شناخت نامه عبد الجلیل و نقض

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : ربانی، هادی، 1342 -، گردآورنده

عنوان قراردادی : نقض . شرح

عنوان و نام پديدآور : شناخت نامه عبدالجلیل و «نقض» [کتاب]/به کوشش هادی ربانی؛ ویراستار زهرا اجرایی.

مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، 1391.

مشخصات ظاهری : 440ص.

فروست : مجموعه آثار کنگره بزرگداشت عبدالجلیل رازی‌قزوینی؛ 2.

شابک : دوره:978-964-493-617-3 ؛ 90000 ریال‌978-964-493-616-6:

وضعیت فهرست نویسی : فاپا

يادداشت : به مناسبت برگزاری کنگره بزرگداشت عبدالجلیل رازی‌قزوینی.

یادداشت : کتابنامه.

موضوع : عبدالجلیل قزوینی، عبدالجلیل بن ابوالحسین، 504 - 585؟ ق . نقض فضائح الروافض -- نقد و تفسیر -- مقاله‌ها و خطابه‌ها

موضوع : شیعه -- دفاعیه‌ها و ردیه‌ها

موضوع : اهل سنت -- دفاعیه‌ها و ردیه‌ها

شناسه افزوده : عبدالجلیل قزوینی، عبدالجلیل بن ابوالحسین، 504 - 585؟ ق . نقض فضائح الروافض . شرح

شناسه افزوده : کنگره بزرگداشت عبدالجلیل رازی‌قزوینی (1390 : قم)

شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر

شناسه افزوده : کتابخانه ٬موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی

رده بندی کنگره : BP212/5/ع2ن7042214 1391

شماره کتابشناسی ملی : 2764713

اشاره

شناخت‌نامه عبد الجليل و «نقض»

به كوشش

هادى ربّانى

مجموعه آثار كنگره بزرگداشت عبد الجليل رازى قزوينى - 3

فهرست اجمالى

سخن سردبير......... 7

مقدّمه......... 13

1.

عبدالجليل قزوينى/ على دوانى......... 15

2.

كتاب نقض و مؤلف آن / محمّد قزوينى......... 39

3.

كتاب نقض / عبدالحسين زرين‌كوب......... 49

4.

بعض فضائح الروافض / ذبيح اللّه صفا......... 55

5.

اهميت كتاب نقض / محمّدكاظم رحمتى......... 61

6.

بررسى جايگاه كتاب نقض در فرهنگ ايرانى - اسلامى / باقر قربانى زرّين......... 71

7.

معرفى و بررسى كتاب نقض / سيد مرتضى حسينى شاه ترابى......... 89

8.

بازتاب شهادت امام حسين عليه‌السلام در كتاب نقض / محسن ناجى نصرآبادى......... 111

9.

نقد حديثِ بز قرآن‌خوار از ديدگاه عبدالجليل قزوينى و محدّث ارموى / احمد بهشتى......... 119

10.

منزلت اجتماعى و جايگاه سياسى نخبگان شيعه اماميه... / سيده سوسن فخرائى، دكتر على محمّد ولوى و دكتر فاطمه جميلى كهنه شهرى......... 137

11.

عبدالجليل قزوينى رازى و انديشه تفاهم مذهبى / رسول جعفريان......... 173

12.

وحدت گرايى اسلامى در انديشه شيعه اصوليه / على معمورى......... 211

13.

النقض و اسلوب نقد / محمّدمهدى ناصح......... 237

14.

دانشگاه قم و دانشگاه‌هاى ديگر ايران / سيد فخر الدين شادمان......... 245

15.

رجال رى در كتاب نقض / على صدرايى خويى......... 251

16.

تاريخ و فرهنگ رى در آينه كتاب نقض / على صدرايى خويى......... 299

17.

رجال قم در كتاب نقض / على صدرايى خويى......... 321

18.

تحقيق در زبان كتاب نقض شيخ عبدالجليل رازى / دكتر على‌اشرف صادقى......... 339

19.

بررسى ويژگى‌ها و برجستگى‌هاى سبكى و ادبى كتاب نقض / على درويشانى......... 345

20.

بررسى سطح زبانى و ادبى كتاب نقض / طاهره احمدى......... 375

21.

استاد علاّمه محدّث ارموى در پژوهشگاه تحقيق و حفظ امانت و معرفى كتاب نقض / عبّاس كى‌منش......... 399

22.

نقش محدّث ارموى در دفاع از حقانيت مذهب تشيّع... / طاهره خوشحال دستجردى......... 409

فهرست تفصيلى......... 427

يادداشت دبير علمى

يادداشت دبير علمى

يك. رى، يكى از كهن‌ترين مراكز تمدّنى ايران است كه قدمت چندين هزارساله دارد و مردمان آن را قومى با تمدن و هنر پيشرفته توصيف كرده‌اند. اين شهر در سال 22 هجرى به دست مسلمانان افتاد و توسعه‌اش از آن پس آغاز شد و تا بِدان‌جا گسترش يافت كه پيش از حمله مغول (سال 616 ق)، آن را يكى از بزرگ‌ترين و آبادترين بلاد اسلامى توصيف و جمعيت آن را بالغ بر دو ميليون نفر گزارش كرده‌اند.()

در دوره اسلامى، رى، از سده سوم و چهارم، داراى يك حوزه نسبتا توانمند علمى شد و شخصيت‌هاى بزرگى را، از شيعه و اهل‌سنّت، در خود پروراند. عالمان و انديشمندانى چون: ثقه‌الاسلام كلينى (م 329ق)، ابن قِبّه رازى (ق 4)، ابن مُسكويه (م

321 - 421 ق)، ابو حاتم رازى (م 322 ق)، ابن فارِس رازى (329 - 395ق)، ابو بكر رازى (325 - 385 ق)، محمّد بن زكريا رازى (م 302 ق) و ... در اين دوره مى‌زيسته‌اند.

با افول و از رونق افتادن حوزه‌هاى علمى بغداد و قم، رى به سرآمدِ شهرهاى علمى شيعه در آن روزگار تبديل شد و قرن پنجم و ششم، دوران بالندگى علمى رى به شمار مى‌رود. در اين برهه، عالمانى همچون: ابو الفتوح رازى (ق 6)، صفى‌الدين رازى (ق 6) صاحب كتاب تبصرة العوام، سديد الدين حمصى رازى (م 600ق) نويسنده كتاب المنقذ من التقليد، شيخ منتجب الدين رازى (504 - 585 ق) نويسنده كتاب الفهرست و قطب الدين رازى (م 696 - 766 ق) تأثيرگذار بوده‌اند.


) . ر . ك: أشكال العالم، ص 146؛ عجايب المخلوقات، ص 226؛ آثار البلاد، ص 375؛ معجم البلدان، ج 3، ص 116؛ الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 58؛ تاريخ آستانه رى، ص 33.

دو. از زندگى عبد الجليل رازى، اطلاعات دقيقى در دست نيست. تنها منبع براى شناخت اجمالى او، الفهرست شيخ منتجب الدين رازى است كه معاصر وى بود و نيز كتاب نقض

از خود وى كه در لابه‌لاى آن و به مناسبت، مطالبى را در باره خود، بازگو كرده است.

منتجب الدين، او را چنين توصيف كرده است:

الشيخ الواعظ، نصير الدين عبد الجليل بن أبى الحسين بن أبى الفضل القزوينى، عالم، فصيح، دَيّنٌ.

. الفهرست، منتجب الدين، ص 87.

اين تعبيرها (الشيخ، الواعظ، نصير الدين، عالم، فصيح، دَين) نشان‌دهنده جايگاه علمى، اجتماعى و معنوى عبد الجليل است.

آثار عبد الجليل، بنا بر كتاب‌هاى الفهرست و نقض، عبارت اند از:

1.

تنزيه عايشة عن الفواحش العظيمة (تأليف شده در سال 533 ق)؛

2.

البراهين فى إمامة أمير المؤمنين (تأليف شده در سال 537 ق)؛

3.

السؤالات و الجوابات (در هفت جلد)؛

4.

مفتاح الراحات فى فنون الحكايات يا مفتاح التذكير؛

5.

رساله‌اى در ردّ ملحدان

6.

بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض» معروف به نقض (تأليف شده بين سال‌هاى 556 تا 566 ق).

روزگار عبد الجليل، داراى ويژگى‌ها و شاخصه‌هايى است كه آشنايى با آنها در شناخت عبد الجليل و كتاب او بى‌تأثير نيست، چنان كه از روى عناوين آثار عبد الجليل نيز مى‌توان تا حدودى به اين تأثير و ارتباط، پى بُرد.

زمانه عبد الجليل، يعنى نيمه دوم قرن پنجم تا اواخر قرن ششم را مى‌توان داراى چند ويژگى عمده دانست:

1. آبادانى رى و ايران؛
2.

سست شدن پايگاه خلافت در جهان اسلام و نيز در فضاى سياسى؛

3.

رواج باطنى‌گرى و انديشه‌هاى حسن صباح

4.

اختلافات و منازعات شيعه و سنّى؛

5.

رونق مجالس دينى با جان‌مايه مباحث كلامى و برگزارى مجالس مناظره؛

6.

هم‌انديشى دينى و تفاهم مذهبى؛

7.

رواج زندقه و دين‌گريزى.

عبد الجليل، چنان كه عناوين آثارش نشان مى‌دهد، عالمى است حاضر در زمان كه رخدادهاى فرهنگى زمانه‌اش را به خوبى درك مى‌كند. او به منازعات مذهبى دامن نمى‌زند؛ بلكه با پايبندى به باورها و اعتقادات خويش تلاش مى‌كند آنها را به هسته‌اى

استوار، باورپذير و قابل دفاع، فروكاهد. لذا نخستين كتابش تنزيه عايشه است. او مى‌كوشد پرسش‌هاى مطرح در جامعه‌اش را پاسخ دهد و از اين رو، كتاب السؤالات و الجوابات را در هفت جلد مى‌نگارد. او در كتاب نقض، اتهام‌هاى بى‌جاى يك متعصّب را پاسخ مى‌دهد. اين كتاب، در عين حال، از گستردگى دانش و اطلاعات عبد الجليل پرده برمى‌دارد و فصاحت و بلاغت و شيوايى نثر او را به نمايش مى‌گذارد.

سه. پس از برگزارى كنگره بين المللى كلينى در بهار 1388، انديشه برگزارى كنگره بزرگداشت عبد الجليل، به صورت جدّى شكل گرفت و از آغاز سال 1389 با برگزارى جلسات شوراى عالى سياست‌گذارى و نيز جلسات شوراى علمى‌كنگره، فعاليت‌هاى كميته علمى كنگره آغاز شد. محصول دو سال فعاليت‌هاى اين كميته را در چند بند، فهرست مى‌كنيم:

الف. آماده‌سازى مجموعه آثار كنگره: (7 جلد)

1.

كتاب نقض با ويرايش علمى جديد؛

2.

عبد الجليل رازى قزوينى، روزگار و كتاب وى؛

3.

شناخت‌نامه عبد الجليل و «نقض»؛

4.

بررسى توصيفى ساختار دستورى كتاب «نقض»؛

5.

مجموعه مقالات كنگره (در دو جلد)؛

6.

چكيده مقالات با ترجمه عربى و انگليسى.

ب. خبرنامه كنگره (2 شماره) ج. تهيه لوح فشرده (DVD) از مجموعه آثار كنگره

همچنين شوراى علمى، برنامه‌هاى ديگرى را نيز لازم و مفيد تشخيص داد كه از جهت اجرا متوقّف بر آماده‌سازى كتاب نقض با ويرايش جديد بود و از اين رو، انجام يافتن آنها به پس از برگزارى كنگره موكول شد. اين كارها عبارت اند از:

1.

بازنويسى كتاب نقض؛

2.

ترجمه متن بازنويسى شده نقض به زبان انگليسى؛

3.

ترجمه متن بازنويسى شده نقض به زبان عربى.

چهار. سپاس‌گزارى و قدرشناسى از همه كسانى كه در شكل‌گيرى و به ثمر نشستن اين كنگره سهم داشتند، وظيفه‌اى اخلاقى و دينى است. بدين سبب، با يادكرد نام افراد

و سازمان‌هايى كه به شكلى در آن نقش داشته‌اند، كمترين وظيفه را در سپاس‌گزارى، به جاى مى‌آوريم.

الف. برگزاركنندگان

اين كنگره با مشاركت علمى، معنوى و مادّى اين مراكز به ثمر نشست كه به ترتيب حروف الفبا عبارت اند از:

1.

آستان حضرت عبد العظيم حسنى عليه‌السلام ، توليت: آية اللّه محمّد محمّدى رى‌شهرى؛

2.

انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين محمّد جواد ادبى؛

3.

جامعة المصطفى صلى‌الله‌عليه‌و‌آله العالمية، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين عليرضا اعرافى؛

4.

كتاب‌خانه، موزه و مركز اسناد مجلس شوراى اسلامى، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين رسول جعفريان؛

5.

مجمع جهانى اهل بيت عليهم‌السلام ، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين محمّد حسن اخترى؛

6.

مجمع جهانى تقريب مذاهب اسلامى، رئيس: آية اللّه محمّدعلى تسخيرى؛

7.

مركز تحقيقات كامپيوترى علوم اسلامى، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين حميد شهريارى؛

8.

معاونت امور فرهنگى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، معاون: جناب آقاى بهمن درّى؛

9.

مؤسّسه علمى فرهنگى دار الحديث، رئيس: آية اللّه محمّد محمّدى رى‌شهرى.

يادآورى مى‌شود كه جلسات شوراى عالى سياست‌گذارى، با حضور رؤسا و مديران مراكز و نهادهاى ياد شده برگزار مى‌گرديد.

ب. اعضاى شوراى علمى كنگره

شوراى علمى كنگره، مركّب از شخصيت‌هاى علمى حقيقى و نمايندگان علمى مراكز برگزاركننده بود كه به ترتيب حروف الفبا عبارت اند از:

1.

حجّة الاسلام و المسلمين على‌اصغر اوحدى (نماينده مجمع جهانى تقريب مذاهب اسلامى)؛

2.

جناب استاد ناصر باقرى بيدهندى (نماينده جامعة المصطفى صلى‌الله‌عليه‌و‌آله العالمية)؛

3.

حجّة الاسلام و المسلمين رسول جعفريان؛

4.

جناب استاد قاسم جوادى (صفرى)؛

5.

حجّة الاسلام و المسلمين محمّدحسين درايتى؛

6.

حجّة الاسلام و المسلمين محمّدكاظم رحمان ستايش؛

7.

حجّة الاسلام و المسلمين محمّد سالار (نماينده مجمع جهانى اهل بيت عليهم‌السلام )؛

8.

حجّة الاسلام و المسلمين على صدرايى خويى؛

9.

آقاى دكتر پرويز فارسيجانى (نماينده انجمن آثار و مفاخر فرهنگى)؛

10.

جناب استاد ميرهاشم محدّث (فرزند مير جلال الدين محدّث اُرموى، مصحّح كتاب نقض)؛

11.

حجّة الاسلام و المسلمين محمّدمهدى معراجى؛

12. حجّة الاسلام و المسلمين محمّدعلى مهدوى راد.

ج. گروه آماده‌سازى آثار، شامل: حروفچينى، ويرايش، نمونه‌خوانى و صفحه‌آرايى

1.

آقاى حسين پورشريف (ويراستار)؛

2.

آقاى مهدى جوهرچى (نمونه‌خوان)؛

3.

آقاى محمّد كريم صالحى (حروفچين و صفحه‌آرا).

د. گروه اجرايى كنگره

1.

حجّة الاسلام محمّدمهدى خوش‌قلب (دبير اجرايى)؛

2.

آقاى اميرحسين سعيدى صابر.

ه . مشاوران علمى كنگره

1.

آقاى هادى ربّانى؛

2.

آقاى محمّدهادى خالقى.

همين‌جا بايد از نويسندگان آثار و مقالات و اساتيدى كه در مراحل مختلف ويرايش جديد كتاب نقض، تلاش و همكارى داشتند، سپاس‌گزارى كرد كه البته نام آنها بر روى آثار و نيز در شناسنامه كتاب‌ها آمده است. همچنين از همه بزرگوارانى كه

در ارزيابى آثار يا برقرارى ارتباطات علمى كوشش نمودند، قدردانى مى‌كنم و تلاش همكاران خود را در بخش‌هاى مختلف معاونت ادارى - مالى مؤسّسه علمى - فرهنگى دار الحديث مى‌ستايم.

مهدى مهريزى

دبير كميته علمى

جمعه 18 فروردين 1391

14 جمادى الاُولى 1433

6 آوريل 2012

مقدّمه

مقدّمه

عبدالجليل قزوينى رازى از عالمان مشهور قرن ششم هجرى است. موطن اصلى او قزوين بوده است، ولى در شهر رى مى‌زيسته است. عبدالجليل در علم كلام تبحر داشته و از سرآمدان اين علم در عصر خويش به شمار مى‌آمده است. مهم‌ترين اثر وى كه به دست ما رسيده كتاب نقض نام دارد.

كتاب نقض از معدود آثار برجاى مانده از قرن ششم هجرى قمرى است كه از زواياى گوناگون از اهميت برخوردار است. در اين اثر، اطلاعات منحصر به فردى در اختيار ما قرار مى‌گيرد كه در حوزه موضوعات مختلف اهميت ويژه دارد. برخى از ويژگى‌هاى كتاب نقض عبارت‌اند از:

1.

اشتمال كتاب بر اطلاعات تاريخى و جغرافيايى مناطقى از ايران در قرن پنجم و ششم هجرى كه پاره‌اى از اين اطلاعات، منحصر به فرد اند و در منابع ديگر نمى‌توان بدانها دست يافت؛

2.

تاريخ افكار و عقايد دينى و پاره‌اى از آداب و رسوم كه مؤلّف مستقيما آنها را گزارش كرده است؛

3.

نثر فارسى اديبانه كتاب نقض كه مربوط به هشت قرن پيش (قرن ششم هجرى) است.

افزون بر ويژگى‌هاى ياد شده، اطلاعات فراوان ديگرى در كتاب آمده است كه از جنبه‌هاى مختلف، ارزش بررسى دارد. ارزش ديگر اين كتاب، تصحيح و تعليقات و حواشى فاضل دانشمند مرحوم محدّث اُرموى بر كتاب است كه با آوردن مدارك و

منابع معتبر، متن كتاب نقض را تقويت كرده است. همچنين با افزودن مطالب ديگرى از آثار عالمان شيعه در تعليقات كتاب، مطالب كتاب نقض را كامل‌تر كرده است و گاه نيز به تصحيح محتوايى برخى مطالب آن اهتمام ورزيده است.

در اين مجموعه 22 نوشتار منتشره درباره عبدالجليل قزوينى رازى و كتاب نقض

گرد آمده است كه هر يك از زواياى مختلف به زندگانى عبدالجليل و محتواى كتاب نقض پرداخته‌اند. به جهت اهميت كتاب نقض، تنى چند از عالمان برجسته نيز به جايگاه و اهميت محتواى آن پرداخته‌اند. در ميان نويسندگان اين مجموعه، نوشته‌هاى بزرگانى همچون علاّمه محمّد قزوينى، عبدالحسين زرّين كوب و ذبيح اللّه صفا و ... نيز وجود دارد كه نشان از جايگاه و منزلت كتاب نقض دارد.

هادى ربانى

عبدالجليل قزوينى /(زنده در 556ق)

1 عبدالجليل قزوينى(1)(زنده در 556ق)

على دوانى

چكيده

عبدالجليل قزوينى رازى - كه اصالتا قزوينى است - در شهر رى زيسته و باليده است و از عالمان نام‌آور اين شهر به شمار مى‌آيد. در آغاز اين نوشتار، گزارشى از زندگانى عبدالجليل به نقل از مآخذ تراجم ارائه شده است. در ادامه، به سكونت وى در شهر رى و اوضاع رى پرداخته است. سپس به كتاب بعض فضائح الروافض و پاسخگويى به شبهات اين كتاب از سوى عبدالجليل اشاره رفته و برخى از مطالب آن، بررسى شده است.

كليدواژه: عبدالجليل قزوينى رازى، كتاب نقض، كتاب بعض فضائح الروافض، رى.

شيخ عبدالجليل قزوينى اصلاً از مردم قزوين است ولى در شهر «رى» مى‌زيسته و از دانشمندان سرشناس شيعه آن شهر به شمار مى‌رفته است. به همين جهت گاهى او را عبدالجليل رازى هم مى‌گويند.

دو تن ديگر از علماى مشهور شيعه رى كه از معاصرين وى بوده‌اند نيز عبدالجليل


1) دوانى، على. مفاخر اسلام، تهران: امير كبير، چاپ اوّل، 1363، ج 3، ص 437 - 452.

نام داشته‌اند. نخست عبدالجليل ابن ابى الفتح و ديگر عبدالجليل بن عيسى و هر دو از رؤساى علماى شيعه شناخته مى‌شدند؛ و اينان نيز معروف به «عبدالجليل رازى» مى‌باشند. ولى مسلم است كه اگر اين دو نفر گاهى با هم مشتبه شوند (چنان‌كه برخى آنها را يكى مى‌دانند) اما شيخ عبدالجليل قزوينى رازى نظر به عللى كه از لحاظ خوانندگان خواهد گذشت؛ مشخص و معلوم و معروف‌تر از آنها است، به همين علت هم موجب اشتباه نمى‌گردد.

شيخ منتجب الدين رازى از عبدالجليل نخست بدين گونه در فهرست خود ياد مى‌كند:

محقق رشيد الدين ابوسعيد عبدالجليل بن ابى الفتح مسعود بن عيسى، متكلم رازى، استاد علماى عراق در اصول اعتقادى و اصول فقه، استاد در مناظره و ماهر و حاذق بود. داراى تصنيفاتى است كه از جمله نقض التصفح ابوالحسن بصرى، الفصول فى الاصول على مذهب آل الرسول، جوابات على بن ابى‌القاسم استرآبادى معروف به «بلقمران»، جوابات شيخ مسعود صوابى، مسألة فى المعجز، مسألة فى الاماتة، مسألة فى المعدوم، مسألة فى الاعتقاد، مسألة فى نفى الرؤية. من او را ديده‌ام و بعضى از اين كتاب‌ها را بر وى قرائت نموده‌ام.(1)

و از عبدالجليل دوم اين طور نام مى‌برد:

شيخ عالم ابوسعيد عبدالجليل بن عيسى بن عبدالوهاب رازى، متكلم فقيه متبحر، استاد پيشوايان عصر خويش بود. او را است مقامات و مناظرات مشهور با مخالفين (علماى عقايد و مذاهب غير شيعه). تصنيفاتى در اصول دارد.

. همان.

شيخ حر عاملى پس از نقل سخن شيخ منتجب الدين درباره او مى‌نويسد:

اين شيخ جليل از استادان ابن شهر آشوب است، و از شيخ ابوعلى طوسى


1) . امل الآمل، ج 2، ص 144.

روايت مى‌كند. ابن شهر آشوب در معالم العلماء از وى نام برده و نوشته است: «استاد رشيد من عبدالجليل بن عيسى بن عبدالوهاب رازى، او را است كتاب مراتب افعال، و نقض كتاب التصفح ابوالحسين كه ناتمام مانده است».(1)

سپس شيخ حر عاملى مى‌گويد:

قبلاً از كتاب التصفح ابوالحسين در مؤلفات عبدالجليل بن ابى الفتح نام برديم، و اين منافات ندارد كه هر كدام از آنان نقضى بر آن نوشته باشد، و مؤلفات استاد كسانى مانند ابن شهر آشوب و منتجب الدين بر آنها پوشيده نمانده است.

آن‌گاه مى‌افزايد:

به نظر مى‌رسد كه اين دو تن يك نفر باشند. به اين معنى كه در عبدالجليل بن ابى الفتح جدّ او، وى را «عيسى» دانسته، و در عبدالجليل دوم پدرش را ذكر كرده‌اند. عليهذا اين‌كه منتجب الدين دو بار از وى نام برده است مورد پيدا نمى‌كند، به خصوص كه در فهرست هر دو را بدون فاصله نام مى‌برد؛ اتحاد اين دو شخص در كنيه و نسبت و اين‌كه هر دو كتاب التصفح را نقض كرده‌اند و جز اينها، نظر ما را به ذهن نزديك مى‌گرداند.

. امل الآمل، ج 2، ص 144.

به نظر نويسنده اين سطور حدس صاحب امل الآمل درست است. زيرا اگر عبدالجليل بن ابى الفتح با آن شخصيت و شهرت و تأليفات شخص ديگرى بود، جا داشت كه ابن شهر آشوب در معالم العلما از وى نام ببرد حال آن‌كه نبرده است. ولى چرا بقيه تأليفات استادش را كه «شيخى الرشيد» مى‌خواند و بايد همان رشيد الدين ابوسعيد عبدالجليل بن ابى الفتح باشد،ذكر نكرده، و چرا شيخ منتجب الدين به دوگونه به صورت دو نفر از وى نام برده است، درست روشن نيست.


1) . معالم العلماء، ص 145.

عبدالجليل قزوينى در رى

«رى» كه هم اكنون در كنار آن شهر «تهران» مركز كشور ايران قرار دارد، پيش از فتح آن به دست مسلمانان (سال 22 هجرى قمرى) و بعد از آن تا حمله مغول يكى از آبادترين و مهم‌ترين شهرهاى ايران به شمار مى‌رفته است. شكوه و عظمت اين شهر در تاريخ اسلام از موقعى بالا گرفت و بر اعتبار و اجتماع مردم آن افزود كه ركن الدوله ديلمى و سلاطين بعد از وى آنجا را پايتخت خود قرار دادند.

ساكنين اين شهر نخست از عامه بودند ولى بعدها و مخصوصا در روزگار پادشاهان «آل بويه» يكى از مراكز شيعه به شمار آمد، اما قسمت‌هاى عمده آن در دست اهل تسنن بود.

دانشمندان بسيارى از شيعه و سنى از «رى» برخاسته‌اند كه در رديف علماى درجه اول اسلام به شمار مى‌آيند. مانند ابوحاتم رازى، و فرزندش عبدالرحمن ابن ابى حاتم، محمّد زكرياى رازى، فخر رازى، ابوالفتوح رازى و غيره. دانشمندان ديگرى هم در رى مى‌زيسته يا پرورش يافته و معروف به رازى بوده‌اند كه از جمله بايد از شيخ اجل و دانشمند گرانقدر، نويسنده چيره‌دست، واعظ متتبع سخن گستر عبدالجليل قزوينى رازى نام برد. دانشمند بلند قدرى كه هم اكنون در صدد شناختن او هستيم. عبدالجليل قزوينى هم عصر شيخ منتجب الدين رازى و ابن شهر آشوب و ابوالفتوح رازى و ديگران بوده، و همين معنى اهميت مقام او را با توجه به نگارش كتاب نقض به خوبى آشكار مى‌سازد.

در عصر شيخ عبدالجليل قزوينى، يكى از علماى متعصب عامه كتابى به فارسى به نام بعض فضايح الروافض در رد مذهب شيعه مى‌نويسد و با استفاده از آزادى كه داشته‌اند و محدوديتى كه شيعيان آن عصر (عهد سلجوقيان) با آن دست به گريبان بودند، سخت بر شيعيان تاخته علماى بزرگ شيعه همچون شيخ صدوق، شيخ مفيد، سيد مرتضى، شيخ طوسى و راويان مشهور شيعه را كه از شاگردان امام محمّد باقر و امام جعفر صادق و ديگر ائمه عليهم‌السلام بوده‌اند، مورد نكوهش و تهمت قرار داده و تا

آنجا كه قدرت داشته در تخطئه مذهب و معتقدات شيعه مى‌كوشد. شيخ عبدالجليل آن موقع در رى در مدرسه بزرگ خود به درس و بحث اشتغال داشته و روزهاى جمعه به موعظه خلق مى‌پرداخته، و چنان‌كه به دست مى‌آيد عالمى بزرگ و در علوم گوناگون بالاخص علم كلام مهارتى بسزا داشته و از مردان بلند آوازه شيعه بوده است.

به همين جهت چون كتاب فضائح كه عالم سنى در رد شيعه نوشته بود مشتمل بر تهمت‌ها و دروغ‌ها و مطالب بى‌اساس بوده و تا آن تاريخ كتابى بدان گونه از روى تعصب بى‌جا و خارج از نزاكت كم‌تر در رد شيعه نوشته شده بود، لذا سيّد مرتضى قمى كه از مفاخر و اعيان شيعه و مرد با نفوذ رى بوده از ميان علماى شيعه، فقط شيخ عبدالجليل قزوينى را نامزد مى‌كند كه ردى بر آن بنويسد!

الحق شيخ عبدالجليل هم به خوبى از عهده اين كار مهم برآمده و با نگارش ردى بر كتاب مزبور كه آن را بعض مثالب النواصب ناميده‌اند و ما نقض مى‌ناميم حقى بزرگ بر

گردن تمام شيعه دارد. زيرا نه تنها اين مرد دانشمند عاليقدر آن روز دست رد بر سينه دشمن زد و حملات آنها را از حريم تشيّع دور ساخت و شيعيان ضعيف الايمان را از خطر گمراهى حفظ نمود، بلكه اصولاً كتاب نقض وى مشتمل بر بسيارى از مطالب مهم تاريخى و رجالى و جغرافى و علمى و كلامى است كه بايد فقط از آن كتاب گرفت. به همين علت تاكنون بسيارى از علماى بزرگ شيعه مانند قاضى نور اللّه شوشترى در موارد بسيارى از كتاب احقاق الحق و مجالس المؤمنين و علاّمه مجلسى در جلد يازدهم بحارالأنوار و شيخ محمّد حسن نجفى صاحب جواهر در كتاب صلات جواهر الكلام و صاحب روضات الجنات و ديگران از مطالب و نكات جالب آن استفاده نموده و به نقل آن پرداخته‌اند.

ديباچه كتاب نقض و شيوه نثر آن

اكنون براى نمونه و توضيح بيشتر، قسمتى را از آغاز كتاب نقض شيخ عبدالجليل كه بعد از حمد و ثناى الهى و درود بر حضرت رسالت پناهى و اولاد طاهرين آن حضرت

شروع مى‌شود مى‌آوريم و سپس به شرح تاريخ تأليف آن مبادرت مى‌ورزيم:

اما بعد بدانند منصفانى كه اين مجموعه برخوانند كه در ماه ربيع الاول پانصد و پنجاه و شش سال از هجرت صاحب شريعت (عليه الصلاة و السلام) به ما نقل افتاد كه كتابى به‌هم آورده‌اند، و آن را بعض فضايح الروافض نام نهاده‌اند.

در محافل كبار و حضور صغار بر طريق تشيّع مى‌خوانند و مردم غافل از استماع آن دعاوى بى بيّنت و معانى متحيّر مى‌مانند.

مگر دوستى مخلص نسختى از آن به امير سيدِ رئيس كبير، جمال الدين على بن شمس الدين الحسينى (ادام اللّه علوّه و سيادته) كه رئيس شيعه است برده است و او آن را مطالعه به استقصاء تمام كرده و آن را به برادر مهترم اوحد الدين حسين كه مفتى و پير طايفه است (مد اللّه عمره و انفاسه) فرستاد و او نيز از سر كمال و فضل مطالعه كرده و از من پوشيده داشت، از خوف آن‌كه مبادا من در جواب نقض تعجيلى بكنم. مدتى دراز در بند و طلب آن نسخت بودم و ميسر نمى‌شد و چون دانستم كه گروهى از علماى هر طايفه به استقصاء تمام تفحص اوراق آن كتاب نموده‌اند و بر كلمات نيك و بدش وقوفى يافته‌اند، استبعاد و تعجب نموده‌اند... .

سپس مى‌گويد:

مصنّف مزبور كتاب خود را در سه نسخت كرده يكى به خزانه امير معروف فرستاده، و يكى مصنّف دارد و به خفيه بر عوام الناس مى‌خواند، و يكى به قزوين فرستاده تا هر كس آن را بخواند به زندقه و فساد افتد و وزر و وبال آن به گردن مصنّف بماند.

اتفاق را نسخه اصل به دست سيّد امام شهاب الدين محمّد بن تاج كيسكى افتاد كه معتبر شيعه است و او آن را از سر صفاى دل و كمال فضل و اعتماد نيكو مطالعه كرد و به ما فرستاد، و ما را در آن فصول و كلمات چند روز تأمّلى شافى به احتياطى كافى كرده شد. الحق عباراتى درست و خوش و سهل است،

اما مجموع آن هذيان، كلماتى مشنع از سر تعصب و جهل، حوالاتى نه بر جاده حقيقت، تشبيهاتى سقيم پر شبهت، متعارضاتى نامعقول، و اشاراتى نامقبول، نقلى بدين گونه كه هر عاقلى فاضل آن را به انصاف بخواند بى انصافى و نادانى و جهل مصنّف به حقيقت بداند و آن را از خود نداند و نخواند.

بيچاره از معنى اين آيت بيگانه افتاده كه حق تعالى فرموده: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤ'c7دَ كُلُّ اُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤلاً»(1). يعنى به زشتى ياد كرده است. گفته و نوشته از معنى اين آيت دور افتاده است كه در نص قرآن مجيد مذكور است كه: «فَوَ

رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أجْمَعينَ* عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ»()

پيش از وصول اين كتاب به ما مگر زمره‌اى از خواص علماء شيعه كه آن كتاب را مطالعه كرده بودند، در حضرت مقدس مرتضى- شرف الدين، ملك النقباء، سلطان العترة الطاهرة، سيّد السادات- رفته كه عبدالجليل قزوينى مى‌بايد كه در جواب اين كتاب بر وجه حق شروعى كند، چنان‌كه كسى انكار آن نتواند كرد... .

آن‌گاه ديباچه كتاب را به نام نامى حضرت امام عصر (ارواحنا فداه) مزين نموده و به نقل عبارت كتاب فضائح و نقض آن مى‌پردازد:

چون نسخه اصل به ما آوردند و تأمّل افتاد عقل چنان اقتضاء كرد اگر چه تقرب به خداى بى عيب و عار و به احمد مختار و حيدر كرار باشد ديباچه


1) . اسراء 17: 36. و بدين غايت جسارت و نهايت خسارت قلم در ميدان هذيان افكنده، مثبتان توحيد و عدل را، و مقربان نبوت و امامت را، و متابعان سنت و شريعت را، به تهمت كذب منسوب كرده، و راويان معتمد را خائن و مخطى پنداشته، و متكلمان محقق و مفتيان متدين و مقريان عارف را مساوى

) . حجر15: 92 - 93. اگر چه مصنّف خود جزاى منكر است...!

كتاب به اسم امام روزگار، خاتم الابرار: مهدى بن الحسن العسكرى عليه‌السلام باشد، كه وجود عالم را حوالت به بقاى او است و عقل و شرع منتظر حضور و ظهور لقاى او... .

كتاب نقض كى نوشته شده؟

كتاب نقض به همت آقاى سيّد جلال‌الدين ارموى مشهور به «محدّث» منتشر شده.

. اين دانشمند محقق و فرزانه متأسفانه در 5 آبان 1358 شمسى در تهران به رحمت ايزدى پيوست. ناشر محترم بعد از انتشار آن، دو كتاب ديگر به نام مقدّمه و تعليقات و كليد تعليقات هم براى تسهيل امر مطالعه و استفاده كتاب نقض منتشر ساخته كه داراى مطالبى ارزنده و توضيحات بسيار مفيد است، به طورى كه خواننده كتاب نقض ناگزير از اين است كه دو كتاب مزبور را نيز با خود داشته باشد تا استفاده لازم را از آن ببرد. آقاى محدّث به دو دليل تأليف كتاب نقض را در حدود سال 560 مى‌داند: يكى اين‌كه شيخ عبدالجليل در سال 556 از تأليف كتاب فضايح ناصبى اطلاع يافته و بعد «مدتى دراز» در جستجوى آن بوده و اين مدت دراز بعيد است كه كم‌تر از سه سال باشد؟! و ديگر اين‌كه مؤلف فضائح واقعه شكست و هزيمت فرنگيان را در جنگ شام در كتاب خود آورده و ايشان آن را فتح قلعه حارم مى‌دانند، كه ابن اثير در 559 نگاشته است.

ولى به نظر اين جانب تأليف كتاب نقض دور نيست در همان سال 556 كه در ماه ربيع الاول آن شيخ عبدالجليل از تأليف كتاب فضايح اطلاع يافته، انجام گرفته باشد.

اجمال اين مدعا بدين قرار است كه: مؤلف فضائح تصريح مى‌كند كه وى در محرم سال 555 از تأليف آن فراغت يافته است (صفحه 739 كتاب نقض) سپس شيخ عبدالجليل ده ماه بعد (ربيع الاول سال 556) مطلع مى‌شود. و چون كتاب مزبور سر و صداى زيادى به راه انداخته بود، شيخ عبدالجليل با كمال بى‌صبرى همه جا در رى كه ناصبى مزبور و كتاب وى هم در آنجا بوده‌اند در جستجوى آن بوده تا بالاخره (در

مدتى دراز) يعنى قريب يك سال كه عادتا براى چنين موضوعى آن هم در يك شهر مدتى دراز خواهد بود، آن را به دست مى‌آورد و پس از مطالعه به رد آن مى‌پردازد.

بنابراين تاريخ تأليف نقض آخر سال 556 بوده است نه حدود 560 كه ناشر محترم انتخاب كرده است.

مؤيد اين مطلب عبارت شيخ عبدالجليل در صفحه 48 است كه مى‌نويسد «و عجب است كه اين به سمع خواجه نرسيده است كه در شهور سنه خمسمائه كه پنجاه و شش سال است كه به قزوين فتنه‌اى پديد آمده» چنان‌كه ملاحظه مى‌شود، فتنه‌اى در قزوين پديد آمده بود كه از سال 500 شروع و تا موقع نگارش كتاب نقض پنجاه و شش سال بوده كه ادامه داشته است.

چيزى كه ممكن است مطلب را همچنان مبهم باقى گذارد، واقعه شكست و انهزام فرنگيان و فتح مسلمين است، كه آن هم معلوم نيست منظور فتح قلعه حارم باشد كه ابن اثير در سال 559 نوشته، بلكه ممكن است واقعه‌اى ديگر باشد كه ابن اثير و ديگران ننوشته‌اند، يا اين‌كه همان واقعه بوده ولى تاريخ آن را اشتباه ثبت كرده باشد، چنان‌كه نظاير آن در تاريخ ابن اثير و ديگر تواريخ ديده مى‌شود.

مؤيد ديگر اين‌كه مرحوم عبّاس اقبال كه مردى متتبّع بوده است نيز طبق نوشته آقاى محدّث در كتاب مقدّمه تعليقات صفحه 61 در شماره اول سال دوم مجله يادگار نوشته است:

در يك كتاب بسيار نفيس قديمى به نام بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح‌الروافض تأليف نصير الدين عبدالجليل قزوينى كه در حدود 556 به زبان فارسى بسيار فصيح نوشته شده... .

بنابراين گفته مؤلف رياض العلماء و الذريعه كه تأليف نقض را بعد از سال 556 دانسته‌اند و نظريه آقاى محدّث كه در حدود 560 مى‌دانند، دليل روشنى ندارد، بلكه شروع تأليف آن در اواخر سال 556 بوده است.

شيخ عبدالجليل كتاب‌هاى ديگر هم به فارسى و عربى نوشته است كه از جمله اين كتاب‌ها است: البراهين فى امامة اميرالمؤمنين، السؤالات و الجوابات در هفت جلد، مفتاح التذكير، ولى معروف‌ترين كتب او همان كتاب نقض است.

برادر وى، اوحد الدين حسين نيز از فقها و رؤساى شيعه بوده چنان‌كه در چند مورد كتاب نقض از وى نام مى‌برد.

شيخ منتجب الدين رازى، رافعى قزوينى شافعى، قاضى نور اللّه شوشترى، ميرزا عبداللّه اصفهانى مؤلف رياض العلماء، و ديگران شيخ عبدالجليل را به عظمت و مقام شامخى كه داشته است ستوده‌اند. شيخ عبدالجليل با اين‌كه در رد ناصبى مزبور جرأت و شهامت قابل تحسينى نشان داده ولى پيداست كه باز ملاحظه محدوديت شيعه و نفوذ حكومت وقت را نموده و با ناراحتى بسيار به رد كتاب فضايح او پرداخته است.

اين مرد بزرگ كتاب خود را با اين عبارت پايان مى‌دهد:

و الحمدللّه رب العالمين كه ما را عمر داد و توفيق و تمكين تا جواب اين خارجى ناصبى بدين وجه كه مؤمنان شرق و غرب بخوانند تا قيامت داده شد و شبهات و دعاوى همه مجبّران باطل و مضمحل كرده آمد، و از بارى تعالى خواسته مى‌آيد كه اگر خللى يا زللى يا سهوى در قول و قلم آمده باشد ما را عفو كند كه هر تعصب و سخنان سخت كه نوشته آمد بر سبيل جواب بود نه بر سبيل ابتدا.(1)

عبدالجليل قزوينى رازى

. فهرست منتجب الدين رازى، تصحيح دكتر محدّث ارموى، تعليقات مصحح، با تلخيص.

رافعى متوفاى سال 623 كه تلميذ منتجب الدين بوده تاريخ ولادت و وفات وى را ضمن ترجمه حال وى چنين ضبط كرده است:


1) . مقاله ما تحت عنوان «عبدالجليل قزوينى» در 7 صفحه در ارديبهشت سال 1339 شمسى در شماره 4 سال دوم مجله مكتب اسلام چاپ شده كه با اندك اضافه‌اى عينا تجديد چاپ مى‌شود.

و كانت ولادته سنة اربع و خمسمائة و توفى بعد سنة خمس و ثمانين و خمسمأئة.(1)

و چون شيخ عبدالجليل و منتجب الدين هر دو هم‌مذهب و هم‌شهرى و عالم و صاحب تأليف و تصنيف بوده، و جهات جامعه ديگر نيز داشته‌اند، به ظن متأخم به علم (بلكه به طور قطع و يقين) باهم معاشر و مصاحب بوده، و آمد و رفت و نشست و برخاست داشته‌اند، و بلكه از ملاحظه مطالب تدوين رافعى و فهرست منتجب الدين برمى‌آيد كه منتجب الدين از نوشتجات شيخ مذكور استفاده مى‌كرده، و از خصوصيات احوال و آثار او به‌خوبى اطلاع داشته است، از اين روى مى‌توان گفت اين چند سطر كه منتجب‌الدين در ترجمه او نوشته آينه تمام نماى حال او و يگانه حاكى و معرّف واقعى از مراتب علمى و تصانيف او است، و از اين‌جا است كه معاريف علماى ما كه به ترجمه احوال علما پرداخته‌اند، مانند علاّمه مجلسى در بحار و شيخ حر عاملى در امل الآمل و محمّد بن على اردبيلى در جامع الرواة و شيخ فرج اللّه حويزى در ايجاز المقال و آقا رضى قزوينى در ضيافة الاخوان و ميرزا عبداللّه افندى در رياض العلماء و سيّد محمّد باقر خوانسارى در روضات الجنات و... در ترجمه حال اين عالم آن را مستند خود قرار داده‌اند، و احيانا اگر مطلبى هم از خارج به دست آورده باشند آن را بعد از نقل اين ترجمه حال ذكر مى‌كنند، و چون اهميت اين ترجمه معلوم شد و زمينه شروع مطلب فراهم گرديد به چند امر مهم در اين مورد اشاره مى‌كنيم:

1. اين‌كه منتجب الدين را به لفظ «الواعظ» موصوف داشته است براى آن است كه اين عالم از وعاظ بسيار معروف زمان خود بوده است و اين مطلب از ملاحظه دو مورد از كتاب نقض به خوبى ثابت مى‌شود. در جايى گفته است:

مرا در شهور سنه خمسين و خمسمائة به روز آدينه بعد از نماز به مدرسه بزرگ خود نوبت مجلس بود، و در آن به مذهب اباحتيان طعن مى‌رفت.

. نقض، ص 102.

1) . التدوين، ص 416.

و در جاى ديگر گفته:

روزى كه مرا به سراى سيّد فخر الدين (رحمه اللّه) نوبت مجلس بود... ما مجلس به آخر آورديم.()

از اين نقطه نظر است كه در پشت جلد بعضى نسخ كتاب نقض كه به تصريح افندى در رياض‌العلماء بسيار قديم بوده، بلكه بعد از تأمل در سبك عبارت پشت جلد مذكور به ظن قوى برمى‌آيد كه آن نسخه در زمان حيات مؤلف كتابت شده بوده است، او را به وصف «ملك الوعّاظ» وصف كرده‌اند (و كلام افندى عنقريب نقل خواهد شد) و در ترجمه حالى كه از رافعى نقل خواهد شد نيز تصريح به اين شده است كه اين عالم به صفت وعظ متّصف بوده است.

ليكن ناگفته نماند كه وعظ و تذكير در آن زمان يكى از وظايف مهمه علماى بزرگ و دانشمندان نامى و معروف به علم و فضل و زهد و تقوا بوده است، چنان‌كه از ملاحظه تراجم علماى آن زمان به خوبى به دست مى‌آيد؛ مثلاً عالم معروف ابوالفتوح اسفرائينى، و مجدالدين محمّد معروف به مذكر همدانى، و برهان الدين على غزنوى، و نظاير ايشان به منبر مى‌رفته‌اند و موعظه مى‌كرده‌اند، و اگر احيانا يك نفر از علماى نامى معروف به وعظ يك صفتى بر خلاف اوصاف لازمه معهوده در علما مى‌داشت بايستى به طور حتم در ترجمه حال او بگويند كه اين واعظ فاقد فلان صفت لازمه است، و بزرگ‌ترين شاهد اين مطلب ترجمه امير عبادى معروف به وعظ مى‌باشد، كه سمعانى و ديگران در ترجمه حال او تصريح كرده‌اند، كه او فاقد بعضى از صفات مترقّبه از عالم حقيقى بوده است، پس از شهرت مصنّف به واعظ و موصوف بودن او به وصف «ملك الوعّاظ» مى‌توان استكشاف نمود كه او واجد ساير صفات معهوده در يك عالم بزرگ بوده است، و اگر نه مى‌بايستى بعد از تقييد نام او به وصف مذكور به اين معنى نيز اشاره كنند، و علوّ قدر و عظمت مقام اين عالم در مراتب علمى علاوه بر


) . نقض، ص 488.

آنچه گفته شد از عبارت اول منقوله از همين كتاب معلوم مى‌شود؛ زيرا كلام وى صريح است كه او مدرسه داشته است، و تدريس مى‌كرده است، و بلكه بيشتر از يك مدرسه داشته است، چنان‌كه تقييد «مدرسه» به وصف «بزرگ» دال بر اين مطلب است، و بالاتر از همه اينها در دلالت بر اين مقصود كلمه «الشيخ» در صدر ترجمه است؛ زيرا مطابق مثل «كلّ الصيد فى جوف الفراء» اين لفظ كلمه جامعه‌اى است كه كشف از تضلّع او در كمالات و علوم مى‌كند، و اين معنى در نظر اهل فن روشن‌تر از آفتاب است.

2.

تقديم منتجب الدين كتاب بعض مثالب النواصب را بر ساير آثار مصنّف در ذكر اِشعار به اين دارد كه آن كتاب معروف‌ترين اثر او بوده است، و ساير تصانيف او به اين درجه شهرت نداشته است.

3.

چنان‌كه در مقدّمه و تعليقات نقض بيان كرده‌ايم شيخ عبدالجليل كتاب خود را به نام بعض مثالب النواصب موسوم نداشته است و از طرفى هم مى‌بينيم كه منتجب‌الدين كه اوثق و اضبط و ابصر اهل زمان خود به اين قبيل امور بوده است آن را به اين اسم معرفى مى‌كند، و از ضمّ اين دو مقدّمه علمى به همديگر مى‌توان نتيجه گرفت كه اين اسم وضع تعيينى نداشته است، پس به حسب وضع تعيّنى اين اسم براى آن كتاب پديد آمده است، و با تأمّل در وضع مردم آن زمان و اهالى محيط مصنّف اين مطلب مسلّم مى‌شود.

بيان آن اين‌كه مردم آن زمان علاقه مفرطى به دين و مذهب خود داشتند، چنان‌كه وظيفه دينى و مذهبى هر فرد همان است، و نظر به رقابت سنى و شيعى با همديگر اين علاقه بيشتر ظهور بلكه تظاهر پيدا مى‌كرده، پس چون كتاب بعض فضائح الروافض

تأليف و منتشر شده است در واقع به مثابه يك نوع تعدّى و تخطى فاحش به حريم ناموس مذهب شيعه تلقى شده است، و چون كتاب نقض تصنيف و منتشر شده است به طور حقيقت سوز دل شيعيان برطرف شده، و با كمال ميل آن را مى‌خوانده و نشر مى‌كرده، و با شوق و شعف زياد نسخه آن را دست به دست مى‌گردانيده، و از محله‌اى به محله ديگر و از ديهى به ديهى ديگر بلكه از شهرى به شهر ديگر هديه و تحفه

مى‌فرستاده‌اند، پس ظرفاء جماعت شيعه به منظور معارضه به مثل از عمل مؤلف بعض فضائح الرّوافض آن را بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض ناميده‌اند و اين اطلاق در زبانها داير شده، و در ميان مردم معروف گرديده است، و در اين تسميه غايت مهارت را به كار برده‌اند؛ زيرا از آن سه مطلب زيرين مستفاد مى‌شود:

الف) اين‌كه در اين كتاب پاره‌اى از مطاعن ناصبيان مندرج است.

ب) اين‌كه اين كتاب در جواب كتابى نوشته شده است پس مصنّف آن امر خلاف ادب و خارج از صواب را مرتكب نشده است، بلكه طبق مثل و حديث معروف «ردّوا الحجر من حيث أتى» چنان‌كه به فارسى نيز گويند: «كلوخ انداز را پاداش سنگ است» از حريم خود دفاع كرده است، ليكن نگارنده اصل كه ابتدا به ذكر فضائح رافضيان به گمان خود كرده مطابق مثل معروف «و البادى أظلم» مرتكب عمل زشت گرديده است.

ج) كلمه «نقض» راكه نام تعيينى كتاب برحسب وضع مصنّف بوده است در ميان اسم اين دو كتاب آورده‌اند، تا هم دلالت بر اين كند كه كتاب اول اساس، كتاب دوم را ريشه كن و خراب و نابود و ويران مى‌كند،چنان‌كه معنى لغوى «نقض» همان است و هم ايما و اشاره به نام اصلى كتاب كه مصنّف اختيار كرده بوده است باشد.

4. اين‌كه كتاب البراهين فى امامة اميرالمؤمنين اگرچه از نامش به نظر مى‌آيد كه بايدفقط مشتمل بر ذكر دلائل امامت آن حضرت باشد، ليكن از اين عبارت كه مصنّف در كتاب نقض (صفحه 459) گفته و مشتمل بر تاريخ تصنيف آن نيز مى‌باشد: «و ما اسامى و القاب همه خلفاء و عدد ايشان را در كتاب البراهين فى امامة اميرالمؤمنين بيان كرده‌ايم به تاريخ سنه سبع و ثلاثين و خمسمائة» برمى‌آيد كه تا حدى اعم بوده است.

و نيز در اواخر كتاب نقض گفته است (صفحه 731):

و چون كتاب (يعنى كتاب نقض) نه در امامت است آنچه در مواضع برفت از اين معنى كفايت است و در كتاب البراهين فى امامة اميرالمؤمنين(ع) بيان آيه و وجه خبر و دلالت بر امامت مشبع گفته‌ايم.

از اين عبارت به خوبى معلوم مى‌شود كه كتاب نقض مربوط به همه شؤون مذهبى شيعه اثنى عشريه است، نه تنها به موضوع امامت، پس آنچه كه صاحب رياض العلماء ضمن ترجمه مؤلف در معرفى آن كتاب گفته: «ثمّ انّ كتابه المذكور كتاب لطيف فى الامامة» مبنى بر قلت تتبع بوده است.

همچنين است آنچه صاحب روضات الجنات در ترجمه حال عالم بزرگ ابوعبداللّه جعفر دوريستى گفته:

و فى كتاب مثالب النواصب الذى كتبه الشيخ العالم العارف المتبحّر الجليل عبدالجليل بن محمّد القزوينى فى تنقيح مسألة الامامة و ردّ أباطيل العامة بالفارسية ينقل صاحب المجالس عنه أنّه قال... .

. روضات الجنات، چاپ اول، ص 664.

در اين كلام علاوه بر اشتباه مذكور دو اشتباه ديگر است:

اول - آن‌كه نام كتاب را مثالب النواصب گفته است و حال آن‌كه بعض مثالب النواصب است.

دوم - آن‌كه نام پدر مصنّف را محمّد نوشته است در صورتى كه اين اسم براى او در هيچ مأخذى تاكنون ديده نشده است.

5. اين‌كه مراد از سؤالات و الجوابات، چنان‌كه قديما وحديثا معهود است، مجموعه سؤالاتى است كه از مصنّف كتبا پرسشى كرده‌اند، و او آنها را جواب داده است، و اين نوع كتب را در قرون اخيره غالبا «اسئله و اجوبه» گويند. ذكر اين كتاب به عنوان هفت مجلد در ترجمه مصنّف دليل روشنى است كه او در زمان خود از معاريف و مشاهير علما بوده است، و از مراجع حل مشكلات به شمار مى‌رفته است، اگر چه در نظر ندارم كه مصنّف از اين اثر خود در كتاب نقض اسم برده باشد ليكن اين‌كه در موردى از آن گفته (صفحه 509): «و ما در مختصرى كه پارسال در جواب ملاحده و ردّ شبه ايشان كرده‌ايم كه از «قزوين» به ما فرستادند شرح اسامى و القاب و انساب اين

مطعونان و مدعيان را داده‌ايم، چون بخوانند بدانند» قرينه مؤكّده بر وجود چنين اثر از وى تواند بود.

6. اين‌كه گويا مراد به كتاب مفتاح التذكير همان است كه مصنّف خود از آن به كتاب مفتاح الراحات فى فنون الحكايات تعبير كرده است، چنان‌كه در جايى از كتاب نقض گفته (صفحه145):

و من در كتاب مفتاح الراحات فى فنون الحكايات شرح ايمان عمر به نوعى لطيف بيان كرده‌ام، و بعضى از معروفان فريقين آن را نسخه كرده‌اند، و ديده و خوانده.

و نيز در جاى ديگر گفته:

و اعتقاد شيعه در حق زهاد و عبّاد و مفسران چنين بغايت نيكو باشد، و چون مفصل خواهد بداند كتاب مفتاح الراحات كه ما جمع كرده‌ايم در فنون حكايات بربايد گرفتن و مطالعه كردن()

از عبارت اول برمى‌آيد كه اين كتاب مورد توجه عده‌اى از معاريف شيعه و اهل سنت بوده است، و شايد سرّ اختلاف تعبير از نام كتاب همان باشد كه درباره كتاب نقض گفتيم، يعنى چون كتاب مذكور نظر به تنوع موضوعش مطلوب فضلاى آن دوره بوده، و غالبا به درد مذكرات و واعظان مى‌خورده، و رفع حاجتشان مى‌نموده است، بنابراين در نتيجه كثرت اطلاق اين اسم يعنى مفتاح التذكير بر آن كتاب نام اصلى آن يعنى مفتاح الراحات فى فنون الحكايات مهجور شده، و نام دوم كه به جهت اختصار مطلوب‌تر بوده، وضع تعيّنى پيدا كرده است. و اللّه اعلم.

7. اين‌كه كتاب تنزيه عائشة- چنان‌كه از نامش برمى‌آيد- در بيان نزاهت عايشه از نسبت ناشايست و در اثبات پاكدامنى او است، و اين معنى از اين عبارت مصنّف نيز برمى‌آيد كه در كتاب نقض گفته:

) . نقض، ص 249. .

و من در شهور سنه ثلاث و ثلاثين و خمسمائة كتابى مفرد ساخته‌ام در «تنزيه عايشه» در دولت امير غازى عبّاس (رحمة اللّه عليه)، به اشاره رئيس و مقتداى سادات و شيعه سيّد سعيد فخرالدين بن شمس الدين الحسينى (قدّس اللّه ارواحهما)، و قاضى القضاة سعيد عماد الدين حسن استرآبادى (نوّر اللّه قبره) به استقصاء برخوانده‌اند، و بر پشت آن فصلى مشبع نوشته‌اند، و نسخه اصل به خزانه امير غازى عبّاس (رحمة اللّه عليه) بردند، و نسختهاى ديگر دارند اگر خواهد طلب كند و بداند.

. نقض، ص 83.

از اين عبارت برمى‌آيد كه مثل عمادالدين حسن استرآبادى كه معروف‌ترين قاضى معروف به علم و فضل در ميان شيعه و سنى بوده است، و با آن‌كه حنفى بوده است جماعتى از علماى شيعه از او نقل روايت كرده‌اند، براى اين كتاب تقريظ نوشته است، و مثل امير عبّاس غازى ملحد كش معروف كه از سرهاى اباحتيان مناره‌ها ساخت در زمان حكومت خود در رى اين نسخه را طالب شده است، بنابراين به خزانه او برده‌اند، و هر دو مطلب از معروفيت و عظمت مصنّف كشف مى‌كند.

و نظير عبارت گذشته است اين عبارت ديگر مصنّف:

و هر كس از فريقين خواهد كه اعتقاد شيعه در حق عائشه و ام‌سلمه و ديگر زنان رسول اللّه (ص) بداند بايد كه كتاب فى تنزيه عائشة كه ما در دولت امير غازى عبّاس و عهد قاضى القضات سعيد حسن استرآبادى به اشارت امير سيد شمس الدين الحسينى (رحمة اللّه عليهم) ساخته‌ايم برگيرد و بخواند، تا بداند كه چنين تهمت بر شيعه اصوليه راه نيابد.()

8. از اين‌كه مصنّف در مقدّمه كتاب نقض گفته:

اين كتاب بر وجهى مرتب شد كه خواص را دافع شبهات باشد، و عوام را مثمر دلالات به عبارتى سهل و آسان، نه بر قاعده ديگر مصنّفات ما كه دقتى و رقتى


) . نقض، ص 314.

دارد كه قبول چنين كتاب نه از رقت عبارت باشد، بلكه از شرف حوالت و دلالت باشد، تا هر خواننده و شنونده و نويسنده كه بخواند و بشنود و بنويسد از آن بهره تمام برگيرد، و فائده بسيار حاصل گرداند.

به خوبى واضح مى‌شود كه مصنّف در اين كتاب همت گماشته كه تا بتواند آن را به قلم ساده و عبارت عوام فهم بنويسد و مطالب عاليه و مضامين بلند و معانى لطيفه را به بيان سهل ادا كند، تا هر عامى و عارف اعم از مبتدى و متوسط و منتهى هر يك از آن به فراخور فهم و طبق استعداد خود استفاده كند، و به عقيده نگارنده اين امر كه شرط عمده و غرض اصلى از تأليف اين قبيل كتب است در اين كتاب به درجه عاليه و مرتبه قصوا رعايت شده است، و چندان واضح و عيان است كه حاجت به هيچ گونه شرح و بيان ندارد و واضح‌ترين دليل و اجلى شاهد بر اين امر مقايسه تفسير ابوالفتوح رازى و كتاب نامبرده و نقض با همديگر است؛ زيرا اين دو اثر هر دو نمونه نثر فارسى يك قرن و تأليف دو عالم متعاصر است (به دليل اين‌كه شيخ ابوالفتوح نيز مانند مصنّف از قاضى ابومحمّد حسن استرآبادى نقل روايت مى‌كند، و تفصيل مطلب به كتب تراجم محول است) و تبصرة العوام نيز از آثار اين زمان است، و از مقايسه كتاب نقض با آن نيز همين نتيجه مذكور به دست مى‌آيد. پس، از عبارت مذكور مصنّف دو مطلب اساسى فهميده شد:

1.

اين‌كه مصنّف تعمّد داشته است كه اين كتاب (يعنى نقض) ساده‌تر و روان‌تر باشد، و هيچ گونه تقيّد به آراستن عبارت نداشته است، بلكه مقصود او اداى مطالب بوده است به طور وضوح.

2.

كتب ديگر مصنّف چنين نبوده است، بلكه به لسان علمى و بيان خاص عالم فهم بوده است؛ به عبارت ديگر در آن تصانيف نظر به يك دسته خاص كه علما و فضلا باشند بوده است، به خلاف كتاب نقض كه هدف آن استفاده خواص و عوام بوده است، پس در عين حال كه مشتمل بر مطالب عاليه علمى است به لسان عوام فهم گفته شده، و به قلم ساده تأليف يافته است، و اين حسنى است كه بالادست ندارد، و شايد سبب اشتهار كتاب و بلكه بقاى آن تاكنون در نتيجه رعايت اين حسن بوده است. و اللّه اعلم.

9.

اين‌كه منتجب الدين مصنّف را به قزوين منسوب نموده، براى آن است كه اصلاً قزوينى بوده است، ليكن در رى توطّن داشته است چنان‌كه از ملاحظه عبارات چند مورد از كتاب برمى‌آيد، از آن جمله عبارت منقوله در سابق است كه دلالت داشت كه مصنّف در رى مدرسه داشته است، و عنقريب از رافعى نيز تصريح به توطن مصنّف در رى نقل خواهد شد.

10.

بايد دانست كه چون كتاب نقض به منظور نقل روايت با بيان ترجمه حال و ذكر طرق روايات وضع و تصنيف نشده است، تا مشايخ مصنّف از آن فهميده شود، بنابراين اساتيد و مشايخ او بر ما مجهول است، در صورتى كه قرائنى به نظر مى‌رسد كه عده‌اى از آن علما كه مصنّف ادراك زمان ايشان كرده و نام ايشان را در آن كتاب برده است، و مخصوصا علماى شهر «رى» از مشايخ او بوده باشند، بلى آنچه صريحا از اين كتاب فهميده مى‌شود آن است كه برادر بزرگ‌تر مصنّف اوحدالدين شيخ روايت او است؛ زيرا در اواسط كتاب به روايت خود از وى تصريح كرده است، و نصّ عبارت او اين است: «حدثنا الأخ الامام أوحد الدين أبو عبداللّه الحسين بن أبى الفضل القزوينى سماعا و قراءةً...».

. نقض، ص 529.

مصنّف در اين كتاب در دو مورد ديگر نيز نام اين برادر و شيخ خود را با تجليل و احترام بسيار برده است(صفحه 1و 185).

منتجب الدين در حق اين عالم چنين گفته است:

الشيخ الامام أوحد الدين الحسين بن أبى الحسين بن أبى الفضل القزوينى، فقيه، صالح، ثقة، واعظ.

و در حق سه فرزند او چنين گفته:

المشايخ قطب الدين محمّد، و جلال الدين محمود، و جمال الدين مسعود، أولاد الشيخ الامام أوحد الدين الحسين بن أبى الحسين بن أبى الفضل

القزوينى كلّهم فقهاء، صلحاء.

اما آنچه مصنّف گفته است: «أخبرنا الأمير الامام أبومنصور المظفّر العبادى» نقل قول است به همين عبارت از كتاب مراسم‌الدين امير عبادى و تعبير كننده شاگردان امير عبادى هستند، از قبيل، قال: محمّد بن يعقوب الكلينى در اول كافى چنان‌كه صدر عبارت مذكور دلالت بر آن دارد (رجوع شود به صفحه 561 نقض).

رافعى متوفى به سال 623 در كتاب التدوين فى ذكر اخبار قزوين نظر به قزوينى بودن اين عالم به ترجمه حال او پرداخته است به اين عبارت:

عبدالجليل بن أبى الحسين بن (أبى) الفضل أبو الرشيد القزوينى يعرف بالنصير، واعظ أصولى له كلام عذب فى الوعظ و مصنّفات فى الأصول توطّن الرى و كان من الشيعة.

ليكن از برادرش اوحد الدين حسين و فرزندان او قطب الدين محمّد، و جلال الدين محمود، و جمال الدين مسعود، نامى نبرده است، با آن‌كه ايشان نيز قزوينى و از علما بوده‌اند، و شايد سبب آن كثرت اشتهار مصنّف بوده است، و اين احتمال را تأييد مى‌كند كه هيچ يك از اين چهار نفر صاحب تصنيف و تأليف نبوده‌اند، و اگر هم تأليفى يا تأليفاتى داشته‌اند معروف نبوده است، و از اين روى بوده است كه منتجب الدين فقط به ترجمه حال شخصى ايشان پرداخته است.

تبصره

چنان‌كه ملاحظه مى‌شود در هيچ يك از اين دو ترجمه حال كه منتجب الدين، و رافعى براى اين عالم نوشته‌اند، هيچ گونه تصريح و اشارتى به تاريخ وفات وى نشده است، و از جاى ديگر نيز هيچ گونه اطلاعى در اين باب به دست نياورده‌ايم، لعلّ اللّه يحدث بعد ذلك أمرا.

سيد سند و محقق مدقق معتمد قاضى نور اللّه شوشترى در مجالس المؤمنين در اواسط مجلس پنجم كه در ذكر بعضى از اكابر متكلمين و افاضل مفسرين، و محدثين،

و اعاظم و اشراف فقهاء، و مجتهدين، و اعيان قرّاء،و نحات، و لغويين، از تبع تابعين (رضى اللّه عنهم اجمعين) نسبت به اين عالم جليل و معرفى كتاب نقض چنين اظهار عقيده كرده است:

الشيخ الأجل عبدالجليل القزوينى الرازى، از ازكياى علماى اعلام، و اتقياى مشايخ كرام بوده، و در زمان خود به علوّ فطرت و جودت طبع از سائر اقران امتياز داشته است، تا آن‌كه چون بعضى معاصران او از غلات سنّيان شهر رى و ناصبيان وادى ضلالت و غىّ مجموعه‌اى در رد مذهب شيعه تأليف نمود، علماى شيعه كه در رى و آن نواحى بودند، به اتفاق قرار دادند كه شيخ عبدالجليل اولى و احقّ است به آن‌كه متصدى دفع و نقض آن شود، و آخر او تأليف كتابى شريف در نقض آن مجموعه‌اى ساخت و عنوان آن را به نام نامى و اسم سامى حضرت صاحب الزمان محمّد بن الحسن المهدى صاحب الامر مزين ساخت، و عبارت او در خطبه كتاب مذكور اين است.

اگر چه در مجموعه نام مصنّف نبود، ليكن فقرات كلام او از نام و لقب و فعل و نسب او اعلام كند، كه كيست و غرضش از جمع كتاب چيست.

آن‌گاه عبارت مصنّف را تا قول او «و صلى اللّه على خاتم النبيين محمّد و آله الطاهرين اجمعين» (رجوع شود صفحه 3-4) با اندك تغييرى در بعضى موارد نقل كرده، و در خاتمه كتاب گفته: «الحمدللّه رب العالمين كه ما را توفيق و عمر و تمكين

بخشيد»، پس قول مصنّف را تا عبارت «برحمتك يا ارحم الراحمين» كه آخرين تعبير مصنّف است نقل كرده و گفته است:

مخفى نماند كه لطائف فوائد و اخبار و نقائض فوائد و اسرار در كتاب مذكور بسيار است، و ما در مواضع متعدده از اين مجالس از لطائف كلمات او به استشهاد مذكور ساخته‌ايم، و آن را زينت كتاب خود شناخته‌ايم، و چون وجود آن نسخه بغايت نادر است و مع هذا آنچه از نسخ آن به نظر اين قاصر رسيده به غايت سقيم است لاجرم ذكر شهرى از لطائف او را كه بعد از

تأمل و فكر بسيار تصحيح نموده، يا محصلى از آن فهميده مغتنم دانسته به آن اشتغال مى‌نمايد.

آن‌گاه به ذكر لطائف مستخرجه كه اشاره كرده پرداخته است.

نگارنده گويد: اشاره به چند امر در اين‌جا ضرور است:

پرواضح است كه قاضى شوشترى يكى از اجله علماى اعلام و مشاهير عالم اسلام است، و مقام او در جامعيت به علوم اسلامى و احاطه به معارف حقه، و كمالات دينى از آفتاب معروف‌تر و دو اثر بزرگ او احقاق الحق و مجالس المؤمنين كه دو آيت و برهان مقام تحقيق و تتبع هستند در معرفى قدر و مرتبه او كافى مى‌باشند، پس بدون شك او از مهره اين فن و از اهل خبره اين صناعت و از اصحاب بصيرت در اين امر است، از اين روى اظهار نظر او طبق مضمون «كلام صدر من أهله و وقع فى محلّه» مورد اعتنا و مناط اعتبار خواهد بود،و چون اين زمينه فراهم شد مى‌گوييم:

اين‌كه فرموده است «لطائف فوائد و اخبار و نقائض فوائد و اسرار در كتاب مذكور بسيار است»، بيان واقع و عين حقيقت و صدق محض است؛ زيرا جامعيتى در اين كتاب نسبت به مطالب مختلفه متنوعه ديده مى‌شود كه سائر كتب كه در اين زمينه نوشته شده است، آن جامعيت را فاقد است، و سرّ آن يك امر مهم قابل توجهى است كه به طور اجمال ذكر مى‌شود.

سبب جامعيت كتاب نسبت به مطالب ممتعه مهمه مختلفه موضوع بحث در كتاب بعض فضائح الروافض مانند موضوعات ساير كتب كلامى امر خاص محدود به حدود معينه و معهود به عناوين معلومه مشخصه نبوده است تا از يك رشته واحد بالخصوص بحث شود، بلكه موضوع آن يك امر عام بى‌سر و ته و يك كلى منطبق بر موضوعات متفرقه مختلفه بوده است كه مى‌توان از آنها به يك سلسله شعائر و شؤون و قواعد و رسوم و مراكز و مواطن و مآثر و مفاخر محققه يا منسوبه به شيعه (اعم از معارف و عقائد و شرايع و احكام و آرا و افكار و آداب و اخلاق و اماكن و رجال غير

اينها، از مقومات مذهب يا مظاهر اجلى و مفاخر برجسته و نقاط حساس آن) تعبير نمود، و چون شيخ عبدالجليل نيز نظر به آن‌كه هدفش نقض اين كتاب (يعنى بعض فضائح‌الروافض) بوده است ناچار ممشاى خود را در سراسر اين تأليف و تصنيف نقض

معروف به بعض مثالب النواصب بر روى خط سير مؤلف كتاب بعض فضائح الروافض قرار داده، و قدم به قدم و جمله به جمله به نقض يا ابرام به رد يا قبول آن مطالب مختلفه پرداخته است، لاجرم در نتيجه اين رد و قبول و در اثر اين نقض و ابرام مطالب بسيار سودمند علمى و ادبى و تتبعى و تحقيقى مربوط به تفسير و كلام و حديث و رجال و تاريخ و جغرافيا و غير ذلك تنقيح شده است، در صورتى كه پاره‌اى از اين امور در هيچ كتابى مورد بحث قرار نگرفته است، تا چه رسد به تنقيح مبحث و سرّ جامعيت كتاب مذكور (يعنى نقض) كه سبب مزيد نفاست و موجب كثرت عنايت به آن شده است اين امر بوده است و بس.

كتابنامه

1.

امل الآمل، حر عاملى، تحقيق سيّد احمد حسينى، دارالكتاب الاسلامى، قم: 1362ش.

2.

التدوين فى اخبار قزوين، عبدالكريم رافعى قزوينى، تحقيق شيخ عزيزاللّه عطاردى، تهران: مركز فرهنگى خراسان، 1376 ش.

3.

روضات الجنات فى احوال العلماء و السادات، ميرزا محمّد باقر موسوى خوانسارى، بيروت: الدار الاسلاميه، چاپ اول، 1411 ق.

4.

الفهرست، منتجب الدين على بن بابويه رازى، تحقيق سيّد جلال الدين محدّث ارموى، بيروت: دار الاسلاميه، 1411 ق.

5.

معالم العلماء، محمد بن على ابن شهرآشوب، نجف، [بى‌جا]، المطبعه الحيدرية،

1380ق.

6.

مجله مكتب اسلام، قم: چاپخانه حكمت، سال دوم، شماره 4، 1339.

7.

كتاب نقض، عبدالجليل قزوينى رازى، به تصحيح جلال الدين محدّث ارموى، تهران: انجمن آثار ملّى، چاپ دوم، تهران، 1358 ش.

كتاب نقض و مؤلف آن /محمّد قزوينى

2 كتاب نقض و مؤلف آن(1)

محمّد قزوينى

چكيده

نوشتار ذيل نامه‌اى است از علاّمه محمّد قزوينى به على اصغر حكمت. در زمان نگارش نامه، هنوز كتاب نقض به چاپ نرسيده بوده است. علاّمه قزوينى بر اساس مطالبى كه در كتاب مجالس المؤمنين قاضى نور اللّه شوشترى به نقل از كتاب نقض مى‌بيند، بر اهميت مطالب متنوّع كتاب اشاره مى‌كند و از منابعى كه شرح حال مؤلّف را در بردارند، ياد مى‌كند. همچنين بر ضرورت و اهميت يافتن نسخه دست‌نوشت كتاب و انتشار آن پيش از نابودى آن به على اصغر حكمت تأكيد مى‌ورزد.

كليدواژه: عبدالجليل قزوينى رازى، كتاب نقض.

علاّمه فقيد ميرزا محمّدخان قزوينى رحمه‌الله در نامه جوابيه خود كه به شخص دانش‌پرور جناب آقاى على اصغر حكمت فرستاده است درباره كتاب حاضر و مؤلف آن چنين


1) مقالات علاّمه قزوينى. گردآورنده: عبدالكريم جربزه‌دار، تهران: اساطير، چاپ اوّل، 1366، ج 5، ص 1123-1133.

اظهار عقيده كرده است:()

«پاريس 26 بهمن 1317»

دوست عزيز معظم محترم

مرقومه شريفه مورخه 26 آذر چندى قبل زيارت گرديد از مژده سلامتى مزاج مبارك و مخصوصا از سكون خاطر و فراغت بال و آرامى احوال كه از وجنات رقيمه كريمه مستفاد مى‌شد فوق العاده خوشوقت شدم و البته از شخص باهوش داناى حكيمى مانند حضرت مستطاب‌عالى جز همين رويه مرضيه چيز ديگرى متوقع نبود و از تجديد اشتغال به اتمام مقاله راجع به تاريخ و اصول عقايد شيعه كه در سوابق ايام در اوقات اقامت در پاريس شروع بدان فرموده بوديد حضرت مستطاب‌عالى را از صميم قلب تهنيت گفته توفيق اتمام اين عمل خير را براى آن وجود محترم از خداوند متعال خواهانم.

پس از مژده سلامتى وجود مبارك، چيزى كه در رقيمه كريمه اين جانب را از هر چيز بيشتر خوشوقت و سراپاى وجود مرا غرق فرح و شادى و شعف نمود، خبر خيريت اثر وجود كتاب بسيار بسيار نفيس مهم مفيد ممتع دلكش ضاله منشوده


) . توضيح آن‌كه از فقرات همين نامه معلوم خواهد شد كه نسخه اين كتاب در زمان‌هاى اخير غير معلوم الوجود بوده و جناب آقاى حكمت نسخه‌اى از آن را به دست آورده و صورت واقعه را به علاّمه قزوينى رحمه‌اللهكه آن موقع در پاريس بوده است نوشته و نظريه و اطلاعات ايشان را در اين باب خواستار شده‌اند او هم نامه مبسوطى مشتمل بر ده صفحه وزيرى پستى نوشته و به ايشان كه در آن تاريخ از وزارت فرهنگ مسعتفى و بر كنار بوده و در شيراز اقامت داشته‌اند ارسال فرموده‌اند و چون تا رسيدن نامه به شيراز جناب آقاى حكمت به وزارت كشور منصوب شده و به طهران عزيمت كرده بوده‌اند در پست‌خانه اين عنوان را «طهران، وزارت كشور» با مداد بر عنوان اولى پاكت افزوده و نامه را به طهران فرستاده‌اند و ما براى اطمينان خاطر خوانندگان صفحه اول و صفحه آخر نامه قزوينى رحمه‌الله را كه به خط شريف ايشان است با عنوان روى پاكت در دو صفحه گراور كرده و ضميمه نموديم و گمان مى‌كنم هر كس كه به دقت اين نامه را مورد ملاحظه قرار دهد عظمت مقام اين كتاب را خواهد فهميد و كثرت علاقه نگارنده نامه را نسبت به آن خواهد دانست.

چندين سالۀ اين حقير - يعنى كتاب مستطاب جليل القدر عظيم الشان نادر الوجود أعز از كبريت احمر بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض تأليف شيخ جليل عبدالجليل بن ابى الحسين بن ابى الفضل قزوينى است - در شيراز در كتابخانه آقاى محمّد حسين شعاع حفظه اللّه من شر كل همج رعاع و متّعنا اللّه بطول بقاء وجوده النفاع كه از قرار تقرير بعضى دوستان كتابخانه حضرت معظم له داراى بسيارى از نفايس كتب نادره فارسى و عربى است. خداوند امثال اين اشخاص فاضل محب فضل و ادب و عشاق كتب و آثار قدماء را كه از بركات وجود آنان ثمره زحمات اسلاف به اعقاب و اخلاف منتقل مى‌گردد و از تلف شدن به الكلى نجات مى‌يابد زياد كناد و عمر و سعادت و مكنت اين‌گونه افراد خير نيك‌خواه نوع و حفاظ و خزان ثروت معنوى جامعه را به اقصى درجات ممكنه امتداد دهاد بمنّه وجوده.

كتاب مزبور يعنى بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض كه از اين به بعد حبا للاختصار در طى اين عريضه هميشه از آن به كتاب نقض الفضائح تعبير خواهيم نمود، از جمله كتب بسيار مهمه شيعه است كه اين‌جانب سال‌هاى دراز است از وجود آن در سوابق ايام الى قرن يازدهم هجرى به توسط قاضى نوراللّه شوشترى صاحب مجالس المؤمنين و ميرزا عبداللّه اصفهانى معروف به افندى صاحب رياض العلماء باخبر بودم، صاحب مجالس المؤمنين، فصول مطول در تضاعيف كتاب خود به عين عبارت از كتاب نقض الفضائح نقل كرده است و تا آنجا كه اين‌جانب تتبع نموده‌ام 24 يا 25 مرتبه از آن مطالبى اقتباس نموده؛ گاه بسيار مطول قريب شش هفت صفحه بزرگ و گاه يكى دو صفحه و گاه يكى دو سه جمله و شرح حال خود مؤلف آن را نيز در اواسط مجلس پنجم از كتاب خود مشروحا مفصلاً با نقل مبلغ عظيمى از متن خود كتاب نقض الفضائح ذكر كرده است و اين‌جانب از مطالعه اين فوائد بسيار مفيد تاريخى و جغرافيايى و ملل و نحلى يعنى راجع به مناقضات بين شيعه و اهل سنت و جماعت كه هر دو فرقه از اهالى خاك پاك ايران و عموما از سكنه رى و قزوين و قم و كاشان و آوه و ساوه و طبرستان و آن صفحات بوده‌اند يعنى از همان نقاط و بلادى كه امروزه

(اقلاً از حيث دين و مذهب) همه با هم برادر و برابر ولى در آن اعصار به آن درجه با هم ضد و نقيض و به خون يكديگر تشنه بوده‌اند كه اين همه كتب نفيسه از قبيل همين كتاب نقض الفضائح عبدالجليل قزوينى و نهج الحق علاّمه حلى و ابطال الباطل فضل اللّه بن روزبهان خنجى شيرازى و احقاق الحق قاضى نور اللّه شوشترى و مجالس المؤمنين همان مؤلف و صدها كتب ديگر از همين جنس از تصادم افكار آنها و از ردود و ابطالات و معارضات و مناقضات آنها با يكديگر به عمل آمده است.

بارى اين جانب از مطالعه اين همه فوائد لاتعد و لا تحصاى تاريخى و جغرافيايى و ملل و نحلى منقول از اين كتاب نقض الفضائح چنان‌كه عرض شد مدت‌هاى متمادى است كه از دل و جان از عشاق دل باخته شيداى مفتون اين كتاب از جان عزيزتر بودم، ولى در عرض اين مدت طويل از هر جا و هر كس كه مى‌پرسيدم و جويا مى‌شدم و در جميع فهارس كتابخانه‌هاى عمومى و خصوصى مشهوره كه تفحص مى‌كردم مطلقا و اصلاً و به وجه من الوجوه اثرى و نشانى و خبرى از اين درّ يتيم بحر فضائل نمى‌يافتم

و دائما با خود مى‌گفتم:

با هيچ كس نشانى زان دلستان نديم *** يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد

و سپس در چند سال قبل كه به فرمان لازم الاذعان حضرت مستطاب‌عالى مشغول تربيت مقدّمه براى تفسير الفتوح رازى شدم، چون مى‌دانستم كه مؤلف كتاب نقض الفضائح ما نحن فيه با ابوالفتوح رازى معاصر و به ظن قوى نيز با او معاشر و از دوستان او بوده است، مجددا به احتمال به دست آوردن بعضى معلومات در خصوص احوال ابوالفتوح رازى تمام فصول و فقراتى را كه صاحب مجالس المؤمنين از نقض الفضائح نقل كرده از اول تا به آخر به دقت تمام مطالعه كردم و بيشتر از پيشتر به مندرجات اين كتاب دلكش آشنا شدم و يك بر هزار آتش شوق و حرص من بر اطلاع از وجود اين گوهر شبچراغ در كتابخانه‌اى از كتابخانه‌هاى دنيا افروخته‌تر مى‌شد ولى باز كما فى السابق هر چه بيشتر جستم كم‌تر يافتم و در هيچ نقطه‌اى از نقاط دنيا اثرى و نشانى از آن نيافتم. لكن مع ذلك كله به احتمال اين‌كه شايد در گوشه يكى از كتابخانه‌هاى ايران

يا عتبات عاليات يا هندوستان و نحو ذلك نسخه‌اى از اين كتاب موجود باشد كه ما از وجود آن خبر نداشته باشيم در ص 626 از خاتمة الطبع تفسير ابوالفتوح رازى حاشيه ذيل را نوشتم كه ذيلاً محض استحضار خاطر مبارك به احتياط اين‌كه شايد فعلاً در شيراز به تفسير مذكور دسترسى نداشته باشيد عينا تكرار مى‌كنيم و هى هذا:

مابين علماى شيعه عده‌اى بوده‌اند موسوم به اين اسم و نسبت يعنى عبدالجليل رازى ولى مقصود به ذكر در اين‌جا در كلام صاحب مجالس المؤمنين بدون شك نصيرالدين عبدالجليل بن ابى الحسين بن ابى الفضل قزوينى رازى صاحب كتاب بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض است كه صاحب مجالس المؤمنين بسيار مكرر در تضاعيف كتاب خود از آن نقل كرده است و غالبا محض اختصار از آن به كتاب نقض تعبير مى‌نمايد و شرح احوال مؤلف آن را نيز به عنوان «عبدالجليل قزوينى رازى» در مجلس پنجم از همان كتاب يعنى مجالس المؤمنين مشروحا ذكر كرده است و از آنجا بر مى‌آيد كه عبدالجليل مذكور در سنه پانصد و پنجاه در حيات بوده و بنابراين به كلى معاصر با ابوالفتوح رازى بوده است و شرح احوال اين عبدالجليل قزوينى به علاوه مجالس المؤمنين در فهرست منتجب الدين مطبوع در اول جلد 25 بحارالأنوار، ص 9 و أمل الآمل شيخ حر عاملى مطبوع در آخر منهج المقال، ص 379 و روضات الجنات، ص 350-351 نيز مسطور است و در كتاب التدوين فى ذكر اخبار قزوين رافعى قزوينى (نسخه اسكندريه، ص 342) نيز شرح حال مختصرى از او مذكور است كه عين عبارت او اين است: «عبدالجليل بن ابى الحسين بن [ابى]الفضل ابوالرشيد القزوينى يعرف بالنصير واعظ اصولى له كلام عذب فى الوعظ و مصنّفات فى الاصول توطن الرى و كان من الشيعة (انتهى)».

و مخفى نماند كه كتاب نقض الفضائح ما نحن فيه چنان‌كه صريح روضات الجنات است ص 144 به زبان فارسى بوده و از فقراتى كه صاحب مجالس المؤمنين در مواضع عديده كتاب خود از آن كتاب نقل كرده، معلوم مى‌شود كه

به فارسى بسيار شيرين سليس دلكشى بوده است و علاوه بر موضوع اصلى آن كه رد بر كتابى بوده موسوم به بعض فضائح الروافض، تأليف يكى از علماء عامه حاوى اطلاعات بسيار نفيس مهمى راجع به تاريخ و جغرافياى رى و نواحى آن بوده است و اين كتاب تا عهد صاحب رياض العلماء ميرزا عبداللّه اصفهانى معروف به افندى يعنى تا اوايل قرن دوازدهم هجرى موجود بوده است (روضات الجنات، ص 351) و هيچ بعيد نيست كه هنوز نيز در يكى از كتابخانه‌هاى ايران يا عتبات عاليات موجود باشد.

حضرت مستطاب‌عالى در رقيمه كريمه اشاره فرموده‌ايد كه اطلاع حضرت مستطاب عالى به طور اتفاق بر شرح احوال مؤلف اين كتاب در روضات الجنات، يكى از تصادفات عجيب بوده و آن را از راه لطف حمل بر صفاى باطن اين‌جانب فرموده‌ايد.

حالا پس از ملاحظه جمله اخيره اين حاشيه كه روى آنها با مركب سرخ خط كشيده‌ام

. جمل مشاراليها از عبارت «و اين كتاب تا عهد صاحب رياض العلماء» است تا عبارت «موجود باشد». ، اذعان خواهيد فرمود كه فى الواقع اين تصادف عجيب قبل از همه چيز از كرامات و صفاى باطن خود حضرت مستطاب‌عالى بوده؛ زيرا كه مثل اين مى‌ماند كه اين رقيمه كريمه حضرت مستطاب‌عالى جواب از سؤال مقدر اين‌جانب بوده است. در خصوص تفتيش از وجود اين كتاب بدون اين‌كه از اين حاشيه مقدّمه ابوالفتوح خبرى داشته باشيد و به عبارة اخرى چون ترتيب اين مقدّمه تفسير ابوالفتوح رازى به

خواهش و تقاضاى حضرت مستطاب‌عالى بوده و من در آن مقدّمه با وجود يأس ظاهرى از وجود اين كتاب، احتمال وجود آن را در يكى از كتابخانه‌هاى ايران يا عتبات داده‌ام. خداوند به لطف و عنايت خود اولاً حضرت مستطاب‌عالى را موفق به اكتشاف چنين كتابى محض به طور صدفه و اتفاق و بدون اين‌كه درصدد اكتشاف آن باشيد فرموده است. و ثانيا حضرت مستطاب‌عالى را ملهم نموده است كه اين مسأله

را به اين‌جانب مرقوم داريد و مرا از وجود آن (بدون اين‌كه بدانيد من تشنه چندين ساله اين آب زلال روحانى بوده و هستم) مستحضر فرماييد. آيا كرامت و صفاى باطن غير از اين چيز ديگرى مى‌تواند باشد...؟! بدون هيچ شك و شبهه اين تصادف فوق‌العاده عجيب يا فى‌الواقع از كرامات يكى از ما دو نفر يا هر دو بوده است يا از آن تواردات بسيار غريب نادرى است كه انسان را مدت‌ها غرق درياى بهت و حيرت مى‌نمايد.

در هر صورت اين‌جانب از صميم قلب حضرت مستطاب‌عالى را بر اكتشاف اين كتاب عزيز الوجود نفيس دلكش كه در كمال سكونت خاطر و آرامى حال در منزل امن و امان خود در شيراز جنت طراز از اقتطاف ثمرات اين «جنات عدن تجرى من تحتها الأنهار» مستفيد و مستفيض مى‌گرديد تهنيت مى‌گويم و اين بيت مجنون عامرى()

هنيئا لأرباب النعيم نعيمهم *** و للعاشق المسكين ما يتجرّع

اين را هم عرض كنم كه پس از طبع و انتشار خاتمة الطبع تفسير ابوالفتوح رازى ملتفت شدم كه اين كتاب نقض الفضائح تا اواخر قرن سيزدهم هجرى در هند موجود بوده است؛ زيرا كه در كتاب كشف الحجب و الاستار عن اسماء الكتب و الاسفار كه كشف الظنون مانند است، از كتب شيعه فقط و تأليف يكى از علماى شيعه هندوستان موسوم به سيّد اعجاز حسين كنتورى متوفى در سنه 1286 است و در سنه 1330 هجرى قمرى در كلكته چاپ شده است، در باب نون گويد (ص 586):

نقص الفضائح للشيخ الجليل الواعظ نصر (ط: نصير) الدين عبدالجليل بن ابى الحسين بن ابى الفضل القزوينى الرازى و قد سماه منتجب الدين بمثالب النواصب فى نقض فضائح الروافض نقض فيه هفوات بعض شياطين‌الرى بأحسن نقض ورد كلامه بأتم رد، و عباراته انيقة شريفة و مقالاته لطيفة


) . كذا و هو ليس منه بل الاصمعى كما فى زهر الربيع و الصدف و غيرهما. را بر حسب حال خود عرض مى‌كنم:

نظيفة... اوله: هر جواهر محامد كه غواصان درياى دين به صحت دليل از قعر بحر دل به ساحل زبان از لاثنائى (ظ: آرند نثار) حضرت واجب الوجودى الخ.

پس چنان‌كه ملاحظه مى‌فرماييد از اين‌كه عبارت اول اين كتاب را كه عينا مطابق است با آنچه حضرت مستطاب‌عالى براى اين‌جانب مرقوم داشته‌ايد، به دست مى‌دهد واضح مى‌شود كه اين كتاب را خود او شخصا معاينه كرده بوده است؛ نه آن‌كه اسم آن كتاب از متقدمين نقل كرده بود. پس معلوم مى‌شود كه نسخه‌اى از اين كتاب الى حدود سنه 1280 كمابيش در هندوستان وجود داشته و شايد هم اصلاً اين نسخه آقاى محمّد حسين شعاع عين همان نسخه اعجاز حسين بوده كه از هندوستان به ايران رسيده و ايشان يا خانواده ايشان ابتياع كرده بوده‌اند.

حضرت مستطاب‌عالى در اواخر مرقومه شريفه اظهار تأسف فرموده بوديد كه اين نسخه بسيار مغلوط و حذف و اسقاط بسيار دارد و عبارات و آيات و اشعار عربى تماما مغلوط و آميخته به سهو و اشتباه كاتب است و مرقوم داشته بوديد كه اگر نسخه ديگرى از اين كتاب به دست آيد جا دارد كه با تحقيق و تصفح و مطالعه در اسامى رجال و اعلام و اماكن و بلاد و كتب كه در آن به حد وفور ذكر شده به طبع رسد. حقير عرض مى‌كند كه در خصوص اين نوع نسخ نادره بلكه منحصر به فرد اگر كسى بخواهد منتظر پيدا كردن نسخه ديگرى براى به طبع رسانيدن آن بشود، ممكن است هيچ وقت اين خيال از حين قوه به فعل نيايد و صورت خارجى پيدا نكند؛ زيرا چنان‌كه عرض كردم در هيچ يك از كتابخانه‌هاى دنيا كه فهارس مطبوعه دارند، اثرى و نشانى از اين كتاب مطلقا و اصلاً نيست و اين نسخه آقاى محمّد حسين شعاع يا به كلى منحصر به فرد است و همان نسخه سيّد اعجاز حسين است كه هشتاد سال قبل در هندوستان بوده و بعدها به ايران آورده شده يا دومين نسخه‌اى است كه از آن كتاب ظاهرا در تمام دنيا موجود است.

پس خيال به دست آوردن نسخه ديگرى را براى طبع اين كتاب بايد فعلاً به كلى كنار گذارد و فقط درصدد پيدا كردن بانى‌اى براى تكفل مخارج طبع آن بايد برآمد و

اگر فى‌الواقع وقتى بانى‌اى براى طبع آن پيدا شد، بايد فورى و بدون تأمل و ترديد از روى همين نسخه يگانه بدون تفويت وقت مشغول طبع آن شد و تصحيح آن را به عهده بعضى از فضلاى ايران كه عربى هم خوب بدانند و از اخبار و احاديث و آرا و مقالات ارباب ملل و نحل هم به‌خوبى آگاه باشند واگذارد و اين نوع اشخاص البته در ايران كمياب نيستند والا بيم آن است كه خداى نخواسته اين نسخه در اثر بعضى حوادث زمانه و آفات ارضى و سماوى از غرق و حرق و برق و سرقت و تلف و ضياع به انحاء ديگر كه هميشه نسخ منحصر به فرد در معرض آن‌اند، به كلى از ميان برود و در آن صورت تا قيامت حسرت و ندامت بر آن سودى نخواهد داشت. خواجه مى‌فرمايد: «كه آفت‌هاست در تأخير و طالب را زيان دارد». زياده دوام سلامتى مزاج و هاج كثير الابتهاج آن دوست عزيز محترم معظم را از صميم قلب از خداوند متعال خواهان است.

. نقض، شيخ عبد الجليل قزوينى رازى، تصحيح مير جلال الدين حسينى ارموى محدّث، چاپ 1333 ه . ش، ص 26-32.

مخلص حقيقى صميمى محمّد قزوينى

كتاب نقض/عبدالحسين زرين‌كوب

3 كتاب نقض(1)

عبدالحسين زرين‌كوب

چكيده

اين نوشتار، معرفى كتاب نقض با تصحيح سيّد جلال الدين حسينى اُرموى را بر عهده دارد. مؤلّف بر سه ويژگى مهم كتاب تأكيد دارد: 1. اشتمال كتاب بر اسامى گروهى از رجال، شعرا و علماى قرن ششم كه در رى خصوصا و در ايران عموما مى‌زيسته‌اند و در بر داشتن اسامى بلاد، محلاّت، قراء و اطلاعات جالبى درباره آنها؛ 2. تاريخ افكار و عقايد دينى آن زمان كه براى محقّقان در تاريخ ايران و يافتن علل زوال و انحطاط تمدّن در اين سرزمين، سند گران‌بهايى است؛ 3. ويژگى ديگر كتاب، زبان فارسى آن است كه براى حدود هشتصد سال پيش است و به نثر روان و دلكشى نوشته شده است و منبع نفيسى است براى لغات و اصطلاحات و امثال و كنايات زبان فارسى. در ادامه نوشتار نيز برخى ملاحظات درباره مطالب كتاب آمده است.

كليدواژه: كتاب نقض، رجال نقض، تاريخ عقايد نقض، نثر نقض.

كتاب نقض معروف به بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض، تأليف

عبدالجليل بن ابى الحسين بن ابى الفضل القزوينى الرازى، از علماى شيعى قرن ششم هجرى ساكن رى، با مقدّمه و تعليق و مقابله و تصحيح سيّد جلال الدين حسينى


1) سخن. دوره چهارم، شماره 3 بهمن 1331، ص 239-241.

ارموى معروف به محدّث، طبع طهران، 1371 هجرى قمرى مطابق با 1331 هجرى شمسى در 743 صفحه به قطع وزيرى.

اين كتاب از چند جهت اهميت دارد: يكى از جهت اشتمال آن بر اسماء عده‌اى از رجال و شعرا و علماى قرن ششم هجرى كه در رى خصوصا و در ايران عموما مى‌زيسته‌اند، و بر اسامى بلاد و محلات و قراء و اطلاعات بسيار جالبى درباره آنها. و

ديگر از جهت تاريخ افكار و عقايد دينى آن زمان كه مخصوصا براى محققين در تاريخ ايران و پيدا كردن علل زوال و انحطاط تمدن در اين سرزمين، سند گران‌بهايى است و نشان مى‌دهد چگونه ساكنان يك مملكت و حتى يك شهر و حتى يك محله به علل دينى با هم خصومت مى‌ورزيده‌اند و چگونه تشنه مال و جان هم بوده‌اند.

اهميت ديگر آن، از جهت زبان فارسى است؛ زيرا اين كتاب متعلق به هشتصد سال پيش است و به نثر بسيار روان و دلكشى نوشته شده است. و منبع نفيسى است براى لغات و اصطلاحات و امثال و كنايات زبان فارسى.

آقاى سيّد جلال محدّث به حق مى‌بايستى عهده‌دار تصحيح و طبع اين كتاب باشند، زيرا اطلاعات ايشان درباره مذهب شيعه و اخبار و احاديث و اصول و رجال آن، به اندازه يك متخصص فن مى‌باشد. اين است كه پاورقى‌هاى كتاب مملو است از اطلاعات بسيار گرانبها و نفيس كه محشى فاضل پس از تحمل رنج بسيار به دست آورده و در آن ثبت كرده است.

با وجود اين، هنوز قسمت‌هاى تاريك و مبهم زياد مانده است كه مصحح محترم قول داده در تعليقات كتاب - كه مجلد ديگرى خواهد بود - بياورد و علاقه‌مندان با بى‌صبرى تمام، منتظر طبع آن هستند.

در مطالعه اجمالى كه از بعضى قسمت‌هاى اين كتاب به عمل آمد، به چند نكته بر خوردم كه شايد ذكر آن خالى از فايده نباشد و مورد توجه مصحّح محترم در طبع تعليقات قرار گيرد:

ص 47: مدرسه فقيه على جاستى: صحيح بايد جاسبى باشد منسوب به جاسب از

قراء قم كه خود محشى فاضل در صفحه 185 به تفصيل بدان اشاره كرده است. و مقصود از اين فقيه على، همان است كه در صفحه 188 از وى به الفقيه المتدين ابوالحسن على الجاسبى و در صفحه 529 به الشيخ الفقيه ابوالحسن على بن الحسين الجاسبى ياد كرده است و در همين صفحه به نقل محشى فاضل، تمام نسخه جاستى بوده است و ايشان تصحيح كرده‌اند.

ص 55، س 10: پسران سنگلائى در پاورقى خ. ل. پسر سنگلا و در سطر 12 پسران سنگلا.

صحيح پسران سنگلا است: يكى به نام ابوالحسن سعيد بن عمرون و ديگرى به نام ابوالعلاء. رجوع شود به تحفة الامراء فى تاريخ الوزراء، صابى و به تجارب الامم، ابوعلى مسكويه.

ص 55، س 10 و 13: پسران ابوالفضل: صواب، ابوالبغل است؛ چنان‌چه به عنوان نسخه بدل در حاشيه ذكر شده است. يكى از آنان به نام ابوالحسن على بن احمد بن يحيى بن ابى البغل، ديگرى برادرش ابوالحسين است. رجوع كنيد به تحفة الامراء فى تاريخ الوزراء، صابى.

ص 59، س 14: «ابوالحسن فرات رافضى بود و وزير مقتدر خليفه بود و مقتدر سه ساله بود.»

اشتباه فاحش است از مصنّف كتاب. تولد مقتدر هشتم رمضان 282 بود و خلافت او در 259، و هنگام خلافت به تصريح ابن الاثير 13 ساله بود. و در صفحه 54 كه قتل مقتدر را در 323 نوشته شده نيز اشتباه كرده است؛ زيرا قتل او به سال 320 بوده است.

ص 61، س 18 و 19: كافور رباحى. محشى فاضل در پاورقى از آنندراج نقل كرده است كه «رباح به حاى حطى در آخر، كسحاب جانورى است مانند گربه، كه كافور از وى گيرند و كافور رباحى بدان منسوب است». و اين غلط است، چه كافور صمغ درختى است. علاوه بر اين رباح را اسم شهرى دانسته‌اند كه كافور مزبور از آنجا آمده و نيز منسوب به پادشاهى دانسته كه به اين نوع كافور توجه داشته است. و براى

تفصيل رجوع شود به لسان العرب و مخزن الادويه و ذيل قواميس العرب، دوزى.

ص 9، س 9: كندان: محشى فاضل در پاورقى احتمال داده كه كلمه مزبور مصحف كيندان يا كندران باشد.

صواب در: گنبدان است. رجوع شود به: نزهت القلوب، حمداله مستوفى.

ص 91، س 9: و خانه در دوده داشت در شهرى. صحيح روده يا روذه است كه به قول اصطخرى يكى از معمورترين بازارهاى رى بوده است و داراى ابنيه و كاروانسراهاى متعدد بوده و دور آن نيز حصنى بوده است.

ص 179، س 4: محمّد بن شاذان.

محشى فاضل در پاورقى، عبارتى از مولى عناية اله قهبائى ذكر كرده است كه در آن شاذان را غلط پنداشته، صحيح آن را شادان (با دال) دانسته است. و خود محشى فاضل - چنان‌كه از سياق عبارتش پيداست - شادان و شاذان را دو كلمه عليحده پنداشته است؛ در صورتى كه اين دو كلمه يكى است، بنابر قاعده مشهور فرق ميان دال و ذال در زبان فارسى.

ص 227: دهخدا فخرآور هشيوردى. محشى فاضل در پاورقى پس از ذكر عبارتى از فهرست منتجب الدين گويد: «گويا هشيجرد قريه‌اى از قراى قزوين باشد» و پس از آن عباراتى از التدوين رافعى نقل كرده كه در آن همه جا هشجردى يا هشجرد آمده است.

هشيجرد ظاهرا غلط است. و صحيح همان هشجرد است كه امروز به نام هشتجرد جزو ساوجبلاغ كرج است و كنار راه شوسه كرج به قزوين واقع است (به فرهنگ جغرافيايى ايران از انتشارات دايره جغرافيايى ستاد ارتش، ج 1، ص 238 رجوع شود).

ص 459 - در حاشيه: ثعالبى در السامى فى الاسامى ...

اشتباه فاحش است. السامى فى الاسامى، تأليف ابوالفضل احمد بن الميدانى است نه ابومنصور عبدالملك بن احمد بن محمّد الثعالبى. و اين اشتباه براى محشى محترم از آن جا ناشى شده است كه در حاشيه السامى فى الاسامى، طبع تبريز، كتاب سرّ الادب فى مجارى كلام العرب، تأليف ثعالبى چاپ شده و موجب اشتباه و تخليط گشته است.

ص 492، س 12: و نصيريه. در پاورقى نوشته شده است: «خ ل: نصارينه و شايد «ديصانيه» باشد. به نظر مى‌رسد كه صحيح غير اين دو است.» در صورتى كه صحيح همان نصيريه است به ضم نون و فتح صاد و سكون ياء كه به نقل سمعانى، فرقه‌اى بوده‌اند از غلاة شيعه (الانساب، چاپ عكسى، ورق 563) و اكنون طائفه‌اى به همين نام در شام در جوار لاذقيه و جبل نصيريه زندگى مى‌كنند و آئين آنها شعبه‌اى از آئين

اسماعيلى است و در حدود پنجاه سال پيش قريب 40000 نفر بوده‌اند (قاموس الاعلام، 640، ج 6، ص 458) و در زمان سمعانى، اهل حديثة الفرات نصيرى بوده‌اند (براى تفصيل رجوع به دائرة المعارف السلامى، ج 3، ص 1030).

ص 522: اذا لم تستح فاصنع ماشئت. و در پاورقى نوشته شده است كه «مثل معروف است».

گمان مى‌كنم صحيح لم تستحى باشد كه صورت مجزوم از تستحيى است. در صحيح بخارى «كتاب الانبياء» در حديث ابومسعود عقبه آمده است كه «قال النبى صلى اللّه عليه و سلم: ان مما ادرك الناس من كلام النبوة اذا لم تستحى فاصنع ماشئت».

ص 694: و اين همه غوغا به غارت كردند

در پاورقى نوشته شده: «مراد غوغاى قتل عثمان است».

مقصود از غوغا در اين‌جا اراذل و اوباش است. در لسان العرب ذيل لغت غوغ

گويد: «اصل الغوغاء الجراد حين يخف للطيران ثم استعير للسفلة من الناس و المتسرعين الى الشرّ...».

بعض فضائح الروافض /ذبيح اللّه صفا

4 بعض فضائح الروافض()

ذبيح اللّه صفا

چكيده

مؤلّف، ضمن معرفى اجمالى محتواى كتاب نقض، معتقد است كه شيوه

نگارش عبدالجليل در اين كتاب، از جمله وجوه امتياز آن است؛ زيرا كتاب با انشايى بسيار روان و پخته و در عين حال عالمانه و استوار و مستدل، نوشته شده است. در پاره‌اى از موارد اين كتاب، شيوه بيان وعّاظ - كه نثرى شبيه به نثر مسجّع، و يا بهتر بگوييم، از قبيل نثر موزون است - به كار رفته، ولى اين گونه موارد، كمياب است. كتاب نقض در مجموع از جمله متون خوب نثر پارسى در قرن ششم و در زمره كتب درجه اوّل آن قرن است.

كليدواژه: كتاب نقض، نثر نقض.

در اوايل نيمه دوم قرن ششم كه بازار مناقشات مذهبى در بلاد ايران گرم بود، مردى سنى كه در آغاز، مذهب تشيّع داشته و سپس از اين مذهب گرديده بود، كتابى در طعن بر مذهب تشيّع و ذكر مطاعنى براى پيروان اين مذهب نوشته بود، به نام بعض فضائح

الروافض. ذكر كلمه «فضائح» در اين‌جا به آن سبب است كه در دوره مناقشات مذهبى


) تاريخ ادبيات در ايران و در قلمرو زبان پارسى، ذبيح اللّه صفا، تهران: فردوسى، چاپ يازدهم، 1371، ج 2، ص 984 - 988.

مسلمين هر يك از فرق مى‌كوشيد تا موارد ضعف فرقه‌هاى ديگر را بنا بر نظر و طريقه خود بجويد و آن گاه آنها را بزرگ و واژگونه كند و اگر لازم مى‌دانست پيرايه‌هايى بر آنها ببندد و هر يك از آن موارد را به عنوان فضيحت (= رسوايى) در كتاب‌ها معرفى كند. اين است كه در كتب مربوط به مذاهب اسلامى به ذكر فضايح بسيار باز مى‌خوريم و استعمال اين اصطلاح در مورد فوق تازه نيست.

مؤلف كتاب كه به قول صاحب كتاب نقض، اول شيعى بوده و بعد سنى و مجبّرى و مشبّهى گشته بود. بعد از تغيير مذهب، كه آن هم در آن روزگاران نظاير بسيار داشت، در سال 555 كتاب خود را در ذكر فضائح الروافض (شيعه) به پايان برده و در پايان كتاب خود گفته است: «وفرغت من هذا فى المحرم سنة خمس وخمسين وخمس مأئة من الهجرة»

. كتاب نقض، ص 739. آقاى سيّد جلال الدين محدّث به قرائنى در برابر نص مؤلف سال تأليف كتاب را متأخرتر از آنچه او گفته است تشخيص داده. در اين باره رجوع شود به مقدّمه نقض و تعليقات آن، ص 3. . مؤلف كتاب در شهر رى اقامت داشته(1). همان، ص 7. و كتابى ديگر به نام تاريخ الايام والانام نيز داشته است(2). مقدّمه نقض و تعليقات آن، ص 3.

از كتاب بعض فضائح الروافض نسخه مستقل جداگانه در دست نيست؛ ليكن شيخ عبدالجليل رازى قسمت اعظم اين كتاب را از اول تا آخر براى ردّ و نقض در كتاب بعض مثالب النواصب خود آورده است و اگر كسى اين قسمت‌هاى منقول را كه همه جا مصرّح و معلوم است جدا كند، يك كتاب مستقل پارسى با سقط‌هاى جزيى به دست خواهد آمد. مؤلف بعد از ذكر مقدّمه‌اى در سبب تأليف كتاب خود به بيان تاريخى از كيفيت پيدايش مذهب تشيّع پرداخته و آن گاه به ذكر دلايلى در ردّ بعضى از اصول


1) . كتاب نقض، ص 2. و كتاب خود را در عهد سلطنت سلطان محمّد بن محمود سلجوقى (547 - 554) نوشته

2) . همان، ص 105. ؛ ليكن در كتاب خود به ذكر نام خويش نپرداخته و تنها در كتاب رياض العلما نام وى «شهاب الدين تواريخى شافعى» و از بنى‌مشاط بوده كه در رى توطن داشته‌اند.

مذهب تشيّع مبادرت كرده و بسيارى از خوى‌هاى شيعه را كه در آن روزگار داشته‌اند آورده و معايب آن را به نظر خود شرح داده، سپس به ذكر فضايح شيعه پرداخته و شصت و هفت فضيحت براى آنان بر شمرده و كتاب خود را به ذكر شصت و هفتمين فضيحت ختم كرده است.

شيوه انشاء نويسنده خوب و نثر متوسط او پخته و خالى از عيب است. وى در ابتداى كتاب بعد از خطبه‌اى كه بر سبيل اختصار به عربى كرده بود، چنين گفته است: «بدان اى برادر كه اين مجموعه‌اى است اندر او شرح بعضى از فضائح و قبايح رافضيان است. ابتدا كرده شد به نام خداى بى همتا و ثنا و درود بر رسولان خدا، خاصه بر محمّد مصطفى سيّد انبياء و ثنا بر خلفاى راشدين ... رضى اللّه عنهم، بدان كه اين جماعت رافضيان كه خود را شيعه مى‌خوانند، رسول خدا محمّد مصطفى از ايشان خبر داده است و اميرمؤمنان على را گفته است: اى على! جماعتى خواهند بود در اين امت كه دعوى دوستى تو كنند، ايشان را لقبى باشد كه به آن بازخوانندشان، و اين دو وزير مرا - يعنى ابوبكر و عمر را - دشمن دارند. يا على! چون ايشان را دريابى، بكش كه ايشان از جمله مشركان‌اند. و چون زيدِ على خروج كرد روافض او را بفريفتند و به دست تيغ باز دادند، و هم‌چنين گفت ايشان رافضيان‌اند كه رسول خدا از ايشان خبر داده است كه در خزى دنيا و نكال آخرتند و اشقاق رفض به موضعش كه لايق باشد گفته شود ان شاء اللّه ...».

كتاب نقض

يك سال بعد از آن‌كه كتاب بعض فضائح الروافض نگاشته و منتشر شد، شيعيان رى بر آن وقوف يافتند و در انديشه نقض آن افتادند و از اين راه چند سال بعد كتاب معتبرى به نام كتاب نقض و مشهور به بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض پديد آمد. مؤلف اين كتاب نصيرالدين ابوالرشيد عبدالجليل بن ابوالحسين بن ابوالفضل قزوينى رازى از بزرگان وعاظ و علماى مذهبى شيعه در رى بوده و تأليفات ديگرى

غير از كتاب مذكور داشته است مانند كتاب البراهين فى امامة اميرالمؤمنين، كتاب السؤالات والجوابات، مفتاح التذكير، كتاب تنزيه عائشة، كه هر چهار را پيش از كتاب نقض نوشت. وى بنا بر نقل رافعى در التدوين فى ذكر اخبار قزوين در سال 504 ولادت يافته و بعد از سال 585 در گذشته است.()

بعد از ربيع الاول سال 556 هجرى كه علماى شيعه رى به وجود كتاب بعض فضائح الروافض اطلاع يافتند، در جستجوى نسخه آن بود. بعد از مدتى دراز يكى از بزرگان شيعه نسخه اصل آن كتاب را بيافت و به شيخ عبدالجليل قزوينى رازى فرستاد و او از آن هنگام سرگرم تأليف كتاب نقض شده و آن را در سنين بعد از 556 و گويا در حدود 560 هجرى تمام كرده است. كتاب او بعد از تأليف به زودى مشهور شده و در روزگاران بعد همواره از مراجع مهم مؤلفان شيعه بوده است.

اين كتاب نه تنها از حيث توضيح بسيارى از مبانى مذهب شيعه و تاريخ و اطلاعات مربوط به رجال اين مذهب و علما و شعرا و مراكز تعليم و تدريس و كتابخانه‌هاى شيعه و امثال اين مسائل قابل كمال توجه و عنايت است، بلكه از باب اشتمال بر بسيارى از اطلاعات مربوط به امور تاريخى و اجتماعى زمان از جمله كتب بسيار مهم و درجه اول فارسى محسوب مى‌شود؛ چنان كه نظير آن را از اين حيث در ميان كتب فارسى كم‌تر مى‌توان يافت.

مؤلف در اين كتاب هر جا قسمتى از قول صاحب كتاب بعض فضائح الروافض را نقل كرده و آن گاه به رد آن پرداخته است. شيوه نگارش عبدالجليل در اين كتاب هم از جمله وجوه امتياز آن شده است؛ زيرا كتاب نقض با انشايى بسيار روان و پخته و در


) . آقاى محدّث در مقدّمه نقض و تعليقات آن، تهران 1335 شمسى، كليه اقوال علما و مصنفين قديم و حديث را با توضيحات خود در باره احوال و آثار شيخ عبدالجليل گرد آورده است. براى كسب اطلاع بيشتر به آن كتاب و هم‌چنين به كتاب نقض چاپ آقاى محدّث، تهران، 1331 شمسى، كه در موارد متعددى اشاره به احوال و آثار نويسنده كتاب شده است، مراجعه شود.

عين حال عالمانه و استوار و مستدل نوشته شده است. در پاره‌اى از موارد اين كتاب، شيوه بيان وعّاظ كه نثرى شبيه به نثر مسجع، و يا بهتر بگوييم، از قبيل نثر موزون است، به كار رفته، ولى اين گونه موارد كمياب است. اگر چه لحن نويسنده كتاب بر اثر استدلال و استشهاد به احاديث و اخبار و روايات در برخى موارد خشك است، اما در پاره‌اى موارد هم كه در راه دفاع از همكيشان خود گرم رو مى‌شود، نفسى مؤثر و كلامى جالب و دل‌انگيز مى‌يابد. بر روى هم كتاب نقض از جمله متون خوب نثر

پارسى در قرن ششم و در زمره كتب درجه اول آن قرن است؛ اما به حكم عادت اهل زمان نفوذ زبان عربى و حتى قواعد دستورى عرب از قبيل استعمال صفات مؤنث براى موصوف جمع مانند «كتب اصوليه اثنى عشريه» در اين كتاب بسيار مشهود است.

نويسنده كتاب علت و سبب تأليف آن را در مقدّمه بدين عبارت آورده است: «اما بدانند منصفانى كه اين مجموعه برخوانند كه در ماه ربيع الاول پانصد و پنجاه و شش از هجرت صاحب شريعت عليه الصلوة والسلام به ما نقل افتاد كه كتابى به هم آورده‌اند و آن را بعض فضائح الروافض نام نهاده‌اند. در محافل كبار و حضور صغار بر طريق تشنيع مى‌خوانند و مردم غافل، از استماع آن دعاوى بى بينت و معانى متحيّر مى‌مانند. مگر دوستى مخلص نسختى از آن به او مى‌رسيد رئيس كبير جمال الدين على بن شمس الدين الحسينى ادام اللّه علوه و سيادته كه رئيس شيعه است برده است و او آن را مطالعه به استقصاء تمام كرده و آن را به برادر مهترم اوحد بن الحسين كه مفتى و پير طايفه است، مد اللّه عمره و انفاسه، فرستاده و او نيز از سر كمال و فضل مطالعه

كرده و از من پوشيده داشت، از خوف آن‌كه مبادا من در جواب نقض تعجيلى بكنم. مدتى دراز در بند و طلب آن نسخت بودم و ميسر نمى‌شد ... .

اتفاق را نسخه اصل به دست سيّد امام شهاب الدين محمّد بن تاج كيكى افتاد كه معتبر شيعه است و او آن را از سر صفاى دل و كمال فضل و اعتقاد نيكو مطالعه كرد و به ما فرستاد و ما را در آن فصول و كلمات چند روز تأملى شافى به احتياطى كافى كرده

شد. الحق عباراتى درست و خوش و سهل است اما مجموع آن هذيان، كلماتى مشنع از سر تعصب و جهل، حوالاتى نه بر جاده حقيقت، تشبيهاتى سقيم پر شبهت، معارضاتى نامعقول، و اشاراتى نامقبول ... و پيش از وصول اين كتاب به ما زمره‌اى از خواص علماى شيعه كه آن كتاب را مطالعه كرده بودند در حضرت مقدس مرتضى

. مراد شرف الدين ابوالفضل محمد بن على المرتضى متوفى به سال 566 است. ضاعف اللّه جلاله گفته بودند و بر لفظ گهربار سيّد السادات رفته كه: عبدالجليل قزوينى مى‌بايد كه در جواب اين كتاب بر وجه حق شروعى كند؛ چنان كه كسى انكار آن نتواند كرد ... . و اين كتاب بر وجهى مرتب شد كه خواص را دافع شبهات باشد و عوام را مثمر دلالات؛ به عبارتى سهل و آسان. نه بر قاعده ديگر مصنّفات ما كه دقتى و

رقتى دارد كه قبول چنين كتاب نه از رقّت عبارت باشد، بلكه از شرف حوالت و دلالت باشد، تا هر خواننده و شنونده و نويسنده‌اى كه بخواند و بشنود و بنويسد، از آن بهره تمام و فايده بسيار حاصل كند ...».

اهميت كتاب نقض /محمّدكاظم رحمتى

5 اهميت كتاب نقض()

محمّدكاظم رحمتى

چكيده

كتاب نقض از معدود منابعى است كه از وضعيت تشيّع در قرن ششم هجرى، اطلاعات منحصر به فردى در اختيار ما قرار مى‌دهد. از طريق اين كتاب مى‌توانيم به مشكلات فردى و سياسى شيعه در اين قرن آگاهى يابيم. همچنين اين كتاب، نمونه‌اى است از نثر فارسى قرن ششم هجرى كه مى‌توان مراحل تحوّل آن را دريافت. در پاره‌اى موارد نيز عبدالجليل اطلاعاتى درباره فرهنگ، عقايد و وضعيت سياسى زمان خود به ما مى‌دهد كه از اهميت ويژه‌اى برخوردار است. در اين نوشتار، افزون بر اهميت مطالب گوناگون كتاب در موضوعات مختلف و انديشه‌هاى عبدالجليل، به كتاب نقض از نگاه بزرگان نيز اشاره رفته است. همچنين شرح حالى از مؤلّف كتاب به دست داده شده است.

كليدواژه: عبدالجليل قزوينى رازى، كتاب نقض، نثر نقض، فرهنگ نقض، عقايد نقض، اوضاع سياسى نقض.


) پاسخِ نغز: بازنويسى كتاب نقض اثر شيخ نصير الدين عبدالجليل قزوينى. به كوشش محمّدكاظم رحمتى، تهران: مؤسسه فرهنگى اهل قلم، چاپ اول، 1381، ص 12 - 24.

مؤلف كتاب نقض

شيخ نصير الدين عبدالجليل قزوينى از عالمان مشهور قرن ششم هجرى است. نكات اندكى در مورد شرح حال وى وجود دارد. قديمى‌ترين گزارش در باب شرح حال عبدالجليل، گفته‌هاى منتجب الدين على بن بابويه است. منتجب الدين در معرفى وى ضمن آن‌كه او را از جمله عالمان شيعى دانسته كه به پرهيزگارى شهره بوده‌اند، به مهارت و استادى قزوينى در علم كلام اشاره و آثار وى را اين گونه ذكر كرده است:

1.

بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض [بعضى از زشت‌هاى نواصب (دشمنان اهل بيت) در ردّ كتاب برخى زشتى‌هاى شيعيان]؛

2.

كتاب السؤالات والجوابات (در هفت جلد)؛

3.

مفتاح التذكير؛

4.

تنزيه عايشه؛

5.

البراهين فى امامة اميرالمؤمنين؛

6.

رساله‌اى در رد اسماعيليه.

در كتاب نقض، عبدالجليل در چند مورد از ديگر اثرش به نام مفتاح الراحات (درجات) فى فنون الحكايات سخن گفته است. اين نيز محتمل است كه مفتاح التذكير همان مفتاح الراحات باشد كه اشارتى به اين كتاب در نقض آمده است. به جز اين آثار، اين را مى‌دانيم كه عبدالجليل در علم كلام تبحر خاصى داشته و از سرامدان اين رشته در عصر خويش بوده است. بعد از منتجب الدين، رافعى مؤلف التدوين فى اخبار اهل العلم بقزوين از عبدالجليل قزوينى چنين ياد كرده است:

عبدالجليل بن ابوالحسين مشهور به ابورشيد قزوينى، واعظ، اصولى، داراى كلامى شيوا در وعظ است. تأليفاتى در علم كلام دارد. در رى سكونت دارد و از شيعيان است.

به غير از اين دو تن، تمامى كسانى كه شرح حال اين عالم شيعى را آورده‌اند، به كلام منتجب الدين يا رافعى اشاره كرده‌اند. متن كتاب نقض، اطلاعات ديگرى از

حيات و زندگى عبدالجليل در بر دارد. براى مثال از كتاب نقض در مى‌يابيم كه اوحد الدين حسين قزوينى برادر بزرگ‌تر عبدالجليل، يكى از اساتيد وى بوده است. عبدالجليل اين برادر را از بزرگان و مفتيان جامعه شيعه معرفى كرده است.

اهميت كتاب نقض

كتاب نقض يكى از معدود منابعى است كه از وضعيت تشيّع در رى و قرن ششم اطلاعات منحصر به فردى در اختيار ما قرار مى‌دهد. از طريق اين كتاب مى‌توانيم به مشكلات فردى و سياسى شيعه در اين قرن آگاهى يابيم. هم‌چنين اين كتاب نمونه‌اى است از نثر فارسى قرن ششم كه مى‌توان مراحل تحول آن را دريافت كه از اين حيث اهميت خاص خود را دارد. در بعضى موارد عبدالجليل اطلاعاتى در مورد فرهنگ، عقايد و وضعيت سياسى زمان خود به ما مى‌دهد كه بسيار مهم مى‌باشند.

روش عبدالجليل در ذكر مطالب اين گونه است كه نخست مطالبى از اصل كتاب بعض فضائح نقل مى‌كند و بعد پاسخ‌هاى خود را بيان مى‌كند. بخش عمده‌اى از مباحث كتاب، بحث‌هاى كلامى است كه اينك اهميت خود را از دست داده‌اند، براى خواننده امروزى دشوار است كه بتواند محورى بودن اين مطالب را در قرن ششم دريابد. به عنوان مثال رؤيت بارى تعالى در جهان واپسين يكى از اين مسايل است كه در اين دوره نزاع‌ها و خشونت‌هاى فراوانى به دنبال داشته است.

يكى از مباحث اين كتاب ارتباط شيعيان با اسماعيليان است. سواى اختلاف‌هاى جدى ميان اين دو، نفرت عمومى از اسماعيليه بدان حد است كه عبدالجليل نيز متأثر از چنين فضايى هيچ تمايلى براى نقد مطالب متداول در باره اسماعيليه نشان نداده است. خواننده امروز مى‌بايد به اين نكته توجه داشته باشد كه امكان هم‌دلى عبدالجليل با اسماعيليه نبوده است. اما بسيارى از اين گونه ادعاها نادرست است و در اين تلخيص تنها از باب آشنايى، از اين مطالب سخن رفته است و بيشتر اين مطالب صحت نداشته و بايد براى دريافت واقعيت به آثار تحقيقى نوشته شده در اين موضوع رجوع نمود.

كتاب نقض به «ادبيات جدلى» تعلق دارد. خاستگاه اين ادبيات به اختلاف بر سر مسئله امامت باز مى‌گردد. بعد از وفات پيامبر ميان امت بر سر آن‌كه چه كسى بعد از آن بزرگوار عهده‌دار امور امت خواهد شد، اختلاف در گرفت. عده‌اى به سخنان پيامبر استناد كرده و از نص يا انتخاب صريح پيامبر در اين باره سخن گفتند و از على عليه‌السلام به عنوان فرد منصوص سخن گفتند. گروه ديگر اين مسئله را نفى كردند يا از عدم دلالت كافى تصريحات سخن گفتند. اين دو جريان به تشيّع و تسنن معروف شدند. اين اختلافات در طى زمان باعث پديد آمدن ادبيات خاصى به نام «ادبيات جدلى» شد. هر يك از افراد اين دو گروه به نگارش كتاب‌هايى در رد دعاوى ديگرى پرداختند؛ مثلاً اديب معتزلى جاحظ (متوفى 255 ق) آثارى با عنوان الرد على الروافض نگاشت و در آنها به نقد ديدگاه‌هاى شيعه در مسئله امامت پرداخت. از متكلمان امامى، مى‌توان به هشام بن حكم، و فضل بن شاذان نيشابورى اشاره كرد كه آثارى در دفاع از انديشه امامت از منظر شيعه تحرير كردند. فهرست كردن اين آثار در اين‌جا ميسر نيست، ولى مى‌توان به مشهورترين آثار در اين حوزه اشاره كرد. قاضى عبدالجبّار معتزلى (متوفى 416 ق) دو جلد از كتاب المُغنى را به نقد آراء شيعه در امر امامت اختصاص داد. در همان زمان سيّد مرتضى (متوفى 436 ق) كتاب الشافى فى الامامة را در نقد المغنى نگاشت. كتاب الشافى را شيخ طوسى تلخيص كرد. در قرن هشتم علاّمه حلى كتاب منهاج الكرامه در اثبات امامت نوشت كه متكلم جدل‌گر اهل سنت، ابن تيميه كتاب منهاج السُنّة را در نقد آن نگاشت. در روزگار ما نيز نگارش اين چنين آثارى متداول است.

اهميت تاريخى كتاب نقض

كتاب نقض يكى از معدودترين متون شيعى است كه نماينده دو جريان اَخبارى و اصولى‌گرى در تاريخ فكرى شيعه است. اين دو جريان حاصل رويكردهاى متفاوت

به حديث و اولويت دادن به عقل يا نقل است. هم‌چنين حاوى مواردى از اختلافات كلامى ميان شيعه و اشاعره است؛ مثلاً در آغاز كتاب، قزوينى روايت شقِّ صدر (داستانى كه در آن گفته شده است، سينه پيامبر را در سنين كودكى، فرشته‌اى باز كرده و

قلب آن حضرت را شستشو داده است) را رد مى‌كند و يا در مسئله عصمت انبيا - كه بر طبق عقيده شيعه، انبيا قبل از بعثت نيز معصوم هستند - به نگارش كتاب زَلّة الانبياء (خطاهاى انبيا) از سوى يكى از عالمان اهل سنت اشاره كرده و آن را رد مى‌كند.

از حيث جغرافيايى، كتاب نقض، متنى منحصر به فرد است كه اطلاعات گرانبهايى از محلات شهر رى در قرن ششم به دست مى‌دهد. دكتر حسين كريمان به حدود اين محلات در كتاب ارزشمند رى باستان به تفصيل اشاره كرده است. يكى از اين محلات مشهور، «مصلحگاه» بوده است. راوندى مؤلف راحة الصدور از شمس الدين لاغرى شعر ذيل را نقل كرده است:

خسروا هست جاى باطنيان *** قم و كاشان و آبِه و طَبْرِش

آبروى چهار يار بدار *** واندرين چار جاى زن آتش

پس فراهان بسوز و مصلحگاه *** تا چهارت ثواب گردد شش

وضعيت علمى شيعه و مدارس مشهور آنها يكى از مطالب مورد توجه قزوينى است و او اطلاعات ارزشمندى در اين باره آورده است. نكته جالب توجه، نحوه اداره و شيوه تحصيل علم در اين مدارس است. قزوينى اشاره كرده كه هر يك از اين مدارس، موقوفاتى داشته كه از محل درآمد آنها خرج اهل علم تأمين مى‌شده است. در اين مدارس عده‌اى قرآن ختم مى‌كردند و در هر روز نماز به پنج وقت خوانده مى‌شده است. مجلس وعظ نيز به طور منظم هر هفته يك يا دو بار بر قرار بوده است. در اين ادوار، واعظان به لقب مذكر مشهور بوده‌اند. يكى از عادت‌هاى جالب و رايج در اين مدارس، وجود محلى به نام موضع مناظره بوده كه عالمان به بحث و جدل در باب عقايد خود مى‌پرداختند و طبعا مردم عادى ناظر اين بحث‌ها بودند.

در زمانى كه كتاب نقض به رشته تحرير درآمد، جامعه اسماعيليه در دوران جديدى به سر مى‌برد. بعد از مرگ المستنصر باللّه (در سال 478 ق) اسماعيليه به دو گروه تقسيم شدند؛ اسماعيليان نزارى و مستعلويه. اسماعيليان ايران به هوادارى نزار برخاستند و مصر مقر فاطميان، امامت مستعلى را پذيرفت. حسن صبّاح رهبرى نزاريان ايران را بر عهده گرفت و توانست با تسلط بر مناطق مهم، اسماعيليه را به يك جريان مهم در عرصه سياست تبديل كند.

كتاب نقض علاوه بر اشارت‌هاى فراوان به درگيرى كلامى ميان شيعيان امامى با اسماعيليه به فعاليت‌هاى نظامى امراى شيعه در مقابله با اسماعيليه نيز اشاراتى دارد.

از جهت پراكندگى گروه‌هاى مذهبى، متن كتاب نقض اهميت فراوانى دارد. قزوينى در اشاره به اوضاع دينى، مطالبى عرضه كرده كه از طريق آن مى‌توانيم به شدت اين درگيرى‌ها پى ببريم. فى المثل سلطان محمود غزنوى به فتواى يكى از عالمان اهل سنت به جنگ اسماعيليه رفت.

ادبيات عوامانه رايج در ميان شيعيان يكى ديگر از مطالب جالب توجه است كه قزوينى به نقل از مؤلف بعض فضائح به آن اشاره كرده است. همين گونه اشارت‌هاى متعدد به كرامات منقول از شيوخ صوفيه در نقد و دفاع از كراماتى كه شيعيان از براى ائمه نقل مى‌كنند، جالب توجه است.

از حيث اوضاع سياسى شيعه در عهد سلجوقيان، با وجودى كه قزوينى به روابط حسنه بين اين دو اشاره مى‌كند، مى‌توان گفت كه دشوارى‌هايى براى شيعه وجود داشته است.

برپايى مراسم عاشورا و ذكر مصائب اهل بيت عليهم‌السلام در ميان شيعيان امرى متداول بوده است. نكته قابل توجه در كتاب نقض، اشاره به برگزارى اين مراسم توسط عالمان حنفى و شافعى است. از ديگر عادات رايج در ميان شيعيان در مجالس وعظ، ذكر و ياد فضايل خاندان پيامبر بوده كه به فضايل‌خوانى شهره بوده است. قزوينى

ضمن اشاره به اين نكته، خاطر نشان مى‌كند كه عده‌اى براى مقابله با شيعيان به نقل افسانه‌هاى پهلوانان ايران باستان مى‌پرداخته‌اند كه قزوينى به صراحت اين عمل را نكوهش مى‌كند.

انديشه‌هاى قزوينى

يكى از خصوصيات مهم كتاب قزوينى، انديشه‌هاى تقريبى

. مقصود تلاش براى نزديك كردن مشتركات شيعه و سنى است؛ چنان كه امروزه در مصر و ايران اين فعاليت‌ها تحت عنوان «تقريب بين المذاهب» در حال انجام است. وى است. قزوينى در مسائل اختلافى ميان شيعه و اهل سنت بدون آن‌كه از مواضع شيعى عدول كند، تفاسيرى ارايه مى‌دهد كه نوعى ديدگاه تقريبى را نشان مى‌دهد. اين ديدگاه خاص قزوينى نبوده و به عنوان يك جريان فكرى در جامعه شيعه رى مطرح بوده است. فى المثل قوامى رازى، شاعر شيعى اين عهد در اين باره چنين مى‌سرايد:

من و تو به دو مذهبيم در يك دين *** چنان كه روز و شب از يك جهان به دو هنجار

من و تو را نگريزد ز يكديگر در دين *** چنان كه احمد را از مهاجر و انصار

با اين حال قوامى ضمن تأكيد بر نص و افضليت على عليه‌السلام در اشعار ديگرى ضمن حفظ ديدگاه تقريبى مى‌گويد:

آن را كه بود دوستى آل پيامبر *** ياران نبى را به دل و ديده بود يار

ز اولاد و ز اصحاب پيمبر به همه وقت *** تفضيل على بيش بود لابد و ناچار

زيرا كه ز اولاد و ز اصحاب نبى اوست *** هم اول اين يازده هم آخر آن چار

چنين ديدگاه‌هايى را در كتاب نثر الدر، نوشته ابوسعد آبى وزير مجد الدوله بويهى نيز مى‌توان ديد.

كتاب نقض در نگاه بزرگان

محدّث اُرموى كه كتاب نقض به كوشش همو به چاپ رسيده است، نكات جالبى از شهرت و اعتبار اين كتاب نقل كرده است. محدّث ارموى از جمله نوادر روزگار ما بود كه تمام عمرش را در راه تحقيق و تصحيح آثار پيشينيان نهاده بود. مقدّمه آن مرحوم با اندكى تغيير در ذيل آورده مى‌شود كه خود شرحى است گويا از اعتبار و اهميت اين كتاب:

در حدود پنجاه و هفت سال پيش كه هنوز عمر نگارنده (مقصود محدّث ارموى است) به سر حد بيست نرسيده بود، در شهر اروميه كه زادگاه من است به تحصيل مشغول بودم و در اوقات فراغت به خواندن بعضى از كتاب‌هاى ادبى و تاريخى مى‌پرداختم. از ميان اين كتاب‌ها با كتاب مجالس المؤمنين، نوشته قاضى نور اللّه شوشترى بيشتر مأنوس بودم. اين كتاب موجب آشنايى من با كتاب نقض شد و به اهميت علمى آن واقف گشتم. نام كتاب در خاطرم ماند و علاقه شديد نسبت به آن در من پديد آمد. با خود مى‌گفتم كاشكى اگر يك بار هم مى‌شد اين كتاب را ديده و به مطالعه آن مى‌پرداختم.

جنگ جهانى دوم آغاز گرديد و اوضاع آشفته تبريز مرا مجبور به مهاجرت از آن شهر كرد و من به تهران آمدم. در اين اوضاع و احوال بود كه علاّمه قزوينى كه در پاريس اقامت داشت به تهران آمده بود. من به زيارت علاّمه توفيق يافته و در حلقه دوستان وى قرار گرفتم.

در همين اوقات شنيدم كه نسخه‌اى از كتاب نقض در دست علاّمه است و ايشان قصد چاپ و تصحيح آن را دارند. روزى در محضر ادب‌پرور آن مرحوم، حكايت آرزومندى خود را در ديدن آن كتاب باز گفته و قصه شوق و علاقه خويش را كه سال‌ها حسرت ديدن و خواندن آن را داشتم، شرح دادم. آن مرحوم پس از آن‌كه با حوصله تمام سخنان مرا گوش داد با خوشرويى گفت: كتابى كه شما منظور نظر

داريد، اينك در اختيار على اصغر خان حكمت است و قرار بود اين كتاب را با يكديگر چاپ كنيم و در اين كار عبّاس اقبال نيز قصد همكارى با ما داشت. اما اين كار هنوز صورت نگرفته است. (دليل اصلى براى عدم چاپ اين كتاب اين گمان بود كه انتشار آن روابط ايران و مصر را مى‌تواند تحت الشعاع قرار دهد. دليل آن موضوع ازدواج شاه سابق با خواهر پادشاه مصر بود).

بعد از آن علاّمه قزوينى با عبّاس اقبال تماس گرفت و قرار شد كه ايشان نسخه و برخى يادداشت‌ها كه فراهم كرده‌اند، در اختيار من بگذارند. و اين گونه من كار تصحيح كتاب را شروع كردم.

يكى از كسانى كه به چاپ اين كتاب علاقه نشان مى‌داد، هانرى كُربَن بود. وى پيشنهاد داده بود تا اين كتاب در ذيل انتشارات مؤسسه ايران و فرانسه به چاپ برسد و قول آن داد كه متن‌هاى حاضر شده براى چاپ كتاب در مراحل بعد از حروف‌چينى، از فرانسه به ايران آورد، تا من آنها را بررسى كنم. من اين ماجرا را با علاّمه قزوينى در ميان گذاشتم و ايشان ضمن آن‌كه چنين كارى را مصلحت ندانستند، گفتند:

اين كتاب چهره مذهبى دارد، پاى معارضه شيعه و سنى در ميان است. مؤلف آن كه يك عالم شيعى است در مقام رد تهمت‌هايى است كه يك عالم سنى مذهب به جهل به آيين تشيّع وارد مى‌كند، با اين وضع اگر در پاريس و يا در ديگر شهرهاى بلاد فرنگ به

چاپ برسد و انتشار يابد ناچار رنگ سياست به خود خواهد گرفت و از ارزش و اعتبار واقعى آن خواهد كاست.

قرار بود كه در تصحيح اين كتاب كمك‌ها و يارى‌هاى علاّمه قزوينى و عبّاس اقبال مرا ياور و كمك باشد. اما مرگ مرحوم قزوينى و سفر عبّاس اقبال به فرنگ موجب گرديد تا خود تنهايى به چاپ آن مشغول شوم.

بعد از آن‌كه كتاب منتشر گرديد، مرحوم محدّث كار جمع آورى و يادداشت‌هاى خود را در باره اين كتاب ادامه داد و تا پايان عمر، كتاب نقض دل‌مشغولى ايشان بود. در

دايرة المعارف ايرانيكا، اسلام شناس نامدار ويلفرد مادلونگ در ضمن مدخل عبدالجليل قزوينى به اين كتاب و اهميت آن اشاره كرده است. براى مطالعه تفصيلى مى‌توان به كتاب تاريخ تشيّع در ايران نوشته حجة الاسلام رسول جعفريان مراجعه كرد كه مطالب مفصلى در اين باب ارايه كرده است.

بررسى جايگاه كتاب نقض در فرهنگ ايرانى - اسلامى/باقر قربانى زرّين

6 بررسى جايگاه كتاب نقض در فرهنگ ايرانى - اسلامى(1)

باقر قربانى زرّين

چكيده

در اين نوشتار، برخى از ويژگى‌هاى بارز كتاب نقض، در چند محور، نقد و تحليل مى‌شوند: 1. مباحث كلامى طرح شده در كتاب، تبيين اصول مذهب شيعه را به صورت مستدل در بردارد؛ 2. تفسير برخى از آيات قرآن و مضامين برخى سوره‌ها تبيين شده و ديدگاه‌هاى مفسّران شيعه طرح شده و گاه اين مباحث به شكل تطبيقى با تفاسير اهل سنّت، صورت پذيرفته است؛ 3. معرفى برخى مكتب‌هاى كلامى و عقايد آنان؛ 4. ويژگى‌هاى ادبى كتاب؛ 5. مباحث رجالى ، تاريخى، جغرافيايى و اجتماعى؛ 6. مباحث فقهى طرح شده در كتاب؛ 7. از نظر نقد و نقّادى و از حيث استدلال و در مقام جدل، كتاب نقض، متقن و استوار است.

كليدواژه: كتاب نقض، مباحث كلامى نقض، مباحث تفسيرى نقض، مكتب‌هاى كلامى نقض، ويژگى‌هاى ادبى نقض، مباحث تاريخى نقض، مباحث فقهى نقض، نقد و نقّادى نقض.


1) هديه بهارستان به زنده ياد استاد ميرجلال الدّين محدّث ارموى احياگر ميراث مكتوب شيعى. به كوشش عبدالحسين طالعى، تهران: خانه كتاب و كتابخانه، موزه و مركز اسناد مجلس شوراى اسلامى، چاپ اوّل، 1386، ص 353-367.

كتاب نقض معروف به بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض از تصانيف حدود 560 ه .ق تأليف نصيرالدين ابورشيد عبدالجليل قزوينى رازى (در گذشته سده 6 ه .ق) است.

قديم‌ترين كسانى كه به شرح حال و آثار او اشاره كرده‌اند يكى شيخ منتجب الدين على بن بابويه رازى (درگذشته سده 6 ه .ق) در كتاب معروف خود الفهرست(1). رافعى قزوينى، عبدالكريم، التدوين فى اخبار قزوين، تحقيق شيخ عزيزاللّه عطاردى، مركز فرهنگى خراسان، 1376 ش، ج 2، ص 536.

شيخ منتجب الدين، علاوه بر ذكر شرح حال عبدالجليل قزوينى رازى - كه در برخى از كتاب‌هاى علم رجال و شرح احوال، همچون تنقيح المقال فى علم الرجال(2). خوئى، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، قم، 1403 ق / 1983 م، ج 9، ص 255-256. از مرحوم علاّمه خوئى و رياض العلماء(3)از مرحوم افندى اصفهانى بعينه آمده - در شرح حال برخى ديگر از دانشمندان، از عبدالجليل قزوينى رازى مطالبى در الفهرست نقل كرده است. از جمله در شرح حال معين الدين عجلى،(4). همان، ص 36. قاضى قم. جالب آن‌كه در شرح حال حسينى جبلى گفته كه وى نخست زيدى مذهب


1) . منتجب الدين، على بن بابويه رازى، الفهرست، تحقيق و مقدّمه از دكتر سيّد جلال الدين محدّث ارموى، چاپ كتابخانه آيت اللّه مرعشى، قم، 1366 ش، ص 87. و دو ديگر، عبدالكريم رافعى قزوينى (درگذشته 623 ه .ق) در التدوين فى اخبار قزوين است كه شيرين سخنى او را ستوده و تصريح كرده كه واعظى شيعى و ساكن رى است.

2) . مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال فى علم الرجال، چاپ سنگى، نجف اشرف، 1350 ق. ج 2، ص 134. از مرحوم علاّمه مامقانى و معجم رجال الحديث

3) . افندى اصفهانى، عبداللّه، رياض العلماء و حياض الفضلاء، تحقيق سيد احمد حسينى، قم، 1401 ق، ج 3، ص 71.

4) . منتجب الدين، همان، ص 35. استاد عبدالجليل و زين الدين اميره بن شرف شاه حسينى،

بوده و به دست عبدالجليل، مستبصر گشته است.(1)

مؤلف در ديباچه كتاب نقض اشاره مى‌كند كه پس از ربيع الاوّل سال 556 ه .ق به دنبال نسخه‌اى از كتاب بعض فضائح الروافض، بود كه در ردّ بر مذهب شيعه نگاشته شده و تحريفات و مطالب نادرست به شيعه نسبت داده بود، تا اين‌كه پس از مدتى دراز، يكى از بزرگان شيعه، نسخه‌اى از كتاب را بيافت و براى عبدالجليل فرستاد و او از آن هنگام به تأليف كتاب نقض مشغول گشت.

. قزوينى رازى، عبدالجليل، كتاب نقض، به تصحيح جلال الدين محدّث ارموى، از انتشارات انجمن آثار ملّى، چاپ دوم، تهران، 1358 ش، ص 2-5. سپس در بخش ديگرى از ديباچه كتاب مى‌گويد:

عقل چنان اقتضا كرد كه اگر چه تقرّب در آن به خداى بى‌عيب و عار و به احمد مختار و حيدر كرّار باشد، ديباچه كتاب بايد به اسم امام روزگار، خاتم الأبرار مهدى بن الحسن العسكرى - عليه و على آبائه الصلاة و السلام - باشد كه وجود عالم را حوالت به بقاى اوست و عقل و شرع منتظر حضور و ظهور و لقاى او... و به اقبال آن امام همام عليه‌السلام اين كتاب بر وجهى مرتّب شد كه خواص را دافع شبهات باشد و عوام را مثمر دلالات، به عبارتى سهل و آسان نه بر قاعده ديگر مصنَّفات ما... تا هر خواننده كه بخواند و هر نويسنده كه بنويسد و هر شنونده كه بشنود از آن بهره تمام برگيرد و فايده بسيار حاصل كند.()

هر چند كتاب بعض فضائح الروافض به دست ما نرسيده ولى شيوه عبدالجليل قزوينى رازى در كتاب نقض آن است كه نخست عين مطلب را از كتاب بعض فضائح الروافض نقل كرده، سپس به نقد آن مى‌پردازد.

كتاب نقض از جايگاهى بس بلند در فرهنگ ايرانى - اسلامى برخوردار است؛ زيرا


1) . همان، ص 128. براى ديگر موارد ن. ك: همان، بخش فهارس، ص 510 ذيل عنوان «عبدالجليل بن... رازى»، و ص 562، ذيل عنوان «النقض».

) . همان، ص 6-7.

تأليف آن، چند دهه پيش از حمله مغول بوده است، و از معدود آثارى است كه پس از حمله ويرانگر مغول بر جاى مانده است.

آشنايى برخى از دانشمندان معاصر نظير مرحوم علاّمه محمّد خان قزوينى پيش از انتشار كتاب نقض، از طريق كتاب مجالس المؤمنين بوده است. قاضى نور اللّه شوشترى (شهيد به سال 1019 ه .ق) پس از ذكر شرح حال كوتاهى

. شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، كتابفروشى اسلاميه، تهران 1354 ش، ج 1، ص 482-483. از عبدالجليل قزوينى رازى، قسمت‌هاى گوناگونى را از كتاب نقض بازگو مى‌كند و در موارد متعددى به گفته‌هاى آن كتاب استشهاد مى‌جويد،(1). قزوينى، محمّد، مقالات قزوينى، به كوشش عبدالكريم جربزه‌دار، انتشارات اساطير، تهران 1366، ج 5، ص 1126.

چاپ نخست كتاب نقض در سال 1331 خورشيدى در 740 صفحه متن، 15 صفحه مقدّمه و سه صفحه خاتمه و از روى 5 نسخه خطى به كوشش و با تعليقات مرحوم محدّث ارموى به چاپ رسيد و چاپ دوم آن در سال 1358 خورشيدى و با مقابله 8 نسخه(2). همان، «سرآغاز» انجمن آثار ملّى، بدون شماره صفحه!.

در اين نوشتار برخى از ويژگى‌هاى بارز كتاب نقض، نقل و تحليل مى‌شود كه خود شامل چند بخش است:

1. مباحث كلامى:

بارزترين ويژگى اين كتاب، يكى در مباحث كلامى است كه به جهت پاسخگويى گفته


1) . از جمله ن. ك: همان، ج 1، ص 484-489، ج 2، ص 113-114، 530 و موارد ديگر. كه بنابر تتبّع مرحوم علاّمه قزوينى 24 يا 25 مرتبه از كتاب نقض اقتباس نموده، گاه بسيار مطوّل، قريب شش هفت صفحه بزرگ و گاه يكى دو صفحه و گاه يكى دو سه جمله.

2) . براى معرفى نسخه‌ها نك: نقض، ص 27-45. و فهرست‌هاى 12 گانه مشتمل بر 802 صفحه به ضميمه دو جلد تعليقات نقض، مجموعا در 2470 صفحه به چاپ رسيد.

شده است، و در طىّ آن اصول مذهب شيعه به طور مستدل، تبيين گشته است؛ از جمله مباحث ذيل:(1)

1/1. مبحث جبر و تشبيه (ص 8 -10)

2/1. مبحث تقيّه (ص 19-20 و 461-462)

3/1. مبحث اجماع (ص 58-60)

4/1. بحث جنّ و شيطان (ص 71-73)

5/1. مسأله امامت حضرت مهدى عليه‌السلام و قيام آن حضرت (ص 267-271، ص 343-346 و 463-472)

6/1. صفات بارى تعالى (ص 483-485)

7/1. مسأله رؤيت پروردگار (ص 485-486)

8/1. كفر و ايمان (ص 489)

9/1. قضا و قدر (459-498)

10/1. توفيق و خذلان (ص 501 -503)

11/1. ايمان حضرت ابوطالب، عموى پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله (ص 510 -514)

12/1. مبحث زيارت (ص 588 -590)

13/1. مبحث شفاعت (ص 596 -597)

14/1. مبحث امامت پس از وفات پيامبر اكرم صلى‌الله‌عليه‌و‌آله (ص 602-610)

با ملاحظه اين مباحث كه مشتى از خروار است و عشرى از اعشار، مى‌توان حكم كرد كه «اين كتاب حقا از جمله كتب پر ارزش در كلام شيعه محسوب مى‌تواند شد».

. صفا، ذبيح اللّه، تاريخ ادبيات در ايران، تهران، 1363 ش، ج 2، ص 266.

1) . ارجاع صفحات در اين بخش، به كتاب نقض، چاپ پيش گفته است. اى كاش براى مباحث كتاب نيز فهرستى تنظيم مى‌شد. اين‌جانب براى يافتن مباحث كتاب، تمام آن را مطالعه و يادداشت‌بردارى كردم.

2. تفسير برخى آيات قرآن:

در كتاب نقض، چندين آيه قرآن و مضامين كلّى برخى سوره‌ها تفسير و تبيين گشته و ديدگاه‌هاى مفسّران شيعه مطرح شده است، و گاه طرح اين مباحث در كتاب نقض به شكل تطبيقى و مقارنه‌اى با تفاسير اهل سنّت صورت پذيرفته است كه براى تفصيل مى‌توان به بخش فهارس كتاب، فهرست آيات قرآنى(1)

3. مباحث مربوط به ملل و نحل:

مؤلّف در ضمن طرح مباحث كلامى، به معرّفى برخى مكتب‌هاى كلامى و عقايد آنان نيز پرداخته است

. برخى مقالات مستقل نيز در اين زمينه با استفاده از كتاب نقض تأليف شده است، از جمله ن.ك: صفا، ذبيح اللّه، مقاله «فرق شيعه در ايران»، مجله دانشكده ادبيات تهران، سال 4، ش 2، دى ماه 1335، ص 1-41. كه در حوزه «ملل و نحل» جاى دارد از جمله:

1/3. اسماعيليه و باطنيان (ص 77، 80 -81، 128، 309-317 و 433)

2/3. اخباريان (ص 3، 282، 529 و 568)

3/3. زيديّه (ص 27، 458، 483، 557، 560 و 586)

4/3. مذاهب اهل سنّت (حنبلى، حنفى، شافعى، مالكى؛ ص 236، 449-451، 457، 459، 460، 461، 552 و بسيارى صفحات ديگر)

5/3. اشاعره (ص 143، 449، 457، 506، 550 و 552)

6/3. حشويه (ص 3 و 529)

7/3. كلابيّه (ص 457 و 550)

8/3. كرّاميّه (ص 26 و 272)

9/3. خوارج (ص 264، 308، 439، 550، 572 و 592)

10/3. حلوليه (ص 18 و 545)


1) . كتاب نقض، ص 651-656. و صفحات مربوط به آنها در كتاب مراجعه كرد.

11/3. مجبّره و مُشبّهه (ص 18، 457، 550 و 596)

12/3. معتزله (ص 26-27، 253-254، 458 و 482-483)

4. جايگاه ادبى كتاب نقض:

اين كتاب، يادگارى از نثر فارسى سده ششم هجرى است كه به قول مؤلّف آن «به عبارتى سهل و آسان»(1). زرّين كوب، عبدالحسين، مقاله «كتاب نقض»، مجله سخن، دوره چهارم، ش 3، بهمن 1331، ص 239. از اين‌رو در تنظيم لغت‌نامه دهخدا به متن كتاب نقض و واژه‌هاى آن اشارت رفته است.(2). عثمان مختارى، ديوان، با تصحيح و تعليقات جلال الدين همايى، تهران، 1341 ش، ص 4، پاورقى 2. كتاب نقض در شرح حال برخى شاعران از قديم‌ترين منابع موجود به شمار مى‌رود، از جمله در شرح حال بندار رازى، سنائى غزنوى و قوامى رازى.(3)

تعبير استاد زنده ياد عبّاس اقبال آشتيانى: «اين كتاب اگرچه مذهبى و در نقض يكى از علماى سنّت است كه بر شيعه تاخته، ليكن از آن لحاظ كه يكى از متون قديم فارسى است كه فقط چند سالى بعد از چهار مقاله نظامى عروضى و مقامات حميدى تأليف شده و مشتمل بر بسيارى از مطالب مهم تاريخى و ادبى است، نسخه‌اى بسيار نفيس و گرانبهاست».

. اقبال آشتيانى، عبّاس، مقاله «بندار رازى يكى از قديم‌ترين شعراى پهلوى زبان»، مجله مهر، سال 7، مهرماه 1321، ص 31. اقبال آشتيانى در جاى ديگر، زبان كتاب را «فارسى بسيار فصيح»()

1) . كتاب نقض، ص 7. تأليف يافته است. به تعبير زنده ياد استاد دكتر زرّين كوب «اين كتاب منبع نفيسى است براى لغات، امثال و كنايات زبان فارسى».

2) . براى نمونه ن.ك: دهخدا، على اكبر، لغت‌نامه، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، ج 8، ذيل واژه «شاعى». مرحوم استاد جلال الدين همايى نيز در تعليقات ديوان عثمان مختارى، به كتاب نقض، استشهاد جسته است.

3) . براى برخى اطلاعات درباره بندار رازى ن.ك: نقض، ص 219، 225؛ براى سنائى غزنوى ن.ك: ص 232؛ براى قوامى رازى ن.ك: ص 224-225، 232 و 577. به

) . اقبال آشتيانى، عباس، مقاله «قوامى رازى»، مجله يادگار، سال دوم، شماره اول، شهريور 1324، ص 68.

معرفى كرده است. مرحومان علاّمه قزوينى و سعيد نفيسى نيز كتاب نقض را «داراى فوايد بسيار و به زبان فارسى بسيار شيرين سليس، روان و دلكش» دانسته و وصف كرده‌اند.

. ن.ك: مقالات قزوينى، پيش گفته، ج 5، ص 1129؛ نفيسى، سعيد، تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسى، كتاب‌فروشى فروغى، تهران، 1344 ش، ج 1، ص 125. در بحث از سبك نگارش كتاب نقض نيز بايد گفت كه اين كتاب حدّ فاصل ميان نثر مرسل و نثر مصنوع است، بدين معنا كه تركيب كلمات، دور از دشوارى‌هاى نثر مصنوع است، ليكن از خصائص آن اطناب و ايراد مترادفات و آوردن سجع‌هاى ساده و گاه مكرّر است.(1)

از جمله در اين عبارت از كتاب نقض: «شيعت دعوى ظهور رايت مهدى امّت، صاحب الزمان از مكّه و كعبه گويند كه حرم خدا و قبله انبياست، و مولودگاه سيّد اوصياست كه پديد آيد، و مسيح مريم از آسمان به زمين آيد، و آوازه آيت «و قل جاء الحق و زهق الباطل» از آسمان هفتمين آيد، و ناصرش ربّ العالمين و جبرئيل امين آيد، و آن محمّدى عصمت علوى شجاعت، تيغ برگيرد و عالم بگشايد.»

. كتاب نقض، ص 477؛ صفا، همان، ج 2، ص 884. در پاره‌اى از موارد هم شيوه بيان كتاب نقض چونان شيوه بيان وعاظ گشته كه نثرى شبيه به نثر مسجّع و يا نثر موزون است ولى اين‌گونه موارد كمياب است. اگرچه لحن نويسنده كتاب بر اثر استدلال و استشهاد به احاديث و اخبار و روايات در برخى موارد خشك است، اما در پاره‌اى موارد هم كه در راه دفاع از هم‌كيشان خود گرم رو مى‌شود، نفسى مؤثّر و كلامى جالب و دل‌انگيز مى‌يابد. ولى به حكم عادت اهل زمان، نفوذ زبان عربى و حتى قواعد دستورى عرب از قبيل استعمال صفات مؤنّث براى موصوف جمع، در اين كتاب بسيار مشهود است، مانند «كتب اصوليه اثنى عشريه».()

1) . صفا، تاريخ ادبيات در ايران، پيش گفته، ج 2، ص 881.

) . صفا، همانجا، ج 2، ص 986-987.

ديگر نكته بارز در كتاب نقض، استشهاد مؤلّف آن به اشعار و امثال تازى و فارسى است كه شامل ده‌ها بيت و ضرب المثل است.

. براى آگاهى از آنها، ن.ك: كتاب نقض، بخش فهرست‌ها، ص 662-670. و در اين ميان برخى ابيات نيز براى نخستين بار در اين كتاب آمده‌اند، از جمله دو بيت از متنبّى كه در ديوان او نيست، ولى در اين كتاب به چشم مى‌خورد.(1). صفا، همان، ج 2، ص 987.
5. مباحث رجالى، تاريخى، جغرافيايى و اجتماعى در كتاب نقض:

از مباحث جالب كتاب، اطلاعات قابل توجهى است كه درباره رجال و شاعران و عالمان سده ششم هجرى، چه در منطقه رى، و چه در ايران زمين به دست مى‌دهد، و به علاوه مشتمل بر اسامى بلاد و محلات و اطلاعات جالبى درباره آنهاست.

از جمله اين مباحث، توضيحاتى است كه مؤلّف كتاب نقض درباره قطب الدين ابومنصور مظفّر بن اردشير عبّادى، واعظ مشهور و در گذشته سال 547 ه .ق داده است: قوّه نطق او تا بدان حدّ بود كه خليفه عباسى المقتفى لأمر اللّه را مجذوب خود

ساخت. زنده ياد استاد مجتبى مينوى در شرح حال عبّادى در يادداشت‌هاى خود از كتاب نقض نيز استفاده كرده است.(2). كتاب نقض، ص 371-372. نيز در كتاب نقض از برخى خاندان‌ها و آبادانى‌ها و مساجد و مدارس ايشان نام برده شده است؛ از جمله خاندان


1) . كتاب نقض، ص 543 -544. و از اين حيث گنجينه‌اى ارزشمند است. به تعبير استاد دكتر صفا: «از جمله متون خوب نثر پارسى در قرن ششم و در زمره كتب درجه اوّل آن قرن است».

2) . مينوى، مجتبى، يادداشت‌هاى مينوى، جلد اوّل: رجال - روش تحقيق، به كوشش مهدى قريب و محمّد على بهبودى، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، تهران، 1375 ش، ص 245. عبدالجليل قزوينى رازى از عبّادى با عنوان «امير عبّادى» نام برده و دفاع او را از عزادارى روز عاشورا و نفرين بر خاندان معاويه در حضور خليفه المقتفى لأمر اللّه بيان كرده است.

رضى الدين ورامينى.(1). ن.ك: همان، ص 52.

اتابيك (= اتابك) لقبى بود كه از اوايل دوره سلجوقى به كسانى كه مأمور تربيت و مراقبت و تمشيت امور شاهزادگان بودند، داده مى‌شد و اين اتابكان، حمايت آن كودكان را از هر حيث برعهده مى‌گرفتند، و همين امر به تدريج موجب دخالت آنان در امور مى‌شد.(2)

از ديگر اطلاعات ارزشمند كتاب نقض، معرفى مدارس و كتابخانه‌هايى است كه در مراكز مختلف علمى داير بوده است. افزون بر مدارس اهل سنّت و جماعت، شيعه نيز در مناطق رى، قزوين، قم، آوه، مازندران، كاشان و نيز در نواحى بيهق و سبزوار، مدارس و كتابخانه‌هاى معتبرى داشتند. به تعبير استاد همايى

. همايى، جلال الدين، تاريخ علوم اسلامى تقريرات استاد همايى، نشر هما، تهران، 1363 ش، ص 40-41.(3). براى تفصيل ن.ك: كتاب نقض، بخش فهارس، فهرست امكنه، ص 715-717، ذيل عنوان «كتب‌خانه» و «مدرسه».(4). ن.ك: همان، ص 194-202. به دست مى‌دهد.

از ديگر فوايد جغرافيايى كتاب ذكر باروها، قلعه‌ها، دژها، كاروانسراها و برخى


1) . ن.ك: همان، ص 200، 222، 451، 579. اطلاعات تاريخى كتاب نيز در خور توجه است؛ از جمله اطلاعاتى كه درباره اتابكان به دست مى‌دهد.

2) . صفا، همان، ج 2، ص 26.

3) بهترين سندى كه در اين‌باره اطلاع صحيح به ما مى‌دهد، كتاب نقض است كه به قسمتى از مدارس شيعه اماميه در بلاد اسلامى از خراسان و ماوراءالنهر و عراق و شام و غيره اشاره كرده است.

4) اطلاعات جغرافيايى كتاب نيز بسيار ارزشمند و سندى ارجمند است؛ از جمله اطلاعاتى كه درباره شهرهايى چون قم، كاشان، آبه، ورامين، سارى، اُرم و سبزوار

قريه‌ها و مناطق است؛ از جمله:(1)

عبدالجليل قزوينى رازى در صفحاتى از كتاب نقض به ذكر بزرگان، اعيان و دانشمندان شيعه در شعب مختلف علمى پرداخته و از اصحاب، راويان، مصنّفان و مؤلّفان، مفسّران، متكلّمان، فقيهان، ائمه قرائت، زاهدان، عابدان، اهل اشارت و موعظت، ائمه لغت و ادبيات، شاعران، سلاطين و جهانبانان، وزيران، خواجگان (= بزرگان و رئيسان)، سادات و نقيبان نام برده است.

. كتاب نقض، ص 207-233.

با مطالعه كتاب نقض، برخى مسائل اجتماعى سده ششم و چگونگى زيستن مردم، فرهنگ عامّه (فولكلور) و آداب و سنن آنان روشن مى‌گردد كه از اين حيث نيز اين كتاب منبعى بس ارزشمند است. در سخنان زنده يادان استادان علاّمه قزوينى، دكتر صفا و دكتر زرّين كوب، اشارت‌هاى زيبايى بر اين مسأله رفته كه به جهت پرهيز از اطاله، جويندگان را بدان سخنان ارجاع مى‌دهيم.(2)

6. مباحث فقهى در كتاب نقض:

از آنجا كه كتاب نقض در پاسخ ايرادات و اتّهامات متعصّبانه بر شيعه نگاشته شده و بخشى از آن ايرادات درباره مباحث فقهى بوده است، كتاب نقض هم حاوى بسيارى از مباحث فقهى گشته و از اين جهت نيز منبعى قابل مراجعه است. از جمله اين مباحثند: جهر به بسم اللّه؛ انگشتر در دست كردن (= تختّم)؛ تكبير نماز ميّت؛ فرو گذاردن دست در نماز؛ وضو و... .()


1) . ارجاع به صفحات در اين قسمت به كتاب نقض است. باروى قم و رى (ص 219)، قلعه ارژنگ (ص 548)، دژ باليس (ص 480)، كاروانسراى كوشك (ص 372)، برزاد (قريه‌اى در رى، ص 421) و چال گاوانان (ص 305).

2) . به ترتيب ن.ك: قزوينى، همان منبع، ج 5، ص 1126؛ صفا، همان، ج 2، ص 986؛ زرّين كوب، همان، ص 239.

) . براى نمونه ن.ك: كتاب نقض، ص 422-429.

مرحوم محدّث قمى پس از آوردن شرح حال كوتاهى از عبدالجليل قزوينى رازى،

. قمى، عبّاس، فوائد الرضوية، از انتشارات كتابخانه مركزى [بى‌تا]، ج 1، ص 223-224. عباراتى را از صاحب جواهر نقل كرده است.

صاحب جواهر الكلام (شيخ محمّد حسن نجفى) در بحث استحباب تكبيرهاى سه گانه در تعقيب نمازها به جمله‌اى از كتاب نقض استشهاد كرده است.(1)

7. نقد و نقّادى:

و بالاخره از مباحث بسيار مهم، بررسى جايگاه كتاب نقض در حوزه «نقد و نقّادى» است. عبدالجليل قزوينى رازى كوشيده تا مطالب خود را به طور مستدل و استوار بيان كند و به اصطلاح، «دعوى بى‌نيّت» نكند و در اين راه، نكته‌جويى‌ها و ژرف‌بينى‌هاى فراوانى نيز از خود نشان داده و باعث شده كه كتاب نقض از حيث استدلال و در مقام جدل، متقن و استوار و در سير نقدنويسى در زبان فارسى نيز اثرى تأثيرگذار باشد.

. براى تفصيل در اين زمينه ن.ك: ستّارى، جلال، مقاله «نگاهى به نقدنويسى در ايران» چاپ شده در مجموعه مقالات، به كوشش محسن باقرزاده، انتشارات توس، تهران، 1369 ش، ص 208-209.

پس از چاپ كتاب نقض و همراه با چاپ دوم متن كتاب، تعليقات مرحوم مير جلال‌الدين محدّث ارموى نيز به چاپ رسيد كه به گفته فرزند مؤلّف، آقاى على محدّث، نتيجه تحقيقات و تتبّعات بيش از 30 سال از عمر مؤلّف ارجمند آن مى‌باشد.()


1) . نجفى، محمّد حسن، جواهر الكلام فى شرح شرايع الاسلام، به تحقيق عبّاس قوچانى، بيروت، 1981، ج 10، ص 409؛ نيز ن.ك: تعليقات نقض، ج 2، ص 1265-1266.

) . محدّث ارموى، ميرجلال الدين، تعليقات نقض، انجمن آثار ملى، تهران، 1358 ش، ج 1، ص 21. به تعبير استاد زرين كوب: «آقاى سيّد جلال محدّث بحق مى‌بايستى عهده‌دار تصحيح و طبع اين كتاب باشند؛ زيرا اطلاعات ايشان درباره مذهب شيعه و اخبار و احاديث و اصول و رجال آن به اندازه يك متخصّص فن مى‌باشد. اين است

كه پاورقى‌هاى كتاب، مملوّ است از اطلاعات بسيار گرانبها و نفيسى كه محشّى فاضل پس از تحمّل رنج بسيار به دست آورده و در آن ثبت كرده است.»

. زرين كوب، همان، ص 239. استاد زرّين كوب نكاتى را نيز به مصحّح محترم تذكّر داده و اصلاحاتى را پيشنهاد كرده و برخى اغلاط متن و حواشى را تذكّر داده بودند(1). ارجاع به صفحات در متن مقاله به تعليقات نقض، با مشخصات پيش گفته است.

الف) مباحث دستور زبان فارسى

1.

درباره «هر» (ج 1، ص 1- 5) در عبارت «هر جواهر محامد»

2.

به كار بردن صيغه فعل مفرد مخاطب به جاى جمع مخاطب (ج 1، ص 172-175)

3.

جمع كردن دو يا سه ادات تعليل براى افاده معنى تأكيد (ج 1، ص 64-66)

4.

الحاق «ها» به اوّل برخى افعال، مانند: هاگير (ج 2، ص 1053-1054)

5.

به كار رفتن «زيادت» با ياء مصدرى (ج 2، ص 1180-1181)

6.

ازين، بودمانى، كردمانى (ج 2، ص 1302-1304)

ب) مباحث لغوى

1.

واژه مصوّر (ج 1، ص 43-44)

2.

به كار رفتن «نص» در معناى «منصوص عليه» (ج 1، ص 83 - 85)

3.

تحقيق درباره دو كلمه «ملاطفة» و «بويح» (ج 1، ص 263-264)


1) . همان، ص 239-241. كه در چاپ دوم كتاب نقض، جملگى اصلاح و اعمال شده‌اند و چه خوب بود كه نامى هم از دكتر عبدالحسين زرين كوب در چاپ دوم كتاب و تعليقات برده مى‌شد، ولى افسوس كه چنين نشد. به هر حال سخن از تعليقات نقض بود كه تأليفى سترگ است و در اين نوشتار بخشى از مطالب فراوان و ارزشمند آن معرّفى مى‌گردد.

4.

در بيان معنى «كتامه» و «لاعه» و «سجلماسه» (ج 1، ص 231-239)

5.

واژه «انزله كردن» (ج 1، ص 370-371)

6.

خوضه مفرَّد (ج 2، ص 1128-1129)

7.

معدّل و مزكّى (ج 2، ص 1128-1129)

8.

عبره كردن = عبر كردن (ج 2، ص 1199)

ج) مباحث ادبى

1.

تحقيق در مصراع «وشتّان ما بين البصيرة و العمى» (ج 1، ص 307-309)

2.

قطعه ابياتى از اميرالمؤمنين عليه‌السلام (ج 1، ص 367-370)

3.

«شعراء متقدمان و متأخران از تازيان و پارسيان» (ج 2، ص 858 -1012)

4.

بحث در چند شعر (ج 2، ص 1233-1234)

5.

بررسى ابياتى از متنبّى (ج 2، ص 1250-1251)

6.

«عند» در كتب قديمه (ج 2، ص 1345-1346)

د) تحقيق در امثال كتاب نقض

1.

اذا لم تستحى فاصنع ماشئت (ج 1، ص 123-124)

2.

بغداد كم زنبيلى گير (ج 1، ص 203-204)

3.

ريش پالان كردن (ج 1، ص 204-206)

4.

پست خوردن و ناى زدن به هم راست نيايد (ج 1، ص 383-384)

5.

مار شدن مور (ج 2، ص 1168-1169)

ه) مباحث تفسيرى

1.

تفسير آيه «وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ...» (ج 1، ص 18-23)

2.

تفسير آيه «بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إلَيْكَ» (ج 1، ص 371-382)

3.

تفسير آيه «فَفَريقا كَذَّبْتُمْ وَ فَريقا تَقْتُلُونَ» (ج 2، ص 1034-1035)

4.

تفسير آيه «اُحِلَّ لَكُمْ...» (ج 2، ص 1225-1226)

و) مباحث كلامى

1.

بحث در صفات خدا (ج 1، ص 23-29)

2.

تنزيه انبياء (ج 1، ص 29-43)

3.

درباره مشبّهه و مجسّمه (ج 1، ص 271-275)

4.

ايمان حضرت ابوطالب (ج 1، ص 190-202)

5.

علم غيب انبياء و ائمّه عليهم‌السلام (ج 2، ص 1037-1040)

6.

مسأله حالت و احوال (ج 2، ص 1183-1196)

ز) مباحث حديث‌شناسى

1.

تحقيق در مجعول بودن چند حديث (از جمله در ج 1، ص 44-50)

2.

حديث منزلت و اخوّت (ج 1، ص 354-362)

3.

حديث سواءٌ على من خالف... (ج 2، ص 1021-1026)

4.

حديث كانا امامين سيّدين... (ج 2، ص 1034)

5.

حديث من كذب علىّ متعمّدا... (ج 2، ص 1126-1127)

6.

حديث «ما ابطأ عنّى الوحى...» (ج 2، ص 1134-1135)

7.

حديث قضا و قدر (ج 2، ص 1181-1183)

8.

مجعولاتى منسوب به پيامبر درباره بنى عبّاس (ج 2، ص 1196-1198)

9.

حديث «انا شجرة الهدى...» (ج 2، 1235-1236)

ح) مباحث كتاب‌شناسى

1.

شرح برخى كتاب‌هاى شيعه (ج 1، ص 101-123)

2.

كتاب فتوح اعثم كوفى (ج 1، ص 202-203)

3.

كتاب الدرجات شيخ ابوعبداللّه بصرى (ج 1، ص 253-256)

4.

كتاب موافقة الصحابة (ج 2، ص 1394)

ط) مباحث مربوط به ملل و نحل

1.

فرقه لاسكيان (ج 1، ص 175-177)

2.

فاطميان مصر (ج 2، ص 1064-1067)

3.

مفوّضه (ج 2، ص 1244)

4.

غرابيه (ج 2، ص 1084-1085)

ى) مباحث جغرافيايى

1.

ايلاق (ج 1، ص 127-128)

2.

سُر و طهران (ج 2، ص 1028-1029)

3.

برزاد، فرزاد، فرح‌زاد (ج 2، ص 1129-1131)

4.

دژ باليس = فاليس (ج 2، ص 1169-1174)

5.

قلعه ارژنگ (ج 2، ص 1258-1259)

6.

چال گاوانان (ج 2، ص 1390)

و بسيارى از مباحث رجالى و تاريخى كه برشمردن آنها موجب اطاله سخن مى‌شود و با مراجعه به متن كتاب نقض و تعليقات نقض، بزرگى كار مؤلّف و مصحّح دانسته مى‌شود.

هر كس ز ديار آشنايى است *** داند كه متاع ما كجايى است

با ذكر اين دو بيت مشهور از باخرزى، نوشتار را به پايان مى‌برم:

يا رُبّ حىٍّ ميّت ذكره *** و ميّت يحيى بأخباره

ليس بميّت عند اهل النّهى *** من كان هذا بعض آثاره

كتابنامه

1.

تاريخ ادبيات در ايران، ذبيح اللّه صفا، تهران: فردوسى، 1363 ش.

2.

تاريخ علوم اسلامى (تقريرات استاد همايى)، جلال الدين همايى، نشر هما، تهران، 1363 ش.

3.

تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسى، سعيد نفيسى، تهران: كتاب‌فروشى فروغى، تهران، 1344 ش.

4.

التدوين فى اخبار قزوين، عبدالكريم رافعى قزوينى، تحقيق شيخ عزيزاللّه عطاردى، مركز فرهنگى خراسان، 1376 ش.

5.

تعليقات نقض، ميرجلال الدين محدّث ارموى، تهران: انجمن آثار ملى، 1358ش.

6.

تنقيح المقال فى علم الرجال، عبداللّه مامقانى، نجف اشرف: چاپ سنگى، 1350ق.

7.

جواهر الكلام فى شرح شرايع الاسلام، محمّد حسن نجفى، به تحقيق عبّاس قوچانى، بيروت: مؤسّسة التاريخ العربى، 1981.

8.

«فرق شيعه در ايران»، ذبيح اللّه صفا، مجله دانشكده ادبيات تهران، سال چهارم، شماره 2، دى ماه 1335.

9.

ديوان، عثمان مختارى، با تصحيح و تعليقات جلال الدين همايى، تهران: 1341ش.

10.

رياض العلماء و حياض الفضلاء، عبداللّه افندى اصفهانى، تحقيق سيّد احمد حسينى، قم: 1401 ق.

11.

«كتاب نقض»، سخن، عبدالحسين زرّين كوب، دوره چهارم، شماره 3، بهمن 1331.

12.

فوائد الرضوية، عبّاس قمى، انتشارات كتابخانه مركزى [بى‌تا].

13.

الفهرست، على بن بابويه رازى منتجب الدين، تحقيق و مقدّمه از دكتر سيّد جلال الدين محدّث ارموى، قم: كتابخانه آيت اللّه مرعشى، 1366 ش.

14.

لغت‌نامه، على اكبر دهخدا، تهران: مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.

15.

مجالس المؤمنين، نوراللّه شوشترى، تهران: كتابفروشى اسلاميه، 1354 ش.

16.

«نگاهى به نقدنويسى در ايران»، جلال ستّارى، مجموعه مقالات، به كوشش محسن باقرزاده، انتشارات توس، تهران، 1369 ش.

17.

معجم رجال الحديث، ابوالقاسم خوئى، قم: 1403 ق / 1983 م.

18.

مقالات قزوينى، محمّد قزوينى، به كوشش عبدالكريم جربزه‌دار، تهران: اساطير، 1366.

19.

«بندار رازى يكى از قديم‌ترين شعراى پهلوى زبان»، عبّاس اقبال آشتيانى، مهر، سال هفتم، مهرماه 1321.

20.

كتاب نقض، عبدالجليل قزوينى رازى، به تصحيح جلال الدين محدّث ارموى، تهران: انجمن آثار ملّى، چاپ دوم، 1358 ش.

21.

يادداشت‌هاى مينوى، مجتبى مينوى، جلد اوّل: رجال - روش تحقيق، به كوشش مهدى قريب و محمّد على بهبودى، تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، 1375 ش.

22.

«قوامى رازى»، عبّاس، اقبال آشتيانى، يادگار، سال دوم، شماره اول، شهريور 1324.

معرفى و بررسى كتاب نقض /سيد مرتضى حسينى شاه ترابى

7 معرفى و بررسى كتاب نقض(1)

سيد مرتضى حسينى شاه ترابى

چكيده

بررسى كتاب نقض، از آثار كلامى شيعه از نوع ردّيه‌نويسى، موضوع اين مقاله است. اين كتاب در قرن ششم هجرى در شهر رى و در پاسخ به كتاب بعض

فضائح الروافض نگاشته شده كه با سخنان ناشايست و موضع‌گيرى‌هاى خود، درصدد ايجاد تفرقه ميان شيعيان و سنّيان بوده است. كتاب نقض با روى كرد كلامى تدوين يافته، اما با توجه به اطلاعات تاريخى پراكنده‌اى كه در آن به چشم مى‌خورد، اهميت تاريخى مهمى يافته است. اطلاعات تاريخى منعكس شده در نقض سه دسته؛ تاريخ صدر اسلام، اوضاع سياسى - اجتماعى عصر نويسنده و تاريخ تشيّع مى‌باشد.

عبدالجليل قزوينى رازى نويسنده كتاب نقض، از متكلمان، عالمان

و سخن‌وران نام‌دار رى به شمار مى‌آيد. اهميت تاريخى كتاب به اخبار و گزارش‌هايى برمى‌گردد كه درباره اوضاع سياسى - اجتماعى آن زمان نگاشته است.

كليدواژه: كتاب نقض، عبدالجليل قزوينى رازى، محدّث ارموى، تاريخ اسلام، رى.


1) سخن تاريخ، شماره 3 تابستان 1387، ص 56 - 73.

مقدّمه

تاريخ، تجربه گذشتگان در جهت بهتر زيستن است و كتاب، انتقال دهنده اين تجربه از نسلى به نسل ديگر، بايد با كتاب قرين شد، آن را شناخت و به ديگران شناساند. آشنايى با كتاب يعنى آشنا شدن با دنيايى ديگر و تجربياتى ديگر كه نويدبخش فردايى بهتر است.

در ميان كتاب‌ها برخى ارزش‌مندند و به‌سان دُرّى ثمين، چشم‌نوازند و دل را شيفته هم‌نشينى خويش مى‌كنند.كتابى كه در نوشتار حاضر بررسى و معرفى مى‌شود، از جمله همين كتاب‌هاست. اين نگاشته، كه مخاطبان خويش را در حدّ توان، با اين اثر ارزش‌مند و نفيس تاريخى آشنا مى‌كند.

عصر نگارش كتاب

كتاب نقض يادگار عصرى است كه تمدن اسلامى رو به زوال نهاد، امپراطورى عباسى از هم پاشيد و قدرت سياسى در دست تركان سلجوقى بود. خلفاى عباسى از مقام خلافت، فقط نام و تشريفات آن را داشتند و كاركردى بيش از اعطاى خلعت و تأييد امارت سلسله‌هاى حاكم نداشتند. سرزمين‌هاى اسلامى، بستر رقابت‌هاى سياسى و اختلافات سلجوقيان بر سر قدرت بود. هركدام از آنان در بخشى از قلمرو پهناور سرزمين اسلامى، قدرت يافته و آن را به طريق وراثت، در خاندان خويش تداوم بخشيده و حكومت‌هاى سلاجقه روم، شام، كرمان و سلاجقه عراق و كردستان را شكل داده بودند.()


) . ن.ك: عماد الدين محمّد بن محمّد حامد الاصفهانى، تاريخ دولت آل سلجوق، مقدّمه يحيى مراد، ص 384 - 323، چاپ اول: دارالكتب العلميه بيروت، 1425 ق، كليفورد ادموند بوسورث، سلسله‌هاى اسلامى، ترجمه فريدون بدره‌اى، ص 177 - 183، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى تهران، 1371 ش؛ سهيل طقوش، تاريخ سلاجقه الروم فى آسياى الصغرى؛ بيروت، دارالنفائس، 1423 ق، فصل‌هاى ششم، هفتم و هشتم، ص 119 - 207. افزون بر اينها، سنت اتابك گزينى در ميان آنان، سبب گشته بود

سلسله‌هاى كوچك جديدى با عنوان اتابكان، در دل اين دولت‌ها رشد كنند و سلسله‌هاى اتابكيّه متعددى را با نام‌هاى اتابكان آذربايجان و همدان، اتابكان فارس، اتابكان شبانكاره فارس، اتابكان لرستان كبرا و اتابكان لرستان صغرا به وجود آوردند.

. سلسله‌هاى اسلامى، چاپ اول، ص 187 - 193؛ رسول جعفريان، تاريخ ايران اسلامى، ج 2، ص 298 چاپ سوم: تهران، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، 1381.

با آغاز جنگ‌هاى صليبى و حملات صليبى‌ها به جهان اسلام، قلمرو اسلامى دچار هرج و مرج سياسى و از هم‌گسيختگى شديدى شد كه جريان سياسى - مذهبى اسماعيليان نزارى ايران، نمونه بارزى از اين پراكندگى بود. آنان در دژها و قلعه‌هاى

مستحكم مناطق كوهستانى مأوا گرفتند و با در پيش گرفتن سياست ترور، عرصه را براى كارگزاران دولت سلجوقى و مخالفان مذهب خويش نا امن كردند. شدت عمل آنان به قدرى بود كه اين اقدام آنان، شيعيان امامى را نيز كه در كنار اهل سنت مى‌زيستند، دچار مشكل كرد. سنّيان در همين جهت، اسماعيليان را ملاحده و كافر مى‌خواندند و براى اعمال فشار بر شيعيان مى‌گفتند: «رافضى دهليز ملحدى است.»؛()

در اين عصر، علاوه بر جريان اسماعيليان، تنش‌ها و اختلافات مذهبى متعددى دامن‌گير جامعه اسلامى شد كه اختلاف فراگير مذهبى ميان حنفيان و شافعيان از آن جمله بود. برخى نيز در اين بحبوحه، سعى مى‌كردند تا به اختلاف بين شيعيان و سنّيان دامن بزنند كه كتاب بعض فضائح الروافض نمونه‌اى از اين تلاش تفرقه‌انگيز است.

كتاب نقض بازمانده چنين عصرى به شمار مى‌آيد و تعارضات و تنش‌هاى مذهبى آن زمان را نشان مى‌دهد. اقدام نويسنده، تلاشى است عالمانه و مسالمت‌آميز در جهت كاهش اين تنش‌ها و زدودن برخى توهمات موجود ميان سنّيان و شيعيان.


) . عبدالجليل قزوينى رازى، نقض، تصحيح جلال الدين محدّث ارموى، چاپ دوم، ص 175، انجمن آثار ملى، تهران 1358 ه . ش. يعنى مردم ابتدا شيعه امامى مى‌شوند، سپس از اين مجرا به مذهب اسماعيلى مى‌پيوندند.

اين كتاب در امتداد سير رشد يافته نگارش كتاب‌هاى كلامى و عقيدتى شيعه در سده‌هاى پنجم تا هفتم قمرى و نمونه‌اى از كلام عقلى شيعه است كه در ادامه شرح و بسط آراى شيخ توسى ، سيّد مرتضى و شيخ مفيد قلمداد مى‌شود.

نويسنده كتاب

نصير الدين‌عبدالجليل بن ابى الحسين بن ابى الفضل قزوينى

. منتجب الدين على بن بابويه رازى، الفهرست، تحقيق سيّد جلال الدين محدّث ارموى، كتاب‌خانه عمومى آيت اللّه العظمى مرعشى نجفى، ص 87، قم، 1366 ش. رازى، نگارنده اين كتاب است كه از عالمان شيعى و متكلمان برجسته سده ششم قمرى از ديار رى به شمار مى‌آيد.(1). همان، ص 87؛ حر عاملى، امل الآمل، تحقيق سيّد احمد حسينى، ج 2، ص 143، دارالكتاب الاسلامى، قم، 1362 ش. بود و به تعبير قاضى نور اللّه شوشترى:

از ازكياى علماى اعلام و اتقياى مشايخ كِرام بوده و در زمان خود به علوّ فطرت و جودتِ طبع از ساير اقران امتياز داشته است.(2)

او از سخن‌وران و وعاظ معروف زمان خود به شمار مى‌آيد

. ميرزا عبداللّه افندى، رياض العلماء و حياض الفضلاء، به اهتمام سيّد محمود مرعشى، تحقيق سيّد احمد حسينى، ج 3، ص 72، چاپ‌خانه خيام، قم، 1401 ق. و توصيف شيخ منتجب الدين رازى(م 585 ق.) از او با عنوان «الشيخ الواعظ»(3). رافعى، تدوين، نسخه عكسى اسلامبول، ص 241، به نقل از نقض، مقدّمه مصحح، ص 19. و مجالس وعظ و منابر متعددى داشت كه شيعه و سنى در آن شركت مى‌كردند. او در بخشى از كتاب نقض بنابر مناسبتى، به

1) . اسماعيل باشا بغدادى، هدية العارفين، ج 5، ص 500، دارالكتب العلميه، بيروت، 1413 ق. وى شخصى دانش‌مند، فصيح و دين‌دار

2) . قاضى نور اللّه شوشترى، مجالس المؤمنين، چاپ چهارم، ج 1، ص 482، انتشارات اسلاميه، تهران، 1377ش.

3) . الفهرست، ص 87. اين ويژگى را بيان مى‌كند. شيخ عبدالجليل، سخنانى نافذ و گيرا

يكى از اين مجالس اشاره مى‌كند و مى‌نويسد:

در شهور سنه خمسين و خمسمائه، مرا روز آدينه به مدرسه بزرگ خود نوبت مجلس بود. در آن ميانه، بر مذهبِ صبّاحيان طعنى مى‌رفت و مردم به لعنت و نفرين آن قوم شوم، زبان‌ها دراز كرده، در آن ميانه مجبّرى متعصب برخاست و گفت: «خواجه امام!اين قوم در «خيرالعمل» سر به گريبان تو برآورده‌اند.» گفتم: «در خير العمل سر به گريبان من برآورده‌اند، اما در وجوب معرفت، زبان به دهان توبه در كرده‌اند؛ پس من پيرهن بركنم تا گريبان بنماند كه او سر بركند، تو را دشخوارتر است كه آن دهان باشد، در آن دهان زبان نباشد.»(1)

در جايى ديگر نيز اشاره مى‌كند كه در سراى سيّد فخرالدين كه از بزرگان شيعه و رؤساى سادات رى

. همان، ص 143. و منزلش محفل عالمان و دانش‌مندان بوده، نوبت مجلس و وعظ براى او تعيين مى‌شده است.(2)

نام و نسب او به‌طور مشهور، نصيرالدين عبدالجليل بن ابى الحسين بن ابى الفضل قزوينى است، نويسنده رياض العلما مى‌نويسد:

از بعضى مواضيع نسب وى به گونه‌اى ديگر برداشت مى‌شود و من خودم بر پشت كتاب المثالب ياد شده توصيف او را چنين ديده‌ام: «اين كتاب را صدر الامام نصيرالدين ركن الاسلام سلطان العلماء ملك الوعاظ عبدالجليل بن الحسين ابى الفضل القزوينى تأليف كرده است».

. ج 3، ص 72.

اساتيد و مشايخ او بر ما ناشناس مانده و آگاهى چندانى از آنها نداريم؛ فقط از برخى قراين، استنباط مى‌شود كه عده‌اى از علما كه نويسنده، زمانشان را درك كرده و نامشان را در نقض آورده، به‌ويژه عالمان شهر رى، از مشايخ اويند و برادر بزرگ‌تر


1) . نقض، ص 137.

2) . همان، ص 451.

وى، اوحد الدين، شيخ روايت اوست،(1). نقض، ص 3، 211 و 495.

از تاريخ تولد و وفات او اطلاعى در دست نيست، اما از پاره‌اى قراين مشخص مى‌شود كه تولد وى در اواخر قرن پنجم و وفاتش در نيمه دوم سده ششم قمرى يعنى پس از سال 560 بوده است.(2)

شيخ عبدالجليل علاوه بر كتاب نقض، آثار ديگرى هم داشته است كه عبارتند از:

الف. تنزيه عايشه

. الفهرست، ص 87، ميرزا محمّد باقر موسوى خوانسارى، روضات الجنات فى احوال العلماء و السادات، ج 4، ص 186، چاپ اول، الدارالاسلاميه، بيروت، 1411 ق.

اين كتاب هم‌چنان‌كه از عنوان آن استفاده مى‌شود، براى اثبات پاك‌دامنى عايشه و مبرّا نمودن از نسبت ناشايست آلوده دامانى است؛ هم‌چنان‌كه نويسنده روضات الجنات تصريح مى‌كند:

كتاب تنزيه عايشه يعنى] پاك نمودن عايشه] از فواحش عظيمه، همان سان كه محل وفاق اماميه است.(3)

نويسنده رياض العلما نيز خاطرنشان مى‌كند:

پوشيده نماند كه منظور او از تنزيه عايشه، تنزيه او از زناست نه از معاصى؛ زيرا نزد شيعه، او مبراى از زناست البته و هم‌چنين تمامى همسران پيامبر خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و هم‌چنين همسران ديگر انبياء.

. رياض العلماء، ج 3، ص 72.

اين كتاب همان مجموعه‌اى است كه به تصريح نويسنده آن، در سال 533 قمرى در زمان حكومت امير عبّاس غازى، حاكم رى، به دستور سيّد سعيد فخرالدين بن شمس الدين حسينى، رئيس و مقتداى سادات و شيعيان، نوشته شده و قاضى القضات


1) . الفهرست تعليقات محقق، ص 264. زيرا در اواسط كتاب به روايت خويش از او تصريح مى‌كند.

2) . همان، مقدّمه مصحح، ص 23.

3) . ج 4، ص 186.

سعيد عماد الدين حسن استرآبادى حنفى(1). نقض، ص 115. به توصيه شيخ عبدالجليل قزوينى:

هركس از فريقين كه خواهد كه اعتقاد شيعه در عايشه و ام سلمه و همه زنان مصطفى بداند، بايد كه كتاب فى تنزيه عايشه كه ما در دولت امير عبّاس غازى و عهد قاضى القضات، سعيد حسن استرآبادى، به اشارت امير سيّد شمس الدين الحسينى - رحمة اللّه عليه - ساخته‌ايم، برگيرد و بخواند.(2)

ب. مفتاح الراحات فى فنون الحكايات

. آقا بزرگ طهرانى، الذريعه الى تصانيف الشيعه، ج 21، ص 330، دارالاضواء، بيروت.

در نام اين كتاب، اختلاف شده است و در برخى منابع از آن، با عنوان مفتاح التذكير ياد كرده‌اند(3)كه به نظر مى‌رسد دليل اختلاف اين باشد كه كتاب مذكور نظر به تنوع موضوعش، مطلوب فضلاى آن دوره و غالبا براى مذاكرات سودمند بوده است؛ بنابراين، در نتيجه كثرت اطلاق مفتاح التذكير بر آن كتاب، نام اصلى آن يعنى مفتاح الراحات فى فنون الحكايات مهجور شده و نام دوم كه به جهت اختصار مطلوب‌تر

بوده، وضع تعينى يافته است.(4)

اين كتاب مى‌گويد:

من در كتاب مفتاح الراحات فى فنون الحكايات شرح ايمان عمر به نوعى بيان

كرده‌ام لطيف و بسى از معروفان فريقين آن را نسخه كرده‌اند و ديده و برخوانده‌اند؛

. نقض، ص 177. و اعتقاد شيعه در حق زهّاد و عبّاد و مفسران، چنين به غايت نيكو باشد و چون مفصل خواهد كه بداند، كتاب مفتاح الراحات كه ما جمع

1) . الفهرست، تعليقات محقق، ص 261. بر آن تقريظ نوشته و نسخه اصل آن به خزانه امير عبّاس اهدا شده است.

2) . همان، ص 295.

3) . هدية العارفين، ج 5، ص 500؛ روضات الجنات، ج 4، ص 186؛ امل الآمل، ج 2، ص 143؛ رياض العلماء، ج 3، ص 71.

4) . الفهرست، تعليقات محقق، ص 261.

كرده‌ايم در فنون حكايات، سى پاره كاغذ است، مطالعه بايد كردن تا فايدت حاصل شود و شبهت زايل گردد.(1)

ج. البراهين فى امامة اميرالمؤمنين

. الفهرست، ص 87؛ هدية العارفين، ج 5، ص 500؛ روضات الجنات، ج 4، ص 186؛ امل الآمل، ج 2، ص 143؛

رياض العلماء، ج 3، ص 71؛ الذريعه، ج 21، ص 330.

اين كتاب در سال 537 قمرى نگاشته شده و گرچه از نام آن چنين انتظار مى‌رود كه فقط در برگيرنده ادلّه امامت امام على عليه‌السلام باشد، اسامى همه خلفا و القاب آنان، به ويژه خلفاى عباسى را شامل مى‌شود.(2)

د . السؤالات والجوابات

. الفهرست، ص 87؛ هدية العارفين، ج 5، ص 500؛ روضات الجنات، ج 4، ص 186؛ امل الآمل، ج 2، ص 143،رياض العلماء، ج 3، ص 71.(3). الفهرست، تعليقات محقق، ص 260.

معرفى كتاب

نام كامل اين اثر بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض، يعنى برخى از معايب ناصبيان، در ردّ كتاب برخى از رسوايى‌هاى رافضيان است كه بنابر اختصار، آن را كتاب نقض مى‌خوانند.

اين مجموعه، از آثار ارزش‌مند كلامى - تاريخى شيعه به شمار مى‌آيد كه به زبان فارسى شيواى سده ششم قمرى نگارش يافت. موضوع آن، پاسخ‌گويى و ردّ تهمت‌ها


1) . همان، ص 239.

2) . نقض، ص 376.

3) اين كتاب حاوى سؤالاتى است كه به‌طور كتبى از نويسنده پرسيده شده و او به آنها پاسخ مى‌گويد. اين كتاب هفت جلدى، به خوبى مشخص مى‌كند كه او در زمان خود، از معاريف و مشاهير علما بوده و از مراجع حل مشكلات به شمار مى‌رفته است.

و نسبت‌هاى ناروايى است كه يكى از نويسندگان سنى مذهب ساكن رى در كتابى با نام بعض فضائح الروافض به شيعيان ايراد ساخته است.

بعض فضائح الروافض نيز به فارسى بود و در سال 555 قمرى نگارش يافت.(1). الذريعه، ج 24، ص 284. بنابر گزارش نقض، اين نويسنده

مطالب سست و بى‌اساسى را به شيعيان نسبت مى‌دهد و چنين وانمود مى‌كند كه در ابتدا شيعه مذهب بوده و پس از روى‌گردانى از تشيّع، به عقايد اهل سنت گرويده است.(2). همان، ص 5.

عبدالجليل پس از اطلاع از نشر اين اثر، نسخه‌اى از آن را تهيه نمود و پس از مطالعه و بررسى دقيق، كتاب بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض را در ردّ آن نگاشت.

او پاسخ خويش را بر استدلالات زيبا و تعبيرات روان بنا گذاشت و دراين‌باره مى‌نويسد:

چون اين عزم مصمم شد، دل مژده به جان داد و جان، پيغام به زبان و زبان به بَنّان و بَنّان، به بيان كه اگر مى‌خواهى كه اين لعل را طرفِ كمرِ ايمان كنى، صواب آن باشد كه ديباچه كتاب به نام آخرين امامان كنى. در حال، قدم در راه فرمان نهادم و بعد از استخاره - تقرّبا الى ربّ العباد و وسيلةً و ذخيرةً ليوم المعاد - شروع افتاد. در اين جوابِ ملزم به نام و تأييد صاحب الزمان، مهدى بن الحسن بن على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على‌بن ابى طالب - عليهم الصلوة و السلام - آن امام مفترض الطاعة


1) . نقض، مقدّمه مصحح، ص 21. برخى بر اين باورند، نويسنده اين كتاب، شهاب الدين تواريخى شافعى رازى از بنى مشاط بوده كه سعى در پنهان داشتن نام خود داشته است.

2) . نقض، ص 15. او كوشيده، تشيّع را مذهبى ضالّه، دور شده از اسلام و ناآشناى با منطق و استدلال جلوه دهد. نويسنده مذكور، نام و لقب خويش را بر روى كتاب ننوشته و نوشته‌اش به شكل مجموعه‌اى مجهول المؤلف منتشر شده است.

كه به فضل و علم و عصمت، از اهل زمانه خود مخصوص است و به فرضِ طاعت، از حق تعالى منصوص است و به اقبال آن امام همام عليه‌السلام اين كتاب بر وجهى مرتّب شد كه خواص را دافع شبهات باشد و عوام را مثمر دلالات؛ به عبارتى سهل و آسان، نه بر قاعده ديگر مصنفات ما كه دقتى و رقتى دارد كه قبول چنين كتاب، نه از رقّت عبارت باشد، بل از شرف حوالت و دلالت باشد تا هر خواننده كه بخواند و هر نويسنده كه بنويسد و هر شنونده كه بشنود، از آن بهره تمام برگيرد و فايده بسيار حاصل كند - و ما توفيقى الا باللّه عليه توكلت و هو حسبى و نعم الحافظ و المعين و الحمد للّه رب العالمين و صلى اللّه على محمّد و آله الطاهرين.(1)

از اين عبارت، روشن مى‌شود كه نويسنده كوشيده تا كتاب را به قلمى ساده و عباراتى همگان فهم بنويسد و مطالب عاليه و مضامين بلند و معانى دل‌نشين را با بيانى روان ادا كند تا هركس به فراخور فهم و استعداد خويش، بهره ببرد. به تعبير محدّث ارموى:

واضح‌ترين دليل و اجلى شاهد بر اين امر، مقايسه تفسير ابوالفتوح رازى و كتاب نقض با هم‌ديگر است؛ زيرا اين دو اثر، هر دو نمونه نثر فارسى يك قرن و تأليف دو عالم متعاصر است.

. الفهرست، تعليقات محقق، ص 264.

گفتنى است، نقض معروف‌ترين اثر شيخ عبدالجليل بوده و ديگر آثار او، شهرت كم‌ترى دارد.(2)

آغاز نگارش نقض بنابر تصريح نويسنده آن در زمان سلطنت محمّد بن محمود سلجوقى بوده

. نقض، ص 12. كه در اواخر سال 547 قمرى بر تخت نشست و در ذى القعده 554 از دنيا رفت. زمان اتمام آن نيز طبق بيان خود نويسنده در محرم سال 555 بود(3). همان، مقدّمه مصحح، ص 21.

1) . همان، ص 6 - 7.

2) . همان، ص 257.

3) . همان، ص 646. و در سال 556 هم منتشر شد.

اهميت كتاب

اين تأليف در وهله نخست، اثرى كلامى از نوع رديه‌نويسى است، اما به سبب گزارش‌ها و اخبارى كه از اوضاع سياسى - اجتماعى عصر نگارش خود مى‌دهد و آداب و رسوم و موارد مختلفى از جنبه‌هاى زندگانى مردم و جامعه انسانى ديار رى منعكس مى‌كند، اهميت تاريخى دارد. به همين دليل، در زمره آثار مهم و كليدى تاريخ كهن رى، به ويژه سده‌هاى پنجم و ششم قرار گرفته است.

نويسنده ضمن پاسخ به تهمت‌ها و ردّ اكاذيبِ بعض فضائح الروافض، نام شهرها و محله‌هاى متعدد شيعى‌نشين جغرافياى امروزين ايران را در سده‌هاى نخستين قمرى ذكر مى‌كند، به اسامى محله‌هاى شيعى‌نشين و سنى‌نشين، اسامى مدارس، مساجد و كتاب‌خانه‌هاى رى و نيز نام بسيارى از بقاع متبركه و زيارتگاه‌هاى مربوط به اخلاف و اعقاب معصومان در نقاط مختلف كه در سده ششم داير بوده است، اشاره مى‌كند. هم‌چنين نام علما، بزرگان، خيّران، دانش‌مندان، نويسندگان، شاعران، وزيران و دولت‌مردان شيعى و غير شيعى را بيان مى‌نمايد. بدين‌ترتيب، مجموعه‌اى رجالى، تاريخى، كلامى، جغرافيايى و ادبى در اختيار ما قرار مى‌دهد.

شيخ عبدالجليل هم‌چنين در لابه‌لاى نوشتار خويش، حوادث و رويدادهاى مهمى از صدر اسلام را بازگو مى‌كند كه اين امر نيز بر ارزش و اهميت كتاب مى‌افزايد. صرف‌نظر از همه اين توصيفات، كه اين اثر، از مهم‌ترين آثار در زمينه ادبيات منثور شيعه به شمار مى‌آيد و به سبب نثر شيوا و دل‌نشين، اديبان و هنردوستان به آن عنايت دارند.

مرحوم عبّاس اقبال آشتيانى، نويسنده، اديب و دانش‌مند فارسى، از اين كتاب به گوهر گرانبها و درّ ناياب تعبير كرده،()

اين كتاب شيخ عبدالجليل قزوينى، اگرچه مذهبى و در نقض كتاب يكى از علماى سنت است كه بر شيعه تاخته بوده، ليكن از آن لحاظ كه يكى از متون


) . همان، ص 9. درباره آن مى‌گويد:

قديم فارسى است كه فقط چند سالى بعد از چهار مقاله نظامى عروضى و مقامات حميدى تأليف شده و مشتمل بر بسيارى از مطالب مهم تاريخى و ادبى است، نسخه‌اى بسيار نفيس و گران‌بهاست.

. همان، ص 10.

مرحوم علاّمه ميرزا محمّد خان قزوينى، در نامه‌اى كه براى استاد على اصغر حكمت نگاشته، از اين اثر با تعبير «كتاب بسيار بسيار نفيس مهم مفيد ممتّع دل‌كش، ضالّه منشوده چندين ساله اين حقير، يعنى كتاب مستطاب جليل القدرعظيم الشأن نادر الوجود اعزّ از كبريت احمر» ياد مى‌كند(1)

كتاب مزبور يعنى بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض كه از اين به - بعد حبّا للاختصار - در طى اين عريضه، هميشه از آن به كتاب نقض الفضائح تعبير خواهم نمود، از جمله كتب بسيار مهم شيعه است.

. همان، ص 11 - 12.

شادروان دكتر سيّد جلال الدين حسينى، معروف به محدّث ارموى، با تلاش چشم‌گير و خستگى‌ناپذير، پس از قريب به سى سال تحقيق و پژوهش، در سال 1328 شمسى، امر تصحيح اين اثر بى‌بديل را به اتمام رساند و سپس به نشر آن اقدام نمود. نتيجه اين تلاش‌هاى بى‌شائبه، چاپ و انتشار اين كتاب در جلد وزيرى، با حجم 743 صفحه به ضميمه پانزده صفحه مقدّمه مصحح بود كه به سال 1331 انجام شد.(2)

تلاش پى‌گير مصحح ادامه يافت و وى در همين زمينه، كتاب كوچكى با نام مقدّمه نقض و تعليقات آن در 160 صفحه به سال 1335 شمسى و نيز نوشته ديگرى با عنوان كليد نقض و تعليقات آن به سال 1336 منتشر كرد.

. همان، پيش گفتار ناشر. او با علاقه بسيارى كه به اين كتاب داشت، به آن مقدار بسنده نكرد ودرصدد تصحيح مجدد و تعليقات مفصل بر آن برآمد. سرانجام دست‌آورد تلاش علمى خويش را در سال 1358 شمسى در سه جلد

1) . همان، ص 11. و مى‌نويسد:

2) . همان، ص 16.

كه مشتمل بر يك جلد متن كتاب و دو جلد تعليقات آن بود، آماده نشر نمود، اما اجل به او فرصت نداد و هنگام تنظيم مقدّمه كتاب، عمرش پايان يافت.()

پس از او فرزندش، على محدّث، نگارش مقدّمه كتاب را تكميل كرد و يادگار تلاش علمى پدر را به دست چاپ و نشر سپرد. در نهايت، كتاب نقض با تصحيح جديد محدّث ارموى در اسفندماه سال 1358 در يك جلد وزيرى، به همت انتشارات انجمن آثار ملى تهران، در شمارگان 1500 نسخه منتشر شد.از مزاياى اين چاپ، هفتاد صفحه مقدّمه از مرحوم سيّد جلال الدين محدّث ارموى و نيز فرزندش است كه در آن به شرح‌حال نويسنده كتاب، آثار او و تاريخ تأليف آن اشاره دارد. فهرستگان آيات، احاديث، امثال، اشعار، لغات و اصطلاحات، اشخاص، فرق، مكان‌ها و كتاب‌ها از جمله ضمايم اين كتاب در چاپ مورد نظر به شمار مى‌آيد. گفتنى است تعليقات نقض كه در مجموع حجمى حدود 1470 صفحه را دربر مى‌گيرد نيز در دو جلد مجزا منتشر شده است. مجموع سه جلدى مذكور كه در كل، بالغ بر دو هزار صفحه را شامل مى‌شود، حاصل يك عمر تلاش انسانى وارسته است كه سعى خويش را بر خدمت به علم و دين گزارده بود. روانش شاد و نامش ماندگار باد!

بررسى كتاب

تا اين‌جا كتاب نقض از حيث ساختار بيرونى، يعنى اوضاع سياسى - اجتماعى زمان نگارش، نويسنده آن، انگيزه نويسنده، چاپ و تصحيح و امثال آن معرفى شد. اكنون سزاوار است با توجه به محتوياتش از لحاظ سبك و شيوه نگارش، اطلاعات تاريخى و نظاير آن بررسى گردد.

1. سبك و شيوه نگارش

نويسنده بعض فضائح الروافض كتابش را به قصد تحريك احساسات و اغواى مردم


) . همان، ص 70.

عوام نگاشت و نسخه‌اى از آن را به قزوين فرستاد كه غالب جمعيت آن سنى مذهب بودند و نسخه ديگرى را براى خود نگه داشت و به صورت پنهانى براى مردم عوام مى‌خواند تا آنها را عليه شيعيان برانگيزاند.

. همان، ص 3. عبدالجليل در مقابل، كتاب بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض را به زبانى ساده و به دور از تكلفات علمى و ادبى، اما بر پايه استدلالات محكم نگاشت تا فتنه وى را پاسخ داده باشد.

او نقض را با خطبه‌اى فارسى، مشتمل بر حمد و سپاس خدا، آغاز مى‌كند و در ادامه، به سبب نگارش آن اشاره مى‌نمايد و سپس به ارائه پاسخ به ادعاهاى بعض فضائح الروافض مى‌پردازد. بدين شيوه، جملات كتاب مذكور را از "بسم اللّه" آغازين تا عبارت پايانى آن مجموعه كه دربرگيرنده تاريخ پايان نگارش آن است، ذكر و اشاره مى‌كند و به نقد آن مى‌پردازد و چنين آغاز مى‌كند:

در اول كتاب، اين مجبّر ابتدا كرده است به بسم اللّه الرحمن الرحيم و چون به مذهب مجبّر، اسم و مسمى يكى‌باشد، فايده "بسم اللّه" معلوم نشود و فرقى ظاهر نباشد ميان خدا و نام خدا. پس نمى‌توان دانستن كه ابتدا به خداى‌كرده است يا به نام خداى؛ چنان‌كه در اثبات صفات، نه قديم لازم است، بلكه به عدد اسامى هزار و يك خدايش لازم باشد و چون نام را منكر است و خداى خود قديم است به اجماع، به مذهب بد مجبّران، اين اجرا خطا باشد كه خود فرقى نمى‌داند كه "بسم اللّه" خداست يا نام خداست. آن‌گه بعد از تسميه، ابتدا كرده است به خطبه‌اى به تازى و اين مايه از عرف معلوم نكرده كه كتاب به پارسى را خطبه به تازى معهود و معتاد نباشد.()

او تمام سطرهاى كتاب مورد نظر خود را نقل مى‌كند و برايش چندين سطر پاسخ مى‌نويسد؛ عقايد خويش را عقايد اصوليه اماميه مى‌شمارد و مطالب بعض فضائح الروافض را برخى لعن و شتم، برخى را بهتان و بى‌پايه، برخى را آراى اخبارى‌هاى


) . همان، ص 7.

امامى و برخى را ساخته نويسنده مى‌داند و مى‌گويد:

گروهى از علماى هر طايفه، به استقصاى تمام تفحص اوراق آن كتاب نموده‌اند و بر كلمات نيك و بدش وقوفى يافته‌اند و استبعاد و تعجب نموده كه اصول و فروع مذاهب، بر علما و فضلا پوشيده نباشد و شتم و لعن و زور و بهتان در كتب، معتاد و معهود نبوده است بى‌دليل و الزام. و در اثناى آن مؤلف حوالاتى و اشاراتى به متقدمان اماميه اصوليه كرده كه پرى از آن مذهب غلات و اخباريه و حشويه است على اختلاف آرائهم؛ و نفى و تبرّا از آن و از ايشان در كتب اصوليان اثنا عشريه ظاهر است و بعضى خود وضع و تمويل كرده كه مذهب كسى نبوده است.

. همان، ص 3.

اين متكلم امامى، به دفاع از اعتقادات و باورهاى شيعه اماميه و ردّ اكاذيب مى‌پردازد و از آن‌جايى كه علم كلام با تاريخ اسلام پيوندى عميق دارد و بسيارى از شبهات كلامى، رنگ‌وبوى تاريخى به خود مى‌گيرند، دست يارى به سوى علم تاريخ دراز مى‌كند و از اندوخته تاريخى خويش مدد مى‌گيرد. به همين مناسبت، به ذكر روى‌دادهاى مختلفى از صدر اسلام تا عصر حيات خويش مى‌پردازد و اطلاعات بسيار سودمندى در زمينه تاريخ اسلام در اختيار مخاطبان قرار مى‌دهد. اما از آن‌جايى كه به عموم مردم خطاب كرده، از آوردن سند، استنادات و ارجاعات خسته‌كننده مى‌پرهيزد. وى به جز در پاره‌اى موارد كه كلام خويش را با ذكر منبع آن مستند مى‌سازد، در ساير موارد، بر اختصار و اقتصار بسنده مى‌كند. با اين حال، در مواردى به تحليل، تعليل و تبيين حادثه مى‌پردازد و ظهور و نمود عقل‌گرايى را به خوبى در آثار خويش نشان مى‌دهد.

2. بررسى محتواى تاريخى كتاب

عمده اطلاعاتى كه نقض درباره تاريخ به خوانندگان خود عرضه مى‌كند در سه

محور خلاصه مى‌شود:

نخست، اوضاع سياسى - اجتماعى عصر نويسنده: وى در اين زمينه، به اسامى شهرها، مناطق مهم اهل سنت (اصفهان، همدان، ساوه، قزوين و آذربايجان)(1). همان، ص 77 و 111. اشاره مى‌كند؛ اوضاع سياسى نامناسب گذشته شيعيان را يادآور مى‌شود؛ از اوضاع نسبتا مطلوب عصر خويش سخن مى‌گويد؛ قدرت و توانايى سياسى - اقتصادى شيعيان رى، عالمان و بزرگان آنان، رويارويى مردم و حكومت با فتنه اسماعيليان الموت، فِرَق و مذاهب اسلامى موجود در رى، محله‌هاى شيعه‌نشين و سنى‌نشين رى، مساجد، كتاب‌خانه‌هاى رى مانند كتاب‌خانه صاحبى و ديگر شهرها مانند كتاب‌خانه بزرگ اصفهان، كتاب‌خانه بوطاهر خاتونى ساوه(2). همان، ص 35 - 36. كتاب‌هاى فقهى متداول آن زمان (مقنعه، عويص، فرائض، مصباح مرتضى، شرايع على حسينان، من لا يحضره الفقيه، علل الشرايع، عمل يوم و ليله، هداية المسترشد، المراسم العلويه فى الاحكام النبويه، الجمل و العقود، المغنى فى الفقه، فقه القرآن، مناسك الزيارات، عروض العدوى، وفاق العامه و الخاصه، المهذب، تهذيب الاحكام، المبسوط)(3). همان، ص 77، 108. و امثال آن را برمى‌شمارد. بدين ترتيب، آگاهى‌هاى بسيار ارزش‌مندى در اختيار ما قرار مى‌دهد. براى مثال، از سنتى به نام «منقبت‌خوانى» در ميان شيعيان ياد مى‌كند كه


1) . همان، ص 111. و در مقابل، شيعيان آن روز (قم، كاشان، آبه، مازندران و سبزوار)

2) . نقض، ص 18. و مدارس معروف شيعى (مدرسه بزرگ سيد تاج الدين محمّد كيسكى در كلاوه‌دوزان، مدرسه شمس الاسلام حسكا بابويه، مدرسه خانقاه زنان، مدرسه بُلفتوح، مدرسه فقيه على جاسبى در كوى اصفهانيان، مدرسه خواجه عبدالجبار مفيد، مدرسه كوى فيروز، مدرسه خواجه امام رشيد رازى در دروازه جاروب‌بندان، مدرسه شيخ حيدر مكى در مصلحگاه)،

3) . همان، ص 38 - 39. ، آداب و رسوم مردم

عده‌اى با عنوان «منقبت‌خوان»، در كوچه و بازار و مناطق پرعبورو مرور حاضر مى‌شدند، مناقب و فضايل اميرالمؤمنين عليه‌السلام را مى‌خواندند و با استقبال و تكريم بزرگان و متمولان شيعى مواجه مى‌شدند. در مقابل، جمعى از اهل سنت با عنوان «فضايل‌خوان» در كوى‌وبرزن به راه مى‌افتادند و به فضيلت‌خوانى خلفاى سه‌گانه و لعن و شتم ديگران مى‌پرداختند.(1)

دوم. حوادث صدر اسلام: شيخ عبدالجليل به مناسبت‌هاى مختلف، موارد متعددى از رويدادهاى صدر اسلام را نقل مى‌كند كه برخى از آنها عبارت‌اند از: غزوه خيبر، ماجراى سقيفه،

. همان، ص 59، 288، 289، 297 و 602. واقعه ردّ الشمس، تشيع جنازه امام حسن عليه‌السلام .

سوم. تاريخ تشيّع: تاريخ تشيّع را نمى‌توان جداى از آن دو محور پيشين دانست؛ اما از آن‌جايى كه برخى از موارد، روى‌دادهاى تاريخى بين دو مقطع تاريخى ذكر شده را شامل مى‌شود، مى‌توان آن را عنوانى جدا و قسيم دو عنوان مذكور قرار داد؛ به ويژه

كه نويسنده، مطالبى را درباره تاريخ پيدايش شيعه(2). همان، ص 209. و دانش‌مندان و عالمان شيعى()

3. تأثيرپذيرى از جوّ سياسى حاكم

شيعه در زمان نگارش كتاب نقض، داراى جمعيت چشم‌گير و تأثيرگذارى بودند (به ويژه در رى)، اما از لحاظ سياسى، اهرم قدرت در دست حاكمان و فرمان‌روايان سلجوقى قرار داشت كه تابع مذهب اهل سنت بودند. با توجه به اين نكته و با بررسى برخى از آراى نويسنده، به نظر مى‌رسد در برخى موارد، فضاى سياسى حاكم در آن


1) . همان، ص 64 - 65، 77 و 108.

2) . همان، ص 27. و امثال آن ذكر مى‌كند. براى مثال، به نام برخى از راويان ثقه ائمه (ابو بصير، زيد شحام، على بن يقطين، سدير الصراف، معلى بن خنيس، معاوية بن عمار، جابر جعفى، عمار الدهنى، محمّد بن الصلت، هشام بن حكم، ابوجعفر بصرى و امثالهم)

) . همان، ص 209 - 213. اشاره مى‌نمايد.

دوره، بر برخى از آراى تاريخى و كلامى علماى شيعه آن زمان تأثير گذاشته كه عبدالجليل يكى از آنان است.

. به همين جهت، برخى از پژوهش‌گران شيعه در مورد كتاب مفتاح الراحات وى گفته‌اند: «او اين كتاب را از روى تقيه نوشته است و تقيه او از احكام بوده است». الذريعه؛ ج 24، ص 285 البته عقايد مذكور در نقض، به نويسنده آن اختصاص ندارد، بلكه گروهى از علماى شيعه، به ويژه عالمان رى، در اين عقايد با وى هم‌انديشه بوده‌اند و همين امر، ادعاى ياد شده را در فراگير بودن اين انديشه تأييد مى‌كند.

براى نمونه، وى حديث «افك» را كه بنا بر شواهد، قراين و باورهاى شيعى، به ماريه قبطيه معروف است، طبق باور اهل سنت بر عايشه تطبيق مى‌كند و مى‌گويد:

و اگر جماعتى منافقان در عهد رسول صلى‌الله‌عليه‌و‌آله چون مسطح بن اثاثه بن عبّاد بن عبد المطلب و حسان بن ثابت و عبداللّه بن ابى، عايشه را تهمت نهادند - حاشا عنها - هفده آيت محكم از قرآن بيامد به برائت ذمّت وى و كذب ايشان و در آخر آيت بگفت كه «لعنوا فى الدنيا و الاخرة»(1). نقض، ص 115.

نمونه ديگر اين جريان، موضع‌گيرى وى در برابر اعتقاد به رجعت است. نويسنده سنى از قول «مؤمن الطاق» مى‌گويد:

و حسين بن على و شهيدان كربلا پيش از قيامت به چهار صد سال زنده شوند و يزيد و ابن زياد و قاتلان ايشان، همه زنده شوند تا حسين و شهيدان ايشان را بكشند و به قيامت، به دوزخ فرستند.()

عبدالجليل پاسخ مى‌دهد:

و حديث زنده شدن حسين و شهداى كربلا به دنيا، مذهب محققان شيعت خود آن است كه هم در آن حال كه كشته شدند، زنده شدند به دلالت قرآن كه


1) . سوره نور، آيه 23. تا اين همه تهمت و شبهت - بحمد اللّه و منّه - از اسلام و اسلاميان زايل شد.

) . همان، ص 285.

«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللّهِ أمْواتا بَلْ أحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ»،

. آل عمران: آيه 169 - 170. وجوه تأويلات آيت (را) اين موضع احتمال نكند. چون خواهند، رجوع با تفاسير و كتب شيعت مى‌كنند تا شبهت زايل مى‌شود و مقصود به حاصل مى‌آيد. اما آن‌چه گفته است كه «پيش از قيامت، يزيد و زياد و خوارج باز زنده كنند و بكشند» اصلى ندارد و از جمله خرافات و ترّهات باشد و با اصول راست نيست، بلكه به قيامت زنده شوند و جزاى اعمال بد خود بستانند و با فرعون و قارون، ابد در عقوبت دوزخ بمانند.(1)

وقتى كه نويسنده بعض فضائح الروافض از زبان شيعيان نقل مى‌كند:

عمر در بر شكم فاطمه زد و كودكى را در شكم او كشت كه رسول او را محسن نام نهاده بود.

. همان، ص 298.

چنين پاسخ مى‌گويد:

اين خبرى است درست؛ و بر اين وجه نقل كرده‌اند و در كتب شيعى و سنى مذكور و مسطور است.اما خبر مصطفى است كه «إنما الأعمال بالنّيّات». اگر غرض عمر آن باشد كه على را به دربرد تا بيعت كند بر خلافت بوبكر، نه آن بوده باشد كه جنين سقط شود و يمكن كه خود نداند كه فاطمه در پس در ايستاده است، اگر چنين باشد، آن قتل را خطا گويند و اگر عمدا كرده باشد هم نه معصوم است، حاكم خداست در آن نه ما؛ و در اين فصل بيش از آن نتوان گفت - و اللّه اعلم باعمال عباده و بضمائرهم و بسرائرهم.()

او درباره پرچم‌هاى رسول اللّه در غزوات اظهار مى‌دارد كه به باور شيعيان، رسول خدا سه رنگ پرچم داشت:

سياه به عبّاس داد و اولاد او، اقتدا به پدر خود كردند؛ و سبز به عثمان عفان داد،


1) . نقض، ص 286 - 287.

) . نقض، ص 298.

ملوك و سلاطين اقتدا بدو كردند؛ و سفيد و زرد در روز فتح مكه از سعد عباده انصارى بازستد و به اميرالمؤمنين على داد.

. همان، ص 559 - 560.

نتيجه

اين اثر، نگاشته "عبدالجليل قزوينى رازى"، بازمانده عصر هرج‌ومرج سياسى سرزمين‌هاى اسلامى و كشاكش فرق و مذاهب كلامى است. وى يكى از متكلمان، سخنوران و عالمان نامدار شيعه در رى مى‌باشد. در اواخر قرن پنجم متولد و در نيمه دوم سده ششم هجرى يعنى پس از سال 560 وفات كرد. وى آثار متعددى در موضوعات كلامى دارد كه عبارتند از: كتاب تنزيه عائشه، مفتاح الراحات فى فنون الحكايات، البراهين فى امامة اميرالمؤمنين، السؤالات والجوابات و نيز كتاب بعض مثالب

النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض كه به نقض معروف است.

كتاب نقض در ردّ بعض فضائح الروافض نوشته شده است. معروف‌ترين اثر شيخ عبدالجليل قزوينى رازى كتاب نقض است كه يك مجموعه ارزش‌مند كلامى - تاريخى شيعه، با زبان فارسى و نثرى شيواست. عبدالجليل در فاصله سال‌هاى 547 تا 554 نگارش نقض را آغاز و در محرم الحرام سال 555 هجرى به پايان رسانيد. اين كتاب به سبب گزارش‌هاى سياسى - اجتماعى و بازگو كردن اوضاع، آداب و رسوم زندگانى مردم و جامعه انسانى ديار رى، حائز اهميت است.

كتاب مذكور در حال حاضر با تحقيق مرحوم "محدّث ارموى" همراه با دو جلد تعليقات كه در مجموع بالغ بر دو هزار صفحه منتشر شده و در اختيار محققان و دوست‌داران فرهنگ و ادب فارسى قرار گرفته است.

كتابنامه

1. امل الآمل، حر عاملى، تحقيق سيّد احمد حسينى، قم: دارالكتاب الاسلامى، 1362ش.
2.

تاريخ ايران اسلامى، رسول جعفريان، تهران: مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، 1381ش.

3.

تاريخ دولت آل سلجوق، عماد الدين محمّد بن محمّد حامد الاصفهانى، مقدّمه يحيى مراد، بيروت: دارالكتب العلميه، 1425 ق.

4.

تاريخ سلاجقه الروم فى آسياى الصغرى، سهيل طقوش، بيروت: دارالنفائس، 1423ق.

5.

الذريعه الى تصانيف الشيعه، آقا بزرگ طهرانى، بيروت: دار الاضواء [بى‌تا].

6.

روضات الجنات فى احوال العلماء و السادات، ميرزا محمّد باقر موسوى خوانسارى، بيروت: دار الاسلاميه، اول، 1411 ق.

7.

رياض العلماء و حياض الفضلاء، ميرزا عبداللّه افندى، به اهتمام سيّد محمود مرعشى، تحقيق سيّد احمد حسينى، قم: چاپ‌خانه خيام، 1401 ق.

8.

سلسله‌هاى اسلامى، كليفورد ادموند بوسورث، ترجمه فريدون بدره‌اى، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1371 ش.

9.

الفهرست، منتجب الدين على بن بابويه رازى، تحقيق سيّد جلال الدين محدّث ارموى، قم: كتاب‌خانه عمومى آيت اللّه العظمى مرعشى نجفى، 1366ش.

10.

مجالس المؤمنين، قاضى نور اللّه شوشترى، تهران: انتشارات الاسلاميه، 1377ش.

11.

نقض، عبدالجليل قزوينى رازى، تصحيح جلال الدين محدّث ارموى، تهران: انجمن آثار ملى، 1358 ش.

12.

هدية العارفين، اسماعيل باشا بغدادى، بيروت: دارالكتب العلميه، 1413 ق.

بازتاب شهادت امام حسين (ع) در كتاب نقض /محسن ناجى نصرآبادى

8 بازتاب شهادت امام حسين عليه‌السلام در كتاب نقض(1)

محسن ناجى نصرآبادى

چكيده

در ميان مباحثى كه عبدالجليل رازى در نقد كتاب بعض فضائح الروافض

طرح كرده است، اشاراتى به پاره‌اى از پسندهاى برخى از شيعيان غالى و برخى شبهات غير واقعى درباره امام حسين عليه‌السلام و واقعه عاشوراست كه

عبدالجليل رازى با دلايل متقن بدانها پاسخ داده است. اين نوشتار، بررسى اين شبهات و پاسخگويى بدانها را بر عهده دارد.

كليدواژه: كتاب نقض، امام حسين عليه‌السلام ، عاشورا.

كتاب نقض

. نقض: معروف به بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض، تأليف نصيرالدين ابوالرشيد عبدالجليل قزوينى رازى، تصحيح ميرجلال الدين محدّث، تهران، انجمن آثار ملى، 1358 ش. معروف به بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض، نگاشته

عبدالجليل قزوينى رازى در حدود سال 560 ق يكى از مهم ترين متون كلامى شيعه به شمار مى‌رود. از شرح احوال عبدالجليل رازى اطّلاع چندانى در دست نيست، تنها مى‌توان گفت كه او در اواخر قرن پنجم به دنيا آمده و تحصيلات خويش را در قزوين و رى گذرانده و از محضر اساتيدى چون اوحدالدين ابوعبداللّه حسين بن ابوالحسن


1) مشكوة. شماره 76 - 77 پاييز و زمستان 1381، ص 134 - 138.

بن ابوالفضل قزوينى، برادر بزرگ خويش(1). همان، ص 522. ، از مشاهير و بزرگان علماى اسلام بهره برده است. از آثار او مى‌توان به تنزيه عايشه در اعتقاد شيعه در مورد عايشه، امّ سلمه و همه زنان رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله اشاره كرد كه در زمان حكومت امير عبّاس غازى و عهد قاضى‌القضات سعيد حسن استرآبادى، به اشاره امير سيّد شمس الدين الحسينى در سال 533 نوشته است(2)

عبدالجليل رازى در سال 537 نيز كتاب البراهين فى امامة اميرالمؤمنين را در اثبات امامت على بن ابى طالب عليه‌السلام و عدد اسامى همه خلفا و القاب ايشان به رشته تحرير درآورده است.

. همان، ص 376 و 641.

كتاب السؤالات و الجوابات هفت مجلد،(3). نقض، ص 239. و رساله‌اى مختصر در جواب ملاحده و ردّ شبهه‌هاى ايشان()

مهم‌ترين اثر عبدالجليل كتاب بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض معروف به نقض است. نقض ردّى است بر كتاب بعض فضائح الرّوافض كه يكى از عالمان اهل سنّت كه در رى مى‌زيسته عليه شيعيان معاصر خويش نوشته و در آن اصول، فروع و افكار و اعتقادات ايشان را به ناسزا و مسخره گرفته است. اين كتاب افزون بر جنبه‌هاى دينى و كلامى در ادب فارسى نيز از اهميّت و جايگاه خاصى برخوردار است و در حقيقت آينه تمام نمايى از روش زندگانى و افكار و كردار آن زمان مردم ايران در سده ششم هجرى است.

عبدالجليل قزوينى در پاسخ به شبهات و ستيزه جويى‌هاى شخصِ ياد شده هرگز


1) . نقض، ص 459. و ابومنصور مظفّر عبّادى

2) . همان، ص 115 و 295. .

3) . منتجب الدين، فهرست، ص 128. مفتاح الرّاحات كه در آن به اعتقاد شيعه در حق زهّاد و عبّاد و مفسّران پرداخته است،

) . همان، ص 475. از ديگر نگاشته‌هاى عبدالجليل است.

به موضعگيرى‌هاى عجولانه و سست نپرداخته و در نهايت ادب بدون هيچ پرخاش و لجاجتى خردمندان را به تفكّر و تدبّر فرا خوانده است. با مطالعه دقيق مناظرات و مشاجرات كتاب در مى‌يابيم كه عبدالجليل با درايت به اعتراضات و شبهات وارده به گونه‌اى منطقى پاسخ داده، چنان كه به اندك زمانى، كتاب بعض فضائح الروافض به فراموشى سپرده شده است. كتاب نقض تا قرن‌ها پس از تأليف و پس از آن، مورد استفاده و استناد بسيارى از عالمان و دانشمندان قرار گرفته است.

در ميان مباحثى كه صاحب بعض فضائح الروافض مطرح مى‌كند اشاراتى به پسندهاى بعضى از شيعيان غالى و برخى شبهات غير واقعى در مورد امام حسين بن على عليه‌السلام و حادثه عاشورا وجود دارد كه عبدالجليل رازى با دلايل محكم به آنها پاسخ گفته است. عالم ياد شده در خصوص كشندگان حسين على بر اين باور است كه حسين را روافض به زارى بكشتند...،

. همان، ص 156. كشندگان حسينِ على شيعت بودند...(1). همان، ص 366. و عبدالجليل چنين دفع شبهه مى‌كند:

«آن كه گفته است كه «حسينِ على را خود روافض بكشتند»، جواب آن است كه امامتِ حسين از بهر آن را كه روافض()

فخر رازى گويد: زيد بن على... گفت: «رفضتمونى»؟ پاسخ دادند: آرى و اين نام بر شيعه بماند و آنان چهار طايفه‌اند كه زيديه، اماميه، كيسانيه و اسماعيليه باشند. محمّد جواد مشكور، فرهنگ فرق اسلامى، ص201. او را بكشتند پندارم باطل نباشد بر آن قياس كه


1) . همان، ص 367. كشندگان حسينِ على، شامى نبودند.

) . رافضه / روافض: در آغاز فرقه‌اى از شيعيان كوفه و از پيروان زيد بن على بن حسين بودند كه چون او به امامت مفضول با وجود فاضل قائل گشت، و از لعن ابوبكر و عمر و عثمان خوددارى كرد، از وى روى گردانيده، او را رفض و ترك كردند و به همين جهت رافضه خوانده مى‌شوند. اهل سنّت و جماعت، عموم فرق شيعه را به سبب اين‌كه خلفاى سه گانه را ترك نمودند، «رافضه» مى‌خوانند. صاحب تبصرة العوام مى‌نويسد: بدان چون زيد خواست خروج كند قومى از شيعه بر وى جمع شدند و ظن ايشان اين بود كه خروج زيد به اذن امام است، چون معلوم شد كه حضرت صادق عليه‌السلام وى را از خروج منع كرده از او روى گردانيدند. زيد آنان را گفت: «رفضتمونى»؛ آيا مرا ترك مى‌كنيد؟ از اين جهت ايشان را رافضه خواندند.

عثمان را نه نواصب

. نواصب: جمع ناصبى، يعنى كسانى كه بغض و دشمنى با حضرت على عليه‌السلام دارند. صاحب تبصرة العوام گويد: بدان كه اصل اين هفتاد و سه فرقت، دو است و هر يك را دو نام است، يكى را محمود و ديگرى را مذموم. امّا اصل اول قومى كه ايشان خود را اهل سنّت و جماعت خوانند و اين نام محمود است و خصم، ايشان را نواصب خوانند. شيعه گويد: امام بايد منصوص عليه باشد به خلافِ نواصب كه گويند امام بايد به اختيار مردم باشد.

مختصر آن‌كه نواصب در مقابل روافض است؛ زيرا اهل تسنن براى اهانت به شيعيان آنان را روافض خوانند و شيعه نيز در مقابل، ايشان را نواصب خوانند و اين هر دو اسم براى ذم و نكوهش است. همان، ص 451.(1). نقض، ص 157.

«ندانسته است كه شيعتِ او بنى هَمدان [حمدان] و بنى ثقيف و بنى مراد و بنى مذحج و بنى خزاعه بودند كه هرگز نه برگشتند و نه عهد و پيمان بشكستند، چون سليمانِ صُرَدِ خزاعى و مُسيِّب بن نَجَبَه و زُهَير قَينِ بَجَلى و حبيب مظاهر و رفاعة بن شدّاد و مسلم بن عوسجة الاسدى و ابوثُمامة الصّائدى و عبداللّه بن عُمَير الكلبى و حرّ بن يزيد و سيّد القرّاء و كنانة بن عتيق و سيف بن مالك و عمرو بن قرظة و عبدالرحمن بن عبدربّه و مانند ايشان كه دينداران بودند به دليل و حجّت بى تهمت و شبهت نه


1) بكشتند؟ و امامتش را به شهادت خللى نبود، پس حسين تا زنده بود امام و مطاع او بود به حصول شرايط كه گفته شد و به دلالتِ خبر رسول كه بيان كرده آمد، و مى‌پندارم كه يزيد و عبيداللّه مرجانه و عمرِ سعد و مسلمِ عمرو باهلى و منقذ مرّه عبدى و شمرِ ذى الجوشن حليفِ بنى اميه و خولى يزيد رافضى نبودند و كشندگانِ حسينِ على اينان اند كه همه اموى و مبغض و خارجى بودند و چون مصنّفِ كتاب در اوّل گفته است كه «واضع مذهبِ رفض ابن مقفّع بوده است» در اين روزگارِ حديث، نمى دانم كه در عهدِ حسين رافضيان از كجا آمدند، بلكه همه حوالاتش دروغ و بهتان است و همه معارضات از سرِ شبهت و نسيان است و هر كس كه چنين حوالت كند مبغض و عاصى و كذّاب و بى ايمان است...»

چنانكه سنانك انسِ خارجى و خولى يزيد مأبون و زرعه شريك مطعون و شمرِ پيسِ ملعون و مرّه منقذ كل، اينان و مانند اينان مشتى اوباش فجّار، كفّار اشرار، دين به دوغبا(1). دبيرستان: مكتبخانه. كفر لوح بدعت آموخته...»()

امّا آنچه گفته است: «كشندگان حسينِ على، شامى نبودند...».

«نه چنين است كه اصولِ كار همه شامى و بصرى بودند. و بهرى حجازى و بهرى كوفى كه بقية السيف اميرالمؤمنين بودند. اوّلاً عمرِ سعد وقّاص آن است كه مصطفى صلى‌الله‌عليه‌و‌آله از فعلِ بد او پدرش را خبر داده بود، و مولد عبيداللّه بن مرجانه طاغيّه معروف است كه هفت معروف از قريش در پدرش زياد دعوى كردند، قرعه زدند به نام بوسفيان برآمد و او را خود «زياد بن ابيه» خواندندى و نوشتندى، و عبيداللّه بيراهِ حرامزاده و بد فعل كه پدر بدان صفت باشد و مادر آن باشد، بدو چه

طمع توان داشتن؟

و مسلم بن عمرو الباهلى كه مشير و مدبّر بنى اميه بود هميشه خصم اميرالمؤمنين بوده و مُنقذ بن مرّه عبدى صاحبِ سرّ خالِ المؤمنين خارجى زاده و محمّد اشعث نه پسرِ اشعثِ قيس است ياور عبدالرحمن بن ملجم؟ و جاسوس قطام خارجيه، و پدر جَعْده است كه حسنِ على را كشت؟ و محمّد اشعث گيرنده مسلمِ عقيل است، همه خارجى و دشمن اميرالمؤمنين، هلال ملعون نه از خدمتكاران بنى اميه بوده است؟ سرجون طاغى نه درم خريده بوسفيان است؟ معقل مدبر نه غلامِ زياد حرامزاده بود و مانند اين همه شامى و خارجى، متولّى عمرِ سعد، امير عبيداللّه بيراه، سلطان يزيد پليد، كالبحر كالسفينة كالملاّح. و اسامى همه پوشيده نيست بر ما؛ امّا كتاب دراز شود و ملال خيزد خوانندگان را و اين قدر كفايت است...».

عالمِ سنّى در بحثى ديگر تعزيت بر حسين بن على را نادرست مى‌شمرد و برخى


1) . دوغبا: دوغبا با غين نقطه دار بر وزن شوربا، آش ماست و ماستانه را گويند. برهان قاطع، ذيل دوغبا. بفروخته، در دبيرستان

) . نقض، ص 367-368.

از تندروى‌ها و خرافاتى كه در ميان گروهى از شيعيان است تقبيح مى‌كند:

رافضى روزِ عاشورا خاك بر سر كند از دستِ كرده پدران خود... در كوفه، چنان‌كه گفتيم حسين را به نامه بخواندند، آنگه بكشتند و علماى بدِ ايشان بر ديرى شوند و مقتل به دروغ و راست لختى مى‌گويند و تشنيع بر خود و اسلاف خود مى‌زنند و لختى مُنكَرها مى‌كنند و زنكان مويه گوى نوحه‌ها مى‌كنند و عالمان رافضى مويه باز مى‌كنند و زن و مردم بهم وَر شده باشند... و رسول گفته است: «لا عزاء فوق ثلاث» و جامه دريدن و خاك پاشيدن و نوحه كردن خود از مناكير است. اين باشد عبادت رافضيان و گر تعزيت بايستى داشتن بر مصطفى اولى‌تر، و عمر و عثمان و على را نه هم به ظلم بكشتند! بر كسى شيون نمى كنند. اين بزرگان را به حق بكشتند، حسين را به ظلم كشتند؟! كشتنِ عثمان زارتر بود، حسين بارى جنگى كرد و قومى را كشت و آمده بود تا ملكى را مقرّر كند... .

. همان، ص 590 - 591.

عبدالجليل در پاسخ اين شبهات به سخن رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله استناد مى‌كند و بر اين باور است كه عزا و شيون بر حسين بن على نه از آنِ شيعه است، بلكه فرقه‌هاى مختلف از اهل سنّت نيز بر آن حضرت شيون كرده و در موسم عاشورا تعزيت داشته‌اند.

«امّا جوابِ اين سوداى طبع و حشو مذهب كه دگر باره اين مُعاند مكابر ناصبى مجبّر ياد كرده است و عداوتِ على و حسين ظاهر گردانيده است، اوّل آن است كه تعزيتِ حسينِ على داشتن متابعتِ فرمان رسول صلى‌الله‌عليه‌و‌آله است كه گفت: «مَنْ بَكى على الحسينِ أوْ أبْكى وَجَبَت لَهُ الجَنَّة»؛ معنى آن است كه هر كس كه بر حسين بن على عليه‌السلام بگريد يا كسى را بر وى بگرياند واجب است او را بهشت، تا هم علما داخل باشند و هم مستمعان، ردّا على النواصب و الخوارج و شيعه بدين جزع و فزع مخصوص نيستند، در همه بلاد اصحابِ شافعى و بلادِ اصحاب بوحنيفه فحولِ علما چون محمّد منصور و امير عَبّادى و خواجه على غزنوى و صدر خجندى و ابومنصور

حفده و قاضى ساوه و سمعانيان و خواجه ابوالمعالى جوينى و نزارى و علماى رفته و باقيان از فريقين در موسمِ عاشورا اين تعزيت با جزع و نوحه و زارى داشته‌اند و بر شهداى كربلا گريسته و اين معنى از آفتاب ظاهرتر است و گر خواجه انتقالى را بابت نيست بايد كه به ولايت لرستان و خارجيان شود كه اين سنّت آنجا بدعت دانند كه بر على و حسين لعنت كنند و بر معاويه و يزيد صلوات فرستند، اگر نه در بلاد اسلام اگر كور و كر نيست مى‌شنود و مى‌بيند كه حنيفى و سنّى و شيعى آن تعزيت دارند و آنچه «تعزيتِ عمر و بوبكر و عثمان ندارند» از آن است كه ظلم اين‌جا صريح‌تر است و شهادت اين‌جا بليغ‌تر است و اخبار وارد است و گر خواجه بر عثمان نوحه نكند از آن نكند كه كشندگانِ او مهاجر و انصارند، اين‌جا كشندگان حسين مروانى و سفيانى و اموى اند. شيعت دليرتر باشند و حديث آنچه «زنان و مردان بهم بر شده باشند» در همه مجالس برين نوع باشد و نيتِ علما طاعت باشد. اگر مُفسدى در آن ميانه معصيتى كند مستحقِّ لعنت و عقوبت باشد و عايد نباشد به علما و صلحا، و اين فصل را در فصولِ ما تقدّم جواب‌هاى اشگرفِ مطوّل با حجّت بگفته‌ايم، چون به اوّل آن خوانده باشند به آخر مستغنى باشند و الحمد للّه ربّ العالمين».

كتابنامه

1.

برهان قاطع، محمّد بن حسين خلف تبريزى، تصحيح دكتر محمّد معين، تهران 1341 ش.

2.

تبصرة العوام، مرتضى بن داعى، تهران: كتابفروشى علميه اسلاميه، [بى‌تا].

3.

الفهرست، منتجب الدين على بن بابويه رازى، تحقيق سيّد جلال الدين محدّث ارموى، بيروت: دار الاسلاميه، 1411 ق.

4.

نقض: معروف به بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض، تأليف

نصيرالدين ابوالرشيد عبدالجليل قزوينى رازى، تصحيح مير جلال الدين محدّث، تهران: انجمن آثار ملى، 1358 ش.

نقد حديثِ بز قرآن‌خوار از ديدگاه عبدالجليل قزوينى و محدّث ارموى /احمد بهشتى

9 نقد حديثِ بز قرآن‌خوار

از ديدگاه عبدالجليل قزوينى و محدّث ارموى(1)

احمد بهشتى

چكيده

يكى از فضايحى كه عبدالجليل رازى در كتاب نقض به پاسخ آن پرداخته است، حديث بز قرآن‌خوار است. مؤلّف، افزون بر طرح و بررسى نقد اين حديث از سوى عبدالجليل و تعليقات محدّث اُرموى بر آن، نكات ديگرى در نقّادى از اين حديث افزوده است.

كليدواژه: حديث بز قرآن‌خوار، عبدالجليل قزوينى، محدّث ارموى.

مقدّمه

به سال 555 هجرى كتابى به دست عالمى بزرگ و محققى سترگ، يعنى عبدالجليل قزوينى رسيد به نام بعض فضائح الروافض از عالمى ناشناخته از علماء اهل سنّت و جماعت.


1) . هديه بهارستان به زنده‌ياد استاد ميرجلال الدين محدّث ارموى احياگر ميراث مكتوب شيعى. به كوشش عبدالحسين طالعى، تهران: خانه كتاب و كتابخانه، موزه و مركز اسناد مجلس شوراى اسلامى، چاپ اوّل، 1386، ص 218 - 253.

نويسنده كتاب مزبور گفته است:

سپاس باد آن خداى را كه دل و سينه ما روشن گردانيد به نور معرفت و از ما بزدود زنگار بدعت به جلاى هدايت، تا دور باشيم از ضلالت و متابع باشيم طريق حق را و آن مذهب اهل سنّت و جماعت است، چه ما از گاه طفوليت تا 25 سالگى بر مذهب رفض بوديم و نشو و نما و تربيت ما با ايشان بود و چون از خبث عقيدت ايشان آگاه شديم و از منكرها و بدعت‌ها كه ايشان كنند، چون شتم اجلاّء صحابه و ترحّم بر ابولؤلؤ ترسا، كشنده عمر و امامان دين و بزرگان سلف را بد گفتن و وقيعت زنان رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و در نماز منكرها كردن، چنان‌كه شرح هر يكى به جاى خود داده آيد.(1)

وى بنابر آن‌چه از كتاب نقض قزوينى استفاده مى‌شود، 67 فضيحت برشمرده است.

. ن.ك: همان، ص 738. آن‌گاه گفته است:

اين است بعضى از فضائح و قبائح روافض، أعاذَنَا اللّه‌ُ وَ إيّاكُم مِن شَرِّهِم وَ وَقانا وَ إيّاكُم مِن كَيدِهِم... وَ فَرَغتُ مِن هذا فِى المحَرَّمِ سنةَ خَمسٍ و خَمسينَ وَ خَمسَ مِأَةَ مِنَ الهِجرَةِ.(2)

به نظر اين نويسنده گمنام، فضائح روافض بيش از عدد فوق است؛ ولى معلوم نيست چرا او به همان بعض اكتفا كرده و از ذكر بقيه خوددارى كرده است.

علاّمه عبدالجليل قزوينى مى‌گويد:

زمره‌اى از خواصّ علماء شيعه كه آن كتاب را مطالعه كرده بودند، در حضرت مقدس مرتضى...

. مقصود سيّد مرتضى نيست كه در 436 وفات كرده، بلكه ظاهرا مقصود، صاحب تبصرة العوام است كه معاصر غزالى است. ن.ك: سفينة البحار، ج 1، ص 526. ضاعَفَ اللّه‌ُ جَلالَهُ، گفته بودند و بر لفظ گهربار سيّد السّادات رفته كه عبدالجليل قزوينى مى‌بايد كه در جواب اين كتاب بر وجه

1) . نقض، ص 9.

2) . همان، ص 739.

حق شروعى كند، چنان‌كه كسى انكار آن نتواند كرد.(1)

او سپس مى‌گويد:

چون نسخه اصل به ما آوردند و تأمّل افتاد، عقل چنان اقتضا كرد اگرچه تقرب به خداى بى‌عيب و عار و به احمد مختار و حيدر كرّار باشد، ديباچه كتاب بايد كه به اسم امام روزگار خاتم الابرار، مهدىّ بن الحسن العسكرى - عَلَيهِ و عَلى آباءِهِ السَّلامُ - باشد... چون اين عزم مصمّم شد، دل مژده به جان داد و جان پيغام به زبان و زبان به بيان و بيان به بنان... در حال قدم در راه فرمان نهادم، بعد الاستخارةِ تَقَرُّبا إلى رَبِّ العِبادِ وَ ذَريعَةً وَ ذَخيرَةً إلى يَومِ المَعادِ، شروع افتاد در اين جواب ملزم، به نام و تأييد صاحب الزّمان... و به اقبال آن امام همام، اين كتاب بر وجهى مرتب شد كه خواص را دافع شبهات باشد و عوام را مثمر دلالات، به عبارتى سهل و آسان، نه بر قاعده ديگر مصنّفات ما.

. همان، ص 3 و 4.

عبدالجليل قزوينى، كتاب خود را بعض مثالب النّواصب فى نقض بعض فضائح الروافض مى‌نامد و به محضر مشتاقان حقيقت و طالبان معرفت تقديم مى‌دارد.

كتاب مزبور از دسترس علماء و فضلاء خارج بود و تنها در مجالس المؤمنين قاضى نوراللّه شوشترى و فهرست منتجب الدين و امل الآمل شيخ حرّ عاملى و روضات الجنات و كتاب التدوين فى ذكر اخبار قزوين رافعى قزوينى نام آن آمده بود.()


1) . همان، ص 3.

) . ن.ك: همان، مقدّمه، ص 10. سرانجام به نوشته علاّمه محمّد خان قزوينى در كتابخانه شخصى آقاى محمّد حسين شعاع شيرازى به دست آمد و به تصحيح و تعليق مرحوم سيّد جلال الدين حسينى محدّث ارموى در سال 1331 هجرى شمسى به زيور طبع آراسته شد. وى براى اين كتاب - به حق - اهميت بسيارى قائل شد و دو جلد كتاب قطور تحت عنوان تعليقات نقض درباره آن تأليف كرد و در سال 1358 هجرى شمسى پس از وفاتش توسط انجمن آثار ملّى چاپ و منتشر شد.

مرحوم علاّمه محمّد خان قزوينى مى‌نويسد:

كتاب مزبور، يعنى بَعضُ مَثالِب النَّواصِبِ فى نَقضِ بَعضِ فضائحِ الرّوافِضِ كه از اين به بعد... نَقضُ الفَضائحِ تعبير خواهم نمود، از جمله كتب بسيار مهم شيعه است كه اين جانب، سال‌هاى دراز است از وجود آن در سوابق ايام، الى قرن يازدهم هجرى... باخبر بودم. اين جانب، مدت‌هاى متمادى است كه از دل و جان از عشّاق دل باخته شيداى مفتون اين كتابِ از جان عزيزتر بودم، ولى در عرض اين مدت طويل... اثرى و نشانى و خبرى از اين دُرّ يتيم بحر فضائل نمى‌يافتم.

. همان، مقدّمه، ص 8-9.

طرح مسأله

چنان‌كه از عنوان اين نوشتار پيداست، مسأله ما اين است كه آيا داستان يا حديث بز قرآن‌خوار، از لحاظ سند و محتوا قابل قبول است يا نه؟ با اين‌كه چنين مطلبى در هيچ يك از كتب روايى و تفسيرى شيعه، ذكر نشده است و تنها در برخى از منابع روايى و تفسيرى اهل سنت آمده است؛ مع ذلك، از روى عناد يا غفلت، آن را به شيعه و احيانا به ملاحده نسبت داده‌اند.

صاحب كتاب بعض فضائح روافض گفته است:

به مذهب شيعه چنان است كه قرآن، بز عايشه بخورد. پس چون قائم بيايد، به شرح و راستى اعلام كند.()

پاسخ قزوينى

علاّمه عبدالجليل قزوينى، به هر دو ادعايى كه در عبارت فوق مطرح شده، پاسخ داده است. آن دو ادعا اين است:

1.

نسبت دادن داستان بز عايشه به شيعه.

2.

اصلاح قرآن توسّط امام زمان عليه‌السلام بعد از ظهور.


) . همان، ص 100.

قزوينى قبل از آن‌كه به دو مطلب فوق پاسخ دهد، مى‌گويد:

عجب آن است كه اين مزوّر انتقالى، دعوى كرده است كه بيست و پنج سال رافضى بوده است و اين قدر، بندانسته است كه اين، نه مذهب شيعه است و كسى نگفته است و از عالمى از علماى شيعه مذكور نيست و در كتابى از كتب ايشان مسطور، نه.

. همان، ص 100.

پاسخ ادعاى اول

او مى‌گويد:

و بر اين اصل بد كه نهاده است، بارى تعالى را دروغ‌زن مى‌دارد، بيرون از غفلت رسول و عايشه. چه نه حق تعالى گفته: «إنّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّكْرَ وَ إنّا لَهُ لَحافِظُونَ».(1). همان، ص 100.

حاصل اين پاسخ، سه نكته است:

1. اگر داستان بز عايشه راست باشد، اين‌كه خداوند در سوره مباركه حجر، آيه 9 وعده كرده كه قرآن را حفظ مى‌كند، دروغ است و بنابراين، خداى متعال دروغگوست و اگر خداى متعال دروغگو باشد، به هيچ يك از اخبار و وعده‌هاى او نمى‌توان اعتماد كرد. هيچ مسلمانى نيست كه كلام خدا را عين صدق و عدل نداند. چنان‌كه خود فرموده است: «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقا وَ عَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ» و تمام شد كلمه پروردگارت از روى صدق و عدالت و تبديل‌كننده‌اى براى كلماتش نيست و او شنواى داناست.()

1) . حجر: آيه 9. معنى آن است كه ما فرو فرستاديم قرآن را و ما نگاه‌دارنده‌ايم آن را. پس عايشه جاهل باشد و محمّد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله غافل و خداى تعالى دروغ‌زن. نَعُوذُ بِاللّه‌ِ مِن هذا المَقالِ.

) . انعام: آيه 115.

اكنون كه در پانزدهمين قرن نزول قرآن به سر مى‌بريم، رمز آيه 9 سوره حجر را

بهتر از گذشتگان درك مى‌كنيم. آرى:

مصطفى را وعده كرد الطاف حق *** گر بميرى تو نميرد اين سبق

من كتاب و معجزت را حافظم *** بيش و كم كن را ز قرآن رافضم

هست قرآن مر تو را همچون عصا *** كفرها را در كشد چون اژدها

تو اگر در زير خاكى خفته‌اى *** چون عصايش دان تو آن چه گفته‌اى

. مثنوى، دفتر سوم، 242.(1)
2. طبق رواياتى كه در مورد بز قرآن‌خوار از عايشه نقل شده است، بايد او را جاهل به قرآن و كلام خدا بشماريم. عايشه هر كه هست و هر چه كرده، سال‌ها در بيت وحى زيسته و كلام خدا را از زبان همسر بزرگوار خود شنيده و بسيار بعيد است كه از آيه 9 سوره حجر بى‌خبر باشد و به خود اجازه دهد و مدعى شود كه آيه زناى شيخ و شيخه و آيه رضاع كبير را بز شكم‌باره او خورده و مسلمانان را از فيض آنها محروم كرده است. وانگهى بايد شخص پيامبر خدا كه گوهر بى‌همتاى عصمت و منزّه از سهو و نسيان و غفلت است،. ن.ك: كشف المراد، ص 156-157. در مورد تجاوز بز همسرش به قرآن دستخوش غفلت شده باشد و لااقل - در حالت بيمارى - به عايشه هشدار نداده باشد كه بز خود را به بند كشد

يا قرآن را از دسترس وى خارج گرداند. آيا چنين چيزى معقول است؟ آيا در آن زمان، نسخه قرآن منحصر به فرد بود؟ آيا كاتبان وحى، تنها يك نسخه از قرآن را مى‌نوشتند يا هر كدام نسخه‌اى على‌حده نوشته بودند و در اختيار داشتند؟ آيا چهل كاتب وحى و به قولى چهل و سه يا چهل و پنج نفر،()


1) اگر داستان بز عايشه راست باشد - نعوذ باللّه - سخن خدا دروغ است. و اگر سخن خدا راست است - كه هست - داستان بز عايشه دروغ و مجعول است. كدام مسلمان عاقل و دانا، اعم از شيعه و سنى، به خود اجازه مى‌دهد كه مطلبى بگويد كه لازمه آن، تكذيب كلام حق و صدق خداى متعالى باشد؟

) . تاريخ قرآن كريم، ص 202-203. در كتابت يك نسخه به هم كمك مى‌كرده‌اند يا

هر كدام نسخه‌اى جداگانه كتابت كرده‌اند؟ مگر نه امام على عليه‌السلام پس از رحلت پيامبر اكرم صلى‌الله‌عليه‌و‌آله به جمع مكتوبات قرآن پرداخت و به گونه‌اى كه مطابق ترتيب نزول بود، مرتب و منظم كرد و به حضرات ارايه داد و آنها از قبول آن خوددارى كردند؟

. همان، ص 288-294؛ ن.ك: همان، 225. آيا اين مطلب، دليل بر تعدد نسخه‌هاى قرآن در حيات پر بركت پيامبر اعظم نيست؟

پاسخ ادعاى دوم

قزوينى مى‌گويد:

آن كه گفته: تا قائم نيايد، درست نشود. اين، طرفه‌تر و دروغ‌تر و بهتان‌تر است، بدان دليل كه به چند موضع در اين كتاب اشاره كرده است.(1)

در حقيقت، وى دليل بر ردّ مدّعا را از زبان و قلم خود مدّعى گرفته و با ذكر چند موضع، نشان داده است كه وى گرفتار تناقض‌گويى شده است.

او چند موضع فوق را اين‌گونه ذكر كرده است:

1.

«رافضيان، بعد از مصطفى دوازده امام، گويند و همه را معصوم دانند».

. همان.
2.

«على بزرگ‌تر امامى است به نزديك رافضيان».(2)

3.

سپس مى‌گويد: «پس - عَلى زَعمه - اگر بعضى از اين كلام، بز عايشه بخورده بودى، اميرالمؤمنين على عليه‌السلام املاء كردى و حسن و حسين عليه‌السلام املاء كردندى تا به حسن عسكرى عليه‌السلام ، و مختلّ و ناقص نماندى تا قائم بيامدى و املاء كردى. و هر عاقلى كه نظر كند در اين فصل، غايت بهتان و دروغ اين مصنّف بداند».

. همان.

از مضمون كلام قزوينى بر مى‌آيد كه صاحب كتاب بعض فضائح روافض امامان را به باطنى‌گرى متهم كرده و تقيه را مانع اقدام آنها به املاء قرآن دانسته، سپس تقيه‌كننده و باطنى را يكى شمرده است؛ ولى او در اين قسمت از نقل عبارت مصنّف مزبور


1) . نقض، ص 100.

2) . همان.

خوددارى كرده و جوابى ناب كه عقل اطياب را پسند آيد، به آن داده است بدين قرار:

و حديث تقيّه و باطنى كه به هم مانند كرده است، بايستى كه بدانسته بودى كه باطنى كدام باشد و متّقى كدام، كه باطنى مذهب حسن صبّاح است و بيان كرده شد كه آن ملعون چه مذهب داشته به اوّل، تا مگر به حبّ مذهب جبر، متّقى را باطنى نخواندى.(1)

سپس فرق ميان متّقى يا تقيه‌كننده و باطنى را بيان كرده و نشان داده است كه ميان آنها بَون بعيد و فرق بَيِّن است.

درباره باطنى‌ها مى‌گويد:

آن ملاعين را نماز باطن روى به مصر و الموت آوردن است و مولانا و سيّدنا را خدمت كردن، نماز ظاهر، اين حركات و سكنات بر وجهى كردن است كه آن را رياضَةُ الجَسَدِ وَعادَةُ البَلَدِ وَ رِعايَةُ الأَهلِ وَ الوَلَد خوانند. نماز ملحدان و فرادكه و دهريّه و فلاسفه و اباحتيان اين است. روزه باطن گويند سرّ معلّم نگاه داشتن است و روزه ظاهر، امساك از طعام و شراب و غير آن و شرح هر يك بدادمى. امّا خواجه مصنّف خود بهتر داند. شرح، حاجت ندارد.

. همان، ص 101.

سپس درباره تقيّه و تقيّه‌كننده گويد:

امّا تقيّه دفع مضرّت باشد از نفس و دگر مؤمنان، اگر مضرّت، معلوم باشد و اگر مضنون، به ترك حركتى يا لفظى كه نقصان ايمان نكند، چنان‌كه عمّار ياسر كرد در عهد هجرت صاحب شريعت و ديگر صحابه، و شيعه بدان مخصوص و متفرد نباشند. نه خواجه بيش از اين خود را سنّى مطلق خواندى. اكنون از بيم تركان، خود را مركَّب كرده است و خود را حنفى سنّى مى‌خواند و تقيه همين باشد.()

چگونه صاحب كتاب بعض فضائح تقيّه را با باطنى‌گرى اشتباه كرده است؛ حال آن


1) . همان، ص 100-101.

) . همان.

كه معناى تقيّه در نزد همه مسلمانان آگاه، روشن است و هيچ كس به تفسير وى روى نياورده است؟ وانگهى خود وى روزگارى دم از تشيّع مى‌زده و روزگارى خود را سنّى مطلق خوانده و از گرايش به مذهب خاصّى امتناع ورزيده و سرانجام سنّى حنفى شده تا خود را از خطر تركان متعصّب حفظ كند؟ آيا اين چرخش‌هاى متعدد، همه از روى تقيه نبوده است؟ آيا در بيست و پنج سال اوّل عمر واقعا شيعه بوده يا از ترس كسان و محيط اظهار تشيّع كرده است؟ آيا روزگارى كه خود را سنّى مطلق مى‌خواند، در حال تقيّه بود يا دورانى كه به مذهب تركان وابسته شد و خود را حنفى ناميد؟ چرا تقيه‌كننده، تقيّه خود را فراموش مى‌كند و تقيه امامان و شيعيان را با باطنى‌گرى يكى مى‌داند؟

عبدالجليل رازى در ضمن پاسخ خود اشاره‌اى به تقيّه عمار ياسر كرده است. بد نيست بدانيم كه مشركان، او و پدر و مادرش را دستگير و اسير كردند و آنها را ميان بقاى بر اسلام و مرگ يا بازگشت به شرك و رهايى از قيد اسارت، مخيّر كردند. پدر و مادر وى تقيّه نكردند و به صورت فجيعى به قتل رسيدند. عمّار تقيّه كرد و رها شد و با ديدگان گريان به محضر پيامبر خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله تشرّف يافت؛ نگران از اين‌كه مبادا در انتخاب راه تقيّه، دچار اشتباه شده باشد؛ ولى با نزول آيه زير، بر راه و روش او و همه تقيّه‌كنندگان مهر تأييد زده شد:

«مَنْ كَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْدِ إيمانِهِ إلاّ مَنْ اُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنُّ بِالإْيمانِ وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ».

هر كه بعد از ايمانش كافر شود (مرتدّ است) مگر آن كه اكراه شود و قلبش به ايمان مطمئن باشد. ولى آن كس كه سينه خود را براى كفر بگشايد، گرفتار غضب خداست و برايش عذابى بزرگ است.

. نحل: آيه 106.

با نزول آيه فوق، قلب عمّار آرام گرفت و تمام عمر را در راه خدمت به اسلام ناب سپرى كرد.()

تحقيق و نقد محدّث ارموى

كوشش و تلاش محقّق صبور و پژوهشگر فكور، مرحوم محدّث ارموى در تعليقات كثير البركات خويش بر نقض قزوينى، بر اين است كه هم نشان دهد كه حديث مجعول و مجهول بز قرآن‌خوار، در منابع فراوان شيعى نيامده و هم در منابع سنّى به كرّات آمده است. و بنابراين، كمال بى‌انصافى است كه آن را - كه نه با عقل سازگار است و نه با شرع - به شيعيان نسبت دهند.

در حقيقت، درباره حديث بز قرآن‌خوار، دو كار ارزشمند و دو نقد از دو انديشمند، لازم بود: يكى نقد مضمون و محتوا از قزوينى و ديگرى نقد سند و رجال و كتب ناقل، از ارموى و به حق، هر دوى آنها به خوبى از عهده نقد جانانه و بحث و كنكاش خاضعانه و داورى متواضعانه برآمدند و نه تنها مذهب تشيّع را از پيرايه دروغين نويسنده بى‌انصاف بعض فضائح پيراستند، بلكه مذهب اهل سنّت را هم از چنان دروغ شاخدارى تبرئه و تزكيه كردند؛ چراكه قرآن براى همه مذاهب اسلامى، كتاب عزيز و فرقان حميد و مصون از باطل و محفوظ و محروس به يك قدرت الهى است و مباد كه اجازه داده شود كسى به بهانه دشمنى با شيعه يا سنّى، چنان تهمت زشتى بر آنها وارد كند.

محدّث ارموى مى‌گويد:

فضل بن شاذان - رضى اللّه‌ُ عَنهُ - در كتاب شريف الايضاح به عنوان طعن بر عامّه گفته: ثُمَّ رَوَيتُم أَنَّ عُثمانَ بنَ عَفّان وَ عبدَالرّحمانِ بنَ عوفٍ كانا وَضَعا صَحيفَةً فيهَا القُرآنُ لِيَكتُباها فَجآئَت شاةٌ فَأَكَلَتِ الصَّحيفةَ الَّتى فيهَا القُرآنُ


) . زنان نامدار در قرآن و حديث و تاريخ، ج 2، ص 147؛ مجمع البيان، ج 5 و 6، ص 357-358؛ نور الثقلين، ج 3، ص 88.

فَذَهَبَ مِنَ القُرآنِ جميعَ ما كانَ فى تِلكَ الصَّحيفَةِ.

. تعليقات نقض، ج 1، ص 331 - 332.

مطابق متن فضل بن شاذان، بز بى‌حفاظ قرآن‌خوار، در دستگاه بى‌حصار و بى‌حفاظ عثمان و عبدالرحمان، فاجعه آفريده و قسمتى از قرآن كريم را بلعيده و به هاضمه خود فرستاده و مسلمانان را براى هميشه يا براى مدتى طولانى از آن محروم ساخته است؛ ولى ارموى در تعليقه خود بر كتاب فضل گفته است كه چنان مطلبى را تا آنجا كه به خاطر دارد، در هيچ كتابى نديده است؛ ولى شبيه آن در كتاب‌هاى اهل سنت، ذكر شده است. از جمله اين‌كه راغب در كتاب محاضرات از عايشه نقل كرده است كه آيه رجم و آيه رضاع كبير نازل شد و هر دو در رقعه‌اى نگاشته شده و زير سرير من بود. زمانى كه ما سرگرم پرستارى پيامبر خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله بوديم، بزى آمد و آن را خورد. در صحيح مسلم از قول عايشه چنين آمده است:

نَزَلَت آيَةُ الرَّجمِ وَ رِضاعةُ الكَبيرِ عَشَرا وَ لَقَد كانَت فى صَحيفَةٍ تَحتَ سَريرى، فَلَمّا ماتَ رَسُولُ اللّه‌ِ وَ تَشاغَلنا بِمَوتِه دَخَلَ داجِنٌ فَأَكَلَها.(1)

آيه رجم و رضاع كبير براى ده بار، نازل شد و آن در صحيفه‌اى زير سرير من بود. هنگامى كه پيامبر خدا از دنيا رفت و ما سرگرم ارتحالش شديم، بزى داخل خانه شد و آن را خورد.

مضمون فوق در سنن ابن ماجه و مسند احمد حنبل نيز آمده است.

. ن.ك: همان، ص 333.

به مقتضاى آيه يا آيات بزخورده فوق، زانى را به طور مطلق يا مطابق برخى از شرايط بايد سنگسار كرد(2). «وَ اُمَّهاتُكُمُ اللاّتى أرْضَعْنَكُمْ وَ أخَواتُكُمْ مِنَ الرَّضاعَةِ».


1) . ن.ك: همان، ص 332.

2) . در برخى از منابع آيه رجم از قول عايشه، چنين نقل شده است: الشَّيخُ وَ الشَّيخَةُ إذا زَنَيا فارجُمُوهُما... تفسير صافى، ذيل تفسير آيه 2، سوره نور. و اگر زنى انسان كبير يا بالغى را ده مرتبه شير دهد، با يكديگر محرم مى‌شوند. جالب اين است كه سيوطى در درالمنثور، آيه 23 سوره نساء

را تفسير آن گرفته و - على الظاهر - فرقى ميان مرتضع صغير و كبير قائل نشده است، همان فتوايى كه اخيرا شيخى از شيوخ الازهر مصر صادر كرد و به واسطه آن جنجالى به پا شد و برخى خواستار محاكمه وى شدند.

برخى از علماى برجسته اهل سنت كه به خود اجازه نقد متنىِ حديث داده‌اند و جداى از نقد سندى - كه ممكن است ممهور به مهر تأييد گردد يا نگردد - متن را بررسى كرده‌اند، به اين‌جا رسيده‌اند كه حديث بز قرآن‌خوار هم مخالف قرآن و هم مخالف عقل است.

مرحوم محدّث ارموى از ميان آنها ابن قتيبه دينورى را برگزيده است. او در اواخر كتاب تأويل مختلف الحديث مردود بودن حديث مزبور را به علماى ديگر نسبت داده و از قول آنها نقل كرده است كه قرآن، كتابى است عزيز و شكست‌ناپذير و مصون از بطلان از همه جوانب.(1). الّذى لا يعادله شى‌ء أو الغالب الّذى لا يغلب مجمع البحرين، ص 298؛ العزّ خلاف الذلّ (صحاح جوهرى، ج 3، ص 885). - باشد و در عين حال، طعمه حيوان ناتوانى - چون بز - گردد و فرض آن، باطل و حجيّت آن، ساقط شود؟ اگر قرآن مجيد، به وسيله يك بز قابل ابطال است، حتما هر كسى مى‌تواند آن را ابطال كند. چگونه خداوند آيه اكمال دين را نازل كرد(2)

كرد و چرا پيامبرش را مكلف ساخت كه به مردم ابلاغ كند؟!

. ن.ك: تعليقات نقض، ص 333.

1) . «وَ إنَّهُ لَكِتابٌ عَزيزٌ * لا يَأْتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ» فصلت: آيه 41 - 42. چگونه ممكن است كه قرآن، كتابى عزيز - يعنى نيرومندى كه قابل شكست نيست

2) . «الْيَوْمَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ اْلإِسْلامَ دينا»مائده: آيه 3. و امّت اسلامى را دل گرم نمود كه دينشان را كامل و نعمت خدادادشان را تتميم ساخته است؛ حال آن‌كه گوسفندى قرآن را بلعيد و او براى حفظ و صيانت كتابى كه كمال دين و تمام نعمت به آن وابسته بود، هيچ اقدامى نكرد؟! اگر او نمى‌خواست كه قرآن باقى بماند و دستورالعمل زندگى مردم مسلمان تا ابد الآباد باشد، چرا آن را نازل

اگر انسان گرفتار جمود و تنگ‌نظرى نباشد، به خود جرأت مى‌دهد كه صرف‌نظر از اين‌كه در سلسله سند حديث بز قرآن‌خوار، افرادى چون عثمان، عبدالرحمان، ابن عبّاس، عايشه، عبداللّه بن ابوبكر، عمره، محمّد بن اسحاق باشند و صرف‌نظر از اين‌كه

برخى از كتب معتبر اهل سنت - يعنى صحيح مسلم و الدّرّ المنثور و مسند احمد - آن را با آب و تاب نقل كرده‌اند، به نقد متن آن بپردازد و با توجه به مخالفت آن با خرد ناب و كتاب عزيز حضرت ربّ الارباب، بر آن مهر باطل بزند و خيال مسلمانان را راحت كند و دغدغه تحريف و كاهش قرآن را براى هميشه از دل و جان مسلمانان جهان تا قيام قيامت بزدايد و باب تهمت و افتراى به شيعه را هم مسدود سازد.

با اين همه جاى تعجب و تأسّف و تألّم است كه برخى از عالم نمايان خشك مغز، قلم به كف گيرند و بگويند: از اين‌كه قرآن را بز خورده و امت را محروم كرده باشد، نبايد تعجب كرد. كسانى كه چنين ماجرايى را تقبيح كرده‌اند، سخت در اشتباه بوده‌اند.

مگر مانعى دارد كه قرآنى كه در عصر پيامبر بر سنگ و خزف و جريده و چوب نخل و چيزهاى ديگر نوشته مى‌شد، طعمه بز شود و آن مكتوباتى كه براى حيوانات گياه‌خوار، خوردنى است، به وسيله آنها خورده شود؟!

اين قبيل افراد جامد و سبك‌سر، چنين استدلال كرده‌اند كه در خانه عايشه، صندوق و كمد و وسائلى از اين قبيل نبود كه قرآن را در آن قرار دهند. بنابراين ناگزير بودند كه آن را زير سرير بگذارند تا لگدمال كودكان و پايمال اين و آن نشود. زندگى پيامبر بزرگ اسلام بسيار ساده بود. پيامبران ديگر نيز چنين بودند. حتى سليمان كه سلطنتى استثنايى و افسانه‌اى داشت، نان جو مى‌خورد و پشمينه‌پوش بود و در نهايت زهد و سادگى زندگى مى‌كرد. موسى نيز چنين بود. او در وادى مقدس نعلينى به پا داشت كه از پوست الاغ مردار بود. از اين‌رو به او دستور داده شد كه نعلين را از پاى خارج كند.()


) . اين مضمون در روايتى از امام صادق عليه‌السلام آمده است. ولى در روايت ديگر از آن حضرت، «فاخلع نعليك» به معنى دو خوف حضرت موسى عليه‌السلام خوف در مورد همسرش كه در حال وضع حمل بود، و خوف از فرعون آمده است. همچنين در توقيعى از امام عصر ارواحنا فداه، اين قول، با قاطعيت تمام رد شده است. در اين توقيع فرموده‌اند: «كسى كه چنين بگويد (كه نعلين حضرت موسى عليه‌السلام از پوست حيوان مرده بوده است) بر حضرت موسى افترا بسته و او را در نبوتش جاهل دانسته است». سپس در مورد آن مى‌فرمايد كه «فاخلع نعليك يعنى: اين‌كه قلب خود را از دلبستگى به خانواده‌ات جدا كن، اگر در محبت من خالص هستى. و آن را به غير من مشغول مدار». بدين جهت، احتمال مى‌رود كه نخستين حديث يادشده امام صادق عليه‌السلام محمول بر تقيه باشد. بنگريد: بحار الأنوار، ج 13، ص 64-66 (ويراستار). در

اين صورت چه مانعى دارد كه قرآن را بزى خورده و آياتى از آن را معدوم كرده باشد؟!

از نام بز نبايد تعجب كرد. بز از بهترين چارپايان است. عزيز نبى كبوتر و گوسفند را ستايش كرده است. پيامبر اسلام نيز در وصف آن داد سخن داده است. چگونه است كه قرآن را موش و موريانه مى‌خورد و بر كسى گران نمى‌آيد، ولى اگر گوسفندى قرآن را خورده باشد، مورد قبول واقع نمى‌شود؟! چگونه است كه قرآن به دست كفار و منافقان مى‌افتد يا طعمه آتش مى‌شود و كسى تعجب نمى‌كند، ولى اگر خوراك حيوان پاك و حلال گوشتى چون گوسفند شود، مورد انكار برخى قرار مى‌گيرد؟!

مى‌گويند: قرآن قابل ابطال نيست. مگر خداى تعالى قادر نيست؟ او كه بسيارى از اقوام را به قورباغه و باد و طوفان و سنگ و مگس و موش، هلاك و دربه‌در كرده است، قادر است كه خود، قرآن را نازل كند و خود به ابطالش پردازد. همان‌گونه كه مخلوقاتى را پديد آورده و خود آنها را ابطال كرده است.

مى‌گويند: دين در حجة الوداع، تامّ و كامل شده و محال است كه مخلوقى چون گوسفند، آن را ضايع و باطل كرده باشد. حال آن كه آيه اكمال دين و اتمام نعمت به مناسبت اعزاز اسلام و اذلال شرك و اخراج مشركان از مكه نازل شده است و مقصود از اكمال، همين است، نه تكامل فرايض و سنن. به خصوص كه بعد از نزول آيه اكمال تا روز ارتحال پيامبر اعظم، همچنان آياتى نازل مى‌شد و فرايض و سننى بيان مى‌گشت.

وانگهى ممكن است ابطال قرآن به معناى ابطال تلاوت آن باشد نه ابطال محتواى

آن. عقيده عمر درباره آيه رجم همين بوده است. چه مانعى دارد كه تلاوت نسخ شود و عمل به محتوا بماند يا به عكس، تلاوت بماند و عمل به محتوا نسخ گردد؟!

به علاوه نسبت وحى و قرآن، عموم و خصوص مطلق است. هر آيه‌اى از آيات قرآنى وحى است، ولى لازم نيست كه هر وحى‌اى آيتى از آيات قرآن باشد. بسيار است احكامى كه پيامبر آنها را به عنوان وحى ابلاغ كرده، نه به عنوان قرآن. تحريم نكاح عمه و خاله بر برادرزاده و خواهرزاده و قطع يد سارقى كه ربع دينار دزديده و عدم قصاص پدر و مولا بر قتل فرزند و عبد و محروميت قاتل از ميراث، از اين قبيل است. پيامبر خدا اعلام كرده است كه آنچه به او وحى شده و از قرآن نيست، به اندازه قرآن است.

و اما قضيه رضاع مرتضع كبير كه به ده بار با مرضعه محرم مى‌شود، از اشتباهات محمّد بن اسحاق است و شايد قضيه رجم هم درست نباشد؛ چراكه رهبر بزرگ اسلام قبل از آن افرادى را سنگسار كرده بود. سپس نويسنده مطالب موهوم فوق به تخطئه و تفسيق محمّد بن اسحاق پرداخته است.

. ن.ك: تعليقات نقض، ص 333-336.

پاسخ

از آنجا كه مرحوم ارموى از نقد اين مطالب سست خوددارى كرده است، نگارنده ذكر چند نكته را ضرورى مى‌داند:

1.

سخن در اين نيست كه ممكن است قرآنى خوراك گوسفند يا موريانه يا طعمه حريق شود. سخن در اين است كه آيا قرآن قابل ابطال است يا نه؟ به نص آيات شريفه 41 و 42 سوره فصّلت، چنين چيزى ممكن نيست.

2.

درباره سادگى زندگى پيامبران خدا جاى بحث نيست و در اين‌كه ممكن است بزى اوراق قرآنى را در خانه پيامبر خورده باشد، گفت‌وگويى نيست. گفت‌وگو در اين

است كه آيا چنين ماجرايى - در صورت وقوع - ممكن است آيه يا آياتى را به طور كلى معدوم كرده و مسلمانان را از آن، محروم كرده باشد، يا نه؟ مخالفين - به حق - مى‌گويند: به حكم عقل و نقل، چنين چيزى ناممكن است.

3.

كسى بز بى‌زبان قرآن‌خوار را تخطئه نكرده است كه نويسنده مزبور، از آن به دفاع برخيزد و به تعريف و تمجيد آن پردازد.

4.

آيا مى‌توان از يك سو طبق آيه اكمال دين(1)

5.

مسأله نسخ تلاوت برخى از آيات قرآن و بقاى حكم آن، جاى گفت‌وگو دارد. آنچه مسلّم است عكس آن است، يعنى زوال حكم و بقاى تلاوت، چنان‌كه در آيه 234 و 240 سوره بقره اتفاق افتاد و عدّه زنان شوهر مرده از يك سال به چهار ماه و ده روز

تقليل يافت. هر چند آيه 234 در تلاوت، مقدم است، ولى در عمل ناسخ ديگر است.

. ن.ك: مجمع البيان، ج 1 و 2، ص 337.

در مورد نسخ تلاوت بدون نسخ حكم، خبر واحدى از عمر نقل شده كه آيه رجم شيخه و شيخه از نظر تلاوت، نسخ شد و از نظر حكم باقى ماند. آيا خبر واحد در چنين مسأله بسيار مهمى حجت است؟ در مورد نسخ حكم و تلاوت با هم، به روايت عايشه در مورد رضاع استناد شده كه از ده بار به پنج بار كاهش يافته است و نيز به روايتى در مورد كاهش سوره احزاب كه به اندازه سوره‌هاى طوال بوده و كاهش يافته است.()

6. سرانجام او به سراغ محمّد بن اسحاق رفته و به او نسبت فسق يا اشتباه داده است؛ حال آن كه ديگران او را تبرئه و توثيق كرده‌اند.

1) . مائده: آيه 3. معتقد شويم كه قرآن دين اسلام را كامل كرده و از سوى ديگر معتقد شويم كه اين مكمّل دين، به وسيله دندان‌بزى جويده شده و در هاضمه آن جذب شده است.

) . ن.ك: تفسير فخر رازى، ج 3 و 4، ص 230. آيا مى‌توان به اين‌گونه روايات اعتماد كرد؟

سخن آخر ارموى

سرانجام مرحوم ارموى پس از نقل اقوال مختلف مى‌گويد: «اين است سخن علماى عامه و مجالى براى نقل بيشتر نيست. جالب و از همه عجيب‌تر اين‌كه آنها با اين‌كه به ركاكت داستان بز قرآن‌خوار، اعتقاد راسخ دارند، آن را به شيعه نسبت مى‌دهند. چه رفتار نازيبايى! جاراللّه زمخشرى - كه از اعاظم علماست - در تفسير كشاف راجع به سوره احزاب كه 73 آيه است، نقل كرد كه به اندازه سوره بقره يا بزرگ‌تر بوده است. يكى از آياتى كه در اين سوره بوده، آيه رجم است كه مى‌گويد: «الشَّيخ وَ الشَّيخَةُ إذا زَنَيا فارجموهُما اَلبَتَّةَ نَكالاً مِنَ اللّه‌ِ وَ اللّه عَليمٌ حَكيمٌ» ولى نسخ شده است. اما اين‌كه گفته‌اند آيات منسوخه سوره احزاب در خانه عايشه بوده و خوراك بز شده است، از مجعولات ملاحده و رافضيان است».

. تعليقات نقض، ص 336-337. مصحح تفسير كشاف، معتقد است كه در سند حديث مزبور، خدشه‌اى نيست. زمخشرى گمان كرده است كه صحت حديث مزبور، مستلزم قبول قول رافضيان است. ولى چنين نيست. چه بسا تلاوت نسخ شده و حكم باقى مانده است و بز قرآن‌خوار، آيه را بعد از نسخ خورده است. الكشاف، ج 2، ص 518.

كتابنامه

1.

بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض، عبدالجليل قزوينى، تهران: انجمن آثار ملى، چاپ اول، 1331.

2.

تاريخ قرآن كريم، سيّد محمّد باقر حجّتى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ پنجم، 1368.

3.

تعليقات نقض، سيّد جلال الدين محدّث ارموى، تهران: انجمن آثار ملى، چاپ اول، 1358.

4.

تفسير الصافى، ملامحسن فيض، بيروت: مؤسسة الاعلمى، چاپ دوم، 1402 ق.

5.

التفسير الكبير، فخرالدين رازى، بيروت: مكتب الاعلام الاسلامى، چاپ چهارم، 1413 ق.

6.

زنان نامدار در قرآن و حديث و تاريخ، احمد بهشتى، تهران: شركت چاپ و نشر بين الملل، چاپ اول، 1386.

7.

سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار، عبّاس قمى، نجف: مطبعة علمية، 1355ق.

8.

الصحاح، اسماعيل بن احمد جوهرى، تحقيق احمد عبدالغفور عطار، بيروت: دارالعلم، چاپ چهارم، 1407 ق.

9.

الكشاف، جاراللّه زمخشرى، قم: دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، چاپ اول، 1416 ق.

10.

كشف المراد، علاّمه حلى، قم: مؤسسه امام صادق عليه‌السلام ، چاپ اول، 1375.

11.

كليات مثنوى، جلال الدين محمّد بلخى رومى، تهران: كتابفروشى اسلاميه، 1338.

12.

مجمع البحرين و مطلع النيّرين، فخرالدين الطريحى النجفى، تهران: دارالطباعة ميرزا حبيب اللّه، 1314 ق، چاپ سنگى.

13.

مجمع البيان فى تفسير القرآن، فضل بن حسن طبرسى، تصحيح سيّد هاشم رسولى محلاتى، تهران: مكتبة علمية اسلامية، [بى‌تا].

14.

نورالثقلين، عبدعلى بن جمعة عروسى حويزى، قم: مطبوعاتى اسماعيليان، چاپ چهارم، 1370.

منزلت اجتماعى و جايگاه سياسى نخبگان شيعه اماميه.../سيده سوسن فخرائى، دكتر على محمّد ولوى و دكتر فاطمه جميلى كهنه شهرى

10 منزلت اجتماعى و جايگاه سياسى نخبگان شيعه اماميه

در قرون چهارم تا ششم قمرى بر اساس گزارش كتاب نقض(1)

سيده سوسن فخرائى، دكتر على محمّد ولوى و دكتر فاطمه جميلى كهنه شهرى

چكيده

بر اساس مطالب نقل شده از قول نويسنده كتاب بعض فضائح الروافض، نخبگان شيعى، اقليتى درمانده و مطرود به تصوير كشيده مى‌شوند كه منزلت و پايگاه اجتماعى و موقعيت سياسى مناسبى در جامعه اسلامى نداشته‌اند. عبدالجليل رازى با آوردن مستندات تاريخى، اين ادعاهاى نادرست را رد كرده است. همچنين وى مدّعى است كه نخبگان شيعى، از منزلت اجتماعى و سياسى والايى برخوردار بوده‌اند و در تغييرات سياسى و اجتماعى جامعه، نقش فعّال، مؤثّر و مخفى ايفا نموده‌اند و با وجود آزارها و تعقيب‌ها و تكذيب‌ها، گاه و بيگاه، طيفى مقبول و محبوب در جامعه اسلامى محسوب شده‌اند. در اين نوشتار، با توجّه به شاخص‌هايى نظير: داشتن قدرت، ثروت، شهرت، الگوسازى، شركت در تصميم‌گيرى‌ها و ... - كه در كنش اجتماعى و نظريات مربوط به گروه نخبگان مطرح است - منزلت اجتماعى و جايگاه سياسى نخبگان شيعه، عمدتا مستند به كتاب نقض مورد بررسى قرار گرفته است.

كليدواژه: كتاب نقض، شيعه، نخبگان، منزلت اجتماعى، جايگاه سياسى.


1) شيعه‌شناسى، سال هفتم، شماره 32 زمستان 1389، ص 103 - 138.

مقدّمه

قضاوت مورخان در باره منزلت اجتماعى و جايگاه سياسى نخبگان شيعه و ميزان مشاركت آنها در اداره حكومت، پس از غيبت كبرى متفاوت است. برخى (مانند صاحب فضائح الروافض)(1). مانند اشاره بعضى از نويسندگان اهل سنت. به وزارت ابن علقمى و نفوذ خواجه نصير طوسى بر سران مغول در زمان سقوط بغداد ر.ك به: ابن تيميه، 1409 ق، ج 5، ص 155، ج 6، ص 374، ج 7، ص 414؛ احمد بن عيسى، 1409 ق، ج 1، ص 362.

اما تصويرى كه عبدالجليل قزوينى رازى (شوشترى، 1377 ش، ج 1، ص 482 - 488)()


1) . قزوينى، به نقل از نويسنده فضائح الروافض: «و چون دولت در دست خلفا بود و اميران عالمان بودند روافض را زبون داشتندى و به تقيه ايشان فريفته نشدندى و به دين اسلام، ايشان را لقب ننوشتندى و در مجالس و مناظره ايشان را تمكين نكردندى» قزوينى، 1358. ، شيعيان را اقليتى منفعل و كنار گذاشته شده معرفى كرده‌اند (قزوينى، 1358 ش، ص 31). برخى آن را دوره انفعال سياسى - نظامى شيعه اماميه و همسازگرى آنان با حاكميت دانسته‌اند (آقاجرى، 1376 ش، ص 181). گروهى نيز ايشان را جماعتى مخالف حاكميت و عمدتا معاند و برانداز قلمداد نموده‌اند كه در نهايت با دعوت از مغول، موجب سقوط خلافت عباسى شدند.

) . شوشترى، 1377 ش، ج 1، ص 482 - 488: خلاصه شرح حال قزوينى به استناد اين اثر، به شرح زير است: نصير الدين عبدالجليل بن ابى‌الحسن بن ابى‌الفضل القزوينى، از بزرگان علماى شيعه ساكن در رى بوده و واعظى فصيح و اصولى‌اى متقى دانسته شده است. بيشتر، او را به نام كتابش نقض مى‌شناسند. نقض در ردّ بعض فضائح الروافض نوشته شده است. قزوينى به جز كتاب نقض، تأليفات ديگرى نيز دارد كه خود از آنها نام برده است: 1. مفتاح الراحات في فنون الحكايات كه در ايمان خليفه دوم، عمر و تعداد زيادى از بزرگان فريقين نوشته شده است؛ 2. تنزيه عايشه كه در سال 533 ق، در باره اعتقاد شيعه نسبت به زنان پيامبر نوشته است؛ 3. البراهين في امامة اميرالمؤمنين در 537 ق، كه خلفاى عباسى و اسامى و القاب آنان را ذكر كرده است و دلايل مبنى بر امامت به سمع را بر شمرده است. در نقض (همان، ص 115، 177، 376 و 641) ترسيم نموده، تفاوت‌هاى جدى‌اى با هر يك از اين تصاوير دارد و اين فرضيه را در معرض آزمون مى‌گذارد كه نخبگان شيعه در جوامع شهرى و روستايى، به ويژه در شرق سرزمين‌هاى اسلامى

نفوذى گسترده داشته‌اند و بسيارى از پايگاه‌هاى اجتماعى و فرهنگى چون مدارس، مساجد، كتابخانه‌ها و ... در اختيار آنان بوده است و به لحاظ سياسى، هم حضورى كم و بيش فعال در حاكميت سياسى داشته‌اند و هم هيچ گاه فرصت مخالفت با حاكميت را از خود سلب نكرده است.

قزوينى در كتاب نقض بنا بر مستندات تاريخى، سخن نويسنده فضائح الروافض در مطرود و منزوى بودن شيعه را رد كرده، مدعى است شخصيت‌هاى شيعه اماميه - كه از آنها با عنوان شيعه اصوليه (همان، ص 99، 235، 236، 568 و...) ياد كرده است - از منزلت اجتماعى و سياسى والايى برخوردار بوده، در تغييرات سياسى و اجتماعى جامعه نقش فعال و محققى

. نقش‌هاى اجتماعى دو نوع‌اند: نقش محوّل و نقش محقق. نقش محوّل، از طرف جامعه و بر اساس هنجارهاى اجتماعى موجود به فرد واگذار و محول مى‌شود و فرد ناگزير از آن است؛ مانند زن يا مرد بودن. نقش محقق يا اكتسابى، نقشى است كه جامعه بر اساس لياقت و يا كارآيى به فرد واگذار مى‌كند و بر عهده او مى‌گذارد؛ مى‌توان آن را انتخاب و كسب كرد يا به چنگ آورد (ر.ك به: قرائى مقدم، 1382، ص 268). داشته‌اند. قزوينى در ردّ ادعاى نويسنده فضائح الروافض، توجه خلفاى بنى العباس به شخصيت‌هاى شيعه را در موارد بسيارى گوشزد كرده است (همان، ص 31).()

كتاب نقض در سال 566 ق به درخواست سيّد شرف الدين محمّد بن على مرتضى (همان، ص 5 و 6) نقيب شيعيان كه از اعيان بانفوذ شهر رى بوده، در جواب بعض فضائح الروافض نوشته شده است. نويسنده فضائح الروافض احتمالاً شهاب الدين شافعى رازى از بنى مشاط (آقا بزرگ تهرانى، 1408 ق، ج 3، ص 130) بوده كه نام خود را در كتاب قيد نكرده است. قزوينى هم على رغم اشاره ضمنى به دانستن نام مؤلف، ترجيح داده نام او را در كتاب نقض نياورد. محتواى اصلى كتاب، عمدتا بر


) . براى نمونه: «آن دولت كه بنى العباس را بود، هنوز بر آن قرار و قاعده است و اميران و ولاة اكنون عالم‌تر و زيرك‌ترند و هميشه تا بوده است، سادات و علما و رؤسا در حضرت خلافت و بارگاه سلاطين و پيش امرا موقّر و محترم و ممكّن بوده‌اند و مقبول القول و مشار اليه، اكنون امرا و ولاة بر آن سنّت و طريقه مرضيه مى‌روند و تا به قيامت چنين باشد و آن‌كه نتواند ديد كور شود».

محور عقايد كلامى شيعه است كه قزوينى جمله به جمله مطالب مخالف را نقل كرده، پاسخ داده است. عبدالجليل قزوينى در جواب، علاوه بر مسائل كلامى، به شهرهاى شيعه نشين، علما و بزرگان شيعه و مقام و منزلت علمى، سياسى و اجتماعى آنان، مراسم و آداب و رسوم شيعى، اميران صاحب نفوذ شيعه، اسماعيليه، قرامطه، زيديه و بسيارى مسائل ديگر مربوط به شيعيان، اشاره كرده است.

واكاوى نظرى و شاخص‌يابى

شاخصه‌هاى پيگيرى شده در اين مقاله، با تلفيق نظريه گردش نخبگان «پاره تو» و تعاريف جامعه شناسانى چون وبر، موسكا و كولابينسكا از نخبه و تأثيرگذارى آنان بر كنش اجتماعى به دست آمده است. نخبگان اشخاص و گروه‌هايى هستند كه در نتيجه قدرتى كه به دست مى‌آورند و تأثيرى كه بر جاى مى‌گذارند، يا به وسيله تصميماتى كه اتخاذ مى‌نمايند و يا ايده‌ها، احساسات و هيجاناتى كه به وجود مى‌آورند، در كنش‌هاى تأثيرگذار در تاريخ جوامع، نقش‌هاى فعال و محققى ايفا مى‌كنند؛ به عبارت ديگر نخبه فردى است كه با برخوردارى از استعدادها، ويژگى‌ها و يا صلاحيت‌هاى فردى، در شأنى از شئون قدرت اجتماعى (سياسى، اقتصادى، فرهنگى، نظامى و...) مؤثر بوده، بالقوه امكان دخالت در تغييرات اجتماعى را دارد.

براى بررسى و تشخيص جايگاه سياسى و منزلت اجتماعى نخبگان شيعى مؤثر در حكومت‌ها در دوران مورد نظر، ابتدا مفهوم اين كلمات و شاخص‌هاى ارزيابى آنان را مطرح و سپس مصاديق آنها را در كتاب نقض معرفى خواهيم نمود.

منزلت اجتماعى (social status)

منزلت از نظر لغوى، در فرهنگ معين به معنى مقام و درجه و حرمت و احترام آمده است. در جامعه‌شناسى گاهى معادل «Status»

. وبر در آثارش از گروه‌هاى منزلتى و طبقه‌هايى كه معمولاً منافع اقتصادى در ارزيابى آنها مؤثر است، نام برده است راينهارد و بنديكس، 1382، ص 98. پاره تو و كولابينسكو نيز در آثارشان در باره نخبگان و طبقات اجتماعى و منزلت نخبگان مباحثى مطرح نموده‌اند و آن را در بسيارى از موارد با ميزان ثروت متناسب دانسته‌اند (Pareto, les vol. I, 1935, p.28). به معنى وضع اجتماعى و شأن و مقام و

گاهى مترادف «Prestige»(1)

از نظر پاره تو، نخبگان تنها به كسانى اطلاق مى‌شود كه داراى اقتدار

. معناى اقتدار، بنا به توصيفى كه «دارند روف» با الهام گرفتن از ماكس وبر آورده، چنين است: «اتوريته اقتدار عبارت است از: شانس و موقعيتى مبتنى بر نظمى خاص با محتواى معين كه باعث اطاعت گروهى از مردم مى‌گردد و بدين ترتيب اقتدار از قدرت متمايز مى‌شود» (روشه، 1381، ص 100). يا قدرتى()

1) 1. Pars Dictionery. است كه به حيثيت و ميزان احترامى گفته مى‌شود كهديگران براى يك فرد قائل‌اند و يا بلند مرتبگى، شرافت، محبوبيت و مقبوليت فردى در ميان اجتماع است (نيك گهر، 1373 ش، ص 45).

) . قدرت (Power) را از نظر وبر چنين تعريف كرده‌اند: «موقعيتى كه بازيگر اجتماعى در رابطه‌اى اجتماعى، على رغم مقاومت‌ها و مشكلات موجود، چيزى را كه مى‌خواهد بتواند به دست آورد». قدرت مربوط به خود شخص است و مى‌تواند با نيروى بدنى شخص، با استعداد و توانايى نيروى معنوى وى و يا هم‌چنين با سمتى كه دارد، در ارتباط باشد؛ در صورتى كه اقتدار تنها و منحصرا در ارتباط با سمت و يا نقشى است كه فرد در يك سازمان اجتماعى بر عهده دارد بشيريه، 1384، ص 74؛ روشه، همان، ص 100. باشند و بالاترين امتياز را در رشته فعاليت خويش به دست آورند (روشه، 1381 ش، ص 120 - 121؛ باتامور، 1377 ش، ص 2 - 5). صف آرايى و وجه تمايزى كه پاره تو بين رتبه‌هاى برتر و واجد نمره بيست در هر حرفه و رتبه‌هاى پايين قائل مى‌شود، عملاً مردم جامعه را به دو دسته نخبگان (اعم از حكومتى و غير حكومتى) و غير نخبگان (توده‌هاى مردم در حرفه خود) تقسيم مى‌كند. در ادبيات بومى ما اصطلاح «خواص و عوام» نيز مى‌تواند نمايانگر چنين صف‌بندى‌هايى در لايه‌هاى اجتماع باشد. از نظر موقعيت سياسى، نخبگانى كه داراى استعداد و شم سياسى‌اند و توانسته‌اند در حوزه سياست وارد شوند و سمت‌هاى مهم و كليدى در اختيار گيرند و يا تأثيرگذارى كنند، مورد نظر هستند.

پاره تو، برگزيدگان حكومتى را به دو گروه تقسيم مى‌كند: گروهى كه حاكم‌اند و مستقيم يا غير مستقيم نقش قابل ملاحظه‌اى در حكومت ايفا مى‌كنند و عملاً قدرت را در دست دارند و نخبگان حكومتى غير حاكم (منتظر يا به تعبيرى پشت در) كه در شرايط مناسب جاى گروه حاكم را خواهند گرفت، و توده مردم يا غير نخبگان كه دنباله رو حاكمان خود هستند (برزگر، 1383، ص 63).

پاره تو معتقد است: «نخبگان حاكم» كه مى‌توانند مستقيما بر تصميمات سياسى تأثير بگذارند، طى يك دوره زمانى، گاه به طور عادى و گاه از طريق گرفتن اعضاى جديدى از قشرهاى پايين‌تر جامعه، مناصب فرماندهى سياسى را اشغال كرده‌اند و هيئت حاكمه، گاهى با داخل شدن گروه‌هاى اجتماعى جديد و گاه با جانشين شدن يك «گروه نخبه مخالف» به جاى «گروه نخبه مستقر»، نظير انقلاب‌ها، دستخوش تغييراتى مى‌شود. جوهره و كنه انقلاب‌هاى سياسى از نظر پاره تو، جابه جايى يك دسته از نخبگان جديد با نخبگان فرسوده‌اى است كه استعداد و لياقت‌هاى گذشته را براى استمرار حاكميت خويش از كف داده‌اند (باتامور، همان، ص 55 - 82؛ برزگر، همان، ص 10).

نظر به اين‌كه تعريف نخبگان بر اساس دو ملاك اتوريته (اقتدار) و نفوذ

. در اصطلاح جامعه‌شناسى شامل توانايى ايجاد تغيير از طريق وسايل غير مستقيم و نيز ظرفيت تأثير يا تأثر نيروهاى اجتماعى از قبيل هنجارها، انتظارات نقش و ساير شرايط شركت در نهادهاى اجتماعى و گروه‌هاى فرهنگى است (http://sociology.Myblog.ir). (InFluence) تفسير مى‌شود، به منظور طبقه بندى انواع نخبگان مى‌توانيم از دو ملاك فوق، استفاده كنيم. ماكس وبر بر اساس اين ملاك، از سه نوع حاكميت (اقتدار) سخن به ميان آورده است: حاكميت سنتى، حاكميت عقلايى - قانونى، و حاكميت دينى (روشه، همان، ص 120 - 121)، نخبگان ايدئولوژيكى يا كاريزمايى نقش آفرينان اصلى حاكميت دينى هستند.()

) . براى مطالعه بيشتر در باره نخبگان كاريزمايى و فرهمند، ر.ك به: آثار وبر مانند دين، قدرت، جامعه،ترجمه احمد تدين، ص 65 - 60 و نيز كتاب‌هايى چون: على محمّد ولوى، ديانت و سياست در قرون نخستين اسلامى و برزگر، تاريخ تحول دولت در اسلام و ايران.

از نظر پاره تو، هنجارى كه با آن مى‌توان نخبگان را تعريف و مصداقش را مشخص كرد، هنجارى جامعه شناختى و نه فلسفى يا اخلاقى است؛ بنابراين مراد از نخبگان، تقسيم آدم‌ها به آدم خوب يا بد نيست، بلكه نخبگان افرادى هستند كه عملاً وجهى از قدرت را در دست دارند. در اين ميان، نخبگان ايدئولوژيكى اشخاص يا گروه‌هايى هستند كه در اطراف ايدئولوژى معينى شكل گرفته، يا در به وجود آوردن ايدئولوژى خاصى سهيم‌اند؛ همچنين مى‌توانيم اشخاص يا گروه‌هايى را در اين رده‌بندى قرار دهيم كه ايدئولوژى مشخصى اشاعه مى‌دهند يا سخنگو و معرف آن‌اند (همان، ص 123). نخبگان كاريزمايى و نخبگان ايدئولوژيكى، لزوما جزيى از نخبگان حاكم نيستند. اين‌ها مى‌توانند نخبگان صاحب نفوذ، ولى بدون اقتدار و حاكميت رسمى باشند. در اين مورد مى‌توان از مخالفانى سخن راند كه قدرت حاكم را نفى نموده يا مورد اعتراض قرار مى‌دهند. اين‌ها اغلب گروه‌هايى هستند كه دگرگونى‌هاى ساختارى آينده را سبب مى‌شوند و موجب جهت‌گيرى مجددى از كنش تاريخى مى‌گردند و به دليل منزلت اجتماعى بالايى كه دارند، در تغييرات اجتماعى مؤثر واقع مى‌شوند. مهم‌ترين شاخصه نخبگان داراى منزلت اجتماعى، نقش داشتن و شركت در تصميم‌گيرى‌هاى درون جامعه و نيز الگوسازى است (همان، ص 128 - 124). در اين ميان، قاعده هرم جامعه كه اكثريت غير نخبه در آن جاى گرفته‌اند، غالبا در صحنه غايب‌اند، مگر آن‌كه از درون آن، اقشارى بتوانند به نوعى به طيف نخبگان موجود نفوذ كنند يا با تحرك طبقاتى، به مثابه «نخبگان نو ظهور» جلوه‌گر شوند.

. نمونه‌اى از آن در سرگذشت فرزندان فقير و هيزم شكن بويه ماهيگير، مشاهده مى‌كنيم كه به حكومت در قلمرو وسيعى از ايران و جهان اسلام رسيدند (ابن اثير، 1385 ق، ج 8، ص 264).

نظريه پاره تو از آن جهت با شرايط سياسى، اجتماعى جامعه ايران انطباق دارد كه به بررسى مسئله دست به دست شدن قدرت ميان «نخبگان» پرداخته است. اين نظريه در ايران و جهان اسلام، از قدرت تبيين خوبى برخوردار است. رقابت قبيله‌اى در دوران خلفاى اموى و عباسى بين قبيله قريش و ساير قبايل، بين اعراب قحطانى و عدنانى (شمالى و جنوبى) بين بنى هاشم و بنى اميه، رقابت ميان تيره‌هاى درونى بنى هاشم، يعنى بنى عبّاس (عباسيان) و بنى على (علويان) و جز آن، از نمونه‌هايى است كه بر مبناى گردش نخبگان تحليل شدنى است (برزگر، همان، ص 65 - 63).

با استناد به نظريه گردش نخبگان پاره تو، مى‌توان بزرگان شيعه را در دو دسته نخبگان حكومتى و نخبگان غير حكومتى، مورد بررسى قرار داد.

احساس عمومى و قضاوت بعضى از نويسندگان، آن است كه نخبگان شيعى در اقليت بوده و در ساختار قدرت سياسى و تغييرات اجتماعى حضور نداشته‌اند؛ اما در ادوار مختلف تاريخ اسلام، به قدرت رسيدن خاندان‌هاى نخبه شيعى بى سابقه نيست؛()

در بعد اجتماعى، با توجه به شاخص‌هايى كه در تغييرات اجتماعى جوامع، ملاك تأثيرگذارى محسوب مى‌شوند، بزرگانى از شيعه اماميه را معرفى خواهيم نمود كه در زمره نخبگان جامعه و داراى منزلت بالاى اجتماعى محسوب مى‌شده‌اند و در تغييرات اجتماعى حضور فعال و محققى داشته‌اند. نخبگان با توجه به جاذبه‌اى كه دارند، مورد تقليد قرار مى‌گيرند و از اين طريق بر جامعه تأثير مى‌گذارند (روشه، همان، ص 126 - 127). ثروت، شهرت و قدرت، شاخص‌هاى پايگاه


) . در تكميل اطلاعات تاريخى، از نرم افزارهاى مؤسسه علوم اسلامى كامپيوترى نور، چون «نور السيره» و تطبيق دادن آن با منابع مكتوب استفاده شده است. چون فاطميون در مصر (ابن خلدون، 1408 ق، ج 1، ص 369)، زيديان و ديلميان در طبرستان (همان، ج 1، ص 251 و ج 4، ص 15)، آل بويه در عراق (همان، ج 2، ص 490 و ج 8، ص 264؛ ابن كثير، 1407 ق، ج 11، ص 173) و... .

اجتماعى دانسته شده است (قنادان، 1383، ص 183). بر اساس رويكرد ديگرى، حيثيت، رجحان و مقبوليت از شاخصه‌هاى منزلت اجتماعى محسوب شده‌اند (ملوين، 1373، ص 45).

در اين مقاله، سعى در تلفيق شاخص‌هاى مطرح شده، بررسى آنها در نخبگان شيعه اماميه واجد اين شاخص‌ها، با توجه به متن نقض است، لذا شاخص‌هاى نفوذ و منزلت اجتماعى نخبگان شيعى، در عناوين زير بررسى خواهند شد:

•

فرهنگ سازى: سطح تحصيلات و فعاليت‌هاى فرهنگى (ساختن كتابخانه، مدرسه، مسجد و...)؛

•

شركت در آبادانى و توسعه اجتماعى (راهسازى، حفر چاه و ...)؛

•

تأثيرگذارى در برقرارى امنيت و عدالت اجتماعى؛

•

اصالت خاندان و وابستگى به شخصيت‌هاى كاريزماتيك؛

•

دخالت در تصميم‌گيرى‌ها و الگوسازى‌ها؛

•

شهرت، مقبوليت؛

•

ثروت و درآمد.

بنا به توضيحاتى كه در واكاوى نظرى، در باره نظريات مربوط به نخبگان داده شد، جايگاه سياسى نخبگان شيعه با توجه به شاخص‌هاى زير بررسى خواهد شد:

شاخص‌هاى موقعيت سياسى:

•

در اختيار داشتن اقتدار سياسى (مانند سلطنت و يا وزارت)؛

•

تصدى مناصب كليدى در اداره حكومت (مانند نيابت سلطنت، خزانه دارى، دبيرى و ...)؛

•

دخالت در تصميم‌گيرى‌هاى مهم حكومتى و طرف مشورت حكام قرار داشتن؛

•

داشتن نيروى نظامى در اختيار به عنوان ضابط اجراى فرامين (سپاهى‌گرى)؛

•

تصدى مناصب قضايى.

موقعيت سياسى نخبگان شيعه

در فاصله قرن‌هاى چهارم تا ششم هجرى قمرى، خصوصا در دوره سلجوقيان سنى مذهب، تاريخ شاهد سختگيرى بسيارى در باره شيعيان

. سختگيرى حكومت بر نخبگان شيعه، مانند شيخ الطائفه، شيخ طوسى و اجبار وى به ترك بغداد و سوزاندن كتابخانه‌اش يا تبعيد شيخ مفيد از بغداد و نمونه‌هايى از قتل و صلب شيعيان، در كتاب نقض از قول مخالف آمده و در تواريخ نيز شواهد بسيارى ذكر شده است قزوينى، 1358، ص 31؛ ابن اثير، 1385 ق، ج 9، ص 307؛ ابن خلدون، 1408 ق، ج 2، ص 738 و ج 3، ص 681 و 718. بوده است. على رغم اين موضوع، در همين دوره و به فاصله كوتاهى بعد از افول قدرت آل بويه شيعى، نخبگان شيعه در حكومت اسلامى، حضور مؤثرى داشته‌اند. قزوينى به نقل از «مخالف»، نمونه‌هايى از آزار شيعيان را ذكر كرده، با مثال‌هاى متعددى نظر او را نقض كرده است (قزوينى، 1358، ص 31 و 34).

در روزگار سلطان سعيد ملكشاه ... در رى چه استخفاف‌ها برفت بر رافضيان و همه را بر منبرها بردند كه ايمان بيارى ... (همان، ص 41) و در عهد سلطان محمود غازى چه رفت از قتل و صلب و روى علماى رفض سياه كردن و منبرها بشكستن و از مجلس داشتنشان منع كردن و هر وقت جمعى را مى‌آوردند دستارها در گردن كه اينان دست‌ها در نماز فرو گذاشته‌اند ... (همان، ص 42).

قزوينى، در عين پذيرفتن واقعيت تاريخى برخى از سختگيرى‌ها، به توجيه رفتار سلطان محمود غزنوى و ساير سلاطين معروف به تعصبات ضد شيعى، پرداخته، رفتار آنان را ناشى از اقتضاى قاعده ملك و تقرير سلطنت مى‌داند و نه اعتقاد محض به بطلان مذهب خاص؛ به ويژه آن‌كه اين عقوبت‌ها دامن بزرگان همه مذاهب را گرفته، به گروه خاصى منحصر نشده است (همان، ص 43).

على رغم مطالبى از اين دست، حضور نخبگان شيعه در مقام سلطنت، وزارت، امارت، فرماندهى سپاه، دبيرى و قضاوت (شاخصه‌هاى موقعيت سياسى)، روى

ديگر سكه‌اى است كه اقتدار نخبگان شيعه را در عرصه سياست و حكومت، نشان مى‌دهد؛ چه اين‌كه در دوران اقتدار افرادى چون نظام الملك كه به تعصب در سنى‌گرى و تعقيب مخالفان مشهور است، نفوذ ديوانسالاران شيعى در دستگاه خلافت، امرى بارز و مشهود بوده است (همان، ص 32، 142، 144، 214، 399).

نخبگان شيعى حكومتى

عبدالجليل قزوينى در جواب مخالف، به مناسبت، اميران، وزيران، دبيران و قاضيان و صاحب منصبان مختلفى را نام برده كه در دوره‌هاى مختلف در زمره حاكمان محسوب مى‌شده‌اند و در رويدادهاى سياسى و اجتماعى جامعه، نقش داشته‌اند؛ نيز اقتدار سياسى آنان را متذكر شده است. بعضى از شخصيت‌هاى سياسى شيعى مطرح شده در نقض به قرار زير است:

ناصر اطروش (علويان طبرستان)

حكومت علويان طبرستان به خصوص ناصر كبير را مى‌توان نمونه‌اى از نخبگان شيعى حاكم و غلبه اقتدار كاريزماتيك نخبگان ايدئولوژيك دانست كه در نفى مشروعيت خلافت عباسى و مبارزه با آنان، مدتى حكومت را در ناحيه ديلم و جبال به دست گرفتند و جنگ‌هايى نيز با سامانيان داشته‌اند.

ناصر كبير با ناصر اطروش()


) . بيشتر مورخان گرايش اطروش و جانشينان او را شيعه زيديه دانسته‌اند. اما قزوينى و محدّث قمى او را جزء اماميه محسوب كرده‌اند. (301 - 304 ق) (همان، ص 234؛ حسينى ارموى، 1358، ج 2، ص 1017 - 1019؛ ابن خلدون، 1375، ج 3، ص 457 و ج 4، ص 33؛ طبرى، 1387 ق، ج 10، ص 149) در ديلمان و گرگان بعد از شهادت يحيى بن زيد به دعوت پرداخت. بسيارى از نويسندگان او را زيدى مى‌دانند، اما قزوينى تحت عنوان سلاطين و جهانبانان شيعى از او ياد نموده است. مردم ديلم و طبرستان به واسطه او

اسلام را با گرايش شيعى از او ياد نموده است. مردم ديلم و طبرستان به واسطه او اسلام را با گرايش شيعه پذيرفتند و در متون تاريخى به نيك سيرتى و عدالت و عمران و آبادانى شهرت دارد. ناصر كبير علم دوست و طالب فضل و كمال بوده است. او بعد از در دست گرفتن حكومت، رعايت حال رعيت را مى‌نمود و در گرفتن ماليات به گرفتن عشريه اكتفا مى‌كرد. وى از اعقاب امام سجاد عليه‌السلام و جد مادرى سيّد رضى و سيّد مرتضى است. او را عالم و زاهد و اديب و شاعر و پادشاه جبال و ديلم دانسته‌اند و محدّث قمى به واسطه كتاب‌هايى كه او در باره امامت صغير و انساب ائمه نوشته، او را از اماميه محسوب كرده است.

. اطروش به معناى «كسى كه نمى‌شنود» لغتنامه دهخدا از فرزندان امام زين العابدين بود. ابن اثير، الكامل (ج 6، ص 480 و ج 8، ص 25)، ابن خلدون در تاريخ (ج 1، ص 384 و ج 2، ص 570 - 571، ج 3، ص 13 و 29 - 38 و باقى صفحات جلد سوم) نيز به اين دولت و تاريخ آن پرداخته است. (نيز ر.ك به: طبرى، 1378 ق، ج 10، ص 149؛ همان، 1375، ج 15، ص 6782؛ نرشخى، [بى تا]، ص 317؛ مستوفى، 1364، ص 323). با دقت به روايات تاريخى و گزارش قزوينى كه مختصرى از آن ذكر شد، شاخصه‌هاى منزلت اجتماعى و جايگاه سياسى در ناصر اطروش به خوبى مشهود است.

شخصيت‌هاى بويهى

قزوينى از فرزندان بويه نام برده و به خيرات و عمارات و آبادانى‌هاى عضد الدوله ديلمى اشاره كرده است (قزوينى، همان، ص 214؛ حسينى ارموى، 1358، ج 1، ص 588 - 599؛ شوشترى، 1377، ج 2، ص 323). على عماد الدوله، حسن ركن الدوله و احمد معز الدوله سه برادر فقير و هيزم شكن از پدرى ماهيگير (ابن اثير، 1385، ج 8، ص 264؛ الفخرى، 1418 ق، ص 270) بودند كه از سرداران سپاه ماكان بن كاكى شده، به تدريج مراحل مختلف كسب قدرت را طى نمودند؛ تا جايى كه بر خلافت نيز مسلط شدند. به مقتضاى حفظ اقتدار خويش، خليفه‌اى را عزل و ديگرى را نصب

مى‌نمودند(1). ابن خلدون، همان، ج 2، ص 611 و 650 - 711 و ج 3، ص 128 - 368، 131 - 398، 531 - 538 و 602 - 720؛ زركلى، 1989 م، ج 4، ص 104 و 239؛ بلعمى، 1378، ص 14؛ ابن العبرى، 1992 م، ص 435 - 436؛ ابن طقطقى، 1360، ص 270 - 280 و 378 - 393؛ ابن اثير، همان، ج 19، ص 290 و ج 20 و 22؛ ابن كثير، 1407 ق، ج 11، ص 295؛ مسكويه، 1379، ج 6، ص 488).

اوج قدرت آل بويه در دوران عضد الدوله (366 ق - 372 ق) بوده است. در دوران آل بويه، خليفه مسئول مذهبى يا به گفته ابن ادريس، حق اللّه سنّيان بود و فقيهان شيعه از صدوق تا مفيد و مرتضى، مسئول حق اللّه شيعيان بودند و سياست يا حق الناس همگان در اختيار اهل حل و عقد آل بويه بود كه وزيرانشان آن را اداره مى‌كردند (مسكويه، 1379 ش، ج 5، ص 33).

سلاطين آل بويه نمونه بارزى از نخبگان شيعى حكومتى قدرت‌مندى هستند كه با تكيه بر مذاهب شيعه و داعيه ترويج شعائر شيعى، از ميان توده مردم برخاستند و حكومت را در اختيار گرفتند و خلافت را به صورت مقامى تشريفاتى و مطيع در آوردند.

خاندان مَزيَد

خاندان مزيد از قبايل عرب، از طايفه بنى اسد بن خزيمه ناشره (ابن اثير، همان، ج 10، ص 447؛ ابن خلكان، [بى تا]، ج 2، ص 265؛ كحاله، 1414 ق، ج 1، ص 23 و ج 3، ص 1167) در قرن چهارم هجرى قمرى در زمان معز الدوله قدرت يافتند. بيشتر مورخان به شيعه بودن آنها تصريح كرده‌اند (قزوينى، همان، ص 125؛ ابن كثير، همان، ج 12، ص 63؛ ابن خلدون، 1408 ق، ج 4، ص 33). از حاكمان بنى مزيد مى‌توان نور الدوله دبيس، بهاء الدين منصور و سيف الدوله صدقه (قزوينى، همان، ص 125 - 126؛ زركلى، 1989 م، ج 7، ص 212) را نام برد.


1) . براى مثال به دستور معز الدوله، المستكفى باللّه از خلافت عزل و به چشمانش ميل كشيده شد ذهبى، 1413 ق، ج 1، ص 123؛ ابن خلدون، همان، ج 4، ص 300. و 27 سال سلطنت كردند.

ابوالحسن على بن مزيد به فرمان وزير ابومحمّد مهلبى، مأمور حفاظت و سيادت بر شهر «سورا» در عراق و اطراف آن شد (ابن جوزى، 1412 ق، ج 17، ص 207؛ زركلى، همان، ج 5، ص 22) و پس از آن به چنان قدرتى رسيد كه در اختلافات امرا و حكام شهرهاى ديگر مداخله كرده، در عزل و نصب و حمايت از آنان و يا شفاعت مغضوبان نزد سلطان، كلامش مؤثر شنيده شده بود(1). جنگ با راهزنان بنى خفاجه از آن جمله است ابن خلدون، 1408 ق، ج 9، ص 36؛ ابن خلدون، همان، ج 3، ص 144.

دبيس تا سال 474 قمرى به مدت 66 سال حكومت كرد (ابن اثير، همان، ج 10، ص 121؛ زركلى، همان، ج 2، ص 336 - 337). جانشين او بهاء الدين منصور با خليفه عباسى و سلطان سلجوقى مراودت دوستانه داشت و از خليفه، خلعت امارت دريافت كرد و در لشكركشى‌ها، آنان را همراهى مى‌نمود (ابن اثير، همان، ص 150). بعد از او سيف الدوله صدقه، قدرتمندترين امير خاندان مزيد بود كه به او لقب ملك عرب، امير حله و باديه عراق، داده بودند. وى از ملكشاه خلعت دريافت كرد و خليفه و سلطان در آشوب‌ها و درگيرى‌ها، خود را نيازمند كمك نظامى او مى‌ديدند. ثروت بسيار، سخاوت، بلند طبعى و جوانمردى، از خصايص زبانزد او بود. وى شهر حله را در سال 495 قمرى بين كوفه و بغداد بر پا نمود و كوفه و هيت و واسط و بصره را نيز تصرف كرد و مدتى آنها را در اختيار داشت.()


1) . براى مثال در آشوبى كه در بغداد بين شيعه و سنى روى داد، شيخ مفيد از بغداد تبعيد شد كه با شفاعت ابن مزيد به بغداد بازگشت. (ابن اثير، همان، ج 9، ص 134 و 208؛ ابن جوزى، همان، ج 9، ص 100). از سلطان الدوله خلعت دريافت كرد (ابن اثير، همان، ج 9، ص 242) و در بعضى از جنگ‌ها، حكومت از آنان كمك نظامى مى‌گرفت.

) . براى مطالعه بيشتر ر.ك به: قزوينى، همان، ص 471؛ زركلى، همان، ج 2، ص 336 و ج 3، ص 202 - 203 / حموى، همان، ج 2، ص 294؛ مسكويه، همان، ج 7، ص 18 و 309؛ ابن اثير، 1385 ق، ج 10، ص 134 - 135، 308، 411، 419، 420 و 448 - 449؛ ابن جوزى، 1412 ق، ج 9، ص 603 - 604، ج 10، ص 78، ج 14، ص 635، ج 17، ص 15؛ ابن كثير، همان، ج 12، ص 6، 63، 96، 126، 130، 170، 182 و 209، ج 13، ص 74؛ ابن خلدون، همان، ج 3، ص 546 - 603).

شاخصه‌هاى اقتدار و نفوذ سياسى و منزلت اجتماعى اين خاندان در سطور بالا به خوبى مشهود است. قدرت خاندان مزيد اگر چه با مرگ سيف الدوله كاستى يافت. اما همچنان حاكميت حلّه در دست آنان بود. على رغم ارتباطات خويشاوندى و دوستانه با سلاطين سلجوقى و خلفا، درگيرى با آنان بر سرِ پناه دادن و يا حمايت از رقيبان مدعى و رقابت‌هاى درون خاندانى، موجب تضعيف و در نهايت سقوط خاندان مزيد و قتل و اخراج بنى اسد از حلّه، آن هم به دست امير يزدن شيعى شد (ابن جوزى، همان، ج 10، ص 392؛ ابن اثير، 1385 ق، ج 11، ص 152 و 296 - 297).

زركلى در الاعلام، اميران مزيدى را با صفت شجاعت، هيبت، فضل دوستى و عارف به ادب و شعر ياد كرده است (زركلى، 1989 م، ج 7، ص 299، ج 2، ص 336 - 337 و ج 3، ص 348).

وزيران معروف شيعه صاحب بن عبّاد (326 - 385 ق)

ابوالقاسم اسماعيل بن عبّاد ملقّب به صاحب و مشهور به صاحب بن عبّاد به سال 326ق در اصفهان ديده به جهان گشود (ابن خلكان، همان، ج 1، ص 206). صاحب در دانش‌هايى چون علوم قرآن و تفسير، حديث، كلام، لغت، نحو، عروض، نقد ادبى، تاريخ و طبّ تسلط و تبحّر داشت (حموى، 1995 م، ج 6، ص 252 و 278). هنگامى كه صاحب به مقام وزارت رسيد، درصدد اصلاح امور برآمد و در اوّلين گام، بدعت‌هاى ناپسند و رسوم ظالمانه را بر انداخت. او در اجراى عدالت و رفع ستم از مردم بسيار كوشا بود. وى مرمت و بازسازى ويرانى‌ها و آباد ساختن شهرها، و بناى آثار نيك را نيز مورد عنايت قرار مى‌داد كه مى‌توان از رونق يافتن شهرهاى قم،

اصفهان، قزوين و كاشان ياد كرد. لقب او «كافى الكفاه» بود و در دولت آل بويه نزديك به بيست سال با اقتدار وزير بود.

قزوينى از او به بزرگى و فضل و عدل و علم ياد كرده است و كتابخانه عظيم و تأليفات او را مى‌ستايد كه از آن جمله كتابى در باره امامت دوازده معصوم است

. شيعه بودن صاحب بن عباد بر مبناى قضاوت قزوينى مورد نظر است. يكى از ملاك‌هاى او همين كتاب است، و مباحثى كه در باره اعتزال او از ديد ديگر نويسندگان مطرح است، در محدوده اين پژوهش نيست. (قزوينى، 1358، ص 217 و 600؛ حسينى ارموى، 1358، ج 2، تعليقه 96، ص 665، 676 و 802). در مورد اهل علم، سخى و بزرگوار بود و به عمران و آبادى شهرها توجه داشت. به فضل، دانش و جمع آورى آثار علما، فضلا و شعرا بسيار علاقه‌مند بود و كتابخانه مهمى در رى داشت كه از انواع كتب نفيس و نادر تشكيل مى‌يافت و چهارصد شتر، بار آن را جا به جا مى‌كردند (قزوينى، همان، ص 18). ابن خلكان، ياقوت حموى و ابوالفرج اصفهانى صاحب كتاب الاغانى در آثار خود، از او و كتابخانه‌اش به بزرگى ياد كرده‌اند.

صاحب بن عبّاد، نمونه بارز نخبگانى بود كه توسعه فرهنگى و اجتماعى جامعه تحت سيطره‌اش را با فعاليت سياسى همراه نموده، غالب شاخصه‌هاى قدرت سياسى و منزلت اجتماعى را دارا بود (ابن خلدون، همان، ج 4، ص 620؛ ابن كثير، همان، ج 11، ص 297 و 314؛ ابن عماد حنبلى، 1406 ق، ج 4، ص 293 و 449).

ابن فرات

وزارت ابوالحسن فرات در زمان خليفه مقتدر بود كه سه بار به وزارت رسيد و عزل شد و بعد از هر عزلى، اموال بسيارى از او مصادره گرديد و بعد از چندى مجددا به سر كار برگردانده شد. تسلط او بر امور چنان بود كه خليفه خود را ناگزير به بهره‌گيرى از نظريات او در اداره حكومت مى‌ديد تا آن‌كه در سومين عزل به همراه پسرش محسن، به اصرار مخالفانش و به دستور خليفه كشته شد. از متون تاريخى چنين بر مى‌آيد كه

علت اصلى عزل و نصب‌هاى مكرر، جداى از رقابت صاحب منصبان و بدگويى آنها، مسائل مالى بوده است.()

به جز افراد مذكور، قزوينى تعدادى از اميران و وزيران و سپاهيان شيعى را نام برده كه به دست ملاحده كشته شده‌اند و در خلافت عباسى و دربار سلاطين سلجوقى نقش كليدى داشته‌اند:

رئيس و مقتداى شيعه سيّد فخرالدين بن شمس‌الدين الحسينى ... و قاضى القضاة سعيد عمادالدين الحسن استرآبادى (قزوينى، همان، ص 115)، مجدالملك ابوالفضل اسعد بن محمّد براوستانى قمى (همان، ص 117؛ حسينى ارموى، ج 1، ص 262، تعليقه 53 و 54)، وزير سلطان بركيارق پسر ملكشاه، وزيرى مقتدر و نيكوكار و خيّر كه به تهمت و فشار اطرافيان سلطان توسط سپاهيان به قتل رسيد. همين طور زين‌الملك و سعدالملك (همان، ص 119 - 120)، امير ابوالفوارس و امير سيف الدوله حمدانى و خواجه امام ناصر الدين ابواسماعيل حمدانى ...؛ و اين حمدانيان همه پادشاه و عالم و عادل و شيعى بوده‌اند (همان، ص 125 - 129). ... آن خواجه شهيد معين الدين كاشى چون وزير سلطان اعظم سنجر شد، ... راه‌ها بر ملاحده ببست و بر ايشان باج‌هاى سنگين نهاد ... و به تيغ ملاحده كشته آمد آخر نه شيعى بود؟! و سيّد منتهى جرجانى ... (همان پاورقى، ص 129 و 131) و ... دهخدا فخراور هشترودى (همان، ص 129، ج 1، ص 325، تعليقه 63).

وصف او با نام شاه غازى، نشان مى‌دهد مجاهد در راه دين و سپاهى بوده است.

كمال الدين محمّد خازن كه ابتدا خزانه دار سنجر و سپس وزير سلطان مسعود شد و به دست امراى او در زنجان به قتل رسيد (همان، ص 130)، از ديگر افراد اين دسته است.


) . براى مطالعه بيشتر ر.ك به: قزوينى، همان، ص 79، 84، 85، 87، 89، 90، 93، 217، 384 و 386؛ ارموى، همان، ج 1، ص 467 - 470؛ مسكويه، همان، ج 5، ص 52، 28، 55، 71، 95، 153 و 204؛ ابن طقطقى، 1360، 1360، ص 259 - 275؛ ابن اثير، ج 5، ص 508، ج 8،، ص 9، 63، 68 و 98، 110 - 154.

عبدالجليل قزوينى، نخبگان شيعه را در هر شغل و پيشه و كسوت (اميرى، وزيرى، قضاوت، علم و...) نام برده، به احتجاج با مخالف پرداخته است. به تبع مناصب سياسى و اجتماعى كه اين افراد داشته‌اند، آبادى و عمران شهرها و مساجد و امكنه زيارتى و فعاليت‌هاى علمى و جنگ و جهاد با عوامل ناامنى و بى ثباتى جامعه نيز به آنها منتسب بوده است كه به صورت فهرست‌وار از همه اصناف نام برده است.

تاريخ شيعه با فراز و نشيب‌هاى پى در پى دست به گريبان بوده و هر گاه عرصه بر آنها تنگ‌تر مى‌شده، حداقلِ مقام نخبگان شيعه، دبيرى و اداره مدارس و مساجد و برگزارى جلسات وعظ و خطابه و تدريس بوده است كه با كم‌ترين مجالى مجددا به عرصه سياست و قدرت وارد شده، در كسوت مشاور، وزير يا امير، نقش آفرينى كرده‌اند.

نخبگان شيعه غير حكومتى

ابتدا به معرفى بعضى از خاندان‌هاى نخبه پرور شيعه اماميه مى‌پردازيم:

اشعريان قم

قزوينى در ذكر شهرهاى شيعه نشين، بارها از قم ياد كرده است.

. قزوينى، در تمامى صفحات ذيل به شيعه بودن اهالى قم و حضور بزرگان عالم شيعى اشاره دارد. ولى به طور مشخص از اشعرى‌ها نامى نياورده است: 194، 81 - 198، 209، 212، 252، 305، 364، 437، 453 و 459. اشعريان از قبايل قحطانى يمن (ابن سعد، 1411 ق، ج 4، ص 246) و قومى جنگاور و سلحشور بودند. پس از فتوحاتشان در ايران، در كوفه مستقر شدند و نقش برجسته‌اى در تحولات سياسى و اجتماعى عراق ايفا كردند. اين نقش غالبا در دشمنى با آل اميّه و آل زبير بود؛ از اين رو حجّاج، باعث مهاجرت آنان به قم شد. اطلاع دقيقى از زمان شيعه شدن اشعريان در دست نيست. در قم آشكارا به مذهب اماميه تظاهر مى‌كردند. ايشان در توسعه و آبادانى شهر، تلاشى وافر داشتند. ياقوت به توسعه شهر توسط اشعريان اشاره كرده است (حموى، 1995 م، ج 4، ص 450) به دليل درگيرى بسيار با حكومت

مركزى، دوره درخشش علمى و فقهى دو قرنه آنان در قرن چهارم رو به افول نهاد. از مجموع 83 نفر محدّث اشعرى، هفت نفر در قرن چهارم مى‌زيسته‌اند. مكتب حديثى قم به شدت متأثر از شيعه اماميه بود و نسبت به غالى‌گرى در حد افراطى واكنش شديد نشان مى‌دادند (همان، ص 176 - 177).

خاندان نوبختى

نوبختيان (قزوينى، همان، ص 24) در شمار خاندان‌هاى اصيل ايرانى تبارند كه از اواخر قرن اول تا اوايل قرن پنجم هجرى مى‌زيسته‌اند. نوبخت پيش از اسلام آوردن زردشتى بوده، به دست منصور، دومين خليفه عباسى اسلام آورد و از منجمان برجسته دربار و نديمان منصور شد (حموى، همان، ص 182 - 183)، فرزندان نوبخت از عالمان، اديبان و فرهيختگان بودند و تأثير بسزايى در شكوفايى و توسعه فرهنگ اسلامى داشته‌اند. فضل بن سهل ذوالرياستين وزير مأمون بود (قزوينى، همان، ص 184 و 217) «و از متبحّران علماى متأخران چون نوبختيان چهل مرد همه مصنّف كه تأليف كتاب الآراء و الديانات كرده‌اند ...» (همان، ص 290؛ حسينى ارموى، همان، ج 1، ص 460).

اين‌كه چه وقت خاندان نوبختى شيعه شدند معلوم نيست و در خدمت خليفه بودن، شاهدى بر عدم تشيّع آنان نيست؛ زيرا مجموعه افراد اين خاندان، در سطح عالى حكومتى و به ظاهر در خدمت خلفا بودند و شيخ مفيد همگى آنان را شيعه مى‌خواند.

نوبختيان پس از غيبت امام، به عقل گرايى روى آوردند؛ در حدّى كه شيخ مفيد عقل گرا، آنها را افراطى دانسته، در كتاب اوائل المقالات خود، به اين موضوع نيز پرداخته است (شيخ مفيد، 1413 ق، ص 64، 65 و 69).

ميان اين خاندان با ديگر خاندان‌هاى شيعى، چون بابويه و اشعريان نيز در جهت گسترش فرهنگ شيعى تبادل و تعامل وجود داشته است (حسينى ارموى، همان، ص 190 و نيز ص 185).

ابوسهل اسماعيل بن على بن اسماعيل نوبختى (م 311 ق) در دستگاه عباسى نفوذ و مناصب بالايى داشت كه نزديك به مقام وزارت بود. كاتب و شاعرى بليغ بوده، تصانيف بسيارى در حقانيت شيعه و رد مخالفان داشته است. رياست شيعيان بغداد نيز به عهده او بود. خاندان نوبختى از عالمان و كاتبان و مصنفان بزرگ، و به شجاعت و مهارت در سواركارى معروف بوده‌اند و در دوره وزارت ابن فرات نيز از شوكت و عزّت برخوردار بودند (همان، ص 198). از ديگر بزرگان اين خاندان، ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى (م 326 ق) نايب سوم امام زمان (عجل اللّه تعالى فرجه الشريف) بوده است (قزوينى، همان، ص 80، 84 و 86؛ حسينى ارموى، 1358، ج 1، تعليقه 42، ص 206 - 226؛ مسكويه، همان، ج 5، ص 31؛ امين، 1406 ق، ج 1، ص 135، ج 2، ص 94 و 136، ج 3، ص 384).

خاندان بابويه

آل بابويه (قزوينى، همان، ص 28 و 144؛ حسينى ارموى، ج 1، ص 103، ش 24) از خاندان‌هاى معروف شيعه اماميه‌اند كه از سده دوم تا ششم هجرى در قم و رى درخشيدند. نخستين آنان، على بن بابويه قمى (پدر شيخ صدوق)، درگذشته به سال 329 هجرى و آخرين آنان شيخ منتجب الدين، نويسنده كتاب فهرست بوده است. خاندان شيخ صدوق با خاندان نوبختى و نايب سوم امام زمان (عجل اللّه تعالى فرجه الشريف) در ارتباط بودند و از خاندان با نفوذ شهر قم محسوب مى‌شدند (مسكويه، همان، ص 186). بر خلاف نوبختيان كه گرايش فكرى و عقلى داشتند، خاندان بابويه به داشتن مشرب حديثى و فقهى مشهورند. يكى از مهم‌ترين كتاب‌هاى حديثى مرجع اماميه، من لا يحضره الفقيه نوشته شيخ صدوق است. از بزرگان اين خاندان كه قزوينى از آنها ياد كرده است، حسن بن حسين بن بابويه، معروف به حسكا و ملقب به شمس الاسلام، ساكن رى بوده كه در ساخت مدارس شيعى، از او نام برده است (قزوينى، همان، ص 34، 38، 209 و 210؛ حسينى ارموى، 1358، ج 1، ص 101،

تعليقه 24، حسكا و ابوطالب، ص 146 - 150).

وى خاندان بابويه را از نخبگان فرهنگى و غير حكومتى شيعه دانست كه در ارتباط با دولتمردان و دخالت در امور سياسى، احتياط و حزم بيشترى داشتند.

بررسى شاخصه‌هاى منزلت اجتماعى نخبگان شيعه

نخبگان شيعى در ساخت كتابخانه و مدرسه و مسجد بسيار فعال بودند. عبدالجليل قزوينى در هر كدام از شاخص‌هاى نفوذ و منزلت اجتماعى و فرهنگى، مثال‌هايى زده و نام شخصيت‌هايى را آورده است كه مطرح و مقبول بوده، در جامعه تأثير مثبت داشته‌اند. از همان ابتداى كتاب چندين كتابخانه بزرگ را نام برده كه مؤسس آنها شيعه اماميه بوده‌اند (قزوينى، همان، ص 18 - 19).

كتابخانه نقيب النقباى رى، همان كتابخانه شريف الدين محمّد است كه شيخ عبدالجليل قزوينى كتاب نقض را به امر او نگاشته است (حسينى ارموى، 1358، ج 1، ص 61) ابوطاهر خاتونى ملقب به معين‌الدين و موفق نيز از بزرگان دولت سلجوقى در دوران سلطنت محمّد بن ملكشاه سلجوقى بود كه عماد كاتب در تاريخ سلاجقه نام اين شخص را به طور مكرر آورده و مطالب او مبتنى بر يادداشت‌هاى انوشيروان بن خالد كاشانى وزير معاصر و آشنا و همكار خاتونى (منظور الاجداد، 1383، ص 15) بوده است. و شايد همين كتابخانه ساوه است كه ياقوت در معجم البلدان در باره آن مى‌گويد: «در دنيا كتابخانه‌اى بزرگ‌تر از آن وجود نداشت و چنين اطلاع يافتم كه مغول آن را سوختند» (حموى، همان، ج 2، ص 24؛ محدّث، همان، ص 63).

صاحب فضائح الروافض آورده است: «و به روزگار سلطان ملكشاه و سلطان محمّد قدّس اللّه روحهما نگذاشتندى كه اينان مدرسه و خانقاه سازند». (قزوينى، همان، ص 33).

در پاسخ، قزوينى، با نام بردن از شهرهاى شيعه نشين، براى نمونه مدارس شيعى رى را كه در عهد اين سلاطين ساخته شده‌اند، فهرست كرده است:

• مدرسه بزرگ سيّد تاج الدين محمّد كيسكى رحمه‌الله به كلاه دوزان ...؛
•

مدرسه شمس الاسلام حسكا بابويه كه پير اين طايفه بود كه نزديك سراى ايالت است ... (قزوينى، همان، ص 34)؛

•

و دگر مدرسه‌اى ميان اين دو مدرسه است كه تعلق به سادات كيسكى دارد كه آن را خانقاه زنان (يا ريان منسوب به رى) گويند و مصلحان درو مقيم باشند ...؛

•

و مدرسه‌اى به دروازه آهنين كه منسوب باشد به سيّد زاهد بلفتوح ...؛

•

و مدرسه فقيه على جاسبى به كوى اصفهانيان كه خواجه اميرك فرموده كه بدان تكلّف، مدرسه‌اى در هيچ طايفه‌اى نيست و سادات دارند ... كه در عهد اين سلاطين ساخته شده‌اند (همان، ص 35)؛

•

مدرسه خواجه عبدالجبّار مفيد كه چهار صد مرد فقيه و متكلم در آن مدرسه، درس شريعت آموختند ... همه به بركات شرف الدين مرتضى كه مقدّم سادات و شيعه است ...؛

•

مدرسه كوى فيروز، كه در عهد اين سلاطين بنياد كردند (همان)؛

•

مدرسه خواجه امام رشيد رازى به دروازه جاروب بندان كه زيادتر از دويست دانشمند در وى درس اصول دين و اصول الفقه و علم شريعت خواندند كه علاّمه روزگار خويش بودند كه در عهد دولت سلطان محمّد رحمه‌الله كردند...؟!؛

•

مدرسه شيخ حيدر مكّى به در مصلحگاه ... همه به اشاره امثله سلاطين و به مدد نواب و شحنگان ايشان ...؛

•

خانقاه امير اقبالى ... خانقاه على عثمان كه پيوسته منزل سادات عالم زاهد و متدين بود ... (همان، ص 36)؛

«و بيرون از اين‌كه شرح داده آمد، در رى چند مدرسه معمور هست ... كه در عهد اين سلاطين كرده‌اند كه خواجه اشارت كرده است «شيعه مدرسه نيارستند كردن» و مساجد و منابر سادات شيعه را خود حدّى نيست از بزرگ و كوچك ...» (همان، ص 37).

در ادامه كتاب در پاسخ مخالف كه مقام علمى و فقهى و اجتهاد شيعيان را انكار

كرده است (همان، ص 39) عالمان بزرگ و كتاب‌هاى مهم شيعه در فقه و اصول را نام برده است (همان، ص 38).

قزوينى، سيّد مرتضى در بغداد و چهارصد شاگرد فاضل متبحّر او را در عهد خلفاى عباسى، شاهد آورده است (همان، ص 39) و بعد شيخ مفيد ابو عبداللّه محمّد بن نعمان حارثى عكبرى بغدادى، مشهور به ابن المعلم متكلم شيعى (336 - 413 ق) از جمله شاگردان او مى‌توان سيّد مرتضى علم الهدى (م 436 ق)، سيّد رضى (م 406ق)، شيخ طوسى (م 460 ق) و ... اشاره كرد (صابرى، ص 239 - 240. به نقل از: الفهرست طوسى و سير اعلام النبلاء ذهبى) و شاگردان و تصنيفات او، و ديگر شيخ كبير بو جعفر بابويه (قزوينى، همان، ص 226) و نوبختيان و محمّد بن شاذان كه فضل ايشان در جهان ظاهر است و ذوالفخرين مرتضى قمى (همان، ص 244) كه فضلاى عالم را از خطب و تصانيف او سرمايه است و شيخ ابوجعفر طوسى (همان، ص 248) و ابويعلى سالار و ابن برّاج و... خواجه بوجعفر دوريستى و ابوالفرج حمدانى و الحسين بن المظفر الحمدانى و خواجه مفيد عبدالجبار رازى و فقيه اميركا قزوينى و... و خواجه امام ابوالفتوح عالم كه مصنّف بيست مجلّد است از تفسير قرآن و... (همان، ص 40).

عبدالجليل قزوينى در اين قسمت، افراد بسيارى از بزرگان و عالمان و مؤلفان و فقهاى معروف شيعى را نام برده، ثابت كرده است: «... شيعه را هم مدرسه بوده است و هم مدرس و هم فقيه و هم فقه ...» (همان، ص 41).

يكى از معيارهايى كه از نشانه‌هاى شركت فعال در كنش اجتماعى است، مقبول بودن در ميان مردم و نيز ديگر برگزيدگان است. مخالف ادعا كرده است: «در جهان هرگز رافضى‌اى نبوده است كه او را در دين و در دولت قدرى يا قدمى يا جاهى يا منزلتى يا حرمتى يا نامى بوده است» (قزوينى، همان، ص 31).

قزوينى در ردّ سخن مخالف كه مدعى است شيعه از نظر خلفا و امرا ذليل و زبون بوده و خوار شده است. تعدادى از بزرگان صاحب نفوذ شيعه را معرفى نموده،

مقبوليت آنان را به رخ رقيب كشيده است و سخنان مخالف را طعن و سرزنش خلفايى مى‌داند كه با نخبگان شيعه تعامل داشته‌اند. وى در چند صفحه، فقط بزرگان فرهنگ ساز شيعه و مؤلفان و مدرسان را نام برده كه شرح مدارس شيعى و كتابخانه‌ها و بزرگان و علماى شيعى بنابر نام‌هايى كه قزوينى آورده است، علاوه بر آن‌كه در تعليقاتِ نقض (محدّث ارموى) آمده، در كتاب‌هاى بسيار ديگرى نيز شرح داده شده است.

قزوينى در پاسخ، از حضرت ابراهيم و لقب شيعه دادن به يارانش آغاز مى‌كند و اين‌كه پيروان و ياران حضرت على عليه‌السلام و شيعيان اوليه، جزء برترين صحابه و مسلمانان نامدار، چون ابوذر، سلمان، عمار، مقداد و... بوده‌اند و در عهد هر امامى نيز

پيروان آنان بسيار محقق و معتمد بوده‌اند (همان، ص 144 و 207 - 213). وى افراد بسيارى از نخبگان فرهنگى شيعه را نام مى‌برد و قدر و مقام و منزلت اجتماعى و علمى و فقهى آنان را يادآورى مى‌كند (همان، ص 145، 225، 226 و 233). مخالف ادعا كرده است: «اين جماعت را به دين و اسلام لقب ننوشتندى ... و علماى شيعه را از مجالس منع كردند ...».

قزوينى در پاسخ، لقب‌هاى نخبگان شيعه را ذكر كرده است و كافى الكفاه، باقر، صادق، رضا، علم الهدى، ذوالفخرين، ذوالمجدين، و مانند آنها را مثال آورده است (همان، ص 32، 33، 42 و 43).

قزوينى معتقد است بعضى از سخت‌گيرى‌هاى سلاطين و اُمرا براى جلوگيرى از آشوب و فتنه در ميان مردم، رويدادهايى طبيعى و اقتضاى جوامع بوده است كه شامل همه مذاهب مى‌شده و باعث شده است تا در مواقعى، مجالس درس بزرگان شيعه را لغو كنند.

«... ما بيان كرديم كه شيعه را هم در دين و هم در دنيا قدرى و منزلتى بوده است به دلالات و حجّت ...» (همان، ص 233).

محدّث ارموى در تعليقات نقض در توضيح هر يك از شخصيت‌هايى كه ذكر شد، با تكيه بر تذكره‌ها و آثار علمى و ادبى و منابع تاريخى، زندگى آنان را توضيح داده است؛ به ويژه در تعليقه 29، 30، 87، 88، 101 و ... .

شواهد تاريخى نشان مى‌دهند با وجود فراز و نشيب‌هايى كه شيعيان در رويارويى با حاكميت سياسى شاهد آن بوده‌اند و درگيرى‌هاى گاه و بى گاه با اهل سنت - كه قدرت اجتماعى و سياسى را در دست داشته‌اند - نخبگان شيعى در زمينه‌ها و شاخه‌هاى مختلف علمى و اجتماعى و سياسى و اقتصادى، على رغم بعضى مخالفت‌ها، از درجه مقبوليت بالايى برخوردار بوده‌اند.

شاخصه ديگرى كه از نظر قزوينى نيز جزء معيارهاى منزلت اجتماعى است، اصل و نسب و شرافت خاندان نخبگان در بين مردم است. و از عوامل الگوسازى در جامعه محسوب مى‌شود. مخالف شيعه گفته است: «و دين به نسبت نيست و آن گبركان بودند كه ملك به نسبت داشتند ...».

در پاسخ، قزوينى آورده است: از نظر علماى اسلام، ملاك، برترى تقواست، اما اگر فرد مؤمنى شريف نسب هم باشد، بر ديگر مؤمنان ترجيح خواهد داشت، او از قرآن كريم شاهد آورده است:

... و اگر كور نيست از قرآن بر خواند ... كه وارث آدم عليه‌السلام شيث است؛ چون

استحقاق و اهليت دارد ... و وارث نوح سام است، دون كنعان ... و وارث زكريا يحيى است ... و امثال اين‌كه هست و اين انبيا را عليهم‌السلام هم صحابه بوده‌اند هم ياوران هم خدمتكاران، و هم چاكران مؤمن مصلح و اين كار با وجود فرزند و برادر بديشان نرسيد. خواجه مجبّر مى‌بايست كه آن اعتراض بر خداى تعالى كند ... (همان، ص 45 - 48).

از اين جملات بر مى‌آيد كه عالمان و زاهدان و بزرگان شيعى، هم به سبب استعداد، لياقت و شايستگى و هم به سبب نسبت داشتن با ائمه عليهم‌السلام ، از مرتبه‌اى بالاتر در بين مؤمنان برخوردار بوده‌اند (نخبگان كاريزمايى) و احترام سادات به واسطه

شرافت نسب و وابستگى به پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله ، هنوز هم از عوامل منزلت اجتماعى و مايه عزت و احترام در بين مردم است و خاندان رسالت و اهل بيت نبوّت در طى قرون متمادى، اهميت و احترام خود را حفظ كرده‌اند اكثر بزرگان شيعه در هر زمان، به نوعى به سادات آن دوره مرتبط بوده‌اند. بنى عبّاس نيز با ادعاى نسبت داشتن با پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله حاكم شدند.

قزوينى در ادامه تأكيد مى‌كند: منظور از خويشان شايسته، هر كسى نيست و امامت و خلافت به صرف نسبت درست نيست. اما منسوبان شايسته، بهتر از ديگران هستند و شايستگى امامت به واسطه عصمت و نص و وصيت و علم است (همان، ص 49، 50 و 51).

شاخص بعدى، ثروت و درآمد است. صاحب بن عبّاد و مال و دارايى او و تعداد زياد كتاب‌هايش كه چهارصد شتر لازم داشتند، پيشتر ذكر شد. ابوالحسن فرات نيز در كتاب نقض از قول مخالف، اينگونه معرفى شده است:

مال بى قياس بلحسن فرات را در كتاب‌ها شرح‌هاست تا بدان حد كه به يك دفعه او را مصادره كردند، دوازده بار هزار هزار دينار از وى گرفتند برقرار، بيرون از آن‌كه از سراهايش به غارت بر گرفتند ... درين پنج سال كه او وزير بود، سه بار هم‌چنين مصادره‌اش مى‌كردند و سراهايش به غارت مى‌دادند و باز خلعتش مى‌دادند و باز سر و كارش مى‌فرستادند (همان، ص 84 - 88).

هم‌چنين ابوالفضل عميد كه در دوره وزارتش سيصد برده آزاد كرده بود و املاك فراوانى در عراق به وى منسوب بوده است (همان، ص 217 و نمونه‌هاى بسيار ديگر در صفحات كتاب، از آن جمله: ص 223، 224 و 225)، از آن جمله است.

در وصف مجد الملك براوستانى نيز جايى كه وصف خيرات و احسان او را نموده، بديهى است قدرت و ثروت و درآمد او را ستوده است (همان، ص 89 و 120) و بعد از آن‌كه به دليل بدگويى حسودان و به غوغاى لشكر كشته شد، برادرش

اثيرالملك ابوالمجد سعد بن محمّد بن موسى را به دستور سلطان، عزيز و گرامى داشتند و مال فراوان بخشيدند (همان، ص 121). هم‌چنين اموال فراوانى در مصارف خمس و زكات و صدقات (همان، ص 196) در اختيار عالمان شيعه بوده است.

در دنباله كتاب و در پاسخ مخالف، قزوينى كسانى را كه شيعه دانسته‌اند، اما قرامطى يا اسماعيلى و يا غالى بوده‌اند، نام بعضى را آورده و ايشان رد كرده است؛ بعضى را هم به كتاب غرر سيّد مرتضى حواله داده است كه بد دينان و مشبهان را معرفى كرده است (همان، ص 190).

شاخص بعدى، مشاركت در آبادانى و توسعه شهرهاست:

معلوم است كه در شهر قم همه شيعت‌اند، آثار اسلام و اشعار دين و قوت اعتقاد چون باشد از جوامع كه بلفضل عراقى كرده است بيرون شهر و آنچه كمال ثابت كرده است در ميان شهر و مقصوره‌هاى با زينت و منبرهاى با تكلّف و منارهاى رفيع و كراسى علما و نوبت عقود مجالس و كتابخانه‌هاى مملو از كتب طوايف، و مدرسه‌هاى معروف چون مدرسه صعد صلب و مدرسه اثير الملك و مدرسه شهيد سيّد عزالدين مرتضى ... و مدرسه سيّد امام زين‌الدين اميره شرفشاه كه قاضى و حاكم است و... (همان، ص 195).

به همين ترتيب، قزوينى مدارس، مجالس، مساجد و ساير آثار عمران و آبادانى را كه نخبگان شيعه احداث كرده‌اند، نام برده است: براى مثال در شهرهاى قم، كاشان، آبه، ورامين، سارى، اُرَم،()

از صفحه 209 كتاب نقض، قزوينى، بزرگان و علماى شيعى در طبقات و نقش‌هاى مختلف را نام برده، به آثار و طبقات و خدمات آنها اشاره كرده است. در ادامه، سلسله‌هاى سلاطين شيعه و موقعيت ممتاز اجتماعى و سياسى اميران و سلاطين و


) . ياقوت در معجم البلدان، ج 1، ص 158 آن را از قريه‌هاى سارى در طبرستان دانسته است كه مردمش شيعه بوده‌اند. سبزوار و ... .

وزراى آل بويه و ديلمان به تصوير كشيده شده است (همان، ص 214).

بنا بر مثال‌هايى كه تاكنون زده شد، به خوبى مى‌توان از نظر قزوينى در باره منزلت اجتماعى نخبگان شيعه آگاه شد و نقش محقق آنان را در برقرارى امنيت و عدالت اجتماعى و الگوسازى و طرف مشورت بودن و مشاركت در تصميم‌گيرى شاهد بود.

با توجه به تفكيك معنايى قدرت و اقتدار در مباحث قبلى، اگر قدرت را توانايى شخصى افراد در تغيير اوضاع اجتماعى، آنگونه كه مى‌خواهند يا اعتقاد دارند، بدانيم، با توجه به تعداد وزراى شيعى و مشاوران و قضات و دبيران كه مورد اعتماد دستگاه خلافت بوده‌اند، نظير ابن فرات،

. طبرى، 1375، ج 16، ص 6808 - 6904. تا زمان كشته شدن ابن فرات در سال 312 بارها از ابن فرات نام برده است. مسكويه نيز در تجارب الامم 1379، ج 5، ص 6 - 204 و 205 بارها به نام ابن فرات و داستان وزارت او اشاره كرده است. نيز ابن طقطقى، در الفخرى (1360، ص 362 - 364) به وزارت ابن فرات پرداخته است. مجدالملك براوستانى،(1). ابن خلدون، 1363، ج 3، ص 673، حموى، 1381، ج 1، ص 296 - 315، ش 244، بهمنيار، 1344 ش. و مانند آنها، نياز چندانى به استدلال و دليل و محاجّه باقى نمى‌ماند كه اگر نخبگان شيعى در

جامعه آن روز و دولت‌هاى سنى مسلك عباسى و سلجوقى و... قدرت و منزلت سياسى، اجتماعى نداشتند، به وزارت و اميرالامرايى و دبيرى و قضاوت منسوب نمى‌شدند؛ براى نمونه اقرار مخالف (همان، ص 78، 79 و 81) بهترين دليل اثبات قدرت و منزلت سياسى و اجتماعى نخبگان شيعى است. عبدالجليل قزوينى با طرح تك تك جملات مخالف، به آنان پاسخ داده (همان، ص 79 و 80) و خدمات افرادى مانند مجد الملك در ساخت حرمين مكه و مدينه و آثار خيرات او را بر شمرده است و از آداب و رسوم شيعى در مشاهد ائمه علوى و سادات فاطمى، كه مرسوم كرده‌اند و احسان‌هاى آنها نام مى‌برد (همان، ص 82).


1) . براوستانى يا بلاسانى يا آلب ارسلانى، تاريخ ابن خلدون، همان، ج 3، ص 596 و 605، ج 4، ص 365، ج 5، ص 16، 25، 26، 44 و 156، ج 8، ص 410 و ترجمه: ج 2، ص 746، 750 و 758 و ج 4، ص 37 و 53 و 67. صاحب بن عبّاد

در جاى ديگر كه مخالف مى‌گويد: «... اكنون كدخدايان همه تركان و حاجب و دربان و مطبخى و فراش بيشتر رافضى‌اند و بر مذهب رفض مسئله مى‌گويند و شادى مى‌كنند، بى بيمى و تقيّه‌اى» قزوينى اين سخن را اعترافى دال بر اثبات قدرت و منزلت بالاى شيعه مى‌گيرد.

نتيجه

با توجه به مثال‌ها و نمونه‌هايى كه عبدالجليل قزوينى آورده است معلوم شد حتى در متعصب‌ترين حكومت‌هاى سنى، باز هم تعداد زيادى از شيعيان در امور اجتماعى، سياسى و فرهنگى جامعه، تأثيرگذار و صاحب نفوذ بوده‌اند و با وجود همه مخالفت‌ها و درگيرى‌ها و كشمكش‌هاى فرقه‌اى، بسيارى از مسلمانان به شيعيان، به خصوص زيديه و اماميه به ديده احترام نگريسته‌اند.

بنا بر تعريفى كه در واكاوى نظرى ارائه شد، از نشانه‌هاى شاخص نفوذ اجتماعى، دخالت در تصميم‌گيرى و الگوسازى است. برخى نخبگان به دليل داشتن نقش‌هاى محقق، در مجموعه تصميم‌گيرى‌هاى درون جامعه، در كنش تاريخى آن مشاركت دارند و به همين دليل اثر آنها مستقيما ظاهر مى‌شود. همين جنبه است كه به ويژه در تحليل نخبگان قدرت، مورد توجه و بررسى قرار مى‌گيرد؛ در واقع مى‌توان تغيير اجتماعى يا مقاومت در مقابل تغيير را به عنوان نتيجه مجموع تصميمات اتخاذ شده توسط بازيگران اجتماعى فوق العاده قدرتمندى در نظر گرفت كه سمت‌هاى مهم و حساس را اشغال مى‌كنند و اين خود به هر حال، جنبه‌اى بسيار با اهميت يا اساسى از كنش تاريخى است (روشه، 1381، ص 126 - 127).

در بحث مورد نظر ما در اين مقاله، با توجه به شواهدى كه ارائه شد، ديديم كه شيعيان در رده‌هاى بالاى حكومتى و در ساختار قدرت از مرتبه سلطنت گرفته تا اميرالامرايى و امارت، وزارت، فرماندهى لشكر، قاضى القضاتى و ... حضور مؤثرى داشتند و افراد قدرتمند و مطرحى بودند كه طرف مشورت خلفا و سلاطين و رؤسا

قرار مى‌گرفتند؛ از جمله: امير ابوفراس و امير سيف الدوله حمدانى كه در واقع اداره كامل حكومت را با تأييد خليفه به دست داشتند و ابن فرات و مجد الملك براوستانى و سعدالملك ... و سلاطين آل بويه و آل مزيد و اصفهبد رستم على شهريار، شاه غازى داماد ملكشاه و قاضى القضات سعيد عماد الدين الحسن استرآبادى و...

در كتاب نقض، بيشترين حجم مطالب، به بزرگان و اميران شيعى اختصاص دارد و مجادله با «مخالف» بر سر اثبات حقانيت شيعه، از آن جمله مقابله با اين ادعا كه سلاطين و خلفا هيچ التفاتى به شيعه نداشته‌اند. قزوينى در رأس هرم قدرت، برگزيدگان و نخبگانى از شيعه نام مى‌برد كه در صفحات پيش بعضى از آنان مثال زده شد. قزوينى شهرهاى شيعه نشين و اوضاع اجتماعى و فرهنگى آنان را نيز توضيح داده است؛ از آن جمله قم، كاشان و آوه (همان، ص 197، 198 و 199). مدارس بسيارى را نام برده، تلاش شيعيان در ساخت مساجد، مشارف و راه‌ها را دليلى بر نفوذ و تأثير شيعه اماميه - كه از آنها با نام اصوليه ياد كرده است - مى‌داند.

در حيطه زمانى قرن‌هاى چهارم تا ششم قمرى، على رغم شهرتى كه به شيعه آزارى و دور كردن آنان از مصادر قدرت دارد، شواهدى دال بر حضور پر قدرت نخبگان شيعى در رأس قدرت و در مقام‌هاى بالاى حكومتى با ثروت و مكنت بالاى اقتصادى و منزلت اجتماعى وجود دارد، و قزوينى بارها بر اين مسئله اشاره و تأكيد كرده است.

«پاره تو» بين نخبگان دولتى و نخبگان غير دولتى تفكيك قائل شده است، ولى دسته‌اى را كه وى نخبگان غير دولتى نام نهاده، گر چه فاقد اقتدار سياسى هستند. اما در بخش‌هاى ديگر خصوصا از لحاظ اقتصادى، صاحب قدرت‌اند و دسته‌اى نيز به دليل نفوذشان، جزئى از نخبگان محسوب مى‌شوند (روشه، 1381، ص 120). نيز در نظريه گردش نخبگان، شيعيان در زمره گروه منتظرى بوده‌اند كه در اولين فرصت ممكن جاى حاكمان قبلى را گرفته‌اند و در نقش‌هاى محققى كه به دست مى‌آورده‌اند اعمال نفوذ و قدرت مى‌كرده‌اند.

اسلام، انقلابى سياسى و فرهنگى بود كه به دنبال خود، منازعه بر سر قدرت و جنگ‌هاى داخلى به همراه آورد. منازعه براى قبضه قدرت سياسى در بين مسلمانان، مهم‌ترين ويژگى تاريخ سياسى اسلام به شمار مى‌رود. پس از آن‌كه اشرافيت قبيله‌اى عرب به وسيله دولت اسلامى در هم شكسته شد، نخبگان عقيدتى جديد از درون جامعه اسلامى پيدا شدند. منازعه ميان اين دو، بُعد عمده‌اى از منازعات سياسى صدر اسلام به شمار مى‌رود. ميراث اسلام در زمان امويان و عباسيان به دست اليگارشى ثروتمندى افتاد و ميان اشرافيت قديم عرب (در قالب بنى اميه) و گروه برگزيده برخاسته از جنبش دينى اسلام، نزاع‌هايى در گرفت كه از آن جمله بايد از جنگ صفين و جنگ كربلا نام برد. رفتار تحقيرآميز اشرافيت عرب با نخبگان شيعه و موالى، زمينه منازعات سياسى گسترده‌اى را ايجاد كرد. خلفاى راشدين به موجب تشكيل شورا و نصب و بيعت و به عنوان خليفه رسول اللّه، زمام امور را به دست گرفته بودند، در حالى كه امويان و عباسيان با احياى نظريه سلطان به عنوان «ظل اللّه في الارض» خود را خليفة اللّه مى‌خواندند (بشيريه، 1384، ص 234)؛ در واقع عباسيان با سوء استفاده از نفوذ و اقتدار معنوى و ايدئولوژيكى شيعه و نيز نفوذ اجتماعى سياسى بالاى آنان، توانستند به قدرت برسند و بعد از به قدرت رسيدن، سعى كردند رقيب اصلى را از صفحه اجتماع و سياست حذف كنند.

نظريه سياسى شيعه در نتيجه تحولات سياسى پس از وفات پيامبر و اختلاف بر سر مسئله جانشينى تكوين يافت. شيعه خود ماهيتا سياسى بود. نظريه سياسى شيعه بر اساس انديشه لطف الهى نسبت به خاندان بنى هاشم قرار داشت. از نظر شيعه، ائمه عليهم‌السلام ، شايسته رهبرى روحانى و دنيوى مسلمانان بودند. پس از عصر غيبت امام عليه‌السلام به طور كلى اعتقاد بر اين شد كه حكومت‌هاى مستقر ذاتا نامشروع‌اند (همان).

ائمه عليهم‌السلام و پس از ايشان نخبگان شيعه، الگوهاى اصلى شيعيان در هر حركت و تصميمى بودند. با توجه به اين‌كه آنها نمادهاى زنده‌اى از طرز تفكر، وجود و عمل

هستند و با قدرت جاذبه‌اى كه دارند، مورد تقليد قرار گرفته، ديگران سعى مى‌كنند خود را با آنان همانند سازند. ارزش الگو قرار گرفتن نخبگان، مبتنى بر ارزش‌هايى است كه پيشنهاد نموده و يا آنها را به صورت نهادى در مى‌آورند. اين الگو سازى مى‌تواند بر اساس ارزش‌هايى كه قبلاً در جامعه ارائه شده است، قرار گيرد و يا بر عكس بر اساس ارزش‌هاى نو و يا در حال ايجاد شدن، رخ دهد.

كثرت نخبگان، تعدد ايدئولوژى‌ها و ارزش‌ها و در نتيجه افزايش تضادها را در پى خواهد داشت كه خمير مايه‌هاى فراوانى از كنش تاريخى و تغيير اجتماعى ايجاد مى‌نمايد (همان، ص 127 - 128).

كتابنامه

1.

آينده بنيان گذاران جامعه‌شناسى، غلام عبّاس توسلى، تهران: قوس، چاپ دوم، 1381.

2.

اسد الغابه، عز الدين ابوالحسن على بن محمّد الجزرى معروف به ابن اثير (م 630)، بيروت: دارالفكر، 1409 ق / 1989 م.

3.

اعيان الشيعه، سعيد محسن امين، 11 ج، بيروت: دارالتعارف للمطبوعات، 1406ق.

4.

الاعلام، خيرالدين (م 1396) زركلى، بيروت: دارالعلم للملايين، 1989م.

5.

الانساب، ابوسعيد عبدالكريم بن محمّد (م 562) سمعانى، تحقيق عبدالرحمن بن يحيى المعلمى اليمانى، حيدرآباد، مجلس دائرة المعارف العثمانية، 1382 ق.

6.

اوائل المقالات، شيخ مفيد، قم، كنگره شيخ مفيد، 1413 ق.

7.

البداية والنهاية، اسماعيل ابن كثير (م 774 ق)، 15 ج، بيروت: دارالفكر، 1407 ق / 1986 م.

8.

بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض، نصيرالدين ابورشيد عبدالجليل قزوينى رازى، تصحيح مير جلال الدين ارموى (محدّث)، تهران: انجمن آثار ملّى، اسفند، 1358 ش.

9.

تاج العروس، زبيدى (1205)، بيروت: دارالفكر، 1414 ق / 1994 م.

10.

تاريخ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمّد ابن خلدون، (م 808)ترجمه عبدالمحمد آيتى، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1363 ش.

11.

تاريخ الطبرى، محمّد بن جرير طبرى، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم، بيروت: دارالتراث، چاپ دوم، 1378 ق / 1967 م.

12.

تاريخ الطبرى، محمّد بن جرير طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، اساطير، چاپ پنجم، 1375.

13.

تاريخ تحول دولت در اسلام و ايران، ابراهيم برزگر، تهران: سمت، 1383.

14.

تاريخ تشيّع 1 و 2، احمدرضا خضرى، قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه و سمت، 1384.

15.

تاريخنامه طبرى، بلعمى، تحقيق محمّد روشن، ج 1 و 2، تهران: سروش، چاپ دوم، 1378، و ج 3، 4 و 5، تهران: البرز، چاپ سوم، 1373.

16.

تعليقات نقض، مير جلال الدين حسينى ارموى (محدّث)، 2 ج، تهران: انجمن آثار ملى، اسفند، 1358 ش.

17.

تغييرات اجتماعى، گى روشه، ترجمه دكتر منصور وثوقى، تهران، نى، چاپ سيزدهم، 1381.

18.

توضيح المقاصد و تصحيح القواعد في شرح قصيدة الامام ابن القيم، احمد بن ابراهيم بن عيسى (م 1329)، تحقيق زهير الشاويش، بيروت: المكتب الاسلامى، چاپ سوم، 1409 ق.

19.

جامعه‌شناسى، منصور قنادان، ناهيد مطيع و هدايت اللّه ستوده، مفاهيم كليدى، تهران، آواى نور، چاپ پنجم، 1383.

20.

جامعه‌شناسى سياسى: نقش نيروهاى اجتماعى در زندگى سياسى، حسين بشيريه،

تهران، نى، چاپ يازدهم، 1384.

21. جامعه‌شناسى قشربندى و نابرابرى‌هاى اجتماعى، ملوين تامين، ترجمه عبدالحسين

نيك گهر، تهران: تونيا، 1373.

22.

الذريعة الى تصانيف الشيعه، آغا بزرگ تهرانى، قم: اسماعيليان، تهران: كتابخانه اسلاميه، 1408 ق.

23.

سيماى فكرى ماكس وبر، بنديكس راينهارد، ترجمه محمود رامبد، تهران: هرمس، 1382.

24.

شرح احوال و آثار صاحب بن عبّاد، احمد بهمنيار، تهران: دانشگاه تهران: 1344.

25.

الصحاح، جوهرى (م 393 ق)، تحقيق احمد عبدالغفور العطار، بيروت، دارالعلم للملايين، چاپ چهارم، 1407 ق / 1987 م.

26.

الطبقات الكبرى، محمّد ابن سعد، تصحيح محمّد عبدالقادر عطا، بيروت: دارالكتب العلميه، 1410 ق.

27.

العبر، ديوان المبتدأ والخبر في تاريخ العرب والبربر ومن عاصرهم من ذوى الشأن الاكبر، عبدالرحمن بن محمّد ابن خلدون، (م 808)تحقيق خليل شحاده، بيروت: دارالفكر، چاپ دوم، 1408 ق / 1988م.

28.

الفخرى في الاداب السلطانيه ودول الاسلاميه، صفى‌الدين محمّد بن طباطبا ابن طقطقى (660 - 709 ق)، ترجمه محمّد وحيد گلپايگانى، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، چاپ دوم، 1360 ش.

29.

فرهنگ لاروس، خليل جُرّ، عربى به فارسى، ترجمه سيّد حميد طبيبيان، تهران: اميركبير، 1365.

30.

الكامل (تاريخ بزرگ اسلام)، عز الدين ابوالحسن على بن محمّد الجزرى معروف به ابن اثير (م 630)، بيروت: دار صادر، 1385 ق / 1965 م.

31.

مبانى جامعه‌شناسى، امان اله قرائى مقدم، تهران: ابجد، چاپ چهارم، 1382.

32.

مجالس المؤمنين، نوراللّه شوشترى، 2 ج، تهران: اسلاميه، چاپ چهارم، 1377 ش.

33.

آقاجرى، هاشم، «مبانى رفتار سياسى عالمان شيعى امامى در سده‌هاى چهارم تا هفتم»، مجموعه مقالات علمى در بزرگداشت آيت اللّه حاج سيّد روح اللّه خاتمى

اردكانى؛ به اهتمام محمّد تقى فاضل ميبدى، قم: معارف اسلامى امام رضا 7، چاپ اوّل، 1376.

34.

معجم قبائل العرب القديمه والحديثه، عمر رضا كحاله، بيروت: مؤسسه الرساله، 1414 ق / 1994 م.

35.

مقالات الاسلاميين واختلاف المصلين، ابوالحسن على بن اسماعيل اشعرى (260 - 324 ق)، تحقيق محيى الدين عبدالمجيد، قاهره: مكتبة النهضة المصيرته، 1369 ق / 1950 م.

36.

المقالات والفرق، سعد بن عبداللّه اشعرى قمى، تهران: علمى و فرهنگى، 1360 ش.

37.

مقدّمه، عبدالرحمن بن محمّد ابن خلدون، (م 808)، دار الاحياء التراث العربى، ترجمه محمّد پروين گنابادى، تهران: علمى و فرهنگى، چاپ هشتم، 1375 ش.

38.

الملطى، غريغورس ابن العبرى (م 685)، تحقيق انطون صالحانى اليسوعى، بيروت: دارالشرق، چاپ دوم، 1992 م.

39.

الملطى، غريغورس ابن العبرى (م 685)، تحقيق انطون صالحانى اليسوعى، ترجمه عبدالمحمد آيتى، تهران: علمى، فرهنگى، 1337 ش.

40.

الملل والنحل، ابوالفتح محمّد بن عبدالكريم بن ابى بكر احمد (479 - 548 ق) شهرستانى، تحقيق محمّد سيّد گيلانى، بيروت: دارالمعرفة، 1404 ق.

41.

المنتظم، ابوالفرج عبدالرحمن بن على بن محمّد ابن جوزى، (م 597)،تحقيق محمّد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، بيروت: دارالكتب العلميه، 1412 ق / 1992 م.

42.

منهاج السنة النبويه، ابوالعباس احمد بن عبدالحليم بن تيميه الحرانى معروف به ابن التيميه، (661 - 728)؛ تحقيق محمّد رشاد سالم، [بى جا]: مؤسسة قرطبه، 1409ق.

43.

موسوعة طبقات الفقهاء، شيخ جعفر سبحانى، قم: مؤسسه امام صادق عليه‌السلام ، 1418 ق.

44.

نخبگان و جامعه، تى بى باتامور، ترجمه و تحقيق عليرضا طيب، تهران: شيرازه، 1377 ش.

45.

نظريه‌هاى جامعه‌شناسى، غلام عبّاس توسلى، تهران: سمت، چاپ هشتم، 1380.

46.

وبر و اسلام با پانوشت‌هاى انتقادى و مقدّمه‌اى بر جامعه‌شناسى ماكس وبر، برايان اس. ترنر، ترجمه حسين بستان، على سليمى و عبدالرضا عليزاده، قم: پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1380.

47.

وفيات الاعيان وانباء ابناء الزمان (م 681)، ابن خلكان، تحقيق احسان عبّاس، لبنان: دارالثقافه، [بى تا].

48.

«شهرستانى: سنى اشعرى يا شيعى باطنى»، مهدى فرمانيان، هفت آسمان، سال دوم، شماره 7، پاييز، 1379، ص 135 - 180.

عبدالجليل قزوينى رازى و انديشه تفاهم مذهبى /رسول جعفريان

11 عبدالجليل قزوينى رازى و انديشه تفاهم مذهبى(1)

رسول جعفريان

چكيده

آنچه اين نوشتار در پى آن است، ارائه تصويرى از تفكّر شيعى معتدل در قرن ششم هجرى در شهر رى است. كتاب نقض و مؤلّف آن در نشان دادن اين نگرش بسيار راه‌گشاست. با نگاهى به كتاب نقض، نشان مى‌دهد كه مؤلّف، راه انصاف را پيموده و با شيوه‌هاى علمى و بر اساس عقل و شرع، پاسخ اتّهامات را داده است. حتى اگر اتّهامى را وارد دانسته، آن را پذيرفته است و همزمان نظير همان را كه اهل سنّت بدان اعتقاد دارند و يا در كتب آنان آمده، آورده است. همچنين عبدالجليل كوشيده است تا صرف نظر از اصول و مبانى فكر شيعه، در آنچه در اخبار و آثار آمده، به ديده عقل بنگرد و تشيّع را از آنچه حشويه و غُلات بر آن افزوده‌اند، پيراسته سازد. آشنايى با اين تفكّر، نه لزوما پذيرش جزئيات آن، مى‌تواند براى اصلاحگران و بويژه كسانى كه در پى هموارسازى امر وحدت اسلامى و گسترش تفكّر اهل بيت عليهم‌السلام و شيعه هستند، كمك شايسته‌اى مى‌كند.

كليدواژه: كتاب نقض، عبدالجليل قزوينى رازى، وحدت، تفاهم مذهبى، تقريب.


1) نور علم، دوره چهارم، شماره 11 شماره پياپى: 47، مهر - آبان 1371، ص 101 - 133.

مقدّمه

نگاهى به سير تفكر شيعه از آغاز تاكنون به خوبى مى‌تواند نشان دهد كه در درون اين مذهب گرايشات مختلفى بوده است. اين گرايش‌ها در نحوه بهره‌گيرى از احاديث، استفاده از عقل در تفسير متون دينى ، به كارگيرى شيوه تأويل در آيات و اخبار و نيز تأثيرپذيرى از محيط‌هاى متفاوت فرهنگى در عراق ، خراسان ، رى، قم و ديگر شهرها قابل ارزيابى است. دو گرايش اخبارى و عقلى بر نوع گرايشات محدودتر سايه افكنده است. اين بعد از آن است كه اصول نگرش شيعى در ميان تمامى اين گرايشات حضور دارد. دريافت درست مقاطع مختلفى كه از حيث زمان و مكان اين گرايش‌ها را نشان دهد، كارى است بس دشوار كه تنها با مطالعات گسترده در متون كلامى ، فقهى ، رجالى ، تفسيرى و بويژه حديثى شيعه و نحوه تنظيم و تبويب احاديث ، نوع تقسيم‌بندى آنها به ضعيف و غير ضعيف و... بايد صورت گيرد.

شهرهاى مختلف در دوره‌هاى مختلف هر كدام حال و هواى خاصى داشته و حتى گاه شيعه يك شهر به شيعيان شهر ديگر به دليل داشتن برخى از گرايشات، حمله مى‌كرده است. نظير آنچه سيّد مرتضى رحمه‌اللهدر باره قمى‌ها اظهار داشته است(1)بايد بر اين

نكته نيز تأكيد كرد كه مقدار نفوذ انديشه‌هاى غلات نيز در هر دوره و در هر شهر يكى از معيارهاى اساسى گرايشات مختلف در درون تشيّع بوده است. بهره‌گيرى از متون تفسيرى ، كلامى و حديثى اهل سنت نيز از جمله معيارهاى ديگر در همين زمينه است بويژه نسبت به معتزله كه زمانى قرابت خاصى با شيعه داشتند و حتى خواستار وحدت كامل سياسى و اعتقادى - جز در بحث امامت - با شيعه شدند.()


1) . رسائل الشريف المرتضى ، ج 3 ، ص 310. همين‌طور متهم كردن قمى‌ها برخى از محدثان را به داشتن تفكرات غالى ، ر ك : كتاب تنزيه القميين در ردّ اين اتهام ، نسخه خطى آن به شماره 5459 در كتابخانه آيت اللّه مرعشى موجود است.

) . فضل الاعتزال ، ص 291.

گرايش‌هاى علمى شيعه در قرن پنجم ويژگى‌هاى خاص خود را در بغداد دارد شهرى كه مركز نقل نيروهاى علمى شيعه در اين قرن بوده و چهار چهره روشن شيخ مفيد، سيّد مرتضى ، سيّد رضى و شيخ طوسى و هزاران شاگرد آنان ، در آن مى‌زيسته‌اند. اين نگرش به ديگر شهرهايى كه شيعه در آن سكونت داشت كشيده شد. از جمله اين شهرها ، شهر رى است كه تعدادى از مهم‌ترين عالمان آن كسانى بودند كه در بغداد نزد اين بزرگان تحصيل كرده بودند.

. ن.ك : الفهرست منتجب الدين در ذيل شرح حال برخى از اعلام شيعه رى. طبعا بايد با توجه به چنين پيوند علمى ، آنچه را كه در رى مى‌گذرد به بغداد نسبت داد و اين انتظار را نيز داشت كه شاگردان،دانشى را كه از اساتيد خود فرا گرفته‌اند در اين شهر نشر كنند.

يكى از مسائلى كه شيعه بغداد در اين قرن مورد توجه قرار داد تنظيم نوع جديدى از ارتباط با جامعه تسنن بود كه سال‌ها با خشونت همراه بود()

اين بويژه در ارتباط با عالمان معتزلى كه در عين حال خود را از اهل سنت به شمار مى‌آوردند اما علاقه‌مند به اميرمؤمنان عليه‌السلام و خاندان رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله بودند، ضرورت بيشترى داشت. مشتركات آنان در مسائل عقلى نيز در مجموع به قرابت آنان كمك مى‌كرد.

ديدگاه‌هايى كه در اين مدت مطرح گرديد به نحوى بود كه بتواند شيعه را در محيطى كه اهل سنت نيز در آن زندگى مى‌كنند ، حفظ كند. بنا براين مى‌توان گفت كه به ضرورت برخى از مسائل فكرى و نيز شرايط سياسى ، حداقل كسانى كه برخى از آنان از بزرگان شيعه بودند. نگرش تعديل شده‌اى را كه همزمان ، هويت تشيّع را نيز حفظ كند، مطرح كردند. حاصل اين مسائل به شهر رى نيز كه موقعيت مشابهى داشت منتقل


) . ن.ك: المنتظم ابن جوزى و كامل ابن اثير و البداية و النهاية كه گزارش درگيرى‌ها را طى سنوات فراوان در قرن چهارم و حتى پنجم آورده‌اند. و انديشه عقلانى در شيعه مى‌توانست زمينه يك نوع تعادل را در اين باره به وجود آورد.

گرديد و در برخى از مهم‌ترين آثار علمى شيعه در قرن ششم بوضوح و با حدت بيشتر انعكاس يافت.

در اين‌جا ما به معرفى نمونه انديشه‌اى كه در اين راستا شكل گرفته مى‌پردازيم گر چه مى‌دانيم هم استثناء وجود دارد و هم اين‌كه اين نمونه‌ها نمى‌تواند دقيقا منعكس كننده شرايطى باشد كه در آن روزگار وجود داشته است. آنچه مى‌ماند اين‌كه به هر حال چنين نگرشى مطرح بوده و ريشه در مسير تفكر شيعه داشته است. اين خود نكته‌اى است بس مهم كه ارزش تحقيق و جستجوى فراوان براى شناخت كليت تفكر شيعه را دارد.كتاب نقض از بهترين آثارى است كه در اين جهت مى‌تواند مورد بررسى و ارزيابى قرار گيرد.

كتاب نقض و مؤلف آن

اثر پر ارج و گرانبهاى نقض از مهم‌ترين آثار فارسى شيعى باقيمانده از قرن ششم هجرى بوده و در بعد تاريخ ، فرهنگ ، كلام و ادب شيعى ، حاوى اطلاعات بسيار سودمند و در بسيارى از موارد منحصر به فرد است. در اين ميان ارزش آن براى شناخت وضعيت فرهنگى شهر رى از هر جهت برتر بوده و براى نشان دادن موقعيت شيعه و ديگر مذاهب و نيز تفاهمات و تعارضات اين فرقه‌ها،از بهترين منابع موجود به شمار مى‌رود.نويسنده آن نصير الدين عبدالجليل قزوينى رازى است كه بنا به اظهار مصحح كتاب ، نقض را در حدود سال 560 هجرى تأليف كرده است. اين كتاب ردى است بر كتابى ديگر كه بر ضد شيعه بوده و نامش به اظهار عبدالجليل بعض فضائح الروافض مى‌باشد. عبدالجليل نيز از كتابش با عنوان نقض ياد كرده و منتجب الدين از كتاب وى با عنوان بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض ياد كرده است. در همين جا بايد اظهار كرد كه در كنار زحمت پر ارج مؤلف بايد از تلاش بى‌حدّ مصحح و محقق آن مرحوم ميرجلال الدين محدّث اُرموى ستايش كرد كه الحق در احياى اين اثر و ديگر آثار شيعى تلاش كرده و از نام‌آوران متدين اين مرز و بوم

شناخته مى‌شود. مقدّمه وى بر كتاب نقض حاوى مجموعه اطلاعاتى است كه در شرح زندگى عبدالجليل گفته شده به ضميمه اطلاعات سودمند ديگرى در باره اين كتاب.

. ر ك : مقدمه نقض و تعليقات آن ، چاپ 1335. تعليقات اين كتاب در چاپ دوم در دو مجلد بزرگ كه به ضميمه اصل كتاب به چاپ رسيده ، توسط انجمن آثار ملى انتشار يافته است.

آنچه كه ما در پى آن هستيم ارائه تصويرى است از تفكر شيعى معتدل در قرن ششم هجرى در شهر رى.

اين كتاب از اين ناحيه بسيار راهگشا بوده و مؤلف ، خود در اظهار اين نگرش در موارد متعدد ، انگيزه قوى داشته است. اين كتاب در كنار ديگر آثار شيعى اين دوره مخصوصا ديوان قوامى رازى ، نشانگر خط اعتدال در فكر شيعه و زمينه تفاهم با مخالفان معتدلى است كه رازى كرارا از آن ياد مى‌كند. در عين حال وى بيش از همه در زدودن برخى از توهمات ميان اهل سنت نسبت به آنچه بى‌جهت به شيعت اصوليه نسبت داده شده ، تلاش مى‌كند. نگاهى به كتاب وى نشان مى‌دهد كه او راه انصاف را پيموده و با شيوه‌هاى علمى و بر اساس عقل و شرع ، پاسخ اتهامات وى را داده است. حتى اگر اتهامى را وارد دانسته آن را پذيرفته امّا همزمان نظير همان انتقاد را بر آنچه كه معتقد اهل سنت بوده و يا در كتب آنان آمده ، وارد كرده است.

همانگونه كه پيش از اين اشاره كرديم تفكر وى يك تفكر اصولى و عقلانى است و كوشيده تا صرف نظر از اصول مبانى فكر شيعه در آنچه در اخبار و آثار آمده به ديده عقل بنگرد و تشيّع را از آنچه كه حشويه و غلات بر آن افزوده‌اند پيراسته سازد. چه بسا برخى از ديدگاه‌ها و نتايجى كه او بدان رسيده ، نادرست باشد امّا نفس اين اقدام ارزشمند بوده و مى‌توان گفت كه تشيّع را براى نفوذ در ساير جوامع آماده مى‌سازد. او برخى از اخبار نقل شده را نمى‌پذيرد و حتى براى انكار آنها ادلّه عقلى و نقلى اقامه

مى‌كند. اما چه بسا كسى بتواند به طرق ديگر همان اخبار را بپذيرد. ما در اين‌جا صرفا

روايتگر انديشه وى كه فصلى از تاريخ تفكر شيعى است هستيم. فصلى كه نظير آن را در ديوان قوامى رازى نيز مشاهده مى‌كنيم، در اين برهه انديشه اصولى بر جريان فكرى شيعه غلبه كرده ، تأويل‌گرايى‌هاى بى دليل ، مورد انكار قرار گرفته. (نقض، ص 433 - 434) و اخبارى‌گرى منزوى شده و تشيّع نه به عنوان مميزات خود از ديگران بلكه به عنوان مشتركات خود نيز با ديگران شناخته مى‌شود. آشنايى با اين تفكر نه لزوم پذيرش جزئيات آن ، مى‌تواند براى اصلاحگران و بويژه كسانى كه در پى هموارسازى همزمان امر وحدت اسلامى و گسترش تفكّر اهل بيت و شيعه هستند كمك شايسته‌اى بكند.

شيعت اصوليه و طايفه حَشْوى

عبدالجليل ، كتاب خود را به دفاع از تشيّع امامى نگاشته و اتهاماتى را كه صاحب فضائح الروافض بر اين مذهب وارد كرده پاسخ داده است و در برابر اين اتهامات دو موضع اتخاذ كرده است ، در مقابل برخى از آنها به دفاع برخاسته و آنها را عقيده شيعت دانسته ولى برخى ديگر را انكار كرده است. آنچه انكار شده يا از نمونه مسائلىِ است كه اساسا بهتان بوده و كوچك‌ترين ارتباطى با هيچ فرقه‌اى از فرق شيعه ندارد ، و يا مسائلى است كه به عقيده عبدالجليل از برخى از شيعه بوده كه وى آنها را طايفه حشويه و غالى و اَخبارى مى‌نامد. در اين موارد او مى‌پذيرد كه اين گروه چنين مطالبى را اظهار كرده‌اند ، امّا در مقام دفاع ، اصل مشروعيت اين تفكر را نپذيرفته و اصرار بر آن دارد كه اينها عقيدت شيعه اصوليه نيست. چنين دفاعى به نظر معقول و طبيعى مى‌آيد ؛ چرا كه در درون فرق شيعه ، گرايشات مختلفى وجود دارد وليكن نبايست همه مسائل را به همه نسبت داد. اين امر هزار مرتبه بيشتر در باره اهل سنت كه از آغاز تاكنون ده‌ها گرايش مختلف در درون خود داشته ، مطرح است در آنجا نيز بايد توجه داشت كه وقتى كسى به مجبّرى و مشبّهى متهم مى‌شود ، طبعا مقصود همه اهل سنت نيستند. عبدالجليل خود در مقام مقايسه شيعت و سنت در اين باب به‌وضوح بر همين

امر تكيه كرده است ، وى در باره عقيده به نقصان قرآن مى‌گويد:

امّا در اصل قرآن زيادت و نقصان روا دانستن ، بدعت و ضلالت باشد كه نه مذهب اصوليان است و گر غالبى يا حشويى ، خبرى نقل كند ، مانند آن باشد كه كراميه در اصحاب بوحنيفه و مشبّهه در اصحاب شافعى ، و بر شيعت حجت نباشد. (ص 272)

تقسيم دو تفكر به اصولى و حشوى ، در تشيّع سابقه‌دار است . غلات از آغاز هم اهل تأويل برخى اخبار بوده‌اند و هم اهل جعل خبر ، نسل بعدى اينان با كمى تعديل ، اخباريانى هستند كه به آنچه جعل شده عنايت كرده و بى‌توجه به مبانى عقلى و اصولى ، گرايش حشوى شيعى را بنياد گذاشته‌اند. اين تقسيم‌بندى نه با عنوان اصولى و حشوى بلكه تنها از جهت حمله به حشويه در آثار شيخ مفيد ، سيّد مرتضى و پس از آن ديده شده است()

بلى جماعتى از اخباريه كه خويشتن را شيعت خوانند ، اين معنى ، مذهب ايشان بوده است و از ايشان بسى نمانده‌اند وگر جائى باشند ، اين معنى پنهان اصوليان كنند كه علم الهدى و شيخ بو جعفر طوسى و علماى ما از متأخران بر


) . حمله سيّد مرتضى به قمى‌ها - به استثناى صدوق - به عنوان مجبّر و مشبّهى محتملاً به دليل وجود همين گرايش اخبارى در آنهاست. ر ك : رسائل المرتضى ، ج 3،ص 310. امّا اصطلاح شيعت اصولى گويا از عبدالجليل و دوره وى بوده است. او در واقع براى بيان جريان اصيلى كه در تشيّع بوده و در برابر حشويه قرار داشتند ، اين اصطلاح را عنوان كرده است.از نظر عبدالجليل، محققان شيعت اصوليه عبارتند از «علم الهدى مرتضاى بغداد و شيخ كبير بو جعفر» (ص 504) و همانگونه كه در قسمت‌هاى بعدى خواهيد ديد ، همه جا عقيده شيعت اصوليه را در مباحث ، معيار قرار داده آنچه را ديگران آورده‌اند انكار مى‌كند. در مورد ديگرى نيز وى با نفى اتهام صاحب فضايح كه گفته است: «روافض روز پيشتر از رمضان روزه درگيرند» مى‌گويد:

ايشان انكار كرده‌اند در مسائلى كه اين يكى از آن است و ايشان را قمع و قهر كرده‌اند و تظاهر نيارند كردن و نيارند گفتن و مگر اين انتقالى،

. يعنى صاحب فضايح كه مدعى انتقال از مذهب شيعت به سنت بوده است. جايى در كتب

اخباريه ديده باشد. (ص 569 - 568)

در جاى ديگرى نيز پيرامون مسئله غيب - كه پس از اين توضيح خواهيم داد - اظهار مى‌دارد كه:

و جماعتى از حشويان كه پيش از اين خود را برين طايفه بستند ، اين معنى گفته‌اند و بحمداللّه از ايشان بسى نمانده‌اند و اصوليان شيعت از ايشان و از چنين دعاوى تبرّا كرده‌اند و بر خلاف و بطلان اين دعاوى تصنيف كرده و حجت انگيخته تا هيچ مشبهى مجبر خارجى را طعنى بنماند. (ص 286)

وى باز در جاى ديگرى نيز تأكيد مى‌كند كه:

و اگر اخباريى يا حشويى يا غالبى چيزى گويد و نقلى نادرست افتد ، بر اصوليه بستن غايت بى‌امانتى و نا مسلمانى باشد. (ص 235)

شيعت اصوليه و قرآن

عبدالجليل به تناسب آياتى كه در قرآن پيرامون برخى از موضوعات مختلفٌ فيه از ناحيه شيعت و سنت آمده و بويژه آياتى كه در برخى از تفاسير شيعه تأويل به برخى از صحابه شده ، مباحثى را آورده است ، به‌علاوه موضوع تحريف قرآن كه برخى از حشويه شيعه بدان معتقد بوده‌اند، امّا شيعت اصولى - يعنى همين نگرش عالمان بزرگ شيعى در بغداد - بدان باور نداشته‌اند باعث شده تا وى ، در چندين مورد، ديدگاه اعتدالى شيعه و شيعه اعتدالى را نسبت به قرآن بيان كند ، اين اعتقاد همان اعتقاد رايج ساير مسلمانان در مورد سلامت قرآن از زيادت و نقصان مى‌باشد.

وى ضمن اتهاماتى كه صاحب فضايح نسبت به تفسير و تأويل برخى از آيات در ارتباط با خلفا يا ديگران آورده ، مى‌كوشد تا با رد اين نقل‌ها ، اهميت تفاسير شيعت

اصولى را نشان دهد. صاحب فضايح به نقل از تفسير قمى آورده است كه وى آيه : «رَبَّنا أرِنا الَّذَيْنِ أضَلاّنا مِنَ الْجِنِّ وَ الإِْنْسِ نَجْعَلْهُما تَحْتَ أقْدامِنا لِيَكُونا مِنَ اْلأَسْفَلينَ»(1). ن.ك : البرهان ، قم ، اسماعيليان ، ج 4 ، ص 109 - 110. - وى مى‌كوشد تا اصولاً امكان تفسير آيه را به چنين امرى نادرست نشان دهد:

«اولاً بدين جهت كه خداوند اين مطلب را «از كافران حكايت مى‌كند» و قال الذين كفروا... بنابراين اين افراد «نه از امت محمّد باشند ، كافران باشند كه اين خواهش مى‌كنند».

و ثانيا آيه يكى را جنّى و ديگرى را انسى دانسته در حالى كه «و بوبكر و عمر هر دو انسى‌اند» ولى به تلويح خاطر نشان مى‌كند كه بر اين گونه كتاب‌ها و اخبار نبايد وقعى نهاد ؛ زيرا:

«بر شيعت ، آن حجت باشد كه در تفسير محمّد باقر عليه‌السلام و در تفسير الحسن العسكرى عليه‌السلام باشد و در تفسير شيخ بو جعفر طوسى و محمّد فتّال نيشابورى و ابوعلى طبرسى و خواجه ابوالفتح رازى باشد رحمة اللّه عليهم كه معروف و معتبر و معتمدند». (ص 263 - 262)

در موارد ديگرى نيز در اين باب به دادن جواب نقضى اكتفا مى‌كند و اين شيوه را در موارد زيادى از جمله جاهايى كه صورتا پاسخ روشنى نمى‌خواهد بدهد يا اصولاً به نظر،انتقادى وارد است،به كار مى‌گيرد. صاحب فضايح گفته است كه در تفاسير

شيعه «تين» و «زيتون» به نام محمّد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و على عليه‌السلام آمده است.

عبدالجليل در پاسخ اظهار مى‌دارد كه «شيخ عبدالوهاب حنفى آورده است كه مراد


1) . فصّلت: آيه 29. را به ابوبكر و عمر تطبيق داده كه «بناى خلافت به ظلم،ايشان نهادند» عبدالجليل هيچ اشاره‌اى به اين‌كه اين مطلب در تفسير قمى آمده است يا نه ، ندارد - و البته مى‌دانيم كه چندين روايت در اين باب وجود دارد

از تين بوبكر باشد و مراد از زيتون عمر و طور سنين عثمان است و هذا البلد الامين على عليه‌السلام است». در اين صورت اگر در كتابى آمده كه مراد محمّد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و على عليه‌السلام است براى اين مصنّف كه وى او را «خواجه ناصبى» مى‌خوانده نبايد «غريب و بديع» بنمايد و لزوما «قبول بايد كردن» جز آن كه «خواجه ناصبى را هر جمله‌اى با كار راست باشد الاّ جمله‌اى كه على عليه‌السلام در ميان آن باشد.» (ص 265 - 266).

در باره آيه «أطيعُوا اللّهَ وَ أطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولى اْلأَمْرِ مِنْكُمْ»(1)

چنين تفسيرى از سوى مصنّف نسبت به آيه ، بسيار در شكل طبيعى و در شكل تطبيق گزارش شده ، نه به صورت يك تأويل دشوار.

صاحب فضايح تفسير آيه: «وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فى اْلأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ»

. قصص: آيه 6. را آورده كه ضمن تفسير آن به ظهور حضرت مهدى (عج) ، فرعون و هامان را بر خليفه اوّل و دوم تطبيق داده شده است.

عبدالجليل با اشاره به درستى مسئله ظهور مهدى (عج) نزد تمامى فرق اسلامى ، در باره فرعون و هامان مى‌گويد كه «تفسير فرعون و هامان از قرآن ، خود فرعون و هامان است» بدين معنى كه منطبق بر ديگرى نمى‌باشد ، پس از آن نيز هجمه‌اى بر على


1) . نساء: آيه 59. نيز پاسخ قريب به همين مضمون است.اگر از نظر شيعه و بر اساس تفسير اولى الامر به ائمه عليهم‌السلام ، طاعت اين سه ، مقرون به يكديگر باشد و روايت آن را على بن ابراهيم قمى آورده باشد ، چگونه روا نيست؛ در حالى كه به عقيده خواجه ناصبى اطاعت «يزيد خِمّير و وليد پليد و مروان سست ايمان» را شامل مى‌شود ، بنابراين «اگر من بگويم كه مراد از اولى الامر ، على مرتضى است كه سيّد اوصياء است و حسن مجتبى است و حسين شهيد به كربلا است و زين العابدين است كه زين اتقياء است و محمّد باقر است كه وارث علم انبياء است و..» ، خواجه گويد «كه دروغ است و خطا است»، در حالى كه در نگاه او «امام جاهل و جايز الخطاء ، رواست.» (ص 266)

بن ابراهيم - يا تفسير منتسب به او - دارد كه «على بن ابراهيم بن هاشم چه دانست؟» (ص 268)

عبدالجليل در باره تعجب صاحب فضايح نسبت به تفسير آيه «وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ»(1)

صاحب فضايح در باره آيه «قالُوا رَبَّنا أمَتَّنا اثْنَتَيْنِ وَ أحْيَيْتَنا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إلى خُرُوجٍ مِنْ سَبيلٍ»

. مؤمن : آيه 11. اعتقاد شيعت را به رجعت، مورد انكار قرار مى‌دهد.

عبدالجليل ، از اعتقاد به رجعت دفاع مى‌كند و ضمن تطبيق دو آيه «يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ فَوْجا(2). مجادله : آيه 6. دو حشر را اثبات مى‌كند. امّا اين نكته صاحب فضايح را كه از قول شيعت آورده كه بوبكر و عمر را زنده كنند تا از آنان انتقام بگيرند ، انكار مى‌كند ؛ چرا كه «به مذهب شيعت اميرالمؤمنين بهتر است از مهدى ، و على رغم المصنف اگر ايشان حقى به دست فرو گرفتند ، از آن على بود و على زنده بود ايشان زنده بودند ، چون على كه بهتر است ، در حال حيات انتقام نكشيد ، مهدى كه به درجه از او كم‌تر است ، انتقام چگونه كشد؟ و شيعت از آن مبرّااند. (ص 271).

آيه بعدى كه مورد تذكار قرار گرفته آيه: «ألْقِيا فى جَهَنَّمَ كُلَّ كَفّارٍ عَنيدٍ»()

عبدالجليل اين را كه خطاب ممكن است به «دو ركن مسلمانى» باشد مى‌پذيرد امّا «حوالت به صحابه كردن نه مذهب شيعت است.» (ص 273)


1) . نور: آيه 55. كه در باره زمان ظهور حضرت حجت(عج) دانسته شده ، مى‌كوشد در اثبات درستى آن دلايلى را اقامه كند. (ص 268 - 270) اين دلايل ضمن تفسير دقيق خود آيه و ارائه شواهدى از آن ارائه شده است.

2) . نمل: آيه 83. و آيه «يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللّهُ جَميعا»

) . ق : آيه 24. وى چنين به شيعت نسبت داده كه گفته‌اند «خطاب با محمّد است و با على است كه بر شفير دوزخ بايستند و بو بكر و عمر را و اتباع ايشان را در دوزخ مى‌اندازند.»

وى آنگاه روايت اعمش را از حسن بن على عليه‌السلام آورده كه آيه را تطبيق بر كافرانى كه نبوت را انكار كرده و معاندانى كه حق على عليه‌السلام را انكار كرده‌اند ، نموده است. سپس مى‌گويد «معلوم است كه جاحدين ، قوم جمل و صفين بودند كه با على حرب كردند و هر جاحد كه حقّ على را بود، در اوّل و آخر هم ، اين حكم دارد و به تعيين حوالت نيست نه به ابوبكر و نه به عمر ، شيعت از اين حوالت مبرااند.» (ص 273 - 274)

عبدالجليل در پى يك تطبيق تفسيرى از لحاظ معنى آيه و مفاهيم آن است نه آن‌كه اساسا آيه را از آغاز در شأن نزول كسى بداند ، چنين اقدامى در تفسير همانگونه كه گذشت شكل طبيعى و تطبيقى دارد.

صاحب فضايح ، مورد بعدى را تفسير آيه : «وَ الْقَلَمِ» قرار داده كه شيعه مى‌گويند در قسم است به محمّد و على.

پاسخ عبدالجليل بر اين مبتنى است كه چنين تطبيقى درست نيست ؛ زيرا «اولين سورتى به قولى بهرى [تعدادى] مفسران كه به مصطفى آمد اِقرأ بود و سوره القلم بعد از اقرأ منزل شد ابتداء بعثت»در اين صورت «چگونه قسم باشد به على عليه‌السلام ». عبدالجليل پس از اين مطلب،اين تصور را كه با نفى اينها مناقب امام نفى مى‌شود ، رد كرده و مى‌گويد: «و شرف و منقبت على مرتضى به نزديك خداى تعالى بيش از اين است كه خواجه ناصبى گمان مى‌برد» شاهد اين مطلب را نيز نزول والعاديات در شأن امام على مى‌داند كه «اكثر مفسران طوايف اسلام را مذهب اين است [كه] والعاديات قسم است به سم مركب على مرتضى.» (ص 279)

به همين منوال صاحب فضايح روايتى به نقل از زراره آورده كه در باره آيه: «فَيَوْمَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ أحَدٌ * وَ لا يُوثِقُ وَثاقَهُ أحَدٌ»

. فجر : آيه 25 - 26. از امام صادق عليه‌السلام پرسيده و آن حضرت فرموده كه مقصود بوبكر است.

عبدالجليل در پاسخ مى‌گويد: «اين نقل بر اين وجه در هيچ كتابى از كتب اصوليان شيعت نيست و صادق عليه‌السلام از آن بزرگوارتر است كه در تفسير قرآن خطا گويد» (ص281). به دنبال آن فصلى در باره برخى از فضايل منسوب به ابوبكر آورده است تا نشان دهد كه اصولاً اين آيه نمى‌تواند در باره چنين فردى باشد،اين استدلال بواقع در

نفى كسانى است كه به عقيده وى اين تفسير نادرست را اظهار كرده‌اند. عبدالجليل مى‌گويد: «اين آيت از سوره الفجر است كه بارى تعالى مى‌گويد: «كَلاّ بَلْ لا تُكْرِمُونَ الْيَتيمَ»(1). فجر: آيه 18. و اين نيز نه هم صفت بوبكر است كه معلوم است بذل مال كرد... پس اين آيت وعيد است در عقوبت آن جماعت كه اين صفات دارند.» (ص 281 - 282)

آنگاه به نكته مهمى اشاره كرده و آن اين‌كه اين گونه اخبار از «غالى و اخبارى و حشوى» است «نه مذهب اصوليان شيعت.» (ص 282).

صاحب فضايح ضمن حمله به مفسران اين چنينى براى روافض، آنها را مورد نكوهش قرار مى‌دهد.

عبدالجليل در پاسخ بر اساس همان ايده اصولى خود اظهار مى‌دارد: «وگر شيعت اماميه خواهند كه از مفسران خود لافى زنند از جماعتى نامعتبر نامعروف نزنند كه خواجه آورده است، از تفسير محمّد باقر لاف زنند و از قول جعفر صادق و از تفسير حسن عسكرى عليهم‌السلام و بعد از آن از تفسير شيخ كبير ابوجعفر طوسى و تفسير شيخ شهيد محمّد فتّال و از تفسير خواجه بوعلى طبرسى و تفسير شيخ بُلفتوح رازى رحمة اللّه عليهم و غيرهم همه متدين و عالم؛ اولينان همه معصوم، و آخرينان همه عالم و امين و معتمد، هيچ نه مجبّر و نه مشبّهى و مهم‌تر از همه اين‌كه نه غالى و نه اخبارى و نه حشوى.» (ص 285)


1) . فجر: آيه 17. و اين نه صفت بو بكر است كه او خدمت سر همه يتيمان كرده بود، آنگه گفت: «وَ لا تَحَاضُّونَ عَلى طَعامِ الْمِسْكينِ».

وى در جاى ديگر از صاحب فضايح نقل كرده كه: «به شيعه نسبت داده در آيه «وَ سْئَلْ مَنْ أرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا»()

عبدالجليل به صراحت اين مسئله را كه آيه مذكور در اين باره باشد نادرست مى‌داند «و اين حوالتى بى‌اصل است مانند ديگر حوالات» علاوه بر نادرستى نسبت كه مقصود او لزوما كتب شيعت اصوليه است، اظهار مى‌كند:

«هر عاقل عالم كه در آخر اين آيت نظر كند او را معلوم شود» كه خداوند مطلب را «مبهم فرو نگذاشت تا كسى تأويل كند در حق على، مصرح بگفت: «أ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ...» و در معنى اين آيت محكم چه شبهت است كه آن را به تأويلى حاجت باشد.»(ص 179)

شيوه تفسيرى عبدالجليل مبتنى بر دقت در خود آيه، مقايسه اجزاء و كلمات و عبارات مختلف يك آيه و ارائه يك معناى هماهنگ و منسجم از آنهاست، آنگونه كه بر اساس اِحْكام ظاهرى آن، آيه معنى شود نه اين‌كه نياز به تأويل باشد.

از مسائل ديگر مربوط به قرآن در دو بينش شيعت اصوليه و طائفه حشوى و غالى و اخبارى مى‌توان به مسئله تحريف اشاره كرد. هيچ لزومى ندارد غالى كسى باشد كه صرفا نوعى الوهيت به ائمه اطهار عليهم‌السلام نسبت دهد، بلكه نوعى نگرش افراطى است كه در ابعاد مختلف مسائل اعتقادى ظهور مى‌كند. يكى از اين عقائد، مسئله قرآن و تحريف آن است. طايفه غلات به دليل نگرش افراطى‌شان در باب امامت، به هر دليل رو به سوى اين نگرش آوردند كه به نحوى نام على عليه‌السلام را در قرآن وارد دانسته و يا حداقل با تأويلات بى‌سمت و سو، آياتى را كه حتى با نگاهى به ظاهر آنها مى‌توان به عدم امكان تأويل آنها در باب ولايت حكم كرد، تأويل به امام و يا ولايت كنند.


) . زخرف: آيه 45. تفسيرش كنند كه پيغمبران پيشين را به امتان پيشين فرستاديم بپرس ايشان را كه من ايشان را بدان فرستادم تا مبشّر شوند به‌ولايت على و فرزندانش.»

نمونه‌هايى را عبدالجليل آورده و با توجه به آغاز و انتهاى خود آيه نشان داده كه نمى‌توان آنها را بدين صورت تأويل كرد.

اين تصور در قرن ششم هجرى و پيش از آن نزد شيعت اصوليه در بغداد كاملاً مطرح بود كه ديدگاه‌هاى حشويه بايد كنار گذاشته شود. اصطلاح حشويه الشيعة در تصحيح الاعتقاد شيخ مفيد آمده است.

. تصحيح الاعتقاد، ص 65. سيّد مرتضى پس از وى با رد مسئله تحريف، آن را به حشويه نسبت داده است.(1)

به پيروى از وى، شيخ طوسى نيز رواياتى را كه در اين باب از خاصه و نيز عامه نقل شده، رد كرده است.

. تبيان، ج 1، مقدّمه.

مرحوم طبرسى در حد بيشترى خط اعتدال را دنبال كرد كه تفسير وى گواه روشنى بر اين امر است. وى در مقدّمه تفسير خود، قول به تحريف را به «برخى از اصحاب ما و جمعى از حشويه عامه» نسبت داده است.()

عبدالجليل نيز در چند مورد، در اين باره اظهار عقيده كرده، و به طور روشنى نگرش حشوى و غالى را مورد انكار قرار داده است. صاحب فضايح گفته است:

بدان اى برادر كه رافضى چنان فرو نهاده است كه محمّد رسول اللّه با بزرگى مرتبت او حاجب على بوده و خداى كه او را فرستاده و قرآنم بدان بزرگوارى كه انزله كرد مقصود همه آن است كه على را و يازده از فرزندان او، كه امامانشان‌اند مردمان مولى و يار خداى خود خوانند.

عبدالجليل از اين انتقاد بر آشفته و پاسخ خود را «بى‌تعصب و بى‌تقيه» عنوان مى‌كند. وى جز آنچه در باره موقعيت امام نسبت به پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله مى‌گويد - و ما بعد از اين نقل خواهيم كرد - در باره قرآن مى‌گويد:

و قرآن كه آمده است كلام خداى است تبارك و تعالى و وحى و تنزيل او، و معجز


1) . جواب المسائل الطرابلسيات، به نقل از: مجمع البيان، ج 1، ص 15.

) . ر ك: مقدّمه تفسير مجمع البيان.

است بر صدق دعوى مصطفى، و از براى بيان شرعيات و اداء عبادات آمده است و قصص انبياء و اخبار و آيات امر و نهى و وعد و وعيد و ترهيب و ترغيب» اينها اصول دعوت قرآنى است كه اساس دعوت اسلام است. در كنار اين آيات، «آياتى هست كه منزل است در امامت و عصمت و منقبت و فضيلت على و آل او» اعتبار اين آيات در حد آيات مربوط به قسم پيشين است و «انكار بعضى انكار همه باشد در تنزيل دون تأويل، چنانكه مذهب همه مسلمانان است حنفى و شفعوى و زيدى و معتزلى، مذهب و اعتقاد شيعه اصوليان اين است در اين مسئله» طبيعى است كه كسانى از شيعه قرآن را صرفا بر محور دوم ملاحظه مى‌كنند. اين گرايش در غلات و نيز اسماعيليه وجود دارد اما به نظر عبدالجليل «اگر مخالفى به تعصب، غير اين حوالتى كند هيچ متوجه نشود بر شيعه.» (ص 178 - 179).

صاحب فضايح نزول آيه «يا أيُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إلَيْكَ ...»

. مائده: آيه 67. را هم كه در باره امامت على عليه‌السلام نازل شده مورد انتقاد قرار داده و گفته بود شيعه مى‌گويند آيه چنين بوده يا أيُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إلَيْكَ في علي.

عبدالجليل تأييد مى‌كند «مذهب شيعه چنان است كه در روز غدير انزله بوده است و در امامت على است «اما در اين‌كه كلمه في علي ضمن آيه باشد برآشفته كه «نه از قرآن است و اگر كسى اعتقاد بندد كه از قرآن است، اعتقادى كفر باشد و لفظى در كلام خدا آورده باشد كه نه از آن باشد.» (ص 179 - 180)

صاحب فضايح در انتقادى ديگر از شيعه آورده «در اين وقت كه من اين مجموعه مى‌نوشتم جامعى به خط قمى نسّاخ بگرفتند در دست كودكى رافضى در اين آيات بنوشته بود: ما كان علىّ ،با احد من رجالكم، قمى نسّاخ بگريخت و خان و مانش بكندند».

عبدالجليل بر فرض درستى اين قصه آن را به چند صورت مى‌داند، يكى اين‌كه سهو القلم باشد كه در اين صورت «بر گوينده وزرى و وبالى نباشد» بويژه آن كه در مذهب اين خواجه ناصبى «سهو و غلط بر همه انبياء و ائمه» روا باشد!(1)

همچنين به نقل صاحب فضايح آورده است كه: «مذهب شيعه چنانست كه قرآن، بز عايشه بخورد پس چون قائم بيايد بشرح و راستى املا كند.»

قبل از آوردن پاسخ عبدالجليل، تذكر اين نكته مفيد است كه به نقل منابع اهل سنت - نه شيعه - از عايشه نقل شده است كه گفت: ده آيه در باره رجم و رضاع كبير نازل شد و در صحيفه‌اى زير تخت من بود، زمانى كه رسول خدا رحلت كرد و ما مشغول وى بوديم بزى آمد و آنها را خورد.

. ر ك: تأويل مختلف الحديث، ص 310: مسند احمد، ج 6، ص 269. متأسفانه با اين‌كه اين روايت در منابع اهل سنت آمده از قديم شيعه متهم شده كه گفته است بز عايشه برخى آيات قرآن را خورد. عين همين اتهام را قاضى نيز بر برخى از شيعه وارد كرده كه چنين نقلى دارند.()

وى بر اين باور است كه اگر كسى چنين نقلى را بپذيرد اين با آيه «إنّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّكْرَ


1) . واقعا اين امر تأسف بار است كه ابوجعفر مشاط از رؤساى سنت رى «زلّة الانبياء» نوشته ر .ك: نقض، ص 11، 244. در حالى كه سيّد مرتضى تنزيه الانبياء نگاشته است. وجه دوم آن كه «به جهل و بى علمى نبشته باشد» كه در اين صورت «مستحق ملامت باشد» وجه سوم «آن باشد كه به اعتقاد نبشته باشد.» در اين صورت، از نظر عبدالجليل، چنين شخصى «ملحد و كافر و ضالّ باشد به هر مذهب كه تظاهر كند و از هر كه باشد.» (ص 282 - 283)

) . شرح اصول الخمسه، ص 601. اين اشكال غير منصفانه در كلام صاحب فضايح نيز آمده است. عبدالجليل در مقام پاسخگويى به حق تصريح مى‌كند كه: اين نه مذهب شيعه است و كس نگفته است و از عالمى از علماى شيعه مذكور نيست و در كتابى از كتب ايشان مسطور نيست.

وَ إنّا لَهُ لَحافِظُونَ»

. حجر: آيه 15. منافات دارد كه خداوند فرموده «ما نگاه دارنده قرآنيم.» در اين باره نيز كه صاحب فضايح نسبت به اعتقاد ادعا كرده «تا قائم بنيايد درست نشود» عبدالجليل اظهار مى‌دارد كه اگر به زعم او «على بزرگ‌تر امامى است به نزديك رافضيان» - كما اين‌كه در جاى ديگرى گفته - در اين صورت «پس اگر عَلى زَعْمِه بعضى از اين كلام بز عايشه بخورده بودى، اميرالمؤمنين على عليه‌السلام املا كردى تا به حسن عسكرى عليه‌السلام مختل و ناقص نماندى.» (ص 135 - 136) در همين زمينه، صاحب فضايح، جاى ديگرى نيز از قول شيعت آورده كه «گويند تا قائم بنيايد قرآن نشايد خواندن كه خطا باشد.»

عبدالجليل با جمله خاكش به دهان به پيشواز اين اتهام رفته و اظهار مى‌كند:

بايستى كه از مذهب شيعت اين مايه بدانسته بودى كه از مصطفى تا به حسن عسكرى امامان را همه عالم‌تر از امت گويند اين طايفه، و منزلت هيچ امام فروتر ندانند از منزلت قائم عليه‌السلام ، و اميرالمؤمنين را خود بهتر ازو و هر يك از ائمه دانند؛ پس اگر در وجوه آيات و قرائت و كلمات و حروف قرآن خللى بودى از قبل قرّاء يا خواستى بودن، صادق و باقر تا به حسن عسكرى درست باز كرده بودند تا شيعت را توقف و انتظار نبايستى كردن، چنان‌كه همه علوم فقه و شريعت و تفسير را بيان كرده‌اند تا موقوف نيست بحمداللّه بر ظهور و حضور حضرت قائم عليه‌السلام » همه اين مطالب بدين جهت گفته مى‌شود تا معلوم شود «اعتقاد شيعه بر صحت قرآن و صدق قرائت مستقيم است. (ص 526 - 527)

موضع مؤلف در باب قراءات و در برابر اعتراض صاحب فضايح كه گفته است «رافضى قرّاء سبعه را كه در حروف و قرائت قرآن سخن گفته‌اند همه را كافر دانند» اين است كه قرّاء و سبك كار آنان مورد تأييد بود، و اظهار مى‌دارد كه:

مفسران اهل بيت چون شيخ بوجعفر طوسى و محمّد فتّال و بوعلى طبرسى و

شيخ بلفتوح عالم رازى همه حوالات و اشارات در اين باب [قراءات]در تفاسير حوالت بديشان كرده و ايشان را به رحمت و ثنا ياد كرده‌اند.

نگاهى به تفسير مجمع البيان اين گفته را تأييد مى‌كند.

عبدالجليل سپس مى‌گويد:

چه شبهت بماند شيعه را در وجوه قرائت با آن كه بر هر كلمتى از طريق لغت و نحو و اصول، دلايل معلوم شده. (ص 526)

آنچه كه شيخ طوسى آورده اين است كه مذهب اصحاب و آنچه كه در ميان آنها شايع بوده اين‌كه قرآن نَزَلَ بِحَرْفٍ واحدٍ عَلى نَبِىٍّ واحِدٍ در اين صورت در اصل، يك قرائت بوده اما وى بلافاصله افزوده كه «البته آنان اجماع دارند كه مى‌توان بر اساس قراءات مشهور، قرآن را خواند.»(1)

متأسفانه بسيارى از اين قراءات نه بر اساس سماع از گذشتگان بلكه ساخته برخى از ادبا و مدعيان ادبيت است كه وجوه جديدى را اختراع كرده‌اند. حق آن است كه با توجه به عقيده درست شيعه كه در اصل يك قرائت بيشتر نبوده، بايد تا سر حد امكان از وجوه بى‌پايه احتراز كرد. و قرآن را همانگونه كه تا به حال قرائت كرده‌اند بايد خواند كه ائمه هم فرموده‌اند: إقرَؤا كما يَقرءُ النّاس. آمدن قراءات متعدد در متون تفسيرى ما و آنچنان كه مؤلف نيز بر آن پايه سخن گفته، تا حدودى بر خلاف روال اصلى شيعه و امرى بوده كه به تعبير شيخ طوسى «در عرف اصحاب ما شايع بوده است.»

حق اين است كه همانگونه كه عبدالجليل نيز گفته، ما بر اساس آيه «إنّا نَحْنُ نَزَّلْنا

الذِّكْرَ وَ إنّا لَهُ لَحافِظُونَ»

. حجر: آيه 15. بگوييم «پس كجا آدميان تصرفى كنند در عبارت و معنى كلمات و حروف خللى نكند» (ص 526) لذاست كه على‌رغم اين مقدار كتب قراءات؛ توده مسلمانان و حتى عالمان هميشه همين قرآن موجود، با همين قرائت را خوانده‌اند جز موارد بسيار معدود و محدود.

1) . تبيان، ج 1، ص 7.

عبدالجليل در جاى ديگرى نيز در رد عقيده تحريف و اين‌كه اين از طايفه غلات و حشويه است سخن گفته:

امّا در اصل قرآن زيادت و نقصان روا داشتن، بدعت و ضلالت باشد و نه مذهب اصوليان است وگر غاليى يا حشويى، خبرى نقل كند مانند آن باشد كه كرّاميّه در اصحاب بوحنيفه، و مشبّهه در اصحاب شافعى، و بر شيعت حجت نباشد. (ص 272)

عقيده شيعت اصوليه در باره صحابه و خلفا شدت تعصب اهل سنت در باره صحابه و اصرار در عادل دانستن هزاران صحابى، بدون استثنا، اين مشكل را براى شيعه پديد آورده كه جرأت كوچك‌ترين انتقادى را نسبت به صحابه نداشته باشد بويژه اگر اين انتقادها نسبت به صحابه شناخته شده و احيانا خلفا باشد. اين در حالى است كه در هر حال تشكيل مذهب شيعه بر اين اساس است كه روال حكومت پس از رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله دچار نواقصى بوده و خلفاى سه گانه اوّل، شرايط لازم را نداشته‌اند. اساسى بودن اين انتقاد براى شيعه در كنار شدت دفاع اهل سنت از صحابه - كه گاه در حد عصمت نيز مى‌رسد - تعارضى را ميان اين دو مذهب به وجود آورده و بعدها در بيشتر كتاب‌ها مورد بحث قرار گرفته است. آنچه كه علاوه بر اصل بحث، از ناحيه مخالفين شيعه مطرح شده، اين است كه اينان دشمنى با صحابه داشته و احيانا به شتم و سبّ صحابه مى‌پردازند. اين امر براى تحريك توده اهل سنت بر ضد شيعه امرى طبيعى بوده است؛ در برابر، شيعت اصولى اصرار دارد كه صرف نظر از انتقادها، چنين برخوردى را قبول نداشته و اصولاً مسئله سب و شتم در كار نيست و اين تبليغات سوء مخالفان شيعه بر عليه آنهاست. اين دفاع همواره از طرف شيعه صورت مى‌گرفته و با اين حال اكنون هم در كتاب‌هاى ضد شيعه اين مسئله همچنان در رأس مسائل قرار دارد. آنها دشمنى با صحابه را «مذهب رافضه» مى‌شمردند و در بيان مذهب شيعه، آنچه را كه به نحوى در انكار برخى از مسائل

پذيرفته شده اهل سنت بود عنوان مى‌كردند. عبدالجليل با درايت و عقل تمام در برابر اين سخن كه «اصل مذهب رافضى همين است كه صحابه را دشمن دارند» مى‌گويد:

اصل مذهب شيعه اصوليه اماميه اثنى عشريه آن است كه آسمان و زمين و هر چه در ميان آسمان و زمين است... همه را خداى تعالى آفريده است و صانع عالم خداست و قديم است و لا قديم سِواه... قرآن، كلام اوست، از اوّل تا آخر همه صدق و حق،... كفر و ظلم و معصيت نخواهد و نيافريند... پيغمبران او از آدم تا به محمّد صلّى اللّه عليه و عليهم همه صادق و امين... و بعد وى امام نصّ و معصوم، على مرتضى است نصّ از قِبَل خداى... (ص 415 - 416)

پس از شرحى اين چنين از جنبه‌هاى اثباتى اسلام به رد كلام صاحب فضايح مى‌پردازد كه: «از اصول مذهب شيعت اماميه اصوليه اثنى عشريه نه دشنام و بغض بو بكر، عمر و عثمان... كه شتم و عداوت بوبكر و عمر پندارم نجات آخرت را بنشايد» وى بويژه بر اين نكته تأكيد مى‌كند كه صاحب فضايح اين مسائل را «به تعصب و خصومت» گفته و هدف وى «تهييج عوام و اوباش و رذال الناس» بوده است. (ص 416)

در مورد ديگرى صاحب فضايح نوشته است كه:

شيعت همه، دشمنان صحابه رسول و سلف صالح و زنان رسول باشند و همه اهل اسلام ترحم كنند مگر رافضيان كه از همه بيزارى كنند.

عبدالجليل در اين‌جا نيز تفاوتى ميان آراى شيعت اصوليه با حشويه و غلات گذاشته ابراز مى‌دارد كه:

شيعه اصوليه مرتبت هر يك از اين جماعت] صحابه] به اندازه گويند؛ گويند: على بهتر از ابوبكر، حسن از عمر، حسين از عثمان و فاطمه از عايشه و خديجه از حفصه و صادق از ابوحنيفه و كاظم از شافعى و امامت بوبكر و عمر اختيار خلق گويند و امامت على و اولادش نص دانند از فعل خدا، و عاقلان دانند كه اين نه دشمنى بوبكر و عمر باشد و نه دشنام و بد گفتن صحابه و

تابعين اين عقيده شيعت اصوليه است و اگر به خلاف اين حوالتى هست، بر حشويه و غلات است نه بر اصوليان (ص 235 - 236)

عبدالجليل در جاى ديگرى نيز در برابر اتهام دشمنى با صحابه و تابعين تأكيد مى‌كند كه:

شيعت اصوليه بحمداللّه بدين تهمت متهم نبوده‌اند و هر صحابه را و تابعين را كه خداى و رسول دوست داشته‌اند و قبول كرده‌اند، شيعت مريد باشند. (ص 481 و ر ك: ص 595)

صاحب فضايح مدعى شده است كه «هيچ قوم، محتشم‌تر از آن قوم نبودند كه مصاحبت رسول بيافتند.»

عبدالجليل چنين مطلبى را نپذيرفته و اظهار مى‌دارد كه «اين مطلق گفتن خطاست و روا نباشد كه بهترى، از مصاحبت رسول باشد مجردا؛ بهتر، بهتر باشد و گر چه مصاحبت رسول هرگز در نياورد.» (ص 637)

در موارد ديگرى نيز، وقتى صاحب فضايح نسبت به شيعيان تندى مى‌كند برخى از خطاهاى صحابه را كه قرآن بدانها اشاره كرده، آورده است يكى از اين موارد فرار اصحاب در جنگ احد است كه به همين دليل شديدا مورد نكوهش قرار گرفته‌اند. (ص 355).

صاحب فضايح از كتاب الارشاد مرتضاى بغداد آورده است كه گفته «ارتدّ النّاس [بعد رسول اللّه] إلاّ سبعة، از پس رسول خدا همه صحابه مرتد شدند الاّ هفت نفس».

عبدالجليل گفته است كه: اولاً كتاب الارشاد تأليف شيخ مفيد است نه سيّد مرتضى، و اين كتاب نيز آنقدر فراوان است كه «در ديار عالم هيچ فقيه و متعلّم و عالمت نباشد كه نسخه آن كتاب ندارد.»

و ثانيا اين‌كه اساسا چنين حديثى كه صاحب فضايح نقل كرده در اين كتاب نيامده است. به‌علاوه «مذهب شيعت آن است كه كس مرتد نشد و ارتداد به مذهب شيعت

بعد از ثبوت ايمان روا نباشد؛ پس چون رسول عليه‌السلام بگذشت همه همان بودند كه بودند.» (ص 296)

ايمان عبدالجليل به عترت، او را به اين مسئله در باره صحابه رهنمون كرده كه در پاسخ اعتراض صاحب فضايح نسبت به موضع شيعه با صحابه به اين امر پافشارى كند كه «چون به صحابه و زنان آيى، هر كه را كه با ذرّيت و عترت خصومت است دينى، شيعت بى‌شبهت از ايشان تبرّا كنند و هر كه را محبّت و موالات است بديشان تولاّت كنند.» (ص 571) اين تولاّ و تبرّا نيز به معناى شرك نيست؛ زيرا وى به صراحت مى‌گويد «و مذهب شيعت در حق صحابه، كفر و شرك نيست، آن است كه با وجود اميرالمؤمنين على عليه‌السلام ، بوبكر را و غير بوبكر را استحقاق امامت نيست بفقد شرايط موجبه.» (ص 257)

به‌علاوه عبدالجليل بر اين باور است كه سخن صاحب فضايح كه «و مذهب رافضيان چنان است كه همه امت كافرند» تنها يك «بهتان و كذب و تهمت به دروغ» است چرا كه «شيعت از اين هفتاد و دو طايفه، هيچ را كافر ندانند و كافر نخوانند؛ زيرا

كه همه مقرّند به خداى و رسول و از امت رسول‌اند» گر چه شيعه به اين عقيده است كه از اين هفتاد و سه فرقه «ناجى خود را دانند».(ص 462)

در اين‌جا نكته ظريفى را عبدالجليل آورده و آن اين‌كه اگر «خواجه سنى همه شيعيان عالم را رافضى خواند و كافر داند» نبايد طمع آن داشته باشد كه «ايشان او را مؤمن خوانند» چرا كه «از آبه تا ساوه هم چند راه است كه از ساوه تا به آبه» مى‌دانيم كه اين دو شهر يكى شيعه و ديگر بر مذهب سنت بوده و با يكديگر دشمنى داشته‌اند. مشكل قضاوت در باره اعمال صحابه وقتى دشوارتر مى‌شد كه پاى خلفا در ميان مى‌آمد. طبعا حساسيت بر روى خلفا از هر دو طرف بيشتر است. در اين‌جا نيز مطالب قابل توجهى عرضه شده كه مرور آنها براى شناخت ديدگاه‌هاى عبدالجليل جالب است.

در اين باره كه شيعه معتقد باشند كه «صحابه در كتب اوايل(1)

صاحب فضايح از شيعه نقل كرده كه به نقل از رسول اللّه آورده‌اند انّ اللّه ليؤيد هذا الدّين بِرجُلٍ لا خَلاق له فى الآخرة، عبدالجليل در پاسخ اين خبر را از «اخبار آحاد» دانسته كه «به نزديك شيعه مقبول و معروف نيست.» (ص 245) او پيش از اين نيز (ص 235) صريحا گفته است كه «اگر اخباريى يا حشويى يا غالبى چيزى گويد و نقلى نادرست افتد، بر اصوليه بستن غايت بى‌امانتى و نامسلمانى باشد.»

در اين ميانه، اگر صاحب فضايح منقبتى بر ابوبكر نقل كند كه با موازين عقلى عبدالجليل راست آيد، مى‌پذيرد و الاّ نفى مى‌كند. صاحب فضايح در جايى آورده كه «و كفار عهد رسول وا او

. وا = با، وا او = با او، به او. ] ابوبكر [كردندى و او را حرمت داشتندى از مكارم اخلاق وى».

عبدالجليل بلافاصله تصريح مى‌كند كه اين نه «منقبت» بلكه «منقصت» است چرا كه «مؤمن آن رفيع قدر باشد كه كافرانش دوست ندارند». (ص 246)

صاحب فضايح از قول شيعه آورده كه در باب رفتن ابوبكر به غار، به همراهى رسول اللّه معتقدند كه «بوبكر را بدان به غار برد كه از شر او ايمن نبود» و نيز در جنگ


1) . مقصود كتب آسمانى پيشين است. خوانده بودند كه محمّد هاشمى قوت يابد و دولت او را شود» و لذا ايمان آوردند، عبدالجليل آن را نادرست مى‌شمرد؛ چرا كه كسان ديگرى نيز اين مطلب را خوانده بودند و ايمان نياوردند. تازه عمر خود از كسانى بود كه تا پس از جهل مسلمان هنوز «تيغ كشيده بود و مى‌آمد تا محمّد را هلاك كند پس اگر از كتب اوايل اين معنى را خوانده بودى» بايد زودتر ايمان مى‌آورد و «نگذاشتى تا چهلم باشد». وى به دنبال آن مى‌نويسد كه در باره بوبكر و عمر «شيعت الاّ درجه خلافت و امامت كه شيعه انكار كنند در ايشان كه درجه امامت نداشتند و آن به فقد عصمت و نصوصيّت و كثرت علم است، اما صحابه رسولشان دانند و از درجه خودشان نگذرانند.» (ص 242 - 243)

بدر «رسول او را با خود در عريش برده بود. او را به دست نگاه مى‌داشت تا نگريزد.»

عبدالجليل در پاسخ اظهار مى‌دارد كه «اين نه مذهب علماى شيعت است» بلكه اين «اوباش و عوام» هستند كه «بر طريق مزاح» چنين مى‌گويند.

عبدالجليل بويژه از اين اتهام صاحب فضايح به شيعه كه گفته‌اند ابوبكر در طى مسير به سوى غار «ريشه دستار مى‌انداخت و به روايتى جاورس(1)

صاحب فضايح از ابن البرقى و از كتاب الواحده

. محدّث ارموى در پاورقى نوشته است كه شيخ در فهرست و نجاشى در رجال، چنين كتابى از برقى ياد نكرده‌اند و اين دليل بر آن است كه اين نسبت كذب است. او نقل كرده كه «ابو بصير از جعفر الصادق عليه‌السلام روايت كرده كه او گفت: اطّلع عثمان فقال رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله : هذا الطّالع من اهل النار. اين فرو نگرنده از اهل دوزخ است».

عبدالجليل در مقام پاسخ يك نكته كلى در باره رواياتى كه در كتاب‌هاى حديثى آمده بيان مى‌كند و آن اين‌كه «مُخبِر و محدِّث مانند غوّاص باشد كه به دريا فرو شود، هر چه به دستش افتد برآرد. و دلالت مذهب او نباشد، تا در كتب اخبار از مخالف و مؤالف از هر گونه‌اى آورند از مناقب و مساوى؛ و به اعتقاد محدّث تعلّقت ندارد.» (ص 255)


1) . ارزن. مى‌ريخت تا مشركان بر اثر آن بروند» برآشفته و مى‌گويد: «عالم الاسرار گواه است كه به سمع من شيعى نرسيده است.» آنگاه خود عقلاً چنين گمان‌هايى را در باره ابوبكر نادرست مى‌شمرد كه آخر در آن شب «آن همه گاورس از كجا آورد» در باره آوردن وى در عريش نيز مى‌نويسد اگر مقصود آن است كه مى‌ترسيد به مكه گريزد كه بعدا يا هر وقت مى‌خواست مى‌توانست بگريزد اما اگر مقصود گريختن به مدينه است، اين‌كه مهم نبود؛ زيرا «نه روز احد هم از گريختگان بود كه گريختن بوبكر و عمر بس طرفه نيست كه بدان شجاعى نبودند كه بنگريزند». (ص 247)

در اتهامى ديگر كه صاحب فضايح از قول ابن البرقى آورده كه «وثب عمر الى اتانٍ فنكحها» عبدالجليل از «بى نفسى و بى حميتى و بى امانتى» صاحب فضايح بر مى‌آشوبد كه چرا اين قدر پست است كه به خود اجازه مى‌دهد چنين مطالبى را نقل كند گر چه در ضمن بر او طعنه مى‌زند كه «خواجه، خود انبياء را هم معصوم نداند» چه رسد به ديگران در هر حال بشدت اين نسبت را انكار مى‌كند. (ص 256)

اتهام ديگر آن است كه شيعه گفته: «عمر بر بام خويشتن برآمدى و در سراى همسايگان خود به خيانت مى‌نگريدى».

عبدالجليل در مقام پاسخ مى‌گويد كه اين «نه مذهب شيعت است» پس از آن در مقام نقض مى‌گويد پس چگونه است كه راويان مجبّر در باره پيغمبر خدا حضرت داود عليه‌السلام نقل مى‌كنند كه «بر بام رفت، زن اوريا در ميان سراى سر شانه مى‌كرد،داود در سر او نگاه كرد و بر وى عاشق شد».

از اين عجيب‌تر دقت عبدالجليل در روايات نقل شده در منابع اهل سنت مربوط به رفتن پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله به خانه زيد بن حارثه و ديدن همسر وى است. آنجا كه مى‌گويد: «و محمّد مصطفى صلى‌الله‌عليه‌و‌آله بر زن زيد حارثه فتنه شده» در اين صورت عبدالجليل اين مسئله را مطرح مى‌كند كه «درجه عمر بزرگ‌تر نيست از درجه داود و مصطفى عليهماالسلام» چه «اگر خواجه ناصبى شايد كه در حق انبياء روا دارد على زعمه] نه عقيده شيعت [شيعيان نيز در حق عمر روا دارند.» (ص 256 - 257)

مسئله ديگر كه در منازعات شيعى و سنى جايگاهى داشته وصلت دختر امام على عليه‌السلام با عمر است. صاحب فضايح از مرتضاى بغداد - بدون آن كه نام كتابى به ميان آرد - نقل كرده كه عمر به زور دختر على عليه‌السلام بگرفت و تهديد كرد كه اگر ندهد شاهد خواهد گرفت كه - نعوذ باللّه - على زنا كرده است و بدين ترتيب او مجبور شد كه تن به

اين ازدواج دهد.

عبدالجليل نسبت اين نقل را به سيّد مرتضى انكار كرده آنچنان كه اين حديث

منسوب به حضرت صادق عليه‌السلام را كه «تلك فرج غصبوها» اما در باره اصل مطلب، به نظر وى امر طبيعى بوده كه كسى با منزلت على عليه‌السلام دختر به كسى دهد كه به مراتب از وى رتبت كم‌ترى دارد؛ چرا كه «على بهتر نيست از مصطفى و نه برابر مصطفى هست و دختر على بهتر نيست از دختر مصطفى و عمر به اتفاق سنّيان بهتر است از عثمان عفّان» با اين حال «شيعت انكار نكنند كه سيد عليه‌السلام دو دختر به عثمان داد پس چون آن روا باشد و بوده است، اين نيز روا باشد و هر نقصان كه اين‌جا باشد، آنجا باشد و هر مصلحت كه آنجا بوده باشد اين‌جا نيز در اين مناكحت بوده باشد» مهم‌تر اين‌كه پيغمبر دختر به فرزند ابولهب داده تا «بداند كه انبياء و ائمه، دختران داده به كسانى كه درجت و مرتبت ايشان نداشته‌اند.»

در اين صورت اين افتخار، براى عمر بايد باشد نه براى على كه «بنى هاشم دگراند و بنى عدى دگراند و مرتبه بو طالب دگرست و مرتبه خطّاب دگر.» (ص 259 - 260)

مى‌توان گفت كه در مواردى عبدالجليل زياده از حد به توجيه مى‌پردازد اما در اين ميانه نگرشى را ترويج مى‌كند كه علاوه بر آن كه كوشيده تا مبانى عقلانى و تاريخى براى آن بيابد، بلكه سر جمع بتواند تنش‌ها و تعارضات را كاهش دهد. روايتى را صاحب فضايح آورده از قول شيعه كه حضرت صادق عليه‌السلام فرمود: بدترين قوم كسانى هستند كه «دعوى خدايى»، «دعوى نبوت» و «دعوى امامت» كرده‌اند نظير «بوبكر و عمر» و غير ايشان «الى يومنا هذا».

عبدالجليل خبر را از آحاد مى‌داند و گويد اين گونه اخبار «به مذهب ما ايجاب علم و عمل نكند اگر هم روايت درست باشد، در باره «ائمه ضلال» است «كسى كه نه به حق دعوى امامت كرده همچون معاويه و يزيد و مروان و يزيد ناقص و وليد ماجن» وى در اين باره اعلام مى‌كند كه «اين است مذهب شيعت بى تقيه و تعصب». (ص 287 - 288)

با اين حال در موارد حساس عبدالجليل حاضر نيست موضع خويش را به عنوان

يك شيعت اصولى انكار كرده و مشروعيت خلافت را بپذيرد. زمانى كه صاحب فضايح نقلى از عبدالجبار مفيد شيعى مى‌آورد كه در باره سقيفه روايت كرده «عمر خالد وليد را بفرستاد تا دستار در گردن على كرد و او را به زور به سقيفه كشاند و...»

عبدالجليل مى‌گويد اگر مقصود از انكار صاحب فضايح «آن است كه عبدالجبار مفيد بيعت سقيفه را منكر بوده» چنين امرى تعجب ندارد؛ زيرا «كافه شيعت خَلَفا عَنْ سَلَف بيعت سقيفه را منكر بوده‌اند» چرا كه آنان «امامت نص گويند دون اختيار» و ديگر شرايطى كه براى امامت قائل هستند. اما در باره رفتن خالد نظر عبدالجليل اين است كه «رفتن خالد به اجازت عمر به طلب على، معروف و مذكور است» و اين مطلبى است كه «نه عقل او را منكر است و نه سمع» و در نهايت نيز «والعهدة على الراوى». (ص 288 - 289)

يكى از حساس‌ترين انتقادهايى كه نسبت به خليفه دوم مطرح شده، برخورد وى با فرزند رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله يعنى فاطمه زهرا سلام اللّه عليها است. صاحب فضايح به طعنه و به عنوان انتقاد از شيعه آورده كه «گويند كه عمر در بر شكم فاطمه زد و كودكى را در شكم او كشت كه رسول او را محسن نام نهاده بود.»

توجيه عبدالجليل در عين پذيرش اصل خبر، توجيه كاملاً جديدى است، اما اصل خبر به نظر وى «خبرى است درست» كه «در كتب شيعى و سنى مذكور و مسطور است». آنچه مهم است اين‌كه اين اقدام از روى چه نيتى انجام شده، وى دو فرض را براى تحليل اين واقعه آورده، يكى آن كه «اگر غرض عمر آن باشد كه على را به در برد تا بيعت كند بر خلافت بوبكر» اما در اصل، هدف وى «نه آن بوده باشد كه سقط جنين كند»، در اين صورت توان گفت كه عمر در آن حالت ندانسته «كه فاطمه در پس در ايستاده است». اگر چنين باشد اين مسئله را «قتل خطا» مى‌نامند. اما اگر از روى «عمد» چنين اقدامى كرده باشد به هر حال او «نه معصوم است»، قضاوت كننده و حاكم نيز «خداست در آن نه ما». وى پس از آن مى‌گويد كه در اين‌جا بيش از اين چيزى نتوان

گفت. او در اين برخورد حكم صورت واقعه را از نيت پشت سر آن تفكيك كرده است. (ص 298)

از اين توجيه تازه‌تر پاسخ اين انتقاد صاحب فضايح است كه از قول شيعت آورده «گويند: عمر و عثمان، فاطمه زهرا را منع كردند كه بر رسول خداى بگريد و گفتند: ما آواز تو نمى‌توانيم شنودن».

عبدالجليل در پاسخ گويد آنچه در كتب شيعت آمده اين‌كه «بعض صحابه» منع كردند اما از كسى نام مشخص به ميان نيامده؛ بعلاوه به نظر بعيد است كسى پيدا شود كه دخترى را كه پدرش رحلت كرده از گريه منع كند، آنچه توجيه درستى به نظر وى مى‌آيد اين‌كه دليل اين منع «از آن بود كه طاقت نداشتند كه جگر گوشه رسول خداى زارى كند و بر خود خوارى كند» خود عبدالجليل نيز اين را يك برداشتى مى‌داند كه «اولى‌تر» از وجوه ديگر است و البته وى همين را مى‌پذيرد. (ص 298 - 299)

از نظر عبدالجليل اين امور كوچك‌ترين ارتباطى با عدم مشروعيت خلافت خلفا ندارد، وى با وجود اين گونه تحليل‌ها اين باور را دارد كه «در اخبار ما نيست كه او ]على عليه‌السلام ] ايشان را اميرالمؤمنين خواند» (ص 323 - 324) پس از آن نيز به تفصيل متن عربى خطبه‌اى را كه امام در «يوم الشورى» خوانده و خود را برتر خلفا و اولاى به خلافت دانسته، آورده است.به نظر وى «على بر قوم انكار مى‌كرد و اظهار و ابلاغ حجت بر جماعت و حقّى خويش». (ص 327)

در اين صورت در امر خلافت جاى كوچك‌ترين توجيه نيست. وى در عين حال كه مى‌كوشد توهين به خلفا نشود، اما در باره امامت ذره‌اى كوتاهى ندارد.

زمانى كه صاحب فضايح مى‌نويسد «اگر نه حرمت و منزلت رسول بودى، بوبكر و عمر و على چون ديگر شتربانان بودندى». عبدالجليل مى‌نويسد «و آن لفظ در حق بوبكر و عمر اجرا كردن بى ادبى و سفاهت است و در حق اميرالمؤمنين على، كفر و ضلالت و بدعت باشد كه معرفت اميرالمؤمنين ركنى از اركان دين و ديانت است و

بعد از مصطفى زينت ملت و نور ديده شريعت است.» (ص 164)

در جاى ديگر در رد اتهام صاحب فضايح گويد: «شيعه اصوليه، ايشان را صحابه و ياران رسول دانند و مذهب همين است كه پايه و منزلت و مرتبتِ على ندارند و هر حوالت كه بيش از اين است دروغ است». (ص 514)

در جاى ديگرى صاحب فضايح گله كرده كه «ما فرزندان را حسن و حسين نام نهيم و شيعت، بوبكر و عمر و عثمان نام ننهند.»

عبدالجليل اين مسئله را تكذيب كرده كه «دروغ محض است و بهتان بى اصل» چرا كه «بسيارى از شيعت فرزندان را بوبكر و عمر و عثمان نام نهاده‌اند در بلاد عراق و خوراسان» بعلاوه كه «از معروفان شيعت از راويان ائمه بوده‌اند كه نامشان يزيد و معاويه بوده» حتى از فرزندان ائمه نيز كسانى بوبكر و عثمان بوده‌اند البته وى مى‌پذيرد كه مردمان از «عرف و عادت و طبيعت» آن چيزى را كه بيشتر دوست دارند، بيشتر مى‌خورند و مى‌پوشند و در اين‌جا نيز. و اين هيچ دليل براى نگرانى ديگران نبايد باشد. وى سؤال مى‌كند كه اگر كسى كه مذهب بوحنيفه دارد نام فرزندش بوحنيفه بگذارد «بايد شافعى مذهبان سلاح برگيرند... و گويند كه اين اختيار دلالت است بر دشمنى شافعى»؟ (ص 404) البته بايد دانست كه اسامى صحابه و خلفا در اوائل فراوان در ميان شيعه بوده اما به مرور اين اسامى كم شده و همانگونه كه عبدالجليل اشاره كرده چنين امرى كاملاً طبيعى و عرفى است. وى در جاى ديگر كه از ابوبكر خوارزمى شيعى سخن مى‌گويد به طعنه اين سخن صاحب فضايح را كه گفته: «شيعى هرگز بوبكر نام نبوده» را مورد انتقاد قرار مى‌دهد.(ص 218)

عقيده عبدالجليل در باره همسران رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله نيز همانند ديگر ديدگاه‌هاى وى مى‌باشد. در اين باره نيز شدت تعصب موجود در ميان اهل سنت باعث شده تا اتهامات تندى بر ضد شيعه مطرح شود از جمله آن كه صاحب فضايح آورده كه شيعت «زنان پيغمبر را دشنام مى‌دهند».

عبدالجليل در پاسخ اظهار مى‌دارد كه «مذهب اماميه اصوليه، خَلَفا عَنْ سَلَف چنان است كه زنان رسولان خداى، طاهرات و مطهرات‌اند» وى سپس به حديث افك اشاره كرده و اين‌كه خداوند در تطهير عايشه «هفده آيت» نازل كرد. وى اظهار مى‌دارد كه خود «كتابى مفرد» در اين موضوع به اشارت يكى از رؤساى سادات و شيعه نگاشته و نسخه اصل آن نيز در خزانه امير عبّاس موجود است «اگر خواهد طلب كند و بخواند تا اعتقاد شيعه اماميه در حق ازواج رسول بداند» از ديد وى اگر كسى تهمت زنا بر عايشه يا حفصه يا يكى ديگر از زنان رسول بندد «ملحد و كافر و ملعون باشد و خون و مالش حلال» سپس به اشارت، اهل سنت را به دليل نقل روايات اسرائيلى در باب انبياء و متهم كردن آنان و نيز رواياتى كه در باب دل سپردن رسول به همسر زيد بن حارثه دارند مى‌گويد: چنين اتهامى «به مذهبى لايق‌تر باشد كه انبياء خداى را تهمت عشق و فسق و عصيان نهند»، «پس چون داود و يوسف و محمّد را عاشق و فاسق و متهم روا دارند» از آنها رواست كه در باره زنان رسول اللّه نيز - نعوذ باللّه - چنين بپندارند اما در باره شيعه چنين اتهامى نمى‌گنجد چرا كه آنها «انبياء را معصوم گويند».

(ص 114 - 116)

عبدالجليل در جاى ديگرى نيز نسبت به اتهامى كه صاحب فضايح بر شيعه زده كه نسبت‌هاى ناروا به زنان رسول داده مى‌گويد: «صد هزار لعنت خداى و لعنت اهل زمين و آسمان و همه فرشتگان و آدميان و جنّيان بر آن كس باد كه اين مذهب دارد و اين اعتقاد كند كه غبار فواحش بر دامن زنان رسولان خداى نشيند... خصوص بر دامن زنان مصطفى كه امهات المؤمنين‌اند.» در اين‌جا نيز مجددا وى به سراغ نقد روايات موجود در كتب اهل سنت در باره برخورد رسول اللّه با همسر زيد بن حارثه رفته و مى‌گويد: «چنين حوالتى به مذهبى لايق‌تر باشد كه مصطفى را معصوم بدارند يا به مذهبى كه عاشقش خوانند؟»، و چون خواجه مجبّر محمّد را عاشق گويد بر زن زيد حارثه، اگر عايشه را گويد روا باشد كه نه عايشه بهتر از محمّد؛ و به مذهب شيعه اماميه

هر دو اعتقاد، كفر است». (ص 293 - 295). وى سپس به كتاب خود كه پيش از اين ياد كرديم يعنى كتابٌ في تنزيه عايشه اشاره كرده و دعوت به خواندن آن مى‌كند تا معلوم شود «چنين تهمت به شيعت اصوليه راه نياورد». (ص 295 - 296)

وى در جاى ديگرى نيز تأكيد مى‌كند كه «به مذهب شيعه زنان رسول همه امهات المؤمنين‌اند و مؤمنات و عابدات‌اند» وقتى صاحب فضايح اظهار مى‌دارد كه عالمى شيعى را در سارى ديده كه بر منبر مى‌گفته «جبرئيل آمد به سيّد و گفت: اين زنك را طلاق بده» عبدالجليل اظهار مى‌دارد كه «آن عالم بر خود خنديده باشد، كه زن مصطفى را زنك خواندن غايت جهل باشد»، با اين حال اصل مسئله را كه در تفسير آيه «عَسى رَبُّهُ إنْ طَلَّقَكُنَّ ...»()

ديدگاه شيعه اماميه اصوليه در باره پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و على عليه‌السلام

يكى از جارى‌ترين اتهامات اهل سنت بر شيعه مسئله غلو بوده است. اين امر در ميان غاليان وجود داشته و حتى كم و بيش آثارش را در اخباريين امامى مذهب نيز بر جاى گذاشته است. تا آنجا كه مربوط به الوهيت‌نگرى نسبت به ائمه عليهم‌السلام مى‌شود، آشكار است كه پاى مسئله غلو در ميان است. اما وقتى مسئله كم‌رنگ‌تر جلوه مى‌كند و به مسائلى چون غيب‌دانى ائمه و امثال آن مى‌رسد دشوارى بيشتر مى‌شود. همچنين مقام على عليه‌السلام در قياس با مقام پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و...

نبايد غفلت كرد كه از اين گونه غلوّها در حد عادل دانستن هزاران صحابى پيغمبر، در ميان اهل سنت نيز مطرح است آنچنان كه شرعى دانستن جميع افعال خلفا و


) . تحريم: آيه 5. » آمده مى‌پذيرد و مقصود آن عالم نيز همين بوده كه «اين را انكار نتوان كردن كه بارى تعالى گفت: اگر اينان را طلاق دهى من تو را به بدل اينان، بهتر از اينان بدهم و آن صفات برشمرده كه نه سنّى انكار تواند كردن و نه شيعى.» (ص 519 - 520)

صحابه و امكان درستى همه آنها، همين حكم را دارد.

توجيه همه خطاهاى عجيب و غريب برخى صحابه - كه در طول بيش از 50 سال پس از رسول اللّه - سر زده توسط اهل سنت نيز از اين قبيل است.

عبدالجليل در اين‌جا نيز بى‌تقيه و بى‌تعصب موضع شيعى اصولى خود را ابراز مى‌كند و در برابر حشويه و اخباريه موضع مى‌گيرد. براى او بالاترين عظمت در اسلام، از آن رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله است. پس از آن حضرت، اميرالمؤمنين عليه‌السلام قرار دارد كه به نصّ رسول، جانشين اوست و در همه صفات برتر از ديگر صحابه است. تصور مؤلف در باره اميرالمؤمنين عليه‌السلام در چارچوبه همين نگرش امامت منصوص است، امامتى كه البته براى دعوى آن نياز به انجام كارى خارق‌العاده دارد. وقتى صاحب فضايح اشكال مى‌كند كه اينان «معجزات رسولان در حق على اثبات مى‌كنند». عبدالجليل اشاره به نقل كرامات براى برخى از شيوخ عارف و صوفى اهل سنت در كتب آنها كرده و مى‌گويد: «پس اگر شيعه اماميه به وقت حاجت امام را براى اظهارِ حجت معجزى اثبات كنند بديع نبايد داشتن.» (ص 66) اما در برابر اين اشكال كه «گويند آنچه على كرد مقدور آدميان نبود»، مى‌گويد: چنين سخنى را «هر كه را از عقل و علم اندك مايه و بهره‌اى باشد» اظهار نمى‌كند به عقيده عبدالجليل آنچه على كرده است همه از امثال آن است كه دگر آدميان كرده‌اند و بر امثال آن قادر باشند» استثناء در اين باره خلق اجسام است كه همه انسان‌ها حتى امام قادر بر آن نيستند؛ چرا كه «جنس آن تحت مقدور بشر» نيست. (ص 78) البته در مورد آنچه كه نسبت به خيبر نقل شده خبر آن را «روشن‌تر و معروف‌تر و مشروح‌تر» از آن مى‌داند كه كسى بخواهد به انكارش بپردازد، اين خبر تا بدان پايه شهرت يافته كه «شعراى عرب و عجم» آن را به نظم درآورده‌اند. (ص 67 - 68)

آنگاه كه مؤلف فضايح برخى از اعمال فاطميان مصر را در باره عقايد و رفتارشان در حق صحابه ياد كرده و مى‌گويد كه معد حاكم فاطمى را به نبوت ياد مى‌كنند و على

را به ولايت. عبدالجليل از اين مطالب برآشفته كه «خاك بر سر ايشان كه چگونه امام را بر رسول مقدم كردند» وى آنان را به الحاد متهم مى‌كند و در سرتاسر كتاب از اين‌كه ميان آنان و اماميه ارتباطى باشد، انكار دارد و حتى از مبارزات علمى و نظامى شيعيان با ملحدان اسماعيلى در جاى جاى كتاب سخن مى‌گويد. (ر ك:ص 96 - 98، 110، 111، 131، 132)

صاحب فضايح به شيعت چنين نسبت داده است كه معتقدند «محمّد رسول اللّه با بزرگى مرتبت او حاجب على بوده است» آشكار است كه اين عقيده منسوب بر برخى از غلات است، عبدالجليل در اين باره معتقد است كه «مذهب شيعه اصوليه اين است كه بارى تعالى جمله مخلوقات از انواع جمادات و حيوانات همه به دوستى محمّد مصطفى آفريده است و همه طفيل اوست.» اين عظمت رسول اللّه است. اما «على مرتضى با بزرگى درجت و رفعت منزلت، شاگرد و خدمتكار و مقتدى و تابع و فرمانبردار اوست» و اين على مرتضى است كه حاجب رسول اللّه مى‌باشد. (ص 178 و ر ك: ص 240 - 241، 525) آنگاه نيز كه صاحب فضايح روايتى از قول شيعه آورده كه بعد از درگذشت ابوبكر، طلبكاران وى آمدند و امام به فرزند بوبكر بفرمود تا بتى زرين را كه پدر در جايى پنهان كرده در آورد و بفروشد و جواب طلبكاران را بدهد، عبدالجليل با اشاره به اين‌كه چنين مطلبى «در هيچ كتابى نيست از كتاب شيعه اصوليه» راجع به امام مى‌نويسد: «و ديگر آن كه على غيب نداند» از اين رو از كجا فهميد «كه بتى جايى پنهان است» اگر هم چنين بتى بود تنها «بر سبيل گنج و ذخيره بود و در باره خبر آن نيز» پيغمبر مگر خبر داده باشد على را» و در نهايت نيز «و اللّه اعلم.» (ص257)

وى در جاى ديگرى نيز نسبت به غيب دانستن امامان معتقد است كه بر اساس «نقل و شرع» و آنچه كه از «نص قرآن و اجماع مسلمانان» به دست مى‌آيد «غيب الاّ خداى تعالى نداند» آنگاه با ذكر چند آيه مى‌نويسد: «و مصطفى صلى‌الله‌عليه‌و‌آله با جلالت و رفعت و درجه نبوت در مسجد مدينه، زنده، ندانستى كه بر بازار چه مى‌كنند.» تنها وقتى

خبردار مى‌شد كه جبرئيل وى را خبر مى‌كرد. در اين صورت «ائمه كه درجه انبياء ندارند و در خاك خوراسان و بغداد و حجاز و كربلا خفته و از قيد حيات برفته، چگونه دانند كه احوال جهانيان بر چه حدّ است؟ اين معنى هم از عقل دور است و هم از شرع بيگانه.» از نظر عبدالجليل اين حشويه هستند كه خود را «بر اين طايفه بستند» و چنين مطالبى را ابراز كرده‌اند و بحمد اللّه از ايشان بسى نمانده و اصوليان شيعت، از ايشان و چنين دعاوى تبرا كرده‌اند و بر خلاف و بطلان اين دعاوى تصنيف كرده و حجت انگيخته تا هيچ مشبّهى مجبّر خارجى را طعنى بنماند». (ص 286)

صاحب فضايح در مورد ديگرى آورده است كه «رافضى تفضيل نهد على را بر ملائكه و انبياء» عبدالجليل ميان انبياء كبار و ملائكه فرق مى‌گذارد. در مورد انبياء عقيده‌اش بر اين است كه «اصحاب وحى خداونداند» و على «را اين درجه نيست» اما در باره ملائكه، با استناد به دليل عقل و «از بهر كثرت ثواب و قبول مشقت» و نيز روايات، توان گفت كه موقعيت على برتر از فرشتگان است. در حديث آمده: مثل المؤمنين عنداللّه كَمَثل مَلَك مقرّب. وقتى «مؤمنى بهتر باشد از فرشته‌اى، اميرالمؤمنين كه اولى‌تر است، كه نص است از قِبَل خدا، و معصوم است از همه خطا» (ص 317 - 318). عبدالجليل باز هم تأكيد مى‌كند كه موقعيت رسول اللّه برتر از همه و از جمله امام على عليه‌السلام است؛ چرا كه رسول اللّه «صاحب كتاب و قبله و سنت و شريعت است و على را اين درجت نيست» در باره كسى كه على عليه‌السلام را شريك نبوت رسول صلى‌الله‌عليه‌و‌آله بداند، گويد: «كافر و مبطل و ضال و گمراه و مبتدع باشد، و مذهب شيعت اين است.» (ص 319).

وى در اين باره كه امام براى اثبات دعوى خود معجزه مى‌آورد اصرار دارد. با اين حال تصريح دارد كه «معجز به دعوى امامت، غير معجز باشد بر دعوى نبوت و رسالت.» (ص 322) در اين باره نيز كه صاحب فضايح متهم كرده شيعت معتقدند «رافضيان همه در بهشت» مى‌روند ولو آن كه «خمّار و بى‌نماز بوده باشند» عبدالجليل

موضع گرفته و مى‌گويد كه بهشت و جهنم رفتن «به قمى و آوى و ساوى و قاشى و اصفاهانى تعلق ندارد.» بلكه «نجات قيامت به ايمان درست و به عمل صالح باشد» گرچه خداوند بنده عاصى را به تفضّل خود يا شفاعت يا توبه مى‌بخشايد. (ص 274 - 275) و مجددا تأكيد مى‌كند كه «به بهشت مؤمنى رود مطيع خداى را، اگر چه رومى و حبشى باشد و به دوزخ، منكران عدل و توحيد و عصمت انبياء و ائمه و شريعت روند و گر چه مكّى و تهامى و قرشى باشند.» (ص 278)

صاحب فضايح در جاى ديگرى نيز اين اتهام را آورده كه شيعت بر اين اعتقادند كه «على صحابه و تابعين را به دوزخ فرستد و كفشكران درعايش

. از محلات شيعه نشين رى. و ... ايشان را به بهشت برد» عبدالجليل مجددا مذهب شيعت را بر اين باور مى‌داند كه «على به بهشت آنها را فرستد كه خداى فرمايد و از اهل توحيد و عدل باشند مقرّان به نبوت، معترفان به امامت كه شرايع قبول كرده باشند از هر شهر كه باشند و هر پيشه كه كنند». (ص545)

صاحب فضايح اشاره‌اى نيز به عقيده غلات كرده و البته به شيعت نسبت داده كه «اين‌ها را حلولى خوانند كه گويند روح اللّه، در على شد». آشكار است كه عبدالجليل كه سراسر بر مذهب اصوليه مى‌انديشد و نه تنها ضد غلات بلكه ضد حشوى‌ها و اخبارى‌هاى شيعى است، بر آشوبد و بگويد «لعنت بر آن باد كه دروغ گويد كه هرگز كس به شيعت اين حوالت نكرده». (ص 545)

آخرين نكته

عبدالجليل در سراسر كتاب بر ضد انديشه‌هاى تشبيه و تجسّم حركت كرده و سنّيان مجبرى مذهب رى را از اين زاويه شديدا مورد حمله قرار داده است. وى در سراسر كتاب ده‌ها بار آثار نامطلوب جبرى را در خشكاندن هر نوع تعليل و تحليل در مسائل نشان داده و از ابوحنيفه و شافعى به عنوان اين‌كه عدلى و موحدى بوده‌اند و محبت

اهل بيت عليه‌السلام را نيز داشته‌اند ستايش مى‌كند. (455) وى بر اين شعار نيز تكيه مى‌كند كه: الجبر و التّشبيه امويان؛ العدل و التوحيد علويان. (ص 393، 430)

كتابنامه

1.

البداية والنهاية، اسماعيل ابن كثير (م 774 ق)، 15 ج، بيروت، دارالفكر، 1407 ق / 1986 م.

2.

البرهان ، هاشم بن سليمان بحرانى، قم: اسماعيليان.

3.

بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض، عبدالجليل قزوينى، تهران: انجمن آثار ملى، چاپ اول، 1331.

4 . تأويل مختلف الحديث ،أبو محمّد عبداللّه بن مسلم بن قتيبه (ت 276 ق)، بيروت: دار الكتب العلميّة، [بى‌تا].

5. التبيان فى تفسير القرآن، محمّد بن حسن طوسى، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1409ق.

6 . تصحيح الاعتقادات، محمّد بن محمّد بن نعمان، المؤتمر العالمى بمناسبة ذكرى ألفيّد الشيخ المفيد، قم 1413 ق (مطبوع ضمن المجلّد الخامس من مصنّفات الشيخ المفيد) .

7.

رجال النجاشى ، أبو عباس احمد اسدى كوفى (قرن 5ق) ، جامعه مدرسين ، قم ، 1407 ق .

8.

رسائل الشريف المرتضى، على بن الحسين علم الهدى، به كوشش: سيد احمد حسينى، قم: دار القرآن الكريم، 1410ق.

9.

شرح اصول الخمسه، عبد الجبار بن احمد همدانى، بيروت: دار احياء التراث العربى، 1422ق.

10.

فضل الاعتزال، عبد اللّه بن احمد بلخى، گردآورنده: سيّد فواد، تونس: دار التونسية، 1393ق.

11.

الفهرست، على بن بابويه رازى منتجب الدين، تحقيق و مقدّمه از دكتر سيّد جلال الدين محدّث ارموى، چاپ كتابخانه آيت اللّه مرعشى، قم، 1366 ش.

12.

الكامل (تاريخ بزرگ اسلام)، عز الدين ابوالحسن على بن محمّد الجزرى معروف به ابن اثير (م 630)،بيروت، دار صادر، 1385 ق / 1965 م.

13.

مجمع البيان فى تفسير القرآن، فضل بن حسن طبرسى، تصحيح: سيّد هاشم رسولى محلاتى، تهران: مكتبة علمية اسلامية، [بى‌تا].

14 . مسند أحمد ، احمد بن حنبل (ت 241 ق) ، بيروت: دار صادر، [بى‌تا] .

15. المنتظم، ابوالفرج عبدالرحمن بن على بن محمّد ابن جوزى، (م 597)،تحقيق محمّد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، 19 ج، بيروت، دارالكتب العلميه، 1412 ق / 1992 م.

وحدت گرايى اسلامى در انديشه شيعه اصوليه /الگويى از جريان اعتدالى شيعه با تكيه بر كتاب «نقض عبدالجليل قزوينى رازى»

12 وحدت گرايى اسلامى در انديشه شيعه اصوليه()

الگويى از جريان اعتدالى شيعه با تكيه بر كتاب «نقض عبدالجليل قزوينى رازى»

على معمورى

چكيده

گزارش‌هاى عبد الجليل رازى در كتاب نقض و ديگر شواهد تاريخى نشان مى‌دهد كه شيعيان در اين دوره، در پى‌آن بودند كه از يك سو در انديشه همگرايى با عموم فرق معتدل اسلامى بودند و از سوى ديگر، تلاش مى‌كردند كه گرايش‌هاى افراطى را در ميان خويش و اهل سنّت كنار زنند. بر همين اساس، عناوينى همچون: حشويه و غلات - كه كم و بيش در آثار متقدّمان شيعه به كار مى‌رفت - مورد توجّه ويژه مؤلف كتاب نقض قرار گرفته است و وى با قرار دادن آنها در برابر اصطلاح نصب و ناصبى، در صدد دفع و سركوب هر دو، به طور يكجا بر مى‌آيد. وى با توجّه خاص به اصول و مبانى اسلام - كه ميان بسيارى از فرق اسلامى مشترك است - تلاش مى كند در كنار معتزليان، حنفيان، شافعيان و زيديه، جبهه قدرتمندى در برابر اشعريان و حنبليان، تحت عنوان عام مجبّره و حشويه و اهل بيت و عداوت پديد آورد. تأكيد بر عدل، توحيد، نفى جبر، تنزيه انبيا و دوستى اهل بيت، با همين هدف دنبال مى‌شود.


) شيعه‌شناسى، سال اوّل، شماره 1 - 2 بهار و تابستان 1382، ص 69 - 88.

در اين نوشتار، مؤلّف كوشيده تا مهم‌ترين شاخص هاى ديدگاه وحدتگرايانه عبد الجليل رازى را با بيان نمونه‌هايى از عبارات كتاب نقض بيان نمايد.

كليدواژه: كتاب نقض، عبد الجليل رازى، وحدت، تفاهم مذهبى، تقريب.

اديان ابراهيمى، در سير تاريخى پيدايش و شكوفايى‌شان، مى‌توانند در سه مرحله طبقه بندى شوند:

1.

نبوت‌هاى خانوادگى، كه پيامبرى حضرت آدم، نوح، ابراهيم و... را تا پيش از حضرت موسى شامل مى‌شود؛

2.

نبوت‌هاى قومى كه پيامبران بنى اسرائيل را در بر مى‌گيرد؛

3.

نبوت‌هاى جهانى، كه مسيحيت و اسلام، با گذر از قوميت اسرائيلى و عربى، به سرحد آن رسيدند.

. براى تفصيل بيشتر در اين باره ر ك: محمّدابوالقاسم حاج حمد، العالمية الاسلامية الثانية، دارابن جزم، بيروت، 1996.

دين اسلام با تنوع‌پذيرى بسيار و برخوردارى از جاذبه‌هاى انسانى و جهانى، و نه صرفا قومى و نژادى، زمينه مناسبى براى ايجاد هم‌گرايى در ميان پيروان خويش دارد؛ همان گونه كه توماس آرنولد به موارد متعددى از اين جاذبه‌ها توجه كرده است.()

وحدت اسلامى، امروزه در برابر دو خطر بزرگ قرار دارد:

1. رويكردهاى سكولار و لائيك، كه در جوامع اسلامى، در مسير ايجاد وحدتى جهانى يا قومى - در برابر وحدت اسلام - گام برمى‌دارند. احزاب ملى‌گرا و تمايلات جهانى‌سازى در قلمرو گسترده جهان اسلام، به رغم افت و خيز بسيار، هنوز رونق قابل توجهى داشته و مانع بزرگى در برابر ايجاد و بازسازى وحدت اسلامى به شمار مى‌روند.

) . در اين باره ر ك: توماس آرنولد، تاريخ گسترش اسلام، چاپ دانشگاه تهران. بنابراين، هرچند اين دين نيز به طور طبيعى، شاهد تقسيمات و تفرقه‌هاى بسيار بوده است، همواره عناصر هم‌گرايى را در خويش حفظ كرده است.

2. رويكردهاى فروكاهنده وحدت اسلامى به وحدت طايفه‌اى و مذهبى، كه نمود روشن آن در گرايش‌هاى افراطى سلفى‌گرى در ميان اهل سنت، و غلو شيعى‌گرى در جوامع بسته شيعى و برخى عوام شيعى به چشم مى‌خورد.

در اين ميان، سه گونه مختلف از جريان‌هاى وحدت گرايانه در تاريخ جهان اسلام قابل شناسايى است:

نگاه تاكتيكى و سياسى به مقوله وحدت

حاكمان و سياستمداران معمولاً به هنگام رويارويى با دشمنان خارجى يا بحران‌هاى اجتماعى به مقوله وحدت مى‌انديشيدند. اين وحدت تنها تا زمانى كه منافع داعيه‌داران آن را برآورده سازد، استمرار مى‌يابد و هرگز به صورت يك جريان اصيل اجتماعى و فرهنگى رخ نمى‌نمايد. سياست‌هاى وحدت گرايانه سلجوقيان،

. ن.ك: عبدالهادى حائرى، ايران و جهان اسلام، آستان قدس، ص 22 - 31. تلاش‌هاى سلطان سليم و سپس عبدالمجيد عثمانى،(1). ن.ك: رسول جعفريان، «نادرشاه و مسئله تقرب»، كنفرانس هشتم وحدت اسلامى. و... نمونه‌هاى روشنى از اين قبيل هم‌گرايى‌ها هستند.

رويكرد عقيدتى و مبتنى بر پايه‌هاى كلامى

اين رويكرد از سوى مجامع علمى و حوزه‌هاى فرهنگى مذاهب مختلف مورد توجه قرار مى‌گيرد. البته عوامل اجتماعى و سياسى نيز در شكل‌گيرى و تقويت اين رويكرد بى‌تأثير نيست و در دوره‌هاى مختلف اسلامى، جريان‌هاى اصلاح طلب و با رويكرد بيشتر عقل گرايانه، نمايندگان اين رويكرد هستند. سيّد مرتضى با تلاش براى به رسميت شناساندن مذهب جعفرى به عنوان مذهب پنجم،()


1) . ن.ك: سيّد احمد موثقى، دايرة المعارف بزرگ اسلامى، مقاله «اصلاح طلبى»؛ استراتژى وحدت در انديشه سياسى اسلام، دفتر تبليغات اسلامى، ص 195 - 280 و 330 - 372. دعوت تقريب نادرشاه افشار

) . اين مطلب را على الوردى در لمحات اجتماعية من تاريخ العراق الحديث، انتشارات رضى، ج 1، ص 120 به نقل از روضات الجنات خوانسارى آورده است. شخصيت مورد نظر اين

نوشتار در تأليف كتاب نقض، و سيّد جمال الدين اسدآبادى

. براى تفصيل بيشتر در اين باره ر. ك: استراتژى وحدت در انديشه سياسى اسلام، ج 1، ص 287 - 372؛ ايران و جهان اسلام، ص 125 - 144. و شيخ محمود شلتوت،(1)

بينش عرفانى به دين و مذهب

بسيارى از عارفان مسلمان با صرف‌نظر كردن از اختلافات عقيدتى و فقهى مذاهب، و حتى گاه اديان، در مسير اعتقاد به نوعى تكثرگرايى دينى گام برداشته‌اند و گونه‌اى وحدت را در اين سير نشانه گرفته‌اند. اين شعر معروف ابن عربى:

لقد صار قلبى قابلاً لكل صورة *** فمرعى لغزلان و دير لرهبان

و بيت لأوثان و كعبة طائف *** و ألواح تورات و مصحف قرآن

ادين بدين الحب أنى توجهت *** ركائبه فالحب دينى و ايمانى

. مغنيه، محمّد جواد، نظرات فى التصوف و الكرامات؛ المكتبة الاهلية، بيروت، ص 18.(2). مثنوى معنوى، منازعت چهار كس جهت انگور... و همچنين ن.ك: برخاستن مخالفت و عداوت از ميان انصار به بركات رسول صلى‌الله‌عليه‌و‌آله . در اشعار مولوى، نمونه‌هاى روشنى از اين بينش هستند.

در حوزه تشيّع، نمونه‌هاى فراوانى از حفظ و تقويت وحدت اسلامى، در سيره امامان شيعه به چشم مى‌خورد. صرف نظر كردن امام على عليه‌السلام از حق خلافت در جريان سقيفه و شورا، و تن دادن به جريان حكميت به رغم اعتقاد به حقانيت موضع خويش؛ كناره‌گيرى امام حسن عليه‌السلام از منصب خلافت، كه آن را حق شرعى و عرفى خويش مى‌ديد؛ مبارزه اسلام محورانه امام حسين عليه‌السلام كه شعارهاى اساسى آن را دعوت به آموزه‌هاى اساسى دين تشكيل مى‌داد و از آثار تمذهب و فرقه گرايى تهى بود؛ عدم دخالت امامان بعدى در جناح بندى‌هاى سياسى و تأكيد آنان در اندماج شيعيان در


1) . براى تفصيل بيشتر در اين باره ر. ك: استراتژى وحدت درانديشه سياسى اسلام، ج 2، ص 216 - 223. در دوره جديد، نمونه‌هاى بارزى از اين جريان هستند.

2) و داستان معروف «انگور و عنب و اُزوم»

جماعت مسلمانان در عين حفظ كليت شيعى، كه در عباراتى‌همچون «اقرؤوا كما يقرأ الناس»()

داستان تأليف كتاب، به تقرير نويسنده آن، از اين قرار بوده است: «در ماه ربيع 556 به ما نقل افتاد كه كتابى به هم آورده‌اند بعض فضائح الروافض و در محافل بر طريق تشنيع خوانند... دوستى مخلص نسختى از آن را به امير سيّد رئيس كبير جمال الدين على بن شمس الدين حسينى، كه رئيس شيعه است، برد و او مطالعه كرد به استقصاى تمام و پيش برادرِ مهترم، اوحدالدين حسينى، مفتى و پير طايفه، فرستاد و از من پوشيده داشتند؛ از خوف آن كه مبادا در جواب و نقض آن تعجيلى كنم. مدتى دراز شد كه من طالب آن نسخه، و خود ندانستم كه گروهى از علماى هر طايفه، به استقصاى


) . ن.ك: شيخ مفيد، اوائل المقالات؛ دارالمفيد، بيروت، ص 329؛ فيض كاشانى، تفسير صافى؛ مكتبة الصدر، تهران، ج 1، ص 62؛ خويى، البيان؛ دارالزهراء، بيروت، ص 167 - 168. در عرصه قرائت قرآن نمود يافته است و... همگى تأييدى بر اين ادعا مى‌باشند. در اين بحث، با صرف نظر از جنبه‌هاى كلامى مسئله، در صدد معرفى ديدگاه وحدت گرايانه شيعه اصوليه، با تأكيد بر كتاب نقض عبدالجليل قزوينى رازى، از شخصيت‌هاى بارز اين جريان برآمده‌ايم؛ جريانى كه در اثر عوامل مختلفى در سده‌هاى بعد، استمرار چندانى در حوزه‌هاى علمى شيعيان نيافت و در نتيجه، در ميان شيعيان آشنايى چندانى با آن به چشم نمى‌خورد. كتاب ارزشمند بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض، معروف به كتاب نقض گنجينه‌اى گران‌بها از ادبيات، تاريخ، كلام، فرق، حديث، انساب، رجال و جغرافياى سياسى مذهبى ايران است كه تنها گزارش‌هايى از آن در مجالس المؤمنين سيّد نورالدين شوشترى در دسترس بود؛ تا آن كه نسخه‌اى از آن با تلاش مرحوم قزوينى و مرحوم اقبال آشتيانى يافت شد و با زحمات طاقت فرساى محدّث اُرموى، نسخه‌هاى ديگرى از آن به دست آمد و تصحيح و منقّح گشت. همچنين وى در دو جلد تعليقات خويش بر اين كتاب، توضيحات و تكمله‌هاى ارزشمندى بر مباحث آن افزوده است.

تمام، تفحص اوراق آن نموده‌اند و استبعاد و تعجب نموده‌اند كه اصول و فروع مذاهب بر علما و فضلا پوشيده نباشد و شتم و لعن و زور و بهتان، در كتب، معتاد و معهود نبوده است بى‌دليل و الزام. و در اثناى آن، مؤلف حوالاتى و اشاراتى به متقدمان اماميه اصوليه كرده كه بخشى از آن مذهب غلاة و اخباريه و حشويه است على اختلاف آرائهم، و نفى و تبرا از آن و از ايشان در كتب اصوليان اثناعشريه ظاهر است و بعض خود وضع و تمويه، كه مذهب كسى نبوده و سه نسخت كرده، يكى به خزانه اميرك معروف و ديگرى مصنّف مى‌دارد و در خفيه بر عوام الناس مى‌خواند و نسخى از آن نقل كرده به قزوين، كه هرگز علماى منصف بدان مقام نكنند مگر سبب تهييج عوام الناس و آلت پاى خوانان و دست آويز فتانان».

. قزوينى رازى، عبدالجليل، نقض، ص 2 - 4.

مؤلف كتاب نقض در دوره پايانى حكومت سلجوقيان مى‌زيسته و كتاب خود را در نيمه قرن ششم (حدود 560 ه ق.) نگاشته است. او از سوى بيشتر سيره‌نويسان، فهرست‌نويسان و علماى بزرگ شيعه، همچون منتجب الدين رازى در الفهرست، قاضى نوراللّه شوشترى در مجالس المؤمنين، افندى در رياض العلماء، مجلسى در بحار الأنوار، محقق تهرانى در الذريعه و سيّد محسن امين عاملى در اعيان الشيعه، توثيق و تجليل شده است.()

در دوره حيات او، جامعه اسلامى شاهد تهاجم‌هاى متعددى از شرق و غرب جهان اسلام بوده است. هجوم صليبيان از غرب و حملات پياپى تركان از شرق، ثبات و آرامش را از جامعه اسلام ربوده بود. نهاد خلافت، به عنوان نماد وحدت سياسى مسلمانان، عملاً فروپاشيده و غير از تفكيك سلطنت از خلافت، سه دستگاه خليفه‌گرى (عباسيان بغداد، فاطميان مصر و امويان اندلس) در گستره جهان اسلام حضور داشتند. از سوى ديگر، قوم ايرانى اسلامى از هم فروپاشيده و جبهه بندى‌هاى


) . در اين باره به طور مفصل ر ك: ترجمه مؤلف كتاب نقض در مقدّمه كتاب و تعليقه 204 محدّث ارموى.

مذهبى شهرهاى ايران، اين كشور را به صحنه كشاكش شديد مذهبى، فرهنگى، سياسى و اجتماعى تبديل كرده بود كه البته سياست خشونت مذهبى غزنويان، در اين وضعيت بى‌تأثير نبود. قم، كاشان، كرج، سارى، نيشابور، سبزوار و ورامين در اختيار شيعيان، و قزوين، اصفهان، همدان، گلپايگان و خوزستان در اختيار اهل سنت قرار داشت.

. ن.ك: كتاب نقض، ص 276 - 278، 436 - 438، ص577 و تعليقه نقض، ص 1309.

مقدس نيز در احسن التقاسيم از تعدد و تشتت مذاهب و فرق، در شهرهاى ايران خبر داده است.(1)

قلمرو گسترده تحت نفوذ سلجوقيان و حمايت و پشتيبانى آنان از مذاهب فراگير اهل سنت، مبارزه شديد با اقليت‌هاى طاغى، چون اسماعيليان، تأسيس سازمان اطلاع‌رسانى واحد به نام «بريد» براى زير نظر داشتن مستقيم امور كشور و نيز تأسيس مدارس زنجيره‌اى نظاميه، كه نوع خاصى از تفكر اسلامى را در نقاط مختلف جهان اسلام ترويج مى‌كردند، زمينه‌هاى اصلى وحدت گرايى را فراهم آورده بود.

. ايران و جهان اسلام، ص 22 - 27. در اين ميان، نقش ديدگاه‌هاى شيعه اصوليه، در ايجاد نوعى هم‌گرايى منطقى، با حفظ هويت مستقل گروه‌ها و مبتنى بر پايه‌هاى فرهنگى، اهميت خود را بيش از پيش نشان مى‌دهد.

1) . مقدسى، احسن التقاسيم؛ وزارت الثقافة، دمشق، ص 236 - 238 و 266 - 267. در چنين فضايى و با توجه به روابط خشونت‌آميز ديرين ميان اهل سنت و شيعيان، به طور طبيعى احساس نياز به رفع تخاصم را در ميان عقلا پديد مى‌آورد. بر همين اساس، سلجوقيان به رغم تعصب مذهبى، به اقتضاى سياست حكومت‌دارى، از استمرار اين روند ناخشنود بودند و شواهدى تاريخى بر تمايل آنان به ايجاد نوعى هم‌گرايى اسلامى وجود دارد كه البته در اين ميان، نقش خواجه نظام الملك طوسى، در دوره وزارت سى ساله خويش، بسيار مؤثر بوده است.

گزارش‌هاى عبدالجليل رازى، در كتاب نقض در كنار ديگر شواهد تاريخى نشان مى‌دهد كه شيعه، در دوره مذكور، بر خلاف دوره نخست حكومت سلجوقيان، از عزت و اقتدار نسبتا خوبى برخوردار بوده و در عرصه‌هاى مختلف سياست، علم و تبليغ، به طور جدى فعاليت مى‌كرده است. ازدواج خاتون سلقم، دختر سلطان ملك شاه، با اسفهبد على شيعى و نيز ازدواج دختر خواجه نظام الملك با پسر سيّد مرتضى قمى، عالم بزرگ شيعه در شهر رى،(1). شيخ عبدالجليل در صفحه 5 نقض مى‌نويسد: «بر پشت مجموعه نام مصنّف نباشد.» اما ميرزا افندى در رياض العلماء باب العين در شرح حال عبدالجليل رازى بر مبناى قرائتى حدس زده است كه مؤلف بعض فضائح الروافض، شهاب الدين تواريخى رازى از خاندان بنى مشاط است. جالب توجه آن كه ابوالفضل مشاط مؤلف زلة الانبياء در برابر تنزيه الانبياء سيّد مرتضى نيز از اين خاندان است. البته مؤلف بعض فضائل الروافض خود در كتاب خويش از اثر ديگرش به نام تاريخ الايام و الانام ياد مى‌كند كه شيخ عبدالجليل نيز با آن آشنا بوده است؛ در عين حال مؤلف مزبور از آوردن نام خوش بر جلد كتاب اجتناب ورزيده است. در كنار ناليدن او از زمان و تأسف بر دوره اقتدار خلافت اموى و عباسى،(2)

وضعيت بد شيعيان در دوره‌هاى پيشين، به ويژه در عصر غزنويان و آغاز حكومت سلجوقيان،

. ن.ك: نقض، پيشين، ص34، 41 - 42، 44، 78 - 79. در كنار تشديد اختلافات و نزاع‌هاى قومى و ايجاد نوعى شكاف عميق اجتماعى، عقل‌گرايان شيعه را به تقويت جريان اعتدالى شيعه فراخواند و تا اندازه‌اى با موج احساس نياز شديد گروه‌هاى مذهبى به انتساب فراگير به گذشته، در قالب كنفدراسيون اهل سنت و جماعت، همراه ساخته بود. شيعيان در اين دوره، پس از گذار از مراحل مختلف تاريخى و در پى افول جريان اعتزال و در نتيجه، فروپاشى ائتلاف شيعه - معتزله كه بالاترين حد شكوفايى خويش را در دوره ديلميان شاهد بود، گويا به دنبال تشكيل جبهه گسترده‌تر و نيرومندترى در برابر مخالفان

1) . نقض، پيشين، ص 108، 261. و همچنين گمنامى مؤلف بعض فضائح الروافض،

2) . نقض، پيشين، ص 31 و 63. نشانه‌هايى بر اين امر است.

بودند. از اين رو، آنان از يك سو در انديشه هم‌گرايى با عموم فرق معتدل اسلامى بودند و از سوى ديگر، تلاش مى‌كردند گرايش‌هاى افراطى را در ميان خويش و اهل سنت كنار زنند. بر همين اساس، عناوينى همچون حشويه و غلات - كه كم و بيش در آثار متقدمان شيعه، مانند شيخ مفيد در تصحيح اعتقادات الامامية،(1). الشريف المرتضى، رسائل المرتضى؛ دارالقرآن، 1405، ج 1، ص 157 و ج 3، ص 310. و شيخ صدوق در من لايحضره الفقيه،(2). البته احمدبن حنبل در خصوص محبت اهل بيت تلاش‌هايى ستودنى در تعديل عثمانى گرى افراطى برخى اهل سنت از خود نشان داده كه در فضايل فراوان اهل بيت در دو مجمعه مسند و فضائل الصحابة نموده يافته است. با اين حال جبهه حنبلى تا سال‌ها بعد از وى يكى از محورهاى دشمنى با شيعه و به خصوص عدليه در خصوص مباحث جبر و تشبيه بوده است. براى مطالعه در باره تأثير ابن حنبل در تعديل اهل سنت ر. ك: رسول جعفريان، «نقش احمدبن حنبل در تعديل اهل سنت» در مجموعه مقالات تاريخى دفتر ششم، نشر الهادى، قم 1378. تأكيد بر عدل، توحيد، نفى‌جبر، تنزيه انبيا و دوستى اهل بيت، با همين هدف دنبال مى‌شود. به نمونه‌اى در اين باره، از خطبه كتاب نقض توجه كنيد:

هر جوهر محامد... نثار حضرت واجب الوجودى باد كه مؤثر در معرفت او بقاى تكليف نظر است و لال باد آن مدبر كه گفت: موجب آن معرفت، تقليد و تعليم و خبر است. آن ملك متعال... منزه از آن كه غبار تهمت جبرى و مشبهى و معطلى، جمال كمال او بيالايد تعالى عمّا تقوله المجبره و تقدس عما تظن


1) . شيخ مفيد، تصحيح اعتقادات اسلامى؛ دارالمفيد، بيروت، ص 81، 86، 113 - 114، 133. سيدمرتضى در مجموعه رسائل

2) . شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه؛ جامعه مدرسين، ج 1، ص 359، و ج 4، ص 549. به كار مى‌رفت - مورد توجه ويژه مؤلف كتاب نقض قرار گرفته است و وى با قرار دادن آنها در برابر اصطلاح نصب و ناصبى، درصدد دفع و سركوب هر دو، به طور يك جا، بر مى‌آيد. وى با توجه خاص به اصول و مبانى اسلام، كه ميان بسيارى از فرق اسلامى مشترك است، تلاش مى‌كند در كنار معتزليان، حنفيان، شافعيان و زيديه، جبهه قدرتمندى در برابر اشعريان و حنبليان، تحت عنوان عام مجبره و حشويه و اهل بيت و عداوت پديد آورد.

المبتدعه ... حاشا چنان كه مذهب مجبران است كه سينه پاك او بشكافتند تا بشستند. از اصلاب طيبين و ارحام طاهرات به جهان آمد... آفرين و ثنا از اهل زمين و سما بر آل محمّد و پاكان و برگزيدگان و احباب و ازواج و اصحاب او باد ما دار فلك و سبح ملك.

شيخ عبدالجليل در همين زمينه، با توجه به پيروى سلجوقيان از مذهب حنفى(1). نقض، پيشين، ص 459. محل سكونت وى، تلاش مى‌كند پيروان اين مذهب را به دو گروه وفادار به مذهب اعتقادى ابوحنيفه و گروه خيانت كار تقسيم كرده و در نتيجه، غير از تضعيف جبهه مخالف، به تقويت جبهه خويش بپردازد. تعبير «حنفيان نيكو اعتقاد» و «حنفيان محض بى خيانت»،(2). استاد محترم جناب آقاى دكتر پاكتچى براى نخستين بار مفهوم اين اصطلاح را در مقاله ابوحنيفه دايرة المعارف بزرگ اسلامى توضيح داده‌اند.()


1) . ايران و جهان اسلام، ص 22و24. و رواج نسبى اين مذهب در شهر رى،

2) . براى نمونه ن.ك: نقض، پيشين، ص 344 و 551. در اصطلاح كتاب نقض، به آن دسته از حنفيان اطلاق مى‌شود كه در اعتقادات نيز همچون فقه، پيرو ابوحنيفه ماندند. مى‌دانيم كه مذهب اعتقادى ابوحنيفه، با ابتنا بر پايه‌هاى عقلانى، به ديدگاه اهل عدل و توحيد و در ضمن آنان، شيعه نزديك بوده است. اين گروه از حنفيان، در ايران و بيشتر در منطقه عراق عجم و خراسان متمركز بودند. در برابر آنان، حنفيان عراق، در اثر سياست‌هاى برخى از شاگردان ابوحنيفه و به ويژه، ابويوسف در نزديك شدن به حكومت و پيوستن به ديدگاه رسمى و رايج اهل سنت و جماعت، از مذهب اعتقادى ابوحنيفه دست كشيدند و به پيروى از مذهب فقهى وى بسنده كردند. متأسفانه حنفيان گروه نخست، در اثر عوامل گوناگونى، از جمله حمله مغول به ايران، به تدريج از ميان رفتند و امروزه خبرى از آنان در دست نيست. از همين رو، مصحح محترم كتاب نقض، به معناى اصطلاح مزبور دست نيافته است.

)

در دوره مزبور، شاهد شكل‌گيرى دو اصطلاح جديد، در فرهنگ شيعه هستيم. تقسيم شيعه به دو جناح اصولى و اخبارى، گويا نخستين بار در كتاب نقض صورت گرفته است.

. براى نمونه ن.ك: نقض، پيشين، ص 3، 235، 282، 529. شيخ عبدالجليل، شيعه اصوليه را استمرار عقل گرايان پيشين، از جمله شيخ مفيد، سيّد مرتضى، شيخ طوسى، طبرسى و ابوالفتوح رازى، مى‌داند(1). براى نمونه نك: نقض، پيشين، ص 286 و 529 و 568 - 569. شاخص‌هاى تفكر مورد نظر وى، به روشنى، در نهج البلاغه، كتاب حديثى مورد پذيرش فقهى اهل سنت، المبسوط، نخستين كتاب فقهى شيعه كه به طور گسترده به بررسى ديدگاه‌هاى مذاهب فقهى اهل سنت نيز مى‌پردازد و التبيان و مجمع البيان، تفاسيرى از سنخ جامع البيان كه جامع همه آرا و ديدگاه‌هاى تفسيرى رايج مى‌باشند و البته با تلاش عملى محتاطانه در اثبات ديدگاه مذهبى مورد نظر خويش همراهند، مشاهده مى‌شود. در بخش پايانى اين نوشتار، به بررسى بيشتر مكتب شيعه اصوليه خواهيم پرداخت؛ اما در اين‌جا مهم‌ترين شاخصه‌هاى ديدگاه وحدت گرايانه عبدالجليل رازى را با ذكر نمونه‌هايى از عبارات كتاب نقض بيان مى‌كنيم:

الف. نهى و پرهيز از خشونت مذهبى

شيخ عبدالجليل خصم خود را از هرگونه خشونت مذهبى بر حذر مى‌دارد؛ زيرا «اعرف الحق تعرف اهله و جواب جنگ نباشد».()

پندارى از عهد خلافت ابوبكر الى هذا اليوم در همه اصحاب سنت، از اين


1) . براى نمونه ن.ك: نقض، پيشين، ص 263. و از جماعتى گمنام - ولى قابل حدس از گزارش اعتقاداتشان در سرتاسر كتاب تحت عنوان حشويه و غلاة و اخباريان ياد مى‌كند كه در دوره او مضمحل و نابود شده‌اند.

) . نقض، پيشين، ص 147. در ضمن، او از اتهام تكفير و تفسيق و القاى تهمت‌هاى مذهبى، سخت بيزار است و آن را بدعتى بر خلاف سنت نيكوى اهل علم مى‌شمارد:

مصنّف فاضل تر و عالم‌تر و متعصب‌تر و مشفق‌تر نبوده است كه كتابى بسازد و آن را بعض فضائح الروافض نام نهد. پس فرا مى‌نمايد كه او عالم‌تر و فاضل‌تر از همه متقدمان و متأخران است تا چندين تشنيع و دروغ و بهتان بعد از پانصد سال جمع كند و مسلمانان را ملحد خواند و تهمت نهد.

. نقض، پيشين، ص 162.

ب. ايجاد جبهه مشترك با ديگر مذاهب اسلامى و پذيرش نوعى تكثرگرايى مذهبى، براساس اصول مشترك عدل و توحيد و دوستى اهل بيت عليهم‌السلام

«بحمداللّه هيچ مسلمان، منقبت و مدح آل رسول را منكر و جاحد نباشد و بشنوند و دوست ندارد، مگر كسى كه مجبر و انتقالى باشد». او بر همين اساس، به نوعى تكثرگرايى به معناى هم‌زيستى مسالمت‌آميز مذاهب اسلامى مى‌رسد:

... مثالش در اين امر به معروف، چنان است كه در حكايت مى‌آيد كه جهودى مسلمان شد و هم در ساعت در بازار مى‌گذشت و مى‌گفت: راه به مسلمان بازدهى... و بندانسته است كه مذهب و مقالت اسلاميان مختلف است و پادشاه، راعى و رعيت باشد و راعى را با آفتاب مشابهت كرده‌اند كه بر همه بقاع به نيك و بد به دنيا به حجت ظاهر شود و به قيامت پديد آيد محق از مبطل و تقى از شقى و موافق از منافق.()

همچنين وى به اصل نجات پيروان و بزرگان مذاهب مختلف اسلامى در قيامت، به شرط اعتقاد به اصول كلى عدل و توحيد و تنزيه و دوستى اهل بيت و پرهيز از جبر و تشبيه و تعطيل اعتقاد داشته و غير از آن، براى گسترش مفهوم شيعه و گنجاندن مصاديق بيشترى در ذيل آن تلاش مى‌كند:

امام بوحنيفه كوفى رضى‌الله‌عنه ... فضلاى اصحاب او را معلوم است كه او را منصور كشت به سبب دوستى و پيروى آل رسول... از بزرگان تابعين است و چند صحابى را ديده است؛ چون جابر عبداللّه و انس مالك... و همه روايت از


) . نقض، پيشين، ص 63 - 64.

محمّد باقر و جعفر صادق كند و موحد و عدلى مذهب بوده است و به آل مصطفى تولا كرده است... و با رحمت و جوار خداى باشد. و حديث شافعى محمّد بن ادريس المطلبى و خويش و دوستدار و پيرو آل مصطفى بود عليه‌السلام و در كتاب اسامى الرجال شيعت چنين است كه او شيعى بوده و اشعار و ابيات پديد آمده است كه مردم در مذهب بوحنيفه و شافعى خلاف كردند... تقرير خلافت ولدالعباس، بومسلم شيعى كرد.

. نقض، پيشين، ص 159 - 160.

«و ائمه قرائت، بيشتر عدلى مذهب باشند كه قرآن بر اثبات توحيد و عدل منزل است نه بر جبر و تشبيه و تعطيل. اما جماعتى كه بى‌شبهه شيعى مذهب بودند، عاصم است و كسايى و حمزه و باقيان از حجازى و شامى، همه عدلى مذهب بودند؛ نه مجبر بوده‌اند و نه مشبّهى، كه در آن روزگار، مذهب مجبرى هنوز نيافته بودند. و اما زهاد و عبّاد و اهل اشارت و اهل موعظت، همه عدلى مذهب بوده‌اند و مذهب سلف صالح گفته‌اند و از جبر و تشبيه تبرا كرده‌اند؛ چون عمر و عبيد و واصل عطا و حسن بصرى و شيخ بوبكر شبلى و جنيد و شيخ روزگار، بايزيد بسطامى، و بوسعيد بوالخير. و شيعه در اين جماعت، ظن نيكو دارند از بهر آن كه عدلى و معتقد بوده‌اند و جماعتى از آن طايفه، كه بلاشبهه شيعى مذهب منصور عمار... و از ائمه لغت، خليل احمد شيعى بوده است و ابن السكيت، صاحب اصلاح المنطق و سيبويه و عثمان جنى... و شيخ بوجعفر طوسى در كتاب اسماء الرجال آورده است: و كان محمّدبن ادريس الشافعى من اصحابنا... زبيده زن هارون الرشيد - رحمة اللّه عليها - شيعه و معتقد بوده است...

فضل بن سهل ذوالرياستين، كه وزير مأمون بود، ... فردوسى طوسى شيعى بوده است... و در كسايى خود خلافى نيست... و خواجه نسايى غزنوى...».()

از ديگر تلاش‌هاى عبدالجليل رازى براى تقريب مذاهب اسلامى، نشان دادن مجموعه بزرگ و روايات مشترك ميان آنها است، كه زمينه مناسبى را براى تفاهم


) . نقض، پيشين، ص 212 - 232.

برقرار كرده است و اگر اختلافى نيز در كار باشد، از نظر تأويل روايات است كه آن نيز پذيرفتنى است:

هيچ خبر نباشد كه شيعه از ائمه خود روايت كنند و الا در آن روايات، بسيارى از اصحاب بوحنيفه و شافعى ايشان را موافق باشند در آن الفاظ و در بيشتر معانى. اگر خلافى باشد در بهرى، در تأويل خبر باشد نه در لفظ و اگر بدان اخبار كه متفق عليهاست مشغول شويم، احتمال نكند.

. نقض، پيشين، ص 31.

جمع‌آورى روايات مشترك شيعه و سنى از مهم‌ترين عوامل ايجاد وحدت فرهنگى ميان مذاهب اسلامى است كه متأسفانه چندان مورد توجه دست اندركاران اين امر قرار نگرفته است؛ جز بخش مختصرى از آن كه توسط شيخ محمود قانصوه و به سفارش مرتضى عاملى تهيه شده و روابط بين الملل سازمان تبليغات اسلامى آن را منتشر كرده است.

ج. احترام به صحابه و خلفا و پرهيز از لعن و ناسزا گفتن به آنان

«اما ثنا بر خلفا بر آن انكارى نيست، بزرگان دين‌اند؛ از مهاجر و انصار و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار و الذين اتبعوهم باحسان رضى اللّه عنهم ...(1). نقض، پيشين، ص 15 - 16.

وى در جاى ديگر، در پاسخ اين اتهام كه شيعه با صحابه رسول و سلف صالح و زنان رسول دشمن است، مى‌نويسد:

هر ترك و تازى و عامى كه اين فصل بخواند يا بشنود، گمان برد كه اين مذهب


1) . نقض، پيشين، ص 11. و اما ترحم بولؤلؤ و شتم صحابه، كه در مواضع اين كتاب به تشنيع ياد كرده است، دعوى بى حجت است و حالتى بى برهان و نقلى نادرست... سرمايه مذهب رافضيان، بيشتر از دو چيز نيست: بهتان بر سلف صالح و تبرا از ايشان... نمى‌دانم كه اين حوالت به كدام ناقل است و اين اشارت به كدام كتاب است...».

شيعه است و خداى تعالى عالم است كه برين وجه، نه مذهب اماميتان اصولى است و اگر اخبارى يا حشوى‌اى يا غالى‌اى چيزى بگويد و نقلى نادرست افتد، بر اصوليه بستن غايت بى‌امانتى و نامسلمانى باشد... . اما شبهت نيست كه شيعه اصوليه مرتبت هر يك از اين جماعت به اندازه گويد. گويند: على بهتر است از ابوبكر و حسن از عمر و حسين از عثمان و فاطمه از عايشه و خديجه از حفصه و صادق از ابوحنيفه و كاظم از شافعى و امامت ابوبكر و عمر اختيار خلق گويند و امامت على عليه‌السلام و اولادش نص دانند از فعل خدا، و عاقلان دانند كه اين نه دشمنى بوبكر و عمر است و نه دشنام و بد گفتن صحابه و تابعين و اگر بر خلاف اين حوالتى هست بر حشويه و غلات است؛ نه بر اصوليان.(1)

همان گونه كه از بخش پايانى اين سخن بر مى‌آيد، عبدالجليل به رغم احترام به صحابه و خلفا موضع شيعى خويش را به طور كامل حفظ مى‌كند و مشروعيت خلافت آنان را نمى‌پذيرد: «مذهب شيعت در حق صحابه، كفر و شرك نيست؛ آن است كه با وجود اميرالمؤمنين على عليه‌السلام بوبكر و غير بوبكر را استحقاق امامت نيست به فقد شرايط موجبه».

. نقض، پيشين، ص 257. وى با اين طرز تفكر، به تأليف كتابى تحت عنوان تنزيه عايشه مى‌پردازد كه احتمالاً در باره رفع اتهام قذف از عايشه در قرآن بوده است، اما بر خلاف نظر ميرزا عبداللّه افندى،(2). نقض، پيشين، ص 639. جالب آن كه وى شعرى

1) . نقض، پيشين، ص 235 - 236.

2) . افندى، رياض العلما؛ باب العين، شرح حال عبدالجليل رازى. هرچند شيخ عبدالجليل رازى تنها به رفع اتهام قذف از عايشه نمى‌پردازد، بلكه در خطبه كتاب و همچنين در صفحه 296 بر وى در زمره زنان پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله درود مى‌فرستد و در صفحه 519 او را مى‌ستايد. با اين حال، توبه را بر عايشه در ماجراى مخالفت با على عليه‌السلام واجب مى‌شمارد و او را در جريان ممانعت از دفن امام حسن عليه‌السلام كنار پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله مورد مذمت قرار مى‌دهد.

در مدح خلفا از يكى از بزرگان شيعه نقل مى‌كند؛ بى آن كه نقدى يا اعتراضى بر آن وارد آورد:

و اما خواجه بوتراب دوريستى قدس‌سره پسر خواجه حسن بود... و اين خواجه حسن با نظام الملك حق خدمت و صحبت و الفت داشته و در حق او مدح گفته و به شتامى و لعانى چون موسوم باشد آن را كه قصيده‌ها باشد در فضايل صحابه كبار:

من قال فيك أبابكر خنى فأنا *** منه برى و القاه من اللعنا

صهر النبى و ثانيه و صاحبه *** والمستعان به فى كل ما امتحمنا

قد كان شيخا لأهل الدين معتمدا *** و صاحبا لرسول اللّه مؤتمنا

كانا معا و هما حيان و اصطحبا *** فى الغارثم هما فى موضع دفنا

أم من يقول لفاروق الهدى قذعا *** والقرم عثمان على من اتى بزنا

والالمعى على فى ماثره *** كالشمس تبهر أعلام النجومه سنى

أثنى عليهم و أوصى من أرى بهم *** حتى الحسين ابنه و المجتبى حسنا

هذاك دينى الذى القى الاله به *** يوم الجزاء فقل لى ان ترى حسنا(1)

شيخ عبدالجليل تنها از اين عادت مخالفان به خشم مى‌آيد كه گاهى به دشمنان اهل بيت اظهار محبت كرده و يا از ذكر فضايل اهل بيت اجتناب مى‌كنند:

آنچه گفته است كه فتح ديار گبركان و ديار كافران در عهد عمر خطاب بود، چنين است و بر اين قول انكار نيست؛ اما از ذكر اسامى مبارزان و نياكان كه جهاد كرده‌اند و غزوات و فتح‌ها به دست و تيغ ايشان بر آمده است، همچنين است و بوده است جزاهم اللّه عن الاسلام و المسلمين خيرا ... و از غايت ناصبى‌اى خارجى‌اى اميرالمؤمنين را ياد نكرده است... اما خالد، پسر وليد مغيره، كه دشمن مصطفى است و سعد پدر عمر است كه سر حسين على بريده است و شرحبيل مشير معاويه است، در كشتن حسن على و خواجه فريضه


1) . نقض، پيشين، ص 145 - 146.

شناسد نام ايشان به نيكى ياد كردن و اما نوبت چون به على و آل او رسد، بغض مادرآورش رها نكند.(1)

و حديث فضل و منقبت عمر و فتح‌هاى بلاد و آثار اسلام همه معلوم است و شيعه آن را انكار نكرده‌اند؛ اما اين مصنّف را ممكن نيست كه در اين كتاب فصلى در فضل صحابه بگفته باشد؛ بى منقصتى از آن علىّ مرتضى.

. نقض، پيشين، ص 177.

د. نقد يا توجيه روايات و معتقدات اختلاف برانگيز شيعه

شيخ عبدالجليل در مقام دفاع از اتهام خصم، به نقد برخى از روايات و معتقدات و احكام فقهى شيعه مى‌پردازد كه يا اسناد آنها به شيعه دروغ محض است و يا اعتبار و درستى آنها از نظر شيعه اصوليه مردود است. روايات همراهى ابوبكر با پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله به هنگام هجرت از مكه، به دليل هراس پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله از خيانت وى؛ مشاركت عمر، ابوبكر و برخى از صحابه در ماجراى ترور پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله در عقبه؛ تأويل برخى از آيات عذاب كافران در باره ابوبكر و عمر؛ احاديث ارتداد همه مسلمانان پس از پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله به جز چند نفر معدود؛ گواهى «اشهد ان عليا ولى اللّه » در اذان و... از اين قبيل است كه نمونه‌هايى از آن را مى‌آوريم:

«آنگه گفته است... على بن ابراهيم، كه از روافض متقدم بوده است، مى‌گويد در تأويل اين آيت كه «رَبَّنا أرِنا الَّذَيْنِ أضَلاّنا مِنَ الْجِنِّ وَ الإِْنْسِ نَجْعَلْهُما تَحْتَ أقْدامِنا لِيَكُونا مِنَ اْلأَسْفَلينَ» اين دو كس... يكى بوبكر است و يكى عمر، كه بناى خلافت به ظلم ايشان نهادند. اما جواب اين كلمات آن است كه بر هيچ دانشمند و دانا پوشيده نماند كه

بهتان، زور و كذب است كه حوالت كرده است از چند وجه... و بر شيعت آن حجت باشد كه در تفسير محمّد باقر عليه‌السلام و در تفسير الحسن العسكرى عليه‌السلام باشد و در تفسير شيخ بوجعفر طوسى و محمّد فتال نيشابورى و ابوعلى طبرسى و خواجه


1) . نقض، پيشين، ص 149 - 150.

بوالفتح رازى باشد - رحمة اللّه عليهم - كه معروف و معتبر و معتمدند و اين قول خطا است و حوالتى به دروغ است».(1)

جالب آن كه وى در سرتاسر كتاب، هيچ گاه از تفسير على بن ابراهيم قمى و تفسير عياشى، كه شامل مجموعه‌اى از اين قبيل تفاسير و روايات هستند، ذكرى به ميان نمى‌آورد و از آنها در زمره منابع معتبر شيعه اصوليه ياد نمى‌كند. اما نمونه‌اى از احكام فقهى:

به مذهب شيعت، اگر چه على عليه‌السلام را نصّ و معصوم و بهتر از هر يك از امت گويند، مذهب ايشان چنين است كه اگر در ميان فصول بانگ نماز، بعد از شهادتين كسى گويد: اشهد ان عليا ولى اللّه ، بانگ نمازش باطل باشد و با سر بايد گرفت و نام على عليه‌السلام در بانگ نماز بدعت است و به اعتقاد كردن معصيت... .

. نقض ، پيشين ، ص 262 - 263 و ص 97.

اين ديدگاه را شيخ محمّد خالصى از علماى اصلاح‌طلب و معاصر در نجف نيز داشته است.(2)

توجيه عبدالجليل رازى از ماجراى حمله به خانه حضرت فاطمه عليهاالسلام تا حدى، شگفت‌انگيز و بى‌سابقه است:

... اين خبرى است درست و برين وجه نقل كرده‌اند و در كتب شيعى و سنى مذكور و مسطور است. اما خبر مصطفى است كه انما الاعمال بالنيات... يمكن كه خود نداند كه فاطمه در پس ايستاده است. اگر چنين باشد، آن را قتل خطا گويند و اگر هم عمدا باشد، نه معصوم است. حاكم خداست در آن؛ نه ما و در اين فصل، بيش از اين نتوان گفت واللّه اعلم باعمال عباده و بضمائرهم و بسرائرهم.

. نقض، پيشين، ص 298.

1) . نقض ، پيشين ، ص 262 - 263 و ص 97.

2) . ابراهيم حيدرى، تراجيديا كربلا سوسيولوجياالخطاب الشيعى، دارالساقى، 1999، ص 457.

البته نوعى تاريخ‌گريزى در اين سخن شيخ عبدالجليل مشهود است كه نمونه آن در ميان علماى اصلاح طلب متأخر نيز به چشم مى‌خورد.(1)

ه . نقد غلو شيعى

عبدالجليل رازى در مقام دفاع از موضع شيعه اصوليه، در بسيارى از موارد، به نقد برخى اعتقادات گروهى از شيعيان مى‌پردازد كه به نظر وى عقائدى غاليانه به شمار مى‌روند. وى در باره مقام و درجه امام على عليه‌السلام مى‌نويسد:

از كتب شيعه اصوليه معلوم است كه ايشان را مذهب نيست و نبوده است كه درجه اميرالمؤمنين چون درجه انبياست... و بهرى از حشويه و اخباريه را در سلف مذهب بوده است كه على بهتر است از بهرى انبيا كه غير اولوالعزمان و مرسلان‌اند، و آن مذهبى مردود است و نامقبول و سخن بى‌دليل و بى‌فايده و نه مذهب اصوليان شيعه است.

. نقض، پيشين، ص 528 - 529.

وى در برابر اين ايراد خصم كه شيعه معتقدند «امامان همه غيبت دانان باشند، در گور همه غيبت دانند تا بدان حد كه كسى به زيارت ايشان شود، بدانند كه موافق كيست و منافق كيست و عدد نام‌ها و گام‌ها همه دانند...»، چنين پاسخ مى‌دهد: «جواب اين كلمات، كه خالى است از معنا و دور است از عقل و بر خلاف نقل و شرع، آن است كه از نص قرآن و اجماع مسلمانان معلوم كه غيب الا خداى نداند... و مصطفى با جلالت و درجه نبوت، در مسجد مدينه زنده ندانستى كه بر بازار چه مى‌كنند و احوال‌هاى دگر تا جبرئيل نيامدى معلوم وى نشدى. پس ائمه، كه درجه انبيا ندارند، در خاك خوراسان و بغداد و حجاز و كربلا خفته و از قيد حيات برفته، چگونه دانند كه احوال جهانيان بر چه حد است. اين معنا هم از عقل دور است و هم از شرع بيگانه و جماعتى حشويان، كه پيش از اين خود را بر اين طايفه بستند، اين معنا گفته‌اند و بحمداللّه از


1) . براى نمونه ن.ك: شوكانى، الرسائل السلفية؛ رساله «ارشاد السائل الى دليل المسائل».

ايشان بسى نمانده‌اند و اصوليان شيعت از ايشان و از چنين دعاوى تبرا كرده‌اند».(1)

همچنين وى به رغم پذيرش اصل رجعت، به نقد رواياتى مى‌پردازد مبنى بر اين‌كه دشمنان اهل بيت در عهد امام زمان(عج) زنده شده و عذاب خواهند گشت: «اما آن چه گفته شد كه پيش از قيامت، يزيد و زياد و خوارج باز زنده كنند و بكشند، اصلى ندارد و از جمله خرافات و ترهات باشد و با اصول راست نيست، بلكه به قيامت زنده شوند...»

. نقض، پيشين، ص 287.

بررسى نسبت مكتب شيعه اصوليه با ديگر مكاتب و ديدگاه‌هاى مطرح در تاريخ تشيّع، خود نياز به بحث مفصلى دارد كه در اين جا به اختصار در اين باره بحث مى‌كنيم: مطالعه شرح حال علماى رى در كتاب الفهرست منتجب الدين رازى، نشان مى‌دهد كه ميزان حضور علماى بغداد در ميان اساتيد آنان، به حدى بوده كه مى‌توان مدرسه رى را در دوره مذكور، استمرار مكتب بغداد دانست و مى‌دانيم كه در دوره‌هاى پيشين دو مكتب بغداد و قم در جهان تشيّع، دو نقطه مقابل به شمار مى‌رفتند. شيخ صدوق به بغداديان اتهام غلو و اعتقاد به تفويض وارد مى‌ساخت(2). ن.ك: شيخ مفيد، تصحيح اعتقادات الامامية؛ دار المفيد، بيروت، 135 - 136 و همو، المسائل السروية؛ كنگره شيخ مفيد، ص46 و 72 - 73 و رساله ابطال العمل باخبار الاحاد در مجموعه رسائل سيدمرتضى، ج 3، ص 310.(3). منابع پيشين.


1) . نقض، پيشين، ص 285 - 286.

2) . شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه؛ جامعه مدرسين، قم، ج 1، ص 259 - 360. و در مقابل، شيخ مفيد و سيّد مرتضى، قمى‌ها را اهل تقصير در حق پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و امامان خوانده و از آنان به حشويه و گاه مشبّهه و مجبره ياد مى‌كردند.

3) ديدگاه‌هاى ويژه قمى‌ها در مسأله سهوالنبى، علم اكتسابى امام و عالم ذر، كه مبتنى بر برخى روايات بود، بر علماى عقل‌گراى بغداد سنگين مى‌آمد و آنان را به رد يا تأويل احاديث مزبور وا مى‌داشت.

غير از اين دو مكتب، ديدگاه‌هاى ديگرى نيز در ميان شيعيان نخستين وجود داشته است. شهيد ثانى با استناد به كتاب ابى عمرو كشى به ديدگاه رايج ميان بسيارى از شيعيان و راويان احاديث در عصر حضور، اشاره مى‌كند كه اعتقادى به عصمت امامان نداشته و آنان را فقط عالمانى واجب الاطاعه مى‌شمردند.(1). ن.ك: مقدّمه الايضاح فضل شاذان، تصحيح محدّث ارموى، ص 7، 16 - 18 و26. دو كتاب الرد على الغاليه و الرد على الحشويه نيز در زمره تأليفات وى ذكر شده است.(2)

همچنين وى در كتاب الايضاح، اختلاف شيعه و سنى را در باره خلفا، تنها در حد برترى دادن حضرت على عليه‌السلام بر شيخين تصوير مى‌كند و هرگونه اتهام لعن و ناسزا را نمى‌پذيرد.

. الايضاح، ص 301 - 304 و همچنين ن.ك: تعليقه 11 محدّث ارموى بر كتاب نقض. افزون بر اين، شيخ صدوق وى را به پذيرش اعتبار قياس متهم ساخته و بر او در اين باره خرده مى‌گيرد.(3). مقدّمه الايضاح، پيشين، ص 17. ديدگاه اعتبار قياس پيش از فضل، نزد يونس بن عبدالرحمان نيز مطرح بوده و پس از وى نيز به وسيله ابن جنيد دنبال شد؛ تا آن جا كه او در ميان فقهاى شيعه، به عنوان نظريه‌پرداز حجيت قياس در

1) . ن.ك: بحرالعلوم، الفوائد الرجالية، مكتبة الصادق، تهران، ج 3، ص 220. عقايد ديگرى نيز به فضل بن شاذان، متكلم بزرگ شيعى در نيشابور، نسبت داده شده كه از ديدگاه بسيارى از شيعيانِ آن روز، عقايدى انحرافى به شمار مى‌رفت. همچنين از وى مخالفت‌هاى تند و شديدى با عقايد غاليانه شيعيان نيشابور گزارش شده است. بنابراين گزارش‌ها، كه البته برخى از علماى بعدى شيعه در باره درستى آنها سخن دارند، وى علم امامان عليهم‌السلام را اكتسابى، و جانشين حضرت ابراهيم عليه‌السلام را از جانشين حضرت محمّد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله افضل مى‌دانست.

2) . رجال نجاشى، جامعه مدرسين قم، ص 307.

3) . من لا يحضره الفقيه، پيشين، ج4، ص270. جالب آن كه وى خود را بازمانده مدرسه هشام بن حكم از طريق يونس بن عبدالرحمان معرفى مى‌كند.

فقه شيعه شناخته شد و به همين علت، در معرض حملات شديد فقهاى پس از خود قرار گرفت.(1)

به هر رو، از اين بحث مختصر، مشخص مى‌شود كه برخى ديدگاه‌هاى شيعه اصوليه، چندان نيز تازه و بى سابقه در تاريخ تشيّع نبوده است. انتقاد عبدالجليل رازى از غلو و حشويت - كه علماى بغداد و قم، هر يك ديگرى را به يكى از آن دو متهم مى‌كردند - در كنار تسامح مذهبى او در برخى معتقدات شيعه، نشان از اين واقعيت دارد كه اصوليان مورد نظر وى، در عين هماهنگى فراوان ديدگاه‌هايشان با مكتب بغداد، در برخى ديگر از اين مسائل، مانند علم امام، از مكتب قم و گاه ديدگاه‌هاى ديگر در حوزه جهان تشيّع تأثير پذيرفته‌اند. همان گونه كه عبدالجليل رازى از هر دو گرايش غلو بغدادى و حشويت و اخباريگرى قمى گريزان بوده، اين دو جريان، در دوره صفويه، در يكديگر ادغام شدند و تحت تأثير نزاع مستمر صفويان شيعى مذهب با عثمانيان سنى مذهب، چهره‌اى ويژه به تفكر شيعى بخشيدند كه آثار خود را تا كنون در حوزه‌هاى مختلف انديشه شيعى بر جاى گذاشته است.

. براى آگاهى بيشتر در اين باره ر ك: جعفريان، رسول، دين و سياست در دوره صفوى. جلوه‌هاى اجتماعى اين نوع تفكر شيعى نيز به اندازه‌اى است كه توجه برخى پژوهشگران اجتماعى معاصر را به خود جلب كرده است.(2)

ديدگاه منطقى، منصفانه و هم‌گرايانه شيعه اصوليه، بدون شك، در جريان تقريب مذاهب اسلامى و راه يافتن برخى آداب و رسوم شيعى، مانند عزادارى امام حسين عليه‌السلام به جوامع سنى

. براى آگاهى بيشتر در اين باره ر ك: فصلنامه كتاب‌هاى اسلامى، مقاله «بستر تاريخى عزادارى امام حسين عليه‌السلام در اهل سنت». همچنين در كتاب نقض نيز ص 370 - 373 گزارش‌هاى ارزشمندى از رواج عزادارى امام حسين عليه‌السلام در ميان اهل سنت آمده است. و از ميان رفتن جريان‌هاى افراطى اهل تسنن، تحت عنوان اهل نصب

1) . اشتهاردى، مجموعه فتاواى ابن الجنيد، جامعه مدرسين قم، ص 12.

2) . ن.ك: شريعتى، على، تشيّع علوى تشيّع صفوى.

و عداوت، كه مؤلف بعض فضائح الروافض از ايشان بود،(1)

بى‌ترديد در اين دوره، جريان اعتدالى شيعه جدا از صحت و سقم اعتقاداتشان در گسترش مذهب تشيّع در ايران و فراهم آوردن زمينه مناسبى براى رسميت بخشيدن صفويه به آن، نقش و تأثير داشته است. جالب آن كه خاندان صفوى، خود نيز مرحله دگرديسى از تسنن را طى كرده‌اند.

. براى آگاهى بيشتر در اين باره ر ك: كسروى، احمد، شيخ صفى و تبارش؛ تهران، 1355.

در پايان، گفتنى است كه آثار ديگرى از اصوليان شيعه در دوره مزبور و پس از آن، در دسترس است كه آقاى رسول جعفريان در كتابى تحت عنوان انديشه تفاهم مذهبى در قرن هفتم و هشتم، به معرفى برخى از آنها پرداخته است.


1) . براى نمونه ن.ك: نقض، پيشين ص 141، 150 - 153، 178، 572. بى تأثير نبوده است؛ همان گونه كه پس از اين دوره، شاهد شكل‌گيرى پديده‌اى تحت عنوان «دوازده امامى» در ايران هستيم كه در آثار بسيارى از بزرگان پيش از صفويه، مانند حمداللّه مستوفى (دق 8) در تاريخ گزيده، فضل بن روزبهان بقلى (دق 10) در وسيلة الخادم الى المخدوم، در شرح صلوات چهارده معصوم و جامى، شاعر معروف (د 898) در اشعارش و ملاكاشفى، (د 910) صاحب روضة الواعضين به روشنى نمود دارد. اين پديده، حتى در ديگر مناطق جهان اسلام نيز رواج داشته است كه از باب نمونه مى‌توان به كتاب‌هاى تذكرة الخواص سبط ابن جوزى (دق 7)؛ مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول محمّد بن طلحه شافعى (د 652 ق)، كفايت الطالب گنجى شافعى (د 658 ق) معالم العشرة النبوية و معارف اهل البيت الفاطميه، در شرح حال امامان تا امام دوازدهم، از ابومحمّد مبارك حنبلى جنابذى (د 611 ق)؛ الفصول المهمة فى معرفة احوال ابن صباغ مالكى (د 855 ق) و الشذرات الذهبية فى تراجم الائمة اثنى عشرية عند الامامية از محمّد بن طولون (د 953ق) اشاره كرد.

كتابنامه

1.

احسن التقاسيم، محمّد بن احمد مقدسى، دمشق: وزارت الثقافة، 1980م.

2.

استراتژى وحدت در انديشه سياسى اسلام، سيد احمد موثقى، قم: دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم.

3.

الايضاح، فضل بن شاذان، تصحيح محدّث ارموى، تهران: دانشگاه تهران.

4.

اوائل المقالات، شيخ مفيد، بيروت: دارالمفيد.

5.

ايران و جهان اسلام، عبدالهادى حائرى، مشهد: بنياد پژوهش‌هاى آستان قدس رضوى.

6.

البيان، سيد ابو القاسم خويى، بيروت: دارالزهراء.

7.

تاريخ گسترش اسلام، توماس آرنولد، تهران: دانشگاه تهران.

8.

تراجيديا كربلا سوسيولوجيا الخطاب الشيعى، ابراهيم حيدرى، دارالساقى، 1999م.

9.

تشيّع علوى تشيّع صفوى، على شريعتى، بيروت: دار الامير.

10.

تصحيح اعتقادات اسلامى، شيخ مفيد، بيروت: دارالمفيد.

11.

تعليقات نقض، ميرجلال الدين محدّث ارموى، تهران: انجمن آثار ملى، 1358ش.

12.

تفسير صافى، فيض كاشانى، تهران: مكتبة الصدر.

13.

دايرة المعارف بزرگ اسلامى، زير نظر كاظم موسوى بجنوردى، تهران: مركز دايرة المعارف بزرگ اسلامى.

14.

دين و سياست در دوره صفوى، جعفريان، رسول، قم: انصاريان، 1370.

15.

رجال النجاشى ، أبو عباس احمد اسدى كوفى (قرن 5ق) ، جامعه مدرسين ، قم ، 1407 ق .

16.

الرسائل السلفية، شوكانى، رساله «ارشاد السائل الى دليل المسائل».

17.

رسائل المرتضى، شريف مرتضى، قم: دارالقرآن، 1405ق.

18.

رياض العلماء و حياض الفضلاء، عبداللّه افندى اصفهانى، تحقيق سيّد احمد حسينى، قم، 1401 ق.

19.

شيخ صفى و تبارش، احمد كسروى، تهران: 1355.

20.

العالمية الاسلامية الثانية، محمّدابوالقاسم حاج حمد، بيروت: دارابن جزم، 1996م.

21.

الفوائد الرجالية، بحرالعلوم، تهران: مكتبة الصادق.

22.

فصلنامه كتاب‌هاى اسلامى، «بستر تاريخى عزادارى امام حسين عليه‌السلام در اهل سنت».

23.

كليات مثنوى، جلال الدين محمّد بلخى رومى، تهران: كتابفروشى اسلاميه، 1338.

24.

لمحات اجتماعية من تاريخ العراق الحديث، على الوردى، قم: انتشارات رضى.

25.

مجموعه فتاواى ابن الجنيد، على پناه اشتهاردى، قم: دفتر انتشارات اسلامى.

26.

مجموعه مقالات تاريخى دفتر ششم، قم: نشر الهادى، 1378.

27.

المسائل السروية، شيخ مفيد، قم: كنگره شيخ مفيد.

28 من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق، قم: دفتر انتشارات اسلامى.

29. نظرات فى التصوف و الكرامات؛ المكتبة الاهلية، محمّد جواد مغنيه، بيروت: مكتبة الهلال.

النقض و اسلوب نقد /محمّدمهدى ناصح

13 النقض و اسلوب نقد(1)

محمّدمهدى ناصح

چكيده

يكى از روش‌هاى درست نقد از نظرگاه مؤلّف كتاب نقض، استدلال درست و اجتناب از سخن متناقض و نيز توجّه به عدل و انصاف و ايضاح مطالب و رفع شبهات و التفات به اسناد و مدارك و كتب معتبر و شواهد صحيح و نص درست و اشارات تاريخى دقيق است. در كار نقد، مهم‌ترين نكته، مقابله اسناد و اقوال و يافتن مطالبى است كه متضاد مى‌نمايد. همچنين بيان شواهد درست و آمار دقيق و اطلاعات صحيح است. از ويژگى‌هاى ديگر كتاب نقض در كار نقد، بيان روشن و فصيح و ساده و پيرايه مؤلّف است و دورى گزيدن وى از بيان يكسويه و طرح مسائل شبهه‌آميز. در مجموع از شيوه نقد ديدگاه‌هاى مخالف در كتاب نقض، مى‌توان فهرستى از واژگان مرتبط با علم نقد را يافت و بر وسعت و غناى اصطلاحات وابسته به اين حوزه افزود.

كليدواژه: كتاب نقض، نقد، اصول نقد.

يكى از عمده‌ترين آثار برگزيده در مورد نقد و ادب در باب آراء و عقايد دينى و


1) مجموعه مقالات بزرگداشت استاد دكتر محدّث ارموى، زير نظر محمّد باقر سپهرى، به كوشش انجمن مفاخر فرهنگى آذربايجان غربى، با همكارى اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى آذربايجان غربى، اروميه: نشر پيك سبحان، چاپ اول، 1381، ص 423 - 429.

مذهبى و در فرهنگ اسلامى - ايرانى، كتاب گران‌سنگ نقض عبدالجليل قزوينى است. كتاب «النقض / نقض» در بر دارنده بحث‌هايى است پراكنده و متنوع در جواب كتابى موسوم به بعض فضائح الرّوافض كه در مذمت شيعه در اوايل قرن ششم هجرى در رى تأليف يافته بوده است. اين كتاب نقض در حكم دفاعيه‌اى است در قبال آن كتاب ديگر و طرد آن با تكيه بر باور دينى مبتنى بر روش انتقادى - اجتهادى كه در آن درك و فهم و علم و درايت و معرفت فردى مطرح است به روشى كه در حقيقت مبين نوعى جواب دندان‌شكن است، و امتناع كننده، هم چنان كه مؤلف نقض در اين مورد به «شهر دندان‌كنان»(1). بايد نقد علم كلام و مجادلات و مناظرات را نيز از اين قبيل دانست، هم‌چنين است آثار بلاغى، بحث در باب وجوه بلاغت و اعجاز قرآن، نقد شعر و نثر به صورت عملى و نظرى. نمونه عملى نقد شعر، كتاب تنبيه الغافلين است تأليف سراج الدين على خان «آرزو» در باب نقد شعر حزين لاهيجى، ر.ك: محمّد مهندى ناصح مجله تحقيق، سيرى در كتاب تنبيه الغافلين، انتشارات دانشگاه پنجاب، سال 1992، ص 125 به بعد. كه مراد از طرح عمده مسايل نوعى رويارويى با صاحبان آثار است به نيروى قلم و توان نويسندگى و قوه ادراك و اجتهاد.

واژه «نقض» از جهتى مترادف «نقد» است، با اين قيد كه در نقد يك اثر، نقاد مى‌كوشد تا به جنبه‌هاى مختلف هر اثرى بپردازد و بكوشد تا سره را از ناسره باز شناسد، هر چه در گذشته‌ها هدف نقاد و غرض از نقادى تحقيق و موازنه و گاه مشاغبه بوده است()


1) . نصيرالدين ابوالرّشيد عبدالجليل قزوينى رازى، نقض بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض، تصحيح دكتر مير جلال الدّين محدّث ارموى، انتشارات انجمن آثار ملى، تهران سال 1358، ص 252. اشاره مى‌كند از باب اسكات فهم، همين گونه از نقد ديده مى‌شود، در پاره‌اى ديگر از آثار مربوط به فرهنگ ايرانى - اعم از شعر و نثر - با عناوينى از نوع: «نقد» و «طرد و رد» و «تنبيه» و ...

) . دكتر عبدالحسين زرين كوب، نقد ادبى، انتشارات اميركبير، 2 ج، تهران سال 1373، ج 1، ص 33. ، لكن مقصود از واژه «نقض» نوعى رد كردن و خط بطلان كشيدن بر آنچه مدعى ادعا كرده است.

در كار نقد و نقض و حكم و رأى و نظر، شيوه‌هاى مختلفى مطرح است كه همراه است با نوعى نقادى و سخن‌سنجى و بررسى معنايى و لفظى، روانى و ...، و در هر حال ناقد هم از جنبه علم و نظر صاحب رأى است، و هم از جهت فن و آگاهى. نقد ذوقى و سليقه‌اى نيز همپاى نقد احساسى و عاطفى بسيار مهم است، به ويژه آن‌جا كه نقد به امورى اعتقادى، باورها، سياست و اخلاق مربوط مى‌شود.

بايد توجه داشت كه در نقد آثارى از نوع آثار اخلاقى و مذهبى، اطلاعات و آموخته‌ها و عرف و عادات و مشرب فكرى ناقد، بسيار مؤثر است. چنان كه زمان و مكان و حال و مقام و بالاخره هر يك از اين‌ها وابسته به توسعه و تكاملى است كه وابسته به جريان فرهنگ بشرى است، در يك دوره معين و حساسيت‌هاى روحى و اعتقادى مردم.

آنچه در كتاب نقض آمده است، از جهاتى چند محل تأمل است، به ويژه آنچه موجب مى‌شود تا منتقد را با اثر مورد نظرش آشنا سازد، و ديگر آن‌كه آن اثر را چنان كه مى‌بايد و شايد معرفى نمايد. صاحب نقض كتاب بعض فضائح الرّوافض را به دقت تمام ديده است، و بنا بر شواهد مختلف و اشارات خاصى كه نقل مى‌كند، اهليت لازم را در كار نقد و داورى داشته و شايستگى پرداختن به اين مهم را در خود مى‌ديده است. از اين روى، آنچه عبدالجليل قزوينى در كتاب نقض مى‌آورد، با اسلوب نقد صحيح سازگار است. يعنى آنچه اين منتقد مى‌گويد، نمودار علم و آگاهى درست اوست از زواياى مختلف در آنچه كه ادعا مى‌كند.

خود مصنّف اشاره مى‌كند كه: كتاب فضائح الروافض را به هم آورده بودند بر سبيل تشنيع، و نزد مردم غافل مى‌خوانده‌اند، مگر دوستى نسختى از آن نزديكش از امرا و رؤساى شيعه مى‌برد، و او نسخه‌اى از كتاب مورد نظر را پيش برادر مصنّف اين كتاب - يعنى نقض - مى‌فرستد. آن برادر مهتر مدتى كتاب را از مصنّف پنهان نگاه مى‌دارد، از خوف آن‌كه مبادا در جواب تعجيلى برود

. عبدالجليل قزوينى، نقض، ص 3. و... پس از چندى مصنّف، خود پر

نسخه‌اى اصيل (نسخه درست كاملى = نسخه اساسى) دست مى‌يابد و در آن باب تأملى شافى مى‌كند و چنين مى‌پندارد كه كتاب از انصاف علمى به دور مى‌باشد، خاصه كه نام و نسب و لقب صاحب آن كتاب هم معلوم نبوده است، علاوه بر همه اين‌ها، آنچه به قلم آمده، از دلايل و صحبت‌ها عارى بوده است و نمودار تعصب و تقشّف نويسنده مى‌باشد.

شايد كه اين كتاب فضائح روافض را زمره‌اى از خواص علماى شيعه در قرن ششم خوانده بوده‌اند، اما عجبا كه همگى به اتفاق بر آن مى‌شوند تا مگر اين را، عبدالجليل قزوينى مى‌بايد كه در جواب بر وجه حق مشروعى كند(1)

از فحواى عبارات فوق چنين استنباط مى‌شود كه عبدالجليل قزوينى از معدود كسانى بوده است كه اهليت و شايستگى و ذوق و شوق اين جواب‌گويى را داشته است، و انتقاد او مورد تأييد اكثريت بوده است. خود مصنّف اشاره مى‌كند كه: چون اين عزم مصمم شد، دل مژده به جان داد و جان پيغام به زبان و زبان به بَنان (انگشتان) و بنان به بيان.

. همان، ص 320، 439، 452، 463، 478، 522.

و در واقع عبدالجليل قزوينى، از سر اعتقاد به نقد مى‌پردازد، و از روى انصاف نظر مى‌دهد، به ويژه كه در تعظيم سخن خصم و مذهب او سخن مى‌گويد، لكن او را رافضى بر مى‌شمارد كه پس از 25 سال، حال به تازگى يك «نوسنّى»()


1) . همان، ص 6. ، چنان كه كسى انكار آن نكند.

) . همان، ص 569. شده و به شيوه اهل سنت عمل مى‌كند، و حال آن‌كه سخن او تابع عقايد اهل سنت نيز نمى‌باشد. اين‌جاست كه در طرز بيان عبدالجليل قزوينى طعن و طنزى به اصل مطلب - يعنى دين و مذهب - نيست، بلكه اگر چيزى هست مربوط مى‌شود به صاحب دين كه مدعى ديندارى است، اما آنچه مى‌گويد محالى است ناموجه كه از سر بغض آل

مصطفى آورده است.

. همان، ص 53.

عبدالجليل قزوينى، ظاهرا كتاب فضائح الروافض را كه مؤلف آن تفكر جبرى مسلكى دارد به دقت مطالعه كرده، بر آن است كه صاحب كتاب از مجبّره است و خود را به اهل سنت نزديك كرده، لكن به شيعه تهمت گبركى(1). همان، ص 11. اما آن‌جا كه اقتضاى سخن ايجاب مى‌كند، در هر باب مطلبى وافى و شافى مى‌آورد و در برابر سخنان و دعاوى، معقول خصم به دلايل و شواهد و استدلال درست دست مى‌يازد و بر آن است كه دعوى بى‌حجت نبايد داشتن(2). همان، ص 107.

يكى از روش‌هاى درست نقد از نظرگاه صاحب نقض همان استدلال درست است و دورى كردن از سخن متناقض و نيز توجه به عدل و انصاف و ايضاح مطالب و رفع شبهات و التفات عمدى به اسناد و مدارك و كتب معتبر و شواهد صحيح و نصّ درست و اشارات تاريخى دقيق. در كار نقد، مهم‌ترين نكته مقابله اسناد است و اقوال و پيدا كردن آنچه متضاد مى‌نمايد.(3). همان، ص 234 (ذكر فضيحت اول همه دشمنان صحابه رسول و سلف صالح و زنان رسول باشند.)

نكته ديگر در كار نقد - از جمله اين كتاب، بيان روشن و فصيح و ساده و بى‌پيرايه نويسنده است و دورى ورزيدن از بيان يك سويه و طرح مسايل شبهه‌آميز. اما در عين حال دو نكته مهم در كليت اثر مطرح است: يكى آن‌كه متن اصلى كتاب خصم - اعنى فضائح الروافض - در حال حاضر و به عينه پيش روى ما نيست تا ما در حال حاضر


1) . همان، ص 74. مى‌زند و بد دينى، از اين جهت بر آن است كه جواب سفيهان و جاهلان سكوت است.

2) . همان، ص 16. و حوالت بى برهان و نقل به صورت نادرست و اداى مطلب بى بيّنت.

3) . همان، ص 18. هم‌چنين است نقل شواهد درست و آمار دقيق و اطلاعات صحيح.

بتوانيم مقابله‌اى از آنچه او انجام داده است، مجددا صورت بدهيم، ديگر آن‌كه معلوم نيست كه مآخذ و مستندات كتاب خصم بر چه نوع منابع و مآخذى متكى بوده است. اما آنچه از فحواى كلام صاحب نقض دريافت مى‌شود، يكى آن است كه كتاب چه بوده، جنبه تبليغى داشته و صبغه عناد و خصومت و بهتان و قول زور و تهمت ناروا بر آن غلبه داشته است، و انتساب فضاحت‌هاى شصت و پنج گانه.(1)

قصد عمده صاحب كتاب بعض فضائح الروافض طعن بر شيعه است و ايجاد يك مجادله مذهبى، و نظر منتقد آن است كه: جواب چنين فصل بى اصل و نقل بى مغز چگونه توان نوشتن چنين حوالات محال و بهتان و اثم و افك كه به تشنيع بر ايما طايفه زده است.

. همان، ص 266.

ظاهرا در عهد مناقشات مذهبى در دوران سلطنت محمّد بن محمود سلجوقى، اين كتاب فضائح در خفيه از باب تحقير شيعيان پيش عوام‌النّاس خوانده مى‌شده، تا همگى از شيعيان نفرت جويند و تبرا كنند. در عمده اين كتاب كه از روى جهل و ستم و ناروايى فراهم آمده، مبنا بر حوالات دروغ است كه از سر عناد نوشته شده، بدين گونه كه گويى آن خواجه ناصبى را هر مطلبى و جمله‌اى با كار راست باشد، الا جمله‌اى كه على عليه‌السلام در ميان آن باشد.()


1) . همان، ص 235.

) . همان، ص 235 و 253. به تحقيق آنچه از سوى خصم مطرح شده است نمودار داورى يك جانبه است كه بر اساس طعن و لعن و بدعت و تعصّب و تحقير و بهتان و نقل بى اصل و فصل بى اصل و استناد بى‌جا و استشهاد به دليل الخطاب وقول بما لا يفعله و دفع امر بديهى و انكار امر ضرورى، گرد آمده است. اين‌جاست كه سرانجام صاحب كتاب نقض به خدا پناه مى‌برد از طاعن و انجام مى‌گويد: اگر با شيعه در مجادله هست، بر اصل مذهب مجبّره، مجادله با خداى تعالى مى‌بايست كه كردندى، و سپس مى‌افزايد كه: صاحب اين كتاب چگونه تصنيف كند كسى كه نه از

مذهب بد خود خبر دارد، نه از مذهب نيك مسلمانان آگاه باشد. نه عرف داند نه شرع، نه لغت نه اشتقاقات و معانى تا از سر بُغض على مرتضى قلم در ميان هذيان افكند

. همان، ص 544. ، نعوذ باللّه من سوء المقال.(1)

از اين ديدگاه‌ها مى‌توان فهرستى از واژگان مربوط به علم نقد را در اين كتاب جست، و بدين ترتيب بر وسعت و غناى مصطلحات وابسته به اين معانى، بيش از پيش افزود، وانگهى حق را از ناحق تشخيص داد، چنان كه نص قرآن مجيد و كتاب عزيز مى‌گويد: «فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»

. زمر: آيه 17 - 18. .

كتابنامه

1.

سيرى در كتاب تنبيه الغافلين، محمّد مهدى ناصح، مجله تحقيق، پنجاب: انتشارات دانشگاه پنجاب، 1992م.

2.

نقد ادبى، عبدالحسين زرين كوب، تهران: اميركبير، 1373.

3.

نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض)، نصيرالدين ابوالرشيد عبدالجليل قزوينى رازى، تصحيح دكتر مير جلال الدّين محدّث ارموى، تهران: انجمن آثار ملى، 1358.


1) . همان، ص 201.

دانشگاه قم و دانشگاه‌هاى ديگر ايران /سيد فخر الدين شادمان

14 دانشگاه قم و دانشگاه‌هاى ديگر ايران(1)

سيد فخر الدين شادمان

چكيده

مدارس قديم فقط فقيه‌پرور نبوده‌اند. بزرگان علم و ادب ايران، حكما، شعرا، اطبّا، منجّمان، دبيران، مستوفيان، و مفسران، همه پروردگان اين مدارس‌اند. مؤلّف براى اثبات ادعاى خود به بخش‌هايى از كتاب نقض استناد جسته است كه عبد الجليل از وضعيت مدارس آن زمان و دروسى كه در آنها مى‌خوانده‌اند، گزارش كرده است.

كليدواژه: مدارس قديم، دانشگاه قم.

... طلاب قم و قزوين و اصفهان و شيراز و يزد و ساير شهرهاى ايران نيز هموطن شما و من‌اند و اين مدرسه‌هاى قديم، اين دارالعلم‌هاى كهن، همه ميراث و مايه فخر و عزت ماست و هيچ معلوم نيست كه به چه عذرى و بهانه‌اى دانشگاه‌هاى موجود و شاگردان و استادانشان را ناديده گرفته‌ايم و اسم و عددشان را در سالنامه‌ها و گزارش‌هاى و كتاب‌هاى فرهنگى درج نمى‌كنيم.

به خلاف تصور مشتى جاهل كوتاه نظر، اين مدرسه‌هاى قديم فقط فقيه پرور نيست. حكما، شعرا، اطبا، منجمان، دبيران، مستوفيان، مفسران، هر مؤلف دانشمند،


1) . تراژدى فرنگ، تهران: كتابخانه طهورى، 1346، ص 63 - 67.

هر مترجم زبردست، هر مصنّف بزرگ، هر مورخ عالى مقام، خلاصه، بزرگان علم و ادب ايران همه پروردگان اين مدارس‌اند. راست است كه فقه با جميع مقدمات و توابع و لواحقش، يكى از دروس مهم به شمار است؛ اما هم از ابتدا يعنى قرن‌ها در اين دارالعلم‌ها هر موضوع مربوط به شعب علوم و فنون از قبيل رياضيات، طبيعيات، فلسفه، طب، نجوم، ادبيات نيز تدريس شده و آداب و سنن و طريقه تعليم و تعلم اين دانشگاه‌ها حجره به حجره، شاگرد به شاگرد، مدرس به مدرس، به ما رسيده است.

بى‌مناسبت نيست كه در اين‌جا خطى چند از كتاب دراز اسم بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض، تصنيف عبدالجليل قزوينى رازى درج گردد. اين كتاب نفيس هشتصد سال پيش از اين نوشته شده و امسال با مقدّمه فاضل محقق آقاى سيّد جلال الدين حسينى ارموى معروف به محدّث در تهران منتشر گشته است:

«آنگه گفته: به روزگار سلطان ملكشاه و سلطان محمّد قدس‌سره نگذاشتندى كه شيعيان مدرسه و خانقاه بسازند.

اما جواب اين كلمه كه از وجوه دفع مضرت گفته است، آن است كه نمى‌دانم كه به كدام بقعه اشارت مى‌كند. اگر به تعداد مدارس سادات مشغول شويم، در بلاد خراسان و مازندران و شهرهاى شام از حلب و غير آن و بلاد عراق چون قم و آبه و كاشان كه مدارس چند است و كى فرموده است و اوقاف چند دارد طومار است و كتاب خواهد اما از براى دفع شبهت اشارتى برود. به شهر رى كه منشأ و مولد اين قائل است، اوّلاً مدرسه بزرگ سيّد تاج الدين محمّد كيسكى رحمه‌الله به كلاه دوزان كه مبارك شرفى فرموده است و قريب نود سال است كه معمور و مشهور است ... نه در عهد طغرل بزرگ سقاه اللّه رحمته كردند و در آن‌جا مدرسه شمس الاسلام حسكا بابويه كه پير اين طايفه بود كه نزديك است به سراى ايالت ... . نه در عهد اين دو سلطان كردند و ديگر مدرسه‌اى كه ميان اين دو مدرسه است كه تعلق به سادات كيسكى دارد ... . نه هم در عهد سلطان محمّد نوّر اللّه قبره فرموده‌اند و مدرسه‌اى به دروازه آهنين كه منسوب است به سيّد

زاهد ابوالفتوح نه هم در عهد دولت ملكشاهى ساختند و مدرسه فقيه على جاستى به كوى اصفهانيان كه خواجه ميرك فرموده است كه بدان تكلف مدرسه در هيچ طايفه‌اى نيست و سادات دارند ... نه در عهد سلطان سعيد ملكشاه فرمودند ... و مدرسه خواجه عبدالجبار مفيد كه چهار صد مرد فقيه و متعلم و متكلم از بلاد عالم در آن مدرسه شريعت آموختند. نه در عهد مبارك سلطان ملكشاهى و روزگار بركيارقى رحمه‌اللهكرد بد؟ ... و مدرسه كوى فيروزه نه در عهد اين سلاطين بنياد كردند ... و مدرسه خواجه امام رشيد رازى به دروازه جاروب بندان كه در وى زياده از دويست دانشمند معتبر درس دين و اصول فقه و علم شريعت خواندند كه علاّمه روزگار خويش بودند نه در عهد دولت سلطان سعيد محمّد - رحمة اللّه عليه - كردند كه هنوز معمور است و مسكون و در آن‌جا درس علوم مى‌خوانند و هر روز ختم قرآن و منزل صلحا و فقها هست و كتب‌خانه‌ها دارد و به همه انواع مزين است و مدرسه شيخ حيدر مكى به در مصلى گاه نه هم در عهد سلطان محمّد - رحمة اللّه عليه - كردند و همه به اشاره امثله سلاطين و مدد نواب و شحنگان ايشان بود؟ ... و بيرون از اين‌كه شرح داده آمد در شهر رى چند مدرسه معمور هست ... كه در عهد سلاطينى كرده‌اند كه خواجه اشارت كرده است در كتاب كه شيعه نيارستند كردن مدارس و مساجد در زمان ايشان و مساجد و منابر سادات شيعه را خود حدى نيست از بزرگ و كوچك كه به ذكر همه كتاب مطول شود...» .()

«... معلوم است در شهر قم كه همه شيعه‌اند، آثار اسلام و شعار دين و قوت اعتقاد چگونه باشد از جوامع كه بوالفضل عراقى كرده است بيرون شهر و آنچه بهاء الدين كمال ثابت كرده است در ميان شهر از مقصوره‌هاى با زينت و منبرهاى با تكلف و مناره‌هاى رفيع و كراسى علما و نوبت عقود مجالس و كتب خانه‌هاى ملأ از كتب


) . ص 46 - 50.

طوايف و مدرسه‌هاى معروف معمور چون مدرسه سعد صلت و مدرسه اثير الملك و مدرسه سيّد سعيد عز الدين مرتضى - قدّس اللّه روحه - و مدرسه سيّد امام زين الدين اميره شرف شاه‌الحسينى كه قاضى و حاكم است ... و مدرسه ظهير الدين عبدالعزيز و مدرسه استاد ابوالحسن كميج و مدرسه شمس الدين مرتضى با عدت و آلت و مدرس و درس و مدرسه مرتضى كبير شرف الدين با زينت و آلت و حرمت و قبول و غير آن‌كه به ذكر همه كتاب مطول شود و مساجد بى مر و مقريان فاخر عالم به قرآن و مفسران عارف به منزلات و مؤولات و ائمه نحو و لغت و اعراب و تصريف و شعراى بزرگ و فقها و متكلمان از اسلاف به اخلاف رسيده و زهاد متعبد ...» .

. ص 163 - 164.

«... و كاشان بحمد اللّه و منّه منور و مشهور بوده هميشه و هست به زينت اسلام و نور شريعت و قواعد آن از مسجد جامع و ديگر مساجد با آلت و عدت و مدارس بزرگ چون مدرسه صفويه و مجديه و شرفيه و عزيزيه با زينت و آلت و عدت و اوقاف و مدرسين چون امام ضياء الدين ابوالرضا فضل اللّه بن على الحسينى عديم النظير در بلاد عالم به علم و زهد و غير او از ائمه و قضات و كثرت فقها و مقريان و مؤذنان و عقود مجالس و تربيت علماء سلف ... ».

«اما آبه اگر چه شهرى به صورت كوچك است، اما بحمد اللّه و منّه بقعه بزرگوار است از شعار مسلمانى ... و در وى دو جامع معمور كبير و صغير ... و مدرسه عز الملكى و عرب شاهى معمور به آلت و عدت و مدرسان چون سيّد ابوعبداللّه و سيّد زين الدين ابوالفتح حسينى و عالمان با ورع و مجالس علم و وعظ متواتر ...».

«اما ورامين اگر چه ديهى است، به منزلت از شهرها باز نماند آثار شريعت و انوار اسلام از طاعات و عبادات و خيرات و احسانى كه آن‌جا ظاهر است از بركات رضى الدين ابوسعيد اسعده اللّه فى الدارين و پسران او از بنياد مسجد جامع و خطبه و نماز و

مدرسه رضويه و فتحيه با اوقاف معتمد و مدرسان عالم متدين و فقهاى طالب مجد و خيرات ايشان.

«اما سبزوار بحمد اللّه و المنه ملأ از اسلام و شريعت است و آراسته به مساجد نورانى و مدارس نيكو و علما كه خلفا عن سلف طريقه شريعت آموخته ...».(1)

«... و آنچه گفته است «ما در كتب ايشان ديده‌ايم و خوانده‌ايم» بحمد اللّه تعالى كتب شيعه اصوليه ظاهر و باهرست و بيرون از آن‌كه در سراى‌هاى ايشان باشد، نسخت‌هاى بسيار در كتب خانه‌هاى بلاد اسلام نهاده است. به رى در كتب خانه صاحبى و به اصفهان در كتب خانه بزرگ و به ساوه در كتب خانه بو طاهر خواتونى و به همه شهرهاى عراق و خراسان و بغداد معروف و مشهور، مستغنى از آن‌كه بدان حوالت و اشارت كنند به سراى كسى ... .»

. ص 12.

1) . ص 168 - 174.

رجال رى در كتاب نقض /على صدرايى خويى

15 رجال رى در كتاب نقض

على صدرايى خويى

چكيده

شهر رى از پيش از اسلام، جايگاه والايى داشته است. همچنين پس از اسلام به مركز تمدّن و فرهنگ اسلامى تبديل گشته است و آثار دينى و فرهنگى متعددى در آن بنا شده است و دانشمندان بسيارى در اين شهر باليده‌اند. عبد الجليل رازى، در لابه‌لاى مطالب متنوّع كتاب نقض، به برخى از اعلام تاريخى شهر رى نيز پرداخته است كه پاره‌اى از آنها منحصر به اين كتاب‌اند. مؤلّف در اين مقاله، 62 نفر از رجال شهر رى را كه در كتاب نقض از آنان ياد شده، استخراج كرده و همراه با مطالب ديگرى درباره آنها از ساير كتب تراجم آورده است.

كليدواژه: كتاب نقض، رجال رى.

مقدّمه

شهر رى پيش از اسلام و بعد از اسلام تا پيش از حمله مغول اهميت فراوانى داشت. بعد از اسلام اين شهر مركز تمدن و فرهنگ اسلامى بوده و آثار دينى و فرهنگى متعددى در آن بنا گرديد و دانشمندان بسيارى در آن شهر ظهور كردند. اين نوشتار به

مناسبتِ كنگره گرامى‌داشت شخصيت سيّد عبدالعظيم حسنى - مدفون در رى - نظرى دارد بر رجال رى، مذكور در كتاب نقض عبدالجليل قزوينى رازى.

كتاب نقض

آفريننده اين اثر گرانسنگ و سرمايه علمى عظيم، نصيرالدين عبدالجليل بن ابى‌الحسين بن ابى‌الفضل قزوينى رازى از دانشمندان شيعى سده ششم هجرى است.()

فهرست منتجب الدين، ص 77؛ التدوين فى ذكر اخبار قزوين، رافعى قزوينى، باب عين؛ مجالس المؤمنين، قاضى نوراللّه شوشترى، ج 1، ص 482، بحارالأنوار، ج 25، ص 9؛ امل الآمل، شيخ حر عاملى، ج 1، ص 40، روضات الجنّات چاپ قديم، ص 350 - 351؛ مقدّمه كتاب نقض، ص 17 - 23.

انگيزه عبدالجليل رازى در خلق اين اثر، آن است كه يكى از عالمان شافعى مذهب رى كه به رازى مشهور بوده، اقدام به نوشتن كتابى در ردّ مذهب شيعه نمود و آن را بعض فضائح الروافض نام نهاد. عبدالجليل با مطالعه آن كتاب، متوجه عناد مؤلّف و دادن نسبتهاى ناروا به شيعيان مى‌گردد و به همين دليل، اقدام به تأليف كتاب نقض مى‌كند كه نام كامل آن بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض است و به اختصار به كتاب نقض شهرت يافته است.

وى اين اثر را در حدود سال 566ق تأليف كرد و در آن مطالب بسيارى درباره اوضاع شيعيان، آداب و رسوم مذهبى، نسبت‌هاى نارواى مخالفان به تشيّع و فشارهاى روحى و روانى آنها به شيعيان درج نمود. همچنين فارسى بودن كتاب، ارزش آن را دو چندان نموده است.

چون عبدالجليل (مؤلّف كتاب) ساكن رى بوده، در لابلاى كتاب مطالب بسيارى مربوط به آداب و رسوم در رى، فرهنگ و اعلام جغرافيايى، اعلام تاريخى درج نموده كه بخشى از آنها منحصر به كتاب نقض است.


) . شرح حال عبدالجليل رازى در ادامه همين مقاله در حرف عين ذكر خواهد شد و در مصادر ذيل نيز قابل دسترسى است:

رى در عصر تأليف كتاب نقض

چنان كه ذكر شد، كتاب نقض در حدود سال 566ق تأليف شده و اين دوره نزديك به حمله مغول بوده است كه آثار تمدن در رى و ديگر شهرها دچار خسارت‌هاى جبران ناپذيرى گرديد.

تصويرى كه از شهر رى در سده ششم در كتاب نقض ترسيم شده شهرى بزرگ و به تعبير امروزى (كلان شهر) داراى آبادى و عمران بسيار، كه در آن انديشه و مذاهب مختلف رواج دارد. عبدالجليل در نقض، وجود و رونق چهار مذهب (شافعى، حنفى، حنبلى و شيعه) و شيعه زيديه را در رى متذكر شده كه هر كدام از آنها دانشمندان سرشناس و مساجد و مدارس متعدد در رى داشتند.

البته وسعت و توسعه شهر رى در كتاب‌هاى ديگر نيز ذكر شده است. براى نمونه، فزونى استرآبادى در آخر بحيره تحت عنوان «خاتمه: در اظهار معمورى بلدان» گفته:

آبادانى رى در زمان ملك الشعراء خواجه بندار رازى در آن مرتبه بوده كه مدارس و خوانق شش هزار و هفتصد و هشتاد عدد، مساجد چهار هزار و هفتصد و شصت و شش، قنات خانه نهصد و بيست و هشت، يخ‌چاه هزار و هفتصد و بيست و پنج، محلات نود و شش محله و در هر محله چهل و شش كوچه و در هر كوچه چهل هزار خانه و هزار مسجد و در هر مسجدى هزار چراغدان از طلا و نقره و غيره.

. تعليقات فهرست منتجب الدين، از محدّث ارموى، ص 308، به نقل از كتاب بحيره، فزونى استرآبادى، ص 626.

شيعيان رى در سده ششم

در سده ششم، شيعيان در رى جايگاه فرهنگى و پايگاه مذهبى عمده‌اى داشته‌اند كه بخشى از آن در كتاب نقض بيان شده است. براى نمونه، مدارس شيعى كه در آن دوره در رى وجود داشته در كتاب نقض چنين ذكر شده:

1.

مدرسه بزرگ سيّد تاج الدين محمّد كيسكى؛

2.

مدرسه شمس الاسلام حسكا بابويه؛

3.

مدرسه‌اى ميان دو مدرسه مذكور كه به سادات كيسكى تعلّق داشته؛

4.

مدرسه منسوب به سيّد زاهد بلفتوح؛

5.

مدرسه فقيه على جاسبى به كوى اصفهانيان؛

6.

مدرسه خواجه عبدالجبار مفيد؛

7.

مدرسه كوى فيروز؛

8.

مدرسه خواجه امام رشيد رازى؛

9.

مدرسه شيخ حيدر مكى.()

همچنين در كتاب نقض دانشمندان شيعى در رى و موقعيت اجتماعى هر كدام به خوبى بيان شده كه نشانگر اهميت تاريخى اين كتاب است.

تصحيح و انتشار كتاب نقض

كتاب نقض توسط روان شاد دكتر سيّد جلال الدين محدّث ارموى به جامعه علمى عرضه شده است و آن مرحوم با تلاش خستگى‌ناپذير تصحيح اين اثر بزرگ را در مدت حدود سى سال به كمال رسانيد. آن مرحوم با علاقه وافرى كه به اين كتاب داشتند پس از تصحيح آن با تعليقات مختصر در سال 1331ش در يك جلد وزيرى در 743 صفحه، همراه با دو جزوه تعليقات نقض و كليد نقض منتشر نمودند. و پس از آن در صدد تصحيح مجدد و تعليقات مفصل بر آن برآمدند تا اين‌كه كتاب را در سه جلد در سال 1358ش آماده انتشار نمودند ولى اجل مهلت نداد و هنگامى كه آخرين بخش‌هاى كتاب زير چاپ بود ايشان دارفانى را وداع گفتند و عالم علم را به سوگ نشاندند.


) . نقض، ص 34 - 36.

مشخصات چاپ دوم كتاب چنين است:

تهران، انتشارات انجمن آثار ملى، قطع وزيرى، 1358ش در سه جلد:

جلد اوّل: متن كتاب، همراه با فهارس آيات، احاديث، امثال، اشعار، لغات و اصطلاحات، اشخاص، فرق، امكنه و كتاب‌ها، در 730 صفحه + 70 صفحه مقدّمه.

جلد دوم: تعليقات نقض جلد نخستين، در 608 صفحه + فهرست اشخاص و كتب در 45 صفحه.

جلد سوم: تعليقات نقض جلد دوم، از ص 609 تا 1400 صفحه + فهرست اشخاص و كتب از ص 1401 تا 1469.

در تهيه اين مقاله از چاپ دوم نقض و تعليقات آن استفاده شد و ما در اغلب تحقيقات آن از تلاش‌هاى علمى مرحوم محدّث ارموى بهره‌مند بوده‌ايم. روانش شاد و روحش با ائمه طاهرين محشور باد.

1. ابوسعد ورامينى. نقض، ص 200 و 222 و 451 و 579؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 793؛ انساب سمعانى، ماده «ورامين»؛ ديوان

قوامى رازى، ص 7 - 12 و 17 - 20.(1)

و از خواجگان و رؤسا كه در عداد و التفات آيند چون... رضى‌الدين أبوسعد ورامينى معمار حرم خداى و رسول، به چند موقفِ حج باستاده، عمارات مشاهد فرموده و مدارس كرده و فرزندان وى با خيرات و احسان بى‌مر، عماد الحاج و الحرمين الحسين بن أبى‌سعد عالم و زاهد و محسن و خيّر و صفى‌الدين احمد بن أبى‌سعد.

. نقض، ص 222 - 223.

صاحب نقض در چند مورد (ص 200، 222، 451، 579) از رضى‌الدين ابوسعد ورامينى ياد كرده است.


1) صاحب نقض درباره وى مى‌نويسد:

رضى الدين ابوسعد ورامينى را توفيق تعمير حرم مكه معظمه و مدينه منوره حاصل شده و اموال خود را در اين راه صرف نمود و اين مطالب در كتاب نقض و انساب سمعانى ذكر شده است. فرزند وى منتجب الدين حسين بن ابى‌سعد ورامينى نيز به تعمير حرمين پرداخته و بدين سبب به لقب معمارالحرمين ملقّب گشته است. قوامى رازى در دو قصيده چهل و چهار بيتى و صد و شانزده بيتى به مدح وى پرداخته كه چند بيت آن چنين است:

اختيار كعبه كرده سخت نيك *** بختيارى كاختيار اين كرده‌اى

چون توانى شد به كعبه كز سخا *** كعبه عالم ورامين كرده‌اى


تاج آزادگان امير حسين *** كه ندارد نظير در كونين

صدر نيكو خصال گردون قدر *** بدر خورشيد زاد آزاده

سجده‌ها برده از سياستِ او *** شير نر پيش آهوى ماده

از پى شاعران به راه و به در *** چشم بگشاده گوش بنهاده

وز پى زائران به روز و به شب *** خوان نهادست و دست بگشاده

به ورامين ز بهر خدمتِ او *** دولت از رى مرا فرستاده(1)

2. ابوطالب بابويه(2)

ابوطالب اسحاق بن محمّد بن حسن بن حسين بن بابويه رازى، وى پسر عموى منتجب الدين صاحب الفهرست است و در كتاب مذكور، شرح حال وى چنين درج شده:

الشيخ الثقة ابوطالب اسحاق بن محمّد بن الحسن بن الحسين بن بابويه قرأ على الشيخ الموفق ابى جعفر قدّس‌اللّه روحه جميع تصانيفه و له روايات الأحاديث و مطولات و مختصرات فى الاعتقاد عربية و فارسية. اخبرنا بها


1) . نقض، ص 451.

2) . نقض، ص 41، 142، 144، 184، 293، 294، 405، 444، 605؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 150؛ الفهرست، منتجب الدين، ص 33؛ امل الآمل، ص 462؛ روضات الجنات، ص 557.

الشيخ الوالد موفق الدين عبيداللّه بن الحسن بن الحسين بن بابويه، عنه.(1)

عبدالجليل رازى در چند مورد نقض از بوطالب بابويه ياد كرده از جمله در اين موارد:

و بوطالب بابويه سال‌ها واعظ و مذكّر مسلمانان بوده است و امانت و فضل او ظاهر و باهر.

. نقض، ص 144.

شيخ بوطالب بابويه (رحمه‌اللّه عليه) بزرگ و متديّن بوده است، اما معلوم است كه آن درجه نداشت در علم كه تصنيف سازد... .(2)

3. ابوعبداللّه زاهد حسنى. كلمه «حسنى» در برخى نسخه‌هاى نقض «حسنى» و در برخى «حسينى» ضبط شده و مرحوم محدّث ارموى احتمال داده كه اصل آن «حسين» بوده كه به صورت حسنى و حسينى تصحيف شده است. (امام‌زاده عبداللّه)(3)

والسيد ابوعبداللّه الزاهد الحسنى كه در جنب عبدالعظيم مدفون است و پسرزاده او سيّد قطب الدين ابوعبداللّه.

. نقض، ص 211.

علاّمه قزوينى در نسخه‌اى از كتاب نقض كه در اختيار داشته در حاشيه آن چنين نوشته كه: «اين بايد همان امام‌زاده عبداللّه باشد به احتمال قوى». و مرحوم محدّث ارموى بر اساس همين احتمال - كه گويا قريب به يقين است - نسب امام‌زاده عبداللّه را از كتب انساب ذكر نموده كه در اين‌جا درج مى‌شود:

در فصول الفخريه ضمن ذكر اعقاب عبداللّه الشهيد بن الحسن الافطس درباره او گفته:

و نسل عبداللّه الشهيد در مداين بودند و از دو پسرند العباس و محمّد و معتصم عباسى زهر به اين محمّد داد و نسل العباس اندك است از ايشان


1) . الفهرست، ص 33.

2) . همان، ص 294.

3) . نقض، ص 211، تعليقات نقض، ج 1، ص 513.

يكى از بزرگان شيعه كه در رى ساكن بوده و در جنب قبر منوّر عبدالعظيم حسنى مدفون است. وى را پسر زاده‌اى بوده به نام سيّد قطب الدين ابوعبداللّه، ياد ايشان در نقض با اين عبارت آمده:

الابيض الشاعر ابوعبداللّه [الحسين بن عبداللّه ]بن العباس المذكور.(1)

و در عمدة الطالب آمده است:

أمّا العباس بن عبداللّه الشهيد فعقبه قليل منهم الأبيض الشاعر و هو ابوعبداللّه الحسين بن عبداللّه بن العباس المذكور و قال الشيخ ابوالحسن العمرى الابيض هو عبداللّه بن العباس و اما ابونصر البخارى فقال: إنّه الحسين بن عبداللّه بن العباس و قال: مات بالري سنة تسع عشرة و ثلاثمائة و قبره ظاهر يزار.

. عمدة الطالب، ص 341 - 342 چاپ نجف و 315 - 316 چاپ بمبئى.
4. ابوالعلاء حسّول رازى(2)مشهور به ابن بطه رازى

در نقض درباره وى چنين آمده:

و بوالعلاء حسّول كه وزير شاهنشاه بود شيعى و معتقد بوده است و در آخر قصيده بائى اين بيتها او راست كه:

سيشفع لابن بطة يوم يبلى *** محاسنه التراب أبوتراب(3)

ثعالبى در كتاب تتمة اليتيمة شرح حال وى را چنين آورده است:

هو الأستاذ أبوالعلاء محمّد بن على بن الحسن (كذا في الاصل ولى گويا سهو است و بايد حسول باشد) صفى الحضرتين أصله من همدان و منشأه الري و أبوه أبوالقاسم مَن يضرب به المثل في الكتابة و البلاغة... و أبوالعلاء اليوم من أفراد الدهر و النظم و النشر و طالما تقلّد ديوان الرسائل و تصرّف فى الأعمال الجلائل... و هو الان فى الري فى اجل حال و أنعم بالٍ.()

باخرزى در دمية القصر گفته:

أنشدني الوزير ابوالعلاء محمّد بن على بن حسّول بالرى فى دارالكتب سنة


1) . الفصول الفخريه، ابن عنبه، ص 196.

2) . نقض، ص 217؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 673 - 681؛ راحة الصدور، راوندى، ص 208 و تعليقات آن مرحوم عبّاس اقبال، ص 480 - 483.

3) . نقض، ص 217.

) . تتمة اليتيمة، ثعالبى، ج 1، ص 107 - 112.

ثلاث و اربعين و أربعمائة.

. دمية القصر، باخرزى، به تصحيح دكتر محمّد التونجى، ج 1، ص 169.

ابن شهرآشوب او را جزء شاعران شيعى ذكر نموده(1)

عليٌّ إمامي بعد الرسول *** سيشفع في عرصة الحقّ لي

ولا أدعى لعلىٍ سوى *** فضائل في العقل لم تشكل

و لا أدّعى أنّه مرسل *** و لكن إمام بنصٍ جلي

و قول الرسول له إذ أتى *** له شبه الفاضل المفضل

ألا انّ من كنت مولىً له *** فمولاه من غير شكٍ علي

. اعيان الشيعه، محسن امين عاملى، ج 9، ص 444 - 447.(2)

و وزير ابوالعلاء محمّد بن على بن حسّول كه وزير مجدالدوله بود و چون سلطان محمود بن سبكتكين بر ولايت رى مستولى گشت او را دبيرى فرمود و او عمرى دراز يافت بدين خواجه كه جدّم بود نامه‌اى نويسد جواب نامه او.

. تاريخ بيهق، ابوالحسن بيهقى، ص 109 - 113.

سپس تمام نامه او را ذكر نموده است.

همچنين ياد وى در نسائم الاسحار(3). مجالس المؤمنين، قاضى نوراللّه شوشترى، ج 2، ص 455. آمده است.

5. ابوعميد رازى

صاحب نقض در ذكر صاحب منصبان شيعى نام وى را چنين ذكر نموده:

و از خواجگان و رؤسا كه در عدادِ اعتبار و التفات آيند چون... و استاذ


1) . معالم العلماء، ابن شهرآشوب، ص 139. و سيد محسن امين شرح حال وى را درج و اين ابيات را درباره شيعه بودن وى ذكر نموده است:

2) در تاريخ بيهق نيز چنين آمده:

3) . نسائم الاسحار من لطائم الأخبار، ناصرالدين منشى كرمانى، ص 55 - 56. و مجالس المؤمنين

ابوالعميد الرازى.(1)

در ديگر مصادر يادى از ابوعميد به چشم نمى‌خورد.

6. ابوالفتوح نصرآبادى

وى از عالمان حنفى مذهب مقيم رى بوده و در نقض در دو مورد نام وى آمده، ولى در مصادر ديگر يادى از وى نشده است. عبارت صاحب نقض چنين است:

و به رى در عهد قشقر و اميرعبّاس كه اصحاب بوحنيفه را به محفل پادشاه حاضر كردند به كرات كه به ديدار خداى تعالى بگوى و بنويسى كه قرآن قديم و ايشان امتناع مى‌كردند چون شيخ ابوالفتوح نصرآبادى و خواجه محمود حداد حنيفى و غير ايشان كه در آن مدت ايشان را اين مذهب نبود.

. نقض، ص 41.

در جاى ديگر مى‌نويسد:

و به رى كه از امّهات عالم است معلوم است كه شيخ ابوالفتوح نصرآبادى و خواجه محمود حدادى حنيفى و غير ايشان در كاروانسراى كوشك و مساجد بزرگ روز عاشورا چه كرده‌اند؟ از ذكر تعزيت و لعنت ظالمان.(2)

7. ابوالفتح بن العميد

ابوالفتح بن العميد على بن محمّد بن الحسين بن العميد قمى، ملقّب به ذوالكفايتين.

وى از وزيران با كفايت ركن الدوله حسن بن بويه است و صاحب نقض نام وى را همراه با نام پدرش ابن عميد در شمار وزيران شيعى ياد كرده است.

. نقض، ص 217؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 669.
8. ابوالفتوح رازى()

1) . نقض، ص 222.

2) . همان، ص 372.

) . نقض، ص 41 و 212 و 263 و 280 و 281 و 300 و 526؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 151.

دانشمند بزرگ و مفسر كبير شيعه ابوالفتح رازى، شرح حالش با توجه به اشتهار وى و ذكر آن در اغلب كتاب‌هاى شرح حال نياز به تكرار ندارد. فقط در اين‌جا عبارت‌هاى

كتاب نقض در مورد اين فقيه گرانسنگ شيعى را درج مى‌كنيم:

و خواجه امام ابوالفتوح عالم كه مصنّف بيست مجلد است از تفسير قرآن و مؤلف كتاب شرح شهاب نبوى كه همه طوايف اسلام به نوشتن و خواندن آن راغبند.

. نقض، ص 41.

شرح ابوالفتوح بر شهاب الاخبار قاضى قضاعى به فارسى است و به نام روح

الأحباب و روح الألباب موسوم است. نسخه‌اى از اين گوهر نفيس در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران به شماره 127 موجود است(1)

و از مفسران بعد از متقدمان... و خواجه امام ابوالفتوح الرازى كه بيست مجلد تفسير قرآن تصنيف اوست‌كه ائمه وعلما همه طوايف طالب و راغب‌اند آن را.

. نقض، ص 212.

شيخ ابوالفتوح رازى از خفتگان حرم شريف عبدالعظيم حسنى است و سوگمندانه با كمال اشتهار نام و آثارش در بين عامه و خاصه، تاريخ وفاتش ضبط نشده است. دانشمند فرزانه مرحوم دكتر سيّد جمال‌الدين محدّث ارموى تحقيقات ارزنده‌اى در تعليقات نقض نموده و تاريخ وفات ابوالفتوح را مبرهن ساخته است. براى مزيد اطلاع و كمال استفادت از تحقيق ايشان به تعليقات نقض مراجعه شود.(2)

9. ابوالفتح ونكى. نقض، ص 420؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 1127؛ انساب سمعانى، ج 5، ص 616.

سيد ابوالفتح نصر بن مهدى ونكى

شرح حال ونكى در انساب سمعانى چنين درج شده است:


1) . اين نسخه به خط نظرعلى در رجب سال 1060ق تحرير شده و مشتمل بر 380 صفحه است. فهرست نسخه‌هاى خطى كتابخانه دانشگاه تهران، ج 5، ص 1333. ولى تاكنون چاپ نشده است.

2) . تعليقات نقض، ج 1، ص 151. بر اساس تحقيق ايشان، وفات ابوالفتوح رازى در سال 544ق اتفاق افتاده است.

الونكى: بفتح الواو و النون و في آخرها الكاف. هذه النسبة إلى ونك و هي إحدى قرى الرّي. اجتزت بها في خروجي إلى القصر الخارج، منها: السيد ابوالفتح نصر بن المهدى بن نصر بن المهدي بن محمّد بن علي بن عبداللّه بن عيسى بن أحمد بن عيسى بن علي بن الحسين بن علي بن الحسين بن أبيطالب الحسيني الونكي.

كان علويّاً فاضلاً عالماً متميّزاً، حسن المظهر، زيدي المذهب. سمع الحديث الكثير من... قرأت على دكانة بباب مصلحكان و كان دكّانه مجمع الفضلاء. و كانت ولادته في شعبان سنة ثمان و ستين و اربعمائة بالري.(1)

در نقض نيز درباره ايشان چنين آمده:

و در رى سادات بسيارند از نقيبان و رئيسان كه اين مذهب دارند و مقبول الشهادة و العدالة بوده‌اند پيش قاضى القضاة الحسن الاسترآبادى (رحمه‌اللّه عليه) چنان كه سيّد امام ابوالفتح ونكى.

. نقض، ص 420.
10. ابوالفضل عميد معروف به ابن عميد

ابوالفضل محمّد بن الحسين بن العميد قمى معروف به ابن عميد. وى و فرزندش ابوالفتح از وزيران ديالمه بودند و صاحب نقض درباره آنها مى‌نويسد:

... و بعد از آن خواجه بوالفضل عميد معروف و مشهور به فضل واصل سيصد برده آزاد فرموده در عهد دولت خويش و املاك وى در عراق هنوز به وى منسوب است و او شيعى و معتقد بوده است و بعد از وى پسرش خواجه بلفتح بن أبى‌الفضل كه وزير عضدالدوله شد و متنبى را در مدح او قصايد است و از آن جمله اين بيتها است:

و من يصحب اسم ابن العميد محمدٍ *** يصر بين أنياب الأساود و الاُسدِ(2)


1) . انساب سمعانى، ج 5، ص 616.

2) . نقض، ص 217.

11. ابوالقاسم عبدويه

صاحب بعض مثالب النواصب درباره وى چنين نوشته:

در شهر رى رستم خادم و بلقسم عبدويه و بلقسم شواء و غيرهم كه امير قجقرشان به طاق باجكى برآويخت همه رافضيان شتّام بودند.(1)

و صاحب نقض در رد وى مى‌گويد:

اما ابوالقاسم عبدويه رحمه‌الله اصولى مذهب و شيعى بود. پادشاه وقت او را به سبب فتنه و غوغاى برآويخت و چون او را معلوم شد كه طالويه خاك‌روب و دگران از حنفى و شفعوى در حقّ وى خوابهاى نيك ديدند و معتمدان طوايف بر ايمان او گواهى دادند پشيمان شد و رخصت داد كه او را در مقابل تربت سيّد عبدالعظيم حسنى (رضى اللّه عنه) دفن كردند در داخل مشهد و امير قجقر بفرمود تا بندارى هنار فروش كه قصد بو القاسم عبدويه كرده بود از طاق باجكى درآويختند.

. همان، 121 - 122.

در ديگر مصادر يادى از وى نيامده است.

12. سيّد ابومحمّد موسوى رازى(2)

و السيد ابومحمّد الموسوى الرازى يگانه روزگار خويش.

. نقض، ص 211.

منتجب الدين در الفهرست، نسب سيادت وى را چنين آورده است:

السيد نجيب‌الدين أبو محمّد الحسن بن محمّد بن الحسن بن محمّد بن الحسن بن علي بن محمّد بن علي بن القاسم بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمّد الباقر بن علي زين العابدين بن الحسين سيّد الشهداء بن علي بن أبيطالب أميرالمؤمنين (سلام اللّه عليهم).


1) . نقض، ص 118.

2) . نقض، ص 211؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 519 - 520.

صاحب نقض از صاحب ترجمه در شمار سادات صاحب نام شيعى با اين تعبير ياد كرده است:

صالح، فقيه، دين مقرى، قرأ على السيد الاجل المرتضى ذي الفخرين المطهر (رفع اللّه درجتهما).(1)

13. ابونصر هسنجانى. نقض، ص 138 و 139 و 143 و 372 و 449 و 452 و 592؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 1098.

شرف الائمة ابونصر هسنجانى، شرح حال اين دانشمند در كتاب‌ها ذكر نشده ولى در نقض در موارد متعدد اسم وى ذكر شده كه عبارتند از:

چون شرف الائمه بو نصر هِسِنْجانى پرده نفاقِ خواجه از درِ خانه بخواست برداشتن در دولتِ سلطان مسعود (نوّر اللّه قبره) با حضور اركانِ دين و دولت از وزرا و امرا و سپاه سالاران و خادمان حضرت و ده هزار نفس از عوام و خواص و از هر مذهبى و طايفه‌اى به حضورِ سلطان او تقرير مى‌كرد اين مذهب مجبران بامذهب باطنيان برابر است در وجوبِ معرفتِ خدا، فضولى برخاست و گفت: مولانا چه فرق است ميانِ ملحدان و اين جماعت؟ خواجه گرم و بلند گفت: اى خواجه، فرق در دوگانگى باشد و اين‌جا يگانگى است در يگانگى فرقى نباشد.(2)

و درين روزگار آنچه هر سال خواجه امام شرف الائمه أبو نصر الهنسجانى كند در هر عاشورا به حضور امرا و تركان و خواجگان و حضور حنيفيان معروف و همه موافقت نمايند و يارى كنند و اين قصه خود به وجهى گويد كه دگران خود ندانند و نيارند گفتن.

. همان، 372.

و مفتّنان و اوباش سراىِ خواجه بو نصر هسنجانى به غارت بربخته و در حال خواصِّ سلطان و غلامان امير عباسى غازى برفتند و بسيارى را بگرفتند و سه غوغائى قزوينى را درآويختند.()


1) . الفهرست، منتجب الدين، ص 41 و 100.

2) . نقض، ص 138 - 139.

) . نقض، ص 449.

هسنجانى، به هسنجان منسوب است كه از قراى رى بوده است. سمعانى در انساب گفته:

الهسنجاني بكسر الهاء و السين المهملة و سكون النون و فتح الجيم و في آخرها النون بعد الألف، هذه النسبة إلى قريةٍ من قُرى الري، يقال لها: هسنگان: فعرّبت و قيل لها هسنجان.

. تعليقات نقض، ج 2، ص 1098 به نقل از انساب سمعانى.
14. احمدچه رازى

صاحب نقض وى را از شاعران فارسى‌گوى ياد كرده(1)

15. خواجه اميرك شيعى رازى. نقض، ص 3، 35، 364، 222؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 12 - 13.

صاحب نقض در چند مورد از وى ياد كرده بدين ترتيب:

در مقدّمه كتاب در توضيح كتاب مثالب النواصب مى‌گويد:

[مؤلف آن كتاب را] سه نسخت كرده، يكى به خزانه اميرك معروف فرستادى و ديگرى مصنّف مى‌دارد و در خفيه بر عوام الناس مى‌خواند و نسختى از آن نقل كرده به قزوين.(2)

و مدرسه فقيه على جاسبى به كوى اصفهانيان كه خواجه اميرك فرموده است كه بدان تكلّف مدرسه‌اى در هيچ طايفه‌اى نيست.

. همان، ص 35.

و از خواجگان و رؤسا كه در عدادِ اعتبار و التفات آيند چون... خواجه اميرك شيعى رازى.()


1) . نقض، ص 231 و 577. ولى در مصادر اطلاعى از احوال و اشعار آنها ذكر نشده است.

2) . نقض، ص 3.

) . همان، ص 222.

در ديگر مصادر يادى از وى نشده است.

16. فقيه بُلمعالى امامتى رازى

از عالمان بلند مرتبه شيعى است كه صاحب نقض وى را در شمار شمس الاسلام

حسكا و بوطالب بابويه و قبل از نام آنها ذكر نموده است.

عبارت صاحب نقض چنين است:

... و چون حال بدين انجاميد شيعت اين حال رفع كردند بر خواجه على عالم و فقيه بلمعالى امامتى و شمس الاسلام حسكا... .

. نقض، ص 405 و 444.
17. بندار رازى(1)

صاحب نقض مى‌نويسد:

و استاد ابومنصور و برادرش ابوسعد وزيران محترم بودند از آبه... و بندار رازى را در مدح اين دو وزير بيست و هفت قصيده غرّاست و اين ابياتِ مسمى وراست كه در حق ايشان گويد:

جليل مملكت داراى گيتى *** ابو منصور آن درياى مفخر

هم زاى دولت و همشيره عزّ *** هم نام مصطفى هم دين حيدر

بفرّ دولتِ استاد بو سعد *** بماناد اين چنين دولت معمر

همايون دو برادر چونكه دو شير *** دو خورشيد كرم دو بحر اخضر

. نقض، ص 219.(2). همان، ص 225.

1) . براى شرح حال وى ر.ك: دانشنامه جهان اسلام مدخل: «بندار رازى».

از شاعران شيعى است كه يادش دو بار در نقض آمده و غير از آن اطلاعى از وى در دست نداريم.

2) و از متملّكان و رؤسا و سادات رى و قزوين... و سيد حمزه شعرانى كه بندار رازى را در مدحِ ايشان قصايد است كه چون بخوانند بدانند.

18. امام بو جعفر گيل

صاحب نقض درباره وى آورده:

و در رى سادات بسيارند از نقيبان و رئيسان كه اين مذهب دارند. چنان كه خواجه امام بو جعفر گيل كه بر بلاى همه اصحاب بو حنيفه نشيند در حضرت مجلس حكم و مُعدل و مزكى باشد، با اين همه در بانگ نماز و قامت خير العمل زنند و والى و قاضى و پادشاه دانند و علما را معلوم باشد و نه نقصانِ عدالتشان كند و نه كس را زهره باشد در ايشان طعنى زند.(1)

19. تاج الدين كيسكى

وى فرزند سيّد محمّد كيسكى است و شرح حالش در ضمن شرح حال وى ذكر گرديد.

20. حسام الدين اتابك اينانج بيگ سنقر صاحب رى (مقتول در 564ق)

وى مدتى فرمانروايى رى (از سال 548 تا 564ق) را در دست داشته و صاحب نقض داستان بدرقه حاجيان خراسان را از رى تا بسطام هنگام بازگشت از حج ذكر كرده كه چون وى بازگشت دزدان بر قافله زده و متجاوز از چهارصد و اندى حاجى را كشتند. عبارت صاحب نقض چنين است:

تا در شهور سنه ثلاث و خمسين و خمسمائة قافله‌اى كه از سفر حجاز بازگشت با عدّت و آلت و برگ و ساز همه حنيفيان نيكو اعتقاد و سنّيان عدلى نه جبرى‌اند هزار مرد از ماوراء النهر و غزنين و بلخ و بخارا و خوارزم و بلاد آن ديار با بدرقه اميرغازى اينانج اتابك مى‌رفتند تا به بسطام، چون بدرقه بازگشت ملحدان از مهريان شبيخون آوردند و چهارصد هزار دينار صامت و ناطق ببردند و چهارصد و هشتاد واند مسلمان حاجى و غير حاجى را شهيد كردند.

. نقض، ص 345.

1) . نقض، ص 421.

21. ابومنصور حفده طوسى نيشابورى (م 571 ق)(1)

وى مدتى در رى بوده كه مصادف با ايام عاشورا و عزادارى شيعيان بوده و صاحب نقض، كلمات وى را در تفضيل امام حسين عليه‌السلام بر عثمان چنين نقل كرده است:

و خواجه امام بومنصور حفده كه در اصحاب شافعى معتبر و متقدّم است به وقت حضور او به رى ديدند كه روز عاشورا اين قصه بر چه طريق گفت و حسين را بر عثمان درجه و تفضيل نهاد و معاويه را ياغى خواند در جامعِ سرهنگ.

. نقض، ص 372.

شرح حال وى در وفيات الاعيان(2). روضات الجنان، حافظ حسين كربلائى تبريزى، ج 1، ص 285 - 290. ، مسطور است و خاقانى شروانى قصيده‌اى در رثاى وى سروده است با اين عنوان:

«در مرثيه شيخ الاسلام عمدة الدين محمّد بن اسعد طوسى نيشابورى».(3)

22. شمس الاسلام حسكا بابويه. نقض، ص 34 و 41 و 142 و 144 و 210 و 299 و 300 و 364 و 405 و 444 و 605؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 146؛ أمل الآمل، ص 467؛ روضات الجنات، ص 557؛ تنقيح المقال، ج 1، ص 273؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ص 466.

شمس الاسلام حسن بن حسين بن بابويه قمى معروف به حسكا ساكن رى.

وى جدّ منتجب‌الدين صاحب فهرست است كه در آنجا وى را چنين ترجمه كرده است:

الشيخ الامام الجدّ شمس الاسلام الحسن بن الحسين بن بابويه القمى نزيل الرى المدعو حسكا.


1) . نقض، ص 372 و 592؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 1098 - 1100.

ابو منصور محمّد بن اسعد بن محمّد بن حسين بن قاسم عطارى طوسى متوفاى 571 و مدفون در چرنداب تبريز.

2) . وفيات الاعيان، ابن خلكان. و روضات الجنان

3) . ديوان خاقانى، تصحيح على عبدالرسولى، ص 303 - 308.

فقيه، ثقة، وجه، قرأ على شيخنا الموفق أبي جعفر (قدّس اللّه روحه) جميع تصانيفه بالغري (على ساكنه السلام) و قرأ على الشيخين سلار بن عبدالعزيز و ابن براج جميع تصانيفه و له تصانيف فى الفقه منها كتاب العبادات و كتاب الاعمال الصالحة و كتاب سيّد الانبياء و الائمه عليهم‌السلام ، أخبرنا بها الوالد عنه (رحمهم اللّه).(1)

صاحب نقض در موارد متعدد از شمس الدين حسكا رازى ياد كرده كه مطالب قابل توجه آن چنين است:

و در آنجا (رى) مدرسه شمس‌الاسلام حسكا بابويه كه پير اين طايفه بود كه نزديك سراى ايالت است و در آنجا نماز به جماعت و قرائتِ قرآن و تعليم قرآن كودكان را و مجلس وعظ و طريقِ فتوى و تقوى ظاهر و معين بوده است و هست.

. نقض، ص 34 - 35.

و علم و امانت و زهد و ورع شمس الاسلام حسكا بابويه همه طوايف اسلام را معلوم است.()

صاحب مثالب النواصب در نسبت دروغى به حسكا بابويه چنين نوشته:

حسكاى بابويه گفت: من هيچ شب نخسبم تا صد بار لعنت به معاذ جبل نكنم و معاذ جبل (رضى اللّه عنه) امين و كاردار رسول بود بر اعمال يمن و تعليم شرعيات و رسول عليه‌السلام در حق گفته بود: أعلمكم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل، نمى‌شايد كه يك شب بر پير دانشمند رافضى بازگردد تا او را چند بار لعنت بنكند فكيف بر آنها كه خلافت و امامت كردند.

و صاحب نقض در جواب افتراى وى چنين مى‌نويسد:

اما جواب اين كلمات همان است كه در مواضع گفته آمد كه دروغ و بهتان است و وزر و وبال به گردنِ آن كس كه گويد و روا دارد دروغى بر پيرى زاهد


1) . الفهرست، منتجب الدين، ص 46 - 47.

) . همان، ص 144.

عالم مقدم نهادن كه سيرت و طريقت شمس الاسلام حسكا رحمه‌اللههمه علماى فريقين را معلوم باشد كه عفت نفس و كوتاه زبانى و پاك نفسى.

. همان، ص 299 - 300.
23. حسن استرآبادى (قاضى رى)(1)

قاضى القضات عماد الدين ابومحمّد حسن استرآبادى (متولد 455ق در استرآباد و متوفاى 541ق در رى).

وى از دانشمندان بزرگ و قاضيان مشهور رى بوده و در مذهب حنفى سلوك مى‌كرده، ولى با دانشمندان شيعه مراودات نيكو داشته به طورى كه دانشمندان شيعه كتاب غرر و درر سيّد مرتضى را از طريق وى روايت مى‌كنند و همين امر موجب شده كه دانشمندان شيعه را به حسن سلوك بستايند چنان كه شاعر شيعى قوامى رازى، قصيده‌اى در مدح وى سروده كه بيش از صد بيت است.

چند بيت از اين قصيده كه دلالت بر عظمت صاحب ترجمه دارد چنين است:

اى قوامى چون معانى شد عماد لفظ تو *** جهد آن كن تا به نزديك عماد الدين برى

آن عمادالدين حق اقضى‌القضاة شرق وغرب*** كش رسد بر مهتران دين و دولت مهترى

پادشاه شرع و ملت خواجه درگاه و دين *** كاسمان را نيست در پهلوى پهناورى

از فصاحت‌هاى پندارى كه در تذكير تو *** جبرئيلت مقرئى كردست و عرشت منبرى(2)


1) . نقض، ص 53 و 115 و 143 و 190 و 295 و 399 و 400 و 420 و 422 و 449 و 558 و 584 و 585 و 606؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 398 - 412.

2) . ديوان قوامى رازى، ص 81 - 86.

صاحب نقض در چندين مورد از وى ياد نموده كه نشانِ عظمت وى و مقبوليش در نزد عامه و خاصه دارد. براى نمونه چند مورد آن چنين است:

و من در شهور سنه ثلاث و ثلاثين و خمسمائة كتابى مفرد ساخته‌ام در تنزيه عايشه در دولت امير غازى عبّاس رحمه‌الله به اشارت رئيس و مقتداى سادات و شيعه سيّد سعيد فخرالدين بن شمس‌الدين الحسينى (قدّس اللّه روحهما) و قاضى القضاة سعيد عماد الدين الحسن استرآبادى (نوّر اللّه قبره) به استقصا خوانده و بر پشت آن فصلى غرا نوشته به استحسان تمام و نسخه اصل آن به خزانه اميرعبّاس بردند و ديگر نسخت‌ها دارند... .(1)

قاضيى چون حسن استرآبادى كه در مشرق و مغرب مانند نداشت.

. همان، ص 422.

و در اين ديار بزرگترين مفتى در اصحاب بو حنيفه در عراق قهستان قاضى عماد الدين حسن استرآبادى بود هميشه اين سنت نگاه داشتى و در جامع مسلمانان كه خطبه و نماز كردى باز نكردى و اقتدا بدو خطا نباشد و او را بى‌علم نپندارم كه هفتاد سال بر عملى متواتر مداومت بنمايد... .(2)

و پوشيده نيست كه عماد الدين حسن سادات و شيعت را چگونه مكرم و محترم داشتى.

. همان، ص 585.

سيد اجل مرتضى در كتاب غرر نام هر يك برده است و شرح داده و علماى اصحاب ما آن كتاب را از امام سعيد عماد الدين حسن استرآبادى (نوّر اللّه قبره) سماع كرده‌اند كه او را از پسر قدامه سماع بود و پسر قدامه را از سيد علم الهدى.()

پس از قاضى حسن استرآبادى فرزندش بر جايگاه وى قرار گرفته و قضاوت رى را عهده‌دار شده است.


1) . نقض، ص 115.

2) . همان، ص 558.

) . همان، ص 190.

همچنان كه صاحب نقض تصريح نموده وى حنفى مذهب بوده ولى با توجه به روايت عالمان شيعى از وى، عده‌اى از دانشمندان شيعى وى را شيعه قلمداد نموده‌اند.

. طبقات اعلام الشيعه النابس، ص 65 - 66؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ص 492.

شرح حال وى در كتاب‌هاى شيعه و حنفيه مندرج است.(1)

24. ابوتراب بن حسن دوريستى(2)
25. خواجه حسن دوريستى. نقض، ص 145 و 231 و 241؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 132 و ج 2، ص 981؛ الفهرست، منتجب الدين، ص 189 - 191.(3)

و اين خواجه حسن كه پدر بو تراب است با نظام الملك حقّ خدمت و صحبت و الفت داشته و در حقّ او مدح گفته و از آن يكى كه تخلّص كرده به مدح خواجه نظام الملك رحمه‌الله و آن اين است... .

. نقض، ص 145 - 146.

پس از آن نه بيت از آن قصيده را نقل كرده است.


1) . براى تفصيل حالات وى به تعليقات نقض، ج 1، ص 398 - 412 و ديوان قوامى رازى، ص 243 - 247 مراجعه شود.

2) . نقض، ص 142 و 145 و 444.

در ضمن شرح حال پدرش (حسن دوريستى) ذكر شده است.

3) حسن بن جعفر بن محمّد دوريستى رازى، در نقض چندين مورد از وى ياد شده بدين عبارت:

و خواجه حسن پسر شيخ جعفر دوريستى مشهور در فنون علم و مصنّف كتب و راوى اخبار بسيار و از بزرگان اين طايفه و علماى بزرگ، در هر دو هفته نظام الملك از رى به دوريست رفتى و از خواجه جعفر سماعِ اخبار كردى و بازگشتى از غايت فضل و بزرگىِ او، و اين خاندانى است به علم و عفت و امانت مذكور، خلفاً عن سلف.

و خواجه حسن بن جعفر الدوريستى عالم و شاعر بوده است و او را در مناقب و مراثى قصايد بسيار است كه به شرح همه نتوان رسيد و بهرى بيان كرده شد و اين قطعه لطيفه در حق رضا عليه‌السلام او راست:

يا معشر الزوار طاب مزاركم *** حيّوا بطوس معالماً و رسوما

و اذا رأيتم قبر مولانا الرضا *** صلّوا عليه و سلّموا تسليما(1)

وخواجه الحسن بن جعفر اين معنى را از قول صادق عليه‌السلام به نظم آورده است بر اين وجه:

بغض الوصى علامة معروفة *** كُتِبَتْ على جَبَهات أولاد الزنا

من لم يوال من الانام وليّه *** سيّان عنداللّه صلّى ام زنا(2)

وى را فرزندى بود به نام ابوتراب دوريستى كه در نقض در چند مورد از وى ياد شده است.(3)

دوريست در لغت‌نامه دهخدا، چنين معرفى شده:

دوريست قريه‌اى از قراى رى، ظاهراً همان درشت يا ترشت يا طرشت تهران است. قريه درشت يا ترشت فعلى كه در غرب تهران واقع است و عده كثير فقيه و عالم از آن قريه برخاسته‌اند.

. لغت‌نامه دهخدا، ماده «دوريست».
26. اوحد الدين حسين بن ابى الحسين بن ابى الفضل قزوينى(4)

الشيخ الامام اوحد الدين الحسين بن ابى الحسين بن ابى الفضل القزوينى فقيه صالح ثقة واعظ.

. الفهرست، منتجب الدين، ص 54.

1) . همان، ص 231.

2) . همان، ص 241.

3) . نقض، ص 142 و 145 و 444.

4) . نقض، ص 3 و 211 و 495؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 515.

وى برادر مهتر صاحب نقض بوده و منتجب الدين در الفهرست از وى چنين ياد كرده است:

وى را سه پسر بوده كه در كتاب مذكور چنين ياد شده‌اند:

المشايخ قطب الدين محمّد و جلال الدين محمود و جمال الدين مسعود أولاد الشيخ الإمام أوحد الدين الحسين بن أبي الحسين ابن أبي الفضل القزويني، كلّهم فقهاء صلحاء.(1)

صاحب نقض در چند مورد از اين برادرش ياد كرده بدين عبارت:

... و پيش برادر مهترم اوحد الدين الحسين كه مفتى و پير طايفه است (مدّ اللّه عمره و أنفاسه) فرستاد. او نيز مطالعه نسخه تمام كرد و از من پوشيده داشتند از خوفِ آن كه مباد من در جواب كتاب و نقض آن تعجيلى بكنم.

. نقض، ص 3.

حدّثنا الأخ الإمام أوحد الدين أبو عبداللّه الحسين بن أبي الحسين بن أبي الفضل القزوينى سماعاً و قراءةً... .(2)

27. سيّد زكى نقيب رى. نقض، ص 224؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 809 - 825؛ ديوان قوامى؛ تعليقات، ص 193 - 237.

خاندان سيّد زكى از سادات اهل علم و بلند مرتبه بودند و كسانى از اين خاندان سمت نقابت را در رى و قم و ديگر شهرها عهده‌دار بوده‌اند. از اين خاندان اين افراد در رى

سمت نقابت عهده‌دار بوده‌اند:

1.

ابوالحسن على الزكى بن أبى الفضل محمّد الشريف.

2.

عز الدين يحيى بن أبى الفضل محمّد بن على بن محمّد بن السيد المطهر ذى الفخرين على الزكى.

3.

مرتضى كبير شرف الدين محمّد بن على المرتضى.

4.

شمس رازى

صاحب نقض مى‌نويسد:

اما سعد الملك رازى رحمه‌الله شيعى امامتى اصولى بود و چون سلطان... وى را


1) . همان، ص 124.

2) . همان، ص 495.

برآويخت و بر آن پشيمان شد و سه روز بار نداد. روز چهارم كه بر تخت بنشست شمس رازى شاعر در حضرت شد و به استاد و به آوازى بلند اين قطعه بر سلطان خواند:

ترا سعد و بو سعد بودند يار *** چو تاج از برِ سر درآويختى

درآويخت بايست بدان هر دوان *** تو آن هر دوان را برآويختى

سلطان بگريست و شاعر را سيم و خلعت فرمود.(1)

29. شهاب مشاط. نقض، ص 372؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 1103.

يكى ديگر از عالمان خاندان بنى مشاط كه در نقض نام وى آمده، از اين عالم - كه مذهب عامه دارد - جز آنچه در كتاب نقض ياد شده مطلب ديگرى در كتاب‌ها ذكر نشده است، عبارت صاحب نقض در مورد وى چنين است:

و اگر خواجه به مجلس حنيفيان و شيعيان نرفته باشد آخر به مجلس شهاب مشاط رفته باشد كه او هر سال كه ماه محرم درآيد ابتدا كند به مقتل عثمان و على و روز عاشورا به مقتل حسين على آورد تا سال پيراى به حضور خاتونانِ اميران و خاتون امير أجل اين قصه به وجهى گفت كه بسى مردم جامه‌ها چاك كردند و خاك پاشيدند و عالم سر برهنه شد و زارى‌ها كردند كه حاضران مى‌گفتند: زيادت از آن بود كه به زعفران جاى كنند شيعت.(2)

30. شهاب الدين محمّد كيسكى

وى سبط سيّد محمّد كيسكى است كه شرح حالش در ذيل شرح حال وى ذكر گرديد.

31. صاحب بن عبّاد. نقض، ص 18 و 217 و 316 - 600.

وزير معروف ديالمه كه مدت هيجده سال سمت وزارت را عهده‌دار بود و مقرحكومتش در رى بود. شرح حال وى طولانى و در اغلب مصادر زندگى نامه‌ها


1) . نقض، ص 119.

2) . نقض، ص 372.

ضبط شده است. آنچه صاحب نقض درباره وى - كه از شيعيان معتقد بوده - ذكر كرده چنين است:

و در عجم دستاربندى به فضل و عدل از صاحب كافى بزرگتر نبوده است. ابوالقاسم ابن العباد بن العباس كه هنوز وزرا را به حرمت او صاحب نويسند و توقيعات و خطوط و رسوم او هنوز مقتداى اصحاب دولت است و كتب‌خانه صاحبى بروده(1)

إنّ علي بن أبي طالب *** امامنا فى سورة المائدة

فقل لمن لامك فى حبّه *** خانتك في مولدك الوالدة

. نقض، ص 217.(2). براى توضيح بيشتر درباره اين كتابخانه به تعليقات نقض، ج 1، ص 50 - 55 مراجعه شود.

صاحب نقض دو بيت شعر نقل كرده با عبارت «چنانكه شاعر رازيان گفته» و آن دو بيت چنين است:

لعمرك ما الانسان الا بدينه *** فلا تدع التقوى اتكالاً على الحسب

لقد رفع الاسلام سلمان فارسٍ *** و قد وضع الشرك الشريف أبا لهب(3)

مرحوم محدّث ارموى احتمال داده كه منظور از «شاعر رازيان» همان صاحب بن عبّاد بوده به دليل آن‌كه اين دو بيت در ديگر مصادر از اشعار وى ذكر شده است. و سنايى نيز در معنى آن به پارسى چنين سروده:

بو لهب از زمين يثرب بود *** ليك قد قامت الصلا نشنود

بود سلمان خود از ديار عجم *** بر در دين همى فشرد قدم(4)


1) . روده محله‌اى در رى بوده است. او نصب فرموده است در تشيّع به صفتى بوده است كه كتابى مفرد تصنيف اوست در امامت دوازده معصوم و ابيات و اشعار او كه دلالت بر مذهب او بسى است و يك بيت از او اين است كه:

2) صاحب بن عبّاد كتابخانه مفصلى در رى داشته كه قريب دويست و هفده هزار جلد كتاب در آن نگهدارى مى‌شده است.

3) . نقض، ص 45.

4) . همان.

32. شيخ صدوق(1)

ابو جعفر محمّد بن على بن بابويه قمى، معروف به شيخ صدوق و ساكن و مدفون در رى. شرح حال وى در اغلب كتاب‌هاى رجال و شرح حال درج شده، در اين‌جا عباراتى را كه صاحب نقض درباره وى آورده درج مى‌كنيم:

ابو جعفر بابويه فقيهى است مقدّم.(2)

و فضل و بزرگى شيخ كبير بو جعفر بابويه رحمه‌الله را خود چگونه انكار توان كرد از تصانيف و وعظ و درس و از رى تا بلاد تركستان و ايلاق اثر علم و فضل ايشان در جهان ظاهرست.

. همان، ص 40.

و بو جعفر بابويه شخصى بزرگوار و استاد همه اصحاب.(3)

و ابو جعفر الكبير البابويى مصنّف سيصد مجلد از اصول و فروع.

. همان، ص 209.
33. قاضى القضات ظهيرالدين(4)

و در عهد سيّد شمس الدين رئيس شيعت كه در همه محافل و مجامع سال‌هاى دراز از اصحاب بو حنيفه و شافعى كس بر بالاى او ننشست و نتوانست نشستن كه عماد الدين كبير خود منزوى بود و قاضى القضاة ظهير الدين به دگر جانب نشستى.

. نقض، ص 400.

و در رى سادات بسيارند كه اين مذهب دارند و مقبول الشهادة و العدالة بوده‌اند پيش قاضى القضاة الحسن الاسترآبادى رحمه‌الله چنان كه سيّد امام ابوالفتح


1) . نقض، ص 23 و 24 و 29 و 40 و 184 و 191 و 209 و 257 و 364 و 444 و 531 و 534 و 593 و 595 و 597 و 601؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 502.

2) . نقض، ص 29.

3) . همان، ص 191.

4) . نقض، ص 400 و 420 و 422 و 451.

در نقض در چهار مورد نام وى آمده ولى معين نيست مقصود از اين عنوان كيست عبارت نقض چنين است:

ونكى و در پيش قاضى ظهير الدين.(1)

و چون ظهير الدين كه مفتى مسلمانان است بارى اين مداهنه نكردى.

. همان، ص 422.

گويا اين شخص - چنان كه مرحوم محدّث ارموى احتمال داده‌اند - همان فرزند قاضى القضات عماد الدين حسن استرآبادى است كه پيش از اين ياد شد.

34. اميرعبّاس صاحب رى (مقتول در 541 ق)(2)

اميرعبّاس والى رى و شيعى مذهب از امراى بسيار متديّن و عادل و باكفايت بوده و به شهامت و جلادت و عظمت و مروت شهرت داشته است. در نقض در موارد متعدد يادى از وى شده كه يك مورد آن چنين است:

و من در شهور سنه ثلاث و ثلاثين و خمسمائه كتابى مفرد ساخته‌ام در تنزيه عايشه در دولت امير غازى عبّاس رحمه‌الله و نسخه اصل به خزانه امير عبّاس بردند.(3)

35. عبدالجبار مفيد رازى. نقض، ص 35 و 40 و 210 و 288 و 289 و 364 و 444؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 95.

المفيد عز العلماء ابوالوفاء عبدالجبار بن عبيداللّه بن على رازى، از دانشمندان بزرگ شيعى در سده پنجم و ششم هجرى بوده و مدرسه‌اى در رى ساخته كه مجمع ارباب علم و دانش بوده است.

در نقض ياد وى و مدرسه‌اش آمده، بدين عبارتها:

و مدرسه خواجه عبدالجبار مفيد كه چهار مرد فقيه و متكلم در آن مدرسه درس شريعت آموختند و اين ساعت معروف و مشهور است به درس علوم و نماز به جماعت و ختم قرآن و نزول اهل صلاح و فقهاء.()


1) . نقض، ص 420.

2) . نقض، ص 41 و 115 و 130 و 142 و 143 و 202 و 295 و 421 و 449 و 451؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 1138 - 1142.

3) . نقض، ص 115.

) . نقض، ص 35.

و المفيد عبدالجبار الرازى كه چهارصد شاگرد بزرگ داشت.

. همان، ص 210.
36. عبدالجليل رازى(1)

الشيخ العالم أبو سعيد عبدالجليل بن عيسى بن عبدالوهاب الرازي، متكلم، فقيه متبحّر، أستاذ الائمة في عصره، و له مقامات و مناظرات مع المخالفين مشهورة و له تصانيف أُصوليه.

. الفهرست، منتجب الدين، ص 77.

اما اين‌كه صاحب ترجمه غير از رشيد الدين عبدالجليل بن مسعود رازى است، مطالب منتجب الدين در الفهرست و صاحب نقض دليل كافى و متقنى است؛ زيرا منتجب الدين بعد از ذكر ترجمه رشيد الدين عبدالجليل بن مسعود، شرح حال صاحب ترجمه را آورده است كه دليل بر آن است كه آنها دو نفرند و صاحب نقض در دو مورد كه از صاحب ترجمه ياد كرده، از رشيد الدين نيز ياد كرده كه عبارت وى چنين است:

و فقيه عبدالجليل و خواجه امام رشيد محقق.(2)

و الفقيه عبدالجليل بن عيسى العالم و الإمام الرشيد عبدالجليل بن مسعود المتكلّم... .

. همان، ص 40.
37. خواجه امام رشيد الدين عبدالجليل رازى()

1) . نقض، ص 400 و 211؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 144.

ابوسعيد عبدالجليل بن عيسى بن عبدالوهاب الرازى، منتجب الدين در فهرست از وى چنين ياد كرده است:

2) . نقض، ص 211.

) . نقض، ص 36 و 40 و 68 و 211 و 253 - 255 و 433 و 471 و 577؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 144.

رشيد الدين ابوسعيد عبدالجليل بن أبى الفتح مسعود بن عيسى رازى، از متكلمان بزرگ شيعى در سده ششم هجرى است. صاحب نقض در چند مورد از وى به بزرگى

ياد كرده و به مطالب وى در كتاب‌هايش استناد نموده است كه عبارتند از:

و خواجه امام رشيد الدين رازى كه استادِ اهل زمانه خود بود در علمِ اصول.

. نقض، ص 68.

اما جواب آنچه گفته است كه: «شريعت را ظاهرى و باطنى هست» اين مذهب باطنيان و صباحيان است نه مذهب مسلمانان و ايشان را از اين‌جا باطنى گويند و بيان اين مسئله و دگر مسائل كه ردّ است بر ملاحده و بواطنه و دهريه و غلات و غير ايشان از اصناف مبطلان خواجه امام سعيد رشيد رازى (قدّس اللّه روحه) در كتاب فصول بيان كرده است به وجهى روشن بر بايد گرفتن و بر خواندن تا اين شبهت زايل شود.(1)

و منتجب الدين در الفهرست در شرح حال وى مى‌نويسد:

الشيخ المحقق رشيد الدين أبو سعيد عبدالجليل بن أبي الفتح مسعود بن عيسى المتكلّم الرازي أُستاد علماء العراق في الأُصولين، مناظر ماهر حاذق له تصانيف؛ منها نقض التصفّح لأبي الحسن البصري، الفصول في الأُصول على مذهب آل الرسول، جوابات على بن القاسم الاسترآبادي المعروف ببلقمران، جوابات الشيخ مسعود الصوابي، مسالة فى المعجز، مسألة فى الاعتقاد، مسألة فى نفى الرؤية، شاهدته و قرأت بعضها عليه.

. الفهرست، منتجب الدين، ص 77 و 245 - 247.

و الامام الرشيد عبدالجليل بن مسعود المتكلم كه عديم النظير بود در عهد خويش و شاگردان وى از سادات و علما همه عالم و متبحر كه به ذكر كتاب بيفزايد.()

رشيد الدين رازى مدرسه‌اى در رى داير نموده كه در نقض از آن چنين ياد شده:

و مدرسه خواجه امام رشيد رازى به دروازه جاروب بندان كه زيادتر از دويست دانشمند در وى درس اصول دين و اصول الفقه و علم شريعت خواندند كه علاّمه روزگار خويش بودند... و هنوز مَعمور و مسكون و در


1) . همان، ص 433.

) . نقض، ص 211.

آنجا درسِ علم مى‌رود و هر روز ختم قرآن و منزل مصلحان و فقهاست و كتبخانه دارد و به همه انواع مزيّن است.

. همان، ص 36.

شايان ذكر است كه صاحب ترجمه غير از ابوسعيد عبدالجليل بن عيسى بن عبدالوهاب الرازى است كه شرح حالش بعد از اين خواهد آمد.

38. عبدالجليل قزوينى رازى (صاحب نقض)

نصير الدين عبدالجليل بن ابى الحسين ابن الفضل قزوينى رازى، مؤلف كتاب نقض، منتجب الدين از وى چنين ياد كرده:

الشيخ الواعظ نصير الدين عبدالجليل بن ابى الحسين ابن أبي الفضل القزويني، عالم، فصيح، ديّن، له كتاب بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضايح الروافض، كتاب البراهين فى إمامة أميرالمؤمنين، كتاب السؤالات و الجوابات سبع مجلّدات، كتاب مفتاح التذكير، كتاب تنزيه عايشه.(1)

رافعى در التدوين في ذكر اخبار قزوين، درباره وى چنين مى‌گويد:

عبدالجليل بن ابى الحسين بن ابى الفضل ابوالرشيد القزوينى يعرف بالنصير، واعظ اصولى له كلام عذب فى الوعظ و مصنّفات فى الاصول، توطن الرى و كان من الشيعة.

. تعليقات الفهرست، منتجب الدين، از محدّث ارموى به نقل از التدوين فى ذكر اخبار قزوين.

صاحب نقض در چند مورد از خود و آثارش ياد كرده كه به دليل اهميت آنها در روشن شدن حيات علمى وى عين عبارتش درج مى‌شود:

مرا در شهور سنه خمسين و خمسمائة به روز آدينه بعد از نماز به مدرسه بزرگ خود نوبت مجلس بود و در آن به مذاهب اباحتيان طعن مى‌رفت.()

روزى كه مرا به سراى سيّد فخرالدين رحمة اللّه نوبت مجلس بود... ما مجلس


1) . الفهرست، منتجب الدين، ص 87 و تعليقات آن از محدّث ارموى، ص 255 - 285.

) . نقض، ص 102.

به آخر آورديم.

. همان، ص 488.

و من در كتاب مفتاح الراحات فى فنون الحكايات شرح ايمان عمر به نوعى لطيف بيان كرده‌ام و بعضى از معروفان فريقين آن را نسخه كرده‌اند و ديده و خوانده.(1)

و اعتقاد شيعه در حق زهّاد و عبّاد و مفسّران چنين به غايت نيكو باشد و چون مفصّل خواهد بداند كتاب مفتاح الراحات كه ما جمع كرده‌ايم در فنون حكايات بر بايد گرفتن و مطالعه كردن.

. همان، ص 239.

و من در شهور سنه ثلاث و ثلاثين و خمس مائة كتابى مفرد ساخته‌ام در تنزيه عايشه در دولت امير غازى عبّاس رحمه‌الله به اشاره رئيس و مقتداى سادات و شيعه سيّد سعيد فخر الدين بن شمس الدين الحسينى (قدّس اللّه ارواحهما) و قاضى القضاة سعيد عماد الدين حسن استرآبادى (نوّر اللّه قبره) به استقصاء برخوانده‌اند و بر پشت آن فصلى مشبع نوشته‌اند و نسخه اصل به خزانه امير غازى عبّاس رحمه‌الله بردند و نسخت‌هاى ديگر دارند.(2)

حدثنا الأخ الإمام أوحد الدين أبو عبداللّه الحسين بن أبي الفضل القزويني سماعاً و قرأةً.

. همان، ص 495.

أخبرنا الأمير الإمام أبو منصور المظفر العبادي.(3)

و عددِ اسامى همه خلفا و القابِ ايشان ما در كتاب البراهين فى امامة أميرالمؤمنين بيان كرده‌ايم در تاريخ سنه سبع و ثلاثين و خمسمائة.

. نقض، ص 376.

... و ما در كتاب البراهين فى امامة أميرالمؤمنين بيان آيت و وجه خبر و دلالت بر امامت به سمع گفته‌ايم در اين كتاب احتمال نكند.()

بار خدايا توفيق رفيق گردان و از عصمت خود ما را بهره ده تا آن گوئيم و كنيم


1) . نقض، ص 177.

2) . همان، ص 115.

3) . همان، ص 522.

) . همان، ص 641.

و نويسيم كه به قيامت بر ما ملامت نباشد و به دنيا ما را غرامت نباشد كه طاقت آن نداريم انك انت الهادى الحافظ المعين.

. همان، ص 422.
39. مفيد عبدالرحمن بن احمد نيشابورى رازى(1)

و خواجه فقيه عبدالرحمن نيشابورى كه به كتب و قول و قلم و تصانيف او التفات بسيار است طوايف اسلام را.

. نقض، ص 144.

منتجب الدين در الفهرست از وى چنين ياد كرده:

الشيخ المفيد أبو محمّد عبدالرحمن بن أحمد بن الحسين نيشابوري الخزاعي، شيخ الأصحاب بالري، حافظ، واعظ، ثقة، سافر في البلاد شرقاً و غرباً و سمع الاحاديث عن المخالف و المؤالف، و له تصانيف... .(2)

40. خواجه عبدالرحمن رازى

صاحب نقض در ذكر نام بزرگان شيعه از وى ياد كرده بدين عبارت:

و از خواجگان و رؤسا كه در عداد اعتبار و التفات آيند چون... خواجه عبد الرحمن رازى وزير بدان بزرگى.

. نقض، ص 223.
41. عبدالعظيم حسنى()

1) . نقض، ص 40 و 144 و 210 و 295؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 141.

وى از فقهاى شيعى مقيم رى بود و صاحب نقض در موارد متعدد از وى ياد كرده و در موردى مى‌گويد:

2) . الفهرست، منتجب الدين، ص 75.

) . نقض، ص 121 و 211 و 220 و 588.

سيد عبدالعظيم حسنى، صاحب بارگاه مشهور در رى كه اين مقالت به مناسبت بزرگداشت ياد و نام آن بزرگوار تنظيم گرديده و در ديگر مقالات اين كنگره عظيم الشأن شرح حالات و كرامات وى ذكر شده و نيازى به تكرار ندارد.

صاحب نقض در چند مورد از وى ياد نموده كه عباراتش چنين است:

اما ابوالقاسم عبدويه رحمه‌الله... او را در مقابل تربت سيّد عبدالعظيم الحسنى (رضى اللّه عنه) دفن كردند در داخل مشهد.

. نقض، ص 121.

و السيد ابوعبداللّه الزاهد الحسنى كه در جنب عبدالعظيم مدفون است.(1)

اهل رى به زيارت سيّد عبدالعظيم شوند و به زيارت السيد ابوعبداللّه الابيض و به زيارت السيد حمزة الموسوى كه شرف و نسب و جزالتِ فضل و كمال عفت ايشان ظاهرست.

. همان، ص 588.

و در ساخت مشهد عبدالعظيم حسنى به دست فخرالملك براوستانى گويد:

آن‌كه وزير شهيد سعيد فخرالملك اسعد بن محمّد بن موسى البراوستانى القمى (قدّس اللّه روحه)... خيرات بسيار فرموده چون قبه امام الحسن بن على... و مشهد سيّد عبدالعظيم الحسنى به شهر رى.(2)

42. على بن مجاهر رازى. نقض، ص 249 و 250؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 1029.

نام اين دانشمند دو بار در نقض آمده: يكى از قول دانشمند عامه كه در مثالب

النواصب آورده:

و در كتاب على بن مجاهد الكذاب آورده است و او از روافض متقدّم بوده است و كتاب را مناقب اميرالمؤمنين و مثالب المنافقين نام نهاده است در آن حكايت كند كه ليلة العقبة چهارده تن بودند... .()

و صاحب نقض در جواب وى مى‌نويسد:

اما جواب اين كلمات آن است كه:

اولاً على مجاهد نبود، علىِ مجاهر بود و كوىِ مجاهر بدرِ مصلحگاه به پدرش


1) . همان، ص 211.

2) . همان، ص 220.

) . نقض، ص 249.

باز خوانند كه رازى بود و على از رى به رفته بود به تعلّم و با احمد حنبل بارى آمد و مدتى به رى بماند و مذهب حنبل گفتى.

و آنچه او را كذاب خوانند عيب نباشد بر شيعت كه همه اهل سنت خليفه اولين را از ولد العباس ابوالعباس سفّاح خوانند و سفّاحى بدتر است از كذّابى و اگر آن خلل مذهب سنّيان نيست اين نيز نقصان مذهب شيعت نكند.

و حديث كتابى كه آورده است نام كتاب نه اين است در آن كتاب بابى است كه آن را باب مناقب اميرالمؤمنين و مثالب المنافقين خوانند.

. همان، ص 250.

نام و طريق روايت على بن مجاهد رازى در كتب اهل سنت ذكر شده ولى از على بن مجاهر رازى يادى در كتاب‌ها نشده است.

43. على جاسبى رازى(1)

حدّثنا الأخ الإمام أوحد الدين أبو عبداللّه الحسين بن أبي الحسين بن أبي الفضل القزويني سماعاً و قراءةً، قال حدثنا الشيخ الفقيه أبو الحسن علي بن الحسن الجاسبي نزيل الري قال: حدثنا الشيخ المفيد ابومحمّد عبدالرحمن بن أحمد بن الحسين نيشابورى رحمه‌الله املاءً من لفظه بالري في مسجده سنة ست و سبعين و أربع مائة.

. نقض، ص 495.

و الفقيه المتدين أبو الحسن على الجاسبي.()

و در ذكر مدارس رى مى‌نويسد:

و مدرسه فقيه على جاسبى به كوى اصفهانيان كه خواجه اميرك فرموده است


1) . نقض، ص 25 و 211 و 295؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 520 - 524.

الشيخ الفقيه ابوالحسن على بن الحسن الجاسبى ساكن رى، وى از مردمان جاسب از قراى قم بوده و ساكن رى بوده و مدرسه مجللى در آن بنا كرده كه در نقض ياد شده بدين عبارت:

) . همان، ص 211.

كه بدان تكلّف مدرسه‌اى در هيچ طايفه نيست و سادات دارند و در آنجا مجلس وعظ و ختم قرآن و نماز به جماعت باشد.

. همان، ص 35.

و منتجب الدين در الفهرست از وى چنين ياد كرده:

الفقيه الدين ابوالحسن على بن الحسين بن على الحاستى، صالح، حافظ، ثقة، رأى الشيخ ابا على بن الشيخ ابى جعفر و الشيخ الجد شمس الاسلام حسكا ابن بابويه و قرأ عليهما تصانيف الشيخ جعفر رحمهم اللّه.(1)

44. خواجه على متكلم رازى. نقض، ص 212 و 231 و 539 و 545و 577 و... ؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 534 و ج 2، ص 1010.

شيخ زين‌الدين ابوالحسن على بن محمّد الرازى المتكلم، او از عالمان متكلم و شاعران پارسى‌گوى بوده و صاحب نقض در ذكر عالمان شيعى و شاعران پارسى شيعى نام وى را ذكر و چند اثر وى را ياد كرده است.

عبارات صاحب نقض چنين است:

اما شعراء پارسيان كه شيعى و معتقد و متعصب بوده‌اند... و خواجه على متكلم رازى عالم و شاعر.(2)

و خواجه على متكلم مستبصر رحمه‌الله از آن عالم‌تر و بزرگتراند كه بديشان چنين حوالت شايد كردن و اشعار و اقوال ايشان ظاهرست.

. همان، ص 525.

و منتجب الدين از وى و آثارش چنين ياد كرده:

الشيخ زين الدين أبو الحسن علي بن محمّد الرازي المتكلّم، أُستاد علماء الطائفة في زمانه، و له نظم رائق في مدائح آل الرسول صلى‌الله‌عليه‌و‌آله وسلمو مناظرات مشهورة مع المخالفين و له مسائل في المعدوم و الأحوال و كتاب الواضح و دقائق الحقائق، شاهدته و قرأت عليه.()


1) . الفهرست، منتجب الدين، ص 79.

2) . نقض، ص 231.

) . الفهرست، منتجب الدين، ص 79.

45. عماد الدين ابوالمعالى

عماد الدين ابوالمعالى فرزند كيا مختص الدين رازى. صاحب نقض از وى و پدرش در ذكر وزرا و صاحب منصبان شيعى ياد نموده و در ديگر مآخذ يادى از وى نشده است. عبارت نقض چنين است:

و كيا مختص الدين رازى و پسرش عماد الدين ابوالمعالى با فضل و رفعت و مروت و امانت و شمس الدين محمّد بنيمان تفرشى همه مستوفيان معتبر.

. نقض، ص 221؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 750 و 785.
46. عميد بركه رازى

يكى از وزرا و صاحب منصبان شيعى است كه صاحب نقض از او ياد كرده و اطلاعى ديگر از وى در دست نيست.(1)

47. عميد ابوالوفاء. نقض، ص 122 و 221؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 783.

نام وى در نقض در دو مورد ياد شده: يكى در آنجا كه صاحب مثالب النواصب بر شيعيان خرده گرفته كه سرشناسان شما را حاكم اعدام نموده و صاحب نقض در جواب وى از يك يك افراد نام برده شده دفاع كرده و سبب قتل آنها را بيان نموده و درباره صاحب ترجمه چنين نوشته:

و عميد ابوالوفاء شيعى را نه به حوالت مذهب و اعتقاد هلاك كردند و اين معنى در روزنامه‌هاى ديوانى ظاهر است، چون مطالعه كنند اين شبهت و تهمت ساقط شود.()

مرحوم محدّث ارموى در تعليقات نقض احتمال داده كه صاحب ترجمه گويا همان است كه مرحوم عبّاس اقبال در كتاب وزارت در عهد سلاطين بزرگ سلجوقى از او


1) . نقض، ص 221؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 740 و 783.

) . نقض، ص 122.

چنين ياد كرده:

عميد الدوله جمشيد بن بهمنيار وزير فارسى كه در 476 كور شد.

. تعليقات نقض، ج 2، ص 783 به نقل از وزارت در عهد سلاطين بزرگ سلجوقى، عبّاس اقبال، ص 101 - 102.
48. قوامى رازى

شرف الشعراء بدر الدين قوامى رازى از گويندگان نيمه اول سده ششم هجرى است. شرح حال وى را مرحوم محدّث ارموى در مقدّمه ديوانش كه به طبع رسانيده، مفصلاً درج نموده است.

اما آنچه صاحب نقض درباره وى آورده عبارت است از:

... و تأييد ملك الامراء السادات عالم مرتضى كبير شرف الدين محمّد بن على... و قوامى رازى تخلص از قصيده توحيد و مناقب بدو نيكو كرد كه گفت: تا صاحب الزمان برسيدن به كار دين أولى‌ترين كسى شرف الدين مرتضاست.(1)

49. سيّد الامام مانگديم رضى. نقض، ص 40 و 210 و 405؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 139.

از عالمان و دانشمندان شيعى است و صاحب نقض در سه مورد از وى ضمن بزرگان شيعى ياد كرده و منتجب الدين در الفهرست از او چنين ياد نموده:

السيّد الإمام رضي الدين مانگديم بن إسماعيل بن عقيل بن عبداللّه بن الحسين بن جعفر بن محمّد بن عبداللّه بن محمّد بن الحسن بن الحسين بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب عليهم السلام، فاضل ثقة.(2)

و مانگديم مركب است از لفظ مانگ به معنى ماه و ديم به معنى روى (= ماه روى) است.

. تعليقات نقض، ج 1، ص 139.

1) . نقض، ص 224.

2) . الفهرست، منتجب الدين، ص 102 و 415 و 416.

50. سيّد مجتبى بن داعى رازى

صاحب نقض در يك مورد از وى و برادرش سيّد مرتضى ياد كرده است و منتجب الدين در الفهرست از هر دو برادر ياد كرده كه عبارت وى در ذيل شرح حال سيّد مرتضى ذكر گرديد.

سمعانى در معجم الشيوخ از سيّد مرتضى رازى به عنوان يكى از مشايخ خود ياد نموده و چنين آورده است:

شيخ آخر و هو أبو حرب المجتبى بن الداعي بن القاسم العلوي الحسني من أهل الري؛ سمع أبا محمّد عبدالرحمن بن أحمد بن الحسين المفيد الحافظ... كتبت عنه و كانت ولادته في شهر ربيع الآخر سنه ثمان و ستين و أربعمائة بالري و وفاته بها.(1)

51. السيد الرئيس محمّد كيسكى. نقض، ص 21، 34، 405؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 515 و 520.

منتجب الدين در الفهرست از وى چنين ياد كرده:

السيد الرئيس تاج الدين محمّد بن الحسين بن محمّد الحسينى الكيسكى، وجه السادة في الري، فاضل، فقيه، له نظم حسن و خطب لطيفة، أخبرنا بها الوالد عنه. (رحمهم اللّه).

سبطه الإمام شهاب الدين محمّد بن تاج الدين بن محمّد الحسيني الكيسكي. عالم، ورع، واعظ.

ولداه السيد عماد الدين المرتضى و كمال الدين المنتهى.

سبطه السيد صدر الدين مهدي بن المرتضى. عالم، واعظ.()

صاحب نقض از چند تن از اين خاندان ياد كرده كه عبارتند از:


1) . تعليقات نقض، ج 1، ص 516 به نقل از نسخه عكسى معجم الشيوخ.

) . الفهرست، منتجب الدين، ص 103.

1. السيد الرئيس محمّد الكيسكى الرازي: كه در سه مورد از وى ياد كرده است.. نقض، ص 21 و 34 و 405.

و از مدرسه بزرگى كه وى در رى ساخته، چنين ياد كرده:

... اشارتى برود به شهر رى كه منشأ و مولد اين قائل است:

اولاً مدرسه بزرگ سيّد تاج الدين محمّد كيسكى رحمه‌الله به كلاه دوزان كه مبارك شرفى فرموده است و قُرب نود سال است كه در آنجا ختمات قرآن و نماز به جماعت هر روز پنج بار و مجلسِ وعظ هر يك هفته دو بار و يك بار و در اين مدرسه موضعِ مناظره و نزول مصلحان در آنجا كه مجاوران‌اند از اهلِ علم و زهد و سادات و فقهاى غريب كه رسند و باشند و معمور و مشهور است.(1)

و منتجب الدين در اربعين در ضمن حكايات چهارده‌گانه كه در آخر كتاب ايراد كرده سند حكايت دهم را چنين ذكر كرده:

أخبرنا شيخنا الفقيه الدين ابوالحسن علي بن الحسين بن علي الجاسبي (رحمه‌اللّه) من لفظه إملاءً أخبرنا السيد الرئيس العالم تاج الدين أبو جعفر محمّد بن الحسين بن محمّد الحسنى الكيسكي إملاءً من لفظه سنة سبع و سبعين و اربع مأئة، أخبرنا السيد الرئيس جدى أبو محمّد زيد بن على بن الحسين الحسني.

. تعليقات نقض، ج 1، ص 527.
2. شهاب الدين كيسكى: كه از وى در دو مورد ياد كرده و در مقدّمه كتاب عنوان نموده كه نسخه اصل كتاب مثالب النواصب را وى برايش فرستاده است. عبارت وى چنين است:

اتفاق را نسخه اصل به دست سيّد امام شهاب محمّد بن تاج الدين كيسكى افتاد كه معتبر شيعه است و او آن را از سرِ صفاىِ دل و كمالِ فضل و اعتقادِ نيكو مطالعه كرد و به ما فرستاد.()


1) . نقض، ص 34.

) . نقض، ص 4 و 210.

3. تاج‌الدين كيسكى

منتجب الدين در الفهرست از وى چنين ياد كرده است:

السيد سراج الدين المسمى تاج الدين بن محمّد بن الحسين الكيسكي، صالح، محدّث.

. الفهرست، منتجب الدين، ص 44.

و صاحب نقض نام وى را در ضمن شمردن اسامى «متبحران علماى متأخران» شيعى بعد از نام السيد الرئيس محمّد الكيسكي و قبل از نام السيد امام شهاب الدين محمّد الكيسكى ياد كرده است.(1)

منتجب الدين در الفهرست از افراد مشهور به كيسكى غير از شخصيتهاى مذكور افراد ذيل را نام برده است.

1.

ابراهيم بن محمّدحسينى كيسكى

. الفهرست، منتجب الدين، ص 37.
2.

حسن بن تاج الدين حسينى كيسكى(2)

3.

حسين بن حسن بن تاج‌الدين حسينى كيسكى

. همان، ص 56.
4.

شروانشاه بن حسن حسينى كيسكى(3)

5.

على بن تاج الدين كيسكى

. همان، ص 89.
6.

ابوالنجم محمّد بن عبدالوهاب سمان رازى(4)

صاحب نقض سه مورد از وى ياد كرده و منتجب الدين در الفهرست از وى چنين ياد كرده:

الفقيه ابوالنجم محمّد بن عبدالوهاب بن عيسى السمان، ورع، فقيه له كتب فى الفقه.

. الفهرست، منتجب الدين، ص 104.

1) . نقض، ص 211؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 515.

2) . همان، ص 56.

3) . همان، ص 71.

4) . نقض، ص 40 و 211 و 231؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 143.

شيخ جليل عماد الدين ابوجعفر محمّد طبرى در بشارة المصطفى در دوازده مورد

از وى نقل حديث نموده و نص عبارت او در مورد نهم چنين است:

أخبرنا الشيخ الفقيه أبو نجم محمّد بن عبدالوهاب بن عيسى الرازي بالري في درب زامهران بالمشهد المعروف بالغري قراءة عليه في صفر سنة عشرة و خمسمائة... .(1)

53. ابوسعيد محمّد بن احمد نيشابورى. نقض، ص 40؛ تعليقات، ج 1، ص 141.

وى برادر عبدالرحمن نيشابورى است و منتجب الدين درباره وى چنين آورده است:

الشيخ المفيد ابوسعيد محمّد بن احمد بن الحسين النيشابورى ثقة، عين، حافظ، له تصانيف منها: الروضة الزهراء فى تفسير فاطمة الزهراء، الفرق بين المقامين و ... أخبرنا بها شيخنا الإمام جمال الدين ابوالفتوح الرازي الخزاعي سبطه عن والده عنه.(2)

54. خواجه محمود حدادى حنيفى

از عالمان حنفى مذهب مقيم رى بوده و در نقض در دو مورد

. نقض، ص 41 و 372. نام وى آمده، اما در ديگر مصادر ذكرى از وى به چشم نمى‌خورد.

عبارت صاحب نقض همان است كه در ترجمه ابوالفتوح نصرآبادى ذكر شد.

55. سديد الدين محمود رازى

صاحب نقض از وى با عنوان «السديد محمود بن أبى المحاسن»(3). الفهرست، منتجب الدين، ص 109. ياد كرده و فريد خراسان در تاريخ بيهقى به مناسبتى از وى با عنوان «و امام سديد الدين


1) . تعليقات نقض، ج 1، ص 143 به نقل از بشارة المصطفى.

2) . الفهرست، منتجب الدين، ص 102.

3) . نقض، ص 211؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 527. ياد كرده و منتجب الدين با عبارت: «الشيخ سديد الدين محمود بن أبى المحاسن بن أميرك عالم فاضل»

محمود بن اميرك الرازي المتكلم»(1)

56. سديد الدّين محمود حمصى رازى. نقض، ص 110؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 528 و ج 2، ص 1381.

از دانشمندان به نام شيعى است و صاحب نقض او را ضمن عالمان شيعى ياد كرده است. منتجب الدين در احوال وى چنين مى‌نويسد:

الشيخ الإمام سديد الدّين محمود بن على بن الحسن الحمصى الرازي، علاّمة زمانه فى الأُصولين، ورع، ثقة، له تصانيف، منها: التعليق الكبير، التعليق الصغير، المنقذ من التقليد و المرشد الى التوحيد المسمى بالتعليق العراقى، المصادر فى اصول الفقه... حضرت مجلس درسه سنين و سمعت أكثر هذه الكتب بقراءة من قرأ عليه.(2)

معروف‌ترين كتاب وى همان المنقذ من التقليد مشهور به تعليق عراقى است كه چاپ شده است اما وجه تسميه آن به تعليق عراقى آن است كه مؤلف آن را هنگام بازگشت از حج در عراق و شهر حله تأليف نموده، چنان كه خود در مقدّمه كتاب متذكر شده است.

57. مختص الدين رازى

صاحب نقض از وى و فرزندش در ذكر وزيران و صاحب منصبان شيعى ياد كرده بدين عبارت:

و كيا مختص الدين الرازى و پسرش عماد الدين ابوالمعالى با فضل و رفعت و مروت و امانت و شمس الدين محمّد بنيمان تفرشى همه مستوفيان معتبر.

. نقض، ص 221؛ تعليقات نقض، ص 750 و 785.

در ديگر مصادر يادى از اين دو نشده است.


1) . تعليقات نقض، ج 1، ص 527 به نقل از تاريخ بيهقى، ابوالحسن بيهقى، ص 230. ياد كرده است.

2) . الفهرست، منتجب الدين، ص 107 و 427.

58. سيّد مرتضى بن داعى رازى

وى و برادرش سيّد مجتبى از دانشمندان شيعى در سده ششم هجرى هستند و صاحب نقض در يك مورد در ذيل «متبحران علماى متأخران» شيعى از آنها ياد كرده است.

منتجب الدين در الفهرست از آنها چنين ياد كرده است:

السيّدان الأصيلان، مقدم السادة، أبو تراب المرتضى و شيخ السادة أبو حرث المجتبى ابنا الداعي ابن القاسم الحسني محدّثان، عالمان صالحان، شاهدتهما و قرأت عليهما و رويا لي جميع مرويات الشيخ المفيد عبدالرحمن النيسابوري.(1)

از تأليفات سيّد مرتضى رازى تا كنون كتاب تبصرة العوام فى مقالات الأنعام و بستان الكرام چاپ شده است.

59. مشاط رازى. نقض، ص 11 و 134 و 143 و 244 و 449 و 451 و 592؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 1104 - 1106.

در نقض درباره وى چنين آمده:

... كه كتابى بزرگ كه آن را زلّة الانبياء خوانند ابوالفضائل مشاط كرده است رد بر كتاب تنزيه الانبياء كه سيّد مرتضى علم الهدى كرده است (قدّس اللّه روحه).(2)

و امامى بزرگ از ائمه اصحاب خواجه مصنّف به رى كتابى ساخته است و آن بوالفضائل مشاط است براى عزالدين عين الدوله خوارزمشاه در آن تاريخ كه او پادشاه قزوين بود و آن را كتاب في معرفة الالهية فى دولة الخوارزمشاهية نام نهاده.

. همان، ص 134.

وى از رؤساى شافعيان در رى بوده و مناظرات و مجادلات كلامى داشته و در رد كتاب سيّد مرتضى علم الهدى كه در تنزيه انبياء نوشته، كتاب زلة الانبياء را نگاشته است.


1) . نقض، ص 211؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 516.

2) . نقض، ص 11.

سمعانى در معجم مشايخ خود شرح حال وى را چنين نگاشته:

هو أبو الفضايل سعد بن محمّد بن محمود المشاط الرازي من أهل الرى له يد باسطة فى علم الكلام و معرفة تامة بذلك النوع من العلم و كان يعظ و يتكلم فى مسائل الخلاف، و له قبول بين أصحابنا من عوام الري و أهل قزوين... و سمعت أنّ طريقته ليست بمرضية و لما دخلت داره لم أرسمت الصالحين و كانت ولادته في شهر ربيع الاول سنه تسع و سبعين و أربعمائة بالري و وفاته بها ليلة الثلثاء من شهر رمضان سنة ست و أربعين و خَمسمائة و دفن فى مدرسته بالري.(1)

60. نجيب ابوالمكارم متكلّم رازى. نقض، ص 211 و 451؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 525.

صاحب نقض در دو مورد از وى ياد كرده و در موردى گويد كه در مجلس مناظره‌اى كه در حضور امير عبّاس غازى ترتيب داده شد وى و دو نفر ديگر از عالمان به عنوان ناظر انتخاب شدند، عبارت نقض چنين است:

... و قاضى ظهيرالدين و خواجه بو نصر هسنجانى و نجيب الدين بُلمكارم متكلم را كه متبحر بود در علم اصولين به ناظرى اختيار كردند... .(2)

منتجب الدين نيز در الفهرست ياد كرده و مى‌نويسد:

الشيخ معين الدين ابوالمكارم سعد بن ابى طالب بن عيسى المتكلم الرازى المعروف بالنجيب.

عالم، مناظر، له تصانيف منها سفينة النجاة فى تخطئة الثقاة، كتاب علوم العقل، مسأله الاحوال، نقض مسأله الروية، لابى الفضائل المشاط، الموجز

. سديد الدين محمود حمصى رازى نقضى بر اين كتاب الموجز نوشته است. .()

1) . تعليقات نقض، ج 2، ص 1105، به نقل از نسخه عكسى معجم مشايخ سمعانى، ص 109.

2) . نقض، ص 451.

) . الفهرست، منتجب الدين، ص 68.

61. نور الدوله رازى

صاحب نقض وى را جزء صاحب منصبان شيعى ذكر نموده، ولى در مصادر يادى از وى نشده است.

. نقض، ص 221.
62. يحيى معاذ رازى (متوفاى 258)(1)

يوسف بن الحسين الرازى گفت به صد و بيست شهر رسيدم به ديدار علما و مشايخ هيچ كس نديدم كه قادرتر باشد بر سخن از يحيى بن معاذ رازى و وى گفته:

انكسار العاصين احب الىّ من صولة المطيعين و وى گفته:

حقيقت محبت آن است كه به بِرّ بيفزايد و به جفا نكاهد.

. مجالس المؤمنين، قاضى نوراللّه شوشترى، ج 2، ص 25.

كتابنامه

1.

اعيان الشيعه، سعيد محسن امين، بيروت: دارالتعارف للمطبوعات، 1406ق.

2.

امل الآمل، حر عاملى، تحقيق سيّد احمد حسينى، قم: دارالكتاب الاسلامى، 1362.

3.

الانساب، ابوسعيد عبدالكريم بن محمّد (م 562) سمعانى، تحقيق عبدالرحمن بن يحيى المعلمى اليمانى، حيدرآباد: مجلس دائرة المعارف العثمانية، 1382 ق.

4.

بحار الأنوار ، محمّد باقر مجلسى (م1110 ق) ، بيروت: مؤسّسة الوفاء، 1403ق/1983م.

5 . بشارة المصطفى لشيعة المرتضى ، محمّد بن محمّد الطبرى (م 525 ق ) ، نجف :المطبعة الحيدريّة ، چاپ دوم، 1383 ق .

6. تاريخ بيهق، ابوالحسن بيهقى، تهران: فروغى، 1361.

1) . نقض، ص 213؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 580.

صاحب نقض نام وى را جزء زهّاد و عبّاد شيعى ياد كرده است. مرحوم قاضى نور اللّه شوشترى در مجالس المؤمنين شرح حال وى را ذكر نموده و نقل كرده كه:

7.

تتمة اليتيمة، عبد المالك بن محمّد ثعالبى، بيروت: دار الكتب العلمية، 1403ق.

8.

التدوين فى اخبار قزوين، عبدالكريم رافعى قزوينى، تحقيق: شيخ عزيزاللّه عطاردى، تهران: مركز فرهنگى خراسان، 1376 ش.

9.

تعليقات نقض، ميرجلال الدين محدّث ارموى، تهران: انجمن آثار ملى، 1358ش.

10.

تنقيح المقال فى علم الرجال، عبداللّه مامقانى، تحقيق: محيى الدين المامقانى، قم: مؤسسة آل البيت عليهم‌السلام ، 1423ق.

11.

دانش‌نامه جهان اسلام، تهران، بنياد دائرة المعارف اسلامى، 1375.

12.

دمية القصر، على بن حسن باخرزى، به تصحيح دكتر محمّد التونجى، بيروت: دار الجيل، 1414ق.

13.

ديوان خاقانى شروانى، بديل بن على خاقانى، تصحيح: على عبدالرسولى، تهران: 1316

14.

ديوان شرف الشعرا بدر الدين قوامى رازى، بدر الدين قوامى رازى، تهران: سپهر، 1334.

15.

راحة الصدور، محمّد على راوندى، تهران: اميركبير، 1365.

16.

روضات الجنات فى احوال العلماء و السادات، ميرزا محمّد باقر موسوى خوانسارى، بيروت: الدارالاسلاميه، 1411ق.

17.

روضات الجنان، حافظ حسين كربلائى تبريزى، تبريز: ستوده، 1383.

18.

طبقات اعلام الشيعة، محمّد محسن آقا بزرگ تهرانى، مشهد: دار المرتضى، 1404ق.

19.

عمدة الطالب فى أنساب آل أبى طالب، احمد بن على بن عنبه (م 828ق)، نجف: حيدريه، چاپ دوم، 1380.

20.

الفصول الفخريه، احمد بن على بن عنبه، تهران: دانشگاه تهران، 1347.

21.

الفهرست، منتجب الدين على بن بابويه رازى، تحقيق: سيّد جلال الدين محدّث ارموى، بيروت: دار الاسلاميه ، 1411ق.

22.

فهرست كتاب‌خانه مركزى دانشگاه تهران، محمّد تقى دانش‌پژوه، تهران: دانشگاه تهران، چاپ اوّل، 1340.

23.

لغت‌نامه دهخدا، على اكبر دهخدا، تهران: مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، 1352.

24.

مجالس المؤمنين، نوراللّه شوشترى، تهران: كتابفروشى اسلاميه، 1354 ش.

25 . مستدرك الوسائل، ميرزا حسين نورى (م 1320 ق ) ، قم: مؤسّسه آل البيت عليهم‌السلام ، 1407 ق.

26.

معالم العلماء، محمد بن على ابن شهرآشوب، نجف: المطبعه الحيدريه، 1380ق.

27.

معجم مشايخ سمعانى، نسخه عكسى.

28.

نسائم الاسحار من لطائم الأخبار، ناصرالدين منشى كرمانى، مصحح: سيّد جلال الدين محدّث ارموى، تهران: اطلاعات، 1364.

29.

كتاب نقض، عبدالجليل قزوينى رازى، به تصحيح جلال الدين محدّث ارموى، تهران: انجمن آثار ملّى، چاپ دوم، 1358 ش.

30.

وزارت در عهد سلاطين بزرگ سلجوقى، عبّاس اقبال، به كوشش: محمّد تقى دانش‌پژوه و يحيى ذكاء، تهران: دانشگاه تهران، 1338.

31.

وفيات الاعيان، احمد بن محمّد بن خلكان، مصحح: عباس احسان، قم: رضى، 1364.

تاريخ و فرهنگ رى در آينه كتاب نقض /على صدرايى خويى

16 تاريخ و فرهنگ رى در آينه كتاب نقض(1)

على صدرايى خويى

چكيده

در لابه‌لاى پاسخ‌هاى عبد الجليل رازى به مؤلّف كتاب بعض فضائح الروافض، مطالب فراوانى درباره تاريخ، جغرافيا، فرهنگ، آداب و رسوم مذهبى، حاكمان و دانشمندان رى آمده است. رى در سده‌هاى پنجم و ششم هجرى، مركز تمدّن و فرهنگ ايران زمين بوده است و انديشه‌ها و مذاهب متعدّد در آن رواج داشته است و دانشمندان و مذاهب مختلف در كنار هم در اين شهر به فعّاليت‌هاى اجتماعى اشتغال داشته‌اند. در اين نوشتار، مطالب كتاب نقض در ذيل اين موضوعات گرد آمده‌اند: شيعيان رى در سده ششم؛ عزادارى بر امام حسين عليه‌السلام ؛ مدارس شيعيان در رى؛ مساجد؛ كتابخانه‌ها؛ زيارتگاه‌ها؛ خانقاه‌ها؛ جدال‌هاى مذهبى؛ محلاّت قديم رى؛ اسماعيليه در رى؛ زيديه در رى؛ لاسكيان در رى، دانشمندان و رجال رى.

كليدواژه: كتاب نقض، تاريخ رى، فرهنگ رى.

شهر رى در سده پنجم و ششم مركز تمدن و فرهنگ ايران زمين بوده و انديشه‌ها و مذاهب متعدد در آن رواج داشته و دانشمندان مذاهب مختلف در كنار هم در اين شهر به فعاليت‌هاى اجتماعى و مذهبى‌مشغول بوده‌اند.


1) آينه پژوهش، سال چهاردهم، شماره دوم خرداد - تير 1382، ص 63 - 70.

لكن تندرُوان مذهبى با اقدامات نسنجيده خود، موجب تعارض مذاهب مى‌شدند. يكى از اين اقدامات تند، تأليف كتابى به نام بعض فضائح الروافض بود. مؤلفِ اين كتاب از دانشمندان اشعرى مذهب رى بوده و با تهمت‌هاى ناروا و ناسزاگويى‌ها به ساحت شيعه مرتكب گناه نابخشودنى شده است، زيرا آنچه وى به شيعه نسبت داده اصلاً واقعيت ندارد و اطلاعات اندك وى درباره شيعه همراه با سوءنظرى كه وى نسبت به شيعيان داشته موجب گشته كه مرتكب اشتباهات فاحشى گردد.

به هرحال تأليف اين كتاب، يكى از دانشمندان شيعى رى را بر آن داشته كه در ردّ آن كتابى تأليف نمايد كه حاصل آن پديد آمدن كتاب بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض معروف به كتاب نقض گرديده است.

در لابلاى ايرادات دانشمند اشعرى و جواب‌هاى صاحب نقض به وى، مطالب زيادى درباره تاريخ، جغرافيا، فرهنگ، آداب و رسوم مذهبى، حاكمان و دانشمندان رى ذكر گرديده كه اغلب آنها منحصر به كتاب نقض است.

اين مقال نظرى دارد بر مطالبى كه در اين كتاب، درباره تاريخ و فرهنگ رى ذكر شده است. و من اللّه التوفيق ومنه الاعانة.

شيعيان رى در سده ششم

عبدالجليل رازى در كتاب نقض، گزارش‌هاى متعددى از اوضاع شيعيان رى به دست داده كه چند مورد آن عبارتند از:

و از متمكّنان و رؤسا و ساداتِ رى و قزوين از متقدمات چون سيّد ابوالقاسم دوگيس از كلار و كجور به رى آمد و امير و پادشاه رى شد. از اولاد الحسن بن على عليهماالسلامو پسرش سيّد حسين عيار و منزلت او و سيّد ابوابراهيم و سيّد حمزه شعرانى كه بُندار رازى را در مدح ايشان قصايد است.

و از متأخران چون خاندان سيّد علوى رئيس و حاكم و خاندان سيّد كامل نقيب و برادرش سيّد ابوالعباس و درجه و مرتبت سيّد كبير شمس الدين

الحسنى خود پوشيده نماند از عقل و تواضع و رأى زرين و قبول او پيش امرا و سلاطين و پسرش امير سيّد كبير جمال الدين على عديم النظير با فضل و فتوت و كمال و مروت و سيّد عمادالدين شرف نقيب و رئيس مقبول و محترم و برادرش عزالدين پادشاه.(1)

و درباره احترام عالمان شيعى نزد حاكمان مى‌نويسد:

در هر دو هفته نظام الملك از رى به دوريست رفتى و از خواجه سماع اخبار كردى و بازگشتى.

. همان، ص145.

و درباره پراكندگى جمعيتى شيعيان مى‌نويسد:

و بعضى از ديار طبرستان و رى و نواحى بسيار از وى و بعضى از قزوين و نواحى آن و بعضى از خرقان همه شيعى و اصولى و امامتى باشند.(2)

سخت‌گيرى حاكمان بر شيعه

در نقض چند نمونه از سخت‌گيرى حاكمان وقت بر دانشمندان شيعه در رى از قول مؤلف بعض فضائح الروافض نقل شده كه اغلب آنها با تحريك بزرگان مذاهب حنفى و شافعى صورت گرفته است. چند نمونه از آن عبارت است از:

نظام الملك ابوعلى الحسن بن على بن اسحاق... در رى هر كه دعوى دانشمندى از اينها كردى چون حسكا بابويه و بوطالب بابويه... و جز اينها از رافضيان شتام همه را بفرمود تا بر منبرها بردند سرها برهنه كرده به بى‌حرمتى و استخفاف كه مى‌كردند برايشان و مى‌گفتند: شما دشمنان دينيد و سابقانِ اسلام را لعنت مى‌كنيد و شعارتان شعار ملحدان است. ايمان بياوريد تا اگر خواستند و اگر نه ايمان مى‌آوردند و از مقالتِ رفضى بيزار مى‌شدند.

. همان، ص142.

1) . نقض، ص225.

2) . همان، ص459.

وى در جاى ديگر كتاب اين مسئله را به طور كلى بيان كرده با اين عبارت:

و در روزگار سلطان ملكشاه در رى چه استخفاف‌ها رفت بر رافضيان و همه را بر منبرها بردند كه ايمان بيارى.()

عزادارى بر امام حسين عليه‌السلام

صاحب نقض گزارش نسبتا جامعى از عزادارى براى امام حسين عليه‌السلام در رى نقل نموده است. مسئله مورد توجه در اين گزارش آن‌كه پيروان و دانشمندان مذاهب حنفى و شافعى و شيعى در اين زمينه با هم متحد و در مراسم عزادارى همه شركت مى‌كردند. عبارت رازى چنين است:

و به رى كه از امهات بلاد عالم است معلوم است كه شيخ ابوالفتوح نصرآبادى و خواجه محمود حدادى حنيفى و غير ايشان در كاروانسراى كوشك و مساجد بزرگ در روز عاشورا چه كرده‌اند؟! از ذكر تعزيت و لعنت ظالمان، و درين روزگار آنچه هر سال خواجه امام شرف الائمه ابونصر الهسنجانى كند در هر عاشورا به حضور امرا و تركان و خواجگان و حضور حنيفيان معروف و همه موافقت نمايند و يارى‌كنند و اين قصه خود بوجهى گويد كه دگران خود ندانند و نيارند گفتن و خواجه امام بومنصور حفده كه در اصحاب شافعى معتبر و متقدم است بوقت حضور او برى ديدند كه روز عاشورا اين قصه بر چه طريق گفت و حسين را بر عثمان درجه و تفضيل نهاد و معاويه را باغى خواند در جامع سرهنگ و قاضى عمده ساوى حنيفى كه صاحب سخن و معروف است در جامع طغرل با حضور بيست هزار آدمى اين قصه بنوعى گفت و اين تعزيت بصفتى داشت از سر برهنه كردن و جامه دريدن كه مانند آن نكرده بودند.

و مصنّف كتاب اگر رازى است ديده باشد و شنوده و خواجه تاج شعرى


) . همان، ص41.

حنيفى نيسابورى روز عاشورا بعد از نماز در جامع عتيق ديدند كه چه مبالغت كرد در سنه خمس و خمسين و خمسمائة، باجازت قاضى با حضور كبرا و امرا.

و اگر خواجه به مجلس حنيفيان و شيعيان نرفته باشد آخر به مجلس شهاب مشاط رفته باشد كه او هر سال كه ماه محرم درآيد ابتدا كند به مقتل عثمان و على و روز عاشورا به مقتل حسين على آورد تا سال پيرار به حضور خاتونان اميران و خاتون امير أجل اين قصه به وجهى گفت كه بسى مردم جامه‌ها چاك كردند و خاك پاشيدند و عالم سر برهنه شد و زارى‌ها كردند كه حاضران گفتند: زيادت از آن بود كه به زعفران جاى كنند شيعت.

. همان، ص372 - 373.

و نويسنده بعض فضايح در نقد بر شيعيان چنين مى‌گويد:

اين طايفه روز عاشورا اظهار جزع و فزع كنند و رسم تعزيت را اقامت كنند و مصيبت شهداى كربلا تازه گردانند بر منبرها و قصه گويند و علما سر برهنه كنند و عوام جامه چاك كنند و زنان روى خراشند و مويه كنند.(1)

و صاحب نقض در اين‌كه تعزيه بر حضرت سيدالشهداء امام حسين عليه‌السلام مختص شيعيان نيست بلكه تمام فرق در آن عزادارى مى‌كنند چنين نوشته:

اما جواب اين است كه تعزيت حسين على داشتن متابعت فرمان رسول صلى‌الله‌عليه‌و‌آله است كه گفت: من بكى الحسين او أبكى وجبت له الجنة و شيعه بدين جزع و فزع مخصوص نيستند در همه بلاد اصحاب شافعى و بلاد اصحاب بوحنيفه فحول علما چون محمّد منصور و امير عبادى و خواجه على غزنوى و صدر خجندى و ابومنصور ماشاده و مجد همدانى و... علما رفته و باقيان از فريقين در موسم عاشورا اين تعزيت با جزع و نوحه و زارى داشته‌اند و بر شهداى كربلا گريسته و اين معنى از آفتاب ظاهرترست.

. همان، ص592.

1) . همان، ص370.

مدارس شيعيان در رى

در سده ششم، شيعيان در رى فعاليت علمى و فرهنگى چشم گيرى داشتند و مراكز فرهنگى متعددى داير بود كه از جمله آنها مدارس است. در كتاب نقض نام چندين مدرسه كه مركز فعاليت علمى شيعيان بوده ذكر گرديده كه عبارتند از:

1. مدرسه تاج الدين محمّد كيسكى

اولاً مدرسه بزرگ سيّد تاج الدين محمّد كيسكى رحمه‌الله به كلاه دوزان كه مبارك شرفى فرموده است و قرب نود سال است كه در آنجا ختمات قرآن و نماز جماعت هر روز پنج بار و مجلس وعظ هر يك هفته دو بار و يك بار، و درين مدرسه موضع مناظره و نزول مصلحان در آنجا كه مجاوران اند از اهلِ علم و زهد و سادات و فقهاى غريب كه رسند و باشند و معمور و مشهور است.(1)

2. مدرسه شمس الاسلام حسكا بابويه

مدرسه شمس الاسلام حسكا بابويه كه پير اين طايفه بود كه نزديك سراى ايالت است و در آنجا به جماعت و قرائت قرآن و تعليم قرآن كودكان را و مجلس وعظ و طريق فتوى و تقوى ظاهر و معين بوده است و هست.

. همان، ص34 35.
3. مدرسه سادات كيسكى

اين مدرسه ميان دو مدرسه سابق قرار داشته و خوابگاه دانشجويان و طالبان علم بوده است.(2)

4. مدرسه فقيه على جاسبى

و مدرسه فقيه على جاسبى به كوى اصفهانيان كه خواجه اميرك فرموده است كه بدان تكلف مدرسه‌اى در هيچ طايفه‌اى نيست و سادات دارند و در آنجا مجلس وعظ و ختم قرآن و نماز به جماعت باشد.

. همان.

1) . همان، ص34.

2) . همان، ص35.

5. مدرسه خواجه عبدالجبار مفيد

و مدرسه خواجه عبدالجبار مفيد كه چهارصد مرد فقيه و متكلم در آن مدرسه درس شريعت آموختند و اين ساعت معروف و مشهور است به درس علوم و نماز به جماعت و ختم قرآن و نزول اهل صلاح و فقها.(1)

6.

مدرسه كوى فيروز

. همان، ص36.
7.

مدرسه خواجه امام رشيد رازى

و مدرسه خواجه امام رشيد رازى به دوازه جاروب بندان كه زيادتر از دويست دانشمند در وى درسِ اصول دين و اصول فقه و علم شريعت خواندند كه علاّمه روزگار خويش بودند و هنوز معمور و مسكون و در آنجا درس علم مى‌رود و هر روز ختم قرآن و منزل مصلحان و فقهاست و كتبخانه دارد و به همه انواع مزين است.(2)

8. مدرسه شيخ حيدر مكى

اين مدرسه در محله «درِ مصلحگاه» رى قرار داشته است.

. همان.
9. مدرسه عبدالجليل رازى «صاحب نقض»

عبدالجليل در اين مدرسه وعظ مى‌كرده و در اين باره مى‌گويد:

در شهور سنه خمسين و خمسمائة مرا روز آدينه به مدرسه بزرگ خود نوبت مجلس بود.()

مساجد

صاحب نقض از مساجد رى گزارش چندانى نداده و فقط از چند مسجد جامع آن


1) . همان.

2) . همان.

) . همان، ص137 - 138.

ذكرى به ميان آورده با اين عبارت:

مثلاً شهر اعظم در عالم يكى رى است و درو جامعى به روده هست از آن اشعرى مذهبان و مسجد طغرل است از آنِ حنيفيان محض بى خيانت و مساجد عتيق سه گانه كه ديالمِ شيعه كرده‌اند گويند يكى از آن حنيفيانى است كه مذهب نجار گويند.

. همان، ص552.

قبر طغرل (برج طغرل)

از جمله بناهايى كه رازى از آن ياد كرده قبر طغرل است كه داراى تجملات و زينت زياد بوده و عبارت نقض چنين است:

گورخانه سلطان كبير سعيد طغرل رحمه‌الله به رى نديده است با چندين زينت و آلت بعد از صد سال.(1)

شايان ذكر است كه مقصود از اين آرامگاه همان برج طغرل است كه هم اكنون نيز در رى پابرجاست. اين برج مدفن طغرل اول سلجوقى (درگذشته به سال 455ق) و برخى ديگر از افراد اين خاندان است.

. براى آگاهى بيشتر از بناى برج طغرل و تاريخ آن به دايره‌المعارف بزرگ اسلامى، ج11، ص674، ماده برج طغرل مراجعه شود.

ديگر مكان‌هاى فرهنگى

غير از مدرسه‌ها، مكان‌هاى فرهنگى ديگرى نيز در رى داير بوده نظير كتابخانه‌ها، زيارت گاه‌ها و خانقاه‌ها كه در نقض نام چند مركز فرهنگى ذكر شده است.

كتابخانه‌ها

1. كتابخانه صاحب بن عبّاد در رى: اين كتابخانه بزرگ‌ترين كتابخانه در رى بلكه در جهان اسلام در عصر خود بوده است.()

) . درباره اين كتابخانه، به لغت نامه دهخدا ماده صاحب بن عبّاد مراجعه شود. صاحب نقض از اين كتابخانه به كتابخانه


1) . همان، ص580.

صاحبى تعبير نموده است.

. نقض، ص18 و217 با اين تعبير: ... و كتب خانه صاحبى به روده او نصب فرموده است.
2. كتابخانه مدرسه خواجه امام رشيد رازى،(1)كه مدرسه شيعى بوده است.

زيارتگاه‌ها

در رى زيارتگاه‌هاى متعددى وجود داشته ولى آنچه مشهور و مورد توجه عامه بوده و صاحب نقض آنها را ياد نموده سه زيارتگاه است كه عبارتند از:

1.

مزار سيّد عبدالعظيم حسنى؛

2.

زيارتگاه سيّد ابوعبداللّه ابيض (امام زاده عبداللّه)؛

3.

مزار سيّد حمزه.

عبارت نقض چنين است:

اهل رى به زيارت سيّد عبدالعظيم شوند و به زيارت السيد ابوعبداللّه الأبيض و به زيارت السيد حمزه الموسوى كه شرف و نسب و جزالتِ فضل و كمال عفت ايشان ظاهرست.(2)

خانقاه‌ها

صاحب نقض از دو خانقاه ياد كرده كه محل اجتماع شيعيان بوده است بدين نام‌ها:

1.

خانقاه امير اقبالى

2.

خانقاه على عثمان

و خانقاه علىِ عثمان كه پيوسته منزل سادات عالم زاهد و متدين بوده است در آنجا نماز جماعت و ختم قرآن متواتر و مترادف باشد و هنوز معمور و مشهور است.()


1) . همان، ص36.

2) . همان، ص588.

) . همان، ص36.

جدال‌هاى مذهبى

كتاب نقض گزارش كامل و جامعى از وضع مذهب در رى در سده ششم ارائه نموده است. بنا به تصريح وى چهار مذهب شافعى، حنفى، شيعه اماميه و شيعه زيديه در رى رواج كامل داشته و هركدام از آنها داراى مراكز فرهنگى و مذهبى و دانشمندان بلند پايه‌اى در رى بوده‌اند.

اين سده مصادف با ظهور و رواج اسماعيليه و پيروان آنان در ايران بوده كه پيروان مذاهب ديگر از آنها «ملحد» تعبير مى‌كردند. در كتاب نقض گزارش‌هاى متعددى از درگيرى اسماعيليه با حاكمان و پيروان مذاهب منعكس شده است.

تعدد مذهب در رى هر از گاهى موجب مناقشات مذهبى و مناظرات كلامى بين دانشمندان آنها شده كه كتاب نقض يكى از اين موارد است. در اين كتاب موارد متعدد از درگيرى‌هاى كلامى و جدال‌هاى اعتقادى بين پيروان مذاهب گزارش شده كه جالب توجه است. اين مناقشات نوعا هميشه با طرفدارى‌حاكم وقت از مذهبى به نفع آن مذهب تمام شده است. نمونه‌هايى از اين منازعات كه در نقض ذكر شده عبارت است:

مناظره جلال الدين خراسانى با علماى اشعرى

عبارت صاحب نقض در اين مورد چنين است:

بعد از آن هم در حيات سلطان مسعود به روزگار اميرعبّاس نمازى، علويى از بلخ به رى آمد جلال الدين لقب كه عزم سفر حجاز داشت محترم از اصل فضل، روزى كه مرا به سراى سيّد فخرالدين رحمه‌الله نوبت مجلس بود امير حاجبى از آن اميرعبّاس بيامد با جماعتى تركان و رضى الدين بوسعد ورامينى و مكين الدين بُلفخر قمى در مجلس بودند سيّد فخرالدين را گفتند: امير مى‌فرمايد كه علما و متكلمان مذهب خود را بياوريد كه سيّد جلال الدين خوراسانى با امام اهل سنت بلفضائل مشاط در وجوب معرفت سخن خواهد گفت. ما مجلس

به آخر آورديم و علما در خدمت سيّد فخرالدين به سراى ايالت رفتند و قاضى‌ظهيرالدين و خواجه بونصر هسنجانى و نجيب الدين بلمكارم متكلم را كه متبحر بود در علم اصولين به ناظرى اختيار كردند.

و علوى سخن گفت تا به حدى كه امرا و همه تركان بدانستند كه حق اينست كه معرفت بارى تعالى به عقل و نظر دانند نه به تعليم و خبر.

دگرباره خط‌ها تازه كردند و امير بدرالدين قشقلق ايشان را به تيمارى مى‌داشت از طريق حمايت نه از طريق مذهب، چون مسئله به آخر رسيد برخاست و گفت: بر باطلى بيش ازين يارى نتوان كرد و سيّد بلحسين ونكى مقوى حاضر بود در حال اين آيت برخواند:

«وَ قُلْ جَآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا»

. اسراء: 81. .

و جماعت برخاستند و بيرون آمدند و اين مجملى است از آن مفصل.()

رازى در جاى ديگر كتابش از اين واقعه به نحو ديگرى گزارش داده كه مكمل گزارش بالا است و گويا اشاره به واقعه ديگرى نيز هست:

در آن عهد كه سلطان سعيد مسعود بن محمّد انار اللّه برهانه به رى آمد در عهد امير غازى عبّاس رحمه اللّه رؤساى اصحاب سنت و ائمه آن طايفه را كه مفتى و مقتداى اهل سنت و جماعت بودند و ايشان رئيس الائمه بوسعد وزان و بُلفضائل مشاط و شرف الائمه بونصر هسنجانى اسرار مذهب خواجه بر سلطان و امرا و وزير و خواجگان و خادمان ظاهر گردانيدند و در سراى اميرعبّاس آن دو معروف را محبوس كردند و سنّيان و اشاعره غوغا كردند و در آن حادثه دو سه مفتّن و غوغايى را درآويختند و بعد از سه ماه حبس و رنج و خرج رئيس سادات و شيعه سيّد فخرالدين رحمه‌اللّه عليه به همكارى ايشان سعى‌ها كرد و شفقت‌ها نمود و قاضى القضاة كبير حسن استرآبادى رحمه‌الله منزوى بود، تا به آخر كار خواجه بونصر هسنجانى به حضور سادات و علما و قضات


) . همان، ص451.

و رؤسا و معتمدان طوايف در حضرت سلطان و امرا حاضر شدند و مسائلى كه خلاف مذهب اهل عدل است و ايشان بدان منفرد بودند چون وجوب معرفت به نظر و عصمت انبيا و قبح تكليف مالايطاق و جزا بر عمل و مانند اين بنوشتند و بر ايشان عرض كردند و رجوع كردند و به خط خويش بطلان مذهب خويش بنوشتند بر وجهى كه شرم دارم شرح آن دادن.

. همان، ص142 - 143.

صاحب نقض در جاى ديگر نيز گذرا به اين مسئله پرداخته، با اين عبارت:

و در عهد سلطان سعيد مسعود بن محمّد بن ملكشاه رحمه‌الله به شهر رى با حضور رايت سلطان درين مسئله و در مسائلى دگر كه مجبّر بدان منفرد است، ماجراهاى بسيار رفت در پيش تخت سلطان و به حضور اركان دولت و به حضور ائمه عراق و خوراسان و از مذهب خواجه اين معنى درست شد و علما و رؤسا آن طايفه به خط خويش بنوشتند و تبرّا كردند از مذهب به تقيه و خوف سلطان رجوع كردند و گواه گرفتند و نسخت‌هاى آن در عالم منتشر شده و مفتى روزگار قاضى الحسن الاسترآبادى به صحت تأثير عقل و نظر و ردّ تعليم و تقليد فصول غرّا مشبع نوشت.()

مناقشات مذهبى و نامگذارى فرزندان

در كتاب نقض در چند مورد درباره نام شيعيان بحث به ميان آمده. اين بحث براى متهم كردن حاكمان شيعى و شيعيان به دشمنى با اهل سنت به ميان آورده شده است.

مورد اول آن است كه نويسنده بعض فضائح الروافض ادعا مى‌كند كه شيعيان از طريق دشمنى با خلفا در رى و ديگر شهرها، نام فرزندان خود را عمر و ابوبكر و عثمان نمى‌گذارند و صاحب نقض از آن چنين پاسخ مى‌دهد:

و اما آنچه در رى و قم و كاشان و دگر مواضع نام بوبكر و عمر و عثمان بر


) . همان، ص449 و41 با اين عبارت: (و به رى درعهد قشقر و اميرعبّاس كه اصحاب بوحنيفه را به محفل پادشاه حاضر كردند).

فرزندان كم‌تر نهند، شبهتى نيست و آن را سبب نزولى هست و آن عجبست كه در عهد سلطان ملكشاه و بركيارق... آن پير دانشمند سنى متعصب چنين فتوا كرد كه اين رافضيان از غايتِ بغض صحابه مى‌شوند و نام پسران را بوبكر و عمر و عثمان برمى نهند و فرزندان را به نيت ايشان كافر و ملحد و حرامزاده مى‌خوانند و نامشان مى‌برند و اشارت به فرزندان خود مى كنند و غرضشان صحابه بزرگوارند... .

چون حال بدين انجاميد شيعت اين حال رفع كردند بر خواجه على عالم و فقيه بلمعالى امامتى و شمس الاسلام حسكا و بوطالب بابويه و سيّد رئيس محمّد كيسكى و سيّد امام مانگديم رضى، ايشان گفتند چون درين اختيار بر شما تشنيع مى‌زنند ترك اين تبرك كنيد و اين اسامى كه سنت است بر فرزندان منهيد تا كس را بر شما سخن نباشد تا به بركات گفت و فتواى پير دانشمند سنى اين طريقت زايل شد و منقطع گشت.

. همان، ص404.

مورد دوم از ايراد نويسنده بعض فضائح آن است كه ابوالفضل براوستانى را كه شيعه مذهب و در رى حاكميت و وزارت داشت را متهم مى‌كند كه افرادى را كه نام خلفا را داشتند دستور به كشتن آنها داده است. متن عبارت وى چنين است:

... تا به حدى كه چون بُلفضل براوستانى در رى بود گازرى را از درعايش به حوالتى بگرفتند و نام گازر بوبكر بود اما رافضى بود تا پيش مجدالملك براوستانى افتاد گفت: ببرى او را و برآويزى به حوالتى كه قتل بر او واجب نبود. گفتند: اى خداوند او مردى مؤمن است يعنى رافضى است. گفتى شما گفتى بوبكر نام است و هرآينه بوبكر كشتنى باشد تا دست ازو بداشتند.()

و صاحب نقض در جواب وى مى‌نويسد:

من نيز شنيدم از رئيس شيعت سيّد فخرالدين گفت: روزى در پيش مجدالملك بودم در خدمت پدرم حاضر بودم سيّد على علوى دو بازرگان


) . همان، ص82.

غريب درآمدند يكى از حلب و ديگرى از ماوراءالنهر، ماوراءالنهرى عمر نام و حنيفى بود و حلبى على نام و شيعى بود. مجدالملك به فرمود تا ماوراءالنهرى را كه عمر نام بود از خزانه زر بدادند و على حلبى را حوالت ساختند با شهر، مردكى فراش حاضر بود گفت: خداوند عجب نيست عمر را نقد مى‌دهد و على را نسيه گفت مى‌دانم اما تا جهانيان بدانند كه در پادشاهى و معامله تعصب روا نباشد.

. همان، ص83.

محلات قديم رى

صاحب نقض در كتابش از محله‌هاى قديم رى ياد كرده كه اغلب شيعه نشين بوده‌اند. نام اين جاى‌ها عبارت است از:

درِ مصلحگاه (ص 36، 74، 91، 111، 124، 194، 250، 437، 445، 453، 582، 586)

درِ زاد مهران (ص 74، 91، 124، 437، 453 و582)

عيالاناباد (ص305)

كوى صوفى (ص124)

ايوان (اوين) (ص421)

كن (ص421)

برزاد (ص421)

دوازه آهنين (ص35)

كلاه دوزان (ص34)

ونك (ص451)

كوى اصفهانيان (ص35)

كوى مجاهر (ص250)

باروى رى (ص219)

باطان رى (ص577 ،437 و595)

درعايش (ص، 82، 276، 436، 437)

دوازه جاروب بندان (ص36)

دوريست (ص145)

روده (ص ،124، 217، 551 و 552)

سراى ايالت (ص 35، 126 و 451)

سراى سيّد فخرالدين (ص451)

صحراى درعايش (ص67 و437)

طاق باجكى (ص118 و121)

طاق باجگر (ص67)

كره بودلف (ص 43، 278، 301، 304 - 307، 438 و 459)

زعفران جاى (ص373)

اسماعيليه در رى

يكى از موارد جالب در كتاب نقض گزارش‌هايى است كه در رابطه با اسماعيليه و پيروان حسن صباح ارايه شده. از اين گزارش‌ها معلوم مى‌گردد كه اسماعيليه نزد هيچ يك از مذاهب رسمى، مقبوليت نداشته اند و در نزد سران و پيروان مذاهب به ملحد مشهور بودند.

ولى مسئله جالب توجه اين‌كه هركدام از پيروان مذاهب سعى داشتند كه مذهب مقابل را به ارتباط داشتن با اسماعيليه متهم كنند.

و اينك چند نمونه از گزارش‌هاى مربوط به اسماعيليه در رى:

و در اين سال‌هاى نزديك كودكى را ملحدان از راه بگرفتند از رى معروف زاده اى و به الموت بردند. پدرش بسى رنج‌ها كشيد و خرج‌ها كرد و ملحدى گرفته را بخريد و بفرستاد با كسان امير جمال الدين قيماز و آن مسلمان بچه را

بعد از دو سال به رى باز آوردند.(1)

اعدام پيروان اسماعيليه در رى

در شهر رى رستم خادم و بُلقسم عبدويه و بُلقسم شوّاء و غيرهم كه امير قجقرشان بطاق باجكى برآويخت همه رافضيان شتّام بودند... و از قلعه‌هاى ولايت رى آن خواجگان را كه به زير آوردند، چون بوجعفر عيلان و بورضا وبُلفتوح اسدآبادى و غيرهم من الملاحده لعنهم اللّه نه همه رافض بودند و از رفض در الحاد شدند.

. همان، ص117.

موفق نشدن حسن صباح در تبليغ اسماعيليه در رى

و حسن صباح عليه اللعنة در حدود الموت پديد آمد... و چون خبر او به قزوين و رى فاش شد از رى با محمّد زعفرانى رحمه‌اللّه عليه كه رئيس اصحاب بوحنيفه بود حشر انگيخت و روى بدان حدود آورد و چون از خليفه و پادشاه مددى نيافت نامظفر بازگشت.(2)

و در جايى در مورد گرايش يكى از عالمان اهل سنت به اسماعيليه چنين مى‌نويسد:

احمد جمشاده كه از رى به الموت شد معلوم است كه چه مذهب گفتى و كجا خانه داشتى، معلوم است كه رافضى نبود.

. همان، ص128.

زيديه در رى

در سده ششم زيديه در رى داراى پيروان قابل توجهى بوده و سادات و دانشمندان زيادى از زيديه در اين شهر وجود داشته است. براى نمونه در موردى رادى درباره زيديه چنين مى‌نويسد:

زيديان طايفه‌اى‌اند از مسلمانان و از امت محمّد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله ... و در شهر رى


1) . همان، ص425.

2) . همان، ص314.

مدرسه‌هاى معروف دارند و فقهاى بسيار برين مذهب و در رى سادات بسيارند از نقيبان و رئيسان كه اين مذهب دارند... چنانكه سيّد امام ابوالفتح ونكى و خواجه امام بوجعفر گيل كه بر بالاى همه اصحاب بوحنيفه نشيند در حضرت مجلس حكم و معدل و مزكى باشد.(1)

لاسكيان رى

صاحب نقض در يك مورد از كتابش از برخورد ملوك ديالمه كه شيعى مذهب بودند با لاسكيان در شهر رى خبر داده با اين عبارت:

چنانكه در عهد ملوك ديالم برى با لاسكيان و علماى مجبّران رفت.

. همان، ص41.

از اين عبارت معلوم مى‌شود كه لاسكيان فرقه‌اى بودند كه مورد سياست ديالمه قرار گرفته‌اند. مرحوم ارموى در تعليقات خود بر نقض از تتمة اليتيمة ثعالبى در ترجمه ابوبكر احمد بن على الصبغى، نقل نموده كه:

وقوله فى انسانٍ رازى كان يدّعى انّه من اللاسكية وينتحل شعر ابن بابك:

أم الذى يزعم أنّى لاسكى *** حجّامه تزوّجت بحائك

و كلّ ماينشد من أشعاره *** فى شعر عبدالصمد بن بابك.(2)

همچنين مرحوم ارموى از دو دانشمند لاسكى به نام‌هاى قاضى ابوبكر لاسكى و فرزندش على ياد كرده كه از دومى در سال 473ق. روايت نقل شده است.(3)

ولى در لغت نامه دهخدا در اين مورد چنين آمده:

لاسكى، منسوب به لاسك و آن گمان برم نوعى از جامه باشد به مازندران ابوعبداللّه طاهر بن احمد... بدين نسبت مشهور است؛ لاسكى، منسوب به لاسك كه دهى است از توابع شفت فومن به گيلان.

. لغت نامه دهخدا، ماده لاسك.

1) . همان، ص420.

2) . تعليقات نقض، ج1، ص175 به نقل از تتمة اليتيمة ثعالبى، ج2، ص24.

3) . ر.ك: تعليقات نقض، ج1، ص177.

ولى به نظر مى‌رسد كه با توجه به توضيحات بالا، توضيحات لغت نامه دهخدا كامل نيست.

دانشمندان و رجال رى

رازى در كتاب نقض به مناسبت‌هاى مختلف از دانشمندان و حاكمان رى ياد كرده كه در مقاله مستقلى با عنوان «رجال و دانشمندان رى در كتاب نقض» به آن پرداخته شده، و در اين‌جا فقط نام آنها درج مى‌گردد:

ابوسعد ورامينى

ابوطالب اسحاق بن بابويه رازى

ابوعبداللّه زاهد حسينى

ابوالعلاء حسّول رازى متخلص به ابن بطه

ابوعميد رازى

ابوالفتوح نصرآبادى

ابوالفتح بن العميد قمى ملقب به ذوالكفايتين

ابوالفتوح رازى

ابوالفتح بن مهدى ونكى

ابوالفضل محمّد بن حسين قمى

ابوالقاسم عبدويه

سيد ابومحمّد موسوى رازى

ابونصر هسنجانى

احمدچه رازى

اميرك شيعى رازى

بلمعالى امامتى رازى

بندار رازى

بوجعفر گيل

تاج الدين كيسكى

حسام الدين اتابك اينانج بيگ سنقر

ابومنصور حفده

شمس الاسلام حسكا بابويه

حسن استرآبادى

ابوتراب بن حسن درويستى

خواجه حسن دوريستى

اوحدالدين حسين قزوينى

سيد زكى نقيب رى

شمس رازى

شهاب مشاط

شهاب الدين محمّد كيسكى

صاحب بن عبّاد

شيخ صدوق

قاضى القضاة ظهيرالدين

اميرعبّاس صاحب رى

عبدالجبار مفيد رازى

عبدالجليل رازى

رشيدالدين عبدالجليل رازى

عبدالجليل قزوينى رازى

عبدالرحمن نيشابورى رازى

خواجه عبدالرحمن رازى

عبدالعظيم حسنى

على بن مجاهر رازى

على جاسبى رازى

خواجه على متكلم رازى

عمادالدين ابوالمعالى

عميد بركه رازى

عميد ابوالفواء

قوامى رازى

سيد الامام مانگديم رضى

سيد مجتبى بن داعى رازى

سيد رئيس محمّد كيسكى

محمّد سمان رازى

ابوسعيد محمّد نيشابورى

خواجه محمود حدادى حنفى

سدالدين محمود رازى

سدالدين محمود حمصى رازى

مختص الدين رازى

مرتضى بن داعى رازى

مشاط رازى

نجيب ابوالمكارم متكلم رازى

نورالدوله رازى

يحيى معاذ رازى

بلمعالى امامتى

ابوالمعالى نگارگر

حيدر زيارتى مكى

على عالم

ابوالحسين ونكى

سيد فخرالدين شمس الاسلام حسن

وآخر دعوانا ان الحمد للّه رب العالمين

كتابنامه

1.

دايرة المعارف بزرگ اسلامى، زير نظر كاظم موسوى بجنوردى، تهران: مركز دايرة المعارف بزرگ اسلامى.

2.

لغت‌نامه دهخدا، على اكبر دهخدا، تهران: مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، 1352.

3.

كتاب نقض، عبدالجليل قزوينى رازى، به تصحيح جلال الدين محدّث ارموى، تهران: انجمن آثار ملّى، چاپ دوم، 1358 ش.

4.

تعليقات نقض، ميرجلال الدين محدّث ارموى، تهران: انجمن آثار ملى، 1358ش.

5.

تتمة اليتيمة، عبد المالك بن محمّد ثعالبى، بيروت: دار الكتب العلمية، 1403ق.

رجال قم در كتاب نقض /على صدرايى خويى

17 رجال قم در كتاب نقض(1)

على صدرايى خويى

چكيده

در كتاب نقض، مطالب فراوانى درباره شيعيان، آداب و رسوم مذهبى، نسبت‌هاى نارواى مخالفان به تشيع و فشارهاى روحى و روانى آنها به شيعيان گرد آمده است. عبد الجليل رازى از آنجا كه سخت به شهر قم علاقه‌مند بوده، اطلاعات گران‌بهايى درباره دانشمندان و شخصيت‌هاى قم نيز در اين كتاب فراهم آورده است. در اين نوشتار، مطالب گردآمده درباره رجال قم از كتاب نقض استخراج شده و در ذيل 24 نفر از نام‌آوران قم آمده است.

كليدواژه: كتاب نقض، رجال قم.

آفريننده كتاب گرانسنگ نقض ، نصيرالدين عبدالجليل بن ابى‌الحسين بن ابى‌الفضل قزوينى رازى ، از دانشمندان شيعى سده ششم هجرى است.()

يكى از عالمان شافعى مذهب رى كه به رازى مشهور بوده، اقدام به نوشتن كتابى


1) فاطمه معصومه عليهاالسلام و تاريخ و فرهنگ قم. قم: زائر، چاپ اوّل، 1384، ص 62 - 76.

) . شرح حال عبدالجليل رازى در مصادر ذيل نيز قابل دسترسى است: فهرست منتجب الدين، ص 77؛ التدوين فى ذكر اخبار قزوين، رافعى قزوينى، باب عين؛ مجالس المؤمنين، قاضى نوراللّه شوشترى، ج 1، ص 482؛ بحارالأنوار، ج 25، ص 9 ؛ امل الآمل، شيخ حر عاملى، ج 1، ص 40 ؛ روضات الجنّات چاپ قديم، ص 350 - 351 ؛ مقدّمه كتاب نقض، ص 17 - 23.

در ردّ مذهب شيعه نمود و آن را بعض فضائح الروافض نام نهاد. عبدالجليل با مطالعه آن كتاب، متوجه عناد مؤلّف و دادن نسبتهاى ناروا به شيعيان مى‌گردد و به همين دليل، اقدام به تأليف كتاب نقض مى‌كند كه نام كامل آن بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض است و به اختصار به كتاب نقض شهرت يافته است.

وى اين اثر را در حدود سال 566 ه ق. تأليف كرد و در آن مطالب بسيارى درباره اوضاع شيعيان، آداب و رسوم مذهبى، نسبتهاى نارواى مخالفان به تشيّع و فشارهاى روحى و روانى آنها به شيعيان درج نمود. همچنين فارسى بودن كتاب، ارزش آن را دو چندان نموده است.

چنان كه ذكر گرديد ، عبدالجليل سخت علاقه‌مند به شهر قم بوده و در كتابش اطلاعات گرانبهايى از دانشمندان و شخصيت‌هاى قم به دست داده كه در اين جا تقديم مى‌گردد .

ابن سمكه قمى

احمد بن اسماعيل بن سمكه قمى، از مشايخ شيعه بوده و شرح حال وى در كتب رجال ، از جمله فهرست شيخ طوسى و رجال نجاشى و رجال شيخ طوسى ، مندرج است. عبدالجليل او را در ضمن ائمه ادب ياد كرده است.

. نقض، ص 213.

احمد بن موسى بن محمّد التقى عليه‌السلام

رازى در نقض از وى چنين ياد كرده:

و اين محمّد دندان - عليه اللعنة - مشرك زاده بود و از دهى بودند حدود نهاوند و در خدمت امير احمد بن عبدالعزيز گستاخى داشت و امير احمد در اين وقت به كَره مى‌بود، امّا حاكم بود بر قاشان و در اين وقت بود كه احمد بن موسى بن محمّد التقى را - عليه السلام - نوازش كرده بود و مال و نعمت و

خلعت فرستد تا او ساكن قم شد و آنجا مدفون است و در قبه موسويان و رضويان قم همه از نسل وى‌اند.(1)

مراد، همان شخصيت بزرگوار، ابواحمد موسى المبرقع بن امام محمّد تقى - عليه السلام - است كه در قم، مدفون است و مزارش تاكنون مورد احترام و زيارت مردم قم و ديگر شيعيان است. همان طور كه محدّث ارموى در تعليقات متذّكر شده‌اند، كلمه ابو احمد موسى، در نسخه‌هاى نقض به احمد بن موسى تبديل شده كه درست نيست.

اسعدى قمى

عبدالجليل رازى در دو جا از وى ياد كرده است:

امّا شعراى پارسيان كه شيعى و معتقد و متعصّب بوده‌اند، هم اشارتى برود به بعضى. اولاً فردوسى طوسى شيعى بوده است.... و اسعدى قمى... شيعى و معتقد بوده است.

. نقض، ص 231 و 577.

مرحوم محدّث ارموى عنوان نموده كه شرح حال اسعدى قمى به دست نيامد.(2)

مجد الملك ابوالفضل اسعد بن محمّد براوستانى قمى

عبدالجليل رازى در نقل كلمات دانشمند اهل سنّت كه بر شيعيان اعتراض نموده، از كتاب وى چنين نقل نموده است:

و در عهد بركيارق سلطان و محمّد سلطان - رضى اللّه عنهما - ، ابوالفضل براوستانى و بوسعد هندوى قمى مستوفى بودند... .

. نقض، ص 81. همچنين در صفحه‌هاى 32، 82، 83، 219، 435، 120، 117، 130، 261 از وى ياد كرده است.

محدّث ارموى در تعليقات خود، شرح حال مفصلى از اين وزير و مستوفى قمى


1) . نقض، ص 305؛ تعليقات نقض، ص 1369 - 1373.

2) . تعليقات نقض، ج 2، ص 1010.

آورده، چنين مى‌نويسد:

ياقوت در معجم البلدان گفته:

براوستان از دهات قم است. و از آنجاست وزير، مجدالملك ابوالفضل اسعد بن محمّد براوستانى، وزير سلطان بركيارق، پسر ملكشاه وزيرى مقتدر بود، به طورى كه بر سلطان بركيارق مسلط بود. سپاهيان بركيارق او را متهم داشتند به اين‌كه موجب تباهى حال ايشان مى‌باشد و خواستار مجدالملك از او شدند. پادشاه، مجبور شد وزير را به ايشان به اين تسلط تسليم كند كه او را نكشند ؛ ليكن سپاهيان فرمان او را نبردند و وى را كشتند، به سال 492 ه ق.(1)

عماد كاتب در تواريخ آل سلجوق ، مجدالملك را چنين ستوده است:

و كان رجلاً مواظبا على الخيرات و الصيام و القيام و اقامة الصلاة و ايتاء الزكوة مديما للصلات و الصدقات، لم يسع قطّ فى دمٍ و لم يخط إلى مضرة أحدٍ بقدمٍ .

مجد الملك مردى نيكوكار و مواظب بر خيرات و مبرات و اهل نماز و روزه و شب بيدارى بود و حقوق واجب اموال خود را مى‌پرداخت.

جوايز و صدقات بر خيرات و احسان‌هاى بسيار مى‌كرد و هرگز در ريختن خون كسى سعى نكرد، و به ضرر احدى قدمى برنداشت .

. همان، ج1 ، ص265 . به نقل از تواريخ آل سلجوق، عماد كاتب، ص 87.

مجدالملك قمى، مدتى مستوفى كل سلطان ملكشاه سلجوقى بود و پس از آن به مدت دو سال (488 - 490 ه ق) وزير بركيارق بود و عاقبت در هيجدهم شوال 492 ه ق. به دستور وى كشته شد.()

زين الملك ابوسعد هندو قمى

او وزير و مستوفىِ بركيارق سلطان و محمّد سلطان سلجوقى بود و عاقبت به جرم شيعه بودن در ساوه به دار آويخته شد. در كتاب نقض ، در موارد متعدد ياد وى آمده و


1) . تعليقات نقض، ج 1، ص 264، به نقل از معجم البلدان، ياقوت حموى.

) . براى شرح حال مجد الملك قمى ، ر. ك: تعليقات نقض، ج 1، ص 264 - 271.

رازى خدمات وى را متذكّر شده و جفاى دشمنان را در حق وى يادآورى كرده است ، از جمله:

... و زين الملك ابوسعد هندو قمى كه به ده شهر و قلعه هر روز نوبت زدندى و مدرسه قاضى محمّد وزّان او فرموده و به همه سنّيان تا به قيامت دست منّت و نعمت يافته... .

. نقض، ص 220. همچنين ياد وى در صفحات 81، 82، 84، 117، 120، 130، 220 و 435 درج شده است.

بعد از به دار آويختن بو سعد قمى، ظاهرا جنازه وى بر بالاى دار مانده بود تا اين‌كه شمس رازى در حضور سلطان اين دو بيتى بخواند:

تو را سعد و بو سعد بودند يار *** چو تاج از برِ سر در آويختى

در آويخت بايست بدان هردوان *** تو آن هر دوان را برآويختى

كه منظور از سعد، سعد الملك رازى و بو سعد، بو سعد هندوى قمى است كه هر دو را در يك روز در ساوه به دار زدند. بعد از اين شعر شمس رازى، سلطان دستور داد تا آن دو را با احترام دفن كردند.(1)

امير ابوالفضل عراقى

گرچه قمى بودن وى محرز نيست، ولى خدمات شايانى در قم انجام داده است. رازى درباره وى چنين مى‌نويسد:

و امير ابوالفضل عراقى در عهد سلطان طغرل كبير ، مقرّب و محترم بود و باروى شهر رى و باروى قم و مسجد عتيق قم و منارها فرمود و مشهد و قبه ستى فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهاالسلام او كرد و خيرات بى مر كه به ذكر همه كتاب بيفزايد.

. نقض، ص 219 .

از سرگذشت اين امير والا مقام‌تر - كه خدمات شايانى در عمران شهر قم نموده - بيش از اين، اطلاعاتى در هيچ مصدرى درج نشده است.


1) . نقض، ص 120.

امير شمس الدين ابوالفضل رضوى(1)

او و برادرش ، تاج الدين ، از سادات بزرگوار رضوىِ قم در سده ششم هجرى و برادرِ نقيب عراق ، سيّد مرتضى ابوالحسن على بن مطهر هستند .

پوربنان قمى

خواجه عبدالملك بنان قمى مشهور به پوربنان قمى، يكى از شاعران پارسى زبان قم در سده پنجم هجرى است. از آثار و احوال اين شاعر جز مطالبى كه در كتاب نقض آمده، در هيچ جا مطلبى ذكر نشده است.

عبدالجليل در پنج مورد از وى ياد كرده

. نقض، ص 231، 327، 539، 545 و 577. و او را شاعرى پارسى سراى و شيعى مذهب و مؤيد با تأييد الهى معرفى كرده است و از او اين دو بيت رادر مدح مولاى متقيان على بن ابى طالب - عليه السلام - نقل نموده است:

جمله گفتند: اى على الا تو را كس را نبود *** سيّد سادات عصرى قبله اهل تقا

هر چه گفتى، راست گفتى يا اميرالمؤمنين *** لال باد آن كو به گفتار تو در گويد كه: لا

اديب ابوعبداللّه افضل الدين حسن بن فادار قمى

وى از اديبان سرشناس است و عبدالجليل رازى او را همرديف خليل نحوى ذكر كرده(2). تعليقات نقض، ج 1، ص 588. ياد كرده است.

شيخ آقا بزرگ نيز اجازه‌اى را از شيخ حسين بن فادار بن حسين ، به نقل از رياض العلماء نقل نموده است.()


1) . در صفحات 225 و 399 كتاب نقض از وى ياد شده است .

2) . همان، ص 213. و منتجب الدين در الفهرست از او با عبارت: الشيخ الاديب، افضل الدين الحسن بن فادار القمى امام اللغة.

) . الذريعه، ج 1، ص 187 رقم 971 .

سيد حسن زكى

رازى در موارد متعدد از وى ياد كرده و گفته است:

آن‌گه خاندان سيّد زكى به رى و به قم و به كاشان و حرمت جاه و رفعت او در مال و نعمت و فضل نسب و پسرش سيّد اجل المرتضى ذوالفخرين ابوالحسن على بن المطهر بن على...

. نقض، 224 و 311.

شرح حال اين سيّد بزرگوار و فرزندانش را كه عده‌اى آنها نقيب قم و رى بوده‌اند، مرحوم محدّث ارموى در تعليقات نقض و مقدّمه ديوان قوامى رازى به تفصيل آورده است.

خاندان دعويدار قمى

رازى درباره اين خاندان جليل القدر شيعى قمى چنين مى‌نويسد:

و خاندان دعويدار به قم خلفا عن سلف همه علما و زهّاد و اهل فتوى و تقوى.(1)

خاندان دعويدار از خاندان‌هاى مهم قم در سده پنجم و ششم هجرى بودند و بزرگان آن خاندان پيشه قضاوت داشتند. از بزرگان اين خاندان ، اين افراد در كتب تراجم ياد شده است:

قاضى احمد بن حسين بن احمد بن محمّد بن دعويدار قمى؛

قاضى تاج الدين ابوالحسن على بن هبة اللّه بن دعويدار قمى؛

قاضى ظهير الدين ابوالمناقب على بن هبة اللّه بن دعويدار قمى؛

قاضى علاء الدين محمّد بن اسعد بن على بن هبة اللّه دعويدار قمى؛

. تعليقات نقض، ج 1، ص 535 - 553، كه از مقدّمه سيّد على محدّث بر ديوان دعويدار قمى نقل شده است.

مهم‌ترين شخصيتى كه به سبب آن، نام اين خاندان تاكنون بر سر زبان‌ها باقى مانده است، ملك الشعرا، قاضى ركن‌الدين محمّد بن سعد بن هبة اللّه بن دعويدار قمى است


1) . نقض، ص 212 .

كه به فارسى شعر مى‌سروده و ديوان اشعارش موجود است.(1)

رشيد على زيرك قمى

عبدالجليل رازى نام وى را هنگام ذكر فقيهان شيعى با وصف «الامام على زيرك القمى» آورده است.

. نقض، ص 41 و 212 و 444. وى از فقها و محدّثان شيعى بود . پسرش ، نصرة الدين ابومحمّد حسن قمى ، نيز از دانشمندان و فقها بود .(2)

زكريا بن آدم قمى

وى از محدثان والا مقام شيعى است و قبرش در قم تاكنون مورد زيارت و احترام مردم و محل روايى حاجات و شفاى دل‌ها بوده است. شرح حال وى در بيش‌تر كتاب‌هاى رجالى و تراجم ، آمده است. رازى از وى در ضمن محدّثان شيعى ياد كرده است.

. نقض، ص 209.

شرف الدين ابوطاهر مهيسه قمى

وى يكى از وزيران عهد سلجوقى است و در نسائم الاسحار من لطائم الاخبار نام وى الوزير شرف الدين ابوطاهر سعد بن على بن مهيسه القمى درج شده و در شرح حالش چنين گفته است:

... و به غاية، متدين و متصوّن و متشرع بوده است و حلمى وافر و وقارى متكاثر و خاندان نامدار و اقارب و عشاير بسيار داشته و هنوز در عقابيل مرض بود كه متقلّد وزارت گشت و بر سر سه ماه از دولت درگذشت و در جوار مشهد امامى رضوى به طوس - على ساكنه التحية و الرضوان - مدفون است.

منبت نهال و مسقط رأس او ده ويدهند است از رستاق قم، و دهى بر آن وقف كرده كه منال و ارتفاع آن در وجه وقود و شموعست.


1) . ديوان وى با تصحيح و مقدّمه سيّد على محدّث به چاپ رسيده است.

2) . تعليقات نقض، ص 150 .

وفات وى در روز چهارشنبه بيست و پنجم محرم سال 516 ه ق. اتفاق افتاده و امير معزى در مدح وى چنين سروده است:

صاحب عادل ابوطاهر سعد بن على *** كه شد از سعد و علو در همه آفاق علم

آن‌كه گشت از هنرش فرع معالى عالى *** و آن‌كه گشت از سخنش اصل معانى محكم


اى بر سر خلق سايه اقبالت *** آراسته اخلاق تو چون احوالت

بى بهره نماندى كسى از افضالت *** گر در خور همت تو بودى مالت(1)

برادرش ، اوحد الدين ابوثابت مهيسه ، وزير فارسى بود.(2)

رازى در چند مورد از ابوطاهر مهيسه قمى ياد كرده است.

. همان، ص 220 و 261. براى شرح حال وى ر. ك: تعليقات نقض، ج 2، ص 734 - 737.

استاد على قمى

رازى يك بار هنگام ياد كرد از بزرگان شيعه، از وى ياد كرده(3). تعليقات نقض، ج 2، ص 733.

قائمى قمى

رازى هنگام ذكر شاعران پارسى گوى شيعى مذهب و معتقد ، در دو جا از وى ياد كرده؛ ولى از شرح حال وى از اشعارش چيزى ذكر نكرده و در كتاب‌هاى ديگر نيز در اين مورد چيزى به دست نيامده است.


1) . تعليقات نقض، ج 2، ص 734، به نقل از نسائم السحار، منشى كرمانى، ص 59 - 60.

2) . نقض، ص 220.

3) . نقض، ص 220. ؛ ولى هيچ توضيحى درباره مهارت و حرفه وى نداده و در ديگر كتاب‌ها نيز يادى از وى وجود ندارد.

كمال ثابت قمى

رازى هنگام ياد كرد از مساجد قم، از دو مسجد جامع ياد مى‌كند: يكى در ميان شهر كه كمال ثابت قمى ايجاد كرد و ديگرى در بيرون شهر كه ابوالفضل عراقى ساخته است.(1)

نويسنده تربت پاكان، معتقد است كه اين مسجد همان مسجد جمعه فعلى است (البته بناى موجود، بنايى است كه در دوره قاجاريه تعمير و باز سازى شده است) و از خلاصة البلدان نقل مى‌كند كه طبق كتيبه آن، تاريخ بناى آن سال 528 ه ق. است.

. تربت پاكان، مدرّسى طباطبايى، ج 2، ص 109.

كمال الدين ثابت قمى در عهد سلطان مسعود سلجوقى، ديوان استيفا را عهده داشته و به همين جهت با لقب مستوفى شناخته مى‌شده است. در مصادر شرح حال، در وصف وى چنين آمده است:

الثابت الكامل الباسل، و كان شهما ناقدا و سهما نافذا فأنس السلطان بروائه و ركن الى رائه و استغنى به عن وزرائه.(2)

قاضى أرّجانى قصيده‌اى در مدح كمال ثابت قمى سروده كه با عنوان «وقال يمدح كمال الدين ثابت المستوفى» در ديوانش به چاپ رسيده است.

اين قصيده در 56 بيت است:

فبين صلاة لا يزال يقيمها *** و بين طلات منه قسم المواقت

اليك كمال الدين جاءت بركبها *** ركائب ألوت بالفيا فى الأمارت

فلا حلّت الا حداث منك بساحة *** و لا رمت الأعداء الا بساحت

... أثابت أنت الدهر كاسمك فى العلى *** فحيّيت من باق على العهد ثابت

فتى مجده حيث الثوابت رفعة *** ما سيره فى الجود سير الثوابت

. تعليقات نقض، ج 1، ص 416 - 417 به نقل از ديوان قاضى ابوبكر ارجانى، ص 63 - 66.()

1) . نقض، ص 195 و 221.

2) . تعليقات نقض، ج 1، ص 415 به نقل از تواريخ آل سلجوق عماد كاتب، ص 182.

) كمال ثابت، احترام و عزت زيادى نزد سلاطين داشت ؛ ولى با تغيير وزارت به

عزالملك بروجردى - كه دست ظلم و ستمش بر رعيت گشوده بود - با رويه وى به مخالفت برخاست و عريضه به سلطان نوشت كه آن عريضه موجب شد كه وزير، كمال الدين ثابت را در سال 533 ه ق. در قلعه همدان زندانى و به قتل برساند.

بنابراين، كمال ثابت قمى، مسجد جامع قم (مسجد جمعه فعلى) را در سال 528 ه ق. به پايان رسانيد و در سال 533 ه ق. دار فانى را وداع گفته است.

هم اكنون، مسجدى كه او بنا نهاده، يكى از افتخارات شهر قم و بناهاى فرهنگى و مذهبى اين شهر است و شايسته است كه مسئولان اين شهر، براى بزرگداشت و ياد خير او، بزرگداشتى را ترتيب دهند كه چنين خدمتى را بدين شهر نموده است.

ابوالحسن مرتضى مطهر بن ابى القاسم على ديباجى قمى

رازى در موارد متعددى از وى ياد كرده است:

السيد ذوالفخرين المرتضى القمى كه فضل او از كلام و خطب او معلوم شود.

. نقض، ص 210.

... اگر استاد مسلم راثهة الملك نوشتند، سيّد مرتضاى قم را ذوالفخرين نوشتند.(1)

... و اين خبر، پندارى به نظام الملك ابوعلى الحسن بن على بن اسحق نرسيده بودكه سرهمه سنّيان بود تا به شفاعت دختر خويش را به پسر سيّد مرتضى قمى مى‌داد.

... سيّد اجل المرتضى ذوالفخرين ابوالحسن على بن المطهر بن على - رضى اللّه عنه - كه بيرون از آن كه سلاطين آل سلجوق و خواجه نظام الملك به وصلت با وى تقرب و تبرك نمودند، چهار صد [من] خوضه مفرّد در تركه او آمد و فضل و علم او از كتب و خطب او معلوم شود و هنوز شرف و فضل نقابت در خاندان او در عراق باقى است.

. همان، ص 224.

و ذوالفخرين مرتضى قمى كه فضلاى عالم را از خطب و تصانيف‌هاى او


1) . همان، ص 33.

سرمايه است.(1)

... در عهد مرتضاى قم كه بود كه بر وى طلب تقدّم رياستى كردن؟

و معلوم است كه علماى فريقين هر آدينه به سلام مرتضى رفتندى و از وى عطا ستدندى و سلطان در وقت انزواى او به سراى او رفت و نظام الملك با عظمت هر سال بار به سراى او رفتى.

. همان، ص 399.

منتجب‌الدين در الفهرست، ذوالفخرين را چنين ستوده است:

السيد الاجل المرتضى.... من كبار سادت العراق و صدور الاشراف انتهى منصب النقابة و الرياسة فى عصره السيد و كان علما فى فنون العلم. له خطب و رسائل لطيفه.(2)

ذوالفخرين، سيّد مرتضى مطهر ديباجى قمى آن چنان كه رازى و منتجب الدين تصريح كردند، رسايل و خطب و منشأتى داشته كه متأسفانه به دست ما نرسيده است. از منشأت وى اين دو بيت در كتاب‌ها ياد شده است:

جانب جناب البغى دهرك كلّه *** واسلك سبيل الرشد تسعد و الزم

من وسّخته غدرة او فجرة *** لم يُنقِه بالرّخص ماء القلزم

متأسفانه سيدى با اين فضل و قدر و دانش تاريخ وفاتش و محل دفنش در هيچ كتابى ذكر نشده است.

. براى شرح حال مفصل وى ر. ك: تعليقات نقض، ص 128 - 132. همين اندازه معلوم است كه باخرزى ، نويسنده دمية القصر در سال 434 ه ق. با وى ملاقات نموده است.(3)

مكين الدين بلفخر قمى

رازى در نقض دو جا از وى ياد كرده است

. نقض، ص 221 و 451.. نام كامل وى المكين مؤيد الدين ابوالحسن محمّد بن محمّد بن عبدالكريم بن برز مقدادى قمى است.

1) . همان، ص 40.

2) . تعليقات نقض، ج 2، ص 128.

3) . تعليقات نقض، ص 132.

هندوشاه در شرح احوال وى چنين مى‌نويسند:

مؤيد الدين محمّد بن محمّد بن عبدالكريم قمى، اصل او از قم است و مولد و منشأ بغداد و نسب او به مقداد بن أسود كندى مى‌رسد ، او مردى كاردان و عاقل بود و اصطلاحات دواوين و كيفيت محاسبات و متصرفات نيكو مى‌دانست و بلاغت و فصاحت و آداب مستوفى داشت و هر دو فن كتابت درج و دستور خوب نوشتى و در دوش شيوه ماهر بود، تدبيرات لطيف و رأى‌هاى درست و مبرّات و صدقات بسيار داشت. به مشهدِ كاظم عليه‌السلام بيمارستانى ساخت و ادويه و اشربه و معاجين مرتب گردانيد و آن را بر اهل مشهد وقف كرد و هم آنجا مكتبى و دارالقرآنى بنا فرمود جهت ايتام علويان مشهد تا خط و قرآن آموزند و بر اين ابواب البرّ چندان ملك وقف كرد كه به شروط او وفا نمايد و تا اكنون آن مبرّات برقرار است.(1)

اين وزير با كفايت، عاقبت گرفتار دسيسه درباريان گشت و همراه پسرش ، فخرالدين احمد ، در سال 626 ه ق. دستگير و در بغداد محبوس شد و پسرش نزد او در گذشت. و او نيز اندكى پس از آن، دارفانى را وداع گفت.

مهذب مستوفى قمى

عبدالجليل رازى در ذيل عنوان «از خواجگان و رؤسا كه در عداد اعتبار و التفات آيند» از وى ياد كرده؛

. نقض، ص 222 . ولى دركتاب‌ها ذكرى از وى ديده نشده است.

يونس بن عبدالرحمن قمى

وى از محدّثان والا مقام شيعى است و در بيش‌تر كتاب‌هاى رجالى شرح حال وى آمده است. در كتاب نقض ، در چند مورد از وى ياد شده است .

آراء وى در ميان دانشمندان اهل سنت نيز بازتاب داشته و چند مورد از آن را


1) . تعليقات نقض، ج 2، ص 776.

عبدالجليل رازى در كتاب نقض به نقل از دانشمندان اهل سنت ذكر نموده كه نمايانگر عنايت مخالفان به دشمنى با وى به عنوان يكى از بزرگان شيعه است. براى نمونه عبدالجليل رازى ، از دانشمند اهل سنت نقل نموده است:

در كتاب تأييد النبوة و تسديد الامامة كه يونس بن عبدالرحمن القمى الرافضى كرده است. هر خبرى كه رسول، در حق يكى از صحابه گفته است، او آن را تأويلى نهد تا اندر آن خبر كه رسول گفته است:

«ان الشيطان ليفّر من ظل عمر»، گويد: اين نه خبر رسول است كه شيطان خود از رسول نمى‌گريزد، از عمر چگونه بگريزد؟!(1)

رازى پس از نقل اين مطلب، جواب اين دانشمند سنى را داده و گفته است:

اوّلاً ، وقتى قمى گفتى، كلمه رافضى معنا ندارد، زيرا برابر با شيعى است و در قم غير شيعى وجود ندارد و بعد مى‌گويد، كه اين عالم، خبر را از تأويل تشخيص نمى‌دهد ؛ سپس خبرى را كه وى نقل كرده پاسخ مى‌دهد و مى‌گويد:

پس اين خبر را كه رسول در حقّ عمر گفته است، سبب نزولى است؛ چون مفهوم شود شيعى و سنّى را در آن شبهتى بنماند و آن چنان بود كه در عهد اول اسلام عمر پيش رسول آمد و گفت: يا رسول اللّه! شيطان مرا در نماز وسوسه مى‌كند و من پناه دادم با سايه تو بدين كه: التجأت الى ظلك من وسوسته. رسول - عليه السلام - گفت: چون چنين است: ان الشيطان ليفرمن ظل عمر. تا خبر راست باشد و شيطان در سايه مصطفى گريخته باشد و عمر در پناه شهنشاه باشد و خواجه سنى از خبر و تأويلش نه آگاه. و الحمد اللّه رب العالمين.

. نقض، ص 252 - 253 همچنين براى معنى حديث ر. ك: تعليقات نقض، ج 2 ص 1033.

1) . نقض، ص 252.

ابو جعفر نيشابورى قمى

رازى هنگام ذكر بزرگان شيعه از وى چنين ياد كرده است:

والامام ابوجعفر النيسابورى نزيل قم بافضل و درجه كامل.

محدّث ارموى در تعليقات نقض، احتمال داده كه اين عالم، همان كسى باشد كه منتجب الدين در الفهرست از وى چنين ياد كرده است:

الشيخ الامام قطب الدين ابوجعفر محمّد بن على بن الحسن المقرى النيسابورى ثقه عين، استاذ السيد الامام أبى الرضا و الشيخ الامام ابى احسين له تصانيف منها: التعليق، الحدود، الموجز فى النحو، اخبرنا بها الامام ابوالرضا فضل اللّه بن على الحسن الراوندى.(1)

ابن ماجيلويه قمى

عبدالجليل رازى، هنگامى كه از بزرگان شيعه ياد كرده تا خصم را متوجه عظمت مذهب شيعه بنمايد، از ابن ماجيلويه قمى ياد كرده است.

. نقض، ص 209.(2). براى شرح حال وى، ر. ك: تعليقات نقض، ج 1، ص 459 - 460.

محمّد بن حسن صفار قمى

رازى از صفار قمى (صاحب بصائر الدرجات) نيز ياد كرده است. كه به جهت اشتهار وى ، از شرح حالش خوددارى مى‌شود.


1) . تعليقات نقض، ج 1، ص 564.

2) محمّد بن ابى القاسم عبيد اللّه عمران بن جنابى برقى ، ملقب به ماجيلويه ، از بزرگان شيعه و صاحب آثار و تأليفات بوده كه در كتاب‌هاى رجالى از جمله رجال نجاشى ، نام آنها ذكر شده است. او داماد احمد بن ابى عبداللّه برقى، محدّث مشهور ، است.

على بن حسينان قمى، صاحب كتاب الشرايع (ابن بابويه)

ابوالحسن بن الحسين بن موسى بن بابويه قمى مشهور ، به ابن بابويه ، پدر شيخ صدوق، و قبر شريفش در قم مورد زيارت و احترام مردم قم طى بيش از هزار بوده و هست.

توقيعاتى از ناموس العصر و الزمان، مهدى الزمان - عجل اللّه تعالى فرجه - خطاب به ابن بابويه قمى صادر گشته، كه براى تبرّك، يكى از آنها نقل مى‌شود:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه ربّ العالمين، و العاقبة للمتّقين، و الجنّة للموحّدين و النّار للملحدين، و لا عدوان الاّ على الظالمين و لا اله الاّ اللّه أحسن الخالقين، و الصّلو ة على خير خلقه محمّد و عترته الطّاهرين .

اما بعد اوصيك يا شيخى و معتمدى أبا الحسن علىّ بن‌الحسين القمّى - وفّقك اللّه لمرضاته، و جعل من صلبك أولادا صالحين برحمته - بتقوى اللّه و اقام الصّلوة و ايتاء الزّكوة فانّه لا يقبل الصّلوة من مانع الزّكوة ، و اوصيك بمغفرة الذّنب و كظم الغيظ، و صلة الرّحم، و مواساة الاخوان، و السّعى فى حوائجهم فى العُسر و اليُسر، و العلم عند الجهل، و التّفقّه فى الدّين و التّثبت فى الامور، و التّعاهد للقرآن، و حسن الخلق، و الأمر بالمعروف، و النّهى عن المنكر، قال اللّه عزّ و جلّ: لا خير فى كثير من نجويهُم إلاّ مَن أمر بصدقة او معروف او اصلاح بين النّاس، و اجتناب الفواحش كلّها، و عليك بصلوة اللّيل .

فانّ النّبى- صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - أوصى عليّا - عليه السّلام - فقال: يا علىّ عليك بصلوة اللّيل ، عليك بصلوة اللّيل ، و من استخفّ بصلوة اللّيل فليس منّا .

فاعمل بوصيّتى و أمُر جميع شيعتى حتّى يعملوا اليه و عليك بالصّبر و انتظار الفرج، و لا تزال شيعتنا فى حزن حتّى يظهر ولدى الّذى بشّر به النّبى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - انّه يملأ الارض قسطا و عدلاً كما مُلِئت ظلما و جورا، فاصبر يا شيخى وَ أمُر جميع شيعتى بالصّبر فانّ الأرض للّه و بركاته، و حسبنا اللّه و نعم الوكيل، نعم المولى و نعم النّصير.()


) . تعليقات نقض، ج 1 ص 496، به نقل از مجالس المؤمنين، قاضى نوراللّه شوشترى.

كتابنامه

1.

امل الآمل، حر عاملى، تحقيق سيّد احمد حسينى، قم: دارالكتاب الاسلامى، 1362ش.

2.

بحار الأنوار، محمّد باقر بن محمّد تقى مجلسى، تصحيح: سيّد إبراهيم ميانجى و محمّد باقر بهبودى، بيروت: دار إحياء التراث العربى و مؤسسه وفاء، 1403ق.

3.

التدوين فى اخبار قزوين، عبدالكريم رافعى قزوينى، تحقيق شيخ عزيزاللّه عطاردى، تهران: مركز فرهنگى خراسان، 1376 ش.

4.

تربت پاكان، حسين مدرسى طباطبائى، قم: مهر، 1335.

5.

الذريعه الى تصانيف الشيعه، آقا بزرگ طهرانى، بيروت: دار الاضواء، [بى‌تا].

6.

روضات الجنات فى احوال العلماء و السادات، ميرزا محمّد باقر موسوى خوانسارى، بيروت: الدارالاسلاميه ، 1411ق.

7.

الفهرست، منتجب الدين على بن بابويه رازى، تحقيق سيّد جلال الدين محدّث ارموى، بيروت: دار الاسلاميه، 1411ق.

تحقيق در زبان كتاب نقض شيخ عبدالجليل رازى /دكتر على‌اشرف صادقى

18 تحقيق در زبان كتاب نقض شيخ عبدالجليل رازى

. كتاب ماه كليات، سال دهم، شماره يازدهم آبان 1386، ص 16-17.

تصحيح استاد مرحوم دكتر ميرجلال الدين محدّث ارموى

دكتر على‌اشرف صادقى

چكيده

كتاب نقض، يكى از نفيس‌ترين كتاب‌هايى است كه در زبان فارسى باقى مانده است. اين كتاب در قرن ششم هجرى نگاشته شده است و مؤلّف آن، اهل رى بوده است. در آن زمان‌ها هنوز در رى به گويش خاصى صحبت مى‌شده كه «زبان رازى» ناميده مى‌شده است. البته اين گويش، به سبب آن كه رى بر سر راه‌هاى اصلى ايران قرار داشته، با فارسى‌رسمى تفاوت عميقى نداشته است. در كتاب نقض، گاه لغات و صورت‌هايى به كار رفته است كه در متون ديگر فارسى ديده نمى‌شود. احتمال مى‌رود اين لغات و صورت‌ها مربوط به زبان مادرى عبد الجليل يا زبان رازى باشد. در اين نوشتار، اينگونه واژه‌ها و صورت‌ها از كتاب نقض، استخراج و دسته‌بندى شده‌اند و گاه با واژه‌ها و شكل‌هايى كه در متون ديگرى كه در رى نگاشته شده، مقايسه گرديده است.

كليدواژه: كتاب نقض، زبان رازى، گويش رازى.

كتاب بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض معروف به نقض كه استاد

دانشمند ما مرحوم دكتر جلال الدين محدّث ارموى دو بار آن را با حواشى و تعليقات مفصل چاپ كرد، يكى از نفيس‌ترين كتاب‌هايى است كه در زبان فارسى باقى مانده است. اطلاعاتى كه اين كتاب درباره تاريخ اجتماعى، فرهنگى و مذهبى و جغرافياى شهر رى در قرون پنجم و ششم به دست مى‌دهد، در هيچ متن ديگرى موجود نيست. نام بسيارى از دانشمندان شيعه و نام شمارى از معاريف رى فقط در اين كتاب آمده است و بس. نام بسيارى از تأليفات علمى و مذهبى دانشمندان شيعه را نيز در اين كتاب مى‌بينيم كه در جاى ديگر به آنها اشاره نشده است. همچنين نام بسيارى از محله‌ها و كوچه‌هاى رى فقط و فقط در اين كتاب باقى مانده است. نام بسيارى از مدارس رى، قم، ساوه و كاشان نيز در كتاب آمده كه در جاى ديگر نيست. اينها خود موضوع تحقيقات جداگانه‌اى هستند كه قصد من در اين‌جا پرداختن به آنها نيست.

در اين گفتار من به ويژگى‌هاى زبانى كتاب نقض مى‌پردازم. مى‌دانيم كه مؤلف اين كتاب اهل رى بوده است. در آن زمان‌ها هنوز در رى به گويش خاصى صحبت مى‌شده كه زبان رازى ناميده مى‌شده است. البته اين گويش به سبب آن‌كه رى بر سر راه‌هاى اصلى ايران قرار داشته، با فارسى رسمى تفاوت عميقى نداشته است. شمس قيس مؤلف كتاب المعجم كه خود رازى بوده درباره زبان اشعار بندار رازى مى‌نويسد: «زبان او به لغت درى نزديك‌تر از فهلوى است». (المعجم به چاپ مدرس رضوى، تهران، 1338، ص 175) اين زبان با زبان شهرهاى اطراف مثل قم و قزوين و غيره از يك خانواده بوده است. نمونه‌هايى كه از زبان مردم قزوين در دوره‌هاى گذشته باقى مانده است تقريبا مشابه زبان اشعار بندار است.

مؤلفانى كه زبان مادرى آنها يكى از گويش‌هاى ديگر غير از فارسى است معمولاً در نگارش - به ويژه در استفاده از واژه‌ها - تحت تأثير زبان مادرى خود قرار مى‌گيرند.

شيخ عبدالجليل نيز از اين قاعده مستثنى نيست. در نقض گاهى به لغات و شكل‌هايى بر مى‌خوريم كه در متون ديگر فارسى - به ويژه آنهايى كه در خراسان نوشته شده‌اند - ديده نمى‌شود. از اين جهت حدس زده مى‌شود كه اين واژه‌ها و شكل‌ها مربوط به

زبان مادرى شيخ عبدالجليل يا زبان رازى باشد. در اين گفتار اين‌گونه واژه‌ها و صورت‌ها را از نقض استخراج و دسته‌بندى كرده‌ايم و گاه آنها را با واژه‌ها و شكل‌هايى كه در متون ديگر كه در رى نوشته شده است مقايسه كرده‌ايم.

يكى از كاربردهاى خاص گويش قديم رى كه در گويش‌هاى مجاور و هم‌خانواده و نيز در گيلكى و مازندرانى و سمنانى هم ديده مى‌شود كاربرد پيشوند فعلى «ها» است. اين پيشوند در اصل صورتى از پيشوند «فرا» است در افعال گاهى مى‌توان به جاى آن «فرا» و «ب» گذاشت. مثال‌هاى اين پيشوند در نقض عبارتند از:

ها افتادن (ص 116)

ها بريدن (547)

ها پذيرفتن (302)

ها دادن (438، 440)

ها داشتن (302، 565، 566)

ها نمودن (430، 443، 629)

ها نهادن (576، 581)()

يادآورى مى‌گردد كه مؤلف در جنب اين صورت‌ها، صورت‌هايى با «فرا» را نيز به كار برده است.


) . اين پيشوند فعلى در بسيارى از متونى كه در مناطق مركزى ايران يعنى در قلمرو گويش‌هاى معروف به مركزى يا در سواحل درياى خزر نوشته شده‌اند يا حدس زده مى‌شود در اين مناطق نوشته شده‌اند يا لااقل كاتبان آنها مربوط به اين نواحى بوده‌اند به كار رفته است، از جمله در متون زير: تفسير ابوالفتوح، شرح فارسى شهاب الاخبار (چاپ مرحوم محمّدتقى دانش‌پژوه)، ترجمه فارسى نهج البلاغه (چاپ دكتر عزيزاللّه جوينى)، ترجمه فارسى المدخل الى علم احكام النجوم (چاپ جليل اخوان زنجانى، نشر ميراث مكتوب)، ترجمه قرآن مورخ 556، ترجمه فارسى النهاية شيخ طوسى (چاپ مرحوم دانش‌پژوه)، اسكندرنامه، بحرالفوائد، ترجمه فارسى شرف النبى و غيره. در بسيارى از شهرها و روستاهاى قلمرو گويش‌هاى مركزى، مانند ساوه، قم و... و نيز مازندران هنوز اين پيشوند به كار مى‌رود.

ديگر اضافه شدن آواى «ه» hبه آغاز بعضى كلمات است كه با مصوت a شروع مى‌شوند، مانند «هَما» به معنى «ما» كه از پهلوى a m a «اما» گرفته شده و در ص 339 ح. (مأخوذ از نسخه ع كه قديم‌ترين نسخه كتاب است) به كار رفته است.

. صورت «هما» به جاى «ما» در ترجمه النهاية شيخ طوسى، چاپ دانش‌پژوه، ج 3، ص 942 نيز به كار رفته است. كلمه «هَنار»

به جاى انار كه در ص 121 آمده نيز مربوط به همين موضوع است. اين صورت در قرآن مورخ 556 كه در اطراف رى نگاشته شده (در ص 128) به كار رفته است. استعمال كلمه «هست» به جاى «است» در ص 47، ص 4 نيز احتمالاً مربوط به همين مسأله است.

بعضى از كلماتى كه در پهلوى با v (يا W) آغازى به كار رفته‌اند و در فارسى v(يا w) «و» به b «ب» بدل شده در نقض يا «و» به كار رفته‌اند، مانند «ورده» به جاى «برده» (در ص 217).

كلمه «آستين» در اين كتاب يك بار به شكل «آوستى» (ص 384) و بار ديگر به شكل «آوستين» (ص 557) به كار رفته است. صورت اخير با شكل «اوستيم» كه در برهان قاطع ضبط شده نزديك است. اين شكل‌ها نيز بى‌شك مربوط به گويش محلى شيخ عبدالجليل بوده است.

همچنين كلمه «درويش» چندين بار به صورت «درغويش» به كار رفته است (ص 619، 622، 624، 625، 626 در سه مورد اخير باع مهمله كه غلط كاتب است، 623). اين كلمه به همين صورت و نيز به صورت درغوش در شرح شهاب الأخبار نيز به كار رفته است و پيداست كه اين از ويژگى‌هاى زبان منطقه رى است.

ديگر از ويژگى‌هاى زبان اين كتاب حذف «د» از شناسه دوم شخص جمع است: بيارى (بياريد) 41، 42؛ بدارى (= بداريد) 163؛ مكنى (= مكنيد) 59؛ اختيار كنى (= اختيار كنيد) 59 و غيره. از ويژگى در تفسير ابوالفتوح رازى و قرآن 556 رى ديده

مى‌شود و ظاهرا از مختصات زبان مردم رى بوده است.()

مؤلف بعضى كلمات عربى را نيز به صورت خاصى به كار مى‌برد كه ظاهرا در رى متداول بوده است. مثلاً تركيب «انزله كردن» (ص 178) را به معنى نازل كردن و فرو فرستادن آيه قرآن و انزله بودن را به معنى نازل شدن (ص 179، 180) به كار برده است. از كاربرد مكرّر اين اصطلاح به همين صورت در تفسير ابوالفتوح معلوم مى‌شود كه انزله خاص زبان رازى بوده است. همچنين «حث» به معنى برانگيختن را به شكل «حثه» در تركيب «حثه كردن» (ص 248) به كار برده است. كه در شرح شهاب الاخبار (ص 18، 19، 111) نيز به همين صورت آمده است. نيز «نص» را به شكل «نصوصيت» به كار برده كه در جاى ديگرى به نظر نگارنده نرسيده است.

كاربرد پسوند ياى مصدرى نيز در نقض جالب توجه است. مؤلف در الحاق ياء مصدرى (يا مصوت = i -) هيچ صامت ميانجى به كار نبرده و اين دو ياء (يعنى دو مصوت را پشت سر هم آورده است)، مانند خارجيى ص 31، 150، 165، 175، 290، 344 و غيره به رافضيى 17، 50، 56، 63، 109، 117، 150، 207، 301، 351، و غيره به سنيى 50، 56، 415، 453، 460؛ نماليى 86؛ شيعيى 121، 187، 207؛ حنفيى 122، 123؛ باطنيى 124، 136، 144، 206، 291؛ فلسفيى 271؛ ناصبيى 150، 165، 294؛ دهريى 430، 431، 432.

اما وقتى مى‌خواهد ياء نسبت به كلمه شافعى كه خود مختوم به ياء است اضافه كند خود اين كلمه را تغيير داده و به صورت شفعوى در آورده است (ص 103، 106، 121، 179، 344، 349).


) . اين ويژگى در بعضى از ترجمه‌ها و تفسيرهاى ديگر قرآن كه بعضى از آنها در خراسان نوشته شده‌اند نيز ديده مى‌شود. امروز در منطقه بيرجند و قاينات اين خصوصيت زنده است. ر.ك: محمّد مهدى ناصح - محمّد جعفر ياحقى، «اصلى در تصحيح انتقادى تفسير ابوالفتوح رازى»، مشكوة، شماره هشتم، زمستان 1363، ص 9 - 25.

ديگر از ويژگى‌هاى زبان اين كتاب كاربرد پسوند «- ان» نسبت با بنوّت است كه به دنبال نام پدر اشخاص الحاق مى‌شود، مانند موارد زير: محمّد چهار بختان 23؛ علىِ حسينان 38، 209؛ حسين وكيلان 125؛ محسنِ خالدان 129؛ اسماعيل احمدان 129؛ اسماعيل با احمدان 207؛ بوجعفرِ عيلان 118؛ على بوطاهران 223؛ بختيار زيدان 223؛ بوبكر طاهران 321؛ على ابوالقمران 253. معلوم مى‌شود اين پسوند در قرن ششم هنوز در رى زنده بوده است. امروز در قاين اين پسوند به صورت u-زنده است: رضاى حَسَنو.

كتابنامه

1.

تفسير روح الجنان و روض الجنان، جمال الدين ابوالفتوح رازى، تهران: كتابفروشى اسلاميه، 1352.

2.

شرح فارسى شهاب الاخبار، تصحيح محمّدتقى دانش‌پژوه، تهران: دانشگاه تهران، 1349.

3.

فارسى المدخل الى علم احكام النجوم، چاپ جليل اخوان زنجانى، نشر ميراث مكتوب)،

4.

محمّد مهدى ناصح - محمّد جعفر ياحقى، «اصلى در تصحيح انتقادى تفسير ابوالفتوح رازى»، مشكوة، شماره هشتم، زمستان 1363، ص 9-25).

5 النهاية، محمّد حسن طوسى، تصحيح محمّد تقى دانش‌پژوه، تهران: دانشگاه تهران، [بى‌تا].

6. نهج البلاغه، به قلم عزيزاللّه جوينى، تهران: دانشگاه تهران، 1377.

بررسى ويژگى‌ها و برجستگى‌هاى سبكى و ادبى كتاب نقض /على درويشانى

19 بررسى ويژگى‌ها و برجستگى‌هاى سبكى و ادبى كتاب نقض

پيام بهارستان، دوره دوم، سال سوم، شماره 10 زمستان 1389، ص 1102 - 1084.

على درويشانى

چكيده

كتاب نقض، افزون بر اشتمال آن بر عقايد دينى رايج در زمان خود و برخوردارى آن از اطلاعات تاريخى درباره رجال، شعرا و علماى قرن پنجم و ششم و ساير اطلاعات تاريخى و جغرافيايى، نثر و ويژگى‌هاى ادبى آن نيز بر برجستگى و ارزشمندى كتاب افزوده است. در اين نوشته، مؤلّف به اين ويژگى‌هاى زبانى و ادبى نقض پرداخته است. همچنين مؤلّف كوشيده است تا از آوردن مثال‌هاى بسيار از متن يا شاهد مثال از ديگر آثار بپرهيزد و بيشتر به تقسيم‌بندى و بررسى دقيق بر اساس متن و همچنين متون سره هم عصر بپردازد. نوشته از دو بخش اصلى‌تشكيل شده است: يكى، بررسى ويژگى‌هاى زبانى كتاب نقض و ديگرى، بررسى ويژگى‌ها و برجستگى‌هاى ادبى كتاب.

كليدواژه: كتاب نقض، ويژگى‌هاى زبانى نقض، ويژگى‌هاى ادبى نقض.

كتاب نقض يا نقض الفضائح كه همان بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الرّوافض تأليف نصيرالدّين ابوالرّشيد عبدالجليل بن ابى الحسين قزوينى رازى، از دانشمندان و عالمان امامى شهررى، در سده ششم هجرى است. وى بنابر آورده دكتر صفا،

در سال 504 ولادت يافته و بعد از سال 585 درگذشته است.()

نصيرالدّين عبدالجليل بن ابى الحسين بن ابى الفضل قزوينى رازى، عالم، مفسّر و متكلّم شيعى، از محضر اساتيدى همچون برادرش - اوحدالدّين ابوعبداللّه حسين - و همچنين امام ابومنصور مظفر العبّادى - كه از مشاهير و اعاظم علماى زمان خود بود - بهره برد.در عصر او، يكى از غُلاة اهل تسنن و نواصب رى، كه حدس زده مى‌شود نامش شهاب الدّين تواريخى شافعى باشد، پس از حدود بيست و پنج سال بودن در زىِّ تشيّع و بازگشت به اصل خويش، اقدام به تأليف مجموعه‌اى به نام بعض فضائح الروافض نمود.

ذكر كلمه فضائح، در اين‌جا به آن سبب است كه در دوره مناقشات مذهبى، هر يك از فِرَق اسلامى مى‌كوشيد تا موارد ضعف فرقه‌هاى ديگر را بنابرنظر و طريقه خود بجويد و آنها را بزرگ و واژگونه كند وحتى اگر لازم مى‌دانست پيرايه‌هايى نيز برآنها

ببندد و هريك از آن موارد را به عنوان فضيحت (= رسوائى) معرفى كند.

پس از نگارش بعض فضائح الرّوافض، علماى شيعه، همگى اذعان داشتند كه جوابگوئى به آن، شايسته همين عبدالجليل قزوينى است و حاصل اين تعامل به تأليف كتاب نقض انجاميد. عبدالجليل قزوينى آثار ديگرى نيز به نام‌هاى: البراهين فى امامة اميرالمؤمنين عليه‌السلام ؛ مفتاح الراحات (الدرجات) فى فنون الحكايات يا مفتاح التذكير و تنزيه عايشه دارد كه هر چهار كتاب را پيش از كتاب نقض نگاشته است. (نقض، مقدّمه مصحح، ص هفده - نوزده)

زمان شروع نگارش كتاب نقض، به آورده خود مؤلّف (نقض، ص 19) در عهد سلطان غياث الدّين محمّد بن محمود بن محمّد بن ملكشاه سلجوقى (وف 555 ق) مى‌باشد و تا سال 559 هجرى در آن اثر دخل و تصرّف و حكّ و اصلاح مى‌نموده است. (نقض، مقدّمه مصحح، ص بيست و دو)


) . تاريخ ادبيات در ايران، ج 2، ص986. شيخ الواعظين

علاّمه قزوينى، حال خود را پيش از دستيابى به اين اثر اين گونه ذكر مى‌كند: "تمام فصول و فقراتى را كه صاحب مجالس المؤمنين از نقض الفضائح نقل كرده از اوّل تا به آخر مطالعه كردم و بيشتر از پيشتر به مندرجات اين كتاب دلكش آشنا شدم و يك بر هزار آتش شوق و حرص من بر اطّلاع از وجود اين گوهر شبچراغ در كتابخانه‌اى از كتابخانه‌هاى دنيا افروخته مى‌شد

. نقض، مقدّمه مصحح، ص سيزده. ." و در جاى ديگر نيز كه ارزشمندى و برجستگى اين اثر را يادآورى مى‌كند؛ چنين آورده:" چيزى كه در رقيمه كريمه، اين‌جانب را از هرچيز بيشتر خوشوقت و سراپاى وجود مرا غرق فرح و شادى و شعف نمود خبر خبريّت اثر وجودِ كتابِ بسياربسيار نفيس مهمّ مفيد ممتّع دلكش، ضالّه منشوده چندين ساله اين حقير يعنى مستطاب جليل‌القدرعظيم الشّان نادرالوجود اعزّ از كبريت احمر بعض مثالب النّواصب فى نقض بعض فضائح الرّوافض تأليف شيخ جليل عبدالجليل بن ابى‌الحسين بن ابى‌الفضل قزوينى است." (نقض، مقدّمه مصحح، ص يازده)()

اين كتاب، پس از سال‌ها، به پايمردى على اصغر خان حكمت، و با تشويق و پيگيرى اساتيد بزرگوارى همچون عبّاس اقبال آشتيانى و علاّمه قزوينى - كه خود قصد چاپ اين اثر را داشتند و بنا به دلايلى نشد - توسط استاد بزرگوار مرحوم علاّمه ميرجلال الدّين محدّث اُرموى (رضى اللّه عنه) و با تلاش و پيگيرى بى حدّ و حصر ايشان در سال 1331 شمسى به چاپ رسيد. در سال‌هاى بعد نيز، مقدّمه و تعليقات


) . امّا ديگر منابع - بجز مقدّمه خود اثر - كه مى‌توان در آنها به مطالبى در مورد مؤلف و اثر دست يافت ، از اين قرارند: تاريخ ادبيات در ايران ج 2، ص 975؛ تنقيح المقال مامقانى (ج 2، ص134)؛ الذريعه (ج3 ، ص78، 130 و ج 4، ص 457 و ج 12 ، ص251 و ج 21 ، ص322 ،330 و ج24 ، ص 283 - 284)؛ رياض العلماء (ج3 ، ص71 - 73)؛ طبقات اعلام الشيعه (قرن 6، ص 154 - 155)؛ فهرست منتجب الدّين (ص 129)؛ فوائد الرضويه (ص 223 - 224)؛ معجم رجال الحديث خوئى (ج 9، ص 274 - 275 ؛ لغت‌نامه دهخدا (ذيل، «نصير الدين»).

مختصرى توسط وى، بر اين اثر نگاشته و چاپ شد، ولى بالاخره در سال 1358 شمسى اين اثر، در سه مجلد - شامل يك جلد متن و دو جلد تعليقات - توسط انجمن آثار ملّى (انجمن آثار و مفاخر فرهنگى) به چاپ رسيد. جناب آقاى دكتر مهدى محقق، رئيس هيأت مديره انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، با تيزبينى و دقّت نظر خاصّ خود و با سائقه بهره‌مندى اهل علم و تحقيق از اين اثر سترگ، چاپ مجدّد آن را، از اولويت‌هاى چاپى انجمن، قرار داده است.

آنچه مرا به نگاشتن اين مقاله برانگيخت، برجستگى‌ها، ويژگى‌ها و مزاياى بسيارى است كه متن آن در اختيار پژوهشگران حوزه‌هاى تحقيقى همچون زبان و ادبيات فارسى، تاريخ، جغرافى، مردم‌شناسى و جامعه‌شناسى و دين و ديگر زمينه‌ها قرار مى‌دهد، بود. در اين مقاله، قصد ما پرداختن به زمينه‌هاى ادبى و زبانى اين اثر است. دكتر ذبيح اللّه صفا در تاريخ ادبيات در ايران، آورده: "اين كتاب نه تنها از حيث توضيح بسيارى از مبانى مذهب شيعه و تاريخ و اطّلاعات مربوط به رجال اين مذهب و علما و شعرا و مراكز تعليم و تدريس و كتابخانه‌هاى شيعه و امثال اين مثال كمال توجه و عنايت است، بلكه از باب اشتمال بر بسيارى از اطّلاعات مربوط به امور تاريخى و اجتماعى زمان از جمله كتب بسيار مهم و درجه اوّل فارسى محسوب مى‌شود، چنانكه نظير آن را از اين حيث در ميان كتب فارسى كم‌تر مى‌توان يافت. مؤلّف در اين كتاب هرجا قسمتى از قول صاحب كتاب بعض الفضائح الروافض را نقل كرده و آنگاه به ردّ آن پرداخته است. شيوه نگارش عبدالجليل درين كتاب هم از جمله وجوه امتياز آن شده است، زيرا كتاب نقض با انشائى بسيار روان و پخته و در عين حال عالمانه و استوار و مستدلّ نوشته شده است. در پاره‌يى از موارد اين كتاب شيوه بيان وعّاظ كه نثرى شبيه به نثر مسجع، و يا بهتر بگوئيم، از قبيل نثر موزون است، به كار رفته، ولى اين گونه موارد كمياب است، اگرچه لحن نويسنده كتاب، بر اثر استدلال و استشهاد به احاديث و اخبار و روايات در برخى موارد خشك است، امّا در پاره‌يى

موارد هم كه در راه دفاع از همكيشان خود گرم رو مى‌شود، نَفَسى مؤثر و كلامى جالب و دل انگيز مى‌يابد. بر روى هم رفته كتاب نقض از جمله متون خوب نثر پارسى در قرن ششم و در زمره كتب درجه اوّل آن قرن است."

. تاريخ ادبيات در ايران، ج 2، ص 986 - 987.

نكته بسيار مهمّى كه حتما بايد به آن توجه داشت، اين است كه از آنجا كه فلسفه وجودى اين اثر، استدلال و پاسخ در باب مسائل اعتقادى است؛ در بسيارى موارد، چه ادّعائى كه طرح شده و چه جواب مطروحه، در مظان سَلب و ايجاب علمى و تاريخى‌اند، ولى هدف ما، تنها طرح اندكى از بسيار آنهاست، كه يادآور ارزش اثر و پس آنگاه دريافتن بخش‌هايى از تاريخ و زبان و ادب فارسى كه از ميان اين سؤال و جواب ها، مى‌درخشند و خودنمائى مى‌كنند، است. در عين حال فلسفه به وجود آمدن اثر، باعث ايجاد زمينه‌هايى در متن و نثر مؤلّف شده كه بيشتر، مفاهيم در نظر مؤلّف باشد تا نوع نثر و پيراستگى و آراستگى نثر؛ و اين موضوع پژوهشگران و اهل تحقيق را به دستيابى و لمس لايه‌هاى زيرين زبان مرسوم آن زمان، نزديك‌تر مى‌كند.

نكته ديگر كه لازم به تذكّر است اين‌كه مقاله پيش رو تنها شمّه‌اى از بسيار مى‌باشد و سعى شده كه از ذكر مثال‌هاى بيشتر از متن يا شاهد مثال از ديگر آثار، پرهيز شود و

بيشتر توجه به تقسيم‌بندى و بررسى دقيق، بر اساس متن و همچنين متون سره هم‌عصر بوده كه سبك‌شناسى استاد ملك الشعرا بهار و برخى ديگر منابع در اين كار راهنما بوده است. برجستگى‌ها و ويژگى‌هاى نحوى و ادبى كتاب نقض را مى‌توان به صورت ذيل تقسيم‌بندى و بررسى نمود:

قصد ما در اين مقاله بررسى كتاب نقض از دو جنبه ويژگى‌هاى زبانى و ديگر ويژگى‌ها و برجستگى‌هاى ادبى خواهد بود.

الف. ويژگى‌هاى زبانى 1. فعل الف) عدم مطابقت زمان:

•

اگر اين عالم امير عبّادى باشد خواجه ميان دربندد و بر ضلالتِ او عوام را تحريض مى‌دهد كه آنچه او گويد بنتواند شنودن. (ص105)

•

چون گويند: از خراسان مذكّرى رسيده است خواهند كه بشنوند. (ص 105)

•

بر منبرى كه جبر و تشبيه و خصومتِ اهل البيت شنيده باشند هم بر آنجا توحيد و عدل و عصمت انبياء و مناقب آل رسول شنوند دستارها مى‌اندازند و از درخت حنظل شكر مى‌چينند كه خرق عادت را ماند. (ص 105)

•

در آنجا مدرسه حسكا بابويه كه پير اين طايفه بود كه نزديك سراى ايالت است و در آنجا نماز به جماعت و قرائت قرآن و تعليم قرآن كودكان را و مجلس وعظ و طريق فتوى و تقوى ظاهر و معّين بوده است و هست. (ص35)

•

آنها پيش ابن‌المقفّع شدند تا او اين مذهب از بهر ايشان اختيار كرد و گفت: شما هرچه بر كارتان راست باشد، مى‌گوئيد. (ص 25)

ب) فعل مركّب:

دستورنويسان، در باره فعل مركب نظر مشتركى ندارند. فعل مركّب، فعلى است كه از پيوند يك فعل همكرد مانند: كردن، نمودن، دادن، داشتن، ساختن، زدن و جز آنها با اسم يا صفت يا بن فعل و يا جزء ديگرى كه فعليار ناميده مى‌شود، پديد مى‌آيد. (دستور تاريخى فعل، جلد اوّل ، ص 839)

اگر پيش از فعل ساده يا پيشوندى يك يا چند تك واژ مستقل بيايد و با آن تركيب شود، كلمه حاصل "فعل مركّب" است. (وحيديان كاميار، تقى، با همكارى عمرانى،

غلامرضا، دستور زبان فارسى(1)، ص 57)

فعل مركّب از دو سازه نحوى تشكيل مى‌شود: پايه و عنصر فعلى. (مشكوة الدّينى،

مهدى، دستور زبان فارسى بر پايه نظريه گشتارى، ص 158، ارژنگ، غلامرضا، دستور زبان فارسى امروز، ص153؛ احمدى گيوى، دستور تاريخى فعل، ص848؛ ناتل خانلرى، پرويز، دستورزبان فارسى، ص 176)

اصطلاح فعل مركب را به افعالى اطلاق مى‌كنيم كه از دو كلمه مستقل تركيب يافته‌اند. كلمه اوّل، اسم يا صفت است و تغيير نمى‌پذيرد، يعنى صرف نمى‌شود. كلمه دوّم، فعلى است كه صرف مى‌شود و آن را "همكرد" مى‌خوانيم. (احمدى گيوى، حسن، دستور تاريخى فعل، جلد اوّل ، ص848)

•

پس شيعت اين تمكين را حوالت كنند به وقت خروج مهدى و نزول عيسى از آسمان. (ص267)

•

همه جهان خداى را عبادت كردند و شرك نياوردند.(ص270)

•

گفت: تا على را ديدم كه قوم كوفه را به قتالِ معاويه دعوت مى‌كرد كينه وى هنوز در دل منست. (ص599)

•

گفتند موسى قبول كرديم امّا از هارون برگشتند و او را تنها رها كردند. (ص446)

•

وگرنه به قدر معصيت عِقاب بفرمايد و با بهشت فرستد. (ص275)

برخى از همكردهاى به كاررفته در ساختار فعل مركّب در كتاب نقض عبارتند از:

كردن، آوردن، نهادن، گذاشتن، ديدن، خوردن، نمودن، فرمودن، دادن، بستن، افتادن، گفتن و داشتن. "كردن" پركاربردترين همكرد در كتاب نقض است.

ج) فاصله بين اجزاى فعل مركّب:

آمدن اجزاى جمله بين دو جزء فعل مركب يا پيشوندى از ويژگى‌هاى نحوى اين دوره است و اين نوع استعمال بيشتر در تاريخ بيهقى و اسرار التوحيد، ديده مى‌شود.

•

حق تعالى مى‌بايست كه او را گفتى. (ص 51)

•

بايستى كه اين مايه بدانسته بودى. (ص 49)

•

مدرسه‌اى ميان اين دو مدرسه است كه تعلق به سادات كيسكى دارد. (ص 35)

•

دست از مذهب جبر ببايد داشتن.(ص 8)

•

از مانند اين تهمت مسلّم داشتى و زبان فتّان در حقّ رسولان خداى تعالى بخطا نجنبانيدى. (ص 11)

د) فعل پيشوندى:

اگر به اوّل بعضى از فعل‌هاى ساده يك "وند" افزوده شود، تبديل به فعل پيشوندى مى‌گردند. اين قاعده قياسى نيست. (دستور مفصّل امروز، ص 413). با مراجعه به اكثر كتاب‌هاى دستورى، تفاوت چندانى براى تعريف فعل‌هاى پيشوندى در نوشته‌هاى دستورنويسان ديده نشد. (ناتل خانلرى، پرويز، دستور زبان فارسى، ص 176) البته با توجه به توضيحات دكتر وحيديان كاميار، گاهى پيشوندها در معناى فعل ساده تأثير مى‌گذراند و فعلى با معناى جديد مى‌سازند و گاهى هيچ معناى تازه‌اى به فعل ساده نمى‌افزايند.دراين مورد نظر دكتر وحيديان كاميار، معيار اين نوشته قرار مى‌گيرد.

امروز فعل پيشوندى با يكى از پيشوندهاى: باز، بر، در، فرا، فرو، فرود، وا، ور ساخته مى‌شود؛ ولى در گذشته، پيشوندهاى ديگر مانند: فراز، با، فا، ها، اندر، بوده‌اند

كه به مرور زمان برافتادند. (احمدى گيوى، حسن، دستور زبان فارسى فعل، ص 267) در زبان‌هاى هند و اروپائى، كه زبان قديم ايرانى نيز از مشتقّات آن است، صورت خاص صرفى اسم، رابطه آن را با اجزاى ديگر جمله، مشخص مى‌كرد و به حروف اضافه، مانند امروز نيازى نبوده است. بعد از منسوخ شدنِ صرفِ اسم، روابط، يعنى حروف اضافه و ربط و موصول و غيره، به وجود آمده است. اين كلمات در آغاز معنى خاص مستقلى داشته‌اند كه به تدريج معنى اصلى خود را از دست داده‌اند. حروف اضافه فارسى در زبان‌هاى باستانى غالبا قيد و ظرف بوده‌اند. تحوّل زبان، اين حروف را به تدريج ضعيف كرده، به اندازه‌اى كه براى افاده مقصود، كفايت نكرده است به اين جهت، دو نوع تغيير در حروف اضافه رخ داده؛ در بعضى موارد حروف اضافه تبديل به حرف اضافه ديگرى شده و در بعضى موارد، براى تقويت حرف اضافه ضعيف،

كلمه ديگرى افزوده شده مثل: به وسيله، بر طبق، در ظرف و غيره.()

نمونه‌هايى از فعل‌هاى پيشوندى كتاب نقض در اين‌جا آورده مى‌شود.

•

امام به فراست دريافت بدانست كه چه افتاده است. (ص254)

•

رافضى او را به اسيرى و عاجزى و مظلومى و محرومى و مرحومى فرانهاده است. (ص331)

•

مُخبِر و مُحدِّث مانند غواص باشد كه به دريا فروشده هرچه به دستش افتد برآرد. (ص255)

ه) افعال غير شخصى:

فعل‌هاى شبه معين (توانست، بايست، شايست) گاهى فعلى مى‌سازند كه بر شخص معينى دلالت نمى‌كند. به اين گونه فعل‌ها، فعل غيرشخصى مى‌گويند. (انورى، حسن / احمدى گيوى، حسن، دستور زبان فارسى، ج2 ، ص 70)

•

امّا اين نيز معلوم بايست كردن كه چون عبداللّه عامر و دگر بزرگان فتح‌ها كردند. (ص177)

•

اتّفاق همه مسلمان است كه تا بوطالب در قيد حيات بود سيّد را از مكّه هجرت نبايست كردن. (ص511)

ساخت فعل غير شخصى از "توانستن"

الف) كاربرد "توانستن" در زمان مضارع

• اجماعِ شيعه مُحقّه است و درين كتاب همه دلائل شرح نتوان داد. (ص609)

ب) كاربرد "توانستن" در زمان مضارع و فعل تابع به صورت مصدرتام:

•

گبركان گفتند: يزدان مطبوع است برخير و هرگز شرّ نتواند كردن. (ص448)

•

كورست و نابينا به مطالعتِ مصباح بينا نتواند كردن. (ص644)


) . دستور زبان فارسى، خانلرى، ص 327 - 330.

و) نشانه‌هاى نفى در افعال :

فعلى كه بر انجام نگرفتن كار يا نداشتن حالتى دلالت مى‌كند، يا به عبارت ديگر انجام گرفتن و يا داشتن حالتى را نفى مى‌كند، فعل نفى گويند. نشانه‌هاى نفى در افعال

" ن " است.

1. حرف "ن" متصّل به فعل نوشته شده است.
•

خواجه نوسنّى را اگر اين قصّه عجب آمده است و در مقدور خداى صحيح و لايق نمى‌داند، مصطفى را و آلش را اين قدر و منزلت نمى‌شناسد.(ص463)

•

آنچه رضا عليه‌السلام او را اميرالمؤمنين خوانده است نقصانى نكند درجه رضا را نمى‌بينى كه بارى تعالى در قُرآن بتان را خدا و إله مى‌خواند. (ص340)

2. علامت نفى در فعل‌هايى كه با پيشوند "مى"آغاز مى‌شوند، بر سر پيشوند" مى" قرار گرفته است.

بايد متذكر شد كه اين امر در افعال غيرشخصى نيز صادق است و در كتاب نقض، كاربرد زيادى دارد.

•

بعد از آن مجبّر شده و تصنيف برين وجه بكرده پس از سنّيى رجوع نمى‌يارد كردن و حرمت حنيفيان مى‌دارد. (ص460)

•

نمى‌يارست در مدينه آمدن تا آن آيت آمد. (ص461)

•

خواصّ و عوامّ، حنيفى و شفعوى و شيعى بدانند كه سخن اوّلش به آخر نمى‌ماند. (ص349)

3. در برخى مواضع، به قصد تأكيد بر نفى، حرف نفى، قبل از فعل و بافاصله نوشته شده است.
•

آخر نه محمّد بِه از حسن بود، امّا زبان نگاه بايد داشتن كه ايشان صدر اوّل و جمهور اعظم‌اند. (ص350)

•

امّا آن ايمان و آن طاعت نه ايمان و طاعتى باشد حقيقى و بر آن ثواب دادن عبث باشد و مستحقِّ مدح نباشند بر آن. (ص499)

4. در افعال مستقبل و افعال مجهول، حرف نفى، بر سر فعل معين قرار مى‌گيرد.
•

اگر خداى خواهد كه به جبر درو آفريند تواند؛ امّا نخواهد، و خواهد كه بنده به كسب و اختيار فعلِ خويش مؤمن و مطيع باشد.(ص499)

•

صحابه را " رضى اللّه عنهم" گفتن و نوشتن بر مذهب مجبّره خطا باشد كه رضاى خداى چون در مشيّت باشد، اگر نخواهد راضى نباشد تا در اجراى الفاظ مذهبِ بد فراموش نكند. (ص12)

2. جمله

در اين زمينه مى‌توان به مواردى چون تقديم فعل بر متعلقات و يا مسند بر مسنداليه و كاربرد مصدرهاى مرخّم و برخى ديگر موارد اشاره كرد كه در اين اثر زمينه غالب مى‌باشد كه مى‌توان به نوعى از ويژگى‌هاى سبكى اين دوره تلقى كرد كه در اكثر آثار بزرگ اين قرن به چشم مى‌خورد. جمله‌هاى كتاب نقض از حيث تعدد فعل دو گونه هستند:

الف - جمله‌هاى ساده، ب - جمله‌هاى مركّب

الف) جمله ساده:

خسرو فرشيدورد، جمله ساده را بسيط ناميده است و آن را جمله‌اى مى‌داند كه فقط داراى يك مسند يا يك فعل باشد.

. دستور مفصّل امروز ، ص 110.

نمونه‌هايى از جملات ساده:

1. درين فصل به انصاف نظر كند. (ص 61)()

گرسنه در خواب همه خورش‌هاى لذيذ خورد.(ص 205)


) . همه نمونه‌ها از كتاب نقض، تصحيح استاد ميرجلال الدّين محدّث ارموى ، انتشارات انجمن آثار ملّى ، 1358 است.

اين خواجه، خداى را بدين منزّهى نداند.(ص 65)

ب) جمله مركّب:

جمله مركب، جمله‌اى است كه در آن بيش از يك فعل به كار رفته باشد. جمله‌هاى ساده‌اى كه جمله مركّب را تشكيل مى‌دهند از حيث بار مفهوم و نقش دو گونه‌اند: جمله پايه و جمله پيرو.

جمله پايه: آن قسمت از جمله مركب است كه غالبا غرض اصلى گوينده يا نويسنده را در بردارد و قابل تأويل به غير جمله نيست.

جمله پيرو: آن جزء از جمله مركب است كه غالبا همراه جمله پايه مى‌آيد و وابسته به جمله پايه است. يعنى مفهومى از قبيل زمان، شرط، علّت و جز آن را به مفهوم جمله پايه مى‌افزايد و قابل تأويل به مصدر يا صفت است.

. دستورزبان فارسى انورى/گيوى، ج2 ، ص 310.

جمله مركّب، با بيش از يك جمله اصلى پديد مى‌آيد و بر دونوع است: جمله مركب همپايه و جمله مركب ناهمپايه.(1)

جمله مركّب، جمله‌اى است كه دست كم از تركيب دو جمله ساده به كمك يكى از پيوندهاى وابستگى ساخته شده است، و مطلب به هم وابسته‌اى را مى‌رساند. جمله‌هاى مركّب دست كم از دو فراكرد ساخته شده است كه يكى را پايه و ديگرى را پيرو مى‌نامند.

. دستور زبان فارسى امروز، ص 194 - 195.(2). دستور مفّصل امروز ، ص 119 - 120.

1) . دستور زبان فارسى بر پايه نظريه گشتارى، ص 116 - 118.

2) جمله مركّب يا جمله بزرگ آن است كه در داخل آن جمله وارد شده باشد و بيش از يك مسند يا فعل داشته باشد و در آن حروف ربط و گروه‌هاى ربطى و ادوات دستورى به كار رفته باشد و به دو دسته پيوسته يا همسانى و هم بسته يا وابستگى تقسيم مى‌شود.

نمونه‌هايى از جمله‌هاى مركّب

الف) پايه + وابسته

1.

بر هيچ دانشمند و دانا پوشيده نماند كه بهتان و زور و كذب است.(ص 262)

2.

عجب است كه در تواريخ بنديده است.(ص 518)

ب) وابسته + پايه

1.

اگر عجز و توقّف به مصلحت، نقصان امامت على كند؛ عجز و توقّف همه انبيا در اوّل بعثت، نقصان رسالت ايشان كند. (ص 333)

2.

اگر عبّاس را قدرى و منزلتى و مرتبتى بودى به نزديك نواصب؛ امامت در غيرِ وى دعوى نكردندى. (ص 514)

ج) وابسته، درون پايه قرار مى‌گيرد.

هر آيت كه نه در حقّ على باشد بر وى بستن بدعت و تهمت و ضلالت باشد. (ص 179)

د) هركدام از بندهاى جمله‌هاى مركّب ، ممكن است جمله‌هاى همپايه با حرف ربط همپايگى داشته باشد.

1.

همه أعمامش از وى تبرّا كردند، بوطالب او را برگرفت و به خانه برد و تربيت كرد. (ص 510)

2.

صفّه چهارم كه صفت ملحدى دارد آن است كه ملحد موجب و موثّر در معرفت بارى تعالى قول پيغمبر گويد و از عقل و نظر تبرّا كند.(ص 448)

ه ) جمله‌هاى مركّبى كه يك جمله پايه و دوجمله وابسته غيرهمپايه است.

البتّه آب ريخته با كوزه نرفت و خشتِ از قالب بيفتاده بازجاى خويش نيفتاد كه به همدان در حضرت اشرف انور مسعودى با حضور ملكان بزرگ محمّدشاه و ديگران، آن قاعده را هدم كرده بودند، و آن طريقت بيران كرده بودند. (ص450)

و) جمله‌هاى مركّبى كه از يك جمله پايه و سه جمله وابسته غيرهمپايه ساخته شده است.

معلوم است كه در عهد اين خلفا در بيشتر اوقات راه‌ها نا ايمن بوده است، و مسلمانان رنجور، و خراج‌ها و باج‌ها نهاده‌اند، و خمر و زَمر آشكارا كرده، و ظلم و عدوان بى‌اندازه رفته، و اين خلفا يا منع مى‌توانستند كردن يا نه؟ (ص334)

3. حذف اركان جمله

حذف يكى از اركان جمله از جمله ويژگى‌هاى نثر اين كتاب به شمار مى‌رود كه گاهى با قرينه در حوزه فعل صورت مى‌گيرد و گاه بدون قرينه و همچنين اين موضوع گاهى در اجزاى ديگر جمله صورت مى‌گيرد كه قابل توجه است و از ويژگى‌هاى سبكى اثر به حساب مى‌آيد.

•

مثبتان توحيد و عدل را و مقرّان نبوّت و امامت را و متابعان شريعت را به تهمتِ كذب منسوب كرده و سادات بزرگوار و مشايخ كبار را بى حجتى معيوب دانسته و... (ص 5)

•

در آنجا نماز بجماعت و قرائت قرآن و تعليم قرآن كودكان را و مجلس وعظ و فتوى و تقوى ظاهر و معين بوده و هست. (ص35)

•

پدرش سيّد اجل طاهر نقيب الساده در مدينة الاسلام حاكم و در جنب دارالخلافه و متنبى درين قصيده مدح او مى‌گويد. (ص39)

•

مال بى قياس بُلحسن فرات را در كتاب‌ها شرح‌هاست تا بدان حد كه بيك دفعه اورا [اموال او را ]مصادره كردند. (ص87)

•

كُتب صغار و مسائل خرده كه آن را حدى نيست همه به شرح و بسط تمام، همه منقول و مسند از ائمّه طاهرين، به اسنادِ معتمدان و ناقلان ثقه از علماء و فقهاء، و هر يك ازين كُتب را هزاران نسخه در اطراف عالم. (ص39)

•

و نه مذهبِ خواجه ناصبى رافضىِ سنّى حنيفى چنان است كه بلال حبشى بهتر

است از بوطالب قرشى. (ص637)

•

سلطان محمّد خواجه ابواسماعيل را "ناصرالدين" لقب داد و تشريف فرمود و مدرسه‌اش در فتنه خراب كرده بودند بفرمود تا عمارتش كردند. (ص 36)

•

اگر حنفى را محفلى باشد كه شافعى مذهبى را آنجا تمكين نكنند و يا در محفل شافعيان، حنفى را گوش ندارند نقصانِ مذهب و اعتقاد نكنند. (ص 33)

4. اسم الف) شكل خاص كاربرد اضافه بنوّت:
•

در عهد جعفرِ صادق عليه‌السلام بوده است. (ص 24)

•

حمزه عبدالمطلّب را كه اسداللّه و عمّ رسول اللّه بود. (ص 21)

•

مروانيان بعد از قتلِ حسينِ با فضيلت و منقبت على طاقت نمى‌داشتند. (ص67)

ب) استعمال ضمير شخصى براى غير انسان:

•

در عهد جعفر صادق عليه‌السلام بوده است، و از وى روايات بسيار است، او را بدين جماعت كه رسانيده است؟ (ص 24)

•

چگونه ممكن باشد كه در قلعه‌اى رَوَد كه در وى اند هزار آدمى باشد. (ص 76)

•

آن را خانقاه زنان[رييان] گويند و مصلحان درو مقيم باشند. (ص 35)

•

سراى‌هاى محكم بكرده‌اند و بيگانه را در وى رها بكنند. (ص 52)

ج) جمع بستن غير فارسى:

•

تو را بدان فرستاده‌ايم كه تا توبه كفّار و عُصاة قبول باشد. (ص 21)

•

عصيان و مقبّحات نيافريند و بدان راضى نباشد و تلبيس ادلّه نكند و تكليف مالايطاق نكند. (ص 9)

•

اين كتاب بر وجهى مرتب شد كه خواصّ را دافع شبهات و عوام را مُثمر دلالات. (ص 7)

•

ناقلانى‌اند معتمد و مستنبطانى‌اند امينِ كافى . (ص 29)

•

گروهى بددينان را بهم جمع كردند تا مغازى‌هاى بدروغ و حكايات بى اصل وضع كردند. (ص 67)

•

فرزندان و دختران و دامادان و بنى عمّان را باشد. (ص 49)

•

جواب اين محالات و ترّهات كه از سر ركاكت عقل و بى‌مايگى ياد كرده است. (ص101)

•

و حكايات برين وجه و شبهات بى دليل دلالات نقصان مذهب نشايد. (ص 33)

د) مطابقت صفت با موصوف:

•

در بلاد اسلام و شهرهاى معظم هزاران كراسى و منابر و مدارس و مساجد است. (ص 19)

•

خوانندگان بر اين مربّعات اسواق بلاد ممكّن كردند. (ص 67)

•

از اصلاب طيّبين و ارحام طاهرات به جهان آمد. (ص 2)

•

كى بوده است و اوقافِ چند دارد طومارات كتب خواهد. (ص 34)

•

به اضعاف آن تحيّات مترادفات بر شخص پاكيزه و روح لطيف محمّد مصطفى صلى‌الله‌عليه‌و‌آله باد. (ص 2)

•

در كتب معروفان مذكور نيست. (ص 68)

•

به مخاطبت و مكاتبت كم‌ترينه ايشان را مخدوم خواند. (ص 75)

•

تاج الدوله ديلم كه او را به ساوه درآويخت در عهد سلطان سعيد محمود، و قوام الدّين ابوالقاسم انسابدى بفرمود تا برآويختندش قَتلت قتلتَ و سيقتَل قاتلك. (ص84)

•

اكنون امرا ولاه برآن سنّت سنيّه و طريقه مرضيّه مى‌روند. (ص 32)

ه ) كاربرد انواع صفت شمارشى:

صفت‌هاى شمارشى كه در كتاب نقض به كار رفته است، به دسته‌هاى زير تقسيم مى‌شوند:

1. صفت شمارشى اصلى

همان اعداد هستند، بدون پيشوند و پسوند مى‌آيند و شماره اصلى معدود خود را بيان مى‌كنند. پركاربردترين نوع صفت شمارشى، گونه اصلى است.

الف. چهل فرسنگ از قفاى ايشان مى‌رفتند و مى‌كشتند. (ص343)

ب. او صدهزار خارجى و باغى را از اعداء آل و اولاد مصطفى بكشت. (ص355)

ج. علما را كه مختلف و مخالفند يكى داند و آن دو مذهب را يكى خواند. (ص613)

2. صفت شمارشى ترتيبى

ترتيب قرار گرفتن موصوف (معدود) را مى‌رساند به اين ترتيب كه به آخر عدد اصلى پسوند ( ُم) و ( ُمين) مى‌افزايد.

الف. اوّلين گواهى بر صحّت رسالت ولى خدا و وصىّ مصطفى از اوست. (ص173)

ب. اوّل قرآن مجيد، دوم مرغ بريان، سيوم ميوه بهشتى، چهارم طبخ جنّتى. (ص527)

3. صفت شمارشى كسرى

آن است كه يك يا چند جزء از يك يا چند واحد را برساند.

الف. از آنچه على كرد از ده يكى بلكه از صديكى عمر كجا كرد؟ (ص173)

ب. هزار ماه كم پنجاه ماه در عهد خلفاء بنى اميه و مروانيان نهارا جهارا ظاهرا على رؤوس الملأ بر سر منبرها أميرالمؤمنين را لعنت مى‌كردند و بر منبرهايى كه خطبه به نام بوبكر و عمر و عثمان مى‌كردند.(ص 263)

4. صفت شمارشى توزيعى:

اين صفت، موصوف را به بخش‌هاى برابر تقسيم مى‌كند و آن از تكرار عدد اصلى به دست مى‌آيد. (ص1)

• و متنبى درين قصيده مدح او مى‌گويد، شعر

اذا علوىّ لم يكن مثل طاهر *** فما هو الاّ حجّه للنّواصب

(ص 39)

•

در نصّ قرآن مجيد مذكور است كه: "فوربّك لنسئلنّهم اجمعين". (ص 5)

•

اقتدا بقرآن است آنجا كه بارى تعالى گفت: يا ايّها الّذين آمنوا.. (ص241)

•

انا و جميع من فوق التراب *** فداءِ تراب نعل ابى تراب

(ص 542)]("> ) . سبك‌شناسى، ج 2، ص 286.

ختمات قرآن هر روز پنج بار و مجلس وعظ ، هريك هفته دوبار و يكبار.(ص34)

ازين كتاب‌ها يكى و دو در آن سراها باشد.(ص17)

تبصره: در كتاب نقض، كلمه " اند " براى شمارش نامحدود و بسيار، كه معمولاً به همراه هزار مى‌آيد و در جاهايى پس از عدد براى مقدار اندكى به كار رفته است.

الف. او بيست و اند بار تيغ در روى على كشيد.(ص371)

ب. نباشد روا باشد كه صادق عليه‌السلام با شخصى كه اندهزار فاطمى را در ديوار گرفته باشد، و با امامى چون بوحنيفه روا دارد چنان معامله بى مجامله كردن سخنى نرم گويد به وجه مصلحت. (ص338)

ب. ويژگى‌هاى ادبى و كاربرد آرايه‌ها و صنايع

در اين بخش متن نقض را از لحاظ شيوه نگارش و كاربرد آرايه‌ها و صنايع ادبى مورد بحث قرار مى‌دهيم.

1. تكرار:

در ادبيات پيش از اسلام، تكرار يكى از اجزاى جمله و گاه تكرار خود جمله يكى از صنايع معنوى به حساب مى‌آمده است. در ادبيات قديم درى نيز كم و بيش اين قاعده معمول بوده است، اما از قرن پنجم هجرى به بعد، به تدريج متروك شد. ترك تكرار، شايد تحت تأثير ادبيات عرب صورت گرفته باشد؛ زيرا، تكرار سخن نزد آنان دلالت بر ضعف و كندى و عدم قدرت نويسنده مى‌كرده است و آن را مُخلِ بلاغت و فصاحت به حساب مى‌آورده‌اند. برخى ازين تكرارها براى تأكيد معنى كلمه و يا جلب توجه شنونده است و برخى به علت دراز بودن جمله و شايد ترس از فراموشى خواننده است. تكرار فعل و برخى حروف ربط و اضافه مانند كه، تا ... از ويژگى‌هاى نحوى دوره كتاب نقض است.<a href="#ref-ص68)

•

آنجا مجاورانند از اهلِ علم و زهد و سادات و فقهاى غريب كه رسند و باشند و معمور و مشهور است. (ص34)

•

خبر چون صحيح و متواتر باشد مسموع و مقبول باشد و ايجاب علم و عمل كند. (ص34)

•

اين اجرا بر اطلاق مرضى و محمود نباشد و اين ثنا مقبول و مسموع نباشد. (ص10)

•

بحمداللّه كُتب شيعه اصوليه ظاهر و باهر است. (ص18)

•

دعويى بى حجّت است و حوالتى بى برهان و نقلى نادرست. (ص16)

•

حديث زين الملك هندو هيچ نقصان نكند آويختن او اعتقاد شيعه را كه هركس كسى را بكشد و بياويزد روزى كشته شود. (ص 84)

•

يك ذره طرفه نشايد داشتن كه توفيق و هدايت و سعادت و اقبال و نور شريعت و كمال بصيرت و ضياء انصاف از آنجا مهجور گردد. (ص22 - 23)

•

شرح‌ها داديم واضع مذهب رفض را كه كه بوده است. (ص 22)

•

دليل براين آن است كه اگر غرض اين بود. (ص 77)

•

آنگه در خاتمه اين فصل كلماتى عجيب گفته است و آن آن است كه نوشته. (ص20)

2. نثر موزون:

از ديگر ويژگى‌هاى اين اثر، استعمال جمله‌هايى با وجه وصفى است؛ جمله‌هايى كه به جاى فعل به صفت مفعولى ختم مى‌شود. اين جمله‌ها عهده‌دار توصيف جزئى از اجزاى جمله هستند. اين استعمال براى كوتاه كردن مطلب است، يعنى، به جاى اين‌كه معنى مقصود در چند جمله بيان شود و با واو عطف به هم ارتباط يابد، يك يا چند

• و متنبى درين قصيده مدح او مى‌گويد، شعر

اذا علوىّ لم يكن مثل طاهر *** فما هو الاّ حجّه للنّواصب

(ص 39)

•

در نصّ قرآن مجيد مذكور است كه: "فوربّك لنسئلنّهم اجمعين". (ص 5)

•

اقتدا بقرآن است آنجا كه بارى تعالى گفت: يا ايّها الّذين آمنوا.. (ص241)

•

انا و جميع من فوق التراب *** فداءِ تراب نعل ابى تراب

(ص 542)](" id="ص68)

•

آنجا مجاورانند از اهلِ علم و زهد و سادات و فقهاى غريب كه رسند و باشند و معمور و مشهور است. (ص34)

•

خبر چون صحيح و متواتر باشد مسموع و مقبول باشد و ايجاب علم و عمل كند. (ص34)

•

اين اجرا بر اطلاق مرضى و محمود نباشد و اين ثنا مقبول و مسموع نباشد. (ص10)

•

بحمداللّه كُتب شيعه اصوليه ظاهر و باهر است. (ص18)

•

دعويى بى حجّت است و حوالتى بى برهان و نقلى نادرست. (ص16)

•

حديث زين الملك هندو هيچ نقصان نكند آويختن او اعتقاد شيعه را كه هركس كسى را بكشد و بياويزد روزى كشته شود. (ص 84)

•

يك ذره طرفه نشايد داشتن كه توفيق و هدايت و سعادت و اقبال و نور شريعت و كمال بصيرت و ضياء انصاف از آنجا مهجور گردد. (ص22 - 23)

•

شرح‌ها داديم واضع مذهب رفض را كه كه بوده است. (ص 22)

•

دليل براين آن است كه اگر غرض اين بود. (ص 77)

•

آنگه در خاتمه اين فصل كلماتى عجيب گفته است و آن آن است كه نوشته. (ص20)

2. نثر موزون:

از ديگر ويژگى‌هاى اين اثر، استعمال جمله‌هايى با وجه وصفى است؛ جمله‌هايى كه به جاى فعل به صفت مفعولى ختم مى‌شود. اين جمله‌ها عهده‌دار توصيف جزئى از اجزاى جمله هستند. اين استعمال براى كوتاه كردن مطلب است، يعنى، به جاى اين‌كه معنى مقصود در چند جمله بيان شود و با واو عطف به هم ارتباط يابد، يك يا چند

• و متنبى درين قصيده مدح او مى‌گويد، شعر

اذا علوىّ لم يكن مثل طاهر *** فما هو الاّ حجّه للنّواصب

(ص 39)

•

در نصّ قرآن مجيد مذكور است كه: "فوربّك لنسئلنّهم اجمعين". (ص 5)

•

اقتدا بقرآن است آنجا كه بارى تعالى گفت: يا ايّها الّذين آمنوا.. (ص241)

•

انا و جميع من فوق التراب *** فداءِ تراب نعل ابى تراب

(ص 542)](" style="display:inline-block">()

•

آنجا مجاورانند از اهلِ علم و زهد و سادات و فقهاى غريب كه رسند و باشند و معمور و مشهور است. (ص34)

•

خبر چون صحيح و متواتر باشد مسموع و مقبول باشد و ايجاب علم و عمل كند. (ص34)

•

اين اجرا بر اطلاق مرضى و محمود نباشد و اين ثنا مقبول و مسموع نباشد. (ص10)

•

بحمداللّه كُتب شيعه اصوليه ظاهر و باهر است. (ص18)

•

دعويى بى حجّت است و حوالتى بى برهان و نقلى نادرست. (ص16)

•

حديث زين الملك هندو هيچ نقصان نكند آويختن او اعتقاد شيعه را كه هركس كسى را بكشد و بياويزد روزى كشته شود. (ص 84)

•

يك ذره طرفه نشايد داشتن كه توفيق و هدايت و سعادت و اقبال و نور شريعت و كمال بصيرت و ضياء انصاف از آنجا مهجور گردد. (ص22 - 23)

•

شرح‌ها داديم واضع مذهب رفض را كه كه بوده است. (ص 22)

•

دليل براين آن است كه اگر غرض اين بود. (ص 77)

•

آنگه در خاتمه اين فصل كلماتى عجيب گفته است و آن آن است كه نوشته. (ص20)

2. نثر موزون:

از ديگر ويژگى‌هاى اين اثر، استعمال جمله‌هايى با وجه وصفى است؛ جمله‌هايى كه به جاى فعل به صفت مفعولى ختم مى‌شود. اين جمله‌ها عهده‌دار توصيف جزئى از اجزاى جمله هستند. اين استعمال براى كوتاه كردن مطلب است، يعنى، به جاى اين‌كه معنى مقصود در چند جمله بيان شود و با واو عطف به هم ارتباط يابد، يك يا چند


<a href="#ص68)

• و متنبى درين قصيده مدح او مى‌گويد، شعر

اذا علوىّ لم يكن مثل طاهر *** فما هو الاّ حجّه للنّواصب

(ص 39)

•

در نصّ قرآن مجيد مذكور است كه: "فوربّك لنسئلنّهم اجمعين". (ص 5)

•

اقتدا بقرآن است آنجا كه بارى تعالى گفت: يا ايّها الّذين آمنوا.. (ص241)

•

انا و جميع من فوق التراب *** فداءِ تراب نعل ابى تراب

(ص 542)](" style="color:#3b82f6;" id="ref-ص68)

•

آنجا مجاورانند از اهلِ علم و زهد و سادات و فقهاى غريب كه رسند و باشند و معمور و مشهور است. (ص34)

•

خبر چون صحيح و متواتر باشد مسموع و مقبول باشد و ايجاب علم و عمل كند. (ص34)

•

اين اجرا بر اطلاق مرضى و محمود نباشد و اين ثنا مقبول و مسموع نباشد. (ص10)

•

بحمداللّه كُتب شيعه اصوليه ظاهر و باهر است. (ص18)

•

دعويى بى حجّت است و حوالتى بى برهان و نقلى نادرست. (ص16)

•

حديث زين الملك هندو هيچ نقصان نكند آويختن او اعتقاد شيعه را كه هركس كسى را بكشد و بياويزد روزى كشته شود. (ص 84)

•

يك ذره طرفه نشايد داشتن كه توفيق و هدايت و سعادت و اقبال و نور شريعت و كمال بصيرت و ضياء انصاف از آنجا مهجور گردد. (ص22 - 23)

•

شرح‌ها داديم واضع مذهب رفض را كه كه بوده است. (ص 22)

•

دليل براين آن است كه اگر غرض اين بود. (ص 77)

•

آنگه در خاتمه اين فصل كلماتى عجيب گفته است و آن آن است كه نوشته. (ص20)

2. نثر موزون:

از ديگر ويژگى‌هاى اين اثر، استعمال جمله‌هايى با وجه وصفى است؛ جمله‌هايى كه به جاى فعل به صفت مفعولى ختم مى‌شود. اين جمله‌ها عهده‌دار توصيف جزئى از اجزاى جمله هستند. اين استعمال براى كوتاه كردن مطلب است، يعنى، به جاى اين‌كه معنى مقصود در چند جمله بيان شود و با واو عطف به هم ارتباط يابد، يك يا چند

جمله را وصف جمله ديگر قرار مى‌دهد و از مجموع آنها، جمله‌اى واحد مى‌سازند. از سوى ديگر جمله‌هاى حالى نيز ديده مى‌شود؛ مواردى كه معادل جمله‌هاى حاليه عربى است، و اينها با جمله‌هاى وصفى تفاوتى ظريف دارد، به اين شكل كه در آخر جمله‌هاى حالى، صفت مفعولى نمى‌آيد و از نظر معنى بيشتر معادل قيد است نه صفت.

البته اين آهنگين بودن و بهره جستن از موازنه و قرينه و سجع، در مواردى خاص بروز مى‌كند و ويژگى اصلى نثر اين كتاب نيست - كه پيشتر در مقدّمه، در مورد آن سخن رفت. - امّا هر زمان هم كه ظهور و بروز كند، شاهد نثرى زيبا، هنرى و شاعرانه هستيم. اينك نمونه‌هايى چند:

•

بگفت: چنو خَسى دَنَسى ناكسى شوم روئى خسيس طبعى، غبار تهمت بر چهره اهل دين و دولت ننشيند. (ص 55)

•

سپاس آن خداى را كه دل و سينه مارا روشن گردانيد بنور معرفت ، و از ما بزدود زنگ بدعت بجلاى هدى تا دور باشيم از ضلالت و متابع باشيم طريق حق را. (ص14)

•

بقضاى خدا رضا بايد دادن و تعريض ناكردن و تشنيع نازدن. (ص 77)

•

با وليدِ پليد و بوجهلِ پُرجهل برابر دانسته، چگونه راست باشد؟(ص 47)

•

تا شبهت زايل باشد و مقصود حاصل. (ص 63)

•

اگر درين معنى مشغول شويم كتاب‌ها خواهد و روزگارها بايد. (ص 63)

•

بعد از وى غريب خراسان دفين طوس على‌بن‌موسى‌الرضا بعد از وى محمّد النقى صاحب صدق و صفا و معدنِ وفا و بعد از وى على بن محمّد النقى زَينِ اصفيا و بعد از وى الحسن بن على العسكرى امام ازكيا و امروز مهدى است باقى ائمّه هدى و خاتمِ اوصياء محمّد مصطفى عليه و عليهم صلوات ربّ العلى. (ص 29)

•

هر جواهر محامد كه غوّاصان درياى دين بصحّت دليل از قعر بحر دل بغوصِ ارادت بساحل زبان آرند. (ص 1)

جمله را وصف جمله ديگر قرار مى‌دهد و از مجموع آنها، جمله‌اى واحد مى‌سازند. از سوى ديگر جمله‌هاى حالى نيز ديده مى‌شود؛ مواردى كه معادل جمله‌هاى حاليه عربى است، و اينها با جمله‌هاى وصفى تفاوتى ظريف دارد، به اين شكل كه در آخر جمله‌هاى حالى، صفت مفعولى نمى‌آيد و از نظر معنى بيشتر معادل قيد است نه صفت.

البته اين آهنگين بودن و بهره جستن از موازنه و قرينه و سجع، در مواردى خاص بروز مى‌كند و ويژگى اصلى نثر اين كتاب نيست - كه پيشتر در مقدّمه، در مورد آن سخن رفت. - امّا هر زمان هم كه ظهور و بروز كند، شاهد نثرى زيبا، هنرى و شاعرانه هستيم. اينك نمونه‌هايى چند:

•

بگفت: چنو خَسى دَنَسى ناكسى شوم روئى خسيس طبعى، غبار تهمت بر چهره اهل دين و دولت ننشيند. (ص 55)

•

سپاس آن خداى را كه دل و سينه مارا روشن گردانيد بنور معرفت ، و از ما بزدود زنگ بدعت بجلاى هدى تا دور باشيم از ضلالت و متابع باشيم طريق حق را. (ص14)

•

بقضاى خدا رضا بايد دادن و تعريض ناكردن و تشنيع نازدن. (ص 77)

•

با وليدِ پليد و بوجهلِ پُرجهل برابر دانسته، چگونه راست باشد؟(ص 47)

•

تا شبهت زايل باشد و مقصود حاصل. (ص 63)

•

اگر درين معنى مشغول شويم كتاب‌ها خواهد و روزگارها بايد. (ص 63)

•

بعد از وى غريب خراسان دفين طوس على‌بن‌موسى‌الرضا بعد از وى محمّد النقى صاحب صدق و صفا و معدنِ وفا و بعد از وى على بن محمّد النقى زَينِ اصفيا و بعد از وى الحسن بن على العسكرى امام ازكيا و امروز مهدى است باقى ائمّه هدى و خاتمِ اوصياء محمّد مصطفى عليه و عليهم صلوات ربّ العلى. (ص 29)

•

هر جواهر محامد كه غوّاصان درياى دين بصحّت دليل از قعر بحر دل بغوصِ ارادت بساحل زبان آرند. (ص 1)

جمله را وصف جمله ديگر قرار مى‌دهد و از مجموع آنها، جمله‌اى واحد مى‌سازند. از سوى ديگر جمله‌هاى حالى نيز ديده مى‌شود؛ مواردى كه معادل جمله‌هاى حاليه عربى است، و اينها با جمله‌هاى وصفى تفاوتى ظريف دارد، به اين شكل كه در آخر جمله‌هاى حالى، صفت مفعولى نمى‌آيد و از نظر معنى بيشتر معادل قيد است نه صفت.

البته اين آهنگين بودن و بهره جستن از موازنه و قرينه و سجع، در مواردى خاص بروز مى‌كند و ويژگى اصلى نثر اين كتاب نيست - كه پيشتر در مقدّمه، در مورد آن سخن رفت. - امّا هر زمان هم كه ظهور و بروز كند، شاهد نثرى زيبا، هنرى و شاعرانه هستيم. اينك نمونه‌هايى چند:

•

بگفت: چنو خَسى دَنَسى ناكسى شوم روئى خسيس طبعى، غبار تهمت بر چهره اهل دين و دولت ننشيند. (ص 55)

•

سپاس آن خداى را كه دل و سينه مارا روشن گردانيد بنور معرفت ، و از ما بزدود زنگ بدعت بجلاى هدى تا دور باشيم از ضلالت و متابع باشيم طريق حق را. (ص14)

•

بقضاى خدا رضا بايد دادن و تعريض ناكردن و تشنيع نازدن. (ص 77)

•

با وليدِ پليد و بوجهلِ پُرجهل برابر دانسته، چگونه راست باشد؟(ص 47)

•

تا شبهت زايل باشد و مقصود حاصل. (ص 63)

•

اگر درين معنى مشغول شويم كتاب‌ها خواهد و روزگارها بايد. (ص 63)

•

بعد از وى غريب خراسان دفين طوس على‌بن‌موسى‌الرضا بعد از وى محمّد النقى صاحب صدق و صفا و معدنِ وفا و بعد از وى على بن محمّد النقى زَينِ اصفيا و بعد از وى الحسن بن على العسكرى امام ازكيا و امروز مهدى است باقى ائمّه هدى و خاتمِ اوصياء محمّد مصطفى عليه و عليهم صلوات ربّ العلى. (ص 29)

•

هر جواهر محامد كه غوّاصان درياى دين بصحّت دليل از قعر بحر دل بغوصِ ارادت بساحل زبان آرند. (ص 1)

جمله را وصف جمله ديگر قرار مى‌دهد و از مجموع آنها، جمله‌اى واحد مى‌سازند. از سوى ديگر جمله‌هاى حالى نيز ديده مى‌شود؛ مواردى كه معادل جمله‌هاى حاليه عربى است، و اينها با جمله‌هاى وصفى تفاوتى ظريف دارد، به اين شكل كه در آخر جمله‌هاى حالى، صفت مفعولى نمى‌آيد و از نظر معنى بيشتر معادل قيد است نه صفت.

البته اين آهنگين بودن و بهره جستن از موازنه و قرينه و سجع، در مواردى خاص بروز مى‌كند و ويژگى اصلى نثر اين كتاب نيست - كه پيشتر در مقدّمه، در مورد آن سخن رفت. - امّا هر زمان هم كه ظهور و بروز كند، شاهد نثرى زيبا، هنرى و شاعرانه هستيم. اينك نمونه‌هايى چند:

•

بگفت: چنو خَسى دَنَسى ناكسى شوم روئى خسيس طبعى، غبار تهمت بر چهره اهل دين و دولت ننشيند. (ص 55)

•

سپاس آن خداى را كه دل و سينه مارا روشن گردانيد بنور معرفت ، و از ما بزدود زنگ بدعت بجلاى هدى تا دور باشيم از ضلالت و متابع باشيم طريق حق را. (ص14)

•

بقضاى خدا رضا بايد دادن و تعريض ناكردن و تشنيع نازدن. (ص 77)

•

با وليدِ پليد و بوجهلِ پُرجهل برابر دانسته، چگونه راست باشد؟(ص 47)

•

تا شبهت زايل باشد و مقصود حاصل. (ص 63)

•

اگر درين معنى مشغول شويم كتاب‌ها خواهد و روزگارها بايد. (ص 63)

•

بعد از وى غريب خراسان دفين طوس على‌بن‌موسى‌الرضا بعد از وى محمّد النقى صاحب صدق و صفا و معدنِ وفا و بعد از وى على بن محمّد النقى زَينِ اصفيا و بعد از وى الحسن بن على العسكرى امام ازكيا و امروز مهدى است باقى ائمّه هدى و خاتمِ اوصياء محمّد مصطفى عليه و عليهم صلوات ربّ العلى. (ص 29)

•

هر جواهر محامد كه غوّاصان درياى دين بصحّت دليل از قعر بحر دل بغوصِ ارادت بساحل زبان آرند. (ص 1)

•

نه مجبّران همه ايمانِ مؤمنان بهدايتِ سبحانى گويند؟و همه كفرِ كافران باضلال ربّانى، پس مذهب گبركان خواجه دارد تشنيع بر دگران چگونه مى‌زند؟(ص 410)

•

مبارك بادا وى را هند و پسرش و ما را فاطمه و پدرش و پسران و شوهرش. (ص 77)

•

مدرسه بزرگ سيّد تاج الدّين محمّد كيسكى رحمة اللّه عليه به كلاه دوزان كه مبارك شرفى (شرقى؟) فرموده است و قُرب نود سال است كه در آنجا ختمات قرآن و نماز بجماعت هر روز پنج بار، و مجلسِ وعظ هريك هفته دو بار و يك بار، و درين مدرسه موضعِ مناظره و نزول مصلحان در آنجا كه مجاوران‌اند از اهلِ علم و زهد و سادات و فقهاى غريب كه رسند و باشند و معمور و مشهور است. (ص 34)

•

وحشى كافر غلامِ هندِ جگرخواره كه مادر خال المؤمنين است. (ص21)

•

مصنفان امين و راويان معتمد را خائن و مُخطى پنداشته و متكلّمان محققّ و مفتيان متدين و مقريان عارف را مساوى گفته و نوشته و... (ص 5)

•

فاعل همه اجسامِ عالم و اعراض مخصوصه، عادلى منزّه، موصوف به صفات كمال، دانا و توانا، زنده و هست، خواهان طاعت و كاره از همه قبائح و معاصى، مدرك همه مدرَكات، سميع وغنى و بى حاجت. (ص 16 - 17)

•

در ميانِ شهر و مقصوره‌هاى با زينت و منبرهاى باتكلّف، و منارهاى رفيع، و كراسى علما و نوبت عقودِ مجالس و كُتبخانه‌هاى مِل‌ء از كتبِ طوايف، و مدرسه سعد صلب و مدرسه اثيرالملك، و مدرسه شهيد سعيد عزّالدّين مرتضى قدس اللّه روحه، و مدرسه سيّد امام زين الدين اميره شرفشاه كه قاضى و حاكم است، و آن سراى ستّى فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهماالسلام به اوقاف و مدرّس و فقها و ائمّه و زينت تمام و قبولِ اعظم، و مدرسه ظهير عبدالعزيز، و مدرسه استاد ابوالحسن كميج، و مدرسه شمس الدين مرتضى با عدّت و آلت و درس، و مدرسه مرتضى كبير شرف الدين با زينت و آلت و حرمت و قبول... و اخبار كه در فضيلت قم واهل قم از رسول و ائمّه روايت شده است بى نهايت است. (ص 194 - 198)

•

نه مجبّران همه ايمانِ مؤمنان بهدايتِ سبحانى گويند؟و همه كفرِ كافران باضلال ربّانى، پس مذهب گبركان خواجه دارد تشنيع بر دگران چگونه مى‌زند؟(ص 410)

•

مبارك بادا وى را هند و پسرش و ما را فاطمه و پدرش و پسران و شوهرش. (ص 77)

•

مدرسه بزرگ سيّد تاج الدّين محمّد كيسكى رحمة اللّه عليه به كلاه دوزان كه مبارك شرفى (شرقى؟) فرموده است و قُرب نود سال است كه در آنجا ختمات قرآن و نماز بجماعت هر روز پنج بار، و مجلسِ وعظ هريك هفته دو بار و يك بار، و درين مدرسه موضعِ مناظره و نزول مصلحان در آنجا كه مجاوران‌اند از اهلِ علم و زهد و سادات و فقهاى غريب كه رسند و باشند و معمور و مشهور است. (ص 34)

•

وحشى كافر غلامِ هندِ جگرخواره كه مادر خال المؤمنين است. (ص21)

•

مصنفان امين و راويان معتمد را خائن و مُخطى پنداشته و متكلّمان محققّ و مفتيان متدين و مقريان عارف را مساوى گفته و نوشته و... (ص 5)

•

فاعل همه اجسامِ عالم و اعراض مخصوصه، عادلى منزّه، موصوف به صفات كمال، دانا و توانا، زنده و هست، خواهان طاعت و كاره از همه قبائح و معاصى، مدرك همه مدرَكات، سميع وغنى و بى حاجت. (ص 16 - 17)

•

در ميانِ شهر و مقصوره‌هاى با زينت و منبرهاى باتكلّف، و منارهاى رفيع، و كراسى علما و نوبت عقودِ مجالس و كُتبخانه‌هاى مِل‌ء از كتبِ طوايف، و مدرسه سعد صلب و مدرسه اثيرالملك، و مدرسه شهيد سعيد عزّالدّين مرتضى قدس اللّه روحه، و مدرسه سيّد امام زين الدين اميره شرفشاه كه قاضى و حاكم است، و آن سراى ستّى فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهماالسلام به اوقاف و مدرّس و فقها و ائمّه و زينت تمام و قبولِ اعظم، و مدرسه ظهير عبدالعزيز، و مدرسه استاد ابوالحسن كميج، و مدرسه شمس الدين مرتضى با عدّت و آلت و درس، و مدرسه مرتضى كبير شرف الدين با زينت و آلت و حرمت و قبول... و اخبار كه در فضيلت قم واهل قم از رسول و ائمّه روايت شده است بى نهايت است. (ص 194 - 198)

•

نه مجبّران همه ايمانِ مؤمنان بهدايتِ سبحانى گويند؟و همه كفرِ كافران باضلال ربّانى، پس مذهب گبركان خواجه دارد تشنيع بر دگران چگونه مى‌زند؟(ص 410)

•

مبارك بادا وى را هند و پسرش و ما را فاطمه و پدرش و پسران و شوهرش. (ص 77)

•

مدرسه بزرگ سيّد تاج الدّين محمّد كيسكى رحمة اللّه عليه به كلاه دوزان كه مبارك شرفى (شرقى؟) فرموده است و قُرب نود سال است كه در آنجا ختمات قرآن و نماز بجماعت هر روز پنج بار، و مجلسِ وعظ هريك هفته دو بار و يك بار، و درين مدرسه موضعِ مناظره و نزول مصلحان در آنجا كه مجاوران‌اند از اهلِ علم و زهد و سادات و فقهاى غريب كه رسند و باشند و معمور و مشهور است. (ص 34)

•

وحشى كافر غلامِ هندِ جگرخواره كه مادر خال المؤمنين است. (ص21)

•

مصنفان امين و راويان معتمد را خائن و مُخطى پنداشته و متكلّمان محققّ و مفتيان متدين و مقريان عارف را مساوى گفته و نوشته و... (ص 5)

•

فاعل همه اجسامِ عالم و اعراض مخصوصه، عادلى منزّه، موصوف به صفات كمال، دانا و توانا، زنده و هست، خواهان طاعت و كاره از همه قبائح و معاصى، مدرك همه مدرَكات، سميع وغنى و بى حاجت. (ص 16 - 17)

•

در ميانِ شهر و مقصوره‌هاى با زينت و منبرهاى باتكلّف، و منارهاى رفيع، و كراسى علما و نوبت عقودِ مجالس و كُتبخانه‌هاى مِل‌ء از كتبِ طوايف، و مدرسه سعد صلب و مدرسه اثيرالملك، و مدرسه شهيد سعيد عزّالدّين مرتضى قدس اللّه روحه، و مدرسه سيّد امام زين الدين اميره شرفشاه كه قاضى و حاكم است، و آن سراى ستّى فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهماالسلام به اوقاف و مدرّس و فقها و ائمّه و زينت تمام و قبولِ اعظم، و مدرسه ظهير عبدالعزيز، و مدرسه استاد ابوالحسن كميج، و مدرسه شمس الدين مرتضى با عدّت و آلت و درس، و مدرسه مرتضى كبير شرف الدين با زينت و آلت و حرمت و قبول... و اخبار كه در فضيلت قم واهل قم از رسول و ائمّه روايت شده است بى نهايت است. (ص 194 - 198)

•

نه مجبّران همه ايمانِ مؤمنان بهدايتِ سبحانى گويند؟و همه كفرِ كافران باضلال ربّانى، پس مذهب گبركان خواجه دارد تشنيع بر دگران چگونه مى‌زند؟(ص 410)

•

مبارك بادا وى را هند و پسرش و ما را فاطمه و پدرش و پسران و شوهرش. (ص 77)

•

مدرسه بزرگ سيّد تاج الدّين محمّد كيسكى رحمة اللّه عليه به كلاه دوزان كه مبارك شرفى (شرقى؟) فرموده است و قُرب نود سال است كه در آنجا ختمات قرآن و نماز بجماعت هر روز پنج بار، و مجلسِ وعظ هريك هفته دو بار و يك بار، و درين مدرسه موضعِ مناظره و نزول مصلحان در آنجا كه مجاوران‌اند از اهلِ علم و زهد و سادات و فقهاى غريب كه رسند و باشند و معمور و مشهور است. (ص 34)

•

وحشى كافر غلامِ هندِ جگرخواره كه مادر خال المؤمنين است. (ص21)

•

مصنفان امين و راويان معتمد را خائن و مُخطى پنداشته و متكلّمان محققّ و مفتيان متدين و مقريان عارف را مساوى گفته و نوشته و... (ص 5)

•

فاعل همه اجسامِ عالم و اعراض مخصوصه، عادلى منزّه، موصوف به صفات كمال، دانا و توانا، زنده و هست، خواهان طاعت و كاره از همه قبائح و معاصى، مدرك همه مدرَكات، سميع وغنى و بى حاجت. (ص 16 - 17)

•

در ميانِ شهر و مقصوره‌هاى با زينت و منبرهاى باتكلّف، و منارهاى رفيع، و كراسى علما و نوبت عقودِ مجالس و كُتبخانه‌هاى مِل‌ء از كتبِ طوايف، و مدرسه سعد صلب و مدرسه اثيرالملك، و مدرسه شهيد سعيد عزّالدّين مرتضى قدس اللّه روحه، و مدرسه سيّد امام زين الدين اميره شرفشاه كه قاضى و حاكم است، و آن سراى ستّى فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهماالسلام به اوقاف و مدرّس و فقها و ائمّه و زينت تمام و قبولِ اعظم، و مدرسه ظهير عبدالعزيز، و مدرسه استاد ابوالحسن كميج، و مدرسه شمس الدين مرتضى با عدّت و آلت و درس، و مدرسه مرتضى كبير شرف الدين با زينت و آلت و حرمت و قبول... و اخبار كه در فضيلت قم واهل قم از رسول و ائمّه روايت شده است بى نهايت است. (ص 194 - 198)

3. استعمال جمله‌ها و تركيب‌هاى عربى الف) به كاربردن و استفاده از كلمات و تركيب‌هاى عربى:

استعمال جمله‌هاى عربى به منظور استشهاد به كلام خدا و حديث يا سخن بزرگان در اين دوره، امرى متداول است. اما استعمال جمله‌هاى عربى در ادامه جمله‌هاى فارسى از جمله ويژگى‌هاى نثر مترسّلان به شمار مى‌رود و در كتاب نقض هم به اين شكل بر مى‌خوريم.

•

در حال قدم در راهِ فرمان نهادم و بعد از استخاره تقربا الى رب العباد و وسيلة و ذخيرة ليوم المعاد شروع افتاد. (ص 6)

•

آن امام مفترض الطاعه كه به فضل و علم و عصمت از اهل زمانه خود مخصوص است. (ص 6 - 7)

•

سپاس خداى را به خلق آسمان و زمين و مافيهما و مابينهما و خلقتِ ما از خاك تيره و نطفه مرده. (ص492)

•

خواجه درين منع مأثوم و مُخطى و مستحقّ لعنت و عقوبت. (ص 105)

•

اگر به تحصير و تعديد مدارس سادات مشغول شويم. (ص 34)

•

بدين سخن قلة التفات اولى تر كه عقل بروى مى‌خندد. (ص 55)

•

از اصلاب طيبين و ارحام طاهرات به جهان آمد. (ص 2)

•

هريك را به كار و فعل و عمل خود بگذارد كه "يضلّ من يشاء و يهدى من يشاء". (ص 17)

•

چون رجوع كند تائب باشد كه: "الاسلام يجبّ ما قبله" باشد. (ص 21)

•

اگر شيعه اخبارى روايت كنند موافقِ عقل و قرآن باسانيد صحيحه از ائمّه كه به نزديك شيعه مقطوعٌ على عصمتهم‌اند. (ص 30)

ب) استناد به آيات، احاديث و اشعار:

كتاب نقض بدليل اين‌كه اثرى است مذهبى و در حوزه دين، لذا استناد به آيات و احاديث در آن بى‌شمار و بسيار است كه ما تنها به ذكر اندكى بسنده كرديم.

3. استعمال جمله‌ها و تركيب‌هاى عربى الف) به كاربردن و استفاده از كلمات و تركيب‌هاى عربى:

استعمال جمله‌هاى عربى به منظور استشهاد به كلام خدا و حديث يا سخن بزرگان در اين دوره، امرى متداول است. اما استعمال جمله‌هاى عربى در ادامه جمله‌هاى فارسى از جمله ويژگى‌هاى نثر مترسّلان به شمار مى‌رود و در كتاب نقض هم به اين شكل بر مى‌خوريم.

•

در حال قدم در راهِ فرمان نهادم و بعد از استخاره تقربا الى رب العباد و وسيلة و ذخيرة ليوم المعاد شروع افتاد. (ص 6)

•

آن امام مفترض الطاعه كه به فضل و علم و عصمت از اهل زمانه خود مخصوص است. (ص 6 - 7)

•

سپاس خداى را به خلق آسمان و زمين و مافيهما و مابينهما و خلقتِ ما از خاك تيره و نطفه مرده. (ص492)

•

خواجه درين منع مأثوم و مُخطى و مستحقّ لعنت و عقوبت. (ص 105)

•

اگر به تحصير و تعديد مدارس سادات مشغول شويم. (ص 34)

•

بدين سخن قلة التفات اولى تر كه عقل بروى مى‌خندد. (ص 55)

•

از اصلاب طيبين و ارحام طاهرات به جهان آمد. (ص 2)

•

هريك را به كار و فعل و عمل خود بگذارد كه "يضلّ من يشاء و يهدى من يشاء". (ص 17)

•

چون رجوع كند تائب باشد كه: "الاسلام يجبّ ما قبله" باشد. (ص 21)

•

اگر شيعه اخبارى روايت كنند موافقِ عقل و قرآن باسانيد صحيحه از ائمّه كه به نزديك شيعه مقطوعٌ على عصمتهم‌اند. (ص 30)

ب) استناد به آيات، احاديث و اشعار:

كتاب نقض بدليل اين‌كه اثرى است مذهبى و در حوزه دين، لذا استناد به آيات و احاديث در آن بى‌شمار و بسيار است كه ما تنها به ذكر اندكى بسنده كرديم.

3. استعمال جمله‌ها و تركيب‌هاى عربى الف) به كاربردن و استفاده از كلمات و تركيب‌هاى عربى:

استعمال جمله‌هاى عربى به منظور استشهاد به كلام خدا و حديث يا سخن بزرگان در اين دوره، امرى متداول است. اما استعمال جمله‌هاى عربى در ادامه جمله‌هاى فارسى از جمله ويژگى‌هاى نثر مترسّلان به شمار مى‌رود و در كتاب نقض هم به اين شكل بر مى‌خوريم.

•

در حال قدم در راهِ فرمان نهادم و بعد از استخاره تقربا الى رب العباد و وسيلة و ذخيرة ليوم المعاد شروع افتاد. (ص 6)

•

آن امام مفترض الطاعه كه به فضل و علم و عصمت از اهل زمانه خود مخصوص است. (ص 6 - 7)

•

سپاس خداى را به خلق آسمان و زمين و مافيهما و مابينهما و خلقتِ ما از خاك تيره و نطفه مرده. (ص492)

•

خواجه درين منع مأثوم و مُخطى و مستحقّ لعنت و عقوبت. (ص 105)

•

اگر به تحصير و تعديد مدارس سادات مشغول شويم. (ص 34)

•

بدين سخن قلة التفات اولى تر كه عقل بروى مى‌خندد. (ص 55)

•

از اصلاب طيبين و ارحام طاهرات به جهان آمد. (ص 2)

•

هريك را به كار و فعل و عمل خود بگذارد كه "يضلّ من يشاء و يهدى من يشاء". (ص 17)

•

چون رجوع كند تائب باشد كه: "الاسلام يجبّ ما قبله" باشد. (ص 21)

•

اگر شيعه اخبارى روايت كنند موافقِ عقل و قرآن باسانيد صحيحه از ائمّه كه به نزديك شيعه مقطوعٌ على عصمتهم‌اند. (ص 30)

ب) استناد به آيات، احاديث و اشعار:

كتاب نقض بدليل اين‌كه اثرى است مذهبى و در حوزه دين، لذا استناد به آيات و احاديث در آن بى‌شمار و بسيار است كه ما تنها به ذكر اندكى بسنده كرديم.

3. استعمال جمله‌ها و تركيب‌هاى عربى الف) به كاربردن و استفاده از كلمات و تركيب‌هاى عربى:

استعمال جمله‌هاى عربى به منظور استشهاد به كلام خدا و حديث يا سخن بزرگان در اين دوره، امرى متداول است. اما استعمال جمله‌هاى عربى در ادامه جمله‌هاى فارسى از جمله ويژگى‌هاى نثر مترسّلان به شمار مى‌رود و در كتاب نقض هم به اين شكل بر مى‌خوريم.

•

در حال قدم در راهِ فرمان نهادم و بعد از استخاره تقربا الى رب العباد و وسيلة و ذخيرة ليوم المعاد شروع افتاد. (ص 6)

•

آن امام مفترض الطاعه كه به فضل و علم و عصمت از اهل زمانه خود مخصوص است. (ص 6 - 7)

•

سپاس خداى را به خلق آسمان و زمين و مافيهما و مابينهما و خلقتِ ما از خاك تيره و نطفه مرده. (ص492)

•

خواجه درين منع مأثوم و مُخطى و مستحقّ لعنت و عقوبت. (ص 105)

•

اگر به تحصير و تعديد مدارس سادات مشغول شويم. (ص 34)

•

بدين سخن قلة التفات اولى تر كه عقل بروى مى‌خندد. (ص 55)

•

از اصلاب طيبين و ارحام طاهرات به جهان آمد. (ص 2)

•

هريك را به كار و فعل و عمل خود بگذارد كه "يضلّ من يشاء و يهدى من يشاء". (ص 17)

•

چون رجوع كند تائب باشد كه: "الاسلام يجبّ ما قبله" باشد. (ص 21)

•

اگر شيعه اخبارى روايت كنند موافقِ عقل و قرآن باسانيد صحيحه از ائمّه كه به نزديك شيعه مقطوعٌ على عصمتهم‌اند. (ص 30)

ب) استناد به آيات، احاديث و اشعار:

كتاب نقض بدليل اين‌كه اثرى است مذهبى و در حوزه دين، لذا استناد به آيات و احاديث در آن بى‌شمار و بسيار است كه ما تنها به ذكر اندكى بسنده كرديم.

• از آن ظاهرتر و روشن تر و معروف‌تر و مشروح‌تر در تفاسير و تواريخ طوايف مسلمانان [نيست. . از ابوالعلاء حسّول.(1). از امروءالقيس.
• حبّ على علوّ همه *** لانّه سيّد الائمّه

(ص 230)()

ج) به كاربردن امثال سائر و اشعار فارسى:

•

خواجه قصه بُلحسن فرات و جنّابيان در كتاب يادكرد و چنين حادثه‌ها فراموش كند كه نبايد گَردى بر چهره آل هند و بوسفيان نشيند. (ص 93)

•

پس نمى‌دانم كه خون او بگَردن كه باشد؟ (ص54)

•

بط را چه زيان اگر جهان را گيرد آب. (ص64)

•

مثال اين ناقل چنان است كه گويند: زنگيى در آيينه نگاه كرد روى سياه و زشت خود را به آئينه نسبت كرد تا از آئينه به زبان حال آواز آمد كه گناه روى زشت خود را به من حوالت مساز مگر كه از مادر آورده‌اى. (ص 75)

•

هزار مَن سركه را يك قطره چاشنى كفايت باشد بدونهى. (ص 22)


1) * انَّ على بن ابى طالب *** امامنا فى سورة المائده

(ص 217)

) . از صاحب بن عبّاد.

• همه روز او و امثال او ريش پالان [بالان] كرده پياده به در سراهاى ايشان مى‌گردد. (ص75)
4. جمله‌هاى معترضه و دعايى

مقصود از جمله معترضه، آن نوع جمله‌اى است كه عدم استعمال آن، در پيام نويسنده خللى وارد نمى‌كند. جمله‌هاى معترضه بيشتر معنى دعائى دارد و گاه به نحوى، قسمتى از جمله را توضيح مى‌دهد.در قرون پنجم و ششم هجرى استعمال اين نوع جمله، در همه كتاب‌ها شايع نيست و استعمال آن را بايد از ويژگى‌هاى رسائل ديوانى برشمرد. بجز تاريخ بيهقى كه در اين مورد ممتاز است، به نظر مى‌رسد كه كتاب نقض را نيز بايد در كنار آن قرار داد. توضيحاتى كه در ميان جمله مى‌آورد هرچند به پيچيدگى نثر تاريخ بيهقى نيست، اما از لحاظ كميّت به كارگيرى، قابل توجه است.

•

به جهل اعتقاد شعرا خبر دادن، كه از افعال قلوب است و الاّ خداى تعالى بدان مطّلع نباشد، از غايت جهل است. (ص 74)

•

بايد باسم امام روزگار خاتم الابرار مهدى بن الحسن العسكرى، عليه و على آبائه الصلوة و السلام، باشد. (ص 6)

•

حمزه عبدالمطلّب را كه اسداللّه و عمّ رسول اللّه بود، بدان زارى بكشد. (ص 21)

•

شرف الدين ملك النقباء سلطان العتره ابوالفضل محمّد بن على‌المرتضى ضاعف اللّه جلاله. (ص 5)

•

و در آنجا مدرسه شمس الاسلام حسكا بابويه كه پير اين طايفه بود كه نزديك سراى ايالت است و در آنجا نماز به‌جماعت و قرائت قرآن و تعليم قرآن كودكان را و مجلسِ وعظ و طريقِ فتوى و تقوى ظاهر و معين بوده است و هست. (ص 34 - 35)

•

حسّان ثابت كه شاعر مصطفى بود. (ص 68)

5. ذكر اطلاعاتى از زندگى نامه و آثار علماء و دانشمندان

در اين اثر، بنابر محمل‌هايى كه به وجود مى‌آيد، اطّلاعاتى در زمينه آثار بزرگان علم،

ادب و دين و همچنين برخى از عُرفا و زهّاد، مى‌دهد كه بسيار ارزشمند است كه به برخى از آنها اشاره مى‌شود:

• از رُوات و ثقات ائمّه چون [بو] بصير، و زيد شحام و محمّد بن يعقوب الكلينى، و على بن يقطين و.... كه همه آنها را [به] ترتيب كتابى مفرد است. و از متبحرّان علماى متأخّر چون نوبختيان چهل مرد همه مصنّف كه تأليف كتاب الآراء و الدّيانات كرده‌اند بسى مطوّل و مختصر؛ ... و آنگه على حسينان قمى صاحب كتاب الشّرايع سفير امام حسن عسكرى عليه‌السلام به قم، و محمّد بن شاذان و زكريا بن آدم و ابوجعفر الكبير البابوئى كه مصنّف سيصد مجلّد از اصول و فروع و شيخ المفيد محمّد بن محمّد نعمان رئيس و عالم شيعه ... و بعد شاگرد بزرگش المرتضى علم الهدى متبحرّ در فنون علم، مصنّف كتب بسيار و برادرش سيّد رضى عالم و شاعر كه از مختارات كلام اميرالمؤمنين نهج البلاغه به‌هم برآورده است ... و بعد از آن شيخ بوجعفر طوسى فقيه عالم و مفسّر و مُقرى و متكلّم و زيادت از دويست مجلّد در فنون علم تصنيف ساخته، و ابويعلى الجعفرى و ابويعلى سلاّر مصنّف كتب بسيار، همه شاگردان مرتضاى بزرگ، و خواجه مظفّر حمدانى و القاضى الحسين و المفيد عبدالجبار الرّازى كه چهارصد شاگرد بزرگ داشت ... و از مفسّران گذشته از تفسير محمّد باقر و حسن عسكرى عليهماالسلامابوجعفر طوسى كه چند مجلد تبيان كرده است در تفسير قرآن و محمّد بن مومن الشّيرازى كه نزول القرآن تصنيف كرده است فى شأن اميرالمؤمنين، و بعد از آن محمّد الفتّال النّيسابورى كه تفسيرى مفيد ساخته است و شيخ ابوعلى الطّبرسى صاحب التّفسير بالعربيّه، و خواجه امام ابوالفتوح الرّازى كه بيست مجلد تفسير قرآن تصنيف اوست و محمّد بن الحسين المحتسب كه مصنّف كتاب رامش افزاى است چند مجلّد و امام قطب الدّين كاشى مصنّفِ كتب بسيار از تفسير و فقه و كلام و جمله علوم... و از ائمّه لغت خليل احمد شيعى بوده است، و ابن السّكيت صاحب اصلاح المنطق و سيبويه، و ابن سمكه القمّى. (ص 208 - 213)
• خواجه بوالفضل عميد معروف و مشهور بفضل ...و بوالعلاء حسّول كه وزير شاهنشاه و شيعى و معتقد بوده است ... و بوبكر خوارزمى معروف است و بديع همدانى ... و حكيم عبدالجبار مشكوى و ... امّا از شاعران متقدّم اولاً حسّان بن ثابت

بود ... و كميت بن زيد الاسدى .. و دعبل بن على خزاعى... و السّيد اسماعيل بن محمّد حميرى... و ابونواس هانى بن هانى... و بحترى شاعر ... و ابوتمّام الطّائى شيعى

بوده است ... و اين جماعت را كه از طبقات النّاس اسامى و القاب و انسابى يادكرده شد

همه شيعى و معتقد و مستبصر بودند. (ص 213 - 233)

. در اين بخش، به بسيارى از شعراء و اديبان و ديگر بزرگان شيعى اشاره شده بود و باعث اطاله مبحث مى‌شد، پس ذكرى از آنها نرفت.
6. تركيب‌ها و اصطلاحات خاصّ
•

اتّفاق حضور (= همعصرى ، ديدار): "او محمّد بن [ابى] زينب را كجا ديد و كجا بدو رسيد؟ و اتّفاق حضور شرطست در وضع مذهب و طريقت."(ص 24)

•

اجرا بايست كردن (= دوباره خوانى، درك كردن، برداشت كردن): "و بر مذهب جبر و تشبيه اين لفظ چنين اجرا بايست كردن كه: اين مجموعه‌اى است در فضايح و قبايحى كه خدا آفريده است و خالقش اوست و رافضيان برآن قادر نباشند."(ص 9)

•

اجماع بر كسى منعقد شدن (= با او بيعت كردن، او را انتخاب كردن، خليفه و حاكم شدن): "بعد از آن كه بروزگار عبدالملك مروان رسيد كه خليفه روزگار شد و اجماع بر وى منعقد شد." (ص 93)

•

اصلى (= اصيل، درست، واقعى): "ديگر باره خواجه نومسلمان كه بيست و پنج ساله رافضيى اعتراف داده است بر تركان غازى و سنّيان اصلى تشنيع مى‌زند. " (ص 63) و يا "مغازى‌هاى به دروغ و حكايات بى اصل وضع كردند. " (ص 67)

•

اعلام گفتن (= نشان دادن): "و چون بر پشت مجموعه نام مصنّف نبود و اصل

معتمد از نام و لقب و فعل و نسب او اعلام گويد كه كيست و غرضش از جمعِ اين كتاب چيست. "(ص 5)

•

بر كسى غرامت نبودن (= گناهى نيست، بر كسى وزر و وبالى ندارد): "بعضى از صحابه بر وى انكار مى‌كردند، بارى تعالى آيت فرستاد كه بر وى هيچ غرامت نيست. "(ص 19)

•

به اعتقاد كردن (= معتقد شدن، در اعتقادات كردن، از روى قصد انجام دادن): "نامش در بانگ بدعت است و باعتقاد كردن معصيت، و گوينده اين در لعنت و غضب خداى باشد." (ص 97)

•

به صورت كردن (= مثل و همشكل چيزى يا كسى را ساختن و خلق كردن): "بارى تعالى صخر جنّى را بصورت سليمان كرد." (ص 10 - 11)

•

به طفيل افتادن (= بى‌ارزش شدن؟): "چون هيچ دستار بند را هنوز لقب نبود، ابوالقاسم عبّاد را كه در شيعه عَلَم بود صاحب كافى نوشتندى و بعد از وى لقب صاحبى وزرا را بطفيل اوفتاد. "(ص 32)

•

بيگانه افتادن (= دور شدن، درك نكردن): "بيچاره از معنى اين آيت بيگانه افتاده كه حق تعالى فرموده." (ص 4 - 5 )

•

تشريف فرمودن (= مقام دادن ،لباس و خلعت دادن): "سلطان محمّد خواجه ابواسماعيل را "ناصرالدين" لقب داد و تشريف فرمود و مدرسه‌اش در فتنه خراب

كرده بودند بفرمود تا عمارتش كردند." (ص 36)

•

جاى گير (= جانشين): "وزير موسى هارون، و جايگير يعقوب يوسف، و قائم مقام زكريا يوسف." (ص 53)

•

انباز گفتن (= شريك قائل شدن): "مشرك آن باشد كه خداى را انباز گويد و انكار وحدانيّت كند." (نقض، ص14)

•

درس علم رفتن (= مجلس درس برقرار بودن): "و در آنجا [مدرسه خواجه امام

رشيد رازى ]درس علم مى‌رود و هر روز ختم قرآن و منزلِ مصلحان و فقهاست."

(ص 36)

•

طريقى نهادن (= راهى تازه بنا نهادن، روشى نو ايجاد كردن): "پس ائمه و بزرگان خواجه در اين مسأله طريقى نهاده‌اند بخلاف خداى و نصّ قرآن و قول رسولانِ خداى. "(ص 21)

•

فرموده است (= دستور }ساخت{ آن را داده است): "مدرسه بزرگ سيّد تاج الدين محمّد كيسكى رحمة اللّه على به‌كلاه دوزان كه مبارك شرفى فرموده است. "

(ص 34) و "چهارطاق عثمان عفّان ببقيع هم او فرموده است كه هيچ سنّى را حميت آن نيست كه درش درنهد."(ص 83)

•

اسم مكان + كردن (= ساختن، بنيان نهادن): "در آن تاريخ كه سرهنگ ساوتكين جامع جديد مى‌كرد براى اصحاب الحديث كه ايشان را در رى مسجد آدينه نبود." (ص 35)

•

نام كتاب + كردن (= تأليف كردن): "اخوف شمشير سلطان بود كه كتابى كه آن را زلة الانبياء خوانند ابوالفضائل مشّاط كرده است ردّ بر كتاب تنزيه الانبياء كه سيّد علم الهدى مرتضى كرده است. "(ص 11)

•

گوش داشتن (= قبول داشتن، توجه كردن، تمكين): "اگر حنفى را محفلى باشد كه شافعى مذهبى را آنجا تمكين نكنند و يا در محفل شافعيان، حنفى را گوش ندارند نقصانِ مذهب و اعتقاد نكنند."(ص 33)

•

مادر آورده (= موروثى، مادرزاد): "خواجه از بُغض مادر آورده روا ندارد گفتن كه: اين بهترست از عثمان."

(ص 21) و "گناه روى زشتِ خود بمن حوالت مساز مگر كه از مادر آورده‌اى." (ص 75)

• مستقصى برود (= توضيح كامل و روشن بيان خواهد شد، بطور كامل): "و تكرار و تطويل ملال افزايد به موضعش مستقصى برود انشاءاللّه تعالى." (ص 14)

و همچنين "سخن بوزكريا بدان فصلِ مخصوص كه در آخر كتاب اشارت كرده است مستقصى برود، انشاء اللّه. (ص 24)

• نقل افتاد (منتقل شد، }خبرش{ به ما رسيد) :"بعد از آن كه رسول صلى‌الله‌عليه‌و‌آله به اميرالمؤمنين على و همه صحابه و اهل البيت به گفته و نقل افتاده بصحّتِ اسانيد از معتمدان بما. " و همچنين در جاى ديگرى آورده: " به ما نقل افتاد كه كتابى به هم آورده‌اند."(ص 2 و 27 - 28)

تبصره: مؤلّف برخى كلمات عربى را به صورت خاصى به كار برده است كه ظاهرا در رى متداول بوده است مثل تركيب "انزله كردن" (ص178) به معنى نازل كردن و

فرو فرستادن و همچنين تركيب "حثه كردن" (ص248) از كلمه "حث" در معنى برانگيختن. (مجموعه مقالات همايش دكتر محدّث ارموى، ص85)

در پايان بايد اين نكته را يادآور شد كه كتاب نقض از جمله آثار ارزشمندى است كه هرچند به دلايلى همچون اختلاف راى و عقيده فرقه‌هاى گوناگون و بسيارى مسائل ديگر، مغفول مانده است؛ امّا هيچكدام ازين زمينه‌ها باعث كم‌تر درخشيدن اين اثر نشده است، و سعى نويسنده مقاله، همان طور كه در مقدّمه آمد، بازشناساندن و نمايش وجوه مختلف اين اثر به اهل تحقيق و پژوهشگران و علاقه‌مندان بود.

كتاب‌نامه

1.

تاريخ ادبيات در ايران، ذبيح اللّه صفا، تهران: فردوس، چاپ سيزدهم، 1372.

2.

دستور زبان فارسى(2)، حسن انورى، حسن احمدى گيوى، ويرايش دوّم، تهران: فاطمى، چاپ بيست و دوّم.

3.

دستور زبان فارسى، خليل خطيب رهبر، تهران: سعدى، 1361.

4.

دستور زبان فارسى، پرويز ناتل خانلرى، تهران: بنياد فرهنگ ايران، 1351.

5.

دستور زبان فارسى امروز، غلامرضا ارژنگ، تهران: قطره، چاپ چهارم، 1385.

6.

دستور زبان فارسى برپايه نظريه گشتارى، مهدى مشكوة الدّينى، مشهد: دانشگاه فردوسى مشهد، چاپ سوّم، 1373.

7.

دستور مفصّل امروز، خسرو فرشيدورد، تهران: سخن، چاپ دوّم، 1384.

8.

الذريعه الى التصانيف الشيعه، آقا بزرگ طهرانى، قم: مؤسسه اسماعيليان، 1408 ق.

9.

رى باستان، حسين كريمان، تهران: انجمن آثار ملى، 1345.

10.

سبك‌شناسى يا تاريخ تطوّر نثر فارسى، محمّد تقى بهار «ملك الشعرا»، تهران: مؤسسه چاپ و انتشارت اميركبير، چاپ دوم، 1337.

11.

طبقات اعلام الشيعه، آقا بزرگ طهرانى، به تحقيق على نقى منزوى، تهران: دانشگاه

تهران، 1408 ق.

12.

مجالس المؤمنين، قاضى نوراللّه شوشترى، تهران: كتابفروشى اسلاميه، چاپ سوم،

13.
14.

مجموعه مقالات همايش دكتر محدّث ارموى، انجمن آثار و مفا خر فرهنگى آذربايجان غربى با همكارى اداره فرهنگ و ارشاد اسلامى، اروميه: نشر پيك سبحان، 1381.

15.

تعليقات نقض، ميرجلال الدّين مُحدّث ارموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358.

16.

مينودر يا باب الجنه، محمّد على گلريز، تهران: انتشارات طه، چاپ دوم، 1368.

17.

نقض معروف به بعض مثالب النواصب فى نقض"بعض فضائح الرّوافض"، نصيرالدّين ابوالرشيد عبدالجليل قزوينى رازى، تصحيح: ميرجلال الدّين مُحدّث، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358.

بررسى سطح زبانى و ادبى كتاب نقض /طاهره احمدى

20 بررسى سطح زبانى و ادبى كتاب نقض(1)

طاهره احمدى

چكيده

كتاب نقض هر چند در دوره زمانى ابوالمعالى نصراللّه منشى نگاشته شده است، امّا ويژگى‌هاى زبانى خاص خود را دارد كه آن را از سبك نصراللّه منشى متمايز مى‌سازد؛ زيرا كاربرد زبان با دگرگون شدن موقعيت، تغيير مى‌يابد و اين دو كتاب از نظر مضمون و محتوا با يكديگر متفاوت‌اند و هر كدام براى بيان مقصود خود زبان خاصى را مى‌طلبد. از سوى ديگر، هر كدام از اين متنها به حوزه جغرافيايى خاصى تعلّق دارند و علاوه بر زبان معيار، از زبان حوزه‌اى نيز بهره گرفته‌اند. مؤلّف كوشيده است با معرفى كتاب و نشان دادن ارزش كار محدّث اُرموى با بررسى متن، از دو ديدگاه زبان ادبيات، و زبان خاص به كتاب بپردازد. عالمان فارسى‌زبان معتقدند كه نكات گوناگون تفسيرى، ادبى، لغوى و تاريخ تحوّل زبان يك ناحيه و گونه‌ها و گويش‌هاى آن در يك عصر و مقايسه آن با دگرگونى‌هاى زبانى در ناحيه‌ها و زمان‌هاى مختلف مى‌تواند نتايج ارزنده‌اى به بار آورد. در اين نوشتار، متن كتاب نقض از دو ديدگاه سطح زبانى (بررسى زبان نوشتارى نقض بر اساس موازين


1) مجموعه مقالات بزرگداشت استاد مرحوم دكتر محدّث ارموى. زير نظر محمّدباقر سپهرى، به كوشش انجمن آثار و مفاخر فرهنگى آذربايجان غربى، با همكارى اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى آذربايجان غربى، اروميه: نشر پيك سبحان، چاپ اول، 1381، ص 82 - 61.

زبان‌شناختى) و سطح ادبى (ويژگى‌هاى ادبى متن كتاب) بررسى شده است.

كليدواژه: كتاب نقض، محدّث ارموى، سطح زبانى نقض، ويژگى‌هاى ادبى نقض.

مقدّمه

«هر جواهر محامد كه غوّاصان درياى دين به صحّت دليل از قعر بحر دل به غوص ارادت به ساحل زبان آرند، نثار حضرت واجب الوجودى باد كه مؤثر در معرفت او به ايفاى تكليف كفر و نظر است ... و صد هزار درود و تحيّات از خداى تعالى و از همه احبّا بر زمره رسل و انبياء باد، سفيران عالم غيب، عرض ايشان مبرّا و مصفّا از همه عار و عيب، و به اضعاف آن تحيّات مترادفات بر شخص پاكيزه و روح لطيف و محمّد مصطفى باد ( صلى‌الله‌عليه‌و‌آله ) آن مهترى كه شريعت و شفاعت به نقد و به وعد بر فتراك بعثت او باز بستند و حاشا كه چنان كه مذهب مجبّران است، سينه پاك او بشكافتند تا بشستند از اصلاب طيّبين و ارحام طاهرات، به جهان آمد كفر و بدعت و ضلالت از هيبت تيغ او در جهان نهان آمد و هم چندان آفرين و ثنا از اهل زمين و سما، بر آل محمّد و همه پاكان عترت و احباب و برگزيدگان ازواج و اصحاب او باد، مادار فلك و سبّح ملك».()

مقدّمه‌اى كه زينت بخش آغاز سخن ما گرديد، در حقيقت قسمتى از مقدّمه شيوا و روان كتاب پر ارج تشيّع «كتاب نقض» معروف به بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض است. اين كتاب به سال 560 ه . ق به دست تواناى عالم بزرگ شيعه، عبدالجليل قزوينى رازى، تصنيف شده است، از جمله كتاب‌هاى معتبر كلامى، ادبى، رجالى، تاريخى، و جغرافيايى است كه در اثبات مذهب جعفرى و آيين اثنى عشرى و در جواب بعض فضائح الروافض نوشته شده است.

مؤلف كتاب در سبب تأليف كتاب مى‌نويسد:

... بدانند منصفانى كه اين مجموعه بر خوانند كه ... به ما نقل افتاد كه كتاب به


) . كتاب نقض، ص 1.

هم آورده‌اند و آن را بعض فضائح الروافض نام نهاده‌اند. در محافل كبار و حضور صغار بر طريق تشيّع مى‌خوانند و مردم غافل از استماع آن دعاوى بى بيّنت و معانى متحيّر مى‌مانند. اتفاق را نسخه اصل به دست سيّد امام شهاب الدين محمّد بن تاج الدين كيسكى افتاد كه معتبر شيعه است و او آن را از سر صفاى دل و كمال فضل و اعتقاد نيكو مطالعه كرد و به ما فرستاد و ما را در آن فصول و كلمات چند روز تأملى شافى به احتياطى كافى كرده شد؛ الحق عباراتى درست و خوش و سهل است اما مجموع آن هذيان، كلماتى مشنّع از سر تعصب و جهل، ... و اشاراتى نامعقول، اسامى از تعريف متقدمان در صورت كتب نديده نقلى بدين گونه كه هر عاقلى فاضل كه آن را به انصاف بخواند بى انصافى و نادانى و جهل مصنّف به حقيقت بداند و آن را از خود نداند و نخواند ... چون نسخه اصل به ما آوردند و تأمل افتاد عقل چنان اقتضا كرد اگر چه تقرّب به خداى بى عيب و عار و به احمد مختار و حيدر كرّار باشد ديباچه كتاب بايد كه به اسم امام روزگار خاتم الابرار مهدى بن الحسن العسكرى (عليه وعلى آبائه السلام) باشد ...

بعد الاستخاره تقربا الى ربِّ العباد وذريعة وذخيرة الى يومِ المعاد، شروع افتاد در اين جواب ملزم ... اين كتاب بر وجهى مرتّب شد كه خواص را دافع شبهات باشد و عوام را مثمر دلالات، به عبارتى سهل و آسان، نه بر قاعده ديگر مصنّفات ما كه دقّتى و رقّتى دارد كه قبول چنين كتاب، نه از رقّت عبارت باشد بلكه از شرف حوالت و دلالت باشد تا هر خواننده و شنونده و نويسنده‌اى كه بخواند و بشنود و بنويسد از آن بهره تمام و فايده بسيار حاصل كند ... .

. كتاب نقض، ص 1 - 4.

مقدّمه، تعليق، مقابله و تصحيح اين كتاب معتبر بر عهده دانشمند و استاد گرانقدر مرحوم دكتر مير جلال الدين محدّث ارموى بوده است و ايشان «با رنج و زحمت بى

غايت و تعب و مشقت بى نهايت»(1). همان.

در اين گفتار ما كوشيده‌ايم ضمن معرّفى كتاب به دوستداران علم و ادب و نشان دادن ارزش كار بزرگ استاد محدّث ارموى با بررسى متن، از دو ديدگاه زبان و ادبيات، با زبان خاص اين متن ارجمند آشنا شويم؛ چرا كه دانشمندان و عالمان فارسى زبان نكات گوناگون تفسيرى، ادبى، لغوى و تاريخ تحوّل زبان يك ناحيه و گونه‌ها و گويش‌هاى آن در يك عصر و مقايسه آن با دگرگونى‌هاى زبانى در ناحيه‌ها و زمان‌هاى مختلف مى‌تواند نتايج ارزنده‌اى به بار آورد.

سخنى كوتاه در باره پيشينه تاريخى دوره مورد مطالعه

پس از فتح رى و اصفهان به دست سلطان محمود و مسعود غزنوى (220 ه ق) مردم عراق به وسيله فتوحات طغرل و آلب ارسلان سلجوقى يك باره با مردم خراسان محشور شدند و لشكر خراسان تا بغداد و آذربايجان پيش رفتند. اين انقلاب موجب آميختگى ادبى و ارتباط علمى نيز گرديد و موجب شد كه تغيير آشكارى در نظم و نثر درى به وجود آيد. چنين تغييرى را در شعر، سبك دوره سلجوقى و در نثر، سبك ابوالمعالى نصر اللّه منشى ناميده‌اند()

كتاب نقض نيز هر چند كه در دوره زمانى ابوالمعالى نصر اللّه منشى نوشته شده است، اما ويژگى‌هاى زبانى خاص خود را دارد كه آن را از سبك نصر اللّه منشى متمايز مى‌سازد؛ زيرا كاربرد زبان با دگرگون شدن موقعيت تغيير مى‌يابد و اين دو كتاب از نظر مضمون و محتوا با يكديگر متفاوتند و هر كدام براى


1) . همان، مقدّمه، ص 4. به مقابله و تصحيح كتاب، همّت گماشتند و به تاريخ 8 رمضان المبارك سال 1371 ه ق مطابق با 11 خرداد سال 1331 ه ش تصحيح آن را به پايان بردند.

) . ر.ك: سبك‌شناسى بهار، ج 2، ص 557. .

بيان مقصود خود زبان خاصى را مى‌طلبد؛ از سوى ديگر هر كدام از اين متن‌ها به حوزه جغرافيايى خاصى تعلق دارد و علاوه بر زبان معيار از زبان حوزه‌اى نيز بهره گرفته است.

در اين مقاله متن كتاب نقض از دو ديدگاه سطح زبانى (بررسى زبان نوشتارى نقض

بر اساس موازين زبان شناختى) و سطح ادبى (ويژگى‌هاى ادبى متن فوق) و تنها در حد يك مقاله بررسى شده است.

بخش 1: سطح زبانى

در سطح زبانى ويژگى‌هاى ساختارى، واژگانى و آوايى متن را مورد بررسى قرار مى‌دهيم.

ويژگى‌هاى ساختارى

الف. ساختمان جمله:

به طور كلى جمله‌هاى اين متن را به دو بخش جمله‌هاى مستقيم و جمله‌هاى غير مستقيم مى‌توان تقسيم كرد:

الف - 1 - جمله‌هاى مستقيم: منظور از جمله‌هاى مستقيم جمله‌هايى هستند كه اركان و اجزاى جمله در جايگاه خاص خود قرار گرفته‌اند، مانند:

«... اما چون خواجه دعوى بصيرت و دانايى مى‌كند بايد كه از هر طرفى كه فتحى برآيد خبر داشته باشد ...» (ص 367)

«... فضايل خوانان را نديدى كه بيكار و خاموش نباشند و هر كجا خمارى و قمارى باشد كه در جهانش بهره‌اى نباشد ... براى دام نان و نام بيتى چند در دشنام رافضيان از بر كرده است ...» (ص 33)

الف - 2 - جمله‌هاى غير مستقيم يا مقلوب: جمله‌هايى كه در آن، نظم طبيعى جمله به هم خورده و اجزا و اركان در جاى خاص خود نيامده باشند.

تغيير مكان فاعل يا نهاد

در متن نقض در بسيارى از جملات شاهد جابجايى فاعل يا نهاد با ديگر عناصر نحوى هستيم، مانند:

«بوبكر را حضرت رسول از آن جهت به غار برد ...» (ص 266)

«... پس جهان رود ببرده باشد ...» (ص 366)

«... و نيك مانندگى دارد اين طريقه به گبرگى» (ص 485)

تغيير جايگاه متمم و مفعول

«... و از ما بزدود زنگار بدعت به جلاى هدايت ...» (ص 9)

«... عالم‌تر از همه امّت بود به احكام دين و شريعت ...» (ص 26)

«... اگر على عليه‌السلام را خداى تعالى و رسول به قومى بسيار فرستادند آن تهلكه نباشد ...» (ص 42)

«... او مقتصد و قانع بوده است در نفقه» (ص 300)

«... كفار مكه بوبكر را دوست داشتندى از مكارم اخلاق وى» (ص 265)

حذف افعال و اركان جمله

حذف افعال و اركان جمله در متن مورد مطالعه، با قرينه و گاهى بدون قرينه به وفور ديده مى‌شود و از ويژگى‌هاى سبكى آن به شمار مى‌آيد:

«... روزى گرسنگى خواهد و روزى سيرى ...» (ص 711)»

«... بهرى از آن فعل خداست و بهرى فعل رافضيان» (ص 5)

«... از ايشان هم مؤمن باشند و هم كافر، هم مقر و هم منكر ...» (ص 39)

«... و به بعث و نشور و ثواب و عقاب مقرّ باشند و آنچه توابع و لواحق اين است از اصول و فروع ...» (ص 157)

«... و به توحيد و عدل خداى تعالى و به عصمت انبيا گويند؛ و به منزلت اهل بيت مقرّ و به فضل صحابه معترف.» (ص 493)

ب . بسامد بالاى ساخت‌هاى مصدرى:

ساخت‌هاى مصدرى متن كتاب نقض را كه غالبا به كمك مصدر كامل به كار مى‌روند به دو دسته مى‌توان تقسيم كرد:

ب - 1 - ساخت‌هاى مصدرى با افعال تام: «... در هر شهرى‌اند هزار معتقد چگونه كنند و بعد از آن ژاژ نخاييدن ...» (ص 738)

«... و اگر نه درود به دروغ در باقى نهادن ...» (ص 7)

ب - 2 - ساخت‌هاى مصدرى با افعال ناقص كه بسامد بالايى دارد:

«يارستن»

«... رجوع نمى‌يارد كردن ...» (ص 495)

«... شيعه نيارستند كردن مدارس ...» (ص 49)

«شايستن»

«... زبان طعن در ايشان دراز نمى‌شايد كردن» (ص 382)

«... يك ذره طرفه نشايد داشتن ...» (ص 15)

«... اگر شيعه را در آن خلافى باشد حراست نشايد كردن ...» (ص 32)

«بايستن»

«... تا به طفيل غيرى زندگانى ببايد كردن ...» (ص 698)

«... تفسير جرير طبرى بر بايد گرفتن ...» (ص 269)

«... دست از مذهب جبر ببايد داشتن ...» (ص 5)

«... بيان بايست كردن ...» (ص 6)

«... اين كلمات را به وجه گوش بايد داشتن ...» (ص 301)

«توانستن»

«... چشم نابينا به مطالعه كتب بينا نتوان كردن ...» (ص 738)

«... مسأله فرو نتوان گذاشتن» (ص 738)

«... انكار چگونه توان كردن ...» (ص 7)

«... اگر نمى‌تواند ديدن كور مى‌باشد» (ص 45)

«... دست با كافران باز نمى‌توان نهادن ...» (ص 366)

«... هرگز نتواند دانستن ...» (ص 5)

«... هرگز ايمان نتواند آوردن ...» (537)

«... بدان تيشه هم در مسجد توان تراشيدن و هم طنبور توان ساختن.» (ص 537)

علاوه بر ساخت‌هاى مصدرى، ساخت‌هاى ديگرى از افعال ناقص نيز در متن فراوان به چشم مى‌خورد:

«و اما خواجه مى‌شايست كه با گوشت مار و موش برابر كردى ...»

«... اگر احتراز كرده بودى شايستى ...» (ص 641)

«... خواجه را ديگر باره نمى‌شايد دايه مشفق‌تر باشد كه مادر ...» (ص 54)

«... با حصول شرايط موجبه امارت را شايد ...» (ص 26)

«... در پيش تخت شاه مازندران نيارند و...» (ص 52)

«... و از خوف نيارسته باشد كه دفع كند ...» (ص 54)

ج . كاربرد افعال منفى با جزء پيشين «ب»:

يكى از ويژگى‌هاى زبانى متن نقض به كار بردن فعل منفى با جزء پيشين «ب» است كه از بسامد نسبتا بالايى برخوردار است. در زير به نمونه‌هايى اشاره مى‌شود:

«... كتاب دلالت مذهب و اعتقاد را بنشايد» (ص 264)

«... صفات او را بنگردد ...» (ص 518)

«... روافض به توفيق و خذلان بنگويند ...» (ص 536)

«... و مجاهدان اسلام حق بنديده‌اند ...» (ص 648)

«... تا پيغمبر بنيايد واجب نباشد خداى را ...» (ص 640)

«... صحت قول هيچ يك بنشايد دانستن ...» (ص 11)

«... صحابه پاك كه مجاوران حضرت نبوت صلى‌الله‌عليه‌و‌آله بودند حق بنديده‌اند ...» (ص 649)

«... پندارى بندانسته است ...» (ص 585)

د. كاربرد ضماير:

• به كار بردن ضمير «ش» فاعلى از ويژگى‌هاى ساختارى اين متن است:

«... خواجه نو سنّى را لقب بد عمر از مفيد سختش آمده است ...» (ص 264)

«... سختش نمى‌آيد تا آدم را ظالم خوانند ...» (ص 264)

«و خود آن را شكرش مى‌كنند ...» (ص 477)

• به كار بردن ضمير سوم شخص مفرد (وى) براى غير جاندار

«... و مدرسه خواجه امام رشيد الدين رازى به دروازه جاروب بندان كه در وى زياده از دويست دانشمند معتبر درس خواندند». (ص 48)

«... در بغداد سراهاى محكم كرده‌اند و بيگانه را در وى رد نكنند» (ص 22)

«... قلعه‌اى ساخته بودند ... و سلاح‌هاى گران در وى جمع كرده و مردان جنگى در وى نشانده ...» (ص 367)

ه . كاربرد حروف و نقش نماها (حروف نشانه):

حرف، نقش اساسى در ابلاغ معنى به عهده دارد و از آن‌جا كه همچون ديگر ابزار زبان دچار دگرگونى است، عدم شناخت اين دگرگونى‌ها معنى را پيچيده و خواننده را سر در گم مى‌كند.

در متن ياد شده تحولات حروف را از جنبه جا به جايى مى‌توان بررسى كرد. البته ملاك اين جا به جايى‌ها در مقايسه با زبان امروز صورت گرفته است:

«در» به جاى «به».

«... ما جواب در موشك دربان نتوانيم گفتن ...» (ص 516)

«به» به جاى «براى»

«و اين على از رى برفته بود به تعلّم ...» (ص 268)

«با» به جاى «بر»

«... و افسار با سر كنند.» (ص 611)

«به» به جاى «در»

«... به قزوين فتنه‌اى پديد آمد ...» (ص 48)

«... مدتى به رى بماند ...» (ص 268)

«با» به جاى «به»

«... و باز خلعتش مى‌دادند و باز سر كارش مى‌فرستادند ...» (ص 61)

«... حسن بصرى در راه باديه با رابعه عدويه رسيد ...» (ص 38)

«را» به جاى «به»

«... رابعه را گفت ...» (ص 38)

«را» به جاى «فك اضافه»

«... بسيار از اصحاب ابوحنيفه و شافعى ايشان را موافق باشند ...» (ص 45)

«به ... را» به جاى «براى»

«از فرط اعتقاد پاكيزه آستانه را بوسه دهند تقرب به خداى را» (ص 631)

«را» به جاى «براى»

«... از آنچه ايشان كرده‌اند چه فايده است مصنّف را ...» (ص 122)

عناصر واژگانى الف. تكرار واژگانى:

در اين بخش به پديده تكرار فعل‌ها، اسم‌ها و تكرار نقش نماها - حروف نشانه - مى‌توان اشاره كرد.

الف - 1 - تكرار اسم‌ها و فعل‌ها: «... كه وارث آدم شيث است و... وارث نوح سام است دون كنعان، و وارث ابراهيم اسمعيل است و وارث يعقوب يوسف است و وارث داوود سليمان است و وارث زكريا يحيى و ...» (ص 18)

«... و هر كس را اين سه منزلت باشد امام مفترض الطاعه او باشد اگر خويش باشد و اگر بيگانه باشد ...» (ص 21)

الف - 2 - تكرار نقش‌نماها و حروف اضافه: «... از مذهب شيعه معلوم است كه بوسفيان و زنش هند را پدرش صخر را و پسرش معاويه را و پسر زاده‌اش يزيد خمّير چگويند.» (ص 267)

ب. كاربرد واژگان و مصادر خاص حوزه‌اى يا گونه‌اى:

آزردن: «... اند هزار كافر به تيغ بيازردند ...» (ص 366)

پخشيدن: قسمت كردن.

«... اما هم دور نباشد كه مذاهب پخشنده است ...» (ص 46)

«... پس عالم پخشيده است برين گونه ...» (ص 493)

پست: آردى كه گندم و جو و نخود آن را بريان كرده باشند. (برهان)

«پست خوردن و ناى زدن به هم راست نيايد.» (ص 151 و 150 و 606)

انباز: شريك

«... مشرك آن باشد كه خداى را انباز گويد ...» (ص 8)

ژاژخايى: ياوه‌گويى

«... و بعد از آن ژاژ نخاييدن ...» (ص 738)

رُكو: كرباس، جامه كهنه

«... بر ركو و پشم و پوست سجده روا نباشد كردن.» (ص 639)

سرخاب: سهراب

«... حكايات بى اصل وضع كردند در حق رستم و سرخاب و اسفنديار و كاووس ...» (ص 34)

غشّ: كينه، تزوير، خيانت

«... آنچه گفته است از سر بى ديانتى و غش و خيانت ...» (ص 24)

خنبره: خمچه، كوزه كوچك سر تنگ

«دست و جوزار خنبره هر دو برون نايد به هم» (ص 352)

برپيختن: پيچيدن و تاب دادن (برهان)

«اين چهارده تن روى‌ها برپيخته بودند.» (ص 268 - پاورقى)

گرمگاه: «و هر روز به گرمگاه برفتى ...» (ص 698)

افروشه: نوعى حلوا

«... افروشه گرم در ميان بست ...» (ص 341)

ملان: مالان، پُر

«... سينه‌اش ملان از بغض على ...» (ص 501)

دشخوار: دشوار

«با خصم دشخوار ترك باشد كشتى گرفتن ...» (ص 52)

خربط: احمق و ابله، مرد بزرگ جثه كوچك عقل

خويش كار: ظالم

«بر يك محلّه كه دو يا سه عوّان بباشند باقى مردم خويش كار باشند و عوّانى به مذهب تعلّق ندارد ...» (ص 636)

عوّان: ظالم و زجر كننده و سرهنگ ديوان سلطان (آنندراج)

«بر يك محلّه دو يا سه عوّان بباشند ...» (ص 636)

مر: شمار

«... و آيات بى مر در قرآن ... باشد ...» (ص 21)

ب - 1 - كاربرد پاره‌اى لغات، اصطلاحات و تركيبات فعلى و اسمى خاص و كهنه:

بزيرتر: «... و چون بزيرتر از اهل دين و دولت اگر كسى را لقبى بودى ...» (ص 46)

بى آنِ: بدونِ

«... وجود هر يك بى آنِ ديگر ...» (ص 523)

جايگير: خليفه و جانشين

«... كه نايب داوود سليمان بايد، و وزير موسى هارون و جايگير يعقوب يوسف ...» (ص 23)

در باقى نهادن: رها كردن، فرو گذاشتن

«... و اگر نه درود به دروغ و در باقى نهادن ...» (ص 7)

اند: چند

«... اند ده و ولايات خراب كرده ...» (ص 366)

«... اند هزار كافر به تيغ بيازردند ...» (ص 366)

«... در هر شهرى اند هزار معتقد چگونه كنند ...» (ص 738)

احتمال كردن: تحمّل كردن، بردبارى كردن

«... شرح تطويل احتمال نكند ...» (ص 11)»

«... و اگر به ذكر آن اخبار ... مشغول شويم احتمال نكند ...» (ص 45)

عبرت كردن: عبور كردن

«... با موسى عليه‌السلام به دريا عبرت كردند ...» (ص 619)

زحمت كردن: ايجاد مزاحمت كردن، كشمكش كردن

«... اگر نه به فتواى خواجگان مجبّر بغراتكين زحمت كردى ...» (ص 372)

درست كردن: اثبات كردن

«... ما خود بحمد اللّه و منّه درست كرديم كه نسب نه از شرايط امامت است ...» (ص 22)

زبان جنبانيدن به ...: دشنام گويى

«... عمّار ياسر به بدى در حقّ خدا و رسول زبان جنبانيده است ...» (ص 13)

«... و زبان بر زبان رفتگان در حق رسولان خداى تعالى به خطا نجنبانيدى اولى‌تر بودى ...» (ص 6)

فرا روى داشتن:

«... و مذهب بد ايشان فرا روى ايشان مى‌داشتيم.» (ص 10)

«... و به گونه ديگر فرا روى ارباب دولت مى‌دارند ...» (ص 32)

به دست [كسى] باز دادن: در تصرف و در اختيار [او] قرار دادن

«... جهان به دست ايشان باز داده بود ...» (ص 55)

چيزى انداختن: چيزى پيش آوردن، نقشه كشيدن

«... به مشاركت يكديگر كارى بر كنند و چيزى اندازند ...»

زهره داشتن: جرأت و جسارت داشتن

«... چه زهره دارى كه توبه وحشى قبول نكنى ...» (ص 14)

لاف زدن: سخن بيهوده گفتن

«... اما جواب آن لاف كه زده است ...» (ص 9)

عناصر آوايى الف. ابدال:

يكى از ويژگى‌هاى آوايى متن حاضر اين است كه علاوه بر تبديل واج‌هاى هم مخرج و متجانس به يكديگر، به ابدال‌هايى بر مى‌خوريم كه در آنها مصوت به صامت بدل شده است و با اين‌كه شيوه تلفظ چنين واژگانى در آن زمان و در آن حوزه جغرافيايى اين گونه بوده است:

كره - كرج

J - e

گرپايگان - گلپايگان

L - r

«... و ديار خوزستان و كره و گرپايگان و ...» (ص 493)

اوزكند

اوژكند - اوزقند

q - k

«... پيكار با مردم اوزكند ...» (ص 511)

«... از نيشابور تا اوژكند ...» (ص 493)

فرنج - فرنگ

g - J

بيران - ويران

V - b

«... اولاً مصر بيران كند ...» (ص 510)

آبه - آوه

V - b

«... قم و كاشان و آوه ...» (ص 493)

سولان - سبلان (ص 456)

b - v

وا ايشان - با ايشان

b - v

«... حق وا ايشان است ...» (ص 626)

قاشان - كاشان

K - q

«... و اهل قاشان به زيارت على بن محمّد باقر كه ...» (ص 647)

جاورس - گاورس

g - J

«... به روايتى جاورس مى‌ريخت تا مشركان بر اثر آن بروند ...» (ص 266)

الف - 1 - ابدال در مصوت‌ها:

نزدن - نازدن

a - a

مالان - ملان

a - a

«و گرنه به نام بو حنيفه و شافعى دهل نازدن» (ص 49)

آذربايجان - آذربيجان

i - a

«... آنگه بلاد آذربيجان تا به در روم ...» (ص 693)

الف - 2 - افزايش واج:

• افزوده شدن هجاى aK به واژه (پسوند كاف با مفهوم تحقير)

«... و به قول شاعركان بد اعتقاد بى نماز مفسد ...» (ص 40)

«... بناى مذهبشان بر شعرك‌هاى ركيك مغازى‌ها باشد ...» (ص 2626)

«... ما جواب در موشك دربان نتوانيم گفتن ...» (ص 516)

«... بيچاره ناصبيك بى آلت و خام متحيّر فرو ماند.» (ص 615)

بخش 2: سطح ادبى

در اين بخش متن نقض را از شيوه نگارش و كاربرد آرايه‌ها بررسى مى‌كنيم.

الف. از نظر نگارشى

يكى از وجوه امتياز كتاب نقض شيوه نگارش نويسنده تواناى آن است. عبدالجليل قزوينى اين كتاب را با انشايى بسيار روان و پخته و در عين حال عالمانه و مستدل نوشته است. به كار گرفتن استدلالات مذهبى و كلامى و استشهاد به احاديث و اخبار و روايات سبب شده كه متن نثر، لحنى خشك داشته باشد. در مواردى اندك نيز شيوه

بيان واعظانه عبدالجليل، به نثر حالتى موزون و دل‌انگيز داده و آن را به نثر مسجع نزديك كرده است.

به طور كلى كتاب نقض از جمله متون منسجم و خوب نثر پارسى در قرن ششم و در رديف كتاب‌هاى درجه اول آن است.

ب. كاربرد آرايه‌ها و صنايع ادبى

از نظر آرايه‌ها و صنايع ادبى نويسنده اين متن، همان طور كه اشاره شد، به دليل سطح فكرى و محتواى كلامى و مذهبى آن كم‌تر به چنين صنايعى پرداخته است و اگر چنين مواردى يافت مى‌شود بيشتر در مواقعى است كه نويسنده در راه دفاع از هم كيشان خود گرم رو مى‌شود و نَفَسى مؤثر مى‌يابد. در چنين حالتى است كه دست به دامان تشبيه و استعاره، و تمثيل و كنايه مى‌شود و لحنِ كلامش را از خشكى به نرمى و لطافت مى‌رساند. زيرا او به اين نكته واقف بوده كه به كار بردن مثل تأثير زيادى در روشن كردن اذهان مردم دارد و استفاده از مثل علاوه بر درك لطف و زيبايى و التذاذ از

آن براى خواص، سبب نزديكى عوام به مقصود نويسنده است. و به گفته اين مقفع: «اذا جُعل الكلام مثلاً كان اوضح للمنطق واوثق للسمع واوسع لشعوب الحديث».

. مجمع الامثال ميدانى، ص 8.

به همين دليل قزوينى رازى در متن نقض براى روشن‌تر كردن مفاهيم دينى و اثبات حقّانيت مذهب شيعه دوازده امامى از امثال و كنايات و حكايات سود جسته است و ما در متن نثر او گاهى به ضرب‌المثل‌ها و كناياتى بر مى‌خوريم كه در جاى ديگر ديده نشده است. پاره‌اى از ضرب المثل‌ها و كناياتى كه نويسنده به كار برده به عنوان نمونه آورده مى‌شود.

ب - 1 - ضرب المثل‌ها:

«دست و جوز از خُنبره هر دو برون نايد به هم» (ص 352)

«پست خوردن و ناى زدن به هم راست نيايد» (ص 151)

در ديوان قوامى رازى نيز به اين مثل اشاره شده است:

ابرويى پر ز خشم، عشق مباز

دهنى پر ز پست، ناى مزن(1)

«هزار من سركه را يك قطره چاشنى كفايت باشد كه بدو نهى» (ص 15)

«سركه آن‌جا ترش باشد كه آب به دست نيايد» (ص 422)

«برف بسيار يك باران پست كند» (ص 422)

«از باران بگريخته است و در ناودان آويخته است.»

«كردم از باران حذر در ناودان آويختم» (ص 489)

«زغن را بخشِ سالى مادگى، سالى نرى» (ص /491)

«چون خربط روزى خشك و روزى تر.» (ص 491)

«آن كس كه بار آبگينه برد بايد سنگ بر بار كس نزند كه سرمايه جهل و احمقى باشد» (كنايه از دو مخالف برابر هم افتادن، دو ناهمتا) (ص 640)

«بط را چه زيان اگر جهان گيرد آب.» (ص 33)

امثال عربى

«وزاد فى‌الطنبور نغمة» (ص 626)

«كل اناء يرشح بما فيه» (ص 15)

«الجنس مع الجنس» (ص 516)

ب - 2 - كنايات فارسى:

كيله پيمودن:

«... كيله بر خود پيمايد تا دلش بنگيرد» (ص 490)

ريش پالان كردن، يا ريش بالان كردن: كنايه از ادعاى پوچ و بيهوده


1) . ديوان قوامى، ج 2، ص 10.

«... همه روزه او و امثال او ريش پالان كرده ...» (ص 41)

خاك بر دهان بودن: لال بودن

«... گويند خاكش به دهان كه به خلاف آن است كه نموده ...» (ص 45)

كاه نهادن:

«... و به استرآباد براى خر خداكاه ننهند» (ص 640)

به نام كسى دهل زدن: از قول وى سخن يا عقيده‌اى را شايع ساختن (لغت نامه)

«... به نام بوحنيفه و شافعى دهل نازدن» (ص 491)

سنگ بر شكم بستن:

«... سنگ بر شكم بسته بودى ...» (ص 693)

گاوريش: مردم ابله و احمق و طامع را گويند. (برهان)

«... چون بر سندرنن گاو ريشى را ببينند در بن غار ...» (ص 629)

زبان بريدن و زبان كشيدن:

«... زبان بريده و كشيده مى‌بايد داشتن» (ص 516)

تنگ قبا بودن:

«پس مذهب خواجه درين وجه قباى تنگ است ...» (ص 356)

در بن گوش ديدن: كنايه از قرب عهد و عدم نسيان (پاورقى متن)

«همه صحابه را در بن گوش و پيش ديده بودى ...» (ص 350)

گوش باز داشتن:

«... چون گوش باز ندارند ...» (ص 347)

نان و نام يافتن: (ثروت و شهرت يافتن).

«... براى دام نان و نام بيتى چند در دشنام رافضيان از بر كرده است.» (ص 33)

ب - 3 - تمثيل، درج و استشهاد:

عبدالجليل قزوينى بيشترين بهره را در انواع استفاده از آيات قرآنى و احاديث و روايات و اشعار عربى و فارسى و حكايات برده است. بيشتر عبارات و جملات وى با

تمثيل و درج و استشهاد و آيات و روايات و اشعار زينت يافته است.

به نمونه‌هايى در زير اشاره مى‌شود:

تمثيل:

آب دريا كزو گهر زايد *** به دهان سگى نيالايد

«و حال اين ناقل چنان است كه گويند زنگئى در آيينه‌اى نگاه كرد روى سياه و زشت خود را به آيينه نسبت داد ...» (ص 42)

درج و استشهاد:

«... بارى تعالى به حفظ شريعت و اسلام وعده كرده است تا به قيامت، ليظهره على الدين كله ولو كره الكافرون» (ص 324)

«... روز قيامت به ضرورت پديد آيد كه صادق كدام است و كاذب كدام، و محق كدام است و مبطل كدام؛ كلا سيعلمون ثم كلا سيعلمون.» (ص 327)

«و مرا از چند مخبر و محدّث روايت است و شعرا به شعر كرده‌اند ...»

ردّت عليه الشمس لمّا فاته *** وقت الصلوة وقد دنت للمغرب (ص 560)

«مگر خواجگان رافضى تلك اذًا قسمة ضيزى ...» (نجم / 22) (ص 648)

«قل: لا أسألكم عليه أجرا الا المودة فى القربى، و چنان كه شاعر گفته است:

گر طاعت‌هاى ثقلين جمله تو دارى *** و اندر دلت از بغض على نيم سپندان

فردا كه بر آرند حساب همه عالم *** همراه تو باشد به ره هاويه هامان

(ص 645)

آوردن سجع و موازنه:

«... مال دنيا را قدرى نباشد و نعمت دنيا را خطرى نباشد ...» (ص 710)

«... مبشّر روح الامين، پدر زن سيّد المرسلين صلى‌الله‌عليه‌و‌آله ، داماد خير الوصيين عليه‌السلام ، عروس

سيّدة نساء العالمين عليه‌السلام ، عقد خانه خلد برين، مهر نامه قرآن مبين؛ اگر كور و اگر كر

نه اى بشنو و ببين.» (ص 264)

«... هر كجا خمارى و قمارى باشد كه در جهانى بهره‌اى نباشد.»

«... آنچه مى‌ستاند به خرابات مى‌برد و به غنا و زنا مى‌دهد ...» (ص 33)

به كار بردن تشبيه و استعاره:

«... منقبت على مرتضى عليه‌السلام تير جان و خار ديده خارجيان است ...» (ص 36)

«... براى دام نان و نام بيتى چند در دشنام رافضيان از بر كرده است ...» (ص 33)

«... و بدين سخن قلب، عقل بر وى مى‌خندد و شرع بر خود نمى‌پسندد»

«... سرها در عنان آسمان كشيده دارند ...» (ص 631)

حاصل سخن آن‌كه:

از نظر زبانى به طور كلى دو نوع زبان را مى‌توان مطرح ساخت؛ يكى زبان فارسى معيار كه يكى از گونه‌هاى كاربردى اين زبان در هر دوره و حوزه‌اى است و از ساخت‌هاى خاص محلى و گونه‌اى به دور است و خواننده و شنونده فارسى زبان از هر حوزه زبانى يا منطقه جغرافيايى كه باشد، مى‌تواند آن زبان را دريابد.

ديگر زبان حوزه‌اى يا گونه‌هاى زبانى كه ساختارهاى متفاوتى از زبان را در حوزه‌هاى جغرافيايى مختلف متجلّى مى‌كند. در گونه‌هاى زبانى بر خلاف زبان معيار سعى نويسنده بر آن است تا با استفاده از ابزارهاى زبانى حوزه‌اى، واژگانى را به كار ببرد كه براى مردمى كه در حوزه جغرافيايى او زندگى مى‌كنند قابل فهم باشد.

اما در مورد زبان نوشتارى كتاب نقض بايد گفت كه: نويسنده سعى كرده است براى بيان مقاصد خود بيشتر از زبان فارسى معيار سود جويد تا براى تمام فارسى زبانان در حوزه‌هاى مختلف جغرافيايى قابل دريافت و فهم باشد. و خود نيز در خاتمه كتاب به اين مطلب اشاره كرده، مى‌گويد: «والحمد للّه رب العالمين كه ما را عمر داد و توفيق و

تمكين تا جواب اين خارجى ناصبى بدين وجه كه مؤمنان شرق و غرب بخوانند تا قيامت داده شود ...»(1)

با اين حال زبان نويسنده به كلّى از گونه‌هاى زبانى و حوزه‌اى (رازى) به دور نيست و واژگانى كه در متن مقاله مطرح گرديد تا حدودى اين مطلب را نشان مى‌دهد.

از نظر ادبى، اين متن به لحاظ اشتمال بر امثال و كنايات و تأثير قرآن و حديث و روايات شايان توجه است، اما از نظر كاربرد آرايه‌هاى ادبى ارزش ادبى چندانى ندارد چرا كه اصلاً نويسنده شايبه چنين كارى را نداشته و خود نيز در مقدّمه اشاره كرده است كه: «اين كتاب بر وجهى مرتّب شد كه خواص را دافع شبهات باشد و عوام را مثمر دلالات، به عبارتى سهل و آسان، نه بر قاعده ديگر مصنّفات ما كه دقّتى و رقّتى دارد كه قبول چنين كتاب نه از رقّت عبارت باشد، بلكه از شرف حوالت و دلالت باشد...»

. نقض، ص 4. .

نويسنده اين مقاله تنها به پژوهشى كوتاه پيرامون ارزش زبانى وادبى متن نثر نقض پرداخته و با اندك مايه علمى و ادبى و در حد معرفى و ارايه در يك مقاله آن را مطرح كرده است؛ با اين اميد كه زمينه‌ساز پژوهش‌هاى وسيع‌تر براى پژوهندگان كوشا و داناى عرصه‌هاى مختلف علمى، مذهبى، ادبى، تاريخى، جغرافيايى و... باشد و پژوهندگان محترم بتوانند با غور و تعمّق بيشتر در اين متن گرانبار به نكته‌هاى بديع و نتايج تازه دست يابند.

كتابنامه

1.

نامه شهيدى، به اهتمام على اصغر محمّد خانى، تهران: طرح نو، 1374.

2.

كليات سبك‌شناسى، سيروس شميسا، تهران: فردوس، چاپ سوم، 1374.

3.

كتاب نقض معروف به بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض،


1) . نقض، ص 740. .

عبدالجليل قزوينى رازى، مقدّمه و تعليق و مقابله و تصحيح سيّد جلال الدين حسينى ارموى معروف به محدّث، تهران: چاپخانه سپهر، 1331.

4.

زبان‌شناسى و زبان، جوليا اس. فالك، ترجمه خسرو غلامعلى زاده، مشهد: مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس، چاپ دوم، 1372.

5.

سبك‌شناسى، محمّد تقى بهار، تهران: انتشارات بديهه، چاپ نهم، 1376.

6.

تاريخ ادبيات در ايران، ذبيح اللّه صفا، تهران: فردوس، چاپ دهم، 1369.

7.

دستور زبان فارسى بر پايه نظريه گشتارى، مهدى مشكوة الدينى، مشهد: دانشگاه فردوسى مشهد، چاپ دوم، 1370.

8.

دستور زبان فارسى، حسن احمدى گيوى و حسن انورى، تهران: فاطمى، چاپ دهم، 1371.

9.

تأثير قرآن و حديث در ادبيات فارسى، على اصغر حلبى، تهران: اساطير، چاپ دوم، 1372.

10.

قرآن قدس، پژوهش على رواقى، تهران: بنياد فرهنگى شهيد محمّد رواقى.

11.

مجمع الامثال، ابوالفضل احمد بن ميدانى نيشابورى، تهران: 1290 ق.

12.

ديوان قوامى رازى، بدر الدين قوامى رازى، تصحيح استاد جلال الدين محدّث ارموى؛ تهران: چاپخانه سپهر، 1334.

13.

برهان قاطع، محمّد بن حسين خلف تبريزى، تصحيح محمّد معين، تهران: اميركبير، 1341.

14.

لغت نامه دهخدا، تهران: دانشگاه تهران، 1372.

15.

تحليل اشعار ناصر خسرو، مهدى محقق، تهران: دانشگاه تهران، چاپ ششم.

استاد علاّمه محدّث ارموى در پژوهشگاه تحقيق و حفظ امانت و معرفى كتاب نقض /عبّاس كى‌منش

21 استاد علاّمه محدّث ارموى

در پژوهشگاه تحقيق و حفظ امانت و معرفى كتاب نقض(1)

عبّاس كى‌منش

چكيده

محدّث اُرموى در علوم اسلامى و شناخت حقايق آن، يكى از استادان نامدار عصر حاضر به شمار مى‌رود؛ چنانكه شيخ آقا بزرگ تهرانى، مراتب دانش و فضيلت وى را در آثار خود ستوده است. نظر به اهميتى كه كتاب نقض داشته، محدّث اُرموى با مراتب دانش خود، كمر همّت به تصحيح و نگارش تعليقات و حواشى بر اين كتاب مى‌بندد. اظهار نظر استاد فقيد اقبال آشتيانى و علاّمه محمّد قزوينى درباره شيوه تصحيح اين كتاب، نشان دانش گسترده و حفظ امانت و صداقت و ژرف‌نگرى محدّث اُرموى و صلاحيت وى بر اين كار است.

كليدواژه: كتاب نقض، محدّث ارموى، روش تصحيح نقض.

علاّمه مير جلال الدين حسينى ارموى روز دوم قوس 1283 شمسى در اروميه پا به


1) مجموعه مقالات بزرگداشت استاد دكتر محدّث ارموى، زير نظر محمّد باقر سپهرى، به كوشش انجمن آثار و مفاخر فرهنگى آذربايجان غربى، با همكارى اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى آذربايجان غربى، اروميه: نشر پيك سبحان، چاپ اول، 1381، ص 341 - 349.

عرصه وجود نهاد و در پنجم آبان ماه 1358 در تهران روى در نقاب خاك كشيد.

استاد تحصيلات ادبى خود را در اروميه آغاز كرد و صرف، نحو، معانى، بيان، بديع و عروض و علوم اسلامى مانند منطق، فلسفه، حديث و علم رجال را از استادان آن سامان چون مرحوم شيخ على ولديانى فرا گرفت. از سوى آيت اللّه سيّد حسين عرب باغى به محدّث ملقب شد.

علاّمه محدّث، در علوم اسلامى و شناخت حقايق آن، يكى از استادان نامدار عصر ما به شمار مى‌رفت. چنان كه عالم ربّانى و حكيم صمدانى، حاج آقا بزرگ تهرانى رحمه‌الله مراتب دانش و فرهيختگى و فضيلت و تقواى وى را در آثار خود از جمله طبقات اعلام الشيعه ستوده است.(1)

از آثار ماندگار استاد تصحيح و تعليق كتاب نقض است. تصنيف شيخ عبدالجليل

قزوينى رازى رحمه‌الله از علماى بزرگ شيعه در قرن ششم هجرى كه اين دانشمند، كتاب را در حدود سال 560 قمرى در جواب كتاب بَعضُ فضائح الروافض نوشته است.

كتاب مذكور ظاهرا تأليف شهاب الدين تواريخى شافعى از كبار علماى سنت بوده و آن را در سال 555 تأليف نموده و تا سال 559 ق مطالبى بر آن افزوده است. شيخ عبدالجليل مؤلف را مى‌شناخته

. مقدّمه نقض و تعليقات آن، گرد آورده مير جلال الدين حسينى ارموى، 1376 ق / 1335 ش، ص 3 - 4. اگر چه نويسنده آن، نام خود را در كتاب نياورده است.

هر چند شهاب الدين تواريخى در آغاز بر مذهب تشيّع فتوا مى‌نوشت و ليكن در نيمه راه زندگى از اين مذهب گرديده و كتاب خود را در طعن تشيّع و ذكر مطاعنى براى پيروان اين مذهب در قلم آورده است. اما موضوع اين‌جاست كه طعن و لعن در


1) . طبقات اعلام الشيعه، علاّمه شيخ آقا بزرگ طهرانى، انتشارات دانشگاه تهران، 1362، ص 157 به بعد؛ و تعليقات نقض، جلد نخستين، تأليف علاّمه فقيد مير جلال الدين حسينى ارموى، تهران 1359، ص هفت به بعد.

ميان مذاهب مختلف اسلامى در نزد محققان هر يك از اين مذاهب رسمى بود معهود در آن روزگاران. به ويژه كه دانشمندان هر يك از مذاهب مى‌كوشيدند ضعف فرقه‌هاى ديگر را بنا بر نظر و اعتقاد و تعليمات خود بيابند و بر آنها پيرايه‌هاى گوناگون ببندند، و هر يك از آن موارد را به عنوان فضيحت در تأليف خود به گونه‌اى بحث برانگيز مطرح كنند، و ديوار بلند و مستحكم حرمت مذهب مورد نظر را فرو ريزند.

نه تنها در تاريخ اسلام، بلكه در اديان و مذاهب مختلف ديگر نيز از اين دست بحث‌هاى خشونت‌آميز به فراوانى مى‌توان ديد و كتاب شهاب الدين تواريخى نيز زاده همين بينش است.

كتاب نقض كه يكى از مراجع مهم پژوهندگان شيعه است، از ديدگاه بسيارى از مبانى اعتقادى تشيّع و تاريخ و اطلاعات مربوط به بزرگان شيعيان، و عالمان و شاعران و مراكز تعليم و تدريس و كتابخانه‌هاى آنان در خور نگرشى است قابل اعتنا و عنايت. و افزون بر آن بسيارى از اطلاعات تاريخى و اجتماعى زمان مؤلف را به آسانى مى‌توان از آن به دست آورد.

شيخ عبدالجليل در هر قسمت از كتابش، بخشى از كتاب بعض فضائح الروافض را آورده و آن گاه با قلمى موى شكاف به رد آن پرداخته و اين شيوه را از آغاز تا پايان كتاب دنبال كرده و هيچ گاه روش كار را از دست ننهاده است.

نثر كتاب نقض ساده و روان و پخته مى‌نمايد و در عين حال با شيوه‌اى عالمانه و استادانه تحرير يافته و جامه تصنيف پوشيده است.

نكته بسيار دقيق در اين كتاب اين‌كه در سبب تأليف آن مى‌گويد: «بما نقل افتاد كه كتابى به هم آورده‌اند و آن را بعض فضائح الروافض نام نهاده‌اند، در محافل كبار و حضور صغار بر طريق تشنيع مى‌خوانند و مردم غافل از استماع آن دعاوى بى بيّنت و معانى متحيّر مى‌مانند. مگر دوستى مخلص نسختى از آن به امير سيّد رئيس كبير

جمال الدين على بن شمس الدين الحسينى ... كه رئيس شيعه است برده است و او آن را مطالعه به استقصا تمام كرده و آن را به برادر مهترم اوحد الدين حسين كه مفتى و پير طايفه است ... فرستاد. او نيز از سر كمال و فضل مطالعه كرده و از من پوشيده داشت، از خوف آن‌كه مبادا در جواب نقض تعجيلى بكنم. مدتى دراز در بند و طلب آن نسخت بودم و ميسر نمى‌شد، اتفاق را نسخه اصل به دست سيّد امام شهاب الدين محمّد بن تاج كيسكى افتاد كه معتبر شيعه است و او آن را در سر صفاى دل و كمال فضل و اعتقاد نيكو مطالعه كرد و به ما فرستاد. و ما آن را در فصول و كلمات چند روز تأملى شافى به احتياطى كافى كرده شد. الحق عباراتى درست و خوش و سهل است اما ... تشبيهاتى سقيم و پر شبهت دارد» و مى‌افزايد كه كتاب نقض بر وجهى مرتب شد كه خواص را دافع شبهات باشد و عوام را مثمر دلالات، به عبارتى سهل و آسان، نه بر قاعده ديگر مصنّفات ما كه دقتى و رقتى دارد كه قبول چنين كتاب نه از رقّت عبارت باشد، بلكه از شرف حوالت و دلالت باشد تا هر خواننده و شنونده و نويسنده‌اى كه بخواند و بشنود و بنويسد از آن بهره تمام و فايده بسيار حاصل كند». در موارد نادرى كه كتاب به سجع آراسته مى‌گردد، نثرش به نثر واعظان مى‌نمايد و شيوه نگارش خواجه عبداللّه انصارى را در يادها تداعى مى‌كند.

از آن‌جا كه شيخ عبدالجليل در اثبات موضوعات ناگزير به استدلال مى‌شد، بدين روى كلامش گاهى خشك و سرد مى‌نمايد. اما فراوان است سخنان مؤثر و دل‌انگيز و جالب نظرى كه از گرم نفسى وى حكايت دارد و جذابيت مطلب خواننده را به دنبال خود مى‌كشد و تا آن‌جا كه خاطرخواه اوست مى‌برد. به ويژه آن‌جا كه اشارت به آيات و احاديث و اخبار در ميان است.

همان گونه كه پيش از اين گفته آمد نسخه‌اى از كتاب نقض، اثر نفيس نصير الدين ابو الرشيد عبدالجليل بن ابوالحسين بن ابوالفضل قزوينى رازى از بزرگان وعاظ و علماى مذهبى شيعه در رى را استاد على اصغر حكمت - رحمة اللّه عليه - در شيراز در

كتابخانه مرحوم محمّد حسين شعات(1). اِعجاز حسين كانپورى 1240 - 1286 ق فرزند سيّد محمّد قلى لكهنورى، از علماى نامدار شيعه در هند، نياى بزرگش كه مير سيّد شرف الدين نيشابورى نام داشت در واقعه مغول به هند كوچ كرده بود. پدرش نيز از بزرگان علماى شيعه در هند و مؤلف كتاب معروف الاخبار الاثنى عشرية المحمدية در دفاع از مذهب شيعه ورد التحفة الاثنا عشرية - الدهلوية است كه در پاسخ يكى از كتب رديه عليه شيعه نوشته شده است. اِعجاز حسين در محضر پدرش به تحصيل علوم پرداخت و فقه و اصول و كلام و حديث را از علماى شيعه هند فرا گرفت. به اتفاق برادرش حامد حسين به عتبات سفر كرد و با علماى شيعه ديدار نمود و از ميان ايشان بيش از همه به حاج ميرزا حسين نورى طبرسى (م 1320 ق) ارادت يافت. وى در مذهب شيعه چندان راسخ اعتقاد بود كه گويند هرگز حديثى را بر كاغذى كه به دست شيعيان ساخته نشده باشد نمى‌نوشت. اِعجاز حسين تأليفات چندى دارد كه مهم‌ترين آنها عبارتند از: كشف الحجب والاستار عن احوال الكتب والاسفار، در اسامى كتب شيعه كه در آن به شرح احوال اشخاص نيز پرداخته است (كلكته، 1330 ق)؛ شذور - العقيان فى تراجم الاعيان در شرح زندگى احوال بزرگان شيعه؛ القول السديد و مفاتيح المطالب در باره خلافت على بن ابى طالب عليه‌السلام .

منابع: الذريعة، ج 4، ص 159، ج 18، ص 27؛ طبقات اعلام الشيعة، ج 1، ص 49 - 501؛ فوائد الرضوية، ج 1، ص 53؛ مكارم الاثار، ج 1، ص 1102 - 1103، ج 5، ص 1162 - 1163؛ المأثر والاثار، ص 208 - 209. به نقل از دائرة المعارف تشيّع زير نظر احمد صدر حاج سيّد جوادى، كامران فانى، و بهاء الدين خرمشاهى، ج2، تهران 1375، از دوست دانشمندم جناب آقاى دكتر غلام محمّد از مردم فاضل هندوستان كه در ارائه مآخذ لطف‌ها فرموده‌اند سپاسگزارى مى‌نمايد.(2). مقدّمه نقض. و اين نكته را يادآور شده بود: «پس خيال به دست آوردن نسخه ديگر را براى طبع اين كتاب بايد


1) . همان، ص 28. ديده و مراتب را طى نامه‌اى به علاّمه محمّد قزوينى - رحمة اللّه عليه - خبر داده بود، و علاّمه قزوينى در پاسخ استاد على اصغر حكمت نوشته بود: «خداوند امثال اين اشخاص فاضل محب فضل و ادب، و عشاق كتب، و آثار قدما را كه از بركات وجود آنان ثمره زحمات اسلاف به اعقاب و اخلاف منتقل مى‌گردد زياد كناد ...» و اشتياق خود را از به دست آوردن اين تأليف شايان ذكر با شور و وجد بيان كرده بود، و در ضمن به وجود نسخه‌اى از اين كتاب در نزد سيّد اعجاز حسين كانپورى

2) متوفى به سال 1286 ق در هندوستان خبر داده.

فعلاً به كلى كنار گذارد و فقط درصدد پيدا كردن بانى‌اى براى تكفل مخارج طبع آن برآمد و اگر فى الواقع وقتى بانى‌اى براى طبع آن پيدا شد، بايد فورى و بدون تأمل و ترديد از روى همين نسخه يگانه بدون تفويت وقت مشغول طبع آن شد و تصحيح آن را به عهده بعضى از فضلاى ايران كه عربى هم خوب دانند و از اخبار و احاديث و آراء و مقالات ارباب ملل و محل هم به خوبى آگاه باشند واگذارد. و اين نوع اشخاص البته در ايران كمياب نيستند، و الاّ بيم آن است كه خداى نخواسته اين نسخه در اثر بعضى حوادث زمانه و آفات ارضى و سماوى از غَرق و حَرق و سرقت و تلف ... به انحاء ديگر كه هميشه نسخ منحصر به فرد در معرفى آنند، به كلى از ميان برود. و در آن صورت تا قيامت حسرت و ندامت بر آن سودى نخواهد داشت».()

كسانى بودند كه عشق و علاقه بسيار به كتاب شريف «نقض» داشتند؛ و پيش از آن‌كه نگارنده - محدّث - به فكر تصحيح و طبع و نثر آن بيفتد؛ آن مرحوم قصد تصحيح و طبع و نشر آن را داشتند و مكرّر در مكرّر به عظمت و نفاست و گاهى نيز به عديم النظير بودن آن تصريح مى‌كرده‌اند. به اين منظور كتاب را تا حدود 50 صفحه از اوايل آن با مرحوم ميرزا محمّد خان قزوينى مقابله اوّلى و تصحيح بدوى نموده و برخى يادداشت‌هاى فهرست‌وار نيز تهيّه كرده بودند. ليكن به جهت بعضى از موانع و عوائق كه نوعا متوجّه به اين قبيل امور است؛ دنباله كار را نگرفته و آن را در بوته توقف و

تعطيل گذاشته بودند؛ چون نگارنده عزم بر اقدام به اين امر جزم نمود به علاّمه قزوينى - رحمة اللّه عليه - كه نسبت به آن مرحوم و اين جانب سمت بزرگى و ابوّت روحانى داشتند؛ اين موضوع را اظهار كرد، ايشان نيز انجام اين امر را به نگارنده محوّل داشتند. مرحوم اقبال نيز نظر به غايت انصاف و علوّ همّت و نهايت بزرگوارى


) . همان، ص 28 - 32. از ديگر سوى علاّمه محدّث ارموى در چگونگى و سبب تصحيح و تعليق كتاب نقض نوشته است كه: «دانشمند فقيد عبّاس اقبال آشتيانى - غَفَر اللّه له وبسحاب عفوه جلّله - از جمله

كه مخصوص به امثال او از دانشمندان است بدون هيچ گونه رنجش خاطر و كدورت قلبى، با كمال بشاشت وجه و از روى طيب نفس اين امر را امتثال و تلقّى به قبول فرموده نسخه مقابله شده را با يادداشت‌هاى سابق الذكر به اين جانب واگذار نمودند. براى اين‌كه رضايت خاطر خودش را چنان كه شايد و بايد نسبت به جريان اين پيش آمد به نگارنده بفهماند، عبارتى تعبير فرمودند كه گويا مفاد آن اين بود: «نظر به آن‌كه انس شما به اين قبيل مطالب كه در اين كتاب مندرج است بيشتر از من است؛ بهتر آن است كه شما مشغول انجام امر تصحيح و طبع و نشر آن باشيد و من هم در نوبه خود از هيچ گونه مساعدت ممكنه در اين باب مضايقتى نخواهم داشت». علاّمه محدّث مى‌نويسد: همان گونه كه استاد اقبال آشتيانى وعده فرموده بودند؛ تا زنده بودند از بذل هيچ گونه مساعدت علمى و فكرى دريغ ننمودند. و هنوز تصحيح و طبع كتاب به اتمام نرسيده بود كه علاّمه محمّد قزوينى - رحمة اللّه عليه - رحلت فرمود. و اين مصادف بود با سال 1328 شمسى و استاد عبّاس اقبال آشتيانى نيز بيشتر اوقات در خارج از ايران به سر مى‌بردند.

علاّمه محدّث با نهايت خضوع امانت علمى را حفظ نموده و اذعان فرموده كه قسمتى از فوايد مهم تعليقات نقض به همت و سعى و ارايه طريق و راهنمايى آن دانشمند فرهيخته، انجام پذيرفته است. و چون در 21 بهمن ماه 1334 شمسى استاد عبّاس اقبال آشتيانى در رم درگذشت؛ علاّمه محدّث ارموى عبارتى در سوگ استاد فقيد بدين مضمون نگاشته كه يادآور سخن ابوالفضل بيهقى در مرگ بو نصر مشكان است: «يك جهان فضل و هنر و ادب و كمال را با خود به زير خاك و قعر مغاك برد.» و مى‌افزايد: «بدون ترديد مى‌توان گفت كه كاخى از كاخ‌هاى فضل و دانش كشور ايران به مرگ او ويران شد»

. همان، ص 59 - 60. و تمثّل بدين بيت را مناسب دانسته و آورده است:

وَما كانَ قيسٌ هُلْكَهُ هُلْكَ واحِدٍ *** وَلكِنَّهُ بُنْيانُ قَوْمٍ تَهَدَّما(1)


1) . همان، ص 60.

مضمون اين بيت نزديك است به مفاد اين دو بيت رودكى در مرثيه شهيد بلخى كه گفت:

كاروان شهيد رفت از پيش *** زان ما رفته گير و مى‌انديش

از شمار دو چشم يك تن كم *** وز شمار خرد هزاران بيش(1)

علاّمه محدّث مى‌نويسد: نظر به علاقه استاد اقبال آشتيانى هر قسمت از كتاب را كه آماده مى‌كرد براى اظهار نظر به رم گسيل مى‌داشت تا آن حضرت يادداشت‌ها و تعليقاتى كه ضرورى مى‌نمود، بدان بيفزايد؛ و بعد از آن‌كه كتاب آماده شد؛ نسخه‌اى از آن را به رم فرستاد. و استاد عبّاس اقبال آشتيانى در پاسخ، نامه‌اى نوشت كه سندى است مراتب فضل و فضيلت علاّمه محدّث را.

«رم، دوم اسفند ماه 1331»

دوست دانشمند معظم، چندى قبل يك جلد از كتاب نفيس نقض كه به همت و دستيارى فضل و اطلاعات واسعه آن صديق گرامى للّه‌ِ الحمد به زيور طبع آراسته گرديده عزّ وصول بخشيد؛ از صميم قلب اين توفيق جليل را به آن دانشمند ارجمند تبريك عرض مى‌كنم و از خداوند مى‌خواهم كه توفيق اتمام تعاليق و حواشى را به آن دوست محترم عطا فرمايد. در واقع ثبات قدم و شور و شوق سوزان و وسعت دامنه اطلاعات سركار عالى بوده است كه اين گوهر گرانبها و درّ ناياب را از حجاب خفا بيرون آورده و امروز در معرض استفاده عام قرار داده است.

كجاست كسى كه قدر امثال وجود معظم را كه در اين قحط سال علم و ادب انگشت شمار، بلكه عديم النظريد بداند؛ و بيش از پيش از اين چشمه فياض تمتع بردارد. پيش ما مثل آفتاب روشن است كه امروز از بدبختى، جمهور معاصرين ما كه از شدت جهل و غفلت همان حكم هَمَج رعاع()


1) . تاريخ ادبيات در ايران، تأليف استاد فقيد ذبيح اللّه صفا، ج 1، ص 391.

) . مقدّمه نقض و تعليقات آن، ص 61. را دارند بر اين قبيل كارها مى‌خندند؛

و مباشرين آنها را تخطئه و تسفيه مى‌كنند. ليكن آنانى كه مزاجى مستقيم و مشربى صافى دارند؛ و از حقايق و معانى لذتى جاويد مى‌برند؛ به خوبى در مى‌يابند كه كار سركار در اين مرحله از زمره اعمال مسيحايى است؛ و يقين دارم كه بيش از همه روان علاّمه مرحوم قزوينى كه به اين كتاب تعلق خاطر عجيبى داشت و در حقيقت جلب توجّه همگى ما به آن از بركت اشاره آن مرحوم است؛ از بعد از چاپ كتاب مزبور غرقه در شادى و اهتزاز است. «جزاكم اللّه من العلم خيرا ... ارادتمند صميمى عبّاس اقبال».

. همان.

از اين نامه و اظهار نظر استاد فقيد اقبال آشتيانى كه به صراحت بر وسعت دانش و اطلاعات عميق علاّمه محدّث ارموى گواهى داده و تحقيق ژرف اثر آن بزرگ را از زمره اعمال مسيحايى دانسته و قدر فقيد سعيد را در آن روزگار ناشناخته شمرده و روان علاّمه محمّد قزوينى را از كار پر ارج وى غرق در شادى ديده است؛ مقام علمى و دقّت نظر علاّمه محدّث به خوبى استنباط مى‌شود.

نكته با اهميت ديگرى كه دليل است بر عظمت مقام علمى علاّمه محدّث اين است كه از ميان علماى آن عصر علاّمه محمّد قزوينى - رحمة اللّه عليه - تصحيح و تعليق كتاب را شخصا به علاّمه محدّث تفويض نموده. و اين مهم هرگز ايشان را از دست نمى‌داد، مگر اين‌كه علاّمه محمّد قزوينى آن بزرگ را از جهت گستردگى دانش و حفظ امانت و صداقت و ژرف نگرى آزموده باشد. رحمت واسعه خداوند بر روان آن بزرگان باد كه جز ايمان، و عشق، انگيزه‌اى راهنماى آنان در تحقيق نبوده است.

كتابنامه

1.

تعليقات نقض، ميرجلال الدين محدّث ارموى، تهران: انجمن آثار ملى، 1358ش.

2.

مقدّمه نقض و تعليقات آن، گرد آورده مير جلال الدين حسينى ارموى، 1376 ق / 1335 ش.

3.

تاريخ ادبيات در ايران، ذبيح اللّه صفا، تهران: فردوسى، 1363 ش.

4.

الذريعه الى تصانيف الشيعه، آقا بزرگ طهرانى، بيروت: دار الاضواء [بى‌تا].

5.

طبقات اعلام الشيعه، علاّمه شيخ آقا بزرگ طهرانى، تحقيق على نقى منزوى، تهران: دانشگاه تهران، 1362.

6.

فوائد الرضوية، عبّاس قمى، تهران: انتشارات كتابخانه مركزى، [بى‌تا].

7.

دائرة المعارف تشيّع، زير نظر احمد صدر حاج سيّد جوادى، كامران فانى، و بهاء الدين خرمشاهى، تهران: 1375.

8.

مكارم الاثار، محمّد على حبيب‌آبادى، اصفهان: كمال، 1362.

9.

المأثر والاثار، محمّد حسن بن على اعتماد السلطنه، تهران: دار الطباعة دولتى، [بى‌تا].

نقش محدّث ارموى در دفاع از حقانيت مذهب تشيّع.../طاهره خوشحال دستجردى

22 نقش محدّث ارموى در دفاع از حقانيت مذهب تشيّع

و مبارزه با قدرت‌هاى استكبارى در جهان معاصر(1)

طاهره خوشحال دستجردى

چكيده

برخى از اتّهام‌هايى كه از زمان‌هاى گذشته به مذهب شيعه و پيروان آن وارد مى‌ساخته‌اند، در عصر حاضر نيز مطرح مى‌شود. عبد الجليل رازى در كتاب نقض، پاره‌اى از اتّهامات وارده به شيعه را پاسخ داده است. مرحوم محدّث اُرموى افزون بر تصحيح كتاب نقض، با تعليقات و حواشى ارزشمندى كه بر آن نگاشته است، با آوردن مدارك و منابع معتبر، متن كتاب نقض را تقويت كرده است. همچنين با نقل مطالب ديگرى از آثار معتبر ديگر علماى شيعه، مطالب عبد الجليل رازى را كامل‌تر كرده و گاه نيز به نقد برخى مطالب طرح شده در كتاب نقض پرداخته و به تصحيح برخى مطالب نادرست آن اهتمام ورزيده است. مؤلّف در اين مقاله كوشيده تا با بررسى تعليقات و حاشيه‌هاى دو جلدى مصحّح كتاب، مطالبى را كه امروز نيز مى‌توانند پاسخگوى برخى اتّهام‌ها به مذهب شيعه باشند، استخراج نمايد.

كليدواژه: كتاب نقض، محدّث ارموى، پاسخ به شبهات، مذهب شيعه.


1) مجموعه مقالات بزرگداشت استاد مرحوم دكتر محدّث ارموى. زير نظر محمّد باقر سپهرى، به كوشش انجمن آثار و مفاخر فرهنگى آذربايجان غربى، با همكارى اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى آذربايجان غربى، اروميه: نشر پيك سبحان، چاپ اول، 1381، ص 129 - 145.

افتراها و تهمت‌هايى كه در زمان‌هاى گذشته به مذهب شيعه و پيروان اين مذهب نسبت مى‌داده‌اند و نمونه‌هايى از آنها را در كتاب نقض معروف به بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض مى‌بينيم، در قرن معاصر نيز كم و بيش از طرف بعضى گروه‌هاى متعصب و معاند مطرح مى‌شود. و استكبار جهانى نيز با حمايت و تقويت اين گروه‌ها سعى دارد با از بين بردن وحدت و اتحاد مسلمانان و ايجاد تفرقه و دشمنى بين مذاهب مختلف به اهداف شوم استعمارى خود كه غلبه و سلطه بر كشورهاى مسلمان است دست يابد و زمينه‌اى را به وجود آورد كه صهيونيست به راحتى و با فراغ بال بتواند سرزمين‌هاى مسلمانان را فرو ببلعد و مقاصد پليد خود را عملى سازد.

هدف بنده در اين مقاله مشخص كردن اتهامات و تهمت‌هايى است كه عالم و محقق بزرگ شيعه سيّد جلال الدين حسينى ارموى، معروف به محدّث در حواشى و تعليقات با ارزشى كه بر كتاب نقض نوشته در باره آنها بحث كرده و به طور مستند و با دلايل عقلى و نقلى به رد آنها پرداخته است و در حقيقت با فرقه‌هايى كه امروزه با تمسك بدان‌ها در جهت اهداف شوم استكبار گام بر مى‌دارند به مبارزه برخاسته است.

وضع شيعه در دوره حكومت غزنوى و سلجوقى در ايران و مقايسه آن با وضع شيعه در جهان معاصر

سلسله غزنوى و سلجوقى دو سلسله ترك نژاد بودند كه بر قسمت‌هايى از مشرق و مركز ايران حكومت مى‌كردند. اين پادشاهان كه ايرانى‌الاصل نبودند براى مشروع جلوه دادن حكومت خود در ايران و دريافت بيرق و لوا و عهدنامه، خلفاى منافق و سفاك عباسى را به عنوان جانشين واقعى پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله مورد حمايت و پشتيبانى قرار دادند و با مخالفان آنان از جمله فرقه‌هاى مختلف شيعه به مبارزه پرداختند. سلطان محمود پادشاه مقتدر غزنوى، چندين بار شهر رى را كه از مراكز شيعه نشين بود قتل

عام كرد.(1)

اين پادشاهان نه تنها به قتل و كشتار شيعيان مى‌پرداختند بلكه به كمك فقهاى وابسته به دربارهاى خود روايات و احاديثى

. نمونه‌هايى از اين احاديث جعلى را نظام الملك دشمن سرسخت شيعيان در سياستنامه آورده است، سياستنامه، ص 218 - 221.(2)

آنان براى از بين بردن فرهنگ تشيّع و ممانعت از رواج اصول اعتقادى شيعه در بين مردم كتابخانه‌هاى آنان را كه در آنها بسيارى منابع و مآخذ مهم اعتقادى شيعه نگهدارى مى‌شد طعمه حريق مى‌نمودند.

. الكامل في التاريخ، تأليف ابن اثير، ج 9، ص 372.

اشخاص مورد حمايت اين پادشاهان با نوشتن كتاب‌هايى مثل بعض فضائح الروافض و نسبت دادن انواع تهمت‌ها و افتراها و مطالب دروغ و جعلى سعى در باطل جلوه دادن اصول عقايد شيعه و ايجاد كينه و دشمنى شيعيان در دل پيروان ديگر مذاهب داشتند، اما علماى شيعه از جمله عبدالجليل رازى و ديگران با اين جريان به مبارزه برخاستند و با نوشتن كتاب‌هايى مثل نقض در رد تهمت‌هاى آنان و بيان اصول و اعتقادات شيعه اثنى عشرى آنان را رسوا و مفتضح ساختند و از حقانيت مذهب شيعه دفاع كردند.

در عصر جديد نيز نسبت دادن اين افتراها و تهمت‌ها از طرف بعضى از فرقه‌هاى متعصب و نادان نسبت به شيعه ادامه داشته است. و در سال‌هاى اخير با پيروزى انقلاب اسلامى و در معرض خطر قرار گرفتن منابع كشورهاى استعمارى به خصوص منابع آمريكا در كشورهاى اسلامى بازار اين تهمت‌ها و افتراها از طرف


1) . مجمل التواريخ والقصص، به تصحيح ملك الشعراى بهار، ص 404. و علما و بزرگان شيعه را بر دار كشيد و كتاب‌هاى آنان را زير دارهايشان سوزانيد.

2) را عليه آنان جعل مى‌كردند و با عنوان رافضى و بد دين از آنها ياد مى‌كردند.

بعضى گروه‌هاى به ظاهر مذهبى كه مورد حمايت و تشويق استكبار جهانى قرار دارند، رواج يافته است. به طورى كه در بعضى كشورها از روى دشمنى و تعصب و يا جهل و نادانى با تهمت شرك، پيروان اهل بيت پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله را به فجيع‌ترين شكلى به قتل مى‌رسانند.

خوشبختانه علماى آگاه و متعهد شيعه از جمله علاّمه امينى با نوشتن كتاب الغدير و محدّث ارموى با نوشتن و حواشى و تعليقات بر كتاب نقض و آثار ديگر خود و هم‌چنين ديگر علما با آوردن احاديث و روايات و مطالبى از كتب معتبر اهل سنت براى دفاع از حقانيت مذهب تشيّع و رد اتهامات مغرضان و دشمنان تلاش كرده‌اند.

بنده درصدد است در باره مطالبى كه در تعليقات و حواشى كتاب نقض مطرح شده و امروزه مى‌تواند جوابگوى آن اتهامات باشد بحث كند.

متن كتاب نقض به صورتى بسيار عالمانه و محققانه مقابله و تصحيح انتقادى شده است. در اين كتاب اصول اعتقادى شيعه به وسيله عالم بزرگ شيعى عبدالجليل رازى مورد بحث قرار گرفته است و به بسيارى از اتهامات نادرست مخالفان و مغرضان پاسخ داده شده، بنابراين چاپ و انتشار آن در ميان مسلمانان خود گامى بزرگ در جهت دفاع از حقانيت مذهب تشيّع است.

از كارهاى بسيار با اهميت ديگرى كه محدّث ارموى در اين راستا انجام داده، نوشتن تعليقات و حواشى بر اين كتاب با ارزش است.

او در تعليقات و حواشى كه بر اين كتاب نوشته در حقيقت مطالب آن كتاب را عالمانه و با روشى بسيار محققانه در سه مرحله مورد نقد قرار داده است:

1.

مطالبى كه شيخ عبدالجليل رازى گفته با آوردن اسناد و مدارك و منابع و مآخذ معتبر مورد تأييد قرار داده است.

2.

سخنان او را كافى ندانسته و با نقل مطالبى از كتاب‌هاى معتبر و مهم علماى شيعه مطالب شيخ عبدالجليل را كامل‌تر و مشهورتر بيان كرده است.

3. مطالبى كه شيخ عبدالجليل بيان كرده، اشتباه دانسته و به طور مستند در باره آن بحث كرده و صحيح آن مطلب را از منابع مهم و معتبر فراوانى نقل كرده است. اين موارد شامل مطالب تاريخى و جغرافيايى و ترجمه حال رجال و بزرگان و شعرا و اشعار آنان و هم‌چنين مطالبى در زمينه كلام و فقه و حديث است.

بحث در باره ايرادها و اشكالاتى كه محدّث ارموى - اين مردى كه به حق او را بايد بزرگ و شگفت‌انگيز تاريخ شيعه ناميد - بر كتاب نقض گرفته نيازمند كتابى جداگانه است.

وسعت و تنوع مطالب مختلف از تاريخ اسلام و تشيّع و كلام و فقه و ترجمه حال بزرگان و علماى شيعه و سادات و كتابخانه‌ها و ديگر مطالب در تعليقات اين كتاب آن قدر زياد است كه بايد آن را يك دايرة المعارف شيعه ناميد و خوض در آن به منزله غرق شدن در يك درياى عميق و بى كران است.

عظمت كار اين عالم خستگى‌ناپذير كه تا آخرين لحظه عمر خود دست از تحقيق بر نداشت، آن قدر زياد است كه زبان از بيان آن عاجز است.

اگر بخواهيم فقط منابع و مآخذى كه او در زمينه تاريخ تشيّع و كلام و فقه شيعه و ترجمه حال علما و بزرگان و پادشاهان و وزرا و كتابخانه‌هاى آنان به فارسى و عربى نقل كرده، جمع آورى كنيم، مقاله‌اى جداگانه در باره مرجع‌شناسى مذهب تشيّع خواهد بود.

بنده به طور خلاصه و فهرست‌وار بحث خود را به مطالبى منحصر مى‌كند كه اين محقق بزرگ در حواشى و تعليقات كتاب نقض مطرح كرده و امروزه جوابگوى تهمت‌ها و افتراهايى است كه از طرف بعضى گروه‌ها براى به انحراف كشاندن اذهان مسلمانان و بر انگيختن كينه و دشمنى شيعيان در قلب آنان به مذهب شيعه نسبت داده مى‌شود.

يكى از تهمت‌هاى صاحب كتاب بعض الفضائح الروافض اين است كه نظريات و اعتقادات فرقه باطنيه و بعضى فرقه‌هاى ديگر از جمله خطابيه و غرابيه كه از نظر

شيعه اماميه مردود و باطل دانسته شده به شيعه اماميه نسبت داده. همان گونه كه شيخ عبدالجليل رازى در كتاب نقض(1)

1.

يكى از كارهاى بسيار با ارزش محدّث ارموى اين است كه در تعليقات كتاب نقض اين فرقه‌ها را معرفى و نظريات آنها را مطرح كرده

. تعليقات كتاب نقض، ج 1، ص 83 و ج 2، ص 1085. و با استناد به كتب معتبر علماى شيعه به ردّ نظريات آنها پرداخته براى مثال سرگذشت ابوخطاب(2). همان، ج 1، ص 79.
2.

اثبات جعلى بودن احاديث موضوعه‌اى كه شيعيان را به علت نپذيرفتن آنها مورد ملامت و سرزنش قرار داده‌اند با استناد به منابع اهل سنت و شيعه.

حديث موضوعه و جعلى‌ايى كه در باره كشتن شيعيان است و متأسفانه در كتب بعضى علماى اهل سنت راه يافته و دستاويز مخالفان و دشمنان شيعه قرار گرفته محدّث ارموى مورد بحث قرار داده است.

ابتدا منبعى كه آن حديث موضوعه در آن آمده معرفى مى‌كند و مى‌گويد «ابن


1) . نقض، تأليف عبدالجليل رازى، ص 2. اذعان داشته اين نظريات ضلالت‌آميز هيچ گونه ارتباطى با مذهب شيعه اماميه ندارد و حتى مؤسسان اين فرقه‌ها مورد لعن و نفرين امامان شيعه نيز قرار گرفته‌اند و علماى شيعه در كتب خود نسبت به آنان اظهار بيزارى و تنفر كرده‌اند. متأسفانه امروز بعضى از گروه‌ها و يا فرقه‌هاى مذهبى از روى جهالت و بيشتر از روى دشمنى و بغض و كينه اين نظريات كفرآميز و باطل را به شيعه اماميه نسبت مى‌دهند و سعى مى‌كنند بدين طريق كينه عامه را نسبت به آنها بر انگيزانند و جنايات خود را موجه و شرعى جلوه دهند.

2) . همان، ج 1، ص 77. مؤسس فرقه خطابيه را نقل كرده و قول محدّث قمى در هدية الاحباب و هم‌چنين سيّد مرتضى رازى را در تبصرة العوام در باره آنها نقل كرده و با استناد به كتب مذكور گفته است كه به سبب اعتقادات ضلالت‌آميز خود مورد لعن امام جعفر صادق عليه‌السلام قرار گرفت و بر اثر نفرين آن حضرت به قتل رسيد.

حجر(1)

اين حديث جعلى كه از قول رسول خدا نقل كرده‌اند كه «ما أبطأ عنّى الوحى

. همان، ج 2، ص 11- 35. إلا ظنت انّه نزل على عمر» محدّث نظر سيّد مرتضى رازى را در تبصرة العوام در رد بر آن حديث و موضوعه بودن آن آورده است. هم‌چنين گفته ابن جوزى كه از علماى اهل سنت است در كتاب الموضوعات حديث «لو لم اُبعث فيكم لبعث عمر» را جعلى مى‌داند.

هم‌چنين اين حديث كه مؤلف فضائح الروافض نقل كرده كه خداى تعالى خلافت را در خاندان عبّاس قرار داد كه تا آخر الزمان راعى امت باشند را محدّث، مورد بحث قرار داده او بيان سيوطى را در اول تاريخ الخلفاء در باره اين حديث نقل كرده و سپس با دلايل عقلى و منطقى جعلى بودن آن را اثبات مى‌كند.()

او مى‌گويد شگفت‌انگيز است كه عالِمى مثل سيوطى چنين مطلب سست و بى‌پايه و اساسى را بيان كند. زيرا وقتى او اين حديث را نقل كرده كه دويست سال از قتل مستعصم و برچيده شدن بساط خلافت عباسيان گذشته است و خلاف اين حديث ثابت شده در صورتى كه اگر حديث صحيح بود و گفته پيامبر مى‌بود نبايد خلافت بنى عبّاس برچيده بشود.

در كتب بعضى از علماى اهل سنت نقل شده كه پيامبر بشارت داده كه ده نفر بهشتى هستند كه عبارتند از: ابوبكر، عمر، عثمان، على، طلحه، زبير، عبدالرحمن عوف، سعد بن ابى وقاص، سعيد بن زيد عمرو بن نفيل و ابوعبيدة بن الجراح.


1) . ص 45 - 47، تعليقات، ج 1. هيثمى در مقدّمه نخستين از مقدمات صواعق المحرقه گفته «وأخرج الذهبى عن ابن عبّاس مرفوعا يكونوا في آخر الزمان قومٌ يسمّون الرافضه يرفضون الاسلام فاقتلوهم فإنّهم مشركون». او تمامى مطالب ابن حجر را نقل مى‌كند و سپس نظر فضل بن شاذان را در كتاب الايضاح كه با دلايل عقلى و منطقى به رد آن پرداخته به عربى نقل كرده و سپس ترجمه فارسى آن را آورده است.

) . همان، ج 2، ص 1197.

محدّث ارموى اين حديث را كه

. تعليقات، ج 2، ص 1257. محب الدين طبرى در كتاب الرياض النضرة آورده است با استناد به منابع زيادى از علماى شيعه آن را جعلى و مردود دانسته و نظر سيد مرتضى رازى در تبصرة العوام در باره اين حديث به طور مشروح نقل كرده است. هم‌چنين اين حديث كه «انّكم لترون ربكم يوم القيامة(1)
3. محدّث ارموى از تفاسير اهل سنت از در المنثور. همان، ج 1، ص 373. سيوطى نقل كرده كه آيه «بَلِّغْ

مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ»(2)

4. از كارهاى بسيار ارزشمند محدّث در تعليقات اين است كه احاديثى كه در منزلت و بزرگى و شأن حضرت على را نسبت به ديگر صحابه براى خلافت و جانشينى پيامبر افضل مى‌دانند از كتب معتبر اهل سنت نقل كرده است.

از تاريخ طبرى نقل كرده كه در جنگ احد جبرئيل فرمود: «لا سيف إلاّ ذوالفقار لا فتى إلاّ على»

. تعليقات، ج 1، ص 354..

1) . همان، ج 2، ص 1325. كما ترون القمر ليلة القدر ولا تضامون فى رؤيته» كه از قول قيس بن حازم نقل شده و مؤلف فضائح الروافض به شيعيان اعتراض كرده كه چرا آن را نپذيرفته‌اند محدّث در تعليقات نقل كرده و نظر بسيارى از علماى سنت را از جمله ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ابن حجر بن حازم را دروغگو و فاسق و ديوانه ناميده‌اند و حديث او را نپذيرفته‌اند.

2) . مائده: آيه 67. در روز غديرخم در شأن على عليه‌السلام نازل شد و هم‌چنين نظر شيخ طبرسى در مجمع البيان را آورده است كه به تفاسير و احاديث راويان اهل سنت استناد كرده كه اين آيه در باره ولايت على عليه‌السلام نازل شد. پيامبر در روز غديرخم دست حضرت على را به دست گرفت و فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه» علاوه بر اين محدّث مراجعه به دو كتاب معروف الغدير علاّمه امينى و عبقات الأنوار را نيز در اين زمينه ضرورى دانسته است.

بيان حديث منزلت «أنت منّى بمنزلة هارون إلاّ نبى بعدى»(1)

حديث اخوت

. همان، ج 1، ص 361. از كتب جامع الاصول، صحيح ترمذى، ابن حنبل در مسند كه از جابر

انصارى نقل كرده، ابن صباغ در فصول مهمه از ابن عبّاس نقل كرده و هم‌چنين بسيارى ديگر از علماى اهل سنت.

حديث مكتوبٌ على باب الجنة لا اله الا اللّه‌(2)

حديث قدسى

. همان، ج 2، ص 1229. «محمّد صفوتى من خلقى أيّدته بعلىّ» از قول خوارزمى در مناقب ابن مغازلى در كتاب مناقب على عليه‌السلام ، خطيب خوارزمى در مناقب، محب الطبرى در رياض النضرة و ذخائر العقبى، هيثمى در مجمع الزوايد، طبرانى در منتخب كنز العمال، شيخ صالح ابن محمّد الحسن در كتاب المعراج، ابن بطرق در كتاب عمده حديث «خلق الناس()

حديث «يا على أنت قسيم الجنة» از قول زمخشرى در اساس البلاغه، ابن اثير در نهاية، زبيدى در تاج العروس، ابن منظور در لسان العرب محدّث ذكر كرده كه همه اين علما، كلمه قسيم به معنى مقاسم يعنى قسمت كننده معنى كرده‌اند. هم‌چنين ابن ابى


1) . همان، ج 1، ص 355. از كتب و راويان اهل سنت از جمله احمد بن حنبل در مسند ابن اثير در كامل ابن حجر در كتاب فتح البارى، ابن ابى الحديد، ابن عساكر، قاضى على بن محسن تنوخى و....

2) . تعليقات، ج 1، ص 1227. محمّد رسول اللّه علىّ اخى رسول اللّه ... از خوارزمى در مناقب، ابن المغازلى در كتاب مناقب على عليه‌السلام ، حافظ ابونعيم در حلية الاولياء، حافظ الذهبى در ميزان اعتدال، ابن حجر عسقلانى در لسان و جمعى ديگر از علماى اهل سنت.

) . همان، ج 2، ص 862. من أشجار شتّى وخلقت أنا وعلى بن ابى طالب من شجرة الواحد» از ابوعبداللّه گنجى شافعى در كفاية الطالب و شيخ جليل عماد الدين طبرى در بشارة المصطفى نقل كرده است.

الحديد در شرح نهج البلاغه نيز آن را بيان كرده است.

حديث «من كذب علىّ متعمدا فليتبوّأ

. همان، ج 2، ص 1126. مقعده من النّار» از قول مامقانى در مقباس الهداية كه به تواتر اين حديث تأكيد كرده و قول ابن جوزى در كتاب موضوعات و هم‌چنين محدّث نقل كرده كه ميرداماد در الرواشح السماوية و شيخ بهايى نيز در اربعين به تواتر آن حكم كرده‌اند.

هم‌چنين حديثى كه ام سلمه(1)

5. از مطالب ديگرى كه محدّث در تعليقات در مورد آن بحث كرده و امروزه مى‌تواند جوابگوى تهمت‌ها و افتراهايى باشد كه در امر خلافت حضرت على عليه‌السلام به شيعه نسبت مى‌دهند و مى‌گويند مسأله خلافت و جانشينى و افضليت حضرت على بر ديگر صحابه بعد از گذشت دوران خلافت خلفاى راشدين مطرح شده است، مخالفت 12 نفر از مهاجرين و انصار است با خلافت ابوبكر و محاجات آنها با او در اين مورد است. محدّث اين مسأله را از قول علماى اهل سنت از جمله ابن طاووس در اليقين و هم‌چنين علماى شيعه از جمله شيخ صدوق در خصال و شيخ طبرسى در كتاب الاحتجاج آورده است. هم‌چنين قول مجلسى را به طور مشروح از كتاب حق اليقين

نقل كرده است كه فرموده «و ايضا

. همان، ج 2، ص 1331. از طرق خاصه از حضرت صادق و از طرق عامه از زيد بن وهب روايت كرده‌اند كه دوازده نفر از اكابر مهاجر و انصار انكار كردند بر خلافت ابوبكر خلافت او را و حجت‌هاى شافى بر او تمام كردند از مهاجران خالد بن سعيد بن العاص كه از بنى اميه بود و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و بريده اسلمى و

1) . تعليقات، ج 2، ص 1326، قسمتى از اين حديث عبارت است از: «يا امّ سلمه اسمعى واشهدى هذا على بن أبى طالب وصيّى وخليفتى من بعدى وقاضى عداتى ... .» از قول پيامبر در باره مقام و منزلت حضرت على عليه‌السلام نقل كرده از كتب اهل سنت از جمله خوارزمى در مناقب و از علماى شيعه از جمله صدوق در معانى الاخبار و شيخ طوسى در امالى به طور مشروط و مفصل ذكر كرده است.

از انصار ابوالهيثم بن التّيّهان و سهل بن حنيف و عثمان بن حنيف و ذو الشهادتين خزيمة ابن ثابت و ابىّ بن كعب و ابوايوب انصارى».

در متن كتاب نقض شيخ عبدالجليل(1)

عين آن سخنرانى را شيخ عبدالجليل به عربى نقل كرده است.

محدّث ارموى در حاشيه منابع معتبرى

. همان، ص 28 - 29. از جمله الاحتجاج طبرسى و بحار الأنوار مجلسى را در اين باره نقل كرده و ترجمه سخنرانى حضرت زهرا را از ناسخ التواريخ سپهر آورده است.

هم‌چنين محدّث ارموى مسأله بيعت نكردن حضرت على با ابوبكر(2)

كتاب فتوح تأليف احمد بن اعثم كوفى شافعى مذهب نقل كرده است كه «صديق گفت اى ابوالحسن اگر من دانستم كه تو در اين كار منازعت كنى نكردمى اكنون كه مردمان بيعت كردند اگر تو هم موافقت نمايى خطاى ما صواب بوده باشد و اگر در حال، اجابت نكنى و تفكر و تأمل در اين كار واجب دارى بر تو حرجى نيست. على بيعت نكرده از مجلس بازگشت.» لازم به تذكر است كه شيخ عبد الجليل مسأله

. نقض، ص 28. بيعت نكردن حضرت على با ابوبكر را از متن كتاب فتوح به عربى نقل كرده است.

محدّث ارموى در تعليقات نقض اين مسأله را با ارايه اسناد و مدارك بسيار زياد و معتبرى از اهل سنت اثبات كرده است كه تفضيل و برترى حضرت على عليه‌السلام نسبت به صحابه ديگر پيغمبر اختصاص به اعتقادات شيعيان ندارد، بلكه بسيارى از علماى


1) . كتاب نقض، ص 28. نقل كرده كه فاطمه زهرا در روز بيعت به باب النجد آمد و سخنرانى كرد و كسانى كه روز رحلت پيامبر اهل بيت را با جنازه پيامبر تنها گذاشتند بدون اين‌كه به روز غدير خم كه پيامبر حضرت على عليه‌السلام را به جانشينى خود انتخاب كرد، توجهى كنند، با ابوبكر در سقيفه بيعت كردند، شكوه كرد و گفت خدا بين ما اهل بيت و شما حكم كند.

2) . تعليقات، ج 1، ص 203. را از ترجمه

اهل سنت نيز به اين امر اذعان كرده‌اند و حتى در اين زمينه كتاب‌ها نوشته‌اند.

او قول ابن شهر آشوب(1)

ابن ابى الحديد معتزلى در مقدّمه نهج‌البلاغه ضمن بيان تفضيل

. همان، ج 1، ص 254. حضرت على نسبت به ديگر صحابه اين مسأله كه علما كتاب‌هاى جداگانه‌اى در اين باره نوشته‌اند اذعان داشته است.

محدّث ارموى در تعليقات قسمت‌هايى از كتاب الدرجات فى تفسير اميرالمؤمنين عليه‌السلام را نقل كرده است.

6.

بيان عظمت و جلال ائمه از ديد علماى اهل سنت()

7.

يكى از تهمت‌ها و افتراهايى كه بعضى فرقه‌هاى مذهبى در قرن‌هاى گذشته به خصوص در زمان كنونى به شيعه نسبت مى‌دهند، اين است كه مى‌گويند شيعه در باره ائمه خود مدعى علم غيب هستند و اين اتهام را دستاويزى براى مشرك دانستن شيعه قرار داده‌اند.

محدّث ارموى به طور مشروح و مفصل با استناد به كتب معتبر شيعه از جمله مجمع البيان طبرسى، بحار الأنوار مجلسى و كتاب المسائل شيخ مفيد در اين باره بحث كرده كه خلاصه آن اين است كه علم غيب مخصوص خداوند است و هيچ مخلوقى


1) . تعليقات، ج 1، ص 253. را نقل كرده است كه مى‌گويد كه حضرت على آن‌قدر مناقب داشت كه يك علم ضرورى گرديد و ايجاب كرد كه علما كتاب‌هاى جداگانه در اين زمينه بنويسند. چنان كه ابن جرير طبرى كتاب الغدير و ابن شاهين كتاب مناقب و ابوعبداللّه بصرى كتاب الدرجات فى تفضيل اميرالمؤمنين عليه‌السلام را نوشتند. لازم به تذكر كه اين علما از عالمان بزرگ و معروف اهل تسنن هستند.

) . همان، ج 1، ص 255. محدّث نظر شهرستانى را در كتاب الملل والنحل در باره امام جعفر صادق و امام محمّد باقر نقل كرده است و عظمت و بزرگى آنان را از ديد او نشان داده است.

علم غيب نمى‌داند، مگر اين‌كه خداوند از طريق وحى يا الهام به او تعليم بدهد، همان گونه كه در باره حضرت خضر فرمود: «وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْما».

محدّث در پايان بحث خود در اين باره گويد «ما افراد

. همان، ج 2، ص 1039. شيعه كه در مشاهد ائمه عليهم‌السلام مقابل قبر شريف هر يك از ايشان ايستاده و از روى عقيده عرض مى‌كنيم «أشهد أنّك تسمع كلامى وتردّ سلامى» كه مطابق نصوص زيارات و روايات است هيچ اشكالى ندارد، زيرا آن را مربوط به تعليم الهى مى‌دانيم و از قبيل «وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْما»

محسوب مى‌داريم وانّما الاشكال در صورتى است كه اين علم را به تعليم الهى مربوط ندانيم».

8.

محدّث در ردّ اين تهمت كه شيعيان(1)

9.

از مسايل مهم ديگرى كه محدّث در تعليقات كتاب نقض به طور مشروح و مستوفى در باره آن بحث كرده، حضرت مهدى عليه‌السلام است. او آيه 55 سوره نور كه مى‌فرمايد: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ» ترجمه كرده و استدلال كرده كه در باره امام زمان است و سپس نظر مفسرين شيعه

. همان، ج 1، ص 19 - 23. از جمله طبرسى در مجمع البيان و ابوالفتوح رازى در تفسير معروفش و مولا فتح اللّه كاشانى را در منهج الصادقين در اين باره نقل كرده است.

1) . تعليقات، ج 2، ص 1067. حضرت على عليه‌السلام و ائمه را از انبياء بالاتر مى‌دانند بحث كرده و نظر علماى معتبر شيعه از جمله شيخ مفيد و مجلسى و محدّث نورى را در باره برترى ائمه بر انبياى غير از محمّد مصطفى آورده است و سپس از كتاب اوائل المقالات فى المذاهب المختارات نقل كرده كه گروهى از علماى شيعه معتقدند ائمه بر همه پيغمبران غير حضرت محمّد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله برترى دارند. گروهى ديگر مى‌گويند ائمه بر پيغمبران غير از پيغمبران اولوالعزم برترند. بعضى ديگر ائمه را بر انبيا برترى نمى‌دهند.

او با استناد بر احاديث «من مات ولم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهلية» هم‌چنين حديثى كه پيامبر فرموده است كه در آخر الزمان يكى از فرزندانم كه هم‌نام من است ظهور خواهد كرد و دين مرا رواج مى‌دهد و دنيا را پر از عدل و داد مى‌كند و مورد قبول همۀ علماى اهل سنت و همه فرق اسلامى است و هم‌چنين با دلايل عقلى و استدلالى وجوب معرفت امام زمان و اين‌كه او مهدى فرزند امام حسن عسكرى يازدهمين امام شيعيان است را اثبات كرده است و نظر محدّث قمى در تتمة المنتهى در اين باره آورده است.

او به طور مستند و با توجه به كتب علماى شيعه زندگانى آن حضرت را در سه مرحله تولد، كودكى و غيبت كبرى شرح مى‌دهد. سپس اين مطلب كذب(1)

در نور الابصار، صفدى در الوافى بالوفيات، زكرياى قزوينى در آثار البلاد، زبيدى در تاج العروس، ابن حجر هيثمى در صواعق المحرقه و ذهبى در تاريخ اسلام آورده‌اند و امروزه دستاويزى براى گروه‌هايى شده كه سعى در باطل و بى اساس جلوه دادن اعتقادات شيعه دارند با استدلال عقلى و منطقى و نقلى رد كرده و نادرستى آن را اثبات كرده است. و «گفته است چگونه مى‌گويند آن جناب در سرداب است و در هر عيد و جمعه در دعاى ندبه معروفه مى‌خوانند كه اى كاش من مى‌دانستم كه تو كجا مستقر شدى آيا در رضوى يا ذى طوبى يا غير آنها؟ و رضوى كوهى است در مدينه و ذى طوبى موضعى است قريب به مكه.

و در خطب خود در ذكر القاب آن جناب

. همان، ج 2، ص 1296. مى‌خوانند كه «الغائب عن الابصار والحاضر فى الامصار الذى يظهر فى بيت اللّه ذى الاستار ويظهر الارض من لوث الكفار».

1) . تعليقات، ج 2، ص 1296. و دروغين كه به شيعه نسبت داده‌اند كه جايگاه حضرت مهدى در سرداب سامرا است و از آن سرداب ظهور خواهد كرد متأسفانه بسيارى از علماى اهل سنت در كتب خود از جمله طنطاوى در الجواهر، و ابن اثير در كامل و ابن خلكان در وفيات الاعيان، شبلنجى

او در اين زمينه بسيار شديد به مخالفانى كه چنين دروغ‌هاى آشكارى را به شيعه نسبت مى‌دهند تاخته و با بر ملا كردن مطالب دروغ و كذبى كه در كتب خود آورده‌اند آنان را رسوا و مُفتَضح كرده است. او در باره ذهبى چنين مى‌گويد «وبالجمله كاش ذهبى(1)

محدّث مطالبى را از كتاب كشف الاستار عن وجه

. همان، ج 2، ص 1295. الغائب عن الابصار كه به رد مطالب باطل و بى اساس ذهبى و ابن خلكان پرداخته آورده است صاحب كتاب مذكور نيز گفته است كه بعضى علماى اهل سنت كه داراى شهرت و درجه علمى هستند مطالبى بى اساس كه در هيچ كتاب قديم يا جديد شيعه نيامده به دروغ به شيعه نسبت مى‌دهند و موجب برانگيختن عامه جاهل و نادان عليه آنان مى‌شوند و بغض و كينه و عداوت را ميان مسلمانان به وجود مى‌آورند.

محدّث سه كتاب مهم شيعه كه در باره زندگى امام بحث كرده()

1.

كشف الغمة تأليف على بن عيسى اربلى

2.

كتاب اعيان الشيعه

3.

كتاب البرهان على وجود امام زمان

4.

يكى از مطالب مهم و با ارزش ديگرى كه محدّث در باره آن بحث كرده مردود و باطل دانستن اين تهمت است كه صاحب فضائل الروافض به شيعيان نسبت داده و


1) . تعليقات، ج 2، ص 1296. با آن همه دعاوى اطلاع و دريافت به محلى از كتب اماميه نشان مى‌داد كه فلان عالم در كتاب فلانى نوشته چنانچه رسم اماميه است كه در مقام ايراد بر ايشان از مؤلف و كتاب و باب و فصل آن خبر مى‌دهد و با افترا و بهتان شيعه را نسبت دروغ گفتن مى‌دهد و خود را پاكدامن مى‌پندارد و ابدا شرم و حيايى نمى‌كند».

) . همان، ج 2، ص 1299. و در آنها به طور مبسوط به دروغ‌ها و افتراهاى بعضى از علماى اهل سنت پاسخ داده شده، معرفى مى‌كند كه عبارتند از:

گفته كه رافضيان به جاى رفتن به خانه كعبه براى حج به زيارت توس روند. محدّث مى‌گويد نه تنها او بلكه ديگران نيز چنين تهمت‌هاى ناروايى را به ما نسبت داده‌اند و

مطالبى را از كتاب راحة الصدور راوندى نقل كرده است كه گفته «و به حج طوس روند و هزار مرد كاشى

. تعليقات، ج 2، ص 1309. را حاجى كنند كه نه كعبه ديده و نه به بغداد رسيده به طوس رفته باشد و خبرى از عايشه رضى‌الله‌عنهروايت كنند تا كس نگويد كه هر چه به زيارت طوس رسد به هفتاد حج مقبول باشد».

محدّث در باره ردّ اين تهمت فرموده(1)

اى كاش جناب محدّث در اين مورد هم مانند موارد ديگر به طور مشروح و مفصل بحث مى‌كرد و اسناد و مدارك معتبرى در باره اين حديث و اين ردّ تهمت كه متأسفانه امروز نيز دستاويز بعضى فرقه‌هاى وابسته به استكبار جهانى براى گمراه كردن اذعان عامه نسبت به شيعيان و متهم كردن آنان به كفر و الحاد شده بيشتر بحث مى‌كرد.

بنا بر تحقيق اين جانب علماى بزرگ شيعه از جمله شيخ صدوق در كتاب امالى و

ابن فتال در كتاب روضة الواعظين از قول امام موسى بن جعفر عليه‌السلام اين حديث را اين گونه روايت كرده‌اند: «من زار قبر ولدى

. امالى شيخ صدوق، ص 120؛ روضة الواعظين ابن فتال، ص 287. على عليه‌السلام كان له عند اللّه عزّ وجلّ سبعين حجة مبرورة». مقدس اردبيلى در حديقة الشيعه از قول ابن بابويه در عيون اخبار الرضا عليه‌السلام

1) . همان، ج 2، ص 1310. «كسى كه اندك مايه‌اى از انصاف و وجدان داشته باشد تا چه رسد به دين و ايمان و دروغ بودن اين قبيل نسبت‌ها را به خوبى خواهد دريافت، از اين جهت خوض در جواب آن نمى‌كنيم به خصوص اين‌كه شيخ عبدالجليل جواب كلمات صاحب بعض الروافض را چنان كه شايد و بايد داده است». او در باره منبع آن حديث گفته كمال الدين خوارزمى را از كتاب مجالس المؤمنين نقل كرده كه گفته است به موجب حديث حضرت رسول صلى‌الله‌عليه‌و‌آله زيارت امام رضا در طوس مقارن هفتاد حج مقبول است.

نقل كرده كه حضرت رضا عليه‌السلام فرمودند:

هر كس كه مرا زيارت كند چنان باشد كه زيارت رسول خدا كرده باشد و بنويسد خداى تعالى از براى آن زيارت كننده ثواب هزار حج و هزار عمره‌اى كه مقبول درگاه الهى باشد و من و پدران من شفيعان او باشيم در روز قيامت.(1)

و ابن حسام خوسفى شاعر بزرگ شيعه قرن نهم در قصيده غرايى كه در مدح حضرت رضا سروده به اين حديث اشاره كرده و گفته:

تو از بلاد عرب مسكن

. ديوان ابى حسام خوسفى، ص 241.(2)

به هفت حج و به هفتاد حج برابر كرد *** زيارت تو رسول از كرامت ذوالمن

11. يكى از تهمت‌هايى كه صاحب فضائح الروافض به شيعيان نسبت مى‌دهد در باره عزادارى امام حسين در روز عاشورا و گريه و شيون كردن بر مظلوميت آن حضرت است او مطالب دروغين و زشتى را به شيعيان در موقع عزادارى نسبت داده و گفت است «و اگر تعزيت بايستى داشتن بر مصطفى اولى‌تر. نقض، ص 646. و عمر و عثمان و على را هم به ظلم كشتند اگر بر كسى شيون مى‌كنند اين بزرگان را بايد ... كشتن عثمان زارتر...» و هم‌چنين حديثى را نقل مى‌كند و مى‌گويد «رسول گفته است(3)

شيخ عبدالجليل در متن كتاب پاسخ‌هاى قاطعى به اين مطالب داده است و اين حديث را از قول رسول اكرم صلى‌الله‌عليه‌و‌آله نقل كرده است كه:

من بكى على الحسين

. همان، ص 647. أو أبكى أو تباكى وجبت له الجنة.

1) . حديقة الشيعه، مقدس اردبيلى، ص 666.

2) از ديار عجم *** تو از حجاز و خراسان ترا بود مدفن

3) . همان. كه لا عزاء فوق ثلاث، و جامه دريدن و خاك پاشيدن و نوحه كردن خود از مناكير است».

به نظر مى‌رسد اين گونه مطالب، دستاويزى براى بعضى فرقه‌هاى به ظاهر مذهبى است كه امروزه در روز عاشورا در بعضى كشورها به عزاداران حسينى حمله مى‌كنند و جنايات زشتى را مرتكب مى‌شوند.

محدّث ارموى در ذيل همين صفحه مطالبى را از بحار الأنوار(1)

كه در آن حديث مذكور از قول ابن طاووس و هم‌چنين از امالى شيخ صدوق با كمى اختلاف نقل شده است و در تعليقات احاديثى را از ابن قولويه كه در كامل الزيارات آورده نقل كرده از جمله اين حديث كه «من أنشد فى الحسين

. تعليقات، ج 2، ص 1319. شعرا فبكى وأبكى

واحد كتب لهما الجنة». و هم‌چنين مى‌گويد احاديث ديگرى در اين زمينه در اين كتاب شريف آمده كه راويان آن ثقات و عدول هستند و احاديث آن قبلاً مورد نقد و بررسى قرار گرفته است.

كتابنامه

1 . الأمالى ، محمّد بن على ابن بابويه قمّى (شيخ صدوق) (م 381 ق ) ، تحقيق : مؤسّسه بعثت ، قم : مؤسسه بعثت ، چاپ اوّل ، 1407 ق.

2.

تعليقات نقض، ميرجلال الدين محدّث ارموى، تهران: انجمن آثار ملى، 1358ش.

3.

حديقة الشيعه، احمد بن محمّد مقدس اردبيلى، [تهران]: علميه اسلاميه.

4.

ديوان ابى حسام خوسفى

5 . روضة الواعظين ، شيخ شهيد محمّد بن فتّال نيشابورى (ت 508) ، قم: شريف رضى .

6.

سياستنامه، نظام الملك طوسى، تهران: شركت سهامى كتاب‌هاى جيبى، 1348.

7.

الكامل فى التاريخ ، على بن أبى كرم شيبانى معروف به ابن اثير (م 638ق)، بيروت : دار صادر و دار بيروت ، 1385 ق .

8.

مجمل التواريخ والقصص، به تصحيح ملك الشعراى بهار.

9.

كتاب نقض، عبدالجليل قزوينى رازى، به تصحيح جلال الدين محدّث ارموى، تهران: انتشارات انجمن آثار ملّى، چاپ دوم، 1358 ش.


1) . همان، ص 647. مجلسى نقل كرده

فهرست تفصيلى

فهرست تفصيلى

يادداشت دبير علمى......... 7

مقدّمه......... 13

1. عبدالجليل قزوينى (زنده در 556ق)/ على دوانى......... 15

چكيده......... 15

عبدالجليل قزوينى در رى......... 18

ديباچه كتاب نقض و شيوه نثر آن......... 19

كتاب نقض كى نوشته شده؟......... 22

عبدالجليل قزوينى رازى......... 24

تبصره......... 34

كتابنامه......... 37

2. كتاب نقض و مؤلف آن/ محمّد قزوينى......... 39

چكيده......... 39

3. كتاب نقض/ عبدالحسين زرين‌كوب......... 49

چكيده......... 49

4. بعض فضائح الروافض / ذبيح اللّه صفا......... 55

چكيده......... 55

كتاب نقض......... 57

5. اهميت كتاب نقض / محمّدكاظم رحمتى......... 61

چكيده......... 61

مؤلف كتاب نقض......... 62

اهميت كتاب نقض......... 63

اهميت تاريخى كتاب نقض......... 64

انديشه‌هاى قزوينى......... 67

كتاب نقض در نگاه بزرگان......... 68

6. بررسى جايگاه كتاب نقض در فرهنگ ايرانى - اسلامى / باقر قربانى زرّين......... 71

چكيده......... 71

1.

مباحث كلامى......... 74

2.

تفسير برخى آيات قرآن......... 76

3.

جايگاه ادبى كتاب نقض......... 77

4.

مباحث رجالى، تاريخى، جغرافيايى و اجتماعى در كتاب نقض......... 79

5.

مباحث فقهى در كتاب نقض......... 81

6.

نقد و نقّادى......... 82

الف) مباحث دستور زبان فارسى......... 83

ب) مباحث لغوى......... 83

ج) مباحث ادبى......... 84

د) تحقيق در امثال كتاب نقض......... 84

ه) مباحث تفسيرى......... 84

و) مباحث كلامى......... 85

ز) مباحث حديث‌شناسى......... 85

ح) مباحث كتاب‌شناسى......... 85

ط) مباحث مربوط به ملل و نحل......... 86

ى) مباحث جغرافيايى......... 86

كتابنامه......... 86

7. معرفى و بررسى كتاب نقض / سيد مرتضى حسينى شاه ترابى......... 89

چكيده......... 89

مقدّمه......... 90

عصر نگارش كتاب......... 90

نويسنده كتاب......... 92

الف. تنزيه عايشه......... 94

ب. مفتاح الراحات فى فنون الحكايات......... 95

ج. البراهين فى امامة اميرالمؤمنين......... 96

د . السؤالات والجوابات......... 96

معرفى كتاب......... 96

اهميت كتاب......... 99

بررسى كتاب......... 101

1.

سبك و شيوه نگارش......... 101

2.

بررسى محتواى تاريخى كتاب......... 103

3.

تأثيرپذيرى از جوّ سياسى حاكم......... 105

نتيجه......... 108

كتابنامه......... 108

8. بازتاب شهادت امام حسين عليه‌السلام در كتاب نقض/ محسن ناجى نصرآبادى......... 111

چكيده......... 111

كتابنامه......... 117

9. نقد حديثِ بز قرآن‌خوار از ديدگاه عبدالجليل قزوينى و محدّث ارموى/ احمد بهشتى......... 119

چكيده......... 119

مقدّمه......... 119

طرح مسأله......... 122

پاسخ قزوينى......... 122

پاسخ ادعاى اول......... 123

پاسخ ادعاى دوم......... 125

تحقيق و نقد محدّث ارموى......... 128

پاسخ......... 133

سخن آخر ارموى......... 135

كتابنامه......... 135

10. منزلت اجتماعى و جايگاه سياسى نخبگان شيعه اماميه... / سيده سوسن فخرائى، دكتر على محمّد ولوى و دكتر فاطمه جميلى كهنه شهرى......... 137

چكيده......... 137

مقدّمه......... 138

واكاوى نظرى و شاخص‌يابى......... 140

منزلت اجتماعى (social status)......... 140

موقعيت سياسى نخبگان شيعه......... 146

نخبگان شيعى حكومتى......... 147

ناصر اطروش (علويان طبرستان)......... 147

شخصيت‌هاى بويهى......... 148

خاندان مَزيَد......... 149

وزيران معروف شيعه......... 151

صاحب بن عبّاد (326 - 385 ق)......... 151

ابن فرات......... 152

نخبگان شيعه غير حكومتى......... 154

اشعريان قم......... 154

خاندان نوبختى......... 155

خاندان بابويه......... 156

بررسى شاخصه‌هاى منزلت اجتماعى نخبگان شيعه......... 157

نتيجه......... 165

كتابنامه......... 168

11. عبدالجليل قزوينى رازى و انديشه تفاهم مذهبى/ رسول جعفريان......... 173

چكيده......... 173

مقدّمه......... 174

كتاب نقض و مؤلف آن......... 176

شيعت اصوليه و طايفه حَشْوى......... 178

شيعت اصوليه و قرآن......... 180

عقيده شيعت اصوليه در باره صحابه و خلفا......... 192

ديدگاه شيعه اماميه اصوليه در باره پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و على عليه‌السلام ......... 204

آخرين نكته......... 208

كتابنامه......... 209

12. وحدت گرايى اسلامى در انديشه شيعه اصوليه / على معمورى......... 211

چكيده......... 211

نگاه تاكتيكى و سياسى به مقوله وحدت......... 213

رويكرد عقيدتى و مبتنى بر پايه‌هاى كلامى......... 213

بينش عرفانى به دين و مذهب......... 214

الف. نهى و پرهيز از خشونت مذهبى......... 221

ب. ايجاد جبهه مشترك با ديگر مذاهب اسلامى و............ 222

ج. احترام به صحابه و خلفا و پرهيز از لعن و ناسزا گفتن به آنان......... 224

د. نقد يا توجيه روايات و معتقدات اختلاف برانگيز شيعه......... 227

ه . نقد غلو شيعى......... 229

كتابنامه......... 234

13. النقض و اسلوب نقد / محمّدمهدى ناصح......... 237

چكيده......... 237

كتابنامه......... 243

14. دانشگاه قم و دانشگاه‌هاى ديگر ايران / سيد فخر الدين شادمان......... 245

چكيده......... 245

15. رجال رى در كتاب نقض / على صدرايى خويى......... 251

چكيده......... 251

مقدّمه......... 251

كتاب نقض......... 252

رى در عصر تأليف كتاب نقض......... 253

شيعيان رى در سده ششم......... 253

تصحيح و انتشار كتاب نقض......... 254

1.

ابوسعد ورامينى......... 255

2.

ابوطالب بابويه......... 256

3.

ابوعبداللّه زاهد حسنى (امام‌زاده عبداللّه)......... 257

4.

ابوالعلاء حسّول رازى مشهور به ابن بطه رازى......... 258

5.

ابوعميد رازى......... 259

6.

ابوالفتوح نصرآبادى......... 260

7.

ابوالفتح بن العميد......... 260

8.

ابوالفتوح رازى......... 260

9.

ابوالفتح ونكى......... 261

10.

ابوالفضل عميد معروف به ابن عميد......... 262

11.

ابوالقاسم عبدويه......... 263

12.

سيّد ابومحمّد موسوى رازى......... 263

13.

ابونصر هسنجانى......... 264

14.

احمدچه رازى......... 265

15.

خواجه اميرك شيعى رازى......... 265

16.

فقيه بُلمعالى امامتى رازى......... 266

17.

بندار رازى......... 266

18.

امام بو جعفر گيل......... 267

19.

تاج الدين كيسكى......... 267

20.

حسام الدين اتابك اينانج بيگ سنقر صاحب رى (مقتول در 564ق)......... 267

21.

ابومنصور حفده طوسى نيشابورى (م 571 ق)......... 268

22.

شمس الاسلام حسكا بابويه......... 268

23.

حسن استرآبادى (قاضى رى)......... 270

24.

ابوتراب بن حسن دوريستى......... 272

25.

خواجه حسن دوريستى......... 272

26.

اوحد الدين حسين بن ابى الحسين بن ابى الفضل قزوينى......... 273

27.

سيّد زكى نقيب رى......... 274

28.

شمس رازى......... 274

29.

شهاب مشاط......... 275

30.

شهاب الدين محمّد كيسكى......... 275

31.

صاحب بن عبّاد......... 275

32.

شيخ صدوق......... 277

33.

قاضى القضات ظهيرالدين......... 277

34.

اميرعبّاس صاحب رى (مقتول در 541 ق)......... 278

35.

عبدالجبار مفيد رازى......... 278

36.

عبدالجليل رازى......... 279

37.

خواجه امام رشيد الدين عبدالجليل رازى......... 279

38.

عبدالجليل قزوينى رازى (صاحب نقض)......... 281

39.

مفيد عبدالرحمن بن احمد نيشابورى رازى......... 283

40.

خواجه عبدالرحمن رازى......... 283

41.

عبدالعظيم حسنى......... 283

42.

على بن مجاهر رازى......... 284

43.

على جاسبى رازى......... 285

44.

خواجه على متكلم رازى......... 286

45.

عماد الدين ابوالمعالى......... 287

46.

عميد بركه رازى......... 287

47.

عميد ابوالوفاء......... 287

48.

قوامى رازى......... 288

49.

سيّد الامام مانگديم رضى......... 288

50.

سيّد مجتبى بن داعى رازى......... 289

51.

السيد الرئيس محمّد كيسكى......... 289

52.

ابوالنجم محمّد بن عبدالوهاب سمان رازى......... 291

53.

ابوسعيد محمّد بن احمد نيشابورى......... 292

54.

خواجه محمود حدادى حنيفى......... 292

55.

سديد الدين محمود رازى......... 292

56.

سديد الدّين محمود حمصى رازى......... 293

57.

مختص الدين رازى......... 293

58.

سيّد مرتضى بن داعى رازى......... 294

59.

مشاط رازى......... 294

60.

نجيب ابوالمكارم متكلّم رازى......... 295

61.

نور الدوله رازى......... 296

62.

يحيى معاذ رازى (متوفاى 258)......... 296

كتابنامه......... 296

16. تاريخ و فرهنگ رى در آينه كتاب نقض / على صدرايى خويى......... 299

چكيده......... 299

شيعيان رى در سده ششم......... 300

سخت‌گيرى حاكمان بر شيعه......... 301

عزادارى بر امام حسين عليه‌السلام ......... 302

مدارس شيعيان در رى......... 304

1.

مدرسه تاج الدين محمّد كيسكى......... 304

2.

مدرسه شمس الاسلام حسكا بابويه......... 304

3.

مدرسه سادات كيسكى......... 304

4.

مدرسه فقيه على جاسبى......... 304

5.

مدرسه خواجه عبدالجبار مفيد......... 305

6.

مدرسه كوى فيروز......... 305

7.

مدرسه خواجه امام رشيد رازى......... 305

8.

مدرسه شيخ حيدر مكى......... 305

9.

مدرسه عبدالجليل رازى «صاحب نقض»......... 305

مساجد......... 305

قبر طغرل (برج طغرل)......... 306

ديگر مكان‌هاى فرهنگى......... 306

كتابخانه‌ها......... 306

زيارتگاه‌ها......... 307

خانقاه‌ها......... 307

جدال‌هاى مذهبى......... 308

مناظره جلال الدين خراسانى با علماى اشعرى......... 308

مناقشات مذهبى و نامگذارى فرزندان......... 310

محلات قديم رى......... 312

اسماعيليه در رى......... 313

اعدام پيروان اسماعيليه در رى......... 314

موفق نشدن حسن صباح در تبليغ اسماعيليه در رى......... 314

زيديه در رى......... 314

لاسكيان رى......... 315

دانشمندان و رجال رى......... 316

كتابنامه......... 319

17. رجال قم در كتاب نقض/ على صدرايى خويى......... 321

چكيده......... 321

ابن سمكه قمى......... 322

احمد بن موسى بن محمّد التقى عليه‌السلام ......... 322

اسعدى قمى......... 323

مجد الملك ابوالفضل اسعد بن محمّد براوستانى قمى......... 323

زين الملك ابوسعد هندو قمى......... 324

امير ابوالفضل عراقى......... 325

امير شمس الدين ابوالفضل رضوى......... 326

پوربنان قمى......... 326

اديب ابوعبداللّه افضل الدين حسن بن فادار قمى......... 326

سيد حسن زكى......... 327

خاندان دعويدار قمى......... 327

رشيد على زيرك قمى......... 328

زكريا بن آدم قمى......... 328

شرف الدين ابوطاهر مهيسه قمى......... 328

استاد على قمى......... 329

قائمى قمى......... 329

كمال ثابت قمى......... 330

ابوالحسن مرتضى مطهر بن ابى القاسم على ديباجى قمى......... 331

مكين الدين بلفخر قمى......... 332

مهذب مستوفى قمى......... 333

يونس بن عبدالرحمن قمى......... 333

ابو جعفر نيشابورى قمى......... 335

ابن ماجيلويه قمى......... 335

محمّد بن حسن صفار قمى......... 335

على بن حسينان قمى، صاحب كتاب الشرايع (ابن بابويه)......... 336

كتابنامه......... 337

18. تحقيق در زبان كتاب نقض شيخ عبدالجليل رازى / دكتر على‌اشرف صادقى......... 339

چكيده......... 339

كتابنامه......... 344

19. بررسى ويژگى‌ها و برجستگى‌هاى سبكى و ادبى كتاب نقض / على درويشانى......... 345

چكيده......... 345

الف. ويژگى‌هاى زبانى......... 350

1. فعل......... 350

الف) عدم مطابقت زمان:......... 350

ب) فعل مركّب:......... 350

ج) فاصله بين اجزاى فعل مركّب:......... 351

د) فعل پيشوندى:......... 352

ه) افعال غير شخصى:......... 353

ساخت فعل غير شخصى از "توانستن"......... 353

و) نشانه‌هاى نفى در افعال :......... 354

1.

حرف "ن" متصّل به فعل نوشته شده است.......... 354

2.

علامت نفى در فعل‌هايى كه با پيشوند "مى"آغاز مى‌شوند،............ 354

3.

در برخى مواضع، به قصد تأكيد بر نفى، حرف نفى، قبل از فعل و............ 354

4.

در افعال مستقبل و افعال مجهول، حرف نفى، بر سر فعل معين............ 355

5.

جمله......... 355

الف) جمله ساده:......... 355

ب) جمله مركّب:......... 356

نمونه‌هايى از جمله‌هاى مركّب......... 357

3.

حذف اركان جمله......... 358

4.

اسم......... 359

الف) شكل خاص كاربرد اضافه بنوّت:......... 359

ب) استعمال ضمير شخصى براى غير انسان:......... 359

ج) جمع بستن غير فارسى:......... 359

د) مطابقت صفت با موصوف:......... 360

ه ) كاربرد انواع صفت شمارشى:......... 360

1.

صفت شمارشى اصلى......... 361

2.

صفت شمارشى ترتيبى......... 361

3.

صفت شمارشى كسرى......... 361

4.

صفت شمارشى توزيعى:......... 361

ب. ويژگى‌هاى ادبى و كاربرد آرايه‌ها و صنايع......... 362

1.

تكرار:......... 362

2.

نثر موزون:......... 363

3.

استعمال جمله‌ها و تركيب‌هاى عربى......... 366

الف) به كاربردن و استفاده از كلمات و تركيب‌هاى عربى:......... 366

ب) استناد به آيات، احاديث و اشعار:......... 366

ج) به كاربردن امثال سائر و اشعار فارسى:......... 367

4.

جمله‌هاى معترضه و دعايى......... 368

5.

ذكر اطلاعاتى از زندگى نامه و آثار علماء و دانشمندان......... 368

6.

تركيب‌ها و اصطلاحات خاصّ......... 370

كتاب‌نامه......... 373

20. بررسى سطح زبانى و ادبى كتاب نقض / طاهره احمدى......... 375

چكيده......... 375

مقدّمه......... 376

سخنى كوتاه در باره پيشينه تاريخى دوره مورد مطالعه......... 378

بخش 1: سطح زبانى......... 379

ويژگى‌هاى ساختارى......... 379

الف. ساختمان جمله:......... 379

تغيير مكان فاعل يا نهاد......... 380

تغيير جايگاه متمم و مفعول......... 380

حذف افعال و اركان جمله......... 380

ب . بسامد بالاى ساخت‌هاى مصدرى:......... 381

ج . كاربرد افعال منفى با جزء پيشين «ب»:......... 382

د. كاربرد ضماير:......... 383

ه . كاربرد حروف و نقش نماها (حروف نشانه):......... 383

عناصر واژگانى......... 384

الف. تكرار واژگانى:......... 384

ب. كاربرد واژگان و مصادر خاص حوزه‌اى يا گونه‌اى:......... 385

عناصر آوايى......... 388

الف. ابدال:......... 388

بخش 2: سطح ادبى......... 390

الف. از نظر نگارشى......... 390

ب. كاربرد آرايه‌ها و صنايع ادبى......... 391

ب - 1 - ضرب المثل‌ها:......... 391

امثال عربى......... 392

ب - 2 - كنايات فارسى:......... 392

ب - 3 - تمثيل، درج و استشهاد:......... 393

آوردن سجع و موازنه:......... 394

به كار بردن تشبيه و استعاره:......... 395

حاصل سخن آن‌كه:......... 395

كتابنامه......... 396

21. استاد علاّمه محدّث ارموى در پژوهشگاه تحقيق و حفظ امانت و معرفى كتاب نقض / عبّاس كى‌منش......... 399

چكيده......... 399

كتابنامه......... 407

22. نقش محدّث ارموى در دفاع از حقانيت مذهب تشيّع... / طاهره خوشحال دستجردى......... 409

چكيده......... 409

وضع شيعه در دوره حكومت غزنوى و سلجوقى در ايران و مقايسه آن با وضع......... 410

شيعه در جهان معاصر......... 410

كتابنامه......... 426

فهرست تفصيلى......... 427