ghaemiyeh.com
سرشناسه : ملازاده تقیپور، علیرضا، 1340-
عنوان و نام پديدآور : پدر خاک/مولف علی تقیپور ؛ ویراستار بهلولی، محسن حسینی.
مشخصات نشر : مشهد : استوار ، 1402.
مشخصات ظاهری : 178ص.؛ 21/5×14/5 سم.
شابک : :978-600-415-111-5
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه: ص. 173 - 177؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق.
موضوع : 'Ali ibn abi-Talib, Imam I, 600-661
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- احادیث
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Hadiths
رده بندی کنگره : BP37/35
رده بندی دیویی : 297/951
شماره کتابشناسی ملی : 9171483
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
یا صاحب الزمان
پدر خاک
علی تقی پور
امام رضا (علیه السلام) میفرمایند که خداوند متعال در عظمت و منزلت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به اسرافیل فرمودند:
«وَ وَجْهِی الَّذِی مَنْ تَوَجَّهَ إِلَیهِ لَمْ أَصْرِفْ وَجْهِی عَنْه.» (1)
او وجه من است كه هر كس به او توجه كند از او رویگردان نمیشوم.
أنتَ ثانِی الآباء فی مُنتهی الدَّوْرِ *** و آبائَهُ تُعَدُّ بَنوه
خَلَقَ اللهُ آدماً مِن ترابٍ *** فَهُوَ إِبنٌ له، و أنتَ أبوه
1) الأمالي، صدوق، 222، عيون أخبار الرضا (علیه السلام)، ج2، ص49؛ إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات ج3،ص32؛ بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج38،ص98.
پیشگفتار7
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در انتظار امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)10
شئونات معصومین (علیهم السلام) 15
خلقت نوری16
احیاء، اماته، خلق و رزق21
حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مشكل گشای انبیا30
اسم اعظم39
اسامی حضرت (علیه السلام) 43
دلیل نامیده شدن حضرت علی (علیه السلام) به لقب امیرالمؤمنین (علیه السلام) 44
تولد نور47
شخصیت جناب ابوطالب (علیه السلام) 49
شمایل بینظیر53
اشعار ابنابیالحدید در فضیلت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) 55
فضائل حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نقل از ابابكر65
فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نقل از عمر72
فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نقل از عثمان85
فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نقل از معاویه87
سقیفه به نقل از عامه94
تحلیلی از واقعۀ سقیفه108
بیعت گرفتن از امیرالمؤمنین (علیه السلام) 113
علت گرفتاری و بدبختیهای مردم119
مظلومیت امیرالمؤمنین (علیه السلام) 127
نمونهای از عدالت137
اهمیت انتظار و دعا150
حقیقت دعا برای فرج امام عصر عجل الله فرجه الشریف157
معرفت157
ظهور158
انتظار159
دعا160
غم بزرگ و دعای پیغمبران الهی160
مفهوم انتظار و اقامۀ عزای امام حسین (علیه السلام) 161
حقیقت انتظار165
منابع و مآخذ173
روزی از روزها، در مدینه، شهر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، همانجایی که دخترش را کشتند و وصیاش را خانهنشین کردند، رسول ختمی مرتبت (صلی الله علیه و آله و سلم) بین اصحابش برادری قرار داد. وی هر دو نفر را با یکدیگر برادر دینی قرار میداد که در دین با هم برادر باشند. بین ابوبکر و عمر نیز برادری قرار داد. (1)به این کار مشغول بود تا بین همۀ اصحاب برادری قرار داد. امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام)، پس از آن، از جمع جدا شد. پس از چندی حضرت محمّد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده و فرمود که ای ابوتراب، برخیز. چه چیزی تو را به اینجا کشانیده است؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام) جواب دادند که پدر و مادرم به فدایت. دیدم بین اصحاب برادری قرار دادی و مرا برادر کسی قرار ندادی.... رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «ای ابوتراب، در دنیا و آخرت، تو برادر من هستی و من برادر تو هستم.»
حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمودند:
1) قضیۀ عقد اخوت دو بار اتفاق افتاده است.
«أَنَا وَ عَلِی أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّة.» (1)
«من و علی پدران این امّت هستیم.»
لفظ «اب» یعنی «پدر». خاک هم بر امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) دلالت مینماید. آیۀ پایانی سورۀ نباء هم به همین نکته اشاره دارد:
وَ یقُولُ الْكافِرُ یا لَیتَنی كُنْتُ تُراباً (2) «روزی که کافر میگوید ای کاش خاک بودم.»
یعنی ای کاش از شیعیان امیرالمؤمنین (علیه السلام) بودم. فرد در این زمان از طرفی آتش مهیا شده برای مشرکین و اهل نفاق را دیده و از آن گریزان است. از طرفی هم نظر میکند و میبیند هر فاجری که به اندازۀ جرعۀ آبی که به دلیل محبت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و صدیقۀ کبری (علیها السلام) به شخصی نوشانیده باشد، شفاعت میشود؛ اما این فرد هیچ شفیع و دوستی ندارد. وی در این حالت آرزو میکند که «ای کاش خاک بودم»؛ ای کاش از شیعیان امیرالمؤمنین (علیه السلام) بودم.
در چگونگی کنیۀ ابوتراب از عبایةبنربعی نقل است که به ابنعباس گفتم چرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، کنیۀ ابوتراب را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) داد؟ وی گفت که زیرا او صاحب و مالک زمین و حجت خدا بر اهل آن میباشد. بقای زمین و آرامش زمین به اوست. همچنین شنیدم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)
1) عيون أخبار الرضا (علیه السلام)، ج2، ص85؛ كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص264؛ معاني الأخبار، ص52؛ علل الشرائع، ج1، ص127؛ تفسير الصافي، ج1، ص150؛ إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج2، ص78؛ البرهان في تفسير القرآن ج1، ص264؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج16، ص95؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج2، ص65 و ج10، ص320 الی 322؛ مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج5، ص14.
2) سورۀ مبارکۀ نبأ، آیۀ شریفۀ 40.
فرمودند:
«إِنَّهُ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ وَ رَأَى الْكَافِرُ مَا أَعَدَّ الله تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لِشِيعَةِ عَلِيٍّ (علیه السلام) مِنَ الثَّوَابِ وَ الزُّلْفَى وَ الْكَرَامَةِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي كُنْتُ تُرَابِيّاً أَيْ يَا لَيْتَنِي مِنْ شِيعَةِ عَلِيٍّ (علیه السلام) وَ ذَلِكَ قَوْلُ الله عَزَّ وَ جَلَ وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً.» (1)
«همانا وقتی قیامت شد و کافر دید که خدای تبارک و تعالی برای شیعۀ علی (علیه السلام) چقدر ثواب و کامیابی فراهم کرده، میگوید که ای کاش خاک بودم یا ای کاش از شیعیان علی (علیه السلام) بودم. این فرمایش خداوند عز و جل است که میفرماید کافر [در آن روز] میگوید ای کاش خاک بودم.»
فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ * وَ لا صَدِیقٍ حَمِیم (2) «پس برای ما از شفاعتکنندگان کسی نیست * و دوست نزدیکی (دوست دلسوزی) هم نداریم.»
حال که مقامِ شیعیانِ پدرِ خاک چیزی جز بهشت نیست، بهتر است کمی از فضائل پدر خاک گفته و قلم را به ذکر آن مقامات معطر نماییم. سپس بیندیشیم که ابوتراب از ما چه میخواهد و ما چگونه تراب خواهیم شد تا امیرالمؤمنین هم پدرمان بشود.
«الْحَمْدُ لِلهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّكِینَ بِوَلَایةِ امیرالمؤمنین.» (3)
«سپاس خدایی را که ما را از متمسکین به ولایت امیرالمؤمنین قرارداد.»
1) بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج35، ص51.
2) سورۀ مبارکۀ شعراء، آیات شریفه 100 و 101.
3) فضائل أميرالمؤمنين، ص107؛ إقبال الأعمال، طبع القديمة، ج1، ص464؛ الإقبال بالأعمال الحسنة، طبع الحديثة، ج2، ص261؛ لوامع صاحب قرانى مشهور به شرح فقيه، ج6، ص252؛ مفتاح الجنان، ص204؛ عوالم العلوم و المعارف و الأحوال؛ الإمام عليبنأبيطالب (علیه السلام)، ص223.
در اتاقی كوچك زانوی غم در بغل گرفته و بر پهنای صورتش سیلاب اشك جاری است. سینهاش از فراق یار و همدمش پر از درد و غم و دلش از ستمهایی كه بر او روا داشتهاند خون است. در مصیبت همسرش میفرماید:
«وَ قَدْ عَظُمَتْ وَفَاتُكِ وَ فَقْدُكِ فَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ مِنْ مُصِيبَةٍ مَا أَفْجَعَهَا وَ آلَمَهَا وَ أَمَضَّهَا وَ أَحْزَنَهَا هَذِهِ وَ اللَّهِ مُصِيبَةٌ لَا عَزَاءَ لَهَا وَ رَزِيَّةٌ لَا خَلَفَ لَهَا.» (1)
«حقیقتاً كه فوت و از دسترفتن تو خيلى براى من سنگين و بزرگ است. همۀ ما از خداییم و به خدا باز میگردیم. به خداوند سوگند كه اين مصيبت دردناكترين و غصّهدارترين مصيبتى است كه هيچ تسليت و تعزيتى با آن برابرى نمىكند و جانشين آن نخواهد شد!»
ایشان خطاب به قبر مطهر پدر همسرشان عرضه داشتند:
«اگر توانمندی و غلبه فرمانروایان نبود، تا ابد در کنار قبرت باقی میماندم و همچون معتکفان در کنار مزارت درنگ مینمودم و همچون زن فرزند مرده بر عظمت این مصیبت ناله و زاری سر میدادم. پس در محضر پروردگار، دخترت مخفیانه به خاک سپرده میشود و حقش به زور از او گرفته میشود و آشکارا از ارث محروم میگردد، در حالی که پیمان تو با این مردم طولانی نگشته است و یاد تو به کهنگی نگراییده است. پس ای رسول خدا، به درگاه خدا شکایت میبرم و زیباترین عزاداری را در فراق تو به جا میآورم. پس درود و رحمت و برکات خدا بر تو و دخترت باد.» (2)
حضرت به یاد روزی كه همسر مظلومش را میان در و دیوار ضرب و شتم کردند، در انتظار قیام فرزندش، مهدی (علیه السلام)، برای قصاص، روزگار سرد و جانكاه را سپری میكند و قلب مجروحش را با صبر و رضا در برابر مشیت الهی مداوا میكند. حضرت امام حسن عسكری (علیه السلام) میفرمایند:
«وَ عَلَیكَ بِالصَّبْرِ وَ انْتِظَارِ الْفَرَج.» (1)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره دیدار فرزندشان، حضرت مهدی (علیه السلام)، اینگونه عمل میکنند و سخن میگویند:
«هَاهْ وَ أَوْمَأَ بِیدِهِ إِلَى صَدْرِهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْیتِه.» (2)
«و با دست مبارک خود به سینه خویش اشاره کردند و فرمودند که چقدر مایل به دیدن او هستم.»
امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس از تبیین آینده و خبر از فرزندشان، حضرت صاحب الامر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، از شوق دیدار او، با دست به سینه خویش اشاره نموده و میفرمودند:
«وَ یا شَوْقَاهْ إِلَى رُؤْیتِهِمْ فِی حَالِ ظُهُورِ دَوْلَتِهِمْ وَ سَیجْمَعُنَا الله وَ إِیاهُمْ فِی جَنَّاتِ عَدْن.» (3)
«آه، چقدر مشتاق دیدار آنان هستم، در حالی كه ظهور و دولتشان تحقق پیدا كرده است. به زودی خداوند ما و ایشان را در بهشت عدن
1) علل الشرائع، ج1، ص4؛ إثبات الهداة، ج5، ص203؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج50، ص318؛ رياض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، ج2، ص507؛ مستدرك الوسائل ج3، ص277.
2) الغيبة للنعماني، ص214؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج51، ص115.
3) الكافي، چاپ اسلاميه، ج1، ص335؛ الوافي ج2، ص410؛ مرآة العقول ج4، ص33؛ تفسير نور الثقلين، ج2، ص498؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب ج6، ص441.
گرد خواهد آورد.»
حضرتش در آرزوی آن روز با شكوه؛ یعنی ظهور دولت حضرت مهدی (علیه السلام) قلب داغدار خویش را تسلّی میداد و به امید زیستن در حكومت الهی مهدی آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) (1)و دیدار وجود مقدس فرزندش نیرو میگرفت و در میان انسانهای گرگ صفت و روباه سیرت زندگی را سپری مینمود و گاهی هم شوق انتظار را آشكار میكرد و خطاب به اصحابش میفرمود:
«سَمِی نَبِی الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نَفْسِی فِدَاؤُهُ فَلَا تَخْذُلُوهُ یا بَنِی وَ عَجِّلُوا.» (2)
«بني إذا ما جاشت الترك فانتظر *** ولاية مهدي يقوم فيعدل
و ذل ملوك الأرض من آل هاشم *** و بويع منهم من يلذ و يهزل
صبي من الصبيان لا رأي عنده *** و لا عنده جد و لا هو يعقل
فثم يقوم القائم الحق منكم *** و بالحق يأتيكم و بالحق يعمل
سمي نبي الله نفسي *** فداؤه فلا تخذلوه يا بني و عجلوا.»
«جانم به فدای كسی باد كه همنام پیامبر است. پس ای فرزندان من، او را وانگذارید و در یاریاش تعجیل کنید.»
چه نزدیك است امروز ما به فردای باشکوهی كه سپیده آن آشكار خواهد شد. بدانید آنكس از ما (حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف))، كه فتنههای آینده را درمییابد، با چراغی روشنگر (3)در میان شما گام مینهد و بر سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان (علیهم السلام) رفتار میكند تا گرهها را بگشاید. او بردگان و ملتهای اسیر را آزاد میسازد. جمعیتهای گمراه و ستمگر را
پراكنده و حقجویانِ پراكنده را جمعآوری میكند.
حضرت میفرمودند:
«او گرهها را میگشاید و بردگان و ملتهای اسیر را آزاد میسازد.» (1)
حضرت در فرصتهای مناسب مردم را متوجه كارهای امام عصر در زمان ظهور میکردند و به تمام شیعیان و محبینشان میآموختند كه در میان مردم هوسران و دنیاطلب باید جامۀ صبر بر تن نمود و در انتظار رهایی از ظلمت و دوران غیبت، با ورع و پارسایی در برابر گناهان و شبهات استقامت ورزیدند و با سلاح دعا برای تعجیل ظهور امام منتقم، به ستیز با مشكلات دوران غیبت رفت و با تأسی از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) زندگی روزمره را با آرزوی آن روز باشکوه سپری كرد؛ چنانكه وجود گرامی حضرتش با گفتارهایی كه حاكی از شوق دیدار فرزندش بوده، مفهوم انتظار را برای شیعیان پر رنگ ساختند. زیرا ایشان بعد از نبی مكرم اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)، بزرگ پرچمدار انتظار هستند و مشتاقترینِ انسانها به مهدی (علیه السلام). این حدیث میزان شوق و شدت انتظار آن امام همام را میرساند:
«اللَّهُمَ فَاجْعَلْ بَعْثَهُ خُرُوجاً مِنَ الْغُمَّةِ وَ اجْمَعْ بِهِ شَمْلَ الْأُمَّة.» (2)
«خدایا بعثتش را موجب پایان اندوه او قرار ده و به وسیله او كار متفرق امت را فراهم آور.»
همچنین ایشان برای شفای ارواح خستۀ منتظرین در دوران غیبت نسخۀ ذیل را تجویز نمودند:
«أَفْضَلُ الْعِبَادِةِ الصَّبْرُ وَ الصَّمْتُ وَ انْتِظَارُ الْفَرَج.» (1)
«برترین عبادات صبر و سكوت و انتظار فرج است.»
حقیقتاً که چه نیكوست صبر و انتظار فرج.
قطعاً این انتظار روزی به پایان خواهد رسید و مشتاقان جام شیرین فرج را خواهند نوشید. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در توصیف آن روز باشکوه میفرمایند:
«إذا نادى مناد من السماء أنّ الحقّ في آل محمّد، فعند ذلك يظهر المهدي على أفواه الناس، و يشربون حبّه، فلا يكون لهم ذكر غيره.» (2)
«هنگامی که منادی آسمانی بانگ برآورد که حق با آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است، نام مقدس حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بر سر زبانها میافتد و محبت او در دلها جای میگزیند و مردم دیگر یادی جز یاد او نخواهند داشت.»
نطق ملكوتیان، مداحان، فضیلتگویان و ملائك مقرب از مدح و ثنای وجود نورانی مولای متقیان قاصر است. كلمة الله اوست و به اراده حق تعالی تمامی هزارهزار عالم از كلمات الله كه باطن و حقیقت گرامی ذوات مقدس میباشد پر شده است. كارگزاران الهی خود را در برابر شمارش فضل بیانتهای كلمات الهی قاصر میدانند. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرمایند:
«ما كلمات خدا هستیم. هیچكس فضائل ما را درك نمیكند و عقل هیچ بشری به انتهای فضیلت ما نمیرسد.» (1)
در جای دیگر نیز میفرمایند:
«به اذن پروردگار، مالك ملكوت آسمانها و زمین من هستم؛ لكن شما طاقت مشاهده حقیقت مرا ندارید.» (2)
فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیشتر از آن است که در این مختصر بگنجد یا به قلم نارسای این کمترین نگاشته شود. به گفتۀ نظام نیشابوری، حضرت علی (علیه السلام) بر گوینده و نویسنده محنتی گران و باری سنگین است که اگر بخواهد حقش را ادا کند به کفر و گزافهگویی دچار گردد و اگر کوتاه آید خیانت کرده است و حد وسط در فضائل او آنقدر دقیق است که فقط اندیشمندان ماهر و حاذق از عهده بیان آن برمیآیند.
ابنابیالحدید معتزلی، از محققین علمای سنت، در مقدمه شرح نهج
البلاغه، میگوید که فضائل علی (علیه السلام) در آن حد از عظمت و شهرت است که نویسنده و گوینده در برابر آن خود را ضعیف و زبون و شرمسار بیند که در صدد تفصیل آن برآید.»
از علمای شیعه و عامه نقل شده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«لَوْ أَنَ الْبَحْرَ مِدَادٌ وَ الْغِیاضَ أَقْلَامٌ وَ الْإِنْسَ كُتَّابٌ وَ الْجِنَّ حُسَّابٌ مَا أَحْصَوْا فَضَائِلَكَ یا أَبَا الْحَسَن (علیه السلام).» (1)
«ای اباالحسن، اگر دریاها مركب و درختان و جنگلها قلم، انسانها نویسنده و جنّیان حسابگر شوند، نمیتوانند فضائل تو را بشمارند.»
خدا گنجی پنهان بود. سپس اراده كرد خود را بشناساند. آنگاه حقیقت نورانی و مقدس حضرات معصومین (علیهم السلام) را آفرید و به معنای زیباتری میتوان گفت که خدا وقتی خواست خود را به خلایق نشان دهد، حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را آفرید و تجلی زیبای او را صورت خویش معرفی نمود و زبان و چشم وی را زبان و چشم خود دانست و دست خویش را... و به این ترتیب حضرت علی (علیه السلام) به مقام لسانالله، عینالله، اذنالله، یدالله، قلب الله، ثارالله، علمالله، قدرت الله و... رسید.
چون ذات مقدس حق تعالی از جسم و مكان و صفات مخلوقات منزه است، برای شناساندن خویش از تجلی عظمتش نوری ابداع فرمود که جمیع
1) غرر الأخبار، ص224 و 416؛ الأصول و الروضة (للمولى صالح المازندراني)، ج6، ص8؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج40، ص75.
صفات الهی در اوج ظرفیت ممکنات در آن جمع گشته و او نشانی از خدای بینشانه است. جناب سلیمبنقیس به جناب مقداد گفت که بهترین مطالبی که درباره حضرت علی بنابیطالب (علیه السلام) از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدهای بیان كن. مقداد گفت که پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«إِنَ الله تَوَحَّدَ بِمُلْكِهِ فَعَرَّفَ أَنْوَارَهُ نَفْس.» (1)
«خداوند متعال در پادشاهی خود یگانه است؛ آنگاه خود را به وسیله انوارش معرفی کرد.»
رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در بیانی زیبا این انوار را معرفی میفرمایند:
«أَوَّلُ مَا خَلَقَ الله نُورِی فَفَتَقَ مِنْهُ نُورَ علی (علیه السلام).» (2)
«نخستین آفریدهای كه خدای متعال آفرید نور من بود. سپس از نور من نور علی (علیه السلام) را جدا ساخت.»
امام سجاد (علیه السلام) میفرمایند:
«إِنَّ الله عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ مُحَمَّدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ عَلِیا (علیه السلام) وَ الْأَئِمَّةَ الْأَحَدَ عَشَر (علیهم السلام) مِنْ نُورِ عَظَمَتِه.» (3)
«همانا خداوند عزوجل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) و یازده امام (علیهم السلام) بعد از آن حضرت را از نور عظمت خود آفرید.»
آنگاه خداوند آن دو را انتخاب نمود و آنها را جانشین و خلیفه و قائم مقام خود قرار داد. امام موسی كاظم (علیه السلام) فرمودند:
«اصْطَفَاهُمْ لِنَفْسِهِ وَ جَعَلَهُمْ خُزَّانَ عِلْمِهِ وَ بُلَغَاءَ عَنْهُ إِلَى خَلْقِهِ أَقَامَهُمْ مَقَامَ نَفْسِه.» (1)
«آنها را برای خود برگزیده و آنان را خزانهداران دانش خود و مبلغان پیغام خود به خلق قرار داده و آنها را به جای خود نشانده است.»
اینگونه این بزرگواران واسطه بین خدا و خلق شدند و خدا هم برای اینكه مردم این انوار مقدس را ببینند و پیامشان را بشنوند و از اعمال و رفتارشان الگو بگیرند، بر آنها لباس بشریت پوشانید. نیز حضرت میفرمایند:
«ظَاهِرُهُمَا بَشَرِیةٌ وَ بَاطِنُهُمَا لَاهُوتِیةٌ ظَهَرَا لِلْخَلْقِ عَلَى هَیاكِلِ النَّاسُوتِیةِ حَتَّى یطِیقُوا رُؤْیتَهُمَا.» (2)
«ظاهر آن دو بشر است؛ ولی باطنشان به خدا مربوط میباشد. در میان مردم به شكل انسانها ظاهر شدند تا تحمل دیدن آنها را داشته باشند و این فرمایش خداوند است که همان لباس مردمان را بر آنان میپوشانیم (3).»
حضرت تغییر این نور به شكل بشریت را اینگونه توضیح میدهند:
«هُمْ خُلِقُوا مِنَ الْأَنْوَارِ وَ انْتَقَلُوا مِنْ ظَهْرٍ إِلَى ظَهْرٍ وَ صُلْبٍ إِلَى صُلْبٍ وَ مِنْ رَحِمٍ إِلَى رَحِمٍ فِی الطَّبَقَةِ الْعُلْیا.» (4)
1) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة (علیهم السلام)، ص394؛ البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص193؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج9، ص518؛ عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال (مستدرك سيدة النساء (علیها السلام) إلى الإمام الجواد (علیه السلام))، ج11، ص18.
2) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة (علیهم السلام)، ص394؛ البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص192؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج9، ص518؛ عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال (مستدرك سيدة النساء (علیها السلام) إلى الإمام الجواد (علیه السلام))، ج11، ص18.
3) سورۀ مبارکۀ انعام، آیۀ شریفۀ 9.
4) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة (علیهم السلام)، ص394؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج35، ص28؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج9، ص518؛ عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال (مستدرك سيدة النساء (علیها السلام) إلى الإمام الجواد (علیه السلام))، ج11، ص31؛ القطرة، ج1، ص97؛ تفسير برهان، ج3، ص193.
«تمام این چهارده نفر از نور آفریده شدهاند و از نسلی به نسل دیگر و از صلب پدری به پدری دیگر و از رحم مادری به مادر دیگر منتقل گشتند. آنان نوری هستند كه از صلبهای پاك به رحمهای پاكیزه انتقال پیدا كردند.»
خداوند متعال به سبب این ذوات نورانی اسماء و صفات و افعال و قدرت و علم خویش را آشكار نمود و این ذوات مقدس را نشانهای بر وجود خود قرار داد. پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در روایتی از قول پروردگار میفرمایند:
«لَقَدْ خَلَقْتُهُمَا عَلَامَةً بَینَ خَلْقِی یعْرَفُ بِهَا الْمُؤْمِنُون.» (1)
«این دو (حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام)) را آفریدم تا علامتی باشند در میان بندگانم که به واسطه آنها مؤمنان شناخته شوند.»
پس همانگونه كه علائم در راه مشخصكننده مسیر درست از نادرست میباشند، برای پیمودن مسیر درست در این عالم نیز باید به نشانههای نورانی خداوند متعال نگریست و به وسیله ایشان راه درست را پیدا كرد. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:
«لَیسَ لِلّه آیة اَكْبَر مِنِّی وَ لَا نَبَأ أَعْظَم مِنِّی.» (2)
«برای خدا نشانهای بزرگتر از من و خبری عظیمتر از من نیست.»
از این نشانه میتوان به آن بینشان (خدا) پی برد. این نشانه دلیلی محکم بر وجود خالق است؛ چراکه خدا عظیمتر از آن است که با عقول مردمان
درک شود:
«فَتَبَارَكَ الله الَّذِی لَا یبْلُغُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا ینَالُهُ حَدْسُ الْفِطَنِ الْأَوَّلُ الَّذِی لَا غَایةَ لَهُ فَینْتَهِی وَ لَا آخِرَ لَهُ فَینْقَضِی.» (1)
«چه بزرگ است خدایی که اندیشههای ژرف نمیتوانند حقیقت ذات او را درک کنند و گمان زیرکان آن را نمییابند. آغازی است که نهایتی ندارد تا به آن رسد و پایانی ندارد تا ایام سپری شود.»
لذا امام کاظم (علیه السلام) فرمودند:
«أَقَامَهُمْ مَقَامَ نَفْسِهِ لِأَنَّهُ لَا یرَى وَ لَا یدْرَكُ وَ لَا تُعْرَفُ كَیفِیتُهُ وَ لَا إِنِّیتُه.» (2)
«خداوند آنها را به جای خود نشانده است؛ زیرا خداوند دیده و درک نمیشود و چگونگی و مکان برای او معنایی ندارد.»
معرفت به نور مقدس حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) که بزرگترین و زیباترین نشانه خداست همان معرفتِ به خداست. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، در روایت شریف و معروف نورانیت، معرفت خود و خالق خویش را اینچنین معرفی میفرمایند:
«مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیةِ مَعْرِفَةُ الله عَزَّ وَ جَلَ وَ مَعْرِفَةُ الله عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیة.» (3)
1) نهجالبلاغه، خطبۀ94؛ تفسير القمي، ج1، ص1؛ الكافي، چاپ اسلاميه، ج1، ص135؛ التوحيد (للصدوق)، ص42؛ نهج البلاغة، صبحي صالح، ص138؛ شرح نهجالبلاغة (لابنأبيالحديد)، ج7، ص61؛ مرآة العقول في شرح أخبار آلالرسول (صلی الله علیه و آله و سلم)، ج2، ص86؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج4، ص269.
2) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة (علیهم السلام)، ص394؛ البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص193؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج9، ص518؛ عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال (مستدرك سيدة النساء (علیها السلام) إلى الإمام الجواد (علیه السلام))، ج11، ص232.
3) القطرة، ج1، ص200؛ المناقب (للعلوي)، ص68؛ مشارق أنوار اليقين في أسرار أميرالمؤمنين (علیه السلام)، ص255؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج26، ص1؛ إلزام الناصب في إثبات الحجة الغائب (علیه السلام)، ج1، ص36.
«شناختن من (علی (علیه السلام)) به حقیقت نورانیتم همان شناخت خداوند است و معرفت پروردگار معرفت به نورانیت من است.»
این معرفت آنچنان حائز اهمیت است که همۀ خلایق برای اعتقاد و تبعیت از آن خلق شدهاند. پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«ای علی (علیه السلام)، به خدا قسم که بشر فقط برای عبادت پروردگار و شناختن مقام ولایت خلق شده است.» (1)
در راستای معرفت به انوار مقدس به فرمایش امام کاظم (علیه السلام) اشاره میكنیم:
«فَهَؤُلَاء النَّاطِقُونَ الْمُبَلِّغُونَ عَنْهُ الْمُتَصَرِّفُونَ فِی أَمْرِهِ وَ نَهْیهِ فِیهِمْ یظْهَرُ قُدْرَتُهُ وَ مِنْهُمْ تُرَى آیاتُهُ وَ مُعْجِزَاتُهُ وَ بِهِمْ وَ مِنْهُمْ عَرَفَ عِبَادُهُ نَفْسَهُ وَ بِهِمْ یطَاعُ أَمْرُه.» (2)
«محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) از طرف خداوند سخن میگویند و پیام او را میرسانند و دستورات او را بازگو میکنند. خداوند به سبب آنها قدرت خود را آشکار کرد. معجزات خدا از آنها دیده میشود. مردم به وسیله آنها خدا را شناختند و از او اطاعت کردند.»
اینكه قدرت خداوند به وجود حضرات معصومین (علیهم السلام) آشکار گشته است به این معناست که آنها سبب زندهكردن، میراندن، خلق و رزقِ جمیع مخلوقات هستند و خداوند به وسیله اهلبیت (علیهم السلام) قدرت خویش را نمایان
1) تفسير جامع، ج2، ص305؛ برهان، ج1، ص489، ح2.
2) القطرة، ج1، ص98؛ بحار الأنوار، ج35، ص28، ح2؛ تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة (علیهم السلام)، ص395؛ البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص193؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج9، ص519؛ عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال (مستدرك سيدة النساء (علیها السلام) إلى الإمام الجواد (علیه السلام))، ج11، ص32.
میکند (1)خداوند متعال برای رسانیدن فیض خود به جهانیان اسبابی خلق نموده است؛ زیرا:
«أَبَى الله أَنْ یجْرِی الْأَشْیاءَ إِلَّا بِالْأَسْبَابِ فَجَعَلَ لِكُلِّ شَیءٍ سَبَبا.» (2)
«خداوند از اینکه کاری را بدون وسیله انجام دهد اِبا دارد. پس خداوند برای هر چیزی وسیلهای قرار داده است.»
مثلاً جناب میکائیل مأمور رساندن ارزاق مردم هستند. جناب عزرائیل جان مردم را میگیرد. در صورتی که یقین داریم رزق و مرگ به دست حق تعالی است و ملائک اسباب اجرای امور هستند، نه شریک و وزیر خدا! با مطالعۀ روایتی گرانبها این موضوع فهمیدنیتر خواهد شد: زندیقی از حضرت علی (علیه السلام) پرسید:
چگونه خداوند در یک آیه قبض روح را به خودش نسبت میدهد و در آیه دیگری به عزرائیل و در آیه دیگری به فرستادگانی از جنس ملائکه؟»
حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در پاسخ به او فرمودند:
«ذات مقدس پروردگار بزرگتر از آن است که خودش در امر قبض روح مردم مباشرت بفرماید. ملائک مرسَل به امر پروردگار عمل میکنند؛ زیرا فعل آنان فعل خداوند است. ایشان برگزیدگان و سفیران خدا و خلق هستند. در قرآن کریم آمده است که خدا از میان فرشتگان و مردم فرستادگانی را انتخاب میفرماید.» (3)
1) دربارۀ این چهار امر توضیحات مفصلی را از آیات و روایات و نظرات دانشمندان دینی، در کتاب "معرفت به نورانیت امام عصر" عرضه نمودهایم.
2) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، ج1، ص6؛ الكافي، چاپ اسلاميه، ج2، ص467؛ مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم)، ج2، ص312؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج2، ص90.
3) سورۀ مبارکۀ حج، آیۀ شریفۀ 75.
حضرت در ادامه میفرمایند:
«پس کسی که مطیع حق باشد، ملائکۀ رحمت روح او را قبض کرده و کسی که اهل معصیت باشد ملائکۀ عقاب او را قبض روح میکنند. جناب عزرائیل هم ملائک رحمت و هم ملائک غضب دارد که مأمور انجام فرمانها هستند و به امر او کار میکنند. فعل مأمورین او فعل عزرائیل است و لذا صحیح است که هر چه آنان انجام دهند را به عزرائیل نسبت داد. همچنین فعل عزرائیل فعل خداوند متعال است و خداست که هر که را به دست هر کس که بخواهد میمیراند و بخشش میکند و ثواب میدهد یا عذاب کرده و منع یا افاضۀ فیض میفرماید. فعل امنا پروردگار فعل خداوند است. خداوند در قرآن به این امنا خطاب میفرماید که نمیخواهید مگر آنچه را خداوند بخواهد (1)همچنین میفرماید که هنگامی تیرافکندن تو تیر نیفکندی؛ بلكه خدا افکند.» (2)
خداوند فعل پیامبرِ خود (صلی الله علیه و آله و سلم) را فعل خودش نامیده و خواسته است به واسطه قدرتی كه به برگزیدگان خود داده، استیلا و اقتدار ایشان را به جمیع مخلوقات بفهماند. بدین طریق سبب اصلی و اولیه پیدایش آفرینش، حقیقت نورانی محمد و آلمحمد (علیهم السلام) است. امام کاظم (علیه السلام) در ادامه روایت پیشین میفرمایند:
«بِهِمَا فَتَحَ بَدْءَ الْخَلَائِقِ وَ بِهِمَا یخْتِمُ الْمُلْكَ وَ الْمَقَادِیر.» (3)
«خداوند آفرینش را با آنها (محمد و آلمحمد (علیهم السلام)) آغاز کرده و هستی و مقدرات را به آنها پایان بخشیده است.»
آنها خدا نیستند؛ لکن به اذن خداوند متعال کارهایی خدایی میکنند. خودشان برای جلوگیری از غلو یا کوتاهی در اعتقاد به مقاماتشان فرمودند:
«نَزَّهوُنَا عَنِ الرّبُوبِیة وَ ارْفَعُوا عَنَّا حُظُوظ البَشَرِیة.» (1)
«خدایی را به ما نسبت ندهید و بهرههای بشری را که بر شما جائز است بر ما روا ندارید.»
یعنی نه ما را خدا بدانید و نه مثل خودتان بشر. باطن این بزرگواران نورانی و مقدس میباشد و آنان بندگان یگانه معبودند و این درست خلاف نظریۀ غلات و خوارج و منافقین است. امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«گفتارهای متناقض درباره علی (علیه السلام) چقدر تعجبآور است. چقدر فاصله است میان گفتار کسی که میگوید علی (علیه السلام) خداست و شخصی که میگوید او بنده نافرمان خداست. البته در نظر علی (علیه السلام) از این دو نسبت ناروا، گفتار کسی که او را نافرمان و متمرد میداند آسانتر است.» (2)
روایت دیگری در این زمینه با مضمون ذیل وارد شده است:
«نَزِّهُونَا عَنِ الرُّبُوبِیةِ وَ ارْفَعُوا عَنَّا حُظُوظَ الْبَشَرِیةِ یعْنِی الْحُظُوظَ الَّتِی تَجُوزُ عَلَیكُمْ فَلَا یقَاسُ بِنَا أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ فَإِنَّا نَحْنُ الْأَسْرَارُ الْإِلَهِیةُ الْمُودَعَةُ فِی
الْهَیاكِلِ الْبَشَرِیةِ وَ الْكَلِمَةُ الرَّبَّانِیةُ الْنَّاطِقَةُ فِی الْأَجْسَادِ التُّرَابِیةِ.» (1)
«به ما نسبت خدایی ندهید ولی آنچه هم بر بشر رواست بر ما روا ندانید که همانا هیچکس از مردم با ما مقایسه نمیشود. ما اسرار الهی هستیم که در این کالبدهای بشری به امانت نهاده شدهایم و کلام گویای پروردگار هستیم که در این جسم خاکی جای گرفتهایم.»
دنیای خاکی و ظلمانی ما محل فهم اسرار این ذوات نورانی نیست.
حضرت فرمودند:
«لَوْ أُذِنَ لَنَا أَنْ نُعْلِمَ النَّاسَ حَالَنَا عِنْدَ الله وَ مَنْزِلَتَنَا مِنْهُ لَمَا احْتَمَلْتُم.» (2)
«اگر اجازه داشتیم که از جایگاه خویش در نزد پروردگار به مردم خبر بدهیم، شما نمیتوانستید آن را تحمل کنید و بپذیرید.»
معصوم در مقام بیان شأن محمد و آلمحمد (علیهم السلام) و حقایق وجودی ایشان میفرمایند:
«وَ قُولُوا بَعْدَ ذَلِکَ مَا اسْتَطَعْتُمْ فَإِنَّ الْبَحْرَ لَا یَنْزِفُ وَ عَظَمَةُ الله لَا تُوصَفُ.» (3)
«آنچه میخواهید در فضل ما بگویید؛ ولی بدانید که فضائل و مقامات ما همچون دریایی است که پایان نمیپذیرد و عظمت خدا را نیز نمیتوان توصیف کرد.»
نمیتوان به تفصیل به بیان مقامات نورانی حضرت امیرالمؤنین (علیه السلام) و دیگر ذوات مقدس (علیهم السلام) پرداخت، چنانکه جناب ابوذر (رحمة الله) با این همه
1) مشارق أنوار اليقين في أسرار أميرالمؤمنين (علیه السلام)، ص105؛ إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج5، ص394؛ كتاب جامعه درحرم به نقل از مشارق الأنوار، ص105؛ لباب حقايق الايمان، ص18؛ الأنوار اللامعه فی شرح الزیارة الجامعة، ص201 و 204.
2) بحار الأنوار، ج25، ص385؛ المتحضر، ص128؛ القطرة، ج1، ص74.
3) إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج5، ص395؛ القطرة، ج1، ص232؛ مشارق الأنوار، ص69.
مقامات، تحمل اسراری را که جناب سلمان (رحمة الله) از حضرت امیرالمؤمین (علیه السلام) حمل میکرد نداشت. لذا حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به اباذر (رحمة الله) میفرمایند:
«ای اباذر اگر سلمان (رحمة الله) از اسراری که در سینه نهفته دارد چیزی را بر تو فاش سازد خواهی گفت که خداوند کشنده سلمان (رحمة الله) را بیامرزد!» (1)
انسان خاکی چه میداند سرّ الله و حجاب الله یعنی چه. پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) راجع به مقام حجاب اللّهی حضرت علی (علیه السلام) میفرمایند:
«لَا یحْجُبُهُ عَنِ الله حِجَابٌ وَ هُوَ السِّتْرُ وَ الْحِجَاب.» (2)
«هیچ چیز بین او (حضرت علی (علیه السلام)) و خدا حجاب نمیشود. او خود حجاب و سرّ الهی است.»
یکی از معانی بسیار لطیفی که میتوان از این حدیث برداشت نمود این است که هر فیضی، بدون واسطه، از طرف خداوند متعال به حضرت میرسد و سپس حضرت واسطه رسیدن فیوضات به مخلوقات هستند. چهارده معصوم (علیهم السلام) همگی از یک نور خلق شدهاند و همه در تمام زمانها واسطه فیض الهی میباشند؛ لکن امام هر زمانی مظهر تام همۀ این انوار مقدس بوده و فیوضات و مقدرات الهی، در نهایت، به دست مبارک او به خلایق میرسد. این مظهریت تام در زمان ما مختص حضرت حجةبنالحسن (عجل الله تعالی فرجه الشریف) میباشند.
حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در روایت دیگری درباره حجاب الله
میفرمایند:
«امام نور خداوند و حجاب حق تعالی است.» (1)
حجاب مانع از ورود مخلوقات به وادی قدس ذات باری تعالی است که حتی جبرئیل نیز بدان جا راه ندارد. البته حق تعالی از داشتن جسم و مکان مبراست. هر کس به ساحت مقدس محمد و آلمحمد (علیهم السلام) که حجاب الله میباشند برسد، در واقع، به قرب حقیقی خدا نائل گشته است. هر کس حجاب اللّهی را زیارت کند، همانند آن است که خداوند را زیارت کرده است. مصداق این ادعا روایت جالبی از امام معصوم (علیه السلام) است كه فرمودهاند:
«قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ الله (علیه السلام) مَا لِمَنْ زَارَ قَبْرَ الْحُسَيْن (علیه السلام) قَالَ كَانَ كَمَنْ زَارَ اللَّهَ فِي عَرْشِه.» (2)
«هرکس امام حسین (علیه السلام) را زیارت کند، چنان است که خدا را در عرش زیارت نموده است.»
وقتی به چنین حدیثی میرسیم در مییابیم که اگر کسی با شناخت صحیح مقامات ائمۀ اطهار (علیهم السلام) به زیارت ایشان نائل شود، حتماً به موقعیتی خاص رسیده است که شایسته زیارت خدا در عرش میشود و کسی که به این مقام رسیده باشد، طبیعتاً، به ایمانی خاص دست یافته و مدالی بس گرانسنگ بر سینه چسبانیده است.
ذات مقدس خداوند از اینکه دیده شود یا به وهم درآید منزه است؛ ولی نظر به وجه خدا ممکن است. وجه خداوند چهارده معصوم (علیهم السلام) هستند. ما شیعیان نیز در فراق حضرت اینگونه ندبه میکنیم:
«أَیْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذى إِلَیْهِ یَتَوَجَّهُ الْأَوْلِیاءُ.»
«كجاست آن وجه اللّهی كه دوستان خدا به جانب او روى میآورند.»
زیرا تمامی امور مخلوقات در سایه ولایت و امامت محمد و آلمحمد (علیهم السلام) انجام میگیرد. در زیارت جامعه کبیره از زبان گهربار حضرت امام هادی (علیه السلام) که مفسر قرآن است میخوانیم:
«مَنْ أَطَاعَكُمْ فَقَدْ أَطَاعَ الله.» (1)
«هر کس از شما اطاعت کند خدا را اطاعت کرده است.»
همینطور خداوند متعال در قرآن میفرماید:
إِنَ الَّذینَ یبایعُونَكَ إِنَّما یبایعُونَ الله یدُ الله فَوْقَ أَیدیهِم (2) «کسانی که با تو (رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)) بیعت کنند با خداوند بیعت میکنند. دست خدا بالای دستهای ایشان است.»
به این طریق امور هستی، به اذن و عطای خداوند، تحت فرماندهی خلفای الهی است. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرمایند:
«خداوند تبارک و تعالی امامان را از نور عظمت خود آفریده و سرپرستی امور مملکت خود را به آنها واگذار نموده است.» (3)
البته نه به شکلی که فرقۀ ضالۀ مفوضّه اعتقاد داشتهاند؛ بلکه با نظارت، اذن، حول و قوۀ الهی است که تمامی امور هستی تحت اراده امام زمان (علیه السلام) قرار میگیرد. این مهم دلالت بر مقام ارادة اللّهی آنها نیز میکند.
«قُلُوبُنَا أَوْعِیةٌ لِمَشِیةِ الله فَإِذَا شَاءَ شِئْنَا.» (1)
«دلهای ما ظرف مشیت الهی است. هر وقت او بخواهد ما نیز می خواهیم.
یعنی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) وآلمحمد (علیهم السلام) به مقامی از عبودیت رسیدهاند که اراده آنان تجلی اراده خداست. آنان از خود هیچگونه ارادهای ندارند و آیینه تمامنمای خداوند هستند. هرچه از خورشید حق بر آیینه وجود ایشان بتابد، همانطور منعکس میگردد. آیینه در برابر خورشید جلوهای از خود ندارد. (2)بنابراین در وجود اهلبیت (علیهم السلام) همۀ افعال و صفات پروردگار ظاهر است. امام باقر (علیه السلام) فرمودند:
«وَ أَمَّا الْمَعَانِی فَنَحْنُ مَعَانِیهِ وَ مَظَاهِرُهُ فِیكُمْ.» (3)
«مقصود خداوند متعال و نمودِ صفات الهی در بین شما ما هستیم.»
ایشان کلمۀ زیبا و بزرگ خداوند متعال هستند. امام معصوم (علیه السلام) فرمودند:
«او (حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)) کلمۀ بزرگ پروردگار است.» (4)
1) القطرة، ج1، ص204 (با كمي تفاوت)؛ الغيبة (للطوسي) ص247؛ كشف الغمة في معرفة الأئمة (علیهم السلام)، طبع القديمة، ج2، ص499؛ مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر (علیهم السلام)، ج8، ص44؛ بحار الأنوار، ج25، ص337 و ج52، ص51، تفسير نور الثقلين، ج5، ص486.
2) منظور از این جمله آن نیست که، نعوذ بالله، خداوند شیئی است و توسط ذوات مقدسه (علیهم السلام) دیده میشود یا اینکه این حضرات همسنخ با خداوند باشند.
3) الهداية الكبرى، ص230؛ مشارق أنوار اليقين في أسرار أميرالمؤمنين (علیه السلام)، ص286؛ بحار الأنوار، ج26، ص14.
4) تفسير برهان، ج3، ص326، ح2.
بین کلمات خداوند و وجود مقدسش، در صفات و افعال، هیچ فرقی وجود ندارد:
«لَا فَرْقَ بَینَكَ وَ بَینَهَا.»
«هیچ فرقی بین تو و او نیست.»
مگر یک فرق:
«إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ خَلْقُكَ فَتْقُهَا وَ رَتْقُهَا بِیدِك.» (1)
«مگر اینکه آنها بندگان و مخلوقات تو هستند و رسیدگی به آنها به دست توست.»
البته باید توجه داشت که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) وآلمحمد (علیهم السلام) مخلوق خدای یگانه هستند و هیچ قوّتی از خود ندارند. اما پروردگار متعال مخلوق کسی نیست؛ بلکه قائم به ذات و ازلی است و هرچه میكند به اراده و قوت خودش است.
این لباس زیبای ملكوتی فقط بر پیکر مطهر اهل بیت (علیهم السلام) زیبنده است. كلمات الله اركان توحید و صفات و افعال الهی را ظاهر میكنند. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودهاند:
«ما کلمات خداوند هستیم.» (2)
منقول است از ابنعباس از پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) اسلام:
«امیرالمؤمنین (علیه السلام) کلمۀ بزرگ خداست که خداوند او را به صورتهای مختلفی برای اولیاء خود ظاهر ساخته است.» (1)
حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:
«بُعِثَ عَلی مَعَ كُلّ نَبِی سِرَّاً وَ بُعِثَ مَعِی جَهْراً.» (2)
«علی (علیه السلام) با همۀ پیامبران پنهانی مبعوث شد و با من آشکارا.»
عنایات بزرگ حضرت علی (علیه السلام) به غیر از نجات امت از گرفتاریها، آموزش علوم الهی در وادی معرفت الله بوده است. خداوند در شب معراج خطاب نمود:
«یا محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، اگر علی (علیه السلام) نبود اولیاء و پیغمبران هم مرا نمیشناختند.» (3)
حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)، در حدیث معرفت به نورانیت، به جناب سلمان و ابوذر (جندببنجناد) فرمودند:
«من بودم که نوح را در کشتی به امر پروردگار آرامش بخشیدم و او را به ساحل رساندم. من آن کسی هستم که یونس را، به اذن خدا، از شکم ماهی خارج کردم. منم که ابراهیم را از آتش نجات دادم. منم خضری که موسی (علیه السلام) را تعلیم داد. من معلم سلیمانبنداوود هستم. ذوالقرنین خود من هستم. من قدرت پرورگار میباشم.» (4)
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در باب نجات انبیا به واسطه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) اینچنین میفرمایند:
«ای سلمان (رحمة الله)، هنگامی که مرا به آسمان بردند، به سدرة المنتهی که رسیدم جبرئیل از من جدا شد و از من فاصله گرفت. من تا کنار عرش پروردگارم بالا رفتم و در حالی که با خداوند گفتوگو میکردم ناگهان شیری را مشاهده کردم که در کنارم ایستاده است. نگاه کردم و دیدم او علیبنابیطالب (علیهما السلام) است. وقتی به زمین برگشتم علی (علیه السلام) نزد من آمد و پس از سلام، برای عنایاتی که خداوند در این مسیر ملکوتی به من داشته، تبریک گفت و سپس از تمام گفتوگوهای من با پروردگارم خبر داد.»
حضرت در ادامه فرمودند:
«إِعْلَمْ یَا سَلْمان،إِنَّهُ مَا ابْتُلِیَ أَحَدٌ مِنَ الانبیا و الْاولِیَاءِ مُنْذُ عَهْدِ آدَمَ اِلَی الْانِ بِبَلاءِ اِلّا کَانَ عَلیٌّ هُوَ الَّذِی نَجَّاهُ مِنْ ذَلِکَ.» (1)
«ای سلمان (رحمة الله)، بدان که یاور تمام انبیا (علیهم السلام) و اولیاء، از زمان حضرت آدم (علیه السلام) تا کنون، در گرفتاریها، علی (علیه السلام) است.»
البته اینکه همۀ انبیا از ایشان کمک گرفتهاند به این معنا نیست که دست توسل به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) دراز کنند؛ بلکه طبق فرمایش امام صادق (علیه السلام) به خضوع در برابر امیرالمؤمنین (علیه السلام) و معرفت به مقامات ایشان مکلف بودهاند:
«ما بَعَثَ اللهُ نَبِيّاً قَطُّ اِلاّ بِوِلايِتَنا.» (2)
«تمام پیغمبران به ولایت ما فرستاده شدند.»
نمونهای از دادرسی حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) از انبیا در داستان حضرت موسی (علیه السلام) است. وقتی هارون به برادرش، حضرت موسی (علیهما السلام)،
ملحق شد و با یکدیگر نزد فرعون رفتند، در دل خود از فرعون احساس ترس میکردند. ناگهان سواری را پیشاپیش خود مشاهده کردند که لباسی از طلا پوشیده بود و در دست شمشیری از طلا داشت. فرعون به طلا بسیار علاقهمند بود. اسب سوار رو به فرعون کرد و فرمود:
«جواب این دو نفر را بده، وگرنه تو را خواهم کشت.»
فرعون با اینکه از این سخن ناراحت و پریشان شده بود، گفت که این کار را فردا انجام خواهم داد. هنگامی که آنها خارج شدند فرعون دربانان را فراخواند و آنها را بازخواست کرد و از آنها پرسید که چگونه این سوار بدون اجازه بر من وارد شد. آنها به عزتِ [نداشته] فرعون قسم یاد کردند که جز آن دو نفر کسی داخل نشد. آن اسب سوار حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود که خداوند پیامبرانش را در پنهانی به سبب او تأیید کرده است و خاتم الانبیا (صلی الله علیه و آله و سلم) را آشکارا.
خداوند در قرآن به همین قصّه اشاره کرده و فرموده است:
وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فَلا یصِلُونَ إِلَیكُما بِآیاتِنا (1) «با آیات و معجزاتی که به شما عطا کردیم برای شما دو نفر قدرتی قرار میدهیم که هرگز دشمنان به شما دست نیابند.»
روایت است:
«نشانه بزرگ الهی که خدا برای آن دو بزرگوار قرار داد همان اسب سوار بود.» (2)
مؤلف کتاب "القطره" مینویسد:
«گرچه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) از نظر ظهور در عالم دنیا در زمان پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است؛ ولی زمانها برای او پیچیده شده و بین گذشته و حال و آینده برای حضرتش فرقی ندارد؛ زیرا وجود مقدس حضرت (علیه السلام) بر كل زمانها احاطه دارد و آنها تحت ولایت او و در تصرف حضرت (علیه السلام) میباشند، نه اینکه وجود مقدسش مقید به زمان باشد.»
امیرالمؤمنین به جناب سلمان میفرمایند:
«یا سَلْمَانُ إِنَّهُ لَا یعْرِفُنِی أَحَدٌ حَقَ مَعْرِفَتِی إِلَّا كَانَ مَعِی فِی الْمَلَإِ الْأَعْلَى.» (1)
«ای سلمان (رحمة الله)؛ اگر کسی آنگونه که سزاوارم مرا بشناسد، در ملاء اعلی (یعنی محلِّ قرب پروردگار که جایگاه ملکوتیان است) با من خواهد بود.»
سپس حضرت فرمودند:
«و أَنَا الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ وَ الْكَلِمَةُ الْبَاقِیةُ وَ أَنَا سَفِیرُ السُّفَرَاء.» (2)
«من حجت تامّ و کلمۀ همیشگی پروردگار هستم. من بزرگِ سفراء خداوند هستم.»
جناب سلمان (رحمة الله) عرض کرد:
«ای امیرالمؤمنین (علیه السلام)، اوصاف شما را در تورات و انجیل یافتم. پدر و مادرم به فدایت. ای کسی که در مسجد کوفه کشته خواهی شد، به خدا قسم اگر مردم نمیگفتند که خدا قاتل سلمان را رحمت کند، دربارهات
1) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة (علیهم السلام)، ص494؛ مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر (علیهم السلام)، ج2، ص31؛ بحار الأنوار، ج26، ص292؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج11، ص248.
2) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة (علیهم السلام)، ص494؛ البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص677؛ مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر (علیهم السلام)، ج2، ص31.
مطالبی میگفتم که نفوس مردم تحمل پذیرش آن را نداشته باشد.»
در کتاب "روضة" و "فضائلبنشاذان" به نقل از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است:
«وقتی به معراج رفتم، در آسمان دنیا جبرئیل گفت که ای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، با فرشتگان آسمان دنیا نماز بخوان که به این امر مأمور هستی. من با آنان نماز خواندم و همچنین در آسمان دوم و سوم نیز با آنان نماز خواندم. وقتی به آسمان چهارم رسیدم یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر را دیدم. جبرئیل رو به من کرد و گفت که جلو بایست و با آنان نماز بخوان.
عرض کردم که برادرم جبرئیل! چگونه از آنان جلو بیفتم، در حالی که در میان آنها پدرم حضرت آدم (علیه السلام) و حضرت ابراهیم (علیه السلام) است. عرض كرد که خداوند متعال به تو دستور داده تا با آنان نماز بخوانی. هنگامی که نماز به پایان رسید از آنان بپرس که در زمان خود برای چه چیزی برانگیخته شدهاند و چرا پیش از آنکه در صور دمیده شود، زنده شدهاند. گفتم که میشنوم و از خدا اطاعت میکنم.»
آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با پیامبران نماز خواندند و چون نماز به پایان رسید جبرئیل رو به پیامبران الهی نمود و گفت که ای پیامبران الهی، شما برای چه برانگیخته شدید و چرا هماکنون زنده شدهاید؟
«قَالُوا بِلِسَانٍ وَاحِدٍ بُعِثْنَا وَ نُشِرْنَا لِنَقَرَّ لَكَ یا محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بِالنُّبُوَّةِ وَ لِعَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ (علیهما السلام) بِالْإِمَامَة.» (1)
«همگی به یک زبان گفتند که ای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، ما برانگیخته شده و زنده
1) القطرة، ج2، ص309؛ الروضة في فضائل أميرالمؤمنين عليبنأبيطالب (علیهما السلام)، ص65؛ بحار الأنوار، ج40، ص42.
شدهایم تا به پیامبری تو و امامت علیبنأبیطالب (علیه السلام) اقرار کنیم.»
با این حدیث مشخص میشود که فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) ورای ذهن کوچک بشر است.
در منزلت حضرتش بجاست که چنین اشعار نیكویی را بارها زمزمه کرد:
«ایا علّة الایجاد حاربک الفکر *** قدقال قوم فیک والستر دونهم
و فی متنی زاتک التبس الامر *** باَنّک ربّ کیف لو کشف السّر؛
ای علت آفرینش، فکر و اندیشه درباره تو به حیرت افتاده است. با اینکه تو خود را در حجاب نگه داشتی و عظمت خود را ظاهر نکردهای، دربارهات گفتهاند که تو خداوندی (منظور اعتقاد غالیان میباشد که در مکتب اهل بیت (علیهم السلام) مطرودند.)؛ پس اگر پردهها را کنار بزنی چه خواهند گفت!»
شاعر دیگری گفته است:
«در پس پرده نهان بودی، قومی به ضلالت *** حرمت ذات تو نشناخته گفتند خدایی
پس چه گویند گر از طلعت زیبا که تو داری *** پرده برداری و آن گونه که هستی بنمایی»
در زیارت جامعۀ کبیرة به ساحت قدسی ائمه اطهار (علیهم السلام) عرض مینماییم:
«مَوَالِی لَا أُحْصِی ثَنَاءَكُمْ وَ لَا أَبْلُغُ مِنَ الْمَدْحِ كُنْهَكُم.» (1)
«ای سرورانم، از مدح شما و ذکر خوبیها و فضائل شما عاجزم و توصیف من از حقیقت شما نارساست.»
امام صادق (علیه السلام) درباره ناتوانی در بیان عظمت ذوات مقدس (علیهم السلام)
1) مفاتيح الجنان، زيارت جامعه كبيره؛ عيون أخبار الرضا (علیه السلام)، ج2، ص276؛ الوافي، ج14، ص1572؛ بحار الأنوار، ج99، ص131؛ مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج10، ص423.
فرمودهاند:
«مَا خَرَجَ إِلَیكُمْ مِنْ عِلْمِنَا إِلَّا أَلْفاً غَیرَ مَعْطُوفَة.» (1)
«ممکن نیست بتوانید حق فضائل ما را ادا کنید. از علوم و معارف ما به شما فقط الفی رسیده است که به چیز دیگری عطف نشده باشد (الفی نیمشکسته و به پایان نرسیده).»
اگر گوشهای از فضائل آن حضرات (علیهم السلام) و مخصوصاً فضائل حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای انبیا عظام الهی روشن شده باشد، بجاست که انبیا (علیهم السلام) همنشینی با امیرالمؤمنین (علیه السلام) و مقام شیعیان ایشان را آرزو کنند.
وجود گرامی حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نه تنها یاور و استاد انبیا بوده است؛ بلکه پیامآور وحی، جناب جبرئیل امین نیز، مفتخر به شاگردی حضرتش بوده است. سید هاشم بحرانی در کتاب "روضة العارفین" از کتاب "حیاة القلوب" روایت میکند:
«جبرئیل نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بود. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) وارد شد. جبرئیل به احترام آن حضرت از جای خود برخاست. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که آیا برای این جوان بر میخیزی؟
جبرئیل عرض کرد که بلی؛ زیرا او حق استادی بر من دارد.» (2)
ابنشاذان (رحمة الله) در کتاب "روضة" از ابنعباس نقل میکند که گفت:
«رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مسجد حضور داشتند و جمعی از مهاجرین و انصار نزد آن حضرت بودند. ناگهان جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و عرض
کرد که ای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، حق تعالی بر تو سلام میرساند و میفرماید که علی (علیه السلام) را حاضر کن و او را روبهروی خودت بنشان. جبرئیل این فرمان الهی را رسانید و به آسمان برگشت. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم علی (علیه السلام) را حاضر کرد و او را روبهروی خود نشاند. جبرئیل دوباره نازل شد و به همراه خود طبقی از خرما آورد و بین آن دو بزرگوار قرارداد و عرض کرد که از آن میل کنید. آنها خوردند. سپس طشت آبی آورد و عرض کرد که ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، پروردگارت فرموده است که تو آب را روی دستهای علیبنابیطالب (علیه السلام) بریزی. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که آنچه خداوند امر کند اطاعت میکنم. آنگاه ظرف آب را برداشت و برخاست که روی دستهای علی (علیه السلام) آب بریزد.
حضرت علی (علیه السلام) به آن حضرت عرض کرد که ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ! من سزاوارترم تا آب را روی دستهای مبارک شما بریزم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که ای علی (علیه السلام)، خداوند چنین فرمان داده است و به من چنین مأموریتی داده است. در این حالت حتی یک قطره از آبهایی که روی دستهای علی (علیه السلام) میریخت، در طشت نریخت.
حضرت علی (علیه السلام) به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد که ای رسول خدا، آبها را نمیبینم که در میان طشت بریزد. ایشان فرمود که ای علی (علیه السلام)، فرشتگان برای گرفتن آب دستان تو و تبرک چهرهشان با آن از یکدیگر سبقت میگیرند.» (1)
در تفسیر حضرت امام عسکری (علیه السلام) آمده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در برخی از بیاناتشان فرمودهاند:
1) القطرة، ج1، ص287؛ الفضائل (لإبن شاذان القمي)، ص93؛ بحار الأنوار، ج39، ص121؛ مدينة المعاجز، ج1، ص374.
«إِنَّ المَلَائِکَةَ أَشْرَفُهَا عِنْدَالله، أَشَدُّهَا حُبَّاً لِعَلِی بن ابِی طَالِبْ (علیهما السلام).» (1)
«همانا شریفترین ملائکه در پیشگاه خدای تعالی آنهایی هستند که بیشترین محبت را به حضرت علیبنابیطالب (علیه السلام) دارند.»
حضرت در سخنی دیگری فرمودند:
«إِنَّ مَلَائِكَةَ السَّمَاوَاتِ وَ الْحُجُبِ لَیشْتَاقُونَ إِلَى رُؤْیةِ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ (علیهما السلام) كَمَا تَشْتَاقُ الْوَالِدَةُ الشَّفِیقَةُ إِلَى وَلَدِهَا الْبَارِّ الشَّفِیق.» (2)
«اشتیاق فرشتگان آسمانها و حجابها (مراحلی از عالم ملکوت) برای دیدن علیبنابیطالب (علیه السلام) همانند اشتیاق مادری مهربان به فرزند خوب خود است.»
معصوم فرموده است:
«وَ الله یا علی (علیه السلام) یتَفَاخَرُونَ أَهْلَ السَّمَاءِ بِمَعْرِفَتِكَ وَ یتَوَسَّلُونَ إِلَى الله بِمَعْرِفَتِكَ وَ انْتِظَارِ أَمْرِك.» (3)
«یا علی (علیه السلام)، به خدا سوگند که موجودات آسمانی به معرفت تو افتخار میکنند و به وسیله شناخت تو و انتظار امر تو به خداوند متوسل میشوند.»
در روایتی وارد شده است که ابلیس هم به بخشش امیدوار است و با اعتراف به فضائل و مقامات امیرالمؤمنین (علیه السلام) دل به نجات بسته است.
سید هاشم بحرانی (رحمة الله) در کتاب "مدینة المعاجز" مینویسد:
«در کتب شیعه از امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت شده است که روزی ابلیس به آن حضرت (علیه السلام) رسید. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمودند:
”ای ابو حارث، برای معاد خود چه چیزی ذخیره کردهای؟“
ابلیس عرض کرد:
«دوستی تو را ذخیره کردهام! هنگامی که قیامت فرا رسد آنچه از اسامی تو اندوختهام، كه از وصف آنها هر توصیف کنندهای عاجز است، خواهم گفت. تو اسمی داری که از مردم پنهان است و نزد من ظاهر. خداوند آن را به صورت رمزی در کتاب مقدس خود قرار داده است و جز خدا و آنهایی که دانش در دلهایشان رسوخ کرده، آن را نمیدانند. وقتی که خدا بندهای را دوست بدارد پرده را از چشمان او کنار میزند و آن اسم را به او میآموزد و بنده با دانستن آن سرّ الهی در حقیقت چشم امّت میشود. و آن اسم همان است که به سبب او آسمان ها و زمین را بر پا داشته است و با آن میتواند در اشیاء هر گونه بخواهد تصرّف کند.“» (1)
ابلیس میداند که با گفتن آن اسم و توسّل به آن، از آتش جهنم خلاص خواهد شد! پس او هم برای نجات خود طمع میکند. لذا وقتی اطرافیان حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در اینباره پرسیدند، حضرت فرمودند:
«اینگونه نیست که بتواند آن اسم را بر زبانش بیاورد. قبل از اینکه بخواهد آن اسم را بر زبانش جاری کند قدرتش از او گرفته میشود.»
جناب عمار میگوید که روزی خدمت مولایم، امیرالمؤمنین (علیه السلام)،
1) القطرة، ج1، ص250؛ مشارق أنوار اليقين في أسرار أميرالمؤمنين (علیه السلام)، ص250؛ مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر (علیهم السلام)، ج1، ص127.
شرفیاب شدم. آن حضرت در چهرۀ من افسردگی و دلتنگی مشاهده کردند. ایشان از علت این حال من سؤال فرمودند. عرض کردم که بدهی دارم و صاحب پول هم آن را مطالبه میکند. حضرت علی (علیه السلام) به سنگی که افتاده بود اشاره نمودند و فرمودند:
«آن را بردار و بدهی خود را بپرداز.»
عمار عرض کرد که این سنگ ارزشی ندارد!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمودند:
«اُدْعُ الله بِی یُحَوِّلُهُ لَکَ ذَهَبَاً.» (1)
«خدا را به واسطه من بخوان تا آن را برایت به طلا تبدیل کند.»
عمار میگوید که خدا را به اسم آن حضرت خواندم و پس از آن، سنگ به طلا تبدیل شد. آنگاه حضرت به من فرمودند:
«به مقداری که احتیاج داری از آن بردار.»
عمار عرض کرد که این طلا نرم نیست تا بتوانم مقداری از آن را برای خودم جدا کنم.
حضرت فرمودند:
«یا ضَعِیفَ الیقِینِ اُدْعُ الله بِی حَتَّى تَلِینَ فَإِنَّ بَاسْمِی أَلَانَ الله الحَدِید لِدَاوُد (علیه السلام).» (2)
«ای کم یقین، خدا را دوباره به واسطه من بخوان تا نرم گردد. خداوند به برکت نام من آهن را برای داوود نرم گرداند.»
حضرت سپس فرمودند که خدا را به نام من بخوان تا باقیمانده طلا به شکل خود درآید.» (1)
درباره قدرت بینظیر كلمات الله، از ایشان نقل شده است كه فرمودند:
«به خدا قسم، اگر بخواهم میتوانم تمام آسمانها و زمین را به چشم برهمزدنی سیر کنم؛ زیرا من اسم اعظم خدا هستم.» (2)
همین اسم بزرگ و زیبای خداوند است که بر همگان خوانده شد و به واسطه آن هستی خلق شد. آن اسم مبارک و عظیم «یا علی» است که بر رخسارۀ تمام موجودات نوشته میشود تا حیات پیدا کنند. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«لَیلَةً أُسْرِی بِی إِلَى السَّمَاءِ لَمْ أَجِدْ بَابَاً وَ لَا حِجَابَاً، وَ لَا شَجَرَةً وَ لَا وَرَقَةً وَ لَا ثَمَرَةً، إِلَّا وَ عَلَیهَا مَكْتُوبٌ عَلی عَلی عَلی، وَ إِنَّ اسْمَ عَلی مَكْتُوبٌ عَلَى كُلِّ شَیءٍ.» (3)
«شبی که مرا در آسمانها بالا بردند، دیدم که بر روی تمام درها و پردهها و درختان و برگها و میوهها، علی علی علی نوشته شده بود. نام علی روی تمام اشیاء حک شده بود.» (4)
از امر خدا و احمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نیک سرشت *** بر سر در باغ خلد، جبرئیل نوشت
بر خصم علی (علیه السلام) ورود اکیداً ممنوع *** چون جای محبّ مرتضی است بهشت
نام وجود گرامی آن حضرت (علیه السلام) اسم اعظم است. برای ایشان در عالم خاکی نیز از اثرات آن اسم مبارک، بیش از هزار نام گفتهاند. خوارزمی که از علمای معروف عامه است، بیش از 220 نام و صاحب الأنوار، حدود 300 نام در قرآن مجید برای حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) شمردهاند. هر یک از این نامها نمونهای بارز از یک فضیلت خاص امیرالمؤمنین (علیه السلام) میباشد.
همچنین مؤتمن الدین احمد برای حضرت بیش از چهارصد لقب نام برده است که در میان آنها القاب «أَمِیرِ الْمُؤْمِنِین»، «إِمَامِ الْمُتَّقِین»، «یعْسُوبِ الدِّین» و «قَائِدِ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِین» از سایر القاب مشهورتر هستند. (1)
ابنزاهر راجع به لقب شریف امیرالمؤمنین (علیه السلام) مینویسد که مردی از امام صادق (علیه السلام) پرسید؟
«آیا میتوان به امام هر عصری (علیه السلام) به عنوان امیرالمؤمنین (علیه السلام) سلام كرد؟»
آن حضرت (علیه السلام) فرمودند:
«نه! خداوند آن نام را به علی (علیه السلام) اختصاص داده است. پیش از او هیچ كس بدان نام نامیده نشده و بعد از او هم فقط کفار آن نام را بر خود
1) مناقب، ج3، ص56؛ الكافي، ج1، ص443؛ شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، ج1، ص206؛ عيون أخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص55؛ كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص337؛ الأمالي (للمفيد)، ص105 و ص173؛ الأمالي (للطوسي)، ص193 و ص259؛ مناقب آل أبيطالب (علیهم السلام) (لإبن شهر آشوب، عامه)، ج1، ص94؛ الوافي، ج3، ص715؛ إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج1، ص287؛ مرآة العقول في شرح أخبار آلالرسول (صلی الله علیه و آله و سلم)، ج5، ص213؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج8، ص24 و ج10، ص219؛ إلزام الناصب في إثبات الحجة الغائب (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج1، ص334 و ج2، ص72.
خواهند گذاشت.»
ابنزاهر میگوید که عرض كردم که چگونه باید بر امام زمان (علیه السلام) سلام كرد؟ امام صادق (علیه السلام) فرمود که باید بگویی:
«السَّلَامُ عَلَیكَ یا بَقِیةَ الله.» (1)
و سپس این آیه را تلاوت نمودند:
بَقِیتُ الله خَیرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنین
احمدبنعمر میگوید که از امام رضا (علیه السلام) پرسیدم که چرا علیبنابیطالب (علیه السلام) را امیرالمؤمنین نامیدهاند؟ حضرت فرمودند:
«زیرا او مؤمنین را طعام علمی میدهد. مگر نشنیدهای كه خداوند در كتابش میفرماید:وَ نَمیرُ اَهْلَنَا.» (2)
حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرمایند:
«أَنَا اسْمِي فِي الْإِنْجِيلِ إِلْيَا وَ فِي التَّوْرَاةِ بَرِيْءٌ وَ فِي الزَّبُورِ أري وَ عِنْدَ الْهِنْدِ كبكر وَ عِنْدَ الرُّومِ بطريسا وَ عِنْدَ الْفُرْسِ جبتر وَ عِنْدَ التُّرْكِ بثير وَ عِنْدَ الزِّنْجِ حيتر وَ عِنْدَ الْكَهَنَةِ بويئ وَ عِنْدَ الْحَبَشَةِ بثريك وَ عِنْدَ أُمِّي حَيْدَرَةُ وَ عِنْدَ ظِئْرِي مَيْمُونٌ وَ عِنْدَ الْعَرَبِ عَلِيٌّ وَ عِنْدَ الْأَرْمَنِ فريق وَ عِنْدَ أَبِي ظهير.» (3)
« نام من در انجیل الیا، در تورات بریء، در زبور اریّ، در زبان مردم هندوستان کبکر، نزد رومیان بطریسا، نزد فارسینژادان جبتر، نزد
1) الكافي، چاپ اسلاميه، ج1، ص412؛ إعلام الورى بأعلام الهدى، طبع القديمة، ص463؛ الوافي، ج2، ص465؛ إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج5، ص60؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج24، ص212.
2) الكافي، چاپ اسلاميه، ج1، ص412؛ عيون أخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص55؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج12، ص236.
3) معانی الأخبار، ص59.
ترکها بثیر، نزد زنگباریان (مملکتی در آفریقا) حیتر، نزد دانشمندان یهود بویء، نزد حبشیها بثریک، نزد مادرم حیدره، نزد دایهام میمون، نزد عرب علی، نزد ارمنیها فریق و نزد پدرم ظهیر میباشد.»
آری آن اسم زیبای عظیم خداوند است که در چهرۀ همۀ موجودات نوشته شده، حتی بر نگین انگشتر خود پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) و آن هم به دستور خداوند متعال. شیخ طوسی (رحمة الله) در "امالی" خود مینویسد:
«روزی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) انگشتری را به حضرت علی (علیه السلام) دادند تا آن را به حکاک داده و عبارت زیبای «محمّدبنعبدالله» را بر نگین آن حکاکی کرده و بنویسد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) انگشتر را به حکّاک دادند و به او فرمودند که روی نگین این انگشتر «محمدبنعبدالله» را بنویس.
حکاک انگشتر را گرفت و هنگام حکاکی به اشتباه نوشت: «محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ». پس از اتمام کار حضرت علی (علیه السلام) انگشتر را گرفتند و نگاه کردند و فرمودند که من این را نگفته بودم. حکاک گفت که راست میفرمایید؛ ولی دستانم خطا رفت و اشتباه شد. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به حضور پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شتافتند. پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) انگشتر را گرفتند و نگاه کردند و فرمودند که ای علی (علیه السلام)، من محمدبنعبدالله هستم و من محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسول خدایم. آنگاه حضرت انگشتر را دست خود کردند.
در بامداد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به انگشتر نگاه کردند و دیدند که در قسمت زیرین نگین «علی ولی الله» حک شده است. پیامبر از این اتفاق شگفتزده شدند. سپس جبرئیل فرود آمد و آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) قصه انگشتر را برای او تعریف کردند. جبرئیل گفت:
”یا محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، كَتَبْتَ مَا أَرَدْتَ، وَ كَتَبْنَا مَا أَرَدْنَا.“ (1)
”ای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، تو آنچه میخواستی نوشتی و ما هم آنچه خواستیم.“»
چون تلألو وجودی حضرتش از بسیاری عظمت برای دنیای مادی ما پذیرفتنی نبود و از طرفی باید فیضرسانی به مخلوقات انجام میشد، به خواست حق تعالی، بر وجود نورانی امیرالمؤمنین (علیه السلام) لباس انسانی پوشانیده شد. همچون نور خورشید که برای نشر افاضات خود از آسمان حجابهای متعددی را میگذارند و در اثر این حجابها از شدت نور و گرمای آن کاسته میشود. اما اگر برای خورشید حجابهایی نمیبود، به یکباره، کره خاکی میسوخت و نابود میشد. از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده است که وقتی حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) کلید بهشت و جهنم را گرفت تا درب جهنم را بگشاید، جهنم فریاد برآورد که:
«يَا عَلِيُّ جُزْنِي قَدْ أَطْفَأَ نُورُكَ لَهَبِي.»
«ای علی، از کنار من دور شو که نور جمالت شعله و شراره مرا خاموش خواهد نمود.» امام کاظم (علیه السلام) به استناد آیه میفرمایند:
وَ لَلَبَسْنا عَلَیهِمْ ما یلْبِسُون (2) «ظاهر آن دو به بشر و باطنشان به خدا مربوط است. در میان خلایق به شکل مردمان این عالم ظاهر شدهاند تا مردم تحمل دیدن آنها را داشته باشند.»
امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«خدای متعال بود و هیچ موجودی نبود. سپس خداوند مکان را آفرید و نور الأنوار را آفرید و همۀ نورها را از آن نور گرفت و از نور خود، که همۀ نورها از آن نور یافتهاند، در نور الأنوار جاری فرمود.»
حضرت در روایتی فرمودند:
«وَ هُوَ النُّورُ الَّذِی خَلَقَ مِنْهُ مُحَمَّدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ عَلِیا (علیه السلام) فَلَمْ یزَالا نُورَینِ أَوَّلَینِ إِذْ لَا شَیءَ كُوِّنَ قَبْلَهُمَا....» (1)
«او همان نوری است که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی (علیه السلام) را از آن آفرید. سپس حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) پیوسته دو نور نخستین بودند؛ زیرا از آنها چیزی به وجود نیامده بود و آن دو بزرگوار همواره پاک و پاکیزه و در صلبهایی پاک بودند تا اینکه در پاکترین آنها، یعنی در صلب عبدالله و ابوطالب، از هم جدا گشتند.»
توفیق حمل یکی از این دو نور مقدس و مخزن اسرار الهی شامل حال زنی پاکدامن و نجیب، به نام فاطمه بنت اسد (علیها السلام) شد که پیامبرگرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) ایشان را مادر خود خطاب مینمودند و ایشان را بسیار گرامی میداشتند. (2)
فاطمه بنت اسد (علیهما السلام) حامل نور ممتازی شد. سی سال بعد از میلاد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، در سیزدهم رجب، جهان به بركت وجود نوزادی ملکوتی نور باران شد. شیخ طوسی در کتاب "مجالس" در ذیل آیه قَدْ أَفْلَحَ
الْمُؤْمِنُون (1)اینگونه از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است: «عباسبنعبدالمطلب (علیهما السلام) گفت که من و یزیدبنقعنب و جمعی از طایفۀ بنیهاشم و طایفۀ عبد العزّی در مقابل خانه کعبه نشسته بودیم. ناگاه فاطمهبنتاسدبنهاشم که حامله بود و بیش از نه ماه از مدت حملش میگذشت، وارد خانه کعبه شد. ایستاد. ناگهان درد زایمان او را فراگرفت و آثار وضع حمل را در خود مشاهده نمود. سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت که پروردگارا، به یگانگی تو و به آنچه پیغمبرانت به آن مأمور بودهاند و به کتابهای نازلشده به سوی ایشان مؤمن هستم. به کلام حضرت ابراهیم خلیل (علیه السلام) که این خانه را برای پرستش تو بنا نمود، گواهی میدهم.
خداوندا، به حق شرافت این خانه و به حق کسی که آن را ساخته و به حقانیت مولودی که در شکم من است و با من سخن میگوید و یقین دارم که این فرزندْ یکی از حجتهای کبریایی توست، زاییدن این مولود را بر من آسان گردان.»
عباسبنعبدالمطلب (علیهما السلام) میگوید:
«همین که فاطمهبنتاسد لب از دعا بربست، به چشم خود دیدم که دیوار خانه کعبه شکافته شد و وی داخل بیت شد و دیوار کعبه، به سرعت، بسته شد. تلاش زیادی کردیم که درِ خانه کعبه را باز کنیم تا زنانی را برای کمک به او به داخل بفرستیم؛ اما میسر نشد. دانستیم که بازنشدن در، شکافتن دیوار کعبه، ورود فاطمه و بستهشدن دوباره ترک دیوار از اسراری است که به دستور خدا صورت گرفته است.»
سه روز گذشت. در روز سوم، دیوار کعبه، از همان موضعی که شکافته شده بود، دوباره شکافته شد و جناب فاطمه با سلامت کامل با نوزادش
1) سورۀ مبارکۀ مؤمنون، آیۀ شریفۀ1.
خارج شد. چون ابوطالب (علیه السلام) فاطمه و پسرش (علیهما السلام) را دید، بینهایت مسرور شد. تا فرزند پدر را دید، با فصاحت کاملی گفت که ای پدر گرامی، سلام و رحمت خدا بر تو باد.
ناگاه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرا رسیدند. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به چهرۀ پیغمبر تبسّمی نمود و سلام کرد و پس از کمی تأمل به فرمان خدا زبان گشود و آیات بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحیم * قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُون * الَّذینَ هُمْ فی صَلاتِهِمْ خاشِعُون (1)را قرائت فرمود. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند که یا علی (علیه السلام)، مؤمنین با تو رستگار خواهند شد. سپس حضرت آیات را تا أُولئِكَ هُمُ الْوارِثُون * الَّذینَ یرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فیها خالِدُون (2)قرائت نمودند. در نهایت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:
«ای علی، به خدا قسم تو امیر آنها هستی و خداوند تو را واجد علوم بسیاری فرموده است. تو راهنمای مؤمنین هستی. آنها به دست تو هدایت میشوند.»
ایشان نیز همانند فرزند گرامیشان، به دلیل کینههای قدیمی، در مظلومیت شدیدی قرار گرفتند. به طوری كه بعضی از علمای جاهل عامه در اسلام ایشان تشکیک کردهاند. البته از معاویه و ابوهریرۀ جاعل حدیث چیز دیگری انتظار نمیرفت. با اینکه مقام حضرت ابوطالب (علیه السلام) بر
همگان آشکار بود؛ اما به سبب بغض معاویه از ایشان، جیرهخواران او احادیثی در اثبات کفر حضرت ابوطالب (علیه السلام) جعل کردند! این در حالی بود که همین افراد ابوسفیان را مسلمان انگاشته و اسلامی که در فتح مکه از ترس به آن اقرار کرده بود را برای او شرافت میدانستند. اویی که با پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جنگید و حتی در زمان اسلام ظاهریاش، به صراحت، وحی را به سخره میگرفت و به فرزندانش میگفت:
«ای فرزندان امیه، خلافت را مانند توپی به یکدیگر بدهید. قسم به آن چیزی که ابوسفیان بدان قسم یاد میکند (بتهای عصر جاهلیت)، وحی و نبوتی در کار نیست و قیامتی وجود ندارد.»
اما علمای شیعه، بنا به فرمایش امامان معصوم (علیهم السلام) و بررسی متون تاریخی، ارزش خاصی برای جناب ابوطالب (علیه السلام) قائلاند. از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمودند:
«روزی اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) در «رحبه» در اطراف آن حضرت جمع شده بودند و از بیانات ایشان بهرهمند میشدند. در آن میان شخصی به حضرت عرض کرد که چگونه پدر شما، که جایگاه رفیعی در نزد پروردگار دارید، به آتش معذّب است؟
با شنیدن این جمله حال آن حضرت متغیر شد به آن مرد فرمود که زبانت لال باد، چطور میشود پدر فرزندی که قیّم بهشت و دوزخ است در آتش رود؟! سوگند به خدایی که حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به حق فرستاده، اگر پدرم تمام گناهکاران این امت را شفاعت کند پروردگار شفاعت او را میپذیرد.
سوگند به پروردگار که در روز قیامت نور پدرم تمام نورهای پیغمبران و اوصیاء را خاموش گرداند، جز انوار حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، من،
فاطمه (علیها السلام)، حسن (علیه السلام)، حسین (علیه السلام) و نه فرزند حسین (علیه السلام) را؛ زیرا پروردگار ما را دو هزار سال پیش از خلقت آدم آفریده است.» (1)
به نقل از مورخین و نویسندگان، وجود گرامی حضرت ابوطالب (علیه السلام)، برای حمایت از اسلام، ایمان خود را پنهان میداشت؛ چراکه ایشان برای دفاع از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در برابر خشم کفار قریش، چارهای جز پنهان داشتن ایمان خود نداشتند. آن حضرت قصد داشتند که قریش ایشان را با خود هم اعتقاد بدانند و در نتیجه گفتارشان را بشنوند و بپذیرند تا ایشان هم بتوانند از این طریق خشم قریش را به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرونشانند و جلوی توحششان را بگیرند. (2)
علامه امینی (رحمة الله) روایاتی که از امامان معصوم (علیهم السلام) درباره ایمان حضرت ابوطالب (علیه السلام) به اسلام صادر شده است را در کتاب "ابوطالب مظلوم تاریخ" آورده است. یکی از گزارههایی که در این کتاب وجود دارد نقلی از دانشمند بزرگ عامه، ابنابیالحدید معتزلی، در شرح نهج البلاغه است. وی در صفحۀ سیصد و سیزدهم این کتاب از سومین جلد روایتی را از امام باقر (علیه السلام) نقل میکند: از امام باقر (علیه السلام) سؤال شد که شنیدهایم ابوطالب (علیه السلام) در گودالی در آتش جهنم به سر میبرد، فرمودند:
«اگر ایمان ابوطالب در کفه ترازویی و ایمان خلایق در کفه دیگر قرار
1) تفسير جامع، ج4، ص537؛ برهان، ج3، ص107.
2) این به دلیل تبلیغات وسیع حاکمان غاصب اموی بود که میکوشیدند چهرۀ پلید و سابقۀ زشت خاندان خود را به گونهای توجیه کنند. مرحوم علامه امینی در جلد 7 و 8 کتاب نفیس "الغدیر" به تفصیل در این زمینه سخن گفتهاند. آری، نه تنها به ایمان جناب ابوطالب (علیه السلام) شک کردند؛ بلکه به فرزند گرامیاش، حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، نیز کفر ورزیدند و عاقبت او را به شهادت رساندند. (تفسیر جامع، ج4، ص538)
داده شود، ایمان ابوطالب از همه رفیعتر است. آیا نمیدانید که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در ایام حیاتش فرمان داد برای عبدالله و فرزندش و پدرش، ابوطالب (علیه السلام)، حج به جا آورده شود و در وصیت خود نیز به انجام فریضه حج برای آنان سفارش فرمود؟»
ابنابیالحدید در صفحۀ سیصد و دوازده همین جلد میگوید که از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که فرمودند:
«اصحاب کهف ایمان را پنهان و کفر را آشکار کردند و خدا به همین سبب پاداشی دو چندان به آنان عطا فرمود. ابوطالب (علیه السلام) هم ایمان را پنهان و شرک را آشکار کرد و خدا پاداش آن را دو چندان نمود.»
علامه امینی (رحمة الله) میفرماید که این حدیث را کلینی در اصول کافی از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است.
البته باید توجه داشت که اصحاب کهف ایمانشان را برای حفظ جان خود مخفی نگه داشتند؛ اما حضرت ابوطالب (علیه السلام) برای محافظت از جان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و حفظ دین اسلام. مَثَلِ ایشان مَثَلِ شهدای کربلاست که با نثار جان خود اسلام را حفظ و امامشان را یاری کردند. بلکه به مراتب از آنان نیز بالاتر است؛ چراکه اگر اسلام از ابتدا و در زمان غربت از حمایتهای آشکار و پنهان شخصیتی با نفوذ، مثل حضرت ابوطالب، برخوردار نبود اصلاً پا نمیگرفت.
سید فخاربنمعد نیز در کتاب "حجة الظاهر" از طریق حسینبناحمد مالکی همان عبارت ابنابیالحدید را آورده است و عبارت پایین را به آن اضافه کرده است.
«جناب ابوطالب (علیه السلام) پیش از وفات بشارت خدای سبحان را درباره
بهشت دریافت کرد. ایشان مفتخر گشت تا پدر فرزندی باشد که جمیع کائنات به خاطر او آفریده شدهاند. فرزندی که ظاهرش بشری و باطنش از نوری خاص آفریده شده بود. به عطای خداوند جامه بشری پوشیده و در شمایلی بسیار زیبا و بینظیر در این عالم هویدا گشته است.»
درباره شكل ظاهری و وصف جمال زیبا و بینظیر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) اینگونه نقل شده است:
«کان شدید الادمة؛ ظاهره السمره؛ عظیم العینین؛ اصلتاًعظیم اللحیة؛ کثیرشعر الصدر؛ مائلاالی القصر؛ کان احسن الناس وجها کانه القمر لیلة البدر حسناً لا بغیرشبیه کثیر التبسم.» (1)
«مدیریت بسیار قوی و مدبرانهای داشت. پوست بدن مبارکش گندمگون بود. چشمهایی درشت داشت. جلوی سر مبارکش مو نداشت. محاسنی پرپشت داشت. موی روی سینه مقدسش زیاد بود. قد نازنینش به کوتاهی تمایل داشت. صورتش از تمامی مردم زیباتر بود و همانند ماه شب چهارده نیکویی و زیبایی بینظیری داشت. بر لبهای مبارکش تبسم فراوانی دیده میشد.»
در حدیث نبوی آمده است:
«مَنْ أَرَادَ أَنْ ینْظُرَ إِلَى آدَم (علیه السلام) فِی عِلْمِهِ، وَ إِلَى نُوح (علیه السلام) فِی تَقْوَاهُ، وَ إِلَى إِبْرَاهِیم (علیه السلام) فِی حِلْمِهِ، وَ إِلَى مُوسَى (علیه السلام) فِی هَیبَتِهِ، وَ إِلَى عِیسَى (علیه السلام) فِی عِبَادَتِهِ: فَلْینْظُرْ إِلَى عَلِی بْنِ أَبِی طَالِب (علیهما السلام).» (2)
1) مجموعه زندگانی چهارده معصوم (علیهم السلام)، عمادزاده، ص366.
2) امالی، شیخ مفید، ص14 (با اندکی اختلاف)؛ الرسالة العلویة، کراجکی، ص50 و 90؛ شواهد التنزیل، حاکم حسکانی (عامه)، ج1، ص103؛ مناقب آلابیطالب (علیهم السلام)، ابن شهر آشوب (عامه)، ج2، ص333؛ احتجاج طبرسی، ج1، ص110؛ بحار الأنوار (با مختصری اختلاف در الفاظ)، ج17، ص419؛ كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص25؛ الأمالي، شیخ طوسي، ص417؛ مدينة المعاجز الأئمة الإثني عشر (علیهم السلام)، ج1، ص394؛ مرآة العقول في شرح أخبار آلالرسول (صلی الله علیه و آله و سلم)، ج3، ص12.
«هر کس میخواهد به آدم (علیه السلام) در علمش، به نوح (علیه السلام) در تقوایش، به ابراهیم (علیه السلام) در بردباریاش، به موسی (علیه السلام) در هیبتش و به عیسی (علیه السلام) در عبادتش بنگرد، پس به علیبنابیطالب (علیهما السلام) نگاه کند.»
یا در نقل دیگری آمده است:
«مَنْ اَرَادَ أَنْ ینْظُرَ اِلَی اِبْرَاهِیمَ فِی حِلْمِهِ وَ اِلَی نُوحٍ فِی حُکْمِهِ وَ اِلَی یُوسُفَ فِی جَمَالِهِ فَلْیَنْظُرُ اِلَی عَلِیِّ ابنِ اَبِی طَالِبِ.» (1)
«هر کس میخواهد صبر حضرت ابراهیم (علیه السلام) را و حکمت نوح (علیه السلام) را و زیبایی یوسف (علیه السلام) را بنگرد، باید به صورت بیمانند حضرت علیبنابیطالب نگاه کند.»
1) مجموعه زندگانی چهارده معصوم (علیهم السلام)، عمادزاده، ص366.
یکی از علمای بزرگ و معروف عامه، به نام ابنابیالحدید معتزلی اشعاری در فضائل حضرت علی (علیه السلام) سروده است که جای بسی شگفتی است. ترجمه این اشعار که خواندنش باعث نشاط و انبساط روح خواهد شد، در ادامه آمده است:
«ای آذرخش، اگر به سرزمین نجف عبورت افتاد به او بگو که آیا میدانی چه شخصیتی در تو به ودیعه نهاده شده است؟
در تو موسای کلیم، پسر عمران، عیسای مسیح و احمد مختار (صلی الله علیه و آله و سلم) به دنبال او جای گرفته است. در تو جبرئیل و میکائیل و اسرافیلاند؛ بلکه تمام عالم ملکوت و همۀ فرشتگان در تو جای گرفتهاند. بلکه نور خداوند عظیم الشأن در تو قرار گرفته است. نوری که برای مردمان بینا و آگاه میدرخشد و دیده میشود.
در تو امامی است که خدا از او خشنود است و وصی و برگزیده شده است. کسی که سینهاش سرشار از علم و نابودکنندۀ شرک است در تو جای گرفته است. آن که زره میپوشید در جنگها و بر فرق دلاوران شمشیر میزد و شجاعان دلیر را در بیم و هراس غرق میساخت. نیزۀ محکمش گاهی راست و گاهی خم میگردید، همانند تیغی که استخوانهای دنده را میبرد.
آن کس که آن حوض را پر از آب کرد، در حالی که نه رود آبی بود و نه چاهی که از او آب بکشند. او پهلوانان را هر کجا علیه اسلام اجتماع میکردند پراکنده میکرد و تجمع گروههای مخالف را بر هم میزد. او عالمی بود که مردم را با خشوع و فروتنی موعظه میکرد و به طوری در قلبهای پاک اثر میکرد که گویا شكافته میشدند.
وقتی که آتش جنگ شعلهور میگردید، چنان به ریختن خون کافران
تشنه بود که هرچه بر زمین میریخت عطش او برطرف نمیشد. چنان غرق خون میشد که گویا لباسی سرخ رنگ پوشیده و از کثرت گرد و غباری که بر چهرۀ مبارکش مینشست گویا نقابی زده است.
او راز عالم خلقت است و سرّ وجود در وجود او ودیعه نهاده شده است. او همان نوری است که پرتو آن از پیشانی آدم (علیه السلام) ظاهر گشته بود و میدرخشید. او همان آتش موسی است که در تاریکی شب شعلهور گردید و روشنایی آن بالا رفت و پرتوافکنی کرد.
ای درهمشکننده احزاب که در عرصه جنگ به دلاوران زرهپوشی که غرق سلاح بودند پشت نمیکرد. ای کَنَنده در قلعۀ خیبر که از تکاندادن آن در چهل و چهار نفر عاجز بودند.
اگر حدوث خلقت تو نبود میگفتم تو آن کسی هستی که روح در پیکرها میدمی و گیرنده جانها هستی. اگر مرگ برایت نبود میگفتم تو روزی دهندهای و اندازه آن، را از کمی و فراوانی، معین میکنی. عالم ملکوت آن خاک پاکی است که جسم شریف تو در آن آرام گرفته است. روزگار بندۀ زرخرید توست که به فرمان پروردگار امر تو را درباره خلایق اجرا میکند. گرچه من خطیبی با فصاحت و بلاغت و زبردستم؛ اما در مدح و ستایش تو زبانم گویا و رسا نیست.
آیا بگویم تو سرور دلیر بزرگواری؟ نه هرگز و حاشا که اینها برای تو وصف باشد. تو هستی که در قیامت در میان خلایق حکم میکنی و تو هستی که شفاعت میکنی و شفاعتت پذیرفته میشود.
هر آیینه با اینکه حاذقترینِ دانشمندانم، ندانستم که اراده قاطع تو برندهتر است یا شمشیرت! شناخت خود را از دست دادهام و نمیفهمم که آیا گسترش علم تو بیشتر است یا کرمت. برای من اعتقادی درباره توست که به زودی پرده از آن بر میدارم و باید صاحبان خرد گوش فرادهند و آن را بشنوند. این آهی است که از سینۀ دردناک من بیرون میآید و خُنکی آن آتش عشق مرا خاموش میکند. دیگران مرا بخوانند
یا ترک کنند فرقی ندارد.
به خدا قسم اگر حیدر (علیه السلام) نبود، از دنیا اثری و از خلق دنیا خبری نبود. زمان برای او آفریده شد، ستارگان برای او روشن گشتند، به برکت او بود که شب تاریک پدیدار گشت و به دنبال آن سپیده صبح دمید.
همانطور که کسی منکر روشنی صبح درخشنده نیست، نسبتدادن علم غیب هم به او هیچگونه انکاری ندارد. حساب ما را در قیامت او بررسی میکند. او در فردای واپسین پناه همۀ است. این عقیدۀ من است که پرده از آن برداشتم و اظهار کردم. میخواهد به من سود ببخشد یا زیان رساند.
ای کسی که در سرزمین قلب من لانه گرفتهای، قلبم چراگاه وسیع و منزلگاه خوبی برای محبت توست. به قدری به تو مایلم و عشق میورزم که آتش محبت تو در جان و خون من شعله میکشد و سراسر وجودم را میسوزاند. نزدیک است جان من از شیفتگی و عشق تو ذوب گردد. این عشقی است که در طبیعت من است و با سرشتم آمیخته شده است، نه مانند کسانی که آن را به خود تحمیل میکنند و خود را به عاشقی میزنند. من معتزلی هستم و دین اعتزال را برگزیدهام؛ اما برای تو به همۀ شیعیان و آنهایی که از تو پیروی میکنند عشق میورزم.
میدانم که قطعاً و ناگزیر مهدی شما ظهور خواهد کرد و من همواره در آرزوی رسیدن به آن روز هستم. لشکری از لشکریان خداوندی (فرشتگان و نیروهای غیبی و مردم) او را یاری میکنند و مانند دریای خروشانی روی میآورند و موانع را بر میدارند. امیدوارم که از خاندان ابیالحدید هم افرادی با شمشیرهای برّان و نیزههای قوی در آن میدان حضور داشته باشند. مردانی که آماده مرگ و پیشگام هستند و در خط مقدّم نبردند و همانند شیران بیشۀ شجاعت هرگز به خود ترسی راه نمیدهند. اینها آرزوهای من است و تا به آنها نرسم، نفسم با من در
نبرد و پرنده شوقم در پرواز است.
هر آیینه برای کشتهشدن فرزندان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در سرزمین طف (کربلا) گریهها کردهام، به اندازهای که تمام اعضاء من همانند چشمم گریستهاند.»
اینگونه مدح حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را گفتن، آن هم از زبان بزرگ اهلسنت، واقعاً شگفتانگیز است! مخصوصاً ابیات آخر آن که راجع به قیام و انتظار حضرت امام عصر (علیه السلام) و مصائب امام حسین (علیه السلام) است. این اظهار ارادت و علاقه پند و حجتی برای محبّین ائمۀ معصومین (علیهم السلام) است.
ابنابیالحدید در شرح نهج البلاغه مینویسد:
«ضربتی که علی (علیه السلام) در خندق به عمربنعبدود زد مهمتر از آن است که گفته شود مهم است و بزرگتر از آن است که گفته شود بزرگ است! چنانکه استاد ما، ابوالهذیل، وقتی از او پرسیدند که ابوبکر افضل است یا علی (علیه السلام)، گفت که به خدا سوگند، اگر جنگ علی (علیه السلام) با عمرو بن عبدود در خندق با اعمال مهاجرین و انصار، با همۀ عباداتهایشان سنجیده شود، کار علی برتر و والاتر است! چه رسد که بخواهیم او را با ابوبکر مقایسه کنیم.»
سخن درباره مردى است كه دشمنانش نیز به فضائلش معترف بودهاند و در عين دشمنى نتوانستهاند آن را پنهان دارند. همگان میدانند كه بنى اميه پس از شهادت آن حضرت به شرق و غرب ممالك اسلامى دست يافتند و با تمام توان خود كوشيدند تا نور عظمت آن حضرت را فرونشانند و در اين باره هر حيلهای را به كار بردند تا جایى كه جیرهخواران آنها احاديث فراوانى در قدح و ذم آن حضرت جعل كردند و در اين راه مبالغ
گزافى از اموال بيت المال مسلمين دریافت نمودند.
اگر كسى در وصف خوبی آن حضرت حديثى نقل میکرد، او را ضرب و شتم میکردند و حتى برخى را به زندان میافكندند و عدهاى را تبعيد مینمودند. حتی جمعى را به همين جرم از دم تيغ گذراندند. در آن دوره هیچ كس جرأت نداشت نام فرزندش را على بنامد.
اما هرچه آنها بيشتر در اين امر كوشيدند، فضائل آن حضرت بيشتر شايع شد. به گونهای که گویى آنها آن فعالیتهای مکارانه را در جهت نشر فضائل او بكار برده بودند. آرى، مشك را هرچه بيشتر بپوشانى فضا را بيشتر عطرآگين خواهد ساخت.
ایشان درباره زهد امیرالمؤمنین مینویسد:
«همه میدانند که وی در اين امر ضرب المثل بوده. او سرور زاهدان و فخر پارسايان تاريخ است. هيچگاه از خوردن غذا سیر نشد و غذايش از مستمندترين مسلمان آن روز خشنتر و پوشاکش از پوشاک هر کسی کمبهاتر بود. عبداللهبنأبی رافع گويد که روز عيدی بود. نزد علی رفتم. کیسه سر به مهری در مقابلش بود. مهر آن را گشود. خرده نانهای جوينی در آن دیدم که سبوسش گرفته نشده بود. ایشان آنها را تناول نمودند. پرسیدم که چرا آن را مهر کردهاید؟ فرمود که بيم دارم حسن و حسين نانهای مرا به روغنی يا زيتونی آغشته کنند.
جامهاش را يا با پوست يا به ليف خرما پينه میزد و نعليناش از ليف بود و هميشه جامهای از کرباس زبر میپوشيد. اگر آستينش از مچش درازتر بود آن را با تيغ میبريد؛ اما سر آستينش را نمیدوخت و حتی میشد که تارهای بدون پود آستين به دستش آويزان باشند.
هيچگاه غذای علی از نان و سرکه يا نمک یا گياه صحرا تجاوز نمیکرد.
گهگاه شير شتر نيز میل میکرد و به ندرت گوشت میخورد و میفرمود که شکم خود را گورستان حيوانات مسازيد. امام باقر (علیه السلام) درباره ایشان میفرمایند که به مردم نان گندم و گوشت میخورانید و خود به منزل باز میگشت و نان جو و زیتون و سرکه میخورد. (1)
او با اين خوراک از هر کسی نيرومندتر و بازويش از همه قویتر بود. هیچگاه گرسنگی و کمخوراکی از زور علی نکاست. او کسی بود که دنيا را سه طلاقه کرده بود. در زمانی که از اطراف بلاد اسلامی اموال به سويش سرازير بود، همه را ميان مستمندان قسمت میکرد.
خود در نامهاش به عثمانبنحنیف پس از اینکه او را توبیخ میکند، میفرماید که بدان هر پیرویی را پیشوایی است که میبایست روش او را دنبال کند و به نور دانشش روشنی جويد. مگر پيشوای تو از پوشاکش به دو کهنه جامه و از غذا به دو قرص نان اکتفا ننمود؟! آری، میدانم که شما توان چنين رفتاری را ندارید؛ ولی مرا با پرهيزکاری خود ياری کنيد. به خدا سوگند که من از دنيای شما زری نيندوختم و مال فراوان ذخيره ننمودم و حتی با کهنه جامهای که به تن دارم جامه کهنۀ ديگری را فراهم ننمودم. اگر میخواستم به عسلهای ناب و مغز گندم و جامههای ابريشم دست میيافتم؛ ولی اگر در حجاز يا يمامه (دورترين نقطه کشور اسلامی) کسی باشد که اميد دسترسی به گردهنانی نداشته و هرگز سير نشده باشد، هیهات اگر هوای دل بر من چيره گردد و حرص مرا به گزينش خوراکها وادارد. آيا من سير بخوابم و پيرامونم شکمهای گرسنه و جگرهای تفتيده باشد؟! من دلشاد باشم که مردم مرا زمامدار مسلمانان بخوانند و در عين حال در سختيهای روزگار با آنان همدرد نباشم يا در تلخکاميها پيشاپيشِ آنان نباشم؟ مرا نيافريدهاند که به خوردن غذاهای رنگارنگ سرگرم شوم.»
1) وسائل الشیعه، ج1، ص89.
اما حلم و گذشت و بزرگواری حضرت علی (علیه السلام) !
حضرت علی (علیه السلام) از هر كسى حليمتر بود. واقعه جمل بهترين گواه اين مدعاست. هنگامى كه حضرت به مروان حكم، یکی از دشمنان بزرگ حضرت، دست يافتند، وى را آزاد ساختند و از تقصير بزرگش درگذشتند. عبداللهبنزبير در ملأ عام به حضرت ناسزا مىگفت و حتی موقعى كه وى با سپاه عايشه به بصره آمد خطبهای خواند که در آن هرچه به زبانش آمد گفت. حتى گفت که اكنون پستترينِ مردم، علىبنأبىطالب به شهر شما مىآيد! ولى زمانی که حضرت به وى دست يافت، از او گذشت نمود و تنها به وى فرمودند که دور شود تا دیگر تو را نبینم.
رفتار حضرت با عايشه پس از جنگ جمل مشهور است. چون حضرت بر او پيروز گرديدند به سرزنش وی اکتفا نمودند و سپس آزادش فرمودند و دستور دادند که او را به مدینه بازگردانند. هنگام بازگشت بيست زن را از قبيله عبد قيس كه همگى لباس مردانه پوشيده بودند و شمشيرى حمايل داشتند با وى همراه كرد. عایشه در بين راه پيوسته به حضرت ناسزا مىگفت كه علی حرمت مرا هتک نموده است و مردانى از ياران خويش به همراه من فرستاده. وقتی به مدينه رسيدند آن زنان چادر از چهره بر کشیدند و به وى گفتند که ما همه بانوانی هستیم که علی (علیه السلام) به همراهی تو امرمان کرده است.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) مردم بصره را كه به يارى عايشه رفته بودند و با حضرت جنگيده بودند و جمعى از يارانش ایشان را كشته بودند، آزادى
دادند و به سپاه خويش امر فرمودند تا كسى متعرض آنها نگردد. حضرت نه اسيرى از آنها گرفت و نه مالى را از آنها به غنيمت برد. ایشان همان كردند كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در فتح مكه با مكيان كردند.
در صفین معاويه بر حضرت آب بست و ميان سپاه ایشان و شريعه فرات حائل شد. سران لشكر معاويه مىگفتند که بايد على و سپاهیانش را تشنه از دم تيغ بگذرانيم. وقتی لشكر على (علیه السلام) بر لشکر معاویه غالب شد و آب به دست آنان افتاد، لشكريان ایشان نيز گفتند که باید نگذاريم سپاه معاويه قطرهاى آب بنوشند تا از تشنگى بميرند. در این هنگام حضرت فرمودند که اين عمل غير انسانى را روا نمیداريم.
مهمتر اینکه رییس مذهب شافعی نیز چنین اقراری را درباره فضائل حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) دارد. وی در جواب فردی که از او درباره امیرالمؤمنین (علیه السلام) سؤال کرد گفته است:
«چه بگویم درباره مردی که دوستانش مناقب او را از روی تقیّه و ترس پنهان کردهاند و دشمنانش از روی کینه و عداوت و با این حال فضائل او مشرق و مغرب عالم را پر کرده است؟» (1)
سید تاجالدین عاملی همین معنا را در ضمن شعر آورده است:
«لقد کتمت آثار آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) *** محبّوهم خوفاً و اعداؤهم بغضاً
بها ملاء الله السماوات والارضاً *** فشاع لهم بین الفریقین نبذة.»
«آثار آلمحمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را دوستانش از روی ترس و دشمنانش به دلیل دشمنی پنهان داشتند. از بین این دو گروه مقدار کمی از آن ظاهر
1) القطرة؛ مشارق الأنوار، ص166.
گردید و خداوند با همان مقدار کم آسمانها و زمین را پرکرده است.»
توماس کارلیل، فیلسوف بزرگ نصرانی، در کتاب "الابطال" به برتری حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) اعتراف کرده و مینویسد:
«اما درباره علی (علیه السلام)؛ چارهای نداریم جز اینکه او را دوست داشته باشیم و به او عشق بورزیم. همانا او جوانمردی با شرافت است که از وجدان پاکش رحمت و عطوفت و نیکی سرازیر میشود. از قلب تپندهاش دلیری و مردانگی و نبرد زبانه میکشد.
او از شیر بیشه کارزار شجاعتر بود؛ اما شجاعتی که با نرمی و لطف و مهربانی و وقار آمیخته بود. سزاوار بود که شجاعان مسیحی در جنگهای صلیبی چنین باشند. او در مسجد کوفه ناجوانمردانه کشته شد و این کشتهشدن را به علت عدالتش به جان پذیرفت. قبل از اینکه روح ملکوتی او از پیکر پاکش خارج شود، وقتی درباره قاتلش با او گفتگو کردند، فرمود که اگر زنده ماندم خودم میدانم با او چه کنم و اختیارش با من است؛ اما اگر از دنیا رفتم اختیار با شما است: اگر خواستید او را قصاص کنید، در مقابل ضربهای که به من زده است فقط ضربهای به او بزنید و اگر خواستید او را بکشید مثلهاش نکنید. (1)
قرب الإسناد، ص143؛ وسائل الشيعة، ج29، ص127؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج42، ص206؛ جامع أحاديث الشيعة، بروجردي، ج31، ص268.
»دانشمندان مذاهب مختلف اینگونه در برابر بزرگی (2)حضرت
1) حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام) هنگام مفارقت از دنيا جرعۀ شيري طلب كردند و سپس فرمودند: «آگاه باشيد كه این شیر آخرين روزي من از دنيا بود. اي فرزندم، تو را سوگند به خدا میدهم که ظرف شيري هم براي ابنملجم ببريد.»
2) از يكي از سربازان حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام) در جنگی نقل است كه میگوید: «دشمن بر ما حمله كرد. ما از مقابله با آنها عاجز شده و رو به فرار گذاشتيم. در اين هنگام حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را ديدم كه مانند شيري درنده بر صف مشركان حمله ميكند و هيچ واهمهاي از آنها بر دل راه نميدهد. چون ديد كه ما فرار ميكنيم گفت:”روهايتان پارهپاره و بريده و خاكآلود باد! به كجا فرار ميكنيد؟ به سوي آتش جهنم؟“ چون ديد كه ما بر نميگرديم، بر ما حمله كرد و در دستش شمشير پهني بود كه از آن مرگ ميچكيد. ميگفت: ”بيعت كرديد و آن را شكستيد. به خدا سوگند که شماها أولي به كشتن هستيد قبل از اينكه من آنها را بكشم“. به چشمانش نگاه كردم كه آتش از آنها ميباريد و مانند دو كاسۀ پر خون شده بودند. از بين بقيه من جرأت پيدا كرده، جلو رفته و گفتم که اي ابوالحسن (علیه السلام) ! به خدا سوگند، كار عرب اين است كه گاهي حمله ميكند و گاهي فرار. چون حمله كند ننگ فرار را برطرف ميكند. در اين وقت، آن دنياي رأفت به ما ترحم فرمود و دست از ما برداشت و قلب ما آرام گرفت. به خدا سوگند رعب و وحشت آن هنوز هم از قلب من بيرون نرفته است.»
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به عجز مینشینند و زبان به مدح میگشایند. چنانكه در كتب مختلف، از این دست مدحها بسیار است. وسعت کرم و رأفت امام (علیه السلام) آنچنان گسترده بود که بزرگترین دشمنان ایشان نیز در هنگام اضطرار از رحمت ایشان ناامید نمیشدند.
ایشان بنا به مصلحت و حفظ آبروی اسلام بارها عمر و ابوبکر و عثمان را از گردابهای مشکلات علمی نجات دادند. طبق اعتراف دانشمندان عامه، عمر در دوران حکومت خود بارها بر ضعف خود و احتیاج خویش به امیرالمؤمنین (علیه السلام) اعتراف کرده است. این، خود، سندی بر فضیلت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. بجاست اقرار بدترین دشمن (1)امیرالمؤمنین، یعنی عمربنخطاب، نیز در اینجا آورده شود که بیش از هفتاد و اندی مرتبه گفته است:
«لَوْ لَا علی (علیه السلام) لَهَلَكَ عُمَر.» (2)
«اگر علی (علیه السلام) نبود عمر هلاک میشد.»
1) سورۀ مبارکۀ بقره، آیۀ شریفۀ 204.
2) الغدير، ج3، ص97؛ الكافي، چاپ اسلاميه، ج7، ص424؛ الأمالي، شیخ مفيد، ص37؛ مناقب آلأبيطالب (علیهم السلام)، ابن شهر آشوب، ج2، ص31؛ شرح نهج البلاغه، ابنأبيالحديد، ج1، ص18،141؛ الوافي، ج3، ص776؛ إثبات الهداة، ج3، ص260 و 398؛ مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر (علیهم السلام)، ج2، ص460؛ مرآة العقول، ج24، ص295؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج10، ص231.
متن اقرار به فضائل و مناقب حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) از زبان دشمنان سرسخت ایشان؛ یعنی ابابکر و عمر و عثمان و معاویه از نص كتب بزرگان عامه انتخاب شده است. عالم محقق مرحوم فقیه ایمانی (رحمة الله) در کتاب "الإمام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از دیدگاه خلفا" برخی از آنها را نقل کرده است که برای ازدیاد بصیرت و معرفت خوانندگان گرامی در این کتاب ذکر نمودهایم. این اعترافات شگفتانگیزترین موضوع در مناقشات دینی است؛ بلکه میتوان گفت که در هیچ مناقشهای چنین پدیدهای اتفاق نیفتاده است!
امام خورشیدی است که هر موجودی به نور او نیازمند است و هیچ منکری نمیتواند نور او را انکار کند. وضوح این نور آنقدر مشخص است که اگر فردی در برابر آن بایستد از دیدگاه مردم زیر سؤال خواهد بود. لذا منافقین با بیان فضائل امام (علیه السلام) میخواهند اندکی از این مخمصه رها شوند. آخوند اهل عامه، ابوحامد غزالی، معروف به ابنروزبهان خنجی که از متکلمان مشهور عامه است، نقل کرده که روزی ابوبکر بر فراز منبر گفت:
«أَقِیلُونِی لَسْتُ بِخَیرِكُمْ وَ علی (علیه السلام) فِیكُم.» (1)
توضیح این مطلب آن است که هر كجا مردم دچار ظلمت و مشكلات علمي ميشدند جاي ديگري جز در خانه آن حضرت نبود كه مشكل آنها را حل كند. همانطور كه هرگاه یهودیان براي پرسش و آزمايش نزد آن حضرت ميآمدند، امام (علیه السلام) به آنها از تورات و كتاب آسماني خودشان خبر ميدادند. چه بسيار از آن یهودیان كه بر اثر این عمل اسلام آورد. اما بينيازی او از مردم آنجاست كه هيچگاه به درِ خانه كسي نرفت تا از او سؤالي كند یا بخواهد مشكل خود را حل كند. ایشان هرگز حرفي از دیگران نياموخته است. براي اطلاع بيشتر از اين مطلب به کتاب شریف بحار الأنوار، ج40، ص194 مراجعه فرمایید.
1) مشارق أنوار اليقين في أسرار أميرالمؤمنين (علیه السلام)، ص323؛ إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج3، ص394؛ مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر (علیهم السلام)، ج3، ص11؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج10، ص28؛ الإمام اميرالمؤمنين علي (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص54؛ درّ بحر مناقب، ص76؛ ملحقات احقاق الحق، ج8، ص340. یکي از بزرگان گفته بود که چه دليلي است بر اينكه حضرت علي (علیه السلام) پيشواي همه، در تمام زمانهاست؟ به او پاسخ داده بودند که بهترين دليل آن است كه نيازمندي و احتياج همه به او و بينيازي او از همه است.
«مرا اقاله و رها کنید! در حالی که علی (علیه السلام) بین شماست، من بهترین شما نیستم.»
همچنین اعتراف به علم حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) از ناحیۀ ابوبکر، مؤید این مطلب است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) از همۀ افراد برتر و اصلح بودهاند و شرط تصاحب مسند خلافت دانایی بسیار است. همچنین بیانگر این است که انتخاب ابوبکر که فاقد علم است، به جای امیرالمؤمنین (علیه السلام)، انتخابی رو به آتش است.
خداوند در قرآن دقیقاً به همین دوراهی انتخاب میان فرد عالم و غیر عالم اشاره میکند:
قُلْ هَلْ یسْتَوِی الَّذینَ یعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یعْلَمُون (1) «بگو آیا آنان که میدانند با آنان که نمیدانند برابرند؟»
خطیب بزرگ عامه، خوارزمی، با ذکر سند از حارث اعور همدانی مطلبی را نقل کرده است: حارث میگوید که به ما خبر رسیده است كه پیغمبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) در حالی که در جمع صحابه (از جمله ابوبکر) بود، به حاضران مجلس فرمود:
«اَیُّکُمْ آدَمُ فِی عِلْمِهِ وَ نُوحٌ فِی فَهْمِهِ وَ اِبرَاهِیمُ فِی حُکْمِهِ؟»
«کدامیک از شما در مقام عمل همانند جناب آدم و در فهم مانند نوح و در حکمت و دانش مثل ابراهیم است؟»
1) سورۀ مبارکۀ زمر، آیۀ شریفۀ 9.
در همین موقع حضرت علی (علیه السلام) وارد شد. آنگاه ابوبکرگفت:
«یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، مردی را به سه نفر از پیامبران قیاس و همانند فرمودی. به به! آفرین به این شخص! آن مرد کیست یا رسول الله؟»
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«او را نشناختی؟»
ابابکرگفت:
«خدا و رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن آگاهتر هستند.»
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«این شخص ابوالحسن، علیبنابیطالب (علیه السلام) است.»
سپس ابوبکر گفت:
«بَخٍّ بَخٍّ لَکَ یَا أَبَالحَسَنِ وَ أَیْنَ مِثْلُکَ یَا أَبَالحَسَنِ؟»
«به به! ای ابوالحسن (علیه السلام)، آفرین بر تو. چه کسی مانند توست؟» (1)
جای بسی تعجب است که با وجود این همه نشانه، عدهای باز هم مسند خلافت را غصب کردند. شیخ عبیدالله امرستری حنفی، از علمای عامه، از طریق حافظبنمردودیه نقل میکند که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در زمین کشاورزی بود که ابوبکر و عمر به آنجا آمدند و گفتند:
«السلام علیک یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) و رحمة الله و برکاته.»
از آنها پرسیده شد که چرا همانند دوران حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با خطاب «یا امیرالمؤمنین» به حضرت علی (علیه السلام) سلام کردید. عمر گفت:
«پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اینچنین به ما امر کرده است.» (2)
شگفتی و حیرت دیگر این است كه ابنابیالحدید، از علمای معروف عامه، در روایتی از شعبی نوشته است که وقتی ابوبکر بر فراز منبر مشغول خطبهخواندن بود، حسنبنعلی (علیهما السلام) برخاست و به ابوبكر فرمود:
«انْزِلْ عَنْ مِنْبَرِ أَبِی.» (1)
«از منبر پدرم پایین بیا.»
ابوبکر در پاسخ گفت:
«صَدَقْتَ وَ الله إّنَهُ لمَنْبَرَأَبِیک لَا منْبَر أَبِی.» (2)
«راست گفتی. به خدا سوگند که این منبر، متعلق به پدر توست، نه پدر من.»
عبدالرئوف مناوی در "فیض الغدیر" که شرح "جامع صغیر" سیوطی است، ذیل حدیث «مَنْ كُنْتُ وَلِیهُ فَعلی (علیه السلام) وَلِیه.» (3)مینویسد که ابوبکر گفته است:
«حضرت علی (علیه السلام) از آن کسانی است كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) امت را به تمسک به آنها و پیروی از آنها امر فرموده است و گفته که آنها ستارگان راهنمایند و کسی که به آنها اقتدا نماید هدایت خواهد شد.» (4)
1) الأمالي، طوسي، ص703 و ص887؛ مناقب آلأبيطالب (علیهم السلام)، ابن شهر آشوب، عامه، ج4، ص40؛ شرح نهج البلاغة، ابنأبيالحديد، ج6، ص42 بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج28، ص232.
2) الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص48؛ السقيفة و فدك، ص67؛ شرح نهج البلاغة، ابنأبيالحديد، ج6، ص43؛ رياض النضره، ج1، ص139؛ صواعق المحرقة، ابنحجر، ص105؛ تاريخ الخلفا، سيوطي، ص54؛ كنزالعمال، ج5، ص616؛ مناقب علي (علیه السلام)، حيدرآبادي، ص37؛ ينابيع المودة، ص367، باب59؛ لسان الميزان، ابنحجر، ج6، ص375.
3) عيون أخبار الرضا (علیه السلام)، ج2، ص64؛ كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص238؛ مناقب آلأبيطالب (علیهم السلام)، ابن شهر آشوب، عامه، ج2، ص191؛ إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج3، ص33؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج37، ص220.
4) الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص63؛ فيض الغدير، ج6، ص218.
اینکه این افراد حضرت علی (علیه السلام) را همردیف پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دانستهاند؛ ولی در عمل به ایشان ستم کردهاند و خلافتش را غصب کردهاند، جای تأسف دارد. علامه شیخ ابوالمکارم علاءالدین سمنانی در "عروة الوثقی"، پس از نقل حدیث منزلت و حدیث «من کنت مولاه»، مینویسد که ابوبکر هنگامی که ابوعبیدۀ جراح را برای احضار حضرت علی (علیه السلام) فرستاد اینچنین گفت:
«یَا اَبَا عُبَیْدَةِ، اَنْتَ اَمِینُ هَذِهِ الْاُمَّةِ، اَبْعَثُکَ اِلَی مَنْ هُوَ فِی مَرْتَبَةٍ مَنْ فَقَدْنَاهُ بِالْاَمْسِ، یَنْبَغِی اَنْ تَتَکَلَّمَ عِنْدَهُ بِحُسْنِ الْاَدَبِ.» (1)
«ای ابوعبیده، تو امین این امتی. تو را به دنبال فردی میفرستم که در مرتبه کسی بود که دیروز او را از دست دادیم (یعنی پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم)). پس سزاوار است که با حُسن ادب در نزد وی سخن بگویی.»
مؤلف کتاب "امیرالمؤمنین (علیه السلام) " مینویسد:
«نمیدانم احضار حضرت علی (علیه السلام) و این سخن سفارشآمیز ابابکر با ابوعبیده در چه زمانی و به انگیزهای و در چه موضوعی بوده است؛ اما ای کاش این سفارش را به عمر میکرد.»
همچنین عالم بزرگ عامه، علامه ابنمغازلی، با ذکر سند، از عایشه نقل کرده است که گفت:
«دیدم که پدرم ابوبکر به طور فراوان به چهرۀ حضرت علی (علیه السلام) نگاه میکرد. پرسیدم که ای پدر، به چه دلیلی به صورت حضرت علی (علیه السلام)
1) الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص66؛ الغدير، ج1، ص297؛ عوالم العلوم و المعارف و الأحوال الإمام عليبنأبيطالب (علیه السلام)، ص376.
نگاه میکنی؟ او گفت که دخترم، شنیدهام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است که نگاه به صورت علی (علیه السلام) عبادت است. (1)
بزرگ اهل عامه، خطیب خوارزمی معروف، با ذکر سند، از عثمانبنعفان از عمربن خطاب از ابوبکربنابیقحافه نقل کرده است که شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«إِنَ الله تَعَالَى خَلَقَ مِنْ نُورِ وَجْهِ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ (علیهما السلام) سَبْعِینَ أَلْفَ أَلْفِ مَلَكٍ یسَبِّحُونَهُ وَ یقَدِّسُونَهُ وَ یكْتُبُونَ ذَلِكَ لِمُحِبِّیهِ وَ مُحِبِّی وُلْدِه.» (2)
«خداوند تعالی از نور صورت علیبنأبیطالب (علیهما السلام) هفتاد هزارهزار فرشته را خلق کرده است که خدا را تسبیح میگویند و تقدیس میکنند و خداوند ثواب آن را برای دوستان او و دوستان فرزندانش ثبت مینماید.»
در روایتی آمده است که:
«حُبُ علی (علیه السلام) بَرَاءَةٌ مِنَ النَّار.» (3)
«دوستی علی (علیه السلام) سند رهایی از آتش است.»
حافظبنحجر عسقلانی، یکی از علمای معروف و متعصب عامه، كه دارای تألیفات متعددی است، به نقل از ابوالأسود دوئلی میگوید که شنیدم ابوبکر میگوید:
1) الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص50؛ مناقب عليبنابيطالب (علیه السلام)، ص210؛ مناقب، خطيب خوارزمي، ص261؛ مسلسلات، ابوالفرجبنجوزي، ص17؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج25، ص324.
2) غرر الأخبار، ص48 و ص403؛ مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر (علیهم السلام)، ج3، ص35؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج27، ص118؛ الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام)، ص61؛ مقتل الحسين (علیه السلام)، ج1، ص97؛ مناقب، خوارزمي، ص236.
3) مناقب آلأبيطالب (علیهم السلام)، ج3، ص200؛ مشارق أنوار اليقين في أسرار أميرالمؤمنين (علیه السلام)، ص92؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج39، ص258؛ كتاب الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص66؛ كنز الحقائق، مناوي، ص67؛ مودة القربي، ص63؛ ينابيع المودة، قندوزی، ص180 و ص302؛ احقاق الحق، ص148.
«ای مردم، بر شما باد به علیبنابیطالب (علیه السلام)؛ زیرا شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند که علی (علیه السلام) بعد از من بهترین کسی است که خورشید بر او تابیده است.» (1)
طبری، از علمای نامی عامه و مؤلف کتابهای معروف، از ابنعباس روایت نموده است که:
«ابوبکر و حضرت علی (علیه السلام) برای زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قصد ورود به محل قبر ایشان کردند. حضرت علی (علیه السلام) از ابوبکر خواست تا اول وارد گردد؛ اما ابوبکر گفت که من از مردی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دربارهاش فرموده که مقامش در برابر من همانند مقام من در برابر پروردگار است.» (2)
همچنین طبری به نقل از "الموافقة" ابنسمان، از قیسبنحازم، روایت نموده است که ابوبکر با حضرت علی (علیه السلام) مواجه شد و چون او را دید تبسم نمود. حضرت علی (علیه السلام) فرمودند که چرا تبسم نمودی؟ ابوبکر گفت:
«سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول:لَا یَجُوزُ اَحَدٌ الصِّرَاطَ اِلَّا مَنْ کَتَبَ لَهُ عَلِیٌّ الجَوَازَ.» (3)
«شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند که مجوز عبور همه از پل صراط به دست علی است.»
خطیب بغدادی نیز روایتی را از زبان ابوبکر نقل میکند که او در آن به فضائل حضرت علی (علیه السلام) اقرار میکند و سپس میگوید:
1) كتاب الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص31؛ مناقب سيدنا علي (علیه السلام)، ص15.
2) الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص31؛ ذخائر العقبي، ص62؛ رياض النضرة، ج2، ص106؛ صواعق المحرقه، ابنحجر، ص106؛ توضيح الدلائل، سيداحمد حسيني شيرازي، ص239؛ ارجح المطالب، آمرتسري، ص468.
3) الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص32؛ ذخائر العقبي، ص71؛ رياض النضرة، 2، ص122؛ صواعق المحرقة، ابنحجر، ص75؛ ينابيع المودة، قندوزي، ص207؛ ارجح المطالب، ص550؛ وسيله النجاة، محمدمبين هندي، ص135؛ مناقب العشرة، نقشبندي، ص17.
«لَیتَنِی لَمْ أَكْشِفْ بَیتَ فَاطِمَةَ (علیها السلام) وَ لَوْ أُغْلِقَ عَلَى حَرْب.» (1)
«ای کاش به خانه فاطمه (علیها السلام) تجاوز نکرده بودم، هرچند علیه من اعلان جنگ مینمود.»
كسانی كه به خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) حمله کردهاند و جنین حضرت زهرا (علیها السلام) را به شهادت رساندهاند، چگونه میتوانند به گرفتن جواز عبور از پل صراط به دست حضرت علی (علیه السلام) امیدوار باشند؟
طبری از ابوبکر نقل کرده است که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به حضرت علی (علیه السلام) فرمودند:
«لَا یحِبُّهُمْ إِلَّا سَعِیدُ الْجَدِّ طَیبُ الْمَوْلِدِ وَ لَا یبْغِضُهُمْ إِلَّا شَقِی الْجَدِّ رَدِیءُ الْوِلَادَة.» (2)
«آنها را [که درون خیمه هستند؛ یعنی امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه و حسنین (علیهم السلام)] فقط کسانی که جد نیکبخت (دارای اصالت) و ولادت پاک دارند دوست میدارند. کسانی هم دشمن آنها هستند که اجدادشان شقی و حرامزاده باشند.»
خطیب خوارزمی و دیگران، با ذکر سند، از عمربنخطاب نقل کردهاند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
1) السقيفة و فدك، ص73؛ تقريب المعارف، ص366 و 397؛ شرح نهج البلاغة، ابنأبيالحديد، ج6، ص51؛ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة، خوئى، ج5، ص95؛ الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص34؛ الامامة و السياسة، ابنقتيبه، ج1، ص24؛ تاريخ طبري، ج2، ص619؛ مروج الذهب، مسعودي، ج1، ص414؛ معجم كبير، طبراني، ج1، ص62؛ تاريخ الإسلام، ذهبي، ج1، ص388؛ لسان الميزان، ابنحجر، ج4، ص18؛ مسند احمد حنبل، ج2، ص171؛ ارجح المطالب، ص309.
2) شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، ج3، ص515؛ طرف من الأنباء و المناقب، ص400؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج30، ص654.
«إِنَ فَاطِمَةَ (علیها السلام) وَ عَلِیا (علیه السلام) وَ الْحَسَن (علیه السلام) وَ الْحُسَین (علیه السلام) فِی حَظِیرَةِ الْقُدْسِ فِی قُبَّةٍ بَیضَاءَ سَقْفُهَا عَرْشُ الرَّحْمَنِ عَزَّوَجَل.» (1)
«بدون شک حضرت علی (علیه السلام)، حضرت فاطمه (علیها السلام)، حضرت حسن (علیه السلام) و حضرت حسین (علیه السلام) در جایگاه قدسی و در قبّۀ سفید رنگی هستند که سقف آن عرش خداوند رحمان است.»
ابن شیرویۀ دیلمی همدانی، از محدثین بزرگ اهل عامه، مینویسد:
«چه بگویم که برای نقل فضائل حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) طبق روایاتی که از عمر وارد شده به دنبال واژۀ بالاتر از «شگفتی» و «تعجب» میگردم تا بتوانم حیرت درونی خود را در قالب آن کلمه بیان کنم؛ ولی واژهای را که بتواند احساس مرا ظاهر کند نمییابم.»
محمدصالح ترمذی، از علمای مشهور اهل عامه، از عمر نقل میکند که جناب سلمان (رحمة الله) فرمودند:
«در لحظات پایانی زندگی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به خدمت ایشان رسیدم و گفتم که یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، آیا وصیت فرمودهاید؟ ایشان فرمودند که ای سلمان (رحمة الله)، آیا میدانی اوصیاء پیامبران چه کسانی هستند؟»
سپس حضرت از جناب آدم (علیه السلام)، اوصیاء پیامبران را نام بردند تا به وجود مقدس خودشان رسیدند. آنگاه فرمودند:
«وَإِنّی أَوصَیتُ إِلَى علی (علیه السلام) وَ هُوَ أَفْضَلُ مَنْ أَتْرُکُهُ بَعْدِی.» (2)
«من علی (علیه السلام) را وصّی خود قرار دادم. او افضل افراد بعد از من است.»
سید شهابالدین همدانی و محمدصالح ترمذی، از علمای مشهور عامه، حدیث غدیر را با اضافهای از عمر آوردهاند كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حضرت علی (علیه السلام) را به مقام پیشوایی نصب کردند و فرمودند:
« مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعلی (علیه السلام) مَوْلَاهُ اللَّهُمَ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَه.» (1)
«هر که من مولای او هستم، علی (علیه السلام) مولای اوست. خداوندا، دوستداران او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن. یاریگر او را یاری کن و خوارکننده او را پست بگردان.»
سپس نوشتهاند که عمر گفت:
«عرض کردم که یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، در حالی که شما سرگرم خطبهخواندن و ایراد «من کنت مولاه» بودید جوان خوشسیما و خوشبویی پهلوی من نشسته بود. سپس رو به من کرد و فرمود که ای عمر، بدون شک رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قراردادی را منعقد فرموده است که فقط منافقان آن را برهم میزنند. سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دست مرا گرفت و فرمود که ای عمر، بدون شک او از فرزندان آدم نبود. او جبرئیل بود که خواست آنچه من درباره علی (علیه السلام) گفتم بر شماها تأکید کند.» (2)
در ادامه تعبیری از ابوبکر و عمر نقل شده است که آنان حضرت علی (علیه السلام) را مولای تمام مؤمنان میخوانند:
1) سليمبنقيس الهلالي، ج2، ص644؛ الكافي، چاپ اسلاميه، ج1، ص294؛ شرح نهج البلاغة، ابنأبيالحديد، ج2، ص298؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج2، ص226.
2) الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص75؛ كوكب الدرّي، ترمذي، ص131؛ مناقب ابنمغازلي، ص22؛ رياض النضرة، محب طبري، ج2، ص161؛ ذخائر العقبي، محب طبري، ص67.
«یا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ (علیهما السلام) أَصْبَحْتَ مَوْلَای وَ مَوْلَى كُلِ مُؤْمِن.» (1)
حافظ احمدبنعقده کوفی در کتاب "الولایة" یکصد و پنج ناقل حدیث غدیر را معرفی مینماید.
محقق رجالی، خطیب بغدادی، و دیگر حدیثآوران و تاریخنگاران، با ذکر سند، از سویدبنغفلة از عمربنخطاب نقل کردهاند که وی مردی را دید که به علی (علیه السلام) دشنام میدهد و در بعضی از مصادر آمده که با حضرت علی (علیه السلام) دشمنی میکند. عمر به آن مرد گفت که میپندارم تو از منافقین باشی. شنیدم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«علی (علیه السلام) مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُون (علیه السلام) مِنْ مُوسَى (علیه السلام) إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِی بَعْدِی.» (2)
«علی (علیه السلام) نسبت به من همانند هارون نسبت به جناب موسای کلیم است. با این تفاوت که بعد از من پیامبری نیست.»
شیخ بهاءالدین ابوالقاسم قفطی شافعی این روایت را ذکر کرده است. باعث تعجب است که عمر آزار حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را اذیت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میداند و باز هم در حق او جفا میکند. خواندن این روایت هر صاحب وجدانی را وادار به قضاوت حق و اثبات حقانیت حضرت
1) الإرشاد في معرفة حجج الله: على العباد، ج1، ص177؛ سليمبنقيس الهلالي، ج2، ص829؛ شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج1، ص203؛ إعلام الورى بأعلام الهدى، ص133؛ مناقب آلأبيطالب (علیهما السلام)، ابن شهر آشوب، عامه، ج3، ص35؛ غرر الأخبار، ص98؛ تفسير الصافي، ج2، ص55؛ إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج3، ص171؛ مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر (علیهم السلام)، ج2، ص269؛ مرآة العقول في شرح أخبار آلالرسول (صلی الله علیه و آله و سلم)، ج3، ص228؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج37، ص142؛ كتاب الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص76.
2) عيون أخبار الرضا (علیه السلام)، ج2، ص153؛ إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج3، ص112؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج32، ص311؛ كتاب الإمام أميرالمؤمنين علي (علیه السلام) از ديد خلفا، ص82؛ تاريخ بغداد، ج7، ص453؛ فتح الباري فی شرح صحيح بخاری، ج7، ص74.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) میکند.
«عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ قَالَ: كُنْتُ أَجْفُو عَلِیا (علیه السلام) فَلَقِینِی رَسُولُ الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فَقَال... » (1)
«عمرگفت که من حضرت علی (علیه السلام) را اذیت میکردم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا دید و فرمود که ای عمر، تو مرا آزردهای. (2)من به ایشان گفتم که چگونه شما را آزردهام؟ ایشان فرمودند که تو علی (علیه السلام) را آزار دادهای. هرکس علی (علیه السلام) را اذیت کند مرا آزرده است. (3)»
عجیبتر آن که طبری و دیگران، با ذکر سند، نقل کردهاند که دو اعرابی متخاصم جهت حل اختلاف به عمر مراجعه کردند. عمر هم آن دو را نزد حضرت علی (علیه السلام) فرستاد. حضرت هم داوری کردند و یکی از آن دو را محكوم قلمداد نمودند. پس شخص محکوم برای تخطئۀ داوری حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به عمر گفت که یا امیر، آیا به وسیلۀ این مرد بین ما قضاوت میشود؟! عمر از جا برخاست و گریبان آن مرد را گرفت و گفت:
«وَیحَكَ مَا تَدْرِی مَنْ هَذَا،هَذَا مَوْلَای وَ مَوْلَى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ وَ مَنْ لَمْ یكُنْ مَوْلَاهُ فَلَیسَ بِمُؤْمِن.» (4)
1) مناقب آلأبیطالب (علیهم السلام)، ابن شهر آشوب، عامه، ج3، ص211؛ البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص495؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج31، ص592.
2) مناقب آلأبيطالب (علیهم السلام)، ابن شهر آشوب، عامه، ج3، ص211؛ البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص495؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج31، ص592 و ج39، ص331.
3) شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، ج1، ص443؛ مناقب آلأبيطالب (علیهم السلام)، ابن شهرآشوب، عامه، ج3، ص211؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج31، ص529 و ج39، ص331؛ الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص66؛ انبياء المستطابه، ص64؛ التدوين في اخبار قزوين، ج4، ص37؛ ملحقات احقاق، ج16، ص592.
4) شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج1، ص349؛ كشف الغمة في معرفة الأئمة (علیهم السلام)، ج1، ص299؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج40، ص125؛ صواعق المحرقة، ص107؛ شواهد التنزيل، حاكم حسكاني، ج1، ص266؛ فتوحات الإسلامية، ج2، ص307.
«وای بر تو! نمیدانی این (حضرت علی (علیه السلام)) کیست. این مولای من و مولای هر زن و مرد مؤمنی است. کسی که او مولایش نباشد، مؤمن نیست.»
سید علیبنشهابالدین همدانی از زبان عمر نقل میکند که پیامبرخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«لَوِ اجْتَمَعَ النَّاسُ عَلَى حُبِ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ (علیهما السلام) لَمَّا خَلَقَ الله النَّار.» (1)
«اگر همۀ مردم علیبنابیطالب (علیه السلام) را دوست می داشتند، خداوند دوزخ را خلق نمیکرد.»
ای کاش بزرگان عامه تعمق در روایاتی که از ناحیۀ اولی و دومی نقل میشود، توجه میکردند؛ اما افسوس که تنگنظری جلوی چنین تعمقی را گرفته است.
شهابالدین همدانی از زبان عمر نقل میکند که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:
«لَوْ أَنَّ الْغِیاضَ أَقْلَامٌ وَ الْبَحْرَ مِدَادٌ وَ الْجِنَّ حُسَّابٌ وَ الْإِنْسَ كُتَّابٌ مَا أَحْصَوْا فَضَائِلَ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِب (علیهما السلام).» (2)
«اگر روییدنیها (مثل درختان) قلم، دریاها مرکب، جنها حسابگر و
1) مناقب آلأبيطالب (علیهم السلام)، ابن شهر آشوب، عامه، ج3، ص238؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج39، ص248 و ص249 و ص305؛ بشارة المصطفى9 لشيعة المرتضى (علیه السلام)، طبع القديمة، ج2، ص75؛ عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، ج4، ص86؛ شرح فروع الكافي، ج1، ص20؛ الإمام أميرالمؤمنين علي (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص69؛ ينابيع المودة، ص299.
2) إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج3، ص262؛ حلية الأبرار في أحوال محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آله الأطهار (علیهم السلام)، ج2، ص130؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج40، ص70 و 74؛ عوالم العلوم و المعارف و الأحوال الإمام عليبنأبيطالب (علیهما السلام)، ص19؛ الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص71.
انسانها نویسنده شوند، نمیتوانند فضائل علیبنابیطالب (علیه السلام) را بشمارند.»
در روایتی دیگر ابنعساکر به نقل از ابنعباس میگوید که در کوچههای مدینه با عمر راه میرفتم. عمر به من گفت:
«ای ابنعباس، گمان میكنم قوم (یعنی قبیلۀ قریش)، رفیقت (حضرت علی (علیه السلام)) را کوچک قلمداد کردهاند که او را متصدی زعامت در امور شما نکردند.»
من گفتم که والله آن روزی که خدا او را برای ابلاغ سوره برائت بر اهل مکه انتخاب فرمود، کوچک قلمدادش نکرد. در این هنگام بود که عمر گفت:
«حقیقت همین است که گفتی. والله خود نیز شنیدم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به علیبنابیطالب فرمود که هر کس تو را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هرکس مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته است و كسی كه خدا را دوست داشته باشد خداوند او را وارد بهشت میكند.» (1)
سید محمد صالحی کشفی ترمذی، از بزرگان عامه، از عمر نقل میكند كه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«مَنْ أَحَبَّكَ كَانَ مَعَ النَّبِیینَ (علیهم السلام) فِی دَرَجَتِهِمْ یوْمَ الْقِیامَةِ وَ مَنْ مَاتَ وَ هُوَ یبْغِضُكَ فَلَا یبَالِی مَاتَ یهُودِیاً أَوْ نَصْرَانِیا.» (2)
1) دلائل الصدق لنهج الحق، ج6، ص468؛ كتاب سليمبنقيس الهلالي، ج2، ص935؛ الجواهر السنية في الأحاديث القدسية، ص593؛ الأمالي، طوسي، ص248؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج39، ص281؛ كنزالعمال، متقي هندي، ج13، ص109.
2) عيون أخبار الرضا (علیه السلام)، ج2، ص58؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج27، ص79؛ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة، خوئى، ج7، ص379 و ج9، ص204؛ الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص74؛ كوكب الدري، ص125؛ مناقب المرتضوية، ص117.
«ای علی، هر کس دوستدار تو باشد، در روز قیامت در درجه پیامبران خواهد بود. اما کسی که از تو بغض در دل داشته باشد، یهودی یا نصرانی خواهد مرد.»
عمر در روایتی اقرار میکند که حضرت علی (علیه السلام) مولا و صاحب اختیار اوست. به نقل از علامه خوارزمی و دیگر اعلام از بزرگان عامه، حافظ دارقطنی حدیثی آورده است که در آن شخصی به عمر میگوید:
«إِنَّكَ تَصْنَعُ بِعلی (علیه السلام) شَیئاً لَا تَصْنَعُهُ بِأَحَدٍ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِی (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَ إِنَّهُ مَوْلَای.» (1)
«از چه رو با حضرت علی (علیه السلام) به گونه ای رفتار میکنی که با هیچ یک از اصحاب پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اینچنین رفتاری نداری؟»
عمر گفت:
«او مولای من است.»
ناگفته پیداست كه با توجه به فرموده پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمودند: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعلی (علیه السلام) مَوْلَاه.» (2)، معنای مولا چیزی جز صاحب اختیار و اولی به تصرفبودن نمیباشد. علامه معروف محبالدین طبری به نقل از عمر مینویسد:
1) مناقب آلأبيطالب (علیهم السلام)، ابن شهر آشوب، ج3، ص36؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج37، ص160 و ص198؛ عوالم العلوم و المعارف و الأحوال الإمام عليبنأبيطالب (علیهما السلام)، ص103 و ص207؛ الإمام أميرالمؤمنين علي (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص146؛ مناقب خوارزمي، ص97؛ رياض النضرة طبري، ج2، ص115؛ صواعق المحرقة، ابنحجر، ص26؛ شرح المواهب اللّدينة، زرفاني مالكي، ص13؛ روض الأزهر، علامه قلندر، ص366؛ فتح المبين، زبيني دحلان، ج1، ص171 و ص178.
2) سليمبنقيس الهلالي، ج2، ص603؛ الكافي، چاپ بیروت، ج1، ص287؛ شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، ج1، ص99 و ص100؛ الأمالي، صدوق، ص347 و ص574؛ الأمالي، مفيد، ص14 و ص223؛ الأمالي، طوسي، ص247 و ص272؛ شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج1، ص203؛ إعلام الورى بأعلام الهدى، ج1، ص326 و ص329؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج5، ص69 و ج10، ص266.
«عَلِیٌ مَولَی مَنْ کَانَ رَسُولُ الله (صلی الله علیه و آله و سلم) مَولَاهُ.» (1)
«علی مولای هر کسی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مولای او بوده است.»
همچنین ابنابیالحدید به نقل از انباری مینویسد که حضرت علی (علیه السلام) با عمر در مسجد نشسته بودند و گروهی از مردم هم حضور داشتند. سپس چون حضرت علی (علیه السلام) از جا برخاستند و رفتند، یکی از حاضران بدگویی حضرت علی (علیه السلام) را کرد و به ایشان نسبت عُجب و تکبر داد. عمر به دفاع از حضرت علی (علیه السلام)، این جمله را گفت:
«حَقٌ لِمِثْلِهِ أَنْ یتِیه.» (2)
«شایسته است که همانندان او به خود ببالند.»
سپس گفت:
«وَ الله لَوْ لَا سَیفُهُ لَمَا قَامَ عَمُودُ الْإِسْلَامِ وَ هُوَ بَعْدُ أَقْضَى الْأُمَّةِ وَ ذُو سَبْقِهَا وَ ذُو شَرَفِهَا.» (3)
«به خدا قسم اگر شمشیر او نبود اسلام پابرجا نمیماند. او برترین قاضی و پیشقدم در اسلامآوری است.»
سپس آن شخص بدگو گفت:
«با این اوصاف، چه چیزی شما را از تندادن به خلافت او و پیرویاش بازداشت؟»
1) كشف اليقين في فضائل أميرالمؤمنين (علیه السلام)، ص11؛ عوالم العلوم و المعارف و الأحوال الإمام عليبنأبيطالب (علیهما السلام)، ص207؛ الإمام أميرالمؤمنين علي (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص152؛ رياض النضرة، ج2، ص115.
2) شرح نهج البلاغة، ابنأبيالحديد، ج12، ص82؛ نهج الحق و كشف الصدق، ص251؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج31، ص76؛ دلائل الصدق لنهج الحق، ج6، ص405.
3) شرح نهج البلاغة، ابنأبيالحديد، ج12، ص82؛ نهج الحق و كشف الصدق، ص251؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج31، ص76؛ دلائل الصدق لنهج الحق، ج6، ص405.
عمر در جواب گفت:
«ما به دلیل کمسنبودن او و دوستیاش با بنیعبدالمطلب از خلافتش کراهت داشتیم.» (1)
اینها قسمتی از اعترافات ضمنی عمر به غصب خلافت حضرت علی (علیه السلام) توسط خودش و ابوبکر است.
راغب اصفهانی، از علمای بزرگ عامه، از ابنعباس نقل میکند که گفت:
«شبی عمر بر قاطری سوار بود و من بر اسب نشسته بودم. عمر آیهای قرائت کرد که در آن یادی از علیبنابیطالب (علیه السلام) شده بود. سپس گفت که ای فرزندان عبدالمطلب، به خدا سوگند که علی در بین شما از دیگران برتر و در امر خلافت بر من و ابوبکر مقدم بود.» (2)
آنگاه پیش خود گفتم که اگر از عمر بگذرم، خدا از من نگذرد. سپس گفتم:
«ای امیر! این سخن را در حالی میگویی که تو و رفیقت، ابوبکر، با تلاش بسیار زمام امر را به دست گرفتید و علیبنابیطالب (علیه السلام) را کنار نهادید؟»
عمر گفت:
«ای بنیعبدالمطلب، آرام باش. مگر شما اصحاب عمربنخطاب نیستید!؟»
سپس من از همراهی با او عقب کشیدم و او کمی از من جلو افتاد. آنگاه گفت که به دنبال او راه بیفتم و آنچه گفتم را تکرار کنم:
«تو مطلبی گفتی و من هم جواب آن را گفتم. چنآنچه حرفی نمیزدی، من نیز سحنی نمیگفتم.»
عمر گفت:
«به خدا سوگند، آنگونه که ما دربارۀ او رفتار کردیم، نه از روی دشمنی بود؛ بلکه ما او را کوچک پنداشتیم و ترسیدیم عرب و قریش بر او تجمع و اتفاق نکنند.»
من خواستم به عمر بگویم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با مأموریتهایی که به او محول کرد و او آنها را انجام داد، وی را کوچک نشمرد؛ اما تو و ابوبکر او را کوچک شمردید، که عمر گفت:
«دیگر کار از کار گذشته است. هماکنون چه نظری داری؟ والله ما هیچ امری را بدون نظرخواهی از علی برگزار نمیکنیم و کاری بدون اجازه او انجام نمیدهیم.» (1)
محمودبنمحمد درگزینی در "نزل السائرین فی احادیث سیدالمرسلین" به نقل از عمر آورده است که من، ابوعبیده، ابوبکر و گروهی از صحابه در حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بودیم که ناگهان ایشان دست بر شانه علی گذاشتند و فرمودند:
«یا علی (علیه السلام) أَنْتَ أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ إِسْلَاماً وَ أَنْتَ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ إِیمَاناً وَ أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُون (علیه السلام) مِنْ مُوسَى (علیه السلام).» (2)
1) الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص161؛ محاضرات الادباء و مجاورات البلغا و الشعرا، العلامة الراغب اصفهاني، چاپ بیروت، ج7، ص213.
2) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة (علیهم السلام)، ص633؛ إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج3، ص263؛ مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر (علیهم السلام)، ج1، ص217؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج18، ص121؛ تاریخ مدینۀ دمشق، ابنعساکر، ص42 و ص167؛ مناقب خوارزمی، ص55؛ بنابیع المودة، قندوزی حنفی، ص146؛ الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص87.
«ای علی (علیه السلام)، تو نخستین مسلمان و مؤمنی هستی که اسلام آورد و مؤمن شد. تو برای من به منزله هارونی برای موسی.»
سپس فرمودند:
«یا علی (علیه السلام) إِنَّمَا أَنْتَ بِمَنْزِلَةِ الْكَعْبَةِ تُؤْتَى وَ لَا تَأْتِی.» (1)
«ای علی (علیه السلام)، تو به منزله کعبهای که مردم به نزد تو میآیند؛ ولی تو به سوی كسی نمیروی.»
علامه امینی به روایت از تاریخ ابنعساکر از عمر نقل نموده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«أَنَا خَاتَمُ الْانبیا (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ أَنْتَ یا علی (علیه السلام) خَاتَمُ الْأَوْلِیاء.» (2)
«ای علی (علیه السلام)، من خاتم پیامبرانم و تو خاتم اولیاء.»
اما تعبیرات اعترافی عمر پیرامون مشکلگشاییهای علمی و قضائی حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بسیار زیاد است. برای اختصار به چند نمونه از این اعترافها، آن هم از کتب معتبر و معروف دانشمندان بزرگ عامه، اشاره خواهیم کرد:
عمر گفت: «اَلَلّهُمَّ لَا تَنْزِلْ بِی شَدِیدَةً إِلَّا وَ أَبُوالْحَسَنِ إِلَی جَنْبِی.» (3)
«خدایا، زمانی که ابوالحسن در کنارم نیست، کار سختی بر عهدهام
1) مناقب آلأبيطالب (علیهم السلام)، ابن شهر آشوب، ج3، ص242، إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج3، ص123؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج33، ص380.
2) مناقب آلأبيطالب (علیهم السلام)، ابن شهر آشوب، ج3، ص261؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج39، ص76؛ تفسير نور الثقلين، ج4، ص284؛ مناقب سيّدنا علي (علیه السلام)، ص26؛ تاريخ دمشق، ج2، ص337؛ ذخائر العقبي، محب طبری، ص89؛ رياضالنضرة، ج2، ص160؛ كفاية الطالب، گنجي شافعي، ص182؛ مطالب العالية، ابنحجر، ج4، ص82؛ كنزالعمال، ج11، ص672.
3) ذخائر القبی، ص82؛ فرائد السمطین، ج1، ص343؛ کنز العمال، ج5، ص257؛ ریاض النظرة، ج25، ص50 و ج25، ص194.
نگذار.»
عمر گفت:
«أَنْتَ یَا علی (علیه السلام) خَیْرُهُمْ فَتْویً» (1)
«ای علی (علیه السلام)، تو بهترین شخص برای فتوا هستی.»
عمر گفت:
«علی (علیه السلام) أَعْلَمُ النَّاسِ بِمَا أَنْزَلَ الله عَلَى محمد (صلی الله علیه و آله و سلم).» (2)
«علی (علیه السلام) آگاهترین مردم به آن چیزی است که خدا بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل فرمود.»
«لَا أَبْقَانِیَ الله بِأَرْضٍ لَیْسَ فِیهَا أَبَا الْحَسَن (علیه السلام).» (3)
«خدا مرا در سرزمینی که ابوالحسن (علیه السلام) در آن نیست، تنها نگذارد.»
«لَوْلَا عَلِىٌ (علیه السلام) لَضَلَّ(لَهَلَکَ) عُمَر.» (4)
«اگر علی (علیه السلام) نبود عمر گمراه (هلاک) شده بود.»
«لَوْلَاكَ لَافْتَضَحْنَا.» (5)
«ای علی، اگر تو نبودی، ما رسوا میشدیم.»
این عبارت و امثال آن از زبان مخالفین و دشمنان، اقراری است که از
1) طبقات، ابن سعد، ج2، بخش2، ص102.
2) شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج1، ص39؛ الإمام أميرالمؤمنين علي (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص180؛ الغدير، ج1، ص53؛ مناقب سروي، ج1، ص529؛ شواهد التنزیل، حاکم حسکانی، ج1، ص29.
3) الإمام أميرالمؤمنين علي (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص180؛ الغدير، ج1، ص53؛ مناقب سروي، ج1، ص529.
4) التعجب من أغلاط العامة في مسألة الإمامة، ص62؛ رياض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، ج2، ص109؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج12، ص182؛ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة، خوئى، ج10، ص162؛ مناقب، مغازلي، ج27، ص39؛ تمهید، باقلانی، ص199.
5) مناقب آلأبيطالب (علیهم السلام)، ابن شهر آشوب، ج2، ص368؛ وسائل الشيعة، ج13، ص255؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج30، ص122؛ مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج9، ص351؛ صحیح بخاری، ج3، ص81؛ سنن ابن داود، ج1، ص317؛ سنن ابنماجه، ج2، ص269؛ سنن بیهقی، ج5، ص159.
روی ناچاری صورت گرفته و توانسته اندکی از رسوایی آنان را بپوشاند.
از جمله کسانی که در ماجرای غدیر خم حضور داشت و از نزدیک حدیث و امر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را مبنی بر اثبات ولایت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) شنید، عثمان بود. (1)
ابنعقده در کتاب "الولایه"، منصورابی رازی در "الغدیر"، علامه ابنمغازلی در "مناقب" و خطیب خوارزمی معروف حدیثی را از عثمان نقل نمودهاند. این حدیث را عثمان از عمر و او از ابوبکر و ابوبکر از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل میکند که فرمودند:
«إِنَّ اللهَ خَلَقَ مِنْ نُورِ وَجْهِ عَلِیِّ ابنِ اَبِی طَالِبِ (علیهما السلام) مَلَائِکَةً.» (2)
«خدا از نور چهرۀ علیبنابیطالب (علیه السلام) فرشتگانی آفرید.»
همچنین ابنعساکر دمشقی از ابنعباس نقل میکند که روزی عثمان به محضر حضرت علی (علیه السلام) رسید. حضرت متوجه نگاه خیرۀ عثمان به خود شدند. سپس حضرت به عثمان فرمودند:
«چرا اینگونه به من نگاه میکنی؟»
عثمان پاسخ داد که شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«النَّظَرُ إِلَى وَجْهِ علی (علیه السلام) عِبَادَةٌ.» (3)
1) هر سه خلیفۀ اول اسلام علاوه بر غدیر در ماجرای عقبه حضور داشتند.
2) فضائل أميرالمؤمنين، ص732 و ص231؛ كتاب الإمام أميرالمؤمنين علي (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص178؛ مقتل الحسين (علیه السلام)، ص97؛ مناقب خوارزمي، ص236.
3) المسترشد في إمامة عليبنأبيطالب (علیهما السلام)، ص294؛ الأمالي، صدوق، ص362؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج25، ص324 و ج38، ص195؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج14، ص522؛ الإمام اميرالمؤمنين علي (علیه السلام)، ص178؛ تاريخ دمشق(عامه)، ج2، ص392؛ تاريخ ابنكثير، ج7، ص358؛ تاريخ الخلفا، سيوطي، ج1، ص96؛ التعقيبات، سيوطي، ص57.
«نگاه به صورت علی (علیه السلام) عبادت است.»
از این قبیل اعترافات به فضائل حضرت علی (علیه السلام) از جانب عثمان زیاد نقل شده است که به اختصار به چند گفتار آن اشاره میكنیم:
مراجعۀ عثمان به حضرت علی (علیه السلام) درباره زنی که ششماهه زاییده بود؛
ارجاع عثمان به حضرت علی (علیه السلام) در تعیین پدر نوزادی؛
ارجاع عثمان در عدّۀ مطلقۀ شوهر مرده؛
مراجعۀ عثمان به حضرت علی (علیه السلام) در حکم گوشت شکاری؛
مراجعۀ عثمان به حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در چگونگی آتش قبر و جاریشدن جمله «لَوْلَا علی (علیه السلام) لَهَلَکَ عٌثْمَانُ» از زبان وی.
این جریانها در کتاب شریف "الامام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از دیدگاه خلفا"، با ذکر سند، از کتب عامه درج گشته است. البته همانطور که عرض شد همۀ این اعترافات از روی نفاق و حیله بوده است. هرگاه این افراد رسوا میشدند، با مکر و سیاست، پارهای از فضائل حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را بر زبان جاری میکردند و غیر مستقیم و گذرا به ولایت الهی ایشان اشاره مینمودند.
معاویه که به صورت علنی بنای جنگ با حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و بدگویی از ایشان را داشت، در مواقعی، به ناچار، در برابر بزرگی حضرت علی (علیه السلام) زبان به تمجید میگشود. احمدبنحنبل كه از بزرگان عامه و رهبر یكی از فرقههای اهل بدعت است و نیز یکی دیگر از حدیثآوران و همچنین قیسبنابیحازم، که یکی از راویان معتبر صحاح ستّۀ عامه است، نقل کردهاند که مردی به نزد معاویه رفت و از مسئلهای سؤال نمود. معاویه در جواب گفت:
«سَلْ عَنْهَا عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ (علیهما السلام) فَهُوَ أَعْلَم.» (1)
«از علیبنابیطالب (علیه السلام) سؤال کن که او آگاهترین است.»
آن مرد گفت که ای امیر، به نظر من جواب تو به این مسئله خوشایندتر از جواب علی (علیه السلام) است. معاویه گفت:
«چه بدحرفی زدی. تو به انگیزه کار ناشایستهای به اینجا آمدهای؟! تو بدگویی کسی را میکنی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را از دانش فراوان خود سیراب نمود؟ (2)»
سپس گفت:
«عمر از وی سؤالها مینمود و از وی علم فرامیگرفت. من شاهد بودم که هرگاه دچار مشکل علمی یا غیر علمی میشد، سراغ علی (علیه السلام) را
1) حلية الأبرار في أحوال محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آله الأطهار (علیهم السلام)، ج2، ص424؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج33، ص295؛ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة، خوئى، ج16، ص113؛ الإمام أميرالمؤمنين علي (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص192؛ فضائل الصحابة، احمد حنبل، ج2، ص675.
2) حلية الأبرار في أحوال محمد و آله الأطهار (علیهم السلام)، ج2، ص424؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج37، ص266.
میگرفت.
سپس به آن مرد گفت:
«از اینجا برخیز و برو که خدا پاهایت را برنخیزاند و براه نیندازد.»
آنگاه معاویه دستور داد که نام آن مرد را از دیوان حقوقبگیران بیتالمال حذف نمایند.
علامه مورخبنعبدالبر قرطبی نوشته است که معاویه در مسائلی که برایش اتفاق میافتاد، با فرستادن نامه به آشنایان خود از آنها میخواست تا از امیرالمؤمنین (علیه السلام) سؤال کنند. چون خبر شهادت آن حضرت (علیه السلام) به اطلاع معاویه رسید، گفت:
«ذَهَبَ الْفِقْهُ وَ الْعِلْمُ بِمَوْتِ ابْنِ أَبِی طَالِب (علیهما السلام).» (1)
«با مرگ پسر ابوطالب فقه و علم رفت.»
ابنعساکر با سه سند مختلف مینویسد که وقتی خبر شهادت حضرت علیبنابیطالب (علیه السلام) به معاویه رسید، گریست و آیه استرجاع را تلاوت کرد. همسر او، فاخته، به او گفت:
«تو دیروز بر او طعن میزدی و در حق وی ناسزاگویی میکردی. امروز برای او گریه میکنی؟»
معاویه گفت:
«وای بر تو. نمی دانی چه علم و فضل و سوابقی از بین رفت و نمیفهمی که مردم چه حلم و دانشی را از دست دادند.» (2)
1) بناء المقالة الفاطمية (علیها السلام) في نقض الرسالة العثمانية، ص106؛ العدد القوية لدفع المخاوف اليومية، ص250؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج33، ص172؛ الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام) از ديدگاه خلفا، ص214.
2) الإمام أميرالمؤمنين (علیه السلام)، ص217؛ مناقب خوارزمي، ص283؛ فرائد السمطين، ج1، ص372؛ تاريخ دمشق، ج3، ص409.
قضایای بسیار دیگری هم از این دست وجود دارد که معاویه در آنها به فضائل و علم و قدرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) اقرار کرده است. (1)
با این همه، صحابه علیه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، که با این همه فضائل، از طرف خداوند متعال وصی و جانشین پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شده بودند، بسیج شدند. خلافت را از معدنش بیرون آوردند و آنچه از اسلام و احکامش نازل شده بود پشت سر نهاده و به قهقرا بازگشتند. این در حالی بود که تمامی آنان این آیه شریفه را نیز شنیده بودند:
أَفَإِن ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِكُم (2) «آیا اگر او فوت کند یا کشته شود به گذشتۀتان باز میگردید؟»
مسعودی حدیث یوم الدار را اینگونه نقل میکند:
«حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز بیست و هفتم ماه رجب مبعوث گردیدند. حضرت علی (علیه السلام) از کسانی بود که تا از بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مطلع شد، مطیع گشت و به اسلام گروید. لذا مورخین نوشتهاند (3)که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گرامی فرزندان عبدالمطلب را به خانه خود دعوت نمود و طعامی حاضر کرد. زمانی که میهمانان خواستند غذاخوردن را شروع کنند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم گفتند. آنها متعجب شدند. حضرت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از صرف غذا فرمودند که به خدا سوگند، من برانگیختۀ خدا هستم و فرستادۀ او بر شما. من مأمورم که مردم را به خدای یگانه و بیهمتا دعوت کنم. بدانید همانطور که میخوابید خواهید مرد و همانطور که از خواب بیدار میشوید از قبر برانگیخته میشوید و
از شما درباره هر کاری حساب میگیرند و برای هر خوبی پاداشی و برای هر بدی کیفری خواهد بود.
ای فرزندان عبدالمطلب، هیچکس بهتر از آنچه من برای شما آوردهام، نیاورده است. شما را به دو کلمه میخوانم و رستگاری شما را در آن میدانم: اقرار به وحدانیت پروردگارم؛ اقرار بر رسالت من که پیغمبر او هستم. اولین نفری که دعوتم را اجابت کند و به یاریام برخیزد، پس از من، برادر و وزیر و جانشین من خواهد بود.»
از میان اقوام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، که تمامی از بزرگان مکه بودند، فقط امیرالمؤمنین که نوجوانی کمسن و سال بودند، عرض کردند:
«من دعوت شما را اجابت میکنم و به یاریتان برمیخیزم.»
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«یا علی (علیه السلام)، بنشین»
این اتفاق دو مرتبه دیگر هم تکرار شد. سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«یا علی (علیه السلام)، تو برادر، وزیر، جانشین و وارث من هستی.» (1)
در همان سنین نوجوانی بود که جنگاوری حضرت همهگان را به حیرت وامیداشت. خود حضرت در اینباره میفرمودند:
«أَنَا وَضَعْتُ فِی الصِّغَرِ بِكَلَاكِلِ الْعَرَب.» (2)
«من در کوچکی بزرگان عرب را به خاک افکندم.»
در روز غدیر (مصادف با آخرین حج و آخرین سال عمر پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)) نیز خداوند رسول عظیمالشأن (صلی الله علیه و آله و سلم) خود را مکلف فرمود که منصب جانشینی و
از آن مهمتر، ولایت حضرت را، در جمع یکصد هزار نفری مسلمانان نیز ابلاغ فرمایند. بسیاری از بزرگان عامه وقایع روز غدیر را در کتب خویش ثبت نمودهاند که از میان کتابهای متعددشان، به اسامی چند کتاب که حدیث «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِی مَوْلَاه.» را آوردهاند، اکتفا میکنیم:
«مستدرک علی الصحیحین از حاکم نیشابوری؛ صواعق المحرقة از ابنهجر مکی؛ ینابیع المودة از القندوزی؛ کفایة الطالب از گنجی الشافعی؛ خصائص أمیرالمؤمنین از نسائی؛ فیض الغدیر از مناوی الشافعی.»
ابنابیالحدید از اینکه با وجود کینه عمیقی که به مولای متقیان در قلب عدهای وجود داشت و با این حال در طی بیست و پنج سال خانهنشینی حضرت، جان ایشان را نگرفتند، تعجب میکند!
گرچه حضرت در اجرای سفارش رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) در جهت جلوگیری از متلاشیشدن اسلام نوپا، آنچنان عزلت اختیار نمود که خلفای غاصب یقین پیدا کردند دیگر از ناحیه ایشان خطری حکومتشان را تهدید نمیکند؛ اما انگیزه آنها از دشمنی فقط حکمرانی نبود؛ بلکه حسادت آنها به شخصیت بارز و فضائل بیمثال حضرت اصلیترین انگیزه عداوتشان بود. حسادتی که شعلههای مهیبی در دلهایشان ایجاد کرده بود. شرارههای آن حسادت از آتشزدن خانه وحی و شهادت حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) و قرآنهایی که در حاشیۀ آن تفسیر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درج شده بود آغاز و تا شهادت یازده امام معصوم و کشتار و غارت صدهاهزار شیعه در طول تاریخ
استمرار یافت. این خصومت امروز هم در قالب وهابیگری و گروههای وابسته به آن، نظیر القاعده و داعش و... ادامه داشته و تا سفیانی ملعون و کشتار شیعیان توسط او ادامه خواهد یافت.
اگر ما امروز از طریق خواندن اسناد باقیمانده نسبت به فضائل عترت طاهره و در رأس آنها امیرالمؤمنین، آگاهی پیدا میکنیم، باید بدانیم که مردم آن زمان بسیار بیشتر از اینها را با گوش خود از دو لب مبارک رسول گرامی اسلام شنیده و کرامات و صفات الهی و عجایب مولایمان را به چشم دیده بودند.
سران نفاق با سوزاندن احادیث نبوی، ممنوعکردن نقل فرمایشهای پیامبر، صدور بخشنامههایی در اینباره به سراسر ممالک اسلامی شلاق زدن و زندانیکردن کسانی که مخالف این دستور عمل میکردند، با همه قدرت تلاش کردند تا از انتشار این فضائل جلوگیری کنند؛ امّا آنچه در حافظه همه مردم بود و در خلوت با هم مذاکره میکردند محوشدنی نبود. در زمان حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هر روز مدحی در شأن علی (علیه السلام) و اهلبیت شنیده میشد.
باید پرسید چطور شد که بلافاصله پس از شهادت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) یکباره خاموشی همهجا را فراگرفت؟ طبیعی است که این سؤال مهم اذهان عمومی را، که همگی شاهدان عینی غدیر بودند، مشوش مینمود. این پدیده، هرچند از مخالفت با آن وحشت داشتند، خلأ بزرگی در روح مردم ایجاد میکرد؛ لذا خلفا ناچار بودند در مواقعی که مناسب بود بهطور بسیار
مدیریتشده و اکثراً بین گروههای چندنفره مناقبی را برای حضرات اظهار کنند تا با این وسیله مقداری از پتانسیل نهفته و متراکم در افکار عمومی کاسته شده و از خطر احتمالی انفجار جلوگیری کنند.
این کارها حرکاتی محدود و رو به جلو بود تا ماهرانه فشار خفته را دفع نمایند؛ ولی تصور این را هم نمیکردند که این اظهارات جسته و گریخته در تاریخ ثبت بشود و در زمانهای آینده بهعنوان اقاریری بنیانکن موجب روشنترشدن حقایق و قبح اعمال آنها گردد.
یریدون لیطفوا نورالله بافواههم والله متم نوره و لو کره الکافرون
متأسفانه مردم، تقریباً، پس از گذشت هفتاد روز از واقعۀ غدیر، عهد و پیمانهای خود را به فراموشی سپردند و در حالی که حضرتش در غم از دستدادن پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) میسوخت و در حال کفن و دفن مولایش بود، عدهای ریاستطلب، جلسهای را در مکانی به نام سقیفه تشکیل دادند که مطالعه و دانستن ظلم و جوری که در این جلسه به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) روا داشته شد بر هر شیعه و محبی؛ بلکه بر هر انسانی لازم است. آگاهی از این جریان جزو ضروریات معرفت به ولایت است. شرح مفصل آن در كتب معروف بزرگان عامه نیز آمده است.
وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به شهادت رسیدند، عمر و ابوبکر هم به حسب ظاهر، بنا بود عزادار باشند؛ ولی متوّجه شدند که الان وقت چیدن میوه از درخت است؛ زیرا باغبان به کار خود مشغول است! لذا عمر و ابوبکر به طرف سقیفه به راه افتادند و در بین راه رفیق خود، ابوعبیده را هم با خود همراه کردند. (1)چون به سقیفۀ بنیساعده رسیدند، دیدند انصار درآنجا گرد آمدهاند و سعدبنعباده انصاری را هم که مریض بود آوردهاند و با او از بیعتگیری صحبت میکنند. بعد از ابوبکر، عمر، عثمان و ابوعبیده افراد دیگری از مهاجرین به سقیفه آمدند. بحث پیرامون خلافت بین مهاجرین و انصار به میان آمد.
سعدبنعباده انصاری که رییس قبیله خزرج بود، به شرافت در میان
1) تاريخ الأمم و الملوك، طبری، ج2، ص28.
اعراب شهرت داشت. چون مریض بود، قادر نبود آنگونه سخن بگوید که مردم صدای او را بشنوند. (1)پسرش قیس مطالب او را با صدای بلند بازگو میکرد. (2)انصار او را دوست میداشتند و به خلافت او خشنود بودند. نزدیک بود کار خلافت تمام شود؛ چون انصار در بدو امر به دین خدمت کرده بودند و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را از مکّه به مدینه دعوت کرده، از هیچ کوششی در راه رسانیدن منویات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فروگذار نکرده بودند. آنها مال و جان خود را در اختیار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و دین گذاشته بودند و در این موضوع بحثی نبود. لکن چون تمام انصار دربارۀ خلافت سعدبنعباده متّفق نبودند، زحماتشان به هدر رفت؛ زیرا قبیله اوس، که در رأس آنان بشیربنسعد قرار داشت، هرگز حاضر نمیشدند خلافت به دست قبیله خزرج بیفتد. (3)
رقابت و حسادت بین این دو قبیله از انصار سبب گردید که مهاجرین از این اختلاف حداکثر استفاده را برده و خلافت را قبضه نمایند و به قول شاعر:
چو در لشکر دشمن افتد خلاف *** چرا تیغ باید کشید از غلاف
یا:
دو نفر دزد، زری دزدیدند *** سر تقسیم به هم جنگیدند
آن دو بودند چه گرم زد و خورد *** سوّمی آمد زر را زد و برد
اختلاف بین دو قبیله انصار بر سر خلافت بالا گرفت. قبیله اوس به مخالفت با خزرجیان برخاستند و بیم آن میرفت که کار به جدال و کشتار کشیده شود. در این هنگام خزیمةبنثابت، مشهور به ذوالشهادتین، بپاخاست و خطاب به انصار گفت:
«مواظب خود باشید! اگر خلافت از میان شما خارج و به دست مهاجرین افتد، فرزندان شما باید برای همیشه اسیر آنها باشند و ذلیل و خوار گردند. پس یکی از بزرگان انصار را به خلافت معیّن کنید تا عزت و شوکت شما حفظ گردد.»
اسیدبنخضیر انصاری که با سعدبنعباده مخالف بود از جا حرکت کرد و خطاب به انصار گفت:
«ای گروه انصار، شما نخستین کسانی بودید که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حمایت نموده و شکر نعمت به جای آوردید. پس اول کسی نباشید که کفران نعمت كرده و در موضوع خلافت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، كه حق مسلم قریش و مهاجرین است، با آن مخالفت نمایید.» (1)
مقصود او از ادای چنین سخنانی آن بود که سعدبنعباده خلیفه نشود؛ لذا بشیربنسعد انصاری به حمایت اسیدبنخضیر برخاست و گفت:
«ای جماعت انصار، شما در ترویج اسلام کوشیدید و خدمات شما بر هیچکس پوشیده نیست و خداوند به شما اجر و پاداش خواهد داد. در حال حاضر امر خلافت از دو حال خارج نیست: یا حقّ شماست یا حقّ قریش. اگر حقّ قریش است، آن را به قریش واگذار کنید و اگر حقّ شماست، گذشت کنید و به شکرانۀ نعمتی که خدا به وسیلۀ قریش به
1) تايخ الأمم و الملوك، طبري، ج3، ص207؛ السقيفة، جوهري، ص57؛ الامامة و السياسة، ابنقتيبه، ج1، ص12؛ شرح النهج البلاغة، ابنابي الحديد، ج6، ص5.
شما ارزانی داشته، یعنی اسلام، خلافت را در اختیار قریش بگذارید تا معلوم شود که شما اسلام را برای اسلام پذیرفتهاید، نه برای خلافت.»
بعد از او شخص دیگری به نام بشیربنسعد خزرجی برخاست و نظیر این کلمات را ایراد نمود و در آخر کلامش گفت:
«اکنون با خویشان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در موضوعی که مربوط به شما نیست و حقّ مسلّم آنان است مخالفت نکنید تا اجر شما ضایع نگردد؛ بلکه کار را به گونهای به سر منزل مقصود رسانید که خدا میخواهد.» (1)
از اینگونه کلمات بین انصار رد و بدل شد. در این میان ابوبکر و عمر هم که تا اینجا گوش میدادند، فهمیدند انصار که قدرت در دست آنها است، فعلاً با یکدیگر به مشاجره پرداختهاند و کینههای دیرینه و حسادتها نمیگذارد قبیله اوس تسلیم خزرج یا خزرج تسلیم اوس گردد. لذا باید از این اختلاف حداکثر بهره را میبردند.
معنبنعدی که از دوستان ابوبکر بود به نفع او حرکت کرد و گفت:
«ای گروه انصار! بیهوده سخن مگویید و چیزی را که حق شما نیست طلب نکنید و خلافت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به قوم او واگذارید.»
از این سخنان که او و دیگران گفتند قدری زمینه برای خلافت مهاجرین آماده گشت. در این اثنا ثابتبنقیس انصاری که او را خطیب انصار مینامیدند، قدری در فضائل انصار و آیاتی که در مدح آنان وارد شده است صحبت کرد و خطاب به مهاجرین گفت:
1) تاريخ الأم و الملوك، طبري، ج3، ص207؛ السقيفة، جوهري، ص59؛ الامامة و السياسة، ابنقتيبه، ج1، ص12؛ شرح النهج البلاغة، ابنابيالحديد، ج6، ص5؛ الكامل في التاريخ، ابناثير، ج2، ص158؛ جمهرة خطب العرب، احمد صفوت، ج1، ص177.
«شما در مکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را ساحر و کذاب خواندید. کردار شما کار را به جایی رسانید که حضرتش از مکه مهاجرت کرد و به مدینه فرود آمد. ما اینجا هرچه داشتیم در اختیار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اصحابش گذاشتیم و تا آخرین نفس از او حمایت کردیم. شما مهاجرین اگر واقعاً حامی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودید چرا در مکه از او حمایت نکردید و خویشان قریشی خود را از آزار او منع ننمودید؟ حالا چرا انصاف نمیدهید؟ اگر انصار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را به مدینه دعوت نمیكردند و فداكاریهای آنان نبود شما کجا بودید؟ اسلام در چه حالی بود؟ حالا چه میگویید؟ با چه منطقی و سابقهای انتظار دارید که خلافت در دست شما باشد؟»
سخنان ثابتبنقیس که صددرصد بر طبق اصول بود مانند پتکی آهنین بر سر ابوبکر و عمر فرود آمد و آن دو چارهای جز شنیدن آن نداشتند؛ زیرا قدرت در دست انصار بود و اگر میخواستند، میتوانستند مهاجرین را در مدت کمتر از یک روز از مدینه اخراج کنند.
عمر كه از شنیدن این کلمات نقشههای قبلی را نقش بر آب میدید، خواست پاسخی بدهد؛ ولی ابوبکر چون موقعیت انصار را میدانست از سخن گفتن عمر جلوگیری كرد. ابوبكر میدانست اینجا جای زورگویی نیست و اگر عمر سخن بگوید به مقتضای خصلتی که در طبع و کلام دارد (او بسیار تندخو و بددهان و تند مزاج بود) کار را خراب کرده و نقشهها نقش بر آب خواهند شد. (1)
او اندیشه كرد که باید از راه دیگری وارد شد كه مرموزانه باشد و به اصطلاح باید مردم را با پنبه سر برید تا ندانند و نفهمند چه شده و به چه
1) السقيفة، جوهري، ص64؛ شرح النهج البلاغة، ابنابيالحديد، ج4.
بلایی گرفتار آمدهاند. لذا ابابکر بپا خاست و خطاب به ثابتبنقیس، به طور خلاصه، چنین گفت:
«ای ثابت، آنچه در شأن انصار گفتی بجاست؛ اما بسیار کم گفتی! انصار مقامشان بالاتر از این سخنان است و هیچ انسان عاقلی نمیتواند خدمات انصار را نادیده بگیرد و از مقام فداکاری آنان در راه ترویج اسلام بکاهد. اما ما مهاجرین هم فضائلی داریم و خداوند در قرآن فرموده است که لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرینَ الَّذینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ یبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ الله وَ رِضْوانا (1)
و همچنین آیات دیگری که درباره ما نازل شده است. مگر خدا نفرموده است که یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا الله وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقین (2)؟
صادقین ماییم که خویشان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستیم و شما باید بدانید قوم عرب شما را به ریاست و خلافت نمیپذیرد و بر اطاعت شما گردن نمینهد؛ ولی از قریش میپذیرد. چون قریش به شرافت حسب و نسب ممتاز است و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از میان آنهاست. آیا هیچ عاقلی میپذیرد که نبوّت در قریش و خلافت در غیر آن باشد؟!
چرا از جادۀ مستقیم منحرف میشوید و زحمات گذشتۀ خود را بر باد میدهید؟ تصور نکنید من برای خودم صحبت میکنم و طمع به خلافت بستهام؛ بلکه غرضی جز ارشاد و هدایت شما ندارم و وظیفۀ خود میدانم که حقیقت را بگویم. اینک دو نفر از بزرگان قریش که از هر حیث صلاحیت دارند در مجلس شما حاضرند: عمر و ابوعبیدۀ جراح. با هرکدام مایل هستید بیعت کنید؛ زیرا هر دو نفر برای تصدی این مقام شایستگی دارند.»
چون سخن ابوبکر به اینجا رسید ثابتبنقیس بر موافقت جمع بر سخنان ابوبکر تأیید گرفت و دوباره سخن گفت:
«آیا شما ابوبکر را به نافرمانی خدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت میدهید؟ حاشا و کلّا! آنچه ابوبکر میگوید درست است.»
وقتی ثابتبنقیس این اقرار را از مهاجرین گرفت و اتمام حجّت نمود، خطاب به ایشان گفت:
«شما میگویید رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ابوبکر را در نماز برای خلافت برگزید (1)اگر چنین است پس خلافت حق مسلّم او است و بر دیگران هم حرام است.»
وقتی همگان تأیید کردند، ثابت ادامه داد:
«اگر چنین است، من از شما سؤالی میکنم: چگونه ابوبکر با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مخالفت میکند و امر خلافت را که به قول شما پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او واگذار نموده، به دیگران، یعنی عمر و ابوعبیده ارجاع میدهد؟ اگر خلافت حق اوست نباید به دیگری واگذار کند و اگر حق او نیست چرا
1) ماجرای پیشنمازی ابوبکر دسیسۀ عایشه بود. وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عدۀ فراوانی را به فرماندهی اسامه برای جنگ از مدینه بیرون فرستاد و لعنت کرد کسانی را که از لشکر اسامۀ نوزده ساله تخلف کنند، عایشه توسط صُهَیب رومی (غلام عمر که برای این کار نزد عایشه بود) پیغام فرستاد که زهر بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کارگر شده و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نفسهای آخر را میکشد. ابوبکر و عمر نیز از لشکر به مدینه برگشتند و چند ساعت بعد که وقت نماز صبح بود، عایشه به ابوبکر گفت که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قدرت برخاستن ندارد. تو به جای او نماز بخوان تا همین امر برای تو حجتی باشد برای خلافت. ابوبکر نیز به مسجد رفته و گفت که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را به امامت نماز جماعت فرستاده. ابوذر گفت که به خدا قسم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین دستوری نمیدهد. صبر کنید تا من از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کسب دستور کنم. وقتی ابوذر رفت، منافقین به ابوبکر اقتدا کردند. وقتی خبر به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید، فرمودند: «به خدا قسم امشب شرّ عظیمی وارد مدینه شده است». سپس دستور دادند که ایشان را با همان حال به مسجد ببرند. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به همراه ابوذر زیر بغلهای رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را گرفته و ایشان را در حالی که پاهای مبارکشان به زمین کشیده میشد به مسجد بردند. وقتی خاتم الانبیا (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنجا رسیدند با شدت پیراهن ابوبکر را گرفته و کشیدند و او را از آن کار نهی کردند. آنگاه ابوبکر و منافقین ترسیدند و از مسجد رفتند. سپس نماز صبح به امامت حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و به صورت نِشسته برگزار شد.
برای مردم خلیفه تعیین میکند؟ اگر میگویید که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ابوبکر را برای نماز و غیر آن اجازه نداد، پس چرا به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دروغ بستید؟»
مهاجرین متوجّه شدند که محکومند و نمیتوانند جواب ثابت را بدهند؛ لذا از راه دیگری وارد شدند و گفتند:
«رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را به امامت در نماز معیّن نکرد؛ بلکه چون آن حضرت مریض بود و نتوانست به نماز بیاید ابوبکر نماز خواند.»
ثابت گفت:
«حال، در گفتارتان صادقید؛ زیرا وقتی ابوبکر از پیش خود به نماز ایستاد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با همان حالت ضعف و ناتوانی و به زحمت به مسجد آمد؛ چون ابوبکر از طرف رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) معیّن نشده بود. اگر عمل ابوبکر گناه نیست، پس چیست؟»
مهاجرین نتوانستند جواب ثابت را بدهند. آنان با شکست در اینباره راه دیگری را برگزیدند و گفتند که خلافت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به قوم او واگذار کنید که شایستهترند. آنها نیز در تمام امور بدون مشورت با شما کاری انجام نخواهند داد. (1)
آنگاه حباببنمنذز، از بزرگان انصار، از جای برخاست و در مدح انصار بسیار سخن گفت و توصیه نمود که امر خلافت را به مهاجرین واگذار نکنید؛ زیرا بندۀ آنان خواهید شد. او در قسمتی از سخنان تحریکآمیز خود چنین گفت:
1) انساب الأشراف، بلاذري، ج1، ص580؛ الإمامة والسياسة، ابنقتبيه، ج1، ص7؛ العبر، ابنخلدون، ج2، ص64؛ العقد الفريد، ج2، ص252؛ الرياض النضرة، محب طبري، ج1، ص212.
«خداوند متعال، به صورت علنی، در شهر شما پرستش شد. در زمینهای شما نماز جماعت خوانده شد. با شمشیرهای شما اسلام گسترانیده شد و عرب در برابر اسلام تسلیم گردید. حال چه کسانی از شما به امر خلافت سزاوارتر است؟ اگر مهاجرین خلافت را در میان شما قبول ندارند برای خود خلیفهای معیّن کنند. ما هم خلیفهای معیّن میکنیم. چه اشکالی دارد دو امیر وجود داشته باشد؟»
سعدبنعباده گفت:
«هذا اَوَّلُ الوَهنِ.» (1)
«این اولین سستی است.»
در اینجا بود که صداها بلند شد. هر کس چیزی میگفت. عدهای گفتند که چگونه دو امیر در یک شهر جمع شوند. چون حباببنمنذر مخالفت انصار و مهاجرین و به خصوص اسیدبنخُضیر و بشربنسعد را که با سعدبنعباده خصومت میورزیدند، مشاهده نمود این اشعار را سرود:
«سعی ابن خضیر فی الفساد لجاجه *** یطُنّان اَنَّا قَد اَتَینا عظیمه
وَاَسرعَ منهُ فی الفساد بَشیرٌ» *** وَخَطَبُهما فیما یُرادُصَغیر
چون عمر این اشعار را از حباب شنید، گفت:
«ای حباب! چه میگویی؟ ایجاد فتنه میکنی؟ هرگز دو شمشیر در یک غلاف راست نیاید.» (2)
ابوبکر به سخن آمد و گفت:
«کسی فضل شما را انكار نمیكند؛ ولی میگوییم مهاجرین امراء و شما
وزراء باشید.»
حباببنمنذر دوباره سخن گفت و مطلب خود را مبنی بر وجود دو امیر تکرار کرد. عمر برخاست و گفت:
«به خدا سوگند، هرگز رضایت نمیدهیم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از قریش باشد و شما بر قریش خلافت کنید. بدانید نسل عرب در حكومت خویشاوندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) موافق نشان میدهد. من میخواهم بدانم چه كسانی به جز آشوبگران و فتنهجویان با ما كه عشیرۀ پیامبریم در امر خلافت مخالفت میورزند؟» (1)
حباببنمنذر برای جوابدادن به عمر دوباره بپا خواست و خطاب به انصار گفت:
«ای گروه انصار، به كلمات این شخص نادان (عمر) گوش ندهید و تا حكومت از شما خارج نشده تصمیم خود را بگیرید. اگر مهاجرین موافقت نكردند كه شما بر آنها امیر باشید، هر كدام از مهاجرین و انصار برای خود امیری معین كند. چنانكه پیش از این گفتید: اگر با شما مخالفت نمودند و كارشكنی كردند، این گدایان را از سرزمین خود بیرون برانید. من كه با شما بحث میكنم ستون عقل و عَمَد رأی هستم و از روی بصیرت و قدرت حرف میزنم، نه از روی نادانی و ترس. من دل دلیران و جگر شیران را دارم. به خدا سوگند، هیچكس نمیتواند حرف مرا رد كند؛ مگر اینكه با شمشیر بینی او را به خاك مذلّت بمالم.» (2)
عمر گفت:
«حباب، خدا تو را خواهد كشت!»
ابوعبیدۀ قبرکن دید که كار دارد به مقاتله میكشد و میدانست كه اگر چنین شود، مهاجرین قدرت و توانایی جنگ با انصار را ندارند.
در این هنگام ابوعبیدۀ جرّاح (1)از جا حرکت کرد و در فضائل انصار بسیار سخن گفت تا ابلهان انصار را مثل اسب سرکشی که رام میکنند، رام گرداند و بالأخره با زبان تملّق زمینه را تا اندازهای مساعد نمود. ثابتبنقیس گفت:
«ما سعدبنعباده را به امارت بر میکشیم که سید خزرج است.»
عمر مخالفت کرد. سپس حسّانبنثابت انصاری این اشعار را انشاء کرد:
«لایُنکرنَ قُرَیشٌ فَضلُ صاحبَنا *** سَعدٌ فَما فی مَقامِ الَیوم من اُود
قالَت قُریشٌ لنا السُّلطانُ دُونَکم *** لایَطمَعُ الیَوم فی ذالامر من اَحَد»
«قریش نباید مقام سرکردۀ ما، سعدبنعباده، را منکر شود. میگویند سلطنت و خلافت حق ماست. میگوییم: حق خود را ثابت کنید تا از شما پیروی کنیم. اگر سفارشی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دارید مبنی بر اینکه سخن ما باطل است، آن را اقامه کنید. ولی اگر سفارشی ندارید، سعدبنعباده کسی است که اصحاب بدر و اُحد با اویند. ما بودیم که دین را نصرت دادیم تا پایدار گردید. در این صورت شما به سلطنت و ریاست شایستهتر از ما نخواهید بود.»
بشربنسعد انصاری که با سعدبنعباده مخالف بود ترسید که این اشعار در مردم اثر بگذارد و آنها سعدبنعباده را معیّن کنند. پس از جا حرکت کرد و گفت:
1) جراح یعنی قبرکَن. شغل ابوعبیدۀ ملعون کندن قبر بود!
«ای گروه انصار، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) از قریش بود و قوم او به خلافت و جانشینی او اولی هستند.»
شخصی از انصار گفت:
«ما، انصار، لشکر خداییم و ای مردم قریش، به جای آنکه پشتیبان ما باشید، با ما در حق مسلّممان مخالفت میورزید؟»
ابوبکر گفت:
«ای گروه انصار، شما هرچه میگویید درست است و فضیلت شما را کسی انکار نمیکند؛ لکن نسل عرب جز از قبیلۀ قریش که رسولشان از آن قبیله است اطاعت نخواهد کرد و من برای خود نمیگویم. ابوعبیدۀ جرّاح و عمر دو نفراز بزرگان قریش هستند. با هر کدام که میخواهید بیعت کنید.»
عمر و ابوعبیدۀ جراح از جا برخاستند و گفتند:
«پناه میبریم به خدا از این کلام! ای ابابکر، تو از اصحاب غار هستی. کدامیک از مهاجرین میتواند بر تو مقدم باشد؟!» (1)
چون سخن به اینجا رسید و انصار مشاهده نمودند که نزدیک است کار از دستشان خارج شود و خلافت به دست مهاجرین بیفتد، گفتند:
«پس حالا که بناست خلیفه از میان مهاجرین تعیین شود که از خویشان پیامبر باشند، چرا با علیبنابیطالب (علیهما السلام) بیعت نکنیم که علاوه بر اینکه از مهاجرین است، داماد و پسر عموی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و از نظر علم و زهد و سایر کمالات مثل و مانندی ندارد؟»
سراسر وجود عمر را وحشت فراگرفت و دانست که اگر قضیه معطّل
1) السقيفة، جوهري، ص59؛ تاريخ الأمم و الملوك، طبري، ج3، ص207؛ شرح النهج البلاغة، ابنابيالحديد، ج6، ص6.
بماند و حضرت علی (علیه السلام) از غسل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فارغ شود، چیزی نصیب راهزنان نخواهد شد. لذا خطاب به ابوبکر گفت:
«ای ابوبكر، دست بده تا با تو بیعت کنیم.»
ابوبکر که منتظر همین لحظه بود، دستش را جلو آورد و عمر با او بیعت کرد. بعد از عمر، ابوعبیده و سعد و همچنین یکی پس از دیگری بیعت کردند. چون مَثَل عوام و اوباش مَثَل گلۀ گوسفندی است که به نهر آبی رسیده؛ وقتی یکی از گوسفندان از نهر جستن کند، تمام گوسفندان از او متابعت میکنند. کار بیعت اینگونه به انجام رسید و ابوبکر به عنوان خلیفه منصوب شد. (1)
ازدحام جمعیتی که برای بیعت فشار میآوردند تا زودتر به ثواب برسند به قدری شدید بود كه سعدبنعباده كه مریض بود، زیر دست و پا افتاده بود و قدرت حرکت نداشت. صدای او بلند شد که ای مردم، مرا کشتید. در این هنگام عمر گفت:
«اُقتُلُوا سَعْدَاً قَتَلَهُ الله.» (2)
«سعد را بکشید که خدا او را بکشد.»
قیس فرزند سعدبنعباده ریش عمر را گرفت و گفت:
«ای پسر صُحاک حبشیّه که در جنگها ترسو و در خوردن و ریاستطلبی پهلوان هستی! اگر یک موی از سر سعد کم شود، خواهی
دید چه میشود.» (1)
سعدبنعباده را بیرون بردند و او با ابوبکر بیعت نکرد و بعداً هم هر چه اصرار کردند قبول نکرد و گفت:
«من در یک شهر با شما زندگی نخواهم کرد.»
وی پس از چند روز به طرف شام حرکت نمود. هیئت حاکمه هم کسی را فرستادند تا در بیابان کمین کرده و کار وی را تمام کند. آن شخص نیز در بیابان کمین کرد و شبانگاه تیری به طرف سعدبنعباده انداخت و فرار کرد و کسی او را ندید. سعد کشته شد. چون خبر به مدینه رسید برای اینکه عمر و ابوبکر از خود رفع تهمت کنند، قتل او را به طائفۀ جن نسبت دادند و این شعر را از زبان جنّیان ساختند:
«قَدْ قَتَلنَا سَیِّدَ الخَزْرَجِ سَعْدَبنِعُبادَه
فَرَمَیْنَاهُ بِسَهْمَیْنِ فَلَمْ نَخُطُّ فُؤَادَه»
«سید و رئیس قبیلۀ خزرج راکشتیم. دو تیر به سوی او پرتاب نمودیم که خطا نکرد و زیر قلب او نشست.»
این خلاصهای از داستان سقیفۀ بنیساعده بود که مرکز بلا و منشأ تمام بدبختیهای مسلمین گردید. (2)
به اتّفاق تمام مورخین، حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این گردهمایی حاضر نبودند؛ چراکه در خانه مشغول تغسیل و تکفین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند.
مؤلف گرانقدر كتاب "سوگنامه" تحلیل بسیار زیبایی را مطرح نمودند و میفرمایند که این داستان تاریخی را در این مقام یادآور شدیم تا آن را تحلیل کنیم و نتیجهای بگیریم؛ و الّا میدانیم که خوانندگان، کم و بیش، جریان سقیفه را شنیدهاند. اما از شنیدن تا دانستن فرق بسیار است. لذا در اینجا سؤالاتی مطرح است.
حالت اول: یعنی بگوییم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از ابوبکر به امت خود کم علاقهتر نبود. یعنی همچنانکه ابوبکر، عمر را به جانشینی خود معرفی كرد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم برای خود جانشین معرفی كرد. در این صورت شایسته بود که همان شخص را به حکومت برگزیده و از او اطاعت نمایند؛ زیرا با فرض معینبودن خلیفه از طرف خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) خدا محلی برای سقیفه باقی نمیماند. بنابراین قضیه تمام بود و باید مسلمین، و در رأس آنها مدعیان خلافت، از کفن و دفن رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) خدا فارغ میشدند و سپس بر طبق برنامۀ معینشده حرکت میکردند.
حالت دوم: یعنی بگوییم کسی معین نشده بود و این مهم بر دوش مردم گذاشته شد. در این صورت هم نخست باید مسلمین از کفن و دفن رسول
خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فراغت میجستند و سپس پیرامون خلافت بحث میکردند. بنابراین، به عقیدۀ شیعه که مدعی نصّ است، ابوبکر، عمر، ابوعبیده و دیگران که راه خلاف را پیموده، کاری دور از عقل و منطق و شریعت انجام دادهاند و خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) خدا از این عمل ناراضی بودهاند.
در صورتی که درباره جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نصوصی وجود داشت، چرا بعضی ار صحابه چنین کردند؟ اصلاً آیا علی (علیه السلام) و سلمان و اباذر و امثال آنها از مسلمین نبودند و حق شرکت در این رأیگیری آزاد را نداشتند؟ اگر داشتند، چرا مطّلع نشدند و اگر حق نداشتند، چرا حق نداشتند؟ مثلاً اگر دوسه روز قضیه به تأخیر میافتاد تا تمام مسلمین از دفن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فارغ شوند و آنگاه بروند و در سقیفه یا جای دیگری بنشینند و تبادل افکار نمایند و هر کس را بخواهند خلیفه نمایند چه اشکالی پیش میآمد؟ و چرا چنین نکردند؟ آیا نفهمیدند و از روی جهل چنین کردند؟ یا از روی عمد بود که کار به اینجا ختم گردید؟ قطعاً از روی جهل نبود؛ زیرا اگر پدر ابوبکر مثلاً میمرد قطعاً ابوبکر جنازه او را روی زمین نمیگذاشت و در سقیفه شرکت نمیکرد. اما در حال حاضر بدن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را روی زمین میگذارد و آینده خود را در دنیا میسازد! از اینجاست كه علاقه آنان به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یا دشمنیشان با ایشان معلوم میشود.
آیا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فقط پیامبرِ علی (علیه السلام) و خواص آن حضرت بود یا پیامبرِ همه؟ در صورت قبول حالت اول بحثی نداریم. ولی در حالت دوم چرا باید بعد از شهادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جنازۀ مبارکش روی دست حضرت
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) باشد و دیگران به این امر بیتفاوت باشند؟ آیا معنای مسلمانی همین است؟
از انصار میپرسیم: شما چرا رفتید و دور سعدبنعباده را گرفتید و مسألۀ خلافت را مطرح ساختید. اگر انصار در این امر شنیع پیشقدم نمیشدند ابوبکر و عمر و ابوعبیده هوس خلافت نمیکردند و به سقیفه نمیآمدند. آیا انصار كه دم از دین میزدند، احساس مسئولیت نکردند که بدن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را روی زمین بگذاردند و در سقیفه گرد هم جمع شوند و برای دیگران، راه رسیدن به اهدافشان را باز نمایند؟
ای گروه انصار، که عاقبت گفتید چرا با علی (علیه السلام) بیعت نکنیم که از تمام جهات شایستهتر است، از شما باید پرسید که آیا از ابتدا علی (علیه السلام) را نمیشناختید؟ چرا، خوب میشناختید؛ ولی تا آن ساعت امید به خلافت داشتید. وقتی دیدید کار از کار گذشته و شما را جز وِزر و بال بهرهای نیست، چنان گفتید.
انصار برای اثبات حقّانیت خود از شمشیرهایی که در راه خدا زده بودند، یاد میکردند و خود را برای خلافت مقدم میدانستند و مهاجرین به خویشاوندی با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میبالیدند. در اینجا باید گفت که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در هر دو صورت از هر دو گروه سزاوارتر بود؛ زیرا مجاهدتهای حضرت در راه خدا از مجاهدتهای تمام انصار صدها مرتبه بیشتر و قرابت او با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، چه از نظر سبب و چه از نظر نسب، انکارکردنی نبود و نیست. پس چرا نام امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این شورای
همفکری آزاد مسلمانان(!) مطرح نشد؟
از این سؤالهای بیجواب، بسیار میتوان مطرح نمود؛ ولی افسوس....
جواب تمام این سؤالات به طور خلاصه این است که مهاجرین و انصار به دنبال فرصتی برای غصب خلافت به نفع خود میگشتند و چون دیدند امیرالمؤمنین (علیه السلام) مشغول به کار مهمی است و حاضر نیست همچون سایر مسلمین بدن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را روی زمین بگذارد و به امر دیگری خود را مشغول سازد، از این فرصت حداکثر استفاده را بردند و کردند آنچه نباید میکردند. این مطلب کاملاً واضح است؛ زیرا اگر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در آن مجلس حاضر میبود، مهاجرین نمیتوانستند به بهانۀ خویشاوندی با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و با امثال این دسیسهها، زمامدار امر خلافت گردند؛ چون حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) از همۀ مردم آن روز، با قطع نظر از نصّ، سزاوارتر به خلافت بود.
اما این كه چرا این کار را کردند و این ننگ را تا دنیا دنیاست به جان خریدند و برای تعیین خلیفه بعدی بیشتر از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و دینشان اهمیت قائل شدند، نشان میدهد كه دین برای آنان وسیلۀ رسیدن به مقام و امکانات مادی بود، نه وسیلهای برای دستیابی به رضای خداوند متعال. به نظر اینجانب، درباره این عمل دو نکته را میتوان گفت:
مسلمانان اصلاً اسلام را قبول نداشتند و هدفشان از پذیرفتن اسلام دنیا بود. این احتمال ضعیف است؛ زیرا اگرچه عدهای چنین بودند؛ اما باید گفت اکثریت آنان اینگونه نبودند. ممکن است عدهای معتقد باشند
شمشیرهایی که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در راه خدا زده و با آن مشرکین را به قتل رسانده است، علت این عداوت بود؛ زیرا مقتولین معمولاً از خویشان همین مسلمین بودند. این نظریهای است که شاید پذیرفتنی باشد.
کمالات حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) موجب برانگیختن شعلۀ حسد در قلوب مسلمین بود. بنابراین، نمیتوانستند قبول کنند که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم واجد تمام کمالات باشد و هم حاکم بر مسلمین. این احتمال هم هیچ بعید به نظر نمیرسد؛ چنانکه از بعضی کلمات عمر در ایام خلافتش با عبداللهبنعباس استفاده میشود. چون عمر گفت که نمیشود نبوت و خلافت در خانوادهای جمع شود و سایر مردم هیچ سهمی در حکومت نداشته باشند. عدالت در این است که نبوت از خاندان علی (علیه السلام) و خلافت از آن ما و سایر مسلمین باشد.
چون ابوبکر، به شرحی که گذشت، به آرزوی دیرین خود رسید و مردم با او بیعت کردند، با ندیمان خویش به مشورت نشست که باید با حضرت علی (علیه السلام) چگونه رفتار نماییم. اتفاق آراء بر این شد که باید از حضرت علی (علیه السلام) بیعت گرفت؛ زیرا تا حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیعت نکند، کار خلافت بر تو تمام نمیشود. عمر بیش از دیگران بر این امر پای میفشرد.
بنا بر نقل عامه چون سه روز از خلافت ابوبکر گذشت، تصمیم گرفتند از حضرت علی (علیه السلام) بیعت بگیرند. لذا ابوبکر خالدبنولید را به همراه عدۀ دیگری از طرفداران حکومت به خانه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرستاد تا حضرت را بر بیعت مجبور سازند. (1)
عمر و خالد و دیگران آمدند؛ ولی حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) از خانه بیرون نیامدند و دعوت آنها را اجابت نکردند. عمر و عدهای دیگر وارد خانه شدند و زبیربنعوام از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و حضرت صدیقۀ کبری، فاطمۀ زهرا (علیها السلام)، حمایت میکرد و مانع ورود عمر به داخل خانه میشد. پس او را گرفتند و شمشیر او را شکستند و او را تحویل خالد داده و سپس وارد خانه شدند و امیرالمؤمنین (علیه السلام) را کشانکشان از خانه بیرون آوردند (2)و به مسجد بردند. (3)بعضی نوشتهاند که ریسمان به گردن
امیرالمؤمنین (علیه السلام) انداختند. چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) وارد مسجد شدند و چشمشان به قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) افتاد، خود را به قبر مطهر حضرت ختمی مرتبت رسانیده و این آیۀ شریفه را قرائت فرمودند: (1)
قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونی وَ كادُوا یقْتُلُونَنی (2) «ای پسر مادرم، این قوم مرا زبون یافتند و نزدیک بود مرا بکشند.»
این آیه را خداوند از قول حضرت هارون (علیه السلام)، برادر حضرت موسی (علیه السلام)، نقل میکند. پس از آنکه قوم موسی (علیه السلام) گوسالهپرست شدند؛ چون موسی (علیه السلام) از كوه طور بازگشت، بسیار ناراحت شد و برادرش را خطاب قرار داد که چرا گذاشتی مردم گوسالهپرست شوند. حضرت هارون (علیه السلام) در جواب برادرش این کلمات را بیان کرد. در اینجا هم حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کردند:
«اگر قوم تو بعد از شهادتت گوسالهپرست شدند، من مقصر نیستم. ببین با من چه کردهاند!» (3)
قضایای آتشسوزی درب خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نقل از علمای عامه این چنین است:
«شخصی به نام قنفذ ملعون به عنوان مأمور، به اتفاق خالدبنولید، عمر و چند نفر دیگر درب خانه حضرت را کوبیدند و گفتند که یا علی (علیه السلام)، در را باز کن. حضرت فاطمه (علیها السلام) با سر بسته و تن رنجور به پشت در آمدند و خطاب به عمر فرمودند که با ما چهکار داری؟ چرا نمیگذاری
به کار (غم و مصیبت) خودمان مشغول باشیم؟ عمر گفت که در را باز کن و الّا خانه را آتش میزنم.» (1)
صاحب کتاب "بانوی نمونه اسلام" می نویسد:
«تواریخ و مدارک عامه و شیعه بر این مطلب اتفاق نظر دارند که مأمورین به خانه حضرت زهرا (علیها السلام) حمله کردند و عمر هیزم طلبید و اهل خانه را تهدید به آتشزدن کرد. حتی نویسندگان عامه نوشتهاند که به عمر گفته شد حضرت زهرا (علیها السلام) در خانه است (یعنی حداقل احترام دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را داشته باش)؛ اما وی در پاسخ گفت که اگر بیعت نکنند خانه را حتی با وجود فاطمه آتش میزنم.»
ابوالفداء و ابنابیالحدید و ابنقتبیه در "الامامة و السیاسة"، بلاذری در "انساب الاشراف"، احمدبنمحمد در "عقد الفرید"، یعقوبی و دیگران که همه از علمای نامی عامه هستند، موضوع این حمله و تهدید را نوشتهاند. عالم بزرگ عامه، ابنابیالحدید و صاحب کتاب "تاریخ طبری" نقل میکنند:
«ابابکر گروهی را به همراه عمر به سوی آنها (خانه حضرت علی (علیه السلام)) فرستاد و به آنان گفت که اگر از آمدن و بیعت امتناع ورزیدند، بکشیدشان. عمر با شعلهای از آتش به سوی آنها شتافت تا خانه را بر سرشان به آتش بکشد. حضرت فاطمه (علیها السلام) او را دید و فرمود که ای پسر خطاب، آیا آمدهای که خانه ما را به آتش بکشی؟ گفت که آری. مگر اینکه شما هم مانند سایر مردم بیعت کنید.» (2)
شهرستانی، از علمای عامه، مینویسد:
«روزی که میخواستند از علی (علیه السلام) بیعت بگیرند، عمر آنچنان به پهلوی حضرت فاطمه (علیها السلام) صدمه زد که جنین او سقط شد و عمر (در آن حال) فریاد میزد که خانه را با هرکه در آن است آتش بزنید. این در حالی بود که فقط امیرالمؤمنین (علیه السلام)، حضرت فاطمه (علیها السلام)، حضرت حسن (علیه السلام)، امام حسین (علیه السلام)، حضرت زینب كبری (علیها السلام) و حضرت زینب صغری (علیها السلام) در خانه بودند. (1)
البته در بیشتر اوقات کتابهای علمای عامه راجع به حوادث بعد از تهدیدها و حمله به خانه امیرالمؤمنین، سکوت کردهاند؛ ولی تواریخ و احادیث شیعه ماجرای پس از تهدید را چنین نقل میکنند: (2)
«حضرت زهرا (علیها السلام) به عمر فرمود که میخواهی بدون اجازه داخل خانه من شوی و از خدا هم نمیترسی؟ حضرت فاطمه (علیها السلام) هر چه کرد، عمر از تصمیمش منصرف نشد و در مقابل، هنگامی که دید در خانه را باز نمیکنند، گفت که هیزم بیاورند تا خانه را به آتش بکشد.» (3)
این در حالی بود كه خود علمای عامه از پیامبرگرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل میکنند كه فرموده بودند:
«وَیلٌ لِمَنْ یظْلِمُهَا وَ یظْلِمُ بَعْلَهَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیاً (علیه السلام) وَ وَیلٌ لِمَنْ یظْلِمُ
1) غنچه ياس، ص272؛ الملل و النحل، ج1، ص757؛ عوالم العلوم، ج11، ص416؛ احقاق الحق، ج2، ص374.
2) البته از کسانی که برای مخفیکردن حقایق، نقل حوادثی را که به قول خودشان مستلزم قدح صحابه باشد حرام میدانند، انتظاری غیر از سکوت عقلایی نمیباشد.
3) بانوي نمونه اسلام، ص146؛ نقل از اثبات الوصية، ص110؛ سليمبنقيس الهلالي، ج2، ص864؛ بحار الأنوار، ج43، ص197؛ الإمامة و السياسة، ج1، ص112.
شِیعَتَهَا وَ ذُرِّیتَهَا.» (1)
«وای بر ظلمکنندگان بر فاطمه (علیها السلام)، شوهر او، شیعیان و ذریۀ او.»
پس از پایان این فاجعۀ اسفناك برای خاموشكردن صدای مظلومانۀ حضرت زهرا (علیها السلام)، حکومت در ظاهر اظهار پشیمانی نمودند تا اذهان عمومی با پوزش و ندامت منافقانهشان از اعتراض به این عمل قبیحانه باز ایستد. علمای عامه اینگونه روایت كردهاند:
«ابابکر هنگام مرگ میگفت که ای کاش حریم خانه فاطمه (علیها السلام) را نگه میداشتم و حتی اگر برای جنگ جمع شده بودند، آن را بر روی بیگانگان و نامحرمان نمیگشودم.» (2)
در خبر دیگری نیز از علمای عامه اینطور نقل گشته است که ابوبکر گفت:
«ای کاش خانه فاطمه (علیها السلام) دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را تفتیش ننموده و مردان را به آنجا وارد نمیکردم. حتی اگر برای جنگ در آنجا جمع شده بودند!» (3)
البته اینگونه ندامتهای ظاهری در پیش اهل انصاف نیرنگی بیش نخواهد بود. چنانكه از علمای عامه نقل کردهاند که گفت:
«ما منافقین را به دشمنی آنها با حضرت علی (علیه السلام) میشناختیم.» (4)
1) مأة منقبة من مناقب أميرالمؤمنين (علیه السلام) و الأئمة (علیهم السلام)، ص127؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج27، ص116؛ عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال، ج11، ص172؛ فرائد السمطين، حمويني، ج2، ص67.
2) تاريخ طبري، ج2، ص619؛ مروج الذهب، ج1، ص414؛ استعياب، ج3، ص69؛ كنزالعمال، ج3، ص135؛ الامامة و السياسة، ج1، ص18.
3) نقش ائمه (علیهم السلام) در احياي دين، علامه عسكري، ج16، ص25؛ تاريخ يعقوبي، ج2، ص115.
4) القطرة، ج1، ص219؛ صحيح ترمذي، ج5، ص635؛ مسند احمد، ج6، ص292؛ صحيح مسلم، ج1، ص60.
در سورۀ مبارکۀ مرسلات آیاتی اخبار از روز قیامت میکنند:
وَیلٌ یوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبینَ * انْطَلِقُوا إِلى ما كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ * انْطَلِقُوا إِلى ظِلٍّ ذی ثَلاثِ شُعَبٍ * لا ظَلیلٍ وَ لا یغْنی مِنَ اللَّهَبِ * إِنَّها تَرْمی بِشَرَرٍ كَالْقَصْرِ * كَأَنَّهُ جِمالَتٌ صُفْرٌ * وَیلٌ یوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبین (1) «واى بر تكذیبكنندگان در آن روز* بروید به سوى همان چیزى كه آن را تكذیب مىكردید * بروید به سوى [آن] سایۀ سه شاخه * نه سایهدار است و نه از شعله [آتش] حفاظت مىكند * [دوزخ] چون كاخى [بلند] شراره مىافكند * گویى شترانى زرد رنگ هستند * واى بر تكذیبكنندگان در آن روز.»
در آیۀ بیست و نهم سورۀ مرسلات از زبان ملائک نقل شده که به مردم میگویند به سوی کسی [امیرالمؤمنین (علیه السلام) ] بروید که در دنیا او را تکذیب میکردید. لذا همۀ مردم به سوی امیرالمؤمنین (علیه السلام) هجوم میآورند تا بلکه شفاعت حضرت شامل حال ایشان شود. زمانی که به قسیم النار و الجنه رسیدند، حضرت به آنها میفرمایند که به سوی آن سایۀ سه شعبه [ابوبکر و عمر و عثمان] بروید. (2)سایهای ندارد و از لهب آتش حفظتان نمیکند. (یعنی با وجود اعتقادی که به آنها داشتید، حالا آنها باید شما را نجات دهند؛ در حالی که قدرتی بر این کار ندارند.)
در سورۀ مبارکۀ قاف نیز در آیهای به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و
امیرالمؤمنین (علیه السلام) گفته میشود که بر در جهنم بایستید و هر که را با شما دشمنی داشته، به آتش افکنید. این خبر در سورۀ مبارکۀ قاف و در آیۀ شریفۀ بیست و چهارم و با ضمیر مثنی ذکر شده است:
أَلْقِیا فی جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنید (1) «(شما دو نفر) هر كافر سرسختى را در جهنّم فرو افكنید.»
آیا وقت آن نرسیده است که بدانیم این بیعت، بیعت ظلم و جور بوده و ستمی که به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) روا داشتهاند، دامنگیر همۀ آحاد بشر تا روز ظهور موفور السرور حضرت صاحبالزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) میباشد؟
خداوند در قرآن میفرماید:
هذا یوْمُ لا ینْطِقُونَ * وَ لا یؤْذَنُ لَهُمْ فَیعْتَذِرُونَ * وَیلٌ یوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبینَ (2) «این همان روزى است كه نمیتوانند سخن بگویند * و رخصت نمىیابند تا پوزش بخواهند * وای بر تكذیبكنندگان در آن روز.»
حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای جهت نجات خلایق از جهل و خروج آنان از زندگی ناپاک، در پوشش لباس بشریت در آمد و سفرۀ احسانش در سراسر گیتی گسترده شد. اما بشر دیو صفت و منافق نخواست که نور ایشان بر ظلمت فائق آید. حضرت صدیقه (علیها السلام) در خطبۀ فدکیه درباره منافع عظیم پایداری بر بیعت با حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) چنین فرمودند:
«به خدا سوگند، اگر از بهدستگرفتن حکومتی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) سپرده است خودداری میکردند، حضرتش تمام امور را به دست با کفایت خویش گرفته و مردم را در کمال آرامش راه میبرد. به گونهای که نه خشونتی در کار باشد و نه احدی به زحمت افتد. او مردم را برچشمههای جوشان گوارایی راهنمایی مینمود كه نه طغیانی داشته باشد و نه آلودگی. بدینگونه همگان را از آب حیات سیراب مینمود و در ظاهر و باطن، بدون هیچگونه غش و دورویی و تقلبی خیرخواه مردم بود. نه برای خویش ثروتی میاندوخت و نه خود را غرق نعمتهای دنیوی مینمود. جز به مقدار ضرورت به نعمتها دست نمیزد. آنگاه بود که مردمان طمعکارِ در حکومت و قدرتطلبانِ دنیاپرست و شیفتگان ریاست از زاهدان بیزار از دنیا جدا میگشتند.» (1)
سپس ایشان آیه زیر را تلاوت فرمودند:
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا یكْسِبُون (2) «اگر اهل آبادیها ایمان آورده و تقوا میگزیدند، برکات آسمانها و زمین را بر آنها میگشودیم؛ اما آنان تکذیب کردند و ما هم به واسطۀ اعمال بدشان ایشان را گرفتار نمودیم.»
امام صادق (علیه السلام) ریشۀ تمامی فسادها و بدبختیها را طمع اشخاص غیرمعصوم در امر حکومت و غصب خلافت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیان میدارند و در ذیل آیه ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَیدِی النَّاس (3)میفرمایند:
«ذَاك وَالله حِینَ قَالَتِ الْأَنْصَارُ: مِنَّا أَمِیرٌ وَ مِنْكُمْ أَمِیر.» (1)
«به خدا سوگند، این اتفاق (فساد در خشکیها و دریاها) همان زمانی افتاد که گفتند: امیر و حاکمی از قوم ما و امیر و حاکمی هم از قوم شما باشد.» (2)
آنان چون منبع خیر را کنار زدند و طالب شر شدند، خداوند متعال هم بنا به درخواست مخلوقات که راه سعادت را رها کرده و بدبختی را برگزیدند، آنها را آزاد گذاشت و به اقتضاء کرمش، كه مطیعان را نیکبختی عطا میکند و مانع از بدبختی شقاوتمندان نمیگردد، مانع اعمال آنها نشد؛ چراکه:
إِنَّ الله لا یغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یغَیرُوا ما بِأَنْفُسِهِم (3) «همانا خداوند سرنوشت قومی را تغییر نمیدهد، مگر اینکه خود را تغییر دهند.»
امام باقر (علیه السلام) در ذیل آیه وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِی (4)میفرمایند که گفتوگویی میان حضرت موسی (علیه السلام) و خدا صورت گرفت:
«يَا رَبِّ الْعِجْلُ مِنَ السَّامِرِيِّ فَالْخُوَارُ مِمَّنْ فَقَالَ مِنِّي يَا مُوسَى إِنِّي لَمَّا رَأَيْتُهُمْ قَدْ وَلَّوْا عَنِّي إِلَى الْعِجْلِ أَحْبَبْتُ أَنْ أَزِيدَهُمْ فِتْنَةً.» (5)
«خدایا! گوساله از سامری بود. صدای گوساله از کجا آمد؟ ندا رسید که
1) البضاعة المزجاة (شرح كتاب الروضة من الكافي)، ج1، ص544.
2) چرا مرا آفريدند؟، ص130؛ كافي، ج8، ص58.
3) سورۀ مبارکۀ رعد، آیۀ شریفۀ 11.
4) سورۀ مبارکۀ طه، آیۀ شریفۀ 85.
5) تفسير القمي، ج2، ص62؛ تفسير الصافي، ج3، ص317؛ البرهان في تفسير القرآن، ج3، ص773؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج13، ص210؛ تفسير نور الثقلين، ج3، ص390.
از من! آنگاه که دیدم مردم از پرستش من به سوی گوساله روی آوردند، دوست داشتم امتحان دیگری به آنها اضافه کنم.»
در تأیید این مطلب خواندن روایت دیگری نیز جالب است:
قُلْ مَنْ كانَ فِی الضَّلالَةِ فَلْیمْدُدْ لَهُ الرَّحْمنُ مَدًّا حَتَّى إِذا رَأَوْا ما یوعَدُون (1) «بگو کسانی که در گمراهی و کفر غوطهور میشوند خداوند به ایشان مهلت بیشتری میدهد تا از شهوات خود حداکثر لذت و بهرهمندی را ببرند و چون عذاب ما را به چشم خود ببیند و در دنیا گرفتار کیفر و عذاب شوند یا روز قیامت و ساعت رسیدگی به حساب و مجازات فرارسد، میفهمند که چه موقعیت خطیری دارند و چگونه در مقابل مؤمنین، پست و حقیر و بیچارهاند.»
امام صادق (علیه السلام) درباره این آیه شریفه فرمودند:
«پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قریش را به ولایت و محبت ما اهل بیت (علیهم السلام) دعوت فرموده؛ ولی آنها از ما رو برگرداندند. تمام ایشان در گمراهی و کفر غوطهورند و ایمان به ولایت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و ما نیاوردند. پروردگار آنها را مهلت داده و در گمراهی رها کرده است که از شهوات خود لذت برند تا مرگ ایشان را دریابد. در آن وقت میفهمند که چقدر پست و حقیر هستند.»
ابیبصیر گفت که معنای «حَتَّى إِذا رَأَوْا ما یوعَدُون» را از امام معصوم (علیه السلام) پرسیدم. ایشان فرمودند:
«مقصود از وعدهای كه خداوند به کافران داده، ظهور حضرت حجت (علیه السلام) است و مراد از «ساعت» خروج آن بزرگوار میباشد. كافران در آن روز مقام و منزلت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و فرزندانش را میفهمند و میدانند که بدترین مردمان عصر خود هستند و جایگاهشان آتش
1) سورۀ مبارکۀ مریم، آیۀ شریفۀ 75.
دوزخ است.» (1)
متأسفانه منافقین نخواستند که مردم در دنیا همانند بهشتیان زندگی کنند و تا امروز به واسطۀ آتشافروزی روز سقیفه، هر کسی که در دنیا برای زیستن پا گذاشته مثل این است که قدم در وادی جهنم نهاده است. تا زمانی كه با درخواست مؤمنین و اصرار در این امر، بهشت روی زمین به دست قائم آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پدیدار گشته و سراسر گیتی پر از صفا و صمیمت و عدالت شود.
هزار افسوس كه هنوز به دنیای باصفای زمان ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) نرسیدهایم و به دلیل ظلم و آتشافروزیهای سران سقیفه، باید بسوزیم. دوم مظلومِ امرِ امامت، امام حسن مجتبی (علیه السلام)، درباره روز سقیفه، خطاب به معاویه فرمودند:
«به خدا قسم، اگر مردم فرمان پروردگار و امر رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم) را شنیده بودند و پیروی میکردند (راجع به خلافت حضرت علی (علیه السلام))، همانا آسمانها برکات خود را برآنها نازل میساختند و زمین منافع و خیر و ثروت خود را ظاهر مینمود. حتی دو نفر از این امّت با یکدیگر اختلاف پیدا نمیکردند و تو ای معاویه، جرأت آن را نداشتی که طمع به امر خلافت کنی. لکن با کمال تأسف پیشینیان تو خلافت را از مرکز خود دور کردند و با اهلش (حضرت علی (علیه السلام)) به مخاصمه برخاستند، تا جایی که امروز تو و یارانت دست تجاوز دراز کردهاید و به امر خطیر خلافت مسلمین چشم طمع دوختهاید... و من اگر یاران و اصحابی با وفا و با ایمان میداشتم هرگز صلح نمیکردم. چون مردم ما را رها کردند و
1) تفسير جامع، ج4، ص336؛ كافي، ج1، ص431.
با غیر ما بیعت نمودند، جز صلح چارهای ندیدم.» (1)
آری، مردم ریاستطلب خیر را کنار زده و طالب شر شدند و چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) را تکذیب نمودند، خداوند هم آنها را در دنیا گرفتار نمود. نقل شده است كه حضرت زهرا (علیها السلام) خطاب به منافقین فرمودند:
«به شمشیرهای برنده، سلطۀ تجاوزگرانی ستمگر و خونخوارتر، هرج و مرجی فراگیر، حکومتی مستبد از ناحیۀ ظالمان و حکومتی که ثروتهای شما را بر باد میدهد و جمعیت شما را درو میكند، شادمان باشید.» (2)
این پیشگویی حضرت صدیقۀ طاهره (علیها السلام) پس از مدتی به وقوع پیوست و یزیدبنمعاویه (لعنت الله علیه) به مدینه لشکر کشید. لشکریانش بیش از هزار دختر باکره را بیسیرت کردند و پس از آن واقعه هزار بچه به دنیا آمد که پدری نداشتند. (3)همچنین حوادث و بلاهای گوناگونی بر آنها وارد شد: شخص پلیدی به نام مسلمبنعقبه از طرف یزید ملعون از شام به آنها حمله نمود. سپاهیان او مسجد را اصطبل اسبانشان قرارمیدادند و بچۀ شیرخوار را از بغل مادرش میگرفتند و آنچنان به دیوار میزدند که مغزش متلاشی میشد. چون مردم از بیعت با یزید ملعون استنکاف ورزیدند، شمشیر در میان مردم گذاشتند که در نتیجه به جز عدۀ محدودی که به کوهها پناه بردند، بقیۀ مردم کشته شدند. در کوچههای مدینه جوی خون جاری بود و اجساد کشتگان روی هم انباشته شده بودند. مورخین مینویسند:
«در این حادثۀ هولناک بیش از ده هزار نفر از مردم کشته شدند که در میان آنها عدهای از بزرگان مسلمین نیز بودند.» (1)
این بلا زاییدۀ سقیفۀ بنیساعده بود. البته این حوادث فقط برای عذاب مردم در دنیا بوده. اصل مؤاخذه در آخرت هویدا خواهد شد. در ادامه خطبه، بانوی مظلومه، صدیقۀ طاهره (علیها السلام)، میفرمایند:
«داغ خشم خداوندی بر آنها (شما) زده شده و آتش دوزخ کیفرتان میباشد. خدا از کردار شما آگاه است. نزدیک است که ستمکاران نتیجۀ اعمال خودشان را ببینند. (2)وَ سَیعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا أَی مُنْقَلَبٍ ینْقَلِبُون.» (3)
در سقیفه آتشی برای بشریت افروخته شد که کسی جز پسر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، توان خاموشکردن آن را نخواهد داشت. آتشی که لحظه به لحظه تاریکیها و تنگناهای بیشتری را به وجود خواهد آورد.
ابوحمزه میگوید از حضرت امام باقر (علیه السلام) تفسیر آیۀ شریفه فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَیهِمْ أَبْوابَ كُلِ شَیء (4)را سوال كردم. امام (علیه السلام) فرمودند که مراد از فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ هنگامی است كه ولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را ترك كردند و مراد از فَتَحْنا عَلَیهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَیء
این است که خدا درهای دولت را در دنیا به رویشان باز كرده و آنان را به ثروت دنیا مشغول ساخته است. خداوند میفرماید که حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُون. (1)یعنی تا زمانی كه قیام قائم بر پا شود، چنان شود كه مردم گمان کنند هیچگاه فرمانروایی نداشتهاند. این معنای قول خداوند است كه میفرماید: «بَغْتَةً» و با نزول این آیه خداوند به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر میدهد. (2)
امید است که انشاءالله به زودی به دست فرزند امیرالمؤمنین (علیه السلام)، منتقم آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، شبِ تار غیبت به صبح صادق ظهور مبدل گردد.
إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیسَ الصُّبْحُ بِقَریب (3) «همانا وعدهگاه ایشان صبح است. آیا صبح نزدیک نیست؟»
متأسفانه بر اثر غفلت از یاد مهدی آلمحمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، باید در سیطرۀ شیاطین دنیا و در تاریکی نکبت، در آتش بسوزیم تا بنا به درخواست مؤمنان از خداوند، سلطنت شیطان خاتمه پیدا کند.
وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیهِمْ إِبْلیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَریقاً مِنَ الْمُؤْمِنین (4) «و به تحقیق که گمان ابلیس درباره آنان تصدیق شد. پس همگی از او تبعیت کردند، مگر گروهی از مؤمنین»
پس از شهادت خاتم الانبیا (صلی الله علیه و آله و سلم) و تصاحب حکومت به دست سران سقیفه، شیطان ملعون لباس سلطنت پوشید و لشکریان خود را جمع کرد و بالای منبر رفت و به آنها گفت:
«تا زمان قیام قائم آلمحمد (صلی الله علیه و آله و سلم) شادی و سروری کنید که فرمانبرداران و اطاعتکنندگان خدا اندک هستند.» (1)
آری، عدهای نگذاشتند که نور بر ظلمت فائق آید و کاری کردند تا ماه ولایت در پشت ابر نفاق پنهان گردد. امیرالمؤمنین (علیه السلام)، بیست و پنج سال، در سوگ ماتم پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) و همسر مظلومهاش اشک فراق و مظلومیت ریخت و در گوشهای منزوی باقی ماند. ابنابیالحدید، عالم سنی مذهب، مینویسد:
«من به ابوجعفر نقیب (یحییبنابیزید) گفتم که شگفتیام از علی (علیه السلام) است که چگونه در این مدت طولانیِ بعد از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) زنده ماند و با وجود آن همه کینههای قریش، جان سالم به در برد. ابوجعفر به من گفت که اگر او خود را به آن اندازه کوچک نکرده و به کنج انزوا نرفته بود، کشته میشد. او خود را از یادها برد و به عبادت و نماز و قرآن مشغول شد و شمشیر را به فراموشی سپرد. گویی خطاکنندهای است که توبه کرده و به سِیْر در زمین پرداخته یا راهبی در کوههاست. از آنجا که به اطاعت حاکمان زمان پرداخت و خود را در برابر آنان کوچک کرد، او را رها کردند. اگر چنین نکرده بود او را به قتل میرساندند.» (2)
البته شایان ذکر است که همۀ این کوچکیها و خاموشیها برای بقای مکتب اسلام بوده است و ایشان با انزوای خویش در دوران جور توانستند دین را زنده نگاه دارند. خود حضرت میفرمایند:
«ايْمُ اللَّهِ لَوْ لَا مَخَافَةُ الْفُرْقَةِ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ وَ أَنْ يَعُودُوا إِلَى الْكُفْرِ وَ يُعَوَّرَ الدِّينُ لَكُنَّا قَدْ غَيَّرْنَا ذَلِكَ مَا اسْتَطَعْنَا.» (1)
«سوگند به خدا! اگر بیم آن نبود که مسلمانان به کفر بازگردند و دین صدمه ببیند، بیگمان تا آنجا که توان داشتیم این وضع را دگرگون میساختیم.»
همچنین فرمودند:
«فَوَاللَّهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي وَ لَا يَخْطُرُ بِبَالِي أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ ص عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّي... حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَيْنِ مُحَمَّدٍ ص فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَايَتِكُم.» (2)
«به خدا سوگند، حتی فکرش را هم نمیکردم که پس از پیامبر عرب خلافت را از خاندان او برکند و مرا از عهدهدارشدن آن باز دارد... تا آنکه دیدم گروهِ واپسگرایِ از اسلام برگشتهای مردم را به نابودی دین محمد فرامیخوانند. پس ترسیدم که اگر اسلام و مسلمانان را یاری نکنم، شاهد رخنهای یا زیر و رو شدنی در آن باشم که مصیبت آن بر من سختتر از محرومماندن از خلافت بود.»
امام باقر (علیه السلام) در تفسیر آیۀ شریفۀ وَ قالَ الرَّسُولُ یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا
هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً (1)میفرمایند: «امیرالمؤمنین (علیه السلام) در خطبۀ مفصلی میفرمایند که من آن ذکری هستم که مردم از یاد بردهاند. من آن راهی هستم که مردم از آن منحرف شدهاند. من آن ایمانی هستم که مردم از آن محرومند. من آن قرآنی هستم که متروک مانده. من آن دینی هستم که تکذیب شده است.» (2)
آری، حقیقت قرآن ایشان بودند که فرمودند:
«أنا ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجید.» (3)
«قاف و قرآن مجید من هستم.»
پیامبرگرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز عید غدیر فرمودند:
«آیهای در قرآن نازل نشده، مگر آنکه حضرت علی (علیه السلام) در آن آیه داخل است و آیۀ مدحی نیست، مگر آنکه در وصف اوست.» (4)ای مردم، فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) نزد خداست و فضائل حضرت در قرآن به قدری است که شمردنی نمیباشد. هر کس فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) را برای شما گفت و شناختید، او را تصدیق کنید.» (5)
یونسبنعبدالرحمان روایت كرده است كه:
«خدمت امام رضا (علیه السلام) شرفیاب شده و عرض كردم که جمعی از شما پرسیدهاند نام مبارك حضرت علی (علیه السلام) در كجای قرآن است. ایشان در
1) سورۀ مبارکۀ فرقان، آیۀ شریفۀ 30.
2) تفسير جامع، ج5، ص34؛ كافي، ج8، ص28.
3) الفضائل، شاذانبنجبرئیل قمی، ص3؛ عیون المعجزات، حسینبنعبدالوهاب، ص2؛ مدینة المعاجز، سیدهاشم بحرانی، ج1، ص248؛ سورۀ مبارکۀ قاف، آیۀ شریفۀ 1.
4) تفسير جامع، ج5، ص34؛ تفسير ابوالفتوح، ج14، ص218؛ بحار الأنوار، ج37، ص219.
5) تفسير جامع، ج1، ص85؛ بحار الأنوار، ج37، ص219.
پاسخ، آیۀ شریفۀ وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیّا (1)را قرائت فرمودند.»
سپس امام رضا (علیه السلام) فرمودند:
«این آیه به نام مبارك آن حضرت صراحت دارد.» (2)
خط خط قرآن پر شده از فضائل و مقامات محمد و آلمحمد (صلی الله علیه و آله و سلم) كه مفسر حقیقی میتواند از ظاهر قرآن باطن آن را بیان كند. امام باقر (علیه السلام) فرمودهاند:
«قرآن را فقط كسی میداند كه مخاطب به قرآن باشد و آن ما اهل بیت (علیهم السلام) هستیم.» (3)
امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«هر كه به رأی خود قرآن را تفسیر كند، به خداوند افترا بسته است و هر شخصی بدون علم به روایات و آیات فتوا بدهد، فرشتگان آسمان و زمین او را لعنت كنند. هر بدعتی نوعی گمراهی است و هر نوعی از گمراهی راه به سوی جهنم دارد.» (4)
امروز مفسر اصلی قرآن حضرت مهدی (علیه السلام) میباشد. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره ایشان میفرمایند:
«در حالی كه مردم به نام تفسیر، نظریههای گوناگون خود را بر قرآن تحمیل میكنند، او اندیشهها را تابع قرآن میسازد.» (5)
مظلومیت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) با شهادت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شروع
شد. با شهادت رسول ختمی مرتبت (صلی الله علیه و آله و سلم) تمامی بلاها بر ایشان فرود آمد. مضاف بر اینکه درد هجران، خود، مصیبتی بزرگ بود. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در فراق پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمودند:
«ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، پدر و مادرم به فدای تو. با مرگ تو رشتهای پاره شد که در مرگ دیگران اینگونه قطع نشد. با مرگ تو رشتۀ پیامبری و نزول وحی و آمدن اخبار آسمانی گسست. مصیبت تو مرا پیوسته عزادار کرد. اگر مرا به شکیبایی امر نمیکردی و از بیتابی نهی نمیفرمودی، آنقدر گریه میكردم كه اشکهایم تمام شود. این درد جانكاه همیشه در وجودم میماند و اندوهم جاودانه میشود.... چه باید کرد که نمیتوان زندگی را از سر گرفت و مرگ را به عقب انداخت. پدر و مادرم به فدای تو، ما را در پیشگاه پروردگارت یاد کن و در خاطر خود نگاه دار.» (1)
با این اوضاع دلخراش، ایشان هنوز از غم جانكاه و فقدان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و مصیبت عظمای شهادت همسر مظلومهاش فارغ نگشته بود که دشمنان با ایجاد مشکلاتی بزرگ، ضربههای متعددی بر پیکرۀ دین و امامت وارد نمودند. حضرت در خطبهای اینچنین غم دل خویش را ابراز فرمودند:
«آگاه باشید! به خدا سوگند که ابوبکر جامۀ خلافت را بر تن کرد، در حالی که میدانست جایگاه من در برابر حکومت اسلامی چون محور آسیاب است به آسیاب. او میدانست که سیل علوم از دامن کوهسار من جاری است و مرغان دور پرواز اندیشهها به بلندای ارزش من نتوانند پرواز کرد. پس من ردای خلافت را رها کرده و دامن جمع نموده و از آن کناره گرفتم و در این اندیشه بودم که آیا به تنهایی برای گرفتن حق
1) نهج البلاغه، ترجمۀ محمد دشتي، خطبه 235.
خود به پا خیزم؟ یا در این محیط خفقان و تاریکی که به وجود آوردهاند صبر پیشه سازم؟ که پیران را فرسوده، جوانان را پیر و مردان با ایمان را بیایمان میكند. پس از ارزیابی درست، صبر و بردباری را خردمندانهتر دیدم. پس در حالی که گویا خار در چشم و استخوان در گلو داشتم صبر کردم و با دیدگان خود مینگریستم که میراث مرا به غارت میبرند. تا اینکه ابابکر به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطاب سپرد.» (1)
سپس حضرت با بیان بیزاری از ریاست، دلیل پذیرفتن حکومت را اظهار میفرمایند:
«وَ الله مَا كَانَتْ لِی فِی الْخِلَافَةِ رَغْبَةٌ وَ لَا فِی الْوِلَایةِ إِرْبَةٌ وَ لَكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِی إِلَیهَا.» (2)
«به خدا سوگند که من به خلافت رغبتی نداشته و به ولایت بر شما علاقهای نشان نمیدادم و این شما بودید که مرا به آن دعوت كردید و آن را بر من تحمیل.»
حضرت در خطبۀ دیگری چنین فرمودند:
«شما همانند مادران تازه زاییدهای که به طرف بچه خود میشتابند، برای بیعت به طرف من هجوم آوردید. پیاپی فریاد میکشیدید که بیعت! بیعت. من دستان خویش را بستم؛ اما شما به اصرار آن را گشودید. من از دست درازکردن سر باز زدم و شما دستم را
1) نهج البلاغه، خطبه 3؛ الأمالي، طوسي، ص373؛ بحار الأنوار، ج29، ص516؛ مناقب آلأبيطالب (علیهم السلام)، ابن شهر آشوب، ج2، ص204؛ شرح نهج البلاغة، ابنأبيالحديد، ج1، ص151 و 155.
2) نهج البلاغه، خطبه 205؛ نهج البلاغه، صبحي صالح، ص322 و 745؛ شرح نهج البلاغة، ابنأبيالحديد، ج11، ص7؛ بحار الأنوار، چاپ بیروت، ج32، ص50؛ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة، خوئى، ج13، ص57.
کشیدید.» (1)
همچنین فرمودند:
«روز بیعت فراوانی مردم چون یالهای پشت کفتار بود. از هر طرف مرا احاطه کردند، تا جایی كه نزدیک بود حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) لگدمال بشوند. ردای من از دو طرف پاره شد. همچون گلههای انبوه گوسفند مرا در میان گرفتند. اما آنگاه که بپا خاستم و حکومت را به دست گرفتم، جمعی پیمان شکستند و گروهی از اطاعت من سر باز زده، از دین خارج شدند و برخی از اطاعت حق سر بر تافتند.
سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان مرا آفرید، اگر حضور فراوان بیعتکنندگان نبود و یاران حجت را بر من تمام نمیکردند و اگر خداوند از علما پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگی ستمگران سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهایش میساختم و آخر خلافت را با کاسه اول آن سیراب میکردم.
[مخالفان و دشمنان اسلام] منزلت بزرگ مرا کوچک شمردند و اتفاق نمودند تا در خلافتی که مخصوص من است، با من، نزاع کنند.» (2)
زمانی که حضرت خبر حملۀ سپاه معاویه به شهر انبار را شنیدند، در خطبهای مردم را به جهاد فراخواند؛ اما آنان از جای نجنبیدند. حضرت در این وقت فرمودند:
«ای مرد نمایان نامرد! اندیشههایتان چون کودکان و خردهایتان به مانند نوعروسان است. کاش شما را نمیدیدم و با شما آشنا نمیشدم. آشناشدنی که به خدا قسم پشیمانی به خود آورَد و غم و اندوه به بار
نشانَد. خدا شما را بکشد!
دلم را از چرک آکنده و سینهام را از خشم لبریز کردید و جرعههای اندوه را پیاپی به من نوشاندید و با نافرمانی و دستشستن از یاریام، تدبیر مرا تباه ساختید.» (1)
سپس حضرت برای آرامش قلب شیعیانشان در تمام عصرها، حکومت عدل و داد فرزندشان را نوید دادند:
«لَتَعْطِفَنَ الدُّنْیا عَلَینَا بَعْدَ شِمَاسِهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ عَلَى وَلَدِهَا.» (2)
«دنیا همچون شتر مادۀ بدخویی که به بچه خود مهربان گردد به ما روی میآورد.»
حضرت سپس این آیۀ شریفه را تلاوت نمودند:
وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثین (3) متأسفانه انسانهای جنایتکار، آیۀ بزرگ خدا و خلیفۀ او را کنار زدند. آیۀ بزرگ خداوند همانی است که امام باقر (علیه السلام) آن را در ذیل آیات شریفۀ 67 و 68 از سورۀ مبارکۀ «ص» معرفی فرمودند:
قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظیمٌ *أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُون (4) «ای رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم)، به امت خود بگو که او همان خبر عظیمی است که شما از وی دوری میجویید.»
وجود گرامی امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره این خبر عظیم میفرمایند:
«پروردگارم را آیتی بزرگتر از من و خبری عظیمتر از من نیست. ولی مردم از من اعراض میکنند.» (1)
حضرت درباره اعراض مردم از خود میفرمایند:
«خدایا، من این مردم را با پند و تذکرهای مداوم خسته کردم و آنها نیز مرا خسته نمودند. آنها از من به ستوه آمدهاند. من دل شکستهام. به جای آنان افرادی بهتر به من مرحمت فرما و به جای من بدتر از من را بر آنها مسلط کن. خدایا، دلهای آنان را آنچنان که نمک در آب حل میشود آب کن! به خدا سوگند! دوست داشتم به جای شما کوفیان، هزار سوار از بنیفراسبنغنم میداشتم.» (2)
حضرت در جای دیگری می فرمایند:
«لو وجدت أربعين ذوي عزم منهم لنا هضت القوم.» (3)
«اگر چهل نفر با اراده قوی از میان مردم مییافتم، قطعاً با قوم غاصب میجنگیدم.»
«لَا تُطِيعُونَ لِي أَمْراً حَتَّى [تَكْشِفَ] تَكَشَّفَ الْأُمُورُ عَنْ عَوَاقِبِ الْمَسَاءَة.» (4)
«شما فقط وقتی از من پیروی میکنید که کار از کار گذشته باشد.»
معاندان و منافقین حتی در زمانی که حضرت سعی در اجرای عدالت داشتند، مانع میشدند و برای حضرت مشکل ایجاد میکردند. زمانی که حضرت تصمیم بر عزل شریح از منصب قضاوت گرفتند، مردم کوفه در
مخالفت با این کار اظهار داشتند:
«او را عزل مکن؛ زیرا عمر او را نصب کرده است! ما با تو بیعت کردهایم تا چیزی از آنچه ابوبکر و عمر مقرر کردهاند تغییر ندهی.» (1)
همچنین میفرمایند:
«صَغَّرُوا عَظِيمَ مَنْزِلَتِيَ وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي أَمْراً هُوَ لِي.» (2)
«منزلت مرا کوچک شمردند و متحد شدند تا در خلافتی که مختص من بود، با من، به نزاع بپردازند.»
حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرمایند:
«مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ وَلَدَتْنِي أُمِّي.» (3)
«از روزی که از مادر متولد شدم همواره به من ستم شده است.»
یا در جایی دیگر میفرمایند:
«مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ اللَّه.» (4)
«از زمانی که پیامبر از دنیا رفت به من ستم شده است.»
یا فرمودند:
«كنتُ أرى أنّ الواليَ يَظلِمُ الرَّعيّةَ، فإذا الرّعِيّةُ تَظلِمُ الواليَ.» (5)
«میدیدم كه والى بر مردم ستم مىكند؛ اما اكنون میبينم كه مردم به والی ظلم روا میدارند.»
پس از آنکه حضرت به اصرار فراوان مردم حکومت را به دست گرفتند، مردم دوباره نفاق را در پیش گرفتند و انواع اذیتها را برای جلوگیری از پیشرفت عدالت انجام دادند.
آری، چون وجود مقدسش را به میدان کشیدند و نتوانستند متحمل عدالتش شوند، دورش را خالی کرده و سپس از پشت با خنجر بر قلب نازنیش حمله کردند. ایشان در خطبهای اینچنین اظهار درد و غصه نمودند:
«به اطرافم نگریستم. دیدم نه یاوری دارم و نه کسی از من دفاع و حمایت میکند. پس شکیبایی ورزیدم. کاری که دردناکتر از فرورفتن تیزی شمشیر در قلب است.» (1)
آن حضرت در خطبهای روش حکومتشان را اینچنین بیان فرمودند:
«لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ تَفَرَّقَ فِی الْبُلْدَانِ لَرَدَدْتُهُ عَلَى أَهْلِهِ فَإِنَّ فِی الْحَقِّ وَ الْعَدْلِ لَكُمْ سَعَةً وَ مَنْ ضَاقَ بِهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ بِهِ أَضْیق.» (2)
«به خدا سوگند، بیتالمالِ تاراجشده را در هر جایی که بیابم به صاحبان اصلی آن باز میگردانم. گرچه با آن ازدواج کرده یا کنیزانی خریده باشند؛ زیرا در عدالت گشایش برای عموم است و آن کس که عدالت بر او گران آید تحمل ستم برای او سختتر است.»
در یکی از شبها کنیز حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رواندازی را به آن
بزرگوار داد تا حضرت خودشان را گرم نگاه دارند. حضرت فرمودند که این قطیفه چیست؟ کنیز عرض کرد که از قطیفههای بیتالمال است. حضرت آن را نپذیرفتند و فرمودند که بقیۀ شب را با سرما میگذرانیم. (1)
در تقسیم غنائم به دست امیرالمؤمنین در یکی از جنگها، بعضی از اصحاب نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتند و شکایت کردند. حضرت به دفاع از امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرداختند و فرمودند:
«أَيُّهَا النَّاسُ لَا تَشْكُوا عَلِيّاً فَوَ اللَّهِ إِنَّهُ لَخَشِنٌ فِي ذَاتِ اللَّهِ.» (2)
«ای مردم، از علی شکایت نکنید. به خدا قسم که او در ذات خداوند و در راه خدا خشن است.»
جابربنعبداللّه تعریف میکند که پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خالدبنوليد را به عنوان سرپرست زكات بنىمصطلق كه طايفهاى از خزاعه بودند فرستاد. ميان او و آن طائفه در جاهليت كينهاى بود. پس خالد به آنان تاخت و چند تنشان را كشت و اموالشان را برداشت. چون پيامبر شنيدند كه او چه کاری كرده است، فرمودند که خداوندا، من از آنچه خالد كرده است به درگاه تو بيزارى مىجويم. آنگاه علىبنابىطالب (علیه السلام) را با اموالى به سوى بنىمصطلق فرستادند و به ایشان فرمان دادند كه ديۀ مردان كشته شدۀشان را به آنان بپردازد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) نزد آن طائفه رفتند و ديۀ مردان كشتهشده و اموال از كفرفتهشان را به آنان پرداختند. اندكى از پولی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت داده بودند ماند. پس حضرت به آنان فرمودند که آيا چيزى از
وسايل و اموالتان گم شده است؟ آنان گفتند که فقط كاسۀ سگانمان را گم كردهايم. حضرت هم باقىمانده آن مال را به آنان دادند و فرمودند که اين هم بهاى كاسۀ سگانتان و آن وسايلی كه گم شدنشان را فراموش كردهايد! (1)
عمروبنعلا میگوید:
«أَنَّ عَقِيلاً لَمَّا سَأَلَ عَطَاءَهُ مِنْ بَيْتِ اَلْمَالِ قَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ تُقِيمُ إِلَى يَوْمِ اَلْجُمُعَةِ فَأَقَامَ فَلَمَّا صَلَّى أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلْجُمُعَةَ قَالَ لِعَقِيلٍ مَا تَقُولُ فِيمَنْ خَانَ هَؤُلاَءِ أَجْمَعِينَ قَالَ بِئْسَ اَلرَّجُلُ ذَاكَ قَالَ فَأَنْتَ تَأْمُرُنِي أَنْ أَخُونَ هَؤُلاَءِ وَ أُعْطِيَكَ.» (2)
«زمانی که عقیل از برادرش، حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، مطالبه کمک نمود تا از بیتالمال چیزی به او بدهدند، حضرت به او فرمودندکه تا روز جمعه اینجا بمان و اقامت کن. وقتی که حضرت نماز جمعه را اقامه کردند، به عقیل فرمودند که درباره شخصی که به همۀ این جمعیت شرکتکننده در نماز جمعه خیانت کند، چه میگویی؟ عقیل گفت که میگویم بد مردی است. حضرت فرمودند که تو به من دستور میدهی تا به تمام مسلمانان خیانت کنم و از بیتالمال چیزی به تو بدهم؟»
امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«رُفِعَ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع رَجُلٌ مُسْلِمٌ اشْتَرَى أَرْضاً مِنْ أَرَاضِي الْخَرَاجِ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع- لَهُ مَا لَنَا وَ عَلَيْهِ مَا عَلَيْنَا مُسْلِماً كَانَ أَوْ كَافِراً لَهُ مَا لِأَهْلِ اللَّهِ
وَ عَلَيْهِ مَا عَلَيْهِمْ.» (1)
«مرد مسلمانی را که زمینی از زمینهای خراج را خریده بود را برای داوری نزد امیرمؤمنان (علیه السلام) بردند. امام فرمودند که سود او و سود ما و زیان او و زیان ما یکی است. چه مسلمان باشد، چه کافر. اگر چیزی برای مسلمان سود دارد برای غیر مسلمان هم دارد و اگر چیزی برای مسلمان زیان دارد برای غیر مسلمان هم دارد.»
امام باقر (علیه السلام) فرمودند:
«أَنَّ عَلِيّاً ع ضَمَّنَ رَجُلًا أَصَابَ خِنْزِيراً لِنَصْرَانِي.» (2)
«علی (علیه السلام) کسی را که به خوک فردی نصرانی صدمه زده بود، مجبور به پرداخت غرامت فرمود.»
عدالت آن حضرت آنقدر برافراشته شده بود که حتی حکما نیز از اجرای عدالتش مصون نبودند. حضرت در قضیۀ شگتانگیزی خطاب به قاضی بزرگ بصره که از عالمان و سخندانان بزرگ مکتب بود، فرمودند:
«إِنِّي رَأَيْتُ كَلَامَكَ يَعْلُو كَلَامَ خَصْمِك.» (3)
«تو را عزل کردم؛ چون دیدم که در برابر متهم صدایت را بلند میکنی.»
اكنون چون بحث عدالت پیش آمد برای مزیّننمودن این بخش، احادیثی چند از كتاب "خورشید اسلام چگونه درخشید"، تألیف مرحوم حاج باقر علمالهدی را متذكر میشویم:
«مردی از قبیلۀ خثعم امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) را دید كه نان را با
سبزی و سركه میخورند. به آن دو گفت که آیا شما چنین غذایی را میخورید، در حالی كه بیتالمال در اختیار شماست؟ فرمودند که تو از حضرت امیرالمؤمنین غافل هستی. (1)
عليبنابيرافع میگوید که من کاتب و نویسنده بیتالمال حضرت عليبنابیطالب (علیه السلام) بودم. در بیتالمال گردنبندی از لؤلؤ وجود داشت که در روز جنگ بصره به دست آمده بود. روزی دختر حضرت عليبنابيطالب (علیه السلام) کسی را پیش من فرستاد و به من گفت که شنیدهام در بیتالمال حضرت امیرمؤمنان گردنبندی از لؤلؤ وجود دارد و آن در اختیار تو میباشد. دوست دارم که آن را به عنوان امانت به من بدهی. ضمانت آن هم به عهدۀ من میباشد تا در ایام عید قربان خودم را به آن زینت دهم. علىبنابیرافع میگوید که کسی را نزد او فرستادم و گفتم که ای دختر على، گردنبند را به عنوان عاریهای که ضمان آن به عهدۀ تو باشد در اختیارت قرار میدهم. ایشان هم گفت که آری، امانتی که ضمانآور باشد و پس از سه روز آن را به تو برگردانم. علیبنابیرافع میگوید که من گردنبند را به او دادم. وقتی حضرت امیرمؤمنان (علیه السلام) گردنبند را بر گردن او ديدند آن را شناختند و به دخترشان فرمودند که این گردنبند از کجا به دست تو رسیده است؟ ایشان گفت که از ابنابیرافع، خازن بیتالمال، به عنوان عاریه گرفتهام تا در روز عید خود را با آن زینت کنم و سپس به او برگردانم. ابنابیرافع میگوید که حضرت امیرمؤمنان (علیه السلام) کسی را به دنبال
1) مناقب آلأبيطالب (علیهم السلام)، ابن شهر آشوب، ج2، ص108؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج41، ص113.
من فرستادند و من هم خدمت آن حضرت مشرف شدم و به من فرمودند که ای ابنابیرافع، آیا به مسلمین خیانت میکنی؟ به ایشان گفتم که به خدا پناه میبرم از این که به مسلمین خیانت کنم.
حضرت فرمودند که پس چگونه گردنبندی را که در بیتالمال مسلمين بود بدون اجازۀ من و رضایت مسلمانها به دخترم امانت دادی؟ گفتم که یا امیرمؤمنان، او دختر شماست و از من خواست که آن را به عنوان عاريه به او بدهم تا خودش را زینت کند. من هم گردنبند را به عنوان عاریهای که ضمانآور است و پس از سه روز به بیتالمال رد کند به او دادم و از مال خود ضامن آن شدم. من متعهد میباشم که آن را به بیتالمال برگردانم. حضرت فرمودند که همین امروز آن را برگردان و برحذر باش از این که دومرتبه مانند این کار از تو سر بزند که گرفتار عقوبت من خواهی شد.
سپس فرمودند که اگر دختر من آن را به عنوان عارية مضمونه نگرفته بود، اولین زن هاشمی میشد که دستش به جرم سرقت قطع میگردد. این تهدید حضرت امیرمؤمنان به گوش دخترشان رسید. وی به پدرش عرض کرد که ای امیرمؤمنان، من دختر شما هستم و پارۀ تن شما به حساب میآیم. پس چه کسی سزاوارتر از من به پوشیدن آن میباشد؟ حضرت به او فرمودند که ای دختر علیبنابیطالب، خودت را از حق دور مکن و از حق فاصله مگیر. آیا تمام زنان مهاجرین در این عید خودشان را به مثل این گردنبند زینت میکنند؟ سپس آن را از دخترشان گرفتند و به بیتالمال
برگرداندند.» (1)
كیست آن كسی كه بتواند در زندگی شخصی خود تا این مقدار عدالت را رعایت کند؟
انسانی با نزدیكترین افراد خویش با چنین قاطعیتی برخورد میكند، قهراً در زمینۀ تربیت دیگران و جلوگیری از سوء استفادۀ آنان نیز موفق خواهد بود.
زاذان میگوید که روزی قنبر ظرفهایی را كه از طلا و نقره ساخته شده بودند در میدان شهر خدمت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) آورد و گفت که شما همه چیز را تقسیم کردهاید. من هم اینها را برای خود شما مخفی كرده بودم.
حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند که وای بر تو. دوست داری آتش به خانه من بیفكنی؟ سپس حضرت شعری به این مضمون خواندند:
«این اموال چیزی است كه به دست من رسیده است و برگزیدۀ آنها در میان اموال است.
و هر كس چیزی به دست آوَرَد دستش را به سوی دهانش خواهد بُرد.»
این سخن كنایه از آن دارد كه هر كس چیزی به دست آورد برگزیدۀ آن را برای خود اختیار میكند؛ ولی من برگزیدۀ اموال را در میان آنها میگذارم و چیزی از آن را بر نمیدارم. (2)
كنیز حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نام «ام عثمان» میگوید که در میدان
کوفه به خدمت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مشرف شدم. در مقابل ایشان دسته گلی بود. گفتم که ای امیرالمؤمنین، از این دسته گل مقداری به من ببخشید تا با آن برای دخترم گردنبندی درست كنم.
حضرت فرمودند که این یك درهم را بگیر و برای خودت از بازار، گل تهیه كن. این گلهای خوشبو ملك همۀ مسلمین است. صبر كن تا من از سهمیۀ خویش به دخترت گردنبندی ببخشم. (1)
عبداللهبنزمعه از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مالی را از بیتالمال طلب كرد. حضرت فرمودند که این امكانات نه مال من است و نه مال تو؛ بلكه ملك همۀ مسلمین و غنائم جنگی میباشد. آنها اموالی هستند كه مسلمانان با شمشیر به دست آوردهاند. پس اگر تو نیز همراه آنها در جنگها شركت كردهای برای تو هم به مانند بهرۀ آنها خواهد بود. در غیر این صورت، آنچه مسلمانها با دست خود تحصیل كردهاند سزاوار دیگران نیست. (2)
عاصمبنمیثم خدمت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) شرفیاب شد. حضرت در حال تقسیم اموال بودند. عاصم گفت که ای امیرالمؤمنین، من پیرمردی هستم با سنّ و سال زیاد كه راهرفتن برایم دشوار شده است. به من كمكی بكن. حضرت فرمودند:
«به خدا قسم كه این اموال از دسترنج من و ارثِ پدرم نیست؛ بلكه امانتی است كه من آن را نگهداری میكنم. خدا رحمت كند كسی را كه
به پیرمردی کهنسال که تلاش و راهرفتن برای وی مشكل است كمك كند.» (1)
اكنون خردمندان را به داوری طلبیده و از اندیشمندان دقت بیشتری را تقاضا داریم تا بررسی كنند و بگویند که آیا حفظکنندۀ امانت با کسی که آن را تاراج میکند برابر است؟
بکربنعیسی میگوید که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:
«ای مردم كوفه، اگر از نزد شما رفتم و غیر از مركب و آن چیزی كه بر او افكندهام و این غلامم، چیزی را به همراه خود بردم، به شما خیانت کردهام.» (2)
حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) دست مبارك خود را بر شكم خویش میگذاشتند و میفرمودند:
«قسم به آن كسی كه دانه را شكافت و گیاه را از زمین رویانید و پدیدهها را ایجاد كرد، این ظرفی كه من در اختیار دارم (مراد حضرت از ظرف معدۀ ایشان است) هرگز كمترین چیزی از خیانت را در خودش جای نخواهد داد و هر آیینه از این دنیا در حالی خارج خواهم شد كه گرسنه باشم.» (3)
حضرت در خطبهای که در روز دوم خلافت ایراد کردند فرمودند:
«إِنَّمَا أَنَا رَجُلٌ مِنْكُمْ لِي مَا لَكُمْ وَ عَلَيَّ مَا عَلَيْكُم.» (4)
«همانا من نیز یکی از شمایم. هر حقی که برای شماست برای من هم هست و هر وظیفهای که بر شماست بر من نیز هست.»
شخصی از حضرت تقاضای کمک نمود. حضرت دستور دادند که هزار درهم به او بدهند. خدمتکار حضرت سؤال کرد که از طلا بدهم یا نقره. حضرت فرمودند که هرکدام برای او مفیدتر است؛ زیرا طلا و نقره نزد من سنگی بیش نیست. (1)
مصارف شخصی حضرت، حتی در زمان حكومت ظاهری ایشان، از محصولات ایشان در سرزمین «ینْبُع» كه ملك آن حضرت بود، میرسید. حضرت مردم را با نان و گوشت اطعام میكردند و خودشان نان با روغن زیتون میخوردند و غذای خود را با خرما تكمیل میكردند.
با این اوصاف امام صادق (علیه السلام) میفرمایند:
«أَنَّ عَلِيّاً ع أَعْتَقَ أَلْفَ مَمْلُوكٍ مِنْ كَدِّ يَدِهِ.» (2)
«علی (علیه السلام) با دسترنج خود هزار برده را آزاد کرد.»
آیا كسی كه گوشهای از عدالت و امانت او را اینچنین میتوان ترسیم كرد برای زمامداری شایسته است یا كسانی كه غاصبانه متصدی منصب خلافت شده و اموال مردم را چپاول میكردند؟
حضرت در خطبهای برای احقاق حق مظلومان چنین میفرماید:
«به خدا سوگند که داد ستمدیده را از ظالم بستانم و مهار ستمگر، هرچند که تمایل نداشته باشد، را بگیرم و به آبشخور حق وارد سازم.»
سپس به تنهایی و بدون یاورانی همعقیده و مؤمن زمام حکومت را برای برقراری عدالت به دست گرفته و به پیش میبردند. حضرت تنهایی خویش
را در عرصۀ اجرای عدالت اینچنین بیان میفرمایند:
«آنگاه که همه از ترس سست شدند و کنار کشیدند، من قیام کردم و آن هنگامی که همه خود را پنهان کردند، من آشکارا به میدان آمدم. در زمانی که همه لب فروبستند، من سخن گفتم و در آن وقتی که همه بازایستادند، من با راهنمایی نور خدا به راه افتادم. در مقام حرف و شعار صدایم از همه آهستهتر بود؛ اما در عمل برتر و پیشتاز بودم.
زمام امور را به دست گرفتم و جلوتر از همه پرواز کردم و پاداش سبقت در فضیلتها را بردم. همانند کوهی که تندبادها آن را به حرکت در نمیآورد و طوفانها آن را از جایی برنمیکند. کسی نمیتوانست عیبی در من بیابد و سخنچین جای عیبجویی در من نمییافت. ذلیلترینِ افراد نزد من عزیز است تا حق او را باز گردانم و نیرومندترینِ افراد در نظر من پست و ناتوان است تا حق را از او باز ستانم.» (1)
با این روحیۀ عدالتخواهانه و منصفانه بود که حضرت در زمان حکومت خویش توانستند پایینترین قشر جامعه را بالا بیاورد و با سرافرازی بفرمایند:
«ما أصْبَحَ بِاْلکُوفَةِ أحَدٌ الاّ ناعِماً، إنَّ أدْناهُمْ مَنْزِلَةً لَیَأکُلُ مِنَ البُرِّ وَ یَجْلِسُ فی الظِّلِّ وَ یَشْرَبَ مِنْ ماءِ الفُراتِ.» (2)
«همۀ مردم کوفه از رفاه برخوردار گردیدند؛ چون پایینترینِ آنها (یعنی فقیرترین افراد جامعه) نان گندم میخورد و سرپناه مناسب دارد و از آب سالم فرات مینوشد.»
البته سیرۀ حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نیز همینگونه است؛ چراکه میراثدار
امیرالمؤمنین (علیه السلام) هستند. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره حکومت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) میفرمایند:
«او روش عادلانه در حکومت حق را به شما مینمایاند و کتاب خدا و سنت پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) را که تا آن روز متروک مانده، زنده میکند.» (1)
وقتی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای عدل و قسط و مساوات یاری طلبیدند، عدهای به جای کمک، در برابر ایشان شمشیر کشیدند. برخی نیز به ایشان پشت كردند. برای روشنشدن این مطلب خطبهای که حضرت (علیه السلام) در آن از بیوفایی اصحاب مینالند را ملاحظه فرمایید:
«مُنِیتُ بِمَنْ لَا یطِیعُ إِذَا أَمَرْتُ وَ لَا یجِیبُ إِذَا دَعَوْتُ لَا أَبَالَكُمْ مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِكُمْ رَبَّكُمْ أَ مَا دِینٌ یجْمَعُكُمْ وَ لَا حَمِیةَ تُحْمِشُكُم.» (2)
«گرفتار کسانی شدهام که چون امر میکنم فرمان نمیبرند و چون آنها را فرامیخوانم اجابت نمیکنند! ای مردم بیاصل و ریشه، در یاری پروردگارتان برای چه در انتظارید؟ آیا دینی و یا غیرتی ندارید که شما را به خشم وادارد؟ در میان شما به پاخاسته، فریاد میکشم و از شما یاری میخواهم؛ اما به سخنان من گوش نمیسپارید و فرمان مرا اطاعت نمیکنید.
تا آن پیامدهای ناگوار آشکار شدند، نه با شما میتوان انتقام خونی را گرفت و نه با كمك شما میتوان به هدف رسید. شما را به یاری برادرانتان میخوانم، مانند شتری که از درد بنالد فریاد سر میدهید یا همانند حیوانی که پشتش زخم باشد حرکتی نمیکنید. تنها گروه اندکی به سوی من آمدند که آنها نیز ناتوان و مضطرب بودند. گویا
آنها را به سوی مرگ میکشانند و مرگ را با چشمانشان مینگرند. (1)ای مردم، هرگاه فرمان دادم اطاعت نكردید و هر زمان شما را دعوت كردم پاسخ ندادید. با کمک و عطایا شما را دعوت میکنم؛ ولی از اطراف من پراکنده میشوید.» (2)
حضرت هر کاری که میکردند محبت و عطایشان را با بیمحبتی جواب میدادند. این مظلومیت از بدو تولد با وجود مقدسش پیوند خورده بود. امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرمایند:
«مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ وَلَدَتْنِی أُمِّی.» (3)
«همواره من از روزی که مادرم مرا زایید مظلوم بودم.»
و میفرمودند:
«شما را دعوت كردم؛ اما پاسخی ندادید و از اطرافم پراكنده شدید.»
بیتوجهی به امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و فراموشی آن حضرت به منزلۀ پراکندهشدن از اطراف آن حضرت است. در آن روز پاسخ به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و نصرت ایشان، دستبردن به قبضۀ شمشیر بود و امروز دست به دعابرداشتن و زمینۀ تشریففرمایی وجود مقدس حضرت مهدی (علیه السلام) را با نشر مسئلۀ مهم انتظار، فراهمكردن است؛ چراکه هیچ عبادتی بافضیلتتر از این عبادت عظیم نیست که فرمودهاند:
«أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ انْتِظَارُ الْفَرَج.» (1)
خداوند در قرآن میفرماید:
وَ الَّذی جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِه (2) «و آن کسی که راستی (دین حنیف اسلام) را آورد و آن کس که او را تصدیق کرد.»
کسی که دین اسلام را آورد رسول ختمی مرتبت (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و کسی که ایشان را تصدیق کرد و اولین و بهترین مؤمن به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) لقب گرفت، حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود.
سپس خداوند میفرماید:
یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا الله وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقین (3) «ای کسانی که ایمان آوردهاید، تقوای خدا را پیشه کنید و همراه
صادقین باشید.»
این آیه صراحتاً دستور میدهد که از خدا بترسید و با صادقین باشید. مصداق صادق در آیۀ قبل ذکر شد. بقیۀ صادقین هم که ذوات مقدس (علیهم السلام) هستند. حالا از آن صادقان فقط آخرین صادق باقی مانده است.
یادنكردن از امام وقت غفلت از اساس دین تلقی میگردد. دینی که از همۀ ابعاد ظاهری كامل شده باشد ولی از معرفت و محبت به امام وقت بیبهره باشد مساوی با هلاکت است. به راستی که هر چیزی اثری دارد و اثر محبت به امام وقت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) یادنمودن آن عزیز و سوختن در فراقش است. اگر دوری از او دلمان را محزون نمیگرداند و گامی برای جستجویش برنمیداریم و بستر تشریففرمایی آن امام مظلوم را فراهم نمیسازیم، قطعاً دلمان از محبت ایشان خالی است؛ چراکه تشنه آب میطلبد و دل پر از محبت هم امام زمانش (علیه السلام) را خواهان است.
امام زمان (علیه السلام) بر اثر رأفتی که به شیعیانشان دارند همانند جد مظلومشان كه یاری میطلبیدند از ما همراهی میخواهند. طبق رهنمود عمومی روایات شریف، مرحلۀ ابتدایی یاری حضرت معرفت به نورانیت اوست.
دومین مرحله اجرای دستور «أَعِينُونَا بِالْوَرَعِ» است.
بنابراین لااقل برای رهایی خود از ظلمت نفس و واردشدن به دنیای نورانی مهدویت و عبور از فتنهها، با امام خود آشتی نماییم. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره این بلایا فرمودند:
«فتنه مردم را میسوزاند، همچنانکه آتش هیزم را. و چنان نرمشان
میکند که آسیاب گندم یا جو را.» (1)
یقیناً وعدۀ خداوند درباره کفران نعمت حق است. امام رضا (علیه السلام) فرمودند:
«عقوبت کفران نعمت سریعتر از همۀ گناهان دامنگیر انسان خواهد شد.»
آخرالزمان آبستن بلاهاست و این غضب یا تصمیم الهی (2)بر سراسر کرۀ خاکی سایه گسترانیده؛ چنانكه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرمایند:
«بر اثر نافرمانی و كفران نعمتِ ولایت پیامدهای ناگوار آشکار شده است.»
حضرت صدیقه (علیها السلام) در دفاع از حقوق امامش خطاب به همۀ مردم که کفران ولایت نموده بودند، فرمودند:
«شادمان باشید به شمشیرهای برّنده و سلطۀ تجاوزگرانی ستمگر و خونخوار و هرج و مرجی فراگیر.»
باید برای در امانماندن از بلاهای روزگار و رهایی از عذاب قبر و قیامت با امام وقت (علیه السلام) ارتباط قلبی ایجاد کرد. به فرمایش امام معصوم (علیه السلام) آیۀ ذیل اشاره به همین مطلب دارد:
یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا الله لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون (3) «ای کسانی که ایمان آوردهاید صبر کنید و ایستادگی ورزید و رابطه برقرار کنید و از خدا ترس داشته باشید تا رستگار شوید.»
امام محمد باقر (علیه السلام) دربارۀ این آیه فرمودند:
«اصْبِرُوا عَلَى أَدَاءِ الْفَرَائِضِ وَ صابِرُوا عَدُوَّكُمْ وَ رابِطُوا إِمَامَكُمُ الْمُنْتَظَرَ.» (1)
«بر انجام واجبات صبر کنید و در برابر دشمنتان ایستادگی داشته باشید و با امام زمانتان مرتبط شوید.»
پس با بصیرت و عقلی سلیم و قلبی منور میتوان ندای یاریطلبیدن امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را با گوش جان شنید. در حال حاضر که تمامی فضای کرۀ خاکی را ظلمت و بدبختی فراگرفته است، این فرمایش گهربار حضرت راهگشای ماست:
«وَ أَكْثِرُوا الدُّعَاءَ بِتَعْجِیلِ الْفَرَجِ فَإِنَ ذَلِكَ فَرَجُكُم.» (2)
«برای فرج من زیاد دعا كنید که گشایش امور شما در همین دعا است.»
امروزه آمادهسازی بستر ظهور مولا مهمترین فعالیت است و برای انجام این مهم باید بسیار دعا کرد؛ چراکه تحقق امر ظهور به ارادۀ خداوند متعال است و تحقق ارادۀ خدا و برآوردهشدن حاجات به دعاکردن بستگی دارد. خداوند متعال میفرماید:
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یتَضَرَّعُونَ (3) «رسولان خود را به سوی امتهای قبل از تو فرستادیم و ایشان را به
1) الغيبة، نعماني، ص27 و ص199؛ البرهان في تفسير القرآن، ج1، ص730؛ كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج3، ص303؛ إلزام الناصب في إثبات الحجة الغائب، ج1، ص56.
2) كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص485؛ إعلام الورى بأعلام الهدى، ج2، ص272؛ الوافي، ج2، ص425؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج52، ص92؛ إلزام الناصب في إثبات الحجة الغائب (علیه السلام)، ج1، ص381 و ص391.
3) سورۀ مبارکۀ انعام، آیۀ شریفۀ 42.
دشواری گرفتار ساختیم که شاید به سوی ما بازگردند و تضرع و زاری کنند.»
سپس حق تعالی علت بیتوجهی امتها به دعاکردن را اینچنین بیان میفرمایند:
«به خاطر اینکه دلهای ایشان سنگ شده و شیطان اعمالشان را بر ایشان زینت داده. پس چون پندهایی را که داده شده بود فراموش کردند، همۀ درها را برایشان گشودیم، به گونهای که به آن شاد شدند. پس ناگهان ایشان را گرفتیم و در اندوه و بلا فرو ماندند.» (1)
امام باقر (علیه السلام) درباره اهمیت دعا فرمودند:
«مَا شَیءٌ أَحَبَ إِلَى الله مِنْ أَنْ یسْأَل.» (2)
«هیچ چیزی نزد خداوند متعال محبوبتر از درخواست از درگاه او نیست.»
پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره سستی در دعا فرمودند:
«تَرْكُ الدُّعَاءِ مَعْصِیة.» (3)
«ترک دعا نافرمانی خداوند متعال است.»
تضرع و دعای هر مؤمنی در ظهور حضرت مؤثر است. اگر غیبت به مثابۀ طنابی محکم باشد، تضرع هر مؤمنی باعث از همگسستن رشتهای از این طناب قطور خواهد شد؛ چراكه نزدیکشدن به زمان ظهور، طبق آیۀ ذیل، به یک معنا، به دست شیعیان است:
إِنَّ الله لا یغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یغَیرُوا ما بِأَنْفُسِهِم (1) «همانا خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد، مگر آنکه در خودشان تغییر ایجاد کنند.»
یکی از مصادیق این آیۀ شریفه قوم حضرت موسی (علیه السلام) است که به فرمایش امام معصوم (علیه السلام) خالق یکتا به دلیل تضرع آنان، صد و هفتاد سال از چهارصد سال عذابی که برایشان مقرر فرموده بود را بخشید. (2)
امام صادق (علیه السلام) در این زمینه فرمودند:
«هَكَذَا أَنْتُمْ لَوْ فَعَلْتُمْ لَفَرَّجَ الله عَنَّا فَأَمَّا إِذَا لَمْ تَكُونُوا فَإِنَّ الْأَمْرَ ینْتَهِی إِلَى مُنْتَهَاه.» (3)
«اگر شما هم مانند آن قوم عمل کردید، بیتردید، خداوند فرج را میرساند و اگر چنین نکردید کار به آخرین حدّ خود خواهد رسید.»
منتهایِ ایمان فرجخواهی است و این مصداق آیۀ قرآن است:
الله وَلِی الَّذینَ آمَنُوا یخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور (4) پس از دست به دعابرداشتن است که از ظلمات غیبت به نور ظهور خواهیم رسید. در آن روز خدا به گونهای بندگی خواهد شد که هیچ شرکی وجود نخواهد داشت:
لا یشْرِكُونَ بی شَیئاً (1) در جای دیگر در اینباره چنین میفرمایند:
«اگر شیعیان با تضرع و ضجه و زاری فرج ما را بخواهند، خداوند فرج ما را میرساند؛ ولی اگر دست روی دست بگذارند، کار به نهایت خواهد رسید.» (2)
اگر امروزه مؤمنانی دلسوخته، از روی تفکری صحیح، نجات خویش را در ارتباط قلبی و دعا برای آمدن آن حضرت دیدند و تلاش وافر و خالصانه برای این دو امر نمودند، خوشا به حالشان؛ زیرا همانگونه که در زمان حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) جناب سلمان، ابوذر، مقداد و... متقیان واقعی بودند، امروز نیز پارسایان و متقیان یاران امام زمان (علیه السلام) خواهند بود. در ذیل آیۀ شریفۀ الم * ذلِكَ الْكِتابُ لا رَیبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقینَ *الَّذینَ یؤْمِنُونَ بِالْغَیبِ (3)از امام صادق (علیه السلام) سؤال شد که مراد از متقین و غیب چیست. حضرت فرمودند:
«مراد از متقین شیعیان حضرت علی (علیه السلام) میباشند و مراد از غیب حجت خدا، امام مهدی (علیه السلام)، است که غائب خواهد شد و شاهدش فرمایش خداست که میفرماید ٬میگویند چرا بر او آیتی از جانب خدا نیامد. بگو که غیب از آن خداست. پس منتظر باشید. من هم با شما منتظرم.٬» (4)
پس متوجه میشویم که مراد خدا از آیه همان حجت خداست. (5)
چون در این کتاب به کرات از لزوم دعا برای تعجیل در فرج و مداومت بر آن سخن به میان آمده، به جاست توضیحی در خصوص حقیقت آن بیان شود. لذا عناصر اصلی تحقق این عمل عبادی ارزشمند در چند بند بیان می شود:
ارزش هر عملی در محضر باری تعالی به میزان معرفت عبادتکننده بستگی دارد. معرفت آنچنان جایگاهی دارد که بدون آن اعتقاد به اصول دین مفهوم پیدا نمیکند و به همین جهت است که تقلید در اعتقادات جایز نیست و بر هر کسی واجب است که برای کسب معرفت به فراخور حال به دنبال تحصیل علم دین برود.
دعا عملی عبادی؛ بلکه هستۀ مرکزی عبادت به شمار میرود. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دعا را مغز عبادت دانستهاند. حال اگر این دعا برای تعجیل در ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشد، معرفت لازم برای دعاکردن بسیار مهمتر خواهد شد؛ چراکه هر کس بدون معرفت امام خود بمیرد به مرگ جاهلی مرده است.
بدیهی است که معرفت امام در شناخت اسم و نسب شریف ایشان خلاصه نمی شود؛ بلکه باید با تمسک به قرآن و تعالیم عترت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)
و تزکیه نفس با مفاهیم نورانی ولایت و نقش امام در تکوین عالم آشنا شویم.
در نوشتارهای حقیر در این کتاب و کتاب "معرفت به نورانیت ولی عصر" تلاش بر این بوده تا با مدد قرآن و روایات تفسیری اهلبیت در جهت بیان این معرفت قدمی برداشته شود.
هر اندازه به نور امام معرفت حاصل کنیم، به همان اندازه به فهم حقیقت ظهور نزدیک شدهایم. آنچه عموماً از ظهور در اذهان متبادر میشود به تشکیل حکومت جهانی و رفع تبعیض و استقرار عدالت اجتماعی مربوط است که البته چنین هم خواهد شد و این وعده الهی است که زمین را پر از عدل و قسط خواهد شد؛ لکن باید توجه داشت که ظلم عظیم شرک است و لذا محور اساسی ظهور آشکارشدن حقیقت توحید است که با رسیدن صبح و طلوع خورشید، تیرگیهای شرک در همۀ انواع و ابعادش محو میشود. وجود مقدس امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) خورشیدی است که خداوند به واسطۀ او به موجودات حیات می بخشد.
او خورشید عالم وجود است که از نور خدا مشتق شده. ذات مقدس خداوند والاتر از آن است که برای مخلوق درککردنی باشد؛ لذا خود را به وسیله این انوار نازلشده معرفی فرموده. چنآنچه در زیارت جامعه کبیر خطاب به امام معصومی که او را زیارت میکنیم عرضه میداریم که هرکس شما را شناخت خدا را شناخته است.
حال خداوند به همۀ انبیا و اوصیاء وعده داده و در همۀ کتب آسمانی تصریح فرموده که سرانجام از این نور که کنه نور و حقیقت نور و غیب عوالم است پردهای را کنار خواهد زد تا عقول کاملشده ظهور توحید را تماشا کنند.
وقتی که ظلم عظیم شرک با طیف وسیعش و در همۀ جهاتش نابود گردد، دیگر ظلم ها خود به خود از بین میروند؛ زیرا ظلم همخانۀ شرک است و در دیار موحدین جایی ندارد. شیعه با چنین درکی از ظهور منتظر است.
انبیا و اوصیاء مشقتهای بسیاری را تحمل کردند؛ ولی جز اقلیتی محدود، همگان، از حق رویگردان بودند. لذا امید این فرستادگان الهی به ظهور امامی است که ظهور او ظهور توحید است.
هیچ توضیحی بهتر از خود کلمۀ انتظار نمیتواند مفهوم آن را بیان کند. هر چه وابستگی و نیاز به محبوب بیشتر باشد دلتنگیِ در انتظار شدیدتر میشود. طفلی که از سر غفلت دست پدر را رها کرده و گم شده یا بچه آهویی که از مادرش جدا افتاده است، چگونه در اضطراب به سر میبرد؟ قطعاً شیعیان واقعی در زمان غیبت از آن طفل بیپناهتر و از این بچه آهو درماندهتر هستند! این در صورتی است که به محبوب خود معرفت داشته باشند و وابستگی همهجانبۀ خود را به وجود مقدس او دریافته باشند.
با توجه به مراتب فوق وقتی معرفت صحیح به نورانیت امام و معنای ظهور حاصل شد، حالت انتظار قلب مؤمن را مضطرب میسازد. او با تمام وجود بیچارگی خود را در دوران غیبت لمس میکند و مانند هر مضطرب بیچارهای دست به دعا بر میدارد و از درد هجران به درگاه خداوند زاری و استغاثه مینماید.
اگر درست توجه کنیم در مییابیم که در صورت تحقق بندهای فوق دو نتیجه فوقالعاده ارزشمند به دست میآید: بصیرت چنین شیعۀ منتظری دائماً رو به کمال میرود؛ دژ دفاعی او در مقابل رخنۀ فتنهها و شبهاتی که ایمانش را هدف گرفتهاند روز به روز مستحکمتر میشود.
لذا حضرت در توقیع شریف خطاب به اسحاقبنیعقوب فرمودند که زیاد برای فرج دعا کنید؛ چون فرج شما در آن است.
خداوند در حدیثی قدسی به حضرت داود میفرماید:
«ای داود، هرگاه خواستی به درگاه ما دعا کنی، مانند مادر فرزند مرده دست به دعا بردار.»
آنچه از ظاهر این حدیث قدسی فهمیده میشود این است که دعای شکسته و محزون به استجابت نزدیک است و اگر بخواهیم به این فهم سطحی اکتفا نکنیم و حداقل یک بطن از بطون بسیار آن را دریافت نماییم باید در آموزههای اهلبیت (علیهم السلام) و معیار ایشان در حدیث تدبّر کنیم؛ زیرا
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:
«لَا خَيْرَ فِي قِرَاءَةٍ لَيْسَ فِيهَا تَدَبُّر.» (1)
«در قرائتی که در آن تدبر نباشد خیری نیست.»
حضرت داود (علیه السلام) داغ مقدسی را در دل داشته است که خدا به ایشان فرمان میدهد تا این داغ را وسیلهای برای تضرع به درگاه حق قرار دهد. روایات تفسیری هم بیان میفرمایند که انبیا و تمام ملائکه؛ بلکه همۀ کائنات غمی جانگدازتر از قتل مذبوح خداوند با لب تشنه در کنار فرات نداشتهاند. این مضمونی است که با وجود تحریف صحف انبیای پیشین، در مأخذ باقیمانده آثار اهل کتاب به چشم میخورد.
کسی که داغدار این مصیبت بزرگ باشد، تا حصول فرج آرام نمیگیرد و دعای برای فرج در صدر خواستههای او قرار دارد. این مصیب بزرگ که باید وسیلهای برای اجابت دعای فرج باشد، همان مصیبت سیدالشهدا (علیه السلام) است.
باید مانند شخصی که در دریا در حال غرقشدن است دعا کنیم. این حالت هم فقط با یادآوری مصائب امام حسین (علیه السلام) در کربلا اتفاق میافتد. مؤید این مطلب فرمایش شخص گرامی امام عصر (علیه السلام) است که فرمودهاند:
«برای مؤمنی که یادآور مصیبتهای جدم، امام حسین (علیه السلام)، باشد و
1) اصول کافی، ج1، ص36.
سپس برای تعجیل فرج من دعا کند، دعا خواهم کرد.» (1)
باید بر مصیبتی گریست که حتی دورافتادن از آن مایۀ اشک و ناله و آه است:
«فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِی الدُّهُور... فَلَأَنْدُبَنَّكَ صَبَاحاً وَ مَسَاءً وَ لَأَبْكِینَّ عَلَیكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً.» (2)
«اگر روزگار مرا از تو دیرتر به عرصۀ وجود آورد و تقدیرات مرا از یاری تو باز داشت و من نتوانستم در جنگ با دشمن کینهتوز تو شرکت کنم، هر صبح و شام برای تو ندبه سر میدهم و به جای اشک خون گریه میکنم.»
امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«مصیبت ما اهلبیت (علیهم السلام) مصیبت شیعیان ماست. آنان برای صدمات واردشده بر ما گریان میشوند. با غم ما غمگین میشوند و با شادی ما شاد میگردد؛ پس ایشان با ما خواهند بود و از ما جدا نمیگردند.»
همچنین فرمودند:
«خدایا شیعیان ما از ما هستند. هر کس با یاد مصیبت ما گریان شود، خداوند او را عذاب نخواهد کرد.» (3)
موفقشدگان به دعا باید با دلی شکسته به راز و نیاز با پروردگار خود بپردازند و خواستار تعجیل در امر ظهور باشند. چه نیکوست که هر روز حداقل دقایقی به یاد مصائب حضرت اباعبدالله (علیه السلام) و حضرت صدیقه (علیها السلام) اشک بریزیزم. چه از طریق استماع روضه و چه از راه خواندن مقتل و
اشعاری در این زمینه، باید دل را از اندوه مملو کرد و سپس با اشکهای غلطان بر بدنهای تکهتکه شده و بدون سرِ ضجه کرد.
باید از گریختن مخدرات و کودکان خردسال، با لبان خشکیده و جگرهای تشنه و قلبهای پر از اندوه، اشک ریخت. همان زنان و کودکانی که:
«تَلْفَحُ وُجُوهَهُمْ حَرُورُ الْهَاجِرَات....» (1)
«چهرههایشان بر اثر گرما پوست انداخته بود و در بازار کوفه و شام سنگباران شده بودند و در زندانی بدون سقف سکنی داده شده بودند.»
در این هنگام است که باید دست به دعا برداشت و فرج منتقم خون آلالله را از خدای متعال درخواست کرد.
بیایید برای عرض تسلیت و همدردی با امیرالمؤمنین (علیه السلام) به خانۀ حزن حضرت رفته و با چشم دل مظلومهای را كه بر اثر ضرب و شتم دژخیمان، بیهوش، بر زمین افتاده را یاد کرده و با آه و ناله فریاد برآوریم:
«اللَّهُمعَجِّلْ لِوَلِیكَ الْفَرَج.»
حقیقت دعا برای ظهور مولای منتقم این است كه دعاكننده عظمت مصیبت غیبت را درك كرده و با حالی پریشان و از سویدای دل و با اشكی جاری خواستار آمدن منتقم شود و بداند که وعدۀ خدا حتمی است، چنانكه خداوند در آیات شریفۀ قرآن میفرماید:
1) بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج98، ص241.
ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَكُم (1) «مرا بخوانید تا دعایتان را اجابت كنم.»
وَعَدَ الله الَّذینَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیمَكِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذِی ارْتَضى لَهُمْ وَ لَیبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یعْبُدُونَنی لایشْرِكُونَ بی شَیئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون (2) «خدا به كسانى از شما كه ایمان آورده و كارهاى شایسته كردهاند، وعده داده است كه حتماً آنان را در زمین جانشین [خود] قرار دهد؛ همانگونه كه كسانى را كه پیش از آنان بودند جانشین [خود] قرار داد. و سپس آن دینى را كه برایشان پسندیده است به سودشان مستقر كند و بیمشان را به ایمنى مبدل گرداند، [تا] مرا عبادت كنند و چیزى را با من شریك نگردانند. هر كس پس از این به كفر گراید فاسق است.»
وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثین (3) «و خواستیم بر كسانى كه در زمین به استضعاف و ظلم کشیده شدهاند منت نهیم و آنان را پیشوایان [مردم] گردانیم و آنها را وارث [زمین] كنیم.»
وعدۀ خداوند حق است. بنابراین باید مانند مؤمنی واقعی دست به دعا
برداریم تا جزو هلاکشدگان نباشیم تا مولا (علیه السلام) در سرازیری قبر و صحرای محشر و عرصۀ حساب ما را شفاعت نماید.
حضرت امام حسن عسكری (علیه السلام) میفرمایند:
«وَ اللَّهِ لَيَغِيبَنَّ غَيْبَةً لَا ینْجُو فِیهَا مِنَ الْهَلَكَةِ إِلَّا مَنْ ثَبَّتَهُ الله عَزَّ وَ جَلَ عَلَى الْقَوْلِ بِإِمَامَتِهِ وَ وَفَّقَهُ فِیهَا لِلدُّعَاءِ بِتَعْجِیلِ فَرَجِه.» (1)
«به خدا سوگند، او غیبتی میکند که فقط ثابتقدمان در راه امامت و دعاگویان برای تعجیل در فرج او در امان خواهند ماند.»
خداوند در قرآن میفرماید:
أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیكُمْ یا بَنی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ *وَ أَنِ اعْبُدُونی هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ (2) «ای فرزندان آدم، آیا با شما عهد نکردم که شیطان را پرستش نکنید که او برای شما دشمنی آشکار است؟ و مرا بپرستید که این راه مستقیم است؟»
حضرت صاحبالزمان (علیه السلام) همان میثاقی است که خداوند از ما گرفته و بر آن تأکید نموده است:
«السَّلَامُ عَلَیكَ یا مِیثَاقَ الله الَّذِی أَخَذَهُ وَ وَكَّدَه.» (3)
در این عصر نیز خداوند متعال اعمال بندگان را بر حسب میزان ارتباط قلبی بندگان با حجتشان ارزش میدهد؛ زیرا امام (علیه السلام) طریق الی الله است و برای رسیدن به قرب و لقاء الله باید از این در وارد شد.
هر مؤمنی كه آینۀ وجودش بیشتر در برابر تابش نور پرفروغ مهدویت قرار گیرد، فیوضات بیشتری نیز در آینۀ وجودش جای خواهد گرفت. اگر كسی آینۀ وجودش را با تزئینات و زیورآلات زیبا جلوه دهد ولی صفحۀ آن غبار آلود باشد، نمیتواند در جذب نور آفتاب وجود امام (علیه السلام) موفق باشد. اگر انسانی ظاهر خود را به زیور آلات بیاراید، این کار هیچ تأثیری در ارزشگذاری روزه، نماز، علم و شرافت او ندارد. دقیقاً مانند كسی که اعمال صالح را انجام میدهد ولی قلبش از انتظار امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) خالی باشد
تقوا و اعمال صالح فقط زمانی قبول خواهند شد كه از گُل عبودیت مؤمن، عطر دلانگیز مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) استشمام گردد. امام صادق (علیه السلام) فرمودهاند:
«مِنْكُمْ وَ الله یقْبَلُ وَ لَكُمْ وَ الله یغْفَرُ.» (1)
«به خدا قسم فقط اعمال شما پذیرفته میگردد. به خدا قسم حق تعالی فقط شما را میآمرزد.»
زندهكردن افكار جامعه و روحیهدادن به مؤمنین و سوقدادن دلها به سوی امام مظلوم واجب است. در این راستا برای تقویت روحیۀ دینداری در شیعیان، با نقل ایثارگری یكی از اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) این مجموعه را زینت خواهیم بخشید. جناب ابیرافع جریان زیبایی را نقل فرمودهاند:
1) اصول كافي، ج3، ص131؛ الوافي، ج24، ص251؛ مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر (علیهم السلام)، ج3، ص109؛ مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم)، ج13، ص290؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج6، ص197.
«چون مردم پس از کشتهشدن عثمان با حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیعت نمودند و طلحه و زبیر خروج کردند و مرتد شدند، فرمایش پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به یادم آمد. از همین رو خانه و باغی را که در مدینه داشتم فروختم و با فرزندان خود از شهر خویش بیرون رفتم تا در رکاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) مشغول جهاد با دشمنان شوم؛ ولی محضر آن جناب را درك نکردم تا از بصره به کوفه وارد شدند. بعد به جنگ صفین و جنگ خوارج و نهروان رفته و در رکاب آن حضرت قتال مینمودم تا شهید شوم. تا اینكه امیرالمؤمنین (علیه السلام) در کوفه شهید شدند و من به مدینه برگشتم، در حالی که نه مالی داشتم و نه خانهای. امام حسن (علیه السلام) خانهای از خانههای حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و مقداری از زمینهای ینبوع را به من عطا نمودند تا با خانوادهام در آن جا سکونت نمایم.» (1)
عشق به امام آتشی است که همۀ آلودگیهای وجود را به صفا و نورانیت مبدل میسازد:
«روزی تعدادی از مردم یمن حضور پیغمبر گرامی (علیه السلام) شرفیاب شدند. آن حضرت درباره آنها فرمودند که اینان مردمی هستند با ایمانی ثابت و قلبی رقیق و از همین مردم گروهی در حدود هفتاد هزار نفر شمشیر زن مسلح از یمن بیرون میآیند و به یاری جانشین من میشتابند. سپس پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) شروع به تعریف و تمجید وصی خود پرداختند. آنها عرضه داشتند که اشتیاق شدیدی به شناسایی وصی شما داریم. او را معرفی بفرمایید.
حضرت فرمودند که اگر کسی با قلبی سلیم و بصیرتی نافذ به سوی او نظر کند، همانطور که مرا به عنوان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میشناسد، او را نیز خواهد شناخت. برخیزید و به جمع حاضرین نظاره نمایید. هر کس در قلب شما اثر گذاشت و دل شما را به سوی خویش جلب نمود، وصی من
1) تفسير جامع، ج2، ص287؛ تفسیر برهان، ج1، ص481.
است؛ زیرا خداوند دلهای گروهی از مردم را به سوی او و خاندانش میکشاند. سپس حضرت فرمودند که بار خدایا، تو دلهای گروهی از مردم را به سوی آنان مایل گردان. (1)
سپس نمایندگانی از طرف طوایف در میان صفوف اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به تفحص پرداختند. همین که به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسیدند توقف کرده و گفتند که دلهای ما به این شخص متمایل شده است. پس دست مبارک حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را گرفته و به نزد پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) آوردند و عرضه داشتند که به گمان ما وصی شما این بزرگوار میباشد.
پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند که به خدا قسم شما نخبۀ پاکیزگان و بندگان خدا هستید که پیش از معرفی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وصیاش را شناختید. صدای آنها به گریه بلند شد و گفتند که ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ! ما در میان جمعیت نگریستم و تجسس نمودیم. دیدار هیچ یک از این افراد اثری که دیدار علی (علیه السلام) بر قلب ما داشت، نداشت. ما بیاختیار مجذوب دیدار او شدیم. قلوب ما از مشاهده جمالش به طپش افتاد. آرامش خاطری برای ما پدید آمد که گویا او پارۀ جگر ماست. سینۀ ما از محبت او لبریز شد. گویی او پدر ماست و ما فرزندان اوییم. سپس پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) تأکید فرمودند که در ولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) پایدار بمانید.
جماعت مزبور با امیرالمؤمنین (علیه السلام) همراه شدند و در جنگ صفین در رکاب مولایشان شهید گشتند و بشارتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) راجع به شهادت و بهشتیشدن آنان داده بودند به وقوع پیوست.» (2)
کسانی که اینچنین به مولای خویش ارادت و محبت بورزند قطعاً به برکت امامشان آمرزیده و سعادتمند خواهند شد. آنان مصداق روایتی هستند که در ذیل آیۀ شریف لِیغْفِرَ لَكَ الله ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ یتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیكَ وَ یهْدِیكَ صِراطاً مُسْتَقیما (1)«تا خداوند برای تو گناه گذشته و آیندهات را بیامرزد و نعمت خود را بر تو به حد کمال برساند و تو را به راه راست هدایت کند.» نقل شده است. جناب مفضل روایت کرده است که شخصی از امام صادق (علیه السلام) معنای این آیه را پرسید. حضرت فرمودند:
«به خدا سوگند، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خیال گناهی را هم فکر نمیکرد؛ لکن خداوند ضمانت نمود که گناهان شیعیان حضرت علی (علیه السلام) را، چه گناهان پیش از نزول این آیه و چه بعد از آن را، بیامرزد.»
در روایتی دیگر نیز پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«یا علی (علیه السلام)، پروردگار گناهان شیعیانت را بر من حمل نمود و پس از آن تمام آنها را میآمرزد. معنای آیۀ فوق هم همین است.» (2)
محبت امیرالمؤمنین (علیه السلام) با هیچ چیزی عوض و قیاس نمیشود. شیخ صدوق (رحمة الله) در کتاب "امالی" نقلی جالب دارد:
«شخصی خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شرفیاب شد و عرض کرد که فلانی با یک سفر دریایی و با سرمایۀ کمی به چین رفت و خیلی زود برگشت و سود زیادی نصیب او گردید. آنقدر زیاد که خویشان و نزدیکان و دوستانش به او حسد ورزیدند.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند که ثروت دنیا هرچه زیادتر گردد برای صاحبش جز گرفتاری به بار نمیآورد. به دارندگان مال و ثروت غبطه نخورید. مگر آنهایی که ثروت خود را در راه خدا بخشش میکنند.
آیا به شما خبر ندهم از کسی که سرمایهاش از سرمایۀ رفیق شما کمتر بود و برگشت سرمایهاش خیلی سریعتر؟ و نگویم از خوبیهایی که خدا برای او در خزانه های عرش الهی نگهداری میکند؟
آن مرد عرض کرد که او را به من معرفی کنید. حضرت فرمودند که به این شخصی که میآید نگاه کنید. وقتی نگاه کردند، دیدند مردی از انصار است و لباسهایی کهنه به تن دارد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند که از این بندۀ خدا خوبیها و طاعتهایی امروز بالا رفته که اگر بر اهل آسمان و زمین تقسیم شود، کمترین بهرۀ هر یک از آنها این است که گناهانش آمرزیده شود و داخل بهشت گردد. (1)
اصحاب تعجب نمودند و عرض کردند که ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ! او چه کاری انجام داده است؟
حضرت فرمودند که از خودش سؤال کنید. کاری را که امروز انجام داده خواهد گفت. آنگاه همگی به او روی آوردند و گفتند که ای بندۀ خدا، بشارت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گوارایت باد. امروز چه عملی انجام دادهای که برای تو مقدار پاداشی بسیار نوشتهاند؟
آن مرد گفت که چون با تأخیر از خانهام خارج شدم، دیدم که به قرارم نمیرسم. برای همین با خود گفتم که خوب است به جای آن به چهرۀ دلربا و نورانی علیبنابیطالب (علیهما السلام) نگاه کنم؛ زیرا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده بودم که نگاهکردن به چهرۀ علی (علیه السلام) عبادت است. (2)
در این هنگام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند که آری، به خدا قسم که این کار عبادتی باارزش است. (1)تو از خانه بیرون آمدی تا دیناری برای مخارج عائلهات به دست آوری؛ ولی آن مال از دستت رفت. با خود گفتی که به جای آن بروم به چهرۀ علی (علیه السلام) نگاه کنم. تو در حالی که او را دوست داری و به فضائلش معتقدی این کار را انجام دادی. این برای تو بهتر از آن است که به اندازۀ دنیا طلای سرخ داشته باشی و آن را در راه خدا انفاق کنی. با هر نفسی که در مسیرت کشیدهای میتوانی هزار نفر را شفاعت کنی و خدا هم با شفاعت تو آنها را از آتش دوزخ نجات خواهد داد.» (2)
همچنین این ثوابها برای کسی که به زیارت قبور مطهر اهلبیت برود برقرار است. چنانکه فرمودهاند:
«مَنْ زَارَنَا فِی مَمَاتِنَا فَكَأَنَّمَا زَارَنَا فِی حَیاتِنَا.» (3)
«کسی که پس از وفاتمان ما را زیارت کند، مانند کسی است که در حیاتمان ما را زیارت نموده است.»
امام رضا (علیه السلام) میفرمایند:
«فَضْلُ زِيَارَةِ قَبْرِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع عَلَى زِيَارَةِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ كَفَضْلِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع عَلَى الْحُسَيْنِ ع.» (4)
1) الأمالي، صدوق، ص362؛ بشارة المصطفى9 لشيعة المرتضى (علیه السلام)، ج2، ص57؛ تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة (علیهم السلام)، ص828؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج38، ص198؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج14، ص522.
2) القطرة، ج1، ص362؛ بحار الأنوار، ج38، ص197؛ تأويلالايات، ج2، ص866.
3) المزار الكبير، ابنالمشهدي، 41؛ بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج97، ص124؛ مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج10، ص183؛ جامع احادیث الشیعة، بروجردی، ج12، ص291.
4) بحار الأنوار، ج97، ص262.
«برتری زیارت قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) به زیارت قبر امام حسین (علیه السلام) همچون برتری امیرمؤمنان (علیه السلام) بر امام حسین (علیه السلام) است.»
مؤلف کتاب "القطره" مینویسد که بعضی از اساتید بزرگوار ما با حدیثِ شریفِ «نگاهکردن به ضریح مقدس حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مستحب است.» فتوا دادهاند.
اكنون ما به انتظار دیدن چهرۀ نورانی و ملکوتی فرزند عزیزش، چشم به راه نشستهایم تا شاید خداوند روزگاری را که همۀ انبیا و ائمۀ اطهار (علیهم السلام) در انتظارش حسرت به دل ماندهاند و در شوق دیدار آن امام همام (علیه السلام) آه جانسوز از دل کشیدهاند، در دوران ما قرار دهد و باران رحمت مهدویت (علیه السلام) را به باریدن آورد.
به امید آن روز فرخنده و در انتظار خبری مهم چشم به راه ماندهایم و هر روزه خواستِ ظهور حضرتش را از دل بر زبان جاری میسازیم و میگوییم:
اللّهم عجل لولیك الفرج
اللّهم عجل لولیك الفرج
اللّهم عجل لولیك الفرج
اللّهم عجل لولیك الفرج
اللّهم عجل لولیك الفرج
قرآن مجید
نهج البلاغة (ترجمۀ صبحى)
1.کافی، کلینی، محمدبنیعقوب، انتشارات اسوه، چاپ 11، سال 1389ش.
2.بحارالأنوار، علامه مجلسی، محمد باقر، موسسة الوناء بیروت لبنان، س 1404ﻫ.ق.
3.کمال الدین و تمام النعمة، صدوق، محمدبنعلیبنحسین بابویه، انتشارات دار الکتب اسلامی قم، چاپ دوم.
5.البرهان، الزركشى (وفات 794)، جماعت عامه، سال چاپ: 1376ش - 1957م، دار إحیاء الكتب العربیة، عیسى البابی الحلبی و شركائه.
مشارق الأنوار، حافظ رجب البرسی، ذوى القربی 1427ﻫ.ق.
تأویل الآیات، سیدشرفالدین حسینی استرآبادى (940ه.ق)، جامعۀ مدرسین قم.
مشارق الأمان و لباب حقایق الایمان، حافظ برسی، رجببنمحمد، تاریخ تألیف: قرن 9 ﻫ.ق، تاریخ کتابت: قرن 13ﻫ.ق، مشهد: سازمان كتابخانهها و موزهها و مركز اسناد آستان قدس رضوی، 1390ش.
اسرار آل محمد (علیهم السلام)، سلیمبنقیسهلالی، ترجمۀ اسماعیل زنجانی خوئی، انتشارات دلیل ما، چاپ 15، تابستان 1388ش.
غایة المرام، شیخ مفلح الصمیری.
المحتضر، حلى، حسنبنسلیمان، محقق: علی اشرف، المکتبة الحیدریة، نجف اشرف.
کامل الزیارات، جعفربنموسىبنقولویۀ قمى، انتشارات پیامبر حق.
تفسیر قمى، علیبنابراهیم قمى.
مدینة المعاجز، سیدهاشم بحرانی.
انوار نعمانیة، سیدنعمتالله جزائری، شرکت چاپ تبریز.
کنز الفوائد، ابوالفتح کراجکی، انتشارات دار الذخائر قم، 1410ﻫ.ق.
الوافی، ملامحسن فیض کاشانی، مکتب آقا امیرالمؤمنین (علیه السلام)، اصفهان.
بصائر الدرجات، حسینبنسلیمان حلی، طبعة الاولی.
مجمع البحرین، فخرالدین طریعی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی تهران، 1386ش و 1406ﻫ.ق.
إحقاق الحق (الأصل)، الشهید نورالله التستری (وفات 1019).
تفسیر حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام)، انتشارات مدرسۀ حضرت امام هادی (علیه السلام)، قم، چاپ اول.
امالی طوسی، شیخ طوسی (وفات460ﻫ.ق.)، انتشارات دار الثیقاف قم، 1414ﻫ.ق.
منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة (خوئی)، 21 جلدی، خوئی، حبیب الله بنمحمدهاشم، مکتبة الاسلامیة، تهران.
منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة (راوندی)، 3 جلدی، قطب
راوندی، سعیدبنهبة الله، کتابخانه حضرت آیت الله العظمى مرعشی نجفی، قم.
الغدیر، علامه امینی، عبدالحسین احمد امین نجفی، یازده جلدی.
مجمع البیان، فضلبنحسنطبرسی، انتشارات ناصر خسرو، تهران 1406ﻫ.ق.
البرهان، الزركشی (وفات 794)، جماعت عامه، سال چاپ: 1376ش - 1957م، دار إحیاء الكتب العربیة، عیسى البابی الحلبی و شركائه.
ارشاد، شیخ مفید، محمدبننعمان.
شرح نهج البلاغه، ابنابیالحدید، ابوحامد عبدالحمیدبنهبةاللهبنمحمدبنالحسین، بیروت.
فرائد الأصول، طبع جدید، 4 جلدی، انصاری، مرتضیبنمحمد امین، مجمع الفکر الإسلامی، قم.
امالی صدوق، محمدبنعلیبنحسینبنبابویه، انتشارات کتابخانه اسلامیه.
الغیبة، شیخ الطّائفة ابیمحمدبنالحسن طوسی (وفات: 460ﻫ.ق.)
غیبت نعمانی، ابنابیزینب نعمانی، دار الکتب الاسلامی، تهران، 1387ﻫ.ق.
اختصاص، شیخ مفید، محمدبننعمان.
مجموعۀ ورام، ورامبنابیقزاس، مکتبة فقیه، قم.
تفسیر عیاشی، ابونصر محمدبنمسعودبنعیاشی السلمی السمرقندی، مکتب علمیۀ اسلامی، تهران.
أسس التقوى لنیل جنة الماوى، کاشف الغطاء، علی، موسسۀ کاشف الغطاء، نجف اشرف.
جنة الماوى، حسینبنمحمد تقی نورى مازندرانی طبرسی، محدث نورى (متولد 14 دى 1217ش).
مکیال المکارم، موسوی، محمد تقی، انتشارات مسجد مقدس جمکران، چاپ هشتم، 1388ش.
نور الثقلین، عبدالعلیبنجمعة الحویزی، موسسۀ مطبوعات اسماعیلیان، قم، 1415ﻫ.ق.
بشارة الاسلام، سید مصطفیبنابراهی، کاظمی، مکتب مرتضویۀ، عراق.
القطرة، سیداحمد مستنبط، ترجمۀ محمد ظریف، نشر الماس نهم.
تفسیر جامع، حاج سیدابراهیم بروجردى، انتشارات انصار المهدى، چاپ اول، 1388ش.
جامعه در حرم اهل بیت (علیهم السلام)، شهیدی، ناصر، قم، تاریخ نشر: 25/12/1383.
جلوۀ قرآن و عترت در تفسیر صافی، محدث خراسانی، میرزا احمد، انتشارات مجمع ذخائر اسلامی، قم، چاپ 1384ش.
فاطمة الزهرا (علیها السلام)، گفتار علامه امینى.
اسرار موفقیت، مجتهدی سیستانی، مرتضی، انتشارت نشر الماس،
چاپ ششم، 1385ش.
مجموعۀ زندگانی چهارده معصوم (علیهم السلام)، حسین عمادزاده، تهران، تاریخ نشر: 16/7/1386.
حقوق از دیدگاه حضرت امام سجاد (علیه السلام)، مشایخی، قدرتالله، انتشارات انصاریان، چاپ سوم، قم،
385ش.
الإمام علی علیهالسلام فی آراء الخلفاء، فقیه ایمانی، مهدی، موسسة المعارف الاسلامیۀ، قم.
بانوى نمونۀ اسلام، امینی، ابراهیم، انتشارات نشر شفق، قم، چاپ 1372ش.
محسنبنفاطمه (علیهما السلام)، مهدى فاطمی، چاپ دوم، 1386ش.
چرا مرا آفریدند، حسن میلانی، انتشارات حضرت علی (علیه السلام)، چاپ اول، قم، 1384ش.
نقش ائمه (علیهم السلام) در احیاء دین، علامه سیدمرتضی عسکرى، ج 16، چاپ دوم، تهران، 1385ش.
خصائص الحسینیۀ، آیت الله شوشترى، شیخ جعفر.