ghaemiyeh.com
سرشناسه : جزایری ، نورالدین ، 1343 - 1268
عنوان و نام پدیدآور : ویژگیهای حضرت زینب علیها السلام (خصایص زینبیه )/ مولف نورالدین جزایری ؛ محقق ناصر باقری بیدهندی
مشخصات نشر : قم : مسجد مقدس صاحب الزمان (جمکران )، 1379.
مشخصات ظاهری : [350] ص
شابک : 964-6705-07-310000ریال ؛ 964-6705-07-310000ریال ؛ 964-6705-07-310000ریال ؛ 964-6705-07-310000ریال
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : این کتاب در سال 1362 تحت عنوان "الخصائص الزینبیه ، یا، ویژگیهای زینب (ع ) کبری در عاشورا" توسط کتابفروشی حضرت مهدی (عج ) منتشر شده است
یادداشت : چاپ سوم : 1381؛ 12000 ریال
یادداشت : کتابنامه : ص . 347 - 341؛ همچنین به صورت زیرنویس
عنوان دیگر : الخصائص الزینبیه ، یا، ویژگیهای زینب کبری (ع ) در عاشورا
موضوع : زینب (س )،بنت علی (ع )، 62 - 6ق . -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : باقری بیدهندی ، ناصر، 1337 - ، محقق
شناسه افزوده : مسجد جمکران
رده بندی کنگره : BP52/2/ز9ج 4 1379
رده بندی دیویی : 297/974
شماره کتابشناسی ملی : م 78-22411
نام کتاب:...ویژگی های حضرت زینب علیها السلام
مؤلف:...مرحوم سید نور الدین جزائری
محقق:...ناصر باقری بیدهندی
ناشر:...انتشارات مسجد مقدّس جمکران
تاریخ نشر:...بهار 1387
نوبت چاپ:...چاپ هفتم
چاپ:...اسوه
تیراژ:...5000 جلد
قیمت:...3000 تومان
شابک:...978 -964 - 6705 - 07 -4
مرکز پخش:...انتشارات مسجد مقدّس جمکران
فروشگاه بزرگ کتاب واقع در صحن مسجد مقدّس جمکران
تلفن و نمابر:...7253700، 725334-0251
قم - صندوق پستی:...617
(حق چاپ مخصوص ناشر است)
خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان
ویراستار کتاب: خانم زهرا روؤفی
(خصایص زینبیّه)
مؤلّف:
مرحوم سید نور الدین جزایری
محقّق:
ناصر باقری بیدهندی
بسم اللّه الرحمن الرحیم
پیش گفتار...13
مقدمه محقق...17
نگاهی به حیات مؤلف...17
اساتید و مشایخ اجازه...18
شماری از آثار سیّد...19
دُرّ گران بهای « خصایص »...20
صورت تقریظ آقا سید ابو الحسن اصبهانی...23
صورت تقریظ حاج میرزا محمد علی شهرستانی...24
صورت تقریظ آقا شیخ ضیاء الدین عراقی...25
صورت تقریظ آقا سید محمد فیروز آبادی...26
تقریظ های دیگری از بعضی علما...28
پیش گفتار مؤلف...33
مقدّمۀ اول ص 35
[اعتبار و صحت مطالب کتاب و علت نگارش آن به زبان فارسی]...35
مقدّمۀ دوم ص 36
[شرافت نفس ناطقه و اقسام کمالات و ملکات]...36
مقدّمۀ سوم ص 40
[اولاد فاطمه علیها السلام یا فرزندان رسول خدایند]...40
مقدّمۀ چهارم ص 46
[خلقت حضرت زهرا علیها السلام و فرزندانش]...46
خصیصهٔ اوّل ص 51
[امتیازات راجع به ولادت حضرت زینب علیها السلام]...51
خصیصۀ دوم ص 55
[(تشخیص زمان ولادت و اسامی و کنیه های حضرت زینب علیها السلام)]...55
[زینب در لغت]...56
[از اسرار نام زینب علیها السلام]...57
[شباهت حضرت زینب علیها السلام به خدیجه کبری علیها السلام]...62
[بشارت امام حسین علیه السلام به پدر]...63
[جمع بین دو خبر]...64
[كنيۀ حضرت زینب علیها السلام]...65
[القاب حضرت زینب علیها السلام]...67
خصیصۀ سوم ص 69
[(شرح بعضی از القاب مبارک حضرت زینب علیها السلام)]...69
[حضرت زینب علیها السلام صديّقه]...69
خصیصۀ چهارم ص 71
[(عصمت حضرت زینب علیها السلام)]...71
خصیصۀ پنجم ص 73
[(حضرت زينب علیها السلام ولية اللّه)]...73
خصیصۀ ششم ص 75
[(حضرت زینب علیها السلام راضی به قضاء الهی)]...75
خصیصۀ هفتم ص 77
[(حضرت زینب علیها السلام امينة اللّه)]...77
خصیصۀ هشتم ص 79
[(حضرت زینب علیها السلام عالمۀ غير معلمه)]...79
[اقسام علم]...81
خصيصۀ نهم ص 85
[(محبوبۀ رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم)]...85
خصیصۀ دهم ص 87
[(نائب مادر)]...87
خصیصۀ یازدهم ص 93
[(شریک برادر)]...93
خصیصۀ دوازدهم ص 95
[(حضرت زینب علیها السلام زاهده)]...95
خصیصۀ سیزدهم ص 99
[(حضرت زینب علیها السلام عاقله)]...99
خصیصۀ چهاردهم ص 107
[(حضرت زينب عليها السلام موثقه)]...107
خصیصۀ پانزدهم ص 109
[(کعبة الرزایا)]...109
خصیصۀ شانزدهم ص 111
[(فصاحت و بلاغت)]...111
حکایت...115
خصيصۀ هفدهم ص 117
[(شجاعت)]...117
خصیصۀ هیجدهم ص 119
[(عابده)]...119
خصیصۀ نوزدهم ص 121
[(باكيه)]...121
[حدیث معتبر ابن شبيب]...124
مطلب اوّل...127
[فضیلت ماه محرم]...127
[شباهت بین ماه محرم و ماه رمضان]...128
مطلب دوّم...133
مطلب سوّم...135
مطلب چهارم...136
مطلب پنجم...137
[آثار گریه بر امام حسین علیه السلام]...137
مطلب ششم...148
[زیارت امام حسین علیه السلام و آثارش]...148
مطلب هفتم...154
[تبرّی از قاتلان سيد الشهداء علیه السلام]...154
مطلب هشتم...157
[آرزوی شهادت]...157
مطلب نهم...159
[برخی نشانه های شیعه بودن]...159
خصیصۀ بیستم ص 163
(در بیان شمایل و دلایل دخت اسد اللّه)...163
خصیصۀ بیست و یکم ص 165
(در بیان مجملی از مجاری احوال آن مکرّمه علیها السلام)...165
[شرح حال مختصر عبد اللّه بن جعفر]...170
[کاروان کربلا در تنعیم]...193
[ورود اسیران به کوفه]...199
[در مجلس ابن زیاد ]...200
[در خرابه یا زندان کوفه]...202
[حرکت بسوی شام]...202
[اسیران در شام]...203
[در قصر یزید]...207
[سفارش اسیران]...210
[در آستانۀ کوچ]...211
[مدینه در عزا و ماتم]...212
[وفات و مدفن]...213
خصیصۀ بیست و دوم ص 215
[(جهاد با نفس)]...215
خصیصۀ بیست و سوّم ص 219
[(در بوتۀ امتحان)]...219
خصیصۀ بیست و چهارم ص 225
[(يقين كامل و معرفت سرشار)]...225
[نمونه های معرفت و یقین حضرت زینب علیها السلام]...226
[مقایسه هاجر علیها السلام با زینب علیها السلام]...226
خصیصۀ بیست و پنجم ص 229
[(محبت در زمرۀ احباء اللّه)]...229
خصیصۀ بیست و ششم ص 233
[(مقام خوف حضرت زینب علیها السلام)]...233
خصیصۀ بیست و هفتم ص 235
[(مقام رضا و تسلیم زینب علیها السلام)]...235
[زينب علیها السلام و مقام شفاعت]...238
خصیصۀ بیست و هشتم ص 239
[(مقام ابتلای به بلا ها)]...239
خصیصۀ بیست و نهم ص 243
[(در زمرۀ صابران)]...243
خصیصۀ سی ام ص 247
[(مواسات زينب علیها السلام)]...247
خصیصۀ سی و یکم ص 251
[(غیرت حضرت زینب علیها السلام)]...251
خصیصۀ سی و دوّم ص 255
[(محبّ مخلص)]...255
خصیصۀ سی و سوّم ص 257
[(نائب خاص برادر)]...257
خصیصۀ سی و چهارم ص 261
[(حافظ شئون و حدود)]...261
[بانوان نمونه]...265
خصیصۀ سی و پنجم ص 269
[(اهتمام به حفظ دین)]...269
خصیصۀ سی و ششم ص 271
[(اهتمام حضرت زینب علیها السلام به حفظ معصومین علیهم السلام)]...271
خصیصۀ سی و هفتم ص 277
[(آمر به معروف)]...277
[اقسام امر به معروف]...278
خصیصۀ سی و هشتم ص 281
[(پیام آور عاشورا و احیا گر نام کربلا)]...281
خصیصۀ سی و نهم ص 287
[(شباهت های زینب علیها السلام به انبیاء الهی)]...287
خاتمه...291
[خطبۀ حضرت زینب علیها السلام در کوفه]...291
[خطبۀ حضرت در شام]...294
فهرست ها ص 303
آیات قرآن...305
روایات و اقوال...313
اسامی ائمه معصومين علیهم السَلام...323
نام های پیامبران علیهم السلام...327
اعلام و اشخاص...329
اماکن و شهر ها...335
اشعار عربی...337
اشعار فارسی...339
کتاب ها...341
بسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
(یا صاحب الزّمان ادرکنا)
ثمرۀ پیوند عرشیِ فاطمه و علی علیهما السلام را که روح و جان پیامبرند، جز پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم نمی شناسد و جز او شایستۀ نام گذاری نیست. و چنین است که پیغمبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم سومین نوۀ خویش را در آغاز ولادت می بوید و می بوسد و نام زیبای «زینب» را برایش بر می گزیند.
امین وحی او را «زینب» می نامد، «زَینِ أب»، «زینت پدر».
«زینت بودن برای پدر» فخر است، اما زینت بودن برای پدری هم چون «علی» علیه السلام که سرور عالمیان، امیر مؤمنان، مولای متقیان، برادر و وصی پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم و بندۀ بر گزیدۀ خداست، افتخاری بی نهایت و عظمتی بی مانند است.
کم تر از پنج سال از عمر شریف او در کنار پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم و در دامن پر مهر فاطمه علیها السلام گران بها ترین اندوخته های معنوی و عرفانی او را برای بیش از پنجاه سال مبارزه و استقامت فراهم می آورد.
زینب خردسال پس از شهادت مادر، حامل رسالت او می شود. با حضورش، با گریه اش، با صحبت ها و سخنرانی ها و آموزش دادن هایش ابلاغ پیام های ولایت و افشای توطئه های خلافت را عهده دار می گردد.
زندگانی او پس از شهادت پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم و شهید شدن مادر، اگر چه همواره در مظلومیّت و محرومیّت می گذرد، اما هرگز سازش و تسلیم نمی پذیرد و چه در زمان خانه نشینی پدر و چه در دوران حکومت پنج سالۀ او آرام نمی نشیند و آن چه را که از مادر به ارث
برده و از علم و مدیریت و اخلاق پدر فرا گرفته است، برای بیداری خفتگان و آگاهی فریب خوردگان و هدایت ره جویان به کار می گیرد.
در دورهٔ حساس امامت برادرش امام حسن مجتبی علیه السلام و سال های اوّلیۀ رهبری امام حسین علیه السلام که با آماده سازی زمینه های قیام می گذرد، او نیز سهمی شایان در این حرکت همه جانبه دارد.
عاقبت اوج ایمان و عرفان و ایثار و شجاعت و آزادگی و فداکاری را در کربلا به نمایش می گذارد و با نثار دو فرزند خویش در رکاب برادر، حماسۀ عشق به رهبر و سر سپاری به فرمان امام معصوم علیه السلام را جلوه گر می سازد.
شور انگیز ترین و سر نوشت ساز ترین فراز زندگانی حضرت زینب علیها السلام پس از شهادت امام حسین علیه السلام آغاز می شود، آن زمان که به عنوان کاروان سالار اسیران کربلا، پیام رسان خون شهیدان می گردد و در هر کوی و برزنی و در هر مجلس و انجمنی پرچم داد خواهی بر می افرازد.
و پیامبر وار، با حشمت و هیبتی بی نظیر ،
و زهرا وار، با صراحت و اعتراضی اعجاب انگیز،
و علی وار، با شجاعت و قاطعیّتی دشمن کوب،
نقشه های یزیدیان در سرکوبی اسلام ولایت را خنثی می سازد و سر انجام خود نیز فداییِ این راه می شود.
آرام گاه شریف او در نزدیکی دمشق، کعبۀ آمال عاشقان ولایت است.
حضرت زینب علیها السلام چونان خورشیدی است که نه فقط در آسمان کربلا درخشیده و شام ظلمانی دوران امویان را روشنی بخشیده، بلکه سراسر تاریخ پر حماسۀ تشیّع را از درخشش ایمان و ولایت و ایثار و شهادت طلبی خود نورانی ساخته است.
دریای برکات خون حسین علیه السلام و شهیدان کربلا همه بر بستر صبر و استقامت
زينب علیها السلام موج زن گشته و از فیض اشک و سوگ زینب علیها السلام بی کرانگی یافته است.
شهامت و شجاعت زینب علیها السلام بود که دشمنان نقاب دار اسلام را به زانو در آورد و خطبه ها و ندبه های او بود که رسوایی و فضیحت منافقان دنیا پرست را عالم گیر ساخت.
پس از عاشورا هر کس که از حسین علیه السلام یاد کرده، به زینب علیها السلام تأسّی جُسته؛ و هر کس پیام حسین علیه السلام را شنیده، به بانگ رسای زینب علیها السلام گوش فرا داده؛ و هر کس در پیروی از حسین علیه السلام علیه ظلم و دین ستیزی قیام کرده، به نوعی از زینب علیها السلام یاری گرفته که احیا گر یاد شهیدان و پیام رسان حسینیان و افشاگر ظلم دین ستیزان بود.
دربارهٔ زندگانی حضرت زینب علیها السلام اگر چه چندین کتاب نگاشته شده و در بسیاری کتب دیگر نیز به مناسبت هایی ویژگی ها و حیات آن بانوی بزرگوار مورد بررسی قرار گرفته، باز هم نا گفته های بسیاری دربارهٔ شخص و شخصیّت و منش و روش او باقی است که نپرداختن به آن ها خسارتی جبران نا پذیر برای همۀ حق پویان به شمار می آید.
کتاب ارزش مند «خصایص زینبیه» تألیف آية اللّه سید نور الدین جزائری (متوفی 1384 قمری) از معدود کتاب هایی است که به گونه ای تفصیلی به بررسی ویژگی های این شخصیّت عظیم تاریخ اسلام و ولایت پرداخته است.
این کتاب که برای اولین بار در سال 1341 قمری در نجف اشرف به چاپ رسیده، دارای چند مقدمه و تعداد سی و نُه گفتار تحت عنوان خصیصه های حضرت زینب علیها السلام است و بیش تر نظر به القاب مقدسۀ آن بزرگوار دارد. دو خطبۀ شریفۀ آن بزرگوار که در کوفه و شام ایراد شده، زینت بخش خاتمهٔ این کتاب سودمند است.
این مجموعۀ ارزشمند اگر چه مورد تقریظ بسیاری مراجع و بزرگان قرار گرفته و در طول چندین دهۀ اخیر نیز مورد استفادۀ فراوان اهل علم و فضیلت بوده است، لکن در چاپ های قبلی متأسفانه دارای غلط های چاپی بسیار بوده و از حیث نگارش و کیفیت چاپ کاستی های گوناگون داشت.
واحد تحقیقات مسجد مقدّس جمکران افتخار دارد که چاپ جدید این کتاب را با مزایایی ویژه منتشر می سازد:
1- متن کتاب مورد تحقیق قرار گرفته و منابع مورد استفادۀ مؤلف محترم در اکثر موارد استخراج و به مدارک مربوطه ارجاع داده شده است.
2- عبارات نقل شده از کتب حدیث و تألیفات پیشین، اکثراً با متون اصلی تطبیق داده شده و کاستی های آن بر طرف گردیده است.
3- عبارات یا اشعار عربی که در متن اصلی بدون ترجمه آمده است، در این چاپ مورد ترجمۀ روان قرار گرفته است.
4- علاوه بر ویراستاری و تطبیق دقیق، در بسیاری موارد گنگی یا ابهام مطالب با تغییراتی مختصر یا افزودن برخی توضیحات - با حفظ امانت در نقل متن اصلی - بر طرف گردیده است.
5- جهت تسهیل در بهره وری از مطالب مختلف کتاب، چند فهرست برای آن تنظیم گردیده و عنوان های مناسب برای هر مبحث انتخاب شده است.
امید آن که این تلاش نا چیز در آستان مقدّس امام زمان - عجل اللّه تعالى فرجه الشریف - مورد قبول قرار گیرد و آن بزرگوار که همواره سوگوار عمّۀ گران قدر خویش حضرت زینب علیها السلام است، دست اندر کاران این اثر را - که قدمی کوتاه در راه معرفّی اوست - در زمرۀ ارادت مندان حضرتش مورد عنایت قرار دهد.
واحد تحقيقات
مسجد مقدّس جمکران
ذی الحجة 1418
سیّد نور الدین جزایری (1)از جمله علما و فضلا و پژوهش گران چیره دست سدۀ چهارده هجری است. وی در بیت شریف جزایری که از بیوت علمی و معروف ناحیهٔ خوزستان بوده اند، در فرخنده سال روز میلاد امیر المؤمنین علی علیه السلام، سیزدهم رجب سال 1313 هجری (1273 ش) در شهر دانش خیز شوشتر چشم به جهان گشود و با عنایات اهل بیت عصمت و طهارت خصوصاً امیر المؤمنین علیهم السلام پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی کرد و در سلک علما در آمد و از مراجع وفقه ای عصر خویش تأییداتی دال بر مقام علمی خویش دریافت نمود.
جدای از عنایات حضرت حق و انوار معصومین، سید نور الدین چهرۀ علمی خویش را مرهون پدر بزرگوارش هم بود. چون در حالات پدر نوشته اند که او افزون بر آن که ملکات و صفات روحی ارزنده و فراوانی داشت، عالمی عامل و فاضلی کامل هم بوده.
سیّد نور الدین خود در یکی از آثارش در توصیف پدر و مقبولیت او در بین مردم گوید:
پدرم در عصر خویش رییس مطاع و وجودی نفّاع بود. آن چه خود به یاد دارم و از بزرگ تر ها شنیده ام این است که، او مردی خیّر بود به حدی که گفته اند هیچ عمل خیری بنا نهاده نشد جز آن که او در آن سهمی داشت بلکه غالب آن ها را خود تأسیس و افتتاح
1) وی فرزند حاج سید محمد جعفر، فرزند حاج سید عبد الصمد، فرزند حاج سید احمد، فرزند حاج سید محمد، فرزند سید طیّب، فرزند سید محمد، فرزند سید نور الدین، فرزند علامه سید نعمت اللّه جزایری قدس سرّه که نَسَب آن ها به امام همام حضرت موسی بن جعفر علیه السلام منتهی می شود.
کرده بود. تجهیز ازدواج جوانان سید و دست گیری از فقرا و مستمندان و کمک های عام المنفعه به مردم و هدایت و ارشاد آنان از این قبیل است.
همین نفس های گرم پدر بود که سید نور الدین را در رسیدن به مقصود، بیش تر رهنمون می شد و زمینه های مساعد را برای او در جهت نائل شدن به آن مهم هموار تر می کرد.
به هر تقدیر، سید پس از یازده سال که از عمر شریفش در شوشتر گذشته بود، به همراه کلیۀ اعضای خاندان خود به مهد علم و دانش نجف اشرف هجرت کرد و دورۀ دوم زندگی اش را در محضر اساتید فن آغاز نمود، و بعد از طی مقدمات و به پایان رساندن سطح از محضر زبدگان عصر خویش در دورهٔ خارج بهره مند گردید و به مقام عالی اجتهاد دست یافت.
اساتید سید در دورۀ سطح، علاوه بر پدر گرامی اش، عبارت بود از:
1- حاج سید محمد حسین جزایری (یکی از عمو های سید)،
2- حاج سید محمد علی جزایری (عموی دیگر وی)،
3- شیخ اسماعیل شوشتری،
4- شیخ باقر شوشتری،
5- جد بزرگوارش آیت اللّه حاج سید عبد الصمد جزایری،
6- آیت اللّه شیخ ابو الحسن مشکینی،
7- شیخ حسین رشتی حائری،
اساتید وی در دورهٔ خارج عبارت بودند از:
1- آیت اللّه فیروز آبادی،
2- آیت اللّه سید ابو الحسن اصفهانی،
3- آیت اللّه آقا ضیاء الدین عراقی،
4- آیت اللّه میرزا ابو الحسن مشکینی،
مشایخ اجازهٔ سید در نقل روایات و تأیید ملکهٔ اجتهاد و استنباط از منابع:
1- آیت اللّه سید حسن صدر،
2- آیت اللّه میرزا علی شهرستانی،
3- آیت اللّه آقا سید ابو الحسن اصفهانی،
4- آیت اللّه شیخ محمد حسين كاشف العظاء،
5- آیت اللّه آقا ضیاء الدین عراقی
سید نور الدین بعد از دریافت اجازات به ایران بازگشت و مدتی در اهواز و پس از آن در شوشتر - زادگاهش - به اقامۀ جماعت و بر پایی منبر و ترویج دین و ارشاد مردم پرداخت.
وی بار دیگر به عراق و عتبات عالیات هجرت کرد و در ظل ظلیل حضرت سيّد الشهدا - عليه آلاف التحية و الثناء - معتکف گردید و سر انجام در 23 جمادی الاول سال 1384 هجری دعوت حق را لبیک گفت و پیکر شریفش در جوار امام حسین علیه السلام، به خاک سپرده شد.
سید نور الدین در خلال تحصیل و ترویج مذهب، آثار ارزنده ای به پارسی و عربی از خود به یادگار نهاد که به تعدادی از آن ها اشاره می شود:
1- تعریب کتاب کبری در منطق
این ترجمه، نخستین اثر و نگارش علمی مؤلف بود که به دستور جد گرامی وی صورت گرفت.
2- احسن المقال في تفسير الآل.
3- رساله ای در تجرّی.
4- رساله ای در کرّ.
در این رساله سید دربارۀ میزان کر بحث فرموده و طول و عرض و ارتفاع ظرف کُر را در
مجموع 27 وجب دانسته است.
5- منشأ تمدن.
نگارنده تنها چیزی که دربارۀ این نوشته می داند این است که، پس از نشر، دستور توقیفش صادر شد؛ از این رو، می توان احتمال قوی داد که سید در آن به نقد و بررسی حکومت ها یا حکومت وقت ایران پرداخته و دست اندر کاران را رسوا نموده است.
6- اصلاحات خوزستان.
این کتاب را آقای عبد المجید موقّر در اهواز در 10 صفحه به قطع جیبی چاپ و منتشر کرد.
7- بهار و خزان عمر.
این کتاب به قطع وزیری و با حروف سربی در 290 صفحه در سال 1336 هجری به همت مطبعۀ عالی تهران به چاپ رسید.
8- حواشی عروة الوثقى.
ظاهراً سید در این اثر نظریات خویش را ذیل متن عروه مندرج کرده است.
9- الاسرار الخفيّة من تاريخ الاسلام (1)
10- ایضاح الحق و الحقيقة
11- الخصايص الزينبيه (2).
این اثر معروف ترین کتاب سید است که نخستین بار به سال 1341 ش. در نجف اشرف چاپ و بعد ها نیز به سبب غایت و توجه مبلّغان، فضلا، علما، آیات عظام و دیگر طبقات مردم، بار ها در ایران و هند به چاپ رسید و به تعدادی از زبان های رایج دنیا نیز برگردانده شده است.
«الخصايص الزینبیه» آینۀ تمام نمای عشق زیادِ سید به عمۀ بی همتای خویش حضرت زینب علیها السلام است.
هر چند سید در مقدمۀ کتاب تصریح فرموده که بنا داشته آن را تکمیل کند، اما وقتی به متن آن مراجعه می کنیم، آن را مشحون از تحقیقات و تدقیقات غیر قابل توصیف و بی همتا می یابیم.
خدا می داند آن بزرگوار در نگارش چنین مجموعۀ بی بدیلی چه سختی ها که نکشیده است.
به هر حال این اثر از جمله آثار به جا ماندنی است که ان شاء اللّه تا حضور حضرت بقية اللّه - عجل اللّه تعالى فرجه الشریف - باقی خواهد ماند.
و چه بسا به امضای آن امام هم برسد؛ زیرا همان گونه که مؤلف در مقدمۀ کتاب اشاره فرموده انگیزۀ نگارش چنین مجموعه ای در پی الهامی بوده که به او شده است.
نکتۀ دیگری که سید را وادار به تحریر به خصوصیات حضرت زینب علیها السلام نمود، مشاهدۀ مطالب نا صحیح و غلط در کتاب های مقتل بود. او در این باره در مقدمۀ اولی گوید:
«چون در این اعصار، کتب مقاتل زیاد نوشته شده و جمع بین غث و ثمین نموده و هر خبر ضعیف که به نظر ارباب مقاتل آمده، بدون تحقیق در سند و معنای روایت ضبط نموده، کتب [مقاتل] از وقع افتاده...».
روی همین اساس و نیز برای آن که رو آوری مردم خصوصاً اهل منبر به کتاب های معتبر زیاد شود و در آنان انگیزۀ رو گردانی از کتاب های مجهول الحال و ضعیف فزونی گیرد، الخصایص را به رؤیت مراجع و استوانه های علم و تحقیق عصر خویش چون آقا سید ابو الحسن اصفهانی و آقا ضیاء الدین عراقی و جز ایشان در آورده و تقریظات آنان را در ابتدای الخصایص مندرج کرده است.
نکتۀ پایانی مطلبی است که، مؤلف ضمن (اعتذار) خویش بیان فرموده و آن این که
تصمیم داشته تغییراتی در جمله بندی و عبارت های کتاب به وجود آورد؛ ولی چون شرایط مساعد نبوده، از آن انصراف نموده است. البته به نظر ما کتاب به صورت فعلی خویش نیز روان یا نسبتاً روان است و از این جهت نسبت به بسیاری از آثار فارسی زبان ارجحیت دارد.
دریغ از یک نکتۀ دیگر که گفته نشود، و آن عنایات زینبیه علیها السلام به این حقیر سرا پا تقصیر است که موجب شد باز نگری در آن در مدت بسیار کوتاهی به پایان رسد.
و اما آن چه این کم ترین در خصوص خصایص به خاطر فاترش رسید، استخراج منابع مورد استناد مؤلف و توضیحاتی پیرامون برخی از عبارت ها و کلمات متن و ترجمه اشعار و قسمت عمده عبارات عربی و اضافه کردن فهرست های فنی برای دست یابی آسان تر به مطالب کتاب بوده است که امیدوارم مورد قبول حضرت حق و امام زمان - عجل اللّه تعالی فرجه الشريف - و صاحب اصلی کتاب قرار گیرد.
شایان ذکر است که عین این کار را در عربی این اثر انجام داده ام که به خواست خداوند سبحان در آینده ای نزدیک چاپ خواهد شد.
و الى اللّه عاقبة الامور
و الحمد للّه على كل حال
قم - ناصر باقری بیدهندی
صورت تقریظ حضرت مستطاب، حجة الاسلام و المسلمین، آیت اللّه فى العالمين، كهف الفقهاء و المجتهدين آقاى آقا سید ابو الحسن اصبهانی - مدّ ظله العالی - که در نجف اشرف مرقوم داشته است:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
هذا ما رشح به قلم فضل السيّد الفاضل الجليل، و الحبر الماهر النبّيل، و الناقد البصير، و المتتبّع الخبير، عماد الأعلام، و صفوة الفضلاء الفخام، السّيد نور الدین نورّ اللّه قلبه و شرح صدره في مناقب عقيلة خدر الرّسالة و شمسة قلادة الجلالة، و نجمة سماء النبالة، المعصومة الصغرى، زينب الكبرى علیها السلام و هو كاشف عن كثرة تتبعه وسعة باعه و وفور اطّلاعه فللّه درّه حيث انّه قد اوفى حقّ المقام و انهى المأمول إلى غاية المرام فجزاه اللّه تعالى افضل الجزاء و حباه اكمل الحباء فانّه ولى الاعطاء.
حرّره الأحقر ابو الحسن الموسوى الاصبهاني
صورت تقریظ حضرت مستطاب، حجت الاسلام و المسلمین، آیت اللّه في العالمين، كهف الفقهاء و المجتهدین، آقای حاجی میرزا محمد علی شهرستانی - مدّ ظله العالی - که در کربلا مرقوم داشته اند:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمد اللّه الذى فضّل مداد العلماء على دماء الشهدا، و صلّى اللّه على محمّد و آله الأتقياء النقباء.
و بعد: فلقد امعنت النظر و اجلّت الفكر فى هذا التأليف المنيف و التصنيف الشريف الذي احتوى على بعض فضائل من ربيت فى حجر النبوّة، و رضعت من ثدى الفتوة، و تضمن شرذمة من خصائص وليدة العصمة و حقيقة العفّة، فوجدته كتاباً يحكى ببياض آية النور و جبهة الحور، و قلب العبد الشكور، و بسواده ليلة القدر و محور البد و الحجر الأسود و مقلة الخود الخرد و لاغر و فأنّه تشاء من معدن الحكمة و الأدب و الفضل و الادب، جامع العلوم، و حاوى الرّسوم، محزن الفواضل الجليّة و الفضائل المعنويّة، صاحب الأخلاق المحمودة و الخصال المسعودة، و المنقبة الكبرى، السيّد السند، المسدّد المؤيّد، العالم الكامل، و المدّفق الفاضل، ذى الفكرة الوقادة، و القريحة التقادة، و الفهم القويم و الذهن المستقيم، و الملكة القدسيّة، و المنحه الرّبانيّه، التقى المتقى، و المهذّب الصفّى، مروّج الشرع المتين، ولدنا الأعزّ السّيد نور الدین ایدّه اللّه و ابقاه و زاد فی کماله و علاه و اسأله ان لا ينساني من الدّعاء في اوقات الخلوة و مظان الأستجابة و اللّه ولى الاجابة.
حرره الأقل الجانى الشهرستاني محمد على الحسينى المرعشى عشيّة يوم الأربعاء ثاني عشر من شهر رجب المرجّب من الأربعين بعد لثلاث مأة و الالف من الهجرة النبوية على مهاجر ها الف ثناء و تحيّة - في بلد كربلا المشرفة -.
صورت تقریظ حضرت مستطاب، حجة الاسلام و المسلمین، آیت اللّه في العالمين كهف الفقهاء و المجتهدين، آقای شیخ ضیاء الدین العراقي - مدّظله العالی - در نجف اشرف:
بسمه تعالی
کتابی را که جناب مستطاب، عمدة الفضلا العظام، فخر العلماء الأعلام، مروّج شریعت سيّد الأنام، و مصباح طريق الحلال و الحرام، حاوى الفروع و الأصول، جامع المعقول و المنقول، الرّكن المعتمد، و السليل الأمجد، مقياس معالم الدّين، و معراج مدارج الحق و معیین آقای آقا سیّد نور الدین نجل، الزّكى الأفخم الأمجد، سليل العلماء الاطياب و ركن الأسلام و المسلمین آقای حاجی سیّد محمّد جعفر - مدّظله - نجل مرحوم رضوان مکان حجة الاسلام آقای حاجی آقا سیّد عبد الصّمد - طاب ثراه و جعل اللّه الجنّة مثواه - در حالات حضرت عصمت صغرى الشفيعة فى يوم المحشر تألیف و تصنیف فرموده اند به مطالعه وی مفتخر شدم و از علوّ مطالب و بلندی مقاصد نه به حدّی است که قلم را یاری تحریر و زبان را قدرت بر تقدیر آید معلوم است «شیر را بچه همی ماند بدو» شكر اللّه سعیه و يجعل الأمثل و هي المرجومنه و جعله لدنیا و آخرته و وفقنا اللّه تعالى بالأستغاضة من فيوضاته آميّن آميّن.
حرّر فى (12) شهر شوال المكرم سنة 1340
الأحقر ضياء الدين العراقي
محلّ مهر مبارک
صورت تقریظ حضرت مستطاب، حجت الاسلام و المسلمین آیت اللّه في العالمين، كهف الفقهاء و المجتهدين، آقای آقا سیّد محمّد فیروز آبادی - مدّ ظله العالی - :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّه الذي خصّ العلم بالرفعة و الثناء، فكان نوراً يقذفه فى قلب من يشاء، و جعل اهله ورثة الأنبياء، و فضلّ مدادهم على دماء الشهداء، و الصلاة على خير خلقه محمّد افصح من نطق بالضاد، و ابلغ من اوتى الكتاب، فاروى كل قلب صاد، و على أهل بيته المختصّين بارث الحكمة و فصل الخطاب، و المقرونين فى الخلافة بأمّ الكتاب الذين هم معجزة نبوته و آیة رسالته و قِرآن قرآنه و عِدل فرقانه.
و بعد: فقد اجلّت فى هذه الأوراق الناظرة، و سرحت فى ریاض حدايقها الناضرة، و بدايع اشجارها المثمرة، فذا هى فى ساحل بحر لاینال ساحله و يغرق نائله، کتاب یشفی صدور قوم مؤمنين، و يزداد منه غيظ قلوب المنافقين فياله من كتاب حسنت اسالیه، و عمّت شآبيبه اذا وقف عليه ارباب التبحّر يقفون منه على موارد لم يكونوا و ردوها، و علی حقايق لم يكونوا و صلوها المواقظ الجاهل عن رقدته و المنّبة للغافل عن غفلته، الحسام القاطع للمعاند و الصّاعقه المحرقة للجاحد، و كيف و هو من افاضات العالم النبيل، و فاضل الكامل الجليل، معدن التقى، و السّداد، و مركز الهداية و الرّشاد، فرع شجرة النبوّة، و ثمرة دوحة الأمامة، جمّ المفاخر، حميد المزايا و المأثر، و ارث علم الزّاخر عن اكابر بعد اكابر مؤيد الشرع المبين، السيّد نور الدین کتاب قد اضائت شوارق نجومه الثواقب حتى ما ابقيت خفاء من غياهب، و هو في شأن بضعة الرسول، و صنو البتول، اخت الكمال و الجلال، و بنت ولىّ اللّه الملک المتعال، العفيفة، الجليلة، التقية، النقيّة، الرّضيّة، الزكيّة، المرضيّة، رضيعة
العصمة فاضلة عالمة غير معلّمة، صدّيقة معصومة مظلومة - عليها صلاة زاكية متّصله دائمة- .
قد صيّر الدين قرير العين *** سحاب فيض العلم نور الدين
و هو مضيئی تقتضی اثاره *** نعم و تتلى في الورى الخباره
احیی بها مهجور علم مدّخر *** له بتسديد الأمام المنتظر
لا زال راشداً قرير العين *** بكلّ ما يرجوه في الدّارين
جزاه ربّ الفيض احسن الجزاء *** من حسن يبان يباهى المعجزا
بكلّ حرف بهجةً و نوراً *** و كلّ سطرٍ جنّةً و حوراً
حرّره الغريق في الأيادي *** سمّى جدّه النبيّ الهادي
محمد الحسينى اليزدى الفيروز آبادی
محلّ مهر مبارک
تقريظ آخر لاحد من العلماء العظام - ايده اللّه بلطفه العميم - في النجف الاشرف:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّه على عظیم نعمائه و حسن بلائه، و افضل تحیاته و صلواته على افضل انبیائه، و سید اصفیائه و علی عترته و اوصیائه سلام اللّه عليهم جميعاً.
و بعد : فان حقاما يقال من ان تأليف كل امرء عنوان فضله مرآة عقله و من ارادان يعرف مقدار فضل هذا السيد المهذّب، و الفاضل المدرّب، السيّد نور الدین انار اللّه عرفانه و برهانه فلينظر الى مؤلّفه هذا فانّه يعرف مقدار فضله، وجودة قريحته، و سعة تتبعه و اطلاعه فشكّر اللّه سعیه و اجزل برّه و اعظم اجره على هذا لخدمة الجليلة، و الماثرة الجميلة و الفكرة البكر و اليد الغرّاء فى خدمة سليلة الزّهراء علیها السلام فهنيئاً له هذه الفضيلة نسأله تعالى توفيقه لاتمامها و لظهور امثالها منه ان شاء اللّه تعالى (27 صفر سنة 1341)
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحَمدُ للّه الّذى اعطى كلّ شيء خلقه ثّم هدى و سَلامٌ على عباده الذّين اصطفى.
امّا بعد: کتاب مستطاب «خصایص الزینبیه» در شرح احوال و خصایص سعادت اشتمال جناب صدیقهٔ صغری زینب کبری علیها السلام، تصنیف حضرت مستطاب ثقة الأسلام علم الأعلام ، مروّج الأحكام، ناشر آثار آبائه الكرام، السيّد المحقق المدقق، عماد العلماء المحققين، و سناد الفقهاء المدّققين، السيّد نور الدّين بن سيّد العلماء ملاذ الأتقياء مولانا الأبهر الحاج آقا سيّد محمد جعفر نجل المرحوم تاج العلماء و المجتهدین حجت الأسلام و المسلمین، علاّمة عصره و اوانه السيّد السّند، الحاج سيّد عبد الصمد الجزايري دام افاضاته العالى و هو كتاب لم يأت بمثله احد فى هذا الباب من العلماء الأطياب و لقد اجاد فيما افاد و افاد فيما اجاد و نعم ما قاله بعض الأجلة من العلماء:
نسخة فيها شفاء و هدی *** و ضياء لقلوب العارفين
درّة بيضاء و الكأس الّذى *** جاء فيها لذّة للشّاربين
قد صيّر العلم قرير العين *** سحاب فيض العلم نور الدين
و هو مضىء نقتضى اثاره *** نعم و تتلى في الورى اخباره
احیی بها مهجور علم مدّخر *** له بتسديد الامام المنتظر
لا زال راشداً قرين العين *** بكلّ ما يرجوه في الدّارين
جزاه ربّ الفيض احسن الجزاء *** من حسن تبيان يباحى المعجزا
بكلّ حرفٍ بهجةً و نوراً *** و كلّ سطرٍ جنّة و حوراً
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
الحمد للّه ربّ العالمين
و الصلاة و السّلام على اشرف الأنبياء المرسلين
و افضل السّفراء المقربين، محمّد خاتم الرّسل و النبيين
و على اهل بيته الأماجد المتقدّمين، الّذين رفع بهم أعلام الدّين
و أذلّ أعناق الجاحدين، و لعنة اللّه على اعدائهم اجمعين من الأولين و الآخرين
و بعد چنین گوید: بنده گنه کار، و شرمنده تبه روزگار، نور الدین بن محمّد جعفر بن عبد الصّمد الموسوى الجزايري غفر اللّه له و لوالديه و جدّه، و اصلح امرهم و حقّق املهم و مناهم، که: چون متذکر ایّام گذشته خود شده و دیدم که عمر بگذشت به بی حاصلی و بوال هوسی، نه برای دنیای خود فکری و نه از برای سفر آخرت خود زادی مهیّا نموده، قطع نظر از سایر مهمات و باقی عقبات، بی اختیار به بحر تفکّر غوطه ور شده و به وادی تدبّر قدم نهاده و دیدم چاره منحصر است به توسل به خانواده محمدّی صلی اللّه علیه و آله و سلم، چنان که فیض گوید:
سالک راه حق بیا، نور هدی ز ما طلب *** نور حقیقت از در عترت مصطفى طلب
هست سفینۀ نجات، عترت و نا خدا خدا *** دست در آن سفینه زن، دامن نا خدا طلب
دم بدمم به گوش هوش، می فکنندم این سروش *** معرفت ار طلب کنی، از برکات ما طلب
خستۀ درد را بگو، هرزه مَگرد کو به کو *** از بر ما شفا بجو، از دم ما دوا طلب
مُفلس بینوا بیا، از بر ما ببر نوا *** صاحب مدّعا بیا، از دم ما دعا طلب (1)
در تأمّل کیفیّت توسل بودم که از مبدء فیاض ملهم شدم که مختصری از شئونات و خصایص و مناقب یکتا صدف بحر امامت، و یگانه کوکب چرخ ولایت، دختر گرامی حیدر صفدر، گوهر دریای عصمت و طهارت، کوکب آسمان عفّت و خدارت، درّ بحر نبوّت و ولایت، صدف دریای خلافت و وصایت، آسیه اسوت، هاجر رتبت، مریم طینت، ساره سیرت، خدیجه آیت، زهرا دلالت، مخدّرۀ دو جهان، و مصیبت زدۀ دوران، أعنى: عقيلة القريش، أمّ المصائب، و قرينة النّوائب، العصمة الصغرى، و النّاموس الكبرى، محبوبة المصطفى، و قرّة عين المرتضى، شقيقة الحسن المجتبى و الحسين المرمّل بالدّماء، بنت الزهرة الزهراء، زينب العظمى - روحی و ارواح العالمين فداها - [را] به خامۀ شکسته، و قلم نا لایق خود به رشته تحریر در آورم. و ضمناً از مقام منیع آن خدر رسالت خواستگار اصلاح امور خود و سایر برادران دینی و اخلاء روحانی و نجات از عقبات و هلكات دنيويه و اخرويّه شوم.
امید که این اوراق نا قابل، قبول عتبه درگاه این مکرّمه محترمه بگردد.
نَمْلَةٌ جَائَتْ بِرِجلٍ مِن جراد *** تو سلیمانی کن ای نیکو نهاد
انّ الهدايا على مقدار مهديها *** ليس الهدايا على مقدار من هدايا
و اهل فضل و کمال در او به دیدۀ قبول و رضا بنگرند چرا که گفته اند:
فعين الرّضا عن كلّ عيب كليلة *** كما انّ عين السخط يبدوا المساويا
و نامیدم آن را به «خصایص الزینبیّه» ؛ و کلیۀ مطالب را در ضمن مقدماتی و چند خصیصه نگاشتم و در ضمن بعضی خصایص اشاراتی و بشاراتی نیز رقم، رفته پس شروع نمایم به مقصود بعون اللّه الملک المعبود.
1) دیوان علّامه ملا محمد حسن فیض کاشانی، انتشارات اسوه، ج 2، ص 134 - 135 با اندک اختلاف
چون در این اعصار کتب «مقاتل» زیاد نوشته شده و جمع بین غث و ثمین نموده و هر خبر ضعیف که به نظر ارباب مقاتل آمده بدون تحقیق در سند و معنای روایت، ضبط نموده کتب از وقع افتاده [اند]، خصوصاً این که اغلب مصنّفین و مؤلّفين مجهول الحال [می باشند]، و لذا ما كتاب خود را به نظر اغلب علمای عراق رسانیده و از آن ها «تقریظ» گرفته که بر مردم واضح شود و بدانند که نباید همۀ کتب را به یک نظر بنگرند.
و ما اگر بخواهیم در این جا معرّفی خود نموده و مراتب تحصیلات خود را به رشته تحریر در آوریم شاید مناسب نباشد. بهتر این است که این مطلب را حواله به فهم ارباب ذوق سلیم نماییم. و این مطلب هم واضح است که در این عصر برای اهل علم، در نظر بعضی اشخاص فارسی نوشتن عیب است؛ ولی چون این کم ترین، غرض اصلی جز خدمت ندارم لذا اعتنایی به این مراتب ننموده [ام]. دیگر این که نوشتن این اوراق در اهواز بوده و اغلب آن صفحه عجم [می باشند]، به مفاد
وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُول اِلّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ (1). ما نیز اوراق نا قابل خود را به مذاق آن ها نگاشته، چنان چه خداوند عالم اسباب طبع آن را فراهم آوَرَد و منتشر گردد و مطبوع طباع اهل فضل افتد، آن را ترجمۀ به لسان عربی مبین خواهیم نمود بفضل اللّه و قوّته.
1) ابراهیم (14) آیه 4
بر ارباب علم و کمال و فضل و جلال روشن است که: خداوند یکتا و خلّاق بی همتا، سلسلۀ بشر را شرافت و فضیلت و برتری داده بر برخی از موجودات و بسیاری از مخلوقات؛ چنان چه کریمه شریفه:
وَ لَقَدْ كَرَّمنَا بَنِي آدَمَ (1) به همین بیان ناطق است و این سیادت و شرافت نباشد مگر به واسطۀ کمال آن ها. و اهل فضل و تحقیق را در تشخیص این کمال بیاناتی است وافی، چنان چه در کتب مفصّله مرتسم شده [است]، بیانی که در این مقام به نظر فاتر قاصر می رسد همان است که جلّی از اهل فضل استفاده از براهین عقليّة و اخبار و آثار نقليّة نموده که این شرافت به واسطۀ نفس ناطقهٔ انسانیت است که قابلیّت دارد از برای اتّصاف به صفات کماليّة و ملکات حسنهٔ جمالیّه به توسط جوهرۀ نفیسهٔ عقل که خدای تعالی به او موهبت فرموده [است]، پس هر فردی از افراد انسانی مجموعۀ کمالات و صندوق چه ملکات حسنه شد برتری و سروری دارد بر بسیاری از مخلوقات و کثیری از موجودات به حکم فطرت و وجدان، بدون حاجت به بیان برهان، چنان چه هر فردی که فاقد کمالات شد از حیوانات پست تر و بی رتبه تر گردید، چنان چه کریمۀ وافی الدّلالة می فرماید:
أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُ (2)
و بعضی از اصدقا گفته:
در مرتبه از بهیمه کم باشی *** با این همه خواهی که مکرم باشی
انسان شدن آموز که پیش قَدَمت *** صد سجده کنند اگر که آدم باشی
و کمالات بر دو قسم اند: خارجيّة و داخليه. و موافق بعض اصطلاحات: تکوینیّه و تشریعیه.
اما خارجيّه و تشریعیّه کنایه از امور حسنۀ باشد که تحصیل آن ها خارج است از اختیار شخص، از قبیل بزرگی نَسَب و شرافت خانواده؛ زیرا که تحصیل این رقم کمال برای خود شخص، خارج از اختیار است مگر به طریق سبب و اتّصال، آن هم ناقص است.
و کمالات تکوینیة نیز بر دو قسم باشند برخی از آن ها خارج از مُلک بدن چنان چه معلوم شد، و برخی راجع به مُلک بدن چون زیبایی صورت، و رعنایی قامت، و تناسب اعضا که تحصیل آن ها برای شخص به مجاهده و زحمت ممکن باشد، چون علم و حلم و ملکۀ شجاعت و سخاوت و باقی صفات کمالیّة که در علم اخلاق معیّن شده؛ زیرا که تحصیل این کمالات برای هر کسی میسّر است و بیان بعضی از علمای اخلاق در این مقام مبیّن همین مقال است که می فرماید:
«المحاسن إمّا جسمانيّة و اما روحانيّة فما تعلّق منها بالهيئة الصورية اعنى الخلقة البشريّة جسمانية، و ما تعلّق منها بالنفس الناطقة روحانية».
در این جمله می فرماید: کمالات یا مربوط به جسم اند یا مرتبط به روح، آن چه از آن ها متعلق به جسم است از قبیل زیبایی صورت و نیکویی منظر و تناسب اعضا، راجع به کمالات جسمانیه است، و آن چه راجع به اخلاق از قبیل علم و حلم و ملکۀ شجاعت و سخاوت که از خواص نفس ناطقه اند داخل در کمالات روحانیّتة به شمار آیند، و بدیهی است که هر چه انسان بیش تر حاوی کمالات روحانیّه شد مقام شرافت او رفیع تر و مرتبۀ نفاست او منیع تر خواهد بود، خاصّه اگر منظم شد بدو کمالات جسمانیّه بشریّه که گفت: آن چه خوبان همه دارند تو تنها داری «و لیاقت مخلّع شدن به خلعت کرامت شده
و آیۀ شریفه:
وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ (1) او را شامل و لیاقت پیدا نمود که خطاب مستطاب:
فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ (2). بر او سایه اندازد، چه مرد باشد و چه زن، چنان چه هر قدر که فاقد کمالات باشد به نظر اهل نظر ناقص باشد و لو هر که باشد.
و چون ما به صفحهٔ تواریخ و سِیَر می نگریم آشکارا می بینیم که انسان کامل در این عالم بسیار کم و اندک بوده، چنان چه کریمۀ شریفه:
وَ قَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكوُرُ (3). نیز مبین همین معنی است. خاصّه در سلسله نسوان که با کثرت عدد آن ها مع ذلك کلّه، معدودی از آن ها به سر حدّ کمال رسیده و از جمله زنانی که وادی کمال را به سر حدّ کمال طی نموده؛ بلکه می توان گفت بعد از معصومین انسانیّت ختم شد در وجود ذات خودش هی نتيجه النبوة المحمدية، و الولاية، العلوية، و العصمة الفاطمية، و المحاسن الحسنية، و المصائب الحسينية العصمة الصّغرى زينب الكبرى - روحی و ارواح العالمین فداها - بوده [است] چنان چه هر کس به حالات و احوالات و کمالات او به دیده حق بین بنگرد تصدیق ما خواهد نمود چرا که لقد بلغت في المجد غاية حدّها:
فلو كان النساء بمثل هذى *** لفضلّت النّساء على الرّجال
فما التّأنيث عيب للشّموس *** و لا التذكير فخر للهلال (4)
پس خورشید را ننگی از مؤنث بودن نامش - چون مؤنث مجازی است - و هلال را فخری بر مذکر بودن اسمش نیست
امّا شرافت نَسَبی و فضیلت خانوادۀ او بر اوّلین و آخرین قابل انکار نباشد، چرا که ثمرۀ شجرۀ مبارکۀ اصل ها ثابت است و رشته اش متصل به قائل کلمۀ مبارکه:
أَنَا سَیِّدُ وُلْدِ آدَمَ، وَ لاَ فَخْرَ (1) [می باشد].
و از سلسله مبارکۀ غیر مقطوع:
کُلُّ نَسَبٍ مُنْقَطِعٌ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ إِلاَّ نَسَبِی محسوب است که هر شریفی به واسطه آن ها شریف شده. کسی است که جدّش اشرف انبیا و پدرش سیّد اوصیا، مادرش انسیّه حورا، جده اش ملکه بطحا، دو برادرش گوشوار عرش خدا [هستند] قطع نظر از سایر ارحام و باقی اقوام او که سادات عشایر و زعماء طوائف عرب بوده لها النسب الوضّاح يشرق نورها، پس شرافت خانواده او بر هر کس واضح و روشن است.
و امّا باقی کمالات انسانیّت؛ چون به دیدۀ انصاف بنگریم آن مخدره را یکّه تاز میدان انسانیت می بینیم چنان چه بر حسب اجمال در تلو خصایص اشاره خواهیم نمود بفضل اللّه و قوّته.
1) ينابيع المودة، ج 2 ص 349؛ جواهر العقدين، ج 2، ص 200 ؛ مجمع الزوائد، ج 8 ، ص 216 ؛ فرائد السمطين، ج 2، ص 290 حدیث 549 ؛ ذخائر العقبی، ص 6.
باید دانست که خلاّق عالم لطفاً على علىّ بن ابي طالب علیهما السلام، و كرامةً على الفاطمة علیها السلام ، نسل نبوّت را در صلب علىّ بن ابي طالب و بطن فاطمه قرار داده. و این از خصوصیّات پیغمبر است، و از الطاف الهيّة است نسبت به اولاد فاطمه، که رواست الی یوم القيامة بر عالمیان فخریّه و مباهات نمایند. و دلیل بر این مطلب - قطع نظر از حکم عرف که اولاد دختر را نیز نسبت به جدّ دهند - اخبار کثیره است که عامه و خاصّه نقل نموده و ما در این جا مختصری از آن ها را به رشتۀ تحریر در آوردیم و از آن جمله است:
ما رواه في كتاب ينابيع المودّة، عن عمر بن الخطاب، عن النبّى صلی اللّه علیه و آله و سلم قال :
كُلُّ سَبَبٍ وَ نَسَبٍ يَنْقَطِعُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ اَلْأَسْبُبِيُّ وَ نسْبَى وَ كُلُّ وَلَدٍ أُمْ فَانٍ عصبتهُم لِأَبِيهِمْ مَا خَلاَ وُلْدَ فَاطِمَةَ فَأَنَّى أَنَا أَبُوهُمْ وَ عصبتُهُم (1) از این خبر دو منقبت مستفاد می شود: یکی این که اولاد فاطمه اولاد پیغمبرند که باید نسبت آن ها به پیغمبر ملحوظ شود در دنیا. دیگر در روز قیامت در روزی که پدر پسر را فراموش کند در آن روز اولاد فاطمه متّصل به پیغمبر باشند و از آن اهوال، سالم و در امان باشند و نیز منقبت و خصوصیتی است برای اولاد فاطمه الَفَضلُ ما شَهِدَتْ بِهِ الْأَعدأ.
ايضاً در ینابیع المودة است: و عن جابر، قال: قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم:
1) ينابيع المودة، ج 2، ص 349 ؛ جواهر العقدين ، ص 201 و 202؛ مناقب احمد ج 2، ص 62 ، حدیث 1070؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 172 ؛ ذخائر العقبى، ص 121 ، 169 و الصواعق المحرقة ، ص 156.
إنَّ اللّهَ جَعَلَ ذُرِّیَّهَ کُلِّ نَبِیِّ فی صُلبِهِ ، وَ جَعَلَ ذُرِّیَّتی فی صُلبِ عَلِیِّ (1) که از این روایت ظاهر می شود که این از خصوصیّات پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم است که ذریّۀ او را خلاّق عالم در صلب علّی بن ابی طالب علیه السلام قرار داده [است].
ينابيع المودّة في جواهر العقدين: عن فاطمة بنت الحسين، عن أبيها، عن جدّتها فاطمة الكبرى علیها السلام قالت : قال أبى رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم:
كُلُّ بَنِى اَم يَنْتِمُونَ الى عَصَبَتِهِ الاّ وُلْدَ فاطِمَةَ، فَأُنَاوِلِيَّتُهُمْ وَ [اَنَا] عَصَبَتُهُمْ (2) و عن جعفر بن محمد، عن ابيه، عن جابر قال: كنت أنا و العّباس جالسين عند النبي صلی اللّه علیه و آله و سلم اذ دخل علىّ فسلّم. فردّ عليه النبّى صلی اللّه علیه و آله و سلم و قام اليه و عانقه و قبّل ما بين عينيه و أجلسه عن يمينه. فقال العباس: يا رسول اللّه! أتحبّه ؟ فقال :
يَا عَمِّ وَ اَللَّهَ اَللَّه اشْد حُبّاً له منى إِنَّ اَللَّهَ عزّوجل جَعَلَ ذُرِّيَّةَ كُلِّ نَبى فى صُلْبِهِ وَ جَعَلَ ذريتى فى صُلْبِ هَذا (3) از همه این اخبار که بعضی از آن ها فقط از طرق عامّه و بعضی از آن ها هم از طرق خاصّه اند مطلب معلوم و ظاهر می شود، احتیاج به تطویل نیست؛ ولی در احتجاج طبرسی، نقل می کند احتجاج مفصلّی را که در این خصوص واقع شده است، محاجّۀ بین حضرت موسی بن جعفر علیه السلام و هارون الرشید، و ما ذیل آن را که شاهد بر مطلب است به طریق
1) ينابيع المودة ، ج 2، ص 237؛ مناقب ابن مغازلی، 200، حدیث 238 ؛ الفردوس، ج 1، ص 172، 643.
2) ينابيع المودة، ج 2، ص 342 و 448 ؛ جواهر العقدين ، ج 2، ص 205 ؛ مجمع الزوائد ، ج 9 ، باب فضائل اهل بیت علیهم السلام، ص 173 ، الصواعق المحرقة 156 ؛ كنز العمال، ج 2، ص 116 ، حدیث 34267
3) ينابيع المودة، ج 2، ص 245 و ص 448 ؛ جواهر العقدين، ج 2، ص 207 ؛ ذخائر العقبی، ص 67؛ الصواعق المحرقة ص 156.
برهان می نگاریم هر کس بخواهد تمام آن را ملاحظه نماید رجوع به اصل کتاب نماید.
موسی بن جعفر علیه السلام می فرماید: ثم قال لی هارون:
لِمَ جوّزتم للعامّة و الخاصّة أن ينسَبُوكُمْ الى رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و يقولوا لكم: يا بنى رسول اللّه! و انتم بنو علیَّ وانّما ينسب المرء إلى أبيه، و فاطمة انّما هي وعاء و النبّي صلی اللّه علیه و آله و سلم جدّكم من قبل امّكم؟فقلت: يا امير المؤمنين! لو أن النبّي نشر فخطب اليكم کریمتک هل كنت تجیبه؟ قال: سبحان اللّه! و لِمَ لا أجبه بل أفتخر على العرب و العجم و قریش بذلک.فقلت له: لكنّه لا يخطب إلىّ و لا أزوّجه. فقال: و لِمَ؟ فقلت: لأنّه ولّدنى و لم يلدك.فقال: احسنت یا موسی (1ثم قال: كيف قلتم اِنّا ذرية النبّي صلی اللّه علیه و آله و سلم و النبّی لم يعقب و انّما العقب الذكر لا الانثى، و أَنتم ولد الابنة و لا يكون لها عقب. فقلت: اسألك بحقّ القرابة و القبرُ من فيه، الاّ أعفيتني عن هذه المسألة)فقال: أو ألا تخبرنى بحجّتكم فيه يا ولد على! و انت يا موسى يعسوبهم و امام زمانهم، لذا (2اِنهى الىّ، و لست اعفیک فی کلّ ما اسألك عنه حتى تأتيني فيه بحجّة من كتاب اللّه، و أنتم تدعون [معشر] ولد علىّ انه لا يسقط عنكم منه شيء ألف و لا واو الاّ تأويله عندكم. و احتججتم)
بقوله عزّوجلّ: ﴿ مَافَرَّ طَنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ (1)و استغنيتم عن رأى العلماء و قياسهم. فقلت: تأذن لي في الجواب؟ قال: هات.
فقلت: اعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم بسم اللّه الرّحمن الرّحيم وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسَىٰ وَ هَارُونَ وَ كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْیيَ وَ عِيسَى (2)من أبو عيسى یا امیر المؤمنین؟ فقال لیس لعيسى أب.
فقلت: انّما الحقناه بذراري الأنبياء علیهم السلام من طريق مريم، و کذلک الحقناه بذراري النبّي صلی اللّه علیه و آله و سلم من قبل أمنّا فاطمة علیها السلام. از یدک یا امیر المؤمنین؟ قال: هات.
قلت قول اللّه عزّ و جلّ:
فَمَنْ حَاجَكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَ لَكَ مِنَ العِلمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَ كُم وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنَا وَ انفُسَكُمْ ثُمَّ نَبتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعَنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ (3) و لم يدّع أحد أنّه ادخل النبي صلی اللّه علیه و آله و سلم تحت الكساء عند مباهلة النّصارى إِلاّ علىّ بن ابى طالب، و فاطمة، و الحسن و الحسين ابنائنا الحسن و الحسين و نسائنا فاطمة، و انفسنا علىّ بن ابى طالب علیه السلام. على أنّ العلماء قد أجمعوا على أنّ جبرئيل قال يوم أحد: يا محمّد انّ هذا لهى المواسات من
علىًّ قال: لأنّه منى و و أنا منه.
فقال جبرئيل: و أنا منكما يا رسول اللّه ثم قال: لا سيف إلاّ ذو الفقار و لا فتى إلاّ علّى اَلْخَبر﴾ (1)
سپس هارون به من گفت: چرا به مردم می گویید شما را به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم منسوب کنند و شما را فرزندان رسول اللّه خطاب کنند با این که شما فرزندان علی هستید؟ و مرد به پدر خود منسوب است و فاطمه دخت پیامبر بود و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم از طرف مادر نیای شماست؟
به هارون گفتم: ای امیر مؤمنان! در صورتی که پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم زنده می شد و از دخترت خواستگاری می کرد آیا می پذیرفتی؟
گفت: سبحان اللّه! چرا نپذیرم؟! بلکه بر عرب و عجم و قریش بر این خواستگاری افتخار می کنم.
گفتم: ولی آن حضرت نه از دختر من خواستگاری می کرد و نه من می توانستم بپذیرم.
پرسید: چرا؟
گفتم: چون من زاده او هستم و تو زاده او نیستی.
گفت: نیکو گفتی.
سپس سؤال کرد: به چه دلیل می گویید شما اهل بیت پیامبرید؟ در صورتی که نسل از طرف پسر منتقل می شود نه از دختر.
این جا برخاستم و او را به حق خویشاوندی و قبر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و کسی که در آن قبر مدفون است سوگند دادم که از پاسخ این سؤال مرا معاف دارد.
او نپذیرفت و گفت: ای فرزند علی تو پیشوا و امام عصر آنان هستی. به من این گونه خبر داده اند، چاره ای جز پاسخ گویی از قرآن نداری این جا بود که اجازه پاسخ گرفتم و گفتم:
اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم، بسم اللّه الرحمن الرحيم وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ الخ.
و از فرزندانش داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را هدایت کردیم و هم چنین نیکو کاران را پاداش نیک خواهیم داد و هم زکریا و یحیی و عیسی را.
پرسیدم: پدر عیسی کیست؟
گفت: او را پدر نبود.
گفتم: ما او را از طرف مادرش مریم علیها السلام جزو فرزندان انبیاء می شماریم. و ما نیز به همین گونه
از طریق مادر خود به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم منسوب می شویم.
آیا از این بیش تر دلیل می خواهی؟
گفت: آری.
گفتم: خداوند فرماید: پس هر کسی، بعد از وحی خدا به سوی تو، با تو به مجادله برخاست بگو بیایید ما و شما با فرزندان و زنان خود به مباهله برخیزیم تا دروغ گویان را به لعنت خدا دچار سازیم! حال آن که هیچ کس ادا نکرده است که پیامبر در هنگام مباهله با نصاری کس دیگری جز علی و فاطمه و حسنین علیهم السلام را در زیر کسای خود جا داده است.
پس تأویل این سخن خداوند، آن است که مراد از فرزندان وی، حسن و حسین و مراد از زنان فاطمه و مراد از انفسنا، علی است.
علاوه بر این علما اجماع دارند که در روز اُحد جبرییل به رسول خدا گفت: اقدام علی، مواسات او نسبت به تو است. و پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: «زیرا او از من و من از او هستم».
جبرییل گفت: من نیز از شما هستم ای رسول خدا! سپس گفت: شمشیری جز ذو الفقار نیست و جوان مردی جز علی نه ! .
.1) الاحتجاج، ج 2، ص 338 - 340.
حضرت [موسی بن جعفر علیهما السلام] برهان اقامه می کند برای این که اولاد فاطمه اولاد پیغمبراند به دو آیه شریفه، یکی به آیۀ شریفۀ:
وَ زَكَرِ يَا وَ يَحْيَى وَ عِيسَى که چنان چه خلّاق عالم نسبت می دهد عیسی را به آدم، و او را داخل ذریّات آدم می شمارد، با این که از طرف مادر منسوب به آدم است؛ و هم چنین به آیۀ مباهله که تصریحاً نسبت به بنوّت و أبوّت می دهد ما بین حسن و حسین و پیغمبر؛ و کذلک حضرت استشهاد می کند به عدم جواز نکاح پیغمبر از بنات حضرت به جهت این که اولاد پیغمبراند و هر یک از آن ها برهان واضح و ساطع بر مدّعا است به این که اولاد فاطمه اولاد پیغمبرند و این نیکو منقبتی است از برای اولاد فاطمه تا روز قیامت
ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِهِ مَنْ يَشَاءُ (1). خداوند انصاف به اهل این زمان بدهد که مراعات حقوق پیغمبر نسبت به دین و ذریّۀ او نمایند که از این دو مطلب بزرگ سؤال کرده خواهند شد.
1) جمعه (62)، آیه 4
باید دانست که در کیفیت خلقت انوار مقدّسهٔ «اصحاب کسا» اخبار کثیره متخالفه وارد شده (1)، اجمالاً متواتر است که خلقت آن ها قبل از خلقت سماوات و ارضین بوده و جمع بین آن ها اگر چه ممکن است؛ ولی چون از موضوع مطلب ما خارج است متعرض نشده اجمالاً در این جا اکتفا می کنیم به ذکر حدیثی که در مدینة المعاجز نقل نموده از انس بن مالک:
«قال: صلّى بنا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم في بعض الأيّام صلاة الفجر، ثمّ أقبل علينا بوجهه الكريم، فقلت [له]: (2)يا رسول اللّه إن رأيت أن تفسّر لنا قول اللّه عزّوجلّ:
فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدّيقِينَ وَ الشُّهَدَاء وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقاً (3) فقال صلی اللّه علیه و آله و سلم : أمّا النبيّون فأنا، و أمّا الصّديقون فأخى علىّ بن ابي طالب، و أمّا الشّهداء فعمّى حمزة، و امّا الصّالحون فابنتى فاطمة و أولادها الحسن و الحسين.
قال: و كان العبّاس حاضراً، فوثب و جلس بين يدى رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم وَ قال: أَلَسْنَا أَنَا وَ أنتَ و علیّ و فاطمة و الحسن و الحسين من نيعة واحدة.
قال: و كيف ذلک یا عمّ؟
قال (العباس) (1): لأنّك تعرف بعلىّ و فاطمة و الحسن و الحسين دوننا؟
فتبسّم النبّي صلی اللّه علیه و آله و سلم و قال : أمّا قولك يا عمّ ألسنا من نبعة واحدة فصدّقت، و لكن يا عمّ إن اللّه خلقنى و عليّاً و فاطمة و الحسن و الحسين قبل أن يخلق اللّه آدم حيث لاسماء مبنية، ولا ارض مدحيّة، ولا ظلمة و لا نور و لا جنّة ولا نار ولا شمس ولا قمر.
قال العباس: و كيف كان بدؤ خلقتكم يا رسول اللّه؟
قال: يا عمّ لما أراد اللّه أن يخلقنا تكلّم بكلمة خلق منها نوراً، ثم تكلّم بكلمة فخلق منها روحاً فمزج النور بالرّوح فخلقنى و أخى عليّاً و فاطمة و الحسن و الحسين علیه السلام فكنا نسبحه حين لا تسبیح، و نقدّسه حين لا تقديس.
فلمّا أراد اللّه أن ينشىء الصنعة فتق نوری، فخلق مِنْهُ العرش، فنور العرش من نوری، و نوری خير من نور العرش.
ثمّ فتق نور أخى علىّ بن ابى طالب علیه السلام فخلق منه نور الملائكة، فنور الملائكة من نور علیّ، فنور علىّ افضل من الملائكة.
ثمّ فتق نور ابنتى فاطمة فخلق منه نور السّماوات و الأرض، فنور ابتنى فاطمة أفضل من نور السّماوات و الأرض.
ثمّ فتق نور ولدى الحسن فخلق منه الشمس و القمر، فنور ولدى الحسن أفضل من نور الشمس و القمر.
ثمّ فتق نور ولدى الحسين فخلق منه الجنّة و الحور العين فنور ولدى الحسين أفضل من الجنّة و الحور العين.
ثمّ أمر اللّه الظّلمات أن تمرّ على السّماوات، فأظلمت السّماوات على الملائكة، فضجّت الملائكة بالتسبيح و التقديس، و قالت: إلهنا و سيّدنا منذ خلقتنا و عرّفتنا هذه
1) در بحارالأنوار، موجود نیست.
الأسباح لم نربؤساً، فبحقّ هذه الأشباح إلاّ كشفت عنّا هذه الظلمة، فأخرج اللّه من نور إبنتي قناديل معلّقة في بطنان العرش فأزهرت السّماوات و الأرض، ثمّ أشرقت بنورها، فلأجل ذلك سمّيت الزّهراء.
فقالت الملائكة : إلهنا و سيّدنا لمن هذا النّور الزاهر الّذى قد از هرت منه السّماوات و الأرض؟
فأوحى اللّه إليهم هذا نور إخترعته من نور جلالى لأمتى فاطمة ابنة حبيبي و زوجة ولیّى و أخى نبيّى و أبى حجّجى على عبادي، أشهدكم ملائكتي أنّى قد جعلت ثواب تسبيحكم لهذه المرأة و شيعتها ثمّ لمحبّيها الى يوم القيامة.
فلما سمع العبّاس من رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم لذلك و ثب قائماً و قبّل بين عينى على علیه السلام قال: و اللّه يا على أنت الحجّة البالغة لمن آمن باللّه (1). ترجمۀ حدیث شریف بر اهل فضل معلوم است و لیکن در این جا باید اشاره به چند نکته نماییم که از فقرات حدیث شریف استنباط شده:
اوّل: این که فیض مقدّس و کلمهٔ «کن» (2). که در اصطلاح اهل معقول است، اشاره است به أنوار قاهرۀ محمۀدیه، چنان چه تَکَلّم به کلمة، مبیّن این مطلب است.
دوم: عقول طولیّه که به عقیدۀ اهل معقول، موجد و مربّی عالم طبیعت و ملکوت و ناسوت اند، کنایه از انوار مقدّسه اصحاب کسا است، چنان چه شاهد بر این خلقت عرش و غیره از انوار مقدّسه چنان چه در صدر روایت است مبیّن مدّعا است.
سوم: معلوم می شود تحقیق قول محقّق داماد (3)که قائل شده است به حدوث دهری
1) مدينة المعاجز ، ج 3، ص 221 - 224؛ چاپ مؤسسة المعارف الاسلاميه تأويل الآيات، ج 1 ص 137، ح 16 ؛ البرهان، ج 1، ص 392، ح 5؛ حلية الابرار، ج 3، ص 97 ، ح 1.
2) علامه جلیل نمازی شاهرودی مؤلف محترم مستدرک سفینه در حاشیه کتاب خصایص الزینبیه خود یاد داشت کرده اند که: این کلمه مقدس «کن» در امثال این احادیث هیچ ارتباطی به اصطلاح اهل معقول ندارد.
3) مقصود سيد الحكم و المتكلمين، سید محمد باقر بن شمس الدین محمد حسین استر آبادی (م 1041) مشهور به میر داماد است که خود را معلم ثالث می خوانده است. ر.ک: اعیان الشیعه، ج 9، ص 189؛ فلاسفة الشيعة، ص 441
برای این عالم، و این که وعاء انوار مقدّسۀ عالم و احدیّت که عالم اسما و صفات است، بوده بل هم الأسماء و الصفات
وَ لِلَّهِ الْأَسْمَآءُ الْحُسْنَى (1) اشاره به همین انوار مقدّسه است، چنان چه اخبار دیگر هم ناطق بر این مطلب است.
چهارم: اشاره است به مختصری از مقامات و تجلّیات انوار قاهره خصوصاً حضرت صديقه عليها السلام كما لا يخفى على اولو الألباب.
پنجم: اشاره است به مقام بعضی از اولاد فاطمه علیها السلام چنان چه «قنادیل» اشارۀ به آن ها است و این مطلب هم معلوم است که غرض از آن ها خصوص ائمه علیهما السلام نیستند، بلکه شامل مثل جناب صدّیقۀ صغری علیها السلام که به نور مقدّسش عالمی روشن و سبب هدایت امّت و اعلای کلمۀ توحید حضرت حق جلّ و علا و حفظ نوامیس شریعت بوده، چنان چه در ابواب آتیه مذکور می گردد، هم چنانی که این مطلب را دربارهٔ بعض نفوس مقدّسه دیگر هم که تالی تلو مرتبه امامت بوده اند از احفاد آن مخدّره مانند حضرت علی اکبر، علی بن الحسین علیه السلام نیز می توان ادّعا نمود. چه، دلیل بر تخصیص به حضرات ائمّه علیهما السلام نیست فبناءً علی ذلک می گوییم که: خلقت نور آن مکرّمۀ در عالم دهر و واحدیّت و عالم اسماء و صفات پیش از خلقت سماوات و ارضین و ملکوت اعلا و اسفل بوده؛ فتأمّل و اغتنم.
پس نتیجۀ مقدمۀ ثانیه این شد که این مکرّمه نخبۀ اولاد آدم و انسان کامل است و به حكم مقدّمۀ ثالثه پس از ائمۀ معصومین نخبه و خلاصۀ نتیجه محمّدی است و ظاهر از مقدمۀ رابعه این محترمه خلقت مقدّم و سبق دهری دارد بر موجودات عالم طبیعت طرّاً فلها المنقبة الكبرى و السيادت العظمى.
1) درباره حدوث دهری میر داماد ر.ک: کتاب ،القبسات، ص 121 به بعد.
اوّل از آن ها: گرفتاری و ابتلای حضرت زهراء علیها السلام به هموم و غموم از ابتدای انعقاد نطفهٔ آن مخدّره تا زمانی که متولد شد، چنان چه نقل شده (1)که حضرت زهرا علیها السلام از زمانی که حامل به حضرت زینب شد روز به روز مهموم و مغموم بود تا زمانی که آن مخدّره متولد شد.
این مطلب معلوم باد که در این امتیاز و خصوصیّت همهٔ اولاد حضرت فاطمه علیها السلام على السّويه بوده، چرا که علی التحقیق حضرت فاطمه علیها السلام را پنج اولاد شده حسنين علیه السلام و حضرت زینب و امّ کلثوم (2)و محسن (3)و از آن جایی که خاصّان در گاه حضرت احدیّت را در این عالم خوشی نیست و علقۀ به اولاد از امور قهریه است، این است که این مکرّمه به هر یک از اولاد خود که حامله شد او را از مصائب وارده به آن فرزند خبر می دادند که علقه و محبّت را فراموش می نمود!
چنان چه، چون حضرت حسن علیه السلام متولد شد او را خبر دادند که بعد از چه مشقّت ها او را به زهر جفا شهید خواهند نمود تا مدّتی مبتلا به مصیبت او بودند. از ولادت او فرحناک نشد تا زمانی که حامله شد به حضرت حسین علیه السلام چون او را خبر دادند که چه مصیبت به فرزندت رسد، چنان مهموم و مغموم شد که خلّاق عالم خبر داده
1) صاحب مستدرک و سفینة البحار می نویسد: حقیر بر این حدیث ظفر نیافتم
2) علامه نمازی می نویسد: امّ کلثوم کنیه زینب وسطی است چون حضرت امیر المؤمنین علیه السلام سه دختر به نام زینب داشت یکی زینب کبری، یکی زینب وسطی مشهوره به امّ کلثوم و مادر این دو فاطمه زهرا علیها السلام و سوم زینب صغری که مادر او کنیزی بود.
3) ر.ک: التتمة فی تواریخ الائمة، ص 57؛ تواريخ النّبی و الآل، ص 115.
حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرهاً (1) که از هنگام حمل تا زمان ولادت او عوض این که روز شادی او شود به عکس روز حزن و مصیبت او می شد. حال حضرت زینب هم که معلوم شد، امّ کلثوم و محسن هم به همین قرار بوده [است].
دوّم: امتیازاتی که مختص به خودش و خواهرش امّ کلثوم بوده. ولادت آن ها از ران چپ مادر خود [بوده است] چنان چه از کشکول بهایی قدس سرّه نقل شده که از حضرت زهرا حدیث می کند که فرمود:
وَلَدَتِ الْحَسَنَ وَ الْحُسَينَ مِنْ فَخْذِهَا الْأَيْمَنِ وَ زَيْنَبَ وَ أُمَّ كُلْثُومٍ مِنْ فَخْذِهَا الْأَيْسَرِ (2). سوّم: از امتیازات که در آن خصوصیّت شریک بوده با برادرش حضرت سیّد الشّهدا گریه کردن پیغمبر بر او وقت گرفتن قنداقه مبارکه اش، چنان چه نقل شده:
رُوِيَ أَنَّ زَيْنَبَ بِنْتِ عَلَى بْنِ أَبِي طَالِبِ علیه السلام لَمَّا وَلَدَّتْ أُخْبِرَ بِذلِكَ رَسُولُ اللّهِ فَجَاءَ صلی اللّه علیه و آله و سلم إِلَى مَنْزِلِ فَاطِمَةَ علیها السلام وَ قَالَ يا بِنْتَاهُ إِيتني بِنْتُكَ (3الْمُولُودَةَ فَلَمَّا أَحْضَرَتْهَا أَخَذَهَا رَسُولُ اللّه صلی الۀّه علیه و آله و سلم وَ ضَمَّها إِلى صَدْرِهِ الشَّرِيفِ وَ وَضَعَ خَدِهِ الْمُنيفَ عَلَى خَدِها فَبَكَى بُكاءً عالياً وَ سَالَ الدَّمْعُ عَلى مَحَاسِنِهِ الشَّرِيفِ جارياً، فَقَالَتْ فَاطِمَةُ: لِمَاذَا بُكَاتُكَ لا أَبْكَى اللّهُ عَيْنَيْكَ يا أَبَتَاهُ؟ فَقَالَ صلى اللّه عليه و آله و سلم يَا بَنِيَّةِ فَاطِمَةُ فَاعْلَمى أَنَّ هَذِهِ الْبِنْتُ بَعْدَكِ وَ بَعْدِي تَبْتَلَى بَالْبَلَا يَا و تَرِدُّ عَلَيْها مَصَائِبُ شَتَّى وَ رَزْايَا فَبَكَتْ فَاطِمَةُ علیها السلام عِنْدَ ذلِكَ. ثُمَّ قَالَتْ: يَا أَبَ)
فَمَا ثَوَابْ مَنْ بَكَى عَلَيْها وَ عَلى مَصَائِبَهَا؟ فَقَالَ: يَا بِضْعَتِي وَ قُرَّةَ عَيْنِى إِنَّ مَنْ بَكَى عَلَيْهَا وَ عَلَى مَصائِبَهَا يَكُونُ ثَوَابُ بُكَائِهِ كَثَوَابِ مَنْ بَكَى عَلَى أَخَوَيْهَا ثُمَّ سَمَّاها زِيْنَبْ (1). و از این خبر امتیازاتی برای آن مخدّره استنباط می شود کما لا يخفى على اولى النهاية.
چهارم: خبر دادن جبرییل به مصایب آن مخدّره پیغمبر را و در این امتیاز شریک بوده با برادرش حضرت خامس آل عبا علیه السلام.
1) طراز المذهب، ص 22؛ چون زینب کبری علیها السلام دختر گرامی گوهر حضرت امیر المؤمنین علیه السلام پای به دایره وجود و پهنهٔ نمود بنهاد در حضرت رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم معروض داشتند آن بزرگوار با وقار به منزل حضرت فاطمۀ زهرا علیها السلام تشریف آورده و فرمود ای دختر من دخترک را که تازه تولد یافته به من آور. آن مخدّره معظّمه قنداقۀ زینب را در محضر مبارکش حاضر ساخت. رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم او را بر سینۀ مبارک خود بر گرفت و صورت مبارک بر صورتش بر نهاد و بلند بگریست چندان که اشک بر محاسن شریفش روان گشت. فاطمه علیها السلام عرض کرد ای پدر گرامی این گریه از چیست خدای نگریاند. فرمودند: ای دختر من ای فاطمه دانسته باش که بعد از تو و بعد از من این دختر دچار بسیار بلیّت ها می شود و مصیبت های گوناگون و رزیت های رنگارنگ بروی چنگ در افکند. راوی می گوید که: در این حال فاطمه علیها السلام سخت بگریست و از آن پس عرض کرد ای پدر ثواب آن کس که بر او و بر مصایب او بگرید چیست؟ رسول خدا فرمودند: ای پارۀ تن من و روشنی چشمانم هر آن کسی که بر زینب و بر مصائب او بگرید ثواب گریستن او مانند اجر و ثواب کسی است که بر دو برادر او حسن و حسین گریه کند و پس نام او را زینب نهاد.
در بیان تشخیص ولادت آن مجلّله، و تعیین نام نامی اش و اشاره به اسرار مکنونه در نام آن محترمه، و تعیین کنیه و تعداد القاب او به طریق اختصار:
مکشوف باد که رضیع ثدی رسالت، دختر بزرگ ساقی کوثر، و نام مبارکش زینب بوده. امّا ایام ولادت و وفات او تحقیقاً به نظر نرسیده با این که بسیار زحمت کشیده و فحص نمودم و از متتبّعین آثار جویا شدم چیزی معلوم نشد به جز آن چه که از بحر المصائب نقل شده که ولادت با سعادتش در اوّل یا اوایل شعبان سنهٔ شش هجرت، دو سال بعد از ولادت برادرش حضرت سیّد الشّهداء علیه السلام، و در طراز المذهب حدساً ولادت آن مخدّره را در ماه رمضان چند روزی باقی مانده، سنه نهم هجری که پیغمبر به سفر تبوک رفته و علی علیه السلام در مدینه بوده دانسته [است].
بر اهل بصیرت معلوم است که در این اجتهاد به خطا رفته است؛ زیرا که رحلت پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم در سنۀ دهم هجری بوده و در آن وقت حضرت زهراء به محسن حامله بوده، و امّ کلثوم را نیز داشته، و جمع این ها با اجتهاد آن مورّخ ممکن نیست.
و اگر بگوییم که حضرت فاطمه علیها السلام را یک دختر بیش نبوده چنان چه از کلمات بعضی ظاهر می شود و خود آن مورخ نیز بر همین وجه مؤیداتی ذکر نموده باز هم ممکن نیست و مخالف است با بعضی اخبار که خود آن مورّخ نقل می کند که ظاهراً در این که آن مخدّره در ایّام جدّ بزرگوارش ممیّزه بوده. از آن جمله خوابی است که آن مخدّره دیده و خود آن مورّخ او را نقل نموده پس اختیار نقل بحر المصائب اولی است؛ زیرا که جمع بین اخبار به آن می شود.
و نام نامی اش بالاتفاق زینب است و زینب یا مأخوذ از «زَنِبَ» است از باب «فَرِحَ» یعنی فربه شد. و یا این که به اصل خود باشد به معنی درخت خوش بوی نیکو مَنظَر، (1)و یا این که زین آب بوده است، یعنی زینت پدر که به اعتبار همین معنی بعضی تعبیر از آن مخدّره نموده «زین ابیها» در مقابل «امّ ابیها» (2)و این معنی خالی از وجه نیست و سقوط «الف» در ظاهر به واسطهٔ تخفیف یا کثرت استعمال بوده، چنان چه حکمت واقعی آن همانا اتصال معنوی و اتحاد حقیقی ما بین پدر و دختر بوده، که «الف» - که کنایه از اندک انفصال ما بین آن ها است - هم فاصله نبوده، چنان چه عارفان به حقایق ملتفت آن نکات شیرین بوده [اند].
و از برای دو معنی اوّل که به معنی فربهی و درخت نیکو منظر باشد هم مناسبات عرفانیّه به نظر رسیده، چنان چه به معنی فربهی اشاره به اجتماع کمالات در او باشد. چرا که فربهی از امور اضافیه است و نسبت به اجناس و اصناف و اشخاص فرق می کند. پس فربهی حیوان به کثرت گوشت و پیه او است، و فربهی در اشجار کنایه از کثرت شاخ و برگ و میوه است، و فربهی در انسان اشاره است به وفور صفات حسنه و اوصاف پسندیده در او؛ زیرا که کمال حیوان به کثرت گوشت و پیه، و کمال درخت به زیادتی شاخ و برگ و میوه، و کمال انسان به اخلاق او است، و چون عقیلهٔ خدر رسالت مجموعهٔ صفات کمالیّه بوده، مخصوص به این اسم شریف گردیده [است].
و امّا مناسبت درخت نیکو منظر به آن مکرّمه نیز واضح است، چنان چه در کنایات و استعارات عرب مسطور است که هر شخص بزرگ بلکه هر چیز نفیس را به شجر تعبیر نمایند و تنظیر آورند، چنان چه فرمود:
اَنَا وَ عَلَىُّ مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَة (1). و در آیه شریفه هم می فرماید:
مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ (2). و چون آن مکرّمه شخص بزرگ و فواید حاصله از او بسیار، که از آن جمله ابقای دین مبین و نگه داری ذراری سیّد المرسلین و شفاعت مذنبین [است]؛ لذا موسوم به «زینب» شد که به معنی درخت خوش بوی نیکو منظر باشد. خوش بویی او از اثر خمسة النجباء، و نیکی منظر او به واسطهٔ کمالات صوریّه و مادیّه او بوده [است].
و بعضی گفته اند که زینب به معنی بلا کش باشد! چون معلوم بود که چه بلا ها بیند و بسی مشقّت ها متحمل شود لذا موسوم به زینب شد.
ولكن اجمل معانی همان زینت پدر بودن است که از زین اب باشد چرا که دختری که دارای هم چو نفس قدسی و این همه کمالات باشد نه تنها زینت پدر بلکه زینت عالم است و روا است که به وجود هم چه فرزند، فخریّه و مباهات نماید و دیده عالم به چنین نفوس قدسیّه و انوار قاهره روشن و منوّر است.
اشاره:
زینب چهار یا پنج حرف است:
«زا» اشاره است به مادرش زهرا، که بهرۀ وافی از کمالات [او به] ارث برده [است]. «یا» کنایه است از پدر بزرگوارش علی علیه السلام؛ و حکمت تقدیم مادر بر پدر؛ همانا علاقه سنخیّت و وحدت در انوثیت است.
1) کنوز الحقایق، ص155؛ کنز العمال، ج 6، ص 154؛ و مضمون آن در ذخائر العقبی، ص16؛ مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 160؛ و ج 2، ص241؛ الدر المنثور در ذیل آیه شریفه فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ الخ.
2) در سوره ابراهیم آیه 24: أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ.
«نون» کنایه است از دو برادرش حسنین، چون قدر جامع بین آن دو بزرگوار نهایت المقامات است که مقام وصول باشد.
«با» کنایه است از جد بزرگوارش «النبّى الأُمّى العربی».
و بنا بر پنج حرف که زین أب باشد:
«الف» اشاره به احمد «نون» کنایه از حسن علیه السلام «یا» اشاره به حسین علیه السلام؛ چون این مخدّره از کمالات هر یک از خمسة النجباء نصیبی برده، لذا خلّاق عالم خواست مقامات و کمالات این مجلّله بر موجودات ظاهر و هویدا گردد که مردم به مقاماتش خبیر و به شئوناتش بصیر باشند؛ لذا خود اسمی برای او اختیار [کرد] که مظهر مقامات او باشد تا مردم او را بشناسند و به توسّلش تقرّب جویند و این منقبت را نمی توان کم شمرد برای آن محبوبه الهیّه که خلّاق عالم نام او را معیّن نموده؛ زیرا که این از خصایص خواصّ درگاه احدیّت است و هر کسی به این مقام محمود نرسد، چنان چه آن چه فعلاً در نظرم هست خلّاق عالم به تصریح، اسم چند تن از خواصّ را خود معیّن فرموده:
اوّل: حضرت آدم بوده [است] (1)
دوّم: حضرت یحیی بود که زکریّا به خطاب مستطاب
يَا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ يَحْیي (2) سر افراز گردید.
سوّم: حضرت عیسی بوده که به کلمه مبارکه
مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ (3) مفتخر گردید.
چهارم: حضرت ختمی مرتبت بوده که آیۀ شریفه وافی هدایة
يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اَسْمُهُ أَحْمَدُ (1) عالمیان را بشارت داده و کذلک انوار قدسیّه علویّه (2)و فاطمیّه و حسنیّه و حسینیّه را نیز به این خصوصیّت امتیاز داده، چنان چه اخبار مستفيضة بلکه متواتره در این خصوص وارد شده و ذکر آن ها خارج از بحث است؛ رجوع به کتب مناقب شود (3).
و از جمله کسانی که به این خصوصیّت، مخصوص شده رضیع ثدى عصمت، صدّيقۀ صغری، زینب کبری، بوده و در این خصوص خبری است که می فرماید:
«چون روزی چند از ولادت آن مظلومه گذشت حضرت صدّیقۀ طاهره خدمت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام عرض کرد: ای حجّت خدا بر اهل ارض و سما! در تأخیر تسمیۀ این دختر غرض چیست؟
فرمود: يا بنيّة الصفوة! اختیار با احمد مختار صلی اللّه علیه و اله و سلم است. پس آن مخدّره قنداقۀ آن مولوده را بر داشت و به خدمت پدر آورد و داستان را به عرض رسانید. رسول خدا صلی اللّه علیه و اله و سلم قنداقۀ آن مظلومه را گرفت و به سینه چسبانید و دیدارش را می بوسید و می گریست. در آن حال جبرییل از جانب ربّ جلیل بر آن حضرت نازل شد سلام و تحیّت به جا آورد و عرض کرد: یا رسول اللّه خدایت سلام می رساند و می فرماید: ای حبیب من! نام این دختر را زینب بگذار. (4)پس پیغمبر اسم آن مظلومه را زینب نهاد» (الخبر).
1) سوره صف (61)، آیۀ 6.
2) در ذیل آیۀ 50 سورۀ مريم وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا در کتاب کمال الدین و تمام النعمة، ج 1، ص 139 ، ح 7؛ و در تفسیر علی بن ابراهیم، ج 2، ص 51 آمده است که مراد علی بن ابی طالب علیه السلام می باشد.
3) از جمله ر.ک: کمال الدین، ج 1، ص 204 و 205؛ تفسیر عیاشی، ج 2، ص 42 ح 119؛ تفسیر بیضاوی، ج 2، ص 299؛ عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 185، ح 1؛ معانی الاخبار، ص 122، ح 2. شایان ذکر است که «شیعه» نیز در قرآن توسط خداوند سبحان نام گذاری شده است بنگرید ذیل آیۀ شریفهٔ 83 سورۀ صافات (و ان من شیعته لابراهیم) در تفسیر مجمع البیان، ج 7 و 8، ص 448
4) ناسخ التواريخ حضرت زینب کبری علیها السلام، ج 1، ص 44.
و در خبر دیگر است که می فرماید:
«در آن زمان که صدیقۀ کبری علیها السلام به این گوهر بحر عصمت و طهارت حامله بود حضرت ختمی مرتبت در مدینه نبود و به یکی از اسفار ره سپار بود، چون آن مظلومه از عالم رحم به عرصۀ وجود خرامید، صدّیقۀ طاهره علیها السلام به امیر المؤمنین علیه السلام پیغام فرستاد که چون پدرم در سفر است و حاضر نیست حضرتت این دختر را نام بگذار. آن حضرت فرمود: من بر پدرت سبقت نمی گیرم، صبر فرمای که به این زودی مراجعت خواهد نمود و هر نامی که صلاح داند می نهد. چون سه روز بگذشت رسول خدا مراجعت فرمود و به جهت آن رسم که معمول بود از نخست، به سرای عصمت کبری در آمد.
امیر علیه السلام خدمت آن حضرت عرض کرد یا رسول اللّه! حق تعالی جلّ و علا دختری به دخترت عطا فرموده است نامش را معیّن فرمایید.
فرمود: اگر چه فرزندان فاطمه اولاد من اند لکن امر ایشان با پروردگار عالم است و من منتظر وحی می باشم. در این حال جبرییل نازل شد عرض کرد: یا رسول اللّه! حقّ تو را سلام می رساند و می فرماید: نام این مولود را زینب بگذار، چه این نام را در لوح محفوظ نوشته ایم.
حضرت رسالت صلی اللّه علیه و آله و سلم قنداقۀ آن مولود گرامی را طلبید و به سینه چسبانید و ببوسید و نامش را زینب بگذارد و فرمود: وصیّت می کنم حاضرین و غایبین امّت را که این دختر را به حرمت پاس بدارند. همانا وی به خدیجۀ کبری مانند است. و بعضی گفته اند که فرمود به خاله اش امّ کلثوم مانند است» (1)
حضرت آیت اللّه آقای حاج شیخ محمد حسین آیتی بیرجندی در این خصوص سروده:
این حدیث آورده ناسخ در طراز *** شاهد دعوی بگویم با تو باز
مصطفی روز ولادت از کرم *** زد به سوی خانۀ زهرا قدم
تا ز وی قنداقۀ زینب گرفت *** دید رویش سخت آمد در شگفت
بارک اللّه زین جمال حور وش *** بس شباهت با خدیجه باشدش
زینبش کن نام کاین جان من است *** وز جهان وی روح و ریحان من است
مثنوی مقامات الابرار ص 437
1) ناسخ التواریخ (حضرت زینب علیها السلام) ص 44.
اشاره: در این جا لازم است تنبیه بر چند مطلب نمایم:
اوّل: این که منافاتی نیست بین آن خبر که فرمود: سمّا ها زینب و در این دو خبر که می فرماید: جبرییل نام او را آورد. به جهت این که چون مباشر در تسمیه پیغمبر بوده لذا نسبت به او داده می شود.
دوم: کسی را که نامش را در لوح محفوظ ثبت نمایند معلوم می شود که شخص بزرگ و محترمی است.
سوم: چنان چه خلّاق عالم اسامی خمسة النّجباء را زیب و زینت عرش خود قرار داده، نام نامی این محترمه را زیب و زینت لوح محفوظ فرموده [است].
چهارم: توصیۀ پیغمبر در حقّ او دلیل بر کمال رفعت و منزلت او است چرا که فرمایشات پیغمبر همه به امر الهی بوده به نصّ کریمۀ:
وَ مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْيٌ يُوحَى. (1) عجباً چقدر شبیه است این توصیه به توصیه [ای] که در حقّ مادر و پدر و برادران او فرموده، مع التأسف کسانی را که پیغمبر این قدر دوست داشت و توصیه نمود و خلّاق عالم گرامی داشت و اطاعت آن ها را فرض فرموده و محبّت آن ها را اجر رسالت قرار داد؛ امّت بد عاقبت چنان اذیّت و آزار نمودند که اگر خلّاق عالم اذیّت آن ها را واجب نموده و پیغمبر تبرّی از آن ها را جزء اصول دین و مذهب قرار داده بود زیاده از این مقدار اذیّت آن ها متصوّر نبود، چنان چه حضرت سجّاد علیه السلام در بعض فرمایشات خود اشاره به این مطلب فرموده:
أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقُومِ الظَّالِمِينَ.
1) سورۀ نجم (53)، آیۀ 3
پنجم: تشبیه این مجلّله به حضرت خدیجه اشاره است به فضیلت و منقبت، و همانا فضایل جناب خدیجۀ کبری بر احدی مستور نیست، چه یکی از آن ها این است که به اتفاق خاصّه و عامّه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم خبر داده که:
اَنَّ اللَّهَ اخْتَارَ مِنَ النِّسَاءِ ارْبَعَةً مَرْيَمَ بِنْتُ عِمْرَانَ و آسِيَةُ بِنْتُ مزاحِم و خَدِيجَةُ بِنْتُ خُوَيْلِدٍ وَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سلم (1) و در جلالت آن مخدّره همین بس است [که] وی را مقابل شمشیر جناب امیر المؤمنين علیه السلام در خدمت به اسلام و اعلای کلمۀ مقدّسۀ توحید شمرده اند (2)و بسیاری از مورّخین عامّه گفته اند:
وَ كَانَتْ سَيِّدَتُنَا خَدِيجَةَ مِنِ اجْمَلِ نِسَاءِ اَلْقُرَيْشِ وَ اِعْقِلْهَا وَ كَانَتْ تُسَمَّى بِمليْكَة اَلْعَرَبِ وَ لِعُرِّفَ بِسَيِّدَةِ اَلْبَطْحَاءِ. خلاصه، آن که جناب زینب علیها السلام هم از حیث صورت و هم از جهت سیرت شباهت به جدّه خود داشته، حضرت خدیجه انیس و مونس پیغمبر بوده، این مظلومه همیار و غم خوار حسین تشنه جگر بوده [است].
حضرت خدیجه مایهٔ تسلّی حضرت نبوی، این مخدّره مایۀ تسکین درد های حسینی بوده، حضرت خدیجه برای استحکام دین مبین از تمام اموال خود گذشت (3)این مخدّره هم برای ابقای دین از تمام اموال خود حتّی از قناع سر و گوشواره و اولاد خود صرف نظر نمود.
1) روایاتی که این مضمون را می رساند در این منابع وجود دارد: الدر المنثور در ذیل تفسیر آیه شريفه: وَ إِذْ قَالَتِ الْمَلائِكَةُ يَا مَرْيَمَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاكِ وَ طَهَّرَكِ. تفسیر ابن جریر طبری، ج 3، ص 180؛ فضائل الخمسة، ج 3، ص 145
2) ر.ک : فاطمة الزهرا و ترفی عمد، ص 112
3) ر.ک: وفات الزهرا علیها السلام تألیف مرحوم مقرم، ص 7؛ تذكرة الخواص، 214
حضرت خدیجه متکفّل خدمات پیغمبر بوده، این محترمه هم متحمّل خدمات برادر بوده. حضرت خدیجه در جمیع شداید و گرفتاری ها شریک و سهیم بوده (1)، این معظّمه هم در جمیع مصایب و نوائب با برادرش شرکت ورزیده، چنان چه در خصایص آتیه مذکور خواهد شد.
حضرت خدیجه پس از استماع هجوم کفّار بر حضرت رسول و مجروح نمودن بدن آن بزرگوار به احجار، برای داد رسی پیغمبر، خود و امیر المؤمنین با سفره نانی و کوزۀ آبی به کوه حراء رفتند. این مظلومه هم برای دادرسی برادر چندین نوبت به طرف قتل گاه آمده، ولی چون آب و نان نداشته که همراه آوَرَد گاهی به طرف تلّ زینبیه می رفت و دست ها بالای سر گذاشته از کثرت همّ و غمّ گاهی فریاد می کرد «و اغربتاه»، زمانی متوجه به ابن سعد می شد و می فرمود:
يا بن سعد أيقتل ابو عبد اللّه و أنْتَ تَنْظُرُ إِلَيْهِ (2) ای پسر سعد! تو که از قریشی با ما رَحِمی، رحم نداری؟! زمانی از شمر مهلت می طلبید، گاه دیگر که از همۀ این وسایل مأیوس، [می شد]، جدّ خود را صدا می زد، چرا رسم عرب بوده هر گاه در امری از همه وسایل منقطع می شدند متوجه به بزرگ طایفه خود شده و او را صدا می زنند.
اشاره:
هر پدری را که بشارت به ولادت فرزند دادند شاد و خرّم گردید جز علی ابن ابی طالب علیه السلام که ولادت هر یک از اولاد او سبب حزن او گردید، چنان چه در سابق ذکر شد. در بعض کتب مسطور است که چون حضرت زینب متولّد شد امیر المؤمنین علیه السلام متوّجه به حجرۀ طاهره گردید، در آن وقت حضرت حسین علیه السلام به استقبال پدر شتافت و
عرض کرد: ای پدر بزرگوار! همانا خداوند کردگار خواهری به من عطا فرموده. امیر علیه السلام از شنیدن این سخن بی اختیار اشک از دیده های مبارک به رخسار همایونش جاری گردید. چون حسین علیه السلام این حال را از پدر بزرگوار مشاهده نمود افسرده خاطر گشت، چه آمد پدر را بشارت دهد، بشارت مبدّل به مصیبت گردید و سبب حزن و اندوه پدر شده دل مبارکش به درد آمد و اشک از دیدۀ مبارکش بر رخسارش جاری گشت و عرض کرد: «بابا! فدایت شوم من شما را بشارت آوردم شما گریه می کنید، سبب چیست و این گریستن بر کیست؟»
حضرت امیر حسینش را در بر گرفت و نوازش نمود فرمود: «نور دیده! زود باشد که سرّ این گریستن آشکار و اثرش نمودار شود» (1)در این جا اشاره به واقعه کربلا می فرماید.
و همین بشارت را سلمان به پیغمبر داده آن حضرت هم منقلب گردید.
چنان چه در بعض کتب است که حضرت رسالت در مسجد تشریف داشت، آن وقت سلمان شرفیاب خدمت شد و آن سرور را به ولادت آن مظلومه بشارت داد و تهنیت گفت. آن حضرت بگریست و فرمود: «ای سلمان! جبرییل از جانب خداوند جلیل خبر آورد که این مولود گرامی مصیبتش غیر معدود باشد تا به آلام کربلا مبتلا شود ، الخ» (2).
معلوم باد که این خبر منافات ندارد با آن خبر که حضرت برای ولادت این مکرّمه نبوده در مدینه، و پس از مراجعت ابتدا به خانه دختر رفته و او را دیده، چرا که ممکن است سلمان مسبوق نبوده از این که پیغمبر خبر دار شده. و فرمایشی که حضرت فرمود: جبرییل به من خبر داد مراد اخباری است که در خانه فاطمه علیها السلام به او داده بود؛ و اللّه العالم بحقيقة الحال.
و امّا کنیۀ (1)آن مخدّره: معلوم باد در اصطلاح اهل عربیّت کنیه آن است که مصدّر به «أب» یا «امّ» باشد و بعضی ابنة را ذکر نموده، و برخی دلالت او را بر مدح و ذمّ هم شرط دانسته. و حکمت جعل آن همانا آن است که بعضی را لاجل التعظیم و برخی را از جهت تحقیر به نام نخوانند؛ لذا به کنیت و لقب صدا زنند. چون این مطلب معلوم شد باید دانست که در کنیت عقیلۀ خدر رسالت فی الجملة اختلافی واقع شده، چنان چه بعضی «امّ الحسن» خوانده و برخی «امّ کلثوم» دانسته، چنان چه بعضی از خطب و مراثی که منسوب به «امّ کلثوم» است غرض این محترمه بوده. و این قول اقوی است و مؤیّد آن خبری است که پیغمبر فرمود: «شبیه است به خاله خود امّ کلثوم»، چراکه محتمل است حضرت پیغمبر به واسطهٔ شباهت او به «امّ کلثوم» دختر خود او را مکّنی به «امّ کلثوم» نموده، چنان چه متعارف است نزد اهل عرف. و منافات ندارد با این که خواهر والا اخترش را امّ کلثوم نام بوده؛ زیرا که بسیار است که یک اسم یا یک کنیت و لقب را به چند برادر یا خواهر دهند به واسطهٔ نکته ای، نهایت برای دفع اشتباه، مشخصی قرار دهند چنان چه حضرت سیّد الشّهدا از فرط اخلاصی که به پدر خود داشته اولاد خود را علی می نامید و برای رفع اشتباه آن ها را مقیّد به اکبر و اوسط و اصغر فرموده بود.
مسطور است که بعضی از منافقین آن حضرت را ملامت نموده که مگر اسم دیگر نباشد که اولاد خود را بنامی، حضرت متغیر شد و فرمود که اگر حق، صد فرزند به من کرم نماید همه را علی نام نهم.
و بالجمله، چنان چه امّ کلثوم باشد، دلالت بر مدح هم دارد چرا که کلثوم - به ضمّ اوّل و
1) در بیان عرب ها علاوه بر اسم، لقب و کنیه نیز برای اشخاص به کار می گیرند هر نامی که وصفی را به همراه دارد و غالباً برای مدح و ستایش از اشخاص گفته می شود «لقب» نام دارد، مانند سیّد الشهدا و گاهی هم برای ذم افراد استعمال می شود. و اسم هایی که با «أب» و «أمّ» آغاز می شوند، کنیه می نامند مانند ام ابیها و ابا عبد اللّه
سكون لام و ضمّ ثای مثلّثه و واو ساکنه و میم - آن کس را گویند که چهره فربه و پر گوشت داشته باشد (1)و خالی از ترش رویی باشد، چنان چه در کتب لغت به رقم رفته. و این معنی با معنای زینب هر گاه مأخوذ از زنب باشد متقارب است و لا یخفی لطفه.
و این مظلومه پس از واقعۀ کربلا از بس دچار غم و گرفتارِ همّ و معرض هر گونه مصایب و نوائب شده، مکنّی به امّ المصائب گردید.
این مکرّمه را امتیازاتی است که شرکت ورزیده در بعضی از آن ها با برادر غریبش، از آن جمله، نام مبارکش در کَسر قلب اثر غریب دارد، ملامسه بدنش هم مبکی بوده، چنان چه جدّ و پدر و مادر او هر وقت او را می گرفتند گریه می نمودند، او را می بوسیدند گریه می نمودند، گویا متذکر مصایبش می شدند، یا این که چون نظر آن ها به مواضع تازیانه و كعب نیزه می افتاد بی اختیار شده می گریستند.
متذکر مصایب او مبکی است، چنان چه شخص هر قدر قسی القلب باشد، هر گاه متذکر مصایب آن مظلومه شود و تصوّر آن ها را نماید بی اختیار منقلب خواهد شد.
نظر نمودن به قبرش بلکه تذکر غربت قبرش هم مبکی است.
قسم دادن خدا به نام مقدّسش و آه دلش برای انجاح مقاصد و قضای حوایج اثر غریب دارد. چنان چه مشهور است از میرزای قمی صاحب قوانین و استبعادی ندارد؛ زیرا که قطع نظر از شئونات شخصیّه و مقامات عالیه، و درجات سامیۀ او نزد خلاّق عالم، که این مطلب کم ترین عطاییست در ازای خدمات او، خداوند عالم استجابت دعا را مخصوص قبّه حُسینیّه قرار داده و مصداق حقیقی معنوى قبّة الحسین این مکرّمه بوده و لذا نام نامی اش دارای این اثر و آه دلش دوای درد ها شده [است].
وجه دیگر، چون نام آن محترمه مأخوذ از أسماء خمسة النجباء است چنان چه سابق ذکر شد و أسماء خمسه طيّبه قطعاً دارای این اثر، نام نامی آن مکرّمه هم چون مأخوذ از اسامی آن ها و طینت پاکش از طینت آن ها، لذا به این اثر مؤثر شد.
1) المنجد، ص 694
وجه دیگر، چون نام آن معظّمه از اسماء علویّین یعنی از اسماء عالم بالا است که ثبت در لوح محفوظ و علویّین را اثراتی است، از جمله اثرات نام میمون آن مکرّمه این اثر باشد، چرا که از اسماء الحسنی است
وَ لِلَّهِ الْأَسْمَآءُ الْحُسْنَى (1) وجوه دیگر هم به نظر می رسد به جهت اختصار به همین اندازه کفایت شد.
و امّا القاب آن محترمه، مکشوف باد؛ لقب آن است که دلالت بکند بر مدح یا ذمّ، و حکمت وضع آن در کتب معلوم شد، پس چون این محبوبة اللّه دارای هر گونه کمال و صفات جمال بوده و بیان عاجز و بیان قاصر از تقریر و تحریر اندکی از بسیار و یکی از هزار از فضایل و فواصل آن مکرّمه [است].
الا انّ ثوبا خيط من نسج تسعة *** و عشرین حرفاً عن معاليه قاصر
ولی چه خوش گفته اند: «گنجشک قدر همّت خود بال و پر زند» لذا بعضی از الفاظی را که برای آن مخدّره وضع نموده ذکر نماییم و بعضی از آن ها را در ضمن خصایص آتیه شرح داده باشیم. پس القاب آن مکرّمه از این قراراند:
صديقة الصغرى، العصمة الصغرى، وليّة اللّه العظمى، ناموس الكبرى، الرّاضية بالقدر و القضاء، امينة اللّه، عالمة غير معلّمة، فهمة غير مفهّمة، محبوبة المصطفى، قرّة عين المرتضى، نائبة الزهرا، شقيقة الحسن المجتبى، شريكة الحسين سيّد الشّهدا، زاهدة، فاضلة عاقلة، كاملة، عاملة، عابدة، محدثة، مخبرة، موثقة، كعبة الرّزايا، مظلومة وحيده، عقيلة القريش، الباكية الفصيحة و البليغة و الشّجاعة، عقيلة خدر الرسالة، رضيعة ثدى الولاية، روحى و ارواح العالمين فداها.
1) درباره حدوث دهری میر داماد ر.ک: کتاب القبسات، ص 121 به بعد
چنان چه در القاب آن محترمه رقم رفت آن مکرّمه در سلسلۀ جلیلۀ صدّیقین به شمار بوده [است]. توضیح این اجمال آن که، باید دانست اوّلاً «صدّیق» مبالغه در صدق است؛ یعنی کسی که تمام حرکات و سکنات و اقوال و افعال او مبنی بر راستی و درستی است، و صدّيقه منصبی است الهی که هر کسی دارای آن منصب جلیل نباشد بلکه اشخاص معدودی به این منصب رسیده، چنان چه از انبیاء ماضین حضرت یوسف به این مرتبت رسیده و دربارهٔ جناب ابراهیم علیه السلام فرموده اند:
إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً (1) و هم چنین از جناب مسیح و مادرش مریم بدین اسم در قرآن کریم تعبیر شده (2).
و رییس صدّیقین امیر المؤمنین علیه السلام است، چنان چه از اخبار کثیره مستفاد می شود. (3)
و از خبری که در ضمن مقدّمات سابقه ذکر نمودیم نیز واضح می شود و در آیۀ شریفۀ:
1) مریم (19)، آیۀ 41
2) مائده (5) آیه 75
3) از جمله نگاه کنید: خصایص نسایی، ص3؛ الریاض النضرة، ج 2، ص 155؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 56؛ الاصابة، ج 7، قسم 1، ص 167؛ کنز العمال، ج 6، ص 405، 402 و 152؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 102؛ الاستیعاب، ج 2، ص 657؛ اسد الغابة، ج 5، ص 287؛ فيض القدير، ج 4، ص 237 و ص 358؛ میزان الاعتدال، ج 1، ص 417
فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدّيقِينَ وَ الشُّهَدَاء وَ الصَّالِحِينَ. (1) «نبیّین»، تفسیر به رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله و سلم)، و صدّیقین به جناب امیر علیه السلام [تفسیر] شده [است] (2). و در سلسلۀ نسوان علی الظاهر - به نظرم می رسد که در اخبار دیده باشم - حضرت مریم بنت عمران - در امم سابقه - [است].
و امّا از این امّت پس حضرت فاطمه علیها السلام بوده [است] (3). و چون حضرت زینب نیز در تمام حرکات و سکنات خود اقتدا و پیروی مادر خود نمود به این رتبت عالی و منصب متعالی بهرمند گردیده و ملقّب به صدّيقة الصغرى [شد]. و قيد صغری تعظیماً لأمّها بوده.
معلوم باد که عصمت از درجات عالیه و مقامات سامیه است و لذا مخصوص خواصّ عباد که انبیای عظام و اوصیای فخامِ آن ها شده و معنی آن نگاه داری از لغزش ها و زلل ها است و در اصطلاح عبارت است از قوهٔ موهوبيّة الهیّه که به واسطۀ آن خود را از زلل ها و لغزش ها نگه بدارند، به طریقی که سلب اختیار که لازمه تکلیف است از مصوب له نشود.
سنّت و حکمت اعطاء این موهبت به انبیا و اوصیا واضح است؛ بدیهی است کسی را که خلّاق عالم ریاست تامّه و ولایت عامّه بر بندگان اعطا نموده، اگر چنان چه قوّه عاصمه به آن ها عنایت ننماید که به واسطهٔ آن خود را از زلل و خطا نگه داری نمایند سبب اختلال نظام شود، چرا که اگر از آن ها خطایی سر زند نه تنها خود به هلاکت رسند بلکه عامّۀ ناس را فاسد نمایند به جهت این که اختیار کافّه ناس به آن ها وا گذار شده و آن ها مربّی ارواح و معلّم بشر و نفوس کلیّه [هستند] که واسطهٔ ایصال فیض به این عالم اند و از این جهت است که چون حضرت ابراهیم علیه السلام درخواست منصب امامت از برای ذریّۀ خود نمود خطاب گردید که:
لَا يَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ (1). یعنی آن هایی که از ذریّۀ تو ظلم نمایند در خور این منصب نیستند.
و معلوم باد که عصمت را مراتبی است. مرتبۀ اعلای آن مخصوص اهل بیت محمّدی صلى اللّه عليه و آله و سلم است، چنان چه آیۀ شریفۀ:
1) بقره (2)، آیۀ 124
اِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِرَكُم تَطهِیزاً (1) [گواه است].
و چون علیا حضرت عقیلۀ خدر رسالت از طینت محمّدیّه و به مجاهدۀ نفسانیّه و ترک لذائذ حيوانيّه مقامی تحصیل نموده بود از او تعبیر می شود به عصمت صغری (2)
و نویسنده شهیر علامه شیخ جعفر نقدی نیز همین عقیده را دارد؛ ر.ک: زینب کبری، ص 63 نویسنده کتاب «مرحوم جزایری» عصمت کبری را ویژه انبیا و ائمه دانسته و عصمت صغری را برای حضرت زینب علیها السلام معتقد است.
، و لذا خود آن مخدّره در بعض احتجاجات خود اشاره به عصمت خود هم می فرماید.و این نکته هم معلوم باشد که عصمت ملائکه غیر از عصمت انبیا است؛ زیرا که در ملائکه صفت شهوية و غضبيّه خلقت نشده، ولی انبیا دارای هر دو قوّه هستند و از همین جا معلوم می شود جهت شرافت انبیا بر ملائکه؛ و این که عقیلهٔ خدر رسالت نیز از ملائکه افضل و اشرف بوده؛ فروحی و ارواح العالمین فداها.
1) احزاب (33)، آیۀ 33
2) علمای امامیه سلسلهٔ پیامبران و امامان و حضرت فاطمه - سلام اللّه عليهم اجمعین - را دارای مقام شامخ عصمت می دانند؛ امّا در مورد بانوی شجاع کربلا حضرت زینب علیها السلام برخی هم چون محقق ممقانی در تنقیح المقال، ج 3، ص 79 می گویند: «در صورتی که عقیده به عصمت زینب داشته باشیم، گزاف نگفته ایم. آنان که بر حالات زینب در عاشورا و پس از آن واقف باشند، چگونه می توانند عصمت آن بانو را انکار کنند چون اگر زینب عصمت نداشت در آن مدتی که امام سجاد علیه السلام بیمار بود، امام حسین علیه السلام مقداری از سنگینی بار امامت را به آن حضرت نمی سپرد».
از جمله القاب عقيله خدر رسالت «وليّة اللّه» است و این مکرّمه از چند جهت مستحقّ این لقب و ممدوح به این است:
اوّل: از جهت آن مقاماتی که تحصیل نمود به واسطهٔ عبادت و بندگی.
دوّم: به واسطۀ آن صدماتی که متحمّل شد در راه احیا و ابقای دین مبین.
سوّم: به واسطهٔ محبّتی که جدّ و پدر و مادر و برادر به او داشته، او به آن ها داشته، چرا که هر کس آن ها را دوست داشته باشد و هر کس را آن ها دوست داشته باشند مورد الطاف احدّیت خواهد شد.
چهارم: به واسطهٔ آن محبّتی که به برادر خود حضرت سيّد الشّهدا داشته قطع نظر از محبّتش به باقی خانوادۀ خود که از امتیازات و خصایص آن مخدّره بوده، چنان چه آن را ذکر خواهیم نمود و هر کس که محبّ حسین باشد، خدا او را دوست دارد، چنان چه شخص هر قدر محبّتش به آن حضرت زیاد شود مقاماتش به همان اندازه رفیع گردد. چون این مخدّره غرق بحر محبّت حسینی شد لذا یکّه تاز وادی مراحم الهی گردید.
پنجم: به واسطهٔ این که از افراد جلیّه آیات الهیّه و آثار وجودیّه ربّانیّه بوده و آن یکی از مقتضیات قویّهٔ مودّت است، چنان چه در جای خود محقّق شده؛ لبعض الاصدقاء.
خجسته دختر زهرا که هست آینه *** ز پای تا به سر و جلوه اله در اوست
ز ممکنات به واجب کس اشتباهی نیست *** به غیر عصمت صغری که اشتباه در اوست
گواه عصمت او انّما يريد اللّه *** نه بس همین همه قرآن بگو گواه در اوست
از جملۀ القاب آن مظلومه است اَلرّاضِيَةُ بِالْقَدَرِ وَ الْقَضَاءِ. معنى ظاهري آن واضح و مصداق حقیقی آن این محترمه بوده که چنان ایستادگی نمود و ثبات ورزید در جلو قضا و قدر که، هر چه رسید چون شربت خوش گوار نوشید با این که چنان رتبت و منزلتی داشته که جمیع ماسوی در مقام اطاعتش چون عبد ذلیل مع ذلک در آن شداید و محن که اگر اندکی از بسیار آن بر اذیال جبال راسیات گذاشته می شد هر آینه از شدّت تأثر آب می شدند؛ ولی این مظلومه در جلو آن همه مصایب با کمال گشاده رویی یکّه و تنها غریب و بی کس كَالْجَبَل لا تُحَرِّكُها الْعَواصِفُ به استقبال آن همه شداید می شتافت. اگر شخصی تصوّر همان غربت و تنهایی او را نماید که از چند جهت غریب بوده هر قدر قسیّ القلب باشد منقلب خواهد شد. یک زن و این همه مصیبت و بلیّت خیلی عجب چون ما در مقام کمالات نفسانیّه آن مخدّره مقام رضای او را شرح خواهیم داد لذا به این اندازه کفایت شد؛ روحی و ارواح العالمین فداها.
از جملۀ القاب آن مخدّره است «امينة اللّه» چنان حفظ ودایع الهیّه نمود که به این لقب ملقّب گردید. اگر «امینة اللّه» نبود مخزن اسرار الهیّه نمی شد اگر امینة اللّه نبود حضرت سيّد الشّهدا و دایع الهی و ذراری حضرت رسالت پناهی که امانات الهیّه بوده به او نمی سپرد که وجود موجودات همه از طفیل وجود آن ها بوده.
اجمالاً، چون ارادۀ تکوینیّه الهیّه تعلّق گرفته که چنین معامله پر بها و بی قیمت با حضرت سیّد الشّهدا نماید، [و] کسی [که] قابل تحمّل اسرار نبوّت و امامت و ولایت و وصایت نماید بلکه حافظ اصل شجرۀ نبوّت و قطب دائره ولایت نماید، نبود لذا: لُطفاً عَلَى الْعِبَادِ وَ صُوناً لِعَالَمِ الْكُونِ وَ الْفَساد وجود مقدّسهٔ زینبیه را آفرید که قابل این مقام شامخ باشد.
چنان چه فی الجمله در ضمن مقالات آتیه این مطلب معلوم خواهد شد، به عطف چادر این مخدّره قسم که اگر ملاحظهٔ عقول ناقصه و افهام قاصره را نمی نمودم چنان شرح مقامات و توضیح کمالات او را می نمودم [که]:
غیر این منطق لبی بگشادمی *** در مدیحش داد معنی دادمی
ولی چه کنم که قلوب خالی از ذوق و نفوس ضعیف شده به اندک کلامی شخص را غالی می دانند.
اجمالاً این مکرّمه را چنان استعدادی بوده که شریک با حضرت سجّاد علیه السلام بوده در وصایت، چنان چه در خصیصۀ نیابتِ آن مخدّره مرقوم خواهد شد؛ ان شاء اللّه تعالى.
اشاره: در این منقبت کبری که نبود کسی قابل تحمّل اسرار الهیّه، لذا آن مخدّره را
آفرید [که] شباهت دارد به مادرش حضرت زهرا علیها السلام که می فرماید: «اگر علیّ بن ابی طالب نبود کفوی برای حضرت صدّیقه یافت نمی شد، از آدم تا خاتم» (1)
اگر صاحب ذوقی، فهمیدی چه اشاره نمودم، زیادۀ توضیح این مطلب محتاج به یک دهن فلک و یک قلب منوّر به انوار الهیّه [است] که قابلیّت معرفت شئونات محمّدیّه داشته باشد که بگویم و بفهمد.
يا رُبَّ جَوهرِ عِلمٍ لو أبوح به *** لقيل لى: أنت ممّن يعبد الوثنا (2)
از جمله القاب آن مکرّمه است «عالمة غير معلّمة» [است] و این لقب از طرف حضرت سجّاد علیه السلام به آن معظّمه اعطا شد در مقام تسلّی آن مکّرمه، و اظهار مقامات آن محترمه که مردم بدانند چه مقام شامخ، خلاّق عالم به درّ صدف عصمت کرامت نموده؛ در موقعی که به بیانات شیرین و عبارات دل نشین خود قلوب اهل کوفه را منقلب نموده قطب الموحّدين ملتفت شد که عمّه اش جميع مصائب خود را به نظر آورده، ترسید روح عمّه از قالب بیرون شود؛ قال:
يَا عَمَّةَ اُسْكُتى فَفى الْباقى منَ الْمَاضِي اعْتِبَارُ وَ انْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ، عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ، فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهِمَةٌ الخ (1). اشاره: از این جا چند مطلب معلوم می شود.
اوّل: مسلّم است که حضرت زینب علیها السلام دارای این مرتبه بوده که حضرت این بیان را سروده.
دوّم: در این بیان حضرت خواست شئونات آن مخدّره را ظاهر سازد.
سوّم: حضرت خواست تلافی نماید به عمّه، چنان چه حضرت زینب علیها السلام در کربلا تسلّی داد فرزند برادر را. در این موقع آن حضرت تلافی نموده و عمّه را تسلّی داده.
و بالجمله، در این جا مناسب است مختصری بسط داده شود که دیده های دوستان منوّر گردد:
1) سفينة البحار، ج 1، ص 558؛ احتجاج طبرسی، ص166؛ الكبريت الاحمر، ج 2، ص 17؛ بلاغات النساء، ص 23
معلوم باد که از جملهٔ کمالات نفسانیه و مقامات انسانیّه مقام منبع علم است. سر آمد شرافات علم است (1)بهترین ملکات علم است. غذای روح علم است. موجب جنات جاوید و شرافت ذاتی است. کسی را مجال انکار آن نباشد و علوّ رتبت آن بر هر کس واضح و هویدا است. اقامۀ برهان عقلیّه نمودن توضیح واضحات نمودن است، ولی لاجل التيمّن و التبرّک اشاره به بعض آیات و اخبار نموده:
امّا آیات: از آن جمله می فرماید:
هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ (2) استفهام تقریر و تنبیهی است نه توبیخی که بعضی خیال نموده [اند]، یعنی اگر به وجدان خود مراجعه نمایید متنبّه شده و اقرار می کنید. عالم با جاهل را با هم نسبت نباشد مگر نسبت ثری با ثریّا.
و در جای دیگر می فرماید:
شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لَآ إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلَائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ (3) که شهادت اهل علم را در مرتبۀ شهادت ملائکه مقرون نموده با این که آن ها از مجرّدات عوالم علویّه هستند.
و در جای دیگر در مقام دستور العمل به عقل کّل و ختم رسل می فرماید:
قُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْماً (4) معلوم است اگر چیزی شریف تر و نفیس تر از علم بود همان را پیغمبر می فرمود طلب نماید، پس معلوم می شود چیزی که لیاقت مقامات مصطفوی را داشته باشد جز علم نیست. از این جا معلوم می شود رفعت مقام علم.
و امّا اخبار: از تواتر گذشته به ضرورت رسیده از آن جمله می فرماید:
طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةً عَلَى كُلِّ مُسْلِم وَ مُسْلِمَةٍ (1) و در جای دیگر می فرماید:
أُطلُبوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهدِ إِلَى اللَّحْدِ و شعر منسوب به امیر المؤمنین علیه السلام است که می فرماید:
رضينا قسمة الجبّار فينا *** لنا علم و للاعداء مال
که از معنی
رَبِّ زِدْنِي عِلْماً مأخوذ است كما لا يخفى.
چون اجمالاً از روی وجدانیّات خود فضیلت علم را فهمیدی پس بدان که علم بر دو قسم است: کسبی و موهوبی.
امّا کسبی عبارت است از این که، شخص زحمت کشیده تحصیل نماید هر قدر شخص زحمت کشیده به همان اندازه از علوم بهره مند گردد.
وَ اَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى (2) و امّا موهوبی عبارت است از علمی که خلّاق عالم به واسطهٔ استعداد و قابلیت شخص به او لطف نماید بدون زحمت او، و آن را درجاتی است بعضی را به طریق الهام غیبی عنایت نماید بدون واسطۀ احدی و بعضی به واسطهٔ مَلَک باشد به این که مَلَک را بیند آن را «وحی» نامند، و برخی ملک را نبینند آن را «محدَّث» گویند و جماعتی را به توسّط عالم رؤیا بهره مند گردانند که هر طایفه به اندازۀ مقامات خود به درجه ای از این درجات
نایل شده.
و تحصیل این مقامات بسیار صعب و دشوار و به جز خواصّ درگاه اله از انبیا و اوصیا و ملایکه و قلیلی از بندگان و اولیای الهی کسی را به این وادی ایمن راه نیست
ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْیِتِهِ مَنْ يَشَآءُ (1). و معلوم است که هر کس به اندازهٔ مقامات خود از این درجات بهره برده، بعضی دو درجه و برخی یک درجه. کسی که دارای جمیع درجات بوده، اکمل موجودات حضرت ختمی مرتیت بوده، علیا حضرت خدر رسالت به درجه الهام و محدثه (2)
محدِّثه: حدیث گر
محدَّثه: حدیث گفته شده
نائل شده، چنان چه حضرت سجّاد می فرماید:عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَة صریح در طریق الهام است. و چون از القاب آن مخدّره، محدثه و مخبره بوده، ظاهر این است که دارای این درجه هم بوده و معلوم است کسی که دارای مرتبۀ الهام باشد محدث بودن چندان مرتبتی نباشد نسبت به مقام او، چه این که خادم و خادمۀ اهل بیت رسالت سلمان (3)و فضّه محدثه بوده اند.
ظهور و بروز علوم آن مخدّره در مواقعی بوده:
اوّل: در ایّام پدر بزرگوار خود در کوفه چنان چه در بعض کتب مسطور است که ایّامی که امیر المؤمنین علیه السلام در کوفه تشریف داشت، آن مکرّمه را مجلسی بوده در منزل خود، برای زن ها تفسیر قرآن بیان می فرمود. یکی از روزها تفسیر کهیعص (4)را می فرمود در
این بین امیر المؤمنین علیه السلام وارد شده و فرمود: ای نور دیده! شنیدم تفسیر «کهیعص» را برای زن ها بیان می نمودی. عرض کرد: بلی فدایت شوم. فرمود: ای نور دیده! این رمزی است (1)(2)در مصیبت وارده بر شما عترت پیغمبر پس مصایب و نوائبی را که بر آن ها وارد می شد برای آن مخدّره بیان فرمود. پس فریاد ناله و گریه آن مظلومه بلند شد.
عجباً که آن مخدّره با این که خودش عالم به مصایب بوده از استماع آن ها چنین منقلب شده نمی دانم چه حالتی داشته وقتی که آن مصایب را به عینه دیده از این جا باید تصوّر عظمت مصیبت را نمود.
دوم و سوم: احتجاجات آن مظلومه است در کوفه و شام که کاشف از مقامات علمیّه آن مخدّره بوده، که با آن مصایب وارده در مقام احتجاج بر آمده و خصم را ملزم و منقلب نموده، چنان چه تفصیل احتجاجات در کتب مقاتل نگاشته شده.
اشاره: در اظهار و ابراز علوم خود به طریق احتجاج شبیه با والدۀ خود حضرت زهرا علیها السلام بوده که در موضوع فدک با منافقین احتجاج فرموده.
از جمله القاب سامیه آن محترمه است «محبوبة المصطفی» و این مرتبه را از جهاتی دارا بوده:
اوّل: از جهت این که محبوبة اللّه بوده به واسطهٔ خدمات خود، چنان چه در ولیّة اللّه بودنش معلوم شد و هر کس را خدا دوست داشته باشد پیغمبر نیز دوست دارد.
دوم: از جهت این که از اولاد آن حضرت بوده و محبّت اولاد تکوینی است.
سوم: از جهت این که محبوبۀ زهرا بوده و حضرت پیغمبر را محبّت مخصوص بوده به حضرت زهرا و این مکرّمه چون محبوبۀ مادر بوده محبوبهٔ آن حضرت نیز بوده لأنّ الانسان اذا احبّ شيئاً احبّ آثاره و کذلک از جهت محبّت پدر بزرگوارش به او.
چهارم: از جهت محبّت «خامس آل عبا» به آن مکرّمه که آن هم به اندازه ای بوده که از امتیازات آن مکرّمه بوده، و چون رسول خدا را به حضرت حسین علیه السلام علاقه خاصّی بوده که فرموده:
حُسَين مِنّى وَ أَنَا مِنْ حُسَيْن (1) بالملازمه آن مخدّره را نیز محبّت داشته.
پنجم: به واسطۀ این که از اسباب ابقای دین مبین بوده که در حقیقت نگه داری نموده از زحمات شصت و سه ساله جدّ بزرگوار خود.
1) صحیح ترمذی، ج 2، ص 307؛ صحیح ابن ماجه، در باب من فضائل اصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم
ششم: از جهت نگه داری ائمۀ طاهرین، به واسطۀ تسلّی که داد حضرت قطب العارفین را؛ چنان چه تفصیل آن نگاشته خواهد شد بلکه به واسطۀ این جهت مالک الرّقاب کلیّه موجودات باشد.
اشاره: به واسطهٔ همین جهات مذکوره قرّة العين مرتضی علیه السلام بوده [است].
از جمله مقامات عالیّه و القاب سامیه آن مکرّمه است «نائبة الزهراء» و شرح این اجمال محتاج است به بسط این مقال:
مسلّم است که تأسیس هر اداره و تشیید هر امری که مبنای آن بر دوام و ثبات است، بلکه مطلقاً محتاج است به دو انجمن، یکی هیئت و انجمن تأسیسه؛ یعنی یک یا چند نفر - به مقتضای اهمیّت آن امر که در خیال تأسیس آن اند - باشند که در مقام انجاح مقصد خود به تدابیر عقلیّه تشیید مبانی آن اداره را نمایند. دیگری انجمن ابقایّیه و آن عبارت است از هیئتی که خود را فدای ادارهٔ مؤسّسه نمایند و از بذل مال و جان دریغ ننمایند و هر امر دشواری که در جلو آید بر خود هموار نمایند تا نگه داری مقصد نمایند؛ چرا که نگه داری هر اداره اگر زحماتش از تأسیس آن زیاد تر نباشد کم تر نیست. قطعاً این مطلب معلوم شد این نکته هم مجهول نماند که دین اسلام ناسخ شرایع و مبنای بر ثبات [است] و لذا خلاّق عالم دو هیئت برای دین مبین اختیار فرمود یکی مؤسّسه، دیگری مبقیه.
امّا هیئت مؤسّسه مرکّب بود از عقل کلّ و هادی سبل محمّد بن عبد اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم که رییس و مقنن بوده و لذا تعبیر می شود از او به شارع، و امیر المؤمنین علیه السلام که مجری قوانین بوده به شمشیر خود، که فرمود:
بَرَزَ الإِسلامُ كُلُّهُ بَرَز الكُفْرُ كُلُّهُ و حضرت خدیجه که اموال خود را صرف در تشیید مبانی اسلام نمود، و حضرت فاطمه که به تحمّل آن همه مصائب و شدائد احیای دین فرمود که چون بشنوند مردم، پیغمبری
آمده و بیست و سه سال زحمت کشیده و مردمی را که در وادی جهالت و گم راهی رهسپار بودند به شاه راه هدایت رسانیده و در مقابل آن همه اذیّت های روحانی و جسمانی که به او نمودند دعا در حقّ آن ها می فرمود و عرض می کرد:
اللَّهُمَّ اَهْدِ قَوْمى فَإِنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ (1). چنین پیغمبر رؤف و عطوف از دنیا رفت، یک دختر از او به یادگار ماند که روشنی عالم، از طفیل وجودش [بود] و پیغمبر در هر حال چه خلوات و چه جلوات توصیۀ او را می نمود و خلّاق عالم محبّت او و ذرّیه اش را مزد رسالت و واجب گردانید.
امّت او عوض این که او را محبّت و نگه داری نمایند چنان اذیّت و آزار نمودند که جهان با این وسعت بر او تنگ و بر خود نفرین نموده و عرض می کرد:
الهى عجّل فى وفاتى با این که هر قسم می خواست تنبیه نماید آن ها را قادر بود؛ چنان چه محض این که بدانند قادر است و صبر او ناشی از عجز نیست در مسجد اراده نمود که نفرین نماید، اوضاع عالم منقلب و ستون ها از جای خود حرکت نموده!
و هم چنین وقتی که آمد و شکایت احوال خود را نزد امیر المؤمنین علیه السلام نمود؛ علی علیه السلام برخاست که دست انتقام بر آرد و منافقین را کیفر نماید. سیّدۀ عالمیان ملتفت شد به این حال که امیر المؤمنین علیه السلام بیرون می رود احقاق حق او می شود، ولی دین پدرش پایمال می گردد، راضی نشد که احقاق حق او بشود بلکه صبر و شکیبایی را پیشه نمود، روح و جسم را فدای دین فرمود که امروزه اگر اسمی از دیانت هست اثر آن تحمّل است.
و هم چنین حضرت امام حسن چون سستی مسلمین را ملاحظه فرموده ملتفت شد که احیای دین موقوف بر مماشات با خصم است لذا به واسطۀ صلح خود ترویج دین مبین فرمود، از این جهت فرمودند صلح آن حضرت بهتر بوده از آن چه آفتاب بر او تابیده.
1) احياء العلوم، ج 3، ص 201.
مقصود این است که این پنج نفر هر یک به اندازۀ خود سعی در اجرای قواعد دینیّه و قوانین اسلامیّه نمودند.
و امّا هیئت ابقاییه دین مرکّب بود از یک نفر رییس که حضرت سیّد الشّهدا بوده و چهار نفر دیگر که هر یک از آن ها نایب یک نفر از اعضای انجمن مؤسّسه بوده [است]:
پس حضرت علی اکبر علیه السلام نایب حضرت پیغمبر بود و آن حضرت از طینت خاصّه محمدیّه بوده چنان چه در زیارت او است:
السَّلامُ عَلَى أَوَّلِ شَهِيدٍ مِنْ نَسْلِ خَيْرِ سَلِيلٍ مِنْ سُلالَةِ الخ (1). که اوّل شهدا از بهترین سلسله ها که سلسلهٔ محمّدی باشد بوده و دارای منصب ولایت هم بوده چنان چه در زیارت او است:
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَليّ اللّهِ وَ ابنَ وَليّهِ (2) و حضرت سيّد الشّهدا فرمود:
أَشبَهُ النَّاسِ خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسُولِکَ (3) اشاره به نیابت او است. و هم چنین در وقتی که ارادۀ میدان رفتن را نمود اسلحه و لباس پیغمبر را بر او پوشانیده و مرکب پیغمبر را به او داده و او را مشایعت نموده که نیابت او را بر مردم ظاهر نماید.
نکته: مركب و اسلحه خاص پیغمبر را نتواند تصرف نماید کسی جز آن که وصیّ پیغمبر باشد و لذا مسطور است که در عالم رؤیا خدمت حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام رسیدند و عرض کردند چه شد که علی اکبر با آن شجاعت علوی مع ذلک او را یک زره و شمشیر خسته نموده که فرمود:
وَ ثِقْلُ الحَديدِ قَد أَجْهَدَني (1). حضرت فرمود:
حَمَّلَتَهُ اَثقَالَ الاِمَامَة (2) نه این است که خستگی او از این آهن ظاهری بوده بلکه سنگینی بار امامت بوده که او را خسته نموده [است].
اشاره: در این خصوص این علی شباهت داشته با جدّش علیّ بن ابی طالب علیه السلام از جهاتی؛ از آن جمله زمانی که حضرت رسالت اراده نمود که بت های معلقه را از در کعبه بشکند، خواست که شانه امیر المؤمنین رفته و خود آن ها را شکنده باشد.
على علیه السلام نتوانست او را بلند نماید و تحمّل فرماید با آن شجاعت و قوّهٔ علویّه به واسطۀ ثقل نبوّت و رسالت. این علی هم وقتی که خواست بر مرکب جدّ خود سوار شود و اسلحه او را در بر نماید برای تخریب بت ها و شکستن ثورت جِبت و طاغوت، مرکب به او تمکین ننمود و اسلحه بر او سنگینی نمود، برای این که ثقل نبوّت و وصایت در آن ها کامن بود.
و ايضاً چنان چه بالا رفتن امیر المؤمنین علیه السلام به شأنه پیغمبر منقبت و فضیلت او را ظاهر نموده، تحمّل اثقال نبوّت و امامت برای علی اکبر نیز نهایت شرافت و فضیلت او را ظاهر می گرداند.
و بالجمله، همه این مطالب شواهد بر نیابت آن حضرت اند چنان چه آن همه محبّت ها که حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام نسبت به او می فرمود و آن احترامات که برای او منظور می داشت همه محبّت به جدّ خود به او، نه مسئله ابوّت و بُنوّت.
و حضرت عبّاس علیه السلام: نیابت داشته از طرف پدر بزرگوار خود امیر المؤمنین و لذا حضرت امیر المؤمنین علیه السلام وقتی که ارادۀ تزویج نموده بود به عقیل (1)فرمود که برای من زنی پیدا کن که چون از او فرزندی متولّد شود، شجاع و دارای جمیع صفات کمالیّه باشد. و عقيل امّ البنین را انتخاب نمود. (2)
و حضرت عبّاس در ایام پدر بزرگوار همیشه اوقات مترصّد خدمات برادر بوده بلکه در هنگام شهادت، امیر المؤمنین سفارش اولاد خود را به هم دیگر می نمود، و سفارش حضرت سیّد الشّهدا را به عبّاس نمود چنان چه مدّتی قبل در بعض کتب این مطلب را دیدم ولی فعلاً در نظر نیست کدام کتاب بوده. بالجمله این مطالب همه شاهدین بر نیابت آن حضرت بوده.
و حضرت قاسم علیه السلام نایب بوده از طرف پدر بزرگوار خود حضرت امام حسن علیه السلام و شاهد بر نیابتش همان تعویذ و وصیّت حضرت امام حسن علیه السلام بود که او را تحریص بر شهادت و یاری برادر نمودن، نموده بود.
و حضرت زینب علیها السلام نیابت داشته از طرف مادر خود حضرت زهرا علیها السلام چنان چه از هر حیث در مقام نیابت ایستادگی نموده، حتی این که در وداع آخرین گلوی برادر را به نیابت از طرف مادر بوسیده. پس از هر جهت نیابت نموده نایب شد از طرف مادر، برای تحفّظ نگه داری برادر، حتّی المقدور نیابت داشت در تحمّل آن همه مصیبات و زحمات که به واسطهٔ آن صبر و شکیبایی دین را نگه داری نموده، نایب شد در حفظ و نگه داری خانوادهٔ محمّدی صلی اللّه علیه و آله و سلم، نایب بود در احتجاج نمودن با خصم در کوفه و شام برای اثبات حقیقت خانوادۀ محمّدی صلی اللّه علیه و آله و سلم.
پس به واسطهٔ این امورات ملقّب شد به «نائبة الزّهراء»، بلکه نیابت داشته از طرف
جدّه اش خدیجه از حیثیّاتی، چنان چه بعض آن ها گذشت در اوّل کتاب. و محتمل است تشبیه پیغمبر آن مخدّره را به حضرت خدیجه، اشاره نیابت آن مخدّره باشد.
مکشوف باد که اگر واقعۀ کربلا اتّفاق نیفتادی و این بلیّات و رزیّات به خانوادۀ محمّدی صلی اللّه علیه و آله و سلم وارد نشدی و آن ها به این مظلومیّت تحمّل ننموده بودند اسلام به کلّی مضمحل شده بود؛ زیرا که زمام داران امور مسلمین طریقی سلوک نموده بودند که مردم را از خانوادۀ محمّدی صلی اللّه علیه و آله و سلم مشمئز و معرض نموده و خود به حرکات و سکنات خود تیشه به ریشۀ اسلام می زدند، و حضرت سیّد الشّهدا مانع و جلو گیر بود و در مجالس و محافل برای امر به معروف و نهی از منکر قبایح و مثالب آن ها را بیان می فرمود.
برای نگه داری دین و جلوگیری از گم راهی مردم، و چون خیالات آن حضرت منافی با اغراض فاسده بنی امیّه بود لذا جدّاً در مقام دفع آن حضرت و قتل آن حضرت بر آمدند، چنان چه خود آن حضرت فرمود:
وَ لَو دَخَلْتُ فِي حُجْرِ هَامَّةٍ (1) که اگر در سوراخ جانوری بروم بنی امیّه خون مرا خواهند ریخت.
لذا آن حضرت و اهل بیتش صبر نمودند تا این که دین مبین باقی بماند، این است که آن حضرت رییس هیئت ابقاییه بوده
اِنْ كَانَ دينُ مُحَمَّدٍ لَمْ يَسْتَقِيمُ (2إِلاّ بِقَتْلى يا (3)سُيُوفُ خُذینی)
از جمله القاب آن مکرّمه است «شريكة الحسين» (1)
و تَشَاطَرَتْ هِيَ وَ الْحُسَيْنُ بِدَعْوَةٍ *** حَتَمَ القَضاءُ عَلَيْها أَنْ يَنْدُبا
هذا بِمُسْتَبَكِ النُّصُولِ وَ هَذِهِ *** فى حَيثُ مُعتَرَكِ المَكَارِهِ فِي السَّبا
او و حسین علیه السلام به طور مساوی در نهضتی شراکت دارند که تقدیر الهی بر آنان چنین بود که برای آن بپا خیزند. حسین علیه السلام در میان شمشیر ها و نیزه ها به این مُهم قیام نموده و این بانو در چنگال اسارت دشمنان، العباس .117 مقتل مقرم ص 397
توضیح این مطلب: این مخدّره از چند جهت شریک با برادر بوده:اوّل: در معاملۀ گران بهای پر قیمت، که مصداق حقیقی کریمه:
إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ (2) حضرت سيّد الشّهدا بوده، این معامله را به وجه اتمّ و اکمل نموده
فَإِنَّهُ سَلامُ اللّهِ عَلَيْهِ بَذلَ أَموالِهِ وَ نَفْسِهِ وَ رُوحِهِ وَ دَمِهِ وَ مُهجَتِهِ وَ ثَمَرَةَ فُؤَادِهِ وَ نِسْوَتِهِ وَ صَبيّتِه بَلْ جَميعُ مَا كَانَ لَدَيهِ وَ شَرَاشِرَ وُجُودِه و در ازای این معامله، مالک بهشت و صاحب وسیله و علم شفاعت گردید.
این خواهر هم مُعین و شریک برادر بوده که اگر آن مخدّره نبود این معامله ناقص مانده بود.
دوم: شرکت نمود با برادر در جمیع شدائد و گرفتاری ها و مصائب از زمان خروج از
مدینه و مکّه تا سفر شام.
سوم: در تحصیل اجر ها و مثوبات خارج از حدّ.
چهارم: در اشتراک در شفاعت گناه کاران.
پنجم: در افاده و افاضۀ به خلق به جمیع فیوضات و فوائد، سیّما نعمت حیات و هدایت که اجلّ و افضل نعم اند، چنان چه توضیح این ها خواهد شد.
ششم: در ابقای دین مبین چنان چه مسطور شد، پس به واسطۀ این جهات مذکوره ملقب به «شریکة الحسین» (1)
مليكة الدنيا عقيلة النّساء *** عديلة الخامس من أهل الكساء
شريكة الشهيد في مصائبه *** كفيلة السجاد في نوائبه
شد.1) محقق بزرگ حاج شیخ محمد حسین اصفهانی رحمة اللّه در الانوار القدسية ص 117 با اشاره به برخی از القاب آن حضرت از جمله این لقب سروده:
از جملهٔ القاب آن محترمه است «زاهده» شرح این اجمال معلوم باد که از جمله اخلاق حمیده و اوصاف پسندیده «زهد» است که هر کس به هر درجه و مقام که رسید به واسطهٔ زهد از دنیا بود و لذا در شریعت مقدّسۀ اسلامیه بسیار ترغیب و تحریص بر تحصیل آن شده، و فوائد آن حسّی است، و حقیقت آن را حضرت اسوة الموحّدین بیان فرموده [است].
قَالَ أَميرَ المُؤمِنينَ: «اَلزُّهدُ فِي الدُّنيا ثَلَاثَةَ أَحرُفٍ زا، وَ ها وَ دال فَلَمَّا الزَّاءِ، فَتَرَكُ الزِينَةً وَ أَمَّا الهَاءِ، فَتَرَكُ الهَوَاء، وَ أَمَّا الدَّالْ فَتَرْكُ الدُّنيا (1) در این جمله حقیقت زهد را بیان می فرماید که عبارت است از ترک زینت و هوی و هوس و محبّت دنیا، که هر یک از این سه را مضارّ بسیار است، چنان چه بر متتبّعين آثار مستور نیست.
و امّا اجر و ثواب زاهدین برون از حدّ و حساب وارد شده از آن جمله حدیثی است که آن را به استناد خود از مشایخ نقل می کنم موافق روایت ارشاد القلوب که در لیلة المعراج خطاب رسید به احمد مختار:
يا أَحْمَدْ هَلْ تُعْرَف مَا لِلزَّاهِدينَ عِندي؟ قال: لا يا ربّ، قال: يبعث الخلق و يناقشون الحساب و هم من ذلک آمنون، انّ أدنى ما اُعطى الزاهدين في الآخرة انّي
1) جامع الاخبار، ص 109 ، ف 66
اعطيتهم (1مفاتيح الجنان كلّها حتّى تفتحوا أىّ باب شاءوا، و لا أحجب عنهم وجهى، و لأنعمنّهم بألوان التلذّذ من كلامي، و لأجلسنّهم في مقعد صدقٍ، و أذكّرهم ما صنعوا و تعبوا في دار الدّنيا.)و أفتح لهم أربعة أبواب: باب يدخل عليهم الهدايا منه بكرةً و عشيّاً من عندى، و باب ينظرون منه إلىّ كيف شاؤوا بلا صعوبة، و باب يطّلعون منه إلى النّار فينظرون إلى الظّالمين كيف يعذّبون، و باب يدخل عليهم منه الوصايف و الحور العين الخ (2).
و اخبار در این باب بی شمار است. کسی که اقتدا به معصومین نمود و حقیقت زهد را تحصیل نمود حضرت عقیلۀ خدر رسالت بود.
امّا ترک زینت نمود شاهد آن است:
1) در «ارشاد القلوب» چاپ اسوه: أن أعطيتم.
2) ارشاد القلوب، باب پنجاه و چهارم، ص 250 - 251؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 25. و معالم الزلفی ص 75 «يا محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم ! آیا می دانی که زاهدان نزد من چه چیز و چه مقامی دارند؟ گفت: نمی دانم. فرمود: چون روز قیامت شود و مردم (برای جزای اعمال خود) مبعوث شوند و به پای حساب رسیدگی به اعمال شان کشیده شوند، آنان از حساب ایمن باشند، و کم ترین چیزی که به آنان داده می شود آن است که کلید درب های بهشت را به دست ایشان بدهند که از هر دری می خواهند وارد شوند و (نظر لطف رحمت) خود را از ایشان نمی پوشانم، و آنان را به انواع و اقسام نعمت ها و گفتار های خود خوش نود می نمایم و ایشان را در جای گاه های نیکو جای دهم و اعمال خیر و کار های نیکویی که در دنیا به جا آورده اند متذکر آنان می شوم و (برای جزای ایشان) چهار در به روی آن ها می گشایم که از یک در هر صبح و شام گاه هدایا از من برای ایشان می برند، و از یک در نظر کنند به هر کجا که بخواهند، و از یک در نظر کنند به ظالمینی که در جهنم هستند و ببیند که چگونه می سوزند و از یک در خدمت گذاران و حور العین ها بر ایشان داخل شوند».
الْمَالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا (1). این مخدّره ترک جمیع زینت ها و اموال نمود. دو پسر در کربلا داشت چون دو قرص ماه دارای جمیع کمالات؛ از آن ها زهد ورزید و قربانی نمود. اموال هم آن چه داشت تمام را ترک نمود حتّی گوشوار هم داد، ترک هوی هم نمود، شاهد بر آن این است که با وجود قدرت او بر هر امری مع ذلک رضای حق را ترجیح به رضای خود و صبر فرمود. ترک دنیا هم نمود که از جمیع علایق دنیوی از خانه و شوهر و اساس زندگی و ارحام و جمیع دارایی خود حتّی از قناع خود هم در راه خدا گذشت و این نهایت زهد است.
اشاره: مقام زهد از مقامات خصوصیّه حضرت مسیح بوده که شرافت و فضیلت او به واسطهٔ این صفت بوده و ما چون زهد این مظلومه [را] با زهد جمیع زاهدین به میزان آوردیم [باور نداریم] که زهّاد زهد خود را در مقابل زهد او فراموش ننموده باشند، پس این جا باید فهمید مقامات آن مکرّمه را؛ روحی و ارواح العالمین فداها.
1) کهف (18) آیه 46.
از جملهٔ القاب آن محترمه است «عاقله». و در این جا لازم است که عنان قلم را به بیان توضیح در عقل رها نمود برای ازدیاد بصیرت صاحبان بصیرت، چنان چه مطلب مطوّل شود از ناظرین در این کتاب معذرت می طلبم.
معلوم باد که آن چه مکشوف افتاده است افضل موجودات و اشرف مخلوقات عقل است، چنان چه اخبار مستفیضه بلکه متواتره به همین معنی شاهد است و خلاّق عالم عقل را واسطۀ فیوضات قرار داده چنان چه در وافی از خصال مرسلاً نقل نموده:
عن علىّ، قال: قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم: انّ اللّه تعالى خلق الخلق من نور مخزون مكنون في سابق علمه الّذي لا يطّلع عليه نبیُّ مرسل و لا ملک مقرّب، فجعل العلم نفسه، و الفهم روحه، و الزُّهد رأسه، و الحياء عينيه، و الحكمة لسانه، و الرَّأفة هامّته، و الرّحمة قلبة ثمّ حشاه و قوّاه بعشرة أشياء: باليقين و الإيمان و الصدّق و السّكينة و الإخلاص و الرّفّق، و العطيّة و القنوع و التّسليم و الشكر، ثمّ قال عزّوجل له: أدبر، فأدبر، ثمّ قال أقبل فأقبل، ثمّ قال: تكلّم، فقال: الحمد للّه الّذى ليس له ضدّ ولا ندّ و لأ شبيه و لأكفو و لا عديل و لا مثل. الّذى كلُّ شيء لعظمته خاضع ذليل، فقال الربّ تبارک و تعالی: و عزّتی و جلالى ما خلقت خلقاً أحسن و لا أطوع لى منك و لا أرفع منک و لا اشرف منک،
و لا أعزّ منک، بک احیی، و بک ؤاخذ، و بک اُعطی و بک اوحدَ، و بک الثّواب، و بک العقاب، فخّر العقل عند ذلک ساجداً و كان فى سجوده ألف عام فقال الرّب تبارک و تعالی ارفع رأسک و سل تعط، و اشفع تشفّع. فرفع العقل رأسه، فقال : إلهى أسألك بأن تشفعني فيمن خلقتني فيه فقال اللّه عزّ و جلّ لملائكته : أشهد لكم أنّى شفعته فيمن اخلقه فيه (1)
در این هنگام عقل به سجده افتاد و هزار سال در سجده ماند پس از آن خداوند تبارک و تعالی فرمود: سرت را بردار و بخواه تا عطایت کنم، واسطه شو تا شفاعتت پذیرفته شود. عقل سرش را بلند کرد و عرض کرد: بار الها! از تو می خواهم که شفاعت مرا درباره کسانی که با من هم راه ند بپذیری. خداوند به ملائکه فرمود: شما را گواه می گیرم که شفاعت عقل را دربارۀ هر عاقلی پذیرفتم.
مکشوف باد که مراد از «عقل» نور محمّدی صلی اللّه علیه و آله و سلم است. چنان چه فرمود:
1) بحار الأنوار، ج 1، ص 97 و 107 ، عوالی اللئالی، ج 4 ص 99، خصال، ص 427 با تفاوت بسیار اندک. رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: همانا خداوند عقل را از نوری که در پیشینه علم خودش گنجی نهفته بود و هیچ پیامبر و فرشتۀ مقربی را بدان آگاه نبود آفرید. و از علم جانش داد و فهم را روحش و زهد را سرش قرار داد، و حیاء را دو چشمش و حکمت را زبانش و رأفت را پیشانیش و رحمت در قلب آن قرار داد و آن گاه آن را با ده چیز نیرو بخشید و تقویت کرد و آن ها عبارتند از: یقین، ایمان، راستی، سنگینی، اخلاص، رفق و ملایمت، بخشش، قناعت، تسلیم و سپاس؛ سپس خداوند با عزت و جلال به آن فرمود: برو، رفت، فرمود: بیا، پیش آمد. آن گاه فرمود: سخن بگو. گفت: حمد مخصوص خداوندی است که ضد و همتا و مانند و هم تراز و برابر و مثلی ندارد. آن که هر موجودی در مقابل عظمت او سر تسلیم فرود آورده است. خداوند فرمود به عزت و جلال خودم سوگند آفریده ای را بهتر و فرمان بردار تر و بلند پایه تر و شریف تر و عزیز تر از تو نیافریدم. به واسطهٔ تو زنده می کنم و به واسطهٔ تو مؤاخذه می کنم و با تو بخشش می کنم و به وسیله تو توحید را اقامه می کنم. و به وسیلهٔ تو ثواب و عقاب می دهم.
اَوَّلُ ما خَلَقَ اللّهُ نُورى (1) نور مخزون و مکنون در این حدیث شریف اشاره است به نور الهیّه، که حقیقت محمّدیّه از او خلق شده در عالمی که احدی از موجودات خلق نشده بود و لذا احدی از آن مطّلع نشده، یا این که چون از نور الهیّه است «عجز العالمون عن كنه معرفته»، پس علم را که اشرف کمالات است نفس او قرار داد و لذا كان روحی له الفدا عالماً بجميع الموجودات بحقايقها.
و «فهم» را که افضل ملکات است روح او و لذا فهم ذَوِى الْأَفهَامُ قَاصِر از ادراک فهم او، و «زهد» که سر آمد صفات کمالیه است سر او، که قوام بدن به سر است. شریعت او قوامش به «زهد» است و لذا کان از هد المخلوقات، و «حیاء» را دو چشم او، چون محلّ حیای چشم است. و «حکمت» لسان او است چنان چه فرمود:
أُوتِيتُ جَوامِعَ الكَلِمِ (2). و «رأفت» او هم معلوم، آن حضرت ارءف مخلوقین. و «رحمت»، قلب او چنان چه فرمود:
وَ مَا اَرْسَلْنَاكَ إِلاَ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ (3). پس اصول اخلاق که عشرهٔ مذکوره باشند به او کرم شده و لذا فرمود:
بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكارِمَ الأَخْلاقِ (4). معلوم است، «مُعْطِی الشَّيْءِ لَیسَ فاقداً لَهُ» و مراد از «ادبار» در این جا اشاره به قوس نزولی است که نزول در عالم ملکوت است برای افاضه به موجودات و اظهار در مقاماتی که موقوف نزولی اند، و «اقبال» کنایه است از قوس صعود که مقام قرب است.
فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى. (1) پس تكلّم نمود و اعتراف به صفات جمال و جلال کرده که حقیقت عبودیّت است، پس خلاّق عالم در ازای تشكّر او اظهار و ابراز عطایای خود نسبت به او نموده و او را واسطۀ فیض قرار داده، پس چون این موهبت الهیّه را دید به سجده افتاد.
و مراد از «سجده» نهایت خضوع و خشوع و فانی در محبّت الهی شده، پس این شکرانه او مقبول افتاد و فیوضات عالم امکانی به او وا گذار شد پس خواهش نمود که محبّین او آمرزیده و مورد الطاف الهيّه شوند تَشْفَعَني فيمَنْ خَلَقْتَنی اشاره به همین است، پس این خواهش او به موقع قبول پیوست و ملایکه را شاهد این قبول قرار داده و آیۀ شریفه:
وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى (2) مبیّن همین موهبت است.
چون حقیقت عقل را از این حدیث شنیدی، باید دانست که این آثار و صفات که مذکور شده علایم عقل و آثار محمّدی است؛ پس هر کس متخلّق به این اخلاق و متأدّب به این آداب شده عاقل و محبّ خاندان محمّدی است.
و این مطلب هم معلوم شود که این بیانات منافی با کلمات اهل معقول نیست در بیان عقل چنان چه ما در این جا اشاره به کلمات آن ها نموده باشیم. حکما گفته اند: «العقل هو الجوهر المجرّد في ذاته و فى فعله» که عقل عبارت است از آن وجود مجرّد از ماده و مادّی و جسم و جسمانی. او است اول موجودات و مبدأ صوادر و واسطه فیض بین خالق و مخلوق و این مطلب اتفاقی است نزد آن ها که عقل صادر اول است و حجّت آن ها قاعدۀ مبرهنه «الواحد لا يصدر منه الاّ الواحد» [است] و حيث انه تعالى واحد من جميع الجهات و الحیثیّات پس صادر از او یک است و آن عقل اوّل است که به جهت واحدیّت واحد است و
به جهت قابلیّت و شرافت او بر کلیّه مخلوقات مقدّم بر آن ها شده. و احادیث متواتره که در مدح عقل وارد شده اشاره به همین عقل است، و این همان مرتبۀ نور محمّدی است.
پس این کلمات منافات ندارد با حدیث شریف که می فرماید:
اَوَّلُ ما خَلَقَ اللّهُ نُورى (1) و عبارات مختلفه، و اسامی متعدده، کاشف از کثرت و تعدّد نیست.
عباراتُنا شَتَّى وَ حُسْنُكَ وَاحِدْ *** وَ كُلٌّ إِلى ذاكَ الْجَمَالِ يُشيرُ (2)
و حکما را در عدد عقول خلاف است. ارسطو و تابعین او از حکما که مشّایین باشند عقول را منحصر در ده می دانند، و فرقهٔ دیگر گفته اند که آن ها غیر متناهی و از حدّ و عد خارج و هر یکی از آن ها مقدّم بر تالی خود رتبةً و وجوداً. و عقل اوّل اگر چه واحد است و «لم يّصدر منه الاّ الواحد» ولی چون ممکن و معلول و حادث است متعّدد الجهات و الحیثیات شد و او را سه جهت حاصل است:
يكی، من حيث نسبته الى علّته یعنی «وجوبه الغيرى».
دوّم، من حيث ذاته وجوده یعنی «وجوده الأمكاني».
سوّم، من حيث ماهيّته و حقیقته يعنى «ماهيّته الأمكانيّة».
پس در او سه معنی متحصّل شد وجوب و وجوده و ماهیّته؛ فمن حيث تعلّقه بمبدئه و وجوبه الغيرى، عقل ثانی از او صادر شد و من حيث وجوده، نفس فلک اعلی خلق شده. و من حيث ماهيّته جسم فلک اعلی خلق شده و هکذا الکلام در باقی عقول که به همین [گونه خلق] شده تا عقل عاشر که او را عقل فعّال گویند و آخر عقول است و به واسطه بُعد او از مبدأ اصلی خود صلاحیّت این که عقلی از او صادر شود نداشته، ولی بوجوده الأمكاني افيضت هیولی العنصريّة از فلک قمر، و هر چه در او است، و بوجوبه الغیری و
وجوده افیضت النفوس و الصوّر على تلک الهیولی، و از این جهت بعض حکما گفته اند که: به عقل فعّال تفویض شده است کدخداییّت عالم عناصر.
پس از هر عقل یک عقل و یک فلک و نفس فلکی صادر شد تا تمام شد ده عقل و نُه فلک حیّ؛ یعنی دارای نفس مدرکه عالمه، و بعض آیات قرآنیه چون آیه شریفه:
ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَآءِ وَ هِيَ دُخَانُ فَقَالَ لَهَا وَ لِلْاَرْضِ أنْتِيَا طَوْعًا أَوَكَرَهَا قَالَتَآ أَتَيْنَا طَائِعِينَ (1). و كلمات ارباب عصمت دلالت بر حیات افلاک به همین معنی دارد چنان چه در دعای رؤیت هلال صحيفه سجّاديّه (2)هم اشاره به همین مطلب شده.
پس از این بیان معلوم شد که هر یک از عقول بالنسبة به دیگری واسطة الفیض و معدّ الوجود است. این خلاصه مذهب مشایین از حکما بوده.
و امّا اشراقیّین گویند: عقول كليّه طوليّه و عرضيّه غير متناهی باشد فضلاً عن عقول الجزئيّه و قول بعدم تناهی اقرب به صواب است؛ زیرا که ادلّ به عظمت پروردگار و عدم تناهی قدرت او، و هی اسمائه الّتي ملأت ارکان كلّ شيء و قدرته الواسعة.
بالجمله، همه آن ها معتقدند که عقل اوّل و صادر اوّل اشرف موجودات و افضل مخلوقات است و او واسطه فیض کلّی به عوالم است و کلمهٔ تامّه و توریه و مشیّت از ناحیه او ناشی است و او است نور محمّدی صلی اللّه علیه و آله و سلم، و یا این که نور محمّدی در رتبۀ او است، چنان که بعضی از عرفا گوید:
دو سر خط حلقهٔ هستی *** به حقیقت به هم تو پیوستی
پس آن حضرت معرّف حضرت احدیّت است و واسطة الوجود بين المبدأ و المخلوقات است و لذا می فرماید:
بِنا عُرِفَ اللّه (1). و همین است معنی حدیث شریف که می فرماید:
نَزِّلُونَا عَنِ الرُّبُوبِيَّةِ وَ قُولُوا فينا مَا شِئْتُمْ. بالجمله، اخبار دالّه بر این مطلب بسیار است چنان چه بر متتبّعین آثار مستور نیست، و چون انوار قاهرۀ محمّدیه صلی اللّه علیه و آله و سلم همه از یک رشته [اند]، چنان چه فرمود:
اَنَا وَ عَلِيٌّ مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَة لذا عقل اوّل بر همه صادق باشد و موجودات همه از طفیل وجود آن ها باشد کما فی القدسیّات.
خَلَقْتُكَ لأَجْلِى وَ خَلَقْتُ النّاسَ لأَجْلِكَ (2). و نور محمّدی را مراتب و درجاتی است، از یک مرتبه و درجۀ آن امیر المؤمنین علیه السلام خلق شده، و از درجهٔ دیگر حضرت صدیقه، و از درجهٔ دیگر ائمه هدى علیهم السلام خلق شده [اند] و از اتّصال دو رشتۀ نبوّت و ولایت که حضرت امیر المؤمنین علیه السلام و حضرت صديقه علیها السلام باشند عقیلهٔ خدر رسالت متولد شده و لذا چون آن مخدّره نتیجۀ عقل اوّل بوده، ملقّب به عاقله [است]، بلکه ابن عبّاس هر وقت خواست روایتی از او نقل کند می گفت: «حَدَّثَنی (3)عَقيلَتُنا، از این سبب ملقّب به «عقیلة القریش» شده [است].
اشاره: از این بیانات ما معلوم شد که این مخدّره مجموعه کمالات بوده؛ زیرا که جامع شتات کمالات، عقل است. چنان چه از حدیث شریف مذکور ظاهر شد. و این مخدّره نتیجۀ عقل، پس دارای جمیع آثار عقل [بود]. فروحی و ارواح العالمين فداها و لذا ملقّب به کامله و عامله هم شد.
از جملهٔ القاب آن محترمه است «موثقه»، که آن مکرّمه محلّ وثوق خلاّق عالم و حضرت سیّد الشّهداء و حضرت سجّاد بوده و لذا حافظ ودایع الهیّه و اسرار محمّدیه بوده، بلکه محلّ وثوق کلیّه مردم بوده، و لذا حضرت سیّد السّاجدین هر وقت بیان اخبار و احادیث می فرمود و می خواست که در اذهان مردم جای گیرد و از او بپذیرند، اسنادش را به عمّه می داد و از آن مخدّره نقل می فرمود و کذلک ابن عباس، با اینکه حِبر الأمّه و مقبول القول [بود] مع ذلک می گفت: «حدّثتنا عقيلتنا» (1)
و در این جا اشاره به چند خبر که آن مکرّمه در سند آن ها است می نماییم:
آن جمله است خبر کامل «الزّیاره» که مجلسی آن را در جلد هشتم و دهم از بحار الأنوار نقل می فرماید، عن زائده، عن زين العابدين، عن زينب، عن امّ ايمن، عن رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و سلم.
و دیگر خبر خطبۀ فدک است در جلد هشتم «باب فدک» نقل از علل الشرایع صدوق رحمة اللّه، عن احمد بن محمّد بن جابر، عن زينب بنت علی علیه السلام.
و دیگر در سند دیگر، عن عبد اللّه بن محمّد العلوى، عن رجال من اهل بيته، عن زينب بنت على، عن امّها فاطمة علیها السلام.
1) همان
و در سند دیگر، عن زيد بن علىّ بن الحسين، عن عمّته زينب بنت على، عن فاطمه علیها السلام فعلاً این چند سند در نظر بود ذکر شد (1)مقصود این است که این مکرّمه محلّ وثوق عامّه مردم بوده.
1) و نیز: تاریخ مدينة دمشق (تراجم النساء ص 120)؛ نساء اهل البيت في ضوء القرآن و الحدیث، ص 647؛ بحار الأنوار ، ج 90، ص388؛ و ج 43، ص 155، ح 1؛ و ج 29، ص 218 و 119، و ج 45، ص 180 ، رياحين الشريعة ، ج 3، ص 72 - 73؛ اعلام النساء المؤمنات، 380؛ من لا يحضره الفقیه، ج 3، ص 372 ، باب معرفة الكبائر، ح 1754؛ و معجم رجال الحدیث، ج 23،ص 190 ، المجدى ص 18، جامع الرواة ج 10 ص 477، کامل الزیارات، ص 262 به بعد؛ عوالم ج 7، ص 362
از جمله القاب آن محترمه است «كعبة الرّزايا». مكشوف باد جهت تشبیه آن مجلله به کعبه، برای این است که مسلمین از اطراف و جوانب متوجه به او و برای زیارت او حاضر شده، و این مظلومه هم از اطراف و جوانب، محل توجه نوائب و مصایب و رزایا و بلایا بوده، از کربلا تا ورود به مدینه بلکه از ابتدای خلقت که پا در دایرۀ این عالم گذاشته تا روزی که از این عالم رحلت نموده و دار فانی را وداع گفته مورد و محل توجه مصائب و شدائد بوده و لذا ملقّب به مظلومه نیز شده، که در این لقب شریک با جد و پدر و مادر و دو برادر خود، خصوصاً حضرت سیّد الشّهدا، که این لقب برای او عَلَم به غلبه شده بود، چنان چه متبادر از مظلوم، آن حضرت و متبادر از مظلومه، خواهر خون جگرش با این که کلیۀ خانوادهٔ محمّدی صلی الۀّه علیه و آله و سلم مظلوم بوده اند.
و در بعض از کتب از جمله القاب آن مکرمه «وحیده» را شمرده. وجه آن واضح است، چرا که آن مخدّره از هر حیث وحیده بوده: وحيدة في التوحيد، وحيدة في الصفات، وحيدة فى الكمالات و المقامات، وحيدة فى الفضائل و المناقب، وحيدة في الرّزايا و المصائب.
به عبارت جامع مختصر چنان چه می گوییم: اشهد ان لا اله الاّ اللّه وحده لا شريك له في ذاته و صفاته. دربارۀ این مکرّمه هم می گوییم: اشهد ان لا شریک لها فی ما ذکر من المناقب و المصائب. در این شهادت اشاره است به شباهت آن مکرمه به من لا شبيه له في خلقه؛ فتدبّر و اغتنم.
از جمله القاب آن محترمه است «الفصيحة و البليغة» از بدیهیّات اولیه است که از جملۀ کمالات نفسانیه و فضایل صوریّه، فصاحت لسان و بلاغت بیان است؛ که چه اشخاصی به واسطهٔ همین کمالات از هلکات نجات یافته. بلکه می توان گفت همین بس است در شأن این کمال که خلاق متعال، [آن را برای] اشرفِ معجزاتِ سیّدِ انبیاءِ خود قرار داده. منسوب به امیر المؤمنین است می فرماید:
نعْمَ الناصِرُ جواب الحاضِر. مؤسس و مبیّن این کمال علی علیه السلام لسان اللّه الناطق بوده، چنان چه هر کس در خطب و کمالات آن حضرت ملاحظه نماید تصدیق می کند مدّعا را. ائمه كلام فصحا و بلغا گفتند: كَلامُهُ دُونَ كَلامِ الْخالِقِ وَ فَوقَ كَلامِ المَخْلُوقِ خودش هم فرمود:
إِنَّا لأُمراءُ الكَلامِ (1). بالجمله، احدی منکر این کمال برای آن حضرت نبوده، و این کمال از آن حضرت به عقيلة القريش به ارث رسیده، چنان چه هر کس در خطب و اشعار و مکالمات آن مخدّره که مسطور در کتب است نظر نموده تصدیق خواهد نمود، بلکه هر کس تکلّم نمودن آن مخدّره را می دید، گمان می کرد متکلّم، امیر المؤمنین است. چنان چه راوی گفت: کَأَنَّها تُفرِغُ عَن لِسانِ أمیرِ المُؤمِنینَ
چه خوش سروده :
1) بحار الأنوار، ج 71، ص 292؛ نهج البلاغه، خطبه 233.
تکلّم کردنش را هر که دیدی فاش می گفتی *** لسان حیدری گویا که در طیّ لسان دارد
چنان چه در بازار کوفه و مجلس یزید، این کمال از او به منصۀ ظهور رسیده.
اما [در] کوفه قال بشر بن خزيم الأسدى:
و نَظرتُ إِلى زينَب بِنتِ عَلىَّ يومئذٍ وَ لَم ار خَفْرةً قطُّ انطقُ منها كأنّما تَفْرَغُ عن لِسانِ أمير الْمُؤْمِنِينَ عَلَيَّ بن ابي طالب و قد أومَاتْ الى النّاس أَنِ اسْكُتُوا فَارْتَدَّتِ الأَنْفاسُ. و سَكَنَتِ الأجراس. ثمّ قالتِ الْحَمْدُ للّه و الصّلاة عَلى أَبي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبين الأخيار، الخ (1) می گوید: همین قدر که آن مخدّره اشاره به سکوت نمود، جمیع صدا ها خاموش شد.
اشاره: سکوت مردم در آن حال با آن جمعیت و ازدحام و هلهله و کوس و طبل و کَرنایِ عسکر، بسی مورد شگفت باشد و برای آن وجوهی به نظر رسیده [است]:
اوّل: محتمل است سکوت آن ها به تصرف تکوینی باشد از آن مخدّره، چنان چه حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام هم در روز عاشورا چنین تصرّف تکوینی در نفوس لشکر شقاوت فرموده، وقتی که خواست حجّت را بر آن ها تمام نماید و موعظه و نصیحت فرماید، و آن ها ساکت نمی شدند برای این که کلماتش را مستمع نباشد و اهانت آن حضرت نمایند. پس آن حضرت چنین تصرّف تکوینی در آن ها نموده، حتّی اسب های آن ها از حرکت ایستاده [اند].
دوم: محتمل است که چون اهل کوفه در ایّام خلافت امیر المؤمنین علیه السلام همیشه از بیانات و خطب آن حضرت علیه السلام مستفیض و بهره مند [می شدند] و به چنان نعمت عُظمى متنعّم، مفتون کلمات آن حضرت بوده پس از شهادت آن حضرت از این فیوضات
1) بحار الأنوار ، ج 45، ص 108 . و نیز ر.ک: الاحتجاج، ج 2 ص 29، عوالم ج 17، ص378، الفتوح، ج 3، جزء 5 ص 139 ، لهوف، ص 146
محروم و نفوس آن ها طالب و مترقّب چنان نعمت و در حین یأس از چنان موهبت، بدون مقدّمه به آن فیض کامل رسیده، تمام حواس آن ها از علایق منقطع و مشغول کلمات آن مظلومه و التذاذ به لذائذ روحانیّه شدند. و مؤیّد این است که راوی گفت در آن حین که مردم از استماع کلمات آن مخدّره، متقلّب [بودند]، پیرمردی را دیدم ایستاده و گریه می کرد. مکرّر می گفت:
بأبى أَنتُمْ و أُمّي، كَهُولُكُمْ خَيْرُ الكُهُول وَ نِسَائُكُمْ خَيْرُ النّساء (1). سوم: محتمل است که حلاوت بیان و لطافت لسان و شیرینی گفتار آن مکرّمه، موجب سکوت آن ها [شده باشد].
چهارم: محتمل است که چون به گوش مردم فرو نموده بودند که آن ها خارجی [هستند] و به آن وضع دهشتناک آن ها را وارد نموده بودند، مردم طالب بودند بدانند که این خوارج، اهل چه محلّ و تقصیر آن ها چه بوده؟ که دیدند آن مخدّره، در مقام اظهار مرام آن ها بر آمد؛ لذا همه ساکت شده بودند. به هر حال همه این وجوه، جلالت و نبالت آن مکرّمه را ظاهر و هویدا می نمایند.
اشارة اخری: غالباً بل کلیّه پسر شباهت به پدر و دختر شباهت به مادر پیدا می کند، به جز حضرت زهرا علیها السلام كانت مشيّتها مشيّة أبيها رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و منطق ها كمنطقه.
و هم چنین حضرت زینب علیه السلام منطق ها كمنطق أبيها امير المؤمنین علیه السلام چنان چه ذکر شد.
اشارة اخری: خطبه خواندن حضرت زینب از چند جهت شباهت داشته به حضرت زهرا علیها السلام:
اوّل: از جهت فصاحت و بلاغت.
دوم: از جهت این که هر دو در مقام احتجاج بوده[اند].
1) پدر و مادرم فدای تان! پیران شما بهترین سال خوردگان و بانوان شما بهترین زنان هستند؛ احتجاج طبرسی، ج 2، ص 109؛ و بلاغات النساء، ص23.
سوم: از جهت این که هر دو مظلومه و به بیانات خود مظلومیّت خود را ثابت نموده [اند].
چهارم: از جهت این که هر دو در مقام اتمام حجّت و استحکام مبانی اسلام و اثبات معایب و مظالم منافقان بوده [اند].
عالم جلیل و ثقه نبيل، المحدّث الفقيه، صاحب التّصنيفات الكثيره، مولانا ابو الحسن الحاج شيخ محمّد باقر قاینی، صاحب کبریت احمر، در کتاب کشکول که آن را به «سفینة القماش» موسوم نموده، می نویسد که: «در زمانی که در عتبات عالیات، مشغول تحصیل بودم در آن زمان سیدی بود [که] وقتی در حرم مطهّر مشغول زیارت بود، یکی از زوّار ترک به طرف بالای سر مبارک رفت و نشست و مشغول تلاوت قرآن گردیده، این سیّد جلیل با خود گفت که: آیا سزاوار است که مردمان ترک و دیلم کتاب جدّ تو را تلاوت نمایند و تو نتوانی از فیوضات آن بهره مند باشی؟! از کمال غیرت قسمتی از اوقات خود را در سقّایی و قسمتی را در تحصیل علوم صرف می نمود و از برکات آباء کرام خود به اندک زمانی ترقّیات علمیّه از برای ایشان حاصل شد که در این اواخر به درس مرحوم حجّت الاسلام میرزا محمّد حسن شیرازی حاضر می شد، بلکه احتمال اجتهاد دربارۀ ایشان می رفت و به قدس و تقوی و کثرت عبادت معروف بود.
وقتی ایشان - اعلی اللّه مقامه الشریف - از برای من حکایت کردند که در عالم رؤیا دیدم حضرت حجة بن الحسن علیه السلام را که در کمال آشفته حالی هستند؛ پیش رفتم و سلام کردم و از حال ایشان سؤال کردم. فرمودند: «بدان که از روزی که عمّه ام، زینب علیها السلام وفات کرده همه ساله در روز وفات آن مخدّره، ملائکه در آسمان ها مجلس می نمایند و خطبۀ آن مخدّره که در بازار کوفه بیان کرده، می خوانند و گریه می نمایند؛ به طوری که من باید بروم و آن ها را از گریه ساکت نمایم و امروز، روز وفات عمّه ام زینب بود و الحال من از آن مجلس مراجعه نموده ام» و آن روز را مرحوم سیّد - اعلی اللّه مقامه - از برای من بیان نمود.
يا للأسف، که الحال مرا از خاطر رفته است. الا لعنة اللّه على القوم الظالمين.
بالجمله، فصاحت آن مخدّره اظهر من الشمس و أبين من الأمس بوده، چنان چه در مجلس ابن زیاد پس از احتجاجات، ابن زیاد ملعون متعجّب شده و گفت:
«هى سجّاعة» (1).
1) ارشاد مفید، 244؛ تاریخ طبری، ج 3، 263
از جمله القاب آن معظّمه است «الشجاعة».
معلوم باد از جمله ملکات شریفه، ملکۀ شجاعت است که از صفات انبیا است و مراد از آن، قوّت قلب است. معلوم است که از قلب به باقی اعضا قوّه می رسد و تا اندازه ای هم کسبی است و آن را خواصّ بسیار و فضایل برون از مقدار است و در اخبار، مدح زیاد از او شده (1)و فردِ اتمّ آن را خلاّق عالم، به پیغمبر و امیر المؤمنین علی علیه السلام کرامت فرموده؛ ولی شجاعت پیغمبر در پرده خفی ماند تا به خامس آل عبا علیه السلام به ارث رسیده و شجاعت حیدری به دختر والا اخترش به ارث رسیده، چنان چه در این گرفتاری هایی که برای حضرتش فراهم آمد، به شجاعت و نیروی قلب، خود را نگه داشته و در هر حال با کمال ثبات ایستادگی نموده، و در چند مورد شجاعت او محسوساً تجلّی نموده [است]:
اوّل: عصر عاشورا؛ وقتی که لشکر برای نهب و غارت حرم محترم حسین علیه السلام ریختند، خواستند علیل بیمار، حضرت سجّاد علیه السلام را شهید نمایند، آن مخدّره ممانعت نموده چنان شجاعت به خرج داده تا حضرت را نجات داد.
دوّم: وقتی که در مجلس ابن زیاد، پس از احتجاج حضرت سجّاد با ابن زیاد، امر به شهادت آن حضرت نموده این محترمه دست در گردن فرزند برادر انداخت، هر قدر خواستند او را جدا نمایند نتوانستند؛ فرمود «تا من زنده ام نخواهم گذاشت او را بکشید» (2)
سوّم: در شام؛ باز ارادۀ قتل حضرت سجّاد نمودند، او را به شجاعت خود نجات داد.
اشاره: چه قدر شبیه بوده این اظهار شجاعت آن مکرّمه به اظهار شجاعت والده اش، حضرت زهرا علیها السلام، وقتی که خلیفه، با اتباعش ریختند به خانۀ امیر المؤمنین بعد از آن همه صدمات که وارد آوردند [خواستند] آن حضرت را از خانه بیرون آورده که ببرند مسجد، سر بی عمّامه، دوش بی ردا برای بیعت، پس حضرت زهرا دست انداخته کمربند علی را گرفته، گفت: «نخواهم گذاشت او را به این حال ببرید». هر قدر خواستند آن ها را از هم جدا نمایند نتوانستند؛ تا این که به ضرب تازیانه و غلاف شمشیر، آن مظلومه را جدا نمودند. (1)ولی امیر المؤمنین مریض نبود، غل جامعه در گردن نداشت و حضرت زهرا را اراده قتلش را ننمودند؛ ولی دخترش را خیال قتلش را هم نمودند؛ آلا لعنة اللّه على القوم الظالمين.
1) الامامة و السياسة، ج 1، ص 14؛ فاطمة الزهراء بهجة قلب المصطفى، فصل 21، ص 315 «نصرتها لعلى علیها السلام و دفاعها عن الامامة».
از جمله القاب آن مکرّمه است «عابدة»؛ معلوم باد که اصل تشریع عبادات، برای تشکّر از مواهب الهیّه است. پس به حکم عقل به وجوب شکر منعم، بر هر فردی از افراد بشر لازم است که در مقام عبادت و بندگیِ منعمِ علی الاطلاق، از بذل مال و جان کوتاهی ننموده باشد و چون نعم الهی، لا تعدّ ولا تحصى كما اشير بذلك في الآية الشريفة:
وَ انْ تَعُدُّ و أنِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا (1) طرق عبادت و بندگی نیز غیر معدود [است]. چنان چه فرمود:
الطُّرُقُ إِلى اللّهِ بِعَدَدِ أَنفاسِ الْخَلايِق (2). پس خمس و زکات و باقی صدقات و عبادات مالیّه در مقابل تشکّر از نعم مالیّه، و عبادات بدنيّه در ازای نعم جسمانیّه [می باشد]؛ گر چه خوش گفته در این مقام:
از دست و زبان که بر آید *** کز عهدهٔ شکرش بدر آید (3)
ولى مع ذلک، انسان باید حتّی المقدور کوتاهی ننموده و مطیع اوامر الهیّه و نواهى ربّانيّة باشد تا به مقامات عالیّه و درجات متعالیّه نایل شود. و اهل تحقیق گفته اند: رفیع ترین مقامات، مقام عبودیّت است. چنان چه فرمودند:
العُبُودِيَةُ جُوهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّة (4).
و خلاّق عالم، صادر اوّل و پیغمبر خاتم را به عبودیّت ستوده و ما را مأمور نموده به شهادت به این مقام برای آن حضرت. چنان چه در مقام معراج مؤمنین که بهترین مقام آن ها است در اشرف حالات در مقام قرب و مناجات با قاضی الحاجات ضمن تشهّد که نهایت مقام عروج می کنند «و اشهد انّ محمّداً عبده و رسوله».
پس بناءاً على هذا، هر کس به هر درجه و مقامی که نایل شد به برکت عبودیّت و بندگی بوده و مرتبهٔ هر کس را به عبادت و بندگی او باید شناخت؛ و چون حضرت صدیقه صغری تمام عمر خود را صرف در عبادت و بندگی نموده، بلکه می خواهم عرض کنم نفس عبادت و بندگی بوده، چرا که تمام حرکات و سکنات حیات و ممات او عبادت [بود].
بس است برای اهل معرفت، فرمایش حضرت خامس آل عبا در وداع آخرین به آن مخدّره
یا اخْتاهُ لا تَنْسَیْنِی فِی نافِلَهِ اللَّیْلِ (1). چنان چه عالم جليل و فاضل نبيل، الشّيخ الموثّق، شيخنا الاستاد، حاج شيخ محمّد باقر، صاحب کتاب کبریت احمر، دام دوامه، در بعض نوشتجات خود از بعض مقاتل معتبره نقل نموده و فرمایش حضرت سجّاد علیه السلام که حاصل فرمایشش این است: «در این سفرِ محنت فرجامِ شام با آن همه مصیبت و زحمت و مشقّت که بر عمّه ام زینب وارد آمده، مع ذلک نماز شب از او ترک نشده!». اگر شخصی تأمّل نماید می فهمد که عاجز است از ادراک مقامات و درجات این مکرّمه؛ پس چون از عبادات به مقامات غیر متناهیه نایل شده ملقّب به عابده شده [است].
اشاره: در این لقب، شریک است با تاج البکائين، زين العابدين علیه السلام .
1) زينب الكبرى، ص 62؛ ریاحین الشریعة، ج 3، ص 62
از جمله القاب آن مکرّمه است «باكية».
معلوم باد که شریف ترین عبادات، گریه کردن از خوف خدا و بر اهل بیت محمّد مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم است. چنان چه برای هر یک از این دو، ثواب بی شمار و اجر خارج از مقدار در اخبار و آثار وارد شده چنان چه بر متتبّعین آثار، مستور و پوشیده نیست و گریه غیر از این دو جهت، مکروه است.
امّا گریه نمودن از خوف خدا؛ در اجرش همین بس است که فرمود:
كُلُّ عَيْن باكيةٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ العَيْنٌ بَكَتْ مِنْ خَشْيَةِ اللّه (1). و فرمایش حضرت سيّد الشهدا که فرمود:
اِنَّ فى القيامَةِ لَعَقَبَة لا يَجُوزُها إِلاّ البَكَّاثُونَ مِنْ خَشْيَةِ اللّه (2) و امّا گریه نمودن بر خانوادۀ محمّدی صلی اللّه علیه و آله و سلم آن هم اخبار بسیار به عناوین مختلفه، بعضی مطلق گریه نمودن بر مصایب آل محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلم و بعضی به عنوان اختصاص برای یک یک از معصومین؛ ولی اغلب اخبار به عنوان گریه نمودن بر حضرت سیّد الشّهدا وارد شده (3)این قدر در فضیلت این عبادت شریفه اهتمام وارد شده که می توان گفت افضل
طاعات و اشرف قربات است. و ممّا یؤید ذلک این است که هر یک از عبادات را شرایط اجزاء است که به اختلال احد از آن ها، غرض ناقص مانده، به جز این عبادت جلیله، که بسیط صرف بدون شرط و مانع و با هر کس موافق و آن را مراتبی است و برای هر مرتبه از آن، اجر خاصّی است. مرتبۀ ادنای آن تباکی است که تشبّه به گریه است [و] اجر آن بهشت است.
مَنْ بَكَى أو تباكى وَجَبَتْ لَهُ الجَنَّة (1). معلوم باد که چنین خبری، احقر جز در «خصایص» مرحوم شیخ به نظرم نرسیده، ولی قریب به این مضمون، خبری است که نقل شده در مخاطبهٔ حضرت حق با حضرت موسى عليه السلام علی ایّ حال مشهور است.
و در این جا این نکته را متعرّض باید شد که اخبار مختلف است: بعضی دارد [که] مطلقاً تباکی موجب جنّت، و بعضی مطلق گریه نمودن را موجب دخول جنّت، و بعضی مقدار معیّن نموده (2)و لذا جمع بین آن ها به اختلاف درجات بهشت است.
بالجمله، در گریه از دو جهت این مخدّره شبیه و شریک با مادرش صديقه علیها السلام [بود]. اما گریه از خوف خدا این قدر نموده که وصیّت نمود به امیر المؤمنین علیه السلام شیشه ای که در آن، آب چشم خود را جمع نموده با او دفن نماید. و امّا از جهت ثانی
فما زالت بعد أبيها معصّبة الرأس، باكية العين، ناحلة الجسم (3). چنان چه در ایّام مرض آن مخدّره، امّ سلمه او را عیادت نمود و از احوال او سؤال نموده، اظهار حزن خدا را از این جهت بیان نمودند:
دَخَلَت أُمُّ سَلَمة على فاطمة علیها السلام، فقالت لها: كيف أصبحت عن لیلتک یا بنت رسول اللّه؟ قالت أصبحت بين کمد و کرب: فقد النّبي صلی اللّه علیه و آله و سلم و ظلم الوصیّ؛ هتک و اللّه حجابه من أصبحت امامته مقتضبة على غير ما شرع اللّه في التنزيل و سنّها النبيّ صلی اللّه علیه و آله و سلم في التّأويل و لكنَّها أحقادٌ بدريّة، و تراث أُحديّة كانت عليها قلوب النّفاق... الخبر (1). و گریۀ آن مخدّره بر سیّد الشّهدا علیه السلام موارد عدیده بوده، از آن جمله وقت ولادت او.
امّا عقیلهٔ خدر رسالت؛ خوف او از خلاّق عالم در خصیصهٔ مستقل ذکر خواهد شد.
و امّا گریه اش بر برادر، آن هم در تمام عمر بود. (2)جناب فاضل کامل، حاج شیخ محمد حسین (3)ملقّب به «ضیاء الدّین» در این مقام در قصیدهٔ زینبیّۀ خود گفته، للّه دره:
فو اللّه ما أنسى الحسين ملطخّا *** و بین یدیه زینب و هی تندب
أخى يا أخي، أنت ابن أمّى على التّرى *** لعمرك هذا في العجائب أعجب
أخى يا أخى، كيف لا أبكي دماً بمدامعي *** و جثمانك المجروح بالدّم يشخب
امّ سلمه به محضر حضرت زهرا علیها السلام شرف یاب شد و پرسید: چه گونه شب را به صبح آوردی؟ حضرت پاسخ داد: در غم و اندوه قرار گرفته ام برای از دست دادن رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و ستم هایی که به وصی او شده، به خدا قسم هتک شد حجاب کسی که امامت و رهبریش دست خوش اموری قرار گرفت که از شرع خدا و قرآن و سنت پیامبر دور باشد.
1) بحار الأنوار، ج 43، 156 و 218، به نقل از مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص205.
2) الوافي في المسألة الشرقية، ج 1، ص 43؛ و مقتل الحسین از عبد اللّه، طبق نقل باقر شریف قرشی در حیاة الامام الحسين علیه السلام ج 3، ص 428
3) ایشان آیت اللّه حاج شیخ محمد حسین بیرجندی قایینی ابن محمد باقر آیتی مؤلف محقق کتاب بهارستان است که خود شرح حال خود نوشت خود را در پایان بهارستان ص 374 به بعد آورده و ما نیز در فرهنگ تراجم نگاران شرح حال ایشان را آورده ایم
و در این جا لازم است بیان نماییم حدیث شریفی معتبر در فضیلت اتّصال به سفينة النّجاة حسينيّه:
«رویت باسنادی عن مشايخي عن رَيّان بن شبيب، قال: دخلتُ عَلَى الرّضا علیه السلام [فى] اَوّلِ يَوم مِنَ الْمُحَرَّمَ فَقالَ لي: يَا بْنَ شَبِيبٍ! أَصائِمٌ أَنْتَ؟
فقلتُ: لا.
فَقالَ: إِنَّ هَذَا الْيَوْمَ هُوَ اليَومُ الَّذِي دَعَا فِيهِ زَكَرِيَّا رَبَّهُ - عَزَّوجلّ - فقالَ:
رَبِّ هَبْ لِي مِن لَّدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاءَ (1) فَاسْتَجابَ اللّهُ لَهُ وَ أَمَرَ الْمَلائِكَةَ فَنَادَتْ زَكَرِيَا وَ هُوَ قَائِمٌ يُصَلَّى فِى المِحْرَابِ أَنّ اللّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيِي، فَمَنْ صَامَ فِي هذَا الْيَومِ ثُمَّ دَعَى اللّه عَزَوجَلَ اسْتَجَابَ [اللّهُ] لَهُ كَمَا يستجاب لِزَكريّا.
ثُمَّ قَالَ: يَابنَ شَبِيبٍ ! إِنَّ المُحرَّمَ هُوَ الشَّهْرُ الَّذِي كَانَ أَهْلُ الْجَاهِلِيَّةِ فِيمَا مَضى يُحَرِّمُونَ فِيهِ الظُّلمَ وَ القِتالِ لِحُرمَتِهِ، فَمَا عَرَفَتْ هَذِهِ الأُمَّة حُرْمَة شهرها و لا حُرمَةَ نَبيَّها لَقَد قَتَلُوا في هذَا الشهر ذُريَّتَهُ، وَ سَبَوا نِسائَهُ، وَ انْتَهَبُوا ثِقْلَهُ، فَلا غَفَرَ اللّهُ لَهُمْ ذَلِكَ أبداً.
يَابنَ شَبِيبٍ! إِنْ كُنتَ باكياً لشيءٍ فَابْكِ للحسينِ بنِ عليٍّ بن ابي طالبِ علیهما السلام فَإِنَّهُ ذُبِحَ كَمَا يُذْبَحَ الكَبْشَ وَ قُتِلَ مَعَهُ [مِن أهلِ بَيتِهِ] ثَمَانِيَةَ عَشَرَ رَجُلاً مَا لَهُمْ فِي الارْضِ شَبِيهُونَ وَ لَقَدْ
1) آل عمران (3) آیه 38
بَكَتِ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الأَرَضُونَ لِقَتلِهِ، وَ لَقَد نَزَلَ إِلَى الأَرضِ مِنَ المَلائِكَةِ أربعةَ آلافٍ لِنَصْرِهِ، فَوَجَدُوهُ قَد قُتِلَ، فَهُم عِندَ قَبرِهِ شُعَثُ غُبرٌ إِلى أَن يَقُومَ القَائِمُ، فَيَكُونُونَ مِن أنصارِهِ وَ شِعارُهُم «يَا لَثاراتِ الحُسَينِ».
يَا بنَ شَبِيبٍ! لَقَد حَدَّثني أبي، عَنْ أَبِيهِ، عَن جَدِّهِ إِنَّهُ لَمَّا قُتِلَ جَدَىَ الحُسَينُ علیه السلام أَمْطَرَتِ السَّماءُ دَماً وَ تُراباً أَحْمَر.
يَا بن شَبِيبٍ! إِنْ بَكَيتَ عَلَى الحُسَين حَتَّى تَصِيرَ دُمُوعَكَ عَلَىٰ خَدَّيكَ غَفَرَ اللَّهُ لَكَ كُلِّ ذَنبٍ أَذْنَبْتُهُ صَغِيراً كَانَ أَو كبيراً، قَليلاً كان أو كثيراً.
يَا بن شَبِيبٍ! إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَلقَى اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لا ذَنبَ عَلَيْكَ فَزُرِ الحُسَينِ علیه السلام.
يَا بن شَبِيبٍ! إِنْ سَرَّكَ أَن تَسكُنَ الغُرَفَ الْمَبْنِيَّةِ فِي الْجَنَّةِ مَعَ النبي صلی اللّه علیه و آله و سلم فَالْعَن قَتَلَةَ الْحُسَينِ.
يَا بن شَبِيبٍ! إِنْ سَرَّكَ أَنْ يَكُونَ لَكَ مِنَ الثَّوابِ مِثْلَ مَا لِمَنْ اسْتُشْهِدَ مَعَ الحُسَينِ، فَقُلْ مَتى مَا ذَكرتَهُ «يَا لَيتَنى كُنتُ مَعَهُم فَأَفُوزَ فَوزاً عظيماً».
يَا بن شَبِيبٍ!إِن سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ مَعَنَا فِي الدَّرَجَاتِ الْعُلَى مِنَ الجِنانِ، فَاحْزَنْ لِحُزنِنَا وَ افْرَح لِفَرَحِنَا وَ عَلَيْكَ بِوِلايَتِنا، فَلَوْ أنَّ رَجُلاً تَوَلَّى حَجَراً لَحَشَرهُ اللّه تعالى [مَعَهُ] يَوْمَ القيامَةِ». (1)
ریان بن شبیب گوید: روز اول محرم حضور ابی الحسن الرضا علیه السلام رسیدم فرمود: ای فرزند شبیب آیا روزه داری؟ گفتم: نه. گفت: این روز روزی است که زکریّا پروردگارش را خواند و گفت: رَبِّ هَبْ لِي مِن لَّدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاءَ یعنی: ای پرورگار من فرزند پاکیزه ای به من عطا کن که تو شنونده دعایی...
پس خدای متعال دعایش را مستجاب کرد و به امر پرورگار فرشته ها زکریا را که در محراب عبادت ایستاده بود مخاطب ساختند که خداوند تو را مژده می دهد به یحیی.
پس هر کس این روز را روزه بدارد و سپس دعا کند خدای تعالی دعایش را اجابت می فرماید چنان که دعای زکریا علیه السلام را مستجاب فرمود.
سپس فرمود: ای پسر شبیب! محرم ماهی است که مردم جاهلیت در گذشته به خاطر احترامش ظلم و ستم و کُشت و کشتار را در آن ماه حرام کرده بودند اما این امت نه حرمت این ماه را شناختند و نه حرمت پیغمبر خود را و در این ماه فرزندان پیامبر خود را کشتند و زنان شان را اسیر کردند و اموال شان را به تاراج بردند خدا هرگز آن ها را نیامرزد.
ای فرزند شبیب! اگر برای چیزی می خواهی گریه کنی، برای حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام گریه کن که او را مانند گوسفند ذبح کردند و از اهل بیت او هم هیجده مرد را با او به شهادت رساندند که روی زمین مانند آن ها نبود و به تحقیق هفت آسمان و زمین برای شهادت آن حضرت گریه کردند، و چهار هزار فرشته برای یاری او از آسمان فرود آمدند، اما وقتی رسیدند که حسین به شهادت رسیده بود لذا این ملائکه نزد قبر او آشفته موی و گرد آلودند تا قائم ما قیام کند و از یاران او باشند و شعار آن ها «یا لثارات الحسین» است (ای انتقام گیرندگان خون حسین).
ای پسر شبیب! پدرم حدیث کرد از پدرش، از جدّش که وقتی جدم حسین علیه السلام کشته شد آسمان خون و خاک سرخ بارید.
ای پسر شبیب! اگر برای حسین چنان بگریی که اشک هایت بر دو گونه ات روان گردد. خدای تعالی خداوند همه گناهان خرد یا بزرگ تو را می آمرزد، اندک باشد یا بسیار.
ای پسر شبیب! اگر تو را خوش نود می کند که به هنگام ملاقات با خدا گناهی نداشته باشی حسین علیه السلام را زیارت کن.
ای پسر شبیب! اگر خوش حال می کند تو را که در غرفه های بهشتی با رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم باشی بر قاتلان حسین علیه السلام لعنت فرست.
ای پسر شبیب! اگر تو را مسرور می کند که ثواب شهدای کربلا نصیبت شود هر گاه یاد او کنی بگو: يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيما (کاش من هم با آن ها بودم و از فوز و سعادت بزرگ برخور دار می شدم).
ای فرزند شبیب! اگر خوش حال می کند تو را که در درجات بلند بهشت با ما باشی پس به حزن اندوه ما محزون و اندوه ناک باش و از فرح ما شادمان، و ولایت و دوستی ما را بپذیر که اگر مردی سنگی را دوست بدارد و به او تولّی جوید خدا در روز قیامت او را با آن سنگ محشور فرماید.
1) ترجمۀ حدیث:
معلوم باد که این حدیث شریف متضمّن مطالب عدیده که بیان هر یک از آن ها محتاج به تفصیل و تطویل [است]، ولی به حسب اجمال به بعضی از آن ها اشاره می نماییم چرا که: ما لا يُدرَک كُلَّه لا يُترَکُ كلّه. (1)
در بیان فضیلت ماه محرم است که شهر الحسین است، در مقابل رمضان شهر اللّه، معلوم باد محرّم را به واسطۀ اتّصالش به حضرت سیّد الشهدا، خلاّق عالم، مخصوص نمود به خصوصیّاتی چند:
روز اوّل آن، وقت استجابت دعوات و قضای حاجات [است]؛ چنان چه حدیث مذکور، مبیّن این مطلب [می باشد] و کذلک روز عروج ادریس به بهشت.
روز سوّم آن، حضرت یوسف از چاه بیرون آمد.
روز پنجم، حضرت موسی از دریا عبور نمود.
روز نهم، در کوه طور با خدا مناجات نمود.
روز نهم، حضرت یونس از شکم ماهی بیرون آمد، و موسی و یحیی و مریم در این روز متولد شدند.
و روز دهم، شهادت حضرت سيّد الشهدا اتفاق افتاد.
1) بحار الأنوار، ج 44، ص 285
روز شانزدهم، بیت المقدس قبلۀ نماز گردید.
روز هفدهم : عذاب به اصحاب فیل نازل شد و در روایتی زفاف حضرت فاطمه علیها السلام بوده [است].
[روز] بیست و پنجم، حضرت سجّاد رحلت نموده [است].
این ماه را در جاهلیّت احترام بسیار بوده و قتل و غارت را در آن حرام دانسته، ولی بد نفسان و منافقان امّت پیغمبر آخر الزّمان، در این ماه، خون دوستان و فرزندان سیّد بشر را حلال دانسته و هتک حرمت اهل بیت نموده [اند].
چون فضیلت و امتیازات این ماه واضح شد، باید دانست که این ماه از حیثیّاتی شباهت به ماه رمضان دارد؛ فهرست آن ها را متعرّض باید شد:
رمضان را اسامی متعدّده است: شهر اللّه، شهر الرّحمة، شهر المغفرة، شهر العتق من النّار.
محرّم را هم آثار این اسماء هست و هو شهر الحسین، شهر العزاء، شهر الحزن، شهر البكاء، شهر التّباكى.
رمضان؛ «شهر دعيتم فيه الى ضيافة اللّه». محرّم؛ «شهر دعيتم الى عزاء الحسين علیه السلام».
رمضان برای دعوت به ضیافت الهیّه، ملائکه، از هر طرف دعوت می کنند. برای دعوت به این عزا خانه چندین داعی هست:
[داعی] اوّل: حضرت احدیّت؛ که از بدو خلقت در جمیع عوالم طولیّه و عرضیّه و عالم ارواح و مثال، دعوت به این عزا خانه نموده [است].
داعی دوّم: جمیع ملایکه از بدو خلقت الی یوم القیامة به السنۀ مختلفه و کیفیّات متعدده، خصوصاً مقرّبین از آن ها.
داعی سوّم: جميع انبیا بوده که همه دعوت به این عزا خانه می نمودند و همه از
حضرت حق خواهش می نمودند اشتراک در این عزا خانه را، مقربیّن از آن ها چون حضرت ابراهیم و زکریا به این موهبت نایل شدند.
داعی چهارم: خصوص حضرت پیغمبر از قبل از ولادت این مظلوم تا روزی که رحلت فرمود در موارد عدیده هم دعوت می نمود و هم خود اقامۀ عزا می کرد، و کذلک پدرش، امیر المؤمنین علیه السلام و مادرش، حضرت صدّیقه و برادر و اولاد او و ائمۀ اطهار علیهم السلام که مادام الحیات هم داعی بوده و هم خود اقامۀ عزا می نمودند.
داعی پنجم: صاحب همین کتاب، حضرت زینب بوده، آن هم در مجالس عدیده: در کربلا از اوان ورود؛ در کوفه اماکن متعدده سر کوچه و بازار؛ بالای شتر؛ مجلس ابن زیاد؛ مجالس دیگر شام در دروازه آن، مجلس یزید، در خرابه پس از مرخّصی از حبس، مجلس مستقل ترتیب داده؛ مراجعت به کربلا؛ در دروازه مدینه؛ حرم جدّش؛ سر قبر مادرش، حضرت زهرا؛ در منزل خود مجملاً تمام عمر خود داعی بوده [است].
داعی ششم: خود حضرت سیّد الشهدا علیه السلام بوده و به دعوت های مختلفه از اوّل مرتبه در عالم مثال و بعد در این عالم مُلک و شهادت در زمان جدّ و پدر و مادر و برادر و مرّات عدیده، بعد از آن ها هم مکرّر دعوت نمود، خصوصاً وقت خروج از مکّه و بعد نزولش بر هر منزل تا کربلا همه روزه خصوصاً روز عاشورا به حرکات مختلفه، گاهی به لسان موعظه و نصیحت، زمانی به بیان غربت و وحدت، گاهی دیگر به مقاتله و مدافعه، زمان دیگر به طريق استنصار. بعد از همۀ این ها به طریق تمنّی حضور دوستان، چنان چه فرمود:
لَيْتَكُمْ فى يَومَ عَاشُورا جميعاً تَنْظُرُونى واضح تر از این نیز فرمود:
اِنْ [أو] سَمِعْتُمْ بِغَرِيبٍ أَوْ شَهِيدٍ فَاندبونى (1)
پیغام شاه شهیدان به شیعیان
شیعتى مهما شربتم ماء عَذْب فاذكروني
چون بنوشید آب سرد خوش گواری ای محبان
یاد آرید از لب خشکِ منِ مظلوم عطشان
گر چه من در کربلا بودم به اهل کوفه مهمان
کس نشد دلجوی من جز نیش خنجر، نوک پیکان
نه غریبی نه شهیدی هم چو من آمد به دوران
أو سمعتم بغريب أو شهيد فاندبوني
از غریبی یا شهیدی گر شوید آگه ز یاری
حال زار من به خاطر آورید از غم گُساری
بر من و احوال من سازید اشک از دیده جاری
کی غریبی هم چو من افتاده در غربت به خواری
کی شهیدی را هزار افزون به تن شد زخم کاری
ليتكم في يوم عاشورا جميعاً تنظرونی
روز عاشورا چو کشتند از ره کین اکبرم را
قاسم و عبد اله و عباس و عون و جعفرم را
هر دو دست از تن جدا کردند میر لشکرم را
پس ببردم سوی میدان شیر خواره اصغرم را
کاش می بودید و می دیدید حال مضطرم را
كيف استسقى لطفلى فَأَبَوْا ان يرحمونی
گفتم ای لشکر نه من سبط رسول بی نظیرم
ملک ایمان را خدیوم کشور دین را امیرم
ور به جرمی این چنین نزد شما خوار و حقیرم
چیست ای بی رحم مردم جُرم این طفل صغیرم
فسقوه سهم بغى عوض الماء المعينى
خواستم آب و به جای آب آن قوم ستم گر
تیر آتش گُون زدند آن طفل عطشان را به حنجر
بر من از آن قوم دون شد ظلم بی حد جور بیمر
نی به من کردند رحمی نه به حال زار اصغر
نی نمودند از خدا شرمی نه از جدم پیمبر
و انا السبط الذى من غير جرم قتلوني
من که از جاه و شرف عرش خدا را زیب و زینم
پادشاه انس و جانم حکم ران عالمینم
مرتضی را راحت جان مصطفی را نور عینم
گفت پیغمبر حسین است از من و من از حسینم
بی گنه کشتند این لشکر به شمشیر و سنینم
و بجرد الخيل بعد القتل عمداً سحقوني
بعد کشتن زیر سم مرکب آن قوم بد آیین
پیکر صد پارۀ من نرم کردند از ره کین
يا عماد الشرع یا من ذكره دين على الدين
نی همین تنها (صغیر) از دیده بارد اشک خونین
بر تو گریان جن و انس و عرش و فرش و ماه و پروین
کز غم خود ماسوا را رهزن صبر و سکونی
گلچین شکروی، 81 - 83
1) مصباح کفعمی، ص 741، مقتل مقرم ص 397 و 398، نفس المهموم ص 377 و 378. اشعار زیر با الهام از سخنان گهر بار حضرت، مناسب با مقام است:
داعی هفتم: پیراهن پاره پارۀ آن حضرت بوده که در شام و کوفه و مدینه، عموم مردم را منقلب و آن ها را داعی و تا روز قیامت همه ساله روز اوّل محرّم از طرف عرش رو به زمین آن را معلّق نموده تا روز عاشورای بعد آن را بر می دارند. و لذا از ابتدای محرّم، کلیه مجرّدات عوالم علویّه، بلکه مادّیات عوالم سفلیّه که تعلق به آن حضرت دارند منقلب و عزا دار و محزون اند.
داعی هشتم: جمیع عوالم علویّه و سفلیّه و فلکات و نفوس کلیّه و جزئیّه، سلسله طولیّه و عرضیّه؛ [که] کیفیّت هر یک محتاج به تفصیل است.
بالجمله،
«رمضان، شهرٌ دُعائكم فيه مُستجاب» (1). «محرّم هم، دُعائكم فيه مستجاب».
1) عیون اخبار الرضا، وقایع الایام تبریزی، ص 29
چنان چه اول همین حدیث مذکور، شاهد است.
«رمضان، نُومكم فيه عبادة، أنفاسُكم فيه تسبيح» (1)
امالی طوسی، ص 115 و 178؛ امالی مفید، ص 338؛ بشارة المصطفى، ص 257، و نیز کافی، ج 2، ص 226
؛ «محرّم الحسين هم، نُومُ الهَمومِ فِيهِ عبادة، نفس المهموم فيه تسبيح».«رمضان، ربیع القرآن»؛ «محرّم، ربيع البكاء».
«رمضان شهر القيام و الصّيام»؛ «محرّم کذلک، شهر القيام و الصّيام».
جهت تسمیۀ محرّم به شهر الصّیام به دو اعتبار است:
اوّل: به لحاظ خود حضرت سیّد الشّهدا که در این ماه روزه گرفت. حقیقت روزه، که اوّلین و آخرین چنین روزه ای نگرفتند، بلکه روزه سبب احیا و ابقای روزه گردید، کفّ نفس نمود از جمیع مفطرات معلومه و از محبّت عیال و اولاد و اموال و اصحاب و احباب و برادران و جان و شیرهٔ آن استخوان و مغز استخوان که تفصیل بیان آن ها مناسب با کتاب ما نیست.
دوّم: به لحاظ اولاد و دوستان آن حضرت که به واسطۀ اشتغال به حزن و عزاداری برای آن حضرت، خود را از جمیع لذایذ، نگه داری می نمایند.
رمضان، شب قدری دارد که بهتر است از عبادت هزار ماه، و از سلطنت هزار ماهۀ بنی امیّه؛ محرّم هم، شب قدری دارد که شب عاشورا باشد که آن شب، سبب انقراض سلطنت هزار ماهۀ بنی امیّه شده و باعث حزن و اندوه موجودات و احیای آن شب به نوحه و گریه بر سبط پیغمبر، به مراتب افضل از شب قدر، بلکه اگر یک آب آشامیده و متذکر عطش حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام ، شد ثواب آن زیادت از احیای شب قدر؛ چنان چه روایت مسمع، شاهد بر این است.
«رمضان، شهر يفتح فيه ابواب الجنان، و يغلق فيه ابواب النّيران»؛ «شهر الحسين
1) عن الصادق علیه السلام : «نفس المهموم لظلمنا تسبيح، و همّه لنا عبادة، و...»
هم، يفتح ابواب الجنان للمتوسلین به علیه السلام و يغلق عليهم ابواب النّيران».
بلکه جهنّم، خاموش می شود؛ چنان چه در حدیث وارد شده:
«یک قطره اشک بر مصیبت آن حضرت، دریا هایی از آتش را خاموش می کند»
در مقام ذکر معایب و مثالب این امّت است که اهل جاهلیّت با آن وحشی گری و بی تربیتی که جزء طبیعت آن ها، و با آن سوء اخلاق که چون حشرات الارض بوده، رعایت شئونات این ماه نموده و جنگ و جدال و نهب اموال که جزء طبایع آن ها و از عادات دیرینۀ آن ها، احتراماً لهذا الشهر، موقوف، و به آسودگی به جایِ خود مستقر، ولی این امّت با این که در زیر عَلَم اسلامی، متمدّن و به قانون متقنۀ محمّدی صلی اللّه علیه و آله و سلم متدّین، چنان وحشی گری و ظلم به اولاد پیغمبر خود نمودند که وجدان هیچ ذی شعوری راضی نمی شود نسبت به اعدا عدوّ خود چنین معامله نماید؛ فضلاً از این که به ربّ نوع اخلاق و واسطة الفيض بين اللّه و الخلق و مربّی آن ها؛ کسی که به برکت وجود آن ها، عرب صاحب ثروت و مکنت [گردید]، چنان وحشی گری نسبت به آن ها نمودند و اذیت کردند که اگر اذیّت آن ها اشرف ترین عبادات بود، زیاده از این مقدار اذیت ممکن نبود!
عجبا! به پیغمبری که رحمة للعالمین، حیات و مماتش رحمت بر امّت، راضی نشد جنازه اش به آسمان برده شود، برای این که مبادا عذاب بر امّتش نازل شود. یا این که بیست و و سه سال او را اذیت و او، آن ها را ترتیب و در حقّ آن ها دعا می نمود.
با این که انبیای سابق، چون امم آن ها در مقام اذیّت و آزار شان بودند، نفرین بر آن ها نموده، چنین پیغمبر رئوف و مهربانی به مجرّد این که دیده از این [دنیا] بر بست، امّتش در مقام اضمحلال خانواده و انقطاع نسلش بر آمدند:
وَ الْأُمّةُ مُصِرَّةٌ عَلى مَقْتِهِ و مُجْتَمِعَةٌ عَلى قَطيعةِ
رَحِمِهِ (1). چنان ذلّت و خواری بر اولاد و احفاد او وارد آورده [که] اوّل محبّت آن ها، خلع سلطنت بوده.
ای منصفین عالم! دمی گوش فرا دارید و نالهٔ جان گداز آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم را بشنوید.
آیا اجر پیغمبر و مزد تربیت، این بوده که نسبت به ذریّۀ او چنین کج رفتاری شود؟ بعضی از آن ها شهید و برخی اسیر و فراری؟!
در اغلب تواریخ اسلامی و غیر اسلامی مسطور است، خاصّه در تاریخ تمدّن اسلامی «جرجی زیدان» که از مورّخین متأخرّین مسیحی است. در جلد اوّل، کلامی دارد [که] حاصل ترجمه اش این است:
«در بدو اسلام، چون پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم اقوام و ارحام خود را در منزل دعوت نمود برای تبلیغ رسالت خود، به آن ها فرمود: «کیست که بیاید ایمان بیاورد و برادر و وصّي من باشد؟» احدی به جز علی بن ابی طالب علیه السلام او را اجابت ننمود» (2).
بر دانایان مستور نیست که همین کلام، نصّ بر وصایت و خلافت آن حضرت است، قطع نظر از باقی براهین محکمهٔ متقنه. ما از همۀ این ها قطع نظر نموده، سؤال می کنیم [که] آیا موافق انصاف است سلطانی از این عالم برود و دامادِ قابل و لایقی از هر جهت داشته باشد، او را خانه نشین و اجنبی را آورده و به سلطنت بنشانند و این همه اذیت ها به کسان و بستگانش برسانند؟ بلی! این افعالِ ذمیمه، نباشد مگر از خبث سریرۀ آن ها و راجع به ماهیّات شریره که قابل اصلاح نباشد. چنان چه گفته اند: «ما بالذّات لا يختلف ولا تخلّف».
و خلاّق عالم هم خبر داد، قال عزّ و جلّ:
وَ مَا مُحَمَّدُ اِلّاَرَسُولُ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ (1) وَلَا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ (2)
در بیان دستوری است برای مصیبت زدگان. چنان چه می فرماید: «هر گاه بخواهی بر چیزی گریه کنی، گریه بر حضرت سیّد الشّهدا نما». غرض از این دستور، یا این است که چون گریه بر حضرت سیّد الشّهدا ثواب زیاد دارد، شخص مصیبت زده که می خواهد گریه نماید، مصیبت آن حضرت را متذکّر شود و بر او گریه نماید که اجر و ثواب بی اندازه، تحصیل نموده باشد. و یا غرض این است که مصیبات وارده بر حضرت سیّد الشّهداء علیه السلام؛ مصیبات عالم را مضمحل نموده! اگر شخص مصیبت زده، ملتفت مصیبت های آن حضرت شود، مصیبت خود را فراموش نموده و بر آن حضرت گریان شود. و شاید مراد این باشد که چون بر شخصی مصیبتی وارد و بر او دشوار باشد، متذکر شود نظیر مصیبت خود را که بر آن حضرت وارد شده و این نکته را هم در خاطر آورد که آن حضرت، با این که علّت موجودات بوده، چنین مصیبتی بر او وارد آمده، پس خود را به آن حضرت تسلّی دهد، و بر آن حضرت گریه نماید، هم دل خود را خالی نموده و هم اجر گریه بر آن حضرت برده باشد. و شاهد بر این، فرمایش خود آن حضرت است:
أَوْ سَمِعْتُمْ بِغَرِيبٍ أَوْ شَهِيدٍ فَانْدُبُوني (3). اشاره: این دستور شبیه است به دستوری که خلاّق عالم، به مصیبت زدگان داده؛
بقوله عزّ و جلّ:
الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُّصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ (1)
در بیان اشاره به کیفیت شهادت آن حضرت است که می فرماید: «کشته گشت چون کشتن گوسفند».
در وجه تشبیه، محتملاتی به نظر رسیده. شاید غرض از تشبیه این باشد که چون گوسفند را می کشند، هیچ باکی ندارند؛ بلکه کمال سرور و شعف را دارند از کشتن! آن حضرت را هم با کمال بی باکی و سرور و شعف بدون ملاحظه شهید نمودند!
شاید غرض این باشد، چنان چه کشتن گوسفند، مباح و حلال [است] و در ملأ بدون رادع و مانع [می باشد]، [به] همین طریق، در ملأ بدون رادع و مانع، خون آن حضرت را مباح دانسته [اند] شاهد بر این، فرمایش خود حضرت است که می فرماید:
فَبِمَ تَسْتَحِلُّونَ دَمِي؟ ولی چندین فرق بین شهادت آن حضرت و ذبح گوسفند است:
گوسفند را تشنه ذبح نمی کنند. گوسفند را سر از قفا به دوازده ضربت جدا نمی کنند. گوسفند را با تیر و شمشیر و چوب و نیزه و سنگ نمی کشند. ولی آن حضرت را به همه این ها شهید نموده، بلکه اسب بر بدن او هم تاختند. چنان چه فرمود:
وَ بِجُرْدِ الْخَيْلِ بَعْدَ القتلِ عَمداً سَحِقُوني. حضرت سجّاد علیه السلام می فرماید:
آنَا بْنُ مَنْ قَتَلَ صَبْراً (2). قتل صبر، اشاره به این کیفیت قتل است که ذکر شد. گوسفند را نحر نمی کنند. آن حضرت را نحر نمودند. بالجمله، همهٔ این کیفیّات به وجهِ اَتَمّ با اضافه در قتل آن حضرت بوده.
اَلَا لَعَنَةُ اللّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ (1).
در بیان فضیلت گریه کردن بر حضرت سیّد الشّهدا است که حقیقتاً اکسیر اعظم، کیمیای با اثر، کبریت احمر، تریاق نافع برای قطع امراض مزمنهٔ معاصی، همین است لا غیر. چنان چه می فرماید:
«اگر گریه کنی بر آن حضرت تا این که اشک چشمت به صورت رسد، بیامرزد خداوند غفور، هر گناهی که نموده باشی. کوچک باشد یا بزرگ، کم باشد یا زیاد» (2)
معلوم باد، که توسل به آن حضرت را آثاری است غریب و فوایدی است عجیب که بیان از تقریر آن ها عاجز و قلم از نگارش آن ها قاصر؛ ولی برای روشنی چشم دوستان با قلم شکسته و قلم نا لایق خود اشاره به بعض آن آثار و فواید می نمایم:
اوّل: بدیهی است که کلّیۀ عبادات مشروعه و طاعات مأثوره را اجر معیّن و ثواب مبیّن است که هر گاه شخصی آن عبادات را با جمیع خصوصیّات معتبره در آن، از اجزا و شرایط به جا آورده، آن ثواب را به او می دهند؛ ولی توسّلات به آن حضرت را اجر و مثوبات خارج از حدّ و عدّ است. مثلاً:« کسی که به اندازهٔ بال مگسی اشک از چشمش جاری شود در مصیبت آن حضرت، بیامرزد خداوند عالم، گناهان او را ولو این که به قدر کف دریا ها باشد که اگر زیاده بر این مقدار گریه کند، اجر او بیش تر خواهد بود» (3)
مناسب با مقام است اشعار زیر، از میرزا احمد ذاکر:
ای چشم اشک بار چه پر قدر و قیمتی *** سر چشمۀ تمام فیوضات و رحمتی
در مشرق وجود بشر مثل آفتاب *** نور افکنی و عضو درخشان خلقتی
آثار صنع صانع بی چون و لم یزل *** بینای حق و شاهد آیاتِ وحدتی
گریان شوی اگر تو به دنیا ز خوف حق *** ایمن در آخرت ز غم و خوف و وحشتی
فليضحكوا قليلاً و یبکوا کثیر را *** بر خوان ببین ز خالق عالم عنایتی
ای چشم اشک بار بود اشکت آب شور *** شیرین ولی ز شهد و شکر در حلاوتی
گر در در غم امام حسین باشی اشک ریز *** در روز حشر خدمت آن شه به جنتّی
گرید تمام دیدۀ مردم به روز حشر *** جز دیده که گریه کند در مصیبتی
آن ماتم و مصیبت مظلوم کربلاست *** بر وی گریستن بود از دین علامتی
از رخ سر شک پاک کند زنگ معصیت *** داریم از ائمه موثّق روایتی
فرموده است حضرت صادق که شیعیان *** اندر بکای جدم حسین هست حرمتی
آید به قدر بال مگس اشک چشم کس *** باشد نشان عفو خدا و عبادتی
ای شیعه گریه کن که کند حفظ اشک چشم *** از کوری و حرارت روز قیامتی
با قلب پاک گریه کن و گو که یا حسین *** ای شه که کشتۀ ره دین و دیانتی
بیش از هزار سال بود کز غم حسین *** فرزند باقی اش به حجابات غیبتی
بر جدّ خود، امام زمان گریه می کند *** ای شیعه! گریه کن بر آن شه رعیتی
«ذاکر» که نوکری است خطا کار، یا حسین
دارد شها! به سوی تو چشم شفاعتی
ياقوت الکلام یا گنجینۀ فیوضات، ص 17
در کتاب ثواب الاعمال و عقاب ها، ص 339 تحت عنوان ثواب البكاء على الحسین علیه السلام احادیثی را نقل کرده از جمله: قال الامام الصادق علیه السلام: من ذكر الحسين علیه السلام عنده فخرج من عينه من الدموع مقدار جناح ذباب، كان ثوابه على اللّه - عزّوجلّ - ، و لم يرض له بدون الجنّة.
.پس آمرزش گناهان و رفتن بهشت، کم ترین عطیّه ای است که به متوسّلین آن حضرت عنایت شود. چنان چه منقول است در ضمن حدیثی که در بحار الانوار از سید بن طاووس نقل نموده:
وَ مَنْ بَكَى وَ أَبكى واحِداً فَلَهُ الْجَنَّةِ وَ مَنْ تَبَاكَى فَلَهُ الْجَنَّة (1). تباکی، ادنی مرتبۀ توسل است، مزدش بهشت است؛ چه رسد به باقی مراتب توسّلات. پس کسی که تمام عمر خود را صرف در گریه بر آن حضرت نموده، چه مقام و
1) بحار الأنوار، ج44، ص 282
درجه دارد؟ نمی دانم. از این جا باید دانست که عقول، قاصرند از ادراک مقامات حضرت [زينب علیها السلام] چه تمام عمر خود را صرف در اِبکی و بکی نموده، با این که در جمیع شداید و محن با برادر خود شریک و سهیم و در معاملۀ شهادت دخیل بوده [است].
اشاره: شنیدم از جناب والد ماجد (1)و جناب عمّ معظّم، الحاج آقا سید محمّد مهدی، و جناب خال مؤتمن، جناب آقا سیّد محمّد حسن - أيّدهم اللّه تعالی - مقامات هر یک از آن ها معروف، و به بزرگواری موصوف - مرحوم جدّ امجد، صاحب الملكات المحمودة و الصّفات المسعودة، الحاج سيّد احمد (2)- طاب ضريحه - مقام قدس و عبادت و فضل وجود و سخاوت او در عربستان و ایران معروف، و در جود، وحید عصر و فرید دهر بوده، وفات ایشان سنهٔ سیصد و پنج بوده مطابق با کلمهٔ «احمد به عرش رفت». شاید اگر شطری از مقامات ایشان و شرذمه ای از کمالات شان بخواهم ذکر نمایم با عجز خود، بعضی حمل بر صحّت ننمایند، ولی ربّی یعلم و يشهد نسبت به مقامات کمالیّۀ آن مرحوم، هر قدر نویسم، نه به واسطهٔ علاقه ابوّت و بنوّت است - به هر حال، از هر سه نفر موثق سابق الذّکر شنیدم که مرحوم جدّ معظّم، وجه خطیری از محمّد تقی خان بختیاری طلب داشته، رفته بودند برای تصفیهٔ حساب. اتفاق افتاده بود گرفتاری محمد تقی خان. (3)
سردار اسعد و عبد الحسين لسان السلطنة سپهر از ص 416 به بعد آمده است.
چنان چه شرح آن گرفتاری در «تاریخ بختیاری» مسطور است.محمّد تقى مقدار قلیلی از طلب را داده و ایشان را نگه داری می نمود. ایام عاشورا نزدیک بوده و آن اوقات مجلس عاشورا منحصر [بود] به مجلس خانۀ میرزا حبیب اللّه، مستوفی عربستان و منزل خود ما. از این جهت، برای تدارک اسباب تعزیه داری، اصرار به
حرکت و محمد تقی اصرار به ماندن. بالاخره خیال جدّ امجد قرار گرفت روضه را دههٔ بعد قرار دهند. شب در عالم رؤیا خواب دیده، مجلسی است مشتمل از جماعت سادات. کاسهٔ آبی به دست آن مرحوم داده، اطراف آن نوشته بود:
در هر موجی گناه فوجی بخشد *** این جا به نظر قطره ای، آن جا دریا
بعد از خواب بیدار شد، شعر را نوشته [یافت]. هر قدر تفتیش نموده شعر از کیست نفهمید و به تعجیل خود را به شوشتر رسانیده و قبل از عاشورا تهیّۀ روضه خوانی را دیده [است].
این مطلب را نوشتم در این جا تا تذکاری از آن مرحوم [باشد]. و مؤمنان به قرائت فاتحه ای ارواح [او و] دوستانش را شاد و یاد فرمایند.
دوّم: چنان چه اشاره نمودیم، هر عبادتی را معدّات و مقدّمات و اجزاء و شرایط معیّنی است که وجود آن، موقوف بر ایجاد آن ها است که پس از حصول همۀ آن ها اثر عبادت حاصل می شود؛ ولی توسّل به آن حضرت بسیط و بدون شرط و جزء است، و محتاج به هیچ قصدی نباشد. چنان چه می شود شخصی خالی الذّهن، تحصیل این عبادت نماید، مثل این که اسم آن حضرت برده شود و او منقلب گردد، چرا که این اثر، مکنون در نام مبارک آن حضرت است، چنان چه محبتش مکنون است در قلوب، و علامت ایمان، کسر قلب است عند استماع اسمه الشريف: مشروط به این که عند الأستماع، نفس متوجّه به قوۀ خیالیّه باشد که در این حال، بی اختیار وقت شنیدن نام مبارکش، گریه عارض می شود. این حال برای حضرت آدم اتفاق افتاد که گفت:
فى ذِكرِ الخامس يَنْكَسِرُ قَلْبى (1). و این اثر در نام خواهرش، زینب نیز مکنون است
اشاره: این کیفیّت عبادت در توسّلات الزّینبيّه نیز مکنون است. چنان چه در خصیصۀ گریه کردن بر آن مخدّره، واضح خواهد شد، ان شاء اللّه تعالى.
1) العوالم ، ج 17، ص 104. بحار الأنوار، ج 44، ص 245، ح 44.
سوّم: از برای هر یک از عبادات، آفات و عاهاتی است،که گاه می شود شخص عبادت می کند ولی نتیجه آن معصیت [است] بلکه گاه شود نتیجۀ آن شرک به حق شود؛ زیرا که شیطان و نفس را چنان سلطنت بر انسان [است] که معصیت را به صورت عبادت و عبادت را معصیت جلوه گر نماید و طاعت را به سمعه و ریا و عجب، ضایع و فاسد سازد!
ولی توسّلات به آن حضرت از این آفات و عاهات، سالم و شیطان را راه در آن ها نیست؛ چرا که روز عاشورا، شیطان از کربلا فرار نموده؛ پس توسّلات آن حضرت نظیر قلب اند؛ چنان چه شیطان بر همه اعضا مسلّط [می باشد]، به جز قلب، که مخصوص ذات احدیّت است، که قابل از برای تجلیات الهیّه است، کذلک می تواند به همه عبادات صدمه رساند، به جز به توسّلات الحسینیّه، که آن ها نظیر قلب، مخصوص ذات احدیّت [هستند]؛ چنان چه قلب را ریاست و فرمان فرمایی بر سایر اعضا است. همین طور توسّلات آن حضرت را ریاست و سلطنت است بر باقی اعضا و لذا از اوّلین و آخرین گرفته، از سلسلهٔ جلیلۀ انبیای مرسلین و ملایکهٔ مقرّبین به هر رتبه و مقامی که نایل شدند، به واسطه و برکت وسائل الحسینیّه بوده. چنان چه حکمت این که حق - عزّوجلّ - مصائب أن حضرت را برای آن ها ذکر می نمود، برای همین بود که بر آن حضرت گریه نمایند و تحصیل این عبادت جلیله را نمایند که اشرف عبادات است. حتّی برای جدّش که اشرف انبیا بوده در موارد عدیده، جبرییل خبر شهادت فرزندش را می داد (1)بلکه وقت ولادت حضرت سیّد الشّهدا، جميع ملایکه برای تهنیت آمده، ضمناً تعزیت می گفتند و آن حضرت را منقلب. برای این که آن حضرت زیاده از باقی انبیا، تحصیل مقامات عالیه و عبادت جلیله گریه نماید.
و کذلک بیان پیغمبر، مصایب حضرت سیّد الشّهدا را برای پدر و مادر و برادر او [در] موارد عدیده، برای همین بوده که آن ها منقلب و تحصیل این عبادت جلیله که افضل
1) صواعق، ص 190 و 191؛ کنز العمال، ج 2، ص 223، ح 2940، 2943 ، 3944 ، 3936، 3941؛ ذخائر العقبی ، ص 148؛ تذكرة الخواص، ص 260 و 259
قربات است نموده باشند و از این عبادت، بی بهره نباشند.
پس عبادتی که بی شبهه، محلّ توجه حضرت احدیّت و به مقام قبول نزدیک است، همان توسّل به حضرت خامس آل عبا علیه السلام است.
اشاره: چون معلوم شد که اجر وسایل الحسینیّه از حدّ حصر خارج است، می توان گفت که جبران مظالم نیز به آن می شود؛ زیرا که هر معصیتی را عقابی است محدود و معیّن، و اجر توسّل غیر معدود. چون روز قیامت شود از مثوبات متوسّل کم نموده و به صاحب حق به اندازهٔ حقّش دهند. بلکه می توان گفت چیزی هم از او کم نمی شود. چرا که خود حضرت سیّد الشّهدا، خصماء متوسّلین را راضی و خوشنود می نماید و این هم بعید نیست. چرا که یکی از مواقف قیامت، موقف هبات است که در آن موقف، چون مؤمنین الطاف الهیّه و مراحم ربّانیّه را می بینند برای تحصیل آن فیوضات کثیره از حقوق خود بر هم دیگر بگذرند و به آن درجات عالیات واصل شوند.
آیا مؤمنین که در این عالم حاضرند مال و جان خود را فدای حضرت سیّد الشّهداء نمایند، در آن عالم هنگامی که حضرت را می نگرند با سر بریده وارد صحرای محشر شود و فریاد همه اهل محشر بلند [است] به آن حالِ حضرت، از آن ها خواستگار عفو از متوسّلین به آن حضرت [شود]، آیا دریغ آن بزرگوار می نمایند؟! کدام عقل سلیم چنین مطلبی را قبول می نماید؟! پس ابداً از مثوبات متوسّلین به آن حضرت، چیزی کم نمی شود.
اشاره: چون معلوم شد که توسّل به حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام افضل طاعات و اجلّ عبادات و اکمل قربات است، این مطلب هم معلوم است که هر کس زیاد تر از این خرمن فیض خوشه چید، مراتب او زیاده از دیگران گردید. پس چون در مقالات گذشتۀ ما معلوم شد و بعد هم واضح می شود که حضرت زینب علیها السلام تمام عمر خود را صرف در تحصیل این عبادت جلیله نموده، چنان چه از روز عاشورا تا روزی که از دنیا رفته همه روزه مشغول گریه و ناله بوده، چگونه ممکن است احصای مراتب و فضایل چنین کسی را نمود؟
بهتر این است که اعتراف به عجز نموده و بگذریم.«قلم این جا رسید سر بشکست».
اگر اهل ذوقی مراد را فهمیدی، زیاده بر این توضیح ممکن نیست.
اشارة اخری: شاید بعضی، از قِلّت معرفت تعجّب کنند که چه می شود در ازای این توسّلات جزئیّه، چنین حسنات کلّیه عطا می گردد؟!
چنین کسی بداند که این عطایا:
اوّلاً: قیمت توسّلات نیست؛ چنان چه شخصی سیبی تعارف سلطانی برد. سلطان او را به خلع فاخره، مخلّع و عطایای وافره عطا نموده، در صورتی که آن سیب را قیمتی نبوده، بلکه عطای زیاد در مقابل هدیّۀ مختصره اندازۀ معطی است. پس این همه عطایا از خزانه کرم اکرم الاکرمین است، که «لا يزيده كثرة العطاء الأجوداً و كرماً».
ثانیاً: این عطایا اجر خدمات حضرت سيّد الشّهداء - ارواح العالمین له الفدا - هستند که به متوسّلین به آن حضرت، توزیع می شوند و چون خدمت آن حضرت بزرگ، اجر آن نیز زیاده و چون در دفتر اعمال حسینی هر عمل خیری به وجه اتمّ و اعلی بوده و لذا «من توسّل بحضرته و كان له الذنوب و الخطايا يغفر له اكراماً لحضرة الحسينيّة و اظهاراً المقاماته العاليّة، اىّ ذنب كان، قليلاً كان او كثيراً، صغيراً كان او كبيراً».
در این مقام، مطالب و اسراری است که ذکر آن ها از رشتۀ کلام، خارج است؛ ولی به طریق فهرست، بعض آن ها را متعرّض می شویم:
چون آن حضرت سبب ابقای دین مبین شده، کسانی را که متوسّل به آن حضرت اند چنان چه از روی غفلت و جهالت در امور دینیّه بی مبالات بوده، اجلالاً لحضرته، سحابِ رحمت شامل می شود.
آن حضرت متحمّل مصایب بزرگ شد که جبران معاصی بزرگ متوسّلین نماید.
زخم های قلبی آن حضرت، تدارک معاصی قلبیّه، زخم های کوچک، تدارک معاصی صغیره اجمالاً آن حضرت را مصایب روحیّۀ قلبیّهٔ جسمانیه بوده که تدارک
معاصی مختلفه متوسّلین به آن ها شود.
«إذا شِئْتَ النجاةَ فَزُرْ حُسيناً *** لِكَيْ تَلْقَى الالهَ قريرَ عَينِ»
اَلصَّلاَهُ خَیْرُ مَوْضُوعٍ (1) بلکه فرمود:
الصَّلاةُ عَمُودُ الدِّينِ، إِنْ قُبِلَتْ قُبِلَ مَا سِوَاهَا (2). آن حضرت، هم نماز را زنده نمود و هم روح نماز را به جا آورد که تدارک نقص صلاة متوسّلین نماید.
بالجمله، هر عبادتی که ملاحظه شود آن مظلوم در روز عاشورا اتیان نمود فرد اکمل آن را. پس در مقابل هر عبادت ناقصی عبادت کاملی دارد که تدارک ناقص نماید.
إِنّي تارِكٌ فيكُمُ الْتَقَلَيْن كَتابَ اللّه وَ عِتْرَتي (3).
و یکی از شفعای روز قیامت است (1)؛ پس آن حضرت موارد عدیده قرآن را تلاوت نموده (2)برای این که کسانی را که از روی جهالت، مراعات شئونات قرآن ننموده، از مخاصمۀ قرآن با آن ها نجات دهد، بالای نیزه دفعاتی تلاوت نمود. مجلس ابن زیاد و یزید نیز تلاوت فرمود.
اموالش به یغما رفت برای جبران مظالم؛
اصحاب نیز فدا نمود برای شفاعت پیران گنه کار؛
میوۀ دل و جوانان قربانی نمود، برای نجات جوانان بد کردار؛
متحمّل اسیری و ذلّت عیال شد، برای نگه داری زن های خجالت شعار؛
مواردی خجالت کشید برای این که دوستان و متوسّلان به آن حضرت، روز قيامت على رؤوس الأشهاد، خجالت نکشند. بعضی از آن موارد را ذکر می نماییم:
اوّل: از روی شبیهِ جدّش، «علی اکبر»؛ وقتی که طلب آب نمود.
دوّم: از حضرت «قاسم»، دو مرتبه: اول، وقتی که طلب آب نمود و دوّم، وقتی که عمو را طلبید و آن حضرت از نصرت او عاجز [ماند].
سوم: از «سکینه»، آن هم موارد متعدّد.
چهارم: از «علی اصغر»، وقتی که او را برد برای تحصیل آب، تیر سه شعبه به او دادند.
پنجم: از «رباب»، مادر علی اصغر ، وقتی که فرزندش را مراجعت داد.
ششم: از «لیلی»، مادر علی اکبر، وقتی که خبر کشته شدن فرزندش را به او داد.
هفتم: خجالتش از جمیع اهل بیت خود، که نتوانست آن ها را یاری نماید و از آن مهالک نجات دهد.
1) ر.ک: المجازات النبوية، ص197، بحار الأنوار، ج92، ص 20، مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 249 - 251
2) ترجمه مقتل الحسین ابی مخنف، ص161، 156 و 152؛ مقتل مقرم، ص 223 - 224؛ اسرار الشهادة ، ص488؛ ابن شهر آشوب، ج 2، ص188؛ خصایص سیوطی، ج 2، 127؛ مقتل عوالم، ص 151؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 239؛ و ج 45، ص 188 و 121؛ ارشاد مفید، ج 2، ص 117
هشتم: خجالت آن حضرت از خواهر خون جگر خود «زینب»، که آن خجالت دایمی است. چنان چه در ضمن خوابی که حضرت سکینه نقل می کند که در عالم رؤیا، حضرت فاطمه علیها السلام به حضرت سيّد الشّهدا فرمود: چرا نظر مرحمت به خواهرت نمی کنی؟ حضرت فرمود: من از او خجالت دارم.
و هم چنین موافق بعض عبارات منقوله، سر حضرت بالای نیزه و در طشت طلا، چون به طرف حضرت زینب مقابل می شد، چشم های مبارکش بسته [می گردید]، چون به طرف دیگر حرکت داده می شد، دیده ها را باز می نمود. همین دلالت خجالت آن حضرت است!
بالجمله، از این مطالب معلوم می شود که هر کس از روی تفکّر، نظر به دیوان اعمال خود نماید و آن را چون این بندۀ عاصی، سیاه بیند، اگر متوسّل به یکی از رشته های حسینیه شود، مأیوس و نا امید نخواهد شد؛ چرا که یأس و نا امیدی آن حضرت و انصار و عیالش از نجات خود، سبب عدم یأس و نا امیدی ما بندگان گنه کار شده ؛
«تمام غرق گناهیم؛ یک حسین داریم»
در این جا این بنده گنه کار، به درگاه کرد گار عرض می کنم:
«الهی چون نظر به صحیفهٔ حسنات خود می نمایم آن را از همه چیز خالی و چون به صحیفهٔ سیّئات [می نگرم] آن را سیاه [می بینم].
هر حسنه که تصوّر کنم، خود را از آن بی بهره، و هر سیّئه که ملاحظه می کنم فرد اکملش را دارا هستم.
چون ملاحظۀ سفر خود را می کنم آن را دور و دراز؛ وقتی که ملاحظۀ استعداد و زاد خود می نمایم، خود را غیر مستعدّ و بی زاد می بینم.
تصوّر روز قیامت که می کنم، کلیّۀ مردم را دو صف می بینم: اصحاب یمین و اصحاب یسار. اگر رو به اصحاب یمین نمایم، خود را از آن ها نمی بینم و اگر به طرف اصحاب شمال متوجّه شوم، از عقاب و عذابت ترسانم؛
با این حال متحیّر و هراسانم. امیدی که دارم به عطف چادر حضرت عقیلۀ خدر رسالت، امّ المصایب، حضرت زینب است. آن نجات دهندۀ اطفال حسینی از مظالم بنی اميّه. الها !کریما! کرد گارا! امید مرا نا امید مگردان.
ای ناظرین در این اوراق! شما را به حقیقت محمّد و آل او علیهم السلام قسم می دهم که مرا از این دعا فراموش ننموده باشید».
اشاره: در جمیع امتیازات مذکوره، حضرت زینب علیها السلام با برادر خودش شریک و سهیم بوده؛ پس همۀ آثار مسطوره برای متوسّلین به آن مجلّله نیز منظور خواهد بود. زیرا که در جميع مصایب مذکوره با برادر شریک بوده [است].
در بیان فضیلت زیارت حضرت سیّد الشّهداء علیه السلام است که می فرماید:
«ای پسر شبیب! اگر دوست داری ملاقات نمایی خلاّق عالم را و گناهی بر تو نباشد، پس زیارت کن حضرت خامس آل عبا را» (1).
معلوم باد که در فضیلت زیارت حضرت سيّد الشّهدا اخبار كثیرهٔ مختلفه وارد شده [است] (2). باید اوّل حقیقت زیارت معلوم شود، بعد اشاره به فضیلت و جمع بین اخبار مختلف [گردد]. آن چه معلوم شده، زیارت، عبارت است از حضور عند المزور، و این تأکید، اشاره به کرامت و بزرگی مزور است. چنان چه هر قدر شخص بزرگ تر، ثواب زیارتش بیش تر؛ و این منقبت؛ یعنی زیارت، برای ابراز مقامات مزور است. چنان چه در عرف نظیر آن موجود است. هر گاه یکی از امرا یا وزرا خدمتی نماید برای سلطان به اندازهٔ اهمیّت خدمت آن، او را مورد مرحمت، و امتیازاتی قرار می دهند که مقامات او را بر بقیهٔ وزرا و امرا واضح [است] که آن ها هم در مقام امتثال بر آیند.
گاه شود که جمیع امرا و وزرا [به] تبریک و تهنیت آن منصب جلیل روند و چون خانوادۀ محمّدی صلی اللّه علیه و آله و سلم خدمات آن ها به درگاه الهی دایمی [است]، لذا جميع بندگان مأمور [اند] که دایماً به تبریک و تهنیت و آن ها حاضر [گردند]؛ نهایت برای رفع حرج، آن را واجب ننمود.
بلی فضایل و مثوبات و آثار زیاد مقرر نموده که مردم برای ادراک آن مثوبات به زیارت آن ها روند، و چون آثار مقرّره در زیارت حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام زیاده از دیگران [می باشد]، لذا بعضی وجوب را فهمیده اند.
این شبهه در نظر جلوه ننماید که بنابر مطالب مسطوره، باید حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام افضل از پیغمبر و دیگران باشد، برای این که زیارت آن حضرت، مثوبتش از دیگران زیاد تر [است].
رفع این شبهه بر ارباب ذوق واضح است که منافقین و معاندین در مقام اطفای انوار قاهرۀ محمّدیّه بوده و مظلومیّت آن حضرت، مانع از خیالات آن ها و لذا این خصوصیّت برای آن حضرت مقرر گردید و زیارتش از اعظم شعائر الهیّه معيّن شد.
و اما مثوبت زیارت آن حضرت، پس عقل، قاصر است از فهم مقدار آن و لذا اخباری که در این خصوص وارد شده هر یک به اندازۀ استعداد راوی بوده؛ چنان چه بعض روایات، ثواب نود حجّ پیغمبر، و بعضی ثواب هزار حجّ (1)و در خبر دیگر:
مَن زَارَ الحُسَينِ عَارِفاً بِحَقِّهِ کَمَنْ زَارَ اَللَّهَ فِي عَرْشِهِ (2) و در خبر دیگر: «چون زایر از منزل خود حرکت می کند، ملایکه برای او استغفار نمایند و همه جا او را استقبال کنند و حضرت سیّد الشّهدا در یمین عرش او را بنگرند و متوجّه او باشند تا [به] کربلا وارد [شود]. چون به قبّة الحسین وارد شد، اوّل اکرام او، محو گناهان او باشد».
و غیر از این ها اخبار کثیره که می فرماید:
غَفَرَ اللّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَا تَأَخَّر (3). و خطاب ملایکه به او: «استأنف العمل» (4).
پس جمع بین این همه روایات به دو طریق می شود:
یکی این که ثواب زیارت، خارج از حیطهٔ علم ولی تقریباً للاذهان به اندازۀ استعداد روات آن ها، از آثار زیارت فرموده.
دوّم این که، اختلاف مثوبات نسبت به اختلاف مفاد معرفت زایرین است: «المعروف بقدر المعرفة».
بشارت: آن چه از اخبار معلوم می شود، گریه بر حضرت سیّد الشّهداء علیه السلام سبب غفران معاصی است. به این معنی که معاصی در لوح محفوظ ثبت می شود، ولی مغفرت الهی مانع از ابراز آثار آن ها است. ولی زیارت آن حضرت مانع از ثبت آن ها و مانع از تأثیر آن ها است.
آن چه از اخبار ظاهر می شود این است که، گریه بر حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام ، سبب آمرزش گناهان می شود بعد از ثبت آن ها (1)؛ ولی زیارت آن حضرت، مانع است از ثبت آن ها؛ به این معنی که چون در لوح محفوظ، معلوم است که کدام شخص به زیارت آن حضرت مشرّف می شود، لذا معاصی آن از اصل ثبت نمی شود، ولی در لوحِ محو و اثبات، ثبت می شوند. چون به زیارت رفت، محو می شوند؛ پس از این بیان، معلوم شد معنی غَفَرَ اَللَّهُ لَهُ مَا تَقَدَّمَ وَ مَا تَأَخَّرَ که ثبت آن ها در لوح محو و اثبات است. پس چون از زیارت فارغ شد، آن چه گناه نموده محو و بعد از آن ثبت نخواهد شد.
يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ (2). پس، از این بیانات، واضح شد حقیقت کلام امام علیه السلام که فرمود: «اگر بخواهی ملاقات کنی حق - عزّ و جلّ - را در حالی که گناهی بر تو نباشد (یعنی در لوح محفوظ چیزی ثبت نباشد)
اِنّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئات. اشاره: این تشریفات برای زیارت آن حضرت و این مواهب برای زایرین آن حضرت به نظر غریب نیاید؛ چرا که این الطاف در ازای زحمات و صدمات حضرت سيّد الشّهداء علیه السلام است که از مدینه تا مکّه و از مکّه تا عراق، برای نگه داری حقوق الهی متحمل شد.
چون آن حضرت چنین نمود و با دل شکسته از مکّه به طرف عراق حرکت فرمود، خلّاق عالم کرامتی برای آن حضرت مقرّر نمود که بیان از تقریر و قلم از تحریر آن ها عاجز و قاصر است. از آن جمله:
اول: زیارت آن حضرت را بر زیارت همه، حتّی بر زیارت خودش فضیلت داد.
دوّم: ترجیح داد زوّار آن حضرت را بر زوّار خودش؛ چنان چه اوّل نظر مرحمت به زوّار آن حضرت بعد به زوّار خود.
سوّم: زیارت خود را با شرایط و اجزاء قرار داد، که بدون آن شرایط و اجزاء، باطل و بدون بعض از آن ها کفّاره معیّن نموده، ولی زیارت آن حضرت را بسیط بدون جزء و شرط [قرار داد] و اگر در بعض روایات اشاره به معرفت نموده، اشاره به مرتبۀ کمال است.
چهارم: زیارت آن حضرت را موجب رفع درجات و وصول به مقامات عالیات گردانید؛ چنان چه مقرّر داشت که شب های جمعه ارواح انبیاء و اوصیاء و مؤمنین و جماعت ملایکهٔ مقرّبین به زیارت آن حضرت - برای فوز به مقامات عالیات - [مشرف گردند] (1)، و لذا هر کس آن حضرت را شب جمعه زیارت نماید، ارواح یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر با او مسافحه نمایند.
پنجم: اوّل زایر آن حضرت، خلاّق متعال بوده اگر چه از ابتدای خلقت نور حسینی، خلاّق عالم او را زیارت نموده إلى الأبد (2)؛ ولی چند مرتبه از آن ها با خصوصیّاتی بوده:
اوّل: وقت خلقت آن حضرت در عالم و مثال.
دوّم: زمان ولادت آن حضرت.
سوّم: در ایّام صباوت، آن وقتی که پیغمبر فرمود:
وَضَعَ اللّهُ يَدَهُ عَلَى رَأسِ الْحُسين (3)
چهارم: وقت حرکت از مکّه برای کربلا که جبرییل حاضر بود و به بیعت با آن حضرت دعوت می نمود.
پنجم: عصر عاشورا زمانی که روح آن حضرت را بردند به اعلا علیّین.
ششم: زیارت نمود آن حضرت را حَمَلهٔ عرش و ملایکۀ مقرّبین، بلکه جمیع ملایکه آن هم دفعاتی؛ زمانی که انوار قاهر مشغول تقدیس و تسبیح الهی بوده؛ گاهی که متولد شد، قنداقهٔ آن حضرت را بردند طرف آسمان؛ ایّام حیاتش مکرّر؛ بعد از شهادتش هر شب جمعه.
و هم چنین زیارت نمودند آن حضرت را جدّ و پدر و مادر و برادرش از زمانی که متولد شد تا وقتی که در این عالم بودند، هنگام شهادتش هم حاضر شدند. چنان چه از کلام حضرت علی اکبر مستفاد می شود. خواب امّ سلمه هم شاهد مطلب است. شب یازدهم نیز زیارت نمودند چنان چه از ساربان نقل شده، خانه خولی، مجلس ابن زیاد و یزید هم محتمل است آمده باشند.
بالجمله، زایرین آن حضرت، همهٔ موجودات بوده و هر کس هم به اندازۀ استعداد و قابلیّت خود فیض برده و مسلّم است که هر کس زیاد تر آن حضرت را زیارت نمود، بیش تر اجر و ثواب تحصیل نمود، و مقامات او رفیع تر گردید.
پس چون حضرت زینب - روحی و ارواح العالمین فداها - زیاده از بسیاری از مخلوقات الهيّه [حضرت سیّد الشهدا علیه السلام] را زیارت نموده، از روی همین ملاک مقامات آن مخدّره معلوم می شود، خصوصاً که زیارتش از هر جهت کامل بوده. این مکرّمه از بدو خلقتِ انوار قاهرۀ محمّديّه الى الأبد، زایر برادر بوده چرا که زیارت، چنان چه مسطور شد، عبارت از حضور عند المزور است و آن محترمه همیشه حاضر خدمت برادر است. ولی در این جا اشاره به بعض زیارات خصوصیّهٔ آن محترمه باید نمود:
اوّل: در ایّام طفولیّت آن مظلومه؛ هر وقت از زیارت برادر محروم می شد، گریه می نمود.
دوّم: زیاراتی که در کبر سنّ نموده، چنان چه در خصیصۀ محبتش واضح می شود.
و در کربلا زیارت نمود وقت وداع برادر که آن هم چهار مرتبه بوده و کثرت وداع برای تسلّی آن ها بوده چنان چه و جهش واضح است.
سوّم: در قتله گاه، آن ضم مراتب متعدّده: زمانی که داخل میدان آمد، دید شمشیر است که بر بدن برادر وارد می شود. هنگامی که آمد شمر را بر سینۀ برادر، نشسته دید. وقتی که خواست از کربلا به طرف کوفه حرکت نماید، برای زیارت و داعیّه آمد که در آن زیارت، کلّیهٔ کائنات را منقلب نموده حتّی دشمن و اسب های مخالفان هم منقلب ؛
«از سنگ ناله خیزد ؛ وقت وداع یاران»
چهارم: در کوفه، آن هم مراتب عدیده: در دروازۀ کوفه، داخل کوچه و بازار، مجلس ابن زیاد، ولی در این زیارات فقط سر را زیارت نموده [است].
پنجم: زیارت نمود در شام در دروازهٔ وسط کوچه و بازار، مجلس یزید، داخل خرابه در آن مجلس که برای عزاداری ترتیب داد و سر ها را آوردند.
ششم: در مراجعت از شام برای مدینه در کربلا. در این مرتبه زیارت مفصّل نموده [است].
پس از این بیانات مسطوره معلوم شد که آن مخدّره را مقاماتی بوده که عقول از ادراک آن ها ناقص، سِيَّما [مخصوصاً] این که قلب آن مخدّره، حرم حسین علیه السلام است و محلّ تجلیّات انوار حسینی است. چه نیکو گفت آن عارف که گفت: «هر که طالب دیدار حسین باشد، نگاه به دل خون شدهٔ زینب نماید» پس آن مخدّره دائمة الزیاره بود.
اشاره: آن همه اجر و مثوبت برای زایرین در ازای آن غربت و بی کسی آن حضرت است که برای خدا متحمّل شد و این منافی نیست با وجهی که سابق ذکر نمودیم.
چون این مظلوم، صبر بر چنین غربت نمود، خلّاق عالم این همه اجر و مثوبت مقرّر داشت و برای این که حرم آن حضرت غریب نماند، و این همه خصوصیت ها و فضیلت زیارت اوقات مختلفه را همین سرّ است.
بشارت: چون معلوم شد که این همه مثوبات زیارت در ازای آن خدمات بوده، می توان ادّعا نمود که این همه مثوبات نیز برای زایر حضرت زینب علیها السلام معیّن است. چرا که آن مخدّره در تمام خدمات، شریک بوده بلکه جزء العلّه بوده که اگر اسیری آن مظلومه نبود، خدمت حسین علیه السلام ناقص می ماند. چنان چه همین نحو که خدا خواست شهادت حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام را فرمود:
ان اللّه شَاءَ أَنْ يَرَاه قَتيلاً همین نحو هم اسیری آن مظلومه را خواسته
إِنَّ اللّهَ شَاءَ أَنْ يَراهُنَّ سَبايا (1). پس در این جا دو مطلب است: یکی شهادت آن حضرت؛ دیگری اسیری زینب؛ که این دو با هم متعلّق ارادۀ الهیّه بوده. پس اجری که در ازای این عمل بزرگ مقرّر شده برای هر دو بزرگوار است. چنان چه گریه نمودن بر آن مکرّمه، اجر گریه نمودن بر حضرت سيّد الشّهدا علیه السلام را دارد چنان چه شرح آن را به تفصیل بیان خواهیم نمود.
در بیان اجر و ثواب دشمنی نمودن با دشمان آن حضرت و لعن نمودن آن ها. معلوم باد که اصل تبری از فروع دین و ثواب آن از حدّ خارج و فلسفهٔ آن واضح است؛ زیرا یکی از اسباب حقوق است و دلیل بر وجوب آن، کتاب و سنّت و عقل و اجماع است، و بیان تفصیل آن ها از وضع کتاب ما خارج است.
ولی در تبرّی از دشمنان آن حضرت، خصوصیّتی است اکراماً لحضرته. در این حدیث شریف اشاره به اجر و ثواب آن شده، می فرماید:
«هر که لعنت بر دشمنان آن حضرت نماید یعنی تبرّی از آن ها نموده، در بهشت عنبر
1) اللهوف، ص 28؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 364؛ العوالم ، ص 214؛ اثبات الوصیة، ص139.
سرشت در ظلّ ظلیل حضرت اقدس نبوی با کمال خوشی کام کار خواهد بود».
و این مطلب بدیهی است که اعلی درجات عالیات متعلّق به آن حضرت است. از این جا می توان استکشاف نمود که تبرّی از اهمّ عبادات است خاصّه از اعدای آن حضرت.
و لذا اوّل: وجودی که تبرّی از اعدای آن حضرت نمود، ذات اقدس واجب الوجود بوده که بر خود واجب نموده توبۀ همۀ بندگان را قبول نماید؛ مگر توبۀ قاتلین آن حضرت را، با این که ارحم الرّاحمین، و اکرم الاکرمین، و توّاب المذنبين [است]، مع ذلک اوجب علی نفسه که تمام قهاریّت خود را نسبت به قتلهٔ آن حضرت ظاهر و باهر نماید:
«و اشدّ المعاقبين فى موضع النكال و النقمة و اعظم المتجبرّين فى موضع الكبرياء و العظمة» (1)
دوّم: وجود مقدّس مصطفوی بوده، با این که رحمة للعالمين و شفيعاً للمذنبين و شیطان متوقّع شفاعت آن حضرت [است]! ولی قتلهٔ آن حضرت از این فیض محروم [اند] «اولئک لن ينالهم شفاعتی» (2)
أَتَرجُوا أُمَّةً قَتَلَتْ حُسَيْناً *** شَفَاعَة جَدِّهِ يَوْمَ الْحِسَابِ (3)
علاوه بر این، بر آن ها نفرین نموده [است].
سوم: جمیع انبیاء و اوصیا بوده، که از آن ها تبرّی نموده [اند] (4)، بلکه بسیاری از آن ها به واسطۀ لعن بر قتلهٔ آن حضرت، از بلیّات نجات یافته [اند].
چهارم: عموم ملایکه، بلکه کافّه مجرّدات و فلکیّات لعن بر آن ها نموده [اند].
پنجم: خصوص ائمه طاهرین - صلوات اللّه عليهم اجمعين - بوده که در موارد عدیده
1) بحار الأنوار ج 94 ص 337
2) تاریخ بغداد، ج 3 ص 209؛ ملحقات الاحقاق، ج 11، ص 323؛ تاریخ دمشق، ج 4، ص 339 و کتاب شفاء الصدور به همین مضمون
3) آیا امتی که حسین را به شهادت رساندند، امید به شفاعت جدّش در روز رستاخیز دارند؟
4) مرحوم مجلسی رحمة اللّه در بحار الأنوار اخباری نقل کرده که خداوند سبحان، جبرییل، آدم، نوح، ابراهیم، اسماعیل، موسی و سلیمان علیهم الاسلام یزید را لعن کردند؛ «لعن شدگان».
اظهار تبرّی نموده و خود را [در] معرض هر گونه خطر در آورده [اند].
ششم: عموم مؤمنین و مؤمنات (1)که قلوب آن ها از این حرکات نا هنجار مجروح و مقروح است، و تشفّی خود را به گریه بر آن حضرت و لعن بر قتله [آن مظلوم نموده اند].
هفتم: یکّه تاز میدان غم و ألم، حضرت اُمّ المصايب عقیله بوده چنان چه در موارد عدیده طعن و لعن بر آن ها نموده و معایب و مثالب آن ها را بیان نموده؛ حتّی این که در مجلس ابن زیاد چنان تبرّی نمود که ملعون ارادۀ قتل آن مخدّره را نمود. و گفتند بعضی از اهل تحقیق در معنی این فقره که دخلت زینب علی ابن زیاد و هي تستر وجهها بكمّها﴿- جهت تستّر به آستین همانا عدم تحمّل از دیدن اعدای برادر بوده و الاّ مکشفه نبوده، و «قناع» وصله ای است که دور سر می پیچند ربطی به طرف صورت ندارد که به واسطهٔ بردن آن بی رو پوش بمانند.
و در مجلس یزید چنان کفر آن ها را واضح و مبرهن نمود که اغلب اهل مجلس را منقلب [کرد]. و عقیدۀ این کم ترین این است که آن احتجاج سبب انقراض امویّه شد.
اشاره: این همه اجر و مثوبت برای لعن بر اعدای آن حضرت در مقابل آن جراحات لسانی است که بر آن حضرت در کربلا وارد آوردند، و آن حضرت تحمّل نموده که از صدمۀ تیر و شمشیر صعب تر بوده [است].
جراحَاتَ السِّنَانِ لَهَا الْتِيامُ *** ولا يَلْتَامُ مَا جَرَحَ النِّسَانُ (2)
و چون این ملاک در حضرت زینب علیها السلام نیز بوده و لذا این اجر ها برای کسانی که تبرّی از دشمنان آن مکرّمه نمایند، منظور خواهند بود.
اشارة اخرى: سزاوار است مؤمنین و مؤمنات همه روزه به اندازۀ تمكّن، لعن بر
1) در کتاب لعن شدگان نوشته ایم که اکثر قریب به اتفاق دانش مندان فریقین لعن بر «یزید» را جایز شمرده اند و از مؤلّف اسعاف الراغبین نقل کرده ایم که گوید لعن بر کشندگان حسین بن على علیه اللسام بدون تصریح عام آن ها به اتفاق تمام دانش مندان عامّه جایز است.
2) از اشعار منسوب به علی علیه السلام: «یعنی زخم هایی که از تیر و سنان بر انسان وارد می شود درمان دارد و بهبود می یابد، لکن زخم های زبان، التیام نمی پذیرد»
اعدای آل محمد نمایند، در مقابل آن مجالسی که معاویۀ علیه الهاويه (1)
و طبق نقل حافظ سیوطی، در زمان بنی امیّه در بیش تر از هفتاد هزار منبر، علی علیه السلام را ست می کردند! در این باره علامه احمد حفظی شافعی گوید:
و قد حكى الشيخ السيوطى انه *** قد كان فيما جعلوه سنّة
سبعون الف منبر و عشرة *** من فوقهنّ يلعنون حيدرة
یعنی: شیخ سیوطی حکایت نمود که لعن بر علی علیه السلام را سنت قرار دادند که از فراز هفتاد هزار و ده منبر گفته می شد، و این در مقایسه با گناهان بزرگ، این جنایت کوچک اند.
و سزاوار ملامت است بنیان گذار این سنّت و باید دشمنش داشت... النصائح الكافيه، ص 105؛ الغدير، ج 2، ص 102 و لعن شدگان از صاحب این پا نوشت ها.
و امثاله ترتیب داد[ند] برای سبّ و شتم و ناسزا گفتن به امیر المؤمنین و اهل بیت آن حضرت! و این از عبادات مهمّه است که اغلب از آن غافل اند؛ خصوصاً سادات مکرّم که اَولی به اتیان این عبادت اند.در بیان بشارت و تفضّل برای شیعیان و محبّان آن حضرت است که می فرماید: «هر کس بخواهد تحصیل نماید مقامی را که اصحاب سیّد الشّهداء علیه السلام در کربلا تحصیل نموده و تمنّای حضور در کربلا را، و این از مواهب الهیّه است به این امّت، که هر گاه تمنّا و نیّت خیری نمایند در نامۀ اعمال آن ها ثبت نماید، و هر گاه تمنّا و نیّت معصیت نمایند ثبت ننمایند.
مَنْ أَحَبَّ عَمَلَ قَوْمٍ أُشْرِكَ مَعَهُم (2)
1) «انّ معاوية لعن عليّاً على المنبر و كتب الى عمّاله ان يلعنوه على المنابر»، عقد الفرید، ج 2، ص 300
2) جابر بن عبد اللّه انصاری، اول زائر قبر امام حسین علیه السلام، به هنگام زیارت گفت: «و الذی بعث محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم بالحق نبياً لقد شاركناكم فيما دخلتم فيه». عطیۀ اوفی که همراه او بود با تعجب پرسید: این چگونه امکان دارد در حالی که ما نه رنج سفر و نه سختی جنگ را چشیده ایم؟! جابر گفت: از حبیبم رسول خدا شنیدم فرمود: مَن أحَبَّ عَمَلَ قَومٍ اشرِکَ فی عَمَلِهِم وَ الَّذی بَعَثَ مُحَمَّدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بِالحَقِّ نَبِیّا إنَّ نِیَّتی و نِیَّةَ أصحابی عَلی ما مَضی عَلَیهِ الحُسَینُ و أصحابُهُ... بحار الأنوار، ج 68، ص 130، ح 62
«جابر» هم در کربلا متذکر همین مطلب بود. اغلب انبیای سلف به برکت همین تمنّا به مقامات ارج مند نایل شده و در روز عاشورا: «اوّل من تمنّى الشهادة عقيلة خدر الرسالة».
چنان چه وقتی که دو فرزند خود را خدمت برادر آورد، همین مطلب را متذکّر شده و بیان داشت تا این که خدماتی داشته که اجر هر یک از آن ها مضاعف اجر شهادت بوده.
این نکته هم نا گفته نماند که اعطای این مواهب خلاف عدل نیست چنان چه بعضی چنین گمان نموده [اند] که چه می شود کسی که جان خود را فدا نموده با کسی که تمنّا نموده در درجۀ یک سان باشند.
و جواب آن واضح است که مثوبت، از ناحیۀ مولا است، آن چه به آن ها عطا می نماید از راه تفضّل است.
وَ هُوَ يُعطى لِمَنْ يَشَاء مَا يَشَاء كَيْفَ مَا يَشاء. بلی اگر از اجر آن ها کم نموده و به این ها می داد، شبهه وارد می شد ولی این نحو نیست.
اشاره: اعطای این مواهب در ازای تمنّایی است که در روز عاشورا حضور شیعیان را متمنّی بود.
لَيتَكُم فى يَومِ عاشُورا جميعاً تَنْظُرُونى بشارت: کسی که تمنّا نماید: ای کاش که آن زمان بودم و یاری می نمودم حضرت زینب را، همین اجر برای او نیز منظور خواهد بود.
در بیان علامت شیعه بودن و بیان تولّی است.
امّا علامت تشیّع
می فرماید:
شيعَتُنا خُلِقُوا مِنْ فاضل طيئَتِنا، يَحزنون لحزننا و يفرحون لفرحنا (1) پس اگر می خواهی خود را امتحان نمایی و بفهمی که از شیعیان هستی، بنگر اگر در ایّام حزن، محزون و در ایّام فرح و شادی مسرور [هستی]، بشارت باد تو را به مقام رفیعی که انبیای مقربّین تمنّای چنین رتبه نموده، و خلّاق عالم درجاتی برای اهل این رتبه مهیّا نموده [است]:
اولاً: قرار داده که آن ها را بیامرزد.
ثانياً: عطایا و مواهبی برای آن ها مقرر نموده که به احدی از مقرّبین عطا ننموده و لذا چون حضرت ابراهیم کشف حُجُب برای او شد و آن همه مقامات را برای شیعه دید، تمنّا نمود که به این مقامات رسد. [آن گاه که] مقرّر شد که این مقامات برای شیعیان علی علیه السلام هست استدعا نمود که او را از شیعیان آن حضرت محسوب دارند. دعای او به مقام اجابت رسید. چنان چه خلّاق متعال خبر داده:
وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لإبْراهِيمَ (2). و این نکته هم معلوم باد که این علامت کامل و این دو اثر مقرره از تکوینیّات، و
فلسفۀ آن ها هم واضح است، چرا که امام و شیعه، از یک طینت، و مَثَل امام مَثَل روح، و طبقات ناس به منزلۀ اعضا [هستند]. چنان چه هر گاه به روح صدمه رسد به همۀ اعضا صدمه وارد شود، و هر گاه قوت رسد همه اعضا با قوّت شود. همین است هر گاه امام صدمه ببیند، به مردم صدمه رسد و هر گاه قوّت یابد، مردم هم قوّت یابند. عکس آن هم همین حال را دارد. [و] هر گاه به شیعه صدمه رسد به امام رسیده [است] کما يستفاد من الاخبار.
و امّا تولىّ یعنی دوست داشتن ائمه و دوستان آن ها. معلوم باد که از اجلّ عبادات، تولیّ است. چنان چه فرمود:
و ما نُودِيَ بِشَيْءٍ مِنها بِمِثْلِ الولاية (1). از فروع متقنۀ دین است و به وجوب آن عقل و نقل ناطق «من احبّ شيئاً احب آثاره» [دلالت دارد].
ای کسانی که ادّعای تشیّع می کنید! و حال این که با دوستان ائمه، دشمنی می نمایید. بدانید شیعه نیستید! خود را اصلاح نمایید. با برادران دینی که از یک طینت خلق شده اید عداوت نورزید. با سادات که اولاد پیغمبر و پاره های تن فاطمه و حیدراند، مخاصمه ننمایید. به ذلّت آن ها راضی نشوید. حقوق آن ها را ملاحظه داشته باشید. چه، صالحین آن ها شاخه های طوبی و شجرۀ مبارکه اند، و از طالحین آن ها هم باید به جهت احترام پیغمبر تحمّل نمود و اجمالاً بدانید سادات برکت روی زمین اند. دیده های پیغمبر و ائمه علیهم السلام به آن ها روشن است. بالجمله، کسی که نهایت تولّی را دارا بوده، حضرت زینب بوده و این احتیاج به برهان ندارد؛ زیرا که از بدیهیّات اوّلیه است.
اشاره: آن چه از اخبار مستفاد می شود [این که]، محبّت حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام را امتیازی است مخصوص؛ چنان چه فرمود:
إِنَّ لِلْحُسَين فى قُلوبِ الْمُؤْمِنِينَ مَحَبَّةُ مَكتومَة (2)
1) «و لم يناد بشيء كما نودى بالولاية» ،کافی، ج 2، ص11؛ وسائل، ج 1، ص 10.
2) به درستی که از برای حسین علیه السلام در قلوب مؤمنان محبّتی است پنهان». خرائج، ج 2، ص 842؛ و بحارالأنوار، ج 43، ص 272 «انّ للحسين في بواطن المؤمنين معرفةً مكتومةً». و در خصايص الحسينية ص 74 حدیثی بدین صورت نقل شده است: «انّ للحسين علیه السلام محبّة مكنونة».
و محبّت آن حضرت، سر آمد طاعات و عبادات است و آن را اجری است خاصّ، و جهت آن هم معلوم است. چون آن حضرت در راه حق از جمیع علایق صرف نظر نموده. حق - عزّ وجلّ - محبّت آن حضرت را سر آمد طاعات قرار داده و لذا محبّتی که حضرت پیغمبر و امیر المؤمنین و حضرت صدّیقه و باقی معصومین علیهم السلام به آن حضرت داشته [اند] نه محبّت ابوّت و بنوّت بوده که از علایق عالم طبیعت است، بلکه چون محبّت حضرت سيّد الشّهداء علیه السلام مظهر محبّت الهی است و آن ها فانی فی اللّه بوده پس فانی در محبّت آن حضرت بوده. فافهم؛ و اغتنم.
اشارة اخری: چون حضرت زینب علیها السلام در محبّت برادر به مقامی رسیده که از حیطهٔ تصوّر خارج [می باشد]، چنان چه در خصیصۀ محبّت آن مخدّره ذکر می شود؛ و هم چنین در محبّت حق - عزّ وجلّ - ترک جمیع علایق نموده، لذا محبّت آن مخدّره از اعظم طاعات و افضل قربات است و مقامات خود آن مکرّمه از حیطه تصوّر نیز خارج است؛ جعلنا اللّه من محبّيها.
چون از بیان القاب آن محترمه فارغ شده [ایم]، شروع در ذکر کمالات و مقامات آن مکرّمه [نموده] و ابتدا شمایل آن محترمه را برای محبّین ذکر نماییم.
الها! قادرا! کردگارا !کریما ! رحیما! مهربانا! توفیق عنایت کن و نیّت خالص کرم فرما و از وساوس شیطان حفظ فرما. [تا] کشف حجاب از مقامات فلک انسانیّت انسیّة الحوراء، حوراء الانسيّة عليها التحيّات الوافرة نموده باشم.
یک دهن خواهم به پهنای فلک *** تا بگویم مدح آن رشک ملک
اجمالاً، آن مخدّره را بالایی بلند، و به چهرۀ انورش هزاران ماه و خورشید مستمند. فهى الكوكب الدرّى و المصباح الالهی، قوی اندام، به عکس مادرش که ضعیف الاندام بوده. اعضا متناسبة، قیافهٔ او دال بر بزرگی و مهابت. یک قلم: آن چه که صفت کمال بوده و لازمۀ جمال در آن مخدّره به وجه اتمّ و اکمل بوده. فضایل صوریّه و معنويّه من جميع الجهات در او موجود [است]. و این هم عجب نیست؛ زیرا که این خانواده ربّ النّوع جمال و کمال بوده و به هر کس جمال و کمال رسید از پرتو آن ها بوده و معطى الشيء غیر فاقد له.
بالجمله، حقیقت این مکرّمه از انوار قاهره در شئونات معنویه شبیه جدّ بزرگوارش حضرت خاتم؛ در فصاحت و بلاغت و کیفیّت تکلّم معاینه پدر بزرگوارش، حیدر صفدر؛ در عصمت و عفّت و حیا نمونهٔ مادرش، انسیۀ حوراء؛ در حلم و بردباری نظیر برادر والا اخترش، حضرت امام حسن مجتبی؛ در شجاعت و نیروی قلب و صبوری در مصایب چون حضرت سيّد الشّهدا؛ در جلالت و وقار و متانت و بزرگواری مثال جدّه اش، ملکهٔ بطحاء.
و این شئونات و کمالات در این مخدّره عجب نیست چراکه در دامن سیّد انبیا و سرور اوصیا تربیت شده. و از پستان عصمت و عفّت و طهارت شیر خورده، و با دو گوشوار عرش اله معاشر بوده [است].
خدا داند چه استعداد و قابلیت در ذات این مکرّمه قرار داده و همۀ این کمالات آن مخدّره در این عالم ظاهر و باهر گردید.
به خدای واحد احد قسم که اگر نه این بود که از انوار مکنونهٔ الهیّه بوده، ابداً قادر بر
تحمّل چنین مصایب نبوده که اگر عشری از اعشار این مصایب بر اذیال جبال راسیات وارد شدی، چون سیل از جای خود حرکت نمودی. با این جلالت و نبالت چنان به عبادت و اطاعت حضرت احدیّت قیام و اقدام نموده که جمیع مقامات را طی، و درجات را واصل، به حدّی که رتبتش قریب مرتبۀ نبوّت و امامت بوده، بلکه به نیابت خاصّه نایل شده، چنان چه بعد از این معلوم خواهد شد.
اجمالاً پس از مادرش، حضرت صدّیقه علیها السلام، از اوّلین نیامده و نخواهد آمد، زنی مانند این مجلّله در معرفت و تقوای و علم و حلم و فهم و عصمت و عفّت و دیانت و متانت و طاقت و غیرت و حمیّت و عبادت و باقی کمالات جسمانیّه و روحانیّه، هر کمالی به تصوّر در آید این محترمه آن را به وجه اتمّ و اکمل دارا بوده و در مقام امتحان کلّیۀ کمالات آن مخدّره ظاهر و هویدا و تجلّی نموده [است].
همانا در خصیصۀ ولادت آن مکرّمه از بحر المصایب نقل نمودیم [که] ولادت آن مکرّمه در ماه شعبان سنهٔ شش هجری [اتفاق افتاده است]. و این قول را بر آن چه در «طراز المذهّب» نقل شده ترجیح دادیم. اکنون چون در احوال آن محترمه تتبّع نموده، آن چه مکشوف افتاده، ولادت با سعادت این محترمه در شهور سنۀ پنجم یا ششم یا هفتم هجری بوده [است].
همانا سبب این اختلاف، اختلاف در ولادت حضرت امام حسین علیه السلام [است] که شیخ مفید آن را در روز فیروز پنجم شهر شعبان از سنهٔ چهارم از هجرت دانسته (1)، و شهید در کتاب «دروس» در اواخر ماه ربیع الاوّل (2)از سنۀ سوم هجری می داند.
بنا بر قول اوّل: بر حسب عادت و مجاری طبیعت که اطفال را دو سال شیر دهند که این دو سال مدت فصال است چنان چه در قرآن مجید است:
وَ حَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْراً (3) بلکه در خصوص جناب امام حسین علیه السلام است که مدّت حمل او شش ماه (4)و فصالش دو سال بوده و هم چنین ماندن اطفال نه ماه در رحم که عادت غالبی است،
1) الارشاد، ص 218؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 250 ذیل حدیث 26 به نقل از ارشاد؛ و نیز ر.ک: مصباح المتهجد، ص 783؛ مقاتل الطالبیین، ص 51؛ مسار الشیعه، ص 37؛ اقبال، ص689
2) تهذیب، ج 6، ص 41؛ دروس، کتاب المزار، ص 152؛ و شیخ بهایی رحمة اللّه در توضیح المقاصد.
3) احقاف (46) آیه 15.
4) کتاب موالید اهل البیت علیهم السلام از ابن الدارع طبق نقل فضائل الخمسة من الصحاح الستة، ج 3 ص 255
ولادت آن مخدّره در عشر آخر ربیع الثانی از سال هفتم هجری خواهد بود.
بنا بر [قول] ثانی: در ماه محرّم از سنهٔ ششم و از بعض بزرگان منقول است: «ما کان بین الحسین و زینب علیها السلام الاّ طهر واحد او شهر واحد». و بین این دو فقره تفاوتی نیست. و هم این قول را تأیید نماید روایتی که [گوید:] جناب امام حسین علیه السلام چون اطفال دیگر از شیر مادر پرورش نیافته بلکه از سر انگشتان نبوّت می مکید و سیر می شد (1). چنان چه در کتاب کافی [و] دیگر کتب مسطور است. و بنابراین، تواند بود ولادت آن مجلّله به ده ماه بعد از تولّد حضرت سیّد الشّهدا در اوایل جمادی الاولی از سنۀ پنجم هجری.
و هم ممکن است ولادتی را که در پنجم جمادی الاولی از جناب صدّیقه، روات روایت نموده اند و به ولادت سيّد الشّهدا تعيين نموده اند، ولادت این مکرّمه بوده و اشتباه در تعیین، شده باشد.
و هم تواند تأیید این معنی را نمود از روایتی که حضرت ثقة الاسلام کلینی - عطّر اللّه مرقده - در کتاب کافی از حضرت صادق علیه السلام روایت فرموده که فرمود:
کَانَ بَیْنَ اَلْحَسَنِ وَ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِمَا السَّلاَمُ طُهْرٌ وَ کَانَ بَیْنَهُمَا فِی اَلْمِیلاَدِ سِتَّهُ أَشْهُرٍ وَ عشرا (2). و اراد بالطهر تعداد اقل زمانه و هو عشرة ایّام. چه بسیار قریب است فاصلهٔ طهر بین المولودين اختصاص به ولادت آن دو بزرگوار نداشته باشد بلکه در تمامت اولاد فاطمه علیها السلام حال بدین گونه بوده که بین هر کدام و دیگری، فاصله نباشد.
و بالجمله، چون از ولادت حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام چندی بگذشت نطفۀ مبارکۀ جناب صدّيقۀ صغری، زینب کبری، از صلب مقدّس امیر المؤمنین در رحم مطهّر صدیّقهٔ کبری، فاطمه زهرا قرار گرفت: «و كانت نوراً في الأصلاب الشامخة الطاهرة، و الأرحام الزّكية المطهرّة».
و نفس مقدّسهٔ زینبیّه و نور منوّرۀ آن حوراء انسیّه که در عوالم غیبیّۀ نورانیّه و نشئات قدسیّه زیست می کرد و در سرادق عظمت و جلال از نور مقدّس فاطمی جدا گردیده و از قناديل معلّقه بر عرش بود و همی به تسبیح و تقدیس حق تعالی مشغول، چنان چه در مقدّمات کتاب استظهار نمودیم، در این وقت از بدن طیّب طاهر زاهر را برگزیده، چنان چه نور مقدّس فاطمیّه را برای کشف ظلمت از ملایکه، نور مقدّسهٔ این مکرّمه را برای کشف ظلمت از این عالم، پس به امر خدای تعالی به او تعلّق گرفت و بر حسب سنخیّت بدو پیوست که چه خوش گفت آن که گفت:
جنس را با جنس میل است و خوشی *** شخص کی از خویش دارد سر کشی
هر که خود سرو است سروی خواسته *** سرو رو او هم نور او وا راسته
وان که خود ماه است جوید ماه را *** کی تواند دید ظلمت گاه را
نور خواهد هر که او نورانی است *** نوریان را اتّصال جانی است
پس بر حسب عادت و مجاری طبیعت بشری پس از روزی چند عرصۀ وجود و نشئۀ شهود را به نور مبارک خود منوّر و به قدوم مسعود، خاک نشینانِ خطّۀ خاک را این یگانه گوهر پاک و لؤلؤ تابناک، سر به اوج افلاک رسانید. و چنان چه در ما تقدّم استظهار گردید، در پنجم شهر جمادی الاولی از سنۀ پنجم یا ششم هجری در مدینۀ منوّره متولد شده [است].
اشرقت شمس زینب بضياها *** فاضائت بنورها ماسواها
و اما آن چه را صاحب «طراز المذهب» از روایت لسان الواعظین استنباط و اظهار نموده که ولادت آن مخدّره در ماه مبارک رمضان در سنهٔ نهم هجرت باشد، منافی با بسیاری از مطالب صحیحه است که بر اهل حدیث و تواریخ مخفی نیست. پس بناءاً على ذلک، در وقت رحلت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم این مخدّره پنج ساله یا شش [ساله] بوده و این اوّل مصیبتی بوده که بر آن مخدّرهٔ دو جهان و بلا کشیدۀ دوران وارد آمد و چندانی نگذشت از رحلت رسول خدا صلی اللّه علیه و اله و سلم که مصیبت صدّیقۀ کبری و وفات آن مخدّره روی
نمود، و پس از وفات آن مکرّمه، جناب زینب و امّ کلثوم در حجر تربیت پدر بزرگوار بودند و بر حسب وصیّت فاطمه علیها السلام امیر المؤمنین «أمامه» (1)دختر خواهر آن مکرّمه را به تزویج اختیار نموده و به خانه آورد.
و «امامه» زنی از صالحات دنیا به شمار می آید، و پیغمبر او را بسیار دوست داشته «امامه» آن چه لازمۀ محبّت و شفقت و خدمت گذاری بود نسبت به جناب امام حسن و امام حسین و زینب و امّ کلثوم علیهم السلام به جای می آورد. و عمر مکرّمۀ زینب علیها السلام در وقت وفات مادر قریب به هفت بوده [است].
و به روایت ناسخ التواریخ آن گاه که صدیقۀ طاهره علیها السلام وفات نمود حسن و حسین علیهما السلام در پیش روی پدر نشسته، همی بگریستند. امّ کلثوم زینب علیها السلام برقعی آویخته و بدن خود را به ردایی پوشیده، دامن کشان همی بیامد و همی گفت:
« یا ابتاه یا رسول اللّه! الآن حرمان از حضرت تو راست آمد و دانستیم که دیگر تو را دیدار نخواهیم کرد» (2)
و بالجمله، در کفالت پدر بزرگوار به تعلّم معارف الهیّه و احکام دینیّه همی بود تا آن گاه که به حدّ رشد رسیده و بلغت «اشدّها» و در این وقت چنان چه از کتب تواریخ و حدیث عامّه و خاصّه مشهود می شود.
این مکرّمه در تمامت نساء قریش و خواتین بنی هاشم و دختران آل عبد المطلّب در کثرت زهد و عبادت و تمامت عفّت و عصمت و وفور عقل و مکارم اخلاق و آداب و جلالت و بزرگی، امتیاز داشته؛ بلکه مرآت تمام نمای صدّیقتین، ملیکتین، مليكة العرب و العجم، خدیجۀ كبرى، و ملكة الأنبياء، فاطمه زهرا علیها السلام بوده [است] و لذا امیر المؤمنین علیه السلام برای آن محترمه، احتراماتی مقرّر داشته. چنان چه هر گاه خواستی در شب به زیارت جدّ
بزرگوار مشرّف شود امیر المؤمنین علیه السلام امر فرموده چراغ های مسجد را خاموش نموده در تاریکی شب، خود و حسن و حسین علیهما السلام به همراه او پس از زیارت با او مراجعت نمودندی.
و از بعض کتب تواریخ و شرح نهج البلاغۀ ابن ابى الحديد نقل نمودند «اشعث بن قيس» (1)که یکی از زعمای رؤسای طایفهٔ کنده [بود] آن مخدّره را از امیر علیه السلام خطبه نموده! آن حضرت متغیّر [شده] و بر آشفت. فرمود:
«این جرئت را از کجا پیدا کرده [ای] که زینب را از من خواستگاری کنی؟
زینب شبیه خدیجه، پروریدۀ دامان عصمت است، شیر از پستان عصمت خورده است، تو را چه لیاقت که با او هم بستر شوی؟! و الّذی نفس علیّ بیده، اگر این مرتبه تکرار این سخن نمودی با شمشیر تو را جواب گوییم. تو کجا که با یادگار زهرا متکلّم شوی؟!».
اشاره: امیر المؤمنین راضی نمی شود «اشعث بن قیس» عقیله را تزویج نماید و با او متکلّم بشود، نمی دانم چه حال داشته در عالم معنی وقتی که ابن زیاد، به آن مخدّره بنای مکالمه را نمود.
و بالجمله، در آن وقت که تقریباً هفده سال از هجرت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم با جواد اهل البيت، السيّد الكريم الأوّاه، عبد اللّه بن جعفر بن ابی طالب علیه السلام که به جلالت قدر موصوف به نبالت شأن معروف بود و آن مکرّمه را از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام که عمّ بزرگوارش
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، باب 36، ص279 می نویسد: «هر فسادی که در عصر خلافت علی علیه السلام پدید آمد و هر هرج و مرجی که حاصل شد اصل و منشأ آن اشعث بود». فرزندان او نیز به آل علی ظلم کردند؛ زیرا دخترش جعده، قاتل امام مجتبی علیه السلام و پسرش محمّد، در کربلا علیه امام حسین علیه السلام شرکت داشت.
بوده، خواستگاری نموده [است] و در این مقام چنان مناسب است که شطری از احوال جناب عبد اللّه بن جعفر بن ابی طالب علیه السلام مرقوم گردد.
پس بدان که [ولادت] جناب عبد اللّه در دیار حبشه در ایّام اقامت جعفر بن ابی طالب علیه السلام اتفاق افتاده (1)و مادرش «اسماء» بنت عمیس است که در وقت هجرت مسلمین به حبشه در ملازمت جناب جعفر هجرت نموده و در آن جا سه پسر آورد (2):
اوّل: عبد اللّه.
دوّم: عون (3)
سوم: محمّد.
و همانا سبب هجرت آن جماعت آن شد که جماعت مشرکین بسیار در مقام اذیّت و آزار جماعت مسلمین مکّه [بر آمدند]؛ پس به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم شکایت نمودند. آن حضرت رخصت داد به اطراف حبشه هجرت نمایند. (4)پس جماعتی از مسلمین که عدد آن ها سوای نسوان و صبیان زیاده از هشتاد تن (5)بود به حبشه مهاجرت کردند. و از آن جمله جناب جعفر رَضِيَ اللَّهُ عَنْه بوده [است].
و از امّ سلمه روایت شده می فرماید: چون در زمین حبشه نازل شدیم و در جوار نجاشی (6)در آمدیم، بسیار با ما نیکی نمود و پیوسته بر دین و آیین خود بودیم و خداوند را بر طریقهٔ اسلام عبادت می نمودیم و کسی متعرّض ما نمی شد، و از هیچ کس رنج و اذیّتی به ما نمی رسید.
1) الاستيعاب، ص 276؛ اسد الغابة، ج 3، ص 124
2) الدرجات الرفيعة فى طبقات الشیعة، از سیّد علی خان مدنی شیرازی
3) در کتاب اصحاب الهجرة فى الاسلام، ص 51 به جای عون، «عوف» آمده است.
4) السيرة النبوية، ج 2، ص 321 و 360
5) به روایت علی بن ابراهیم تعداد مهاجرین 72 نفر بوده است؛ حیوة القلوب، ج 2، ص 345
6) نجاشی لقب شاهان حبشه بوده و این فرد صالح نامش «مصحمه» یا «اصحم» بوده است.
و چون مشرکین این مطلب را دانستند، از امتعهٔ نفیسهٔ مکّه هدایایی فراهم نموده با دو نفر که «عبد اللّه بن ابی ربیعه مخزومی» (1)و «عمرو بن العاص» به جانب نجاشی، سلطان حبشه، فرستادند (2). و درخواست آن نمودند [که] نجاشی مهاجران را بدان ها تسلیم نماید و هم چنین از برای خواصّ در گاه او تهیهٔ تحف و هدایا دیده تا در این باب با آن ها مساعدت نمایند.
چون در حضرت نجاشی در آمدند و هدایای خود را بگذاردند، اظهار کردند:
«جماعتی از سفهای جوان های ما دست از دین و آیین عشیرت خود برداشته، به دیار حبشه در آمدند و به دین عیسوی نیز در نیامده و دینی تازه اختیار کرده اند! اینک اشراف و بزرگان مکّه ما را به خدمت شاه فرستاده درخواست آن می نماید که آن ها را به ما وا گذارند تا به مکّه مراجعت دهیم».
پس وزراء و بزرگان دیار نیز در مقام تصدیق آن ها بر آمدند و بدان اشاره کردند که این جماعت را به آن ها تسلیم نمایند.
چون نجاشی این بشنید در خشم شد و گفت:
«قسم به خدای بزرگ که هرگز جماعتی را که به من پناه آورده اند به دشمن تسلیم ننمایم و لکن با آن ها سخن گویم تا حقیقت حال معلوم گردد».
پس اصحاب رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را بخواند. چون حاضر شدند، بفرمود تا مجلسی بیاراستند و جماعت اساقفۀ (3)خویش را نیز بدان مجلس احضار نمود و ایشان، مصاحف
خویش را در اطراف او گشودند. پس روی به جماعت مهاجرین کرد و گفت:
«این چه دینی است که اختیار نموده اید و از قوم و عشیرت خود کناره نموده اید؟».
پس از میانهٔ [جمعیّت] جعفر بن ابی طالب علیه السلام به جواب مبادرت فرمود و گفت:
«ایّها الملك! ما جماعتی بودیم در جاهلیّت و جهل سیر می کردیم، و کار ما بت پرستیدن، و قوت ما میتۀ حیوانات بود، و به ظلم و جور عادت کرده و به قطع رحم و مؤانست فواحش، خوی گرفته، ضعفای ما مقهور اقویا بودند، تا آن که خدای تعالی، رسولی امین که نسبش را می شناسیم، و صدق و امانت او را می دانیم، بر ما مبعوث داشت. و او ما را به خدای تعالی دعوت نمود و به توحید و عبادت او امر نمود و از آن چه ما و پدران ما بر آن بودند نهی نمود و به صدق حدیث، و ادای امانت و صلۀ رحم، و حسن جوار و کفّ از محارم و دمای، مأمور و از فواحش و دروغ، و خوردن مال یتیم، و قذف محصنات نهی فرمود، و امر کرد تا خدای تعالی را عبادت نماییم و لانشرک به احداً، و ما را امر به نماز و روزه و زکات نمود، و ما او را تصدیق نمودیم و به او ایمان آوردیم. چون قوم ما این حال بدانستند، دست تعدّی به جانب ما گشودند، به طوری که نتوانستیم در حجاز اقامت کنیم. ناچار به دیار تو رهسپار و تو را از میانه برگزیده، به تو پناهنده شدیم و هم اکنون امیدواریم در پناه تو مظلوم و مقهور شماییم» (1).
1) کامل، ج 2، ص 54 - 55؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 73
نجاشی گفت:
«از آن آیات و کلمات که گویید پیغمبر شما از جانب خدا آورده چیزی با تو هست؟».
جعفر گفت: بلی.
[نجاشی] گفت:
«چیزی از آن ها بر من قرائت نمای».
پس جعفر گفت:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ كَهَيعَصَ ذِكْرُ رَحْمَةِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ نِدَآءٌ خَفِيّاً (1)
وَ اذْكُرْ فِى الكِتَابِ مَرْيَمَ اِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَكَانا شَرْقِيَا فَا تَخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجَاباً فَاَرْسَلْنَا الَيْهَارُ وحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِيّاً (2) نجاشی چنان بگریست تا اشک چشم او از لحیه اش جاری گردید! و علما و اساقفه چنان بگریستند که مصحف ها در دست آن ها تر شد (3). آن گاه نجاشی گفت:
«قسم به خدای تعالی که این آیات با آن چه موسی و عیسی علیها السلام از جانب خدای بیاوردند از یک مشکات است».
پس روی به «عمرو بن العاص» و آن دیگری نمود و گفت:
«به راه خویش باز گردید. سوگند به خدای تعالی ایشان را به
شما تسلیم ننمایم» (1)
چون از نزدش بیرون شدند، «عمرو بن عاص» گفت:
«به خدا قسم، على الصباح به نزد نجاشی برگردم و عیب ها از این جماعت بر شمارم تا جملگی مستاصل گردند».
عبد اللّه بن ابی ربیعه گفت:
«این کار را مکن. چرا که آن ها را با ما علقه خویشاوندی است».
عمرو گفت:
«قسم به خدای که به نجاشی اظهار دارم این جماعت را عقیده بر این است، عیسی بن مریم، عبد و بنده است».
چون صبح گردید، عمرو بن العاص به حضرت شاه در آمد و آن چه را گفته بود نزد نجاشی اظهار داشت.
نجاشی نزد صحابه پیغام کرد: در حقّ عیسی چه قائلید؟ امّ سلمه فرماید: تا آن وقت چنان نازله ای بر ما وارد نشده بود.
پس مسلمانان انجمن کردند و همی گفتند اگر از عیسی از ما پرسند، چه جواب گوییم. جعفر گفت: نگوییم مگر آن چه را پسر عمّم از جانب خدا آورده است چون در پیش گاه نجاشی در آمدند، گفت: شما دربارۀ عیسی چه می گویید؟ جناب جعفر گفت:
«همان گوییم که پیغمبر از جانب خدا آورده است:
وَ هُوَ عَبْدِ اللّهِ و رَوحِهِ وَ كَلِمَتِهِ اَلْقاها الى مريم العَذراء (2)
البتول (1). چون نجاشی این را بشنید، دست خود را بر زمین زد و چوبی بر گرفت و گفت:
«ما عدا عيسى بن مريم ما قلت هذا، هذا العود» کنایه از آن که عیسی علیه السلام تجاوز نکرد از آن چه گویی! پس روی به صحابه نمود و گفت: بروید. در امان هستید و کسی را نیروی اذیت شما نیست. و فرمود: آن چه را به هدیه آورده اند این جماعت، به آن ها وا گذارید. مرا حاجتی به هدایای آن ها نیست. قسم به خدای! در آن حال که مُلک را به من باز گردانید اخذ رشوت نفرمود» (2).
و این سخن اشاره بود به آن که مُلک حبشه را از دست پدرش بیرون کرده بودند و او را اسیر نموده و از آن پس خدای تعالی او را نصرت داده و ملک پدر را باز ستانید و بر سریر سلطنت قرار گرفت.
و بالجمله، عمرو بن العاص و عبد اللّه، مأیوس و خائب به مکه باز شدند و نجاشی نیز اسلام آورد.
و به روایت «ابو نعیم اصفهانی»، در خلوت به رفقای خود گفت: امروز باید در مجلس نجاشي من خطیب باشم و از شما هیچ کس نباید در انجمن سخنی بر زبان آورد و چون روی به جانب درگاه نجاشی آوردند، ملازمان اشاره به سجده نمودند. جعفر گفت:
1) «بتول» به دوشیزه ای گفته می شود که رغبت و حاجت خود را از مردان بریده باشد، النهاية، ص 94؛ بتول معانی دیگری نیز دارد، به زنی که خون عادت ماهانه نبیند و هرگز حیض نشود. قراین سنی درباره حضرت زهرا علیها السلام در روایات اشاراتی است؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 13 و 15 از علل الشرایع و معانی الاخبار، المناقب المرتضويه، ص 119، احقاق الحق، ج 10، ص 25.
2) سیرۀ ابن هشام، ج 1، ص 338؛ أمتاع الاسماع، ص 21؛ مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 201؛ سبل الهدى و الرشاد، ج 2، ص 517 - 522.
«همانا ما جماعتی باشیم جز در حضرت یزدان سجده ننماییم».
چون نجاشی آن ها را بدید، گفت:
«مرحبا به شما و بدان کس که از جانب او می رسید! و من شهادت می دهم آن کس که عیسی علیه السلام به ظهور او بشارت داده، پیغمبر شما است و اگر نه این بود که متقلّد امر سلطنت هستم، به خدمت آن جناب روی می نهادم و نعلین مبارکش را می بوسیدم».
و بالجمله، بعضی از مفسّرین را عقیده آن است [که] آیۀ کریمۀ:
وَ إِذَا سَمِعُو أمَآ أُنزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَىٰ أَعْيُنَهُمْ تُفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ (1) دربارۀ نجاشی و قسّیسین او نازل شده (2)و پس از این قضیّه، مسلمین در کمال آرامش در جوار نجاشی زیست می نمودند و نجاشی را الفت تامّی با جناب جعفر علیه السلام حاصل گردید. در اغلب اوقات به ملاقات جعفر مسرور و از کلماتش بهره مند بود.
و در آن مدّت، آن جناب را از «اسماء» سه پسر گردید:
اوّل: عبد اللّه که اکبر اولاد جعفر و اَرشَد آن ها به روایت ابن جوزی در تذکره، چون وی متولّد گردید پس از روزی چند، نجاشی را نیز پسری خدای مرحمت فرمود. پس از این که سال ها از وی پسری می برد، و این را از میمنت قدوم عبد اللّه دانسته و چون در وَجَنات عبد اللّه نگران می شد، اثر سعادت و سیادت از او مشاهده می نمود.
فِى المَهْدِ يَنْطِقُ عَن سَعَادَةِ جَدّهِ *** أَثَرُ النَّجَابَةِ ساطع الْبُرهانِ
لذا فرزند خود را نیز عبد اللّه نام نهاد، و از جناب جعفر استدعا نمود «اسماء» از شیر خود، قدری فرزند او را شیر خوراند تا بدان شیر پاک، پرورش یابد و موجب حسن خوی و مکارم او گردد. (1)
اشاره: الحق نجاشی عجب نظری داشته! هر کس از شیر پاک اسماء پرورش یافت، طریق صلاح و سداد پیش گرفت، و صلاح جناب محمّد بن ابی بکر و اخلاص او بالنّسبة به امیر علیه السلام نیز از پاکی آن شیر است. رحمت باد بر آن پستان و بر آن شیر!
مع القصّه، جعفر و سایر مهاجرین در حبشه زیست می کردند تا آن گاه که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم به مدینۀ طیّبه مهاجرت فرمود و در اوایل سنهٔ هفتم هجری بنای محاربه با اهالی قلاع خیبر گذاشت و جماعت مهاجر و انصار پروانه وار اطراف آن بزرگوار را گرفته بودند و شریعت مقدّسۀ اسلام فی الجمله رونقی یافته [بود] در این وقت جناب جعفر از حبشه به مدینۀ طیبّه مراجعت کرد و ورود آن جناب مصادف شد با فتحی که خدای تعالی بر دست امیر المؤمنین علیه السلام جاری ساخته و قلاع خیبر به تصرف مسلمین در آمده و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم در آن روز فرمودند: «نمی دانم به ورود جعفر بیش تر شاد تر [شوم] یا به فتح خیبر؟!» و دست به گردن جعفر در آورده و پیشانی نورانی او را بوسه داده (2)و در این وقت، جناب عبد اللّه کودکی خرد سال بود.
و بالجمله، چون غزوهٔ موته در رسید - که نام قریه [ای] است در نواحی شام و از آن قریه تا بیت المقدس دو منزل است - رسول خدا امارت لشکر را به جناب جعفر گذاشت و رایت جنگ را به دست او داد و جناب او روانه موته گردید و چون نزدیک به موته رسید، در میانه
لشکر اسلام و لشکر شرحبیل که افزون از صد هزار تن بودند، جنگ در گرفت. چون جعفر این حالت را مشاهده نمود، چون شیر خشم ناک پیش تاخت و اسب خود را پی نمود و هم چنان مشغول جنگ گردید، مَرد و مرکب بر زمین می افکند؛ و سایر مسلمین نیز متابعت وی نموده، از اسب ها پیاده شدند و جنگ را صورت اشتداد گرفت و جناب جعفر علیه السلام علم را به دست بر گرفته، به روایت کامل التواریخ این شعر را به رجز می خواند:
يا حبّذا الجنَّةُ و اقترابُها *** طيّبة و بارداً شرابُها
و الرومُ رومٌ قد دنا عذابُها *** کافرةٌ بعيدةٌ أنسابُها
علىَّ إن لاقيتُها ضرابُها (1)
ای خوشا بهشت و نزدیک گشتن به بهشتی که نوشیدنی های پاک و خنک و گوارا دارد. و نیز کشور روم، رومی است که عذابی نزدیک شده و کافر است. و علایق و روابط مردم آن ها با ما درد شده است. من تصمیم گرفته ام که هر گاه با آن ها روبرو شدم، ضربت خود را بر آن ها وارد سازم.
چون عساکر کفر این حالت را در او مشاهده کردند، یک مرتبه اطرافش را گرفتند و بر گرد او حمله آوردند نخست دست راست آن جناب را قطع نمودند، علم را به دست چپ گرفت و همی جنگ نمود تا آن که یک صد زخم کاری برداشت. آن گاه دست چپش را قطع نمودند. جنابش هم چنان علم را با دو بازو نگاه داشته و بر سینه تکیه داده بود و همی رجز می خواند و مسلمانان را ترغیب بر جهاد می نمود. پس ملعونی در رسید و کار او را بساخت و بر زمین افتاد (2). پس زید بن حارثه رضی اللّه عنه پیش آمد و به زودی علم را در ربود و نگذاشت.
و در این وقت - به روایت علمای عامّه و خاصّه - خدای تعالی زمین را افراشته و میدان جنگ موته را در برابر چشم حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم بداشت تا آن جناب نگران مجاهدان گردد. آن گاه فرمود:
«اخذت الرّاية زيد فاصيب، ثمّ أخذها جعفر فاصيب، ثمّ أخذها ابن رواحة فاصيب».
و این سخن می فرمود و می گریست و بالاخر مسلمانان فاتح آمدند.
رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: «به عوض دو دست جعفر که در حرب گاه قطع شده، خداوند او را در بهشت دو بال کرامت فرماید از یاقوت تا در فضای بهشت پرواز نماید».
و جناب رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمان نمود که از برای اهل و عشیرت جعفر، طعام ترتیب دهند تا آن زمانی که در ماتم آن جناب اند و به امر طبخ طعام نمی رسند از آن جهت فارغ البال باشند.
و شهادت جعفر در سال هشتم هجری بوده و از مدّت عمر او چهل و یک سال گذشته بود و جسد مبارک او و زید و عبد اللّه بن رواحه را در یک قبر مدفون نمودند و آن قبر را نا پدید ساختند.
و در کتاب حياة الحيوان «دمیری» مسطور است از جملهٔ آنان که پس از موت سخن گفتند، جعفر طیّار علیه السلام بوده؛ این آیۀ وافی هدایه تا آخر سوره قرائت نمود:
وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقوُنَ (1) و شعرا در مرثیهٔ آن جناب شعر بسیار انشاد کرده اند؛ از آن جمله این دو بیت را در کتاب عمدة الطالب از کعب بن مالک نقل نموده (2)[است]:
لا يقتدون (3)لجعفرٍ و لوائِهِ *** قُدامَّ أوّلِهمِ فنعم الأوَّل
1) آل عمران (3) آیه 169. ناسخ التواریخ حضرت زینب علیها السلام ص 599 به نقل از حياة الحيوان.
2) رثائيه كعب بن مالک در این منابع آمده است: سیره ابن هشام، ج 4، ص 27؛ شرح ابن ابی الحديد، ج 3، ص 404؛ البداية و النهاية، ج 4، ص 261؛ الروض الأنف، ج 2، ص 261.
3) در بعض منابع «اذ يهتدون ... و لوائه» [آمده] ؛ مقاتل الطالبيين، ص 33
فَتَغَيَّرَ القمرُ المنيرُ بفقده *** و الشّمسُ قد كَسَفَتْ و كادتْ تَأفُل
سلام اللّه و رضوانه و تحيّاته و برکاته و صلواته عليه و رزقنا اللّه شفاعته.
و در این وقت جناب عبد اللّه کودکی نورس بوده است - به روایت «ابن جوزی» در «تذکره» از «یحیی بن ابی العلی» [آمده که وی] - می فرمود:
«در خاطر دارم آن وقتی را که جناب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم بر مادرم در آمد و او را از شهادت پدرم آگهی داد، پس من و برادرم را در بر کشید و همی دست مرحمت بر سر و روی ما می مالید و قطرات اشک چون مروارید از چشم نبوّت بر محاسن شریفش جاری بود و در حق ما دعا کرد و فرمود: «اللّهم انّ جعفر قد اقدم الى احسن المثوبات، فاخلفه في ذريّته احسن ما أخلفت احداً فى ذريّته» (1).
پس مادرم را بشارت داد به آن که خدای تعالی از برای جعفر، دو بال قرار داد با فرشتگان طیران نماید. پس مادرم اسماء - رضى اللّه عنها - در ساحت نبوّت عرضه داشت: چنان سزاوار است مردمان را از این قصّه اطّلاع دهید. پس رسول خدا دست مرا بگرفت و با خود به مسجد آورد. پس بر منبر رفت و مرا در پیش روی خود نشانید و فرمود - در حالتی که آثار حزن و اندوه از چهرهٔ مبارکش ظاهر بود -: انَّ الْمَرءَ كثيرٌ حُزنُه بأخيه و ابنِ عَمِّهِ الا انّ جَعفراً قد استُشهِد وَ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لَهُ جَناحين يَطيرُ بهما في الجنَّة (2)
در لباب الانساب، ج 1 به جای کثیرّ «کبیرّ» آمده است.
.1) بار الها؛ جعفر با بهترین پاداش نیک بر تو وارد شد. تو خود به بهترین وجهی که سر پرستی فرزندان یکی از بندگان خود را می کنی، در مورد باز ماندگان جعفر سر پرستی کن.
2) در تذکرة الخواص، ص 190، حزنه ندارد. و طبق این نقل، ترجمه این است: هر کس با داشتن برادر و عمو زاده زیاد است، آگاه باشید که جعفر به شهادت رسید و خداوند دو بال به او عنایت فرمود که در بهشت پرواز کند.
پس آن جناب از منبر به زیر آمد و مرا با خود به خانه برد و فرمود تا آن که طعامی از برای ما ترتیب دادند؛ پس از آن برادر من را بخواند و در حضرتش طعام تناول می کردیم و سلمی مقداری شعیر طحن کرده با روغن زیت بساخت و فلفل بر آن طعام به کار برد و من و برادرم تناول کردیم و تا سه روز من و برادرم در حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم در بیوت ازوداج آن حضرت می رفتیم و از آن پس به خانۀ خود مراجعت کردیم (1)و رسول خدا از برای ملاقات ما به خانه در آمد و من در آن حال گوسفندی را علف می چرانیدم. پس آب در چشم آن حضرت گردید و در حق من دعا کرد و فرمود: اَللَّهُمَّ بَارِکْ فِی صَفْقَتِهِ
و از برکت دعای سیّد انبیاء در تمامت روزگار هیچ بیع و شرا ننمودم جز آن که در معامله برکت یافتم» (2)
و ایضاً در تذکرهٔ ابن جوزی است: چون سه روز از ماتم جعفر گذشت، خاتم انبیا به خانهٔ اولاد جعفر تشریف برد، و فرمود:
ادعوا الىَّ أبناء أخى. پس پسران آن جناب که سه تن بودند، محمّد و عون و عبد اللّه، مانند سه جوجه در نزد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم حاضر شدند. پس بفرمود حلاّقی آمد و سر های آن ها را تراشید. پس فرمود:
«امّا محمّد، همانا شبيه عَمَّم، ابو طالب علیه السلام؛ و عون به خُلق و خلقِ من شبیه است».
آن گاه دست عبد اللّه را بگرفت و گفت:
«الّلهم اخلف جعفراً فى اهله بخیر و بارک العبد اللّه فی صفقته يمينه».
بعد از آن اسماء بیامد و در کار فرزندان خود اظهار مسرّت نمود و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم به او فرمود:
أَتخافِينَ عَلَيْهِمُ الْعِيلَة وَ أنَا وَليّهم في الدّنيا و الآخرة (1) و در کتاب بحار الأنوار علاّمه مجلسی رحمة اللّه روایت کرده:
«چون جعفر بن ابی طالب علیه السلام به درجۀ شهادت فایض [شد]، خاتم انبیا صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمان کرد به صدّیقۀ طاهره علیها السلام تا سه روز از برای خانۀ جعفر، ترتیب طعام دهد و بدیشان فرستد و سنّت بر آن جاری شد» (2)
و هم در تذکره ابن جوزی از عبد اللّه روایت است:
قانون رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم آن بود [که] هر گاه از سفری مراجعت می کرد، کودکان اهل بیت خود را ملاقات می فرمود. و در مراجعت از یکی از اسفار مرا به حضرتش سبقت دادند. پس مرا در بر گرفت و در پیش روی خود بنشانید. پس یکی از فرزندان فاطمه علیها السلام که ندانم حسن علیه السلام بود یا حسین علیه السلام بیاوردند، او را نیز ردیف وجود مبارک نمود و بدین حال وارد مدینه شدیم. (3)
و از حسن بن سعد روایت کرده، گفت:
شنیدم از سیّد کریم اوّاه، جناب عبد اللّه که روزی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم مرا ردیف خود سوار گردانید و حدیثی پوشیده با من گفت که هرگز با احدی در میان نمی گذارم. (1)
و هم در آن کتاب است: روزی عبد اللّه زبیر (2)
ر.ک الاستیعاب، ج 3، ص 905
با عبد اللّه [بن] جعفر بن ابی طالب علیه السلام گفت [که]، هیچ تو را در خاطر است آن روز که من و ابن عبّاس و تو ملاقات کردیم رسول خدا را؟عبد اللّه گفت: بلی، ما را با خود برد و تو را به جای گذاشت (3). و از این جواب، عبد اللّه زبیر به غایت خجل و شرم سار گردید.
و در کتاب ناسخ، در ذیل معجزات رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم روایت کرده که آن حضرت در حق عبد اللّه دعا کرد که:
اَللّهُمَّ بارِکْ فی صَفْقَةِ یَمینِه از برکت آن دعا، عبد اللّه چندان مال و حشمت یافت و جود و کرم ورزید که مردم مدینه چون قرض می گرفتند، وعدۀ ادایش را به عطای عبد اللّه معلّق می داشتند. (4)
و ابو الفرج در کتاب اغانی روایت کرده: وقتی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بر عبد اللّه عبور فرمود - و هو غلامٌ صغیر - و به عادت کودکان شتری از گِل ترتیب داده بود.
پس رسول خدا تبسّم کرد و فرمود: با این چه می کنی؟ عرض کرد: می فروشم.
خاتم انبیا فرمود: بهایش را چه می کنی؟ عرض کرد: رطب می خرم و می خورم. آن حضرت در حقّش دعای خیر کرد و عرض نمود:
اَللّهُمَّ بارِکْ فی صَفْقَةِ یَمینِه و از برکت این دعا تا اواخر عمر هر معاملتی که نمود سودمند گردید. (1)
و بالجمله، جناب عبد اللّه و سایر فرزندان جعفر علیه السلام همواره مورد شفقت و عنایت حضرت ختمی مرتبت بودند تا آن گاه که آن حضرت را ایّام منتقض گردید و بعد از رحلت آن جناب، هم چنان مشمول عنایت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام بودند تا به حدّ رشد رسیدند. و عبد اللّه را در تمامت بنی هاشم به صباحت رخسار، و حسن کردار، و حشمت و مال و سخای بی کران امتیاز بوده، و جناب امیر المؤمنین علیه السلام او را به عنایتی خاصّه اختصاص می داد، و چون عقیلهٔ کریمه، زینب کبری علیها السلام بدان حدّ رسید - که زنان را به شوهر فرستند - ، عبد اللّه به حضرت عمّ در آمد و آن مخدّره را خواستگاری نمود و بزرگان بنی هاشم نیز بدین معنی اشارت کردند و در آن وقت جناب عبد اللّه را مفاخری بود که بدان جمله در احدی از قریش مجتمع نبود:
اول: صباحت منظر که وی داشته. چنان چه او را شبیه عبد اللّه، والد ماجد نبوت صلى اللّه عليه و آله و سلم یافته بدین سبب او را به این نام نهادند.
دوم: مقام علم و فقاهت وی. چنان چه از جملۀ روات حدیث (2)و مفسّرین قرآن مجید به شمار بوده و مراتب علم و دانش و معرفت او به حقّ امام علیه السلام و فصاحت و بلاغت او همانا از محاورات و مناظراتش در مجلس معاویه (3)و یزید و خطبه اش در حق حکمین نیکو معلوم می گردد. و همانا در صحاح عامّه و خاصّه، از جنابش روایاتی موجود است.
سوم: شرافت نسب و نسبتش از حضرت ختمی مرتبت صلی اللّه علیه و آله و سلم که وی فرزند جناب جعفر و فرزند زاده ابو طالب و عبد المطّلب و پسر عمّ رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و فرزند برادر امیر المؤمنین علی علیه السلام بود و نسبتش از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم به غایت نزدیک و قرابتش بدان حضرت در میانهٔ ذوی القربی به کمال بود.
چهارم: غنی و ثروت و عطای او که از بسیاری جود و سخا «بحر الجود»ش می گفتند و به «عبد اللّه جواد» نام می بردند. و نصیب شاعر دربارۀ او گفته:
ألِفتَ نعم، حتّى كانّك لم تكن *** عرفتَ من الأشياء شيئاً سوى نعمِ
و عاديتَ لا، حتّى كأنك لم تكن *** سمعت ب- : لا، في سالف الدّهر و الأممِ (1)
و حکایات جود و سخای او در کتب تواریخ و مستطرفات عامّه و خاصّه بسیار است (2). و اشعاری که شعرای آن عصر درباره او انشا و انشاد کرده اند زینب و زیت کتب عامّه و خاصّه است و نخواهم در این معنی بسط مقال دهم.
و بالجمله، چون [عبد اللّه بن جعفر] در حضرت عمّ بزرگوار اظهار تمنّی مزاوجت عصمت صغری، زینب کبری، را نمود در ساحت مقدّس علوی قبول افتاد و استدعایش به اجابت رسید و رتبت مزاوجت آن مکرّمه و مصاهرت جنابت امیر المؤمنین علیه السلام بر مفاخر و مناقب او افزود، و پنجمین مفاخر و فضایلش واقع گردید. پس جناب مولی الموالی علیه السلام آن مکرمه را بدو تزویج کرده با جمعی از زنان بنی هاشم به خانهٔ وی فرستاده و در این وقت آن مخدّره را تقریباً یازده سال سنّ مبارک بود و در این تزویج، امیر المؤمنین علیه السلام به
1) ناسخ التواریخ، ص 637
2) الدرجات الرفيعة، ص169 و 175؛ الغدیر، ج 2، ص 138؛ تهذیب الاسماء از برزسی یا محیی الدین نوری (م 676)، ج 1، ص 264؛ الاصابه، ج 2، ص 290؛ الاستیعاب، ج 2، ص277؛ المستجاد من فعلات الاجواد از تنوخی؛ الكرماء، أو اللؤلؤ المرتب، ص 55، 58 و 59؛ ذخائر العقبی، ص 220؛ عبد اللّه بن جعفر 90 سال تجربهٔ سیاسی اجتماعی و اخلاقی از این جانب، و ناسخ التواريخ حضرت زینب علیها السلام.
وصیت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم رفتار نموده. چنان چه روزی نظر آن حضرت بر اولاد علی و جعفر علیهما السلام افتاد، فرمود:
«همانا دختران ما از آنِ پسران ما هستند و پسران ما به دختران ما اختصاص دارند».
و عبارت خبر در احکام شرعیّه بدین گونه است: «و نظر النّبي صلی اللّه علیه و آله و سلم يوماً الى اولاد علیّ و جعفر. فقال:
بَناتُنا لِبَنينا و بَنُونا لِبَناتِنا (1). و روزی چند از آن پس درِ خانه عبد اللّه گشوده و در ولیمهٔ تزویج، مردمان را اطعام می نمودند و بر فقرا و مساکین انفاق می کردند.
و چون امیر المؤمنین علیه السلام عُلیا مکرّمه، زینب، را به خانهٔ عبد اللّه [روانه کرد] از برای دیدار آن مکرّمه به خانۀ عبد اللّه در آمد و با جناب زینب و عبد اللّه ملاطفت بسیار نمود و در حقّ ایشان دعا فرمود. و از آن پس هم به واسطهٔ شفقتی که به فرزندان جعفر و علاقهٔ خاطری که به جناب امّ کلثوم [و] زینب داشت همان نحو که با حسین علیه السلام سلوک می فرمود، با عبد اللّه منظور می داشت. «كان علیه السلام ليلة عند الحسن، و ليلة عند الحسین، و ليلة عند امّ کلثوم و زينب علیها السلام» .
چنان چه از خبر شهادت آن حضرت مستفاد می شود و در وقت هجرت به کوفه، زمانی که خلافت ظاهریّه نیز بر آن حضرت قرار گرفت، آن ها را با خود به کوفه انتقال داد.
و جلالت عُلیا مکرمّه، زینب علیها السلام به حدّی بود که معظّمات و محترمات کوفه و عراق به ملاقاتش افتخار و به آستانش تقرّب می ورزیدند.
1) بحار الأنوار، ج 42، ص 92 و ج 103 ص 372؛ وسائل الشيعة ج 4، ص 49؛ من لا یحضره الفقيه، ج 2، ص 249
و جناب عبد اللّه در تمامت جنگ ها و غزوات در موکب همایون علوی حاضر (1)تا آن گاه که امیر المؤمنین علیه السلام را در کوفه در محراب عبادت ضربت زدند و بدان ضربت به درجهٔ رفیعهٔ شهادت رسید و امامت و خلافت منتقل به حضرت مجتبی علیه السلام گردید و حضرتش نخست با معاویه بنای جنگ را گذاشت و بالاخره بر حسب مصلحت با معاویه صلح نمود. و در سنهٔ چهل هجری به مدینۀ طیبه مراجعت فرمود و اهل بیت خود را که هم عُلیا مکرّمه، زینب علیها السلام در میان آن ها بود، به مدینه برگردانید.
پس از آن، محترمات خاندان عصمت و طهارت در حرم پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم بودند تا آن زمان که حضرت مجتبی علیه السلام را زهر چشانیدند و بدان زهر شهید گردید. و استقرّ الامر على الحسین علیه السلام ؛ حضرتش نیز عهد حضرت مجتبی علیه السلام را با معاویه استوار داشته، آغاز مخالفت و محاربت نفرمود و در این وقت که سیادت و ریاست بنی هاشم به حضرت سيّد الشّهداء، ارواح العالمين له الفداء، منتهی شد، آن حضرت کمال محبّت و شفقت نسبت به خواهر و عبد اللّه جعفر را داشته [است].
و در تعداد اولاد عبد اللّه جعفر از حضرت عقیلهٔ خدر رسالت، مورّخین اختلافی نموده. آن چه به نظر درست آید، چنان چه ابن جوزی و بعض دیگر نگاشته، آن مخدّره را چهار پسر و یک دختر بوده [است]:
علی و عون الاکبر و محمّد و عبّاس و ام كلثوم.
امّا عون و محمّد در کربلا شهید شده، چنان چه شرح آن ها را متعرض خواهیم شد.
در بحار الأنوار و دیگر کتب مسطور است: امّ کلثوم، دختر جناب زینب که در تمامت صفات کمال از حسن و جمال و عقل و ذکاء عدیل و نظیر نداشت، در ایّام حضرت سیّد الشّهداء به حدّ رشد رسید.
1) زینب الکبری، 76
معاوية بن ابی سفیان که در مکر و غدر فرید بوده، برای استحکام خلافت یزید چنان تدبیری به خاطرش رسید با بنی هاشم وصلت نموده تا شاید آن مناکحت به مصالحت انجامد. لذا به مروان که عامل او در حجاز بود، چنین نگاشت که امّ کلثوم، دختر عبد اللّه بن جعفر را برای یزید خطبه نماید.
پس مروان به خدمت عبد اللّه جعفر در آمد و درخواست معاویه را معروض داشت. عبد اللّه بدو فرمود:
«اختیار امّ کلثوم با من نیست. امر او وا گذار به سیّد و سرور بنی هاشم، حسین علیه السلام (1)[است] چه قطع نظر از سیادت او بر ما، خالِ امّ کلثوم به شمار آید».
پس مروان به حضور خامس آل عبا مشرف شده و او را از خواستگاری معاویه مطلع ساخت. آن حضرت فرمود: «در این باب با خدای تعالی استخارت نمایم». و در حقّ امّ كلثوم دعای خیر فرمود.
آن گاه که مردم در مسجد رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم جمع شده، مروان با جمعی از بزرگان داخل مسجد شده و به خدمت خامس آل عبا مشرف شده و در حضرتش نشسته.
آن گاه مروان به تکلّم در آمده و گفت:
«معاویه مرا بدان امر نموده تا امّ کلثوم را برای یزید خطبه نمایم و صداق و مهریۀ او را هر قدر پدر او معیّن فرماید: با صلح و دوستی بین بنی هاشم و بنی امیّه و ادای دین عبد اللّه !
1) در پاره ای منابع این داستان به امام حسن علیه السلام نسبت داده شده است از جمله ر.ک: بحار الأنوار، ج44، ص 110 - 1194؛ حياة الامام الحسن علیه السلام، ج 2، ص 296 به نقل از مقتل الحسین خوارزمی، ج 1، ص 124
و می دانم من، یزید بن معاویه کفوی است بی نظیر، و می دانم آنان که در خویشاوندی یزید با شما غبطه خواهند برد، بیش ترند از آنان که به یزید غبطه می برند در خویشاوندی شما.
و یزید کسی است که ابر به دیدار او استسقا می کند!»
و این کلمه در زبان عرب در نهایت تمجید و تبجیل استعمال شود.
چون سخن مروان بدین جا رسید، ساکت شده و امام حسین علیه السلام آغاز سخن کرد و پس از ستایش یزدان و ادای خطبه فرمود:
«این که گفتی: صداق امّ کلثوم را پدرش معیّن نماید! ما از آن چه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم در صداق زنان و دختران خود سنّت کرده بیرون نشویم.
و این که گفتی: دیون عبد اللّه را چندان که باشد ادا می نمایید. کدام وقت بود زنان ما دیون پدران خود را ادا کنند؟
و این که گفتی: این خویشاوندی سبب صلح و سلم میان بنی هاشم و بنی امیّه شود؛ ما از برای خدا با شما در طریق عداوتیم و برای دنیا با شما صلح نمی جوییم.
و این که گفتی: در خویشاوندی یزید سود ما را است و زیاده از یزید نزد مردم مغبوط می شویم از یزید.
پس بدان، آنان که به ما غبطه برند، اهل جهل ند و آنان بدو غبطه برند، اهل عقل ند.
و اما این که گفتی: سحاب به دیدار یزید استسقا می کند؛ همانا این مقام جز برای رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم نباشد».
بدین کلمه اشارت می فرماید به شعر ابی طالب علیه السلام در مدح پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم:
و أبيضَ يُسْتَسقَى الغَمامُ بوَجهِهِ *** ثِمالُ اليَتامى عِصمةٌ للأراملِ (1)
این شعر و داستانش در این منابع آمده است: تاریخ الخمیس، ج 1، ص 287؛ اعیان الشیعة، ج 39، ص 126، الغدیر، ج 7، ص 345 - 346 به نقل از الدُّرةُ الغرّاء فى شعر شيخ البطحاء، ص 33 .و نیز ر.ک: المواهب اللدنية، ج 1 ص 48 ، الخصایص الکبری، ج 1 ص 86 و 124، السيرة الحلبية، ج 1 ص 125، السيرة النبوية زيني دحلان، ج 1 ص 87 و ابو طالب مظلوم تاریخ.
پس از آن فرمود:
«گواه باشید تمامت مردم! امّ کلثوم، دختر عبد اللّه بن جعفر را کابین بستم به پسر عمّ او، قاسم بن محمّد بن جعفر، و مهر او را مهر سنّت قرار دادم و بخشیدم بدو یکی از زمین های خودم را که واردات آن در سال، هشت هزار دینار به شمار آید. و این وجه، کفایت معیشت آن ها را می نماید به خواست خدا».
پس از آن مروان، متغیّر گردید و گفت:
«بنی هاشم با ما از در غدر بیرون شدند و بجز عداوت و دشمنی قبول ننمودند».
پس امام حسین علیه السلام او را به خاطر آورد از قصۀ خطبه نمودن امام حسن علیه السلام عایشه را، و غَدَر مروان و آن چنین بوده که حضرت امام حسن علیه السلام خواستگار عایشه دختر عثمان گردید و مروان او را به عقد عبد اللّه بن زبیر بن زبیر در آورد.
1) رو سفیدی که ابر از روی او پر آب می گردد، پناه گاه یتیمان و نگاهبانان بیوه زنان است.
مکشوف باد این قصّه را به کیفیّات متعدّده و عبارات مختلفه در کتب ثبت نموده (1)و این ترجمه که ذکر شد، فی الجمله اختلافی دارد با کیفیّتی که در بحار الأنوار ثبت شده [است].
بالجمله، به اصل مطلب دوم، عُلیا مخدّره، زینب، در مدینه با عبد اللّه جعفر در خدمت گذاری حاضر و در هر حال مراعات بزرگواری آن حضرت را منظور و مشمول مراحم حسینیّه بوده تا سنهٔ شصت هجری که معاویه به دَرَک واصل و عبید دنیا، با یزید عنید بیعت نموده و آن ملعون، تمام اوقات را صرف ملاهی و مناهی و در مقام استحکام سلطنت خود به والی مدینه نوشته تا بیعت از حسین علیه السلام گرفته! به شرحی که در کتب تواریخ مسطور است.
آن حضرت مجبوراً از حرم خدا ارادۀ حرکت را نموده، عُلیا مخدّره، عقیله، چون از عزم برادر مطّلع [شد] خیلی مضطرب گردید مبادا عبد اللّه [بن] جعفر او را از مصاحبت برادر باز دارد. به نزد آن جناب آمد، شروع نمود به گریستن، عبد اللّه را به واسطۀ کمالات و مقامات آن مخدّره، علاقه خاصّی به آن محترمه بوده، گفت:
«يا بنت المرتضى»! تو را چه می شود، لا ایک اللّه لک عیناً» فرمود:
«یا بن العمّ! اینک برادرم عازم عراق گردیده، و حضرتت محبّت مرا نسبت به وی می دانی و من چنانم که آنی بی او زندگانی نتوانم نمود؛ و از آن جایی که زنان، بدون رخصت مردان حرکتی نتوانند نمود و گام از گام نتوانند برداشت، اینک برای رخصت به نزد حضرتت آمده ام. اگر رخصت نفرمایی نروم، و لکن دانسته باش که بعد از رفتن برادر، زنده نخواهم ماند».
1) ر.ک: وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج 4، ص 1151؛ زینب الکبری، ص 129؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 120؛ کامل، ج 3، ص 114؛ تاریخ المدینه سمهودی، ج 3، ص 263؛ مناقب، ج 2، ص 171.
عبد اللّه، نظری به جانب آن مخدّره نمود، دید چنان منقلب است [که] اگر در مقام منع باشد، گفتن لا و بیرون آمدن روح آن مظلومه مقارن خواهد بود. اشک از چشم های عبد اللّه جاری شد. گفت: «یا بنت المرتضی و یا عقیله بنی هاشم! این انقلاب برای چه؟ به هر نحو خواهش حضرتت باشد چنان نما».
آن مظلومه شاد و مسرور گردید. برخاست به خانه برادر رفت و به اتفاق برادر حرکت فرمود.
وجود اقدس حسینی چنان احتراماتی برای آن مخدّره منظور داشتی که برای دیگری از مخدّرات چنان ننمودی. شاهد بر آن روایتی است که در اسرار الشهاده و دیگر کتب در ذیل حرکت موکب همایون حسین علیه السلام رقم رفته [است]. چنان چه راوی گفت: «قریب به چهل محمل دیدم با پوشش گران بها مزین و امام حسین علیه السلام بفرمود تا بنی هاشم، محارم خود را سوار نمایند. در آن حال که نگران آن حشمت و جلال بودم، به نا گاه از سرای حسینی علیه السلام جوانی بلند بالا، خالی بر روی او و صورت تابنده چون ماه داشت بیرون شد و همی فرمود: ای بنی هاشم! از من دور شوید.
آن گاه دو زن از سرای بیرون آمدند و از نهایت عفّت دامن کشان بودند و کنیز کان اطراف ایشان را فرو گرفته و آن جوان محملی حاضر ساخته و یک یک را زانو بگرفته و وجود اقدس حسینی، زینب علیها السلام را سوار نمود. پس از این که آن دو زن سوار شدند، از یکی پرسیدم ایشان کیان باشند؟ گفت: یکی زینب و دیگری امّ کلثوم، دختران امیر المؤمنین علیه السلام، و این جوان ماه بنی هاشم، عباس بن امیر المؤمنین علیه السلام باشد» (1)الخبر.
به همین عزّت در خدمت برادر حرکت نموده، چون به منزل «خُزیمیّه» رسیدند و یک شبانه روز در آن جا اقامت کردند، صبح گاه زینب علیها السلام در خدمت برادر شد و عرض کرد: تو را خبر دهم به کلامی که دوش شنیدم؟ فرمود: چه شنیدی؟ عرض کرد: نیمۀ شب به
1) اسرار الشهادة.
حاجتی بیرون شدم، شنیدم هاتفی این اشعار را انشاد همی کرد:
ألا يا عَينُ فَاحْتَفِلِي بِجُهْدِ *** وَ مَن يَبكي عَلَى الشُّهَدَاءِ بَعْدِي
عَلى قومِ تَسُوقُهُم الْمَنايا *** بِمِقدارٍ إلى إنجازِ وَعدٍ
و از معنی این ابیات که بر ورود بلیّات و وفود منیّات و مقامات شهادت و ادراک رنج و زحمت حدیث می کند، معلوم است در این مقام اشارت با کیست.
فقال لها الحسين علیه السلام :
یَا أُخْتَاهْ كُلُّ الَّذِی قُضِیَ فَهُوَ كَائِنٌ (1)
بالجمله، این مکرّمه به همین کیفیّت در خدمت برادر زیست می کرد. چون چند میل راه از مکّه پیمودند، و به منزل «تنعیم» فرود شدند، عبد اللّه بن جعفر پسر های خود، عون و محمّد را به ملازمت رکاب مستطابش روان داشت و بدین گونه در خدمتش مکتوبی نگاشت:
«امّا بعد فأنّى أسألك باللّه لمّا انصرفت حين تنظره فی کتابی هذا، فأنّى مشفق عليك من هذا الوجه الّذي توجّهت له ان يكون فيه هلاكك، و استيصال اهل بيتك، و ان هلكت اليوم طفى نور الارض فانك علم المهتدين و رجاء المؤمنين و لا تعجل في السّير فأنّى فى اثر كتابى» (2)
1) اسرار الشهاده، ص 249، «آگاه باش ای دیده! پس اشک خود را با کوشش من جمع نما و پر کن، پس کیست که بر شهدای بعد از من گریه نماید؟ بر آن دسته ای که مرگ آنان را به پیش می راند به اندازه ای [که] به سوی وعدۀ حتمی من. و امام علیه السلام فرمود: خواهرم! آن چه حتمی شده و مقدر گشته به وقوع خواهد پیوست». مقتل خوارزمی، ج 1، ص 225؛ بحار الأنوار، ج44، ص 372؛ مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 97. ر.ک: تنقیح المقال، ج 2 ص 331
2) اما بعد، پس تو را به خدا سوگند، چون نامه مرا گشودی و در آن نگریستی، از این سفر باز گرد، زیرا براستی من از این راهی که پیش گرفته ای نگرانم و می ترسم که در آن نابودی تو و پریشانی خاندانت نهفته باشد. برای این که امروز تو از میان بروی و روشنایی زمین به خاموشی می گردید، چون تو چراغ فروزان راه یافتگان و امید دل مؤمنان هستی، بنابر این در این راه که برگزیده ای شتاب مکن، بی تردید در پس این نامه، من به حضور تو خواهم رسید.
عبد اللّه بن جعفر بعد از ارسال این وسیله، به نزد عمرو بن سعید (1)آمد و گفت: به حضرت حسین علیه السلام مکتوبی فرست و خطّ امانی انفاذ دار و خواستار شو تا به مکّه مراجعت فرماید.
عمرو بن سعید این مکتوب بنوشت و در صحبت برادرش، یحیی روان داشت. عبد اللّه [بن] جعفر نیز به اتفاق یحیی به [نزد] حضرت سیّد الشّهدا بیامد. نامۀ عمرو بن سعید را بدادند (2)و در مراجعت آن حضرت، فراوان الحاح ورزیدند.
در پاسخ ایشان فرمود: رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم مرا در خواب نمودار شد و مرا به کاری فرمان داد. بی فرمانی رسول خدا را نتوانم نمودن پس گفتند: چه فرمان نموده؟ فرمود: با هیچ کس نگویم چندان که زنده باشم، تا آن گاه که خدای را ملاقات نمایم. (3)
چون عبد اللّه [بن] جعفر این را بشنید و دانست باز نخواهد شد، پسر های خود عون و محمد را بخواست و ایشان را وصیّت فرمود تا از ملازمت رکاب آن حضرت باز نایستند و در راه او از جان بازی دریغ ننمایند (4)و به اتفاق یحیی بن سعید به مکّه مراجعت نمود.
مکشوف باد! شخصی چون عبد اللّه [بن] جعفر با آن جلالت و نبالت، که فی الجمله به مقاماتش اشاره رفت، و با آن ارادت او به حضرت، نتوان گفت بدون امر حضرت سیّد الشّهدا از نصرت آن حضرت تخلّف جسته [است].
بنابراین، محتمل است، آن حضرت برای حفظ بقیۀ بنی هاشم که در مكّه و مدینه
بوده [اند]، آن حضرت را امر به اقامت و نهی از متابعت فرموده [است]. چرا که یزید را چنان شقاوت بوده که راضی نبوده که یک نفر از اولاد هاشم در زمین باشد. و چون عبد اللّه [بن] جعفر به واسطهٔ فضایل و مفاخر و وجود و سخایش مقبول عند الکل بوده و او را نفوذ كلمه، حفظاً لبنی هاشم، او را از متابعت نهی فرموده. چنان چه رسول خدای در غزوهٔ تبوک، علی علیه السلام را در مدینه به جای گذاشت و این وجه در نظر آن حضرت بود تا به واسطۀ وجود او اهل مدینه از شرّ منافقین، سالم بمانند. و این وجه بعید نباشد.
چنان چه مؤیّد همین مطلب است که دو فرزند چون دو جان شیرین را فدا نمود. آیا متصوّر است کسی که دو فرزند خود را دریغ ننماید، از جان خود دریغ نماید. و هم تأیید همین معنی نماید خبری که مسطور است؛ چون خبر شهادت اولاد عبد اللّه را در مدینه با پدر بزرگوار بگذاشتند، عبد اللّه گفت: «انّا للّه و انّا اليه راجعون».
عبد اللّه را غلامی بود، ابو السّلاسل کنیت داشت. چون خبر مولی زادگان خود را بشنید، گفت: هذا ما لَقينا مِنَ الحُسِين بن عليّ .
چون عبد اللِه این کلمات را بشنید، سخت بر آشفت و سر و دهان ابو السلاسل (1)را با نعل بکوفت و از آن پس فرمود:
«يا بن اللّخنا (2)! أللحُسين تَقُولُ هذا و اللّهِ لَو شَهِدْتُه لأجبتُ أنْ لا افارقَه حتّى أقتل معه وَ اللّهِ انّه لمما يسخى بنفسي عنهما و يغرّى عن المُصاب بِهما انهّما اصيبا مع أخى و ابن عمّى مواسين له صابرين مَعه» (3)
ارشاد مفید، ص 248، تاریخ الامم و الملوک، ج 3، جزء 6، ص 268، بحار الأنوار، ج 45، ص123، الكامل فی التاریخ، ج 4، ص 89؛ الدرجات الرفيعة، ص175؛ زینب کبری، ص 94؛ خوارزمی، ج 1، ص 122.
1) ضبط کشف الغمه، ص 194؛ و بعضی منابع، أبو اللسلاس ثبت کرده اند، مقتل مقرم، ص 237
2) مفهوم دشنام و سبّ را دارد
3) آیا دربارۀ حسین علیه السلام چنین سخن گویی؟ به خدا قسم که اگر در حضرتش حضور داشتم دوست داشتم که هرگز از او جدا نگردم تا با او به شهادت برسم. و اللّه که از سویدای دل، شهادت فرزندان را نا خوشایند نمی دانم و تحمل داغ آنان برای من آسان است چرا که در رکاب برادر و پسر عمم به شهادت رسیدند.
و از این کلمات او معلوم می شود طالب شهادت بوده. و بالجمله، چون سیر در احوالات و مقامات او می نماییم، همین وجه به نظر قوّت می گیرد.
و بالجمله، علیا حضرت، زینب با برادر خود با این که می دانست در این سفر چه بلا ها باشد با کمال سرور و انبساط حرکت فرموده:
هوای کعبه چنان می کشاندم به حجاز *** که خار های مغیلان حریر می ماند
و از محلّ امن و امان بیرون شده و چون ابن عبّاس اصرار به عدم حرکت مولی نمود و استدعایش مقرون به اجابت نشد، عرض کرد: چون برای کشته شدن می روی، این زنان و دختران را چرا با خود کوچ می دهی؟ علیا مکرّمه صدای ابن عبّاس را شنید، متغیّر شد. فرمود:
يَا بْنَ عَبّاسِ! تُشيرُ عَلَى شَيْخِنَا وَسَيّدِنَا أَنْ يَخْلِفُنا هيهُنا وَ يَمْضى وَحْدَهُ؟ لا و اللّه بل نَحْيِي مَعَهُ وَ نَمُوتُ مَعَهُ، وَ هَلْ أبْقَى الزَّمانُ لَنا غَيْرَهُ؟ (1) به همین ترتیب در حضور برادر - تا وارد زمین بلائین، کربلا شده - ببود. و در اغلب منازل، آن مخدّره را قضایا و سوانحی است. تفصیل آن ها در کتب تواریخ مسطور است.
و در کربلا در محبّت برادر چه بلا ها متحمل شد که اگر عشری از اعشار آن ها بر اذیال جبال راسیات گذاشتند، چون سیل از جای خود حرکت نمودی! چنان چه تفاصیل در کتب مقاتل است؛ از آن جمله دو طفل خود را با کمال سرور، خود لباس حرب بر آن ها پوشانیده و آن ها را به حضور باهر النور برادر آورد و تقدیم نمود و آن ها را امر به جهاد با کفّار فرمود.
نخست محمّد بن عبد اللّه [بن] جعفر آهنگ مقاتلت فرمود و این ارجوزه قرائت نمود:
1) زينب کبری، ص 94، خوارزمی ج 1 ص 122
نَشْكُوا (1)إِلى اللّهِ مِنَ العُدْوانِ *** قِتال قومٍ في الورى عُميان (2)
قَد تَركوا مَعالِمَ القُرآنِ *** و مُحكَمَ التَنزيلِ و التّبْيَانِ
وَ أَظْهَرُوا الكُفْرَ مَعَ الطُّغيان (3)
و خویشتن را در میان اعدا افکنده، ده تن از ایشان را با تیر و شمشیر روانۀ دار البوار ساخت. آن گاه به دست «عامر بن نهشل التمیمی» درجه شهادت یافت.
آن گاه برادرش، عون بن عبد اللّه (4)آغاز جدال نمود و این رجز بخواند:
إِنْ تُنكرونى فَانَا بْنُ جَعْفَرٍ *** شَهِيدُ صِدْقٍ فِي الْجِنانِ الازهر
يَطيرُ فيها بِجِناحٍ أَخْضَرٍ *** کَفی بِهَذَا شَرَفاً فِي الْمَحْشَرِ (5)
«اگر مرا نمی شناسید من فرزند جعفر هستم که از سر صدق به شهادت رسید و در بهشت نورانی است. و پرواز می کند با بال های سبز. برای من از حیث شرافت در محشر همین کافی است».
آن گاه به جنگ در آمد. سه تن سواره و هشت تن پیاده از مرکب حیات فرود آورد. آن وقت به دست «عبد اللّه بن بطة الطائی» (6)و به روایتی به دست «عبد اللّه بن النبهانى» - لعنه اللّه - شهید گشت.
1) در ابصار العین و مناقب: «اشکوا» الخ.
2) در بعضی منابع: فعالُ قَوم في الرّدى عُميانِ.
3) به خداوند شکایت می کنیم از دشمنی دشمنان، قوم ستم گری که کورکورانه به جنگ با ما برخاسته اند. ترک کرده اند نشانه های قرآن را و ترک کردند قرآنی را که محکم و مبین است و آشکار کردند کفر و طغیان را».
4) عبد اللّه بن جعفر دو فرزند به نام عون دارد. (عون الأكبر ، عون الأصغر) بحث است که مادر کدام یک زینب علیها السلام بوده و کدام یک از این دو در کربلا به شهادت رسیده. گروهی مادر عون اکبر شهید را زینب علیها السلام می دانند از جمله: مقاتل الطالبيين، ص 91، نفس المهموم، ص 317، ابصار العین، ص 39، لواعج الأشجان ص 174، قمقام، ج 2 ص 426. مؤلف این نظر را تأیید کرده است.
5) وسيلة الدارين في انصار الحسین علیه السلام، ص241؛ المناقب، ج 4، ص 109؛ نفس المهموم، ص 317؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 34؛ ارشاد، ج 2، ص111.
6) بحار الأنوار، ج 45، ص 34؛ ارشاد، ج 2، ص 111
و از کمال مقامات حضرت عقیله است که ابداً در مراثی خود اسمی از دو پارۀ تن خود نبرده و هم در محبّت برادر، تحمل اسیری و ذلّت از کربلا تا کوفه [را] متحمّل گردیده [است].
مصیبات کوفه آن مخدّره را نتوان کم شمرد. چرا که در همین کوفه، آن مخدّره را چنان عزّت و احتشام بوده، مخدّرات اعاظم و اعیان آن از روی تشرّف به خدمت آن محترمه چه بسا برای آن ها میسر نمی شد. اکنون با چه حالت ذلّت و خواری وارد آن [شهر] شده! برای شخص با شرف، مصیبتی صعب تر از آن ذلّت بعد عزّت نباشد.
آن چه معلوم می شود از اخبار و تواریخ در کیفیّت حرکت اهل بیت طاهرین، به این نحو بوده: روز عاشورا پس از نهب خیام (1)، ابن سعد - عليه اللّعنه - امر به دفن کشتگان خود نموده و در عصر آن روز یا روز بعد اهل بیت علیهم الاسلام را حرکت داده و سر ها را به رؤسای طوایف و عشایر قسمت نموده. و او را در این تقسیم، خیال آن بوده هر گاه در بین راه کسی بخواهد خون خواهی آل محمّد علیهم الاسلام و نصرت اولاد پیغمبر نماید، چون بنگرد تمام عشایر در این عمل می شوم شریک بوده، از ترس خود جنبش ننماید.
و سر حضرت سيّد الشّهدا را به خولی - لعنة اللّه علیه - سپرده؛ وجه آن را بعض اهل تحقیق گفتند: بین ابن سعد و خولی اصبحی، نقاری بود و آن ملعون به این وسیله با خولی صلح نموده و سر آن حضرت را مال المصالحه قرار داده [است].
مع القصّه، اهل بیت را حرکت داده، شام گاهی بود پشت دروازهٔ کوفه رسیدند و در بیرون شهر کوفه محلّی بود و در آن جا زنی بود مستوره، در خانۀ خویش بر سجّاده نشسته. در حضرت پروردگار به راز و نیاز مشغول و از قضیّۀ غائلۀ کربلا و شهادت حضرت سیّد الشّهدا بی خبر، نا گاه غوغایی عظیم و آشوبی بزرگ به گوش او رسید. آن عفیفه در چادر عفّت، بیرون تاخت و بر فراز بام بر آمد و نگران شد.
سپاهی فوج فوج و هم راه آن ها سر هایی نورانی بر فراز نیزه ها و گروهی اسیر و
1) مناقب : ج 4، ص 112؛ ارشاد، ص 226؛ بحار الأنوار: ج 45، ص 58
دست گیر و زن های بی معجر داخل محمل های بی رو پوش و از خجالت تماشاییان سر به زیر افکنده، و در مقدّم آن ها زنی بلند بالا و طفلی در آغوش با حالتی پریشان. بر آن طفل نگران و گریان و آن طفل از آن زن، آب طلب می نمود و بی تابی می کرد. آن زن به واسطهٔ فقدان آب از خجالت چهره زرد.
آن زن از مشاهدۀ این حال به ملال اندر شد و با نهایت بی تابی از آن زن عفیفه سؤال نمود: شما از کدام جماعت اسیران باشید؟ آن زن سر بلند کرد فرمود: «ما از اسیران آل محمّدیم و اولاد آن حضرتیم» (1).
آن زن چون بشنید، بر چهرۀ خود طپانچه زد و گفت: ای زن قد خمیده! بگو ببینم چه نام داری؟ همانا با دختر شاه ولایت شباهت داری، و این سر نورانی که در مقدّم سر ها است، سرِ که باشد؟! عُلیا مکرّمه سر بلند نمود و به آن زن فرمود: «از ما چه پرسی؟ من زینب و این سر، سر شاه شهیدان، برادرم حسین باشد».
آن زن پس از مکالماتی با آن مظلومه به تعجیل داخل خانه اندر شد. آن چه چادر و معجر و لباس در خانه داشت، آن ها را بیاورد و به اسرا بداد (2). مع القصه.
به همین کیفیّت آن ها را روز بعد داخل شهر کوفه [کردند]. و اهل کوفه به تماشا بیرون شده و در آن حال، امّ حبیبه به ملاقات آن ها آمده. چنان چه تفصیل [آن] در کتب مقرّر است، چون اهل کوفه آن ذلّت و خواری را بنگریستند، به آن ها ترحّم نموده نان و جوز و خرما به اطفال می دادند و امّ کلثوم آن ها را از دهن اطفال بیرون می نمود و به دور می انداخت، و می فرمود: «صدقه بر ما آل محمد حرام باشد!» (3).
این امّ کلثوم می تواند، حضرت عقیله بوده و در این جا به کنیۀ او تعبیر شده. چرا که آن
مظلومه در هر حال مراقب اطفال بوده و چون حال اطفال به آن اضطرار نرسیده بود که صدقه و این ارجاس بر آن ها حلال شود، لذا آن دریای غیرت راضی نمی شد اطفال برادر از آن ها تناول نمایند؛ با این که خود آن ها واسطهٔ در ایصال روزی خلایق [بوده اند].
بالجمله، در آن حال مشغول امر به معروف و نهی از منکر بود و می فرمود: غُضُّوا أَبصارَکُم عنّا (1)پس آن گاه آن خطبهٔ غرّا را بخواند و عموم اهل کوفه را منقلب ساخت.
در آن حال که ابن زیاد پلید مسبوق شد از ورود اسرا بار عام داده و مجلس مملو از هر گونه اشخاص [شد]. امر نمود تا سر های شهدا و اهل بیت طاهرات را وارد مجلس خود نموده. چون اسیران را داخل مجلس [کردند]، آن مظلومه عقیله خدر رسالت، متنكّره در آمد و در کناری نشست و کنیزکان در اطرافش در آمده و آن حضرت را محفوف داشتند.
این رؤیت بر ابن زیاد سخت آمد و گفت: مَنْ هذِهِ الْمُتَنَكَّرَه؟ احدی او را جواب نداد. تا کرّت (دفعه) سوم بعض از خدم گفتند: همانا زینب، دختر علیّ بن ابی طالب علیه السلام است. ابن زیاد به آن مکرّمه رو نمود و گفت:
« اَلحَمدُ للّه الّذى فضَحَكُمْ وَ أَكْذَبَ أَحدُوثَتَكُم» (2)
حضرت زینب علیها السلام فرمود:
الْحَمْدُ للّهِ الَّذى أَكرَمنا بِنَبيّه محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلم و طهّرنا من الرّجس تطهيراً إِنما يَفْتَضِحُ الفاسِقُ و يَكذِبُ الفاجِرُ وَ هُوَ غَيْرُنا (3)
1) چشمان خود را از ما بپوشید
2) «سپاس خدایی را که شما را رسوا کرده و کشت و آنچه آورده بودید را تکذیب کرد ابن نما، ص،364 مقتل مقرم، ص 202 ،ارشاد، ص 243؛ تذكرة الخواص، ص258؛ و 259 چاپ نجف؛ وقعة الطف، ص262
3) سپاس مخصوص آن خدایی است که ما را به وسیله پیامبرش کرامت بخشید و از پلیدی پاک گردانید، جز این نیست که شخص فاسق رسوا و شخص فاجر دروغ گو می باشد و آن شخص غیر از ماست». ارشاد شیخ مفید، 244، تاریخ طبری، ج 6، ص 263
ابن زیاد حیا ننموده در مقام شماتت گفت:
« كَيفَ رَأَيْتِ صُنعَ اللّه باخيك الحسين؟».
آن مظلومه فرمود:
ما رَأَيتُ الاّ جميلاً هؤلاء قَومٌ كَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمُ القَتلَ فَبَرَزوا الى مضاجِعِهِم وَ سَيَجْمَعُ اللّهُ بَينَكَ و بَيْنَهُمْ و تَتَحَاجُون و تتخاصمون عنده، و ان لک یابن زياد موقفاً فاستعد له جواباً و انّى لک به فانظر لمن الفلج یومئذ، تکلتک امّک يابن مرجانة (1) چون سخن آن مظلومه به اتمام رسید، ابن زیاد در خشم شد، به حدّی که ارادۀ قتل آن مظلومه را نمود؛ عمرو بن حُریث در آن مجلس بود، چون خیال او را بدانست به ابن زیاد گفت: زنی است و هیچ کس زن را به گفتار مؤاخذه ننماید. (2)
دیگر باره ابن زیاد به تکلّم در آمد و به آن مظلومه گفت:
«خدای شفای قلب مرا به قتل حسین طاغی و دیگر سر کشان و گناه کاران از اهل بیت تو بداد»
آن حضرت چون این سخن بشنید، بگریست و فرمود:
لَعَمْرى لَقَد قَتَلْتَ كَهلی و ابرزتَ أهلى وَ قَطَعْتَ فَرْعى وَ
1) «من غیر از خوبی و زیبایی از خدا چیزی ندیدم. خداوند برای ایشان شهادت را مقرر فرموده بود و آنان به خواب گاه ابدی خود شتافتند، اما دیری نمی پاید که خدا تو و ایشان را فرا می خواند، پس آن جاست که با تو به احتجاج و درگیری بپردازند و از خدا داد رسی خواهند آن روز نظر کن و بنگر چه کسی فلج خواهد بود. ای پسر مرجانه مادرت در عزایت بگرید»
2) الملهوف: 67
أَجْتَتَنْتَ أَصْلى فَإن كانَ هذا شِفائُكَ فَقَدِ اشْتَفَيْتَ (1).
ابن زیاد گفت: «این زن سَجّاعه ای است» (2)؛ یعنی سخن به سجع و قافیه بپردازد.
و در این جا از تفصیل مجلس ابن زیاد، به همین مقدار قناعت نموده، تتمه در کتب مقاتل است. (3)
اگر شخصی در احتجاجات آن مکرمه در مجلس ابن زیاد به دیده تأمّل بنگرد، تواند فهمید عاجز و قاصر است از فهم مراتب کمالیّه آن مخدّره. پس آن گاه ابن زیاد امر نمود تا اُسَرا را در خرابه قرب مسجد جامع جای دهند تا امر از یزید چه رسد.
و بعضی گفته اند: امر به حبس آن ها نموده و اگر در خرابه بوده اند کم تر از حبس نبوده؛ زیرا که غرض او در تعیین قرب مسجد جامع، این بوده:
اولاً: احدی به دیدن آن ها نرود. چرا که اگر در جای خلوتی بودند، ممکن بود خفیةً بعض دوستان، خود را به آن ها رسانند. ولی مسجد جامع در مرئی و مسمع عمومی [بود]؛ لذا احدی را از ترس ابن زیاد جرئت تشرّف خدمت آن ها نبوده [است].
و ثانیاً: چون خود به نماز جماعت [می رفت] و با چنان کوکبه که در خور امام علیه السلام و حق خانوادۀ محمّدی [بود]؛ تا به این حرکت، آن ها را شماتت [نموده] و صدمه رساند.
بالجمله، در آن خرابه ببودند و احدی به دیدن آن ها نرفتی، جز کنیزکان که آن ها زحمت اسیری را دیده بودند و از درد آن ها مسبوق بودند. صاحب درد را باشد اثر؛ چنان چه
1) «به جان خودم قسمک که بزرگ و سالار مرا کشتی و خاندان مرا از بین بردی و شاخسار مرا از بن در آوردی. اگر این جنایات موجب شفای قلب تو باشد، پس باید شفا یافته باشی!» لهوف، ص 68؛ المنتظم 5، ص 98؛ وقعة الطف، ص 262؛ ارشاد، ص 244 چاپ نجف. عبرات المصطفين فى مقتل الحسين علیه السلام، ج 2، ص 238
2) در طبری به جای سجاعه، شجاعة و شجاعاً آمده و نقل متن، مناسب تر و موافق تر با سیاق است.
3) حياة الامام الحسين علیه السلام، باقر شریف قرشی، ج 3، ص 343؛ وقعة الطف، ص 261
از کلام خود عقیله که در مقام اخبار است ظاهر می شود، فرمود:
عَلِيٍّ لَا يَدْخُلَنَّ عَلَی [عَلَيْنَا] عَرَبِيَّةٌ إِلَّا أُمُّ وَلَدٍ أَوْ مَمْلُوكَةٌ فَإِنَّهُنَّ سُبِينَ وَ قَدْ سُبِينَا (1)
بالجمله، آن مخدّرات طاهرات از روز دوازدهم یا سیزدهم محرّم در کوفه بودند تا چندان که قاصد ابن زیاد به دمشقِ شام رفته، و خبر به یزید عنید داده و آن ملعون با خواصّ خود مشورت نموده. همه یک رأی شده باید اسرا و رئوس شهدا به شام وارد شوند. آن گاه یزید به ابن زیاد بر نگاشت تا اسرا و رئوس شهدا و احمال و اثقال آن ها را با سرداری از سردار ها و جمعی از ابطال لشکر به طرف شام حرکت دهد و این لشکر باشند همراه آن ها، تا در بین راه زحمتی و فتنه ای بر پا نشود. آن گاه ابن زیاد سه روز تهیّه حرکت اسرا را دید و امر کرد جمعی از شجعان لشکر، پیاده و سواره، مکمّل و مسلح، به نا گاه اطراف خرابه را برگرفتند. اطفال و کودکان از همهمه و غوغا متوحش شده و به دامن بزرگان می آویختند و آن مردم بی باک، اهل بیت سیّد لولاک را چون کفّار حرکت داده! موافق بعض روایات روز هیجدهم صفر وارد کربلا شده تا روز بیستم از آن جا حرکت نموده چنان چه بعضی گفته اند ورود اهل بیت به کربلا، روز اربعین بین سفر شام بوده نه در مراجعت؛ زیرا که تا خبر دادن ابن زیاد یزید و جواب دادن او و حرکت کردن آن ها مدّتی طول کشد و رسیدن اهل بیت به شام و مراجعت آن ها با اقامۀ آن ها در آن
جا و نزول آن ها محتاج به زمان است و این مدّت سی و شش روز کفایت ننماید! اَلعِلْمُ عند اللّه.
در منازل بین راه و دیر راهب، آن ها را قضایا و سوانحی است. به جهت اشتهار و ثبت آن ها در کتب تواریخ و مقاتل، ما از ذکر در گذشتیم.
چون آن مردمِ شقاوت آیت، به چهار فرسنگی دمشق رسیدند، اهل بیت را فرود آوردند، بشارت به یزید فرستادند و زمان ورود به شهر را اجازت طلبیدند. آن پلید به
1) مقتل مقرّم، ص 394؛ طراز المذهب، 282.
ترتیبی که خود می خواست روزی را مشخص ساخت. پس اهل بیت علیهم السلام را سوار کرده به جانب شهر روان شدند و مردم شام با تمام ازدحام و احتشام و آلات لهو و لعب و خنده و سرور و فسق و فجور به دیدار اهل بیت رسالت و استقبال عساکرِ شقاوت مواثر می شتافتند. و با این حالت نا هنجار همی خواستند طعام به اطفال خردسال دهند. عقیلهٔ خدر رسالت که در هر حال امر به معروف و نهی از منکر نمودن شعار او بود، بدان ها می فرمود:
وَ يْحَكُمْ أَيُّهَا الْقَوْمُ الظَّالِمُونَ أَمَّا تَسْتَحْيُونَ مِنَ اللَّهِ الْعَظِيمِ وَ لا تَخافُونَ شمر را فرمود:
«لی إلیک حاجة».
آن خبیث عرض کرد: تو را چه حاجت است؟
«فقالت: اذ ادخلت بنا البلد فاحملنا فى درب قليل النظارة و تقدّم اليهم و قل ان يخرجوا هذه الرؤوس من بين المحامل و ينحوّها عنّا فقد حزينا من كثرة النظر الينا و نحن في هذه الحاله».
و لكن شمرِ شقاوت نهاد، بر خلاف مسئول آن حضرت روی نهاد و فرمان داد تا سر ها بر فراز نیزه ها در میان محمل ها حرکت دهند و اهل بیت پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم را به آن حالت در میان انجمن تماشاییان بدارند، تا به در دروازه به همین حالت ببردند. (1)منقول است از سهل، گفت: بدیدم مردم را از دروازه خیزران حرکت نمودند به بیرون، من هم در قفای آن ها روان شدم و هیجده سر نمودار و اسرا در عقب سر ها بالای مرکبان بی رو پوش! سر مبارک امام حسین علیه السلام به دست شمر ملعون و همی گفت:
1) تاريخ القرمانی، ص108؛ مقتل مقرم، ص 232 .
أنَا صَاحِبَ الرَّمحِ الطَّويلِ *** أَنَا صَاحِبَ الذينِ الأصيلِ
أنَا قَتَلْتُ ابْن سيّد الوصيين *** و أتيتَ رأسه الى یزید امیر المؤمنین (1)
جناب زینب امّ كلثوم علیها السلام همی فرمود:
كَذِبْتَ يا لَعينُ ابْنُ اللَّعينِ اَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظّالِمينَ يا وَيْلَكَ تَفْتَخِرُ عَلَى يَزِيدَ الْمَلْعُونُ ابْنُ الْمَلْعُونُ بِقَتْلِ مَنْ ناغاهُ جَبْرَئيلَ وَ ميکائيلَ وَ مَنِ اسْمُهُ مَكْتُوبٌ عَلَى سُرادِقِ عَرْشِ رَبِّ الْعالَمينَ وَ مَنْ خَتَمَ اللّهُ بِجَدِّهِ الْمُرْسَلينَ وَ قَمَعَ بِاَبيهِ الْمُشْرکينَ ؟ فَمِنْ اَيْنَ مِثلُ جَدِّي مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفى وَ اَبي عَلِيِّ الْمُرْتَضى وَ اُمِّي فاطِمَةُ الزَّهْراءِ صَلَوَاتُ اللَّهِ وَ سَلَامُهُ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ (2). آن وقت «خولی» ملعون روی به آن مخدّره گفت: از سجاعت ناگزیری. با این که سجّاع دختر سجّاعی! پس اهل بیت را بیاوردند تا در پیش گاه مسجد جامع محلّ توقف اسیران و سبایا باز داشتند.
به روایت شعبی، سر مبارک حضرت عبّاس را بر فراز نیزهٔ، بس طویل بر آورده و «ثعلبة
1) «منم صاحب نیزۀ بلند و صاحب دین اصیل و ناب، من فرزند سیّد اوصیا را به قتل رساندم و سرش را برای امیر المؤمنین یزید آوردم».
2) «دروغ گفتی ای ملعون فرزند ملعون! آگاه باش که لعنت خدا بر گروه ظالم است. وای بر تو! آیا برای خوشایندی یزید ملعون فرزند ملعون، به کشتن کسی که جبرییل و میکاییل گاهواره جنبان و هم صحبت اویند، کسی که نامش بر سرا پرده های عرش الهی نوشته شده، افتخار و مباهات می کنی؟ و کسی که خداوند با جد او پیامبران مرسل را ختم کرده و به وسیله پدرش مشرکان را ریشه کن نمود، پس کجا است مانند جد من محمّد مصطفى صلی اللّه علیه و آله و سلم و پدرم علی مرتضی علیه السلام و مادرم فاطمۀ زهرا علیها السلام». دمعة الساكبة، ص 332
بن مرّة الکلبی» حامل رمح بود و این شعر را انشاد همی کرد:
انا صاحب الرمح الطويل الذي به *** اصول على الاعدام في حومة الحرب
طعنت به آل النبي محمد صلی اللّه علیه و اله و سلم *** لأنّ بقلبي منهم اعظم الكرب
امّ كلثوم علیها السلام با آن ملعون فرمود:
«آیا به قتل آل محمّد صلی اللّه علیه و اله و سلم افتخار می جویی؟!
پس بر تو باد لعنت خدای».
آن ملعون قصد آزار آن مخدّره را نمود؛ ولی از نکوهش مردمان بترسید.
مع القصّه، آل اللّه را صبح گاه وارد شام نموده و در آن ازدحام، سر کوچه ها و بازار ها و در محلّۀ یهود بگردانیدند، تا نزدیک غروب آفتاب در سرای یزید رسیدند و آن وقت ممکن نبود ایشان را بر وی در آورند، لاجرم اسرا را در خرابه مسکن دادند. چنان خرابه [ای] که: «لا يكفيهن من حرّ ولا يقيهن من بردٍ حتی انقشر وجوهنّ». و قضایای ورود شام آن ها تا به دخول در مجلس یزید بسیار است. ثبت آن ها در کتب مفصّله است. و گفته اند: در ورود اهل بیت به شام، یزید در جَیرُون نزهتگاه دمشق به عیش و سرور، اوقات خود را صرف می نموده، چون سر ها را بدید، این شعرها را قرائت نمود:
لَمّا بَدَت تِلكَ الحُمُول *** و اشرقت تلك الشموس على ربى [جيرون]
نَعَبَ الغُرابَ فَقُلتُ: صِح أو لا تَصِح *** فَلَقَدْ قَضيتُ من النَّبِيُّ (1)دَیَون (2)
1) در مقتل مقرم: «من القریم دیونی»
2) باغندی شافعی مؤلف کتاب «جواهر المطالب» در ذیل این اشعار گوید: این دو شعر کفری است آشکار که هیچ اقرار کننده به نبوت رسول خدا صلی اللّه علیه و اله و سلم آن را بر زبان نمی آورد. اعیان الشيعه؛ مقتل الحسين، مقرّم، ص 448. «هنگامی که سر ها از فراز تپّه های جیرون، بسان خورشید هویدا شد و درخشیدن آغاز کرد، کلاغ آواز داد. لکن من گفتم: هر چه می خواهی فریاد کش یا سکوت کن؛ زیرا من دینی که به پیامبر داشتم پرداخت کردم»
و بالجمله، [یزید] اهل بیت عترت و طهارت را طلب نمود. مکشوف باد [که او] اهل بیت را [در] مجالس متعدّده طلب نموده [است].
در مجلس اوّل، جمیع اعیان و امرای بنی امیّه [و اهل] یهود و نصاری در آن مجلس حاضر بودند. چون امر به احضار آن ها نمود، همه را به ریسمان ها بسته [بودند]! چنان چه حضرت سجّاد می فرماید:
لمّا وفدنا إلى يزيد بن معاوية أتونا بحبال وربقونا مثل الأغنام، و كان الحبل في عنقي وعنق امّ كلثوم و بكتف زينب و سكينة و البنات، و كلّما قصرنا عن المشي ء ضربونا حتّى أوقفونا بين يدي يزيد و هو على سرير مملكته (1) و در آن مجلس، علیا مخدّره را احتجاجاتی است. اگر شخص به دیدۀ انصاف بنگرد می فهمد در شام، آن مظلومه چه خدمتی به دین اسلام نموده، چنان چه اهل شام از ابتدای حکومت معاویه در شام را فریفته محبّت خود نموده [که] اگر آن ملعون ادّعای الوهیّت می نمود، از او قبول می نمودند! و آل محمد چنان در نظر آن ها خوار و زبون، که با نهایت اعتقاد، قلع و قمع آن ها را فریضه ذمّت خود دانسته! چنان چه از معاملۀ آن ها با امیر المؤمنین علیه السلام مطلب روشن است. عالمۀ غیر معلّمه چنان احتجاج فرمود و مثالب آن ها را با هر گردانید، [که] گویا محشر را بر پا نموده. مردم شام از خواب غفلت بیدار [شدند] و بفهمیدند چه آتشی برای [آنان] مشتعل نموده. یزید از این جهت بی نهایت ترسناک [گشت] و اظهار ندامت نموده، و اظهار برائت ذمۀ خود می نمود. و آن شناعت را
1) منتخب طریحی، 487
نسبت به ابن مرجانه - لعنة اللّه عليه - همی داد و در مقام جبران بر آمد و عرض کرد:
«کار به اختیار شما است. اگر خواهید به جانب مکّه و مدینه شوید، و اگر بخواهید در این جا اقامت ورزید».
فرمود:
«نه ای یزید! چون از حسین علیه السلام ما را جدا کردند، عبید اللّه زیاد ما را مجال و امکان نگذاشت تا بر وی گریه و ناله نماییم و مراسم عزا بپا داریم، هم اکنون بر آن حضرت گریستن بخواهیم گرفت. آن گاه به حرم جدّ خود باز شویم».
یزید فرمان کرد تا یکی از سرا های او را برای ایشان خالی کردند و اهل بیت علیهم السلام در آن جا به سوگواری و زاری و ناله و فریاد روز و شب مشغول شدند. در دمشق هیچ قرشیّه هاشمیّه نماند مگر این که به عزا و مصیبت و ناله هم عنان گشت. چنان آشوب برآوردند که همی خواست کوه از جای بشود و یک هفته بر این گونه به نوحه سرایی مشغول [بودند].
موافق بعض روایات، حضرت عقیلۀ بنی هاشم امر نمود تا رئوس شهدا را به مجلس عزا حاضر نمودند. از این معلوم می شود چه مجلسی بوده. آن گاه یزید تفرّس نمود از این انقلاب چه خروش در اهل شام ظاهر شده. بر بنیان سلطنت خود بترسید. صلاح را در آن دید اهل بیت علیهم السلام را بطلبد و به آن ها اظهار محبّت نماید، شاید از این انقلاب برگردند تا اهل شام از جوش و خروش باز ایستند. آن گاه به طلب حضرت سجّاد علیه السلام کس فرستاد.
عُلیا حضرت عقیله خدمت حضرت سجّاد عرض کرد:
يا قرّة عينى و سلوة فؤادى لا تكلّم الاّ بكلام هيّن و قول ليّن فانّه ظالم عنيد و شقىّ شديد لا يخاف من اللّه و عذابه و لا يستحيى من رسول اللّه و وليّه. چون در مجلس یزید برفت، یزید به احترام آن حضرت از جای جست و او را در صدر مجلس نشانید و اظهار بشاشت نمود و عرض کرد:
«يا علىّ بن الحسین! آن چه خواهی بفرما! بر آورده است».
فرمود:
«ای یزید! در باب حاجتم به تو احتیاجی نیست. و دیگر این که در هر باب با عمّه ام، زینب سخن کنم. چه، او پرستار یتیمان و غم گسار اسیران است».
یزید چون این بشنید، بلرزید و فرمان داد تا پرده از میان مجلس بر کشیدند و به احضار اهل بیت اطهار و جناب زینب علیها السلام امر داد و در تعظیم و تکریم آن ها بکوشید و اهل بیت به یاد مجالس سابقه افتادند، و مستعدّ ناله و زاری شدند. آن پلید پس از ساعتی سر بر آورد، به اظهار خضوع و نوازش کوشید و ایشان را در اقامت شام و مراجعت به مدینه مختار ساخت. حضرت زینب بنالید و صدا به وا اخاه و وا ذلّتاه و وا ضيعتاه بلند ساخت. چنان چه یزید بترسید و گفت:
«این زن که چنان بنالید کدام کس باشد؟»
گفتند: زینب کبری، اخت الحسین علیه السلام است.
یزید روی به آن حضرت [نمود] با کمال ترس و حیا گفت:
«از این ناله و فریاد چه سود! صبر نما و به پرستاری باز ماندگان باش».
آن مظلومه از این سخن منقلب شد. فرمود: رفتن مدینه محنت مرا تازه نمود و بر غم و اندوه بیفزود.
عرض کرد:
«غریبان همیشه خواهان وطن [هستند] و همی باید به رفتن مدینه مسرور باشی».
آن مظلومه از این سخن سخت بگریست. یزید گفت: از گذشته نباید سخن کرد.
مع القصّه، پس از سوگواری و اختیار آل اللّه حرکت [را] به طرف مدینه؛ یزید تهیهٔ حرکت آن ها را دید.
اهل حدیث و ارباب تواریخ را در مدّت اقامت آن ها به شام اختلافات فاحش است: بعضی چهل روز دانسته، برخی شش ماه نوشته، جماعتی هیجده روز گفته، طایفه ای ده روز نگاشته، بعضی دیگر، هشت روز گفته اند. به هر حال یزید امر کرد تا هر چه از آن ها غارت برده [اند] به آن ها باز رسانند و نعمان بن بشیر (1)محمل ها بر اشتران بار نماید آن ها را زینت دهد و سرهنگی با جماعتی از اعوان برای محارست آن ها حرکت نماید و سفارش آن ها را نمود. آن گاه حضرت زینب علیها السلام بفرمود تا محمل ها را سیاه پوش نمایند:
اجعَلُوها سُودَاء حَتَّى يَعْلَمَ النَّاسُ إِنَّا فِي مُصيبَةٍ و عَزَاءٍ لِقَتْل اَولادِ الزَّهْرَاء علیها السلام (2)
آن گاه سر مقدّس حضرت سیّد الشّهدا را، موافق بعضی اخبار، به حضرت سجّاد سپرد تا به بدن ملحق نماید. آن گاه یزید، سرهنگ خود را طلبید و گفت:
«این جوان (یعنی علی بن الحسین) را با این زنان به مدینه رسان و شبان گاه حرکت [نما]. در هر منزل که رسیدی تو و آنان که با تو باشند. در جای دوری از آن ها فرود آی، تا کسی باعث زحمت آن ها نشود و چشم احدی به آن ها نیفتد» (3)
آن گاه زنان و دختران اهل شام با لباس سیاه به انتظار وداع آن ها و زنان آل ابی سفیان تا در دار الاماره به مشایعت آن ها آمده و اهل بیت علیهم السلام به یاد روز خروج از مدینه ناله ها بر کشیدند و در وقت وداع با اهل شام، چنان شورش برخاست [که] گویا یوم النشور بر پا شده! تا گاهی که عماری اهل بیت علیهم السلام پیدا بود، اهل شام به ناله و گریه مشغول. آن گاه با کمال تأسّف و تحسّر به شهر مراجعت نموده و اهل بیت را به آرامی حرکت می دادند و در هر منزل که فرود می آمدند، هم راهان تقریب یک میل از آن ها، چادر ها را دور تر می زدند و اهل بیت در هر منزل به نوحه سرایی مشغول شدندی.
و در نزول اهل بیت علیهم السلام به کربلا، مرتبۀ دیگر؛ و نرفتن آن ها را در اربعین بوده یا غیر آن. و جابر را ملاقات نموده باشند یا نه، اختلاف بسیار است. بحث در آن ها از موضوع بحث خارج است (1)
چون به نزدیکی مدینه رسیدند، محمل ها را فرود آورده، شتران را یک سو خوابانیده و خود مشغول نوحه سرایی بشدند و اسباب شهدا را پیش روی خود پهن نمودند. نا گاه غلغلۀ اهل مدینه بر پا شد و زنان مهاجر و انصار نمایان شدند. حضرت سجّاد علیهم السلام بفرمود تا آن ها را استقبال نمودند.
چون چشم زنان مدینه به آن سیاه پوشان افتاد، هنگامهٔ محشر نمودار شد. شتابان روی به خیمه ها نمودند. چون اهل حرم را بدان حال نگریستند، که جز حضرت سجّاد از رجال مراجعت ننموده سخت بگریستند. گروهی با حضرت زینب، جماعتی دور امّ کلثوم، هر چند نفر مشغول به یکی از اهل حرم شدند، و از حضرت زینب علیها السلام چه گونگی حالات را جویا شدند. فرمود:
1) تحقیق درباره اول اربعین حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام از علامۀ شهید حاج سید محمد علی قاضی طباطبایی رحمة اللّه که این محقّق با ارائه اسناد و مدارک اثبات کرده که این ملاقات در نخستین اربعین شهادت رخ داده است.
«به چه زبان شرح دهم که قدرت بیان ندارم. بلکه از زندگانی خود بیزارم. ای زنان قریش! و ای دختران بنی هاشم! چیزی می شنوید، و حکایتی به گوش می سپارید. اگر شرح حال شهدا و اسرا را باز گویم در مورد ملامتم چه گونه زنده باشم؟».
آن گاه مجملی از مصیبات خود و ظلم و ستم بنی امیّه بیان فرمود. ناله و عویل اهل مدینه، ساکنان ملأ اعلا را به فغان در آورده. رجال مدینه [از] حضور حضرت سجّاد علیه السلام التماس نمودند تا زود از آن جا کوچ نمایند. حضرت بفرمود تا اثقال و خیام را حمل نموده، آن مصیبت زدگان با مصیبتی جان سوز و فریاد و ناله به جانب شهر مدینه روی نهادند.
فریاد عموم اهل مدینه به «واویلا وا حسینا» به فلک هفتمین رسید.
ورود آن ها روز جمعه بود؛ در مدینه چنان فریاد و فغان بلند نمودند گویا پیغمبر از دنیا رفته! آن گاه حضرت زینب علیها السلام رو به قبر جدّ بزرگوار نمود و همی گفت:
يا جدّاه! إِنّى نَاعِيَةُ إِلَيْكَ وَلدک الحُسين (1). این وقت نالهٔ بلند از قبر مطهّر برخاست و مردمان از شدّت بکاء به لرزه در آمدند. مکالمات عُليا مخدّره، زینب، در حرم جدّ بزرگوار و مادرش، زهرا در کتب مقاتل مسطور است از این رو به شرح نرفت.
آن گاه اهل مدینه پانزده روز (2)به سوگواری مشغول شدند. گر چه از زمان خبر شهادت
1) ای جد بزرگوار! من خبر مرگ فرزندت، حسین را برایت آورده ام» بحار الأنوار، ج 45، ص 198؛ ناسخ امام حسین علیه السلام، ج 3، ص 188؛ و منتخب طریحی، ص 501
2) عمر بن على بن الحسین گوید: «آن گاه که امام حسین علیه السلام به شهادت رسید، بانوان بنی هاشم لباس های سیاه و جامه های خشن مویی (مُسوح) بر تن کرده و از گرما و سرما شکایت نمی کردند و پدرم، به دلیل اشتغال آنان به این مراسم، برای آن ها غذا طبخ می کرد». وسيلة الدارين فی انصار الحسین، ص412، فروع کافی، ج 10، ص 240؛ بحار الأنوار، ج 45، 188؛ وسائل الشيعه، ج 2، ص 890؛ المحاسن، ج 195 ، باب الاطعام في الماتم، ص 420
حضرت سیّد الشّهدا جماعتی از اهل مدینه عزا دار بوده اند، ولی این پانزده روز نمونه محشر بوده و عُلیا مخدّره، زینب علیها السلام، پس از واقعه کربلا تمامت عمر خود را به گریه و ناله صرف نموده، چنان چه قدّش خمیده و گیسوانش سفید شده و اغلب سوانح عمریّه آن مخدّره در مدینه در کتب مقاتل ثبت است.
اکنون به شرح وفات و مدفن آن مخدّره بپردازیم. معلوم باد، تعیین یوم الوفات آن مكرّمه الى الآن معلوم نشده و کذلک در مدفن آن محترمه نیز اختلاف فاحش است. چنان چه بعضی در مدینه (1)و برخی در شام (2)و جماعتی در مصر (3)
و مؤلف دانش مند مستدرک سفینة البحار می نویسد: امیر المؤمنین علیه السلام سه دختر داشت نام آنان زینب بود یکی زینب کبری، دوم زینب صغری، مکناة به امّ کلثوم که به این کنیه مشهور تر است و این دو از فاطمه زهرا علیها السلام بودند. سوم زینب که مادرش کنیزی بود. پس ممکن است یکی در مدینه و یکی در شام و یکی در مصر دفن شده باشند.
معین نموده [اند و] در بعض كتب مقاتل مسطور است.پس از ورود اهل بیت علیهم السلام به مدینه، به چهار ماه، امّ کلثوم رحلت نموده و بعد از او به
1) سید الاعیان حضرت سید محسن امین در جلد 33، اعیان الشیعه طرف دار این نظریه است و می فرماید: ورود آن مخدّره به مدینه یقینی و خروج محدودش ثابت نیست.
2) مؤلف كتاب مرقد العقيله، زینب، معتقد است که، در هفت کیلو متری دمشق در «راویه» مدفون است نه در مصر. و از مورخان معروف مصری که عنایتی خاص به جمع آوری و ثبت اخبار، مربوط به کشور خود داشتند یاد می کند که هیچ کدام اشاره به دفن حضرت زینب علیها السلام در مصر نکرده اند. و نیز جهان گردانی که از مصر دیدن کرده اند در سفر نامه های خود از آن یاد نکرده اند و نیز روایاتی را که مستند قائلان دفن بانوی کربلا در مصر است، مورد نقد و خدشه قرار داده است.
3) افرادی چون نسابه معروف «عبیدلی» در اخبار الزینبات و علامه شیخ جعفر نقدی در زینب الكبيرى طرف دار این قول اند. عبیدلی روایاتی دال بر مدعای خود ذکر می کند. اخبار الزينبات، 115 - 122.
هشتاد روز عُلیا مکرّمه، زینب، دار فانی را وداع گفته و در مدینه مدفون شد، بنابراین، عمر آن مظلومه بین پنجاه و پنج یا شش بوده. و بعضی گفته اند: در مصر در «قنافر السّباع» مدفون شده. و بعضی گفته اند در شام؛ چنان چه مقام آن مظلومه در آن جا مزار است.
در کیفیّت دفن آن مظلومه نیز بین آن ها خلاف است:
بعضی گفته اند: آن ها را مجدّداً اسیر نموده، و این به نظر بعید است چرا که بعد از اسیری مرتبهٔ اوّل و آن فضاحت که یزید را حاصل شده، و انقلاب اهل شام، یزید را چنین جرئت نبوده [که] مجدداً اسیر نماید.
بعضی دیگر گفته اند: آن ها را محترماً خواسته. آن هم بعید است، چرا که یزید را عقیدهٔ باطنی به اهل بیت نبوده تا آن ها را برای دیدار طلب نماید. و رعب حق هم مانع بود آن ها را طلب نماید؛ بلکه به واسطهٔ سلطنت خود می ترسید [که] مبادا در دفعۀ دیگر در شام، بنا را در کرّت [دفعۀ] دیگر در شام مثالب و معایب او را بر اهل شام ظاهر نمایند.
و طلبیدن آن مظلومه را بعد از عبد اللّه بن جعفر برای تزویج خود از جهاتی فاسد است که بر اهل ذوق سلیم مسطور نیست. پس آن چه اقرب به صواب است، همان دفن آن مظلومه در مدینه طیّبه [می باشد]. و مقام موجوده در مصر ممکن است از زینب نامی از هاشمیّات باشد. و کذلک مقام شام، «العلم عند اللّه».
ولی سزاوار است مؤمنین در مدینه و شام و مصر هر جا میسّر شود آن مظلومه را زیارت نمایند؛ زیرا که ثواب آن، کم تر از زیارت خامس آل عبا نیست.
اَللَّهُمَّ ارْزُقْنِي زِيَارَتَهَا وَ شَفاعَتَها وَ اُحْشُرْنِى مَعَهَا وَ ثَبِّتْنِى عَلَى مَحَبَّتِهَا.
معلوم باد، عرفا را عقیده آن است که انسان، حقیقتاً صادق نباشد مگر بر کسی که به موت اختیاری رسیده. و شاهد بر این، تعریف انسان است که گفته اند: «الانسان حیوان ناطق مائت» چنان چه بر حیوان غیر ناطق صادق نباشد، هم چنین بر حیوان غیر مائت، صادق نیست؛ زیرا که جزء الفصل است و اطلاق بر بعض افراد مجازی است، به واسطهٔ عنایتی اطلاق بر آن می شود و
مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا (1) نیز اشاره بدان است. و برای موت اختیاری چهار مرتبه ذکر نموده [است] (2):
موت اَحمَر: که آن را موت الجامع و جهاد اکبر نیز نامیده، برای این که جامع جمیع مراتب است. و آن عبارت از جهاد و مقاتله با نفس امّارة و مغلوب نمودن است (3)و فرمایش حضرت نبوی را که فرموده:
عَلَيْكُمْ بِالْجِهَادُ الْأَكْبَرِ (4) به آن تطبیق نموده [است].
موت ابیض: عبارت است از، تحمّل گرسنگی که به واسطۀ آن، قلوب منوّر و باطن
صافی و ضمیر روشن شود. (1)و اقرب اوقات عبد به درگاه حضرت حق، حالت جوع است، و لذا انبيا عظام و اوصیا فخام، اغلب اوقات خود را به این حالت گذرانیده [اند].
موت اخضر: عبارت است از، پوشیدن لباس وصله دار که آن را قیمتی نباشد؛ (2)زیرا که چنین لباس موجب تواضع است قهراً، چنان چه لباس فاخر قهراً موجب تكبّر است مگر نزد صاحبان ذوق سلیم. و این مرتبه از موت را جمیع انبیا و اوصیا و اولیا را بوده. و کسی که به نهایت این مرتبه رسیده، پس از حضرت ختمی مرتبت، حضرت امير المؤمنين علیه السلام بوده چنان چه فرمود:
لَقَدْ رَقَّعْتُ مِدْرَعَتِي هَذِهِ حَتَّى اسْتَحْيَيْتُ مِنْ رَاقِعِهَا (3). موت اسود: عبارت است از، تحمّل اذیّت و ملامت اهل دنیا (4)که اولیای حضرت حق همیشه مبتلا به این بلیّت بوده؛ چنان چه هر پیغمبری از طرف حضرت حق مبعوث شد، اوّل ابتلای او به امّت خود، استهزا و بد گویی آن ها بوده:
اولیائند مست حق دائم *** لا يخافون لومة لائم
اجد الملامة في هواك لذيذة *** حباً لذكرك فليلمنى اللّوم
و کسی که در این عالم، چهار مرتبه را به وجه اتمّ تحصیل نموده، عقیلۀ خدر رسالت بوده.
امّا موت احمر: چنان مجاهده با نفس نمود که مقاماتی تحصیل فرمود [که] عقل در ادارک آن ها حیران است! از آن جمله مقام خاتمیّت بوده. چنان چه جدّ بزرگوارش، خاتم انبیا، حضرت حجّت - عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف - خاتم اوصيا، آن مکرّمه خاتم نسا منتخبات عالمیان بوده اگر توفیق رفیق شد توضیح این مرتبه را خواهیم داد و الاّ بماند به فهم اهل ذوق.
و امّا موت ابیض: پس در این سفر اسیری و در شام به مرتبۀ تکمیل این مرتبه نموده که از اندازۀ تصوّر خارج [است]، حتّى موافق قول بعضی اهل تواریخ در خرابۀ شام، حضرت سجّاد ملتفت شد که عمه نشسته نماز می کند، سبب را جویا شد. جواب داد: از شدّت گرسنگی حالت استقامت ندارم.
موت اخضر: آن مکرّمه بعد از وقعه طف، لباس فاخر نپوشیده بلکه در این سفر محنت فرجام، لباس درستی نداشته [است].
و امّا موت اسود: پس چنان صبر بر زخم های زبانی نموده و متحمل اذیّات بنی امیّه شده که احدی را قدرت بر چنین اندازه تحمّل نبوده، و در مواردی که متعرّض جواب منافقین شد - چون مجلس ابن زیاد و مجلس یزید - نه به واسطه عجز از تحمّل بوده بلکه اگر ساکت مانده بود حقّانیّت آل محمد علیهم السلام معلوم نمی شد. فروحی و ارواح العالمین فداها.
از جمله موازینی که مقامات و کمالات انسانیت را معیّن می نماید، مقام امتحان است که مظهر کمالات و مبرز ملکات است. هر کس در هر رشته و مقام باشد، باید این مقام را طی نماید. و اهل معرفت این مقام را میزان و فصل الخطاب در این عالم دانسته و مقام ترقّی نیز گفته اند؛ زیرا که به طی نمودن این مقام، یا به مقام قرب رسد اگر از امتحان بیرون آمد که ترقّی او به این نحو به طریق قوس صعودی است و کمال انسانیت به آن است؛ و یا به حیوانیّت رسد اگر از امتحان بیرون نیامد که آن را ترقّی معکوس و قوس نزولی نامند.
قال الصّادق علیه السلام : خلق اللّه تعالى فى الملائكة عقلاً بلا شهوة، و خلق اللّه تعالى فى البهائم شهوة بلا عقل، و خلق الأنسان من كليهما فمن غلب عقله فهو خير من الملائكة، و من غلب شهوته فهو شرّ من البهائم اولئک﴿ كَالْأَنْعَامُ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً (1)﴾ (2)
شاعری روایت فوق را به نظم کشیده و می گوید:
در حدیث آمد که یزدان مجید *** خلق عالم را سه گونه آفرید
یک گره را جمله عقل و علم و جود *** آن فرشته است و نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوی *** روز و شب در ذکر و تسبیح خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی *** هم چو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف *** از شقاوت غافلست و از شرف
زان سوم هست آدمی زاد و بشر *** از فرشته نیمی و نیمی ز خر
نیم خر خود مایل سفلی بود *** نیم دیگر مایل علوی بود
تا کدامین غالب آمد در نبرد *** زین دو گانه تا کدامین برد نَرد
عقل اگر غالب شود پس شد فزون *** از ملائک این بشر در آزمون
شهوت از غالب شود پس کم تر است *** از بهائم این بشر زان کاب تر است
آن دو قوم آسوده از جنگ و خراب *** وین بشر با دو مخالف در عذاب
وین بشر هم ز امتحان قسمت شدند *** آدمی شکلند و سه امت شدند
یک گره مجذوب نور حق شدند *** هم چو عیسی با ملک ملحق شدند
نقش آدم، لیک معنی جبرییل *** رسته از خشم و هوی و قال و قیل
قسم دیگر با خران ملحق شدند *** خشم محض و شهوت مطلق شدند
وصف جبریلی در ایشان بود و رفت *** تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت
ماند یک قسم دگر در اجتهاد *** نیم حیوان نیم حی با رشاد
روز و شب در جنگ و اندر کشمکش *** در تنازع اوّلش با آخرش
هم چو مجنون در تنازع با شتر *** گه شتر چربید و هم چو مجنون حر
هم چو مجنونند و چون ناقه اش یقین *** می کشد آن پیش و آن وا پس به کین
میل مجنون پیش آن لیلی روان *** میل ناقه پس پی طفلش دوان
یک دم ار مجنون ز خود غافل شدی *** ناقه گردیدی و وا پس آمدی
عشق و سودا چون که پر بودش بدن *** می نبودش چاره از بی خود شدن
آن که او باشد مراقب عقل بود *** عقل را سودای لیلی در ربود
لیک ناقه بس مراقب بود و چست *** چون بدیدی او مهار خویش سست
فهم کردی زان که غافل گشت و دنگ *** رو سپس کردی به کره بی درنگ
چون به خود باز آمدی دیدی ز جا *** کو سپس رفته است بس فرسنگ ها
در سه روز، ره بدین منوال ها *** ماند مجنون در تردد سال ها
گفت ای ناقه چه هر دو عاشقیم *** ما دو ضد بس هم ره نالایقیم
نیستت بر وفق من مهر و مهار *** کرد باید از تو عزلت اختیار
راه نزدیک و بماندم سخت دیر *** سیر گشتم زین سواری سیر سیر
این بگفت و خود ز اشتر در فکند *** تا یکی باشم اسیر این کمند
این چنین حال تن و جان را ببین *** میل تن فرشی و جان عرش برین
جان ز هجر عرش اندر ناقه ای *** تن ز عشق خار بن چون ناقه ای
جان گشاید سوی بالا بال ها *** در زده تن در زمین چنگال ها
روزگارم رفت زین سان حال ها *** هم چو تیه و قوم موسی سال ها
این دو هم ره یک دگر را راه زن *** گم ره آن جان کو فرو ماند ز تن
تا تو باشی با من ای مرده بدن *** بس ز مولی دور ماند جان من
عشق مولی کی کم از لیلی بود *** تن زدن از او اَولی بود
طرائف الحکم یا اندرز های ممتاز ، ج 1، ص 43
و سعدی نیز در این خصوص، شعر زیبایی سروده است.
و برزخ بین عالم انسانیت و حیوانیت، به همین جهت دانسته که گفته اند: «الانسان حیوان ناطق فانه معجون مركّب من جزئين: جزء علوى لمناسبة العوالم العلويّة و جزء سفلى لمناسبة العوالم السفليّة» و امتحان، می رساند انسان را به یکی از این دو عالم.
آدمی زاده طرفه معجونیست *** از فرشته سرشته وز حیوان
گر کند میل این، شود کم از این *** ور کند قصد آن، شود به از آن
و به این مقام، حجّت بر خلق تمام شود.
لِئَلَّا يَكُونَ لِلِنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةُ (1) خوش بود گر محک تجربه آید به میان *** تا سیه روی شود آن که در او غش باشد
و این مقام را تعمیم داده به همهٔ مخلوقات از انبیا و اوصیا و اولیا و عموم بندگان، از مؤمنین و کفار. و مؤیّد عموم است آیۀ شریفه:
اَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُترَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لَا يُفتَنُونَ (2)
و كذلک آیۀ وافی الدّلاله:
وَ لَنَبْلُونَكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الأَموَالِ وَ الاَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ وَ بَشّرِ الصَّابِرِينَ (1). و غیر متلبّسین به ثوب وجود را به لحاظ اشتراک در وجود در آینده، و به جهت اشتراک در تکلیف در مقام انشا در ضمن موجودین فرض می فرماید. و فرقی که بین طبقات عباد است، در کیفیّت امتحان است؛ که هر کس را به اندازۀ استعداد و قابلیّت خود، به میدان امتحان در آورده و ابتلائات آن ها بر حسب شئونات و مبیّن مقامات آن ها [است]. و لذا سلسلۀ انبیا به اندازه شئونات خود امتحان شده [اند]. بعضی به ترس از اعدا؛ و بعضی به فقر و فاقه؛ و برخی به فقد اولاد؛ و جماعتی به تحمل مصیبت برادران؛ و بعضی که مرتبۀ آن ها بالا تر بوده، به زیاد تر مبتلا می شدند. مثنوی:
بنده می نالد به حق از درد خویش *** صد شکایت می کند از رنج و نیش (2)
بنده می نالد به حق از درد و نیش *** صد شکایت می کند از رنج خویش
حق همی گوید که آخر رنج و درد *** مر تو را لابه کنان و راست کرد
این گله از نعمتی کن کت زند *** از در ما دور و مطرودت کند
در حقیقت هر عدو داروی تو است *** کیمیای نافع، دل جوی تو است
زین سبب بر انبیاء رنج و شکست *** از همه خلق جهان افزون تر است
چون این مطلب معلوم شد، بر نقادان بصیر مستور نیست که حضرت زینب - روحی و ارواح العالمين لها الفداء - امتحان شد به بلیّات، به اندازه ای که احدی از انبیای متقدّمین به چنین بلیّاتی امتحان نشده، بلکه این امتحانات مخصوص دو نفر بوده: وجود اقدس والای حسینی و عُلیا حضرت زینب علیها السلام پس هر مقامی را که برای آن مخدّره اثبات نماییم، غالی نباشیم. و چون امتحانات آن مخدّره اغلب در سفر کربلا بوده، در حقیقت
کربلا معراج و محلّ قرب آن مخدّره بوده، که در آن جا چهار تکبیر بزد بر همه، هر چه که بود. و به مقامی رسید که شایستۀ هر کس نبوده! چنان قرب به مبدأ پیدا نمود که شباهت به جدّ انور خود پیدا نمود که در حق او فرمود:
ثُمَّ دَنَى فَتَدَلَّى فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْن اَوَأَدْنَى (1) در این جا اشاره به بعض امتحانات آن مکرّمه باید نمود:
امتحان شد به خوف! چه خوفی که «يرتعد منه الفرائص!» یک زن و یک عالم دشمن.
امتحان شد به گرسنگی و تشنگی! که بیان اندازۀ آن ها از حیطۀ تقریر خارج است.
امتحان شد به اموال! جمیع دارایی حتّی گوشواره هم داد.
امتحان به نفس شد! جمیع اذیت های جسمانی و روحانی جوارحی و قلبی، همه را متحمل شده که به واسطهٔ آن ها کامل شده و مادّه و مادّیات را از خود دور نموده و مجرّد صرف و در صف سلسلهٔ عقول طولیه کلیّه داخل شده [است].
امتحان به اولاد شد! که ثمرۀ قلب و روشنی دیده و آثار وجودیّه [بودند].
بلکه امتحان شد به فرزند برادر، علیّ اکبر! که او را از اولاد خود بیش تر دوست می داشت.
و امتحان به برادر شد که تعبیر به «انفس» از آن شده، آن هم به چه برادر و چند بردار!
اشاره: در هر یک از امتحانات، آن مکرّمه امتیازات و خصوصیّاتی داشته که مخصوص خودش بوده. امتحان به اذیت ها و بلیّات. [بلیاتی] بر او وارد شده که احدی از ممتحنین به چنین بليّات ممتحن نشده [اند]، امتحانش به خوف به خصوصیتی بوده. چندین مرتبه به خوف ممتحن شد: یک خوف در حرکت از مکه تا ورود به کربلا، که در هر
1) سوره النجم (153) آیه 9
منزل داشته؛ در کربلا وقتی که ملاقات با لشکر حرّ نموده (1)؛ در موارد عدیده؛ عصر تاسوعا وقتی که لشکر متوجّه خیمه ها شدند؛ زمانی که از برادر شنید اشعار معروفه را: «يا دَهْرٍ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَليلي» الخ؛ وقت وداع برادر: «اسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ»؟ عصر عاشورا، موقعی که لشکر خیال نَهْب و سَلْب اهل بیت نموده؛ در کوفه و شام، هر جا چندین مرتبه؛ امتحانش به فقد برادر، چند برادر، آن هم به شهادت و به چه کیفیّت شهادت؛ خصوصاً امتحانش به حضرت سیّد الشّهدا که آن مکرّمه، فانی در محبّت برادر [بود]. چنان عُلقه داشت که راضی بوده خودش را هزار مرتبه به کیفیّت های مختلفه شهید نمایند، ولی برادرش را متعرّض نشوند؛ امتحانش به اولاد، که دو فرزند چون دو قرص ماه از او شهید نموده به چه مظلومیّتی. از همۀ این ها شدید تر که همۀ این امتحانات در یک روز بوده! خدا داند چه استعدادی در این وجود مبارک و عقل محض بوده که چنین امتحانات شد و از همه [امتحان ها] بیرون آمد و در هر حال ثابت قدم بوده. از روی همین میزان می توان گفت:
اوّلاً، آن مکرّمه را استعدادی بوده که اغلبی از انبیا اولوا العزم را چنین استعدادی نبوده.
ثانیاً، چون مقامات و مثوبات هر کس، به اندازۀ امتحانات او [است]، آن محترمه را مقاماتی است که اغلبی را چنان مقامات نبوده فتبصر و اغتنم.
1) تاریخ طبری، ج 6، ص 226؛ خطط مقریزی، ج 2، ص 286؛ تاریخ ابن اثیر، ص 280
اوّل درجۀ کمالات به طریق قوس صعودی در این عالم، معرفت است، که سر چشمۀ کمالات است و حاکم به وجوب تحصیل آن عقل است؛ و خلاّق عالم در مقام ارشاد و بیان علّت غایی خلقت جنّ و انس، معرفت را ذکر فرموده:
وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ (1) که مفسرین «لیعبدون» را «لیعرفون» تفسیر نموده اند. و یکی از موازین معروفه برای تشخیص مقامات و درجات و کمالات است. چنان چه فرمودند: «المعروف بقدر المعرفة».
و در جای دیگر فرمودند: نگاه به طول رکوع و سجود نباید نمود، بلکه ملاک در تقرّب شخص به مبدأ، معرفت او است. و مثوباتی که خلاّق عالم، تفضلاً به اهل این مقام عنایت نموده، از حدّ حصر خارج است.
و به منتهی درجۀ این مقام نرسید احدی مگر حضرت ختمی مرتبت، و شاه ولایت؛ چنان چه فرمود:
يا عَلى! ما عَرَفَ اللّه، إِلاَّ أَنَا و أَنْتَ و بعد از چهارده معصوم علیهم السلام کسی که به این مقام شامخ نایل شده، حضرت زینب علیها السلام بوده [است که]. مراتب عرفان و ایقان آن مکرّمه را نتوان توصیف نمود. ولی بر حسب اشاره دو سه مورد از اظهار مراتب عرفانش را ذکر نموده تا واضح شود که ما قادر بر احصای مراتب کمالیّۀ آن محترمه نیستیم:
1) ذاریات (51) آیه 56
اول: در ایام صِغَر حضرت اباالفضل و الجود و الكرم، حضرت عبّاس؛ امیر المؤمنین در مقام تعلیم آن حضرت، به او فرمود: «قل واحد قال العبّاس: واحد. قال ابوه: قل اثنین (1). عرض کرد: به لسانی که واحد گفته ام، اثنین نمی گویم. فقبّله ابوه علیه السلام. زینب عرض کرد: آیا ما را دوست داری؟ فرمود: بلی! نورِ دیده (2)پس زینب عرض کرد:
اَلْحُبُّ اَللَّهُ وَ مِنْكَ اَلشَّفَقَةُ (3)
و آن حضرت او را تحسین نمود.
اگر شخص تأمل در این سؤال و جواب نماید و بفهمد که چه نحوه تأویل کلام پدر بزرگوار خود را نمود، می داند که چه مقام از معرفت را داشته، و به این بیان اجمالی، چه مقامات کمالیّهٔ عرفانیه را ظاهر نموده [است].
دوّمک در روز عاشورا، وقتی که دست دو طفل خود را گرفته و حضور برادر آورد و استدعا نمود که آن ها را قبول نموده و در راه حضرت حقّ قربانی نماید و عرض نمود: «اگر چنان چه جهاد و قتال بر زنان وارد شده بود، هر آینه هزار هزار جان نثار جانان می نمودم».
چه معرفتی است که او را وا می دارد، دو فرزند چون دو قرص قمر که آثار وجودیّه [اند] به دست خود تقدیم و آن ها را قربانی نموده، به چشم خود بدن پاره پارۀ آن ها را دیده و ابداً منقلب نشود.
1) پدر به او گفت قل «واحد بگو یک عباس :گفت واحد سپس فرمود: بگو دو.
2) خوارزمی، ج 1، ص 122
3) تمام گفته زینب علیها السلام این است که:لَا يَجْتَمِعُ حُبَّانِ فِي قَلْبُ مُؤْمِنُ : حُبُّ اللَّهِ وَ حُبُّ الْأَوْلَادِ ، وَ إِنْ كَانَ لَا بُدَّ فَالْحَبُّ لِلَّهِ تَعَالَى وَ الشَّفَقَةُ لِلْأَوْلَادِ. «دو محبت در قلب مؤمن نمی گنجد، محبت خدا و محبت فرزندان و اگر چاره ای نیست، محبت از آن خدا و شفقت و دل سوزی از آن فرزندان است»
[مقایسه هاجر علیها السلام با زینب علیها السلام]
اشاره: مسطور است، چون حضرت خلیل علیه السلام خواست اسماعیل را برای قربانی برد، به هاجر، مادر او، فرمود: «فرزند را زینت ده که او را به مهمانی دوست برم». چون او را برد و به خطاب:
وَ فَدَيْنَاهُ بِذِبحٍ عَظِيمٍ (1) او را از ذبح شدن نگه داری نمود و ابراهیم او را بر گردانید، هاجر نظرش به گلوی فرزند که از اثر کارد قرمز شده بود افتاد، بی اختیار شده، غش کرد و بر زمین افتاد.
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا! عُلیا حضرت، زینب علیها السلام، عوض لباس زینت، اسلحۀ جنگ در تن دو فرزند خود که هر یک اسماعیل عصر خود [بودند] و خود خواهش نمود که آن ها را به میدان کار زار فرستد و به دیدۀ خود، بدن پاره پارۀ آن ها را دید، برای این که مبادا برادر از او خجالت کشد، ابداً بر روی خود نیاورد! ولی چون خبر شهادت علی اکبر را شنید، چنان گریه و زاری و بی قراری نمود که خاطر حضرت سیّد الشّهدا را به خود مشغول نموده. (2)و سرّ این را بعد از این متعرّض خواهیم شد.
سوم: عصر عاشورا بعد از گریه و ندبه بر برادر به درگاه اله، عرض کرد:
«خدایا! این قلیل قربانی را از آل محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلم قبول فرما» (3)
عجب کلام بزرگی است! نتوان چنین بیانی نمود مگر به پیغمبر یا ائمۀ طاهرین. تصور باید نمود که چه مقام و رتبتی است! چه معرفتی داشته که چنین فرمایشی فرموده [است]!
اشاره: چون آن مکرّمه به این مقام از معرفت نایل شد، عرفا عاجز از معرفت به او شدند.
از جمله مقامات و درجات رفیعه، محبّت حضرت احدیّت است و قبل از شرح این مطلب، لازم است اشاره به مطلب مهمّی نماییم.
مکشوف باد که حکما گفته اند: هر یک از طبقات مردم، مظهر یکی از صفات الهیّه اند، ولی این لحاظ در خصوص انبیای عظام نیز بوده که هر یک از آن ها مظهر و مبرز یکی از کمالات بوده و آن بزرگواران، اسماء اللّه بوده و هر یک از اسماء شرح یکی از صفات [را] می نماید.
چنان چه حضرت داوود، مظهر عدالت بوده:
يَا دَاوُودَ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَأَحْكُمْ بَيْنَ النَّاسَ بِالْحَقِّ (1) سلیمان، مظهر حشمت الهی:
قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلَكًا لَّا نَبَغِي لِأَحَدٍ مِّنْ بَعْدِى (2) یوسف مظهر جمال حضرت حق، یحیی مبیّن جلال و قهاریّت.
ابراهیم مظهر محبّت الهى.
در سلسلۀ جلیلهٔ انبیای عظام، کسی که حاوی جمیع ملکات و دارای عموم مقامات بوده، عقل کل و ختم رسل و هادی سبل [می باشد] که آن حضرت در مقام قبول فیض از
مبدأ المبادی، اوّل قابل در نزول به عالم ملکوت، آخرین سلسله، برای این که در عالم صفات و اسما سیر نماید تا جامع اسما و صفات گردد، و اهل عالم شهود به تعلیم و تربیت انبیا سابقین، قابلیّت و لیاقت تشرّف به حضور با هر النّور آن حضرت نموده، آن وقت این عالم به وجود مقدّس آن حضرت نورانی شود. پس همۀ انبیا مقدمه و او ذِى المقدمه [است] و شاهد شاهد بر این بشارات انبیا به امم خود به تشریف آوردن حضرت خاتم است. (1)پس چنان چه وجوب مقدّمه از فیض و ترشح ذى المقدمه [است] کذلک کمالات و فیوضات انبیا، همه از ناحیۀ حضرت ختمی مرتبت [می باشد] زیرا که همه معلول آن حضرت «و المعلول يستدير بنور علّته» همه کمالات از آن حضرت و به قاعده متقنه «معطى الكمال غيرُ فاقدٍ له» آن حضرت مجموعه جميع اسمای الهیّه و مظهر کمالات ربانیّه بوده. کما اشار بذلک علیه السلام:
بعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الأخْلاقِ (2) که علّت بعثت آن حضرت، تتمیم نواقص و اظهار کمالات الهیّه [بوده] چون خود دارا بود، لذا می توانست تیمّم نماید، و آیۀ شریفۀ وافى الدّلالة نيز مبیّن همین مطلب است:
اِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ (3) از همۀ این بیانات، شرافت و سیادت آن حضرت بر باقی انبیا معلوم شد. پس، بعد از آن حضرت کمالات آن حضرت به ائمۀ طاهرین [روشن است] یعنی آن ها مظهر کمالات، و بعض از خواص اهل بیت نیز به این مقام عالی رسیده [اند]، مانند حضرت فاطمهٔ مرضیه و حضرت زینب علیه السلام.
چون این مطلب واضح شد، رجوع به اصل مطلب، و تطبیق این کمالات به این دو
معصومه تفصیل لازم دارد، موقوف به جای دیگر است.
بدان، اذاقک اللّه حلاوة التحقیق، چنان چه گفته شد مقام محبّت از جمله مقامات مهمّه و مظهر آن حضرت خلیل بوده؛ و هر کس را به حریم این مقام شامخ راه نباشد. و اسما متعلّق به آن متعدد [است] از آن جمله است حبیب. و آن را درجاتی است، غایة القصوایِ آن مختص به حضرت ختمی مرتبت [است]؛ لذا آن حضرت، حبیب اللّه شد. بعد از آن، آن حضرت در سلسلۀ جلیله انبیای ابراهیم بوده. از این جهت خلیل اللّه شد. قال اللّه - عزّ وجلّ - في القدسيّات:
مَنْ طَلَبَني وَجَدَني وَ مَنْ وَجَدَنِي عَشَقَنِي وَ مَنْ عَشَقَني عَشَقْتُهُ، وَ مَنْ عَشَقْتُهُ قَتَلْتُهُ، وَ مَنْ قَتَلْتُهُ أَنَادِيَتُهُ. از این کلمات می توان استنباط نمود مقامات عاشقان حقیقی را؛ و حضرت خلیل به خلعت خلّت سر افراز نشد مگر به واسطهٔ این مقام، و به این مقام نایل نشد مگر به برکت اتصالش به حضرت پیغمبر؛ و بر این مدّعا شواهد بسیار از اخبار دارم، ولی بیان آن ها از محل بحث خارج است.
اجمالاً حضرت خلیل، تمام اموال خود را در مقام محبّت حضرت احدیّت بذل نمود. فرزند خود، اسماعیل، را در راه خلاّق عالم حاضر شد فدا نماید و کذلک، نفس خود را در محبّت الهی داد و متحمل آتش نمرودیان شد، آتش بر او بَرد و سلام، گُل و ریاحین شد.
يَا نَارُكُونِى بَرْداً وَ سَلَاماً عَلَى إِبْرَاهِيمَ (1) و ما چون در احوال یگانه دختر حیدر صفدر بنگریم، او را یکّه تاز میدان محبّت، و فانی در بحر مودّت حضرت احدیّت می بینیم؛ چنان محو محبّت [بود] که هر بلایی بر او وارد [می شد] همه را در راه حضرت حق با کمال شعف و سرور خریدار [بود].
بالجمله، در راه محبّت حضرت احدیّت از چنان مقام امن و امان ترک علایق نموده و به زمین بلائین کربلا، رفت و در روز عاشورا آن مصیبات بدید و از شربت رزایا و بلا چنان
1) انبیاء (21)، آیه 69
چشید که اگر پاره ای از آن ها را بر اذیال جبال راسیات و آفاق و ارضین و سماوات افکنند، متلاشی شوند! و اگر ملایک هفت آسمان را در معرض آن مصیبات در آورند، تا قیام قیامت از قیام بیفتند!
اگر ابراهیم خلیل در راه محبّت رب جلیل از مال گذشت، این مظلومه هم از جمیع دارایی خود گذشته، حتی از قناع.
اگر ابراهیم حاضر شد در راه دوست اسماعیل خود را قربانی نماید، این محبوبۀ الهیّه، دو اسماعیل خود را در راه خدا فدا نمود.
اگر ابراهیم متحمل آتش نمرودیان شد و آتش بر او گل و ریاحین گردید، این مکرّمه هم متحمّل آتش نمرودیان امّت شد! بلکه راضی شد خودش بسوزد ولی حجّت خدا، سیّد الساجدين، سالم بماند و لذا وقت آتش زدن خیمه گاه، عیال را امر به فرار فرمود برای این که سالم بمانند ولی خود ماند که یا حضرت سجّاد را نجات دهد یا خود را فدا نماید.
اشاره: از این مقایسهٔ مقام آن مکرّمه با حضرت خلیل، مطلبی استنباط می شود، ما آن را گذاشتیم به فهم ارباب ذوق.
اشارة اخرى: چون حضرت سیّد الشّهدا در راه محبّت حضرت حق شهید شد به موجب حدیث مسطور، ثار اللّه و خَلاّقش خون بهای او گردید. این مظلومه هم به واسطهٔ این که در محبّت حضرت حق از این عالم رفت، بلکه شهید شد، خدایش خون بها گردید.
از جمله مقامات سامیه و درجات عالیه، مقام خوف است که عرفا را در ترغیب به تحصیل آن بیاناتی کافی است، و حکما را عباراتی وافی است و مظهر این کمال از انبیای متقدمین حضرت یحیی علیه السلام بوده و چون متّصفین به این صفت را در درگاه احدیّت درجات بسیار و مقامات بی شمار است، لذا در مدح حضرت یحیی اشاره می فرماید به مقامی که جامع همۀ درجات است و آن سیادت است. چنان چه می فرماید:
وَ سَيّد أَوَ حَصُوراً وَ نَبيّاً مِّنَ الصَّالِحِينَ (1) و این مقام جلیل، مخصوص اهل علم حقیقی است. کما قال اللّه تعالی:
انَّمَا يَخْشَى اللَّهُ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ (2) در مقام حصر است.
پس هر کس علم و معرفتش بیش تر، خوف او زیاد تر؛ و اجر و مثوبت نائلین به این مقام از حدّ حصر خارج است. کم ترین مثوبت آن ها نجات از جمیع عقبات است و ایمنی از درکات در آن روز فزع اکبر که کلیّۀ موجودات، ترسان و لرزان [هستند] آن جماعت در نهایت امن و امان، متنعم به نعم الهیّه. و ما چون در احوالات عقیلۀ بنی هاشم به دیدهٔ بصیرت می نگریم، او را یگانه در این کمال می بینیم. و شاهد بر کمالش در این مقام، یکی مقدار علم او است. و دیگری آن عبادات و طاعات او که آن ها کاشف از خوف او؛ چنان چه در سابق گذشت.
در سفر محنت فرجام شام با این که سپر بلا های اهل بیت [بود] چنان چه هر تازیانه و کعب نی به طرف دیگران حواله نموده، خود را جلو می کشیده و مانع می شد، که به آن ها زنند و خود خریدار بلا می شد با این حال عبادات بدنيّۀ واجبیّه و مستحبّه از او فوت نمی شد. و این نباشد مگر از نهایت خوفش!
اشاره: حضرت یحیی به واسطهٔ خوف از خدا متحمّل مصایبی شد که آن ها سبب رفعت مقام او شده؛ این مکرّمه هم متحمّل مصایب و شدایدی شد که هر یک از آن ها موجب رفعت و عظمت شأن او شده. ولی فرق بین این دو، این بوده که مصایب حضرت یحیی معدود، و شداید این مظلومه غیر محدود.
مثلاً: حضرت یحیی دید سلطان خیال دارد زنا نماید، آن حضرت - خوفاً من اللّه - نهى عن المنکر نمود، پس کشته شد (1)، این مظلومه در مجلس می شوم ابن زیاد چون دید در حضور حجّت بالغۀ الهیّه از هر گونه منکری دریغ ندارند، بلکه ارادۀ قتل حجّت خدا را دارند، برخاست - خائفة من اللّه - امر به معروف نموده ارادۀ قتلش را نمودند.
سر یحیی را داخل طشت طلا نهاده و در حضور پادشاه حاضر نموده، این مظلومه به چشم خود سر برادر را داخل طشت طلا مقابل یزید (2)دید. اگر سر خودش را بریده بودند به مراتب بر او سهل تر بوده. آن هم با دست بسته و در حضورش مشغول شطرنج و شرب و قمار و زدن چوب به لب و دندان برادر؛ سبّ و شتم پدر و برادر او هم می نمودند فَأَهْوَتْ إِلى جَيْبِها وَ شَقَّتْه در هر حال از خوف خدا امر به معروف و نهی از منکر از او ترک نشد.
از جملۀ مقامات رفیعه و درجات منیعه، مقام «رضا» و «تسلیم است. و این دو ملکه از بسیاری از ملکات شریفه و تحصیل آن ها مشکل تر [است] چرا که رضا به قضای حضرت یزدان و تسلیم صِرف، تا به هر چه از جانب خدای واحد رسد، از صمیم قلب رضا دهد و هر تیری که از سهام حوادث آید بر چشم و دل منزل دهند و در همۀ حالات شاکر بودن، بسی دشوار و مشکل است و عرفا گفته اند که: «رضا»، اعظم ابواب الهیّه است و خازن بهشت را «رضوان» نام است که از همین ماده مأخوذ است برای این که اهل این مقام را به درجات رفیعهٔ جنان می نشانند.
و در حدیث وارد شده:
الاسلام [هو] التّسليم (1) و مظهر نهایت این دو مقام، حضرت ختمی مرتبت بوده و لذا انبیای سلف، چون به نهایت رضا و تسلیم موجوده در نفس خود می رسیدند به طاغیان امّت خود نفرین می نمودند، ولی وجود اقدس نبوی صلی اللّه علیه و آله و سلم با آن همه اذیّت های جسمانی و لطمات روحانی که بر او وارد می شد. در هر حال به جز سر تسلیم پیش نهادن و به قلب سلیم استقبال نمودن چیزی از او به ظهور نرسید، بلکه همیشه برای ظالمین طلب هدایت می نمود، و چون آن حضرت به این مقام از «رضا» و «تسلیم» رسید، حضرت حق نیز راضی شد که هر چه از او طلب نماید به او عطا فرماید، و هر قدر شفاعت فرماید بدو ببخشاید:
1) نهج البلاغه، صبحی صالح، کلمات قصار، شماره 125.
وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى (1) و پس از آن حضرت، این دو مقام به اهل بیت او رسید.
چنان چه در حدیث وارد شده که جابر بن عبد اللّه انصاری در ایام شیخ وخیت مریض شده، حضرت باقر علیه السلام به عیادت او تشریف برد:
فسأله عن حاله، فقال جابر صِرْت بحيثُ انّ الْهِمَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ الشَّبَابِ، وَ الْمَرَضَ مِنَ الصَّحَةِ وَ الْمَوْتِ مِنَ الْحَيَاةِ. فقال الباقر علیه السلام : «امّا انا: فإن أعطانى اللّه تعالى الهِرَم فهو اَحبَ و إن أعطانى الشباب، فهو أحبّ، و إن أمرضَني فالمرض و إن صحّحنى فالصّحة، و إن أماتني فالموت، و إن أحياني فالحياة. فقبل جابر وجهه و قال: صدق رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم فانّه قال: انت تصادف مِن ولدى مَن اسمه اسمى و يَبْقَرُ الْعِلْمَ بَقْراً كما يُبَقّرُ الثورُ الارض (2). از این حدیث معلوم می شود که جابر در مقام «صبر» بوده، و حضرت باقر او را خبر داد به مقام «رضا» که جميع مقامات در او منطوی است.
بالجمله، عُليا حضرت عقیلهٔ خدر رسالت، در نهایت این مقام، پیروی جدّ امجد نموده چنان چه در این مسافرت کربلا و کوفه و شام آن مصیبت ها که بر آن مظلومه وارد شد، از شهادت برادر ها و برادر زاده ها و فرزندان و تشنگی و گرسنگی و اسیری و هتک و دیدن آن همه نا ملایمات با این که به هر نحو که خواست اعدام را تنبّه نماید قادر بود.
به عطف چادرش قسم! که اگر ارادۀ او به خرابی عالم و نزول عذاب تعلق می گرفت، هر آینه واقع می شد؛ ولی خواست که ثبات مقام «تسلیم» و «رضا» را بر عالمیان واضح و
هویدا نماید. چنان چه آن مظلومه را کلماتی است که مؤید مطلب ما است از آن جمله، زمانی که ابن سعد را خیال این بود که خانوادۀ محمّدی صلی اللّه علیه و آله و سلم را به کلّی از روی زمین منقرض و اِعمال این غرض را به آتش زدن خیام دید؛ زیرا که ترسید اگر امر به کشتن زن ها و بچّه ها دهد از پیش نرود. لذا امر کرد که خیام [حرم] را آتش زده. غافل از این که زمین از انوار محمّدیّه خالی نخواهد ماند:
وَ يَأبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ. عُلیا حضرت، زینب، آمد خدمت حضرت سجّاد و کسب تکلیف نمود و عرض کرد: «تکلیف ما زن ها چیست؟» حضرت فرمود:
«عليكنّ بالفرار».
بر عارفانِ به حقایق مستور نیست [که] غرض این مظلومه از کسب تکلیف، این بوده: ای حجّت خدا و ای عالِم به اسرار تکوینیّه الهیّه! بفرما که رضای خلاّق عالم دربارۀ این زن ها چیست؟
اگر که رضای حضرت احدیّت در سوختن ما است، بفرما تا با نهایت خرّمی حاضر باشیم.
و چون از جواب حضرت سجّاد علیه السلام فهمید که رضای خلاّق عالم به بقای آن ها است، عیال را امر به فرار [کرد] ولی خود برای استخلاص حضرت سجّاد، با یک عالم وقار و ثبات مانده و از آن حضرت مدافعه می نمود. چنان چه از حمید بن مسلم نقل شده که هر قدر آتش به او نزدیک می شد ابداً اعتنایی نمی نمود.
اشاره: به واسطهٔ همین ثبات و وقار، گوی سبقت را از حضرت خلیل ربوده. و از آن جملهٔ کلام آن مکرّمه است که ذکر نمودیم؛ چون بدن حضرت سیّد الشّهدا را بلند نمود عرض کرد:
«خداوندا! این قربانی را از آل محمّد قبول فرما».
در این کلام، نهایت معرفت و بزرگی رتبت و تسلیم و رضای خود را ظاهر می فرماید.
چون این مکرّمه به این مقام از رضا، در روز محشر رسید، خلاّق متعال این قدر از گناه کاران به آن مظلومه ببخشد، تا راضی شود.
الها! كريما! مهربانا! تو را به جاه و جلال این مظلومه قسم می دهم که در وقت مرگ، این مکرّمه را به من برسان و این بندهٔ رو سیاه را به او ببخشا!
از جمله مقامات عالیه و درجات سامیه، مقام ابتلای به بلیّات است، که این مقام خواصّ درگاه اله است. چنان چه فرمود: «البلاء للولاء» هر قدر بليّات و صدمات بیش تر، تقرّب زیاد تر. چه خوش در این مقام سروده:
هر که در این بزم مقرّب تر است *** جام بلا بیش ترش می دهند
و اخبار صریحه شاهد بر مدّعا و آثار دالّه بر مطلب بسیار است. می توان گفت به حدّ تواتر رسیده. از آن جمله روایت شده از حضرت صادق علیها السلام قال:
قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صلی اللّه علیه و آله و سلم إِنَّ عَظِیمَ اَلْبَلاَءِ یُکَافَأُ بِهِ عَظِیمُ اَلْجَزَاءِ فَإِذَا أَحَبَّ اَللَّهُ عَبْداً اِبْتَلاَهُ بِعَظِیمِ اَلْبَلاَءِ فَمَنْ رَضِیَ فَلَهُ عِنْدَ اَللَّهِ تَعَالَی اَلرِّضَا وَ مَنْ سَخِطَ اَلْبَلاَءَ فَلَهُ عِنْدَ اَللَّهِ اَلسَّخَطُ (1). و فی حدیث آخر قال:
إذا أحبُّ اللَّه قوماً أو أحبَّ عبداً صبّ عليه البلاء صبّاً، فلا يخرج من غمّ إلّاوقع في غمّ (2). فقال صلی اللّه علیه و آله و سلم:
انّ لأهل البلاء فى الدّنيا درجات في الآخرة ما لا تنال بالأعمال حتّى انّ الرّجل ليمنّى انّ جسده في الدّنيا كان يقرض بالمقاريض، ممّا يرى من حسن ثواب اللّه لأهل البلاء.
قطع نظر از اخبار و آثار، چون سوانح عمریّه خاصّان خدا و اهل دنیا را ملاحظه نموده، می بینیم که مقرّبین درگاه احدیّت تمام آنات عمر خود را به مشقّت و سختی گذرانده و اهل دنیا غالب عمر خود را به تعیّش و تلذّذ و گوارایی صرف نموده [اند]. این مطلب بر ما واضح می شود که بلیّات، سبب ارتفاع درجات و بلوغ به اقصی المقامات است. چرا که معامله خلاّق عالم با بندگان خود، نظیر موالی عرفیه با عبید خود است.
چنان چه موالی هر چیز خوبی را برای خواصّ خود می خواهند، خلّاق عالم نیز هر نعمت خوب را برای خواصّ خود می خواهد و حکمت آن واضح است. خلاّق عالم - مِن کمال عدله - به ملاحظۀ مصلحت نوعیّه، محنتی و شدّتی آفرید و کذلک عافیت و هنائی خلق فرمود و هر یک از بندگان خود را از این دو شربت گوارا و نا گوار سهمی و نصیبی مقرّر داشته؛ پس هر کس در این عالم شربت ناگوار بلیّات چشیده، در آن عالم از چشمهٔ نعیم ابدی سیراب گردد. و هر کس در این عالم، نصیب خود را از لذایذ دنيويّة و زخارف بی ثبات اخذ نمود، در آن عالم از التذاذ به لذایذ باقیه محروم ماند. چنان چه مبیّن این مطلب است حدیث شریف:
الدُّنيا سِجْنُ المُؤمنِ و جَنَّةُ الكافِر (1)
و در جای دیگر می فرماید:
الدُّنيا حرامٌ عَلى أَهلِ الآخرةِ وَ الآخِرَةُ حَرَامٌ عَلَى أَهلِ الدُّنيا پس از روی همین میزان مقام هر یک از انبیا و اوصیا و خاصّان درگاه احدیّت را می توان فهمید. هر یک از آن ها [که] ابتلایش بیش تر [است]، مقاماتش رفیع تر.
1) «دنیا زندان اهل ایمان است و بهشت زشت کیشان» کنز العمال، خبر 6081؛ میزان الحکمة، ج 3، ص 318؛ من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص262؛ مسند احمد، ج 2، ص 323؛ صحیح مسلم، ج 4، ص2274؛ امالی طوسی، ج 2 ص 142؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1378
و ما چون در احوالات حضرت صدّیقه صغری، تأمّل نموده که چه مصایب و نوایب و بلیّات و صدمات بر او وارد و کوه های بزرگ تحمّل یکی از چنین بلیّات نتواند نمود، چه رسد به یک زن ضعیف (1)
عمر کوتاهش، قرین محنت و رنج و اَلَم *** خاطراتش جمله پر از آه و واویلاست این
شاهد فریاد مادر بر سر بدعت گران *** آن فدک خواران رو به کیش و دیو آساست این
غصب حق را دیده و آتش فروزی های خصم *** سوخته دل - چون پدر - در ماتم زهراست این
طرح شورا دیده و تجدید بنیان ستم *** وز پی آن، شاهد تبعید بوذر هاست این
فرق بابا دیده چاک از ضربت شمشیر کین *** ناظر کشتار فرزند و برادرهاست این
سَم به کام مجتبی علیه السلام و نیزه در نای حسین علیه السلام *** خود گرفتار دو صد موج غم و بلوا ست این
علم و حلم و صبر وی نازم که با این حال گفت *** «آن چه دیدم از بلایا، جملگی زیباست» این
مادرش بس نکته های ژرف با وی گفته است *** آشنا با راز های عالم بالاست این
رمز کاف و ها و یا، عین صاد، از قرآن پاک *** هم چو اسرار دگر آمُخته از بابا است این
زین سبب، بر کاروان کربلا میر و دلیل *** بعد قتل پنجمین معصوم آل اللّه است این
بین چه سان، در کوفه - رعد آسا - فراز تیغ ها *** بانگ زن بر خیل بی آزرم کوفی هاست این؟!
یا به دربار یزید، اندر حضور رومیان *** با خطاب آتشین افکنده صد غوغا است این
«سعی تو در محو دین، بیهوده باشد ای یزید! *** جنگ با قرآن مکن، جاوید پا بر جاست این!»
سیاه پوشی در سوگ ائمه نور، ص 122 - 124
، دو مطلب بر ما واضح می شود:1) شاعر متعهد، آقای «منذر» در ضمن اشعار زیبای خود به برخی از این گرفتاری ها اشاره کرده است:
اوّل: کمال ثبات و استحکام مقام توحیدی و تقرّب او به درگاه حضرت احدیّت، به دلیل ورود این همه مصایب.
دوّم: رفعت درجه و عظمت رتبه و عدم قدرت بر احصای مقامات و درجات آن مظلومه که نتیجۀ تحمّلش بر مصایب وارده بر او چه مصایبی که از مصایب اغلب انبیا زیاد تر و سخت تر بوده، با این که عادتاً زن ها هر قدر قوی القلب باشند، طاقت اندکی از بسیار و یکی از هزار این مصایب را ندارند!
پس، از روی همین قاعده و ملاک، آن مکرّمه را اگر بالا تر از بعض انبیا بدانیم، غالی نیستیم.
اشاره: در صورتی که علمای این امّت مساوی با انبیای بنی اسراییل یا افضل - کما يستفاد من الاخبار - چه جای شبهه است بر افضلیت این مکرّمه بر آن ها. با این که معلوم جهت فضیلت آن ها هدایت است، بندگان خدا را. و همین ملاک در آن مخدّره به وجه الاتم و الاکمل موجود بوده با این که در علم، هم مقام عالی دارا بوده. چنان چه مسطور شد.
از جمله اوصاف حمیده و اخلاق پسندیده، صفت جلیلهٔ «صبر» است. هر یک از عرفا را در ستایش آن بیاناتی است. آن عارف کامل گفت: «هر که را صبر نباشد، به هیچ مقامی نتواند رسید و فضیلت و شرافت آن حسّی است».
هر کس به هر درجه و مقام رسید، به واسطهٔ صبر بود، (1)و هر که دست از دامن آن برداشت از کمالات محروم؛ و لذا فرمود:
مَنْ لا صَبرَ لَه لا إيمانَ لَه (2). در قدسیات است:
يا عيسى! تَخلّق بأخلاقى وَ مِن أخلاقى الصّبر. می فرماید:
الصَّبرُ مِنَ الإيمانِ. در جای دیگر است:
الصَّبرُ نِصفُ الإيمانِ (3) در خبر دیگر فرمود:
1) بحار الأنوار، ج 78، ص 45
2) التمحيص، ص 64، ح 148
3) «شکیبایی یک نیمه از ایمان به خدا و پیغمبران و آخرت است» شهاب الاخبار، ص 55؛ جامع الصغير، ج 2، ص 113؛ الترغیب و الترهيب، ج 4، ص 277؛ شرح ابن ابی الحدید بر نهج البلاغه، ج 1، ص 319؛ المستدرک علی الصحیحین، ج 20، ص 446؛ ارشاد القلوب، ص 127؛ الدر المنثور، ج 1، ص 66 .
اَلصَّبْرُ رَأْسُ اَلْإِیمَانِ (1)، الصَّبْرُ هوَ الايمانُ (2). و صبر را سه مرتبه است: صبر بر مصیبت؛ صبر بر اطاعت حضرت حق، صبر ترک معصیت. و برای هر یک از این مراتب، اجر و مثوباتی وارد شده. چنان چه در حدیث وارد شده:
قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله : «الصبر ثلاثة (3صبر عند المصيبة و صبر عند الطاعة و صبر عند المعصية.)فمن صبر على المصيبة حتّى يردّها بحسن عزائها، كتب اللّه له ثلاث مائة درجة، ما بين الدّرجة الى الدّرجة كما بين السماء و الارض.و من صبر على الطاعة كتب اللّه له ستّمائة درجة؛ ما بين الدّرجة الى الدرجة كما بين تخوم الارض الى العرش.و من صبر على المعصية كتب الله له تسعمائة درجة ما بين الدرجة الى الدرجة كما بين تخوم الأرض إلى منتهى العرش (4).
1) کافی، ج 2، ص 87؛ جامع الاخبار، ص 136؛ بحار الأنوار، ج 71 ،ص 67؛ غرر الحکم، ج 1، ص 21. «صبر، سّر ایمان است».
2) سئل النبي صلی اللّه علیه و آله و سلم ما الایمان؟ قال: الصبر»، بحار الأنوار، ج 82، ص137
3) بحار الأنوار، ج 1، ص 77؛ کافی، ج 1، ص 91
4) «صبر سه قسم است: صبر هنگام مصیبت، و صبر بر طاعت، و صبر از معصیت؛ پس آن که صبر بر مصیبت کند، خدای تعالی واجب می فرماید برای او سیصد درجه، میانۀ هر درجۀ تا درجۀ دیگر به قدر میانهٔ آسمان تا زمین. و آن که صبر بر طاعت کند واجب می گرداند برای او ششصد درجه، میانهٔ هر درجه تا درجه ای به قدر فاصلهٔ زمین تا عرش. و آن که صبر بر معصیت کند واجب می دارد نهصد درجه، چون فاصلهٔ زمین تا انتهای عرش». کافی، ج 2، ص 75؛ جامع الاخبار، ص135؛ منتخب کنز العمال ، ج 1، ص 208؛ جامع الصغير، ج 2، ص 114.
این مقامات برای مطلق صابرین مقرّر شده، ولی می شود بعض صابرین به واسطهٔ امتیازات و خصوصیات در مقدار و کیفیّت «صبر»، اجر و مثوبت زیاده بر این درجات تحصیل نمایند. و تفصیل این مجمل مناسب این مقام نیست.
بالجمله، مظهر این کمال، حضرت «ایوّب» بوده که در موقع احاطه افواج بلیّات با کمال ثبات صابر بوده، ولی چون با کمال دقّت ملاحظه نماییم، می نگریم آن حضرت نهایت این مقام را نداشته و لذا چون مسئله ناموس در میان آمد، رشتهٔ صبر گسیخته و به عجز و ناله متوجه درگاه حضرت احدیّت شده و عرض کرد:
وَ اَيَوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ إِنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ (1). در تحت قبّهٔ قمر دو نفر مظهر نهایت این مقام بوده: وجود مقدّس حسینی و عُلیا حضرت زینب علیها السلام در حقیقت یک روح در دو بدن بوده، امّا حضرت سیّد الشّهدا این قدر صبر نمود به حدّی که در زیارت ناحیه وارد شده:
قَدْ عَجِبَتْ مِنْ صَبْرِكَ مَلائِكَةُ السَّمَاوَاتِ (2) تمام مراتب صبر را با خصوصیّات زائده دارا بوده و لذا ملایکه از صبر آن حضرت متعجّب [شدند]، با این که از صبر احدی قبل از او متعجّب نشده [بودند]. و امّا حضرت زینب چون در جمیع مصایب، شریک برادر و در هر حال صابر بوده و دارای خصوصیّات مخصوصه بوده [است].
امّا صبر بر مصیبت: معلوم است، هر کس محبّتش به هر چه زیاد تر، مفارقتش صعب تر و چون حضرت زینب علیها السلام در این عالم علاقۀ او منحصر به حضرت سیّد الشّهدا [بود] پس مفارقت او به اندازۀ علقۀ به او و صبر بر چنین مصیبت، نهایت ندارد. و شاهد بر
این که علاقۀ او منحصر به برادر [بود] این است که ترک جمیع علایق نمود و به ملازمت برادر حاضر شده و در شهادت دو طفل خود، ابداً گریه ننموده! ولی در شهادت علی اكبر علیه السلام ، چون منظور نظر برادر بود، چنان متأثر [شد] که خود را گُم نموده بود. بقاعده «من احبّ شيئاً احبّ آثاره» محبّت حسینی بود که او را منقلب نموده؛ و این گریه ها که در مفارقت برادر نموده نه به واسطهٔ عجز از صبر بوده، بلکه چون گریه بر آن حضرت را مثوبت بسیار است، گریه می نمود.
و امّا صبر بر اطاعت: باز نسبت به خود وحیده بوده. چنان چه سابقاً ذکر نمودیم. اجمالاً تمام آناتِ ساعاتِ عمر او در عبادت و اطاعت صرف شده و در همۀ این حالات صابر بوده.
و امّا صبر بر ترک معصیت: محتاج به بیان نیست.
چون فهمیدی عصمت او را، پس چون به این مقام از صبر رسیده، می گوییم:
لَقَدْ عَجَبت مِنْ صَبْرها مَلائِكَةُ السَّمَاوَات. و لذا از قول آن مکرّمه گفتند:
سَأَصْبِرُ حَتَّى يَعْجز الصَّبْرُ عَنْ صَبْرى.
از جمله اخلاق حمیده و اوصاف پسندیده، صفت جلیلهٔ مواسات است. و عبادت سادۀ آن، کمک نمودن غیر است به اموال یا به افعال. پس به این بیان، مواسات را دو مرتبه است:
مالی؛ چنان چه هر گاه دو نفر باشند یکی مالدار و دیگری فقیر و بی بضاعت، مال دار [باید] بهرۀ وافی از مال خود را به آن فقیر عطا نماید.
و فعلی: هر گاه یکی از آن دو گرفتار محنت و شدّتی باشد، دیگری ساعی در استخلاص او شود و می توان در ضمن هر یک از این دو تحصیل اجر بسیار غیر از عنوان مواسات نیز نموده که در انفاق خود قصد مواسات و انفاق و قضای حاجت و غیر ذلک از عناوین مستحسنۀ شرعیّه، چرا که
إِنَّمَا اَلْأَعْمَالُ بِالنِّیَّاتِ (1) بالجمله، مواسات از سجایای کریمه است عقلاً و شرعاً ممدوح [می باشد]؛ چرا که، سبب اجتماع هیئت بشری و رفع نقایص و احتیاجات و موجب و داد و اتحاد، که غرض اصلی از تدیّن همین ها است. در حقیقت نتیجۀ اخلاق و عبادات، مواسات است. و اخبار بسیار و آثار برون از شمار در ترغیب و تحصیل آن وارد شده. از آن جمله حدیثی است که حضرت صادق علیه السلام به «معلی بن خنیس»، در بیان حقوق اخوان می فرماید:
1) كنز العمال، خ 7272؛ بحار الأنوار، ج 70 ص 211؛ و ج 72 ص 212.
و الحق الخامس [أن] لا تشبع و يجوع و [ان] لا تروى و يظمأ و لا تلبس و يعرى (1) عین مواسات همین است که بر هر فردی از افراد بشر خاصّهٔ مسلمین لازم است آن را دارا باشند. و در اصول کافی است: عن ابی عبد اللّه علیه السلام قال:
المسلم أخ المسلم، لا يظلمه و لا يخذله و لا يخونه و يحقّ على المسلمين الأجتهاد فى التواصل و التّعاقد و التّعاون و التعاطف و المؤاساة لأهل الحاجة و تعاطف بعضهم على بعض حتّى تكونوا كما أمركم اللّه عزّوجلّ:﴿ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ (2)متراحمين مغتّمين لما غاب عنكم من امرهم على ما مضى عليه معشر الأنصار على عهد رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم﴾ (3) و ایضاً در اصول کافی است: عن ابی اسماعیل، قال: قلت لأبي جعفر علیه السلام :
جعلت فداک: انَّ الشيعة عندنا كثيرٌ. فقال: فهل يعطف الغنىّ على الفقير ؟ و هل يتجاوز المحسن عن المُسيء؟ و يتواسون؟ فقلت: لا، فقال: ليس هؤلاء شيعة، الشيعة من يفعل هذا (4) در هر یک از این اخبار، علامت مسلم و شیعه را به این صفت قرار داده و اظهار و ابراز این صفت کمالیّه در اسلام بوده. و اوّل شخصی که مواسات نمود در اسلام، امیر المؤمنین علیه السلام بوده [است]. چنان چه روز اُحد جبرییل، حضور باهر النّور مقدّس نبوی عرض کرد:
«[يا محمد!] ان هذا لهى المواسات من علىّ [لک]» (1)الخ.
و بعد از آن حضرت، فرد کمال این صفت جلیله، متروک و مستور بود تا روز عاشورا که جلوه نمود، و در آن روز اوّل کسی که مواسات نمود، حضرت عباس علیه السلام بوده (2). نهایت مواسات را نمود با برادر، زمانی که خود را به شریعۀ فرات رسانده و کف آب برداشته بیاشامد «فذكر عطش الحسين علیه السلام» (3)
لم يذق الفرات اسوة به *** ميمما بمائه نحو الخبا
لم يرفى الدين يبل غلة *** و صنوه فيه الظما قد الهبا
و المرتضى أوصى اليه فى ابنه *** وصية صدَّتَه عن ان يشربا
این معنی یک عالم، تصوّر لازم دارد. با این که نهایت تشنگی را داشته و به خیال خود الآن آب را به برادر می رساند، خود آب نیاشامید و ملاحظۀ برادر را نموده، پس از تصوّر معلوم می شود نهایت جوان مردی و مواسات همین بوده و لذا در زیارت آن حضرت در مقام مدح و ستایش آن حضرت به همین صفت او اشاره شده «فنعم الأخ المواسى لأخيه».
دوّم کسی که در آن روز مواسات نمود، حضرت زینب - روحی و ارواح العالمين لها الفداء - بوده. در جمیع حالات با برادر نهایت مواسات را نموده. از مکه با برادر حرکت نموده، در غربت و تشنگی و گرسنگی و جراحات ظاهریّه و باطنیّه و گرفتاری ها نهایت مواسات را با برادر نمود حتّی در بازار کوفه ملتفت سر خونین برادر شده، از حالت طبیعی خارج شده و با برادر مواسات نموده:
فَنَطَحَتْ جَبِينَهَا بِمُقَدَّمِ الْمَحْمِلْ (4) هر مصیبتی بر حضرت سیّد الشهدا وارد شده، آن مخدّره نظیر آن را داشته و بر او وارد شده [است].
از جلمه ملکات حسنه و اوصاف مستحسنه، صفت جلیلهٔ غیرت است. و از علایم ایمان است: «المؤمن غیور» و اخبار در مدح آن بسیار وارد شده [است] (1)و این صفت در بنی هاشم عموماً و خانوادۀ محمدی صلی اللّه علیه و آله و سلم خصوصاً، جبلّی بوده و آن را مراتبی است:
اوّل: غیرت بر دین.
دوّم: غیرت بر جان و ناموس.
سوم: غیرت بر حفظ اموال.
و هر یک از این مراتب را تفصیلی است؛ مقام، مناسب ذکر آن ها نیست، و حضرت سیّد الشّهدا را در این صفت امتیاز خاصّی بوده و لذا متحمل این همه مصایب و نوایب شد برای غیرت در دین. به واسطهٔ غیرت آن حضرت بود که در مجلس معاویه احدی قادر بر سبّ امیر المؤمنین نبود.
چنان مکرّر اتفاق افتاد [که] خطیب یا کسانی که نسبت به امیر المؤمنین جسارت می نمودند، [حضرت سیّد الشهداء علیه السلام او را] به دَرَک واصل می نمود. غیرت در دین آن حضرت سبب بود روز عاشورا پس از اتمام حجّت به ذکر مناقب و فضایل خود و تصدیق آن قوم لئام، فرمود:
«بم تقاتلونی؟»
در جوابش عرض کردند:
انّما نَقَاتِلُكَ بَغْضا لأبيكَ
1) ميزان الحكمة، ج 7، ص396 به بعد.
در این حال با تلاطم دریای غیرت فرمود:
أَنَا بْنُ عَلِيّ الظُّهْرِ مِن آل هاشم (1) دفاع از پدر خود نموده و می فرماید:
«ای قوم! با این فضایل و مناقبم که خود تصدیق نمودید، فخر می کنم که از اولاد علی هستم که طاهر از ادناس و ارجاس [است] و از بنی هاشم بوده، و به چنین پدری فخریه می نمایم».
غیرت آن حضرت مانع شد با یزید و اتباع او بیعت نماید. چنان چه فرمود:
اَلموتُ أَوْلَى مِنْ رُكوبِ الْعار (2) بالجمله، در موارد عدیده غیرت دینی آن حضرت ظاهر شد. و اما غیرت آن حضرت نسبت به ناموس، باز موارد مکرّر ظاهر شد. چنان چه تا زنده بود، راضی نمی شد احدی نام خیمه گاه او را بر زبان جاری نماید. شاهد بر این، خبر معروف است چون شریعۀ فرات را تصرف نمود، خواست آب بیاشامد. یکی از اتباع شیاطین گفت:
«ای حسین! تو آب می آشامی و لشکر رو به خیمۀ تو نموده؟».
آن حضرت با این که می دانست غرض آن ها خدعه است، غیرت مانع شد آب بیاشامد. به تعجیل به طرف خیمه گاه حرکت نمود.
و هم چنین در موقعی که از اسب بر زمین افتاد و از کثرت زخم ها و جراحات و خروج خون از بدن انورش، حال حرکت نداشته، لشکر در مقابل آن حضرت [بودند]، مهابت و شجاعت حسینی مانع از این [بود] که متوجه آن حضرت شوند و عدم حرکت آن حضرت
را حمل بر غدر و خدعه می نموده، چون غیرت آن حضرت را به ناموس مسبوق بوده، برای کشف مطلب جماعتی از لشکر را روانه به طرف خیمه گاه فرستادند. آن حضرت چون ملتفت شد، با آن ضعف و نقاهت، غیرت او را متحرک، چند قدمی به استقبال آن ها شتافته و فرمود:
يا شيعة آل ابي سفيان! إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِينُ وَ [كُنتُم] لأ تَخَافُونَ الْمَعَادِ، فَكُونُوا أَحْرَاراً في دُنْيَاكُمْ تا آن جا که می فرماید:
انا الّذي أُقاتِلُكُم وَ تُقَاتِلوني، و النّساءُ ما عَلَيهِنَّ جُنَاحٌ (1) مجمل فرمایش آن حضرت: «تا من زنده هستم، متعرّض حرم محترم نشوید». از فرط غیرت، شهادت خود را مقدّم بر نهب عيال [طلب نمود]! در صفت جلیلۀ غیرت پس از حضرت سیّد الشّهدا، دختر گرامی حیدر، فرید دهر و وحید عصر بوده [است]! چنان چه تحمّل این مصایب به واسطهٔ غیرت در دین بوده و از کربلا تا شام خود متحمّل سواری عیال و اطفال بوده [است]. به واسطهٔ غیرت ناموس در این مسافرت در هر موقع که مذمّت آبا و اجداد و خانوادۀ خود شنید، از فرط غیرت در مقام مدافعه بر آمده، با آن اشکالات که برای او فراهم بود. چنان چه غیرت، او را وادار نمود به چنین خطبۀ غرّا در بازار کوفه؛ غیرت او را وا داشت احتجاج با ابن زیاد نماید، چون دید ابن زیاد تکذیب پیغمبر نموده و گفت:
«الحمد للّه الّذى فَضحكم و اكذب احدوثتكم﴾ (2)
آن مخدّره فضایل و مناقب خانوادۀ خود و مطاعن یزید و اتباعش را بیان نمود و آن ها
1) مقتل الحسین خوارزمی، ج 2 ص 33؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 51؛ البداية و النهاية، ج 8، ص203؛ اللهوف، ص 119؛ مناقب، ج 4، ص58؛ الفتوح، ص 909؛ طبری، ج 3، ص 233، وقعة الطف، ص 252
2) مقتل الحسین خوارزمی، ج 2 ص 42؛ نهاية الارب، ج 7، ص 20؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 115 - 116؛ ابن اثیر، ج 4، ص 82 ، ارشاد، ص 242 چاپ نجف؛ وقعة الطف، ص 262
را چنان مفتضح و رسوا [کرد] که [ابن زیاد] ارادۀ قتل او را نموده؛ و هم چنین در شام و مجلس یزید در هر حال اظهار غیرت نموده [است].
اشاره: شنیدم از بعض موثّقین نقل نمود از کتاب «تبر المذاب» - که از مقاتل عامّه - و از شخص ثقهٔ دیگر از مقتل «عقدایی یزدی»، از این دو مقتل نقل نمودند:
چون اسرا را وارد شام نمودند، در دروازۀ شام عُلیا حضرت زینب علیها السلام شمر را طلبیده فرمود:
«حاجتی به تو داریم، ما را از این دروازه با ازدحام نبرید. از راه خلوتی داخل شام نمایید».
آن ملعون اعتنا ننمود و چند تازیانه بر آن مخدّره زد. آن معدن صبر و وقار از فرط غیرت منقلب، و امر به زمین نموده فرمود:
یَا أَرْضُ خُذِیهِ در آن حال زمین شمر را تا کمر فرو برده. نا گاه آواز جان فزای حسینی به گوش خواهر رسیده:
يا اُختاه اِصبرى وَ احْتَسبى فى مرضاتِ اللّه. آن مکرّمه امر نمود به زمین، او را رها نمود. مع التأسّف این مذنب از این دو مقتل هیچ کدام را نداشته که ملاحظه نمایم؛ ولی نسبت به مقامات آن مخدّره اظهار این گونه کرامات و خارق عادات بعید نیست؛ چرا که نتیجهٔ عقل کلّ و هادی سیل بوده، از طفیل وجود جدّ او، موجودات خلعت وجود پوشیده، جمیع انبیا متوسل به جدّ او بوده. خصوصاً که در مقاتل عامّه نقل شده [است].
و الفضل ما شهدت به الاعداء
از جمله طاعات جمیله و عبادات جلیله، محبّت خانوادۀ محمّدی است عموماً. چنان چه خلاّق عالم محبّت آن ها را بر کافهٔ عباد واجب نموده که اگر شخصی دارای جمیع عبادات باشد ولی صحیفهٔ عمل او از این عبادت جلیله خالی باشد آكِبَّهُ اللّهُ عَلَى النَّارِ.
پس درجات مقامات هر کس به اندازۀ این عبادت او است. چنان چه در مقالات سابقه ذکر نمودیم. و محبّت حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام را خصوصیّتی است، چنان چه [برای] ما قلوب مؤمنین بهترین شاهدی است. و اجر و مثوبت محبّت آن حضرت را کس نتواند احصا نماید و لذا آن همه مراحم حضرت نبوی نسبت به آن حضرت، علاقه ابوّت و بنوت که از لوازم عالم طبیعت است، بلکه به واسطهٔ کمالات حسینی و تحصیل مقاماتی که برای محبّین آن حضرت معدّ است، و هم چنین است علاقهٔ باقی معصومین به آن حضرت. و در این عالم ظاهر نشد چنان محبّت و ارادت به حضرت سيّد الشّهدا، مثال محبّت حضرت عقیلهٔ خدر رسالت به آن حضرت.
نوشتند بعض مورّخین، اوقاتی که حضرت زینب شیر خواره و در گهواره خوابیده بود، هر گاه حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام از نظر او غایب می شد، گریه و بی قراری می نمود، و چون دیدۀ او به جمال بی مثال برادر می افتاد بی نهایت مسرور و فرح ناک می شد، چنان چه یک وقت حضرت صدّیقه علیها السلام شرح حال محبّت این خواهر به برادر را به ساحت مقدّس نبوت معروض داشت.
و هم چنین در وقت نماز قبل از اقامه، اوّل نظر به صورت آن کعبۀ مقصود و قبلهٔ حاجات [می نمود] آن گاه به راز و نیاز با قاضی الحاجات مشغول می شد. و نیز از آن جا
می توان استكشاف نمود چه اندازه مجذوب برادر بوده که از حرم جدّش - آن محلّ امن و امان - بیرون شد و ترک جمیع علایق نموده عالمةً، چه؛ مصایب و رزایا در جلو داشت و محض برادر حرکت نمود.
و ابن عبّاس با این که از راه اخلاص ممانعت از حمل نساء نمود، آن مخدّره با او متغیّر [گشت] چنان چه شرح آن گذشت.
و هم از این دو می توان کشف نمود که در راه برادر چه بلا ها و چه رزایا متحمل شد که از حیطۀ تصوّر خارج بوده، و نیز از این رو می توان فهمید که چه محبّت به حضرت علی اکبر داشته چرا که «من احبَّ شيئاً احبَّ آثاره» چون علی اکبر از آثار جلیلۀ حسینی بوده، چنان او را دوست داشته که به احدی از اهل بیت چنان محبّت نداشته و در مفارقت او چنان اظهار جزع و فزغ نموده که در مفارقت احدی از بنی هاشم چنان ننموده [است].
بالجمله، عقول قاصر اند از ادراکِ اندازۀ محبّت آن مظلومه به برادر. دخت گران مایه، اخت شاه شهیدان بَخٍ بَخٍ! طوبی از این برادر و خواهر! نیامده و نخواهد آمد چنین برادر و خواهری - سلام اللّه عليهما - .
از جملۀ مقامات خصوصیّه آن مکرّمه است، نیابت خاصّه از طرف برادر؛ و این رتبت او، قریب مقام امامت بوده. و به این مقام از طرف برادر در کربلا روز عاشورا یا شب آن نایل شده [است]. چنان چه آن مظلومه از مفارقت برادر بی تابی و جزع می نمود. آن حضرت او را امر به صبر و شکیبایی نمود (1). او این مقام را برای آن مظلومه، بعض اعلام تصریح نموده و شاهد بر نیابت آن مکرّمه اموری است:
اوّل: روایت مسطوره در اکمال الدّین و غیبت شیخ طوسی قدس سره و عاشر بحار الأنوار، از على بن احمد مهزیار مسنداً عن احمد بن ابراهيم، قال:
دَخَلْتُ عَلَی حَکِیمَهَ بِنْتِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ اَلرِّضَا، أَبِی اَلْحَسَنِ اَلْعَسْکَرِیِّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: فِی سَنَهِ اِثْنَتَیْنِ وَ ثَمَانِینَ بِعد المأة، فکَلَّمْتُهَا مِنْ وَرَاءِ اَلْحِجَابِ وَ سَأَلْتُهَا عَنْ دِینِهَا. فَسَمَّتْ لِی مَنْ نَأْتَمُّ بِهِ ثُمَّ قَالَتْ فُلاَنُ بْنُ اَلْحَسَنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ.- یعنی ائمهٔ خود را نام برد. آن گاه امام دوازدهم، حجة بن الحسن علیه السلام را ذکر نمود - .فَقُلْتُ لَهَا: جَعَلَنِیَ اَللَّهُ فِدَاکِ: مُعَایَنَهً أَوْ خَبَراً فَقَالَتْ: خَبَراً عَنْ أَبِی مُحَمَّدٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ کَتَبَ بِهِ إِلَی أُمِّهِ. فَقُلْتُ لَهَا: فَأَیْنَ اَلْمَوْلُودُ؟ فَقَالَتْ: مَسْتُورٌ. فَقُلْتُ: فَإِلَی مَنْ تَفْزَعُ اَلشِّیعَهُ؟ فَقَالَتْ: إِلَی اَلْجَدَّهِ أُمِّ أَبِی مُحَمَّدٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَقُلْتُ: لَهَا أَقْتَدِی بِمَنْ وَصِیَّتُهُ إِلَی اَلْمَرْأَهِ؟
1) جلاء العیون علامۀ مجلسی رحمة اللّه
حاصل مراد این است:
عرض نمودم: امامت حجّة بن الحسن را نصّاً شنیدی یا به طریق اخبار ؟ فرمود: به طریق اخبار از ابی محمّد که نوشت امامت او را به مادر او. پس عرض کردم: کجا است آن مولود؟ فرمود: در پردۀ غیبت مستور است. عرض کردم: امروزه شیعه اخذ احکام از که می نمایند و در شداید به که پناه جویند؟ فرمود: به جدّه او، والدهٔ امام حسن عسکری علیه السلام، عرض نمود: به کسی اقتدا نمایم که امورات او موکول به زنی است؟
فَقَالَتْ: اِقْتِدَاءً بِالْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ إِنَّ اَلْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ أَوْصَی إِلَی أُخْتِهِ زَیْنَبَ بِنْتِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فِی اَلظَّاهِرِ وَ کَانَ مَا یَخْرُجُ عَنْ عَلِیِّ بْنِ اَلْحُسَیْنِ مِنْ عِلْمٍ یُنْسَبُ إِلَی زَیْنَبَ بِنْتِ عَلِیٍّ تَسَتُّراً عَلَی عَلِیِّ بْنِ اَلْحُسَیْنِ ثُمَّ قَالَتْ إِنَّکُمْ قَوْمٌ أَصْحَابُ أَخْبَارٍ أَ مَا رَوَیْتُمْ أَنَّ اَلتَّاسِعَ مِنْ وُلْدِ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ یُقْسَمُ مِیرَاثُهُ وَ هُوَ فِی اَلْحَیَاهِ (1) از این خبر معلوم می شود در آن عصر نیابت این مخدّره مسلّم بوده و حضرت سید الشهدا علوم را به آن مکرمه سپرده تا از او نقل شود و حضرت سجاد علیه السلام سالم بماند. و نقل حضرت سید الساجدین احکام را از آن مخدّره منافی نیست با این که خود آن حضرت دارای جمیع علوم بوده؛ زیرا که حفظ وجود مقدّسش موقوف به این طریق بوده [است].
دوم: از شواهد؛ تصرّفات تکوینیّه آن مظلومه در قلوب و نفوس چنان چه یکی از آن ها در بازار کوفه، وقت انشای خطبه [بود]. چنان چه ذکر شد در ضمن بعض احتمالات و هم از
1) کمال الدین و تمام النعمة، باب 45 (توقیعات) حدیث 37؛ و غیبت شیخ طوسی، ص138؛ و اثبات الوصیة با اختلاف اندک در لفظ و این که در دو کتاب اخیر به جای هشتاد و دو، دویست و دو ذکر شده که همین هم به نظر صحیح است.
آن ها بوده: در مجلس یزید در حین انشای آن خطبه و ذکر قبایح و رزایل یزید که بدون تصرّف تکوینی، نتوان در آن مجلس چنان بیانات فرمود.
سوم: از شواهد؛ مشورت نمودن حضرت سجّاد در امورات با آن مخدره، چنان چه در تاریخ احوال آن مخدّره از آن موارد اشارت نمودیم، و هم چنین وا گذار نمودن اختیار امورات بعضی را به کفالت آن مخدّره.
چهارم: از شواهد؛ تحمل آن همه مصایب و شداید که احدی را قدرت چنین تحمّل نباشد، مگر کسی که دارای ملکه قدسیّه و مؤید به تأییدات ربّانیّه باشد. و اثبات نیابت از برای آن مکرّمه، منافات ندارد با [حدیث] نبوی مشهور و امثاله در باب قضا:
لا يُفلَحُ قُومُ مَلَكَت عَلَيهِم اِمرَئَة (1) زیرا که اولاً: آن اخبار منصرف [است] از مثل معصومه صغری، عقیله خدر رسالت و بعض بنات هاشمیّات که به جلالت قدر و نبالت شأن موصوف و معروف اند، نظیر جدّه حضرت حجّت؛
و ثانیاً: آن ها ظاهر در قضاوت اند، و نیابت در نشر احکام، غیر از قضاوت است؛
و ثالثاً: چون حفظ امام، اهمّ از جمیع مصالح [است]، هر گاه حفظ آن موقوف بر ولایت زنی چون حضرت زینب [باشد]، عقل حاکم است بر وجوب ولایت آن مخدّره، چنان چه این جواب از خود خبر سابق الذكر استظهار می شود «كما لا يخفى على اولى الهداية و الدّراية».
1) بحار الأنوار، ج 43، ص 342
از جمله اخلاق حمیده و اوصاف پسندیده، حفظ شئونات است. و حُسن این صفت، بدیهی است؛ زیرا که شَرف و حقوق و نظام بشر محفوظ نمی ماند مگر به رعایت شئونات. چنان چه حکمت جعل اکثر احکام از واجبات و مستحبّات برای همین است؛ از قبیل کفن و دفن و حدود و دیات. و این صفت را حيّاً و ميّتاً برای مؤمنین خواسته [اند]. چنان چه فرمود:
حُرْمَةُ الْمُؤْمِنِ مَيْتاً كَحُرْمَتِهِ حَيّاً (1) و اگر مراعات این صفت، محتاج به بذل مال [باشد] باید صرف نمود؛ و بهترین اموال شخصی مالی باشد که در چنین موارد صرف شود. چنان چه فرمود:
خيرُ المالِ ما صينَ بهِ الْعِرْضِ (2) بلکه گاه شود در راه این مطلب، جان را فدا باید نمود. چنان چه حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام می فرماید:
اَلْمَوْتُ اَوْلی مِنْ رُکُوبِ الْعارِ (3) از کلام آن حضرت استنباط می شود، در مقام تَحَفُّظ از شرف، غیر از دیانت، صرف همه چیز لازم است. چه بسا اشخاص به رعایت همین مطلب به مقامات ارجمند نایل
1) وسائل الشيعة، ج 18، ص 512؛ ج 19، ص 251.
2) و در قصیره دیگر: «افضل المال ما وُقى به العرض». بحار الأنوار، ج 78، ص 7 و در جای دیگر: «افضل الغنى ما صین به العرض» غرر به نقل از میزان الحکمة، ج 2، ص126.
3) در بعضی منابع «الموت خير من ركوب العار». يعنی مرگ بهتر از پذیرش ننگ است : بحار الأنوار، ج 45، ص 50؛ لهوف 59.
شده [اند]. چنان چه مریم بنت عمران به واسطهٔ همین صفت به مقام صفوت و طهارت نایل و ملایکه او را به این منصب بشارت داده [اند]:
وَإِذْ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَيكِ وَ طَهَّرَكِ وَ أَصْطَفَيْك عَلَى نِسَآءِ الْعالَمِينَ (1) هم چنین حضرت زهرا علیها السلام به این مرتبۀ رتبت شفیعه نایل شد:
فَحَرَّمَ اللّهُ شِيعَتُها عَلَى النَّارِ و نهایت این صفت از حضرت عقیلة القریش ظاهر و باهر گردید. چنان چه در هر موقع در مقام هتک شَرَف آن ها به نسبت خروج از دین [بر آمدند]، آن مظلومه با کمال ثبات با آن همه اشکالات در مقام مدافعه بر آمده و به اظهار فضایل و مناقب خانوادۀ خود و معایب و مثالب بنی امیّه احتجاج [کرده] و حفظ شرف را نموده [است]؛ در حقیقت حامی شَرَف خانوادۀ محمّدیّه و حارس دین و مذهب بوده [است]؛ و در مجلس یزید چنان با سنان لسانِ مدافعهٔ از شرف نمود [که] کلّیهٔ اهل مجلس و اله و حیران و قادر بر تکلّم نبودند! منتهای مجاهده را در آن مجلس نموده [است].
اشاره: به واسطهٔ مجاهداتی که این محترمه نمود در مقام حفظ شرف، نایل شد به مقاماتی که بیان عاجز از تقریر و بنان قاصر از تحریر معشار آن ها؛ ولی بر سبیل اجمال ما لا يُدرَكُ كُلّه لا يُترَکُ کلّه مختصری از آن ها را متعرض می شویم:
اوّل: باعث حفظ حيثيّات محمّدی شد. اجر این عمل چه مقدار است معلوم نیست.
دوّم: سبب هدایت کلّیه نفوس شد الی یوم القیامه. و به همین جهت احیای آن ها نمود؛ زیرا اگر آن تحفظ را ننموده بود با آن خیالات بنی امیّه، از خانوادۀ محمّدی صلی اللّه علیه و آله و سلم اسمی باقی نمی ماند. و به اضمحلال آن ها اسلام مضمحل می شد. پس از آن روز الی یوم القیامه هر قدر مؤمن پیدا شود، نتیجهٔ مجاهدات آن مکرّمه و برادر او خواهد بود. و اجر چنین عمل چه خواهد بود، قاصر از بیان هستم.
1) آل عمران، (3)، آیه 42
اجمالاً هدایت یک نفر اجر احیای کلیّه نفوس را دارد:
مَنْ أَحْيَاهَا فَكَانَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً (1) سوم: باعث حفظ مراتب جميع انبیا بوده، چرا که غرض همۀ یکی بوده، اگر غرض آن ها از بین می رفت، زحمات آن ها ضایع می شد.
چهارمک عالِم به طرق رحمات الهیّه گردید
وَ الَّذِينَ جَاهَدُ و أَفِينَا لَنَهْدِيَنَهُمْ سُبُلَنَا (2) که به هر طریق از آن ها بخواهد کسب فیض و ایصال به غیر نماید، قادر است.
بشارت: هر که را هر حاجت باشد دنیویّه و اخرویّه هر گاه متوسل به خانۀ آن مظلومه شود، مأیوس نخواهد شد. چرا که انجاح مقاصد از قبیل رحمات اند و اعطای هر مطلبی، رحمتی است خاص. و چون آن مکرّمه، عالم به رحمات و قادر بر اعطای هر گونه موهبات [می باشد]، چگونه ممکن است کسی به در خانۀ او رو ببرد و مأیوس گردد؟ با آن جود و کرم که جبلّی خانواده محمّدی صلی اللّه علیه و آله و سلم بوده؟! با این که هر یک از صدماتی را که متحمل شد، مکافاتی دنیویّه و مثوباتی اخرویّه دارد، که شرح محتاج به تفصیل [می باشد] و آن منافی با غرض است. ولی اجمالاً این مکرّمه در این عالم از علایق خود دور مانده، برای این که کسانی را که از علاقه خود در این عالم دور افتاده [اند] هر گاه به او متوسّل شوند - احتراماً لها - به علایق خود رسند.
و هم چنین [حضرت زینب علیها السلام] در عالم برزخ و محشر، منقطعین از علایق را صاحب علاقه نماید.
[او] متحمّل غربت شد تا غربای دنیا و برزخ و حشر را از غربت نجات دهد.
متحمل تشنگی شد تا تشنگان این عالم را سیر آب و تشنگان محشر را از نهر خوش گوار کوثر سیر آب نماید.
متحمّل شهادت دو فرزند شد تا در این عالم کسی را که فرزند نباشد چون به او متوسّل شود، اولاد کرم نماید و در روز محشر، جوانان گنه کار را شفاعت نماید.
متحمّل گرسنگی شد تا گرسنگان این عالم را به نان و گرسنگان محشر را به طعام بهشتی اطعام نماید.
متحمل خوف از دشمن [گردید] تا خائفین این عالم و برزخ و قیامت [را] مأمن و ملجاً باشد.
متحمّل نهب اموال [شد] تا در دنیا غارت زدگان را نجات دهد و در آخرت غارت زدگان اعمال را؛ یعنی کسانی را که شیطان فریب داده و اعمال حسنهٔ آن ها را به یغما برده، شفاعت نماید.
متحمّل گرفتاری به دست دشمن شد تا در این عالم مظلومان را نجات دهد و در آخرت کسانی را که گرفتار مظالم بوده، رهایی دهد.
متحمّل آتش شد تا سوخته گان این عالم را و آن عالم را نجات دهد.
متحمّل اسیری [گشت] تا اسیران دنیا و عقبی را رها نماید.
متحمّل شد که او را به ریسمان بندند تا بستگان به سلاسل دنیویّه و اخرویه را رها نماید.
متحمّل ضرب تازیانه و کعب نیزه [گردید] تا در این عالم گرفتاران ظلمه و در قبر و آخرت گرفتاران به دست ملایکه غلاظ و شداد را نجات دهد.
متحمّل شد در کوچه و بازار و مجالس عام و در محمل بی رو پوش بگردد تا مفتضحین این عالم را نجات دهد و کذلک، مفتضحین على رؤوس الاشهاد را در عالم عُقبی رها نماید.
متحمّل عذاب های گوناگون بنی امیّه شد تا گرفتاران به عذاب ها را خلاص نماید. متحمّل سؤال و جواب با دشمن شد تا متوسّلین به خود را از سؤال قبر نجات دهد. متحمّل خطاب و عتاب دشمن شد تا متوسلین را از خطاب و عتاب خلاّق عالم نجات دهد.
متحمّل عقباتی شد در این عالم تا از عقبات آن عالم، دوستان را رها نماید.
چنان چه توفیق رفیق باشد ما هر یک از عقبات را با تفصیل آن ها و تطبیق عقبات این مظلومه به آن ها و کیفیّت استخلاص از آن ها را به طُرُق توسّل به آن محترمه شرح خواهیم داد «بحول اللّه و قوّته».
بالجمله، هر یک از حرکات و سکنات این مکرّمه را مکافات و مثوبتی است دنیویّه و اخرویّه؛ هر کس را هر مطلب و حاجت باشد حالتی از حالات آن مکرّمه را که مناسب با مطلب خود متذکر شود و به آن حالت متوسل [گردد] البتّه به مراد خود خواهد رسید.
اشاره: آن چه از اخبار و آثار ظاهر می شود، فاضل ترین زنان عالم از اوّلین و آخرین چهار تن بود:
مریم بنت عمران: که به واسطه عفّت و طهارت خود به مقام صفوت و طهارت رسید. چنان چه معلوم شد.
آسیه بنت مزاحم: آن هم به واسطهٔ حفظ شئونات دینیّه و تبرّی از فرعون، چنان چه از قِبَل او حق خبر داده
نَجِّنِى مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ (1) به مقامی ارج مند نایل شده [است].
خديجۀ بنت خویلد: که به واسطهٔ حفظ شئونات و حیثیّات محمّدی صلی اللّه علیه و آله و سلم و بذل اموال خود در راه دین مبین، مورد الطاف الهیّه و مراحم ربّانیّه گردید.
حضرت صدّیقۀ کبری علیها السلام: که به واسطهٔ فضایل و مناقب خود، گوی سبقت را از اوّلین و آخرین برده [است].
و ما چون ملاحظۀ مقامات و شرافات و کمالات عقیلهٔ خدر رسالت نموده و فضایل او را با مریم و آسیه و خدیجه مقایسه نماییم، آن محترمه را از آن ها اشرف و افضل می بینیم.
1) سوره تحریم (66)، آیه 11
چرا که کمالات آن ها را عَلَى وَجْهِ الْاتَم وَ الاَكْمَل دارا بوده و موازینی که کاشف از نهایت جلال و دلیل بر افضلیّت آن محترمه بوده، شرح دادیم. محتاج به تکرار نیست. با این که شرافت نسبی آن مکرّمه با آن سه تن، مانند ثری با ثریّا است. امّا عفّت و عصمت او از حیطۀ تصوّر خارج است؛ و امّا مقام ایمانی او با این که ثمرۀ شجرۀ ایمان بوده، باعث ابقای دین و ایمان بوده؛ و امّا بذل اموال در راه خدا آن چه داشت داد. «حتی قیل دخلت زینب علی ابن زیاد و هى تستر وجه ها بكمّها لأن قناعها قد اخذ منها».
اشارة اخرى: جناب عالم جلیل و ثقۀ نبیل، المحدّث الفقيه، صاحب کبریت احمر در بعض نوشتجات خود مرقوم داشته که: در عالم رؤیا دیدم واعظی بر منبر طرح اسیری اهل بیت را نموده و می گفت: نمی دانم که مکشفات الوجوه يا مستورات بودند؟ دیدم صدّیقۀ صغری و تمام اسرا در مجلس پای منبر حاضرند. من گفتم به آن واعظ، از خود ایشان که حاضرند سؤال می کنم و سؤال کردم. آن مخدّره یا امّ کلثوم [بود یا] احداهما و لیس فی خاطرى بالتعیین، فرمودند: «مستوره بودیم ولی لباس درستی نداشتیم» انتهی.
با این که زحمات آن مظلومه برای نگه داری ذراری پیغمبر اگر زیاد تر از حضرت خدیجه نبوده، کم تر نبوده [است].
اشارة اخری: بعضی از کوته نظران به واسطهٔ ذکر مریم در قرآن و عدم تذکر مناقب حضرت صدّیقه در قرآن، تفضیل داده اند حضرت مریم را بر حضرت زهرا علیها السلام غافل از این که ذکر مناقب زن ها در ملأ، منافی با غیرت و قوانین اسلاميّه الاّ للضرورة [دارد]، و چون یهود عنود، حضرت مریم را متهم نموده، خلاق عالم برای اعلام و اخبار به طهارت و عصمت او تکثیر در فضایل و ذکر طهارت او نموده [است]. ولی حضرت صدّیقه - روحی و ارواح العالمین لها الفداء - از این اتّهام مبرّا بوده و لذا به تصریح در قرآن از آن مکرّمه اسمی برده نشده و به اشاره و کنایه از فضایل آن مکرّمه ذکر شده [است].
چنان چه آیۀ شریفۀ:
مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ (1) و آیۀ شریفۀ:
فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَدَآءِ (2) شاهد بر فضیلت آن محترمه را تصریحاً برای این بوده چون مسبوق بود از خیالات منافقین که به مجرّد رحلت پیغمبر چه اذیّت ها بر دخترش وارد آوردند برای اتمام حجّت «ليحيى من حَيَّ عن بيّنه» متعذر نشوند.
ما به مقامات آن مخدّره بصیر نبوده. پس، از این بیان معلوم شد سرّ عدم ورود اخبار کثیره بر فضایل و مناقب حضرت زینب علیها السلام .
از جمله فضایل نفسانیّه، حفاظت و حراست دین است؛ زیرا که دین حافظ حقوق و جامع شتات کلمه بشر است. در حقیقت اصلاح عامّه به تدیّن است. موجب متفرقات تدین است. معیّن حقوق و مبیّن کیفیت ارتباط بین انام، دیانت است و لذا گفته اند: «للدّيانة سلطنة في القلوب تأثير فى النّفوس». و سیادت و شرافت انبیاء بر غیر، به واسطهٔ است که آن ها حافظ دین و جامع کلمه بشر [می باشد] پس چون دیانت را چنین اثر است، به حکم عقل بر هر کس لازم است سعی در حفظ دین [نماید] و هر کس زیاد تر مبالغۀ در نگه داری دین نمود، به حکم وجدان اشرف و افضل از دیگران شد. و هم چنین هر دینی جامعیتش زیاد تر و اسباب ارتباطش بیش تر، سر آمد ادیان است به حکم عقل. بنابراین، دین اسلام به واسطهٔ جامعیّت او از حیث امور معاشیه و معادیه از سیاسیّات و عبادات، افضل ادیان [است]، و ساعی در ترویج آن، افضل از دیگران. بر هر کس واجب [است] به حکم عقل به اندازهٔ قدرت خود، حفظ قوانین آن نماید. و وجوب جهاد و دفاع را همین حکمت است.
چون این مقدّمات معلوم شدند، می گوییم: چون حضرت زینب آن خدمات را در کربلا نموده و داخل در انجمن ابقاییه شده، و حامی دین و مذهب بوده،
اوّلاً: ربّ النوع بشر گردید، برای آن که نگه داری نمود از قوانین جامعه آن ها.
ثانیاً: جماعتی را از کلفت مجاهده در حفظ دین نجات داده؛ زیرا که بر فرد فرد واجب بود دفاع از دین و چون آن مکرّمه دفاعی نمود که الی یوم القیامة اسلام باقی و برقرار [مانّد] لذا جميع افراد را [از] چنین زحمت آسوده نموده و خود متحمّل صدمات آن ها شده [است].
اشاره: چه بسیار بر حضرت پیغمبر و عموم اهل بیت او صعب است، خصوصاً حضرت سيّد الشّهدا و عقیلهٔ خدر رسالت - صلوات اللّه علیهم اجمعین - که خود را فدای این دین [کردند]، و متحمل چه صدمات و زحمات برای ترویج آن [شدند]. [اما] امروزه می نگرند مسلمین عموماً تیشه به ریشۀ دین زده و همّ خود را مصروف به تضییع قوانین آن [کرده اند]. یک نفر حامی و یاور برای اسلام پیدا نمی شود «بدأ الاسلامُ غريباً» (1)امام عصر - عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف - با دلی خونین از حرکات مسلمین، در سجاف بیابان ها گریان و نالان! آخر ای مسلمین! دمی هشیار شوید و از خواب غفلت بیدار و گوش فرا دارید تا بشنوید فریاد جان گداز اسلام را [که] چه گونه استغاثه استنصار می نماید. بس است لطمۀ به آن زدن. نزدیک است از حرکات شما نتیجۀ زحمات حضرت سیّد الشّهدا و عقیلۀ بنی هاشم مضمحل شود، ترحّم به لب تشنۀ حضرت سیّد الشّهدا نمایید. رحم تان به گلوی تیر خوردۀ طفل رضیع آید. بسوزید به حال ذلّت و اسیری زینب علیها السلام. چه گویم که نا گفتنم بهتر است. با وضع حالیّۀ مسلمین آن چه البتّه به جایی نرسد، فریاد است.
بشارت: چنان چه عُلیا مخدّره، زینب - روحی و ارواح العالمين لها الفداء - در این عالم به واسطهٔ زحمات خود، جماعتی را از کلفت مجاهده و قید دفاع آزاد نموده [است]، در روز محشر در ازای زحمات دنیویّه، افواج کثیره را از آتش جهنّم آزاد خواهد نمود؛ چنان چه مادرش، حضرت زهرا علیها السلام مکافات زحماتش در این عالم شفاعت روز قیامت است. (2)
از جمله کمالات نفسانیّه و عبادات مهمّه، تحفّظ و نگه داری پیغمبر و امام است. عقل، حاکم به وجوب تحفّظ آن ها است؛ زیرا که نظام عالم بسته به وجود آن ها است. چرا که آن ها قلب عالم و قطب بنی آدم [هستند و به واسطۀ]، وجود آن ها فیض به عالم می رسد با این که حفظ آن ها حفظ دین است و آن ملازم با حفظ حقوق بشر است و لذا حافظ آن ها از چند جهت، مستحقّ مثوبت [می باشد]:
اوّل: از جهت حفظ اساس عالم طبیعت
دوم: از جهت نگه داری دین.
سوم: از جهت تحفّظ یکی از اولیای خاصّ خدا و اجر هر یک را جز خدا کس نداند. لذا فرمودند: اگر اجر لیلة المبیت امیر المؤمنین علیه السلام (1)را به تمام اهل عالم قسمت نمایند، همه مستحقّ بهشت. خواهند شد، برای آن که در آن شب، پیغمبر را نگه داری نموده. و عُلیا حضرت، زینب علیها السلام دو امام را حتی المقدور نگه داری نموده؛
اوّل: حضرت سیّد الشّهدا را؛ زمانی که فریاد سلام تودیع علی اکبر به خیمه گاه رسید يا أَبَتاه عَلَيْكَ مِنّى السَّلام (2)حضرت زینب چون علاقۀ برادر را نسبت به فرزند
1) جریان فدا کاری امام المتقین علی علیه السلام در ليلة المبیت را بسیاری از دانش مندان در کتاب های خود نقل کرده اند. از جمله ر.ک: احقاق الحق ج 3 ص 24 - 26 و ج 6 ص 481 - 471، مسند احمد بن حنبل، ج 1 ص 331 چاپ اول، چاپ مصر؛ تفسیر طبری، ج 9، ص 140 چاپ الميمينية مصر، العمدة 124؛ تفسير اللوامع ج 2 ص 276، حبيب السير، ج 2 ص 12 چاپ تهران؛ معارج النبوة فى مدارج الفتوة، ج 1، ص 4، چاپ لکھنو.
2) بحار الأنوار، ج 45، ص 44؛ و مقتل مقرّم، ص 44 ، و علی الاکبر، ص 84
مسبوق بود، ترسید هر گاه دیدۀ برادر به جسد پاره پارۀ فرزند افتد، با آن حالی که به طرف قتله گاه حرکت نموده، امام علیه السلام سکته نماید و لذا در مقام تدبیر برای حفظ برادر بر آمد علاج را منحصر به این [دید] که خود را زود تر به قتله گاه [رساند] تا چون برادر رسد، تدبیری نماید و لذا به همین خیال موّفق شد چنان به سرعت خود را رسانید (1). با این که حضرت برادر سواره و آن مظلومه پیاده [بود] مع ذلک آن مکرّمه زود تر رسید.
چون حضرت سیّد الشّهدا وارد قتله گاه [شد] اوّل نظرش به خواهر افتاده! از فرط غیرت ناموس داری، از آن حالت شدت علاقه غفلت ورزیده و خواهر را به خیمه برگردانید و خود مراجعت نموده. در حقیقت، این تدبیر مانع از سکته نمودن برادر شد. (2)
اشاره: این علقۀ حسینی به فرزند، نه علقۀ ابوّت و بنوّت بوده فقط، بلکه به واسطهٔ نهایت کمال علی اکبر بوده که هر کس عارف به شئونات و مقامات او [بوده] قهراً او را دوست داشته. چنان چه معاویه می گفت: اولی به خلافت، علی بن الحسین است. و آن حضرت را مدّاحی می نمود (3). پس محبّت حضرت سیّد الشّهدا به فرزند از حیثیاتی بوده:
اوّل: همان علقۀ محبّت به اولاد
دوم: به واسطۀ کمالات علی اکبر که به واسطهٔ آن ها، لیاقت امامت را داشته. از آن جمله، تسلیتی که به پدر داد در بین راه، زمانی که حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام آن خواب هول ناک را دید. با کمال دهشت از خواب بیدار شده و بی اختیار گریه می نمود (4). علی اکبر سبب را سؤال نمود. چون خواب را بیان نمود، علی اکبر پدر را تسلیت داد. عرض کرد:
أوَلَسْنَا على الحق؟ حضرت فرمود:
«بلی! ما بر حق و حق با ما است».
علی اکبر عرض کرد:
إذاً لاَ نُبالي بِالْمَوتِ. اگر شخص از روی بصیرت در این کلام غور نماید، می فهمد این وجود مقدّس را چه مقام توحیدی بوده! و لذا حضرت سیّد الشّهدا، در حقِّ او دعا فرمود.
اشارة اخری: چه بسیار شبیه است این سؤال و جواب [به آن چه] که واقع شد ما بین حضرت امیر المؤمنین با حضرت پیغمبر - صلوات اللّه عليهما - زمانی که پیغمبر، بالای منبر فضایل ماه رمضان را می فرمود. بعد خبر شهادت امیر المؤمنین را داد. علی علیه السلام عرض کرد:
أفى سَلامةٍ مِنْ ديني؟. حضرت فرمود: بلی! عرض کرد: باکی ندارم (1). در این سؤال و جواب، غرض اظهار مقام توحیدی امیر المؤمنین بوده [است].
سوم: به واسطهٔ علاقۀ تسمیه و هم نامی با پدر بزرگوار، و این یکی از موجبات محبّت است. چنان چه نزد عرفا مرسوم است. چون پدر کسی از دنیا برود و او را دوست داشته [باشند]، چون حق پسری به او کرم نماید، اسم پدر را به فرزند دهند، و به این مطلب سابقاً نیز اشاره نمودیم.
چهارم: به واسطهٔ این که نایب از جدّش بوده؛ چنان چه گذشت و شبیه به جدش خلقاً و سیرتاً بوده. پس محبّت جدّش باعث شده که او را این قدر دوست داشته و در شهادتش این اندازه متأثر گردیده.
دوم: حضرت سجّاد علیه السلام را نگه داری نمود، در موارد متعدّده:
اوّل: زمانی که لشکر ریختند به خیمه. شمر ارادۀ قتل امام علیه السلام را نمود. آن مظلومه چنان تضرّع و بی تابی [کرد] تا او را نجات داد.
1) عيون اخبار الرضا: الكبريت الاحمر ، ج 3 ص 17؛ به نقل از الطراز المذهب.
دوم: وقت آتش زدن به خیمه ها؛ اگر آن مظلومه نبود، امام علیه السلام سوخته بود.
سوم: هنگام عبور اسرا به طرف قتله گاه، در حالی که حضرت زینب علیها السلام مشغول وداع برادر [بود] و با آن حالت که عاجز [است زبان] از بیان آن، از سنگ ناله خیزد روز وداع یاران، ملتفت [امام سجاد علیه السلام] شد. دید بالای شتر مقیّد به غُلِ جامعه، حالت احتضار به فرزند برادر عارض شده. برای نگه داری او حالَتْ بُيْنَهُ وَ بَيْنَ جَسَدِ أَحْيِهَا الْحُسَيْنِ» و عرض کرد:﴿ مالي أَرَاكَ تَجودُ بِنَفْسِكَ يَا بَقِيَّةَ الْمَاضين! (1)
و او را تسلّی داده. و حدیث امّ ایمن (2)
حدیث امّ ایمن در بحار الأنوار، ج 45، ص 183 و 180؛ به نقل از کامل الزیارات، ص 266؛ نفس المهموم، ص 393؛ مقتل مقرم، ص 369
را نقل نموده، به این تدابیر آن حضرت را نگه داری نمود.چهارم: در مجلس می شوم ابن زیاد، پس از محاجّه بين على بن الحسين علیهما السلام و ابن زیاد، آن ملعون امر به شهادت آن مظلوم داد. آن مکرّمه دست به گردن علیل (امام چهارم علیه السلام) انداخت و گفت:
«نخواهم گذاشت او را بکشید تا من زنده هستم».
راضی بود خود را فدای حضرت سجّاد نماید.
اشاره: در این نگه داری، پیروی نمود به مادر خود، حضرت زهرا علیها السلام وقتی که منافقین امّت ریختند و امیر المؤمنین را به مسجد بردند در آن روز حضرت صدّیقه علیها السلام
1) كامل الزیارات، ص 261؛ مقتل مقرم، ص 200
2) أمّ أيمَن = بَرَكه. خدمت گزار آمنه و پرستار رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم که رسول اللّه او را عضو خانواده و مادر خود می خواند و به او فوق العاده محبت می کرد؛ الاصابة، ج 4، ص 432، این زن با فضیلت، راوی حدیث بوده و در جنگ های «أحد»، «حنين» و «خیبر» شرکت داشته است؛ اعلام النساء المؤمنات، 252، سفینة البحار.
علی را نگه داری نموده [است]. (1)
اشارة اخری: ثمرۀ نگه داری امام، نگه داری جمیع موجودات امکانیّه بوده. توضیح این مقال: امام قلب عالم امکان و مثل او مثل روح است در بدن. وجود موجودات طفیل وجود او. و «به رزق الوری» و «به ينزّل الغيث» و «به تمسک السّماء ان تقع على الأرض». چنان چه هر گاه روح منقطع از بدن [شود] مملکت بدن متلاشی [می گردد]. کذلک هر گاه امام نباشد، رشتۀ وجود عالم منفصم [می گردد] چنان چه حکمت آوردن حضرت سجّاد علیه السلام را به کربلا، با وجود شدّت مرض و ضعف همین بوده که بعد از شهادت آن حضرت، به واسطۀ آن همه ظلم و جور بنی امیّه مبادا زمین کربلا اهلش را فرو برد. چون وجود حضرت سجّاد علیه السلام مانع از نزول عذاب و خسف [بود] لذا دریای رحمت حسینی از نزول عذاب در این عالم بر اعدا راضی نبوده، حضرت سجّاد علیه السلام را همراه خود آورده تا آن ها را نگه داری نماید.
«يا رحمة اللّه الواسعة! يا ابا عبد اللّه!»
دوستان را کجا کنی محروم؟ *** تو که با دشمنان نظر داری (2)
در آن وقت که سیل بنیان شکن مرگ، به این غریقِ بحرِ مودّتِ حضرتت و خواهرت رو آورد، امیدم به تو است. ای امید نا امیدان!
بالجمله، چون حضرت زینب علیها السلام باعث نگه داری امام شد، در حقیقت مالک الرّقاب همۀ موجودات عوالم امکانیّه [گردید] و اجر چنین عملی را نداند جز خَلاّق عالم - فروحی و ارواح العالمين لها الفداء -.
از جمله فضایل نفسانیّه و عبادات مهمّه، امر به معروف و نهی از منکر است؛ یعنی وا دار نمودن به امور خیریّه و نگاه داشتن از ارتکاب قبایح و رذایل. و این دو، از مهمّات فروع دین اسلام [می باشند]. عقلاً و شرعاً ممدوح [است] هر طایفه و قومی که به دایرهٔ ترقّی و تعالی ره پیموده به تقرّب به این دو عبادت جلیله [بوده است]. چنان چه هر طایفه این دو عبادت را مهمل گذاشته، رو به انحطاط و از مسند عزّت به خاک ذلّت نشسته. بنابراین، سعادت و شقاوت هر ملّت، به این دو عبادت جلیله [بستگی دارد]. و شاهد بر این، ترقّیات غیر منتظرۀ دین حنیف اسلام در مدّت بیست و سه سال با آن همه موانع و اشکالات و اعدای داخلیّه و خارجیّه [می باشد]. چنان چه صفحات تواریخ و سِیّر، بهترین برهانی است مدّعی را. و لذا فرمود: مادامی که این امّت، متمسک به عروة الوثقی امر به معروف [باشنده رو به ترقّی، و هر وقت از این نکته غفلت نموده رو به انحطاط [می رود] (1)امیر المؤمنین در آن دم رفتن، تأکید به نگه داری این دو مطلب شریف می فرماید (2)! و [خداوند] در قرآن موارد عدیده امر به اهتمام در این دو عبادت مهمّه نموده [است].
قال اللّه تبارک و تعالی:
وَلَتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ (3)
و در جای دیگر می فرماید:
وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ اَوْلِيَآءُ بَعض يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ (1) قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم:
وَ الَّذِي نَفسي بِيَدِهِ مَا أَنْفَقَ مِن نَفقَةٍ أَحَبُّ مِن قَولِ الخَيْرِ. و عن امير المؤمنين علیه السلام قال في حديث:
و ما أَعمالُ البِرَّ كلّها، و الجهاد في سبيلِ اللّه عند الأمرِ بالمَعروف و نهى عن المنكرِ الاّ كنُقْطَةٍ (2في بحرٍ لُجَى) (3) در این حدیث، تفضیل می دهد امر به معروف و نهی از منکر را بر کلیّۀ اعمال بَریّه (خلايق) و جهت آن هم واضح است؛ زیرا که به امر به معروف، کلّیّۀ عبادات احیا می شوند.
و این مطلب هم معلوم باد، امر به معروف را دو مرتبه است: قولی و فعلی.
قولی: آن است که، به گفتار خود دیگران را ترغیب و تحریص به امور خیریّه و نهی از رذائل و قبایح نماید.
فعلی: آن است که، به رفتار و کردار خود امر به معروف و نهی از منکر نماید. و این مرتبه افضل و اشرف است از مرتبۀ سابقه [است]؛ زیرا که در مرتبۀ سابقه، ممکن است خود واعظ غیر متعظ باشد! دیگران را نهی از منکر [نمایند]؛ ولی خود منکر محض باشند. چنین طایفه [ای] مورد عتاب و عقاب حضرت احدیّت [می باشند] چنان چه می فرماید:
أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرَوتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ (4)
چنین طایفه [ای] را توبیخ می فرماید. بلکه می توان گفت: أُولئِكَ أَضَرُّ مِن اتباعِ اليزيد (1)مسلم است کلمات چنین اشخاصی، بی اثر [می باشد]. بنابراین، لازم است وعّاظ، بَدْواً خود را منزّه از رذایل [کرده]، آن گاه دیگران را نصیحت نمایند.
در حقیقت، تنزّل و سستی امروزهٔ مسلمین به واسطهٔ ترک امر به معروف و نهی از منکر است. کلّیّۀ اصناف از وظایف خود دست برداشته، منکّر نزد آن ها معروف و معروف نزد آن ها منکّر شده! هر یک از آن ها به تیشۀ خود در مقام اضمحلال اسلام [هستند]!
سلاطین و اجزای حکومت به ظلم و جور و تلبّس به لباس خارجه و خود را به کفّار متشبّه نموده و امورات مسلمین را به آن ها مفوّض و ساعات خود را صرف ملاهی و مناهی و ارتکاب محرّمات [نموده اند].
ملاّ نمایان به تدلیس و تلبیس و اشتباه کاری و تضییع حقوق علمای ربّانی و مداخله در اموری که خارج از وظیفهٔ خود و مجالست با امرای و نهی ننمودن آن ها از ارتکاب محرّمات [سر گرم اند].
و اهل منبر به تضییع شئونات منبر و ترک امر به معروف و افترا بستن به خدا و پیغمبر و ارتکاب بعض معاصی [مشغول اند] که ذکر آن ها موجب تضییع وقت و تدنیس این کتاب [است].
تجّار به اشتغال به تجارت به امور محرّمه و هم چنین باقی اصناف مردم، هر کس به اندازۀ قدرت خود تیشه به ریشۀ اسلام زده، چنان چه به این حال ضعف و سستی رسیده. چنان چه در عصر بنی امیّه به همین حالت رسیده [بود]، نهایت در آن عصر اسلام را فدایی چون حضرت سیّد الشّهدا بود. خود را فدای اسلام [کرد]. آمر به معروفی چون حضرت زینب علیها السلام بود که خود را فعلاً و قولاً صرف در امر به معروف و نهی از منکر [نموده بود]. این برادر و خواهر دست همت به هم داده، اسلام را از چنگ اعدا رها [نمایند] ثورت و صورت سلطنت باطله را شکسته، چنان چه خطبۀ آن مظلومه در مجلس یزید، در حضور
1) بحار الأنوار، ج 2، ص 88؛ میزان الحکمه، ج 6، ص 518
یهود و نصاری و مجوس، تدلیسات معاویه را ظاهر [ساخت]، و حقانیّت و معنویت اسلام را باهر؛ مع التأسّف در عصر حاضر یک نفر یار و یاور برای امام زمان علیه السلام پیدا نمی شود تا دست به دست هم داده و اسلام را از گرداب این صدمات نجات دهند.
بالجمله، دل پر درد این ضعیف، باعث طغيان قلم [شد]. مطلب را دور گذاشته و از موضوع خارج شدیم. اجمالاً، روح امر به معروف را حضرت زینب [زنده] نمود و در جمیع مهالک به واسطۀ امر به معروف واقع شد. مؤمنین موجوده از بعد از وقعۀ کربلا الی یوم القیامه، نتیجۀ امر به معروف آن مخدّره است.
خدایا! ما را هدایت کن و توفیق عطا فرما تا امر به معروف نماییم؛ و برادران ایمانی ما را گوش شنوا عنایت فرما تا کلمات حقّهٔ ما را بشنوند و جملگی را به راه هدایت بدار تا با محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلم و آل اطهر او محشور شویم.
معلوم باد، خلاّق عالم زمین کربلا را بر باقی زمین ها شرافت و برتری داده [است]. برای این که احیاء شده در او، دین مبین و لذا چون امّ القری، زمین کعبه، بر سایر زمین ها فخریّه و مباهات نمود، برای این که بیت اللّه و امان عباد اللّه است، خطاب عتاب آمیز از مصدر ذو الجلال بدو شد:
«ساکت باش! و به خود مبال. از تو شریف تر و بهتر، زمین کربلا است» (1)
و سرّ فضیلت و شرافت کربلا بر کعبه واضح است. چه، اگر وقعۀ کربلا فراهم نشدی و حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام در آن جا شهید نمی شد و به آن کیفیّت مظلومیت مدفون نمی گردید، از شآمت بنی امیّه، موحّدی یافت نمی شد تا متوجه کعبه شود و خدا را پرستش نماید، پس چون احیای دین مبین در آن شده، مخصوص شد به کراماتی چند:
اوّل: مدفن ثار اللّه شد.
دوّم: مقام ارتفاع درجات شد. چنان چه هیچ پیغمبر یا وصیّ پیغمبر نبوده مگر این که مأمور شد به رفتن کربلا، تا سبب تقرّب او به درگاه احدیّت شود. حتّی حضرت پیغمبر، [در] ليلة المعراج، و امیر المؤمنين علیه السلام [در] وقعهٔ صفّين.
سوم: مأمن مذنبین شد. چنان چه محبّین آل محمّد - صلوات اللّه عليهم اجمعين - هر گاه گناه کار باشند. و در کربلا باشند بدون حساب بلکه بدون دیدن عقبات محشر،
1) ناسخ التواریخ ج 3، چاپ جدید، ص 347
به بهشت خواهند رفت. (1)
چهارم: بهترین درجات بهشت خواهد بود.
پنجم: خاک او مدفن جمیع ائمۀ معصومین علیهم السلام شد. چنان چه در قبر هر یک از ائمه، مقداری از خاک کربلا فرش نمودند.
ششم: محلّ استجابت دعوات است. (2)
هفتم: خاک او در روز عاشورا مخلوط شد به خون شهدا. چون باد وزید، هر جا از خاک او رسید مسجدی بنا شد. (3)
هشتم: شفای امراض در خاک او قرار داده شد. (4)
نهم: مطاف و زیارت گاه انبیا گردیده (5)اگر کعبه سالی یک مرتبه مطاف [است]، کربلا جميع اوقات سال، خاصّه در شب های جمعه [مطاف است]. (6)
دهم: خاک او مانع از عذاب قبر است. و ما در این جا به ذکر همین ده کرامت اکتفا نمودیم.
و حضرت عقیلهٔ خدر رسالت، حضرت زینب علیها السلام در کربلا مقاماتی تحصیل نموده:
اوّل: نایل شد به مقاماتی که انبیا و اوصیا در آن زمین جنّت مکان تحصیل نموده [است].
دوّم: جمیع مثوباتی را که برای نازلین به کربلا معیّن شده، به هر عنوان تحصیل نمود.
سوم: به مقامات و کرامت خاصّه که برای او و بعض از اهل بیت معیّن شده نایل
شد و آن ها چندین مقام بوده. به طریق اشارهٔ مختصری بیان شود:
اوّل: مخصوص به صلوات از طرف حضرت حقّ شده. به نصّ آیۀ شریفۀ:
أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِن رَّبِّهِمْ (1) و در این کرامت، با جدّ بزرگوار خود، حضرت پیغمبر شریک [است]. چنان چه آیۀ شریفه است:
إِنَّ اللَّهَ وَ مَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِّيِ (2) چنان چه خلاّق عالم بر آن مخدّره صلوات فرستد، ملايكه بالأولويّه [به طریق اولی] صلوات فرستند و چون آن مکرّمه از آل محمّد است، مؤمنین هم بر او صلوات می فرستند.
دوم: مورد عنایت رحمات الهیّه گردیده. به نصّ همین آیۀ مذکورۀ:
مِن رَّبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ... چون آن مکرمه، مورد رحمات الهیه است، سزاوار است طالبین رحمت، متوسل به آن معظّمه شوند.
أَيُّهَا الطَّالِبُون لِرَحْمَةِ رَبِّكُمْ! هَلُمُّوا إِلَى التَّمَسُّكِ بِثَمَرَةِ شَجَرَةِ النُّبُوَّةِ وَ مِشْكَاةِ الْوِلايَةِ وَ دَوْحَةِ الْفَاطِمِيَّةِ وَ رَحْمَةِ الْوَاسِعَةِ الْإِلَهِيَّةِ، السَّيِّدَةِ الْجَليلَةِ، وَ النَّبِيلَةِ الْجَمِيلَةِ، خِدْرِ الرّسالَةِ عَلَيْهَا مِنَ اللّهِ أَفْضَل الصَّلاةِ وَ التَّحِيَّةِ.
1) بقره (2) آیه 157
2) احزاب (33) آیه 56؛ مستدرک، ج 3، ص 148، چاپ حیدر آباد؛ المحلی از ابن حزم ج 4، ص 125، چاپ مصر؛ الشفا بتعريف حقوق المصطفی، ج 2، ص 60، چاپ آستانه؛ سنن الکبری، ج 2، ص 147 و 148؛ ارشاد الساری، ج 5، ص 428؛ و ج 7، ص 365؛ و ج 9، ص224، چاپ مصر؛ تاریخ بغداد، ج 6، ص216؛ و ج 8، ص 143، چاپ مطبعة السعاده مصر؛ مسند طیالسی ص142، چاپ حیدر آباد؛ سنن نسایی، ج 1، ص 190، چاپ میمنیۀ مصر؛ مشکل الآثار، ج 3، ص 71، چاپ حیدر آباد؛ تأویل الآیات، ج 2، ص 459 - 464؛ الموطأ ، ج 1، ص 137، چاپ مصر؛ فتح الباری، ج 8، ص 432 چاپ مصر؛ تفسیر البرهان، ج 3، ص 334 ،339، و نیز شرح فضایل صلوات از احمد بن محمد حسینی اردکانی
سوم: در زمرهٔ مهتدین مقرر شده. باز به نصّ همین آیه:
وَ أُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ (1) «فهى الهادية المهديّة»
و در این مقام، شریک شد با جیمع انبیا؛ زیرا که سیادت انبیا بر غیر به واسطهٔ این است که، سبل هدایت اند، بلکه این مقام از خصوصیّات ربّانیه است. چنان چه می فرماید:
إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ (2) و در جای دیگر می فرماید:
إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِى مَنْ يَشَآءُ (3) چه مقام از این بالا تر برای این مکرّمه که از امثال الهیّه است
فَلَهُ الأمْثالُ الْعُلْيَا وَ الْكِبْرِيَاءُ وَ الآلاء. اشاره: چون این برادر و خواهر به واسطهٔ تحمّل آن همه مصایب و شداید، باعث هدایت نوع شدند، لذا هر دو، چراغ هدایت اَنام اند.
«الحسينُ مِصباح الهدى و مشكاةُ الدُّجى *** الزينب مصباح الهدى و مشكاة الدُّجى»
چهارم: واصل شد به مقاماتی که احصای آن ها از حیطۀ تصوّر بشر خارج است! كما يشهد بذلک، قوله تعالی:
إِنَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسَابٍ (4) مکشوف باد! چون صبر آن مکرمه از حیطۀ تصور خارج [است]، اجر و مثوبات او نیز از عّد و حدّ افزون [می باشد]؛ و لذا شفاعت مذنبین و اعطای حوایج متوسّلین و ایصال به اعلی مقامات علّیین، کم ترین رتبه است نسبت به مقامات و درجات آن مکرّمه؛ زیرا که
همۀ این ها معدود و درجات این مکرّمه غیر محدود [می باشد].
این خصیصه را ختم نماییم به ذکر حدیث شریف ورود حضرت فاطمه علیها السلام به محشر (1). عن ابى عبّاس، قال:
«اذا كان يوم القيامة نادى مناد: يا معشر الخلائق! غضّوا أبصاركم حتّى تمرّ فاطمة بنت محمد علیهما السلام فتكون اوّل من تکسَی و يستقبلها من الفردوس اثنتى عشر ألف حوراء لم يستقبلوا أحداً قبلها و لا أحداً بعدها على نجائب من ياقوت اجنحتها و ازمتها اللّؤلؤ عليها رحائل من درّ على كلّ رحالة منها نمرقة من سندس و ركائبها زبرجد فيجوزون بها الصّراط حتّى ينتهون بها الى الفردوس فيتباشر بها اهل الجنان و فى بطنان الفردوس قصور ابيض و قصور صفر من لؤلؤ من عزز واحد و ان فى القصور البيض لسبعين الف دار منازل محمّد و آل محمّد فتجلس على كرسيّ من نور يجلسون حولها و يبعث الیها ملک لم يبعث إلى أحد قبلها و لا يبعث إلى أحد بعدها: فيقول: «ان ربّك يقرئک السّلام و يقول: سلینی اعطک» فتقول قد اتمّ علىّ نعمته و هنأني کرامته و اباحتى أسأله ولدی و ذريّتي و من يودهم فيعطيها اللّه ذرّيتها و ولدها و من يودهم لها و حفظهم فبها فتقول الحمد للّه الذى أذهب عنّى الحزن و أقرّ بعيني. قال جعفر: كان أبي يقول كان ابن عباس إذا ذكر هذا الحديث، تلا هذه الآية:
1) كتاب فضائل الخمسة، ج 3، ص199، باب في بعث فاطمة علیها السلام يوم القيامة و مرورها على الصراط ، و فاطمة الزهراء بهجة قلب المصطفی، ص616 به بعد.
وَ الَّذِينَ آمَنوا وَ اتَّبَعَتَهُمْ ذُرِّيَّتَهُمْ بِإِيْمَانِ الْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ (1) ترجمۀ حدیث واضح است، ولی چنین مستفاد می شود از این که بن عبّاس، آیۀ شریفه را قرائت نموده حضرت زینب و امّ کلثوم بنات مطهّره فاطمه علیها السلام نیز به همان جلالت، در خدت مادر خود خواهند بود، و ایضاً سادات بنی فاطمه و محبّين آن ها نیز در مقامات رفیعهٔ بهشت عنبر سرشت، در خدمت جدّۀ خود با کمال شَعَف و سرور خواهند زیست.
الها! کریما! مهربانا! چون روز محشر شود و معصومتین صدّیقتین، فاطمه زهرا و زینب كُبری، با نهایت عزّت و جلال، داخل صحرای محشر [شوند] و مخلوقین، بعضی اصحاب یمین و جمعی اصحاب شمال، چون این دو مَلَکه مُلک مَلکوت، در مقام شفاعت بر آیند، این غریق بحر معاصی را از شفاعت آن ها بی نصیب مگردان.
1) طور (52) آیه 21
در بیان شباهت بعض حالات این محترمه با برخی از انبیای عظام؛ مکرّر در کلمات سابقه ذکر شده، این مخدّره را استعداد و قابلیتی بوده که جز خدا کس نتواند مقاماتش را فهمید و مصایب این معظّمه در خور مقاماتش بوده. پس مصایب آن مکرّمه را به انبیا قیاس کن:
اگر [حضرت] آدم مبتلا شد به مفارقت بهشت (1)و حوّا و به مصیبت هابیل (2)، این مظلومه مبتلا شد به فراق حرم جدّ و برادر و مادر که بهترین روضات بهشت بوده، و به فراق برادر و مصیبت او و مصیبت دو هابیل!
اگر نوح مبتلا شد به زحمت قوم خویش (3)و به برکت خمسۀ طیّبه نجات یافت، این مظلومه مبتلا شد به اهل کوفه و شام که بد تر از قوم نوح بوده. و غرق در بحار بلیّات گردید!
1) ر.ک: النور المبين في قصص الانبیاء ص 27 به بعد.
2) ر.ک: تفسیر قمی، ج 1، ص 165؛ النور المبين فى قصص الانبياء و المرسلین ص 56
3) ر.ک: بحار الأنوار ج 11، ص 287 به نقل از قصص راوندی و النور المبين في قصص الانبياء و المرسلین ص 67 به بعد
4) ر.ک: النور المبين، ص 103
5) ر.ک: النور المبين فى قصص الانبياء و المرسلين، ص 127؛ خصال ج 1 ص 57، 58؛ مجمع البیان، مجلد 4، ج 8، ص 710.
[اگر] یعقوب مبتلا به هجران یوسف [شد]، و در مفارقت او چنان گریست تا دیده هایش نا بینا [شد] (1)آخر به وصال یوسف رسید. این مظلومه مبتلا شد به مفارقت دو فرزند چون دو یوسف و شش برادر و چند تن جوان هاشمی که آن ها را عدیل و نظیر نبوده و همه را به چشمِ خود کشته دید و صبر نمود!
[اگر] موسی مبتلا شد به فرعون و قارون (2)، بالاخره به آن ها نفرین نمود [و آنان] به عذابی مبتلا شدند. این مظلومه مبتلا شد به پسر زانیه و یزید که هر دو بد تر از فرعون و قارون [بودند] و چه بلا ها از آن ها دید و در هر حال صبر نمود!
اگر زکریّا را مِنشار بر فرقش نهادند (3)،این مظلومه را این قدر تازیانه و کعب نیزه بر سر و کتفش زدند تا ورم نموده!
یحیی را سر بریده (4)و در حضور سلطان حاضر نمودند، این مظلومه را اسیر نمودند و سر برادر را با او داخل مجلس یزید [آوردند]!
جرجيس (5)و دیگر پیغمبران را بعد از اذیّت های فراوان کشتند. این مظلومه را نیز بعد از اذیّت های بسیار اسیر نمودند که هر یک از مصیباتش اصعب از قتل بوده [است]!
سلیمان آفت دیوی دید، این مظلومه نیز صدمۀ شمر دید!
حضرت رسالت، سنگ بر پیشانیش زدند، این مظلومه هم از کثرت حزن و الم
1) ر.ک: خصال ج 1 ص 272؛ روضة الواعظين، ص 493
2) ر.ک: النور المبین ص 234 به بعد.
3) علل الشرايع ص 80 ، النور المبين ص 399
4) بحار الأنوار ج 14، ص 181 ، النور المبین ص 400 به نقل از قصص راوندی
5) بحار الأنوار ج 14، ص 445؛ کامل ابن اثیر، ج 1 ص 214؛ عرائس ص 242
6) ر.ک: تفسیر قمی، ج 1، ص 374
7) ر.ک: تفسیر قمی ج 1، ص 344
و مصیبت، پیشانی خود را به چوبۀ محمل زد. (1)
حضرت خاتم را دندانش را شکستند، این مظلومه، گوشش را دریدند.
اگر پیغمبر مشرکین خاکستر بر سر مبارکش پاشیدند (2)، اهل شام خاکستر گرم و دسته های نی آتش زده بر سر زینبش ریختند.
اگر پیغمبر را نسبت هذیان گفتن دادند (3)، این مظلومه را گفتند:
«کذبت یا عدوة اللّه» (4)
به پدر و مادر و برادر و برادر ها نیز شریک بوده. مثلاً امیر المؤمنین را ریسمان به گردن انداختند و به مسجد بردند؛ این مظلومه را هم بازو بسته و هم ریسمان به گردن انداختند، به مجلس ابن زیاد و یزید بردند!
مادرش، صدّیقه کبری، را سیلی زدند. این مظلومه را هم سیلی زدند!
مادرش را تازیانه و غلاف شمشیر زدند. (5)این مظلومه را با تازیانه و کعب نی اذیّت نمودند.
مدفن مادرش مخفی است. (6)مدفن این مکرّمه هم معیّن نیست. شباهتش به
1) بحار الأنوار، ج 45، ص 114، احتجاج طبری، ج 1، ص 414؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 197، سفينة، ج 2، ص 339؛ مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 355؛ مسلم، ج 1، ص 232؛ بخاری، ج 2، ص 118؛ عوالم ، ج 11، ص 54؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 170، ح 11.
2) کامل ابن اثیر، ج 2، ص 91 .
3) ر.ک: کتاب سلیم بن قیس، ج 2 ، ص 658؛ فجر الاسلام از احمد امینی، ج 1 ص 245، چاپ مصر. دوم؛ تحفة الأبرار فى مناقب الائمة الاطهار علیهم السلام ص 141 و 20، الایضاح ص 359
4) بحار الأنوار: ج 45، ص 114؛ وقعة الطف: ص 272 .
5) کتاب سلیم بن قیس، ج 2، ص 585، ضمن ح 4؛ بحار ج 43 ص 197 ح 29؛ الفرق بين الفرق از عبد القاهر اسفرایینی ص 107
6) اهل البیت علیهم السلام از توفیق ابو علم ص 185؛ احقاق الحق ج 19، ص 170 به نقل از اهل البیت؛ تهذیب الاسماء و اللغات از نووی، ج 2 ص 253 (چاپ مصر)؛ احقاق الحق، ج 10 ص 476؛ مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 363، امالی مفید ص 281 ، ح 7؛ امالی طوسی، ج 1، ص 107؛ بحار، ج 43، ص 210، ح 40
مادر از خیلی جهات است. [که] بر اهل تتبّع پوشیده نیست.
حضرت مجتبی علیه السلام را زخم زبانی زدند (1)این مظلومه را نیز زخم زبانی زدند.
حضرت مجتبی را به زهر جفا، جگر مبارکش را قطعه قطعه نمودند. (2)این مظلومه را نیز به داغ جوان ها جگرش را پاره پاره نمودند!
با حضرت سیّد الشّهدا که در جمیع مصایب و شداید شریک و سهیم بوده؛ هر داغ [که] برادر دید، خواهر نیز بدید. هر مصیبت که برادر دید، این خواهر نیز بدید. تفصیل آن ها را بیان نمودن، توضیح واضحات و بیان بدیهیّات نمودن است. پس چنان چه در مصایب برادر شریک بوده، در اجر و مثوبت و مظلومیّت و خصوصیّات نیز شریک بوده. هر اجری برای توسّل به برادر [اعطا می شود]، در توسّل این مظلومه نیز عطا شود.
در این جا کتاب را ختم نموده، و خاتمه برای آن افزودم و در آن خطبۀ کوفه و خطبهٔ شام حضرت زینب را بیان نمودم.
1) مخالفان صلح چون سفیان بن ابی لیلی یا سفیان بن ليل ر.ک: قاموس الرجال: ج 4، ص 387، و مسيّب بن نجبة و سلیمان بن صُرد خزاعی و عدی بن حاتم و...، با کلمات خود زخم زبان زدند. حیاة الامام الحسن علیه السلام، ج 2، ص 274؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 16، ص 15؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 35 و...
2) در كتاب البداية و النهاية، ج 8، ص 43، آمده است؛ پس از مسمومیت حضرت، پزشک معالج، پس از معاینۀ دقیق گفت: انّ السّمَ قَدْ قَطَعَ أَمْعَاءَه.
چون از نگارش فهرستِ شرذمه ای از فضایل و فواضل کوکب آسمانِ عزّت و طهارت، - در ضمن خصایص مسطوره - فراغت حاصل شد، تیمّناً و تبرّکاً به نگارش دو خطبۀ آن مظلومه در بازار کوفه و مجلس یزید مبادرت نموده. گر چه حسب القاعده لازم بود خصیصه ای خاصّه برای جمیع کلمات شیرین و بیانات دل نشین، از منظوم و منثور، ترتیب داده شود، چرا که آن مخدّره را کلماتی است در نهایت فصاحت، و اشعاری است نهایت بلاغت. (1)ولی چه کنم «ما ساعدنى التوفيق، و ما وافقنى التدبیر». چنان چه بسی وعده ها دادیم در مقالات مذکوره و موفّق به وفای آن ها نشدیم. چنان چه نفس مقدّسه زینب علیها السلام توجه نموده و موفّق به طبع بار دیگر آن شدم بر مطالب آن خواهم افزود و خطبه های آن مکرّمه را شرح خواهم نمود و مطالبی را که به طریق اجمال نگاشته تفصیل خواهم داد و اشعار شعرا که در مدح آن مکرّمه [سروده شده[ و توسّلات به آن مجلّله را درج خواهم نمود و در تصحیح و سلاست عبارات آن دقّت خواهم نمود و اگر خود موفّق نشدم، امیدوارم دیگران در این مقام بیفتند.
اللهّم وفّقنا ولا تخيّب آمالنا انّك على كلّ شيء قدير.
اما خطبۀ کوفۀ (2)آن مخدّره: باید دانست در بعض نسخ، فی الجمله اختلاف بوده، ولی چون مخلّ به معنی نبود اشاره نشد. چنان چه در خطبۀ شام نیز فی الجمله اختلاف در بعض نسخ هست:
قال الرّاوی (1)
نام راوی در (لهوف) الملهوف سيد بن طاووس رحمة اللّه بشير بن حزيم الاسدی و در بحار الأنوار و امالی مفید: حزلم بن ستیر ذکر شده است.
«لَمْ ارَ وَ اللّهِ خفرة قَطُّ اَنْطَقَ مِنْها كَأَنَّهَا تَنْطِقُ وَ تُفْرِغْ مِنْ لِسَان امير الْمُؤْمِنين، علي علیه السلام وَ قَدْ أَشَارَتْ إِلَى النَّاسِ أَنْ اَنْصِتُوا فَأَرتَدَّت الْاَنْفَاسُ وَ سَكَنَتِ الْأَجْرَاسُ» ثُمَّ قَالَتْ:«اَلْحَمْدُ لِلَّهِ وَ الصَّلاةُ عَلَى جَدّي، مُحَمَّد وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الْأَخْيَارِ. اَمّا بَعْدُ: يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ، يَا أَهْلَ الْخَتْلِ (2وَ الْغَدْرِ وَ الْخَذْلَ وَ الْمَكْرِ، أَ تَبْكُونَ؟ فَلاً رَقَأَتِ (3)الدَّمْعَةُ ، ولا هَدَأَتِ الزَّفْرَة (الرنّةُ) فَإِنَّمَا مَثَلُكُمْ كَمَثَلِ الَّتِي نَقَضَتْ غَزَلَهَا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكَاثاً، تَتَّخِذُونَ أَيْمَانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ (4))اَلا وَ هَلْ فِيكُمْ إِلا الصَّلِفُ وَ النَّطِفُ وَ الصَّدرُ الشَّنْفُ وَ الْكِذَبُ وَ مِلْقُ الأماءِ وَ غَمْزُ الْأَعْدَاءِ؟ أَوْ كَمَرْعِي عَلَى دُمْنَةٍ ، أَوْ كَفِضَّةٍ عَلَى مَلْحُودَةٍاَلأسآءَ مَا قَدَّمَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَنْ سَخَطَ اللّهُ عَلَيْكُمْ، وَ فِى الْعَذَابِ اَنْتُمْ خَالِدُونَ. اَتَبْكُونَ وَ تَنْتَحِبونَ على أخى اجل وَ اللّهِ فَأَبْكُوا فَإِنَّكُمْ أحرياءبالبكاء فأبْكُوا كَثيراً وَ اَضْحِكُوا قَليلاً، فقد بليتُم تُعارِها، و منيتم بِشِنَارِها وَ لَنْ تَرْحَضَوْهَا بِغَسْلِ بَعْدَهَا أَبَدَأَ وَ أَنَّى تُرْحِضُونَ قَتْلَ سَليلِ خَاتَمِ النُّبُوَّةِ، و مَعْدِن الرّسالةِ، وَ سَيِّد شَبَابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، وَ مَلاذِ حَرْبكم، و معاذ حِزْبِكُمْ، وَ مَقَرِّ سِلْمِكُمْ ، وَ أساس كَلِمَتِكُمْ، وَ مَفْزَعِ نازلتكُم، وَ مَنَارِ ُحجَّتِكُمْ، وَ مَدْرَةَ سُنَّتِكُمْ وَ الْمَرجَع عند مقالتكم.اَلأسَاءَ مَا قَدَّمْتُمْ لِاَنْفُسِكُمْ وَ سَاءَ ما تذرون ليوم بَعْثِكُمْ و بعداً لَكُمْ وَ سُحْقاً و تعساً تَعْساً وَ نَكْساً نَكْساً لَقَدْ خَابَ السَّعِى وَ تَبَّت الأيدى، وَ خَسَرت الصَّفْقَةُ فَبَّوأْتُمْ بِغَضَبٍ مِن اللّهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْكُمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ.وَ يْلَكُمْ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ! أَ تَدْرُونَ أَى كبدٍ لِمُحَمَّدٍ صلی اللّه علیه و آله و سلم فَرَيتم ؟! وَ أَىّ عهد نَكَثْتُم؟! وَ أَيِّ كَرِيمَةِ له أَبْرَزْتُمْ؟! وَ ايَّ دَم لَهُ سفكتم؟! وَ أَيَّ حُرْمَةٍ لَهُ هَتَكْتُمْ؟! «لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً إِذَا، تَكَادُ السَّمَاوَاتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبَالُ هَدّاً» (1.)لَقَدْ جِئْتُمْ بِها شَوْهاء، خرقاء، صَلْعاء، عَنْقاء، فَقْماء، كَطِلاع الأَرْضِ وَ مِلاً السَّماء. أَ فَعَجِبْتُمْ أَنْ مَطَرَتِ السَّمَاءُ دَمَا؟ وَ لَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَخْرَى وَ هُمْ لَا
1) اقتباس از آیه 90 - 91، سورۀ مریم.
ينصرون، فلا يَسْتَخِفَّنَّكُمْ الْمُهَلُ، فَأَنّه - عزّ وجلّ - لا يحفزهُ البِدارُ وَلا يَخَافُ عَلَيْهِ فَوْتَ النَّارِ، وَ انَّ ربِّكم لَبِالْمِرْصاد (1) قال الراوي: فو اللّه لقد رأيتُ الناس سومئذ حيارى يبكون و قد وضعوا ايديهم في افواههم.
و امّا خطبهٔ شامیّهٔ آن مکرّمه، مسطور است چون عُلیا حضرت، عقیله، در مجلس یزید نهایت بی شرمی آن ملعون را نگریست و جسارت آن پلید را به لب و دندان برادر بدید، و کفر و جحود آن ملعون، به انکار وحی و نبوّت [مشاهده نمود] که گفت:
لَعِبَتْ هَاشِمَ بِالْمُلْكِ فَلَا *** خَبَرَ جَاءَ وَ لا وَحْيٌ نَزَلَ (2)
ترجمه این بیت را شاعر پارسی زبان این گونه آورده است:
بازی هاشم و ملک است و جز این *** خبری نامد و چیزی نرسید
نا گفته نماند که مرحوم سید در لهوف ص 180 این اشعار را به عبد اللّه بن الزبعرى نسبت می دهد ولی برخی از محققان نسبت دادن کلیه اشعاری که از یزید نقل شده به زبعری صحیح نمی دانند
عُلیا حضرت، زینب، ملتفت شد [که] موقع نصرت دین و جهاد با سنان لسان رسیده. برخاست و فرمود:
الحمد للّه ربّ العالمین، و الصّلاة على جدّى سَيّد المرسلين، صَدَقَ اللّهُ كَذلِكَ يَقُولُ:
1) منابع موجود معمولاً این خطبه را با کمی اختلاف نقل کرده اند: احتجاج طبرسی 165؛ الملهوف، 129 - 132؛ نفس المهموم ص 393؛ نور الابصار شبلنجی، ص167؛ مقتل الحسين مقرم، ص 387
2) البداية و النهاية، ج8، ص 92؛ و 197 و 204؛ الاتحاف، ص18؛ مقاتل الطالبيين، ص 120؛ تذكرة الخواص، ص 271 و 300؛ البدء و التاریخ، ج 6، ص 12؛ حفيدة الرسول، ص58؛ السيدة زينب، ص 17 و 18؛ اعلام النساء، ج 1، ص 504
﴿ ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ اَسَاؤُا السُّوَى أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَ كَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِءُونَ (1) أَظَنَنْتَ يَا يَزِيدُ! إِنَّكَ حين أخذْتَ عَلَيْنَا أَقْطَارَ الْأَرْضِ، وَ ضَيّقتَ عَلَيْنا آفاقَ السَّمَاءِ، فَأَصْبَحْنَا لَک فى إسارٍ [الذّل]، نُساق إليك سوقاً في قطار، و أنت علينا ذو اقتدار أنَّ بنا مِن اللّه هوانا و علیک مِنه كرامة و امتناناً ، و أنّ ذلك لعظم خطرک و جلالة قدرک؟ فشمخت بانفک و نظرت فی عطفک، تضرب أصدریک فرحاً و تنقض مذرَوَیک مرحاً حین رأیت الدّنيا لك مستوسقة و الأمور لديك متّسقة ؟ و حين صفی لک ملکنا، و خلص لک سلطاننا؟ فمهلاً مهلاً لا تطش جهلاً، أنسيت قول اللّه عزّوجلّ:
وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا اَنَّما نُملىِ لَهُمْ خَيْرٌ لِاَ نَفْسِهِمْ اِنَّما نُملِی لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثماً وَ هُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ (2) أمِنَ الْعَدْلِ يَابْنَ الطُّلَقَاءِ! تُخدِيرُكَ حرائِرَک و إِمَائَک، و سَوْقَکَ بَناتِ رَسُول اللّه صلی الۀّه علیه و آله و سلم سَبايا (3)؟! قد هَتَكْتَ سُتُورَهُنَّ ، و أبْدَيْتَ وُجُوهَهُنَّ، تحدوا بِهِنَّ الأعداءُ مِنْ بَلَدٍ إِلى بَلَدٍ وَ يَسْتَشْرِفُهُنَّ أَهْلُ المَناقِلِ وَ يتبّرزن لأهل الْمَنَاهِلِ، وَ يَتَصَفْحَ وُجُوهَهُنَّ الْقَرِيبُ وَ
الْبَعيد، وَ الْغَائِبُ و الشّهيد وَ الْوَضيع و الشّريف، و الدَّنيُّ وَ الرَّفِيعُ ليسَ مَعَهُنَّ مِنْ رِجَالِهِنَّ وَلِيٍّ ، وَلَا مِن حُماتِهِنَّ حَميم، عتوّاً منک علی اللّه و جحوداً لرسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و دفعاً لما جاء به من عند اللّه، و لا غرومنک ولا عجب من فعلك و أنّى يرتجى مراقبة (1)من لفظ فوه أكباد الشّهداء ، و نبت لحمُه بدماء السّعداء؟! و نصب الحرب لسيّد الأنبياء، و جمع الأحزاب، و شهّر الحراب، و هزّ السُّيوف في وجه رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم، أشدّ العرب للّه جحوداً، و أنكرهم له رسولاً، و أظهرهم له عُدواناً و أعتاهم على الرّب كفراً و طغياناً.
ألا إنّها نتيجة خلال الكفر، و ضبّ يجرجر في الصّدر لقتلى يوم بدر، فلا يستبطئ في بغضنا اهل البيت من كان نظره إلينا شنفاً و شنآناً و إحناً و اضغاناً، یظهرُ کفره برسوله و يفصح ذلک بلسانه، و هو يقول فرحاً بقتل ولده و سبی ذرّیته، غیر متحوّب و لا مستعظم:
لا هَلُوا اسْتَهَلُوا فَرحاً *** و لقالوا يا يزيدُ لا تَشَل
مَنْتَحِياً عَلَى ثَنايَا أَبي عَبْد اللّه علیه السلام و كانَ مقبَّل رسول اللّه علیه السلام ينكتها بمخصرته قد التمع السّرور بوجهه.
1) در احتجاجک «و أنى يرتجى الخير ممّن...» الخ.
لعمرى لقد نكأت القرحة، و استأصلت الشّافة، بِاراقتک دم سیّد شباب اهل الجنّة، و ابن يعسوب العرب، و شمس آل عبد المطلّب، و هتفت بأشياخک، و تقرّبت بدمه إلى الكفرة من أسلافک، ثمّ صرخت بندائک.
و لعمرى لقد نادَيتهم لو شهدوک! و وشيكاً تشهدُهُم و ان يشهدوک، و لتودّ یمینک کما زعمت شلّت بک عن مرفقها و جذّت، و احببتَ أُمّك لم تحملک و اباک لم یلدک حین تصير إلى سخط اللّه و مخاصمک رسول اللّه علیه السلام.
اللهُمَّ خُذْ بِحَقِّنا، وَ انْتَقِمْ مِن ظَالِمنا، و اجلُلْ غَضَبَكَ بِمَنْ سَفَكَ دِمائَنا و نقض ذمارنا، و قَتَلَ حُمَاتَنا ، و هتک عنّا سُدولنا.
وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتى فَعَلْتَ ، و ما فَرَيْتَ إِلاّ جلدک، و ما جَزَرْت الاّ لحمک و ستردّ على رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم بما تحمّلت من دم ذریّته، و انتهكت من حرمته و سفكت من حرمته و سفكت من دماء عترته، حيث يجمع به شملهم، ویلُمُّ به شعثهم و ينتقم من ظالمهم و يأخذ لهم بحقّهم من أعدائهم، فلا يستفزنّك الفرح بقتله.
وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتَا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِمَا آتِيهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ (1) و حسبک باللّه وليّاً و حاكماً و برسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم خصيماً، و بجبرييل ظهيراً.
و سیعلم من (2)بوَّاک و مکنّک من رقاب المسلمين. ان بئس للظّالمين بدلاً، و أيّكم شرّ مكاناً و أضلّ سبيلاً. و ما استصغارى قدرک، و لا استعظامی تقریعک توهّماً لِانتجاع الخطاب فيك بعد أن تركت عيون المسلمین به عبری، و صدورهم عند ذكره حرّى، فتلک قلوب قاسية، و نفوس طاغية و أجسام محشوّة بسخط اللّه و لعنة الرّسول، قد عشّش فيه الشّيطان و فرّخ، و من هنالک مثلک درج ما درج و نهض.
و العجب كل العجب لقتل الأتقياء، و أسباط الأنبياء، و سليل الأوصياء، بأيدي الطلقاء الخبيثة، و نسل العهرة الفجرة، تنطف و أكفّهم من دمائنا و تتحلّب أفواههم من لحومنا، و تلک الجثث الزّاكية على الجيوب الضّاحية، تنتابها العواسل، و تعفّرها [أمهات] الفراعل، فَلَئِنْ اتَّخَذْتَنَا مَغْنَماً لَتَجِدُ بِنا
و شيكاً مَغْرَمَاً، حِيْنَ لا تَجِدُ إلا ما قَدَّمَتْ يَدَاكَ و مَا اللّه بِظَلاّمٍ للعبيدِ. فَإِلَى اللّهِ الْمُشْتَكَى وَ الْمُعَوَّلِ و إِليه الملجأ و المؤمّل، ثمّ کِد کیدک، و اجهد جهدک. فو [اللّه] الّذي شرّفنا بالوحى و الكتاب، و النّبوة و الانتجاب لا تدرك أمدنا، و لا تبلغ غايتنا، و لا تمحو ذکرنا، و لا یرحض عنك عارُها، و هل و رأيك إلاّ فندٌ، و أيّامُك إلاّ عددٌ و جمعُك إلّا بددٌ. يوم ينادى المنادى: الا لعن اللّه الظّالم العادى. (1)
و الحمدُ للّه الّذى حكم لأوليائه بالسّعادة، و ختم لأصفيائه ببلوغ الإرادة ، و نقلهم إلى الرّحمة و الرّأفة و الرّضوان و المغفرة، و لم يشق بهم غیرک، ولا ابتلی بهم سواک، و نسأله أن يكمّل بهم الأجر، و يجزل لهم الثّواب و الذخر و نسأله حسن الخلافة، و جميل الإنابة انه رحيمٌ ودود﴾ (2)
چون به توفیق یزدانی از تزیین مقالات خود به دو خطبه فصیح و بلیغۀ حضرت زینب علیها السلام فارغ شدیم برای این که ختامه مسک باشد قصیدهٔ زینبيّه جناب عمدة العلماء الاعلام و نفبة الفضلاء الفخام، الجامع بين العلم و العمل، و المبرء من كلّ مین و شین، الحاج شيخ محمد حسن البيرجندى القایینی - دام تأییده - که قصیده ای است در نهایت فصاحب و بلاغت و حاوی فضیلت و شرافت بلکه می توان گفت معجز است. این شعر يا سحر جلال هاتف آورد این سخن یا جبرییل چنین قصیدهٔ بدیعه را درج نمودیم چنان چه بر اهل ذوق معلوم خواهد شد چه بیانات شیرین و بدایع دل نشین به رشتهٔ نظم در آورده و ما در ستایش آن ها عاجزیم. قال دام دوامه:
يلوذ به لم البليّة تقرب *** بدا كوكب فيها اذا غاب كوكب
من الشرف و الرس جا قلبی مهدت *** و حتى لأل المصطفى لى مذهب
و ارجو من الرّمن ما هواطيب *** هى المريم الكبرى و طهر المطيّب
فانّ لها من دونها المرتضى اب *** لقال علىّ فى البريه يخطب
على اهلها من عندها تشعّب *** ولا فى معانى الذكر عنها تكسّب
سرادق اجلال له الكون مضرب *** و فى صبرها كل الخلائق تعجب
تعمرك هذا فی العجائب اعجب *** اذا اجتمعت حولى البلايا فملحئى
عليهم سلام اللّه ارجو بحبّهم *** فلو عرضت لى كربة بتذكرّى
الاكلّ من والاهم فاحبّه *** اذا اقبلت نحوى الشّدائد انّ لى
كريمة بطحاء عقيلة هاشم *** و کیف اقول المدح فيها و أنّها
وليّة حق فى البريّة كلها *** وليّة امر اللّه حين قضى التّقى
ويدة بيت الوحی ادری بمابه *** لما نفدت او سافها و صفاتها
فو اللّه ما انسى الحسين ملطّخا *** و قتلك ذلاً مد اذلّ رقبهم
مودة ذى القربى بهم اتقرّب *** نجاتى من النار الّتى تتلهّب
موالی ایّاکم زول اطرب *** و عن كلّ من عاداهم انا ارغب
وسيلة حقّ للرّخا و هي زينب *** صفيّة عمران اذا هي تنسب
قد ارتضعت درّ الكرامة تشرب *** اهذ البنت المرتضی لک معجب
بان يختفی امر الامام و يحجب *** من بيته بيت الذكر بالذكر ادرب
و لو كانت الاملاك النامن كتب *** و ین یذیه زینب و هی تندب
امن بعد هذا اليوم في العيش نرغب *** فأنّهم في الرض مثل الكواكب
فمن فضلكم یا آل احمد انّنی *** لكلّ اناس مذهب يسلكونه
رغبت عن الدّنيا بودّدي و العلى *** هي البضعة الزّهراء انبه فاطم
يقال لها احب الشمس لكنّ فريه *** اذا نطقت في خدرها کلّ سامع
امنية اسرار الاله و كهفها *** و لا بدع في الاحكام تؤخذ عندها
لها فوق رأس العالمين جميعهم *** و من حلمها لحات عقول الورى
اخريا اخي انت بن امّي على الثرى *** اخي كيف لا ابكي دماً بمدامعی
آیات قرآن...305
روایات و اقوال...313
اسامی ائمه معصومین علیهم السلام...323
نام های پیامبران علیهم السلام...327
اعلام و اشخاص...329
اماکن و شهر ها...335
اشعار عربی...337
اشعار فارسی...339
کتاب ها و منابع...341
وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ...35 وَ لَقَدْ كَرَّمنَا بَنِي آدَمَ...36، 38 أُوْلَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ...36 فَتَبَارَكَ اللَّهُ اَحْسَنُ الْخَالِقِينَ...38 وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ...38 مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ...43 وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسَىٰ وَ هَارُونَ وَ كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيَی وَ عِيسَى...43 فَمَنْ حَاجَكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَ لَكَ مِنَ العِلْمَ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَ نَاوَأَبْنَاءَ كَرِوَنِسَاءَنَا وَ نِسَاءَ كُم وَ أَنفُسَنَا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجْعَل لَّعَنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ...43 وَ زَكَرِيَا وَ يَحْيَى وَ عِيسَى...45 ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِهِ مَنْ يَشَآءُ...45، 82 فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ و الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَدآءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُوْلَئِكَ رَفِيقاً...46
وَ لِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى...49، 67 حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرهاً...52 مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ...57 يَا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ يَحْيَی...58 مِنْهُ أَسْمُهُ الْمَسِيحُ...58 يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ...59 وَ مَا نْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ إِنْ هُوَ الَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ...61 أَنَّهُ كَانَ صِدِّيقاً نَّبِیّاً...69 فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصّديقينَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِينَ لَايَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ...71 انَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِرَكُم تَطهِيراً...72 هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ...80 شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلَائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلمِ...80 قُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْماً...80 رَبِّ زِدْنِي عِلْماً...81
وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى...81 كهيعص...82 إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ...93 اَلْمَالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا...97 وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ اِلأَ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ...101 فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ...102 وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى...102 ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَآءِ وَ هِيَ دُخَانُ فَقَالَ لَهَاَ وَ لِلاَرضِ ائتِيَا طَوْعًا أَوَكَرَهَا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ...104 وَ انْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا...119 رَبِّ هَبْ لِي مِن لَّدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاءَ...124 وَ مَا مُحَمَّدُ الأَرَسُولُ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ...135 وَلَا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ...135 الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُّصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ...136 اَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ...137
يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَآءُ وَ يُثبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الكِتَابِ...150 وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لإِبْرَاهِيمَ...159 وَ حَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْراً...165 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ كَهَيعَصَ ذِكْرُ رَحْمَةِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ نِدَاءً خَفِيّاً...173 وَ اذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَكان شَرْقِيَا فَا تَخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجَابَأَ فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَارُ وحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِيّاً...173 وَ إِذَا سَمِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَىٰ أَعْيُنَهُمْ تُفِيضُ مِنَّ الدَّمْعِ...176 وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتَا بَلْ أَحْيَاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقونَ...179 كَالْأَنْعَامُ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً...219 لِئَلَّايَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ...221 أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتَرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنونَ...221 وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْاَمْوَالِ وَ الْأَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ...222
ثُمَّ دَنَىٰ فَتَدَلَّىٰ فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْأَدْنَىٰ...223 وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ...225 وَ فَدَيْنَاهُ بِذِنحٍ عَظِيمٍ...227 يَا دَاوُودَ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَأَحْكُمْ بَيْنَ النَّاسَ بِالْحَقِّ...229 قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِى مُلكاً لَّاَ يَنبغَىِ لِاَ حَدٍ مِنْ بَعدِى...229 إِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ...230 يَا نَارُكُونِي بَرْد أَوَسَلَا مَا عَلَى إِبْرَاهِيمَ...231 وَ سيّد أَ وَ حَصُوراً وَ نَبِيَا مِنَ الصَّالِحِينَ...233 انَّمَا يَخْشَى اللَّهُ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ...233 وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰ...236 وَ يَأْتِيَ اللَّهُ إِلَّا أَنْ تمَّ نُورَهُ...237 وَ أَيُّوبَ إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ إِنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ...245 رُحَمَآءُ بَينَهُم...248
وَ اذْ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَيكِ وَ طَهَّرَكِ وَ أَصْطَفَيْكِ عَلَى نِسَآءِ العَالَمِينَ...262 مَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً...263 وَ الَّذِينَ جَاهَدُوافِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا...263 نَجِّنِى مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ...265 مَرجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ...267 فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَ نْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَدَآءِ...267 وَلَتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةً يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ...277 وَ المُؤمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ...278 أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبَرَوَتَنْسَوْنَ أَنفُسَكُم...278 أولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِن رَّبِّهِمْ...283 إِنَّ اللَّهَ وَ مَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيَّ...283 مِن رَّبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ...283 وَ أُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ...284
إِنَّا هَدَيْنَاهُ اَلسَّبِيلَ...284 إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَآءُ...284 إِنَّمَا يُوَفِّي الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسَابٍ...284 وَ الَّذِينَ آمَنوا وَ اتَّبَعَتَهُمْ ذُرِّيَّتَهُمْ بِإِيْمَانِ الْحَقْنَا بِهِم ذُرِّيَّتَهُم...286 ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاؤُا اَلسُّوْىَ اَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَ كَانُوابِهَا يَسْتَهْزِءُونَ...295 وَلا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا لِي لَهُمْ خَيْرٌ لِاَنفُسِهِم اِنَّما نُمِلی لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثماً وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ...295 وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتَابَلْ حْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِمَا آتِيهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ...298
اِجعَلُوها سُودَاء حَتَّى يَعْلَمَ النّاسُ إِنَّا في مُصيبَةٍ و عَزَاءٍ لِقَتْلِ اَولادِ الزَّهْرَاء علیها السلام...210 اخذْتُ الرَّايةَ زَيْد فَاصِيبَ ثُمَّ أَخَذَهَا جَعْفَرٌ فَاصِيبُ ثُمَّ أَخَذَهَا اِبْنُ رَوَاحَةَ فَاصِيب...179 اُدْعوا الى أَبْنَاءَ أَخِى...181 اِذا اُحَبَ اللَّهُ قَوْماً اَوْ احبَّ عَبْداً صَبَّ عَلَيهِ البَلاءَ صَبّاً فَلا يَخرُجُ مِن غَمِّ الاّ وَقَعَ في غَم...239 اذا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نادَى مُنَادٍ يَا مَعْشَرَ اَلْخَلاَئِقِ غُضُّوا أَبْصَارَكُمْ حَتَّى تَمُرَّ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ...285 اِذا لاَ نُبَالِي بِالْمَوْتِ...273 اسْتَأْنِفِ الْعَمَلَ...149 اسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ...224 اَشبَهُ النَّاسِ خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسُولِكَ...89 أُطلُبوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهدِ إِلَى اللَّحْدِ...81 الاسلام [هو] التّسليم...235 أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقُومِ الظَّالِمِينَ...62 اَلاِنْسَانِ حَيَوَانٌ نَاطِقٌ مِائَتٌ...215 اَلْبَلاَءُ لِلْوَلاَءِ...239 اَلْحُبُّ اَللَّهُ وَ مِنْكَ اَلشَّفَقَةُ عَلینا...226 اَلحَمدُ للّهِ الَّذِي أَكرَمنا بِنَبيّه محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلم وَ طَهَّرَنا منَ الرِّجسِ تَطهیراً...200
أَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى فَضَحَكُمْ وَ اءَكْذَبَ اءُحْدُوثَتَكُمْ...253 اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ اَلْعالَمِینَ وَ اَلصَّلاَهُ عَلَی جَدِّی سَیِّدِ اَلْمُرْسَلِینَ. صَدَقَ اللّهُ كذلِكَ يَقُولُ:...294 اَلْحَمْدُ لِلَّهِ وَ الصَّلاةُ عَلَى جَدّي، مُحَمَّد وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الْأَخْيَارِ. أَمَّا بَعْدُ:...292 الدُّنيا حرامٌ عَلى أَهْلِ الآخرةِ وَ الآخِرَةُ حَرامٌ عَلى أَهلِ الدُّنيا...240 الدُّنيا سِجْنُ المُؤمنِ و جَنَّةُ الكافِرِ...240 اَلزُّهدُ فِى الدُّنيا ثَلاثَةَ أَحرُفٍ زا، وَ هَا وَ دَال...95 اَلسَّلامُ عَلَى أَوَّلِ شَهِيدٍ مِنْ نَسْلِ خَيرٍ سَلِيلٍ مِنْ سُلالَةِ...89 اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَليّ اللّهِ وَ ابنَ وَليّهِ...89 الصَّبْرُ ثَلَاثَةٌ صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِيبَةِ وَ صَبْرٌ عِنْدَ اَلطَّاعَةِ وَ صَبْرٌ عِنْدَ اَلْمَعْصِيَةِ اَلصَّبْرُ رَأْسُ اَلْإِیمَانِ...244 الصَّبِرُ مِنَ الإيمانِ...243 الصَّبِرُ نِصفُ الإيمانِ...243 الصَّبْرُ هوَ الايمانُ...244 اَلصَّلاَهُ خَیْرُ مَوْضُوعٍ...144 الصّلاة عَموُدُ الدِّين، إِنْ قُبِلَتْ قُبِلَ ما سِواها...144 الطُّرُقُ إِلَى اللَّهِ بِعَدَدِ أَنفَاسِ الْخَلايِقِ...119 العُبُوديّةُ جُوهَرةٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّة...119 اَللّهُمَّ انَّ جَعْفَرَ قَدْ أقْدَمَ اِلى اَحْسَنَ الْمَثُوباتِ فَاخلُفْهُ فِى ذُرِّيَّتِهِ احسَن ما أخلَفتُ احِداً في ذُرِّيَّتِه...180 اللَّهُمَّ أَهْدِ قَوْمى فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ...88 اَللَّهُمَّ بَارِکْ فِی صَفْقَتِهِ...181 اَللَّهُمَّ بَارِکْ فِی صَفْقَهِ یَمِینِهِ...183، 184
اللَّهُمَّ خُذْ بِحَقِّنَا، وَ انْتَقِمْ مِن ظَالِمنا...297 اَلْمُسْلِمُ أَخُ اَلْمُسْلِمِ لاَ يَظْلِمُهُ وَ لاَ يَخْذُلُهُ وَ لاَیخونه...248 المَعروفُ بِقَدرِ المَعرِفَةِ...225 اَلموتُ أَوْلَى مِنْ رُّكوبِ الْعَارِ...252 اَلْمَوْتُ اَوْلی مِنْ رُکُوبِ الْعارِ...261 اَلْوَاحِدُ لاَ يَصْدُرُ مِنْهُ اِلاّ الواحِد...102 اَلْهَى عَجَّلَ فِى وَفَاتِي...88 امّا بعد فأنّى أسألك باللّه لمّا انصرفت حين تنظره في كتابي هذا...193 انا الّذى أقاتِلُكُم وَ تُقَاتِلوني، و النِّسَاءُ ما عَلَيهِنَّ جُنَاحٌ...253 اَنَا بْنُ عَلى الطَّهْرِ مِن آل هاشم...252 اَنَا بْنُ مَنْ قَتَلَ صَبْراً...136 إِنَّا لِأُمرَاءُ الكَلَامِ...111 إنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئات...150 انّ اللّه اختار من النّساء اربعة...62 انّ اللّه تعالى خلق الخلق من نور مخزون مكنون في سابق علمه...99 انّ اللّه جعل ذريّة كل نبيّ في صلبه...41 انّ اللّه شَاءَ أَنْ يَرَاه قَتِيلاً...154 اِنَّ اللّهَ شَاءَ أَنْ يَرَاهُنَّ سَبَايَا...154 إِنَّ الْمَرءَ كثيرٌ حُزنُه بأخيه و ابنِ عَمِّهِ الا انّ جَعفراً قد استُشْهِد وَ قَدْ جَعَلَ اللهُ لَهُ جَناحين يَطيرُ بهما في الجنَّة...180 اَنَا وَ عَليُّ مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَة...57، 105 انّ عظيم البلاء يكافأ به عظيم الجزاء، فاذا احبّ اللّه عبداً ابتلاه بعظيم البلاء...239 اِنَّ فى القيامَةِ لَعَقَبَة لا يَجُوزُها إِلا البَكَّائُونَ مِنْ خَشْيَةِ اللّه...121
إِنْ كَانَ ِدينُ مُحَمَّدٍ لَمْ يَسْتَقِيمُ إِلاّ بِقَتْلِي يَا سُيُوفُ خُذيني...92 انّ لأهل البلاء فى الدّنيا درجات في الآخرة ما لا تنال بالأعمال...239 إِنَّ لِلْحُسَين فى قُلوب الْمُؤْمِنِينَ مَحَبَّةً مَكتومَة...160 انّما الأعمالُ بالنِّيات...247 انَّمَا نُقَاتِلُكَ بُغْضاً لِأَبِيكَ...251 اِنّى تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللّه وَ عِتْرَتى...144 إِنْ [اَو] سَمِعْتُمْ بِغَرِيبٍ أَوْ شَهِيدٍ فَاندبوني...129 أُوتِيتُ جَوامِعَ الْكَلِمِ...101 أَوْ سَمِعْتُمْ بِغَرِيبٍ أَوْ شَهِيدٍ فَانْدُبُوني...135 أُولئِكَ أَصْرُّ مِن اتباعِ اليزيد...279 اولئك لن ينالهم شفاعتي...155 اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي...101، 103 أَيُّهَا الطَّالِبُون لِرَحْمَةِ رَبِّكُمْ! هَلُمُّوا إِلَى التَّمَسُّكِ بِثَمَرَةٍ شَجَرَةِ النُّبُوَّةِ...283 أَتخافِينَ عَلَيْهِمُ العيلَة وَ أنَا وَليّهم في الدّنيا و الآخرة...182 أفي سَلامةٍ مِنْ ديني؟...273 أمِنَ الْعَدْلِ يَابْنَ الطَّلَقَاءِ!...295 أَنَا سَیِّدُ وُلْدِ آدَمَ وَ لاَ فَخْرَ...39 أوَلَسْنَا عَلَى الحق؟...272 بأبى أَنتُمْ و أُمّى، كُهُولُكُمْ خَيْرُ الكُهُول وَ نِسَاتُكُمْ خَيْرُ النِّسَاء...113 بَرَزَ الإسلامُ كُلُّهُ بَرَز الكُفْرُ كُلُّهُ...87 بُعِثْتُ لأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الأَخْلاقِ...101، 230 بم تقاتلوني؟ بَناتُنا لِبَنينا و بَنُونا لِبَناتِنا...186
بِنَا عُرِفَ اللَّهُ...105 تَشْفَعَنِي فِيمَنْ خَلَقْتَني...102 حدّثتنا عقيلتنا...107 حُرْمَةُ الْمُؤْمِن مَيْتاً كَحُرْمَتِهِ حَيّاً...261 حُسَين مِنّى وَ أَنَا مِنْ حُسَيْن...85 حَمَّلَتْهُ أَتْقَالَ الإِمَامَة...90 خَلَقَ اَللَّهُ تَعَالَى فِى اَلْمَلاَئِكَةِ عَقْلاً بِلاَ شَهْوَةٍ وَ خَلَقَ اَللَّهُ تَعَالَى فِي اَلْبَهَائِمِ شهوة بِلاَ عَقْلٍ وَ خَلَقَ اَللَّهُ تَعَالَى...219 خَلَقْتُكَ لأَجْلِي وَ خَلَقْتُ النَّاسَ لأَجْلِكَ...105 خيرُ المالِ ما صينَ بِهِ الْعِرْضِ...261 دَخَلَتْ أُمُّ سَلَمَهَ عَلَی فَاطِمَهَ عَلَیْهَا السَّلاَمُ فَقَالَتْ لَهَا کَیْفَ أَصْبَحْتِ عَنْ لَیْلَتِکِ یَا بِنْتَ رَسُولِ اَللَّهِ ؟...123 دخلت زينب على ابن زياد و هى تستر وجهها بكمّها...156 دَخَلْتُ عَلَى حَكِيمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدِ بْن على الرِّضَا ابى اَلْحَسَنِ العسكرى فِى سِتَّة ثِنِين وَ ثَمَانِينَ بَعْدَ اَلْمَأَةِ...257 رَمَضَانَّ، رَبِیعُ اَلْقُرْآنِ...132 رَمَضَانَ شَهْرُ اَلْقِيَامِ وَ اَلصِّيَامُ...132 رَمَضَانَ شَهْرُ دُعَائِكُمْ فِيهِ مُسْتَجَابٌ...132 رمضان، شهر يفتح فيه ابواب الجنان، و يغلق فيه ابواب النّيران...133 رمضان، نُومكم فيه عبادة، أنفاسُكم فيه تسبيح...132 رُوِيَ أَنَّ زَيْنَبَ بِنْتِ عَلّي بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام لَمَّا وَلَدَّتْ أُخْبِرَ بِذَلِكَ رَسُولُ اللّهِ...52 رويت باسنادى عن مشايخي عن ريّان بن شبيب، قال: دخلتُ عَلَى الرّضاع علیه السلام [فى] أوّلِ يَوّمٍ مِنَ الْمُحَرَّم...124
سَأَصْبِرُ حَتَّى يَعْجِرُ الصَّبْرُ عَنْ صَبْرِي...246 شيعَتُنا خُلِقُوا مِنْ فاضِلِ طيئَتِنا، يَحزنون لحزننا و يفرحون لفرحنا...159 طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلى كُلِّ مُسْلِم وَ مُسْلِمَةٍ...81 عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَة...82 عَلَیکُم بِالْجَهَادِ الأکْبَر...215 عَلَیْکُنَّ بِالْفَرارِ...237 غُضُّوا أبصارَكُم عنّا...200 غَفَرَ اللّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَا تَأَخَّرِ...149 فَإِنَّهُ سَلامُ اللّهِ عَلَيْهِ بَدْلَ اَموالِهِ وَ نَفْسِهِ وَ رُوحِهِ وَ دَمِهِ وَ مُهجَتِه وَ ثَمَرَةَ فُؤَادِهِ وَ نِسوَتِهِ وَ صَبيّتِهِ بَلْ جَميعُ مَا كَانَ لَدَيهِ وَ شَرَاشِرَ وُجُودِهِ...93 فَبِمَ تَسْتَحِلُّونَ دَمِي؟...136 فَحَرَّمَ اللَّهُ شِيعَتُها عَلَى النَّارِ...262 فَذَکَرَ عَطَشَ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ...249 فقالت: اذ ادخلت بنا البلد فاحملنا في درب قليل النظارة...204 فقالت: اقتدى بالحسين بن على بن ابى طالب علیه السلام ان الحسين بن على اوصى الى اخته زينب...258 فَقال جابر صِرْت بحيثُ انّ الهرمَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ الشَّبَابِ، وَ الْمَرَضَ مِنَ الصِّحَةِ وَ الْمَوْتِ مِنَ الْحَيَاةِ...236 فلما سمع العبّاس من رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم ذلك و ثب قائماً...48 فما زالت بعد أبيها معصّبة الرأس، باكية العين، ناحلة الجسم...122 فَنَطَحَتْ جَبِينَها بِمُقَدَّمِ الْمَحْمِلْ...249 فَنِعْمَ الأخُ المُواسِي لأخيهِ...249 فى ذِكِر الخامس يَنْكَسِرُ قَلْبي...140
قَدْ عَجِبَتْ مِنْ صَبْرِكَ مَلائِكَةُ السَّمَاوَاتِ...245 کَانَ بَیْنَ اَلْحَسَنِ وَ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِمَا اَلسَّلاَمُ طُهْرٌ وَ کَانَ بَیْنَهُمَا فِی اَلْمِیلاَدِ سِتَّهُ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً...166 كأنَّها تفرغ عن لسان أَبيها أَمير المؤمنين...111 کَذَبتِ یا عَدُوَّهَ اللّه...289 كَذِبْتَ يا لَعينُ ابْنُ اللَّعينِ اَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظّالِمينَ...205 كَلامُهُ دُونَ كَلامِ الْخالِقِ وَ فَوقَ كَلامِ المَخْلُوقِ...111 كل بنى امّ ينتمون الى عصبته الاّ ولد فاطمة...41 کُلُّ سَبَبٍ وَ نَسَبٍ یَنْقَطِعُ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ إِلاَّ سَبَبِی وَ نَسَبِی...40 كُلَّ عَيْنِ باكيةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ الاّ عَيْنُ بَكَتْ مِنْ خَشْيَةِ اللّه...121 کُلُّ نَسَبٍ مُنْقَطِعٌ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ إِلاَّ نَسَبِی...39 كَيفَ رَأَيتِ صُنعَ اللَّهِ بِأَخِيكِ الحسين؟...201 لا يدخلنّ على [علينا] عربيّة الاّ امّ ولد و مملوكة فانّهن سبين و قد سبينا...203 لا يُفلَحُ قُومُ مَلَكَتْ عَلَيْهِم اِمرَئَة...259 لَعَمْرِي لَقَد قَتَلْتَ كَهلی و ابرزت أهلى وَ قَطَعْتَ فَرْعَى وَ اجْتَثَثْتَ أَصْلى...201 لقد رقعت مدرعتى هذا حتى استحييت من راقعها...216 لَقَدْ عَجَبت مِنْ صَبْرِها مَلائِكَةُ السَّمَاوَات...246 لمّا وفدنا إلى يزيد بن معاوية اتونا بحبال و ربّقونا مثل الأغنام...207 لِمَ جوّزتم للعامّة و الخاصّة أن ينسَبُوكُمْ الى رسول اللّه...42 لى إليك حاجة...204 لَيْتَكُمْ فى يَوم عاشُورا جميعاً تَنْظُرونى...129، 158 ما بالذّات لا يختلف و لا يتخلّف...134 ما رَأَيتُ الاّ جميلاً هؤلاء قَومُ كَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمُ القَتلَ فَبَرَزوا الى مضاجِعِهِم...201
ما لا يُدرَك كُلُّه لا يُترَكُ كلّه...127 مالي أَرَاكَ تَجودُ بِنَفْسِكَ يَا بَقِيَّةَ الْمَاضِين!...274 من احبّ شيئاً احبّ آثاره...160 من أحبّ عمل قوم اشرك معهم...157 مَنْ بَكَى أو تباكى وَ جَبَتْ لَهُ الجَنَّة...122 من زار الحسين عارفاً بحقّه، كَمَنْ زار اللّه في عرشه...149 مَنْ لَا صَبَرَ لَهُ لَا إِيمَانَ لَهُ...243 موتوا قبل ان تموتوا...215 نَزِّلُونَا عَنِ الرُّبُوبِيَّةِ وَ قُولُوا فينا ما شِئْتُمْ...105 نعْمَ النَّاصِرُ جواب الحَاضِر...111 وا اخاه و وا ذلّتاه و وا ضيعتاه...209 و اشدّ المعاقبين فى موضع النكال و النقمة و اعظم المتجبّرين فى موضع الكبرياء و العظمة...155 وَ الْأُمِّةُ مُصِرَّةٌ عَلَى مَقْتِهِ و [مُجْتَمِعَةٌ عَلَى] قَطِيعةِ رَحِمِهِ...134 و الحقّ الخامس [أن] لا تشبع و يجوع و [ان] لا تروى و يظمأ و لا تلبس و يعرى...248 وَ الَّذِي نَفسي بِيَدِهِ مَا أَنْفَقَ مِن نَفَقَةٍ أَحَبُّ مِن قَولِ الخَيرِ...278 واويلا وا حسينا...212 وَ بِجُرْدِ الْخَيْلِ بَعْدَ القتلِ عمداً سَحِقُونى...136 وَ ثِقْلُ الحَديدِ قَد أَجْهَدَني...90 وَضَعَ اللّهُ يَدَهُ عَلَى رَأسِ الْحُسين...151 و كانت سيّدتنا خديجة من اجمل نساء القريش و اعقلها...62 و كانت نوراً فى الأصلاب الشامخة الطاهرة، و الأرحام الزّكية المطهّرة...166
وَ لَو دَخَلتُ فِي حُجْرِ هَامَّةٍ...92 و ما أَعمالُ البِرِّ كلّها، و الجهاد في سبيلِ اللّه عند الأمرِ بالمَعروف و نهى عن المنكرِ الاّ كنُقْطَةٍ في بحرٍ لُجِّى...278 و ما نُودِيَ بِشَيْءٍ مِنها بِمِثْلِ الولاية...160 وَ مَنْ بَكَى وَ أَبكى وَاحِداً فَلَهُ الْجَنَّةِ وَ مَنْ تَبَاكِي فَلَهُ الْجَنَّةِ...138 وَ مَنْ وَجَدَني عَشَقَني وَ مَنْ عَشَقَنى عَشَقْتُهُ، وَ مَنْ عَشَقْتُهُ قَتَلْتُهُ، وَ مَنْ قَتَلْتُهُ أَنَادِيَتُهُ...231 و نَظرتُ إلى زينَب بِنتِ عَلَيٌّ يومئذٍ وَ لَم ار خَفْرةً قطُّ انطقُ منها...112 وَ هُوَ عَبْد اللّهِ و رَوحِهِ و كَلِمَتِهِ اَلْقاها الى مريم العَذراء...174 وَ يْحَكُمْ أَيّها القوم الظالمون أما تستحيون من اللّه العظيم و لا تخافون...204 يا اَبَتاه عَلَيْكَ مِنّي السَّلام...271 يَا أَحْمَدْ هَلْ تُعْرَف مَا لِلزَّاهِدِينَ عِندي؟ قال: لا يا ربّ، قال: يبعث الخلق و يناقشون الحساب و هم من ذلك آمنون...95 يا أُختاه إِصبرى وَ احْتَسبي في مرضاتِ اللّه...254 یَا أُخْتَاهْ کُلُّ الَّذِی قُضِیَ فَهُوَ کَائِنٌ...193 يا أُختاه لا تَنْسِينِي في نَافِلِةِ اللَّيل...120 یَا أَرْضُ خُذِیهِ...254 يا بن اللّخنا! أللحُسين تَقُولُ هذا و اللّهِ لَو شَهِدْتُه لأجبتُ أنْ لا افارقَه حتّى أقتل معه...195 يا بنت المرتضى! لا ابک اللّه لك عيناً...191 يا بن سعد أيقتل ابو عبد اللّه و أَنْتَ تَنْظُرُ إِلَيْهِ...63 يَا بْنَ عَبّاسِ تُشيرُ عَلَى شَيْخِنَا وَ سَيّدِنَا أَنْ يَخْلِفُنَا هيهُنَا وَ يَمْضى وَحْدَهُ؟...196 يا جدّاه! اِنّى نَاعِيَةٌ إِلَيْكَ وَلدک الحُسين...212
یا دَهْرِ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَليلي...224 يا شيعة آل ابي سفيان! إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِينُ وَ [كُنْتُم] لا تَخَافُونَ الْمَعَاد...253 يا عَلَى مَا عَرَفَ اللّه، إِلَّا أَنَا و أَنْتَ...225 يا عمّ، و اللّه، اللّه اشدّ حبّاً له منّى...41 يَا عَمَّةَ أُسْكُتي فَفِي الْبَاقِي مِنَ الْمَاضِي اِعْتِبَارُ...79 يا عيسى! تَخلّق بأخلاقي وَ مِن أخلاقي الصّبر...243 يا قرّة عينى و سلوة فؤادى لا تكلّم الاّ بكلام هيّن و قول ليّن...208 [يا محمد !] ان هذا لهى المواسات من علی [لک]...249
خدا ، خداوند ، ربّ ، حضرت باری، پروردگار ← اللّه
اللّه...اکثر صفحات
مصطفی ، پیغمبر ، پیامبر ، نبی ، حضرت ختمی مرتبت ، رسول اللّه ، رسول خدا ، احمد ← محمّد
محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلم...اکثر صفحات
على بن ابى طالب ، امير المؤمنين، حیدر ← على
على علیه السلام...7، 13، 14، 17، 40، 41، 42، 43، 44، 46، 47، 48، 52، 53، 55، 57، 59، 60، 62، 63، 64، 65، 69، 70، 78، 81، 87، 88، 90، 91، 95، 99، 105، 107، 111، 112، 113، 117، 118، 122، 124، 125، 129، 134، 156، 157، 159، 160 ،161، 166، 168، 169، 177، 184، 185، 186، 187، 192، 195، 200، 205، 207، 213، 216، 225، 226، 248، 249، 251، 252، 258، 271، 273، 274، 277، 278، 281، 289، 292
زهرا ، صديقه طاهره ، صدیقه کبری ← فاطمه زهرا
فاطمه زهرا علیها السلام 3، 13، 14، 28، 34، 40، 44، 45، 46، 47، 48، 49، 51، 52، 53، 55، 57، 60، 65، 68، 70، 72، 73، 78، 83، 85، 87، 91، 107، 108، 113، 118، 122، 123، 128، 129، 146، 160، 161، 166، 168، 169، 175، 182، 205، 210، 212، 213، 230،
241، 262، 265، 266، 270، 274، 285، 286، 289، 301
حضرت مجتبی ← حسن
حسن علیه السلام...14، 34، 44، 45، 47، 51، 53، 58، 68، 88، 91، 163، 168، 169، 182، 187، 188، 190، 241، 290
سيد الشهداء ، خامس آل عبا ، حسين بن علی،← حسین
حسین علیه السلام...اکثر صفحات
على بن الحسين ، زين العابدين ، سيّد الساجدین← سجّاد
سجّاد علیه السلام...62، 72، 77، 79، 82، 107، 117، 118، 120، 128، 136، 207، 208، 209، 210، 211، 212، 217، 232، 237، 258، 259، 272، 273، 274، 275، 292
ابی جعفر← باقر
باقر علیه السلام...236
جعفر بن محمد← صادق
صادق علیه السلام...137، 166، 219، 239، 247، 249
موسی بن جعفر← کاظم
کاظم علیه السلام17، 41، 42، 45، 70
علیّ بن موسی الرضا← رضا
رضا علیه السلام...124، 125، 257
امام حسن عسگری، ابی الحسن العسکری علیه السلام...257، 258
حضرت بقیة اللّه، حضرت حجت ← امام زمان
امام زمان (عجل اللّه تعالى فرجه الشريف)...16، 22، 137، 216، 257، 258، 259، 280
ابا الفضل ، عباس بن امیر المؤمنین ← عباس
عباس علیه السلام...47، 48، 91، 192، 205، 226، 249
على بن الحسين ← على اكبر
على اكبر علیه السلام...49، 89، 90، 108، 145، 152، 223، 227، 246، 256، 271، 272، 273
علی اصغر علیه السلام...145
قاسم علیه السلام...145، 91
محسن علیه السلام...51، 52، 55
امّ کلثوم علیها السلام...51، 52، 55، 60، 65، 168، 186، 187، 188، 189، 199، 200، 205، 206، 207، 211، 213، 266، 286
خدیجه کبری علیها السلام... 60، 62، 63، 87، 92، 168، 169، 266
عُليا مخدّره، عقیله بنی هاشم، صديقه صغری ← زينب
زينب علیها السلام...اکثر صفحات
رباب علیها السلام...145
سكينه علیها السلام...145، 146، 207
لیلی علیها السلام...145
آدم علیه السلام...39، 45، 47، 49، 58، 78، 140، 155، 287
ابراهیم علیه السلام...7، 69، 71، 129، 155، 159، 227، 227، 229، 231، 232، 232، 287
احمد ← محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم
ادریس علیه السلام...127
اسماعیل علیه السلام...155، 227، 231، 232
ایّوب علیه السلام...44، 245
جرجیس علیه السلام...288
خلیل← ابراهیم علیه السلام
داود علیه السلام...44، 229
زکریا علیه السلام...44، 58، 124، 125، 129، 288
سلیمان علیه السلام...44، 155، 229، 288
عیسی علیه السلام...43، 44، 45، 58، 69، 97، 173، 174، 175، 176، 219، 243
محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم...24، 26، 33، 38، 43، 48، 58، 59، 62، 71، 87، 91، 92، 95، 96، 100، 102، 104، 105، 107، 109، 112، 120، 121، 133، 147، 148، 152، 157، 198، 199، 200، 202، 205، 206، 207، 217، 227، 230، 237، 249، 251، 255، 262، 263، 265، 280، 281، 283، 285، 292، 293، 301
مسیح ← عیسی علیه السلام
موسی علیه السلام...44، 122، 127، 155، 173، 219، 288
نوح علیه السلام...155، 287
هارون علیه السلام...44
یحیی علیه السلام...44، 58، 124، 125، 127، 229، 233، 234، 288
یعقوب...288
یوسف علیه السلام...44، 69، 127، 229، 288
یونس علیه السلام...127
آسیه بنت مزاحم...265
آل عبد المطلّب...168، 297
آمنه...274
ابن الدارع...165
ابن جوزی...176، 180، 181، 182، 187
ابن حزم...283
عبيد اللّه بن زياد ← ابن مرجانه ← ابن زیاد...116، 117، 129، 145، 152، 153، 156، 169، 200، 201، 202، 203، 208، 217، 234، 253، 254، 266، 274، 288، 289
ابن سعد...63، 198، 237
ابن شبيب...124، 125
ابن عباس...105، 107، 183، 196، 256، 285
ابن قتيبه...178
ابن کلبی...178
ابو السّلاسل...195
ابو طالب ← ابی طالب...40، 41، 43، 46، 52، 59، 63، 78، 90، 112، 124، 134، 169، 170، 172، 182، 185، 190، 193، 200، 289
ابو نعیم اصفهانی...175
ابی اسماعيل...248
احمد بن ابراهيم...257
احمد بن محمد حسینی اردکانی...283
احمد حفظی شافعی...157
ارسطو...103
اسماء بنت عميس...170، 176، 177، 180، 182
اشعث بن قيس...169
اصحم ← نجاشی
اُمامه...168
بَرَکه← امّ ایمن...274
امّ حبیبه...199
امّ سلمه...122، 152، 170
ام کلثوم (دختر عبد اللّه بن جعفر)...187، 188، 189، 190
انس بن مالک...46
باغندی شافعی...206
باقر شریف قرشی...202
بشیر بن خزیم الاسدی...292
بنی اسراییل...242
بنی امیّه...92، 132، 147، 157، 188، 189، 207، 212، 217، 262، 264، 275، 279، 281
بنی فاطمه...286
بنی هاشم...168، 184، 185، 187، 188، 189، 190، 192، 194، 195، 208، 212، 233، 251، 252، 256، 270
توفيق ابو علم...289
جابر بن عبد اللّه انصاری...40، 41، 107، 157، 158، 211، 236
جبرييل...44، 53، 59، 60، 61، 64، 141، 152، 155، 205، 219، 248، 298، 300
جرجی زیدان...134
جعده...169
جعفر بن ابى طالب...169، 170، 172، 176، 177، 182، 183، 185
جعفر سبحانی...230
حاج سيد احمد جزایری...17، 139
حاج سید عبد الصمد جزايري...17، 18
حاج سید محمد جزایری...17
حاج سید محمد جعفر جزایری...17
حاج سید محمد حسین جزایری...18
حاج سید محمد علی جزایری...18
331
حاج شيخ محمد حسين ملقّب به ضياء الدّين...123
حذيم بن شریک اسدی...292
حُرّ...224
حزين لاهيجى...230
حسن بن سعد...183
حکیمة بنت محمد بن علی الرضا علیه السلام...257
حمزه علیه السلام (عموی پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم)...46
حوّا...287
خدیجۀ بنت خویلد...265
خولی اصبحی...152، 198
دکتر موسی بنای العلیلی...176
دمیری...179
زائده...107
زید بن حارثه...178
زید بن حارثه...178
زید بن علیّ بن الحسین...108
زینی دحلان...190
سعدی...119، 219، 275
سفیان بن ابی لیلی...290
سلمان (فارسی)...64، 82
سلمی...181
سلیمان بن صُرد خزاعی...290
سلیم بن قیس...289
سهل...204
سید ابو الحسن اصفهانی...18، 19، 21، 23،
سيد بن طاووس...138، 292
سید حسن صدر...19
سید طيّب جزایری...17
سيّد على خان مدنی شیرازی...170
سيّد محمّد حسن جزائرى...139
سیّد محمد صادق بحر العلوم...159
سيد محمد علی قاضی طباطبایی...211
سيّد محمّد فیروز آبادی...26
سید محمّد مهدی جزایری...139
سید نور الدين جزايری...15، 17
سیوطی...157
شبلنجی...294
شمر...63، 153، 204، 254، 273، 288
شيخ ابو الحسن مشكينی...18، 19
شيخ اسماعیل شوشتری...18
شيخ باقر شوشتری...18
شيخ جعفر نقدی...72، 213
شیخ حسین رشتی حائری...18
شیخ صدوق...107
شیخ ضیاء الدین عراقی...18، 19، 21، 25
شیخ طوسی...82، 132، 159، 240، 257، 258، 289
شیخ کلینی...166
شیخ محمّد باقر قاینی (صاحب کبریت احمر)...115
شیخ محمد حسن بیرجندی قایینی...300
شیخ محمد حسین آیتی بیرجندی...60
شیخ محمد حسین اصفهانی...94
شیخ محمد حسین کاشف العظاء...19
صغیر...129
عامر بن نهشل التمیمی...197
عایشه دختر عثمان...190
عباس (عموی پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم)...41
عبد الحسین لسان السلطنه سپهر...139
عبد القاهر اسفرایینی...289
عبد اللّه بن ابی ربیعه مخزومی...171، 174
عبد اللّه بن الزبعرى...294
عبد اللّه بن بطة الطائی...197
عبد اللّه بن جعفر...169، 170، 185، 188، 190، 193، 194، 197 ،214
عبد اللّه بن رواحه...179
عبد اللّه بن قطنة التيهانی...197
عبد اللّه بن محمّد العلوی...107
عبد اللّه زبير...183
عبد اللّه (فرزند عبد اللّه بن جعفر)...170، 176، 177، 181
عبد المجيد موقّر...20
عبد المطّلب...185
عبیدلی...213
عدي بن حاتم...290
عطيه اوفی...157
عقدایی یزدی...254
عقيل...91
علامه حلى...148
علامه سید نعمت اللّه جزایری...17
علامه فیض کاشانی...34
علامه مجلسی...107، 155، 182، 257
علی بن ابراهیم...59، 170
علی بن احمد مهزیار...257
علی (فرزند عبد اللّه بن جعفر)...187
علی قلی خان سردار اسعد...139
علی گل زاده غفوری...291
عمارة بن ولید...171
عمر بن خطاب...40
عمر بن علی بن الحسین...212
عمرو بن العاص...171، 173، 174، 175
عمرو بن حُریث...201
عمرو بن سعید...194
عون ( عباس عبد اللّه بن جعفر)...187
عون ( فرزند عبد اللّه بن جعفر)...170، 181، 187، 193، 194، 197
فضّه (خادمه حضرت زهرا علیها السلام)...82
فیروز آبادی...18
فیض الاسلام...104
قاسم بن محمّد بن جعفر...190
کعب بن مالك...179
محقّق داماد...48
محقق ممقانی...72
محمّد بن ابى بكر...177
محمّد تقی خان بختیاری...139
محمد (فرزند عبد اللّه بن جعفر)...170، 181، 187، 193، 194
مروان...188، 189، 190
مریم (مادر حضرت عیسی)...43، 44، 62، 69، 70، 127، 174، 262، 265، 266
مسمع...132
مسيّب بن نجبة...290
مصحمه ← نجاشی
معاوية بن ابو سفيان - معاويه...157، 184، 187، 188، 189، 191
معاوية بن يزيد (فرزند يزيد)...183
معلى بن خنيس...247
مقرم...62، 89، 91، 93،
129، 135، 145، 195، 199، 200، 203، 204، 206، 271، 274، 294
منذز (شاعر)...241
میرزا حبیب اللّه...139
میرزا محمّد حسن شیرازی...115
میرزا محمد علی شهرستانی...19، 24
میرزای قمی...66
میکاییل...205
ناصر باقری بیدهندی...22
نجاشی...170، 171، 173، 174، 175، 176، 177
نعمان بن بشیر...210
نووی...289
هابيل...287
هارون الرشيد...41
يحيى بن ابى العلى...180
يحيى بن سعيد...194
يزيد بن معاويه ← يزيد...112، 129، 145، 152، 153، 155 ،156، 184، 188، 189، 190، 191، 194، 195، 202، 203، 205، 206، 207، 208، 209، 214، 217، 234، 241، 253، 259، 279، 288، 289، 291، 294، 295، 296
اهواز...19، 20، 35
ایران...19، 20، 139
بيت المقدس...128، 177
تلّ زینبیّه...63
تنعيم...193
جَيرُون...206
حبشه...170، 171، 175، 177، 172، 188، 196
حجاز...172، 188، 196
خُزيميّه...192
دروازه خیزران...204
دمشق...14، 203، 206، 208
شام...14، 15، 83، 91، 94، 118، 120 ،129، 131، 153، 177، 203، 204، 206، 207، 208، 209، 210، 211، 213، 214، 217، 224، 234، 236، 253، 287، 288، 290، 291، 294
شوشتر...17، 18، 19، 139، 140
عراق...19، 35، 150، 151، 186، 191
عربستان...139
قم...22
کربلا...14، 24، 64، 66، 72، 79، 92، 97، 109، 125، 129، 137، 141، 149، 152، 153، 156، 157، 158، 169، 187، 193، 196 ،197، 198، 203، 211، 213، 222، 223، 224، 231، 236، 241، 253، 257، 269، 275، 280، 281، 282
كعبه...90، 109، 196، 281، 282
کوفه...15، 79، 82، 83، 91، 112، 115، 129، 131، 153، 186، 198، 199، 200، 202، 203، 224،
236، 241، 249، 253، 258، 287، 290، 291
کوه حراء...63
کوه طور...127
مدينه...55، 60، 64، 94، 109، 129 ،131، 150، 153، 167، 177 ،182 ،183 ،187 ،191، 194، 195، 208، 209، 210، 211،
212، 213 ،214
مصر...213، 214
مکّه...94، 129، 150، 151، 152، 170، 171، 175، 193، 194، 208، 223، 249، 295
موته...177، 178
نجف اشرف...15، 18، 20، 23، 25
قد صيّر الدين قرير العين...27
نسخة فيها شفاء و هدى...29
فعين الرّضا عن كلّ عيب كليلة...34
نَمْلَةٌ جَائَتْ بِرِجلٍ مِن جراد...34
فلو كان النساء بمثل هذى...38
الا انّ ثوبا خيط من نسج تسعة...67
يا رُبَّ جَوهرٍ عِلم لو أبوح به...78
رضينا قسمة الجبّار فينا...81
عباراتُنا شَتَّى وَ حُسْنُكَ وَاحِدٌ...103
فو اللّه ما أنسى الحسين ملطخّا...123
إِذا شِئْتَ النجاةَ فَزُرْ حُسيناً...144
أَتَرجُوا أُمَّةً قَتَلَتْ حُسَيْناً...155
جِراحَاتَ السِّنَانِ لَهَا الْتِيامُ...156
اشرقت شمس زينب بضياها...167
فِي المَهْدِ يَنْطِقُ عَن سَعَادَةِ جَدِّهِ...177
يا حبّذا الجنَّةُ و اقترابُها...178
لا يقتدون لجعفر و لوائِهِ...179
ألِفتَ نعم، حتّى كانّك لم تكن...185
و أبيضَ يُسْتَسقَى الغَمامُ بوَجهِهِ...190
ألا يا عَينُ فَاحْتَفِلِي بِجُهْدٍ...193
إِنْ تُنكَرُونِي فَانَا بْنُ جَعْفَرٍ...197
نَشْكُوا إلى اللّهِ مِنَ العُدْوانِ...197
أَنَا صَاحِبُ الرُّمح الطُّويلِ...205
انا صاحب الرمح الطويل الذى به...206
لَمَّا بَدَت تِلكَ الحُمُول...206
الحسينُ مِصباحُ الهُدى و مشكاةُ الدُّجى...284
لَعِبَتْ هَاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا...294
لَاَهَلُوا اسْتَهَلُّوا فَرحاً...296
يلوذ به لم البليّة تقرب...300
سالک راه حق بیا، نور هدى ز ما طلب...33
در مرتبه از بهیمه کم باشی...37
خجسته دختر زهرا که هست آینه...73
غیر این منطق لبی بگشادمی...77
دو سر خط حلقۀ هستی...104
تکلّم کردنش را هر که دیدی فاش می گفتی...112
از دست و زبان که بر آید...119
در هر موجی گناه فوجی بخشد...140
یک دهن خواهم به پهنای فلک...163
جنس را با جنس میل است و خوشی...167
هوای کعبه چنان می کشاندم به حجاز...196
اولیائند مست حق دائم...216
آدمی زاده طرفه معجونیست...221
خوش بود گر محک تجربه آید به میان...221
بنده می نالد به حق از درد خویش...222
هر که در این بزم مقرّب تر است...239
دوستان را کجا کنی محروم؟...275
1- قرآن کریم
2- ابصار العين
3- ابن حجاج شاعر معروف قرن چهارم هجری
4- ابو طالب علیه السلام مظلوم تاريخ
5- اثبات الوصية
6- احتجاج طبرسی
7- احسن المقال في تفسير الآل
8- احقاق الحق
9- احمد بن اسحاق امین امامت
10- احمد موعود انجیل
11- احياء العلوم
12- اخبار الزينبات
13- اختيار معرفة الرجال
14- ارشاد السارى
15- ارشاد القلوب
16- ارشاد مفید
17- اسباب النزول نيشابورى
18- اسد الغابة
19- اسرار الشهادة
20- اسعاف الراغبين
21- اصحاب اجماع
22- اصحاب الهجرة في الاسلام
23- اصلاحات خوزستان
24- اعلام النساء المؤمنات
25- اعلام النساء في عالمى العرب و الاسلام
26- اعيان الشيعة
27- اقبال
28- الاستيعاب
29- الاسرار الخفية من تاريخ الاسلام
30- الاصابة
31- الاغاثة
32- الاغاني
33- الامامة و السياسة
34- الايضاح
35- البداية و النهاية
36- البدء و التاريخ
37- البرهان
38- التتمة في تواريخ الأئمة علیهم الاسلام
39- الترغيب و الترهيب
40- التمحيص
41- الخصائص الحسينية علیه السلام
42- الخصائص الزينبية علیه السلام
43- الخصايص الكبرى
44- الدر المنثور
45- الدرجات الرفيعة في طبقات الشیعة
46- الدُّرة الغراء في شعر شيخ البطحاء
47- الذريعة
48- الروض الأنف
49- الرياض النضرة
50- السيدة زينب علیها السلام
51- السيرة الحلبية
52- السيرة النبوية
53- السيرة النبوية
54- الشفا بتعريف حقوق المصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم
55- الصواعق المحرقة
56- الطبقات
57- الطبقات الكبرى
58- العباس علیه السلام
59- الغدير
60- الفتوح
61- الفردوس
62- الفرق بين الفرق
63- القبسات
64- الكبريت الاحمر
65- الكرماء او اللؤلؤ المرتب
66- اللؤلؤ المرصوع
67- المحاسن
68- المحلى
69- المستجاد
70- المستجار من فعلات الاجواد
71- المستدرك على الصحيحين
72- المعارف
73- المقنعة
74- المناقب
75- المناقب المرتضوية
76- المنتظم
77- المنجد
78- المواهب اللدنية
79- الموطاء
80- النور المبين في قصص الانبياء و المرسلين
81- النهاية
82- الوفي في المسألة الشرقية
83- الهجرة و النصرة في القرآن الكريم
84- امالی شیخ طوسی
85- امتاع الاسماع
86- اوصاف الأشراف
87- اهل البيت علیهم السلام
88- اهل البيت علیهم السلام في روايات الصحابة
89- ايضاح الحق و الحقيقة
90- بانوی مجتهد ایرانی
91- بحار الانوار
92- بحر المصائب
93- بشائر الاسفار بمحمد و آله الأطهار علیهم السلام
94- بشارت انبیاء سلف به آمدن پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم
95 - بشارة المصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلم لشيعة المرتضی علیه السلام
96- بصائر الدرجات
97- بلاغات النساء
98- بهارستان
99- بهار و خزان عمر
100- تاريخ ابن اثیر
101- تاريخ ابن عساكر ترجمۀ الامام الحسین علیه السلام
102- تاريخ الامم و الملوک
103- تاريخ الخميس
104- تاريخ المدينة سمهودى
105- تاریخ بختیاری
106- تاریخ تمدن اسلامی
107- تاریخ طبری
108- تاريخ مدينه دمشق
109- تاريخ يعقوبي
110- تأويل الآيات
111- تبر المذاب
112- تحفة الأبرار في مناقب الائمة الاطهار علىهم السلام
113- تحقیق درباره اولین اربعین حضرت سيد الشهداء علیه السلام
114- تذكرة الخواص
115- ترجمه مقتل الحسين ابي مخنف
116- تعهد فردی و اجتماعی ما در قبال ایتام
117- تفسير ابن جریر طبرى
118- تفسير البرهان
119- تفسير اللوامع
120- تفسير بيضاوي
121- تفسير طبرى
122- تفسير على بن ابراهيم
123- تفسير عياشي
124- تفسیر قمی
125- تفسير كنز الدقائق
126- تفسير مجمع البيان
127- تلخيص شافي
128- تنقيح المقال
129- تواريخ النبي صلی اللّه علیه و آله و سلم و الآل
130- توضيح المقاصد
131- تهذيب الاسماء
132- تهذيب الاسماء و اللغات
133- ثواب الاعمال و عقاب ها
134- جامع الاخبار
135- جامع الصغير
136- جلاء العیون
137- جلاء العيون شبر
138- جمهرة النسب
139- جنات الخلود
140- جواهر العقدين
141- جواهر المطالب
142- حبيب السير
143- حفيدة الرسول صلی اللّه علیه و اله و سلم
144- حلية الابرار
145- حواشى عروة الوثقى
146- حياة الامام الحسن علیه السلام
147- حياة الامام الحسين علیه السلام
148- حياة الحيوان
149- حياة القلوب
150- خرائج
151- خصائص سيوطى
152- خصائص نسائی
153- خصال
154- خطبه ای از حضرت زینب علیها السلام
155- خطط مقریزی
156- دانش وران روشن دل
157- دروس
158- دیوان فیض کاشانی
159- ذخائر العقبى
160- رجال قم و بحثی در تاریخ آن
161- رساله اوزان و مقادیر
162- رساله ای در تجری
163- رساله ای در کر
164- رسالة الانبياء
165- رسول الاسلام صلی اللّه علیه و آله و سلم في الكتب السماوية
166- روضة الواعظين
167- رياحين الشريعة
168- زينب الكبرى علیها السلام
169- زینب کبری علیها السلام
170- سبل الهدى و الرشاد
171- سرّ السلسلة
172- سفينة البحار
173- سفينة القماش
174- سنن ابن ماجه
175- سنن الكبرى
176- سنن نسائی
177- سیاه پوشی در سوگ ائمه نور
178- شب قدر
179- شرح قصيده لاميه
180- شرح گلشن راز
181- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد
182- شرح و فضایل صلوات
183 - شعراء الرسول صلی اللّه علیه و آله و سلم
184- شفاء الصدور
185- شماری از آثار
186- شهاب الاخبار
187- صحيح ابن ماجة
188- صحیح ترمذی
189- صحيفۀ كامله سجاديه
190- طرائف الحكم
191- طراز المذهب
192- عبد اللّه بن جعفر 90 سال تجربۀ سیاسی اجتماعی و اخلاقی
193- عبرات المصطفين في مقتل الحسين علیه السلام
194- عرائس
195- عقد الفريد
196- عقيلة الوحى
197- علل الشرائع
198- علمای معاصرین
199- على الاكبر علیه السلام
200- عمدة الطالب
201- عوالم
202- عوالم العلوم
203- عيون اخبار الرضا
204- غرر الحكم
205- غوالى اللئالى
206- فاطمة الزهراء بهجة قلب المصطفى عليهما السلام
207- فاطمة الزهراء علیها السلام وتر فى غمد
208- فتح السبل
209- فجر الاسلام
210- فرائد السمطين
211- فرهنگ تراجم نگاران
212- فرهنگ معارف اسلامی
213- فضائل الخمسة علیهم السلام
214- فلاسفة الشيعة
215- فوائد الرضوية
216- في رحاب التوبة
217- فيض القدير
218- قرب الاسناد
219- قصص راوندی
220- کافی
221- كامل
222- كامل التواريخ
223- كامل الزيارة
224- کبری در منطق
225- كتاب سليم بن قيس
226- کتاب شناسی سخنان حماسه آفرینان عاشورا
227- كتاب فضل زيارة الحسين علیه السلام
228- كشف الغمة
229- كشكول شیخ بهائى
كشكول قاينى ← سفينة القماش
230- كمال الدين
231- كنز العمال
232- كنوز الحقايق
233- گلچین شکروی
234- لباب الانساب
235- لسان العرب
236- لسان الواعظين
237- لعن شدگان
238- لهوف
239- مأساة الزهراء علیها السلام
240- مثلهن الاعلى - خديجة بنت خويلد
241- مثیر الاحزان
242- مجمع البیان
243- مجمع الزوائد
244- مجموعۀ نفیسه
245- محمد بن ابی بکر شهید ولایت
246- مدينة المعاجز
247- مرقد العقيلة زينب علیها السلام
248- مسار الشيعة
249- مستدرک
250- مستدرك الصحيحين
251- مستدرك سفينة البحار
252- مسكّن الفؤاد
253- مسند احمد حنبل
254- مسند طیالسی
255- مشكل الآثار
256- مصباح الزائر
257- مصباح المتهجد
258- مصباح کفعمی
259- معارج النبوة في مدارج الفتوة
260- معانی الاخبار
261- معجم رجال الحديث
262- مقاتل الطالبيين
263- مقتل الحسین خوارزمی
264- ملحقات الاحقاق
265- مناقب ابن شهر آشوب
266- مناقب ابن مغازلی
267- مناقب احمد
268- منتخب كنز العمال
269- منشاء تمدن
270- من لا يحضره الفقيه
271- مواليد اهل البيت علیهم السلام
272- موسوعة آل النبى علیهم السلام
273- میزان الاعتدال
274- ميزان الحكمة
275- مؤلفين كتب چاپی فارسی و عربی
276- مؤمن طاق صراف اندیشه ها
277- ناسخ التواريخ
278- نجوم امت
279- نزهة المجالس
280- نساء اهل البيت في ضوء القرآن و الحدیث
281- نفس الرحمان
282- نفس المهموم
283- نور الابصار
284- نهاية الارب
285- نهج البلاغة
286- نهج الدعوات
287- وافی
288- وسائل الشيعة
289- وسيلة الدارين في انصار الحسين علیه السلام
290- وفاة الزهراء علیها السلام
291- وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم
292- وقائع الايام تبريزى
293- وقعة الطف
294- ياقوت الكلام يا گنجينه فيهنات
295- ينابيع المودة
296- يوم الطف
الف
ابصار العين،...197
الاتحاف،...294
اثبات الوصية،...154، 258
احسن المقال في تفسير الآل،...19.
احقاق الحق،...175، 270، 271.
احتجاج طبرسی،...41، 42، 44، 79، 83، 112، 113، 289، 249، 296، 299.
احياء العلوم،...88.
اخبار الزينبيات،...213.
اختيار معرفة الرجال،...82.
ارشاد السارى،...283.
ارشاد مفید،...116 ، 145، 165، 196، 198، 200، 201، 210، 202، 272.
ارشاد القلوب،...96، 194، 242، 253.
اسباب النزول نیشابوری،...176.
الاستیعاب،...69، 170، 177، 183، 185.
اسرار الشهادة،...145، 192، 193، 197.
اسد الغابة،...69، 170، 177.
الاصابة،...69، 177، 185، 274.
اصحاب الهجرة في الاسلام،...170.
اصول کافی،...166، 248.
اعلام النساء،...294.
اعلام النساء المؤمنات،...108، 274.
اعيان الشيعه،...213
الاغانى،...183.
الاقبال،...165
امالی شیخ صدوق،...82.
امالی مفید،...136، 289، 292.
امالی طوسی،...132، 159، 240، 289.
الامامة و السياسة،...118، 184.
أِّمتاع الاسماع،...175.
الانوار القدسية،...94.
اهل البيت،...289.
اوصاف الأشراف،...236.
ايضاح الحق و الحقيقة،...20.
ب
بحار الانوار،...46، 63، 78، 81، 89، 90، 92، 96، 100، 101 ،107، 108، 111، 112، 117، 121، 122، 123، 127، 137، 138، 140، 144، 145، 148، 149، 151، 154، 155، 158، 159، 161، 165، 175، 182، 186، 187، 188، 191، 193، 196، 197، 198، 199، 210، 212، 213، 215، 216، 230، 238، 243، 244، 245، 247، 249، 252، 253، 259، 261، 270، 272، 279، 282، 287، 288، 289، 292، 299.
بحر المصايب،...165.
البداية و النهاية،...177، 179، 194، 253، 290، 294.
البدء و التاريخ،...294.
بشارت انبیای سلف به آمدن پیامبر اسلام،...230.
بشارة المصطفی،...132، 159.
بصائر الأسفار لمحمد و آله الاطهار،...230.
بصائر الدرجات،...82، 105.
بلاغات النساء،...79، 113، 299.
بهار و خزان عمر،...20.
ت
تأويل الآيات،...48، 159، 283.
تاريخ الأمم و الملوک،...196.
تاریخ ابن عساکر،...194.
تاريخ ابن اثیر،...224، 234، 253.
تاریخ بختیاری،...139.
تاريخ بغداد،...155، 283 .
تاریخ تمدن اسلام،...134.
تاريخ الخميس،...190.
تاریخ طبری،...69 ،116، 172، 194، 201، 210، 224، 227، 253، 272.
تاریخ القرمانی،...204.
تاريخ مدينة دمشق،...108، 155.
تاريخ المدينة سمهودی،...191.
تاریخ یعقوبی،...171.
اتتمة في تواريخ الأئمة،...168.
تحفة الابرار في مناق الأئمة الاطهار،...289.
الترغيب و الترهيب،...243.
تذکرة الخواص،...62، 141، 173، 177، 180، 181، 182، 183 ،200.
تظلم الزهراء،...90.
تفسير البرهان،...283.
تفسیر بیضاوی،...59.
تفسير اللوامع،...271.
تفسیر قمی، 288
تفسير على بن ابراهيم،...59.
تلخيص شافي،...275.
التمحيص،...243.
تنقيح المقال،...72، 193، 292.
توضيح المقاصد،...165.
تهذيب الاسماء،...185، 289.
التهذیب،...165، 277.
ث
ثواب الاعمال و عقاب ها،...138.
ج
جامع الاخبار،...95، 244.
جامع الرواة،...108.
الجامع الصغير،...243.
جلاء العيون علامه مجلسی،...257.
جلاء العيون شبّر،...78.
جهرة النسب ابن کلبی،...178.
جنات الخلود،...282.
الجهاد،...215.
جواهر المطالب،...206.
جواهر العقدين،...39، 40، 41.
ح
حبیب السير،...271.
حفيدة الرسول،...294.
حلية الابرار،...48.
حواشی عروة الوثقى،...20.
حياة الامام الحسين علیه السلام،...123، 188، 203، 290.
حياة الحيوان،...179.
حياة القلوب،...170.
خ
الخصال،...100، 287، 288.
الخصائص الحسينية،...122، 161.
الخصايص الزينبيه،...20.
خصایص سیوطی،...145
خصایص نسائی،...69
خوارزمی،...266
الخصايص الكبرى،...190.
خطبه ای از حضرت زینب علیها السلام،...291
خطط مقریزی،...224
د
الدرجات الرفيعة في طبقات الشيعة،...170، 177، 184، 185 ،196.
الدر المنثور،...57، 62، 243.
الدُّرةُ الغرّاء،...190.
دمعة الساكبة،...205.
الدروس،...165.
ر
رسالة الانبياء، 234
رساله در تجرّی،...19.
رساله ای در کرّ،...19.
الرياض النضرة،...69، 70.
الروض الأنف،...179.
رياحين الشريعة،...83، 108، 120، 210.
رياض المصائب،...90.
ذ
ذخائر العقبی،...39، 40، 41، 57، 141.
الذريعة،...20، 185.
ز
زينب كبرى،...72، 83، 105، 120، 187، 191، 196، 213.
س
سبل الهدى و الرشاد،...175
سرّ السلسلة،...91
سفينة البحار،...79، 274 ، 289
سليم بن قيس،...275، 289.
سنن ابن ماجه،...240.
سنن الكبرى،...283.
سنن نسائی،...283.
سیاه پوشی در سوگ ائمه نور،...242.
سيرۀ ابن هشام،...175، 179.
السيرة الحلبية،...190.
السيرة النبوية زيني دحلان،...190.
ش
شرح فضایل صلوات،...283.
شرح گلشن،...215
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،...169، 177، 179، 243، 278، 290.
شعراء الرسول،...178.
الشفاء بتعريف حقوق المصطفى،...283
شفاء الصدور،...155
شهاب الاخبار،...243
ص
صحیح ابن ماجه،...85
صحیح بخاری،...289
صحیح ترمزی،...85
صحيح مسلم،...240، 289
الصواعق المحرقة،...40، 41، 141،
ط
طبقات الكبری،...171، 177، 178.
طراز المذهب، 53، 105، 165، 203، 273.
ع
عبد اللّه بن جعفر 90 سال تجربه سیاسی،...185
عبرات المصطفين في مقتل الحسين علیه السلام،...202.
عرائس،...288.
عقيلة الوحی،...62.
علل الشرايع و معانى الاخبار،...175.
عوالم العلوم،...78، 90، 122، 136، 140، 145، 154، 289، 270.
عيوان اخبار الرضاء علیه السلام،...59، 131.
على الاكبر علیه السلام،...89، 271.
عمدة الطالب،...91.
عوالى اللئالى،...100.
غ
الغدير،...157 ، 184، 185، 190.
غرر الحكم،...244.
غیبت شیخ طوسی،...258
ف
فاطمه الزهراء بهجة قلب المصطفى،...118.
فاطمة الزهراء و ترفى غمد،...62.
فتح الباری،...283.
الفتوح،...112، 253، 272
فجر الاسلام،...289
فرائد السمطين،...39.
الفردوس،...41،
الفرق بين الفرق،...289
فروغ کافی،...213
فرهنگ معارف اسلامی،...216
فضائل الخمسه،...62، 285.
فضل زيارة الحسین علیه السلام،...148، 149.
فلاسفة الشيعة،...49.
فيض القدير،...69
ق
قاموس الرجال،...290 ، القبسات...49، 67 .
قرب الاسناد،...137.
قصص راوندی،...287.
قمقام،...197.
ک
الکافی،...132، 160، 166، 238، 244.
كامل الزيارات،...108 ، 137، 148، 149، 150، 151، 274، 282.
الكامل في التاريخ،...168، 172، 191، 194، 288، 289.
الكبريت الاحمر،...79، 273.
کبری در منطق،...19
الكرماء،...185.
الکرماء،...185.
کشف الغمه،...168، 195، 252.
كمال الدين،...59، 258.
كنزل العمال،...41، 57، 69، 101، 141، 240، 247.
كنوز الحقايق،...57
ل
لباب الانساب،...181
لسان العرب،...56
لسان الواعظین،...167
لعن شدگان،...157.
لهوف،...89، 90، 112، 136، 154، 154، 199، 202، 253، 261، 264.
لواعج الأشجان،...197.
اللؤلؤ المرصوع،...215.
م
مأساة الزهراء...275
مؤلفین کتب چاپی فارسی و عربی،...20.
منتخب طریحی،...206، 212، 252.
مثير الأخزان،...90، 136، 272، 299.
المجازات النبوية،...145.
المجدی،...108
مجمع البيان،...59، 171، 176، 287.
المحاسن،...213
المحلى،...283.
المختار من مقتل بحار الانوار،...272.
مرقد العقيلة،...213.
مدينة المعاجز،...48.
المزار،...165
مسار الشيعة،...165.
المستجاد،...185.
المستدرک،...159، 215، 230، 283.
مستدرک سفينة البحار،...213.
المستدرک علی الصحیحین،...57، 243.
مسکن الفواد،...236
مشكل الآثار،...283.
مسند طیالسی،...283
مصابح المهتجد،...89، 165
مصباح الزائر،...89، 245.
معانى الاخبار،...59
مصباح الکفعمی،...129، 135.
معارج النبوة في مدارج الفتوة،...271.
المعارف ابن قتیبه،...178
المعارف الزلفی،...96
مقاتل الطالبيين،...105، 165، 177، 179، 197، 272، 294
معجم رجال الحديث،...108.
مقتل الحسين علیه السلام،...123، 129، 135، 195، 188، 206، 253، 271، 272، 294.
مقتل الحسين علیه السلام مقرم،...93، 145، 199، 200، 203، 204، 206، 274.
مقتل الحسين ابي مخنف،...145، 199، 227، 272.
مقتل علو الم * العلوالم.
المقنعة،...277
ملحقات الاحقاق،...155
مناقب احمد،...40
الملهوف،...201، 292، 294، 299.
مناقب ابن مغازلی...41
المناقب المرتضويه،...175
مناقب،...145، 191، 197، 198، 202
253، 289، 290.
المنتظم،...202
المنجد،...66.
من لا يحضره الفقيه،...108، 186، 240.
منشأ تمدن،...20.
موسوعة آل النبّي...227، 272.
المواهب اللدنية،...190
الموطاً،...283.
مواليد اهل البیت،...165
مهج الدعوات،...175
میزان الاعتدال،...69
ميزان الحكمة،...117،81، 119، 144، 215، 240، 251، 253، 279.
ن
ناسخ التواريخ،...59، 60، 64، 168، 176، 179، 182، 183، 184، 185، 210، 212، 281.
نزهة المجالس،...270.
نساء اهل البيت في ضوء القرآن و الحدیث،...108.
نفس الرحمان،...82.
نفس المهموم...129 ، 197، 274.
النصائح الكافية،...157.
نهاية الارب،...253.
النهاية،...174، 175.
نهج البلاغه،...80، 111، 235، 277، 278.
نور الابصار،...294.
النور المبين،...287، 288
و
الوافي،...239.
الوافى في المسألة الشرقية،...123.
وسائل الشیعه،...149، 160، 186، 213، 215، 261، 277.
وسيلة الدارين في انصار الحسين علیه السلام،...197، 199، 213.
وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی،...191.
وفات الزهرا،...62
وقائع الايام تبریزی،...131
وقعة الطف،...200، 202، 234، 253، 289.
27 تاریخ پیامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلم/ دو جلد...شیخ عباس صفایی حائری
28 تاریخ امیر المؤمنين علیه السلام/ دو جلد...شیخ عباس صفایی حائری
29 تاریخ سید الشهداء علیه السلام...شیخ عباس صفایی حائری
30 تاریخ چه مسجد مقدس جمکران / فارسی...واحد تحقیقات
31 تاریخ چه مسجد مقدس جمکران / عربی...واحد تحقیقات
32 تاریخ چه مسجد مقدس جمکران / انگلیسی...واحد تحقیقات
33 تاریخ چه مسجد مقدس جمکران / اردو...واحد تحقیقات
34 تجلی گاه صاحب الزمان علیه السلام...سید جعفر میر عظیمی
35 جلوه های پنهانی امام عصر علیه السلام...حسین علی پور
36 چهارده گفتار ارتباط معنوی با حضرت مهدی علیه السلام...حسین گنجی
37 چهل حدیث / امام مهدی علیه السلام در کلام امام علی علیه السلام...سید صادق سید نژاد
38 حضرت مهدی علیه السلام فروغ تابان ولایت...محمد محمدی اشتهاردی
39 حکمت های جاوید...محمد حسین فهیم نیا
40 ختم سوره های یس و واقعه...واحد پژوهش
41 خزائن الاشعار (مجموعه اشعار)...محمد علی مجاهدی (پروانه)
42 خورشید غایب (مختصر نجم الثاقب)...رضا استادی
43 خوشه های طلایی (مجموعه اشعار)...محمد علی مجاهدی (پروانه)
44 دار السلام...شیخ محمود عراقی میثمی
45 داستان هایی از امام زمان علیه السلام...حسن ارشاد
46 داغ شقایق (مجموعه اشعار)...علی مهدوی
47 در جست جوی نور...صافی، سبحانی، کورانی
48 در کربلا چه گذشت؟ (ترجمه نفس المهموم)...شیخ عباس قمی / کمره ای
49 درمان طبیعی بیماری ها...علی رضا صدری
50 دل شده در حسرت دیدار دوست...زهرا قزلقاشی
51 رسول ترک...محمد حسین سیف اللهی
52 روزنه هایی از عالم غیب...سید محسن خرّازی
53 زیارت ناحیه مقدّسه...واحد تحقیقات
54 سحاب رحمت...عباس اسماعیل یزدی
55 سرود سرخ انار...الهه بهشتی
56 سقّا خود تشنه دیدار...طهورا حیدری
57 سیمای مهدی موعود علیه السلام در آئینه شعر فارسی... محمد علی مجاهدی (پروانه)
58 سیمای امام مهدی علیه السلام در شعر عربی...دکتر عبداللهی
59 ظهور حضرت مهدی علیه السلام...سید اسد اللّه هاشمی شهیدی
60 عریضه نویسی... سید صادق سید نژاد
61 عطر سیب...حامد حجّتی
62 عقد الدرر في أخبار المنتظر علیه السلام/ عربي...المقدس الشافعی
63 علی علیه السلام مروارید ولایت...واحد تحقیقات
64 علی علیه السلام و پایان تاریخ...سید مجید فلسفیان
65 فدک ذو الفقار فاطمه علیها السلام...سید محمد واحدی
66 فرهنگ اخلاق...عباس اسماعیلی یزدی
67 فرهنگ تربیت...عباس اسماعیلی یزدی
68 فوز اکبر...محمد باقر فقیه ایمانی
69 کرامات المهدی علیه السلام...واحد تحقیقات
70 کرامت های حضرت مهدی علیه السلام...واحد تحقیقات
71 كمال الدين و تمام النعمة (دو جلد)...شیخ صدوق رحمة اللّه/ منصور پهلوان
72 کهکشان راه نیلی (مجموعه اشعار)...حسن بیاتانی
73 گردی از ره گذر دوست (مجموعه اشعار)...علی اصغر یونسیان (ملتجی)
74 گفتمان مهدویت...آیت اللّه صافی گلپایگانی
75 گنجینه نور و برکت، ختم صلوات...مرحوم حسینی اردکانی
76 مشكاة الانوار...علاّمه مجلسی رحمة اللّه
77 مفرد مذکر غائب...علی مؤذنی
78 مكيال المكارم (دو جلد)...موسوی اصفهانی/حائری قزوینی
79 منازل الآخرة، زندگی پس از مرگ...شیخ عباس قمی رحمة اللّه
80 منشور نینوا...مجید حیدری فرد
81 مهدی علیه السلام تجسّم امید و نجات...عزیز اللّه حیدری
82 مهدی منتظر علیه السلام در اندیشه اسلامی...العمیدی / محبوب القلوب
83 مهدی موعود علیه السلام، ترجمه جلد 13 بحار - دو جلد...علّامه مجلسی رحمة اللّه / ارومیه ای
84 مهر بی کران...محمد حسن شاه آبادی
85 میثاق منتظران (شرح زیارت آل یس)...شیخ مهدی حائری قزوینی
86 نا پیدا ولی با ما / فارسی...واحد تحقیقات
87 نا پیدا ولی با ما / انگلیسی...واحد تحقیقات
88 نا پیدا ولی با ما / بنگالا...واحد پژوهش
89 نا پیدا ولی با ما / ترکی استانبولی...واحد پژوهش
90 نجم الثاقب...میرزا حسین نوری رحمة اللّه
91 نشانه های ظهور او...محمد خادمی شیرازی
92 نشانه های یار و چکامه انتظار...مهدی علی زاده
93 نهج البلاغه / وزیری...سید رضی رحمة اللّه / محمد دشتی
94 نهج البلاغه / جيبى...سید رضی رحمة اللّه / محمد دشتی
95 و آن که دیر تر آمد...الهه بهشتی
96 وظایف منتظران...واحد تحقیقات
97 ویژگی های حضرت زینب علیها السلام...سید نور الدین جزائری
98 هدیه احمدیه / جیبی...میرزا احمد آشتیانی رحمة اللّه
99 هديه احمدیه / نیم جیبی...میرزا احمد آشتیانی رحمة اللّه
100 یاد مهدی علیه السلام...محمد خادمی شیرازی
101 یار غائب از نظر (مجموعه اشعار)...محمد حجّتی
102 ينابيع الحكمة / عربي - پنج جلد...عباس اسماعیلی یزدی
جهت تهیه و خرید کتاب های فوق، می توانید با نشانی:
قم - صندوق پستی 617، انتشارات مسجد مقدس جمکران
مکاتبه و یا با شماره های 7253700، 7253340 - 0251 تماس حاصل فرمایید.