ماجرا های شیرین ملا نصر الدین

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : ملا نصر الدین

عنوان و نام پدیدآور : ماجرا های شیرین ملا نصر الدین/ملا نصر الدین.

مشخصات نشر : قم: مجهول، 1384.

مشخصات ظاهری : 159 ص.؛11×16.5 س م.

یادداشت : پشت جلد لاتینی شده: Molla nasroddin

یادداشت : چاپ دوم

یادداشت : عنوان روی جلد: ملا نصر الدین

عنوان روی جلد : عنوان: ملا نصر الدین

موضوع : ملا نصر الدین -- لطیفه ها.

موضوع : لطیفه های فارسی -- قرن 8 ق.

رده بندی کنگره : PIR56151384ر

رده بندی دیویی : 8فا7/32

خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان

ویراستار کتاب: خانم نرگس قربانی

اشاره

علم حساب ملا

از ملا پرسیدند که هیچ از علم حساب آموخته گفت : آری به درجه کمال رسیده ام و از اصول و عقاید آن چیزی بر من مخفی نیست گفتند چهار درهم را بر سه نفر چگونه باید تقسیم کرد گفت چهار درهم را دو نفر تقسیم کنند نفری دو درهم می رسد شخص سوم هم صبر کند تا دو درهم دیگر برسد به او بدهند تا هر سه نفر مساوی شوند.

سئوال ملا

روزی ملا زرد آلوئی چند در آستین داشت و از راهی عبور می کرد جمعی را دید نشسته اند بانگ برای شان زد که اگر هر یک از شما گفتید که در آستین من چیست زرد آلوئی که از همه بزرگ تر است به او می دهم یکی از آن ها گفت هر کس خبر بدهد يقينا " علم غیب می داند.

افتادن قمقمه در آب

روزی قمقمه را برداشت و در کنار نهر رفت تا آب بیاورد نا گاه قمقمه از دستش رها شده در آب افتاد ملا کنار نهر آب منتظر نشست یکی از مصاحبانش پرسید در این جا چه می کنی و منتظر چیستی گفت منتظر قمقمه ام که در آب افتاده و فرو رفته است انتظار می کشم که بر روی آب آید تا آن را بگیرم.

حكيم حاذق

روزی ملا مادر خود را که مریض بود نزد طبیب برده برای قوت مزاجش تقاضای استعلاج نمود طبیب برای تقویت او گفت باید شوهر اختیار کند چون از محضر طبيب بيرون آمدند مادر از پسر پرسید این لقمان حکیم است که به این خوبی معالجه مي کند .

پالان خر به جای جبه

روزی ملا از کنار دهی می گذشت هنگام نماز بود جهت گرفتن وضو جبه خود را در آورده روی الاغ انداخت و خود را به کنار نهر آبی رسانیده و مشغول وضو گرفتن شد در این موقع دزدی که از آن جا می گذشت جبه را برداشته برد چون ملا بازگشت از جبه اثری نیافت عصبانی شده پالان خر را بر داشته به پشت خود گذاشت و گفت هر وقت جبه مرا دادی پالانت را می دهم.

آرد دزدیدن ملا

روزی ملا جوالی گندم بر در آسیا برد که آرد کند اتفاقا" آسیا بان مشغول کاری بود ملا او را غافل پنداشت از سایر جوال هائی که در آن جا بود گندم می دزدیده داخل جوال خود می نمود.

اسیابان بانگ بر آورد که چرا چنین می کنی گفت جهت این که مردی هستم احمق گفت اگر راست می گوئی چرا از جوال خود در نمی آوردی و در جوال دیگران بریزی گفت الان که چنین می کنم یک احمق می باشم واگر چنان کنم دو احمق هستم .

شتر سواری ملا

روزی ملا بر شتر سوار بود و به جائی می رفت شتر از طریق مقصود بیرون رفت و راه دیگری در پیش گرفت یکی از رفقای قدیمی به او رسید و پرسید به کجا می روی گفت هر کجا که میل شتر باشد.

چادر شب فروختن ملا

روزی ملا چادر ملا چادر شبی پاره به بازار جهت فروختن برد کسی نخرید گفتند این چادر شب پاره است و به چیزی نمی ارزد گفت دروغ می گوئید به جهت آن که اگر پاره بود مادرم در آن ارد نمی ریخت.

زور و قوت ملا

روزی ملا در مجمعی نشسته بود از غایت مباهات گفت

قوت من الحال که پیر شده ام با ایام شباب اصلا" تفاوت ننموده گفتند از کجا دانستی گفت به واسطه این که در خانه ما هاون سنگی بسیار بزرگی است که در ایام جوانی نمی توانستم حرکت بدهم و الحال هم که پیر شده ام نمی توانم پس معلوم شد که قوت من تفاوتی ننموده است.

میهمانی رفتن ملا

جمعی از اغنیاء در خارج شهر به جهت تفریح باغی ترتیب داده بودند که نمونه خلد برین و نزهتگاه اعلا علیین بود روزی در فصل بهار جهت تفریح بدان مکان می نون شان در آمدند و ملا را نیز جهت مزاح با خود بردند اتفاقا" در وسط باغ خانه ساخته بودند که چهار دور آن مفتوح و از هر طرف باد بهاری چون انفاس شکر لبان می وزید و دو طرف این اطاق هر طرفی هشت در داشت و دو طرف دیگر پنج در که مجموع در ها بیست و چهار بود چون نشستند جهت مطایبه ملا را گفتند که این اطاق برای کدام یک از فصول اربعه نشستن در آن مناسب است ملا تاملی کرده گفت از فصل زمستان گفتند به چه مناسبت گفت به واسطه آن که من یک اطاق دارم که یک در دارد و آن یک در را که می بندم گرمی داخل اطاق آن قدر می شود که احتیاجی به آتش ندارم و در صورتی که از بستن یک در آن قدر گرمی داخل شود برای بستن بیست و چهار در چقدر گرمی داخل اطاق خواهد شد اهل مجلس از اثر فکر ملا مسرور شدند.

موعظه ملا

روزی اهل مجلس از او خواستند که ملا بالای منبر رفته ایشان را موعظه کند ملا چون به بالای منبر آمد گفت ایها الناس شکر خدای را به جای آورید چون شتر را مثل سایر طیور بال نداده و الا چنان چه بال می داد در هوا پرواز می نمود و در پائین آمدن روی بام خانه شما می نشست و همه را خراب می نمود.

حدیث گفتن ملا

وقتی از او سئوال نمودند که حضر آدم قرآن را از کدام یک از انبیاء تعلیم گرفت گفت چون مقام حضرت ابراهیم خلیل اله بعد از خاتم انبیاء از سایر انبیاء زیاد تر بود از او یاد گرفت.

پرسیدن خبر ملائکه از ملا

از ملا سئوال کردند قبل از این که خداوند زمین و آسمان را خلق کند ملائکه در کجا بودند گفت در خانه خود.

اختلاف در میان مردم

وقتی از ملا پرسیدند که در میان مردم چقدر اختلاف است گفت بعد فرزندان آدم و من عدد فرزندان آدم را نیکو می دانم گفتند بگو. گفت به واسطه پریشانی حواس عدد پسران او را فراموش کردم و عدد دختران او هم از نظرم محو شده.

شماره کواکب ملا

از ملا سئوال کردند که عدد کواکب را می دانی گفت من هم مدتی است که در این باب فکر می کنم و طالبم تحقیق این مسئله را بنمایم و به جز این که خودم به آسمان بالا رفته و تحقیق این مسئله را بنمایم قسم دیگر ممکن نیست و این دو عیب دارد یکی این که در روز به واسطه کثرت مشاغل و ازدحام عوام این امر بر من به غایت دشوار است حتما " این امر را باید در شب انجام دهم ولی شمارش کواکب می ترسم در آسمان چراغ نباشد و شب تاریک باشد شمارش کواکب صعوبت دارد.

عجایب گفتن ملا

گویند وقتی ملا به منبر آمد و گفت ایها الناس بدانید هوای شهر ما با شهر شما شبیه است پرسیدند از کجا دانستی گفت به دلیل آن که آفتاب و ماه و ستارگانی که در شهر خود می دیدم به عینه در این جا مشاهده می کنم.

حفاظت خانه ملا

روزی مادرش به ضیافت رفت و ملا را سفارش نمود که درب خانه را درست محافظت نماید ملا مدتی نشست مادرش نیامد از توقف در خانه ملول شد عاقبت در را از پاشنه کنده بر پشت نهاد و از خانه بیرون رفت مادرش چون مراجعت نمود در را - کنده و ملا را ندید به سراغ او بیرون رفت دید در بازار مانند ابلهان در را بر پشت نهاده می گردد او را سرزنش نمود.

اصلاح مجانی

روزی ملا دست بچه ای را گرفته وارد سلمانی شد و به سلمانی گفت چون من تعجیل دارم اول سر مرا بتراش بعد مو های بچه را بزن سلمانی هم تقاضای او را انجام داد پس از اصلاح عمامه را بر داشت و رفت و گفت تا چند دقیقه دیگر بر می گردم سلمانی سر طفل را هم اصلاح کرد و خبری از آمدن ملا نشد سلمانی رو به طفل نمود گفت پدرت نیامد بچه گفت او پدرم نبود گفت پس که بود گفت مردی بود که در کوچه به من گفت بیا برویم دو نفری مجانا " اصلاح کنیم.

آواز ملا

روزی به حمام رفت حمام را خلوت دید صدا را بلند کرد از آواز منحوس خود خوشش آمد گفت حیف است مرا صوت به این خوبی باشد و بندگان خدا از استماع آن بی بهره باشند فی الحال از حمام بیرون آمده و بر مناره مسجد در آمده به مصداق آیه شريفه إِنَّ أَنْکَرَ اَلْأَصْواتِ لَصَوْتُ اَلْحَمِیرِ آغاز اذان نمود شخصی عبور می کرد گفت با این صوت منحوس بی وقت مردم را اذیت می نمائی ملا شرمنده به زیر آمد و با خود گفت ای کاش کسی حمامی بر سر مناره بنا می کرد تا من درون حمام رفته می خواندم و مردم می دانستند آواز من چقدر طرب انگیز است.

دزدی ملا در باغ

روزی زنبیلی برداشت به باغی رفت باغ را خلوت یافت

قدری زرشک و شلغم در زنبیل کرد باغبان سر رسید و بانگ بر آورد کیستی و در زنبیل چیست ملا گفت: مرا باد در باغ انداخت باغبان گفت باد ترا در این جا انداخت پس این زرشک و شلغم ها را که از زمین کنده گفت هر گاه باد به این شدیدی باشد چگونه کسی در مقابل استوار بماند بعد از افتادن در باغ جهت محافظت خود هر چه دست در شاخ و برگ زرشک ها و شلغم ها می زدم که شاید مرا نگاه دارند از شدت باد از زمین کنده می شدند باغبان گفت بر فرض که چنین باشد بگو که این ها را که در میان زنبیل نهاده ملا گفت من متحیر بودم که تو رسیدی.

گردو شکستن ملا

ملا روزی گردو می شکست گردوئی از زیر سنگش جسته ناپدید شد گفت سبحان الله همه چیز از مرگ می گریزند حتی بهائم .

خانه ساختن ملا

پسرش خانه جدیدی بنا نهاد ملا را پس از اتمام به خانه برد که اگر جایی از آن معیوب باشد بگوید ملا بعد از دیدن تحصین کرد که بی عیب است سپس به بیت الخلا در آمد مستراح را نیز با دقت تمام ملاحظه نمود گفت در این جا یک عیب بزرگی است پسرش گفت کدام است گفت درش بسیا تنگ است و مجموعه نهار را نمی توان داخل نمود.

بردن ملا کشته را به خانه

روزی هنگام طلوع فجر از خانه در آمد کشته ای را دید در دهلیز خانه افتاده او را بر داشته به خانه برد و به چاهش سر نگون کرد و از خانه بیرون رفت پسرش از حادثه واقف شده نره بزی را ذبح کرده به چاه انداخت و نعش مقتول را از چاه بیرون آورده پنهان نمود در این اثنا وارثان مقتول بتفحص در آمدند در کوچه به ملا رسیدند پرسیدند که چنین مقتولی دیدی گفت آری در چاه خانه ما افتاده است و آن ها را به سر چاه آورد ملا را در چاه کردند که نعش را از چاه بیرون آورد ملا چون نظر کرد دید کشته شاخ دارد پرسید کشته شاخ داشت یا نه.

مریض شدن ملا

وقتی مریض شد جمعی از اقوامش به دیدن او آمده نشسته و بر نمی خاستند بروند ملا به تنگ آمده بر خاست و گفت خداوند مریض شما را شفا داد بر خیزید و به خانه خود بروید.

وعظ نمودن ملا

روزی بالای منبر آمد و گفت یا ایها الناس می دانید می خواهم چه بگویم گفتند بلی گفت در صورت دانستن مطلب تکرار آن بی فایده است و از منبر به زیر آمده برفت روز دوم به منبر رفت باز همان را پرسید گفتند نمی دانیم گفت بر مردم نادان پند جایز نیست باز از منبر به زیر آمده برفت آمده روز سوم باز به منبر پرسید جماعتی گفتند می دانیم و عده ای گفتند نمی دانیم گفت شما که می دانید به آن ها که نمی دانند بگوئید.

پشیمان شدن ملا

شبی در خواب می دید که کسی نه دینار به او می دهد ملا به او می گوید که ( الاکرام بالاتمام ) ده دینارش کن که عدد تمام باشد در این اثنا از خواب بیدار شد چیزی در دست خود ندید از گفته خود پشیمان شد فی الحال چشم بر هم نهاده دست دراز کرد و گفت همان نه دینار را بده که قبول دارم.

رفتن ملا در قبر

روزی ملا در صحرا می رفت سه نفر سوار را دید که به طرف او می آیند بترسید و لباس از تن بیرون کرده در قبر پنهان شد سواران او را دیدند از پی او تاخیتند چون رسیدند پرسیدند کیستی گفت من یکی از اهل قبورم و در سلک اموات الان فرصت یافتم از قبر در آمدم که تفریح نمایم.

حلوا خوردن ملا

روزی در دکان حلوائی بی تامل مشغول به خوردن شد صاحب دکان دید هرگاه امانش دهد اثری از حلوا ها باقی نخواهد گذارد چوبی برداشته هر چند بر سر و رویش زد او مشغول خوردن بود و می گفت خدا بر اهل این شهر برکت دهد که حلوا را با چوب و چماق به خورد مردم می دهند.

نگاه داشتن روز های ماه رمضان

سالی ماه رمضان در آمد ملا گفت چه لازم است که برای

روز شماری ماه رمضان مقید باشم بهتر آن است که سی دانه هسته خرما نزد نگه دارم هر روز که از ماه بگذرد یکی از آن ها را در فلان دیگ اندازم چون هسته ها تمام شد ماه رمضان تمام گشته است همین شیوه را معمول داشتی دخترش از این کیفیت مطلع شد روزی فرصت نموده و مشتی هسته خرما در دیگ ریخت از اتفاقات روزی با جمعی در مکانی نشسته بودند در حساب ایام ماه اختلاف داشتند ملا گفت منازعه ننمائید قدری صبر کنید تا من برگردم و خبر صحیح آن را به شما برسانم به شتاب تمام خود را به دیگ حساب دان رسانید هسته ها را بیرون آورد یک صد و بیست عدد بود با خود گفت اگر این عدد را بگویم کسی تصدیق نخواهد کرد بهتر آن است ثلث آن را بگویم پس به زود نزد ایشان برگشت و گفت امروز چهلم است گفتند ماه سی روز است چگونه امروز چهلم است گف تقصیر از من است که تمام آن را نگفتم و الا یک صد و بیست روز از ماه گذشته است.

خرخریدن ملا

روزی چند دینار بر داشت و به بازار رفت که به جهت خود خر را بخرد یکی از رفقایش سئوال کرد به کجا می روی گفت می روم خری بخرم گفت بگو انشاء الله گفت احتیاج به گفتن این کلمه نیست خر در بازار و دینار در بغل من البته خواهم خرید از او گذشت اتفاقا " دزد او را غافل نموده زر ها را برد ملا مایوسانه برگشت رفیق مذکور به دو رسید گفت چه کردی گفت زر ها را بردند انشاء الله خدا دهنت را بشکند انشاء الله.

مهمانی کردن ملا

وقتی او را گوسفند فربهی بود رفقای او گفتند باید شیوه ای به کار برد و گوسفند او را خورد متفق شده نزد او آمدند گفتند ای عالم چنین تصور کن که فردای قیامت است بیا امروز برویم در یکی از باغ ها این گوسفند را بکشیم و بخوریم و به عشرت بگذرانیم ملا قبول کرد.

پس به اتفاق رفتند در باغ گوسفند را کشته کباب کردند و خوردند بعد از ظهر که هوا گرم شد برهنه شدند و در آب سرد حوض فرو شدند جز ملا که بیرون ماند و لباس همه را جمع کرد و از باغ بیرون آورد و بسوزانید چون رفقا از آب بیرون امدند رخت ها را سوخته دیدند گفتند چرا چنین کردی گفت شما گفتی فردای قیامت است پس در قیامت لباس لازم نیست.

وزن نمودن ملا گربه را

روزی سه کیلو گوشت خریده به خانه برد که زوجه اش طعامی ترتیب دهد زوجه گوشت را طبخ کرده با رفیق خود با فراغت خوردند چون ملا به خانه آمد گوشت را از زن طلبید زن گفت معذورم دار که غافل شده بودم گربه را گرفته در ترازو گذارد دید سه کیلو وزن بیشتر نیست پس به زن خطاب کرده که ای مکاره این وزن سه کیلو گوشت است پس وزن گربه کجاست.

دیوانه ملاکش

دیوانه ای در کوچه به ملا بر خورد شمشیر را از نیام کشید و

گفت مدت ها است من نذر کرده بودم که یک ملا را با این شمشیر بکشم ملا گفت به ارواح پدرم قسم که اشتباه کرده اید من هیچ سواد ندارم رم چه رسد به آن که ملا باشم.

شكر نعمت ملا

روزی از خانه یکی از رفقا گوسفند پخته ای آوردند خورد و بعد از خوردن خواست دعائی در حق صاحب منزل کند گفت خدا از کله های بهشت به شما روزی کند.

کله خریدن ملا

روزی پدرش پولی به وی داد و گفت کله گوسفندی بخر و برای من بیاور ملا کله را خرید و گوشت های آن را خود بخورد و استخوان کله را نزد پدرش آورد گفت این که استخوان خالیست گفت گوش آن کو جواب داد کر بود گفت چشم هایش چه شد گفت کور بود پرسید زبانش کو گفت گنک بود پرسید پوست سرش کو جواب داد بیچاره کچل بود ولی الحمد الله دندان محکمی داشته است.

مرغ خوردن ملا

روزی به خوردن مرغ پخته ای مشغول بود کسی به او رسید قدری از آن مرغ خواست گفت معذورم دار که این مال من نیست زنم به من داده بخورم و اذن ندارم به تو بدهم .

خرما خوردن ملا

شخصی او را دید که خرما را با هسته می خورد گفت چرا چنین می خوری جواب داد مگر نمی دانی خرما فروش خرما را با هسته به من فروخته من هسته را چگونه دور بیندازم.

ملا و نجار

2

وقتی از ملا پرسیدند احمق تر از خود دیده ای گفت بلی وقتی برای اطاق نشیمن خود دری خواستم مرد نجاری آوردم که اندازه در اطاق را بگیرد اتفاقا " مرد نجار چوبی که باید اندازه در اطاق را بگیرد همراه نداشت هر دو دست خویش را گشود و اندازه در اطاق را گرفت و روانه دکان شد که به ان اندازه در بسازد اما در بین راه همه جا سر را بالا نمود و دقت می کرد که کسی به وی نرسد مبادا اندازه بهم بخورد. پس در میان راه چاله ای بود مرد نجار چون سرش بالا بود به چاله افتاد اهل بازار بر سرش اجتماع نمودند گفتند دستت را بده که ترا از چاله بیرون آوریم نجار گفت ای یاران دستم را نگیرید که اندازه بهم می خورد ریشم را بگیرید من او را احمق تر از خودم دیدم.

وصیت پدر ملا

روزی پدرش ملا را گفت طعام بیاور و در را ببند ملا گفتنه اول در را ببندم بعد طعام را بیاورم .

سوختن ملا

روزی غذائی بخورد از زیادی فلفل اندرونش بسوخت بی تاب شد فریاد بر آورد آب در اندرون من بریزید که سوختم .

دیگ قرض کردن ملا

وقتی دیگ بزرگی از خانه همسایه گرفت به عنوان قرض چیزی در آن پخت و دیگ کوچکی در آن نهاد و برای صاحبش فرستاد همسایه گفت این دیگ کوچک از ما نیست گفت این دیگ کوچک را دیشب دیگ شما در منزل ما زائید همسایه خوش وقت شد دفعه دیگر دیگ را قرض خواست این مرتبه پس نداد پس از چند روز همسایه دیگ را مطالبه نمود گفت بقای عمر شما باشد. دیگ در منزل ما مرد همسایه گفت دیگ چگونه می میرد گفت همان طور که بچه زائید.

دیدن ملا سگ را

روزی دید سگی بر قبری نشسته تقوط می کند خواست او را بزند سنگ بر او حمله کرد ملا گفت ای سگ مرا ببخش من نمی دانستم تو را با این مرده نسبت است و خیرات برایش می کنی.

لکلک خریدن ملا

روزی لکلکی خرید دید منقار و پا هایش بسیار بزرگ است نصف منقار و پا های او را بریده او را بر بلندی نهاد و نگاه کرد گفت حالا قدری شکلت به طیور می ماند اما لکلک از صدمه آن بمرد.

مزاح نمودن ملا

روزی به یکی از بخیلان گفت چرا مرا مهمان نمی کنی گفت جهت این که اشتهای تو زیاد است هنوز لقمه به دهنت نرسیده لقمه دیگر بر می داری ملا گفت تو مرا مهمان کن من شرط می کنم میان هر دو لقمه دو رکعت نماز کنم.

مباحثه ملا

مرد عالمی بود که با هر که مباحثه می نمود بر او غالب می شد تعریف و توصیف ملا را شنید به شهر او روانه شد و در راه قدری انار جهت تغذیه خرید اتفاقا " ملا در بیرون شهر به زراعت مشغول بود دید شخص عالمی می آید پرسید به کجا می روی گفت در شهر می روم با ملا مباحثه کنم ملا گفت اول هر سوالی داری از من بپرس بعد پیش او برو آن مرد سوال کرد ملا گفت البته شنیده ای که مفت نمی شود یکی از این انار ها را به من بده تا جواب بگویم آن مرد اناری به او داد جوابی مطابق سوال شنید و به همین طریق به هر سوالی اناری از او می گرفت و جواب می داد تا این که انار ها را به اتمام رسانید باز سئوالی کرد ملا گفت انار ها تمام شد سئوال نیز به آخر رسید آن مرد با خود گفت شهری که مرد زارع او چنین حریف باشد ملایش چه خواهد بود همان جا مراجعت کرد.

آب غاز خوردن ملا

روزی دسته غازی بر لب آبی نشسته دید دوید که یکی از

آن ها را به دست آورد همه پرواز کردند ملا لقمه نانی بیرون آورد در آب فرو کرده خورد و گفت اگر به گوشت نرسیدم از آب گوشت محروم نشدم .

سیاه پوشیدن ملا

روزی قبای سیاهی در بر داشت پرسیدند این لباس را چرا پوشیده ای گفت پدر پسرم مرده است.

فکر ملا

روزی با دوستی به مهمانی رفت شیر برنج پخته بودند رفیقش از بس که بد ذات بود گفت من با شکر می خورم ملا گفت حصه مرا نیز شکر بریز رفیقش قبول نکرد ملا فی الحال گفت من می خواهم حصه خود را ملوث کنم رفیقش از ملوث شدن شیر برنج بترسید راضی شد در حصه او شکر بریزد.

مهمانی رفتن ملا

روزی بر مائده امیر حاضر بود بعد از صرف غذا امیر پرسید ملا چگونه غذائی بود ملا گفت بسیار بد بود امیر فرمان داد او را بزنند ملا به فریاد در آمد که برای یک بار بد بود ولی اگر بار دیگر بخورم بسیار غذای لذیذی است امیر او را بخشید مقرر کرد که تا شام را به او بدهند.

مهمانی رفتن ملا

روزی به خانه یکی از رفقایش رفت و عسل آوردند خورد نان که تمام شد عسل را خالی می خورد رفیقش دستش را گرفت و گفت عسل خالی خوردن قلب را می سوزاند ملا گفت دل تو را می سوزاند نه قلب مرا.

مسافرت ملا

وقتی با کسی به راهی می رفت و هر یک را قرض نانی بیش نبود رفیقش به ملا گفت بیا با یک دیگر به شراکت نان بخوریم ملا گفت من و تو هر یک یک قرض نانی بیش نداریم هر گاه مقصودی نداری تو تنهائی نان خود را بخور و من نان خود را.

باقلا خوردن ملا

وقتی بر مائده حاضر بود بعد از صرف غذا طبقی باقلا پخته تازه آورند ملا طبق را پیش کشیده چهار قسمت آن را بخورد گفتند زیاد مخور که هلاک خواهی شد پس لحظه ای تامل کرد باز شروع به خوردن کرده گفت اگر انشاء الله من مردم شما با عیال من نیکوئی کنید.

مهمانی رفتن ملا

کسی او را دعوت مهمانی نمود و گفت بیا منزل ما قدری نان و نمک با هم بخوریم ملا به خیال و طمع آن که غذای دیگری خواهد بود با او به خانه اش رفت میزبان نان و نمک را به میان آورد در این اثنا فقیری از در خانه آواز داد که ای

صاحب خانه فقیرم گفت برو اگر نروی با چوب کتک خواهی خورد ملا آواز داد فقیر به زودی جان بدر برد که این مرد چنان در گفته خود صادق است که شبهه ندارد.

گفت گوی ملا با نصرانی

وقتی شخصی نصرانی که در ایام حرام که معمول آن ها است گوشت می خورد ملا به گفت گو با او نشست و مشغول به خوردن شد نصرانی گفت گوشت ذبیحه ما بر شما مسلمانان حرام است تو چرا می خوری گفت من هم در میان مسلمانان مثل توام در میان نصارا.

عزای جوجه های ملا

ملا مرغی داشت که جوجه های بسیار داشت اتفاقا " آن مرد ملا پاره های سیاه به گردن هر یک از آن جوجه ها بست گفتند چرا چنین کردی گفت جوجه ها مادر شان مرده عزا دارند.

وصيت ملا

وقتی ملا نا خوش شد وصیت کرد هرگاه من مردم جسد مرا در قبر کهنه دفن کنید گفتند چرا گفت به جهت آن که اگر نکیرین بیایند ببینند قبر من کهنه است و قدیمی از من سئوال نکنند و مرا از اموات قدیمی حساب کنند.

هیزم خریدن ملا

دهقانی یک بار الاغ هیزم برای فروش به شهر آورده بود

ملا به او بر خورد گفت این خطب مرتب بر حمار اسود اللون راهر رطل شرعی به چند درهم در معرض بیع و شری در می آوری دهاتی نگاهی به او کرده گفت مرد اگر هیزم می خواهی بخری یک من سی صد دینار اگر دعا می خواهی بخوانی برو به مسجد.

مسافرت ملا

وقتی به شهری رفت دید در هر خانه طعامی ترتیب داده اند و هرکس داخل هر خانه می شود از برای او طعام می آوردند ملا را خوش آمد گفت واله عجب شهر پر نعمتی است یکی گفت امروز عید است گفت ای کاش هر روز عید باشد.

ملا و غربال

ملا می خواست از طاقچه چیز بردارد غربالی پر از پیاز بود به سرش افتاد سرش را درد آورد ملا غضب ناک شده غربال را بر داشت به شدت بر زمین زد و غربال از زمین بلند شده به پیشانیش خورد و خون روان شد ملا به مطبخ رفته کارد بلندی برداشت و به اطاق آمد و گفت حالا هر چه غربال است جرئت دارد جلو بیاید تا شکمش را بدرم.

دختر شوهر دادن ملا

ملا گاوی داشت خواست او را بفروشد به بازار برد هر چه گردش کرد خریداری پید نشد یکی از دلال ها گفت به من بده تا بفروشم دلال گاو را جلو انداخته می گفت بخرید این گاو شش ماهه

آبستن را که نظیرش نیست شخصی آن را به قیمت گزافی خری ملا این کلمات را به خاطر سپرد.

اتفاقا" بعد از چند روزی زنی به جهت خواستگاری دختر به خانه او آمد ملا را به خاطر رسید که توصیفی از دختر نماید که خواستگاران را خوش آید گفت علاوه بر زیبائی و صفات پسندیده دختر این دختری است با کره و شش ماهه آبستن و اگر آبستن نباشد تا سه روزی اختیار فسخ با شما باشد زنان از گفته او خندیدند و رفتند زنش گفت ای احمق این چه نسبت بود که به دختر خود دادی گفت خاموش باش هرگاه این صفت درباره گاو نگفته بودم احدی آن را نمی خرید و خواستگاری هم دختری به این اوصاف پیدا نخواهند کرد البته بر می گردند و دختر را به هر طوری که باشد از ما خواهند گرفت.

خر خواستن ملا

روزی کسی خر او را به عاریت خواست گفت صبر کن با او مشورت کنم اگر مصلحت دانست او را بیاورم .

رفت و برگشت گفت خر می گوید مرا مده که بر من سوار می شوند و صاحبم را فحش می دهند و تنم را با تازیانه مجروح می سازند.

عيب به مال مسلمانان

ملا رویه لحاف کهنه ای را به بازار برد که بفروشد شخصی آن را دید گفت این که هیچ جای سالم ندارد به بازار کهنه

چین ها ببر ملا گفت تو که خریدار نیستی عیب به مال ملسمانان مگذار من الان رویه را از لحاف باز کردم و تا به حال یک ذره پنبه از سوراخ های آن نیفتاده است.

حدیث گفتن ملا

ملا را گفتند به سن شیخوخیت رسیده ای و هیچ حدیثی در خاطر نداری گفت والله حدایثی که از عکرمه که از ابن عباس روایت کرده از پیغمبر اکرم (صل الله علیه و اله) که فرمودند دو خصلت است در انسان جمع نمی شود مگر در مومن لیکن یکی را عکرمه فراموش کرده یکی را من از یاد برده ام.

خوراک خواستن ملا

روزی یک کیلو گوشت به خانه آورد به زنش گفت این گوشت برای چه طبخی خوبست زن گفت برای همه طبخی خوبست گفت همه طبخی درست نما.

سئوال کردن از ملا

شخصی از او سئوال کرد که این ماهی که هر ماه نو می شود کهنه را چه می کنند گفت ای احمق هنوز این مطلب را نفهمیده ای ماه های کهنه را خورد می کنند این ستاره ها را می سازند که در آسمان است.

احمق سوم

زنش با اشتیاق تمام یک لنگه قالیچه بافته بود و

گفت این را بفروش و از ده دو مشک دوشاب بخر ملا الاغ را بر داشته بده رفت و دو مشک دوشاب خرید در راه به دو نفر رسید که بر سر حماقت منازعه و مشاجره می کردند چون ملا را دیدند او را قاضی کردند ملا هم دهان مشک ها را باز کرد سیلاب دوشاب را جاری ساخته گفت خون من مثل این دوشاب ریخته شود اگر شما احمق نباشید.

تجارت ملا

یکی از عادات او این بود که همیشه نه عدد تخم مرغ به درهمی خریده و ده عدد به درهمی می فروخت گفتند چرا چنین می کنی گفت این تجارت نوعی از سود است و مقصود من آن است که مردم بدانند من تجارت می کنم.

طبخ نمودن ملا

روزی گوشتی به خانه آورد چون جمیله اش به خانه نبود خود مشغول طبخ آن شد ساعتی گذشت چند نفر از رفقای او آمدند و داخل مطبخ شدند یکی از آن ها قدری گوشت از دیگ بیرون آورده خورد گفت نمکش کم است و دیگری هم قدری بیرون آورده بخورد و گفت قدری سرکه در آن بریزی بسیار خوب می شود یکی دیگر قدری بیرون آورد و خورد و گفت اگر قدری شکر چاشنی کنی بهتر خواهد شد ملا باقی گوشت ها را در کنار گرفت و گفت دیگ ما هم گوشتی لازم دارد.

ملاحی ملا

روزی در کنار نهر نشسته بود ده نفر کور را از نهر عبور داد به شرط آن که از هر کور یک دینار دریافت کند چون آخری را بر دوش کشید در میان آب انداخت کور فریاد واویلا بلند کرد که آه در آب افتادم رفقای او بانگ بر آوردند که چرا برادر ما را در آب انداختی ملا گفت او را از پیاده رفتن آسوده نمودم شما تصور نمائید او را آب برد یک دینار کمتر بدهد.

مهمان شدن ملا

وقتی بر طایفه ای که مشغول طعام خوردن بودند وارد شد گفت السلام عليكم اى طایفه بخیلان یکی گفت این چه نسبت است الحمد الله که هیچ کدام بخیل نیست ملا گفت خداوندا اگر چنین است تو می دانی من دروغ گفتم و توبه کرده ام این ها صادق هستند پس به خوردن مشغول شد آن چه طعام باقی مانده بود خورد.

جگر خوردن ملا

روزی جگر گوسفندی خریده به خانه می برد کلاغی او را غافل نموده جگر را از دستش ربود چون نگاه کرد دید کلاغ جگر را یرده می خورد متحیر مانده از عقب او به حسرت نگاه می کرد ناگاه دید شخصی جگری در دست دارد بی مهابا دوید جگر را از دستش ربوده بر بلندی رفت آن مرد او را تعاقب کرده به او رسید گفت این چه عملی است گفت خواستم بدانم کار کلاغ از من می آید یا نه.

عذر آوردن ملا

روزی همسایه طنابی از او خواست گفت زنم کنجد رویش پهن کرده است گفت این چه حرفی است می زنی چگونه روی طناب کنجد پهن می کنند گفت می خواهم ندهم و الا می توانستم بگویم روی آن آرد پهن کرده ام.

میخ کوبیدن ملا

روزی میخی بر دیوار طویله می کوفت اتفاقا" دیوار طویله سوراخ شد و طویله خانه همسایه در جنب آن بود نمودار شد و اسب و شتر بسیاری در آن جا دید به زن مژده داد گفت بیا طویله ای پر از اسب و شتر پیدا کردم گمانم این است که این ها را کسی از قدیم الایام در این جا پنهان کرده است و از عهد دقیانوس تا به حال مانده است.

زبان ندانی ملا

وقتی به دهی مسافرت کرد در آن جا یکی از اعیان شهر او را به نهار دعوت کرد و اقسام اغذیه لذیذ را تدارک نموده ضیافت شایانی نموده ملا لباس فاخر پوشیده با خادم به سر سفره نشست و بیش از حد معمول تناول نمود به طوری که خود داری نتوانسته به آواز بلند تیزی داد در مراجعت نوکرش گفت شما مرتکب کار زشتی شدید که در حضور اشخاص محترم بد بود ملا گفت احمق آن ها کر بودند و زبان ما را نمی دانستند بنا بر این عمل مرا هم نفهمیدند.

خروس شدن ملا

روزی چهار جوان ملا را به حمام دعوت نمودند و هر کدام با خود تخم مرغی برده در حمام به ملا اظهار داشتند ما مانند مرغ تخم می گذاریم به شرط آن که قرار بگذاری هر کس از عهده تخم گذاشتن بر نیاید مصارف حمام را بپردازد پس از این سخن هر کدام روی سکوئی نشسته به تقلید مرغ شروع به قد قد نموده تخم ها را روی سکو رها کردند ملا در حال به تقلید خروس دست ها را به هم زده صدای خروس کرد جوانان پرسیدند مقصود شما از این حرکت چه بوده ملا پاسخ داد آیا برای چهار مرغ یک خروس لازم نیست.

تشبيه ملا

روزی شخصی تخم مرغی در کف خود پنهان کرد از ملا پرسید اگر گفتی چه در دست دارم به خودت می دهم که خاگینه کرده بخوری گفت قدری توضیح بده گفت علامت آن این است که اطرافش سفید و در داخل آن زرد رنگ است ملا پس از تامل گفت فهمیدم شلغمی است که آن را خالی کرده زردک و هویج گذاشته اند.

تجارت ملا

روزی از بازار عبور می کرد از او پرسیدند که امروز سوم ماه است یا چهارم ملا گفت نمی دانم مدتیست تجارت ماه نکرده ام.

اشتباه کردن ملا

روزی مرد غریبی را دید بر او سلام کرد آن مرد گفت تو کیستی و مرا از کجا می شناسی گفت هرگز تو را ندیده ام لكن عمامه و ردایت مثل عمامه و ردای من می باشد گمان کردم خود من می باشی.

ايضا " مردم ملا

روزی از کنار قبرستانی عبور می کردند قبر کهنه ای دید خالی است با خود گفت تجربه کنم ببینم می توانم مرد پس در قبر خوابید اتفاقا" قافله ای از مردم می آمدند چون نزدیک او رسیدند ملا از قبر بیرون آمد گفت من نمرده ام از هیبت او استر ها رمیده هر یک به طرفی فرار کردند و بار هائی که به پشت داشتند هر یک جهت تماشا بیرون امده ام!

مکاریان با چوب سر و مغزش را کوفتند و رخت هایش را دریدند با هزار زحمت فرار کرده خود را به منزل رسانید زن گفت این چه حالت است گفت این حالت روز قیامت است که به سرم امده زن گفت آن جا با مردم چه جور سلوک می کنند گفت اگر استر های مردم را رم ندهی کسی را با کسی کاری نیست .

نردبان فروشی ملا

روزی نردبان به دوش گرفته به دیوار باغی گذاشته وارد باغ شد نردبان را هم به باغ برد و مشغول چیدن میوه گشت .

باغبان رسید و گفت مردی که این جا چه کار می کنی ملا با

تشدد جواب داد مردی که خودتی نمی بینی نردبان فروش هستم باغبان گفت مگر این جا جای نردبان فروشی است ملا گفت احمق تا به حال ندانسته ای که نردبان را همه جا می شود فروخت.

نقل مکان

شبی در خانه خود خفته بود دزدی . کم روزی وارد شده مختصر اثاثیه او را گرد آورده به دوش کشیده بیرون رفت او نیز برخاسته رخت خواب را برداشته به عقب دزد به راه افتاد تا هر دو وارد منزل دزد شدند دزد او را دید با تشدد گفت در این جا چه می کنی ملا گفت هیچ بنده تغییر منزل داده ام اجرت حمالی شما حاضر است .

شباهت

روزی شخصی به دیدن او آمد از او پذیرائی کاملی نموده تمام روز را با او به سر برد شب هنگامی که اراده رفتن کرد ملا پرسید اسم شما چیست؟ مرد جوا بداد مگر مرا نمی شناسید ملا گفت نه پرسید پس برای چه از من پذیرائی کردید گفت چون عمامه و جبه ات مثل عمامه و جبه خودم بود تصور کردم خودم هستی.

دیدن ماه

ملا اول ماه از شهری عبور می کرد مردم را دید که برای دیدن ماه اجتماع کرده اند تعجب کنان گفت شما عجب مردمان بی شعوری هستید که به این ماه کوچک و کم نور این قدر اهمیت

می دهید در شهر ما وقتی که ماه به بزرگی مجمعه مسی هم می شود مردم اعتنا نمی کنند.

آن طرف درخت

روزی سه بچه در خیابانی می گذشتند چون چشم شان به ملا افتاد به فکر افتادند کاری کنند که کفش های او را بربایند پس به نزدیک درخت قطوری آمده گفتند هیچ کس نمی تواند از این درخت بالا رود ملا گفت این کار مشکلی نیست من بالا خواهم رفت بچه ها گفتند حرف با عمل خیلی فرق دارد اگر راست می گوئی بالا برو ملا کفش خود را کنده به دست گرفت و به سمت درخت رفت بچه ها پرسیدند چرا کفشت را بر می داری گفت بلکه از درخت به آن طرف هم راه باشد.

لباس کهنه وضو

ملا روزی به ضیافتی رفت در حالی که لباس های کهنه و معمولی خود را ببرداشت به این لحاظ کسی به او اعنائی نکرد و محل مناسبی به او نشان نداد ملا آهسته از آن جا بیرون آمده به خانه خویش رفت و لباس فاخری پوشید مراجعت نموده در این وقت صاحب خانه با احترام تمام از او پذیرائی نمود و او را در صدر مجلس نشانید.

چون سفره نهار چیدند ملا آستین لباس را به غذا نزدیک نموده آن امر به خوردن می نمود حاضرین تعجب کرد سبب را جویا شدند ملا گفت چون شما اشخاصی را که دارای لباس فاخر باشد احترام می گذارید لذا غذا خوردن هم به عهده لباس است.

مسئله گفتن ملا

روزی از شاگردی پرسید هر گاه دو گاو دنبال یک دیگر بخواهند از کوچه باریکی عبور کنند و از اتفاق شاخ گاو دوم در زیر شاخ گاو اول رفته گیر کند کدام یک از آن دو گاو می توانند بگویند که من شاخ در زیر دم دارم شاگردان گفتند اولی گفت نه گفتند دومی گفت نه گفتند هر دو گفت نه گفتند پس جواب چیست ملا گفت جواب این مسئله آن است که هیچ کدام زیرا که گاو حرف نمی زند.

مصرف نشادر

روزی الاغ را برداشته برای آوردن هیزم اراده رفتن کوهی کرد الاغ در راه خسته شد رهگذری گفت قدری نشادر به مقعدا و بگذار تا راه برود ملا این کار را کرد الاغ بیچاره شروع به دویدن نموده در برگشتن از کوه نیز این عمل را تکرار کرد الاغ به سرعت هر چه تمام تر می رفت ملا چون از رسیدن به او مایوس شد ناچار قدری نشادر به خود استعمال نموده بیش از الاغ به منزل رسید در منزل از اثر سوزش نشادر دیوانه وار به هر طرف دویده بی تابی می نمود زنش هر قدر خواست او را بگیرد میسر نشد سبب را پرسید ملا رو به زن کرده گفت اگر می خواهی به من برسی باید قدری نشادر استعمال کنی.

هدیه ملا

روزی ملا از زرد آلوی نوبرش که به او هدیه کرده بودند

چند دانه میان بشقابی گذاشته برای حاکم شهر هدیه برد در بین راه دید که بر اثر راه رفتن زرد آلوها در میان بشقاب پراکنده شدند ملا آن ها را مخاطب قرار داده گفت اگر آرام ننشینید شما را خواهم خورد چون دید به حرف او اعتنائی نکردند یکی یکی آن ها را خورد فقط یکی باقی ماند که آن را برده در جلوی حاکم گذاشت حاکم از او تشکر نموده وانعامی به او داد روز دیگر به طمع انعام مقداری خیار خریده آن را در مجموعه ای گذاشته برای حاکم می برد در راه رفیقی به او رسید گفت خیار هدیه خوبی نیست به جای آن اگر گوجه می بردی بهتر بود ملا در حال خیار ها را گذاشته به جای آن سبدی از گوجه خریده به خانه حاکم رفت از قضا در این روز حاکم عصبانی بود حکم کرد گوجه را به سر ملا بزنند نوکران و فراشان گوجه ها را به سر و صورت او می زدند و او هر دفعه ای که گوجه به سر و صورتش می خورد شکر الهی را به جا می آورد حاکم تعجب کرد پرسید سبب شكر بی موقع چیست وی جواب داد ای حاکم بزرگوار و ای سرور من ابتدا می خواستم برای شما خیار بیاورم رفیقی مرا منع کرد و گوجه را مصلحت دانست من حالا شکر الهی را به جای می آورم چون اگر به جای گوجه ها خیار ها را به سر من می زدند جای سالم

دیگر به سر من نمی ماند حاکم از این گفتار بخندید انعامی داد و خواهش کرد بعد ها او را از هدیه معاف دارد .

این به جای آن

ملا در شهری مهمان حاکم بود در سر سفره حاکم را چندین مرتبه عطسه گرفته هر دفعه به طرف ملا رو نموده عطسه

می کرد ملا پرسید این حرکت شما پسندیده است؟ حاکم جواب داد - بلی در شهر ما این را عیب نمی دانند ملا در حال بادی رها کرد حاکم خشمگین شده گفت چه بی تربیت مردی هستی که در سر سفره چنین حرکت بی قاعده ای از تو سر می زند ملا جواب داد در شهر ما این حرکت بی قاعده نیست و عیب شمرده نمی شود.

سواری وارونه

ملا روزی با مریدان به مسجد می رفت سوار الاغ و مرید ها پیاده از عقب می رفتند پس از رفتن چند قدم ملا از الاغ پائین آمده وارونه سوار الاغ شد پرسیدند چرا چنین کردی گفت من جلو بودم پشتم به شما بود و اگر شما را جلو بفرستم پشت شما به من می شود این طور نشستم که با هم دیگر رو به رو باشیم .

دیگ را نخورد

ملا چندین بار دل و جگر خریده به زنش می داد که بپزد هر دفعه زنش آن را پخته و تنها می خورد ملا روزی به تنگ آمده پرسید این همه جگر و دل که خریدم چه شد زن جواب داد همه آن ها را گربه خورده ملا در حال دیگ را برداشته در گنجه گذاشته درش را قفل نمود زن سبب پرسید ملا گفت گربه که جگر دو پولی را بخورد دیگ ده پولی را هم خواهد خورد.

تعريف بي موقع

روزی حاکم شهر نوکرش را با اسب تنبلی عقب ملا فرستاد

که به دار الحکومه حاضر شود ملا سوار اسب شده با کمال صعوبت راه می پیمود اتفاقا" در بین راه رگبار شدیدی باریدن گرفت ملا فورا" لباس ها را از تن خود بیرون نموده چون باران بند آمد لباس های خود را پوشیده نزد حاکم حاضر شد حاکم تعجب کنان از او پرسید این باران شدید شما را خیس نکرده ملا جواب داد کسی که سوار اسب راه واری باشد که مثل مرغ می پرد برای چه خیس شود؟ فردای آن روز تهیه شکار می دیدند حاکم برای سواری خود اسب روز قبل ملا را انتخاب نمود از قضا آن روز هم باران شدیدی بارید همراهان با کمال را حتی خود را به مقصد رسانیدند ولی حاکم با آن اسب تنبل به کلی خیس شد با هزار اشكال خود را به خانه رسانیده فورا" ملا را طلبید و با تشدد به او گفت از چون توئی توقع نداشتم دروغ به آشکاری بگوئی و مرا امروز به این حالت دچار سازی گفت و اما تنبلی است به تربیت کننده اش مربوط است و اگر می خواستید خیس نشوید ممکن بود لباس تان را در خور جین بگذارید.

برج گوسفند

شخصی از او پرسید طالع تو در کدام برج است جواب داد

در برج گوسفند گوینده تعجب نمود گفت طالع گوسفند نشنیده ام ملا گفت ده سال پیش طالع من در برج بره بوده آیا پس از ده سال گذشتن بر برج گوسفند نرسیده.

رخت شوئی در استخر

روزی زنش با چند زن دیگر در کنار استخری نشسته رخت

می شستند یکی از بزرگان از آن جا گذشت زن ها را با دقت تمام بر اندازی نمود زن ملا شروع بداد و فریاد نموده او را دشنام داد که ای بی تربیت چرا با چشم بد به ما نظر می کنی آن شخص پرسید این زن کیست گفتند زن ملا است فردای آن روز ملا را خواسته اوصاف زنش را بیان نموده پرسید این زن عیال تو است گفت بلی مقصود چیست گفت او را نزد من بفرست تا از او چیزی بپرسم ملا گفت قاعده این است که هر چه می خواهی از من بپرسی من هم از او پرسیده پاسخت را خواهم گفت.

معماری ملا

ملا بنائی به خانه آورد برای ساختن بنا به او دستور می داد که این محل را اطاق و مطبخ و آب انبار و حوض و غیره بسازد اتفاقا" در اثنای دستور بادی از او خارج شد در محلی که ایستاده بود گفت این جا را هم برای مستراح انتخاب نمودم .

ملا را کاشتند

ملابه باغی رفته باغبان را مشغول درخت کاری دید پرسید چه می کنید جواب دادند درخت می کاریم تا میوه بدهد ملا گفت مرا هم بکارید ببینید چه قسم میوه خواهم داد باغبان ها حرف او را شنیده وی را در یکی از گودال هایی که کنده بودند گذاشتند اطرافش خاک ریختند به طوری که تا کمری در خاک رفت پس از ساعتی سرمای هوا به او تاثیر نموده با هزاران اشکال آمده نزد باغبانان رفت پرسیدند چرا به این زودی از جایت بیرون آمدی گفت حقیقتش از جایم خوشم نیامد به علاوه فکر کردم میوه من چیز خوبی نخواهد شد.

اجرت سر کچل

ملا نزد دلاکی رفته سر را تراشیده و اجرت معمولی را پرداخت بار دیگر پس از تراشیدن سر بدون پول بیرون آمد دلاک گفت چرا اجرت ندادی گفت می بینی که نصف سر من تراشیده خدائی است و دو دفعه که سر مرا بتراشی با تراشیدن یک مرتبه سر دیگری مساویست پس من هم پول دو مرتبه را اول دادم .

عرق سیاه پوست

ملا غلام سیاهی داشت به نام حماد روز عید که لباس نو پوشیده بود خواست نامه ای به یکی از دوستانش بنویسید چند قطره مرکب به لباسش چکیده چون به خانه رفت زنش شروع به داد و فریاد نمود که تو عرضه لباس نو پوشیدن نداری گفت ای زن خوب بود قبلا" سبب را می فهمیدی بعد با من دعوا می نمودی پرسید سبب سیاه شدن لباس تو چیست؟ گفت امروز به واسطه عید حماد خواست دست مرا ببوسد صورتش عرق کرده بود قطرات عرق او به لباسم چکید سیاه شد.

طرف دست راست

مهمانی خانه ملا آمده بود شب احتیاج پیدا کرده که از اطاق بیرون رود چون ملا را بیدار دید گفت چراغ طرف راست شما است به من بدهید تا روشن کنم ملا گفت مگر دیوانه ای من در تاریکی از کجا می دانم طرف دست چپ و راست کجاست.

قهر مرده

ملا شبی با میراب محله مرافعه کرد پس از چندی میراب مرد ملا را خواستند که برای تلقین به جنازه اش حاضر شود از آمدن ابا نمود سبب پرسیدند گفت این شخص با من قهر بود حرف مرا گوش نمی دهد.

به قاضی می رسد

دو همسایه با هم نزاع می کردند پیش قاضی آمده هر یک دعا می کردند که لاشه مرده سگ که در کوچه افتاده به خانه هر طرف که نزدیک تر است او باید لاشه را از کوچه بردارد.

اتفاقا" ملا هم در محضر قاضی بود قاضی از او پرسید در این باب عقیده شما چیست گفت کوچه مال عام است و به هیچ کدام ربطی ندارد این وظیفه قاضی است که لاشه سگ را از میان کوچه بردارد.

آب آب گوشت

روزی دهقانی برای ملا خرگوشی هدیه آورد ملا پذیرائی مفصلی از او نموده و با کمال رضایت او را راه انداخته هفته دیگر برادر دهقان آمده خود را معرفی نمود باز از ملا مهربانی دید و مهمان او شد هفته بعد چند نفر به خانه او آمده خود را از همسایگان هدیه آورنده معرفی نموده ملا آب گوشتی تهیه نموده آن ها را به خوردن آن به اسم آب گوشت خرگوش ضیافت نمود. باز هفته ای گذشت و چند نفر به خانه او آمده خود را از همسایگان

دهقان معرفی نمودند ملا با کمال ادب آن ها را به خانه آورد در موقع ناهار کاسه بزرگ آب جلو آن ها گذاشت دهاتی ها متحرانه به کاسه آب نگریستند ملا گفت بفرمائید نوش جان کنید این آب هم از آب گوشت خرگوش است.

روزهای این شهر

ملا وارد شهری شده در بازار تفریح می کرد شخصی از او پرسید امروز چه روزی است گفت تازه وارد شهر شدم و هنوز با روز های این جا آشنا نیستم خوبست از یک نفر از اهل این شهر سئوال کنید.

پسر ملا

روزی ملا روی منبر نشسته جمع کثیری منتظر شنیدن موعظه او بودند ولی ملا هر چه فکر نمود چیزی به خاطرش نرسید که بگوید بالاخره گفت ای مردم شما می دانید که من در موعظه نمودن چطور سابقه و اطلاع دارم ولی امروز هرچه فکر نمودم چیزی به خاطرم نرسید تا برای شما بگویم .

پسر ملا که از جمله حاضرین نشسته بود بر خاسته گفت بابا حتی از منبر پائین آمدن هم به خاطرت نرسید مردم از این حرف تعجب کرده گفتند حقا که پسر ملا است ملا شکر خدای را به جا آورده که به او چنین پسری داده و از منبر پائین آمد.

ساز زدن ملا

ملا به مجلس عیشی دعوت داشت حاضرین از او خواهش

نمودند که آن ها را از ساز زدن خود خرسند سازد او هم بدون مضایقه ساز را به دست گرفته با مضراب تتصالا به نقطه زده صدای نا مطلوبی خارج می ساخت پرسیدند این چه قسم ساز زدنی است برای ساز زدن لازم است انگشت ها را روی پرده ها گردانیده تا نوای خوش بنوازد ملا گفت مردم چون می خواهند پرده ها را پیدا کنند با انگشت خود پی آن ها می گردند ولی من پرده ها را جسته ام دیگر لزومی ندارد که عقب آن ها بگردم.

جای پلو خالی

روزی ملا شاگردانش را به منزل برد و اصرار نمود که ناهار را نزد وی بمانند زنش را صدا کرده دستور داد زود برای مهمان پلو بپز زن گفت مگر برنج و روغن داریم که دستور پلو پختن می دهی ملا بی اندازه غضب آلوده شد و گفت لااقل بشقاب خالی را بیاور زنش بشقاب ها را آورد او هم بشقاب های خالی از جلوی مهمانان آورد گفت اگر برنج و روغن خریده بودم میان بشقاب ها پلوی چربی به شما می دادم.

بچه ملا

زن ملا بچه اش را به او داده گفت ساعتی نگاهش بدار تا غذا بپزم ملا بچه ها را بغل کرد و می گردانید و از برای او لالائی گفته و تقلید و مسخرگی می نمود در این اثنا بچه به لباسش شاشید و ملا اوقاتش تلخ شد و بچه را به روی زمین گذاشته و به او شاشید و از سر تا پای او را آلوده نمود زن که از دور این حال

را دید فریاد زد مرد که این چه حرکتی است که می کنی ملا گفت ضعیفه دعا کن بچه خودم بود که اگر بچه دیگری بود سر تا پایش را ملوث می نمودم .

نجات ماه

شب مهتاب در چاه نگاه می نمود عکس ماه را در چاه دید فکر کرد که ثواب دارد اگر ماه را از چاه نجات دهد سنگ قلابی در چاه انداخته چند دور گردانید از قضا قلاب به سنگ بزرگی در ته چاه گیر نمود هر چه زور زد که آن را بالا بکشد از جای خود تکان نخورد آخر الامر ریسمان پاره شد ملا به پشت افتاد چون نگاه کرد ماه را در آسمان دید با خود گفت اگر چه خیلی رنج کشیدم ولی آن را نجات دادم.

تقدير مطابق آرزو

روزی به او خبر دادند سرت سلامت عیالت فوت شده گفت زن با عقلی بود دست پیش را گرفت چون من خیال داشتم او را طلاق بدهم راضی به زحمت من نشد .

زمین خوردن ملا

روزی ملا روی الاغش نشست با سرعت از کوچه ای می می گذشت اتفاقا" پای الاغ لرزید و او را به زمین زد بچه ها که در کوچه جمع بودند خنده را سر دادند فریاد می زدند ملا زمین خورد ملا با کمال وقار در خانه ای را کوفته گفت با صاحب خانه کار داشتم .

دزد کم روزی پ

روزی دزدی به خانه ملا آمد ملا تا او را دید داخل گنجه شد و در را بست دزد چون همه خانه را گشت و چیز قابلی پیدا نکرد با خود گفت یقینا " اشیاء قیمتی را در گنجه گذاشته اند پس با زحمتی در را از جا کنده به عوض اشیاء قیمتی چشمش به ملا افتاد که سر پا ایستاده ترس بر او مستولی شده با لکنت زبان گفت شما این جا بودید جواب داد چون چیز قابلی در خانه نبود از خجالت شما پنهان شدم .

بلبل بدآ واز

روزی وارد باغی شده از درخت زرد آلو بالا رفت باغبان او را دید آمد و گفت چرا از درخت مردم بالا رفتی گفت مگر نمی دانی من بلبلم و برای بلبلان بالای درخت رفتن عیب نیست باغبان خنده گفت پس بخوان تا آوازت را بشنوم ملا با صدای خود شروع به خواندن کرد با غبان گفت بلبل به این بدی می خواند گفت ندانسته بلبلی که زرد آلو انک بخورد از این بهتر نمی خواند .

نعوذ بالله

یکی از امرا روزی از ملا پرسید در زمان خلفای بنی عباس رسم بود که خلفا و سلاطین لقبی داشتند که بالله ختم می شد مانند موفق بالله و متوکل علی الله و معتصم بالله و غیره به نظر شما برای من چه لقبی مناسب است جواب داد بهترین لقب ها برای نعوذ بالله است .

روشنائی

انگشتر ملا در اطاق گم شد و او قدری تجسس کرده آن را نیافت از اطاق خارج شده در حیاط می گردید زنش گفت انگشتر را در اطاق گم کردی در حیاط چرا می گردی گفت اطاق تاریک بود حیاط روشن است چشمم این جا را بهتر می بیند.

کشیدن دندان

شخصی از ملا پرسید چشمم درد می کند علاج آن چیست گفت چندی پیش دندان من درد می کرد آن را کشیدم .

عدم معاشرت

ملا برای طلاق دادن زنش به خانه قاضی رفت پرسید اسم زنت چیست گفت نمی دانم پرسید چند سال است که با او زن و شوهر هستید گفت متجاوز از بیست سال قاضی با تعجب پرسید اسم او را نمی دانی گفت برای این که با او معاشر نبودم که اسمش را بدانم .

کم بودن وقت

روزی شخصی در کوچه سیلی به صورت ملا زده برگشت شروع به عذر خواهی نمود که اشتباه کردم شما را به جای دیگری گرفتم ملا قانع نشد و گریبان آن شخص یا گرفته به خانه قاضی برد و ماجرا را بیان نمود قاضی حکم کرد که او در عوض یک سیلی به صورت آن شخصی بزند او به این هم راضی نشد پس قاضی حکم کرد

که در عوض یک سیلی یک سکه طلا آن شخص به ملا بدهد طرف ناچار تسلیم شده برای آوردن پول از محکمه بیرون رفت ملا چون مدتی منتظر ماند و آن شخص بر نگشت برخاسته سیلی سخت به صورت قاضی زده گفت من خیلی کار دارم هر وقت آن پول آورد شما در مقابل سیلی پول را از او بگیرید.

افاده بی جا

روزی ملا برای گردش به کنار دریا رفته بود تشنگی بر او غلبه کرد هرچه گشت آب خوراکی پیدا نکرد ناچار چند کف آب شور دریا خورد ولی از خوردن آن تشنگیش بیشتر شد پس از مدتی تجسس بالاخره به چشمه کوچکی رسیده آب سیری خورد و مقداری از آن آب را برداشته رفت به کنار دریا رفت و گفت بیخود موج و افاده نکن کمی از این آب بخور و از شوری و بی مزگی خودت خجالت بکش.

برای این که سنگین نشود

از ملا پرسیدند چرا صبح عده ای از مردم به یک طرف می روند و جمعی به طرف دیگر جواب داد اگر همه از یک طرف می رفتند موازنه دنیا به هم می خورد و یک طرف زمین سنگین شده زمین از جایش تکان خورده کج می شد .

صدای پول

در زمان قضاوت ملا دو نفر به محضر او آمدند یکی ادعا

کرد که این شخص در خواب بیست دینار از من گرفته حالا پس نمی دهد ملا طرف را خواسته بیست دینا ر از او گرفت پس از گرفتن آن ها را بهم زده به صدا آورده و با هر صدا می گفت بگیر این دو و به همین ترتیب تا بیست دفعه پول ها را به صدا در آورد و به مدعی صدای آن را تحویل داد و عین آن پول را به صاحبش رد کرد گفت قرض تو ادا شد او هم پول را از دست نداد حالا به سلامت بروید.

لطيفه

شخصی پهلوی ملا نشسته بود اتفاقا" بادی از او خارج شد برای از بین رفتن صدای آن کفش خود را روی تخته کشیده به صدا در آورد ملا گفت صدای آن را از بین بردی برای بویش هم می خواستی فکری بکنی .

مناره

ملا با یکی از دوستان وارد شهری شد از دور مناره هائی دید رفیقش گفت این ها را چگونه ساخته اند ملا گفت برای ساختن آن ها چاهی کنده خاک را روی هم تل می کنند مناره درست می شود.

همه حق دارید

در زمان قضاوت ملا شخصی نزد او آمده دعوائی طرح کرد به طوری قضیه را بیان نمود که کاملا" خود را محق جلوه داد پس از بیان مطلب از ملا پرسید رای شما در ابن باب چیست ملا گفت حق با شماست روزی دیگر طرف دیگر آمده قضیه را چنان به جهت ملا شرح داد که طرفش کاملا" زور گفته و او مظلوم واقع شده در

خاتمه قضیه از او رایش را پرسید ملا گفت شما را در این قضیه محق می بینم پس از رفتن آن ها زن او که پشت پرده هر دو قضیه را شنیده بود گفت این چه قضاوتی بود کردی تو به مدعی و مدعى عليه حق دادی ملا گفت راست می گوئی تو هم حق داری.

بی عرضگی

ملا گرفتاری سختی پیدا کرد یکی از دوستان گفت چهل روز نماز صبح را در مسجد جامع بخوان کارت اصلاح می شود.ملا به گفته او عمل کرد ولی گرفتاریش رفع نشد اتفاقا" روزی نماز صبح در مسجد کوچک سر گذر خواند از قضا همان روز کارش اصلاح شد پس به مسجد جامع رفت و به محض ورود گفت با این اسم و رسم و عظمت به قدر مسجد گذر عرضه نداشتی .

دزد خیالی

شبی برای قضای حاجت به حیاط رفت دید دزدی در گوشه حیاط ایستاده زن را صدا زد تیر و کمان مرا بیاور زن تیر کمان آورد ملا تیری به جانب دزد رها کرد و گفت دیگر تا صبح کاری ندارم چون صبح شد شد ملا به سراغ دزد آمد دید دزد همان قبای خودش می باشد که به میخ آویزان بوده و تیر هم به قبا خورده و آن را سوراخ کرده است پس به زن گفت شکر خدا کن که خودم در میان قبا نبودم و گرنه من هم به جای دزد مرده بودم .

آدم یا گاو

ملا وارد بوستانی شد خربزه می چید و بوستانیان او را دید فریاد بر آورد چه می کنی ملا جواب داد برای قضای حاجت بدین جا آمده ام باغبان جلو آمده گفت کجا قضای حاجت به جا آوردی ملا نگاه کرد دید پهن گاوی آن جا است آن را نشان داد بوستانی گفت این که پهن گاو است ملا جواب داد مسلمان تو که مهلت ندادی مثل آدم تخلیه کنم .

طفل عجول

پس از چند روز تاهل زنش بچه ای زائید ملا فورا " به بازار رفت کتاب و کاغذ و کیف خرید آورد بالای سر طفل گذاشت پرسیدند بچه جدید الولاده کتاب نمی خواند گفت بچه ای که نه ماه راه را چند روز طی کرد لابد پس از چند ساعت احتیاج به مکتب پیدا خواهد کرد.

قربانی لازم است

رخت شوئی پیراهن ملا را روی طناب بالای بام آویخته بود اتفاقا " باد سختی وزیده پیراهن را به میان حیاط انداخت ملا به زنش گفت بایستی گوسفند قربانی کنم زن سبب پرسید جواب داد برای این که من میان پیراهن نبودم وگرنه چیزی از من باقی نمی ماند.

دوباره خر شدن

خر ملا مرد با کمال زحمت پولی تهیه کرده به بازار رفت

والاغ خوبی خرید افسارش را گرفته رو به منزل روانه شد در بین راه دو نفر طرار او را دیده خواستند الاغش را از چنگش بیرون آورند پس آهسته یکی از افسار الاغ را از گردنگش گشوده به گردن خود انداخت و دیگری الاغ را از آن جا دور کرده به بازار برده فروخت وقتی که ملا به خانه برگشت عوض الاغ آدمی را دید که افسارش را در دست دارد از حیرت در جای خود خشک شد گفت سبحان الله من الاغ خریده بودم چطور آدم شد پس از آن شخص پرسید تو کیستی جواب داد آقا من نسبت به مادرم بی احترامی کردم مرا نفرین کرد خر شدم او هم بدون معطلی مرا به بازار آورد و فروخت و شما هم خریدار شده خریدید ولی از برکت وجود شما چند قدم که آمدم دوباره آدم شدم بعد روی دست و پای مولا افتاده شروع به بوسیدن نمود.

و از او تشکر کرد که این اندازه صاحب کرامت است ملا گفت بسیار خوب برو ولی بعد از این هیچ وقت به مادرت بی احترامی مكن دزد مفت خود دانسته از او دور گشت فردای آن روز باز ملا پولی تهیه کرد و برای خریدن الاغ در بازار رفت دفعه اول چشمش به الاغی که روز قبل خریده افتاد پس آهسته خم شده به گوش الاغ گفت رفیق نصیحت مرا گوش ندادی دوباره خر شدی .

خبر مرگ ملا

ملا در بیرون شهر قدم می زد درد سر عجیبی در خود احساس کرده با خود گفت یقین من مرده ام پس روی زمین رو به قبله

دراز کشیده مدتی به این حال ماند اتفاقا هیچ کسی از آن جا عبور نکرد پس به خشم تمام از جای خود بر خواسته به منزل رفت زنش گفت ای زن مدتی است که من در فلان محل مرده ام و کسی نیست که بیاید و جنازه مرا بر دارد پس با شتاب به محل فوت خود برگشته دوباره دراز کشید زنش پس از شنیدن این قضیه فغان و زاری سر داده برای مرگ و بی کسی ملا شیون کرد گیسو ها را کنده همسایه ها بر اثر گریه و زاری او آمدند ملا را نجات دادند.

درس عبرت

ملا به حمام رفت خدمه به او اعتنا ننمودند و خدمتی انجام ندادند .ملا وقت بیرون آمدن ده دینار اجرت داد و گرمابه داران از این بخشش فوق العاده متحیر شده ممنون گردیدند هفته دیگر که باز به حمام رفت احترامی بی اندازه از هر یک از خدمه دید که هر یک به نوعی اظهار کوچکی می نمودند ولی با همه این وقت بیرون آمدن فقط یک دینار به آن ها داد گرمابه داران بی اندازه متحیر گردیده پرسیدند سبب بخشش هفته قبل و رفتار امروز چیست.

ملا گفت مزد امروز حمام را آن روز و مزد آن روز را برای امروز پرداختم تا شما ادب شده مشتری های خود را رعایت بنمائید .

فرق چیست

یکی از متمولین از راه دور برای مزاح ملا را طلبیده که از او طلب علم کند ملا با کمال میل پیاده راه دور را پیموده وارد خانه آن شخص شد صاحب خانه کتابی نزد وی آورد تا به او درس دهد چون ملا کتاب را خواند صاحب خانه خودش هم کتاب را عینا" مثل او خواند پس کاغذی به او داد تا مکتوبی بنویسد ملا نوشت صاحب خانه مانند آن را هم نوشت بعد رو به ملا کرده گفت می بینی که سواد من و تو به یک اندازه است و فرقی با هم نداریم پس مرا به تو هیچ احتیاجی نیست ملا گفت فقط یک فرق هست و آن این است که کاش مردم آزاری مثل خود تان شما را از شهر دوری می طلبید و شما راه دور را پیموده به امیدی نزد او می آمدید و این مزخرفات را در عوض خیر مقدم از او تحویل می گرفتید صاحب خانه که از اصل برای شوخی او را طلبیده بود از جواب او متقاعد شده پس از چند روز پذیرائی با تقدیم لایقی ملا را به شهر خود برگردانید .

دعوای پشت بام

شب تابستانی بین ملا و زنش در پشت بام مشاجره شد کار به نزاع کشید در اثناء دعوا پای ملا لغزیده از بام به زمین افتاده همسایه ها که از صدای افتادن او مضطرب شدند به سراغش آمده ملا را که از صدمه بیهوش شده بود با زحمتی به هوش آورده سبب پرسیدند گفت هرکس می خواهد درست از موضوع مطلع شود با زنش در پشت بام دعوا کند.

کلاغ و صابون

روزی زن ملا رخت می شست کلاغی صابون را برداشته به سر درخت برد زن او را طلبیده گفت بیا کلاغ صابون را برد ملا با بی اعتنائی گفت می بینی که لباس بچه کلاغ از ماه سیاه تر است پس احتیاج او به صابون بیشتر است .

اجرت حمالی

ملا باری به دوش حمالی گذاشت که همراهش به منزل بیاورد در بین راه حمال گم شد هرچه گشت او را نیافت تا ده روز کارش جست جوی او بود بالاخره روز دهم با جمعی از دوستانش از کوچه ای می گذشت چشمش به آن حمال افتاد که بار دیگری بر دوش دارد و به دوستانش گفت این همان حمال است که در تعقيبش هستم ولی بدون این که به حمال حرفی بزند از آن جا گذشته دوستانش پرسیدند چرا از حمال باز خواست نکردی و بارت را مطالبه ننمودی گفت فکر کردم اگر اجرت ده روز حمالی را از من بخواهد چه کنم.

احتیاج به آمدن نیست

زن ملا را دل درد شدیدی عارض شد ملا برای آوردن طبیب بیرون رفت چون به کوچه رسید زنش پنجره گفت دلم آرام گرفت طبيب لازم نیست ملا به حرف او گوش نداده به خانه طبيب رفت و او را از اندرون بیرون کشید گفت زن مرا دل درد شدیدی عارض شده بود من برای آوردن شما می آمدم از پنجره صدا کرد

دلم آرام گرفت دیگر حاجت به طبیب ندارم من هم آمدم که به شما اطلاع دهم که به آمدن شما حاجت نیست .

سركه هفت ساله

شخصی نزد ملا آمده پرسید می گویند شما سرکه هفت ساله دارید آیا راست است؟ جواب داد بلی گفت خواهش دارم که یک کاسه به من بدهید ملا گفت عجب اگر می خواستم آن را به هر کس بدهم که یک ماه هم نمی ماند.

الاغ گمشده

ملا الاغش را گم کرد در کوچه و بازار عقب او گشته خدا را شکر می کرد پرسیدند شکر برای چیست گفت برای این که اگر خودم هم با او گم شده بودم حالا باید دیگری عقب من و الاغ بگردد .

باز هم الاغ گمشده

باز روی الاغش را گم کرده در بازار فریاد می زد هر که الاغ مرا پیدا کند با پالان و افسار و غیره به او خواهم بخشید پرسیدند در صورتی که الاغ را با همه چیزش می بخشی زحمت پیدا کرد آن را چرا تحمل می کنی گفت لذت پیدا کردن گم شده نمی دانید چقدر است.

انبر سه هزار دیناری

شخصی در بازار شمشیری برای فروش آورده سه هزار دینار

قیمت نمود ملا پرسید سبب گرانی آن چیست ؟ گفت این شمشیر در موقع حمله به دشمن پنج ذرع دراز می شود ملا انبری از منزلش برداشته به بازار برده فریاد نموده این انبر را به سه هزار دینا ر می فروشم مردم جمع شده گفتند جناب ملا انبر نیم دیناری را چطور سه هزار دینار قیمت می کنی ؟ گفت این انبر را هر وقت زنم با من دعوا می کند ده ذرع به من پرتاب می کند چطور سه هزار دینار نگویم.

اندازه دنیا

روزی جمعی جلوی او را گرفته پرسیدند دنیا چند ذرع است قبل از این که ملا جواب دهد جنازه از آن جا عبور می دادند تابوت را نشان داده گفت این مسئله را از این شخص بپرسید که دنیا را ذرع کرده و می رود.

لطیفه

از ملا پرسیدند زندگی بنی نوع انسان تا کی خواهد بود گفت تا وقتی که جهنم و بهشت پر شود .

حرف مرد یکی است

از ملا پرسیدند چند سال داری گفت چهل سال ده سال بعد هم پرسیدند گفت چهل گفتند تو ده سال قبل می گفتی چهل سال دارم گفت اگر ده سال دیگر هم بپرسید باز هم خواهم گف چهل سال دارم حرف مرد یکی است .

نشانه سایه ابر

روزی مواضع مختلف صحرا را حفر می نمود شخصی از او پرسید چه می کنی پولی داشتم در این صحرا دفن کرده ام و هرچه می گردم پیدا نمی شود پرسید مگر علامتی بر آن نگذاشتی گفت چرا وقتی که پول ها را دفن می کردم قطعه ابری بر روی آن سایه انداخته بود ولی حالا نمی دانم چه شده است .

فایده ماه

از ملا پرسیدند آفتاب مفید تر است یا ماه گفت چیز به این واضحی که پرسیدن ندارد آفتاب روز روشن می آید که وجودش چندان مفید نیست ولی ماه شب های تاریک را روشن می کند معلوم است نفعش هزار برابر آفتاب است.

مادر مطلقه

ملا به شهری رفته آن جا مریض شد کسانی که به عیادتش آمده بودند از او پرسیدند خدای نکرده اگر بمیری وارثت کیست گفت من مادری دارم که پدرم در اواخر عمر او را طلاق داده بود به این جهت مثل این است که وارث ندارم .

وصیت ملا

ملا به دوستانش وصیت کرد پس از مرگ قبر مرا با سنگ و آجر نسازید پرسیدند چرا گفت می خواهم روز قیامت که سر از قبر بر می دارم سرم به سنگ و آجر نخورد و از این جهت در عذاب نبوده زود برخیزم .

هوای گرم

در مجلسی که ملا حضور داشت ذکر عربستان به میان آمد که در بعضی از نقاط از کثرت گرما اغلب مردم لخت می گردند ملا پرسید پس آن جا زن و مرد را چگونه تشخیص می دهند.

طهارت قبل از ادرار

روزی زن ملا گفت آفتابه سوراخ شده آب در آن نمی ماند گفت چاره اش سهلست تا به حال بعد از ادرار کردن طهارت می گرفتی حال اول طهارت بگیر ، بعد ادرار کن .

انجام وظیفه

روزی در باغ خود مشغول کاشتن نهال های کوچک بود عابری پرسید بچه طمع به کاشتن این نهال ها مشغولی و تصور می کنی چند سال دیگر عمر نمائی که ثمر این درخت ها را بخوری ملا با كمال وقار گفت ای نادان دیگران کاشتند حالا نصیب ما شد ما می کاریم تا آیندگان از میوه آن استفاده کنند.

پرسیدنش عیب نیست

شخصی ظرف سر بسته ای نزد ملا آورده امانت گذاشت که پس از چند روز آمده بگیرد پس از رفتن آن شخص ملا در آن را گشود دید درون آن عسل بسیار خوبی است انگشتی از آن خورد دید خیلی لذیذ است هر وقت می رفت و برمی گشت یک انگشت از آن می خورد تا ظرف عسل خالی شده در آن را بسته در گوشه ای گذاشت

پس از چند روز که ملا به واسطه خوردن عسل زیاد بیمار شده بود آن شخص آمد امانت خود را خواست ملا ظرف خالی را نشان داد آن شخص ظرف را برداشته آن را خیلی سبک دید چون درش را گشوده آن را خالی یافت از ملا پرسید محتویات این ظرف چه شده گفت حال بیمار مرا ببین از این پرسش صرف نظر کن .

اشتباه در عسل

یکی از قضات زمان ملا بدون گرفتن رشوه کاری صورت نمی داد و مرتبا " حق را با رشوه نا حق می نمود اتفاقا " وقتی محتاج شد که سندش را قاضی تصدیق نماید چندین روز آمد و رفت کرد نتیجه ای نگرفت تا این که روزی ظرفی از عسل برداشته به خدمت قاضی رفته و با دادن آن سند خود را به امضاء رسانیده برگشت فردای آن روز دیگری کوزه فیما فی برای قاضی تعارف آورده بود قاضی دستور داد عسل را بیاورند که مقداری از آن تناول کند چون کوزه را باز کردند دیدند محتوی آن یک بند انگشت عسل و باقی خاک است قاضی که از گول خوردن کاملا خشمگین شده بود نوکرش را فرستاد به هر نحوی که هست سند را گرفته بیاورد نوکر پس از تجسس زیاد ملا را یافته گفت قاضی عرض کردند در سند شما اشتباهی رخ داده آن را برای اصلاح نزد من بیاورید ملا گفت خدمت قاضی سلام برسانید و بگوئید اشتباه در سند نبوده اشتباه در عسل بوده.

خواباندن بچه

روزی زن ملا نزد شوهرش رفته با غیظ بچه را انداخت و گفت یک ساعت است هر چه می کنم بچه آرام نمی شود آخر فکری بکن که بچه ات را خواب ببرد ملا فی الفور کتابی آورد گفت این کتاب را گرفته صفحه صفحه جلو بچه بگردان خوابش خواهد برد زن ملا با خشمی که داشت شروع به داد و فریاد نموده گفت تو هیچ وقت دست از مسخره بازی بر نمی داری حالا چه وقت شوخی است ملا گفت هیچ وقت شوخی بی جا نمی کنم تو از من چاره خواب خواستی من هم آن چه می دانستم گفتم زن گفت این چه کتابی است که هر که نگاه کند خوابش می برد گفت کتاب مسئله است.

افسوس از جوانی

ملا روزی خواست سوار اسبی شود نتوانست گفت افسوس از جوانی بعد اطراف خود را نگریست دید کسی نیست گفت ولی خودمانیم در جوانی هم چیزی نبودم .

علاج موثر

زن ملا را وضع حمل روی داده از شدت درد نزدیکانش را

پریشان کرده بود بعضی از زن ها نزد ملا آمدند که فکر کند ملا برای چاره جوئی فکری به خاطرش رسیده گفت فلان کار را اصلاح می کنم .

پس از منزل خارج شد چند گردو خرید به زن ها داد گفت این ها را زیر زن بگذارید چون بچه آن را ببیند برای بازی کردن بیرون خواهد آمد.

گریه برای آش داغ

روزی ملا با زنش سر سفره نشسته بودند زن ملا قاشقی از آش داغ که جلویش بود به دهان برد و از پس گرم بود اشک در چشمش پر شد ملا سبب گریه اش را پرسید زن جواب داد یادم آمد که مرحومه مادرم این آش را خیلی دوست می داشت گریه بر من مسلط شده بعد ملا شروع به خوردن کرد اتفاق از داغی آش چشم او هم اشک آلود شد این دفعه زن پرسید شما چرا گریه کردید گفت من هم به یاد مرحومه مادرت افتادم که مثل تو دختر بد جنسی را بلای جان من کرد .

شوق ملاقات

روزی از خواب برخاسته هنوز لباس نپوشیده بود که شنید در کوچه چند نفر سوار عرابه شدند به شهری که در آن جا آشنائی داشت می روند ملا همان طور برهنه سوار با آن ها به راه افتاد نزدیک آن شهر که رسیدند جمعی شنیدند که ملا وارد می شود به استقبالش آمدند چون او را با لباس زیر دیدند علت پرسیدند گفت از بس شوق ملاقات شما را داشتم یادم رفت لباس رو را بپوشم .

پوستین ملا

هر وقت با پوستین در کنار آتش می نشست در موقع بیرون آوردن پوستین سر آن را بسته به دار می آویخت سبب را پرسیدند گفت می خواهم هوای گرم داخل خارج نشده برای بعد بماند

که دیگر حاجت به روشن کردن آتش نداشته باشد .

دلیل منطقی

وقتی دو سبد انگور روی الاغش گذاشته به شهر می آمد جوان های محل جلو او را گرفتند گفتند به ما انگور نمی دهی ملا جمعیت را از نظر گذرانده دید اگر به هر کدام یک خوشه انگور بدهد چیزی باقی نمی ماند. لذا یک خوشه بیرون آورده به هر یک دو حبه انگور داد گفت چون غرض چشیدن است مزه یک حبه با یک خوشه انگور یکی است بین کم و زیاد آن فرقی نیست .

هوای بهار

شخصی از سردی هوا شکایت کرد دیگری گفت مردم چقدر نا شکرند تابستان که می شود از گرمی زمستان که می شود از سردی هوا شکایت می کنند و هیچ وقت خدا را شکر نمی گذارنند ملا گفت تا به حال کسی از هوای بهار شکایت نکرده .

شهادت دروغ

شخصی به ملا بیست دینار پول داد که نزد قاضی شهادت بدهد که صد خروار گندم از دیگری می خواهد چون در محضر قاضی حاضر شدند و آن شخص ادعای خود را بیان نمود نوبت شهادت ملا رسید گفت شهادت می دهم که این شخص صد خروار جو از طرف می خواهد قاضی گفت او ادعا گندم می کند تو شهادت جو می دهی گفت با من قرار گذاشت شهادت بدهم دیگر گندم و جو طی نکرده است.

وقوف بر احوال

یکی از شب های تابستان که روی بام خواب بود غلط خورده از بام بر زمین افتاد در نتیجه دست و پایش شکست دوستانش که به عیادتش آمدند حال او را پرسیدند ملا گفت برای آن که درست از حال من واقف شوید خوبست خود را از پشت بام به زیر اندا زید .

خوراک هیچ

روزی که باد سختی می وزید ملا سوار بر شتر شده از بیابان می گذشت در اثنای راه مشتی قاووت بیرون آورده خواست به دهانش بریزد ولی باد مهلت نداده آن را برد ،همسفر ها پرسیدند چه می خوری گفت اگر به همین ترتیب باشد هیچ .

به سلیقع مردم

ملا خانه می ساخت دوستانش همه برای او معماری می کردند و او هم برای این که آن ها را نرنجاند هر قسمت را به دستور یکی ساخت پس از اتمام ساختمان بسیار ناجور و زشت شد روزی دوستان را دعوت کرده رای آن ها را در باره خانه پرسید هر یک قسمتی را انتقاد کردند به طوری که هیچ جای خالی از نقص نبود ملا گفت دعا کنید این خانه خراب شده و برای من هم پولی برسد تا دیگر گوش به حرف شما نداده به سلیقه شما خانه نسازم .

تعارف بي موقع ملا

روزی در مزرعه ای نشسته بود سواری عبور می کرد گفت بفرمائید سوار از اسب پیاده شده پرسید افسار اسب را کجا بكوبم ؟ ملا که گمان نداشت تعارفش چنین نتیجه ای بدهد گفت به سر زبان من.

مهمانی رفتن ملا

روزی در منزل یکی از دوستان رفته بود از برای او گوشت مرغ آوردند چون مرغ او نیم پخته بود آب آن را خورد گفت گوشت طلب من است فردا می آیم و به همین مرغ مهمانم فردا گوشت را حاضر کردند دید نپخته است آب آن را خورد و گوشت آن را پیش روی خود گذارد و بر آن اقامه نماز کرد صاحب خانه گفت چه می کنی گفت بر این گوشت نماز کردن واجب است زیرا گوشتی که دو دفع در آتش اندازند و پخته نگردد. گوشت مرغ نیست گوشت یکی از اهل الله است .

تگرگ

در فصل بهار ملا در بیابان مشغول شخم بود تگرگ درشتی باریدن گرفت سر ملا را که کچل و برهنه بود شکست ملا به تعجیل رفته کلنگش را برداشته رو به آسمان نگاه داشته گفت اگر مردی سر این کلنگ را بشکن و الا شکستن سر من که کاری ندارد .

هوش پسر

روزی پسر ملا برای شخصی بادنجان را چنین توصیف کرد که بچه گاو چشم باز نکرده است ملا که در مجلس حاضر بود گفت خیال نکنید که پسر من این موضوع را از من یاد گرفته باشد بلکه فقط به هوش و فراست خودش این تحقیق را نموده است .

بخشش ملا

ملا شلوار پاره پاره و کثیفی را به فقیری بخشیده و گفت این یادگار پدر مرحوم من بود و خیلی او را عزیز داشتم ولی برای این که خدا عوض آن را به من صد مقابل بدهد آن را به شما می بخشم فقیر نگاهی به لکه ها و وصله ها و سوراخ های شلوار کرده گفت خدا بیامرزدش خیلی زود به یاد رفتن بهشت افتاد هنوز چند سال دیگر می توانست با این شلوار زندگی کند ولی شما اگر به جای این یادگار نفیس یک دینار به من می دادید هم یادگار پدر تان محفوظ می ماند و هم مرا بیشتر خوشحال می کرد .

پیراهن زری

ملا بازار رفته بود پیراهن زری برای زنش بخرد رفیقش به او رسید گفت تو که می گفتی می خواهم زنم را طلاق بدهم پس پیراهن زری برای کی می خری گفت زنم شرط کرده اگر پیراهن زری برایش بخرم پیش قاضی بیاید و طلاق را قبول کند.

حاضر جوابی ملا

ملا رفته بود الاغ بخرد دهاتی ها هم اجتماع کرده بودند و بازار خر فروشی رواج بود شخصی از آن جا عبور می کرد گفت در این میدان به جز دهاتی و خر چیزی پیدا نمی شود ملا پرسید شما دهاتی هستید گفت خیر گفت پس چه هستید؟

ماهی در صحرا

زمانی با یکی از دوستان به گردش کنار دریا رفته بود رفیقش گفت ببین چه ماهی بزرگی که مثل او را ندیده ام ملا به طرف بیابان نگاه کرد رفیقش پرسید چرا به بیابان نگاه می کنی ماهی را در دریا می بینند ملا گفت تصور کردم از آب بیرون آمده که در آفتاب گرم شود .

پیش انداختن کار

پسرش را مرضی سخت روی داده بود و اطباء جوابش کرده بودند ملا به عقب غسال و گور کن فرستاد گفتند کسی که نمرده به غسال و گور کن حاجت ندارد گفت من خواستم کار را پیش انداخته باشم غسلش می دهیم و گورش را هم می کنیم تا آن وقت حتما" خواهد مرد.

مرده بدهکار

جمعی از شوخ چشمان شهر یکی را در تابوت گذاشته به قبرستان می بردند ملا را هم با زحمتی حاضر کردند که به او نماز بخواند

ملا به محض این که تکبیر نماز را گفت صدای ضرطه از مرده بلند شد ملا رو به همراهان کرده گفت میت شما مدیون است دینش را ادا کنید تا از فشار قبر خلاصی یابد.

دلیل بی عرضگی

ملا روزی سخت بی پول شده بود نزد حاکم رفته بدون مقدمه گفت سر کار حاکم خوب که فکر کردم مرد بی کاره و لاابالی هستید حاکم غضب ناک شده پرسید چطور به تو ثابت شد گفت با یک کلمه که بگوئی هزار دینار به ملا بدهید من از این گرفتاری نجات پیدا می کنم و تو از شدت بی کاره بودن اهمال می نمائی حاکم خندیده گفت پولی به ملا بدهید که از شر زبانش خلاصی یابم.

کفاره گناه

ملا را زن بد شکلی نصیب شده بود شبی بی جهت مدتی از چهره او تفرس کرد زن پرسید سبب این که این همه مرا نگاه می کنی چیست گفت امروز چشمانم به صورت زن خوب روئی افتاد و هرچه خواستم از صورتش چشم بردارم میسر نشد امشب به کفاره آن برای این که معصیتم بخشیده شود دو برابر آن چه به او نگاه کرده ام چشمم را به صورت تو می اندازم .

افسار الاغ

ملا الاغ خود را نزدیک چاه آب برده بادلو آب کشیده به الاغ می داد از قضا الاغ پوزه خود را به کله ملا زرد عمامه از سر او

برداشته شد، به چاه افتاد ملا نیز فورا" افسار الاغ را از سر او در آورده به چاه انداخت گفتند چرا چنین کردی گفت برای آن که هر که به چاه رفت افسار او را بیرون آورد عمامه مرا نیز بیرون خواهد آورد .

فکر بکر

ملا در فصل تابستان به مسجد رفته پس از نماز در گوشه ای کفش هایش را زیر سر گذاشته خوابید اتفاقا " سرش از روی کفش ها رد شده روی حصیر افتاد دزدی موقع را مغتنم شمرده کفش ها را ربود ملا چون از خواب بیدار شد و کفش ها را ندید فهمید که دزد برده خواست حیله ای بنماید لباس هایش را کنده زیر سر گذاشت و تصمیم گرفت خود را به خواب بزند تا اگر دزد بیاید او را دیده کفش هایش را از او بگیرد اتفاقا" چون سرش را از روی لباس روی حصیر گذاشت خواب حقیقی او را ربود دزد هم فرصت را از دست نداده لباس ها را برد و ملا از این تدبیر سودی نبرد .

سخن گاو

روزی ملا با جمعی در صحرا عبور می کرد گاوی صدا کرد گفتند ملا گاو ترا صدا می کند برو ببین چه می گوید ملا نزد گاو رفته برگشت و گفت می گوید سبب این که با خر ها به گردش آمدی چیست؟

قوزی حاضر جواب

ملا روزی قوز پشتی را دید خواست سر به سرش بگذارد دست به پشت او زده پرسید : عمو این طنبک را چند می فروشی قوزی صدائی از

عقب خارج کرده گفت: قیمت طنبک را از صدای آن معلوم می نمایند .

سخاوت ملا

روزی پسر ملا نزد ملا آمده گفت دیشب خواب دیدم که شما یک دینار به من انعام دادید ملا گفت بله چون تو پسر خوبی شده ای آن یک دینار را که در خواب دیدی دیگر از تو پس نمی گیرم و به تو بخشیدم .

نتیجه زشتی

ملا را زن بد گلی نصیب شده بود اتفاقا " روزی آئینه به دست زن افتاده خود را در آن دیده شروع کرد به گریه کردن و با خود می گفت اگر من خوشگل بودم تا این اندازه رنج نکشیده و از شوهرم نا مهربانی نمی دیدم و به تصور این که ملا خواب است همین طور با خود درد دل کرده و آهسته گریه می کرد ملا که این حال را دید شروع کرد به های های گریه کردن زن بر خاسته گفت ملا شما را چه می شود گفت به حال زار خود گریه می کنم زیرا تو یک دفعه صورت خود را آئینه دیدی مدتیست گریه می کنی و من که چند روز است مرتب ترا می بینم و معلوم نیست تا چند ماه دیگر هم باید ترا ببینم چطور به روزگار خود گریه نکنم .

عربی دانستن ملا

از ملا پرسیدند به عربی آش سرد شده را چه می گویند ملا هر چه فکر کرد چیزی به خاطرش نرسید گفت عرب ها هیچ وقت آن را نمی گذارند سرد بشود .

گریه و خنده

جمعی در بیابان قطب نمائی پیدا کرده نزد ملا آوردند که خاصیت آن را به آن ها بگوید ملا شروع کرد به های های گریه کردن و بعد بلا فاصله خندید پرسیدند سبب گریه و خنده ات چه بود جواب داد گریه من برای اینست که شما تا این اندازه احمق هستید که نمی دانید چیز به این کوچکی چیست و اما خنده ام برای این است که چون خوب دقت کردم دیدم خودم هم نمی دانم چیست.

مهمان ناخوانده

ملا را به مجلس عقدی دعوت نکرده بودند او به موقع خود را رسانید پرسیدند تو را که دعوت نکرده اند برای چه آمدی ملا گفت اگر صاحب خانه نفهم باشد و تکلیف خود را نداند من که نباید از وظیفه خود غافل باشم .

عقل ملا

پسر ملا کنار رودخانه ایستاده بود نان می خورد یک تکه از نانش به رودخانه افتاد نگاه کرد عکس خود را که نان در دهان داشت در رودخانه دید نزد ملا رفته گفت یک بچه در رودخانه نان مرا گرفته ملا گفت صبر کن تا من بروم و آن را از او بگیرم چون به کنار رود رفت مرد ریش داری را در رودخانه دید گفت مرد احمق با این ریش بلندت خجالت نکشیدی نان بچه مرا گرفته خوردی.

سبب گریه ملا

روزی ملا در عقب جنازه یکی از متمولین به آواز بلند گریه می کرد

یکی از متمولین او را تسلیت داده پرسید مرحوم با شما منسوب بود ملا گفت نه و سبب گریه من هم همین است که هیچ نسبتی با او ندارم .

غرفه بهشتی

روز پنج شنبه واعظی روی منبر روایت می کرد که هرکس در شب جمعه با عیال خود نزدیکی کند در بهشت یک غرفه مخصوص برای او ساخته می شود زن ملا که این تفصیل را شنید همان شب برای ملا نقل کرد و هوس یک غرفه بهشتی نمود پس از آن که غرفه ساخته شد خانم گفت آن غرفه مال تو غرفه ای هم برای من بساز ملا که میل نداشت گفت در بهشت هم مثل دنیا زن و شوهر باید در یک منزل زندگی کنند .

اره بی دندان

روزی اهل ده چاقوئی پیدا کرده نزد ملا آوردند و پرسیدند چیست ملا گفت این بچه اره است که هنوز دندان هایش در نیامده.

گاو ملا

ملا مزرعه خود را شخم می کرد تصادفا" چرم گاو آن پاره شد پس ملک عمامه اش را باز کرده به جای چرم به گاو آهن بست معلومست هنوز دور اول طی نشده آن هم پاره شد پس ملا چوب را کشیده گاو را زده گفت ای گاو احمق راستی چقدر گاو هستی مگر نمی دانی که چلوار دوام چرم را ندارد چرا به عجله رفتی که این زودی پاره شود.

بخشش فوق العاده

ملا مریض شده بود آخوندی را طلبیده وصیت کرد که هزار دینار به آخوند محله و پانصد دینار به فقرای محل و پانصد دینار برای تعمیر مسجد و مقداری به زن و بچه اش و همسایه ها حتی کسبه سر گذر را از ما يملک او سهم بدهند آخوند که اطلاع داشت ملا در آخر عمر چنین ثروتی ندارد تعجب کرده پرسید ملا معلوم می شود پول نقدی چال کرده اید ملا گفت پولی در بساط نیست اما من خواستم وقتی که وصیت نامه مرا می خوانند نگویند مرد لئیمی بود .

صرفه جوئی ملا

ملا زنش را به رخت شوئی به خانه همسایه فرستاده بود و زن رخت شوئی را هم اجیر کرده بود که رخت های خود شان را بشوید پرسیدند چرا چنین می کنی گفت زنم زحمت کشیده پولی تهیه می کند و اجرت رخت شو را می پردازد و از این راه آقائیمان به جاست و صرفه جوئی هم در زندگی می کنیم .

اشتباه در موعظه

روزی قاضی شهر و یکی از تجار با ملا در مجلسی دعوت داشتند در اثنای راه به هم رسیدند ملا در وسط قاضی و تاجر به راه افتادند قاضی برای شوخی پرسید مواقعی که به منبر می روی ایا هیچ در وعظ اشتباه می نمائی گفت بلی روزی ماست خورده بودم و در منبر خواستم بگویم "قاضیان فی النار" گفتم " قاضی النار" و همچنین آیه مبارکه : " انّ الفجارِ لفى جَحِيمٌ" را " ان التجار لفی جحیم " گفت

تاجر بر آشفته گفت آیا تو که به قدر گاوی شعور نداری می خواهی مزور ترین اشخاص را دست بیندازی ملا با دست اشاره به قاضی کرده و گفت نه مزور هستم و با دست دیگری تاجر را نشان داده گفت نه گاو بلکه ما بین آن دو راه می روم .

طمع ملا

زن ملا مرده بود چند نفر از همسایه ها را جمع آورده خواهش کرد زنی برای او بگیرند که دارای 4 صفت باشد اول دختر باشد دوم پولدار باشد سوم خوشگل باشد چهارم خوش اخلاق یکی از زنان همسایه بعداز فکر زیاد گفت ملا این صفاتی که شما می خواهید در یک زن جمع نمی شود خوبست اجازه بدهید چهار زن برای شما بگیریم که هر یک دارای یکی از این چهار صفت باشند ملا جواب داد گر چه من کمال علاقه را داشتم که چهار صفت در یک زن جمع باشد لیکن اگر شما صلاح می دانید مانعی ندارد چهار زن برای من انتخاب کنید ولی سعی کنید هر یکی یک صفت خوب را به تمامی و به نحو اکمل موجود داشته باشد .

زندانی بی جهت

ملا به شخصی گفت خبر داری که فلان رفیقمان از دنیا رخت بر بسته است رفیقش پرسید: نه سبب مرگش چه بود ملا گفت بیچاره اصلا" علت زندگیش معلوم نبود تا چه رسد به مرگش.

مرض خستگی

ملا با رفیقش از شهر خارج شده به شهر دیگری عازم بودند هنوز نیم فرسخ نرفته ملا از الاغش فرود آمده گفت تو برو و گوشت بخر بیاور تا من بپزم ملا گفت من خسته ام این زحمت را خودت تحمل کن رفیق ملا رفته گوشت خریده و آورد ملا را که خوابیده بود صدا کرده گفت من گوشت آوردم برخیز آتش روشن کرده آن را کباب کن ملا گفت من خسته ام علاوه گوشت کباب کردن هم بلد نیستم رفیقش کباب را تهیه نموده گفت لااقل بر خیز کوزه را از چشمه آب کن بیاور ملا گفت من هر چه می گویم خسته هستم باور نمی کنی این زحمت را هم خودت متحمل.

خبردار

روزی ملا از کوچه ای می گذشت حمالی که تیر حمل می نمود از عقب او رسید و بدون خبر تیر را به پشت ملا زده. آن وقت فریاد زد خبر دار ملا با این که خیلی دردش آمده بود حرفی نزده او را در نظر داشت پس از سه چهار روز حمال را دید که بار گرانی بر دوش دارد و از کوچه ای می گذرد ملا چماق بزرگی برداشته به سرش زده گفت: خبردار .

سن زن ملا

ملا از زنش پرسید تو چطور سن خود را نمی دانی زن گفت من همه اسباب خانه را مراقبم و هر روز می شمرم برای این که مبادا دزد آمده آن ها را ببرد اما سنم را که کسی نمی برد که هر روز بشمرم.

تاثیر حشيش

ملا شنیده بود که هر کس حشیش بکشد کیف زیادی خواهد کرد مقداری حشیش از عطار خریده به حمام رفت و در آن جا کشیده داخل حمام شد پس از مدتی کیفی برای او تولید نشد فکر کرد که شاید عطار تقلب کرده و چیز دیگری به جای حشیش به او داده است همان طور لخت از حمام خارج شد در بین راه جمعی به او برخورده سبب لخت بیرون آمدن را می پرسیدند ملا واقع را برای همه تعریف می کرد و آن ها از خنده روده بر می شدند تا به این ترتیب به دكان عطار رسید عطا که ملا را به آن شکل دید گفت ملا خیر است ملا جواب داد متقلب من حشیش از تو خواستم که کیف کنم تو جای آن چیزی به من دادی که اثری ندارد عطار گفت: بهترین تاثیر آن لخت بیرون آمدن تو از حمام است .

خاطره ملا

شخصی به ملا گفت انگشترت را به من بده تا هر وقت آن را ببینم به یاد تو بیفتم ملا گفت نمی دهم و تو هر وقت انگشتت را نگاه کردی یاد بیاور که انگشتر را از من خواستی ندادم .

دستمال ملا

ملا به یکی از آشنایان خود رسیده اظهار نمود برادر امروز بلائی به سر من آمده است دستمال خود را گم کرده ام آشنایش گفت ملا یک دستمال اهمیتی ندارد ملا جواب داد دستمال اهمیت ندارد اما زنم سفارش کرده بود و من به گوشه دستمال یک گره زده بودم که فراموش

نکنم حالا که دستمال گم شده است سفارش زنم را چطور بخار بیاورم.

آوازه خوانی

در نیمه شب پسر ملا آواز می خواند یکی از همسایه ها از بام سر بر آورده گفت ما می خواهیم بخوابیم دیگر آواز نخوان ملا گفت عجب مردمان پر روئی هستید شب و روز سگ های شما عوعو می کنند یک دفعه من اعتراض نکردم. شما نتوانستید چند دقیقه آواز خواندن پسر مرا تحمل کنید.

کرامت

شیخی نزد ملا آمده ادعای کرامت می کرد و به ملا می گفت من می توانم لال مادر زاد را به نطق بیاورم مثلا اگر شما عيال يا اولادی داشتید که زبان نداشته باشد من او را به زبان می آورم ملا گفت ای شیخ اگر می خواهی من به کرامت تو ایمان آورم زبان دراز زن مرا قطع کرده و او را لال کن تا فی الفور دستت را بوسیده مرید ازلی و ابدیت گردم .

فلسفه ملا

شخصی از ملا پرسید چرا لباس تان چرک شده نمی شوئید گفت چون دوباره چرک خواهد شد چرا زحمت بیهوده بکشم گفتند چه اشکال دارد دوباره خواهی شست ملا گفت من که برای لباس شوئی خلق نشده ام کار های دیگر هم دارم .

اشتهای ملا

ملا را به مهمانی طلبیده بودند در مجلس از او سئوال کردند برای خوردن اشتها داری گفت من در دنیا همین یک متاع را دارم .

باز کردن دهان

شخصی در مجلسی اتصالا" چرت میزد ملا هم در مجلس حاضر بود و در گوشه ای نشسته خمیازه می کشید بالاخره حاضرین رو به ملا کرده گفتند آخر خوبست شما هم یک دفعه دهان باز کنید ملا گفت ای برادر آن قدر دهان باز کردم که نزدیک است دهانم بدرد .

معجون طلاق

ملا بیمار شده بود نزد طبیب رفت و گفت من سه زن دارم و مدتی است پشت و مثانه و کمرم درد می کند دوای من چیست؟ طبیب گفت معجون نه (9) طلاقه.

مردن ملا

روزی ملا از زنش پرسید وقتی که شخص بمیرد چگونه معلوم می شود که مرده است زنش جواب داد علامت آن اینست که دست و پایش سرد می شود پس از چند روز ملا برای آوردن هیزم به جنگل رفت و چون هوا بسیار سرد بود دست و پایش یخ کرد و سخن زن را به یاد آورد با خود اندیشید که مرده است در حال خود را بر زمین انداخته چون مردگان دراز کشید اتفاقا " یک دسته گرگ رسیده الاغ او را دریده شروع به خوردن کردند ملا آهسته سر را بلند کرده گفت اگر نمرده بودم. به شما می فهمانیدم که خوردن الاغ من چه نتایجی دارد .

لاک پشت

ملا مشغول شخم کردن زمین بود لاک پشتی یافته آن را به طنابی بسته به گردنش آویخت لاک پشت دست و پا می زد ملا گفت برای چه تلاش می کنی مگر خیال داری شخم زدن یاد بگیری .

لطیفه

از ملا پرسیدند که قلیه را با قاف می نویسند یا با غین گفت با هیچ کدام با گوشت .

لطیفه

ملا به بالین بیماری رفته بود پرسید که امروز چه دوائی داشتی گفت دوای مسهل گفت واضح است چون که بوی گندش از دهانت می آید.

دندان ملا

دندان ملا درد می کرد نزد دندان ساز رفته گفت دندان مرا بکش دندان ساز گفت دو دینار باید بدهی ملا گفت یک دینار بیشتر نمی دهم دندان ساز قبول نکرد ملا ناچار شده دو دینار را داد. پس دندانی که درد نمی کرد به او نشان داد چون آن را کشید گفت سهو کردم دندانی که درد می کرد دیگریست آن را هم کشید آن وقت ملا به او گفت می خواستی از من پول زیاد بگیری اما من از تو زرنگ تر بودم ترا گول زدم و کاری کردم که کشیدن دندان به همان یک دینار تمام شد.

آدم منصف

ملا روزی چغندر و زردک و شلغم و ترب و سبزیجات متفرقه خریده در خورجین گذاشته و خورجین را به دوش انداخته سوار الاغ شد شخصی او را دیده گفت چرا خورجین را به ترک الاغ نمی اندازی ملا گفت من مرد منصفی هستم خدا را خوش نمی آید که هم خودم سوار الاغ شوم و هم خورجین را روی آن بیاندازم .

تأثير دعا

بز یک دهاتی به مرض جرب مبتلا گشته بود به او توصیه کردند که دوای سولفانو بمالد دهاتی بز را برداشته پیش ملا برده گفت ای ملا بز من مبتلا به جرب شده و گفته اند سولفانو بمالم اما من عقیده دارم که نفس تو بهتر است دعائی بخوان به بزم بدم که خوب شود ملا گفت: اگر قدری سولفانو می خریدی و با نفس من قاطی می کردی بزت خوب می شد.

اگر عقل داری

ملا روزی الاغش را به کوه برده بوته زیادی جمع آوری کرده بار الاغ نموده به شهر می آمد در اثنای راه خواست بفهمد که بوته تر هم مثل بوته خشک می سوزد یا نه برای امتحان کبریتی کشیده به بوته زد و چون باد هم می وزید بوته ها شعله ور شد الاغ بیچاره از هول جان شروع به دویدن کرد و چون ملا هر چه تلاش کرد ب او نرسید فریاد کرد اگر عقل داری یک سر برو به طرف استخر .

خواب ملا

ملا شبی به خواب دید گنجی پیدا کرده بر دوش می برد و از سنگینی آن شلوارش را نجس کرده صبح که از خواب برخاست زنش داد و بیداد راه انداخت که مرد نا حسابی خجالت نمی کشی در موقع پیری مثل بچه های دو سه ساله شلوارت را کثیف می کنی گفت ضعیفه اگر همه خوابم راست در آمده بود حالا دست و پایم را می بوسیدی چه کنم که نصفش بیشتر راست نشده.

لطیفه

شخصی نزد ملا رفته گفت من هر چه می خورم نمی توانم هضم کنم تکلیف چیست گفت اهمیت ندارد هضم شده .

مرده زنده کردن ملا

ملا به دهی رسیده خیلی گرسنه بود از خانه ای صدای فریاد و شیون شنید آن جا رفت کسی مرده بود ملا گفت اگر غذای مناسبی به من بدهید من مرده شما را زنده خواهم کرد کسان مرده با عجله ماحضری که در خانه داشتند برای ملا آوردند ملا غذای کاملی خورد و چون سیر شد گفت مرا به بالین مرده برید چون آن جا رفت و مرده را دید گفت این شخص چه کاره بود گفتند جولا گفت پس چرا زود تر نگفتید هر کس دیگر بود من می توانستم زنده اش نمایم اما بیچاره جولا چون مرد، مرد و دیگر زنده نخواهد شد .

عذر كافی

شخصی از ملا طنابی خواست ملا به خانه رفته و برگشته گفت

طناب خالی نیست چون شلتوک روی آن آفتابه کرده اند آن شخص متعجب شده گفت: روی طناب که نمی شود شلتوک آفتاب کنند. ملا جواب داد . چون میل دادن طناب ندارم همین عذر کافی است.

اجرت سر کچل

روزی ملا نزد دلاکی رفته سرش را تراشیده و یک سکه در عوض به او داد بار دیگر نزد او رفته پس از تراشیدن سر بدون دادن پول بیرون آمد دلاک پرسید: چرا اجرت سر تراشی را ندادی گفت تو می بینی که نصف سر من تراشیده خدائی است و دو دفعه که سر مرا بتراشی با یک مرتبه تراشیدن سر دیگران مساوی است و من هم که پول دو مرتبه را اول داده ام .

زندگی پس از مرگ

ملا در سر سفره لئیمی دید که چند مرتبه مرغی آوردند و دست به آن نزده پس بردند گفت: خوشا به حال این مرغ که زندگی حقیقیش بعد از مرگ است .

دروغ گو

ملا وقت ناهار بر جمعی وارد شد که به شکرت غذائی تهیه نموده و مشغول خوردن بودند پس گفت السلام علیکم ای طایفه لئیمان یکی گفت این چه نسبت است که به ما می دهی الحمد الله که ماهیچ کدام لئیم نیستیم ملا گفت اگر این طور است که این مرد می گوید خداوندا مرا از دروغی که گفتم ببخش زیرا این ها مردمانی هستند کریم پس به خوردن نشسته و معادل غذا خورد و هیچ کس نتوانست به او اعتراض نماید.

لطیفه

وقتی در ایام پرهیز نصارا بر نصرانی وارد شد، دید مشغول خوردن گوشت است بی تامل بر سفره نشسته با او شرکت نمود آن شخص گفت مگر نه این که ذبیحه ما را مسلمین پاک نمیدانند تو چطور می خوری گفت اشکالی ندارد من در میان مسلمانان مثل تو هستم در میان نصرانیان.

رای مولا

در موقع قضاوت ملا روزی دو نفر نزد او آمدند یکی ادعا کرد که این شخص گوش مرا دندان گرفته و ناقص کرده است دیگری تکذیب نموده گفت خودش گوشش را دندان گرفته ملا که نمی خواست تصديق بی جا کند هر قدر گوشش را کشید و دهان را کج کرد نتوانست گوش را به دندان بگیرد ولی در نتیجه امتحان به زمین خورده سرش شکست گفت معلوم می شود هیچ کس نمی تواند گوش خود را به دندان بگیرد ولی احتمالی دارد سرش بشکند .

غضب ملا

روزی ملا نسبت به الاغش که خیلی در راه از تنبلی و واماندگی به او صدمه زده بود غضب نموده پسرش را خواسته گفت به این الاغ بی کاره از حال به بعد کاه و جو نده تا توبه کند بعد از این در راه مرا دچار این همه معطلی و زحمت نسازد .

ولی چون از طویله بیرون رفتند بپه سرش گفت راستی نکند که خیال کنی من حقیقت گفته ام و کاه و جو الاغ را ندهی سبب گفتن این حرف من این بود که خواستم الاغ بترسد و زرنگ و کار کن شود تو پس از خارج شدن من آهسته کاه و جوش را مثل همیشه بده.

قبل از عاقل شدن

از ملا پرسیدند اولین تاهل خود را در چند سالگی نموده ای ملا گفت درست نمی دانم چون آن وقت هنوز به عقل نرسیده بودم.

خوراک الاغ

روزی ملا با الاغش از صحرا می گذشت در این راه الاغ سرگین الاغ ها را می بوئید. ملا پهن ها را که الاغ بو می کرد جمع کرده در تو بره الاغ ریخت تا به خانه رسید شب در عوض جو توبره سرگین را به گردن الاغ آویخت ولى الاغ با این که خیلی گرسنه بود وقتی که سر به درون تو بره برد و عوض جو سرگین دید با نفرتی سر را عقب کشیده و تقلا مي کرد توبره را از گردن خود بر دارد ملا گفت برای چه تقلا می کنی آن چه خودت پسندیدی برایت جمع کرده ام.

منفعت ملا

می گویند ملا گوسفندی دزدیده کشته گوشت او را صدقه داد از او پرسیدند که چرا چین کردی گفت ثواب صدقه با گناه دزدی برابری می نماید در این میانه پیه و دنبه و پوست هم منفعت ما است.