره ای از ترحم و رقّت قلب در قلوب آن ها می انداخت تا آن چه پیش آمد به وجود نباید.

این بیان اشکال و سؤال بود به نحوی که همه آن را بفهمند. این سؤال وقتی به قلب محبین و مخلصین خطور کرده از حل و کشف و جواب آن عاجز می مانند. گروهی از بزرگان و دوستان از بنده این سؤال را کرده اند و آن چه که در دل داشتند اظهار کرده و گفتند که این سؤال نزدیک است جگر ما را سوراخ نماید و خواستند که گره آن را باز کنم و جواب مناسب و کافی که همه فهم هم باشد را ارائه دهم.

بنده این اشکال را در کتاب «اکسير العبادات فى اسرار الشهادات» تشریح کرده و پاسخ گفته ام به صورتی که قلوب جمع کثیری از مؤمنین و شیعیان پس از شنیدن آن نورانی شده و سرور و بهجت معنوی قلوب آن ها را پر کرد.

ما پاسخ و خلاصه جواب این است که:

خداوند در عنایت ازلی خود گریه ی بر سید الشهدا علیه السلام را قرینه و نظیر کلمه توحید قرار داد چنان چه به حضرت ختمی مرتبت صلی اللّه علیه و آله و سلم هم وحی کرد و فرمود:

مَن قال لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللّه وَجَبَتْ لَهُ الجَنَّةُ هر کس که کلمه ی توحید را بگوید بهشت بر او واجب است.

و نیز فرمود:

مَنْ بَکی عَلَی الْحُسَیْنِ علیه السلام وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّهَ کسی که بر حسین علیه السلام بگرید بهشت بر او واجب می شود.

اوصیاء و خلفای رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم در توضیح کلام اول فرموده اند: بشرط ها!

در نتیجه پس از ملاحظه این امور و تفکر در آن ها محقق می شود که شرط وجوب بهشت برای مؤمن، پس از قبول ولایت جانشینان و اوصیاء رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم، گریه بر جناب سید الشهدا علیه السلام است و این گریه مانند زیارت قبر نورانی و مطهرش کلید در های بهشت است.

باید دانست که گریه کردن ذاتاً از دل تنگی و حزن و اندوه حاصل می شود و دستیابی به

حزن و تأثر قلبی از امور اختیاری نیست بلکه از امور اضطراری است. اما اسباب و مقدمات این دل تنگی و تأثر در اکثر اوقات اختیاری است. یعنی وقتی مقدمات و اسباب امری اختیاری باشد خود آن امر هم اختیاری می شود هر چند در ابتدا از امور اضطراری محسوب شده باشد.

حاصل بحث این خواهد بود که حزن، اندوه، تأثر و گریه و اشک چشم که ثمره و نتیجه حزن و اندوه است از امور اختیاری است. با مشخص شدن این موضوع مطلب دیگری مطرح می شود که افراد مختلف در امیال، خواهش های نفسانی، افکار و فهم، به یک شکل و مشابه هم نیستند، هم چنین دوستی ها و دشمنی ها و میزان تأثر، حزن و اندوه و نتایج و ثمرات آن (گریه و اشک و...) هم متفاوت است.

گروهی هستند که با اندک مصیبتی، تحت تأثیر قرار گرفته، رفت و ترحم کرده و شروع به گریه می کنند. در عین حال گروهی دیگر بسیار کم ترحم بوده و قلب های ایشان را می توان به سنگ خارا تشبیه کرد. سایرین هم بین این دو حد افراط و تفریط قرار دارند. تعداد این افراد بسیار زیاد است.

حال با این توضیحات پاسخ سؤال مشخص شده و اشکال رفع می شود:

حکمت بالغه پروردگار عالم و الطاف بی انتها و سابقه عنایت ازلی او بر این قرار گرفته که مصایب آل محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم و کیفیت شهادت سید الشهدا علیه السلام به نوعی باشد که همه اشخاص (چه آنان که قلب آن ها چون سنگ خارا است) اگر بشنوند گریه خواهند کرد و اشک خواهند ریخت تا فیض عام و رحمت تامه خداوند شامل همه موحدین و گویندگان لا اله الا اللّه شود. یعنی میان دو فرموده حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم با این توضیحات توافق و تطابق صورت می گیرد.

مَن قال لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللّه وَجَبَتْ لَهُ الجَنَّةُ و فرموده ى مَنْ بَکی عَلَی الْحُسَیْنِ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّهَ از مطالب بالا سرّ حق تعالى مشخص می شود که خداوند آن کفار را به حال خود شان گذاشت تا هر طوری که دل خود شان می خواهد انجام دادند.

سرّ دیگر اینست که پروردگار عالم می خواست مراتب و درجات صبر و شکیبایی محمد و آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم را برای انبیاء و اوصیاء و ملائک ظاهر کند تا فضیلت و برتری هر یک از آل اللّه علیهم السلام بر جميع انبیاء، اوصیاء و همه ملائک مشخص شود.

از سویی دیگر سرّی از اسرار حکمت بالغه حق تعالی در خصوص عهد گرفتن از پیامبران و ملائکه ملکوت و جن و انس به نبوت مطلقه محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم و ولایت مطلقه على مرتضی علیه السلام معلوم شد.


فصل پنجم: در بیان احوالات غارت بدن مطهر حضرت سید الشهدا (عليه السلام)

اشاره

غارت پیکر حضرت سید الشهدا علیه السلام

پس از شهادت امام حسین علیه السلام اسحاق خضر، پیراهن حضرت را به غارت برد و پوشید و مبتلا به برص شد و تمام مو های او ریخت. در پیراهن سید الشهدا علیه السلام حدود یکصد و بیست اثر شمشیر و نیزه و تیر وجود داشت.

•

بحر بن کعب تمیمی سراویل آن سید مظلوم را گرفت و زمین گیر شد.

•

عمامه مبارک را اخنس خضر و برخی گفته اند جابر بن یزید ازدی به غارت برد وقتی آن را سر کرد مجنون و دیوانه شد.

•

برنس حضرت که از خز بود را مالک بن یزید کندی - لعنة اللّه علیه - گرفت.

وقتی آن کافر از واقعه کربلا به خانه اش بازگشت، داشت خون برنس (1)را می شست.


1) هر لباسی که کلاه داشته باشد، کلاه درازی که در صدر اسلام استفاده می کردند.

همسر آن ملعون گفت: برنس پسر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را غارت کرده و به خانه من آورده ای؟ بیرون برو و دور شو! حق تعالی قبر ترا پر از آتش کند.

آن ملعون روز به روز فقیر تر شد تا جایی که گدایی می کرد در زمستان از دست هایش خون می ریخت و در تابستان مثل چوب خشک می شد.

در بعضی از روایات آمده است:

وقتی مالک بن یزید کندی برنس شریف را به منزل آورد به زنش گفت: این برنس حسین علیه السلام است خون او را بشور.

آن زن گریه کرد و گفت: وای بر تو! پسر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را کشتی و برنس او را آورده ای. به خدا سوگند با تو صحبت نخواهم کرد.

مالک دستش را بلند کرد تا زن را بزند. همسر مالک کنار رفت و دست آن کافر به میخ خورد و میخ در دستش فرو رفت طوری که همان جا قطع شد. مالک روز به روز فقیر تر شد تا به گدایی رسید و بعد از آن به عذاب جهنم وارد شد.

•

نعلین مبارک آن مظلوم را اسود بن خالد - لعنة اللّه علیه - غارت کرد.

•

قطيفه را که خز بود قیس بن اشعث - لعنة اللّه عليه - گرفت.

•

زره حضرت را ابن سعد - لعنة اللّه عليه - برداشت.

پس از قیام توابین، مختار رحمة اللّه زره را به قاتل ابن سعد، ابی عُمره بخشید.

• شمشیر سید الشهد علیه السلام را جميع ابن خلق اودی و در برخی روایات اسود بن حنظله تمیمی و در روایت دیگری نهشلی برداشت که در نهایت در بعضی روایت ها آمده است که به دست حبیب بن هزیل رسید.

روشن است که این شمشیر، ذوالفقار نبوده است. هم چنین زره غارت شده زره داودی نیست. زیرا ذوالفقار و زره داودی از نظایر و مواریث نبوت و امامت است که به غیر از خلفاء و اوصياء رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم به دست کس دیگری نمی رسد. چون دیگران قدرت و توانایی حفظ و برداشتن آن را ندارند.

واضح است که سراویل غارت شده هم غیر چیزی بوده که ساتر عورت سید الشهدا علیه السلام

است و محال است که ساتر آن خلیفه خدا غارت شده باشد و آن چه صاحب کتاب تبر المذاب گفته است که همه لباس های آن مظلوم ربوده شد (حتی ساتر) غلط اندر غلط است و موافق عقاید حقه مذهب حقه شیعه نیست و بدعت می باشد.

• انگشتر مبارک را کافری به نام بجدل بن سلیم ربود.

امّا به چه کیفیتی و چگونه؟ آه! وا ويلاه! وا مصیبتاه! چطور بنویسم و چگونه قلم جاری شود.

به هر حال وقتی آن کافر می خواست انگشتر آن امام را از انگشت شریف بیرون آورد نتوانست به خاطر این که خون پاک و مطهر حضرت انگشتر را به انگشت محکم چسبانده بود در نتیجه آن ملعون انگشت آن مظلوم را با شمشیر یا خنجر برید و انگشتر را با انگشت مبارک و نورانی برداشت.

خاتم بخشی امیر المؤمنین علیه السلام

از حضرت امام صادق علیه السلام روایت شده است:

حضرت امیر المؤمنین علیه السلام در نماز جماعت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم حضور داشتند. سائلی آمد و در میان صفوف نماز می گشت و درخواست کمک می کرد اما کسی چیزی به او نداد. امیر المؤمنین علیه السلام در رکوع اشاره به انگشتری مبارک کرد و او را مورد لطف خود قرار داد. آیه ی هدایت در اثبات امامت و ولایت مطلقه در شأن آن امام مبین نازل شد.

از حضرت صادق علیه السلام در خصوص آن انگشتر سؤال شد.

حضرت علیه السلام فرمود: نگین انگشتر پنج مثقال یاقوت سرخ بود که امیر المؤمنین علیه السلام وقتی طوق بن حران را کشت آن را به عنوان غنیمت برداشت. طوق بن حرّان پادشاه بود.

از امام صادق علیه السلام سؤال شد: قیمت آن انگشتر چه قدر می شد؟

حضرت پاسخ داد: قیمت آن به اندازه خراج و مالیات شامات و توابع آن بود.

باز هم عرضه داشتند: چقدر می شد؟

حضرت فرمود: هزار بار شتر طلا و نقره، چهار صد بار شتر طلا و ششصد بار نقره.

غزالی در کتاب سرّ العالمین در باب خواص نبوت ذکر کرده است که:

امیر المؤمنین علیه السلام (در رکوع) خاتم و انگشتر سلیمان بن داود علیه السلام را (که اساس ملک و سلطنت، تسخیر جن و انس، وحوش، پرندگان، ابر و باد و ... که قابل شمارش نیست در آن انگشتر بوده است) صدقه داد و بعد از این بود که آیه امامت و ولایت مطلقه إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ در شأن امیر المؤمنین علیه السلام نازل شد.

خاتم سلیمان

حاصل و نتیجه آن چه که ذکر شد با توضیحات و شرح مفصل در مطلب ذیل خواهد آمد:

قبل از بعثت رسول اکرم صلی اللّه علیه و اله و سلم به دو نفر از اهالی مغاربه (1)که با علوم آسمانی، کتب انبیاء پیشین و علوم غریبه آشنا بودند علاوه بر این اهل ریاضت و خود سازی و طالب درجات عالیه نیز بودند. با نام های بلوقیا و عفّان در سفری طولانی به باغی شبیه بهشت رسیدند که گفته می شد جسد حضرت سلیمان بن داود بالای تختی در آن باغ است.

عفّان ورد و دعا های زیاد خواند تا این که طلسم شکسته شد و داخل باغ رفتند، بلوقیا جلو تر وارد شد تا انگشتر حضرت سلیمان را از انگشت او در بیاورد.

ناگاه از زیر تخت، اژدهای بزرگی که موکل حفظ این اسرار الهیه بود بیرون آمد و با یک نفس بلوقیا را سوزاند. عفّان با دیدن این صحنه، شیشه سحر شده ای را از گریبانش بیرون آورد و بر جسد سوخته بلوقیا ریخت، به اذن اللّه زنده شد.

برای بار دوم و سوم باز هم به همین ترتیب اتفاق افتاد چون حرص و طمع بر آن ها غلبه کرده بود. برای بار چهارم باز هم دست برد تا انگشتر را بیرون آورد باز هم


1) سرزمینی از سرزمین های اطراف فلسطین کنونی

اژدها او را سوزانید.

چون علم عفّان تا همین حد بود عفّان شروع کرد به فرار و گفت: آیا این کار شیطان است؟

در حالی که نمی دانست که آن اژدها فرشته یا یک شخص مؤمن (از طایفه جنیان) بوده که به آمر پروردگار موکل جسد حضرت سلیمان و انگشتر و تخت و باغ او است.

در این هنگام اژدها فریاد زد: ای عفّان برگرد چون تو از طرف خدا اجازه یافته ای که این انگشتر را برداری. امّا آن را تصرف مکن و او را به محمد سید المرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم که بعثتش نزدیک است برسان. او رسولی است که خداوند او را بر همه مخلوقات آسمان ها و زمین فضیلت و برتری داده است این انگشتر می بایست در دست او باشد.

عفان انگشتر را گرفت و همان طور که مامور شده بود به راه افتاد. پس از مدت زیادی به مدینه طیبه رسید و خدمت خاتم پیامبران صلی اللّه علیه و اله و سلم مشرف شده و به شرف اسلام رسید. قضیه را تمام و کمال تعریف کرد و انگشتر را تسلیم حضرت نمود. آن حضرت هم انگشتر را به برادر و وصی خود امیر المؤمنین علیه السلام عطا فرمود و امر کرد که انگشت حضرت انگشتر را مزین نماید.

وقتی امیر المؤمنین علیه السلام انگشت مبارک را در آن داخل فرمود ناگهان پرندگان، وحوش و طایفه جنّ و اصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم همه دیدند و مشاهده کردند و بر آن شهادت دادند که بر امیر المؤمنین علیه السلام جنّی به نام مریاط که سلطان سلاطین و شاهنشاه ملوک و طایفه ی جنیان بود وارد شد و عرض کرد:

ای امیر المؤمنین علیه السلام ما همه طوایف جن (مسلمان و کافر) مطیع و مسخّر تو شدیم همان طور که برای سلیمان بن داود بودیم.

امیر المؤمنین علیه السلام او را مرخص کرد و فرمود: احتیاج به شما ندارم.

بعد از مدتی در میان ملکوتیان و ملائکه بحثی افتاد که آیا امیر المؤمنین علیه السلام این

انگشتر را که اساس پادشاهی سلیمان و مدار تسخیر همه عوالم است را در راه پروردگار به سائلی می بخشد؟

گروهی از فرشتگان گفتند: بلی امیر المؤمنین علیه السلام اگر سائلی درخواست کند این انگشتر را در راه خدا عطا می نماید؟

و جمع دیگری از آن ها گفتند: چه طور به عقل می رسد که اساس پادشاهی سلیمان و مدار تسخیرش را در مقابل یک درخواست ببخشد؟

همه ملائکه از خداوند متعال درخواست کردند که برای ایشان مطلب مشخص و معلوم شود. حق تعالی درخواست آن ها را اجابت فرمود و هر آن چه در زمین بود برای آن ها مشخص شد و فرشته ها از آسمان و از ملاء اعلی به نظاره نشستند.

جبرییل امین به صورت سائلی میان صفوف جماعت خاتم پیامبران صلی اللّه علیه و آله و سلم رفت و می گشت و اظهار درخواست می کرد امّا احدی حتی نیم خرمایی هم به او نداد تا آن که نزدیک امیر المؤمنین علیه السلام رسید در حالی که آن حضرت در رکوع بود اشاره کرد به جبرییل که انگشتر اساس سلیمانی را از انگشت مبارک بیرون آورد و بردارد.

جبرییل وقتی انگشتر را از انگشت حضرت خارج کرده انگشتر پرید و به سوی جسد سلیمان رفت، ملائک ملاء اعلی با دیدن این منظره گریه کرده و صدای خود را برای تسبیح و تهلیل و تمجید خداوند که هم چنین بنده خاصی دارد بلند کردند و برای خلیفه خدا و وصی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم او به آواز بلند گفتند:

خوشا بحال تو ای امیر مومنان و ای وصی و جانشین پیامبر پروردگار جهانیان که خداوند به داشتن بندهای مانند تو مباهات می کند.

جبرییل امین می گفت:

هَنِيئاً لَكُمْ أَنَّكُمْ أَهْلُ بَيْتِ أَنْعَمَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ الَّذِينَ اذْهَبْ اللَّهُ عَنْكُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَكُمْ تَطْهِيراً گوارا باد بر شما خاندان پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم، خدا به شما نعمت عطا فرمود و پلیدی و نا پاکی را از شما

دور کرد و شما را پاک و مطهر قرار داد.

جبرییل به آسمان رفت و قبل از اتمام نماز یا بعد از آن نزول کرد و آیه ی هدایت و ولایت: إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ... را از طرف خدا به سرور پیامبران رسانید. آن حضرت هم امر کرد همه مردم نشسته و از مسجد خارج نشوند و به امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که نزدیک رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و سلم بنشیند و برای اظهار شأن و مقام و تقرب او به پروردگار فرمود: ای ابا الحسن! خاتم سلیمان کجاست؟

امیر المؤمنین علیه السلام عرض کرد او را به سائلی دادم.

خاتم پیامبران صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: اساس پادشاهی سلیمان بن داود و عظمت و شوکت او را در مقابل یک سؤال بخشیدی؟

امیر المؤمنین علیه السلام گریه کرد و فرمود: یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم! اهل بیت تو در دنیا چه کند که در حلالش حساب و در حرامش عقاب خواهد بود.

پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم حضرت را در آغوش کشید، او را بوسید و فرمود:

طوبی طوبی لک یا ابا الحسن علیه السلام

خداوند با تو به همه ملائک مقرب مباهات می کند و در ادامه، نزول وحی و آیه ی إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ را فرمود.

این حاصل کلام غزالی با شرح و توضیح بنده بود. در واقع میان روایت امام صادق علیه السلام در باب تصدق خاتم و انگشتر و نزول آیه شریفه و آن چه غزالی ذکر کرده است هیچ منافات و تضادی وجود ندارد. بلکه جمع میان این دو روایت ممکن است. نتیجه این که امير المؤمنین علیه السلام در رکوع نماز دو مرتبه صدقه عطا فرموده اند یکی انگشتر طوق بن حرّان و دیگری انگشتر سلیمان بن داود. این آیه شریفه دو مرتبه نازل شده است که نظایر آن در قرآن کریم موجود است.


سؤال مهمی که در این جا مطرح می شود اینست؛ اگر کسی بپرسد: امیر المؤمنین علیه السلام در نماز، خضوع، خشوع و حضور قلب و توجه اش به اندازه ای بود که نزدیک می شد به فناء

فی اللّه، پس چطور می شود که در چنین حالتی به سؤال سائلی توجه کرده و برای خارج کردن انگشت مبارک به او اشاره نماید؟

پاسخ این سؤال این گونه است که:

اگر عارف موحدی به مقام کمال عرفان و معرفت حقایق نرسیده باشد در آن هنگام التفات و توجه در نماز به این امور قطعاً با حضور و خشوع و خضوع در نماز منافات و تضاد دارد. امّا برای امیر المؤمنین علیه السلام که خلیفه و جانشین خدا و حجت او بر تمامی خلق پس از رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و سلم است مقام حضرت بالا تر و رفیع تر از آن است که این گونه توجهات ذره ای از خضوع و خشوع امام را از بین ببرد. البته این مطلب را از راه اقامه برهان و دلیل در برخی از نوشته هایم (معقول و منقول) ذکر کرده ام و در این بحث برای توضیح بیش تر حدیثی را مطرح می کنم که متضمن منقبت دیگری از مناقب امیر المؤمنین علیه السلام است.

منقبتی از امیر المؤمنین علیه السلام

از ابن عباس به سند معتبر روایت شده است که:

کسی دو شتر چاق و فربه را برای هدیه خدمت رسول خدا صلی اللّه علیه وآۀه و سلم آورد. حضرت قبول کرد و در میان گروهی از اصحاب فرمود: هر کس دو رکعت نماز بخواند و از اول تا آخر آن خضوع و خشوع و حضور قلب داشته باشد (به نحوی که هیچ امر دنیایی به قلب او خطور نکند) یکی از این دو شتر را به او عطا می کنم.

ابن عباس می گوید: احدی از اصحاب در خود این را ندید. همه ساکت و بی صدا شدند.

امیر المؤمنین علیه السلام عرض کرد یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم من می خوانم.

حضرت فرمود: بسم اللّه.

امیر المؤمنين علیه السلام تجدید وضو کرده و شروع به نماز نمود و به آخر رساند. جبرییل امین نازل شد و عرض کرد: یکی از دو شتر را به علی علیه السلام عطا نما.

سید المرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود:

بلی! ای جبرییل! برادرم و وصی ام ابا الحسن علیه السلام و از اول نماز تا سلام با خضوع و خشوع و حضور قلب بود امّا در وقت سلام دادن از دلش گذارند که کدام یک از دو شتر چاق تر است تا او را بگیرم.

جبرییل عرض کرد: این فکر دنیایی نبود زیرا برادرت برای رضای خدا به آن التفات و توجه کرد چون از اول قصدش این بود که آن را ذبح کرده و در راه حق تعالی بین یتیمان و فقرا و مساکین تقسیم کند. از این جهت در وقت سلام دادن به آن توجه داشت.

در این جا روشن است که هدف رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم از این عمل اظهار منقبتی بزرگ از مناقب و فضایل امیر المؤمنین علیه السلام بود تا آن که دوستان، محبان و دشمنان و منافقین شهادت پروردگار و جبرییل امین را در خصوص حضرت بشنوند.

حال که این منقبت عظیم را از مناقب بی حد و حصر امیر المؤمنین علیه السلام شنیدید مناسب است بر سر و سینه بزنید و دیوانه وار گریبان چاک کرده و دل را بسوزانید و وا حسيناه! وا مظلوماه! بگویید زیرا مناقب حضرت سید الشهدا علیه السلام هم مظهر و تجلی ملکوتی و نورانی وا از فضایل و مناقب جدّ، پدر و مادر و برادر بزرگوارش علیهم السلام بود. اما این را هم باید فهمید که این تجلی به چه شکل بود.

حضرت امیر المؤمنین علیه السلام انگشتری را که اساس و محور پادشاهی سلیمان بود در راه خدا در مقابل یک سؤال جبرییل امین بخشید. امّا سید الشهدا علیه السلام در راه خدا انگشترش را به کافری داد. آن انگشتر به خون آن خلیفه و جانشین پروردگار رنگین شده بود.

پس این انگشتر صد هزار مرتبه ارزشمند تر، والا تر و نورانی تر است از انگشتری که اساس و محور پادشاهی سلیمان بود. آه! آه! چه طور این گونه نباشد حال آن که هر ذرّه از خون پاک و مطهر حسین علیه السلام که بر آن انگشتر بود در نزد خدا از ارواح همه ملائک و کروبیان شرافت و برتری دارد.

آه! آه! ای دل بسوز! ای جگر خون شو! ای زبان صیحه و فریاد بکش! و ناله وا حسبناه و وا مظلوماه بگو. زیرا وقتی امیر المؤمنین علیه السلام آن انگشتر را صدقه می داد در حالت رکوع و

نزدیک به مقام فناء فی اللّه بود، امّا سید الشهدا علیه السلام در وقت وا گذار کردن انگشتر در راه خدا در بین دریای خون و دریای فناء فی اللّه بود زیرا مقام رکوع و سجود بالا ترین حالاتِ تذلل، خضوع و خشوع برای پروردگار است.

امیر المؤمنین علیه السلام در حالت رکوع انگشتر بخشید اما سید الشهدا علیه السلام در وضعیتی انگشتر بخشید که همه اعضاء و اجزای بدن شریفش در خاک و خون غلطیده و همه اعضای پاک و مطهر و شریفش بر خاک تذلل، خشوع و خضوع مثل ساجدین شاکر به حالت سجده و سر مقدس حضرت علیه السلام بر فراز نیزه ای بلند مشغول ذکر و تکبیر و تهلیل و تسبیح خداوند سبحان بود.

اللّه اکبر! عجب اسراری است که عقل صاحبان عقل در فهمیدن بعضی از این مقامات در تحیر و اضطراب است.


محمد بن سلم به سند معتبر روایت می کند:

از حضرت امام صادق علیه السلام سؤال کردم: انگشتر جناب سید الشهدا علیه السلام آخر به چه کسی رسید؟ شنیده ام در روز عاشورا آن را از انگشت مبارک بیرون آوردند و غارت نمودند!

آن حضرت علیه السلام پاسخ فرمود: چنین نیست که شنیده ای. آن انگشتر از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم به حضرت امیر المؤمنین علیه السلام و از ایشان به امام حسن مجتبی علیه السلام و او به سید الشهدا علیه السلام و از ایشان به سید الساجدین علیه السلام و بعد به پدرم علیه السلام و الآن نزد من است. در هر روز جمعه آن را به انگشتم می کنم و نماز می خوانم.

این حدیث از امام صادق علیه السلام با روایتی که پیش از این گفتیم (غارت انگشتر حضرت توسط بجدل بن سليم - لعنة اللّه علیه -) منافات و تضاد ندارد زیرا انگشتری که امام صادق علیه السلام فرمود از مواریث نبوت و امامت بود که می بایست نزد خلفای خدا و رسول صلی اللّه علیه و اله و سلم باشد امّا انگشتری که بجدل بن سليم - لعنة اللّه عليه - برد از این دست نبوده است.

محمد بن مسلم هم این گونه فهمیده بود که آن انگشتر از مواریث نبوت و امامت نبوده

است و سبک و سیاق پرسش محمد بن مسلم هم دلالت بر آن دارد و امام صادق علیه السلام هم غارت آن انگشتر را نفی کرد.


همان طور که در روز عاشورا لباس های حضرت سید الشهدا علیه السلام (غیر از ساتر عورت) را به غارت بردند لباس های سایر شهدا (چه بنی هاشمیان و چه سایر اصحاب) هم به غارت رفت و چیزی از اسب، شمشیر، نیزه و دیگر اشیاء نبود مگر این که غارت شد. اما از احدی ساتر عورت را غارت نکردند زیرا قدرت آن را نداشتند. خواه سید الشهد علیه السلام و یا بنی هاشمیان و یا اصحاب.

با این نتیجه اگر غیر از این بدانیم و اعتقاد داشته باشیم دلیلی بر فساد عقیده و فساد معتقدان به آن خواهد بود.


فصل ششم: در بیان احوال ذوالجناح بعد از شهادت حضرت سید الشهدا (علیه السلام)

اشاره

ذوالجناح پس از شهادت حضرت علیه السلام

وقتی امام حسین علیه السلام به شهادت رسید ذوالجناح نعره و فریاد می کرد و شیهه می کشید. سمت هر یک از شهدا می رفت و به آن ها نظر می کرد.

عمر ابن سعد - لعنة اللّه عليه - امر کرد که: این اسب را بگیرید و بیاورید. این اسب از بهترین اسب های گروه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم است.

سواره ها از چهار طرف برای گرفتن آن حیوان با وفا، اسب دوانیدند. ذوالجناح، کفار را با پا زد و برخی را به دندان گرفت و به دوزخ فرستاد. چندین نفر را از پشت اسب انداخت و خُرد کرده و کشت. در بعضی روایات آمده است که چهل نفر را کشت.

ابن سعد - لعنة اللّه علیه - به سواره ها گفت: از او دور باشید تا ببینیم چه می کند و به چه کاری مشغول می شود. وقتی از او دور شدند و فهمید که دنبالش نیستند به جسم غرق به خون شهدا نگاه کرد. همه فهمیدند که پیکر نورانی و مطهر حضرت سید الشهدا علیه السلام را

می خواهد. وقتی خود را به حضرت رسانید شروع کرد به بوسیدن و بوییدن آن پیکر بی سر و پیشانی خود را به جسم پاره پاره امام علیه السلام می مالید و شیهه کشیده، نعره و گریه می کرد مثل گریه زن بچه مرده. با شیهه اش می گفت:

الظَّلِیمَةَ الظَّلِیمَةَ مِنْ أُمَّةٍ قَتَلَتْ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّهَا. چه ستم گرند گروهی که فرزند دختر پیامبر خود را کشتند.


در خبری وارد شده است که:

وقتی در جنگ صفین لشگر معاویه فرات را احاطه کردند، فرماندهان و سربازان معاويه - لعنة اللّه عليه - اصحاب و یاران امیر المؤمنین علیه السلام را از برداشتن آب منع کردند. هیچ کس از امرا و رؤسای لشگر امام علی علیه السلام هم قادر نبود با عده ای، کفّار را از کنار فرات متفرق کرده تا آب بردارند.

امير المؤمنین علیه السلام، امام حسین علیه السلام را با پانصد سوار فرستاد تا شریعه را بگیرند. مظلوم کربلا با همراهانش به شریعه رسید و پس از کشتن تعدادی از لشگر معاویه بقیه را فراری و متفرق کرده و آب را به دست گرفتند.

امير المؤمنین علیه السلام فرمود: ای مردم! ای اهل لشگر! همین حسین علیه السلام، پسر من و پسر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم با لب تشنه در عرصه کربلا کشته خواهد شد و اسبش از مردم گریخته و شیهه و ناله می کند و می گوید:

الظَّلِیمَةَ الظَّلِیمَةَ مِنْ أُمَّةٍ قَتَلَتْ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّهَا وَ هْمُ يُقِرُّونَ الْقُرْآنُ الَّذِي جَاءَ بِهِ إِلَيْهِمْ. چه ستمگرند گروهی که فرزند دختر پیامبر خود را کشتند در حالی که قرآنی را می خوانند که توسط همین پیامبر به آن ها رسیده است.

سپس امیر المؤمنین علیه السلام این دو بیت را خواند:

و كل ذى نفس او غير ذي نفس *** يجرى الى اجل يأتى باقدار

على الحسين جهارا قبل مصرعه *** علما يقينا بان يبلى باشرار

هر موجود زنده و غیر زنده ای پایانی دارد که برای او مقدّر شده است.

امام حسين علیه السلام می دانست و یقین داشت که گرفتار افرادی شرور خواهد شد و آن ها او را خواهند کشت.

ذوالجناح که مانند انسانی کامل بود، خود را در خون پاک و مطهر حضرت سید الشهدا علیه السلام غلطانید و به سمت خیمه های آل اللّه و آل رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم رفت و در حالی که با صدای بلند ناله می کرد، شیهه می کشید و دست ها را بر زمین می زد. صدای ذوالجناح تمام کربلا را پر کرده بود و باز هم می گفت:

الظَّلِیمَةَ الظَّلِیمَةَ مِنْ أُمَّةٍ قَتَلَتْ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّهَا چه ستم گرانی هستند کسانی که فرزند دختر پیامبر خود را کشتند.

همه با تعجب به حالات آن حیوان با وفا نگاه کردند. وقتی به سوی خیمه های حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم رفت و با صدای بلند شیهه کشید، صدای گریه او به گوش زینب علیها السلام رسید و به سکینه علیها السلام فرمود: پدرت آمده و برای تو آب آورده، به استقبال او برو!

در واقع حضرت زینب علیها السلام این سخن را از شدت اضطراب، تحیر و اندوه فرمود زیرا در آن لحظات نزدیک بود که روح همه اهل حرم، اطفال و بانوان و دختران از بدن شان مفارقت کرده و همه بمیرند.

البته از مفاد این روایت این چنین استفاده می شود که هنگام شهادت سید الشهدا علیه السلام، زینب کبری علیها السلام در کنار پیکر مطهر و پاک برادر حاضر نبوده است. با این توصیف وقتی که حضرت بر زمین افتاد، ذوالجناح خبر را آورد و همه اهل حرم و بانوان به سوی پیکر سید الشهدا علیه السلام دویدند و امام را در آن حالات دیدند و فریاد و صیحه کشیدند امّا با اشاره حضرت (قبل از اتمام امر شهادت) به سوی خیمه ها بازگشتند.

نتیجه این که ذوالجناح دو مرتبه از کنار پیکر سید الشهدا علیه السلام به سوی خیمه ها آمده است:

مرتبه اول: برای آوردن این خبر که صاحبش بر زمین کربلا افتاده است.

مرتبه دوم: برای آوردن این خبر که خاک بر سر عالمیان باد که امر شهادت به اتمام رسید.

به هر حال سکینه علیها السلام از خیمه بیرون آمده و به استقبال ذوالجناح رفت وقتی دید که زین خالی از سوار و واژگون شده و ذوالجناح غرق دریای خون است...

رتبه و مقام ذوالجناح

لازم به ذکر است روایت دیگری هم در مورد ذوالجناح وجود دارد که آن را در کتاب «اكسير العبادات فى اسرار الشهادات» به صورت مفصل آورده ام و انشاء اللّه در همین کتاب خواهد آمد و عقیده و گمان من به همان روایت بیش تر است. امّا در این بخش ذکر مطلب مهمی ضروری است و آن این که غفلت از مراتب، درجات و مقامات ذوالجناح شایسته و بایسته نیست و می بایست به آن اعتقاد محکم داشت که ذوالجناح از مواریث امامت و خلافت است کما این که در روز عاشورا این مقام مشخص و آشکار شد.

حال اگر در نظر بگیریم که مواریث نبوت و ولایت (غیر از علوم و اسباب علوم) شامل وسایل، لباس ها، انگشتر و ... مثل ذوالفقار، درع رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم، رمح و كمان و... باشد ذوالجناح بر همه این ها فضیلت و برتری دارد و چطور این گونه نباشد زیرا در ساعات زیادی از روز عاشورا در جولان و تاخت و تاز و تحمل سختی و زحمات، تشنگی و خستگی و آماج تیر ها، زخم ها، جراحات و نیزه ها بود و به سبب همین کردار و افعال به مقامات و درجات عالی رسید، اموری که یک دهم آن هم ثبت و ضبط نشده است.

اوج صفات و ویژگی های ذوالجناح گریه، زاری و شیون و افغان او در مصائب صاحب مظلومش و افعالی است که ذوالجناح بعد از اتمام امر شهادت انجام داد چنان چه مفصلاً به آن پرداختیم. هم چنین رسیدن به مرتبه بلند ادراک و شعور و گوهر بی همتای عقل از دیگر ویژگی های این اسب با وفا است. چنانچه امیر المؤمنین علیه السلام در روز صفین فرمود که ذوالجناح در ناله هایش می گوید:

الظَّلِیمَةَ الظَّلِیمَةَ مِنْ أُمَّةٍ قَتَلَتْ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّهَا چه ستم گرانی هستند کسانی که فرزند دختر پیامبر خود را کشتند.

شیعیان مخلص و مؤمن با تفکر و تدبر در این امر خواهد فهمید که مقام ذوالجناح بسیار بسیار بالا تر از مقام ارمکه ی (1)جبرئیل امین است.

وقتی که حضرت موسی کلیم اللّه علیه السلام و بنی اسرائیل از مصر بیرون آمدند و فرعونیان به دنبال آن ها رفته تا آن ها را بگیرند و بکشند. حضرت موسی علیه السلام امر کرد که بنی اسرائیل وارد نیل شوند. اسب نر فرعون نمی خواست وارد نیل شود از سویی جبرئیل با ارمکه داخل شد اسب فرعون به هوای آن مادیان آمد و قوم فرعون به دنبال آن ها تا همه غرق شدند و موسى علیه السلام و بنی اسرائیل نجات یافتند.

نتیجه این که سامری که یکی از بنی اسرائیل بود وقتی که جبرئیل هنوز وارد نیل نشده بود می دید که هر جا ارمکه پا می گذارد خاک آن قطعه حرکت می کند. سامری فهمید که این اسب از بهشت و عالم ملکوت آمده است. سامری یک مشت از خاک جای قدم های ارمکه را برداشت و گوساله ای ساخت و آن خاک را در شکم گوساله انداخت و از شکمش صدای گوساله خارج می شد.

در هر صورت مقصود اینست که ذوالجناح از چند جهت علی الخصوص به خاطر این که با خون سید مظلومان سید الشهدا علیه السلام رنگین شد به مقامی رسید که اشرف و افضل انواع حيوانات ملکوت (بهشت و فردوس اعلی) شد و به هر جا که پا می گذاشت چندین برابر آثار و خواص ارمکه جبرییل امین را ظاهر می کرد.

در مطالب گذشته هم ذکر کردیم که مهم ترین هدف سید الشهدا علیه السلام از داخل شدن به فرات (در هنگامی که به جهاد و جنگ پرداخت) آب خوردن ذوالجناح بود. به هر حال توجه و التفات حضرت سید الشهدا علیه السلام به ذوالجناح در بالا ترین مقام بوده است. با این همه، ثبت و ضبط جميع صفات و کمالات و درجات ذوالجناح چگونه قابل تصور است؟!

از این تحقیقات معلوم می شود که معدن رحمت، فتوت، جوان مردی حضرت امام حسین علیه السلام هنگام شروع مجاهدات و مبارزه ها آن حیوان با وفا را مطمئن و خاطر جمع کرد و


1) ارمکه نام اسب مادیان بهشتی است که جبریل بر آن سوار می شود.

فرمود: ای ذوالجناح امروز بسیار بسیار به زحمت و مشقت خواهی افتاد و در ازای این صبر و تحمل تو بر انواع و اقسام زحمات، اجرت این خواهد بود که تو از مواریث نبوت و ولایت در دنیا و آخرت خواهی شد و در بهشت فردوس اعلی سوار نخواهم شد مگر بر تو.

مطالبی که ذکر شد با استنباط اصول محکم و دقیقی است که در گفتار مشهوری است (حال تفاوتی ندارد که این گفته برای مردم مستند است یا خیر) و آن گفتار اینست:

ذوالجناح هنگام شروع مبارزات حضرت امام حسین علیه السلام عرض کرد:

ای خلیفة اللّه و اى صاحب من! ترا در میدان جنگ و جدال می گردانم و به چشم و دل از تحمل همه زحمات و مشقات راضی هستم و به آن افتخار می کنم امّا می ترسم در آخرت بر اسب های بهشتی سوار شوی و مرا از نظر عنایت انداخته، قدم مبارک به رکاب من نگذاری.

آن معدن عصمت و مروت و فتوت با ذوالجناح عهد و پیمان بست و وعده داد و فرمود: من در بهشت عدن و فردوس اعلی سوار نخواهم شد مگر بر تو.

این جانب گفتار فوق را مستند ندیدم امّا به خوبی دانستید که امر روشن تر از اینست که نیاز به توضیح دیگری داشته باشد در نتیجه اعتقادم بر اینست که ذوالجناح مانند سایر مواریث نبوت و امامت هم اکنون در خدمت امام زمان - روحی له الفدا و عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - می باشد.

به هر حال همه عجایب و غرایب روز عاشورا را نمی توان ثبت و ضبط کرد و افعال و کردار ذوالجناح از این دست امور خارق العاده است. تلاش بر اینست که انشاء اللّه بخشی از امور خارق العاده و عجیب این روز را بیان نمایم.


برخی از وقایع عجیب عاشورا

بعضی از محدثین مانند شیخ حر عاملی رحمة اللّه در کتاب نصوص المعجزات و صاحب كتاب تظلم الزهرا علیها السلام به سند معتبر از مفضل بن عمر از حضرت صادق علیه السلام آورده اند:

آن حضرت فرمود: وقتی آن قوم کافر جناب سید الشهدا علیه السلام و یارانش را از آب فرات منع کردند، امام حسین علیه السلام به یارانش فرمود: هر کس تشنه است بیاید آب بخورد.

پس انگشت ابهام مبارک را در کف دست دیگر قرار داد و آب مثل فواره ای که از حوض می ریزد جاری شد.

اصحاب و بنی هاشمیان همه برخاستند و هر یک به ترتیب دهان را بر کف دست مبارک گذاشته و آب می خوردند تا همه سیراب شدند. بعضی هم به یک دیگر می گفتند: به خدا سوگند نوشیدنی و آبی خوردم که احدی از عالمیان در دنیا آبی چنین نخورده است.

وقتی همه اصحاب و یاران به شهادت رسیدند و امر شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام به اتمام رسید...

و كان في يوم العاشر عند المغرب قعد الحسين باسمائهم و اسماء ابائهم فيجيبه الرجل عبد الرجل فيقعدون حواثم يدعو بالمائدة فيطعهم من طعام الجنة و يسقيهم من شرابها ثم قال الصادق علیه السلام و الله لدراهم عدة من الكونين و لقد كرر عليهم لو عقلوا قال ثم فرجوا الرسلهم فعاد كل واحد منهم الى بلاده.

این حدیث از احادیث مشکل است خصوصاً وقتی بقیه حدیث ملاحظه شود حال آن را طوری بیان خواهم کرد که همه مخلصان و محبان آن را بفهمند:

غروب روز عاشورا که نزدیک بود، سر مطهر و مقدس امام حسین علیه السلام به بدن مبارک ملحق شد و نشست، حضرت اصحاب و بنی هاشمیان که همه شهید شده بودند را به نام های خود و نام های پدران شان یک به یک خواند. همه جواب دادند و یکی پس از دیگری برخاسته و در اطراف سید الشهدا علیه السلام نشستند. حضرت طعامی خواست. طعام بهشتی نازل شد همه از خوردنی ها و نوشیدنی های بهشتی خوردند تا آن که سیر و سیراب شدند.

امام صادق علیه السلام فرمود: به خدا سوگند گروهی از کوفیان همه این آیات و معجزات را که سيد الشهدا علیه السلام مکرر به آن ها نشان داد را دیدند امّا عقل ایمانی نداشتند و در ضلالت و گم راهی

ماندند. گروهی از لشگریان عمر بن سعد - لعنة اللّه عليه - كه خیمه های شان در نزدیکی قتل گاه شهدا بودند با دیدن این معجزه سریعاً از آن جا کوچیدند و از لشگر عمربن سعد رفتند.

نتیجه مطلب فوق اینست که شهدای کربلا با بدن های دنیایی و مادی خود شان از مائده های بهشتی خوردند و آشامیدند یعنی بعد از آن که سر های مطهر شان به بدن های شریف ملحق شد. این معجزه و امر خارق العاده در تائید و مصداق آیه کریمه ی:

وَ لا تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ مپندارید کسانی که در راه خدا کشته شده اند مرده اند بلکه آن ها زنده اند و نزد خدا روزی دارند.

از صاحب ولایت مطلقه و جانشین و خلیفه خدا ساطع شد. حسرت و ندامت اهل کوفه و کسانی که این واقعه را دیدند به دلیل تخلف آن ها از یاری و نصرت آن امام مظلوم زیاد شد. دوباره ذکر می کنیم که گروهی از کوفیان دیدند که شهدای کربلا با بدن های دنیایی خود اطراف سید الشهدا علیه السلام نشستند و از نوشیدنی ها و خوردنی های بهشتی خوردند و نوشیدند. شهدا یکی دو ساعت در این حالت بودند و بعد به حالت اول برگشتند. از این حدیث هم می توان این گونه استفاده کرد تا زمانی که آن گروه از کربلا خارج نشدند شهدا در همان حالت بر سر سفره طعام بهشتی نشسته بودند و بعد از کوچ آن ها از کربلا به امر سید الشهدا علیه السلام به حالت اول برگشتند.

ادامه حدیث:

ثم اتى بجبال رضوى فلا يبقى احد من المؤمنين الا أتاه و هو على سرير من نور قد حف به ابراهیم و موسى و عيسى و جميع الانبياء و من ورائهم للمؤمنون و من و رائهم الملائكة ينظرون ما يقول الحسين علیه السلام قال فهم بهذه الحاله الى ان يقوم القائم و افوا فيها مبينهم الحسين حتى ياتى كربلا فلا يبق سماوى ولا ارضى من المؤمنين الاخطوا بالحسين علیه السلام.

حضرت صادق علیه السلام فرمود:

بعد از آن کوه های رضوی آوردند و کسی نمی ماند مگر آن که به سوی حضرت سید الشهدا علیه السلام می آید در حالی که امام بر تختی از نور نشسته است و حضرت ابراهیم، موسی و عیسی علیهم السلام او را احاطه کرده اند. بعد از ایشان مومنین و ملائکه نشسته اند و همگی منتظر هستند که سید الشهدا علیه السلام چه خواهد گفت و چه امر خواهد فرمود و به این حالت خواهند بود تا قائم آل محمد علیه السلام ظهور نماید و جناب سید الشهدا علیه السلام به کربلا بیاید. در این هنگام هیچ کس از اهالی آسمان و زمین باقی نمی ماند مگر آن که به زیارت و خدمت امام حسین علیه السلام می رسد.

همان طور که مشخص است فراز های این روایت خالی از پیچیدگی نیست و فهم آن برای رسیدن به حقیقت سهل و آسان نمی باشد زیرا فقرات این حدیث در مجموع از احادیث مشکل شمرده می شود. توضیح و تبین این حدیث را به حول قوه الهی شروع می کنیم:

توجیه ای که برای کلام حضرت صادق علیه السلام که فرمود: «ثم اتى بجبال رضوی...» می توان آورد، اینست که اموری که در فراز های بعد مطرح شده است در عالم برزخ و با بدن و جسم مثالی و برزخی و مکان ملکوتی رخ خواهد داد. امّا فقرات قبل از این جمله با تفسیری که آوردیم مربوط به دنیا است به عبارت دیگر مطالبی که قبل از «ثم اتى بجبال رضوی» آمده هیچ مدخلیتی با بعد آن ندارد.

احتمال دوم اینست که: مطالبی که در ابتدای حدیث آمده این گونه است که بدن ها و جسم دنیایی شهدا در کربلا افتاده بود امّا سید الشهدا علیه السلام که صاحب ولایت و خلافت مطلقه است به کسانی که در نزدیکی بدن های شریف شهدا بودند جسم مثالی و برزخی شهدا را نشان داد و کوفیان دیدند که امام حسین علیه السلام نشسته و شهدا با جسم ها و بدن های دنیایی خود از دست سید الشهدا علیه السلام طعام و شراب بهشتی می خورند و می آشامند پس حسرت و ندامت آن ها به نهایت رسید.

امّا در خصوص دیدن بدن های ملکوتی و برزخی شهدای کربلا و ظهور آنان دو احتمال وجود دارد [قسمت دوم حدیث] احتمال دیدن و احتمال ندیدن شهدا توسط گروهی از كوفيان.

آنچه به نظر می رسد اینست که کوفیان چیزی از قضیه جبال رضوی را ندیدند و آن چه در حدیث امام صادق علیه السلام از جمله «ثم اتى بجبال رضوی» به بعد آمده است مختص عالم برزخ است. تفصیل شرح این حدیث را در کتاب اکسیر العبادات في اسرار الشهادات آورده ام امّا در این جا تنها برای فهم و درک آسان و ممتنع موضوع به آن پرداختیم.


فصل هفتم: در بیان احوالات اهل حرم بعد از شهادت آن مظلوم (علیه السلام)

اشاره

یک مقدمه مهّم

بر مؤمنین و اهل ایمان واضح و روشن است که هیچ وقت نشد که احدی از آن قوم کافر به چشم خیانت به کسی از بانوان آل اللّه و حرم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم نگاه کند.

حتی به کسی از آن ها جسارت کند و به خدا قسم! تصمیم این امر هیچ وقت بر قلوب آن ها خطور نکرد که قادر بر انجام آن باشند و این عهد و میثاق مؤكد حضرت سید الشهدا علیه السلام و حق تعالی در عالم ارواح (ذر) بوده و از مقتضیات و خواص صاحب ولایت و خلافت مطلقه است.

در همین نقطه به اشاره ای که شد اکتفا کرده هر چند در این بخش دلایل و شواهد زیادی وجود دارد. لذا هر کافر ملعونی که می خواست از بانوان معصوم و دختران مظلوم و عفیف بعضی از وسایل را به غارت ببرد با کعب نیزه میان کتف آن معصومه مظلومه می زد ولی صورت نحس خود را بر می گرداند تا نگاهش به او نیفتد.

پس از تفهیم این موضوع، بحث دیگری را مطرح می کنیم که: در هیچ زمانی کسی از حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و متعلقات اصحاب و شهدا زبان به التماس بر آن قوم کافر نگشوده بلکه همه آن ها را دشنام و لعنت می کردند هر چند کافران کوفی آن ها را با تازیانه می زدند اما جرأت جواب دادن به لعنت های آنان را نداشتند.

مؤمنین، شیعیان و محبان می بایست به این دو نکته چنان چه بیان شد اعتقاد داشته باشند. اعتقاد خلاف این هم جایز و شایسته نیست زیرا موجبات رنجش سید الشهدا علیه السلام خواهد شد.

غارت خیام

بر مؤمنین مخلص پنهان نباشد که به خداوند عظیم و کریم سوگند! چنان چه نوشتن کیفیت شهادت سید الشهدا علیه السلام بر من سخت بود به گونه ای که قدرت و توانایی از من برداشته شده و حالات عجیب و خارق العاده ای را در خود می دیدم همین حالات هنگام نوشتن وقایع پس از شهادت (غارت خیمه های آل اللّه) بسیار بسیار دشوار تر برایم روی داد.

حدود دوازده روز است که می خواهم شروع به نوشتن این وقایع کنم هر گاه کتاب ها را پیش رو می گذاشتم و باز می کردم حالاتی روی می داد مثل این که هزار عقرب و مار مرا گزیده است. زود کتاب را می بستم و کنار می گذاشتم.

همین شب جمعه هم حالات عجیبی برایم روی داد و سرّش واضح و آشکار است که همه اعضاء و اجزای نورانی امام حسین علیه السلام برای هر یک از وقایع خون گریه کرد و سر مقدس مطهر بر روی نیزه به سوی خیمه های آل اللّه صلی اللّه علیه و اله و سلم بر می گشت و نیزه و نیزه دار را به حرکت در آورده و آیاتی از کلام اللّه مجید را خوانده و از چشم های مبارک اشک می ریخت.

آیا شنیده اید یا نشنیده اید که آن مظلوم کربلا به خاک و خون غلطیده بود امّا امر شهادت به پایان نرسیده جمعی از کفار می خواستند به خیمه ها هجوم ببرند؟

سید مظلومان با سینه مبارک حرکت کرده و با صدایی حزین و ضعیف فرمود:

ویل بر شما! ای بی غیرتان عرب! در حالی که من زنده هستم شما حیا نمی کنید و به خیمه های رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم حمله می برید.

با این سخن ابا عبد اللّه علیه السلام نَفَس ولی خدا بر آن کفار غلبه کرد و آن ها با حیرت و اضطراب برگشتند.

آه! آه! نمی دانم چگونه شروع کنم و چگونه بنویسم وقتی که لرزه بر دست و همه اعضایم افتاده است؟

به حضرت سید الشهدا علیه السلام سوگند! شب جمعه می خواستم شروع کنم امّا دوباره اضطراب و حیرت بر من غالب شد و لرزه بر بدنم افتاد و نتوانستم بنویسم گویا قدرت و توانایی از من سلب شده بود.

آه! آه! وا ويلاه! وا مصیبتاه! وقتی آن کافران برای غارت و تاراج خیمه های آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و اهل بیت مرتضی و فاطمه علیها السلام هجوم آوردند، دختران سید پیامبران و حریم سرور اوصیاء و جگر گوشه های بانوی عالمیان از خیمه ها بیرون آمدند در حالی که گریه، ضجه و ندبه می کردند و می گفتند:

کجاست محمد مصطفی صلی اللّه علیه و اله و سلم؟ کجاست علی مرتضی علیه السلام و حسن مجتبی علیه السلام؟ کجاست حمزه و جعفر و عقیل و عباس؟ کجایند سید الشهدا علیه السلام و جوانان و پیران بنی هاشم؟ کجایند اصحاب با وفای سید الشهدا علیه السلام؟

دشمنان خدا و کفار خیمه ها را محاصره کردند. شمر - لعنة اللّه عليه - فریاد زد: ای قوم! به خیمه ها وارد شوید و هر چه هست را غارت کنید.

همه وارد خیمه ها شدند و هر چه بود را به تاراج بردند. حتی گوشواره سیده طاهره مظلومه امّ کلثوم علیها السلام را از گوش مبارک کشیدند و گوش آن مظلومه پاره شد.

قيس بن اشعث - لعنة اللّه عليه - قطيفه سید الشهدا علیه السلام را برداشت و تا زنده بود به قیس القطيفه مشهور و ملقب بود. نعلین آن حضرت را کافری به نام اسود برداشت و غارت کرد و همه آن ها شروع کردند به غارت و تاراج لباس ها، لوازم، شتر ها و سایر اموال.

آه! آه! وقتی صدای صیحه و ضجه آل اللّه و حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و آه و زاری دختران و

زنان طاهره بلند شد ابن سعد - لعنة اللّه عليه - فرياد زد:

ای قوم! خیمه ها را بشکنید و بر سر حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و سلم بریزید تا آن که در زیر خیمه ها هلاک شوند. و ادامه داد: وای بر شما چرا خیمه ها را آتش نمی زنید؟

ملعون دیگری گفت: ما نیازی به غارت و تاراج نداریم خیمه ها را آتش بزنید تا همه کسانی که در آن ها هستند بسوزند.

شخص دیگری که رسول خدا صلی اللّه علیه و اله و سلم را دوست داشت گفت: ای قوم! ویل بر شما! عذاب خدا بر شما باد! برای شما کشتن پسر رسول خدا صلی اللّه علیه و اله و سلم و کشتن اهل بیت و اصحاب و انصار او کفایت نمی کرد که حالا می خواهید دختران و بانوان او را هم بسوزانید! یا این که فکر می کنید خدا شما را عذاب نخواهد کرد و زمینی که بر آن هستید زیر و رو نمی شود؟!

ابن سعد - لعنة اللّه علیه - گفت: خیمه ها را غارت کنید.

زینب کبری علیها السلام می فرماید:

من در آن هنگام در گوشه خیمه ایستاده بودم ناگهان مردی ارزق چشم (خولی بن یزید اصبحی) وارد خیمه شد و هر آن چه در آن بود را غارت کرد. بعد دید که حضرت سید الساجدین علیه السلام از شدت بیماری روی زیر اندازی سر نهاده است. آن ملعون زیر انداز را از زیر امام کشید و او را بر روی خاک انداخت. سپس متوجه من شد که در کنار خیمه ایستاده ام به سویم دوید، مقنعه را از سرم برداشت و گوشوار ها را از گوشم کشید تا این که گوش هایم پاره شد. آن کافر به گریه افتاد به او گفتم:

لعنك اللّه تسلبني و انت تبكي

خداوند بر تو لعنت بفرستد! مرا غارت کرده ای و گریه می کنی!

آن کافر گفت: بلی گریه می کنم! چرا گریه نکنم حال آن که می بینم شما اهل بیت رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و سلم هستید و چه بر شما می گذرد و به چه مصایبی مبتلا شده اید.

گفتم: ای کافر!

قَطَعَ اللَّهُ يَدَيْكَ وَ رِجْلَيْكَ وَ أحرقك بِنَارِ الدُّنْيَا قَبْلَ نَارٍ الاخرة لا تسلبنی ولاتیک

خداوند دست ها و پا هایت را قطع کند و ترا به آتش دنیا قبل از آتش آخرت بسوزاند! نه غارت کن و نه گریه!

آن ملعون پاسخ داد: اگر من غارت و تاراج نکنم کس دیگر آن ها را خواهد بُرد!

قابل ذکر است وقتی مختار رحمة اللّه برای خون خواهی و انتقام شهدای کربلا قیام کرد، هر کسی که از لشگر ابن زیاد و عمر بن سعد - عليهم اللعنة و العذاب - بود را دست گیر می کرد و به درک اسفل می فرستاد. یک روز خولی بن یزید اصبحی را حاضر کردند. چشم مختار رحمة اللّه به او افتاد گفت: در روز عاشورا چه کردی؟

آن کافر عرض کرد: کاری نکردم مگر این که سید الساجدین علیه السلام مریض بود و روی زیر اندازی خوابیده بود و آن را از زیر حضرت سجاد علیه السلام کشیدم و مقنعه و دو گوشواره زینب کبری علیها السلام را غارت کردم.

مختار رحمة اللّه گفت: ای دشمن خدا! کار بزرگ تر از این نمی شود؟! و ادامه داد: از زینب کبری علیها السلام چه شنیدی وقتی که او را غارت کردی؟

آن ملعون گفت: در آن هنگام زینب مظلومه علیها السلام فرمود:

قَطَعَ اللَّهُ يَدَيْكَ وَ رِجْلَيْكَ وَ أحرقك بِنَارِ الدُّنْيَا قَبْلَ نَارٍ الاخرة خداوند دست ها و پا هایت را قطع کند و ترا به آتش دنیا قبل از آتش آخرت بسوزاند!

مختار رحمة اللّه گفت: و الله لا جبين دعوتها.

قسم بخدا که همین الان دعوت و دعای او را به اجابت می رسانم.

پس امر کرد دو دست و دو پای خولی بن یزید اصبحی را بریدند و او را با آتش سوزانیدند.

به هر حال در بعضی از روایات این گونه آمده است که لشگر کفر برای قتل سيد الساجدين علیه السلام آماده شدند امّا بعضی از آن ها گفتند: او کم سن و سال است و مریض است و کشتن او لازم نیست.

با این وجود شمر - لعنة اللّه عليه - منصرف نشد و تصمیم بر قتل آن حضرت داشت. اما زینب کبری علیها السلام بیرون آمد و خود را بر روی آن امام مظلوم انداخت و فرمود: به خدا سوگند!

برادر زاده ام کشته نخواهد شد مگر این که اول مرا بکشید!

در نتیجه قدرت نورانی و ملکوتی آن معصومه مظلومه بر نفوس شیطانی، شمر - لعنة اللّه عليه - و سایر کفار غلبه کرد و همه مضطرب و مرتعش دست از کشتن حضرت سید السجادین علیه السلام کشیدند.

در این هنگام عمر ابن سعد - لعنة اللّه عليه - آمد و همه دختران و بانوان آل اللّه و آل رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم شروع کردند به فریاد و شیون و گریه و زاری طوری که لرزه به بدن آن ملعون افتاد و نزدیک بود نَفَس آن ها بر او غالب شده و زهره او بترکد.

منظور از گریه و شیون و زاری اهل حرم در هنگام روبرو شدن با ابن سعد - لعنة اللّه عليه - این بود که ای ملعون! همه این کار ها را کردی و باعث قتل و اسیری آل اللّه و حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم شدی! وای بر تو! عذاب خدا بر تو! حالا روبروی ما ضعیفان و بی چارگان و بی یار و یاوران می آیی تا چشم ما به تو بیفتد و داغ بر زخم های ما کشیده شود.

آن ملعون دستور داد که احدی متعرض حضرت سجاد علیه السلام نشود و حکم کرد گروهی در اطراف خیمه بمانند تا مراقب باشند که کسی از آن ها بیرون نرود و فرار نکند.

آه! آه! وا ويلاه! وا مصیبتاه! امّ كلثوم علیها السلام وقتی این حالات را دید که لحظه به لحظه و ساعت به ساعت دریا دریا و کوه کوه مصایب و بلا هجوم می آورد شروع به گریه و زاری کرد و چند بیت فرمود با این مقدمه:

یا سائلى عن فتية صرعوا *** بالطف اصخوا رهن اكفان

مضمون این بیت و ابیات دیگر اینست:

ای سؤال کننده از احوال خانواده نبوت و پیروان و جوانان بنی هاشم خبر می دهم و وقایع آنان را شرح و بیان می کنم بلی آن ها در صحرای کربلا مثل قربانی های عرفات و مِنی به خاک و خون غلطیده اند و کفن ایشان خون خشک شده آن هاست.

آه! آه! پیران و جوانان بنی هاشم در روی زمین نمونه و شبیه نداشتند در صفات نیکو و خصلت های پسندیده و جود و کرم و عقل. همه ایشان ذره ای قصور و کوتاهی در جان فشانی نکردند.

این ها مثل اولاد و پسران امیر المؤمنین علیه السلام دلیران و شجاعان، سادات روی زمین بودند. اما بعد از کشته شدن پیران و جوانان بنی هاشم، حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم دختران امیر المؤمنین و فاطمه زهرا علیها السلام خار و ذلیل شدند و دشمنان خدا و رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم ما را شماتت می کنند.

آه! آه! کجا رفتند بزرگان ما که هر یک نهنگ دریای شجاعت و کوه بلند فتوت و مروّت بودند.

آیا اگر بودند صبر می کردند که ما را با این حالت در نهایت ذلت و خواری ببینند و در دست کفار و دشمنان خدا مشاهده کنند؟!

اگر ذره ای از این مصایب به کوه ها برسد آب می شود و اگر به دریا ها برسد از آتش پر خواهند شد. اما پروردگار متعال بر ما اهل بیت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم رحمت و صبر جمیل عطا کرده است.


روایت فاطمه ی صغری علیها السلام

در بعضی از روایات آمده است که:

حضرت فاطمه صغری علیها السلام فرمود: قبل از هجوم دشمنان به خیمه ها، در خیمه ایستاده بودم و به جسم پاک و مطهر پدرم که بر ریگ ها و خاک های کربلا مثل قربانی عرفات و منی افتاده بود نگاه می کردم در حالی که دشمنان خدا اسب های خود را بر بدن های مطهر از چهار طرف می تاختند. من مهبوت و مضطرب در فکر بانوان و دختران حرم بودم که آیا ما را می کشند یا به اسیری می برند؟

ناگهان سوار ملعونی را دیدم که با کعب نیزه اش دختران و اولاد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و بچه های حضرت زهرا علیها السلام را دنبال می کرد. آن ها می دویدند و به یک دیگر پناه می بردند. دشمنان هم هر چه داشتند از مقنعه ها و ... را به غارت و تاراج بردند در حالی که زنان با گریه و زاری می گفتند:

وا جداه! وا ابتاه! وا علياه! وا قلة ناصراه! وا حسناها! ما من مجير يجيرنا! ما من ذائد يذواعنا.

ای جدم، ای پدرم، ای علی علیه السلام به کمک من بیایید. وای از کمی یاری کننده، ای برادرم حسن علیه السلام به کمک من بیا، هیچ کس نیست مرا یاری کند، و کسی نیست که از من حمایت کند و دشمنان را از من دور کند.

با تماشای این حالات نزدیک بود زهره ام آب شود و همه اعضا و اجزای بدنم به لرزه در آید. به چپ و راست نگاه کردم شاید عمه مظلومه ام کلثوم علیها السلام را ببینم و از این می ترسیدم که آن کافر ملعون هر چه که دارم را به غارت ببرد.

نا گاه چشم آن کافر به من افتاد و با اسب به سویم تاخت من شروع کردم به فرار شاید بتوانم از دست او خلاص شوم امّا او به من رسید. نزدیک بود قلب و جگرم پاره پاره شود و زهره بترکد و هلاک شوم. او با کعب نیزه به میان دو کتفم زد، من با صورت به زمین افتادم گوش هایم را پاره کرد و گوشواره را بیرون آورد و به سمت خیمه ها رفت. خون از گوش هایم می آمد و من بی حال و بی هوش افتادم ناگهان صدای عمّه ام را شنیدم که گریه می کند، فرمود:

برخیز برویم و ببینیم بر سر بقیه دختران و بانوان چه آورده اند و برادر مریض و بیمارت چگونه است؟

برخواستم و گفتم: عمه جان! یک تکه پارچه کهنه بده تا رویم را از چشم های نا محرم بپوشانم!

عمه فرمود: یا بنتاه! عمتک مثلک.

ای دخترم عمه ات هم مثل توست.

وقتی نگاه کردم دیدم که سر عمّه ام نیز مکشوف است و کتف های مبارک از شدت ضربه کفار با کعب نیزه سیاه شده است.

به خیمه ها برگشتیم و دیدیم که هر چه بوده غارت و تاراج شده است و برادرم حضرت سید الساجدین علیه السلام با صورت بر زمین افتاده و از شدت تشنگی، گرسنگی و

بیماری طاقت نشستن ندارد. ما بانوان و دختران به آن حالات و مصایب گریه می کردیم و حضرت سجاد علیه السلام بر احوال و مصایب ما.

از حمید بن مسلم منقول است که می گوید:

داخل خیمه های حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم شدم کفار و منافقین هر چه در خیمه بود را به تاراج برده بودند حتی بعضی از آن ها با بانوان طاهره و معصومه بر سر مقعنه ای منازعه می کردند طوری که آن کافر یک طرف آن را می گرفت و دختران و بانوان طرف دیگر را، آخر الامر آن کافران غالب می شدند.

حمید بن مسلم می گوید: رسیدم به سید الساجدین علیه السلام که در بستر بیماری بود و شمر بن ذي الجوشن - لعنة اللّه علیه - با تعدادی از سربازانش در خیمه آن حضرت بودند. سربازان گفتند: ای شمر! آیا به ما دستور می دهی تا این بیمار را بکشیم؟ من گفتم: سبحان اللّه آیا این بیمار را می کشند و بسیار اصرار و التماس کردم تا آن که دست از کشتن آن امام مظلوم برداشتند.

در این حين ابن سعد - لعنة اللّه علیه - رسید. دختران و بانوان فاطمی گریه کردند. آن ملعون گفت: کسی متعرض این بانوان و این بیمار نشود.

برخی از فاطمیات گفتند: این چه بی مروتی است که حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و ذریه ی امير المؤمنین و فاطمه زهرا علیهم السلام بی چادر و مقعنه بمانند و چیزی نداشته باشند تا با آن سر و روی خود را بپوشانند.

آن معلون امر کرد که هر کسی از حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم چیزی برده است برگرداند. حمید بن مسلم می گوید: به خدا سوگند! هیچ کس چیزی نیاورد.

بعد از این عمر بن سعد - لعنة اللّه علیه - گروهی را بر خیمه های حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و خیمه حضرت سید الساجدین علیه السلام گمارد و دستور داد و گفت: دقت کنید کسی از آن ها بیرون نرود و فرار نکند و بد رفتاری با آن ها نکنید. این را گفت و رفت.

در خبری از عبد اللّه پسر فاطمه علیها السلام دختر امام حسین علیه السلام آمده است که ایشان - فاطمه بنت الحسين علیه السلام - فرمود:

وقتی کافران هجوم آوردند شروع کردند به غارت و تاراج خیمه های آل اللّه. در آن وقت من دختر کوچکی بودم در پا هایم خلخالی از طلا داشتم. کافری آمد می خواست خلخال ها را از پایم در آورد این در حالی بود که آن کافر داشت گریه می کرد.

به او گفتم: ای دشمن خدا چرا گریه می کنی؟

گفت: چطور گریه نکنم حال آن که دختر رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم را غارت می کنم. و خلخال هایش را می برم.

گفتم: اگر مرا می شناسی چرا این کار را می کنی؟

آن معلون گفت: اگر من این کار را نکنم کس دیگری آن را انجام می دهد.

آن مظلومه فرمود: به خدا سوگند هر چه در خیمه ها بود به غارت رفت حتی پارچه ها و چادر ها را هم از دختران و زنان گرفتند.

در روایت دیگر آمده است:

زنی از قبیله بکر بن وابل به همراه شوهرش در لشگر عمر بن سعد - لعنة اللّه علیه - بود وقتی دید که همه برای غارت و چپاول خیمه های آل اللّه و آل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم هجوم می برند شمشیری به دست گرفت و به سوی خیام رفت و فریاد زد: ای آل بکر بن وابل! آیا از مروت و جوان مردی است که حرم و اهل بیت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم را غارت می کنند و شما فقط نگاه می کنید.

لا حُکمَ إلّا للّهِ، یا لَثاراتِ رَسولِ اللّهِ حکم فقط برای خداست. ما خون خواهی خواهیم کرد.

شوهر آن زن آمد و او را به خیمه اش برگرداند.


در روایات گفته شده روایتی که خیام آل اللّه و رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم را سوزانیده باشند نبود امّا از محتوای برخی روایات، فراز های زیارات، کلمات علما و شعرا این گونه استنباط می شود که خیمه های اهل بیت علیهم السلام را سوزانده اند و گمان من بر اینست که آن چه سوخته شده خیمه

بزرگ حضرت سید الشهدا علیه السلام بوده است. چنان چه کشته شدن و تلف شدن تعدادی از کودکان آل رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و اصحاب امام حسین علیه السلام در وقت هجوم به خیمه ها را نمی شود انکار کرد.

این گونه بر می آید که در هنگام هجوم فرعونی کفار به خیمه ها که همراه با طبل و ساز و آواز بوده است، با مشاهده این حالات و هم چنین اسب تاختن و زدن دختران و بانوان حرم، بچه ها و کودکان به سوی صحرا پا به فرار گذاشتند و بعضی از آن ها از ترس کشته شدند.

تعدادی دیگر هم به خاطر دویدن زیاد برای خلاصی از دشمن از شدت ترس و تشنگی و حرارت آفتاب (در زیر سایه علف های صحرایی) کشته شدند.

تعدادی هم در هنگام آتش زدن خیمه ها لباس های شان آتش گرفت و وقتی که فرار می کردند از سوختگی ناشی از آتش و حرارت آن از بین رفتند.

قضیه کشته شدن تعدادی از اطفال و کودکان در چند جا مورد اشاره قرار گرفته است از آن جمله: حدیث موسی کلیم اللّه علیه السلام در فضیلت روز عاشورا و وقایع کربلا، دفن شدن سر مبارک قاسم ابن الحسن مجتبی علیه السلام در روستایی در شمیرانات شهر ری، برخی از فقرات زیارات، کلمات و جملات علما و شعرا به نظم یا نثر.

امّا آن چه من به تاییدات الهی و الهامات حقانی استنباط کرده ام امر دیگری است و آن اینست که آن کافران از بی دینان هم بد تر بودند و در هنگام فرار و گریختن کودکان دنبال آن ها کرده و وقتی با اسب به آن ها می رسیدند با نیزه و شمشیر آن ها را می کشتند. وا ویلاه! وا مصيبتاه! وا حسيناه! وا مظلوماه! الا لعنة اللّه على القوم الظالمين.


بعضی از فضلا و علما اعلام کرده اند که در هنگام غارت و تاراج حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم لباس ها، مقنعه و چادر شهر بانو برده نشد. برخی گفته اند وقتی اسرای آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم را نزدیک بدن های شهدا و قتل گاه آوردند شهر بانو خود را به داخل فرات انداخت و غرق شد اما، در واقع حقیقت مطلب چیز دیگری است به این ترتیب که:

حضرت سید الشهدا علیه السلام به شهربانو وصیت کرد و فرمود: بعد از اتمام امر شهادت ذوالجناح پیش تو می آید. سوار او شو او ترا به جایی که خداوند مقدر فرموده می رساند.

وقتی ذوالجناح آمد آن بانو سوار شد دخترش زبیده (که مشهور است نامش فاطمه و عروس و زوجة قاسم بن الحسن مجتبی علیه السلام است) به دامن او چسبیده و او را سوگند داد که: ای مادر به خدا از تو جدا نمی شوم. شهر بانو هم او را بر ذوالجناح سوار کرد.

ذوالجناح به امر خدا طی الارض کرده و در لحظه ای خود را به سرزمین ری رسانید.

شهربانو گفت: دخترم! پایین بیا. تو در این سرزمین اقوامی از پادشاهان ساسانی و یزد گرد داری آن ها ترا می برند و متکفل امورت خواهند شد. من باید به وصیت سید الشهدا علیه السلام عمل کنم و تخلف از آن جایز نیست و آن امری است از اسرار الهی که نبایست با کسی در میان بگذارم و کشف این راز خلاف وصیت حجت خدا و جانشین حق تعالی است.

این خلاصه ای بود از شرح حال شهربانو اما بیان تفصیلی برخی از امور مانند: شهربانو و غیبت او در کوه و این که نسبت شهربانو با حضرت سجاد علیه السلام چیست؟ آیا خاله حضرت است یا خیر؟ و هم چنین شرح حال زبیده و کیفیت ازدواج او با حضرت قاسم علیه السلام، مقام قبر و مزار زبیده، کیفیت دفن سر مبارک حضرت قاسم علیه السلام در روستایی از شمیرانات، شرح حال قاسم شافی و دفن او در کنار سر مبارک قاسم علیه السلام و.... همه در کتاب اكسير العبادات في اسرار الشهادت آمده است و به بعضی از آن ها در همین کتاب اشاره خواهد شد.


در زبان بعضی از ذاکرین و مرتبه خوانان متداول و مرسوم است که می گویند:

کفار خیمه های حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم را غارت کردند و ابن سعد - لعنة اللّه عليه - افرادی را نگهبان گذاشت تا کسی به خیمه ها متعرض نشده و از آن ها فرار نکند امّا وقتی شب یازدهم فرا رسید بعد از پاسی از شب نگهبانان یا رفتند و یا خوابیدند.

حضرت زینب کبری علیها السلام به خواهرش گفت: ای خواهر! برخیز تا در حوالی خیمه

بگردیم من از یک طرف می روم و تو از سمت دیگر تا کسی متعرض خیام و دختران و زنانی که مبتلا به هزار مصیبت شده و تشنه و گرسنه خوابیده اند نشود، و مبادا صدای بیگانه ای بشنوند و با وحشت و اضطراب از خواب پریده و از ترس زهره شان آب شود.

زینب کبری علیها السلام از یک طرف و امّ کلثوم علیها السلام از طرف دیگر در حوالی خیام می گشتند. ناگهان حضرت زینب علیها السلام از دور شبحی را دید که به سمت خیمه ها می آید مانند سواره ای که نزدیک می شود حضرت فریاد زد و گفت:

ای شخص ترا به خداوند و ذات او سوگند می دهم به سمت ما نیا ما اهل بیت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم هستیم که اسیر و به تاراج رفته ایم و به خدا قسم الآن چیزی نداریم. دختران و زنان و کودکان گرسنه خوابیده اند می ترسم آن ها را به وحشت بیاندازی، آن ها مصیبت دیده اند و طاقت و توان آن ها بریده شده است.

زینب کبری علیها السلام دید که سوار نزدیک تر می شود شروع کرد به گریه کردن. نا گاه سوار پیاده شد و به گریه و زاری و ندبه پرداخت و گفت وا حسيناه! وا غریباه! وا عطشاناه! وا ذبيحاه! وا اهل بيتاه! وا عترتاه!

زینب علیها السلام مطمئن شد که این صدای پدرش امیر المؤمنین علیه السلام است به خدمت پدر دوید و امیر المؤمنین علیه السلام او را در آغوش گرفت. زینب مظلومه علیها السلام مصائب را عرضه داشت. امیر المؤمنین علیه السلام او را تسلّی داد و وعده های حق تعالی را بیان فرمود: دخترم تو به خیمه ها برگرد و خاطر جمع باش که من تا صبح اطراف خیام می گردم.

از طرف دیگر امّ کلثوم علیها السلام از دور شبحی را دید و با همان اوضاع و احوال خواهرش شروع کرد به صحبت تا آن که آن شخص نزدیک شد در حالی که گریه و زاری و شیون می کرد. امّ کلثوم دید که مادرش فاطمه زهرا علیها السلام است. فاطمه علیها السلام دخترش را در آغوش کشید و امّ کلثوم علیها السلام مصایب را خدمت مادر عرض کرد. آن صدیقه عظمی و حجت کبری فرمود:

دخترم! صبر کن که حق تعالی اجر عظیم و مقامات جلیلی را برای تان در نظر گرفته است.

دخترم! حالا تو به خیمه ها برگرد! امشب نگهبانی از خیام وظیفه من و پدرت امیر المؤمنین علیه السلام است.

در بعضی متون آمده است که در داستان حضرت زینب کبری علیها السلام به جای امير المؤمنين علیه السلام، آن شبح و سواره خود حضرت سید الشهدا علیه السلام بوده است.

در این جا دو سؤال مطرح می شود یکی این که آیا این امر ممکن است یا خیر؟ و به فرض امکان آیا نظایر این واقعه اتفاق افتاده است یا خیر؟

پاسخ این سوال در نهایت روشنی است زیرا وقوع امثال این واقعه اثری از آثار و خواص مقامات نورانی محمد و آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم است و این از عقاید اصولی مذهب تشیّع است کما این که نظایر دیگری هم در همین کتاب آمده است.

سؤال بعد این که آیا این واقعه دارای ریشه و سند روایی است با خیر؟

پاسخ اینست که این جانب تا کنون حدیثی یا روایتی که تاکید کننده این واقعه باشد را ندیده ام امّا اگر مؤمن مورد اطمینانی این حادثه را ذکر کرد و روایت یا نقل قولی را از علما جهت استفاده ارائه داد تکذیب آن شایسته و جایز نیست.


اسب تاختن بر پیکر شریف

در ابتدای این بخش سؤالی را مطرح می کنیم که آیا بعد از شهادت حضرت امام حسین علیه السلام لشگر کفر بر پیکر نورانی و مطهر حضرت اسب تاختند یا خیر؟

چنان چه می دانیم اخبار و روایات این مبحث دارای اختلافاتی هستند و قول علما و اصحاب مقاتل نیز در این باب مختلف است در نتیجه، ابتدا اخبار و روایات را ذکر می کنیم و سپس به قول علما می پردازیم.

در بعضی از روایات آمده است که:

فضه کنیز بزرگوار حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا علیها السلام شنید که می گویند ابن سعد - لعنة اللّه عليه - امر کرده است که فردا بر پیکر مطهر و مقدس سید الشهدا علیه السلام اسب بتازند و او را پای مال سمّ اسب ها کنند. فضه این خبر را خدمت حضرت زینب کبری علیها السلام عرض کرد و گفت: بانو و سرورم! چاره من چیست؟

زینب کبری علیها السلام فرمود: سفینه نام غلامی از غلامان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم است او در ماجرایی به جزیره ای رفت و به یک شیر گفت: من غلام رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم هستم آن شیر هم به او کمک کرد و از مرگ خلاص شد. ای فضه! من شنیده ام که در این صحرا شیری هست برو پیش او و بگو لشكر عمر بن سعد - لعنة اللّه عليه - می خواهند فردا بر پیکر پسر پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم اسب بتازند و او را با سمّ اسب ها پای مال نمایند.

فضه رفت و به شیر رسید و آن چه را که زینب علیها السلام فرموده بود به شیر گفت و ادامه داد:

يا ابا الحارث فهل انت تاركهم.

آیا تو می گذاری آن ها این کار را انجام دهند.

شیر با سر اشاره کرد که فردا نخواهم گذاشت آن ها این عمل را بکنند.

فردا آن شیر نعره زنان نزدیک بدن های قدسی شهدا آمد. اهل لشگر همه ایستاده بودند و نگاه می کردند. عمر بن سعد - لعنة اللّه عليه - گمان کرد که شیر برای خوردن گوشت شهدا آمده است بنابراین گفت: بگذارید ببینم چه می کند. شیر برگشت و دور اجساد نورانی و مطهر شهدا می چرخید. آه! آه! وا ویلاه! خود را به پیکر نورانی و مقدس سید الشهدا علیه السلام رسانید. دستش را به سینه آن امام مبین گذاشت و رویش را با خون انور اطهر آن خلیفه خدا رنگین کرد و شروع کرد به گریه مثل گریه مادر بچه مرده و هیچ کس قادر نبود نزدیک شیر شود.

عمر بن سعد - لعنة اللّه علیه - گفت: فتنه است او را به هیجان نیاورید. و مقصود آن ملعون این بود که اسب تاختن بر بدن پاک و مطهر آن حضرت را متوقف کنید.

در روایت دیگر این گونه آمده است:

وقتی لشگر کفر اراده کرد که بر بدن حضرت سید الشهدا علیه السلام اسب بتازد و او را پایمال سم اسب ها نماید، فضه خدمت زینب کبری علیها السلام آمد و عرض کرد: سفینه، یکی از غلامان حضرت رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم سوار بر کشتی بود. کشتی اسیر طوفان شد و شکست و سفینه به دریا افتاد. با شنا خود را به جزیره رسانید. شیری را در آن جزیره دید. شیر نزدیک آمد تا او را بخورد.

سفینه ترسید و گفت: یا ابا الحارث! من غلام رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم هستم.

شیر هم او را بر پشت خود سوار کرد و به جایی رسانید، کشتی سالمی آمد و او نجات یافت. حال ای سرور و بانوی من! من از پشت خیمه ها صدای شیر می شنوم اجازه بده بروم و از اوضاع مطلع شوم.

حضرت اجازه داد. فضه می گوید: رفتم نزدیک شیر و گفتم: یا ابا الحارث. سرش را بلند کرد و به حرف هایم گوش داد.

گفتم: آیا می دانی این قوم قصد چه کاری دارند؟ آن ها می خواهند فردا بر پیکر حضرت سید الشهدا علیه السلام اسب بتازند.

شیر برخواست خود را نزدیک بدن های شهدا و پیکر مطهر و مقدس سید الشهدا علیه السلام رسانید. روی خود را با خون پاک آن حضرت رنگین کرد و در تمام طول شب نزدیک آن بدن بود و تا صبح گریه و زاری کرد.

صبح گاه آن قوم کافر سوار بر اسب ها شدند تا نیت خود را عملی کنند. پیشا پیش آن ها ابن اخنس - لعنة اللّه علیه - بود که گفت: فتنه بزرگی است او را به هیجان نیاورید و برگردید.

لشگر کفار برگشت و تصمیم آن ها به اجرا نرسید.

همانند این روایت را برخی از علمای بزرگ از جمله ثقة الاسلام کلینی رحمة اللّه در کتاب اصول کافی به سند معتبر روایت کرده است.

نتیجه این که اعتقاد بعضی از دانش مندان اسلامی از جمله کلینی و صاحب بحار الانوار بر

اینست که به دلیل آمدن شیر در کنار پیکر امام حسین علیه السلام قصد آن قوم کافر عملی نشد.

امّا به اعتقاد برخی از فضلای بزرگوار از جمله سید بن طاووس، آن ها بر پیکر و بدن سيد الشهدا علیه السلام اسب تاختند. همان گونه که سید بن طاووس می گوید: عمر بن سعد - لعنة اللّه علیه - صدا کرد برای اسب تاختن بر بدن و پشت و سینه مبارک. ده نفر اجابت کردند و بر آن پیکر نورانی اسب تاختند تا آن که سینه طیب و طاهر حضرت را در هم شکستند.

وقتی آن ها به کوفه آمدند در مقابل ابن زیاد - لعنة اللّه علیه - ایستادند یکی از آن ها گفت:

نحن رضضنا الصدر بعد الظهر *** بكل يعوب شدید الامر

ابن زیاد گفت: شما ها کیستید؟

گفتند: ما همان ها هستیم که بر جسم سید الشهدا علیه السلام اسب تاختیم تا سینه و پشت او پایمال و له شد. ابن زیاد امر کرد و به آن ها جایزه خیلی کمی داده شد.

أبو عمر و زاهد می گوید: در حال و روز این ده نفر تفتیش و تفحص کردیم و فهمیدیم که هر ده نفر اولاد زنا هستند. وقتی مختار رحمة اللّه آن ها را دست گیر کرد امر کرد آن ها را با میخ های آهنی به چهار میخ کشیدند و سوار ها بر بدن نحس و نجس آن ها تاختند تا روح خبیث شان به درک اسفل رسید.

این مضمون را بسیاری از شعرای فاضل شیعه و سنی به نظم درآورده اند از آن جمله ابن ابی الحدید معتزلی در بعضی از قصایدش آورده است و آن گفتاری است که حضرت سید الشهدا علیه السلام از حلقوم مبارک فرمود:

و انا السبط الذى من غير جرم قتلونى *** و يجرد الخيل بعد القتل عمدا سحقونى

من نوه ی دختری پیامبر اکرم هستم که بدون جرم و گناه مرا کشتند و بعد از کشتن من گروهی از دشمنان با اسب بر بدن من تاختند و مرا لگد مال کردند.

البته این کلام از آن حضرت قبل از اتمام امر شهادت هم شنیده و نقل شده است.

علی ایُّ حال اعتقاد بنده بر اینست که ده یازده نفر از آن لشگر کفر بر جسد شریف امام مظلوم - روحى له الفداء - اسب تاختند. زیرا ادله بسیاری بر این مطلب وجود دارد و جمع

کثیری از علما هم قائل بر این هستند.

اما جمع میان این روایات و روایت کلینی دلالت می کند بر این که: شیر آمد و آن ها از نیت خود منصرف شدند از سویی ابن زياد - لعنة اللّه عليه - به عمر بن سعد - لعنة اللّه عليه - نوشته بود که همه لشگر بر بدن شریف بتازند تا چیزی از آن نماند. لذا مقصود ابن سعد این بود که به نحوی پیکر منور را پایمال و مضمحل کنند تا اثری از بدن نماند که بگوید جسد است پس دفنش کنید.

همه وحشت و ترس حضرت زینب کبری علیها السلام از این بود که آثار قبر و مزار برای پیکر مقدّس حاصل نشود که این بر خلاف وعده های حق تعالی در باب بقاء آثار و تربت و خواص قبر سید الشهدا علیه السلام است از این جهت شیری را فرستاد بیابد تا آن لشگر کفر از خیال او منصرف شوند.


یک نکته لطیف

اشاره

در این بحث نکته ای دقیق، لطیف و آسمانی وجود دارد که بعضی از فضلای محدث و عُرفای محقق به آن اشاره کرده اند که من هم لازم دانستم جهت تکمیل بصیرت و معرفت شیعیان به فضائل و مناقب آل اللّه و اهل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم به آن بپردازم:

حقیقت امیر المومنین علیه السلام نوری الهی است و اول موجودات است کما این که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود:

خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِیٌّ مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ. من و علی از یک نور واحد آفریده شدیم.

امير المؤمنین علیه السلام با این حقیقتی که به ایشان افاضه شده است صورت نورانی قبل از خلق موجودات است. چنان چه معلم جبرئیل و سایر ملائک و مصاحب و هم نشین انبیاء مرسلین و یاور و فریاد رس باطنی آنان بوده است.

خود حضرت در این باره می فرماید:

من با ابراهیم خلیل علیه السلام در آتش نمرود بودم و به اذن پروردگار آتش را برای او برداً و سلاماً کردم. من با موسی کلیم اللّه علیه السلام بودم و اسرار را به او تعلیم دادم. من با عیسی روح اللّه علیه السلام بودم و اسرار انجیل را به او یاد دادم. من با سلیمان بن داود علیه السلام بودم و شیاطین را برایش تسخیر کردم.

و سایر انبیاء را به همین ترتیب ذکر می کند. فرموده حضرت مؤید این مطلب است که جبرییل امین خدمت پیامبر اعظم صلی اللّه علیه و آله و سلم عرضه داشت:

إِنَّ اَللَّهَ بَعَثَ عَلِیّاً مَعَ اَلْأَنْبِیَاءِ بَاطِناً وَ بَعَثَهُ مَعَکَ ظَاهِراً خداوند علی علیه السلام را با پیامبران علیهم السلام انتخاب کرد در باطن، و به همراه تو قرار دارد در ظاهر.

بعد از آن که قلم صنع پروردگار بر تولد حضرت جاری شد و با این اراده، امیر المؤمنین علیه السلام از عالم جبروت و ملکوت به عالم ناسوت پای گذاشت، صورتی بشری (به آن حقیقت نورانی و ملکوتی) متناسب با عالم حسن و ماده افاضه شد.

امّا ما به همین صورت واحد اکتفا نمی کنیم و می گوییم به امیر المؤمنین علیه السلام صورت های متعدد (متناسب با غیر متناسب) عطا شده است. با این مقدمه مطالب زیر مطرح می شود؛

مطلب اول:

در اخبار متواتر بسیاری از حضور امیر المؤمنین علیه السلام و در نزد هر مؤمن و کافری در حین احتضار و مردن اشاره شده است. حال آن که در هر لحظه هزاران نفر از بنی آدم می میرند و این حضور تنها در صورتی ممکن است که صور متعددی برای آن حقیقت نورانی و ملکوتی فرض شود.

همین فرض برای داستان مهمان شدن امیر المؤمنین علیه السلام در یک شب در خانه چهل نفر از صحابه صدق می کند.

مطلب دوم:

در روایت آمده است که:

در واقعه عاشورا هنگام غروب شیری کنار بدن های پاک شهدا آمد و به آن ها نگاه کرد بعد

خود را کنار بدن نورانی و مقدّس سید الشهدا علیه السلام رساند و نشست او را در آغوش گرفت، بوسید و بوئید و گریه و زاری کرد.

جماعتی از طایفه جنیان که مؤمن بودند و بر حضرت امام حسین علیه السلام گریه می کردند گفتند این شیر جناب امیر المؤمنین علیه السلام است.

پس از این مطلب سری از اسرار آشکار می شود که: مردم گهگاه ائمه طاهرین علیهم السلام را با صورت های مختلف و حالات عجیب و غریب مشاهده می کنند.

تا این جای کلام از آن محدث ربانی و عالم عارف حقانی بود که من از کتب عقلی و نقلی ذکر کردم که برای محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل معصومین علیهم السلام مقامات نورانی وجود دارد و آن چه این عالم ربانی گفته بعضی از خواص و لوازم این این مقامات است.

خلفای خداوند به دلیل داشتن قدرت تصرف در بدن ها و قالب های برزخی ظاهر می شوند و به اذن پروردگار معجزاتی از آن ها صادر و ساطع می شود و در این معنی میان حیات و ممات و بعد از ممان ایشان فرقی نیست.

البته روشن است شیری که این عالم ربانی از آن یاد می کند (منظور شیری که جنیان گفتند این امیر المؤمنین علیه السلام است که هر شب کنار بدن سید الشهدا علیه السلام می آید و گریه می کند) غیر از شیری است که فضّه رفت و او را آورد.


در توضیح مطلبی که طایفه جنیان در خصوص آمدن شیر و گریه او بر سید الشهدا علیه السلام گفته اند می گوییم:

از مردی از قبیله اسدی روایت شده کرده که:

من در کنار نهر علقمه کشاورزی می کردم بعد از رفتن لشگر بنی اميه - عليهم اللعنة - از زمین کربلا امور عجیب و غریب زیادی دیدم طوری که توانایی حکایت همه آن ها را ندارم. یکی از آن ها اینست که وقتی باد می وزید گویا نسیم مشک و عنبر می آمد.

وقتی باد ها ساکن می شدند ستاره ها و کواکب از آسمان نازل می شدند و دوباره از

زمین به آسمان باز می گشتند. در این بین کسی غیر از همسرم نبود. من مبهوت و متحیر مانده بودم و کسی پیدا نمی شد که اسرار این وقایع را بپرسم.

روزی پس از غروب آفتاب، شیری از سمت قبله پیدا شد. با دیدن شیر فرار کردم و به منزلم رفتم. وقتی صبح شد و آفتاب طلوع کرد از منزل بیرون آمدم و دیدم که آن شیر به سمت قبله می رود.

به خود گفتم در این نزدیکی خوارج بودند که بر ابن زياد - لعنة اللّه عليه - خروج کردند و ابن زیاد - لعنة اللّه علیه - دستور داد که آن ها را کشتند... امّا چطور است که وقایعی را می بینم که برای کشته های دیگر دیده نشده است... امشب نمی خوابم تا ببینم که این شیر از شب تا صبح چه می کند آیا گوشت این بدن ها را می خورد یا نه؟

نزدیک غروب شد دیدم آن شیر مثل همیشه از سمت قبله می آید وقتی نزدیک شد خوب نگاه کردم و دیدم شیری ترسناک و با جلالت است. از دیدن او لرزه بر اندامم افتاد و خوف و اضطراب بر من چیره شد. از نزدیکی من گذشت به دلم افتاد که هدف این شیر خوردن گوشت آدم نیست که در این صورت به طرفم می آمد و مرا پاره پاره می کرد. در این افکار بودم که دیدم آن شیر به سوی قتل گاه شهدا رفت یکی یکی آن ها را نگاه کرد تا رسید به پیکری که مثل آفتاب می درخشید تا طلوع آفتاب در آن جا بود. دیدم صورتش را به آن بدن شریف می مالید او را می بوئید و می بوسید.

گفتم: اللّه اکبر این چه امر عجیب و غریبی است.

تاریکی شب همه جا را فرا گرفت ناگاه دیدم شمع هایی در میان آسمان و زمین همه جا را روشن کرد. صدای گریه و زاری و سینه زدن به گوش رسید به این طرف و آن طرف نگاه کردم تا ببینم صدا از کجا می آید. وقتی دقت کردم مشخص شد که صدا از زیر زمین می آید. دقت کردم و شنیدم که یکی از نوحه کنان می گوید: وا حسيناه! وا اماماه!

اول ترس و اضطراب بر من غالب شد اما بعد به سمت صدا رفتم و گفتم: ای شخص قسم به ذات پروردگار و سید پیامبران علیه السلام! شما از چه طایفه ای هستید؟

جواب داد: ما از طایفه زنان و نسوان مؤمن جن هستیم.

گفتم: شما در این مکان چه می کنید؟

گفت: کار ما در هر روز و شب نوحه خوانی و عزا داری بر حسین علیه السلام ذبیح تشنه لب است.

گفتم: این حسین علیه السلام است که شیر هر شب می آید و در کنار او تا صبح گریه می کند؟

گفتند: آیا نمی دانی این شیر کیست؟

گفتم: نمی دانم و نمی شناسم.

گفتند: این پدر حسین علیه السلام، امیر المؤمنین علیه السلام است.

پس برگشتم به خانه در حالی که سینه زنان و گریه کنان بودم.

فصل هشتم: آمدن پیامبر، امام علی، حضرت فاطمه زهرا و امام حسن (علیهم السلام) در کربلا و جنایت ساربان

اشاره

حکایتی عجیب

در نسخه ای قدیمی که به صحت آن اطمینان دارم حکایتی دیدم که مردی گفت:

در روزی که حضرت سید الشهدا علیه السلام و یاران امام مبین به شهادت رسیدند جهت انجام کاری بیرون از شهر رفتم. پس از انجام کارم به صحرایی رسیدم که در آن باد نمی وزید و عطر مشک و عنبر به مشامم می رسید. به دنبال سرچشمه و منبع این عطر رفتم تا به بدن های در خاک و خون تپیده ای رسیدم.

از این اجساد مطهر، انوار ملکوتی به آسمان تابیده بود. در این میان به پیکری عظيم الشأن رسیدم که گویا به زمین کوبیده شده بود.

سر مقدس این جسم از پیکرش جدا شده بود. باد بر بدن طیب می وزید و نور این جسد مبارک به آسمان می رسید.

از هیبت و عظمت او لرزه بر بدنم افتاد. متحیر و مضطرب بودم. ناگهان از زیر پایم

صدایی شنیدم که کسی با صوت بلند خطاب به من کرد و گفت: ای مرد! از این شخص دور شو.

گفتم: ای صاحب صدا تو کیستی؟ و این شخص ربانی کیست؟

گفت: من پادشاهی از طایفه ی جن هستم و این پیکر بی سر حسین بن علی بن ابي طالب علیه السلام است. اشخاصی که در اطراف به خاک و خون غلطیده اند و باد بر پیکر شان می وزد اصحاب و عترت حسین علیه السلام هستند.

گفتم: این که بی سر به دریای خون افتاده است حسین علیه السلام است؟

گفت: بلی.

از روی زمین سنگی برداشتم و آن را بر سر زدم. سرم شکست و بیهوش افتادم. وقتی به هوش آمدم به آن شخص گفتم: تو در این جا چه می کنی؟

گفت: وطن من مکه است. در آن جا بودم وقتی شنیدم که خلیفه خدا حضرت سيد الشهدا علیه السلام را کشتند به این جا آمده ام و بر حسین مظلوم و ذبیح عطشان گریه و ندبه می کنم.

در این حین ناگهان چند سوار به سمت من آمدند. ترسیدم که مرا بکشند. فرار کردم یکی از آن ها به من رسید. چند تازیانه به من زد از هوش رفتم. وقتی به حال آمدم دیدم آن کافران از بدن های شهدا گذشتند تا به پیکر مقدس و مطهر امام علیه السلام رسیدند و شروع کردند با اسب ها بر آن جسد نورانی تاختند بعد برگشتند به جایی که آمده بودند.

من مشغول گریه و زاری و نوحه و ندبه بودم تا شب شد و تاریکی همه جا را فرا گرفت، صدای گریه و شیون و زاری شدیدی از سمت شرق ظاهر شد. مردانی سیاه پوش با گریه و نوحه آمدند. در میان آن ها مردی نورانی که از نورش فضا روشن شده بود با محاسن سفید مشخص بود. محاسن مبارک را در دست گرفته و می گفت:

وا ولداه! وا قرة عيناه! وا ثمرة فواداه! وا مقتولاه! وا ذبیحاه! یا ولدی! یا حسین!

نزدیک آمد و خود را بر جسد مبارک انداخت. دهان را بر سینه مطهر می گذاشت می بویید، می بوسید و گریه می کرد و می گفت:

من قتلک یا ولدی و منکسر صدرک و ظهرک

چه کسی تو را به شهادت رساند ای فرزندم و چه کسی سینه و پشت تو را شکست؟

دوباره سینه حضرت را می بوسید. گاه گاه اشاره به آسمان می کرد، بعد اشاره کرد به آن مردان که در خدمتش بودند. همه آمدند و آن پیکر شریف و منور را بوسیدند و بوییدند.

پس از زیارت به سمت مغرب حرکت کردند ناگهان دیدم که همان ملک جنّ در زیر قدمم گریه و زاری می کند.

گفتم: ای ملک! کجا رفته بودی؟ آیا این ها از اقوام و نزدیکان این کشته ها بودند؟

گفت: ای مرد! به خدا قسم جایی نرفته بودم. آیا تو این ها را نشناختی؟

گفتم: نه و اللّه.

گفت: کسی که محاسن مبارکش را به دست گرفته بود محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم و جدّ حسین بن علی علیه السلام است.

گفتم: آن ها که در خدمت آن بزرگوار بودند را شناختی؟

گفت: بلی آن ها ملائکه بودند.

من شروع کردم به گریه و زاری و بر سر و سینه زدن. آن ملک جنّ هم مانند من نوحه و ندبه می کرد. ناگهان واقعه عجیب دیگری دیدم ابتدا فکر کردم که محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم و ملائک هستند که آمده اند و گریه و زاری و ندبه و نوحه می کنند. در میان آن ها مردی بود که با دستمال سیاه اشک چشمش را جمع می کرد و می گفت:

وا حر قلباه! علیک یا ولدی یا حسین علیه السلام.

ای قوت و حرارت قلب من ای پسرم ای حسین علیه السلام.

نزدیک شد به پیکر منور و شریف، خود را بر آن انداخت و لب بر گلوی بریده گذاشت و بسیار گریه کرد و گفت:

يا ثمرة فواد المصطفى صلی اللّه علیه و آله و سلم و یا سرور قلب الزهرا علیها السلام و يا حشاشة قلبي.

ای میوه دل پیامبر و ای موجب شادی دل زهرا علیها السلام و ای جان دل من.

ای حسین مظلوم من پدرت علی مرتضی هستم.

در حالی که بدن مطهر را بسیار می بوسید و می بویید مثل باران اشک هایش می بارید.

وقتی این حالات را مشاهده کردم بی حس و بی حرکت، مدهوش و بی هوش شدم. وقتی به حال آمدم دیدم کسانی که در خدمت امیر المؤمنین علیه السلام بودند یک به یک می آیند، پیکر سید الشهدا علیه السلام را در آغوش گرفته می بویند و می بوسند و گریه و زاری می کنند.

پس از این که آن ها همه رفتند و از چشمم دور شدند، ناگهان صدای صیحه و ضجّه عظیمی را شنیدم طوری که از گریه و زاری زمین می لرزید. دیدم گروهی از مردان و جماعتی از زنان آمدند، در آن میان بانوی درخشان بود که سیاه پوشیده و مو هایش را پریشان کرده و دو دستش را بر سر گذاشته و ناله می کشید. از ناله و گریه ی او مردان و زنان همراهش گریه می کردند.

وقتی نزدیک بدن شریف و منور رسید خود را بر او انداخت و از میان مردان هم کسی آمد و خود را بر آن پیکر غرق خون انداخت و گریه کرد و گفت:

وا اخاه السلام علیک یا غریب الغرباء السلام علیک یا مذبوحا من القفا!

ای برادرم سلام بر تو باد ای کسی که از همه غریب تری. سلام به تو ای که سر تو را از پشت گردن بریدند.

ای برادر جان! ای حسین علیه السلام مظلوم! ای حسین عطشان! من برادر تو حسن مجتبی علیه السلام هستم.

و آن بانوی نورانی می گفت:

وا ابتاه! وا مقتولاه! وا عطشاناه! يا ولدى الحسين علیه السلام.

ترا کشتند و نشناختند و از آب هم ترا منع کردند. از قفا و پشت سر، سرت را

بریدند و احترام جد و پدرت را نگه نداشتند. ای حسین علیه السلام! ای پاره جگرم! ای آخرین رمق قلبم! من مادرت فاطمه زهرا هستم و این برادرت حسن مجتبی است.

در این لحظه حضرت سید الشهدا علیه السلام از حلقوم بریده شروع به صحبت کرد و گفت: یا امّاه! یا فاطمه علیها السلام! و یا اخاه یا حسن علیه السلام! کشتند مرا و از قفا مرا ذبح کردند و بر بدنم اسب تاختند و مرا تشنه کشتند و از آب هم مضایقه کردند. فعلیکم منی السلام.

وقتی این حالات را دیدم خاک بر سر ریختم و مانند دیوانگان نمی دانستم که چه می کنم تا وقتی که از آن صحرا بیرون آمدم.

وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ (1) و کسانی که ستم کرده اند به زودی خواهند دانست که به کدام بازگشت گاه بر خواهند گشت.

همان طور که برادران دینی و محبان اهل بیت علیهم السلام می دانند اثبات مقامات ملکوتی محمد و آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم از ضروریات مذهب تشیع است و کم ترین حد آن شناخت لوازم و آثار تصرفات ایشان در عوالم مختلف، قبل از ولادت، بعد از ولادت و پس از شهادت است.

از جمله آثار و خواص ولایت مطلقه و مقامات نورانی ائمه علیهم السلام، ظهور ایشان در بدن های مختلف برزخی به دلیل وسعت روح و نفوس آن هاست. به عبارت روشن تر روح و نفس ما از ارواح و نفوس جزیی است به همین دلیل در عالم خواب و هم چنین در برزخ (بعد از مرگ تا قبل از قیامت) بیش از یک بدن مثالی و جسد برزخی نداریم اما چون نفوس محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل محمد علیهم السلام جز نفوس کلی و ارواح جبروتی است در نتیجه نفس و روح وسیع آن ها می تواند در بیش از یک بدن و قالب مثالی و برزخی تصرف نماید.

از این اصل می شود سرّ مهمان شدن امیر المؤمنین علیه السلام و در یک شب در خانه چهل صحابه، سرّ حاضر شدن پنج تن آل عبا علیهم السلام در حالت احتضار هر کافر و مؤمن (با توجه به این که در هر


1) شعرا/ 227

لحظه هزاران نفر می میرند)، راز خواب دیدن رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم توسط هزار با ده هزار نفر در یک شب، نزول محمد و علی و فاطمه و حسن علیهم السلام در یک شب برای زیارت پیکر حضرت سيد الشهدا علیه السلام در کربلا و یا زیارت سر مقدّس حضرت در منازل کوفه و شام و سایر اماکنی که سر مقدّس در آن رفته را فهمید.

در همین کتاب در بسیاری از مواقع به برخی از آثار و خواص مقامات ولایت مطلقه اشاره کرده ام و حاصل کلام اینست که قطع نظر از این که مسأله مقامات نورانی محمد و آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و خواص و آثار آن از اصول مذهب شیعه است و منکر آن در حقیقت شیعه نیست، می خواهم بگویم این مطلب در اخبارِ ذکر شده توسط علمای اعلا و اساتیدی مانند سید مرتضی علم الهدی، رئیس علما و حکمای اسلام میر داماد، علامه مجلسی، محدث عارف سید جلیل القدر سید نعمت اللّه و فاضل دوانی علیهم الرحمة آمده است.

سید مرتضی علم الهدی در قصیده ای، میر داماد در جذوات، مجلسی در بحار و سید نعمت اللّه در کتاب مسکن الشجون و فاضل دوانی در رساله زوراء آن را آورده اند.

شاید کسی سؤال کند و بگوید: این مطلب از حد گذشته و بسیار تکراری است. آن را در اكثر كتب و علی الخصوص همین کتاب بسیار گفته ای. سرّ این همه تکرار چیست؟

در پاسخ می گوییم: در این زمان اغلب مردم عوام هستند و چیزی غیر از صورت فقه و برخی از اصول فقه آن هم بدون تحقیق در نزد آن ها نمانده است و با کمال تأسف باید گفت علوم قرآن، و احادیث و اخبار كُلاً کهنه و مندرس شده اند. علوم عقلی که تحقیقات آن در علوم قرآنی و احادیث اصحاب ولایت و امامت وجود دارد نیز از اسم و رسم افتاده اند.

حال اگر بخواهی مطلبی را از اصول مذهب شیعه به مسلمانان و مؤمنان بفهمانی، آنان که خود را از علما می دانند آن قدر شبهه می اندازند که عوام الناس بی چاره (که بر اساس فطرة اللّه التي فطر الناس عليها نزدیک است مطلب را بفهمند) از اصل مطلب دور می افتند.

سرّ این هم آنست که اکثر مطالب علمی دقیق از افکار و اوهام و خیالات اشخاصی که علوم قرآن و حدیث را ندیده اند دور است. در نتیجه انکار علماء باعث انکار عامه مردم می شود.

حال سرّ تکرار این مطلب عظیم این خواهد بود که وقتی امری تکرار شود و در هر بار تکرار اشاره به دلایل، وجوه و اسرار مطلب موجب می شود آن امر در قلوب، ثابت و راسخ شده و رفته رفته انکار وهم و خیال کم تر می شود.

اكثر عوام و افرادی که از علوم معارف حق، حظ کاملی ندارند وقتی می شنوند که امير المؤمنین علیه السلام به صورت شیر آمد و کنار بدن حضرت سید الشهدا علیه السلام گریه کرد، در بار اول می خواهند گوینده این سخن را به قتل رسانده و یا تکفیر کنند. زیرا در اوهام آن ها تصور این مطلب عجیب و نقص محسوب می شود. در واقع آن ها از این حقیقت غافل هستند و تصور می کنند که وقتی کسی می گوید امیر المؤمنین علیه السلام در کنار بدن امام حسین علیه السلام به شکل شیر ظاهر شد مرادش اینست که آن بدن امیر المؤمنین علیه السلام که در نجف اشرف مدفون است و از بطن فاطمه بنت اسد علیها السلام متولد شده، زنده شده و کنار بدن سید الشهدا علیه السلام آمده است و نمی دانند که و اللّه العظیم و باللّه الکریم مراد این نیست. زیرا جسم امیر المؤمنین علیه السلام که در نجف مدفون است و از بطن فاطمه بنت اسد علیها السلام متولد شده تا قیامت در آن قبر خواهد بود و بدون تغییر و تبدیل و بی آن که بپوسد باقی می ماند کما این که در خصوص پیغمبر اکرم صلى اللّه عليه و آله و سلم و سایر ائمه علیهم السلام هم این گونه است.

مقصود و مراد گوینده این کلام اینست که ارواح نورانی محمد و آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و نفوس متعالی ایشان در بدن های برزخی و مثالی بسیاری تصرف می کنند و فرقی در نوع و شکل این بدن ها نیست.

مثل این که بدن و صورت آن ها مثل بدن و صورت برخی از نزدیکان انسان باشد چنان چه بعضی از مؤمنین یکی از حجج معصومین علیهم السلام را به صورت سیدی جلیل القدر می بیند و بعضی او را به صورت عالم ربانی.

پس به حمد خداوند تبارک و تعالی مطلب روشن شد و سبب تکرار بسیار آن انکار و استبعاد عامه مردم و اشخاصی است که مثل عوام هستند.

الحمد للّه رب العالمين و صلى اللّه على محمد و اهل بيته المعصومين المظلومين و لعنة اللّه على اعدائهم اجمعين.

دست های ساربان

از سعید بن مسیب روایت شده است که می گوید:

وقتی که خاک عالم بر سر شیعیان شد و حضرت سید الشهدا علیه السلام - روحی و ارواح شيعته له الفداء - شهید شد در سال بعد از عاشورا، مردم قصد کردند که به حج مشرف شوند.

خدمت حضرت سید الساجدین علیه السلام رسیدم و عرض کردم: فدایت شوم وقت حج نزدیک است. در این باب چه می فرمایید؟

حضرت فرمود: حال که قصد حج داری برو و حج خود را به جای آور.

به مکه رفتم، یک روز در طواف کعبه مردی را دیدم که دست هایش بریده شده بود و رویش مثل شب تاریک است.

در آن حال به پرده کعبه چسبیده بود و می گفت: اللَّهُمَّ رَبَّ هَذَا الْبَیْتِ الْحَرَامِ، خدایا گناه مرا ببخش حال آن که می دانم مرا نمی بخشی هر چند اهالی آسمان ها و زمین و هر آن چه در آن هاست مرا شفاعت کنند زیرا گناه من گناهی نیست که بخشوده شود.

من و جمعی از مردم دست از طواف کشیدیم، دور او جمع شده و از چهار طرف احاطه اش کردیم و گفتیم: ای مرد وای بر تو باد! تو باید شیطان باشی که این چنین از رحمت خدا مأیوس هستی. تو کیستی و گناه و معصیتت چیست؟ آن مرد گریه کرد و گفت: ای مردم! من به خود و گناهم آشنا تر از دیگرانم.

گفتیم: حقیقت را بگو تا بدانیم.

مرد گفت: ای مردم! من وقتی حضرت ابی عبد اللّه الحسین علیه السلام از مدینه طیبه به عراق مسافرت کرد ساربان او بودم. هر گاه می خواست برای نماز وضو بگیرد سراویلش را پیش من می گذاشت و من می دیدم تکه ای از آن از زیبایی و و تلألؤ و درخشش چشم ها را خیره می کند. آرزو می کردم که مال من باشد.

تا این که به کربلا رسیدیم. در روز عاشورا امام و همه اصحاب و یارانش به شهادت

رسیدند من خودم را در گوشه ای پنهان کردم تا این که شب شد. وقتی تاریکی همه جا را فرا گرفت از مخفی گاه بیرون آمدم خود را نزدیک قتل گاه شهدا رساندم. آن جا همه نور و روشنایی بود مثل روز.

دیدم که همه بدن های مطهر و مقدس غرق در خون هستند. در این هنگام وسوسه بر من چیره شد با خون گفتم در بین این اجساد، پیکر حضرت سید الشهدا علیه السلام را پیدا کنم تا بند آن سراویل را بیرون آورم. یک به یک شهدا را نگاه کردم تا این که به بدن مقدس و مطهر حسین علیه السلام رسیدم.

دیدم بدنی است که سر ندارد و به روی افتاده است از نورش تمام عالم روشن بود امّا به خاک و خون غلطیده و باد ها بر آن می وزید.

با خود گفتم به خدا قسم که این حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام است. دقت کردم دیدم که سراویل در بدن مبارکش است. دست بردم تا آن را باز کنم. امّا دیدم که گره های زیادی بر آن زده است شروع کردم به باز کردن گره ها. چند گره را باز کردم ناگهان با دست مبارک بند را گرفت و من قادر نبودم دستش را بگیرم.

نفس ملعونه و خبیث مرا وسوسه کرد تا چیزی پیدا کنم و با آن دست های مبارک را قطع نمایم دیدم در آن جا قطعه ای از شمشیر افتاده است آن را برداشتم و شروع به قطع کردن دست کردم. با آن قطعه شمشیر آن قدر مالیدم تا دست راست را جدا کردم.

دست بردم برای باز کردن سراویل دیدم که با دست چپ آن را گرفت. باز با آن تکه شمشیر دست چپ را جدا کردم وقتی دست بردم که بند را بگیرم ناگاه دیدم آسمان و زمین به لرزه و تلاطم در آمد و حرکت آن ها را دیدم. در این هنگام صدای صیحه و گریه ای را شنیدم که می گفت:

وا ابتاه! وا ولداه! وا مقتولاه! وا ذبیحاه! وا حسيناه! وا غربتاه!

ای حسین علیه السلام ترا کشتند و نشناختند. ترا از آب منع کردند.

از ترس نزدیک بود هلاک شوم خود را به داخل گودی انداختم. دیدم که آن ها سه

مرد و یک زن هستند امّا گروه زیادی اطراف آن ها ایستاده اند. زمین از صدای مردم و ملائک پر شد. یکی از آن سه مرد نزدیک شد و گفت:

یا ابناه! یا ولداه! یا حسین فداک جدک و ابوک و امک و اخوک

ای پسرم، ای فرزندم، ای حسین علیه السلام، جد تو فدای تو باد، و پدر و مادر و برادرت به قربان تو.

دیدم حضرت سید الشهدا علیه السلام نشست و سر مبارک به بدن ملحق شد و گفت:

لبیک یا جداه! یا رسول اللّه! و یا ابتاه یا امیر المؤمنین و یا اماه یا فاطمه الزهرا و يا اخا المقتول بالسم عليكم منى السلام.

لیک ای جدم ای پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم، و ای پدرم امیر المومنین علیه السلام، و ای مادرم فاطمه زهرا علیها السلام، و ای برادرم که با سمّ کشته شدی، سلام من به همگی شما باد.

بعد شروع به گریه کرد و گفت: یا جداه! به خدا قسم! مردان ما را کشتند و زنان ما را غارت و تاراج کردند! و اللّه بزرگان، و کودکان ما را ذبح کردند. یا جدّاه! و اللّه! بسیار دشوارست که ما را این گونه ببینی که کفّار بر سر اهل بیت و عترت تو چه آورده اند.

امير المؤمنین، فاطمه زهرا و حسن مجتبی علیهم السلام نشسته و گریه می کردند. فاطمه زهرا علیها السلام گفت: یا ابتاه! یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم می بینی که امّت تو چه بلایی بر سر پسرم و نور چشمم آورده اند؟ آیا اجازه می دهی از خون محاسن مبارک پسرم پیشانی ام را رنگین کنم تا آن که این گونه و در این حالت حق تعالی را ملاقات کرده باشم.

پیامبر اعظم صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: یا فاطمه علیها السلام از خون حسین علیه السلام بگیر و خود را رنگین کن ما نیز می گیریم و خود را رنگین و مخضب می کنیم.

دیدم فاطمه زهرا علیها السلام از خون محاسن سید الشهدا علیه السلام گرفت و بر پیشانی اش مالید سپس محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم، علی مرتضی علیه السلام و حسن مجتبی علیه السلام خود را با خون محاسن حضرت رنگین کردند و گلو و سینه تا آرنج خود را خون مالیدند.

شنیدم که پیامبر فرمود:

یا حسین علیه السلام فدایت شوم. به خدا قسم! برایم سخت و دشوار است که ترا با این

حالت می بینم، سر بریده، جبین و پیشانی مبارکت بر خاک و خون مالیده، گلوی شریفت خون ریزان و از پشت لگد کوب شده، در حالی که باد ها لباسی از خاک و ریگ بر تو پوشانده و مقتول افتاده ای و دست هایت بریده شده است.

ای حسین علیه السلام ای نور چشمم! دست راستت را که جدا کرده و دست چپ ترا چه کسی قطع کرده است؟

در این هنگام سید الشهدا علیه السلام پاسخ داد:

يا جدّاه! يا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم وقتی از مدینه بیرون آمدم یک ساربان با من بود هر وقت می خواستم وضو بگیرم سراویل را بیرون می آوردم. او از روی تمنّا در دلش می خواست تکه ای از آن را داشته باشد و من با علم این که می دانستم صاحب آن خواهد شد آن را به او نمی بخشیدم.

وقتی کشته شدم هنگام شب از مخفی گاه خود بیرون آمد و مرا میان شهدا پیدا کرده و نهایتاً پیکر بی سر مرا در بین شهدا شناخت. می خواست سراویل را ببرد اما چون گره های زیادی داشت خواست گره هایش را باز کند. من با دست راست محکم آن را گرفتم او از میدان جنگ تکه ای شمشیر شکسته را پیدا کرد و با آن دست راستم را برید.

شروع کرد به باز کردن گره ها، آن را با دست چپم گرفتم تا آن را باز کنند و دست چپم را نیز برید وقتی خواست بند را باز کند صدای آمدن شما را شنید خود را داخل گودالی انداخت و پنهان شد.

وقتی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم کلام امام حسین علیه السلام را شنید گریه شدیدی کرد و به سوی من در میان گودال آمد، ایستاد و فرمود:

ای ساربان! چه کار با من و اهل بیتم داشتی! دو دستی را قطع کردی که جبرييل امين و بسیاری از ملائک آن را بسیار بسیار بوسیده اند و همه اهل زمین و آسمان ها از آن دو دست تبرک و شرافت می خواستند.

ای ساربان! آیا آن چه قوم کفار و بني اميه - عليهم اللعنة و العذاب - انجام دادند کفایت

نمی کرد. بعد از شهادت آن مظلوم و اصحاب و یارانش اهل حرم، زنان و کودکان را خوار و ذلیل کردند. خیمه ها، لباس و اموال آن ها را به غارت بردند.

خداوند رویت را در دنیا و آخرت سیاه کند و دو دست و پای ترا قطع نماید و ترا در حزب و گروه کفار قرار دهد که خون ما را ریختید و بر پروردگار عالمیان جسارت کردید.

آن کافر گفت: دعای سید المرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم هنوز به پایان نرسیده بود که دست هایم فلج و بریده شد رویم مثل شب ظلمانی تاریک شد. حالا آمده ام به خانه خدا و برای مغفرت خود دعا می کنم در حالی که می دانم و یقین دارم که خدا هرگز مرا نمی بخشد.

در مکه هیچ کس نماند مگر آن که شرح حال آن ملعون را شنید و همه با لعنت کردن آن کافر به خدا تقرب جستند و می گفتند: ای ملعون! خلود در جهنم برای تو کافی است.


این داستان به نحو دیگری هم مطرح شده است که برخی آن را به نقل از عبد اللّه الجمازی بیان کرده اند که می گوید:

برای انجام کاری در کوچه های مدینه طیبه بودم. جابر بن عبد اللّه انصاری را دیدم که غلامش دست او را گرفته است. (در آن زمان چشم های جابر نا بینا شده بود). دیدم جابر مثل زن بچه مرده گریه می کند. از حالت او مضطرب شدم.

گفتم: ای جابر چرا این گونه گریه می کنی؟ از شدت فقراست یا کسی به تو تهمت و افترایی بسته است یا کسی از تو طلب دارد؟

جابر گفت: هیچ یک از این ها نیست. الآن از زیارت قبر سید مرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم می آیم. همین غلام من گفت الآن از دیدن شکل و قیافه مردی به لرزه در آمده ام که در بازار ها می گردد.

پرسیدم: آن شخص مرد است؟

گفت: بلی

گفتم: شکل و قیافه او چگونه است؟

گفت: رویش مثل قیر سیاه، مو هایش سوخته، چشم هایش مثل دیوانه ها، صورت سُرخ و دو دستش را گویا با ارّه قطع کرده اند.

گفتم: برو او را نزد من بیاور. او را آورد.

به غلام گفتم: از بازار بیرون برویم. بعد از این که بیرون رفتیم ایستادم و گفتم: ای مرد از کدامین سرزمینی؟

گفت: از اهل کوفه.

گفتم: علّت مبتلا شدن تو به این بلا چیست؟

اول انکار کرد و نگفت. او را به خدا قسم دادم. اسم خودم را گفتم و گفتم که حقیقت امر را بیان نمی کنی و از من می ترسی؟

گفت: اول بار که ترا دیدم شناختم، تو جابر بن عبد اللّه انصاری از اصحاب رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم هستی گویا تو مرا نمی شناسی؟

گفتم: اگر تو را می شناختم سؤال نمی کردم.

گفت: من بریده بن وابل ساربان ابی عبد اللّه علیه السلام هستم.

سپس گریه کرد من هم گریه کردم. یقین کرد دلم بر احوال او می سوزد.

ادامه داد و گفت: ای جابر! هوای نفس بر من غالب شد. سنگ دلی هم مساعدت کرد و با وجود آن همه احسان و التفاتی که حضرت سید الشهدا علیه السلام بر من، زندگی و اهل و عیالم داشت داستان من به آن جا رسید که تکه ای سراویل که نزد آن امام مظلوم بود دلم را بُرد و آرزو کردم کاش برای من باشد تا آن را به حاکم هدیه می کردم و جایزه ای بزرگ می گرفتم. لذا برای به دست آوردن آن منتظر فرصت بودم تا آن که کار به آن جا رسید که حضرت شهید شد.

من از کسانی بودم که ردّ یاری و همراهی حضرت را کردم. وقتی امام حسین علیه السلام خبر داد که این قوم کافر می خواهند خون مرا بریزند و شما اگر غیر از این گمان

کرده اید هر جا که می خواهید بروید تا نگویید که پسر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم ما را فریب داد و نیرنگ کرد، پس همه متفرق شدیم و خدمت حضرت کسی نماند به غیر از اولادش و پسران برادرش و برادرانش و پسر عمو هایش و تعدادی از یاران و اصحاب که تعداد شان بیش تر از هفتاد نفر بود.

من به سمت صحرایی در شرق کربلا رفتم تا این که سید الشهدا علیه السلام و یارانش شهید شدند و حرم او را با ذلت و خواری تشنه و گرسنه اسیر کردند و سر های مطهر و نورانی شهدا و امام حسین علیه السلام را بر نیزه زده و به کوفه بردند.

من از آن صحرا بیرون آمدم. پیکر طاهر و طیب سید الشهدا علیه السلام را دیدم، لباس کهنه ای که در موقع حیاتش آن را سوراخ سوراخ کرده بود تا غارت نشود بر تنش بود و سراویل را در بدن داشت. تصمیم گرفتم سراویل را باز کنم تا آن تکه را پیدا کنم دیدم گره های زیادی دارد. شروع کردم به باز کردن گره ها.

با دست راست آن را گرفت. هر چه نیرو داشتم به کار گرفتم امّا نتوانستم دستش را حرکت دهم. خنجر خود را کشیدم آن را قطع کردم. دوباره برای پیدا کردن آن اقدام کردم و دست چپش را آورد و هر چه قدر زور زدم نتوانستم آن را حرکت دهم دوباره با خنجرم دست چپ را قطع کردم.

یقین کردم که به هدف خود رسیدم خواستم آن را بیرون بیاورم که از پشت سر صدای صیحه و ضجه شنیدم. لرزه بر اندامم افتاد نزدیک بود از ترس هلاک شوم. دستم از کار افتاد و خشک شد. از طرف آسمان نوری مثل ستاره آمد و بر چشمم خورد. به سرعت خود را میان گودالی انداختم. دیدم مردی با محاسن سفید و نورانی آمد. نزدیک گلوی سید الشهدا علیه السلام نشست. وقتی خوب دقت کردم دیدم که شخص رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم است که به همراه امیر المؤمنین، فاطمه زهرا و امام حسن مجتبی علیهم السلام و تعداد زیادی از بزرگان که آن ها را نمی شناختم آمده بودند.

جناب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم به سوی کوفه دست دراز کرد و سر مقدس حضرت سید الشهدا علیه السلام را آورد. آن را به بدن شریف ملحق کرد و او را نشاند. قسم به آن

خدایی که هیچ خدایی غیر او نیست دیدم که سید الشهدا علیه السلام زنده است گویا شمر - لعنة اللّه علیه - او را ذبح نکرده است.

وقتی جدش را دید گفت: السلام علیک یا جداه.

رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: علیک السلام يا ولدى و يا ثمرة فوادي!

بر من سخت و دشوار است که ترا به این حالت ببینم. ای حسین علیه السلام چه شده است که جسم نورانیت پاره پاره و قطعه قطعه شده و استخوانت کوبیده شده است؟

عرض کرد: یا جدّاه! جسم و استخوان هایم از سم اسب های سپاه کفر این چنین شده است.

رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم فریاد و صیحه ای کشید و گفت: وا ویلاه! وا ولداه! وا مهجة قلباه! وا حسيناه!

بعد امیر المؤمنین علیه السلام نزدیک آمد و فرمود:

یا ولدی! می بینم که محاسن شریف و مبارکت با خون رنگین شده است و صورت نورانی ات با خاک و ریگ و خون آلوده شده است و ترا مانند گوسفند ذبح کرده اند.

امام حسین علیه السلام عرض کرد: بلی ای پدر! شمر - لعنة اللّه عليه - سرم را از قفا جدا کرده است.

امیر المؤمنین علیه السلام بسیار بسیار گریه کرد و فرمود:

آه! آه! ای کاش آن لحظه حاضر می شدم و با دشمنان کافر می جنگیدم و همه را می کشتم. ای کاش ای نور چشمم! جان و روح من فدای تو می شد.

بعد مادرش فاطمه زهرا علیها السلام آمد و کنار آن مظلوم نشست و فرمود:

ای نور دو چشمم! این چه مصیبتی است که می گویی؟ جسم منور تو را در خاک و خون غلطیده می بینم و سر تو بر نیزه ای بلند است. ای نیروی روح و چشم و گوش من چه شده که بی غُسل و کفن در کربلا مانده ای؟ آه! آه! قبر تو

از قبور ما دور افتاده است؟

سپس فاطمه علیها السلام پیشانی مبارک را به خون پسرش رنگین کرده و خود را خضاب کرد و فریاد کشید: وا ولداه! وا حسيناه! وا قتيلاه! وا جداه! وا سيداه! وا غربتاه! و این ها را می گفت و خون از روی صدیقه طاهره علیها السلام جاری می شد و فرمود: با همین حالت خداوند را ملاقات خواهم کرد.

فاطمه علیها السلام این ها را می گفت و پدر و همسر و پسرش در گریه و زاری بودند. بعد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم دست برد و دست بریده امام حسین علیه السلام را برداشت و آه کشید و فرمود: یا ولدی! چه کسی دست هایت را قطع کرد.

سيد الشهدا علیه السلام عرض کرد: دست هایم را ساربان خودم برید.

رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: هدف او از بریدن دست هایت چه بود؟

عرض کرد: یا جداه! برای بردن سراویلم و سنگ قیمتی. او هر گاه برای آن دست دراز می کرد آن را با دستم می گرفتم و با هر دستی که گرفتم آن را قطع می کرد تا این که هر دو دستم را برید. امّا وقتی گریه و صیحه شما را شنید به جهت هیبت و ترس از شما خود را به داخل گودالی انداخت.

رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم رو به ساربان کرد و فرمود:

يا أَخَسُّ الْأَنَامِ عَلَيْكَ لَعْنَةُ اللَّهِ المَلِکِ الْعَلَّامِ لعنت خدای ملک علام بر تو باد که بد ترین مردمان هستی و از همه پست تری.

این چه کاری بود که بر پسر غریب و مظلوم و عطشانم کردی خداوند روی ترا سیاه کند و دو دستت را در دنیا و آخرت قطع نماید.


جمّال کافر ملعون گفت: ای جابر! در لحظه ای فهمیدم که دو دستم مثل خمیر بر زمین افتاد و رویم مثل قیر سیاه شد. حال تمنا می کنم مرا دعای کن تا زود بمیرم.

جابر می گوید: برخاستم و او را رها کردم و گفتم: الا لعنة اللّه على القوم الظالمين.

پرسش از سید الشهدا علیه السلام

در این بخش برای برادران ایمانی و محبان و شیعیان اهل یقین داستانی را نقل می کنم که به عوض اشک، خون از چشم ها جاری کرده و لطمه بر سر و سینه و صورت زده و به عوض لطمه، سنگ و چوب و چوب بر سینه بزنند و صدای وا حسبناه! وا ماماه! وا غريباه! وا عطشاناه! وا ذبيحاه! را به ملأ اعلی و ساکنان آسمان ها و اهل بهشت و جهنم برسانند. زیرا این واقعه قلوب پنج تن آل عبا علیهم السلام و علی الخصوص قلب نورانی حضرت سید الشهدا علیه السلام را به درد آورده است.

سرّ این مطلب را خود حضرت علیه السلام فرموده است. بلی آن جانشین خداوند، سید و مولای اصحاب ناموس و غیرت است. در این مقام نکته لطیف و دقیقی وجود دارد که ذکرش لازم می باشد و آن اینست که شخص عادلی برای من نقل کرد:

شبی از شب ها حضرت سید الشهدا علیه السلام را در خواب دیدم. وقتی حضرت را در مقام لطف و عنایت مشاهده کردم جرات و جسارت کرده و برخی از وقایع کربلا که قبل از شهادت روی داده (چنان چه در بعضی کتب مقاتل ثبت و ضبط شده است) را یک به یک از امام حسین علیه السلام پرسیدم.

مثلاً گفتم: فدایت شوم فلان واقعه ریشه و اصل دارد و روی داده است.

حضرت می فرمود: اصل دارد و روی داده است.

باز عرض کردم: فلان واقعه که در برخی از کتب ذکر شده مستند است و ریشه دارد.

باز حضرت می فرمود: بلی ریشه دارد.

و به همین ترتیب تعداد زیادی را پرسیدم و ایشان می فرمود اصل دارد و محقق شده است.

تا آن که عرض کردم فدای تو شوم قضیه جمّال - لعنة اللّه عليه - اصل دارد یا نه؟

ناگهان دیدم که رنگ از صورت حضرت پرید و سید الشهدا علیه السلام گریه کرد یا گریه ناک شد. قدری ساکت شد و جواب نداد. نهایتاً فرمود: بلی به خدا قسم ریشه دارد و

محقّق است امّا این را ذکر نکنید زیرا من حیا می کنم و خجالت می کشم.

شخصی که برایم این داستان را تعریف کرد در این جا خود ساکت شد.

مشخص است که وقتی کسی یکی از حجج طاهرین علیه السلام را در خواب ببیند به صورت یک سید جلیل القدر یا یک عالم ربانی، با موحد مؤمن و حتی در صورت های غیر متناسب مانند شیر یا مرغ پرنده خواهد دید. به شرطی که یقین کرده باشد این رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و یا یکی از ائمه طاهرین علیهم السلام بوده است.

زیرا این مطلب از اخباری که به طریق اهل سنت و شیعه وارد شده است استفاده می شود که حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود:

مِنْ رَآنِى فِی نَؤُمَّ فَقَدْ رَآنِیِ فَإِنْ الشَّیطَانَ لَا یَتَمَثَّلُ بِی. هر کس مرا در خواب ببیند مثل این است که در بیداری دیده است چون شیطان نمی تواند به شکل من در آید.

از طریق شیعه نیز وارده شده است که:

من رانى فى النوم فقد رانى و من راى احدا من اوصيايي فقد راه فان الشيطان لا يتمثل بي و لا باحد من اوصیایی.

هر کس که مرا در خواب ببیند به تحقیق مرا دیده و هر کس یکی از آل طاهرین و اوصیاء معصومین را در خواب ببیند به تحقیق او را دیده است زیرا شیطان قدرت تمثل به صورت من با دیگر اوصیاء و ائمه طاهرین علیهم السلام را ندارد.

بنده هم خواب معصوم علیهم السلام را حجت می دانم حتّی اعتقاد دارم از قول معصوم در خواب می توان حکمی از احکام شرعی را اثبات کرد. به عبارت روشن تر کلام معصوم در خواب مثل کلامش در بیداری است. چنان چه امام حسن عسگری علیه السلام در خواب به یکی از محبان و شیعیان فرمود:

أَنَّ کَلاَمَنَا فِی اَلنَّوْمِ مِثْلُ کَلاَمِنَا فِی اَلْیَقَظَهِ هر کس گفتار ما را در خواب بشنود مانند اینست که در بیداری شنیده است.

یک نکته اعتقادی

از روایات زیادی استفاده می شود که اطفال و بچه هایی که در کربلا ذبح شدند تعداد زیادی بودند که منحصر به علی اصغر و عبد اللّه بن حسن مجتبی علیه السلام نبود. چنان چه از روایت ساریان هم این مطلب مستفاد می شود، هم در گذشته به آن اشاره کردیم.

مطلب دیگر این که چنان چه مکرر گفتیم به اقتضای اصول محکم و قواعد امامیه قضیه ای که صاحب کتاب تبر المذاب گفته است کذب و دروغ محض است. طبق گفته ایشان سراویل سید الشهدا علیه السلام هم غارت شد در صورتی که این کلام موافق اصول مذهب شیعه نیست. وجه آن را هم خود سید الشهدا علیه السلام در روایت ساربان بیان کرد و گفت: یا جدّاه! یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم! با دست آن را گرفتم که....

دوباره می گوییم که گفتن و شنیدن امثال این کلام با اعتقاد به آن (یعنی به غارت رفتن سراویل و بی ساتر بودن حضرت) نزدیک به کفر است. حکم کفرش هم دور نیست مگر این که طرف جاهل و با امر بر او مشتبه شده باشد.

سبحان اللّه! عجب از حال مردم که مناقب، فضائل، آثار و خواص ولایت مطلقه محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل معصومین علیهم السلام را می شنوند. شیعه می داند معنی ولایت مطلقه اینست که محمد و آل محمد علیهم السلام و هر چه می خواهند حق تعالی آن را خواهد خواست و پروردگار ایشان را مظاهر اسماء عُظمى و صفات کبری خودش قرار داده است. یعنی مظاهر علم، قدرت، حلم، کرم، رحمانیت، رحیمیت و ....

و با وجود همه این ها این مرد سُنّی این اشتباه را مرتکب شده است و آن را در منابر خوانده و گوش می دهند.

پناه بر خدا از اعتقاد بر امثال این کلمات!


فصل نهم: در بیان اسرار طهارت و کثرت خون محمد و آل محمد (علیهم السلام)

اشاره

خون محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل محمد علیهم السلام

خون محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل محمد علیهم السلام پاکیزه ترین پاکیزه ها و پاک ترین اجسام و جوهر های نورانی است. دلایل و شواهد محکمی هم بر این ادعا وجود دارد مانند شرع و قرآن که اولین آن آیه محکمه و قول پروردگار متعال در کتاب مجید است که می فرماید:

انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل بيت و يطهركم تطهيرا

خدا خواسته تا پلیدی را از شما اهل بیت پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم دور گرداند و شما را پاکیزه قرار دهد.

افاده این مطلب و شمول آن بر ادعای ما در نزد محققین علوم در نهایت وضوح و روشنی است زیرا این آیه دلالت بر عصمت نامه و کامله اهل بیت علیهم السلام دارد. کما این که امور بسیاری را اثبات می کند.

با استفاده از این آیه بسیاری از اصول محکم و قواعد مذهب تشیّع استنباط می شود. حتی برخی از علما و بزرگان اهل سنت هم در نهایت انصاف گفته اند از این آیه شریفه

عصمت محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل محمد علیهم السلام از جميع معاصی، ذنوب، خطا ها، جرایم و هم چنین تطهیر آنان از زشتی و پلیدی جهالت به دست می آید.

بس نسبت جهل دادن به آل اللّه از نادانی و جهالت گوینده ناشی می شود و این نوع نگرش به طهارت محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل محمد علیهم السلام (پاکی و عصمت از معاصی و جهالت و....) جای تحسین و آفرین دارد.

حال اگر کسی سؤال کند و بگوید جمعی از علما این مسأله را عنوان کرده اند که:

مسأله طهارت خون محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل محمد علیهم السلام، از مسائلی است که تنها گروهی به آن معتقد هستند و در این موضوع اجماعی وجود ندارد؟

در پاسخ می گوییم: مساله ای به محض احتمال خلاف رفتن آن از مسائل خلافیه نمی شود. این قبول است که این مسأله مختلف فيه است اما نظیر آن در مسائل اعتقادات مانند بقاء ارواح در عالم برزخ وجود دارد. کما این که در زمان علامه حلی و قبل از آن از مسائل خلافیه بود. حتی اکثر متکلمین از خاصه و عامه قائل بر این بودند که عالم برزخ وجود ندارد زیرا روح امر عَرَضی است و به محض مردن فانی خواهد شد و امر عذاب و عقاب و ثواب و درجات منحصر به حشر و نشر و قیامت است. همین نظر را علامه حلی داشته و هر کسی که قائل به بقاء روح در عالم برزخ بوده را تخطئه کرده است.

اما بحمد اللّه تبارک و تعالی بعد از مدتی هر دو مسأله منقرض شده و اجماع منعقد شد آن هم بر طبق دلایل محکم و قاطع فراوان (هم در مسأله طهارت و هم در مسأله بقاء روح در عالم برزخ).

به هر حال دلایل و شواهد طهارت خون محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل معصومین علیهم السلام بیش از آن است که به حدّ شمارش بیاید و یا احتیاج به استدلال کردن داشته باشد.

خوردن خون حجامت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم توسط یکی از اصحابه و فرمودن آن حضرت که آتش جهنم بر بدن تو حرام باشد امّا دیگر این کار را انجام مده! روشن می سازد که خون جميع معصومین از انبیا و اوصیا طاهر و پاک است.

این مقام را آقا سید مهدی طباطبایی رحمة اللّه چه خوب فهمیده است زیرا در منظومه ی فقهش آمده:

اكثر من الصلوة في المشاهد *** خير البقاع افضل المعابد

و السر في فضل صلوة المسجد *** قبر لمعصوم به مستشهد

برثة من دمه مطهرة *** طهره اللّه بعد ذكره

نماز را در مشاهد مشرفه بخوان، چون بهترین بقعه ها بهترین مکان برای عبادت است.

و راز این که نماز در مسجد فضیلت دارد این است که در آن جا قبر های معصومان واقع شده.

این مکان ها با خون پاک معصوم پاک شده و خدا کسی را که این جا ذکر بگوید پاک می کند.

البته جناب سید بزرگوار این احکام را از یک حدیث صحيح استنباط کرده و آن چه در ابیات آمده در واقع مضمون آن حدیث صحیح است:

قال قلت له اى للصادق علیه السلام انى لاكره ان اصلى في مساجد فقال علیه السلام لا و اللّه ما من مسجد الا و قد بنى على قبر نبي او وصى نبي قتل فاصاب تلك البقعة قطرة من دمه فاحب اللّه ان يذكر فيها فا جو فيها الفرائض و اكثرو فيها النوافل.

مضمون حدیث این است که راوی می گوید خدمت امام صادق علیه السلام عرض کردم: من خوشم نمی آید در مساجد مخالفین و اهل سنت نماز بخوانم.

حضرت فرمود: نه! نه! چنین مگو! به خدا قسم در روی زمین مسجدی نیست (کوچک یا بزرگ، شیعیان آن را بنا کرده باشند یا مخالفان و اهل سنت) مگر آن که قبر نبیی از انبیا و یا وصیی از اوصیا که او را کشته اند و به بقعه آن مسجد قطره ای از خون آن شهید رسیده است. این در اراده ازلی خداوند بوده است و پروردگار هم دوست داشت که با رسیدن قطره ای از خون آن وصیِ شهید در همان محل مسجدی بنا شود و در آن جا مومنین و نماز گزاران خدا را بخوانند. پس ای شیعیان! نماز های واجب و نوافل خود را در مساجد به جای آورید.

آن چه گفته شد ترجمه این حدیث شریف به شکل تفسیر الفاظ و بیان فقرات آن بود امّا در مقام فهم مطلب باید گفت: مقصود امام علیه السلام اینست که ساختن مساجد در هر نقطه از

زمین (حتّی در صحرا ها و یا قله کوه ها) از اعمال پسندیده و مؤکد است، هر چند مسجد در نهایت کوچکی باشد. امّا تحقق و ثبوت مسجد شدن یک قطعه از زمین در سابقه عنایت ازلی بوده است به این ترتیب که بدون قبر پیامبری از پیامبران با بدون رسیدن یک قطره از خون وصی معصوم و مقتول به آن جا ممکن و میسر نمی شود.

نتیجه می گیریم در هر جا که مسجدی بنا شده است یا بنا خواهد شد قطره ای از خون وصیّ معصوم به آن جا رسیده و یا آن جا قبر پیامبری از پیامبران الهی بوده است.

حال سؤال می شود: در این حدیث شریف طاهر و مطهر بودن خون معصوم (نبی یا وصى او) ذکر نشده است پس چه طور آقای سید مهدی طباطبایی رحمة اللّه و شما به این حدیث شریف در راستای مطهر بودن خون معصوم استدلال می کنید؟

جواب: مگر عبارت مشهور «الكناية ابلغ من التصريح (1)» را نشنیده ای یا نفهمیده ای؟

جلالت و بزرگی زمینی که مسجد شده است به سبب قطره خونی است که به آن رسیده و هر زمینی که خون معصوم به آن نرسیده در مرتبه مسجد شدن و منزلت معبد شدن قرار نگرفته است. از این دلیل روشن، موثق و متین چه چیز فهمیده می شود؟

حال اگر می خواهی واضح تر توضیح دهم در فرازی دقت و تأمل کن که امام علیه السلام فرمود: فَأَحَبَّ اَللَّهُ أَنْ یُذْکَرَ فِیهَا معنى این فراز اینست که پروردگار به سبب شرافت، قدر، منزلت، درجه و احترام یک قطره خون معصوم دوست دارد که مسلمین و مؤمنین در آن جا یاد خدا را به جا آورند و افضل و اشرف قُربات یعنی نماز را در مسجد بخوانند.

پس کدام دلیل از ادله شرعی از این محکم تر، موفق تر و گویا تر است؟ زیرا نزد هر عاقلی بلکه هر ذی شعوری روشن است که خداوند هیچ چیز از افراد پلید و خبیث و نجس از هر صنف و نوعی که باشد را دوست ندارد.

حال که مطلب بحمد اللّه تبارک و تعالی در خصوص خون انبياء و اوصیاء معصومين روشن شد به خصوصیت خون سید المرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم و خون آل طاهرین و اوصیا معصوم که


1) سر پوشیده سخن گفتن رسا تر از سخن صریح و آشکار است.

برترین اولین و آخرین هستند می پردازیم:

از طاهر و مطهر بودن خون ائمه طاهرین علیهم السلام به بزرگی مرتبه، قدر و احترام و آثار و صفات ملکوتی ایشان پی می بریم. مقامی که صد هزار امثال من از توضیح، محاسبه و تحریر آن عاجز و ناتوان هستند. هیهات! هیهات! که در اصول، قواعد، نتایج و ثمرات دینی و اصول ملکوتی و نورانی (که برخی از آن ها در این کتاب مورد اشاره قرار گرفت) تفکر و تدبر نمی کنیم.

برای توضیح مثالی ذکر می کنیم:

با ملاحظه و دقت در اخبار صحیح و فراوانی که آمده است می بینیم که خون طاهر و مطهر و ملکوتی حضرت سید الشهدا علیه السلام (چه خونی که از زخم ها و جراحات بوده و چه خونی که از حلق مبارک در هنگام ذبح ریخته شده است) توسط ملائک مقرب و کروبیان جمع شده و در شیشه های ملکوتی عرش الهی نگه داشته شده است و اسرار این فعل را ذات پروردگار و سید پیامبران صلی اللّه علیه و آله و سلم و اوصیاء و معصوم علیهم السلام و ملائک مقرب می دانند.

یکی از این اسرار اینست که این خون های طاهر و مطهر از جمله اسباب شفاعت پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم بلکه اعظم، اکرم، اشرف و افضل اسباب شفاعت است.

دیگر آن که این خون های ذخیره شده در عرش، زینت و نور و روشنایی عرش برای بهشت و اهل آن است.

از سوی دیگر این خون های نورانی و ملکوتی در طشتی بزرگ خدمت پیامبر اعظم صلى اللّه عليه و آله و سلم است و ایشان با هر قطره از آن بر چشم دشمنان و مخالفین کشیده و آن ها را کور می کند.

می دانید که در روز عاشورا و فردای آن گروه های متعددی از پرندگان در خون حضرت غوطه ور شدند طوری که از پر و بال هر یک از آن ها تا دو سه روز خون می بارید و هر یک از این پرندگان به نقطه ای از کره ی زمین پرواز کردند. حال اگر در این میان قطره ای از خون حضرت به بیماران و صاحبان درد های لاعلاج می رسید، لباس زندگانی بر او می پوشانید یا اگر در هنگام پرواز قطره ای به زمین می رسید آن نقطه و آن مکان مسجد شده و یا مسجد خواهد شد.

در نتیجه مشخص می شود که مساجدی که هم اکنون بر زمین بنا شده اند و یا بعد مسجد خواهند شد تا قیامت همگی به برکت شهادت حضرت امام حسین علیه السلام بوده است. هم چنین از تعداد مساجدی که خراب و ویران شده اند (که تعداد آن ها کم نیست) مشخص می شود که این خون به آن جا نرسیده است.

همان طور که گفته شد کیفیت رسیدن این قطرات نورانی به این ترتیب بوده است که روی بال های پرندگان و یا توسط باد ها و نسیم هایی که به اذن خدا خاک های آغشته به خون را پراکنده می کردند به اقصی نقاط دنیا رفته است. راه دیگری که مطرح می شود توسط ملائک مقرب به اذن پروردگار آن خون های ملکوتی به نقاطی که هم اکنون مسجد شده رسیده است.

حال اگر کسی سؤال کند و بگوید که مگر چقدر از حضرت سید الشهدا علیه السلام در زمین کربلا خون ریخت که در محل ذبح یا قتلگاه جوی کوچکی درست شده و پرندگان و طیور در آن غوطه ور شدند و آن را به اقصی نقاط عالم بردند؟ مثلاً در استانبول ترکیه سی هزار مسجد کوچک و بزرگ است و باید به همه ی آن ها از خون امام حسین علیه السلام رسیده باشد، حال این را با سایر سرزمین های شیعه و سنی بلاد کفر مقایسه کنید!

پاسخ این سؤال و تفصیل جلالت و شأن با عظمت خون حضرت سید الشهدا علیه السلام هر کدام می بایست در فصلی مستقل ذکر شود تا مطالب برای شیعیان و محبان مفید واقع گردد. اما آن چه قبل از بیان اسرار ملکوتی کثرت خون حضرت امام حسین علیه السلام در کربلا لازم است گفته شود، بیان یک نظیر و یک مثال در این باب است. هر چند این نمونه هم بیان منقبتی از مناقب آل اللّه و اهل بیت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم می باشد امّا در حقیقت زمینه سازی برای اسرار کثرت خون حضرت سید الشهداء علیه السلام است.


بختیشوع طبيب

طبیبی که در اواخر عمر خود در ری زندگی می کرد و عمر درازی هم داشت نقل کرده است:

من شاگرد بختیشوع نصرانی طبیب و حکیم باشی متوکل عباسی بودم. او مرا بسیار دوست داشت و به تربیت من همت می گماشت. روزی از طرف امام حسن عسگری علیه السلام شخصی پیامی برای بختیشوع آورد که حضرت می فرماید: کسی از خواص اصحاب و شاگردان خود را بفرست تا که مرا فصد کند.

بختیشوع به من گفت: ابن الرضا علیه السلام از من خواسته کسی را برای فصد کردن ایشان بفرستم.

بختیشوع گر چه نصرانی بود امّا به آن حجت خدا اخلاص داشت و به من تاکید زیادی در خصوص حفظ آداب خدمت به آن حضرت کرد و گفت: این را یقین بدان که امروز در روی زمین کسی دانا تر از او نیست و دقت کن که از امر ایشان روی برنگردانی.

من به خانه ی پر برکت امام حسن عسگری علیه السلام رفتم. ایشان امر فرمود: در یکی از حجره های بیرونی منتظر باش تا ترا صدا کنم. وقتی که داخل خانه حضرت شدم به قاعده طبّی و نجومی، وقت بسیار خوبی بود.

در حجره نشستم تا آن که وقت سفارش شده و خوب رسید. مرا برای فصد کردن خواست و امر کرد که یک طشت بسیار بزرگ را بیاورند. وقتی غلامان طشت را آوردند مرا به فصد کردن از رگ اکحل امر فرمود.

فصد کردم و خون شریف و نورانی حضرت داخل طشت ریخته شد تا این که طشت لبالب شد.

فرمود: قطع کن. دست مبارک را شست و آن را بست، امر کرد که من در حجره باشم. ملازمان و غلامان حضرت برایم انواع غذا های سرد و گرم را آوردند. تا عصر در حجره بودم دوباره مرا احضار کرد رفتم خدمت حضرت امر کرد به فصد کردن و باز آن طشت بزرگ را خواست. فصد کردم، خون مبارک مانند بار اول طشت را لبالب کرد.

فرمود: قطع کن. دوباره دست مبارک را شست و آن را بست.

حضرت امر کرد که شب را در منزل ایشان بمانم. آن شب را در حجره بیرونی خوابیدم. وقتی صبح شد و آفتاب طلوع کرد مرا خواست و امر فرمود که طشت را دوباره بیاورند. فصد کردم دیدم این بار خون مثل شیر تازه می آید.

خون آمد تا طشت دوباره لبالب شد. قطع کردم. حضرت دست مبارک را شست و آن را بست. از زیر لباس هایش پنجاه دینار را با حیا و خجالت در دستم گذاشت و عذر خواهی کرد.

عرض کردم: آقا و سرور من! خدمتی دارید که به من بفرمایی؟

فرمود: بسیار خوب مصاحبت می کنی با آن کسی که از دیر عاقول با تو مصاحبت می کند.

پیش استادم بختیشوع رفتم و قصه را از اول تا آخر نقل کردم. او بسیار تعجب کرد و گفت: همه ی پزشکان و حکما بر این اتفاق نظر دارند که در بدن انسان بیش از هفت من خون نیست. این هفت من هم در بدن های بزرگ و تنومند است. همه تعجب من از اینست که می گویی در دفعه سوم خون مانند شیر تازه دوشیده شده می آمد. با آن چه که می گویی اگر از چشمه این مقدار آب بیرون می آمد عجیب نبود.

استاد حدود یک ساعت فکر کرد بعد سه شبانه روز من و استادم تمامی کتاب های حکیمان و پزشکان را خواندیم شاید نظیر این ماجرا یک بار در عالم رخ داده باشد. امّا چیزی دستگیر مان نشد.

بختیشوع گفت: امروز دانا ترین مردم در علم پزشکی در میان نصرانی ها راهبی است که در دیر عاقول زندگی می کند. نامه ای نوشت و ماجرا را از اول تا آخر در آن ذکر کرد. نامه را به دستم داد و امر کرد که سوار شو و به دیر عاقول برو.

شب بود سوار شدم و به سمت دیر عاقول رفتم. وقتی رسیدم راهب در میان خانه ای مثل قلعه و حصار بود او را صدا زدم. از روی دیوار قلعه سر کشید و پرسید: تو کیستی؟

گفتم: از اصحاب و شاگردان بختیشوع هستم.

گفت: نامه ای آورده ای؟

گفتم: بلی.

زنبیلی را به طنابی بست. سر طناب را گرفت و زنبیل را پایین انداخت. نامه را در زنبیل گذاشتم زنبیل را بالا کشید و نامه را خواند. فی الفور از قلعه پایین آمد و در را باز کرد و گفت: تو همان کسی هستی که آن مرد بزرگوار را فصد کردی؟!

گفتم: بلی.

گفت: خوشا به سعادت تو! خوشا به سعادت مادرت!

بر روی مرکبش زین را گذاشت و سوار شد و با عجله به سمت سامرا به راه افتاد ثلثی از شب مانده بود که به سامرا رسیدیم.

گفتم: اول کجا می روی، به خانه استاد من یا به خانه آن شخص بزرگوار؟

گفت: اول به خانه آن شخص می رویم.

قبل از اذان صبح به منزل حضرت امام حسن عسگری علیه السلام رسیدیم. در را گشودند. یک غلام سیاه بیرون آمد و گفت: کدامیک از شما راهب دیر عاقول هستید؟

راهب گفت: منم، فدایت شوم.

غلام گفت: از مرکب پیاده شو.

راهب پایین آمد. غلام به من گفت: مرکب خود و راهب را نگه دار. سپس دست راهب را گرفت و به داخل خانه برد. من در آن جا بودم تا صبح شد و آفتاب بالا آمد. دیدم که راهب از خانه بیرون آمد در حالی که لباس نصرانیت را از تن بیرون آورده و به لباس سفید اسلام به دست امام حسن عسگری علیه السلام مشرف شده بود.

راهب به من گفت: حالا به خانه ی استاد تو بختیشوع برویم.

به خانه استاد رسیدیم. بختیشوع وقتی ما را دید به سوی مان دوید. وقتی به ما رسید گفت: چه شده که از دین خود بیرون آمدی؟

گفت: مسیح را یافتم، با او ملاقات کردم و به دست مسیح اسلام آوردم.

بختیشوع گفت: مسیح را یافتی؟

گفت: بلی. نمونه او را پیدا کردم. زیرا چنین فصدی از کسی در عالم واقع نشده است مگر یک دفعه از مسیح. این آقای بزرگوار حجت و خلیفه خداوند و در آیات و براهین نظیر مسیح است.

سپس به سوی خانه آن حضرت حرکت کرد و تا پایان عمر خود در خدمت و ملازمت آن حضرت بود.


اسرار و فواید فصد حضرت عسگری علیه السلام

برای فهماندن اسرار این حدیث بیان چند مطلب ضروری است. همان طور که اصحاب فکر و ذکاوت می دانند، خلقت انسان و حیوان بر اساس چهار رکن (عناصر اربعه) [آب، خاک، باد و آتش] است. وقتی این عناصر چهار گانه به اذن حق تعالی با هم ممزوج شدند، صرف نظر از تضادی که در میان آن ها بود (مانند سرما و گرما یا خشکی و خیسی) به سبب اراده الهی به حالت اعتدال رسیدند. پس به سبب فیض رحمانی اثری از آثار حبات به آنان افاضه شد. از قبل این فیض ترکیب آن ها شکل گرفت که به اصطلاح به آن معدن می گوییم مثل معادن طلا، نقره، الماس، ياقوت، زمرد، لعل، زبرجد و ... بعد از این مرحله که در نهایت عدالت و وحدت است اثر دیگری از آثار حیات بر آن ها مترتب می شود. اثری که بدون شک بالا تر از مرحله قبل است و این اثر رشد و نمو و قبول غذا است. در این مرحله حرکت بوجود می آید.

از جمع معادن و نباتات آمادگی لازم برای پذیرش اصل حیات با قید اختیار و اراده شکل می گیرد.

در این وقت برای نفس حیوانی دو قوه وجود دارد: قوه مُدرکه و قوه محرکه.

با این توضیح علما و عرفا بیان حق تعالی در آیه:

وَ جائَت كُلُّ نَفسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهيدٌ و هر کسی می آید در حالی که با او سوق دهنده و گواهی دهنده ای هست.

را این گونه تأویل کرده اند که قوه مدرکه به حواس پنج گانه یعنی بینایی، شنوایی، چشایی، بویایی و لامسه تقسیم می شود. در تقسیم بندی دیگری حواس پنج گانه را، به قوه حس مشترک، قوه خیالیه، متصرفه، واهمه و حافظه تقسیم کرده اند، لذا همه این ها جز در حیوانات کامل پیدا نمی شود.

اما قوّه محرکه به دو قوه باعثه و فاعله تقسیم می شود که قوه باعثه دو شعبه دارد یکی قوه شهوتیه و دیگری قوه غضبیه.

کار قوه فاعله، جذب، کشش و سست کردن رگ ها است. وسیله این امور اعصابی است که از مغز و نخاع منشعب شده است. حامل این قوای پنج گانه روح بخاری است که آن را طبی و طبیعی می گویند و حقیقت آن انجره ی لطیفه است که از غذا ها حاصل می شود.

به عبارت روشن تر از اجزای غذا ها، انجره ی لطیفه حاصل می شود یعنی خون، بلغم، صفرا و سودا.

منشأ ارواح طبيعيه قلب است چنان چه منشأ همه رگ ها قلب است. در رگ هایی که از قلب به اعضا می رود انرژی بسیار و خون کم تر وجود دارد امّا آورده ی رگ های منشعب از جگر خون بیش تر و انرژی کم تر است.

اعصاب هم که از مغز و نخاع منشعب می شود همه مُصمت اند غیر از عصبی که آن را ملتقی النورین می گویند که برای چشم است. به هر حال روح که توسط خداوند حق تعالی خلق شده است در بدن و اعضای آن به عنوان سفیر و رسول قرار داده شده است.

قلب که از روح بُخاری منشأ و حیات گرفته است به شکل صنوبر، گرم و پویا است. وقتی که در نهایت لطافت باشد باعث زندگی و تحرک نفس ناطقه انسان می گردد.

در قرآن کریم و احادیث ائمه علیهم السلام از قلب به عنوان فؤاد، لُبّ، عقل، روح انسانی و نَفس نام برده شده است و حق تعالی به سبب شرافت و خلقت اختصاصی، آن را مورد افاضه قرار داده چنان چه در آیه ای می فرماید:

فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَحْتُ فيه مِن رُّوحِي پس هر گاه که او را درست کردم و از روح خود در آن دمیدم، برای او سجده کنید.

در انبیا، پیامبران و اوصیا ایشان علیهم السلام، نفوس و ارواح انسانی در نهایت، اکمل، اتم و اعدل وجود دارد. چنان چه قوای پنج گانه و حواس ظاهری ایشان در اوج است. کما این که این کلام در خصوص قلوب ایشان که منشأ شریان ها و حیات است و هم چنین جگر که منشأ خون است صدق می کند. درباره سایر انسان ها (غیر انبیا و اوصیا) درجات و مراتبِ متفاوت وجود دارد که قابل شمارش نیست.

در این جا که تحقیق به صاحبان ولایت مطلقه - یعنی خاندان سید المرسلین علیهم السلام - می رسد، جلالت، عظمت و شرافت ارواح و نفوس ایشان در حدی است که حساب و کتاب قوای باطنی و ظاهری (قلوب و جگر ها و سایر اعضا و اجزا ایشان) از نگارش انس و جن تا ابد الدهر خارج است.

هيهات! هیهات! برای احدی از انس و جن احاطه به فضیلت و شأن قطره ای از دریای حقیقت ایشان و ذره ای از خورشید درخشان این خلفاي صاحبِ ولایت مطلقه.

امّا در بیانی کوتاه و مختصر می توان گفت: انسان کامل و کبیر آن است که مقصود اصلی و هدف نهایی خلقت عالم ملک و ملکوت است.

خليفة اللّه کسی است که خداوند (در عالم تصرف، ولایت و حفظ و رعایت آن) لباس و خلعت تمامی اسما و صفات خود را بر تن او پوشانده و با این اعتبار او را بر مسند خلافت خود نشانده است. حق تعالی با دست خود تصرّف در خزائن مُلک و ملکوت را به دست او داده و همه خلایق را برای حکم نافذش مسخّر نموده است.

آیات و بینات و شواهد آن چه که به آن اشاره شده وجود دارد. به هر حال در هر عضوی از اعضای انسان کبیر و کامل هزاران برهان تام و قاطع وجود دارد.

اگر برای توضیح مثالی هم بخواهید می گوییم:

برهان چشم مبارک حضرت سید المرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم آن چیز است که فرمود:

لا تَسْبِقُونِی بِالرُکوع فَإِنِّی أَرَاکُمْ مِنْ خَلْفِی، کَمَا أَرَاکُمْ مِنْ أَمَامِی

«بر من در رکوع سبقت و پیشی نگیرید و بدرستی که من شما را از پشت سر چنان می بینم که روبرو هستید.»

برهان دیگر چشم مبارک ایشان است که حق تعالی فرمود:

ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى. دیده اش منحرف نگشت و سر پیچی نکرد.

و باز خود رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمودند:

رُؤْيَةُ الَىَّ الارض فَأُرِيَتِ مَشَارِقِهَا وَ مَغَارِبِهَا. یعنی خداوند برای من کره زمین را پیچاند (طی کرد) و بر من همه مشرق ها و مغرب ها نمایان شد.

دلیل گوش مبارک و شریف حضرت اینست که خود به آن اشاره فرمود:

أَطَّتِ السَّمَاءُ وَ حَقَّ لَهَا أَنْ تَئِطَّ فِیهَا مَوْضِعُ شِبْرٍ إِلاَّ وَ فِیهِ مَلَکٌ قَائِمٌ أَوْ رَاکِعٌ أَوْ سَاجِدٌ آسمان ها صدا کردند و سزاوار است که صدا کنند زیرا در آن جا قدمی نیست مگر در آن ملکی در حال سجده یا رکوع است.

برهان و دلیل شمّه شریف در هنگام شوق به ملاقات اویس قرنی اظهار شده است که فرمود:

إِنِّی لَأَجِدُ نَفَسَ الرَّحْمَنِ مِنْ جَانِبِ الْیَمَن. همانا من یک نفس رحمانی را از طرف یمن یافتم.

برهان ذوق ایشان که فرمود:

انَّ هَذَا الذِّرَاعِ مَسْمُومُ. این ذرع گوسفند که کباب شده، مسموم است.

برهان لامسه حضرت هنگامی که فرمود:

وَضَعَ اللَّهُ يَدَهُ بین کتفی فاحسن بَرْدِهِ خدا دست خود را بین دو کتف من قرار داد و من آن را احساس کردم.

برهان زبان مبارک که فرمود:

وَ ما یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوی إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی. پیامبر از روی هوا و هوس سخن نمی گوید و هر آن چه که می گوید از جانب خداست.

برهان بزاق و آب دهان شریف: جابر روایت کرده است که در روز خندق رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: یا جابر! به خمیر نان و دیگ گوشت، دست نزنید تا من بیایم. رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم به خانه من تشریف آورد و آب دهان مبارک خود را بر خمیر و دیگچه آب گوشت انداخت. به خداوند قسم! به یاد دارم که نزدیک هزار نفر نان و گوشت و آب گوشت خوردند و همه سیر شدند و برگشتند و دیگچه و خمیر به همان حالت اول بود و چیزی از آن کم نشده بود. گویا چیزی از آن خورده نشده است.

برهان آب دهان مبارک: آن است که چشم امیر المؤمنین علیه السلام در روز خیبر درد شدید داشت. رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم به چشم امیر المؤمنین علیه السلام آب دهان مبارک را نهاد، فی الفور درد زابل شد و بعد از آن امیر المؤمنین علیه السلام هرگز درد چشم ندید.

برهان دست مبارک، حق تعالی در مورد معلوم که:

وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمی. و زمانی که (تیر) به سمت دشمن پرتاب کردی، در واقع تو پرتاب نکردی بلکه این خدا بود که پرتاب کرد.

و هم چنین ذکر تسبیح سنگ ریزه ها در کف دست مبارک حضرت.

برهان انگشت مبارک اشاره به ماه و دو تکه شدن آن و هم چنین جاری شدن آب از انگشت های شریف مثل چشمه که جمع بسیاری از آن خوردند و سیراب شدند.

برهان سینه شریف، آیه ای از قرآن کریم که خداوند می فرماید:

الم نشرح لك صدرک آیا برای تو سینه ات را نگشاده ایم؟

و هم چنین صدای سینه مبارک که مانند جوشیدن دیگ بوده است.

دلیل قلب مبارک و انور قدسی اش آن است که وقتی می خوابید و چشم ها بسته می شد دل نورانی حضرت نمی خوابید که اشاره به آیه:

مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَی. آن چه را که دل دید انکارش نکرد.

دارد. نظایر این براهین و دلایل که اشاره به ظواهر وجودی مقدس حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم دارد خارج از حد شمارش است.

امّا براهین قوای نهانی پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم بسیار بیش تر از قوای ظاهری است که ما در این جا تنها به چند مورد اشاره می کنیم:

برهان قوه علمی: امیر المؤمنین علیه السلام به آن اشاره فرمود که:

علَّمنى رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم الف باب من العلم فاستطنبت من كل باب الف باب.

رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم هزار باب و راه علم را به من آموخت و من نیز از هر یک از آن ها هزار باب دیگر را استنباط و برداشت کردم.

برهان قوه محرکّه علمیه اش در عروج آن بزرگوار با جسم مبارک به دور ترین نقاط آسمان ها و رسیدن به سدرة المنتهى و مقام قاب قوسين او ادنی مشخص می شود.

برهان عقل عملی حضرت آن است که خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:

اِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ همانا تو اخلاقی والا داری.

و هم چنین خود حضرت می فرماید:

بُعِثتُ لِأتَمِّ مَکارِمَ الاَخلاقِ من بخاطر این که اخلاق و خوی های نیکو را پرورش دهم بر انگیخته شدم.

جناب سید المرسلین صلى اللّه عليه و آله و سلم که صاحب مقام نبوت مطلقه است دارای صد هزار امثال این براهین است و هر یک از اعضا، اجزا قوای ظاهری و وجودی مشهود می باشد. همین کلام در خاندان طیب و طاهر آن بزرگوار صلوات اللّه و سلامه عليه و عليهم اجمعين وجود دارد. زیرا ایشان اولیا خدا، خلفای پروردگار و حجت های الهی و صاحب ولایت مطلقه و خلافت کلیه هستند.

پس اگر مومنی با چراغ ایمان در ظلمات اوهام و افکار متفکر شود کثرت خون و کیفیت

رنگ آن را در قضیه فصد کردن و رگ زدن امام حسن عسگری علیه السلام را دور و بعید نمی پندارد.


به حول و قوه الهی مسائلی را در خصوص بیان برخی از اسرار این حدیث می گوییم اسراری که در نزد حق تعالی و حجج طاهره علیهم السلام است اما برای علما و فضلای که عمر خود را در راه تحصیل علوم و معارف الهی صرف کرده اند و ریاضت ها کشیده اند دانستن و وصول به این اسرار جایز و لازم است.

قلب صنوبری آن جانشین الهی و حجت کبریایی یعنی امام حسن عسگری علیه السلام عضوی از اعضای بدن شریف و محل استقرار روح نطقی و نفس نورانی ایشان است. این قلبِ منور چشمه حیات و منبع افاضات الهی است.

پس خلط خون و ماده آنجره لطیفه ای که از این قلب منشعب می شود هم عین ماده حیات و زندگانی است. چون جميع فیوضات و نِعَم از خدا به خلق به واسطه حجت کبریایی می رسد در نتیجه فیض حیات و نعمت زندگانی همه حیوانات و بنی آدم هم موقوف بر مشبت و اراده ی خلیفه و جانشین خداوند است.

قضیه فصد و رگ زدن امام حسن عسگری علیه السلام هم اشاره بر این می کند که بدن و جسم صاحب ولایت مطلقه امام معصوم مانند بدن و جسم سایر مردم نیست. زیرا اخلاط چهار گانه (خون، بلغم، صفرا و سودا) در بدن مردم از طریق غذا ها و نوشیدنی ها تامین و زیاد می شود اما این امر در بدن امامان معصوم و حجج علیهم السلام به طرز ملکوتی صورت می گیرد که سرّ آن از اسرار غامضه است.

ارواح و ابدان شریف خلفاء اللّه از طبنت و ارواحِ اخبار و ابرار خلق شده است. در نتیجه به مقدار مشیّت و اراده خداوند قلب ایشان منبع حیات و چشمه فیض است. خون مثل فواره می جوشد و می آید علی الخصوص در مقام اراده انتقام از دشمنان.

اما سر آمدن خون به رنگ شیر در فصد و رگ زدن حضرت در مرتبه سوم: گفتیم هر عضوی از اعضای امام معصوم منبع حیات و چشمه وجود و افاضه است. هم چنین هر عضو از بدن مقدس ایشان معدن علوم و معارف و مخزن حقایق الهی است. همیشه از علم

تعبیر به شیر می شود در عبارتی آمده است:

ان حقيقة العلم و اللبن الحليب حقيقه واحدة و تعدد الصور النما بحسب انشأت و العوالم.

همانا حقیقت علم و شیر یکی است و فقط در ظاهر با هم فرق می کنند، به حسب این که از دو عالم هستند و دو وجود مختلف دارند.

حال که این مطلب و اسرار لطیف و ملکوتی بیان شد به وجوه فواید و اسرار رگ زدن امام حسن عسگری علیه السلام اشاره می کنیم:

فایده اول: این داستان اینست که حضرت اراده کرد که برخی از اصول اموراتی را که ما هم به آن اشاره کردیم مشخص شود. به عبارت روشن تر ایشان اراده کردند که معنای خلافت کلیه و ولایت مطلقه و آثار و خواص و لوازم این خلافت و ولایت توسط مردم شناخته شود. به این معنی که صاحبان این ولایت، جانشینان پیامبر اعظم صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل طاهرین و أوصيا معصومین علیهم السلام هستند.

فایده دوم: در عنایت ازلی خداوند مقدر شده بود که برهان و دلیل قاطع ایمان آوردن مرد راهب دیر عاقول این شیوه فصد کردن امام حسن عسگری علیه السلام باشد.

فایده سوم: این نحو آیات و بینّات تأکید و تأیید می کند آیات و بیناتی را که از سید المرسلين صلی اللّه علیه و آله و سلم و ائمه معصومین علیهم السلام واقع و صادر شده است. پس حقیقت دین اسلام و طریقه امامت در نزد همه ادیان و ملل اموری تلقی می شود که مانند خورشید خواهد درخشید و بیان این موضوعات (مانند مکاتباتی که بختیشوع با راهب دیر عاقول داشته است و سایر گفت گو ها و مکاتبات) باعث ترویج اسلام و ارشاد و هدایت مردم خواهد شد.

لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ تا کسی که باید هلاک شود با دلیلی روشن هلاک شود و کسی که باید زنده شود، با دلیلی واضح زنده بماند.

فایده چهارم: رگ زدن و فصد کردن امام حسن عسگری علیه السلام و کیفیت خون و رنگ آن در

عالم یک بار اتفاق افتاده است و تنها در یکی از پیامبران بزرگ (عیسی روح اللّه علیه السلام) رخ داده این نشان از این دارد که نبوت سید پیامبران علیه السلام و آل طاهرین علیهم السلام پیشاپیش نبوت و امامت مطلقه هستند. دانستن این موضوع باعث اقرار و اعتراف به خلافت و ولایت مطلقه اوصیا و سید المرسلین علیهم السلام می شود. کما این که این فایده را می توان در خبر دادن راهب عاقبت به خیر به طوائف نصرانی و مسیحی ملاحظه کرد.

فایده پنجم: حضرت امام حسن عسگری علیه السلام خواست که در این قضیه از داستان کثرت خون حضرت سید الشهد علیه السلام دفع استبعاد کند. کثرت خونی که پرندگان و مرغان پرنده خود را در آن خون شناور کردند و هر یک به نقطه ای از عالم پرواز نمودند تا این که خون منور امام حسین علیه السلام به دور ترین نقاط زمین هم برسد تا از آن زمان تا حالا مساجدی که در عالم بنا شده اند (کوچک یا بزرگ) و تا قیامت بنا خواهند شد همه در زمینی باشند که قطره ای از خون مطهر و منور آن امام مظلوم رسیده است.

آه! آه! وا مصيبتاه! وا ويلاه! وا اماماه! وا مظلوماه! وا ذبيحاه! مقدار خون مطهر و پاک و مقدس حضرت در قتل گاه او چه قدر و تا چه حد بوده است؟ آه! آه! الان از خونی حرف می زنیم که در قتل گاه بوده است (و پرندگان خود را در آن غوطه ور کرده اند) امّا خون هایی که در میدان مبارزه شد چقدر بوده است (قبلاً هم گفتیم که روز عاشورا هفتاد و دو ساعت بود و امام حسین علیه السلام قریب به سی ساعت جنگید).

خون فصد کردن امام حسن عسگری علیه السلام و نهایتاً صد و پنجاه من تبریزی بود. نظر به این که طشت بزرگ در عربستان پنجاه من و شاید شصت من جا می گیرد مقدار خون امام حسن عسگری علیه السلام را صد و هشتاد من فرض کنید بنابراین مقدار خونی که از آن امام مظلوم روحی له الفدا در روز عاشورا (خون در قتل گاه و یا در میدان مبارزه) ریخته شد می بایست چیزی چندین برابر خون امام حسن عسگری علیه السلام بوده باشد.

بقیه ی مطالب در این خصوص را بعداً ذکر خواهم کرد.


علّت کثرت خون سید الشهداء علیه السلام

علّت کثرت خون مقدس امام حسین علیه السلام در محل قتل گاه سه چیز است:

1. سبب اول این بود که وقتی امام بر خاک کربلا افتاده بود در نهایت ضعف بود. در آن وقت سر و صدای فریاد لشگر دشمن را می شنید که می خواستند به حرم آل اللّه و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم هجوم ببرند، در نتیجه آن خلیفه خدا و پادشاه غیرت و ناموس، گاه با زانو و گاهی با سینه مبارک حرکت می کرد و بر آن ها فریاد می زد. از شدت غضب و تأثر قلب منور، به دلیل این که نمی تواند به جنگ کفار و حمایت از حرم آل اللّه برخیزد، خون قلب به هیجان و فوران آمده و می جوشید. در نتیجه خون مانند نهری بزرگ ریخت و قتل گاه پر از خون شد. آه! آه! وا ویلاه! وا شهيداه! وا ماماه! وا ذبيحاه!

ای دل بسوز و ای جگر گداخته شو از ذكر سبب دوّم:

2. وقتی آن مظلوم - روحی و ارواح شیعته له الفدا - روی خاک و ریگ گرم کربلا افتاده بود لشگر کفار از چهار طرف بر سر حضرت ریختند در همان حالت ضربات شمشیر ها، نیزه ها و تیر ها به امام رسید. چندین مرتبه از چهار طرف بدن، حضرت را نیزه پیچ کردند تا این که در قتل گاه نهری از خون جاری شد که آن را پر کرد.

سبحان اللّه! امشب شب جمعه پانزدهم ماه مبارک رمضان است. چند شب پیش در عالم رؤیا دیدم که در جایی هستم که در آن جا نیزه داران بسیاری ایستاده اند. سربازان صف کشیده اند و دسته جمعی به شکل و قاعده نیزه پیچ کردن هجوم آوردند و داخل یک اطاق شدند. آن اطاق مانند سرداب و زیر زمین بود. از یکی از حاضرین پرسیدم منظور این ها چیست؟ چرا با این حالت وارد اطاق شدند؟ آیا در اطاق کسی هست؟

گفت: بلی. در آن جا شخصی غریب و مظلوم هست می خواهند او را نیزه پیچ کنند و بکشند.

گفتم: آیا آن شخص اسلحه ای هم برای جنگ دارد تا با این ها مبارزه کند؟

گفت: اسلحه جنگ الآن ندارد.

گفتم: سبحان اللّه! ای شخص ترا قسم می دهم بگو این شخص کیست که نه یاور و یاری

دارد و نه اسلحه جنگ که دشمنان را از خود دور کند و این ها را بکشند. بگو کار این مظلوم چه می شود؟

گفت: نمی دانی که این غریب و مظلوم کیست؟

گفتم: نه! و اللّه.

گفت: این غریب مظلوم نور چشم محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهرا علیهم السلام حسین مظلوم جناب سید الشهدا علیه السلام است.

بسیار مضطرب و متزلزل شده از خواب بیدار شدم. چون در این ایام و لیالی امور مربوط به خون مطهر آن امام مظلوم را می نوشتم دانستم که این خواب از رویا های صادقه و الهامات غیبیه است.

3. آه! آه! وا ويلاه! وا اماماه! وا سيّداه! وا ذبيحاه! چه طور بنویسم که مذبوح شدن و منحور شدن حضرت فی نفسه باعث کثرت خون نمی شد و علّت دیگری داشت که این است:

در هنگام شهادت وقتی شمر - لعنة اللّه عليه - بر عرش اعظم یعنی سینه منور و مقدس سید مظلومان علیه السلام نشسته بود در حالی که محاسن مبارک را در دست داشت و می خواست بر سر عالمیان خاک بریزد، همه دختران و بانوان به سمت قتل گاه شریف دویدند وقتی آن حالت را مشاهده کردند شروع به گریه و زاری و فریاد نمودند. قلب منور حضرت از دیدن حالات اهل حرم سوخت و دوباره به هیجان در آمد. این باعث شد که خون اطهر و انور امام بیش از حد در قتل گاه شریف ریخته شود.

مؤمنين مخلص می بایست این مطالب شریف را خوب بفهمند و در وقت مطالعه این کتاب و هنگام ذکر مطالب آن این بنده حقیر را فراموش ننماید.

الا لعنة اللّه على القوم الظالمين.

پرنده های خونین بال

جمعی از علما از طرف اهل بیت علیهم السلام روایت کرده اند که:

وقتی حضرت سید الشهدا علیه السلام در زمین کربلا به خاک افتاد و بدن مبارک بی کفن و

بی دفن مانده بود پرنده ای سفید رنگ، خود را در خون اطهر حضرت شناور کرد و بعد پرواز نمود تا این که به تعداد زیادی از پرنده ها رسید که در سایه درخت ها نشسته اند و استراحت می کنند.

مرغ فریاد زد: وای بر شما! به بازی و دنیا مشغول هستید؟ مگر نمی دانید که بدن شریف حضرت سید الشهدا علیه السلام در این حرارت آفتاب، بر روی خاک و ریگ کربلا، تشنه و مذبوح افتاده است؟

پرنده ها با شنیدن این خبر همه به سمت کربلا پرواز کردند. وقتی رسیدند دیدند که جسم جانشین و خلیفه خدا بی سر و مظلوم، بدون غسل و کفن بر زمین افتاده و باد بر آن می وزد. استخوان های او با سمّ اسب ها شکسته شده، زائر آن بدن مطهر حیوانات و وحوش بیابان ها و گریه کنان او جنیان کوه و صحرا ها هستند. انوار آن بدن نورانی هوا و فضا را روشن و معطر کرده است.

پرنده ها وقتی این حالات را دیدند صدا به گریه بلند کرده و خود را در دریای خون حضرت شناور کردند. با همان پر و بال خونی هر یک به سوی سرزمینی رفتند تا اعلام کنند که حضرت سید الشهدا علیه السلام کشته شده است

یکی از این پرنده ها به سمت مدینة النبی پرواز کرد و یا همان پر و بال خونین به قبر شریف پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم رسید. گِرد قبر شریف گشت و طواف کرد و گفت:

ألا قُتِلَ الْحُسَينُ بِكَرْبَلا اَلا ذَبِحَ الْحُسَيْنُ بِكَربَلا بدانید که حسین علیه السلام در کربلا کشته شد. بدانید که حسین علیه السلام در کربلا گردنش بریده شد.

همه پرنده ها جمع شدند و شروع کردند به گریه و زاری.

وقتی اهل مدینه این حالت را دیدند و بال و پر خونین آن پرنده را مشاهده کردند نفهمیدند که چه اتفاقی افتاده است تا آن که مدتی گذشت و خبر شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام به مدینه رسید.

نقل و روایت دیگری شده است که:

روزی آن پرنده به مدینه رسید، در مدینه مردی یهودی بود. دختر او به بیماری

جذام مبتلا شده بود. این یهودی در خارج از مدینه باغی داشت دختر را به باغ آورده بود شاید بیماری او کمی تخفیف پیدا کند. به خواست خدا یک شب آن پرنده خونین پر، بر روی شاخه ی درختی از درخت های باغ یهودی نشست. مرد یهودی در ابتدای شب برای انجام کاری به مدینه رفت و قصد داشت که به باغ برگردد امّا بازگشت او مقدور نشد.

دختر وقتی دید که پدرش نیامد غمگین شد و نتوانست بخوابد چون شب ها پدر برای او داستان های زیبایی تعریف می کرد و او را دل داری می داد تا به خواب می رفت. پرنده ی خونین پر در آن شب تا سحر مشغول گریه و زاری بود. هنگام سحر دختر صدای گریه مرغ را شنید و به برکت انفاس و گریه و زاری آن مرغ حق، قوه شنوایی به آن دختر کرامت شد. خود را با حرکت سینه و شکم به زیر درختی که مرغ خونین پر بر آن نشسته بود رسانید. هر وقت که پرنده گریه و زاری می کرد قلب دختر محزون و مغموم می شد. در این هنگام یک قطره از خون بال و پر پرنده روی چشم دختر افتاد و بینا شد. قطره ای دیگری به چشم دیگر دختر افتاد و آن چشم بینا شد. قطره ای به پا ها، قطره ای به دست ها افتاد و دست و پای دختر خوب شد.

تا صبح دختر قطره های خون را به اعضای بدن خود می مالید و به برکت خون سید الشهدا علیه السلام شفا می یافت.

پدر دختر صبح به باغ آمد. دید که دختری در باغ مشغول بازی است او را نشناخت. پرسید: من در این باغ دختر بیماری داشتم که نمی توانست حرکت کند هر چه قدر دنبالش می گردم او را پیدا نمی کنم؟

دختر جواب داد: به خدا قسم! من همان دختر هستم. مرد یهودی که حالت دختر را مشاهده کرد با شنیدن این کلام افتاد و از هوش رفت.

وقتی به هوش آمد دختر را گرفت و به زیر درختی که آن پرنده بر شاخه آن نشسته بود رفت. دید که پرنده بی وقفه مشغول گریه و زاری است.

یهودی گفت: ای مرغ! ترا به حق تعالی قسم می دهم با من حرف بزن! و احوال خود را بیان کن. این چه احوال غریبی است که تو داری؟ چرا گریه و زاری می کنی؟

پرنده به حول و قوه الهی به نطق آمد و گفت:

ای مرد یهودی بدان که من به همراه تعداد زیادی از پرنده ها به دلیل گرمی هوا در زیر درختی استراحت می کردیم ناگاه دیدیم که پرنده ای فریاد زد: ای جماعت پرنده ها شما می خورید و می آشامید و در ناز و نعمت هستید در حالی که حضرت سید الشهدا علیه السلام در این گرمی هوا با لب تشنه در زمین کربلا روی خاک و ریگ بیابان کشته شده، خون از حلق مبارک جاری و سر مقدسش بر نیزه ای بلند است و زنان و بانوان مظلوم او به اسیری سوی کوفه برده می شوند.

وقتی که ما کلام آن پرنده را شنیدیم همگی به سوی کربلا پرواز کردیم. تا به کربلا رسیدیم و دیدیم آن خلیفه خدا و حجت کبریا بر روی ریگ بیابان در دریای خون افتاده و خون مثل رود از پیکر مطهرش جاری است و کفنش ریگ های گرم کربلاست که باد ها مثل حریر آن ها را بر بدن شریف بافته اند. همگی خود مان را بر پیکر مقدس انداختیم آن را بوئیدیم و بوسیدیم و زاری و نوحه کردیم. پس از این که در خون مطهر آن امام مظلوم غوطه ور شدیم پرواز کرده و هر یک به ناحیه ای از دنیا رفتیم و من به این نقطه رسیدم.

مرد یهودی وقتی حرف های پرنده را شنید بسیار تعجب کرد و رحمت واسعه حق تعالی را درک نمود و با خود گفت: اگر حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام در نزد پروردگار قرب و منزلتی نداشت (و حجت و خلیفه خدا بر روی زمین نبود) خون پاکش موجب شفای درد ها و امراض نمی شد و این حالات عجیب و غریب برای این پرنده پیش نمی آمد.

دختر و مرد یهودی به برکت خون اطهر سید الشهدا علیه السلام و پانصد نفر از قوم و عشیره مرد یهودی با شنیدن این ماجرا به دین مبین اسلام گرویدند.

داستان کلاغ

برخی از علما و از آن جمله صاحب كتاب مناقب حدیث مسند از امام سجاد علیه السلام روایت کرده اند که:

وقتی بدن حضرت سید الشهدا علیه السلام بر خاک گرم کربلا بی سر افتاده و در دریای خون غوطه ور شده بود کلاغی خود را در خون آن امام مظلوم انداخت بعد پرواز کرد و خود را به مدینه طیبه رساند و روی دیوار خانه فاطمه علیها السلام دختر امام حسین علیه السلام که در آن زمان بیمار بود نشست. آن دختر سرش را بلند کرد و وقتی کلاغ را در آن حالت دید شروع کرد به گریه کردن و هر لحظه گریه اش شدت گرفت. سپس چند بیت شعر را انشاء کرد:

نعب الغراب فقلت من تنغی ویلک یا غراب *** قال الامام فقلت من قال الموفق للصواب

ان الحسين بكربلا بين الاسنة و الضراب *** فالك الحسين نرجوا الاله مع الثواب

قلت الحسين فقال لى حقا لقد سكن التراب *** ثم استقل الجناح فلم يطق به الجواب

فبكيت مما حل بي بعد الدعاء المستجاب

مضمون این ابیات اینست که:

کلاغ صدا کرد. گفتم ای کلاغ خبر مرگ کدام شخص را آورده ای؟

گفت: خبر شهادت امام.

گفتم: مقصودت کیست؟

گفت: آن موافق صدق و ثواب یعنی ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام را می گویم. بدرستی که او را در کربلا با ضربات نیزه و شمشیر شهید کردند.

گفتم: ای کلاغ! حسین علیه السلام پدر مرا کشتند؟

گفت: به خدا قسم او را کشتند و حالا خاک و مزار او در کربلاست.

فاطمه علیها السلام می فرماید: بعد از این گفت گو و محاوره کلاغ پرواز کرد و رفت و دیگر قادر به سؤال و جواب نشد، به دلیل مصائبی که بر من وارد شد شروع به گریه کردم.

نهایتاً فاطمه علیها السلام داستان کلاغ را برای محمد حنفیّه نقل کرد. محمد حنفیّه هم کیفیت واقعه را برای اهل مدینه نقل کرد. منافقین مدینه گفتند: فاطمه علیها السلام برای ما از سحر و جادوی فرزندان عبد المطلب آورده است.

طولی نکشید که خبر شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام به مدینه رسید.


آثار روحانی خون مطهر

بر صاحبان دل های نورانی و ضمایر زلال اهل ایمان و شیعیان و محبان پوشیده نیست کما این که هر کس که صاحب فهم و درک و علم باشد می تواند با تدبر و تأمل در اخبار و روایاتی که در خصوص داستان پرنده ها گفتیم به این یقین برسد که این ها علوّ مقامات، شرافت و درجات ملکوتی و آثار روحانی و معنوی خون مطهر و مقدس خلیفه خدا و حجت كبريا حضرت سید الشهدا علیه السلام را می رساند. سبحان اللّه این خون مطهر چه شأن و عظمت و شرافتی دارد!!

بعضی از ملائک مقرب مثل جبرئیل، اسرافیل و میکائیل مظهر اسماء الهی هستند. این خون هم جامع خواص و آثار این مظاهر است. یعنی به واسطه این خون پرنده ها هم علم، عقل، شعور و حیات نورانی مثل عقلا و عرفا پیدا می کنند. از لوازم و صفات این خون زنده کردن اموات و مردگانِ کفر و ضلالت (مثل یهودیان و نصرانی ها) به حیات نور ایمان و یقین است. از شرافت و عظمتش بدن ها و اعضای پیکر های بیمار در چشمه حیات و زندگی غوطه ور شده و زنده و سالم می شوند.

بلی! مقتضای اصول عقلی و ملکوتی و علّت لازم قواعد ایمان و یقین همین است، یعنی طبیعت و مقتضای خلافت و ولایت مطلقه، مظهر اسماء الهی شدن است. در نتیجه

خون چنین شخصی هم مظهر اسماء الهی خواهد بود.

مگر می شود تصور کرد پرنده ها و مرغانی که در خون مطهر سید الشهدا علیه السلام غوطه ور شدند سپس پرواز کردند و طی چند شبانه روز (خواه در حالت پرواز یا در توقف باشند) بدون وقفه و على الدّوام از پر و بال آن ها خون مثل باران ببارد؟

با استفاده از اصلی که در بالا مطرح شده می توان به مطلب دیگری رسید. همان طور که قبلاً هم بیان شد تعداد مرغان و پرنده هایی که در خون حضرت شناور شدند زیاد بوده به طوری که پرنده ها به اقصی نقاط دنیا پرواز کرده و هر جا قطره خونی چکیده مسجدی بنا شده (و تا پایان عالم) بنا خواهد شد. حال می توانیم بگوییم که اگر تعداد آن ها زیاد هم نباشد (سیصد، دویست و حتی یکصد پرنده) با اصلی که در مطلب گذشته بیان شد، اثبات مطلب در باب مساجد سهل می شود.

از برکت خون سید الشهدا علیه السلام و خواص و آثار ملکوتی و روحانی آن، بال و پر پرنده ها مانند چشمه حیات تأثیر گرفتند. به عبارت روشن تر، پرنده ها با غوطه ور شدن خود در خون سید الشهدا علیه السلام به درجات کامل عقل و عرفان رسیدند، در نتیجه هر قدر که اراده کردند خون مثل باران از پر و بال آن ها می بارید زیرا به ماده حیات و منبع انوار ملکوتی آغشته شده اند.

پس از این تحقیقات دقیق و ظریف نکته دیگری آشکار می شود و آن اینست: اگر در قتل گاه و مقتل حضرت، خون به مقداری که ذکر کردیم نباشد فرضاً و تحقیقاً باز هم مطلب قابل اثبات است و می توان از همین طریق قضیه بنای مساجد دنیا از ابتدا تا انقراض عالم را به اثبات رساند.

در این بخش ما تنها از خون مطهر و مقدس حضرت سید الشهدا علیه السلام که در محل قتل گاه و مقتل ایشان ریخته شد صحبت کردیم اما بیان موضوعات و اموری که متعلق به جریان و باران خون سر مقدس امام مظلوم - روحی و ارواح شیعته له الفداء - از کربلا تا کوفه، از کوفه تا شام و چهل منزلی که در تنور و گاه صندوق بود انشاء اللّه در موقع مناسب خود گفته خواهد شد.

مرحله دیگر نیز درک این مطلب است. الآن از شهادت آن مظلوم نزدیک هزار و دویست سال کم و بیش می گذرد پس اگر استجیر باللّه و معاذ اللّه قبر حضرت نبش شود دیده خواهد شد که از همه جراحات و زخم های آن خلیفه خدا و امام مظلوم خون تازه جاری بلکه در فوران و سیلان است.

چنان چه در زمان متوکل ملعون یکی از عاملان او قبر شریف را نبش کرد و دید از جراحات و زخم های پیکر مقدس علیه السلام حضرت خون جاری شد. آن مرد بی هوش و مدهوش شد وقتی به حال آمد فوراً قبر را پوشانید و توبه کرد.

پوشیده نیست که سایر شهدای کربلا هم در این مقام به نحوی از آن مظلوم بهره برده اند آن هم به سبب قرب و اتصال معنوی و ملکوتی ایشان به آن بزرگوار به این معنی که اگر قبر ایشان هم نبش شود دیده خواهد شد که خون تازه از حلقوم و اعضا و جوارح طاهر و پاک آن ها بی وقفه جاری است و در این میان فرقی میان شهدای بنی هاشم و اصحاب نیست.

صلوات اللّه و سلام على سيدنا و سيدهم و عليهم اجمعين


دو داستان

هر چند که ذکر این مطلب از بیان دلیل و شاهد و بینه بی نیاز است امّا از آن جا که این مطلب از لوازم و خواص بعضی اصول محکم و ملکوتی است با بیان این شاهد که در میان بسیاری منقول و متداول است آن را بیش از پیش توضیح و تفسیر می کنیم:

1. روزی شاه خدا بنده به قبر شریف حُر رسید. شنیده بود که قوم و عشیره حُر مانع از بریدن سر او شده و حر را از میان بدن های شهدا برداشته و به جایی که هم اکنون قبر اوست آوردند. شاه خدا بنده هم چنین شنیده بود که حضرت سید الشهدا علیه السلام دستمال خود را بر زخم سر حُر بسته است.

شاه خدا بنده به طمع رسیدن و برداشتن آن دستمال (برای این که ذخیره خودش نماید) امر کرد که قبر حر را نبش کنند. وقتی قبر نبش شد جسد حر به نحوی که گویا الآن شهید شده در قبر بود. دستمالی که حضرت سید الشهدا علیه السلام آن را به سر

حر بسته بود هم وجود داشت. تا دستمال مبارک را برداشتند خون شروع کرد به فوران مثل آبی که از پشت سد جاری می شود. هر دستمال و هر چیزی را که می بستند تا خون مبارک سر حر بسته شود باز هم خون جاری می شد.

آخر الامر شاه خدا بنده متنبه شد و توبه کرد و همان دستمال امام حسین علیه السلام را به زخم سر حر بستند و خون فی الفور بند آمد.

شعرای ترک زبان این داستان را به نظم در آورده اند. الآن یک بیت در خاطرم مانده است:

شاه خطایی چقدی سیره *** احدى حرین قبر نی


2. داستان دیگری که در این خصوص وجود دارد قضیه نادر شاه افشار است. هر چند این داستان به اندازه داستان شاه خدابنده شهرت پیدا نکرده است. نادر شاه از روی اشتباه و با جرأت و جسارت دستور نبش قبر حبیب بن مظاهر علیه السلام را داد تا ببیند پیکر شریف حبیب در تازگی و طراوت هست یا نه؟

وقتی که خاک ها را برداشتند و جسد شریف نمایان شد. عالم به هم ریخت طوفان، باد، رعد و صاعقه ای پیدا شد و نزدیک بود همه چیز بر هم بخورد سپس آن پیکر سر بریده نشست. در حالی که خون از حلقوم طاهرش مثل آب در جریان و سیلان بود صدایی شنیده شد: هل قامت الساعة.

شخصی که در کنار نادر شاه بود فی الفور جواب داد: ما قامت الساعة.

آن پیکر شریف دوباره به حالت اول خوابید. نادر شاه از هول و هراس این مشاهدات مدهوش و بی هوش شده وقتی به هوش آمد. گریه و زاری کرد و توبه نمود.

فصل دهم: انتقام پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم از قاتلین و عنایت صدیقه ی کبری (علیها السلام) به عزا داران

اشاره

دلایل دیگر در باب کثرت خون

وقتی می خواستم تقریر این مقام را شروع کنم افکار و خیالات زیادی بر من هجوم آورد که آن را نباید بنویسم و به چیزی که در باب خون پاک امام حسین علیه السلام تا به حال نوشته ام اکتفا کنم. زیرا جاهلان این زمانه با افکار و آرا و وسوسه های شیطانی فراوانی که خیال می کنند بنده در باب شأن خون مطهر حضرت مبالغه می کنم و اغراق می نویسم. استجیر باللّه و معاذ اللّه.

قسم به همین شب نوزدهم ماه رمضان که شب قدر است به کلام اللّه مجید استخاره کردم. این آیه آمد:

الم. تَنْزِیلُ الْکِتابِ لا رَیْبَ فِیهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أَتاهُمْ مِنْ نَذِیرٍ مِنْ قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ الم، این کتاب که هیچ جای شکی در آن نیست از جانب پروردگار جهانیان نازل شده است،

آیا می گویند آن را خود در آورده است؟ نه این طور نیست بلکه آن حق و از جانب پروردگار توست تا مردمی را که بیم دهنده ای قبل از تو برای آنان نیامده است بترسانی شاید که هدایت شوند.

یقین کردم که اشاره به مطالب این مقام واجب است و نباید به حرف ها و مجادلات عوام و جاهلان اعتنا کرد. پس برای تقرب به خداوند به آن چه از اصول محکم ملکوتی استنباط شده از کتاب خدا و احادیث ائمه معصومین علیهم السلام در این باب آمده است، اشاره خواهم کرد.

خون طیب و طاهر و مطهر و نورانی حضرت سید الشهدا علیه السلام و خواص و آثار و تأثیرات آن به حدی است که شرح کوتاهی از آن را جمیع انس و جن نمی توانند تقریر و تحریر کنند.

کم ترین شأن از شئون و خواص بسیار خون حضرت شفای بیماران، رفع آفات و امراض است. گوشه ای از خواص و تأثیرات بی حد و حصر آن، حیات بخشی آن و زنده کردن (مرگ حسّی، معنوی، عقلی و...) است.

در این خصوص باید گفت اعضا، جوارح و خون سید پیامبران صلی اللّه علیه و آله و سلم و ائمه معصومین علیهم السلام در نزد خداوند تبارک و تعالی از اعضا و جوارح هر جسم (حتی عرش، کرسی، بهشت و ...) اشرف و محبوب تر است.

در نتیجه تمام خواص و آثار و افاضات ملکوتی که در این ها قرار داده شده است که یکی از این آثار، افاضه حیات، شفای بیماری، رفع آفات و امراض به اذن اللّه می باشد.

گویا در بعضی مقامات گذشته به قضیه سامری اشاره شد به هر حال اگر بیش از این می خواهید باید گفت هر عضو و هر قطره خون سید الشهدا علیه السلام مبلغ الخيرات و الحيات و الانوار است نه در چند وجهی که ما گفتیم بلکه از وجوهاتی که به حد و حصر و غیر قابل شمارش است.

به عنوان مثال چشمه حیات که در تعابیر مشهور است تنها یک خاصیت دارد امّا در اجزا و ذرات خون حضرت سید الشهدا علیه السلام هزاران هزار خاصیت و اثر وجود دارد که کم ترین و پایین ترین خاصيتش عين الحيوه (چشمه زندگی) است.

اگر می خواهید بیش از این بگویم باید گفت: آن چه از اصحاب و صاحبان نفوس عظیمه و

ارواح کبیره مانند اسرافیل، جبرئیل و میکائیل علیهم السلام بروز و شهود پیدا می کند یکی از خواص و آثار خون سید الشهدا علیه السلام است.

حاشا و کلّا ثمّ كلّا! که گمان کنید که در این مقام مبالغه کرده ام و اغراق می گویم. ای صاحب عقل و فهم! خداوند می فرماید:

أنَا دِیَتُه. من خون بهای حضرت سید الشهدا علیه السلام هستم.

ذات حق تعالى ارفع و اشرف از آن است که عیب، نقص و صفات خلق در آن راه داشته باشد.اللَّهُ عَنْ ذَلِکَ عُلُوّاً کَبِیراً. امّا آن معانی که در تعظیم شأن حضرت سید الشهدا علیه السلام بیان شده است تنها به جهت استعاره و کنایه های ملکوتی اراده گردیده است.

از مطلبی که گفته شد شان و بزرگی مقام خون مطهر سید الشهدا علیه السلام (در صورت تدبر و تفكر) فهمیده خواهد شد.

در کلمات شریف خود حضرت در دعای عرفه برخی از این معانی وجود دارد که می فرماید:

وَ أنَا أشْهَدُ يا إلهي بِحَقيقَةِ إيماني، وَ عَقْدِ عَزَماتِ يَقيني، وَ خالِصِ صَريحِ تَوْحيدي، وَ باطِنِ مَكْنُونِ ضَميري، وَ عَلايِقِ مَجاري نُورِ بَصَري، وَ أساريرِ صَفْحَةِ جَبيني، وَ خُرْقِ مَسارِبِ نَفْسي... وَ دَمي وَ شَعْري وَ بَشَري وَ عَصَبي وَ قَصَبي وَ عِظامي وَ مُخّي وَ عُرُوقي، وَ جَميعُ جَوارِحي، وَ مَا انْتَسَجَ عَلي ذالِكَ أيّامَ رَضاعي، وَ ما أقَلَّتِ الْأرْضُ مِنّي، وَ نَوْمي وَ يَقْظَتي وَ سُكُوني، وَ حَرَكاتِ رُكُوعي وَ سُجُودي. بار خدا یا گواهی می دهم به حقیقت ایمان خود و تصمیمات متقین خود و توحید آشکار خالص خود و باطن نا دیدنی نهادم و پیوست های جریان نور دیده ام و خطوط صفحه ی پیشانیم و رخنه های تنفسم.... و خونم و مویم و پوستم و پی و عصیم و استخوانم و مغزم و رگ هایم و همه ی اعضای بدنم و آن چه بر من روییده از دوران شیر خوارگی تا به حال و آن چه زمین بر خود برداشته است از من و خوابم و بیداریم و سکونم و حرکات رکوع و سجودم.

وقتی در این فقرات تدبر و تفکر می کنی مطلب دیگری به دست می آید که: محمد و آله المعصومين الأطهرين الأطيبين صلوات اللّه و سلامه عليه و علیهم اجمعین، در اجابت دعوت حق تعالی در تمام عوالم از همه موجودات سبقت و پیشی گرفتند. این پیشی گرفتن هم به صورت مطلق در همه وجودات اعم از ارواح، انفس، جسم، اعضا، جوارح و خون (چه در ظاهر و چه در باطن) بوده است.

با این توضیح، اگر هر صاحب فهمی تأمل و تدبر نماید خواهد فهمید که صحبت های بنده در شأن و مقام خون حضرت سید الشهدا علیه السلام قطعاً و يقيناً، اغراق و مبالغه نبوده و بر مبنای اصول و قواعد محکم آسمانی است. با این نگاه و تفکر بخشی از حکمت های غامض و اسرار الهی مثل حرف زدن، تكلم و قرائت قرآن سر مقدس سید الشهدا علیه السلام روی نیزه ها و هم چنین صحبت های پیکر بی سر حضرت و داستان باریدن خون حضرت از پر و بال پرنده ها و باقی ماندن خون مطهر به صورت تازه و با طراوت در محل قتل گاه، آشکار می شود.

مقصود از این کلام هم این است که خون های مطهر و پاک به حسب طینت ملکوتی خویش از جوهر و اصل حقیقت ریشه گرفته و بر آن اصل ملکوتی خود باقی می ماند و همیشه تازگی و طراوات خود را محفوظ دارند.

خلاصه کلام اینست که خون انور و مطهر جناب سید الشهدا علیه السلام آثار، خواص، صفات، شئون و مقامات بسیار دارد چه در ظاهر و چه در باطن.

سبحان اللّه! ملک مقربی شأنی از شئون خون مطهر را در شیشه ی آسمانی جمع کرد و این شیشه گنجی از گنج های عرش الهی شد. نظر به شأنی از شئون، میدان جنگ کربلا را گلستان می کند. نظر به شأن دیگری از شئون به این ترتیب است که مرغان در خون مطهر غوطه می خورند و از قطرات خونِ روی پر و بال آن ها مساجد بنا می شود. شأن دیگری از شئون طشت با ظرفی است که در خدمت صدیقه کبری حضرت فاطمه زهرا علیها السلام و طشت دیگری که نزد پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم است.

شأن دیگری که در حال و مال دشمنان و منافقین و یا در محبان و مخلصان تأثیر

می گذارد. در این جا لازم است قضیه طشت پر از خون مطهر آن مظلوم در خدمت سید مرسلین صلوات اللّه و سلامه عليه و على آله المعصومین است مطرح و بیان شود.


طشت خون در برابر رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم

بعضی از علمای اعلام روایت ابن ریاح را آورده اند که می گوید:

مرد نا بینایی که در روز عاشورا در کربلا حاضر بود را دیدم. از علت کوری او سؤال کردم.

گفت: در کربلا رئیس و فرمانده نُه نفر بودم امّا نه نیزه زدم، نه تیر انداختم و نه شمشیر به دست گرفتم. وقتی به خانه برگشتم نماز مغرب و عشاء را خوانده و خوابیدم. در خواب شخصی آمد و گفت: رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم ترا می خواند.

گفتم: من چه کار دارم با رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم

آن شخص گریبان مرا گرفت و به سوی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم کشید. دیدم حضرت در صحرایی نشسته، آستین هایش را تا آرنج بالا زده و چوبی را در دست دارد. فرشته ای هم در زیر دست حضرت ایستاده بود که شمشیری از آتش داشت. فرشته با آن شمشیر هر نُه نفر اصحاب مرا با زدن ضربه ای به هر یک آتش زد و همه به همین شکل سوختند.

من نزدیک شدم. به دو زانو زیر دست رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم نشستم و عرض کردم: السلام علیک یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم.

حضرت جواب ردّ نفرمود پس از مکث طولانی، سرش را بلند کرد و فرمود: ای دشمن خدا! حرمت مرا شکستی و عترتم را کُشتی. حق مرا مراعات نکردی.

عرض کردم: یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم در کربلا حاضر شدم اما یک شمشیر یا نیزه نزدم و یک تیر پرتاب نکردم.

فرمود: درست می گویی امّا باعث زیادی لشگر دشمن خدا و کفار شدی!

سپس فرمود نزدیک بیا. وقتی نزدیک تر شدم دیدم یک طشت پر از خون پیش روی آن بزرگوار گذاشته شده است.

فرمود: این خون پسر من حسین علیه السلام است.

از آن خون مطهر، قدری به چشمم کشید. از خواب بیدار شدم و تا حالا چشمم نمی بیند و کور و نا بینا شده ام.


بعضی از علما هم روایت ابن حصین را این گونه بیان کرده اند:

ابن حصین می گوید: مرد نا بینایی را دیدم. از علت کوری او سؤال کردم.

گفت: من اهل کوفه هستم. شبی در عالم خواب حضرت رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم را دیدم که طشت بزرگ پر از خونی در پیش رویش گذاشته شده است.

همه ی اهل کوفه را می کشیدند و خدمت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم می آوردند. ایشان قدری از خون حضرت سید الشهدا علیه السلام را به چشم آن ها می کشید نوبت به من رسید گفتم: یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم من نه تیر انداختم و نه شمشیر زده ام و نه از سیاهی لشگر ها بودم.

رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: راست گفتی. آیا تو اهل کوفه نیستی؟

عرض کردم: بلی از اهل کوفه هستم.

فرمود: پس چرا به یاری پسرم نیامدی؟ چرا دعوت او را اجابت نکردی؟ امّا دوست داشتی که پسرم و نور دیده ام کشته شود، بنابراین از لشگر ابن زياد عليه اللعنة و العذاب هستی.

سپس با انگشت مبارک به سمت من اشاره کرد. وقتی بیدار شدم دیدم که کور و نا بینا هستم. به خدا سوگند! اگر همه شتر های سرخ مو برای من باشد اصلاً شاد و مسرور نمی شوم اما دوست دارم و آرزو می کنم که کاش در یاری و هم راهی سید الشهدا علیه السلام شهید می شدم و به درجه شهدا نائل می آمدم.


حکایت مرد آهن گر

جمعی از علمای اعلام حکایت مرد آهن گر از اهالی کوفه را این گونه بیان کرده اند که آن مرد گفت:

وقتی لشكر ابن زیاد - لعنة اللّه علیه - برای جنگ با امام حسین علیه السلام از کوفه خارج شد من اسباب و آلات آهنگری خود را جمع کردم و با لشگر از کوفه بیرون رفتم و در جایی که لشگر خیمه های خود را زدند من هم ساکن شدم و در طول روز کار های لشگر مثل میخ ها، زنجیر های خیمه، نیزه ها، خنجر و شمشیر های معیوب را درست می کردم. از این راه پول بسیاری به دست آوردم و در میان مردم مشهور شدم.

وقتی حضرت سید الشهدا علیه السلام با اصحاب و خانواده اش به کربلا رسید، از محل اقامت خود جا بجا شدیم و به کربلا رفتیم و در آن طرف نهر علقمه خیمه زدیم. روز عاشورا آتش جنگ بر افروخته شد. لشگر آب فرات را بر حضرت سید الشهدا علیه السلام بستند و در نهایت ایشان را با لب تشنه کشتند. سفر ما در مجموع نوزده روز به طول انجامید وقتی به خانه بازگشتم صاحب مال و پول بسیاری شده بودم.

اسرا و حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و خانواده عترت علی مرتضی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام با ما داخل کوفه شدند. ابن زیاد علیه اللعنة پس از چند روز امر کرد که آن ها را به شام و نزد یزید ملعون ببرند. من چند روزی در خانه بودم. شبی از شب ها در عالم رویا خواب دیدم که قیامت بر پا شده است و همه مضطرب و حیرانند. مردم مثل ملخ هایی که راه خود را گم کرده اند موج می زدند. و از شدت تشنگی زبان های شان آویزان شده است.

من احساس می کردم که تشنگی ام از همه بیش تر است زیرا چشم و گوشم از شدت عطش از کار افتاده بود. حرارت و گرما طوری بود که انگار مغز در سرم به جوش آمده است. پا هایم دیگر نای راه رفتن نداشت. تشنگی طوری بود که می خواستم گوشت های تنم را قطعه قطعه کنم تا خون جاری آن را به جای آب بخورم.

در این بلای عظیم بودیم که ناگاه دیدم مردی که نور چهره اش موقف را نورانی کرده است سوار بر اسب آمد. محاسن شریفش سفید رنگ بود هزاران نفر از اوصیا، پیامبران، صدیقین و صلحا او را احاطه کرده اند. او مثل تند باد از موقوف گذشت. ساعتی گذشت و دیدم شخصی دیگر سوار بر اسب و در نهایت زیبایی شبیه ماه در حالی که هزاران نفر به فرمان او هستند پای در موقف نهاد. همه اهل موقف از هیبت این شخص در اضطراب و تزلزل افتادند. وقتی من آن شخص را دیدم از خوف و ترس نتوانستم از حاضرین سؤال کنم این شخص کیست و نامش چیست؟

نا گاه بر روی رکاب ایستاد و به اصحاب و فرمانبرانش گفت: این را بگیرید.

یکی از افراد بازوی مرا گرفت و با نیزه ای آتشین مرا به سوی آن سوار برد. گمان کردم که کتفم بریده شد. شروع به التماس کردم که قدری آهسته تر مرا ببرد. قبول نکرد و شدید تر از قبل مرا کشید.

به او گفتم: ترا قسم می دهم. به حق کسی که ترا بر من مسلط کرد تو کیستی؟

گفت: من فرشته ای از فرشتگان خدای جبّار هستم.

گفتم: این شخص کیست؟

گفت: حیدر کرار علیه السلام است.

گفتم: نفر اول که بود؟

گفت: او محمد مختار صلی اللّه علیه و آله و سلم بود.

گفتم: کسانی که او را احاطه کرده بودند که بودند؟

گفت: آن ها انبیا، اوصيا، صدیقین، شهدا، صلحا و مومنین بودند.

گفتم: من کاری نکرده بودم که حیدر کرار ترا امر به عذاب من کند.

گفت: مرجع همه امور و کار ها او است. حال تو مثل حال این جماعت است.

وقتی دقیق نگاه کردم ابن سعد - لعنة اللّه علیه - را دیدم که با جماعتی بسیار در آن جا بودند اما من آن ها را نمی شناختم. ابن سعد در زنجیری از آهن گرفتار بود و

آتش از چشم و گوشش بیرون می زد. در آن میان گروهی در زنجیر بودند که آن ها را به هم بسته بودند و با نیزه های آتش ایشان را حرکت می دادند. فهمیدم که هلاکت نزدیک است.

نا گاه دیدم فردی که فرشته می گفت او رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم است بر تختی رفیع نشسته است. تلألو نور تخت و کرسی موقف را نورانی کرده بود. دو مرد بسیار نورانی و جلیل القدر با محاسن سفید در سمت راست آن کرسی نشسته بود.

از ملک پرسیدم: این دو مرد بزرگوار و جلیل القدر کیستند؟

گفت: یکی نوح علیه السلام است و دیگری ابراهیم علیه السلام.

در آن وقت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: یا علی علیه السلام چه کردی؟

عرض داشت: یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم کسی از قاتلین سید الشهدا علیه السلام را نگذاشته ام و همه را آورده ام.

در این موقع شکر کردم که من از قاتلین نیستم. عقل و هوشم سر جایش آمد.

رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: این ها را پیش بیاورید همه را به سوی حضرت پیش آوردند.

رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم شروع کرد به گریه کردن به سبب گریه حضرت همه اهل موقف گریستند. سبب گریه آن بزرگوار این بود که وقتی سؤال کرد: در کربلا به نور چشمم و پسرم حسین مظلوم چه کردید؟

یکی گفت: من آب را بر رویش بستم.

دیگری گفت: من او را به قتل رسانیدم.

دیگری گفت: من استخوان های سینه او را در زیر سم اسب شکستم.

دیگری گفت: من پسر بیمار او را زدم.

رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم ناله زد و فرمود: وا ويلاه! وا قلة ناصراه! وا حسيناه! وا علیاه! یا علی آیا پس از من بر عترتم این بلا ها جاری شده است؟! سپس رو به انبیا کرد و فرمود: انظر یا ابی آدم یا اخی نوح.

ببینید امتم پس از من با خاندان معصوم و عترت پاک من چگونه رفتار کردند.

همه انبیا و مرسلین و همه اهل موقف صیحه کشیدند و گریه کردند طوری که محشر به لرزه در آمد.

بعد از آن امر فرمود که ملائک یک به یک آن ها را کشیده و به جهنم می انداختند تا این که مردی را آوردند.

رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم پرسید: تو در کربلا چه کردی؟

آن مرد پاسخ داد: من در کربلا کاری نکردم.

حضرت فرمود: مگر تو نجار نیستی؟

عرض کرد: نعم صدقت یا سیدی! اما من هیچ کار و عملی انجام ندادم مگر این که باد عمود خیمه حصین بن نمیر - لعنة اللّه علیه - را شکست و من آن را درست کردم.

آن بزرگوار شروع به گریه کردن نمود و فرمود: برای جنگ با پسرم حسین مظلوم علیه السلام سیاهی لشکر کفار و دشمنان بودی!!

سپس فرمود: او را بکشید و به جهنم ببرید.

همه اهل محشر صیحه کشیدند و گفتند: لا حکم الا اللّه و لرسوله و وصيه.

مرد آهنگر ادامه داد: در این وقت یقین کردم که هلاک می شوم. حضرت به ملائکه امر کرد. مرا کشیدند و خدمت ایشان بردند از من خبر کربلا را پرسید. هر کاری که در مورد آهنگری در کربلا کرده بودم را گفتم. به ملائکه امر کرد مرا بکشند و به آتش بیاندازند. فرشته ها مرا کشیدند که ناگاه از خواب بیدار شدم.

وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ


مادر گریه

بعضی از افراد موثق از مردی مورد اطمینان که اهل محسا (یکی از شهر های کشور بحرین) بود روایت کرده اند آن مرد می گوید:

من بر شنیدن مراثی حضرت سید الشهدا علیه السلام مواظبت و ملازمت داشتم و شب ها و روز ها در مجالس عزا داری آن مظلوم شرکت می کردم.

شبی از شب ها (شب نهم محرم الحرام بود) در مجلسی در ماتم آن امام مظلوم بسیار گریه کردم. بعد از این که به خانه آمدم خوابیدم و در عالم رویا دیدم که در باغی هستم. درخت های بسیار در آن جا بود و پرنده های بی شماری بر شاخه های درخت ها نشسته و مشغول آواز خواندن بودند. اما چه آوازی که همه دل سوز و جان گداز و غمناک بود. با تعجب تمام، آواز مرغان را گوش دادم و در بین آواز ها صدای گریه بلندی را شنیدم که دل را پاره می کرد و جگر را می سوزاند.

با خود گفتم: کاش این گریه کننده را می شناختم که کیست؟ و این عزا و ندبه برای چیست؟

چند قدم حرکت کردم تا به برکه ای رسیدم. در کنار برکه بانویی جلیل القدر و عظیم الشان را دیدم که مثل آفتاب می درخشد و در دست او پیراهنی است که خونین شده و جای جای آن سوراخ است. دیدم پیراهن را با آب برکه می شست اما دائم به سوراخ های پیراهن نگاه می کرد و با صدای بلند و جان سوز گریه می کرد. بوی پیراهن مثل رایحه عود و عنبر تمام فضا را معطر کرده بود. آن زن با خود می خواند و می گفت:

یا ابتاه! يا رسول اللّه! آیا می دانی که امت تو بعد از وفات و ارتحالت به قرب حق تعالی با اهل بیت پاک و طاهرت چه ظلم ها کردند و چه آتش ها بر افروختند. یا ابتاه! حق مرا غصب کردند و مرا از خانه ام بیرون راندند. پهلویم را شکستند و میراثم را از دستم گرفتند. شاهد های مرا رد کردند و شهادت آن ها را نپذیرفتند. مکتوبی را که برایم نوشته بودی پاره پاره کردند و مرا خوار و محقر شمردند. روی از من برگرداندند و گوش های خود را برای شنیدن شکایتم گرفتند. مرا خوار کردند و برای ضررم تلاش ها نمودند. هیچ کس برای یاری اهل بیت تو کاری نکرد. به این اکتفا نکردند همه جمع شدند و هیزم بسیار اطراف خانه ام آوردند و قصد داشتند که مرا

و اولاد مرا در آتش بسوزانند.

وقتی اصرار آن ها را در سوزاندن خانه ام دیدم در را گشودم و پشت در خانه رفتم. آن ها مرا بین در و دیوار خانه فشردند که نزدیک بود بمیرم. طفلی که در رحم داشتم و شما او را محسن علیه السلام نام گذاشته بودید را سقط کردم. به این هم اکتفا نکردند، به سوی پسر عمویم، حبیب تو، امیر المؤمنین علیه السلام - که تو او را در کوچکی تربیت کردی و در بزرگی برادرت خواندی و به امر خدا امیر المؤمنین کرده بودی - هجوم آوردند. حمایل شمشیر بر گردنش انداختند، او را مانند شتر می کشیدند. اصحاب آن امام هم او را کمک و یاری نکردند. اگر امتثال امر تو نبود و وصیت تو نبود که امر به سکوت و صبر کرده بودی، همه آن ها را می کشت و به درک می فرستاد.

وقتی این حالت که به پسر عمویم وارد شده را دیدم اعضایم از یک دیگر جدا شده و رگ های بدنم پاره شد. مقنعه بر سر کردم و چادر را پوشیدم. از خانه بیرون آمدم. با این امید که مراعات احترام مرا می کنند و وصیت و تأکید ترا در مورد من لحاظ خواهند کرد. اما نه تنها احترامی نگذاشتند بلکه بی اعتنا، به من دشنام دادند و شماتت کردند.

به این هم اکتفا نکردند با تازیانه به پهلویم زدند و دنده های مرا شکستند. آثار تازیانه های ایشان تا به حال در بدنم باقی است و تا روز قیامت باقی خواهد ماند تا ترا ببینم.

یا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم! اگر آن دو نور دیده خود را می دیدی که در چه حالی بودند صبرت تمام می شد و آرام نمی گرفتی. زیرا آن ها پشت سر پدر بزرگوار شان با گریه و زاری می دویدند و بر آن قوم ظالم فریاد می زدند: ای قوم! پدر بزرگوار ما را کجا می برید؟ امیر المؤمنین علیه السلام وقتی دید که بین من و فرزندانم فاصله افتاد، خودش بچه ها را یاری داد تا صدمه ای از آن قوم ظالم نبینند.

آن ها گریه و زاری می کردند و می گفتند:

يا جدّاه! يا رسول اللّه! آیا حال ما را می بینی؟ آیا ذلت و خواری ما را می بینی؟ نمی بینی که پدر مان را برای بیعت با ابن ابی قحافه با ذلت و خواری می برند؟ صدیقه کبری دختر بزرگوارت را دشنام می دهند! یا جدّاه! یا رسول اللّه! از عترت و اهل بیت معصوم تو روی برگرداندند. کسانی که خود را از دوستان و محبان ما می شمردند همه خیانت کردند، از ما دوری جستند و درِ خانه های شان را به روی ما بستند.

یا جداه! یا رسول اللّه! گویا ما را «قربی» ندانستند و اعتنایی به کلام خداوند متعال نکردند که در شأن ما می فرماید:

قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى بگو من هیچ پاداشی برای کار هایم از شما نمی خواهم مگر این که نزدیکانم را دوست داشته باشید.

در این جا گریه آن بانوی جلیل القدر و عظیم الشان شدت یافت و گفت: یا ابتاه! به این هم اکتفا نکردند. نامه های بسیاری برای پسرم و نور چشمم سید الشهدا حسین مظلوم علیه السلام فرستادند و او را به کوفه دعوت کردند. در نامه ها نوشتند که تو خلیفه خدا و جانشین حجت کبریا هستی. اگر به کوفه تشریف نیاوری روز قیامت به خدا شکوه خواهیم کرد.

اما وقتی که به سوی آن ها آمد بر آن مظلوم خروج کردند، راه ها را بستند و در نهایت او و اولاد و انصار او را به قتل رساندند. به این هم اکتفا نکردند، بعد از شهادت اسب ها را بر پیکر آن مظلوم جولان دادند تا سینه مبارک و مطهرش شکست. اموالش را تقسیم کرده و عیال و حرمش را اسیر کردند و آن ها را بر شتر های برهنه سوار کردند.

آه! آه! در آن وقت نه حمزه، نه جعفر، به عقیل و نه هیچ یک از جوانان بنی هاشم حضور نداشتند تا جان و جسم خود را فدای او کنند.

آن مرد مخلص می گوید:

وقتی این حرف ها را از آن بانوی عظیم الشان شنیدم که با آن پیراهن خونین گریه و زاری می کرد نزدیک بود بمیرم. مات و مبهوت شدم که این بانو کیست؟ با خود گفتم: قطعاً و یقیناً این باغ مال این بانوی عظیم المرتبه است و این پیراهن غرقه به خون و سوراخ سوراخ پیراهن عزیزی است که به قتل رسیده است.

در این لحظه آن خانم به سمت چپ و راست توجه کرد و فرمود: یا ولدی! چرا در کربلا و در روز عاشورا اسم خود، اسم جد و پدرت را نگفتی! شاید اهل کفر جد ترا نشناختند.

نا گاه صدایی را شنیدم که جواب داد:

يا اما قلت لهم جدى محمد المصطفى و أبى على المرتضی و امی فاطمه الزهرا و جدتي خديجة الكبرى و اخى الحسن المجتبى علیهم السلام. ای مادرم، من به آن ها گفتم که جدم محمد مصطفی و پدرم علی مرتضی و مادرم فاطمه زهرا و جده ام خدیجه کبری و برادرم حسن مجتبی علیه السلام است.

ای مادر! گوش به حرف من ندادند و اعتنایی نکردند و مراعات مقام مرا ننمودند. همه راه های شریعه فرات را بستند و آب فرات را که بر سگ ها و خوک ها و سایر حیوانات مباح بود بر من بستند و قطره ای آب بر عترت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ندادند و مرا لب تشنه کشتند. بعد از شهید شدن اسب ها را بر پیکرم جولان دادند و استخوان هایم را کوبیدند. اهل و عیال و حرمم را اسیر کرده و آن ها را سوار بر شتر های برهنه نمودند.

وقتی این کلام را شنیدم لرزه بر جانم افتاد و مو های بدنم راست شد. قدری نزدیک رفتم و به آن بانوی عظیم الشأن سلام دادم. جواب مرا داد.

عرض کردم: ترا قسم می دهم تو کیستی؟

فرمود: من مادر این مظلوم هستم. دختر پیغمبر آخر الزمان، فاطمه زهرا علیها السلام، دختر محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم. این پسر من حسین علیه السلام است که اشقیای امت بعد از رفتن ما از دنیا، او را تنها دیدند و شهید کردند.

بعد از گفتن این کلمات با صدای بلند گریه کرد در این هنگام جماعتی از زنان و بانوان به سوی حضرت آمدند. بانوانی که نور خورشید و ستارگان را به سایه می برد اما همه آن ها در حالت عزا و گریه بودند. یکی سر برهنه و دیگری گریبان چاک...

عرض کردم: بانوی من این ها کیستند؟

فرمود: این ها زينب، امّ كلثوم، سكينه، رقیه و رباب علیهم السلام هستند.

دوباره عرضه داشتم: ای سرور من! پدرم مرثیه خوان شما اهل بیت علیهم السلام بود. خصوصاً در عزای سید الشهدا علیه السلام بسیار زیاد مرثیه می خواند. حالش چه طور است؟ و در این عالم چگونه است؟

فرمود: قصر پدرت دیوار به دیوار قصر های ما است.

عرض کردم: می فرمایید که جزا و پاداش کسی که بر سید الشهدا علیه السلام گریه کند و یا مالش را در عزای آن مظلوم صرف کند یا کسی که به سبب حزن و ماتم آن مظلوم شب نمی خوابد یا کسی که در مجلس عزا خدمت می کند و آب می دهد و کسی که بر دشمنان شما لعنت فرستد، چیست؟

فرمود: همه اهل بهشت هستند. شاد و مسرور باش و به جماعتی که گفتی بشارت بده که منازل آن ها در جوار قصر های ما اهل بیت علیهم السلام در بهشت است. قسم می خورم به حق پدرم و به حق شوهرم و به حق اولادم و به حق شهادت نور چشمم حسین مظلوم علیه السلام که داخل بهشت نمی شوم اگر طفلی از این جماعت مانده باشد. پس این بشارت و مژده را از جانب من به آن ها برسان.

و الحمد للّه رب العالمين.


مجالس عزای حسین علیه السلام

این خادم حقیر سید الشهدا علیه السلام همیشه در خصوص مراعات احترام و تعظیم و بزرگ داشت محافل و مجالس ذکر مصائب سید الشهدا علیه السلام، خدمت شیعیان نصایحی را

عرض کرده ام. این مجالس را می بایست از امور مهم دانست و آداب و اعمال نیکوی ظاهری و باطنی آن را (مانند طهارت، خضوع و خشوع و ترک محاوره های دنیوی و امثال این ها) رعایت کرد. حتی آب خوردن و قلیان کشیدن در این مجالس، دور از انصاف، مروت، قاعده محبت و اخلاص است.

هم چنان که آن ها را چندین و چند بار عرض کرده ام و بعد از این نیز می گویم که زیارت امام حسین علیه السلام و هم چنین گریه و تباکی و ذکر مصائب آن بزرگوار (حتی در جمع خانواده و با اهل و عیال) افضل جميع عبادات و اشرف طاعات و حسنات است. پس از انصاف به دور است که در چنین عباداتی مراعات و احترام و تعظیم مجالس نشود و آداب نیکوی ظاهری و باطنی رعایت نگردد. چنان چه در مجالس بزرگان دین و دنیا مثل علما، فضلا، عرفا و ملوک و سلاطین جهان آداب مجالس رعایت می گردد. زیرا فهم و ادراک آن ها بیش تر از دیگران است، این در حالی است که همه شنیده ایم که مجالس ماتم و عزای حضرت سید الشهدا علیه السلام در هیچ وقتی از اوقات از حضور ملائک و ارواح انبیا، اوصيا و صديقين خالی نیست، حتی اگر تعداد نفرات آن مجلس کم باشد.

می توان گفت مجالس عزای سید الشهدا، از حضور صاحبان ارواح و نفوس جبروتی با بدن های مثالی و برزخی خصوصاً حضور صديقه عظمی و حجت کبری، فاطمه زهرا علیها السلام با جمع ملائکه و ارواح انبیا، اوصيا و ارواح قدسی حضرت خدیجه کبری، حضرت زینب، حضرت امّ کلثوم، حضرت سکینه و حضرت رقیه علیهم السلام و امثال و نظایر ایشان خالی نیست.

اعتقاد بنده بر این است که در اکثر اوقات پیراهن غرقه به خون مطهر و منور حضرت سید مظلومان را با خود شان در مجالس عزا و ذکر مصایب می آورند.

رعایت آداب ظاهری و باطنی مجالس عزا در مساجد اهمیت فوق العاده بیش تری پیدا می کند. سرّ این توصیه هم مشخص است، زیرا مساجد معابد مسلمانان و خانه خداوند است. علاوه بر این، یک قطره خونی که در آن است از خون مطهر و منور سید الشهدا علیه السلام است که در هنگام ذکر مصایب آثار و شئون خود را آشکار خواهد کرد. خصوصاً در وقت

ندبه و گریه صدیقه عظمی و حجت کبری فاطمه زهرا علیها السلام در آن مجلس.

از این جهت است که شور، شیون، ضجه و گریه در مساجد بیش تر از سایر مجالس است. به هر حال احترام و تعظیم مجالس ذکر مصائب آل اللّه علیهم السلام (خواه در مسجد یا غیر آن) و مراعات آداب ظاهری و باطنی از امور مهم است.

اگر شخصی از اصحاب بصیرت که به دلیل ریاضت و مجاهدات نفسانی، با چشم برزخی به بطن و باطن مجالس عزا و ذكر مصائب آل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم نگاه کند چه امور عجیب و لطیف و چه فوایدی را خواهد دید که از نگاه مردم مخفی است.

برای توضیح این مطلب قضیه ای را بیان می کنیم. هر چند ذکر آن از مقامات و بخش های این کتاب نیست اما به دلیل برخی الهامات قلبی و باطنی و با استخاره به قرآن کریم مأمور به تقریر آن هستم.

روضه خوانی در تهران

نزدیک به یک سال و نیم پیش شخص معروف و صاحب صنایع عجیب به نام حاجی میرزا احمد مشهور به ساعت ساز به منزل بنده در دار السلطنه تهران آمد و گفت: چند شب پیش خوابی دیده ام که مأمورم برای تو آن را بگویم.

خلاصه آن خواب اینست:

در عالم رویا دیدم که در جوار مزار جناب سید اجل و امام زاده بزرگوار عبد العظیم الحسنى علیه السلام هستم. نزدیک مزار آن امام زاده بزرگ برای مؤمنی قبر می کندند تا او را در آن جا دفن کنند. دیدم از قبر او جاده ای وسیع به یک باغ منتهی شده است. باغی که به این خوبی و زیبایی مثل آن را در دنیا ندیده بودم. وقتی آن مؤمن را در قبر گذاشتند خبری از سؤال منکر و نکیر نبود. مؤمن از جاده وسیع به سمت باغ رفت و داخل آن شد.

من بسیار تعجب کردم و با خود گفتم: ای کاش کار من هم به این منوال می گذشت. پس امر کردم برای من نیز قبر کندند. داخل قبر شدم. از قبر من هم

جاده ای به آن باغ پیدا شد پس از آن جاده به باغ رسیدم. جماعتی را دیدم امّا بعد از یک ساعت خیالات و افکار بر من هجوم آورد مثل این که: من از اهل و عیالم خدا حافظی نکردم. وصیت نکردم و وصی ندارم، امر مطالباتم از مردم چه می شود؟ با این حال از ورودم به باغ پشیمان شدم.

به حاضرین از احوال خودم گفتم. جواب دادند: ندامت و پشیمانی سودی ندارد. زیرا نمی گذارند از این باغ بیرون بروی تا به دنیا و کار خودت در آن جا برسی.

در همین فکر و خیال بودم که ناگاه چشمم به گوشه ای از باغ افتاد و در آن جا ساختمانی دیده می شد، به سرعت به سمت آن رفتم. دیدم شخصی نورانی و جليل القدر نشسته است و تو نیز در خدمت ایشان هستی و به من اشاره کرد.

از او پرسیدم: حاجی میرزا احمد آیا آن سید جلیل القدر یکی از ائمه معصومین علیهم السلام بود یا امام زاده سید عبد العظیم علیه السلام؟

جواب داد: به خدا قسم برایم معلوم و مشخص نشد. امّا تو با کمال ادب و مراعات احترام در خدمتش نشسته بودی.

بعد از این گفت: من قصه خود را برای تو نقل کردم و گفتم که اگر مرا مرخص کنی می روم تا به کار های خودم برسم و وصیت خود را کرده و باز می گردم.

تو از آن سید جلیل القدر اجازه مرا خواهش کردی. قدری تأمل نمود و بعد فرمود: به خاطر تو او را مرخص کردم. امّا به شرط این که عزا داری سید الشهدا علیه السلام را خوب بجا آورید و از سعی و کوشش در این راه مضایقه نکنید. در این باره بسیار توصیه کرد. هر چند خطاب او با صیغه جمع بود اما اعتنا و اهتمام او تنها با تو بود.

تو برخواستی و آن سید بزرگوار برای احترام و تعظیم تو چند قدم به بدرقه آمد و برگشت. من با تو داخل صحن امام زاده سید عبد العظیم علیه السلام رفتیم. تو امر کردی در آن جا منبری نصب کردند. به یکی از مرثیه خوانان گفتی، بلند شو و ذکر مصائب كن.

آن شخص برخاست به منبر رفت و ذکر مصائب نمود. صحن شریف از مرد و زن پر شد و شور و گریه و ندبه بسیاری در مجلس برقرار گردید. بعد از مجلس و تمام شدن ذکر مصائب از صحن بیرون آمدی. صد و پنجاه قدم کم تر یا بیش تر راه رفتی. باز در آن جا امر کردی که منبر را نصب کنند. به شخص دیگری گفتی که به منبر برود و ذکر مصائب نماید. آن شخص به منبر رفت و مصائب آل اللّه علیهم السلام را خواند. شیون و ندبه و ضجه مردم بلند شد و شور و گریه در این مجلس بیش تر از مجلس اول بود. جمعیت هم بیش تر آمده بودند.

به همین منوال رو به شهر تهران می رفتیم و هر صد قدم یا صد و پنجاه قدم امر می کردی منبر می گذاشتند و ذکر مصائب اهل بیت علیهم السلام می شد اما ساعت به ساعت هم جمعیت بیش تر بود و هم گریه و صیحه و ضجّه.

در بعضی از مواقع خودت بر منبر می رفتی و ذکر مصائب می کردی تا این که رسیدیم به چشمه ای که مشهور به چشمه علی است. امر کردی در سمت بالای آن که به آب متكّا معروف است منبری نصب کردند. جمعیت چندین برابر مجالس قبل شد. خودت بر منبر رفتی و گریه و ندبه و صیحه و فریاد در مجلس در حدی بود که قابل توصیف نیست.

پس از اتمام این مجلس به سمت تهران رفتیم چند قدم که گذشت دیدیم که چهار نفر یک تابوت را می برند. شکل آن تابوت مثل پشت ماهی بود. دو نفر از جلو و دو نفر از عقب آن را بر دوش داشتند. در آن تابوت جسدی بود که بر دست هایش زنجیری از آهن زده شده بود. دو نفر که تابوت را پیش گرفته بودند سر زنجیر ها را به دست داشتند جمعیت از مشاهده این حالات تعجب کردند اما تو بسیار متغیر و در قهر و غضب بودی.

از حالت تو می توان فهمید که چرا این تابوت و این جنازه را باید برای عذاب و عقوبت حمل کنند حال آن که این جنازه و تابوت از میان جماعتی خواهد گذشت که در مجالس عدیده مصائب حضرت سید الشهدا علیه السلام این شرکت کرده اند. آیا احترام از

شأن این جماعت برداشته شده است؟

پس به چهار نفری که تابوت را برداشته بودند بانگ و فریاد زدی و گفتی: تابوت را بر زمین بگذارید. اطاعت امر تو کردند و تابوت را بر زمین گذاشتند. تو سر تابوت را باز کردی و همه ما دیدیم شخصی در تابوت است در حالی که زنجیر های آهنی به دست هایش زده و قفل کرده اند اما آن شخص نه مرده است و نه زنده.

تو نزدیک شدی به قفل ها دست زدی. قفل ها شکست. زنجیر ها را باز کردی و انداختی. گفتی: حالا برخیز و میان جماعتی که گریه و ندبه بر حضرت سید الشهدا علیه السلام می کنند برو و دیگر نترس اما تو هم بر آن مظلوم گریه و ندبه و نوحه و زاری بسیار کن.

شخص برخواست و داخل جماعت شد اما خوف و اضطرابش هم چنان باقی بود و به پشت سر نگاه می کرد تا این که خود را به وسط جمعیت رساند. بعد از این باز در چند نقطه دیگر امر به نصب منبر کردی. باز ذکر مصائب شد و شخصی که از تابوت برخواسته بود از همه مردم بیش تر گریه و ندبه و نوحه می کرد.

تا آن که به نزدیکی دروازه تهران رسیدیم در آن جا نیز امر به نصب منبر کردی. جمعیت و ازدحام زیادی وجود داشت به حدی که تمامی صحرا ها و زمین های اطراف تهران از جمعیت پر شده بود. وقتی در آن جا ذکر مصائب آل رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم شد صدای گریه و نوحه به آسمان رسید و من از نهایت اضطراب از خواب پریدم. بعد از این به بنده گفت: این خلاصه و ما حصل خواب بود که مأمور بودم برایت نقل کنم. الحمد اللّه که تکلیف خود را انجام دادم.

گفتم: حاجی میرزا احمد! آن شخص الآن زنده است یا مُرده؟

گفت: زنده است.

گفتم: از چه گروه و صنفی است؟

گفت: از بزرگان، امرا و ملازمان خاص ناصر الدین شاه است.

گفتم: اسمش را بگو.

گفت: می ترسم اما من در واقع یکی از منسوبین به او هستم.

پس از اصرار زیاد من گفت: آن شخص شاهزاده اعظم اعتضاد السلطنة على قلى ميرزا است.

روز جمعه بالای منبر گفتم؛ بطنی از بطون خواب هایی که جمعی از مؤمنین و مؤمنات دیده بودند و من برای شما در همین مسجد نقل کرده ام ظاهر شده است. پس شروع کردم به نقل خواب حاجی میرزا احمد اما نام شاه زاده را نبردم.

در مورد خواب هایی که برخی از مؤمنین و مؤمنات دیده بودند؛ حاصل آن خواب ها این بود که صدیقه عظمی و حجت کبری فاطمه زهرا علیها السلام به آن زنان و مردان در عالم رویا فرموده بود:

در تهران به سبب زیادی معاصی و وقوع جرایم و گناهان کبیره نزدیک بود که عذاب عظیم و بلایی بر اهل آن نازل شود اما حق تعالی به رحمت واسعه خود این عذاب را به سبب عزا داری ملای دربندی در ماه محرم و ایام دیگر در مسجد جامع بر اهل تهران نفرستاد. پس به ملای دربندی از زبان من بگویید مادامی که در تهران است ذکر مصائب نور چشمم حسین مظلوم علیه السلام و عطشان را ترک نکند.

همین خواب ها را چندین مرتبه در مسجد جامع نقل کرده اند. وقتی پیر مردی مشهور به صلاح و تقوی و ایمان و یقین قبل از شروع موعظه و ذکر مصیبت بنده، بر سر پا می ایستاد و نزدیک منبر بلند فریاد می زد و می گفت: ای اهل مجلس! گوش بدهید که فلان مؤمن صالح و فلان مومن متقی و فلان عادل ثقه و هم چنین فلان مومنه صالحه و صادقه چنین و چنان خواب دیده اند و در ادامه فرمایش صدیقه کبری فاطمه زهرا علیها السلام را نقل می کرد. چنان چه ما هم به اجمال گفتیم.

بعد از دو سه ماه شاه زاده اعتضاد السلطنه را در مجلس فاتحه خوانی ملاقات کردم و خواب حاجی میرزا احمد را از اول تا به آخر برایش نقل نمودم. متغیر شد و به فکر فرو

رفت.

گفتم: آرام باش! بدان که نجات در زیارت حضرت سید الشهدا علیه السلام و عزا داری آن امام مظلوم منحصر است. اگر قبل از این مجلس عزای آن حضرت را نداشتی بعد از این آن را بنا بگذار و اگر قبل از این مجلس عزا داری داشتی باید بعد از این به احسن وجه و با نهایت خلوص آن را به جا آوری. پس آرام گرفت و خوش حال شد و گفت: مجلس عزا داری داشتم و بعد از این بهتر از اول خواهم کرد انشاء اللّه تعالی.

و الحمد للّه و صلى اللّه على محمد و آله المعصومين المظلومين.

فصل یازدهم: کیفر کسانی که دشمن و هتاک نسبت به امیر المؤمنین (علیه السلام) هستند

اشاره

چند نکته کوتاه

در این بخش داستان هایی را نقل می کنیم که از طریق معتبر وارد شده است. ذکر این قصص و اخبار در این جا به چند وجه است:

یکی این که این داستان ها شبیه و نظیر داستان هایی است که قبلاً آورده ایم مثل داستان آن دو شخص نا بینا و مرد آهنگر. (کسانی که در کربلا و شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام حاضر شده بودند.)

وجه دیگر اینست که این قصه ها را در کتاب اکسیر العبادات في اسرار الشهادات آورده ام. پس نخواستم این کتاب خالی از ذکر آن ها باشد.

اما وجه عمده ای که باعث ذکر آن ها شده اینست: نوشتن مصائب آل اللّه علیهم السلام و مشغول شدن به این امر و تفکر و تدبر در این مصائب عظیم باعث شده که در اثناء نوشتن اعضای بدنم مانند قلب، مغز و جگر از تاب و توان افتاده، پژمرده و شکسته و رو به فنا برود. دیگر

توان و نیرویی نمانده که در دریای بی انتهای مصائب آل رسول اللّه علیهم السلام غور کنم و بنویسم. لذا می خواستم به سبب ذکر این داستان های نشاط آور و سرور بخش نیرو و قوه ای پیدا کنم تا نشاط و فرحی حاصل شود شاید به رحمت واسعه پروردگار توان جدیدی برای غور و تفحص در دریای مصائب آل رسول اللّه علیهم السلام بیابم.

داستان محمد بن صفوان

پس شروع می کنیم به ذکر این داستان ها، یکی از آن ها قصه محمد بن صفوان ملعون است که در كتاب الثاقب فى المناقب از ابن عاصف روایت شده است که گفت:

منسوبان و ملازمان بنی امیه - لعنهم اللّه - برای سبّ و شتم امیر المؤمنین علیه السلام ما را خواستند. من گریختم و فرار را بر قرار ترجیح دادم. محمد بن صفوان - لعنة اللّه علیه - که از نسل ابی خلف حجمی بود کسی را به سوی من فرستاد. او مرکب مرا می خواست که به مدینه طیبه رود. مرکب را به او ندادم. به خدا قسم آن ملعون چهار میل راه پیاده رفت تا وارد مدینه شد. در آن وقت خالد از طرف هشام بن عبد الملک حاکم مدینه بود.

ابن صفوان ملعون نزد خالد ولد الزّنا که در مسجد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بود رفت.

خالد گفت: یا بن صفوان! برخیز و بر منبر برو.

ابن صفوان بر منبر رفت و رو به قبله ایستاد و گفت: خدایا شاهد و گواه باش من برای مال و طمع دنیا علی بن ابی طالب را سبّ و شتم نمی کنم و این کار را تنها برای رضای تو انجام می دهم!

در این هنگام همه اهل مسجد دیدند که قبر شریف سید مرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم از هم شکافت. دستی از آن بیرون آمد در حالی که می گفت: اگر در این ادعا صادق هستی لعنت خدا بر تو بادا و اگر دروغ می گویی خدا تو را کور و نا بینا کند.

ابن صفوان ملعون از منبر پایین آمد و به پسرش گفت: برخیز و دستت را به من بده.

پسر دست او را گرفت. اهل مسجد از مسجد خارج شدند و به سوی منازل شان رفتند. آن ملعون به پسرش گفت: آیا بر مردم عذاب نازل شده که ظلمت و تاریکی همه جا را گرفته است.

پسر گفت: چرا این حرف را می زنی؟

گفت: به خاطر این که هیچ چیزی را نمی بینم.

پسر گفت: به خدا قسم! این به دلیل جرأت و جسارت کردن تو بر حق تعالی و دروغ گفتنت بر منبر پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم بوده است.

آن ملعون کور و نا بینا بود تا که مرد و به جهنم رفت.


داستان حارس

قصه دیگر داستان حارس ملعون است. در کتاب کشف الیقین آمده است که:

شاعری به نام نبیغا قصد دیدن یکی از ملوک را کرد. از اتفاق پادشاه در شهر نبود و به شکار رفته بود. وزیر نامه ای به پادشاه نوشت و در آن به آمدن نبیغای شاعر اشاره کرد. پادشاه در پاسخ امر کرد که نبیغا را در منزلی سکونت دهد تا پادشاه بیاید.

نبیغا در خانه ای ساکن شد که در آن اتاقی بود که به راه ها و کوچه های شهر اشراف داشت. شب ها نبیغا نزدیک پنجره اتاق می خوابید. حارس (نگهبان شب) نیمه هر شب از منزلش بیرون می آمد و با صدای بلند فریاد می زد. یا غافلون اذكرو اللّه و بعد از آن سبّ و شتم امیر المؤمنین علیه السلام را می کرد.

نبیغای شاعر از صدای آن ملعون مضطرب و ناراحت می شد. در یکی از شب ها خواب دید که سید المرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم و امیر المؤمنین علیه السلام در همان در و همان کوچه که حارس ملعون می آید حاضر هستند. وقتی حارس آمد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود:

یا ابا الحسن! یا علی! این ملعون را بگیر، امروز چهل سال می شود که این

ملعون ترا سبّ و شتم می کند.

امير المؤمنین علیه السلام حارس را گرفت و میان دو کتف او زد. نبیغای شاعر با اضطراب از خواب بیدار شد و منتظر صدای حارس ماند. امّا از صدا و صوت حارس ملعون خبری نشد.

از این حالت بسیار تعجب کرد. ناگاه دید صدای مردم بلند شد که به سوی خانه حارس می روند. وقتی از کسانی که از خانه حارس بر می گشتند علت حادثه را پرسید. گفتند: در میان دو کتف حارس ضربه ای خورده است که به اندازه یک کف دست شکاف برداشته است. صبح نشده بود آن ملعون به جهنم رفت. چهل نفر او را در این حالت دیده بودند. الحمد للّه.


داستان احمد بن حمدون

در موصل مردی بود به نام احمد بن حمدون که دشمنی و کینه دیرینه با امیر المؤمنین علیه السلام داشت. تعدادی از اهالی موصل قصد زیارت بیت اللّه الحرام کردند. یکی از آن ها سراغ احمد بن حمدون آمد و گفت: من قصد حج کرده ام. اگر در آن جا حاجت و مقصودی داری بگو تا آن را به جای آورم.

آن ملعون گفت: یک حاجت مهم دارم. امّا عمل کردن آن برای تو آسان است.

گفتم: بگو تا آن را به جای بیاورم.

گفت: وقتی از مکه معظمه برگشتید و به مدینه طیبه آمدید و به زیارت حضرت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم رفتید. رسول خدا را مخاطب قرار بده و از زبان من بگو: یا رسول اللّه! از چه چیز علی بن ابی طالب علیه السلام خوشت آمده بود که دخترت را به همسری او تزویج نمودی. آیا خالی بودن جلوی سرش یا بزرگ بودن شکمش یا باریک بودن ساق پا هایش بود؟

آن شخص از مکه به مدینه آمد و حوائج خود را به جای آورد امّا وصیت و سفارش

احمد بن حمدون را فراموش کرد. شب در خواب امیر المؤمنین علیه السلام را دید. آن خلیفه خدا فرمود: چرا وصیت احمد بن حمدون را به جای نیاوردی؟

حاجی در اسرع وقت از خواب بیدار شد و به سوی قبر شریف رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم رفت.

همه حرف هایی را که احمد بن حمدون گفته بود به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم عرضه داشت.

وقتی دوباره خوابید، امیر المؤمنین علیه السلام را در خواب دید. آن بزرگوار دست او را گرفت. آمدند تا به خانه احمد بن حمدون - لعنة اللّه عليه - رسیدند. آن حضرت در ها را گشود در حالی که کارد بزرگی در دست داشت و احمد بن حمدون را در لحافی که خوابیده بود ذبح کرد. خون آن کارد را با لحاف آن ملعون پاک کرد. سقف خانه را به دست مبارکش گشود و کارد را در زیر آن گذاشت و از خانه بیرون آمد.

حاجی موصلی با اضطراب از خواب بیدار شد در همان وقت با رفقایش خواب را نوشتند.

در همان شب سلطان موصل به دلیل سر و صدای مردم از خواب بیدار شد و پرسید: چه حادثه ای اتفاق افتاده است؟

عرض کردند: احمد بن حمدون را در لحافش ذبح کرده اند.

سلطان موصل همه همسایه ها و تعدادی از غیر همسایه ها را به حبس انداخت. همه اهل موصل در تعجب بودند و می گفتند: این چه حادثه ای است. نه دیوار سوراخ شده، نه در های خانه باز است و نه قفلی شکسته شده است.

سلطان موصل هم متعجب و متحیر مانده بود و می گفت: کسی از خارج به داخل خانه نرفته است و اگر رفته چرا هیچ علامتی مشخص نیست. علاوه بر این چیزی از خانه به سرقت نرفته است.

همه محبوسین در زندان بودند تا این که حجاج اهل موصل از مکه برگشتند و وارد موصل شدند. شخصی که خواب دیده بود، نگاه کرد دید که جمعی از همسایگان به زیارت او نیامدند. از احوال ایشان پرسید.

یکی گفت: همه آن ها الان در زندان هستند به دلیل این که در فلان شب احمد بن

حمدون را در لحافش سر بریده اند و تا حالا قاتلش معلوم نشده است. بنابراین سلطان گروهی را بابت این قضیه به زندان انداخته است. خود سلطان هم در این امر متعجب و متحیر است.

آن شخص صاحب خواب تکبیر گفت و به دوستانش گفت: خوابی را که در مدینه طیبه نوشتم بیرون بیاورید.

همه دیدند که شب خواب با شب قتل احمد بن حمدون برابر است. لذا همگی برخاسته و به خانه مقتول ملعون آمدند. امر کرد لحاف را بیاورید و خبر داد که امیر المؤمنین علیه السلام کارد را دو سه مرتبه به لحاف کشیده است و خون کارد بر روی لحاف است. وقتی لحاف را باز کردند دیدند درست است.

بعد امر کرد که سقف را برداشتند و کارد را زیر آن پیدا کردند. در این وقت همه به صدق و راستی خواب حاجی یقین کردند. زندانیان را آزاد کردند. اکثر اهل آن سرزمین ایمان آورده و شیعه شدند و این از الطاف حق تعالی بود به برکت خلیفه و جانشین او امیر المؤمنین و سید وصيين علیه السلام.


داستان مرد شامی

قصه دیگر داستان مرد اهل شام است که در کتاب الثاقب في المناقب از شیخی از طایفه قریش روایت شده است که شیخ قریشی می گوید:

در شام مردی را دیدم که نصف صورتش سیاه بود و آن را می پوشاند. از او علت سیاهی صورتش را سؤال کردم.

گفت: خدا را شاهد گرفته ام که هر کس از من سؤال کند آن را به صدق و راستی پاسخ دهم. آگاه و مطلع باش من در باب سبّ و شتم امیر المؤمنین علیه السلام بسیار بد گویی می کردم و می گفتم آن جانشین خدا بسیار مکر کننده است.

شبی در خواب دیدم که شخصی آمد و گفت چرا در حق امیر المؤمنین علیه السلام این قدر

بد گویی می کنی؟! سپس زد و نصف صورتم سیاه شد وقتی از خواب بیدار شدم سیاهی صورتم تا به حال از بین نرفته است.


داستان ابو عبد اللّه محدث

داستان دیگر قصه مردی از اهالی بصره است که در کتاب الثاقب فى المناقب از جعفر دقّاق روایت شده است که می گوید:

من رفيقی داشتم که با هم در تحصیل علم مصاحبت داشتیم. در محله باب البصره مردی بود که احادیث را روایت می کرد. مردم هر روز در مجلس او حاضر شده و برای شنیدن و ثبت و ضبط احادیث جمع می شدند. آن مرد را ابو عبد اللّه محدث می گفتند.

من و دوستم تا مدت ها در مجالس او حاضر می شدیم و به املاء و نوشتن احادیث ابو عبد اللّه می پرداختیم. اما هر وقت در فضایل اهل بیت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم حدیثی می گفت زبان به طعن می گشود. تا آن که روزی در مناقب و فضایل حضرت زهرا علیها السلام حدیثی را روایت کرد بعد گفت: این فضایل به علی بن ابی طالب علیه السلام چه نفعی می رساند؟ حال این که علی بن ابی طالب علیه السلام مسلمین را می کشت... بعد از این هم طعن و زبان درازی در مورد حضرت زهرا علیها السلام کرد.

به رفیقم گفتم: برای ما جایز نیست که از او حدیث اخذ کنیم. زیرا این مرد دین و دیانت ندارد. تا وقتی در حق حضرت زهرا و علی علیهما السلام بد گویی و زبان درازی خواهد کرد، این مرد از مذهب مسلمین خارج است.

دوستم صحبت های مرا تصدیق کرد و گفت: باید از شخص دیگری احادیث را بگیریم. حاضر شدن در مجلس این مرد حرام است.

در همان شب در عالم رؤیا دیدم که به مسجد جامع می روم. متوجه شدم که این مرد محدث و امیر المؤمنین علیه السلام که سوار بر حمار مصری است به هم رسیدند. با

خود گفتم: الآن امیر المؤمنین علیه السلام گردن این مرد ملعون را با شمشیرش خواهد زد. آن ملعون نزدیک شد و امیر المؤمنین علیه السلام با شمشیری که در دست مبارک داشت به چشم راست او زد و فرمود: ای ملعون! چرا من و فاطمه زهرا علیها السلام را سبّ و شتم می کنی؟

آن ملعون دستش را روی چشم گذاشت و گفت: آه! ای علی! مرا کور کردی.

از خواب بیدار شدم و پیش دوستم رفته تا خواب را برایش نقل کردم. دیدم که رنگ او متغیر شده و گفت: می دانی که دیشب چه اتفاقی افتاد؟

گفتم: بگو!

گفت: دیشب در خواب چنین و چنان دیدم. خواب او به عینه مانند خواب من بود.

گفتم: به خدا قسم! من هم همین خواب را دیدم و آمده بودم تا آن را برایت تعریف کنم. برخیز تا قرآن برداریم و پیش مرد بی دین رفته و او را به قرآن قسم بدهیم که چنین خوابی دیده ایم شاید از این اعتقاد دست بردارد.

برخواستیم و به در خانه آن مرد رفتیم. دیدیم در بسته است. دقّ الباب کردیم کنیزکی آمد و گفت: دیدن او الآن ممکن نیست. برگشتیم و یک ساعت بعد دوباره مراجعه کردیم. دق الباب کرده، دوباره کنیز آمد و گفت: دیدن او ممکن نیست.

گفتم: چه اتفاقی افتاده است؟

گفت: دستش را روی چشم راستش گذاشته و از نصف شب تا حالا فریاد می زند و می گوید علی بن ابی طالب علیه السلام مرا کور کرده است و از درد چشم آرام و قرار ندارد.

به کنیز گفتیم: در را باز کن، ما برای همین امر آمده ایم.

کنیز در را باز کرد. داخل خانه شدیم و او را با بد ترین حالت دیدیم که فریاد می کند و می گوید: من با علی بن ابی طالب علیه السلام چه کار داشتم. دیشب با شمشیر زده چشم مرا کور کرده است.

ما آن چه را که در خواب دیده بودیم برایش تعریف کردیم و گفتیم از این اعتقاد

فاسد و بد گویی و زبان درازی در حق امیر المؤمنین علیه السلام دست بردار.

آن ملعون عصبانی شد و گفت: خدا به شما جزای خیر ندهد! اگر علی بن ابی طالب علیه السلام چشم دیگر مرا هم کور کند او را مدح نخواهم کرد و در مورد فضیلتش چیزی نخواهم گفت.

ما برخواستیم رفتیم و گفتیم که در این مرد هیچ خیری نمانده است. پس از سه روز برگشتیم تا از حال او مطلع شویم وقتی او را دیدیم چشم دیگرش هم کور شده بود.

گفتیم: حالا هم عبرت نمی گیری، از خدا نمی ترسی و از اعتقاد فاسدت دست بر نمی داری؟

گفت: به خدا قسم! از این اعتقاد بر نمی گردم. علی بن ابی طالب علیه السلام هر چه می خواهد یکند. من ترس و خوف ندارم. برخاستیم و باز یک هفته بعد برگشتیم تا از آخر الامر او مطلع شویم. از اهل خانداش کسی خبر داد که مرده است. لعنه اللّه و عذّبه عذاباً شديداً.

او پسری داشت که از قهر و کینه و غضب امیر المؤمنین علیه السلام که پدرش را کور کرده بوده، مرتد شد.


سزای لعین

داستان دیگر قصه مرد بصری است که عثمان بن عفّان سنجری گفت:

از وطنم برای علم آموزی خارج شدم. به بصره رسیدم و پیش محمد بن عبّاد صاحب و بزرگ عبّادان رفتم و گفتم: من مرد غریبی هستم. از سرزمینی دور برای طلب علم و دانش آمده ام تا از تو چیزی اقتباس کرده باشم.

گفت: از کجا آمده ای؟

گفتم: از سجستان.

گفت: این سرزمین خوارج است.

گفتم: اگر خارجی می شدم که علم ترا طلب نمی کردم.

گفت: می خواهی که برایت حدیثی نقل کنم تا وقتی که به سرزمین خودت رفتی برای مردم بگویی؟

گفتم: بلی می خواهم.

گفت: همسایه ای داشتم که مرد خوب، متدین و عابدی بود. در عالم رؤیا رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را دیده بود. در خواب طوری بود که گویا رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم وفات یافته، تکفین و تدفین شده و حالا وقت حشر و نشر است.

می گوید: به حوض رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم رسیدم. در کنار حوض دو سید جوانان اهل بهشت یعنی امام حسن و امام حسین علیهما السلام را دیدم که آن دو بزرگوار به آب دادن به این امّت مشغول هستند. از آن ها آب خواستم. مرا منع کردند و به من آب ندادند. به رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم عرض کردم: من از امت تو هستم. از امام حسن و امام حسین علیهما السلام آب خواستم و به من ندادند.

حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: اگر از امیر المؤمنین علیه السلام هم آب بخواهی به تو نخواهد داد.

شروع کردم به گریه و زاری و عرض کردم: من از شیعیان امیر المؤمنین علیه السلام هستم. حضرت فرمود: تو همسایه ای داری که امیر المؤمنین علیه السلام را لعنت می کند و تا به حال او را امر و نهی نکرده ای!

گفتم: یا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم من ضعیف و ناتوان هستم و او از مقربین سلطان است.

حضرت در این وقت کاردی را بیرون آورد و به من داد و فرمود: برو او را ذبح کن. من به سوی خانه او رفتم. در خانه باز بود. به داخل رفتم او را دیدم که ایستاده است. او را ذبح کردم و برگشتم.

خدمت حضرت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و رسیدم و عرض کردم: او را کشتم و ذبح کردم. این هم کاردی که به خون او آغشته است.

حضرت کارد را از من گرفت و به امام حسن علیه السلام فرمود: به این مرد آب بده و او را سيراب كن!

در این هنگام از خواب بیدار شدم در حالی که نگران بودم. برخواستم برای اقامه نافله ی شب. وقتی صبح شد صدای فریاد و صیحه زنان را شنیدم.

از کنیزم پرسیدم: این شیون و زاری و ضجه برای چیست؟

گفت، همسایه را در بسترش ذبح کرده اند.

یک ساعت نشد که از طرف سلطان،کسانی آمدند و همسایه ها را دست گیر کردند. من نزد سلطان رفتم و گفتم: از خدا بترس و مردم را اذیت مکن. همه این ها از خون آن مرد بری و بی گناه هستند. من او را کشته ام.

امیر گفت: چه می گویی؟ تو در پیش ما متهم نیستی.

در ادامه قضیه را از ابتدا تا آخر تعریف کردم. او گفت: جزاک اللّه خیراً. چنان چه مردم بی گناه هستند تو نیز از خون آن ملعون بری هستی.


خطيب دمشقی

داستان بعدی قضیه خطیب دمشقی است که در کتاب الثاقب في المناقب آمده است. واقدی از علمای اهل سنت می گوید:

در هر سال در روز عرفه هارون الرشيد - عليه اللعنة - مجلسی را مختص حضور علما برگزار می کرد. در یکی از این مجالس، شافعی حاضر شد. هارون الرشید او را به خاطر هاشمی بودنش با احترام در پهلوی خود نشانید. جمعی از علمای اعلام مانند محمد بن الحسن و ابن زفر و ابو یوسف پیش روی هارون الرشید نشستند. مجلس پر از جمعیت شد و در حدود هفتاد نفر از علما که هر یک رهبری قسمتی از بلاد اسلام را به عهده داشتند، حاضر بودند.

واقدی می گوید: در آن روز من بعد از همه وارد مجلس شدم.

هارون گفت: خیلی دیر کردی!

گفتم: تأخیر من نه به سبب اساعه ادب و نه به سبب کاهلی ام در امر شما بود بلکه مانعی پیش آمد که نتوانستم زود تر بیایم.

سپس هارون امر کرد که پیش رویش بنشینم. علمای مجلس در هر فن از علوم مشغول مباحثه و مناظره بودند.

هارون خطاب به شافعی کرد و گفت: ای پسر عمو! چند حدیث در فضیلت علی بن ابی طالب علیه السلام می توانی روایت کنی؟

شافعی گفت: چهار صد حدیث.

هارون گفت: نترس.

شافعی گفت: پانصد حدیث یا قدری بیش تر.

هارون رو به محمد بن حسن کرد و گفت: ای مرد کوفی! تو چند حدیث در فضیلت علی بن ابی طالب علیه السلام می دانی؟

محمد بن حسن گفت: هزار حدیث.

سپس رو به ابی یوسف کرد و گفت: ای کوفی! تو چه قدر حدیث روایت می کنی؟ نترس و بگو!

ابی یوسف گفت: اگر خوف و ترس نبود روایات ما در فضایل علی بن ابی طالب علیه السلام به حساب نمی آید.

هارون گفت: از چه کسی می ترسی؟

ابو یوسف گفت: از تو و عمّال و اصحابت.

هارون گفت: تو در امان هستی، بگو چند فضیلت در فضایل او روایت می کنی؟

ابو یوسف گفت: پانزده هزار حدیث مُسند و پانزده هزار حدیث مرسل.

واقدی می گوید: هارون خطاب به من کرد و گفت: تو در این باب چه می گویی؟

گفتم: قول من در این باب گفته ابی یوسف است.

هارون گفت: من یک فضیلت از فضایل آن بزرگوار می دانم که آن فضیلت را با

چشم دیده و به گوش شنیده ام و آن فضیلت بالا تر است از همه فضایلی که شما روایت می کنید. من به درگاه خدا از اعمال و اموری که در حق نسل و ذریه ابی طالب انجام داده ام توبه می کنم.

واقدی می گوید: پس ما همه گفتیم به ما خبر بده از آن چیزی که در پیش توست. هارون گفت: یوسف بن حجاج را والی و حاکم دمشق کردم. او را به عدل و انصاف در حق رعیت و حکم به حق سفارش نمودم. به من خبر دادند که در دمشق خطیبی است که وقتی خطبه می خواند سبّ و شتم علی بن ابی طالب علیه السلام می کند. عامل من او را احضار کرد تا حقیقت حال او را بپرسد و به عمل خود اقرار نماید.

به او گفته بود: چه چیزی باعث این عمل تو شده است؟

آن ملعون گفت: علی بن ابی طالبه علیه السلام پدران مرا کشته و اولاد و فرزندان آن ها را اسیر کرده است از این جهت دلم پر از کینه، حقد و دشمنی اوست و نمی توانم از این عمل دست بکشم.

حاکم او را زنجیر زده و به حبس انداخت. قضیه را طی نامه ای به من نوشت. امر کردم که او را دست بسته بفرستد. وقتی او را حاضر کردند به او دشنام دادم و گفتم: تو هستی که سبّ و شتم علی بن ابی طالب علیه السلام را می کنی؟

گفت: بلی.

گفتم: عذاب خدا بر تو باد! آن بزرگوار هر که را کشته یا اسیر کرده به امر حق تعالی و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بوده است.

آن ملعون گفت: نمی توانم از این عمل دست بردارم. دلم آرام نمی گیرد.

در این لحظه جلادان و میر غضب ها را صدا زدم و ایستاده صد ضربه تازیانه به پشت او زدند. فریاد و استغاثه بسیار کرد تا آن جا که در همان جا بول کرد. امر کردم او را داخل خانه ای کردند. [هارون با دست خانه ای را که در ایوان بود را نشان داد] و در خانه را بستند.

هارون ادامه داد: شب ها و روز ها گذشت و من از آن جا حرکت نکردم. یک شب بعد

از نماز عشا نخوابیدم و درباره عقوبت یا کشتن آن مرد فکر می کردم. گاه اراده می کردم که گردنش را بزنم یا اعضا و اجزای بدنش را قطعه قطعه کنم و یا می گفتم باید در زیر تازیانه کشته شود. در همین افکار بودم که در اواخر شب خواب بر چشمم غلبه کرد.

در عالم رویا دیدم که در آسمان باز شد و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بر زمین نزول فرمود در حالی که پنج حلّه بهشتی پوشیده بود. بعد از ایشان امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام با چهار حُلّه و سپس امام حسن علیه السلام با سه حله و امام حسین علیه السلام با یک حله بهشتی و در نهایت جبرئیل با کاسه آبی (که صاف تر از آب های دنیا بود) در دست نزول فرمودند.

رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: ای جبرئیل! کاسه آب را به من بده.

جبرئیل آن را به حضرت داد. رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم با صدای بلند فرمود: یا شیعة محمد و آله.

پس از اطراف من و از اهل خانه من و غلامانم چهل نفر جواب دادند: لبیک.

این در حالی بود که در خانه ی من پنج هزار نفر حضور داشتند. پس آن چهل نفر از آب سیراب شدند.

سپس فرمود: کجاست آن مرد دمشقی؟

دیدم گویا در به خودی خود باز شد و آن ملعون بیرون آمد. وقتی امیر المؤمنین علیه السلام او را دید با دست خود او را گرفت و گفت: یا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم این مرد به من ظلم می کند و بدون علّت مرا شتم و سبّ می نماید.

رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: یا ابا الحسن او را بگذار.

بعد رسول اللّه از مچ دست او گرفت و فرمود: تو هستی که علی بن ابی طالب علیه السلام را سبّ می کنی؟

آن ملعون گفت: بلی من هستم.

رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: او را مسخ کن و انتقام بگیر.

آن ملعون فی الفور مسخ شده و به سگ تبدیل شد و من با چشم او را دیدم. بعد به سوی آن خانه ردش کردند و حضرات به آسمان صعود فرمودند. در این هنگام من از خواب بیدار شدم در حالی که ترسیده و نگران بودم.

غلام خود را صدا زدم و گفتم: آن مرد شقی را بیاور. او را آوردند دیدم مسخ و مانند سگ شده است.

گفتم: عقوبت و عذاب خلّاق عالم را در باب خود چگونه دیدی؟ سرش را با اشاره مثل این که نادم و معتذر بود تکان داد.

واقدی می گوید: وقتی حکایت هارون به پایان رسید امر کرد آن ملعون را بیرون آوردند. غلام از گوش او گرفته بود. همه دیدند که دو گوش آن ملعون مانند انسان و خودش به صورت سگ است. لحظاتی پیش روی ما ایستاد در حالی که زبانش را دور لب هایش می چرخاند مثل شخصی که اظهار ندامت و پشیمانی می کند.

شافعی گفت: این مسخ است می ترسم که عذاب حق تعالی به سرعت نازل شود و به ما ضرر برساند.

هارون امر کرد که او را به همان خانه بردند. وقتی داخل خانه شد صدای صیحه شدیدی شنیدیم. دیدیم صاعقه ای به خانه خورد و آن را سوزاند و مرد ملعون سوخت و خاکستر شد. و عجل اللّه بروحه إلى نار جهنم.

و خداوند هر چه زود تر او را به آتش جهنم بسوزاند.

واقدی می گوید: من به هارون الرشید گفتم: این داستان هم چنان که معجزه ای عظیم است در خود موعظه ای هم دارد که باید با آن متنبه شوی و از خدا بترسی و در حق اولاد و ذریه و نسل آن بزرگوار بدی نکنی و به آن ها اذیت نرسانی.

هارون الرشید گفت: از اعمالی که در حق آنان از من صادر شده است به سوی حق تعالی توبه می کنم.

سه داستان جالب معاصر

اشاره

وقوع امثال و نظایر داستان های بالا در هر عصر و زمانی به حد قطع و یقین وجود داشته و اختصاص به دوران خاصی ندارد. این وقایع به اندازه ای از تکاثر و تعدد برخور دارند که نزد دوست و دشمن (به شرط رعایت انصاف و نداشتن لجاجت) یقینی شده اند.

معجزاتی که بنده شنیده یا دیده ام (در همین عصر) به حدی است که اگر به تفصیل نوشته شود کتاب بزرگی خواهد شد. در این جا به اجمال، سه داستان را که مناسب مقام صدور معجزه و خرق عادت - به سبب بی ادبی و اهانت برخی منافقین به ساحت مقدس خلفای خدا و آل رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم - است، بیان می شود.

داستان اول:

داستان اول مربوط است به نزدیک، پنج سال پیش در نجف اشرف در روز عید غدیر که خودم در آن مکان شریف بودم. خلاصه اش اینست که:

روز عید غدیر جماعت زیادی از مردم عرب و عجم در حرم شریف و رواق مبارک و ایوان طلا و صحن مطهر جمع می شوند. در برخی سال ها اتفاق افتاده است که یک یا دو نفر از ازدحام بیش از حد جمعیت مرده با غش کرده اند. ازدحام مردم در این مکان مقدس معمولاً پیش از ظهر است و بعد از ظهر جمعیت کم می شود.

در آن روز من موفق به زیارت طولانی روز غدیر قبل از ظهر شدم. به منزل برگشتم و تا سه ساعت قبل از مغرب آن جا بودم. در آن وقت خبر آوردند که قضیه ی عجیب و غریبی روی داده است. از منزل بیرون آمده و به سوی صحن شریف حرکت کردم. در بین راه چند نفر از افراد مورد اطمینان که قضیه را دیده بودند از اول تا آخر آن را برایم تعریف کردند. رسیدم به کفش داری حرم و در یکی از آن ها نشستم.

صاحب کفش داری گفت: آن ملعون حرام زاده از این کفش داری آمد.

حاصل داستان اینست که:

مردی از طایفه سوار های رومی از این کفش داری به سمت ایوان شریف رفت در حالی که کفش هایش را از پا بیرون نیاورده بود.

کفش دار ها فریاد می زدند و می گفتند:

این عمل درست نیست. سلاطین و ملوک هم در این جا کفش از پا در می آورند. آن ملعون اعتنا به حرف این ها نکرده، ریش خند و تمسخر کرده و گفته بود:

مگر چه می شود و چه خواهد شد؟

وقتی به در اذن (در رواق) رسیده بود و می خواست همان طور وارد رواق شود ناگاه صیحه کشیده و به اندازه نیم یا یک زرع از زمین بلند شد و با شدت تمام بر روی سنگ های مرمر رواق افتاد. مثل این که مرده باشد بی حس و حرکت از دهانش کف بیرون می زد و اثر پنچه ای روی صورتش مثل قیر و زغال سوخته افتاده بود. جمعی از دوستان و رفقایش آمدند و او را برداشته و به تکیه درویشان که در صحن شریف است بردند. بعد از این که به حال آمد از او سؤال کردند که چه اتفاقی افتاد؟

گفت:

وقتی با بی ادبی به در رواق رسیدم می خواستم به همان حال وارد حرم شوم. به امر امام علی علیه السلام مرا از زمین برداشتند و با شدت به روی سنگ ها زدند. شخصی با پنجه دست به رویم زد و با این حالت افتادم.

رفقایش شتم و دشنام و مذمتش کردند و گفتند: ای حرام زاده چرا به امام علی علیه السلام این طور بی ادبی کردی؟

بعد از این هم احوالش خراب شد، بی حس و حرکت شد.

دوستانش به یک دیگر گفتند باید به در خانه امام علی علیه السلام برویم شاید رحم کند.

او را آوردند و دم در رواق انداختند. نیم ساعت بیش تر نگذشته بود که حالش بد تر شد. از قلعه حاکم بلد که از اهل سنت بود حکم شد که ریسمان بر گردنش انداخته و او را به قلعه بیاورند. او هم نیم خیز و کشان کشان به قلعه رسیده بود.

در وقت بردن او به قلعه جماعت بسیاری از عرب و عجم به تماشایش آمدند و شکر و حمد الهی را به جای آوردند و شعر در مدح و ثنای امیر المؤمنین علیه السلام

خواندند.

در همان شب آن مرد در قلعه مرد. و عجل اللّه تعالى بروحه الى نار جهنم و الحمد للّه رب العالمين و الشكر له.


داستان دوم:

ماجرای دیگری که تقریباً در همان ایام داستان فوق اتفاق افتاد این بود که:

مردی از خدام حاج میرزا محمد خان سفیر و ایل چی آن زمان قصد داشت یک زن ایرانی را متهم کرده و از او پول بگیرد. زن که از اوضاع مطلع شد به حرم حضرت ابا الفضل علیه السلام رفته و در آن جا دخیل شده و به بست نشست. آن نامرد بی حیا داخل حرم شده و می خواست زن بی چاره را بیرون بیاورد.

زن گفت: یا ابا الفضل العباس علیه السلام به دخیل تو هستم و در حالی که دست هایش را به شبکه های ضریح گرفته بود مرد می خواست او را کشیده و به بیرون آورد. خادمان حرم هم از ترس نتوانسته بودند زن بی چاره را از دست آن ظالم خلاص کنند. خلاصه آن مرد قدری آن زن مظلوم را زد و آن چه خواسته بود را از او گرفت.

چند روز پس از این ماجرا، حاج میرزا محمد خان قصد زیارت نجف اشرف کرد. خود و خوّاص بر قایقی و سایر خادمان و نوکران بر قایق دیگری سوار شدند تا از طریق دریا جهت زیارت به نجف اشرف بیایند. آن مرد ظالم از جمله نوکران بود وقتی قایق چند فرسخی حرکت کرد، مرد به خواب رفت و دست هایش را وقت خواب به دو طرف باز کرد که یک دست او از کنار قایق آویزان بود.

ناگاه باد شدیدی وزید در همین حین قایق دیگری با سرعت از کنار این قایق عبور کرد. وزش باد باعث شد هر دو قایق از پهلو به هم دیگر بخورند از قضا دست آن مرد آویزان بوده و در نتیجه دستش از آرنج و نزدیک کتف خُردِ خُرد شد و این همان دستی بود که آن زن بی چاره را کشید تا از حرم حضرت ابا الفضل العباس علیه السلام بیرون آورد.

من در آن ایام در نجف اشرف بودم. او را به نجف آوردند، همه جراحان را جمع کردند تا مرد را معالجه کنند. جراحان گفته بودند چیزی که به سبب قهر و غضب الهی اتفاق افتاده قابل علاج نیست و ما علاج آن را نمی دانیم. زیرا استخوان های دست خرد شده و مثل خاکستر است. همان شب مرد بی حیا مُرد و به جزای بی احترامی به ابا الفضل العباس علیه السلام رسید. الحمد اللّه رب العالمين و صلى اللّه على محمد و آله المعصومين المظلومين.


داستان سوم:

داستان دیگری که نزدیک به سه سال قبل از این واقعه در کاظمین اتفاق افتاد این است:

در زمانی که من می خواستم به ایران سفر کنم. روز شنبه صبح به زیارت امامین همامین علیهم السلام مشرف شدم. بعد از زیارت از حرم شریف بیرون آمدم و در گوشه ای از صحن نشسته بودم. روز های شنبه جمعیت بسیاری از زنان و مردان شیعه و سنی، نظامی و غیر نظامی از بغداد به کاظمین می آیند.

وقتی که در صحن نشسته بودم، دیدم جمعیت بسیاری داخل شده و متعاقب آن گروه زیاد دیگری وارد صحن شدند و به حرم مشرف گشتند. حدود نیم ساعت نگذشته بود که صدای صیحه و ضجه ی شدیدی از حرم برخواست و صدای تکبیر و تهلیل بلند شد. سپس گروه گروه از حرم و رواق شریف بیرون آمدند و در اطراف درخت سدر و برکه ای که در صحن شریف هست جمع شدند. از طرفی کسانی که در اطراف صحن نشسته بودند دویده و خود را به آن جا رساندند.

یکی از خُدام حرم را صدا زدم. او پیش من آمد. پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ گفت: از امامان معصوم علیهم السلام معجزه ای صادر شده است. مردی از یکی از زنان اهل سنت که بغدادی است مبلغی را ادعا کرده است. مرد گفته یا پولم را بده یا در حرم کاظمین دست خود را به شبکه های ضریح بزن و قسم بخور که مشمول الذمّه من نیستی.

آن زن به دروغ دست هایش را به شبکه های ضریح زد و گفت: من به تو بدهکار نیستم. به محض قسم خوردن حالش متغیر شده و دست هایش به شبکه های ضریح چسبیده است، بطوری که من و پنج نفر دیگر از خادمان هر چه زور زدیم نتوانستیم دست هایش را از ضریح جدا کنیم.

زن چند دقیقه قدرت حرف زدن نداشت ناگاه یک مرتبه زبان باز کرد و گفت: یا موسی بن جعفر علیه السلام دخیل! دخیل! در همان وقت دست ها از ضریح جدا شد و زن بی حس و حرکت و بی زبان با صورت به زمین افتاد. او را نزدیک برکه آب آوردند و این جمعیت هم برای تماشا در اطراف او ایستاده اند.

من برخواستم و به سمت برکه رفتم چند نفر از خُدام از بین مردم راهی باز کردند تا من نزدیک آن زن رسیدم. او را در حالتی دیدم که گویا بدنش را در دیگ انداخته و با آب و آتش فراوان جوشانده و پخته اند. هیچ حس و حرکتی نداشت. چشم هایش نیمه باز بود. زن دیگری در کنارش او را در آغوش گرفته بود. چند نفر از صاحبان مناصب نظامی اهل استانبول در آن جا حاضر بودند.

از یکی از آن ها پرسیدم: چرا این زن به این حالت افتاده است؟

گفت: منکر حق مردی شده و به امام موسی کاظم علیه السلام قسم دروغ خورده است؟

گفتم: معجزات آل رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم را دیدی؟

گفت: ما معجزات و کرامات امام موسی کاظم علیه السلام را بسیار دیده ایم و ادامه داد هر که معجزات و فضایل آل رسول اللّه را انکار نماید، او را از زمره مسلمانان خارج می دانیم.

بعد اقوام آن زن او را برداشته و به بغداد بردند. در هنگام رفتن، زن اشاره ای به قبه ی شریف کرد یعنی: من توبه کردم و دخیل شما هستم.

من به آن صاحب منصب گفتم: دخیل شد پس احتمال دارد که هلاک نشود.

گفت: این طور نیست. زیرا زهره اش در حرم ترکید. امروز یا فردا خواهد مرد.

زن در همان شب مرد و خبرش را به کاظمین آوردند.

معجزه امیر المؤمنین علیه السلام از زبان منصور دوانیقی

این سه قضیه ای بود که آن را دیده بودم. انشاء اللّه تعالی تعدادی از معجزات هر قرن و عصر را در ضمن یک جلد کتاب ذکر خواهم کرد. امّا اتمام این بخش را به ذکر فضیلت و منقبتی از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام اختصاص می دهیم که از زبان منصور دوانیقی روایت شده است. این داستان را در کتاب های دیگرم ذکر نکرده بودم. لازم دانستم در این بخش آن را بیاورم تا چشم شیعیان و محبان به انوار روحانی آن منور شود که پس از آن مجدداً در دریای مصائب اهل بیت رسول علیهم السلام شناور شویم.

جمعی از ثقات و دوستان صدیق برایم این گونه نقل کرده اند که:

شبی از شب ها بعد از گذشتن ثلث یا نیمی از شب منصور دوانیقی یکی از خادمانش را احضار کرد و امر نمود تا شخصی از مشاهیر و معروفین شیعه را به خدمت بیاورد.

وقتی خادم به خانه آن شخص آمد و امر خلیفه را ذکر کرد، آن شخص به خیالش این رسید که مقصود منصور از احضارش اینست که به من امر کند یکی از فضایل امیر المؤمنین علیه السلام را بگویم پس اگر آن را بیان کنم مرا خواهد کشت و اگر نگویم باز هم مرا می کشد در نتیجه مقداری سدر و کافور با خود برداشت.

وقتی در مجلس منصور دوانیقی حاضر شد. منصور امر کرد که بنشیند. سپس گفت:

انى لاشم منك رائحة الحنوط.

من از تو بوی سدر و کافور استشمام می کنم.

مرد با کمال صداقت آن چه را از ذهنش گذشته بود برای منصور تعریف کرد. منصور دوانیقی خندید و گفت: مقصودم از احضار تو این نبود. امّا در مورد مناقب و فضایل امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام من قضیه ای را برایت نقل می کنم که با چشم خود دیده ام. آن را می گویم تا تو برای مردم روایت کنی.

منصور دوانیقی گفت: در دولت بني اميه - عليهم اللعنة - جمعی از معروفین

بنی هاشم به دلیل کینه ای که از بنی امیه داشتند در بدر و سرگردان بودند من هم از آن جمله بودم. هر یکی از ما به نقطه ای دور دست رفته و اسم و نسب خود را هم پنهان می داشتیم. در شهر ها گشته و مانند گدا های خانه به دوش از شهری به شهر دیگر پیاده می رفتیم.

من در آن زمان در اطراف دمشق به سر می بردم و در بد ترین اوضاع، زندگی می کردم. با این حال از ترس و خوفی که داشتم جرأت نمی کردم وارد شهر دمشق شوم. در اطراف شهر مثل حیوانات علف و گیاه می خوردم.

از ترس حیوانات درنده در صحرا نمی خوابیدم بلکه نزدیک غروب آفتاب به قبرستان خارج شهر می آمدم. در آن قبرستان زیر زمین (سردابی) پیدا کردم که شب ها در آن جا می ماندم. وقتی صبح می شد باز به صحرا می رفتم و با گیاه و علف های خوردنی زندگی می نمودم. به همین منوال مدتی گذشت.

یک روز مثل همیشه که از صحرا به قبرستان آمده و در سرداب نشسته بودم، صدای ضجه و صیحه جمعی از شهر دمشق بلند شد. وقتی نگاه کردم دیدم پس از آن ضجه جمعیت زیادی از دروازه شهر دمشق دسته دسته بیرون آمدند. ترس و اضطراب بر من غالب شد با سرعت به زیر زمین رفته و در گوشه ای پنهان شدم و از سوراخی بیرون آن جا را نگاه می کردم.

دیدم که یک تابوت سیاه پوش را آوردند. فهمیدم که این جنازه شخص بزرگ و معروفی از مقربان بنی امیه است. جمعیت به سمت سرداب آمدند. وقتی رسیدند جنازه را بر زمین گذاشتند. در آن موقع نزدیک بود که از شدت خوف و اضطراب زهره ام بترکد و قلبم سوراخ شده و بمیرم. در گوشه ای بسیار تاریک رفتم. چند نفر جنازه را داخل سرداب آوردند و وسط سرداب گذاشتند. سپس از زیر زمین خارج شده و در سرداب را با گچ و خشت مسدود کردند و رفتند.

در این موقع سرداب در نهایت تاریکی و ظلمت بود و هیچ روزنه ای باز نبود ناگاه سرداب از روشنایی و نور روشن شد. وقتی با دقت نگاه کردم دیدم سردابی که

بسیار کوچک بود حالا وسیع و بزرگ شده است. دقایقی نگذشت که دیدم دو نفر عظیم الشأن و با هیبت در بالای جنازه تخت سلطانی گذاشتند. در آن هنگام یک شخص بسیار عظيم الشأن و جلیل القدر حاضر شد و بر تخت تکیه داد. آن شخص سر تا به پا مثل نور بود و آن دو نفر مانند غلام در حالت انکسار و خشوع پیش رویش ایستاده بودند. به آن دو امر کرد:

شما دماغ هذا الميت.

سر و دماغ (مغز) این میت را ببویید.

آن ها دماغ میت را بوییدند و عرض کردند: یا امیر المؤمنین علیه السلام در مغز این میت اثری از آثار خبر نیست و همیشه پر از افکار باطل و خیالات فاسد بوده است.

امر فرمود: چشم هایش را ببویید.

بوییدند و عرض کردند: یا امیر المؤمنین علیه السلام در چشم هایش هیچ اثری از آثار خیر نیست. در اکثر اوقات به نا محرم نگاه کرده است.

فرمود: گوش هایش را ببویید.

بوییدند و عرضه داشتند: در این نیز اثری از خیر نیست. گوش ها را در شنیدن غنا و اصوات نا محرم و غیبت مومن استعمال کرده است.

فرمود: دست ها را ببویید.

بوییدند و عرض کردند: در این نیز اثری از آثار خیر نبوده است. اغلب اوقات در محرّمات استعمال شده است.

فرمود: پایش را ببویید.

بوییدند و عرض کردند: در این نیز اثری از خیر وجود ندارد.

بعد از این هم فرمود: قلبش را بو کنید.

عرضه داشتند: یا امیر المؤمنین علیه السلام در قلبش ذره ای از محبت شما هست.

در آن وقت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:

انَّ الرَّجُلَ قَدْ نَجِي این مرد نجات پیدا کرد.

سپس فرمود: متعرض او نشوید و بروید.

طولی نکشید که دیدم اوضاع برگشت و سرداب دوباره در نهایت ظلمت و تاریکی رفت. وقتی صبح شد بسیار سعی کردم تا توانستم در سرداب را با یک قطعه استخوان باز کنم.

این داستانی است که خود به چشم دیده ام و به گوش شنیده ام. پس از طرف من مأمور هستی که آن را برای مردم از زبان من نقل قول و روایت کنی.


چه خوب گفته است:

وَ الْفَضْلُ ما شَهِدَتْ بِهِ الْاَعْداءُ فضل و برتری آن است که دشمن هم به آن اقرار کند.

و الحمد للّه رب العالمين.

با پایان این داستان بخش دیگری از بخش های مصائب اهل بیت علیهم السلام و ذکر امور متعلق به این باب که در حقیقت از مهم ترین بخش های این کتاب است شروع می شود.


فصل دوازدهم: وقایع و اتفاقات عجیبه بعد از شهادت سید الشهداء (عليه السلام)

اشاره

مقدمه فصل

وقایع و اتفاقات عجیب و خارق العاده [که آیات و معجزات جلیله ای است] از حین شهادت بلکه از سقوط حضرت سید الشهدا علیه السلام به زمین کربلا از پشت ذوالجناح تا زمان رجعت اهل بیت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم از شهر شام به مدینه طیبه خارج از حدّ شمارش است که به شکل های مختلفی اتفاق افتاده است.

بخشی از این آثار و معجزات مربوط است به بدن و جسم نورانی و پاک آن بزرگوار و بخشی هم به خون پاکیزه و شریف آن امام مظلوم تعلق دارد. بخش دیگری به حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و بانوان طاهر و مظلوم متعلق است.

این امور یا در عالم غیب واقع و حادث شده است [عالم برزخ و جنیان] یا از نوع اموری است که در همین دنیا اتفاق افتاده است که می توان آن را به آسمانی و زمینی تقسیم بندی کرد. هر یک از این معجزات یا پس از مدتی به پایان رسیده و یا از قسم اموری است که تا

قیامت باقی خواهد بود، مانند سرخی شفق، جاری شدن خون از درختی در روستایی از روستا های قزوین در روز عاشورا و یا جاری شدن خون از چشم های شیر سنگی که در یکی از روستا های شام قرار دارد.

شهادت حضرت سید الشهدا - روحی و ارواح شیعته له الفداء - باعث وقوع امور عظیم و آثار عجیبی در همه عوالم از عرش، کرسی، اهل ملکوت و ملاء اعلی گرفته تا روی زمین شده است. بعضی از این معجزات اتفاق افتاد و به پایان رسید (که تعداد آن ها از حساب خارج است) و بعضی دیگر که اتفاق افتاد و تا روز قیامت باقی خواهد ماند. این بخش هم در نهایت کثرت است. بخش دیگری هم حادث شد و در هر سال و ماه تجدید می شود و در هر سال، ماه، هفته، روز و ساعت به ساعت استمرار خواهد داشت مثل سوختن قلوب مؤمنين (جن و انس) و گریه و اشک ریختن و اقامه عزای حضرت سید الشهدا علیه السلام در محافل و مجالس و زیارت قبر منور و ضریح مقدس.


معجزات سر مقدس

در این بخش به اموری که مقارن شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام حادث شده است اشاره کرده و در آن به آیات و آثار روز عاشورا (چه در ملاء اعلی و عالم ملکوت، چه بر روی زمین و یا عالم شهود واقع شده) می پردازیم.

وقتى شمر - لعنة اللّه عليه - سرا نور و مقدس امام حسین علیه السلام را بر نیزه ای بلند زد و آن را در دست گرفته بود می گفت: به خدا قسم سرت را از بدن جدا کردم در حالی که می دانم تو افضل، اشرف و بهترین خلق هستی به جهت پدر، مادر، برادر و عمو هایت.

سپس آن کافر تکبیر گفت و همه اهل لشگر تکبیر گفتند. سه مرتبه زمین به لرزه در آمد و آسمان ها تاریک و ظلمانی شد. از آسمان باران خون بارید و منادی از آسمان صدا کرد:

قُتِلَ وَ اللَّهِ الْإِمَامُ ابْنُ الْإِمَامِ أَخُو الْإِمَامِ قُتِلَ وَ اللَّهِ الْهُمَامُ ابْنُ الْهُمَامِ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام.

قسم به خدا که کشته شد کسی که امام بود و فرزند امام بود و برادرش هم امام بود. قسم به خدا که کشته شد کسی که بزرگوار و بلند همت بود و فرزند مرد بزرگوار و بلند همت بود یعنی حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام.

در آن وقت غبار سیاه و تاریکی پدیدار گشت و باد و غبار سُرخی وزید که در آن هیچ چیز دیده نمی شد، لشگر کفار گمان کردند که عذاب نازل شده است. یک ساعت در همان حالت ماندند تا آن که غبار از بین رفت و آسمان باز شد.

جمعی از علمای اعلام از امام صادق علیه السلام روایت کرده اند:

وقتی که جناب سید الشهدا علیه السلام به شهادت رسید یک نفر در میدان حاضر شد و همه لشگر به او نگاه کردند. او فریاد بلندی کشید. بعضی از لشگریان او را منع کردند.

پاسخ داد: چطور فریاد و ضجه نکشم حال آن که رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم ایستاده است و گاه به زمین نگاه می کند و گاهی به لشگر شما می ترسم که سید المرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم دست به درگاه حق تعالی بردارد و نفرین کند و عذاب نازل شده و زمین و اهل آسمان را هلاک نماید.

گروهی از لشگر به گروه دیگر گفتند: این انسان مجنون و دیوانه است.

امّا جمعی که پشیمان شده بودند، گفتند: این چه ظلمی است که ما در حق خود مان کردیم و به خاطر ابن زیاد - لعنة اللّه عليه - سید جوانان اهل بهشت را به قتل رساندیم. همین توابین و نادمین از جمله ی خروج کننده ها بودند.

راوی می گوید: خدمت امام صادق علیه السلام عرض کردم: فدایت شوم آن شخص که در میدان فریاد می کشید که بود؟

آن حضرت فرمود:

«آن شخص کسی نبود جز جبرئیل امین. و فرمود: بدان و آگاه باش! اگر خداوند متعال اذن می فرمود همانا با یک صیحه و فریاد جبرئیل امین، روح از بدن آن قوم مفارقت می کرد و همه به آتش دوزخ وارد می شدند. اما خداوند به

آنان مهلت داد تا آن که معاصی و گناهان خود را به نهایت برسانند. در نتیجه عذاب آن ها از عذاب همه اهل جهنم بیش تر است».

امام صادق علیه السلام هم چنین می فرماید:

«وقتی حضرت سید الشهدا علیه السلام بر زمین کربلا افتاد. در آن حالت گروهی با شمشیر و نیزه به آن خلیفه و جانشین خدا ضربه هایی زدند. چند نفر می خواستند که سر مقدس حضرت را از تن جدا کنند اما منادی از طرف پروردگار تبارک و تعالی و از عرش اعلی ندا کرد:

ای امت ظالم! بعد از پیغمبر، خداوند به شما توفیق خواندن نماز عید قربان و عید فطر را [به امامت امام معصوم] ندهد.

پس بعد از شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام موفق نشدند و موفق نخواهند شد تا آن که حضرت قائم - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - منتقم خون سید الشهدا علیه السلام قیام نماید.»

برخی از علمای محدث نقل کرده اند که:

راوی خدمت ابی جعفر ثانی علیه السلام عرضه داشت: فدایت شوم در خصوص اهل سنت و عامّه از شما روایت شده که آن ها موفق به روزه نخواهند شد.

حضرت فرمود: بدان و آگاه باش که دعوت ملکی از ملائکه در باب ایشان از درگاه حق تعالی به اجابت رسید.

راوی گوید: فدایت شوم کیفیت آن به چه نحو است؟

حضرت فرمود: وقتی آن قوم کافر و منافق جناب سید الشهدا علیه السلام را به شهادت رساندند حق تعالی به ملکی از ملائکه امر کرد ندا کند.

ملک ندا کرد و گفت: ای امت ظالم! و قاتل عترت پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم! خداوند شما را برای روزه و نماز فطر موفق نکند.

در حدیثی که در بالا آمد برای نماز عید فطر و عید قربان آمده است.


دو سؤال و پاسخ آن ها

سؤالی که در این جا مطرح می شود اینست که اگر کسی سؤال کند و بگوید: عامه و اهل سنّت در هنگام شهادت امام حسین علیه السلام حاضر و موجود نبودند و هیچ دخلی در شهادت حضرت نداشتند پس چرا باید آن ها برای روزه و نماز عیدین موفق نشوند؟ هم چنین بپرسد: مقصود از موفق نشدن برای روزه و نماز عید چیست؟ زیرا ائمه علیهم السلام فرمودند دعای آن فرشته به اجابت رسید و تا قیامت برای روزه و نماز فطر و قربان موفق نخواهد شد حال آن که ما می دانیم و می بینیم که همه یا اکثر آن ها روزه می گیرند و عید فطر و قربان را درک می کنند!!

در پاسخ به سؤال اول به حول و قوه الهی می گوییم:

مخالفین و اهل سنّت هر چند در روز شهادت سید الشهدا علیه السلام حاضر نبودند، اما بودن آن ها به منزله حضور در لشگر یزید و ابن زياد - لعنة اللّه عليه - و مستحق شدن برای نفرین آن فرشته است. زیرا آن ها قائل به خلافت خلفای ثلاثه هستند و در هیچ فعلی از افعال زشت آن ها و هیچ کلامی از کلام باطل خلفای ثلاثه بحث و اعتراض نکردند. حال آن که آن ها اصل و اساس شهادت و اسارت عترت و ذریه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را مستحکم کرده بودند. در نتیجه قائل شدن به خلافت خلفای ثلاثه و اعتقاد به امامت ایشان به منزله حضور در جمع لشگر جنود یزید و ابن زیاد - لعنهما اللّه - است.

علاوه بر این که بزرگان و رؤسای اهل سنت، گریه کردن بر عترت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و عزا داری برای ایشان و لعنت کردن یزید، جنود و اتباع او را جایز نمی دانند. پس اگر کسی منصف باشد قطع یقین می کند که ظلم مخالفین و اهل سنت بر عترت و ذریه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم کم تر از درجه ی ظلم جنود و پیروان یزید - لعنة اللّه عليه - نیست.

اما پاسخ سؤال دوم اینست که:

اهل سنّت در هیچ وقت از زمان تا قیامت برای روزه و عید قربان موفق نشده و نخواهند شد زیرا همیشه در ایّام ماه مبارک رمضان چند دقیقه قبل از مغرب افطار می کنند و همیشه روز آخر ماه رمضان را روزه نمی گیرند. به این معنی که جمعی فسّاق و کذابین در نزد قضات

و علمای خود شان شهادت می دهند که امشب هلال شوال را دیدم، حال آن که در واقع آن را ندیده اند. در نتیجه فردا را عید فطر می کنند که در واقع آن روز از ماه رمضان بوده است.

پس از این جهت برای عید فطر توفیق ندارند. در خصوص عید اضحی (قربان) نیز همین وجه واضح است. زیرا همیشه یا اکثر اوقات عید قربان را در روز عرفه می گیرند آن هم نظر به شهادت دروغ در رؤیت هلال ماه ذی الحجه نزد علما و قضات خود شان.

با این همه می گوییم شرط صحت عبادات و قبولی طاعات پذیرش ولایت آل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و تبری و بیزاری جستن از اعداء ایشان است که اهل سنت و مخالفین در این باب بر عکس عمل می کنند.

در حدیث دیگری آمده است:

فرشته ای که خبر شهادت سید الشهدا علیه السلام را به سید رسل حضرت محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم رسانید فرشته دریا ها بود. به این معنی که آن ملک از فردوس اعلی به دریا ها نازل شد. پر و بالش را بر دریا کشید و صیحه بلندی کشید و گفت: ای اهل دریا! لباس حزن و مصیبت و عزا بپوشید بدرستی که پسر رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم را ذبح کرده و کشتند. سپس با بال هایش قدری از تربت قتل گاه سید الشهدا علیه السلام را به آسمان ها بُرد و هیچ فرشته ای نماند مگر آن که تربت مقدس را بویید. آن تربت در همه ملائکه تأثیر کرد و همه شروع کردند به گریه و زاری و لعن قاتلین، پیروان و اتباع قاتلین آن امام عطشان.


فقراتی از ناحیه مقدسه

در این بخش فقراتی از زیارت ناحیه مقدسه امام زمان علیه السلام را ذکر می کنیم. در این فراز ها امام زمان علیه السلام خطاب به جد بزرگوارش سید الشهدا علیه السلام عرضه می دارد:

فَقَامَ نَاعِيكَ عِنْدَ قَبْرِ جَدِّكَ الرَّسُولِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، فَنَعَاكَ إِلَيْهِ بِالدَّمْعِ الْهَطُولِ، قَائِلًا: يَا رَسُولَ اللَّهِ قُتِلَ سِبْطُكَ وَ فَتَاكَ، وَ اسْتُبِيحَ أَهْلُكَ وَ حِمَاكَ، وَ سُبِيَتْ بَعْدَكَ

ذَرَارِيكَ، وَ وَقَعَ الْمَحذُورُ بِعِتْرَتكَ وَ ذَوِيكَ.فَانْزَعَجَ الرَّسُولُ وَ بَكَى قَلْبُهُ الْمَهُولُ،وَ عَزَّاهُ بِكَ الْمَلَائِكَةُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ فُجِعَتْ بِكَ أُمُّكَ الزَّهْرَاءُ، وَ اخْتَلَفَتْ جُنُودُ الْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ، تُعَزِّي أَبَاكَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ أُقِيمَتْ لَكَ الْمَآتِمُ فِي أَعْلَى عِلِّيِّينَ، وَ لَطَمَتْ عَلَيْكَ الْحُورُ الْعِينُ وَ بَكَتِ السَّمَاءُ وَ سُكَّانُهَا، وَ الْجِنَانُ وَ خُزَّانُهَا، وَ الْهِضَابُ وَ أَقْطَارُهَا، وَ الْأَرْضُ وَ أَقْطَارُهَا، وَ الْبِحَارُ وَ حِيتَانُهَا، وَ مَكَّةُ وَ بُنْيَانُهَا، وَ الْجِنَانُ وَ وِلْدَانُهَا، وَ الْبَيْتُ وَ الْمَقَامُ، وَ الْمَشْعَرُ الْحَرَامُ، وَ الْحِلُّ وَ الْإِحْرَامُ.. این فقرات شریفه از لسان امام زمان علیه السلام قلوب و جگر شیعیان و محبان را پاره پاره می کند. حاصل این مضامین اینست:

خبر دهنده شهادت تو در نزد قبر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم ایستاد (ظاهراً خبر دهنده فرشته ای از فرشتگان و یا از مؤمنین جن است و شاید انسان بوده است امّا احتمال اول قوی تر و نزدیک تر است) و خطاب کرد و گفت: فنعاك الیه...

یعنی خبر شهادت را به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم رساند. در حالی که اشک از چشم هایش جاری بود و با این حال گفت: یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم! سبط جوانت کشته شد و جان و مالِ اهل و عیال تو مباح گردید. یا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم! بعد از تو ذریه ات را اسیر و ذلیل کردند. و عترت و اهل تو مبتلا به مصائب و بلا ها شدند.

وقتی خبر دهنده این کلمات را عرضه کرد، سید مرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم مضطرب شد. قلب مبارک از حُزن و غم سوخت و گریه کرد. در آن هنگام همه ملائکه و ارواح جميع انبیاء به خدمت رسیدند و او را در مصیبت و عزای تو تسلی دادند. دل مادرت فاطمه زهرا علیها السلام از مصائب و شهادتت سوخت و جنود و احزاب ملائکه مقرب فوج فوج و گروه گروه به خدمت پدرت امیر المؤمنین علیه السلام رسیدند و او را در مصائب و عزای تو تسلی دادند.

در اعلی علیین اقامه ماتم شد. حور عین نوحه و زاری کرده و با ضجه و صیحه بر سر و سینه زدند و صورت ها را خراشیدند. آسمان ها، سُکان آسمان ها، جنان و خُزّان جنان، کوه ها، صحرا ها، دریا ها، ماهیان دریا ها، مکّه و جنیان مکّه، ولدان و غلمان جنان، بیت اللّه، مقام، مشعر، حرم، حلّه و احرام برای تو گریه کردند.

چند روایت از ...

در روایت دیگری از میثم تمار وارد شده است که گفت: مولای من امیر المؤمنین علیه السلام به من خبر داد و فرمود:

«بدرستی که این امت پسر نبی و پیغمبر خود را می کشند و برای او همه چیز و همه موجودات گریه خواهند کرد. حتى وحوش صحرا ها، ماهیان دریا، مرغان هوا، آسمان، آفتاب و ماه و ستارگان، زمین و مؤمنین از جن و انس و ملائکه آسمان ها و زمین، رضوان و مالک و حاملان عرش گریه خواهند کرد. از آسمان خون و خاکستر خواهد بارید ... لعنت گفتن بر قاتلین حسین علیه السلام واجب است چنان چه لعن مشرکین، کافرین، یهود و نصاری و مجوس واجب شده است.»

وقتی میثم تمار این حدیث را از امیر المؤمنین علیه السلام نقل کرد شخصی به نام جبله گفت: چه طور شده است که اهل سنت و مخالفین روز عاشورا، روز شهادت سید الشهدا علیه السلام را روز با برکت و خبر می دانند؟

وقتی میثم تمار این جمله را شنید گریه ی شدیدی کرد و گفت: آنان گمان و ظنّ باطلی کرده اند. به دلیل حدیثی که خود شان جعل کرده اند به دروغ و می گویند: روز عاشورا روزی است که خداوند توبه آدم را پذیرفت. حال آن که خداوند در ماه ذی الحجه توبه آدم را قبول کرده است.

آن ها می گویند: روز عاشورا روزی است که خداوند در آن روز یونس را از شکم ماهی بیرون آورد. در حالی که حق تعالی او را در ماه ذی الحجه بیرون آورد.

می گویند: روز عاشورا روزی است که کشتی نوح بر کوه جودی قرار گرفت. حال آن که این نیز صحیح نیست.

در خبری آمده است که:

پس از شهادت سید الشهدا علیه السلام آفتاب طوری سُرخ شده بود که گویا خون تازه است. در کلمات بسیاری آمده که انوار و اشعه های آفتاب روی دیوار مثل پارچه ای که با زعفران رنگ

شده باشد دیده می شد.

در جایی دیگر وارد شده که مردی از بیت المقدس گفت:

در نواحی بیت المقدس در حالی که هیچ کدام از ما از شهادت حسین بن علی علیهما السلام خبر نداشتیم هیچ سنگ و کلوخی و صخره بزرگی را ندیدیم مگر آن که از زیر آن ها خون غلیان می کرد و می جوشید. دیوار همه خانه ها سرخ بود و سه شبانه روز خون تازه می بارید. شنیدیم که نیمه شب منادی ندا می کرد:

اَتَرْجُوا اُمَّةً قَتَلَتْ حُسَیْنا شَفاعَةَ جَدِّهِ یَوْمَ الْحِسابِ آیا کسانی که حسین علیه السلام را به شهادت رساندند می توانند امیدوار به شفاعت جدش پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم در روز قیامت باشند؟

آفتاب سه روز تیره بود و بعد از آن روشن شد و ستاره های آسمان با یک دیگر برخورد کردند.

در خبر دیگری وارد شده است که: شب شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام در روی زمین هیچ سنگی برداشته نشد مگر آن که در زیر آن خون تازه بود.

در روایت قرطه بن عبید اللّه آمده است: آسمان در میان روز (ظهر) خون می بارید. من عبایی سفید داشتم که آن را بر زمین انداخته بودم وقتی نظر کردم عبا پُر از خون شده بود. شتر ها را برای آب خوردن به صحرا فرستاده بودم. وقتی برگشتند همه به خون رنگین شده بودند. در نتیجه برای ما کاشف به عمل آمد که در آن روز، سید الشهدا علیه السلام را به شهادت رسانده اند.

از اسود بن قیس روایت شده که: هاله ای سرخ رنگ از مشرق و مغرب پیدا شد و این دو سرخی آن قدر بالا آمدند که در وسط آسمان به یک دیگر متصل شدند. و مدت شش ماه در وسط آسمان بودند.

از ابن عباس در تفسیر قول خداوند تبارک و تعالی که فرموده: فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وارد شده است: بدرستی که وقتی پیامبری از انبیاء الهی قبض روح می شود آسمان و زمین مدت چهل سال گریه می کنند. وقتی امامی از ائمه و اوصیاء شهید و کشته می شود آسمان

و زمین مدت چهل ماه و وقتی که عالمی که عمل کننده به علمش باشد می میرد مدت چهل روز گریه می کنند.

اما برای شهادت حسین بن علی علیهما السلام آسمان و زمین تا دنیا دنیاست گریه می کنند. مصداق آن باریدن خون از آسمان در روز شهادت آن امام مظلوم و سرخی شرق (شفق) آسمان است که قبل از آن نبوده و دیده نشده بود. در روز شهادت آن امام مبین سنگی در دنیا برداشته نشد مگر آن که از زیر آن خون جاری بود.

در اخبار بسیاری آمده است: وقتی حضرت سید الشهدا علیه السلام شهید شد، هفت آسمان و هر آن چه در آن ها است، جنت و جهنم و همه موجودات عالم بر آن امام مظلوم گریستند، مگر اهل بصره و دمشق.

در خبر دیگری آمده است: آسمان با خون چهل روز، زمین با باد های سیاه چهل روز، آفتاب با کسوف و سرخی چهل روز گریه کرد. کوه ها قطعه قطعه شده و دریا ها منفجر شدند، ملائکه چهل روز گریه کردند.

در بعضی از اخبار آمده است: برای شهادت حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام آسمان و زمین گریه کرده و سرخ شدند در حالی که برای احدی جز یحیی بن زکریا علیه السلام گریه نکرده بودند.

در روایت جدّه علی بن سهر القرش آمده است: پس از شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام آسمان مثل علقه (خون بسته) بود و با این حالت مدت یک سال و نه ماه ماند. قرص آفتاب در این مدت نمایان نمی شد.

در خبر های دیگر آمده است: وقتی حضرت سید الشهدا علیه السلام کشته شد از آسمان خاک سرخ بارید.

در خبر دیگری آمده است که راوی می گوید: خدمت حضرت زین العابدين علیه السلام عرض کردم: گریه آسمان به چه نحو بود؟

حضرت فرمود: وقتی لباسی را به سمت آسمان می گرفتی چیزی مثل اثر خون بر آن می افتاد.

در خبر نضرة ازدبّه وارد شده است: از آسمان خون بارید. یک شب تا صبح دیدم که همه چیز ما از ظروف و غیر ظروف پر از خون است.

در خبر امّ سلیم وارده شده است که آن زن گفت: وقتی حضرت سید الشهدا علیه السلام به شهادت رسید آسمان خون بارید و همه دیوار ها و خانه های ما از قطرات آن سرخ شد.

در اخبار بسیاری از ائمه معصومین علیهم السلام آمده است: انس و جن و پرندگان و وحوش بر حسین بن علی علیهم السلام گریه کردند. و نیز فرمودند که گویا نظر می کنم بر وحوش که گردن ها را کج کرده و به قبر آن مظلوم کشیده اند و از هر نوع و تیره ای که هستند بر آن مظلوم گریه می کنند تا آن که اشک از چشم آنان جاری می شود و از شب تا صبح مرثیه می خوانند.

در حدیث ابوذر وارد شده است که گفت: اگر می دانستید به سبب شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام چه حزن و اندوه و گریه ای بر اهل دریا ها، کوه ها، جنگل ها، بیشه ها و آسمان ها وارد شد، هر آینه آن قدر گریه می کردید تا آن که روح و نفس شما از بدن های تان مفارقت نماید و هلاک شوید.

هیچ آسمانی از آسمان ها نیست که روح حضرت سید الشهدا علیه السلام از آن عبور نماید، مگر آن که هفتاد هزار ملک گریه می کنند و قیام می نمایند طوری که مفاصل جسم نورانی آن ها مرتعش می شود. ملائکه این حالت را تا روز قیامت دارند. هیچ ابری نیست که رعد و برق بزند مگر آن که بر قاتل حضرت سید الشهدا علیه السلام لعنت می فرستد. و هیچ روزی از روز ها نیست مگر آن که روح سید الشهدا علیه السلام خدمت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم می رسد و آن دو بزرگوار با هم ملاقات می کنند.


گریه های مادر مظلومه

کیفیت گریه صدیقه عظمی، حجت کبری، فاطمه زهرا علیها السلام در اخبار و روایات بسیاری وارده شده است:

بدرستی که همراه حضرت زهرا علیها السلام هزار نبی، هزار صدیق و هزار هزار ملائک

کروبین هستند که حضرت را در گریه و زاری یاری و مساعدت می کنند.

وقتی آن معصومه مظلومه علیها السلام یک ناله می کشد ملکی از ملائکه آسمان ها نمی ماند مگر آن که با صدای محزون آن مظلومه گریه می کند. حضرت از گریه و ناله آرام نمی شود تا آن که رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم به نزد آن معصومه مظلوم می آید و می فرماید:

دخترم! اهل آسمان ها را به گریه مشغول کرده ای طوری که از تقدیس و تسبیح خداوند دست کشیده اند. گریه را بس کن تا ملائکه تسبیح و تقدیس پروردگار را کنند.

در روایت دیگری آمده است:

وقتی حضرت زهرا علیها السلام بر پسرش گریه می کند و ناله ای می زند جهنم زفره ای می کشد که ملائکه نگهبان جهنم می ترسند که با این زمزمه اهالی جهنم، اهالی زمین را بسوزاند. آن را حبس می کنند و در های جهنم را محکم می بندند و تا زمانی که حضرت زهرا علیها السلام مشغول گریه کردن است به این حالت می مانند.

به دلیل گریه فاطمه علیها السلام دریا ها طوفانی می شوند و نزدیک است که بعضی از آن ها در بعضی دیگر داخل شوند. هیچ قطره ای از قطرات دریا نیست مگر این که فرشته ای موکل دارد.

ائمه معصومین علیهم السلام فرموده اند:

ملائکه از روی اخلاص و مهربانی به حضرت زهرا علیها السلام مادامی که آن مظلومه گریه می کند، می گریند. صدای ملائکه در هنگام تضرع برای حق تعالی بلند می شود و او را تسبیح و تقدیس می نمایند. علت این امر آن است که حق سبحانه تعالی بر اهل زمین عذاب نفرستد.

صدای فرشته ها در هنگام تسبیح و تقدیس طوری است که اگر صوتی از اصوات آن ها به اهل زمین برسد همه هلاک می شوند، کوه ها از ریشه کنده شده، زمین می لرزد و همه اهل خود را هلاک می نماید.

اخبار اهل سنت

احادیث و اخبار وارده در این باب خارج از حدّ شمارش و بی نهایت است. امّا اخبار وارده از طریق اهل سنت و عامه هر چند به تعداد و تکاثر اخبار شیعه نیست، اما تعداد زیادی از این احادیث را فضلا و علمای تاریخ اهل سنت نقل کرده اند که از آن جمله در تاریخ نسوی ذکر شده که از ابو قبیل روایت شده است: 7

وقتی حسین بن علی علیهما السلام به شهادت رسید، آفتاب کسوف کرد طوری که ستاره ها در میانه روز ظاهر شدند. گمان بر این بود که این علامت قیامت است.

جمعی از فضلای محدث اهل سنت مثل زهری، ثعلبی و مسلم نیشابوری روایت کرده اند که:

وقتی حسین بن علی علیهما السلام کشته شد آسمان گریه کرد و سرخی شفق ظاهر شد و آن سرخی پیش از این وجود نداشت. چند روز از آسمان خون بارید و در روز شهادت خون تازه می بارید.

عبد اللّه بن احمد حنبلی در خبری مُسند از امّ سلمه روایت کرده است که امّ سلمه گفت: رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم یک مشت خاک سرخ به من داد و فرمود: این خاک از تربت زمینی است که حسین علیه السلام در آن جا کشته می شود هر وقت این خاک خون شد یقین کن که او را کشته اند.

امّ سلمه می گوید: من آن خاک را در شیشه ای نگه داشتم روز عاشورا شیشه را دیدم که خاک در آن خون شده است.

یکی از فضلای اهل سنت به نام حافظ ابو الحسن عثمان بن محمد بن أبي شيبة العبّي الكوفي می گوید: این حدیث را از عیسی بن حارث کندی گرفته است که به او گفت:

وقتی حسین بن علی علیهما السلام کشته شد تا هفت روز وقتی برای نماز عصر به آفتاب نگاه می کردیم اشعه های آن روی دیوار ها مثل پارچه هایی از رنگ زعفرانِ سرخ شده بود.

در روایت ابن جوزی از ابن سرین به این نحو آمده است که: دنیا تاریک و سیاه شد و مدت سه شبانه روز سرخی در آسمان ظاهر شده بود.

در بعضی روایات اهل سنت آمده است که: پس از قتل سید الشهدا علیه السلام آسمان به مدت

شش ماه سرخ شد و بعد از آن کم کم کشیده شد تا به این حد کنونی رسید. (حالت شفق که هم اکنون وجود دارد.)

پنهان نباشد که ابن جوزی سر و حکمت سرخی شفق بعد از شهادت سید الشهدا علیه السلام را بیان کرده است که خلاصه اش اینست:

وقتی انسان غضبناک می شود اثر خشم در چهره ظاهر می شود و سرخی چهره دلیل آن است. حق تعالی منزّه و مقدس از صفات اجسام و جسمانیت است پس تأثیر خشم و غضب خداوند بر قاتلین سید الشهدا علیه السلام در سرخی شفق اظهار شده تا با آن بزرگی جنایت و گناهی که قاتلین حضرت مرتکب شده اند معلوم شود.

به هر حال تعداد احادیث و روایات در این باب از دو فرقه شیعه و سنی در حد شمارش نیست. بنده می گویم صد هزار ویل و عذاب الهی بر آن کسانی که با وجود این اخبار متکاثر و متعدد که از طریق خود شان روایت شده باز هم گریه و عزا داری برای حبیبِ حبیب خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و خلیفه پروردگار را جایز نمی دانند بلکه متعصبین آن ها گریه و عزا داری را بدعت می شمارند. پناه بر خدا !

هم چنین عذاب و غضب الهی بر اشخاصی که در ظاهر ادعای محبت و تشیّع می کنند، اما در ضعف اعتقاد نزدیک به مخالفین هستند. زیرا وقتی از شئون و مقامات آن حضرت ذکر می شود آن را بعید و دور می دانند. و این استبعاد را هم در شأن و مقام گریه کنندگان و عزا داران آن حضرت قائل هستند. پناه بر خدا!


گریه اشیاء و موجودات

در این بخش به موضوع گریه و مقصود از گریه اشیاء و موجودات مختلف بر حضرت سید الشهدا علیه السلام می پردازیم.

گریه هر شیئی نسبت به حال آن شی متفاوت است. گریه و بكاء طایفه ی جن، طیور، وحوش و سایر حیواناتی که دارای چشم و قومی باصره هستند مانند گریه کردن انسان

است. یعنی از طریق اشک ریختن. اخباری که پیش از این مطرح شد هم دلالت بر همین موضوع دارد.

اما در خصوص گریه ملائکه، حور و غلمان، ظاهراً بکاء آنان نیز مثل انسان است هر چند در نحو گریه کردن لطیف تر و شریف تر هستند.

در مورد گریه و بکاء جهنم در اخبار مقدمه گذشته ذکر شد. بکاء و گریه دریا ها از طریق تلاطم و امواج، گریه چشمه ها و رود ها با جریان و خشک شدن آنان، گریه آفتاب و ماه و سایر سیارات از طریق تغییراتی مانند سرخی، زردی، کسوف و خسوف، گریه کردن کوه ها با قطعه قطعه شدن، دیوار ها با خراب شدن، نباتات با زرد و خشک شدن، درخت ها با میوه ندادن و کم بار شدن، ریختن برگ ها، خشک شدن شاخه ها، گریه کردن باد ها با طوفان و گرد باد، آتش با التهاب، افق با تیره شدن، معادن با فاسد شدن، ظروف و شیشه ها با شکستن صورت می گیرد.

آه! آه! آیا گریه مسافران غارت شده را در راه ها و صدای پرنده ها در آشیانه ها را نمی شنوید؟ آیا تلاطم دریا ها، گریه اطفال را در نیمه های شب و روز نمی شنوید و نمی بینید؟ آیا شکستن و تکه تکه شدن سنگ ها، پایین رفتن آب چاه ها، کمی باران، زیادی افکار فاسد، اختلاف آرا، کوتاهی عمر و... که در حساب نمی آید را نمی بینید؟

به عبارت ساده تر، هر چیزی که اسم شیء بر آن اطلاق شود خواه جوهر باشد یا تعرض، دیده شود یا نشود و در مجموع همه اشیاء محسوس و نا محسوس در شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام گریه کردند و تا قیام قیامت گریه خواهند کرد.


یک سؤال یک جواب

در مطلب دوم این بخش به یک سؤال و جواب آن می پردازیم. امّا پیش از آن مقدمه ای لازم است که می گویم: در خصوص اخبار و در باب گریه کردن بر سید الشهدا علیه السلام هیچ استثنائی ذکر نشده است مگر سه چیز: بصره، دمشق و آل عثمان. بنابراین گریه کردن در هر

شیء از اشیاء و در هر فردی از افراد محقق شده است، حتی اگر آن انسان در دور ترین نقطه دنیا و در دور ترین شهر ها و صحرا ها و بیابان ها باشد. حتی اگر آن فرد ،جزء کفار، مشرکین، یهود، نصرانی و مجوس، بت پرستان و سایر ملل و طوایف باشد.

با این مقدمه سؤالی مطرح می شود که چگونه می توان تصور کرد که خبر شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام به همه افراد و آحاد انسان رسیده است؟

پاسخ به این پرسش اینست که منزلت امام و جانشین خدا - خليفة اللّه - مثل منزلت قلب نسبت به سایر اعضاء و روح و مغز نسبت به بدن و در عوالم امکان مثل منزلت قطب نسبت به کره است. در نتیجه وقتی این شخص کشته می شود - با آن کیفیت و تفصیلی که گذشت - موجب خرابی همه عوالم و نشأت امکان بلکه انهدام و رو به نابودی رفتن آن ها خواهد شد.

امّا پروردگار متعال با قدرت تامه اش این عوالم را حفظ کرد و آن ها را از خرابی و انعدام نگاه داشت. فلذا کم ترین حالت آن وجود پیدایش اضطراب، تزلزل و... در جميع اجزاء عالم است که یکی از آن ها حالت بکاء، گریه و تباکی در همه افراد خواهد بود. علّت آن هم به سبب مشاهده امور عجیب و حالات غریبه و ترسناک مثل کسوف آفتاب، خسوف ماه، تیره شدن ستاره ها و برخورد آن ها با یک دیگر و سرخی آسمان است.

به هر حال از ظواهر اخبار و آثار و هم چنین قاعده تسرّی آثار ولایت در اشیاء و موجودات استفاده می شود که گریه، بکاء و تباکی بدون فرق میان مؤمن و کافر، انس و جن، نزدیک و دور، حاضر و غایب اتفاق افتاده است. زیرا امور عجیب، آیات باهره در همه عالم و اقصی نقاط دنیا محقق شد و همه افراد و آحاد انسان آن را مشاهده کردند.

همه پاسخ تحقیقی این سؤال همین است و بس. حال اگر الهامات قلبی هر فرد (چنان چه در سایر حیوانات این اتفاق افتاد) را بر دلایل و شواهد فوق اضافه کنیم، پاسخ کامل تر خواهد شد. هم اکنون اگر خبر رسانیدن به اقصی نقاط دنیا توسط طایفه ای از جنّ که آن ها را طبّاره سیّاره می نامند، به دلایل اضافه کنیم پاسخ سؤال فوق بیش از پیش تکمیل می گردد.

روشن است که در این بخش گریه بکاء، و تباکی همه افراد انس و جن در حین شهادت

حضرت سید الشهدا علیه السلام مطرح و تشریح شد.

قسم دیگری هم وجود دارد که گریه و بکاء به سبب شهادت حضرت علیه السلام و پس از وصول نحوه و کیفیت شهادت آن مظلوم از طریق تفصیل و بیان، مسافرت افراد به نقاط دیگر اتفاق افتاده است. در این قسمت عمومیت فراگیر وجود ندارد و همه افراد بشر را در بر نمی گیرد. پس مشخص شد که گستردگی و شمول فرد به فرد و نقطه به نقطه مختص قسم اول است.

بیان سومی که در نتیجه اختلاف میان اخبار و روایت به وجود آمده نیز هست و آن اختلاف به حسب مدت و کیفیت گریه و بکاء آسمان ها و سیاهی و ظلمت زمین و سایر امور است.

در توضیح می گوییم که هر چند روایات گریه و بکاء آسمان ها هم از نظر مدت و هم کیفیت با هم اختلاف دارند امّا پس از تدبر و تأمل معلوم می شود که این نحو اختلاف موجب تضاد و تناقض میان روایات نخواهد شد.

تشریح این بیان به این ترتیب است که: آن دسته از اخبار و آثار که بارش خون تازه از آسمان را تصریح کرده اند بر این دلالت می کنند که محل بارش، نقطه و یا شهری از شهر ها بوده است نه در کل کره زمین. هم چنین بر این دلالت می کند که زمان باریدن خون ممتد و پیوسته نبوده است.

لهذا اختلاف در میان اخبار این گونه است که در برخی از آن ها گفته شده است از آسمان خون تازه بارید. در بعضی از آن ها آمده از آسمان هفت قطره خون بارید و در جای دیگر گفته شده از آسمان مثل خون می بارید طوری که خانه ها و دیوار ها همه سرخ شدند.

می گوییم این نحو اختلاف موجب تضاد و تناقض نمی شود. زیرا ممکن است بگوییم که در اول این امر از آسمان خون تازه باریده است خواه کم باشد یا زیاد، و یا بارش خون در برخی نقاط کم و در بعضی جا ها زیاد بوده است.


در احادیث و اخبار آمده که گریه و بکاء آسمان سرخ شدن و هم چنین مثل علقه شدن آن بود.

در توضیح می گوییم: ظاهراً گریه و بکاء آسمان در همه آفاق و سرزمین های کره زمین متحقق شده است امّا اختلاف در آن به حسب مدت و زمان پیدایش آن است. برای رفع این تناقض می توان گفت وجود تفاوت در میزان شدت و ضعف و در اوقات سرخ شدن آسمان یا مثل علقه شدن آن بوده است.

اما اختلاف اخبار و آثار در کسوف و خسوف هم با ذکر دلایل فوق بر طرف خواهد شد. همین براهین برای اختلاف اخبار در سیاهی و ظلمت زمین قابل تشریح و توضیح است.


در بخش های قبل اشاره کردیم که در برخی اخبار و آثار آمده است از آسمان خاک و خاکستر بارید. با دقت و تدبر در این قضیه معلوم می شود که بارش خاکستر و خاک سُرخ از طرف رب العالمین به منزله ایجاد و خلق مصداق کلام سید الشهدا علیه السلام بعد از شهادت علی اکبر علیه السلام است که فرمود:

على الدنيا بعدك العفاء يا ولدى

ای پسرم، خاک بر سر دنیا بعد از تو (دنیا بعد از تو بدرد نمی خورد).

با این وصف، کلام حضرت هم به حسب ظاهر و هم به حسب باطن تأثیر کرد. پس باید دانست که خلق و ایجاد خداوند متعال و امر او به باریدن خون، خاک سرخ و خاکستر از آسمان سرّی است که با آن خطاب می کند:

يا حبيبي يا حسين! يا من على ديته على الدنيا بعدك العفاء.

ای کسی که دیه اش به عهده ی من است، دنیا بعد از تو فایده ای ندارد.

و جای دارد که این حقیقت با نور ملکوت بر چشم حور العین نوشته شود.

از این سرّ، سرّ لطیف و دقیق دیگری استنباط می شود و آن اینست که حق تعالی این نشئه ی دنیا را مانم خانه و مجلس گریه و عزای سید شهیدان خلق کرده است. بهترین حالت این ماتم خانه و بهترین زینت آن اینست که اهل آن بر سر های خود خاک و خاکستر بریزند. هر چند در برخی اوقات مثل ایام ماه محرم خصوصاً روز عاشورا این امر اتفاق می افتد.

در خصوص پیدا شدن خون و جاری شدن آن از زیر هر سنگ و کلوخ در اکثر سرزمین ها مثل حجاز، عراق، بيت المقدس و اطراف آن بلکه تمام دنیا اخبار و آثار متعددی که قبلاً هم ذکر شد بر وجود اسرار عظیمی دلالت می کند. اما از ذکر این اسرار چشم پوشی می کنیم. به دلیل این که اکثر اهل این زمانه قوه فهم آن را ندارند و توان درک آن ها را نخواهند داشت.


اسرار گریه صدیقه طاهره علیها السلام

در این بخش به بعضی از اسرار و استنباط هایی از گریه و بکاء حضرت صدیقه عظمی و حجت کبری، فاطمه زهرا علیها السلام اشاره می کنیم. پیش از این اخبار متعددی را در خصوص گریه معصومه مظلومه در اکثر اوقات عالم برزخ ذکر کردیم. کسی که در این اخبار تدبر و تأمل کند در می یابد که نسبت گریه و ناله آن مظلومه صدیقه علیها السلام در دنیا با عالم برزخ مثل نسبت اقلّ قلیل است به اکثر کثیر. حال آن که حضرت در دنیا فرمود:

صبت على مصائب لوانها *** صبت على الأيام صرن لياليا

گرفتاری ها و مشکلات زیادی بر من وارد آمد که اگر این ها بر روز ها وارد می شد تحمل آن را نداشت و به شب و تاریکی تبدیل می شد.

هیچ کس در دنیا به اندازه حضرت صدیقه کبری علیها السلام پس از وفات پدر بزرگوارش سید المرسلین صلی اللّه علیه و آله و سلم گریه و زاری نکرد. وقتی این امر مشخص شد یک سؤال در این بحث وارد می شود که:

چه طور می شود خداوند عالمیان راضی شود که حبیبه خودش صدیقه عظمی و افضل خلق پس از رسول اللّه و امیر المؤمنين علیهم السلام، على الدّوام و الاتصال هم در دنیا و هم در عُقبی در حزن و غم، گریه و بکاء و جزع و ناله باشد. حال آن که حق تعالی هر دو عالم را به خاطر وجود شریف آن معصومه مظلومه خلق فرموده است؟ علاوه بر این که دار عُقبی و آخرت

برای حجج اللّه و خلفاء اللّه و اولياء اللّه علیهم السلام و هم چنین برای شیعیان مؤمنین و مؤمنات خانه نعمت، راحت و سرور است، پس باید از آن اموری که در دنیا داشتند (حزن، غم، بكاء و گریه) ذره ای در دار آخرت نداشته باشند؟!

بعد از تدبر و تأمل در خصوص این سؤال، برای عاقل عارف سؤال دیگری مطرح می شود با این مقدمه که در شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام همه موجودات گریه کردند. از آن جمله اهل بهشت و آن چه در آن است (مانند حور العین و غلمان، چنان که حور عین لطمه بر صورت زدند و سینه ها را خراشیدند) و اهل جهنم همه و همه گریه کرده و صیحه و ضجه زدند. در مورد تمامی این اتفاقات اخبار متکاثری وجود دارد و این ها از ضروریات مذهب امامیّه محسوب می شود.

با این مقدمه سؤال دوم مطرح می شود که اهل بهشت و سعادت مندان برزخ باید در نعمت، زینت، فرح، سرور و نشاط باشند. این امر با گریه، بكاء، حزن، غم، الم، لطمه صورت و خراشیدن سینه منافات دارد. علاوه بر این که از اخباری که درباره گریه و بکاء حضرت صدیقه عظمی فاطمه زهرا علیها السلام وارد شده استفاده می شود که هر گاه آن معصومه مظلومه مشغول گریه و ناله می شود، همه کسانی که گریه حضرت را می شنوند گریه می کنند و ناله می زنند. پس لازمه ی این قضیه اینست که همه اهل بهشت و برزخ غرق در حزن و بكاء و الم باشند!

برای پاسخ به این دو سؤال ابتدا مقدمه ای مختصر و مفید را ذکر می کنیم و سپس به پاسخ سؤال می پردازیم.

بر هر عاقل عارف روشن است که التذاذ و بهره مندی از نعمات، فرح و سرور و انبساط در میان اهل جنان خواه در نشئه ی برزخی باشند خواه در آخرت به یک سطح و اندازه نیست بلکه انواع و اقسام دارد. چه بسا مقربین درگاه حق تعالی و فانیان عبودیت، در خضوع، خشوع برای حق سبحانه و تعالی، بهره مندی از نعمات حسّی ظاهری را مثل خوردن، آشامیدن، هم نشینی با حور عین و امثال این ها را از جنس لذات به حساب نمی آورند.

بلکه لذت واقعی در نزد ایشان به اقسام روحانی و تقربات الهی و در زیر پرچم ملکوت منحصر است و این مقام در واقع مقام تقرب رضای حق تعالی است. این بهترین نعمت و لذت اهل بهشت است کما این که در قرآن مجید هم به این امر اشاره شده است.

با این مقدمه مختصر و مفید سرّی از اسرار شهادت آشکار می شود و آن اینست که آن چه در خصوص بسیاری گریه و کثرت بکاء حضرت صدیقه عظمی فاطمه زهرا علیها السلام و هم چنین گریه مقربین انبیاء و ملائکه بیان شده است در واقع مقامی است که به مقربین کبریایی عطا می شود. پس مقام گریه، زاری بکاء، جزع و فزع برای سید الشهدا علیه السلام عين مقام جزاء مقربین و رضوان اللّه است.

در حقیقت مقام رضوان اللّه، اکبر مقامات، اعظم درجات، اشرف پاداش ها و نعمت های ظاهری و باطنی است.

به عبارت روشن تر گریه کنندگان و جزع و فزع کنندگان بر حضرت سید الشهدا علیه السلام (از مرد و زن) در حین بکا و گریه در دریای رضای خداوند و سر چشمه رحمت و محبت حق تعالی (در دنیا، برزخ و آخرت) غرق هستند.

حاصل و خلاصه کلام اینست که حزن و اندوه، سوختن دل، جزع و فزع، گریه و زاری، بكاء و آه و ناله برای حضرت سید الشهدا علیه السلام از انبیاء، مرسلین، اوصیاء، صدیقین، ملائکه مقربین بلکه از هر مؤمن و مؤمنه در هر نشته از نشأت و هر عالم از عوالم که باشد موجب باز شدن درب رضوان اللّه خواهد شد.

به بیان واضح، امور مذکور در هر نشته از نشأت و در هر عالم از عوالم که محقق شود هر آینه با حُسن ذاتی و صفاتی برابر خواهد بود. زیرا حضرت سید الشهدا علیه السلام قتیل العبره است چنان چه جدّ، پدر و خود ایشان فرموده است. پس کامل ترین و با فضیلت ترین چیزی که رضوان خدا در آن است دل سوزی، جزع و فزع و گریه و زاری برای آن امام مظلوم است و در این میان فرقی نیست که این امر از چه کسی و در چه نشئه ای باشد.

یقین و اعتقادم بر اینست که اگر گریه، بی تابی، بکاء و ناله حضرت زهرا علیها السلام و هم راهان آن مظلومه یعنی هزار نبی، هزار صدیق، هزار شهید و هزار هزار ملک با آن حالتی که در اخبار

پیشین گفته شد نبود، هر آینه می گفتم که گریه و بکایی که لایق حضرت سید الشهدا علیه السلام باشد بعمل نیامده است و نخواهد آمد. هر چند اگر بر آن مظلوم عطشان همه اهل دنیا از اول خلقت تا قیامت گریه کنند.

حال اگر تمام کلام و کلام پایانی را در این مقام بدانید، اعتقاد کنید که حضرت صدیقه عظمی، فاطمه زهرا علیها السلام از ناله و زاری ساکن نخواهد شد، حزن و اندوه حضرت منقطع نمی شود و از گریه، زاری و بی تابی دست نخواهد کشید و این حالات آن صدیقه عظمی باقی است تا روز حشر و نشر و حساب و کتاب. تا آن که انتقام گرفتن حق تعالی از ظلم کنندگان بر آل رسول اللّه علیهم السلام را ببیند.

انقطاع و پایان حزن والم گریه و ناله آن معصومه مظلومه بعد از تمام شدن حساب در روز قیامت و استقرار اهل بهشت در بهشت و دخول اهل جهنم در جهنم خواهد بود.


فصل سیزدهم: وداع اهل حرم با کربلا

اشاره

عبور اهل حرم از قتل گاه

در نحوه ی عبور و مرور حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و دختران فاطمه زهرا علیها السلام از قتل گاه شهداء از مجموع آثار و روایات استفاده می شود که حرکت آن بانوان طاهره و مظلوم در روز یازدهم محرّم پس از زوال آفتاب بوده است. در زمانی که ابن سعد ملعون با لشگر و سربازانش از کربلا به سوی کوفه بازگشت.

گفته های اصحاب کتب مقاتل در این باره متفاوت است. به این معنی که آیا عبور بانوان حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم با خواست و اراده آنان بود یا آن که ابن سعد - لعنة اللّه عليه - از روى عِناد و دشمنی ایشان را از مسیر قتل گاه شهدا عبور داده است تا جگر حرم رسول اللّه از دیدن اجساد و پیکر های شریف عترت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بسوزد بلکه جمعی از آن ها به سبب مشاهده آن احوال هلاک شوند.

اکثر اصحاب کتب مقاتل قول اول را اختیار کرده اند. امّا تحقیق نزد بنده این است که هر

دو امر سبب شد. به هر حال مضمون آن چه که سید بن طاووس رحمة اللّه ذکر کرده است اینست که اهل حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را از خیمه بیرون آوردند و خیمه را سوزانیدند. وقتی بانوان و فاطميات بيرون آمدند با گریه و زاری مثل اسیران در ذلت اسیری پا برهنه راه می رفته و به آن قوم کافر خطاب کردند: شما را قسم می دهیم که ما را از قتل گاه حضرت سید الشهدا علیه السلام ببرید. وقتی به قتل گاه رسیدند و ایشان را با آن کیفیت و حالت مشاهده کردند صیحه کشیده و بر صورت ها لطمه زدند.

راوی می گوید: به خدا حالت زینب علیها السلام دختر علی بن ابی طالب علیه السلام را فراموش نمی کنم که چگونه بر برادرش حسین علیه السلام گریه می کرد و ندبه می کرد و با صوتی حزین می گفت:

يا محمداه صلی علیک ملیک السماء

ای محمد درود بر تو باد ای پادشاه آسمان.

این است حسین علیه السلام تو که بر خاک و خون غلطیده و اعضایش قطعه قطعه شده است. این ها دختران تو هستند که در بند اسیری و ذلیلی هستند. شکوه می کنم به خدا و به محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم و علی مرتضی علیه السلام و حمزه سید الشهدا علیه السلام یا محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلم اینست حسین علیه السلام تو که در صحرای کربلا افتاده و کشته شده است.

یا حُزناه! یا کرباه! امروز جدم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم وفات نموده است. یا مُحمّداه این دختران طاهر و معصوم، دختران فاطمیات مظلومات، ذریّه تو هستند. این ها را مثل بردن برده ها و اسرا می کشند و می برند.

در روایت دیگر آمده است که زینب علیها السلام گفت:

یا محمّدا! دختران ترا اسیر کردند و ذریه ترا کشتند. اجساد و پیکر ایشان در صحرای کربلا در خاک و خون غلطیده و باد بر آن ها می وزد. اینست حسین علیه السلام تو که سرش را از قضا بریده اند و ردا و عبایش را غارت کرده اند.

بعد گفت: پدرم و جانم به فدای کسی که لشگرش را در روز دو شنبه به قتل رسانده اند و اموال آن ها را غارت کرده اند. پدرم و جانم فدای کسی باد که غایب نیست که امید برگشتن داشته باشم. مجروح نیست که امید مداوایش را داشته

باشم. پدرم و جانم فدای کسی باد که مهموم و مغموم از دنیا رفت و لب تشنه جان داد. پدرم و جانم فدای کسی باد که از محاسن مبارکش خون می بارید.

بابی من جده رسول اللّه السماء بابى من هو سبط نبي الهدى.

پدرم فدای کسی که جد او رسول خدای آسمان است. پدرم فدای کسی که نوه ی پیامبر هدایت است.

راوی می گوید: آن معصومه مظلومه پیکر حسین علیه السلام را در بر کشید و بوسید تا آن که چند نفر از اعراب سنگ دل او را از برادرش جدا کردند.

تا این جا حاصل مضمون کلام سید بن طاوس رحمة اللّه بود. امّا آن چه در بعضی از کتب معتبره آمده است به این نحو است که روایت شده است از عبد اللّه بن ادریس و او از پدرش روایت کرده است که آن قوم کافر از روی شدت دشمنی و عناد، ذریه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و دختران فاطمه زهرا علیها السلام را از قتل گاه آل اللّه عبور دادند.

وقتی حضرت صدیقه صغری ام کلثوم علیها السلام پیکر برادرش حسین علیه السلام را دید که باد بر او می وزد و خونین و غارت شده بر روی خاک افتاده است آن مظلومه خود را از بالای شتر بر زمین انداخت و برادر را در آغوش کشید با ناله و زاری و گفت:

یا رسول اللّه انظر الى جسد ولدک...

ای رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم نگاه کن به این بدن مطهر که چطور بر زمین افتاده است و بدون کفن بر روی خاک و ریگ های کربلا رها شده و باد بر بدن مطهر می وزد. باد ها کفن و خون غسل این بدن شده است.

یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم این بانوان و دختران فاطمی، اهل بیت و حرم آن مظلوم هستند. آن ها را مثل اسرا در ذلّت اسیری گرفتار کرده اند و می کشند و می برند. هیچ یاور و رحم کننده ای ندارند.

یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم! سر پسر تو و سر اولاد و عترت و اصحاب او را بر نیزه ها زده اند در حالی که! این سر های منور مثل ماه می درخشند. یا محمد مصطفی صلى اللّه عليه و آله و سلم اینست دختران تو که اسیر شده اند و اینست ذریه تو که با شمشیر های دشمنان پاره پاره شده اند.

آن ی معصومه ی مظلومه این کلمات دل سوز و جگر گداز را همراه با گریه و زاری و آه و ناله مکرر فرمود تا آن که دوست و دشمن به گریه در آمدند حتی اشک از چشم اسب ها بارید طوری که به سمّ های آن ها می رسید.

بعد از این آل اللّه و حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را از بدن های منوّر جدا کردند در حالی که آن معصومه مظلومه گریان و نالان بود و دل مبارکش غرق حُزن و اندوه بود. نه اشک چشمش قطع می شد و نه حسرت و آتش دلش ساکن.

روایت ادریس تا این جا بود که ذکر کردیم. از ظاهر روایت و کلام سید بن طاووس رحمة اللّه این گونه برداشت می شود که حرکت حرم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم از کنار قتل گاه در روز عاشورا بوده است. هم چنین این حرکت قبل از سوار شدن بر شتر ها بوده است. امّا حق و تحقیق بر خلاف این را نشان می دهد زیرا اخبار و آثار دلالت می کند که حرکت حرم از قتل گاه شهدا در روز یازدهم، بعد از زوال و پس از سوار شدن بر شتر ها بوده است.

روایت طولانی قدّامة بن زائده صریحاً به این امر اشاره دارد. این روایت دارای امور بسیار مهم و علوم و فواید زیادی است. انشاء اللّه آن را در همین بخش ذکر خواهیم کرد. امّا بیان چند فقره از آن در این مقام ضروری است:

حضرت سید الساجدین علیه السلام می فرماید:

«وقتی مصائب و بلا ها به ما رسید و پدرم، اولاد و اصحابش کشته شدند. ما اهل بیت رسول اللّه و حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم (بانوان طاهره و دختران فاطمی) را بر شتر ها سوار کردند و می خواستند ما را به کوفه ببرند.

در هنگام عبور از قتل گاه آل رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و شهدای کربلا وقتی به بدن های بی کفن و دفن نشده ی آنان که در خاک و خون غلطیده بود، نگاه کردم این مصیبت عظیم در سینه و قلب من چنان تأثیری گذاشت که نزدیک بود، روح از بدنم خارج شود و بمیرم. در این حالت عمه ام زینب کبری علیها السلام دختر امير المؤمنین علیه السلام مرا نگاه کرد و گفت: این چه حالتی است که در تو مشاهده می کنم نزدیک است روحت از بدن جدا شود ای یادگار جدّ و پدر و برادرانم!

گفتم: چطور جزع و فزع نکنم حال آن که می بینم سید و آقای خودم، عمو هایم، پسر عمو ها، عترت و اهلم، با این کیفیت همه در خاک و خون و ریگ کربلا افتاده، بدن های شریف ایشان برهنه و در زیر نور آفتاب بی کفن و دفن نشده است. احدی آن ها را زیارت نمی کند. بشری نزدیک آن ها نمی آید گویا آن ها را از اهالی دیلم و ترکستان حساب می کنند.»

حال که کلام سید الساجدین علیه السلام به این جا رسید می گوییم که از سبک و سیاق روایات و صراحت برخی از آن ها استنباط می شود که جدا شدن سر های منور از بدن های عترت و اصحاب در روز یازدهم محرم بوده است. امّا روز عاشورا تنها سری که از بدن جدا شد سر منور و مقدس خلیفه خدا حضرت سید الشهدا علیه السلام و شاید تعداد کمی از اصحاب بوده است.

اما از عبارات جمعی از اصحاب کتب مقاتل چنین استفاده می شود که در روز عاشورا همه ی سر های منور را از بدن های شریف جدا کردند. زیرا حاصل کلام این دسته از روایات این است که ابن سعد - لعنة اللّه علیه - در روز عاشورا سر اطهر و اقدس حضرت سید الشهدا علیه السلام را به خولی و حمید بن مسلم - لعنة اللّه عليهما - داد تا برای ابن زیاد - لعنة اللّه علیه - به کوفه ببرند. هم چنین امر کرد تا سر های عترت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و اصحاب و انصار را از بدن جدا نمایند. وقتی سر های منور را به کوفه روانه کردند با شمر بن ذي الجوشن - لعنة اللّه علیه - و لشگر تا فردای عاشورا در کربلا ماندند.

حال ممکن است کلام این گروه از روایات این گونه تأویل شود که آیا قطع کردن و جدا کردن سر های منور از بدن های شریف قبل از حرکت و عبور حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله و سلم از قتل گاه بوده است یا بعد از آن؟

در پاسخ می گوییم هر دو احتمال وجود دارد امّا ظاهر روایات و کلمات اصحاب مقاتل احتمال اول را بیش تر می دانند. یعنی ابتدا رؤس منور از پیکر ها جدا شده سپس حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم از قتل گاه شهدا عبور داده شد.

پس بنا بر قول اول شناختن شهدا و تمیز دادن آن ها از یک دیگر توسط حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم

به وسیله سید الساجدين علیه السلام انجام شده است و آن چه در میان مردم مشهور است که زینب کبری علیها السلام وقتی به قتل گاه رسید مبهوت، متحیر و مضطرب مانده بود و پیکر مقدس سید الشهدا علیه السلام را نمی دید، زیرا در آن گودال آن قدر سنگ، کلوخ شمشیر و نیزه انداخته بودند طوری که اثری از جسم منور و مطهر آن مظلوم نمایان نبود و پس از آمدن زینب علیها السلام صدایی از حلقوم شریف آمد که یا اختاه الی الی به نظر این حقیر مستند نیست.

از روایاتی که از مردی ثقه به این احقر رسیده چنین استفاده می شود که در وقت عبور حرم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم از قتل گاه شهدا پیکر مقدس خلیفه خدا حضرت سید الشهدا علیه السلام ظاهر بود و از زیر سنگ ها، کلوخ ها و قطعات شمشیر و نیزه بیرون آورده شده بود.

در توضیح این روایات که از آن مرد ثقه و مورد اطمینان به من رسیده است می گوییم که وقتی روز عاشورا نزدیک به غروب بود ابن سعد - لعنة اللّه عليه - با جمعی از فرماندهان لشگر با نشاط، انبساط و شادی از خیمه بیرون آمد در حالی که در دست نحسش عصا با چوبی بود و می خواست بدن ها و پیکر منور شهدا را تماشا کند.

آن کافر مرتد پایش را بر پیکر های منور و مطهر می گذاشت و می گفت: این جسد فلان و آن جسد فلان است. هر کس را هم که نمی شناخت از اطرافیان کافرش می پرسید تا آن که به گودال قتل گاه رسیدند؛ امر کرد سنگ ها، کلوخ ها، نی های سوخته، چوب ها و قطعات شمشیر و نیزه را برداشتند. تا آن که پیکر منور و مطهر خليفه خدا سید الشهدا - روحی و ارواح شیعته له الفداء - ظاهر شد.

آن كافر - لعنة اللّه عليه - دید که جسم مطهر سر بریده و غارت شده و بر روی افتاده است. امر کرد کسی آن بدن منور را در آغوش بگیرد تا زخم های او را تماشا کند. وقتی جراحت های بی حدود و بی حساب را دید بسیار تعجب کرد و گفت: این همان حسین علیه السلام است که بار ها دیدم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم او را بر دوش خود سوار کرده بود. مقصود آن ملعون این بود که من به يزيد - العنة اللّه علیه - خدمتی کردم و پسر رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم، عزیز و ریحانه او را، کشتم.

بعد از این، آن کافر زندیق دید که در پشت کتف و دوش حضرت سید الشهدا علیه السلام جراحتی است بسیار تعجب کرد و گفت: همه زخم ها در جلوی بدن است مگر این زخم. زیرا

حسین بن علی علیه السلام در مبارزات هیچ گاه پشت به دشمن نکرد پس این زخم چگونه به او رسیده است؟

یکی از یاران گفت: این زخم در امروز به وجود نیامده این زخم کهنه و قدیمی است.

ابن سعد - لعنة اللّه عليه - را فرستاد تا از حضرت سید الساجدین علیه السلام حقیقت موضوع را بپرسد.

حضرت فرمود: آن زخم کهنه و قدیمی است به خاطر این که پدرم در شب های تاریک غذا و ما يحتاج فقرا، مساکین و ایتام را به خانه های آنان می برد.

این حاصل روایتی بود که از آن مرد ثقه به این حقیر رسید. حال باز می گردیم به اصل مطلب: وقتی بانوان طاهر و مظلوم و دختران فاطمیات، به پیکر ها و بدن های منور رسیدند هر خواهر بدن برادرش و هر مادر بدن پسرش را در آغوش کشیده صیحه، شیون و ناله آن مظلومه ها به ملائکه هفت آسمان رسید. ارکان عرش و کرسی به تزلزل در آمدند و ندای وا محمداه! وا علياه! وا فاطمتاه! وا حمزتاه! وا جعفراه! وا عقيلاه! وا هاشماه! وا حسيناه! وا ذبيحاه! وا غريباه! حور و غلمان را از قصر های فردوس انداخت و همه اهل بهشت و جهنم را به گریه در آورد.

ای مؤمنان! ای شیعیان! اگر در این مقام خوب تأمل و تفکر کنید به عوض اشک از دیده ها خون می گریید زیرا که حضرت سید الساجدین علیه السلام کوه صبر بود. با وجود این با مشاهده پیکر ها و اجساد منور خصوصاً پیکر مقدس حضرت سید الشهدا علیه السلام با آن حالت و کیفیت، نزدیک بود روح اقدسش از بدن مفارقت نماید، پس حالت و حال صدیقه صغری زينب علیها السلام و امّ کلثوم علیها السلام و سایر بانوان و دختران فاطمیات چطور خواهد شد. آه! آه!

افسانه ای که کس نتواند شنیدنش *** يا رب بر اهل بیت چه آمد ز دیدنش

در بعضی از کتب معتبره دیده ام وقتی که نظر حضرت سید الساجدین علیه السلام به بدن منور و مقدس پدرش افتاد خود را از بالای شتر به زمین انداخت حال آن که دست هایش بسته و بر گردن مبارک زنجیر و غُل جامعه داشت.

حرف های دختر کوچک

روایت شده است که: حضرت سید الشهدا علیه السلام دختر کوچکی داشت. در میان بانوان طاهره و مظلومه - در اطراف بدن مطهر آن مظلوم بودند - نشسته بود و کتف و کف دست پدر را در آغوش گرفته گاه بر کتف آن بزرگوار بوسه می زد و گاهی انگشتان او را بر سینه اش می گذاشت یا بر چشم هایش می کشید و از خون مطهر آن بزرگوار می گرفت و مو ها و رویش را رنگین می کرد و می گفت:

ای پدر! با کشته شدن تو چشم های شماتت کنندگان روشن شد و دشمنان و معاندین مسرور و شادمان شدند. یا ابتاه! یا ابا عبد اللّه! بنی امیه بر من با این سن كم لباس یتیمی پوشاند. ای پدر! وقتی شب می شود چه کسی مرا حمایت می کند [در آغوش می گیرد] یا ابتاه! اگر تشنه شوم چه کسی به من آب می دهد! یا ابتاه! بنی امیه گوشواره ها و چادر مرا غارت کردند. یا ابتاه! به سر های برهنه و جگر های سوخته ما نگاه می کنی؟ به عمه ام که تازیانه های زیادی خورده است نگاه می کنی؟ آیا می بینی که ما را مثل اسرا می کشند و می برند؟

راوی می گوید با ناله های این دختر کوچک چشم ها گریان شد و از جملات و کلماتش دوست و دشمن به گریه و ناله در آمدند.

زجر ملعون آمد و به حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آۀه و سلم گفت: به امر امير ابن سعد - لعنة اللّه عليه - برخیزید و بر ناقه ها سوار شوید.

آن دختر کوچک ایستاد و گفت: ای مرد! ترا به خدا و به جدم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم سوگند می دهم آیا امروز در این جا می مانید یا می روید؟

آن ملعون گفت: می رویم.

آن دختر معصوم گفت: ای مرد حالا که شما قصد رفتن دارید، این بانوان طاهر و مظلومه را ببرید و مرا بگذارید پیش پدرم بمانم. من کم سن و سال هستم و طاقت و قدرت سوار شدن بر شتر را ندارم. پس به من این خوبی و احسان را کنید و مرا پیش پدرم بگذارید تا بر این غریب مظلوم با اشک چشم و قلب سوزان انس بگیرم پس اگر مُردم خون من از شما ساقط است.

آن ملعون بی حیا و بی رحم، جگر گوشه فاطمه زهرا علیها السلام و آن یتیم را راند و از پیکر مطهر پدرش دور کرد. باز آن بتیم مظلومه به سمت پدر آمد و به آن پناه برد و با دست هایش بدن بی سر آن مظلوم را محکم گرفت. باز آن کافر ملعون آن یتیم را کشید و از پدر جدا کرد.

در این هنگام دختر کوچک گفت: ای مرد! من یک برادر کوچک دارم که بنی امیه او را کشته است بگذار تا او را زیارت کرده و با او وداع کنم.

زجر زندیق به دختر مهلت داد آن مظلومه چند قدم رفت تا به پیکر علی اصغر علیه السلام شیر خواره و مروارید صدف محمدی رسید که نزدیک پیکر پدر بود. وقتی که چشمش به بدن آن طفل شیرخواره افتاد آهی با حسرت از جگر کشید و این اشعار را خواند:

قفوا ساعة بالنوق لا تركبونها *** و ريضموا لمن بالطف خاتب ظنونها

احادی مظاياهم توقف هنية *** اودع نفسي تم اقصى شئونها

اودع صغارا بالطفوف تذبحوا *** اتم ثناياها ثناياها و الثم عيونها

و الثم اكفا قطعتها ید العدا *** فما ضرهم لوانهم يد فنونها

و اصبغ اردانی و شعری و مفرقی *** بدمی و جال بالظبا ينحرونها

اراهم نياما و التراب و سادهم *** عليهم طيور القفر طال ايننها

مضمون این کلمات جگر سوز این است:

یک ساعت توقف کنید و شتر ها را نگه دارید و سوار آن ها نشوید. ترحم و مدارا کنید با اهل بیت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و به آن هایی که در کربلا نا امید شدند.

ای ساربان شتر ها کمی توقف کن تا با این اجساد منوّر که به منزله روح و نفس من هستند وداع کنم و حاجات خود را با زیارت و گریه بر آن ها بر آورم.

با اطفال کوچکی که آن ها را ذبح کردند وداع کنم. لب ها و دندان های آن ها را ببویم، چشم های شان را ببوسم.

دست هایی که دشمنان آل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم آن ها را قطع کردند و پیکر طیبه آن ها را دفن نکردند را ببوسم.

حاجت دیگرم اینست که لباس ها، مو های پریشان و سرم را از خون مردان خدایی که آن ها را با شمشیر و خنجر ذبح کرده اند رنگین کنم.

می بینم آن ها گویا خوابیده اند در حالی که بالش آن ها خاک و ریگ های کربلاست و پرنده های صحرا همیشه در گریه و زاری هستند.

سپس فرمود:

فيا اللّه ريضوا أوقفوا لعيس ساعة *** و لا تمنعوا زينبا ولا تضربونها

دعوها تودع اهلها و رجالها *** فدون لقا الحبوب قابت ظنونها

فضرب سياط القوم الم جنبها *** و ان هي نادت جدها يلطمونها

و ان هي قالت يا رجالى انكم *** فمن شعرها يا جبرتي سيونها

تنوح و ما تشفى النياحة ثاكلا *** اذا لم يجد فى نوحها من يعينها

تردم دنوا من اخيها و تبغی *** تودعه اعدائها یمنعونها

و تلمس النظاران يفرجوا لها *** فلا يستحوا منها ولا يرحمونها

فتهجم على المذبوح تبغى تشمه *** اذا ما انت من قرية يدفعونها

رقية قومى و استری رأس زينب *** یعز على أبائها ينظرونها

و يا ويح قلبي من يداوي جروحها *** و من غسل الدم اندي في متونها

و من ذا يسليها و يجلى همومها *** و هيهات بعد اليوم تعمض عيونها

و قد زاد اخرافي بكا النوق حولها *** ابتكى علينا ام تكى جننها

حاصل مضامین این ابیات دل سوز و جگر گداز اینست که:

ای قوم به خاطر خدا یک ساعت شتر ها را نگه دارید و زینب علیها السلام عمه مظلومه ام را از وداع با برادرش منع نکنید و او را نزنید تا با اهل برادرانش و عترت هاشمی وداع کند.

این مظلومه امیدش قطع شده است از این که دوباره عزیز و حبیبش را ببیند.

این قوم بی حیا و بی مروت آن قدر این مظلومه را با تازیانه زده اند که پهلو هایش به درد آمده و زخم شده است.

هر وقت جدش رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را صدا می زند بر سرش لطمه می زنند.

و هر وقت می گوید: ای برادرانم و ای خانواده ام کجا هستید تا ما را در ذلت و اسیری ببینید در این هنگام از

موی سرش گرفته و می کشند.

آن مظلومه بی وقفه گریه و نوحه می کند امّا چه فایده که گریه و زاری و نوحه در قلب زن ثکلا شفا نمی آورد وقتی که در نوحه کردن یار و یاوری پیدا نکند.

هر وقت این مظلومه اراده می کند که برای وداع نزدیک برادرش شود دشمنان آل رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم او را منع می کنند.

آن مظلوم به تماشا کنندگان التماس می کند که به او راه بدهند تا به پیکر برادرش برسد. آن ها از این صدیقه مظلومه حیا نمی کنند و به او ترحم نمی نمایند.

وقتی که می دود تا برادر مذبوح خود را ببوید و ببوسد تا به نزدیکی برادر می رسد او را می رانند.

آن دختر کوچک رو کرد به رقیه و خطاب کرد ای رقیه برخیز و سر زینب را پوشان زیرا بر جدّ، پدر و برادر و اهلش بسیار گران است که سر او را برهنه مشاهده می کنند.

آن دختر مظلوم گفت: آه! بر درد دل من! آیا برای زخم ها و جراحت های عمّه ام زینب علیها السلام که از ضرب تازیانه ها و کعب نیزه ها در پشت و کتفش حاصل شده دوایی وجود دارد؟ چه کسی خون او را خواهد شست؟

چه کسی به آن مظلومه تسلی و دل داری خواهد داد؟ تا غم ها و هموم او از بین برود شاید این مظلومه بتواند ساعتی بخوابد و استراحت نماید.

غم و غصه مرا صدای گریه شتران در اطراف عمه ام زیاد کرد نمی دانم آن شتران بر حال ما اهل بیت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم گریه می کنند یا در فراق بچه های خود شان؟

راوی می گوید: آن دختر کوچک چند مرتبه پی در پی علی اصغر علیه السلام شیر خواره را بوسید. او را بلند کرد و در آغوشش گرفت و دهانش را بر گلوی آن شهید مظلوم گذاشت و گفت: اگر مرا مخیّر می کردند میان این که پیش تو بمانم تا گوشت بدنم را درنده ها بخورند و یا از نزد تو بروم قطعاً ماندن در کنار ترا انتخاب می کردم.

ای برادر! حالا از تو جدا می شوم نه از روی جفا و بی وفایی بلکه شتر ها را آماده کرده اند و ما را برای سفر می کشند و می برند. ای برادر! چه شتر هایی که لاغر هستند، نه محمل دارند و نه شتر های رهرو هستند.

ای برادر! شتر من با وجود لاغر بودن سرکش و وحشی است. نمی دانم! دشمنان و اهل

عِناد ما را به کجا می برند. پس بر جدّم محمد مصطفی و علی مرتضی و مادرم فاطمه زهرا علیها السلام، مرا برسان و بگو خواهرم به شما شکایت می کند و می گوید گوش هایم را پاره کردند، خلخال مرا شکستند.

سپس لب روی دو لب علی اصغر علیه السلام گذاشت و گونه هایش را بوسید. در این هنگام ساربان ملعون آمد و او را به زور کشید و از برادرش جدا کرد. او را از روی قهر و غضب سوار شتر کردند. وقتی بر شتر سوار شد به سمت پیکر منور پدر برگشت و گفت:

و دعتك اللّه السميع العليم و اقراک السلام و لا حَولَ ولا قُوَّهَ إلّا بِاللّهِ العَلِیِّ العَظیمِ تو را به خدای دانا و شنوا می سپارم و از تو خدا حافظی می کنم و سلام به تو می گویم و هیچ نیرو و قدرتی به جز نیرو و قدرت خدای بزرگ نیست.


مطالبی از اشعار این دختر یتیم استخراج می شود هر چند در ترجمه به همه آن ها اشاره شد امّا در این بخش هدف آن است که آن ها را طوری بیان کنیم که مورد استفاده همه مؤمنین و شیعیان قرار بگیرد و همه فهم باشد.

بخشی از مطالب این قصیده این بود که آن قوم کفر، حضرت صدیقه صغری زینب کبری علیها السلام را با تازیانه و کعب نیزه زده و نمی گذاشتند او و سایر بانوان مظلومه ندبه و توجه کنند. هر وقت صیحه و ضجه می کردند و ندای واجداه! واعلیاه! سر می دادند بر سر ایشان لطمه می زدند.

هر وقت می گفتند: یا رجالنا و یا حماتنا! مردان ما، کجا هستند! چرا از ما اسیران حمایت نمی کنید! از مو های سر آن ها می گرفتند و می کشیدند و این بانوان را آن قدر زده بودند که بدن ها و کتف های آن ها زخمی و مجروح شده بود علی الخصوص صديقه صغرى زينب علیها السلام که از کثرت ضرب تازیانه ها و کعب نیزه ها از پشت و کتفش خون جاری بود.

آن قوم کافر در حول و اطراف بدن های مطهر و شریف شهدا ایستاده بودند و منتظر بودند که ببینند آل اللّه علیهم السلام و حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و ذریه علی مرتضی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام با بدن های

طیبه چه می کنند و چه نوحه و ندبه ای می نمایند؟!

در بسیاری از حالات، زینب کبری علیها السلام در کنار بدن برادر نمی توانست بایستد زیرا تعداد زیادی از آن قوم کافر در اطراف بدن نورانی حضرت ایستاده بودند هر گاه فرصت می شد و با مشقت زیاد به کنار بدن مطهر او می رسید و می خواست او را ببیند، ببوید و ببوسد او را می راندند و نمی گذاشتند.

آن معصومه مظلومه در این حالت چادر و مقنعه ای که مناسب حال خود باشد را نداشت. نظر به شأن آن مظلومه می توان گفت که مکشوفة الرأس بوده و با توجه به آن ظلم و ستمی که در کنار اجساد منور و بدن های مطهر به زینب کبری علیها السلام و سایر بانوان حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم رسید بنده می گویم این مصیبت از اعظم مصائب آن هاست.

خدایا! بانوان طاهره و دختران فاطمیّات چه حالتی داشتند؟ از یک سو آن بدن ها را با آن حالات و كیفیّت می دیدند و از سویی دیگر نمی توانستند به دل خواه خود ندبه، نوحه، صیحه و ضجه کنند؟

در وقت نزدیک شدن به بدن های مطهر و اجساد منور تا می خواستند آن ها را در آغوش گرفته ببویند و ببوسند از ضرب تازیانه و کعب نیزه ها بدن های شان زخمی و مجروح می شد. وا ويلاه! وا مصيبتاه! وا محمداه! وا علیّاه! وا حُسناه! وا حُسيناه! که برای آن ها ممکن نشد که در کنار قتل گاه حضرت عباس علیه السلام بروند و آن بزرگوار را زیارت کنند و خود شان را به هر زحمت و مشقتی که شد به آن بدن منور برسانند و بر او گریه و نوحه نمایند.

آه! آه! صد آه! و صد آه! وا ویلاه! بانوان برای هر کشته و شهیدی ندبه کردند و نوحه خواندند حتّى صديقه صغری امّ کلثوم علیها السلام در هنگام رسیدن به قتل گاه شهدا دست هایش را بالای سرش گذاشت و بر اولاد عقیل ندبه و نوحه کرد امّا کسی بر سپه سالار و علم دار کربلا حضرت اباالفضل العباس علیه السلام در قتل گاه شریفش ندبه و نوحه نکرد. هیچ یک از بانوان و دختران فاطمیات در آن جا حاضر نشد. این هم مصیبت بزرگی است از مصایب آل اللّه و حرم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم. اثر این مصیبت در قلوب منوره ایشان خصوصاً در قلب زینب علیها السلام و امّ كلثوم علیها السلام تا قیامت باقی خواهد ماند.

نکته دیگری که از اشعار این دختر کوچک استنباط می شود اینست که تعدادی طفل صغیر در کربلا مذبوح و شهید شدند. در خصوص این مطلب در چند جای کتاب حاضر مطالبی آورده شده است.

امّا درباره سایر مطالب که از اشعار و قصیده آن مظلومه مستفاد می شود اکتفا می کنیم به همان که در ترجمه و به شکل خلاصه و اجمال آمده است.

در برخی از کتب نقل شده که آن مظلومه ی یتیم، حضرت سکینه علیها السلام بدن مطهر پدر را در آغوش کشید ندبه، نوحه و زاری بسیاری کرد سپس به حالت غش و بی هوشی افتاد. در این حالت شنید که آن خلیفه خدا امام مظلوم حضرت سید الشهدا علیه السلام از حلقوم بریده کلامی فرمود که اینست:

شيعتي ما ان شربتم عذب ماء فا ذكروني *** او سمعتم بغريب او شهید فاندبونی

و اناسبط الذى من غير جرم قتلونى *** و بجرد الخيل بعد القتل عمدا سحقوني

ليتكم فى يوم عاشورا جميعا تنظروني *** كيف استسقى لطفلي فاوا ان يرحموني

ای پیروان ما، هر گاه آبی گوارا نوشیدید تشنگی مرا هم یاد کنید یا هر گاه از غریب یا شهیدی شنیدید به یاد من عزا داري كنيد.

من فرزند دختر پیامبر هستم که بدون جرم و گناه مرا کشتند و سپس سوار بر اسبان خود بر جسم من تاختند و بدن مرا لگد کوب نمودند.

ای کاش در روز عاشورا می بودید و می دیدید که چگونه من برای فرزند کوچکم آب خواستم اما دشمنان به آن طفل هم رحم نکردند.

و السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته

فهرست مطالب

مقدمه ی ناشر

فصل اول

تنها ماندن حضرت سید الشهدا علیه السلام و استغانه آن حضرت

استغاثه ی مظلوم...11

صحیفه ی آسمانی...14

ناله شیطان...15

حلق معصوم...20

اسرار شهادت یاقوت حرم...24

سرّ اول...25

سرّ دوم...25

سرّ سوم...26

اسرار دفن غنچه آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم

سرّ اول...27

سرّ دوم...27

سرّ سوم...27

سرّ چهارم...28

سرّ پنجم...28

سرّ نماز خواندن بر آن کودک شهید...28

پروانه تب دار...28

پاسخ سید الشهداء علیه السلام به لبیک موجودات...30

فصل دوم

مقدمه ای بر کیفیت شهادت حضرت سید الشهداء علیه السلام

گریه جميع موجودات...33

مقدمه ی خون...34

گنجشک و دریا...35

زخم غطرفت...37

سحر باطل...38

قدرت تصرف...40

هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا...42

درود بر گریه کنندگان...43

افضل عبادات و یک داستان...46

ثواب نود حج پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم...51

تعداد کفار کشته شده به دست سید الشهدا علیه السلام...59

عمود نور...61

اسناد معجزه رد الشمس...69

حکایت واعظ...71

فصل سوم

به میدان آمدن و جنگ ها و مبارزه های آن مظلوم

وداع جان سوز...75

نامه فاطمه دختر امام حسین علیه السلام...79

حمله ای دیگر...80

ورود سید الشهدا علیه السلام به فرات...83

اسرار آب نخوردن سید الشهداء علیه السلام...84

از صفین تا طف...90

ورود امیر المؤمنين علیه السلام به بصره...95

باطن لشگر سید الشهدا علیه السلام...97

شتر كينه...100

فصل چهارم

کیفیت شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام

محبت و عشق حسینی علیه السلام...105

حکایت ملا محمد افندی...107

کیفیت سقوط سید الشهدا علیه السلام از پشت ذوالجناح...109

شهادت عبد اللّه بن الحسن علیه السلام...112

افتادن از روی ذوالجناح...113

فرود امیر المؤمنین علیه السلام از بام کعبه...115

فراز هایی از زیارت ناحیه مقدسه...117

لحظات آخر...120

بازگشت ذوالجناح...122

لحظه شهادت سید الشهدا علیه السلام...124

سرّ خلقت جهنم...126

آب خواستن حضرت...129

بریدن سر آن مظلوم...130

سر بر نیزه ای بلند...134

اسرار بی هوش شدن حضرت علیه السلام...135

سرّ لبخند سید الشهدا علیه السلام...137

سرّ سجده شکر...139

چرا این گونه کشتند؟...139

فصل پنجم

در بیان احوالات غارت بدن مطهر حضرت سید الشهدا علیه السلام

غارت پیکر حضرت سید الشهداء علیه السلام...147

خاتم بخشی امیر المؤمنین علیه السلام...149

خاتم سلیمان...150

منقبتی از امیر المؤمنین علیه السلام...154

فصل ششم

در بیان احوال ذوالجناح بعد از شهادت حضرت سید الشهداء علیه السلام

ذوالجناح پس از شهادت حضرت علیه السلام...161

رتبه و مقام ذوالجناح...164

برخی از وقایع عجیب عاشورا...166

ادامه حدیث...168

فصل هفتم

در بیان احوالات اهل حرم بعد از شهادت آن مظلوم علیه السلام

یک مقدمه مهّم...173

غارت خیام...174

روایت فاطمه ی صغری علیها السلام...179

اسب تاختن بر پیکر شریف...186

یک نکته لطیف...190

فصل هشتم

در بیان آمدن پیامبر و امام علی و فاطمه ی زهرا و امام حسن علیهم السلام در کربلا و جنایت ساربان

حکایتی عجیب...197

دست های ساربان...204

پرسش از سید الشهدا علیه السلام...213

یک نکته اعتقادی...215

فصل نهم

در بیان اسرار طهارت و کثرت خون محمد و آل محمد علیهم السلام

خون محمد و آل محمد علیهم السلام...219

بختیشوع طبيب...224

اسرار و فواید فصد حضرت عسگری علیه السلام...228

علّت کثرت خون سید الشهداء علیه السلام...237

پرنده های خونین بال...238

داستان کلاغ...242

آثار روحانی خون مطهر...243

دو داستان...245

فصل دهم

در بیان انتقام پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم از قاتلین و عنایت صدیقه ی کبری علیها السلام به عزا داران

دلایل دیگر در باب کثرت خون...249

طشت خون در برابر رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم...253

حکایت مرد آهن گر...255

مادر گریه...258

مجالس عزای حسین علیه السلام...263

روضه خوانی در تهران...265

فصل یازدهم

در بیان کیفر کسانی که دشمن و هتاک نسبت به امیر المؤمنین علیه السلام هستند

چند نکته کوتاه...273

داستان محمد بن صفوان...274

داستان حارس...275

داستان احمد بن حمدون...276

داستان مرد شامی...278

داستان ابو عبد اللّه محدث...279

سزای لعين...281

خطيب دمشقی...283

سه داستان جالب معاصر...288

معجزه امیر المؤمنین علیه السلام از زبان منصور دوانیقی...293

فصل دوازدهم

در بیان وقایع و اتفاقات عجیبه بعد از شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام

مقدمه فصل...299

معجزات سر مقدس...300

دو سؤال و پاسخ آن ها...303

فقراتی از ناحیه مقدسه...304

چند روایت از...306

گریه های مادر مظلومه...309

اخبار اهل سنت...311

گریه اشیاء و موجودات...312

یک سؤال یک جواب...313

اسرار گریه صدیقه طاهره علیها السلام...317

فصل سیزدهم

در بیان وداع اهل حرم با کربلا

عبور اهل حرم از قتل گاه...323

حرف های دختر کوچک...330