ghaemiyeh.com
سرشناسه : بهبهانی, سید على 1264-1353.
عنوان قراردادی : التوحید الفائق فی معرفة الخالق شرح .
عنوان و نام پدیدآور توحید فائق / مؤلف سید علی بهبهانی تحقیق و توضیح ماجد الكاظمی.
مشخصات نشر : قم : دارالهدی، 1396
مشخصات ظاهری : 162 ص.
شابک : 4-245-497-964-978
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : توحید
موضوع : (Tawhid Unity of God)
موضوع : خدا شناسی
موضوع : God -- Knowableness
شناسه افزوده : کاظمی, ماجد
رده بندی کنگره : BP 1396217 ب9ت9/
رده بندی دیویی : 297/42
شماره کتابشناسی ملی : 4856739
توحید فائق در معرفت خالق
تحقیق و توضیح آیت الله شیخ ماجد الكاظمی
ناشر: دار الهدی
نوبت چاپ : دوم 1399
شابك : 1- 264-497 - 964-978
قیمت : 12000 تومان
هذا کتابنا ینطق علیکم بالحق
توحید فائق در معرفت خالق
تألیف
آیت الله محقق سید علی بهبهانی قدس سره
توضیح و تشریح
آیت الله شیخ ماجد کاظمی
ترجمه موسسه دفاع از مذهب اهل بیت علیهم السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله کما هو أهله ومستحقه، وصلی الله على سید الأنبیاء محمد و عترته الأبرار الأخیار، صلاة لا انقطاع لمددنا ولا انتهاء لعددها، و سلم تسلیما.
ستایش خدای را ستایشی که سزاوار او است و درود بر بهترین خلق و شایسته ترین بندگان خدا محمد مصطفی و خاندان پاک او.
اللهم انا نرغب الیک فی دولة کریمة تعز بها الاسلام واهله و تذل بها الانفاق واهله وتجعلنا فیها من الدعاة الی طاعتک و القادة الی سبیلک و ترزقنا بها كرامة الدنیا والاخرة
معرفی آثار مفاخر خوزستان (1)
التوحید الفائق فى معرفه الخالق به زبان عربی و بصورت موجز و بلیغ با موضوع خداشناسی و توحید در 24 صفر سال 1384ق به پایان رسیده است اولین بار در خرم آباد در 26 صفحه رقعی منتشر شد و چند بار در زمان حیات مولف به ضمیمه کتاب های دیگری به چاپ رسیده است.
مولف انگیزه تالیف را پاسخ دادن به درخواست مومنین در دفع شبهات طبیعیین و مخالفین توحید خالص بیان کرده است و رساله را برشش مرحله استوار ساخته اثبات حدوث عالم و رد ازلی بودن و قدم ،آن حتمیت وجود صانع و مدبری که واجب بالذات است و دارنده بودن تمام صفات کمال و عدم راهیابی هیچ نقصی در او عینیت صفات با ذات او، توحید او و راه نداشتن تعدد عدم اشتراک وجود او با وجود ممکنات.
1) توسط ایت الله شیخ رضا حیدری دامت توفیقاته
روش مولف، بهره گیری از مباحث عقلی برای تحلیل مفاد اخبار رسیده از ائمه معصومین است و در بسیاری موارد در نقدی صریح و شجاعانه آنچه را در برخی کتب فلسفی غرب و شرق در شمار بدیهیات شمرده شده نقد و رد کرده است به عنوان نمونه ؛ بحث ماتریالیست ها برپایه نظریات علوم طبیعی مانند فرضیه داروین را مردود، نظریه اصاله الوجود را فارغه المحتوی و اشتراک الوجود و نیز سنخیت بین خالق و مخلوق را باطل اعلام کرده است....
این کتاب بار دیگر در سال 1422ق = 1380ش با تعلیق و تقدیم شیخ ماجد کاظمی از علمای اهواز، توسط نشر الماس در قم در شمارگان 3هزار نسخه چاپ و منتشر شد و مورد استقبال قرار گرفت.
تعلیقه های مفید آیت الله شیخ ماجد کاظمی با قلم فصیح و بلیغ عربی حجم رساله 26 صفحه ای را به 54 صفحه رسانده بود. استاد کاظمی در مقدمه مبسوط 49 صفحه ای خود که به منزله یک مقاله انتقادی مستقل نیز می تواند معرفی شود به بیان مبانی عقلی مصنف در این اثر و سایر آثار مولف و نیز بیان آراء فلسفی کلامی خود پرداخته و به این ترتیب با افزوده شدن فهرست مطالب حجم کتاب به 110 صفحه رقعی رسیده است.
اخیرا این کتاب با برگردان فارسی به همت جمعی از فضلا توسط نشر دارالهدی در سال 1396 چاپ و منتشر شده است.
این اثر ماندگار به خامه قلم آیت الله العظمی میرسید علی موسوی بهبهانی از فقها و اصولی های شیعه است. او در 1302 یا 1303 ق در بهبهان متولد شد و تحصیلاتش در بهبهان ونجف نزد اعاظم علما مانند صاحب کفایه و صاحب عروه بوده است هرچند بیشترین آموخته هایش را مرهون سید حسین کوه کمری بوده است.
تالیف کتب و رساله های علمی متعدد فقهی، اصولی، کلامی، ادبی که " مصباح الهدایه فى اثبات الولایه" مشهور ترین آن است و خدمات اجتماعی گسترده مانند تاسیس بیش از ده مرکز علمی فرهنگی و خدماتی درمانی بدون حمایت دولتی و بیش از پنج دهه تدریس در نجف، کربلا، اهواز، رامهرمز، بهبهان و اصفهان و تربیت شاگردان و مبلغان و مجتهدان از برکات عمر نود و چند ساله این مرجع تقلید خوزستانی است. رحلت او در سال 1395ق- 1354ش و مدفن او حجره ای در مدرسه دارالعلم او در اهواز است.
مطالعه "التوحید الفائق" بلکه مباحثه و تدریس آن را به طلاب و فضلا و مدرسین توصیه می کنم برای استفاده و افاده، و پس از آن حاشیه نویسی و شرح و احیانا نقد و بررسی.
رضاحیدری 1399/4/20 – اهواز
سخن درباره حضرت علامه سید علی بهبهانی رحمة الله مجال بیشتری را میطلبد تا بتوان همه ابعاد شناخته و ناشناختهاش را توصیف نمود. آنچه بیش از همه ویژگیهای علمی و اخلاقی این مرد را چون تمامی اسلاف گذشتگانش نمایانتر میسازد، ویژگی تقوا و روحیه شجاعت و شهامت علمی ایشان در بیان و شناساندن حق و حقیقت است. او كه در ورای تحقیقهای منصفانه، سرآمد پژوهندگان بود، چون به حقیقتی نایل میگشت ازبیان و نمود آن، هر چند در كام دیگران تلخ آید، فروگذار نبود. این همان نكتهای است كه شخصیت این دانشمند الهی محقق، فقیه علوم آل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و فیلسوف ربانی و معلم اخلاق را از سایرین نمایانتر مینماید.
او در كتابش به نام «التوحید الفائق فی معرفة الخالق» كه در موضوع «توحید» به رشته تحریر در آمده است با توان پژوهندهگی بسیار، و شجاعت محققان منصف در آغازین صفحه آن نگاشت «هذا كتابنا ینطق بالحق» و دیگران را با این كلام نورانی به مطالعه و بررسی كتاب گرانسنگ خود برانگیزاند.
اگر چه بسیاری از دانشمندان الهی پیرامون موضوع شریف «توحید» قلم زدهاند و برای اثبات وجود خداوند متعال به بیان استدلالهای عقلی، ریاضی، فلسفی و علمی و حسی پرداختهاند ولی آنچه كتاب علامه فرزانه بهبهانی‹ره› را از دیگر نگاشتهها متمایز میسازد، همانا بیان حقایق ناب مستفاد از براهین عقلی و علمی… مؤیّد به آیات و روایات بسیاری از مسائل فلسفی را كه جزو امور بدیهی قرار میگرفت، در بوته نقد و بررسی محققانة خود قرار داد و سستی اندیشههایی را كه به عنوان حق و حقیقت معرفی میشد، برملا ساخت.
ویژگیهای این كتاب کلامی و اندیشههای او را میتوان بطور خلاصه در موارد ذیل معرفی نمود:
الف) تحقیق در مورد اصالت وجود و بی محتوا بودن آن.
ب) بطلان مسأله اشتراك وجود.
ج) بطلان قاعده الواحد لایصدر منه الا الواحد.
د) ردّ سنخیت بین علت و معلول و در نتیجه عدم پذیرش وجود سنخیت بین خالق و مخلوق.
و بسیاری از نكات کلامی الهی، كه خوانندة محترم با مطالعه دقیق و موشكافانه این كتاب شریف بدان واقف خواهد گشت.
علامه بهبهانی رحمة الله مجتهدی بود كه در هیچكدام از دانشهای فلسفی، اصولی و فقهی و… سطحی نگر نبوده بلکه در بسیاری از علوم، مطالب نو و بدیهی را با توان علمی و اجتهادی خویش مطرح ساخت.
او با استخراج و استنباط حق هر چند در برابر قواعد فلسفی میبود، بیان نمود و بیان حق را بر هرگونه مصلحت اندیشی فلسفی مقدم شمرد.
و مخفی نماند كه مسأله توحید خیلی مهم و سرنوشتی است همان طوری كه خداوند متعال فرمودهاند«ان الله لا یغفر ان یُشْرك به و یغفر ما دون ذلك لمن یشاء و من یشرك بالله فقد افترى اثماً عظیما(1)» یعنی: خداوند (هرگز) شرك را نمیبخشد و پایینتر از آن را برای هر كس بخواهد میبخشد و آن كس كه برای خدا شریكی قرار دهد گناه بزرگی مرتكب شده است، و )انه من یشرك بالله فقد حرّم الله علیه الجنة(2)( یعنی: زیرا هر كس شریكی برای خدا قرار دهد خداوند بهشت را بر او حرام كرده است، و همچنین (و من یشرك بالله فكانما خرَّ من السماء
فتخطفه الطیر أو تهوی به الریح فی مكان سحیق(1)( یعنی: و هركس همتایی برای خدا قرار دهد گویی از آسمان سقوط كرده و پرندگان(در وسط هوا) او را میربایند و یا تندباد او را به جای دور دستی پرتاب میكند.
و غیر از این آیات بنابراین انسان عاقل و عاشق حقیقت باید هوای نفسانی خود را دور كند و از تعصب پرهیز كند چون مسأله توحید سرنوشت انسان به او بستگی دارد و نمیشود از این مسأله صرف نظر كرد.
آیا خداوند جل و جلا مساوی وجود است؟ و آیا از خداوند غیر از وجود چیزی صادر نمیشود؟
آیا خداوند متعال كل وجود است؟
آیا خداوند صرف الوجود است؟
آیا موجودی كه حقیقتش بسیط است كل و تمام اشیاء است؟
1) الحج آیه31
نظریه فیض الهی چیست؟
آیا جهان مظهر وجود خداوند جل و علا است؟
آیا خداوند عز و جل در وجود تجلی پیدا كرده و آسمان، زمین و انسان و ملك شده است؟
آیا جهان سایه خداوند عز و جل است؟
آیا خداوند، اشیاء را از وادی عدم آفرید؟
آیا وجود مخلوقات باعث ممانعت از وجود خداوند عز و جل شده است؟
اگر حقیقت وجود متعدد است آیا مرزی بین خالق و مخلوق هست؟
آیا اراده خداوند متعال جزء صفات ذات است یا صفات افعال؟
13)آیا اراده خداوند(جلوعلا) ذاتی است؟
اینها مجموعه پرسشهائی است كه فهم مبانی عقلی مصنف را ساده مینماید و ما آنها را به ترتیب پاسخ خواهیم داد؛ و از میان این پاسخها، جواب سؤالهای دیگری فهمیده خواهد شد همانگونه كه در سؤال از تفاوت میان توحید مبنی بر اصالت
وجود با توحید مبنی بر اصالت ماهیت خواهد آمد و مطالبی دیگر مانند آن.
جواب سؤالها
بله برای وجود در اصطلاحات فلسفی چهار معنی ذكر شده است كه صاحب «توضیح مراد» آنها را ذكر كردهاند:
اول: حقیقت بسیط نوریه كه حیثیت ذات آن، حیثیت امتناع از عدم و منشأ آثار است كه در زبان اصل فلسفه، از آن به حقیقت وجود تعبیر میشود. و این همان است كه فلاسفه در اصالت و عدم اصالت بودن آن اختلاف دارند. این حقیقت دارای لفظی كه برای آن وضع شده، نیست زیرا وضع متوقف بر تصور
موضوع له است و این حقیقت بخاطر دو وجه كه صاحب منظومه در شرح آن، آنها را ذكر كرده، تصور نمیشود.
دوم: وجود عبارت است از مفهوم عام بدیهی و مشترك كه عنوان حقیقت بوده و صورتی از صورتهای آن است. و عقل بشری نیز بدان حقیقت اشارت میكند. وجود به این معنی، مفهومی است كه عقل از موجودات انتزاع مینماید و بعد از انتزاع وجود از موجودات بر آنها حمل میكند. وجود بدین معنا همان است كه در بداهت آن سخن گفته شد و در مسائل بعدی به ذكر احكام آن خواهیم پرداخت. برای این مفهوم در زبان عربی الفاظ «وجود» كون و غیره و در زبان فارسی لفظ «هستی» را وضع كردهاند.
سوم: وجود عبارت است از معانی مركب و اشتقاق یافته كه از آن لفظ شایستگی ذاتی برای دارا شدن صفتی فهمیده میشود. با این بیان، وجود در معنای دوم بر موضوعات حمل نمیشود مگر به اعتبار همین شایستگی آن برای دار شدن صفتی. و در زبان عربی برای این مفهوم كلمه «موجود» و در زبان فارسی واژه «هست» را قرار دادهاند.
چهارم: وجود عبارت است از معنای مصدری كه در فارسی واژه «بودن» را برای آن وضع كردهاند و در عربی لفظ خاصی
برای آن ننهادهاند، بلكه لفظ «وجود» و دیگر مترادفات آن بكار یرود. وجود هنگامی به اعتبار عقل تصور میگردد كه ذات به وجود آراسته شود، آنهم موقعی كه ذات بطور مستقیم منظور نظر ما نباشد.
و به عبارت دیگر هنگامی كه دیده میشود وجود صفتی برای ذات شده، آینهای برای نگاه كردن در آن نه مفهوم مستقلی، گفته میشود: سه اصطلاح اخیر وجود در لغت و عرف مورد استعمال واقع میشود ولی معنای وجود مطابق اصطلاح اول فقط اصطلاحی است كه بر پایه ادعا بنا شده است و به تعبیر دیگر میگوئیم مدعی وجود در اصطلاح اول، خواهان این مطلب است كه حقیقت اشیاء همانا حیثیتی است مقابل عدم، كه نام آن وجود میباشد. ولی معلوم است این عنوان هیچ ارتباطی با كلمه وجود مصطلح در عرف و لغت ندارد. به معنای دیگر احكام مرتبط با كلمه «وجود» اصلاً ارتباطی با این اصطلاح نوین ندارد.
بنابراین اگر بگوئیم كه وجود در اصطلاح لغوی مشترك و كلی و از حقایق متعددی گرفته شده باشد این بدان معنی نیست كه این حقیقت نوریه بنابر اصطلاح اول، یكی و مشترك بین تمام حقایق است و خلاصه اینكه كلمه وجود یعنی مفهومی است مشترك بین تمام حقائق خارجیه و اما اینكه وجود عین
ذات الهی است این كلام اصلاً به كلمه وجود نه در لغت و نه عرف و نه عقل ارتباطی ندارد.
و تحقیق مصنف رحمة الله خواهد آمد كه ذات مقدس الهی متباین برای غیر خود از موجودات است و حقیقت وجود مشترك نیست پس او بوسیله آن تقریر میكند آنچه را كه توضیح دادیم كه ذات الهی با وجود مساوی نیست بلكه وجود مفهوم عامی است كه بر كثیرین صدق میكند.
اقول مصنف رحمة الله : نظریه سنخیت بین ذات الهی - كه علت همه موجودات است - و بین مخلوقات - كه همانا معلول میباشند - را باطل كرد، بعلاوه آنكه لازمه این اعتقاد همانا وجود داشتن همه پدیدهها در ذات مقدس الهی است. از آن جایگاهی بزرگ پس بودن این عالم و ائتلاف بعضی از آن با بعض دیگر همانطور كه در مشتمل بودن جسم انسان بر روح و مخالفت بعضی با بعض دیگر همانند: مذكر و مؤنث بودن و ماده
بودن و رنگهای مختلف داشتن و همه اختلافات و تنوعهای مخلوقات، لازم میآید كه همه در ذات خداوند عز و جل وجود داشته باشند تا اینكه از سنخیت بین خداوند عزوجل و مخلوقات محافظت نمائیم. پس لازم میآید كه خداوند جلوعلا جسم مادی كه مشتمل بر روح باشد و روح او غیر از بدنش است و تا آخر و لازم است كه خدا محدود باشد چون مخلوق محدود است. پس اگر بگوئی: بله همه آن در ذات خدای جلوعلا موجود است مگر آنكه او از نوع عالم الوهیت است و همانندی تمامتر و لطیفتر.
اولاً: دلیل بر چنین ادعائی چیست؟
ثانیاً: چگونه امكان دارد وجودی مجرد به معنی غیر محدود و ما فوق ماده عین وجود مادی باشد و او محدود است؟ آیا چنین سخنی جمع بین دو نقیض نیست؟
نتیجه اینكه: یا بایست تجرّد مجرد و محدود نبودن ذات الهی را كه همانا غیر مادیات است را پذیرفت، كه در این صورت دیگر هیچ سنخیتی بین خداوند و ماده نخواهد بود و یا بگوئیم: خداوند متعال عین ماده بوده و به قاعده سنخیت معتقد شویم. و این قاعده با برهان عقلی و قاطع سازگار نمیباشد زیرا خداوند دارای حد نیست.
معنای وجود چیست تا اینكه خداوند متعال همه وجود باشد؟ آیا مقصود از وجود، مفهوم آن است یا حقیقت و كنه آن؟ چنانچه مقصود از وجود، حقیقت و كنه آن باشد، آیا چنین حقیقتی واحد است یا متعدد؟
در پاسخ به پرسشهای فوق میتوان گفت: اگر مقصود از وجود، مفهوم آن باشد، مستلزم آنستكه خداوند جلوعلا صرف مفهوم (یعنی صرف امر ذهنی و در تصور وجود دارد) باشد كه در این صورت بطلان این مدعا روشن است. و در صورتیكه مقصود از وجود، كنه و حقیقت آن باشد.
درجواب می گوئیم اولا: حقیقت وجود برای فلاسفه كشف نشده است، چنانچه در این باره از بیخ كنه و حقیقت وجود زبان به اعتراف گشودهاند(1)
اولاً: علم به اشیاء از راه وجه همان عبارت دیگری از علم به اشیاء از راه لوازم و آثار میباشد و گرنه بالوجه نمیشود بلكه معنی ندارد عالم به وجه غیر از آثار و لوازم اشیاء و گرنه كلمه وجه چه معنی دارد و به چه دلیل ؟
ثانیا: علم حضوری به اشیاء مبتنی بر روش اشراقی و روش عرفانی و این روش (بر فرض صحتش) روشی است كه لغزشهایش زیاد است و هیچ دلیلی بر مطابقتش به واقع نداریم و علماء محقق باطل بودن این روش را ثابت كردهاند و ما نیز در كتاب الرؤیة الفلسفیة بطلانش را ثابت كردیم.
.بنابراین تا زمانیكه كنه وجود كشف نشده
1) ابن سینا میگوید: پی بردن حقایق اشیاء در حیطه قدرت بشر نیست و هر چه ما میدانیم خاصیتها و لوازم اشیاء نه فصول مقوم… اسفار ج1ص391 نشر مكتبه المصطفوی البته ملا صدرا انتقاد كردهاند ابن سینا را و خلاصه انتقادش این است كه ما میتوانیم به اشیاء علم پیدا میكنیم اما بالوجه یا بالعلم الحضوری نه حصولی اقول: انتقاد ملاصدرا انتقاد درستی نیست برای اینكه:
باشد، حكم بر آن نفیاً و اثباتاً غیر ممكن است مگر بعد از كشف حقیقت وجود میتوان حكم كرد و با این بیان بطلان این نظریه كه حقیقت وجود واحد است آنهم با استناد به مفهوم واحد بودن وجود، روشن میگردد.
بنظر نگارنده: بطلان سخن فوق روشن است، زیرا چه ارتباطی بین مفهوم وجود و حقیقت آن میتوان وجود داشته باشد؟ آیا صحیح است بعد از وحدت مفهوم جسمیت، حكم شود كه حقیقت آب و خاك - از آنجا كه در این مفهوم واحد جسمیت مشترك هستند- شیء واحدی میباشند؟ اگر حقیقت وجود واحد باشد، پس معنای آن این است كه حقیقت انسان، درخت، گاو، فرشته و خالق -استغفرالله- یكی باشد و هیچ تفاوتی بین پیامبر و كافر و خالق و مخلوق و شیطان و انسان و … نباشد بلكه همه آنها یك چیز واحدی باشند، كه این مدعا
مزاحی بیش نیست! چگونه فلاسفه میتوانند بر وجود، حكم نمایند و حال آنكه خود آنها نسبت به حقیقت آن اعتراف به جهل نمودهاند؟
نتیجه اینكه، بعد از بیان نظریه وحدت حقیقت وجود، معنای این گفتار كه خداوند متعال همه وجود است چنین است كه، خداوند متعال همه این شیء مجهولی است كه لا وجود لغیره و نیز تعدد پذیر نمیباشد. و آیا این تعبیر در واقع، تفسیر بالمجهول نیست؟ آیا چنین كلامی دارای معنا است؟ بعلاوه اینكه، نظریه وحدت حقیقت وجود - با قبول بطلان آن كه قبلاً گذشت- متوقف بر نظریه اصالت وجود است -كه توضیح بطلان آن بوسیله مصنف رحمة الله خواهد آمد- مضاف بر تفاوت زید با عمر و خالق با مخلوق بدیهی است پس چگونه امكان دارد كه حقیقت وجود واحد باشد؟
ثانیا: با توجه به برهان عقلی که خواهد امد اشتراک خالق و مخلوق در حقیقت واحد محال است.
مقصود فلاسفه از این عبارت طبق تفسیر صاحب تعلیقه این است ) انه جلوعلا له كمالات الاشیاء على وجه اتم مما هو موجود فی الاشیاء، و لا یجوز حمل شئ من الاشیاء و لا مجموعها علیه تعالى و لا بالعكس، اما ماهیات الاشیاء فواضح لعدم تطرّق الماهیة و المعانی الماهویّة الى ذاته سبحانه و اما وجوداتها الخاصة فلو وقع حمل بینها و بین الواجب لاستلزم اتحاد الواجب بجهاتها العدمیة ایضاً فالحمل فی ذلك لیس ما یتعارف فی المحاورات بل هو من قبیل حمل الحقیقة والرقیقه((1)كه خداوند جلوعلا همه كمالات اشیاء را به شكل تمامتر دارا است چون او در اشیاء وجود دارد و از سوی دیگر حمل شیء از اشیاء بر ذات الهی و یا حمل مجموعه اشیاء بر آن ذات، جایز نمیباشد و همچنین بالعكس. اما حمل ماهیّات اشیاء بر ذات الهی روشن است كه جایز نمیباشد، زیرا حلول و دخول ماهیت و معانی ماهوی در ذات الهی غیر ممكن است. و اما وجودات خاصه ماهیت در صورتی كه حمل بین وجود ماهیات و بین واجب باشد مستلزم اینست كه واجب با جهتهای عدمی متحد گردد كه در اینصورت حمل جهتهای عدمی، از جمله مواردی
1) تعلیقة علی نهایة الحكمة صفحه 424 تألیف محمد تقی مصباح –الطبعة الاولی- مطبعة سلمان الفارسی الناشر –مؤسسة فی طریق الحق
است كه در محاورات، متعارف نمیباشد، بلكه چنین حملی بنام حمل الحقیقة و رقیقة است.
به نظر نگارنده: مقصود از جهات عدمی مطابق تفسیری كه علامه طباطبائی رحمة الله ارائه میدهند عبارت است از : «ان كل هویة صحّ ان یسلب عنها شئ بالنظر الى حد وجودها فهی متحصلة من ایجاب و سلب كالانسان مثلاً هو انسان و لیس بفرس فی حاق وجوده وكل ما كان كذلك فهو مركب من ایجاب هو ثبوت نفسه له و سلبٌ هو نفی غیره عنه ضرورة مغایرة الحیثیتین (و معنى دخول النفی فی هویّة وجودیّة » و الوجود مناقض للعدم «نقص وجودی فی وجود مقیس الى وجود آخر و یتحقق بذلك مراتب التشكیك فی حقیقة الوجود و خصوصیاتها) و تنعكس النتیجة بعكس النقیض الى ان كل ذات بسیطة الحقیقة فانها لا یسلب عنها كمال وجودی«(1)هر ماهیتی كه سلب شیء از آن ماهیت صحیح باشد آنهم با توجه به حدود وجودی آن ماهیت، از ایجاب و سلب تشكیل شده است، مانند انسان كه درباره آن میتوان گفت: «او انسان است» و «آن اسب نیست» بنابراین هر چیزی كه چنین قضیهای داشته باشد در واقع از ایجاب یعنی ثبوت نفس آن ذات برای خودش و سلب یعنی نفی كردن غیر خودش
1) نهایة الحكمة صفحه 276 تألیف العلامة الطباطبائی -مؤسسة النشر الاسلامی - قم
از او، تركیب یافته است زیرا جمع دو حیثیت در شیء واحد مغایرت دارد. (و معنای دخول در یك ماهیت وجودی - و حال آنكه وجود نقیض عدم است- در واقع یك نقص وجودی است در وجود شیء مورد قیاس نسبت به وجودی دیگر، كه در اینصورت مراتب تشكیك در حقیقت وجود ویژگیهای آن تحقق مییابد) و نتیجه به سبب عكس نقیض به هر ذات دارای حقیقت بسیط نمیتوان از آن كمال وجودی را سلب نمود.» عكس میشود.
بعد از بیان فوق صاحب تعلیقه به تفسیر حمل الحقیقة و الرقیقة پرداخته و مینویسد: «انه حمل بعض مراتب الوجود المشكك بالتشكیك الخاصی و لیس شئ من مراتب الوجود عین اخرى بل المرتبة العالیة مقومة للمرتبة الدانیة و الدانیة متقومة بها و العالیة واجدة لكمال الدانیة و الدانیة عین الربط بها لا استقلال لها دونها(1)»
و حمل الحقیقه و الرقیقه عبارت است از حمل بعضی از مراتب وجود مشكك با تشكیك خاص، و هیچ چیزی از مراتب وجود عین دیگری نیست بلكه مرتبه عالی مقدّم مرتبه دانی است و مرتبه دانی از عالی تشكیل شده است و مرتبه عالی واجد كمال دانی است و دانی مرتبط با عالی است
1) تعلیقة على نهایة الحكمة صفحه 208
بطوریكه عین ربط با مرتبه عالی است و دارای استقلال نمیباشد.
به نظر نگارنده: در تعابیر فوق مغالطههایی وجود دارد كه در ذیل خواهد آمد.
مغالطه یكم: هیچ تركیبی بین امر وجودی و امر عدمی وجود ندارد و در صورتیكه اصطلاح مذكور را توسعه بدهیم چنین امری در واقع اعتباری است نه حقیقی.
مغالطه دوم: دخول نفی در هویت وجودی معنا ندارد، بلكه چنین امری غیر ممكن است چنانكه مستدل به این حقیقت، اینگونه استدلال نمودهاند كه «وجود با عدم تناقض دارد. ولی در تفسیر دیگری می گوید: مراد از دخول عدم، عبارت است از نقص وجودی در وجود مقیس نسبت به وجود دیگری.»
اقول: روشن است كه نقص خود از مقوله عدم است. در نتیجه، معنای دخول نفی یعنی دخول نقص، بنابراین ماهیت انسان مثلاً تركیب شده است از ثبوت خودش برای خود و نیز از اینجا نقص وجودی كه از ملاحظه شیء در قیاس با شیء دیگری انتزاع گشته است. روشن است كه نقص وجودی در واقع عدمی
است و نقص عدم به ذات میباشد و همچنین امر انتزاعی خود نیز امری عدمی و اعتباری بشمار میآید.
در نتیجه: توضیحی كه در تفسیر این عدم آمده است نمیتوان اشكال استحاله اجتماع دو نقیض عدم و وجود را حل نماید.
مغالطه سوم: اگر ما تركیب بین امر وجودی و عدمی را بپذیریم چنین امری میبایست حتی نسبت به ذات مقدس الهی نیز بوقوع بپیوندد و حال آنكه ذات مقدس الهی جلوعلا غیر از مخلوقات خود است كه در اینصورت ذات حضرت حق به جهات عدمی محدود میگردد.
اگر كسی اشكال نماید كه عدم به ذات الهی راه ندارد.(1)
خواهیم گفت: بله عدم به ذات الهی جلوعلا راه ندارد، اما چنین گفتاری ربطی به مبحث ما ندارد چون ما در صدد نفی غیر ذات الهی از ذات او هستیم. مانند جسمیت و انسانیت و شجر بودن و … همانطور كه شما گفتید: انسان غیر از اسب و اسب غیر از درخت است و ما نیز گفتیم ماهیت این اشیاء نیز تركیب یافته است از امر وجودی یعنی ثبوت خودش برای خود و امر عدمی یعنی نفی خود، از ذاتش، بنابراین ذات مقدس الهی
1) نهایه الحكمه ص276
نیز چنین است، پس ذات الهی نه جسم است و نه روح و نه عقل و نه ماده و نه انسان و نه درخت و نه فرشته و… بنابراین اولاً ذات الهی از امر وجودی و عدمی تركیب شده است و چنین تركیبی نمیتواند ضرری به ذات مقدس الهی وارد آورد زیرا این تركیب اعتباری و اصطلاحی بوده و هیچ حقیقی اولاً: بعد از آن نمیباشد. ثانیاً: تركیبی كه در ذات الهی محال است آن تركیبی است كه در ذات الهی میباشد نه تركیبی كه خارج از ذات الهی صورت میگیرد -مثل ما نحن فیه- كه با ملاحظه امر خارج از ذات تركیب آمده است.
نتیجه حاصل از این استدلال صحیح نمیباشد، آنجا كه صاحب تعلیقه نوشت: «نتیجه عكس میشود به سبب عكس نقیض به اینكه هر ذاتی كه دارای حقیقتی بسیط باشد نمیتوان كمالات وجودی را از آن ذات سلب نمود.» دیگر اینكه این نتیجه نمیتواند درست باشد چون مصداقی برای آن یافت نمیشود. برای اینكه مراد از ذات بسیط، همانا ذاتی است كه عدم، عارض آن نمیگردد و دانستی كه لازمه این تفسیر نوین از تركّب، عروض عدم بر هر شیء است.
مغالطه چهارم: لازمه این استدلال این است كه هر ذات و ماهیتی از ایجاب و سلب تشكیل نمیشود نمیتواند با ملاحظه
حد وجودی آن ماهیت، چیزی از آن را سلب نمود. نه اینكه هیچ كمال وجودی از آن سلب نمیشود چون مستدل به عكس نقیض موافق استدلال كردهاند و عكس نقیض موافق عبارت از(جا به جا كردن هر دو نقیض موضوع و محمول قضیه با توجه به بقای صدق و كیف قضیه است)(1)بنابراین عكس نقیض موافق این قضیه (كل هویة صح ان یسلب عنها شیء بالنظر الى حد وجودها فهی متحصلة من ایجاب و سلب) این است: (كل ذات و هویة غیر متحصلة من ایجاب و سلب فلا یسلب عنها شیء و سلب فلا یسلب عنها شیء بالنظر الى حد وجودها) نه آن چیزی كه مستدل گفته كه (لا یسلب عنها كمال وجودی) است. زیرا تفاوت میان این دو امر روشن است. بنابراین نتیجه استدلال چنین میشود كه همه اشیاء نه همه كمالات برای ذات ثبوت پیدا میكند و لازمه آن، اتحاد ذات مقدس الهی تعالی الله عن ذلك علوا كبیرا با سایر پدیدهها خواهد بود بخاطر اینكه نمی توان چیزی از ذات الهی را نفی كرد بنابراین نمیتوان انسان و فرشته و درخت و شیطان و ماده و جسم بودن و … را از ذات سلب نمود. صاحب تعلیقه خود نیز به لازم نتیجه خود اعتراف كرد و خواسته است كه از این تنگنا با این توضیح خلاص شود
1) ر-ك منطق مظفر ص178 نشر دارالتعارف
كه حمل مورد نظر از نوع حمل متعارف نیست بلكه نوع جدیدی از حمل است به نام حمل الحقیقه و الرقیقه میباشد(1).
اقول: ملاك حمل در واقع اتحاد در مفهوم یا وجود است كه اتحاد در مفهوم را حمل اولی یا حمل هو هو نامند مانند: انسان حیوان ناطق است و اتحاد در وجود را مانند حمل ناطقیت بر انسان را حمل شایع گویند، و از آنجائی كه انسان و ناطق در خارج در مصداق واحد، متحد هستند چنین حملی درست و صحیح میباشد بنابراین اگر بین دو شیء اتحاد نباشد -نه در مفهوم و نه در وجود- حمل غیر ممكن خواهد بود؛ این حقیقت حمل است.
بنابراین اختراع قسم جدیدی برای حمل چه از نظر اصطلاحی و اعتباری -منظور حمل الحقیقه و الرقیقه- چیزی از واقعیت را تغییر نمیدهد و با تغییر اصطلاح، واقع دگرگون نمیشود.
پس استدلال صاحب تعلیقه بر فرض صحت، نتیجهاش اینست كه حقیقت بسیط نمیتوان هیچ شئ را از آن سلب نمود.
1) نهایه الحكمة ص376 وتعلیقه ان ص424
در واقع حقیقت بسیط با همه اشیاء متحد است و حقیقت بسیط تمام اشیاء است.
اگر كسی اشكال نماید كه: اتحاد حقیقت بسیط با اشیاء از نوع اتحاد متعارف و شناخته شده نیست در پاسخ گوئیم:
اولاً: این برداشت در واقع نقض كردن نتیجه بدست آمده از استدلال است، زیرا استدلال در صورت صحت دیگر نتیجهاش نقص نمیباشد.
ثانیاً: چه دلیل هست كه حمل الحقیقه و الرقیقه اینچنین باشد بدون اینكه اتحاد بین موضوع و محمول باشد نه در مفهوم و نه در مصداق و چیزهائی كه در تفسیر این حمل از آنها گذشت؟ بنابراین به مجرد ادعا و صرف اختراع اصطلاح نمیتوان گرهای از مشكلات فلسفه را حل كرد. در نتیجه حمل یا بین ذات الهی و سایر اشیاء، مطابق مقتضای استدلال مذكور است، كه در اینصورت لازم میآید كه خداوند جلوعلا همه اشیاء باشد و این سخن خندهداری است و قبلاً بطلان آن از نظر شما گذشت و یا اینكه حملی در بین وجود ندارد كه در این صورت نتیجه استدلال آنان باطل میگردد.
و اما چیزهائی درباره تعرض به مراتب وجود و اینكه وجود مشكك است و مراتب دانیه عین ربط با مراتب عالیه كه در استدلال است انشاء الله بحث درباره آنها و ابطالشان خواهد آمد.
استاد در پاسخ استدلال فوق میفرماید: «آنچه كه از مباحث فلسفی ثابت میشود، همانا اصالت وجود و مراتب مقصوده آن است. اما اینكه آنجا حقیقت صرف است كه ماهیت با آن آمیخته نشده است و حقیقت صرف دارای حد عدمی نمیباشد و نیز قابلیت تكرار و تكثر را ندارد. چنین حقیقتی نه خود دلیل است و نه توسط برهان قابل استدلال است. چه بسا در توضیح آن گفته شود وجود دارای دو احتمال است، گاه وجود خالص و
صرف و تهی از هر گونه عدم و نیستی و ماهیت است كه این همان وجود صرف است و گاه وجود آمیزهای با عدم است كه محدود به حدود است كه ماهیت از آن انتزاع مییابد، كه در اینصورت در حاق پدیدهها، اختلاط وجود با غیر خود لازم میآید، كه این گفتار بنا بر نظریه اصالت وجود باطل است.
بر گفتار فوق ایراد است كه: صرافت حقیقت وجود، به معنای آمیخته نشدن این صرافت با عدم در متن واقع و خارج است. و چنین معنایی كثرت مراتب را نفی نمیكند، چه مرتبهای از آن است، اگر چه مرتبه مورد نظر در غایت ضعف و سستی است زیرا این مرتبه ضعیف نیز در متن واقع خود وجودی است. البته ذهن از صرافت حقیقت وجود و مفاهیم عدمی را نیز انتزاع مینماید اما این بدان معنی نیست كه در حاق پدیدهها و اشیاء عدم تحقق مییابد و حقیقت عدم و وجود با یكدیگر میآمیزند. و دانستیم كه استاد قدسسره (یعنی علامه طباطبائی) در فصل دوم از مرحله اول تصریح فرمودهاند: كه تكثر وجود امری بدیهی است و همین بداهت را برای اثبات تشكیك در حقیقت وجود مورد استفاده قرار دادهاند. اما صرافت به معنای لاتناهی مطلق و عدم محدودیّت به حدود و تعاریف ماهوی و اینكه بگونهای میباشد كه ذهن از آن مفاهیم عدمی و
ماهوی را انتزاع نكند، این ویژگی به وجود واجب تبارك و تعالی اختصاص دارد و به توسط برهان بدست میآید. نتیجه اینكه تقریر پیشین كامل نیست مگر بنابر قول صوفیه و این یعنی مصادره به مطلوب(1)» از گفتار فوق امر ذیل حاصل میگردد.
امر اول: صرافت دارای سه معنی است:
معنای اول: حقیقتی كه با ماهیت مخلوط نمیشود ودارای حد عدمی نیست وقابلیت تكرار وتكثر را ندارد.
معنای دوم: شیئ كه در متن واقع با عدم آمیخته نمیشود.
معنای سوم: لاتناهی مطلق و عدم محدودیت به وجود تعاریف ماهوی بگونهای ذهن از آن مفاهیم عدمی و ماهوی را انتزاع میكند.
امر دوم: بر این مطلب كه ماهیت با حقیقت وجود صرف، مخلوط نمیشود ونیز قابلیت تكرار و تكثر را ندارد، اصلاً دلیل وبرهانی ندارد.
1) تعلیقه علی نهایة الحكمة 411و412
امر سوم: اگر بگوئیم كه حقیقت وجود صرف واحد است و تثنیه بردار نیست مستلزم قول صوفیه است كه میگویند وجود و موجود حقیقتی شخصیه و واحدند كه این نظریه باطل است.
امر چهارم: استدلال مورد استفاده در اثبات وجود حق تعالی كه به برهان خلف استناد دارد، نمیتواند صحیح باشد، مگر قائل به نظریه صوفیه باشیم كه قائلند به وحدت وجود و موجود كه این استدلال به علت استلزام دور باطل میباشد به این معنی كه دلیل آنان عین مدعی است زیرا دلیل و مدعای آنها این است كه حقیقت صرف، واحد است نه تثنیه.
امر پنجم: معنای دوم از صرافت منافاتی با وجود دارای مراتب متعدده ندارد. زیرا هر مرتبهای از وجود: اگرچه در غایت ضعف باشد باز در متن واقع، وجود محسوب میشود و ذهن از آن مفاهیم عدمی را انتزاع میكند، نه بدان معنی كه عدم در حاق اعیان یافته و عدم و وجود با یكدیگر اختلاط نمودهاند.
امر ششم: بعد از نظریه اصالت وجود و بداهت تكثر و تكرار آن، ناچار بایست قول تشكك بودن حقیقت وجود را بیان كنیم كه معنایش اینستكه وجود دارای مصادیق متفاوتی میباشد كه تفاوت آنها از جهت شدت و ضعف میباشد.
امر هفتم: معنای سوم صرافت فقط به ذات اقدس الهی اختصاص دارد.
اقول:
اولاً: قبلاً گذشت كه وجود مفهومی كلی و اعتباری است بنابراین معنای سه گانه صرافت اثری ندارد زیرا تفاوتی نمیكند كه مقصود از صرافت را كدامیك از معانی سهگانه بدانیم.
ثانیاً: گذشت كه تا زمانیكه حقیقت وجود را نشناسیم و مشخص نكنیم، حكم بر آن غیر ممكن است و فلاسفه نیز به مجهول بودن حقیقت وجود زبان به اعتراف گشودهاند و همچنین نمیتوانند بر حقیقت وجود بوسیله یكی از معانی سه گانه حكم جاری سازند.
ثالثاً: معنای دوم بر معنای اول و سوم صادق است و آن معنا (معنای دوم) بر شئ صدق مینماید كه با ماهیت نیامیزد و حد عدمی نداشته باشد و نیز قابلیت تكثر و تكرار را دارا نباشد. چنانچه این معنی بر غیر محدود و لامتناهی نیز صادق است. ولی معنای سوم فی نفسه –در واقع و نفس الامر- از معنای صرافت به دور است، چون صرف الشئ ارتباطی به عدم محدودیت یا لاتناهی ندارد پس معنای صرافت بین دو معنای
اول و ثانی است محتمل است و گفتیم كه معنای دوم بر اولی نیز محتمل است و گفتیم كه معنای دوم بر اولی نیز صادق است. البته معنای اول نیز با تحلیل عقلی به دومی رجوع میكند. زیرا ماهیت –بنابر نظریه اصالت وجود- امر اعتباری و در واقع عدمی است ولی میدانیم كه امر وجودی بطور قطع با عدم اختلاط نمییابد به دلیل استحاله اجتماع نقیضین. بنابراین بنابر اعتباری بودن ماهیت و نظریه اصالت وجود، هر وجودی امكان اختلاط با ماهیت را ندارد همانطور كه وجود بنابر وحدت حقیقیه با عدم تناقض دارد. حاصل مطلب فوق التزام به قول صوفیه است.
اگر گفته شود كه وجود را مراتب متفاوتی است.
خواهیم گفت: بنابر نظریه اصالت وجود چه دلیلی بر این ادعا است و حال آنكه حقیقت وجود واحد است؟!
اگر بگوئیم: دلیل بر مراتب متفاوته وجود بداهت تكثر وجود است!
میگوئیم: این تكثر مراتب چگونه پدید آمده است، اگر این تكثر خودبهخود –باخود وجود- پدید آمده است در حالیكه وجود امر واحدی است چگونه در جایی كه تفاوت نیست، تفاوت بوجود میآید؟ و اگر تكثر وجود به سبب امری خارج از وجود
پدید آمده است پاسخ میگوئیم: چیزی از دایره وجود خارج نیست بلكه هر چه خارج از وجود است عدم میباشد و عقلاً عدم بر وجود تاثیری نمیگذارد و الا لاجتمع النقیضان و جمع میان دو نقیضین ممتنع است. و اگر بگویند كه تفاوت مراتب وجود به جهت این است كه وجود فی نفسه دارای مراتب است. میگوئیم: این دور است و دلیل عین مدعی میباشد.
رابعاً: بداهت تكثر وجود موجب نظریة دارای مراتب بودن آن نمیگردد زیرا تكثر جز با تفاوت و تغایر وجودی بین پدیدهها صورت نمیپذیرد و تكثر در امور عدمیّه امكان پذیر نیست چنانچه مستدل گرامی نیز اعتراف نموده است. بنابراین حقیقت وجود واحده نمیباشد، و امكان جمع بین دو نظریه تكثر وجود نخواهد بود زیرا چنین جمعی همان اجتماع نقیضین است. در نتیجه، یا بایست نظریه وحدت حقیقت وجود را بپذیریم كه در واقع تسلیم شدن در برابر نظریه صوفیه است كه وجود و موجد حقیقتی شخصیه و واحد هستند كه تعدد پذیر نیست و یا بایست نظریه تكثر وجود را بپذیریم كه در اینصورت تسلیم نظریهای میشویم كه میگوید حقیقت وجود واحد نیست زیرا در غیر اینصورت وجود تكثر نمییابد بخاطر اینكه تكثر در
عدمیات امكان ندارد بنابر اعتراف مخالفان. بنا به بیان فوق بطلان نظریه دارا بودن مراتب متعدده برای وجود روشن گردید.
نظریه فیض الهی عبارت است از اینكه وجود بمانند سیل آبی است كه از ازل تا به ابد در حال سیلان و سریان است و موجودات و پدیدهها چون ظروفی هستند كه به قدر قابلیت و اندازه خود و نه بیشتر از آن در خود جای میدهند. این نظریه دلالت دارد كه هرچه در عالم وجود است برای شئ ذاتی است. بنابر این خداوند سبحان –مطابق نظریه فیض الهی- بخشنده وجود است. اما اینكه ذات الهی خود نیز به صفات و خصوصیات مورد نظر متصف باشد، امر لازمی است.
و حاصل از این نظریه جبر است مثلاً چرا آن شئ انسان شد و آن شجر شد؟ و چرا آن شئ در این زمان حاصل شده نه قبلاً و نه بعداً؟ وچرا آتش گرم شده؟ همه اینها بر حسب این نظریه یك امر ذاتی هستند. و كیف كان این نظریه قائم بر قول بر اصالت الوجود و سنخیت بین علت و معلول است كه بطلان سنخیت را دانستی، و بطلان قول به اصالت الوجود خواهد آمد و آنچه گذشت در بطلان این نظریه كافی است.
و آیا خداوند جلّوعلا با این وجود (هستی) به ظهور رسیده است؟ سپس آسمان و زمین و انسان و فرشته و غیره گشته است؟
و آیا جهان سایه حق تعالی است؟
اما تعبیر به اینكه جهان مظهر و نمود وجود حق تعالی است، كه این تعبیر یا بر مبنای استعمال حقیقی است و یا بر مبنای استعمال مجازی است. اگر بنابر مجازیت باشد بدین معنا است كه معلول بر علت خود رهنما است و در این تعبیر اشكالی نیست مانند دود كه علامت و نشانهای بر وجود آتش است و نمود وجود آتش میباشد، زیرا اثر نشانه مؤثر است. چنین تعبیری در لحاظ عرف و لغت خوب است. اما این چنین تعبیری اگر بنابر حقیقت باشد: بدین معنا كه خداوند سبحان به شكل انسان، آسمان، زمین و فرشته و… ظهور نموده است و یا اینكه جهان نسبت به ذات حق، چون سایه نسبت به شخص میباشد و میدانیم كه سایه به صاحبش بسته است و تابع اوست و وجود حقیقی فقط برای صاحب سایه میباشد و نه سایه. بنابراین ناچاراً باید در درستی دو مطلب اندیشه نمائیم، البته هر دو تعبیر در سخنان فلاسفه آمده است. فلاسفه گاهی گفتهاند، علت حقیقت و معلول مجاز است و علت و معلولی نیست بلكه خداوند
سبحان در حال بسط آسمان و زمین و… میشود. یا اینكه تعبیر آوردهاند به حالت فتق و رتق كه حالت ظهور بر شكل انسان و درخت و گاو را حالت فتق و ضد آن را حالت رتق نامند. و گاهی هم گفتهاند: وجود جهان، وجود تعلقی و رابطی است و وجود را به مستقل و رابط تقسیم نمودهاند. پس همانگونه كه وجود نسبت واقع بین دو طرف قضیه وجودی ندارد مگر به دو طرف یعنی موضوع و محمول، وجود معلول نیز اینگونه است زیرا وجود معلول قائم به وجود علت است و معلول وجود حقیقتی ندارد مانند سایه نسبت به شخص.
اقول: درباره تعبیر اول كه میگوید خداوند به سبب این مخلوقات و پدیدهها ظهور و تجلی حقیقی یافته است میگوئیم: آیا خداوند تعالی بوجود خود ظهور یافته یا بغیر وجود خود؟ اگر بغیر وجود خود ظهور یافته است میپرسم كه آیا خداوند تعالی بوجودی غیر از وجود خود یافته است یا به عدم؟
اما اینكه اگر خداوند به وجودی غیر از وجود خود ظهور یافته است مستلزم وجود موجودی غیر از خداوند عزوجل است كه خداوند از آن استمداد جسته است و محتاج غیر خودی میباشد و به تعبیر فلاسفه تعدد قدیم و خروج واجب از واجب و غنی
بودن از غیر خود لازم میآید كه این همه باطل است و توضیح بطلان آن از مصنف رحمة الله خواهد آمد.
و اما اینكه اگر خداوند به عدم ظهور یافته است پاسخ این است كه عدم چیزی نیست تا اینكه خداوند به آن ظهور یابد بعلاوه اینكه انقلاب عدم به وجود محال است. بنابراین هر دو فرض فوق غیر صحیح میباشند زیرا خداوند جلّوعلا متغیر و متعّلق حوادث میگردد و این باطل است كه توضیح بطلان آن از مصنف رحمة الله خواهد آمد. و اما این تعبیر كه خداوند متعال بوجودش ظهور یافته و نه بوجودی غیر خود و نه با عدم معنایش این است كه هرچه در عالم وجود هست وجود ذات الهی است كه لازمه این بیان همانا كه جمیع پدیدهها، خداوند باشند كه در این صورت چیزی نباید باشد مگر ذات الهی و در عالم هستی هیچ جنبندهای جز او نباشد بنابر تعبیر مؤلف اسفار اربعه(1)،
بطلان این تعبیر معلوم است چنانچه گذشت، و با این توضیح پاسخ پرسش هفتم و هشتم روشن میشود.
اما معنای دوم یعنی جهان، سایه خدا است بنابر نظریه وجود رابط كه آنرا به وجودی عین تعلق و ربط تفسیر كردهاند، البته از تفسیر استفاده نمیشود كه چنین وجود رابطی ثابت و موجود
1) عارف وصوفی چه میگویند ص118 چاپ بنیاد بعثت از اسفار ملاصدرا نقل كرده است ص184ج1.
باشد للغیر بلكه وجود رابطی فقط ثبوت شئ برای شئ دیگر و صرفاً متعلق نمودن شئ به شئ دیگر است نه ثبوت نفس موجود. بنابراین وجود رابط برای غیر خود ثبوت نمییابد آنچه كه برای غیر او ثابت است همان شئ است كه ثبوت به آن اضافه شده است و نه خود ثبوت.(1)
فلاسفه گفتهاند اگر ثبوت شئ كه معنای وجود رابط است لازم میآید كه به آن گفته شود كه او برای غیر خود ثابت است همین محتاج ربط دیگری برای خود و غیر باشد، و این كلام را ادامه میدهیم تا ربط دیگر و همین رابط نیز احتیاج دارد كه برای غیر خود ثابت گردد كه خود به ربط سوم محتاج است و… تا به نهایت (كه تسلسل مییابد كه محال است).
و نیز گفتهاند، ظرفی كه در آن وجود رابط تحقق یافته است همان ظرفی است كه وجود دو طرف در آن تحقق یافته است.(2)و نیز این وجودهای رابط، دارای مفهوم مستقل نیستند.(3)
و از جمله وجودهای رابط كه به یك طرف اتكا دارد: وجود معلول در قیاس با علت خود است(4).
نشأت وجود فقط متضمن
یك وجود مستقل است و آن وجود واجب است و غیر آن روابط و نسب و اضافات بشمار میآیند.(1)
دلیل ما بر اینكه وجودهای رابط معنای پیشین را دارا میباشند این است كه قضایای خارجیه بر موضوعات و محمولهای خود بر خارج منطبق هستند نظیر، زید ایستاده است، و انسان میخندد و نیز مركبات تقیّدیه از این قضایای خارجیه اخذ میشوند نظیر قیام زید، و خندیدن انسان، در این قضایا از اطراف آن به موردی بر میخوریم كه آنرا نسبت و ربط مینامیم كه در موضوع به تنهایی یا در محمول به تنهایی و یا در بین موضوع و غیر محمول و یا در بین محمول و غیر موضوع یافت نمیشود، بنابراین در بیرون از موضوع و محمول موجود هست كه دو طرف قضیه جدا نیست بگونهای كه جزء سومی جدای از موضوع و محمول باشد.(2)
نتیجه اینكه: همانطور كه در قضیه، انسان میخندد سه جزء وجود دارد كه عباتند از موضوع و محمول و نسبت متكی به دو طرف موضوع و محمول، كه جزء اخیر دارای وجود مستقلی نمیباشد بلكه وجودش وابسته به موضوع و محمول است مانند
زید كه معلول ذات اقدس الهی است بلكه وجودش تعلقی و رابطی است و حال آنكه وجود فقط مختص به ذات اقدس است و معلول مثل زید تنها نسبت و اضافه و رابط میباشد. اگر رابط در قضایای خارجیه به موضوع و محمول نیازمند است در روابط علّی و معلولی، معلول فقط به یك طرف كه همان علت است محتاج است. و دلیل این مطلب آنستكه وجود نسبتها و روابط در قضایای خارجیه مشتمل بر موضوع و محمول است. استاد مصباح یزدی از این دلیل پاسخ دادهاند كه دلیل اشكال دارد زیرا ثبوت موضوعها و محمولها در خارج به تنهائی دلیلی برای ثبوت رابطه محسوب نمیشود كه نوعی از وجود عینی به شمار میآید و حال آنكه رابطه در قضایا اگر بر شئ خارجی دلالت كند، قطعاً اتحاد مصداق موضوع و محمول را در پی خواهد داشت و اتحاد مصداقی موضوع و محمول از ثبوت رابطه بین آنها اعم از است. زیرا اتحاد جوهر و عرض یا اتحاد ماده و صورت در خارج مستلزم وجود رابطه بین دو طرف نیست بلكه كافی است كه یكی از دوطرف، مرتبه وجودی دیگری باشد یا یكی از دو طرف نسبت به دیگری وجود رابطی باشد، در نتیجه با این بیان نمیتوان وجود رابط را در اعیان به اثبات رسانید.(1)
1) تعلیقة علی نهایة الحكمة ص58
ایشان همچنین نوشتهاند كه لازمه این گفتار كه معلولها و روابط و نسبتها اضافاتی هستند كه دارای ماهیت نیستند این است كه هرگونه مجالی را برای بروز ماهیت نفی مینماید و نیز میگوید شمول این حكم برای وجودها امكانی كه نسبت به ذات اقدس الهی روابط محسوب شوند مشكل است به جهت استلزام نفی هر گونه مجالی برای بروز ماهیت(1).
اقول: در بطلان نظریه وجود تعلقی و ربطی پاسخ استاد فلسفة مصباح یزدی كافی است و ما نیز بر پاسخ ایشان اضافه میكنیم كه:
اولاً: وجود و ربطی در قضایای خارجیه ثابت شود، چه ارتباطی بین ربطی و تعلقی بودن معلول بر علت میتواند وجود داشته باشد.
ثانیاً: این قیاس مع الفارق است، زیرا كه وجود ربط در قضایای خارجیه در عالم اعتبار است و ثبوت معلول برای علت در عالم تكوین و واقع است و بین دو عالم تفاوت وجود دارد زیرا عالم تكوین تابع عقل و عالم اعتبار جعل و اعتبار انسان است و
1) المصدر السابق ص61
عالم اعتبار از گستره بیشتری نسبت به عالم تكوین و واقع برخوردار است.
ثالثاً: رابطه در قضایای خارجیه قائم به دو طرف خود یعنی موضوع و محمول است بنابراین چگونه معلول میتواند به یک طرف یعنی علت اتكا نماید؟ دلیل بر ادعا چیست؟
رابعاً: وجود رابط دارای مفهوم مستقلی نیست و نیز ماهیت ندارد، در حالیكه وجود ممكنات و استقلال آنها به جهت مفهوم از روشنترین بدیهیها است.
خامساً: وجود ربطی بر سنخیت بین علت و معلول استوار است و وجود معلول پارهای از وجود علت است و دانستید كه سنخیت بین پدیدهها و ذات اقدس الهی باطل است. البته اشكالات دیگری بر وجود رابطی و تعلقی هست كه خواهد آمد و نیز در آینده بطلان نظریه سایه بودن جهان نسبت به ذات الهی بیان خواهد شد. و بوسیله این بیانات جواب سؤال نهم نیز فهمیده میشود.
كه آیا خداوند مخلوقات را از عدم صرف آفرید؟
جواب میدهیم كه: مطابق نظریه فیض الهی و اضافه اشراقی: این هستی پارهای از ذات اقدس الهی است امّا قبلاً گذشت كه نسبت دادن هستی با نظریه اشراقی یا فیض الهی به خداوند باطل است و نیز بطلان تساوی خداوند با وجود یا اینكه از خداوند غیر وجود صادر نمیشود گذشت و قبل از این، گذشت كه تكثر موجودات بداهت دارد. بعلاوه اینكه دلیل عقلی قطعی بر اینكه خداوند غیر از پدیدهها است استوار است و لیس كمثله شئ.
نتیجه اینكه خداوند اشیاء را بعد از آنكه نبودند آفرید و به عبارت دیگر از عدم آفرید البته چون معنی ندارد كه خود، ذات خود را خلق نمود و نیز عقلاً هم امكان ندارد از ذات خود غیر خود را بیافریند برای این كه تبدل و تغیر در ذات او راه ندارد و نیز گذشت كه خداوند محال است كه در پدیدهها ظهور كند یا آنها سایه ذات الهی باشند. و خلاصه اینكه خداوند عزوجل غیر خود را بعد از آنكه عدم بودند آفرید و او بر هر چیزی توانا است، چنانچه در برهان قاهریت خواهد، آمد بنابراین ایجاد مخلوقات به خداوند تعالی استناد مییابد. اما به این معنا نیست كه خداوند ذات خود را به موجودات تغییر داده است یا از ماده در خلق آنها استفاده كرده باشد بلكه مخلوقات را بعد از آنكه نبودند آفرید. از
سوی دیگر انسان دارای قدرتی است كه توسط خداوند تعالی در انسان به ودیعت نهاده شده و میتواند تصویر اشیاء را در ذهن خود بپروراند آورد بلكه هزاران تصویر و صورت را كه ندیده باشد را در ذهن خود به تصویر بكشاند یا صداهای آنها را درك كند یا با ابتكار و قدرت و استعداد خود صور جدیدی ایجاد نماید بنابراین آیا انسان فقط میتواند چنین كارهایی را انجام دهد ولی خداوند متعال كه پدید آورنده انسان است توانایی این قابلیتها را نداشته باشد؟!
*در اخبار اهل بیت علیهم السلام كه مبتنی بر عقل است به همین مطلب تصریح كردهاند و چنانچه از امام صادق علیه السلام است كه فرمود: «هر پدیدهای را از عدم بوجود نمیآورد مگر خداوند، و چیزی را از جوهریت و ماهیتش به ماهیت دیگر تبدیل نمیسازد مگر خداوند و موجودی را معدوم نمینماید مگر خداوند.
از امام علی علیه السلام است كه فرمود: «الحمدلله الواحد الاحد الصمد المتفرد الذی لا من شیء كان و لا من شیء خلق ما كان، قدرة بَانَ بها من الاشیاء و بانت الاشیاء منه –الى- و كل صانع شیء فمن شیء صنع و الله لا من شیء صنع ما خلق»(1)ترجمه: سپاس خدای واحد فرد و بی همتای یكتایی كه نه از چیزی
1) اصول كافی ج1 ص104چاپ المكتبة الاسلامیة 1388 ه-.
بوده است و نه از چیزی پدیدهها را آفریده است. قدرتی به توسط آن از اشیاء جدا شد و اشیاء از آن مباین شدند.
هر سازندهای از چیزی (اشیاء را) ساخته است مگر خداوند كه از هیچ پدیدهها را ساخته است.
و آن سؤال این است كه آیا خداوند تعالی از وجود خود بر كنار رفت تا به جای خود مخلوقات را قرار بدهد؟ قبلاً برهان عقلی و قطعی اقامه گردید كه خداوند عز و جل نظیر و مانندی ندارد و نه حد دارد و نیز ضد و مانند هم ندارد. بنابراین اینكه پدیدههایی از وجود او جایگزینش شدهاند به معنی این است كه خداوند ضد دارد و میدانیم كه دو ضد با یكدیگر قابل اجتماع نیستند بطوری كه اگر یكی از ضدها آمد حصول ضد دیگر محال است و میدانیم كه خداوند ضد ندارد زیرا ضد مانع وجود است و خداوند سبحان در وجودش مانع ندارد تا ضد او گردد. بیان مطلب این است كه به توسط برهان، خداوند سبحان واحد است و حدّی ندارد پس نه دوتا میباشد و نه اینكه تعدد پذیر باشد و نیز محال است كه مثل و مانندی و مانع در وجود تعالی باشد. پس اضداد موجود در عالم مخلوقات و آثار موجود ارتباطی با ذات الهی پیدا نمیكنند و نمیتوان عالم آثار به عالم مؤثر قیاس
نمود و این برهانی است كه ‹انشاءالله خواهد› اثر غیر از مؤثر و محدود كننده غیر از محدود شده است، زیرا مؤثر حقیقی حد ندارد و در ذات خود دچار مقهوریت نمیشود.
بنابراین بعد از آنكه عدم مقهوریت در ذات خداوند ثابت گردید پس مؤثر حقیقی غیر از اثر است كه مقهور و مغلوب امر الهی است و در ذات پدیدهها محدودیت موجود است. پس آثار پدیدهها جایی پدید میآید كه تضاد موجود باشد اما نسبت به مؤثر آثار تضادی با آثار نیست چه او پدید آورنده آنها است و همه در سیطره قدرت او هستند.
جواب میدهیم كه قبلاً گذشت به توسط برهان عقلی و قطعی كه خداوند سبحان مثل و نظیر ندارد و شبیه هم ندارد او موجودی است كه مانند مخلوقات وپدیدهها نمیباشد. چنانچه امام صادق علیهالسلام مىفرمایند:
إن اللّه تبارك وتعالى خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وكل ما وقع علیه اسم شیء ما خلا اللّه عز وجل فهو
مخلوق، واللّه خالق كل شیء، تبارك الذی لیس كمثله شیء.(1)
همانا خداوند - تبارك و تعالى - جدا از خلقش، و خلقش جدا از او مىباشند، و هر چیزى كه نام شىء بر آن توان نهاد مخلوق است مگر خداوند عز و جل. و خداوند آفریننده همه چیز است، بس والاست آنكه هیچ چیز مانند او نیست.
بنابراین مكانی او را در بر نمیگیرد و از او تهی و خالی نمیگردد و دارای حد نیست. و مانع عقلی از وجود غیر ذات الهی -كه خارج از قدرت او نمی باشد- نیست، زیرا ضد و نظیر و مانع وجودی ندارد و نیز از سنخ وجودی خدا چیزی نیست و سنخیتی بین وجود الهی توانای مؤثر با وجود غیر خود كه در واقع اثر و مقهور قدرت است، نیست.
خلاصه كلام: خلاصه اینكه خدای متعال جسم الهی نیست و جسمانیت ذاتی او ،به شكل بسیط تر نیست بلكه او ذاتی واحد و احد و بالاتر از ماده و حد و تركیب است و آنچه از او صادر می شود ذات او یا شكلی از اشكال ذات او نیست بلكه غیر ذاتش است و امکان ندارد آنچه داریم از جمله روح و عقل و جسم و
1) . بحارالانوار، 4 / 149؛ التوحید، 105؛ كافى، 1 / 83.
حدود در ذات خدا هم وجود داشته باشد بلكه او بالاتر از آن است او دهنده روح و عقل و جسم است. همه اینها غیر اواست. و این است دیدگاه اسلامی قال الله تعالی «فلا تجعلوا الله انداداً(1)».
برای خدا نظیرها و شبیه ها قرار ندهید در حالیكه می دانید. و قال تعالی «جعلوا لله انداداً لیضلوا عن سبیله(2)».
برای خداوند نظیرهایی قرار دادند تا دیگران را از راه او گمراه كنند.
این دو آیه بر عدم سنخیت بین خدای متعال و مخلوقاتش دلالت می كند از آنجا كه نظایر به معنای شریك در سنخ است در مفردات راغب اصفهانی آمده: ندید الشیئ مشارکه فی جوهره... قال تعالی «فلا تجعلوا لله انداداً(3)»
در اینجا به نصوصی چند از علوم آسمان اشاره می كنیم، تا با تأمل در آنها كاملا معلوم شود كه وحدت خداوند متعال "وحدت حقیقی" می باشد نه "وحدت اعتبارى و مجموعى"، و وجود او داراى اجزا و زمان و مكان و اوصافِ مخلوقاتِ او نیست؛ و در نتیجه كاملا آشكار آید كه برهان و وحى در بیان تباین وجود خالق و خلق و نفى وحدت وجود همصدا بوده، و اشیا را
آفریدههاى حقیقى خداوند متعال معرفى مىنمایند، نه اجزاى تشكیل دهنده وجود او؛ و خداوند متعال را آفریننده همه چیز مىدانند نه مجموعه همه چیزها!
امیر المومنین علیه السلام می فرمایند>لیس بذی كبر امتدت به النهایات فكبرته تجسیما، ولا بذی عظم تناهت به الغایات فعظمته تجسیدا، بل كبر شأنا وعظم سلطانا<.(1)
بزرگى او اینگونه نیست كه جوانب مختلف، وجودِ او را به اطراف كشانده باشند و گرنه تو او را تنها جسمى بزرگ انگاشتهاى؛ و عظمت او چنان نیست كه همه اطراف به او پایان یافته باشند و گرنه در این صورت تو او را تنها جسدى بزرگ پنداشتهاى؛ بلكه او داراى بزرگى شأن و عظمت سلطنت است.
و مىفرمایند:
... الذی لما شبهه العادلون بالخلق المبعض المحدود فی صفاته، ذی الأقطار والنواحی المختلفة فی طبقاته - وكان عز وجل الموجود بنفسه لا بأداته - انتفى أن یكون قدروه حق قدره.(2)
... همان خداوندى كه هنگامى كه ستمگران او را به خلقى كه داراى اجزا وصفاتِ محدود، و داراى مكان و مراتب مختلف مىباشد تشبیه كردند، - در حالى كه او عز و جل موجود به نفس خویش است نه به ادات و اجزاى وجودى - معلوم شد او را آنچنان كه باید نشناختهاند.
و مىفرمایند:
هو الذی لم یتفاوت فی ذاته، ولم یتبعض بتجزئة العدد فی كماله.(1)
او آن است كه در ذاتش اجزاى گوناگون وجود ندارد، و كمالش تجزیه عددى و شمارشى نمىپذیرد.
و مىفرمایند:
ومن جزأه فقد جهله.(2)
و هر كس داراى اجزایش بداند او را نشناخته است.
و مىفرمایند:
ومن جزأه فقد وصفه، ومن وصفه فقد ألحد فیه.(3)
و هر كس او را داراى اجزا بداند موصوفش دانسته، و هر كس او را وصف كند نسبت به او الحاد ورزیده است.
و مىفرمایند:
تعالى الملك الجبار أن یوصف بمقدار.(1)
فراتر است خداوندِ پادشاه قدرتمند از اینكه به مقدار وصف شود.
و مىفرمایند:
ما تصور فهو بخلافه.(2)
هر چه در تصور آید، خداوند بر خلاف آن است.
و مىفرمایند:
ولا تناله التجزئة والتبعیض.(3)
جزء داشتن و قسمت پذیرفتن را به ذات او راه نیست.
و مىفرمایند:
مبائن لجمیع ما أحدث فی الصفات.(4)
با چگونگىهاى تمامى آفریدههاى خود مباین است.
و مىفرمایند:
إنه عز وجل أحدی المعنى، یعنى به أنه لا ینقسم فی وجود، ولا عقل، ولا وهم. كذلك ربنا عز وجل.(1)
خداوند عز و جل حقیقتى یگانه است، یعنى نه در وجود، نه در عقل، نه در وهم انقسام نپذیرد. چنین است پروردگار ما عز و جل.
امام رضا علیهالسلام مىفرمایند:
كیف یجری علیه ما هو أجراه، أو یعود فیه ما هو أبداه؟!(2)
چگونه بر او جریان یابد آنچه خودش آن را جارى نموده، یا به او باز گردد آنچه كه او آن را آفریده است؟!
امام جواد علیهالسلام مىفرمایند:
إن ما سوى الواحد متجزئ، واللّه واحد أحد لا متجزئ ولا متوهم بالقلة والكثرة، وكل متجزئ أو متوهم بالقلة والكثرة فهو مخلوق دال على خالق له.(3)
همانا جز خداوند یگانه همه چیز داراى اجزا است، و خداوند یكتا نه داراى اجزا، و نه قابل فرض پذیرش كمى و زیادى مىباشد. هر چیزى كه داراى اجزا بوده، یا قابل تصور به پذیرش كمى و زیادى باشد مخلوق است و دلالت بر این مىكند كه او را خالقى مىباشد.
و مىفرمایند:
جل وعز عن أداة خلقه وسمات بریته وتعالى عن ذلك علوا كبیرا.(1)
بسى والاتر است از داشتن اجزا و نشانههاى خلقش.
امام رضا علیهالسلام مىفرمایند:
كل ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وكل ما یمكن فیه یمتنع فی صانعه... إذا لتفاوتت ذاته ولتجزأ كنهه...(2)
هر چه در مخلوق باشد در خالقش پیدا نمىشود، و هر چه در خلق ممكن باشد در آفرینندهاش ممتنع است...، و گر نه وجود او داراى اجزاى متفاوت مىشد.
امام كاظم علیهالسلام مىفرمایند:
هو القدیم وما سواه محدث، تعالى عن صفات المخلوقین علوا كبیرا.(1)
تنها او ازلى است، و جز او همه اشیا حادث و مخلوقند، فراتر است از داشتن صفات مخلوقات، و همانندى با آنها فراترى بزرگى.
امام رضا علیهالسلام مىفرمایند:
هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الأحد الصمد الذی لم یلد ولم یولد ولم یكن له كفوا أحد، منشیء الأشیاء، ومجسّم الأجسام، ومصور الصور، لو كان كما یقولون لم یعرف الخالق من المخلوق،ولا المنشیء من المنشأ، لكنه المنشیء فرق بین من جسّمه وصوّره وأنشأه، إذ كان لا یشبهه شیء، ولا یشبه هو شیئا.(2)
اوست خداوند غیر قابل شناخت آگاه شنواى بیناى یكتاى یگانه بىمانندى كه هیچ چیز از او صادر نشده، و او خود نیز از چیزى پدید نیامده، و هیچ چیزى مانند او نیست. آفریننده اشیا، و خالق اجسام، و پدید آورنده صور است. اگر چنان بود كه ایشان مىپندارند خالق و مخلوق و آفریننده و آفریده شده تفاوتى
نداشتند، در حالى كه او آفریننده و خالق است. فرق است بین او و اجسام و صورى كه او آنها را آفریده است، زیرا هیچ چیزى مانند او نیست، و او نیز مانند هیچ چیزى نمىباشد.
و نیز مىفرمایند:
ما سوى اللّه فعل اللّه... وهی كلها محدثة مربوبة، أحدثها من لیس كمثله شیء هدى لقوم یعقلون، فمن زعم أنهن لم یزلن معه فقد أظهر أن اللّه لیس بأول قدیم ولا واحد... قالت النصارى فی المسیح: إن روحه جزء منه ویرجع فیه، وكذلك قالت المجوس فی النار والشمس: إنهما جزء منه وترجع فیه. تعالى ربنا أن یكون متجزیا أو مختلفا، وإنما یختلف ویأتلف المتجزئ، لأن كل متجزئ متوهم، والقلة والكثرة مخلوقة دالعلى خالق خلقها... قد كان ولا خلق وهو كما كان إذ لا خلق. لم ینتقل مع المنتقلین... إن الأشیاء كلها باب واحد هی فعله... ویحك، كیف تجترئ أن تصف ربك بالتغیر من حال إلى حال وأنه یجری علیه ما یجری على المخلوقین؟! سبحانه، لم یزُل مع الزائلین، ولم یتغیر مع المتغیرین.(1)
1) . الاحتجاج، 405 - 408؛ بحارالانوار، 10 / 344.
جز خداوند متعال، همه اشیا فعل و خلق و آفریده او هستند... و همه آنها حادث و تحت تدبیر مىباشند، آنها را آن كسى كه هیچ همانندى ندارد ایجاد فرموده است تا راهنما و هدایتى باشد براى كسانى كه تعقل و اندیشه مىكنند. پس هر كس گمان كند كه اشیا ازلىاند خداوند را قدیم یكتا ندانسته است... مسیحیان درباره عیسى مىگویند كه روح او جزء خداست و به وجود او باز مىگردد، مجوسیان نیز بر آنند كه آتش و خورشید جزء خداوندند و به او باز مىگردند. والاتر است پروردگار ما از اینكه متجزى یا دگرگون باشد. همانا تنها چیزى داراى ذات ناهمگون یا همگون است كه داراى جزء باشد، زیرا هر موجودِ داراى جزئى، قابل تصور و توهم است. كمى و زیادى، مخلوق بوده و دلالت مىكند بر اینكه خالقى آن را پدید آورده است...
خداوند وجود داشت و هیچ خلقى نبود. هم اكنون نیز او همانگونه است كه هیچ خلقى وجود نداشت(1)
و با خلقِ داراى انتقال و دگرگونىِ خود، متغیر و دگرگون نشده است... همه اشیا
1) . اشاره به اینكه هم اكنون نیز كه خداوند اشیا را آفریده است، ذات او نسبت به مخلوقاتش متصف به اقتران، معیت، دخول، خروج، قرب، بعد و... نشده است، و هیچگونه ربط و پیوند ذاتى بین او و مخلوقاتش وجود نداشته، فرض هرگونه تغیر و تحولى در ذات او محال مىباشد.
از یك بابند و آن این است كه همه فعل پروردگارند... واى بر تو، آیا چگونه
جسارت مىورزى كه پروردگار خود را موصوف به تغیر از حالى به حال دیگر بدانى، و آنچه را كه بر مخلوقات بار مىشود بر او بار كنى؟! منزه است او، نه با موجوداتِ قابل زوال دگرگونى مىپذیرد، و نه با مخلوقات متغیر، تغییر پذیر است.
امیرالمؤمنین
علیهالسلام مىفرمایند:
حارت الأوهام أن یكیف المكیف للأشیاء، ومن لم یزل بلا زمان ولا مكان، ولا یزول باختلاف الأزمان.(1)
اوهام متحیرند كه آفریننده كیفیات اشیا را چگونه بدانند، و كسى را كه پیوسته بدون زمان و مكان بوده و به گذشت زمانها دگرگونى ندارد، چسان تصور كنند.
و مىفرمایند:
من شبّه اللّه بخلقه فهو مشرك، إن اللّه تبارك وتعالى لا یشبه شیئا ولا یشبهه شیء، وكل ما وقع فی الوهم فهو بخلافه.(2)
هر كس خداوند را مانند خلق داند مشرك است، خداوند تعالى به چیزى شباهت ندارد و چیزى مانند او نیست، هر چه در تصور آید او بر خلاف آن است.
و مىفرمایند:
ما اختلف علیه دهر فیختلف منه الحال.(1)
زمان بر او جارى نمىشود كه او را حالاتى دگرگون باشد.
امام صادق علیهالسلام مىفرمایند:
إن اللّه تبارك وتعالى لا یوصف بزمان ولا مكان، ولا حركة ولا انتقال ولا سكون، بل هو خالق الزمان والمكان والحركة والسكون، تعالى عما یقول الظالمون علوا كبیرا.(2)
همانا خداوند متعال به داشتنِ زمان، مكان، حركت، انتقال و سكون وصف نمىگردد، بلكه او خالق زمان و مكان و حركت و سكون است، از آنچه متجاوزان مىگویند والاتر است والاترى بزرگى.
و مىفرمایند:
إن الكائن فی مكان محتاج إلى المكان، والاحتیاج من صفات الحدث لا من صفات القدیم.(3)
هر چیزى كه در مكان موجود باشد نیازمند به مكان است، و نیازمندى از صفات خلق است نه از صفات خداوند.
و مىفرمایند:
التوحید أن لا تجوز على ربك ما جاز علیك.(1)
توحید آن است كه آنچه بر تو روا باشد بر پروردگارت روا ندانى.
و مىفرمایند:
من زعم أن للّه جوارح كجوارح المخلوقین فهو كافر باللّه، فلا تقبلوا شهادته، ولا تأكلوا ذبیحته، تعالى اللّه عما یصفه المشبهون بصفة المخلوقین.(2)
هر كس گمان كند خداوند را اجزایى مانند اجزاى مخلوقات باشد كافر است، پس شهادتش را نپذیرید و ذبیحهاش را نخورید. خداوند فراتر است از آنچه كه اهل تشبیه او به خلقش مىگویند.
امام كاظم علیهالسلام مىفرمایند:
إن اللّه تبارك وتعالى أجل وأعظم من أن یحد بید أو رجل أو حركة أو سكون، أو یوصف بطول أو قصر أو...(3)
همانا خداوند - تبارك و تعالى - والاتر از آن است كه به داشتن دست، یا پا، یا حركت، یا سكون شناخته شود. و یا اینكه به بلندى و كوتاهى و... متصف گردد.
و مىفرمایند:
أی فحش أو خناء أعظم من قول من یصف خالق الأشیاء بجسم، أو بصورة، أو بخلقة، أو بتحدید وأعضاء، تعالى اللّه عن ذلك علوا كبیرا.(1)
چه فحش و ناسزایى بالاتر از سخن كسانى است كه خالق اشیا را به داشتنِ جسم یا صورت یا دگرگونى یا اندازه و اعضا وصف مىكنند؟ خداوند فراتر از آن است فراترى بزرگى.
امام صادق علیهالسلام مىفرمایند:
هو شیء بخلاف الأشیاء.(2)
خداوند چیزى است بر خلاف تمامى چیزها.
امام رضا علیهالسلام مىفرمایند:
إنه جسّم الأجسام وهو لیس بجسم، ولا صورة، لم یتجزأ، ولم یتناه، ولم یتزاید، ولم یتناقص، مبرأ من ذات ما
ركّب فی ذات من جسّمه وهو اللطیف الخبیر... منشئ الأشیاء... لو كان كما تقول المشبهة لم یعرف الخالق من المخلوق.(1)
خداوند همه اجسام را آفریده، و خود او نه جسم است و نه داراى صورت مىباشد. او جزء نداشته، داراى مقدار نیست، و كمى و زیادى نمىپذیرد، از آنچه در ذات اجسام تركیب نموده است منزه مىباشد، و او غیر قابلِ شناختِ آگاه... و آفریننده همه چیز است. اگر چنان باشد كه اهل تشبیه مىگویند بین خالق و مخلوق تفاوتى نمىماند، و آن دو از همدیگر بازشناخته نمىشدند.
و مىفرمایند:
إنما اختلف الناس فی هذا الباب حتى تاهوا وتحیروا وطلبوا الخلاص من الظلمة بالظلمة فی وصفهم اللّه بصفة أنفسهم، فازدادوا من الحق بعدا، ولو وصفوا اللّه عز وجل بصفاته، ووصفوا المخلوقین بصفاتهم لقالوا بالفهم والیقین ولما اختلفوا.(2)
همانا مردمان در این باب اختلاف كردند تا آنجا كه حیران و سرگردان شدند، آنان خواستند به وسیله نادانى، از نادانى و جهالت رهایى یابند كه خداوند را داراى صفات خودشان پنداشتند، و در نتیجه بر دورى خود از خداوند افزودند؛ اگر ایشان خداوند را به صفات خودش، و مخلوقات را هم به صفات خود آنها وصف مىكردند، به فهم و یقین مىرسیدند و به اختلاف نمىافتادند.
امیرالمؤمنین
علیهالسلام مىفرمایند:
إن من شبه ربنا الجلیل بتباین أعضاء خلقه، وبتلاحم أحقاق مفاصلهم المحتجبة بتدبیر حكمته، إنه لم یعقد غیب ضمیره على معرفته ولم یشاهد قلبه بأنه لا ند له، وكأنه لم یسمع بتبری التابعین عن المتبوعین وهم یقولون: «تَاللّهِ إِنْ كُ-نّا لَ-فِی ضَلالٍ مُ-بِینٍ * إِذ نُ-سَ-وِّیكُمْ بِ-رَبِّ العالَمِ-ینَ»عدل به، والعادل به كافر بما نزلت به محكمات آیاته، ونطقت به شواهد حجج بیناته.(1)
هر كس كه پروردگار بزرگوار ما را داراى اعضاى متباین مخلوقات، و اتصالات مفاصل پوشیده تحت تدبیر خالق آنها بداند، نهانِ دلش بر معرفت خداوند پیوند نخورده، و به قلب
1) . بحارالانوار، 4 / 276، 277، از التوحید.
خویش مشاهده نكرده است كه خداوند را مانندى نیست. گویا به گوش او نرسیده است كه [در هنگامه قیامت] دنبالهروان از پیشوایان بیزارى مىجویند و مىگویند: "به خدا سوگند ما در ضلالت آشكارى سر مىكردیم كه شما را با پروردگار عالمیان یكى مىدانستیم". پس هر كس پروردگار ما را با چیزى مساوى بداند او را مانند غیرِ او دانسته، و كسى كه او را همانند غیر او داند در مقابل آنچه كه آیات روشن قرآن بر طبق آن نازل آمده، و شواهد روشنِ حججِ خداوند گویاى آن است كافر شده است.
و مىفرمایند:
اتقوا أن تمثلوا بالرب الذی لا مثل له، أو تشبهوه من خلقه... أو تنعتوه بنعوت المخلوقین. فإن لمن فعل ذلك نارا.(1)
بپرهیزید از اینكه براى خداوندى كه هیچ مانندى ندارد مثالى در نظر آورید، یا او را به خلقش تشبیه كنید... یا او را داراى صفات خلق بدانید كه سزاى هر كس چنان كند آتش خواهد بود.
امام صادق علیهالسلام مىفرمایند:
1) . بحارالانوار، 3 / 298، از روضةالواعظین.
إذا كان الخالق فی صورة المخلوق فبما یستدل على أن أحدهما خالق لصاحبه؟!(1)
اگر خداوند به صورت خلق باشد، به چه دلیلى یكى از آن دو خالق و آفریننده دیگرى خواهد بود؟!
و مىفرمایند:
ویحك كیف تجترئ أن تصف ربك بالتغیر من حال إلى حال، وأنه یجری علیه ما یجری على المخلوقین؟!(2)
واى بر تو! چگونه جسارت مىورزى كه پروردگار خویش را به داشتن دگرگونى و انتقال احوال وصف كنى، و آنچه را كه بر مخلوقات جارى مىباشد بر او جارى بدانى؟!
امام كاظم علیهالسلام مىفرمایند:
تاهت هنالك عقولهم، واستخفت حلومهم، فضربوا له الأمثال،... وجعلوه یزول ویحول، فتاهوا فی بحر عمیق لا یدرون ما غوره، ولا یدركون كمیة بعده.(3)
عقلهایشان در آن جا حیران درمانده شد، پس براى او مثالها انگاشتند... و او را داراى تغیر و دگرگونى پنداشتند، لذا
در گردابى غرق شدند كه عمق آن را نمىفهمند و از وسعت آن خبر ندارند.
امام صادق علیهالسلام مىفرمایند:
لا یلیق بالذی هو خالق كل شیء إلا أن یكون مبائنا لكل شیء، متعالیا عن كل شیء، سبحانه وتعالى.(1)
آفریننده همه اشیا را نمىسزد مگر اینكه بر خلاف همه چیز، و والاتر از وجود همه آنها باشد؛ او منزه است و متعالى.
امام حسین علیهالسلام مىفرمایند:
إنه سبحانه قد فسر الصمد فقال: «اللّهُ أَحَدٌ * اللّهُ الصَّمَدُ»... ثم فسره فقال: «لَم یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ * وَلَمْ یَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ». «لَمْ یَلِدْ»: لم یخرج منه شیء كثیف... ولا شیء لطیف... تعالى أن یخرج منه شیء، وأن یتولد منه شیء كثیف أو لطیف، «وَلَمْ یُولَدْ»: لم یتولد من شیء ولم یخرج من شیء... لا بل هو اللّه الصمد الذی لا من شیء ولا فی شیء ولا على شیء، مبدع الأشیاء وخالقها، ومنشیء الأشیاء بقدرته.
1) . بحارالانوار، 3 / 147.
خودِ خداوند سبحانه صمد را تفسیر فرموده و گفته است: «اللّه الصمد»، و آن را بیان نموده كه: «لَم یلِد * ولَم یولَد * ولَم یكُن لَه كُفُواً أَحد» «لَم یلِد»، یعنى: هیچ چیز غلیظ یا لطیفى از او پدید نیامده است، فراتر است از اینكه چیزى غلیظ یا لطیف از او خارج گردد. «ولَم یولَد»، یعنى: او از چیزى تولد نیافته و خارج نگشته است... هرگز، بلكه او خداوند صمدى است كه نه از چیزى است و نه در چیزى، و نه بر چیزى؛ او ابداع كننده همه چیز و آفریننده آنها است، و همه اشیا را به قدرت خود ایجاد فرموده است.
امام رضا علیهالسلام به ابن قره مسیحى مىفرمایند:
ما تقول فی المسیح؟ قال: یا سیدی، إنه من اللّه. فقال وما ترید بقولك "من"، و"من" على أربعة أوجه لا خامس لها؟ أترید بقولك "من"، كالبعض من الكل فیكون مبعضا؟! أو كالخل من الخمر، فیكون على سبیل الاستحالة؟! أو كالولد من الوالد فیكون على سبیل المناكحة؟! أو كالصنعة من الصانع، فیكون على سبیل الخالق من المخلوق؟ أو عندك وجه آخر فتعرفناه؟ فانقطع.(1)
1) . مناقب، 351 / 4 ؛ بحارالانوار، 10 / 349.
در باره مسیح چه عقیدهاى دارى؟ گفت: مولاى من، او را از خدا مىدانم. فرمودند: منظورت از كلمه "از" چیست؟ زیرا "از" چهار معنى دارد كه پنجمى براى آنها نیست. آیا منظورت از كلمه "از" مانند معناى "جزء از كل" است كه در نتیجه خداوند داراى اجزا باشد؟! یا مانند "سركه از شراب" است كه لازم آید خداوند داراى تغیر و دگرگونى باشد؟! یا مانند "فرزند از پدر" است، كه از راه مناكحت باشد؟! یا مانند "صنعت و فعل" از صانع و فاعل را مىگویى كه بر گونه "خالق و مخلوق" باشد؟ یا وجه پنجمى دارى كه به ما نشان دهى؟! پس در جواب فرو ماند.
امام رضا علیه السلام می فرمایند: «وكل ما فی الخلق لایوجد فی خالقه و كل ما یمكن فیه یمتنع فی صانعه(1)»
هرچه در مخلوقات است در خالق آن ها یافت نمی شود و هرچه در مخلوقات ممكن است در صانع آن ها ممتنع است.
امام صادق علیه السلام می فرمایند: «من شبه الله بخلقه فهو مشرك إن الله تعالی لایشبه شیئاً و لایشبهه شیء. كل ما وقع فی الوهم فهو بخلافه(2)» هركه خدا را به خلقش تشبیه كند
مشرك است خداوند تعالی شبیه چیزی نیست و چیزی شبیهش نمی باشد هرچه در وهم بیاید خداوند خلاف آن است.
و امام علی علیه السلام می فرمایند: «الحمدلله الدال علی وجوده بخلقه، وبمحدث خلقه علی ازلیته، وباشتباههم علی أن لا شبه له... لافتراق الصانع والمصنوع، والحاد و المحدود، والرب و المربوب(1)»
سپاس خداوندی را كه به وسیله خلقش بر وجودش دلالت كرده و آفرینش پدیده ها بر ازلی بودن او گواه است. به خاطر افتراق صانع و مصنوع، و محدود كننده و محدود و پروردگار و پروریده.
امام رضا علیه السلام می فرمایند:«... ولا ایّاه وحّد من اكتنه ولا حقیقته اصاب من مثّله .. مباینته ایاهم مفارقته اینیتهم ... ذاته حقیقه وكنهه تفریق بینه و بین خلقه. فقد جهل الله من استوصفه...(2)»
او را یگانه ندانست كسی كه کنهش را كاوید و حقیقت او را نفهمید كسی كه او را تشبیه كرد... مباینت خدا با آنها از جهت مفارقت و جدایی وجودی آنها است... ذات خدا حقیقت است و
كنهش جدایی بین او و خلقش می باشد... پس هركسی او را توصیف كند او را نشناخته است.
امام حسین علیه السلام می فرمایند: «لا یوصف بشیء من صفات المخلوقین(1)»به
هیچ یک از صفات مخلوقین توصیف نمی شود.
امام علی علیه السلام می فرمایند: «توحیده تمییزه من خلقه و حكم التمییز بینونه صفه لا بینونه عزله. إنه رب خالق غیر مربوب مخلوق، كل ما یتصور فهو بخلافه(2)»
توحید خداوند تمیز اوست از خلقش و حكم تمییز آن است كه با مخلوقاتش تباین داشته باشد تباینی که وصف ذات او می باشد نه تباین جدا شدنی و کنار هم قرار گرفتن. او خالقی است كه پرورده و مخلوق نیست و هرچه به تصور آید او بر خلاف آن است.
امام رضا علیه السلام می فرمایند: «... ما توهمتم من شیء فتوهموا الله غیره(3)»
هرچه توهم كردید خدا را چیزی غیر از آن بدانید
امام جواد علیه السلام می فرمایند: «... كیف تدركه الاوهام وهو خلاف ما یعقل وخلاف ما یتصور فی الاوهام. فما وقع وهمك علیه من شیء فهو خلافه(1)» چگونه وهمها او را درك كنند در حالیكه او خلاف معقولات است و خلاف آن است كه در وهم ها تصور می شود پس آنچه وهمت بر آن واقع شود خداوند خلاف آن است.
امام علی علیه السلام می فرمایند: «لا یخطر ببال أولی الرویات خاطرة من تقدیر جلال عزته لبعده من ان یكون فی قوی المحدودین لانه خلاف خلقه فلا شبه له من المخلوقین وإنما یشبّه الشیء بعدیله فاما ما لا عدیل له فكیف یشبّه بغیر مثاله(2)»
به ذهن صاحبان اندیشه فكری از اندازه جلال عزتش خطور نمی كند بخاطر دوریش از اینكه در قدرت موجودات محدود باشد چون او با خلقش اختلاف دارد پس هیچ شبیهی در میان مخلوقات ندارد و بدرستی كه شیء به معادلش تشبیه می شود و آنچه معادل ندارد چگونه به غیر همانندش تشبیه شود.
و نیز می فرمایند: «فمعانی الخلق عنه منفیه... المعروف بغیر كیفیة... ولایقاس بالناس... ولا تحیط به الافكار، ولاتقدره العقول ولا تقع علیه الاوهام فكل ما قدره عقل او عرف له مثل فهو محدود(1)»صفات مخلوقات از او منفی است... بدون كیفیت شناخته شده است... قابل مقایسه با مردم نیست ...افكار به او احاطه پیدا نمی كند... و عقل ها او را نمی تواند اندازه گیری كند و وهمها بر او واقع نمی شوند پس هر چه عقل آن را در نظر دارد یا برایش مثلی بشناسد محدود است.
و نیز می فرمایند: «... مباین لجمیع ما احدث فی الصفات و ممتنع عن الادراك بما ابتدع من تصریف الذوات(2)»
با صفات همه آن چه در ایجاد كرد تباین دارد، و از درك شدن بوسیله ذوات و اشیایی که ابداع كرده ممتنع است.
امام صادق علیه السلام می فرمایند:: >لا یلیق بالّذی هو خالق كلّ شی الا أن یكون مباینا لكل شیء متعالیاً عن كل شیء...(3)» كسی كه خالق همه چیز است لایق اینست كه با همه چیز مباین باشد و از هر چیزی برتر باشد.
همچنین دیدگاه اسلامی پیرامون ذات الهی بر تنزیه ذات إله از اجزاء و مقدار و عدد و زمان و مكان و مقدار زیادی و نقصان و شدت و ضعف و صغر و كبر و همه نشانه های مخلوقیت و مصنوعیت دارد و خدای متعال از همه اینها منزه است. مناسب است روایاتی در این زمینه ذكر كنیم.
و امام صادق علیه السلام می فرمایند:«لایلیق به الاختلاف و لا الایتلاف إنما یختلف المتجزئ و یأتلف المتبعض فلایقال له مؤتلف و لا مختلف(1)»
اختلاف و تالیف لایق او نیست چون شیء قابل تجزیه مختلف می گردد و شیء قابل تبعیض تألیف می گردد به او مختلف یا مؤتلف نمی گویند.
و نیز می فرمایند:«واحد فی ذاته فلاواحد كواحد لأن ما سواه من الواحد متجزیء و هو تبارك و تعالی واحد لامتجزی و لا یقع علیه العد(2)» در ذاتش واحد است و هیچ واحدی مانند او نیست چون یگانه های غیر از او قابل تجزیه اند ولی خدای تبارك و تعالی واحدی است غیرقابل تجزیه و شمارش بر او واقع نمی گردد.
امام هادی علیه السلام می فرمایند:«الله جل جلاله و احد لا واحد غیره لا اختلاف فیه و لا تفاوت و لا زیاده و لا نقصان(1)» خداوند جل جلاله واحد است و هیچ چیزی غیر از او واحد نیست هیچ اختلافی در او راه ندارد و تفاوت و زیاده و نقصان ندارد.
و می فرمایند:«لم یتجزء و لم یتناه و لم یتزاید و لم یتناقص(2)»
خداوند تجزیه پذیر نیست متناهی نیست، اضافه بردار نیست و نقصان در او پیدا نمی شود.
امام جواد علیه السلام می فرمایند: >إن ما سوی الواحد متجزئ و الله واحد لامتجزئ و لامتوهم بالقله و الكثرة و كل متجزئ او متوهم بالقله و الكثره فهو مخلوق دال علی خالقه له(3)»
هرچه غیر از واحد است قابل تجزیه است و خداوند واحد است نه قابل تجزیه. و قابل توهم با كمی و زیادی نیست و هر چیز قابل تجزیه یا دارای كمی و زیادی ذهنی و وهمی مخلوق است و بر خالقش دلالت می كند.
وامام علی علیه السلام می فرمایند:«تعالی الملك الجبار أن یوصف بمقدار(1)»
خدای مالك جبار برتر از آن است كه به مقدار و اندازه توصیف شود.
و نیز می فرمایند: «... عظیم العظمه لایوصف بالعظم كبیر الكبریا لایوصف بالكبر(2)»
و نیز می فرمایند: «لیس بذی كبر اقدرت به النهایات فكبرته تجسیماً و لا بذی عظم تناهت به الغایات فعظمته تجسیداً بل كبر شأناً و عظم سلطاناً(3)»
حاصل مطلب اینكه بین ذات مقدس إله كه قابل توصیف به حد و حدود نیست و بین مخلوقاتش هیچ سنخیتی نیست
آیا اراده خداوند جلّوعلا ذاتی است؟ پس مراد از اراده تخلف نمینماید؟ یا اینكه اراده خداوند صفتی از صفات افعال او است و
نه از صفات ذاتش، و او فاعل مختار است، همانطور كه محقق بهبهانی بدان تصریح نموده است؟
بنظر نگارنده: این مسأله یكی از موارد اختلافی بین فلاسفه و دیگران است، چه فلاسفه معتقدند كه اراده الهی عین ذاتش میباشد. بنابراین مراد از اراده تفكیك پذیر نخواهد بود و نتیجه این سخن، قدمت عالم(1)
«همانطور كه از دلیل نقلی قطع حاصل میشود مانند قطع حاصل از اجماع همه شرایع بر حدوث زمانی عالم، ممكن نیست كه قطعی بر خلاف این موضوع از دلیل عقلی بدست آید، نظیر استحاله تخلف پذیری اثر از مؤثر خود. در صورتیكه چنین خلافی به شكل برهان پدید آید، در واقع شبههای رویاروی امر بدیهی خواهد بود.»«فرائد الاصول چاپ مكتبه مصطفوی 1374ه-»
در توضیح منظور شیخ انصاری«قدس» میتوان گفت: در صورت پدید آمدن قطع و یقین از شرایع الهی (كه حقانیت آن به توسط دلیل عقلی قطعی ثابت است) در موضوعی، مانند حدوث زمانی عالم كه همانا مسبوق بودن عالم به عدم است(در مقابل حدوث ذاتی عالم كه همان مسبوق بودن عالم نسبت به غیر است اعم از وجود و عدم، مانند وجود نور بعد از عدمش و برعكس. و حدوث نسبی و اضافی، بدین معنی كه حدوث چیزی نسبت به حدوث چیز دیگری متأخر باشد، چون متأخر بودن حدوث فرزند نسبت به پدر خود). بنابراین نمیتوان قطعی خلاف آنرا از عقل حاصل نمود. زیرا قطع و یقین مستفاد از دلیل و برهان بر مطابق بودن شرایع الهی بر واقع است و تناقض با عقل ندارد.
با این بیان، احتمال ندارد وجود حكم عقلی بر خلاف دادههای شرایع الهی باشد. این توضیح را میتوان در شرح كلام شیخ انصاری كه فرمود: «لایجوز» بیان نمود.
آنچه كه به عنوان دلیل آورده شده است در واقع نوعی مغالطه است كه شكل و صورت برهان دارد و حال آنكه برهان نیست مانند این برهان شكلی كه عالم اثر قدیم است و اثر قدیم، قدیم است. این برهان شكلی در حقیقت مغالطه است، زیرا كه برهانی كاذب است چه شبههای در مقابل بدیهی است.
روشن است كه شبهه در مقابل امر بدیهی فاقد ارزش است تا پاسخی بدان داده شود. از سوی دیگر روایات متواترهای در ارتباط با حدوث عالم وجود دارد كه میتوان به روایت «ابو اسحاق لیثی» از امام محمد باقرعلیهالسلام اشاره نمود كه فرمود: ان الله تبارك و تعالى لم یزل عالماً قدیماً خلق الاشیاء لا من شیء و من زعم ان الله عز و جل خلق الاشیاء من شیء فقد كفر لانه لو كان ذلك الشیء الذی خلق منه الاشیاء قدیماً معه فی ازلیته و هویته كان ذلك ازلیاً بل خلق الله عز و جل الاشیاء كلها لا من شئ.
ترجمه: خداوند «تبارك وتعالی» دانا و قدیم بوده است، پدیدهها را بیافرید اما نه از چیزی، و كسیكه گمان كند كه خداوند«عزوجل» پدیدهها را از چیزی آفریده است، دچار كفر گریده است، زیرا اگر آن چیزی كه پدیدهها از آن بوجود آمدهاند، همراه خداوند در ازلیت و ماهیتش قدیم بوده است، لازم میآید كه آن شئ نیز ازلی باشد، بلكه خداوند همه پدیدهها را از چیزی نیافریده است «علل ص607 مكتبه داوری 1385ه-».
و از جمله روایات امام رضا علیهالسلام كه فرمود: اما الواحد فلم یزل واحداً كائناً لا شیء معه بلا حدود و لا اعراض و لا یزال كذلك ثم خلق خلقاً مبتدعا مختلفاً باعراض و حدود مختلفة
ترجمه: واحد یعنی خداوند متعال همیشه واحد بوده است، چیزی بهمراهش نبوده است، بدون حدود و اعراض(بلكه) همیشه اینگونه بوده است، پس به ابداع خود خلقی را آفرید كه در اعراض (صفات) و حدود متفاوت هستند.(العیون ج1 ص169 و التوحید ص430)
به جهت قدمت ذات الهی است.1) بطلان این شبهه كه عالم قدیم است روشن است، چنانچه شیخ اعظم انصاری«قدسسره» در ضمن بحث از «قطع» از آن تعبیر به شبههای در مقابل امر بدیهی نمودهاند و مینویسد:
فلاسفه متاخر معنای اراده، محبت تفسیر نمودهاند و به عبارت دیگر اراده الهی یعنی محبت او نسبت به شئ است؟!
یلاحظ علیه:
خداوند متعال مرید است، بعلاوه از آنجا كه مختار است بنابراین ارادهاش از اختیار او منفک نیست، پس اینكه اراده عین ذات و قدمت داشته باشد، امتناع ندارد، البته متعلق اراده یعنی«مراد» در زمان خاصی پدید میآید. بنابراین عین ذات بودن اراده منافاتی با متعلق شدن اراده به مراد در اینكه از حیث زمان از اراده منفک است ندارد. ذات الهی بنابر آنچه كه قبلاً از دلیل عقلی قطعی گذشت قاهر است نه مقهور و مغلوب.
اما عدم تفكیك زمانی و وجودی مراد از اراده، باطل است چون مستلزم حذف اختیار از ذات مقدس الهی است و این سخن عقلاً باطل است و آیا صحیح است كه ما دارای اختیار باشیم «ولی» خداوند متعال مالک قدرت اختیار نمیباشد در صورتیكه انسان هر چه قدرت و مالكیت دارد از خداوند متعال به او داده شده است.
نتیجه اینكه خواه معتقد باشیم كه اراده از صفات ذات باشد یا از صفات افعال، چنین اعتقادی مستلزم صدور پدیدهها از خداوند متعال به توسط ایجاب(یعنی اجبار نه بالاختیار) نخواهد گردید بدین لحاظ علماء، اراده الهی را به صفت علم برگشت دادهاند و گفتهاند: «اراده او برای افعال ذاتش عبارت است از علم ایجاب كنندهاش برای وجود فعلی در وقتی به علت دارا شدن مصلحتی كه انگیزش را در ایجاد آن فعل در آن وقت و نه در وقت دیگر اقتضاء میكند.»(1)
بنظر نگارنده: این نظر صحیح است و روایات بسیاری آنرا تایید نموده است، از امام صادق علیهالسلام است كه فرمود: خلق الله المشیة بنفسها ثم خلق الاشیاء بالمشیة ترجمه: خداوند مشیّت (اراده) به خود آفرید و سپس پدیدهها را به توسط مشیّت آفرید(كافی ج1 ص85) و از او علیه السلام است كه فرمود: قال المشیة محدثة ترجمه:«مشیّت حادث است» (التوحید صدوق ص336) و فرمود: خلق الله المشیة قبل الاشیاء ثم خلق الاشیاء بالمشیة ترجمه: خلق خداوند مشیّت را پیش از اشیاء بیافرید و سپس اشیاء را با مشیّت پدید آورد. (توحید ص339) و روایات دیگر.
البته وجود این اصطلاح مشكلی ایجاد نمیكند چنانچه میتوان از روایاتی چون روایت «عاصم بن حمید» از امام صادق علیه السلام فهمید كه به او عرض كرد: قال قلت له لم یزل الله تعالى مریداً؟ قال علیه السلام ان المرید لا یكون الاّ المراد معه بل لم یزل عالماً قادراً ثم اراد ترجمه: آیا خداوند همیشه مرید بوده است؟
فرمود: مریدی نیست مگر آنكه مراد با اوست، بلكه او عالم قادر است و سپس اراده فرمود. و روایت دیگر امام علیه السلام فرمود: فبعلمه كانت المشیة ترجمه: به سبب علمش مشیّت پدید آمده. (كافی ج1ص115).
این از یک طرف و از طرف دیگر
1) حق الیقین، سید عبدا… شبر، ص30، انتشارات اعلمی، برخی از محققان (میزان المطالب ص293) اشكال نمودهاند كه برگشت دادن اراده به صفت علم، صرف اصطلاحی است كه دلیل عقلی یا نقلی بر آن نیست.
فاعل ایجاب كننده را مرید نمینامند زیرا چنین فاعلی مجبور و مقهور بر صادر نمودن فعلی از خود است.(1)
اما نسبت دادن اراده به معنای ضمیر و آنچه كه انسان بر آن تصمیم و عزم میگیرد، به خداوند «جلوعلا» محال است زیرا لازم میآید كه خداوند مجرای حوادث گردد و هر چه كه مجرا و محل حوادث واقع شود، حادث است، چنانچه در آینده برهان آن را نویسنده «قدسسره» مطرح خواهند ساخت.
و نیز تفسیر اراده به معنای محبت نیز امر باطلی است. اگر چه محبت و دوستی از صفات نفسانی است ولی؛
اولاً: بین اراده و محبت در لغت و عرف ترادفی وجود ندارد.
1) آیت ا… مروج جزائری«قدسسره» بین فاعل به بالاجبار و فاعل بالاختیار تفاوت نهادهاند و اولی را فاعل به علت نام نهادهاند و در بخشی از كلام ایشان است كه: «زیرا او علت كائنات نیست بلكه موجد آنها به اراده و اختیار است و سنخیتی بین واجب وجود ندارد تا اینكه وجود ممكن از مراتب وجودی ذات الهی باشد.» اقول: اختلاف در اصطلاح ضرری نمیرساند حال كه منظور روشن است.
ثانیاً: تفسیر اراده بمعنای محبت به این بر میگردد كه اراده از صفات نفسانی میباشد، و آنچه كه به معنای ضمیر است، و خداوند«جلوعلا» در ذاتش تركب نیست تا اینكه دارای صفات نفسانی باشد و نیز دارای تعدد صفات نیست و او از صفات بشری و پدیدهها چون دارا بودن ضمیر پاك و منزه است.
نتیجه اینكه اگر ما به اراده را از جهت ذات و ماهیت توجه نمائیم، خواهیم فهمید كه آن به صفت علم برگشت دارد وآن در واقع علم خاص و ویژهای است نه علم مطلق. و نیز اگر به اراده از جهت «مراد» توجه نماییم، خواهیم فهمید كه عبارت است از ایجاد و پدید آوردن مراد كه از صفات افعالی خداوند است چون خالقیت، رازقیت.
ائمه معصومین علیهم السلام این مسائل را روشن ساخته و در حدیث صحیح«صفوان» است كه به امام رضا علیه السلام عرضه داشت: مرا از اراده الهی و اراده مخلوقات آگاه سازد؟
فرمود: الارادة من الخلق الضمیر و ما یبدوا لهم بعد ذلك من الفعل و اما من الله فارادته احداثه لا غیر .
ترجمه: ارادة مخلوقات به معنی ضمیر است و آنچه كه برای آنان بعد از انجام آشكار میگردد و اراده الهی یعنی بوجود آوردن است و نه چیز دیگر.(1)
آیا جز واحد چیزی جز او صادر نمیشود؟
كه آیت الله العظمی بهبهانی (قدسسره) به آن جواب دادهاند و گفتهاند كه این قاعده ‹از واحد چیزی جز واحد صادر نمیشود› مبتنی بر مسأله سنخیت بین علت و معلول است كه آن به سه وجه باطل است:
وجه اول: این مسئله بر فرض كه صحت داشته باشد، اختصاص به علل مضطره دارد، و در فاعل مختار جاری نیست، زیرا بدیهی است كه لازم نیست میان فاعل مختار و فعل او تناسب باشد، چون جایز است كه افعال مختار صادر شود، و آنچه بر فاعل مختار لازم میباشد این است كه برای او فعل مقدر باشد.
1) اصول كافی ج1ص85
علی هذا میگوییم خداوند متعال فاعل مختار است، و تناسب بین فعل و فاعل هم لازم نیست، بلكه در این مورد تناسب ممتنع است، زیرا خداوند شبیه و نظیر ندارد، اگر بین فعل و فاعل تناسب وجود داشته باشد، مستلزم شبیه و نظیر خواهد بود.
وجه دوم: وحدت و یگانگی خداوند متعال از قبیل وحدت ممكنات نیست، زیرا وحدت خداوند متعال به معنی عدم تشبیه و نظیر است، و معقول نیست كه «ممكن» چنین وحدتی داشته باشد، بنابراین، بین وحدت واجب و وحدت ممكن، تناسبی وجود ندارد.
وجه سوم: ممكنات دارای وحدت حقیقیه نیستند، زیرا بدیهی است كه هر ممكنی زوج تركیبی است، و هر زوج تركیبی «ممكن» است، یعنی موجود خارجی مركب از وجود و ماهیت است، چون اگر فقط وجود داشته باشد، نسبت به سایر موجودات امتیازی ندارد، و امتیاز هر موجودی از موجودات دیگر، دلیل است كه از وجود و ماهیت تركیب شده است. انتهی كلامه الشریف(1).
1) شرح حال و افكار و آثار آیت الله بهبهانی علی دوانی چاپ دوم ص249و250
اقول: ممكن است برخی توهم نمایند كه قاعدة «فاقد الشئ لا یعطیه» بر ثبوت سنخیت بین علت و معلول دلالت نماید، زیرا محال است موجودی به شئ، چیزی بدهد كه فاقد آن باشد. بنابراین معطی باید واجد آنچه میدهد باشد تا اعطا امكان داشته باشد.
بنظر نگارنده: مقصود از این قاعده، معنای فوق نیست بلكه منظور اینستكه؛ صدور ممكن بدون علت محال است و دیگر آنكه وجود پدیدهها باید استناد به علتی داشته باشد و در غیر اینصورت باید وجود پدیدهها مستند به علم میشود و این محال است.
اما چگونگی صدور ممكن، بدینگونه كه پارهای از وجود علت باشد یا مباین با علت خود، كلامی است كه نمیتوان آنرا در «قاعده فاقد الشئ» گنجاند. بلكه آنرا باید در دلیل و برهانی دیگر جستجو نمود. و میدانیم كه دلیل و برهان بر این امر استوار است كه خداوند تعالی نه دارای حد است و نه تركب پذیر و نه دارای شبیه، بلكه او فوق گمان و توصیف است. خداوند برتر از آن است كه به وصف آید و منزه است از مجانست داشتن با پدیدهها. بعلاوه اینكه لازمه این توهم (یعنی اینكه علت واجد
ذات معلول باشد، زیرا فاقد شئ معطی آن نمیتوان باشد) محال است.
توضیح مطلب: علت واجد ذات معلول «مطابق فرض» یا معلول از علت خود منفصل و جدا است یا چنین نیست. در صورتیكه معلول از علت خود منفصل باشد، مستلزم محدود شدن ذات است به آنچه خارج از معلول میشود و چنانچه انفصال معلول از علت خود پیش نیاید، مستلزم تبدیل و تغییر و ظهور ذات به پدیدهها میگردد. بنابراین بطلان هر دو لازم روشن میشود و لازم میآید ذات واحد الهی دارای مراتب عالی و دانی باشد و حال آنكه این مراتب وجودی وراء ذات نیستند و این سخن عین نظریه وحدت موجود و اینكه موجود یك شخصی واحد است و این نظریهای است كه وجدان آنرا تكذیب مینماید زیرا تكثر پدیدهها و وحدت امری بدیهی است (و همین مطلب را سید طباطبائی تایی نموده است، مراجعه فرمایید)
با این توضیح كلام نویسنده«قدسسره» كه فرمود: فاعلیت خداوند متعال به ابداع و اراده و اختیار است، روشن میشود و سایر نظریات باطل میگردد كه عبارتند:
فعل با یك انگیزه (دایمی) زاید بر ذات او میباشد مانند انسان در افعال اختیاری خود و واجب الوجود نزد اكثر متكلمین»(1).
این نظریهای است كه معتزله و اشاعره در پیش روی خود گرفتند با این تفاوت كه اشاعره معتقد شدند، خداوند«جلوعلا» در افعال خود غایتی ندارد و این افعال با اغراض و هدفها قابل تعلیل نیستند(2).
اقول: نظریه اشاعره بودن بیهودگی و عبث در كارها و افعال الهی قابل خدشه است و این دلیل بدیهی عقلی كه خود داوری برای منزه ذات الهی از هر امری زشت و قبح، باطل است. خداوند سبحان فرمود: و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین ما خلقناهما الاّ بالحق و لكن اكثرهم لا یعلمون(3).
ترجمه: ما آسمانها و زمین و آنچه را كه در میان این دو است به بازی (و بیهدفی) نیافریدیم، ما آن دو را جز بحق نیافریدیم ولی بیشتر آنان نمیدانند.
«و نیز فرمودند» افحسبتم انما خلقناكم عبثاً و انكم الینا لا ترجعون(1). ترجمه: آیا گمان كردید شما را بیهوده آفریدیم و بسوی ما باز نمیگردید.
«و نیز فرمودند» و لا یزالون مختلفین الاّ من رحم ربك و لذلك خلقهم(2). ترجمه: و اگر پروردگارت میخواست همه مردم را یک امت (بدون هیچ گونه اختلاف) قرار میداد ولی آنها همواره مختلفند مگر كسی كه پروردگارت رحم كند و برای همین آنها را آفرید.
از سوی دیگر لازمه كلام معتزله اینستكه خداوند«جلوعلا» در ذات خود ناقص و نیازمند غیر خود گردد و این باطل است.
توضیح اینكه نقش بستن
صورتهای پدیدهها در ربوبیت منشاء صدور فعل از اوست و به عبارت دیگر علمش به فعلی تعلق گرفته است كه نظام خیر میباشد و مبدئی برای صدور فعل، زیرا جود و لطف او امتناع دارد كه چیزی را خیر بداند و انجام ندهد.
اقول: این مطلب قابل ایراد است، بعلاوه اینكه قبلاً گذشت لازمه این نظریه، عارض شدن اعراض بر ذات مقدس الهی است و از سوی دیگر موجب جهل ذات الهی در مرتبه ذات نسبت به آنها است.
1) نهایة الحكمة173
توضیح اینكه: عشق و محبت و رضای او به ذاتش مستلزم محبت و رضای او به آنچه ذاتش اقتضاء دارد میباشد. بنابراین به تبع اراده ذاتی خود خواستار فعل است.
مطلب فوق قابل ایراد است، بعلاوه پیش از این گذشت كه لازمه این قول نفی علم تفصیلی از ذات الهی نسبت به مخلوقات است پیش از آنكه آنها را بیافریند، و این باطل است.
روشن است كه این نظریه بنابر سنخیت و وحدت وجود و موجود استوار است و پیش از این بطلان آن گذشت. خداوند
متعال به ذات خود در حقیقت قادر است بر اینكه هر چیزی را بیافریند و فاعلیت او مانند فاعلیت دیگر موجودات نیست، چه مثلی برای او نیست و در صورتیكه ذات مقدسش چنین نباشد لازمش ورود نقص و محدودیت بر او است. و نیز فاعلیت او چون سیل در ترشح و تنزل نیست بلكه به شكل ابداع است اما نه از چیزی. بنابراین پدید آوردن اشیاء كثیره از او امتناع ندارد.
روشن است كه خداوند تعالی بر ابداع حقایق و پدیدهها تواناتر و عظیمتر و كاملتر از موجودی باشد كه فاعلیت و قادریت آن عین فیاضیت ذات او باشد.
این نحو از فاعلیت همانا از مختصات ذات الهی بشمار میآید.
در اینجا سخن خود را با حدیثی از امام رضا علیهالسلام به پایان میبرم كه فرمودند: «الحمدلله فاطر الاشیاء انشاءاً و مبتدعها ابتداعاً بقدرته و حكمته لا من شیء فیبطل الاختراع و لا لعلة فلا یصح الابتداع خلق ما شاء كیف شاء متوحداً بذلك لاظهار حكمته و حقیقة ربوبیته لا تضبطه العقول و لا تبلغه الاوهام ……»(1).
1) اصول الكافی ج 1 ص81
ترجمه: سپاس خدای را، كه اشیاء را به امر خود پدید آورد و اشیاء را به قدرت و حكمت خود ابداع نمود اما نه از چیزی خلق كرده كه اختراع مخلوقات را باطل شود و نه از علتی خلق كرده كه ابتداع صحیح نشود خلق كرده همانطوری كه میخواهد و در این كار بینظیر است برای نشان دادن حكمت او و حقیقت ربوبیت او عقول بشر نمیتواند او را درك كند و اوهام به درك او نمیرسد… .
به همین مقدار از پرسشها و پاسخها اكتفا مینمائیم از خداوند متعال مسألت داریم كه مؤمنین استفاده كامل برده باشند. انه سمیع مجیب.
ماجد كاظمی
هذا کتابنا ینطق علیکم بالحق
توحید فائق در معرفت خالق
تألیف
آیة الله العظمی السید علی البهبهانی قدس سره
توضیح و شرح
آیة الله شیخ ماجدکاظمی
ترجمه موسسه دفاع از مذهب اهل بیت علیهم السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
حمد و سپاس مخصوص خداوندی است كه در خودش رهنمون دانش است و از همجنس و شبیه بودن و مشابهت با مخلوقاتش پیراسته است و درود و سلام بر بهترین آفریدههای او و افضل پیام آوران او محمد(صلیاللهعلیهوآله) كه درود خداوند بر او و برخاندان پاكیزهاش كه جانشین او بر امتّش هستند و نفرین همیشگی بر دشمنان آنها باشد تا روز قیامت آنچه در پیش رو دارید رسالهای مختصر(1)در مورد اثبات توحید خداوند تعالی و ردّ شبهات مادیّین و مخالفین توحید خالص ناب است كه آنرا به درخواست بعضی از برادران مؤمنم كه خداوند آنها و ما را به خوشنودی او موفق دارد نوشتهام.
پس به یاری خداوند متعال و مشیّت او آغاز میكنم. شایسته است در اینجا در شش مرحله بحث شود:
مرحله اول: در اثبات حادث بودن جهان هستی و بطلان قول به ازلی بودن آن.
1) شایان ذكر است كه مقداری از آن در كتاب الفوائد العلیة مرحوم مصنف چاپ شده است. ازص174 تا ص180 چاپ دوم 1405ه- ق
مرحله دوم: در مورد اینكه جهان را سازندهای و مدّبری باید كه ذاتاً واجب باشد.
مرحله سوم: در مورد اینكه صانع متعال باید دارای همه صفات كمال باشد و نقص و احتیاج در او راهی نباشد.
مرحله چهارم: در مورد اینكه صفات خداوند متعال عین ذات هستند و اینكه قائل شدن به عرضی بودن آنها مستلزم حدوث و احتیاج خداوند متعال است.
مرحله پنجم: در مورد توحید خداوند متعال و اینكه تعّدد در او راهی ندارد.
مرحله ششم: اینكه حقیقت وجود خداوند مشترك با ممكنات نیست و اینكه تفارق مخلوقات و خداوند و ممكنات در مرتبه وجود جدا میشوند مانند: صفات مشكّک. همانطوركه بعضی صوفیه آنرا توهم كردهاند و حقیقت صفات خداوند متعال با صفات مخلوقین اشتراكی ندارد تا جدائی آنها در مرتبه باشد هر چند كه این صفات در لفظ و عبارت مشترك هستند.
اما مرحله اول: كه عبارت بود از حادث بودن عالم این مطلب قابل تردید نیست و اكثر عقلا(1)
اقول: علاوه بر آنچه محقق بهبهانی رحمهالله ذكر كرداند، كه ذات مقدس الهی را نمیشود به علتهای طبیعی تشبیه كرد و علتهایی كه مجعول و مخلوق هستند و مالك مستقل نیستند مگر آنچه به آنها تملیك شده است اما اینكه جهان یكی از صفات اوست و سایه اوست پس كلام در باطل بودن آن در مقدمه گذشت و خلاصه اینكه آنچه ذكر كردهاند در اینكه جهان قدیم است استدلال باطلی است و دلیل بر خلاف آن موجود است همانگونه كه محقق بهبهانی رحمهالله آن را در این صفحات تحریر فرمودند.
آنرا پذیرفته و بوسیله1) در این مطلب فلاسفه مخالفت كردهاند و قائل به قدیم بودن جهان شدهاند و مستند آنها سنخیت بین علت و معلول است و اینكه معلول از علت خود تخلف نمیكند و بنابراین باید قدمت جهان از قدمت خداوند ** باشد و بعضی از فلاسفه جهان را یكی از صفات خداوند تعالی قرار داده و یكی از حالات او دانستهاند و از این جهت عین ذات است و ذات مقدس الهی قدیم است پس جهان هم به قدمت آن ذات قدیم است(شأن خداوند از این بالاتر است) و سنخیت بین خالق و مخلوق را محقق ما بهبهانی رحمهالله باطل كرد همانگونه كه از طرف او در مقدمه گذشت و همانطور كه در این كتاب باارزش خواهی دید و خلاصه آن اینست كه سنخیت بر مماثلت و مشابهت متقوم است و خداوند جلّوعلا نه شبیه دارد نه مانندی و نه نظیری و نه حدّی بنابراین سنخیت در حق او محال است و وحدت خداوند تعالی از سنخ وحدت دیگر موجودات نیست پس وحدت موجودات عددی است و قابل تكرار و تكثیر است به خلاف وحدت خداوند تعالی زیرا وحدت او از باب اعداد نیست پس او دوگانه نمیشود بلكه ممكن نیست كه دوم داشته باشد پس او نه شبیهی دارد و نه مانندی پس چه تشابهی بین او و دیگر موجودات است بعد از عدم امكان شبیه و نظیر، علاوه بر اینكه هر چه غیر او مركب است و كسی یافت نمیشود كه وحدت حقیقی داشته باشد مگر خداوند جلوعلا پس چه سنخیتی بین او در حالیكه نه عقلا و نه وهماً و نه خارجاً تركیبی در او نیست و بین دیگر موجودات وجود دارد در حالیكه آنها مركبند؟ علاوه بر اینكه اگر سنخیت صحیح باشد مورد آن علت موجبه است نه فاعل مختار و خداوند جلّوعلا هر چه را بخواهد انجام میدهد و هر گاه چیزی را اراده كند تنها به آن میگوید: (كن فیكون) موجود باش آن نیز بی درنگ موجود میشود
متغیر بودن عالم بر آن استدلال كرده و چنین گفتهاند كه جهان متغیر است و هر متغیری حادث است اما صغری این قیاس بالبداهه ثابت است، زیرا هر موجودی از موجودات جهان از حالت اول خود خارج میشود و تغییر مییابد و این تغییر یا
حسی است یا تحلیلی كه هر كدام به دو قسم تقسیم میشود، بنابراین تغیّر چهار قسم است:
اول: تغییر حسی احوالی، كه عبارتست از جدا شدن دو چیز و به هم پیوستن آنها و نزدیك و دور شدن و كوچك و بزرگ شدن و مانند آن.
دوم: تغییر حسی تركیبی كه شامل اجزاء متماثل و همانند یا متفاوت میشود.
سوم: تغییر تركیبی تحلیلی به اعتبار اینكه هر موجودی مركب از وجود و ماهیّت است زیرا بدلیلی كه همه موجودات در وجود مشترك هستند، و از این جهت با هم مشتركند و این امر بدیهی است كه با هم فرق ندارند و تقسیم آنها به انواع گوناگون به اعتبار اشتمال این موجودات بر ماهیات و حقائق گوناگون است همانطوری كه مشهور است كه هر ممكنی یك زوج تركیبی است و هر زوج تركیبی ممكن است بنابراین وجود و ماهیت هر چند كه در خارج متعددند و تمایزی از هم ندارند ولی در مرحله تحلیل عقلی دو امر متغایر هستند و اثر این دو از نظر اتحاد و اختلاف در خارج ظاهر میشود.
چهارم: تغییر تركیبی تحلیلی به اعتبار اینكه هر حقیقت نوعیه مركب از جنس و فصل است زیرا اگر حقائق نوعیه امور
متقابل و بسیط بودند نسبت هر نوع به نوعی مانند نسبت آن نوع با نوع دیگر میبود و نسبت بعضی از این نوع به بعضی دیگر نزدیكتر از نسبت با دیگر انواع نمیشد بلكه همه مساوی بودند مانند نسبت انسان به اسب مثلاً نزدیكتر است از نسبت انسان به درخت و نسبت انسان به درخت نزدیكتر است از نسبت او به سنگ و اختلاف این نسبتها در دوری و نزدیكی كشف میكند كه حقیقت نوعیه مركب است از جنس و فصل كه به اعتبار شامل بودنش بر فصلهای گوناگون و متقابل فصول از یكدیگر متمایز میشوند و به اعتبار اینكه حقایق نوعیه مشتمل بر جنس قریب یا بعید هستند نسبت انواع به یكدیگر از لحاظ قرب و بعد تفاوت میكند.
اما ثبوت كبری(1)
اولی احتیاج به برهان ندارد بلكه هر انسان عاقلی آن را درك میكند و به آن اعتراف میكند و دومی كه از آن به برهانی تعبیر میكنیم احتیاج به برهان و استدلال كردن برایش بوسیله بدیهیات برای رسیدن به نتیجه دارد و مصنف رحمهالله بر كبری برهان اقامه كرده به اینكه تغیر همان طور كه دلالت بر حدوث حال میكند «و آن واضح است همانطور كه حالت بیماری بوجود میاید و قبلاً نبوده است» همچنین دلالت میكند بر حدوث ذی الحال یعنی متغیر چون وجودی جدای از احوالش وجود ندارد مانند انسان زیرا او وجودی جدای از احوال خود نیست و آن احوال عبارتند از حركت و سكون و اجتماع و افتراق و صحت و بیماری و غیر اینها و جدا نبودن متغیر از احوالش نیز امر بدیهی است بنابراین اگر فرض كردیم كه انسان(متغیر) قدیم بوده محال است كه متغیر باشد و دلیل بر محال بودن تغیر آن اینست كه اگر تغیر در او امكان داشت در حالی كه او قدیم است و تغیر حادث، در آن هنگام لازم میآمد كه قدیم متقوم به حادث باشد به عبارت دیگر قدیم در وجودش محتاج به حادث باشد و معنای آن احتیاج وجود به عدم است و باطل بودن این از اولین بدیهیات است پس هنگامی كه این باطل شد میفهمیم كه تغیر حال بر او محال است زیرا هر آنچه كه حالش تغییر میكند قدیم نیست و مدّعی هم همین بود. مصنف فرمود تغیر یك چیز از حالی به حالی دلالت میكند كه متغیر حادث است خواه تغیر در حال باشد یا تغیر در حال نباشد بلكه قابل تغیر باشد و دلیل آن اینست كه قدیم مطلقا احتیاج به حادث ندارد پس محض احتیاج هر چند كه به فعلیت نرسیده كافیست در قدیم نبودن او است و به این نتیجه میرسیم كه: هر چه محل حوادث باشد حادث است سپس سخن مصنف كه گفت: «بل من الضروریات» به اعتبار اینست كه عقلاء در حكم به اینكه متغیر حادث است تردید نمیكنند و علتش اینست كه عقل حكم میكند به اینكه تغیر یكی از آثار حدوث است همانا مقترن شدن یك چیز به چیزی دلیل مقهوریت آن چیز است و دلیل بر اینست كه مؤثری در آن اثر كرده و خلاصه اینكه تغیر دلیل بر حدوث است و حضرت رضا علیهالسلام ما را به این حكم عقلی در خطبهشان در مجلس مأمون ارشاد فرمودند در آنجا كه فرمود: شهادت هر مخلوقی به اینكه خالقی دارد كه نه صفت است و نه موصوف و شهادت هر صفتی و موصوفی به اقتران و شهادت اقتران به حدوث …».
این قیاس(كل متغیر حادث) به جهت اینكه از قضایای اولیه است.1) كبری اینست: هر متغیری حادث است اقول: حكم عقلی یا بدیهی است یا نظری.
توضیح مطلب: تغیر یك چیز از حالی به حالی، خواه تغیّر بالفعل باشد یا بالقوه. همانطور كه دلالت بر قدیم نبودن حال
بدلیل زوال و تغیّر همچنین دلالت بر قدیم نبودن ذی الحال میكند زیرا موجودی كه متصف به حالات متفاوت با یكدیگر میشود وجودی ندارد مگر در یكی از این حالات و محال است كه وجود داشته باشد در حالی كه عاری از این همه حالات باشد زیرا تشخّص او متوقف بر اتصافش به یكی از این حالات است و شئ تا تشخص پیدا نكند پدیدار نمیشود همانطور كه تا پدیدار نشود تشخص پیدا نمیكند و اگر فرضی بر قدیم بودنش شود تغییر كردن حالش ممتنع میشود و گرنه لازم میآید كه قدیم قوامش به حادث باشد و باطل بودن این مطلب از بدیهّیات اولیه است، و همچنین در مركب از اجزاء متماثله یا متفاوت هم امر چنین است كه تغیّر هر جزئی از اجزاء به زایل شدن تركیب بالفعل یا بالقوه كشف میكند از حدوث حالش در تركیب یا افراد، زیرا اگر یكی از این دو حال قدیم بودند محال بود كه زائل شوند و منقلب به حال دیگری گردند و خود جز وجودی ندارد مگر در یكی از آن دو حالت(تركیب یا افراد). بنا براین اگر فرض شود كه خود جز قدیم باشد، لازم میآید كه قدیم قوامش به حادث باشد.
و امر در مركب تحلیلی در هر دو قسمش(1)
واضحتر است زیرا ماهیت فی حد ذاته هیچ جز نیست مگر خودش و هیچ چیز دیگری نیست و همچنین وجودی كه در خارج متحد با آن است تا وقتی كه بوسیله ماهیت و سایر مشخصات دیگر تعیّن پیدا نكرده جز یك مفهوم محض چیز دیگری نیست، بنابراین موجود با هر دو جزءش حادث است و در ذات خود فاقد وجود است و با این بیان ما روشن میشود كه قیاس مذكور به چهار قیاس بر میگردد زیرا هر قسمی از تغیّر دلیل مستقلی بر حدوث عالم و قدیم نبودن آن میباشد.
و همچنین با بیانی كه كردیم روشن میشود كه بازگشت قیاس به اثبات نتیجه كه همان حدوث به سبب تغیر است به علت ملازمه بین حدوث و تغیر و عدم جواز انفكاك یكی از دیگر.
و منشأ علم به كلی بودن كبری از علم به ملازمهای است كه ناشی شده از علم به علت بودن یكی از برای دیگری یا از معلول بودن هر دو برای علت واحده. پس اگر حد وسط در قیاس علت برای حكم مذكور باشد پس نتیجه مانند قول تو است كه بگوئی این مسكر است و هر مسكری حرام است، پس این حرام است
1) و آن دو قسم عبارتند از تركیب تحلیلی به اعتبار تركب هر موجودی از وجود و ماهیت، و تركیب تحلیلی به اعتبار تركب هر حقیقت نوعیه از جنس و فصل.
بنابراین دلیل لمّی است زیرا بوجود علت استدلال میشود بر وجود معلول ولی اگر حد وسط معلول حكم مذكور باشد، مانند مورد بحث ما دلیل انّی میشود، زیرا بوجود معلول استدلال میشود بر وجود علت. و اگر حد وسط یكی از دو معلول یک علت باشد دلیل مركب از إنّ و لم است و علم به ملازمه بین حد وسط و حكم متوقف بر علم به نتیجه نیست، نه علم اجمالی و نه تفصیلی، آیا چنین نیست كه شما حكم میكنید به اینكه هر فقیری مستحق زكات است و شهادت هر عادلی پذیرفته است و هر عالمی واجب الاكرام است، حال آنكه افراد فقراء و عدول و علماء را نمیشناسی چه رسد به اینكه بدانی آنها واجد این احكام هستند.
بنابراین آنچه ابوسعید الخیر(1)
پنداشته كه حكم به كلی بودن كبری متوقف بر علم به نتیجه به این دلیل كه نتیجه از افراد كبری است اینچنین استدلال به كبری برای اثبات نتیجه مستلزم دور است، این پندار او در نهایت قباحت و پستی است و نیازی به جواب دادن آن نیست به اینكه علم تفصیلی به كبری متوقف بر علم اجمالی به نتیجه است و علم تفصیلی به نتیجه
1) ابو سعید ابوالخیر یكی از مشایخ معروف صوفیه است و عطار نیشابوری بعضی از حالات او را در كتاب تذكره الاولیاء ذكر كرده است (فارسی ص774انتشارات میلاد).
متوقف بر علم تفصیلی به كبری است بلكه جایی برای این جواب نیست، زیرا تفصیل از اجمال حاصل نمیشود.
بد نیست كه مناظره برخی دانشمندان مادی با بعضی علماء اسلام را ذكر كنیم. زیرا خالی از فایده نیست و خلاصه آن این است كه: دانشمند مادی گفت: نظر ما این است كه جهان دو ریشه و اصل قدیمی دارد یكی ذرات است و دیگری حركات آنها و ذرات قدیمی یك میلیون سال حركت كردند تا اینكه جمع شدند و منسجم گشتند تا اینكه یك توده متراكم از گازها بوجود آمد سپس یك میلیون سال دیگر این ذرات حركت كردند تا اینكه چیزی مانند گدازه آهن داغ شده در كوره از آن جدا شد و آن سیاره زمین است سپس به سبب حرارت موجود زمین دانههای نباتات و معادن فلزات و مواد جانوران و ما برای انسان مادهای در سلسله جانوران گذشته نمیبینیم و گمان میكنیم كه انسان به انتخاب طبیعی از میمون گرفته شده(1)و آن شخص
1) و این نظریه داروین است و در حقیقت یك نظریه سیاسی میباشد در لباس نظریه علمی و كار انگلیس خبیث میباشد برای تشكیك در وجود خداوند عزوجل و به تحقیق بطلان این نظریه توسط علم ثابت شده است، و بنا به فرض صحیح بودن این نظریه هیچ دلالتی بر عدم وجود خداوند ندارد و اگر این نظریه میخواهد بگوید كه تكامل بوجود آمد بدون علت مثل تبدل یك حیوان بی عقل به حیوان عقل دار شدن این گفتار نیز محال است بر اینكه الوجود من العدم محال یعنی پدیدن وجود از عدم یعنی بدون علت محال است مثلاً وجود عقل بدون علت است كه محال است.
مادی برای هر دوره از مراحل تكاملی انسان میلیونها سال تعیین كرد.
عالم موحد در جواب مادی گفت: ذرات و حركات آنها در قبل از این میلیونها سال بودهاند یا نه، اگر بودهاند همانطور كه مقتضای قدیم بودن آنها به ادعای شماست. محدود كردن آنها باطل است زیرا قدیم قابل تحدید نیست و اگر در قبل از این میلیونها سال نبودهاند همانطور كه مقتضای تحدید كردن شما این است- ادعای شما به قدیم بودن آنها باطل است بنابراین قول و ادعای شما تناقض دارد. سپس عالم موحد گفت: از ضروریات است كه جسم چه كوچك و چه بزرگ شكل خاصی دارد و محال است كه بدون شكل موجود شود بنابراین اگر قدیم باشد محال است كه شكلش از بین برود و تبدیل به جسم سدیمی(گاز متراكم) و خورشید و زمین و غیره شود پس از دست دادن شكلی و بدست آوردن شكل دیگر دلالت بر حدوث آن شئ و قدیم نبودن آن میكند، پس با این استدلال عالم مادی مغلوب شد.(1)
1) علوم تجربی و اكتشافات جدید شاهد بر حدوث جهان هستند، فرانك آلن دانشمند تجربی زیست شناسی میگوید: قوانین دینامیكی حرارتی دلالت میكند بر اینكه موجودات این عالم به تدریج حرارتش را از دست میدهد و این موجودات قطعاً بجایی میرسند كه همه اجسام در آنروز زیر یك درجه از حرارت كه در نهایت پایینی است یعنی صفر مطلق است و در آن روز انرژی معدوم میشود و حیات محال میشود و راه فراری از این حالت كه همه انرژیها منعدم میشوند نیست هنگامی كه درجه حرارت اجسام با گذشت زمان به پایینترین حد میرسد اما خورشید مشتعل و ستارگان درخشان و زمین بینیاز از انواع حیات پس همه اینها دلیل واضحی است بر اینكه اصل هستی یا اساس آن مرتبط به زمانی است كه دریك لحظه معین آغاز شد بنابراین در این هنگام این حادث یكی از حادثها است و معنی آن اینست كه برای ریشه هستی باید خالقی باشد ازلی كه ابتدایی ندارد عالم است و محیط بر هر چیز و قدرتی دارد كه حدی ندارد(به كتاب الله یتجلی فی عصر العلم تالیف گروهی از دانشمندان آمریكائی ص6 نشر مكتبه شكوری چاپ چهارم).
بنده عرض میكنم كه كلام این شخص مادی، تالی فاسدههای دیگری نیز دارد.
اول آنچه او گفته: جز ادعای بدون دلیل و تخمین چیز دیگری نیست. حكیم ابن سینا(1)
گفته هر كس چنین عادت كرده كه مدعای بدون دلیل را میپذیرد حقیقت از سرشت آدمی خارج شده است.
1) ابو علی الحسین بن عبدالله بن سینا فیلسوف معروف، پدرش اهل بلخ بود و به بخاری منتقل شد. بوعلی در سال سیصد و هفتاد متولد شد و سال چهارصد و بیست و هشت درگذشت و بر مذهب مشایین بود و تالیفاتی دارد از جمله كتاب شفاء در فلسفه و نجات و اشارات و قانون.
دوم حركات ذرات وابسته به ذرات هستند و دائماً معدوم میشوند و متجدد میگردند، بنابراین طبق این دو(1)دلیل جایی برای قائل شدن به قدیم بودن این حركات نیست.
سوم حركات ذرات كه موجب تشكیل كره زمین شدهاند اگر زائل نشوند محال است كه بعضی از آنها به كره زمین تبدیل شوند زیرا با وجود علت محال است كه معلول معدوم شود و اگر آن حركات زائل شوند و حركات دیگری بوجود آید با قول به قدیم بودن این حركات منافات دارد.
چهارم اگر حركتهای دیگری در سیاره خورشید بوجود آید كه موجب شود قسمتهایی از آن تبدیل به زمین شود لازم میآید كه همه خورشید تبدیل به زمین شود زیرا حركت سیاره حركت واحدی است بنابراین محال است كه تأثیر این حركات مختلف شود، و مقداری از آن تبدیل به زمین شود و مقداری
1) شاید مراد مصنف از دو وجه: انعدام و تجدد آنها باشد همانطور كه علامه حلی قدسسره آن را ذكر فرمود در شرحش بر تجرید الاعتقاد در جائی كه گفت پس ماهیت هر كدام از آنها(یعنی حركت و سكون) قدیم نیست چون ماهیت هر دو مستلزم مسبوقیت به غیر است در صورتی كه ازلی الوجود مسبوق به غیر نیست بنابراین ماهیت حركت و سكون قدیم نیست و همچنین هر كدام جائز العدمند و قدیم احتمال عدم در مورد آن نیست (كشف المراد ص171 چاپ مؤسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین در قم مشرف).
دیگر بر حالت اولی خود باقی بماند بدرستیكه این شخص مادی بدون بصیرت و بینائی داخل در این مسأله شده است و عجیبتر از همه گمان فاسد اوست كه انسان را بر گرفته از میمون با انتخاب طبیعی میپندارد حال آنكه طبیعت عقل و شعور ندارد كه چیزی را انتخاب كند و توانائی بر تبدیل نوعی به نوع دیگر را ندارد زیرا طبیعت هر نوعی فقط موجب تكامل آن نوع در بین همنوعانش میشود، نه تبدیل شدن آن به نوع دیگر مثلاً نطفه انسان با انسان شدن كامل میشود و نطفه الاغ با الاغ شدن و نطفه گاو با گاو شدن و همینطور بقیه حیوانات، و محال است كه نطفه الاغ كمالش به انسان شدن باشد بحسب طبیعت كمال از عدم بصیرت و گمراهی به خداوند پناه میبرم. سپس طبیعت فقط موجب استعداد ضعیف برای قبول كمال میشود ولی بوجود آورنده كمال نیست زیرا محال است كه ضعیف اعطاء كمال كند بنابراین كمال بوجود نمیآید مگر از فاعلی كامل و همچنین اشیائی كه به كمال ترقی پیدا میكنند، در هر لحظه یك طبیعت را خلع میكنند و طبیعت دیگری را به خود میگیرد بنابراین طبیعت از قبیل مُعِدّات(1)
هستند نه از علل
1) معدّات عبارتند از واسطههایی كه بین علت و معلول واقع میشوند و علل حقیقی نیستند مانند واسطه شدن پدر در بوجود آمدن فرزند.
واقعی زیرا محال است كه معلول در زمان زوال علت خود باشد و از آنچه گفتیم روشن شد كه مطلق تغیر دلیل بر حدوث متغیّر است، خواه تغیر از كمال باشد یا از كمال به نقصان اینكه دلالت قسم دوم بر عدم قیومیت آن ظاهر تر است.
مرحله دوم: باید جهان سازنده و مدبری داشته باشد كه بالذات واجب باشد، این مرحله هم از بدیهیات است زیرا آن چیزی كه بواسطه غیر وجود دارد یعنی (ما بالغیر) باید به چیزی كه قائم به ذات است یعنی (ما بالذات) منتهی شود این قضیه بدیهی و فطری است و بعد از اینكه ثابت شد كه جهان حادث و در حد ذات خود ممكن است و از خودش وجودی ندارد بناچار باید برای بوجود آمدنش سازنده و ایجاد كنندهای كه واجب بالذات است باشد و اگر چنین نشود خلف فرض پیش میآید(1)
و با این بیان روشن شد كه برای اثبات سازندهای برای جهان نیازی به تمسک به یكی از دو محذور كه دور یا تسلسل باشد
1) زیرا فرض اینست كه او وجودی مستقل ندارد پس اگر برای وجود او آفریننده و سازندهای نباشد لازم میآید كه خودش از پیش موجود شود و این خلاف فرض است و این استدلال را برهان خلف میگویند.
نیست اگر جهان به واجب منتهی نشود اذا ما قلنا بعضی به بعض دیگر منتهی میشود و قضیّه فطریه ضروریه واضحتر و روشنتر در اثبات مطلوب است(1)
از جمله آن دلایل اینست: ما نبودیم پس موجود شدیم و خودمان را بوجود نیاوردیم و از عدم هم نیامدهایم زیرا وجود از عدم (یعنی بدون علت) محال است و این قضایا بدیهیات سه گانه هستند بنابراین چارهای نیست جز اینكه ما بوسیله علتی بوجود آمدهایم یعنی از آفرینندهای كه ما را بوجود آورد این مطلب بدیهی و واضح است و این برهان در ذكر حكیم(قرآن) آمده: «آیا خلق شدهاند از هیچ چیز یا اینكه خودشان خالق هستند» پس محال بودن تبدل عدم به وجود روشن است همانگونه كه ما خودمان را خلق نكردهایم و ما قدیم هم نیستیم در این هنگام باید برای وجود ما علتی قادر و مالك باشد تا اینكه حیات و علم و قدرت و اراده و اختیار و شعور و عقل و روح را ببخشد و هر چه را میبخشد باید مالک، بخشیدنش داشته باشد و قدرت بر عطاء داشته باشد و گرنه هر چه را ما مالک هستیم از عدم آمده و محال بودن وجود چیزی از عدم یعنی بدون علت روشن است در این هنگام به ناچار باید آنرا مستند به بوجود آورندهای بدانیم.
.1) در اینجا برهانهای دیگری هست كه باری تعالی را ثابت میكند و به دور و تسلسل هم نمیرسد از جمله آنچه بعضی از محققین ذكر كردهاند: همه عقلاء چه دهریین و چه مادیین و چه فلاسفه و الهیین اتفاق دارند كه موجود مستقل كه وجودش احتیاج به غیر ندارد وجود دارد زیرا اگر این موجود نبود هیچ موجودی تحقق پیدا نمیكرد زیرا هنگامی كه فرض كردیم همه موجودات محتاج به غیر هستند جز عدم چیزی باقی نمیماند و عدم موجود نیست و قابلیت ایجاد را ندارد و فرض اینست كه موجودات بدون ایجاد كنندهای موجود نمیشوند بنابراین موجودی نیست زیرا بوجود آورندهای نیست ولی موجودات(در خارج) دیده میشوند پس موجود مستقل ثابت میشود و این مطلب بدیهی است و احتیاج به دلیل ندارد «تا آنجا كه گفت»: معنی اینكه موجودی، وجودش بنفسهِ است اینست كه اصلاً در وجودش احتیاج به هیچ چیز ندارد زیرا اگر محتاج باشد موجود بنفسهِ نیست و بر این مطلب متفرع میشود اینكه آن موجود اول و آخری ندارد یعنی معدوم نبوده كه بعد موجود شود و عدمی هم(در آینده) ندارد كه وجودش پایان یابد زیرا اگر موجود ازلی نباشد احتیاج به علتی در وجودش پیدا میكند و فرض اینست كه علتی ندارد پس قدیم است و آنچه كه قدیم بودن آن ثابت شد محال است معدوم شود زیرا معدوم شدن یک چیز به سبب زوال علت وجود آنست و این مطلب مورد اتفاق همه عقلاء از مادیین و فلاسفه و الهیین است سپس آنچه كه موجود مستقل است احتیاج به مكان ندارد زیرا اگر احتیاج به مكان داشته باشد موجود مستقل نیست، و او در هر مكانی هست و مكانی او را شامل نمیشود و مكانی از او خالی نیست زیرا اگر مكانی از او خالی باشد یا مكانی او را احاطه كند هر آینه محدود خواهد بود كه احتیاج به مكان دارد پس موجود مستقل نبوده است «تا آنجا كه گفت»: و بعد از این مقدمه متوجه میشوید كه موجود مستقل تغیر و تبدل و حركت و انتقال بر او محال است زیرا تغیر عبارتست از زوال علت حالت اول و حادث شدن علت حالت دوم در حالیكه موجود مستقل علتی در وجود خود ندارد كه زائل یا حادث شود و حركت عبارتست از خالی كردن یک مكان و اشغال مكان دیگر حال آنكه موجود مستقل بر هر مكانی احاطه دارد پس هیچ مكانی خالی از او نیست تا به آن منتقل شود و در هر مكانی هست پس چگونه آنرا خالی میكند؟
سپس آنچه در توضیح بطلان تسلسل روشنتر است، این است كه بگوئیم، فرض تسلسل در ممكنات در صورتی كه به واجب تعالی شأنه منتهی نشود فقط موجب كثرت احتیاج میشود نه بینیازی و غنا زیرا كه هر چه سلسله در طول بیشتر شود فقرش بیشتر میشود. و این امر بدیهی است برای اینكه ملحق كردن فقیری به فقیر دیگر موجب غنا نمیشود ضرورت كه ملحق فقیری به فقیر دیگر موجب نمیشود مگر كثرت نیاز نه بینیازی و رفع حاجت و به عبارت دیگر عطاء ممكن فقط به صورت واسطهای است زیرا وجود مستقل فی حد نفسه ندارد و واسطه شدن قوامش به سه چیز حاصل میشود: واسطه و آنچه كه از او واسطه میشود و آنچه برای او واسطه میشود بنابراین زیاد شدن واسطهها بدون متوسط عنه كه همان واجب تعالی است فقط سبب كثرت حاجت و فقر میشود.(1)
1) پس عطاء كردن ممكن وجود را به غیرش فقط واسطه در عطاء است، و این به خاطر اینست كه ممكن وجود مستقل ندارد، پس او وجود را ازغیرش میگیرد، و آن غیر متوسط عنه است و وجود را به غیرش میدهد و آن متوسط له است و ممكن مجرد واسطه در بخشیدن به گرفتن و دادن است پس اگر متوسط عنه در احتیاج داشتن مثل او باشد و وجود مستقلی ندارد همانطور كه در زنجیره ممكنات فرض چنین است پس آن عبارتست از پیوستن معدومی به معدومی دیگر مانند او و بدیهی است كه او مفید وجود نیست.
مرحله سوم: كمال مطلق بودن خداوند متعال و منزه بودن او از كاستیها. این مطلب با نگاه به جهان پیش روی ما كه به اراده او موجود است ظاهر میشود و آن عبارت است از انسان و جمیع انواع حیوانات خشكی و دریا و اقسام گیاهان و درختان و خلقت آفتاب و ماه و دیگر ستارهها و داخل كردن شب در روز و روز در شب و خلقت زمین و آسمان و هوا و فضا و دیگر موجودات این عالم كه همه طبق حكمت كامل و نظم تام است به نحوی كه هرچه بیشتر در حكمتهای آن اندیشه و تدّبر شود تحیر عقلا بیشتر میشود از این جهت كه به یكی از هزاران حكمت آن نمیتوان دست یافت. كلما قدم فكری شبراً فرمیلا ترجمه: هر وقت كه اندیشه من یک وجب به سوی تو آمد به اندازه یك میل فرار كرد.(1)
1) پس كتابهای علوم مختلف از علم گیاهشناسی و جانوران و معادن و آبها و زمین و سیارات و پزشكی و كالبد شكافی و شیمی و ستارگان و غیر اینها همه كتابهای توحید هستند كه نورهای آنها درخشش دارد و همه آنها نشانههایی بر قدرت و تدبیر و حكمت است كه دلالت بر قدرت و علم و حكمت صانع آنها و مدبر آنها میكند و در این وادی كتابهای متعددی تالیف شده مانند كتاب الطب محراب للایمان و امثال آن.
مرحله چهارم: صفات خداوند متعال عین ذات او هستند مراد از این سخن نفی كردن صفات و اثبات آثار آنها برای خود ذات است، زیرا ذات خداوند متعال فی نفسه كامل است و نقص و احتیاج را در او راهی نیست تا اینكه با صفات خود را كامل كند و معقول نیست كه صفات باشند در حالیكه عین ذات باشند زیرا بدیهی است كه صفات از اعراض هستند كه عارض بر ذات میشوند، مولایمان امیر المؤمنین كه بر او و فرزندان پاكش بهترین درود و سلام، درود فرستندگان باشد در خطبه(1)
1) و این اولین خطبه نهج البلاغه است و مقصود از نقل قسمتهایی از آن، استدلال به آن از جهت دلیل نقلی بودن نیست زیرا این استدلال باطل است چون دور است بلكه استدلال به این خطبه و اخبار آتی به اعتبار اینست كه مشتمل بر استدلالات عقلی روشن میباشد پس این مطلب درست است كه در قضایای عقلی نمیتوان به ادله نقلیه تمسک كرد اما مراد این نیست كه استفاده از نور قرآن در زمینههای عقلی ممكن نیست یا اینكه صحیح نیست زیرا این توهم باطلی است همانا در قرآن كریم بالاترین فلسفهها (منظور استدلالهای عقلی) و عمیقترین آنها وجود دارد و در قرآن كریم استدلال عقلی كه متكی به بدیهیات است برای اثبات حقایق استفاده شده بنابراین با مراجعه به قرآن قواعد عقلی درک میشوند و بر اساس این قواعد نتایج درست بدست میآیند این از یک سو و از سوی دیگر قرآن از این نظر كه معجزه است همانطور كه مقتضای دلایل قطعی عقلی اینست پس دلیل عقلی است و آن واقعیتی است كه حقانیت آن با عقل ثابت شده پس از این جهت استدلال بلا واسطه و مستقیماً به آن صحیح میشود و خلاصه اینكه استفاده از قرآن از دو جهت صحیح است. اول قرآن استدلالات عقلی را برای بشر بیان و مكشوف نموده و انسان با فهمیدن این استدلالات به آن اعتراف میكند و مثال آن در اینجا مثال آن كتبی است كه برای قانع كردن دیگران تالیف میشود و این یكی از كارهای انبیاء سلام الله علیهم است از این جهت كه آنها بشر را به آنچه آنها از آن غافلند برای آنها ظاهر میكند و در این خطبه(خطبه اول نهج البلاغه) آمده در مورد بعضی از كارهای پیامبران سلام الله علیهم كه عقلهای پنهان شده بشر را بیرون آورند و بكار اندازند. دوم: قرآن بعد از اینكه معجزه(بودنش) ثابت شد خودش دلیل عقلی میشود پس استناد به آن، استناد به عقل است همانگونه كه بعد از ثبوت نبوت پیامبر ما(صلیاللهعلیهوآله) و اینكه ایشان از جانب خداوند عز و جل فرستاده شده، استناد به كلام ایشان(صلیاللهعلیهوآله) استناد به عقل است كه حكم به نبوت و راستی او كرده است و سنت شریف هم مانند قرآن است پس سنت هم مشتمل بر این دو جهت است بنابراین روشن كه دلیل استناد به آنچه در نهج البلاغه از امیر المؤمنین و سید الموحدین وارد شده چیست و همچنین آنچه از ائمه طاهرین وارد شده است.
شریفهاش فرمود: اول الدین معرفته، و كمال معرفته التصدیق به، و كمال التصدیق به توحیده، و كمال توحیده الاخلاص له، و كمال الاخلاص له نفی الصفات عنه، لشهادة كل صفة انها غیر الموصوف، و شهادة كل موصوف انه غیر الصفة، فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثناه، و من ثناه جزّأه، و من جزّأه فقد جهله.
ترجمه: آغاز دین معرفت او است و كمال معرفتش تصدیق ذات او و كمال تصدیق ذاتش توحید و شهادت بر یگانگی او است و كمال توحید و شهادت بر یگانگیش اخلاص است و كمال اخلاصش آن است كه وی را از صفات پیراسته دارند چه اینكه هر صفتی گواهی میدهد كه غیر از موصوف است و هر موصوفی شهادت میدهد كه غیر از صفت است آنكس كه خدای را توصیف كند وی را به چیزی مقرون دانسته و آن كس كه وی را مقرون به چیزی قرار دهد تعدد در ذات او قائل شده و هر كس تعدد در ذات او قائل شود اجزائی برای او تصور كرده و هر كس اجزائی برای او قائل شود وی را نشناخته است تا آخر خطبه.
ابتدا دینی كه شایسته است عاقل به آن متدین شود شناخت خداوند متعال است به این معنا كه او را در ذهن خود تصور كند و كمال شناخت، تصدیق كردن وجود اوست زیرا اگر او را تصدیق نكند تصور او ازخداوند متعال تصور محض بوده و شناخت و معرفت حساب نمیشود و كمال تصدیق به خداوند متعال یكتا دانستنش میباشد زیرا اگر برای او شریك
قرار داد مانند دوگانه پرستان(1)، نه او را تصدیق كرده و نه شناخت به او پیدا كرده و كمال توحید خداوند متعال، خالص دانستن، از شباهت به مخلوقات است، زیرا اگر او را ذاتاً یكی بداند و او را شبیه به مخلوقاتش فرض كند، توحید او به شرک بر میگردد، زیرا مشابهت متوقف بر مشترک بودن در جهتی از
1) ثنویه(دوگانه پرستان) همانهایی كه قائل به وجود دو خدا هستند مانند زرتشتیان كه میگویند دو خدای خیر و شر وجود دارد كه یزدان و اهریمن باشند ولی ملاصدرا گفته است ثنوی كسی است كه میگوید موجودات متعددند پس توحید نزد او عبارتست از اینكه فقط خداوند متعال موجود نه غیر او، و اعتقاد به وجود موجودی غیر از خداوند دوگانگی است پس گفت «در اینجا یعنی هنگام ظاهر شدن خورشید تحقیق‹تا آنجا كه گفت› واضح شد كه وجود واحد احد و دومی ندارد و كثرت وهمیه هم باطل شد. تا آنجا كه گفت: «وای بر ثنویین ‹دوگانه پرستان› از آنچه وصف میكنند زیرا واضح شد كه هر آنچه اسم وجود به نحوی بر آن اطلاق میشود نیست مگر شأنی از شؤون واحد قیوم و صفتی از صفات ذات اوست و درخششی از صفات اوست پس آنچه در اول گفتیم به اینكه در وجود علت و معلولی هست با دیدگاه بالا و جلیل بر حسب سلوک عرفانی برگشت میكند در آخر به اینكه علت از آن دو امر حقیقی است و معلول جهتی از جهات آنست و آنچه علت خوانده میشود به او بازگشت میكند و تأثیر علت برای معلول به تغیر علت و تبدل حالتی در او باز میگردد نه جداشدن چیزی مباین از او «عارف و صوفی چه میگوید ص123» میگویم: و شما در مقدمه باطل بودن این نظر را دانستید و بطلان آن از طرف مصنف رحمة الله هم در رد اشتراک وجود بین خالق و مخلوق خواهد آمد پس منتظر باش.
جهات است، و كمال اخلاص خداوند از مشابهت و اشتراک با مخلوقات، نفی كردن صفات از اوست زیرا لازمه وصف كردن، قرین داشتن خداوند و دوگانه بودن او و تقسیم و تجزیه شدن اوست همانطور كه امامعلیهالسلام آن را بیان فرمود و بطور كامل آنرا توضیح داد و اگر این لوازم را خداوند داشته باشد پس شبیه مخلوقات شده و شناخت به او بازگشت به جهل است و مولایمان حضرت رضاعلیهالسلام در خطبهاش در مجلس مأمون چنین فرمود. اول عبادة الله معرفته و اصل معرفة الله توحیده و نظام توحید الله نفی الصفات عنه لشهادة العقول ان كل صفة و موصوف مخلوق و شهادة كل مخلوق ان له خالقاً لیس بصفة و لا موصوف و شهادة كل صفة و موصوف بالاقتران، و شهادة الاقتران بالحدوث، و شهادة الحدوث بالامتناع من الازل الممتنع من الحدث، فلیس الله عرف من عرف بالتشبیه ذاته، و لا ایّاه وحّد من اكتنهه، و لا حقیقته اصاب مَن مَثَّلَه، و لا به صدق من نهّاه، و لا صمد صمده من اشار الیه، و لا ایّاه عنى من شبّهه، و لا له تذلل من بعّضه، و لا ایّاه اراد من توهّمه كل معروف بنفسه مصنوع، و كل قائم فی سواه معلول، بصنع الله یستدّل علیه، و بالعقول یعتقد معرفته و بالفطرة تثبت حجتة.
ترجمه: ابتدای عبادت خداوند شناخت اوست و ریشه و اصل شناخت خداوند متعال توحید اوست و بناء و نظام توحید خداوند
متعال، نفی صفات از اوست زیرا عقلها و خردها گواهی میدهند كه هر صفت و موصوفی مخلوق است و هر مخلوقی شهادت میدهد به اینكه خالقی دارد كه نه صفت است و نه موصوف و هر صفت و موصوفی گواهی میدهند كه قرین و همردیف دارند و اقتران شهادت به حادث بودن آن چیز میدهد و حدوث شهادت میدهد كه نمیتواند از ازل باشد ازلی كه از حدوث امتناع دارد بنابراین خداوند را نشناخته آنكه به تشبیه، ذات او را شناخته و او را یكتا ندانسته آنكه به كنه و حقیقت خداوند را نیافته آنكه او را تمثیل نموده و برای او مثل قرار داده و او را تصدیق نكرده آنكه متناهی و محدودش كرده و او را قصد نكرده آنكه به او اشاره كرده و او را عنایت نكرده آنكه تشبیهش نموده و برای او فروتنی نكرده آنكه او را تجزیه كرده و او را اراده نكرده آنكه خداوند را به وهم آورده است. هر چه كه تصور شود در ذات خودش مصنوع است و هر چه كه وجودش بواسطه غیر است معلول است و به وسیله مخلوقات و مصنوعات خداوند بر وجود او استدلال میشود و بوسیله عقلها اعتقاد به معرفت او حاصل میشود و با فطرت، حجت او ثابت میشود(1). در برخی از خطبههای آن حضرت چنین آمده است. اول الدیانة معرفته، و
1) عیون اخبار الرضا علیه السلام، صدوق ص150ج1
كمال المعرفة توحیده و كمال التوحید نفی الصفات عنه، لشهادة كل صفة انها غیر الموصوف، و شهادة الموصوف انه غیر الصفة و شهادتهما جمیعاً على انفسهما بالبینة الممتنع فیها الأزل فمن وصف الله فقد حدّه، و من حدّه فقد عدّه و من عدّه فقد ابطل ازله.
ترجمه: ابتدای دیانت شناخت(خداوند) است و كمال شناخت(خداوند) توحید اوست و كمال توحید نفی كردن صفات از اوست زیرا هر صفتی گواهی میدهد كه غیر موصوف است و هر موصوفی شهادت میدهد كه غیر صفت است و صفت و موصوف شهادت میدهند به جدائی از یكدیگر جدائی كه در آن ازلی بودن ممتنع است، بنابراین هر كس خداوند را توصیف كند همانا او را محدود كرده و هر كس او را محدود كند همانا او را به شمارش آورده و هر كس او را به شمارش آورده همانا ازلی بودن او را باطل كرده است(1).
توضیح: اثبات صفات برای خداوند متعال مستلزم تالی فاسدهای متعددی است.
اول: ذات خداوند در درون خودش ناقص باشد كه برای كامل شدن احتیاج به صفات داشته باشد مانند همه ممكنات.
1) كتاب توحید صدوق(موسسه نشر اسلامی-قم) ص57.
دوم: راه یافتن صفاتی در ذات خداوند كه ضد این صفات ثابت شده هستند زیرا هیچ چیزی متصف به یكی از صفات متقابل و متضاد نمیشود مگر اینكه صلاحیت اتصاف به دیگری را داشته باشد آیا چنین نیست كه چیزی متصف به حركت نمیشود مگر اینكه صلاحیت و شأنیت سكون را داشته باشد و این از ویژگیهای متقابلین(1)
است.
سوم: صفات با موصوف متغایرند و این امر بدیهی است و این معنای گواهی دادن هر كدام از آنها بر مغایرت با دیگری است بنابراین اثبات صفات مستلزم اعتقاد به قرین داشتن، و جزء داشتن و محدود بودن كه همه اینها با قدیم بودن و ازلی بودن و واجب بودن منافات دارد و با امكان و حادث بودن جمع میشوند(2)
همانطور كه در خطبههای شریف به روشنترین بیان
1) منظور از متقابلین غیر از نقیضین است مثل ملكه و عدم است.
2) میگویم: و به این بیان ضعیف بودن سخن شیخ مظفر رحمة الله در كتاب عقائد الامامیه ظاهر میشود در آنجا فرمود: «و تعجب از بین نمیرود از سخن كسی كه میگوید صفات ثبوتیه به صفات سلبیه بازگشت میكند به خاطر اینكه بر او سخت شده كه بفهمد چگونه صفات خداوند عین ذات اوست پس خیال كرده كه صفات ثبوتیه به سلبیه بر میگردد تا مطمئن شود به این نظر كه ذات واحد تكثر ندارد پس واقع شود در آنچه بدتر است زیرا ذاتی را كه عین وجود و محض وجود است و هیچ نقصی و جهت امكانی در او نیست این ذات را عین عدم و محض سلب قرار داده است «بدایة المعارف، ج1، ص84» و ضعف آن به خاطر اینست كه مراد از بازگرداندن قادر به كسی كه چیزی او را عاجز نمیكند و عالم به كسی كه چیزی از او غایب نیست مراد اینست كه پروردگار عین قدرت است و او عین علم است و در آنجا صفت و موصوفی نیست بلكه یک ذات است كه كمال و بینیازی را دارد پس تعبیر به اینكه چیزی او را عاجز نمیكند معنایش اثبات صفت عدمی برای پروردگار نیست و همچنین تعبیر به اینكه چیزی از او غایب نیست معنایش اثبات صفت عدمی برای ذات خداوند جلوعلا نیست بلكه اینست كه ذات او یكی است و عین كمال را دارد و كمال او جهات متعدد ندارد یا صفت ثابت برای موصوف نیست و آن تعبیر، دقیقتر است از تقسیم صفات او جلوعلا به صفات ثبوتیه و سلبیه و دانستید تصریح سیدالموحدین و امیرالمومنینعلیهما السلام را به اینكه كمال توحید خداوند اخلاص برای اوست و كمال اخلاص برای او نفی صفات از اوست زیرا هر صفتی گواهی میدهد كه غیر موصوف است و هر موصوفی شهادت میدهد كه غیر صفت است و استناد به این خطبه شریفه و ما بعد آن از آنچه مصنف رحمة الله نقل كردهاند به دو وجه قبلی صحیح است زیرا امامعلیه السلام استناد كردهاند در این مطلب به بدیهی بودن تعدد صفت و موصوف و اینكه خداوند جلّوعلا منزه از آنست زیرا تباین صفت و موصوف مستلزم محدود كردن ذات الهی است و خداوند جلّوعلا نه حدی دارد و نه شبیهی و مصنف رحمة الله از بعض خطب مولانا الرضاعلیه السلام تصریح به این مطلب را نقل كردهاند.
توضیح داده شد بنابراین بازگشت اثبات علم برای خداوند متعال به اثبات لازمه علم است كه عبارت از مكشوف شدن اشیاء برای او به سبب ذات، نه به سبب صفت قائم به او و اثبات قدرت برای خداوند بازگشتش به جاری شدن امور طبق اراده و مشیت او و عدم تخلف آنها از اراده او است.
پس تعبیر به صفات كنایه از لوازم آنهاست و مقصود مفاهیم اولیه صفات نیست و گرنه محذورات مذكور پیش میآید و در بعضی از خطب مولایمان امیر المؤمنین چنین آمده: وكلّ فیه تعبیر اللغات، و ضلّ هناک تصاریف الصفات.
ترجمه: تعبیر و بیان لغات از توصیف او عاجزند و تغایر صفات گمراهی است(1).(تغایر صفات در خداوند راه ندارد) اگر مقصود از صفات مفاهیم اولیه آنها باشد در تعبیر لغات عجز بوجود نمیآید و تصاریف و تغایر صفات گمراهی نبود و تصاریف صفات(سبب) گمراهی بودند زیرا بازگشت همه صفات به كمال ذات بطور مستقل است و مترتب شدن لوازم صفات از جانب ذات او میباشد، بنابراین صفات متغایر در او نیست.
و به همین مطلب كه ما بیان كردیم اشاره دارد آنچه گفته شده كه خداوند تعالی عالم است قبل از علم و بدون هیچ علمی قادر است قبل از قدرت، بدون هیچ قدرتی(2)،
زیرا معنی ندارد كه
1) التوحید، صدوق رحمه الله ص42 و در منبع مذكور چنین آمده «كلَّ دون صفاته تعبیر اللغات و ضل هنالک تصاریف الصفات» و در یك به جای «تعبیر» «تحبیر» آمده است.
2) این عبارت را در كتب حدیث نیافتم و احتمال دارد كه نقل به معنی شده باشد از احادیث متعدد همانگونه كه وارد شده از صادق علیه السلام «همیشه خداوند یكتا‹منزه و عزیز پروردگارما› بوده است و علم «عین» ذات او بوده و معلومی نبوده است و شنیدن «عین» ذات او بوده و مسموعی نبوده و بینایی «عین» ذات او بود و مبصر و منظرهای نبوده و قدرت «عین» ذات او بوده و متعلق قدرت مقدوری نبوده پس هنگامی كه اشیاء را بوجود آورد و معلوم بوجود آمد علم از خداوند بر معلوم واقع شد و شنیدن بر مسموع و بصر بر مبصر و قدرت بر مقدور… تا آخر خبر» و از امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شده «خداوند رب بود و هنوز مربوبی بوجود نیامده بود و إله بود هنگامی كه ** ‹یعنی عابد› نبوده و عالم بود هنگامی كه معلومی نبود و سمیع بود هنگامی كه مسموعی نبود، به كتاب عیون اخبار الرضا علیهالسلام صدوق رحمة الله ج1ص146 ح50 وص118ح7 واصول الكافی ج1ص83 وص108ح4 چاپ المكتبه الاسلامیه مراجعه كنید.
خداوند را متصف به علم و قدرت كنیم و آنها را از او نفی كنیم و اتصاف به آن دو را قبل از وجود آنها بدانیم مگر به آن معنی كه ذكر كردیم كه فرض این باشد كه ما لوازم علم و قدرت را اثبات كنیم و توجه دهیم كه ذات كمال دارد و بینیاز از صفات است و آن وقت تعبیر به صفات، مجازی نیست بلكه كنایه از اقسام حقیقت است نه مجاز.
پس از اینكه دانستید هر موجودی از موجودات عالم و آنچه از شئونات این موجودات است از جواهر و اعراض همه به علت تغیر حادثند. پی میبریم كه خداوند متعال منزه و پاكیزه از آن است زیرا حدوث با قدیم بودن و امكان با وجوب جمع نمیشود و هر چه را كه خداوند متعال ایجاد كرده و آن را از عدم به وجود آورد، صفت امكان و حدوث را دارد بنابراین تغیر را در
خداوند متعال راهی نیست(1)و مولایمان حضرت رضا(علیه و علیآبائه الطاهرین و ابنائه المعصومین سلام الله) در جاهایی از خطبه شریفشان بر این معنی اشاره دارند كه فرمود: بتشعیره المشاعر عُرِفَ ان لا مشعر له، و بتجهیره الجواهر عُرِفَ ان لا جوهر له، و بمضادّته بین الاشیاء عُرِفَ ان لا ضد له، و بمقارنته بین الامور عُرِفَ ان لا قرین له، ضادّ النورَ بالظلمة، و الجلاء بالبهم، و الجسو بالبلل، و الصرد بالحرور، مؤل-ف بین متعادیاتها، مفرق بین متدانیاتها، دالة بتفریقها على مفرقها، و بتالیفها على مؤلفها.
ترجمه: آفرینش حواس به وسیله او دلیل آن است كه خود او را از داشتن حواس پیراسته است. و از آفرینش جواهر پی میبریم كه جوهر ندارد و از آفرینش اشیاء متضاد پی میبریم كه ضدی برای او تصور نشود و از قرار دادن تقارن بین اشیاء روشن میشود كه خود قرین و همتائی ندارد، روشنی را با تاریكی و آشكار را با نهان، خشكی را با ترس، گرمی را با سردی ضد یكدیگر قرار داد. عناصر متضاد را باهم تركیب نمود، و بین آنها
1) پس در خداوند تعالی تغیر راه ندارد زیرا او حدّی ندارد و به حكم عقل ثابت شده كه هر محدودی اثری از آثار است احتیاج به مؤثر دارد و مؤثر حقیقی حدی ندارد پس تغیر در او راه ندارد.
كه بهم نزدیكند جدائی انداخته است. جدایی اینها دلالت میكند بر جدا كننده آنها و نزدیكی آنها دلالت میكند بر نزدیک كننده آنها. كه آن سخن عز و جلّ است: و از هر چیزی دو جفت قرار دادیم، شاید شما متذكر شوید، پس جدایی انداخت بین قبل و بعد تا دانسته شود كه برای او نه قبلی است و نه بعدی. آنها با غرائزشان شهادت میدهند كه غریزهای برای آفریدگار غریزههای آنها نیست و به تفاوت آنها شهادت میدهند كه تفاوتی در بوجود آورنده تفاوت آنها نیست و با موقت بودن خود خبر میدهند كه كسی كه آنها را موقت كرده وقتی ندارد بعضی را از بعض دیگر مخفی كرد تا دانسته شود كه حجابی بین او و آنها غیر از خود آنها نیست(1)
1) این همان برهان قاهریت است كه حكم به فرق بین خالق و مخلوق و اثر و مؤثر و قاهر و مقهور و صانع و مصنوع میكنند زیرا كسی كه اشیاء را مقهور میكند بوسیله ایجاد مشاعر و جواهر آنها پس او بالای آنها و حاكم بر آنهاست و اگر مثل آنها بود هر آینه اثر میشد و احتیاج به كسی كه برای او حدّ حدود كند پیدا میكرد و همه است، همچنین این برهان شامل میشود كه آنكه اضداد را خلق میكند پس او ضدی ندارد و كسی كه بعض اشیاء را مقارن بعض دیگر قرار میدهد پس او قرینی ندارد و این خطبه همان خطبه قبلی از كتاب عیون ص150ج1 و التوحید ص34 است و در منبع چنین آمده: ضاد النور بالظلمه و الجلایه بالبهم و بهم در لغت به امور مشكله میگویند و در بعضی نسخهها آمده الحسو و در دیگری الجف به جای الجسو و آن در لغت عبارتست از خشكی و سفتی و صرد یعنی سردی و آن ضد گرما است.
و همچنین در آخر خطبهاش به آن تصریح كرده كه فرمود: و لا دیانة الا بعد المعرفة، و لا معرفة الا بالاخلاص، و لا اخلاص مع التشبیه، و لا نفی مع اثبات الصفات للتشبیه، فكلِّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه و كل ما یمكن فیه یمتنع فی صانعه، لاتجری علیه الحركة و السكون، و كیف یجری علیه ما هو اجراه او یعود فیه ما هو ابتداه اذاً لتفاوَتَت ذاته و لتجزى كنهه و لیمتنع من الأزل معناه، و لما كان للباری معنى غیر المبرؤ و لو حُدَّ له ورآءٌ اذاً حُدَّ له امامٌ و لو التمس له الأتمام اذاً لزمه النقصان كیف یستحق الأزل من لا یمتنع من الحدث و كیف ینشئی الاشیاء من لا یمتنع من الانشاء؟ و اذاً لقامت فیه آیة المصنوع و لتحوّل دلیلا بعد ماكان مدلولا علیه.
ترجمه: تدینی نیست مگر بعد از معرفت و معرفتی نیست مگر با اخلاص و اخلاصی نیست با تشبیه، و با اثبات صفات، تشبیه نفی نمیشود پس هر آنچه كه در مخلوق است در خالقش نیست و هر چه در مخلوق است در سازنده و صانع او محال است و سكون و حركت بر او جاری(عارض) نمیشوند و چگونه آنچه را كه او جاری كرده بر او جاری میشود یا آنچه را كه او ادعا نموده به او بازگشت كند. زیرا در آن هنگام ذات او متغایر میشد و حقیقت او تجزیه میگشت معنای ازل برای او ممتنع میشد و برای خالق معنایی جز مخلوق نبود و اگر برای
گذشته محدود شود. آن موقع پیش رو هم محدود میشود. اگر برای او تمام شدن خواسته شود آن وقت كاستی و نقصان برای او لازم میآید چگونه كسی كه حادث بودنش امتناع ندارد مستحق ازلی بودن شود و چگونه كسی كه امتناعی از آفریده شدن ندارد اشیاء را میآفریند و در آن هنگام نشانه مخلوق بودن در او پیدا میشد و بعد از اینكه مدلول علیه بود تبدیل به دلیل میشود(1)
و این بیانات شریف سیمای وحی را دارد و كاشف عصمت و امامت آن حضرت علیهالسلام جانم فدای او باد است.
اگر بگویید كه آنچه در این خطبه شریفه منافات دارد با آنچه كه به ضرورت ثابت شده كه دهنده یک چیز فاقد آن نیست و بعضی از علماء آنرا به شعر فارسی سرودهاند و گفتهاند:
ذات نایافته از هستی بخش *** كی تواند كه شود هستی بخش
ما چنین پاسخ میدهیم: كه بداهت ثابت كرده است كه دهنده كمال باید كامل باشد، همچنانكه ثابت شده باید كامل باشد همچنین ثابت شده بالبداهه كه كامل بالذات باشد نه
1) كلام امام علیهالسلام «و لا نفی مع اثبات الصفات للتشبیه» یعنی نفی تشبیه حاصل نمیشود مگر با نفی صفاتی كه مخصوص مخلوقات است و در منبع به جای «لتجزی كنهه ولیمتنع» چنین آمده «ولتجزء كنهه و لا متنع من الازل معناه».
بالعرض و مقتضای كمال ذاتی او، منزه بودن او از جواهر و اعراض است و از آنچه در ممكنات راه دارد در او ممتنع باشد و گرنه واجب ممكن میشود.
اگر بگویید كه از جمله فقرات خطبه شریف آن حضرت این است: كیف ینشیء الاشیاء من لا یمتنع من الانشاء و لا امتناع عقلا فی انشاء الاشیاء ممن لا یمتنع من الانشاء. یعنی چگونه كسی كه امتناعی از آفریده شدن ندارد اشیاء را میآفریند حال آنكه محال عقلی نیست كسی كه امتناع از آفریده شدن ندارد، اشیاء را بیافریند.
ما در پاسخ میگوییم كسی كه امتناعی از آفریده شدن ندارد حادث و ممكن الوجود است و بدیهی است كه اوقدرت بر انشاء وآفریدن را ندارد زیرا انشاء اشیاء عبارت از بوجود آوردن آنها از چیزی كه قبلاً نبوده است(یعنی بوجود آورنده آنها از عدم) و این معنی مختص به واجب الوجود متعال است و ممكن حادث فقط قدرت بر تركیب اجزاء موجود در خارج را دارد و تألیف و تركیب آنها بوسیله وسایل و تجهیزات را دارد در جایی كه قدرت آنرا داشته باشد ولی انشاء و آفریدن فقط به سبب اراده است و بدیهی است كه انشاء به این معنی از ممكن حادث محال است.
اما مرحله پنجم: در مورد توحید باری تعالی است پس موجودی از موجودات عالم دلالت میكند بر اینكه او(خداوند متعال) یكتا و فرد است و دوم و شبیهی ندارد.
توضیح مطلب: تغیر هر موجودی دلالت میكند
اولاً بر ممكن و حادث بودن آن موجود
ثانیاً بر (وجود) سازنده و بوجود آورنده آن
ثالثاً بر اینكه تغیر با همه اقسام و اشكالش در او راه ندارد و گرنه صانع، مصنوع میشد و خالق، مخلوق و قدیم، حادث، بنابراین وحدت و یكتا بودن آفریدگار تعالی وحدت شخصیّه نیست به معنی اینكه یک فرد از نوع باشد بلكه به معنی اینست كه او شبیه و همانند ندارد، نه مركب خارجی است(به معنای اینكه در خارج از اجزائی داشته باشد) و نه مركب تحلیلی(به این معنا كه در خارج جزء ندارد اما در ذهن دارد و آنچه شهرت یافته كه واجب الوجود (مفهوم) كلی است كه در یک فرد منحصر است و در غیر او ممتنع است. اشتباه روشنی است زیرا اگر چنین بود لازم میآمد كه او مركب از وجود و ماهیت باشد و
اینكه حادث و واحد عدد میباشد زیرا تعدد افراد برای او ذاتاً ممكن است هر چند بالعرض محال شده باشد مولانا حضرت امیر المؤمنین(علیه و علی ابنائه الطاهرین) افضل صلوات المصلین در جواب اعرابی كه از او در مورد توحید خداوند تعالی پرسید فرمود: یا اعرابی ان القول: فی ان الله واحد على اربعة اقسام، فوجهان منها لا یجوزان علی-ه فقول القائل: واحد یقصد به باب الاعداد فهذا ما لا یجوز، لان ما لا ثانی له لا یدخل فی باب الاعداد، اما ترى انه كفر من قال: ثالث ثلاثة، و قول القائل: هو واحد من الناس یرید به النوع من الجنس فهذا ما لا یجوز علیه، لانه تشبیه و جَلَّ ربنا عن ذلک و تعالى و اما الوجهان اللذّان یثبتان فیه فقول القائل: هو واحد لیس له فی الاشیاء شبیه كذلک ربنا، و قول القائل انه «عزوجل» أحدِّی المعنى یعنی به انه لا ینقسم فی وجود و لا عقل و لا وهم كذلک ربنا عز و جل.
ترجمه: ای اعرابی نظر و رأی، در مورد اینكه خداوند یكی است بر چهار قسم است دو وجه از آن بر خداوند جایز نیستند پس سخن كسی كه میگوید واحد، مقصودش باب اعداد است جایز نیست زیرا آنچه دوم ندارد داخل در باب اعداد نیست آیا نمیبینی آنكه گفت خداوند سومی سه نفر است كافر شد سخن
كسی كه خداوند را فردی از مردم میداند نوع از جنس(1)
را اراده كرده است پس این بر خداوند متعال جایز نیست زیرا خداوند به دیگران شبیه شده است و پروردگار ما از تشبیه منزه است. اما دو وجهی كه در خداوند ثابت میشود، وجه اول سخن متكلمی كه میگوید او واحد است. و در اشیاء شبیه برای او نیست این چنین است پروردگار ما. و وجه دوم قول آنكه میگوید: خداوند عز و جل أحدیّ المعنی است مقصودش اینست كه نه در وجود و نه در عقل و نه در وهم تقسیم نمیشود. پروردگار ما كه عزیز و منزه است اینچنین است(2)،
و معنی راه نیافتن تركیب خارجی در خداوند و منقسم نشدن او در عقل اینست كه تركیب از وجود و ماهیت در او راهی ندارد و اینكه از تركیب وجود از ماهیت تعبیر به انقسام عقل كرد به
1) جنس در لغت به معنای تشابه و تماثل آمده و قول امام علیهالسلام «یرید به النوع من الجنس» به معنی اینكه كسی كه میگوید واحد این چنین وحدت نوعیه را كه منتزع از افراد هم جنس است را اراده كرده مانند افراد انسان و فرق بین این دو قسمی كه بر خداوندجلّوعلا جایز نیستند اینست كه اولی برای او فردی دیگری مثل او در الهیت یا غیر آن از صفات ثابت میكند و اگر چه در حقیقت آن مجانس او نباشد و دومی برای او فردی دیگر از حقیقتش ثابت میكند پس در اولی وحدت عددیه نفی شده و در دومی وحدت نوعیه نفی شده است.
2) توحید صدوق رحمة الله ص83 ح3
خاطر اینست كه تركب موجود از وجود و ماهیت بوسیله عقل درک میشود نه حس و معنی عدم انقسام او در وهم اینست كه تركیب از جنس و فصل در او راهی ندارد و علت اینكه آنرا به وهم نسبت داد اینست كه تركیب موجود از جنس و فصل دقیقتر از تركیب آن از وجود و ماهیت است بنابراین هنگامی كه عقل حكم كرد به اینكه تركیب در او راهی ندارد زیرا مستلزم تغیر است كه تغیر هم ملازم حدوث میباشد، حكم میكند به اینكه شبیه و مانندی ندارد.
جواب از شبهه ابنكمونه(1)و از توضیحاتی كه دادیم روشن شد كه شبهه ابن كمونه كه لقب افتخار الشیطان را دارد از آن
1) ابن كمونه سعدبن منصوربن حسن بن هبه الله بن كمونه فیلسوف و طبیب بود و معاصر ابن سینا بود و در سال 683ق تولد یافت، در اینجا اختلافی در مورد شخصیت او وجود دارد كه او مسلمان بود یا غیر مسلمان دو نظریهای در اینجا وجود دارد كه او فیلسوف یهودی بود و در هر حال بعد از انتشار كتاب او با نام تنقیح الابحاث، سبب شد كه مردم بغداد بر علیه او به پا خاستند و در مدرسه مستنصریه جمع شده و خواهان مجازات او شدند و مصمم بودند كه او را با آتش بسوزانند ولی طرفداران او او را در صندوق محفوظ كردند و او را به حله فرستادند و در آنجا درگذشت. (دائره المعارف بزرگ اسلامی- فارسی ج4ابن كمونه).
چیزهایی است كه شیطان كه به او افتخار میكرد به آن میخندد و شبهه ایشان این است كه میتوان دو واجب الوجود فرض كرد كه هر كدام از آنها بسیط است و تركبی در او راه ندارد علت مضحک بودن این شبهه اینست كه فرض وجود متعدد از یک مفهوم منفک از یک جامع و قدر مشترک و یک تمیز دهنده و فارق نیست و گرنه متعدد نبود.(1)
1) یعنی فرض وجود متعدد حتما از مفهومی بوده كه یک جهت امتیاز داشته و گرنه اگر مفهومی را فرض كنیم كه مشتمل بر جهت امتیاز و جهت اشتراک نباشد مانند بسیط پس ممكن نیست كه تعدد پیدا كند و ذات مقدس خداوند از این جهت كه حدی ندارد و مكان و زمانی از او خالی نیست پس فرض دومی برای او امكان ندارد زیرا فرض دوم مستلزم وجود حد مائز است حال آنكه ذات مقدس پروردگار تعالی حدی ندارد.
كه همه طبقات مردم آنرا درک كنند از جمله آن قول خداوند: لو كان فیهما آلهة الا الله لفسدتا. ترجمه: اگر در آسمان و زمین جز الله خدایان دیگری بود فاسد میشدند. بیان ملازمه (بین وجود خدایان و فساد): كسی كه قائل به متعدد بودن خدایان است اگر از ثنویه(دوگانه پرستان) است كه میگویند خدای خوبی داریم كه نامش یزدان است و خدای بدی داریم كه نامش اهریمن است پس این دو خدا همیشه باهم تنازع و اختلاف دارند و نظر آنها بر یک چیز جمع نمیشود زیرا بدیهی است كه خوبی و بدی در یک محل جمع نمیشوند پس هر كدام از آنها خلاف آن چیزی را كه دیگری میخواهد اراده میكند و قدرت بر انجام مراد خود را دارد و حدّی برای قدرت او نیست زیرا فرض اینست كه او خدا است و اگر فرض شود كه یكی از آنها محدود است و تحت نفوذ قدرت دیگری است پس آن محدود خدا نیست و اگر فرض شود كه هر دو محدود هستند پس هیچكدام خدا نیستند و اگر كسی كه قائل به متعدد بودن خدایان است میگوید كه آن دو حكیم هستند و اراده نمیكنند مگر آنچه را كه در او مصلحت و حكمت
است بنابراین طبق حكمت واجب است(1)كه خودشان را به بندگان معرفی كنند و معرفی كردن هیچكدام از آنها برای بندگان تمام نمیشود مگر به اختلاف او با دیگری در خلقت تا اینكه بندگان بدانند كه برای جهان خدای دیگری است كه قادر بر خلقت است پس فساد و تباهی لازم میآید.
از جمله دلایل توحید آنست كه امام صادقعلیهالسلام بر آن توجه دادهاند در اثبات توحید برای مفضل(2).
1) كلام مصنف رحمة الله كه فرمودند طبق حكمت واجب است: یعنی بعد از اینكه هر دو آنها حكیم هستند مصنف میگوید پس حكمت اقتضاء دارد كه خودشان را به بندگانشان معرفی كنند وجوب از این جهت است كه كامل آنچه را كه مخالف كمال باشد انجام نمیدهد و قبیح را مرتكب نمیشود زیرا علتی قبیح كه عبارت از ضعف یا نقص باشد در او نیست تا او را به قبیح وا دارد و ما از مقتضیات كمال تعبیر میكنیم به اینكه فلان چیز بر او واجب است پس روشن است كه مراد از كلمه «واجب است» تكلیف معروف نیست.
2) میگویم كه این عبارت را در توحید مفضل نیافتم.
القمر و الكواكب من موجودات العالم العلوی و الصنع و احد یدل على صانع واحد.
ترجمه: جهان بزرگ مانند جهان كوچک كه بدن انسان است هر جزئی با جزء دیگر ارتباط دارد و مصلحت هیچكدام تمام نمیشود مگر به كمک دیگری مثلاً برای پرورش موجودات جهان پایین(زمین) از حیوانات و گیاهان جمادات و مخلوقات به رفت و آمد شب و روز و فصلهای چهارگانه احتیاج است و این به دست نمیآید مگر به اختلاف حركت و مسیر خورشید و ماه و ستارگان از موجودات عالم بالا و ساختمان واحد دلالت میكند بر سازنده واحد.
توضیح مطلب: اگر برای جهانی كه در پیش روی ماست دو صانع بود هر كدام از آنها مستقلاً به مصنوع خود میپرداخت و خلق كردن هیچ یک از آنها محتاج به دیگری نبود بنابراین ارتباط هر جزیی از اجزاء جهان و احتیاج او به جزء دیگر دلالت میكند بر مستقل نبودن آنها در خلقت و ساخت و عدم استقلال با متعدد بودن خدایان منافات دارد.
انزل كتبه علیهم. ترجمه: ای پسرم اگر همراه خدای یگانه خدای دیگری بود هر آینه فرستادگان او پیش تو میآمدند و كتب خود را بر آنها نازل میكرد.(1)
بیان ملازمه: همانگونه كه طبق حكمت بر خداوند لازم است كه فرستاده بر انگیزد و كتب را نازل كند برای تمام شدن دلیل بربندگان همچنین بر خدای دیگر هم اگر وجود داشته باشد لازم است بنابراین نیامدن فرستادگان و نازل نشدن كتب از جانب او دلالت یقینی میكند بر وجود نداشتن او زیرا خدا به حكمت اخلال وارد نمیكند.
1) آنچه در نهج البلاغه موجود است در وصیت حضرت امیرعلیهالسلام به پسرش امام حسنعلیهالسلام، مضمون این عبارت است اما وصیت آن حضرت به پسرش محمدبنحنفیه پس بر آن دست نیافتم ولی العقد الفرید (ج3ص156) وصیت آن حضرت كه به امام حسنعلیهالسلام فرمودهاند را در مورد محمدبن حنفیه ذكر كرده با مقداری تفاوت در عبارات پس در آن بوده است.
تذکر: گاهی توهم میشود كه این دلایل چهارگانه فقط دلالت بر عدم وجود خدای دیگر میكنند نه ممكن نبودن او و توحید كامل نمیشود مگر با نفی شرک برای خداوند وجوداً و امكاناً و این توهم واضحی است زیرا خدا همان قدیم واجب(الوجود) به ذات است اگر وجود پیدا كردن او ممكن باشد موجود میشود زیرا او واجب الوجود است و معقول نیست كه ممكنی باشد كه در خارج موجود نیست زیرا وجوب با امكان خاص(1)جمع نمیشود پس منتفی بودن وجود او در خارج دلالت میكند بر منتفی بودن او امكاناً و وجوداً علاوه بر اینكه با قطع نظر از این توضیحات، دلیل چهارم شرک را وجوداً و امكاناً نفی میكند زیرا پیامبران و فرستادگان سلام الله علیهم شرک را وجوداً و امكاناً نفی كردهاند.
1) امكان خاص یعنی سلب دو ضرورت وجوب و امتناع.
مرحله ششم اینكه وجود خداوند متعال با وجود ممكنات مشترک نیست.
اما مرحله ششم كه عبارت است از جدا بودن وجود واجب تعالی از وجود ممكن و متحد نبودن آنها در حقیقت و اینكه اختلاف آنها در مرتبه (وجودی) نیست مانند دیگر حقایق مشكک كه اموری بر این مطالب دلالت میكنند:
دلیل اول میان وجود ممكن و وجود واجب اشتراک معنوی اصلاً وجود ندارد، و آن دو قسیم هماند یعنی دو حقیقتند نه دو قسم از یک چیز و یک حقیقت تا این كه اختلافشان به اعتبار مرتبه باشد، زیرا لازمه آن این است كه اولاً وجود با قطع نظر از مرتبهای كه به اعتبار آن متصف به صفت امكان میگردد و مرتبه دیگری كه به لحاظ آن متصف به صفت وجوب شده و گفته میشود واجب، نه متصف به آن یک (ممكن) و نه متصف
به این یک (واجب) بوده باشد، بلكه اتصافش به هر كدام از دو مرتبه مذكور باشد.
لازمه این مطلب این است كه اصولاً اتصاف وجود به هر یک از امكان و وجوب عرضی باشد، نه ذاتی، و این است باطل بالضروره.
به بیان دیگر وجودی كه مشترک فرض میشود، میان دو مرتبه امكان و وجوب از سه حال خارج نیست: یا واجب است، یا ممكن و یا نه واجب است و نه ممكن.
اگر قدر مشترک مزبور واجب باشد، باید هر یک از دو مرتبهاش هو واجب باشد، (زیرا مقسم باید در جمیع اقسام، وجود داشته باشد. مترجم)
و اگر قدر مشترک ممكن باشد جمیع مراتباش نیز باید ذاتاً ممكن باشد، اگر چه بالعرض واجب شود.
و هرگاه قدر مشترک فی حد ذاته و نفسه نه ممكن باشد و نه واجب، لازمه این قول این است كه نه وجوب آن ذاتی باشد و نه امكان آن، بلكه هر دو صفت عرضی باشد كه این از بیان نخست اقبح فساد است.
هرگاه ادعا شود آنچه را كه از تالی فاسد ذكر كردی، زمانی تحقق مییابد كه هر كدام از دو مرتبه صفتی باشد خارج از حقیقت و ذات وجود كه عارض بر وجود شده باشد، اما وقتی
گفته شود كه هر مرتبه چیزی نیست جز ضعف الوجود یا قوّت الوجود، همانند دو نور قوی و ضعیف هیچ تالی فاسدی نخواهد داشت، زیرا در این صورت مرتبه از جنس وجود است نه صفتی خارج از ذات آن.
پاسخ آن این است كه بدیهی است هر چیزی كه دو صفت متقابل شدت و ضعف را قبول میكند، باید فی حد ذاته خالی از آن دو باشد، (و الا اجتماع ضدین یا اجتماع نقیضین لازم میآید -مترجم) بنابراین اتصافش به هركدام اولاً موجب تحقق امری زائد بر ذاتش خواهد بود، و ثانیاً موجب حصول تغیّر در آن خواهد شد، و متصف نمیشود به صفت امكان یا وجوب مگر اینكه متصف شود به یكی از این دو متقابل از شدت و ضعف كه خارجند از ذات او است. بلكه لازمه آن این است كه وجود شدید كه وجود باری فرض میشود منقسم در عقل و وهم گردد، زیرا برگشتش از نظر تحلیل به دو شئای است كه یكی موصوف است نسبت به دیگری و آن دیگر صفت است برای این یكی.ثالثاً.
دلیل دوم اگر فرض شود كه وجود مشترک باشد بین وجود واجب و وجود ممكن، و فرض شود كه وجود ضعیف ذاتاً ممكن است، هرگز نمیتواند ذاتاً وجود شدید واجب باشد، زیرا اثر شدّت و قوّت حصول شئ شدت اثر است، نه منقلب شدن آن شئ از آنچه به طور ذاتی برای آن بوده است، مانند نور، چون
ضعیف آن موجب رفع الظلمه است اجمالاً، ولی قوّی آن اشدّ تأثیرا در رفع الظلمه است، نه این كه از آنچه كه ذاتا بر آن بوده منقلب گشته باشد. (یعنی وجود ممكن هر چه شدید باشد به واجب الوجود منقلب نمیشود - مترجم)
دلیل سوم منظور و مقصود آنها از وجوب شدید وجود مطلق مجرد از هر قیدی میباشد، چرا كه در این حالت نسبت به همه اشیاء عمومیت داشته و شامل همه آنها میگردد، و در مقابل مراد آنها از وجود ضعیف، وجودی است كه مقید باشد.
ضعیف هم مراتب دارد كه به اعتبار هر مرتبهای ضعف آن مرتبه با ضعف مرتبه دیگر فرق میكند، بنابراین جزئی خارجی ضعیفتر از نوع است وجوداً، و نوع با همین خصوصیت ضعیفتر از جنس قریب و جنس قریب اضعف وجوداً ازجنس بعید بوده، تا منتهی شود به وجود مطلق كه در این حالت به لحاظ اطلاق آن تجردش از هر قید اشد و اقوی از همه آن وجودات میباشد.
این سخن بالمَره باطل است، زیرا وجودی كه در آن حد پذیری تطرّق داشته باشد، بدون پذیرش یک حد كه از آن به تشخص تعبیر میگردد، نمیتواند عینیّت پیدا كند، زیرا « الشئ ما لم یتشخص لم یوجد، كما انه ما لم یوجد لم یتشخص» ترجمه: شئ بدون تشخص وجود ندارد و همچنین بدون وجود
تشخص ندارد. پس وجود پذیرای حد است و این حد چیزی جز ماهیت نخواهد بود.
حد پذیری و متحد شدن با ماهیت خارجاً وجود نخواهد بود مگر بعد از آن كه در خارج تعیّن و تشخص پیدا كرده باشد، و پیش از آن امری مبهم و مفهومی محض بوده كه برای آن در خارج نه عینی هست و نه اثری. امّا وجود واجب تعالی شأنه، وجود محدود نیست، به این معنی كه حد پذیری در آن راه ندارد، نه این كه حد را میپذیرد، ولی حد ندارد.
پس به این ترتیب وجود باری تعالی از سنخ وجود ممكن نیست تا اختلافش با وجود ممكن به لحاظ مرتبه باشد. همان طوری كه صوفیها و پیروانشان ادعا كردهاند.(1)
قائلین به اشتراک معنوی، دلائلی اقامه میكنند كه عمده آنها چهار دلیل ذیل است:
1) از جمله صوفیه: ابن عربی و سهل تستری و غزالی و عطار و لاهیجی و جنید بغدادی و ابوسعید ابوالخیر است.
دلیل اول: صحت تقسیم بدون این كه اقسام در مقسم شریک باشند صحیح نخواهد بود.
دلیل دوم: وحدت معنای عدم است، زیرا مقتضای این آن است كه وجود كه نقیض آن است هو واحد باشد و الاّ ارتفاع نقیضان لازم میآید.
دلیل سوم: این است كه جمیع موجودات عالم آیات و علامات وجود حضرت باری جلجلاله هستند و محال است بین شئ و علاماتش تباین من جمیع الوجوه داشته باشد، و میگویند: «هل تكون الظلمة آیة النور و الظل آیة الحرور»؟
ترجمه: آیا تاریكی مثل نور است و سایه مثل *** بلكه مثل آن دو، مثل فیئ و ذو فییء است.
دلیل چهارم: لزوم تعطیل عقل است از معرفت ذات باری و صفات او، در صورتی كه بین وجود واجب و وجود ممكن قدر مشترک قائل نباشیم.
با این بیان كه هر وقت ما میگوئیم «موجود» از این لفظ یک مفهوم بدیهی كه در تمامی مصادیقش فقط یک چیز است، چیز دیگری نمیفهمیم، پس لازمهاش همان اشتراک است و اگر بگوئیم مفهوم دیگری هست به جز این كه از لفظ میفهمیم و آن معنی از مصادیق مقابل همان طبیعت و نقیض آن كه همان
عدم است در این صورت انكار وجود مبدأ برای این جهان لازم آید(نعوذ بالله) و اگر هیچ نمیفهمیم یعنی چیزی در فهم ما نگنجد، در این صورت قائل به تعطیل عقل شدهایم.
پاسخ اول: این است كه اگر چه تقسیم صحیح است با وجود مقسم در اقسام و اشتراک آنها در آن علی سبیل الحقیقه است، اما به این معنی نیست كه اگر اقسام در مقسم اشتراک حقیقتی نداشته باشند، ولی در آثار مقسم اشتراک داشته باشند، تقسیم صحیح نباشد، بنابراین چون آثار مقسم (وجود) ثابت است، هم در ممكن و هم در واجب، تقسیم صحیح خواهد بود، خصوصاً با توجه به این كه اثبات كردیم كه اشتراک معنوی محال است.
پاسخ دوم:(1)
پس از آنچه كه وجود و عدم به آن راه مییابد نمیباشد. پس او ازلی و ابدی و غیر محدود است پس ایجاد نمیشود تا موجود باشد و اعدام نمیشود تا معدوم باشد بلكه او از ازل تا ابد است و حاصل اینكه مفهوم از عدم همانا عدمی است كه قابلیت انعدام را دارد و مقابلش وجود كه قابلیت ایجاد را دارد و این دو متقابل هستند و اما وجودی كه مقابل عدم به معنای اول (و آن دو نقیضینی كه نه برداشته میشوند و نه جمع میشوند با هم و به معنای مطلق ثبوت و لا ثبوت و تحقق و لا تحقق باشند پس وجود هر چند معنای یكی دارد و لكن اشتراک آن بین اشیاء فقط در مفهوم است و اما حقیقت اشیاء چون كه مشترکاند در یک اسم لذا یكی هستند این مغالطه است و دلیلی بر آن نیست و در مقدمه آنچه كه بیان این مطلب است گذشت.
اما این كه در دلیل دوم گفته شده است كه موجب ارتفاع نقیضین است، میگوئیم صرف ارتفاع نقیضین1) این جواب مبتنی است بر برگرداندن نقیضین به ملكه و عدم ملكه است و توضیح آن: تقابل بر چهار قسم است: ا- تقابل نقیضین 2- تقابل ضدین 3- تقابل متضایفین 4- تقابل ملكه و عدم و اینجا نظر محقق بهبهانی كه وجود و عدم از قسم چهارم یعنی عدمی كه قابلیت وجود را دارد و وجود آنچه كه قابلیت پیدا شدن و اضافه شدن وجود به آن را دارد. و بر این اساس ذات اقدس الهی فوق وجود و عدم به این معناست که خدای جلوعلا نه مكانی و نه زمانی از او خالی است.
محال نیست، بلكه ارتفاع آن دو از محلشان محال است مثل اینكه بگوئیم «ذهن الانسان لا عالم و لا جاهل». اما اگر بگوئیم «ید الانسان لا عالم و لا جاهل» یعنی: دست انسان نه عالم و نه جاهل است. هیچ محالیتی لازم نمیآید، یا این كه اگر بگوئیم «الانسان لا متحرك و لا ساكن» یعنی: انسان نه متحرک و نه ساكن است. محال لازم میآید، ولی اگر بگوئیم «العلم لا ساكن و لا متحرک» یعنی: علم نه متحرک و نه ساكن است محال نیست.
بنابراین با توجه به این كه وجودی كه در آن تحدید تطرّق داشته و هویتا و خارجا با ماهیت اتحاد پیدا میكند، و نقیض این وجود چون این دو، دو طرف ماهیت هستند، ارتفاعشان محال است. اما ذات باری كه منزه است از ماهیت در آن جا نه این وجود هست و نه نقیض آن.
پاسخ دلیل سوم این است كه علامات بودن لازمهاش وجود سنخیت میان علامات و ذو العلامات نیست، بلكه كافی است كه علامات حادث نیازمند به صانع و مدبری باشند كه آنها را بر این وجه منتظم ابداع و خلقت فرموده و آن را تدبیر نماید، بلكه باید شباهت و سنخیتی بین آن دو نباشد، و اگر میان خالق و مخلوق شباهت و سنخیتی هست صانع به مصنوع بر میگردد و تدبیر كننده به تدبیر پذیر بر میگردد.
و این توهم كه خداوند متعال علت وجود عالم معلول است و عالم معلول است همان گونه میان شئ و سایهاش سنخیت هست، و از شرائط علیّت وجود سنخیت میان علت و معلول است، غلط روشنی است زیرا او تعالی شأنه موجد الاشیاء و فاعل بالمشیّه آنها است و هیچ تلازمی میان فاعل مختار و افعالش وجود ندارد. و سنخیت میان علت علت مجبور است و مضطره است و معلولاتش لازم است مثل آتش و سوختگیاش.
پاسخ دلیل چهارم: باید بگوئیم این كه گفته شده معنی اشتراک بین وجود ممكن و وجود واجب موجب تعطیل عقل است از معرفت باری تعالی اقبح فساد از همه ادله است چون پیراسته خداوند متعال از وجودی كه در آن حد پذیری تطرق داشته باشد موجب تعطیل عقل از معرفت باری تعالی نمیشود بلكه موجب نفی نقائض از او میباشد.
و قول آنان «كه هر وقت ما میگوئیم ‹موجود› از این لفظ اگر مفهوم بدیهی كه در تمام مصادیقش فقط یک چیز است پس لازمهاش همان اشتراک است و اگر چیزی نمیفهمیم در این صورت قائل به تعطیل عقل شدهایم» جوابش این است: كه ما میفهمیم از لفظ موجود این مفهوم بدیهی همان گونه كه در مورد صفات او تعالی از قبیل سمیع بصیر عالم قادر مفاهیم اولیهاش میفهمیم ولی ما از این صفات لوازم آن میخواهیم برای اینكه علم داریم بعدم تطرق داشتن صفات در ذات او است همچنین سخن را منتقل كنیم به اینكه خداوند موجود است به وجودی كه راه تحدید و اتحاد با ماهیت نه در هویت نه در خارج ندارد و معلوم است كه این چنین وجود از مراتب وجودی كه دارای تحدید نیست و لو اینكه در تعبیر با او مشترک شده است
خلاصه مطلب خداوند متعال همان طوری كه ماهیت از جواهر و اعراضی چون حادثاند و ممكناند راهی ندارد در ذات
او است همچنین وجودی كه تطرق تحدید و اتحاد با ماهیت در خارج در ذات اوست راهی ندارد برای اینكه آن ممكن است و حادث است. (چرا كه وقتی گفته میشود صفات او تعالی عین ذات اوست، معنایش این نیست كه صفات او تعالی مبتدل به ذات او گردیده یا ذات او تعالی به صفات منتقلب گردد، بلكه معنایش این است كه همان طوری كه ذات او تعالی قابل درک نیست، صفاتش نیز این چنین است.-مترجم)
در این جا اگر گفته شود كه از لفظ وجود جز وجودی كه قابل تحدید، به حد بوده نمیفهمیم، بنابراین وجود غیر قابل فهم نمیباشد، باید بگوئیم اگر مقصود از عدم فهم وجودی عدم فهم وجودی كه قبول تحدید مینماید، بر وجه كنه باشد، این سخن صحیح است و باید هم چنین باشد، زیرا خداوند متعال منزه است از آنچه خود در ممكن میآفریند، و انسان بما فوق الممكن نمیتواند احاطه پیدا نماید، و لذا از ائمه علیهمالسلام وارد شده كه «كلما میّزتموه بأوهامكم فی ادق معانیه فهو مخلوق مثلكم مردود الیكم»(1)
ترجمه: یعنی آنچه را با اوهام خود در دقیقترین معنایی آن تشخیص میدهید مخلوق مانند شما است و به شما بر میگردد.
1) بحار الانوار ج69ص290 و ص293 و حدیث از امام باقر علیهالسلام است.
و اگر مقصود از آن، عدم معرفت، حتی بالوجه باشد ممنوع است، زیرا آیات داله بر وجود او پیراسته دانستن آن از هر چیزی كه در مخلوق هست به تنهائی در شناخت خداوند متعال كافی است.
بحث درباره اصالة الوجود است، با اینكه با بیانات گذشته روشن شده است كه توحید باری متعال متوقف بر قول به اصالة الوجود نمیباشد بعد از اینكه روشن شده كه وجود خداوند متعال پیراسته از ماهیت وجودی كه اتحاد با ماهیت در هویت و در خارج دارد. اصالة الوجود اصولاً یک بحث بیمحتوائی است، زیرا اگر مرادشان از اصالت، مستقل بودن در وجود باشد، همان گونه كه از تعلیلشان در عدم اصالت وجود و ماهیت هر دوی آن به این كه اگر هر دو اصیلین باشند، لازم میآید كه هر شئ واحد به جای یک شئ دو شئ باشد، میگوئیم هیچ كدامشان اصیل نیستند، چرا كه هیچ كدام از آن دو استقلال ندارند.
زیرا همانگونه كه ماهیت بدون وجود چیزی جز مفهوم محض و موهوم صرف نیست، وجود بدون ماهیت نیز چنین است، برای
این كه وجود بدون ماهیت وجود ندارد، چرا كه وجود مادامی كه متعین به ماهیت نشده و تشخص به مشخصات پیدا نكند، نمیتواند وجود داشته باشد، برای اینكه شئ بدون تشخص وجود ندارد كما اینكه بدون وجود تشخص ندارد بنابراین وجود و ماهیت هر دو اجزاء تحلیلی(عقلی) برای هر موجود ممكن میباشد و مشهور شده است كه هر ممكن تركیبی است از این دو و هر تركیبی ممكن است پس هر موجودی در خارج بدون هر دو محقق نمیشود مگر به هر دو بنابراین هم وجود و هم ماهیت مثل هماند در احتیاج به وجود خارجی و تحقق وجود در خارج نیازمند به تركبش از هر دو میباشد پس وجهی برای اینكه یكی اصیل شود و دیگری اعتباری شود باقی نمیماند.
اما این كه تصور شده كه وجود اصل است و ماهیت اعتباری است، این حرف اولاً- با آنچه در منطق ذكر كردهاند كه كلی دو قسم است: ذاتی و عرضی، و ذاتی هم دو قسم است: یک قسم ذاتی كه مساوق ذات شئ و حقیقت اوست و آن نوع است، و یک ذاتی كه جزئی است از ذات شئ و آن عبارت است از جنس و فصل، و عرضی هم دو قسم است: یكی عرض عام و دیگری عرض خاص، در تضاد آشكار است، زیرا معقول نیست كه چیزی ذات یک شئ یا جزئی از ذات او باشد و اعتباری هم باشد.
ثانیاً- اگر ماهیت امر اعتباری باشد لازمهاش این است كه انواع مختلفه الحقائق مثل انسان و فرس و بعیر و غنم و شجر و حجر غیر اینها تماماً یک نوع باشند، چرا كه امر اعتباری نمیتواند موجب اختلاف در حقیقت شده تا بدین طریق انواع به وجود بیایند، و حال این كه آنچه در این میان وجود دارد چیزی جز وجود و ماهیت نیست، (و اگر ماهیت اعتباری باشد نمیتواند موجب اختلاف حقائق انواع آن بوده باشد، بنابراین بایستی خود وجود باعث اختلاف حقائق باشد،-مترجم) در حالی كه وجود جز یک حقیقت ندارد و گرچه نزد آنها ذو مراتب میباشد.
حاصل كلام این كه اگر مراد از اصل، استقلال در وجود باشد، هیچ كدام آن دو اصیل نیستند، چون هیچ یک به تنهائی در وجود استقلال نخواهند داشت.
و اگر مراد از اصالة، عدم خروج از ذات الشئ باشد، در این صورت هر دو اصالت دارند، چرا كه موجود از ممكنات، از هر دو تركیب یافته است، و اصالت هر كدام منافاتی با اصالت دیگری ندارد، زیرا همان گونه كه جنس و فصل هر دو اصلند بر این نوع، چون نوع از هر دوی آن دو تركیب یافته باشد، همان گونه بالنسبه به موجود، از ممكنات هم وجود و هم ماهیت هر دو اصیلند.
و هرگاه مراد از اصل و عدم آن متبوع و تابع باشد، در این صورت به اختلاف لحاظ و اعتبار مسئله فرق میكند، پس از لحاظ تحلیل در مرحله تصور چون وجود عارض و تابع، و ماهیت معروض و متبوع است. در این حالت ماهیت اصل خواهد بود، و میگوئیم: «الانسان موجود».
و از لحاظ صفحه عین و خارج چون ماهیت حداست و وجود محدود، در این صورت وجود اصل خواهد بود، و میگوئیم: وجود الانسان و الفرس و الشجر و الحجر مثلاً.
ولی هرگاه مراد از اصل آن باشد كه در خارج تحصّل پیدا میكند، و مراد از امر اعتباری چیزی باشد كه خارج ظرف خود نفس او باشد، نه ظرف برای حصول تحقق آن شئ، كما این كه چنین اشتهار دارد كه هر چه كه از وجودش تكرار لازم آید، امر اعتباری است، در این صورت ماهیت اصل خواهد بود، چنان كه شیخ شهاب الدین سهروردی(1)
آن را برگزیده است، چرا كه موجود در خارج ماهیت میباشد، و اما وجودش خارج ظرف خود اوست، نه ظرف برای وجود او.(2)
و در هر حال نظریه اصالت الوجود را عقلا انكار میكنند چون از بدیهیات عقلیه است كه آنچه در خارج موجود است شئ است با تمام خصوصیات شخصی و معنی ندارد كه مركب از وجود و عدم باشد و به این مطلب ملا هادی سبزواری اعتراف نموده با اینكه خودش قائل به اصالت الوجود است و قول به اصالت الوجود را به دلیل ذوق عرفانی یعنی با مكاشفات و الهامات نفسی دانسته (و این مكاشفات دلیلی بر حجیتشان نیست حتی در مورد كسانی كه برای آنها حاصل شده است همانگونه كه مطلب معلوم است) پس كلامی فرمود كه حاصل آن اینست تحت عنوان «غرر فی اعتبارات الماهیة» صحت سلب تحقق و تحصل از ماهیت با نظر دقیق برهانی نیست بلكه به كمک ذوق عرفانی است و اما بعد از تنزل پس تحقق ذی الواسطه یعنی ماهیت حقیقی است و صحت سلب منتفی است و در حواشی آن گفت: صحت صلب وجود از كلی طبیعی ضعیف است و ثبوت وجود برای او به حقیقت است پس كلی طبیعی به حكم عقل فكری موجود است و این حقیقت عقلی و مجاز عرفانی است و به این بیان میتوان بین مثبت و نافی توافق ایجاد كرده و علامه حلی اصالة الوجود را رد كرده و بعنوان مبنای سخیف و پست تعبیر فرمودهاند(ر-ك كشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد ص29 علامه حلی موسسه نشر اسلامی قم1407) سپس آنچه به آن استدلال كرده بر اصالت الوجود، محقق شیخ میرزا جواد تهرانی در كتابش «عارف و صوفی چه میگوید» ص186 از آن جواب داده و ما نیز در كتابمان الرؤیة الفلسفیه نقد و تحلیل» از آن پاسخ دادهایم.
و این امر بدیهی است.
1) شهاب الدین سهروردی یكی از فلاسفه معروف است و طریقه اشراقی در فلسفه به او منسوب است.
2) اقول: نظریه اصالت الوجود معنایش اینست كه اشیاء حقیقتاً موجود نیست بلكه فقط وجود محض در خارج است پس آنچه را میبینیم و آنرا درخت و سنگ و انسان و آسمان و زمین و فرشته و غیره مینامیم همه وهم و خیال است زیرا آنچه در خارج متحقق است فقط وجود است و وجود یک چیز است و تمایز و تفاوتی در آن نیست پس اگر بگویید (كما اینكه در كتاب بدایة المعارف الاهیة مؤسسه نشر اسلامی محسن خرازی ج1ص84 آمده است) غیر از خداوند جلّوعلا مركب از دو حد است حد ایجادی و حد سلبی (و آن دو عبارتند از وجود آن چیز به اضافه سلب غیر از آن). ما میگوییم این توهمی واضح البطلان است پس عدم چیزی نیست تا ماهیت در خارج از آن تركیب یابند. اصل این كلام از براهمیون است در آنجا كه گفتند: انسان مركب از وجود و عدم است بعد از اینكه گفتند خداوند جلّوعلا مساوی وجود است و آنان معتقد بودند كه خداوند در جهان هستی حلول كرده است
شایسته است كه كلام را به آنچه صدوق رحمهالله روایت كرده در كتاب توحیدش، ختم كنیم از سید جلیل عبدالعظیم حسنی رضواناللهعلیه شیخ صدوق رحمهالله فرمود: علی بن احمد بن محمد بن عمران الدقاق و علی بن عبدالله الوراق برای ما حدیث كردند كه محمد بن هارون الصوفی گفت ابوتراب عبیدالله بن موسی الرؤیانی از عبدالعظیم بن عبدالله الحسنی گفت بر آقایم علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب علیهمالسلام پس هنگامی كه من را دید به من فرمود مرحبا به تو ای اباالقاسم تو حقاً ولی ما هستی، عبدالعظیم قدسسره گفت به حضرت گفتم ای فرزند رسول خدا صلیّاللهعلیهوآله من میخواهم دینم را بر شما عرضه بدارم اگر مورد رضایت است در
آن ثابت بمانم تا خداوند عزوجل را ملاقات كنم پس ایشان فرمود: بگو ای ابالقاسم پس من گفتم من میگویم خدای تبارک و تعالی یكی است و مانند او چیزی نیست از دو حد خارج است(یكی) حد ابطال و (دیگری) حد تشبیه و او نه جسم است و نه صورت و نه عرض و نه جوهر بلكه او جسم كننده اجسام و تصویر كننده صورتها و خالق اعراض و جواهر و پروردگار هر چیزی و مالک و جعل كننده و حادث كننده آن است و محمد صلیّ اللهعلیهوآله بنده و رسول او و خاتم پیامبران است پس پیامبری بعد از او تا روز قیامت نیست و عقیده دارم كه امام و خلیفه و سرپرست بعد از او امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب سپس حسن سپس حسین سپس علی بن حسین سپس محمدبن علی سپس جعفربن محمد سپس موسی بن جعفر سپس علی بن موسی سپس محمدبن علی سپس شما ای مولای من پس آن حضرت علیهالسلام فرمودند و از بعد من حسن پسرم پس چگونه است برای مردم به جانشین بعد از او: گفت (عبدالعظیمقدسسره) گفتم و آن چگونه است ای مولای من فرمود: زیرا شخص او دیده نمیشود و یاد كردن او به نامش جایز نیست تا اینكه خارج شود پس زمین را پر از عدل و داد میكند همانگونه كه پر از جور و ظلم شد پس گفتم: اقرار میكنم و میگویم دوستدار آنها دوستدار خداوند است و دشمن آنها
دشمن خداوند و اطاعت آنها، اطاعت خداوند و معصیت آنها، معصیت خداوند و میگویم معراج حق است و سؤال و جواب در قبر حق است و بهشت حق است و جهنم حق است و صراط حق است و میزان حق است و قیامت میآید و شكی در آن نیست و خداوند هر كس كه در قبرها باشد را بر میانگیزد و میگویم فرایض واجب بعد از ولایت، نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهی از منكر است پس حضرت علی بن محمد علیهالسلام فرمودند: ای اباالقاسم به خدا قسم این دین خداوند است كه برای بندگان به آن راضی شده پس اگر با آن دین بیائی خداوند تو را با قول ثابت در دنیا و آخرت تثبیت میكند(1)
بنده نیز میگویم(و من بنده ذلیل علی بن محمد بن علی موسوی بهبهانی هستم) شهادت میدهم به آنچه شهادت داد سید جلیل عبدالعظیم حسنی سلام الله علیه و از خداوند تعالی شأنه مسألت
1) اقول: روایت دلالت بر حرمت ذكر اسم امام حجت عجلاللهتعالیفرجهالشریف میكند و مانند آن روایات دیگری است كه دلالت بر منع مطلق میكند و آن یكی از اقوال در مساله است همانطور كه شیخ مفید و صدوق و طبرسی و غیرهم قائل به آن شدهاند و قولی است كه میگوید جایز است مطلقا مگر در زمان تقیه كه این قول را صاحب وسائل اختیار كرده و قول به كراهت تسمیه منسوب به شیخ انصاری است و به محقق داماد نسبت داده شده حرمت در محافل و مجالس و محل تجمع مردم نه غیر آن، روایت مذكور از توحید صدوق رحمة الله ص81 چاپ جامعه مدرسین در قم مقدس.
دارم كه مرا بر آن ثابت دارد و مرا با سرورانم و موالیم، پدران نیكو سیرت و پاک و معصومم محشورم كند سلامالله علیهم اجمعین و از تألیف این رساله مختصر در بیست و چهارم از ماه صفر المظفر سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار از هجرت- بر مهاجران هزاران درود و ثناء و سلام باشد- حروف این رساله را ناصر پسر محسن حمادی تحریر كرد به امید بخشش و مغفرت از خداوند و امناء او.(1)
1) اقول: و من نیز به آنچه سید جلیل حسنی رحمة الله شهادت داده، گواهی میدهم و به این كلام تعلیقات ما بر این كتاب ارزشمند پایان یافت و حمد در آغاز و انجام مخصوص خداوند است. (ماجد الكاظمی)
معرفی آثار مفاخر خوزستان
سخن آغاز...
سؤالهایی درباره توحید الهی
مرحله اول
در اثبات حادث بودن جهان هستی
مرحله دوم
بطلان تسلسل
مرحله سوم
مرحله چهارم
توضیح خطبه
مرحله پنجم
پاسخ شبهه ابن کمونه
دلایل دیگری در توحید
تذكر
مرحله ششم
ادله بطلان اشتراک معنوی میان واجب الوجود و ممکن الوجود..
ادله قائلین به اشتراک معنوی
جواب ادله قائلین به اشتراک معنوی
اصالة الوجود
خاتمه
فهرست