ghaemiyeh.com
سرشناسه:علیاصغری، داود، 1368-
عنوان و نام پديدآور:ذهنهای پریشان/گردآوری و تألیف داود علیاصغری.
مشخصات نشر:تهران: موسسه آموزشی تالیفی ارشدان، 1402.
مشخصات ظاهری:130ص.
شابک:3-6928-08-622-978
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:راه و رسم زندگی (اسلام)
Conduct of life -- *Religious aspects -- Islam
راه و رسم زندگی (اسلام) -- مطالب گونهگون
Conduct of life-- *Religious aspects-- Islam -- Miscellanea
زندگی معنوی -- اسلام -- مطالب گونهگون
Spiritual life -- Islam -- Miscellanea
رده بندی کنگره:BP258
رده بندی دیویی:297/72
شماره کتابشناسی ملی: 9248704
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
مؤسسه آموزشی تألیفی ارشدان
نام کتاب:ذهن های پریشان
گردآور و تألیف:داود علی اصغری
ناشر:آموزشی تألیفی ارشدان
ویرایش:اول
نوبت چاپ:اول 1402
حروفچینی و صفحه آرایی:www.irantypist.com
تصویرگر:حدیثه فدائی وطن
شابک:3-6928-08-622-978
شمارگان:1000
مرکز خرید آنلاین:www.arshadan.com
www.arshadan.net
مرکز پخش و توزیع:02147625500
قیمت:75000 تومان
ذهن های پریشان
گردآوری و تألیف: داود علی اصغری
به نام ایزد دانا که آغاز و انجام از آن اوست
هرگز دل من زعلم محروم نشد *** کم ماند زاسرار که مفهوم نشد
اکنون که به چشم عقل در می نگرم *** معلومم شد که هیچ معلوم نشد
ای دانای بی همتا، ای بخشنده ایی که ناخواسته عطا فرمایی و هر نیازمندی را به عدالت بینیاز گردانی، مگر اینکه نالایق باشد و آن عنایت را به باژگونه از دست دهد. در عرصه پیشرفت تکنولوژی در هزاره سوم، هنوز نیاز بر مطالعه کتاب در کنار استفاده از منابع کامپیوتری و اینترنت احساس می شود. از این بابت خوشحالیم که می توانیم در جهت اعتلای علم، دانش و فرهنگ کشور قدمی هر چند کوچک برداریم.
و من الله التوفیق
دکتر شمس الدین یوسفیان
مدیر مسئول انتشارات ارشدان
تقدیم
دلم خواهد که تقدیم کنم این کتاب را *** به آنکس که نشان داد به من راه نجات را
گرفت دستم را که از ظلمت جدا شم *** که من هم چون خودش روزی رها شم
مقدمه11
فصل اول: حقیقت خلقت13
خطبۀ قاصعه18
فصل دوم: تفاوتهای ابلیس، شیطان، نفس21
اما نفس چیست؟22
فصل سوم: ذهن پریشان25
تفسیر حدیث30
گمشدۀ درون60
معنای زندگی63
چرا هر کار میکنیم حال دلمان خوب نمیشود؟64
نعمتهای بیشمار خدا به انسانها66
توجه به خود67
در حقیقت69
اعتماد به نفس72
ما انسانها بر اساس نوع نگاهمون به زندگی به سه گروه تقسیم میشیم!75
چه قبول کنیم چه نکنیم حقیقت این عالم یک چیز است76
غیرت77
تمایلات درونی79
حسهای گمراهکننده81
راهکار مناسب برای کنترل این حس های گمراه کننده چیست؟82
سرگرمی های غفلت زا83
گناه84
چرا گناه وجود دارد...85
بوی گناه...86
حق الناس87
برچسب زدن88
امروزی یا امل بودن89
اما واقعیت ماجرا چیست؟90
حسرت96
آقا بودن- خانم بودن98
آراسته شدن انسان به صفات الهی99
از جمله عواملی که باعث بزرگی انسان میشود:100
1- یاد خداوند100
2- ایمان و عمل صالح100
3- اطاعت خدا و رسول و تسلیم در برابر فرامین آنان100
4- پاکی و پاکدامنی100
5- تقواپیشگی101
6- چشم پاکی101
عشق- هوس103
هوس104
زندگی کردن با هوس106
و اما عشق108
زندگی کردن با عشق110
زیبایی111
ازدواج112
با عقلمان گوش کنیم نه با نفسمان113
مغزهای خالی116
پاکسازی ذهن117
1- لااله الا الله118
2- اعوذ بالله من الشیطان الرجیم118
عبادتگاه درون119
آرامش120
نگاه123
نیّت124
عهد125
دعای عهد127
صلوات130
ریشۀ مشکلات ما همیشه در باور و یا عدم باور قلبی یک موضوع است، به همین دلیل میباشد که اغلب ما آدمها راه را اشتباه میرویم، چون هیچ تلاشی برای فهمیدن حقیقت نمیکنیم و ممکن است جای درست و غلط، به طور عمدی و یا سهوی عوض شده باشد در حالی که ما از آن غافل هستیم. به عنوان مثال، دنیای غرب زندگی مردمانشان را برای خیلی از کشورها با استفاده از رسانه و وسایل ارتباطی، زندگی رؤیایی نشان داده و بر همین اساس خیلی از افراد بهخصوص جوانان در حسرت و آرزوی این هستند که در آن کشورها زندگی کنند، چون فکر میکنند که بهشت روی زمین آنجاست. اما آیا واقعاً همین طور است که به ما نشان دادند؟ قطعاً خیر، اصل ماجرا با چیزی که به مردمان دنیا نشان میدهند بسیار متفاوت است و شاید آن شخصی که در یک کشور و شهر بینام و نشان زندگی میکند به مراتب زندگی بسیار زیباتری نسبت به مردمان همین کشورهایی داشته باشد که سعی شده آنها را خوشبختترین مردم دنیا نشان بدهند، اما چون واقعیت را نمیدانیم و یا قلباً به آن باور نداریم هیچ وقت نمیپذیریم که تمام آن حرفها فقط و فقط سرابی است که به خورد ما میدهند و آنجا شرایط زندگی حتی خیلی سختتر از چیزی هست که ما قادر به تصورش هستیم. علت این که چرا عدهای فریب میخورند این است که آنها تجربۀ زندگی در این کشورهای به ظاهر زیبا و مرفه رو ندارند و حرفهایی که زده شده را بدون هیچ تحقیق و تفکری باور کردند، به همین دلیل وقتی با هزار و یک سختی مهاجرت میکنند و با واقعیت رو به رو میشوند از تصمیمی که گرفتند احساس ندامت میکنند، و تازه آنجاست که خوبیهای دیار خودشان بیشتر به چشم میآید. این باور و عدم باور باعث میشه که نگاهمان به زندگی تغییر کند. ما بارها و بارها در زندگی داستان و افسانه شنیدهایم و یا برای دیگران تعریف کرده و حتی برخی را قلباً باور کردهایم که چنین اتفاقاتی افتاده، و یا اصلاً هیچ وقت رخ نداده و فقط داستان و افسانهای بیش نبودند، که البته باز هم ممکن است جای واقعیت و افسانه جابجا شده باشد و ما در باور و عدم باور به اشتباه افتاده باشیم و همین موضوع نوع نگاهمان را به برخی مسائل تغییر داده باشد. یکی از همین مباحث، داستان خلقت ما آدمها و طرد شدن ابلیس به خاطر سجده نکردن به ماست
که برای برخی همانند یک داستان و افسانه و برای عدهای عین واقعیت است. ما تا زمانی که دشمنی ابلیس را با خودمان باور نکنیم هیچ وقت نمیتوانیم مقابلش قد علم کنیم، چون اصلاً وجودش را باور نداریم؛ به همین دلیل ممکن است به روزِ حساب و کتاب هم آنچنان که باید ایمان نداشته باشیم، همین موضوع باعث میشود خیلی از کارهایی که برایمان ممنوع است را انجام بدهیم و یا از انجام کارهای واجب شانه خالی کنیم، و منجر به بیراه رفتن و گمراهیمان شود. اما زمانی که قلباً این اتفاقات خلقت را باور کنیم، قطعاً به هنگام انجام هرکاری به عاقبتش میاندیشیم که مبادا مورد غضب خدا قرار بگیریم و همین بازدارندگی موجب رستگاریمان میشود. در این کتاب سعی شده واقعیتها به دو صورت بیان شود، یکی در قالب داستان و دیگری اشاره به خود واقعیت با استفاده از آیات و احادیث، که البته هر دو در یک راستا هستند و یک هدف رو دنبال میکنند.
«هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ ۚ يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِي الْأَرْضِ وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا يَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَمَا يَعْرُجُ فِيهَا ۖ وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ ۚ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (حدید/4)»
(اوست که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر تخت فرمانروایی و تدبیر امور آفرینش چیره و مسلط شد. آنچه در زمین فرو میرود و آنچه از آن بیرون میآید و آنچه از آسمان نازل میشود، و آنچه در آن بالا میرود میداند. و او با شماست هرجا که باشید، و خدا به آنچه انجام میدهید، بیناست)
این آیه به روشنی خود، گواه این است که علت پیدایش جهان خلقت خداوند است و او خود معلول هیچ علتی نیست. یعنی خداوند از ازل بوده و تا ابد خواهد بود و شروع جهان خلقت با خواست و ارادۀ ایشان است. خداوند همچنین در قرآن به نحوة آفرینش انسان و نافرمانی ابلیس اشاره میکنند تا ما انسانها را از برخی اتفاقات پیشآمده در گذشته آگاه کنند که گمراه نشویم.
« وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ (اعراف/11)»
(و شما را آفریدیم، سپس شما را صورتگری کردیم، آنگاه به فرشتگان گفتیم: بر آدم سجده کنید؛ بیدرنگ همه سجده کردند، جز ابلیس که از سجدهکنندگان نبود). خوب به این آیه دقت کنید که خداوند کلام خود را چگونه و به چه ترتیبی بیان کرده است.
خداوند ابتدای کلامشان میفرمایند: شما را آفریدیم و سپس صورتگری کردیم، این خود بدین معنا است که ما انسانها آن چیزی نیستیم که موقع ایستادن جلوی آینه میبینیم و ما ابتدا آفریده شدهایم و بعد خدا هر یک از ما انسانها را بنا به حکمت خود صورتگری کرده و تبدیل به این چیزی شدیم که موقع ایستادن رو به رو آینه با آن روبرو میشویم. در واقع حقیقت این است که ظاهر ما فقط یک لباس دنیوی است و واقعیت وجودی من و شما آن چیزی است که درون این لباس دنیوی قرار دارد و من و شمای واقعی همان روحی هستیم که بعد از مرگ جسم را ترک کرده و به عالم دیگر میرویم. پس ابتدا خدا ما انسانها را خلق کرده (حال اینکه به چه شکل بودهایم را نمیدانم) و بعد صورتگری کرده است، یعنی همین شکل ظاهری که
داریم، و به فرشتگان امر میکنند تا به ما سجده کنند که برتری ما انسانها بر سایر مخلوقات بر همگان مشخص شود.
« وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا (اسراء/70)»
(به یقین فرزندان آدم را کرامت دادیم، و آنان را در خشکی و دریا [بر مرکب هایی که در اختیارشان گذاشتیم] سوار کردیم، و به آنان از نعمتهای پاکیزه روزی بخشیدیم، و آنان را بر بسیاری از آفریدههای خود برتری کامل دادیم)، اما تفاوت بین انسان و سایر مخلوقات در چیست؟ چرا خداوند باید این همه ارزش به ما بدهد؟ علت این همه علاقه و توجه به انسان چیست؟
« فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ (حجر/29)» (پس چون او را درست و نیکو گردانم و از روح خود در او بدمم، برای او سجدهکنان بیفتید). میدانم درک این مطلب برای بسیاری از ما به دلیل غفلت، کمی سخت میباشد. خداوند با اون همه بزرگی و عظمت ما انسانها را از ذات مقدس خودش خلق کرده است.( البته ما این موضوع را بارها شنیدیم و به راحتی ازش عبور کردیم الان هم شاید لحظهای بخونیم و ازش رد بشیم چون دغدغۀ شناخت خود و خدا را نداریم در حالی که باید در این مورد بسیار تأمل و تفکر کرد و به راحتی ازش عبور نکرد). خدا موجودات زیادی را خلق کرده که حتی از تصور ما هم خارج با این وجود ما انسانها را به گونهای خلق کرده که گویا یک طراح یا مهندس بعد از سالها طراحی و ساختن قطعات مختلف، قطعهای را طراحی کرده که اونو برتر از آنچه تا به حال ساخته میدونه اما تا کسی به دنبال این نباشه که تفاوت اینها در چیه نه تنها به ارزش واقعیش پی نمیبره شاید هم اونو خیلی هم بیارزش بدونه. حال اگر ما هم تلاش نکنیم که بفهمیم چرا خدا با اون همه عظمت و بزرگی که قادر به خلق هر چیزی است، موقع خلقت ما انسانها خودشو تحسین کرده هیچ وقت به ارزشی که خدا به ما داده پی نخواهیم برد و حتی ممکن کارهایی انجام بدیم که در شأن و جایگاه انسان بودن ما نباشه: «ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ ۚ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ (مؤمنون/14)»
(آنگاه آن نطفه را علقه گرداندیم، پس آن علقه را به صورت پاره گوشتی درآوردیم، پس آن پاره گوشت را استخوان هایی ساختیم و بر استخوانها گوشت پوشاندیم، سپس او را با آفرینشی دیگر پدید آوردیم؛ پس همیشه سودمند و بابرکت است خدا که نیکوترین آفرینندگان است). همون طور که در این آیه اشاره شده، خدا تنها هنگام آفرینش انسان خودشو تحسین کرده و بر همین اساس شاید بشه گفت شکوه و عظمت آفرینش جهان خلقت ما انسانها هستیم. قطعاً میان سایر مخلوقات، دیدن چنین توجهای از سمت خدا نسبت به ما انسانها نیاز به ایمان قوی داره تا موجب حسادت اونها به ما نشه. ابلیس که مانند سایر مخلوقات از جایگاه انسان نزد خدا آگاه بود، توان دیدن این همه ارزشی که خدا به ما داده رو نداشت و خودشو برتر از ما میدونست. خداوند در ادامۀ سورۀ اسراء آیۀ 70 میفرمایند: همه فرشتگان از دستور خداوند اطاعت کردند و سجده کردند به جز ابلیس که نافرمانی کرد. خداوند علت نا فرمانی را از ابلیس جویا شدند: «قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا لَكَ أَلَّا تَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ (حجر/32)»
([خدا] گفت: ای ابلیس! تو را چه شده که با سجده کنان نیستی؟
ابلیس با وجود اینکه یقین داشت انسان از ذات مقدس الهی به خدا گفت: « قَالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (حجر/33)» (گفت: من آن نیستم که برای بشری که او را از گلی خشک و برگرفته از لجنی متعفّن و تیرهرنگ آفریدی، سجده کنم). حال سؤال اینجاست که آیا واقعاً انسان از همین گل خشک برگرفته از لجن که ابلیس میگه آفریده شده؟ باید عرض کنم بله! عنصر سازندۀ جسم دنیوی ما انسانها همینه، و خدا خودش در سورۀ حجر آیۀ 26 گفته« وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ » (و ما انسان را از گِلی خشک که برگرفته از لجنی متعفّن و تیرهرنگ است، آفریدیم) اما اصلاً بحث جسم دنیوی انسان مطرح نیست و خدا زمانی که به خاطر خلقت ما خودشو تحسین کرد منظورش آفرینش دست و پا چشم و گوش ما نبوده بلکه اشاره به این داره که ما را از ذات مقدس خودش خلق کرده و ابلیس که این موضوع را میدونست، توان دیدن چنین ارزشی رو نداشت و اصل موضوع را کنار گذاشت و ندید گرفت و درصدد بهانه آوردن افتاد.
گفت: (من از او بهترم، مرا از آتش پدید آوردهای و او را از گِل آفریدی)، « وَالْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نَارِ السَّمُومِ (حجر/27)» (و جن را پیش از آن از آتشی سوزان و بیدود پدید آوردیم). این آیه بیانگر اینه که شیطان از جنیان و عنصر خلقتش هم مانند جنیان از آتش. اینجا شاید سؤالی پیش بیاد که خدا مگه نگفته ما به فرشتهها گفتیم تا به انسان سجده کنند ولی ابلیس
که از آتش خلق شده و از جنیان است، چرا باید همراه فرشتهها به ما سجده کنه؟ در حالی که اصلاً خدا اونو خطاب قرار نداده بود؟ امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در بخشی از خطبۀ قاصعه پاسخ این سؤال را دادند: «او شش هزار سال عبادت کرد که مشخّص نمى باشد از سالهاى دنیا یا آخرت است، امّا با ساعتی تکبّر همه را نابود کرد» در واقع ابلیس به دلیل عباداتی که داشته در گروه فرشتهها قرار میگیره و همون طور که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) اشاره کردند، مشخص نیست شش هزار سال دنیوی عبادت کرده یا اخروی!!؟ که اگر دنیوی بوده پس دلیلی نداشته امیرالمؤمنین به سالهای اخروی اشاره کنه؛ در واقع، اون زمان این جمله را گفتند برای ما مردم امروز که خوب میدونیم سال نوری هم وجود داره که با سالهای دیگه فرق میکنه، پس سال اخروی هم وجود داره که قطعاً با سال دنیوی فرق میکنه. امیرالمؤمنین در ادامه میفرمایند: ابلیس همۀ عبادتهای خود را به خاطر تکبر تباه کرد و خداوند او را از جایگاهی که به او داده بود بیرون کرد. « قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ (اعراف/13)» (خدا فرمود: از این جایگاه و منزلتت [که عرصۀ فروتنی و فرمانبرداری است] فرود آی؛ زیرا تو را نرسد که در این جایگاه بلند، بزرگمنشی کنی. پس بیرون شو که قطعاً از خوارشدگانی).
«وَإِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلَىٰ يَوْمِ الدِّينِ (حجر /35) » (و بیتردید تا روز قیامت لعنت بر تو خواهد بود). ابلیس طرد شدن را پذیرفت اما حاضر نشد به ما انسانها سجده کنه و به خاطر پاداش عبادتهایش از خدا درخواستی کرد: «قَالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ (حجر/36)» (گفت: پروردگارا! پس مرا تا روزی که [همگان] برانگیخته میشوند، مهلت ده.) خدا در جواب درخواست ابلیس فرمود: «قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ (حجر/37)» ([خدا] گفت: تو از مهلتیافتگانی)، خداوند به او مهلت داد اما نه تا روز قیامت بلکه تا زمان مشخصی به او مهلت داد تا زنده بمونه، «إِلَىٰ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (حجر/38)» (تا روز [آن] وقت معین.) این امر خودش بیانگر ایمان ضعیف ابلیسه اما چون امتحان سختی ازش گرفته نشده بود، میزان ایمانش واسه خودش مشخص نبود و خدا با این کار بهش نشون داد که با وجود محبتهایی که در حقش کرده و اونو در ردۀ مقربان قرار داده باز هم به مرحلۀ عمل که برسه اون طورکه وانمود میکرده نیست، و خدا میزان ایمانشو بعد از هزاران سال عبادت بهش نشون داد. ابلیس که حاضر نبود بپذیره مقصره، پا رو فراتر گذاشت و خدا را عامل گمراهی خودش دونست نه غرور تکبرشو. « قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ
(حجر/39)» (گفت: پروردگارا! به سبب اینکه مرا گمراه نمودی، من هم یقیناً [همه کارهای زشت را] در زمین برای آنان میآرایم [تا ارتکاب زشتیها برای آنان آسان شود] و مسلماً همه را گمراه میکنم).« إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ (حجر/40)» (مگر [آن] بندگانت را که خالصشدگانِ [از هر نوع آلودگی ظاهری و باطنی] اند.) و این گونه بود که دشمنی ابلیس با ما انسانها شروع شد.« ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ ۖ وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ (اعراف/17)» (سپس از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و از جانب چپشان بر آنان میتازم و [تا جایی آنان را دچار وسوسه و اغواگری میکنم که] بیشترشان را سپاسگزار نخواهی یافت.) خدا از همان ابتدا از ما حمایت کرد و تو دهنی بزرگی به ابلیس زد و فرمود: «إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ (حجر/42)» (قطعاً تو را بر بندگانم تسلّطی نیست، مگر بر گمراهانی که از تو پیروی میکنند.) و برای قوت قلب ما و نهراسیدن از مکر و حیلههای ابلیس در آیۀ 257 سورۀ مبارکۀ بقره فرمود: «لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ ۖ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ۚ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انْفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (بقره /256)» (کار دین به اجبار نیست، تحقیقاً راه هدایت و ضلالت بر همه کس روشن گردیده، پس هر که از راه کفر و سرکشی دیو رهزن برگردد و به راه ایمان به خدا گراید بیگمان به رشتۀ محکم و استواری چنگ زده که هرگز نخواهد گسست، و خداوند (به هر چه خلق گویند و کنند) شنوا و داناست.). جا داره از خطبۀ قاصعۀ امیرالمؤمنین برای نکتهای استفاده کنم که هیچ وقت نباید فراموش کنیم چون حسرت بزرگ و ابدی رو واسمون به همراه داره.
(وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ یخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُورٍ یخْطَفُ الْأَبْصَارَ ضِیاؤُهُ وَ یبْهَرُ الْعُقُولَ رُوَاؤُهُ وَ طِیبٍ یأْخُذُ الْأَنْفَاسَ عَرْفُهُ لَفَعَلَ وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الْأَعْنَاقُ خَاضِعَةً وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَى فِیهِ عَلَى الْمَلَائِکةِ، وَ لَکنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ یبْتَلِی خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا یجْهَلُونَ أَصْلَهُ تَمْییزاً بِالاخْتِبَارِ لَهُمْ وَ نَفْیاً لِلِاسْتِکبَارِ عَنْهُمْ وَ إِبْعَاداً لِلْخُیلَاءِ مِنْهُمْ. فَاعْتَبِرُوا بِمَا کانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِیسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِیدَ وَ کانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ لَا یدْرَى أَ مِنْ سِنِی الدُّنْیا أَمْ مِنْ سِنِی الْآخِرَةِ عَنْ کبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ؛ فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِیسَ یسْلَمُ عَلَى اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِیتِهِ، کلَّا مَا کانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِیدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَکاً، إِنَّ حُکمَهُ فِی أَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَهْلِ الْأَرْضِ لَوَاحِدٌ وَ مَا بَینَ اللَّهِ وَ بَینَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ فِی إِبَاحَةِ حِمًى حَرَّمَهُ عَلَى الْعَالَمِینَ.)
(خداوند اگر اراده مىکرد، آدم علیه السّلام را از نورى که چشمها را خیره کند، و زیباییاش عقلها را مبهوت سازد، و عطر و پاکیزگىاش حس بویایى را تسخیر کند مىآفرید، که اگر چنین مىکرد، گردنها در برابر آدم فروتنى مىکردند، و آزمایش فرشتگان براى سجدۀ آدم علیه السّلام آسان بود، امّا خداوند مخلوقات خود را با امورى که آگاهى ندارند آزمایش مىکند، تا بد و خوب تمیز داده شود، و تکبّر و خودپسندى را از آنها بزداید، و خودبزرگبینى را از آنان دور کند. پس، از آنچه خداوند نسبت به ابلیس انجام داد عبرت گیرید، زیرا اعمال فراوان و کوششهاى مداوم او را با تکبّر از بین برد. او شش هزار سال عبادت کرد که مشخّص نمى باشد از سال هاى دنیا یا آخرت است، امّا با ساعتى تکبّر همه را نابود کرد. چگونه ممکن است پس از ابلیس، فرد دیگرى همان اشتباه را تکرار کند و سالم بماند؟ نه، هرگز خداوند هیچ گاه انسانى را براى عملى وارد بهشت نمىکند که براى همان عمل فرشتهاى را محروم سازد. فرمان خدا در آسمان و زمین یکسان است، و بین خدا و خلق، دوستى خاصّى وجود ندارد که به خاطر آن، حرامى را که بر جهانیان ابلاغ فرموده حلال بدارد.)
یکی از نکات مهم این خطبه این که خدا در اطاعت از دستوراتش بین هیچ کدوم از مخلوقات تبعیض قائل نمیشه و اینگونه نیست که مخلوقی به دلیل نافرمانی از جایگاهش طرد بشه اما خطای مخلوق دیگه رو ندید بگیره. خدا عادل است و عدالت را برای تمام مخلوقات خود به یک اندازه اجرا میکنه.
در جهت تأئید فرمایشات امیرالمؤمنین اشاره میکنم به آیۀ 257 سورۀ بقره که خداوند میفرمایند:
« اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۖ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ ۗ أُولَٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ» (خدا سرپرست و یار کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنان را از تاریکیها [ی جهل، شرک، فسق وفجور] به سوی نورِ [ایمان، اخلاق حسنه و تقوا] بیرون میبرد. و کسانی که کافر شدند، سرپرستان آنان طغیانگرانند که آنان را از نور به سوی تاریکیها بیرون میبرند؛ آنان اهل آتشاند و قطعاً در آنجا جاودانهاند.). اغلب ما این آیه رو بارها شنیدیم و خوندیم اما بدون ذرهای تفکر به راحتی ازش عبور کردیم، در حالی که اینها بخشی از واقعیتهای جهان خلقت است و ما چه بپذیریم و یا نپذیریم این اتفاقها افتاده و ما با دشمنی روبرو هستیم که با تمام وجودش از ما کینه داره و حاضر شده از جایگاهی که بعد از هزاران سال عبادت دست بهش رسیده بود،
طرد بشه اما به ما سجده نکنه و برای پاداش عبادتهاش هم معاملهای کرد عجیب، زنده بمونه تا ما را گمراه کنه. فقط کمی تأمل کافیه تا بفهمیم این ملعون چقدر بیرحم و خطرناکه. حال به نظرتون من و شما قدرت بینهایت خداوند را درک کردهایم یا ابلیس، که خیلی چیزها دیده و خدا رو بهتر از خیلی ما انسانها شناخته؟؟؟ بله! ابلیس عظمت خدا رو دید و درک کرد اما آن قدر این ملعون گستاخ که همه چیز رو فدای غرور و تکبرش کرد. حال به نظر شما این موجود خبیث که ما رو باعث و بانی این اتفاقات میدونه اگر فرصتی پیدا کنه به ما رحم میکنه؟ اون بهتر از هر کسی میدونه خدا خلف وعده نمیکنه و در مقابل تمام لطف و مهربانی که داره اگر کسی پا را خدای نکرده فراتر از حدش بزاره و دستوراتش رو ندید بگیره، دیگه جایگاهی پیش خدا نخواهد داشت. اون میدونه همون خدایی که ارزش زیادی برای انسانها قائل است به گونهای که به تمام فرشتگان دستور داد که در برابر انسان سجده کنند تا بر همگان این ارزش و برتری معلوم شود. همان خدا هم اگر انسان بخواهد نافرمانی کند، در نظرش اون قدر بیارزش خواهد شد که چهارپایان نسبت بهش برتری خواهند یافت. حرف و سخن خداوند حرف دوست و خانواده و اطرافیان نیست که بگیم حالا در نظر فلان شخص بیارزش هستیم که هستیم اصلاً واسم مهم نیست، حرف خدا حرف تمام جهان خلقت و حرف آسمانها و زمین و هر چه در میان آنها وجود دارد، است. ابلیس ملعون خوب میدونه که وقتی با هزاران سال عبادت به خاطر یک نافرمانی طرد شده، قطعاً همین اتفاق هم میتونه واسه هر یک از ما پیش بیاد و دنیا و آخرتمون تباه شه.
ما برای مبارزه کردن با یک دشمن خطرناک، مهمترین چیزی که بهش نیاز داریم، شناخت ابعاد وجودی و شخصیتی اوست و اینکه دربارهاش اطلاعات کافی داشته باشیم. در فصل گذشته مطالبی در این خصوص بیان شد که انشاءالله مثمر ثمر واقع شده باشد و موضوع این فصل در مورد سؤالی که ذهن من و شاید خیلی از شما را به خودش مشغول کرده باشه و اینکه ابلیس، شیطان و نفس اماره با هم چه تفاوتهایی دارند؟ ابتدا لازم میدونم یک توضیح مختصر در مورد کلمۀ شیطان عرض کنم. کلمۀ شیطان از (شطن) میاد به معنای دور شده و هر چیزی که ما را از خدا دور کنه شیطان است، مانند: زنا، خشم، غیبت، تهمت، دروغ، تکبر، غرور، وغیره. تمام این اعمال بد که ما را از خدا دور میکنند، خود به نوعی شیطان هستند و نیاز نیست انسان همۀ این اعمال ناشایست و همزمان انجام بده؛ انجام یکی از این اعمال ناپسند هم برای دور شدن ما از خدا کافیه، در واقع شیطان همان اعمال بد ما انسانهاست. ابلیس که یک موجود زنده است و فقط در عمل خلاصه نمیشه، سرکردۀ شیطان یا همان اعمال ناشایست ماست و خودش تمام بدیها را یکجا در وجودش داره. اما اون از ابتدا نامش حارث و از گروه جنیان بود که به خاطر سالها عبادت از مقربان درگاه خداوند قرار گرفت و عزازیل به معنای عزیز شده نام گرفت؛ ولی بعد از اینکه از دستور الهی سرپیچی کرد از جایگاهش بیرون شد و نامش ابلیس به معنای مأیوس و یا نا امید تغییر کرد. البته نا امیدی ابلیس از رحمت و بخشش خدا نبود زیرا او خدا را به خوبی میشناسه و از رحمت و بخشش پروردگار به خوبی آگاهه، به همین دلیل هم از یکی از پیامبران الهی تقاضا کرد که واسطه بشه تا خدا توبهاش رو بپذیر و خدا هم قبول کرد اما به شرطی که به قبر حضرت آدم بره و سجده کنه، اما این موجود خبیث تحت هیچ شرایطی حاضر به این کار نشد و چون یقین داشت و داره خدا هم از دستوری که داده کوتاه نخواهد آمد، از بخشش ناامید شد و ابلیس نام گرفت. واقعاً عجیب که کسی به این درجه برسه خدا و قیامت رو بشناسه و بهش ایمان داشته باشه اما باز نافرمانی کنه، این همان بلایی است که یکی از اعمال ناپسند (شیطانی) وجودش به نام غرور و تکبر بر سرش آورد.
زمانی که خداوند ابلیس را از بهشت اخراج کرد او در قبال عبادتهایش از خدا درخواستیهایی کرد که برخی از آنها پذیرفته شد. ابلیس خواست زمانی که انسان متولد میشود یک ترغیبکننده به اعمال شیطانی هم همراه او به این دنیا بیاید که پیشنهادات
ابلیس از طریق او به انسان منتقل شود، تا بین دعوت خدا و ابلیس ما خودمون انتخاب کنیم که کدوم رو میپذیریم. خدا هم در مقابل این درخواست یکی از بهترین و بالاترین نعمت های خود به نام عقل و شعور را به ما داد تا بتونیم خوب رو از بد تشخیص بدیم و علاوه بر عقل، قرآن و پیامبران و امامان هم برای کمک ما فرستاد تا گمراه نشیم.
این ترغیبکننده به بدیها در وجود ما همون نفس اماره است که ما رو به بدی دعوت میکنه که اگر در اون لحظه به عقل خود که نعمت بزرگ الهی در وجود ما است رجوع کنیم پیشنهادش رو نپذیریم و مأیوس و نا امید میشه، اما نکته اینجاست که تجربۀ ابلیس نسبت به نفس اماره خیلی بیشتره، زیرا در طول تاریخ با انسانهای زیادی رو به رو شده که تصمیم داشتند در برابر وسوسههاش مقاومت کنند و در این تقابل تا حد زیادی هم موفق بوده، البته شکستهایش هم در برابر انسان های پاک و با خدا هم کم نبوده که پوزهاش رو حسابی به خاک مالیدند. در این مرحله ابلیس به کمک نفس اماره میاد و راهکار مناسب رو برای زمین زدن اون شخص رو بهش میگه. در واقع میشه گفت خودش وارد میدون میشه تا با استفاده از تجربیاتش از طریق نفس اماره با ما سخن بگه که ما رو به انجام اون عمل شیطانی ترغیب کنه. حال سئوال اینجا است آیا زمانی که ابلیس گردن زده بشه دیگه هیچ نفس امارهای متولد نمیشه؟ باید عرض کنم که قطعاً متولد میشه، اما کار انسانها بسیار راحتتر خواهد شد چون دیگه از توانایی ابلیس نمیتونند بهره ببرند اما امتحان و وسوسه باز هم وجود داره. شاید کسی فکر کنه اون زمان دیگه کار همه راحت میشه و کسی کار خطا و گناهی انجام نمیده. باید بگم در همین شرایط کنونی مگه ابلیس برای تمام مردم زمین وقت میزاره؟ قطعاً خیر، به هیچ عنوان. بلکه فقط سراغ کسانی میره که در برابر شیطانهای درونشان مقاومت میکنند، و بسیاری از ما خودمون به دنبال گناه میریم و پیروی نفس اماره هستیم و با کوچکترین پیشنهاد از طرف نفس اماره دعوتش رو میپذریم و اصلاً تا آخر عمر هم شاید ابلیس به خیلی از ما انسانها سر هم نزنه چون قراره ما اعمال بد انجام دهیم و طرد شیم که انجام میدیم. اما نبود ابلیس فشارهایی رو که اکنون وجود داره رو کم میکنه چون متأسفانه برخی از ما آدمها به معنای واقعی تحت فرمان او هستیم و خیلی جاها شاید ازش پیشی هم بگیریم و برنامههای فسادزا رو در زمین اجرا کنیم تا از این طریق سایر انسانها تحت فشار قرار بگیرند برای انجام اعمال ناشایست و برای نابودی هم نوعان خود ابزاری شوند در دست ابلیس تا در جامعه کشتار، فقر، فساد، زنا و... را ترویج دهند و شرایط را برای کسانی هم که دلشان زندگی سالم و
پاکی میخواهد سخت و دشوار کنند، و چه بسا در همین شرایط عدۀ زیادی هم به دلیل ایمان ضعیف مرتکب گناه شوند و خود آنها هم یکی از همان بردگان ابلیس ملعون بشن. در واقع، ابلیس علاوه بر فرماندهی نفس که از درون با انسانها سخن میگه و وسوسه میکنه فرماندۀ بسیاری از انسانها هم هست و از طریق اونها برنامۀ خودش رو در زمین پیش میبره و چه نفرتانگیز حال اون افرادی که خودشون در سپاه کسی هستند که اون خودش دشمن اونهاس. اما نکتۀ بسیار مهمی که باید در خصوص نفس اماره و عقل بدونیم اینه که ما میتونیم به دو صورت زندگی کنیم یا با عقل بر نفس حاکم شیم و یا اینکه اجازه بدیم نفس اماره بر عقل ما حاکم بشه. اگر ما به وسیلۀ عقل بر نفس اماره حاکم شدیم دیگه توان و قدرتش رو گرفتیم، اما اگر او بر عقل ما حاکم بشه اونه که ما را به هر طرف که بخواهد میکشونه تا دنیا و آخرتمون رو تباه کنه.
جمعبندی این فصل به این گونه شد که ابلیس موجودی زنده است که تمام بدیها رو در حد بالا تو وجودش داره، شیطان (شطن) به معنای دور شده است و هر عملی که ما رو از خدا دور کنه اسمش شیطانه، نفس اماره دقیقاً مقابل وجدان است و همان طور که وجدان پاک ما رو به خوبیها دعوت میکنه، نفس اماره ما رو به بدی (شطن یا شیطان ) ترغیب میکنه تا باعث دوری ما از خدا بشه و چون نفس دارای درجات مختلفی است (اماره، لوامه، مطمئنه)، میشه به نفس اماره «نفس شیطانی» هم گفت چون هر دو یک معنا و مفهوم رو میرسونند.
در فصلهای گذشته توضیحاتی رو در خصوص نحوۀ دشمنی ابلیس و نفس اماره بیان کردم. در این بخش میخوام در مورد خودمون صحبت کنم که چرا بسیاری از ما انسانها آرامش ذهنی نداریم و مدام ذهن و افکارمون مشغول مسائلی میشه که لذت بردن از زندگی رو ازمون سلب کرده. این موضوع فقط مربوط به یک قشر خاص از جامعه نیست بلکه تبدیل به یک مسئلۀ فراگیر شده که هر فردی رو در هر سن و موقعیتی چه ثروتمند و فقیر، ورزشکار و سیاستمدار، به خود مشغول کرده. بیایید یکبار از ابتدا با هم زندگیمون رو مرور کنیم تا شاید علت این همه پریشونی ذهنمون به لطف خدا برامون روشن بشه چون قطعاً جایی از زندگی رو اشتباه رفتیم که به این نقطه رسیدیم. برگردیم به دوران کودکیمون به روزهایی که اگر کسی سؤال میکرد میخوای در آینده چیکاره بشی؟ سریع میگفتیم خلبان، دکتر، معلم، پلیس، و یا هر چیزی که در اون روزها تو ذهن پاک و قشنگمون بهش فکر میکردیم و حتی بعضی وقتها هم بزرگترها ما رو با اون نام صدا میکردند و ما هم کلی ذوق میکردیم. اون روزها به خاطر حرفهای بزرگترها که همیشه میگفتند خدا مهربونه و ما بچهها رو خیلی دوست داره بیشتر خدا رو باور داشتیم و تا از چیزی ناراحت میشدیم و یا آرزوی کوچیکی داشتیم زود به خدا میگفتیم و از خودش میخواستیم چون ایمان و باور اون روزهای ما به خدا خیلی قشنگ و زیبا بود. کمی که بزرگتر شدیم، گفتند باید بری مدرسه درس بخونی با سواد شی تا برای خودت کسی بشی؛ سخت بود صبحها زود بلند بشیم بریم مدرسه و معلم مشق بگه و بنویسیم اما دیگه پذیرفته بودیم درس خوندن هم جزئی از زندگیمونه، و باید این راه رو بریم، هر چه میگذشت و بزرگتر میشدیم، ذوق و شوق خلبان و پلیس و معلم و دکتر... شدن هم در اغلب ما کم میشد، اما همچنان بودند همکلاسیهایی که واسه رسیدن به هدفشون تلاش میکردند و زحمت میکشیدند، هر از گاه معلمها نصیحتمون میکردند که درس خوندن انسان را به جاهای خوب میرسونه و باید سعی کنیم تا انسان موفقی بشیم. دیگه کسی خیلی از خوب بودن و با خدا بودن و ایمان برامون نمیگفت، مگر فقط زنگ درس دین و زندگی، اونم در هفته یک ساعت؛ خیلی از درسها در هفته دوبار بود اما دین و زندگی را معمولاً یک ساعت در هفته میزاشتند. البته زندگی اون روزها که فقط در مدرسه خلاصه نمیشد بقیه ساعتهای زندگی رو در کنار خانواده و دوست و آشنایان بودیم و معمولاً هم به صورت تکراری میگذشت. در همین گذر عمر و زندگی کردن میان آدمهای مختلف چه در خانواده و آشنایان و چه در جامعه و مدرسه، ما بزرگ شدیم و قد کشیدیم و در میان همین تغییرات رفته رفته بدون اینکه متوجه باشیم از خدای دوران کودکیمون که قلباً با تمام وجودمون باورش داشتیم هر لحظه
بیشتر دور میشدیم؛ در حقیقت، درکنار این قد کشیدنها و بالا رفتن سن و تغییرات ظاهری، ذهن و روح ما اون طور که باید درست رشد نکرد و هیچ وقت درک درستی از خدا و زندگی پیدا نکردیم. ذهن و روح ما از همان کودکی و بدو تولد بهمانند یک دفتر نقاشی سفید بود که هر کی از راه میرسید خطی چه زشت چه زیبا روی اون میکشید و ما هم یا اونو پاک میکردیم و بهش توجه نمیکردیم و یا اینکه خوشمون میاومد و هر از گاهی بهش نگاهی میانداختیم، حالا میخواست اون خط زیبا و پر از پاکی باشه یا زشت و پر از بدی. روزها پشت سر هم در حال سپری شدن بودن و ما هم بزرگتر میشدیم و میلهای جدیدی در میان سایر امیالمون نمایان میشدند و دیگه نوبت نفس شیطانی شده بود که خودش رو به ما نزدیکتر کنه و بیشتر باهامون حرف بزنه و خطهایی هم اون بر دفتر ذهنمون بندازه حالا چه از طریق سخن گفتن با ما که از وجودش غافل بودیم، چون اصلاً شناختی از نفس و راههای نفوذش نداشتیم و فقط در حد همون حرف شنیده بودیم که باید مراقب شیطان باشیم تا فریبمون نده، و چه از طریق افراد دیگه که وسیلهای قرار میداد برای نفوذ در ما، همان طور که بعضی اوقات ما را وسیلة نفوذ در دیگران قرار میداد. اون کارش رو زود شروع کرد تا به اندازه کافی زمان داشته باشه که بخواد نتیجۀ کارهاشو ببینه و ازش لذت ببره. در حقیقت، نفس شیطانی زمانی کارش رو شروع کرد که ما به جای اینکه به فکر این باشیم که خدا رو بهتر بشناسیم و درک درستی از زندگی پیدا کنیم، فقط به این فکر بودیم که بزرگ و پولدار بشیم و فلان کار را داشته باشیم که البته اینها همگی لازمۀ زندگیست. اون قدر به این افکار پر و بال دادیم که تا حدی از خدا و انسانیت دور شدیم. شاید نفس شیطانی در این شرایط لبخندی از روی رضایت میزده و نگاهی هم به ابلیس میکرده و ابلیس ملعون هم با نیشخند میگفته: اول باید خدا رو از انسان گرفت، وقتی خدا را درست درک نکند، گرفتن بقیۀ آرزوهایش هم راحتتر میشه. با بزرگتر شدن ما ابلیس و نفس شیطانی هم با جدیت بیشتری کارشون و انجام میدادند؛ وهر چه اونها در فریب ما جدیتر بودند ما هم به همون اندازه بر غفلتمون افزودهتر میشد. اونها همان طور که وعده داده بودند دنیا و لذتهای دنیوی را در نظرمون زیبا جلوه میدادند، مانند: لذتهای شهوانی (خودارضایی، زنا، چشمچرانی)، راحتطلبی، تنبلی، خشم و شرابخواری و مصرف موادهای گوناگون که ازسیگار و قلیون گرفته تا انواع و اقسام دیگه که برخی پررنگتر و برخی کمرنگتر در ما به چشم میخورد. (وَجَدْتُهَا وَقَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُونَ(نمل/24)) (او و
قومش را یافتم که به جای خدا برای خورشید سجده میکنند و شیطان، اعمال [زشتشان] را برای آنان آراسته و در نتیجه آنان را از راه [حق] بازداشته است به این سبب هدایت نمییابند.)
البته ابلیس و نفس شیطانی خوب میدونستند که از همون ابتدا روح و ذات پاک ما به راحتی اونها رو نمیپذیره اما با همون خطهایی که در ذهنمون مینداختند ما رو برای همچین روزهایی آماده میکردند. ابتدا اگر مرتکب عمل اشتباهی میشدیم خیلی زود احساس ندامت میکردیم اما او کارش را بلد بود و هست و میدانست چگونه افسار ما را در دست بگیره که به انجام اون کارها بیشتر راغب شیم. همۀ ما از همون دوران جوانی و یا حتی خیلی قبلتر به خوبی میدونستیم چه کاری خوبه و چه کارهایی بد و اینگونه نبوده که همۀ عالم مقصر باشند غیر از ما، چون خودمون خواستیم که انجام بدیم، همان طور که خیلی کارها رو نخواستیم و انجام ندادیم. درسته که افسار ما دست نفس شیطانیمون بود اما اون فقط پیشنهاد میداد و تصمیمگیرندۀ نهایی خودمون بودیم. خطهای حکشده در ذهن ما هر روز بزرگتر میشدند؛ خطهایی که هر کدوم رنگ مخصوص به خودشون رو داشتند و ما هم در حال رسیدن به سن بلوغ بودیم، بلوغی که میتونست از همان ابتدا با پاکی همراه باشه و ما رو به سرعت به سمت پاک بودن و خدا سوق بده، اما با همون سرعت به سمت ذلتهای دنیوی کشوند. دنیای پیش روی ما به سرعت در حال تغییر بود و ما بزرگتر میشدیم و با آدمهای بیشتری برخورد میکردیم که هر کدوم یک یا چندتا از امیال نفسانی درونشان پررنگتر بود و ما رو تشویق میکردند که اون کارها را انجام بدیم، همان طور که ما خواسته و ناخواسته تلاش میکردیم این کار را برای شخص دیگهای انجام بدیم. در اون دوران انگار انجام این کارها هم برایمان لذت داشت و هم افتخار به شمار میاومد در حالی که اصلاً به آثار مخربی که بر جسم و روح ما میزاشتند فکر نمیکردیم. چند بار شد که تلاش کنیم به دنبال افرادی بگردیم که تلاش میکنند در زندگی موفق باشند؟ یا سعی میکنند درست وخوب زندگی کنند؟ چند بار تلاش کردیم که کارهای خوب انجام بدیم؛ از کمک و احترام به پدر و مادر گرفته تا هزاران کار خوب دیگه که انجامشون سادهتر از کارهای اشتباهی بود که انجام میدادیم. چقدر تلاش کردیم کمی از عمری که بیهوده تلف کردیم رو صرف فهمیدن ویا شکرگزاری از خدا کنیم؟ از نماز و عبادتهای طولانی حرف نمیزنم، از نماز شب خوندن ودعا خواندن حرف نمیزنم، ازیک شکرگزاری ساده میگم در میان هزاران کلام بیهوده و بعضی مواقع همراه با گناه که بر زبان میآوردیم. پس دیگه نه پدر و مادر را مقصر بدونیم نه مدرسه وجامعه، اول از هر کسی خودمون
مقصر این اتفاقات بودیم که آگاهانه به سرعت به سمت کارهای اشتباه میرفتیم. ما ازهمان دوران نوجوانی به خطهای ذهنمون با قدرت تخیل و انجام برخی اونها بهشون پر و بال دادیم و اون خطوط دیگه فقط یک خط ساده نبودند بلکه به نقاشیهایی تبدیل و بر دفتر ذهن ما حک شده بودند، و اون قدر در نظرمون زیبا و لذتبخش جِلوَشون داده بودیم که هر چیز خلاف اونها رو مانع لذت میدونستیم. در ذهن ما هم خطهای خوب وجود داشت هم بد اما ما به کدوم یک شاخ و برگ بیشتری دادیم و خطوطش رو پررنگتر کردیم تا در وجودمون نمایانتر بشه؟ قطعاً گناهان و خطوط شیطانی رو، البته شاید هر از گاهی هم خطوط خوب را هم نقاشی میکردیم اما کدام یک بر دیگری برتری داشتند؟ حالا که خطوط زشت و شیطانی واسه خودمون لذت تعریف کردیم؛ چیزهایی که مقابلش قرار داشته باشند خواسته و ناخواسته موانع لذت به حساب میان، حالا سؤال اینجاس که روبروی خطوط شیطانی چیست!!؟؟؟ بله خطوط پاک و الهی؛ حالا شده بودیم یک نوجوان 15 و 16 ساله که وجودش پر از آرزوهای گناه و امیال نفسانی شده که به هر دری میزنه تا این نیازهای به وجود اومده رو برطرف کنه حال آنکه به شدت هم در خلق و خوی خودمون تاثیر منفی گذاشته بود و از همون دوران پریشانی ذهنمون در رفتارمون به شدت نمایان بود اما اطرافیان میگفتند به خاطر بلوغ و تغییر هورمونهاش و بعداً بهتر میشه... بله درست بود اما علاوه بر تغییرات هورمونی مسائل دیگری هم نیز وجود داشت که ذهن و روحمون رو تا این اندازه آشفته کرده بود، چون به جای اینکه نور حق در ذهن و روح ما تجلی پیدا کرده باشه و به آرامش الهی برسیم، تبدیل به باتلاقی شده بود برای جولان دادن نفس شیطانی زیرا او و خواستههایش هم مانند ما بزرگ شدند و دیگر وقتش رسیده بود که ما رو ترغیب کنه؛ مانند یک حیوون درنده که از شدت گرسنگی به شکارش حملهور میشه به گناهان حملهور بشیم. در اون دوران هنوز هم نوری از حق در وجودمون وجود داشت و نمیخواستیم برخی کارها رو انجام بدیم اما از طرفی هم توان مقاومت در برابر وسوسههای شیطانی و گناهانی که در ذهنمون پرورونده بودیم رو نداشتیم و خیلی زود تسلیم میشدیم و به مرور اون احساس ندامت و پشیمانی که بعد از انجام گناهان هم بهمون دست میداد رو دیگه نداشتیم، چون قبح اون اعمال زشت واسمون ریخته بود و انجامش واسمون عادی شده بود. این موضوع از اهمیت بالایی برخوردار است به همین دلیل از کلام گهربار امیرالمؤمنین به آن میپردازم.
امیرالمؤنین (علیهالسلام) میفرمایند:
(اتَّخَذُوا الشَّیْطَانَ لِأَمْرِهِمْ مِلَاکاً وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ أَشْرَاکاً فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِی حُجُورِهِمْ فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ فَرَکِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الْخَطَلَ فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرِکَهُ الشَّیْطَانُ فِی سُلْطَانِهِ وَ نَطَقَ بِالْبَاطِلِ عَلَی لِسَانِهِ.(نهج البلاغه خطبه /7))
(منحرفان، شیطان را معیار کار خود گرفتند، و شیطان نیز آنها را شریک و دام خود قرار داد، پس در سینۀ آنان تخم کرد و جوجه گذاشت و بهتدریج و آهسته با آنها آمیزش نمود (تا فرمانبردار او شدند)
با چشمهای آنان مینگریست و با زبانهای آنان سخن میگفت. (در گفتار و کردار پیرو او بودند).پس با یاری آنها بر مرکب گمراهی سوار شد و کردارهای زشت را در نظرشان زیبا جلوه داد، مانند رفتار کسی که نشان میداد در حکومت شیطان شریک است و با زبان شیطان، سخن باطل میگوید).
«قسمت اول این حدیث بیانگر اینه که ابتدا این مردم هستند که به سمت شیطان قدم بر میدارند. به همین علت در ابتدا به مردم اشاره میکند و بعد به شیطان، و میفرمایند این مردم هستند که شیطان را تکیهگاه خود قرار دادهاند و بعد میفرمایند که شیطان آنان را در فریبندگی شریک خود قرار میدهد. این بدان معناست که ابتدا این انسانها هستند که برای رفتن به سمت شیطان تمایل دارند و در ابتدا انسانها هستند که شیطان را تکیهگاه خود قرار میدهند. ما انسانها میتوانیم خداوند را تکیهگاه خود قرار دهیم، تا خداوند ما را در کارهای خیر یاری دهد اما چون برخی انسانها به نفس شیطانی خود تکیه میکنند، شیطان آنان را در کارهای خود شریک میکند.
در قسمت دوم به این اشاره دارند که این موجود پلید درون سینۀ آنان تخم میگذارد.
در اینجا اشاره به این شده است که وقتی انسان تمایل به انجام حتی یک کار خطا داشته باشد در واقع یعنی به سمت شیطان میخواهد حرکت کند، اما شیطان علاوه بر آن خطا، تخم چند خطای دیگر را درون او قرار میدهد مانند: شهوت، دروغ، زنا، حسد، خشم و... حال اگر او به این تخمها با توجه کردن خود رسیدگی کند تبدیل به جوجه میشوند زیرا همان گونه که
میدانید یک تخم برای اینکه تبدیل به جوجه شود نیاز به توجه دارد مانند تخم یک پرنده، که اگر به آن رسیدگی نشود خیلی زود خراب میشود. این تخم در واقع همان گناهانی است که به ذهن ما میرسد که اگر به آنها توجه نکنیم، سریع خراب میشوند و از بین میروند و اگر توجه کنیم مانند جوجه سر از تخم در میآورند و همان طور که جوجه به غذا نیاز دارد تا زنده بماند و رشد کند، جوجههای درون سینۀ ما نیز به غذا نیاز دارند تا رشد کنند. در واقع، غذای این جوجهها همان گناهانی میباشد که انسان انجام میدهد. به عنوان مثال، یک شخص در ابتدا شاید یک دروغ ساده بگوید اما به تدریج تبدیل به یک دروغگوی ماهر میشود و یا شاید شخصی دیگه در ابتدا فقط چشمچرانی کند اما همین چشمچرانی عاملی میشود برای گناهان دیگر و هرچه بیشتر گناه میکند این جوجهها بزرگتر میشوند و اشتهایشان برای غذا (گناه) بیشتر میشود. در اینجا وجود انسان میشود خانۀ فرزندان شیطان، و تخمهایی که ما با رسیدگی و توجه آنها را به جوجه تبدیل کرده ایم و با انجام گناه آنها را رشد دادیم بهمانند یک لشگر عمل میکنند و در درون سینۀ ما گوش به فرمانِ نفسِ شیطانی میشوند و هرچه که او فرمان میدهد مانند گرسنهای که نیاز به غذا دارد، آن کارها را از ما طلب میکنند. این همان وسوسۀ شدیدی است که انسان دچار میشود و اینجاست که نفس شیطان افسار ما را در دست میگیرد و از درون ما را کنترل میکند و فرمان به انجام گناه میدهد و برای اینکه ما را بیشتر راغب به انجام گناه کند، در ذهن ما آنها را زیبا جلوه میدهد. و در نهایت انسان خودش میشود عاملی برای گناه دیگران. مانند آقایانی که با چشمچرانی خانمها را تشویق به بیحجابی میکنند و خانم هایی که با بیحجابی آقایان را وسوسه به انجام گناه میکنند.»
حالا این جوجهها سر از تخم درآوردند گشنهاند و غذا میخوان و ما دو راه پیش رو داریم، یا باید آنها را از طریق گناهانی که انجام میدیم سیر کنیم یا اون قدر اینها را گشنه نگه داریم تا بمیرند. اگر بهشون غذا بدیم این جوجهها بزرگتر میشن و طبیعتاً اشتهاشون هم بیشتر میشه و از ما غذای (گناه) بیشتری طلب میکنند؛ اما اگر به خواستههاشون اهمیت ندیم، ابتدا مثل یک نوزاد که گرسنه است شروع میکنه به گریه و سر و صدا کردن تا ما را مجاب کنه از طریق وسوسههای بیشتر بهش غذا بدیم اما اگر در برابرش مقاومت کنیم، از گشنگی میمیره. حال مدتی از عمر ما گذشته و ما دوران بلوغ را گذروندیم وتقریباً به سن 18 تا 20 سالگی رسیدیم و بیشتر از گذشته در جامعه حضور داریم و با افراد بیشتری روبرو میشویم که هر کدام تفکرات و عقاید خودشون رو دارند، از برخی فاصله میگیریم و به بعضیها گرایش
پیدا میکنیم که اغلب دلیل این گرایشها گذراندن لحظاتی است که به اسم خوشگذرانی یا گناه سپری میشود. حال اون جوجهها به خاطر گناهان ما بزرگ شدند و تمام وجود ما را فرا گرفتند، انگار هرچه اونها بزرگتر میشن فضا برای انسانیت و وجدان کمتر میشه و اصلاً انگار اینها بر تمام سرزمین وجودی ما حاکم میشن، طوری که رفته رفته عقل منزوی و کنار گذاشته میشه. این جوجهها که حالا هر کدام برای خود اژدهایی شدند به جای عقل برای ما تصمیم میگیرند و با وعده وعیدهای فریبنده ما رو به هر سمتی میکشانند. مدتی میگذرد و ما روزهای متفاوتی را تجربه میکنیم، یک روز شاد وامیدوار، یک روز نا امید و غمگین و اینها برای این است که نفس شیطانی و ابلیس میخواهند ما را آماده کنند برای پذیرش چیزهایی که قراره اونها به ما القا کنند؛ زیرا کارشون و خوب بلدن و ابتدا عقل را منزوی میکنند و بعد از در دوستی وارد و بر ما حاکم میشوند تا با تسلط بیشتر بر ما اونطور که میخوان ما رو به این طرف و اون طرف بکشونن و آروم آروم آرزوهای ما را از بین میبرند و از هر طرف به ما حمله میکنند و چون عقل هم ضعیف شده، دیگه توان یاری کردن ما رو نداره پس از چپ و راست و جلو و عقب به ما هجوم میارن « ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ ۖ وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ(اعراف/17)» (سپس از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و از جانب چپشان بر آنان میتازم و [تا جایی آنان را دچار وسوسه و اغواگری میکنم که] بیشترشان را سپاسگزار نخواهی یافت.). عمرمون به سرعت در حال سپری شدن است و لحظهای به خودمون میآیم و میبینیم اصلاً حالمون خوب نیست و از درون خراب و پوسیده شدهایم. ای بابا چه اتفاقی افتاده؟ چرا حس میکنم چیزی منو خوشحال نمیکنه و همه چیز لحظهای و مؤقتیه!!! ابلیس میخنده و کیف میکنه، نه آرامش داریم و نه هدف خاصی. چرا این طوری شدم و هیچ چیزی واسم معنی نداره؟ نفس شیطانی از درون به ما پیشنهاد گناه بزرگتری میده تا حالمون بهتر بشه و ما هم میپذیریم و انجام میدیم به امید اینکه حال خوبی پیدا کنیم، اما همین که تموم میشه و یا بعضی وقتها در حین گناه باز ناراحتیم و میدونیم اینها خوشیهای مؤقتی هست چون قبلاً بارها و بارها تجربهاش رو داشتیم؛ اما عقلمون به قدری ضایع شده که اصلاً حواسمون نیست به خاطر همین لذتهای گذرا و بیارزش چه چیزهای با ارزشی رو از دست دادیم. سردرگم و پریشان، وجودمون پر از افکار مزاحم شده تا جایی که تحمل این افکار رو نداریم و با روحی خسته و پژمرده به خدا میگیم: آه!!! خدایا این چه حال بدیه که من دارم؟ چرا هیچ چیز حالم رو خوب نمیکنه ؟ کمی غر
میزنیم اما مدت زیادی نمیگذره که باز نفس شیطانی به سراغمون میاد و از نبود عقل و شعور درست در ما بهترین استفاده رو میکنه و گناه دیگهای بهمون پیشنهاد میده و ما هم مثل دفعات قبل میپذیریم. مدتی از انجام گناه میگذره و باز یاد خدا میفتیم؛ آه خدایا! خسته و کلافه شدم از این زندگی!! ابلیس بلند میخنده و خدا هم حال روز ما رو نگاه میکنه و افسوس میخوره و با ناراحتی و دلسوزی میگه: داری با خودت چیکار میکنی؟ بیا سمت من، دستت رو بده به من بزار کمکت کنم، اینکه اسم منو صدا کنی خوبه اما کافی نیست بیا و قدم بردار خودم مراقبتم، ولی ما مثل همیشه به خاطر اینکه قلبمون از خدا دوره این نداها را نمیشنویم اما خدا باز هم مثل دفعات قبل به هنگام گرفتاری و مشکل با مهربونی به ما کمک میکنه و دستمون رو میگیره و آبرومونو حفظ میکنه و اون قدر این کمکها نمایانه که از ته دل خدا رو شکر میکنیم که هوامون رو داشت و اجازه نداد تو چنین شرایط سختی تنها باشیم. خدا میخواد که ما قدردان باشیم و به سمتش بریم اما خیلی زود روز از نو باز به همون کارهای اشتباه گذشته برمیگردیم بدون اینکه حتی بخوایم لحظهای خدا و محبتهاشو در نظر بگیریم، ابلیس با صدایی بلندتر از همیشه به خدا میخنده و با حالت تمسخر میگه: این منو میخواد نه تو رو، ببین با چه علاقهای به سمت من میاد و بعد رقصکنان با حالت زشتی میره، خدا که هیچ ارزشی برای ابلیس قائل نیست حتی لحظهای هم به حرفهاش اهمیت نمیده و با وجود ناراحتی و دلخوریهاش از ما، نگاهش رو ازمون بر نمیداره و میگه: توبه کن و برگرد تا وقت داری؛ خودم هم کمکت میکنم تو فقط بیا سمت من، اما کار از کار گذشته و ما اون قدر غرق هوا و هوسها شدیم که اصلاً نمیفهمیم کجای زندگی ایستادیم و چی از زندگی میخوایم. هر روز هزار تصمیم میگیریم اما به هیچ کدوم عمل نمیکنیم و فقط در حد حرف باقی میمونه اصلاً فرقی نمیکنه پولدار باشیم یا فقیر، تحصیلکرده یا بیسواد، سیاستمدار، تاجر، کارمند، کارگر، ورزشکار، خانهدار وغیره. در هر نقطه که باشیم ذهنمون پر از کرمهایی شده که هر لحظه در حال خوردن وجودمون هستن. افکار مزاحم دست از سرمون بر نمیدارند و وسوسهها و میل ما به گناه بیشتر و بیشتر میشه. دیگه در اواسط جوانی هستیم و نیمی از دوران جوانیمونو رو گذروندیم اما وقتی در پرتو نور حق میایستیم مانند یک انسانی هستیم که تمام وجودش پر از کرم شده و در وسط جادۀ زندگی بیهدف و بیانگیزه افسارش را در اختیار نفس شیطانیش قرار داده و اون هم هر طرف بخواهد میکشونه. خدا باز هم نگاهمون میکنه، بیشتر از هر زمان دیگهای ازمون ناراحت و دلگیره و بهمون میگه: یعنی من انقدر واست بد بودم که رفتی سمت ابلیس؟ این همه نعمت منو ندیدی بیمعرفت؟ ببین چقدر
منتظر برگشتت موندم ودستت رو گرفتم و کمکت کردم و ابروتو حفظ کردم تا متوجه بشی و بیای سمتم، اگر ناراحتم فقط به خاطر خودته و بلایی که با پیروی از نفس شیطانی و ابلیس به سر خودت آوردی وگرنه تو که به من آسیبی نمیزنی. خدا باز هم از روی بزرگی و رحمتش در زندگی نشونههایی رو برای ما قرار میده و به طرق مختلف کمکمون میکنه تا شاید به خودمان بیایم و لذت با خدا بودن رو بچشیم اما آنچنان وجودمان را وابسته و معتاد به ذرهای از گناه کردیم که اصلا متوجه این مسائل نمیشویم. هیچ درکی از لذت پاکی و نور حق در وجود ما نمونده و یا اون قدر کمرنگ شده که اصلا برامون قابل درک نیست. تک و تنها در جادۀ زندگی در حال گذر عمر هستیم و هیچ کس و هیچ چیز رو نمیبینیم، نه نارضایتی خدا نه دلنگرانیهای پدر و مادر و اطرافیان؛ خدا با تأسف به ما نگاه میکنه مانند پدر و مادری که فقط نظارهگر تباه شدن فرزندشون هستند و دلشون برای جوانی فرزندشون میسوزه. خدا میگه ما تو را صاحب عقل و شعور کردیم اما وقتی از آن استفاده نمیکنی چه فرقی بین تو و آن چها رپایی است که افسارش در اختیار صاحبش میباشد؟ هیچ کسی از ناراحتی خدا خبر نداره خدایی که مهربانیاش نسبت به ما هزاران برابر مهربانی مادر است. گاهی اوقات در زندگی از کسی حرف خوبی میشنویم و یا آدم خوبی میبینیم، دلمون میخواد ما هم مثل اون بشیم اما اون قدر در ایمان ضعیف هستیم که نفس شیطانی به راحتی به خودش اجازه میده سمت ما بیاد و با پررویی تمام رو به ما بگه: هی کجا؟ حالا بعد از این همه مدت میخوای بری تا آدم خوبی بشی و من رو کنار بگذاری؟ در این لحظه تمام اون جوجههایی که بزرگ شدند شروع به خندیدن میکنند و یکی از اونها میگه وقتشه کمی تفریح کنیم و بعد طلب غذا میکنه تا ما رو وسوسه کنه که با گناه کردن بهش غذا بدیم؛ ابتدا شاید دلمون بخواد مقاومت کنیم اما اون قدر زود تسلیم میشیم که همشون مسخرمون میکنند. نفس شیطانی با حرص وکینهای که ازمون داره میگه: اون موقع که دروغ میگفتی، تهمت میزدی، جلو خشم و زبونت و نمیگرفتی، خود ارضایی و زنا میکردی و مواد مصرف میکردی و هزار کار دیگه انجام میدادی، باید فکر این روزهاتو میکردی، تو الان خودت یکی از ما هستی و خودت شیطان دیگرانی و باعث میشوی اونها به سمت ما بیان و با برهنگی و شهوترانی و نگاههای حرام و خیلی از کارهای دیگه باعث میشی افراد دیگر اسیر ما بشن. خدا با خشم به ما نگاه میکنه و میگه: این بود جواب خوبیهای من، هم خودت رو تباه کردی هم باعث میشی افراد دیگه به دام این ملعون بیفتن، آخه من از کدوم گناهت بگذرم؟ کدومو ندید بگیرم؟ ناسپاسیهایت در برابر این همه لطف و مهربانیهایم که به تو این همه نعمت دادم و تو را
اشرف مخلوقاتم کردم را چه کنم؟ من میگذرم از سهم خودم اما چگونه از این همه بیمعرفتی که در حق خودت و جسمی که به امانت در اختیارت گذاشتم بگذرم؟ چگونه از نامهربونیهایی که در حق پدر و مادرت و اطرافیان و نزدیکانت کردی بگذرم؟ چگونه از دلهایی که شکستی و اشکهایی که با اعمال ناپسندت بر چشمان بندگانم جاری کردی بگذرم؟ چگونه از حقهایی که نا حق کردی و خودت رفتی در جبهۀ لشکریان ابلیس ملعون و باعث گمراهی انسانهای زیادی شدی بگذرم؟ چگونه از تهمتها و دروغهایی که بر زبان آوردی بگذرم؟ چگونه بگذرم از شهوترانیهایت که باعث شد آدم های زیادی گرفتار هوس هایی بشن که تو با برهنه کردن خود و یا چشمچرانیهایت و چربزبانیهایت به جانشان انداختی؟ فکر کردی اعمال زشتت فقط به خودت آسیب زد؟ خودت بهتر از هر کس میدونی چه کارهایی را با چه نیت های بدی انجام دادی، الان که باهات صحبت میکنم به شدت از چشمم افتادی؛ فقط امیدوارم تا دیر نشده برگردی و جبران کنی چون ما تو رو بیهوده و از روی سرگرمی نیافریدیم که بیحساب و کتاب هر کار دلت بخواد انجام بدی.
»أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ (مومنون /115)« (آیا پنداشتهاید که شما را بیهوده و عبث آفریدیم، و اینکه به سوی ما بازگردانده نمیشوید.)
آیا تا به حال شده فکر کنیم که چرا به این حال و روز افتادیم؟ چی شد که خدا با این همه گذشت تا این حد از ما ناراحت و خشمگین شده تا جایی که میگه از چشم من افتادی؟ اصلاً میدونیم از چشم خدا افتادن یعنی چی؟ قطعاً هیچ درکی از این مطلب نداریم که اگر ذرهای فقط به این حرف فکر میکردیم میفهمیدیم از چشم خدا افتادن یعنی از چشم تمام جهان هستی افتادن، یعنی تبدیل شدن به یک موجود کاملاً بیارزش، و خداوند دربارۀ گمراهان به صراحت میفرماید:
«وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ ۖ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا ۚ أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ (اعراف/ 179)« (و مسلماً بسیاری از جنّیان و آدمیان را برای دوزخ آفریدهایم [زیرا] آنان را دلهایی است که به وسیله آن [معارف الهی را] در نمی یابند، و چشمانی است که توسط آن [حقایق و نشانههای حق را] نمیبینند، و گوشهایی است که به وسیلۀ آن [سخن خدا و پیامبران را] نمیشنوند، آنان مانند چهارپایاناند بلکه گمراهترند؛ ایناناند که بیخبر و غافل [ازمعارف و آیات خدای] اند.)
به هر طریقی کمکت کردم که متوجه بشی اما باز با وجود اینکه میدونی داری راه رو اشتباه میری از گناه دل نمیکنی !!. بارها و بارها به هر نحوی به گوشت رسیده که اون دشمن قسمخوردۀ شماست و من همتون رو از پیروی کردنش منع کردم اما باز هم دنبالش میدوی. خدا از لطف و کرمش نگاهی به دلمون میندازه و ذرهای وجودمون رو آروم میکنه تا بفهمیم این آرامش از کجاست؛ اما اون قدر درگیر و اسیر لذتهای دنیوی شدیم که تمام راههای نفوذ نور حق را به قلبمون بستیم. ابلیس رو میکنه به خدا و با لحن بیادبانه میگه: حال کردی ؟ خوشت اومد ؟ و بعد به نفسِ شیطانیِ وجود ما میگه برو و کمی افسارش رو بکش تا همه بفهمن این ادم لیاقت نداشت که من بهخاطرش از بهشت رانده بشم، نفس شیطانی وسوسۀ گناه رو میندازه به جونمون و بعد همراه ابلیس با حالت تمسخر ما رو نگاه میکنند، ما هم آن چنان هول انجام اون کار به جونمون میفته که باز فراموش میکنیم تا ساعاتی قبل چطور به درگاه خدا ناله میکردیم و از حال خرابمون میگفتیم. ابلیس رو به خدا میگه حالا حالاها با اینها کار دارم، یکی از ملائک با اجازۀ خدا به او نزدیک میشه و بهش میگه یادت نره بالاخره وعدۀ خدا محقق میشه و تو و پیروانت به فرمان پرودگار به جهنم خواهید رفت و بعد این آیه را میخواند:
« قَالَ اخْرُجْ مِنْهَا مَذْءُومًا مَدْحُورًا ۖ لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعِينَ (اعراف/ 18)»
( از این جایگاه و منزلتت نکوهیده و مطرود بیرون شو که قطعاً هر که از آنان از تو پیروی کند، بیتردید جهنم را از همه شما لبریز خواهم کرد.) ابلیس که تا اون لحظه در حال خوشحالی کردن بود، چون یقین داشت وعدۀ خدا عملی میشه از شدت عصبانیت تمام وجودش سرخ شد از روی خشم فریاد کشید وگفت: من از همشون متنفرم و تحمل اینو ندارم که کنار من باشند، خدا با ناراحتی گفت: او به قدری از آدم و فرزندانش تنفر دارد که تحمل بودن کنار فرزندان آدم برایش سختتر از عذاب دوزخ است اما باز بسیاری از آدمها ازش پیروی میکنند. در این لحظه تمام مخلوقات برای برخی از ما تأسفخورند که چگونه خودمون رو از عرش به فرش رسوندیم. بعد از پذیرش دعوتهای نفس شیطانی و انجام گناه باز با حال خراب و ناامید و کلافهتر از همیشه فریاد میزنیم: خدایا! کمکم کن، اصلاً چرا منو آفریدی، من این زندگی رو نمیخوام و... و جملات زشت دیگهای هم میگیم، خدا نگاهی به ملائک میکنه؛ فرشتگان به جای ما آدمها از این گستاخی که میکنیم خجالت میکشند و سرشون پایین میاندازند و خدا میگه: این همه نعمت بهشون دادم و بعد نگاهی به طبیعت زیبایی که خلق کرده میکنه
و میگه: این همه زیبایی را نمیبینند و فقط دنبال هوسها میروند با اینکه میدونند آخرش جز تباهی هیچی نیست. ما آدمها هزار رنگ داریم و واقعیتمون در تنهایی با زمانی که در جمع هستیم خیلی تفاوت داره، در تنهایی از حال خراب ناله میکنیم و در جمع سعی میکنیم خودمون رو خوب و سرحال و سرزنده نشون بدیم و حرفهای خوب بزنیم که به اطرافیان بگیم خیلی خوشبخت هستیم و راهی که تو زندگی در پیش گرفتیم باعث این همه آرامش و حال خوبمون شده، خدای ستارالعیوب فقط کافیه لحظهای نقاب از چهرۀ ما برداره تا همۀ مردم از واقعیت وجودمون آگاه بشن اون وقت میبینیم چطور مردم از بوی گند وجود ما فرار میکنند. حال تصمیم به ازدواج گرفتیم و میخوایم زندگی تشکیل بدیم، خودمون هزار و یک کار اشتباه کردیم اما به دنبال کسی هستیم که پاک و وفادار و سالم باشه، وفادار نه بهخاطر اینکه ما هم وفادار باشیم و عاشقانه با هم زندگی کنیم و آیندمون رو بسازیم؛ نه ! نه ! میخواهیم پاک و وفادار باشه که حداقل بدونیم ما هم زندگی داریم و تشکیل خانواده دادیم تا راحتتر و با خیال آسودهتر به گناهان و کارهای اشتباهمون بپردازیم. در تمام سالها ذهنمون رو به گناه عادت دادیم و نفس شیطان هم سوار بر ما افسار رو در اختیار گرفته، مگه به راحتی دستبردار میشه؟ با همین نگاه با یکی مثل خودمون ازدواج میکنیم و نه از عشق واقعی درکی داریم و نه از محبت و وفاداری و اصول اخلاقی و تعهد چیزی میفهمیم، ابتدا مدتی رو شاید کم و بیش به خوبی بگذرونیم اما خیلی زود ذهن ما همسرمونو پس میزنه چون ما گناه میخواهیم. بهانهگیریها شروع میشه و اون جوجههای سر از تخم درآورده که برای خود تبدیل به اژدها شدند مثل همیشه از ما غذا (گناه) میخوان، تمایل ما به گناه بهانهای میشه برای خیانت به همسر و زندگیمون خیلی راحت خودمونو توجیه کنیم و به خودمون حق میدیم و میگیم؛ محبت نمیدیدم و آرامش ندارم و... اینها در حالی که این اعمال ما تحت هر شرایطی حرام و گناه به شمار میان حالا اگر پدر یا مادر هم شده باشیم این وسط بچهای بیگناه میمونه و شیطان از دیدن بیپناهی و آوارگیش لذت میبره و خوشحال میشه چون کارش رو راحتتر کردیم. ما همچنان در لجنزاری از گناه دست و پا میزنیم و در حال سپری کردن مابقی عمرمون هستیم اما اون طفل معصوم دلش پدر میخواد، مادر میخواد؛ اما پدر سرش جای دیگه گرم است و مادر هم جای دیگه، واقعاً حماقت ما آدمها تا کجا؟ حتی فرزندان خودمون هم در راه پیروی از نفس شیطان قربانی میکنیم و اصلاً نمیدونیم چه حسرتهایی از همون کودکی در قلب کوچیکش با خودش به همراه داره، بچهای که ما باعث شدیم به این دنیا بیاد حال تک تنها در این دنیا باید با هزار و یک اتفاق روبرو بشه، ابلیس مانند یک لاشخور از بالا بهش نگاه
میکنه تا در اولین فرصت به دام بندازتش ما هم که خود درگیر هوا و هوس های دنیا هستیم و اصلاً لحظهای به آیندۀ اون طفل معصوم فکر نمیکنیم که چقدر نیاز به یک همراه خوب داره؛ کسی که دستای کوچیکش رو تو دستش بگیره و از دامها و موانع زندگی عبورش بده تا قد بکشه و بزرگ بشه اما از همون کودکی قربانی خواستهها و هوسرانی های نابجای ما میشه. این روزگار به سرعت تمام میشن و ما هم از این دنیا رخت میبندیم و میریم، موقع رفتن ابلیس به سراغ ما میاد و آب دهانش رو بر ما پرت میکنه و میگه من به خاطر شما آدم های بیلیاقت از بهشت رانده شدم حالا گم شو تا بیشتر از این حالم رو خراب نکردی. لحظۀ مرگ فرا رسیده ناخودآگاه برای دقایقی به گذشته نگاه میکنیم که در این دنیا چه کردیم، اون لحظه صدایی در گوشمون میپیچه که با حرص و کینه بلند فریاد میزنه ازت متنفرم!!
دنیا با تمام خوب و بدیش واسمون تمام میشه و دیگه از اون لذتهای زودگذر دنیا خبری نیست که خودمون رو باهاش سرگرم کنیم، موقع حساب و کتاب فرا میرسه، تازه اونجاست که میفهمیم هیچ چیزی شوخی نبوده و تمام حرفهایی که راجع به آخرت و حساب و کتاب در دنیا شنیده بودیم و خیلی راحت با بیتوجهی ازش عبور میکردیم واقعیت داشته. ای داد بر من! چه کردم با خودم؟ به فرمان خداوند عذاب کارهایی که انجام دادیم رو بهمون نشون میدن!!! اصلاً باورمون نمیشه که تمام اون حرفها که شنیده بودیم واقعیت دارن. واااااییی! چه کردم با خودم ؟؟ بعد با حالت گریه و مات و مبهوت در حالی که داریم ذرهای از عذاب هامونو نگاه میکنیم، ناتوان با زانو به زمین میفتیم و در حالی که همه چیز را بر باد رفته میبینیم دستهامون رو روی سرمون میزاریم و از ته دل مثل کسی که عزیزی از دست داده باشه شیون و ناله سر میدیم و آهسته زیر لب میگیم، خاک بر سرم برای بلایی که سر خودم آوردم. ملائک عذاب زیر بغلهامون رو میگیرن و کشان کشان با خودشون میبرن و ما باز هم مثل دوران زندگی یاد خدا میفتیم و ازش کمک میخوایم: خداایااااا غلط کردم !! غلط کردم !!! کمکم کن !! اما اون قدر از چشم خدا افتادیم که نگاهمون هم نمیکنه. با تمام وجود گریه میکنیم و بلند فریاد میزنیم که خدایا کمکم کن!! بهم فقط یک فرصت دیگه بده تا برگردم و همه چیز و درست کنم «رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ(مومنون/107)» (پروردگارا! ما را از دوزخ بیرون آر، پس اگر [به بدیها و گمراهیها] بازگشتیم، بیتردید ستمکار خواهیم بود.) در این لحظه چیزی به ذهنمون میاد و کسی از درون میگه: مثل تمام قولهایی که دادی و زیر حرفهات زدی؟؟ چه حال بدی، انگار واقعاً کار از کار گذشته و دیگه راه برگشتی وجود
نداره و وارد زندگی شدیم که خودمون با اعمال و رفتارمون ساختیمش. در اون لحظه وقتی میبینیم راه برگشتی وجود نداره شروع به گله و شکایت میکنیم و بهانه میاریم مثل ابلیس که گفت: خدایا تو مرا گمراه کردی. به هر حال ما سالهای سال از اون ملعون پیروی کردیم، منش و معرفتمون هم شبیه خودش شده، ما هم بهانه میاریم که خدایا تو کمکم نکردی، تو مرا یاری نکردی، یقین داریم که دروغ میگیم اما چارهای نداریم و مانند کسی هستیم که در حال غرق شدن و به هر ریسمان پوسیدهای چنگ میزنه تا شاید نجات پیدا کنه. یکی از ملائک از گستاخی ما به شدت ناراحت میشه و با اجازۀ خدا پیش ما میاد و با حالتی که عصبانیت در صداش مشخص میگه: تو ناسپاس بودی!!! تو همین الان هم با این اعمال زشت و ناپسندی که داشتی مورد لطف خدای مهربان قرار گرفتی و بعد با حالت تأسف سرش رو تکان میده و میگه: تو هیچ وقت پروردگارمان را نشناختی!!! و بعد رو بر میگردونه که بره ما با ناراحتی و گریه میگیم: کدوم لطف؟ کدوم مهربونی؟ این همه عذاب رو نمیبینی ؟؟؟ پس اینها چیه ؟؟؟؟؟ داری از کدوم بخشندگی حرف میزنی؟؟؟ از عذابی که باید به قول شما تا ابد تحملش کنم اون هم به خاطر اندک زندگی که داشتم؟ و بعد سرمون رو پایین میندازیم و میگیم: شما به این میگید عدالت؟ ملک میدونه حال ما خرابه و این حرفها را میزنیم تا شاید راه نجاتی پیدا کنیم، اما آن قدر بوی گناهانمون اونجا را پر کرده که کسی ذرهای دلش برامون نمیسوزه. ملک صبر میکنه تا حرفهای ما تمام بشه و بعد در حالی که خشمش رو به خاطر گستاخی ما نسبت به فرمانروای عالم (الله) به سختی کنترل کرده با لحنی آهستهتر میگه: حق تو و هیچ کس دیگهای در اینجا ضایع نخواهد شد و این را هم بدان که راه رسم زندگی دنیوی شما بیانگر این است که اگر تا ابد هم فرصت داشتید به آن اعمال خود میپرداختید، حال میخواهد خیر باشد یا شر، تو و امثالت با وجود اینکه میدانید عمرتان کوتاه است چنین نافرمانی میکنید، وای به حال اینکه عمر ابدی و یا طولانیتری به شما داده میشد؛ حال برو روی آن صندلی چوبی که آنجا قرار دارد بنشین تا یکبار دیگر زندگیات را به اذن پروردگار به تو نشان دهیم تا متوجه شوی که باز هم مورد لطف پروردگار قرار گرفتهای و از عذابت کاسته شده، بعد آهسته زیر لب گفت: البته اگر گستاخی و بیادبیت اجازه دهد. زندگی به عقب برگشت و منم مانند یک تماشاچی که برای دیدن فیلم به سینما رفته روی صندلی چوبی که اونجا قرار داشت نشستم و به پردۀ سفید روبرویم خیره شدم. به طرز عجیب و باورنکردنی تمام خاطرات گذشته به سرعت واسم مرور شد، از اولین باری که خیلی کوچیک بودم و برای خرید خوراکی یواشکی به سراغ کیف پدر و مادرم رفتم و از میون اسکناسها و سکههایی که تو کیفشون بود یکی رو
برداشتم تا خوراکی که دلم میخواست رو بخرم. همون موقع هم میدونستم که خیلی کار زشتی انجام میدم و بعدش احساس گناه و پشیمانی هم میکردم و تصمیم میگرفتم که دیگه تکرارش نکنم، البته نه اینکه همیشه این کارها را انجام میدادم شاید تمام اونها به انگشتان یک دست هم نرسه اما بالاخره این اشتباهات تو همون سنین کودکی کم و بیش ازم سر زده بود. از ملک پرسیدم اون بچۀ زشت که من رو نگاه میکنه و میخنده کیه؟
«اونها نفس شیطانی تو هستن!!! »، یک لحظه عصبانی شدم و خواستم ناسزا بگم که یک دفعه کودک دیگهای رو تو تصویر نزدیک خودم دیدم و گفتم؛ این کودک زیبا کیه؟
«وجدانت است که میخواهد تو را از انجام این کارهای زشت منع کند اما تو به اختیار خودت در اون لحظه دعوت نفس شیطانی را پذیرفتی و چندین بار مرتکب آن عمل خطا شدی».
از شرمندگی سرم و پایین انداختم و تو ذهنم دنبال بهونه میگشتم تا شاید بتونم خودم رو از این شرایط نجات بدم، به همین دلیل ملک گفتم: «اما من که سن و سالی نداشتم و کوچیک بودم مگه خدا خودش نگفته که تو این سن گناهی برای ما در نظر نمیگیره؟»
ملک گفت: «الان هم شما به خاطر این عمل مؤاخذه نمیشوید به ادامۀ زندگیت نگاه کن.» در محیط مدرسه خودم رو دیدم که معلم داره ازم سؤال میکنه چرا تکالیفت رو ننوشتی و به دروغ قسم خوردم که به خدا مریض بودم و نشد بنویسم. بعد از دیدن این تصویر مثل کسی که طلبکاره کمی صدام رو بالا بردم، ای بابا!!! من که سنی نداشتم خب ترسیده بودم؛ تو این سن و سال آدم ممکن از روی بچگی حرفی بزنه یا کاری کنه.
ملک باز هم با آرامش گفت: «شما به خاطر این کارها بازخواست نخواهید شد». صحنهای رو دیدم که با دوستانم مشغول بازی بودم که یکدفعه از دست یکیشون عصبانی شدم و شروع کردم به ناسزا گفتن و باهاش درگیر شدم، نفس شیطانی در حالی که لبخندی بر لب داشت با حوصلۀ تمام کارهای منو زیر نظر گرفته بود، انگار هر لحظه داشت به آینده امیدوارتر میشد. به ملک گفتم، یعنی من از همون کودکی هیچ کار خوبی نکردم چرا اونها رو نشون نمیدی؟
ملک گفت: «به این تصاویر هم نگاه کن»، خودم رو دیدم که تو همون عالم بچگی دارم تو کارهای خونه به مادرم کمک میکنم و چند باری هم تو راه مدرسه همۀ پول تو جیبیمو به یه آدم فقیر که همیشه همون اطراف مینشست دادم، تصاویر کارهای خوب من به سرعت در حال عبور بودن و منم محو خاطراتی شدم که به کل فراموش کرده بودم، به گونهای که اگر هم
میخواستم خیلی از اونها رو نمیتونستم به یاد بیارم. تو این لحظه به ملک نگاهی کردم و با لبخندی که از سر رضایت روی لبم نشسته بود بهش گفتم: «دیدی اون قدر هم بد نیستم!! من از همون سن و سال به کارهای خوب خیلی علاقه داشتم.» ملک نگاهی بهم کرد و گفت: «به فرمان خداوند پاداش تمام کارهای خوبت بهت داده خواهد شد.» خنده روی لب هام خشک شد و سرم و پایین انداختم و زیر لب گفتم: «چرا نمیگی سن و سال کمی داشتم و نباید پاداشی بهم تعلق بگیره!!» از این همه لطف خدا عرق شرم روی چهرهام نشست و نگرانیم بیشتر شد که با این همه محبت خدا باز حال روزم اینه. تو حال خودم بودم که صدای بلندی به گوشم رسید و یک لحظه به خودم اومدم!!!
لحظهای ترس بهم حاکم شد که این صدای چیه و از کجاست؟
-ملک گفت: صدای ابلیس است، نفس شیطانیات را راهنمایی میکند و ازش میخواهد تو را ترغیب به انجام کاری کند.
با کنجکاوی و دقت بیشتری به روبرو خیره شدم و مدام تو ذهنم میگفتم یعنی چه اتفاقی افتاده؟ نکنه کاری کرده باشم که الان در خاطرم نیست؟
لحظهای خودم و تو همون سن و سال کم دیدم که از خانم همسایه خوشم اومده و مدام دارم بهش فکر میکنم؛ البته از من خیلی بزرگتر بود ولی از نگاه و فکردن بهش لذت میبردم و حتی بعضی روزها منتظر میموندم که موقع رفتن به مدرسه، باشگاه و یا هنگام برگشت به خونه سر راهش قرار بگیرم و ببینمش. وجدانم مدام بهم هشدار میده که این کارها رو انجام نده خیلی زشته اگه مادرت بفهمه آبروت میره، نفس شیطانی واسم توجیه میاره تا مانع منصرف شدنم بشه و از درون بهم میگه من که کاری بهش ندارم، فقط ازش خوشم میاد و نگاهش میکنم و من هم با میل و ارادۀ خودم دعوت نفس شیطانی را پذیرفتم و به کارهام ادامه دادم.
ابلیس با لحن بد و همیشگی اش نفس شیطانی را صدا کرد و بهش گفت:
-بیشتر به ذهنش نفوذ کن تا به این کار عادت کنه و ازش لذت ببره؛ فکر کردن اون به نامحرم یعنی برداشتن قدمی بزرگ برای نابودیش.
نفس شیطانی بارها و بارها این جمله را از ابلیس شنیده بود و میدونست این موضوع خیلی خوشحالش میکنه اما هیچ وقت متوجه نشد علت خوشحالیش چیه به همین دلیل از ابلیس پرسید:
-سرورم، چرا آن قدر این موضوع برای شما مهمه در حالی که راه های زیادی برای گمراه کردن فرزندان آدم وجود داره؟
ابلیس از جاش بلند شد و با صدای بلند در حالی که تنفرش از ما فرزندان آدم کاملاً در لحنش مشخص بود، گفت:
و بعد به نقطهای خیره شد و انگار چیزی به ذهنش رسید و لبخندی موزیانهای زد و گفت:
و بعد رو به نفس شیطانی که در پشت سرش قرار داشت کرد و گفت:
نفس شیطانی بدون اینکه جواب سؤالش را گرفته باشه برگشت تا کاری کنه که بر ذهنم مسلطتر بشه. مدتی از این موضوع گذشت و نفس شیطانی با دقت منو زیر نظر داشت و هر از گاهی به ذهنم سری میزند تا وسوسهام کنه که به نامحرمهایی که تو جامعه و اطرافم با تیپها و شکلهای مختلف میبینم بیشتر فکر کنم، انگار میخواد ذهن منو آمادۀ کار بزرگتری کنه که خودم هم ازش بیخبرم. زمانی که در بین دوستان و همسن و سالهایم بودم یکی از بحثهای سرگرمکننده صحبت در مورد نامحرمها بود، اون میخواست تمام وجودم رو مثل چشم، گوش، زبان، ذهن و خلاصه تمام اعضای بدنم رو که خدا واسه پرستش خودش در اختیارم قرار داده بود رو به گناه عادت بده. من مثل همیشه میدونستم این کارها گناه اما باز هم دنبال رو
نفس شیطانیم بودم. دوستان و همسن و سالهام مدام از تجربههاشون با نامحرم میگفتند که بیشتر موقعها هم با دروغ و بزرگنمایی همراه بود، چون بهخاطر جهل و نفهمیمون انجام این کارها در این سن و سال نوعی افتخار واسمون به حساب میاومد. واقعاً عجیبه که چرا از همون سن و سال تو جمعهایی میرفتم که به گناه و کار حرام افتخار میکنند و اصلاً کسی به پاک بودن و انجام کارهای خوب افتخار نمیکرد !!!!؟ یعنی کسی نبوده که به اینها افتخار کنه؟ اصلاً فرض بر اینکه پیدا کردن همچین افرادی سخت باشه خب اینکه دلیل نمیشد من اونجا حضور داشته باشم، اونم جایی که از گناه با افتخار یاد میشد. نفس شیطانی نظارهگر من بود و از اینکه میدید دعوت هاش و قدم به قدم میپذیرم، هر لحظه خوشحالتر میشد و مدام شرایطی رو فراهم میکرد که بیشتر راجع به نامحرم کنجکاوی کنم تا اینکه در فرصتی مناسب زهر خودش رو ریخت و منو تو دام یکی از گناهان بزرگ یعنی خودارضایی گرفتار کرد. بعد از انجام این عمل ناشایست وجدانم به شدت برافروخته شد، تلاش میکرد که احساس ندامت و پشیمونی رو تو وجودم زنده کنه چون میدونست قراره چه بلایی سرم بیاد اما اون قدر نفس شیطانی تو ذهنم نفوذ کرده بود که دیگه نور الهی رو تو وجودم حس نمیکردم. در همین لحظه ابلیس شادیکنان بلند فریاد زد و رو به نفس شیطانی گفت:
-حال دیگه افسارش تو دستته فوراً بیا پیش من.
زمانی که به ابلیس رسید دید تعدادی از شیاطین هم اونجا هستند و ابلیس در میانشون در حال رقص وپای کوبی است و به محض ورودش ابلیس به استقبالش رفت و اونو تو آغوش گرفت و موفقیتش رو بهش تبریک گفت. شیاطینی که اونجا حضور داشتند به هم گفتند: «کارش دیگه راحت شد و از الان به بعد میتونه افسارش و به دست بگیره و هر طور که دلش بخواد تربیتش کنه.» نفس شیطانی با دیدن شیاطین دیگه خیلی تعجب کرد چون تمام اونها از شیاطین نزدیک به ابلیس بودند که به خاطر خوشخدمتی و موفقیتهای چشمگیرشون در نابودی فرزندان آدم به اون درجه رسیده بودند. ابلیس آهسته به شونۀ نفس شیطانی زد و گفت:
-برو اونجا بشین
و رو به شیاطین دیگه کرد و گفت:
و بعد رو به یکی از شیاطین گفت:
او شروع به صحبت کرد و گفت: «سالها پیش من هم مثل تو این افتخار نصیبم شد که یکی از فرزندان آدم رو به گناه آلوده کنم تا باعث خشنودی سرورمان ابلیس بشم». در اینجا به ابلیس تعظیم کرد و باز به ادامه حرفهاش پرداخت؛ شانه به شانه همراهش بودم و تمام تلاشم رو کردم تا گمراهش کنم و خیلی از راهها رو هم امتحان کردم اما او بعد از انجامش پشیمان میشد و من برای اینکه بخوام باز ترغیبش کنم به انجام اون کار زمان زیادی میبرد. دروغ میگفت، دزدی میکرد، به پدر و مادرش بیاحترامی میکرد، به دیگران ناسزا میگفت، خشمگین میشد و خیلی کارهای دیگه اما او بعد از انجامشون پشیمان میشد، دیگه خسته و کلافه شده بودم به همین دلیل تصمیم گرفتم از سرورمون ابلیس کمک بگیرم؛ سرورمون گفت: «برو اونو تشویق به انجام کاری کن که ازطریق اون خودش تمام خواستههایت رو انجام بده. من هم مثل الان تو سن و سال کمی داشتم و حسابی گیج و سردرگم شده بودم تا اینکه برای اولین بار موفق شدم ترغیبش کنم به خودارضایی»، بقیۀ شیاطین هم به نشانۀ تأئید حرفش، سرشون رو تکون دادن و یکی از اونها گفت: «این اتفاق برای بیشتر ما افتاده و در ابتدای راه هیچ چیزی نیست که مثل خودارضایی آدمها سرورمون رو خوشحال کنه.» ابلیس لبخندی زد و سرش رو به نشانه تأئید تکان داد.
اون شیطان خبیث به حرفهاش ادامه داد و با خندۀ موزیانهای گفت:
ابلیس گفت: «از کارهایی که بعدش انجام داد واسش بگو»:
بخواد شرایطی برای زنا کردنش فراهم کنه خدا جوابش رو نمیده به همین دلیل به من سجده کرد و از من خواست.
بقیۀ شیاطین شروع به خندیدن کردند و ابلیس به حرفهایش ادامه داد و گفت:
ابلیس از گفتن این حرفها اون قدر خوشحال بود که نمیتونست جلوی خندهاش رو بگیره و در حالی که با چهرۀ زشت و کریهش، بلند از ته دل میخندید به حرفهاش ادامه داد:
در این لحظه ناگهان رعد و برقی زد و تمام آسمون روشن شد، به گونهای که انگار آسمون در حال فروریختن بود و بعد ابلیس رو به آسمون کرد و با گستاخی به خدا گفت: «تو میخواستی من به این موجودات بیلیاقت سجده کنم اما میبینی که چطور برای اجابت خواستههاشون به دست و پام میفتن و بهم سجده میکنن و ازم کمک میخوان». ناگهان به شدت بر افروخته شد و گفت: «من همۀ فرزندان آدم رو به هلاکت و نابودی میکشونم»، همه از شدت خشم ابلیس لحظهای سکوت کردن و اون شیطان گفت: «سرورم اگر اجازه میدید بقیه ماجرا رو تعریف کنم؟» ابلیس که به شدت چهرهاش سرخ شده بود سرش رو به نشانۀ تأیید تکون داد و یکی دیگه از شیاطین بلند شد و گفت: «از لحظههای شیرین نظر داشتن با محرمهای خودش بگو تا کمی حال و هوای سرورمون عوض بشه؛ اون لحظه که وسوسه شد و بر بالین مادرش رفت تا بهش تجاوز کنه.»، شیطان خندید و گفت: «شیرینتر از اون زمانی بود که سالها بعد به دختر خودش تجاوز کرد» و بعد رو به ابلیس کرد و گفت:
سرورم! اگر اشتباه نکنم اولین بار که به دخترش تجاوز کرد، فرزندش 5 یا 6 سال بیشتر نداشت، شنیدن این حرف برای ابلیس بسیار لذتبخش بود و باعث آرامشش شد و با لبخندی گفت:
اون دختر سالها بعد خودش یکی از ما شد و مردان زیادی رو به طمع هوسهاش گمراه کرد و خدمات زیادی واسمون انجام داد.
ابلیس رو به یکی دیگر از شیاطین کرد و گفت:
حالا تو واسش ذرهای از کارهایی که از طریق شهوت انجام دادی رو تعریف کن، او گفت: «من مأمور شده بودم یک دختر را گمراه کنم و تونستم از طریق شهوت بر ذهنش نفوذ کنم؛ البته اون خودش هم تمایل زیادی به شهوترانی داشت و از همون موقع که سن و سال زیادی هم نداشت شوهر خواهرش را وسوسه کرد تا باهاش همبستر بشه و بعد از طریق عشوهگریهاش مردان زیادی رو به دام خودش انداخت و پول زیادی هم از این کار بهدست آورد و تونست دختران زیادی رو هم فریب بده تا تو این راه باهاش همراه بشن؛ اما یکی از بهترین خدماتش به ما جایی بود که تونست یکی از عابدترین آدم هایی که ما از گمراه کردنش نا امید شده بودیم و در حالی که پا به سن گذاشته بود، فریب بده و گرفتار عشوهگریهاش کنه. اون قدر این کار را با مهارت انجام داد که حتی خود من هم از این کارش شگفتزده شدم»، ابلیس گفت: او سالها خدا را عبادت و بهش سجده کرد اما لحظۀ مرگ، من بالای سرش رفتم و ازش خواستم که اگر میخواد یکبار دیگر اون دختر رو ببینه باید بهم سجده کنه تا شرایطی رو فراهم کنم که به دیدنش بیاد، آخر سر هم بدون اینکه ببینتش در حال سجده کردن به من هلاک شد.
زمانی که اون دختر به میانسالی رسید به سراغ پسران نوجوان میرفت و اونها را به بسترش دعوت میکرد و بعد از اینکه مزه زنا را بهشون میچشوند خودش رو ازشون دریغ میکرد و سراغ افراد دیگه میرفت و اونها را تشنۀ شهوت تو جامعه رها میکرد. ابلیس رو به نفس شیطانی کرد و گفت:
حالا نوبت توست که کارت رو به بهترین شکل انجام بدی و اون قدر دستاوردت بزرگ باشه تا روزی در این جمع حاضر بشی و از تجربیاتت برای دیگران حرف بزنی.
نفس شیطانی گفت: سرورم میتونم قبل از رفتن سؤالی بپرسم؟ ابلیس نگاهی بهش کرد و گفت:
حرفت را بزن و زود از اینجا برو.
نفس شیطانی گفت: «سرورم مگه خودارضایی با آدمها چکار میکنه که اینطوری به هلاکت میفتن؟»یکی از شیاطین گفت:
سرورم این سؤالِ تعداد زیادی از یارانمونه که به تازگی موفق به انجام این کار شدن و یا در تلاشن برای انجام این کار، اگر اجازه میدی جواب سؤالش رو بدم؟
ابلیس بعد از لحظهای سکوت گفت: «فردا شب همشون رو جمع کنید من خودم واسشون توضیح میدم». و مجلس رو ترک کرد و رفت.
فردای اون شب تمام شیاطین در حالی که هر کدام یک مشعل در دست داشتن در درهای که دور تا دورش کوه بود جمع شدن و بعد از دقایقی ابلیس با چهرۀ زشت همیشگیش به همراه مشاوراش در حالی که بر روی تخت های بزرگی که رو دوش تعدادی از شیاطین بود نشسته بودن از تونلی که در زیر کوه قرار داشت وارد شدن و از طریق پلههای سنگی به قسمت میانی کوه که جایگاه مخصوص ابلیس بود رفتن تا به بقیه از بالا اشراف کامل داشته باشه. فضای بسیار عجیبی اونجا حاکم بود، انگار تمام بدیهای دنیا یکجا جمع شده بودن؛ بوی متعفنشون تو فضا پیچیده و نور مشعلها چهرههای پلیدشون رو نمایان کرده بود. مهمونهایی که حضور داشتن از سن و سال کمی برخوردار بودن و اغلبشون اولین بار بود که تو همچین جلسهای شرکت میکردن و ابلیس و میدیدن. ابلیس مثل همیشه بدون سلام و خوشآمدگویی حرفهاش و شروع کرد:
البته ما تا لحظۀ مرگ سایه به سایه به امید لحظهای غفلت همراهشون هستیم که بعضی موقعها هم طوری موفق میشیم که اون روز و شبها که مشغول عبادت بودن و سر به سجده
داشتن و کارهای خیر انجام میدادن خودشون هم باورشون نمیشد روزی چنان در دام من گیر بیفتن که لحظۀ مرگ به عنوان یک فرد گناهکار بمیرن. ابلیس همیشه از زمین زدن چنین افرادی بسیار خوشحال میشه و هیچ چیزی به اندازۀ این موضوع خوشحالش نمیکنه به همین دلیل قهقهای زد و شروع به خندیدن کرد و رو به مشاورانش گفت:
وبعد از جایش بلند شد در یکی از جمجههای آدم از داخل جام بزرگی که اونجا بود مقداری خون انسان ریخت و به سمت ابلیس رفت.
ابلیس که از شدت خشم چهرۀ زشتش سرخ شده بود و چشماش از حدقه بیرون زده بود به گونهای که سرخی رگهای چشمش کاملاً مشخص بود با حالت ضعف و ناتوانی نگاهی بهش کرد و گفت: «هیچ چیز مرا مثل توبۀ بیبازگشت آدمها خوار و خفیف نمیکنه، اونها گناه میکردن و منم وعدۀ توبه تو دوران پیری بهشون میدادم به امید اینکه مثل بقیه تو گمراهی به هلاکت برسن اما توبه کردن و خدا هم بخشیدشون»، شیطان گفت:
ابلیس جمجمه رو گرفت و با حرص و ولع خونها رو نوشید و بعد از لحظاتی برگشت وروی صندلیش نشست. شیاطین حاضر با دیدن این صحنهها با تعجب شروع به پچ پچ کردن که چه چیزی باعث ناراحتی سرورمون شده؟ یکی از مشاورانش از جاش بلند شد و گفت:
ابلیس آهسته به مشاورش گفت: «زود حرفهایت را تمام کن و برو سر جات بشین». او رو به شیاطین کرد و گفت: «در این لحظه قرار است تعداد زیادی کودک بیگناه کشته بشن و خونشون به اینجا بیارن تا همگی از نوشیدنش لذت ببریم. »
شیاطین حاضر با شنیدن این حرف خوشحال شدن و یک صدا فریاد زدن: «جاوید باد تا ابد سرورمان ابلیس بزرگ !!! جاوید باد تا ابد سرورمان ابلیس بزرگ!!» و بعد همگی به ابلیس سجده کردن. ابلیس لبخندی به مشاورش زد و گفت: «ای حرامزاده !! خودت ترتیب این کار رو بده»، مشاور با خنده تعظیم کرد و آهسته گفت: «اطاعت قربان.» ابلیس رو به جمعیت کرد و گفت: «من همۀ شما رو اینجا جمع کردم تا در مورد یکی از بهترین راه هایی که میشه فرزندان آدم رو گرفتار کرد و به هلاکت رسوند، یعنی خود ارضایی، باهاتون حرف بزنم و اینکه چرا این موضوع تا این اندازه برای من مهمه. همۀ شما داستان سجده نکردن من به آدم رو میدونید و اینکه من از اون موقع به بعد همه چیزهایی رو که خدا به خاطر عبادتهام بهم داده بود رو فدای انتقام گرفتن و نابودی آدم و فرزنداش کردم؛ تنفرم از این موجودات بیارزش اون قدر زیاده که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. من چون حرف خدا رو گوش نکردم از بهشت رانده شدم پس باید کاری کنم که اینها از فرمان خدا سرپیچی کنن تا خدا متوجه بشه که در موردشون اشتباه کرده و لیاقت این جایگاه رو ندارن. من ابلیس بزرگ سرور تمام انسانهای گناهکار عالم هزاران سال است که هدفی جز گمراهی و هلاکت آدمها ندارم و برای
این کار راههای زیادی رو امتحان کردم و آن قدر تو این زمینه تجربه دارم که به محض دیدنشون به راحتی متوجه میشم که از چه طریقی باید بهشون نفوذ کنم و انجام بعضی کارها شرایط نفوذمون و به ذهن و روحشون رو راحتتر میکنه و اگر به درستی انجام بشه میتونه مقدمات به زانو در آوردنشون رو فراهم کنه، یکی از همین کارها بر انگیخته کردن خوی حیوانیشونه، یعنی شهوت که شروعش از خودارضایی آغاز میشه». در این لحظه از میان جمع یکی از شیاطین با صدای بلند فریاد زد و گفت: «مگه خود ارضایی با آدم چیکار میکنه ؟؟؟» ابلیس از اینکه یکی چنین جسارتی کرد و بدون اجازه وسط صحبتهایش پریده به شدت عصبانی شد و خواست جوابش و با تندی بده اما فضا رو مناسب این کار ندید و نقابی به چهره زد و گفت:
ندارن فقط کافیه تصاویر زنا و ارتباط با نامحرم رو تو ذهنشون بیارید و بهش پر و بال بدید تا ببینید این موجودات بیارزش چطوری ترغیب به خودارضایی میشن و کاری رو انجام میدن که حتی حیوونها هم انجامش نمیدن. البته از اینجا به بعد دیگه کارمون خیلی سخت نیست چون خودشون با یه تلنگر کوچیک مثل چهارپایان دنبالمون راه میفتن.
در این لحظه یکی از میان جمعیت فریاد زد:
ابلیس سرش و به نشونه تائید تکان داد و او گفت:
من از زمانی که تونستم کاری کنم تا خودارضایی کنه متوجه شدم زمانی که شهوتش به اوج میرسه میتونم خوراکی به مغزشون بدم که اصلاً واقعی نیست و من بارها و بارها این کار رو انجام دادم و تونستم با تخیل آدمهایی تحریکش کنم که تو واقعیت اصلاً ذره ای بهشون تمایل نداشت اما اون لحظه به قدری تو خیالاتش ازشون لذت میبرد که خودم هم تعجب میکردم؛ البته بعد خودارضایی باز هم ازشون متنفر میشد و خودش را سرزنش میکرد که چرا با فکر اون آدم خودش رو تخلیه کرده. میخواستم بدونم چرا همچین قدرت تخیلی بهشون داده شده که کار ما آن قدر راحت بشه؟ ابلیس و مشاورش شروع به خندیدن کردن و ابلیس گفت:
یکی از مشاوران ابلیس جلوی خنده هاش رو نتونست بگیره و قهقهکنان گفت: «ذهنی که خدا داده به انسان تا باهاش رشد کنه و خدا را پرستش کنه رو، کردن محلی برای
خیالپردازیهای حرام و زنا» و بعد آن قدر خندید که ابلیس در حالی که لبخند به لب داشت رو به مشاور هاش گفت: «یکی این حرومزاده را از اینجا ببره تا بقیه حرفهامو بگم.» ابلیس حرفهایش را ادامه داد و گفت:
اما نکتۀ مهم خودارضایی اینه که اصلاً این تصاویر وجود خارجی ندارن، درسته که اون شخص وجود داره اما چیزی که تو تخیل ازش لذت میبرن با واقعیت اون شخص فرق میکنه چون آدمها برای اینکه لذت بیشتری ببرن، فقط به نقاط قوت و مثبتش توجه میکنن و آن قدر اون لحظه تو ذهنشون بینقص تصورش میکنن که ذرهای با واقعیت تطابق نداره و از طرف دیگه به نکات ضعفش اصلاً دقت نمیکنن چون اینها مانع لذت بردنشون میشه و اون آدمهای احمق نمیخوان هیچ چیزی باعث کم شدن لذتشون بشه. تمام این مسائل باعث میشه که معیارهاشون برای ارضای جنسی چیزی بشه که فقط در عالم خیال میتونن بهش دست پیدا
کنن به همین دلیل در جامعه به دنبال اشخاصی میگردن شبیه به چیزی که تو ذهنشون ساختن.
در حالی که ابلیس لبخندی از روی رضایت روی چهره داشت ادامه داد و گفت:
1- آدمها به خاطر اینکه مورد توجه نگاه دیگران قرار بگیرن تلاش میکنن خودشون رو تغییر بدن و شبیه خیالات جنسی کنن که خودش باعث تحریک جنسی بیشتر آدمها تو جامعه میشه، البته این موضوع تمامی نداره چون باز خواستهها تغییر میکنه و افراد باید برای مورد توجه قرار گرفتن دوباره خودشون و تغییر بدن؛ و آن قدر غرق این موضوع میشن که همه چیز رو فراموش میکنن و خانمها به دنبال توجه مردانن و مردان به دنبال توجه خانمها و این یعنی رسیدن انسان به خوی حیوانی که چیزی جز تخلیه شهوت واسشون مهم نیست.
2- همین مسائل باعث میشه جامعۀ آدمها به تدریج تغییر کنه و به این گونه زندگی عادت کنن؛ و اگر ناموس خودشون هم با اون شکل ظاهری که نشونه جنسیتشونه تو جامعه حاضر بشه از نظرشون خیلی بیاهمیت باشه و یا خیلی زود خودشون رو قانع کنن که همه به این شکل میگردن که این مصداق از بین رفتن غیرت تو جامعه است، و اگر غیرت از بین بره مردها به دنبال ناموس یکدیگر میفتن و زنها هم برای تحریک بیشتر مردها تلاش میکنن؛ یعنی اگر دو خانواده رو در نظر بگیریم فرزندان و خواهر برادرها باعث گمراهی و هلاکت اعضای خانواده دیگه میشن و از طرف دیگه اونها باعث این موضوع میشن بدون اینکه اصلاً خودشون به این موضوع توجه کنن.
3- نکتۀ مهم دیگهای که تو خودارضایی وجود داره اینه که آدمها از همون اول عادت میکنن که از حرام لذت ببرن و در تمام این سالها این کار رو مدام تکرار کردن و هیچ ذهنیتی نسبت به لذت بردن از حلال که همسرشون میشه ندارن، به همین دلیل وقتی ازدواج میکنن ناخواسته به دنبال لذتی هستن که در حرام درکش میکردن، البته این لذتها همون خوراکهای فاسد مغزشونه که ما بهشون دادیم اما اینها ازش بیخبرن هستند و فکر میکنن که در همسرشون ضعفی وجود داره که نمیتونن ازش لذت ببرن؛ به همین دلیل کمی فشار از طرف ما باعث میشه به دنبال غذایی باشن برای ذهنشون تا شاید آروم بشن و ما باید آن قدر وسوسهشون کنیم تا سراغ زنا و خیانت برن، البته اونها با میل و اراده خودشون واسه
لذتطلبی بیشتر دنبال این کارها میرن و ما خیلی کار سختی نداریم که در اغلب موارد هم باعث میشه خانوادهشون از هم بپاشه.
4- فایدههای خودارضایی آدمها برای ما شیاطین خیلی زیاده که خودتون به مرور بهش پی میبرید و میبینید که چه خشونتها و خیانتهایی از این طریق رخ میده و حتی بعضی موقعها باعث میشه سرنوشت یک جامعه عوض بشه و تعداد زیادی از آدمها هلاک بشن. اما در مورد حماقت این موجودات ابله همین رو بگم که حتی توان درک این را هم ندارن که متوجه بشن لذتی که در ذهن و خیال از شهوت میبرن فقط در همون ذهن و خیال و با لذت جنسی تو واقعیت فرق داره، اما اینها میخوان تو واقعیت به لذتی برسن که در ذهن و خیال فقط میشه بهش رسید، به همین دلیل هرکسی را مدتی امتحان میکنن و ازش خسته میشن چون به اون چیز مطلوب که در ذهن دارن نمیرسن. خودارضایی یعنی مقدمات جنون جنسی و به هم خوردن تعادل آدمها و غرق شدن در منجلاب شهوترانی و از همه مهمتر از چشم خدا افتادن و مورد لعن خدا قرار گرفتنِ این موجودات بیارزش.
در این هنگام یکی از شیاطین دستش و بلند کرد تا از ابلیس اجازه بگیره و سؤالی بپرسه: ابلیس بعد از تمام شدن حرفهاش بهش اجازه حرف زدن داد. شیطان گفت: «برنامهها و نقشههای شما چطوری انجام میشه؟ یعنی ما چطور میتونیم کارهایی رو انجام بدیم که آدمها در این دامها بیفتن و تو محیطی قرار بگیرن که از هر طرف تحت فشار باشن؟»
یکی از مشاوران گفت: «من فکر کنم میخواد بدونه که ما چطوری با وجود اینکه اجازۀ دخالت مستقیم تو امور دنیا رو نداریم کارهامون رو پیش میبریم.»
ابلیس گفت: «خودم متوجه شدم. »مشاور گفت: «فکر کنم جواب این سؤال واسشون زود باشه»، ابلیس گفت: «نه !! واسشون تعریف کن». مشاور شروع به صحبت کرد و گفت:
روی زمین هستن و به هر نحوی به ما خدمت میکنن و خواستههای ما را با کارها و اعمالشون به مرحلۀ عمل میرسونن، البته باید اعتراف کنم برخیشون در خیلی از موارد از ما پیشی گرفتن و ما رو حسابی شگفتزده کردن. اونها یارای ما روی زمین هستن ولی ما هیچ ارزشی واسشون قائل نیستیم و اخر هم باید خودشون جوابگوی اعمال و رفتارشون باشن، چون ما فقط پیشنهاددهنده هستیم و اونها به خاطر حرص و طمعهای که دارن دعوت ما را قبول میکنن و شرایطی رو فراهم میکنن که همنوعانشون راحتتر در دام ما بیفتن. حال از چشمچرانی و برهنه شدنهاشون گرفته تا جنایتها و به بدبختی و فقر گرفتار کردن آدمها و هزاران کار دیگه که باعث شده ما تا این اندازه موفق بشیم.» در این لحظه ملک نگاهی بهم کرد و با حالت تأسف گفت:
مانند کسی که بعد از سالها غفلت تازه در حال بیدار شدن از دیدن این همه حماقت شوکه شدم و مات و مبهوت لحظهای به ملک خیره شدم و بعد رو برگردوندم و زیر لب گفتم: «خاک بر سرم کنن واسه این همه حماقت و نادونیم که فکر میکردم زرنگم و خبر نداشتم دارم چه بلایی سر خودم و دیگران میارم». ملک گفت: «حالا به ادامۀ زندگیت نگاه کن». به روبرو خیره شدم و صحنههای زشت خودارضاییم رو دیدم، ملک روش رو سریع برگردوند من هم در حالی که خجالت میکشیدم با ناراحتی گفتم: «این کارها دیگه واسه چیه؟ جمع کن این مسخرهبازیها رو!!!» ملک گفت: «اینها اعمال توست»، گفتم: «حالا من یه غلطی کردم شما باید نشون بدید و آبروی منو ببرید؟» ملک گفت: «به نظرت اون موقع که تو گوشهای به دور از بقیه به نامحرم فکر میکردی و تو تخیلاتت باهاش زنا میکردی کسی تو را نمیدید؟». ناگهان پردهها کنار رفت و طور دیگهای خودم رو دیدم، ملک در حالی که پشتش بهم بود گفت: «چی میبینی؟» در حالی که دستپاچه شده بودم و به سختی نفسم بالا میاومد گفتم: «هر چی که تو آسمونه دارن منو نگاه میکنن بهم لعنت میفرستن یعنی اون زمان که فکر میکردم کسی منو نمیبینه همه شما منو میدیدید؟؟» ملک گفت: «ای کاش فقط ما را تو را میدیدیم !! مگه بارها و بارها به طریق مختلف نشنیدی که خداوند ناظر بر اعمال همۀ ماست؟ به خیال خودت چهار تا دیوار خشتی میتونه حجابی بشه که از نگاه خدا دور بمونیم؟؟». هر لحظه داشت حالم بدتر میشد، سالها به خیال خودم تو تنهایی مشغول خودارضایی و گناه بودم و فکر میکردم
کسی منو نمیبینه اما حالا متوجه شدم که در تمام اون لحظهها به فرمان خدا حجابها کنار میرفته و خدا و همۀ ملائک بهم لعن میفرستادن، شاید اگه لحظهای به این فکر میکردم که در محضر خدا هستم و همه منو میبینن، این کار رو نمیکردم و این همه هم خجالتزده نمیشدم. ملک گفت: «تو میدانستی این کار گناه کبیره است و حتی رسول خدا محمد مصطفی(علیهالسلام) در حدیثی فرمودهاند: «ناكِحُ الكَفِّ مَلعونٌ »(نكاحكننده با دست خود، ملعون است) اما با این وجود گناهت را سبک شمردی و مدام تکرارش کردی اما پروردگارمون به خاطر لطف و مهربانی بیحد و اندازهاش باز هم بهت فرصت میداد و اجازه نمیداد که آبروت بره». باز خودم رو دیدم که مشغول این عمل زشت و ناپسند هستم و تصویر بهگونهای بود که اطرافم هم دیده میشد، یکی از اعضای خانواده بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشه در حال اومدن به اتاقی بود که مشغول گناه بودم که در همون لحظه از اومدن پشیمون شد و به سراغ کار دیگهای رفت. ملک گفت: «خداوند به ما امر کرد که اجازه ندید آبروش بریزه و اون شخص رو از اومدنش منصرف کنید»، ناگهان تصاویر مشابه زیادی رو دیدم که بدون اینکه حتی خودم با خبر باشم خدا آبروم رو حفظ کرد و مثل همیشه بهم فرصت داد تا جبران کنم. خودم رو دیدم که چطوری آهسته آهسته عوارض خودارضایی داشت درونم نمایان میشد و من ازش غافل بودم، هر لحظه پریشونی حالم بیشتر میشد و پرخاشگر بیحوصلهتر میشدم؛ ذهنم دیگه آرامش نداشت و به جز یک مشت خیالات حروم و گناه چیزی تو ذهنم باقی نمونده بود، خودارضایی مثل موریانه تمام وجودم رو داشت میخورد و این موضوع هر روز بیشتر و بیشتر میشد، دیگه همه چیز واسم نمایان شده بود و هر لحظه از اینکه چه بازی خوردم بیشتر خشمگین میشدم اما دیگه کار از کار گذشته بود و نمیتونستم جبران کنم. ملک گفت: «حالا از اینها عبور میکنیم»، تصاویر جلوتر رفت و خودم رو در حالتی دیدم که در حال تلاشم تا نظر یک نامحرم رو به خودم جلب کنم، اون لحظه هیچ چی واسم مهم نبود جز انجام اون گناه. ملک گفت: «حال به آنچه میبینی دقت کن»، پدر و مادری را دیدم که منتظر به دنیا اومدن فرزندشونن و از ذوق این موضوع غرق در شادی هستن، تصاویر به سرعت در حال عبور بودن اما با این وجود انگار همه چیز واسم قابل فهم و درک بود، اون نوزاد به دنیا اومد و کمی بزرگتر شده بود؛ پدر و مادرش باهاش بازی میکردن و آرزوهای زیبا و قشنگی واسش داشتن و تمام تلاششون رو میکردن که تو آسایش و رفاه باشه و در آینده برای خودش کسی بشه، پرسیدم این بچه کیه؟ ملک گفت: «همون شخصی که تو تلاش کردی بهش نزدیک بشی و ازش بهرۀ
جنسی ببری». یک لحظه پدر مادر اون شخص در نظرم اومدن که با چه آرزوهای زیبا و چه سختیهایی بزرگش میکردن و من در تلاش بودم که واسه لحظهای لذت حروم و زودگذر بهش نزدیک بشم و به گناه آلودهاش کنم، تصاویر پدر و مادری رو دیدم که شکسته شدن و وجودشون پر از غم و ناراحتیه، پرسیدم اینها چه کسی هستن؟ ملک گفت: پدر و مادر همون شخص هستن و نگرانی و غصه بچهشون به این روز انداختتشون. سرم و پایین انداختم و گفتم، ای کاش حداقل من این کارها را نمیکردم و جزئی از این پازل شیطانی قرار نمیگرفتم؛ شاید الان کمی وجدانم راحتتر بود، ملک گفت: «نقطۀ شروع این شهوترانیها از همون خودارضایی شروع میشه و روز به روز آدم رو به کارهای بدتری سوق میده.» یکدفعه چیزی به ذهنم رسید و گفتم: «پس!! پس !! یعنی پدر و مادر من هم همین حال و روز را داشتن؛ درسته؟»
ملک گفت: «متأسفانه بله!!» و بعد تصاویر پدر و مادر خودم رو دیدم و نا خواسته اشکهام جاری شد، چقدر نگرانم بودن و غصه میخوردن و من اصلاً به این حال و روزشون توجه نمیکردم، مادرم رو دیدم که در خلوت و تنهاییهای خودش داشت واسم دعا میکرد و اشک میریخت، پدرم رو دیدم که هر روز از خدا میخواد کمکم کنه تا عاقبت بخیر بشم، انگار فهمیده بودن راهی که دارم میرم اشتباهه اما کاری از دستشون بر نمیاد تا نجاتم بدن چون خودم این اجازه رو بهشون نمیدادم.
در این لحظه تصاویر زیادی از جلو چشمم عبور کردن، از لحظهای که متوجه شدن با نامحرم در ارتباط هستم تا پیدا کردن اولین سیگار تو جیب وکیفم، ای وای که اون لحظه چه حال خرابی داشتن، انگار در اون لحظه صدای شکسته شدن قلبشون رو همۀ آسمانها و زمین شنیدن جز من، اشکشون جاری شد و گفتن: «یعنی این همون بچۀ ماست که به هرزگی کشیده شده ؟؟ آخه چطور باور کنیم که این همون بچۀ پاک و معصوم که هزار و یک آرزو واسش داشتیم، یعنی الان داره با اینو اون... ای خدا چیکار کنیم ما ای کاش میمردیم این روزها رو نمیدیدیم.» مادرم رو دیدم برای اولین باری که از جیبم سیگار پیدا کرد و واسه چند دقیقه مات و مبهوت موند و پاهاش توانش رو از دست داد و تکیه زد به دیوار و نشست و بعد با اون حال خرابش سیگار رو گذاشت داخل جیبم، مادرم کلافه و سردرگم شده بود و رفت به طرف آشپزخونه تا خودش رو با درست کردن غذا مشغول کنه و منتظر اومدن من شد، همین که وارد خونه شدم اومد جلو تا حرفی بزنه اما موند که چی بگه و لبخندی زد و گفت: «چه بوی
سیگاری میدی»، گفتم: «هیچی مامان دوستهام کشیدن و بوش موند رو لباسم»، مادرم گفت: «خوب پیششون وای نستا واسه ریههات خوب نیست» و بعد رفت و سعی کرد که خودش رو قانع کنه که اون سیگار هم شاید برای من نبوده چون قلب مهربونش تحمل این چیزها رو نداشت.
ملک گفت: «خودت میدونی که کارهایی کردی که اینها در برابرش هیچی نیستن، میخواهی داد زدنها و بیاحترامیهات به پدر و مادرت رو نشونت بدم؟ یا هر دفعه که متوجه ارتباطهات با نامحرم میشدن که چطوری خرد میشدن؟ یا زمانی که مشغول کشیدن و خوردن انواع موادها و نوشیدنیها حرام بودی رو نشونت بدم که چطور ذره ذره نابودشون کردی؟ اصلاً بزار از خیانتهات به همسرت بگم که با اونها چه کردی و یا کوتاهیهات در حق فرزندانت؟» انگار همۀ زندگی و اعمال و رفتارمون با تمام پیامدهاش جلوی چشمم به سرعت در حال عبور بودن و بلاهایی که بر سر خانواده و اطرافیان آورده بودم، کاملاً واسم نمایان شده بود، دو دستی تو سرم زدم و شروع به گریه کردم مثل کسی که عزیزی رو از دست داده باشه، بعد با چشم گریون و حال خراب گفتم من تحمل دیدن این چیزها را ندارم. ملک گفت: «اما هنوز که چیزی به تو نشان داده نشده، بنشین تا ببینی چه قلبهایی را شکستی و چه ظلمها و بدیهایی در حق خانواده و اطرافیانت کردی»، گفتم: «من تحمل دیدنشون رو ندارم، خودم میدونم که چه بدیهایی کردم»، ملک گفت: «بدیهاتو میدانی اما الان اینجا هستی تا آثار کارهایی که انجام دادهای برایت قابل درک شود»، از جام بلند شدم و با حالت ناراحتی و تأسف به طرف آتش رفتم، ملک گفت: «کجا میروی»، گفتم: «تحمل آتش و عذابی که بهم نشون دادی خیلی راحتتر از دیدن این چیزهاست.» ملک گفت: «ای کاش در دنیا که بودی فقط لحظهای به عواقب کارهایت فکر میکردی تا اینگونه شرمندۀ خودت و پروردگارمان نشوی. نگاهی به بالا کردم و گفتم: «خدایا! تو فقط به من خوبی کردی اما بیلیاقتی من باعث شده تا خودم هم قبول کنم که سزای من آتیشه»، و بعد با نا امیدی در دل تاریکی حرکت کردم تا به طرف عذابهام برم که ملک صدام کرد و گفت: «قبل از رفتن حرفی نداری که بگویی؟» لحظهای ایستادم و بعد به طرف ملک برگشتم و گفتم: «در زندگی جز انجام کارهای حرام و گناه چیزی نفهمیدم، یعنی خودم تلاشی برای فهمیدن نکردم اما الان !! الان!! چندتا سؤال ذهنم رو به خودش درگیر کرده که قبل از رفتن بپرسم». ملک گفت: «فکر نمیکنی برای فهمیدن خیلی دیر شده است؟» در حالی که اشک در چشمهام حلقه بسته بود گفتم: «راست میگی دیگه
خیلی دیر شده» و بعد به راه خودم ادامه دادم. ملک گفت: «لحظهای بایست» و بعد بهم نزدیک شد و گفت: «اگر الان به تو بگویم این چیزها که برای تو اتفاق افتاده است با وجود اینکه واقعیت دارد اما تو در عالم خواب میبینی چه میگویی؟» گفتم: «تا زمانی که در جهل باشم و ندانم اطرافم چه خبر و فقط به دنبال هوا و هوس باشم اگر هر شب هم این خوابها را ببینم باز بیدار میشم به سراغ کارهای اشتباهم میرم و همونها رو تکرار میکنم؛ بدبختی من و امثال من از تلاش نکردن برای فهمیدنه». ملک باز گفت: «امان ! امان !! امان از جهل برخی شما آدمها» و بعد گفت: «همراه من بیا»، گفتم: «دیگه کجا بیام من که اشتباه و ناسپاسیهام رو قبول کردم و پذیرفتم که عذاب الهی حقمه؛ دیگه بزار تو حال خودم باشم من واقعا تحمل دیدن اعمالم و ندارم». ملک گفت: «مگر نمیخواهی بفهمی تا از جهلی که داری کاسته بشه ؟» سرم رو به نشانۀ تأئید تکان دادم و ملک گفت: «پس همراه من بیا». بعد منو به فضای دیگهای برد، اونجا همه چیز زیبا و آرامش خاصی حکمفرما بود؛ افرادی را دیدم که ظاهر آراستهای داشتن و مهربانی در چهره و نگاهشون کاملاً نمایان بود، ملک گفت: «این عزیزان از بندگان صالح خدا هستن، هر سؤالی داری میتونی ازشون بپرسی و اگر مطلبی هم نیاز باشد خودشان برایت تعریف خواهند کرد، من دیگر باید بروم سعی کن تا میتوانی ازشون یاد بگیری.» فضای دلنشین و آرامی حاکم بود و دیگه از اون عذابها خبری نبود اما انگار هیچ حرفی برای گفتن نداشتم و هر چه میخواستم بپرسم و فراموش کرده بودم. یکی از اونها بهم نزدیک شد و گفت: «خوش اومدی ! معلومه لحظات سختی رو گذروندی، اینجا دیگه جای نگرانی وجود نداره و کمی آروم باش.»
گفتم: «نمیدونم از کجا شروع کنم و چه سؤالی بپرسم». گفت: «اشکالی نداره ما کمکت میکنیم، حالا بیا بریم پیش سایر دوستانمون که منتظرت هستن. در بین راه گفتم، انگار هیچ چیزی تو ذهنم نمیاد و اصلا نمیدونم چی بگم.» لبخندی زد و گفت: «عیب نداره، خودتو اذیت نکن، اصلاً میخوای قبل از اینکه به جمع دوستانمون بریم کمی با هم صحبت کنیم؟»
بله ! این طوری خیلی بهتره.
پس بیا بریم زیر اون درخت زیبا بشینیم و کمی از آرامش اینجا لذت ببریم.
مانند کودکی که بهش محبت میکنن از طرز رفتارش خیلی آروم شدم و با لبخند گفتم: «بریم». همان طور که مشغول راه رفتن بودیم تا به اون درخت برسیم، گفت:
یک سؤال ازت بپرسم؟
فوراً جواب دادم، آره بپرس
گفت: «تا به حال به گمشدۀ درونت فکر کردی؟ اینکه بدونی باید به دنبال چه چیزی باشی؟ تا به حال احساس نکردی گمشدهای در درونت داری؟ کمی فکر کردم و گفتم:
نه ! یعنی اصلاً منظور شما را نمیفهمم، میدونم از چیزهای دنیوی حرفی نمیزنید اما نمیدونم منظورتون چیه. با تبسمی که بر لب داشت گفت:
بیا روی این تخته سنگ بشین تا برات تعریف کنم.
تا به حال شده تو زندگی احساس کنی چیزی کم داری و از این موضوع ناراحت شده باشی و احساس کنی اگر به دستش بیاری حالت بهتر میشه؟
اره بارها و بارها با این موضوع روبرو شدم، مثلاً تو دوران نوجوانی بهخصوص زمانی که مدرسه میرفتم هرازگاه پیش میومد که از لباس یا کفش و یا حتی مدل خاصی از یک تلفن همراه خوشم اومده و حس میکردم اگر داشته باشمش حالم خیلی بهتر میشه اما الان که دارم اون روزها رو تو ذهنم مرور میکنم میبینم وقتی هم که به دستشون میآوردم شاید همون لحظه حالم و خوب میکرد اما بعد چند روز خیلی زود واسم عادی میشد، البته بزرگتر که شدم هم همین شرایط و داشتم فقط کمی خواستههام تغییر کرده بود مثل خونه، ماشین، حساب بانکی و... اما باز هم وقتی به دستشون میآوردم حال خوبم خیلی طولانی نبود و دنبال چیز بهتر بودم و فکر میکردم اگر به دستش بیارم حالم رو خوب میکنه.
یادت هست چه زمانی احساس کردی که دیگه همه چیز داری و هیچ چیز کم نداری که بخواد از نبودش اذیت بشی؟
نه بعید میدونم چون تا اونجا که یادمه همیشه احساس میکردم برای بهتر شدن و داشتن حال خوب باید یه چیزهایی رو به دست بیارم البته بعد از به دست آوردنش باز دنبال بهتر و بالاترش میرفتم.
تو این مدت هیچ وقت نشد از خودت بپرسی که تا کجا میخوای ادامه بدی، دیگه وقتش رسیده بگی این همونی هست که میخوام و بسه واسم؟
اگر هم بوده فقط تو اون مورد خاص چنین احساسی داشتم اما تو زمینههای دیگه باز به دنبال چیزهای بهتر میرفتم مثلاً اگر از ماشینم راضی میشدم حس میکردم خونۀ بهتری کم دارم، اگر از خونهام راضی میشدم حس میکردم از وسایل خونه چیزهایی کم دارم و این موضوع دربرگیرندۀ همۀ امور زندگی من بود.
تو تمام این کمبودها چند بار شد که حس کنی تو خودت رو کم داری و باید به دنبال خودت باشی؟
فکر کنم هیچ وقت!!
نگاهی بهم کرد و با لبخندی که به لب داشت و با لحن پر محبتش گفت:
تو در طول زندگی مدام به صورت فطری راهنمایی میشدی که به دنبال خودت باشی و خودت و پیدا کنی اما مسیر رو اشتباه رفتی و حتی حاضر نشدی یکبار فکر کنی و از خودت بپرسی که چرا وقتی به چیزی که میخوام میرسم باز عطشم نمیخوابه و به مانند کسی که گمشدهای داره و به هرجایی سر میزنه مدام از این شاخه به شاخۀ دیگه میرم. همۀ ما انسانها از درون گمشدهای داریم که خودمون هستیم و تا بهش نرسیم عطش خواستههامون آروم نمیگیره و مدام ما رو با خودش به اینور و اونور میبره و چه بسا که با لحظهای غفلت ما رو به بیراههایی هم بکشونه و باعث بشه به کارهای بسیار ناخوشایندی هم دست بزنیم.
تنشهای درونیم کمتر شده بود و حال و هوای بهتری داشتم و گفتم:
میتونم یه سؤال ازتون بپرسم؟
اره حتماً، راحت باش.
خب حالا اومدیم من یا هر شخص دیگهای متوجه میشدیم که باید خودمون و پیدا کنیم اون وقت چی میشد؟
وقتی گفته میشه باید خودمون رو پیدا کنیم قطعاً منظور همین بعد جسمی که تو آینه میبینیم نیست چون هر انسانی دارای دو بعد هست؛ یکی جسمی که از خاک درست شده و
به خاک بر میگرده و یکی بعد روحی که از خداوند سرچشمه میگیره و ما باید بیشتر به دنبال این بعد باشیم و اگر مسیر و درست تشخیص بدیم هرچه قدر بیشتر تلاش کنیم که خودمون و پیدا کنیم بیشتر به خدا نزدیک میشیم چون خداوند از روح خودش در ما دمیده و ما ذرهای ناچیز از وجود بیانتهای پروردگارمون هستیم و این کنکاش باعث میشه به اصل وجودیمون که ازش خلق شدیم یعنی خدا برسیم.
یعنی منظور شما اینه که شناخت خودمون مقدمهای هست برای شناخت و رسیدن به خدا؟
آفرین!! دقیقاً همین طوره. برای شناخت هر چیزی باید از جزء شروع کرد تا به کل رسید و نمیشه که ابتدا کل رو بشناسیم بعد نم نم بیایم سراغ جزء؛ و اگر چنین اتفاقی بیفته سطح درک و شناخت ما بسیار محدود میشه. به عنوان مثال، یک خودرو را در نظر بگیر اگر بخوایم نگاه کلی داشته باشیم وسیلهای برای رفت و آمد و.. که تمام درک ما هم ازش در همین حد خلاصه میشه. در حالی که همون خودرو از هزاران جزء تشکیل شده و هر کدوم وظایفی دارند و اگر یکی از آنها نباشد عملاً خودرو کار نمیکنه و ما به این جزئیات اهمیت چندانی نمیدیم. ولی اگر سعی کنیم نگاه ریزبینانهتری داشته باشیم و جزء به جزء با تمام قطعات آن آشنا بشیم علاوه بر اینکه شناخت درستی از خودرو پیدا میکنیم، باعث میشه که در نهایت به هدف کلی ساختش که وسیلۀ رفت و آمد و غیره است هم پی ببریم. البته نعوذ باالله نه خداوند خودرو است و نه ما اجزای آن و این فقط یک مثال ساده برای تشخیص جزء از کل بود. اما حقیقت گمشدۀ واقعی درون تمام ما آدمها خداست و برای رسیدن به پروردگار ابتدا باید خودمون رو که جزئی از ذات مقدس حق تعالی هستیم رو بشناسیم و به درکی از خودمون برسیم تا وجودمون آماده و محیای شناخت گمشدۀ حقیقی وجودیمون که همون خداست بشه و شناخت از خود در واقع مقدمهای است برای شناخت خداوند و رسیدن به گمشدۀ درونیمون که در ابتدا خودمون هستیم ما رو هدایت میکنه تا به گمشدۀ اصلی وجودمون یعنی یگانه خالق هستی برسیم.
بعد از کمی صحبت حال و هوام بهتر شد و وارد جمع شدیم و همۀ اونها به استقبال ما اومدن و خوشآمد گفتن و بعد از لحظاتی شروع به گفتگو کردیم. هر یک از اونها مطلبی رو برای آگاهی بیشتر من عنوان کردن که در ادامه میخونیم.
همۀ ما به خوبی میدونیم که هیچ کار خدا بیحکمت نیست و هر چیزی رو که خلق کرده حتماً واسش دلیلی داشته و هر کدوم معنایی رو به ما انسانها میرسونه. به عنوان مثال کلمات خود هر کدوم معنایی دارن مثل پدر، مادر، همسر و... اگر با دقت بیشتری نگاه کنیم کوه دریا و باد و بارون هم معنایی دارن و بیانگر چیزی هستن و یا حیوانات و درختان و سیارات و خلاصه هر چی که تو این عالم وجود داره برای ما انسانها به گونهای معنایی دارن، زیرا خدا فرموده که همۀ دنیا را برای انسان خلق کردهام و انسان رو برای خودم «يابن آدم خلقت الأشياء لأجلك و خلقتك لأجلي (اي فرزند آدم، همه چيز را براي تو آفريدم و تو را براي خودم)». همین حدیث قدسی خودش گواه اینه که انسان اون قدر بزرگ آفریده شده که میتونه به هر چیزی در این عالم معنا بده حتی به زندگی؛ چون خداوند این طور خواسته که انسان در مرکز عالم قرار بگیره و همۀ مخلوقات به دورش معنایی پیدا کنن و این نشون دهندۀ جایگاه بالای ما انسانها در این عالم خلقت است اما متأسفانه گاهی اوقات میبینیم که عدهای با عقل ناقص خود حرفهایی میزنن و تعاریفی برای زندگی میارن که از جهلشون سرچشمه میگیره و انگار نعوذبالله در جای خدا نشستن و هر چه به عقل ناقصشون میرسه به خوراک عدهای آدم تنبل که حال و حوصله ندارن به دنبال واقعیت برن میدن و اونها هم به راحتی میپذیرن. به عنوان مثال، یک شخصی که به او لقب فیلسوف هم دادن و در نگاه عدهای هم متأسفانه شاید عقل کل هم باشد میگوید زندگی اساساً این است که انسان برتر شود، خب اینکه اشکال ندارد اما مشکل در تعریف این شخص از برتر بودن است که انسانها را به دو دسته تقسیم کرده: دستۀ اول انسانهای قوی از نظر مقام و پول و ثروت و انسانهای ضعیف که هیچ کدام از اینها را ندارن. به عقیده این شخص اگر انسانهای ضعیف از بین برن فقط انسانهای موفق و برتر باقی میمونن و زندگی زیباتر میشه. انسانهای ضعیف حق زندگی ندارن چون باعث میشن دنیا به سمت ضعف حرکت کنه، چون اینها رو آدمهای تنبلی میبینن که نتونستن خودشون رو بالا بکشن. اما سؤال اینجاست که ضعیف و قوی بودن انسانها همینه که شما میگید؟ اصلاً شما توان شناخت انسان رو دارید که بخواید معیار ضعیف و قوی بودنش رو تشخیص بدید؟ یعنی انسانی که خدا میگه تمام عالم و واسه اون خلق کردم اگر پول داشته باشه قوی و اگر نداشته باشه ضعیفه؟ اگر همون شخصی که شما میگید قوی و حق زندگی داره تو یک شب تمام ثروتش رو از دست بده و دیگه صاحب اون پست مقامی هم که بوده نباشه، ضعیف و
حق زندگی کردن نداره؟ این حرفها یک نمونه از اون چیزهایی که عدهای میگن و عدهای هم کورکورانه ازش پیروی میکنن در حالی که معنای واقعی زندگی رشد کمال روحی و معنوی انسان است؛ حال میخواد فقیر باشه یا ثروتمند. خدا میگه تمام دنیا برای انسان اون وقت ما میگیم فلان شخص پول بیشتری داره و ماشین و خونهاش خیلی خوبه پس آدم قوی هست. تمام این عالم ابزاری برای ما انسانها که به وسیلۀ اون بتونیم رشد کنیم و چیزی بشیم که خدا میخواد، ما که برای پست و مقام و پول و ثروت خلق نشدیم اگر معیار مقام انسان باشه خب ما که اشرف مخلوقات هستیم، حال اشرف مخلوقات بودن بالاتر یا رئیس فلان اداره و شرکت و کشور و... ؟ و یا داشتن تمام عالم بیشتر یا مقداری پول و حساب بانکی؟ برای رسیدن به معنای زندگی باید آگاه باشیم و مراقب که رفتار و کردار اطرافیان و نوع دیدگاهشون ما رو فریب نده؛ شاید اونها بخوان تو جهل خودشون باقی بمونن و فکر کنن راه اشتباهی رو که میرن درسته چون واسشون لذت بیشتری داره اما اینکه دلیل نمیشه ما هم بخوایم همون راهی رو بریم که دیگران کورکورانه انتخاب کردن. راه و رسم زندگی را خدا در قرآن و به وسیلۀ انبیاء و امامان به ما نشون داده تا به درک واقعیش برسیم.
بعضی وقتها در زندگی با وجود اینکه همه چیز داریم خونه، ماشین، پول، کار و... اما حال دلمون خوب نیست. گاهی اوقات افرادی رو اطرفمون میبینیم که همه چیز دارن جز یک حال خوب. واقعاً چرا تو این روزگار اون قدر حال خوب کم شده و افراد کمی رو میشه پیدا کرد که قلباً از زندگیشون راضی باشن و حال دلشون خوب باشه؟ خیلی عجیبه که تو عصری زندگی میکنیم که علم و تکنولوژی بسیار پیشرفت کرده و به کمک رفاه و آسایش بشر اومده و به سرعت هم در حال پیشرفت اما این همه راحتی نه تنها حالمون و بهتر نکرده بلکه بدتر هم شدیم!!! قطعاً تو برهههایی از زندگی با مشکلاتی روبرو شدیم که به شدت روحمون رو آزار داده و احساس کردیم اگر حل بشه دیگه خوشبختیم و دغدغهای نداریم اما وقتی برطرف شده بعد از مدت کوتاهی باز هم حال خوبی نداشتیم، واقعاً علتش چیه؟ چرا اگر هم حال خوبی داریم خیلی کوتاه و موقتیه و موندگار نیست؟
فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُوا لِي وَلَا تَكْفُرُونِ
“بنابراين، مرا ياد كنيد [تا] شما را ياد كنم؛ و مرا سپاسگزاريد، و [نعمت هاى بيشمار] مرا ناسپاسى نكنيد. (بقره 152)
وَلَقَدْ مَكَّنَّاكُمْ فِي الْأَرْضِ وَجَعَلْنَا لَكُمْ فِيهَا مَعَايِشَ قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ
و به يقين ما به شما [مردم] در زمين توانايى [و اقتدار] بخشيديم و برايتان در آن وسايل [و امكانات] زيست قرار داديم، [امّا] چه اندك سپاس [خدا ] مى گزاريد.(اعراف/10)
دوست عزیز، مشکل ما هر چی که باشه (خونه، ماشین، بیماری و...) اگر روزی هم به لطف خدا حل بشه تا زمانی شکرگزار نعمتهای خدا نباشیم باز حال دلمون خوب نمیشه. امروزه اغلب ما آدمها با شرایط مختلف مادی و رفاهی و اجتماعی در یک چیز باهم برابر هستیم و اون هم اینه که حال دلمون خوب نیست و فقط بهونه میاریم که اگر این اتفاق تو زندگیم بیفته و یا به فلان آرزوم برسم حالم خوب میشه. خب اگر اینطوری بود اون شخصی که حداقل از نظر سلامتی و مادیات مشکلی نداره و تو رفاه کامله باید بهترین حال دنیا را داشته باشه، اون چی کم داره که حالش خوب نیست؟ من قبول دارم تو زندگی ممکنه اتفاقاتی بیفته که ما رو آزار بده اما واقعاً اگر اون مشکل حل بشه دیگه حالمون خوب میشه و هیچ بهونهای واسه ناراحتی نداریم؟ تا حالا چند بار تو زندگی از خدا چیزی خواستیم و احساس کردیم اگر چیزی که میخوایم بشه حالمون خوب میشه و دیگه بهونهای واسه حال بد باقی نمیمونه اما وقتی مشکل حل شد بعد از مدت کوتاهی برگشتیم سر خونۀ اول؟ مشکل ما اینه که در برابر نعمت های خدا شاکر نیستیم و هر چی بهمون میده تو نظرمون کم و ناچیزه. تا به حال چند بار شده بشینیم و بگیم خدایا شکرت که این نعمتها رو بهم دادی و این گرهها رو از زندگیم باز کردی و من هم به پاس قدردانی این لطفت با وجود اینکه یقین دارم تو بینیاز هستی و قادر به انجام هر کاری این گره را از زندگی کسی دیگهای باز میکنم؟ چند بار شده بشینیم و خدا رو به خاطر تمام نعمتهای که بهمون داده شکر کنیم؟ تا تونستیم مثل یک فرزند ناخلف که فقط و فقط از پدر مادرش توقع داره که همه چیزو واسش فراهم کنن و اگر یکی از خواستههاش برآورده نشه غر میزنه و ناسپاسی میکنه، فقط غر زدیم و گله و شکایت کردیم. شکرگزاری حتی در اوج مشکلات و سختی باعث میشه حال دلمون خوب بشه اما غفلت و ناسپاسی باعث میشه اگر در اوج رفاه هم که باشیم باز از درون حال خوبی نداشته باشیم. شکرگزاری از نعمتهای خدا خیلی آسونه؛ فقط کافیه کمی منصف باشیم اون وقت میبینیم که همه چیز چه زیباست. حال خوب یعنی خدایا داده و ندادهات را شکر.
قال الصادق عليه السلام:
لَوْ كَانَ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى عِبَادَةٌ تَعَبَّدَ بِهَا عِبَادُهُ الْمُخْلَصُونَ أَفْضَلَ مِنَ الشُّكْرِ عَلَى كُلٍّ لَأَطْلَقَ لَفْظَةً فِيهِمْ مِنْ جَمِيعِ الْخَلْقِ بِهَا فَلَمَّا لَمْ يَكُنْ أَفْضَلُ مِنْهَا خَصَّهَا مِنْ بَيْنِ الْعِبَادَاتِ وَ خَصَّ أَرْبَابَهَا فَقَال وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُور
اگر نزد خداوند عبادتى بهتر از شكرگزارى در همه حال بود كه بندگان مخلصش با آن عبادتش كنند، هر آينه آن كلمه را درباره همه خلقش به كار مىبرد، اما چون عبادتى بهتر از آن نبود از ميان عبادات آن را خاص قرار داد و صاحبان آن را ويژه گردانيد و فرمود: «واندكى از بندگان من سپاسگزارند».( مصباح الشریعه ص 24 و ص 25 )
قال على عليه السلام:
أكثِر أن تَنظُرَ إلى مَن فُضِّلتَ عَلَيهِ، فإنَّ ذلِكَ مِن أبوابِ الشُّكرِ؛
به كسى كه بر او برترى داده شده اى بسيار بنگر، زيرا اين كار يكى از انگيزههاى شكرگزارى است.(به ضعیفتر از خودت بسیار نگاه کن که موجب شکرگزاریات از خداوند میگردد)
(نهج البلاغه(صبحی صالح) ص 460، نامه 69)
امام جعفر صادق میفرمایند: (شکر نعمت، دوری از گناهان است و کمال شکرگزاری انسان گفتن الحمدلله رب العالمین).
هر چقدر از نعمتهای خدا بگیم و بنویسیم باز هم مثل قطرهای در برابر دریاست، ما عاجزتر از اونیم که توان درک تمام نعمت های آشکار و پنهون خدا رو داشته و اونطور که شایسته است قدر دان و شکرگزارش باشیم. خدا زمین را با هزاران نعمت به وجود اورد که ما در آسایش زندگی کنیم و از چیزهایی که وجود داره لذت ببریم. آخه چطور ممکنه باریدن بارون رو تماشا کنیم و از برکاتش غافل باشیم و یا خورشیدی که در آسمون قرار داره و از گرما و روشنایی و هزاران نعمت دیگهاش بهره ببریم ولی لحظهای فکر نکنیم که اگر روزی نباشه چی به سرمون میاد، مگر میشه به نعمت خاک و سنگ و فلز و... اندیشید که چطور واسه خودمون سر پناه و هزار چیز دیگه میسازیم و حق مطلب رو ادا کرد. اصلاً مگه میشه به کوهها و دریاها و
نعمتهاش نگاه کرد که فقط برای آسایش ما آفریده شده و شکرگزار نبود؟؟ هر جا را که نگاه میکنیم از گل و گیاه و درختان و کوه و دریا و سیارات و... گرفته تا تک تک موجودات و ذرات عالم فقط یک چیز به ما میگن که خدا ما رو برای تو آفریده تا در خدمتت باشیم.
بله حق با شماست. متأسفانه من نه تنها شاکر نبودم بلکه بسیار هم ناسپاسی کردم و از جسم و فکر و روحم فقط برای گناه استفاده کردم، این همه نعمت بیشمار خدا رو ندید گرفتم و به سراغ کارهایی رفتم که بر من حرام بود. شما راست میگید؛ خدا هیچ چیز واسم کم نزاشت اما من مثل بچهای که پدر و مادرش همۀ امکانات رفاهی رو واسش فراهم میکنن تا برای خودش کسی بشه اما در عوض به بیراهه میره و خودش رو تباه میکنه خودم رو فنا کردم. این رسم شکرگزاری نبود که بجا آوردم، مگه خدا چی از من خواست؟ جز اینکه با اطاعت کردن از دستوراتش شکر نعمتهاشو بجا بیارم تا باعث رشد و سعادتم تو دنیا و آخرت بشه.
تنها تو نبودی و نیستی که همه چیز و ندید گرفتی و با اعمال ناشایست ناسپاسی کردی، همۀ ما به نوعی این کارو کردیم حال یکی کمتر و یا بیشتر.
دلم میخواد بگم خدایا !!! میدونم که تمام این عالم در برابر بزرگی و عظمتت هیچی نیستن و مهربونیت در حق منِ ناسپاس بزرگترین نعمت عالم بود که من ازش غافل بودم. همه چیز رو واسم فراهم کردی که به سمتت بیام و فقط ازم خواستی که شکرگذار باشم تا بیشتر لذت ببرم و رشد کنم، تو حتی در شکرگذاری هم واسم نعمت قرار دادی تا از این طریق به آرامش برسم اما من روسیاه جز ناسپاسی و خرج کردن نعمتهای بیشمارت در راه گناهکاری نکردم. خدایا دلم میخواد در برابر ناسپاسیهام فقط یک جمله بگم؛ شکرت خدایا شکرت که اون قدر مهربونی. ای کاش یک بار دیگه برای اخرین بار بهم فرصت بدی تا بدیهام رو جبران کنم. (هرچند میدونم به اندازۀ نفسهایی که کشیدم فرصت دادی اما من غافل بودم)
در این عالم هر چیز ممکنه توجه ما رو به گونهای به خودش جلب کنه و باعث بشه از خودمون غافل بشیم و حتی ممکن تو برخی موارد اصلاً متوجه این غفلت نباشیم و فکر کنیم خیلی هم به خودمون توجه داریم.
با یک سؤال شروع میکنم تا به درک بیشتر موضوع کمک کنه. تا به حال شده وقتی جلوی آینه خودت رو آراسته میکنی و لباس مناسب میپوشی دقت کنی تو اون لحظه چه چیزی از ذهنت میگذره؟ اگر به این توجه کنیم که فقط خودمون لذت ببریم این نشون دهنده اینه که واسه خودمون ارزش قائلیم ولی اگر لحظهای ذهنمون به این سمت بره که کسی ما رو تو خیابون دید از تیپ ما خوشش بیاد اینجا دیگه ما به خودمون توجه نداریم بلکه به نظر و نگاه دیگران توجه کردیم. البته اینکه خودمون و واسه همسر و خانواده آراسته کنیم تا نظرشون رو جلب کنیم؛ نشوندهندۀ ارزشی که واسه همسر و خانواده قائلیم ولی یک رهگذر و یا یک نامحرم و حتی یک دوست چرا باید نگاهش مهم باشه؟ چرا باید حتی لحظهای از خودمون غافل بشیم تا نظر یکی دیگه رو جلب کنیم؟ مگه نظر چند نفر رو میتونیم متوجه خودمون کنیم؟ در حقیقت اگه بیشتر به رفتارمون دقت کنیم شاید بیشتر متوجه این موضوع بشیم که اغلب برخلاف اینکه فکر میکنیم به خودمون اهمیت میدیم؛ مدام توجهمون به دیگران و سعی میکنیم مطابق میل و نظر اونها باشیم.
به عنوان مثال ممکنه برای هر شخصی بارها پیش اومده باشه که دلش بخواد بدونه فلان هنرپیشه یا ورزشکار و سیاستمدار و... چه لباسی پوشیده، چی میخوره، چه ماشینی داره و حسابی غرق این مسائل پوچ بشه و یا حتی ممکنه وقتی از کنار کسی رد میشیم لحظهای کنجکاوی کنیم که طرف مقابل چه شکلیه که معمولاً هم تو موارد نامحرم پیش میاد، در واقع ما اون لحظه حواسمون از خودمون پرت شده و به شخص دیگهای توجه کردیم. البته در اینجا منظور الگوبرداری از رفتارهای شایسته یک انسان موفق نیست که جا داره بگم انسان موفق و کامل هم تعاریف خاص خودش و داره و صرفاً فقط به این دلیل که فلان شخص یک فوتبالیست، هنرپیشه، پزشک و یا مهندس موفق بوده؛ با وجود اینکه ممکنه تو اون مورد خاص گزینۀ مناسبی برای الگوبرداری باشه اما عقلانی نیست که صرفاً فقط به این دلیل برای تمام امور زندگیمون الگو قرارش بدیم. ممکنه یک هنرمند تو هنر خودش بسیار موفق باشه و ما هم چون اون حرفه رو دنبال میکنیم از تجربیاتش استفاده کنیم ولی این دلیل نمیشه که لباس پوشیدن و رفتار و نوع نگاه اون شخص به زندگی الگوی مناسبی برای ما باشه اون هم به این دلیل که چون در حرفهاش موفق بوده. این نوع غفلتها انواع مختلفی داره و فقط مختص یک مورد خاص نیست، مثلاً میشه اشاره کرد به توجهات زائدی که ذهنمون رو بیخود و بیجهت درگیر میکنه و معمولاً هم راجع به اشخاص رخ میده که فلان شخص چی راجع به ما فکر
میکنه، چه میگه، آیا از پوشش و رفتار ما خوشش اومده، آیا...؟ وقتی این اتفاق میفته دیگه واسه خودمون نیستیم و از خود غافل میشیم و دیگه فکر نمیکنیم که خودمون از چی خوشمون میاد و یواش یواش بدون اینکه متوجه باشیم واسه دیگران زندگی میکنیم. البته حرفم این نیست که ما هرکاری بخوایم انجام بدیم و بگیم خب دارم واسه خودم زندگی میکنم، چون هر چیزی قانون و آدابی داره که ما باید با در نظر گرفتن اون آداب و قوانین اونطور که میخوایم زندگی کنیم. به عنوان مثال کسی با لباس راحتی منزل به عروسی نمیره و بگه من برای خودم زندگی میکنم ولی اگر کت و شلوار هم نپوشید و دلش خواست یک لباس اسپرت یا محلی بپوشه هم هیچ اشکالی نداره. تمام اینها لباس هستن ولی هر چیزی یک آداب کلی داره و ما فقط میتونیم جزئیاتش رو تو همون چارچوب تغییر بدیم. مثلاً در یک جامعۀ اسلامی خانمها برای اینکه به خود ارزش بدن باید حجاب داشته باشن، حالا اگر کسی بگه من میخوام برهنه باشم و واسه خودم زندگی کنم که نمیشه، این شخص در واقع علاوه بر قوانین الهی، قوانین اون جامعه را هم نقص کرده اما میتونه نوع پوشش خودش و در چارچوب قوانین به اختیار خودش انتخاب کنه.
خیلی از ما انسانها وقتی خونه هستیم خیلی کمتر به خودمون توجه میکنیم ولی همین که میخوایم از منزل خارج بشیم و یا در جمعی حضور پیدا کنیم خیلی بیشتر به ظاهرمون میرسیم و از نظر رفتار سعی میکنیم شخصیتی رو از خودمون نشون بدیم که واقعیت ما نیست. اینکه ما زمانی که در جامعه حضور پیدا میکنیم ظاهری شیک و آراسته داشته باشیم نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم خوب و پسندیده است ولی اشکال کار اونجاست که برخی از ما هیچ تلاشی نمیکنیم که واقعیت درونمون رو اصلاح کنیم و در خلوت خود یا خانواده همون شخصیتی رو داشته باشیم که تو جامعه سعی میکنیم از خودمون در ظاهر نشون بدیم. شخصیت با رفتار فرق داره و نباید این دو رو اشتباه بگیریم، شخصیت ما واقعیت ما انسانهاست و تحت هیچ شرایطی متناسب با محیط عوض نمیشه ولی رفتار ما قطعاً زمانی که در جمع دوستان و یا خانواده هستیم با زمانی که در محل کار هستیم متفاوت هست. به عنوان مثال، یک شخص هم در مجالس شادی شرکت میکنه و هم در مجلس عزا ولی رفتاری که در این دو مجلس داره با هم متفاوت در حالی که شخصیتش یکیه. برخی از ما تلاش نمیکنیم به شخصیت دلخواه خودمون نزدیک بشیم ولی زمانی که در محیطی قرار میگیریم
شخصیتی خلاف چیزی که هستیم و میخوایم نشون بدیم. مثلاً آدم پرخاشگری هستیم ولی سعی میکنیم خودمون رو شخصی آروم و صبور نشون بدیم و به محض اینکه در شرایط قرار میگیریم نمیتونیم واقعیت درونمون رو کنترل کنیم و شخصیت پرخاشگرمون خودش و نشون میده. در حالی که باید تلاش کنیم برای اینکه از وجودمون لذت ببریم به شخصیت دلخواه خودمون برسیم نه اینکه چون دیگران ازمون تعریف کنن تصمیم به تظاهر چنین کاری بگیریم. یا زمانی که خونه هستیم از نظر ظاهر اصلاً به خودمون توجه نمیکنیم و یا خیلی کم اهمیت میدیم و میگیم کسی نیست که فقط خودمم و یا غریبهای که نیست خودم و همسرم و خانوادهام هستیم و توجیهات از این قبیل که باید تو جواب بگم چه کسی مهمتر و با ارزشتر از خودمون وجود داره؟ این اولین اشتباه ما آدمهاست که خودمون رو نمیبینیم و برای وجودمون ارزش قائل نیستیم در حالی که برای یک انسان هیچ کس با ارزشتر از خودش نیست. در مرحلۀ بعد خانوادهمون با ارزشترین آدمهای زندگیمون هستن و ما اگر در درجۀ اول نتونیم برای وجود خودمون ارزش قائل باشیم، چطوری میتونیم به عزیزانمون اهمیت بدیم؟ اشتباه بعدی ما اینه که فکر میکنیم اگر تو خلوت به خودمون اهمیت بدیم به زحمت میفتیم ولی این زحمت نیست و بیانگر ارزشیه که واسه خودمون قائلیم، چطور اون وقت که میخوایم بریم تو جامعه به خودمون میرسیم و اسمش اهمیته ولی زمانی که تنها هستیم اگه همین کارها رو کنیم اسمش میشه زحمت؟ تمام این رفتارها نشون دهندۀ اینکه ما به خودمون توجه نمیکنیم و واسه دیگران زندگی میکنیم و نظر اونهاست که مهمه. فکر کنیم از فردا که بیرون میریم هر کس به خودش توجه کنه و اصلاً نگاه نکنه که فلان نفر چی پوشیده یا چه ماشینی و تیپ و هیکلی داره و... حالا چطوری از خونه میریم بیرون؟ اما هستن کسانی که به معنای واقعی به خودشون توجه میکنن، این افراد رو اگر در یک سیارۀ دیگه هم تنها بزاریم باز همون طور به خودشون اهمیت میدن که زمانی بین میلیونها انسان زندگی میکنن. این افراد بهترین عطر و لباس و واسه خودشون استفاده میکنن؛ اغلب این آدمها کسانی هستن که به روح خودشون هم خیلی توجه میکنن و دارای عزت نفس بالایی هستن و بدون توجه به اینکه تمام دنیا مخالف یا موافقشونن کار درست و انجام میدن و هیچ وقت به خاطر ارزشی که برای جسم و روحشون قائل هستن کار اشتباه بر خلاف دستور خدا انجام نمیدن. توجه زائد به دیگران ما رو از خودمون غافل میکنه، چرا باید مهم باشه فلان خانم یا آقا نظرش راجع به ما چیه مگه چه اهمیتی دارد؟ چرا باید با کنجکاوی راجع به آدمهایی که به ما ربطی ندارن سر خودمون رو گرم کنیم؟ مگه نگاه و توجه ای بالاتر از خدا هم وجود داره؟ پس
چرا یک لحظه نگاه نمیکنیم که اگر فلان رفتار و داشته باشیم خدا راضی هست یا نه؟ یا خدا از پوششمون راضی هست یا نه؟ ما چیکار داریم که هر کسی از کنارمون رد میشه لحظهای ذهنمون درگیرش بشه، حالا میخواد هر شکل و قیافه و پوششی داشته باشه چه فرقی به حال ما میکنه ؟ و یا اگه اونها به ما توجه کنن یا نه چه تأثیری در زندگی ما داره؟ سالها از عمرمون گذشت و فقط برای دیگران زندگی کردیم که چی راجع به ما میگن و چه نگاهی بهمون دارن و یا ما راجع بهشون فکر کردیم. در واقع زمانی هم که فکر میکنیم چی راجع به ما فکر میکنن این ما هستیم که به اونها فکر میکنیم در حالی که شاید لحظهای هم به ما فکر نکنن. این همه سال ذهنمان درگیر این مسائل بود و برای دیگران زندگی کردیم چه نتیجهای واسمون داشت؟ چی شد؟ چه چیزی به ما اضافه کرد؟ ای کاش!! ای کاش!! ای کاش میدونستیم با خودمون چه کردیم. دو کشتیگیر رو در نظر بگیر که با هم مسابقه میدن، یکی فقط توجهاش به خود و توانایی خودش ولی دیگری از خود کمی غافل شده و به تواناییهای طرف مقابل مانند قد و هیکل و عضلاتش دقت میکنه، به نظرت پیروز و بازنده میدون کدوم یک هستن؟ قطعاً اونکه به خود و تواناییهای خودش توجه داشته برنده مسابقه میشه؛ حتی اگر از نظر توانایی هم حریف بالاتر باشه همین یک لحظه غفلت همه چیز رو به باد میده. زندگی هم همینه؛ وقتی از اصل وجودی خود و انسان بودن خود توجه رو برداریم و هر کسی سر راهمون اومد بهش توجه کردیم بازندۀ این زندگی میشیم. ما انسان هستیم و دیگران هم انسان و همۀ ما را خدا خلق کرده چه چیز این انسان ما را از خود و خدای خودمون غافل کرده که وقتی به خودمون میایم میبینیم نه اعتماد به نفس داریم و نه عزت نفس و فقط به دنبال تأئید دیگران هستیم و یا مشغول فکر کردن به دیگران. ما برای توجه به خود و خدای خود آفریده شدهایم نه توجه به دیگران.
اگر توجه ما به یک نیازمند باشه که کمکش کنیم و تو این فکر باشیم که پول جهیزیۀ دخترش رو داره؟ و یا اگه بیماری خاصی خودش یا خانوادهاش داره از پس مخارجشون بر میآید و هزاران چیز دیگه، فرق داره با اینکه فکر کنیم که آیا همون نیازمند فکر میکنه ما آدم خوبی هستیم یا نه. یکی غفلت به همراه داره و یکی باعث خشنودی و رضای الهی میشه.
اگر هم خواستیم تو زندگی به دنبال نگاه و توجه دیگران باشیم باید:
«تو زندگی به دنبال نگاهی باشیم که خودش محتاج نگاه دیگران نباشه».
اغلب ما به نحوی با واژۀ اعتماد به نفس آشناییم و یا اینکه بهتربگم داشتن یا نداشتن اعتماد به نفس رو تا حدی در شرایط مختلف تجربه کردیم و دلمون خواسته تو جامعه، میان دوستان و یا هرجایی که هستیم اعتماد به نفسمون تو اوج خودش باشه و از داشتنش لذت ببریم. اما واقعیت اینه که برخی از ما در اغلب موارد به جای لذت بردن از داشتنش از نداشتنش عذاب میکشیم. سؤال اینجاست که اصلاً چرا ما باید اعتماد به نفسمون کم باشه؟ چرا با وجود اینکه میدونیم این موضوع چقدر تو زندگی و کسب موفقیتهامون تأثیر داره باز نمیتونیم اون طور که دلمون میخواد داشته باشیمش و از شیرینیش لذت ببریم؟ درسته که ما با مطالعه و استفاده از دانش افراد متخصص در این حوزه میتونیم تا حد قابل توجهای اعتماد به نفسمون رو پرورش بدیم اما با این وجود اگر ریشهای درمان نشه خلاءهاش همیشه همراهمون باقی میمونه. قطعاً در طول تاریخ افرادی بودن که تلاش کردن با ارائه راهکارهای مفید؛ به انسانها کمک کنن که بتونن خودشون رو بیشتر باور داشته باشن و در خیلی از موارد به موفقیت و نتایج چشمگیری هم دست پیدا کردن. اما نکته اینجاست که بهترین مشاور ما انسانها چه کسی هست؟ کی بهترین و جامعترین راهحلها رو میتونه ارائه بده؟ قبل از اینکه توضیح بدم ازت یه سؤال دارم!!؟
بفرمائید!!!
اگر خودروی لوکس و گرانقیمت و یا یک وسیلۀ الکترونیکی مثل تلفن همراه و لب تاپ و...داشته باشی وقتی که خراب بشه اونو کجا میبری که واست تعمیرش کنن؟
اگه نمایندگی داشته باشه اول میبرم اونجا.
چرا نمایندگی؟
چون خودشون ساختن و بهتر تشخیص میدن که ایراد از کجاست و اگه نیاز به قطعهای هم باشه به راحتی میتونن تعویض یا تعمیرش کنن.
آفرین!! دقیقاً همین طوره. حالا در نظر بگیر ما با یک واژه روبرو هستیم به نام انسان که فقط مختص من و شما نیست و دربرگیرندۀ تمام انسانها از ازل تا ابد است، حالا این انسان دچار
مشکلی شده؛ چه کسی بهتر از پدیدآورنده و خالقمون میتونه اشکال کار و بهمون بگه و ما رو راهنمایی کنه؟
قطعاً هیچکس.
خداوند در سورۀ اسراء آیۀ 70 فرموده:
به یقین به فرزندان آدم کرامت دادیم و آنان را در خشکی و دریا (بر مرکبهایی که در اختیارشان گذاشتیم ) سوار کردیم، و به آنان از نعمتهای پاکیزه روزی بخشدیم و آنان را بر بسیاری از آفریدههای خود برتری کامل داده ایم.
در این عالم مخلوقات بیشماری درحال زندگی هستن که حتی ما از وجودشون بیخبریم اما خدا ما رو برتر از سایر مخلوقات خلق کرده، یعنی یک مهندس چندتا خودرو ساخته که همگی هم منحصر به فرد هستن اما زمانی که ازش میپرسن کدوم یک بهتر میگه همشون عالین اما فلان مدل چیز دیگهاس؛ امکاناتی داره که هیچکدوم ازاینها به گرد پاش هم نمیرسن، اصلاً اینو یه جورایی سفارشی واسه خودم ساختم. در خصوص ما هم همین موضوع صدق میکنه.«يا ابن آدم خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلي، همه چيز براي انسان آفريده شده است و انسان براي خدا(حدیث قدسی)»
خدا نگفته فلان شخص رو برای خودم آفریدم بلکه حرف اینه که من کار ندارم کشاورزی، کارگری، دکتر یا مهندسی و...، من انسان را برتری بخشیدم وخواستم بشه خلیفۀ خودم پس درونش چیزهایی قرار دادم که با هیچکدوم از مخلوقاتم قابل مقایسه نیست. حالا ممکنه عدهای متناسب با تلاش و شرایطی که دارن در موقعیت اجتماعی بهتری باشن اما این موضوع دلیل برتر بودنشون نسبت به دیگران نمیشه چون برتری انسان در کمال واطاعت از دستورات خداست نه پول ومدرک و پست و مقام. یکی از مخلوقاتی که خداوند فرموده ما انسانها از او برتر هستیم دشمن قسمخوردۀ ما ابلیس که به خاطر توانایی که خدا در اختیارش قرار داده میتونه بر ذهن و فکر ما نفوذ کنه و چیزی که میخواد رو بهمون القا کنه.
مثل ترغیب برای خشم، شهوت، دروغ، تکبر، ضعف و... البته ناگفته نباشه زمانی میتونه موفق بشه که ما اجازۀ این کار رو بهش بدیم. اون از این طریق اعتماد به نفس ما را نشونه میگیره که در برابر آدمهای دیگه احساس ناتوانی کنیم اون هم به خاطر مسائل دنیوی نه اخروی و زمانی که ما را تو این دام گرفتار کرد دیگه به راحتی بهمون مسلط میشه و مدام حرصش و خالی میکنه که تو ناتوانی از فلان شخص پایینتری و....
این کار مگه چه سودی واسش داره؟
سود این کار واسش اینه که ما رو پایین بیاره، اون قدر پایین که فراموش کنیم هدف از خلقت ما چی بوده و در برابر هر کسی احساس پوچی و ناتوانی بهمون دست بده به غیر از خدا، و این دقیقاً عکس چیزی هست که خدا ما را خلق کرده؛ یعنی از همه مخلوقات برتریم و در برابر احدی چیزی کم نداریم به غیر از خودش. اما اعتماد به نفس واقعی چیه؟ اعتماد به نفس از ایمان قوی میاد اینکه من انسان هستم و اشرف مخلوقات و در هر جایگاه اجتماعی هم که باشم مهم اینه که من انسانم و خدا منو توانمند آفریده. وقتی اینطوری به اعتماد به نفس نگاه کنی دیگه تو هیچ کاری احساس ناتوانی نمیکنی چون میدونی با تلاش از پسش برمیای و برای رسیدن به نتیجۀ مطلوب با انگیزۀ بیشتر قدم برمیداری تا موفق بشی. از طرفی هم جلوی کسی که ازت موفقتر باشه احساس پوچی و بیارزشی نمیکنی چون میدونی معیار اصلی برای برتری میزان ایمان وعبد بودن ما انسانهاست. یعنی میشه شغل سادهای داشت و از هزار دکتر و مهندس بالاتر و باارزشتر بود و یا در بعد دنیوی انسان بسیار موفقی بود و به خاطر اعمال ناشایست از حیوان چهارپا هم پایینتر باشیم. همونطور که خداوند فرموده: (پس به اعمال و میزان ایمانت نگاه کن ببین در چه جایگاهی هستی). حالا خودت رو باور کن که تو انسان خلق شدی و برای هدف اصلی که همان رسیدن به کمال است تلاش کن و اون قدر به خدا وصل باش که در برابر هیچ مخلوقی احساس ضعف نکنی. اعتماد به نفس و عزت نفس از اعتماد و ایمان به خدا سرچشمه میگیره نه قیافه و تیپ و پول و ثروت که البته اگر اینها از راه صحیح و درست به دست اومده باشه قطعاً در رشد و پیشرفتمون کمک بسیار شایانی میکنه. انسان باید با ایمان به توانمندیهایی که تو وجودش قرار داده شده در جهت شکوفا کردنشون تلاش کنه و این یکی از شاخصههای عبد بودن به شمار میاد.
گروه اول: این گروه افرادی هستن که زندگی را به درستی فهمیدن و به خدا ایمان دارن. چنین افرادی یقین دارن که بازگشت ما به سوی خداست و این دنیا را مانند گذرگاهی میبینن که ازش عبور خواهند کرد و تمام تلاش خودشون رو میکنن که بر خلاف آنچه خدا امر کرده عمل نکنن. این افراد یقین دارن که وعده خدا بالاخره محقق میشه و روزی عدل تمام دنیا رو فرا میگیره و این امر زمانی محقق میشه که آقا امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) ظهور کنند و تمام تلاششون رو میکنن که از سربازان ایشان باشند و حتی با افتخار جونشون رو هم تو این راه میدن. اینها میدونن که از زندگی چی میخوان و برای رسیدن بهش تلاش میکنن.
گروه دوم: این افراد هم مثل گروه اول به خدا ایمان دارن و میدونن که خدا وجود داره اما برخلاف گروه اول نمیخوان که از دستوراتش پیروی کنن و میخوان ابلیس رو اطاعت کنن و برای رسیدن به هدفشون دست به هرکار و جنایتی میزنن. حتی اون قدر ظهور آقا امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) را باور دارن که از سالیان سال نسل به نسل خودشون و برای چنین روز آماده کردن و نقشههاشون و یکی پس ازدیگری پیش میبرن. این افراد هم به خوبی میدونن که از زندگی چی میخوان اما راهشون از گروه اول جداست و روبروی هم هستن.
گروه سوم: و اما وای بر این گروه که هیچ درکی از زندگی ندارن و اصلاً نمیدونن برای چی به دنیا اومدن و زندگی میکنن. این افراد که اغلب مردم دنیا را تشکیل میدن نه در گروه اول هستن و نه در گروه دوم، اما از گروه دوم هم بدترن چون اونها میدونن که چی میخوان ولی گروه سوم فقط بازیچهای هستن تو دست گروه دوم که هر طور بخوان بازیشون بدن، چون این گروه اهل تفکر و تأمل نیستن و فقط به دنبال اینن شب روز بشه و روز شب. این افراد جاهل بدون اینکه متوجه باشن داره چه بلایی سرشون میاد تو پازل شیطانصفتان قرار میگیرن و مقابل گروه اول میایستن و از دستورات الهی سرپیچی میکنن و خودشون هم به دنبال حقیقت نمیرن که واقعیت زندگی رو بفهمن و کورکورانه مقابل حق میایستن. متأسفانه اینها آلت دستی بیش نیستن؛ زیرا فریب زرق و برق دنیا و لذتهای زود گذرش را خوردن اما این موضوع دلیل بر این نمیشه که از عذاب گناهانشون ذرهای کم بشه. اگر بخواهم در مورد این گروه حرف بزنم به یک حدیث از امیرالمؤمنین مراجعه میکنم.
امیرالمؤمنین در نهج البلاغه در خصوص این افراد چنین میفرمایند:
«كالبهیمة المربوطه همها علفها او المرسلة شغلها تقممها: همانند حیوانات پروارى كه تنها به علف مىاندیشند و یا حیوانات دیگرى كه در چراگاهها رها شدهاند و از این طرف و آن طرف خرده علفى بر مىگیرند» به تعبیر دیگر گروهى مرفهند همچون گوسفندان پروارى، و گروهى نیازمند مانند گوسفندانى كه در بیابانها در بدر دنبال آب و علف مىگردند و هر دو گروه هدفشان جز شکم چیزى نیست.
حال کمی بیشتر فکر کن که اگر خدای نکرده تو این گروه قرار گرفتی خودت رو نجات بدی، نجات یعنی اول آگاه بشی و بعد با عقلت تصمیم بگیری و راه درست رو انتخاب کنی. قطعا یک انسان عاقل آخرتش و با این دو روز دنیا عوض نمیکنه. کمی فکر کن و اجازه نده که گروه دوم وسیلهای قرارت بدن برای رسیدن به اهدافشون، اونها دقیقاً همینو میخوان که اون قدر سرگرم زندگی بشی که دیگه متوجه نباشی در اطرافت چی میگذره و حقیقت چیه.
در این عالم حقایق زیادی وجود داره که ما خیلی از اونها رو پذیرفتیم. مثلاً تاریکی شب حقیقت شب است و روشنی روز حقیقت روز. ماهیچ وقت نمیتونیم تو تاریکی شب به آسمون خیره بشیم و بگیم عجب روز زیبایی، چون تاریکی حقیقت شب است. اگر با دقت لحظهای به اطرافت نگاه کنی متوجه خواهی شد که در اطراف ما حقایق بینهایتی وجود داره که ما نمیتونیم منکرشون بشیم، نمیتونیم به دریا خیره بشیم و بگییم عجب کویر زیبایی؛ و یا مقداری نمک بخوریم و بگیم چه نمک شیرینی، زیرا شوری حقیقت نمک است و خشکی حقیقت کویر و این حقایق عالم خارج از توان و اراده من و تو و یا هر مخلوق دیگهای هست. هدف از آفرینش ما پرستش و اطاعت بیچون و چرا از دستورات خداست و پذیرش و عدم پذیرش از جانب ما ذرهای در واقعیت تأثیر نداره. شاید ما بتونیم به تاریکی شب خیره بشیم و بگیم عجب روز زیبایی اما هیچ گاه قادر نیستیم که حقیقت شب را که همون تاریکی است و ازش بگیریم. حالا میتونیم از دستورات خدا سرپیچی کنیم و به دنبال سرگرمیها و لذتهای زود گذر حرام بریم اما نمیتونیم حقیقت این عالم رو تغییر بدیم و بگیم: «میخوام هر کار دلم میخواد تو این دنیا انجام بدم و با اون دنیا هم کاری ندارم»، چون حقیقت این عالم اینه که آخرت و روز حساب و کتاب وجود داره و ما نمیتونیم به جای خدا تصمیم بگیریم و تغییرش بدیم و چه بخوایم یا نخوایم اطاعت و بندگی وظیفۀ ماست و درصورت سرپیچی باید جوابگو
باشیم. میدونم ممکن کمی خاطرت آزرده بشه و بگی اینکه نمیشه!! چرا میخواید زور بگید؟ من میخوام هر کاری دلم خواست انجام بدم ولی سعی کن کمی تأمل کنی و بیندیشی که اگر خداوند اراده نمیکردن ما در این عالم زندگی کنیم هیچ گاه خودمون قادر به این نبودیم که خلق بشیم، پس خیلی راحت بپذیر که این عالم یک فرمانروا داره که تمام قوانین خیر و شر و بر اساس حکمت خود که به سودمون باشه تعیین کرده و اوست که امر میکنه و ما هم باید اطاعت کنیم و شکرگزارش باشیم و اگر بخوام تو یک جمله بگم حقیقت این عالم چیه باید بگم فقط و فقط تو پرستش و بندگی خدا خلاصه میشه.
(وَاللهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَجَعَلَ لَکُمْ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ)؛ خداوند شما را از رحم مادرانتان بیرون آورد، در حالی که هیچ نمیدانستید و برای شما چشم و گوش و قلب قرار داد تا شاید شکرگزاری کنید. (نحل 16)
امام صادق (علیهالسلام) فرموده اند: «خداوند غیور است و هر غیوری را دوست دارد و به خاطر غیرتش تمام کارهای زشت اعم از آشکار و پنهان را حرام فرموده است.» (1)
انسان باید غیرتمند باشه حالا میتونه غیرتش در جهت تلاش برای کسب رزق حلال و حفظ و نگهداری از خانواده و سرزمین باشه و یا محفوظ نگه داشتن جسم و روح خود از ارتباط با نامحرم و.... غیرت اقسام مختلفی داره اما بحث الان ما در مورد یکی از اونهاست که در ادامه بهش میپردازم. اما قبلش میخوام تو در مورد غیرت توضیح بدی تا بدونم چه اندازه با این موضوع آشنا هستی.
خب من غیرت رو اینطور فهمیدم که اگر کسی به ناموسش نگاه بد داشت و مزاحمش شد سکوت نکنه و جلوش در بیاید و اجازه نده هیچ احدی به ناموسش نگاه چپ داشته باشه حتی اگر به قیمت جونش تموم بشه.
اینکه گفتی درسته اما به نظرت در مورد این موضوع غیرت فقط در همین خلاصه میشه؟ بیا طور دیگهای به موضوع نگاه کنیم.
1) الکافی: 1/535/5
به نظرت اگر یک خانمی در این دنیا هیچ کسی رو نداشت و تک تنها بود کسی نباید روش غیرت و تعصب داشته باشه؟ تا به حال شده پیش خودت فکر کنی که این غیرت چی هست و از کجا اومده؟ یا همین حرفی که زدی و گفتی کسی به ناموس ما نگاه بد نداشته باشه، چند بار شده پیش خودت فکر کنی که همون قدر که ناموس ما واسمون مهمه و روش حساس هستیم دیگری هم به همین اندازه رو ناموسش تعصب داره؟ انشاءالله هیچ انسانی به خفت بیغیرتی گرفتار نشه که ناموس واسش مهم نباشه اما اگر خدای نکرده کسی گفت من ناموس واسم مهم نیست؛ و خود اون شخص هم (خواهر، همسر، دختر و... ) بگه اگر کسی نگاه حرام بهم داشت اصلاً واسم مهم نیست میشه بهش نگاه بد داشت یا اینکه اون شخص میتونه جلو نامحرم هر طور دوست داشت ظاهر بشه؟ واقعیت اینه که غیرت از آن خداست و وقتی خداوند فرموده خودت را از نامحرم بپوشان و یا چشمت رو از نگاه به نامحرمان بپوشان و از اعمال حرام دوری کن یعنی اینکه ای بندۀ من، اگر قرار بود هر کسی بگه من خودم مشکلی ندارم با این موضوع و یا کسی رو نداشته باشه روش تعصب داشته باشه همه میتونن خودشون رو تو بیغیرتی رها کنن و دیگه محرم و نامحرم معنایی نداشت باشه سخت در اشتباهی. فراموش نکن خالق شما من هستم؛ وقتی میگم غیرت داشته باشید یعنی من روی بندگانم تعصب دارم و شما هم باید چنین باشید. نباید براتون فرق داشته باشه که اون شخص ناموس خودتونه یا کس دیگه، بدونید که این فرمان منه و اگر کسی محرم و نامحرم را زیر پا بزاره در درجۀ اول این من هستم که به غیرتم بر میخوره. ای بندهای که میگی بدن خودمه و اختیارش رو دارم به هر کسی دلم خواست نگاه کنم و یا برای هر کی بخوام نمایانش کنم، ازت سؤالی دارم مگه صاحب اون جسم تو هستی؟ اگر تویی خب تغییرش بده، وقتی عضوی دچار نقص میشه فرمان بده که بهتر از قبلش به وجود بیاد. صاحب واقعی جسم تو من هستم و من روی چیزی که به امانت در اختیارت گذاشتم غیرت دارم، ای تویی که حرمت این جسم و نگه نمیداری؛ فقط لحظهای عظمت منو به اندازه توانت درک کن تا خشمم و بهتر بفهمی و ناچیز بودنت رو در برابر من کامل احساس کنی، اگر صبوری میکنم به خاطر اینه که دوستت دارم و میخوام بهت فرصت بازگشت بدم.
دوست عزیز، اگر لحظهای بزرگی و عظمت خدا رو درک کنیم آیا باز هم به خودمون اجازه این همه جسارت و بیادبی رو در محضر پروردگار میدیم؟ متأسفانه برخی از ما آدمها تو ذهنمون به نامحرم فکر میکنیم و فراموش کردیم که خدا از ذهن ما آگاهه و دوست نداره حتی لحظهای
فکر حرام از ذهنمون بگذره چون همون طور که ما میتونیم از فکر به ناموس دیگران لذت ببریم دیگران هم میتونن از تخیل راجع به ناموس ما لذت ببرن، چه آقا به خانم فکر کنه یا خانم به آقا فرقی نداره هر دو ناموس به شمار میان، و اگر این کار زشت خوبه نباید ناراحت بشیم دیگران هم به ناموسمون فکر کنن و لذت ببرن، حالا به نظرت این بیغیرتی هست یا نه؟ روزی جوانی نزد پیغمبر اکرم (صلىاللهعلیهوآلهوسلم) رفت تا برای زنا اجازه بگیره، پیغمبر فرمودند آیا دوست داری کسی با خواهر و مادرت زنا کند؟ جوان پشیمان شد و رفت. بعضیها فکر میکنن که غیرت همیشه از طرف مرد باید باشه در حالی که کاملاً اشتباه میکنن چون یک موضوع دو طرفه هستش و آقایون هم از این موضوع خیلی آسیب میبینن، اگر خانمی، برادرش، پسرش و یا همسرش و... واسش مهم باشه هیچ وقت حاضر نمیشه که چند تا خانم هوسباز به خاطر اینکه مورد توجه دیگران قرار بگیرن خودشون رو به هزار شکل در بیارن که باعث تحریک مردهاشون بشن و آخر سر هم خیلی راحت بگن خب میتونن نگاه نکنن و هیچ وقت هم غیرت خودش قبول نمیکنه طوری جلوی نامحرم ظاهر بشه که همین بلا رو سر آقایون دیگه بیاره چون خدا میدونه که چه عواقب وحشتناکی به همراه داره. قطعاً تو جامعه آدمهایی هستن که دیگه به بیغیرتی عادت کردن پس تو به طرف مقابل کار نداشته باش؛ تو خودت و ببین و خدا رو با اون همه غیرت وصف نشدنیش، سرت رو پایین بنداز و به آرامی از کنار نامحرم رد شو طوری که اصلاً کسی اونجا نبوده، فقط نگاهت به خدا باشه و چیزهایی که ازت خواسته.
امام علی (علیهالسلام) فرموده اند:
پیغمبر اکرم (صلىاللهعلیهوآلهوسلم) می فرمایند: آدم محکم کسی است که بر نفس خودش غالب باشد. (1)
تمایلات وجود انسان شبیه طوفانیه که وقتی شروع به وزیدن میکنه چیزی جلودارش نیست. تو وجود ما آدمها تمایلات زیادی وجود داره مثل، جوانمردی، مهربانی، عبادت، عشق به خدا، شهرت، ثروت، قدرت، شهوت و... که برخیشون تو وجودمون بارزتره. این تمایلات به دو شکل هستن یا مثل طوفان شروع به وزیدن میکنه و ما رو با سرعت تمام به عرش میرسونه یا به فرش
1) تفسیرنورالثقلین، جلد4، ص208
میکشونه. یعنی هم میتونه انسان رو صاحب عزت و بزرگی کنه و هم به ذلت و خواری بندازه. به عنوان مثال، فرد سالخوردهای رو در نظر بگیر که سالها عبادت کرده ولی یکی از تمایلات بد و ناپسند درونش رو مثل شهوترانی حرام رو کامل از وجودش ریشهکن نکرده و تو گوشهای از ذهنش نگه داشته، همین شخص بنا به هر دلیلی از سمت یک نامحرم مورد توجه قرار میگیره و ناگهان میل شهوترانی که از ریشه کن کردنش غافل بوده مثل طوفان شروع به وزیدن میکنه و اونو به سمت گناه میکشونه و چون تاب مقاومت در برابر لذت اون عمل حرام رو نداره اسیر تمایلاتش میشه و هر چیز که برای آخرتش اندوخته رو تو لحظهای به باد میده و به غیر از رسوایی و ذلت چیزی واسش باقی نمیمونه. خاطرم هست روزی در محلی که زندگی میکردیم فرد میانسالی که از تمکن مالی خوبی هم برخوردار بود رو غرق در خون جلوی خونهای دیدم و وقتی ماجرا رو از مردمی که اونجا حضور داشتن پرسیدم، متوجه شدم که اون شخص با وجود اینکه صاحب زن و بچه و زندگی بوده به دعوت یک خانم به منزلش رفته و همسر اون خانم هم همون لحظه از راه میرسه و اون شخص از ترس رسوایی خودش رو از پنجره به بیرون انداخته تا فرار کنه اما درجا به خاطر شدت ضربه جونش رو از دست داده بود. عجب مرگ بدی !! به خاطر لحظهای شهوترانی هم جونش رو از دست داد و هم رسوا شد. گاهی اوقات هم ممکنه این تمایلات جهتش به سمت خوبی و پاکی باشه و سر بزنگاه آدم رو نجات بده و به عرش برسونه. مثل کسی که آب را به روی امام حسین (علیهالسلام) و فرزندان و یارانش بست اما در آخرین لحظه همین تمایل به پاکی نجاتش داد و باعث شد نامش به عنوان یک انسان آزاد و پاک به نام حر تا ابد باقی بمونه. آزاد بودنش از هوای نفس، از تمایلات دنیا، از گناهان و شهوات دنیا باعث شد الگوی بسیاری از انسانها بشه تا بعد از پشیمانی از گناه بدونن راه توبه بازه و برگردن. ما باید همیشه مراقب تمایلات نفسانیمون باشیم تا اگر احساس کردیم میخواد ما را به بیراه بکشونه، افسار نفسمون رو بکشیم و برش گردونیم تا نتونه بهمون غلبه کنه و تمایلاتی رو تو وجودمون پرورش بدیم که با غلبهاش بر ما باعث نجاتمون از هوی و هوسهای دنیوی بشه. باید همیشه سعی کنیم تمایلاتمون رو بشناسیم و در صدد اصلاحشون باشیم و به سمت خوبی سوقشون بدیم چون همینها هستن که وجودمون رو میسازن و باعث عزت و ذلت ما در دنیا و آخرت میشن.
همۀ ما به خوبی میدونیم که ساختار ما انسانها چه از نظر جسمی و چه روحی بسیار پیچیده است. یکی از همین پیچیدگیها «حس» نام داره که خداوند در وجودمون قرار داده تا بتونیم حالتهای مختلف رو تجربه کنیم. به عنوان مثال، در یک لحظه خبر خوشایندی میشنویم که منجر به خوشحالی و برانگیخته شدن حسهای خوب در ما میشه و در همون لحظه بلافاصله خبر ناگواری بهمون میدن که اوقات ما را تلخ میکنه و باعث میشه احساس ناراحتی عمیقی در ما به وجود بیاد. حسهای زیادی وجود داره که در طول زندگی مدام باهاشون سر و کار داریم؛ مثل: شهوت، خشم، تنفر، خستگی، شادابی و لذت و... اما سؤال اینجاست که این حواس چگونه میتونن باعث گمراهی ما بشن؟
فرض کن در محیطی قرار داریم که نامحرم هم اونجا حضور داره و ما لحظهای بهخاطر لذتی که از درون ما را تشویق به چشمچرانی میکنه بهش خیره میشیم و این در حالی اتفاق میفته که ما یقین داریم این کار چه برای خانم و چه آقا حرومه اما به خاطر احساس لذتِ گذرایی که اون لحظه در ما به وجود میاد کوتاهی میکنیم و این عمل حرام و انجام میدیم. و یا سر موضوعی با شخصی دچار اختلاف نظر شدیم و احساس میکنیم که قصد فریب ما رو داره به همین دلیل ناگهان حس خشم در ما برفروخته میشه و باهاش درگیر میشیم و کارهایی انجام میدیم و یا الفاظی به کار میبریم که اصلا درست نیست اما بعد از گذشت چند ساعت و یا چند روز متوجه میشیم اگر اون موقع خشم بر ما غالب نمیشد و از کوره در نمیرفتیم نه تنها اون فرد قصد فریبمون رو نداشته بلکه حق هم با اون بوده و این ما بودیم که اشتباه کردیم. مواردی را مشاهده کردم که واسم بسیار عجیب بوده و البته دردناک، یکی از همینها تحت تأثیر قرار گرفتن حسهای گمراهکننده برخی والدین است که باعث میشه در برخورد با فرزندان دچار اشتباه وحشتناکی بشن و اون اولادی که خلف است رو آزار بدن و از درون برای خود توجیهاتی بیارن؛ بدون اینکه ذرهای از عقل کمک گرفته باشن کاملاً در رکاب نفس شیطانی وجودشون عمل میکنن و اینگونه ابلیس و نفس شیطانی بهشون مسلط میشن تا فرزندی که پاک و معصومه رو از این طریق آزار بدن و خدا میدونه که این چه درد بزرگی برای اون اولاد خلفه که برای رضای خدا دم نمیزنه. از طرفی همین پدر و مادر وقتی با فرزند دیگری که تمام وجودش را هوا و هوسهای هرزه فرا گرفته و در هزار و یک آلودگی به سر میبره روبرو میشن به دلیل اینکه رو عقل و احساسشون مسلط نیستن باز تحت تأثیر شیطان قرار میگیرن و از دیدنش
حس خوشایندی در وجودشان غلیان پیدا میکنه و طوری در برابر بدیهاش خودشون رو قانع میکنن که انگار او بوده که معصوم است و مورد ظلم واقع شده و تمام اشتباهات و بد ذاتیهاش رو فراموش میکنن یا واسش توجیه میآرن. فقط به دلیل اینکه حس گمراهکننده غالب میشه و ذرهای فکر نمیکنن که چرا باید در برخورد با این شخص تا این اندازه نرمش به خرج بدن اما فرزندی که خودش رو فدای خانواده کرده رو مدام با توجیهاتی که فقط واسه خودشون قابل درکه و هیچ عقل سلیمی قبولش نداره آزار بدن. پس کاربرد عقل کجاست؟ کدام عقل سلیم بین خوبی و پاکی و بدی و هرزگی این گونه حکم میکنه جز عقلی که تحت سیطرۀ نفس شیطانی باشه که بهشون حکم میکنه خوب و بد کدومه. این حسها تا این اندازه میتونه خطرناک و گمراهکننده باشه که حتی پدر مادرها را هم به راحتی دچار چنین اشتباهات عجیبی کنه تا نسبت به فرزندانشون هم اینگونه در جهت عکس عمل کنن و به راحتی توجیه بیارن و خودشون رو نسبت به عملکردشون قانع کنن.
و یا در برههای از زمان زندگی میکنیم که کشور دچار جنگ است و دشمن قصد نفوذ به خاک و سرزمینمون رو داره و ما هم میخوایم برای دفاع از وطن بریم اما ناگهان حس ترسی در ما به وجود میاد که ممکنه کشته، زخمی و یا اسیر بشیم، ترس از این موضوع ما رو منصرف میکنه تا دیگران برن و این اتفاق ممکنه برای هر کسی اتفاق بیفته و اگر هر شخصی بخواد این طوری به موضوع نگاه کنه دیگه کسی نمیمونه برای دفاع از ناموس و کشورش و همه میزارن به عهدۀ دیگری و دشمن هم به راحتی وارد خاک ما میشه و به کودک و پیر و جوان و مرد و زنمون هم رحم نمیکنه و هر کاری که نباید کنه رو انجام میده.
این حسهای درونی در واقع از نفس شیطانی ما سرچشمه میگیرن و همیشه در کمین هستن تا با تحریک ما به روشهای گوناگون بر عقلمون حاکم بشن تا گمراهمون کنن به همین دلیل همیشه باید مراقب باشیم تا گمراه نشیم.
یکی از مؤثرترین راهها برای کنترل اینه که ما شیوه و روش مشخصی برای زندگیمون داشته باشیم و مدام در جهت الهی کردن روش زندگیمون تلاش کنیم تا زمانی که در لحظات خاص نفس شیطانی خواست گمراهمون کنه اولین چیزی که به ذهنمون برسه این باشه که این کار برخلاف شیوۀ زندگی هست که برای خودمون با کمک از دستورات خدا تعیین کردیم، در این
لحظه اگر حس لذت نگاه به نامحرم در ما به وجود بیاد فوراً متوجه میشیم که نباید این کار رو انجام بدیم چون خلاف راه روش زندگیمونه و یا اگر خشممون برافروخته شد فوراً این تو ذهنمون بیاد که تصمیم ناگهانی نمیگیرم و ابتدا باید قبل از هر اقدامی فکر کنم و موارد بیشمار دیگهای که وجود داره.
امیرالمؤمنین(علیهالسلام) میفرمایند: از سرگرمی و کارهای غفلتزا دوری کن زیرا که تو بیهوده آفریده نشدهای تا به سرگرمی بپردازی و مهمل رها نشدهای تا بیهودگی کنی. (1)
شاید با خواندن این حدیث اولین چیزی که به ذهنمون برسه این باشه که اگر سرگرمی در زندگی وجود نداشته باشه، همه چیز کسلکننده میشه و برای لحظاتی حس کنیم که باید سالها یک زندگی بیروح و خستهکننده رو بگذرونیم تا شاید خدا ازمون راضی بشه؛ اما اصلاً اینطوری نیست و نظر خدا و امیرالمؤمنین هم این نیست که اگر این گونه بود خداوند اون قدر دنیا را متفاوت خلق نمیکرد تا هم دریا باشه هم کوه و جنگل و کویر و.. که ما از رفتن به این مکانها لذت ببریم. مگه میشه به دریا رفت و لذت نبرد و یا شب رو تو کویر گذروند و از دیدن آسمون پرستاره به ذوق نیومد و یا از نشستن کنار یک رود زیبا حالمون خوب نشه؟ پس میشه به جرئت گفت متنوع آفریده شدن این جهان در کنار هزاران دلیل و حکمت خدا قطعاً یکیش برای سرگرم شدن و تفریح و لذت بردن ما آدمهاست؛ در واقع، نه تنها کسی با تفریح و سرگرمی مخالف نیست بلکه بسیار هم سفارش شده که انجام بدیم چون فواید زیادی رو واسمون به همراه داره. البته موضوع صحبتم در خصوص گناه و غیر گناه بودنشون نیست چون همگی میدونیم اگر تفریح با گناه همراه باشه که از بنیان اشکال داره و اگر هم با ثواب همراه باشه و ما رو یاد خدا بندازه مزایای زیادی واسمون داره و علاوه بر داشتن حال خوب باعث رشدمون هم میشه. در کنار این دو نوع، سرگرمیهای بیفایدهای هم وجود داره که انجامش در اون لحظه نه گناه داره و نه ثواب بلکه فقط در حد گذراندن اوقات فراغته و نه بیشتر. مثل تماشای بازی فوتبال، سریال و یا انجام بازیهای رایانهای و... که همگی اگر به اندازه باشه اشکالی نداره اما وقتی واسمون مهم شد و تبدیل به بخش بزرگی از زندگیمون بشه میتونه خیلی جای نگرانی داشته باشه. اینکه یک تیم فوتبال در یک سرزمین دیگه و یا اصلاً داخل کشور خودمون
1) غررالحکم، 2435
ببره یا ببازه، اول بشه یا آخر چرا باید اون قدر عدهای رو درگیر کنه که آرامش زندگیشون رو حتی خیلی کوتاه به هم بزنه؟ و یا برخی افراد عادت دارن تمام وقت خود را صرف بازیهای رایانهای و فیلم و سریال کنن، خب تا این اندازه چه سودی داره جز اینکه باعث غفلت انسان میشه؟ و یا دنبال کردن مداوم زندگی شخصی برخی افراد مشهور و خیلی موارد ریز و درشت دیگه که انجامشون در ظاهر گناه نداره اما زمینهساز غفلتمون میشه و ما رو از اصل آفرینشمون دور میکنه و زمانی به خودمون میآییم که سال های بسیار زیادی از عمرمون رو صرف کارهای بیهودهای کردیم که اگر ذرهای از این وقت و در جهت رشد و کمال صرف میکردیم هم از دنیا بیشتر لذت میبردیم و هم آخرتمون رو مفت از دست نمیدادیم.
پیغمبر عزیزمان محمد مصطفی (صلىاللهعلیهوآلهوسلم) در مورد بر حذر داشتن از کوچک شمردن گناه میفرمایند: ( کوچکی گناه را نبینید بلکه ببینید که به چه کسی گستاخی کردهاید.) (1)
اسم گناه به خودی خود ترسناکه چون میدونیم اگر مرتکب خطا بشیم عذابش رو میچشیم، اما بعضی وقتها برخی اعمال ناشایست اون قدر تو نظرمون لذتبخش میان که اصلاً به عاقبتش فکر نمیکنیم و عذابش رو به جون میخریم. حالا بمونه که چون اغلب ما آدمها طعم شیرین پاک بودن رو نچشیدیم ذرهای لذت ناچیز و بیارزش از روی هوی و هوس رو فکر میکنیم خیلی زیاده. شاید بارها این سؤال ذهنمونو به خودش مشغول کرده باشه که اصلاً گناه یعنی چی؟ یا اینکه اصلاً چرا باید گناهی وجود داشته باشه که ما بخوایم با انجامش به عذاب دچار بشیم؟ در حقیقت گناه همون نافرمانی از مقررات نظم جهان خلقت که از سوی خدا به ما امر شده و ما هم موظف به رعایتش هستیم. البته ما از دوران کودکی به رعایت برخی از دستورات عادت کردیم و خیلی هم با موضوع اطاعت و پیروی از مقررات بیگانه نیستیم. به عنوان مثال، زمانی از طرف پدر و مادر موظف به انجام برخی کارها و یا از انجام بعضی امور منع میشدیم و یا در دوران مدرسه باید به موقع در کلاس حضور پیدا میکردیم و یا هنگام رانندگی، کار، مسابقات علمی و ورزشی و... موظف به رعایت برخی قوانین بودیم و هستیم و در صورت تخلف با مجازاتهایی روبرو خواهیم شد، حالا این عالم یک قوانین و مقرراتی داره که از سوی خدا به ما ابلاغ شده و در صورت نافرمانی نیز تنبیه میشیم. در واقع تعریف گناه
1) کنزالفواد جلد 1، ص55
میشه هر گونه نافرمانی از دستورات خداوند و اولین کسی هم که در این عالم سرپیچی کرد ابلیس بود. نکتۀ مهمتر اینه که خداوند پاک و منزه است و ما رو برای عذاب خلق نکرده بلکه آفریده که صاحب عزت بشیم، و اگر همۀ ما آدمها و یا حتی موجودات عالم هم بخوایم از دستورات الهی سرپیچی کنیم قادر نخواهیم بود ذرهای به پروردگار آسیب برسونیم و در نهایت تمام عواقب گناه به خودمون برمیگرده. به جرئت میشه گفت در این عالم هیچ گناه یا ثوابی وجود نداره که سود و ضررش متوجه خدا بشه و هر عمل شایسته و ناشایستی که مرتکب بشیم عواقبش چه خوب و چه بد به خودمون و اطرافیانمون بر میگرده. اگر بحث بهشت و جهنم هم کنار بزاریم و از نگاه دنیوی بررسی کنیم با انتخاب یکی از نافرمانیها و اندکی تفکر به راحتی متوجه میشیم با انجام این اعمال جسم و روح خود ماست که تباه میشه، فقط کافیه به عاقبت کاری که انجام میدیم کمی فکر کنیم. به عنوان مثال، اگر خدا امر کرده مال حرام نخورید و دزدی نکنید مگه کسی میتونه از خدا سرقت کنه؟ پس عواقب این کار فقط به خودمون برمیگرده. اگر شخصی رو تو جامعه دیدیم که به دنبال چیزهایی رفته که خدا ما رو منع کرده و گرفتار اعتیاد شده و جسم و روحش را به نابودی کشونده مگه به خدا ضرر رسونده؟ همین شخص روزی از خیلی ما آدمها سر زندهتر و شادابتر بوده اما همین مخدرها و محرکها و مشروبات باعث شده که به چنین روزی بیفته و به راحتی همه چیزش رو ازدست بده. و یا خانم و آقایی که مرتکب زنا میشن و جسم و روح خودشون و جامعه رو به منجلاب میکشونن مگه تونستن ذرهای به خدا آسیب بزنن؟ در حالی که فقط خدا میدونه چه بلایی سر خودشون و اطرافیانشون آوردن و فقط در نگاه دیگران تلاش میکنن که ظاهرشون و حفظ کنن.
اما چرا گناه وجود داره؟ مگر نمیشد خدا ما را به گونهای خلق میکرد که کسی قادر به نافرمانی نباشه؟ همۀ ما به خوبی میدونیم که خدا دانا و قادر مطلق است و به هر چیز تواناست اما اگر گناه وجود نداشت انسانهای خالص و پاک از افراد خطاکار جدا نمیشدن که بر این اساس زندگی ابدیمون در آخرت مشخص بشه. گناه نشوندهندۀ واقعیت ما آدمهاست و هر چیزی که در درون خود پنهون کردیم رو نمایان میکنه. شیطان هزاران سال عبادت کرد اما در وجودش غرور و تکبر و نافرمانی رو پنهان کرده بود در حالی که خدا بهش آگاه بود و زمانی که در موقعیتش قرار گرفت نتونست واقعیت وجودش رو مخفی نگه داره و به راحتی
همه چیز رو از دست داد و از بهشت رانده شد. او اگر واقعاً با تمام وجود به خدا علاقه داشت هیچگاه نافرمانی نمیکرد.
امام علی (علیهالسلام) میفرمایند: خود را با استغفار خوشبو کنید تا بوی گناهان شما را رسوا نکنند. (1)
شاید سؤال پیش بیاد که مگه گناه هم بو داره؟ شاید هم بگیم این یک تشبیه که ما بد بودن گناه رو درک کنیم ولی این جمله عین حقیقته و گناه واقعاً بو داره. ما انسانها هم مانند هر چیز دیگهای بویی داریم اما با این تفاوت که ما دارای دو بُعد جسم و روح هستیم و خوشبو کردن جسم کار راحتیه و هر کسی میتونه با زدن عطر جسمش و خوشبو کنه. در واقع باید بگم جسم ما آدمها مانند یک شئ بیجان که به راحتی میشه خوشبوش کرد؛ یعنی اگر ما یک عطر و به یک چوب خشک بزنیم همون بو را میده که به جسممون میزنیم. پس بوی واقعی ما آدمها چیزی نیست که از جسم ما به مشام میرسه بلکه اون چیزی هست که روحمون بهش آغشته است. البته روح مانند جسم نیست که بهش عطر بزنیم و خوشبو بشه بلکه روح ما عطر و بوش رو از اعمال و رفتار ما میگیره که اگر خوب باشه خوشبو میشیم و اگر هم خدای نکرده آلوده به گناه باشیم طبیعتاً بوی نامطبوع میگیریم. ما آدمها همون طور که با کارهای خوب وجودمون رو معطر میکنیم به صفات و نیک و حسنه، با هر گناهی هم که مرتکب میشیم روحمون رو در منجلاب و لجنزار فرو میبریم و قطعاً در همچین جایی بویی جز تعفن وجود نداره که انسان بتونه خودش رو بهش آغشته کنه. نکتۀ مهم اینجاست که هر کسی نمیتونه به راحتی این بو رو بفهمه چون اول باید خودش رو از هر آلودگی پاک کنه تا قادر به درک این موضوع بشه. به عنوان مثال، شخصی به همراه چندتا از دوستاش مشغول مصرف دخانیات هستن، این فرد تا زمانی که مشغول کشیدن سیگار باشه قادر به درک بوی دخانیاتی که روی لباسشون نشسته نیست، اما وقتی شخصی که سیگار نمیکشه وارد جمع میشه بلافاصله میگه چه بوی سیگاری میاد چون خودش از این موضوع پاکه و به راحتی بوی بقیه رو میفهمه. حالا خود شخص مصرفکننده میره حموم و لباسهاش رو عوض میکنه و تا قبل از سیگار کشیدن برمیگرده تو جمع دوستاش ولی این دفعه به راحتی متوجه بوی دخانیاتشون میشه. این استحمام مشابه همان استغفار است که امیرالمؤمنین بهش اشاره
1) وسائل الشیعة، ج16، ص70
فرمودند برای پاکیزه شدن روح از بوی بد گناه، این مثال برای روح هم صدق میکنه و انسان زمانی میتونه بوی گناه دیگران رو بفهمه که خودش از هر آلودگی به دور باشه. ما آدمها میتونیم بنا به انتخاب خودمون و متناسب با پولی که میدیم بهترین رایحهها رو برای لباس و جسممون بخریم تا خوشبو بشیم اما قطعاً این بوی واقعی ما نیست چون در این صورت هر کسی توان مالی بهتری داشت خوشبوتر از بقیه میشد. هر عمل ناپسندی یک بوی بدی داره که با انجام و تکرارش روحمون بهش آغشته میشه و زمانی که گناهان ما زیاد بشه وجودمون مثل فاضلابی که انواع نجاستها و کثافات به درونش ریخته میشه بوی بسیار نامطبوعی به خودش میگیره. حالا فکر کن که ما آدمها بوی واقعی همدیگر رو درک میکردیم، به نظرت دیگه میشد زندگی کرد؟
متأسفانه باید بگم نه!!!
اگر روزی هزار بار هم بهترین عطرهای دنیا رو میزدیم باز هم بوی متعفن همه جا رو پر میکرد چون درون چاه فاضلاب هر چه قدر هم عطر بریزیم باز هم بوی نجاست میده. عطر وجودی واقعی ما همونه که از روحمون به مشام میرسه و این رایحۀ خوشبو نزد خداست و کسی باهاش معطر میشه که اعمال پاک و شایسته انجام بده و هیچ وقت خداوند کسی رو که آلوده به گناه باشه را معطر و خوشبو نمیکنه. استغفار و ترک گناه به همراه اعمال شایسته باعث میشه خدا بهمون نگاه کنه و بهترین رایحههاشو که فقط نزد خودشه بهمون بزنه چون میخوایم به ملاقات خودش بریم پس یقین داشته باش که خیلی خوشبو میشیم.
اغلب ما آدمها وقتی کلمۀ حق الناس رو میشنویم اولین چیزی که به ذهنمون میرسه اینه که پول کسی رو نخوریم، اگر مال و اموالی به امانت پیشمونه به صاحبش برگردونیم و به طور آشکار و پنهان دزدی نکنیم و مواردی از این قبیل که البته همگی هم درسته. اما سؤال اینجاست که آیا حق الناس در همین مسائل خلاصه میشه که مال و اموال کسی رو حتی به اندازۀ یک ارزن به ناحق تصاحب نکنیم؟ یعنی اگر غیبت کنیم، تهمت بزنیم، دروغ بگیم و یا کسی رو مورد آزار جسمی و روحی قرار بدیم حق الناس نیست؟ آیا تا به حال شده فکر کنی که حق الناس که خدا حتی اونو به حق خودش که بینهایت نعمت به ما داده مقدم میدونه و فرموده، من از حق خودم میگذرم اما از حق بندگانم نخواهم گذشت شامل چه مواردی
میشه و چه مسائلی رو دربرمیگیره؟ اگر مال شخصی رو به ناحق صاحب شدیم و او دچار آسیب روحی شد، بعد از مدتی بهش برگردونیم دیگه حقی به گردن ما نمیتونه داشته باشه؟ قطعاً این طور نیست چون ما فقط ضرر مادیشو جبران کردیم و آسیبی که به روح و روانش زدیم رو تا خودش رضایت نده حقیه که به گردن ماست و در آخرت باید در محضر پروردگار پاسخگو باشیم. در حقیقت حق الناس تمام ابعاد وجودی انسان اعم از مادی و معنوی را دربرمیگیره و اون قدر خداوند برای این امر اهمیت قائلاند که حتی یک اخم نابجا که باعث آزردگی شخصی بشه حق الناس به شمار میاره و باید در آخرت جوابگو باشیم.
برچسب زدن واژهای بیگانه برای ما نیست و در طول زندگی بارها و بارها به طرق مختلف باهاش روبرو شدیم. مثل زمانی که برای خرید به درون یک فروشگاه میریم و صاحبش برای اینکه ما متوجه قیمت و مشخصات اقلام بشیم، روی هر کالا با زدن یک برچسب ویژگیهای اون محصول رو واسمون توصیف کرده. اما یک برچسب دیگه وجود داره که ما خواسته و ناخواسته به برخی از اعمال و رفتارمون میزنیم. به عنوان مثال، شخصی دروغ گفتن رو یک عمل بسیار ناشایست میدونه اما فردی دیگه این کار رو نوعی زرنگی قلمداد میکنه اینجا یکی به دروغ برچسب بد زده و سعی میکنه ازش دوری کنه و هیچ وقت تو زندگی تحت هیچ شرایطی انجامش نده و دیگری فریب دیگران را نوعی زرنگی برای خودش میدونه و از انجامش هم ابائی نداره. این مثال، یک نمونه از دنیای اعمال و رفتار ماست که برای روشن شدن مطلب گفتم، اما دربرگیرندۀ تمام رفتارهای کوچک و بزرگ ما میشه مثل، تهمت، دزدی، غیبت، فحشا، کمک به فقرا، ریا، صداقت، خوشاخلاقی و هر چیزی که به ذهنمون میرسه.
حالا سؤال اینجاست که چرا انتخاب برچسبها تو زندگیمون اهمیت زیادی دارن؟
وقتی ما به اعمال و رفتارمون برچسب میزنیم اون موضوع مدام تو ذهن ما با همون برچسب به نوعی تکرار میشه و با ملکه شدنش تو ضمیر ناخودآگاهمون باعث ترغیب و یا دوری ما از اون کار میشه که در نتیجه راه و روش زندگیمون رو مشخص میکنه. به عنوان مثال شخصی دروغ، تهمت، غیبت، زنا، خشونتو... رو بد میدونه و زمانی هم که در این شرایط قرار بگیره به طور ناخودآگاه ازش فاصله میگیره چون وجودش اون کار رو نمیپذیره و در عوض صداقت، محبت، مهربانی، رزق حلال، عبادت پروردگار و... را خوب میدونه و فطرت انسانیش به این
سمت و سو سوقش میده. همین برچسبهای خوب و بد رفتار ما را شکل میدن و باعث میشن که ما انسان خوب یا بدی بشیم. حالا شخصی هم خلاف این رو عمل میکنه و حلال و حروم واسش مهم نیست و زنا و فحشا و تهمت ودروغ و خیلی اعمال ناشایست دیگه رو واسه خودش لذتبخش تعریف کرده و بدون توجه به عاقبت کارش هر کاری رو که نفسش طلب کنه خوب میدونه و نتیجهاش هم میشه انسانی که خدا و ملائک و سایر آدمها ازش بیزارن و چند وقتی در این دنیا به زندگیش ادامه میده و در آخر هم به سزای اعمالش میرسه. اما انتخاب برچسب درست از عقل و آگاهی انسان و احکام الهی سرچشمه میگیره به این دلیل که ممکنه بعضی وقتها به خاطر غفلتمون خوب و بد رو درونمون به درستی غربال نکرده باشیم و یک جا از عقل و حکم الهی پیروی کنیم و جای دیگه از هوای نفس، به همین دلیل باید مدام خودمون رو با دستورات خدا پالایش کنیم تا اونهایی که درست هستن رو تقویت و اونجا که برچسب اشتباه زدیم رو برچسبش رو تغییر بدیم که دیگه سمتشون نریم تا وجودمون روز به روز پر از پاکی و زیبایی بشه. ما باید مدام به خوب و بدهایی که تو ذهنمون ملکه شدن دقت کنیم و تو اصلاحشون بکوشیم و برای این کار فقط کافیه عمل ناشایستی رو که تا به حال برچسب خوب بهش زده بودیم و انجامش میدادیم، برچسبشو بکنیم و خط قرمز دورش بکشیم و این رفتار رو تو وجودمون ممنوع اعلام کنیم و ضربدر قرمزی که روی یک کار شایسته زده بودیم و هیچوقت هم سمتش نمیرفتیم و پاک کنیم تا نورش وجودمان رو پر کنه و از اون لحظه به بعد همواره به یاری خدا اون عمل و رفتار زیبا رو تو وجودمون تقویت کنیم.
قضاوت با خودت...
مدتهاست در این دیار اتفاقهای عجیبی میفته و خیلی از ما آدمها هم کورکورانه میپذیریم و ازش پیروی میکنیم. یکی از همین اتفاقاتی که میخوام در موردش باهم صحبت کنیم معضلی به نام امروزی بودن هست که باعث شده برخی افراد در غالب همین موضوع هر رفتار ناشایستی رو انجام بدن و واسه توجیه این رفتارهای ناشایست خیلی راحت بگن ما امروزی هستیم. اما تا به حال شده فکر کنیم چرا یک دفعه این کلمه امروزی بودن اون قدر تو جامعۀ ما فراگیر شد؟ اصلاً این کلمه از کجا اومد؟ امروزی بودن اصلاً تعریف خاصی هم داره؟ اگه داره خب چی هست؟ اگر نداره چرا باید یک کلمه بدون هیچ تعریف خاصی تو جامعه تا این اندازه
پررنگ بشه؟ تا به حال شده فکر کنیم وقتی چهارچوبی برای یک کلمه در نظر گرفته نشه به چه معناست؟ و یا از همه مهمتر اینکه چرا باید کلمه امروزی بودن یک نقطۀ مقابل داشته باشه به نام اُمُّل بودن؟ آیا تا به حال فکر کردیم از نظر کسانی که خودشونو امروزی میدونن امل چه کسانی هستن؟ اصلاً تا به حال شده بیایم و ویژگیهای یک انسانی که خودشو امروزی میدونه با کسی که بهش میگن امل رو با عقلمون و بدون هیچ تعصبی مقایسه کنیم که کدوم یک با ارزشتر هستنن؟ اینها سؤالاتی است که هر انسانی باید با عقل نه با نفس راجع بهشون کمی تأمل کنه و بعد به عنوان یک قاضی عادل بین این دو قضاوت کنه که کدوم یک حق و کدوم یک باطل هستن.
واقعیت اینه که ما در یک برهه از تاریخ زندگی میکنیم که علم و تکنولوژی نسبت به سالها و قرون گذشته پیشرفت کرده و تمام مردم دنیا سعی میکنن خودشون رو در حد توان با این علم وتکنولوژی بیشتر وقف بدن تا بتونن راحتتر زندگی کنن. به عنوان مثال در گذشتههای دور افراد برای اینکه از حال کسی با خبر بشن مجبور بودن یک مسافت طولانی رو طی کنن تا اون شخص رو ببینن و به علت سختی راه کمتر میتونستن از هم خبری بگیرن، اما با پیشرفت تکنولوژی و اومدن تلفن این امر دیگه به سختی گذشته نیست و افراد خیلی راحت میتونن از حال هم با خبر بشن. این امر ابتدا فقط در غالب شنیدن صدای همدیگه بود ولی امروزه علاوه بر شنیدن صدا، میتونیم تصویر همدیگه رو در هر کجای دنیا که باشیم در یک چشم به هم زدن ببینیم؛ در این برهه از زمان تمام افراد سعی میکنن دانش خودشون بروز کنن تا از این تکنولوژی بیشترین بهره رو ببرن. پس در واقع امروزی بودن رو اگر بخوایم تعریف کنیم باید بگیم امروزی بودن به معنای بروز کردن دانش و آگاهی و استفاده حداکثری از عقل و شعور است و در هر جای دنیا که باشیم باید در حد توان خودمون و بروز کنیم. اما تعریف امروزی بودن از نگاه برخی افراد که از قضا تعدادشون هم کم نیست در جامعۀ ما چیه؟ برخی افراد امروزی بودن رو در علم و دانش و سطح فرهنگ و شعورشون نمیبینن و فقط در ظاهر و نوع پوشش مثل بیحجابی و یا رفتارهای ظاهری که در برخورد با نامحرم برای جلب توجه دارن و مسائلی از این قبیل خلاصه کردن. حالا با هم بررسی میکنیم تا بهتر بفهمیم آیا این افراد امروزی هستن یا نه؟ اصلاً این تعریف امروزی بودن درسته یا خیر؟ به عنوان مثال تعدادی خانم و آقا را در نظر بگیر که پوشش مناسبی ندارن و در برخوردهاشون با هم هیچ محدودیتی
رو در نظر نمیگیرن به این عنوان که ما امروزی هستیم. خب سؤل اینجاست شما چه چیزتون امروزیه؟ دست و پا و اندامهاتون که برهنه میکنید جهت جلب توجه تا بگید با کلاس هستیم، همونه که هزاران سال پیش انسانها داشتن. پس از نظر اندام و ظاهر کسی نمیتونه بگه ما امروزی هستیم و فقط ماییم که دست و پا و چشم و گوش و... داریم و این دلیل بر امروزی بودن نمیشه. پوشش هم دو حالت داره یا شخصی از ابتدا ارزش خودشو میدونه و سعی میکنه متناسب با توان مالی که داره پوشش مناسب و انسانی داشته باشه یا شأن و جایگاه انسانی خودشو نمیدونه و ارزشی واسه خودش قائل نیست و پوشش نامناسبی اختیار میکنه که این برهنگی هم از زمان انسان های غارنشین بوده که با برگ خودشون و میپوشوندن و در بسیاری از کشورها هم سالهای سال است که بیحجاب میگردن، و در همین کشور ایران هم مردم قبل از انقلاب با هر پوششی که دوست داشتن در جامعه حاضر میشدن. پس این مورد هم دلیل نمیشه که برخی احساس کنن که امروزی هستن. روابط بین دو انسان نا محرم و یا خوردن مشروبات و مسائلی از این قبیل هم که بحث امروز و دیروز نیست و هزاران سال است که وجود داشته و داره؛ خب دیگه چه چیزی میمونه برای اینکه شخصی خودشو امروزی بدونه نه عقبافتاده و قدیمی و امل؟ قطعاً فقط علم و دانش و آگاهی و تکنولوژی و مسائلی از این قبیل که در حال حاضر نسبت به گذشته تغییرات چشمگیری داشته و در آینده نیز نسبت به امروز نیز تغیرات محسوسی خواهد داشت. البته اگر هم کسی با علم و تکنولوژی بیگانه باشه دلیل بر عقب افتادگیش نیست چون نمیشه که همه افراد با تمام علوم روز آشنا باشن، اما اگر کسی تا حد زیادی با علم روز دنیا آشنا باشه میتونه ادعا کنه که امروزیه، البته باز این هم موضوع دلیل نمیشه افردای که فاقد این دانش هستن امل باشن. متأسفانه عدهای هستن که به دلیل نداشتن درک و شعور بالا و بدون هیچ تفکری که اصلاً ریشۀ این حرفها از کجاست و چه هدفی رو دنبال میکنه عدهای رو امل مینامن و بهشون میگن شما طرز فکر قدیمی دارید در حالی که این افراد انسانهایی هستند که تلاش میکنن پاک و سالم زندگی کنن و جسم و روح خودشون رو از نامحرم و گناه بپوشونن و هر آنچه خداوند امر کرده رو اطاعت کنن و به خوبی درک کردن خدا ما انسانها رو از یک نطفۀ بیارزش آفریده که بندگیشو کنیم، نه اینکه قیافۀ حق به جانب به خود بگیرن که ما امروزی هستیم و کارهایی انجام بدن که خلاف دستور خداوند است. اینان کسانی هستن که تلاش میکنن با عزت زندگی کنن تا به لطف خدا به مقام والای انسانیت که همون اشرف مخلوقات است برسن. حالا از نظر شما خندهدار نیست یک عده انسان که هنوز درک نکردن برای چه آفریده شدن و از چه چیزی خدا
خلقشون کرده و هنوز درکی از تفاوت زندگی انسانی و حیوانی ندارن قیافۀ حق به جانب به خود بگیرن و به گناهانشون افتخار کنن و احساس کنن خیلی با کلاس و امروزی هستن؟ آیا خندهدار نیست عدهای نادان به خاطر جهلشون در برابر خدا سینه سپر کنن که از پروردگار بیشتر میفهمن و با عمل و رفتارشون بگن ما با دستورات خدا مخالفیم، چون درک کردیم که اگه این طوری زندگی کنیم بهتره؟ و عدهای رو که در تلاش هستن برای خدا زندگی کنن رو مورد تمسخر قرار بدن در حالی که خودشون هم به خوبی میدونن حق کدومه، اما آن قدر غرق گناه شدن که برای فرار از واقعیت مدام توجیه میارن تا مبادا بخوان ذرهای از شهوترانیها و گناهانشون پا پس بکشن. حال از نظر تو امل و عقبافتادۀ واقعی کیه؟ کسی که تلاش میکنه برای رضای خدا پاک و سالم زندگی کنه یا کسی که غرق و گناه و معصیته و برای توجیه این گناهان به خود لقب امروزی بودن داده؟
راستش من هیچ وقت از این دید به این موضوع نگاه نکرده بودم، تمام این شهوترانیها و گناهان که از قدیم الایام بوده چیش امروزی هست که من و امثال من با انجامش فکر میکردیم خیلی با کلاس و امروزی هستیم؟
امان از جهل ما آدمها که کورکورانه دنبال رو همدیگه هستیم بدون اینکه ذرهای راجع به اون کار بخوایم فکر کنیم.
ای دوست عزیز...
آگاه باش و بدون که میخوان فریبمون بدن.
سالهای سال است عدهای برای رسیدن به اهدافی که دنبالش هستن از طریق پول، قدرت و نفوذی که دارن جریانی راه انداختن به نام امروزی بودن و هرکسی هم نقطۀ مقابل اون تفکر و جریان قرار بگیره بهش میگن امل و افکارش قدیمیه. این تفکر اون قدر با برنامه و موزیانه وارد جامعه شد و همه رو درگیر خودش کرده که اصلاً کسی متوجه نشد کی همچین جریانی شکل گرفت و تا این اندازه قدرتمند شد؟ و تفکری به نام امروزی بودن، جامعه رو در حالی فرا گرفت که هیچ تعریفی ازش وجود نداشت و در ذهن خیلی از مردم نا آگاه اینه که هر چی به سمت بیبندوباری و بیحجابی و هوسرانی و لذتهای زودگذر و نداشتن تعهد به خانه و خانواده بریم امروزیتر هستیم، و هر قدر کسی به سمت نماز و خدا و قرآن و حجاب و دوری از نامحرم حرکت کنه قدیمی است و امل، این تفکر آن قدر در بینمون نفوذ کرده که دیگه خیلی از مردم
جامعه فراموش کردن که این عالم یک فرمانروا داره به نام (الله) که همۀ هستی رو خلق کرده و هدف از آفرینش ما هم رسیدن به کمال با بندگی و اطاعت از فرمان الهی است. خدا راه مستقیم رو بهمون نشون داده و در سورۀ مبارک بقره آیۀ 255 تا 257 به صراحت بهمون هشدار دادن و فرمودهاند:
خدای یکتای که جز او هیچ معبودی نیست، زنده و قائم به ذات (و مدبر و برپادارندۀ همۀ مخلوقات است) هیچگاه خواب سبک و سنگین او را فرا نمیگیرد، آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است در سیطرۀ مالکیت و فرمانروایی اوست. کیست آنکه جز به اذن او در پیشگاهش شفاعت کند؟ آنچه را پیش روی مردم است (که نزد ایشان حاضر و مشهود است) و آنچه را پشت سرآنان است (که نسبت به آنان دور و پنهان است) میداند. و آنان به چیزی از دانش او احاطه ندارند مگر به آنچه او بخواهد. تخت (حکومت و قدرتش) آسمانها و زمین را فرا گرفته و نگهداری آنها بر او مشقتآور نیست، و او بلند مرتبه و بزرگ است (255) در دین هیچ اکراه و اجباری نیست (کسی حق ندارد کسی را از روی اجبار وادار به پذیرفتن دین کند، بلکه هر کسی باید آزادانه با به کاری عقل و تکیه بر مطالعه و تحقیق، دین را بپذیرد). مسلماً راه هدایت از گمراهی (به وسیلۀ قرآن، پیامبر و امامان معصوم) روشن و آشکار شده است. پس هر که به طاغوت (که شیطان و بت و هر طغیانگری است) کفر ورزد و به خدا ایمان بیاورد، بیتردید به محکمترین دستگیره که آن را گسستن نیست چنگزده است، و خدا شنوا و داناست (256) خدا سرپرست و یار کسانی است که ایمان آوردهاند، آنان را از تاریکیها (ی جهل، شرک، فسق و فجور) به سوی نور (ایمان، اخلاق حسنه و تقوا) بیرون میبرد. و کسانی که کافر شدند سرپرستان آنان طغیانگراناند که آنان را از نور به سوی تاریکیها بیرون میبرند، آنان اهل آتشاند و قطعاً در آنجا جاودانهاند (257)
حالا به نظرت این تفکر از جانب چه کسانی هست و چه هدفی رو دنبال میکنه؟ به نظرت کمی عجیب نیست که چرا باید دنبالهروی راه شیطان باشیم تا بهمون بگن امروزی؟ و اگر از دستورات خدا اطاعت کنیم میشیم امل؟
احسنت!! دقیقاً همین طوره که میگی، به نکته خیلی خوبی اشاره کردی؛ دیگه چه نشونهای از این بالاتر که اینها تمام دام هستن واسه گمراهی وگرنه مگه میشه اون قدر همه چیز صفر و صد باشه؟ مگه اون خانمی که حجاب داره و یا آقایی که به نامحرم نگاه نمیکنه و تو مجالس گناه نمیره چه کار اشتباهی میکنه که بهش میگن امل؟
واقعا هیچی؛ فقط از شیطان پیروی نکرده همین. وای بر من به خاطر این همه جهلی که داشتم.
انشاءالله از این به بعد آگاهتر زندگی کنی که این طوری پشیمون نشی.
آخه مگه میشه خدا بیحساب و کتاب جهان رو خلق کرده باشه که هر کسی هر کار دلش خواست انجام بده؟
متأسفانه عدهای این دنیا رو مثل مکانی نگاه میکنن که خدا امر کرده برید اونجا و هر کاری دلتون خواست انجام بدید و طوری مشغول گناه میشن و از هم سبقت میگیرن که انگار بهشون گفتن و یقین دارن هر چی هست همین دنیاست؛ تا میشه آزادانه باید گناه کرد.
هیچکدوم از اینها اتفاقی نیست، روی تمام این تفکرات و جریانات برنامهریزی شده و سالها تلاش کردن که ما را به منجلاب بکشونن. چرا باید کسی که میخواد سالم زندگی کنه رو املبنامن؟ بازی خطرناکی رو شروع کردن و تفکری رو تو جامعه رواج دادن که اگر کسی هم خواست سالم زندگی کنه از ترس اینکه مورد تمسخر قرار بگیره همرنگ جماعت بشه و یا اون قدر اذیت بشه که دیگه نتونه راحت زندگی کنه. خب این کجاش اتفاقیه؟ تمام اینها برنامهریزی شدس و کاری کردن که هرکسی به جای اینکه بشه راهنمای نفر دیگه تا به سمت خدا هدایتش کنه، تبدیل به کسی بشه که آگاهانه و ناآگاهانه تلاش میکنه دیگران رو گمراه کنه تا به سمت شیطان برن و به جای عاقبت بخیری؛ بهخاطر اعمال ناشایست به عذاب الهی دچار بشن. تا به حال شده فکر کنی چرا برخی از ما کسی که پاک زندگی میکنه رو عقبافتاده و قدیمی خطاب میکنیم و بعد خودمون هرگناه و عمل ناشایستی دلمون بخواد انجام میدیم و آخر هم میگیم من که دلم پاکه؟ اون شخص پاک که سالم زندگی میکنه میشه عقبافتاده و قدیمی و بعد ما که سراسر وجودمون پر از گناه هست میشیم آدمی که دلش پاکه، به نظرت عجیب نیست؟!!!ا کمی دقت کنی متوجه میشی که چقدر همه چیز به بهترین شکل ممکن مهندسی شده تا با لحظهای غفلت تو منجلابی از گناه و کثافت غرق بشیم و با یک کلمه خودمون رو
توجیه کنیم که آدم باید دلش پاک باشه. مراقب باش که مرگ فرا میرسه و روز حساب نزدیکه و اونجا دیگه کاری از دست هیچ کسی بر نمیآد. معیار دل پاک همون چیزی هست که خداوند به وسیلۀ قرآن و پیامران و امامان به ما امر کردهاند.
وقتی شخصی خودشو امروزی میدونه در واقع یکسری شرایط رو قبول میکنه. مثلاً میپذیره اگر تو یک جمع خانوادگی و یا دوستانه به نامحرم نگاه کنه، شوخی کنه و یا دست بده و یکسری رفتار های این چنینی داشته باشه اشکالی نداره. وقتی یک آقا یا خانم در غالب امروزی بودن و یا هر چیز دیگری اینها را میپذیره، در واقع اینها را نه تنها برای خود بلکه برای همسر و خواهر و مادر و پدر و برادر خود هم میپسنده و نمیتونه بگه که برای من خوبه ولی برای بقیه بد. وقتی خیلی راحت به یک نامحرم نگاه میکنیم و باهاش گرم میگیریم، در واقع با عمل خود این رو میپذیریم که اگر کسی با محرم و ناموسمون گرم بگیره اشکالی ندارده، چون نمیتونیم بگیم که من میتونم نگاه کنم به یک نامحرم که همسر و یا ناموس کسی دیگس و بهش نظر بد داشته باشم اما کسی حق نداره این کار رو با همسر (خانم یا آقا) یا اعضای خانوادۀ من انجام بده؛ خب اگر تو امروزی هستی اونم امروزیه، خانوادهات هم میخوان امروزی باشن، یا باید بپذیری که این کار اشتباهه و دیگه ادامه ندی و یا اجازه بدی در درجۀ اول خانوادت هم با این سبک زندگی کنن و دیگران هم با نزدیکانت همین رفتار و داشته باشن. فرض کنیم شخصی چون خودش رو امروزی میدونه و یا از این کار لذت میبره با این مسائل مشکل نداشته باشه و خودش رو توجیه کنه، حالا تو همین رفتوآمدها و بودن در این فضا از شخصی هم خوشش میاد و هر از گاهی بهش فکر میکنه، وقتی فکر کردن به یک نامحرم واسش مجاز شد دیگه حق نداره بگه من میتونم به دیگران فکر کنم اما همسر و یا اعضای خانوادۀ من حق چنین کاری رو ندارن زیرا اگر اشکال داره خودش هم نباید انجام بده، حالا بماند که به دیگران هم اجازه میده که چنین نگاهی رو به نزدیکانش داشته باشن. همین شخص در مجلسی با یک نامحرم شروع به رقصیدن میکنه پس خودش نمیتونه از کسی ایراد بگیره که چرا همین رفتار رو با ناموسش (آقا یا خانم) دارن. به این ترتیب پردههای عفت و حیا به تدریج یکی پس از دیگری شروع به کنار رفتن میکنه و هر کاری رو که خودش در این غالب انجام میده نمیتونه نه برای خانوادهاش ممنوع کنه و نه برای دیگران تا جایی که فرض میکنیم همین فرد وارد یک رابطۀ نامشروع میشه و وقتی یک رابطۀ نامشروع شکل بگیره دیگه نمیتونه حتی مانع همسر و اعضای خانوادهاش بشه و همون طور که خودش با
شخص دیگهای رابطۀ حرام داره. در واقع به دیگران هم این اجازه رو میده که با همسر و خانوادهاش وارد چنین رابطهای بشن و دیگه هم حق اعتراض نداره. حالا به نظرت امروزی بودن همون بیغیرتی نیست که فقط اسمشو عوض کردن؟ نقطۀ مقابل امروزی بودن که امل نام داره، همون غیرت نیست؟ به نظرت بیغیرتی رو رنگ نکردن تا بتونن به اسم امروزی بودن خیلی راحت به خورد افراد ناآگاه بدن؟ اینکه یک جامعه بیغیرت و بیدین و تعصب که پر از بیبندوباری و گناهه واسه عدهای چه سودی دارده که حاضرن این همه هزینه کنن و وقت بزارن تا به نیت شومشون برسن سؤالیه که خودت به راحتی با کمی فکر کردن به جوابش میرسی.
خیلی مراقب باش که فریب نخوری و هر حرف و عملی رو به راحتی نپذیر، هر موضوعی فراگیر شد دلیل بر این نمیشه که درسته. خداوند به انسان عقل داده، با عقلت نگاه کن و زندگی کن که انشاءالله نه در این دنیا و نه در آخرت جزء پشیمانشوندگان نباشی.
شاید اگر روزی از ما بخوان برای دنیامون یک اسم انتخاب کنیم که بیشتر آدمها اونو درک کرده باشن به جرأت بتونیم بگیم دنیای امروز ما دنیای حسرتهاست. در زندگی ما آدمها از سالیان دور تا به الان همیشه مواردی وجود داشته و داره و خواهد داشت که عدهای ازش بهره میبرن و عدۀ دیگه در حسرت داشتنش هستن. در گذشته شاید برای برخی از خانوادههای روستایی داشتن یک گاو و چند تا گوسفند و اسب و یک تیکه زمین کشاورزی آرزویی بود که از نداشتنش حسرت میخوردن و عدهای هم که داشتن حسرت بیشتر داشتنش میخوردن. این حسرتها از قدیم الایام همواره همراه ما آدمها بوده اما با پیشرفت تکنولوژی در عصر حاضر به مراتب بیشتر و پیچیدهتر از گذشته شده، چون در گذشته شخص دنیای پیرامونش رو که قابل لمس بود واسش رو میدید و خواستههاش هم در همون شهر و روستا و محل زندگیش خلاصه میشد، اما امروزه دنیای ما با توجه به وسایل ارتباطی فقط مختص به محل زندگی و چند شهر و روستا نیست بلکه تمام جهان رو دربرمیگیره و متناسب با همون هم خواستههامون بزرگتر میشه و نرسیدن به اونها یعنی حسرت. به عنوان مثال یکی در حسرت داشتن یه ماشینه که خانوادهاش رو بتونه به سفر ببره اما دیگری که اونو داره در حسرت تبدیل ماشینش به مدلهای بالاتر، یکی به دنبال خونۀ کوچکیه که یک زندگی ساده رو شروع کنه و یکی دیگه با
وجود داشتن چند تا خونه در حسرت داشتن بهترش هست. یکی از قهرمان نشدن در فلان رشته ورزشیش حسرت میخوره و یکی حسرت چند قدم راه رفتن رو میخوره. بعضی وقتها حسرت داشتن یک خونه و ماشین خوب باعث میشه که انسان هر جنایتی بکنه و یا حسرت رسیدن به فلان خانم یا آقا باعث بشه انسان دست به هر کاری بزنه. در کل، این دنیا پر از حسرته و فقط هر دفعه از رنگی به رنگ دیگه تبدیل میشه، اما حرف اینجاست که اگر به اون ثروت رسیدیم و یا خانم و آقایی که دلمون خواست رو بهش دست پیدا کردیم برای لذت و خوشگذرانی، دیگه حسرتهای دنیای ما تموم میشه ؟ قطعاً خیر بلکه فقط تغییر شکل میده تا ما سرگرم بشیم؛ اون قدر سرگرم این دنیا بشیم تا لحظۀ مرگ فرا برسه و بفهمیم حسرت واقعی اون چیزهایی نبوده که تو دنیا باهاش سرو کار داشتیم و تمام اون رنگ و لعابها فریبی بوده از جانب نفس شیطانی و ابلیس که آن قدر سرمون گرم خواهشهای دل بشه که اصلاً فراموش کنیم برای چی به دنیا اومدیم. حسرت در دنیا آرامش رو ازمون سلب میکنه و باعث میشه از اون چیزی که داریم نتونیم لذت ببریم؛ نه از همسر نه از مال و ثروت هرچند که اندک باشه، و یا حتی از نعمت سلامتی غافل بشیم و نبینیم همین اطرافمون آدم هایی هستن که حاضرن تمام مال و ثروت و افتخاراتشون رو بدن اما سلامتیشون رو بهدست بیارن، آثار حسرت خوردن هم در این دنیا گریبان گیرمون میشه هم درآخرت چون دیگه نمیتونیم نعمتهای خدا رو بینیم و شکرگزار باشیم. ما نباید فراموش کنیم که برای مالاندوزی و پست و مقام و... خلق نشدیم هر چند که وجود بسیاری از اینها اگر از راه درست و حلال باشه هم باعث لذت بردن و خشنودی خودمون میشه و هم خدا به خاطر تلاشمون ازمون راضی میشن. اما نباید اون قدر سرگرم بشیم که اصل رو فراموش کنیم چون خدای نکرده اگر در تلاش برای جلب رضای خدا عقب بمونیم در روزی که هیچ چیز این دنیا به کارمون نمیاد حسرتی ابدی به دلمون میمونه و راهی هم برای جبران وجود نداره و اونجاست که حسرت میخوریم و میگیم ای کاش تو دنیا هیچ چیز نداشتیم اما لحظهای خدا بهمون نگاه میکرد. زمانی که فرصت زندگی داریم اون قدر غرق دنیا و حسرتهاش هستیم که اصلاً فکر حسرت ابدی که ممکنه بخوریم نیستیم. خوشا به حال اونهایی که تو زندگی همیشه تلاش میکنن برای بهتر شدن و در کنار این تلاششون لحظهای از یاد خدا و اطاعت از دستوراتش غافل نمیشن. خوشا به حال انسانهایی که اگر به چیزی که در دنیا میخواستن با وجود تلاشهای زیاد نرسیدن؛ حسرتش هم نخوردن تا از عاقبت کار غافل نشن، و دنیا رو محل گذر دیدن و به جای اینکه دنیا اونها رو به بازی بگیره اینها به بازیش گرفتن و فریب ظواهرش رو نخوردن و برای خواهشهای
دل دست به هر کاری نزدن. عاقبت همه چیز متعلق به اونهاس و حسرت یک زندگی ابدی در آرامش؛ و نگاه ویژۀ خدا؛ میشه حسرتی رو دل کسانی که تو دو روز دنیا برای رسیدن به خواستههاشون بدون در نظر گرفتن خدا هر راهی رو رفتن.
خداوند متعال در قرآن آیۀ 39 سورۀ مریم نسبت به روز حسرت هشدار داده و میفرماید: «وَأَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ وَهُمْ فِی غَفْلَةٍ وَهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ؛ و (ای رسول ما) امت را از روز غم و حسرت (یعنی روز مرگ و قیامت) بترسان که آن روز دیگر کارشان گذشته است و آنها سخت از آن روز غافلاند و به آن ایمان نمیآورند.».
تا حالا شده بگی یا بشنوی که فلانی خیلی خانم یا آقاس؟
آره خب خیلی پیش اومده
اون زمان که این جمله رو گفتی و یا شنیدی چقدر فکر کردی که چرا این جمله رو در مورد همه به کار نمیبریم و فقط در مورد برخی از افراد گفته میشه؟
فکر خاصی نکردم، اما مطمئنم اگر گفتم یا کسی گفته به خاطر صفات خوب اون شخص بوده.
کلیات رو درست گفتی اما بزار کاملترشو واست توضیح بدم.
ببین دوست عزیز، ما هیچ وقت آقا و یا خانم بودن به معنای آنچه غیر از مذکر و مؤنث بودن است رو برای شخصی که قهرمان یک رشتۀ ورزشی، نفر اول کنکور، پزشک، مهندس و یا غیره شده صرفاً به خاطر اینکه به این موفقیتها دست پیدا کرده به کار نمیبریم اما ممکن برای شخصی که زندگی ساده و معمولی داره و یا حتی کارگر ساده باشه خیلی راحت استفاده کنیم، همین موضوع اینو بهمون نشون میده که آقا و خانم بودن اصلاً ربطی به موفقیتهای اجتماعی (ورزش، تحصیلات، پست و مقام، ثروت و..) نداره. یه مثال سادهتر واست میزنم، دو تا جوان رو در نظر بگیر (خواهر، برادر، دوست) که از نظر موقعیت اجتماعی و تحصیلات و... خیلی با هم تفاوت ندارن؛ وقتی از دوستان و آشنایانشون سؤال میکنیم که نظرشون رو در مورد این دو نفر بگن اغلب میگن هر دو جوونهای خوبی هستن اما فلانی خیلی آقاتر و یا
خانمتر هستش. اینجا سؤال پیش میاد که با وجود اینکه هر دو از نظر موقعیت اجتماعی برابرن چه چیزی باعث این تفاوت دیدگاه شده؟
چیزی که باعث میشه یک شخص در نگاه دیگران آقا یا خانم باشه همون طور که خودت هم بهش اشاره کردی، صفات درونی اون شخص مثل: صداقت، خوشرویی، امانتداری، حسادت نداشتن، نگاه حرام نداشتن، با نامحرم در ارتباط نبودن، و یا در یک جمله «پیروی از دستورات الهی» و «پیروی نکردن از شیطان و هوای نفس» است که باعث شده مردم همچین نگاهی بهش داشته باشن. اگر در شخصی یکی از صفات ناپسند ملکه بشه اون آدم اول از چشم خدا میفته و بعد از چشم مردم. تا حالا دیدی شخصی دروغ بگه، ریا کنه، اهل زنا باشه و یا مال حروم بخوره و از دستورات خدا سرپیچی کنه بهش بگن خیلی خانم و یا آقاس؟
پس کسی که از هوای نفس خود پیروی کنه هیچگاه عزیز نمیشه، اما همین که سرت رو بالا گرفتی و گفتی خدایا هر چی امر کردی اطاعت میکنم که ازم راضی باشی و دیگه قدم اشتباه بر نداری، خدا بهت عزت میده و در نگاه دیگران بزرگ میشی؛ آن قدر بزرگ که بهت میگن آقا یا خانم. اگر دقت کرده باشی هیچ وقت به یک کودک نمیگن آقای فلانی اما وقتی پدر یا پدربزرگش رو صدا میکنن آقا را در ابتدای اسمش میارن. آقا و خانم یعنی بزرگ بودن اما اینکه تلاش کنیم تا با اطاعت از دستورات الهی پیش خدا آقا و یا خانم بشیم کجا و چیزی که به خاطر بالا رفتن سن و سال اطرافیان بهمون بگن کجا!! عزت و بزرگی فقط از آن خداوند است و اونو فقط به کسی میده که لیاقت داشته باشه. پشت کلمۀ آقا و خانم دنیایی حرف وجود داره چون آقا، امیرالمؤمنین و خانم، فاطمه الزهرا هستن و الگوبرداری از این بزرگواران است که ما رو به سعادت دنیا و آخرت میرسونه.
اِنّ المُسلِمینَ و المُسلمتِ و المُؤمنین و المُؤمنت... والذّاکرِینَ اللّه کَثیرا و الذّاکِرتِ اَعَداللّه لَهُمَ مَغِفرهً و اَجرا عظیما (احزاب/35)
مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان باایمان... و مردان و زنانی که خدا را فراوان یاد میکنند، خدا برای همۀ آنان آمرزش و پاداشی بزرگ فراهم ساخته است.»
مَن عَمِلَ صلِحا مِن ذَکَر اَو اُنثی و هُوَ مُؤمِن فَلَنُحییِنّهُ حَیوهً طَیِبهً و لَنَجزیَنهُم اَجرَهُم بِاَحسَنِ ما کانوا یَعمَلون (نحل/97)
هر کس از مرد یا زن کار شایسته کند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگی پاکیزهای، حیات [حقیقی] بخشیم، و مسلماً به آنان بهتر از آنچه انجام میدادند، پاداش خواهیم داد.
ما کانَ لِمؤمن و لا مؤمِنَه اِذا قَضَی اللّه و رَسولُهُ اَمرا اَن یَکونَ لَهُمُ الخِیَرهُ مِن اَمرِهِم و مَن یَعصِ اللّه َ و رسَولَهُ فَقَد ضَلَ ضَللاً مُبینا (احزاب/36)
هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و فرستادهاش به کاری فرمان دهند، برای آنان در کارشان اختیاری باشد و هر کس خدا و فرستادهاش را نافرمانی کند، قطعاً دچار گمراهی آشکاری گردیده است.
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا جَاءَكَ الْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ عَلَىٰ أَنْ لَا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئًا وَلَا يَسْرِقْنَ وَلَا يَزْنِينَ وَلَا يَقْتُلْنَ أَوْلَادَهُنَّ وَلَا يَأْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ وَلَا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ ۙ فَبَايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ ۖ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ(ممتحنه/12)
ای پیامبر! هنگامی که زنان باایمان نزد تو آیند تا بر پایۀ این شرایط با تو بیعت کنند که چیزی را با خدا شریک نگیرند، و دزدی نکنند، و مرتکب زنا نشوند، و فرزندان خود را نکشند، و طفل حرامزادۀ خود را به دروغ و افترا به شوهرانشان نبندند، و در هیچ کار پسندیدهای از تو سرپیچی نکنند، با آنان بیعت کن و از خدا برای آنان آمرزش بخواه؛ زیرا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
یایها الناس انا خلقنکم من ذکر و اُنثی و جعلنکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عنداللّه اتقکم ان اللّه علیم خبیر (حجرا/13)
ای مردم ما شما را از مرد و زنی آفریدیم، و شما را ملت ملت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایی متقابل حاصل کنید. در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. بیتردید، خداوند دانا و آگاه است.
قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ۚ ذَٰلِكَ أَزْكَىٰ لَهُمْ ۗ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ(نور/30)
به مردان مؤمن بگو: چشمان خود را از آنچه حرام است مانند دیدن زنان نامحرم و عورت دیگران فرو بندند، و شرمگاه خود را حفظ کنند، این برای آنان پاکیزهتر است، قطعاً خدا به کارهایی که انجام میدهند، آگاه است.
وَقُلْ لِلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا ۖ وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَىٰ جُيُوبِهِنَّ ۖ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَىٰ عَوْرَاتِ النِّسَاءِ ۖ وَلَا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَّ ۚ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَ الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ(نور/31)
و به زنان با ایمان بگو: چشمان خود را از آنچه حرام است فرو بندند، و شرمگاه خود را حفظ کنند، و زینت خود را [مانند لباس های زیبا، گوشواره و گردن بند] مگر مقداری که [طبیعتاً مانند انگشتر و حنا و سرمه، بر دست و صورت] پیداست [در برابر کسی] آشکار نکنند، و [برای پوشاندن گردن و سینه] مقنعههای خود را به روی گریبانهایشان بیندازند، و زینت خود را آشکار نکنند مگر برای شوهرانشان، یا پدرانشان، یا پدران شوهرانشان، یا پسرانشان، یا پسران شوهرانشان، یا برادرانشان، یا پسران برادرانشان، یا پسران خواهرانشان، یا زنان [هم کیش خود] شان، یا بردگان زر خریدشان، یا خدمتکارانشان از مردانی که ساده لوح و کم عقلاند و نیاز شهوانی حس نمیکنند، یا کودکانی که [به سنّ تمیز دادن خوب و بد نسبت به امیال جنسی] نرسیدهاند. و زنان نباید پاهایشان را [هنگام راه رفتن آن گونه] به زمین بزنند تا آنچه از زینتهایشان پنهان میدارند [به وسیله نامحرمان] شناخته شود. و [شما] ای مؤمنان! همگی به سوی خدا بازگردید تا رستگار شوید.
و در پایان سورۀ احزاب آیه 35 اشاره میکنم که خداوند هر آنچه از ما میخواهد را در اینجا به طور خلاصه به ما امر کردهاند.
إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِينَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِينَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيرًا وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا (احزاب/35)
مسلماً خدا برای مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان با ایمان، و مردان و زنان عبادتپیشه، و مردان و زنان راستگو و مردان و زنان شکیبا، و مردان و زنان فروتن، و مردان و زنان صدقهدهنده، و مردان و زنان روزهدار، و مردان و زنان حفظکنندۀ خود از پلیدیهای جنسی، و مردان و زنانی که بسیار یاد خدا میکنند، آمرزش و پاداشی بزرگ آماده کرده است.
انشاءالله روزی فرا برسه که همگی نزد پروردگار صاحب عزت و بزرگی بشیم.
میخوام راجع به دو احساس کاملاً متفاوت به نام عشق و هوس باهات صحبت کنم. دو احساسی که با وجود تفاوتهای زیادی که دارن اگر شناخت کافی ازشون نداشته باشیم بسیار شبیه به هم به نظر میان و میتونه به راحتی ما رو تو تشخیص به اشتباه بندازه.
چرا تو تشخیص عشق و هوس دچار اشتباه میشیم؟
ما آدمها وقتی متولد میشیم خدا تمام عواطف، احساسات، نیازها و هر چیزی که به انسان مربوط میشه رو در دو غالب جسم (درد، گرسنگی و...) و روح (غم، شادی، عشق و..) تو وجودمون قرار میده که بعضی هاشونو از همون کودکی درک میکنیم و نسبت بهش واکنش نشون میدیم، مثل احساس درد و یا احساس گرسنگی اما برخی رو با گذشت زمان و در مراحل بالاتر از زندگی مثل نوجوانی و جوانی... بهش میرسیم، چون ما انسانها از همون بدو تولد توان درک تمام چیزهایی که خدا تو وجودمون قرار داده رو مانند یک انسان بالغ نداریم و هر چی بزرگتر میشیم با دنیای بیشتری از درونمون آشنا میشیم که باید نسبت بهشون با توجه به چیزهایی که از کودکی بهمون آموزش میدن و آنچه خودمون به تدریج به طرق مختلف تو زندگی یاد میگیریم واکنش درستی داشته باشیم. برای درک بهتر موضوع از دو مثال کمک میگیریم، یکی نیاز و احساسیه که از بدو تولد تو وجودمون درکش میکنیم و دیگری نیاز و احساسیه که سالها بعد بهش میرسیم. مثال اول، ما انسانها از بدو تولد تا لحظۀ مردن برای ادامه زندگی به غدا نیاز داریم و این احساس نیاز از همون بدو تولد به طور غریزی واسمون قابل درکه اما عکسالعملهامون نسبت به رفع این نیاز با توجه به آموزشی که میبینیم و چیزهایی که در طول زندگی یاد میگیریم متفاوت است. مثلاً یک نوزاد زمانی که گرسنه میشه تنها کاری که ازش بر میاد گریه کردنه، ولی وقتی بزرگتر میشه بهش آموزش میدن که وقتی گرسنهاس نیاز به گریه کردن نیست و خیلی راحت میتونه به مادرش بگه تا بهش غذا بده؛ به همین ترتیب، هر چی بزرگتر میشه یشتر یاد میگیره که چطوری باید این نیاز رو برطرف کنه، در نهایت وقتی گرسنه میشه نه تنها گریه نمیکنه و به مادرش نمیگه بلکه خودش از طریق درست کردن غذا و... این نیازش رو برطرف میکنه. در اینجا نوزاد چون گرسنگی رو درک کرده واکنش نشون میده و اطرافیان هم تلاش میکنن هر چی بزرگتر میشه رفتار مناسب نسبت به این موضوع رو بهش آموزش بدن تا جایی که بتونه نسبت به رفع نیازش اقدام کنه. مثال دوم، حالا همین نوزاد سالها بعد به یک نوجوان و یا جوان تبدیل شده
و در کنار تمام درکهایی که از دنیای درونش داشته نیاز به جنس مخالف رو تو وجودش احساس میکنه؛ چیزی که تا قبل از این هیچ وقت تجربهاش رو نداشته و نمیدونه نسبت به این عواطف و احساسات باید چه واکنشی از خودش نشون بده و اصلاً واسش قابل درک نیست. چون تا اون لحظه نه کسی بهش آموزش داده که اگر چنین نیازی رو احساس کردی و با همچین حالاتی مواجه شدی نشونه چیه و چه رفتاری باید داشته باشی و نه خود اون شخص به دنبال این موضوع میره که نسبت به این موضوع آگاهتر بشه، به همین دلیل، همین که با یک جنس مخالف (نامحرم ) برخورد میکنه و باهاش همکلام میشه از درون احساسی رو درک میکنه که اصلاً نمیدونه چی هست؛ و بدون هیچ آگاهی از این احساس اولین چیزی که به ذهنش میرسه اینه که فکر میکنه عاشق شده و بدون هیچ منطقی قبولش میکنه. خب در اینجا سؤالهایی به وجود میاد که اصلاً تو میدونی تفاوت عشق و هوس چیه؟ آیا میدونی که این حسی که درک کردی شاید صدای نفس تو باشه که میخواد فریبت بده؟ تو اصلا میدونی نفس چیه؟ وقتی تفاوت نفس و هوس رو با عشق نمیدونی چطور پذیرفتی که نوای درونت نوای عاشقیه؟ مگه هر چه درونت بگه درسته؟ مگه نمیدونی که نفس شیطانی هم از درون باهامون صحبت میکنه؟ اگر میدونی پس چرا یک لحظه به ذهنت نرسید که این حس میتونه از طرف نفس شیطانیت باشه و این چیزی که تو فکر میکنی عشقه، عشق نیست و هوسه؟ در حقیقت ما تا زمانی از موضوعی شناخت پیدا نکنیم و نسبت بهش آگاهی نداشته باشیم، نمیتونیم درست و غلطش و به خوبی تشخیص بدیم.
هوس زمانی به وجود میاد که امکان گناه وجود داشته باشه، حالا این گناه ممکنه ارتباط دو نامحرم با هم باشه و یا ازدواج دوم یک آقا بدون اطلاع و رضایت همسر اولش و یا هر موضوع دیگهای که در اون گناه صورت بگیره. موضوع بحث در مورد احساسیه که بین دو نامحرم به وجود میاد و اغلب با عشق اشتباهش میگیرن.
هوس از نفس شیطانی سرچشمه میگیره؛ و همون طور که میدونیم تنها چیزی که واسه نفس شیطانی مهمه آلودگی ما به گناه است. حالا برای فریب ما از چه ترفندی بخواد استفاده کنه بستگی به عوامل متعددی داره مثل: ایمان و مقاومت ما در برابر گناه، سن، شرایط روحی، خواستهها و تمایلاتمون و معیارهای مورد نظر ما از جنس مخالف و موارد متعدد دیگه
که در هر شخص میتونه متفاوت باشه. اون متناسب با تمایلی که داریم تو ذهنمون توجیهاتی رو میاره، به همین دلیله که وقتی از شخصی که به اشتباه افتاده و کسی رو بر اساس هوس انتخاب کرده سؤال میکنیم که واقعاً چه چیزی در این فرد نظر تو را جلب کرده؟ دلایلی میاره که اگر با عقل سلیم بخوایم اون ویژگیها رو بررسی کنیم، هیچ نشونه ای از چیزهایی که بهش اشاره کرده تو طرف مقابل پیدا نمیکنیم، و چون اغلب ما آدمها به دلیل اینکه هیچ شناختی از تفاوتهای عشق و هوس نداریم میگیم، خب عاشق شده و همه چیز اون شخص در نظرش زیبا اومده؛ در حالی که باید بگیم، فریب نفس رو خورده و گرفتار هوس شده و همه چیز در نظرش خوب و موجه اومده. شاید سؤال پیش بیاد که چه فرقی داره عشق باشه یا هوس مهم اینه که در کنارش حال خوبی داشته باشه و به آرامش برسه؟ باید بگم در هوس آرامش وجود نداره و همه چیز مثل یک سیل ویرانگره که داخلش پر از گل و لای و خرابیه و اون احساس خوشایندی که برخی به دلیل عدم درک صحیح از آرامش واقعی با آرامش اشتباه گرفتن فقط احساس لذتی اندک و گذراست اون هم برای اینکه ما رو به خودش ترغیب کنه و خیلی زود هم تموم میشه و فقط ویرانیهاش بر جان و روحمون باقی میمونه. مگه میشه که خدا آرامش رو در هوسی قرار بده که خود، ما رو ازش منع کرده؟
اغلب این جمله رو بارها شنیدیم که میگن فلان شخص تو یک نگاه عاشق شده؛ و یا ممکنه با افرادی برخورد کرده باشیم که بدون هیچ دلیل قانعکنندهای میگن عاشق شدیم و چه بسا ممکنه همین موضوع برای خود تو هم اتفاق افتاده باشه که بعد از برخورد با جنس مخالف، تو همون نگاه اول این حس بهت دست داده که عاشق اون شخص شدی و هر بار که دیدیش تپش قلب گرفتی و فکر میکردی قلبت میخواهد از جا کنده بشه و یا در خلوتت مدام بهش فکر کردی و پیش خودت گفتی، این شخص همونیه که دنبالش بودم، و این در حالیه که جز یک سری تحولات درونی هیچ دلیل قانعکنندهای برای ادعات نداشتی؛ تا جایی که اگر هم کسی ازت سؤال میکرد چه ویژگی در این شخص نظرت رو به خودش جلب کرده گفتی واقعاً خودم هم نمیدونم؛ فقط میدونم که کنارش احساس خوبی دارم و از فکر کردن بهش لذت میبرم؛ و یا دلایل سطحی که برای ادعای عاشقی به هیچ عنوان قانعکننده نیست. خب، در اینجا دو حالت برای ما وجود داره یا این حس منجر به ازدواج میشه یا نمیشه، اگر بهش نرسی یاد و خاطرهاش همیشه همراهت خواهد موند و فکر میکنی کسی که در کنارش احساس خوشبختی میکردی رو از دست دادی و دیگه هیچ کس جای اونو واست پر نمیکنه،
و اگر هم با کسی دیگه ازدواج کنی باز با یاد و خاطرۀ اون شخص زندگی میکنی و همیشه در حسرت و غم و اندوه اینکه چرا بهش نرسیدی میمونی و هیچ وقت نمیتونی از زندگی و همسرت لذت ببری و طعم واقعی آرامش رو نخواهی چشید و مدام میگی اگر اون بود چنین و چنان میشد و حرفهایی از این قبیل، اون هم در حالی که هیچ دلیل قانعکنندهای که بر اساس عقل و منطق باشه نداشتی که اگر با اون شخص ازدواج میکردی قطعاً خوشبخت میشدی. اگر هم کسی بهمون بگه که فقط یک هوس بوده باز هم نمیپذیریم چون اصلاً تفاوت عشق و هوس رو نمیدونیم، در نهایت با همین افکار خودمون رو تباه میکنیم. حالا اگر به ازدواج ختم بشه، دیگه اون هوای نفس و احساسهایی که فکر میکردیم عاشق شدیم از بین میره؛ چون دیگه محرم شدیم و هیچ وقت نفس شیطانی کاری نمیکنه که ما از حلال لذت ببریم به همین دلیل واقعیتهای طرف مقابل واسمون آشکار میشه و چون دلیل محکم و عقلانی برای این احساس نداشتیم و تمام برداشتمون بر اساس هوا و هوس و یا رفتارهای ظاهری طرف مقابل بوده، خیلی زود شعلههای به ظاهر عاشقی فروکش میکنه و عیبهای طرف مقابل را که شاید هم بارها از اطرافیان شنیده بودیم ولی اصلاً بهشون توجه نمیکردیم واسمون نمایان میشه و تازه اونجاست که متوجه میشیم چه اشتباهی کردیم، و هر قدر هم تلاش کنیم که اون احساس روزهای اول رو تو خودمون زنده کنیم نمیشه چون اونها فقط هوسی زودگذر بوده برای اینکه نفس شیطانی ما رو فریب بده. حالا تو میمونی و همسری که هیچ دلیل منطقی و عقلانی برای ابراز علاقه بهش نمیبینی و تنها دلیل برای بودن کنارش همون حس زودگذر روزهای اول بوده که دیگه از اون هم خبری نیست.
زندگی کردن بر پایۀ هوس اینطوریه که ما تا جنس مخالفی رو دیدیم یک لحظه هوایی بشیم و دلمون بخوادش، این خواستن میتونه یک نگاه و صحبت کردن باشه یا یک رابطۀ نامشروع و یا هر چیز دیگه که از نفس شیطانی سرچشمه بگیره و آغشته به گناه باشه. اما همون طورکه میدونی میلیونها انسان روی کرۀ زمین زندگی میکنن که تمام اونها از نظر شکل ظاهر و رنگ و پوست و مو چشم و ابرو قد و هیکل با هم متفاوت هستن. حالا یک شخصی رو در نظر بگیر که بر اساس هوا و هوس زندگی میکنه، زمانی که مشغول تماشای تلویزیونه یک عده را میبینه؛ زمانی که تو خیابونه عدهای رو میبینه؛ زمانی که تو دانشگاه و محل کاره یک عده دیگه رو میبینه که تمام این افراد از نظر شکل ظاهر کاملاً با همدیگه متفاوت هستن و در
میان این افراد عدهای هستن که نظرشو جلب میکنن و دلش میخواد که حتی یک نگاه ساده هم که شده بهشون بندازه و همینها باعث میشه ذهن این شخص مدام درگیر نامحرمهایی باشه که میبینه، حالا به نظرت این شخص دیگه میتونه آروم باشه و طعم آرامش رو بچشه؟ یا همیشه در حسرت این و اونه؟ مگه یک انسان چند نفر رو میتونه نگاه کنه میتونه با چند نفر ارتباط داشته باشه؟ صد نفر، دویست نفر، هزار نفر، چند نفر؟ اصلاً اگر تمام این افرادی رو که دیده و دلش خواسته بهش بدیم دیگه واسش کافیه؟ خب این همه آدم که در خیابونها و شهرها و کشورهای دیگه هستن که حتی یکبار هم اونها رو ندیده و ممکنه که با دیدنشون باز دلش هوایی بشه، اونها رو چیکار میکنه؟ تا کی میخواد به این کار ادامه بده ؟ این هوس کی و کجا تمام میشه؟ تا انسان هست تفاوت در چهره و قد و هیکل و صدا و.. وجود داره؛ پس این هوس کی تمام میشه ؟ به نظرت آیا این فرد زمانی که ازدواج کنه از بودن در کنار همسرش میتونه لذت ببره؟ یا وقتی میبیندش دلش میخواد که کسی دیگه جاش باشه؟ اصلاً کسی دیگه هم جای همسرش بیاد فکر میکنی دلش آروم میگره و دیگه بعد از مدتی دلش کسی دیگه رو نمیخواد؟ یعنی دیگه از اون خوشتیپتر و خوشچهرهتر تو این جهان نیست که دلش اونو بخواد؟ پس این فرد کی میخواد زندگی کنه؟ یعنی به دنیا اومدیم که فقط این کارها رو انجام بدیم؟ این بخش کوچکی از زندگی یک انسان هوسبازه که مدام فکر و ذهنش حول همین چیزهای پوچ میگذره، غافل از اینکه حتی وجود خودش نیست که داره لذت میبره بلکه نفس شیطانیشه که داره از دیدن این چیزها و گمراهیش لذت میبره. ولی اون قدر افسار این نفس رو رها کرده که تا تونسته در گناه تاخته و از هر عمل حرامی لذت برده بدون اینکه کسی جلوشو بگیره. این اگر اوج بدبختی نیست پس اسمش چیه که تو هیچ گناهی جلوی این نفس گرفته نشده و به راحتی به هرزگی خودش ادامه داده و تا تونسته بیارزشمون کرده و ما هم بدون ذرهای تفکر از هر آنچه نفس بهمون گفته لذت میبردیم و حتی یکبار از خودمون نپرسیدیم؛ من چرا باید از گناه لذت ببرم ؟ گناهی که از عاقبتش باخبرم. شاید اگر فقط به برخی از گناهان فکر میکردیم متوجه میشدیم که تا کجا به این نفس اجازه دادیم که آزادانه بتازه، ما رو در این عالم بیارزش و خوار و خفیف کنه.
ای عزیز...
یک انسان از نگاه کردن به نامحرم چه لذتی میتونه ببره؟ اندام و چهره و قد و چشم و ابرو و... متعلق به کسی دیگهاس اون وقت ما از نگاه کردن بهش لذت میبریم؟ به نظرت این عقلانیه؟
نگاه کردن به پوشش یک نامحرم و اینکه چه مدل نخ و پارچه به کار برده برای پوشش لذت داره؟ شنیدن صدای یک نامحرم چه لذتی داره که برخی از ما بیچارگان ازش لذت میبریم؟ خب یک صداس دیگه؛ حال هرطور که میخواد باشه؛ این چه لذتی داره؟
ارتباط نامشروع با یک نامحرم که امروز با اینه و فردا با یکی دیگه چه ارزشی داره که عذابهای سنگین آخرت رو به خاطرش به جون میخریم؟
و موارد بیشمار دیگر...
تو تمام این موارد این نفس شیطانیمونه که لذت میبره، چون لذتش فقط در گناهه و میخواد از این طریق انسان رو در برابر خالقش بیارزش کنه. به جای اینکه ما افسار اونو تو دست بگیریم اونه که افسار ما رو بهدست گرفته.
هوس اگر لذتبخش بود الان هرزهها وهوسبازان خوشبختترین انسان های جهان بودن.
«عشق پاک است و مقدس که آلودگی و گناه در اون هیچ جایی نداره.»
سرچشمۀ عشق، عقل و شناخت است که به تدریج در وجود انسان شکل میگیره. و کسی رو میشه عاشق نامید که به تدریج و بر اساس عقل و شناختی که از طرف مقابل پیدا کرده ادعای عاشقی کنه و برای ادعاش دلایل محکمی داشته باشه که تحت هیچ شرایطی نشه بهش اشکال وارد کرد، چون عشق مثل هوس به یکباره در وجود انسان شعلهور نمیشه و باید مراحل آن که از دوست داشتن شروع میشه سپری بشه تا انسان به عشق برسه. در واقع عشق حد بالای دوست داشتنه که انسان به جایی میرسه جز معشوقهاش کسی در نظرش نمیاد.
یک سؤال؛ به نظرت بهترین مادر دنیا چه کسیه؟
خب از نظر من بهترین مادر دنیا؛ مادر خودمه.
این سؤال و شاید بارها خودمون بهش پاسخ داده باشیم که بهترین مادر دنیا، مادرخودمونه، اما شاید کمتر به این موضوع فکر کرده باشیم که چرا از نظر هر کی بهترین مادر دنیا مادر خودشه؟
من پاسخ این سؤال رو بهت میگم. در واقع، وقتی یک نوزاد به دنیا میاد تنها کسی که با تمام وجود شب و روز ازش مراقبت میکنه، مادرشه. این نوزاد هر چی بزرگتر میشه بیشتر از مادرش شناخت پیدا میکنه و بهتر محبتهای خالصانه و بدون چشم داشتش رو درک میکنه و بیشتر از قبل بهش علاقهمند میشه. این علاقه و شناخت همراه کودک رشد میکنه و قد میکشه تا جایی که تبدیل به عشق میشه. به همین دلیل که وقتی ازمون سؤال میکنن بهترین مادر دنیا چه کسیه ؟ خیلی راحت و بدون ذرهای تردید میگیم مادر خودم بهترین مادر دنیاست و برای این ادعا دلایل محکمی میآریم که به هیچ عنوان هیچ احدی نمیتونه ردشون کنه، چون اون قدر در طی سالیان سال، فداکاری و مهربانی و شببیداریها و زحمتهای مادرمون رو دیدیم که ذره ذره وجودمون پر از علاقه به مادر شده و این علاقه آن قدر روز به روز اوج گرفته که تمام وجودمون رو پر از عشق به مادر کرده و جز او هیچ کسی رو نمیتونیم ببینیم و اونه که از نظر ما بهترین مادر دنیاست. این همون عشق واقعیه که البته از اون بالاتر عشق مادر به فرزندشه که حاضر میشه بدون ذرهای تردید خودش رو فدای فرزندش کنه و باز هم از اون بالاتر عشق خدا به بنده است که جز خودش هیچ کس توان درکش رو نخواهد داشت.
میشه یه سؤال ازتون بپرسم؟
بله حتماً!!
چطوری دو نفر میتونن عاشق هم بشن؟
اینو بدون که عشق پاک و مقدس است و در اون هیچگونه آلودگی و گناهی وجود نداره، مثل عشق خدا به بنده، عشق پدر و مادر به فرزند، عشق فرزند به پدر و مادر و... پس شرط اصلی عاشقی اینه که پاک و زلال باشه و دو جنس مخالف زمانی میتونن عاشق هم بشن که روابطشون پاک باشه و با هم ازدواج کرده باشن و در حقیقت بعد از ازدواج که خداوند جواز ورود به دنیای عاشقی را برای دو طرف صادر میکنه. موضوع از این قراره که وقتی دو نفر میخوان عاشق هم بشن باید این رو بدونن که جواز ورود به دنیای زیبای عاشقی ازدواجه؛ در غیر این صورت عشق محال است. حقیقتی که وجود داره اینه که یک زوج در ابتدای شروع زندگی نمیتونن بلافاصله به درکی از عشق دست پیدا کنن و تنها چیزی که در ابتدا واسه دو طرف قابل درکه یک دوست داشتن و علاقه پاک است، و تا زمانی که شناخت از هم کامل نشه و وفاداری و تعهد زوج در بالا و پایینهای زندگی به هم ثابت نشه عشق به وجود نمیاد.
و اما...
وقتی دو نفر با هم ازدواج میکنن باید با هم عهدی ببندن، و هر دو هم تا لحظه مرگ بهش وفادار بمونن.
ای همسر عزیزم هم من و تو به خوبی میدونیم که در این کرۀ خاکی میلیونها انسان از جنس تو وجود داره برای من؛ و میلیونها انسان وجود داره از جنس من برای تو که هر کدوم ویژگیهای خاص خودشون رو دارن. عدهای زیباتر هستن و برخی هم زیباییشان از ما کمتره و هر کدوم از نظر تحصیلات و شغل و درآمد با ما فرق دارن، حالا یا پایینتر هستن و یا بالاتر، اما در میان تمام این افراد من تو رو انتخاب کردم و تو هم منو انتخاب کردی، پس بیا دیگه واسمون مهم نباشه بقیۀ مردم چه ظاهری دارن و کجای این دنیا با چه شرایطی زندگی میکنن؛ من عاشق تو هستم و تو هم عاشق من باش، من تو رو فقط نگاه میکنم و تو هم فقط منو نگاه کن، من در همه حال به تو وفادار هستم و تو هم به من وفادار باش. ای همسر عزیزم بیا بدون توجه به سایر آدمها با تمام وجود کنار هم باشیم تا به درک واقعی عشق برسیم و هر دو از زندگیمون لذت ببریم. من تلاش میکنم که روز به روز وفاداری و محبت و دوست داشتنم رو که تا پای جونمه به تو ثابت کنم که بتونی منو بهتر بشناسی تا زودتر عاشقم بشی و تو هم تلاش کن که وفاداری و عشق و محبتت رو به من ثابت کنی که من هم راحتتر بتونم به درک زیبای عشق برسم تا وجودم پر بشه از هوای تو و مانند خونی که در رگهام جاریه، سراسر وجودم فقط تو باشی و تو باشی و تو باشی.
این میشه با عشق زندگی کردن؛ خیلی راحت و ساده ولی بینهایت زیبا. وقتی انتخاب کردی کار نداشته باش بقیه چه شکلی هستن، به همسرت نگاه کن و به عشقی که وجود داره و باید بهش برسی. بین ما هم آقا زیاد و هم خانم، دیگه نگاه کردن و حسرت خوردن نداره، با هوس به زندگی نگاه نکن و فریب هوسهات رو نخور چون خیلی بیحیاس. با عشق زندگی کن و تا آخر پای عشقت بمون؛ چون عشق زیباست، لذتبخشه، آرامبخش وجودته و تو رو به درک واقعی از همسرت میرسونه.
امیدوارم سراسر وجودت پر از عشق و درک زیباییهاش بشه.
زیبایی چیزیه که تمام انسانها چه خواسته و نا خواسته به دنبالشن و ازش لذت میبرن. اما تعریف هر شخص از زیبایی میتونه بنا به دلایل مختلف متفاوت باشه و از نگاه شخصی چیزی زیبا باشه که از نظر یکی دیگه اصلاً زیبا نیست و یا بلعکس. سؤال اینجاست که اگر شخصی بخواد به دنبال زیبایی واقعی باشه بدون در نظر گرفتن نظر دیگران آیا چهارچوب خاصی واسش تعریف شده یا کاملاً امری سلیقهای هست؟ فرض رو بر این میگیریم که کاملاً سلیقهای باشه، اگر این طور باشه یکی کوه رو زیبا میبینه یکی دریا، یکی چهره و پوشش آدمها در نظرش زیباست و یکی خونه و ماشین وغیره. در حقیقت زیبایی موضوعی نیست که هر کسی بتونه تعریف جامعی واسش در نظر بگیره به گونهای که تمام آدمها باهاش همنظر باشن، این کار فقط مختص کسی است که خود، خالق تمام زیباییها باشه و نهان و آشکار هر چیزی در این عالم هستی را به خوبی میدونه. در این روزگار که پر از اتفاقات عجیب و غریبه و نیرنگ و فریب بیداد میکنه عدهای تلاش میکنن تعاریف گوناگونی از هر چه که منافع خودشون رو دربرمیگیره به خورد بقیه بدن. به عنوان مثال، عملهای زیبایی که مردم ناآگاه خودشون رو گرفتارش میکنن تا همون چیزی بشن که اونها میخوان و در جوامع مختلف هم این را معیاری برای زیبا بودن تعریف کردن که اگر میخواید زیبا بشید باید همون شکلی بشید که ما میگیم و یا چیزی رو بپوشید که ما میگیم. دیگه کمتر کسی به این فکر میکنه که اگر بر اثر یک سانحه و یا بیماری ظاهرش دچار تغییر شد یعنی دیگه زیبا نیست؟ یعنی اون پدر و مادری که سالهای سال با تمام عشق و علاقه فرزندانشون رو بزرگ کردن و از همه چیزشون گذشتن وقتی پیر بشن دیگه زیبا نیستن؟ این چه زیباییه که اون قدر بیرحمانه انسانها رو زیر تیغ میفرسته و واسشون تاریخ مصرف تعیین میکنه و میگه تا زمانی این ویژگیها رو داشته باشید مورد تأیید هستین در غیر اینصورت این جهان جایی برای شما نیست؟ و تعریفهای پوچ و پر از سیاهی از زندگی میکنن که اگر این گونه زیستی داری خوب زندگی میکنی، زندگیهایی خالی از هر گونه عشق و محبت و مهربونی که هیچ نشونی از زندگی واقعی که سراسر زیباییه در اون دیده نمیشه. کسی که به دنبال زیبایی واقعی باشه هیچ وقت مسائل پوچ و بیارزش رو معیار زیبایی نمیدونه که اولین قربانیش خودش و خانوادهاش و عزیزانش باشن، بلکه معیارهایی رو ملاک قرار میده که گذرا نباشه مانند عشق، محبت، وفاداری، نجابت، حیا و... آخه چطور میشه شخصی که به خاطر حیا و نجابتش، فقط به این
دلیل که دنبالهروی عدهای نیست و نمیخواهد خودش رو شبیه دیگران کنه و یا چیزی را بپوشه که دیگران بر تن میکنن زشت دونست، اما اون شخصی که خودش رو به هزار شکل درآورده و درکی از زندگی نداره رو بهش گفت زیباست؟ بله تفاوت در انسانها وجود داره؛ همون طور که در طبیعت وجود داره و این انتخاب ماست که از کدوم لذت ببریم، کویر یا دریا؟ قطعاً هر دو با تمام تفاوتهایی که دارن زیبا هستن اما هر شخصی ممکنه یکی رو بر دیگری ترجیح بده. خداوند زیباست و همه چیز این عالم را زیبا خلق کرده زیرا به تمام زوایای آنچه آفریده آگاه است و تفاوت در نوع نگاه ما انسانهاست که یکی رو نسبت به چیز دیگه زیباتر میبینیم. اگر درست نگاه کنیم قطعاً تعریفمون از زیبایی با چیزی که تلاش میکنن تو مغزمون کنن فرق میکنه و همه چیز رو زیبا میبینیم نه فقط چیزهایی رو که با نیرنگ و فریب به خوردمون میدن.
پیغمبر اسلام میفرمایند: کسی که ازدواج کند نصف دینش را کامل کرده است.
به نظر شما چرا پیغمبر اسلام چنین سخنی را فرمودند؟ یعنی دین اون قدر کوچکه که ازدواج نصفش رو کامل میکنه؟ یا ازدواج اون قدر مسئلۀ مهم و بزرگیه که نصف دین رو کامل میکنه؟ اون هم دینی که ما به وسیلۀ اون میتونیم به رشد و کمال که همون هدف خلقت است برسیم. در گوشه کنار دنیا هزاران هزار ازدواج با نیتهای مختلف صورت میگیره اما قطعاً کمتر اشخاصی هستن که ازدواج میکنن تا دینشون کامل بشه، و حتی شاید این حرف در نظر برخی خیلی هم قابل درک باشه و بگن خب مگه ازدواج چیکار میکنه که باعث میشه نصف دینمون کامل بشه؟ اگر کسی بخواد گناهی مرتکب بشه بعد از ازدواج هم میتونه!! سؤال اینجاست که ازدواج چیه؟ آیا همین که به گناه نیفتیم و یا صاحب بچه و خانواده بشیم تنها ثمرات این امر الهیه؟ البته تمام اینها واسه خودش عالمی داره و بسیار هم با ارزشه اما در کنار تمام اینها، زیباییهای دیگهای هم وجود داره که اغلب ازش غافلیم، چون تلاش نکردیم نگاهمون رو از چیزهایی که در اطراف دیده و شنیدیم فراتر ببریم که اگر اینطور بود حتما به تعاریف بسیار زیباتر دیگه هم میرسیدیم. همۀ ما به خوبی میدونیم که خدا مخلوقات خود را در دو جنس مؤنث و مذکر خلق کرده و این امر تنها دربرگیرندۀ انسانها نیست و شامل حیوانات و گیاهان و... هم میشه، این یعنی خداوند زیباییهاش رو به دو بخش تقسیم کرده
و نیمی رو در مذکر و نیم دیگه رو در مؤنث قرار داده که البته صفات مشترکی هم وجود داره که خیلی زیاد نیست، بین مؤنث و مذکر بیشتر تفاوت وجود داره تا شباهت که هر کدوم جداگانه از زیباییهای خلقت به شمار میان ولی چون چیزهایی که در جنس مخالف است در ما وجود نداره به چشم تفاوت میبینیم. در حقیقت زمانی که ازدواج میکنیم علاوه بر زیباییهای درونی که خدا بهمون داده صاحب نیمی دیگه از زیباییهایی هم که خدا درون جنس مقابل قرار داده میشیم و بعد از اینکه پذیرفتیمش و درکش کردیم لذت ما از زندگی دو چندان میشه و صاحب تمام زیباییهایی که خداوند بین جنس مؤنث و مذکر تقسیم کرده میشیم. ما از بدو تولد از هر نظر کامل خلق نشدیم و خلقت ما به گونهای است که نیمی از صفات در ما و نیمی دیگه در همسرمونه تا بعد از ازدواج صاحب تمام زیباییها بشیم و قلبهامون و یا بهتر بگم روحمون طوری با هم پیوند بخوره که دیگه هیچکدوم حاضر به از دستن دادن دیگری نشیم، چون در این صورت نیمی از خودمون رو از دست میدیم. مهمترین دستاورد ازدواج جدای از بحث شهوت و... رسیدن به آرامشی وصفنشدنیه که در رأس تمام نعمتهاست و خدا تو ازدواج قرارش داده تا بتونیم با کمکش صاحب تمام زیباییهای جهان هستی بشیم. پس اگر بگیم دین و انسان با هم رابطه مستقیم دارن و دین اومده که انسانها رو رشد بده و به کمال برسونه و هدفی هم غیر از این وجود نداره، حدیث پیغمبر (صلىاللهعلیهوآلهوسلم) واسمون قابل فهمتر میشه چون هر قدر هم خوب باشیم و به کمال برسیم باز هم در بهترین حالت تنها نیمی از خودمون رو تونستیم کامل کنیم و نیم دیگهاش اصلاً در اختیار ما نیست که بخوایم پرورشش بدیم و تنها با ازدواجه که صاحب نیم دیگهاش میشیم و میتونیم خودمون رو کامل کنیم و زمانی که از هر بعد رشد کنیم و به کمال برسیم؛ دینمون هم کامل میشه. کمال انسان در سایۀ دین به مانند یک گوی است که از وسط دو نیم شده و نیمی در اختیار زن و نیمی در اختیار مرد قرار گرفته تا هر آنکه بخواهد صاحب تمام زیباییهای دین که همان کمال است شود، تنها در سایه ازدواج محقق گردد.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَىٰ مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ حجرات/6
ای اهل ایمان! اگر فاسقی خبری برایتان آورد، خبرش را بررسی و تحقیق کنید تا مبادا از روی ناآگاهی، گروهی را آسیب و گزند رسانید و بر کرده خود پشیمان شوید. (حجرات/6)
موضوعی که میخوام در موردش باهات صحبت کنم در خصوص حرفهاییه که میشنویم. همون طور که میدونی خداوند به ما انسانها عقل داده که بتونیم خوب رو از بد، راست رو از دروغ و زشت رو از زیبا تشخیص بدیم. در طول زندگی بارها پیش اومده که شخصی حرفی رو عنوان کرده، اینکه اون بخواد راست بگه یا دروغ به خودش بستگی داره اما اینکه ما چه واکنشی نسبت به اون حرف داشته باشیم کاملاً به ما مربوط هست. دنیای امروز دنیای ارتباطاته و هر کسی بخواد خیلی راحت میتونه در هر گوشه از دنیا با نیت و هدفی خاص حرفی رو بزنه و تو یک لحظه در تمام دنیا پخش کنه که همه اونو بشنون، در این شرایط ما باید به عقلمون رجوع کنیم و در موردش تحقیق و مطالعه داشته باشیم که آیا حرفش درسته و یا بنا به هر دلیلی داره دروغ میگه. اغلب ما آدمها بدون اینکه در مورد یک حرف کمی تأمل و یا تحقیق کنیم که آیا صحت داره یا نه میپذیریمش و اصلاً به عواقبش هم فکر نمیکنیم. شاید قصد و غرض بدی از جانب ما نباشه ولی همین پذیرش کورکورانه ممکنه باعث بروز اتفاقات ناگواری بشه که دودش اول از هر کسی به چشم خودمون و اطرافیانمون بره، چون اون لحظه از نفس شیطانی غافل بودیم و از عقلمون هم کمک نگرفتیم و فراموش کردیم که شیطان هم از درون باهامون حرف میزنه و میتونه اون لحظه از غفلتمون استفاده کنه و برای پذیرش اون حرف واسمون توجیهاتی رو از درون بیاره تا اون حرف اشتباه واسمون باورپذیرتر بشه. یک قاضی رو در نظر بگیر که دو نفر شاکی میرن پیشش و هر دو هم ادعا میکنن که راست میگن و حق با اونهاست، حالا اگر قاضی بخواد بر اساس چیزی که میشنوه قضاوت کنه احتمال داره خیلی زود فریب بخوره چون ممکنه شخصی که دروغ میگه توانایی سخن گفتن بالایی داشته باشه و خیلی راحت اتفاق رو به گونهای تعریف کنه که حق باهاشه و خیلی راحت حق یک انسان بیگناه ضایع بشه، این اتفاق ممکن تو جامعه، خانواده یا اداره و... بیفته و عقل ما حکم همون قاضی رو داره و اگر غفلت کنیم و فقط بر اساس شنیدهها تصمیم بگیریم قطعا فریب میخوریم اما اگر برای پذیرفتن اون موضوع به دنبال دلیل و منطق باشیم میتونیم به حق حکم کنیم و بهترین تصمیم و بگیریم. برخی انسانها راه دروغ گفتن را خوب بلدن؛ اونها به راحتی و بدون ترس از خدا دروغ میگن، تهمت میزنن و برای منافع شخصی خودشان حتی به دروغ سوگند میخورن و جای حق و باطل رو عوض میکنن، اونها به راحتی میتونن
خودشون رو سالها موجَّه نشون بدن بدون اینکه کسی به ذات بدشون پی ببره، وقتی که اعتمادمون جلب شد خیلی راحت فریبمون میدن و به اهداف پلیدشون میرسن. در طول تاریخ همین موضوع که شاید در ظاهر خیلی هم ساده به نظر برسه باعث بروز اتفاقاتی شده که حوادث ناگواری رو به بار آورده. ما باید در هر زمان از عقلمون کمک بگیریم و هر حرفی رو به راحتی قبول نکنیم؛ شاید آبروی مؤمنی به ناحق به خطر بیفته و یا حقی ناحق بشه و خانواده و یا جامعهای آسیب ببینه. البته اینطور نیست که همه افراد بخوان با نیت بد حرفی رو بزنن، گاهی اوقات ممکنه یک انسان شریف حرف اشتباهی رو را بدون قصد و غرضی بزنه که اگر فقط بهخاطر اینکه چون اون گفته بپذیریم به اشتباه بیفتیم، نقطۀ مقابل این هم وجود داره و ممکنه شخصی که به بدی شناخته میشه مطلبی رو بگه که حق باشه و چون اون شخص نقل کرده نپذیریم که این هم خود اشتباه است. به همین دلیل که میگم با عقلمون گوش کنیم و نه با نفسمون، البته منظور فقط مطلب شنیداری نیست و میتونه نوشتاری و یا دیداری باشه و دیدن یک اتفاق ما رو به اشتباه بندازه. ممکنه بعضی وقتها تحت تأثیر اطرافیان قرار بگیریم و چون همه یک موضوعی رو پذیرفتن ما هم بپذیریم، این یکی از بلاهای دنیای دیروز و امروز ماست و عده ای مثل یک بز گر که به دنبال گله میره دنبالهروی بقیه هستن، بدون اینکه لحظهای پیش خودشون بگن خب شاید همه بخوان مرتکب خطا بشن و بیراه برن من چرا باید دنبالهروشون باشم؟ مگه هر چیزی تو جامعه فراگیر بشه و افراد زیادی بپذیرن و ازش پیروی کنن منم باید بپذیرم؟ در هر صورت این ما هستیم که میشنویم، میخونیم، میبینیم، تصمیم میگیریم و عمل کنیم پس بهتره که قبل از پذیرفتن در موردش تفکر و تأمل کنیم و تا صحت اون مطلب واسمون روشن نشده نپذیریمش و فریب نفس شیطانیمون رو نخوریم.
امام جواد(علیهالسلام) میفرمایند: «مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ کَانَ النَّاطِقُ یُؤَدِّی عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ کَانَ النَّاطِقُ یُؤَدِّی عَنِ الشَّیْطَانِ فَقَدْ عَبَدَ الشَّیْطَانَ» هر کس به سخن سخنرانى گوش دهد، او را پرستش کرده است. پس اگر او از خدا سخن بگوید، خدا را پرستیده است، و اگر از زبان ابلیس سخن بگوید، ابلیس را عبادت کرده است.
ساختار وجودی همۀ ما انسانها یکی است و چیزی که باعث تفاوت اصلی ما آدمها میشه در واقع شکل ظاهریمون و تفاوت در رنگ پوست و قد و... نیست؛ چون اینها از اختیار ما خارج هسن. تفاوت ما آدمها در مغزمونه؛ البته نه در شکل ظاهری بلکه در محتویات درونش هست. در این عالم علوم بسیاری برای یاد گرفتن وجود داره، از فلسفه و ریاضیات و نجوم گرفته تا هزاران مورد دیگه که با خیلیهاش در امور روزمره مثل پزشکی و سیاست و... سر و کار داریم. یادگیری این موارد به توانایی و علاقمون بستگی داره که میخواهیم در چه زمینهای موفق باشیم. تمام این موارد خود باعث تفاوت هستن اما هیچکدام از اینها موضوع مورد بحث ما نیست چون تفاوت اصلی در پرورش انسانیت وجودی ماست و اینکه راه و رسم زندگی را چطور یاد گرفتیم و آیا چیزهایی که در مغزمون پرورش دادیم رنگ و بوی خدایی دارن و یا راه شیطان رو در پیش گرفتیم، قطعاً ما فقط برای یادگیری علوم مختلف خلق نشدیم، ما آفریده شدیم که کامل بشیم و راه و رسم به کمال رسیدن رو بیاموزیم و آشنایی با علم تنها یکی از پازلهای رسیدن به خداست و علاوه بر این؛ مسائل زیاد دیگهای هم وجود داره که باید در وجودمون پرورششون بدیم. اگر مغز ما پر شه از شهوات و دنیاپرستی و پست و مقام های دنیوی و همواره تلاش کنیم به این چیزها برسیم دیگه جایی تو مغز باقی نمیمونه تا باهاش خدا رو بشناسیم و درک کنیم، چون مغزمون رو در جهت خلاف تربیت کردیم و در واقع از مسیر اصلی خارج شدیم. مغز ما دقیقاً مثل یک رایانه عمل میکنه و هر چه اطلاعات بهش بدیم همون رو تحویلمون میده؛ فقط اسمش ضمیر نا خودآگاهه. قطعاً اگر فقط دغدغۀ ما شهوات دنیوی و لذتهاش باشه و واسمون هم مهم نباشه از چه طریقی بهش برسیم هیچوقت هدایت نمیشیم و به منزل اصلی نمیرسیم. حالا بر عکس این هم وجود داره، مغزی که از خدا و یاد خدا پر شده باشه هیچگاه به دنبال گناه نمیره. مغز ما از چیزی که درونش میریزیم خبر نداره و این ما هستیم که به میل خود پرش میکنیم؛ اما نکته اینجا است که ما نمیتونیم داخل باک خودرو به جای سوخت، سنگ و خاک بریزیم و بگیم حالا که باکش پر شده میتونه حرکت کنه، خوراکی که به مغز میدیم خیلی مهمه، و پر کردن اشتباه باعث خرابی و فاسد شدنش میشه. اشتباه اغلب ما آدمها در پیروی کورکورانه از همدیگهاس؛ چون بقیه فلان کار اشتباه رو انجام دادن پس ما هم انجام میدیم، چون اغلب جامعه فلان کار خطا رو گناه به حساب نمیارن پس ما هم مجاز به انجامش هستیم، وقتی به همین افراد نگاه میکنیم متوجه میشیم
اونها هم دنبالهروی یک عده دیگه بودن و به همین ترتیب این موضوع ادامه داشته تا به اشخاصی میرسیم که با استفاده از پول، قدرت، علم و تکنولوژی و ابزاراتی که در اختیار دارن تلاش کردن مغزهامون رو از چیزی پر کنن که خودشون میخوان و تازه اونجاست میشیم وجودمون خالیه از چیزهایی که باید پر میشد. ما باید مغزمون رو خودمون پر کنیم و اجازه ندیم دیگران در اختیارش بگیرن، باید کتاب بخونیم، تفکر کنیم، با افراد درست و بزرگ نشست و برخاست داشته باشیم، باید همواره در تلاش باشیم تا چیز تازهای یاد بگیریم تا ما را به حقیقت خلقت نزدیکتر کنه، باید تلاش کنیم تا به درک درستی از زندگی و خدا و جهان پیرامونمون برسیم، بفهمیم پاک بودن یعنی چه و وفاداری و تعهد و هزار چیز خوب دیگه چه معنایی داره. خدا برای ما قرآن، سخنان و احادیث پیامبر و امامان را به امانت گذاشته تا معیاری باشه برای حق و باطل و ما باید با استفاده از عقل و کمک گرفتن از این راهنماییها مدام سبک سنگین کنیم چه چیزی درست و یا غلط است. ما باید مغزمون رو با چیزهای درست و پاک پر کنیم در غیر این صورت اگر تمام علوم رو هم فرا بگیریم باز هم خالی است چون تاریخ بهمون نشون داده که افراد با دانشی بودن که علمشون رو در جهت نابودی بشریت به کار بردن در حالی که میتونستن منجر به رشد خود و هم نوعانشون بشن.
ذهن ما انسانها مدام در حال فعالیت است، به گونه ای که در هر دقیقه هزاران فکر گوناگون ازش عبور میکنه، این اتفاق در حالی رخ میده که بسیاری از این افکار به صورت غیر ارادی هستن و ما نقشی در به وجود اومدنشون نداریم. در این شرایط قطعاً این احتمال وجود داره که برخی از این افکار واسمون ناخوشایند باشه و روحمون رو آزار بده و حتی گاهی اوقات ما رو به بیراه بکشونه؛ چون نفس شیطانی هم در این افکار میتونه دخیل باشه و باعث به وجود اومدن فکرگناه، ترس، یأس و نامیدی، استرس و اضطرابهای بیجا و... بشه و آرامش رو ازمون سلب کنه و یا ما رو تو تصمیمگیری به خطا و اشتباه بندازه. همواره برای نجات از این مسائل توصیه شده که روی ذهنمون باید تسلط داشته باشیم نه اینکه تحت سلطۀ افکار قرار بگیریم و هر طرف خواست ما رو با خودش ببره. یکی از راههای کنترل ذهن ذکر است که نه تنها از ورود افکار منفی جلوگیری میکنه بلکه باعث میشه که همواره یاد خدا باشیم و روحمون پاک بمونه، چون وقتی بر این امر استمرار داشته باشیم، این نامهای مبارک در ذهن گردش میکنن و به مرور باعث میشن که زنگارهایی که در گوشه کنارهای قلبمون به دلیل
غفلت انباشته شده دور ریخته بشه و جاش رو به خوبیها بده. دقیقاً مثل یک ماده تمیزکننده که جای کثیف شده رو باهاش پاک میکنن، حالا اگر این کثیفیها قدیمی باشه برای تمیز شدن زمان بیشتری نیاز هست چون چرک و کثافت حسابی واسه خودشون جا خوش کردن. تمام ذکرهای خداوند زیبا هستن و موجب پاکسازی وجودمون میشن و هر کدوم اثر مختص به خودش رو داره؛ اما دو مورد از ذکرهایی که دربرگیرندۀ خیلی از مسائل میشه و بسیار هم توصیه شده شامل:
وقتی میگیم «لا اله الا الله» یعنی نیست خدایی جز خدای یکتا. این بدان معناست که من همواره به یاد دارم هیچ قدرتی بالاتر از خدا نیست و ایمان من به خدا باعث شده از هیچ چیزی در این عالم هراس نداشته باشم، زیرا همه چیز به اذن و ارادۀ اوست. اگر تو زندگی مشکلی واسم پیش بیاد برای حلش نه به کسی تعظیم میکنم و نه به کسی غیر خدا دل خوش میکنم، چون فقط خداست که یاری میکنه و بقیه همه وسیله هستن. دیگه در برابر پست و مقام و پول و ثروت دیگران احساس ضعف نمیکنم، چون همواره خدا رو تو قلبم دارم و جز خودش نه از فقر میترسم نه از بیماری و مرگ و نه هیچ چیز دیگه.
همین ذکر بخش زیادی از افکار آزاردهنده رو از ما دور میکنه و به هنگام سختی و مشکلات میدونیم که هیچ قدرتی بالاتر از خدا نیست و نیازمند هر چی که باشیم باید از خودش بخوایم نه آدم هایی که بویی از معرفت و انسانیت نبردن و حتی ناتوانتر از اون هستن که به هنگام گرفتاری و مشکل واسه خودشون کاری انجام بدن چه برسه به اینکه گره از گرفتاری بقیه باز کنن و حتی انسان های درست صالح که با نیت پاک به دیگران کمک میکنن باز هم بیاذن خداوند قادر به این نیستن که قدمی از قدم بردارن اما وسیله بودن این افراد برای رفع مشکل بسیار با ارزش است چون خودشون هم میدونن که همگی وسیله هستیم و گرهگشا فقط خداست.
(پناه میبرم به خدا از شر شیطان رجیم)، یعنی خدایا از تمام آلودگیها و بدیهای دنیا به تو پناه میبرم. از هر چیزی که مرا از انجامش نهی کردی به هنگام وسوسههای شیطانی حفظم
کن چون یقین دارم جز تباهی و رو سیاهی هیچ سودی واسم نداره. به تو پناه بردن از شیطان یعنی دوری کردن از تمام گناهان و فتنههای این روزگار (زنا، تهمت، دروغ، شرک، غیبت، خوردن مال حرام و...)که خیلی از آدمها رو تو دامش گرفتار کرده و موجب غفلتشون شده و باعث شده آنچنان از اصل انسانیت دور بشن که انگار تمام هدف خلقت همین سرگرمیها و لهو و لعب دنیا بوده و هست.
در واقع گفتن مداوم این ذکر به ما یادآوری میکنه که وقتی شیطان میخواد با زیبا نشون دادن گناهان ما رو به انجام اعمال ناشایست ترغیب کنه (که از قضا تبحّر زیادی هم تو این مسائل داره و در طول تاریخ انسانهای بزرگ زیادی رو با روشهای گوناگون در دام وسوسههاش گرفتار کرده) با پناه بردن به خدا از تمام گناهان دوری کنیم. فتنههای این روزگار خیلی زیاده و اون قدر هم بهش رنگ و لعاب دادن که فقط یک لحظه غفلت کافیه که گرفتار بشیم و دنیا و آخرتمون رو از دست بدیم. در این شرایط سخت قطعاً این ذکر بسیاری یاریدهنده خواهد بود.
برای اغلب ما آدمها شاید بارها و بارها پیش اومده باشه که دلمون خواسته برای لحظاتی با خدا خلوت کنیم و یا شاید مسجد و امامزادهای دیده باشیم و حال و هواش ما را مجذوب خودش کرده و پیش خودمون گفتیم ای کاش لحظاتی رو اونجا با خدا خلوت میکردم و کمی از این دنیا فاصله میگرفتم و یا شاید دلمون خواسته تو یک طبیعت زیبا مثلاً در قلۀ یک کوه، کنار دریا و کویر و جنگل و... باشیم و با خدا خلوت کنیم و حرف بزنیم تا شاید کمی به آرامش برسیم و حال دلمون خوب بشه، ولی چون قادر به این نیستیم که هر لحظه اراده کردیم به اونجاها سفر کنیم، خیلی زود از اون حال و هوای زیبای عرفانی که برای لحظاتی وجودمون رو فرا گرفته بیرون اومدیم و باز به زندگی روزمره مشغول شدیم. همین موضوع یکی از دلایلی است که باعث میشه ما از خدا بیشتر فاصله بگیریم؛ چون فکر میکنیم حتماً برای عبادت کردن باید در یک مکان زیبایی باشیم که حال و هواش ما را مجذوب خودش کنه و ما هم تحت تأثیر اونجا با خدا خلوت کنیم، قطعاً تا زمانی که به دنبال چنین چیزی باشیم فرصت زیادی برای خلوت با خدا و عبادت پیدا نخواهیم کرد. از اونجا که خدا به خوبی از احوالات ما آگاهه و دوست داره هر لحظه که اراده کردیم باهاش مشغول صحبت بشیم و از همصحبتی و عشقبازی
باهاش لذت ببریم، قلب ما انسانها رو خونۀ خودش قرار داده تا ما با استفاده از قوۀ تخیل در هر گوشهای از دنیا که هستیم به درون خود سفر کنیم و مشغول عبادت و راز و نیاز بشیم و اون قدر ما رو توانمند آفریده که به راحتی میتونیم قلبمون را تبدیل به یک عبادتگاه کرده و اون طور که دلمون میخواد آب جاروش کنیم و در طاقچه کنج قلبمون گلدونی با گلهای زیبا بزاریم تا عطر و رایحه اش فضا رو معطر کنه، سجادهای پهن کنیم و رحل و قرآنمون رو کنارش بزاریم و خودمون با ظاهری آراسته رو به سجاده بایستیم و مشغول ذکر و عبادت حضرت حق بشیم تا اینطوری به عالمی که هیچ جای دنیا حال و هواش رو نداره سفر کنیم. شاید به خاطر همینه که میگن اگر مؤمن همیشه وضو داشته باشه ثواب داره، شاید خدا میخواد ما به این نعمت الهی پی ببریم و درونمون رو با نام و یادش صفا بدیم و بدون توجه به اینکه کجا هستیم از دنیا و آدمهای اطرافمون جدا بشیم و با خودش خلوت کنیم، طوری که انگار بالای همون قلۀ کوه نشستیم و یا در یک مسجد زیبا و با صفا تنها مشغول راز و نیاز با حضرت حق هستیم، و چه زیباست جایی که فقط خدا باشه و بنده. به درونت سفر کن و با آب و جارو کردن اونجا وجودت رو از خواهشهای نفسانی خالی کن اونوقت میبینی که زندگی با تمام مشکلاتش چقدر زیباست چون جایی داری که هر وقت در هر زمان اراده کنی میتونی به اونجا بری و با خدای مهربون درد و دل کنی و با عشقبازی کردن باهاش به آرامش وصفنشدنی برسی. به درونت برو و اونطور که دلت میخواد آمادهاش کن برای خلوت با حضرت حق که انشاءالله به آرامشی خواهی رسید که توان وصف کردنش هم نخواهی داشت و از اون به بعد فقط به دنبال فرصتی میگردی که به خلوتگاهت بری و از خلوت کردن با خدا نهایت لذت رو ببری.
امام علی (علیهالسلام) میفرمایند: «خُذِ الْحِکْمَةَ مِمَّنْ أَتَاکَ بِهَا وَ انْظُرْ إِلَى مَا قَالَ وَ لَا تَنْظُرْ إِلَى مَنْ قَال» حکمت را از کسى که آنرا برای تو میآورد، بگیر و به آنچه گفته است، بنگر و به [شخصیت] گوینده نگاه نکن.
ما آدمها بعضی وقتها برای رسیدن به یک چیزی مثلاً خونه، ماشین، پست و مقام، قدرت و...) خیلی تلاش میکنیم تا از به دست آوردنش لذت ببریم و به آرامش برسیم، اما همین که به نتیجۀ دلخواه میرسیم دیگه فراموش میکنیم هدفمون از به دست آوردنش چی بوده و چرا
آن قدر واسه رسیدن بهش تلاش کردیم و بعد از مدتی باز دنبال بهتر شدنش میریم و انگار نه انگار که قرار بود از این طریق به آرامش برسیم.
مثلاً دلمون میخواد که برای آسایش خودمون و خانوادمون یک اتومبیل داشته باشیم که از داخل پارکینگ خونه با خیال راحت و بدون دغدغه سوارشیم و به یک مسافرت بریم تا کمی حال و هوامون عوض بشه و به آرامش برسیم اما وقتی با کلی زحمت و تلاش به دستش میاریم بعد از مدت کوتاهی نه تنها دیگه ازش لذت نمیبریم بلکه ناراضی میشیم و شاید غر هم بزنیم که چرا بهترش رو ندارم و باز دغدغۀ خرید یک ماشین بهتر آرامش رو ازمون میگیره، و یا داشتن یک خونه حتی کوچک و جم و جور که هر سال به فکر اسبابکشی نباشیم تا با آرامش در کنار خانوادهمون زندگی کنیم شاید واسمون یک آرزو باشه اما همین که بهش میرسیم باز هم ناراضی هستیم و آرامش نداریم و نمیتونیم اون طور که واسش تلاش کردیم از داشتنش لذت ببریم. اغلب ما آدمها آن قدر سرگرم دنیا میشیم که بیهدف فقط تلاش میکنیم هر چی داریم رو بهترش کنیم. البته هیچ کسی مخالف تلاش برای بهتر شدن نیست؛ اما مشکل اینجاست که خیلی از ما در همین تکاپوی زندگی آن قدر غرق رنگ و لعاب دنیا میشیم که اصلا هدفمون از این همه تلاش رو هم فراموش میکنیم که تمام اینها قرار بود ما رو به آرامش برسونه نه اینکه حرص و ولع ما رو بیشتر کنه و باعث عذاب ما بشه. ما آن قدر با این واژه بیگانه شدیم که حتی با ازدواج و پول و خونه و ماشین باز هم عمیقاً به آرامش نمیرسیم. ما آرامشمون رو به چی فروختیم؟ به ماشین و خونۀ بهتر ؟به پست و مقام ؟یا شهوات و هوس و هرزگی؟ به چی فروختیم که به این روز افتادیم و وسط این دنیا درمونده شدیم؟یعنی باز هم مقصر نفس شیطانیه که با رنگ و لعاب بخشیدن به این دنیا ما رو فریب داده؟ اینکه اون ملعون با ما دشمنه که چیز تازهای نیست؛ حرف من اینه که چرا ما باز هم فریب خوردیم؟ آخه مگه آرامش انسان معاملهکردنیه که ما به این راحتی از دستش بدیم؟ آرامش خودش یک اصل مهم برای لذت بردن از این دنیاست تا از این طریق به خدا برسیم و پروردگارمون رو درک کنیم و آن قدر موضوع مهمیه که حتی خدا زن و مرد رو برای هم آفریده تا با ازدواج به آرامش برسن، اما به بهای بسیار ناچیز به حراج گذاشتیمش و از دستش دادیم تا چیزهای بیارزش به دست بیاریم. چطور متوجه نشدی که آرامش داشتن در هر کاری یکی از شروط مهم موفقیته ؟ مگه غیر از اینه که مهمترین کار ما انسانها در این دنیا بندگی خدا و جنگ با نفس شیطانی و ابلیسه؟ ما چطوری میتونیم با یک ذهن پریشون که پر از تنش و استرس و امیال دنیوی هست به جنگ
دشمن قسمخوردمون بریم؟ آرامشمون هدف گرفته شده تا توان تصمیمگیری نداشته باشیم، هیچ وقت انسانی که تو آرامش باشه حقی رو نا حق نمیکنه، زنا نمیکنه، تهمت نمیزنه، دروغ نمیگه، به کسی زور نمیگه و...، چون فقط از آرامشش لذت میبره و حاضر نیست به هیچ قیمتی به خاطر چیزهای بیارزش از دستش بده، اون هم آرامشی که با اطاعت از دستورات خدا بهش رسیده باشه.
ببخشید یعنی نمیشه از خدا پیروی نکرد و آرامش داشت؟؟؟
اگر هم بشه داشت خیلی کم و ناچیز هست. باید دید تا چه حد توان درک این نعمت الهی رو پیدا کردیم و میتونیم ازش لذت ببریم. دریا و قطره هر دو آب هستن؛ کسی چه قطره داشته باشه و چه دریا، آب رو داره اما آیا این دو با هم برابرن؟
قطعاً نه.
پس آرامش لحظهای و گذرا رو که واسه رسیدن بهش خیلی چیزها رو ندید گرفتیم و هیچ وقت نمیتونیم با آرامش وصفناپذیری که از طریق اطاعت خدا به دست آوردیم یکی بدونیم.
آرامش از ذره تا بیانتها هر دو نامشون یکیه اما این کجا و اون کجا؟ مدام از این شاخه به اون شاخه دعوت میشیم و بدون اینکه فکر کنیم از طرف کی هست؛ دنبالش میریم، به هر چیزی میرسیم بدون اینکه ازش لذت ببریم سراغ چیز دیگه میریم. تا وقتی دغدغههامون فقط حول این چیزها باشه دیگه کی فرصت میکنیم خدا رو بشناسیم؟ کی وقت میکنیم بندگی خدا رو به جا بیاریم و شکرگزار نعمتهاش باشیم؟ هر چی بهمون بده باز هم به چشممون نمیاد و حالمون و خوب نمیکنه. درکی از آرامش نداریم چون درکی از خدا نداریم. یکی تو کاخ زندگی میکنه و همش تو تنش هست و هیچ لذتی از زندگیش نمیبره، یکی هم تو یک خونۀ کوچیک با عشق و آرامش زندگی میکنه و تمام وجودش پر از یاد خداست. رسیدن به آرامش واقعی که لذتی بیانتها داشته باشه فقط راهش یکیه، اون هم بندگی و عبادت خداست؛ حالا میخوای تو کاخ زندگی کن یا تو یک خونۀ کوچک اجارهنشین باشه؛ دلی که با خدا باشه همه چیز واسش زیبا و لذتبخش است.
دوست عزیز، همیشه به خاطر داشته باش در دنیا با یاد خدا زندگی کنی و هر چیزی که خواست ذرهای موجب غفلتت از خدا بشه کنار بزاریش و فریب زرق و برق دنیا رو نخوری چون در باتلاقی اسیرت میکنه که عاقبتش جز تباهی خودت نیست و هر چه بیشتر دست و پا بزنی
بیشتر فرو میری. لذت بردن قبل از هر چیزی ابتدا در گرو آرامشه و آرامش در گرو خداست. پس هر لحظه باید یاد خدا باشیم که به آرامش برسیم تا از هر آنچه داریم و هر جایگاهی که هستیم بتونیم نهایت لذت رو ببریم. « الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (رعد/28)»
( [بازگشتگان به سوی خدا] کسانی [هستند] که ایمان آوردند و دل هایشان به یاد خدا آرام میگیرد، آگاه باشید! دلها فقط به یاد خدا آرام میگیرد.)
در نگاه کردن هم خیر است هم شر هم گناه است هم ثواب. وقتی نگاه میکنیم باید حواسمون باشه به چه چیزی مینگریم؛ زیرا اگر درست ببینیم میتونیم درست بریم و اگر اشتباه نگاه کنیم اشتباه میریم. ابن ملجم ملعون زمانی که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را که سراسر وجودشان پر از عشق به خدا و پاکی بود را به شهادت رساند به چه چیز نگاه میکرد؟ به یک زن هرزه و خراب و یا همون لذت نفسانی و شهوت که در نتیجه پیروی همون هم شد. اما اگر درست مینگریست و نگاهش به خدا بود آیا باز هم راضی به انجام این جنایت میشد؟ روز عاشورا در کربلا افراد زیادی در سپاه یزید و شمر حضور داشتن که هر کدوم به یک چیز نگاه میکردن، یکی حکومت ری، یکی غنیمت، یکی انتقام و...، اون طرف هم عدهای نگاهشون به خدا و آخرت و یاری کردن امام زمانشون بود، الان که سالیان سال از اون روزگار میگذره کدوم یکیشون باقی مونده؟ شهوترانی ابن ملجم و حکومت ری و غنیمتها؛ و یا اعمال پاک و خالص اون عدهای که برای رضایت خدا از جان و مالشون گذشتن؟ این تفاوت در نتیجۀ عمل، به دلیل تفاوت در همون نگاه ما انسانهاست که ما را به مسیری خاص هدایت میکنه.
این نگاه مگه چیه که سرنوشت انسانها رو تغییر میده؟
این نگاه دله؛ که هر چی رو بخواد ازمون طلب میکنه و گاهی ما باهاش همراه میشیم و گاهی هم اونو با خودمون همراه میکنیم و به سمتی میبریم که عقلمون میگه. همۀ ما بارها شنیدیم که میگن به نامحرم نباید نگاه کرد؛ چون ما رو به گناه میکشونه، آیا واقعاً یک دیدن ساده آدم رو به گناه میندازه؟ وقتی چشم ببینه دل طلب میکنه وقتی دل خواست انسان رو به دنبال خودش میکشونه، حالا یا باید با خواهش دل جنگید؛ و یا به دنبالش رفت و از خدا
سرپیچی کرد. اگر خونه و ماشین زیبایی دیدیم نباید اجازه بدیم به دلمون نفوذ کنه چون ما رو به دنبال خودش میکشونه و حکایتمون میشه داستان همون نااهلانی که به خاطر دنیا در رکاب شیطان در حق اهل بیت و بندگان خالص خدا جنایت کردن. دل باید کشتزار خوبیها باشه تا انسان رو به کمال برسونه؛ باید جای موفقیتها و رشد انسان باشه؛ نه لذتهای زودگذر و حرام که عاقبتی جز تباهی نداره. در دل یک ورزشکار جایی از اعتیاد نیست، در دل یک دانشمند جایی از تنبلی نیست و در دل یک انسان با خدای جایی برای اعمال شیطانی نیست.
آن کس که قلب سالم و سلیم دارد نیتش خالص و صادقانه خواهد بود. (امام جعفر صادق )
وقتی کلمه نیت رو میشنویم یکی از چیزهایی که به ذهنمون میرسه نیت کردن در نماز است. اغلب ما این کار رو برحسب عادت و بدون توجهای عمیق به معناش در ابتدای نماز انجام میدیم، و اگر همین الان لحظهای چیزی رو که میگیم رو تو ذهنمون مرور کنیم متوجه میشیم که نیت در واقع همون دلیل درونی ما برای انجام کاری هست که حتی میتونه با خود اون عمل متفاوت باشه. به عنوان مثال شخصی نماز میخونه و نیتش هم پاک شدن از گناهان و رضای الهی است و تلاش میکنه با این عمل خودش رو نزد خدا محبوبتر کنه و از مقربان درگاه پروردگار باشه. در طرف مقابل هم شخصی نماز را وسیلهای برای جلب توجه دیگران قرار میده تا از این طریق بتونه در میان مردم خودش رو خوب نشان بده. نماز خوندن به خودی خود کار درستیه؛ اما نیتی که پشتش پنهون شده میتونه خیلی متفاوت باشه. بعضی مواقع هم نیت خیر است؛ اما رفتاری که انجام میدیم متفاوته، مثل پدر و مادری که به دلیل تربیت فرزندشون اون رو بهخاطر کار اشتباه تنبیه میکنن، در اینجا نیت تربیت است اما عمل رنگ و بوی آزار و اذیت داره.
برخی مواقع در طول زندگی خدا هم رفتاری باهامون داره شبیه به تربیت پدر و مادر و ممکنه ظاهرش دردناک باشه، مثلاً زمانی که دچار گرفتاری و بلا میشیم، اما نیت خدا اینه که تلنگری بهمون بزنه تا بیشتر به سمتش بریم چون بهمون علاقه داره. البته افرادی هم هستن که هیچ ارزشی در درگاه الهی ندارن و خدا هم میخواد با این بلاها ذرهای از عذابشون رو در این دنیا بچشن. نیت های ما در زندگی به دو دستۀ جزئی که میتونه انجام کارهای روزمره و ساده مثل
خوردن یک لیوان آب برای رفع تشنگی و...، و کلی که دربرگیرندۀ سایر نیتهامون هست و بهشون شکل میده تقسیم میشه. به عنوان مثال شخصی در زندگی میخواد صاحب ثروت و یا پست و مقام بشه؛ اون شخص تمام کارهایی رو که انجام میده در راستای رسیدن به هدفشه و بهشون جهت میده تا اونو به چیزی که میخواد برسونن. حالا اگر همون شخص؛ خدا و آخرت را بخواد تمام اعمال و رفتارش متناسب با آنچه در دل داره تغییر میکنه. البته این بدان معنا نیست که هر کسی نیت ثروت داشته باشه دیگه آخرت رو رها کرده و یا هر کسی نیت آخرت داشته باشه دیگه باید قید به دست آوردن رزق و روزی و استفاده از نعمتهای خدا و داشتن رفاه و آسایش برای خودش و خانوادهاش رو بزنه، بلکه باید هر دو را با هم داشت، اما اگر یکی رو انتخاب کردیم نسبت به دیگری کارهای متفاوتتری انجام میدیم؛ یعنی اگر فقط دنیا رو خواستیم قطعاً با اینکه دنیا و آخرت رو بخوایم مسیر زندگیمون فرق میکنه. داشتن یک هدف و نیت کلّی در زندگی برای هر شخصی بسیار حائز اهمیته چون به زندگیمون جهت میده و باعث میشه بدونیم چی میخوایم و برای چی تلاش میکنیم و باعث میشه از سردرگمی نجات پیدا کنیم. حال ممکنه یک روز با انگیزه و انرژی بیشتری قدم برداریم و تلاش کنیم روزی هم با انرژی کمتری به سمت هدفمون حرکت کنیم اما در هر دو حالت چیزی که مشخصه نیتمونه و اینکه بدونیم چی میخوایم تا دچار سردرگمی و بیانگیزگی نشیم. ما باید همواره مراقب نیتهامون تو زندگی باشیم تا خلاف خواست و ارادۀ خدا نباشه و پیرو هوای نفس نباشیم.
ما گاهی اوقات از برخی مسائل بسیار مهم به راحتی عبور میکنیم و یا اینکه اون طور که باید بهش توجه نمیکنیم. یکی از همین موضوعات مهم بحث عهد و پیمان است که خداوند متعال نیز در این خصوص در سورۀ اعراف آیۀ 172 میفرمایند:
«وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ ۖ قَالُوا بَلَىٰ ۛ شَهِدْنَا ۛ أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَٰذَا غَافِلِينَ (اعراف/172) »
(و [به یاد آر] هنگامی را که پروردگارت از صلب بنیآدم نسلشان را پدید آورد، و آنان را [در ارتباط با پروردگاریش] بر خودشان گواه گرفت [و فرمود: ] آیا من پروردگار شما نیستم؟ [انسانها با توجه به وابستگی وجودشان و وجود همۀ موجودات به پروردگاری و ربوبیّت حق]
گفتند: آری، گواهی دادیم. [پس اقرار به پروردگاری خود را در این دنیا از شما گرفتیم] تا روز قیامت نگویید: ما از این [حقیقت آشکار و روشن] بیخبر بودیم. )
این آیه خودش گواه اینه که خداوند تأکید بر وفای به عهد و پیمان دارند، و به ما در این آیه یادآور میشن که شما با من عهد و پیمان بستید که مرا پرستش کنید و نه هوا و خواهشهای نفسانیتون رو؛ و من بر اساس همین شما رو به این عالم آوردم که میزان وفای به عهدتون رو ببینید. و یا در آیات دیگه میفرمایند:
«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُود»(مائده /1)
»ای کسانی که ایمان آوردهاید! به پیمانها وفا کنید»
«وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْوءُلاً». (اسراء/ 34)
به پیمانهای خود وفادار باشید زیرا از پیمانها سؤال خواهد شد.
«وَ الَّذینَ هُمْ ِلأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ«(مؤمنون/ 8)
آنان (مؤمنین) به امانت و عهد و پیمان خود وفادارند.
خدای متعال میخوان ما با توجه به این آیات به اهمیت عهد و پیمان پی ببریم چون اصل و حقیقت عهد به خدا بر میگرده. به عنوان مثال اگر زمانی دو نفر ( آقا و خانم) با هم عهد و پیمان زناشویی ببندن و یا در مسائل اقتصادی یکی از شرکا به بقیه خیانت کنه؛ در واقع این خیانت به عهد و پیمانی است که خدا در روز اَلَست از ما گرفته چون ما در مرحلۀ اول از دستور خدا سرپیچی کردیم، اون وقت دیگه طرف ما تنها اون افراد نیستن و اول از هر کسی باید جوابگوی خدا باشیم. البته این فقط نمونهای از عهدهای بیشماریه که انسان در طول زندگی ممکنه باهاش روبرو بشه. خداوند خود در سورۀ فتح آیه 10 چنین میفرمایند:
« إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ۚ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَىٰ نَفْسِهِ ۖ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا(فتح/10)»
به یقین کسانی که با تو بیعت میکنند، جز این نیست که با خدا بیعت میکنند؛ قدرت خدا بالاتر از همه قدرتهاست. پس کسی که پیمان میشکند فقط به زیان خود میشکند، و کسی که به پیمانی که با خدا بسته است وفا کند، خدا به زودی پاداشی بزرگ به او میدهد.
خداوند متعال در سورۀ بقره به پایبندی به عهد از طرف خودشون نیز اشاره میکنن و میفرمایند:
«فَلَنْ یُخْلِفَ اللّهُ عَهْدَهُ(بقره/80)»
(خداوند هرگز پیمانشکنی نمیکند)
یعنی اگر به اون عهدی که بستید، وفادار بمونید من به شما پاداشی را که قولش رو دادم میدم و اگر به عهد خودتون وفا نکنید من شما رو به عذابی که وعده دادهام دچار میکنم. در هر صورت خدا از پیمانی که بستن کوتاه نمیان؛ دیگه به خودمون مربوط میشه پاداش را انتخاب کنیم یا عذاب.
هر عمل زشتی در این عالم از ما سر بزنه در واقع علاوه بر شخص مقابل که در حقش جفا کردیم؛ یک عهدشکنی در برابر فرمانروای عالم به نام ما نوشته میشه و باید در برابر حضرت حق در قیامت پاسخگو باشیم، چون اگر وفای به عهد را همون پیروی از خدا بدونیم که قطعاً هم همین طور هست، پیمانشکنی رو باید پیروی از ابلیس مردود ازل تا ابد بدونیم و زمانی که موقع حساب و کتاب فرا برسه نباید انتظار داشته باشیم که در نظر خدا اونهایی که به عهدشون وفا کردن با کسانی که پیمان شکستن و اعمال شیطانی انجام دادن و ابلیس رو اطاعت کردن با هم برابر باشن.
مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمَى وَالْأَصَمِّ وَالْبَصِيرِ وَالسَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلًا أَفَلَا تَذَكَّرُونَ هود/24
مثل اين دو گروه چون نابينا و كر [در مقايسه] با بينا و شنواست آيا در مثل يكساناند پس آيا پند نمىگيريد.
حالا که به اهمیت عهد پی بردی میخوام در مورد یک عهد زیبا باهات حرف بزنم. «عهد با امام زمان» که با وجود اینکه فقط میخوان به ما کمک کنن اما در میان ما خیلی غریب هستن. مگه میشه شخصی بخواد به کسی کمک کنه و کمکگیرنده یاریش نکنه؟ برخی از اعمال ناشایست ما دقیقاً بیانگر همینه و ما با وجود اینکه میدونیم که ایشان جز خیر و سعادت ما چیز دیگهای نمیخوان باز هم دلمون رو صاف نمیکنیم که با تمام وجود باهاشون همراه و همدل بشیم. دعایی داریم به نام دعای عهد که بسیار زیبا و دلنشینه، این عهد در
واقع همون عهد و پیمان الهی است که وفای بهش ما رو به عهد واقعی که با خدا بستیم نزدیک میکنه و موجب عاقبت به خیریمون میشه. در این روزگار که پیمان شکنی و خیانت خیلی زیاد شده، عده ای هستن که هر روز صبح عهدشون رو با آقا امام زمان تمدید میکنن و قول میدن که گناه نکنن و در رکاب ابلیس ملعون نباشن، و قطعاً همین امر موجب خشنودی خداوند از اونها میشه. دعای عهد بخون و به عهدت وفادار باش؛ این دو روز دنیا میگذره و اگر فقط لحظهای غفلت کنی خدای نکرده در جمع عهدشکنان قرار میگیری. برای شروع به قول های الهی که به خودت میدی عمل کن، هر چند کوچک اما سعی کن وفادار بمونی و بعد عهد دیگری با خودت ببند؛ زمانی میرسه به خودت افتخار میکنی که هر چه را گفتی بهش عمل کردی، اون وقت میتونی به عهدی که با آقا امام زمان بستی وفادار بمونی و همین وفاداری انشاءالله موجب سعادتت در دنیا و آخرتت خواهد شد. دعای عهد به ما کمک میکنه که ابتدا به عهدی که با خودمون در روز الست بستیم خیانت نکنیم. قطعاً در اون روز به خودمون قول دادیم که در این امتحان الهی رو سفید بشیم، و شاید هم به خودمون گفتیم؛ میرم و با دست پر بر میگردم، حالا که اومدیم به این باید خیلی مراقب باشیم که دست خالی نزد خداوند برنگردیم. اگر کمی در دعای زیبای عهد تأمل کنی قطعاً به برکات بیشمارش پی میبری و راهنمای راهت میشه. عهد با امام زمان یعنی عهد بستن با تمام خوبیها و زیباییهای الهی و فاصله گرفتن از زشتیها و سیاهیهای شیطانی. در انتها حرفهامو با چند حدیث از پیامبر اکرم (صلىاللهعلیهوآلهوسلم) و امیرالمؤمنین متبرک میکنم که خود روشنگر حقایق زیادی در مورد عهد و پیمان است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:
لن يَهلِكَ الناسُ، حتّى يَغدِروا مِن أنفسِهِم. (1)
مردم هرگز هلاك نشوند، مگر آنگاه كه با خود پيمانشكنى كنند.
«مَنْ کان یُؤمِنُ باللّه ِ والیومِ فَلَیْفِ اِذا وَعَد الآخِرِ.«(پیامبر اکرم (صلىاللهعلیهوآلهوسلم)) (2)
آن کس که به خدا و روز رستاخیز ایمان دارد، باید به وعدههای خود وفادار باشد.
امام على عليه السلام:
فإنّهُ أقبَحُ الخِيانَةِ و إنَّ الغَدُورَ لَمُهانٌ عندَ اللّه ِ. (1)
زنهار از پيمان شكنى؛ كه آن زشتترين خيانت است و پيمانشكن نزد خداوند بىمقدار است.
امام على عليه السلام:
الغَدرُ، شِيمَةُ اللِّئامِ. (2)
پيمانشكنى، خصلت فرومايگان است.
سلامتی امام زمان صلوات
قطعا تو زندگی بارها صلوات فرستادی و شنیدی، اما شاید کمتر به معناش توجه کردی و یا خیلی عمیق راجع بهش فکر نکرده باشی که چرا گفتنه «درود خدا بر حضرت محمد و خاندان پاکش» تا این اندازه سفارش شده و دارای فضائل و ثواب بسیاری است. همانطور که به خوبی میدونی یک طرف این عالم پیغمبران و امامان و معصومین (علیهالسلام) هستن که خیر دنیا و آخرت رو واسمون میخوان و طرف دیگه ابلیس و لشکرش هستن که هدفی جز تباهی و نابودی ما ندارن. صلوات فرستادن در واقع مشخص میکنه که ما در جنگ خیر و شر کدوم طرف هستیم!!؟ کسی که صلوات میفرسته در حقیقت میگه من در این جنگ طرف خیر هستم و میخوام که پیروز این جنگ ما باشیم.
صلوات علاوه بر دعای خیر برای پیروزی به نوعی یادآوری به خودمونه که کدوم طرف قرار داریم تا خدای نکرده راه رو گم نکنیم و با اعمال و رفتارمون در جبهۀ دشمن قرار نگیریم، و همیشه در تلاش باشیم که برای پیروزی جبهۀ حق علیه باطل قدمی برداریم، زیرا حرف بدون عمل سودی نداره و باید اعمال و رفتارمون هم به بهترین شکل اصلاح بشه.
همیشه سعی کن صلوات بفرستی تا توجه به خوب بودن در وجودت ملکه بشه و اگر در موقعیت گناه قرار گرفتی خیلی سریع قبل از اینکه تو دامش گرفتار بشی ازش دور بشی تا انشاءالله در گروه صالحان قرار بگیری.