تأثیر مجالس عزاداری در پیشبرد مبارزه های اسلامی

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : حسینی شیرازی ، محمد، 1305 - 1380.

عنوان و نام پدیدآور : تاثیر مجالس عزاداری در پیشبرد مبارزه های اسلامی/ تنظیم عبدالرسول مجیدی.

مشخصات نشر : تهران : بنیاد تعالیم اسلامی، 13.

مشخصات ظاهری : [32]ص.؛ 11 × 15 س م.

فروست : بنیاد تعالیم اسلامی؛ 6.

وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری.

یادداشت : این کتاب از سلسله سخنرانیهای حضرت آیت الله مجاهد حاج سید محمد حسینی شیرازی برای دانشجویان طلاب منتشر گردیده است.جمعه 11/ جمادى الأول / 1400 هج

موضوع : حسینی شیرازی، محمد -- سخنرانی ها

شناسه افزوده : مجیدی ، عبدالرسول ، گردآورنده

رده بندی کنگره : BP55/3 /ح553ت2 1300ی

رده بندی دیویی : 297/3924

شماره کتابشناسی ملی : 1672606

خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان

ویراستار کتاب: خانم سوگند حسن پور

تأثیر مجالس عزاداری در پیش برد مبارزه های اسلامی

بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

نقل شده از معصومین که مَنْ وَرَّخَ مُؤمِناً فَقَدْ أحْياهُ تاریخ اصلش از ورخ و ورّخ است که وزاوش منقلب به همزه و یا منقلب به الف شده، کسی که تاریخ قرار بدهد برای يك مؤمنی با نوشتن، یا به خواندن، او را زنده کرده.

جناب عالی که احوالات شیخ عبد الکریم حائری را می گوئید، یا می نویسید، این معنایش من ورّخ مؤمنا است، یعنی کسی که تاریخ مؤمنی را گفته یا نوشته باشد، خدا در نامه عمل شما ثواب احياء يك مؤمن می نویسد.

یعنی: اگر یک آدمی، آدمی را زنده بکند چه ثوابی دارد ومَنْ احْیاها فَکَانَّما احْییَ النّاسَ جَمیعاً کسی که

يك نفر را زنده بکند، مثل این است که تمام مردم را زنده کرده، کما این که اگر یک کسی، کسی را بکشد، مثل آن است که تمام مردم را کشته است فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً.

پس کسی که تاریخ يك مؤمن را بگوید یا بنویسد، آن مؤمن را زنده کرده، زنده کردن مؤمن به نصّ قرآن فَکَأَنَّمَا أَحْیَی اَلنَّاسَ جَمِیعاً خواهد بود، این روایت.

اما موضوع، هفته آینده به مناسبت وفات حضرت زهراء (علیها السّلام ) درس های حوزه علمیه تعطیل است.

این روزها این مجالس همان من ورخ مؤمنا است، یعنی

جناب عالی وقتی يك كتاب درباره حضرت زهرا (علیها السّلام ) بنویسید، شما با این کار ورّخت مؤمنة، اگر کسی تاریخ زندگانی حضرت زهرا (علیها السّلام ) را بنویسد یا بگوید، مثل این است که حضرت زهرا (علیها السّلام ) را زنده کرده، چه طور زنده کرده؟ چون انسان دو بعد دارد، يك بعد جسمی، و يك بعد به قول "انشتاین" زمانی که می گوید زمان بعد چهارم است، چون قبل از "انشتاین" غالبا قائل بودند به سه بعد، بعد طول، بعد عرض، بعد عمق، "انشتاین" آمد گفت ما يك بعد چهارم داریم، و آن بعد زمان است، مثل این که تا دیروز بودید، تا امروز هم هستید.

"انشتاین" می گوید : انسان، حیوان، جسم، هر کدام

چهار بعد دارد، حرف منطقی هم هست، و لذا غربی ها اسمش را می گذارند "زمکان، یعنی : - زمان و مکان،

زمان و مکان چهار تا بعد است، سه تا مربوط به مکان است یکی مربوط به زمان است

انسان دو بعد دارد: يك بعد جسمي، ويك بعد "سمعه" و" یاد بود "، " تاريخ ".

الآن ما اسم حضرت زهرا (علیها السّلام) را این جا می بریم، یعنی يك شعاعی است از آن حضرت، پس فَقَدْ أَحْیَاهَا.

شخص يك وقت احیاء می کند يك جسم را، يك وقت احیاء می کند يك سمعه را، و احیاء سمعه مهم تر از احیاء جسم است، چون جسم قیمت خاک را دارد، جسم خاك است، خدا صورت خاک را عوض کرده، به این شکل در آمده، کما این که سیب و پرتقال يك قدری خاک است، پس جسم يك مشت خاک است، نه این که حضرت آدم (علیه السّلام) تنها از خاك خلق شده ، من و شما هم از خاك خلق شده ایم، یعنی وقتی برگشت به 60 سال قبل کنید، ما يك مقدار خاك بوده ایم، باران باریده، از شکم این خاك علف روئیده شده، علف را گوسفند خورده گوشت شده، پدر گوشت گوسفند را خورده، خون شده، خون تحول به منی پیدا کرده، منی تحول به جنین پیدا کرده، جنین يك بچه شده ه، بچه بزرگ

شده، این جا نشسته، چهار روز دیگر هم که ما مردیم، می رویم زیر خاك، كما این که سیب و پرتقال و گلابی و لباس خاک می شوند.

خدا دستگاه دنیا را يك دستگاه چرخ و فلک قرار داده، همین طور دور می زند و می چرخد، ممکن است همی خانه ای که ما در آن هستیم، صدها هزار آدم قبل از ما در آن بوده اند و خاک شده باشند، همین دیوار خانه را چه کسی می گوید آدم نبوده، بشری بوده در قبرستان خاک شد، بعد خاکش را آورده اند، گل درست کرده اند، این دیوار شده، اتّفاقا روایت دارد که همین است.

پس يك بعد ما داریم، بعد جسمی، يك بعد و شعاع ما داریم شعاع تاریخی، همان طوری که شما يك آدم مریض را در بیمارستان خوب بکنید تا سلامتش را بازیابد از لحاظ جسمی سالم شده، اگر بالای منبر یا در کتاب نوشتید که شیخ عبد الكريم حائری، میرزای قمی، یا شیخ مفید، در هزار سال قبل این چنین مردی بوده، این طور کتابی نوشته، شما او را با نام زنده کرده اید، حتی آدم هائی که به جسم علاقه ندارند، مثل فلاسفه، اعتقاد دارند به بعد زمانی خودشان و بعد تاریخی خودشان.

حضرت ابراهیم (علیه السّلام) هم در قرآن همین را

گفت و فرمود: وَ اجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ دعای حضرت ابراهیم (علیه السّلام) این است: (خدایا کاری کن که مردم بیایند در این بعد سمعی و بعد ذکری و یاد بودی مرا شخصیّت بدانند) حضرت ابراهیم (علیه السّلام) نمی خواست او را شخصیّت بدانند برای کبریائی و تکبّر، بلکه برای این بود که مردم دور او جمع شوند و هدایت شوند.

پس اگر ما مجلس مصیبت حضرت زهرا (علیها السّلام) رفتیم و مجلس امام حسین (علیه السّلام) رفتیم، جشن پیغمبر (صلی الله علیه و آله) رفتیم، جشن حضرت صادق (علیه السّلام) رفتیم، در کتاب هایمان این ها را نوشتیم با عظمت یاد کردیم، ما آن ها را زنده کرده ایم، و روایت مَنْ وَرَّخَ مُؤمِناً فَقَدْ أحْياهُ بر ما تطبیق خواهد شد.

مستعمرین و یاران و دار و دسته آن ها ضدّ این کارند، یعنی: همیشه دستگاه طغیان ضدّ روضه خوانی هستند، و سعی می کنند با تمام قوا و وسائل مکر و حیله، این مجالس را از بین ببرند.

در ایران همه شما دیدید و یا شنیدید که پهلوی اوّل چه گونه ضدّ روضه بود.

(معلوم باشد در "پرانتز" يك كلمه می گویم):

روضه را چرا روضه می گویند، شخصی به نام ملاّ حسین کاشفی، درصدها سال قبل، يك كتاب نوشت، اسم کتاب را

گذاشته" روضة الشهداء"،" روض" یعنی: باغ، "روضه" هم یعنی: " باغ ".

ملاّ حسین کاشف، ظاهرا از آقایان سنّی ها باشد، چون من کتابش را که دیدم اسم امام حسین (علیه السّلام) را می گذارد " امير المؤمنين" ، می گوید: أمير المؤمنين حسين بن على وقتى آمد به کربلاء 000 و این رسوم آقایان سنّی ها است، چون شیعه ها به حضرت علی (علیه السّلام) فقط "أمير المؤمنین" می گویند.

ظاهرا ایشان سنّی بوده، این اوّل کتابی است که در دست ها زیاد واقع شده به نام "روضة الشّهداء"، آن وقت آقایان روضه خوان ها، و منبری ها، از روی این کتاب می خواندند، می رفتند بالای منبر دو یا سه صفحه از این کتاب می خواندند، لذا به آن ها "روضه خوان" گفته می شود، یعنی: آن آدمی که روضه را می خواند، یعنی آن کتاب را می خواند، در نتیجه کم کم این اسم "روضه خوان" روی آن ها مانده، به این علّت به آقایان منبری می گویند "روضه خوان"، مثل این که این آدم مخلص بوده، خدا خواسته اسمش باقی بماند، چون آدم مخلص هر طور آدمی که باشد، خدا يك قدری به اندازه اخلاصش به او آبرو می دهد.

خلاصه: این که هر وقت و در هر جا طاغی پیدا شده، به دستور ارباب هایش ضدّ روضه خوانی و منبر بوده، و می -

کوشیده که این دستگاه، که رمز "تشیع" و محبّت به اهل بیت عصمت و طهارت است بر چیده شود.

در ایران پهلوی ضدّ روضه بود (اوّلش او سر برهنه در عزاها می دوید) عاقبت (جشنی بپا در لیله عاشورا کرد).

اين يك داستان است درباره پهلوی اوّل چون اوّلش حقّه بازی می کرد، همه نوکرهای استعمار این گونه هستند، پیشانی را گل می مالید، و جلوی دسته عزاء، حسین حسین می گفت و می دوید، بعد هم روضه ها را منع کرد، و روضه خوان ها را شکنجه داد، صاحب مجلس ها را شکنجه داد، و روز عاشورا جشن زنا گرفت و مجالس روضه و عزا را شدیدا منع کرد.

در عراق هم يك نفر دیگر پیدا شد به نام "یاسین هاشمی" و همین کار را کرد.

و هم چنین، شخص دیگری به نام "مصطفی کمال اتاتورك" در ترکیه ضدّ این دستگاه ها قیام کرد.

البّته این سه برادر با هم دیگر بودند، برادرهائی در کفر، نه برادرهای پدر و مادری، این سه را "انگلیس" ها يك وقت آوردند.

يك: مصطفی کمال آتاتورک در ترکیه.

دو: رضا خان قلدر در ایران.

سه: یاسین هاشمی در عراق.

و این ها هیچ منطقی نداشتند، و فقط سعی شان این بود که استعمار از آن ها راضی شود، گرچه تمام ملّت ناراضی باشد، چون منطق شان منطق انگلستان است، منطق آمریکا است، آتاتورك هم همین کار را در ترکیه کرد، چون ترکیه مملکت اسلامی بود، و نصف جمعیّت آن ها تقریبا " شیعه" است، یعنی ترکیه امروز 48 میلیون آدم دارد، که 2 میلیونش شیعه هستند، فقط شیعه های ترکیه دو قسم می باشند:

يك قسم شیعه های مثل ما.

و قسم دیگر علوی، این ها شیعه های واقعی بودند، و هیچ اشکالی در اعمالشان نبود، ولی سلطان سلیم قانونی که يك پادشاه جائر عثمانی بود، شیعه ها را می گرفت و به جرم تشیّع می کشت، حتّی در يك منطقه چهل هزار شیعه کشت، چرا؟ چون آن ها شیعه بودند، و در آن وقت تمام ملاّهایشان کشته شدند، مسجدهای شان خراب شد، چون عثمانی ها خیلی ظلم کردند، و لذا آن ها، مجبور شدند دین شان را مخفی کردند، لذا دین شان که مخفی، مسجد که ندارند، اجتماعات که ندارند، يك مشت خرافات وارد افکارشان شد، و از حقایق تشیّع دور شدند.

و متأسّفانه هنوز هم کسی به فکر نجات آن ها نیست،

علوی های ترکیه که تا الآن بیست میلیون می باشند، یعنی از چهل و هشت میلیون نفر ترکیه بیست میلیون اش" شیعه" هستند، حالا یا شیعه خراب، و یا شیعه صاف و درست.

روزنامه ای است در ترکیه صادر می شود که بالای روزنامه، عکس خیالی حضرت امیر (علیه السّلام) هست.

خلاصه: این که وقتی مصطفی کمال اتاتورك برادر پهلوی آمد به ترکیه، روضه خوانی ممنوع شد، هر کس روضه بخواند باید عذابش کرد، باید شلاّقش زد، چرا عراق این طور؟ ایران این طور؟ ترکیه این طور؟ حتّی هند هم همین طور بود، صد و پنجاه سال قبل.

باید بدانید که هند جزء بلاد اسلامیّه است، در دوران معاصر با امام زین العابدین (علیه السّلام) هند فتح شد، و بیش از هزار سال دست مسلمان ها بود، سیصد سال قبل انگلیس ها وارد هند شدند، البّته به دروغ و حیله و مکر وارد هند شدند، به اسم: "الشّركة الشّرقيّة" به عنوان این که آقا من تاجرم، با تاجر که کاری ندارند، بعد تجارت شان را وسعت دادند يك وقت ملّت هند ملتفت شدند که رفته اند زیر سیطره و نیروی استعمار انگلستان.

من به شما مردم مسلمان و متدّین توصیه می کنم که هیچ وقت مدح غربی ها و شرقی ها را نکنید، هر وقت خواستید

مدح يك چيز خوب شان را بکنید، در کنارش معاصی و بد بختی ها و مشکلات شان را هم بگوئید، وضع تأسّف بار فساد و بی بند و باری و آدم ربائی و فحشاء و منکرات شان را هم شرح دهید.

انگلیس ها وارد هند شدند، آن هم با ضرب شلاّق، يك نفری بود به نام سلطان "تیبو" سلطانی بود مسلمان و خیلی غيور، بدون اطّلاع از انگلیس ها ارتش جمع کرد، بعد هم این ها را مسلّح کرد، و وارد جنگ شد، و در این جنگ خودش و ارتش او کشته شدند، بعد انگلیس ها امر کردند به قتل عام عجیبی.

ارتش خون خوار این ها، زن را، مرد را، بچّه را، غریب را، دور و نزدیك را کشتند، به طوری که شهر خالی شد از بشر، و تمام جسدهای مردم در کوچه ها و خیابان ها ریخته بود، به طوری که کلاغ ها و عقاب ها، و شاهین ها، سگ ها، گرگ ها، از جنگل ها آمدند، و مشغول لاشه خواری شدند، بعد حاکم جدید انگلیس که آمد به هند به منطقه سلطان تیبو امر کرد دو چیز جریمه دارد:

یکی: خواندن قرآن، و درس دادن قرآن.

و یکی: خواندن روضه و پای روضه حاضر شدن، هر کس که قرآن بخواند و بچّه اش را نزد شیخ معلّم قرآن بگذارد، یا شیخی قرآن درس بدهد، ده سال زندان خواهد شد، هر

کسی هم روضه بخواند همین طور است.

يك قصّه خیلی کوچکی بگویم این جا بین"پرانتز":(سفیر هند آمده بود نزد من در کربلاء، من به مناسبت، قصّه سلطان تیبو را به او گفتم، او هم گوش داد و گفت: این قصّه را من مفصّل خوانده ام، بعد يك كلمه ای گفت خیلی مهیّج و شگفت انگیز، و من این را نمی دانستم و نخوانده بودم، گفت: آقا می دانید چرا سلطان تیبو این چنین قیام کرد ضد انگلستان، با این شهامت و شجاعت تا این که خودش و تمام خانواده اش کشته شدند؟

گفتم: چرا؟

گفت: باید بدانید که این سیّدی بود از اولاد حضرت علی و فاطمه (علیها السّلام) بالاتر از این، باید بدانید که خود سلطان تیبو اسمش علی و اسم همسرش فاطمه بود، و آن روح در این ها تأثیر کرد.

این را سفیر هند به خود من در کربلا گفت، گفت: این روح علی و فاطمه (علیها السّلام) بود که این طور ظهور پیدا کرد).

طاغی، همیشه عمرش کوتاه است، این قاعده کلیّه است می گویند حبل الظّالم قصیر و ان طال یعنی طناب ظالم کوتاه است گر چه طول بکشد، دیدی طناب پنجاه سال طاغوت ایران کوتاه بود.

پس بنا بر این این منع کردن روضه ها، و منع کردن قرآن درس دادن ها، يك سال دو سال که گذشت، او به آزادی رفت، و مسلمان ها يك جانی به خود گرفتند.

همیشه شیخ و سیّدها بودند که کار کردند و با اخلاص کار کردند، چون که فقط خدا را در نظر داشتند، و او را رزّاق خود می دانستند، لذا هیچ وقت برای طاغوت ها سر فرود نمی آوردند، و همیشه راه حق را می پیمودند.

ما خویش با سیّد و شیخ ها نیستیم، ولی اینا ها اختصاص در اسلام هستند، آیا صحیح است که شما بگوئید دکتر، متخصّص دکتری نیست، یا بگوئید مهندس متخصّص هندسه نیست، شیخ و سیّدها هم متخصّص هستند.

درس دین خواندن احتکاری نیست هر کس دلش می خواهد بیاید شیخ و سیّد بشود، جناب عالی قدرت داری بروی در دانشگاه تهران درس بخوانی بخوان، قدرت داری بروی کسب بکنی بکن قدرت داری بیائی در قم درس بخوانی با زحمتش بسازی، بیا بساز اول آشیخ و سیدی و تحصیل علوم دینی هم گرسنگی است این حرف خداست، حرف خدا را که نمی شود عوض کرد، خدا فرمود: إنّي جُعِلْتُ الْعِلْمِ فِي الْجُوعِ والغربه وَ النَّاسُ يَطلُبونَهُ بِالشَّبعَةِ والرّاحَةِ فَلا يَجِدونَهُ این حدیث قدسی است، کلام خدا است.

خدا می فرماید: من قرار دادم علم را در گرسنگی و

غربت، و مردم می خواهند در وطن شان با سیری علم پیدا کنند و این نمی شود، فلسفه اش هم واضح است، آدم سیر که نمی تواند درس بخواند، اگر ما شب يك شام مفصّل خوردیم که شب خواب ما را می گیرد، بعد هم تا اذان صبح خوابیده ایم، وقتی گرسنه هستیم می توانیم علم بیاموزیم، راه قم باز است هر کس می خواهد بیاید درس بخواند، به قول شاعر فارسی می گوید:

ای که از کوچه معشوقه ما می گذری *** باخبر باش که سر می شکند دیوارش

علم، احتکاری نیست، به کسی هم مربوط نیست، جناب عالی هستید و گرسنگی و تشنگی، به قول آن شاعر که می گوید:

صمت، جوع، سهر، عزلت، ذکر بدوام *** ناتمامان جهان را کند این پنج تمام

"صمت"، حرف پشت سر مردم نزدن، و حرف زیاد نزدن است، "جوع"، با گرسنگی سازش کردن، "سهر" شب ها حق نداری هشت ساعت بخوابی، باید بی خوابی را تحمّل کنی و درس بخوانی و مطالعه کنی، "عزلت" این جا برو، آن جا برو، با این بنشین، با آن بنشین در کار نباشد، "ذکر بدوام" یعنی: ما باید دائما به یاد خدا باشیم.

يك تاريخ من دیدم که حضرت موسی بن جعفر (علیه السّلام) بیست و چهار سال در حبس بودند، طبیعت ما هم همان طبیعت است، کسی می خواهد بفرماید، خدا دلش برای هیچ کدام ماها نسوخته إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ وَيَأْتِ بِآخَرِينَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى ذَلِكَ علی الله یسیرا با يك فوت ملائکه، خدا همه تان را می برد از بین، شما محتاج خدا هستید، خدا که محتاج شما نیست، یادتان نیست بچّه که بودیم نزد شیخ مکتبی که درس می خواندیم، این دو تا شعر را می خواندیم:

عالم، قادر، حیّ است، مرید، مدرك *** هم قدیم، ازلی دان، متکلّم صادق

نه مرکّب بود و جسم، نه مرئی، نه محل *** بی شریک است، معانی، تو غنی دان خالق

صحبت سر روضه است، يك آشیخ پیدا شد، در شهر هند گفت: مرا چه کار می کند حاکم، غیر از این که مرا حبس می کند، یا بیش تر از حبس، نهایت مرا می کشد، بگذار بکشد، آمد نزد يك نفر گفت: آقا شما حاضر هستی بچّه تان را نزد من بفرستید قرآن یادش بدهم مجّانا، گفت: ابدا، حبس در کار است، آمد سر دوّمی آقا شما حاضرید؟ ابدا، هم چنین از مردم می طلبید، آن ها از ترس رد می کردند

تا این که شیخ رفت يك بچّه یتیم پیدا کرد که هم پدرش مرده بود و هم مادرش، گفت: بچه حاضر هستی بیائی نزد من درس قرآن بخوانی؟ بچه، گفت: بله، فردا بچّه را برد در يك مسجد خرابه، چون انگلیس ها مساجد را خراب کرده بودند، یکی از کارهای استعمار، خراب کردن مساجد بود، ياسين هاشمی در عراق همین کار را کرد، آتاتورك در ترکیه همین کار را کرد، آن شاه قلدر رضا خان در ایران هم مسجدها را خراب کرد، همه تان می دانید، حتّی این شاه قلدر، در خیلی از مسجدها را بست، و یا مسجد را مبدّل به موزه کرد، یا برای این که کسی نتواند مسجد بسازد، امر می کرد که باید زمین مسجد از هزار متر کم تر نباشد، و بهترین جای شهر باشد، در ظاهر کلام زیبائی است، ولی در باطن پر از مکر و حیله است، و به همین راه ها و نقشه ها جلو مسجد ساختن را گرفته بود، چون نقشه یکی است، "مائو" در چین هفده هزار مسجد خراب کرد، و هم چنین "استالین" و " لنين" در شوروی.

خلاصه شيخ يك مسجد خرابه پیدا کرد نشست جلو درب مسجد در داخل، آن بچّه یتیم را هم در مقابل خودش نشاند، که پشتش به بیرون باشد که حواسش پرت نشود، و مشغول درس دادن قرآن شد، به اين يك بچّه و کم کم چند

تا بچه پیدا شدند، و نسبتا دور شیخ شلوغ شد حاکم موضوع را فهمید، شیخ را طلبید، گفت: ما محتاج به يك نویسنده هستیم، و تو خطّ خوبی داری، اگر حاضر هستی بیا نزد ما كاتب و نویسنده بشو، و ما در هر ماه 20 روپیه به تو می دهیم، شیخ گفت 20 روپیه کم است، گفت: ما ماهی چهل روپیه می دهیم گفت: چهل روپیه کم است، گفت: ماهی هشتاد روپیه می دهیم، گفت: کم است، ماهی 160 روپیه می دهیم، گفت: کم است، گفت: دویست روپیه می دهیم، رساندش تا سیصد روپیه، شیخ می گفت: کم است، حاکم گفت: صاف بگو من می خواهم به بچّه ها قرآن درس بدهم!

ایمان، یکی از علاماتش دوست نداشتن پول است. در این جا، شیخ خوب امتحان پس داد، و ایمانش را با پول از دست نداد.

روایت دارد:إنّ الدِّينارَ و الدِّرهَمَ أهلَكا مَن كانَ قَبلَكُم ، و هُما مُهلِكاكُم.

یعنی: دینار و درهم مردمان قبل شما را به هلاکت رساند، و شما را هم هلاک خواهد کرد.

پول که در کار آمد، موضوع تمام می شود.

يك مثال فارسی خیلی زیبائی است، می گوید: (اگر از پول گذشتی از پل گذشتی).

شیخ به حاکم گفت: صد نفر بچه قرآن درس می دهم، هر کاری هم می خواهی بکن، و من روز اوّل که مشغول درس دادن شدم، فکر همه این ها را کردم.

حاکم گفت: واقعش این است که ما نمی خواهیم دیگر به این شهر و تو اذیّت کنیم، امّا می دانی این قانون است و بر من رقابت و جاسوسی هست پس کاری که می کنی یک پرده بگیر جلوی درب مسجد بزن، که اگر يك روزی مفتّش و ساواك انگلستان آمد و دید که تو قرآن درس می دهی، من مجرم شناخته نشوم.

شیخ قبول کرد، و درب مسجد را پرده گذاشت، و مشغول درس دادن شد، مردم هم که فهمیدند که دیگر بر شیخ خطری نیست بچّه هایشان را آوردند، کم کم زیاد شدند مسجد پر شد، يك حاجي أهل خیر پیدا شد خانه پهلو را خرید، خراب کرد جزء مسجد کرد، باز پر شد، يك حاجی خیّر دیگری آمد، خانه این طرف مسجد را خرید، جزء مسجد کرد، باز پر شد، يك نفر آمد يك مدرسه خیلی آبرومند پهلوی همان مسجد بنا کرد، مکان ها زیاد شد، مدرسه ها زیاد شد، الآن که من دارم برای شما صحبت می کنم (مدارس علوم الديوبندية) ديو بند يكی از شهرهای هند است، الآن در آن جا يك سلسله مدارس و تشکیلات اسلامی

موجود است که سبب تأسیس تمام آن ها از همین شیخ مخلص می باشد، مخلص را خدا نگاه می دارد، مخلص وقتی مربوط به خدا شد الْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ خدا با قدرتش همان يك شيخ را که در مسجد خرابه شروع کرد صاحب مؤسّسات و مدارس کرد.

پس ما، باید بدانیم استعمار و استعمار زده ها قرآن نمی خواهند، مسجد و حسینیّه نمی خواهند، مجالس روضه خوانی و عزاداری نمی خواهند.

می گوید روضه نباید باشد، چرا نباید روضه باشد، مگر روضه خوان چه می گوید.

يك حرفی مشهور است می گویند: فلان روضه خوان، روضه خوان پیر زن ها است، این ها نباید باشند، این اشتباه است، همین روضه خوان پیرزن باید باشد، به روضه خوان بی سواد باید بگویم آقا برو مدرسه سوادت را زیاد کن، نه این که روضه نخوان، همین روضه خوان های پیر زن ها همين ها اساس بنای کارهای اسلامی را حفظ کرده اند، این ها همیشه ظالمین را مفتضح می کنند، همیشه با همین متبرهای مختصر امر به معروف و نهی از منکر می کنند، مسائل شرعی به مردم یاد می دهند، آن ها را از شراب و فساد و اعمال زشت نهی می کنند.

مثلا روی منبر می گوید: یزید پلید شراب می خورد یعنی چه؟ این زن فهمید یعنی شراب حرام است، بچّه كوچك فهمید شراب بی خود است.

سلاّمه موسى يك كاتب مصری ملحد منحرف است به حدّی که می گوید: مات الله، می گوید: خدا مرد، این مرد ملحد در کتابش نوشته بچّه از روز اوّل ذهنش نوار است، هر چه گفتید می گیرد، بعد می گوید بچّه وقتی بزرگ شد، یادش نیست، این هائی را کی گرفته، اما همین حالت را پس می دهد.

روضه خوان می گوید: یزید شراب خوار، یعنی شراب بد است، عفّت دخترهایتان را حفظ کنید، یعنی عفّت خوب است، یعنی دروازه قزوین تهران که شاه قلدر باز کرد باید لعنتش کرد، یزید قمار باز، یعنی قمار بد است، چه کسی گفت این ها را؟ همین روضه خوان بی سواد.

يك واعظی در تهران بالای منبر می خواند که سر امام حسین را آوردند مقابل یزید، یزید داشت شراب می خورد، و بنا می کند مذمّت از شراب خواری کردن.

سازمان امنیّت این واعظ را می گیرد و می گوید: آقا شما امروز جسارت به اعلی حضرت کردید.

واعظ می گوید: ابدا اصلا اسمی از اعلی حضرت در کار

نبود

می گوید: مگر شما بالای منبر راجع به شراب خواری صحبت نکردید؟

می گوید: بله

می گوید: این جسارت به اعلی حضرت است، چون اعلی حضرت شراب می خورند.

می گوید: ای آقا، ما هزار و چهارصد سال است که فحش به شراب و شراب خوار می دهیم، اصلا ربطی ندارد به اعلی حضرت.

می گوید: اگر دفعه دیگر حرفی زدی که جسارت به اعلی حضرت بود، زندان است.

دفعه دیگر واعظ رفت بالای منبر، گفت: یزید آدم پلیدی بود، به يك عدّه از اهل مدینه به نام بنی هاشم پول نمی داد، پول ها را به يك عدّه از اهل مدینه که جزء دار و دسته اش بودند می داد.

از منبر می آید پائین، سازمان امنیّت او را می برد، می گوید: آقا شما فحش به اعلی حضرت دادید.

واعظ گفت: کجا من فحش به اعلی حضرت دادم ؟

گفت: شما گفتید یزید پول ها را به دار و دسته اش می داد، یعنی: اعلی حضرت پول را به جنوب شهر و ملّت

مستحق نمی دهد، و فقط به درباری ها پول می دهد، قسم می خورد که من اصلا قصدی نداشتم.

دفعه سوّم می گوید: اگر حرفی زدی زندان است. بار سوم رفت بالای منبر گفت: ديشب من يك تاريخ مطالعه می کردم، که امام حسین در مدینه روز جمعه ای بود، سرما خوردند، زکام شدند، زکام ریخت به سینه حضرت، سینه امام حسین(علیه السّلام) درد گرفت، امام حسین (علیه السّلام) هم مراجعه به دکتر نکردند تا این که این درد سینه شدّت پیدا کرد، و سینه پهلو شد، يك دكتر آوردند برای حضرت، دکتر گفت: سینه پهلوی شما دیگر دوا ندارد، مگر به علم امامت خوبش کنید، امام حسین (علیه السّلام) هم به علم امامت خوبش نکردند، در مدینه از دنیا رفتند، امام زین العابدین هم پدرش را غسل داد و كفن كرد، و يك تشییع خیلی مجلّل از حضرت در مدینه شد، و در قبرستان بقیع امام حسین (علیه السّلام) دفن شد، امام حسین (علیه السّلام) در بقیع دفن هستند، در کربلاء دروغ است!

جمعیّتی که پای منبر نشسته بودند، به هم دیگر نگاه می کنند، که این آشیخ چه می گوید، معلوم می شود این شیخ به سرش زده، این حرف ها را می زند، خیلی سر و صدا راه افتاد در مجلس.

باز سازمان می فرستد دنبال شیخ، می گوید: چرا این کار را کردی؟

شیخ می گوید: چه کار کردم من؟ من که اسم کسی را نیاوردم.

می گوید:آخر تو در مردم سر و صدا راه انداختی.

شیخ می گوید: تقصیر تو است، گفتم: يك روز يزيد شراب می خورده، گفتی: اعلی حضرت، يك روز گفتم: يزيد پول ها را به دار و دسته اش می داده، گفتی: اعلی حضرت، امروز هم فکر کردم اگر بگویم: زن و بچّه امام حسین سر برهنه شدند، و زن و بچّه یزید با چادر بودند، می گوئی: زن اعلی حضرت است، گفتم، بهتر این است که امام حسین را من بکشم در خود مدینه، هم پولم را از ملّت بگیرم، و هم تو متعرّض من نشوى.

این قصّه کوچکی است. امّا صد درصد واقع است، مستعمر حتّی از بچّه روضه خوان می ترسد، حتی از روضه خوان پیر زن می ترسد، و سرّش همین است: شراب می گوید، ضدّ مستعمر است، قمار می گوید، ضدّ مستعمر است، فاحشه خانه می گوید، ضدّ مستعمر است، تفاوت طبقاتی حادّ می گوید: گوید، ضدّ مستعمر است.

پس اصلح این است که روضه نباشد .

پهلوی هم همین را گفت. انگلستان هم در هند همین را گفت. یاسین هاشمی هم در عراق همین را گفت. اتاتورك هم در ترکیه همین را گفت. این شاه مخلوع هم آخر کار همین را گفت.

روضه خیلی قیمت دارد، قیمت ریشه کن کردن مستعمر را دارد، همین روضه هفتگی فلان آقا فوق العاده قیمت دارد، در کویت غیر از محرّم و ماه رمضان روضه بسیار کم بود، ما مردم را تشویق کردیم به روضه هفتگی، به طوری که هر شبی پنجاه روضه هفتگی در کویت بر پا شد، می دانید نتیجه اش چه شد؟

نتیجه اش این شد که عصر روز انقلاب من در ماشین سواری نشسته بودم می خواستم بروم، دیدم یکی از دوستان يك مرتبه رادیو آبادان را باز کرده، شنیدیم می گوید که شاه سقوط کرده، فورا به راننده گفتم ما را برگردانید به منزل، ببینیم چه شده، و قصّه چیست.

شب شد و رفتیم نماز، و از نماز که برگشتیم دیدم بیرونی منزل پر از جمعیّت است.

گفتم: الان می توانید یک کاری بکنید، گفتند: بله؟

گفتم: در کویت تظاهرات ممنوع است، ولی آیا شماها

می توانید یک تظاهرات بکنید بدون سر و صدا، و به هر مشکلی هم که برخورد نمودید بگوئید " شیرازی" به ما گفت، و اگر حکومت هم بخواهد ما را بگیرد و محاکمه بکند، طول می کشد.

گفتند: چه کار بکنیم؟

گفتم: تمام ماشین هایتان را سوار بشوید، بوق بزنید و داد بزنید در خیابان: ( ثوره ثوره اسلاميّه لا شرقيّه لاغربيّه ) حدود هزارتا جوان هایی که در پای منابر وعظ و روضه خوانی تربیت شده بودند، با ایمان و فضیلت و تقوی، و زهد، و علم، مرجع تقلید، و رهبر بودند، فورا حرکت کرده و تظاهراتی بپا کردند، بسیار با شکوه و مردم را از پیروزی انقلاب اسلامی و امام خمینی بر طاغوت ایران با خبر کردند.

چون مجلس روضه همین است، دیگر حتّی مجلس روضه خوان بی سواد هم همین است، این مجالس اساس است.

بله روضه خوان بی سواد باید برود با سواد بشود، این راست است، من منکر این نیستم.

جمعیّت كويت يك میلیون است و تا سال گذشته که من کویت بودم ماشین های کویت 350 هزار ماشین بود، یعنی گاهی اوقات اهل خانه چهار نفرند چهار تا ماشین دارند، اين ها يك تظاهرات در آوردند و چند تا عکس از آقای خمینی

هم بیرون ماشین هایشان گذاشتند، و شعار دادند:

ثوره ثوره اسلامّیه *** لا شرقيّه لا غربيّه

در تمام کویت، حکومت تعقیب کرد که چه شده، فردا تعقیب کردند چه کسی بوده؟ گفته بودند از " دیوانیّه شیرازی" بوده، حکومت هم گفته بود: این ها همیشه سرشان برای این کارها درد می کند، رهایشان بکنید.

شاهد بر این موضوع است که همان مجالس بود که جوان های کویت را انقلابی کرد.

الآن به اعتقاد من در قم باید روضه های هفتگی پر بشود، و در تمام ایران، خودتان می دانید انقلاب در ایران انقلاب مساجد بود، انقلاب، انقلاب رهبرها بود، انقلاب امام حسین (علیه السّلام) بود، عنصر اساسی انقلاب ایران دو چیز بود یکی روحانیّت، و یکی امام حسین (علیه السّلام)، تا حالا هم همین ها هستند، و لذا تا حالا فشار می آید که آخوند بی سواد است مگر ما معلّم بی سواد نداریم، چرا فحش را آن ها نمی خورند، مگر ما دکتر بی سواد نداریم؟ مگر ما مهندس بی سواد نداریم؟ آن ها فحش ندارند، فقط آخوند بی سواد است که فحش دارد در هر طایفه، خوب دارد، بد هم دارد، با سواد دارد، بی سواد دارد، در اصحاب پیغمبر (صلی الله علیه وآله) هم که ببینید، مؤمن بود، منافق هم بود، يك كسى بگوید آقا تمام اصحاب پیغمبر

بی خودند، چون ده تا منافق در آن ها هست، چرا ده تا سافق را دیدی برو صد هزار مخلص را نگاه کن، چرا پنجاه تا روضه خوان بی سواد را دیدی برو ده هزار آخوند با سواد را نگاه کن، این ها حرف شرق و غرب است، حرف از داخل نیست نگاه کنید تمام کشورهای اسلامی رفت زیر بار استعمار، اوّل کشوری که از زیر یوغ استعمار بیرون در آمد ایران بود، چه طور شد که ایران از زیر بار استعمار درآمد، سرّش این بود که امام حسین (علیه السّلام) داشت و روحانیت روحانیت غیر وابسته، اما الآن اردن مستعمره است، مغرب مستعمره است، مصر مستعمره است، یعنی استعمار بر آن ها مسلط و بر آن ها حکم فرما است.

ما باید روضه ها را زیاد بکنیم و به این حرف ها هیچ گول نخوریم، باز اگر ایران خدای نخواسته يك مشكله ای پیدا کند باز همین عمّامه است و همین مسجد و همین پیر زن که می آید گوشواره اش را می دهد به امام خمینی، و همین دختر است که زیر دست همین زن تربیت شده، و گر نه آن آقائی که مربوط به شرق و غرب است او این کار را نمی کند، او که سلاح ها را دزدیده، مگر نه یکی از رئیس های دادگاه گفت: فلان گروه 800 میلیون تومان پول دزدیده اند، باید فعّالیّت کرد مجالس روضه برپا کنید، پس اگر ما در قم دو هزار مجلس

روضه گذاشتیم می دانید چه قدر قیمت دارد این کار؟

یکی از جوان ها که شاه مخلوع دستور عفو برایش داده بود و بعد هم اعدامش کرد در دوازده سال قبل، شاه گفته بود که بگوئید بنویسید که من دیگر از این کارها نمی کنم، یکی از تجّار تهران که قصّه را برای من نقل کرد می گفت: من و پدر جوان رفتیم جریان را به پسر گفتیم، جوان گفت: پدر چه گونه این حرف را می زنی، یادت نیست سابقا در منزلمان روضه می خواندیم؟ منبری در منزلمان می گفت: جهاد فی سبیل الله و کشته شدن در راه خدا چیزی بالاتر از آن نیست، من در این راه می روم، و لذا او را اعدام کردند، همین روضه بود که جوان ها را برای جهاد و شهادت آماده کرد.

یکی از مراجع قم خودش این قصّه را برای من نقل کرد گفت: ما درس می خواندیم در عراق، يك روز رفتيم بغداد، يك مبّشر مسیحی بود به نام " انستاس کرمل" می گفت: پرسیدم این مبّشر چه روزی تبلیغات می کنند؟ گفتند: روزهای شنبه، می گفت: من هم تغییر لباس دادم، و رفتم در منزلش اتفّاقا جمعیّت زیاد نبود، بعد این مبشّر مسیحی یك نگاه خاصّی به من کرد، بعد از خاتمه مجلس مرا صدا زد، پرسید: اهل کجا هستی؟ گفتم: اهل همین جا، گفت : خیر، قیافه ات معلوم است که اهل این جا نیستی و واقعش چیست؟ گفتم

واقعش این است که طلبه هستم، پرسید: سیّد هستی یا شیخ ؟ گفتم: سیّد هستم، گفت: من يك حقيقتی به تو بگویم که از غیر از من این حقیقت را نمی شنوی، گفت: من مردی هستم مسیحی، و تبلیغات برای مسیحیت می کنم، که الآن دیدی، اما این پیغمبر (صلی الله علیه وآله) شما خیلی چیز فهم بوده،گفتم: چه طور؟

گفت: يك عده چیز در بین شما باقی گذاشته که به سبب آن ها دین شان پیش می رود و عقب نمی رود.

گفتم: چه چیز است ؟

گفت: يك قرآن، دو: سّیدها، حضرت عیسی با این عظمت يك يادگار ندارد، امّا شما در هر مجلس که می روی می بینی که سیّد هست، یعنی یادگار پیغمبر است.

سه :ضریح های امامانتان است، که همه اش مردم دور این ها جمع می شوند، و باز مربوط به پیغمبر می شوند.

چهارم: (محلّ شاهدمان) روضه ها است، گفت: نگاه کن من این قدر شیرینی و میوه چیده ام، دعوت کرده ام، خانه ام درش باز است، ده نفر بیش تر نیامده اند.

امّا شماها، يك پرچم می زنید یا حسین، يك چای که آن هم اکثرا جوشیده است یا استکانش کثیف.

ولی مردم برای تبرّک می خورند، مجلس تان پر می شود،

همیشه پیغمبرتان را این یادگارها نگه داشته.

همین روضه، جهاد درست می کند.

همین روضه، رهبر درست می کند.

مَنْ وَرَّخَ مُؤمِناً فَقَدْ أحْياهُ. و صلّى الله على محمّد وآله الأطهار .

این سخنرانی توسّط مؤسّسه ( نشر کتب علمی و اسلامی )

از بودجه حساب شماره 600 بانك صادرات شعبه 1006 سیّده ملک خاتون تهران چاپ و مجّانا توزیع می شود.

امید است شما برادر و خواهر مسلمان دانش پرور به حساب شماره 600 كمك مالی فرموده تا این مؤسسه همانند سابق کتاب های علمی و اسلامی را چاپ و مجّانا توزیع نماید.

و تألیفات خود را به این مؤسّسه ارائه فرمائید تا بررسی و نسبت به چاپ آن ها اقدام شود، و با صندوق پستی 635 / 71 منطقه 17 تهران مکاتبه فرمائید، و ما را در پیشرفت این هدف مقدّس رهنمود باشید.

" مسترحمی"