حدیث غدیر نص بر امامت و خلافت مذکور در حدیث ثقلین

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : صلواتی، ابوالقاسم، 1335 -

عنوان و نام پديدآور : حدیث غدیر نص بر امامت و خلافت مذکور در حدیث ثقلین [کتاب]/ ابوالقاسم صلواتی‌گلستانی.

مشخصات نشر : تهران: سازمان تبلیغات اسلامی، پژوهشکده باقرالعلوم (ع)، 1396.

مشخصات ظاهری : 496 ص.

شابک : 220000 ﷼: 978-600-8176-32-9

وضعیت فهرست نویسی : فاپا

يادداشت : عنوان عطف: حدیث غدیر نص بر امامت.

یادداشت : کتابنامه: ص. [487] - 496؛ همچنین به صورت زیرنویس.

عنوان عطف : حدیث غدیر نص بر امامت.

موضوع : احادیث خاص (ثقلین)-- نقد و تفسیر

موضوع : *Hadiths, Special (Saqalain) -- Criticism and interpretation

موضوع : علی‌بن ابی‌طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- احادیث

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Hadiths

موضوع : احادیث خاص (غدیر) -- نقد و تفسیر

موضوع : *Hadiths, Special (Ghadir) -- Criticism and interpretation

موضوع : امامت -- احادیث

موضوع : Imamate -- Hadiths

موضوع : غدیر خم -- احادیث

موضوع : Ghadir -- Hadiths

شناسه افزوده : سازمان تبلیغات اسلامی. پژوهشکده باقرالعلوم (ع)

رده بندی کنگره : BP145 /ث70422‌ص8 1396

رده بندی دیویی : 297/218

شماره کتابشناسی ملی : 4601402

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

اشاره

بسم الله الرّحمن الرّحیم

الحمد لله ربّ العالمین، وصلّی الله علی خیر خلقه وأشرف رسله محمّد وآله الطّاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین.

پیشگفتار

آخرین و مهم ترین سفارش پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) حدیث معروف و متواتر ثقلین است که در حجةالوداع چندین بار آن‌را بیان و در غدیرخم منظور خود را از آن به طور کامل روشن کرد و محدثان شیعه و سنی آن را در کتب خود نقل کرد ه اند.

از این رو شایسته است حدیث شریف غدیر که تبلور حدیث ثقلین و مهم‌ترین نص بر امامت و چراغ راه جویندگان حق و هدایت و محور وحدت مسلمانان است، بیشتر مورد بحث و تحقیق قرار گیرد.

واقعه غدیر پاسخی به حکم عقل و شرع است که هر رهبری چون پیامبر باید برای امت خود وصیت کرده، تکلیف آنان را بعد از وفاتش معین نماید،چنان‌که قرآن می‌فرماید : «كُتِبَ عَلَیكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَیراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَینِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِینَ»(1)«بر شما نوشته شده، هنگامى كه یكى از شما را


1) بقره (2): 180.

مرگ فرا رسد اگر چیز خوبى از خود به‌جاى گذارده، براى پدر و مادر و نزدیكان به‌طور شایسته وصیت كند.»

بنابر این رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) باید کسی را در آستانه وفات به‌عنوان جانشین معرفی نماید و اگر خلیفه انتخابی است به صراحت آن‌را اعلام و قانونی برای انتخاب او بیان کند. از همین رو پیامبر در غدیر می‌فرماید:

إنّي أوشِكُ أن اُدعِيَ فَاُجِیبَ؛ نزدیک است که از طرف حق خوانده شوم و دعوت او را اجابت نموده، از دنیا بروم . طبیعی است که مردم سؤال کنند سرنوشت امت را پس از خود به چه کسی می سپاری؟ حضرت پس از معرفی ثقلین به عنوان ترکه گران سنگ خود ، از طرف خدای متعال، مولا علی علیه السلام را به ولایت و امامت معرفی نمود. پس هر دیدگاهی که آن حضرت را نسبت به معرفی خلیفه پس از خود بی تفاوت دانسته یا می گوید شخصی دیگر را خلیفۀ خود معرفی نمود باطل است .

ازین رو بخاری نقل می کند: شخصی به نام «طلحة بن مصرف» از «عبد الله بن اوفی» صحابی پرسید ، آیا پیامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دربارۀ مسئله خلافت_ که مورد انتظار مسلمانان بود _ وصیتی کرد ؟ عبد الله در جواب گفت: نه ._ سائل به ارتکاز عقلانی خود این جواب را نا معقول یافت و اعتراض کرد که چگونه دیگران موظف به وصیت شدند ولی خودش وصیت نکرد ؟...» (1)می‌گوییم بر فرض صحت حدیث، پاسخ«عبد الله بن اوفی» درست نیست .

اهمیت بحث از آنجا روشن تر می‌شود که نجات و سعادت اخروی انسان مشروط به عقیدۀ صحیح دینی است که بر اساس حدیث شریف ثقلین به پیروی از


1) صحیح بخاری، کتاب الوصایا، ح 2740 .

هر دو یادگار گران بهای پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) منحصر است.

از طرفی امروز ملل مسلمان دچار ضعف و اختلاف بوده، مورد هجوم اجانب یا زیر سلطۀ آنان هستند و نخبگان و مصلحان اسلامی در پی برنامه‌ای وحدت بخش و راه نجات‌اند، این حدیث پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) بهترین راه و برنامه و درمان این درد دیرینۀ مسلمانان را بیان کرده­است.

نام­گذاری کتاب

حدیث ثقلین دست‌کم در شش زمان و مکان بیان شده که چهار بار آن در سفر حجة الوداع و مهم‌ترین آن در بازگشت از مکه روز هیجده ذوالحجه در غدیر خم همراه حدیث غدیر بود ، و پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) در خطبۀ مفصلی آن‌را بیان کرد و سپس به معرفی مولا علی علیه السلام به عنوان امام و خلیفه پرداخت.

عنوان این کتاب نامی مرکب است که به هر دو حدیث نظر دارد و ارتباط این دو را بیان می کند . و این دو حدیث در برخی روایات با هم به عنوان خطبه غدیر خم _ مختصر یا مفصل _ آمده است. ولی برخی به روایت حدیث ثقلین اکتفا کرده و برخی دیگر تنها در ذیل آن، حدیث غدیر را آورده اند. از این رو لازم دانستیم _ به عنوان مبادی تصدیقیه _ به بررسی و نقل هر سه گونۀ آن بپردازیم.

هر دو حدیث با اسناد متعدد قطعی به ما رسیده است ولی سند حدیث ثقلین درمنابع اهل سنت بیشتر و محکم تر از حدیث غدیر است و دلالت آن بر امامت و خلافت اهل‌بیت به صورت کلی است، اما حدیث غدیر اولین مصداق خلافت را از ثقل عترت و اهل‌بیت به عنوان «أولی بالمؤمنین مِن أنفسهم» تعیین می‌کند در نتیجه این حدیث نص برامامت و خلافت امیر المؤمنین علی علیه السلام است و دلالت آن ظهور یا اشعار نیست.

از ین رو کتاب را «حدیث غدیر نص برامامت و خلافتِ مذکور در حدیث ثقلین» نام‌گذاری کردیم .

نص یعنی دلالتی فوق ظهور و بدون شبهه بر امامت وخلافت بلا فصل مولی امیر المؤمنین علیه السلام که تنها راه سعادت مسلمین پس از وفات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و نجات‌دهندۀ از اختلاف ،حیرت، ذلت وضلالت دنیوی و شقاوت وعذاب اخروی است.

از دیگر سو، بعضی از

معتزله و اهل سنت معتدل که دلالت احادیث نبوی را بر امامت و خلافت بلا فصل مولی امیر المؤمنین علیه السلام در حد اشعار _ نه ظهور یا صراحت _ دانسته اند و بعض دیگر . آن دو حدیث را دلیل بر میل پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به خلافت مولی علی علیه السلام یا کاندیدا کردن او برا ی خلافت تفسیر کرده. آن‌را برای اثبات اصل اعتقادی امامت بالفعل کافی نمی‌دانند.

چنان‌که مخالفان همواره در سند یا دلالت این حدیث شریف از صدر اسلام تشکیک می‌کردند و این کار از قرن چهارم به صورت مدون و گسترده‌تر آشکار شد و افرادی چون قاضی عبدالجبار معتزلی (369 ق) با نوشتن المغنی فی ابواب التوحید والعدل و علی بن احمد بن سعید بن حزم (م 456ق)در کتاب الفصل فى الملل و الاهواء و النحل و الإحکام فی اصول الأحکام و ابو بکر بن العربی( م 543 ق) در کتاب العواصم من القواصم و ابن تیمیه در منهاج السنة و در قرون اخیر فضل بن روزبهان (م 919ق تقریباً) در کتاب ابطال نهج الباطل و موسی جار الله (م 1385ق) در الوشیعه فی نقض الشیعة و محب الدین خطیب در الخطوط العریضة و اخیرا دکتر ناصر عبد الله القفاری سعودی در عقیدة الشیعة الاثنی عشریة به توهین عقاید و نقض مبانی شیعه پرد اخته‌اند.

و از همۀ آنان بی انصاف تر ابوعباس احمد بن عبدالحلیم معروف به ابن تیمیه است که در سال 661ق در حرّان - از توابع شام. به دنیا آمد و در سال 726ق در دمشق مرد .

اولین نظر فقهی او این بود که سفر برای زیارت قبر پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و قبور پیامبران وصالحان را «بدعت» خوانْد که موجی از اعتراض را بر ضد وی بر انگیخت و سپس نظریاتی در بارۀ جسمانیت خدای متعال و مخالفت با تبرک و توسل به اولیاءالله ابراز کرد که باعث مخالفت علمای سنی با وی شد. و كتاب‌هایی بر رد وی نوشتند و او را گمراه و منحرف نامیدند. تقی الدین سبكی _ فقیه شافعی _ کتاب شفاءالسقام فی زیارة خیرالأنام و کتاب الدرة المضیئة را در تخطئۀ افکار او نوشت.

و علمای دیگری مانند ابن حجر عسقلانی و ابن شاكر كتبی و ابن حجر هیثمی و ملاعلی قاری حنفی و شیخ محمود كوثری مصری و یوسف بن اسماعیل بن یوسف نبهانی و ابوبكر حصنی دمشقی و مفتیان بزرگ آن زمان به تفسیق یا تكفیر وی پرداخته و او را محکوم نمودند

معروف ترین کتاب ابن تیمیه منهاج السنة النبویة في نقض کلام الشیعة القدریة است که بسیار جسورانه به انکار فضائل اهل‌بیت و دفاع از دشمنان آنان پرداخته، شیعیان و بسیاری از اهل سنت را تکفیر نموده است.

ولی متأسفانه نظریات ابن تیمیه به وسیلۀ محمد بن عبد الوهاب نجدی(م 1206ق) و متحدش حکومت سعودی با کمک استعمار غرب احیا شده است و با معرفی او به عنوان شیخ الاسلام نظریاتش را دو طول در قرن اخیر با خشونت و قساوت اجرا نموده، باعث تفرقۀ بین مسلمانان شده‌اند .

از جملۀ تشکیک‌های ابن تیمیه در حدیث ثقلین و غدیر است، برای مثال او

می‌گوید:

حدیث ثقلین را بخاری نیاورده و تنها مسلم نقل کرده و در آن تنها به پیروی از قرآن سفارش شده و دستوری راجع به پیروی از عترت نیامده است، در این حدیث پیامبر فقط می‌گوید: امت سفارش‌های او را در باره اهل‌بیت رعایت کنند و حقوق آنان را بپردازند، و به آنان ظلم نکنند.

و این‌ها مطالبی بود که قبل از واقعه غدیر هم بیان شده بود. پس در غدیر هیچ امر شرعی در باره علی و غیر علی نازل نشد!». (1)

از این رو علمای شیعه در تحقیق این حدیث و پاسخ به آن شبهات، آثار ارزشمندی را به صورت مستقل یا در ضمن کتب کلامی و اعتقادی تألیف کردند که ما به مهم‌ترین آن‌ها اشاره می‌کنیم:

1_ الشافي في الامامة: تالیف سید مرتضی علم الهدی (م 436 ق )در پاسخ قاضی عبدالجبار كه از معتزلیان بصره بود و كتابی موسَّع، به نام المغني في ابواب التوحید و العدل نوشت و در جزء بیستم آن ، بحث امامت و اعتقادات امامیه را در این موضوع، ردّ و نقض می‌كند. سید مرتضی ، با نگارش الشافي، که در 22 فصل به نگارش درآمده، به صورت خلاصه، به اشكالات قاضی پاسخ گفته است. و شاگرد او شیخ طوسی تلخیص و تحریر بهتر آن، یعنی کتاب تلخیص الشافي را نوشت.

2_ العمدة في عیون صحاح‌الأخبار في مناقب امام الأبرار؛ تألیف شمس‌الدین یحیی بن حسن معروف به ابن بطریق حلی (م 600ق.) كتابی است در فضایل و مناقب حضرت امیرالمومنین علیه السلام در سی و شش فصل، که از کتب معتبره اهل سنت


1) منهاج السنة النبویة، ج 7 / 318.

روایت می کند و می‌گوید: چون سنی و شیعه درباره برتری‌های امیرالمومنین علیه السلام سخنان گوناگون گفته‌اند خواستم كتابی در این‌باره بنویسم. وی در این کتاب به مباحث کلامی وخلافت و امامت نیز می پردازد .

3_ منهاج الكرامة فی الإمامة؛ تألیف علامة حلى، الحسن بن یوسف بن المطهر م- 726 ق که باعث تشیع سلطان محمد خدابنده اولجایتو شد و ردیه های متعدد از طرف اهل سنت بر آن نوشتند از جمله «منهاج السنة» تألیف معاصر او ابن تیمیة حنبلی (م728ق)می‌باشد که به‌جای پاسخ منطقی، به افتراء وتوهین روی آورده است .

4_ نهج الحق وكشف الصدق یا كشف الحق و نهج الصدق؛ تألیف علامة حلى، الحسن بن یوسف بن المطهر م- 726ق. این کتاب در توحید و عدل و نبوت و امامت است.

5_ إحقاق الحقّ وإزهاق الباطل؛ تألیف شهید قاضی سید نور الله شوشتری (م 1019 ق) این کتاب که در نقد شبهات فضل بن روزبهان در کتاب إبطال نهج الباطل وإهمال كشف العاطل نوشته شد ابتدا در 520 صفحه چاپ سنگی شد سپس در سی و سه جلد به وسیله علامه سید شهاب الدین مرعشی شرح وتحقیق و به نام «شرح إحقاق الحقّ» چاپ شده است.

6 _ غایة المرام وحجة الخصام فی تعیین الامام من طریق الخاص والعام؛ در هفت جلد، تألیف علامه سید هاشم موسوی توبلی بحرانی (م 1107ق).

7_ عبقات الأنوار فی إمامة الائمة الأطهار؛ تألیف میر حامد حسین هندی (م 1306ق) که در دو جلد ضخیم به فارسی در بارۀ حدیث ثقلین به نگارش درآمده است. این کتاب به وسیله دانشمند معاصر آیةالله سید علی میلانی در بیست جلد

به زبان عربی به نام «نفحات الأزهار فی تلخیص عبقات الأنوار» تلخیص و تهذیب و مذیل به مدارک شده است و سه جلد اول آن به حدیث ثقلین اختصاص دارد.

8 _ المراجعات؛ تألیف علامه عبدالحسین شرف الدین الموسوی (م، 1377 ق).مجموعۀ مکاتبات بین ایشان و شیخ سلیم البشری رئیس الازهر مصر. این کتاب در استبصار و هدایت حق جویا ن تأثیر فراوانی داشته و باعث تشیع عده زیادی از اهل سنت شده است .

9_ الغدیر فی الکتاب والسنة والأدب؛ تألیف علامه عبدالحسین امینی (م، 1392 ق). ایشان شخصیتی است که با قلم توانا و آتشین و در عین حال منطقی و علمی خود، پرده‌ها را كنار زد و حقایق را از لابه‌لای زوایای تاریك تاریخ، بیرون كشید.وی در شبانه روز حدود 17 ساعت مطالعه و کار می‌کرد و برای مطالعۀ کتبی که در دسترس نداشت رنج سفرهای گوناگونی را به جان خرید.

ایشان می‌گوید: بیش از پنجاه سال است که از تدوین کتاب الغدیر می‌گذرد و من برای نوشتن الغدیر 10 هزار جلد کتاب از «باء» بسم الله تا «تاء» تمّت آن خوانده‌ام و به 100هزار جلد کتاب، بارها مراجعه کرده‌ام.

نویسنده در این کتاب به 110 تن از صحابه که حدیث غدیر را رویات کرده‌اند اشاره می‌کند. آن‌گاه 360 تن از راویان حدیث غدیر از قرن دوم تا چهاردهم را بر می‌شمارد. در پایان هم اشعار شاعران به ترتیب تاریخ را درباره این موضوع نقل می‌کند.

این کتاب در 20 جلد به زبان عربی، با نثری شیوا و رسا نگارش یافته که تنها یازده جلد آن تا کنون چاپ گردیده است.

10_ دلائل الصدق لنهج الحقّ؛ در شش جلد : تألیف علامه شیخ محمد حسن

مظفر (م 1375 ق) است که در تقویت کتاب احقاق الحق شوشتری و نقد شبهات فضل بن روزبهان در کتاب إبطال نهج الباطل وإهمال كشف العاطل نوشته شد

11_ شبهای پیشاور (فارسی)؛ تألیف علامه محمد موسوی سلطان الواعظین شیرازی (م 1391 ق). که شرح مناظره ای بین ایشان و علمای شهر پیشاور پاکستان است و بسیار شیوا و جذاب می باشد

12_ حدیث الثقلین؛ اثر محمد قوام الدین الوشنوی ، نشر دار التقریب / مصر.

13_ الغدیر فی التراث الاسلامی، اثر محقق بزرگ استاد سید عبدالعزیز طباطبایی که مؤلف آثاری ارزشمند در موضوع غدیر است . این کتاب مستدرک جلد اوّل «الغدیر» علامه امینی است و حاوی اسامی راویان حدیث غدیر و شرح حال آنان است . ایشان در نجف به مدت ربع قرن در کنار دو دانشمند بزرگ، علامه امینی و علامه آقا بزرگ تهرانی بود .تا اینکه در سال 1396 قمری نجف را ترک کرد و به شهر قم آمد و به جمع آوری استدراکاتی بر کتاب «الغدیر» پرداخت

14_ حدیث الثقلین؛ نجم الدین العسکری.با ذکر صحابه و تابعینی که به نقل از هریک از آن صحابه این حدیث را روایت نموده و نیز معرفی کتبی که آن روایات را آورده اند .

15 _ کتاب الله و أهل البیت فی حدیث الثقلین؛ تألیف عده ای از محققان مدرسه امام باقر علیه السلام در قم با اشراف حضرت آیةالله وحید خراسانی دام ظله، که در دو جلد منتشر شده است ، جلد اول متون مختلف این حدیث در مصادر اهل سنت است و جلد دوم از مصادر شیعه.

از طرفی حدیث ثقلین در شش زمان و موقعیت بیان شده که مهم ترین آن، هنگام بازگشت از حجة الوداع روز هیجده ذی الحجه در غدیر خم بود ، که حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) در خطبۀ مفصلی حدیث ثقلین را بیان فرمود و پس از آن به

معرفی مولا علی علیه السلام به امامت و خلافت پرداخت . طرق و روایات این حدیث فراوان است و آن را به سه روش می توان تنظیم و نقل کرد:

1_ بر اساس معتبرترین کتب اهل سنت به ترتیب تاریخ.

2_ بر اساس مکان و زمان صدور حدیث.

3_ بر اساس صحابۀ راوی حدیث

ما در بخش اول این کتاب، به روش اول 41 روایت اهل سنت را از 31 مؤلف سرشناس و غالباً به ترتیب تاریخ می‌آوریم که 22 روایت آن از منابع قرن سوم و ده روایت از منابع قرن چهارم و هشت روایت از قرن پنجم و یک روایت از اول قرن ششم می‌باشد. سپس روایات شیعه را بر حسب مواقع صدور حدیث ثقلین در همان بخش می‌آوریم و پس از نقل حدیث از یک کتاب به مدارک دیگر آن در پاورقی اشاره می کنیم. این روایات از نظر متن و محتوا بر سه گونه است:

1_ حدیث ثقلین همراه حدیث غدیر .

2_ حدیث ثقلین بدون حدیث غدیر.

3_ حدیث غدیر بدون حدیث ثقلین .

و از آنجا که بحث ما به هر دو حدیث مربوط است برای روشن شدن ابعاد آن به تحقیق در هر دو حدیث در شش بخش به شرح زیر می پردازیم.

بخش1_ روایات حدیث ثقلین و مواقع آن.

بخش2_ روایات واقعۀ غدیر و مراسم عید آن.

بخش 3_ شرح حدیث ثقلین وپیام‌های آن.

بخش 4_ دلالت و قرائن حدیث غدیر بر امامت.

بخش 5_ تغییر در نقل و ارزیابی اسناد حدیث ثقلین.

بخش 6_ پاسخ به هفت شبهه بر حدیث ثقلین و غدیر.

بخش اول

اشاره

روایات حدیث ثقلین و مواقع آن

علمای فریقین «شیعه و سنی» حدیث ثقلین را در کتاب‌های معتبر خود با اسناد صحیح و طرق متعدد نقل کرده‌اند، و این حدیث از نظر سند متواتر است.(1)

محقق بزرگ، نویسندۀ کتاب نفیس إحقاق الحقّ، شهید قاضی نور الله شوشتری آن‌را از 21 تن از صحابه نقل می­کند. (2)

سمهودی در جواهر العقدین و ابن حجر هیتمی در الصواعق المحرقة می­گویند: بیش از 20 نفر از صحابه حدیث ثقلین را نقل کرده­اند و بسیاری از طرق آن صحیح یا حسن است. (3)

ابن کثیر می‌گوید: محمد بن جریر طبری صاحب تفسیر و تاریخ، دو جلد کتاب قطور در جمع طرق و الفاظ حدیث غدیر (که بسیاری از آن‌ها مشتمل بر حدیث


1) علمای فنّ حدیث، روایات را از نظر سند سه قسم کردند: خبر واحد، مستفیض، متواتر. خبر متواتر خبری است که تعداد ناقلان تا منبع اصلی خبر به مقداری باشد که تبانی آن‌ها بر کذب عادتاً محال باشد و شنونده به صحت آن یقین کند. خبر متواتر سه گونه است: لفظی، معنوی، اجمالی.

2) إحقاق الحقّ، ج 9/ 309.

3) الصواعق المحرقة، ص 440؛ فیض القدیر: 3/ 15.

ثقلین می‌باشد ) نوشته است.(1)

مرحوم علامه میرحامد حسین هندی در عبقات الأنوار آن را از 34نفرصحابی با طرق و اسناد متعدد نقل کرده است. و هر یک از این طرق واسناد را از کتب متعدد و معتبر اهل سنت روایت می کند. آن‌گاه اصحابی که بی واسطه حدیث ثقلین را از زبان مبارک پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده اند نام می برد.(2)

حدیث ثقلین در روایات اهل سنت

شرح حال و روایات ترمذی

محمد بن عیسى بن سَوْرة بن موسى بن ضحاك، ترمذی، أبو عیسى (م. 209_ 279ق). در باره اش گفته اند: حافظ، عَلَم، امام، بارع. وی اهل ترمذ از شهر های ماوراء النهر بود .برای کسب علم حدیث به شهرهای خراسان و عراق و حجاز سفر کرد. کتاب‌های زیادی ازجمله العلل؛ الشمائل المحمدیة وغیر آن تألیف نمود.(3)

معروف ترین كتابش الجامع الصحیح مشهور به سنن ترمذی یکی از کتاب‌های شش گانۀ معتبر نزد اهل سنت(4)او حدیث ثقلین را به چند نفر از صحابه (جابر و


1) البدایة والنهایة، ج 5/ 208

2) نفحات الأزهار فی خلاصه عبقات الأنوار، 2 / 227.

3) تهذیب التهذیب، 9/344؛ تهذیب الكمال، مزی، یوسف بن عبدالرحمن، 1 / 172؛ طبقات الحفاظ، 1/57؛ وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان، 4 /278.

4) صحاح ستة یا کتب شش گانۀ معتبر اهل سنت عبارت‌اند از: 1_ صحیح بخاری (م 256ق؛2_ صحیح مسلم (م 261ق)؛ 3_ سنن ابن ماجه (م 273ق)؛ 4_ سنن ابی داود (م 275ق)؛ 5_ سنن ترمذی (م 279ق)؛ 6_ سنن نسائی (م 303ق).

أبوذر و أبو سعید خُدری و زید بن ارقم و حذیفه بن اسید ) نسبت داده و دو روایت آن‌را به چند سند به شرح زیر آورده است.

لازم به یاد آوری است که ما در این فصل یک شماره مسلسل عام برای این حدیث به حروف می نویسیم و پس از آن یک شمارۀ عددی برای روایت مؤلفی که از او نقل کردیم

روایت اول :1/ ترمذی _ ابو عیسى محمد بن الترمذی قال حدثنا نصر بن عبدالرحمن الكوفی حدثنا زید بن الحسن هو الأنماطی عن جعفر بن محمد عن ابیه عن جابر بن عبدالله قال رأیتُ رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) فی حجّته یوم عرفة وهو على ناقته القصوى یخطب فسمعته یقول: یا أیها الناس إنی قد تركت فیكم ما إن أخذتم به لن‌تضلّوا: كتاب الله وعترتی أهل بیتی. (1)

ابو عیسی محمد بن عیسی ترمذی از جابر بن عبدالله انصاری نقل می کند:

پیامبر اکرم را در روز عرفه در حجة الوداع دیدم در حالی‌که سوار بر شتر قصوی(2)بود خطبه می خواند وچنین می فرمود: ای مردم! من در میان شما چیزی را به امانت می‌گذارم که اگر آن را بگیرید هرگز گمراه نمی شوید، کتاب خدا و دودمانم ، اهل بیتم.

ترمذی می گوید:این حدیث از أبوذر و ابو سعید خُدری و زید بن ارقم و حذیفة بن اسید (چهار نفر از صحابه ) هم نقل شده است. بعد درباره سند آن چنین قضاوت می کند : وهذا حدیثٌ حسنٌ غریبٌ مِن هذا الوَجهِ.

در توضیح می گوییم علمای علم درایة الحدیث خبر واحد را از نظر تعداد


1) الجامع الصحیح، 5/621؛ المعجم الاوسط، 10/470؛ مشکاة المصابیح، 3/341، ح6143.

2) قصوی لقب آن شتر بود و نیز به شتر ماده گوش بریده گفته می‌شود.

ناقلان، بر سه قسم می‌دانند: مشهور، عزیز، غریب و غریب خبر واحدی است که در یکی از طبقات سند، راوی منحصر به یک فرد باشد. آن‌گاه خبر واحد را از نظر حال راوی سه قسم می کنند: صحیح، حسن و ضعیف . (1)

البته ترمذی می گوید: این حدیث از طریق جابر غریب است، پس منافات ندارد که با ملاحظه اسناد وطرق دیگر. خبر مشهور یا متواتر باشد و غرابت نیز با صحت سند منافات ندارد.

و سند حسن هر چند غریب باشد حجت است . زیرا حسن در مقابل منكر و باطل است و رتبه ای پایین تر از صحیح است ولی گاهی بر صحیح اطلاق می شود چنان‌که نووی و سیوطی و محمد بن ابراهیم بن جماعة

پس از تفسیر حدیث حسن گفته‌اند: سند حسن معتبر و مورد قبول می‌باشد . (2)مناقشۀ آقایان در باره زید بن حسن (انماطی) در سند این روایت حدیث ثقلین است که ابن حبان او را در کتاب الثقات از موثقین شمرده(3)و ذهبی به نقل از ابن حبان وی را قوی دانسته است (4)

ولی عبد الرحمن بن ابى حاتم از پدرش ابو حاتم رازی نقل می کند : زید بن


1) المنهل: شرح سنن أبی داود، 1/4.

2) تدریب الراوی فی شرح تقریب النواوی، 1 /157؛ المنهل الروی فی مختصر علوم الحدیث النبوی، 1/45 و نووی در مقدمه شرح صحیح مسلم، 1/27 می‌گوید: روایت حسن روایتی است که منبع آن معلوم و راویان آن مشهور باشد و اکثر علما آن را قبول و فقها به آن عمل کنند.

3) الثقات، ح 7886؛ تهذیب التهذیب، ص 741.

4) میزان الاعتدال، ح 3001

حسن القرشى صاحب الانماط كوفى منکر الحدیث است.(1)

و منظور آقایان از این وصف، نقل روایات فضائل اهل‌بیت و دلائل امامت است که خوشایند عده ای نیست .

جالب است بدانید ذهبی در بارۀ ابو حاتم رازی می گوید : اگر ابو حاتم کسی را توثیق کرد آن‌را بپذیر، ولی اگرشخصی را تضعیف کرد یا سخن او را بی اعتبار نمود آنرا نپذیر، بلکه ببین دیگران دربارۀ آن شخص چه می‌گویند؛ اگر دیدی یکی از رجالیون او را توثیق کرد اعتنایی به نظر ابوحاتم نکن، زیرا او دربارۀ رجال سخت گیر است . وی حتی بعضی از رجال صحاح سته را هم تضعیف نموده است.

و نیز ذهبی در مقایسه ابو زرعه و ابو حاتم می گوید: من سخن ابو حاتم در بارۀ رجال را نمی پسندم «فإنه جرّاح» او بر خلاف رفیقش ابو زرعه بیش از حد راویان را تضعیف می‌کند.(2)

افزون بر آن البانی پس از نقل سخن ترمذی می گوید : این حدیث صحیح است. و شاهدی هم از حدیث زید بن ارقم دارد.(3)

روایت دوم: 2/ ترمذی_ حدَّثَنا علیّ بن المنذر الکوفی، حدَثنا محمد بن فضیل قال حدَثنا الأعمش عن عطیة عن أبی سعید _ والأعمش عن حبیب بن أبی ثابت عن زید بن أرقم رضی الله عنهما قالا _ یعنی أبو سعید و زید: قال رسول الله صلّی الله علیه و سلّم: «إنی تارك فیکُمُ ما اِن تَمسّکتُم بِهِ لَن تَضلّوابَعدی، اَحَدهُما أعظمُ من الآخرِ، کتاب اللهِ حبلٌ ممدودٌ منَ السّماء اِلی الارضِ، وعترتی أهل بیتی، ولن یتَفرّقا


1) الجرح والتعدیل، ح 2533.

2) سیر أعلام النبلاء ، 13 /81؛ الموقظ فی علم مصطلح الحدیث، 1/18.

3) صحیح و ضعیف الجامع الصغیر و زیادته، 10/461، ح 4514.

حتّی یردا علیَّ الحوضَ فانظروا کیفَ تَخلُفونی فیهما».(1)

ترمذی این روایت را با دو سند از دو صحابی معروف ابوسعید خدری و زید ابن ارقم نقل می کند که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «من چیزی در میان شما می گذارم تا وقتی که به آن چنگ زنید هرگز گمراه نخواهید شد ،كتاب خدای عز وجل وعترتم یعنی اهل بیتم ، این دو از هم جدا نخواهند شد تا اینکه سر حوض کوثر بر من وارد شوند. »

ترمذی درباره این سند هم چنین قضاوت می‌کند: و هذا حدیثٌ حسنٌ غریبٌ؛ سند این حدیث نیز حسن و غریب است (ظاهرا این قضاوت در باره هر دو سند است پس مورد قبول می باشد.)

در سند دوم این حدیث از «زید»که منظور «ابن ارقم» است هیچ اشکالی نیست و همۀ رجال آن موثق و مورد اعتمادند.

ولی در سند اولی مناقشه در باره عطیة بن سعد عوفی است که راوی از ابوسعید خدری است و گفته شده او ضعیف است زیرا :

احمد بن حنبل _ به نقل ابن حجر _ می‌گوید: عطیة بن سعد العوفی كنیه‌اش ابو الحسن از اهل كوفه است. نزد ابوسعید خدری استماع حدیث نمود. پس از مرگ او برای شنیدن سخنان « ابو سعید کلبی» نزد او آمد. او حدیث پیامبر را برای عطیه نقل و عطیه آن را حفظ نمود پس عطیه از کلبی با کنیۀ ابو سعید نقل می کرد و مردم خیال می کردند منظورش ابوسعید خدری است در حالی که منظور او کلبی


1) الجامع الصحیح 5/622، ح3788.

بود. و او ضعیف الحدیث است .(1)

همین سخن را ابو حاتم محمد بن احمد بن حبان تمیمی در باره عطیه می‌گوید، پس او تدلیس می کرد و استدلال به حدیث او درست نیست و نیز نسائی وابو زرعة او را ضعیف الحدیث دانسته اند.(2)

عطیه در سال 127ق وفات کرد.

پاسخ :اولاً : در مقابل تضعیف کنندگان ، بزرگانی مانند ابن سعد، عطیه را موثق دانسته و گفته‌اند عطیه روایات خوبی دارد ولی بعضی از مردم به آن استدلال نمی کنند.(3)این عبارت مخالفان او را از مردم عادی و عوام دانسته است. از یحیى بن معین در بارۀ احادیث او پرسیدند، گفت: او فرد صالحی است؛ و همان ابو حاتم می گوید او ضعیف است ولی حدیث او نوشته می شود (یعنی قابل اعتبار است).

ابن عدی می‌گوید : عطیه از جماعتی موثق نقل می‌کند. او از ابی سعید وغیر ابی سعید روایاتی نقل کرده است و با اینکه ضعیف است احادیث او نوشته می شود و از شیعیان كوفه به شمار می‌آید و حضرمی سال وفات وی را 111ق ذکر وفات کرده است. (4)

ثانیاً: علت تضعیف عطیه فسق و کذب او نبود، بلکه چنان‌که جوزجانی


1) المجروحین، 2/ 176.

2) تهذیب التهذیب، 7 / 200؛ الکامل، 5 / 369.

3) الطبقات الكبرى، 6 /304 فی ضعفاء الرجال.

4) تهذیب التهذیب، 7 / 201.

متعصب می‌گوید: (وقال الجوزجانی: مائلٌ)(1)یعنی او منحرف از خلفا بود میل و محبت به اهل‌بیت رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) داشت .

وی اولین زائری بود که همراه صحابی بزرگوار جابر بن عبدالله قبر مطهر امام حسین علیه السلام را زیارت کرد . (2)

و نیز عطیه در رأس سیصد نفری بود که به حمایت از اهل‌بیت به مکه آمدند و محمد حنفیه و ابن عباس

وخانواده ایشان را که به دستور ابن زبیر در محاصره و معرض سوختن بودند نجات دادند .(3)و این کارها از دید نواصب گناه نابخشودنی است.

و نیز ابن سعد در طبقات می‌گوید: عطیه همراه ابن اشعث برضد حجاج قیام کرد و پس از شکست به فارس فرار نمود. حجاج به والی خود در فارس نوشت که او را چهارصد ضربه شلاق بزنند و ریش او را بتراشند. والی عطیه را دستگیر کرد و نامه را برای او خواند ولی عطیه از دشنام دادن به مولا علی علیه السلام خود داری کرد. به این جهت دستور داد به جرم سب و لعن نکردن امیرالمؤمنین علیه السلام او را چهار صد ضربه شلاق زدند و ریش او را تراشیدند.(4)

آیا امتناع از دشنام به مولا و تحمل شکنجه بر آن، برای وثاقت کافی نیست؟ البته به نظر کسانی که نواصب وخوارج و دشنام دهندگان اهل‌بیت را توثیق نموده‌اند این استقامت ارزشی ندارد و او موثق نیست !


1) همان، 200.

2) بشاره المصطفی، 2 /74.

3) الطبقات الكبرى، 6 /304.

4) الطبقات الكبرى، 6 / 304؛ تهذیب التهذیب، 7 /202.

ابن حجر می‌گوید: جوزجانی (ابواسحاق سُعدی)، دیگر روایا ن موثق مانند «اسماعیل بن وراق » را هم به علت تشیع معتدل (نه افراطی) تضعیف نموده است. جوزجانی شخص ناصبی و بدعت گذار است و سخنش در بارۀ بدعت‌گذارِ دیگر اعتبار ندارد . (1)

افزون بر آن، بزرگان رجالی مانند: ابن حجر گفته اند : انحراف اعتقادی و تشیع باعث سلب وثاقت نیست به همین جهت پس از آنکه ابن عدی، ابان بن تغلب را با آنکه شیعی است توثیق نمود ، ابن حجر می گوید : این سخن منصفانه ای است و نظر جوزجانی در باره کوفیان ( شیعی) اعتبار ندارد و اگر به این علت بخواهیم راوی را تضعیف کنیم مقدار زیادی از آثار نبوت نابود می شود . (2)

ثالثاً: نسبت این تدلیس به عطیه از نظر تاریخی مشکل دارد زیرا به نقل ابن حجر ،عطیه متوفای سال (111ق)است و ابوسعید کلبی متوفای سال (146ق) است، پس عطیه 35 سال قبل از او وفات کرده و اقدم و اکبر از اوست.(3)چگونه عطیه کسی را که از نظر سنی به جای فرزند اوست شیخ حدیث خود قرار می‌دهد و نزد او تلمذ می‌کند!؟ پس این اتهام از نظر تاریخی درست نیست.

و بر فرض صحت این نسبت ، تدلیس انواعی دارد و همۀ انواع آن مستلزم فسق نیست و بسیاری از محدثان معروف اهل سنت بلکه مؤلف انصحاح و سنن، متهم به نوعی تدلیس هستند. (4)


1) فتح الباری، 1 /390.

2) تهذیب التهذیب، 1 / 82.

3) العبر فی خبر من غبر، 1/ 38؛ طبقات النسابین، ج 1 / 7.

4) تدریب الراوی فی شرح تقریب النواوی، 1 / 223 و 226؛ المنهل الروی فی مختصر علوم الحدیث النبوی، 1 / 72.

افزون بر آنکه عطیه در نقل احمد (روایت سوم حدیث ثقلین این بخش) هنگام نقل این حدیث به نام و لقب ابوسعید خدری تصریح می کند. پس در اینجا احتمال تدلیس نیست و نقل شخص موثق در جایی که احتمال تدلیس ندارد حجت است.

رابعاً: عطیه از تابعین بود و به نظر اهل سنت بنابر عموم دلالت آیه 100 سوره توبه او عادل است:

«وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَالأنصَارِ وَالَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَان رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّات تَجْرِی تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار و کسانی كه به نیكى از آن‌ها پیروى كردند، خداوند از آن‌ها خشنود و آنها (نیز) از او خشنود شدند، و باغ‌هایى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زیر درختانش جریان دارد، جاودانه در آن خواهند ماند، و از این پیروزى بزرگى است.

می‌گوییم اگر این آیه بر عدالت همۀ صحابه دلالت کند، بر عدالت همۀ تابعین نیز دلالت کرده است زیرا ضمیر در رَضِی اللّهُ عَنْهُمْ به همۀ مهاجرین و انصار و تابعین بر می گردد. (1)

ونیز اهل سنت از رسول الله صلى الله علیه و سلم روایت کرده اند :خیر القرون قرنی ثم الذین یلونهم ثم الذین یلونهم ثم الذین یلونهم...(2)بهترین قرن‌ها قرن من


1) معرفة علوم الحدیث، ص41.

2) اتحاف الخیرة المهرة بزوائد المسانید العشرة ، ح 6994/2 از حارث بن أبی أسامة و ابن حبان فی صحیحه و نظیر آن در صحیح بخارى، ح 2651؛ صحیح مسلم، ح 2533 .

است و سپس قرن کسانی که در پس قرن من می آیند و همچنین ... و چنان‌که محقق کتاب صحیح مسلم می گوید منظور از قرن اول اصحاب و منظور از قرن تالی، تابعین و سپس تابعین تابعین هستند ...(1)

و ابن حجر در شرح بخاری می‌گوید : بعضی به این روایت بر عدالت هرسه قرن ( همۀ اصحاب ، تابعین و تابعین تابعین ) با تفاوت درجه استدلال کرده اند ولی حق آن است که عدالت در تابعین اکثریت دارد و همگانی نیست.(2)

از این سخن استفاده می‌شود دستِ‌کم اصل، عدالت تابعی است و فسق و تضعیف او خلاف اصل است.

خامساً: ابن حجر می‌گوید: عطیة بن سعد بن جنادة العوفی الجدلی القیسی الكوفی أبو الحسن. از رجال چهار کتاب الأدب المفرد بخاری و سنن ترمذی و سنن ابن ماجه و سنن أبی داود است و آنان از او روایت کرده اند. (3)

و این کار، نشان می‌دهد که هر چهار محدث بزرگ صحاح و سنن به ر وی اعتماد داشته‌اند.

سادساً: احمد بن حنبل در کتاب مسند خود صد و نوزده بار از عطیة العوفی نقل کرده است، و این اکثار در نقل دلیل بر اعتماد این محدث بزرگ بر عطیة است و مسند احمد کتابی است که ابن جوزی در الموضوعات آن‌را مانند موطأ و الصحیحین و سنن أبى داود از دواوین الاسلام (کتب اصلی اسلام) شمرده است.(4)


1) صحیح مسلم، ح 2533.

2) فتح الباری، 10 / 445.

3) سنن ابن ماجه، 2 / 1182؛ سنن أبی داود، 2 / 138؛ تهذیب التهذیب، ح 414.

4) الموضوعات، 1 /99.

و شیخ حافظ ابو موسى محمد بن عمر بن احمد المدینی گفته است در مسند احمد روایتی نیامده مگر از کسانی که دیانت و صدقشان ثابت است نه کسی که در امانت او خدشه ای باشد. (1)

و از عبد الله فرزند احمد بن حنبل نقل می کند : از پدرم رحمه الله تعالى پرسیدم چرا از نوشتن کتاب کراهت داری در حالی که خود مسند را نوشتی؟ پاسخ داد: من مسند را نوشتم تا هنگامی که مردم در سنت رسول الله صلى الله علیه و سلم اختلاف کردند امام و رهنمای مردم باشد (2)

و ابن حجر احمد بن علی عسقلانی کتاب القول المسدد فی الذب عن المسند للإمام أحمد را در دفاع از مسندی که امت اسلام آن‌را پذیرفته و آن‌را امام و حجت و مرجع اختلافات خود قرار دادند، در پاسخ علامة حافظ زین الدین عبد الرحیم بن الحسین العراقی نوشت که نه حدیث آن را مجعول دانسته بود و ابن حجر همۀ آن موارد پاسخ داد و ادعای مجعول را نادرست بلکه بعض از آن‌ها مانند حدیث «سد الابواب الا باب علی علیه السلام » را صحیح دانست .(3)

و می‌دانیم احمد در مسند فراوان (صد و نوزده بار) از عطیه بن سعد عوفی نقل روایت کرده است واگر او اهل تدلیس و ضعیف بود نباید احمد در کتابی که دیوان و «حجة الاسلام» است، فراوان روایت کند.

متاسفانه بخاری در تاریخ صغیر از احمد بن حنبل نقل کرده که وی حدیث ثقلین به نقل كوفیان یعنی عبد الملک (یعْنِی ابْنَ أَبِی سُلَیمَانَ) از عطیه را


1) خصائص مسند الإمام أحمد، 1 /14.

2) همان.

3) القول المسدد فی الذب عن المسند، ص20.

تضعیف کرده است .(1)

در حالی که احمد این روایت را در مسند خود به شماره 10779 _ و 11227 آورده و ذیل آن اصلا سخنی نگفته است. افزون بر اینکه طریق حدیث ثقلین منحصر به این روایت نیست . و اگر گفته شود که روایات احمد از عطیه در فضائل بوده که بنا بر تساهل است نه احکام که سخت گیری می شود .

می گوییم روایات احمد از عطیه در هر دو زمینه است از جمله او در احکام فقهی ذکاة الجنین و غسل جنابت و حرمت صدقه بر غَنی و رکعات نماز و بیع ثمره، از عطیۀ عوفی روایت کرده که همۀ آن‌ها حکم فقهی است .(2)

معیار دو گانه در توثیق

مشکلی که در ارزیابی روایات فضائل اهل‌بیت به ویژه حدیث ثقلین به چشم می خورد تضعیف راوی آن به جرم تشیع است در حالی که آن راوی هیچ ضعفی جز تشیع یا محبت اهل‌بیت نداشته و هیچ دلیلی بر تشیع او جز نقلهمین روایات نیست.

ولی می بینیم همان راویان که در نقل فضائل به اتهام رفض تضعیف شده‌اند، در نقل مطالب دیگر توثیق شده‌اند! مثلا بخاری در کتاب الادب المفرد از عطیه _ که او را در حدیث ثقلین تضعیف کرده‌اند _ حدیث «من لا یَرحم لا یُرحم» را نقل کرده و البانی _ کارشناس سلفی _ سند آن را صحیح دانسته است.(3)


1) التاریخ الصغیر، 1/267.

2) بنگرید به مسند احمد، احادیث 10988 و 11086 و 11493 و 5376 و 4756.

3) الادب المفرد، 1/47، ح95.

گویا یکی از معیارهای تضعیف راوی نقل فضائل اهل بیت است !

لازم به یادآوری است که شخص دیگری به نام ابو عبدالله محمد بن علی بن بشیر معروف به حکیم ترمذی (م، 320ه- ) هست که نباید با ابو عیسی ترمذی معروف صاحب الجامع الصحیح للسنن ( یکی از کتب سته ) اشتباه گرفته شود.

و آن حکیم ترمذی هم در کتاب نوادر الاصول خود ( ج 1 /ص258، نشر دارالجیل، 1412 ق) این حدیث را به صورت مرسل از جابر در روز عرفه روایت کرده وحدیث دیگر را مفصل تر از حذیفه در غدیر خم آورده است.

روایات احمد بن حنبل

ابو عبد الله احمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن اسد شیبانی (164 _ 241ه-) فقیه ومحدث، و صاحب مذهب معروف فقهی است و نزد سفیان بن عیینة ویحیى بن سعید ویزید بن هارون وأبو داود الطیالسی و وكیع بن الجراح وعبدالرحمن بن مهدی و در آخِر نزد شافعی تلمذ نمود، پس از آن خودش مجتهد وصاحب مذهب شد. ذهبی می‌گوید: او امام در علم حدیث و فنون آن، امام در فقه ودقائق آن و امام در سنت و روش‌های آن بود.(1)در سال 218ق به دستور مأمون به جهت انکار نظریه مخلوقیت قرآن زندانی شد،ولی در سال 232ق از سوی متوکل عباسی مورد توجه واحترام قرار گرفت .

از جمله شاگردان او محمد بن اسماعیل البخاری، صاحب الصحیح، ومسلمبن حجاج نیشابوری، صاحب الصحیح، وابو داود صاحب السنن می‌باشند.(2)


1) العبر فی خبر من غبر، 1 /82.

2) طبقات الحفاظ، ج 2 / 431، ح 438؛ اکمال الكمال، 2/462؛ تاریخ دمشق، 5 /328.

تدوین کننده فقه احمد دو شاگرد او ابوبكر احمد بن محمد بن هانئ بغدادی معروف به ابو بکر الأثرم (م 273ق) در کتابی به نام « الفقه على مذهب أحمد وشواهده من الحدیث». و ابوبكر احمد بن الخلاّل (م 311ق)، مؤلف « كتاب الجامع » می‌باشندکه آراء فقهی احمد را از شاگردان و دو فرزندش صالح (م266ق) وعبدالله (م 290ق) جمع آوری کرده اند.(1)

مهم‌ترین کتاب او المسند نزدیک سی هزار حدیث دارد او حدیث ثقلین را به چندین طریق از ابو سعید خدری و زید بن ثابت در المسند و کتاب دیگرش فضائل الصحابه آورده است و ما متن و سند سه روایت مسند او را می‌آوریم .

روایت سوم: 1/ احمد بن حنبل _ حدثنا عبدالله، حدثنی أبی ، ثنا ابن نمیر، ثنا عبدالملک بن أبی سلیمان، عن عطیة العوفی عن أبی سعید الخدری قال: قال رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) : «إنّی قد ترکت فیکم ما إن أخذتم به لن تضلّوا بعدی؛ الثقلین أحدهما أکبر من الآخر، کتاب الله حبل ممدود من السماء إلی الارض، وعترتی أهل بیتی ألا و إنهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض».(2)

«ابو سعید خدری می­گوید: پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: من در میان شما چیزی گذاشتم که اگر آن‌را بگیرید، پس از من هرگز گمراه نمی شوید، دو چیز گران سنگ، یکی بزرگ‌تر از دیگری است، کتاب خدا که ریسمانی از آسمان به زمین آویخته است. و عترتم اهل بیت من. آگاه باشید آن‌ها از هم جدا نخواهند شد تا آنکه بر سر حوض نزد من حاضر شوند. »


1) طبقات الحنابلة، 1 /1؛ تاریخ بغداد، 4/ 412.

2) مسند احمد بن حنبل، 4/ 118، ح11561؛ فضائل الصحابه، 2 /585 و603و779 و نیز الشریعة، 4/389، به سند خود از عطیه با اندکی تفاوت متن.

ناصر الدین ألبانی سلفی می گوید: و «هو اسناد حسن فی الشواهد»؛ این سند حسن و خوب است و مؤید طرق دیگر این حدیث است و می‌افزاید این روایت با بیست و هفت سند از طریق عطیه از ابو سعید نقل شده است،افزونبر آنکه عبدالرحمان نیز ازپدرش ابوسعید (خدری) روایت نموده است.(1)

روایت چهارم : 2/ احمد_ عبدالله بن أحمد بن حنبل، حدثنى أبی، ثنا اسود بن عامر، ثنا شریك، عن الركین عن القاسم بن حسّان، عن زید بن ثابت، قال قال رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) : إنى تارك فیكم خلیفتین، كتاب الله حبل ممدود ما بین السماء والأرض _ او ما بین السماء الى الأرض _ وعترتى أهل بیتی، وإنهما لن یفترقا حتى یردا علىّ الحوض. (2)

«زیدبن ثابت روایت می کند: پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: من دو جانشین در میان شما می‌گذارم: كتاب خدا که ریسمانی کشیده و آویخته بین آسمان و زمین است و عترتم یعنی اهل بیت من، و آن دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند. »

ابو بكر هیثمى پس از نقل این حدیث از مسند احمد مى گوید: «إسناده جید»؛ سند آن خوب است.(3)

روایت پنجم :3/ احمد_ عبدالله بن أحمد ثنی أبی، ثنا أبو أحمد الزبیری، ثنا شریك ، عن الركین عن القاسم بن حسان، عن زید بن ثابت قال : قال رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) : إنی تارك فیكم خلیفتین كتاب الله و أهل‌بیتی و إنهما لن یتفرقا حتی یردا علی الحوض جمیعاً . تعلیق شعیب الأرنؤوط: حدیث صحیح بشواهده دون قوله: «وإنهما لن یتفرقا حتى یردا


1) 1_ السلسلة الصحیحة، 4/260، ح 1761.

2) مسند احمد بن حنبل، 5/181.

3) مجمع الزوائد، 9 /256، ح 14957.

علی الحوض جمیعا»(1).

«زیدبن ثابت روایت می کند: پیامبر اكرم فرمود من دو جانشین در میان شما می‌گذارم: كتاب خدا و اهل بیتم ، و این دو از هم جدا نمی‌شوند تا آنكه همگی در كنار حوض بر من وارد شوند.

شعیب الأرنؤوط ارزیاب ومحقق اسناد مسند احمد می گوید : سند اینحدیث به قرینۀ شواهد آن غیر از جملۀ اخیر (وإنهما لن یتفرقا...) صحیح است.»

می‌گوییم عدم صحت جملۀ اخیر بر خلاف نظر کارشناسانی مانند ذهبی و ابن حجر و البانی است و بر فرض ضعف سند این روایت، بر صحت جملۀ اخیر روایت صحیح دیگری دلالت می کند .

روایات مسلم بن حجاج

ابو الحسن مسلم بن الحجاج قشیری نیشابوری یکی از راویان حدیث ثقلین است که درباره اش گفته اند : الإمام الحافظ الحجة، المصنف الشهیر فی الحدیث و علومه، صاحب الجامع الصحیح.

ولادت و وفات او در نیشابور (204_ 261ق) بود . از سال 218ق شروع به استماع حدیث نمود ، برای کسب علم به حجاز و مصر و شام و عراق سفر کرد. و از مشایخی مانند احمد بن حنبل و بخاری، إسحاق بن راهویه و زهیر بن حرب وابو بكر بن أبی


1) مسند احمد، 8 /153، ح 21711 و عین این الفاظ را عبدالرزاق صنعانی در المصنف، 11/452، ح 11725 آورده است و نیز در مسند ابن ابی‌شیبه، 1 /546 ومصنف او، 6/ 309، ح 31679و السنه ابن أبی عاصم ، 2/351و 642 ح754و1549 و قریب به مضمون آن را احمد در فضائل الصحابه، 2/786، ح 1403 آورده‌اند .

شیبة و علی بن المدینی و محمد بن یحیى القطعی استفاده کرد و شاگردانی مانند ترمذی و ابراهیم بن سفیان و ابو بكر بن خزیمة ومحمد بن مخلد العطار تربیت نمود.

در باره مقام حفظ او گفته اند :بهترین حافظان حدیث چهار نفرند ابو زرعة در ری، ومسلم در نیشابور، وعبدالله الدارمی در سمرقند، ومحمد بن اسماعیل در بخارى . او مؤلف الجامع الصحیح است که از میان 300,000 حدیث 12,000حدیث آن‌را در الصحیح گزینش وبه مدت15 سال آن‌را نوشت .در باره او حافظ ابو علی نیشابوری گفته است: «ما تحت أدیم السماء كتاب أصح من كتاب مسلم»؛ زیر آسمان کتابی صحیح تر از کتاب مسلم نیست.(1)

وی دارای کتب دیگری به شرح زیر است .المسند الكبیر على الرجال؛ التمییز؛ العلل والأسماء؛ الكنى والوحدان؛ الأفراد المخضرمون؛ الطبقات؛ أوهام المحدثین؛ سؤالات أحمد بن حنبل و غیر آن.

مسلم بن حجاج حدیث ثقلین را به چهار سند و متن نقل و همگى را در باب فضائل الصحابه، به وسیله« یزید بن حیان» از زید بن ارقم به شرحزیر نقل کرده است:

روایت ششم: 1 مسلم_ حدثنی زهیر بن حرب و شجاع بن مخلد جمیعاً عن ابن عُلَیَّةَ قال زهیر حدّثنا إسماعیل بن إبراهیم، حدثنى أبو حیان، قال: حدثنی یزید بن حیان، قال: إنطلقتُ أنا و حصین بن سَبرة و عمر بن مسلم إلى زید بن أرقم، فلما جلسنا إلیه قال له حصین: لقد لقیت یا زید خیراً كثیراً رأیتَ رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) و


1) وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان، 5 /194؛ تهذیب الأسماء واللغات، 2/ 109؛ تاریخ بغداد، 13/100.

سمعتَ حدیثه و غزوتَ معه و صلّیت خلفه، لقد لقیتَ یا زید خیراً كثیراً، حَدِّثنا یا زید ما سمعت من رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) .

قال: یا ابن أخی والله لقد كبرتْ سنّی وقدُمَ عهدی و نسیت بعض الذی كنت أعی من رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) فما حدثتكم فاقبَلوا و ما لا فلا تُكلَّفونیه، ثم قال: قام رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) یوماً فینا خطیباً بماء یُدعى خُمّاً بین مكةَ و المدینةِ فحمد الله و أثنى علیه و وعظ و ذكر ثم قال:

أمّا بعد: ألا أیها الناس فإنّما أنا بشر یوشك أن یأتى رسولُ ربّى فاُجیبَ وأنا تارك فیكم الثقلین أوّلُهُما كتاب الله فِیهِ الهُدی والنُّورُ فخُذُوا بکتاب الله واستمسکوا به فحثّ عَلی کتاب الله ورغّب فیه ثم قال: و أهل بیتی أُذَكَّركم الله فى أهل بیتی، أذكركم الله فی أهل بیتی، أذكركم الله فى أهل بیتی.

فقال له حُصَینٌ: و من أهل بیته یا زید؟ ألیس نساؤهُ من أهل بیته؟ قال: نساؤه من أهل بیته ولكن أهلُ بیته مَن حُرِمَ الصدقةَ بعدَه،

قال: و من هم؟ قال: هم آلُ علىّ و آل عقیل و آل جعفر و آل عباس، قال: كلّ هؤلاء حُرِمَ لصَّدَقَةَ؟ قال: نعم(1).

«یزید بن حیان مى گوید: من و حصین بن سَبَره و عمر بن مسلم نزد زید بن ارقم رفتیم پس از نشستن حصین به او گفت: اى زید! شما خیر زیادى در دنیا بردى پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدى، سخن او را شنیدى. در غزوات او شركت كردى و پشت سر او نماز خواندى پس خیلى نعمت‌ها را دیده اى! پس آن چه از پیامبر اكرم شنیدى


1) صحیح مسلم، 7 / 123؛ باب فضائل الصحابه، ح6378؛ مسند ابن أبی شیبه، 1 / 700؛ صحیح ابن خزیمه، 4/62، ح 2357 مسند احمد، 4/366؛ سنن ابی داود، ح 4973 همگی از یزید بن حیان از زید بن ارقم.

براى ما هم بگو.

زید گفت: اى فرزند برادرم! به خدا قسم سنم بالا رفته و زمان زیادى از آن وقت گذشته است وبعضى از مطالبى را که از آن‌حضرت شنیده و حفظ كرده بودم فراموش كردم؛ پس هر چه برایتان نقل كردم آن‌را بگیرد و آنچهنقل نكردم مرا به زحمت نیندازید (از من نخواهید برایتان نقل كنم) بعد شروع كرد به نقل این حدیث و گفت :

روزى پیامبر در كنار آبی بین مكه و مدینه كه خمّ نامیده مى شد برخاست. وحمد و ثنای الهى را به‌جا آورد و موعظه كرد و تذكر داد، سپس فرمود:

اى مردم! همانا من بشرى هستم كه به‌زودى پیك پروردگارم مرا مى خواند و من دعوت او را اجابت مى كنم. من دو چیز گران‌سنگ در میان شما مى گذارم اولین آن‌ها كتاب خدا كه در آن نور و هدایت است پس بگیرید كتاب خدا را و به آن چنگ زنید. پس بر اهمیت آن تأکید و مردم را به فهم و عمل به آن تشویق نمود .

سپس فرمود :و اهل بیتم، شما را به‌خدا یادآوری می کنم دربارۀ اهل بیتم. تا سه بار.

حصین (یکی از همراهان زید بن ارقم ) پرسید: اى زید! اهل بیت او كیان‌اند؟ آیا زنان او از اهل بیت او نبودند؟ زید پاسخ داد: زنان او از أهل خانه او هستند، ولی منظور اهل بیت او (در این حدیث) كسانى هستند كه پس از پیامبر صدقه بر آنان حرام است.

حصین بار دیگر پرسید آنان كیان‌اند؟ پاسخ داد: آنان آل على و آل عقیل و آل جعفر و آل عباس هستند.

پرسید: آیا صدقه بر همۀ آنان حرام است؟ پاسخ داد: آرى »

سه نکته در روایات مسلم

الف :روایات صحیح مسلم نزد اهل سنت همگى صحیح هستند و نیاز به تصحیح سندى ندارند. علاوه بر این ناصر الدین ألبانى سلفی مى گوید: سند این حدیث بالخصوص صحیح است.(1)

ب: زید بن ارقم در این نقل اعتراف می کند که پیر شده و بسیاری مطالب را فراموش کرده و این روایت نسبت به آن چه وی در میانْ سالی برای ابو الطفیل نقل کرده ناقص است ، از جمله با اینکه این روایت در بارۀ خطبۀ غدیریه است هیچ اشاره ای به معرفی مولی علی علیه السلام در آنجا نمی کند ! معلوم نیست در میان این همه روایات معتبر چرا مسلم متن ناقص آنرا برگزیدهاست !

ج : در ذیل حدیث زید با بیان اینکه منظور از اهل‌بیت کسانی هستند که صدقه برآن‌ها حرام باشد، همسران پیامبر را از ایشان خارج نموده است . زیرا بیشتر زنان پیامبر از بنی هاشم نبودند هر چند اهل خانۀ او هستند، پس نتیجه می‌دهد که همسران حضرت مصداق اهل‌بیت نیستند.

این مطلب در سه نقل مسلم است، ولى در طریق چهارم «ح6381» صریحاً اهل‌بیت بودن آنان را نفی می کند زیرا وقتى یزید بن حیان پرسید آیا اهل بیت او زنان او نیستند؟ پاسخ داد : نه، به خدا قسم زنى یك عمر با مردى زندگى مى كند سپس شوهر او را طلاق مى دهد و آن زن نزد پدر و خانواده اش بر مى گردد. همانا اهل بیت او اصل و نسب او هستند كه صدقه بر آنان حرام است.


1) السلسلة الصحیحة، 4/260، ح1761.

نواقص روایت مسلم

هنگامی که روایت کتاب صحیح مسلم از زیدبن ارقم را با روایات فراوان حدیث ثقلین از جمله صحیح ابی الطفیل از زید بن ارقم مقایسه می کنیم به تحریفات و نواقص روایت مسلم پی می‌بریم و تعجب می كنیم چرا مسلم این روایت ناقص را از میان این همه روایت معتبر بر گزیده است!؟

این نواقص به شرح زیر است :

1_ موضوع نظر خواهی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از مردم بر عملکرد خود و استشهاد از آنان بر توحید و رسالت و معاد که در روایت ابو الطفیل از زید بن ارقم آمده است، در روایت مسلم نقل نشده است.

2_ نقل به معنای مطالبی که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در بارۀ کتاب الله فرمود : در نقل مسلم آمده: «أوّلهما كتاب الله و رغّب فیه» در حالی که احمد، روایت یادشده را چنین نقل می‌کند: «أولهما كتاب الله عز و جل فیه الهدى والنور فخذوا بكتاب الله تعالى واستمسكوا به فحث على كتاب الله و رغب فیه» و این نشان می دهد مسلم متن عبارت را نیاورده است .

3_ ترک نقل عدم تفرق ثقلین«لن یتفرقا حتى یردا علی الحوض» تا ورود بر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر حوض. با اینکه همین روایت را احمد بن حنبل از یزید بن حیان از زید بن ارقم با ذکر حوض آورده است و از این رو مورد اعتراض عبید الله بن زیاد قرار گرفت:

حدثنا عبد الله حدثنی أبی ثنا إسماعیل بن إبراهیم عن أبی حیان التیمیحدثنی یزید بن حیان التیمی قال : انطلقت أنا وحصین بن سبرة وعمر بن مسلم إلى زید بن أرقم ... .

قال یزید بن حیان ثنا زید بن أرقم فی مجلسه ذلك قال بعث إلى عبید الله بن زیاد فأتیته فقال ما أحادیث تحدثها و ترویها عن رسول الله صلى الله علیه و سلم لانجدها فی كتاب الله تحدث ان له حوضاً فی الجنّة قال قد حدثناه رسول الله صلى الله علیه و سلم و وعدناه ، قال كذبت و لكنك شیخ قد خرفت !

قال انى قد سمعته أذنای ووعاه قلبی من رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) یقول من كذب علىّ متعمّداً فلیتبوّأ مقعدَه من جهنم و ما كذبت على رسول الله صلى الله علیه و سلم ... .

تعلیق شعیب الأرنؤوط : إسناده صحیح على شرط مسلم یزید بن حیان التیمی من رجاله و بقیة رجاله ثقات رجال الشیخین.(1)

یزیدبن حیان می گوید: زید بن ارقم پس از آنکه حدیث ثقلین را روایت کرد گفت: عبید الله بن زیاد مرا خواست و به من گفت: این چه احادیثی است که از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت می کنید که پیامبر در بهشت حوضی دارد، چرا ما آن‌را در کتاب خدا نمی یابیم ؟

زید بن ارقم گفت: بلی ما این سخن (حوض کوثر و اوصاف آن) را از پیامبر شنیدیم و به آن وعده داده شدیم . عبید الله گفت دروغ می گویی، تو پیر و خرفت شدی !

زید بن ارقم گفت : من این سخن را با گوشم از حضرت شنیدم و با قلبم فرا گرفتم که حضرت فرمود: هر کس برمن دروغ ببندد جایگاهش پر از آتش باد! ازین رو من هر گز بر پیامبر دروغ نبستم... .


1) مسند أحمد،4/366، ح 19285.

و این قرینۀ بر آن است که در حدیث ثقلینی که یزید بن حیان از زید بن ارقم روایت نموده از حوض کوثر «لن یتفرقا حتى یردا علی الحوض» نام برده شده که مورد اعتراض عبیدالله قرار گرفت و زید بن ارقم آن‌را نقل می کند. درحالی که در نقل فعلی مسلم از یزید بن حیان از زید بن ارقم نامی از حوض برده نشده و جملۀ «لن یتفرقا حتى یردا علی الحوض» نیامده است. اگر متن حدیث ثقلین همان باشد که مسلم روایت نموده نامی از حوض برده نشده تا باعث سؤال و اعتراض عبیدالله بن زیاد قرار گیرد .از این رو در چاپ 52 جلدی مسند احمد _ مؤسسة الرسالة _ محقق آن شعیب الأرنؤوط تصریح می کند: «موصول باسناد سابقة»(1)این ذیل با همان سند روایت سابق (حدیث ثقلین) روایت شده است .

4_ حذف خبر حضرت در بارۀ سؤال خدای متعال از رفتار مردم با ثقلین بر سر حوض کوثر.

5_ ترک بیان حضرت در توصیف کتاب به عنوان ریسمانی الهی آویخته از آسمان و ترک بیان اینکه تمسک به ( هر یک از)کتاب و عترت باعث نجات امت از گمراهی است.

6_ اکتفاء به توصیۀ خیر و احسان نسبت به اهل‌بیت در روایت مسلم به‌جای فرمان تمسک به آنان.

7_ عدم نقل نهی حضرت از تقدم و تأخر از اهل‌بیت و تعلیم ندادن به ایشان در روایت مسلم.


1) مسند أحمد، 32/13، ح 19266.

8 – حذف حدیث غدیر و ترک نقل واقعۀ عظیم غدیر و معرفی مولا « من كنت مولاه فهذا علی مولاه » در روایت مسلم ، با اینکه وی محل این خطبه را منطقۀ غدیر خم معرفی می کند و این روایت را در باب چهارم کتاب فضائل علی بن ابی طالب آورده ولی نامی از آن حضرت نیست ، بلکه تنها نام اهل‌بیت آمده است، این تحریفات در اصل روایت است یا ناسخین آن‌را تحریف نموده‌اند؟

با این وصف چگونه ابن تیمیه در منهاج السنة می‌گوید : لفظ صحیح حدیث ثقلین همان است كه در صحیح مسلم است؟ با اینکه نقل مسلم متنی ناقص از حدیث ثقلین است. (1)

روایات ابو بکر بن أبی شیبة

ابو بكر بن ابی شیبة عبد الله بن محمد بن ابراهیم بن عثمان العبسی،(159 _ 235ه-) در باره اش گفته اند : الامام العلم، سید الحفاظ، وصاحب الكتب الكبار: المسند و المصنف، و التفسیر ... او در سن و تولد و حفظ حدیث هم طراز أحمد بن حنبل، وإسحاق بن راهویه، وعلی بن المدینی بود.از بزرگانی مانند شریك، و هُشیم، و ابن المبارک، و ابن عیینة، وغیر آنان روایت کرده و بخاری، ومسلم، وابو داود، وابن ماجة و ... از وی روایت نموده اند. او برادر حافظ دیگرحدیث یعنی عثمان بن ابی شیبة، وی و هر صاحب کرسی درس حدیث بودند دارای مصنفاتی به نام المسند؛ المصنف؛ التفسیر؛ الإیمان می‌باشد. ذهبی از ابو عبید نقل می کند علم حدیث به چهار نفر منتهی شده که یکی از آنان


1) منهاج السنة النبویة، 4/300.

ابو بكر بن ابی شیبه است که از آن سه نفر کار او فرا گیر تر است.(1)

وی حدیث ثقلین را در المصنف و المسند که هر دو از کتب معتبر نزد اهل سنت است از سه نفر از صحابه ( ابو سعید خدری ، زید بن ثابت و زید بن ارقم ) با پنج سند به شرح زیر آورده است:

روایت هفتم 1 / ابن أبی شیبة _ حدثنا عمر بن سعد ابو داود الحفری عن شریك عن الركین عن القاسم بن حسان عن زید بن ثابت قال : قال رسول الله: إنی تارك فیكم الخلیفتین من بعدی كتاب الله و عترتی أهل بیتی وإنهما لن یتفرقا حتی یردا علیّ الحوض.(2)

«زید بن ثابت روایت می کند: پیامبر اكرم فرمود من دو جانشین در میان شما می‌گذارم: كتاب خدا و اهل‌بیتم ، و این دو از هم جدا نمی‌شوند تا آنكه همگی در كنار حوض بر من وارد شوند. »

البانی می‌گوید : این حدیث با شواهدش صحیح است. (3)

روایت هشتم 2/ ابن أبی شیبة _ حَدَّثَنَا أَبُو دَاوُدَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ ، عَنْ شَرِیكٍ ، عَنِ الرُّكَینِ، عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ حَسَّانَ ، عَنْ زَیدِ بْنِ ثَابِتٍ ، یرْفَعُهُ ، قَالَ : إِنِّی تَرَكْتُ فِیكُمُ الْخَلِیفَتَینِ كَامِلَتَینِ : كِتَابَ اللَّهِ ، وَعِتْرَتِی ، وَإِنَّهُمَا لَنْ یتَفَرَّقَا حَتَّى یرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ.(4)


1) سیر أعلام النبلاء، 11/ 124.

2) المصنف صنعانی، 6 / 20 و در مسند ابن أبی شیبه، 1/700 حصین بن سبرة از زید بن ارقم مشابه حدیث صحیح مسلم را آورده است. قریب به این مضمون در مسند ابن الجعد، 2/972، ح 2805.

3) فی ظلال الجنه، 2/27.

4) مسند ابن ابی شیبه، 1/526.

« زید بن ثابت به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت می دهد که فرمود : من دو خلیفه (جانشین) کامل در میان شما گذاشتم: کتاب خدا وعترتم ، واین دو از هم جدانمی‌شوند تا آنکه بر سر حوض بر من وارد شوند .»

منظور از _ یرْفَعُهُ_ یعنی آن‌را به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت می داد .پس این سند متصل است و مانند سند روایت سابق صحیح است.

حدیث خلیفتین به جای ثقلین که در روایات ( ابو بکر بن شیبه و احمد ) از قَاسم بن حَسَّان از زید بن ثابت آ مده _ چنان‌که در شرح حدیث ثقلین می‌آید _ در حال احتضار در حجره بود و به صراحت بر خلافت و امامت اهل‌بیت دلالت می‌کند و مولا علی علیه السلام اولین و شاخص ترین فرد اهل‌بیت است.

در این نقل که با سندهای متعدد شریک از رکین بن ربیع از قاسم بن حسان از زید بن ثابت می باشد بدون استفاده از لفظ ثقلین، بر دو مصداق آن: کتاب و اهل بیت به عنوان خلیفه اشاره می کند.

از طرفی علی بن عبد الله بن احمد الحسنی نور الدین سمهودی شافعی، (م911ق) از حافظ ابو بكر ابن ابی شیبة با سندهای متعدد از ام سلمه نقل می کند که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) احتضار در حالی که حجره مطهر پر از اصحاب بود به وفات سریع خود اشاره کرد و فرمود:

ایها الناس یوشك ان اقبض قبضاً سریعاً وینطلق بی وقد قدمت الیكم القول معذرة الیكم ألا وانی مخلف فیكم كتاب ربی عز وجل وعترتی أهل بیتی ثم اخذ بید علی فرفعها فقال: هذا علی مع القرآن والقرآن مع علی لا یفترقان حتى یردا علی

الحوض فاسالكم ما تخلفون فیهما. (1)

و نیز أبو بكر البزار در مسندش به لفظ مختصر به نقل: كشف الأستار عن زوائد البزار، 3/221، ح2612 آورده است

«ای مردم نزدیک است مرگ من فرا رسد و از میان شما بروم و این سخن را برای رفع عذر شما می‌گویم: آگاه باشید من در میان شما دو چیز می‌گذارم کتاب خدا و عترتم. پس بنگرید چگونه پس از من با آن‌ها رفتار می کنید؟ آن دو از یکدیگر جدا نمی‌شوند تا آنکه در کنار حوض (کوثر) بر من وارد شوند.

همین حدیث را ابن عقده و ابن حجر هیتمی هم از حضرت فاطمه زهرا علیها السلام نقل کرده‌اند.»(2)از این رو احتمال می رود کلمه خلیفتین که در بعضی روایات مانند روایات زید بن ثابت آمده، در همین مرض وفات در حجره بود_ نه در حجه الوداع و غدیر خم_ چنانکه روایتی که ابوالطفیل از (زید بن ثابت) نقل کرده و راجع به واقعه غدیر است، کلمه ثقلین آمده است(3).

و احتمال دارد خلیفتین در روایت زید بن ثابت نقل به معنای جمله «مخلف فیکم الثقلین» در روایت ام سلمه باشد. (4)

این هم مؤید آن است که کلمه خلیفتین که در بعضی روایات مانند روایات زید بن ثابت آمده، در همین مرض وفات در حجره بود_ نه در حجة الوداع یا غدیر خم


1) جواهر العقدین، ص 240؛ سمط النجوم العوالی، 2/502، ح 136.

2) الولایه ؛ الصواعق المحرقه، باب ج، من مآثر علی، ح40.

3) معجم الکبیر، 5 / 166، ح 4970.

4) حدیث الثقلین، لجنة التحقیق مدرسة الامام الباقر علیه السلام قم، ص95.

ولی در روایتی که ابو الطفیل از او (زید بن ثابت) نقل کرده و راجع به واقعه غدیر است کلمه ثقلین آمده است(1).

و این قرینه بر آن است که حدیث خلیفتین در مرض وفات بود.

روایت نهم : 3 / ابن أبی شیبة_ حَدَّثَنا زَكَرِیّا قَالَ حَدَّثَنا عَطِیَّةُ عَنْ ابی سَعِیدٍ الْخُدْرِیّ أنّ النّبِیَّ صَلّى اللهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ إنّی تَارِكٌ فِیكُمُ الثَّقَلَیْنِ أَحَدُهُمَا أكْبَرُ مِنَ الآخَرِ: كِتَابَ اللهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إلَى الأرْضِ.(2)

این حدیث را با لفظ« الثقلین »آمده به اضافه « أحدهما أکبر من الآخر کتاب الله ممدود من السماء الی الأرض » ولی ثقل دوم همین باب ذکر نشده است با اینکه در روایات مکرر عطیة از ابی سعید الخدری آمده است و این نشان دهنده تحریف از طرف راویان یا ناسخان است.

روایات نسائی

ابوعبدالرحمن احمد بن شعیب بن علی خراسانی، نَسائی، (215_302 ه-،)، در باره اش گفته اند: شیخ الإسلام، أحد الأئمة المبرزین والحفاظ المتقنین، والأعلام المشهورین. او برای کسب علم و استماع حدیث به خراسان وعراق وحجاز ومصر وشام وجزیره (شمال عراق) وغیر آن سفرکرد و یکی نویسندگان سنن اربعه و كتب شش گانه معتبر اهل سنت است.

همچنین در باره اش گفته اند : أفقه مشایخ مصر فی عصره وأعرفهم بالصحیح والسقیم من الآثار وأعرفهم بالرجال. او كتاب‌های او عبارت‌اند از : به شرح زیر


1) معجم الکبیر، 5/166، ح 4970.

2) المصنف، ابن ابی شیبه، 6/133.

است : السنن الكبرى فی الحدیث وتلخیص آن «المجتبى من السنن الكبرى» از كتب شش گانه معتبر اهل سنت است و خصائص علی مسند علی، و الضعفاء والمتروكون بمسند مالك.(1)

نسائى در«السنن الكبرى» سه روایت از زید بن ارقم آورده که دو روایت آن به نقل ابوالطفیل از او به شرح زیر است.

روایت دهم : 1 / نسائی_ أخبرنا محمد بن المثنى، ثنا یحیى بن حماد، قال: ثنا أبو عوانة عن سلیمان قال: ثنا حبیب بن أبی ثابت عن أبی الطُفیل عن زید بن أرقم قال: لَمّا رَجَعَ رَسُولُ اللهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) عَنْ حَجَّةِ الوَدَاع وَ نَزَلَ غَدِیِرَ خُمٍّ أَمَرَ بِدَوْحَاتٍ فَقُمِمْنَ. ثمّ قال: كَأَنّی دُعِیتُ فَأَجَبْتُ، إنّی قَدْ تَرَكْتُ فِیكُمْ الثَّقَلَیْنِ أَحَدُهُمَا أكْبَرُ مِنَ الْآخَرِ كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتی أهْلَ بَیْتِی فَانْظُرُوا كَیْفَ تَخْلِفُونى فِیهِمَا؟ فَإِنَّهُمَا لَنْ یَتَفَرَّقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ .

ثُمّ قَالَ: إِنَّ اللهَ مَوْلَایَ وَأَنَا وَلِیُّ كُلَّ مُؤْمِنٍ ثُمَّ أَخَذَ بِیَدِ عَلِىِّ فَقَالَ: مَنْ كُنْتُ وَلِیُّهُ فَهذَاَ وَلِیُّهُ، اللّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ، وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ. فَقُلْتُ لِزَیْدٍ سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) ؟ قالَ مَا كَانَ فِى الدَّوْحَاتِ رَجُلٌ إلَّا رَآهُ بِعَیْنِهِ وَ سَمِعَ.(2)

«زید بن ارقم مى گوید: هنگامى كه پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) از حجة الوداع بازگشت در غدیر خم فرود آمد. دستور داد زیر درختان تنومندى را از خار وخاشاك پاكیزه كنند، سپس فرمود: گویا به‌زودى دعوت حق را اجابت كنم ومن در میان شما دو چیز گران‌سنگ مى­گذارم، یكى بزرگ‌تر از دیگرى: كتاب خدا وعترتم _ أهل‌بیت من _


1) تذكرة الحفاظ، ص699؛ وفیات الأعیان، 1 /77، المقفى الكبیر، 1/402؛ البدایة و النهایة، 11/124.

2) السنن الكبرى، 5/ 130، ح8446؛ خصائص نسائى،1/15، ح45؛ الشریعة4/393، به سند خود از ابن عونه.

ببنید چگونه پس از من با آن‌ها رفتار مى كنید، آن دو از یكدیگر جدا نمی­شوند تا آنكه در کنار حوضر (کوثر) بر من وارد شوند.

سپس فرمود: خداوند عزّ وجلّ مولاى من و مولاى هر مؤمنى است و من ولى هر مؤمنى هستم. سپس دست على را گرفت و فرمود: هر كس منمولاى او هستم این علی ولى اوست.خدایا دوست دار هر كس على را دوست دارد و دشمن دار هركس او را دشمن دارد .

ابو الطفیل مى گوید: به زید بن ارقم گفتم: آیا خودت این سخن را از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدى؟ پاسخ داد : هیچ كس زیر درختان (منطقه غدیر خم) نبود، مگر آنكه پیامبر را دید و این سخن را از او شنید .»

ابن کثیر پس از نقل این حدیث از نسائی می گوید شیخ ما ذهبی سند آن‌را صحیح دانسته است.(1)

نسائی همین روایات را به ضمیمۀ روایات دیگر در کتاب خصائص علی هم آورده ، کتابی که حساسیت نواصب را بر انگیخت و باعث شد نواصب شام او را آن قدر زدند تا کشته شد .

روایات حاکم نیشابوری

ابوعبد الله محمد بن عبد الله بن محمد بن حمدویه معروف به ابن البیع، نیشابوری، شافعی. ( 321 _ 405ق) می‌باشد. او نزد بیش از دو هزار شیخ کسب علم کرد. ابن عساکر میگوید :تعداد نوشته های او به پانصد کتاب می رسد . مشهورترین کتب وی عبارت است: از المستدرک على الصحیحین؛ تاریخ نیسابور؛ علوم


1) تاریخ ابن کثیر، 5/209.

الحدیث؛ المدخل؛ و الإكلیل:

شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان ذهبی در تذكرة الحفاظ ، در بارۀ شخصیت حاکم نیشابوری می­گوید : الحاکم الحافظ الکبیر امام المحدثین...؛ او حافظ احادیث و پیشوای محدثان بود و در شناخت حدیث و فنون مختلف آن کتاب‌های زیادی تألیف کرد و ریاست محدثان در خراسان به او رسید و شناخت کاملی به حدیث داشت و صالح و موثق بود ولی میل به تشیع داشت.(1)

و جلال الدین عبد الرحمن بن ابی بكر سیوطی (م 911ق)، در طبقات الحفاظ، نیز در باره­اش می­گوید : الحاکم الحافظ الکبیر امام المحدثین...؛ او امام عصر خود در علم حدیث بود و کاملا به آن شناخت داشت و صالح و ثقه بود و میل به تشیع داشت. (2)بلکه بعضی از علمای اهل سنت کتاب مستدرك او را بر موطأ مالک برتر دانسته‌اند. قاضی ابن شبه از قول خطیب نقل می­کند: او ثقه بود و میل به تشیع داشت.(3)

ابو اسحاق ابراهیم بن علی بن یوسف شیرازی (م476ق) در طبقات الفقهاء حاكم را این گونه معرفی می‌كند :

محمد بن عبد الله نیشابوری مشهور به حاكم صاحب كتاب المستدرك علی الصحیحین، تاریخ نیشابور و فضائل شافعی ، فقیه ، حافظ ، قابل اعتماد و بلند مرتبه بود ؛ وی علی بن أبی طالب را از عثمان برتر می‌دانست . ریاست اهل حدیث به او


1) تذکرة الحفاظ، 3/ 1039؛ العبر فی خبر من غبر 2/ 210.

2) طبقات الحفاظ، ص410.

3) طبقات الشافعیه، 1/ 198.

می‌رسد . تحصیل دانش را از كودكی آغاز و دو بار به حجاز و عراق مسافرت كرد . از افراد زیادی روایت نقل كرده است و بزرگان زیادی از جمله بیهقی از او كسب دانش كرده‌اند. عبد الغافر می‌گوید: حاكم پیشوای اهل حدیث در زمان خود و خانه او خانه درستكاری و پرهیزکاری بود ، ابو بكر صیغی كه پیشوای زمان خود در حدیث به شمار می‌رفت، همواره در كنار حاكم بود و در جرح و تعدیل راویان به او مراجعه می‌كرد .

ابو العباس شمس الدین احمد بن محمد بن إبن خلكان (م 681ق) در وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان، می‌نویسد :

حاكم نیشابوری مشهور به ابن البیع ، پیشوای اهل حدیث در زمان خود بود و كتاب‌هایی در علم حدیث نوشت كه كسی پیش از او همانندش را ننوشته بود ، او دانشمند ، عارف و دارای دانش بسیار بود . ذهبی می گوید : صداقت او فی نفسه ومعرفت او به امر حدیث مورد اتفاق همه علما است.(1)

كتاب مستدرک شامل 8803 حدیث است که در 51 کتاب و در موضوعاتی که بیشتر، فقهی هستند، جمع آوری شده است.

لازم به یادآوری است که در میان اهل سنت حافظ به کسی می گویند که صد هزار حدیث حفظ باشد ولی حاکم كسی است كه بیش از صد هزار حدیث حفظ است. حاکم نیشابوری با نوشتن المستدرك وجمع روایات صحیح بر اساس ضوابط بخاری و مسلم، از پنهان کاری‌های آنان پرده بر داشت وبخشی از فضائل اهل‌بیت را بیان کرد .


1) میزان الاعتدال، 3 / 603؛ البدایة و النهایه، 6 / 273؛ لسان المیزان ؛ وفیات الأعیان و أنباء أبناء الزمان، ؛ تاریخ بغداد.

حاکم در مستدرک حدیث ثقلین را به پنج طریق از زیدبن ارقم به شرح زیر نقل کرده است:

روایت یازدهم: 1 / حاکم _ :محمد بن عبدالله المعروف بالحاکم النیشابوری قال حدثنا ابوبکر محمد بن الحسین بن مصلح الفقیه بالری، ثَنا محمد بن ایوب، ثنا یحیی بنُ المغیره السعدی، ثنا جریر بن عبد الحمید عن الحسن بن عبدالله النخعی عن مسلم بن صبیح عن زید بن ارقم رضی الله عنه قال: قال رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) : إنی تارك فیکُمُ الثقلینِ کتابَ اللهِ وأهل بیتی و إنهما لن یتفرّقا حتّی یرِدا علیَّ الحوض.(1)

مضمون و معنای این حدیث روشن است .

حاکم نیشابوری درباره سند حدیث چنین قضاوت می کند: این حدیث از نظر سند بر پایۀ معیارهای بخاری ومسلم(2)صحیح است ولی آنان در کتاب صحیح خود آن را نقل نکردند، ذهبی نیز در تلخیص المستدرك این نظر را پذیرفته است.

این حدیث را هفت نفر از زید بن ارقم با چهل و شش سند نقل کرده اند: ابو الطفیل ،ابو الضحی مسلم بن صبیح، یزید بن حیان ، حبیب بن ثابت ،یحیی بن جعده ، علی بن ربیعه و پسر همسر زید. درمیان آنان ابوالطفیل که از صحابه جوان بود ،قبل از پیری زید از او نقل کرده ،لذا نقل او کامل تر از دیگران ، از جمله یزید بن حیان است که به صورت ناقص ،از زید بن ارقم در دوران پیری و فراموشکاری نقل کرده و متاسفانه مسلم همان روایت ناقص را از او نقل کرده است .


1) المستدرک حاکم، 3/148.

2) یکی از شرایط بخاری این است که ملاقات راوی با مرویّ عنه ثابت شود، ولی مسلم مطلق هم عصر بودن وامکان ملاقات را کافی می داند. المنهل العذب المورود، شرح سنن ابن داود، 1/5.

روایت دوازدهم: 2/ حاکم نیشابوری_ قَالَ حَدَّثَنا أبوُ الْحُسَیْنِ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ تَمِیمِ الحَنْظَلِیْ بِبَغْدَادَ، ثَنَا أبوُ قُلَاَبَةَ عَبْدُالمَلِكِ بنُ مُحَمَّدٍ الرَّقَاشِیّ، ثَنَا یَحْیَی بْنُ حَمّادٍ (وَ حَدَّثَنِی) أبُوَ بکْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ أحْمَدَ بنِ بَالَوَیْهِ وَ أبُو بَکْرٍ أحْمَدُ بْنُ جَعْفَرٍ البَزّازُ (قَاَلا) ثَنَا عَبْدُاللهِ بْنُ أحْمَدَ بنِ حَنْبَلٍ حَدَّثَنی أَبِی، ثَنا یَحْیَی بْنُ حَمَّادٍ (و ثَنَا)أبو نَصْر أحْمَدُ بْنُ سَهْلٍ الفَقِیهِ بِبُخَارَی، ثَنَا صَالِحُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْحَافِظُالبَغْدَادِیّ، ثَنا خَلَفْ بْنُ سَالِم الْمَخْرُمِیّ ، ثَنَا یَحْیَی بْنُ حَمَّادٍ، ثَنا عُوَاَنَةَ عَنْ سُلَیْمَانَ الأَعْمَشْ قَالَ: ثَنَا حَبِیبُ بْنُ أبِی ثَابِتٍ عَنْ أبِی الطُفَیْلِ عَنْ زَیْد بْنِ أرْقَمَ رَضِیَ اللهُ عَنْهُ قَالَ:

«لَمَّاَ رَجَعَ رَسُولُ اللهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) مِنْ­حَجَةِ الْوَدَاعِ ­وَ نَزَلَ غَدِیرَ خُمٍّ أَمَرَ بِدَوْحَاتٍ فَقُمِمْنَ، فَقَالَ: کَأَنِّی قَدْ دُعِیتُ فَأَجَبْتُ، إِنِّی قَدْ تَرَکْتُ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ أحَدُهُمَا أَکْبَرُ مِنَ الآخَرِ کِتَابَ اللهِ وَعِتْرَتِی، فَانْظُرُوا کَیْفَ تَخْلُفُونِی فِیهِمَا، فَإِنَّهُمَا لَنْ یَتَفَرَّقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ.

ثُمَّ قَالَ: إنَّ اللَه عَزَّ وَجَلَّ مَوْلَایَ وأَنَا مَوْلَی کُلِّ مُؤْمِنِ ، ثُمَّ أَخَذَ بِیَدِ عَلِیَّ رَضِیَ اللهُ عَنْهُ فَقَالَ: مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهذَا وَلِیُّهُ. اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَعَادِ مَنْ عَادْاهُ. وذکر الحدیث بطوله.ثم قال هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین ولم یخرجاه بطوله، شاهده حدیث سلمة بن كهیل ، عن أبی الطفیل أیضاً صحیح على شرطهما». (1)

«زید بن ارقم می­گوید: وقتی که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) از حجة الوداع بر می­گشت در غدیر خم فرود آمد، دستور داد زیر درختان را از خار و خاشاک پاک کنند. آن‌گاه فرمود:

گویا مرگم نزدیک شده است و به‌زودی دعوت حق را اجابت خواهم کرد، من در میان شما دو چیز گران سنگ می گذارم، که یکی بزرگ‌تر از دیگری است: کتاب


1) المستدرک علی الصحیحین، 3 / 109؛ معجم الکبیر، 5 / 166؛ السنه ابن أبی عاصم، ح 1555.

خدا و عترتم. پس بنگرید چگونه پس از من با آن‌ها رفتار می‌کنید، آن دو از یکدیگر جدا نمی شوند تا آنکه در کنار حوض (کوثر) بر من وارد شوند.

سپس فرمود: خدای عزّ وجلّ سرپرست من است و من سرپرست هر مؤمنی هستم سپس دست علی را گرفت و فرمود هركس من مولای او( سزاوارتر از او به خود او) هستم، على ولى وسرپرست اوست. خدایا هرکس ولایت او را بپذیرد او را دوست بدار ، و هرکس با او دشمنی کند با او دشمن باش.

حاکم نیشابوری می­گوید: راوی، این حدیث را به این صورت طولانی بیان کرد و این حدیث بر اساس شرایط صحت حدیث نزد بخاری و مسلم صحیح است، ولی (متأسفانه) ایشان آن‌را با این صورت مفصل نقل نکرده­اند.(بخاری در صحیحش اصلاً نیاورده و مسلم آن‌را ناقص نقل کرده است) شاهدش

حدیث سلمة بن كهیل از أبی الطفیل می باشد که حتی با شرط شیخین صحیح است.»

همچنین ذهبی در تلخیص مستدرک با نقل این حدیث و سکوت بر گفته حاکم، صحت حدیث را تأیید کرده­است.

روایت سیزدهم:3 / حاکم نیشابوری _ أخبرنی محمد بن علی الشیبانی بالكوفة ثنا أحمد بن حازم الغفاری ثنا أبو نعیم ثنا كامل أبو العلاء قال : سمعت حبیب بن أبی ثابت یخبر عن یحیى بن جعدة عن زید بن أرقم رضی الله عنه قال: خَرَجْنَا مَعَ رَسُولِ الله(صلی الله علیه و آله و سلم) حَتَّى انْتَهَیْنَا إلَى غَدِیرِ خُمٍّ فَأَمَرَ بِدَوْحٍ فَكُسِحَ فِی یَوْمٍ مَا أَتَى عَلَیْنَا یَوْمٌ كَانَ أشَدُّ حَرًّا مِنْهُ فَحَمِدَ اللهَ وَ أَثْنى عَلَیْهِ وَ قَالَ: یَا أیُّهَا النَّاسُ إنَّهُ لَمْ یُبْعَثْ نَبِیٌّ قَطُّ إلَّاَ ما عَاشَ نِصْفَ مَا عَاشَ الَّذِی كَانَ قَبْلَهُ وإِنَّی أوْشَكَ أَنْ اُدْعَى فَأُجِیبَ و إنَّی تَارِكٌ فِیكُمُ مَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ كِتَابَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَّ قَامَ فَأَخَذَ بِیَدِ عَلیٍّ رَضِیَ اللهُ عَنْهُ

فَقَالَ: یَا أُیُّهَا النَّاسُ مَنْ أوْلَى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ؟ قَالُوا: اللهُ وَ رَسُولُهُ أعْلَمُ أَلَسْتُ اَوْلَى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ؟ قَالُوا : بَلَى قَالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ. هذا حدیث صحیح الإسناد و لم یخرجاه _ تعلیق الذهبی فی التلخیص : صحیح.(1)

«زید بن ارقم مى گوید: با پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) (از مکه) خارج شدیم تا آنکه در غدیر خم فرود آمدیم، دستور داد زیر درختان انبوهی را از خار و خاشاک پاک کنند. در روز بسیار گرمی که به عمر خود ندیده بودیم. سپس روى به مردم كرد، و حمد و ثناى الهى به جا آورد و فرمود: من پیامبرى را نمى یابم مگر آنكه نصف عمر (پیامبر) پیشین عمر كرد، و من به‌زودى دعوت حق را اجابت نموده وفات مى‌كنم و من چیزی در میان شما می‌گذارم که هرگز گمراه نشوید یکی كتاب خداى عزّ و جلّ.

سپس بر خاست و دست حضرت على را گرفت و فرمود : آیا چه کسی از شما بر خودتان سزاوارتر است ؟ گفتند خدا ورسولش داناترند . بار دیگر پرسید آیا من از خودتان به شما سزاوارتر نیستم ؟ گفتند آری . فرمود هركس من مولای او هستم على ولى وسرپرست اوست.»

حاکم می گوید : سند آن طبق شرایط شیخین صحیح است ولی آناننیاورده‌اند. و هم ذهبی سند آن‌را صحیح دانسته است .

از ذکر طرق و روایات دیگر حاکم به جهت اختصار خودداری می کنیم.

روایات طبرانی

ابو القاسم سلیمان بن احمد بن ایوب بن مطیر الشامی طبرانی. (260 _ 360ق)در باره اش گفته­اند: محدِّث مشهور، ثقه حافظ، معمر. اصل او از طبریة


1) المستدرک علی الصحیحین، 3/613.

فلسطین است. از سال273ق شروع به طلب علم نمود و برای کسب حدیث به شهرهای بغداد و كوفة، و بصره و مدائن و شام و حجاز و مصر و یمن و اصفهان و غیر آن به مدت سی سال سفر کرد و نزد إسحاق الدبری و علی بن عبدالعزیز البغوی و أبی عبدالرحمن النسائی شاگردی نمود.

و ابن عقدة، و أبو بكر بن مردویه، و ابو نعیم الأصبهانی، و عبدالرحمن بن احمد الصفار نزد او شاگردی کردند. از مصنفات وی: المعجم الكبیر؛ المعجم الأوسط؛ المعجم الصغیر؛ كتاب الدعاء والمناسك؛ عِشرة النساء؛ السنة؛ مسند شعبة؛ مسند سفیان؛ الأوائل؛ مسند الشامیین؛ مكارم الأخلاق و تفسیر كبیر الحجم است . به گفته ذهبی مصنفات او به 76 عدد می رسد. و در اصفهان وفات کرد.(1)

او حدیث ثقلین را در جلد سوم المعجم الکبیر به پنج طریق از چهار صحابی (جابر بن عبدالله انصارى و زید بن ارقم و ابو سعید خدرى وحذیفه بن اسید الغفارى) نقل كرده است و با سه طریق دیگر در جلد پنجم از «زید بن ثابت» نقل مى كند و بعضی از آن روایات را در المعجم الاوسط و المعجم الصغیر خود نیز آورده است. اینك روایات او.

روایت چهاردهم: 1/ طبرانی _ حدثنا محمد بن عبد الله الحضرمی ثنا جعفر بن حمید ( ح ) وحدثنا محمد بن عثمان بن أبی شیبة حدثنا النضر بن سعید أبو صهیب قالا ثنا عبد الله بن بكیر عن حكیم بن جبیر عن أبی الطفیل عن زید بن أرقم قال: نَزَلَ النَّبِىُّ یَوْمَ الْجُحْفَةِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى النَّاسِ، فَحَمِدَ اللهَ و أَثْنَى عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ: إِنَّى لَا أَجِدُ لِنَبِّىٍّ إلَّا نِصْفَ عُمُرِ الَّذِی قَبْلَهُ وَإِنَّى أوشَكَ أنْ أُدْعى فَأُجِیبَ فَمَا أَنْتُمْ


1) سیر أعلام النبلاء، 16 / 119؛ لسان المیزان، 1/ 447؛ میزان الاعتدال، 2 / 195.

قَائِلُونَ؟ قَالُوا: نَصَحْتَ، قَاَل: ألَیْسَ تَشْهَدُونَ أَنْ لَا إلهَ إلَّا اللهُ و أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ و أَنَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ و النَّارَ حَقٌّ و أَنَّ الْبَعْثَ بَعْدَ الْمَوْتِ حَقٌّ؟ قَالُوا: نَشْهَدُ.قَالَ:فَرَفَعَ یَدَیْهِ فَوَضَعَهُمَا عَلَى صَدْرِهِ ثُمَّ قَاَل: وَأَنَا أَشْهَدُ مَعَكُمْ ثُمَّ قَالَ: أَلَا تَسْمَعُونَ؟ قَالُوا: نَعَمْ. قَال إِنِّی فَرَطُكُمْ عَلَى الْحَوْضِ و أنت وَارِدُونَ عَلَى الْحَوْضِ و أَنَّ عَرْضُهُ أَبْعَدَ مَا بَیْنَ صَنْعَاء وَ بُصْرى فِیهِ أَقْدَاحُ عَدَدَ النُّجُومِ مِنْ فَضَّةٍ فَانْظُرُوا كَیْفَ تَخْلُفُونِى فِى الثَّقَلَیْنِ؟

فَنَادى مُنَادٍ: وَ مَا الثَّقَلَانِ یَا رَسُولَ اللهِ؟ قَالَ: كِتَابَ اللهِ طَرْفٌ بِیَدِ اللِه عَزَّ وَجَلَّ وَ طَرْفٌ بِأَیْدِیكُمْ فَاسْتَمْسِكُوا بِهِ لَا تَضِلُّوا وَاﻵخَرُ عِتْرَتِى و أَنَّ اللَّطِیفَ الْخَبِیرَ نَبَّأنِى أَنَّهُمَا لَنْ یَتَفَرَّقَا حَتَّى یَردَا عَلَىَّ الْحَوْضَ. و سَألْتُ ذلِكَ لَهُمَا رَبَّى. فَلا تَقْدِمُوهُمَا فَتَهْلِكُوا و لَا تُقَصِّرُوا عَنْهُمَا فَتَهْلِكُوا و لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ.

ثُمَّ أخَذَ بِیَدِ عَلِىٍّ رَضِیَ اللُه عَنْهُ، فَقَالَ: مَنْ كُنْتُ أَوْلى بِهِ مَنْ (نَفْسِى) نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ وَلِیُّهُ اللّهمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ. (1)

«زید بن ارقم مى گوید: پیامبر اكرم روزی (هیجده ذى حجه) در جحفه (غدیر خم) فرود آمد، سپس روى به مردم كرد، و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود: من پیامبرى را نمى یابم مگر آنكه نصف عمر (پیامبر) پیشین عمر كرد، و من به‌زودى دعوت حق را اجابت نموده وفات مى كنم (مى خواهم بدانم شما در باره من) چه مى‌گویید؟ همه گفتند در باره ما خیرخواهی كردی. پرسید: آیا شهادت به یگانگى خدا و رسالت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) نمى دهید؟ آیا به حقانیت بهشت و جهنم و زنده شدن انسان پس از مرگ شهادت نمى دهید؟ گفتند: آری . حضرت در اینجا


1) المعجم الکبیر، 5/166.

دست‌ها را بالا برد و بر سینه گذاشت، سپس فرمود: آیا نمى شنوید؟ گفتند: آرى.فرمود: من نیز با شما شهادت مى دهم، آیا نمى شنوید؟ گفتند: آرى.

آن‌گاه حضرت فرمود: من پیش گام شما در سر حوض (كوثر) هستم، و شما در كنار حوض بر من وارد مى شوید، حوضى كه عرض آن به فاصله صنعا (مركز یمن) تا بُصری (شهرى در شام) است، و به اندازه ستارگان آسمان جام‌هایى از نقره در كنار آن است. پس بنگرید، چگونه با ثقلین (دو چیز گرانبها و گران سنگ) پس از من رفتار مى كنید؟

شخصى فریاد كرد اى پیامبر خدا ، ثقلین چیست؟ حضرت فرمود: كتاب خدا كه یك طرف آن به دست خداى عز وجل است، و یك طرف آن به دست شما پس به آن بچسبید تا گمراه نشوید و دیگرى عترت من. همانا خداىلطیف خبیر به من خبر داده است كه آن دو از یكدیگر جدا نمى شوند تا سر حوض بر من وارد شوند من این جدا نشدن را براى آن دو، از خدا خواستم. پس بر آن دو پیشی نگیرید كه گمراه مى شوید و (در پیروى) از آن‌ها كوتاهى نكنید كه هلاک می‌شوید و به آن‌ها چیزى یاد ندهید كه آنان از شما داناترند.

در اینجا حضرت دست على را گرفت و فرمود: هركس من سزاوارتر از او به خود او هستم على ولى وسرپرست اوست. خداوندا، دوست دار كسی كه علی را دوست دارد. و دشمن دار كسی كه علی را دشمن دارد. »

طبرانی صدر سند را با دو طریق از عبدالله بن بکیر غنوی نقل کرده؛ سند اول این روایت صحیح ومورد قبول است و در سند دوم نضر بن سعید است که ابن قانع او را تضعیف کرده، ولی ابو حاتم در مورد او تضعیفی ندارد.

ولی هیثمى (م 807ق) حكیم بن جبیر را که در قسمت مشترک سند هست به

دلیل تشیع وی تضعیف كرده است!(1)با اینکه ابو زرعه او را راستگو دانسته و حاکم نیشابوری و ابن معین حدیث او را صحیح می دانستند، وچهار صحاح اهل سنت از او روایت نقل کرده اند.(2)

و ذهبی ذیل حدیثی که در سندش حکیم بن جبیر است می گوید : این حدیث صیح است و علت آنکه بخاری و مسلم آن‌را از حكیم بن جبیر نقل نکردند به خاطر ضعف او نبود بلکه به جهت غلو او در تشیع بود.(3)

پس این سند صحیح است. زیرا دلیل تضعیف وی نقل همین گونه روایات است یعنى به دلیل نقل امثال این روایت وى شیعه بوده پس ضعیف است!

زیرا جریان غدیر اساس مذهب شیعه و مهم‌ترین دلیل حقانیت آن است. یعنی به نظر آقایان پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) راهی برای معرفی خلیفه خود برای آیندگان ندارد، زیرا نقل خبر آن باعث تشیع و تضعیف راوی و بی اعتباری آن خبر می‌شود!در حالی‌كه ذهبى و ابن حجر عسقلانی تصریح كرده‌ند كه تشیع باعث تضعیف روایت نیست و بسیارى از راویان صحاح سته شیعه بوده‌اند و اگر این گونه روایات كنار گذاشته شوند بخش مهمى از سنت نبوى نابود خواهد شد.(4)

و ابن حجر هیتمى در صواعق این حدیث را صحیح دانسته بلكه صحت آن‌را مسلّم گرفته است.

جالب آن است كه راوى این حدیث زید بن ارقم اعتراف مى كند هنگامی که


1) مجمع الزوائد، 9/164.

2) الجرح و التعدیل، 3/ 201ح873 عبد الرحمن ابن أبی حاتم رازی؛ تهذیب التهذیب، 1/292.

3) المستدرک علی الصحیحین، بتعلیق الذهبی، 1/ 849.

4) میزان الاعتدال، 3/ 599؛ تهذیب التهذیب، 1 / 54 ترجمه ابان بن تغلب.

امیر المؤمنین علیه السلام در منطقه «رحبه» كوفه از حاضران خواست هر كس حدیث غدیر را از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم شنیده ، شهادت دهد، من نیز كه حدیث را ازپیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم شنیده بود در آنجا بودم، ولى آن‌را كتمان كردم! حضرت كتمان كنندگان را نفرین كرد ، به نفرین آن حضرت چشمانم كور شد !(1)

البانی سلفی می گوید : نویسندۀ شیعی (علامه شرف الدین در المراجعات گفته است : صحت سند این روایت طبرانی اجماعی است در حالی که حتی یک نفر چنین نگفته، تنها ابن حجر هیتمی آن‌را صحیح دانسته است.

آن‌گاه آلبانی مغرورانه می‌گوید :

«منظور نویسندۀ شیعی از ابن حجر ، در اینجا عسقلانی نیست ، بلکه ابن حجر هیتمی مکی است و او نیز به صحت و ضعف اسناد حدیث آشنایی ندارد به ویژه آنکه در سند زید بن حسن انماطی هست که ابن حجر عسقلانی وی را ضعیف دانسته است. جرم دیگر نویسنده شیعی آن است که وی این روایت را به زید بن ارقم نسبت داده در حالی که روایت از حذیفه بن اسید است. ظاهراً نویسنده برای گمراه کردن مردم عمداً نام صحابی راوی را تغییر داده است ! (2)»

متأسفانه تعصب و تکبری که از عبارت البانی پیدا است باعث اشتباه واضح ایشان شده است، اولاً: این روایت را طبرانی از هر دو صحابی(زیدی ارقم و حذیفه) با دو سند روایت نموده است.

ثانیاً: علامه شرف الدین آن‌را از ابی الطفیل از زید بن ارقم نقل کرده که در سند


1) البدایة والنهایة، 5/211؛ الغدیر، 1/ ح4961؛ المعجم الکبیر، 5 / 171، سند آن را هیثمی در مجمع الزوائد، 9 / 106 معتبر می‌داند.

2) السلسلة الضعیفة، محمد البانی، 1 / ح 4961.

آن زید بن حسن انماطی وجود ندارد . انماطی تنها در سند روایت حذیفه بن اسید است.

ثالثاً: ابن حجر هیتمی هر دو روایت را صحیح معرفی نموده است. در باب اول، شبهۀ یازده می‌گوید: «و لفظه عند الطبرانی و غیره بسند صحیح» و این جمله اطلاق دارد و هردو نقل طبرانی را شامل می‌شود. آن‌گاه روایت حذیفه را نقل می‌کند، ولی روایت ابی الطفیل از زید بن ارقم را درباب یازده، ذیل آیۀ چهار از آیات وارده در فضائل اهل‌بیت آورده ،آنجا که می گوید : وفی روایة صحیحة إنَّی تَارِكٌ فِیكُمُ أَمْرَیْنِ لَنْ تَضِلُّوا إنْ تَبِعْتُمُوهُمَا وَهُمَا: كِتَابَ اللهِ وَ أَهْلَ بَیْتِی عِتْرَتِی و زاد الطبرانی إِنَّی سَأَلْتُ ذلِكَ لَهُمَا فَلَا تَقْدِمُوهُمَا فَتَهْلِكُوا وَلَا تُقَصَّرُوا عَنْهُمَا فَتَهْلِكُوا وَلَا تُعَلَّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ، و این فرازی از حدیث ابی الطفیل از زید بن ارقم است ... .

«آن‌گاه ابن حجر هیتمی افزوده : ثم اعلم أن لحدیث التمسك بذلك طرقاً كثیرة وردت عن نیف وعشرین صحابیّاً و مر له طرق مبسوطة... و لا مانع من أنه كرر علیهم ذلك فی تلك المواطن وغیرها اهتماماً بشأن الكتاب العزیز و العترة الطاهرة(1)حدیث ثقلین از بیست و چند نفر صحابی نقل شده و طرق و اسناد فراوانی دارد و حضرت رسول به جهت اهمیت کتاب عزیز و عترت طاهره آن‌را در اماکن متعدد بیان فرمود .

واگر کسی ابن حجر هیتمی صاحب الصواعق المحرقه را بی معرفت به علم رجال حدیث اهل سنت بداند تنها بر جهل و تکبر خود او دلالت می کند . افزون بر آنکه سیوطی در جمع الجوامع آن‌را صحیح می داند و می گوید:


1) الصواعق المحرقه، ص 188.

حدیث زید بن أرقم : أخرجه الطبرانى (5/169 ، رقم 4980) والحاكم (3/160 رقم 4711)وقال : صحیح الإسناد على شرط الشیخین .(1)

حدیث ثقلین زید بن ارقم که طبرانی و حاکم آنرا نقل کرده اند حتی بر اساس شرایط بخاری و مسلم صحیح است .

روایت پانزدهم : 2/ طبرانی _ قال: حدثنا محمد بن عبدالله الحضرمى وزكریا بن الساجى قالا: حدثنا نصر بن عبدالرحمن(ح) وحدثنا احمد بن القاسم بن مساور الجوهرى، ثنا سعید بن سلیمان الواسطی قالا: ثنا زید بن الحسن الانماطی ثنا معروف بن خربوذ عن أبی الطفیل عن حذیفه بن اسید الغفارى قال: لَمَّا صَدَرَ رَسُولُ اللهِ مِنْ حَجَّةِ الْوَدَاعِ نَهى أَصْحَابَهُ عَنْ شَجَرَاتٍ بِالْبَطْحَاءِ مُتَقَارِبَاتٍ، أَنْ یَنْزِلُوا تَحْتَهُنَّ، ثُّمَ بَعَثَ إلَیْهِنَّ فقُمَّ تَحْتَهُنَّ مِنْ الشَّوْكِ وَ عَمَدَ إلَیْهِنَّ فَصَلَّى تَحْتَهُنَّ.

ثُمَّ قَامَ فَقَالَ: یَا أَیُّها النّاسُ إِنَّى قَدْ نَبَّأَنِى اللّطِیفُ الْخَبِیرُ أَنَّهُ لَمْ یُعَمَّرْ نَبِىٌّ إلَّا نِصْفَ عُمُر الَّذِى یَلِیهِ مِنْ قَبْلِهِ، وَأَنِّى لَأظُنُّ أنْ یُوشِكَ أَنْ أُدْعى فَأجِیبَ وَ إِنّى مَسْؤُولٌ وَإِنَّكُمْ مَسْؤُولُونَ فَمَاذَا أَنْتُمْ قَائِلُوَن؟ قَالُوا: نَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ وَجَهَدْتَ وَنَصَحْتَ فَجَزَاكَ اللُه خَیْراً. (2)

فَقَالَ: أَلَیْسَ تَشْهَدُونَ أَنْ لَا إلهَ إلَّا اللهُ و أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّ جَنَّتَهُ حَقٌّ وَنَارَهُ حَقٌّ والْمَوتَ حَقَّ وَ أَنَّ الْبَعْثَ بَعْدَ الْمَوْتِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لَا رَیْبَ فِیهَا و أَنَّ اللهَ یَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ.

قَالُوا: بَلى نَشْهَدُ بِذلِكَ، قَالَ: اللّهُمَّ اشْهَدْ ثُمَّ قَالَ: أَیُّهَا النَّاسُ إِن اللهَ مَوْلَاىَ و أَنَا مَولَى الْمُؤمِنِینَ و أَنا أوْلى بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، فَمَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهذَا مَوْلَاهُ _ یَعْنِى عَلِیّاً _


1) جمع الجوامع، 1 /9578.

2) الصواعق المحرقه، ص 25.

اللّهُمُّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ. ثُمَّ قَالَ:

أَیُّهَا النَّاسُ إِنّى فَرَطُكُمْ وَإنَّكُمْ وارِدُونَ عَلَىَّ الْحَوْضَ، حَوْضِى أَعْرَضُ مَا بَیْنَ بُصْرى وَ صَنْعَاءَ فِیه عَدَدَ النُّجُومِ قَدَحَانِ مِنْ فِضَّةٍ وَإِنَّى سَائِلُكُمْ حِینَ تَرِدُون عَلَىَّ عَن الثَّقَلَیْنِ، فَانْظُرُوا كَیْفَ تَخْلُفُونِى فِیهِمَا، الثَّقْلُ الأكْبَرُ كِتَابَ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ سَبَبٌ طَرْفَهُ بِیَدِ اللهِ وَ طَرْفٌ بِأَیْدِیكُمْ فَاسْتَمْسِكُوا به، لَا تَضِلُّوا وَ لَا تَبَدَّلُوا وَ عِتْرَتِى أَهْلَ بَیْتِی، فَإنَّهُ نَبَّأنِى اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ، أَنَّهُمَا لَنْ یَنْقَضِیَا حَتَّى یَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ. (1)

« حذیفه بن اسید الغفارى مى گوید: هنگامى كه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم از حجة الوداع (به سوى مدینه) حركت كرد در منطقه بطحاء دستور داد: كسى زیر درختانى كه كنار هم بودند نرود، و عده­اى را فرستاد، تا آنكه زیر درختان رااز خار و خاشاك جاروب و پاكیزه كردند. آن‌گاه زیر درختان رفتند و نماز خواندند، سپس رو به مردم برخاست و فرمود:

اى مردم! خداى لطیف خبیر به من خبر داد: هیچ پیامبرى عمر نكرد مگر نصف عمر پیامبر پیش از خود و من گمان مى كنم به‌زودى دعوت حق را اجابت كنم و (از دنیا بروم) من مسئولم و شما هم مسئول هستید. حال چه مى‌گویید؟ مردم پاسخ دادند: گواهى مى دهیم شما رسالت الهى خود را رساندى و تلاش و خیر خواهى براى ما كردى خدایت جزاى خیر دهد.

حضرت بار دیگر پرسید: آیا شما به یگانگی خدا و رسالت من شهادت نمى دهید: آیا به حقانیت بهشت وجهنم و مرگ و زنده شدن مردگان و سربرآوردن


1) المعجم الکبیر، 3/ 180، ح 3052؛ المعجم الاوسط، 3 /374؛ تاریخ مدینة دمشق، 42 /219؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، 2/ جزء 4 ص 16 ح 4414 قریب به این مضمون از ضمرة الاسلمی و حذیفة بن اسید و نیز در المعجم الصغیر، 1/226 و 232 و الصواعق المحرقه ص25 آمده است.

آنان از قبرها اقرار نمی كنید؟گفتند: آرى اقرار مى كنیم. فرمود: خدایا شاهد باش.

آن‌گاه فرمود: اى مردم خداوند مولاى (سرپرست) من است و من سرپرست مؤمنان هستم و من اولى (سزاوارتر) از خود مؤمنان به آنان هستم، پس هر كس من مولاى او هستم این شخص - یعنى على - مولاى اوست. خداوندا دوست بدار هركس او را دوست دارد و دشمن دار هركس او را دشمن دارد.

سپس فرمود: اى مردم من پیشاپیش (بر سر حوض كوثر) مى روم و شما در كنار حوض بر من وارد مى شوید. حوضی كه عرض آن بیش از فاصله بین صنعا و بصرى (شام و یمن) است. در كنار آن به عدد ستارگان آسمان كاسه‌هایى از نقره‌ای است و زمانى كه شما بر من وارد شوید من از شما در باره ثقلین (دو چیز گرانبها) مى پرسم، ببینید چگونه پس از من با آنان رفتار می‌كنید. ثقل اكبر (وزنه بزرگ‌تر) كتاب خدای عز و جل، سببى است كه یك طرف آن به دست خدا و طرف دیگرش به دست شما است، پس به آن چنگ زنید تا گمراه نشوید (این دستور یا قرآن را ) تغییر ندهید و دیگری عترتم اهل بیت من، همانا خداى لطیف خبیر به من خبر داده كه آن دو پایان نمى یابند تا آنكه كنار حوض بر من وارد شوند. »

در این نقل برخلاف اکثر روایات، حدیث ثقلین پس از حدیث غدیر آمده ولی قاعده، عکس آن‌را اقتضا می کند یعنی حضرت وصی خود به صورت کلی ثقلین معرفی کند و سپس مصداق آن‌را مشخص نماید و ظاهرا این از اشتباه راوی است .

طبرانی صدر سند را به دو طریق از زید بن حسن انماطی نقل کرده ،هیثمی در مجمع الزوائد پس از نقل این حدیث مى گوید: رجال سند این حدیث موثق هستند تنها «زید بن حسن انماطی» منكر الحدیث ( حدیثش ناشناخته ) است . ولی ابن

حبان وی را توثیق کرده است.(1)

چنان‌که البانی هم سند این روایت را صحیح دانسته است(2)و در حدیث رکعات نماز در بارۀ همین «زید بن حسن انماطی»گفته است : قال الحافظ : صدوق یخطىء . قلت : فمثله یحسن حدیثه و بخاصه إذا توبع(3)»؛ حافظ عراقی او را راستگویی دانسته که گاهی خطا می کند و من( البانی) می گویم :حدیث وی حسن (ملحق به صحیح) است به ویژه اگرشاهدی داشته باشد. .

روایات أبو بكر بن أبی عاصم

أبوبكر أحمد بن عمرو بن أبی عاصم الضحاك ابن مخلد الشیبانی (206 _ 287 ه- .ق) ملقب به ابن النبیل عالم به حدیث، زاهد رحاله، اهل بصره و قاضی اصفهان بود.حدود 300 کتاب نوشت ، از جمله المسند الكبیر دارای 50 هزار حدیث، و الآحاد والمثانی شامل حدود20 هزارحدیث، وكتاب السنة و الدیات و الاوائل .(4)

وی در کتاب السنه خود هشت روایت حدیث ثقلین را از شش نفر از اصحاب نقل کرده ، زید بن ثابت (سه روایت) ابو سعید خدری (دو روایت) زید بن ارقم و عبدالله بن عمر و عبدالله بن عباس و امام علی علیه السلام نیز سه روایت او به شرح زیر است:

روایت شانزدهم : 1 / ابن أبی عاصم _ حدَّثَنَا أَبُو مَسْعُودٍ الرَّازِی ، حَدَّثَنَا زَیدُ بْنُ


1) مجمع الزوائد، 9/165، جمع الجوامع حرف یا ، ج1 / 26788.

2) السلسلة الصحیحة، محمد الألبانی 4/260، ح 1761.

3) همان 6/314.

4) العبر فی خبر من غبر، 1 /101؛ الوافی بالوفیات، 2/ 471.

عَوْفٍ ، حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ عَنِ الأَعْمَشِ عَنْ حَبِیبِ بْنِ أَبِی ثَابِتٍ عَنْ أَبِی الطُّفَیلِ عَنْ زَیدِ بْنِ أَرْقَمَ قَالَ: لَمَّا رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم مِنْ حَجَّةِ الْوَدَاعِ كَانَ بِغَدِیرِ خُمٍّ قَالَ: كَأَنِّی قَدْ دُعِیتُ فَأَجَبْتُ وَإِنِّی تَارِكٌ فِیكُمُ الثَّقَلَینِ أَحَدُهُمَا أَكْبَرُ مِنَ الآخَرِكِتَابَ اللَّهِ، وَعِتْرَتِی فَانْظُرُوا كَیفَ تَخْلُفُونِی فِیهِمَا وَ لَنْ یتَفَرَّقَا حَتَّى یرِدَا عَلَی الْحَوْضَ وَإِنَّ اللَّهَ مَوْلای وَ أَنَا وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ ثُمَّ أَخَذَ بِیدِ عَلِیّ رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْا فَقَالَ مَنْ كُنْتُ وَلِیُّهُ فَعَلِیّ وَلِیُّهُ فَقَالَ: أَنْتَ سَمِعْتَ هَذَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلّى الله علیه و سلّم فَقَالَ مَا كَانَ فِی الرِّكَابِ إِلّا قَدْ سَمِعَهُ بِأُذُنَیهِ وَ رَآهُ بِعَینَیهِ.

قَالَ الأَعْمَشُ : فَحَدَّثَنَا عَطِیةُ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ بِمِثْلِ ذَلِكَ.(1)

« ابن ابی عاصم به سند خود از ابو الطفیل از زید بن ارقم می­گوید: وقتی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از حجة الوداع بر می­گشت در غدیر خم فرود آمد، فرمود: گویا مرگم نزدیک شده و به‌زودی دعوت حق را اجابت خواهم کرد، من در میان شما دو چیز گران سنگ می­گذارم، که یکی بزرگ‌تر از دیگری است، کتاب خدا و عترتم. پس بنگرید چگونه پس از من با آن‌ها رفتار می کنید؟ آن دو از یکدیگر جدا نمی شوند تا آنکه در کنار حوض (کوثر) بر من وارد شوند.

سپس فرمود: خدای عزّ وجلّ سرپرست من است و من سرپرست هر مؤمنی هستم ، سپس دست علی را گرفت و فرمود هركس من ولی او ( سزاوارتر از او به خود او) هستم على ولى وسرپرست اوست .

ابو الطفیل می گوید از زید بن ارقم پرسیدم آیا خودت این حدیث را از پیامبر شنیدی ؟ پاسخ داد هیچ کس در کاروان نبود مگر آنکه این حدیث را شنید .


1) السنه، ابن ابی عاصم شیبانی، 2 / 644، ح 1555.

اعمش می گوید این روایت را عطیه از ابو سعید ( خدری) نیز نقل کرده است. »

روایت هفدهم : 2/ ابن أبی عاصم _ حَدَّثَنَا سُلَیمَانُ بْنُ عُبَیدِ اللَّهِ الْغَیلانِی ، حَدَّثَنَا أَبُو عَامِرٍ ، حَدَّثَنَا كَثِیرُ بْنُ زَیدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ بْنِ عَلِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ: إِنِّی تَرَكْتُ فِیكُمْ مَا إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا كِتَابَ اللَّهِ سَبَبُهُ بِیدِ اللَّهِ وَ سَبَبُهُ بِأَیدِیكُمْ وَ أَهْلَ بَیتِی(1).

« ابن ابی عاصم به سند خود از علی (رض) روایت می کند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من در میان شما چیزی گذاشتم که تا وقتی آن‌را بگیرید گمراه نمی شوید :کتاب خدا که سببی از آن به دست خدا و سببی از آن به دست شما است و دیگری أهل بیت من. »روایت هجدهم : 3/ ابن أبی عاصم _ حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ ، حَدَّثَنَا أَبُو دَاوُدَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ ، حَدَّثَنَا شَرِیكٌ عَنِ الرُّكَینِ عَنِ الْقَاسِمِ عَنْ زَیدٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم : إِنِّی تَارِكٌ فِیكُمُ الْخَلِیفَتَینِ مِنْ بَعْدِی كِتَابَ اللَّهِ، وَعِتْرَتِی أَهْلَ بَیتِی وَإِنَّهُمَا لَنْ یتَفَرَّقَا حَتَّى یرِدَا عَلَیّ الْحَوْضَ.(2)

« ابن ابی عاصم به سند خود از زید بن ثابت می گوید پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : من دو جانشین در میان شما می‌گذارم كتاب خدا و اهل‌بیتم و این دو از هم جدا نمی‌شوند تا آنكه همگی در كنار حوض بر من وارد شوند .»

در این روایت زیدبن ثابت هم خلیفتین به‌جای ثقلین آمده وخلیفۀ دوم عترت و اهل‌بیت معرفی شده ، ولی ابن أبی عاصم در حدیث عبد الله بن عمر ( ح1556) و


1) همان،2/645،ح 1558.

2) همان، 2/643، ح 1549.

عبدالله بن عباس ( 1557 )که به همین مضمون است بر لفظ کتاب خدا اکتفا نموده و اهل بیت را نیاورده و با ملاحظه روایات دیگر روشن است که در آن روایت تحریفی از طرف راوی یا مؤلف یا ناسخ یا ناشر صورت گرفته است.

روایت محمد بن سعد کاتب واقدی

ابو عبدالله محمد بن سعد بن منیع ، ملقب به ابن سعد ، و كاتب الواقدی محدّث، حافظ، مورّخ، در بصره متولد شد (168 _ 230ق) تحصیل و رشد علمی خود را در همان شهر آغاز کرد و با علمایی چون ابن مهدی و طیالسی و ابی عاصم النبیل همراهی داشت .

برای تحصیل به بغداد ومكه ومدینه سفر کرد و از هشیم بن بشیر و سفیان بن عیینة و وكیع بن الجراح و غیر ایشان استفاده نمود ، بخش زیادی از عمرش را در بغداد و با استاد معروف تاریخ و سیره محمد بن عمر الواقدی به‌سر برد تا آنکه ملقب به كاتب واقدی شد ، سپس به جای او تدریس کرد. بزرگانی چون ابن أبی الدنیا وحارث بن أبی أسامه و أبی القاسم البغوی ، و مورخ و نسابۀ كبیر بلاذری از او بهره بردند . ابن حجر درباره اش گفته است : أحد الحفاظ الكبار الثقات المتحرّین. (1)معروف ترین کتاب او الطبقات الکبری است که در آن حدیث ثقلین را به شرح زیر آورده است :

روایت نوزدهم : 1/ محمد بن سعد _ أخبرنا هاشم بن القاسم الكنانی، أخبرنا محمد بن طلحة عن الأعمش عن عطیة عن أبی سعید الخدری عن النبیّ، صلّى الله علیه وسلّم، قَالَ: إِنِّی أوْشَكَ أَنْ أدْعى فَأُجِیبَ وَإِنّی تَارِكٌ فِیكُمُ الثَّقَلَیْنِ كِتَابَ


1) وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان، 4/ 351؛ تاریخ بغداد، 5/ 321؛ تهذیب التهذیب، 9/ 161.

اللهِ وَعِتْرَتِی، كِتَابَ اللهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إلَى الأَرْضِ، وَعِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی، وَإِنَّ اللَّطیفَ الخَبِیرَ أَخْبَرَنِی أَنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ، فَانْظُرُوا كَیْفَ تَخْلُفُونِی فِیهِمَا.(1)

ابو سعید خدری می گوید : پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اى مردم گمان مى كنم به‌زودى دعوت حق را اجابت كنم و (از دنیا بروم) من دو امانت گران‌سنگ در میان شما می‌گذارم كتاب خدا و عترتم ، اهل‌بیتم و این دو از هم جدا نمی‌شوند تا آنكه همگی در كنار حوض بر من وارد شوند .

كتاب خدا که ریسمانی است كه از آسمان به زمین آویخته، و دیگری عترتم اهل بیت من، همانا خداوند لطیف خبیر به من خبر داده كه آن دو پایان نمى یابند تا آنكه كنار حوض بر من وارد شوند. ، ببینید چگونه پس از من به آنان رفتار می‌كنید.

روایت ابن جعد جوهری

ابو الحسن علی بن الجعد بن عبید جوهری (133 _ 230ق) شیخ بغداد در عصرخود و در همان حال تاجر جواهر بود .ازین رو ملقب به جوهری شد. عبد الله بن محمد البغوی دوازده جزء از احادیث او را به نام " الجعدیات " جمع آوری نموده است . وی کتابی به نام المسند و مشتمل بر حدیث ثقلین به شرح زیر دارد:(2)

روایت بیستم : 1 / ابن جعد جوهری _ حدثنا بشر بن الولید ، نا محمد بن طلحة،


1) الطبقات الکبری ، 2/ 194؛ المعجم الکبیر 3/ 180، ح 3052؛ المعجم الاوسط، 3/374؛ تاریخ مدینة دمشق، 42/219؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، 2/ جزء 4، ص 16، ح 4414: قریب به این مضمون از ضمرة الاسلمی و حذیفه بن اسید و نیز در المعجم الصغیر 1/226 و 232 و الصواعق المحرقه ص25 آمده است.

2) طبقات الحفاظ، 1 / 33؛ الثقات ، ح 14451؛ تهذیب التهذیب 7/ 256.

عن الأعمش ، عن عطیة ، عن أبی سعید: أَنَّ النَّبیَّ صَلّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: إِنَّی أَوْشَكَ أَنْ أُدْعَى فَأُجِّیبَ ، وَإِنَّی تَارِكٌ فِیكُمُ الثَّقَلَیْنِ كِتَابَ اللهِ، حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إلَى الأَرْضِ وَعِتْرَتیِ أَهْلَ بَیْتِی ، وَإِنَّ اللَّطِیفَ الخَبِیرَ أخْبَرَنِی أنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ ، فَانْظُرُوا بِمَا تَخْلُفُونِی فِیهِمَا.

پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اى مردم گمان مى كنم به‌زودى دعوت حق را اجابت كنم و (از دنیا بروم) من دو امانت گران‌سنگ در میان شما می‌گذارم: كتاب خدا که ریسمانی است كه از آسمان به زمین آویخته، و دیگری عترتم اهل بیت من، همانا خداوند لطیف خبیر به من خبر داده كه آن دو پایان نمى یابند تا آنكه كنار حوض بر من وارد شوند. ، ببینید چگونه پس از من با آنان رفتار می‌كنید.»

روایات عبد بن حمید

ابو محمّد عبد بن حمید بن نصر از حفّاظ حدیث و متوفای سال 249 ق است زادگاه او « كِسْ » به کسر کاف، شهرى نزدیك سمرقند است و از كتاب‌هاى او المسند الكبیر و تفسیر قرآن است. ذهبی در باره‌اش می‌گوید: الامام الحافظ الحجة الجوال.(1)

او دو روایت از زید بن ثابت و زید بن ارقم از حدیث ثقلین دارد. که اولی به شرح زیر است:

روایت بیست و یک : 1 /عبد بن حمید_ ثنا یحیى بن عبد الحمید، ثنا شریك، عن الركین، عن القاسم بن حسان، عن زید بن ثابت قال: قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم : إِنِّی تَارِكٌ فِیكُمْ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا: كِتَابَ اللّهِ _ عَزَّ وَجَلَّ_ و عَتْرَتِی وَإنَّهُمَا لَنْ


1) سیر أعلام النبلاء 12/253؛ الوافی بالوفیات 6/ 299.

یَفْتَرِقَا حَتَّى یَرِدَا الْحَوْضَ . (1)

بوصیری کارشناس و ارزیاب اسناد مسانید دهگانه می گوید :راویان این سند موثق هستند . (2)

روایات دارمی

ابومحمد عبدالله بن عبدالرحمان بن فضل دارمی سمرقندی یکی از اعلاماهل سنت و صاحب المسند و تفسیر و جامع السنن بود، مسلم و أبوداود و ترمذی از او روایت کرده و به كمال و فضل او گواهی داده‌اند. وی در سال 255ق در شهر مرو وفات کرد . (3)

یکی از روایات او در السنن چنین است .

روایت بیست و دوم : 1/ دارمی _ حدثنا جعفر بن عون ثنا أبو حیان عن یزید بن حیان عن زید بن أرقم قال: قَاَمَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم یَوْماً خَطِیباً فَحَمِدَ اللهَ وَ أَثْنى عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ یُوشِكُ أَنْ یَأْتِیَنِی رَسُولُ رَبَّی فَأْجِیبَهُ وَ إِنَّی تَارِكٌ فِیكُمُ الثَّقَلَیْنِ أَوَّلُهُمَا كِتَابُ اللهِ فِیهِ الْهَدَى وَ النُّورُ فَتَمَسَّكُوا بِكِتَابِ اللِه وَ خُذُوا بِهِ فَحَثَّ عَلَیْهِ وَ رَغَّبَ فِیهِ ثُمَّ قَالَ: وَ أَهْلُ بَیْتِی، أُذَكَّرُكُمُ اللهَ فِی أهْلِ بَیْتِی. ثَلَاثَ مَرَّاتٍ.

قال حسین سلیم أسد : إسناده صحیح.(4)


1) مسند عبد بن حمید، 1/ 260 و 284.

2) اتحاف الخیرة المهرة بزوائد المسانید العشره، 109.

3) تهذیب الكمال، عبدالرحمن بزی، 15/210_217؛ تهذیب التهذیب، 5/258_ 259؛ سیر أعلام النبلاء، 12/224_ 232.

4) سنن دارمی، 2 /524.

«اى مردم همانا من بشرى هستم كه به‌زودى پیك پروردگارم مرا مى خواند و من دعوت او را اجابت مى كنم.

ومن دو چیز گران‌سنگ در میان شما مى گذارم ، اولى آنها كتاب خدا كه در آن نور و وهدایت است پس بگیرید كتاب خدا را و به آن چنگ زنید. پس بر اهمیت آن تأکید و مردم را به فهم و عمل به آن تشویق نمود . سپس فرمود : و اهل بیتم، شما را به‌خدا یادآوری می کنم در بارۀ اهل بیتم. تا سه بار آن‌را تکرار نمود .

محقق و ارزیاب رجال کتاب سنن دارمی ، سلیم اسد می گوید : سند این حدیث صحیح است.»

روایات بلاذری

احمد بن یحیی بن جابر البلاذری (م 279ق) مورّخ نامی، صاحب کتاب فتوح البلدان و انساب الاشراف در تاریخ و رجال است . (1)او در کتاب اخیر روایات متعددی در بارۀ حدیث ثقلین و غدیر دارد ، ولی تنها روایت ذیل مشتمل بر هر دو حدیث ثقلین وغدیر است.

روایت بیست و سوم: 1/ بلاذری_ حدثنا عبد الملك بن محمد بن عبد الله الرقاشی، حدثنا یحیى بن حماد، حدثنا أبو عوانة، عن الأعمش، عن حبیب بن أبی ثابت عن عامر بن واثلة أبی الطفیل: عن زید بن أرقم قال: كُنَّا مَعَ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله و سلم فِی حَجَّةِ الْوَدَاعِ فَلَمَّا كُنَّا بِغَدِیرِ خُمّ أَمَرَ بِدَوْحَاتٍ فَقُمْنَ ثُمَّ قَامَ فَقَالَ: كَأَنَّی قَدْ دُعِیتُ فَأَجَبْتُ إنَّ اللهَ مَوْلَایَ وَ أَنَا مَوْلَى كُلَّ مُؤْمِنِ ، وَ أَنَا تَارِكٌ فِیكُمْ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَمْ تَضِلُّوا، كتابَ اللهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی وَأَنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتّى یَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ. ثُمَّ أَخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ


1) معجم الادباء،5/91؛ لسان المیزان، 1/323 و مقدمه انساب الاشراف، تصحیح زكار، ص «ش».

فَقَالَ: مَنْ كُنْتُ وَلِیُّهُ فَهذَا وَلِیُّهُ، اللّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ.

قَالَ: قُلْتُ لِزَیْدِ: أَنْتَ سَمِعْتَ هذَا مِنْ رَسُولِ اللِه صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ: مَا كَانَ فِی الدَّوْحَاتِ أَحَدٌ إلَّا وَقَدْ رَأَى بِعَیْنِهِ وَسَمِعَ بِإِذْنِهِ ذلِكَ.(1)

«زید بن ارقم مى گوید: هنگامى كه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم از حجة الوداع بازگشت، در غدیر خم فرود آمد. دستور داد زیر درختان تنومندى را از خار و خاشاك پاكیزه كنند، سپس فرمود: گویا به‌زودى دعوت حق را اجابت كنم وخدا مولای من و شما است . و من در میان شما چیزی مى­گذارم که اگر به آن تمسک کنید گمراه نشوید ، کتاب خدا و عترتم اهل بیم ،آن دو از یكدیگر جدا نمی­شوند تا آنكه بر من وارد شوند.

سپس دست على را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم این علی ولى اوست.خدایا دوست دار هر كس على را دوست دارد و دشمن دار هركس او را دشمن دارد .

ابو الطفیل مى گوید: من به زید بن ارقم گفتم: آیا خودت این سخن را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیدى؟ پاسخ داد : هیچ كس زیر درختان (منطقه غدیر خم) نبود، مگر آنكه پیامبر را دید و این سخن را از او شنید .»

روایات فسوی

ابو یوسف یعقوب بن سفیان فارسی فسوی از بزرگان حافظ حدیث و اهل شهر فسای ایران است. سی سال درپی علم حدیث بود و از بیش از هزاراستاد حدیث روایت نمود ودر سال 277ق در بصره وفات کرد . از تالیفات او التاریخ الكبیر و


1) انساب الاشراف، 1/ 281.

كتاب المعرفة والتاریخ است (1)

در کتاب اخیر وی حدیث ثقلین را به شش روایت از زید بن ارقم و ابو سعید خدری آورده که یکی از آنها به شرح زیر است.

روایت بیست و چهارم : 1/ فسوی _ حدَّثنا یحیى قَال : حدَّثنا جریر عن الحسن بن عبید الله عن أبی الضحى عن زید بن أرقم قَال: قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله و سلم : إِنَّی تَارِكٌ فِیكُمْ مَا إنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا كِتَابَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عِتْرَتِی أهْلَ بَیْتِی وَأَنَّهُمَا لَنْ یَتَفَرَّقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ.(2)

«أبی الضحى از زید بن أرقم از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل می کند که فرمود : من چیزی در میان شما می گذارم تا وقتی که به آن دو چنگ زنید هرگز گمراه نخواهید شد كتاب خدای عز وجل وعترتم یعنی أهل بیتم ، این دو از هم جدا نخواهند شد تا اینکه سر حوض (کوثر) بر من وارد شوند.»

روایا ت أبی یعلی الموصلی

ابو یعلى احمد بن علی بن مثُنى بن یحیى بن عیسى بن هلال تمیمی، موصلی، (211_ 307ق) در باره اش گفته اند: الإمام الحافظ، محدّث الموصل، شیخ الإسلام، كثیر الحدیث، و کان عاقلاً حلیماً صبوراً، حسن الأدب، وإلیه انتهى علو الإسناد.

از کودکی به کسب علم پرداخت و نزد احمد بن منیع و خلیفة بن خیاط و ابی خیثمة زهیر بن حرب و ابی بكر بن أبی شیبة و علی بن الجعد و علی بن المدینی و


1) تهذیب الكمال جمال الدین یوسف مزی، 32/334؛ تهذیب التهذیب ، 12 / 310.

2) المعرفة و التاریخ، 1 /121.

یحیى بن معین و غیر آنان تلمذ کرد. نسائی و ابن حبان و طبرانی و ابن عدی و ابن السنی و غیر ایشان از او استفاده کردند .از جمله کتب او معجم الشیوخ و دیگری المسند است.(1)

او این حدیث را در المسند با دو طریق و سه متن نقل کرده است، روایت سوم آن به شرح زیر است:روایت بیست و پنجم : 1/ أبو یعلى_

قال حدثنا سفیان بن وكیع ثنا محمد بن فضیل عن عبدالملك بن ابی‌سلیمان عن عطیة العوفی عن ابی‌سعید الخدری قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ یَقُولَ: یَا أَیَّهَا النَّاسُ إنَّی كُنْتُ قَدْ تَرَكْتُ فِیكُمْ مَا إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِی، الثَّقَلَیْنِ. أحَدُهُمَا أكْبَرُ مِنَ الْآخَرِ، كِتَابَ اللهِ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إلَی الأرْضِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی وَأَنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ.(2)

«ابو سعید خدری می گوید: از پیامبر شنیدم که فرمود :ای مردم من در میان شما چیزی را می‌گذارم که اگر آن‌را بگیرید هر گز گمراه نمی‌شوید، یکی از آن دو بزرگ تر از دیگری است کتاب خدا که از آسمان آویخته به زمین است و عترت من، اهل بیت من؛ و این دو از هم جدا نخواهد شد تا آنکه سر حوض کوثر بر من وارد شوند. »

سند روایت صحیح یا حسن است. تنها بر سفیان بن وکیع اشکالی کرده اند ولی ابن حجر وی را راستگو دانسته و ابن حبان وی را شیخ فاضل، صدوق و ترمذی حدیث او را حسن دانسته است.(3)


1) تذكرة الحفاظ، 2/ 707، ح 726.

2) مسند ابویعلی، 3/ 146 و مسند عبد بن حمید از زید بن ثابت، 1/ 107 با تبدیل لفظ «تركت» به‌جای تارك و حذف «احدهما اكبر .»

3) تهذیب التهذیب، ماده سفیان؛ میزان الاعتدال، ج2 ش 3334.

روایات دولابی

ابو بشر محمد بن احمد بن حماد الدولابی (224 _ 310ق) مورّخ و از حفاظ حدیث و أهل "دولاب " ری بود. او برای تحصیل حدیث به بلاد مختلف رفت و عاقبت در مصر رحل اقامت افکند و در راه حج، بین مكه و مدینة وفات کرد. دو کتاب دارد: الكنى والاسماء و الذریة الطاهرة (1).

وی درکتاب اخیر یک روایت از حدیث ثقلین دارد:

روایت بیست و ششم : 1/ دولابی_ حدثنا إبراهیم بن مرزوق ، حدثنا أبو عامر العقدی ، حدثنی كثیر بن زید، عن محمد بن عمر بن علیّ، عن علیّ، أَنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله و سلم حَضَرَ الشَّجَرَةَ بِخُمًّ قَالَ فَخَرَجَ آخِذاً بِیَدِ عَلِیٍّ فَقَالَ: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَلَسْتُمَ تَشْهَدُونَ أَنَّ اللهَ وَ رَسُولَهُ أوْلَى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ و أَنَّ اللهَ و رَسُولَهُ مَوْلَاكُمْ؟ قَالُوا:بَلَى قَالَ: فَمَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَإِنَّ عَلِیًّا مَوْلَاهُ.

أَوْ قَالَ فَإِنَّ هذَا مَوْلَاهُ. إِنَّی قَدْ تَرَكْتُ فِیكُمْ مَا إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِ لَمْ تَضِلَّوا كِتَابَ اللهِ، و أَهْلَ بَیْتِی ».(2)

«علی علیه السلام روایت می کند : هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به درختی در (غدیر) خم رسید روی به مردم نمود و دست علی را گرفت و فرمود : آیا نمی دانید خدا و رسولش بر شما از خودتان سزاوارترند ؟ گفتند آری . فرمود :هر کس من مولای اویم این علی مولای اوست .

آن‌گاه فرمود :من در میان شما چیزی گذاشتم که اگر آن‌را بگیرید گمراه نمی‌شوید کتاب خدا و اهل‌بیت من .»


1) تذكرة الحفاظ، 2/ 759، ش 448.

2) الذریه الطاهرة، 1/275، ح225.

دولابی صدر روایت را هم در کتاب دیگرش الكنى والأسماء به دو طریق از براء بن عازب و امام علی علیه السلام نقل می کند .(1)

روایات ابن خزیمه

ابوبكر محمد بن اسحاق بن خزیمه بن مغیرة نیشابوری (م 311ق)، درباره‌اش گفته‌اند: الحافظ الحجّة، الفقیه، شیخ الإسلام، نزد اسحاق بن راهویه و مشایخ فراوان دیگر درس خواند . در عصر او در خراسان امامت وحفظ حدیث در اختیار وی بود. بخاری ومسلم از او در صحیحین نقل حدیث کرده اند .(2)

او دارای 140 کتاب است که یکی از آن‌ها الصحیح ابن خزیمه و مشتمل بر حدیث ثقلین به شرح زیر است :

روایت بیست و هفتم: 1/ ابن خزیمه _ حدثنا یوسف بن موسى حدثنا جریر و محمد بن فضیل عن أبی حیان التیمی و هو یحیى بن سعید التیمی الرباب - عن یزید بن حیان قال: انْطَلَقْتُ أَنَا وَ حُصَیْنُ بنُ سَمُرَةَ وَ عَمْرُو بنُ مُسْلِمِ إلَى زَیْدِ بْنِ أَرْقَمَ فَجَلَسْنَا إلَیْهِ فَقَالَ لَهُ حُصَیْنٌ: یَا زیدُ رَأَیْتَ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم و صَلَّیْتَ خَلْفَهُ وَ سَمِعْتَ حَدِیثَهُ وَ غَزَوْتَ مَعَهُ لَقَدْ أَصَبْتَ یَا زَیْدُ خَیْراً كَثِیراً حَدَّثْنا یَا زَیْدُ حَدِیثاً سَمِعْتَ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ مَا شَهِدْتَ مَعَهُ قَالَ: بَلى ابنُ أَخِی لَقَدْ قَدِمَ عَهْدِی وَكَبُرَتْ سنَّی وَ نَسِیتُ بَعْضَ الَّذِی كُنْتُ أَعِی مِنْ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم فَمَا حَدَّثْتُكُمْ فَاقْبَلُوهُ وَ مَا لَمْ أُحَدَّثْكُمُوهُ فَلَا تُكَلَّفُونِی قَالَ: قامَ فِینَا رَسُولُ اللِه صلی الله علیه و آله و سلم یَوْماً خَطِیباً بِماءٍ یُدْعى خُمًّ فَحَمِدَ اللهَ وَ أثْنى عَلَیْهِ وَ وَعَظَ وَ ذَكَرَ ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ أَیُّهَا النَّاسُ فَإِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ یُوشِكُ أَنْ یَأْتِیَنِی رَسُولَ


1) الكنى والأسماء، 5 /38 و233 و 3/ 336 ا ز براء بن عازب.

2) تذكرة الحفاظ، 2 / 720 ش734؛ سیر أعلام النبلاء، 14 / 365.

رَبَّی فَأُجِیبُهُ وَ إنَّی تَارِكٌ فِیكُمُ الثَّقَلَیْنِ أَوَّلُهُمَا كِتابُ اللهِ فِیهِ الهُدى وَ النُّورُ مَنِ اسْتَمْسَكَ بِهِ وَ أَخَذَ بِهِ كَانَ عَلى الْهُدَى وَ مَنْ تَرَكَهُ وَ أَخْطَأَهُ كَانَ عَلَى الضَّلَالَةِ وَ أَهْلُ بَیْتِی أُذَكَّرَكُمُ اللهَ فِی أهْل بَیْتِی ثَلَاثَ مَرَّاتٍ.

قَالَ حُصَیْنٌ: فَمَنْ أَهْلُ بَیْتِهِ یَا زَیْدُ؟ أَلَیْسَتَ نِسَاؤُهُ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ؟ قَالَ: بَلَى نِسَاؤُهُ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ لكِنْ أَهْلُ بَیْتِهِ مَنْ حُرِّمَ الصَّدَقُة قَالَ: مَنْ هُمْ؟ قَالَ: آلُ عَلِیًّ وَ آلُ عَقِیلٍ وَ آلُ جَعْفَرٍ وَ آلُ الْعَبَّاسِ قَالَ حُصَیْنٌ: وَ كُلُّ هؤُلاءِ حُرَّمَ الصَّدَقَةُ؟ قَالَ: نَعْمَ.

«یزید بن حیان مى گوید: من و حصین بن سبره و عمر بن مسلم نزد زید بن ارقم رفتیم. پس از اینکه نشستیم حصین به او گفت: اى زید! شما پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم را دیدى، سخن او را شنیدى. در غزوات او شركت كردى و پشت سر او نماز خواندى پس خیلى نعمت‌ها را دیده‌اى! پس از احادیثی از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم شنیدى براى ما هم بگو.

زید گفت: اى فرزند برادرم! به خدا قسم سنم بالا رفته و زمان زیادى از آن وقت گذشته است وبعضى از مطالبى را که از آن حضرت شنیده و حفظ كرده بودم فراموش كرده‌ام؛ پس هر چه برایتان نقل كردم آن‌را بگیرد و آنچه نقل نكردم مرا به زحمت نیندازید (از من نخواهید برایتان نقل كنم) بعد شروع كرد به نقل این حدیث و گفت : روزى پیامبر در كنار آبی بین مكه و مدینه كه خمّ نامیده مى شد برخاست. و حمد و ثنای الهى را به‌جا آورد و موعظه كرد و تذكر داد.

سپس فرمود:اى مردم همانا من بشرى هستم كه به‌زودى پیك پروردگارم مرا مى خواند و من دعوت او را اجابت مى كنم.

من دو چیز گران‌سنگ در میان شما مى‌گذارم: اولى آن‌ها كتاب خدا كه در آن نور و هدایت است پس بگیرید كتاب خدا را و به آن چنگ زنید. پس بر اهمیت آن

تاکید و مردم را به فهم و عمل به آن تشویق نمود .

سپس فرمود :و اهل بیتم، شما را به‌خدا یادآوری می کنم دربارۀ اهل بیتم. تا سه بار .

حصین پرسید: چه کسانی از اهل بیت او به شمار می‌روند؟

آیا زنان او از اهل بیتش نیستند؟ پاسخ داد : نه، به خدا قسم زنى یك عمربا مردى زندگى مى كند سپس مرد او را طلاق مى‌دهد و آن زن نزد پدر و خانواده‌اش بر مى‌گردد. همانا اهل بیت او اصل و نسب او هستند كه صدقه بر آنان حرام است.»(1)

این روایت همان روایت مسلم است که حدیث ثقلین را به شکلی ناقص نقل کرده است .

روایات طحاوی

ابوجعفر احمد بن محمد بن سلامة طحاوی، (238 _ 321ق) متولد طحا، قریه‌ای در صعید مصر بود. وی محدِّث، فقیه و مشهور به کتابش العقیدة الطحاویة است. نزد دایی‌اش مزنی، شاگرد شافعی درس خواند سپس به مذهب ابی حنیفه روی آورد و نزد فقیه حنفی احمد بن ابی عمران تفقه نمود . پس از آن به شام رفت، و در بیت‌المقدس و غزه و عسقلان و دمشق استماع حدیث نمود، آن‌گاه به مصر سفر کرد. و ریاست اصحاب أبی حنیفة را در مصر به دست گرفت و همان جا وفات نمود.

وى از یونس بن عبد الأعلى، و هارون ابن سعید الأیلی، و محمد بن عبدالله بن عبدالحكم، وإبراهیم بن أبی داود الضریس، و غیرهم روایت نموده. و فرزندش علی،


1) صحیح ابن خزیمة، 4/ 62 .

و سلیمان بن أحمد الطبرانی، و أبو الحسین محمد بن المظفر، و یوسف بن القاسم المیانجی، و أحمد بن عبدالوارث الزجاج، و عبدالعزیز بن محمد الجوهری از او روایت کرده اند .از جمله کتاب‌های او شرح معانی الآثار؛ مشكل الآثار؛ اختلاف الفقهاء؛ المختصر فی الفقه؛ و العقیدة (مشهورة باسم العقیدة الطحاویة) أحكام القرآن؛ الوصایا؛ المحاضر و السجلات است .(1)

او در کتاب مشکل الآثار حدیث ثقلین را به دو روایت از زید بن ارقم به شرح زیر آورده است.

بیست و هشتم: 1 / طحاوی_ حدثنا فهد بن سلیمان قال : حدثنا أبو غسان مالك بن إسماعیل النهدی قال: ثنا إسرائیل بن یونس، عن عثمان بن المغیرة ، عن علی بن ربیعة الأسدی قال: لَقِیتُ زَیْدَ بْنَ الأَرْقَمَ و هُوَ داخِلٌ عَلى الْمُخْتَارِأَوْ خَارِجٌ، فَقُلْتُ: مَا حَدِیثُ بَلَغَنِی عَنْكَ؟ سَمِعْتَ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله و سلم یَقُولُ: إنَّی تَارِكٌ فِیكُمُ الثَّقَلَیْنِ: كَتِابَ اللِه وَعِتْرَتِی؟ قَالَ: نَعَمْ.(2)

علی بن ربیع می گوید : هنگامی که زید بن ارقم بر مختار وارد یا از نزد او خارج می شد با او ملاقات کردم و از او پرسیدم ، حدیثی از شما به من رسیده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : إنی تارك فیكم الثقلین : كتاب الله و عترتی؛ آیا درست است؟ پاسخ دارد آری درست است .

روایات آجری

أبو بكر محمد بن الحسین بن عبد الله آجُری: فقیه شافعی و محدث بود .


1) سیر أعلام النبلاء، 10، ش 15.

2) مشکل الاثار، 8 /2 و3.

«آجُر» از روستاهای بغداد است . وی پیش از سال330 ق به مكه رفت و به عبادت پرداخت. سیوطی در بارۀ او می‌گوید: الإمام المحدث القدوة... كان عالماً عاملاً صاحب سنة دیّناً ثقة. وی در سال 360ق در مکه وفات کرد.

کتبی به‌شرح زیر دارد: أخبار عمر بن عبد العزیز، أخلاق حملة القرآن، أخلاق العلماء _ ، التفرد و العزلة، حسن الخلق، الشبهات و الشریعة.(1)

وی در کتاب الشریعة، دو روایت از عطیه از ابو سعید خدری در حدیث ثقلین دارد که یکی آن‌ها به شرح زیر است .

بیست و نهم: 1 / آجری _ حدثنا أبو حفص عمر بن أیوب السقطی قال : حدثنا بشر بن الولید القاضی قال: حدثنا محمد بن طلحة، عن الأعمش ، عن عطیة بن سعد ، عن أبی سعید الخدری: أَنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ: «إنَّی أَوْشَكَ أَنْ أُدْعى فَأْجِیبَ، وَإنَّی تَارِكٌ فِیكُمُ الثَّقَلَیْنِ كِتَابَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عِتْرَتِی، كِتَابُ اللهِ عَزَّ و جَلَّ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إلَى الأَرْضِ، وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی، وَأَنَّ اللَّطِیفَ الْخَبِیرَ أَخْبَرَنِی أَنَّهُمُا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ فَانْظُرُوا بِمَا تَخْلُفُونَنِی فِیهِمَا»(2). ترجمۀ آن از ترجمۀ روایات دیگر دانسته می شود .

روایات مسعودی

علی بن الحسین بن علی، أبو الحسن مسعودی (م 345ق در مصر) مورّخ، جهان گرد ، محقق، اهل بغداد ، از نسل عبد الله بن مسعود می‌باشد . ذهبی او را بغدادی و معتزلی می‌شمارد. از تصانیف او مروج الذهب و أخبار الزمان و من أباده


1) طبقات الحفاظ 2/ 76.

2) الشریعة، 4/389 .

الحدثان، التنبیه والإشراف و أخبار الخوارج و المقالات فی أصول الدیانات و البیان فی أسماء الائمة، و المسائل و العلل فی المذاهب والملل و الابانة عن أصول الدیانه و سر الحیاه، و الاستبصار فی الامامة، و السیاحة المدنیة فی السیاسة و الاجتماع. (1)

وی در کتاب تاریخی خود مروج الذهب، حدیث ثقلین را بدون سند _ از امام حسن علیه السلام به صورت نقل به معنا به شرح زیر آورده است .

روایت سی: 1/ مسعودی _ مِنْ خُطَبِ الْحَسَنِ رضی الله عنه فِی أَیَّامِهِ فِی بَعْضِ مُقَامَاتِهِ أَنَّهُ قَالَ: نَحْنُ حِزْبُ اللهِ الْمُفْلِحُونَ، وَعِتْرَةُ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله و سلم الأَقْرَبُونَ، و أَهْلُ بَیْتِهِ الطَاهِرُونَ الطَّیَّبُونَ، وَ أَحَدُ الثَّقَلَیْنِ اللَّذَیْنِ خَلَّفَهُمَا رَسُولُ اللِه صلی الله علیه و آله و سلم ، و الثَّانِی كتابَ اللّهِ، فِیهِ تَفْصِیلُ كُلَّ شَیْءٍ، لَاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ، وَلَا مِنْ خَلْفِه، و الْمُعَوَّلُ عَلَیْهِ فِی كُلَّ شَیْءٍ، لا یُخْطِئُنَا تَأوِیلُهُ، بَلْ نَتَیَقَّنَ حَقَائِقَهُ، فَأَطِیعُونَا، فَإِنَّ طَاعَتَنَا مَفْرُوضَةٌ إذْ كَانَتْ بِطَاعَةِ اللهِ و الرَّسُولِ و أُولِی الْأَمْرِ مَقْرُونَةً فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إلَى اللّهِ و الرَّسُولِ.(2)

«روزی امام حسن علیه السلام در زمان خلافتش در خطبه ای فرمودند : ما حزب رستگار خدا و خاندان نزدیك پیامبر خدا، و خانواده پاك و پاكیزه او و یكى از ثقلین( دو چیز گرانبها) هستیم كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پس از خود در میان امّتش به‌جاى گذارد.

و ما همدوش كتاب خداییم كه تفصیل هر چیز در آن هست، و هیچ گونه باطلى از پس و پیش در آن راه ندارد، پس اعتماد و اطمینان در تفسیر آن بر ماست، و ما در تأویل آن راه خطا نپوییم، بلكه حقائق آن را به یقین مى‌دانیم.

پس از ما اطاعت كنید كه اطاعت ما واجب شمرده شده، چرا كه با طاعت


1) سیر أعلام النبلاء، 15 / 569 ؛ الفهرست، ص 171؛ معجم الأدباء، 13/ 91 _ 9؛ لسان المیزان 4/225؛ أثر التشیع علی الروایات التاریخیة، ص 246.

2) مروج الذهب، مسعود، 1 /348.

خدا_ عزّ و جلّ_ و رسولش همراه گشته است .خدای_ عزّ و جلّ_فرمود «اى كسانى كه ایمان آورده‌اید از خدا و رسول او و صاحبان امر اطاعت كنید، پس اگر در مورد چیزى نزاع پیدا كردید آن را به حكم خدا و رسول باز گردانید.»

روایت ابن المظفر البزار

ابو الحسین احمد بن المظفر بن موسى بن عیسى، البزار محدث عراق در عصر خود بود . گفته شده: او از نسل سلمة بن الاكوع صحابی معروف است ، تولد و وفات او (286 _ 379ق) در بغداد بود. در معروف ترین کتابش المسند حدیث ثقلین را به شرح زیر آورده است :

روایت سی ویک: 1/ البزار _ حدثنا الحسین بن علی بن جعفر ، قال : نا علی بن ثابت ، قال : نا سعاد بن سلیمان، عن أبی إسحاق ، عن الحارث ، عن علی ، قال : قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم : إنَّی مَقْبُوضٌ وَإِنَّی قَدْ تَرَكْتُ فِیكُمُ الثَّقَلَیْنِ كِتَابَ اللهِ و أَهْلَ بَیْتِی وَإِنَّكُمْ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُمَا و أَنَّهُ لَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ حَتَّى یَبْتَغِى أَصْحَابَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم ، كَمَا تَبْتَغِى الضَّالَّةُ فَلَا تُوجَدُ.(1)

«حضرت علی علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت می کند که حضرت فرمود : من از دنیا می روم در حالی که در میان شما دو امانت گرانبها می گذارم که با آن هر گز گمراه نمی‌شوید: کتاب خدا و اهل بیتم و دیگر اینکه پیش از قیامت مردم اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مانند گم شده ای می جویند ولی آن گم شده یافت نمی شود . »

روایات دارقطنی

ابوالحسن علی بن عمر بن احمد البغدادی شافعی معروف به دار قطنی (306_


1) البحر الزخار (مسند البزار) 1 /490.

385ق). درباره اش گفته اند: الحافظ المحدث الفاضل المشهور كان فرید عصره وقریع دهره، قال الخطیب كان فرید عصره وإمام وقته وانتهى الیه علم الأثر والمعرفة بالعلل وأسماء الرجال مع الصدق والثقة وصحة الاعتقاد

او از ابی القاسم البغوی، ویحیى بن محمد بن صاعد، و ابی بكر بن ابی داود، و ابی بكر النیسابوری، و الحسین بن اسماعیل المحاملی، و ابی العباسابن عُقدة، وإسماعیل الصفار، و غیر ایشان نقل حدیث کرده و جماعتی مانند حافظ أبوعبدالله الحاكم، و حافظ عبدالغنی، و تمّام الرازی، و أبو نعیم الأصبهانی، و أبوبكر البرقانی، و أبوعبدالرحمن السلمی، و أبوحامد الإسفرایینی، و قاضی أبو الطیب الطبری، و حمزة السهمی، و غیر آنان از او روایت کرده‌اند.

دار قطنی در سال 385ق در بغداد وفات کرد و نزدیک قبر معروف كرخی عارف دفن شد. دار قطن محله ای دربغداد بین كرخ و نهر عیسى بن علی است.

او بیش از 80 کتاب دارد که معروف ترین آن: العلل والسنن؛ الأفراد و الغرائب؛ المؤتلف و المختلف فی أسماء الرجال؛ الضعفاء و المتروكون؛ الإلزامات على صحیحی البخاری و مسلم است. (1)

او این حدیث را در دو کتاب العلل والسنن و المؤتلف و المختلف آورده است.

روایت سی و دو : 1/ دار قطنی _ قال حدثنا ابوالقاسم حسن بن محمد بن بشر الكوفی الخراز فی سنه احدی و عشرین ثنا الحسین بن الحكم الحبری ثنا الحسن بن الحسین العرنی ثنا علی بن الحسن العبدی عن محمد بن رستم ابو الصامت الضبی عن زاذان أبی عمر عن ابی ذر أَنَّهَ تَعَلَّقَ بِأسْتَارِ الْكَعْبَةِ وَ قَالَ: یَا أَیُّهَا النَّاسُ


1) تذكرة الحفاظ، 3 /991.

مَنْ عَرَفَنِی فَقَدْ عَرَفَنِی وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْنِی فَأَنَا جُنْدَبُ بْنُ جُنَادَةَ الغِفَارِیّ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْنِی فأنَا أبُوذَرٍّ أقْسَمْتُ عَلَیْكُمْ بِحَقَّ اللهِ و بِحَقَّ رَسُولِهِ، هَلْ فِیكُمْ أحَدٌ سَمِعَ رَسُولَ اللهِ یَقُولُ مَا أَقَلَّتِ الْغَبْرَاءَ و مَا أظَلَّتِ الْخَضْرَاءَ ذَا لَهْجَةِ أَصْدَقُ مِنْ أَبِی ذَرًّ؟

فَقَامَ طَوائِفٌ مِنَ النَّاسِ فَقَالُوا اللّهُمَّ إنّا قَدْ سَمِعْنَاهُ وَ هُوَ یَذْكُرَ ذلِكَ. فَقَالَ: و اللهِ مَا كَذِبْتُ مُنْذُ عَرَفْتُ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَلَا أَكذِبُ أبَداً حَتَّی أَلْقَی اللهَ تَعالی.

وَ قَدْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم یَقُولُ إنَّی تَارِكٌ فِیكُمُ الثَّقَلَیْنِ أحَدُهُمَا أكْبَرُ مِنَ الْآخَرِ كِتَابَ اللهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَی الْأَرْضِ سَبَبٌ بِیَدِ اللهِ تَعَالَی و سَبَبٌ بِأَیْدِیكُمْ وَ عِتْرَتِی أهْلَ بَیْتِی فَانْظُرُوا كَیْفَ تَخْلُفُونِی فِیهِمَا؟ فَإنَّ اللَه عَزَّوَجَلَّ قَدْ وَعَدَنِی أَنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ.(1)

_ لازم به یادآوری است در کتاب المؤتلف والمختلف مندرج در نرم‌افزار «المکتبة الشاملة» تولیدی وهابین عبارت «إنهما لن یفترقا» از حدیث حذف شده است!

«زاذان أبی عمر می‌گوید: ابوذر در حالی‌كه به پرده‌های كعبه چنگ زده بود خطاب به مردم می‌گفت: ای مردم هركس مرا می‌شناسد كه می‌شناسد، هر كس مرا نمی‌شناسد من جندب بن الغفاری هستم، کسی که مرا نمی شناسد بداند ، من ابوذر هستم، شما را به حق خدا و رسولش قسم می‌دهم : آیا كسی در میان شما هست كه شنیده باشد پیامبر فرمود: زمین در برنگرفته و آسمان سایه نینداخته بر كسی كه راستگوتر از ابوذر باشد ؟

پس گروهی برخاستند و گفتند بلی شنیدیم كه پیامبر این مطلب را می‌فرمود .


1) المؤتلف والمختلف، 2/1045؛ العلل الوارده، 6/236ح 1098؛ المعرفه و التاریخ ، 1 /121 به نقل از حنش بن المعتمر از مردی از ابی ذر، به ضمیمه حدیث سفینه؛ «استجلاب ارتقاء الغرف، ص24؛ الولایة، ص193، ح 24، از اصبغ بن نباته از ابی‌ذر.

ابوذر گفت : از آن وقتی كه پیامبر را شناختم دروغ نگفتم و هرگز دروغ نخواهم گفت تا وقتی كه خدای متعال را ملاقات كنم. بدانید كه از پیامبر شنیدم كه می‌فرمود: من دو چیز گران سنگ در میان شما گذاشتم كه یكی بزرگ‌تر از دیگری است: كتاب خدا که ریسمانی است كه از آسمان به زمین آویخته است ،یك طرف آن به دست خدای متعال است و یك طرفش به دست شما است و دیگری عترتم اهل‌بیتم، ببینید چگونه پس از من با آن‌ها رفتار می‌كنید ؟ زیرا خدای عز و جل به من وعده داده است كه آن دو از هم جدا نمی‌شوند تا آنكه در كنار حوض بر من وارد شوند .»

دار قطنی این حدیث را به سند فوق از زاذان و او از ابوذر نقل کرده است . ولی در کتاب علل خود می­گوید :این حدیث را با سند دیگری هم ابو اسحاق سبیعی بدون واسطه از حنش نقل کرده است، چنان‌که بزرگانی مانند اعمش و یونس بن ابی اسحاق و مفضل بن صالح گفته اند که سند متصل است .

ولی یکی از علما به نام اسرائیل با آن‌ها مخالفت کرده و گفته ابو اسحاق به واسطه مردی مجهول از حنش روایت کرده در نتیجه روایت مرسل است و متأسفانه دار قطنی همین قول را برگزیده در حالی‌که بزرگان معاصر او عدم واسطه را تقویت نموده‌اند.

همین روایت را عبدالکریم شهرستانی در تفسیر خود به نقل مجلۀ تراثنا با تفصیل بیشتری از ابوذر نقل كرده، می‌افزاید: آن‌گاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ثقلین را بهدو انگشت سبابه از دو دست خود تشبیه كرد ،و دو انگشت سبابه دو دست خود را به هم چسبانید و افزود، نمی‌گویم مثل دو انگشت سبابه و وسطی تا یكی پیش از دیگری بیفتد (یكی بزرگ‌تر از دیگری باشد) و افزود :

ألا و ان مثلهما فیكم مثل سفینة نوح من ركبها نجی و من تركها غرق.(1)

«آگاه باشید كه مَثَل این دو امانت (كتاب و اهل‌بیت) در میان شما مانند سفینه نوح است كه هر كس در آن سوار شود نجات یابد و هر كس آن‌را ترک كند غرق شود. »

همین روایت را كه مشتمل بر دو قسمت ثقلین و حدیث سفینه است قندوزی حنفی از سلیم بن قیس هلالی نقل كرده و می‌گوید: در حالی كه من و جیش (حنش) بن معتمر در مكه بودیم، دیدیم ابوذر در حالی كه به پرده كعبه چنگ زده بود به مردم می‌گفت: ای مردم از پیامبر شنیدم .(2)

البته حدیث سفینه جدای از حدیث ثقلین هم به طرق معتبر نقل شده است(3)و دلیل محکم دیگری بر وجوب تمسک به اهل بیت و حجیت سیرۀ آنان است که در جای خود از آن بحث کرده‌اند .

روایات حافظ خركوشی

روایات حافظ خركوشی(4)

أبو سعد عبدالملك بن أبی عثمان محمد بن إبراهیم، نیشابوری (م 407 ق). ذهبی می گوید: الامام القدوة ، شیخ الاسلام حافظ خركوشی ، از بزرگانی مانند حامد الرفاء، ویحیى بن منصور، و أبی عمرو بن مطر، و اسماعیل بن نجید، روایت


1) تراثنا، ش 13، به نقل از التفسیر عبدالكریم شهرستانی «مخطوط»، ص 26.

2) ینابیع المودة، 1 /94 .

3) بنگرید به: مستدرک حاکم، 3 /15 «حاکم (مولف) آن‌را صحیح نموده و ذهبی در تلخیص مستدرک آن را تأیید کرد»؛ معجم الصغیر ، 1/ 139؛ الصواعق المحرقه، ص184 و234؛ المعرفة والتاریخ، 1 /121 به سند مستقل.

4) خرکوش، نام محله‌ای در نیشابور بوده است.

کرده و نزد أبی الحسن ماسرجسی درس خواند و خدمت بزرگان در دمشق و بغداد و مكة، رسید تا آنکه واعظ بلند آوازه و مقبول مردم شد. از شاگردان او : حاكم نیشابوری، حسن بن محمد الخلال، و عبدالعزیز الازجی، و ابو القاسم تنوخی، و ابو القاسم قشیری، و ابو علی اهوازی، و ابو بكر بیهقی، و ابو الحسین بن مهتدی بالله، و ابو صالح مؤذن، و ابو بكر بن خلف، می‌باشند.

حاكم نیشابوری در بارۀ او می‌گوید: در علم و زهد و تواضع و ارشاد به راه خدا و فضائل اخلاقی جامع تر از او نیافتم . درب خانه اش چنان به روی نیازمندان باز بود که در مجلس او فقراء مانند اغنیا رفتار می‌کردند !

او از دسترنج خود ارتزاق می کرد و کتاب‌هایی از جمله تفسیر كبیر، و دلائل النبوة، وكتاب الزهد نوشت (1).

یکی از کتاب‌های او شرف المصطفی است که ظاهراً همان دلائل النبوه باشد که در آن حدیث ثقلین را به صورت ذیل آورده است:

روایت سی وسه: 1/ خركوشی _ من كلام أمیر المؤمنین علیه السلام إنَّهُ قَالَ لِمَنْ حَضَرَ عِنْدَهُ حِینَ حَضَرَتْهُ الوَفَاةُ:

وَ فِیكُمْ مَنْ یَخْلِفْ مِنْ نَبِیَّكُمْ صلی الله علیه و آله و سلم مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا ، وَهُمُ الدَّعَاةُ، وَهُمُ النَّجاةُ، وهُمْ أركْاَنُ الأَرْضِ، و هُمْ النُّجُومُ بِهِمْ یُسَتَضَاءُ، مِنْ شَجَرَةٍ طَابَ فَرْعُهَا وَ زَیْتُونَةِ طَابَ أَصْلُهَا، نَبَتَتْ فِی الْحَرَمِ وَ سُقِیَتْ مِنْ كَرَمِ، مِنْ خَیْرِ مُسْتَقَرَّ إلَى خَیْرِ مُسْتَوْدَعِ، مِنْ مُبَاَركٍ إِلَى مُبَارَكٍ، صَفَتْ مِنَ الأَقْذَارِ و الأدْنَاسِ و مِنْ قَبِیحِ مَا نَبَتَ شِرَارَ النَّاسِ، لَهَا فُرُوعٌ طِوَالٌ لَاتُنَالُ، حَسِرَتْ عَنْ صِفَاتِهَا الأَلْسُنُ وَقَصُرَتْ عَنْ بُلُوغِهَا


1) سیر أعلام النبلاء، 17/ 256.

الأَعْنَاقُ، فَهُمْ الدُّعَاةُ وَ بِهِمُ النَّجَاةُ وَبالنَّاسِ إلَیْهِمْ حَاجَةٌ، فَأَخْلَفُوا رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم بِأَحْسَنَ الْخِلَافَةِ.

فَقَدْ أَخْبَرَكُمْ أَنَّهُمْ وَالْقُرْآنُ الثَّقَلَانِ، وَ أنَّهُمَا لَنْ یَتَفَرَّقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ فالْزَمُوهُمْ تَهْتَدُوا و تَرْشُدُوا و لَا تَتَفَرَّقُوا عَنْهُمْ و لَا تَتْرُكُوهُمْ فَتَفَرَّقُوا و تَمْرَقُوا .(1)

«امیرالمؤمنین علیه السلام هنگام وفات به حاضران فرمود در میان شما کسی است که از پیامبر صلى الله علیه وآله خلافت می کند . تا وقتی که به او تمسک کنید هرگز گمراه نشوید و آنان داعیان و ناجیان امت و ارکان زمین و ستارگانی هستند ، که از ایشان کسب نور میشود . آنان از درخت زیتونی هستند که ریشه و شاخه اش پاکیزه است در حرم روییده و از آب کرامت آبیاری شدند.

از بهترین جایگاه بوده، همواره از محل مبارکی به محل مبارک دیگری منتقل شده ، از آلودگی ها و نجاسات پالایش شده است و از رذائل اخلاقی مردم دیگر مبرایند . برای ایشان شاخه های کمالی است که کسی به اوج آن نمی رسد زبان ها از توصیف آن عاجز و گردن فرازان به قلۀ آن نمی رسند . پس آنان دعوت کنندۀ به راه خدا و ناجیان امت هستند. مردم به آنان نیازمند هستند و به بهترین صورت از پیامبر خلافت کردند.

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به شما خبر داد که آنان ( اهل‌بیت ) و قرآن ثقلین هستند و آن دو از هم جدا نشوند تاسر حوض بر من وارد شوند .پس بچسبید به آنان تا هدایت یابید و از آنان جدا نگردید و ایشان را رها نکنید مبادا که پراکنده و از دین خارج شوید .»

و نیز همان حافظ خركوشی روایت کرده است:


1) شرف المصطفى، مخطوط.

بإسناده عن البراء بن عازب بلفظ أحمد بن حنبل، وبإسناد آخر عن أبی سعید الخدری عن النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ هَنَّئُونِی هَنَّئُونِی ، إنَّ الله تَعَالَى خَصَّنِی بِالنُّبُوَّةِ و خَصَّ أهْلَ بَیْتِی بالإِمَامَةِ. فَلَقِیَ عُمَرُ بنُ الخَطَّابَ أمیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ: طُوبى لَكَ یَا أبَا الْحَسَنِ أَصْبَحْتَ مَوْلَایَ وَ مَوْلَى كُلّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ.(1)

«از احمد بن حنبل به دو سند از براء بن عازب و أبی سعید الخدری روایت شده که ایشان از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردند که آن حضرت پس از نصب مولا در غدیر فرمود : هنئونی هنئونی ، به من تهنیت بگویید خدا متعال مرا به نبوت و اهل‌بیت مرا به امامت اختصاص داد؛ پس عمر بن الخطاب، علی علیه السلام را دید و به او عرض کرد: ای ابو الحسن مبارکت باد ، اینک تو مولای من و مولای هر مؤمنی شدی! »

روایات ابن مردویه

ابوبکر احمد بن موسی بن مردویه اصفهانی (328_ 410 ق) صلاح الدین صفدی در الوافی بالوفیات در باره‌اش می‌گوید : علاّمة حافظ ابن مردویه صاحب تفسیر و تاریخ و حدیث در اصفهان و عراق تحصیل و در عراق وفات نمود . ذهبی درباره‌اش می گوید : کان من فرسان الحدیث فهمایقظا متقنا کثیر الحدیث جدا . احمد بن مردویه از متخصصان علم حدیث و محکم کار در آن و باهوش و پرروایت بود. سیوطی در طبقات الحنابله از قول خطیب بغدادی در باره اش نقل می‌کند: كان ذا حفظ و معرفة و أمانة مشهوراً بالصلاح. بیست و نه کتاب در رشته های مختلف علمی نوشته که اغلب آن‌ها از بین رفته‌اند و یکی از کتاب‌های باقی‌مانده از او


1) همان منبع.

مناقب علی بن ابیطالب است .(1)که حدیث ثقلین را به شرح زیر نقل می کند .

روایت سی وچهار : 1/ ابن مردویه _ رُوِیَ مِنْ تِسْعَةٍ وَ ثُمَانِینَ طَرِیقاً أَنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ إنَّی مُخَلَّفٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِی ، مَا إنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا .(2)

«ابن مردویه می گوید: از هشتاد و نه طریق روایت شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من دو امانت گران‌سنگ در میان شما می گذارم :کتاب خدا و عترتم ، اهل‌بیتم تا وقتی که به آن دو تمسک کنید هرگز گمراه نمی‌شوید .»

روایات ثعلبی

ابو اسحاق احمد بن محمد ثعلبی نیشابوری (م 427 ق ) یکی از راویان حدیث ثقلین است .

ذهبى مى‌نویسد: ثعلبى صاحب تفسیر، یگانه دورانش در علوم و دانش‌هاى قرآن... واعظ، دانشمند و حافظ و سرآمد دردانش عربى و مورد اعتماد بود (3).

جلال الدین سیوطى در طبقات المفسرین مى‌نویسد. ثعلبى صاحب تفسیر مشهور و کتاب عرائس پیرامون قصص پیامبران، است او در دانش قرآن یگانه زمان، دانشمندى عمیق در علوم عربى و حافظ و مورد اعتماد بود(4).ابن خلکان می‌نویسد.

ثعلبى صاحب تفسیر مشهور، در دانش تفسیر یگانۀ


1) الوافی بالوفیات، 3 / 90؛ تذكرة الحفاظ، 3 / 1050؛ سیر أعلام النبلاء 19 / 207.

2) مناقب، ابن مردویه، ص 228.

3) تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، 29/186.

4) طبقات المفسرین، 1/28.

زمانش بود، او وقتی تفسیر کبیرش را نوشت بر تمام تفاسیر برترى یافت.(1)

وی دو روایت از حدیث ثقلین آورده که یکی از آن‌ها به شرح زیر است.

روایت سی وپنج : 1/ ثعلبی _ روى عطیة العوفی عن أبی سعید الخدری قال : سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ یَقُولُ: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّی قَدْ تَرَكْتُ فِیكُمْ خَلِیفَتَیْنِ إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِی، أحَدُهُمَا أَكْبَرُ مِنَ الْآخَرِ : كِتَابَ اللهِ جَلَّ جَلَالُهُ مِنَ السَّمَاءِ و عِتْرَتِی أهْلَ بَیْتِی ، أَلَاَ وَإِنَّهُمَا لَنْ یَتَفَرَّقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ».(2)

ترجمۀ حدیث روشن است .

روایات أبو نعیم اصفهانی

احمد بن عبد الله بن احمد اصفهانی، ابو نعیم: حافظ، مورّخ ، ولادت و وفاتش در اصفهان (336_ 430ق ) بود صفدی و ذهبی گفته‌اند : الإمام الحافظ، الثقة العلّامة، شیخ الإسلام، ، صاحب كتاب حلیة الأولیاء، كان من أعلام المحدّثین، و أكابر الحفّاظ والثقات... محدّثاً و مورّخاً و مفسّراً و فقیهاً و قارئاً، و له مصنّفات عدیدة فی كلِّ فنّ(3).

از آثار او معرفة الصحابة که دو جلد آن باقی است و طبقات المحدثین والرواة و دلائل النبوه و ذكر أخبار أصبهان و ما نزل من القرآن فی علی است. معروف ترین کتابش حلیة الاولیاء وطبقات الاصفیاء در ده جلد می‌باشد که در آن، حدیث ثقلین را به شرح زیر آورده است:


1) وفیات الأعیان و انباء أبناء الزمان، 1/79.

2)

3) وفیات الأعیان و ابناء ابناء الزمان 1 / 91 ، ش33؛ تذكرة الحفّاظ، 3 / 1092، ش 993؛ سیر أعلام النبلاء، 17 / 453، ش 305.

روایت سی وشش: 1/ أبو نعیم _ حدثنا محمد بن أحمد بن حمدان ثنا الحسن بن سفیان حدثنی نصر بن عبدالرحمن الوشاء ثنا زید بن الحسن الانماطی عن معروف بن خربوذ المكی عن أبی الطفیل عامر بن وائلة عن حذیفة بن أسید الغفاری قال: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّی فَرَطُكُمْ وَإنَّكُمْ وَارِدوُنَ عَلَىَّ الْحَوْضَ فَإِنّی سَائِلُكُمْ حِینَ تَرِدوُنَ عَلَیَّ عَنِ الثَّقَلَیْنِ فَانْظُرُوا كَیْفَ تَخْلُفُونِی فِیهِمَا الثَّقْلُ الأكْبَرُ كِتابُ اللهِ سَبَبٌ طَرْفُهُ بِیَدِ اللهِ و طَرْفُهُ بِأَیْدِیكُمْ فاسْتَمْسِكُوا بِهِ لَا تَضِلُّوا وَلَا تَبَدَّلُوا وَ عِتْرَتِی أهْلُ بَیْتِی فَإنَّه قَدْ نَبَّأَنِی اللّطِیفُ الخَبِیرُ أَنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ(1).

«حذیفه بن اسید الغفارى مى‌گوید: پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اى مردم من پیش‌قراول شما بر سر حوض هستم و شما پس از من بر آن وارد می شوید. من از شما در بارۀ ثقلین سؤال می کنم ، چگونه پس از من با آنان رفتار کردید؟ در میان آن دو، ثقل اکبر کتاب خدا سببی است که یک طرف آن به دست خداست ، به آن چنگ زنید تا گمراه نشوید و آن‌را تبدیل نکنید و عترتم اهل‌بیم ، خداى لطیف خبیر به من خبر داد ،آن دو از یكدیگر جدا نمی­شوند تا آنكه بر من وارد شوند.»

روایت بیهقی

ابوبكر احمد بن الحسین شافعی بیهقی حافظ و فقیه مشهور صاحب السنن الكبیر و السنن الصغیر، و دلائل النبوة، و شعب الایمان و غیر آن است .

ذهبی از قول حافظ عبد الغافر بن إسماعیل در باره اش می گوید : كان البیهقی على سیرة العلماء، قانعاً بالیسیر، متجمّلاً فی زهده و ورعه .... و می‌افزاید : هو أبو بكر الفقیه، الحافظ الاصولی، الدین الورع، واحد زمانه فی الحفظ، و فرد أقرانه فی


1) حلیة الاولیاء وطبقات الاصفیاء، 1 / 355 .

الاتقان و الضبط.

او در سال 458ق در نیشابور وفات کرد و در بیهق (سبزوار) دفن شد .(1)

اینک روایت او در معروف‌ترین کتابش، السنن الكبیر :

روایت سی وهفت: 1/ بیهقی_ أخبرنا أبو زكریا یحیى بن ابراهیم بن محمد بن یحیى أنبأ أبو عبد الله محمد بن یعقوب ثنا محمد بن عبد الوهاب أنبأ جعفر بن عون أنبأ أبو حیان وهو یحیى بن سعید عن یزید بن حیان قال سمعت زید بن ارقم رضى الله عنه یقول: قَامَ فِیَنا رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله و سلم ذَاتَ یَوْمٍ خَطِیباً فَحَمِدَ اللهَ و أَثْنَى عَلَیْهِ، ثُمَّ قَالَ:

أمَّا بَعْدُ أیُّهَا النَّاسُ إنَّمَا أَنَا بَشَرٌ یُوشِكُ أنْ یَأتِیَنِی رَسُولَ رَبَّى فَأُجِیبُهُ و إنَّىتَارِكٌ فِیكُمُ الثَّقَلَیْنِ أَوَّلُهُمَا كِتَابَ اللهِ فیه الهُدَى و النُّورُ فَتَمَسَّكُوا بِكِتَابِ اللهِ و خُذُوا بِهِ فَحَثَّ عَلَیْهِ وَرَغَّبَ فِیهِ، ثُمَّ قَالَ و أَهْلُ بَیْتِی، أُذَكِرُكُمُ اللهُ فِی أهْل‌بَیْتِی.

قَالَ حُصَیْنٌ لِزَیْدٍ وَ مَنْ أهْلُ بَیْتِه نِسَاؤُهُ؟ (مَن أهل بیته؟ خ) قَالَ بَلَى إنَّ نِسَاءَهُ مِنْ أهْل بَیْتِهِ وَ لكِنْ أهْلُ بَیْتِهِ مَنْ حُرَّمَ الصَّدَقَةُ بَعْدَهُ قَالَ و مَنْ هُمْ؟ قَالَ آلُ عَلِىٍّ و آلُ عَقِیلٍ و آلُ جَعْفَرٍ و آلُ عُبّاسٍ، قَالَ كُلُّ هؤُلاءِ تَحْرُمْ عَلَیْهِمُ الصَّدَقَةُ؟ قَالَ: نَعَمْ.(2)

«روزى پیامبر برخاست و حمد و ثنای الهى را به جا آورد ، سپس فرمود: اى مردم همانا من بشرى هستم كه به زودى پیك پروردگارم مرا مى خواند و من دعوت او را اجابت مى كنم.

ومن دو چیز گران‌سنگ بها در میان شما مى گذارم ، اولى آن‌ها كتاب خدا كه در آن نور و و هدایت است پس بگیرید كتاب خدا را و به آن چنگ زنید. پس بر اهمیت آن تأکید و مردم را به فهم و عمل به آن تشویق نمود . سپس فرمود : و اهل بیتم،


1) سیر أعلام النبلاء، 18/164.

2) السنن الکبری، 7/30 .

شمارا به خدا یادآوری می کنم دربارۀ اهل بیتم. تا سه بار.

حصین پرسید : آیا اهل بیت او زنان او نیستند؟ پاسخ داد : نه، به خدا قسم زنى یك عمر با مردى زندگى مى كند سپس مرد او را طلاق مى دهد و آن زن نزد پدر و خانواده اش بر مى گردد. همانا اهل بیت او اصل و نسب او هستند كه صدقه بر آنان حرام است. »

روایات خطیب بغدادی

احمد بن علی بن ثابت البغدادی، معروف به خطیب بغدادی( 392_ 463ق) یکی از حفاظ و مورّخین پیش کسوت ، تولدش در (غزیة) بین كوفة و مكة، ومحل زندگی و وفاتش در بغداد بود. او برای کسب علم به مكه و بصره و دینور و كوفه رفت و سر انجام به بغداد باز گشت و مورد توجه رئیس الرؤساء ابن مسلمة (وزیر القائم العباسی) قرارگرفت سپس حوادثی باعث شد سال 462ق پنهانی به شام فرار کند و مدتی در دمشق و صور و طرابلس وحلب به سر برد .

ابن خلكان

در باره اش می گوید : حافظ أبوبكر، أحمد بن علی بغدادی، معروف بالخطیب، صاحب تاریخ بغداد و مصنفات دیگر از حفاظ متقن، وعلمای متبحر بود و تنها تاریخ بغداد او برای اثبات احاطۀ علمی گستردۀ او کفایت می‌کند.(1)

وی فصیح اللهجة، عارف به ادبیات عرب ، شاعر، پر مطالعه و تألیف بود ، یاقوت حموی نام پنجاه و شش كتاب از مصنفات او را آورده است مانند البخلاء و الكفایة فی علم الروایة فی مصطلح الحدیث و الفوائد المنتخبة و المتفق و المتفرق و مهم


1) وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان ، 1 / 92.

ترین آن «تاریخ بغداد» در 14 جلد است که حدیث ثقلین را به صورت زیر آورده است .

روایت سی و هشت: 1 / خطیب _ أخبرنا الحسین بن عمر بن برهان الغزال حدثنا محمد بن الحسن النقاش إملاء أخبرنا المطین حدثنا نصر بن عبد الرحمن حدثنا زید بن الحسن عن معروف عن أبی الطفیل عن حذیفة بن أسید: أَنَّ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ: یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنّی فَرَطٌ لَكُمْ وَأَنْتُمْ وَارِدوُنَ عَلَیَّ الْحَوْضَ. وَإِنّی سَائِلُكُمْ حِینَ تَرِدوُنَ عَلَىَّ عَنِ الثَّقَلَیْنِ فَانْظُرُوا كَیْفَ تَخْلُفُوِنی فِیهِمَا؟ الثَّقْلُ الأَكْبَرُ كِتَابُ اللهِ سَبَبٌ طَرْفُهُ بِیَدِ اللهِ وَ طَرْفُهُ بِأَیْدِیكُمْ فَاسْتَمْسِكُوا بِهِ و لَا تَضِلُّوا و لَا تَبَدَّلُوا .(1)

«حذیفة بن اسید الغفارى مى گوید پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اى مردم من پیش‌قراول شما بر سر حوض و شما پس از من بر آن وارد می شوید. من از شما دربارۀ ثقلین سؤال می کنم ، چگونه پس از من با آنان رفتار کردید؟ در میان آن ثقل اکبر کتاب خدا که سببی است که یک طرف آن به دست خداست ، به آن چنگ زنید تا گمراه نشوید و تبدیل نکنید. »

متأسفانه این روایت تحریف شده ، با اینکه عنوان ثقلین در صدر حدیث آمده ثقل دوم معرفی نشده است . آیا خطیب از میان روایات صحیح و کامل ثقلین تنها این روایت ناقص و تحریف شده را نقل کرده یا ناسخان ثقل دوم را حذف نموده‌اند؟ احتمال دوم قوی تر است .

ایشان خبر غدیر را هم که بخشی از حدیث ثقلین است . به طرق متعدد آورده ، که در بخش دوم می آوریم.


1) تاریخ بغداد، 8 / 442، ح 4551.

روایت ابن مغازلی

ابو الحسن علی بن محمد الواسطی الجلابی الشافعی مشهور به ابن مغازلی (م483 ق) کتابی به نام مناقب دارد.

سمعانی در باره اش می نویسد: او فاضل و آشنا به رجال واسط و حدیث آن ها و حریص بر شنیدن حدیث و گرفتن آن بود. من کتاب ذیل تاریخ واسط او را دیده و مطالعه نموده و آن را خلاصه کرده ام.(1)

و ذهبی در سیر اعلام النبلاء و تذکرة الحفاظ در ترجمه ابن السقا از تاریخ او نقل و بر آن اعتماد کرده اند .(2)

وی در کتاب مناقب خود حدیث ثقلین را به چهار طریق از زید بن ارقم و ابو سعید خدری نقل کرده که یکی از آن‌ها به شرح زیر است:

روایت سی و نهم : 1/ ابن مغازلی _ اخبرنا ابوطالب محمد بن احمد الزهری المعروف بابن الصیرفی البغدادی قدم علینا واسطاً سنة أربعین و أربعمأة قال حدثنا ابوالحسین عبید الله بن احمد بن یعقوب بن البواب ثنا محمد بن محمد بن سلیمان الباغندی ثنا وهبان و هو ابن بقیة الواسطی ثنا خالد بن عبدالله عن الحسن بن عبد الله عن ابی الضحی عن زید بن ارقم قال: قَالَ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم إِنّی تَارِكٌ فِیكُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ‌بَیْتِی وَ إنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ.

«پیامبر‌فرمود: من دو چیز گران سنگ در میان شما گذاشتم كتاب خدا و دیگری عترتم اهل‌بیتم، آن دو از هم جدا نمی‌شوند تا آنكه در كنار حوض بر من وارد شوند.»


1) سیر اعلام النبلاء، 16/353 و همو تذکره الحفاظ، 3 / 965

2) الأنساب سمعانی، 2/ 137؛ تكملة الإكمال، 2 /189؛ اللباب فی تهذیب الأنساب، 1/ 319؛ ذیل تاریخ بغداد، 4 /49 و 50؛ تاریخ اسلام، 33/113؛ الوافی بالوفیات، 7/47.

روایات حاکم حسکانی

ابو القاسم عبد الله بن عبد الله بن احمد بن محمد بن احمد بن محمد حسكان نیشابورى حنفى حاكم معروف به ابن الحذاء است که در سال 490ق به دار باقى شتافت.صفدی در باره اش می گوید : الحاكم، الحافظ. شیخ متقن، ذوعنایة تامة بالحدیث. أسن و عمر؛ وهو من ذریة عبد الله بن عامر ابن كریز.(1)و صالحی شامی وی را برای نوشتن کتابی در اسناد حدیث ردّ شمس، ستایش کرده و اتهام تشیع که ابن تیمیه به او زده را از وی نفی کرده است(2).

ذهبى در باره‌اش مى‌گوید:حسکانی قاضى ،محدث ،شیخ مدقق و متقن و صاحب ذوق تام در علم الحدیث بود كه با عنایت وافر و همت كامل در این فن جدّ و جهد نمود و كتاب‌هایى را تألیف و تدوین كرد.

او از جدّش و ابن ابى الحسن علوى و ابى عبد الله حاكم و ابى طاهر بن محمش حدیث نقل مى‌كرد و عمر خویش را در این راه صرف كرد و در سیر اعلام النبلاء گفته الحسكانی الامام، المحدث، البارع(3).

فرزند او در انگیزه تألیف كتاب ارزشمند شواهد التنزیل _ از قول وی چنین بیان می‌کند: در مجلسی شنیدم عالم نمای پر ادعایی می‌گفت هیچ مفسّرى را ندیدم كه بگوید سوره هَلْ‌أَتى عَلَى الْإِنْسانِ را در شأن على بن ابى طالب علیه السلام و اهل بیت او نازل شده است! بلكه هیچ آیه‌اى از قرآن در فضیلت و كرامت على علیه السلام و اهل


1) الوافی بالوفیات، 19 /254.

2) سبل الهدى والرشاد فی سیرة خیر العباد،9 / 439.

3) تذكرة الحفاظ، 3/1200؛ سیر أعلام النبلاء، 18 /268 و ج 17 / 208؛ تاریخ اسلام، ذهبی، 32/306؛ تذكرة الحفاظ، 3/1200؛ طبقات الحفاظ، ص 443.

بیتش نازل نشده است ! از بزرگان مجلس و اكابر علما، توقع داشتم كه جوابى‌به او دهند. ولى متأسفانه غیر از یک نفر كسى به او اعتراض نكرد !

من در پایان آن مجلس مصلحت چنان دیدم كه باید به این سخنان ناصواب و شبهۀ خطرناك جواب گویم بر همین اساس هر آیه‌اى را كه قطعاً یا احتمالاً در شأن على علیه السلام نازل شده شمارش كردم و 1163 روایت را با ذكر سند در ذیل 209 آیه در دو جلد كتاب به نام شواهد التنزیل لقواعد التفضیل تدوین كردم . وی دو روایت در حدیث ثقلین دارد که یکی از آن‌ها به شرح زیر است .

روایت سی و نهم: 1/ حسکانی_ أَبُو النَّضْرِ الْعَیاشِی قَالَ: حَدَّثَنَا حَمْدَانُ بْنُ أَحْمَدَ الْقَلَانِسِی قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ خَالِدٍ الطَّیالِسِی، عَنْ سَیفِ بْنِ عَمِیرَةَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ، عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ، أَنَّهُ سَأَلَهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ قَالَ: نَزَلَتْ فِی عَلِیّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ. قُلْتُ: إِنَّ النَّاسَ یقُولُونَ: فَمَا مَنَعَهُ أَنْ یسَمِّی عَلِیاً وَ أَهْلَ بَیتِهِ فِی كِتَابِهِ:

فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ: قُولُوا لَهُمْ: إِنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ عَلَى رَسُولِهِ الصَّلَاةَ وَ لَمْ یسَمِّ ثَلَاثاً وَ لَا أَرْبَعاً حَتَّى كَانَ رَسُولُ اللَّهِ هُوَ الَّذِی فَسَّرَ ذَلِكَ، وَ أَنْزَلَ الْحَجَّ فَلَمْ ینْزِلْ: طُوفُوا سَبْعاً حَتَّى فَسَّرَ ذَلِكَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنْزَلَ: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ» فَنَزَلَتْ فِی عَلِی وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَینِ، وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم :أُوصِیكُمْ بِكِتَابِ اللَّهِ وَ أَهْلِ بَیتِی إِنِّی سَأَلْتُ اللَّهَ أَنْ لَا یفَرِّقَ بَینَهُمَا_ حَتَّى یورِدَهُمَا عَلَیّ الْحَوْضَ فَأَعْطَانِی ذَلِكَ(1).

« ابو بصیر از ابو جعفر ( امام باقر علیه السلام ) از این سخن خداوند پرسید: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ» گفت: در باره على بن ابى طالب علیه السلام نازل شده


1) شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‌1 191 4: 59.

است. ابو بصیر گفت: مردم مى‌گویند: چرا خداوند نام على و اهل بیت او را در كتاب خود نیاورده است؟

ابو جعفر گفت: به آنان بگویید: خداوند بر پیامبرش نماز را فرستاده ولى تعیین نكرده كه سه ركعت باشد یا چهار ركعت ؟ و خود پیامبر آن را تفسیر كرده است. و نیز حج را فرستاده ولى نگفته كه هفت بار طواف كنید و خود پیامبر آن را تفسیر كرده است و نیز این آیه را نازل كرده:

«أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ» و این آیه در باره على و حسن و حسین نازل شده است.

و پیامبر خدا فرموده است: شما را به كتاب خدا و اهل بیت خودم وصیت مى‌كنم، من از خداوند خواسته‌ام كه میان این دو جدایى نیندازد تا در حوض بر من وارد شوند و خدا دعای مرا اجابت كرده است. »

و نیز او شش روایت دربارۀ غدیر نقل کرده که یکی از آن‌ها را در بخش دوم نقل می کنیم.

روایت بَغَوی

أبو محمد حسین بن مسعود بن الفراء، البغوی الشافعی(436_ 510 ق ). صاحب تصانیف، ملقّب به ركن الدین، و محیی السنة. محدِّث ، فقیه و مفسر بود نزد قاضی حسین بن محمد شیخ شافعیة تحصیل کرد. ابن شهبه در بارهاش می‌گوید: كان دینًا، عالمًا، عاملًا على طریقة السلف.

و ذهبی در باره اش گفته : الشیخ الامام، العلامة القدوة الحافظ، شیخ الاسلام، محیی السنة(1).


1) طبقات الشافعیة، 1 / 310؛ سیر أعلام النبلاء، 19 / 439.

و از مصنفات او: شرح السنّة، كتاب عظیمی در شرح احادیث است و نیز مصابیح السنه؛ و التهذیب فی فقه الشافعیة؛ و الجمع بین الصحیحین؛ و كتاب الأربعین و تفسیر معالم التنزیل؛ و ابن تیمیه در بارۀ تفسیرش گفته است: سالم ترین تفسیر از احادیث بدعت وضلالت است . او در مرو الرُّود وفات کرد.

بغوی ذیل آیۀ «وَكَیفَ تَكْفُرُونَ وَأَنْتُمْ تُتْلَى عَلَیْكُمْ آیَاتُ اللَّهِ وَفِیكُمْ رَسُولُهُ» می‌گوید :

قتادة گفته است در این آیه دو حجت روشن معرفی شده اند : كتابُ الله و نبی الله ، أما نبی خدا وفات کرده است و أمّا كتاب خدا به عنوان رحمت و نعمت الهی بین شما باقی است. آن‌گاه این حدیث را نقل می کند

روایت چهلم : 1/ بَغَوی 1 _ أخبرنا أبو سعید أحمد بن محمد بن العباس الحمیدی، أخبرنا أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحافظ، أنا أبو الفضل الحسن بن یعقوب بن یوسف العدل، أخبرنا أبو أحمد محمد بن عبد الوهاب العبدی أنا أبو جعفر بن عوف أخبرنا أبو حیان یحیى بن سعید بن حبان [عن یزید بن حیان] قال: سَمِعْتُ زَیْدَ بْنَ أَرْقَمَ قَالَ: قَامَ فِینَا رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم ذَاتَ یَوْمٍ خَطِیباً، فَحَمِدَ الله و أَثْنى عَلَیْهِ، ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدَ أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ یوشِكُ أنْ یَأتِیَنِی رَسُولَ رَبَّی فَأُجِیبُهُ، وَإِنَّی تَارِكٌ فِیكُمُ الثَّقَلَیْنِ أَوَّلُهُمَا: كِتابُ اللهِ فِیه الهُدى و النُّورُ، فَتَمَسَّكُوا بِكِتَابِ اللِه و خُذُوا بِهِ فَحَثَّ عَلَیْهِ وَ رَغَّبَ فِیهِ ثُمَّ قَالَ: وأَهْلَ بَیْتِی أُذكِّرُكُمُ اللهَ فِی أهْلِ بَیْتِی (1).

« زید بن ارقم مى گوید: روزى پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برخاست. و حمد و ثنای الهى را به‌جا آورد سپس فرمود : اى مردم همانا من بشرى هستم كه به‌زودى پیك پروردگارم مرا مى خواند و من دعوت او را اجابت مى كنم . و من دو چیز گران‌سنگ در میان شما


1) معالم التنزیل، (التفسیر البغوی) 2 /76.

مى‌گذارم اولى آن‌ها كتاب خدا كه در آن نور و هدایت است پس بگیرید كتاب خدا را و به آن چنگ زنید. پس بر اهمیت آن تأکید و مردم را به فهم و عمل به آن تشویق نمود. سپس فرمود :و اهل بیتم،شما را به خدا یاد آوری می کنم دربارۀ اهل بیتم.»

بغوی در شرح السنة پس از نقل این حدیث به سند یاد شده می‌گوید :

حَدِیثٌ صَحِیحٌ أَخْرَجَهُ مُسْلِمٌ ، عَنْ زُهَیرِ بْنِ حَرْبٍ ، عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ عُلَیَّةَ ، عَنْ أَبِی حَیّانَ، وَ رَوَاهُ سَعْدُ بْنُ مَسْرُوقٍ ، عَنْ یزِیدَ بْنِ حَیانَ ، وَزَادَ: وَإنَّهُمَا لَنْ یتَفَرَّقَا حَتَّى یَرِدا عَلَیَّ الْحَوْضَ(1)این حدیث صحیحی است که مسلم با سند دیگری از یزِیدَ بْنِ حَیان نقل کرده و سعد بن مسروق از یزید بن حیان روایت نموده است و این جمله را به آن افزود: «این دو (قرآن و عترت ) از هم جدا نشوند تا سر حوض بر من وارد شوند .»


1) شرح السنة 11 /351.

بخش دوم

اشاره

روایات شیعه از حدیث ثقلین

و مواقع بیان آن

اعلام امامت هدف اصلی حجه الوداع

اشاره

واقعة حجةالوداع _ سه ماه پیش از وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم _ افزون بر فوائد تربیتی و عبادی و تعلیم مناسک حج ، فرصت مناسبی برای طرح مسئله خلافت و امامت بود و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز بهترین استفاده را از این فرصت نمودند .چنان‌که از روایات استفاده می شود مهم‌ترین هدف حضرت از این سفر معرفی جانشین اش بود.ولی به علت نگرانی از مخالفت و کارشکنی فقان آن‌را به تدریج اعلام کرد .

به این صورت که حضرت در سه خطبۀ حجه الوداع حدیث ثقلین را بیان و به صورت کلی جانشین خود را معرفی و سپس در روز هیجدهم ذی الحجه به نام او را مشخص نمودند .در اینجا به سه نکته باید توجه کنیم :

الف : در تعداد خطبه های حضرت و زمان و مکان آن در حجةالوداع اختلاف است. حلبی می گوید حضرت پنج خطبه خواندند :

1_ روز هفتم ذی الحجة در مکه

2_ روز عرفه در عرفات

3_ روز عید قربان در منی

4_ روز یازدهم ذیحجه در منی

5_ روز دوازدهم در منی.(1)شوکانی به نقل از مالکیه و حنفیه می گوید: خطبه های حجةالوداع سه عدد است روز هفتم ، روز عرفه و روز دوازدهم . ولی شافعی به‌جای دوازدهم، سیزدهم گفته است.(2)

ابن حجر عسقلانی می گوید : احادیث بخاری به صراحت دلالت می کند که حضرت خطبه را در منی روز عید قربان خواند . ولی روایات مسلم از جابر دلالت می کند حضرت خطبه را روز عرفه در عرفات ایراد فرمودند و احمد در مسند از جابر آن‌را در منی روزعید قربان نقل می کند .(3)

به نظر می رسد به سبب اهمیت مطالب و نرسیدن خطبه به گوش بسیاری از مردم بر اثر نبودن بلند گو ، حضرت همان مطالب را در خطبه های بعد تکرار فرمودند .

ب : چنان‌که گذشت، در متن منقول حدیث ثقلین نیز اختلاف است و اختلاف در متن این حدیث پنج علت دارد :

نقل به معنای راویان و عدم ضبط دقیق الفاظ روایت، به سبب فراموشی

ترس راویان از خلفا به سبب تعارض مطالب حدیث ثقلین با حاکمیت آنان.

دنیا طلبی و سازش کاری راویان با خلفا با مخفی نمودن بخشی از این حدیث


1) السیرة الحلبیة، 3 / 333 .

2) نیل الاوطار، شوکانی 3 /307 .

3) فتح الباری، 5 /427 .

برای رسیدن به دنیای حکام.

پنهان بودن گفت‌وگوهای وحیانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با جبرئیل امین در مشکلات معرفی امام و کیفیت بیان این حدیث که راویان عادی از آن خبر نداشتند و تنها ائمه اطهار علیهم السلام از آن خبر دادند .

5_ اختلاف در مکان و زمان بیان این حدیث و متأسفانه در بیشتر نقل‌های اهل سنت قید زمان و مکان نیامده است.

ج : از مجموع روایات استفاده می شود ، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم این حدیث را دست‌کم در شش موقعیت (شش زمان و مکان) بیان فرمودند که سه مورد اول بخشی از خطبه های حجةالوداع بود :

1_ روز هفتم در مسجد الحرام کنار چاه زمزم

2_ روز عرفه درعرفات

3_ در مسجد خیف منی روز عید قربان.

4_ در روز هیجده ذی الحجة در خطبۀ غدیر .

5_ هنگام بیماری وفات، بر بالای منبر مسجد النبی صلی الله علیه و آله و سلم

6_ در بستر احتضار در منزل خود .

ولی محقق بزرگ قاضی نورالله شوشتری می گوید : از تتبع روایات استفاده می‌شود که حدیث ثقلین در چهار جا بیان شده است :

1_ روز عرفه در عرفات در حالیکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر شتر سوار بود.

2_ روز عید قربان در مسجد خیف منی .

3_ در روز هیجده ذی الحجّه در خطبه غدیر.

4_ در روزهای آخر عمر بالای منبر در مسجد النبی.

به نظر می رسد ایشان دو مورد اخیر را یکی حساب کرده و خطبۀ مسجد الحرام را هم به حساب نیاورده‌اند. البته بعضی به‌جای روز عید قربان، روز یازدهم یا دوازدهم گفته‌اند، و بعضی هنگام باز گشت از طائف را هم افزوده‌اند.(1)

ولی در طائف تنها توصیه به اهل‌بیت و فضیلتی از مولا علی علیه السلام بوده است، پس نمی‌توان آن‌را از روایات حدیث ثقلین نامید .

دومین بار درخطبه ای در «بطن عرنه» عرفات سوار بر شتر هنگام ظهر روز عرفه پیش از نماز ظهر بود که ترمذی (روایت اول از جابر) و حاکم و احمد آن را نقل کرده اند ، ولی به سبب اهمیت مطالب این خطبه و اینکه بسیاری از مردم آن را نشیندند، حضرت همان را فردا تکرار نمود .

ظاهراً روایت دوم ترمذی از ابو سعید خدری و زید بن ارقم نیز مربوط به یکی از سه مورد اول بوده است .هر چند در هیچ یک از دو نقل ترمذی لفظ ثقلین نیامده، ولی گمراه نشدن امت پس از پیامبر در هر دو مشروط به تمسک به کتاب و اهل بیت شده است.

با این فرق که در دومی تصریح به اعظم بودن کتاب بر اهل بیت شده است و نیز کتاب به ریسمان آویخته از آسمان تشبیه و بر جدا ناپذیری آن دو از هم تا سر حوض کوثر تاکید شد، که در روایت اول نبود، پس شاید روایت دوم ترمذی در منی بیان شده باشد که بخاری خطبۀ آن‌را نقل کرده و همان تکرار خطبۀ حضرت در عرفات است.

پس این حدیث بخشی از خطبۀ مفصلی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آن‌را در چند


1) استجلاب ارتقاء الغرف بحب اقرباء الرسول و ذوی الشرف، ص23.

موقعیت بیان فرمودند و طرفداران خلفا محل صدور و خصوصیات آن‌را کتمان و تحریف کردند ولی علمای شیعه آن‌را با خصوصیات آورده اند.افزون بر آنکه روایات شیعه از ائمه علیهم السلام حاوی اسراری از گفت‌وگو های پنهانی وحیانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با جبرئیل است که از دید وشنود راویان عادی پنهان بود و تنها ائمه اطهار علیهم السلام که از اسرار وحی آگاه هستند از آن خبر داده‌اند . از این رو ما در این فصل بیشتر ا ز روایات شیعی به شرح زیر استفاده می کنیم .

موقع اول : خطبۀ هفتم ذی الحجه در مسجد الحرام

روایت یعقوبی

احمد بن اسحاق یعقوبی مورّخ متوفای 292ق است که در مذهب او اختلاف است وی به چهار خطبه حضرت در حجةالوداع اشاره نموده یکی از آن‌ها خطبۀ روز هفتم ذی الحجه در مسجد الحرام کنار زمزم است که چنین نقل می کند :

حج رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم حجة الوداع السنة العاشرة، و هی حجة الإسلام. ....وخطب قبل الترویة بیوم بعد الظهر و یوم عرفة، حین زالت الشمس، على راحلته ،[و] قبل الصلاة من غد یوم منی.

فقال فی خطبته: نَضَّرَ اللهُ وَجْهَ عَبْدٍ سَمِعَ مَقَالَتِی فَوَعَاهَا وَحَفِظَهَا ثُمَّ بَلَّغَهَا مَنْ لَمْ یَسْمَعْهَا فَرُبَّ حَامِلِ فِقْهِ غَیْرَ فَقِیهٍ، وَ رُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ إلَى مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ. ثَلَاثٌ لَا یَغِلُّ عَلَیْهِم قَلْبَ امْرِئٍ مَسْلِم... .

إِنّی قَدْ خَلَّفْتَ فِیكُمْ مَا إنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا: كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِی أهْلَ بَیْتِی. ألَا هَلْ بَلَّغْتُ؟ قَالُوا: نَعَمْ! قَالَ: اللّهُمَّ اشْهَدْ. ثُمَّ قَالَ: إنَّكُمْ مَسْؤوُلُونَ فَلْیُبَلَّغِ الشَّاهِدُ مِنْكُمُ الغَائِبَ... .

وَلَمَّا كَانَ یَوْمَ النَّفْرِ دَخَلَ الْبَیْتَ، فودّعَ و نزلَ علیه: الیومَ أكملتُ لكمْ دینَكُم، و أتممتُ علیكمْ نِعمتی، و رضیتُ لكمُ الإسلام دِیناً. و خرجَ لیلاً مُنصرفاً إلى المدینةِ، فصار إلى موضع بالقربِ من الجُحفَة یقالُ له: غدیرُ خُمَّ، لثمانی عشرة لیلة خلت من ذی الحجَّةً، و قام خطیباً و أخذَ بیدِ علىّ بن أبی طالبٍ فقال: ألستُ أولَى بالمؤمنینَ من أنفُسِهم؟ قالوا: بلى یا رسولَ الله! قال: فمن كنتُ مولاهُ،فعَلِیٌّ مولاه، اللهمّ والِ من والاه و وعادِ من عاداه.

ثم قال: أیُّها الناسُ إنّی فَرَطُكُمْ و أنتم واردِی عَلَىَّ الحوْضَ، وإنّی سائلُكم، حین تَرِدون علَىَّ، عن الثقلینِ فانظروا كیف تخلُفونی فیهما. قالوا: و ما الثَّقلان یا رسولَ الله؟ قال: الثقلُ الأكبرُ كتابُ الله سببٌ طَرْفه بیدِ الله و طرفٌ بأیدِیكم، فاستمْسِكوا به ولا تضلُّوا، و لا تبدّلوا، و عترتی أهل بیتی.(1)

«پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در سال دهم هجرت برای حجةالوداع عازم حج شد . و بعد از ظهر روز هفتم ذی الحجه (یک روز قبل از ترویه) و ظهر روز عرفه بر روی شتر وپیش از نماز ظهر عید در منی خطبه خواند. و در آن خطبه فرمود: خداوند سر سبز وخوشحال گرداند بنده ای که سخن مرا بشنود و آن را حفظ کند و به دیگران برساند... .

و روزی در کنار زمزم در مسجدالحرام ایستاد و به ربیعة امیة بن خلف که صدای قوی داشت و در کنار شتر او ایستاده بود، دستور داد به مردم بگوید : ای مردم شاید دیگر شما را به این حال نبینم آیا می دانید اینجا چه شهری و این ماه چه ماهی و این روز چه روزی است ؟ مردم گفتند آری ، این شهر حرام و ماه حرام و روز حرام


1) تاریخ یعقوبی، 1 /149.

است . حضرت فرمود : خداوند خون و مال شما را مانند این شهر و ماه و روز بر یکدیگر حرام نموده است . آیا من پیام الهی را به شما رساندم ؟ گفتند بلی ، فرمود خدایا شاهد باش . آن‌گاه نصایح دیگری فرمود ... .

سپس فرمود: بدانید من در میان شما دو چیز را گذاردم كه اگر به آنها چنگ بزنید هرگز گمراه نخواهید شد، و آن دو، كتاب خدا و فرزندان و افراد خانواده‌ام هستند، اى مردم آیا حق را به شما رسانیدم؟ همه گفتند: بلى یا رسول اللَّه، گفت خدایا تو شاهد باش، حاضران شما به غایبان برسانند .

هنگامی که روز دوازدهم فرا رسید، حضرت داخل کعبه شد و با آن وداع کرد و آیۀ اکمال بر او نازل شد . آن‌گاه شبانه به سوی مدینه حرکت نمود . هنگامی که روز هیجدهم به نزدیکی جحفه در جایی به نام غدیر خم رسید ،در میان مردم برخاست و دست علی علیه السلام را گرفت و فرمود :

آیا نمی دانید که من از خود شما به شما سزاوارترم؟ سه بار گفتند ، بلی .

در اینجا فرمود: هر کس من مولا وسرپرست او هستم این علی مولای اوست . خدایا دوست دار هرکس او را دوست دارد و دشمن دار هر کس اورا دشمن دارد.

آن‌گاه حضرت فرمود من پیش گام شما در سر حوض (كوثر) هستم، و شما در كنار حوض بر من وارد مى شوید، پس بنگرید، چگونه با ثقلین (دو چیز گرانبها و گران سنگ) پس از من رفتار مى كنید؟

شخصى فریاد كرد اى پیامبر خدا ثقلین چیست؟

حضرت فرمود: كتاب خدا كه یك طرف آن به دست خداى عز و جل و یك طرف آن به دست شما است، پس به آن بچسبید تا گمراه نشوید و آن را تبدیل نکنید . و دیگرى عترت من.»

توضیح : خطبۀ در کنار زمزم متعین در مسجدالحرام است و یوم الترویه روز هشتم ذی الحجه و یک روز قبل از آن هفتم است که مردم هنوز به عرفات نرفته و در مکه و غالباً در مسجد الحرام هستند و مورخان به آن تصریح کرده‌اند. هر چند در ذیل آن به خطبۀ منی و غدیر هم اشاره شده است .

موقع دوم: خطبة عرفه در عرفات

اشاره

کلینی در الکافی

عن محمد بن یحیى ، عن أحمد بن محمد و محمد بن الحسین جمیعاً، عن محمد بن إسماعیل بن بزیع ، عن منصور بن یونس ، عن أبی الجارود ، عن أبی جعفر علیه السلام قال سمعتُ أبا جعفر علیه السلام یقول: فرضَ اللهُ عزّ وجلّ على العباد خَمساً، أخذوا أربعاً و تركوا واحداً، قلت : أتسمَّیهنَّ لی جُعِلتُ فداكَ؟ فقال: الصلاةُ و كان الناسُ لا یدرون كیف یصلُّون ، فنزل جبرئیل علیه السلام ... .

ثم نزلَ الحجّ فنزلَ جبرئیلُ علیه السلام فقال : أخبِرْهم من حجَّهم ما أخبرتُهم من صلاتِهم و زكاتِهم و صومِهم. ثمّ نزِلتْ الولایةُ و إنّما أتاه ذلك فی یوم الجمُعة بعرَفة، أنزل الله عزّ وجلّ «الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی» وكان كمالُ الدینِ بوِلایة علیّ بن أبی طالبٍ علیه السلام ...(1).

«ابى الجارود گوید: شنیدم امام باقر علیه السلام می فرمود: خداى عز و جل پنج چیز بر بندگان واجب ساخت و آن‌ها چهار چیزش را گرفتند و یكى را رهاكردند، عرض كردم: قربانت گردم: آن‌ها را براى من نام می برى؟ فرمود:

1_ نماز، و مردم نمی‌دانستند چگونه نماز گزارند تا جبرئیل علیه السلام فرود آمد و گفت:


1) اصول کافی، 2 /51، ح 6 .

اى محمد! وقت‌هاى نماز را به مردم خبر ده.

2_ زكاة پس از نماز نازل شد، جبرئیل گفت: اى محمد راجع به زكاة آن‌ها را خبر ده چنان كه راجع به نماز خبر دادى.

3_ روزه بعد از زكاة نازل شد، چون روز عاشورا مى‌آمد، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به دهات اطراف خود كسی را می فرستاد تا آن روز را روزه بدارند، سپس روزه ماه رمضان، میان شعبان و شوال نازل شد.

4_ سپس امر به حج رسید، و جبرئیل علیه السلام فرود آمد و گفت: چنان كه در باره نماز و زكاة و روزه به مردم خبر دادى، در باره حج هم خبر ده.

5_ سپس امر به ولایت رسید، و آن امر روز جمعه در عرفه رسید، و خداى عز و جل آیه «امروز دینتان را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم» را نازل كرد، و كمال دین به سبب ولایت على بن ابى طالب علیه السلام بود، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در آنجا فرمود: امت من هنوز به دوران جاهلیت نزدیكند اگر من نسبت به پسر عمویم به آن‌ها خبرى دهم بعضی خیال بدی می‌کنند ، _ من این مطلب رابدون اینكه به‌زبان آورم در دلم می‌گفتم . تا آنكه فرمان حتمى خداى عز و جل به من رسید و مرا تهدید كرد كه اگر ابلاغ نكنم، عذابم خواهد كرد، و این آیه نازل شد

«اى پیغمبر آنچه از پروردگارت به تو نازل شده برسان، و اگر نكنى رسالت خدا را نرسانیده‌اى. خدا تو را از شر مردم نگه مى‌دارد و خدا مردم كافر را هدایت نمی‌كند_ مائده/67» اینجا بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دست على علیه السلام را گرفت و فرمود:

اى مردم! خدا همۀ پیغمبران پیش از مرا عمرى معین داد و سپس به جانب خود خواند و آن‌ها اجابت كردند و از دار فانى به عالم باقى رهسپار گشتند و نزدیك است كه مرا هم بخواند و اجابت كنم، من مسئولیت دارم و شما هم مسئولیت دارید،

اكنون شما چه می‌گویید؟

آن‌ها گفتند: گواهى می دهیم كه تو ابلاغ كردى و خیرخواهى نمودى و آنچه بر تو بود رسانیدى، خدا بهترین پاداش پیغمبران را به تو دهد. پیغمبر سه مرتبه فرمود: خدایا شاهد باش، سپس فرمود: اى گروه مسلمین: این شخص ( كه دستش به دست من و نامش على بن ابى طالب علیه السلام است) پس از من ولىّ شماست ، شما كه حاضرید این مطلب را به غائبین برسانید.»

روایت نهج البلاغه

گاهی سؤال می شود چرا حدیث ثقلین در نهج البلاغه نیامده است؟

پاسخ آن است که هدف سید رضی گردآورندۀ کتاب نهج البلاغه گل چین کردن خطبه‌های رسا و فصیح بوده است نه جمع همۀ آن، پس آنچه در نهج البلاغه آمده همۀ خطبه ها ونامه های حضرت نیست، ولی قطعاً بخشی از خطبه‌های حضرت می‌باشد. با وجود این، در خطبه‌های (86 و 87) اشاره‌ای به حدیث ثقلین شده چنان که شارحان در خطبه هفدهم وخطبه های دیگر به این حدیث که بخشی از خطبه بوده و برای اختصار حذف شده است از منابع معتبر اشاره کرده‌اند.

خطبه‌های (86 و 87)

... عِبادَ اللَّهِ إِنَّ أَنْصَحَ النَّاسِ لِنَفْسِهِ أَطْوَعُهُمْ لِرَبِّهِ وَ إِنَّ أَغَشَّهُمْ لِنَفْسِهِ أَعْصاهُمْ لِرَبِّهِ وَ الْمَغْبُونُ مَنْ غَبَنَ نَفْسَهُ وَ اَلْمَغْبُوطُ مَنْ سَلِمَ لَهُ دِینُهُ وَ السَّعِیدُ مَنْ وُعِظَ بِغَیرِهِ وَ الشَّقِی مَنِ انْخَدَعَ لِهَواهُ وَ غُرُورِهِ ... .

فَأینَ تَذهَبُونَ. و أنّی تُؤفَکونَ. والأعلامُ قائمةٌ. والآیاتُ واضِحَةٌ. والمَنارُ مَنصُوبَةٌ. فَأینَ یُتاهُ بِکُم؟ بَل کیفَ تَعمَهُونَ وَ بَینّكُمْ عِتْرَةُ نَبِیكُمْ وَ هُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ وَ أَعْلامُ

الدِّینِ وَ أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنازِلِ الْقُرْآنِ ، وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِیمِ الْعِطاشِ.

أَیُّهَا النَّاسُ خُذُوها عَنْ خَاتَمِ النَّبِیّینَ صلی الله علیه و آله و سلم ، إِنَّهُ یمُوتُ مَنْ مَاتَ مِنَّا وَ لَیسَ بِمَیّتٍ وَ یبْلَى مَنْ بَلِی مِنَّا وَ لَیسَ بِبالٍ فَلا تَقُولُوا بِما لا تَعْرِفُونَ فَإِنَّ أَكْثَرَ اَلْحَقِّ فِیما تُنْكِرُونَ وَ اعْذِرُوا مَنْ لَا حُجَّةَ لَكُمْ عَلَیهِ وَ أَنَا هُوَ

أَ لَمْ أَعْمَلْ فِیكُمْ بِالثَّقَلِ اَلْأَكْبَرِ وَ أَتْرُكْ فِیكُمُ الثَّقَلَ الْأَصْغَرَ ؟

قَدْ رَكَزْتُ فِیكُمْ رایةَ الْإِیمانِ وَ وَقَفْتُكُمْ عَلَى حُدُودِ الْحَلاَلِ وَ الْحَرامِ وَ أَلْبَسْتُكُمُ الْعَافِیةَ مِنْ عَدْلِی وَ فَرَشْتُكُمُ الْمَعْرُوفَ مِنْ قَوْلِی وَ فِعْلِی وَ أَرَیتُكُمْ كَرائِمَ اُلْأَخْلاقِ مِنْ نَفْسِی فَلا تَسْتَعْمِلُوا الرَّأْی فِیما لَا یُدْرِكُ قَعْرَهُ الْبَصَرُ وَ لا تتَغَلْغَلُ إِلَیهِ الْفِكَرُ... .

«بندگان خدا! پند دهنده ترین مردمان به خودش كسى است كه فرمان‌بردارترین ایشان از پروردگارش باشد ، و فریبنده ترین مردم كسى است كه نافرمان‌ترین مردمان از پروردگارش باشد ( چون نافرمانى و فرمانبردارى سود و زیانش در آخرت عاید خود شخص گشته، باعث سعادت و شقاوت خود او می‌شوند) بنابراین زیانكار كسى است كه به‌خود زیان وارد آورد ، و خرسند كسى است كه ( مردم را نفریفته و ) دین خود را سالم نگهدارد ، خوشبخت كسى است كه از دیگرى پند گیرد ، بدبخت كسى است كه از هوس خود فریب خورد ......

مردم! کجا می‌روید؟ چرا از حق منحرف می‌شوید؟ پرچم‌های حق برافراشته و نشانه‌های آن آشکار است. با اینکه چراغ‌های هدایت و روشنگر راهند پس کجا شما را حیران و سرگردان کرده‌اند بلکه چگونه حیران و سرگردان هستید؟ در حالی که عترت پیغمبر شما (ائمه اطهار) در میان شما است در صورتیكه اهل‌بیت پیغمبرتان كه مردم را به‌سوى حق كشنده ، و زبان‌های راست‌گو می‌باشند ، در میان شما هستند . پس در بهترین منازل قرآن فرودشان آورید ( قرآن شما را به‌دوستى

این خانواده امر فرموده) و همچون شتران تشنه كه بر آبشخور وارد می‌شوند، شما بر آنان وارد گردید ( و از سرچشمه علوم و معارف الهیه آنان سیراب شوید. )

اى مردم! این فرمایش را از خاتم النّبیین صلی الله علیه و آله و سلم بپذیرید ( كه درباره عترت طاهره‌اش فرمود): می‌میرد آن كسی كه از ما می میرد ، و حال آنكه نمرده است! می‌پوسد آن كسی كه از ما پوسیده می‌شود، و حال آنكه نپوسیده است .

نگویید چیزى را كه نمی دانید زیرا كه در حق چیزهاى بسیاری است كه شما ( ندانسته و ) منكر آن می شوید ، و معذور بدارید و نكوهش نكنید كسى را كه شما را بر او حجّت و دلیلى نیست ، و آن كس منم ( من شما را به راه راست دلالت كردم، و راه عذرى برایتان باقى نگذاردم ، لكن شما بمن اقتدا نكردید ).(1)

آیا در میان شما بر طبق بار گرانبهای بزرگ (قرآن کریم) رفتار نکردم؟ و آیا در میان شما بار گرانبهای کوچک‌تر (عترت پیغمبر) را نگذاشتم؟

پرچم ایمان را در بین شما كوبیده ، و بر حدود و حقیقت حلال و حرام شما را آگاه گردانیدم ، از عدل و دادگری خویش لباس آرامش و عافیت را در شما پوشانده ، با گفتار و كردار نیك و پسندیده خود ، نیكى و احسان را برایتان گستراندم و اخلاق خوب و پسندیده خود را به شما نشان دادم .

پس تدبیر (ناقص) خود را به‌كار نیندازید ،در چیزی كه بینش شما عمق آن را درك نكند ، و فكر و اندیشه به آن راه نیابد (در فلسفۀ احكام و آیات متشابه كه جز راسخین در علم ائمّه طاهرین كس دیگرى آن‌ها را نمی تواند حلّ كند وارد نشوید)... .


1) نهج البلاغه، خطبه 86.

توضیح: ثقل اکبر وثقل اصغر در این خطبه اشاره به حدیث ثقلین است .

خطبه 17

و من كلام له علیه السلام فی صفة من یتصدى للحكم بین الأمة و لیس لذلك باهل :

إنَّ أَبْغَضَ اَلْخَلَائِقِ إِلَى اللَّهِ رَجُلاَنِ: رَجُلٌ وَكَلَهُ اللَّهُ إِلَى نَفْسِهِ فَهُوَ جَائِرٌ عَنْ قَصْدِ السَّبِیلِ مَشْغُوفٌ بِكَلَامِ بِدْعَةٍ وَ دُعَاءِ ضَلَالَةٍ فَهُوَ فِتْنَةٌ لِمَنِ افْتَتَنَ بِهِ ضَالٌّ عَنْ هَدْی مَنْ كَانَ قَبْلَهُ مُضِلٌّ لِمَنِ اقْتَدَى بِهِ فِی حَیاتِهِ وَ بَعْدَ وَفَاتِهِ حَمَّالُ خَطَایا غَیرِهِ رَهْنٌ بِخَطِیئَتِهِ وَ رَجُلٌ قَمَشَ جَهْلاً مُوضِعٌ فِی جُهَّالِ ... إِلَى اللَّهِ أَشْكُو مِنْ مَعْشَرٍ یعِیشُونَ جُهَّالاً وَ یمُوتُونَ ضُلَّالاً لَیسَ فِیهِمْ سِلْعَةٌ أَبْوَرُ مِنَ الْكِتَابِ إِذَا تُلِی حَقَّ تِلَاوَتِهِ وَ لَا سِلْعَةٌ أَنْفَقُ بَیعاً وَ لَا أَغْلَى ثَمَناً مِنَ الْكِتَابِ إِذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ وَ لَا عِنْدَهُمْ أَنْكَرُ مِنَ الْمَعْرُوفِ وَ لَا أَعْرَفُ مِنَ الْمُنْكَرِ.

از سخنان آن حضرت علیه السلام است در وصف كسی كه در میان امّت متصدّى مقام حكم رانى شد و حال آنكه لیاقت آن امر را ندارد:

« دشمن ترین مردمان نزد خداوند تعالى دو فرد هستند، مردی كه ( در اثر معصیت و نافرمانى كارش به جایى رسیده كه ) خداوند او را به خودش واگذار كرده ( نظر لطف و مرحمت را از او باز گرفته) پس او از راه حق كناره گرفته و به سخن بدعت و گمراه كننده دیگران دل بسته پس این مرد بلا و فتنه‌ای است براى كسی كه ( گول او را خورده ) و دچار فتنه او شود ، و گمراه است از راه راست كسی كه آن كس پیش از او ( داراى منصب حكمرانى واقعى بوده ) و به راه راست رفته و گمراه كننده است كسى را كه در زنده بودن و بعد از مردنش از او پیروی می‌کند (زیرا عقیده فاسد این در قلب آن مانده و باعث هلاكتش شده است) هم بار گناهان غیرخود را حمل کرده و هم در گرو گناهان خویش است.

و مردی كه نادانی‌ها را در خود جمع کرده ... .

به‌خدا شكایت می‌برم از گروهى كه در جهل زندگانى می‌كند و با جهالت و نادانى می­میرند، در میان ایشان متاعى كسادتر از كتاب خدا، هنگامی‌كه بر وجه نیكو خوانده شود، ، و تغییرى در آن داده نشود ، یافت نمی شود و جنسى رایج‌تر و گرانبهاتر از همان قرآن تحریف شده، نزد آنان وجود ندارد ( روى امیال فاسده و اغراض نفسانیه آنان معنى شود ) هیچ چیزى نزد آنان زشت تر از کارهای خوب و نیكوتر از زشتی ها وجود ندارد. (دشمنمعروف و دوست منكرند) .»(1)

قال الشارح الخوئی فی شرح نهج البلاغه :

روى الطبرسی و المفید فی الارشاد بعد روایة هذا الكلام نحواً ممّا تقدّم أنّه علیه السلام قال بعد ذلك :

أیُّها النّاسُ علیكُم بالطاعةِ و المعرفةِ بمن لا تُعْذَرون بجهالة ، فإنّ العلمَ الذی هبَط به آدمَ علیه السلام و جمیعَ ما فضّلت به النبیوّن إلى خاتَم النّبیّین فی عترة نبیّكم محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ، فأنّی یُتاهُ بكم بل أین تذهبون ، یا من نُسخَ من أصلاب أصحاب السّفینةِ، هذه مثَلُها فیكم فاركبوها ، فكما نجا فی هاتیك من نجا فكذلك ینجو فی هذه من دخلها ، أنا رَهینٌ بذلك قَسَماً حَقّاً و ما أنا من المتكلّفین، و الویل لمن تخلّف ثمّ الویلُ لمن تخلّف .

أما بلَغَكُم ما قال فیكم نبیُّكم؟ حیث یقول فی حجّة الوادع: إنّی تاركٌ فیكم الثّقلین ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدی، كتابَ اللّهِ و عترتی أهلَ بیتی و أَنَّهما لم یفتَرِقا حتّى یَرِدا علىّ الحوضَ، فانظروا كیف تخلُفونی فیهما ، ألَا هذا عذبٌ


1) نهج البلاغه، خطبۀ 17.

فراتٌ فاشربوا ، و هذا ملح اُجاجٌ فاجتَنِبُوا.(1)

مرحوم خوئی در شرح نهج البلاغه می‌گوید :شیخ طبرسی وشیخ مفید پس از نقل مقدار یادشده به دنبال آن روایت کرده اند که حضرت فرمود :

«اى مردم تا می توانید از فرمان حق پیروى نمایید و معرفت در باره كسى پیدا كنید كه عذر و بهانه درجهل به او از شما پذیرفته نیست زیرا علم و همۀ کمالاتی که به پیامبران داده شد و بدان برترى یافتند از حضرت آدم علیه السلام تا پیامبر شما، از آنان به اهل‌بیت پیامبر شما رسید . اینك چگونه شده شما را به بیابان‌هاى سرگردانى می‌برند؟!

اى فرزند كسانى كه با سفینه نوح نجات یافته‌اند چنین سفینه‌ای هم اکنوندر میان شما موجود است درون آن بیابید، همچنان كه سوارگان كشتى نوح از غرقاب دریا و گرداب بلا نجات یافتند سوارشدگان به این كشتى هم از بدبختى و گمراهى دنیا و عذاب آخرت رهایى پیدا مى‌كنند. و من به حق تعهد می کنم كه وی را از بیچارگى برهانم و در عین حال مردم را براى نجاتشان مجبور نمى‌كنم. ولی مى‌گویم بدا به حال كسى كه تخلف كند . وای بر آن شخصى كه مخالفت کند!

آیا فراموش كرده‌اید از گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم كه در حجة الوداع در باره خاندان


1) منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغة، 3 /264؛ الارشاد، ص 123؛ علامۀ محمودی در نهج السعادة، 3 / 98 می‌گوید : قریباً منه جدّاً رواه الیعقوبی فی تاریخه: 2 /187، (58) من الباب (15) من بحار الأنوار: 1/95 ط الكمبانی. النعمانی كتاب الغیبة، ص 18، وحكم بمشهوریتها الطبری فی المسترشد، ص 76. وقریباً منه جدّاً رواه فی الاحتجاج: 1/39، رواه ابن عساكر فی الحدیث: (1280) من ترجمة أمیر المؤمنین من تاریخ دمشق: 3/221، ط 1؛ تیسیر المطالب، ص 179، الحدیث (3) من الباب (14).

خود فرمود : من از میان شما كوچ مى‌كنم و دو یادگار گرانبها پس از خود به‌جا مى‌گذارم كه تا وقتى دست به‌دامنشان افكنده باشید هیچ گاه گمراه نشوید یكى كتاب خدا قرآن و دیگر خاندان من این دو از یك دیگر جدا نشوند و همواره پشت به پشت یكدیگر باشند تا كنار حوض كوثر مرا دریابند .

اكنون متوجه باشید پس از من چگونه با ایشان معامله خواهید كرد بدانید دوستى ایشان آب خوشگوار است و مخالفتشان آب شور و تلخ غیر قابل استفاده و دور افكندنى است.»

روایت تحف العقول

حسن بن علی بن حسین بن شعبه حرانی از بزرگان شیعه در قرن چهارم و مؤلف کتاب ارزشمند تحف العقول چنین روایت می‌کند:

(خطبته صلی الله علیه و آله و سلم فی حجة الوداع)

الحمدُ للهِ، نحمَدُه و نستعینُه و نستغفرهُ ... اُوصیكم عبادَ اللهِ بتقوى اللهِ و أحثُّكم على العمل بطاعتهِ، و أستفتحُ اللهَ بالذِی هو خیر، أمّا بعد: أیُّها الناسُ! اسمعوا منّی [ما] أبیّن لكُم، فإنّی لا أدری لعلّی لا ألقاكُم بعد عامِی هذا، فی موقفی هذا... فإنّی قد تركتُ فیكم ما إن أخذتُم به لن تضلُّوا: كتابَ اللهِ و عترَتی أهلَ بیتی.

ألا هل بلّغت؟ اللهم اشهد... .(1)

« اى مردم! آنچه برایتان بیان مى‌كنم از من نیك بشنوید، به راستى نمى‌دانم شاید سال آینده در این جایگاه، دیگر با شما دیدار نكنم.

... بار الها گواه باش. راه بازگشت به كفر را از سر مگیرید كه یكدیگررا بكشید ...


1) تحف العقول، ص 30.

پس من در میان شما چیزى به یادگار نهادم كه اگر بدان بگرایید ، هرگز گمراه نشوید و آن كتاب خدا و عترت من، خاندان من است. هان، آیا پیام خدا را به شما رساندم؟ ... بار الها گواه باش...»

کلمۀ حجةالوداع و موقف، منصرف به وقوف عرفات در حجه الوداع است ، افزون بر آنکه متن آن شبیه خطبۀ عرفات به روایت صحیح مسلم است ، پس این خطبه در روز عرفه و سرزمین عرفات بود .

چنان‌که بیشتر علمای عامه مانند مسلم و ابی داود وابن ماجه و عده‌ای دیگر این خطبه را همین گونه، هنگام نماز ظهر عرفه به روایت امام جعفر صادق علیه السلام از جابر بدون اشاره به تمسک به عترت (تحریف شده ) آورده اند.

خطبۀ عرفات به روایت مسلم

قال حدثنا أبو بكر بن أبی شیبة وإسحاق بن إبراهیم جمیعاً عن حاتم قال أبو بكر حدثنا حاتم بن إسماعیل المدنی عن جعفر بن محمد عن أبیه قال : دخلنا على جابر بن عبدالله ... .

فأجاز رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم حتّى أتى عرفَة فوجد القبَّة قد ضُرِبت له بنمرة فنزل بها حتّى إذا زاغت الشمسُ أمر بالقَصواء فرحلَت له فأتی بَطنَ الوادی فخطبَ الناسَ و قال: إن دماؤكم وأموالکُم حرامٌ علیكم ... .

و قد تركتُ فیكم ما لن تضلُّوا بعده إن اعتصمتم به كتابَ الله و أنتم تُسألون عنّی فما أنتم قائلون؟ قالوا نشهدُ أنّك قد بلّغت و أدّیت و نصحت، فقال بإصبعه السبّابة یرفعُها إلى السماء و ینكُتُها إلى الناس. اللهم اشهد، اللهم اشهد ثلاث مرّات.

ثمّ أذَّنَ ثمّ أقامَ فصلّى الظهر ثم أقام فصلى العصر و لم یصلّ بینهما شیئاً ثمّ ركبَ

رسولُ الله صلی الله علیه و آله و سلم حتّى أتى الموقِفَ...(1).

مسلم با سلسله سند خود نقل می کند از امام محمد باقر علیه السلام که فرمود : روزى با گروهی خدمت جابربن عبدالله رسیدیم پس از احوال پرسی از آنان در حالی که آن زمان نابینا شده بود دست به سینه من گذاشت و گفت آنچه می‌خواهی بپرس ... گفتم از کیفیت حج پیامبر مرا خبر ده .جابر انگشتان خود را تا نه عدد شمرد و گفت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نه سال درنگ کرد سال دهم اعلام عمومی برای حج نمود. عدۀ زیادی برای حج به مدینه آمدند تا در حج از آن حضرت پیروی کنند . پس همراه پیامبر با جمعیت حرکت کردیم تا به میقات ذوالحلیفه رسیدیم ... تا آنکه حضرت روز عرفه به منطقۀ نمره رسید ، در آنجا دید خیمه ای برای او بر افراشته است درآن فرود آمد تاظهر آنجا بود. پس از آن دستور داد شتر قصوی را برایش آوردند سوار بر آن حرکت کرد تا به وادی عرفات رسید درآنجا روی به مرم کرد و فرمود :

هر خونخواهى ای كه از دوران جاهلیت مانده لغو مى‌شود و همانا نخستین خونى كه از آن درگذرم خون عامر بن ربیعه(2)

پسر حارث بن عبد المطّلب است که در قبیله بنی سعد شیر خورده و هر بهره پول مانده از دوران جاهلیت باطل شده است و همانا نخستین بهره پولى كه به لغو آن آغاز كنم بهرۀ پول هاى عبّاس بن عبد المطّلب است.

اى مردم! همانا زنانتان را بر شما حقّى و شما را بر ایشان حقّى است. حقّ شما بر


1) صحیح مسلم، 2 / 726، ح 1218؛ سنن ابن ماجه، 2 /1022، ح3074؛ سنن أبی داود، ج2 /122، ح 1907.

2) عامر بن ربیعه با پیامبر نسبت رضاعی داشت.

آنان این است كه (بر پاكدامنى بپایند) بیگانه‌اى را به بستر شما در نیارند و كسى را كه خوش ندارید جز به اجازه شما به خانه راه ندهند اگر چنان كردند آن‌ها را بدان اندازه كه سخت و آزاردهنده نباشد، بزنید و هر گاه بدان پایان دادند و از شما فرمان پذیرفتند، بر شماست كه خوراك و پوشاك ایشان را به اندازه متعارف برسانید. شما ایشان را به عنوان امانت خداوند برگرفتید.

من در میان شما چیزى به یادگار نهادم كه اگر بدان بگرایید هرگز گمراه نشوید و آن كتاب خدا است.

هان، ای مردم شما از انجام وظیفۀ من سؤال خواهید کرد ! چه می­گوئید؟ (آیا پیام الهی را به شما رساندم؟) گفتند: آری ، رساندی وخیر خواهی نمودی . حضرت انگشت به آسمان بلند کرد و به سوی مردم اشاره نمود و سه بار فرمود : بار الها گواه باش ! پس از آن اذان و اقامه گفتند و نماز ظهر و عصر را پشت سر هم خواندند و سپس به موقف آمدند .»

ولی بخاری این خطبه را از ابی بکره و عبد الله بن عمر و ابن عباس در روز عید قربان نقل نموده، این فراز تمسک به ثقل اهل‌بیت را چنان‌که عادت این قوم است حذف کرده و حتی لزوم تمسک به کتاب را که مسلم در خطبهعرفه نقل کرده، نیاورده است . (1)

چنان‌که حدیث دوازده خلیفه را که بخشی از خطبۀ حجه الوداع بود شیخین نقل نکرده‌اند ولی احمد آن را _ به‌صورتی که در بخش تحریفات می‌آید _ آورده


1) صحیح بخاری، ج4؛ کتاب الفتن، ص681، ح19052؛ صحیح مسلم، ج 1 / کتاب الایمان، باب 29، ص 115 ح 119؛ مسند احمد، ج7 / 57 ح 19188؛ سنن ابن ماجه، ج2، کتاب الفتن، ص1330.

است.

موقع سوم : خطبه عید قربان در منی

اشاره

سومین بار روز عید قربان در منی بود که یکی از مناطق آن مسجد خیف است.

از روایات استفاده می شود حضرت خطبۀ دیگری هم روز یازدهم یا دوازدهم خواندند و بخاری بدون ذکر حدیث ثقلین خطبۀ عید قربان را آورده است. ولی علمای شیعه مانند علی بن ابراهیم قمی درتفسیر خود خطبۀ منی (روز دهم یا یازدهم یا دوازدهم ) را مفصل نقل کرده اند که بخشی از آن به شرح زیر است.

روایت علی بن ابراهیم قمی(متوفای حدود 310ق)

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فی حجة الوداع ... فی مسجد الخیف... إنی فَرَطُكم و إنكم واردون علیّ الحوض، حوض عرضه ما بین بصری و صنعاء، فیه قُدحان من فضّة عدد النجوم ، ألا و إنّی سائلكم عن الثقلین.

قالوا یا رسول الله و ما الثقلان ؟ قال كتاب الله الثقل الأكبر طرف بید الله و طرف بأیدیكم فتمسَّكوا به لن تضلّوا و لن تزلوا، و الثقل الأصغر عترتی و أهل بیتی، فإنّه قد نبّأنی اللطیف الخبیر أنّهما لن یفترقا حتّى یردا علیَّ الحوض كإصبعی هاتین و جمع بین سبّابتیه و لا أقول كهاتین و جمع بین سبّابته و الوسطى فتفضل هذه على هذه.(1)

«پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم در حجة الوداع در مسجد خیف فرمود : من جلوتر از شمامی‌روم و شما پس از آن کنار حوض كوثر پیش من خواهید آمد، حوضى كه اندازه‌اش به


1) تفسیر القمی، ذیل آیۀ 67، سوره مائده.

فاصله بین بصری و صنعاء است در آنجا جام‌هایى از نقره به تعداد ستارگان است.

من از شما راجع به دو امانت گران بازخواست خواهم نمود . پرسیدند دو امانت گران چیست؟ فرمود : امانت بزرگ‌تر كتاب خداست كه از یك جانب به دست خدا و از جانب دیگر به دست شما است اگر به آن چنگ بزنید هرگز گمراه نخواهید شد و منحرف نمى‌شوید . امانت دوم اهل بیت و عترت من هستند .

خداوند به من خبر داده كه آن دو از هم جدا نخواهند شد تا سر حوض کوثر چون این دو انگشت بر من وارد شوند و هر دو انگشت سبابه را به هم نزدیك نمود. و فرمود نمی‌گویم مانند دو انگشت سبابه و وسطى كه یكى از دیگرى برتر باشد.»

روایت محمد بن ابراهیم النعمانی (م حدود 350ق)

حدثنا محمد بن زید بن عبدالرحمن التیمى، عن الحسن بن الحسین الانصاری، عن محمد بن الحسین، عن أبیه، عن جده قال: قال علی بن الحسین( علیهما السلام ): ... .

قال( صلی الله علیه و آله و سلم ) فی خطبته المشهورة التی خطبها فی مسجد الخیف فی حجَّة الوداع: إنى فَرَطُكم وإنّكم واردون علَیَّ الحوضَ، حوضاً عرضُه ما بین بُصرى إلى صنعاء، فیه قُدْحان عددَ نجومِ السماء، ألا وإنّى مخلَّفٌ فیكم الثقلَین، الثقل الأكبرُ القرآن، والثقل الأصغر عترتی أهل بیتی، هما حبلُ الله ممدودٌ بینكم وبین الله عزّ وجلّ، ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا، سبب منه بید الله، و سبب بأیدیكم إنّ اللطیفَ الخبیرَ قد نبّأنی أنّهما لن یفترقا حتّى یردا علَىَّ الحوض كإصبعی هاتین _ و جمع بین سبّابتیه _ ولا أقول كهاتین _ و جمع بین سبّابته والوسطى _ فتفضل هذه

على هذه .(1)

« امام زین العابدین علیه السلام می‌فرماید : ... رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خطبۀ مشهور خود كه در حجّةالوداع در مسجد خیف ایراد كرد، فرمود: من طلایه‌دار شمایم و شما در كنار حوض (در قیامت) به من مى‌رسید، حوضى كه وسعت آن بهاندازه فاصله میان بصرى تا صنعا است و داراى جام‌هایى به عدد ستارگان آسمان است

بدانید من پس از خود دو چیز گرانبها در میان شما به جاى مى‌گذارم، آن چیز گران قدرى كه بزرگ‌تر است كتاب خدا است و گران قدر كوچك تر عترتم یعنى خاندان من است، آن دو ریسمان خدایند كه میان شما و خداى عزّ و جلّ كشیده شده، مادامى كه آن ریسمان را دستگیر خود ساخته‌اید هرگز گمراه نمى‌شوید، یك طرف آن به دست خدا و طرف دیگرش به دست شما است، خداى بسیار لطف‌كننده و آگاه به من خبر داده كه آن دو از یك دیگر جدا نمى‌شوند تا در كنار حوض با هم به من ملحق شوند، مانند این دو انگشت من_ و دو انگشت سبّابه خود را در كنار یك دیگر قرار داد_. و فرمود : نمى‌گویم مانند این دو انگشت سبّابه با انگشت وسطى که یكى بر دیگرى برترى داشته باشد.»

روایت محمد بن حسن الصفار

وی از محدثان بزرگ شیعه و مؤلف کتاب بصائر الدرجات و متوفای 290 ق می‌باشد

قال حدثنا على بن محمد عن القاسم بن محمد عن سلیمان بن داود عن یحیى بن ادیم عن شریك عن جابر قال قال ابوجعفر علیه السلام دعا رسول الله اصحابه بمنى قال:


1) الغیبة، محمد بن ابراهیم النعمانی، ص 43.

یا أیُّها الناسُ إنّى تاركٌ فیكم الثقلین اما إن تمسَّكتم بهما لن تضلُّوا كتابَ اللهِ و عترتى أهلَ بیتی فإنّهما لن یفتَرِقا حتّى یردا علَىَّ الحوض.

ثم قال أیُّها الناسُ إنّى تاركٌ فیكم حُرُماتِ اللهِ كتابَ الله و عترتى و الكعبةَ البیتَ الحرامَ.

ثم قال أبوجعفر علیه السلام أمّا كتابَ اللهِ فحرفوا و أمّا الكعبةَ فهدَموا و اما العترةَ فقتلُوا و كلَّ ودائعِ اللهِ فقد تَبَّرُوا.(1)

«شریك از جابر نقل كرد كه حضرت باقر علیه السلام فرمود: پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم اصحاب خود را در منى (روز عید قربان یا روزهای بعد) پیش خوانده، فرمود: مردم! من میان شما دو چیز گران می‌گذارم كه تا وقتى بآن دو تمسك جویید گمراه نمى‌شوید كتاب خدا و عترت و اهل بیتم، آن دو از یك دیگر جدانمى‌شوند تا سر حوض بر من وارد شوند.

سپس فرمود : مردم من میان شما چیزهایى محترم در نزد خدا می‌گذارم كتاب خدا و عترت و كعبه كه بیت الحرام است.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: كتاب خدا را تغییر دادند و كعبه را منهدم نمودند و عترت را كشتند و تمام ودایع خدا را درهم شكسته و از بین برده‌اند.»

موقع چهارم : منطقۀ غدیر خم

واقعۀ غدیر در روز هیجده ذوالحجة سال دهم هجری است که در بخشی از روایات اهل سنت از جملۀ روایات احمد و حاکم نیشابوری و طبرانی که گذشت لفظ غدیر خم تصریح شده، ولی در بعضی روایات نام منطقه «جحفه» و در بعضی


1) بصائر الدرجات، 1/ 429.

روایات بین مکه و مدینه و در بعضی روایات نزدیک«رابغ»آمده است .

این خطبه که معروف به خطبۀ غدیریه است روایات مختلفی دارد که ما در بخش دوم به طور مستقل روایات آن را از طریق فریقین نقل می کنیم و مفصل ترین روایت آن روایت احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسی، ابو منصور ( متوفای حدود 550 ق) است که در الإحتجاج على أهل اللجاج با سند متصل و معتبر از امام باقر علیه السلام آمده است و

ما آن را در بخش دوم در ده قسمت می‌آوریم .(1)

موقع پنجم : خطبۀ مسجد النبی در بیماری وفات

روایت محمد بن یعقوب کلینی (م 328ق )

علی بن إبراهیم، عن أبیه، عن حماد بن عیسى، عن إبراهیم بن عمر الیمانی، عن ابن اذینة، عن أبا ن بن أبی عیاش، عن سلیم بن قیس قال: سمعتُ علیّاً صلواتُ الله علیه یقول و أتاهُ رجلٌ فقال له: ما أدنى ما یكونُ به العبد مؤمناً و أدنى ما یكون به العبد كافرً او أدنى ما یكون به العبد ضالًّا؟ فقال له... .

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فی آخر خطبته یوم قَبَضَهُ اللهُ عزّ وجلّ إلیه:إنّی قد تركتُ فیكم أمرَین لن تضلُّوا بعدی ما إن تمسَّكتم بهما: كتابَ اللهِ و عترتی أهلَ بیتی، فإنّ اللطیفَ الخبیَر قد عهد إلیَّ إنَّهما لن یفتَرِقا حتّى یَرِدا عَلَیَّ الحوضَ كهاتین و جمع بین مُسَبَّحَتَینِ و لا أقول كهاتین و جمع بین المُسَبَّحَةِ و الوسطى فَتَسبِقَ إحداهُما الأخرى، فَتَمَسَّكوا بهما و لا تَزِلّوا و لا تَضِلّوا و لا تَقَدَّمُوهُم فَتَضِلُّوا.(2)


1) احتجاج، طبرسی، 1 / 56 .

2) اصول کافی، 2/415.

«سلیم بن قیس گوید:

شنیدم على علیه السلام هنگامى كه مردى نزد آن حضرت آمده بود و به او عرض كرد:كمترین چیزى كه بنده به سبب آن مؤمن شود و كمترین چیزى كه بنده بوسیله آن كافر می گردد و كمترین چیزى كه بنده با آن گمراه می‌شود چیست؟

حضرت به او فرمود: مطلب مهمی پرسیدى، پس پاسخش را (دقت كن و) بفهم.

اما كمترین چیزى كه بنده به آن مؤمن می شود آن است كه خداى تبارك و تعالى خودش را به آن بنده بشناساند پس (آن بنده) به فرمان بردارى براى او اقرار كند، و (سپس) پیغمبرش صلی الله علیه و آله و سلم را به او بشناساند پس به فرمان بردارى او نیز اقرار كند، و (همچنین) امام و حجت خود را در زمین، و گواهش را بر خلق به او معرفى كند، و براى او هم به فرمان بردارى اعتراف كند، (سلیم گوید:) من عرض كردم: اى امیر مؤمنان و اگر چه همه چیز را به جز آنچه بیان فرمودى نداند؟ فرمود: آرى در صورتى كه هر گاه دستورى به او دهند اطاعت كند، و اگر نهی‌اش كردند از آن خودداری کند.

و كمتر چیزى كه بنده به سبب آن كافر گردد آن است كه كسى چیزى را كه خدا از آن نهى كرده است پندارد كه (جایز است و) خدا به آن دستور داده (یعنى بدعتى در دین گذارد)، و این معنى را دین خود كند و به آن بماند، و پندارد كه خداى را كه به آن كار (به پندار خودش) دستور داده پرستش می‌كند، (در حالى كه) جز این نیست كه شیطان را پرستش می‌كند.

و كمتر چیزى كه بنده به واسطه آن گمراه شود این است كه حجت خداى تعالى و گواهش را بر بندگانش نشناسد (یعنى) آن كس را كه خداى عزّ و جلّ دستور به فرمانبرداری‌اش داده، و ولایتش را فرض (و واجب) فرموده است، (سلیم گوید:)

من عرض كردم: اى امیر مؤمنان! آنان (یعنى حجت و گواهان)را برایم توصیف كن، فرمود: آن‌ها كسانى هستند كه خداى عز و جل آن‌ها را قرین خود و پیغمبرش ساخته و فرموده است:

«اى کسانی كه ایمان آورده‌اید، خدا و رسول و اولیای امر خود را اطاعت کنید» (نساء/ 59) عرض كردم: اى امیر مؤمنان خدا مرا به فدایت كند برایم واضح كن (و آشكارتر بیان فرما) فرمود: آنان كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آخرین خطبه‌اش روزى كه خداى عزّ و جل قبض روحش فرمود (و او را به نزد خودش برد) فرمود: من همانا دو چیز در میان شما می‌گذارم كه پس از من هرگز گمراه نشوید تا مادامى كه به آن دو چنگ زنید: كتاب خدا، و عترتم كه اهل بیت (و خاندان) من‌اند زیرا خداى لطیف و آگاه به من سفارش كرده كه آن دو از هم جدا نشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند، مانند این دو (انگشت كه با هم برابرند) و دو انگشت سبابه خود را به هم چسباند و نمی‌گویم مانند این دو انگشت_ و انگشت سبابه و وسطى را به هم چسباند.

(یعنى با هم برابرند و این طور نیست) كه یكى بر دیگرى پیش باشد (و جلو افتد) پس به هر دوى این‌ها چنگ زنید تا نلغزید و گمراه نشوید، و بر ایشان پیشی نگیرید كه گمراه می‌شوید.

شرح حال سلیم بن قیس الهلالی

ابو صادق سلیم بن قیس هلالى عامرى كوفى _ که خبر سابق و بسیاری از اسرار واقعۀ دردناک غصب خلافت را نقل کرده، از اصحاب خاصّ امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین و امام زین العابدین و امام باقر: است.

كتاب سلیم اوّلین كتاب در موضوع حدیث و تاریخ شمرده می‌شود كه پس از

رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تألیف شده، و با گذشت چهارده قرن به‌دست ما رسیده است. وی او هنگام وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دوازده سال داشته است.

سلیم همچنان كه با قلم به ثبت وقایع خلافت مشغول بود، جهاد خود را با شمشیر تكمیل نمود و به عنوان «شرطة الخمیس» كه فداییان امیر المؤمنین علیه السلام بودند به جنگ و جهاد پرداخت، و در همان حال آنچه در میدان هاى جنگ دید در كتابش ثبت نمود. فدایى امیر المؤمنین علیه السلام در صفّ اوّل میدان جنگ شمشیر زد.او در كتابش تعداد افراد لشكر در جنگ جمل و صفین و نهروان ، و خصوصیات افراد و كیفیت جنگ و مكاتبات امیر المؤمنین علیه السلام و خطابه‌هاى آن حضرت را به دقت را ثبت كرد.هر گاه سلیم متوجّه یك واقعه مهم در بلاد اسلامى مى‌شد سعى مى‌كرد خودش در آن مکان حاضر شود تا دقیقاً آنچه را اتفاق مى‌افتد ثبت نماید كه حضور او در سفر معاویه به مدینه از نمونه‌هاى آن است.از سال 49 هجرى كه زیاد بن ابیه از طرف معاویه حاكم كوفه شد. سلیم توانست با تقیۀ كامل خود را از شر او حفظ كند، و حتّى با ایجاد ارتباط مخفیانه با نویسنده مخصوص زیاد، نامه سرّى معاویه را استنساخ كرد و آن را به عنوان یك سند تاریخى مهم ثبت كرد كه احدى غیر از سلیم بر آن دست نیافته است.

سلیم بن قیس به عنوان یك مؤلف، برای آن مورد توجّه خاص است كه در بیشتر وقایعی که در كتابش نقل می‌کند، خود شخصاً حضور داشته و یا از كسانى كه خودشان حضور داشته‌اند نقل كرده است، و در نقل خود جز افراد مؤثق به كسى اعتماد نكرده است.

سلیم پس از فرار از شرّ حجاج و ورود به شهر « نوبندجان » شیراز پس از یك سال

بیمار شد. همین كه آثار مرگ را در خود دید مخفیانه كتابش را با ابان بن ابی عیاش در میان گذاشت و آن‌را به‌دست ابان و سرگذشت خود را در تألیف كتاب براى او تشریح كرد.

سرانجام سلیم در اواخر سال 76 هجرى، در شهر نوبندجان فارس در 78 سالگى وفات کرد و در همان شهر به خاك سپرده شد.

اعتبار كتاب سلیم

در لغت عرب نوشته‌اى را كه در آن پیامى نهفته باشد كتاب گویند و كتاب سلیم به این معنا یك كتاب است و نه به معناى مصطلح امروز آن، چرا كه اصولا چنین اسناد مهمّى كه محرمانه بوده نمى‌توانسته كتاب شود و این امر باعث اختفا و تردید در اعتبار و نام آن شده است .

راوی آن، ابان بن ابی عیاش از این اسناد به «صحیفه سلیم» تعبیر كرده است در منابع رجالى و روایى شیعه امامیه گاه از آن به «اصل سلیم»، «كتاب الفتن» یا «كتاب وفاة النبى» نیز یاد شده است. روایت منسوب به امام صادق علیه السلام به آن لقب «اسرار آل محمد» و «ابجد الشیعه» داده‌اند.در طول قرن‌ها، در لسان علماى متقدم و متأخر همین نام براى كتاب سلیم به‌كار رفته است

عرضه كتاب سلیم و احادیث آن بر ائمه معصومین علیهم السلام كلام امیر المؤمنین علیه السلام و امام زین العابدین علیه السلام و امام باقر و امام صادق: و امضا و تأیید صحتمحتواى كتاب از جانب ایشان به گونه‌اى صورت گرفته است كه مانند آن در كتب مربوط به زمان ائمه علیهم السلام دیده نمى‌شود. از امام صادق علیه السلام روایت است كه فرمود:

«هر كس از شیعیان و محبین ما كتاب سلیم بن قیس هلالى نزد او نباشد چیزى از امر ولایت ما نزد او نیست، و از مسائل مربوط به ما چیزى نمى‌داند. آن كتاب

الفباى شیعه و سرى از اسرار آل محمد: است».

و مؤلف کتاب سلیم بن قیس هنگام تحویل كتابش به ابان بن ابى عیاش به او چنین گفت: «نزد من نوشته‌هایى است كه از افراد مورد اطمینان شنیده‌ام و به‌دست خود نوشته‌ام. در آن‌ها احادیثى است كه نمى‌خواهم براى مردم (در اجتماع آن زمان) ظاهر شود، زیرا آن را انكار مى‌كنند و عجیب تلقى مى‌نمایند، در حالى كه حق است و از اهل حق و فقه و صدق و صلاح، از امیر المؤمنین علیه السلام و سلمان و ابو ذر و مقداد گرفته‌ام...».(1)

علامه سید شرف الدین مى‌گوید: «سلیم كتابى در موضوع امامت دارد كه شیعه و عامه از آن نقل مى‌كنند».

حاج آقا بزرگ تهرانى مى‌گوید: «كتاب سلیم از كتاب‌هاى مرجع و اصول مشهور بین شیعه و عامه است»

علامه امینى مى‌گوید: «سلیم كسى است كه نزد شیعه و غیر شیعه به او و كتابش استناد مى‌شود و نیز مى‌گوید: «كتاب سلیم از اصول مشهور و متداول از زمان‌هاى قدیم است و نزد محدثین شیعه و عامه و تاریخ نویسان مورد اعتماد است ... و به همین سبب است كه بسیارى از بزرگان عامه همچون حسكانى از آن نقل كرده و به آن استناد نموده‌اند.

علامه مرعشى نجفى مى‌گوید: «كتاب سلیم معروف است و نزد ما و اكثر عامه مورد اعتماد است».


1) اسرار آل محمد:، تحقیق و ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی، مقدمۀ کتاب.

نسبت جعل و تحریف

یكى از شبهاتى كه در رابطه با كتاب سلیم مطرح شده نسبت تحریف و كم و زیادى و حتى جعل است.

علماى بزرگ گفته‌اند: «مطالعه اول تا آخر كتاب سلیم در حكم به صحتآن كافى است و در این كتاب مطلب خاصى كه دلالت بر جعل یا تحریف كند وجود ندارد.

نمونه‌هایى هم كه به عنوان اشكال مطرح شده هرگز دلالت بر جعل و تحریف در كتاب ندارد، و دلیلى بر جعل در این كتاب نمى‌توان پیدا كرد. گذشته از اینكه نقل احادیث كتاب سلیم در طول چهارده قرن توسط علماى شیعه دلیل روشنى است بر اینكه كتاب از هر گونه جعل و تحریفى به دور است، و گر نه این طور آن توجه نمى‌شد».

آیا علماى شیعه كه در طول چهارده قرن كتاب سلیم را تأیید و از آن نقل كرده‌اند در صدد تأیید كتابى جعلى بوده‌اند؟

ابن غضائرى

اول رجالی شیعه كه در مورد كتاب سلیم بن قیس اشكال مطرح كرده، احمد بن حسین ابن غضائرى است و او كسى است كه گفته‌هایش در كتاب رجال منسوب به او از نظر علماى رجال قابل اعتماد نیست.

در حالیکه كتاب سلیم حكایت تاریخ صحیح اسلام با سند متصل از قول كسانى است كه در متن قضایا حاضر بوده‌اند و بیانگر قسمت‌هاى حساس از تاریخ مسلمانان است.

وظیفه هر مسلمان غیر متعصب آن است كه همه كتاب‌های تاریخى و حدیثى

اسلام را مورد مطالعه قرار دهد و فقط به آنچه اهل مذهبش نوشته‌اند اكتفا نكند، تا شاید با كنار گذاردن پیش ساخته‌هاى ذهنى حقایقى ناگفته برایش آشکار شود و نور هدایت از روزنه‌هاى تاریخ بر قلب او بتابد و ره توشه آخرت را با اطمینان خاطر آماده كند.

همان طور كه علماى شیعه در جنبه‌هاى مختلف دینى، كتب مخالفان خود را نیز مورد مطالعه قرار داده و با استفاده از آن‌ها حقیقت را عرضه نموده‌اند.

حتی عده‌اى از علماى غیر شیعه هم، كتاب سلیم و احادیث آن را نقل كرده‌اند. از جمله ابن ابى الحدید متوفاى قرن هفتم مى‌گوید: «سلیم، مذهبش معروف است ... و كتاب معروف او بین شیعه به نام كتاب سلیم خوانده مى‌شود وقاضى سبكى متوفاى قرن هشتم مى‌گوید: «اولین كتابى كه براى شیعه تألیف شده كتاب سلیم بن قیس هلالى است»

و عبد الرزاق بن همام (م 211ق) از بزرگان محدثان عامه بشمار مى‌آیدو اكثر اصحاب حدیث شاگرد او بوده‌اند و كتاب معروف او به نام المصنف در یازده جلد، هم اكنون به عنوان یكى از مدارك معتبر عامه در دسترس است و نیز معمر بن راشد (م 152ق) از محدثان بزرگ عامه است که رجالیین و تاریخ نویسان و محدثان عامه او را توثیق کرده‌اند. همچنین امثال ابن مردویه و حاكم حسكانى و خطیب خوارزمى و حمویى خراسانى و ابن شهاب همدانى و قندوزى از محدثان عامه، و نیز ابن عقده و ابن فضال از فطحیه، همگی احادیث سلیم را نقل كرده‌اند.(1)


1) أسرار آل محمد:/ ترجمۀ اسماعیل انصارى زنجانى مقدمۀ کتاب .

روایت خزاز قمی

شیخ ابو القاسم علی بن محمد بن علی الخزاز القمی (متوفای حدود 400 ق) نجاشی در باره اش می گوید : ثقة من اصحابنا، وكان فقیها وجها له كتاب الإیضاح فی أصول الدین على مذهب أهل البیت:. وی در کتاب «کفایة الأثر فی النصوص على الأئمة الاثنی عشر »روایت زیر را نقل می کند

حدّثنى علی بن الحسین بن محمد ، قال حدثنا عتبة بن عبد الله الحمصی بمكة قراءة علیه سنة ثمانین و ثلاثمائة [ قال حدثنا موسى القطانی ، قال حدثنا احمد بن یوسف] قال حدثنا احمد بن یوسف الحمصى قال حدثنا محمد بن عكاشة حسین بن زید بن علی ، قال حدثنا عبد الله بن حسین بن حسن عن ابیه ، عن الحسن علیه السلام قال :

خَطَبَ رَسَولُ الله صلی الله علیه و آله و سلم یوما...(1).

«حسن بن حسن از پدر بزرگوارش حضرت امام حسن علیه السلام روایت كرد كه فرمود: روزى پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم خطبه خواند، و بعد از حمد و ثناى پروردگار متعال فرمود: اى گروه مردم من به سوى خدا خوانده شده‌ام و در میان شما دو چیز گرانبها مى‌گذارم: كتاب خدا، و عترتم اهل بیتم، هر آینه اگر به این دو چنگ بزنید هرگز گمراه نشوید.

از ایشان علوم را فرا گیرید، و به ایشان نیاموزید زیرا آن‌ها از شما داناترند، زمین از ایشان خالى نماند؛ و اگر خالى بماند اهلش را فرو برد، سپس فرمود: بارخدایا! من مى‌دانم كه علم نابود نشود، و منقطع نگردد، و توزمین را از حجت بر خلق خالى نگذارى، خواه آشكار باشد و فرمانش نبرند، یا بیمناك و پنهان، تا حجت هایت باطل نشود، و اولیای خود را پس از آنكه هدایتشان فرموده‌اى گمراه نكنى . این


1) كفایة الاثر فی النص على الائمة الاثنی عشر، 1 /163.

هایند مردمان كم عدد، و بلند قدر و منزلت نزد خداوند (این كلمات را فرمود و از منبر به زیر آمد) امام حسن علیه السلام فرمود: چون حضرت فرود آمد به او عرض كردم: اى رسول خدا! آیا شما بر همۀ خلق حجت نیستید؟ فرمود: اى حسن! خدای متعال می فرماید:

«تو بیم دهنده‌اى و براى هر گروهى راهنمایى است» _ رعد/ 7» و من بیم دهنده‌ام و على راهنما است؛ عرض كردم: فرمایشت (كه فرمودى) زمین خالى از حجت نخواهد ماند (پس از شما حجّت كیست)؟ فرمود: بلى على امام و حجت بعد از من است؛ و تو پس از او امام و حجت هستى؛ و حسین امام و حجت و خلیفه‌ات پس از تو است، و خداى مهربان و خبیر به من خبر داد كه از صلب حسین فرزندى بیرون آید كه به او على گویند، و هم نام جدش على است، پس چون حسین درگذشت على بعد از او (به امر امامت) قیام كند، و او امام و حجت است .

و خداوند از صلب على فرزندى بیرون آورد كه همنام و شبیه‌ترین مردمان به من مى‌باشد؛ دانش او دانش من، و حكم او حكم من است و حجت و امام بعد از پدرش اوست، و خداى تعالى از صلب محمد ، مولودى بیرون آورد كه به او جعفر گویند، و او راستگوترین مردمان در گفتار و كردار است، و او حجت و امام بعد از پدرش

مى‌باشد، و از صلب جعفر فرزندى خارج كند كه نامش موسى، هم نام موسى بن عمران، و برترین مردمان در عبادت است. پس او، بعد از پدرش امام و حجت است، و از صلب موسى فرزندى بیرون آرد كه نامش على است. معدن علم خدا و محل حكمت او است، و او امام و حجت بعد از پدرش مى‌باشد. و از صلب على فرزندى بیرون آورد كه او را محمد نامند، و او امام و حجت بعد از پدرش مى‌باشد، و از صلب محمد فرزندى بیرون آورد كه او را على گویند و او امام و حجت بعد از پدرش می باشد . و از صلب على فرزندى بیرون آورد كه او را حسن گویند و او امام و حجت بعد از پدرش است . و از صلب حسن حجت قائم، پیشواى شیعیانش، و نجات دهنده دوستانش را بیرون آورد . و او غائب شود به طورى كه دیگر دیده نشود، دسته‌اى از امر امامت او برگردند و دسته‌اى پابرجا بمانند، و گویند : اگر راست گویید این وعده چه وقت است؟ در حالی که اگر از دنیا مگر یك روز نماند ، خداى تعالى آن روز را طولانى كند تاقائم ما بیرون آید و زمین را از عدل و داد پر كند ، چنانچه از ظلم و ستم پر شده است. پس (اى فرزند) زمین از شما خالى نماند، خداوند به شما علم و فهم مرا عطا فرموده، و از خداوند خواسته‌ام كه علم و فهم را در فرزندانم و فرزندان فرزندانم، و نسل من قرار دهد. »

توضیح :هر چند در این روایت مکان و زمان خطبه نیامده ولی به قرینۀ سؤال امام حسن علیه السلام که در آن زمان که فرزند خردسالی بود می فهمیم این خطبه در مسجدالنبی و شهر مدینه بوده که معمولا حسنین علیه السلام در آن حضور می‌یافتند و پس از خطبه از جدشان سؤال می کردند.

روایت طبرسی

احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسی، ابو منصور (متوفای حدود 550 ق ، تقریبا) در الإحتجاج على أهل اللجاج روایت می کند .

بإسناده عن أبی المفضل محمد بن عبد الله الشیبانی بإسناده الصحیح عن رجال ثقة أن النبی صلی الله علیه و آله و سلم خرجَ فی مَرَضِه الذی تُوُفَّیَ... .

و خطب فقال فی كلامه: (معاشِرَ الناسِ) إنّه لم یمتْ نَبیٌّ إلَّا خَلَّفَ تَرِكَةً، و قد

خلَّفت فیكم الثقلَین كتابَ اللهِ و أهلَ بیتی، ألا فمن ضیّعهمْ ضیّعهُ اللهُ(1)... .

«طبرسی با سند متصل از ابو المفضّل شیبانى و او از راویان موثّق نقل نموده است كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آخرین روزهاى زندگى در همان بیمارى كه موجب وفاتش گردید روزى براى اقامه نماز از منزل خارج شد و به فضل بن عبّاس و غلام خود ثوبان تكیه نمود و به مسجد رفت و نمازى را به جاى آورد كه به سبب شدّت بیمارى می‌خواست آنرا به جماعت نخواند، و پس از نماز به منزل برگشته به غلام خود فرمود : هر گاه كسى از انصار براى عیادت من آمد مانع مباش.

ناگاه آن حضرت بی هوش شد، در این هنگام جمعى از انصار در پشت درب اجتماع نموده و اجازه ورود مى‌خواستند. غلام گفت: حال رسول خدا مساعد نیست، و حالت بی‌هوشى به او دست داده است و محارمش در اطراف او نشسته‌اند.

انصار با شنیدن این جواب بى‌اختیار گریستند، و صداى آنها به پیامبررسید و فرمود: صداى كیست؟ گفتند: انصار هستند. فرمود: چه كسى از خانواده‌ام اینجاست؟ گفتند: على و عبّاس.پس با تكیه بر آن دو به مسجد آمد و به ستونى از درخت خرما تكیه داد و خطبه‌اى بدین شرح ایراد فرمود:

اى گروه مردم! تا به حال هیچ پیامبرى وفات نكرده جز اینكه از خود اثرى میان امّت خود برجاى گذاشته، و من در میان شما دو چیز گرانبها وا مى‌گذارم كه عبارتند از: كتاب خدا و اهل بیتم، بدانید كه هر كس آن‌ها را ضایع کند خداوند او را ضایع نماید! ...»


1) الاحتجاج، طبرسی، 1 / 89؛ بحار الانوار، 28 / 176.

موقع ششم : آخرین سفارش در حجره وفات

اشاره

علی بن عبد الله بن احمد الحسنی نور الدین سمهودی شافعی، (م911ق) از حافظ ابو بكر ابن ابی شیبة با سندهای متعدد از ام سلمه نقل می­کند:حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم هنگام احتضار در حالی که حجره مطهر پر از اصحاب بود فرمود:

«أیُّها الناسُ یوشِكُ أن أقبضَ قبضاً سریعاً وینطلقُ بی و قد قدّمت إلیكم القولَ معذرةً إلیكم ألا و إنّی مخلَّفٌ فیكم كتابَ ربَّی عزّ وجلّ و عترتی أهلَ بیتی ثم أخذ بید علیٍّ فرفعها فقال: هذا علیٌّ مع القرآن و القرآن مع علیٍّ لا یفترقان حتّى یردا علَیَّ الحوضَ فأسالُكم ما تخلُفونَ فیهما». (1)

وأبو بكر البزار در مسندش بلفظٍ مختصر به نقل كشف الأستار عن زوائد البزار 3/221 ش 2612. این روایت را آورده است

« ای مردم نزدیک است مرگ من فرا رسد و از میان شما بروم و این سخن را برای رفع عذر شما می‌گویم: آگاه باشید من در میان شما دو چیز می گذارم؛ کتاب خدا و عترتم. پس بنگرید چگونه پس از من با آن‌ها رفتار می کنید؟ آن دو از یکدیگر جدا نمی شوند تا آنکه در کنار حوض (کوثر) بر من وارد شوند.

همین حدیث را ابن عقده و ابن حجر هیتمی هم از حضرت فاطمه زهرا علیها السلام نقل کرده اند.(2)»

در این نقل که با سندهای متعدد از شریک از رکین بن ربیع از قاسم بنحسان از زید بن ثابت می باشد حضرت به وفات سریع خود اشاره می کند و به‌جای استفاده از لفظ ثقلین، خلیفتین آمده است و این قرینه بر آن است که حدیث خلیفتین در


1) جواهر العقدین، ص240؛ سمط النجوم العوالی، 2/502 ش136.

2) الولایه؛ الصواعق المحرقه، باب 2/361، ح 21.

مرض وفات بود.

از این رو احتمال می رود کلمه خلیفتین که در بعضی روایات مانند روایات زید بن ثابت آمده، در همین مرض وفات در حجره بوده است، نه در حجة الوداع و غدیر خم؛ چنان که در روایتی که ابو الطفیل (از زید بن ثابت) نقل کرده و راجع به واقعه غدیر است ، ترکه، کلمه ثقلین به کار رفته است(1).

و احتمال دارد خلیفتین نقل به معنای جمله« مخلف فیکم الثقلین» باشد.(2)

روایت صدوق

حدثنا احمدبن الحسن القطان،ثنا حسن بن علی السُّکری، عن محمد بن زکریا الجوهری عن جعفر بن محمد بن عمارة عن أبیه عن الصادق جعفر بن محمد عن أبیه محمد بن علیّ عن أبیه علی بن الحسین عن أبیه عن أبیه علیّ بن أبی‌طالب قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : انی مُخَلَّفٌ فیکم الثقلَین کتابَ اللهِ وعترتی أهلَ بیتی فإنَّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض کهاتین وضَمَّ بین سبّابَتَینِ فقام إلیه جابرُ بنُ عبد الله الأنصاری فقال یا رسول الله و من عترتُك؟ قال: علیٌّ و الحسن والحسین و الأئمّه من ولد الحسین الی یوم القیامة.(3)

«پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : من درمیان شما دو امانت گرانبها می گذارم کتاب خدا و عترتم اهل بیتم این دو از هم جدا نمی شوند تا آنکه در سر حوض بر من وارد شوند، سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دو انگشت اشاره‌اش را به هم پیوست و فرمود مانند این دو. پس


1) معجم الکبیر، 5/166 ح 4970.

2) حدیث الثقلین، لجنة التحقیق مدرسه الامام الباقر علیه السلام ، قم، ص95.

3) معانی الاخبار، ص 91 .

جابر برخاست وپرسید اهل بیت شما کیانند ؟حضرت فرمود: علی وحسن حسین و امامان از نسل حسین هستند که تا روز قیامت ادامه دارند. (1)هرچند زمان روایت ذیل به روشنی بیان نشده ، ولی دو قرینه بر بیان آن در حجرۀ وفات دلالت می کند.

1_ اینکه جابر مجال می یابد مصادیق عترت را بپرسد و حضرت نیز نام امامان متاخر را بدون تقیه می برد چنین سؤال وجوابی در خطبه های حجةالوداع نقل نشده است و شاید بیان آن در حضور انبوه مردم صلاح نبود.

2- لفظ «مُخلّفٌ فیکم الثقلین» موافق روایت اُم سلمه (روایت سابق) بوده که در آن تصریح به حجرۀ وفات شده است .


1) کمال الدین، ص 244؛ معانی الاخبار، ص 90، ح 5 و در کافی، 2 /414؛ کتاب الإیمان والکفر، ح1 باسناده عن سلیم بن قیس عن امیرالمؤمنین قال: قال رسول الله فی آخر خطبته یوم قبض : انی قد ترکت فیکم أمرین لن تضلوا بعدی ما إن تمسکتم بهما کتاب الله وعترتی أهل‌بیتی... .

بخش سوم

روایات واقعۀ غدیر و مراسم عید آن

روایات اهل سنت از واقعۀ غدیر خم

معرفی مولا علی علیه السلام در غدیر خم روز هیجده ذی حجه سال دهم هجری از مسلّمات تاریخ اسلام می‌باشد که انجام شد. زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مراسم حجةالوداع در سه یا چهار خطبه به خلافت اهل‌بیت به صورت کلی تصریح کرده بود و حدیث غدیر بخشی از حدیث ثقلین بود که حضرت با معرفی مولا علی علیه السلام به امامت ، اولین مصداق ثقل اصغر را در حضور ده‌ها هزار صحابی تعیین فرمود تا تحریف گران نتوانند آن را بپوشانند.

از این رو می گوییم واقعۀ غدیر مهم‌ترین گرد همایی مسلمانان برای تعیین سرنوشت امت اسلامی به دستور پیامبر اسلام علیه السلام بود و بزرگانی مانند طبری_ مورخ و مفسر معروف_ به گفتۀ ابن کثیر دو جلد کتاب در این باره نوشته و ابو العباس احمد بن عقده (م 332ق) محدّثی که فریقین به او اعتماد دارند کتابی به نام الولایه در اثبات آن تألیف کرده و از صحابی آن را روایت کرده است.

این خطبه که معروف به خطبۀ غدیریه است روایات مختلفی از طریق فریقین دارد و در آن، هر دو بخش حدیث (حدیث ثقلین و معرفی مولا امیر المؤمنین علیه السلام

آمده است. و از آنجا که هر دو دسته نقل به طرق صحیح و معتبر رسیده و تعارض این دو متن تنها به زیاده و نقیصه است و هر دو از یک خطبه و یک واقعه حکایت می‌کنند، قاعده اقتضا می­کند که خطبۀ حضرت صلی الله علیه و آله و سلم مشتمل بر هر دو قسمت باشد.

تواتر حدیث غدیر

اشاره

پس از نزول آیۀ تبلیغ و رسیدن کاروا ن باز گشته از حجةالوداع به منطقۀ غدیر خم که نقطۀ جدایی کاروان‌های مناطق مختلف بود ، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خطبه ای ایراد فرمود که معروف به خطبۀ غدیریه شد . لفظ غدیر خم به عنوان محل واقعۀ غدیر در بخشی از روایات اهل سنت از جملۀ روایات احمد و حاکم نیشابوری و طبرانی تصریح شده، ولی _ چنان که در صفحات پیشین گفتیم _ در بعضی روایات نام منطقه «جحفه» و در بعضی روایات بین مکه و مدینه و در بعضی روایات نزدیک«رابغ»آمده است

لازم است بدانیم بزرگان اهل سنت مانند آلوسی در تفسیرش و شعیب الارنؤوط در تعلیقه اش بر مسند احمد به تواتر حدیث غدیر در منابع اهل سنّت اعتراف نمودند(1).

افزون بر آنکه بسیارى از آن ها با معیارهای رجالی اهل سنت داراى سند صحیح است .این حدیث دو گونه روایت شده است:

1_ همراه حدیث ثقلین ،که روایات آن در بخش اول گذشت .

2_ حدیث غدیر بدون حدیث ثقلین .


1) مسند احمد، با تعلیقۀ شعیب الارنؤوط ج 1/ 303_ و روح المعانی مائده (5): 67.

و ما اینجا قسمتى از روایات گونۀ دوم غدیر (بدون حدیث ثقلین) را را از قدیمی ترین ومعتبر ترین مصادر اهل سنت نقل و سپس روایات شیعه را به شرح زیر می‌آوریم.

1- ترمذی

قال حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بَشَّارٍ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ حَدَّثَنَا شُعْبَةُ عَنْ سَلَمَةَ بْنِ كُهَیلٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الطُّفَیلِ یحَدِّثُ عَنْ أَبِى سَرِیحَةَ أَوْ زَیدِ بْنِ أَرْقَمَ شَكَّ شُعْبَةُ _ عَنِ النَّبِىِّ _ صلی الله علیه و آله و سلم _ قَالَ « مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلَاهُ ». قَالَ أَبُو عِیسَى هَذَا حَدِیثٌ حَسَنٌ صَحِیحٌ غَرِیبٌ. وَقَدْ رَوَى شُعْبَةُ هَذَا الْحَدِیثَ عَنْ مَیمُونٍ عَن أَبِى عَبْدِ اللَّهِ عَنْ زَیدِ بْنِ أَرْقَمَ عَنِ النَّبِىِّ _ صلی الله علیه و آله و سلم _ وَأَبُو سَرِیحَةَ هُوَ حُذَیفَةُ بْنُ أَسِیدٍ الْغِفَارِىُّ صَاحِبُ النَّبِىِّ _ صلی الله علیه و آله و سلم _ .(1)

ترمذی با سند متصل از شعبه و او از ابى الطفیل نقل نموده كه او از زید بن ارقم یا ابى سریحه روایت نموده كه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در مورد على علیه السلام فرمود: هركس من مولا و سرور او هستم، على مولاى او است.

ترمذی مى‌گوید «هذا حسن غریب» این روایت حسنه (صحیح یا معتبر ) است امّا مطلبی نادر وغریب است كه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در مورد على علیه السلام چنین گفته باشد وابو سریحه همان حذیفة بن اسید غفاری صحابی است . همین روایت را شعبه از میمون ابی عبدالله از زید بن ارقم از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم _ . نقل کرده است.

البته این که آقاى ترمذى حدیث غدیر را غریب دانسته صحیح نیست زیرا این


1) سنن ترمذی باب مناقب على بن أبى طالب2،ح 4078 . و در كتاب السنة ابن أبی عاصم، 3/371 از حدیث شماره 1151 تا 1180، بیست ونه روایت در باره فضائل نقل کرده است.

مطلب در روایات صحیحه متعددى آمده است و شواهد و نظایر فراوان دارد.

2- البخاری

فی التاریخ الکبیر حدثنی یوسف بن راشد (نا) علی بن قادم الخزاعی أنا إسرائیل عن عبد الله بن شریك عن سهم بن حصین الاسدی: قدمتُ مكّةَ أنا وعبد الله بن علقمة _ قال ابن شریك: وكان ابن علقمة سبّاباً لعلیّ! فقلت: هل لك فی هذا؟ یعنی أبا سعید الخُدْری _ فقلت: هل سمعت لعلیًّ منقبَة؟ قال: نعم، فإذا حدّثتك فسل المهاجرین والأنصار وقریشاً:

قام النبی صلی الله علیه و آله و سلم یوم غدیر خُمَّ فابلغ ، فقال: ألست أولى بالمؤمنین من أنفسهم؟ أدْنُ یا علیّ! فدنا فرفع یده ورفع النبیُّ صلی الله علیه و آله و سلم یده حتّى نظرت إلى بیاض إبطَیْه فقال: من كنتُ مولاهُ فعلیٌّ مولاه، سَمِعَتْه أُذُنایَ، قال ابن شریك فقدِمَ عبد الله بن علقمة وسهم، فلمّا صلّینا الفجَر قام ابن علقمة قال: أتوب إلى الله من سبّ علیّ.(1)

بخاری که با کمال تعجب در صحیح خود هیچ اشاره ای به حدیث متواتر ثقلین و غدیر ندارد در تاریخ کبیر خود با سند متصل از عبد الله بن شریک نقل می کند : سهم بن حصین الاسدی با عبد الله بن علقمة وارد مکه شدند، عبد الله بن علقمه به امام علی علیه السلام دشنام می داد ! سهم بن حصین به عبد الله بن علقمه گفت: نظر تو دربارۀ ابوسعید خدری چگونه است ؟ عبد الله بن شریك می گوید : از سهم بن حصین پرسیدم، آیا از ابوسعید خدری حدیثی در فضائل علی علیه السلام شنیدی؟ سهم بن حصین گفت آری، هر گاه حدیث مرا شنیدی از مهاجرین وانصار و قریش هم بپرس .


1) التاریخ الکبیر، باب سهم 2458.

ابوسعید خدری روایت کرد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در غدیر خم به پا خاست و خطبۀ بلیغی خواند، آن‌گاه فرمود: آیا من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نیستم؟ در این هنگام فرمود: ای علی جلو بیا ! پس حضرت دست خود را بلند کرد به گونه ای که سفیدی زیر بغل او را دیدم، آن‌گاه فرمود : هر كس من هستم نسبت به او از خودش سزاوارترم، پس علی ولیّ اوست . دو گوشم این سخن را شنید .

عبد الله بن شریک گفت : عبد الله بن علقمه و سهم بن حصین با هم آمدند هنگامی که نماز صبح را خواندیم، ابن علقمه بر خاست و اظهار کرد : أتوب إلى الله من سبّ علی؛ خدایا از دشنام دادن به علی علیه السلام توبه می‌کنم!»

3- ابن ماجه

حدثنا علی بن محمد . حدثنا أبو الحسین . أخبرنی حماد بن سلمة عن علی بن زید بن جدعان عن عدی بن ثابت عن البراء بن عازب قال : أقبلنا مع رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فی حجّته التی حجّ. فنزل فی بعض الطریق . فأمر الصلاة جامعة . فأخذ بید علیّ فقال: ألستُ أولى بالمؤمنین من أنفُسِهم؟ قالوا بلى. قال ألستُ أولى بكلّ مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى. قال: فهذا ولیّ من أنا مولاه. اللهم وال من والاه، اللهم عاد من عاداه.(1)

أبوعبد الله محمد بن یزید القزوینی، معروف به ابن ماجة (209 _ 273ق) نویسندۀ یکی از صحاح شش گانه، با سندصحیح از براء بن عازب نقل می‌کند که با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از حجةالوداع بر می گشتیم . در مکانی میان راه فرود آمد و دستور داد مردم جمع شوند . آن‌گاه دست علی علیه السلام را گرفت و فرمود : آیا من نسبت هر


1) سنن ابن ماجه 1 /43 .

مؤمنی از خود او سزاوارتر نیستم ؟ پاسخ دادند آری. آن‌گاه فرمود : هر كس من نسبت به او از خودش سزاوارترم، پس علی ولیّ اوست، خدایا هر کس علی دوست دارد او را دوست بدار و هر کس اورا دشمن دارد دشمن دار .»

البانی در کتاب صحیح و ضعیف سنن ابن ماجه شمارۀ ( 1750 ) می گوید : این حدیث صحیح است .

4- الحاکم النیشابوری

اشاره

أخبرنی محمد بن علی الشیبانی بالكوفة ، ثنا أحمد بن حازم الغفاری ، ثنا أبو نعیم ، ثنا كامل أبو العلاء ، قال: سمعتُ حبیبَ بن أبی ثابت یخبر ، عن یحیى بن جعدة، عن زید بن أرقم رضی الله عنه قال: خرَجْنا مع رسولِ الله صلی الله علیه و آله و سلم حتّى انتهَینا إلى غدیرِ خُمًّ فأمرَ بدوحٍ ، فكُسِحَ فی یومٍ ما أتى علینا یومٌ كان أشدّ حرّاً منه فحمِدَ اللهَ وأثنى علیه وقال: «یا أیُّها الناسُ، إنّه لم یُبعثْ نبیٌّ قطُّ إلّا ما عاش نِصْفَ ما عاش الذی كان قبله، وإنی أوشكَ أن أدعى فأجیبَ، وإنّی تاركٌ فیكم ما لن تضلُّوا بعده كتاب الله عزّ وجلّ»، ثم قام فأخذ بید علیّ رضی الله عنه فقال : «یا أیُّها الناسُ، من أولى بكم من أنفُسِكم؟» قالوا : اللهُ و رسولُه أعلم، «ألستُ أولى بكم من أنفُسِكم؟» قالوا : بلى، قال: «من كنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه» «هذا حدیث صحیح الإسناد ، ولم یخرجاه » تعلیق الذهبی فی التلخیص: صحیح.(1)

عن الذهبی أن «من كنت مولاه فعلیّ مولاه» متواتر یتیقن أن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قاله ، وأما اللهم وال من والاه ، فزیادة قویة الإسناد.(2)


1) مستدرک علی الصحیحین، ذکر زید بن ارقم 2 ج 613، ح 6272 .

2) تفسیر روح المعانی ذیل سورۀ مائده / 67 .

حاکم با سند صحیح از زید بن ارقم روایت کرده که او می گوید: با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از حجّةالوداع بر می گشتیم . تا آنکه در روزی بسیار گرم هنگام ظهر به مکانی به نام غدیر خم رسیدیم . پیامبر دستور داد ،زیر درختان را تمیز و پارچه‌ای پهن کردند و فرمود مردم جمع شوند.

سپس حضرت برخاست و حمد و ثنای الهی را به جا آورد و فرمود: ای مردم! هیچ پیامبری ...

و دستور داد مردم جمع شوند. آن‌گاه دست علی علیه السلام را گرفت و فرمود : آیا چه کسی سزوارتر به نفس شما از خود شما است؟ پاسخ دادند خدا و رسولش داناترند. آن‌گاه فرمود : هر كس من نسبت به او از خودش سزاوارترم، پس علی ولیّ اوست.

حاکم می گوید : سند این حدیث صحیح است ولی بخاری و مسلم آن‌را در صحیح خود نیاورده اند . همچنین ذهبی در تلخیص مستدرک آن‌را صحیح دانسته است.بلکه آلوسی از ذهبی نقل کرده که وی گفته است : جملۀ «من كنت مولاه فعلیّ مولاه» متواتر است و یقینا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم آن‌را فرموده است ، و اما دعای « اللهم وال من والاه » جملۀ زایدی است که سندش قوی است.(1)

روایات مُناشده

«مُناشده» عبارت است از قسم دادن مخاطب به خدا، برای اظهار حقیقت و پنهان نکردن آنچه می داند .و دراحادیث معتبر آمده است چند بار امیر المؤمنین از صحابه بر فضائل خود، و از جمله حدیث ثقلین اقرار گرفتند.


1) همان.

بار اول در شورای شش نفره برای انتخاب خلیفه پس از عمر بود که فضائل زیادی را برشمردند و اقرار گرفتند.(1)

دوم: درزمان خلافت عثمان در مسجد النبی در حضور صحابه بود. که در روایت صدوق در خطبۀ بیماری وفات گذشت.

سوم : پس از خلافت ظاهری حضرت در سال 35 هجری در منطقۀ رحبۀ کوفه بود که علامۀ امینی آن‌را از بیست نفر از صحابه و تابعین نقل می کند .

تعداد اقرار کنندگان در روایات دوازده، هفده، هجده، و سی نفر و گاهی مبهم آمده است. و عده ای از تابعین نیز در این جلسات حضور داشتند و از آن گزارش دادند. بعضی از صحابه حاضر مانند زید بن ارقم و انس بن مالک حقیقت را کتمان کردند و بر اثر نفرین حضرت دچار پیسی یا کور شدند و این مطلب را بزرگان زیادی از علمای عامه با طرق متعدد نقل کرده اند (2).

چهارم : درحضور نمایندگان معاویه _ ابودرداء وابو هریره _ چنان که در روایت نعمانی و سلیم بن قیس در خطبۀ بیماری وفات گذشت.

بیشتر روایات مُناشده ای که اهل سنت روایت کرده اند تنها بر نصب امیرالمؤمنین به مقام ولایت در غدیر خم اشاره می کند ، ولی برخی روایات آن به حدیث ثقلین در غدیر خم هم تصریح می نماید. اینک به مورد سوم آن توجه کنید.


1) الولایه، ص163؛ مناقب الامام علی بن ابی‌طالب، ابن مغازلی، ص122 ح155؛ الغدیر ، 1/328 و 388.

2) الغدیر، 1 / 102؛ البدایه والنهایه، ابن کثیر، 5 / 211؛ المعجم الکبیر، 5 / 175، ح4996.

5 - أحمد بن حنبل

فی مسنده عن حسین بن محمد و أبی نعیم المعنى قالا : ثنا فطر عن أبی الطفیل قال: جمعَ علیٌّ رضی الله عنه الناسَ فی الرحبة ثمّ قال لهم: اُنشدُ اللهَ كلَّ امریءٍ مسلمٍ سَمِعَ رسولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم یقولُ یوم غدیرِ خُمٍّ ما سَمِعَ لما قام؟ فقام ثلاثونَ من الناس.

وقال أبونعیم: فقام ناسٌ كثیرٌ فشهدوا حین أخذَه بیده فقال للناس: أتعلَمُون أنّی أولى بالمؤمنین من أنفُسِهم؟ قالوا : نعم یارسول الله؟ قال من كنتُ مولَاهُ فهذا مَولاه، أللهمَّ والِ من وَالاه، وعادِ من عاداه.

قال: فخرجت وكأنّ فی نفسی شیئاً فلقیتُ زیدَ بن أرقمَ فقلتُ له: إنّی سمعتُ علیّاً رضی الله عنه تعالى عنه یقول : كذا وكذا . قال : فما تنكر ؟قد سمعتُ رسولَ الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول له ذلك.(1)

«احمد بن حنبل به سند صحیح از ابو الطفیل روایت کرده ، می گوید:روزی امیر المؤمنین مردم را در رحبۀ کوفه جمع نمود. آن گاه فرمود به خدا قسم می دهم کسانی را که در غدیر خم سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را با گوش خود شنیدند برخیزند، پس سی نفر برخاستند.

ابو نعیم ( فضل بن دکین ) می گوید(2): عدۀ زیادی بر خاستند _ وشهادت دادند. به اینکه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم ، دست علی علیه السلام را گرفت وبلند کرد وفرمود : آیا من


1) مسند احمد، 4 / 370. حدیث را ابن حبان در الصحیح (ح 6931) و أبو بكر البزار در مسندش، 1/319، ح 492 آورده است.

2) ابو نعیم فضل بن دكین كوفی حافظ متوفى 218 ،ق. است که یعقوب بن شیبة گفته: احمد وابوحاتم وإبن المدینی والعجلی و ابن سعد وابن شاهین همگی او را توثیق کرده اند و نیز خطیب در تاریخش او را توثیق کرده است .

سزاوارتر از شما به خود تان نیستم ؟ گفتند آری ، فرمود : هر کس من مولا وسرپرست او هستم این علی مولای اوست . خدایا دوست دار هرکس او را دوست دارد و دشمن دار هرکس او را دشمن دارد.

ابو نعیم می گوید: وقتی از آن مجلس بیرون آمدم در دلم شبهه ای در اینحدیث بود با زید بن ارقم در میان گذاشتم و گفتم از علی چنین سخنانی شنیدم . پاسخ داد چرا انکار می کنی ؟ من همین سخنان را در بارۀ او از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم.

حافظ الهیثمی می گوید : رجال این روایت همگی به اتفاق همه علمای رجالی موثق هستند غیر از فطر بن خلیفه که او هم به نظر من موثق است.»(1)

6- احمد

قال حَدَّثَنَا عَفَّانُ حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ سَلَمَةَ أَخْبَرَنَا عَلِی بْنُ زَیدٍ عَنْ عَدِی بْنِ ثَابِتٍ عَنِ الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ قَالَ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ فِی سَفَرٍ فَنَزَلْنَا بِغَدِیرِ خُمٍّ فَنُودِی فِینَا الصَّلَاةُ جَامِعَةٌ وَ كُسِحَ لِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم تَحْتَ شَجَرَتَینِ فَصَلَّى الظُّهْرَ وَأَخَذَ بِیدِ عَلِیّ رَضِی اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ فَقَالَ أَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنِّی أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ قَالُوا بَلَى قَالَ أَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنِّی أَوْلَى بِكُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ نَفْسِهِ قَالُوا بَلَى قَالَ فَأَخَذَ بِیدِ عَلِیّ فَقَالَ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ.

قَالَ فَلَقِیهُ عُمَرُ بَعْدَ ذَلِكَ فَقَالَ هَنِیئًا یا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ أَصْبَحْتَ وَأَمْسَیتَ مَوْلَى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ.

قَالَ أَبُو عَبْد الرَّحْمَنِ حَدَّثَنَا هُدْبَةُ بْنُ خَالِدٍ حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ سَلَمَةَ عَنْ عَلِیّ بْنِ


1) مسند احمد 4/370،ح 19321؛ مجمع الزوائد، 9/104 .

زَیدٍ عَنْ عَدِیّ بْنِ ثَابِتٍ عَنِ الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ عَنْ النَّبِی صلی الله علیه و آله و سلم نَحْوَهُ .(1)

«احمد بن حنبل از براء بن عازب روایت نموده که گفت: با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در سفر بودیم، در غدیر خم پیاده شدیم، منادیان در میانه ما صدا زدند (الصلاة جامعة) كنایه از اینكه همه باید جمع شوید، برای رسول خدا زیر دو تا درخت را تمیز کردند. حضرت آنجا نماز ظهر را خواند بعد دست على را گرفت و فرمود: آیا نمى‌دانید كه من از خود مؤمنان به آن‌ها سزاوارترم؟ گفتند: بلى، پس دست على را گرفت و فرمود: هر كه من مولاى او بودم على مولاى اوست ...

براء مى‌گوید: عمر بعد از این جریان على را دید و گفت: «هنیئا لك یاابن ابى طالب اصبحت مولاى و مولى كلّ مؤمن و مؤمنة؛ گوارا باد بر تو اى پسر ابو طالب كه همواره و براى همیشه مولاى هر مؤمن و مؤمنه شدى.

شعیب الارنؤوط محقق اسناد کتاب مسند احمد می گوید : این سند با کمک شواهدش صحیح است.

همو در جای دیگری از تعلیقات خود بر مسند احمد می‌گوید: قوله «مَن كُنتُ مَولاه فَعَلیٌّ مَولاه» لَها شَواهدٌ كَثیرةٌ تَبلُغُ حَدّ التَّواتر؛ شواهد و مؤیدات جملۀ " من كنت مولاه فعلی مولاه " به حد تواتر می رسد . (2)

7- نسائی

أخبرنی هارون بن عبد الله قال حدثنا مصعب بن المقدام قال حدثنا فطر بن خلیفة عن أبی الطفیل وأخبرنا أبو داود قال حدثنا محمد بن سلیمان قال حدثنا فطر عن أبی الطفیل عامر بن واثلة قال جمعَ علیٌّ الناسَ فی الرحبةِ فقال أنشدُ باللهِ كلّ امرئٍ سَمِعَ رسولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم یقول یومَ غدیرِ خِمٍّ ما سَمِعَ فقامَ أناسٌ


1) مسند احمد، 4 /281، ح 18502.

2) مسند احمد، 1/ 303.

فَشَهِدوا أنّ رسولَ الله صلی الله علیه و آله و سلم قالَ یومَ غَدیرِ خُمِّ ألستُم تعلمون أنّی أولى بالمؤمنین من أنفسهم وهو قائمٌ ثمّ أخذ بید علیّ فقال من كنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه.

قال أبو الطفیل فخرجتُ وفی نفسی منه شیء فلقیتُ زیدَ بن أرقمَ فأخبرتُه فقال أو ما تُنكر؟ أنا سَمِعْتُه من رسولِ الله صلی الله علیه و آله و سلم واللَّفظُ لأبی داود.(1)

نسائی (مؤلف یکی از صحاح شش گانه) از ابوالطفیل چنین روایت می‌کند: روزی امیر المؤمنین مردم را در رحبۀ کوفه جمع نمود. آن‌گاه فرمود : به خدا قسم می‌دهم کسانی را که در غدیر خم سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را با گوش خود شنیده‌اند برخیزند. در اینجا عده ای برخاستند و شهادت دادند که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم دست علی علیه السلام را گرفت وبلند کرد و فرمود: آیا نمی‌دانید من از شما به خودتان سزاوارتر هستم؟ گفتند آری ، فرمود : هر کس من مولا و سرپرست او هستم این علی مولای اوست. خدایا دوست دار هرکس او را دوست دارد و دشمن دار هرکس او را دشمن دارد.

ابوالطفیل می گوید :وقتی از آن مجلس بیرون آمدم در دلم شبهه‌ای از این حدیث بود، با زید بن ارقم در میان گذاشتم و گفتم از علی علیه السلام چنین سخنانی شنیدم . پاسخ داد چرا انکار می‌کنی؟ من همین سخنان را در بارۀ او ازپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم . این لفظ حدیث از ابو داود است. همین حدیث در مشكل الآثار آمده است.(2)

8- ابن حبان

أخبرنا محمد بن طاهر بن أبی الدمیك ، حدثنا إبراهیم بن زیاد ،


1) السنن الکبری، 5 /134، ح 8478.

2) مشکل الآثار، 4/308، ح 1519.

حدثنا أبو معاویة ، حدثنا الأعمش ، عن سعد بن عبیدة ، عن ابن بریدة ، عن أبیه ، قال : قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : «من كنتُ ولیُّه، فعلیٌّ ولیُّه».(1)

محمد بن حبان بن أحمد (354ق) به سند صحیح از بریده روایت نموده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : هر کس من ولیّ او هستم پس علی ولیّ اوست .

عنوان «صحیح» برای این کتاب دلیل بر صحت روایات آن از نظر مؤلف آن است، که یکی از رجالیون مهم اهل سنت به شمار می‌رود.

9- ابو یعلی الموصلی( م 307 ق)

حدثنا القواریری ، حدثنا یونس بن أرقم ، حدثنا یزید بن أبی زیاد ، عن عبد الرحمن بن أبی لیلى ، قال : شهدتُ علیّاً فی الرحْبَةِ یناشدُ الناسَ: أنشدُ اللهَ من سَمِعَ رسولَ الله صلی الله علیه و آله و سلم ، یقول فی یومِ غدیرِ خُمٍّ: «من كنتُ مَولاهُ فعلیٌّ مولاهُ، لما قامَ فَشَهِدَ.

قال عبد الرحمن فقام اثنا عشرَ بدریّاً، كأنّی أنظرُ إلى أحدِهم علیه سَراویل، فقالوا : نشهدُ أنّا سَمِعْنا رسولَ الله صلی الله علیه و آله و سلم ، یقولُ یومَ غدیرِ خُمٍّ : «ألستُ أولى بالمؤمنین من أنفُسِهم وأزواجی أمّهاتُهم»، قلنا : بلى یا رسولَ اللهِ، قال: «فمنْ كنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه.»(2)

عبد الرحمن بن أبی لیلى می گوید: شاهد روزی بودم که امیر المؤمنین مردم را به خدا چنین قسم می‌داد: «کسانی که در غدیر خم سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را شنیدند که فرمود : هر کس من مولا وسرپرست او هستم این علی مولای اوست، از جای


1) صحیح ابن حبان، ح 7056.

2) مسند أبی یعلى الموصلی، 2 /48، ح 544 .

برخیزند.

12 نفر از مجاهدان برخاستند و شهادت دادند که شنیدیم حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم ، فرمود آیا نمی دانید من از شما به خود تان سزاوارترم و همسرانم مادران آنان می باشند ؟ گفتند آری ، فرمود : هر کس من مولا وسرپرست او هستم این علی مولای اوست . خدایا دوست دار هرکس او را دوست دارد و دشمن دار هرکس او را دشمن دارد.

10- الآجری

حدثنا أبو بكر بن أبی داود قال : حدثنا محمد بن بشار قال : حدثنا محمد بن جعفر یعنی غندراً قال: حدثنا شعبة، عن میمون بن أبی عبد الله قال : كنت عند زید بن أرقم ، فجاء رجلٌ من أقصى الفُسطاط فسأله عن علیّ رضی الله عنه فقال : إن رسولَ الله صلی الله علیه و آله و سلم قال: ألستُ أولى بالمؤمنین من أنفسِهم؟ قالوا : بلى قال: فمن كنتُ مولاه فعلیّ مولاه .(1)

محدث معرف آجری(م ، 321ق) از میمون بن أبی عبد الله می گوید : نزد زید بن ارقم بودم ، شخصی از ناحیۀ دور شهر فسطاط، نزد او آمد و در بارۀ علی رضی الله عنه از او پرسید ! زید گفت شنیدم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا نمی دانید من از شما به خود تان سزاوارتر هستم؟ گفتند آری ، فرمود : هر کس من مولا وسرپرست او هستم این علی مولای اوست.

11- ابو جعفر الطحاوی (م 321 ق )

حدثنا أبو أمیة قال : حدثنا سهل بن عامر البجلی قال : حدثنا عیسى بن عبد


1) الشریعه، 4 / 168_ ح 1476.

الرحمن قال : حدثنی أبو إسحاق السبیعی ، عن عمرو ذی مر قال : سمعتُ علیّاً، ینشدُ الناسَ فی الرحْبَة: من سَمِعَ رسولَ الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول یومَ غدیرِ خُمٍّ إلَّا قامَ، فقامَ بَضْعَةُ عَشَرَ رجلاً ، فشَهِدوا أنَّهم سَمِعوا رسولَ الله صلی الله علیه و آله و سلم فی یومِ غدیرِ خُمٍّ یقولُ: «اللهم من كنتُ مولاه فإنَّ علیّاً مولاه، اللهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه، وأحبَّ من أحبَّه، وأبغضْ من أبغَضَه، وأَعِنْ من أعَانَهُ، وانْصُر من نَصَره، واخذُلْ من خَذَله».(1)

«عمرو ذی مر» می‌گوید: شنیدم امیر المؤمنین مردم را به خدا چنین قسم می‌داد. «کسانی که در غدیر خم سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را شنید ند ، بر خیزند». در اینجا بیش از 10 چند نفر از مجاهدان برخاستند و شهادت دادند که شنیدیم حضرت رسول، فرمود: هر کس من مولا و سرپرست او هستم این علی مولای اوست. خدایا در ولایت خود قرار ده هر کس ولایت او را بپذیرد و دشمنی کن هر کس را با او دشمنی کند و دوست باش هرکس او را دوست دارد و دشمن باش هرکس او را دشمن است و کمک کن هر کس او را کمک کند وخوار گردان هرکس او را خوار گرداند.

متقی هندی می‌گوید، هیثمی گفته است :این روایت را بزار و ابن جریر و خلعی در الخلعیات از اسحاق و او از عمرو ذی مر و سعید بن وهب و زید بن یثیع از علی علیه السلام نقل کرده و رجال سند آن موثق‌اند ، ولی ابن حجر گفته آنان شیعه هستند.(2)(چه گناه بزرگی !) پس روایت آنان قبول نیست!

12- علی بن أحمد الواحدی (468ه-)

قال أخبرنا أبو سعید محمد بن علی الصَّفَّار، قال: أخبرنا الحسن بن أحمد


1) مشکل الآثار، ج 4 /308، ح 1518 .

2) کنز العمال، 13 / 137، ح 36487 .

المَخْلِدی، قال: أخبرنا محمد بن حَمْدُون بن خالد، قال: حدَّثنا محمد بن إبراهیم الحلْوانِی، قال: حدَّثنا الحسن بن حماد سِجَّادة، قال: أخبرنا علی بن عابس، عن الأعمش، و أبی الحَجَّاب عن عطیة، عن أبی سعید الخُدْرِی، قال: نَزَلَتْ هذه الآیة: «یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیكَ مِنْ رَبِّكَ» یوم «غَدِیر خُمّ» فی علیَّ بن أبی طالبٍ رضی الله عنه .(1)

ابو الحسن علی بن احمد بن محمد واحدی، مفسر شافعی نیشابوری، (م 468ق) با سند متصل از ابوسعید خدری نقل می کند که آیۀ: «یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیكَ مِنْ رَبِّكَ» در غَدِیر خُمّ در بارۀ علی بن ابی‌طالب نازل شده است.

13- الحافظ أبو عبد الله محمد بن عبد الواحد المقدسی المشهور بالضیاء المقدسی (569 -643ق)

وی اهل بیت المقدس ، حنبلی، محدث و مورخ دارای تألیفات متعدد است. او بیش از پانصد شیخِ روایت دارد . از جملۀ کتب او الاحادیث المختارة است که مشتمل بر شش حدیث در مُناشدۀ مولی امیرالمؤمنین علیه السلام در بارۀ غدیر ازجمله این روایت است:

قال أخبرنا الحافظ أبو طاهر أحمد بن محمد بن أحمد السلفی إجازة قال أنا أبو الفتح محمد بن أحمد بن محمد بن الحسین بن الحارث المعلم فیما قرأت علیه من أصل سماعه حدثكم أبو عبدالله الحسین بن أحمد بن محمد بن سعید الرازی إملاء ثنا أبو الحسن علی بن حسان بن القاسم الجدیلی ببغداد ثنا أبو جعفر محمد بن عبدالله بن سلیمان الحضرمی ثنا محمود بن غیلان ثنا الفضل بن موسى السینانی ثنا الأعمش عن سعید بن وهب قال قال علیّ رضی اللّه عنهُ: أنشدُ اللهَ مَنْ سَمِعَ


1) اسباب النزول واحدی در شأن نزول آیۀ مزبور، ص 205.

رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم یقولُ یومَ غدیرِ خُمَّ: اللهُ وَلِیّی و أنا ولیُّ المؤمنین، من كنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه وانصُرْ من نَصَرَهُ.

قال: فقال سعید فقامُ إلى جَنْبِی ستّة قال فقال زید بن یثیع قامَ من عندی ستة سئل الدارقطنی عنه فقال حدّثَ به الأعمشُ وشعبةُ وإسرائیلُ عن أبی إسحاق عن سعید بن وهب عن علی وذكر ما فیه من الاختلاف قال وأشبهها بالصواب قول الأعمش وشعبة وإسرائیل ومن تابعهم .(1)

«ضیاء مقدسی با سند صحیح از سعید بن وهب نقل کرده که او می گوید: علی رضی الله عنه دیدم که مردم را به خدا قسم می داد و می فرمود : هرکس که در غدیر خم سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را با گوش خود شنیده بر خیزد و شهادت دهد که : حضرت رسول فرمود خدا ولی من و من سزاوارتر از مؤمنان به خود شان هستم . آن‌گاه فرمود : هر کس من مولا وسرپرست او هستم این علی مولای اوست . خدایا دوست دار هرکس او را دوست دارد و دشمن دار هرکس او را دشمن دارد.

سعید می گوید : شش نفر کنار من بر خاستند و شهادت دادند . زید بن یثیع هم می گوید: شش نفر هم کنار من بر خاستند و شهادت دادند!»

ضیاء مقدسی می گوید : از دارقطنی در بارۀ این حدیث پرسیدند ، او گفت آری این حدیث را اعمش وشعبه وإسرائیل از ابی اسحاق از سعید بن وهب از علی علیه السلام با اختلاف روایت کرده اند ولی روایت اعمش و شعبه و اسرائیل و پیروان ایشان به صحت نزدیک‌تر است. همچنین عبدالرحمن بن أبی لیلى از علی علیه السلام مانند این حدیث را روایت نموده است .

محقق کتاب الاحادیث المختاره عبد الملك بن عبد الله بن دهیش می‌گوید :


1) الأحادیث المختارة، ج270 ، ح 481.

سند این حدیث صحیح است .

14- ابو نعیم الاصفهانی

حدثنا جعفر بن محمد بن عمرو الأحمسی ، ثنا أبو حصین الوادعی ، حدثنی یحیى بن عبد الحمید ، ثنا شریك ، عن الأعمش ، عن حبیب بن أبی ثابت ، عن أبی الطفیل ، عن زید بن أرقم ، قال : قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : « من كنت مولاه فعلیّ مولاه، اللهم وال من والاه ، و عاد من عاداه » رواه حكیم بن جبیر ، وفطر بن خلیفة عن أبی الطفیل، عن زید نحوه و رواه عن زید بن أرقم : أبو سلیمان زید بن وهب، و أبو الضحى ، ویحیى بن جعدة ، و سلیمان بن أبی الحسناء و أبو إسحاق، و أبو سلیمان المؤذن، و أبو عبیدالله الشیبانی، و أبو لیلى الحضرمی، و أبو صالح و أبو عبد الله میمون، و عطیة العوفی، و ثویر بن أبی فاختة، عن آخرین عن زید بن أرقم.(1)

ابو نعیم اصفهانی (م 43 ق) با سند معتبر از 13 نفر از تابعین از زید بن ارقم حدیث غدیر را نقل کرد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : من كنت مولاه فعلی مولاه ، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه.

15- أبو إسحاق أحمد بن محمد ثعلبی

مفسر مشهور (م 427ق) صاحب كتاب العرائس فی قصص الأنبیاء، و نیز تفسیر الکشف و البیان، ذیل آیۀ تبلیغ (مائده/ 67 ) آورده است :

قال أبو جعفر محمد بن علی: معناه: بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیكَ فی فضل علیَّ بن أبی طالب، فلمّا نزلتْ الآیة أخذ بید علیّ، فقال: من كنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه.

(امام) أبو جعفر محمد بن علی علیه السلام فرمود: معنای آیه آن است که برسان آنچه در


1) فضائل الصحابه، ابو نعیم اصفهانی، 8 /241، ح /2605.

فضیلت علی بر تو نازل شده است. هنگامی که این آیه نازل شد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست علی را گرفت و فرمود :من كنت مولاه فعلی مولاه.

آن‌گاه دو روایت را از براء و ابن عباس به صورت زیر نقل می کند.(1)

16- الثعلبی

عن أبو القاسم یعقوب بن أحمد السری، أبو بكر بن محمد بن عبد اللّه بن محمد، أبو مسلم إبراهیم بن عبد اللّه الكعبی، الحجاج بن منهال، حماد عن علی بن زید عن عدی بن ثابت عن البراء قال: لمّا نزلنا مع رسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله و سلم فی حجَّةِ الوداعِ كنّا بغدیر خُمِّ فنادى إنّ الصلاة جامعة و كسَحَ رسولُ اللّه علیه الصلاة و السلام تحتَ شَجرتَیْن و أخذ بید علیّ، فقال: ألستُ أولى بالمؤمنین من أنفُسِهم؟ قالوا: بلى یا رسولَ اللّه، قال: ألستُ أولى بكلّ مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى یا رسولَ اللّه، قال: هذا مولى من أنا مولاه اللهمّ والِ من والاه و عادِ من عاداه.

قال: فلَقِیَه عمرُ فقال: هنیئاً لك یا ابنَ أبی طالب أصبحتَ و أمسیتَ مولى كلّ مؤمن و مؤمنة ! (2)

«ثعلبی با سند خود از عدی بن ثابت از براء بن عازب روایت نموده که می‌گفت: با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از سفر حجّةالوداع بر می گشتیم، در غدیر خم پیاده شدیم، منادیان در میان ما صدا زدند: الصلاة جامعة ( كنایه از این كه همه باید جمع شوید، ) اصحاب برای رسول خدا زیر دو درخت را تمیز و آماده کردند بعد دست على را گرفت و فرمود: آیا نمى‌دانید كه من از خود مؤمنین به خودشان سزاوارترم ؟


1) الکشف و البیان، ذیل آیه 67 / مائده

2) الکشف و البیان، 5 / 131 .

گفتند: بلى، آیا نمى‌دانید كه من از هرمؤمنی به خودش سزاوارترم ؟ گفتند: بلى؛ پس دست على را گرفت و فرمود: هر كه من مولاى او بودم على مولاى اوست. خدایا دوست دار هرکس او را دوست دارد و دشمن دار هرکس او رادشمن دارد.

براء مى‌گوید: عمر بعد از این جریان ، على را دید و گفت: « هنیئا لك یا بن ابى طالب اصبحت مولاى و مولى كلّ مؤمن و مؤمنة؛ گوارا باد بر تو اى پسر ابو طالب كه همواره و براى همیشه مولاى هر مرد و زن مؤمنی شدى.»

17- الثعلبی

عن أبی محمد عبد اللّه بن محمد القائنی نا أبو الحسن محمد بن عثمان النصیبی نا أبو بكر محمد بن الحسن السبیعی نا علی بن محمد الدّهان، و الحسین بن إبراهیم الجصاص قالا نا الحسن بن الحكم نا الحسن بن الحسین بنحیان عن الكلبی عن أبی صالح عن ابن عباس فی قوله: یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ قال: نزلت فی علیّ رضی الله عنه أمر النبی صلی الله علیه و آله و سلم أن یبلغ فیه فأخذ( علیه السلام ) بید علیّ، و قال: «من كنت مولاه فعلیّ مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه».(1)

همان ثعلبی با سند خود از ابن عباس روایت نموده که می‌گفت: آیۀ «یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ» در بارۀ علی (رضی اللّه عنه) نازل شد و به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم امر شد فرمان خدا را در بارۀ علی به مردم برساند. او نیز دست على را گرفت و فرمود: هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست . خدایا دوست دار هرکس او را دوست دارد و دشمن دار هرکس او رادشمن دارد.


1) الکشف و البیان، 5/131.

18- احمد بن علی الخطیب البغدادی(م463 ه- )

أنبأنا عبد الله بن علی بن محمد بن بشران أنبأنا علی بن عمر الحافظ حدثنا أبو نصر حبشون بن موسى بن أیوب الخلال حدثنا علی بن سعید الرملی حدثنا ضمرة بن ربیعة القرشی عن بن شوذب عن مطر الوراق عن شهر بن حوشب عن أبی هریرة قال من صامَ یومُ ثمان عشرة من ذی الحجّةِ كُتِبَ له صیامُ ستّین شهراً وهو الحجّة وهو یومُ غدیرِ خُمِّ لمّا أخذ النبیُّ صلی الله علیه و آله و سلم بید علیّ بن أبی طالب فقال ألستُ ولیّ المؤمنین؟ قالوا: بلى یا رسولَ الله قال: من كنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه. فقال عمرُ بن الخطّاب بخٍ بخٍ لك یا ابن أبی طالب أصبحت مولای ومولى كلّ مسلم. فأنزلَ الله «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ».(1)

خطیب بغدادی به سند صحیح از ابو هریره از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل كرده است : هر کس روز هیجده ذی الحجة را روزه بگیرد خداوند ثواب شصت ماه روزه به او می‌دهد و آن روز عید غدیر است که پیامبر دست علی را گرفت و فرمود: ألست ولی المؤمنین؛ آیا من سزاوارتر از مؤمنان به خود آنان نیستم ؟ گفتند آری . فرمود هر کس من مولای اویم علی مولای اوست و بعد از جریان غدیر خم و اعلام ولایت ، عمر بن خطاب به مولا علی علیه السلام عرض کرد: «بخ بخ یابن أبی طالب اصبحت مولاى و مولا كل مسلم » وپس از آن آیه «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ» نازل گردید.

19- روایت سمهودی ( مناشده)

علی بن عبد الله بن أحمد الحسنی شافعی، معروف به نور الدین سمهودی (844 _ 911ق): مورخ و مؤلف کتاب المدینة المنورة و مفتی آن ، متولد سمهود از


1) تاریخ بغداد، 8 /289، ح 4392 .

توابع صعید مصر و ساکن قاهری. وی مؤلف كتاب‌های وفاء الوفا بأخبار دار المصطفى و جواهر العقدین می باشد او در جواهر مناشدۀ ذیل را چنین نقل می‌کند:

عن أبی الطفیل إن علیاً رضی الله عنه قام فحمد الله وأثنى علیه ، ثم قال : أنشد الله من شهد یوم غدیر خم إلّا قام ، ولا یقوم رجل یقول إنی نبئت أو بلغنی ، إلا رجل سمعت أذناه و وعاه قلبه ، فقام سبعة عشرة رجلاً منهم خزیمة بن ثابت و سهل بن سعد و عدی بن حاتم وعقبه بن عامر و ابو ایوب الانصاری وابو سعید الخدری وابو شریح الخزاعی وابوقدامه الانصاری وابولیلی و ابوالهیثم بن التیّهان ورجال من قریش، فقال علیّ رضی الله عنه و عنهم هاتوا ما سمعتم .

فقالوا نشهد أنّا اقبلنا مع رسولِ الله من حجّةالوداعِ حتّی إذا کانَ الظهر خرجَ رسولُ اللهِ فأمر بشجَرات فشذبن وألقی علیهنّ ثوبٌ ثَمّ نادی بالصلاة فخَرجْنا فصلّینا، ثم قام فحَمِدَ اللهَ وأثْنَی علیه ثّم قال :

أیُّها الناسُ ما أنتم قائلون؟ قالوا: قد بلّغتَ. قال : اللهمّ اشهد ، ثلاث مرّات قال أنّی أوشك أن أدعی فأجیبَ وأنّی مسؤولٌ و أنتم مسؤولون ثم قال أیُّها الناسُ إنّی تاركٌ فیکم الثقلین، کتابَ اللهِ و عترتی أهلَ بیتی و إنَّهُما لن یفترقا حتّی یردا عَلَیَّ الحوضَ، نبّأنی بذلك اللطیفُ الخبیرُ. ثمّ قال إنَّ اللهَ مولایَ ومولی المؤمنین، ألستم تعلمون أنی أولی بکم من أنفسکم؟ قالوا: بلی ذلک ثلاثاً، فأخذ بیدك یا أمیرَ المؤمنین فرفعه، و قال من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه، اللهمّ والِ من والاه و عادِ من عاداه. (1)


1) جواهر العقدین ، ص 236؛ الولایة 197؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 19/218؛ استجلاب ارتقاء الغرف، ص 22 به ضمیمة « ان تمسکتم بهما لن تضلوا ، فانظروا کیف تخلفون فیهما»، ولی در مسند احمد 4/ 370، ح 19321 و فضائل الصحابه، احمد، ح 1167 آمده : 30نفر تنها بر ذیل حدیث (معرفی حضرت به عنوان مولا ) گواهی دادند ودر سند آن ابو نعیم راوی دیگری به نام فضل بن دکین (م 210ق) غیر از صاحب حلیه الاولیاء است. پس نقل بعضی بزرگان ازآن اشتباه است.. الغدیر ، 1 / 33 تا 385 ، مناشده در خصوص حدیث غدیر .

ابو الطفیل می‌گوید : روزی امیر المؤمنین برخاست و حمد و ثنای الهیبه‌جای آورد آنگاه فرمود: کسانی را که در غدیر خم حاضر بودند به خدا قسم می دهم و از آنان می‌خواهم برخیزند، نه کسانی که تنها خبر به گوش آنان رسیده، بلکه تنها کسانی بر خیزند که با گوش خود شنیده و با قلب خود آن را فرا گرفته‌اند.

در اینجا هفده نفر برخاستند که از جملۀ آنان: خزیمه بن ثابت و سهل بن سعد و عدی بن حاتم و عقبة بن عامر وابو سعید الخدری ابو شریح الخزاعی و ابوالهیثم و مردانی از قریش بودند. حضرت فرمود : آنجه شنیدید بگویید .

گفتند: گواهی می دهیم ما همراه پیامبر اکرم ازحجةالوداع بر می گشتیم تا اینکه روزی هنگام ظهر به درختانی رسیدیم . پیامبر دستور داد ،زیر درختان را تمیز و روی زمین پارچه‌ای بیندازند وفرمود مردم برای نماز جمع شوند.

پس از آن حضرت برخاست و حمد و ثنای الهی را به جا آورد و فرمود: ای مردم دربارۀ من چه می‌گویید؟ گفتند پیام خدا را رسانیدی.

پیامبر سه بار فرمود خدایا گواه باش. آن‌گاه فرمود: من به زودی دعوت حق را اجابت خواهم کرد من و شما هر دو مسئولیم .

سپس فرمود :ای مردم من درمیان شما دو امانت گران سنگ می‌گذارم (تا وقتی به آن دو چنگ زنید گمراه نمی‌شوید پس ببینید چگونه پس از من با آن‌ها رفتار می‌کنید؟)

و این دو از هم جدا نمی‌شوند تا سرحوض بر من وارد شوند. این مطلب را خدای

لطیف خبیر به من خبر داده است .

سپس فرمود خدا مولا وسرپرست من است ومن مولای مؤمنین هستم. آیا نمی‌دانید که من از خود شما به شما سزاوارترم؟ سه بار گفتند: بلی .

در اینجاحضرت دست علی را گرفت وبلند کرد وفرمود هر کس من مولا و سرپرست او هستم این علی مولای اوست . خدایا دوست دار هرکس او را دوست دارد و دشمن دار هرکس او را دشمن دارد.حضرت علی علیه السلام پس از شهادت اصحاب فرمود: راست گفتید و من نیز بر آن گواهی می‌دهم».

نظر دو محدث و رجالی بزرگ اهل سنت

الف : جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بكر سیوطی (م 911ق) محدث و مفسر بزرگ اهل سنت می گوید :

«من كنت مولاه فعلى مولاه» را احمد بن حنبل ، و حاكم از ابن عباس وابن ابى شیبة، و نیز احمد از ابن عباس از بریدة. و نیز أحمد ، و ابن ماجه ، و ضیاء مقدسی از براء ، و طبرانى از جریر . و أبو نعیم از جندب الأنصارى و ابن قانع از حبشى بن جنادة روایت کرده‌اند. و ترمذى آن را _ حسن غریب _ دانسته است.

و نیز نسائى، و طبرانى از ابى الطفیل از زید بن ارقم یا حذیفة بن اسید الغفارى و نیز ابن أبى شیبة، وطبرانى از ابى ایوب. و ابن ابى شیبة، و ابن ابى عاصم، و ضیاء از سعد بن أبى وقاص. و شیرازی (ابو اسحاق براهیم بن علی بن یوسف الفیروزآبادی الشیرازی (393_ 476ق) در کتاب الألقاب از عمر و نیز طبرانى مالك بن الحویرث. و أبو نعیم در فضائل الصحابة از یحیى بن جعدة زید بن أرقم. وابن عقدة در كتاب الموالات از حبیب بن بدیل بن ورقاء و قیس بن ثابت و زید بن شرحبیل الأنصارى روایت کرده اند. و نیز احمد از على و سیزده نفر (صحابی )؛ و ابن ابى شیبة از جابر

روایت نموده است.

روایت دیگر در این موضوع حدیث ابن عباس است: که حاكم نیشابوری در مستدرک الصحیحین (ج 3، ص143، شماره 4652) از ابن عباس از بریدة و ابن ابى شیبة در المسند (ج6، ص374، شماره 32132) ، و أحمد در المسند (ج 5، ص347، شماره 22995). و نیز حاكم در مستدرک (ج3، ص119، شماره 4578). از براء بن عازب و أحمد در المسند (ج4، ص281، شماره 18502) از جریر و طبرانى در (ج2، ص357، شماره 2505) روایت نموده اند . و هیثمى در مجمع الزوائد (9/106) در بارۀ سند اخیر گفته در آن بشر بن حرب متساهل در نقل و افراد مجهول وجود دارند(1).

ب: محمد ناصر الدین محمد بن نوح البانی، (1332_ 1420ق) عالم وهابی و صاحب سبک در علم الحدیث می­گوید:

حدیث «من كنت مولاه ، فعلی مولاه ، اللهم وال من والاه ، و عاد من عاداه » را ده نفر از صحابه نقل کرده اند : زید بن ارقم و سعد بن ابی وقاص و بریدة بن الحصیب و علی بن ابی طالب و ابی ایوب الانصاری و البراء بن عازب و عبد الله بن عباس و انس بن مالك و ابی سعید و ابی هریرة .

آن‌گاه برای هریک طرق متعدد ذکر و بسیاری از آن‌ها را تصحیح می‌کند : حدیث زید را پنج نفر از تابعین نقل کرده‌اند .از سعد وقاص سه نفر، از بریده سه نفر، از علی علیه السلام یک نفر، از ابی ایوب الانصاری یک نفر، از براء بن عازب یک نفر و همچنین عبد الله بن عباس و انس بن مالك و ابی سعید و ابی هریرة هر کدام یک یا


1) جمع الجوامع، ج 1، ح 24395 .

دو نفر این حدیث را از ایشان نقل کرده اند.(1)

و نیز البانی در جای دیگر می‌گوید: قول پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: و هو ولی كل مؤمن بعدی. حدیث ابن عباس است که طیالسی در المسند حدیث شماره (2752) از ابو عوانة از ابی بلج از عمرو بن میمون روایت می‌کند که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به علی فرمود: «أنت ولیّ كُلّ مُؤمن بَعدی» و احمد در ( ج1، ص 330 _ 331) و حاكم از طریق احمد در (ج 3، ص 132_ 133 ) آن‌را آورده و گفته این حدیث صحیح الإسناد است و ذهبی با او موافقت کرده. و گفته این دو صحیح است و این جمله به معناى قول پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که فرمود: «من كنت مولاه فعلیّ مولاه»، و طرق این حدیث صحیح است چنان که در السلسله الصحیحه، (ج4، ح 1750) آورده‌ام . پس خیلی عجیب است که شیخ الإسلام ابن تیمیة در «منهاج السنة» (ج4، ص 104 آن را إنكار کرده است.(2)

ویل لمن کفره نمرود !

روایات شیعه از واقعۀ غدیر

کلمۀ خطبه یعنی سخنرانی مفصل ، و خطبۀ غدیریه از یک واقعۀ بزرگ خبر

می دهد که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در آن خطبه خواندند.

در حالی که آنچه اهل سنت نقل کرده اند چند جمله بیشتر نیست و خطبه بر آن صدق نمی کند و نشان می دهد آن را تلخیص یا تحریف کرده‌اند.

ولی شیعه به سندهای معتبر آن خطبه را از ائمۀ اطهار علیهم السلام نقل کرده اند که


1) السلسلة الصحیحة، 4 / 330، ح 1750 .

2) همان، 5 / 222، ح 2223.

برخی از آن‌ها در بخش اول گذشت و مفصل ترین روایت آن روایت احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسی با سند متصل و معتبر از امام باقر علیه السلام است که دراین بخش می‌آوریم، ولی پیش از آن مُناشده‌ای از امیر المؤمنین علیه السلام بر واقعۀ غدیر در زمان خلافتش و خلافت عثمان می‌آوریم .

روایت محمد بن ابراهیم نعمانی

وی معروف به ابن ابى زینب شاگرد کلینی و راوی کتاب کافی بوده و شیخ اصحاب ما در زمان خود و مؤلف كتاب الغیبة، و متوفای حدود 350ق می‌باشد. یکی از روایات کتاب الغیبة روایت زیر است:

روی أحمد بن محمد بن سعید ابن عقدة، و محمد بن همام بن سهیل، و عبدالعزیز و عبدالواحد ابنا عبدالله بن یونس الموصلی _ عن رجالهم _ عن عبدالرزاق بن همام، عن معمر بن راشد عن أبان بن أبی عیاش، عن سلیم بن قیس. وأخبرنا به من غیر هذه الطرق هارون بن محمد قال: حدثنى أحمد بن عبیدالله ابن جعفر بن المعلى الهمدانی، قال: حدثنی أبوالحسن عمرو بن جامع بن عمرو بن حرب الكندى قال: حدثنا عبدالله بن المبارك شیخ لنا كوفی ثقة، قال: حدثنا عبدالرزاق بن همام شیخنا، عن معمر، عن أبان بن أبی عیاش، عن سلیم بن قیس الهلالی. و ذكر أبان أنّه سَمِعَهُ أیضاً عن عمرَ بنِ أبی سلَمة.

قال معمر: وذكر أبوهارون العبدی أنه سمعه أیضاً عن عمر بن أبی سلمة، عن سلیم أن معاویة لما دعا أبا الدرداء وأبا هریرة ونحن مع أمیر المؤمنین علیّ( علیه السلام ) بصفّین فحمَّلهما الرسالةَ إلى أمیر المؤمنین علیّ( علیه السلام ) و أدیّاهُ إلیه، قال: «قد بلّغتمانی ما أرسلَكُما به معاویة فاسْتَمِعا منّی و أبلِغاه عنّی كما بلَّغتُمانی، قالا: نعم فأجابه علیّ( علیه السلام ) الجواب بطوله حتّى إذا انتهى إلى ذكر نصب رسولِ الله صلی الله علیه و آله و سلم إیّاه

بغدیر خُمًّ بأمر الله تعالى قال: ... .

قال علی( علیه السلام ): أنشدكم بالله تعلمونَ أنّ رسولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم قام خطیباً ثم لم یخطب بعد ذلك فقال: أیُّها الناسُ إنّى قد تركتُ فیكم أمریَن ...

فانطلق أبوالدرداء و أبوهریرة فحدّثا معاویة بكلّ ما قال علىّ( علیه السلام ) و ما استشهدَ علیه، و ما ردّ علیهِ الناسَ و شهدُوا بِه.»(1)

نعمانى در كتاب غیبت از سلیم بن قیس روایت كند: هنگامی که معاویه ابو درداء و ابو هریرة را براى رساندن پیغام به امیر المؤمنین علیه السلام طلبید، چون آن دو پیغام معاویه را رساندند، حضرت به آن‌ها فرمود: آنچه معاویه به سبب آنشما را فرستاده بود رساندید اكنون گوش فرا دارید و آنچه را مى‌گویم به او برسانید. عرض كردند: بلى مى‌رسانیم.

على علیه السلام جوابى طولانى در پاسخ نامه فرمود تا رسید به قصه نصبش در غدیر خم زمانى كه این آیه بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد: «جز این نیست كه ولىّ شما خدا است و پیغمبرش و آنان كه ایمان دارند كسانى كه نماز به پا داشته و در حال ركوع زكات مى‌دهند»،(2)مردم عرض كردند: اى رسول خدا! آیا این گفتار خداوند مخصوص برخی از مؤمنین است یا شامل همگى آنان مى‌شود؟

خداى تعالى به پیغمبرش دستور داد كه ایشان را از ولایت آن‌كه امر فرموده آگاه كند، و اینكه موضوع ولایت را براى آن‌ها مانند نماز و زكات و روزه و حجّ تفسیر فرماید.

پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در غدیر خم فرمود: خداى عزّ و جلّ به رساندن پیغامى


1) كتاب الغیبة، ص73 .

2) مائده (5): 55.

فرستاد كه سینه‌ام از رساندش تنگ شد و گمان كردم كه مردم مرا تكذیب كنند و ابلاغ آن را به تأخیر انداختم. خداى تعالى مرا تهدید فرمود كه آن را برسانم و گر نه مرا عذاب خواهد كرد.

سپس به من فرمود: اى على برخیز، آن‌گاه بعد از اینكه دستور داد مردم اجتماع كنند و نماز ظهر را با ایشان خواندند. با صداى بلند فرمود: اى گروه مردم! خداوند مولاى من، و من مولاى مؤمنینم، و من سزاوارترم به ایشان از خودشان، و هر كه من مولاى اویم على مولاى اوست، پروردگارا دوست دار هر كه او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن دارد، پس سلمان به پا خواست و عرض كرد: اى رسول خدا دوستى چه چیز را (یا چگونه ولایتى را) دستور فرمایى؟

فرمود: هر كه را من سزاوارترم به او ،على به او از خودش سزاوارتر است. آن گاه خداوند این آیه را نازل فرمود «امروز دینتان را براى شما كامل گردانیده و نعمتم را بر شما تمام و اسلام را دین شما اختیار كردم».(1)

سلمان عرض كرد: اى رسول خدا این آیات در باره على به تنهایى است؟ فرمود: بلكه در باره او و اوصیاى من تا روز قیامت مى‌باشد. عرض كرد: اى رسول خدا نام ایشان را براى من بیان فرما، فرمود: على وصى و وزیرو وارث و خلیفه من در امّتم، و ولى هر مؤمنى پس از من، و یازده امام از فرزندانم كه اوّلى ایشان فرزندم حسن، سپس فرزندم حسین، سپس نه نفر از فرزندان حسین یكى پس از دیگرى هستند؛ ایشان قرین قرآنند و قرآن با ایشان است، از قرآن جدا نشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.

پس در این هنگام دوازده نفر از بدریان _ كسانى كه در جنگ بدر در ركاب


1) مائده (5): 3.

پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم حاضر بودند _ به پا خاستند و گفتند: ما گواهى مى‌دهیم كه همین طور كه فرمودى بدون كم و زیاد از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیدیم. بقیه هفتاد نفر از بدریان كه با على علیه السلام در جنگ صفین بودند گفتند: آنچه فرمودى ما هم به یاد داریم، لكن تمامى آن را به یاد نداریم، و این دوازده نفر (كه گواهى دادند) برگزیدگان و بزرگان ما هستند و هر چه گفتند مورد گواهى ما است.

حضرت فرمود:راست گفتید، همۀ مردم حافظه‌شان قوى نیست؛ بعضى بهتر از بعضى هستند، و از آن دوازده نفر چهار نفر برخاستند كه آن‌ها ابو الهیثم بن تیهان، و ابو ایوب، و عمار، و خزیمه ذو الشهادتین بودند و گفتند: گواهى مى‌دهیم كه ما به یاد داریم فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را كه در آن روز_ در حالى كه على علیه السلام کنارش ایستاده بود_ فرمود: اى گروه مردم، خداوند به من دستور داده كه امام شما و وصى خود را در میان شما و جانشینم را در میان خاندان و امتم پس از خود، و آن كه فرمان برداریش را در كتاب خویش بر مؤمنین واجب فرموده و در آن شما را به دوستی اش فرمان داده براى شما نصب و تعیین كنم.

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: به خداوند متعال عرض كردم : پروردگارا از طعن و سرزنش اهل نفاق و تكذیب آنان بیم و وحشت دارم! خداوند مرا تهدید فرمود كه یا برسانم یا مرا عقاب خواهد نمود. اى گروه مردم، خداى عزّ و جل در كتاب خود شما را به نماز امر فرموده و براى شما بیان کرده است و من نیز بیان كردم، و شما را به زكات و روزه و حج فرمان داده و براى شما بیان كرده است و من نیز تفسیر كردم.

و شما را به ولایت امر فرموده است و من گواهى مى‌دهم كه این مخصوص على و اوصیاء از فرزندانم و فرزندان اوست، كه اوّلین ایشان فرزندم حسن، سپس فرزندم حسین، سپس نه نفر از فرزندان حسین علیه السلام است كه از قرآن جدا نشوند تا در كنار

حوض بر من وارد شوند.اى گروه مردم، پناهگاه و ولى و امام و راهنماى شما را بعد از خودم برایتان بیان كرده، و آگاهتان كردم و او برادرم على بن ابى طالب است.و او در میان شما به منزله من است، پس در دین خود از او پیروی كنید، و در تمام كارهایتان از او پیروى كنید، زیرا تمام آنچه خداوند به من تعلیم فرموده و آموخته نزد اوست، و خداوند به من دستور داده كه آن‌ها را به او بیاموزم، و اینكه شما را آگاه كنم كه آن علوم نزد اوست، پس از او پرسش كنید و از او و اوصیای او بیاموزید، و به آنان چیزى نیاموزید و از آنان پیشی نگیرید و از ایشان باز نمانید، زیرا آنان با حقّ و حقّ با آنان است، نه آن‌ها از حقّ جدا شوند و نه حقّ از آن‌ها. سپس حضرت على علیه السلام به ابى درداء و ابى هریره و كسانى كه اطرافش بودند فرمود: اى گروه مردم آیا مى‌دانید كه خداوند در قرآن نازل فرمود: «بی‌گمان خداوند اراده کرده است تا از شما اهل بیت پلیدى را دور سازد و به کلّی پاکتان گرداند».(1)

پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم من و فاطمه و حسن و حسین را در عبایى گرد آورد. و فرمود: خدایا اینان گوشت من هستند و عترت و یادگار و عزیزان خاندان و اهل بیت من هستند ، پلیدى را از ایشان دور كن و به کلّی آن‌ها را پاک کن، ام سلمه عرض كرد: من نیز (با ایشان و از اهل بیت شمایم) فرمود: خاتمه كار تو به خیر است، ولى این آیه در باره من و در باره برادرم على بن ابى طالب و دخترم فاطمه و دو فرزندم حسن و حسین و نه نفر از فرزندان حسین فقط نازل شده، جز ما احدى با ما (در این آیه شریك) نیست.

در این هنگام همه مردم حاضر برخاستند و گفتند: گواهى دهیم كه ام سلمه این خبر را براى ما حدیث كرد، و از پیغمبر پرسیدیم او نیز همان طور كه ام سلمه


1) احزاب (33): 33.

حدیث كرده بود براى ما حدیث فرمود. پس حضرت فرمود: آیا نمى‌دانید كه خداى عز و جل در سوره حج فرموده: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، رکوع و سجود کنید و پروردگارتان را بپرستید و کار خوب انجام دهید، باشد که رستگار شوید. و در راه خدا چنان که باید جهاد کنید، او شما را برگزیده است و در این دین، که آیین پدر شما ابراهیم است، هیچ سختی بر شما روا نداشته؛ او شما را هم پیش از این و هم در این قرآن مسلمان نامیده تا پیامبر بر شما گواه باشد و شما گواه و نمونۀ مردم»(1).

وقتى این آیات نازل شد، سلمان برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا، اینان كه تو بر ایشانگواهى و ایشان بر مردم گواهند، و اینان كه خداوند تعالى، آن‌ها را برگزیده و حرجى در دین براى آن‌ها قرار نداده است و از آیین پدرشان ابراهیم پیروى می‌کنند كیانند؟

پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: سیزده نفر در این آیه مقصودند، من و برادرم على و یازده نفر از فرزندانش؟ در اینجا همگى گفتند: آرى به خدا، ما از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آنچه فرمودى شنیدیم، على علیه السلام فرمود: شما را به خدا سوگند آیا مى‌دانید كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آخرین خطبه خود _ كه پس از آن خطبه‌اى نخواند _ فرمود: اى گروه مردم، به راستى من دو چیز میان شما مى‌گذارم مادامى كه به آن دو تمسک کنید هرگز گمراه نشوید: كتاب خدا و عترتم، اهل بیتم، زیرا خداوند لطیف خبیر به من خبر داده و با من عهد كرده كه آن دو از هم جدا نشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند؛ گفتند: آرى، به خدا تمام آنچه فرمودى از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدیم.

پس دوازده نفر از آن جماعت برخاستند و گفتند: گواهى مى‌دهیم كه هنگامى كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خطبه ایراد مى‌كرد همان روزى بود كه از دنیا رحلت فرمود.


1) حج (22): 77_ 78.

عمر بن خطاب خشم‌آلود برخاست عرض كرد: اى رسول خدا ، آیا همه اهل بیت تو این گونه هستند ؟ (كه باید به آنان تمسک کرد) فرمود: نه و لكن اوصیای از ایشان چنین هستند : على برادر و وزیر و وارثم و جانشین من در میان امّتم و ولىّ هر مؤمنى بعد از خودم و او اول ایشان و بهترین آن‌ها است، سپس وصى او این فرزندم_ و اشاره به حسن علیه السلام فرمود_ سپس وصى او این فرزندم_ و اشاره به حسین علیه السلام فرمود_ سپس وصى بعد از فرزندم كه همنام برادرم (على) است، سپس وصى بعد از او همنام من است؛ سپس هفت نفر از اولاد او یكى پس از دیگرى تا در كنار حوض بر من وارد شوند.

اینها گواهان خدایند در زمین و حجت‌هاى اویند بر بندگانش؛ هر كه آنان را پیروى كند خدا را پیروى كرده و هر كه از آنان نافرمانى کند، خدا را نافرمانى كرده است، پس هفتاد نفر از اهل بدر، و مانند ایشان از مهاجران و انصار برخاستند و گفتند: چیزى را به یاد ما انداختید كه ما فراموش كرده بودیم، (ما نیز) گواهى مى‌دهیم كه این را از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیدیم.

پس ابو هریره و ابو درداء نزد معاویه رفتند و تمام آنچه را على علیه السلام فرموده و گواهى گرفته بود و آنچه گواهان گفتند و بر او گواهى دادند براىمعاویه نقل كردند.»

روایت صدوق از مناشده

حدثنا أبی، ومحمدبن الحسن رضی الله عنهما قالا: حدثنا سعدبن عبدالله قال: حدثنا یعقوب بن یزید، عن حماد بن عیسى، عن عمر بن اذینة، عن أبان بن أبی عیاش، عن سلیم بن قیس الهلالی قال: رأیتُ علیّاً علیه السلام فی مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فی خلافةِ عثمان و جماعةٌ یتحدّثونَ ویتذاكرونَ العلمَ و الفقهَ فذكرنا قریشاً (وشرفها) و فضلَها و سوابقَها و هجرَتها و ما قال فیها رسولُ الله صلی الله علیه و آله و سلم من الفضلِ مثل قوله: «الأئمّةُ

من قریشٍ»... .

و فی الحلقةِ أكثرُ من مِائَتی رجلٍ فمنهم علىُّ بنُ أبی طالبٍ علیه السلام و سعدُ بنُ أبی وقّاصٍ، ... .

فأكثرَ القومُ فی ذلك من بكرةٍ إلى حینِ الزوالِ و عثمانَ فی دارِه لا یعلمُ بِشیءٍ ممّا همْ فیهِ.

و علیُّ بنُ أبی طالبِ علیه السلام ساكتٌ لاینطقُ، لا هو و لا أحدٌ من أهلِ بیتهِ. فأقبلَ القومُ علیهِ فقالوا: یا أبا الحسنَ ما یمنَعُكَ أن تتكلَّمَ؟ فقال: ما من الحیَّینِ إلَّا و قد ذكرَ فضلاً و قال حقّاً، و أنا أسألُكم یا معشرَ قریشٍ و الأنصار... .

قال: فأُنشِدُكمُ اللهَ عزّ وجلّ أتعلمونَ حیثُ نزلت «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ» و حیثُ نزلت «إِنَّما وَلِیكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ ...».

ثمّ تمادی بعلیًّ علیه السلام السؤالَ فما تركَ شیئاً إلّا ناشدَهُم اللهُ فیه و سألهم عنه حتّى أتی على آخرِ مناقبِه و ماقال له رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم ، كلّ ذلك یصدّقونه ویُشهدونه أنّه حقّ.(1)

«سلیم بن قیس هلالى گوید: در خلافت عثمان، علی علیه السلام را در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دیدم و جماعتى هم حدیث مى‌گفتند و به مذاكره علم و فقه مشغول بودند و ما از قریش و شرف و فضل و سوابق و هجرت آن‌ها یاد كردیم و اینكه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم كلماتى در فضیلت آن‌ها فرموده‌اند، همچون: «امامان از قریشند» و «مردم پیرو قریشند» و «قریش ائمّه عرب است» و «به قریش دشنام ندهید» و «فرد قریشى دو برابر نیروى دیگران را دارد» و «كسى كه قریش را دشمن بدارد خدا او را دشمن


1) كمال الدین وتمام النعمة، 1/ 280.

مى‌دارد» و «كسى كه خوارى قریش را بخواهد، خداوند او را خوار سازد» و آن‌ها هم از انصار و فضل و سوابق و یارى كردن ایشان یاد كردند و اینكه خداى تعالى در كتابش ایشان را ثنا فرموده و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فضیلت ایشان را بیان فرموده است و گفتار آن حضرت را در باره سعد بن عباده و غسیل الملائكه بازگو كرده و چیزى از فضائل ایشان را فروگذار نكردند تا به آنجا كه هر قبیله‌اى گفت: فلانى و فلانى از ماست و قریش گفت:

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از ماست و جعفر و حمزه و عبیدة بن الحارث و زید بن حارث و ابو بكر و عمر و عثمان و سعد و ابو عبیده و سالم بن عوف از ما هستند. و هیچ یك از پیشگامان دو قبیله نبود جز آنكه نام آن‌ها را بردند و در آن حلقه بیش از دویست مرد حضور داشتند كه از جمله آنان علی بن ابى طالب علیه السلام و سعد بن _ ابى وقّاص و عبد الرّحمن بن عوف و طلحه و زبیر و عمّار و مقداد و ابو ذرّ و هاشم ابن عتبة و ابن عمر و حسن و حسین علیهما السلام و ابن عبّاس و محمّد بن ابى بكر و عبد اللَّه بن جعفر بودند.

و از انصار أبىّ بن كعب و زید بن ثابت و ابو ایوب انصارىّ و ابو الهیثم بن التّیهان و محمّد بن مسلمة و قیس بن سعد بن عباده و جابر بن عبد اللَّه و انس بن مالك و زید بن ارقم و عبد اللَّه بن ابى اوفى و ابو لیلى و پسرش عبد الرّحمن بودند، عبد الرّحمن كه در كنار پدرش نشسته بود پسری زیبا بود، ابو الحسن بصرىّ هم به همراه پسرش حسن كه او هم پسر بچه‌اى زیبا روى و معتدل القامهَ بود آمد و من به عبد الرّحمن بن ابى لیلى و حسن بصرىّ مى‌نگریستم و نمى‌دانستم كه كدام یك از آن دو زیباترند . ولى حسن بزرگ‌تر و بلند قامت‌تر بود و مردم از صبح تا ظهر در این مذاكرات بودند و عثمان در خانه خود بود و اطّلاعى از این مجلس نداشت.

و على بن ابى طالب هم ساكت بود و هیچ كلامى نفرمود، نه خودش و نه هیچ یك از افراد خاندان او .بعد از آن مردم به او روى آوردند و گفتند: اى ابو الحسن چرا سخن نمى‌گویى؟

فرمود: هر دو طایفه فضل خود را بیان كردند و حقّ را گفتند و من اى گروه قریش و اى انصار از شما مى‌پرسم خداى تعالى این فضیلت را به واسطه چه كسى به شما ارزانى داشته است؟ آیا به خاطر خودتان و فامیل و خاندانتان است یا به واسطه غیر شماست؟ گفتند: این فضل به واسطه محمّد و خاندان او ، و نه به خاطر خودمان و فامیل و خاندانمان، بر ما ارزانى شدهاست

فرمود: اى گروه قریش و اى انصار! راست مى‌گویید، آیا ندانستید كه هر خیرى كه در دنیا و آخرت به شما برسد به واسطه ما اهل بیت است، و نه دیگران . و اینكه پسر عموى من رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: « من و اهل بیتم چهارده هزار سال قبل از آنكه خداى تعالى آدم علیه السلام را بیافریند نورى بودیم كه در پیشگاه خداى تعالى تابان بود و چون آدم را آفرید آن نور را در صلب وى نهاد و او را به زمین فرود آورد.

سپس آن را در آن كشتى و در صلب نوح علیه السلام حمل كرد، سپس آن را در آتش و در صلب ابراهیم علیه السلام افكند، سپس همواره خداى تعالى ما را از اصلاب كریمه به رحم‌های پاک و از رحم‌های پاک به اصلاب كریمه پدران و مادران منتقل كرد و هیچ یك از آنان از زنا متولد نشدند».

سابقون و پیشگامان و اهل بدر و احد گفتند: آرى، آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدیم، سپس فرمود: شما را به خدا سوگند مى‌دهم آیا مى‌دانید خداى تعالى در چند آیه قرآن كریم سابق را بر مسبوق برتری داده است؟ و آیا مى‌دانید هیچ كس از این امّت در اطاعت امر خدا و رسولش بر من پیشی نگرفته است؟

گفتند: به خدا قسم چنین است. فرمود: شما را به خدا سوگند مى‌دهم آیا مى‌دانید این آیات در كجا نازل شده است: «السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ»(1)و «وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ»(2)و وقتی از پیامبر اكرم از آن‌ها پرسش شد، فرمودند: خداى تعالى آن را در شأن انبیاء و اوصیاى آنان نازل فرموده است و من افضل انبیاء و رسولان هستم و وصىّ من علىّ بن أبى طالب افضل اوصیاء است ؟

گفتند: به‌خدا چنین است. فرمود: شما را به خداى تعالى سوگند مى‌دهم آیا مى‌دانید كه این آیات: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُم»(3)و آیه «إِنَّما وَلِیكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلوةَ وَیؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(4)و آیه «وَ لَمْ یتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لَا الْمُؤْمِنِینَ وَلِیجَةً»(5)كجا نازل شده است ؟

مردم به رسول خدا گفتند: آیا این آیات خاصّ بعضى از مؤمنان است و یا آنكه عامّ است و شامل همه آنها مى‌شود؟ و خداى تعالى به پیامبرش فرمان داد كه والیان امر را به آن‌ها اعلام كند و ولایت را براى آن‌ها تفسیر كند همان گونه كه نماز و زكاة و حجّ آن‌ها را تفسیر كرده است، پس مرا در غدیر خمّ براى مردم منصوب كرد.

آن‌گاه خطبه خواند و فرمود: «اى مردم! خداى تعالى مرا به رسالتى فرستاد كه سینه‌ام بدان تنگى مى‌كرد و گمان مى‌كردم كه مردم مرا تكذیب كنند بعد از آن مرا


1) توبه (9): 100.

2) واقعه (96): 10_ 11.

3) نساء (4): 59.

4) مائده (5): 55.

5) توبه (9): 16.

ترسانید كه یا آن را ابلاغ كنم و یا آنكه مرا عذاب خواهد كرد» سپس امر فرمود و ندا كردند: «الصّلاة جامعة»

آن‌گاه براى مردم خطبه خواند و فرمود: «اى مردم! آیا مى‌دانید كه خداى تعالى مولاى من و مولاى مؤمنان است و من از خودشان بر آنها سزاوارتر هستم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمود: اى علی برخیز و من برخاستم.

فرمود: هر كه من مولاى او هستم علی مولاى اوست، خدایا دوستش را دوست بدار و دشمنش را دشمن دار، بعد از آن سلمان فارسى برخاست و گفت: اى رسول خدا! ولایت او مانند ولایت كیست؟

فرمود: ولایت او مانند ولایت من است، هر كه بر او سزاوارتر هستم علىّ نیز بر او سزاوارتر است و پس از آن خداى تعالى این آیه را نازل فرمود: «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً» و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تكبیرگفت و فرمود: « اللَّه اكبر بر تمامی نعمت و كمال نبوّتم و دین خداى عزّ و جلّ و ولایت علی پس از من».

آن‌گاه ابو بكر و عمر برخاستند و گفتند: اى رسول خدا! آیا این آیات خاصّ علی است؟ فرمود: آرى در باره او و اوصیاى من تا روز قیامت است.

گفتند: اى رسول خدا! آنان را براى ما بیان كن، فرمود: علی برادر و وزیر و وارث و وصی و جانشین من در امّتم و ولىّ هر مؤمنى پس از من است، سپس فرزندم حسن و سپس فرزندم حسین و سپس نه تن از فرزندان حسین كه یكى پس از دیگرى بیایند و قرآن با ایشان است و آنان هم با قرآنند و از قرآن مفارقت نكنند و قرآن هم از آنان جدا نشود تا آنكه در حوض كوثر بر من وارد شوند.

همۀ آن‌ها گفتند: به خدا چنین است و ما هم همۀ آنچه را كه گفتى شنیده‌ایم و

بدان گواهى مى‌دهیم و بعضى از آن‌ها گفتند: ما بیشتر آنچه را كه گفتى حفظ كرده‌ایم ولى همۀ آن را حفظ نداریم و اینان كه حفظ كرده‌اند افراد برگزیده و فاضل ما هستند.

علی علیه السلام فرمود: راست مى‌گویید حافظۀ همه مردم با هم برابر نیست، شما را به خدا سوگند مى‌دهم هر كه این مطالب را از رسول خدا شنیده و حفظ كرده است برخیزد و بازگوید، زید بن ارقم و براء بن عازب و سلمان و ابو ذر و مقداد و عمّار بن یاسر_ رضى اللَّه عنهم_ برخاستند و گفتند: شهادت مى‌دهیم و حافظ كلام رسول خداییم كه حضرت بر منبر ایستاده بود و تو هم در كنار او بودی که مى‌فرمود:

اى مردم! خداوند به من فرمان داده است كه براى شما امامتان و عهده‌دار امورتان و وصىّ و خلیفۀ خود را منصوب كنم، كسى را كه خداى تعالى در كتابش طاعت او را واجب و آن را قرین طاعت خودش و طاعت من قرار داده است، و شما را به ولایت من و ولایت او فرمان داده است و من به خاطر ترس از طعن اهل نفاق و تكذیب آنان به خداى تعالى رجوع كردم، امّا پروردگارم مرا ترسانید كه آن را ابلاغ كنم وگرنه مرا عذاب خواهد كرد، اى مردم! خداى تعالى در كتابش شما را به نماز فرمان داده است و من آن را براى شما بیان کردم و به زكاة و روزه و حجّ فرمان داده است و من آن‌ها را براى شما بیان و تفسیر کردم، و شما را به ولایت فرمان داده است و من براى شما گواهى مى‌دهم كه ولایت مخصوص این مرد است_ و دستش را بر شانه علىّ بن ابى طالب نهاد _ سپس به دنبال او ولایت از آن دو پسر اوست. سپس به دنبال آنان از آن فرزندان ایشان است كه از قرآن جدا نمی‌شود و قرآن نیز از آنان جدایی ندارد تا آنكه در حوض كوثر بر من درآیند. اى مردم! پناهگاه و امام و دلیل و هادى شما را پس از خود بیان كردم و او برادرم علىّ بن ابى طالب است و جایگاه او

در میان شما مانند جایگاه من است.

پس در امور دین خود از او پیروی كنید و در جمیع امورتان از او اطاعت کند _ كه هر چه خداى تعالى به من آموخته و حكمت پروردگار نزداوست، از او و از اوصیاى پس از او پرسش كنید و بیاموزید و به آنان تعلیم ندهید و بر آنان پیشى نگیرید و از ایشان باز نمانید كه ایشان همراه حقّند و حقّ نیز همراه ایشان است و از حقّ جدا نشوند و حقّ نیز از آنان زایل نشود ...».

حدیث کامل واقعۀ غدیر

این حدیث که مشتمل بر پیش در آمدها و پیامد های واقعۀ غدیر و متن کامل خطبۀ غدیر است در هفت کتاب شیعه با اندکی تفاوت آمده است و به سه طریق منتهى مى‌شود:

طریق اول : به روایت زید بن ارقم است که با اسناد متصل در کتاب‌های: العدد القویة/ 169، تألیف شیخ على بن یوسف بن مطهر برادر علامۀ حلی و کتاب: التحصین لأسرار ما زاد عن علم الیقین، ص583، باب 29 از قسم دوم.» تألیف سید بن طاووس و کتاب: الصراط المستقیم، تألیف شیخ على بن یونس بیاضى و کتاب: نهج الایمان، تألیف شیخ حسین بن جبور (نسخه خطى کتابخانه امام هادى علیه السلام در مشهد ص26-34) خطبه را از کتاب الولایة تألیف طبرى مورخ روایت کرده است.

روایت زید بن ارقم به سند زیر است:

السید ابن طاووس فی کتاب التحصین لأسرار ما زاد عن علم الیقین: قال الحسن بن أحمد الجاوانی فی کتابه نور الهدى و المنجی من الردى: عن أبی المفضل محمد بن عبد الله الشیبانی،قال:أخبرنا أبو جعفر محمد بن جریر الطبری و هارون بن عیسى

بن سکین البلدی،قالا:حدثنا حمید بن الربیع الخزاز قال:حدثنا یزید بن هارون قال:حدثنا نوح بن مبشر قال:حدثنا الولید بن صالح عن ابن امرأة زید بن أرقم و عن زید بن أرقم.

طریق دوم: به روایت حذیفة بن الیمان است که با اسناد متصل در کتاب

الإقبال آمده است.

و نیز شیخ حر عاملى در کتاب اثبات الهداة، ج 2، ص 114، و ج3، ص558 و علامۀ مجلسى در بحار الأنوار، ج 37، ص 127_ 131» و سید بحرانى در کتاب کشف المهم، ص 190.

روایت حذیفة بن الیمان به سند زیر است: السید بن طاووس فی کتاب الإقبال قال مؤلف کتاب النشر و الطی: عن احمد بن محمد بن علی المهلب: أخبرنا الشریف أبو القاسم علی بن محمد بن علی بن القاسم الشعرانی عنأبیه :حدثنا سلمة بن الفضل الأنصاری،عن أبی مریم عن قیس بن حیان(حنان)عن عطیة السعدی عن حذیفة بن الیمان.(1)

طریق سوم: به روایت امام باقر علیه السلام است که با اسناد معتبر در سه کتاب

الإحتجاج تألیف شیخ طبرسی و روضة الواعظین، تألیف شیخ ابن فتال نیشابورى، و کتاب الیقین، ص 343، باب 127، تألیف سید ابن طاووس نقل شده است. این روایت به دو سند تقدیم مى‌گردد:

الف _ سید ابن طاووس فی کتاب الیقین: قال أحمد بن محمد الطبری المعروف بالخلیلی فی کتابه « أخبرنی محمد بن أبی بکر بن عبد الرحمان،قال:حدثنی


1) إقبال الاعمال، 1 /60 و 2 / 244.

الحسن بن علی أبو محمد الدینوری،قال :حدثنا محمد بن موسى الهمدانی،قال:حدثنا محمد بن خالد الطیالسی،قال:حدثنا سیف بن عمیرة عن عقبة عن قیس بن سمعان عن علقمة بن محمد الحضرمی عن أبی جعفر محمد بن علی (الباقر علیه السلام ).

ب _ بهترین سند و مفصل ترین متن خطبۀ غدیر را ابو منصور احمد بن علی بن ابی طالب طبرسی، (متوفای حدود 550 ق) در کتاب الإحتجاج على أهل اللجاج با مقدمه و سند متصل و معتبری از امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که ما آن‌را در اینجا می آوریم:

وی در مقدمۀ کتاب الإحتجاج می‌گوید: من به دلائلى چون اجماع، عقل، و تواتر _ در كتب فریقین _ اسناد بسیارى از اخبار را نیاوردم. به جز احادیث امام حسن عسكرى علیه السلام كه در حدّ تواتر بقیۀ احادیث نبود، هر چند از نظر محتوى مانند آن‌ها است.

این عبارت مولف بر اعتبار مضمون همۀ روایات این کتاب _ غیر _ از احادیث امام حسن عسكرى علیه السلام _ دلالت می‌کند. یکی از آن‌ها خطبۀ حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در غدیر خم است که با سند متصل و معتبر از امام محمد باقر علیه السلام آمده است و زمینه ها و حوادث پیش و پیامدهای پس از خطبه را مفصل بیان نموده است و این روایت بهترین شرح روایات دیگر خطبۀ غدیر است که اهل سنت به اجمال نقل کرده اند.

و ما به سبب طولانی بودن حدیث ابتدا ترجمۀ مقدمۀ آن را مشتمل بر سند حدیث و نجوای بین جبرئیل و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در بارۀ خلافت و توضیح زمینه‌های اجتماعی و حوادث تاریخی پیدایش واقعۀ غدیر به شرح زیر آورده و سپس متن

عربی و ترجمۀ خطبه را در ده قسمت نقل می کنیم:

مرحوم طبرسی می گوید : روایت نمود برای من عالم عابد ابو جعفر مهدی بن أبی حرب حسینی مرعشی رضی الله عنه از قول شیخ ابو علی حسن بن شیخ ابی جعفر محمد بن حسن الطّوسی رضی الله عنه از قول پدرش شیخ ابو جعفر طوسی قدَّسَ اللّه روحَهُ از قول گروهی (از معتمدین) و آنان از قول ابی محمد هارون بن موسى تلعكبری از قول ابو علی محمد بن همام علیّ السوری از قول ابو محمد علوی از فرزندان (عبدالله) اَفْطَس _که از بندگان صالح خدا بود _ از قول محمد بن موسى همدانی از قول محمد بن خالد الطّیالِسِی از قول سیف بن عمیره و صالح بن عقبه هردو از قول قیس بن سمعان ازعلقمه بن محمد الحضرمی از امام محمد باقر علیه السلام که فرمود :

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تصمیم به انجام حج گرفت ،در حالى كه تمام شرایع و قوانین را به جز (دو فریضۀ) حجّ و ولایت ابلاغ فرموده بود . در این حال فرشتۀ وحى جبرئیل نازل شد و از جانب پروردگار متعال سلام فرستاد و گفت : اى محمّد ! خداوند مى‌فرماید : من هیچ پیامبرى از پیامبران گذشته را قبض روح نكردم مگر پس از كمال دین و اتمام حجّت بر مردم ، و تنها دو موضوع براى تو باقى مانده كه باید آن دو را به مردم ابلاغ نمایى، یكی احكام حجّ و دیگرى موضوع ولایت و خلافت پس از خودت . زیرا تا به حال زمین را خالى از حجّت قرار نداده‌ام و هرگز آن‌را خالى نخواهم گذاشت، خداوند عزّ و جلّ تو را مأمور کرد تا خود و سایر مردمی كه تمكّن و استطاعت لازم براى انجام حجّ دارند از نقاط مختلف مدینه و اطراف آن به مكّه بخوانی و احکام و مناسک آن را همچون نماز و زكات و روزه به ایشان آموزش دهى.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به منادى فرمود تا اعلام كند كه رسول خدا آهنگ سفر حجّ دارد و مأمور به تعلیم این عبادت بزرگ همچون سایر شرایع و مقرّرات سابق است. پس

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همراه هفتاد هزار نفر از اهالى مدینه و اطراف آن عازم مكّه شده، از مدینه خارج شدند_ همانند تعدادی كه حضرت موسى از آنان براى هارون بیعت گرفت ولی آنان عهد شكستند و از سامرى پیروی کردند _ در طول این سفر همه مسلمانان قدم به قدم از آن حضرت پیروى مى‌كردند. آری ، بیعتى كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم براى خلافت على علیه السلام از مسلمانان گرفت از هر جهت شبیه بیعت قوم موسى با هارون و عهدشكنى و پیروی آنان از سامرى شد و صدای مردمی که لبّیك گویان همراه حضرت بودند فضاى مسافت مدینه تا مكّه را پر ساخته بود.

چون مردم مسافتى را پیمودند ، جبرئیل نازل شده و خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: خداوند به تو سلام می رساند و مى‌فرماید: زمان وفات تو نزدیك شده و مدّت رسالتت رو به پایان است، و بدان كه من تو را به سوی خود فرا مى‌خوانم، پس عهد خود را آشکار و سفارشت را ابلاغ كن، و علم خود و میراث علوم انبیاى گذشته ، و سلاح و تابوت و آثار و آیات رسالت را به وصى و خلیفه‌ات؛ و حجّت بالغه بر خلق؛ على بن أبى طالب بسپار، و او را همچون پرچمى براى مردم برپا كن و عهد و پیمان او را تجدید نما، و عهد و پیمان ولایت على بن ابى طالب _ ولىّ خود و مولاى هر مرد و زن مؤمن _ را به ایشان یادآورى كن. زیرا همۀ انبیا را پس از اكمال دین و اتمام حجّت و نعمت_ با ولایت دوستانم و دشمنى دشمنانم_ قبض روح نمودم.

و این همان كمال توحید و دین و اتمام نعمت من است كه همراه پیروى و اطاعت از ولىّ من مى‌باشد و باید مردم بدانند كه من هیچ گاه زمین را خالى از ولى و سرپرست قرار نمى‌دهم تا حجّت بر مردم و خلقم باشد، پس امروز دین شما را به كمال رساندم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به ولایت ولىّ خود و سرپرست مردان و زنان مؤمن، على _ بنده‌ام و وصىّ پیامبرم و خلیفه پس از او و

حجّت بالغه بر خلقم_ به عنوان دین شما پسندیدم. و اطاعت او مانند اطاعت من است. اطاعت او امتثال امر من، و عصیان او مستلزم مخالفت من است، او را پرچم و نشانه‌اى میان خود و مردم قرار دادم، هر كسى مقام او را شناخت مؤمن، و منكر او كافر است. و هر كس در بیعت او كسى را شریك سازد مشرك مى‌باشد، و هر كس با ولایت او بمیرد به بهشت رود و دشمنان او به جهنّم روند.

اى محمّد، «علىّ» را پرچم دار هدایت و راهنمای امت معرفی کن و از آنان برایش بیعت بگیر، و عهد و پیمانى را كه با آنان بسته‌ام، تجدید نما، زیرا من به زودی جانت را گرفته و نزد خود فرا مى‌خوانم .

چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از قوم خود و به خصوص از منافقان نگران بود كه مبادا پراكنده شده و به جاهلیت و كفر بازگردند، و همچنین از عداوت درونى آنان نسبت به على علیه السلام آگاه بود، به همین سبب به وسیلۀ جبرئیل از خداوند درخواست نمود كه او را از شرّ و مكر منافقان حفظ فرماید. بنا بر این‌حضرت انجام این امر را تا مسجد خیف ( در منی روز عید قربان ) به تأخیر انداخت. پس در آن منزل بار دیگر جبرئیل نازل شده و تكلیف سابق را در خصوص معرّفى علىّ ابن ابى طالب تجدید نمود ولى نسبت به درخواست پیامبر یعنی عصمت و نگهدارى او از شرّ منافقان، هیچ پیامى را نیاورد تا اینكه به «كراع الغمیم» در بین راه مكّه و مدینه رسید.

در همین منزل جبرئیل براى بار سوم نازل و موضوع معرّفى على بن ابى طالب را متذكّر شد، ولى باز هم خبرى از درخواست پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حفظ و عصمت حضرت نبود.

از این رو پیامبر خطاب به جبرئیل گفت: از آن مى‌ترسم كه مردم مرا تكذیب کنند و سخنم را در باره على بن ابى طالب نپذیرند.

کاروان مسلمانان از آنجا نیز حركت كرد تا به غدیر خم سه میلى(شش کیلومتر) «جحفه» رسید، جبرئیل در آنجا پنج ساعت پس از طلوع آفتاب نازل شد و پیامى قاطع همراه تأکید و تعهد به حفظ حضرت از شرّ مردم آورد و گفت: ای محمد! خداوند متعال به تو سلام رساند و فرمود: )یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ((1)اى پیامبر! آنچه را از سوى پروردگارت بر تو فرو آمده برسان و اگر این کار را نكنى پیام او را نرسانده اى ، خدا تو را از گزند مردم نگاه مى‌دارد و در حالی که پیش رفتگان در نزدیكى جحفه بودند، و گروهى هنوز به غدیر خمّ نرسیده بودند، پس با فرمان پیامبر پیش رفتگان را برگرداندند و عقب ماندگان را جمع و همه را در غدیر خمّ دور هم گرد آورده و مقدّمات خطابۀ تاریخی را فراهم آورد .

در آن مكان درخت‌هایى بود كه به دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم زیر آن‌ها را جاروب کردند و از سنگ‌ها منبری ساختند ، تا حضرت بر روى آن بایستدو همه را ببیند و تمام مسلمانان در آن مكان اجتماع كردند و سر تا پا گوش شدند.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بالاى منبر ایستاد و پیام آسمانى و الهى و سخن خود را که ما آن‌را در ده قسمت نقل می کنیم چنین آغاز نمود :

خطبۀ غدیریه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم

1_ الْحَمْدُ للهِ الَّذِی عَلَا فِی تَوَحُّدِهِ وَ دَنَا فِی تَفَرُّدِهِ وَ جَلَّ فِی سُلْطَانِهِ وَ عَظُمَ فِی أَرْكَانِهِ وَ أَحاطَ بِكُلِّ شَی‌ءٍ عِلْماً وَ هُوَ فِی مَكَانِهِ وَ قَهَرَ جَمِیعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهَانِهِ ، مَجِیداً لَمْ یزَلْ مَحْمُوداً لَا یزَالُ ، بَارِئَ الْمَسْمُوكَاتِ وَ دَاحِی الْمَدْحُوَّاتِ وَ جَبَّارَ


1) مائده (5): 67.

الْأَرَضِینَ وَ السَّمَاوَاتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ رَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَ الرُّوحِ ، مُتَفَضِّلٌ عَلَى جَمِیعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلَى جَمِیعِ مَنْ أَنْشَأَهُ ، یَلْحَظُ كُلَّ عَینٍ وَ الْعُیونُ لَا تَرَاهُ ، كَرِیمٌ حَلِیمٌ ذُو أَنَاةٍ قَدْ وَسِعَ كُلَّ شَی‌ءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَیهِمْ بِنِعْمَتِهِ لَا یعَجِّلُ بِانْتِقَامِهِ وَ لَا یُبَادِرُ إِلَیهِمْ بِمَا اسْتَحَقُّوا مِنْ عَذَابِهِ ، قَدْ فَهِمَ السَّرَائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمَائِرَ وَ لَمْ تَخْفَ عَلَیهِ الْمَكْنُونَاتُ وَ لَا اشْتَبَهَتْ عَلَیهِ الْخَفِیاتُ ، لَهُ الْإِحَاطَةُ بِكُلِّ شَی‌ءٍ وَ الْغَلَبَةُ عَلَى كُلِّ شَی‌ءٍ وَ الْقُوَّةُ فِی كُلِّ شَی‌ءٍ وَ الْقُدْرَةُ عَلَى كُلِّ شَی‌ءٍ ، وَ لَیسَ مِثْلَهُ شَی‌ءٌ وَ هُوَ مُنْشِئُ الشَّی‌ءِ حِینَ لَا شَی‌ءَ دَائِمٌ قَائِمٌ بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ ، جَلَّ عَنْ أَنْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ ، لَا یَلْحَقُ أَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعَاینَةٍ وَ لَا یجِدُ أَحَدٌ كَیفَ هُوَ مِنْ سِرٍّ وَ عَلَانِیةٍ إِلَّا بِمَا دَلَّ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى نَفْسِهِ ، وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ اللَّهُ الَّذِی مَلَأَ الدَّهْرَ قُدْسُهُ وَ الَّذِی یغَشِّی الْأَبَدَ نُورُهُ وَ الَّذِی ینْفِذُ أَمْرَهُ بِلَا مُشَاوَرَةِ مُشِیرٍ وَ لَا مَعَهُ شَرِیكٌ فِی تَقْدِیرٍ وَ لَا تَفَاوُتٌ فِی تَدْبِیرٍ صَوَّرَ مَا أَبْدَعَ عَلَى غَیرِ مِثَالٍ وَ خَلَقَ مَا خَلَقَ بِلَا مَعُونَةٍ مِنْ أَحَدٍ وَ لَا تَكَلُّفٍ وَ لَا احْتِیالٍ أَنْشَأَهَا فَكَانَتْ وَ بَرَأَهَا فَبَانَتْ فَهُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ . الْمُتْقِنُ الصَّنْعَةِ الْحَسَنُ الصَّنِیعَةِ الْعَدْلُ الَّذِی لَا یجُورُ وَ الْأَكْرَمُ الَّذِی تَرْجِعُ إِلَیهِ الْأُمُورُ.

وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ الَّذِی تَوَاضَعَ كُلُّ شَی‌ءٍ لِقُدْرَتِهِ وَ خَضَعَ كُلُّ شَی‌ءٍ لِهَیبَتِهِ مَلِكُ الْأَمْلَاكِ وَ مُفْلِكُ الْأَفْلَاكِ وَ مُسَخِّرُ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ كُلٌّ یجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّى ، یكَوِّرُ اللَّیلَ عَلَى النَّهارِ وَ یكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّیلِ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً قَاصِمُ كُلِّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ وَ مُهْلِكُ كُلِّ شَیطَانٍ مَرِیدٍ لَمْ یكُنْ مَعَهُ ضِدٌّ وَ لَا نِدٌّ أَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ وَ لَمْ یكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ ، إِلَهٌ وَاحِدٌ وَ رَبٌّ مَاجِدٌ یشَاءُ فَیمْضِی وَ یرِیدُ فَیقْضِی وَ یعْلَمُ فَیحْصِی وَ یمِیتُ وَ یحْیی وَ یفْقِرُ وَ یغْنِی وَ یضْحِكُ وَ یبْكِی وَ یمْنَعُ وَ یعْطِی لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ بِیدِهِ الْخَیرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَی‌ءٍ قَدِیرٌ ، یولِجُ اللَّیلَ فِی النَّهارِ وَ یولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیلِ: لَا إِلَهَ

إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفَّارُ ، مُجِیبُ الدُّعَاءِ وَ مُجْزِلُ الْعَطَاءِ مُحْصِی الْأَنْفَاسِ وَ رَبُّ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ لَا یُشْكِلُ عَلَیهِ شَی‌ءٌ وَ لَا یُضْجِرُهُ صُرَاخُ الْمُسْتَصْرِخِینَ وَ لَا یُبْرِمُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّینَ الْعَاصِمُ لِلصَّالِحِینَ وَ الْمُوَفِّقُ لِلْمُفْلِحِینَ وَ مَوْلَى الْعَالَمِینَ الَّذِی اسْتَحَقَّ مِنْ كُلِّ مَنْ خَلَقَ أَنْ یشْكُرَهُ وَ یحْمَدَهُ أَحْمَدُهُ عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ الشِدَّةِ وَ الرَّخَاءِ وَ أُومِنُ بِهِ وَ بِمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ.

1_ ستایش خدای را سزاست كه در یگانگی اش بلند مرتبه و با یکتایی اش به آفریدگان نزدیك است؛ سلطنتش پرجلال و در اركان آفرینش بزرگ است. او در جای خود بر همه چیز احاطه دارد و بر تمامی آفریدگان به قدرت و برهان خود چیره است.

همواره ستوده بوده و خواهد بود . اوست آفریننده آسمان‌ها و گسترانندۀ زمین‌ها و حكمران آن ها. مقدس و منزه از خصایص آفریده هاست و در منزه بودن خود نیز از تقدیس همگان برتر است. همو پروردگار فرشتگان و روح؛ افزونی بخش آفریده ها و نعمت دهندۀ موجودات است.

او همۀ دیده ها را

می‌ببیند ولی دیده ها هرگز او را نبینند، كریم و بردبار و شكیباست. رحمتش جهان شمول است و با عطایش منّت گذار. در انتقام بی شتاب است و در كیفر افراد سزاوار عذاب، شتاب نکند . بر نهان ها آگاه و بر درون‌ها دانا، پوشیده ها بر او آشكار و پنهان ها بر او روشن است. او راست فراگیری و چیرگی بر هر موجودی. او را همانندی نیست و هموست ایجادگر هر موجودی هنگامی که چیزی نبود. جاودانه و عدل گستر است. جز او خداوندی نباشد و اوست عزیز و حكیم.

دیده ها را بر او راهی نیست و اوست دریابنده دیده ها. بر پنهانی ها آگاه و بر

كارها داناست. كسی از دیدن به وصف او نرسد و بر چگونگی او از نهان و آشكار دست نیابد مگر به آنچه خود (عزّ وجلّ) بنماید و بشناساند. و گواهی می دهم كه او «الله» است. همو كه قداستش سراسر روزگاران را فراگرفته و نورش ابدیت را شامل است. بی مشاور، فرمانش اجرا ، بی شریك تقدیرش امضا شود و در سامان دهی، او را شریک و در تدبیر تفاوتی نیست . صورت آفرینش او را الگویی نبوده و آفریدگان را بدون یاور و رنج و چاره جویی، هستی بخشیده است. جهان با ایجاد او موجود و با آفرینش او پدیدار شده است.

پس اوست «الله» كه معبودی جز او نیست. همو كه صُنعش استوار است و ساختمان آفرینشش زیبا. دادگری است كه ستم روا نمی دارد و كریمی كه كارها به او باز میگردد.

و گواهی می دهم كه او «الله» است كه آفریدگان در برابر بزرگی اش فروتن و در مقابل عزّتش رام و به توانایی اش تسلیم و به هیبت و بزرگی اش فروتن اند. پادشاه هستی ها و چرخاننده سپهرها و رام كننده آفتاب و ماهكه هریك تا مدت معین جریان یابند. او پردۀ شب را به روز و پردۀ روز را به شب _ كه شتابان در پی آن است _

پیچد و بگستراند . اوست کوبندۀ هر ستمگر سركش و نابودكنندۀ هر شیطان رانده شده. نه او را ناسازی و نه برایش انباز و مانندی باشد. یكتا و بی نیاز، نه زاده و نه زاییده شده، او را همتایی نبوده، خداوند یگانه و پروردگار بزرگوار است. بخواهد و به انجام رساند. اراده كند و حكم نماید. بداند و بشمارد. بمیراند و زنده كند. نیازمند و بی نیاز گرداند. بخنداند و بگریاند. نزدیك آورد و دور برد. بازدارد و عطا كند. او راست پادشاهی و ستایش. به دست توانای اوست تمام نیكی. و هموست بر هر چیز توانا.

شب را در روز و روز را در شب فرو برد. معبودی جز او نیست؛ گران مایه و آمرزنده؛ اجابت كنندۀ دعا و افزایندۀ عطا، بر شمارندۀ نفَس ها؛ پروردگار پری و انسان. چیزی بر او مشكل ننماید، فریاد فریادكنندگان او را آزرده نكند و اصرارِ اصراركنندگان او را به ستوه نیاورد. او را ستایش فراوان و سپاس جاودانه می گویم بر شادی و رنج و بر آسایش و سختی و به او و فرشتگان و کتاب‌ها

و پیامبرانش ایمان دارم .

2_ أَسْمَعُ أَمْرَهُ وَ أُطِیعُ وَ أُبَادِرُ إِلَى كُلِّ مَا یرْضَاهُ وَ أَسْتَسْلِمُ لِقَضَائِهِ رَغْبَةً فِی طَاعَتِهِ وَ خَوْفاً مِنْ عُقُوبَتِهِ لِأَنَّهُ اللَّهُ الَّذِی لَا یؤْمَنُ مَكْرُهُ وَ لَا یخَافُ جَوْرُهُ وَ أُقِرُّ لَهُ عَلَى نَفْسِی بِالْعُبُودِیةِ وَ أَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِیةِ وَ أُؤَدِّی مَا أَوْحَى إِلَیّ حَذَراً مِنْ أَنْ لَا أَفْعَلَ فَتَحُلَّ بِی مِنْهُ قَارِعَةٌ لَا یدْفَعُهَا عَنِّی أَحَدٌ وَ إِنْ عَظُمَتْ حِیلَتُهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لِأَنَّهُ قَدْ أَعْلَمَنِی أَنِّی إِنْ لَمْ أُبَلِّغْ مَا أَنْزَلَ إِلَیّ فَمَا بَلَّغْتُ رِسَالَتَهُ وَ قَدْ ضَمِنَ لِی تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الْعِصْمَةَ وَ هُوَ اللَّهُ الْكَافِی الْكَرِیمُ فَأَوْحَى إِلَیّ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیكَ مِنْ رَبِّكَ فِی عَلِیّ یعْنِی فِی الْخِلَافَةِ لِعَلِیّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ .

مَعَاشِرَ النَّاسِ مَا قَصَّرْتُ فِی تَبْلِیغِ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى إِلَیّ وَ أَنَا مُبَیّنٌ لَكُمْ سَبَبَ نُزُولِ هَذِهِ الْآیةِ إِنَّ جَبْرَئِیلَ علیه السلام هَبَطَ إِلَیّ مِرَاراً ثَلَاثاً یأْمُرُنِی عَنِ السَّلَامِ رَبِّی وَ هُوَ السَّلَامُ أَنْ أَقُومَ فِی هَذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ كُلَّ أَبْیضَ وَ أَسْوَدَ أَنَّ عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام أَخِی وَ وَصِیّی وَ خَلِیفَتِی وَ الْإِمَامُ مِنْ بَعْدِی الَّذِی مَحَلُّهُ مِنِّی مَحَلُّ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیّ بَعْدِی وَ هُوَ وَلِیُّكُمْ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَلَیّ بِذَلِكَ آیةً مِنْ كِتَابِهِ _ إِنَّما وَلِیّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ _ وَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام أَقَامَ الصَّلَاةَ وَ آتَى الزَّكَاةَ وَ هُوَ رَاكِعٌ یرِیدُ

اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فِی كُلِّحَالٍ

2_ فرمان او را گردن می‌نهم و اطاعت می كنم؛ و به سوی خشنودی او می‌شتابم و به حكم او تسلیمم؛ چرا كه به فرمانبری او آرزومند و از كیفر او ترسانم. زیرا او خدایی است كه كسی از مكرش در امان نبوده و از بی عدالتی‌اش ترسان نباشد (زیرا او را ستمی نیست) و اكنون به عبودیت خویش و پروردگاری او گواهی می‌دهم. و وظیفه خود را در آنچه وحی شده انجام می دهم مباد كه از سوی او عذابی فرود آید كه كسی را یارای دورساختن آن از من نباشد. هر چند توان چاره جویی‌اش بسیار باشد. معبودی جز او نیست _ همو كه اعلام فرموده كه اگر آنچه (دربارۀ علی) نازل كرده به مردم نرسانم، وظیفۀ رسالتش را انجام نداده ام؛ و خداوند تبارك و تعالی امنیت از [آزار] مردم را برایم تضمین كرده و البته كه او کفایت کننده و بخشنده است.

از جانب خداوند به من وحى رسیده است: اى پیامبر! آنچه را از سوى پروردگارت به تو _ در باره خلافت على بن ابى طالب_ فرو آمده ، برسان و اگر این کار را نكنى پیام او را نرسانده ای ، و خدا تو را از گزند مردم نگاه مى‌دارد.

اى گروه مردم! شاهد باشید كه من در رساندن فرمان خداوند هیچ كوتاهى نكردم، بدانید كه جبرئیل در این سفر سه مرتبه از جانب خداوند بر من نازل شده و پس از ابلاغ سلام الهى مرا مأمور كرده است كه در مقابل همگان سفارش او را ابلاغ نموده و بگویم: على بن ابى طالب برادر و وصى، و خلیفه و امام بعد از من است، و او نزد من همان جایگاه هارون نزد موسى را دارد، جز اینكه پس از من پیامبرى نخواهد بود. و او پس از خدا و رسول، ولى و سرپرست شماست و خداوند متعال در این خصوص آیه‌اى بدین مضمون بر من نازل فرموده كه: « همانا سرپرست شما خدا

و پیامبرش و كسانى هستندكه ایمان آورده‌اند، و نماز را برپا مى‌دارند و در حال ركوع زكات مى‌دهند.»(1)و آن شخص على بن ابى طالب است كه نماز به پاى داشته و در حال ركوع زكات پرداخته ، و اوست كه پیوسته و در همه حال متوجّه خداوند بوده است و در تمام کارها او را در نظر مى‌گیرد.

3_ وَ سَأَلْتُ جَبْرَئِیلَ أَنْ یسْتَعْفِی لِی عَنْ تَبْلِیغِ ذَلِكَ إِلَیكُمْ أَیُّهَا النَّاسُ لِعِلْمِی بِقِلَّةِ الْمُتَّقِینَ وَ كَثْرَةِ الْمُنَافِقِینَ وَ إِدْغَالِ الْآثِمِینَ وَ خَتْلِ الْمُسْتَهْزِئِینَ بِالْإِسْلَامِالَّذِینَ وَصَفَهُمُ اللَّهُ فِی كِتَابِهِ بِأَنَّهُمْ یقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَیسَ فِی قُلُوبِهِمْ وَ یحْسَبُونَهُ هَیّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمٌ وَ كَثْرَةِ أَذَاهُمْ لِی فِی غَیرِ مَرَّةٍ حَتَّى سَمَّوْنِی أُذُناً وَ زَعَمُوا أَنِّی كَذَلِكَ لِكَثْرَةِ مُلَازَمَتِهِ إِیّای وَ إِقْبَالِی عَلَیهِ حَتَّى أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی ذَلِكَ قُرْآناً «وَ مِنْهُمُ الَّذِینَ یؤْذُونَ النَّبِیَّ وَ یقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ _ قُلْ أُذُنُ عَلَى الَّذِینَ یزْعُمُونَ أَنَّهُ أُذُنٌ_ خَیرٍ لَكُمْ یؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ یؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِینَ» الْآیةَ

وَ لَوْ شِئْتُ أَنْ أُسَمِّی بِأَسْمَائِهِمْ لَسَمَّیتُ ، وَ أَنْ أُومِی إِلَیهِمْ بِأَعْیانِهِمْ لَأَوْمَأْتُ وَ أَنْ أَدُلَّ عَلَیهِمْ لَدَلَلْتُ وَ لَكِنِّی وَ اللَّهِ فِی أُمُورِهِمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ وَ كُلَّ ذَلِكَ لَا یرْضَى اللَّهُ مِنِّی إِلَّا أَنْ أُبَلِّغَ مَا أَنْزَلَ إِلَیّ ثُمَّ تَلَا صلی الله علیه و آله و سلم یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیكَ مِنْ رَبِّكَ فِی عَلِیٍّ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ.

فَاعْلَمُوا مَعَاشِرَ النَّاسِ أَنَّ اللَّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِیاً وَ إِمَاماً مُفْتَرَضاً طَاعَتُهُ عَلَى الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ وَ عَلَى التَّابِعِینَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ وَ عَلَى الْبَادِی وَ الْحَاضِرِ وَ عَلَى الْأَعْجَمِی وَ الْعَرَبِی وَ الْحُرِّ وَ الْمَمْلُوكِ وَ الصَّغِیرِ وَ الْكَبِیرِ وَ عَلَى الْأَبْیضِ وَ الْأَسْوَدِ وَ عَلَى كُلِّ مُوَحِّدٍ مَاضٍ حُكْمُهُ جَائِزٍ قَوْلُهُ نَافِذٍ أَمْرُهُ مَلْعُونٌ مَنْ خَالَفَهُ مَرْحُومٌ مَنْ تَبِعَهُ مُؤْمِنٌ مَنْ صَدَّقَهُ فَقَدْ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ وَ لِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ أَطَاعَ لَهُ.


1) مائده (5): 55.

مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُ آخِرُ مَقَامٍ أَقُومُهُ فِی هَذَا الْمَشْهَدِ فَاسْمَعُوا وَ أَطِیعُوا وَ انْقَادُوا لِأَمْرِ رَبِّكُمْ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ هُوَ مَوْلَاكُمْ وَ إِلَهُكُمْ ثُمَّ مِنْ دُونِهِ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله و سلم وَلِیّكُمُ الْقَائِمُ الْمُخَاطِبُ لَكُمْ ثُمَّ مِنْ بَعْدِی عَلِیّ وَلِیّكُمْ وَ إِمَامُكُمْ بِأَمْرِ رَبِّكُمْ ثُمَّ الْإِمَامَةُ فِی ذُرِّیتِی مِنْ وُلْدِهِ إِلَى یوْمِ تَلْقَوْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَا حَلَالَ إِلَّا مَا أَحَلَّهُ اللَّهُ وَ لَا حَرَامَ إِلَّا مَا حَرَّمَهُ اللَّهُ عَرَّفَنِی الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ أَنَا أَفْضَیتُ لِمَا عَلَّمَنِی رَبِّی مِنْ كِتَابِهِ وَ حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ إِلَیهِ.

مَعَاشِرَ النَّاسِ مَا مِنْ عِلْمٍ إِلَّا وَ قَدْ أَحْصَاهُ اللَّهُ فِیّ وَ كُلُّ عِلْمٍ عَلِمْتُ فَقَدْ أَحْصَیتُهُ فِی إِمَامِ الْمُتَّقِینَ وَ مَا مِنْ عِلْمٍ إِلَّا عَلَّمْتُهُ عَلِیّاً وَ هُوَ الْإِمَامُ الْمُبِینُ مَعَاشِرَ النَّاسِ لَا تَضِلُّوا عَنْهُ وَ لَا تَنْفِرُوا مِنْهُ وَ لَا تَسْتَكْبِرُوا [وَ لَا تَسْتَنْكِفُوا] مِنْ وَلَایتِهِ فَهُوَ الَّذِی یهْدِی إِلَى الْحَقِّ وَ یعْمَلُ بِهِ وَ یزْهِقُ الْبَاطِلَ وَ ینْهَى عَنْهُ وَ لَا تَأْخُذُهُ فِی اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ ثُمَّ إِنَّهُ أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ هُوَ الَّذِی فَدَى رَسُولَهُ بِنَفْسِهِ وَ هُوَ الَّذِی كَانَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ وَ لَا أَحَدَ یعْبُدُ اللَّهَ مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجَالِ غَیرُهُ مَعَاشِرَ النَّاسِ فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ اللَّهُ وَ اقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللَّه.

3_ من در ابتدا از جبرئیل خواستم مرا از رساندن این مطلب به شما معاف بدارد زیرا می دانستم كه اهل نفاق و نیرنگ بر پرهیزکاران امّت غالبند، و مسخره‌كنندگان اسلام را مى‌شناختم، همان‌ها كه در كتاب خدا این گونه وصف شده‌اند كه : چیزى با دهان خویش مى‌گویند كه در دل ایشاننیست، و آن را [سخنى كوچك و آسان] مى‌پنداشتند و حال آنكه نزد خداوند بزرگ و عظیم است، و آن قدر مرا آزار دادند که مرا اُذُن (گوش شنوا) نامیدند، و دلیل این نام گذارى این بود كه مى‌پنداشتند من شنواى هر سخنى مى‌باشم، تا اینكه خداوند این آیه را نازل فرمود: « و از آنان كسانى‌اند كه پیامبر را مى‌آزارند و مى‌گویند: او سرا پا گوش است_ شنواى

سخن هر كسى است_ بگو: او گوش شنوای خوبی براى شما است ،( یعنى براى كسانى كه مى‌پنداشتند او اذن است) به خدا ایمان دارد و سخن مؤمنان را باور می کند».(1)

ای مردم! اگر بخواهم مى‌توانم نام‌هاى یكایك آنان را بشمارم، و خصوصیات كامل و تفصیل امورشان را ذكر كنم، ولى به خدا قسم این كار شایسته حال من و و نزد خداوند نیز پسندیده نیست و جز آنچه وحى شده را نگویم، سپس این آیه ( تبلیغ ) را خواند: « اى پیامبر آنچه را از سوى پروردگارت به تو فرو آمده_ در باره علىّ بن ابى طالب_ برسان و اگر این کار را نكنى پیام او را نرسانده باشى، و خدا تو را از گزند مردم نگاه مى‌دارد.

پس اى گروه مردم! بدانید كه خداوند متعال على بن ابى طالب را بر شما ولى و امام قرار داده، و اطاعت او را بر تمام گروه‌هاى مهاجر و انصار و تابعین آنان، و بر حاضر و غایب و عرب و عجم و كوچك و بزرگ و عبد و آزاد و بر هر خداپرست واجب فرموده است، او باید فرمانش اجرا، و سخنش مقبول، و امرش نافذ شود ، مخالف او ملعون، و پیرو او مشمول رحمت خداوند است، و هر كس او را تصدیق كند و به او گوش بسپارد و از او اطاعت كند مشمول غفران خداوند گردد.

اى گروه مردم! اینجا آخرین محلّ گردهمایى و گفت‌وگوى من با شما است، پس امر پروردگارتان را نیك بشنوید و اطاعت كنید ، زیرا خداوند مولى و معبود شما است، و پس از او فرستاده‌اش محمّد، در برابر شما ایستاده و شما را خطاب مى‌كند، و پس از من به امر پروردگار متعال «على» ولىّ خدا و سرپرست شماست و پس از او تا پایان عمر شما ، فرزندان او مولى و امامند. حلال همان است كه خدا


1) توبه (9): 61.

فرموده، و حرام همان كه او ممنوع داشته است، او حلال و حرام را به من آموخت، و من تمام علوم خدادادی و قرآنی و حلال و حرام_ را به على دادم !

اى مردم! خداوند متعال تمام علوم را به‌من عطا فرمود، و من هم تمام آن را به على بن ابى طالب _ پیشواى پرهیزکاران و امام مبین _ تعلیم نمودم. اى مردم از على غافل نشوید و او را ترك نكنید، و از ولایتش خوددارى نكنید، او راهنماى به حقّ و عامل به آن است، باطل را نابود و از آن منع مى‌كند، و در راه خدا از سرزنش دیگران متزلزل نمى‌شود، او اوّلین مؤمن به خدا و رسول و فدایى پیامبر است، او در حالى با رسول خدا به عبادت خداوند پرداخت كه همه شما بت‌پرست بودید. اى مردم! على را بزرگ و محترم شمارید كه خداوند او را برتر قرار داده است. و به او روی آورید که خداوند او را منصوب کرده است.

4_ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُ إِمَامٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَنْ یتُوبَ اللَّهُ عَلَى أَحَدٍ أَنْكَرَ وَلَایتَهُ وَ لَنْ یغْفِرَ اللَّهُ لَهُ حَتْماً عَلَى اللَّهِ أَنْ یفْعَلَ ذَلِكَ بِمَنْ خَالَفَ أَمْرَهُ فِیهِ وَ أَنْ یعَذِّبَهُ عَذَاباً شَدِیداً نُكْراً أَبَدَ الْآبَادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ فَاحْذَرُوا أَنْ تُخَالِفُوهُ فَتَصْلَوْا نَاراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِینَ.

أَیُّهَا النَّاسُ بِی وَ اللَّهِ بُشِّرَ الْأَوَّلُونَ مِنَ النَّبِیینَ وَ الْمُرْسَلِینَ وَ أَنَا خَاتَمُ الْأَنْبِیاءِ وَ الْمُرْسَلِینَ وَ الْحُجَّةُ عَلَى جَمِیعِ الْمَخْلُوقِینَ مِنْ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِینَ فَمَنْ شَكَّ فِی ذَلِكَ فَهُوَ كَافِرٌ كُفْرَ الْجَاهِلِیةِ الْأُولَى وَ مَنْ شَكَّ فِی شَی‌ءٍ مِنْ قَوْلِی هَذَا فَقَدْ شَكَّ فِی الْكُلِّ مِنْهُ وَ الشَّاكُّ فِی ذَلِكَ فَلَهُ النَّارُ مَعَاشِرَ النَّاسِ حَبَانِی اللَّهُ بِهَذِهِ الْفَضِیلَةِ مَنّاً مِنْهُ عَلَیَّ وَ إِحْسَاناً مِنْهُ إِلَیَّ وَ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ مِنِّی أَبَدَ الْآبِدِینَ وَ دَهْرَ الدَّاهِرِینَ عَلَى كُلِّ حَالٍ.

مَعَاشِرَ النَّاسِ فَضِّلُوا عَلِیّاً فَإِنَّهُ أَفْضَلُ النَّاسِ بَعْدِی مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثَى بِنَا أَنْزَلَ اللَّهُ

الرِّزْقَ وَ بَقِی الْخَلْقُ مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَی قَوْلِی هَذَا وَ لَمْ یوَافِقْهُ أَلَا إِنَّ جَبْرَئِیلَ خَبَّرَنِی عَنِ اللَّهِ تَعَالَى بِذَلِكَ وَ یقُولُ مَنْ عَادَى عَلِیاً وَ لَمْ یتَوَلَّهُ فَعَلَیهِ لَعْنَتِی وَ غَضَبِی_ فَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ أَنْ تُخَالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ.

مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُ جَنْبُ اللَّهِ الَّذِی ذَكَرَ فِی كِتَابِهِ فَقَالَ تَعَالَى أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللَّهِ مَعَاشِرَ النَّاسِ تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آیاتِهِ وَ انْظُرُوا إِلَى مُحْكَمَاتِهِ وَ لَا تَتَّبِعُوا مُتَشَابِهَهُ فَوَ اللَّهِ لَنْ یبَیَّنَ لَكُمْ زَوَاجِرَهُ وَ لَا یوَضِّحُ لَكُمْ تَفْسِیرَهُ إِلَّا الَّذِی أَنَا آخِذٌ بِیدِهِ وَ مُصْعِدُهُ إِلَیَّ وَ شَائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ مُعْلِمُكُمْ أَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ وَ هُوَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام أَخِی وَ وَصِیّی وَ مُوَالاتُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْزَلَهَا عَلَیَّ.4_ اى مردم ، علی از جانب خداوند امام و رهبر شما است، و منكر ولایت او از آمرزش و غفران الهى به دور، و به طور قطع مشمول عذاب الهى و آتش سوزان است ، از مخالفت با او برحذر باشید و گر نه به آتشى داخل شوید كه سوختش آدمیان و سنگ هایند، و براى كافران مهیا شده است.

اى مردم! همه انبیا و مرسلین گذشته به نبوّت من بشارت داده شده‌اند، و من خاتم انبیا و مرسلین، و حجّت خدا بر همۀ اهل آسمان و زمین هستم، پس هر كس در این مورد تردید كند همچون دوران جاهلیت كافر است. و هر كس در باره قسمتى از گفتار من شك نماید به همه گفتارم تردید نموده است و مستحقّ آتش خواهد بود. اى مردم! این فضیلت و نعمتى است كه خداوند متعال مرا اعطا فرموده، هیچ معبودى جز او نیست، او را پیوسته حمد و سپاس گفته و از انعام و احسان خداوند همیشه تشكّر مى‌كنم.

اى مردم! على را برتر بدانید كه او پس از من، از همۀ مردم برتر است، به برکت ما ( اهل‌بیت ) است كه مردم مشمول نعمت و رحمت خداوند قرار مى‌گیرند، و جبرئیل مرا خبر داده است كه خداوند متعال مى‌فرماید: هر كس با على مخالفت و دشمنى كند ملعون و مغضوب بوده، از رحمت من دور مى‌شود. و هر كسى باید بنگرد كه براى فرداى قیامت چه عملی پیش فرستاده است، و بترسید از اینكه دوباره دچار لغزش شوید كه خداوند بدانچه مى‌كنید آگاه است.

اى مردم! بدانید كه على بن ابى طالب جنب (کنار) پروردگار است، و او مصداق این آیه است: « توبه وانابه کنید تا كسى نگوید: دریغا بر آن كوتاهى‌هایی كه در اطاعت فرمان خدا كردم»(1). اى گروه مردم! در باره قرآن بیندیشید، و از آیاتش سر درآورید، و همیشه به محكمات آن ناظر باشید، و نباید از آیات متشابه پیروى كنید، و قسم به خدا كه كسى نمى‌تواند حقایق و دقایق قرآن را تفسیر و بیان كند مگر على بن أبى طالب كه برادر و وصىّ من است_ و همزمان دست على را گرفته و بالا برد؛ به‌حدّى كه زیر بازوى آن حضرت هویدا شد _ «و فرمود:» و من به شما اعلام مى‌كنم: كسى كه من مولاى اویم على مولاى او است، و ولایت او از جانب خداوند با عزّت و جلال بر من نازل شده است.

5_ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ عَلِیاً وَ الطَّیبِینَ مِنْ وُلْدِی هُمُ الثَّقَلُ الْأَصْغَرُ وَ الْقُرْآنُ الثَّقَلُ الْأَكْبَرُ فَكُلُّ وَاحِدٍ مُنْبِئٌ عَنْ صَاحِبِهِ وَ مُوَافِقٌ لَهُ لَنْ یفْتَرِقَا حَتَّى یرِدَا عَلَی الْحَوْضَ هُمْ أُمَنَاءُ اللَّهِ فِی خَلْقِهِ وَ حُكَمَاؤُهُ فِی أَرْضِهِ أَلَا وَ قَدْ أَدَّیتُ أَلَا وَ قَدْ بَلَّغْتُ أَلَا وَ قَدْ أَسْمَعْتُ أَلَا وَ قَدْ أَوْضَحْتُ أَلَا وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ وَ أَنَا قُلْتُ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَلَا إِنَّهُ


1) زمر (39): 56.

لَیس أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ غَیرَ أَخِی هَذَا وَ لَا تَحِلُّ إِمْرَةُ الْمُؤْمِنِینَ بَعْدِی لِأَحَدٍ غَیرِهِ ثُمَّ ضَرَبَ بِیدِهِ إِلَى عَضُدِهِ فَرَفَعَهُ وَ كَانَ مُنْذُ أَوَّلِ مَا صَعِدَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم شَالَ عَلِیاً حَتَّى صَارَتْ رِجْلُهُ مَعَ رُكْبَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم ثُمَّ قَالَ: مَعَاشِرَ النَّاسِ هَذَا عَلِیُّ أَخِی وَ وَصِیی وَ وَاعِی عِلْمِی وَ خَلِیفَتِی عَلَى أُمَّتِی وَ عَلَى تَفْسِیرِ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الدَّاعِی إِلَیهِ وَ الْعَامِلُ بِمَا یرْضَاهُ وَ الْمُحَارِبُ لِأَعْدَائِهِ وَ الْمُوَالِی عَلَى طَاعَتِهِ وَ النَّاهِی عَنْ مَعْصِیتِهِ خَلِیفَةُ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْإِمَامُ الْهَادِی وَ قَاتِلُ النَّاكِثِینَ وَ الْقَاسِطِینَ وَ الْمَارِقِینَ بِأَمْرِ اللَّهِ أَقُولُ وَ ما یُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَیَّ بِأَمْرِ رَبِّی أَقُولُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ الْعَنْ مَنْ أَنْكَرَهُ وَ اغْضَبْ عَلَى مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ.

اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَنْزَلْتَ عَلَیَّ أَنَّ الْإِمَامَةَ بَعْدِی لِعَلِیٍّ وَلِیّكَ عِنْدَ تِبْیانِی ذَلِكَ وَ نَصْبِی إِیاهُ بِمَا أَكْمَلْتَ لِعِبَادِكَ مِنْ دِینِهِمْ وَ أَتْمَمْتَ عَلَیهِمْ بِنِعْمَتِكَ وَ رَضِیتَ لَهُمُ الْإِسْلَامَ دِیناً فَقُلْتَ وَ مَنْ یبْتَغِ غَیرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ اللَّهُمَّ إِنِّی أُشْهِدُكَ وَ كَفَى بِكَ شَهِیداً أَنِّی قَدْ بَلَّغْتُ.

مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّمَا أَكْمَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دِینَكُمْ بِإِمَامَتِهِ فَمَنْ لَمْ یأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ یقُومُ مَقَامَهُ مِنْ وُلْدِی مِنْ صُلْبِهِ إِلَى یوْمِ الْقِیامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَأُولئِكَ الَّذِینَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ وَ فِی النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ لا یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ یُنْظَرُونَ.

مَعَاشِرَ النَّاسِ هَذَا عَلِیٌّ أَنْصَرُكُمْ لِی وَ أَحَقُّكُمْ بِی وَ أَقْرَبُكُمْ إِلَیَّ وَ أَعَزُّكُمْ عَلَیَّ وَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنَا عَنْهُ رَاضِیانِ وَ مَا نَزَلَتْ آیةُ رِضًى إِلَّا فِیهِ وَ مَا خَاطَبَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَّا بَدَأَ بِهِ وَ لَا نَزَلَتْ آیةُ مَدْحٍ فِی الْقُرْآنِ إِلَّا فِیهِ وَ لَا شَهِدَ بِالْجَنَّةِ فِی هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ إِلَّا لَهُ وَ لَا أَنْزَلَهَا فِی سِوَاهُ وَ لَا مَدَحَ بِهَا غَیرَهُ مَعَاشِرَ النَّاسِ هُوَ نَاصِرُ دِینِ اللَّهِ وَ الْمُجَادِلُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ هُوَ التَّقِیُّ النَّقِیُّ الْهَادِیُ الْمَهْدِیُّ نَبِیُّكُمْ خَیرُ نَبِیٍّ وَ وَصِیّكُمْ

خَیرُ وَصِیٍّ وَ بَنُوهُ خَیرُ الْأَوْصِیاءِ مَعَاشِرَ النَّاسِ ذُرِّیةُ كُلِّ نَبِیّ مِنْ صُلْبِهِ وَ ذُرِّیتِی مِنْ صُلْبِ عَلِیٍّ.

5_ اى گروه مردم! على و اولاد پاكش ثقل اصغرند، و قرآن مجید ثقل اكبر است و هر كدام از آن دو مؤید و موافق دیگرى خواهد بود، و هرگز از همدیگر جدا نخواهند شد تا روزى كه در کنار حوض به من رسند، آنانامینان و حكماى خداوند در روى زمین هستند. اى مردم! همه آگاه باشید كه من تمام این مطالب را که ابلاغ كردم و به گوش شما رساندم، همگی كلام خدا بود و من از جانب او گفتم، كه به‌جز برادرم على بن ابى طالب كسى سزاوار منصب امارت و امامت نیست، و پس از من كسی را نشاید كه عنوان امیر المؤمنین را به او نسبت دهند. حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم که على بن ابى طالب علیه السلام را از اول روی منبر برده بود ، در این حال ، دست خود را دراز کرد، و بازوی او را گرفت و بلند نمود تا آنجا كه پاهاى آن حضرت مقابل زانوى پیامبر قرار گرفت و فرمود :

اى مردم! این على برادر و وصىّ، و حافظ علم من، و جانشینم بر امّت است، او مفسّر قرآن و دعوت کنندۀ به سوى خدا و عامل به اعمال پسندیدۀ الهى و جنگاور با دشمنان خدا است . او امر کنندۀ به طاعت ؛ و نهى‌كننده از معصیت است، او جانشین پیامبر و امیر مؤمنان و پیشواى هدایت گر است، و با عهد شكنان و ستمكاران و خارج‌شدگان از دایرۀ حقّ به فرمان خدا مى‌جنگد. به فرمان خدا می‌گویم _ و سخن من تغییر ناپذیر است _ زیرا به فرمان پروردگارم می‌گویم: پروردگارا، دوستدارانش را دوست، و دشمنانش را دمشمن بدار، و منكر او را لعنت، و بر هر كس که حقّش را پایمال كند غضب فرما.

پروردگارا، بر من نازل نمودی كه امامت پس از من براى على بن ابى طالب است

و او را به این مقام منصوب نمودم تا شریعت خود را براى بندگانت به كمال رسانى، و نعمت خود را بر ایشان تمام كنى، و اسلام را دین آنان بپسندى، خود در قرآن فرموده‌اى: « و هر كس كه جز اسلام دینى بجوید هرگز از او پذیرفته نشود و او درآخرت از زیان كاران است»(1). پروردگارا ، تو را به گواهى مى‌گیرم و تو بس گواهی بر اینكه وظیفۀ تبلیغی خود را انجام دادم.

اى گروه مردم! بى‌شك خداوند دین خود را با امامت علی به كمال رساند، پس كسى كه از او پیروى نكند و به خلفاى پس از او كه همه تا روز قیامت از فرزندان من هستند_ اقتدا ننماید، كارها و اعمال او تباه و نابود شود و براى همیشه در آتش بماند، و عذابشان سبك نشود و مهلت نیابند.

ای مردم! این علی بیش از همۀ شما مرا یاری کرده، سزاوارترین ونزدیک شما به من است. علی از همگی شما نزد من ارجمند‌تر است، من و خداوند عزّ وجل از او راضى و خشنودیم، و تمام آیاتی که بر رضایت خدا دلالت می‌کنند در باره او نازل شده است، و تمام خطاب‌هاى «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا»در قرآن به او آغاز شده است ، و همۀ آیات مدح در كتاب خدا _ قرآن كریم_ ، در باره اوست، و سورۀ هل أتى كه گواهی بر دخول بهشت داده، تنها در شأن او نازل شده، و جز او را در این سوره نستوده است.

اى مردم! علی یاور دین خدا و مدافع رسول است، او با تقوى، پاک سرشت ، هادى و مهدى است، پیامبر شما بهترین پیامبران، و وصىّ او بهترین اوصیا و فرزندانش بهترین جانشینان اویند. اى مردم! نسل هر پیامبرى از صلب اوست، و نسل من از صلب على است.


1) آل عمران (3): 85.

6_ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ إِبْلِیسَ أَخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ بِالْحَسَدِ فَلَا تَحْسُدُوهُ فَتَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَ تَزِلَّ أَقْدَامُكُمْ فَإِنَّ آدَمَ أُهْبِطَ إِلَى الْأَرْضِ لِخَطِیئَةٍ وَاحِدَةٍ وَ هُوَ صَفْوَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كَیفَ بِكُمْ وَ أَنْتُمْ أَنْتُمْ وَ مِنْكُمْ أَعْدَاءُ اللَّهِ إِنَّهُ لَا یُبْغِضُ عَلِیّاً إِلَّا شَقِیٌّ وَ لَا یتَوَالَى عَلِیّاً إِلَّا تَقِیٌّ وَ لَا یؤْمِنُ بِهِ إِلَّا مُؤْمِنٌ مُخْلِصٌ وَ فِی عَلِیٍّ وَ اللَّهِ نَزَلَتْ سُورَةُ وَ الْعَصْرِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ. وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ إِلَى آخِرِهَا مَعَاشِرَ النَّاسِ قَدِ اسْتَشْهَدْتُ اللَّهَ وَ بَلَّغْتُكُمْ رِسَالَتِی وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِینُ مَعَاشِرَ النَّاسِ اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ.

مَعَاشِرَ النَّاسِ آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها مَعَاشِرَ النَّاسِ النُّورُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِیَّ مَسْلُوكٌ ثُمَّ فِی عَلِیٍّ ثُمَّ فِی النَّسْلِ مِنْهُ إِلَى الْقَائِمِ الْمَهْدِیّ الَّذِی یأْخُذُ بِحَقِّ اللَّهِ وَ بِكُلِّ حَقٍّ هُوَ لَنَا لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ جَعَلَنَا حُجَّةً عَلَى الْمُقَصِّرِینَ وَ الْمُعَانِدِینَ وَ الْمُخَالِفِینَ وَ الْخَائِنِینَ وَ الْآثِمِینَ وَ الظَّالِمِینَ مِنْ جَمِیعِ الْعَالَمِینَ.

مَعَاشِرَ النَّاسِ أُنْذِرُكُمْ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِی الرُّسُلُ أَ فَإِنْ مِتُّ أَوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ ینْقَلِبْ عَلى عَقِبَیهِ فَلَنْ یضُرَّ اللَّهَ شَیئاً وَ سَیجْزِی اللَّهُ الشَّاكِرِینَ أَلَا وَ إِنَّ عَلِیّاً هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدِی مِنْ صُلْبِهِ مَعَاشِرَ النَّاسِ لَا تَمُنُّوا عَلَى اللَّهِ إِسْلَامَكُمْ فَیسْخَطَ عَلَیكُمْ وَ یصِیبَكُمْ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ إِنَّهُ لَبِالْمِرْصَادِ.

مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُ سَیكُونُ مِنْ بَعْدِی أَئِمَّةٌ یدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ یوْمَ الْقِیامَةِ لا ینْصَرُونَ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ وَ أَنَا بَرِیئَانِ مِنْهُمْ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُمْ وَ أَنْصَارُهُمْ وَ أَتْبَاعُهُمْ وَ أَشْیاعُهُمْ فِی الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِینَ أَلَاإِنَّهُمْ أَصْحَابُ الصَّحِیفَةِ فَلْینْظُرْ أَحَدُكُمْ فِی صَحِیفَتِهِ قَالَ فَذَهَبَ عَلَى النَّاسِ إِلَّا شِرْذِمَةً

مِنْهُمْ أَمْرُ الصَّحِیفَةِ.

6 _ اى گروه مردم! به‌راستى، ابلیس به سبب حسادت آدم را از بهشت بیرون فرستاد، پس شما حسد نورزید كه اعمالتان تباه شده و در نهایت منحرف می‌شوید، زیرا تنها یك خطا موجب شد آدم از بهشت به زمین هبوط نماید، در حالى كه او برگزیدۀ خداوند بود، تا چه رسد به شما با این وضعی که دارید كه گروهى بندۀ خوب ولی گروهى دشمن خدا هستید . بدانید با على دشمنی نورزد مگر شقی و تیره بخت و به علی مهر نورزد مگر پارسای خویشتن‌دار، و جز اهل ایمان به او اعتماد ندارد ، و قسم به خدا كه سوره والعصر ( الا الذین تا آخر ) در باره على نازل شده است. اى گروه مردم! سخن خداوند را برای شما نقل کردم و پیام خود را به شما رساندم، و بر پیامبر جز رساندن آشکارای پیام وظیفه‌ای نیست. ای مردم! ترس از خداى را چنان كه شایسته ترس از اوست پیشه كنید، و مرگ شما نرسد مگر در حالى كه مسلمان باشید.

اى مردم! به خدا و پیامبرش و نورى كه با او نازل شده( قرآن) ایمان بیاورید پیش از آنكه چهره‌هایى را محو و ناپدید كنیم آن گونه كه آنها را به پشت سرشان بگردانیم. اى گروه مردم! نور خداوند در من ،و سپس در على، راه یافته، و پس از آن در نسل او تا مهدى قائم جارى خواهد بود، مهدى از خاندان ماست ، همو كه حقّ خدا و هر حقّى را از ظالمان مى ستاند ، زیرا خداوند ما را حجّت بر اهل تقصیر و عناد و خلاف و خیانت و گناه و ستم و بر همه جهانیان قرار داده است.

اى مردم! شما را انذار مى‌كنم كه من فقط پیامبری هستم كه پیش از او پیامبران و فرستادگان گذشتند، «پس اگر من بمیرم یا كشته شوم آیا شما به دوران جاهلیت_ (کفر) برخواهید گشت؟ و هر كس كه عقب گرد كند هرگز به خدا زیانى نرساند، و به

زودی خدا سپاس گزاران را پاداش دهد.» بدانید در این سوره (و العصر) على به صبر و شكر توصیف شده، و پس از او فرزندانم از صلب او چنین‌اند. اى گروه مردم! به خاطر اسلامتان بر خداوند منّت مگذارید كه مشمول خشم خدا گردید و شما را عذاب كند و بدانید او در كمین است.

اى گروه مردم! پس از درگذشت من پیشوایانى ظهور كنند كه شما را به سوى آتش جهنّم مى‌خوانند، آنان در روز رستاخیز هیچ یارى و كمكى نشوند.اى گروه مردم! به راستى كه خداوند و من از آنان بیزاریم. اى گروه مردم! آنان و تمام انصار و اعوان و پیروانشان در فروترین طبقه دوزخند و به راستى برای گردنكشان در قیامت بد جایگاهی است! بدانید كه آنان اصحاب صحیفه‌اند،(پیمانی که منافقان در کنار خانۀ کعبه با هم بستند تا خلافت غصب نمایند) پس باید هر یك از شما در صحیفه‌اش نظر كند.

امام باقر علیه السلام (بیان کنندۀ خطبۀ غدیر) فرمود: جز گروهى اندك ، بقیه مردم جریان صحیفه را فراموش كرده اند.

7_ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنِّی أَدَعُهَا إِمَامَةً وَ وِرَاثَةً فِی عَقِبِی إِلَى یوْمِ الْقِیامَةِ وَ قَدْ بَلَّغْتُ مَا أُمِرْتُ بِتَبْلِیغِهِ حُجَّةً عَلَى كُلِّ حَاضِرٍ وَ غَائِبٍ وَ عَلَى كُلِّ أَحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ أَوْ لَمْ یشْهَدْ وُلِدَ أَوْ لَمْ یولَدْ فَلْیبَلِّغِ الْحَاضِرُ الْغَائِبَ وَ الْوَالِدُ الْوَلَدَ إِلَى یوْمِ الْقِیامَةِ وَ سَیجْعَلُونَهَا مُلْكاً وَ اغْتِصَاباً أَلَا لَعَنَ اللَّهُ الْغَاصِبِینَ وَ الْمُغْتَصِبِینَ وَ عِنْدَهَا سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَیَّهُا الثَّقَلانِ فَیُرْسَلُ عَلَیكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ.

مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یكُنْ یذَرُكُمْ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّى یمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیبِ وَ ما كانَ اللَّهُ لِیطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَیبِ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُ مَا مِنْ قَرْیةٍ إِلَّا وَ اللَّهُ مُهْلِكُهَا بِتَكْذِیبِهَا وَ كَذَلِكَ یُهْلِكُ الْقُرَى وَ هِی ظالِمَةٌ كَمَا ذَكَرَ اللَّهُ تَعَالَى وَ

هَذَا عَلِیٌّ إِمَامُكُمْ وَ وَلِیُّكُمْ وَ هُوَ مَوَاعِیدُ اللَّهِ وَ اللَّهُ یصَدِّقُ مَا وَعَدَهُ

مَعَاشِرَ النَّاسِ قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِینَ وَ اللَّهُ لَقَدْ أَهْلَكَ الْأَوَّلِینَ وَ هُوَ مُهْلِكُ الْآخِرِینَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِینَ «ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الْآخِرِینَ». كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِینَ* وَیلٌ یوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِینَ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَمَرَنِی وَ نَهَانِی وَ قَدْ أَمَرْتُ عَلِیّاً وَ نَهَیتُهُ فَعَلِمَ الْأَمْرَ وَ النَّهْیَ مِنْ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاسْمَعُوا لِأَمْرِهِ تَسْلَمُوا وَ أَطِیعُوا تَهْتَدُوا وَ انْتَهُوا لِنَهْیهِ تَرْشُدُوا وَ صیرُوا إِلَى مُرَادِهِ وَ لَا تَتَفَرَّقُ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبِیلِهِ.

مَعَاشِرَ النَّاسِ أَنَا صِرَاطُ اللَّهِ الْمُسْتَقِیمُ الَّذِی أَمَرَكُمْ بِاتِّبَاعِهِ ثُمَّ عَلِیٌّ مِنْ بَعْدِی ثُمَّ وُلْدِی مِنْ صُلْبِهِ أَئِمَّةٌ یَهْدُونَ إِلَى الْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ ثُمَّ قَرَأَ_ الْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعالَمِینَ إِلَى آخِرِهَا _ وَ قَالَ فِیَّ نَزَلَتْ وَ فِیهِمْ نَزَلَتْ وَ لَهُمْ عَمَّتْ وَ إِیاهُمْ خُصَّتْ أُولَئِكَ أَوْلِیاءُ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لا هُمْ یحْزَنُونَ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ أَلَا إِنَّ أَعْدَاءَ عَلِیٍّ هُمْ أَهْلُ الشِّقَاقِ وَ النِّفَاقِ وَ الْحَادُّونَ وَ هُمُ الْعَادُّونَ وَ إِخْوَانُ الشَّیاطِینِ الَّذِینَ یوحِی بَعْضُهُمْ إِلى بعضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً.

أَلَا إِنَّ أَوْلِیاءَهُمُ الَّذِینَ ذَكَرَهُمُ اللَّهُ فِی كِتَابِهِ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ : لا تَجِدُ قَوْماً یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ یوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِلَى آخِرِ الْآیةِ _ أَلَا إِنَّ أَوْلِیاءَهُمُ الَّذِینَ وَصَفَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ: الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یلْبِسُوا إِیمانَهُمْبِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ _ أَلَا إِنَّ أَوْلِیاءَهُمُ الَّذِینَ وَصَفَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ: الَّذِینَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ آمِنِینَ تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ بِالتَّسْلِیمِ أَنْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِینَ _ أَلَا إِنَّ أَوْلِیاءَهُمُ الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ_ یدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَیرِ حِسابٍ.

أَلَا إِنَّ أَعْدَاءَهُمْ یَصْلَوْنَ سَعِیراً أَلَا إِنَّ أَعْدَاءَهُمُ الَّذِینَ یَسْمَعُونَ لِجَهَنَّمَ شَهِیقاً وَ هِی تَفُورُ وَ لَهَا زَفِیرٌ أَلَا إِنَّ أَعْدَاءَهُمُ الَّذِینَ قَالَ فِیهِمْ_ كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها الْآیةَ _ أَلَا إِنَّ أَعْدَاءَهُمُ الَّذِینَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ_ كُلَّما أُلْقِی فِیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَلَمْ

یأْتِكُمْ نَذِیرٌ. قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذِیرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَی‌ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا فِی ضَلالٍ كَبِیرٍ أَلَا إِنَّ أَوْلِیاءَهُمُ الَّذِینَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِیرٌ مَعَاشِرَ النَّاسِ شَتَّانَ مَا بَینَ السَّعِیرِ وَ الْجَنَّةِ عَدُوُّنَا مَنْ ذَمَّهُ اللَّهُ وَ لَعَنَهُ وَ وَلِیُّنَا مَنْ مَدَحَهُ اللَّهُ وَ أَحَبَّهُ.

7_ اى مردم! من خلافت را به صور امامت و وراثت در نسل خود تا روز قیامت باقى گذاشتم، و هر آنچه گفتنى بود گفتم و مأموریتم را به انجام رساندم، تا آنجا كه براى هیچ كس؛ چه حاضر و چه غایب، چه آنان كه متولّد شده‌اند و چه آیندگان جاى عذر و بهانه‌اى باقى نماند، پس سفارش‌های مرا به دیگران ابلاغ كنید، حاضران به غایبان، و پدر به فرزند خود تا روز قیامت برسانند و بدانید که عده‌ای امامت را ظالمانه غصب كرده، به صورت سلطنت در خواهند آورد، لعنت خدا بر آن دو گروهى كه این مقام را به زور ستانده و غصب نمایند، اى جنیان و ای انسان‌ها! زود است كه به حساب شما بپردازیم و بر شما پاره‌اى از آتش و دود_ و مسى گداخته_ فرستاده شود و در آن صورت کمک نمی‌شوید.

اى گروه‌های مردم! خداوند پیوسته شما را غربال مى‌كند تا پاك دلان و خوبان را از بدكرداران جدا نماید، و خداوند شما را از غیب با خبر نمى‌سازد.

اى مردم! خداوند هیچ قریه و شهرى را جز به سبب تكذیب آیات الهی نابود نكرد، ولی این سنّت جاری خداوندی است که هر جمعیت ظالمی را نابود می‌سازد همچنان که خداوند در کتابش بیان فرموده است، و این «على» امام و سرپرست شماست، او از وعده‌هاى الهى است، و البته خداوند متعال به عهد و وعده‌هاى خود عمل خواهد كرد.

اى مردم! بسیارى از گذشتگان شما گمراه ، و به همین جهت به امر خداوند

هلاك شدند، پس متأخران نیز (به همان علت) مشمول آن هلاك گردند، خداوند متعال فرموده: «آیا پیشینیان را هلاك نكردیم . سپس پسینیان (مانندكفّار مكّه) را نیز در پی آنان روانه خواهیم کرد. آری با گنهكاران چنین مى‌كنیم. در آن روز واى بر تکذیب‌کننده‌گان.(1)

اى گروه مردم! خداوند مرا امر و نهى فرموده، و من نیز على را، پس علی امر و نهى را از پروردگارش دریافته، بنا بر این به سخنانش گوش دهید تا سالم بمانید، و او را اطاعت كنید تا هدایت شوید، و از نواهی او دست بردارید تا به راه راست افتید، و مطابق میل او حركت كنید تا مبادا راه‌هاى مختلف، شما را از راه او جدا کند.

اى گروه مردم! من همان صراط مستقیم و راه راستى هستم كه خداوند به شما امر فرموده از آن پیروى كنید. و بعد از من على بن ابى طالب، سپس فرزندان من از صلب او صراط مستقیم هستند. همان پیشوایانى كه مردم را به راه حقّ هدایت مى‌نمایند، و بدان وسیله دادگرى مى کنند.

آن‌گاه سورۀ حمد را تلاوت نمود: «سپاس و ستایش خداى راست.پروردگار جهانیان. آن بخشاینده مهربان. خداوند و فرمانرواى روز قیامت . تنها تو را مى‌پرستیم ، و تنها از تو یارى مى‌خواهیم. ما را به راه راست هدایت فرما. راه كسانى كه به آنان نعمت دادى نه «راه» مغضوبان و نه «راه» گمراهان».

و اشاره فرمود به اینكه این آیات شریفه در حقّ من و در باره آنان نازل شده است، آنان دوستان خدایند، نه بیمى بر آن‌هاست و نه اندوهگین مى‌شوند، بدانید كه به راستى حزب خدا پیروزند، بدانید كه دشمنان «على» همان اهل شقاق و نفاق هستند، آنان دشمن و مخالف و از حد گذشته و برادران شیطانند، همان‌هایى كه


1) مرسلات (77): 16_ 19.

برخى از ایشان به برخى دیگر با گفتار آراسته و فریبنده پیام نهانى مى‌فرستند تا آنان را فریب دهند.

بدانید كه دوستان آنان کسانی هستند که خداوند در قرآن از آنان یاد کرده، آنجا كه می‌فرماید: «هرگز نخواهی دید مردمى را كه به خدا و روز قیامت ایمان داشته باشند و آن‌گاه با كسانى كه با خدا و رسولش مخالفت کرده‌اند، دوستی کنند ، هر چند پدر یا پسر یا برادر یا خویشاوند آنان باشند، این گونه افراد هستند كه [خداوند] ایمان را بر دل ایشان نوشته است و آن‌ها را بهروحى از جانب خود تأیید کرده است و آنان را به بهشت‌هایی در آورد كه از زیر آن‌ها جوی‌هایی روان است، در آنجا جاویدانند، خدا از آنها خشنود است و ایشان از خدا خشنودند، ایشان حزب خدا یند ؛ آگاه باشید كه حزب خدا رستگارانند».(1)

بدانید، دوستان آنان در این آیه نیز مذكورند كه فرموده: «كسانى كه ایمان آوردند و ایمانشان را به ستمى نیامیختند، ایشانند كه ایمنى دارند و آنان هدایت یافتگانند».(2)

بدانید، دوستان آنان به سلامت در بهشت در آیند، و ملائكه با سلام به پیشواز آنان می آیند و به آنان می گویند: خوش باشید پس به بهشت در آیید و در آن جاودانه باشید».(3)

بدانید، دوستان آنان (اهل‌بیت) گروهى هستند كه خداوند در بارۀ ایشان


1) مجادله (58): 22.

2) انعام (6): 82.

3) زمر (39): 39.

فرموده: «به بهشت در آیند و در آن بى‌حساب روزى داده می شوند».(1)

بدانید، دشمنان آنان به آتش افروخته دوزخ درآیند. ،و در حالى كه جهنّم مى‌خروشد، آوازى دلخراش مانند نعرۀ چارپا از آن بشنوند.

بدانید، دشمنان آنان کسانی‌اند که خداوند دربارۀ آنان فرموده است: «هر گاه كه گروهى به جهنّم در آیند همفکران خود را نفرین كنند، تا هنگامی که همگى در جهنّم به هم رسند گروه پسینیان در باره گروه پیشین (رهبران) خود گویند: خداوندا ، این پیشروان ما را گمراه كردند، پس آن‌ها را دو چندان عذاب آتش بده، خداوند فرماید : هر كدام را [عذاب] دو چندان است اما شما خبر ندارید».(2)

بدانید، دشمنان آنان کسانی‌اند که خداوند فرموده است: « هر گاه گروهى در دوزخ افكنده شوند ، نگهبانان جهنم [به نكوهش و سرزنش] از آن‌ها می‌پرسند: مگر شما را هشدار دهنده‌اى نیامد ؟ گویند چرا، همانا ما را بیم‌دهنده آمد، ولى او دروغ‌گو

شمردیم و گفتیم: خدا هیچ چیز نفرستاده است، شما هم (ای پیامبران) در گمراهى بزرگی هستید»(3)

بدانید، دوستانشان «آنانند كه از پروردگارشان در نهان مى‌ترسند، آمرزشی دارند و پاداشی بس بزرگ». اى مردم ، چه فاصله زیادى میان جهنّم و بهشت است، ای مردم! دشمن ما همان است که خدا او را نکوهش و لعن کرده و دوست ما هر آن کس است که خداوند وی را ستایش کرده، دوستش بدارد.

8 _ مَعَاشِرَ النَّاسِ أَلَا وَ إِنِّی مُنْذِرٌ وَ عَلِیٌّ هادٍ، مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنِّی نَبِیٌّ وَ عَلِیٌّ وَصِیّی أَلَا إِنَّ خَاتَمَ الْأَئِمَّةِ مِنَّا الْقَائِمُ الْمَهْدِیّ أَلَا إِنَّهُ الظَّاهِرُ عَلَى الدِّینِ أَلَا إِنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ


1) غافر (40): 40.

2) اعراف (7): 38.

3) ملک (67): 8_ 9.

الظَّالِمِینَ أَلَا إِنَّهُ فَاتِحُ الْحُصُونِ وَ هَادِمُهَا أَلَا إِنَّهُ قَاتِلُ كُلِّ قَبِیلَةٍ مِنْ أَهْلِ الشِّرْكِ أَلَا إِنَّهُ مُدْرِكٌ بِكُلِّ ثَارٍ لِأَوْلِیاءِ اللَّهِ أَلَا إِنَّهُ النَّاصِرُ لِدِینِ اللَّهِ أَلَا إِنَّهُ الْغَرَّافُ فِی بَحْرٍ عَمِیقٍ أَلَا إِنَّهُ یَسِمُ كُلَّ ذِی فَضْلٍ بِفَضْلِهِ وَ كُلَّ ذِی جَهْلٍ بِجَهْلِهِ أَلَا إِنَّهُ خِیَرَةُ اللَّهِ وَ مُخْتَارُهُ أَلَا إِنَّهُ وَارِثُ كُلِّ عِلْمٍ وَ الْمُحِیطُ بِهِ أَلَا إِنَّهُ الْمُخْبِرُ عَنْ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْمُنَبِّهُ بِأَمْرِ إِیمَانِهِ أَلَا إِنَّهُ الرَّشِیدُ السَّدِیدُ أَلَا إِنَّهُ الْمُفَوَّضُ إِلَیهِ أَلَا إِنَّهُ قَدْ بُشِّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ بَینَ یدَیهِ أَلَا إِنَّهُ الْبَاقِی حُجَّةً وَ لَا حُجَّةَ بَعْدَهُ وَ لَا حَقَّ إِلَّا مَعَهُ وَ لَا نُورَ إِلَّا عِنْدَهُ أَلَا إِنَّهُ لَا غَالِبَ لَهُ وَ لَا مَنْصُورَ عَلَیهِ أَلَا وَ إِنَّهُ وَلِیُّ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ حَكَمُهُ فِی خَلْقِهِ وَ أَمِینُهُ فِی سِرِّهِ وَ عَلَانِیتِهِ.

مَعَاشِرَ النَّاسِ قَدْ بَیَّنْتُ لَكُمْ وَ أَفْهَمْتُكُمْ وَ هَذَا عَلِیٌّ یُفْهِمُكُمْ بَعْدِی أَلَا وَ إِنِّی عِنْدَ انْقِضَاءِ خُطْبَتِی أَدْعُوكُمْ إِلَى مُصَافَقَتِی عَلَىٌّ بَیعَتِهِ وَ الْإِقْرَارِ بِهِ ثُمَّ مُصَافَقَتِهِ بَعْدِی أَلَا وَ إِنِّی قَدْ بَایعْتُ اللَّهَ وَ عَلِی قَدْ بَایعَنِی وَ أَنَا آخِذُكُمْ بِالْبَیعَةِ لَهُ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما ینْكُثُ عَلى نَفْسِهِ الْآیةَ مَعَاشِرَ النَّاسِ ،إِنَّ الْحَجَّ وَ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ وَ الْعُمْرَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَیتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیهِ أَنْ یطَّوَّفَ بِهِما الْآیةَ مَعَاشِرَ النَّاسِ حُجُّوا الْبَیتَ فَمَا وَرَدَهُ أَهْلُ بَیتٍ إِلَّا اسْتَغْنَوْا وَ لَا تَخَلَّفُوا عَنْهُ إِلَّا افْتَقَرُوا.

مَعَاشِرَ النَّاسِ مَا وَقَفَ بِالْمَوْقِفِ مُؤْمِنٌ إِلَّا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ مَا سَلَفَ مِنْ ذَنْبِهِ إِلَى وَقْتِهِ ذَلِكَ فَإِذَا انْقَضَتْ حَجَّتُهُ اسْتُؤْنِفَ عَمَلُهُ مَعَاشِرَ النَّاسِ الْحُجَّاجُ مُعَاوِنُونَ وَ نَفَقَاتُهُمْ مُخَلَّفَةٌ وَ اللَّهُ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ مَعَاشِرَ النَّاسِ حُجُّوا الْبَیتَ بِكَمَالِ الدِّینِ وَ التَّفَقُّهِ وَ لَا تَنْصَرِفُوا عَنِ الْمَشَاهِدِ إِلَّا بِتَوْبَةٍ وَ إِقْلَاعٍ مَعَاشِرَ النَّاسِ أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَمَا أَمَرَكُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.

لَئِنْ طَالَ عَلَیكُمُ الْأَمَدُ فَقَصَرْتُمْ أَوْ نَسِیتُمْ فَعَلِیٌّ وَلِیُّكُمْ وَ مُبَیَّنٌ لَكُمُ الَّذِی نَصَبَهُاللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بَعْدِی وَ مَنْ خَلَّفَهُ اللَّهُ مِنِّی وَ مِنْهُ یُخْبِرُكُمْ بِمَا تَسْأَلُونَ عَنْهُ وَ یُبَیّنُ لَكُمْ مَا لَا تَعْلَمُونَ أَلَا إِنَّ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ أَكْثَرُ مِنْ أَنْ أُحْصِیهُمَا وَ أُعَرِّفَهُمَا فَآمُرَ بِالْحَلَالِ وَ

أَنْهَى عَنِ الْحَرَامِ فِی مَقَامٍ وَاحِدٍ فَأُمِرْتُ أَنْ آخُذَ الْبَیعَةَ مِنْكُمْ وَ الصَّفْقَةَ لَكُمْ بِقَبُولِ مَا جِئْتُ بِهِ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ الَّذِینَ هُمْ مِنِّی وَ مِنْهُ أَئِمَّةٌ قَائِمَةٌ مِنْهُمُ الْمَهْدِیّ إِلَى یَوْمِ الْقِیامَةِ الَّذِی یَقْضِی بِالْحَقِّ مَعَاشِرَ النَّاسِ وَ كُلُّ حَلَالٍ دَلَلْتُكُمْ عَلَیهِ أَوْ حَرَامٍ نَهَیتُكُمْ عَنْهُ فَإِنِّی لَمْ أَرْجِعْ عَنْ ذَلِكَ وَ لَمْ أُبَدِّلْ أَلَا فَاذْكُرُوا ذَلِكَ وَ احْفَظُوهُ وَ تَوَاصَوْا بِهِ وَ لَا تُبَدِّلُوهُ وَ لَا تُغَیَّرُوهُ أَلَا وَ إِنِّی أُجَدِّدُ الْقَوْلَ أَلَا فَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ أَلَا وَ إِنَّ رَأْسَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْكَرِ أَنْ تَنْتَهُوا إِلَى قَوْلِی وَ تُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ یحْضُرْ وَ تَأْمُرُوهُ بِقَبُولِهِ وَ تَنْهَوْهُ عَنْ مُخَالَفَتِهِ فَإِنَّهُ أَمْرٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مِنِّی وَ لَا أَمْرٌ بِمَعْرُوفٍ وَ لَا نَهْی عَنْ مُنْكَرٍ إِلَّا مَعَ إِمَامٍ مَعْصُومٍ.

8 _ اى گروه مردم ، بدانید كه من انذاركننده و على هدایت‌كننده است، اى گروه مردم! من پیامبر و على وصى من است. بدانید كه خاتم امامان مهدى قائم ، از ما ( اهل‌بیت) ا ست، بدانید كه او مسلّط برمعارف دین است. بدانید، او از ستمكاران انتقام خواهد گرفت. بدانید، او فاتح قلعه‌ها و شهرها است. بدانید او مشركان و دشمنان دین را نابود مى‌كند. بدانید، او خونبهاى اولیاى خدا را مى‌گیرد، او یاور دین خدا است، و از دریاى وسیع حقیقت و معرفت مى‌نوشد، بدانید كه علی هر كس را به فراخور حال و استعداد و كردارش مقام و رتبه مى‌دهد، بدانید او برگزیده و منتخب خداوند است. بدانید او وارث علوم [انبیاء] و محیط بر [حقائق] آن است. بدانید او خبر دهندۀ از طرف پروردگار و معرّف ایمان به او است، او صاحب عقل سلیم و ثبات در رأى و عمل است. بدانید امور دین الهى به او واگذار مى‌شود، و پیامبران گذشته به وجود او بشارت داده‌اند. بدانید او حجّت باقى خدا است و پس از او حجّتى نیست، و حق تنها با اوست، و نور الهی تنها نزد او

مى‌باشد. بدانید او همیشه پیروز است و شكست در او راهى ندارد وبدانید او ولىّ خدا در زمین، و حاكم خدا در میان بندگان، و امین به اسرار و ظواهر او است.

اى گروه مردم ! من معارف دین را برای شما بیان نمودم ، پس از من على بن ابى طالب این کار را انجام می‌دهد. در پایان خطبه شما را دعوت مى‌كنم با من بیعت کنید و به من دست دهید، سپس با على دست دهید و بیعت نمایید، «پس هر كس پیمان بشكند، بى‌شك به زیان خود قدم برداشته است، وهر كه بدانچه بر آن با خدا پیمان بسته است وفا كند او را پاداشى بزرگ خواهد بود».(1)اى گروه مردم! حج و صفا و مروه و عمره از نشانه‌هاى خداست، «پس هر كس قصد حج كند یا عمره گزارد، بر او باکی نیست که میان آن دو سعی کند، و هر كس «افزون بر فریضه» كار نیكى به خواست خویش كند خداوند سپاسگزار و داناست».(2)

اى گروه مردم! آهنگ خانه خدا كنید که هر خانواده ای حجّ رود ثروتمند شده، و هر کس از آن تخلّف كند فقیر شود.

اى گروه مردم! هیچ كس در موقف حجّ نمى‌ایستد جز آنكه خداوند گناهان گذشته‌اش را تا آن موقع مى‌آمرزد، و در پایان مراسم حج حساب اعمالش را از سر می‌گیرد. اى گروه مردم! حاجیان در این راه مساعدت می‌شوند، و آنچه هزینه می‌کنند به ایشان پس داده می‌شود، و خداوند پاداش نیكوكاران را تباه نمى‌كند. اى گروه مردم! حجّ خانه خدا را با آداب و شرایط لازم به‌جاى آورید، و از آنجا با توبه خالص و ترك شهوات و تمایلات مادّى باز گردید. اى گروه مردم! همان گونه كه خداوند فرموده نماز را بپاى دارید و زكات را بپردازید.


1) فتح (48): 10.

2) بقره (2): 158.

اگر بر اثر گذشت زمان در انجام وظیفه كوتاهى نمودید یا آن‌را فراموش كردید، على بن ابى طالب پاسخ گوى شما مى‌باشد، او سرپرست شما، و پس از من بیان کننده‌اى منصوب از طرف خدا براى شما است، او از من است و من از اویم.

بدانید! كه حلال و حرام بیش از آن است كه به شمار آید و آن‌ها را بشناسانم، پس در یك مكان امر به حلال نمودم و از حرام بازداشتم، و به همین ترتیب از طرف خداوند مأمور شده‌ام كه از شما براى على بن ابى طالب و امامان پس از او _كه از نسل من و اویند _ از شما بیعت بگیرم، آنان تا روز قیامت امام و پیشوایند، و مهدى امّت من كه به حق داورى مى‌كند از آنان است.

اى گروه مردم! هر آنچه از حلال و حرام كه تا امروز برای شما گفتم براى همیشه برقرار و ثابت خواهد بود. و من از آن‌ها برنگشته، هیچ تغییر وتبدیلى در آنها ندادم. پس باید آنها را خوب حفظ كنید و در رعایت آن بكوشید و به یكدیگر سفارش كنید.

بدانید كه من بار دیگر شما را به اقامه نماز و پرداخت زكات و امر به معروف و نهى از منكر سفارش مى‌كنم. بدانید كه بزرگ‌ترین امر به معروف و نهى از منكر این است كه سخنانم را در نظر بگیرید و سفارش‌هایم را رعایت كنید، و به دیگران برسانید و از مخالفت با آن‌ها پرهیز كنید، زیرا سفارش و دستور من فرمان خداوند است، و هیچ امر به معروف و نهى از منكرى جز با حضور امام معصوم تحقّق نمى‌یابد.

9_ مَعَاشِرَ النَّاسِ الْقُرْآنُ یُعَرِّفُكُمْ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ وَ عَرَّفْتُكُمْ أَنَّهُ مِنِّی وَ أَنَا مِنْهُ حَیثُ یقُولُ اللَّهُ فِی كِتَابِهِ وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِیةً فِی عَقِبِهِ وَ قُلْتُ لَنْ تَضِلُّوا مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا مَعَاشِرَ النَّاسِ التَّقْوَى التَّقْوَى احْذَرُوا السَّاعَةَ كَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ

زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَی‌ءٌ عَظِیمٌ اذْكُرُوا الْمَمَاتَ وَ الْحِسَابَ وَ الْمَوَازِینَ وَ الْمُحَاسَبَةَ بَینَ یَدَیْ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ الثَّوَابَ وَ الْعِقَابَ فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ أُثِیبُ عَلَیهَا وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیئَةِ فَلَیسَ لَهُ فِی الْجِنَانِ نَصِیبٌ.

مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّكُمْ أَكْثَرُ مِنْ أَنْ تُصَافِقُونِی بِكَفٍّ وَاحِدَةٍ وَ قَدْ أَمَرَنِی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ آخُذَ مِنْ أَلْسِنَتِكُمُ الْإِقْرَارَ بِمَا عَقَدْتُ لِعَلِیٍّ مِنْ إِمْرَةِ الْمُؤْمِنِینَ وَ مَنْ جَاءَ بَعْدَهُ مِنَ الْأَئِمَّةِ مِنِّی وَ مِنْهُ عَلَى مَا أَعْلَمْتُكُمْ ، أَنَّ ذُرِّیتِی مِنْ صُلْبِهِ فَقُولُوا بِأَجْمَعِكُمْ إِنَّا سَامِعُونَ مُطِیعُونَ رَاضُونَ مُنْقَادُونَ لِمَا بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنَا وَ رَبِّكَ فِی أَمْرِ عَلِیٍّ وَ أَمْرِ وُلْدِهِ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الْأَئِمَّةِ نُبَایعُكَ عَلَى ذَلِكَ بِقُلُوبِنَا وَ أَنْفُسِنَا وَ أَلْسِنَتِنَا وَ أَیْدِینَا عَلَى ذَلِكَ نَحْیا وَ نَمُوتُ وَ نُبْعَثُ وَ لَا نُغَیِّرُ وَ لَا نُبَدِّلُ وَ لَا نَشُكُّ وَ لَا نَرْتَابُ وَ لَا نَرْجِعُ عَنْ عَهْدٍ وَ لَا نَنْقُضُ الْمِیثَاقَ نُطِیعُ اللَّهَ وَ نُطِیعُكَ وَ عَلِیاً أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ وُلْدَهُ الْأَئِمَّةَ الَّذِینَ ذَكَرْتَهُمْ مِنْ ذُرِّیتِكَ مِنْ صُلْبِهِ بَعْدَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَینِ اللَّذَینِ قَدْ عَرَّفْتُكُمْ مَكَانَهُمَا مِنِّی وَ مَحَلَّهُمَا عِنْدِی وَ مَنْزِلَتَهُمَا مِنْ رَبِّی عَزَّ وَ جَلَّ، فَقَدْ أَدَّیتُ ذَلِكَ إِلَیكُمْ وَ إِنَّهُمَا سَیدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ إِنَّهُمَا الْإِمَامَانِ بَعْدَ أَبِیهِمَا عَلِیّ وَ أَنَا أَبُوهُمَا قَبْلَهُ.

وَ قُولُوا أَطَعْنَا اللَّهَ بِذَلِكَ وَ إِیاكَ وَ عَلِیّاً وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَینَ وَ الْأَئِمَّةَ الَّذِینَ ذَكَرْتَ عَهْداً وَ مِیثَاقاً مَأْخُوذاً لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ مِنْ قُلُوبِنَا وَ أَنْفُسِنَا وَ أَلْسِنَتِنَا وَ مُصَافَقَةِ أَیْدِینَا مَنْ أَدْرَكَهُمَا بِیدِهِ وَ أَقَرَّ بِهِمَا بِلِسَانِهِ وَ لَا نَبْغِی بِذَلِكَ بَدَلًا وَ لَا نَرَى مِنْ أَنْفُسِنَا عَنْهُ حِوَلًا أَبَداً أَشْهَدْنَا اللَّهَ وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِیداً وَ أَنْتَ عَلَینَا بِهِ شَهِیدٌ وَ كُلُّ مَنْ أَطَاعَ مِمَّنْ ظَهَرَ وَ اسْتَتَرَ وَ مَلَائِكَةُ اللَّهِ وَ جُنُودُهُ وَ عَبِیدُهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَهِیدٍ.

9_ اى گروه مردم! قرآن به شما اعلام می‌کند كه امام پس از من، على و فرزندان اویند، و من نیز به شما خبر دادم كه آنان از صلب من و او هستند، آنجا كه فرموده:

«و ( ابراهیم) آن را کلمه ای ماندگار در نسل خود قرارداد»(1)،

و من نیز گفتم: و تا زمانى كه دست به دامن قرآن و عترت باشید گمراه نخواهید شد. اى گروه مردم! تقوا را ، تقوا را رعایت کنید . از روز قیامت بترسید، كه خداوند فرموده است: «زلزله رستاخیز حادثه ای سهمگین است».(2)همیشه مرگ و حساب و میزان و حسابرسی در برابر پروردگار جهانیان و ثواب و عقاب را به یاد داشته باشید، كه هر كس كار نیك آورد پاداش می گیرد ، و هر كس كه بدى کند بهره ای از بهشت نخواهد داشت.

اى گروه مردم! تعداد شما بیش از آن است كه بتوانید با من دست بیعت دهید، و خداوند مرا مأمور فرموده تا از شما در بارۀ امامت على بن ابى طالب و امامان پس از او كه همه از صلب من و او هستند اقرار زبانى بگیرم. پس همگى بگویید: ما گفته‌های تو را شنیدیم و به نصب على بن ابى طالب و فرزندان او به مقام امامت مسلمانان راضى و سرتسلیم فرود می‌آوریم، و با تو در این باره با قلب و جان و زبان و دستهایمان بیعت مى‌كنیم، بر این عهد زندگى مى‌كنیم و مى‌میریم و زنده خواهیم شد، و تغییر و تبدیلى در آن نمی دهیم، و هیچ شكّ و تردیدى در آن نمی‌كنیم و از عهد خود باز نگردیم و پیمان خود را نشکنیم، همیشه مطیع خداوند بوده و گوش به فرمان شما و على امیر المؤمنین و امامان از نسل تو و على و حسن و حسین خواهیم بود. آن‌گاه افزود : (حسن و حسین:) همان دو شخصیتى كه شما را از جایگاهشان نزد خود و از منزلتى كه نزد خدا دارند آگاه ساختم، پس همه آن‌ها را به شما رساندم، و آن دو سرور جوانان بهشتى مى‌باشند، و آن دو پس از پدرشان على؛ امام و پیشوایند، و پیش از على ، من پدر آن دو مى‌باشم.


1) زخرف (43): 28.

2) حج (22): 1.

و نیز بگویید: در تمام مواردى كه گفتى خدا را اطاعت مى‌كنیم و گوش به فرمان تو و على و حسن و حسین و ائمّه هستیم، این عهد و پیمان با امیر المؤمنین است که با قلب و جان و زبانمان بستیم ، و هر كس آن دو ( حسن و حسین ) را درك نمود با دست بیعت كرده و با زبان به مقامشان اعتراف نمایدو بگویید : ما جویاى هیچ تغییری در این پیمان نیستیم و تا قیامت آن‌را به هم نزنیم ، خدا را به گواهى گیریم و خدا كافى برای گواهى است . خدایا تو و هر بندۀ مطیع آشکار یا پنهان تو و فرشتگان و لشکریان و بندگان تو شاهد آنند و خدا برتر از هر شاهدی است .

10 _ مَعَاشِرَ النَّاسِ مَا تَقُولُونَ ؟ فَإِنَّ اللَّهَ یعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خَافِیةَ كُلِّ نَفْسٍ فَمَنِ اهْتَدَى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیها وَ مَنْ بَایعَ فَإِنَّمَا یُبَایعُ اللَّهَ یدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیدِیهِمْ.

مَعَاشِرَ النَّاسِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ بَایعُوا عَلِیّاً أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَینَ وَ الْأَئِمَّةَ كَلِمَةً طَیبَةً بَاقِیةً یُهْلِكُ اللَّهُ مَنْ غَدَرَ وَ یرْحَمُ اللَّهُ مَنْ وَفَى ، وَ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما ینْكُثُ عَلى نَفْسِهِ الْآیةَ ، مَعَاشِرَ النَّاسِ قُولُوا الَّذِی قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلَى عَلِیٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنِینَ وَ قُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَیكَ الْمَصِیرُ ، وَ قُولُوا الْحَمْدُ للهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِی لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ الْآیةَ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ فَضَائِلَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَدْ أَنْزَلَهَا فِی الْقُرْآنِ أَكْثَرَ مِنْ أَنْ أُحْصِیهَا فِی مَقَامٍ وَاحِدٍ ، فَمَنْ أَنْبَأَكُمْ بِهَا وَ عَرَّفَهَا فَصَدِّقُوهُ ، مَعَاشِرَ النَّاسِ مَنْ یطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِیّاً وَ الْأَئِمَّةَ الَّذِینَ ذَكَرْتُهُمْ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِیماً مَعَاشِرَ النَّاسِ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ إِلَى مُبَایعَتِهِ وَ مُوَالاتِهِ وَ التَّسْلِیمِ عَلَیهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنِینَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ.

مَعَاشِرَ النَّاسِ قُولُوا مَا یرْضَى اللَّهُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ ،فَإِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی

الْأَرْضِ جَمِیعاً فَلَن یضُرَّ اللَّهَ شَیئاً ، اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ اغْضَبْ عَلَى الْكَافِرِینَ وَ الْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعالَمِینَ.

بیعةُ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ

فَنَادَاهُ الْقَوْمُ سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا عَلَى أَمْرِ اللَّهِ وَ أَمْرِ رَسُولِهِ بِقُلُوبِنَا وَ أَلْسِنَتِنَا وَ أَیدِینَا وَ تَدَاكُّوا عَلَى رَسُولِ اللَّهِ وَ عَلَى عَلِیٍّ علیه السلام فَصَافَقُوا بِأَیدِیهِمْ فَكَانَ أَوَّلُ مَنْ صَافَقَ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم الْأَوَّلُ وَ الثَّانِی وَ الثَّالِثُ وَ الرَّابِعُ وَ الْخَامِسُ وَ بَاقِی الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ وَ بَاقِی النَّاسِ عَلَى طَبَقَاتِهِمْ وَ قَدْرِ مَنَازِلِهِمْ إِلَى أَنْ صُلّیتِ الْمَغْرِبُ وَ الْعَتَمَةُ فِی وَقْتٍ وَاحِدٍ وَ وَصَلُوا الْبَیعَة وَ الْمُصَافَقَةَ ثَلَاثاً وَ رَسُولُ اللَّهِ یقُولُ كُلَّمَا بَایعَ قَوْمٌ: الْحَمْدُ للِه الَّذِی فَضَّلَنَا عَلَى جَمِیعِ الْعَالَمِینَ وَ صَارَتِ الْمُصَافَقَةُ سُنَّةً وَ رَسْماً وَ رُبَّمَا یسْتَعْمِلُهَا مَنْ لَیسَ لَهُ حَقٌّ فِیهَا(1).

10_ اى مردم! چه مى‌گویید؟ خداوند از هر صدایى با خبر است و از اعماق دل‌های شما آگاهى دارد، «پس هر كه هدایت شد به سود خود اوست، و هر كس گمراه گشت تنها به زیان خود گمراه مى‌شود»(2)،

و هر كس بیعت كند مانند آن است كه با خدا بیعت مى‌كند، و دست خدا برتر از دست‌های ایشان است»(3).

اى گروه مردم! از خدا پروا كنید، و با على امیر المؤمنین و حسن و حسین و


1) الإحتجاج القاطعة على أهل اللجاج، 1 / 56؛ مرحوم مجلسی در بحار الانوار، 37 /201 می‌گوید : همین حدیث را در «الصراط المستقیم تالیف علی بن محمد بیاضی م ، 877 ق» از محمد بن جریر در کتاب الولایه باسند از زید بن ارقم روایت نموده است. ولی در نسخۀ فعلی کتاب « الصراط المستقیم» روایت به این تفصیل نیست. همین روایت را با اندکی تفاوت، ابن فتال نیشابوری در روضة الواعظین، 1/94 آورده است.

2) زمر (39): 41.

3) فتح (48): 10.

امامان_ كه کلمۀ طیبه و پایدارند_ بیعت كنید، و بدانید خداوند پیمان‌شكنان را هلاك مى‌كند، و وفاداران را مشمول رحمتش قرار مى‌دهد، «پس هر كه پیمان بشكند جز این نیست كه به زیان خویش مى‌شكند».(1)

اى مردم! همان‌كه به شما گفتم بگویید، و به على با لقب امیر المؤمنین سلام كنید و بگویید: «شنیدیم و فرمان بردیم، پروردگارا، آمرزش تو را خواهانیم و بازگشت ما به سوى توست»(2)، و بگویید: سپاس و ستایش خداى راست كه ما را بدین جایگاه راه نمود و اگر خدا ما را راهنمایی نمی کرد راه درست را نمى‌یافتیم».(3)اى مردم! به راستى فضائل على بن ابى طالب نزد خداوند که در قرآن نازل فرموده، از شمار خارج است، پس هر كس شما را به آن‌ها خبر داد و آگاه ساخت او را باور و تصدیق كنید. اى مردم! هر كس خداوند را اطاعت کند و پیامبر و على و امامانى كه بیان نمودم فرمان ببرد به كامیابى و پیروزى بزرگ دست یافته است. اى مردم پیشتازان، پیشتازان! به بیعت و دوستى او و سلام‌كنندگان به او با لقب امیر المؤمنین، در بهشت پر نعمت ، همان رستگارن‌اند.اى مردم! آنچه موجب خشنودى خدا از شماست بگویید، و بدانید اگر شما و همۀ عالم كافر شوید، خدا را هیچ گزند و زیانى نرسانید. پروردگارا! گناهان مؤمنان را ببخشاى، و بركافران غضب نما، حمد و ستایش برای خدا پروردگار جهانیان است.

بیعت مهاجران و انصار

(این بیعت هم با زبان بود و هم با دست ، هم با پیامبر و هم با علی علیهما السلام : اول


1) همان.

2) بقره (2): 285 .

3) اعراف (7): 43.

بیعت همه با زبان)در این حال فریاد از میان مردم بر خاست که ما با قلب و زبان و دست فرمان خدا و رسول او را شنیدیم و اطاعت نمودیم.

(دوم بیعت همه با دست)سپس مردم به خدمت حضرت هجوم آوردند و با زدن دست بر دست پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و دست على علیه السلام با آنان بیعت نمودند، و به ترتیب اوّلى ( ابوبکر ) و دومى (عمر) و سومى ( عثمان) و چهارمى و پنجمى و پس از آنان دیگران هر یک بنا بر منزلت خود بیعت كردند. و این كار تا وقت نماز مغرب و عشاء كه آن شب با هم خوانده شد تا سه مرتبه ادامه یافت.

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در هر بیعتی مى‌فرمود : حمد و ستایش مخصوص خداوندى است كه ما را بر همۀ مردم برترى داد .

و از همین جا دست دادن هنگام بیعت سنّت و رسم شد، و چه بسا این سنّت را كسى انجام می دهد (با کسی بیعت می شود ) كه در آن هیچ حقّى ندارد !

بخش چهارم

اشاره

مراسم و سوابق عید غدیر

بعثت و غدیر از مهمّ‌ترین حوادث تاریخ اسلام هستند که بنای اسلام بر آن‌ها استوار است اولی با نزول اولین وحى، مبدأ رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است ودیگرى حادثۀ غدیراست که مبدأ امامت و مکمل بعثت بود.

مرحوم حاج میرزا جواد ملكى تبریزى مى گوید:روز غدیر نسبت به روز مبعث به منزلۀ جزء اخیر علت تامه، بلکه به منزلۀ باطن به ظاهر و مانند روح به جسم است زیرا همۀ خیرات و برکات اسلام مشروط به ولایت امیرالمؤمنین و ائمة: است (1)

بلکه در روایات معتبر آمده است که هریک از پیامبران برای خود جانشینی معین کرده و عهدنامه ای برای آن نوشته یا از آمدن پیامبر اولواالعزم پس از خود خبر داده است و آن روز را هر سال عید معرفی کرده‌اند، به این صورت که از طرف خدا آدم فرزندش هبةالله (شیث) را به جای خود تعیین کرد و به ظهور نوح بشارت داد و هبه الله مؤمنان را به ظهور نوح وعده می داد و در پایان عمر، نوح از طرف خدا فرزندش سام را به جانشینی خود معرفی کرد و به ظهور هود بشارت داد و آن روز را عید معرفی کرد و همچنین روز تعیین جانشین پیامبران تا زمان خاتم انبیا روز عید معرفی می شد تا آنکه در روز غدیر حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم موظف شد مولا علی علیه السلام را به


1) المراقبات، ص 217.

جای خود معرفی کند و آن روز هم عید معرفی شد(1).

و این قرینۀ دیگری بر آن است که منظور از اجتماع صحابه و خطبۀ حضرت در غدیرخم _ نه محبت بلکه _ امامت و خلافت مولا علی علیه السلام بودهاست

ازین رو جا دارد مؤمنان تاریخ دقیق و مراسم و اعمال آن و وظائف خود را در آن روزها بدانند و آن دو روز را گرامی دارند .

علامۀ مجلسی می گوید: محاسبات نجومی روشن می سازد که روزهیجده ذوالحجه در سال دهم هجری که واقعۀ غدیر اتفاق افتاد مصادف با روز اول فروردین و ابتدای سال شمسی یا یكی دو روز پیش از آن بوده است چنان‌که ابن فهد _ ;_ اشاره کرده است. (2)

مؤید این مطلب حدیثی است که ابن فهد حلّی در المهذب و علامۀ مجلسی در بحار الانوار از کتب معتبره اصحاب از معلی بن خنیس روایت نموده اند که روز نوروز بر امام صادق علیه السلام وارد شدم ، فرمود آیا این روز را می شناسی؟ گفتم این روزی است كه ایرانیان آن را بزرگ می‌دارند و به یكدیگر هدیه می دهند . فرمود به خدای کعبه سوگند، این عظمت برای امر عظیمی است که آن را برایت بیان می‌کنم.

... فرمود ای معلّی، نوروز روزی است که خدای تعالی از ارواح بندگان خود پیمانی گرفته است که او را بندگی نمایند و دیگری را با او شریک نسازند و ایمان بیاورند و به فرستاده‌ها و حجت‌های او _ ائمه معصومین علیهم السلام_ ایمان بیاورند


1) 1_ الكافی، 8 /115. وَ قَدْ كَانَ آدَمُ علیه السلام وَصَّى هِبَةَ اللَّهِ أَنْ یتَعَاهَدَ هَذِهِ الْوَصِیّةَ عِنْدَ رَأْسِ كُلِّ سَنَةٍ فَیكُونَ یوْمَ عِیدِهِمْ فَیتَعَاهَدُونَ نُوحاً وَ زَمَانَهُ الَّذِی یَخْرُجُ فِیهِ وَ كَذَلِكَ جَاءَ فِی وَصِیّةِ كُلِّ نَبِیًّ حَتَّى بَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله و سلم ؛ کمال الدین، ص113؛ بحار الانوار، 11/45.

2) بحار الانوار، 56/136.

..... همان روزی است كه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، امیر المؤمنین علی علیه السلام را بر دوش خود گرفت تا بت های قریش را از كعبه به زیر افكند. چنان كه ابراهیم نیز این كار را كرد. همان روزی است كه خداوند به یاران خود فرمود تا با علی علیه السلام به عنوان امیرالمومنین بیعت كنند. همان روزی است كه قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اولیای امر در آن ظهور می كنند و همان روزی است كه قائم بر دجال پیروز می شود و او را در كنار كوفه بر دار می كشد و هیچ نوروزی نیست مگر اینکه ما در آن روز منتظر فرج هستیم، زیرا نوروز از روزهای ما و شیعیان ماست(1).

ظاهراً نوروز در این روایت به معنای روز اول سال و اول فروردین است ولی احتمال دارد مراد از نوروز معنای وصفی آن باشد یعنی نوروز یک روز خاص در سال شمسی نیست بلکه هر روزی که حادثۀ مهم الهی در آن واقع شود نوروز است .

و از آنجا که در این روز( هیجده ذوالحجة) خلافت و امامت امیرالمؤمنین علیه السلام به


1) المهذب البارع فی شرح المختصر النافع، 1 / 199 ولی ذیل آن را: ( به یاران خود فرمود تا با علی علیه السلام به عنوان امیر المؤمنین بیعت كنند) نیاورده است؛ بحارالانوار، 59/ 92: قال العلامة المجلسی: رأیتُ فی بعضِ الكتُبِ المعتبَرة: روى فضل الله بن علی بن عبید الله ... عن مُعلّى بن خُنَیس، قال: دخلت على الصادقَ جعفرَ بنَ محمّدٍ علیه السلام یومَ النَیْرُوزِ، فقال علیه السلام : أتعرفَ هذا الیومَ؟ قلتُ: جعلتُ فداكَ، هذا یومٌ تعظِّمه العجمُ وتتهادى فیه. فقال أبو عبد الله الصادق علیه السلام : والبیتِ العتیقِ الذی بمكّة ما هذا إلا لأمرٍ قدیمٍ اُفسّرُه لك حتّى تفهمَه... فقال: یا مُعلّى! إنّ یوم النَیْروز هو الیومُ الذِی أخَذَ اللهُ فیه مواثیقَ العبادِ أن یعبدُوه ولا یشُركوا به شیئاً، وأن یؤمنوا برسُلِه وحجُجِه، وأن یؤمنوا بالأئمّة:...، وهو الیومُ الذی أمرَ النبیُّ صلی الله علیه و آله و سلم أصحابَه أن یُبایعوا علیّاً علیه السلام بإمَرةِ المؤمنین، ... وهو الیوم الذی یَظهَرُ فیه قائِمُنا و ولاة الأمر وهو الیومُ الذی یَظفَرُ فیه قائمُنا بالدجّال فیَصْلِبُه علىِ كُناسَةِ الكوفة، وما من یومِ نَیْروزٍ إلّا ونحن نتوقّعُ فیه الفرجَ، لأنّه من أیامِنا وأیامِ شیعتِنا، حَفِظَتْه العجمُ و ضیَّعتمُوه أنتم.

طور رسمی اعلام شد و دین اسلام به کمال و نعمت الهی بر امت اسلامی به نهایت رسید، این روز به عنوان عید و جشن و سرور

معرفی شد و برای آن روز به شکرانۀ این نعمت بزرگ، شعائر و مستحباتی بیان شده است که مؤمنان خود را مقید به انجام آن می دانند.

عید غدیر نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم

سابقه عید گرفتن روز مقدس غدیر از پیامبراكرم صلی الله علیه و آله و سلم شروع شد و این سنت به دست مبارک ائمه اطهار علیهم السلام ادامه یافت.

رمز عید بودن «غدیر» اكمال دین و اتمام نعمت بر اثر تداوم رسالت در شكل و قالب امامت است. در طور تاریخ، فرخندگى روز غدیر و عید بودن آن ، برهمگان روشن بوده است. به گونه ای كه« طارق بن شهاب » مسیحى كه در مجلس عمربن خطاب حضور داشت، نیز آن را فهمید، ازین رو گفت: اگر این آیه: )الیَوم اَكمَلتُ لَكُم دینَكم...((1)برما نازل شده بود، روز نزول آیه را عید مى‌گرفتیم. هیچ یك از حاضران نیز حرف او را رد نكردند. خود عمرنیز سخنى گفت كه به نوعى پذیرش حرف او بود.(2)

پس غدیر، به عنوان روزى تاریخى و یك «عید اسلامى» مطرح است. عید بودن آن ، مراسم و سنت هاى خاصى را مى‌طلبد که باید آن را به جا آورد و به عنوان تعظیم شعائر دینى، آن روز را بزرگ داشت و به شادمانى پرداخت ، تا ارزش هاى این روز عظیم، زنده بماند.


1) مائده (5): 3.

2) صحیح البخاری، ح 7268.

شیخ عماد الدین أبو جعفر محمد بن أبی القاسم ، علی بن محمد الطبری دانشمند شیعی (م 553ق) ظهیر از امام صادق ازپدران بزرگوارش از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم روایت می کند که فرمود: یومُ غدیرِ خُمٍّ أفضلُ أعیادِ اُمّتی، وهو الیومُ الذی أمَرنی اللهُ تعالى ذِكْرهُ بنَصبِ أخی علیِّ بنِ أبی طالبِ عَلَماً لاُمّتی یَهتدونَ بهِ من بعدی وهو الیومُ الذِی أكملَ اللهُ تعالى فیه الدینَ و أتمَّ على اُمَّتی فیهِ النعمةَ ورَضِیَ لهمُ الإسلامَ دیناً... .

روز غدیر خم، برترین اعیاد امت من است، روزى است كه خداى متعال مرا فرمان داد تا برادرم على بن ابى طالب را به عنوان پرچمى هدایت گر براى امتم تعیین كنم كه پس از من به وسیله او راهنمایى شوند، و آن، روزى است كه خداوند در آن روز، دین را كامل ساخت و نعمت را بر امتم به كمال و تمام رساند و اسلام را به عنوان دین، برایشان پسندید .(1)

و اخطب خوارزم با سند متصل از ابو سعید خدری نقل می کند :پس از آنکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در غدیر مولی علی علیه السلام را به امامت معرفی نمود آیه اکمال نازل شد: پیامبر اکرم فرمود: الله اکبر علی اکمال الدین و اتمام النعمه و رضی الرب برسالتی

والولایة لعلی؛ الله اکبر بر کامل شدن دین و تمامیت نعمت و رضایت پروردگار با رسالت من و ولایت علی .(2)

از این رو به فرمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم مسلمانان مامور شدند « ولایت» را به صاحب


1) بشارة المصطفی ،49.

2) مناقب خوارزمی، ص 117؛ فرائد السمطین ، 1/ 72؛ شواهد التنزیل، 1 / 201 ذیل سورۀ مائده آیه 4؛ مناقب ابن مردویه اصفهانی، ص121؛ رسائل المرتضی، 4 / 131؛ امالی صدوق، ص 67؛ الغدیر، 2/ 56.

آن امیر المؤمنین تبریك گویند و با آن حضرت بیعت كنند. رسول خدانیز براین نعمت الهى شادمانى كرد.

و نیز ابن مردویه می گوید : حدثنا محمد بن المظفر بن موسى ، قال : حدثنا محمد بن الحسین بن حفص الخثعمی ، قال : حدثنا إسماعیل بن إسحاق الراشدی ، قال : حدثنا یحیى بن سالم ، قال : حدثنا صباح المزنی ، عن العلاء بن المسیب ، عن أبی داوود ، عن بریدة، قال: أمرَنا رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم أن نُسَلَّمَ عَلى علیٍّ علیه السلام بأمیرِ المؤمنینَ.(1)

ابن مردویه با استناد به بریده گوید: رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم به ما امر نمود كه به هنگام ملاقات با على علیه السلام او را به امارت مؤمنین یاد كنیم و بگوییم: السّلامُ علیكَ یا أمیرَ المُؤْمِنینَ.

عید غدیر نزد ائمه

ائمه اهل بیت علیهم السلام نیز اهمیت این روز را شناسانده و مسلمانان را به عید گرفتن آن تشویق و فضیلت آن روز و ثواب اعمال خیر آن را بیان كرده‌اند.

بلکه فرموده‌اند : در طول تاریخ انبیا، روز تعیین جانشین آنان به عنوان روز عید بزرگ داشته می شد.

فرات بن احنف مى‌گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم: جانم فدایت ، آیا مسلمانان عیدى برتر از عید فطر و قربان و روز عرفه دارند؟

فرمود: آرى ، با فضیلت ترین، بزرگ‌ترین و شریف ترین روز عید نزد خداوند، روزى است كه خدا دین را كامل ساخت و بر پیامبرش محمد صلی الله علیه و آله و سلم این آیه را نازل


1) مناقب ابن مردویه، ص56.

فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإسْلامَ دِينًا».(1)

گفتم: آن كدام روز است ؟ فرمود: هر گاه یكى از پیامبران بنى‌اسرائیل مى‌خواست جانشین خود را تعیین كند ، آن روز را عید قرار مى‌دادند. روز غدیر روزى است كه پیامبراكرم صلی الله علیه و آله و سلم ، على علیه السلام را به عنوان هادى امت نصب كردو این آیه نازل شد و دین كامل گشت و نعمت خدا بر مومنان، تمام شد. گفتم: آن روز، كدام روز از سال است؟ فرمود: روزها جلو و عقب مى‌افتد، گاهى شنبه است، گاهى یك شنبه، گاهى دوشنبه، تا آخر هفته. گفتم: در آن روز، چه كارى سزاوار است كه انجام دهیم؟ فرمود: آن روز، روز عبادت و نماز و شكر و حمد خداوند و شادمانى است، به خاطر منتى كه خدا بر شما نهاد و ولایت ما را قرار داد . دوست دارم كه آن روز را روزه بگیرید. (2)

عبدالرحمان بن سالم نیز از پدرش روایت كرده است: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم: آیا مسلمانان غیر از جمعه، قربان و فطر، عیدى دارند؟ فرمود: آرى، عیدى محترم‌تر. گفتم: چه روزی است؟ فرمود : روزى كه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم ، امیرالمومنین علیه السلام را به امامت منصوب كرد و فرمود:« من كنت مولاه فهذا على مولاه» . عرض كردم: آن روز، چه روزى است؟ فرمود: به روزش چه كاردارى؟ سال در گردش است، ولى آن روز، هیجدهم ذوالحجة است.

پرسیدم: در آن روز چه كارى شایسته است انجام شود؟ فرمود: در آن روز، با روزه و عبادت و یاد كردن محمد و آل محمد، خداوند را یاد مى‌كنید .


1) مائده (5): 3.

2) تفسیر فرات الكوفى، سوره مائده، ح 118.

همانا پیامبراكرم صلی الله علیه و آله و سلم توصیه فرمود كه مردم این روز را عید بگیرند، بلکه پیامبران همگی چنین مى‌كردند و به جانشینان خود وصیت مى‌كردند كه روز تعیین جانشین را عید بگیرند.(1)

در حدیثى دیگر است كه حضرت صادق علیه السلام در حضور جمعى از شیعیانش فرمود: آیا روزى را كه خداوند، با آن روز، اسلام را استوار ساخت و فروغ دین را آشكار كرد و آن را براى ما و دوستان و شیعیانمان عید قرار داد، مى‌شناسید؟ گفتند: خدا و رسول و فرزند پیامبر داناتر است، آیا روز عیدفطر است؟ فرمود: نه. گفتند: روز قربان است؟ فرمود: نه، هر چند این دو روز، بسیار مهم و بزرگند، اما روز « فروغ دین» از اینها برتر است، و آن روز هیجدهم ذوالحجة است... .(2)

عید غدیر نزد امام رضا علیه السلام

شیخ طوسی در مصباح المتهجد در سندی متصل می گوید خبر داد به من جماعتی از راویان از ابی محمد هارون بن موسى تلعكبری از ابو الحسن علی بن احمد خراسانی حاجب در ماه رمضان سال 337ق از سعید بن هارون ابو عمر مروزی قال حدثنا الفیاض بن محمد بن عمر طرسوسی در طوس سال 259ق از ابن ابى نَصر بَزَنطى روایت نمود از حضرت رضا علیه السلام كه فرمود : اى پسر ابى نصر هر كجا كه باشى سعى كن كه روز غدیر نزد قبر مطهّر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام حاضر شوى.

همانا خدا در این روز از هر مرد مؤ من و زن مؤ منه گناه شصت ساله ایشان را


1) اصول کافی، 1 / 204.

2) بحار الانوار، 95 / 300.

می‌آمرزد و در این روز آزاد مى كند از آتش جهنّم دو برابر آنچه آزاد كرده است در ماه رمضان و شب قدر و شب فطر و یك درهم كه در این روز به برادران مؤمن بدهى برابر است با هزار درهم كه در اوقات دیگر بدهى و در این روز به برادران مؤمن خود احسان کن و هر مرد مؤ من و زن مؤ منه را شاد گردان آن‌گاه فرمود: واللهِ لو عَرِفَ الناسُ فضلَ هذا الیوم بحقیقتهِ لصافَحَتْهُم الملائكةُ فِی كُلَّ یَوْمٍ عَشْرَ مَرّاتٍ؛ به خدا قَسم اگر مردم فضیلت این روز را چنان‌كه باید بدانند ملائكه هر روز ده مرتبه با ایشان مصافحه كنند.

آن‌گاه از پدران بزرگواش از امام حسین علیهم السلام روایت می کند که امام امیرالمؤمنین علیه السلام در روز جمعه ای که مصادف روز عید غدیر بود پنج ساعت از روز گذشته، پیش از نماز جمعه خطبه‌ای به شرح زیر ایراد فرمود که مانند نداشت و سپس نماز جمعه خواند و آن را نماز عید غدیر قرار داد(1).

خطبۀ غدیریۀ امیرالمؤمنین

امام امیرالمؤمنین علیه السلام با حمد و ثنای الهی به وحدانیت ذات اقدس اله و بیان برخی از صفات ثبوتیه و سلبیه و نعمت‌های آشکار و پنهان او پرداخت و با بیان این که گواهی به نبوت، قرین اعتراف به لاهوتیت خداست، اهمیت نبوت و رسالت را

بیان فرمود، آن‌گاه درباره جایگاه واقعی ائمه و نشئت وجودی آن‌ها و دیگر ویژگی هایشان فرمود:

إنّ اللهَ تعالى اختصَّ لنفسِه بعدَ نبیَّه صلی الله علیه و آله و سلم من بریَّتِه خاصّةً علاهم بتعلِیَته وسمَا بِهِم إلى رُتبتِه وجعلهُم الدعاةَ بالحقّ إلیه والأدلّاءَ بالارشادِ علیهِ لقرنٍ قرنٍ و زمنٍ زمنٍ


1) التهذیب الاحکام، 6/24؛ اقبال الاعمال، ص 468.

أنشأهمْ فی القِدَمِ قبلَ كُلّ مَدَرٍ و وَبرٍ و أنواراً أنطَقها بتَحمیدِه ، وألهمَها شكرَه وتمجیدَه وجعلَها الحُجَجُ على كلّ مُعترفٍ له بملكة الربوبیّةِ ... .

خداوند پس از پیامبرش از میان خلق، بندگان خاصی (ائمه علیهم السلام) را بر گزید که آنان را بر تری داد و به رتبۀ پیامبرش رسانید و آنان را قرن به قرن و زمان به زمان داعیان حق و هدایت کنندۀ به‌سوی خویش قرار داد. آنان را قبل از پیدایش جهان مادی به صورت انوار مقدسه آفرید و به حمد خود گویا کرد و شکر و تمجید ش را به آنان الهام نمود و ایشان را حجت بر اعتراف‌کنندگان به ربوبیت خود قرار داد ... .

ثم إنّ اللهَ تعالى جمعَ لكم معشرَ المؤمنینَ فی هذا الیومِ عیدَین عظیمَین كبیرَین ... فجعلَ الجمعةَ مجمعاً ندبَ إلیه لتطهیر ما كانَ قبله و غسلَ ما كان أوقعَتْه مكاسِبَ السوء من مثله إلى مثله ... فأنزلَ على نبیّه صلی الله علیه و آله و سلم فی یومِ الدَوْحِ ما بَیَّنَ به عن إرادتهِ فی خلصائه و ذوی اجتبائِه.

خداوند متعال براى شما مؤمنان، امروز دو عید بزرگ وشکوهمند ( غدیر وجمعه ) را هم‌زمان قرار داده است كه كمال هر كدام به دیگرى است، تا نیكى و احسان خویش را در باره شما كامل کند و شما را به ر اه رشد برساند و شما را دنباله رو كسانى قرار دهد كه با نور هدایتش روشنایى گرفته‌اند و شما را به راه نیكوى خویش ببرد و به نحو كامل از شما پذیرایى كند.

پس این جمعه را محل گردهمایى شما قرارداده و به آن فرا خوانده است، تا گذشته را پاك سازد و آلودگی هاى‌جمعه تا جمعه را بشوید، و آن را یادآور مؤمنان و بیان خشیت تقوا پیشگان مقرر ساخته است و «برای اعمال آن» پاداشى چند برابر پاداش‌هاى مطیعان در روزهاى دیگر قرار داده وكمال این عید، فرمان بردارى از امر الهى و پرهیز از نهى او و گردن نهادن به طاعت اوست. پس‌ایمان به یگانگی خدا،

جز با اعتراف به نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پذیرفته نیست و دین،جز با قبول ولایت الهى قبول نمى‌شود و اسباب طاعت خدا جز با چنگ زدن به دستگیره‌هاى خدا وصاحبان ولایت الهی، سامان نمى‌پذیرد.

پس در (روز غدیر ) زیر درختان انبوه، خدا بر پیامبرش چیزى نازل كرد كه بیانگر اراده‌اش در باره خالصان و برگزیدگان است و او را فرمان داد كه پیام را ابلاغ كند و از بیماردلان و منافقان هراس نداشته باشد وحفاظت او را عهده‌دار شد و درون اهل شک و نیت مرتدان را افشا نمود پس مؤمن و منافق آن‌را در یافتند. مؤمنان بر حق ثابت ماندند ولی بر جهل جاهلان منافق و تعصب متمردان افزوده گشت ... .

آن‌گاه فرمود : این روز غدیر روز عظیم الشأنی است که فرج در آن حاصل شد ودرجات مؤمنان بالا رفت و حجت الهی آشکار شد و برای روز غدیر چهارده لقب به شرح ذیل بیان فرمود:

القاب روزغدیر در خطبه غدیریه امیرالمؤمنین علیه السلام

1_ و هو یوم الإیضاح و الإفصاح عن المقام الصراح و یوم كمال الدین؛روز غدیر روز روشنگری و اعلان مقام والای امامت و روز کمال دین است

2_ یوم العهد المعهود؛ روز غدیر روز پیمانِ بسته شده است ، پیمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از مردم گرفت پس از اقرار و اعتراف مردم مبنی بر اینکه پیامبر حتی از خود مردم نسبت به خودشان، سزاوارتر است.

و ممکن است عهد معهود اشاره به عهدی باشد که در عالم ذرّ از انسان گرفته شد، «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِی آدَمَ...»(1)، چنان‌که در دعای غدیر می خوانیم که امام


1) اعراف (7): 172.

علی علیه السلام فرمود: «و جَدَّدْتَ لنا عهدك و ذَکَّرتَنا میثاقك المأخوذ منا فی ابتداء خلقك إیانا».

3_ یوم الشاهد والمشهود؛ آن روز روز شاهد ومشهود است. این تعبیریاست که قرآن درباره قیامت به کار برده است به اینکه شاهد، پیامبر و مشهود، قیامت است، یا شاهدْ انسان‌ها و مشهود، اعمال آنان است ولی به کار بردن این تعبیر درباره روز غدیر، به این معناست که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، شاهد و علی علیه السلام ، مشهود است. زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شهادت به ولایت علی علیه السلام داد و انسان‌ها و اجنه و فرشتگان را بر این امر به گواهی گرفت.

4_ یوم تبیان العقود عن النفاق والجحود؛ غدیر، روز تغییر نکند از صفّ خیانت منافقان و منکران است؛ روزی که خط حق از جریان نفاق مشخص شد، روزی که باعث شد حامیان واقعی از مدعیان دروغین جدا شوند؛ آنان که حقایق را آگاهانه انکار کردند و نفاق خود را در عمل آشکار ساختند.

5_ یوم البیان عن حقائق الایمان؛ غدیر روز بیان حقایق بود که خط ایمان از دیگر خطوط ممتاز شد، کسانی که تا آن روز ادعای ایمان به خدا و اطاعت از پیامبر را داشتند، در آن روز درونشان آشکار شد. در آن روز همه دانستند که اگر واقعاً به «اطیعوا اللّه واطیعوا الرسول» اعتقاد دارند. باید از خدا و پیامبر و از ولیّ امر، علی بن ابی طالب علیه السلام پیروی کنند.

6_ یوم دَحْر الشیطان. غدیر روز راندن شیطان است : «دحر» به معنای راندن است. در روز غدیر با کامل شدن دین، شیطان پس از بعثت برای دومین بار رانده شد. شیطان که از دین کامل و حقیقت ایمان بهره ندارد، دوست داشت دین، ناتمام و ابتر بماند و به کفار وعده می داد که با مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نفس راحتی

می‌کشند. با واقعه غدیر، وسوسه ها، توطئه ها و نقشه ها، نقش بر آب شد و همان گونه که کافران مأیوس و نومید شدند، شیطان نیز مأیوس و رانده درگاه الهی شد.

7_ و یوم البرهان هذا یوم الفصل الذی کنتم توعدون؛ غدیر روز حجت آشکار و روز داوری و جدایی حق از باطل است . این عبارت امام علیه السلام تشبیه غدیر به قیامت و یا تأویل به آن است. قرآن در بارۀ قیامت فرمود: «هَذَا يَوْمُ الْفَصْلِ الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ».(1)

8_ و هذا یوم الملأ الاعلی الذی انتم عنه معرضون؛ غدیر روز فرشتگان والامقام در عالم بالاست که شما از آن رویگردان هستید .در این روز، در میان فرشتگان نیز در آسمان محفل انس برگزار می شود. ولی شما انسان ها به آن اهمیت لازم را نمی دهید .

9_ هذا یوم الإرشاد و یوم محنة العباد و یوم الدلیل على الرواد؛ روز غدیر روز ارشاد خلق و روز امتحان بندگان و روز رهنمای قاصدان راه خداست.

10_ هذا یوم أبدى خفایا الصدور و مضمرات الأمور؛ این روز روزی است که خداوند متعال آنچه عده ای در سینه پنهان داشتند و امور نهان را آشکار نمود .

منظور از آنچه عده ای در سینه پنهان داشتند سر نوشت خلافت و نوع تعامل با آن بود که منافقان در اندیشۀ غصب آن بودند .

11_ هذا یوم النصوص علی اهل الخصوص، این روز، روز تصریح بر امامت بندگان خاص خدا است. رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از آغاز بعثت تا حجة البلاغ، بارها به اشاره و کنایه به معرفی علی علیه السلام پرداخته بود، در حدیث «یوم الانذار»، در حدیث منزلت


1) صافات (37): 21.

و … اما در جریان غدیر بدون هیچ پرده پوشی و به دور از هر گونه کنایه و اشاره و با صراحت تمام به معرفی بندۀ خاص خدا امام علی علیه السلام به عنوان ولی امر مسلمانان پرداخت و راه هرگونه توجیه را مسدود کرد.

12 _ هذا یوم شیث، هذا یوم ادریس، هذا یوم یوشع، هذا یوم شمعون؛ این روز اوصیای انبیا است. در این بخش از خطبه امام علیه السلام به تعلق روز غدیر به برخی از اوصیا انبیا چون ادریس، شیث، یوشع و شمعون که بعضی از آنان مقام نبوت هم داشتند اشاره می کند، قرآن کریم درباره ادریس می‌فرماید: «وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَبِيًّا»(1)شیث، به حسب تاریخ، وصی حضرت آدم بوده است یوشع نیز جانشین حضرت موسی علیه السلام ، و شمعون جانشین حضرت عیسی علیه السلام بوده است. در ادامۀ روایت می خوانیم که روز غدیر به آدم (قبول توبه)، ابراهیم (نجات از آتش)، هارون (جانشینی از موسی) و عیسی علیه السلام تعلّق دارد.روز غدیر یادآور روزی است که بسیاری از انبیا از جمله پیامبر ما صلی الله علیه و آله و سلم جانشین خود را در آن تعیین کرداند.13 _ هذا یوم الأمن و المأمون . این روز روز آسایش و آسودگی است. زیرا قبل از واقعه غدیر، نگرانی هایی نسبت به آینده اسلام وجود داشت و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز نگرانی ابراز می کرد ، اما پس از جریان غدیر می بینیم این نگرانی به سرور و شادی مبدل می شود.

14_ هذا یوم إظهار المصون من المكنون هذا یوم إبلاء السرائر؛ روز غدیر، روز آشکار ساختن حقیقت پنهان و روز اظهار اسرار است.

امام علیه السلام در ادامه خطبه به نقش مهم خود می پردازد و با بیان تفسیر «طریق»،


1) مریم (19): 56.

«صراط» و «سبیل اللّه» می‌فرماید: صراط من هستم، سبیلاللّه من هستم، نورالانوار من هستم.

سپس می‌فرماید: خداوند شما را رحمت کند، پس از این اجتماع بروید بر اهل وعیال خود توسعه دهید و نسبت به برادران خود نیکی کنید و خدای را بر این لطف بزرگ شکر کنید ... و با فقرا و ضعفا در خورد وخوراک تا می توانید مواسات کنید که یک درهم انفاق امروز صد هزار درهم اجر دارد....

با هم باشید، تا خداوند هم متحدتان سازد، به یكدیگر نیكى كنید، تا خداوند هم الفت‌شما را پایدار كند، از نعمت الهى به یكدیگر هدیه دهید، آن گونه كه خداوند برشما منت‌نهاده و پاداش آن را در این روز، چندین برابر عیدهاى گذشته و آینده قرار داده است. نیكى دراین روز، ثروت را مى‌افزاید و عمر را طولانى مى‌كند. ... و کسی که مؤمنی را در شب آن افطار دهد ده «فئام» را افطار داده است. شخصی بر خاست و پرسید فئام چیست؟ فرمود: صد هزار پیامبر و صدیق و شهید (پس ده فئام، ثواب اطعام یک میلیون پیامبر و صدیق و شهید دارد ).

در پایان خطبه بار دیگر مردم را به اخلاق فردی،اجتماعی، مالی و… سفارش می کند و استحباب روزه روز غدیر و پاداش عظیم آن را یادآور می شود...».(1)

اینها نشان دهنده تعظیم بزرگان شیعه نسبت به این روز فرخنده است. امید است كه جامعه ما هم با اهتمام ورزیدن به عید امامت ، رشد خودشان را نشان دهند و با تكریم این سنت استوار اسلامی ، دین خویش را نسبت به بنیادهاى اعتقادى ادا كنند.


1) 1- مصباح المتهجد، ص 752؛ مناقب ابن شهر آشوب، 3 / 43.

رسمیت عید غدیر به وسیلۀ آل بویه

پس از سال 260ق و شروع دوران غیبت ، جشن غدیر خم به عنوان مهم‌ترین عید مذهبی در میان شیعیان به طور غیررسمی رواج داشت. اما پس از اینکه خاندان شیعی مذهب آل بویه ، در عراق به حکومت رسیدند، بزرگداشت واقعه غدیر خم را به عنوان عید بزرگ شیعیان، در دستور كار خود قرار دادند. برپایى این جشن به دستور احمد بن بویه معروف به معزّالدوله پادشاه دیلمی و فاتح عراق از سال 352ق در بغداد آغاز شد. (1)

معزّالدوله به مردم فرمان داد كه در این روز شهر را آذین‌بندى كنند و به جشن و شادمانى بپردازند. آزین‌بندى شهر با پارچه‌هاى نفیس و رنگ‌هاى شاد انجام مى‌شد؛ اجراى مراسم آتش بازى و برپا كردن آتش‌هاى عظیم از دیگر سنّت‌هایى بود كه در روز عید غدیر خم انجام مى‌شد... بامداد این روز شیعیان، شتر قربانى مى‌كردند و به زیارت مقابر قریش در کاظمین مى‌رفتند و در آنجا نماز عید به‌جا مى‌آوردند. (2)

7/16؛ البدایة و النهایة، 11/259.

حاكمان آل بویه پس از معز الدوله نیز نسبت به برگزارى جشن غدیر خم اهتمام داشتند . ابن جوزى و ذهبى از برپایى جشن غدیر خم به وسیله شیعیان محله «كرخ» بغداد و هجوم گروهى از مردم «باب البصره» به آنان و پاره‌كردن نشان‌ها و اعلامیه‌هاى غدیر در حکومت بهاءالدوله بویهی (403_ 379) خبر مى‌دهند.(3)

آل بویه در کنار عید گرفتن و شادمانی روز غدیر ، در روز عاشورا و دهۀ اول


1) تاریخ ابن خلدون ، 3/425.

2) المنتظم فى تاریخ الملوك و الأمم،

3) المنتظم فى تاریخ الملوك و الأمم، 6/163.

محرم نیز با آویختن پارچه‌هاى سیاه، عزا و ماتم خود را به نمایش مى‌گذاشتند. و بازار را در روز عاشورا تعطیل می كردند.

هرچند بزرگداشت عید غدیر و عزاداری روز عاشورا به وسیلۀ مردم قبل از حكومت آل بویه

رواج داشت ولی در سطح عمومی و رسمی برای اولین بار، به دستور معزّالدوله دیلمی بود که در سال 353ق عاشورا عزاى عمومى اعلام شد و از مردم خواسته شد كه با پوشیدن جامۀ سیاه، اندوه خود را نشان دهند و به احترام این روز، خرید و فروش ممنوع شد، قصّابان ذبح نكردند و صنف آشپز غذا نپختند و قبّه‌هایى در بازارها برپا كردند و پرده‌ها بیاویختند.

ابن جوزى می نویسد : در عاشوراى سال 352ق گریه و ندبه براى امام حسین علیه السلام و نوحه خوانى و برپایى ماتم براى آن امام برگزار گردید.(1)

ابن اثیر برگزارى مراسم عزادارى حسینى در روز عاشورا در زمان عزّالدولۀ بختیار فرزند معز الدوله (367_356ق) را بر طبق سنّت سال‌هاى پیش آورده است و ابن العماد حنبلى به برپایى سنّت عزادارى عاشورا در سال 387 اشاره كرده است.(2)

مراسم عزادارى عاشورا چنان اهمیت داشت كه اگر با اعیاد ملّى نوروز یا مهرگان مصادف مى‌شد، مراسم را بر اعیاد ملّى ترجیح مى‌دادند. مثلا در سال 398ق كه روز عاشورا مصادف با عید مهرگان بود، مراسم عید را به تأخیر انداختند.

سنت عید غدیر و بدعت مخالفان

روشن شد كه عید غدیر از عصر رسالت ، به توصیۀ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و با عنایت


1) همان، 7/15؛ النجوم الزاهرة، 2/427.

2) البدایة و النهایة، 11/293؛ شذرات الذهب فى اخبار من ذهب، 3/130-

خاص اهل بیت علیهم السلام بود. و شیعیان، آن روز را جشن می گرفتند و آل بویه به پیروی تبعیت از این سنت سلف صالح ، آن‌را علنی و رسمی کردند.

با این حال، مورّخ اهل سنت احمد بن عبد الوهاب شهاب الدین نویری (م677 _ 733ق) عید غدیر را از بدعت‌های «معزّ الدوله علی بن بویه» در سال 352ق می‌داند و ادعا می‌کند که این مراسم در اسلام سابقه‌ای نداشته است. و می‌افزاید آن روز، روز عقد اخوت بین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام بود که در سال دهم واقع شد و ازجمله سنت‌های شیعیان آن است که شب هجدهم ذی‌الحجه را احیا می‌دارند و صبح آن دو رکعت نماز عید قبل از ظهر می خوانند و لباس نو می‌پوشند و کارهای نیک در آن روز به‌جا می‌آورند و در مقابل، عوام اهل سنت نیز بیست وپنجم ذی‌الحجه را به عنوان روزی که ابوبکر با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد غار شدند جشن می گرفتند . نظیر این سخن را«مقریزی» هم گفته است.(1)

ازین رو علامه امینی در الغدیر به نقد سخن آنان پرداخته و بی پایگی آن را به اثبات رسانیده است.(2)

لازم به یادآوری است که نویری در اینجا بر اثر عجله در قضاوت ، دو اشتباه فاحش نموده است؛ اول اینکه نام «معزّ الدوله» را علی دانسته ، در حالی که احمد است. و دوم اینکه واقعۀ غدیر در سال دهم هجری روز عقد اخوت بین پیامبر و علی علیهما السلام نبود، بلکه این کار در سال اول هجری واقع شد؛ بلی اینکه شیعیان در آن


1) قال النویری فی : نهایة الارب فی فنون الادب، 1/177 فی ذكر الأعیاد الإسلامیة: وعیدٌ ابتدعَتْه الشیعةُ و سمّوه عیدُ الغدیر ، و سبب اتّخاذِهم له مواخاة النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم و علیّ بن أبی طالب یوم غدیر خُمّ؛ المواعظ والاعتبار بذکر الخطط والآثار «الخطط المقریزی» 1/ 288_ 389 .

2) الغدیر، 1 / 356

روز به عبادت و کارهای نیک _ از جمله عقد اخوت _ می‌پردازند، مؤمنین_ سخن درستی است که بر زبان او جاری شده است .

اعمال و ادعیه روز غدیر

مرحوم حاج میرزا جواد ملكى تبریزى مى‌گوید: فضائلی که برای روز غدیر وارد شده از فضیلت‌های ماه رمضان بیشتر است و براى روز غدیر اعمال و فضایل زیادی بیان شده که در ایام دیگر به چشم نمی‌خورد(1)که مهم ترین آن به شرح زیر است

اول: اظهار شادی و تشکر از خدای متعال و تبریک برنعمت ولایت و اطعام و هدیه دادن مؤمنان به یکدیگر.

امام صادق علیه السلام شیوه شکر و تبریک گفتن در روز غدیر را چنین آموزش داده است: وقتى یکدیگر را ملاقات کردید، بگویید: الحمدُ للهِ الذى أکرَمَنا بهذا الیومِ و جعلَنا من الموفینَ بعهدِه إلَینا و میثاقَه الذِى واثَقنا بهِ من وِلایةِ وُلاة اَمرِه و القوّامِ بقسطهِ و لم یجعلْنا من الجاحدینَ و المکذّبینَ بیوم الدِّین.(2)« سپاس خداى را که ما را به این روز گرامى داشت و ما را از مؤمنان و کسانى قرار داد که به پیمان و میثاقى که در باره والیان امرش و بر پا دارندگان قسط و عدالتش از ما گرفته است وفا کردیم و ما را از انکارکنندگان و تکذیب‌کنندگان به روز قیامت قرار نداد.»

امام رضا علیه السلام فرمود که هنگام دیدار با یکدیگر بگویید: الحمدُ للهِ الَّذى جَعلَنا


1) المراقبات، ص 217 و 218.

2) بحار الانوا، 96/ 26

من المُتمسَّکِین بوِلایة أمیرِالمُؤمنینَ؛ سپاس خداى را که ما را از کسانی قرارداد که به ولایت امیرمؤمنان علیه السلام تمسّک می‌جویند.

و نیز مستحب است در روز غدیر صد مرتبه بگوید: اَلْحَمْدُ للهِ الّذى جَعَلَ کَمالَ دینِهِ وَتَمامَ نِعْمَتِهِ بِوِلایَةِ اَمیرِ الْمُؤ مِنینَ عَلىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ علیه السلام ؛ ستایش خاص خدایى است که کمال دین و تمام شدن نعمتش را به ولایت امیرمؤ منان على بن ابیطالب علیه السلام قرارداد. (1)

شیخ طوسی به سند خود از فیاض بن محمد بن عمر طوسى روایت می کند در سال 259_ (كه خودش 90 سال داشت _ حضرت رضا علیه السلام را در روز غدیر ملاقات كرد، در حالى كه در محضر او جمعى از یاران خاص وى بودند و امام علیه السلام آنان را براى افطار نگاه داشته، طعام و خلعت و هدایا، حتى كفش و انگشتر به خانه‌های آنان فرستاده و وضع آنان و اطرافیان خود را دگرگون ساخته بود و پیوسته فضیلت وسابقه این روز بزرگ را یاد می‌کرد .(2)

دوم : غسل(3).

سوم : روز.

خطیب بغدادی به سند صحیح نزد اهل سنت از ابو هریره و او از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل كرده است : هر کس روز هیجده ذی الحجه را روزه بگیرد خداوند ثواب شصت ماه روزه به او می دهد.(4)هر چند ابن کثیر بر آن اشکالاتی وارد نموده است که در ذیل بحث وقت آیۀ اکمال پاسخ دادیم(5).


1) المراقبات، ص 60؛ مفاتیح الجنان / اعمال هیجده ذوالحجة.

2) اقبال الاعمال، 2 /254.

3) مصباح المتهجد، ص 13.

4) تاریخ بغداد، 8 /289، ح 4392.

5) البدایة و النهایة 5 / 214.

بلکه در خبری از ائمه علیهم السلام رسیده كه روزۀ آن برابر با روزه عمر دنیا و معادل است با صد حجّ و صد عمره است.(1)

عماد الدین طبری با سند از حسن بن راشد روایت می کند که از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم: آیا برای مسلمانان غیر از جمعه و اضحى و فطر، عیدى هست؟ فرمود: بلى عیدى هست كه از همۀ عیدها حرمتش بیشتر است!

گفتم آن كدام عید است ؟ فرمود آن روزى است كه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم حضرت امیرالمؤ منین علی علیه السلام را به خلافت خود نصب نمود و آن روز هیجدهم ذى الحجّه است.

گفتم كه در آن روز چه عملی سزاوار است انجام دهیم ؟ فرمود باید روزه بدارید و محمد و آل محمد: را یاد كنید و بر ایشان صلوات بفرستید و از ظالمان به آنان برائت بجویید. وصیت كرد و هر پیغمبرى به وصی خود وصیت مى‌كرد عید گردانند. پرسیدم: پاداش كسى كه آن روز را روزه بگیرد چیست؟ فرمود: برابر با روزه شصت ماه است. و فرمود ترک نکنید روزۀ بیست و هفت رجب که نبوت برمحمد صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و ثواب آن مانند روزۀ غدیر ثواب شصت ماه روزه است.(2)

چهارم: زیارت حضرت امیرالمؤ منین علی علیه السلام

شیخ طوسی با سند معتبر از ابن ابى نَصر بَزَنطى روایت نمود از حضرت رضا علیه السلام


1) 5_ مفاتیح الجنان، اعمال روز غدیر.

2) بشارة المصطفی، ص 364 و قریب به آن در بحار الانوار 37 / 171.

كه فرمود : اى پسر ابى نصر هر كجا كه باشى سعى كن كه روز غدیر نزد قبر مطهّر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام حاضر شوى.

همانا خدا مى آمرزد در این روز از هر مرد مؤ من و زن مؤ منه گناه شصت ساله ایشان را (1)و از براى آن جناب در این روز سه زیارت مخصوصه نقل شده: یكى زیارت معروف امین الله است كه از نزدیك و دورخوانده می شود و دیگری زیارت کامله ای از فضائل آن حضرت و مطاعن دشمنان است که به سند معتبر از امام علی النقی علیه السلام روایت شده است. (2)

پنجم : سید بن طاوس به سند معتبر از عمارة بن جوین العبدی روایت می‌کند روز غدیر بر امام صادق علیه السلام وارد شدم او روزه بود ، فرمود : در این روز دو رکعت نماز بخوان و بهتر است این نماز نردیک ظهر باشد چون حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ، امام علی علیه السلام را در آن وقت به خلافت معرفی کرد. به این صورت:

در هر رکعت سوره حمد و سپس ده بار سوره توحید و ده بار آیة الكرسى و ده بار سوره قدر و پس از آن می‌گویی: اَللّهُمَّ اِنِّى اَسْئَلُكَ بِاَنَّ لَكَ الْحَمْدَ وَحْدَكَ لا شَریكَ لَكَ ... «دنبالۀ دعا در مفاتیح الجنان آمده»، پس از این دعا به سجده برو وصد مرتبه بگو: اَلْحَمْدُللهِ و صد مرتبه شُكْراًللهِ.

سپس فرمود. هر کس در این روز این عمل را به جا آورد ثواب کسی را دارد كه در روز عید غدیر حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را دیده باشد و با آن حضرت بر ولایت علی علیه السلام بیعت كرده باشد. و مانند کسی است که همراه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و أمیر


1) التهذیب، شیخ طوسی، 6/24؛ اقبال الاعمال، ص 468.

2) المزار، محمد بن المشهدی، ص265؛ المزار، محمدبن مکی «شهید اول» ص65.

المؤمنین علیه السلام و حسن و حسین علیهما السلام به شهادت رسیده است. (1)

ششم: عقد اخوت بین برادران دینی

محدث بزرگ میرزا حسین نوری (م 1320 ق) به نقل از كتاب زاد الفردوس می‌گوید : سزاوار است در این روز برادران دینی با یك دیگر عقد اخوّت بندند و كیفیت آن این گونه است كه یكی از آن دو دست راست خود را در دست راست دیگری بگذارد و بگوید: وآخیتُکَ فى اللهِ و صافیتُکَ فى اللهِ و صافحتُکَ فى اللهِ و عاهدتُ اللهَ و ملائکتَه و رسلَه و انبیاءه و الائمّةَ المعصومین: على أنّى إن کنتُ من أهلِ الجنّةِ و الشفاعةِ و أذِنَ لى بأن أدخلَ الجنّةَ لا أدخُلُها إلّا و أنتَ مَعِى؛ با تو در راه خدا برادر مى‌شوم؛ با تو در راه خدا راه صفا و صمیمیت در پیش مى‌گیرم؛ با تو در راه خدا دست مى‌دهم و با خدا، ملائکه و پیامبرانش و ائمه معصومین عهد مى‌بندم که اگر از اهل بهشت و شفاعت شدم و اجازهورود به بهشت یافتم، داخل آن نشوم مگر آنکه تو با من همراه شوى. »

آن‌گاه دیگرى مى‌گوید: قبلت؛ اسقطت عنک جمیع حقوق الاخوة ما خلا الشفاعة و الدعاء و الزیارة ؛ جز شفاعت و دعا و زیارت، همه حقوق برادرى را ساقط کردم(2)

هفتم : نماز و خطبۀ عید غدیر به جماعت

هر چند بین عید بودن روز غدیر و نماز جماعتی همراه با خطبه به عنوان نماز عید ملازمه ای نیست ولی از بعضی روایات استحباب آن استفاده می شود. مانند


1) إقبال الأعمال، ص 474و با اندکی اختلاف بدون سند در المزار، محمد بن المشهدی، ص320.

2) مستدرك الوسائل، 6/279.

آنچه شیخ طوسی به سند خود از امام رضا علیه السلام و او از پدران بزرگواش از امام حسین: روایت می کند که امام امیرالمؤمنین علیه السلام در روز جمعه ای که مصادف روز عید غدیر بود خطبه‌ای پیش از نماز جمعه ایراد فرمود و سپس نماز جمعه خواند و آن را نماز عید غدیر قرار داد.(1)

و در روایت دیگركفعمی در مصباح بدون سند از امام صادق علیه السلام آورده است:

و صلاةُ یومِ الغدیرِ عن الصادق علیه السلام ركعتان قبلَ الزوالِ بنصفِ ساعةٍ شُكراً للهِ تعالى على ما مَنّ سبحانه على علیٍّ علیه السلام و خَصَّه به و تُصلّى جماعةً فی الصحراء بعد أن یخطبَ الإمام بهِم و یُعرَّفهم فضلَ الیومِ فإذا انقضَتْ الخطبة تصافَحوا و تَهانوا(2)... .

امام صادق علیه السلام فرمود: نیم ساعت قبل از ظهر روز غدیر در صحرا دو ركعت نماز جماعت به عنوان تشکر از منت خداوند بر علی علیه السلام و برگزیدن ایشان به‌جای آورد در هر رکعت پس از سورۀ حمد ده بار آیه الکرسی و ده بار سورۀ قدر می‌خوانی. پس از آنکه امام خطبه ای خوانده و فضیلت این روز را برای مردم بیان کند. سپس مردم با هم مصافحه کرده و به هم تهنیت بگویند .

از این دو روایت استفاده می شود که _ در زمان محدود نبودن شیعه_ عید غدیر نیز دارای نماز جماعت با خطبه مانند عید فطر و قربان است.


1) مصباح المتهجد، ص 752؛ مناقب ابن شهر آشوب، 3 / 43.

2) مصباح كفعمی، ص458

بخش پنجم

اشاره

شرح حدیث ثقلین وپیام‌های آن

شرح حدیث ثقلین در غدیر

روایت طبرانی محور شرح

پیش از شرح حدیث لازم است به دو نکته اشاره کنیم :

نکته اول پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم این حدیث را در شش زمان و موقعیت بیان فرمودند که چهار بار آن سه ماه قبل از وفات در حجة الوداع است و مهم ترین آن هنگام بازگشت روز هیجده ذی الحجة در غدیر خم بود ، که حدیث ثقلین را در خطبۀ مفصلی بیان فرمود و آن‌را مقدمۀ معرفی مولا علی علیه السلام به امامت و خلافت قرار داد که بخشی از متن آن اختلافی بوده و به ناقلان موثق شیعی منحصر است و از آنجا که اختلاف در بارة متنی مشکک به کم و زیاد بوده در علم درایة الحدیث ثابت شده که در اختلاف مثبت (به کسر با ء) و نافی ، مثبت( نقل زائد ) مقدم است، این اختلاف در نقل به اصل موضوع زیانی نمی‌رساند.

نکتۀ دوم : حدیث ثقلین در غدیر معروف به خطبۀ غدیریه است که بزرگان شیعه ، جوانان را به حفظ آن سفارش می کنند. و از آنجا که اسرار نجوای جبرئیل با رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و بخشی از معارف بلند خطبه برتر از فهم صحابه بود، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن بخش‌ها را بیان نفرمودند.

ازین رو دستیابی به همۀ خطبۀ غدیریه جز از راه ائمۀ معصومین: امکان ندارد وجامع ترین روایت شیعی در این زمینه روایت طبرسی در احتجاج است که باسند معتبر از امام محمد باقر علیه السلام نقل می کند. و ما متن کامل آن‌را به عنوان کاشف اسرار غدیر در پایان بخش دوم آوردیم.

ولی دست‌های غاصبان خلافت همان مقدار منقول را هم تحریف کردند!و جامع ترین نقل اهل سنت که نزد آنان صحیح است ، روایت طبرانی از ابی‌الطفیل از زید بن ارقم ( روایت چهارده : بخش 1) است که ما متن آن‌را به کمک روایات دیگر آنان شرح می‌دهیم و پس از آن، پیام‌ها و لوازم معنوی آن‌را بیان می‌کنیم.

شرح متن:

نزل النبی یوم الجحفه ثم أقبل على الناس، فحمد الله و أثنى علیه....

«پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در منطقۀ جحفه در آن روز فرود آمد و حمدو ثنای الهی به جای آورد ... جحفه منطقه عمومی غدیر خم نزدیکی شهرک «رابغ» بین راه مکه ومدینه است كه پیامبراكرم صلی الله علیه و آله و سلم مولا علی علیه السلام را در هیجده ذو الحجۀ سال دهم هجری به امامت نصب كرد و اضافۀ یوم به جحفه به دلیل اشتهار این واقعه در صدر اسلام بود. غدیر در چند

کیلومتری جحفه _ یکی از میقات‌های پنجگانه _ حدود 65 کیلومتری مکه قرار دارد و به خاطر وجود برکه‌ای در این محل که در آن آب باران جمع می شده، به غدیرخم ( برکۀ آب منطقۀ خم ) شهرت یافته‌است.

غدیر خم به‌سبب وجود آب و چندین درخت کهنسال، محل توقف و استراحت کاروانیان بود و گرمایی طاقت‌فرسا داشت. در قدیم راه اهالی مصر از راه مدینه و شام در آن‌جا جدا می‌شد.

و آن روز (هیجده ذوالحجة)به عنوان عید غدیر در میان مسلمانان به ویژه شیعیان _ معروف است .

و در روایت دیگر طبرانی از حذیفه آمده است كه در آنجا درختانی نزدیك به هم بود كه حضرت دستور داد زیر آن نظافت شده و خار و خاشاک آن جمع شود تا برای نماز و شنیدن خطبه حضرت آماده گردد .

و در روایت ابن مغازلی از زید بن ارقم می‌افزاید: ورود ما به جحفه قبل از ظهر در روز بسیار گرمی بود، كه بعضی از ما عبایش را از شدت گرمای زمین ،زیر پا و بعضی روی سر می‌انداخت ،تا آنكه ما نماز ظهر را پشت سر پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم به جا آوردیم.(1)و این نشان دهنده اهمیت مطلبی بود كه پیامبر موظف به اعلان آن شده بود .

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: إنی لا أجد لنبی الا نصف عمر الذی قبله؛ من نمی‌یابم پیامبری را مگر آنكه نصف عمر پیامبر پیش از خود عمر كرده است .

ظاهراً مراد عمر تبلیغی و دوران رسالت اوست، به همین جهت در روایت ابن مغازلی از زید بن ارقم و روایت ابن ابی‌الحدید از علی علیه السلام آمده است : آگاه باشید، عیسی بن مریم در میان قوم خود چهل سال زیست و من شروع به گذشتن از بیست سال كردم.(2)

روشن است در آن زمان حضرت بیش از شصت سال داشت ،پس منظور عمر نبوت حضرت است كه آن زمان بیست و سه سال _ تقریباً نصف عمر تبلیغی عیسی 7 _ از آن می‌گذشت .

و انّی اُوشك أن أدعی فاجیب؛ با این جمله فرا رسیدن مرگ خود را اعلان


1) المناقب، ابن مغازلی ص 16.

2) همان.

می‌كند و افكار مردم را برای شنیدن آخرین سفارش یعنی مسئله خلافت پس از خود آماده می‌سازد، و چنان‌که قرآن می فرماید: « كُتِبَ عَلَیكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِن تَرَكَ خَیراً الْوَصِیّةُ لِلْوَالِدَینِ وَالْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَى الْمُتَّقِینَ»(1)بر شما نوشته شده است هنگامی که یکی از شما را مرگ فرا رسد اگر چیز خوبی (مالی) از خود باقی گذاشت برای پدر و مادر و نزدیکان به طور شایسته وصیت کند. این حقی بر عهده پرهیز کاران است. و خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر لزوم وصیت سفارش نمود .

پس آنچه بخاری نقل کرده صحیح نمی باشد که شخصی از « طلحة بن مصرف » از وصیت پیامبراكرم صلی الله علیه و آله و سلم دربارۀ مسئله خلافت_ که مورد انتظار مسلمانان بود__ پرسید ، عبد الله بن اوفی گفت آن حضرت وصیتی ننموده است»(2).بلکه حضرت با اعلام نزدیکی وفاتش مردم را برای شنیدن سرنوشت خلافت پس از خود آماده می سازد .

فما أنتُم قائلونَ؟ قالوا: نصحْتَ، قال: ألیسَ تَشهدُونَ أن لا إله إلّا اللهُ وأنَّ محمّداً عبدُه و رسولُه و أنّ الجنةَ حقٌّ و النارَ حقٌّ وأنَّ البعثَ بعدَ الموتِ حقّ؟ قالوا: نشهدُ.

ولی قبل از بیان وصیت مانند هر مصلح بلیغ از مردم درباره خودنظرخواهی می‌كند و می‌پرسد درباره رفتار من در دوران رسالت چه می‌گویید؟ همه گفتند : تو كمال خیرخواهی و تلاش را در راه هدایت و سعادت ما انجام دادی.

آن‌گاه بر اصول اعتقادی كه ثمره آن همه جهاد و فداكاری دوران رسالتش بود از مردم اقرار گرفت و پرسید آیا شهادت بر توحید و رسالت من نمی‌دهید ؟ آیا شهادت


1) بقره (2): 180.

2) صحیح بخاری،کتاب الوصایا، ح 2740 .

نمی‌دهید بهشت و جهنم حق است و زنده‌شدن مردگان پس از مرگ حق است؟ گفتند : آری .

و به این وسیله مردم را برای اعلان اصلی دیگر از اصول دین آماده می‌سازد و می‌فهماند كه این مطلب در ردیف توحید و رسالت است. ولی باز هم تأکید و دست‌هایش را به آسمان بلند می کند تا همۀ مردم ببینند و آن‌را روی سینه می‌گذارد و می فرماید:من نیز با شما بر حقانیت این عقاید شهادت می‌دهم، ای مردم آیا می شنوید؟ همه گفتند ،آری!

انی فرطکم علی الحوض وأنت واردون على الحوض و أن عرضه أبعد ما بین صنعاء و بصرى.

فرط (به فتح فاء و راء) سقای کاروان است که درطلب آب پیش از آن‌ها می‌رود. و حوض، برکۀ آب کوثر است؛ می‌فرماید: من پیش از شما و شما پس از من بر سر حوض نزد من حاضر می شوید.

آن‌گاه حوض را توصیف می‌کند: و أن عرضه أبعد ما بین صنعا و بصرى فیه أقداح عدد النجوم من فضه؛ من پیش گام شما در سر حوض (كوثر) هستم، و شما در كنار حوض بر من وارد مى شوید، حوضى كه عرض آن به فاصله صنعا (مركز یمن) تا بصری (شهرى در شام) است. ودر کنار آن جام هایی از نقره به عدد ستارگان برای نوشیدن بهشتیان نهاده شده است.

و مسلم در صحیحش از انس نقل می کند پس از نزول سوره کوثر ، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از اصحاب پرسید آیا می دانید کوثر چیست؟ ... فرمود: آن نهری است که پروردگار عز وجل به من وعده داده که امتم بر سر آن حوض بر من وارد شده و ظرف‌های زیادی به اندازه ستارگان اطراف آن است .

بنده ای از آن رانده و دور می شود . من می گویم او از امت من است ! جواب می آید تو نمی دانی او چه کاری پس از تو کرده است ! (1)و بخاری در وصف رانده شدگان از حوض نقل می کند که آنان گروهی از اصحاب معروف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هستند که پس از آن حضرت با سیره و سنت او مخالف کردند و دین او را تغییر دنده و بدعت گذاشتند .(2)

بر اساس حدیث ثقلین شرط ورود آبرومندانه بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تمسک به هر دویِ آن‌ها است . زیرا تأکید می‌کند که آن دو از هم جدا نشوند تا سر حوض بر من وارد شوند. و در روایت طبرانی از حذیفه دارد : و انی سائلکم حین تردون علیّ عن الثقلین؛ هنگامی که شما کنار حوض بر من وارد شوید من از رفتار شما با ثقلین می پرسم .

ولی آیا این واقعه پس از خلاصی از محکمۀ قیامت و دخول در بهشت است، به قرینۀ آنکه کوثر بخشی از بهشت است پس مرجع خطاب و سؤال، بهشتیانِ از صحابه هستند،نه همه صحابه ای که بعضی از آنان مرتد شدند؟

یا آنکه ورود به حوض پیش از صدور حکم نهایی قیامت است، و این حوض در صحرای قیامت است درنتیجه سؤال از رفتار با ثقلین از همۀ مسلمانان است . چنان‌که روایات طرد صحابه بر آن دلالت می کند ؟ دو احتمال است دومی به واقع نزدیک‌تر است .

فانظرُوا کیفَ تَخْلُفونی فی الثَّقلَینِ؛ ببینید با دو امانت گران سنگ من چگونه رفتار می کنید؟ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با این سؤال همه را به تأملی عمیق واداشته، به امت


1) صحیح مسلم ، 1/ 300 ، ح 400.

2) صحیح بخاری، باب الحوض، ج5، ح 2407.

هشدار می‌دهد که در قیامت از آنان سؤال می‌کند که آیا حق ثقلین را رعایت کرده‌اند؟

ثقل دو احتمال دارد؛ الف :به سکون قاف ،جمع آن اثقال ، مثل حمل و احمال، یعنی سنگینی ضد خفت . ولی وقتی الف و لام می گیرد مانند این حدیث، به معنای وصفی ثقیل می شود.

ب :به فتح قاف، به معنای کالای مسافر و ابزار او گفته می شود مثلا : احتمل القومُ بثِقْلَتِهم، یعنی آن قوم بار سفر خود را بست .(1)

ولی ظاهراً این کلمه مشترک معنوی بین آن دو معنا وجامع آن دو مفهوم «سنگینی» است ، زیرا استعمال ثقل در معنای دوم هم به سبب سنگینی آناست، از این رو گاهی به جای هم به کار می‌روند. پس اصل همان معنای اول است.

به همین دلیل، ابن حجر هیتمی می گوید: علت آنکه از این دو امانت به ثقلین تعبیر شده این است که ثقل«به فتح ثاء و قاف » هر شیء گرانبها و با اهمیت است و قرآن و اهل بیت چنین هستند،زیرا معدن علوم دینیه و اسرار و احکام شرعی می‌باشند(2).

الف و لام ثقلین برای عهد ذهنی و ذکری است ،زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم چند بار در حجة الوداع کتاب و عترت را به عنوان ثقلین وخلیفه خود معرفی کرد.

پس این سفارش باید در پرتو آن سخن مختصر و معتبر پیامبر در منی و عرفات تفسیر گردد، که شرط عدم گمراهی امت تمسک بر هر دو ثقل عنوان شده است


1) لسان العرب، مادۀ ثقل .

2) حدیث ثقلین ، چاپ دار التقریب، ص 19.

واشاره به همان جمله مختصری است که ترمذی وحاکم احمد و نسائی و طبرانی و ابویعلی و ابن ابی‌شیبه با سندهای معتبر نقل کرده‌اند : انی تارك فیكم الثقلین كتاب الله و عترتی أهل‌بیتی ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابدا، و بااین جمله وظیفه مردم را در مقابل آن بیان فرمود و تصریح نمودند که متمسک به یکی از آن دو ایمن از گمراهی نیست. ولی از آنجا كه بسیاری از حاضران در آن مجالس نبوده،یا متوجه نشده بودند، ابهامی در منظور از ثقلین پدید آمد ، یك نفر از میان جمعیت با صدای بلند پرسید :

ما الثَّقلانِ یا رسولَ اللهِ؟ قال: كتابَ اللهِ طَرْفٌ بیدِ اللهِ عزّ وجلّ و طَرفٌ بأیدِیكم فاستمسِكُوا به لا تضلُّوا؛ ای رسول خدا منظور شما از ثقلین چیست؟ حضرت پاسخ داد: یكی كتاب خدا قرآن، كه همچون ریسمان یك طرفش به دست خدای عزّوجل و طرف دیگرش به دست شما است،به آن چنگ زنید تا گمراه نشوید، و دیگری عترت و دودمانم .

حدیث ثقلین یا خلیفتین

در روایات ( ابو بکر بن أبی شیبه و احمد ) از شریک از رکین بن ربیع از قاسم بن حَسّان از زید بن ثابت لفظ خلیفتین به جای ثقلین به عنوان ترکۀ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده است.

در این نقل که با سندهای متعدد از زید بن ثابت می باشد بدون استفاده ازلفظ ثقلین، بر دو مصداق ترکه کتاب و اهل بیت به عنوان خلیفه اشاره می کند و به صراحت بر خلافت و امامت اهل‌بیت رهنمون می‌شود و مولی علی علیه السلام اولین و شاخص ترین فرد اهل‌بیت است.

چنان که جوینی حدیث را با سند خود از زید بن ثابت چنین نقل كرده: قال

النبیُّ إنّی تاركٌ فیكمُ الثَّقَلین كتابَ اللهِ عزّوجلّ و عِتْرتی أهلَ بیتی ألَا و هُما الخلیفَتان من بعدی ولنْ یَتفرَّقا حتّی یَرِدا علیَّ الحوضَ.یعنی آن دو چیز گران سنگ دو جانشین من پس از من هستند(1).

و نیز در بعضی از نقل‌ها به جای لفظ ثقلین _ خلیفتَین یا أمرَین یا شیئَین _ آمده است و این باعث تردید در نام گذاری به حدیث ثقلین می شود ! هر چند لفظ خلیفتین صریح در خلافت اهل‌بیت و دلالتش بهتر است .

می‌گوییم : روایاتی که حدیث ثقلین را در عرفات و منی و واقعه غدیر نقل می‌کند بر کلمۀ ثقلین به عنوان ترکه پیامبر اتفاق دارند هر چند عامل لفظی آن بین« تارک ،ترکت ، مخلف یا فانظرونی کیف تخلفونی» مردد است. واین‌ها مواقع اصلی بیان حدیث هستند

ولی کلمۀ خلیفتین که در روایات زید بن ثابت آمده، در مرض وفات حضرت بود، نه در حجة الوداع و غدیر خم .

زیرا علی بن عبد الله بن احمد الحسنی نور الدین سمهودی شافعی، (م911 ق) از حافظ ابو بكر ابن ابی شیبة با سندهای متعدد از ام سلمه نقل می‌کند :حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم هنگام احتضار در حالی که حجره مطهر پر از اصحاب بود به وفات سریع خود اشاره کرده، فرمود:

أیُّها الناسُ یوشكُ أن اُقبضَ قبضاً سریعاً وینطلقُ بی وقد قدّمتُ إلیكمُ القولَ معذرةً إلیكم ألا و إنّی مُخلَّفٌ فیكُمْ كتابَ ربِّی عزّ وجلّ وعِتْرتی أهلَ بَیْتی ثم أخذَ بیدِ علیٍّ فرفَعها فقال: هذا علیٌّ مع القرآنِ والقرآنُ مع علیٍّ لا یفتَرِقان حتّى یُرِدا علیَّ


1) کتاب السنه، 2/ 68، ح 1321؛ المعجم الکبیر، 5 /154؛ فرائد السمطین، 2 / 144.

الحوضَ فأسالُكم ما تَخلُفون فِیهما. (1)

و نیز أبو بكر البزار در مسندش بلفظ مختصر به نقل كشف الأستار عن زوائد البزار، 3/221، ح 2612. این روایت را آورده است

«ای مردم! نزدیک است مرگ من فرا رسد و از میان شما بروم و اینسخن را برای رفع عذر شما می‌گویم: آگاه باشید من در میان شما دو چیز می‌گذارم: کتاب خدا و عترتم. پس بنگرید چگونه پس از من با آن‌ها رفتار می‌کنید، سپس دست علی را گرفت و گفت علی با قرآن و قرآن با علی است آن دو از یکدیگر جدا نمی شوند تا آنکه در کنار حوض (کوثر) بر من وارد شوند.

همین حدیث را ابن عقده و ابن حجر هیتمی از حضرت فاطمه زهرا علیها السلام نقل کرده اند.(2)

و ظاهراً کلمۀ خلیفتین در روایت زید بن ثابت نقل به معنای جمله « مخلّف فیکم الثقلَین» در این روایت ام سلمه می باشد. (3)

پس این نقل که به جای لفظ ثقلین، خلیفتین آمده است و کلماتی مانند_ امرین یا شیئین _ مربوط به دو بیان اخیر حضرت (آخرین خطبه در مسجد النبی و حال احتضار در منزل) بوده است. از این رو

روایتی که ابو الطفیل از (زید بن ثابت) در بارۀ واقعه غدیر نقل کرده ، متروک لفظ ثقلین است(4).

و از آنجا که مهم ترین زمان بیان این حدیث چهار مورد اول در حجه الوداع ،


1) جواهر العقدین، ص240؛ سمط النجوم العوالی، 2/502، ح 136.

2) الولایة ابن عقده و الصواعق المحرقه، باب ج من مآثر علی، ح40.

3) حدیث الثقلین، ص95.

4) معجم الکبیر، 5 / 166، ح 4970.

به ویژه واقعه غدیر بود

نباید در نام گذاری آن به حدیث ثقلین تردید کنیم .زیرا متروک اصلی در اکثر و اهم موارد بیان این حدیث لفظ ثقلین است.

«أحدُهُماکتابَ اللهِ طرفٌ بیدِ اللهِ عزّ وجلّ و طرفٌ بأیدِیکم فاستمسِکوا به لا تضلُّوا »

یکی از آن دو کتاب خدا است که یک طرف آن به دست خدای عزّ و جل و طرف دیگر به دست شما است، به آن چنگ زنید تا گمراه نشوید »

اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرمایند یک طرف قرآن به دست خداست به این دلیل است که قرآن را خدای متعال فرستاده است و اینکه می‌فرمایند یک طرف آن به دست امت است به این دلیل است که در معرض استفاده و قرائت امت است ولی باید توجه داشت تنها با پیروی کامل از هر دو ثقل مصونیت از گمراهی حاصل می‌شود . پس اگر در این روایت امر به تمسک به قرآن شدهبه عنوان یکی از دو ثقل است که جدای از ثقل دیگر یعنی عترت نیست چنان‌که در جملۀ بعدی این روایت آمده است. علاوه بر آنكه ضمیمه كردن اهل‌بیت به قرآن ، و تعبیر از هردو با كلمه ثقلین، به خوبی وجوب پیروی امت را از اهل‌بیت _ مانند قرآن _ می‌ر‌ساند .

هرچند امر به تمسک به اهل‌بیت: در بعضی نقل‌ها مانند مسلم، نیامده، و گفتیم نقل مسلم، روایتی ناقص و تحریف شده است(1)ولی در بسیاری نقل‌ها امر به تمسک به هر دو آمده و عدم گمراهی امت، بر تمسك به هر دو


1) در بخش یک ذیل روایت مسلم گذشت.

( قرآن و اهل‌بیت ) مترتب شده، و در تنافی دو نقل به زیاده و نقیصه نقل زیاده مقدم است. پس این گونه روایات باید در پرتو آن جمله محکم معتبر تفسیر گردد كه امر به تمسك به هردو ثقلین شده است، تا از ضلالت و گمراهی نجات یابیم.

همان ضلالتی که شیطان پس از رانده شدن از درگاه خدای متعال، فرزندان آدم را به آن تهدید کرد: «قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِینَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلَّا عبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ»(1)شیطان گفت به عزتت سوگند همه آنها را گمراه خواهم كرد مگر بندگان خالص تو را همان ضلالتی و گمراهی امت که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم پس از خود برای امتش نگران باشد و حتی می خواست برای مقابله با آن مطلبی بنویسد که بعضی از صحابه نگذاشتند. چنان‌که ابن سعد نقل کرده است:

أخبرنا محمد بن عمر، حدثنی أسامة بن زید اللیثی و معمر بن راشد عن الزهری عن عبید الله بن عبد الله بن عتبة عن بن عباس قال: لمّا حضرتْ رسولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم ، الوفاةُ و فی البیتِ رجالٌ فیهم عمرُ بنُ الخطابِ، فقالَ رسولُ الله صلی الله علیه و آله و سلم : هَلُمَّ أكتبْ لكُم كتاباً لنْ تَضلُّوا بعدَه! فقال: عمرُ إنَّ رسولَ اللهِ قدْ غَلَبَهُ الوَجَعُ وعندكُم القرآنُ، حسبُنا كتابُ اللهِ.(2)

عبداللَّه بن عبّاس گوید: چون زمان رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرا رسید، گروهى كه عمر بن خطّاب نیز در میان آنان بود در خانه حضور داشتند، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: بیایید نامه‌اى براى شما بنویسم تا هرگز پس از آن گمراه نشوید. عمر گفت: (چیزى نیاورید زیرا كه) درد بر او غلبه كرده، و قرآن نزد شما هست، و كتاب خدا ما را كافى است. همین مطلب را بخاری ومسلم در صحیح خود آورده اند.

و الآخَرُ عِتْرتی و أنّ اللطیفَ الخبیرَ نبَّأنى أنَّهما لنْ یَتفرَّقا حتّى یَرِدا عَلىَّ الحوْضَ. و سألتُ ذلكَ لَهُما رَبّى.


1) سورۀ ص (38): 82 _83 .

2) الطبقات الکبری، 2 /244.

عترت ،چنان‌كه جوهری می‌گوید « نسله و رهطه الادنون» فرزندان و نزدیكترین خویشاوندان شخص هستند .

زبیدی و ابن اثیر می‌گویند: العِتْرةُ أخَصُّ أقارِبه؛ نزدیک‌ترین خویشاوندان شخص عترت او هستند.

ابن منظور می‌گوید : العِتْرةُ ولد الرجل و ذریته و عقبه من صلبه. پس عترت رسول فرزندان فاطمه هستند ( نه همه خویشاوندان هاشمی حضرت).(1)

نکته دیگر آنکه در بسیاری از روایات از جمله روایت ترمذی واحمد و طبرانی از حذیفه «أهل‌بیتی »به عنوان عطف بیان افزوده شد و از آنجا که در این باره در پایان این فصل مفصل سخن می گوییم اینجا به همین قدر بسنده می نماییم .

مقایسه دو ثقل

در این نقل طبرانی اشاره ای به نسبت این دو ثقل نشده، ولی در بسیاری از روایات آمده: أحدُهُما أكبرُ مِنَ الاخر كتابَ اللهِ حَبْلٌ ممدودٌ من السماءِ إلی الأرضِ؛ یكی از آن دو بزرگ‌تر از دیگری است و آن كتاب خداست كه ریسمانی آویخته از آسمان به زمین است. بلكه در روایت دیگر طبرانی از زید بن ارقم، پس از جمله بالا آمده است «الأصغرُ عِتْرتی(2)» پس عترت ثقل اصغر می‌شود ،هر چند درحجیت و اعتبار هر دو مساوی هستند .

البته در بعضی از روایا ت حدیث ثقلین این دو مساوی معرفی شده اند مانند روایت زرندی حنفی از زید بن ارقم که پس از تصریح به اکبریت کتاب و اصغریت


1) صحاح اللغة جوهری والنهایة، لابن اثیر، و لسان العرب ماده «عترت».

2) المعجم الكبیر، 3/63 .

عترت می فرماید: و إنّی سألتُ لهُمُ اللطیفَ الخبیرَ فأعطانِی أن یَرِدوا علَیَّ الحوضَ کهاتَین _ و أشار بالمسبحَتَین _ ناصرهما إلی ناصر(1)... ؛ من ازخدای خود خواستم که این دو سرحوض کوثر مانند این دو انگشت سبابه بر من وارد شوند و او دعای مرا اجابت کرد. از این رو گاهی تساوی این دو توهم می‌شود.

ولی این سخن صحیح نیست ،زیرا این جمله ناظر به در خواست حضرت برای ورود هم زمان ثقلین برسر حوض _ مانند دو انگشت سبابه دست _ در قیامت می‌باشد، پس با اکبریت ذاتی کتاب بر سنت در بیشتر روایات ثقلین منافات ندارد.

وأنَّ اللطیفَ الخبَیر نبّأنی أنّهما لن یفتَرِقا حتّی یَرِدا علیَّ الحوضَ؛ «خدای لطیف و خبیر به من خبر داده این دو امانت گران سنگ از هم جدا نمی‌شود تا آنكه سر حوض كوثر بر من وارد شوند .» پس تمسک حقیقی به قرآن متوقف بر تمسک به اهل‌بیت در تفسیر و تأویل آن است، وکسی که در تمسک به قرآن به فکر خود یا نظر دیگران اعتماد کند و بر خلاف نظر اهل بیت آن را تفسیر و تطبیق کند، از قرآن جدا شده و در نتیجه گمراه است.

چنان‌که حدیث نبوی دیگری بر آن دلالت می کند : علی مع القرآن و القرآن مع علی(2)و حاکم در مستدرك و ذهبی در تلخیص آن هر دو حکم به صحت این حدیث کرده اند.

تأکید روی اسم لطیف ، اشاره به آن است که این انتصاب الهی از سر لطف پروردگار است، چنان‌که متکلمان تعیین امام را به مقتضای قاعده لطف می‌دانند.


1) نظم درر السمطین، ص 233؛ والولایة، ابن عقده، ص 222 .

2) المستدرک علی الصحیحین، ج3 / 124.

واژه نبأ یعنی خبر مهم و با کلمۀ نبی از یک ریشه است و به اشتراک منبع نبوت و امامت اشاره دارد یعنی همان کسی که مرا به نبوت برگزید، مرا از نبأ ولایت و آیندۀ امامت خبر دار نمود.

نکته دیگر آنکه این جمله بر تداوم حضور فرد معصومی از اهل‌بیت در میان امت تا آخر‌الزمان دلالت می‌كند که سر سوزنی در پندار و رفتار و گفتار، از قرآن جدا نشود، زیرا همچنان كه قرآن در امت اسلامی تا قیامت دست نخورده باقی است، ثقل دیگر _ اهل بیت علیهم السلام_ نیز در میان امت اسلامیباید وجود داشته باشند، ولی گاهی در جامعه حاضر و قابل دسترسی و گاهی از دیدگان پوشیده و غایب باشند .

واین بر صحت عقیده تداوم امامت و ضرورت وجود امام معصوم حیّ تا قیامت دلالت می‌كند، تا مفسر و مجری قرآن و حافظ حدود آن باشد .چنان‌که بزرگان اهل سنت مانند سمهودی و ابن حجر به این ضرورت اعتراف کرده اند. بدیهی است چنین شخصی یک فرد معصوم است و این تنها بر عقیده امامیه قابل تطبیق است، نه آنکه مجموعه ای از علمای أهل‌بیت به صورت گروهی از قرآن جدا نشوند،

آن‌گاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید: من جدا نشدن آن دو را از خدا خواستم و روشن است كه دعای حضرت مستجاب است.به همین دلیل به صورت قطعی خبر از جدا نشدن آن دو داده است .

اینجا و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سه دستور مهم به امت می‌دهد:

1. «فلا تقدموهما فتهلكوا»؛ بر آن دو (ثقلین) پیشی نگیرید زیرا اگر پیش بیفتید هلاک می‌شوید.

مانند كسانی كه خلافت و امامت آنان را غصب كردند و خود را بر آنان مقدم دانستند یا كسانی كه در اعمال و اخلاق عبادی افراط می‌کنند و عابد‌تر از اهل‌بیت

می‌شوند .اینها هلاك شده و گمراه هستند .

2.

«ولا تُقصِّروا عنهُما فتَهلِكُوا» در اطاعت از آنان كوتاهی نكنید ، اگر چنین كنید هلاک می‌شوید. چنان كه بسیاری بر اثر انحراف از امامت آنان و از طاغوت‌های زمان خود پیروی نمودند و در عقاید و اخلاق و رفتار گمراه شدند .

3.

«ولاتُعلّموهُم فإنَّهم أعلمُ منكُمْ» به آنان چیزی یاد ندهید كه آنان از شما داناتر هستند .

دو جمله قبل با ضمیر مفعولی تثنیه بود ، زیرا ضمیر به ثقلین برمی‌گشت ،ولی سومی ضمیر جمع است و تنها به اهل بیت برمی‌گردد. یعنی به اهل بیت چیزی یاد ندهید . چون اینکه دیگران به قرآن تعلیم دهند، معقول نیست و تنها اهل‌بیت تغییر نکند تعلیم دیگران هستند پیامبر هشدار می‌دهد به آنان علمی نیاموزید، زیرا آنان از همه شما داناترند.

این جمله (آنان از همه شما داناترند) عمومیت داشته همه صحابه و تابعان و همه مسلمانان را تا قیامت شامل می‌شود، پس علم اهل‌بیت به قرآن و سنت و معارف دین از همۀ امت بیشتر است.زیرا آنان علوم خود را به از راه عادی كسب نكردند، بلكه از طرف خدای متعال به آنان القاء شده است از این رو آنان محتاج هیچ صحابی و تابعی نبودند و برای معارف و اخبار و احادیث خود نیازی به سلسله سند تا پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم ندارند.

نكته دیگر آنكه هدف از نهی ،جلوگیری از تعلیم آنان نیست، بلکه این نهی از انجام كاری نشدنی است. مثل آنكه بفرماید : فرد را زوج ننمایید، پس نهی می‌کند از توهم و خیال اینکه آنان جهل و نیاز علمی دارند .بنا بر این اخباری كه از آموزش ائمه معصومین علیهم السلام نزد بعضی صحابه و تابعان در بعضی تواریخ اهل سنت نقل

شده ، به دلیل همین جمله دروغ است .

و از آنجا که مهم ترین مسئله در شرح حدیث ثقلین، مصادیق اهل بیت است، آن را در بخش پنجم مورد بحث قرار می دهیم .

معرفی مولا امیرالمؤمنین علیه السلام به امامت

ثمّ أخذَ بیدِ علیٍّ رضی اللهُ عنه، فقال: منْ کنتُ أولی بهِ من نَفْسهِ فعلیٌّ ولیُّه، سپس دست علی علیه السلام را گرفت و فرمود : هر كس من نسبت به خودش از او سزاوارترم، پس علی ولیّ اوست.

أللّهم وال من والاه و عاد من عاداه؛ خدایا در ولایت خود قرار ده کسی را که ولایت علی را بپذیرد و اظهار دشمنی کن با کسی که با علی دشمنی کند.

این ترجمۀ به قرینۀ معنی مولی در جملۀ قبل است . ولی ممکن است به معنای زیر باشد: خدایا دوست دار هر کس علی را دوست دارد و دشمن دار هر کس علی را دشمن دارد .

در این صورت حکمت این جمله آن است که مسئله رهبری و اعلام امامت مولی علی مسئله حساسیت برانگیزی بود و مؤمنان مخلص را شاد و منافقان و دشمنان را تحریک، و مردم را به دو صف دوست و دشمن تقسیم می‌کرد؛ بلافاصله حضرت دعا می‌كند: خدایا دوستان علی را دوست دار و دشمنان او را دشمن‌دار .

بلکه در بعضی نقل‌ها افزوده: وانصرْ من نصرَه و اخذلْ من خذلَه؛ خدایا یاری کن هر کس او را یاری نماید و خوار کن هر کس او را خوار نماید .(1)

پس جمله ذیل _ آن چنان‌كه بعضی منكران ولایت گفته‌اند _ قرینه بر آن نیست


1) الأحادیث المختارة، 1/270، ح 481.

كه _ ولی و مولی_ در جمله قبل به معنای دوست یا ناصر است ، بلکه برای دفع خصومت دشمنان و جلب بیشتر دوستان است.

اهل‌بیت چه کسانی هستند و چرا باید معصوم باشند؟

بحث مهم در حدیث ثقلین، تعیین مصادیق اهل‌بیت و اختصاص آن به افراد معصوم از خاندان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم یعنی شرط عصمت برای آنان است؛ زیرا اشکال می شود که اهل‌بیت، در لغت يعنی اهل خانه و خاندان، و اين کلمه شامل همسران و عمو و همۀ خویشاوندان نزديک پيامبر می‌شود و به ائمه دوازده‌گانه شیعه و حضرت فاطمه علیها السلام اختصاص ندارد .

افزون بر آنکه مراد از اهل‌بیت در حدیث ثقلین همان است که در آیۀ تطهیر اراده شده است و اهل‌بيت در آيۀ تطهیر در سياق آيات احکام همسران پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم بوده و شامل همسران می شود و آنان به اتفاق امّت، معصوم نیستند، پس اهل‌بیت معصوم نبوده و عصمت در آنان شرط نیست تا مردم در پیروی از آنان ایمن از خطا باشند.

از این رو ابن تیمیه می گوید :کلمۀ اهل‌بیت بر خلاف آنچه رافضیان می‌گویند به آل‌علی اختصاص ندارد و بین همۀ اهل بیت یعنی آل علی و آل جعفر و آل‌عقیل و آل‌عباس مشترک می‌باشد.(1)

به چه دليل شما آن‌را به علی و یازده فرزند او يا پنج تن اصحاب کساء اختصاص می‌دهيد؟ و عصمت را برای اهل بیت شرط می دانید ؟

پاسخ: کلمۀ «اهل البيت» دو بار در قرآن كريم آمده است:


1) منهاج السنة، 7/240.

1_ هنگامی که فرشتگان، همسر ابراهیم را به تولّد اسحاق بشارت دادند. چون اين مژده در دوران پیری و بر خلاف سن طبيعى آنان بود، همسر او تعجب کرد. پس جواب آمد: «أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ»(1)آيا از امر خدا تعجب مى‌كنيد؟ رحمت و بركات او بر اهل خانۀ شما باد كه او (خدايى) ستوده و بزرگوار است.

2_ در سوره احزاب آيۀ 33: «اِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»، این آیه خطاب به اهل‌بیت پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم و در لابه‌لای آياتىمی‌باشد که دربارۀ احكام زنان پيغمبر صلی الله علیه و آله و سلم قبل و بعد از این آیه آمده است: «وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى وَ أَقِمْنَ الصَّلٰوةَ وَ آتِينَ الزَّكوٰةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَه إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً * وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللَّهِ وَ الْحِكْمَةِ من الكتاب الجامع بين الأمرين إِنَّ اللَّهَ كانَ لَطِيفاً خَبِيراً» و در خانه‌هاى خود بمانيد و همچون جاهليت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد، و نماز را بر پا داريد و زكات را ادا كنيد، و خدا و رسولش را اطاعت نمائيد، خداوند فقط مى‌خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاک سازد. و آنچه را از آيات خداوند و حكمت در خانه‌هاى شما خوانده مى‌شود ياد كنيد، خداوند لطيف و آگاه است.

و چون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پس از نزول این آیه به مدت چند ماه مقابل خانۀ علی علیه السلام می‌ایستاد و بر آنان به عنوان اهل‌بیت سلام می‌کرد، منظور خود را مشخص می‌ساخت _ چنان‌که روایات آن خواهد آمد _ پس منظور از «اهل‌بیتی» در حدیث ثقلین همان مصداق آن در آیۀ تطهیر است و برای شناخت اهل بيت در حدیث


1) هود (11): 73.

ثقلین و عصمت آنان باید به تفسیر کلمات و جملاتی که در شأن نزول این آیه شریفه آمده است، بپردازیم .

تفسیر آیۀ تطهیر و پاسخ به اشکال فخر رازی

«اِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ ...»؛ چنان‌که بزرگان لغت گفته‌اند: إنّما ، به کسر همزه از ادوات حصر است و برای حصر و اختصاص‌دادن مفاد جمله بر جزء اخیر آن به کار می‌رود.

و همۀ لغویان و مفسران دلالت «إنّما» را بر حصر پذیرفته‌اند مگر فخر رازی، که البته وی نیز در مواضع متعدد و از جمله در آیه 36 سورۀ رعد: «قُلْ اِنَّما أُمِرْتُ اَنْ اَعْبُدَ اللَّهَ» دلالت «إنّما »را بر حصر پذیرفته است(1)، ولی دلالت آن‌را بر حصر در آیۀ ولایت «اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ و رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنوا» انکار نموده تا دلالت آن‌را بر امامت امیرالمؤمنین علیه السلام نفی کند و بر گفتۀ خود به آیه 24 سورۀ یونس استشهاد کرده:«اِنَّما مَثَلُ الْحَيوٰةُ الدُّنْيا كَماءٍ اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ»؛ «جز این نیست کهمثل زندگى دنيا مانند آبى است كه از آسمان نازل كرديم و بر اثر آن گياهانی مى‌رويد كه مردم و چهار پايان از آن مى‌خورند»؛ فخر رازی گفته است: إنّما در اینجا قبل از مَثَل آمده و برحصر دلالت نمی‌کند، زیرا مَثَل دنیا منحصر به این مَثَل نیست.

نقض دوم ایشان آیۀ 36 سورۀ محمد می‌باشد: «إِنَّمَا الْحَيوٰةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ»؛ زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى است. ایشان می‌گوید: در اینجا إنَّما دلالت بر حصر


1) فخر رازی در تفسیر این آیه می گوید : أن كلمة «إنما» للحصر و معناه إني ما أمرت إلا بعبادة اللّه تعالى، و ذلك يدل على أنه لا تكليف و لا أمر و لا نهي إلّا بذلك.

نمی‌کند زیرا بازی و لهو در غیر زندگی دنیا هم هست.(1)

پاسخ : علمای علم معانی می‌گویند : حصر بر دو گونه است: یا حصر صفت در موصوف، مانند: إنّما الفقیه زید و یا به عکس آن مانند: إنّما زید فقیه.

و هر یک از این دو ، بر دو قسم است: یا حصر حقیقی (از هر جهت) یا حصر اضافی(نسبی) است و هر یک از چهار قسم یا قصر اِفراد یا قصر تعیین یا قصر قلب است پس در مجموع دوازده قسم می‌شود.(2)

پس از این مقدمه می‌گوییم در دو آیه‌ای که فخر رازی بر عدم دلالت «إنّما» بر حصر استدلال کرده حصر اضافی بوده و حقیقی نیست. و از نوعحصر قلب است و آیۀ اول در اشکال فخر، یعنی آیه 24 سورۀ یونس: )إِنَّما مَثَلُ الْحَيوٰةِ الدُّنْيا كَماءٍ


1) فخر رازی در تفسیر مفاتیح الغیب ذیل آیه 55 سورۀ مائده می‌گوید : لا نسلّم أنّ كلمة (إنما« للحصر، و الدليل عليه قوله )إِنَّما مَثَلُ الْحَيوٰةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ» [يونس: 24] و لا شك أن الحياة الدنيا لها أمثال أخرى سوى هذا المثل، و قال«إِنَّمَا الْحَيوٰةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ» [محمّد: 36] و لا شك أن اللعب و اللهو قد يحصل في غيرها.

2) سعدالدین تفتازانی در مختصر المعانی، ص116 می‌گوید : القصر في اللغة الحبس و في الاصطلاح تخصيص شيءٍ بشيءٍ بطريق مخصوص و هو (حقيقي و غير حقيقي) لان تخصيص شيءٍ بشيءٍ اما ان يكون بحسب الحقيقة و في نفس الامر بأن لا يتجاوزه إلى غيره أصلا و هو الحقيقي. أو بحسب الإضافة إلى شيء آخر بأن لا يتجاوزه إلى ذلك الشيء و ان امكن ان يتجاوزه إلى شیء آخر في الجملة و هو غير حقيقي بل اضافي كقولك: ما زيد الّا قائم، بمعنى أنه لا يتجاوز القيام إلى القعود لا بمعنى انه لا يتجاوزه إلى صفة أُخرى أصلاً ... (و كل واحد منهما) أي من الحقيقي وغيره (نوعان قصر الموصوف على الصفة) وهو أن لا يتجاوز الموصوف من تلك الصفة إلى صفة آخر لكن يجوز أن تكون تلك الصفة لموصوف آخر. (وقصر الصفة على الموصوف) وهو أن لا يتجاوز تلك الصفة ذلك الموصوف إلى موصوف آخر لكن يجوز أن يكون لذلك الموصوف صفات آخر.

أَنْزَلْناهُ...( منظور آن است که بر خلاف نظر دنیاطلبان که آن‌را طولانی می‌دانند، مَثَل دنیا از جهت ماندگاری و فنا پذیری مانند گیاهی است که تنها چند روزی سبز شده و دل‌ها و دیده‌ها را به خود جلب می‌کند سپس می‌خشکد و نابود می‌شود.

یا قصر اِفراد است یعنی می‌خواهد بفرماید هر چند دنیا مَثَل‌های زیادی دارد ولی به سائر مَثَل‌های دنیا اعتنا نمی‌شود. تنها مَثَل لازم التوجه دنیا از جهت فناپذیری مماثلت آن با گیاهی است که چند روزی سبز شده سپس می‌خشکد و نابود می‌شود. مثل آنچه خدای سبحان از پیامبران نقل می‌کند که به قوم معترض خود می‌گفتند: )إِنْ نَحْنُ إِلا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ((1)ما نیستیم مگر بشری مثل شما. اگر چه ایشان رسول و نبی و...نیز بوده‌اند ولی می‌خواستند بفرمایند خیال نکنید رسول نباید بشر باشد و بشر بودن با نبوت تضاد دارد. ما در بشریت هیچ فرقی با شما نداریم. پس حصر برای نفی فرق از جهت بشریت و حصر مماثلت در بشریت است اگر چه ایشان رسول و نبی و...نیز بوده‌اند .

چنان‌که حصر در: )وَمَا مُحَمَّدٌ إِلّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ((2)به صورت قصر اِفراد آمده است؛ یعنی خیال نکنید حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مرگ ندارد و ابدی است بلکه تنها او رسولی مانند رسولان گذشته و متوفا است (و سایر صفات ایشان قابل توجه نیست) پس اینکه دنیا امثال دیگری هم دارد به دلالت «إنّما» بر حصر خدشه ای وارد نمی‌کند .

و در پاسخ آیۀ دوم اشکال فخر یعنی آیه شریفه 36سورۀ محمد می‌گوییم: فخر رازی خیال کرده آیه حصر صفت، (لعب و لهو) در موصوف( زندگی دنیا) است از


1) ابراهیم (14): 11.

2) آل‌عمران (3): 144.

این رو اشکال کرده : لعب و لهو در غیر زندگی دنیا هم هست.

در حالی که چنین نیست، آیه برای حصر موصوف در صفت است و می‌فرماید زندگی دنیا منحصر در لعب و لهو است؛ زیرا مبتدا در جمله قبل از خبر واقع شده و اینجا برای قصر موصوف در صفت است . افزون بر آنکه مضمون این آیۀ(دوم) با «ما و إلّا» هم در قرآن آمده که نمی‌توان دلالتحصر آن‌را انکار کرد، مانند: «وَ مَا الْحَيوٰةُ الدُّنْيا إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ »(1)زندگى دنيا جز بازى و سرگرمى نيست. و نظیر آن در آیۀ 64 سورۀ عنکبوت آمده است. هر توجیهی که برای حصر در آنجا بنمایید ما همان را در آیۀ 36 سورۀ محمد می‌گوییم .

در توضیح می افزاییم:

اینکه قصر در آیۀ 36 سورۀ محمد، قصر اِفراد است و معنای آیه شریفه آن است كه در چشم اهل بصیرت، لذائذ مادی دنیا تنها بازی و لهو است هیچ وجه عقلائی ندارد، زیرا گاه «دنيا» به عنوان مضاف اليه حيات واقع می‌شود؛ در اين صورت، حيات دنيا در مقابل حيات آخرت قرار می‌گيرد و محل تجارت عبادالله و مسجد اولیاء به شمار می‌رود. ولی گاهی _ مثل این آیه _ دنیا صفت حیات واقع می‌شود، «انما الحَيوٰةُ الدّنيا» يعنی: حيات دنی و پست، كه مقدمۀ حيات آخرت نيست، تمام آن لعب و لهو است؛ به عبارت ديگر، اگر بگويم: می‌خورم برای اينکه خوردن لذت دارد، در اينجا می‌شود دنيا من حيث هي الدنيا؛ بازی و لهو است، اما اگر دنيا به عنوان مقدمه آخرت باشد، لعب و لهو نيست.

«یرید»؛ فعل مضارع چون به خدای متعال نسبت داده شده عاری از زمان است، زیرا هنگامی که فعل به خود زمان مانند: «مضی الزمان» یا مجردات غیر


1) انعام (6): 32.

زمانی نسبت داده شود بر زمان خاصی دلالت ندارد(1).

مانند «یُریدُ اللهُ بِکُمُ الیُسرَ»(2)که بر تعلق ارادۀ او به یسر و سهولت بر مسلمین بدون لحاظ زمان خاص دلالت می‌کند. پس ارادۀ اذهاب رجس و عصمت اهل‌بیت به بعد از نزول این آیه اختصاص ندارد تا تنها بر عصمت پس از نزول دلالت کند.

«اهل البيت»؛ این کلمه منصوب است بنا بر باب اختصاص و مدح یعنی اخصّ و امدح اهل البيت و احتمال ضعیف دارد که منصوب از باب ندا باشد: «يا أهل البيت» در هر دو صورت این کلمه مفسّر ضمير عنكم (محصور فیه) است و در نتيجه آیه تطهیر بر حصر اراده خدا در عصمت اهل بيت: دلالت می کند. و این حصر دو معنی دارد : 1_ حصر اراده خدا در تطهیراهل بيت:،یعنی خدا غير از اراده عصمت، ارادۀ ديگرى دربارۀ آنان ندارد.

2_ حصر اراده خدا در تطهیر خصوص اهل بيت: و مفادش اين مى‌شود كه خدا در این امت ارادۀ تطهیرِ غير اهل بيت ندارد.

مثل آنكه كسى بگويد: من تنها براى زيارت شما آمدم كه مى‌فهماند اوّلاً براى زيارت آمده و مقصودى ديگر نداشته است. ثانياً مى‌فهماند كه فقط براى زيارت شما ،نه افراد ديگر آمده است.

«یُریدُ اللهُ لیُذهِبَ عَنکُم»؛ اراده ، از ماده « رود » اجوف واوی به معنی مشیت و قصد است(3)و راغب در مفردات می‌گوید: اراده: احساسی است مرکب از میل و نیاز


1) النحو الوافي، ج1، ظ 46 و كفاية الاصول، ص 59.

2) بقره (2): 185.

3) فیروز آبادی در القاموس المحیط می‌گوید: الإرادة، المشیة و قریب به آن در لسان العرب و لمصباح المنیر، ماده: رود.

و آرزو به معنی کشش نفس به طرف چیزی همراه حکم به اینکه آن چیز سزاوار است(1)

و إلارادة منقولة من راد يرود إذا سعى في طلب شیء و الإرادة في الأصل قوة مركبة من شهوة و حاجة و أمل و جعل اسماً لنزوع النفس إلى الشیء مع الحكم فيه بأنه ينبغي أن يفعل أو لا يفعل.

.

در نتیجه تعدیه آن به باب افعال (اراده) تقویت و تأکید مشیت و قصد یعنی خواستن و گاهی اظهار خواستن است. و معنی دیگر مانند رضا و محبت معنی مجازی است . و اراده دو قسم است: ارادۀ تکوینی یا تشریعی

1_ اراده تکوینی : اگر اراده خدا به فعل خودش تعلق گیرد و مشروط به فعل اختیاری بنده نباشد ارادۀ حتمی است و مراد از آن جدا نمی شود مانند ارادۀ یسر یا نفی حرج در تشریع در «يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ »(2)خدا برای شما مسلمین آسانی را می‌خواهد نه سختی را. و همچنین است در آیۀ: «يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ»(3)خدا می‌خواهد کار را بر شما سبک کند. در این موارد اراده تکوینی حتمی بوده و قابل تفکیک از مراد نیست، از این رو می‌گوییم هیچ عسر وحرجی در شریعت اسلامی نیست.

2- اراده تشریعی: اگر اراده خدا مشروط و معلّق بر فعل بنده باشد اینارادۀ تشریعی و مشروط است و پس از تحقق شرط آن تخلّف نمی پذیرد . مانند ارادۀ توبۀ بر بنده از طرف خدا که مشروط به توبۀ بنده است ( آیۀ 27 سورۀ نساء ) اگر بنده توبه کند، حتماً او می پذیرد و ارادۀ تطهیر در آیۀ وضو چنین است یعنی اولاً مشروط به


1) راغب در مفردات می‌گوید

2) بقره (2): 185.

3) نساء (4): 28.

عمل غسل و تیمم و وضوی بنده است. البته این اصطلاح به سبب تعلیم معارف است و در متون اولیه نیامده است .

حال می گوییم اراده در آيۀ تطهیر ، ظاهر در ارادۀ تكوينى است نه تشريعى؛ توضیح آنکه : ارادۀ تشريعى به فعل غیر تعلق مى‌گيرد مثل اینکه خداوند از ما نماز و روزه و حج و جهاد خواسته است. و مراد از اراده تشريعی خدای متعال ، احكام شرعی اوست و در انجام آن اختیار انسان واسطه می‌خورد. ازين رو انجام آن حتمی نیست .

اما ارادۀ تكوينى هر کس به فعل خودش تعلق می گیرد و انجام آن محتمل است ولی انجام ارادۀ تكوينى خدای متعال حتمی است؛ زیرا او بر هر کاری قادر است و هر گز مراد تكوينی او از اراده‌اش تخلّف نمى‌كند، و چون ارادۀ تطهير تنها به اهل‌بیت تعلق گرفته پس این اراده تكوينى است، زیرا ارادۀ تشریعی خدای متعال به خوب شدن از راه طاعت، به عده‌ای خاص منحصر نیست .

و این ارادۀ تكوينی ملازم با مراد و موجب تحقّق عصمت اهل‌بیت است، زیرا مراد تكوينی خدا از اراده‌اش تخلّف نمى‌پذيرد: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(1).

به ویژه آنکه با مفعول مطلق (تطهیراً) برحصول طهارت تأکید می‌کند پس مراد آن قطعاً حاصل می شود. مخصوصاً که پس از نزول آیه، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای زوال پلیدی و تطهیر از اهل بیتش دعا کرد و دعای حضرت قطعاً مستجاب است.

در توضیح می افزاییم : احکام همسران حضرت ، مانند سایر تکالیف حاکی از ارادۀ تشریعی خدای متعال بوده و با اینکه این تکالیف از همۀ زنان خواسته شده است، اختصاص خطاب به همسران به سبب تأکید بر رعایت بیشتر اوامر و نواهی


1) یس (36): 82.

الهی به وسیله آنان است، زیرا به سبب همسری پیامبر مورد طمع مغرضان هستند، به همین دلیل، مسئولیت آنان مضاعف است.

و غرض از این تکالیف، رسیدن مکلف به طهارت روحی است کهحکمت همۀ تکالیف شرعی است و حصول آن مشروط به انجام کامل تکالیف الهی است و اين فضيلت خاصی براى اهل‌بيت نخواهد بود.

عدم تنافی ارادۀ تکوینی با اختیار

آیا اراده تكوينى بر طهارت موجب عصمت جبری و غیراختياری نمی‌گردد تا پیرو آن گفته شود این طهارت و عصمت جبری فضیلت نیست؟

پاسخ: اراده تكوينى بر طهارت در اينجا بی واسطه نیست تا موجب جبر و سلب اختيار گردد. بلکه اراده تكوينى به علم و ایمان کامل آنان تعلق گرفته یعنی خدای متعال به آنان علم کامل به حسن اوامر و قبح نواهی و ایمان و اراده محکمی داده است که به اختیار خود گناه نکنند و آگاهی‌ها و مبادى فكرى و روحى آنان سبب مى‌شود كه با ميل و اراده خود از فکر و عمل قبیح چشم بپوشند.

پس منشأ این طهارت، علم و ارادۀ موهبتی الهی به آنان بر اساس حکمتی است که باعث عصمت اختیاری آنان شده است. چنان‌که هیچ عاقلی میل به خوردن عسلی که می داند زهر آلود است، نمی‌کند با اينكه قدرت بر اين كار و میل به خوردن عسل دارد .

از اين رو در روايات صحيح، رجس در آيۀ تطهیر به شک تفسير شده و شک به معنای شک در نظارت خدا یا شک در دین، منشأ هر گناه و انحراف انسان است و مقابل آن علم اليقين است كه باعث عصمت اختياری صاحب آن است. بعضی از این روایات به شرح زیر است:

محمد بن الحسن الصفار عن محمد بن خالد الطيالسي، عن سيف بن عميرة، عن أبي بصير، عن أبي جعفر علیه السلام ، قال: الرجس: هو الشك، و لا نشك في ديننا أبداً(1). امام باقر علیه السلام فرمود : رجس (در آیۀ تطهیر )شک است و ما اهل‌بیت هرگز در دین خود شک نمی‌کنیم.

ابن بابويه، قال: حدثنا أبي، و محمد بن الحسن بن أحمد بن الوليد (رضي الله عنهما)، قالا: حدثنا عبد الله بن جعفر الحميري، عن محمد بن الحسين بن أبی‌الخطاب، قال: حدثنا النضر بن شعيب، عن عبد الغفار الجازي، عن أبيعبدالله علیه السلام ، في قول الله عزّ و جل: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»، قال: «الرجس: هو الشك(2)امام صادق علیه السلام فرمود: منظور از رجس در آیۀ تطهیر، شک است».

و اين تطهیر الهى موهبت ويژه‌اى است كه به پيغمبران داده شده و به ديگران داده نشده است، ولى بايد توجه داشت كه خداوند اين امتياز را به خاطر مسئوليت سنگين رهبرى به آنان داده. بنابر اين امتيازى است كه بهرۀ آن به همگان مى‌رسد و اين عين عدالت است، درست مانند امتياز خاصى است كه خداوند به پرده‌هاى ظريف و بسيار حساس چشم داده تا انسان ببیند و تمام بدن از آن بهره ببرد.

سؤال : چرا خدای متعال در میان بندگان تنها به اهل‌بیت: چنین لطفی داشته است، در حالی که اگر به دیگران هم آن علم و ایمان کامل را می‌داد عصمت می یافتند؟


1) البرهان فی تفسیر القرآن، 4/444، ح 8585، ذیل آیۀ تطهیر به نقل از بصائر الدرجات و معانی الأخبار .

2) همان، ح 8586.

پاسخ : تفاوت بندگان در نعمت‌های مادی و معنوی الهی امری بدیهی و روشن است و سؤالی است که همۀ موحدانِ قائل به عدل و حکمت الهی باید به آن پاسخ دهند . ما در اینجا یک تفاوت مخفی بر تفاوت‌های مقبول دیگر افزودیم. هر پاسخی که در توجیه تفاوت‌های دیگر دادیم در اینجا هم می گوییم . ولی افزون بر آن پاسخ ها ،آنچه از آیه 172 سورۀ اعراف دربارۀ عالم ذرّ و روایات ذیل آن استفاده می‌شود این است که اهل‌بیت این شایستگی برای عصمت را در امتحان عالم ذرّ به دست آوردند.(1)

ترکیب «یرید الله لیذهب»

«یرید الله»؛ مفعول به، می‌خواهد و سه احتمال در آن است:(2)1_ مفعول به آن « احکام همسران مذکور » باشد که مقدر است، در این صورت لام در «لیذهب عنكم» تعليليه است.یعنی خدا آن احکام را اراده کرد تا شما را پاک کند . این احتمال مستلزم حذف و خلاف ظاهر است.

ثانیاً اين احتمال كه مدلول آیۀ تطهیر را علت احکام همسران می‌داند آن را


1) البرهان فی تفسیر القرآن، روایات ذیل آیۀ یادشده.

2) آلوسی در روح المعانی در ذیل آیۀ تطهیر می گوید : اختلف في لام لِيُذْهِبَ فقيل زائدة و ما بعدها في موضع المفعول به ليريد فكأنه قيل: يريد اللّه إذهاب الرجس عنكم و تطهيركم، و قيل: للتعليل ثم اختلف هؤلاء فقيل المفعول محذوف أي إنما يريد اللّه أمركم و نهيكم ليذهب أو إنما يريد منكم ما يريد ليذهب أو نحو ذلك، و قال الخليل و سيبويه و من تابعهما: الفعل في ذلك مقدر بمصدر مرفوع بالابتداء و اللام و ما بعدها خبر أي إنما إرادة اللّه تعالى للإذهاب على حد ما قيل في _ تسمع بالمعيدي خير من أن تراه_ فلا مفعول للفعل، و قال الطبرسي: اللام متعلق بمحذوف تقديره و إرادته ليذهب و هو كما ترى.

مختص به همسران می کند و این خلاف اجماع مسلمين و روایات شأن نزول است.

2_ «یرید الله» به تأويل مصدر رفته ، مبتدا_ و« لیذهب عنكم»پس از تأويل مصدر رفتن ، خبر آن باشد: «أی أراده الله، إذهاب الرجس عنکم» در نتیجه خبر به جای مفعول به، است و نتيجۀ معنوی آن مانند احتمال سوم عصمت اهل‌بیت است. این احتمال هم خلاف ظاهر است؛ زیرا «یرید الله» بدون حرف مصدری تأويل مصدر و تبديل به اراده الله نمی‌شود.

3_ مفعول به آن « لیذهب عنكم» باشد، أی: یرید إذهاب الرجس عنکم .

این احتمال صحیح است، در این صورت لام « لیذهب عنكم » زائده برای تأکید و فعل منصوب به «أن» مقدر است یا «لام »به معنای «أن» است.

چنان‌که ابوالفتوح رازی در آیۀ 26 سورۀ نساء: «يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ» می‌گوید: «نحويان در اين «لام» چند قول گفتند: يكى آنكه به معنى «أن» است، و اين قضيّه در مادۀ اراده و امر باشد که «لام» و «أن» متعاقب باشند، چنان كه حق تعالى گفت: «أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ ...، وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ ...»،

و باشد كه جمع كند ميان «لام» و «كى» و «أن»، زجّاج گفت: روا نباشد كه «لام» به معنى «أن» بود، براى آنكه در «كى» مى‌شود، و «أن» در «كى» نشود.(1)


1) روض الجنان و روح الجنان في تفسيرالقرآن، 5/326 با تلخیص . مانند این سخن را آلوسی در روح المعانی ذيل آیۀ 26 سورۀ نساء «يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ» دارد : قيل: مفعول يريد محذوف أي تحليل ما أحل و تحريم ما حرّم و نحوه، و اللام للتعليل أو العاقبة أي ذلك لأجل التبيين،و نسب هذا إلى سيبويه و جمهور البصريين ......و ذهب الكوفيون إلى أن اللام هي الناصبة للفعل من غير إضمار إن و هي و ما بعدها مفعول للفعل المقدم لأن اللام قد تقام مقام إن في فعل الإرادة و الأم.

معنای اذهاب رجس و تطهیر در آیه

«لیذهب»؛ باب اِفعال، فعل مجردش «ذهب» یعنی رفت و متعدی آن «ذهب به و اَذهَبَ_ او را برد » گاهی بی واسطه مفعول می‌گیرد، مانند: «اذهبه»، یعنی او را برد. ولی اگر با « عن» كه برای مجاوزه است(1)متعدی شود گاهی به معنای رفع شیء موجود و گاهی به معنای دفع شیء ممکن غیر موجود است.

مانند دعای حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم برای حضرت امیر علیه السلام «اللّهم اذْهَب عَنهُ الحَرَّ و البَرد»، یعنی نگذار سرما و گرما به او برسد، نه اینکه پس از رسیدن آن‌را بر طرف کن. و در دعاى روزها و شب‌های‌ماه رمضان آمده: اللّهم صلّ علىٰ محمّد و آل محمّد و اذهَبْ عَنّي فيه النُّعاسَ و الكَسَلَ و السّأْمَةَ و الفَتْرَةَ و القَسْوَةَ و الغَفْلَةَ و الغِرَّةَ(2)

خدایا بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست و در این ماه از من بر طرف کن: خواب‌آلودگی و کسالت و خستگی و سستی و قساوت و غفلت و غرور را».

پس «لِیُذهِبَ عَنکُم الرَّجس» یعنی پلیدی موجود را از شما زایل کند، (رفع) یا پلیدی ممکن غیرموجود را از شما دور نماید، (دفع).

و به قرینۀ آنکه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم داخل اهل بیت است و آن حضرت به اجماع مسلمین قبل از نزول این آیه معصوم بود و اگر اذهاب به معنای (رفع پلیدی موجود )


1) قال ابن هشام في المغني: عن على ثلاثة أوجه: أحدها: أن تكون حرفاً جاراً، وجميع ما ذكر لها عشرةُ معانٍ: أحدها: المجاوزة، ولم يذكر البصريون سواه، نحو سافرتُ عن البلد و رغبتُ عن كذا و رميتُ السهمَ عن القوس و ذكر لها في هذا المثال معنى غير هذا، و سيأتي. الثاني: البدل، نحو «واتّقوا يوماً لا تجزی نفسٌ عن نفس شيئاً»، و في الحديث صُومي عن أمِّكِ.

2) اقبال الاعمال، دعاى شب‌ها، ص 45، و دعای روزها، ص158.

باشد مستلزم عدم عصمت آن حضرت قبل از نزول آیه (سال ششم هجرت) و بر خلاف اجماع مسلمین است و چون اذهاب رجس در حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به معنای دفع رجس از اول عمر است، پس اذهاب رجس در چهار تن دیگر اهل‌بیت نیز به معنای دفع رجس از اول عمر آنان است وگر نه تفکیک در دلالت آیه لازم می آید به اینکه اذهاب دربارۀ حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به معنای دفع و دربارۀ چهار تن دیگر به معنای رفع باشد و اینخلاف ظاهر است.

در نتیجه مدلول آیه آن است که خدای متعال نمی‌گذارد از اول عمر به اهل‌بيت آلودگی برسد و این بر عصمت از اول عمر اهل بیت دلالت می‌کند، چنان‌که شیخ مفید این گونه به اشکال پاسخ داده است .(1)

معنای «الرجس»

رجس یعنی آلودگى و پليدى یا آنچه طبع انسان آن‌را پلید و آلوده می‌شمارد یا از آن متنفّر است(2). این کلمه ده بار در قرآن به‌کار رفته است و بر معانی مختلفی تطبیق شده و بر دو دسته است: گاهى در اشیاء مادی است، مانند پليدى خوک و مردار و شراب و بت‌ها و اسباب قمار و بخت‌آزمایی مانند: «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(3)«اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، شراب و قمار و بت‌ها و ازلام (چوب‌های بخت آزمایی) پليد و از


1) مصنفات الشیخ المفید، مسائل التلعکبریه، 6/ 27.

2) ا لمصباح المنير في غريب الشرح الكبير و لسان العرب و المحیط فی للغة: ماده رجس با اندکی اختلاف.

3) مائده (5): 90.

عمل شيطان‌اند از آن‌ها دورى كنيد تا رستگار شويد.»

و گاهى آلودگى در عقاید باطنی و صفات معنوى است، مانند وسوسۀ شیطان، گناه ، بیماری معنوی دل ،گمراهی ، كفر و شرک و شکّ و كردار ناپسند. چنان‌كه فرمايد: «وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ»(1)

و امّا آن كسانى كه در دل‌هاى آنان مرض است نزول آیات قرآن، پليدى تازه بر روى پليدى سابق آنان وارد مى‌كند».(2)و نیز «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَمِنَ الأوْثَانِ»(3)« از پلیدی بت‌ها بپرهیزید». روشن است که این کلمه مشترک لفظی نیست بلکه مشترک معنوی و جامع آن پلیدی و قذارت است پس اگر بدون قرینه در جایی به کار رود اطلاق آن هر نوع پلیدی ظاهری و باطنی و مادی و معنوی را می گیرد به ویژه در آیۀ تطهیر که«الرجس» با الف و لام برای جنس است و بر استغراق دلالت می‌كند؛ زيرا اصل در الف و لام اين است. پس این جمله هر نوع پلیدی و هر عقیدۀ باطل و هر خُلق ناپسند و هر عمل قبیحی را از اهل‌بیت نفی می‌کند و این همان عصمت است .


1) توبه (9): 125.

2) ابن اثیر در «نهاية» ج 2، ص 200 گويد: الرجس: القذر و قد يعبّر عن الحرام و الفعل القبيح و العذاب و اللعنة و الكفر. و در «لسان العرب» ج 6 آمده است: الرجس: القذر ... و الرجس: العذاب كالرجز و امّا الرجز فالعذاب و العمل الذى يؤدّي الى العذاب، و الرجس في القرآن: العذاب كالرجز، و قال ابن الكلبى في قوله تعالى: فانّه رجس، الرجس: المأثم، و قال مجاهد: كذلك يجعل اللّه الرجس قال: ما لا خير فيه، و قال ابو جعفر: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» قال: الرجس الشّك.«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالأنْصَابُ وَالأزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ».

3) حج (22): 30.

«اهل البیت»

اهل و آل دو كلمه است كه يک معنى دارد. اهل اگر به چیزی اضافه نشود به معنای شایسته و سزاوار می آید(1)مانند این دعا: «اللهم إن لم أکن أهلا أن أبلُغَ رحمتَک فرحمتُک أهلٌ أن تَبلُغَنِي».(2)

ابن منظور می گويد: اصلِ آل، اهل بود «ها» تبديل به همزه شد «أأل» شده، و چون دو همزه متوالى بوده ، دومى تبديل به الف شده است، مثل آدم و آخر و آمَنَ.... و می افزايد: اهل البيت يعنى ساكنان آن خانه، اهل الرجل يعنى خاص ترين افراد نسبت به آن مرد،اهل بيت پيامبر يعنى همسران، دختران و داماد او يعنى على علیه السلام . و گفته شده كه اهل البيت يعنی زنان پيامبر و مردانى كه از خانوادۀ اويند.(3)

احمد بن‌فارس به نقل از خليل بن احمد ، اهل مرد را همسر او و تأهُّل را ازدواج و اهل‌بيت را ساكنان خانه دانسته و می‌گوید: اهل اسلام يعنى گروندگان به آن دین.(4)

راغب در مفردات می گوید : اهل البیت يعنى كسانى كه نسب يا دين يا حرفه یا خانه و یا شهری، آنان را با يكديگر جمع مى‌كند و آنان را اهل و خانواده آن شخص گويند، پس _ أهل الرّجل _ در اصل كسانى هستند كه خانه‌اى واحد، آنان را يک‌جا فراهم مى‌آورد.

سپس اين معنى توسعه يافته و آن را دربارۀ كسانى گفته‌اند كه نسب خانوادگى


1) منتهی الارب، ماده هل.

2) مفاتیح الجنان ، تعقیبات مشترکه.

3) لسان العرب: 11/29 واژه «اهل».

4) معجم مقاييس اللغه، 1/150.

واحدی آنان را با آن شخص جمع می کند.

و پس از اسلام اصطلاح «اهل‌بيت» بدون قید تنها بر خاندان پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم اطلاق شده و آنان با اين عنوان شناخته شده‌اند، چنان‌كه در اين آيه قرآن آمده است: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ».(1)

و أهل الرّجل: به همسر مرد نيز گفته شده و أهل الاسلام به كسانى كه دين اسلام دارند اطلاق می‌شود».(2)

سخنان اهل لغت، نشان مى‌دهد كه جامع مفهوم «اهل» به اخص افراد به شخص است و شامل همه كسانى مى‌شود كه از راه نسب و سبب يا تعلیم و تربیت رابطۀ ویژه‌ای با شخص دارند، و معانی همسر و فرزندان و شاگردان علمی یا تربیتی شخص، مصادیق آن معنای جامع هستند.

و چون اهل هر کسی به اعتبارات مختلف فرق می‌کند ممکن است فردی به یک اعتبار اهل او باشد و به اعتبار دیگر نباشد، مثلاً زن و فرزند کسی از نظر قرابت نسبی یا سببی اهل او باشند ولی از نظر علمی یا تربیتی اهل او نباشند، از این رو راغب می‌گوید: و چون شریعت اسلام حكم به نفی نسب ميان مسلمان و كافر كرده، در باره پسر نوح به علّت نافرمانى از پدرش می گوید: او از اهل تو نیست ، گويى از نسب او خارج شده و خداوند او را به عنوان عمل (فرد) غير شايسته معرّفى مى‌نمايد . مانند آيه 46سورۀ هود: «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ»(3).

مرحوم طبرسی می گوید : الف و لام البيت در آیۀ تطهیر، الف و لام عهد است و


1) احزاب (33): 33.

2) مفردات راغب، ص 29.

3) مفردات راغب، ص 29.

مقصود از آن بيت نبوّت و رسالت است، و عرب مكانى را كه به آن پناه برده مى‌شود بيت گويد، و براى همين انساب عرب را بيوت ناميده‌اند و می‌گویند بیوتات العرب، ... همۀ امّت اسلامى اتفاق كرده‌اند بر اينكه مقصود از اهل البيت در آيه، اهل بيت پيغمبر ما صلی الله علیه و آله و سلم است، سپس اختلاف كرده‌اند. عكرمه گويد: از اهل البيت، زنان پيغمبر را اراده كرده براى آنكه اوّل آيه خطاب به آن‌هاست.ابو سعيد خدرى و انس بن مالک و وائلة بن اسقع و عايشه و امّ‌سلمه گويند، كه آيه مختص به رسول‌خدا صلی الله علیه و آله و سلم و على و فاطمه و حسن و حسين: است...».(1)

آن‌گاه برای «البیت» سه احتمال وجود دارد و به همان اعتبار، اهل آن معنی پیدا می‌کند: 1_ بیت سکونت 2_ بیت قرابت 3_ بیت نبوت . معنای اول و دوم لغوی و عرفی است ولی معنای سوم شرعی است و اهل آن به معرفی شارع نیاز دارد.

نظر علما در مراد از اهل‌البیت و نظر حق

اشاره

دربارۀ اهل بیت در حدیث ثقلین و آیۀ تطهیر اقوال زیادی بین علمای اسلام است که مهم‌ترین آن شش نظر است:

1. همۀ خویشاوندان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که صدقه بر آنان حرام است .

2.متقین از امت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم .

3.

خصوص همسران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم .

4.

همسران به نزول آیه به اضافۀ پنج تن اصحاب کساء به دعای حضرت(2).

5.

خصوص پنج تن اصحاب كساء.


1) ترجمۀ تفیسر مجمع البيان، 20/ 109و 110.

2) تفسیر التحریر و التنویر، ذیل آیه تطهیر .

6. پنج تن اصحاب كساء ، به ضميمۀ ائمه نه گانه بعد(1).

نظر پنجم و ششم دیدگاه شیعه امامیه و مورد نظر ماست. هر چند اهل‌بیتاز نظر لغوی همسران و خویشاوندان دیگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را می گیرد ولی اهل‌بیت در اینجا معنای عام لغوی‌اش نیست، بلکه الف و لام برای عهد (حضوری و ذهنی) است و اشاره به جمع خاصی در حضور پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است که آیۀ تطهیر در شأن آنان نازل شد، به‌گونه‌ای که لفظ اهل‌بیت اصطلاح شرعی در این معنی شد و چهار دلیل بر صحت این نظر و نفی اقوال دیگر دلالت می کند و عموم لغوی اهل بیت را تخصیص می زند :

دلیل اول :روایات مفسّر اهل‌البیت

این روايات پنج دسته است :

دسته 1_ رواياتی که از اجتماع پنج تن در خانۀ ام سلمه پس از نزول آیه زیر کساء (چادر شب) خبر می دهد و در بعضی از آن‌ها حضرت برای تطهیر اهل‌بیت دعا کرده و به همسران خود اجازۀ دخول در آن نمی‌دهد. و چنان‌که آلوسی بغدادی _ مفسر متتبع اهل سنت _ می‌گوید : این روايات آن قدر زیاد است که به شماره در نمی آید.(2)

مانند روایت ترمذی که به سند معتبر از عمر بن ابی سلمه، فرزند امّ سلمه نقل


1) آیات آل البیت فی القرآن الکریم، ص 71، نفحات الأزهار ، 20/ 77.

2) آلوسی در تفسیر روح المعانی ذیل آیۀ تطهیر می‌گوید : أخبار إدخاله صلی الله علیه و آله و سلم علياً و فاطمة و ابنيهما رضي اللّه تعالى عنهم تحت الكساء، و قوله عليه الصلاة و السلام اللهم هؤلاء أهل بيتي و دعائه لهم و عدم إدخال أم سلمة أكثر من أن تحصى، و هي مخصصة لعموم أهل البيت بأي معنى كان البيت.

می‌کند: «قَالَ لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الآيَةُ عَلَى النَّبِىِّ _ صلی الله علیه و آله و سلم _ :«إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» فِى بَيْتِ أُمِّ سَلَمَةَ فَدَعَا فَاطِمَةَ وَحَسَنًا وَحُسَيْنًا فَجَلَّلَهُمْ بِكِسَاءٍ وَعَلِىٌّ خَلْفَ ظَهْرِهِ فَجَلَّلَهُمْ بِكِسَاءٍ ثُمَّ قَالَ: «اللَّهُمَّ هَؤُلاَءِ أَهْلُ بَيْتِى فَأَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهِّرْهُمْ تَطْهِيرًا ». قَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ وَأَنَا مَعَهُمْ يَا نَبِىَّ اللَّهِ قَالَ: «أَنْتِ عَلَى مَكَانِكِ وَأَنْتِ عَلَى خَيْرٍ»؛ هنگامی که آيۀ تطهير: «انّّما يريد الله ليذهب عنکم الرّجس أهل البيت» در خانه امّ سلمه نازل شد، پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حضرت فاطمه و حسن و حسين را فرا خواند، در حالی که (حضرت) علی پشت سر بود . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنان را با کسائی (چادر شب) پوشانيد و سپس فرمود: خداوندا اين‌ها أهل بيت من هستند . پس پليدی را از آنان دور کن و آنان را پاکيزه ساز. در اين حال ام سلمه پرسيد: آيا من هم از اهل بيت هستم؟ (و می توانم زير کساء بيايم) حضرت فرمود: تو جایگاه خودت را داری و تو به سوی خيری(1).

این پاسخ حضرت به خوبی می رساند اهل‌بیت همان پنج تن هستند و شامل همسران نمی‌شود.

ترمذی درباره سند اين حديث می‌گويد: سند این خبر معتبر است ولی از اين طريق_ طريق عمر ابن سلمه _ غريب است. البته از طرق ديگر به همين مضمون روايات متعدد از طريق اهل سنت رسيده است .

کمال بسیونی _ محقق کتاب اسباب النزول واحدی _ می‌گوید: ترمذی افزون بر این طریق، این حدیث را در کتاب التفسیر از شهر بن حوشب از ام سلمه نقل کرده و


1) سنن ترمذی، 5/663، کتاب المناقب، ح 3787 و ص 361، ح 3205؛ صحيح سنن الترمذي، 3/305، ش 3205، و ص 543، ش3787 آن‌را صحیح دانسته. و نیز اسباب النزول واحدی، ص368؛ جامع البیان طبری، ص226 و الدر المنثور، 5/199.

گفته «هو حسن»؛ این سند خوب است، بلکه بهترین سند برای این دسته روایات است. و افزوده همین روایت را حاکم نیشابوری از طریق عطاء بن یسار از ام سلمه نقل کرده و گفته سند آن صحیح است و ذهبی هم در تلخیص مستدرک با او موافقت نموده است.

و نیز احمد بن حنبل با سند خود از عطاء بن ابی رباح از کسی که از امّ سلمه شنیده نقل کرده است که امّ‌سلمه گفت: پیامبر در خانۀ من بود، فاطمه دیگی پر از غذا آورد و با هم خدمت پیامبر رسیدیم، حضرت فرمود: شوهر و فرزندانت را هم بخوان. آنان آمده مشغول خوردن غذا شدند و در حالی که پیامبر بر کسای( چادر شب« خیبری نشسته بود، این آیه نازل شد: )إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا».

حضرت آنان را با کنارۀ چادر شب پوشانيد و دست خود را بیرون آورد و فرمود: خداوندا، اين‌ها اهل بيت و خواص من هستند . پس پليدی را از آنان دور و آنان‌را پاکيزه ساز. بقیۀ حدیث مانند حدیث سابق است.(1)

و در سند دیگری از شهر بن حوشب پس از نقل این حدیث، امّ سلمه می‌گوید: من چادر را بالا زده که زیر آن بروم پیامبر آن‌را از دست من کشید و فرمود: تو بر خیری.(2)

نظير اين روايت را طحاوی م 321ق با سند خود به اين صورت نقل می‌كند: فاطمه غذایی طبخ نمود و برای پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم در منزل امّ سلمه آورد، پيامبر فرمود: ای دخترم، فرزندان و پسر عمويم را نزد من فراخوان. وقتی حاضر شدند ... دنباله


1) مسند احمد 6/ 292، ح 25300.

2) مسند احمد، 6 /323، ح 35383.

حدیث به صورت سابق است.

بلکه میرحامد حسین هندی در عبقات می‌گوید: این حدیث را دوازده نفر از صحابه به شرح زیر نقل کرده‌اند. 1_ عائشه 2_ امّ سلمه 3_ عبدالله بن عباس 4_ سعد بن وقاص 5_ ابو الدرداء 6_ انس بن مالک 7_ ابو سعید خدری 8_ واثلة بن الاسقع 9_جابر بن عبدالله انصاری 10_ زید بن ارقم 11_ عمر بن ابی سلمه 12_ ثوبان مولی.(1)

با این توضیح بطلان نظر تفسیر ابن عاشور که نزول آیه را درباره همسران، و اصحاب کساء را ملحق به اهل‌بیت به دعای حضرت دانسته ، روشن شد. (2)

دسته 2_ رواياتی كه از اجتماع پنج تن زیر کساء پس از نزول آيۀ تطهیر خبر می‌دهد و پيامبر اكرم اهل‌بيت خود را خصوص این چهار تن دانسته، بر روی آنان کسائی انداخت و آیۀ تطهیر را برای آنان خواند و برای آنان دعای تطهیر کرد و همسران خود را در آن جمع راه نمی‌دهد، مانند روایت مسلم که از صفيه بنت شيبه از عائشه روایت می‌کند: خرج النبی صلی الله علیه و آله و سلم غداة و عليه مرط مرحل من شعر أسود فجاء الحسن بن علي فأدخله ثم جاء الحسين فدخل معه ثم جاءت فاطمة فأدخلها ثم


1) نفحات الأزهار في تلخیص عبقات الأنوار ، 20 / 77.

2) التحرير و التنوير، 21/247؛ أَهْلَ الْبَيْتِ: أزواج النبي صلی الله علیه و آله و سلم ، و الخطاب موجه إليهنّ و كذلك ما قبله و ما بعده لا يخالط أحداً شكّ في ذلك، و لم يفهم منها أصحاب النبي صلی الله علیه و آله و سلم و التابعون إلّا أنّ أزواج النبي صلی الله علیه و آله و سلم هنّ المراد بذلك و أنّ النزول في شأنه و أما ما رواه الترمذي عن عطاء بن ابي رباح عن عمر بن أبي سلمة قال: لما نزلت على النبي: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ .... و قال: هو حديث غريب من حديث عطاء عن عمر بن أبي سلمة و لم يسمه الترمذي بصحة و لا حسن، و وسمه بالغرابة.و في «صحيح مسلم» عن عائشة: ....فمحمله أنّ النبي صلی الله علیه و آله و سلم ألحق أهل الكساء بحكم هذه الآية و جعلهم أهل بيته كما ألحق المدينة بمكة في حكم الحرمية.

جاء علي فأدخله ثم قال «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا».(1)

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یک روز صبح در حالی که عبائی از کرک موی سیاه بر تن داشت از خانه بیرون آمد. حسن و حسین نزد او آمدند، ایشان را زیر عبا گرفت، بعد فاطمه و علی آمدند آنان را هم زیر عبا گرفت، آن‌گاه اين آیه را خواند: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا».

حاكم نیشابوری و ذهبی در تعلیقه مستدرک می‌گويند : این حدیث با شرایط بخاری و مسلم صحیح است ولی آن‌را نقل نکرده‌اند، در حالی که ظاهراً مسلم با تفاوت بسيار كم نقل كرده است.(2)

دسته3_ رواياتی كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم پس از جمع کردن و پوشاندن آن چهار تن با کساء بدون قرائت آيه تطهير ، اهل‌بيت خود را این چهار تن دانسته است و برای آنان دعای دفع رجس و تطهیر می کند و همسرانش را از آن بیرون می‌داند. مانند روایتی که ابن كثير از عوام بن حوشب و او از عموی خود نقل می كند که با پدرم بر عایشه وارد شديم درباره علی از او سؤال كرديم ...

عایشه گفت: خودم ديدم پيامبر اکرم[ صلی الله علیه و آله و سلم ]، علی، فاطمه، حسن و حسين را فراخواند و بر روی آنان پارچه‌ای افكند و فرمود: «اللّهمّ هؤلاء أهل بيتي فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً، (خدایا اینان اهل‌بیت من هستند، پليدی را از آنان ببر و آنان را كاملاً پاكيزه ساز).

عايشه می‌گويد: من نزديک شدم و گفتم: آيا من هم از اهل‌بيت تو هستم؟


1) صحيح مسلم 7/130، ح 2424؛ الدرّ المنثور، 6/603 و 604.

2) المستدرک على الصحيحين، 3/159 أسباب النزول، ص198؛ الدرّ المنثور، 6/603 و 604.

حضرت فرمود: «تَنَحَّيْ، فإنّک عَلیٰ خَیرٍ»؛ ای عایشه، دور شو (از اين جمع ، تو از اهل‌بيت نيستی) تو بر خیری.(1)

کلمه «تَنَحَّيْ» به خوبی بر عدم شمول آیه تطهیر نسبت به همسران حضرت دلالت می‌كند. نه چنان‌که ابن عاشور گفته: تو از اهل‌بیت به حکم آیه هستی و نیاز به دعای من نداری!

در روایت حاکم از واثلة بن اثقع می‌گوید: ديدم که پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ، علی، فاطمه، حسن و حسين را فراخواند و بر روی آنان پارچه‌ای افكند و فرمود: «اللّهم هؤلاء أهل‌بيتي، اللّهم أهل بيتي أحق (خدایا اینان اهل‌بیت من هستندپليدی را از آنان ببر و آنان را كاملاً پاكيزه ساز و أهل‌بيت من سزاوارترند).

حاکم می‌گوید : این حديث با شرایط بخاری و مسلم صحيح است ولی آنان این حدیث را نیاورده‌اند. و ذهبی در تلخيص مستدرک آن‌را تنها به شرط مسلم صحیح می‌داند.(2)

دسته 4_ روایاتی که بر نزول آیه دربارۀ پنج تن دلالت کرده ولی از اجتماع آنان خبر نمی‌دهد، مانند آنچه طبری روایت می کند : حدثني محمد بن المثنى، قال: ثنا بكر بن يحيى بن زبان العنزي، قال: ثنا مندل، عن الأعمش، عن عطية، عن أَبي‌سعيد الخدري، قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : «نزلَت هَذِهِ الآيَةُ فِي خَمْسَةٍ: فِيَّ وَ فِي عَلِيٍّ رَضِيَ الله عَنْهُ وَحَسَنٍ رَضِيَ الله عَنْهُ وَ حُسَيْنٍ رَضِيَ الله عَنْهُ وَفَاطِمَةَ رَضِيَ الله


1) تفسير القرآن العظيم، ابن کثیر، ذيل آيه تطهير، 3 / 493.

2) مستدرک حاکم بتعلیق الذهبی، 3 / 159، ح 4706؛ مسند أحمد، 6/323؛ مسند أبي يعلى، 21/344 و 456؛ المعجم الكبير 3/53 و 32/336.

عَنهَا : «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّه لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا».(1)

«پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : این آیه (تطهیر) دربارۀ پنج نفر نازل شده: دربارۀ من و علی رضی الله عنه و حسن رضی الله عنه و حسین رضی الله عنه و فاطمه رَضِيَ الله عَنْهُا» این روایت صریح در شمول اهل‌بیت بر خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است.

دسته 5_ روایاتی که می گوید : پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مدت چهل روز یا یک ماه یا شش ماه یا هفت یا هشت یا نه ماه ، هر روز صبح با صدای بلند آیۀ تطهیر را بر در خانۀ علی علیه السلام می‌خواند،و با این کار خود اهل بيت را برای مردم مشخص می‌فرمود. پس اهل‌بیت از معنای عام لغوی خارج و در افراد خاصی حقیقت شرعیه شد. و این روایات فراوان است از جمله ترمذی با سند معتبر از انس بن مالک نقل کرده که پیامبر اکرم شش ماه هنگام نماز صبح مقابل خانه فاطمه می ایستاد و صدا می‌زد: «الصلاة یا أهل البیت»؛ ای اهل‌بیت نماز را به پا دارید. آن‌گاه آیه تطهیر را می‌خواند. و در روایت أبیالحمراء از قول حضرت آمده است: «السلام علیکم أهل البیت»(2).

و همین روایت را سیوطی از أبی الحمراء نقل کرده، و به مدت هشت ماه آمده است.


1) جامع البيان في تأويل القرآن، 20 / 263، أحمد محمد شاكر می‌گوید: رجال سند این حدیث موثق هستند؛ المستدرک على الصحيحين، 3/172، ش 4748؛ الجامع الصحيح (سنن الترمذي)، 5/352، ش 3206؛ مسند أحمد، 3/259، ش 13754 و 3/285، ش14072؛ مسند عبد بن حميد، 1/367، ش1223؛ مسند أبي داود 1/274، ش 205؛ المعجم الكبير، 3/56 و 22/402؛ مصنف ابن أبي شيبة 6/388، ش32272.

2) سنن الترمذي، 5/656و 657، ح 3871؛ شرح سنن الترمذی، 13/85 قال القاري: «أخرجه الترمذي وقال: حسن صحيح؛ مرقاة المفاتيح، 10 / 509، ح 6136؛ الدرّ المنثور، 6/606.

و در نقل دیگر از ابن عباس آمده است: این کار را نه ماه در همه اوقات نماز می‌کرد.(1)

و با این کار حضرت منظور خود را از اهل بیت برای مردم به وضوح بیان نمود. تکرار این عمل در این مدت طولانی به سبب اهمیت شناخت اهل‌بیت برای مردم بود.

حاکم حسکانی در شواهد التنزیل، 137 روایت در اختصاص اهل‌بیت به پنج تن آورده است(2). چنان‌که علامه بحرانی، 41 روایت از کتب معتبر اهل سنت در این باره نقل کرده است(3).

این پنج دسته روایات، اهل‌بیت را در زمان نزول آیه معرفی می‌کند. پس منافاتی ندارد که به دلیل معتبر دیگر، صلی الله علیه و آله و سلم امام معصوم از نسل امام حسین به آنان ملحق شوند .

افزون بر آنکه قرار گرفتن اهل‌بیت درکنار قرآن در حدیث ثقلین و معرفی اولین فرد آنان در روز غدیر به عنوان امام اشاره به معنی خاص اهل‌بیت است.

این دلیل اول بر نظر شیعۀ امامیه در مراد از اهل‌بیت در آیه تطهیر و حدیث ثقلین.

دلیل دوم: قرائن لفظیه در آیۀ تطهیر

دلیل دوم : قرائن لفظی بر مراد از اهل البیت به نظر شیعۀ امامیه در خود آیه تطهیر


1) الدر المنثور، 5/ 174 .

2) شواهد التنزیل، 2/18، ح 637 تا ح 774.

3) غایة المرام، 1/289.

است که مفهوم لغوی آن‌را تقیید می کند. این قرائن به شرح زیر است :

الف: تغییر ضمیر از جمع مؤنث در آیات سابق و لاحق به جمع مذكر (عنكم و يطهركم) در آیۀ تطهیر بر تغيير مخاطب از همسران پيامبر به گروه ديگری که غالب آنان مذکرند،دلالت می‌کند.

پس علت تذکیر ضمیر به سبب آن است که اغلب مخاطبان آن مذکر بوده‌اند، در حالی که اگر شامل همسران شود آنان هم رتبۀ حضرت علی و حسنین: و همه معصوم یا همه غیر معصوم بودند و مجموع مخاطب دوازده نفر می شدند که بیشتر آنان مؤنث بودند، هشت همسر به اضافۀ حضرت فاطمه در مقابل سه مذکر، در آن صورت وجهی برای تغلیب سه مذکر بر نُه مؤنث نبود، بلکه باید ضمیر مانند آیۀ سابق و لاحق مؤنث می‌آمد.

پس، از اینکه ضمایر خطاب مذکر آمده می‌فهمیم که بر خلاف آیه قبل و بعد آیۀ تطهیر ، همسران مورد خطاب نیستند بنابراین، تذکیر ضمیر تنها به دلیل تذکیر لفظی اهل بیت نیست.

چنان‌که اگر آیۀ تطهیر بیان علت احکام شدید همسران باشد باید ضمیر جملۀ تعلیلیه همسان احکام معلله مؤنث باشد و در آن صورت تغییر صیغۀ جمع بیوت و تغییر ضمیر جمع مؤنث به مذکر صحیح نبود.

ب : الف و لام، «البیت» یا برای جنس است یا استغراق و یا عهد . احتمال اول مردود است، زیرا الف و لام جنس ، در مواردى به کار مى رود که مقصود بیان حکم طبیعت و جنس بیت باشد و اینجا چنین نیست ، استغراق نیز مقصود نیست وگرنه شایسته بود مانند آغاز آیه «وَ قَرْنَ فِى بُیُوِتکُنَّ» به جاى مفرد صیغه جمع «اهل البیوت» بیاورد، پس احتمال سوم متعیّن است و مقصود از «البیت» بیت واحد

معهودی است که اهل مشخصی دارد و آن اهل مشخص در آن خانۀ معهود به قرینۀ روایات شأن نزول و اصحاب کساء غیر از پنج تن کسی نیست.

ج : تغییر صیغۀ جمع بیوت در آیات قبل و بعد آیۀ تطهیر ، به صیغه مفرد با الف ولام ( اهل البیت) قرینه دیگر است بر اینکه منظور از آنان غیر از اهل بیوت در آیات سابق است که احکام خاصی به عنوان همسران به ایشان خطاب شد.

دلیل سوم: عطف اهل بیتی بر عترتی

در بسياری از روايات حدیث ثقلین از جمله روایت ترمذی و احمد و طبرانی از حذیفه (حدیث، 2، 3، 4، 10 و 15بخش 1: و عترتى أهل بيتی) اهل‌بیتی عطف بیان برای عترتی آمده است. و گاهی مانند حدیث 14 زید بن ارقم (عترتى) تنها آمده: «والآخر عترتی و أنّ اللطيف الخبير نبّأْنى إنّهما لن يتفرقا حتى يردا علىّ‌الحوض وسألت ذلك لهما ربّى».

و عترت، چنان‌كه جوهری می‌گويد: «نسله و رهطه الادنون»؛ فرزندان و نزديک‌ترين خويشاوندان شخص هستند. زبيدی و ابن اثير نیز می‌گويند: العترة اخص أقاربه»؛ نزدیک‌ترین خویشاوندان شخص عترت او هستند. و ابن منظور می‌گويد: «العترة ولد الرجل و ذريّته و عقبه من صلبه»، پس عترت رسول، فرزندان فاطمه هستند، نه همه خويشاوندان هاشمی و نه همسران حضرت.(1)

بنابراین اگر هم اهل البیت در آیه از نظر لغوی اطلاق داشته و شامل دیگران باشد باید به قرینۀ حدیث ثقلین مقید به عترت شود که از نظر لغت شامل همسران حضرت نمی‌شود، چنانکه آلوسی _ مفسّر مشهور و ادیب سنی _ به این مطلب


1) صحاح اللغة و النهاية، ابن اثير، و لسان العرب، ماده «عترت».

اعتراف کرده که همسران داخل عترت نیستند .(1)

و هر چند در آیۀ تطهیر کلمۀ عترت نیست ولی اهل البیت در آیه نیز باید مقید به عترت در حدیث ثقلین شود، زیرا سنت مفسّر قرآن است.

دلیل چهارم: عصمت اهل‌البیت

روشن شد که از آیۀ تطهیر عصمت اهل‌بيت و از حديث ثقلین هم عصمت و هم وجوب طاعت از اهل‌بيت استفاده می‌شود، و به اجماع مسلمین در زماننزول آیه جز پنج تن، هيچ يک از همسران و عموی پيامبر معصوم نبودند، و هيچ يک از علما اطاعت و تبعيت از آنان را واجب ندانستند. پس همۀ اهل‌بیت پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم منظور آیه نیستند بلکه منظور آیه تنها افراد معصوم‌اند که به اجماع مسلمین غیر از اصحاب کساء و ائمۀ دوازده گانه کسی چنین نیست.

مراد از بیت؛ خانۀ مادی یا معنوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

اشاره

در اینجا این پرسش مطرح می‌شود که آیا مراد از بیت در این کلمه ، بیت مادی و محل سکونت حضرت است یا بیت معنوی یعنی خانۀ نبوت و وحی ؟ زیرا برای افراد متشخص و صاحب منصب، دو نوع بیت تصور می‌شود: یکی خانۀ مادی «خشت و گل و مصالح» که محل زندگی زن و فرزند و استراحت وی است .


1) روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، 11/19: و أنت تعلم أن ظاهر ماصح من قوله صلی الله علیه و آله و سلم : «إني تارك فيكم خليفتين- و في رواية- ثقلين كتاب اللّه حبل ممدود ما بين السماء و الأرض و عترتي أهل بيتي و إنّهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض» يقتضي أنّ النساء المطهرات غير داخلات في أهل البيت الذين هم أحد الثقلين لأنّ عترة الرجل كما في الصحاح نسله و رهطه الأدنون، و أهل بيتي في الحديث الظاهر أنه بيان له أو بدل منه بدل كل من كل و على التقديرين يكون متحدا معه فحيث لم تدخل النساء في الأول، لم تدخل في الثاني.

دوم محلی که محل مراجعات و کارهای مدیریتی وی است و امروزه به آن دفتر و دیوان می‌گویند، مانند بیت مراجع که غالباً غیر از محل سکونت آنان است. همچنین برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز دو بیت تصور می‌شود: 1_ بیت مادی یا محل سکونت 2_ بیت معنوی، یعنی خانۀ نبوت و وحی. هرچند حضرت خانۀ دیگری مخصوص نزول وحی یا دفتر کار نداشت ، ولی به اعتبار مجموع اماکنی که بر او وحی می‌شد از باب قیاس «معقول» به «محسوس»به آن «بیت النبوة» گفته شده، که اهل خاصی داشت. ولی روشن است که منظورِ آیه همۀ خانه‌های همسران حضرت نیست وگرنه باید به صیغۀ جمع بیوت می‌آمد، مثلاً به همسران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مى‌فرماید: «وَ قَرْنَ فِى بُیُوتِکُنَّ ولا تَبَرَّجْنَ تَبَرَّجَ الجاهِلِیَّةِ الاُولیٰ» در خانه‌هاى خود قرار بگیرید و مانند زنان دوران جاهلیت، در مجامع عمومى خودنمایی نکنید». در این آیه هر اتاقى از اتاق‌هاى زنان رسول خدا یک«بیت» حساب شده است.

می‌گوییم در اینجا سه احتمال است که هر سه با اهل‌بیت به نظر شیعه موافق است:

1_ مقصود از بیت همان بیت مادی باشد و با توجه به روایات شأن نزول بگوییم این خانۀ معهود مادی، خانه«امّ سلمه» است که حادثۀ انداختن کسا بر سر پنج تن و نزول آیه در آنجا اتفاق افتاد، و آیه به پنج تن معصوم حاضر در آن بیت مادی اشاره مى‌کند، و همان روایات خود «امّ سلمه» را استثناء کرده و از شمول آیۀ تطهیر خارج می‌نماید .

2_ این خانۀ مادی، خانه على و فاطمه علیهما السلام است و شمول آیه بر اهل آن، به دلیل روایات متواتر شأن نزول، مورد اتفاق تمام مفسران است، و جز عکرمه بربری خارجی كسی در شمول آیه بر آنان تردید نکرده است و اگر تردیدی هست درباره

شمول آیه نسبت به دیگران ( همسران و بنی هاشم) است.

3_ آنکه مقصود از«البیت » بیت معنوی نبوت و مرکز وحى و مهبط نور الهى باشد. و اهل آن کسانى هستند که از نظر فکرى و روحى ارتباط و پیوندکامل با بیت نبوت داشته باشند، و در روایات شأن نزول معرفی شده‌اند؛ نه خانۀ مادی سنگ و گلى و نه هر کسى که با پیامبر پیوند نسبى و حسبى دارد.

قرینۀ بر این احتمال آیۀ شریفه است «فِی بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ» «اين مشكاة نور» در خانه‌هايى قرار دارد كه خداوند اذن داده كه «یاد و نام آنان» مرتفع شود و نام خدا در آن ذكر شود «و آيات قرآن و حقائق وحى را در آن بخوانند». در روايتى از امام باقر علیه السلام آمده كه فرمود: «هِىَ بُيوت الانبياء و بيت عَليّ مِنها»؛ اين آيه اشاره به خانه پيامبران است و خانه على نيز از اين زمره محسوب مى‌شود.

يا در حديث ديگرى از پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم مى‌خوانيم كه به هنگام تلاوت اين آيه از آن حضرت پرسيدند منظور چه خانه‌هایی است؟ فرمود : این خانه‌های انبياء است . ابو بكر پرسيد اين خانه (اشاره به خانه فاطمه و على كرد) هم از آن جمله است؟پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «نعم من أفاضلها»؛ آرى اين از برترين آن‌هاست.(1)

اتفاقاً در مذاکره‌ای که میان امام باقر علیه السلام با قتادة بن دعامه بصرى انجام گرفت، ابوحمزه ثمالى مى گوید: قتاده به امام عرض کرد من در مقابل بزرگانی مثل ابن‌عباس نشستم ولی هر گز هیبتی که از مقابلۀ با شما در دل من پیدا می شود در خود ندیدم !

امام به قتاده فرمود : «ویحک أتدرى أین أنت، أنت بین یدى )بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ


1) تفسیر نور الثقلین و تفسیر برهان، ذیل آیه مزبور.

تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ((1)، فَأنتَ ثم و نحنُ اولئک»؛ «مى‌دانى تو کجا هستى؟ تو در برابر خانه‌هایى هستى که خدااجازه داده است که رفعت پیدا کنند. تو در آن جایگاه و ما در آن جایگاه والا هستیم .(2)

گویا قتاده با ذوق عربى خود دریافت که مقصود از «بیت»در آیۀ تطهير خانه‌هاى سنگ و گلى نمی‌باشد بلکه بیت معنوی نبوت است .

برای توضیح بیشتر بطلان چهار نظر اول می‌گوییم:

بطلان نظر اول و دوم در مورد اهل‌بیت

نظر اول در مورد اهل‌بیت آن است که همۀ خویشاوندان نسبی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اهل‌بیت هستند که از زید بن ارقم در ذیل حدیث ثقلین در صحيح مسلم به این عبارت آمده است: «از زيد بن ارقم درباره اهل‌بيت سؤال شد كه آيا شامل همسران نيز مى‌شود؟ او پاسخ داد: نه به خدا قسم، زيرا ممكن است شوهر پس از مدتى زندگى با همسرش او را طلاق دهد و او به قوم و پدرش مراجعت كند. آن‌گاه گفت منظور از اهل‌بيت همۀ كسانی هستندكه صدقه بر آنان حرام است، مثل آل‌علی و آل عقيل و آل جعفر »(3).

این تفسیر، زنان پيامبر را كه از بنی هاشم نبوده و قرابت نسبی با پيامبر نداشتند و صدقه بر آنان حرام نبود از اهل‌بيت خارج کرده و نظر ابن تیمیه و همفکران او را باطل می­کند. ولی با دلایل چهارگانه فوق روشن می شود که این تفسیر از اهل‌بیت


1) نور (24): 36.

2) تفسیر نور الثقلین و تفسیر برهان ذیل آیه مزبور.

3) صحيح مسلم 7 / 123.

هم صحيح نيست، زیرا خويشان دیگری را وارد می سازد که با حدیث متواتر کساء منافات دارد. ازین رو گنجی شافعی پس از نقل اين حديث می‌گويد: تفسير زيد بن ارقم صحيح نيست.

زيرا اولاً محرومان از صدقه منحصر به آنان که زید بن ارقم ذکر کرده نيستند، بلكه همه آل عبدالمطلب در اين حكم شريک هستند .

ثانياً: لازم می‌آيد مولا علی علیه السلام از اهل‌بيت نبوده و صدقه بر او حرام نباشد، زیرا به دليل تغاير شخص با آل خودش(آل‌علی) شامل خود حضرت نمی‌شود، و اين لازمه باطل است .(1)

بطلان نظر سوم و چهارم در مورد اهل‌بیت

نظر سوم: دیدگاه عکرمه بربری است که می‌گوید آیه تطهیر به همسران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اختصاص دارد. عكرمه در اين ادعا به حدّى مبالغه مى‌كرد، كه حتی می‌گفت: من حاضرم در ادعاى خود مباهله كنم. او به مردم مى‌گفت: عقيده‌اى كه داريد صحيح نيست، اين آيه تنها در شأن همسران پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و آن‌را به ابن‌عباس نسبت داده است (2).

با دلایل چهار گانۀ یادشده نظر سوم باطل شد. افزون بر آنکه سند این روایت با معیارهای رجالی اهل سنت ضعیف است و نسبت این قول به ابن عباس از طرف


1) کفایة الطالب، ص 93.

2) تاريخ دمشق، 69 / 150؛ تفسیر الدر المنثور، ذیل قوله تعالی «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ» أخرج ابن أبى حاتم و ابن عساكر من طريق عكرمة عن ابن عباس رضى الله عنهما قال: نزلت في نساء النبي صلی الله علیه و آله و سلم خاصة و قال عكرمة رضی الله عنه : من شاء باهلتُه انّها نزلت في أزواج النبي صلی الله علیه و آله و سلم .

عکرمه بربری قطعاً باطل است، زیرا او کذاب و جعّال حدیث بود ، هر چند متأسفانه بخاری، 180 حدیث از این عکرمه روایت کرده است ! با اینکه ابن مسیب به غلام خود گفت : بر من دروغ نبند چنان‌که عکرمه بر ابن عباس دروغ بست. و علی بن عباس او را در کنار دستشویی می‌بست برای آنکه به پدرش (عبدالله بن عباس) نسبت دروغ ندهد.(1)

و نیز سعيد بن جبير و ابن سيرين او را دروغگو نامیدند. ابن ذويب او را غير ثقه معرفى كرده و مالک، نقلِ روايت از او را حرام كرده و مسلم بن حجاج، صاحب صحیح از روايات او اعراض نمود.سرانجامِ کار وى، به جايى رسيد كه مردم از شدت تنفر جنازه‌اش را رهاكرده و در دفنش شركتنكردند؛ تا اينكه چهار نفر را اجير كردند برای اینکه جنازه‌اش را دفن كنند. (2)

هر چند متأسفانه ابن حجر تضعیف عکرمه را صلاح ندانسته، زیرا در آن صورت اعتبار صحیح بخاری از بین می رفت . (3)

و نیز عکرمه بربری از خوارج و دشمن اهل‌بیت و اهل بدعت بود(4)، به ویژه این روایت او که انکار فضیلت اهل‌بیت است هیچ اعتباری ندارد . و روایات اهل بدعت _ گرچه صادق القول باشد _ در آنچه مؤید بدعت آنان باشد اعتباری ندارد.(5)

علت تفسیر اهل‌بیت از طرف عكرمه آن است که او از خوارج بود و با مولا


1) مقدمه فتح الباری، ص425؛ میزان الاعتدال، 3 /94، ش5716 ؛ تهذیب التهذیب، 7 / 237.

2) تهذيب التهذيب، 7/238؛ تهذيب الكمال 7/213، ح214، ترجمه عکرمه.

3) تهذيب التهذيب، 7 / 240، ش476.

4) مقدمة فتح الباری، ص425؛ میزان الاعتدال، 3/96؛ سیر اعلام النبلاء، 5/20.

5) مقدمة فتح الباری، ص382.

على علیه السلام دشمنی می‌کرد. حال اگر آيه را در شأن امام على علیه السلام بداند، بايد عمل بزرگان خود را در جنگ نهروان باطل بپندارد. از اين رو درصدد برآمد آيه تطهير را كه دلالت بر عصمت دارد از امام على علیه السلام منصرف کند.

همچنین است روایتی که واحدی از ابو القاسم عبدالرحمن بن محمد السراج از محمد بن يعقوب از حسن بن علی بن عفان از أبو يحيى الحمانی از صالح بن موسى القرشی از خصيف از سعيد بن جبير، از ابن عباس بر نزول آیۀ تطهیر در خصوص زنان پیامبر نقل می کند.(1)

در سند روایت یادشده ضعفائی مانند خصیف بن عبد الرحمن است و چنان‌که ابو طالب از احمد نقل کرده او ضعیف است(2). و نیز در سندش، أبويحيى الحمانی است که متهم به ارجاء وخطا و تضعیف شده است.(3)

و نیز در سندش (صالح بن موسى القرشی الطلحی است که ضعیف و متروک الحدیث می‌باشد.(4)

نظر چهارم: شمول آیه نسبت به همسران و پنج تن اصحاب کساء ، دیدگاه مشهور اهل سنت است که با ادلۀ چهار گانۀ یادشده بطلان نظر چهارم دربارۀ اهل‌بیت (همسران حضرت و پنج تن اصحاب کساء ) نیز روشن شد. به ویژه روایات معتبری که به صراحت عایشه و ام سلمه را از دایرۀ اهل‌بیت خارج می‌کند.


1) أسباب النزول، ص203؛ تفسير ابن كثير، 4/515.

2) اسباب النزول، ص368 از تهذیب التهذیب ابن حجر.

3) الكاشف، 1/617، تقريب التهذيب، 2/334؛ تهذيب التهذيب 6/109؛ تهذيب الكمال 16/ 454.

4) الجرح والتعديل، 4/415؛ ضعفاء الأصفهاني 1/93؛ ضعفاء البخاري، 1/59؛ الضعفاء للنسائي، 1/57؛ الكاشف 1/449؛ تقريب التهذيب، 1/347.

«ویُطَهَّرَکُم تَطهِیراً»

تطهیر از طهارت به معنای پاکیزگی از کثافت و آلودگی ظاهری یا باطنی است چنان‌که راغب اصفهانی می‌گوید و برای هر یک مثال آورده است .(1)

طهر فعل لازم است که با رفتن به باب تفعیل برای تعدیه یا تکثیر یا نسبت می‌آید.(2)

ولی اینجا ظهور در تعدیه دارد، زیرا اینجا منصوب به «أن» مقدّره و مفعول «یرید» است و به معنی تکثیر یا نسبت خلاف ظاهر است، پس تطهیر مشترک معنوی برای پاکیزه کردن يا پاک نگهداشتن از آلودگی‌های ظاهری یا باطنی است .ولی باب تفعیل متعدی که بر ایجاد مبدأ فعل در شیء از هنگام پیدایش آن دلالت می‌کند گاهی به معنای ایجاد مبدأ در شیء فاقد آنمبدأ است و گاهی به معنای ایجاد مبدأ از زمان ایجاد آن شیء است و تطهیر در آیه به معنای دوم ، یعنی پاک نگه‌داشتن اهل‌بیت از ابتدای خلقت است. مانند وصف مطهره در بارۀ حوریان بهشتی مانند «وَ لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ»(3)؛ «و براى آنان همسرانى پاكيزه است » یا در وصف قرآن آمده : «رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً»(4)پیامبرى كه از سوى خدا باشد، و صحيفه‌هاى پاكيزه‌اى را «بر آنان» بخواند. در این دو آیه حوریان مطهره یا صحف مطهره، به معنای پاکیزۀ از ابتدای خلقت آنان است.

در آیۀ تطهیر هم به قرینۀ آنکه اهل البیت شامل خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم می‌شود و آن


1) مفردات راغب و مصباح المنیر ، مادۀ طهارت.

2) صرف ساده، ص65 و شرح نظام، ص 20.

3) بقره (2): 25؛ نساء (4): 57.

4) بیّنه (98): 2.

حضرت به اجماع مسلمین از ابتدای خلقت مطهر و معصوم بودند، پس جملۀ «یطهّرکم تطهیراً» دربارۀ دیگر اهل‌بیت هم به قرینۀ وحدت لفظ و معنی به معنای پاکیزۀ از ابتدای خلقت آنان است، یعنی ارادۀ خدا بر این است که آنان را با وصف طهارت خلق کرده است. «تطهیراً» مفعول مطلق تأکیدی و تنوین آن برای تعظیم است؛ یعنی تطهیر اهل‌بیت، تطهیر معمولی نیست بلکه تطهیر با عظمت و فوق تصور شماست و قرینه‌ای برای ارادۀ تکوینی تطهیر و اذهاب رجس از بدو تولد آنان است. و از آنجا که تکرار و تأکید خلاف اصل است شاید فرق این دو جمله آن باشد که «اذهاب رجس» تخلیه و جمله «تطهیر» تحلیه است. به عبارت دیگر ، اولی بر پیراستن و دومی بر آراستن از بدو تولد دلالت می کند.

مؤید این تفسیر، روایت مسندی است که طبرانی و ابو نعیم اصفهانی و سیوطی از ابن عباس آورده‌اند که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خدای عزّ وجل خلق را بر دو قسمت آفرید و مرا در بهترین قسم آن قرار داد و اشاره فرمود به سه گروه اصحاب الیمین و اصحاب الشمال و سابقین که در اول سورۀ واقعه آمده ...و فرمود من از سابقین و بهترین آنان هستم و من با تقواترین و گرامی‌ترین فرزندان آدم هستم ولی فخر نمی‌کنم.

سپس قبائل را در خاندان‌های مختلف نهاد و مرا در بهترین خاندان قرار داد و این است مراد از قول خدای متعال در آیۀ تطهیر:«إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَعَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»، «فأنا وأهل بيتي مطهّرون من الذنوب»؛ پس من و اهل‌بیتم مطهر و پاکیزۀ از گناهان هستیم.(1)


1) دلائل النبوة، 1/ 92؛ الدر المنثور، 8/160؛ المعجم الکبیر، 3/56 ولی مدرک اخیر بدون جملۀ فأنا وأهل بيتي مطهرون من الذنوب آمده است. وأخبرنا أبو الحسين بن الفضل ، قال : أخبرنا عبدالله بن جعفر ، قال : حدثنا يعقوب بن سفيان ، قال : حدثني يحيى بن عبد الحميد ، قال : حدثنا قيس ، عن الأعمش ، عن عباية بن ربعي ، عن ابن عباس ، قال : قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : «إن الله عز وجل قسم الخلق قسمين ، فجعلني في خيرهما قسما ، وذلك قوله : وأصحاب اليمين (1) ، وأصحاب الشمال (2) فأنا من أصحاب اليمين وأنا خير أصحاب اليمين . ثم جعل القسمين أثلاثا ، فجعلني في خيرها ثلثا ....ثم جعل القبائل بيوتاً ، فجعلني في خيرها بيتاً ، فذلك قوله )إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا( فأنا وأهل بيتي مطهّرون من الذنوب».

هر چند جملۀ اخیر که دلیل دیگری بر صحت برداشت شیعه از این آیه است در معجم الکبیر طبرانی موجود در نرم‌افزار مکتبة الشامله (ساخت وهابیون) نیست، ولی با توجه به آنکه سیوطی آن‌را از طبرانی به همین گونه نقل کرده نشان می دهد که در نسخۀ اصلی همین‌گونه بوده است و تحریف‌گران آن‌را برداشته‌اند.

افزون بر آنکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای تطهیر اهل‌بیت خود دعا فرمودند _ روایات آن به دنباله این بحث می آید_ و دعای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قطعاً مستجاب و مستلزم ادامۀ عصمت آنان است. و این دعا با ارادۀ تکوینی و حتمی خدا بر عصمت اهل‌بیت و وجود این عصمت قبل از دعا منافاتی ندارد؛ زیرا_ چنان‌که گذشت_ آن ارادۀ تکوینی و حتمی ملازم با اختیاری بودن عصمت و طهارت آنان است. پس این دعا برای طلب استمرار لطف اوست تا این عصمت با سلب عنایت الهی زائل نشود، مانند دعای: «اهدنا الصراط المستقیم» از طرف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که تقاضای استمرار هدایت اوست با اینکه قبل از آن هم بر صراط مستقیم بودند .

شمول اهل‌بیت به دوازده امام

پس از اثبات انحصار اهل بیت در آیۀ تطهیر و حدیث ثقلین به پنج تن اصحاب کساء، ادله دیگری به شرح ذیل ، نُه امام دیگر از نسل امام حسین علیه السلام را به آنان

ملحق می‌کند و اهل‌بیت در مجموع چهارده نفر می شوند که دوازده نفر آنان امام معصوم‌اند :

اول: روایاتی که خلفا و امرای اسلام را دوازده نفر شمرده، چنان‌که مسلم در صحیح نقل می کند.

( 1821 ) حدثنا قتيبة بن سعيد حدثنا جرير عن حصين عن جابر ابن سمرة قال سمعت النبي صلی الله علیه و آله و سلم يقول: ح وحدثنا رفاعة بن الهيثم الواسطي ( واللفظ له ) حدثنا خالد ( يعني ابن عبدالله الطحان ) عن حصين عن جابر بن سمرة قال : دخلت مع أبي على النبي صلی الله علیه و آله و سلم فسمعته يقول (إن هذا الأمر لا ينقضي حتى يمضي فيهم اثنا عشر خليفة) قال: ثم تكلّم بكلام خفيّ عَلَيَّ قال: فقلت لأبي ما قال؟ قال: كلّهم من قريش.(1)

جابر بن سمرة می‌گو ید: با پدرم خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدیم، پس شنیدم از او که می‌فرمود: این امر (اسلام یا مسلمین) تمام نمی شود مگر آنکه دوازده خلیفه در آنان بیاید، سپس کلامی فرمود که من نفهمیدم، از پدرم آن‌را پرسیدم. پدرم گفت: حضرت فرمود همگی آن خلفا از قریش هستند و در نقل دیگر آورده:

«لا يزال الإسلام عزيزاً إلى اثني عشر خليفة».

این روایت در صحیح بخاری با این عبارت آمده : حدَّثني محمد بن المثنى حدثنا غندر حدثنا شعبة عن عبد الملك سمعت جابر بن سمرة قال : سمعت النبي صلی الله علیه و آله و سلم يقول: «يكون اثنا عشر أميراً فقال كلمة لم أسمعها فقال أبى: انّه يقول : كلّهم من قريش»(2).


1) صحیح مسلم، 3 / 1452.

2) صحيح البخاري : في الجزء الرابع في كتاب الأحكام في باب جعله قبل باب إخراج الخصوم ، و أهل الريب من البيوت بعد المعرفة (صفحۀ 175، طبعة مصر، سنة 1355ق).

و در سنن ترمذی این گونه آمده : حدثنا أبو كريب نا عمر بن عبيد عن سماك بن حرب عن جابر بن سمرة قال : قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : «يكون من بعدي اثنا عشر أميراً ثم تكلّم بشيء لم أفهمه، فسألت الذي يليني فقال: قال: كلّهم من قريش (قال الترمذي) هذا حديث حسن صحيح ، و قد روي من غير وجه حتى يمضي فيهم اثنا عشر أمیراً»(1).

در سنن أبى داود این گونه آمده : حدثنا موسى ثنا وهيب ثنا داود عن عامر عن جابر بن سمرة قال : سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم يقول: «لا يزال هذا الدين عزيزاً إلى اثنا عشر خليفة فكبّر الناس و ضجوا ثم قال كلمة خفيت. قلت لأبي: يا أبة ما قال؟ قال: كلّهم من قريش»(2).

جابر می‌گوید: پس از اعلام دوازده خلیفه مردم به هیجان آمده تکبیر گفته و فریاد بر آوردند، به این سبب من کلام اخیر حضرت را نفهمیدم، از پدرم پرسیدم، پاسخ داد: حضرت فرمود: همۀ آن خلفا از قریش هستند.

دوم : روایاتی که نُه امام را از نسل امام حسین علیه السلام دانسته و آنان‌را به اضافۀ پنج تن از اهل بیت می‌داند _ افزون بر دلایل امامت هر یک از ائمه دوازده گانه که به آنان ملحق می‌شوند _ چنان‌که روایات ذیل بر آن دلالت می کند:

قال الشیخ الصدوق: «حَدَّثَنَا أَبِي وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَالا حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: حَدَّثَنَا يَعْقُوبُ بْنُ يَزِيدَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ الْهِلَالِيِّ قَالَ: رَأَيْتُ عَلِيّاً علیه السلام فِي


1) سنن ترمذي : (ج3، ص 45 طبعة دهلى، سنة 1342ق) باب ما جاء في الخلفاء.

2) صحيح أبى داود : (جزء 2، كتاب المهدي، صفحة 207، طبعة مصر، المطبعة التازية).

مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم فِي خِلَافَةِ عُثْمَانَ وَ جَمَاعَةٌ يَتَحَدَّثُونَ وَ يَتَذَاكَرُونَ الْعِلْمَ وَ الْفِقْهَ فَذَكَرْنَا قُرَيْشاً وَ شَرَفَهَا وَ فَضْلَهَا وَ سَوَابِقَهَا وَ هِجْرَتَهَا وَ مَا قَالَ فِيهَا رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم مِنَ الْفَضْلِ .... وَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام سَاكِتٌ لَا يَنْطِقُ لَا هُوَ وَ لَا أَحَدٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ فَأَقْبَلَ الْقَوْمُ عَلَيْهِ فَقَالُوا: يَا أَبَا الْحَسَنِ مَا يَمْنَعُكَ أَنْ تَتَكَلَّمَ فَقَالَ: ...

أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم قَامَ خَطِيباً لَمْ يَخْطُبْ بَعْدَ ذَلِكَ فَقَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي فَتَمَسَّكُوا بِهِمَا لِئَلَّا تَضِلُّوا فَإِنَّ اللَّطِيفَ الْخَبِيرَ أَخْبَرَنِي وَ عَهِدَ إِلَيَّ أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ فَقَامَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ وَ هُوَ شِبْهُ الْمُغْضَبِ فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ كُلُّ أَهْلِ بَيْتِكَ: فَقَالَ: لَا وَ لَكِنْ أَوْصِيَائِي مِنْهُمْ أَوَّلُهُمْ أَخِي وَ وَزِيرِي وَ وَارِثِي وَ خَلِيفَتِي فِي أُمَّتِي وَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ بَعْدِي هُوَ أَوَّلُهُمْ ثُمَّ ابْنِيَ الْحَسَنُ ثُمَّ ابْنِيَالْحُسَيْنُ ثُمَّ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ وَاحِدٌ بَعْدَ وَاحِدٍ حَتَّى يَرِدُوا عَلَيَّ الْحَوْضَ شُهَدَاءَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ حُجَجَهُ عَلَى خَلْقِهِ وَ خُزَّانُ عِلْمِهِ وَ مَعَادِنُ حِكْمَتِهِ مَنْ أَطَاعَهُمْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ مَنْ عَصَاهُمْ عَصَى اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ. فَقَالُوا: كُلُّهُمْ نَشْهَدُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ ذَلِكَ. ثُمَّ تَمَادَى بِعَلِيٍّ علیه السلام السُّؤَالُ فَمَا تَرَكَ شَيْئاً إِلَّا نَاشَدَهُمُ اللَّهَ فِيهِ وَ سَأَلَهُمْ عَنْهُ حَتَّى أَتَى عَلَى آخِرِ مَنَاقِبِهِ وَ مَا قَالَ لَهُ رَسُولُ‌اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم كُلَّ ذَلِكَ يُصَدِّقُونَهُ وَ يَشْهَدُونَ أَنَّهُ حَقٌّ».(1)

شیخ صدوق با سند متصل از سليم بن قيس هلالى نقل کرده که او می گويد : در زمان خلافت عثمان ديدم على علیه السلام با جمعى در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بودند و با هم سخن می‌گفتند و مذاكره علمی می‌کردند.


1) كمال الدين و تمام النعمة، 1/274، باب ما روي عن النبي صلی الله علیه و آله و سلم في النص على القائم علیه السلام و أنّه الثاني عشر من الأئمة:. این روایت را نعمانی در الغیبة، ص 32 و جوینی از علمای اهل‌سنت در فرائد السمطین، 1 /316 با اندکی تفاوت آورده‌اند.

ما قريش را ياد آور شديم از نظر شرافت و فضيلت و سابقه و هجرت و آنچه رسول‌خدا در باره قريش فضيلت بيان كرده بود مانند اینکه ... .

و هر فضیلتی كه هر طائفه‌اى داشتند بیان کردند تا اینکه كار به مفاخره كشيد... .

در اين مذاكره افزون بر دويست تن از رجال اسلام نشسته بودند كه در ميان آنان على بن ابى‌طالب علیه السلام و سعد بن ابى‌وقاص و عبد الرحمن بن عوف و طلحه و زبير و عمار و مقداد و ابوذر و هاشم بن عتبه و ابن عمر و حسن و حسين و ابن عباس و محمد بن ابى بكر و عبد اللَّه بن جعفر بودند ولی حضرت امام علی علیه السلام ساکت بود.

حاضران گفتند: اى ابو الحسن! چرا شما سخن نمی‌گویيد؟ فرمود: هر دو طائفه فضل خود را اظهار كردند و حق خود را ثابت نمودند.

آن‌گاه فرمود : اى گروه قريش و انصار! اكنون من از شما می‌پرسم آیا خداوند اين فضيلت را به وسيله چه كسى به شما داده ؟آيا به سبب خود يا خاندان شما يا به‌سبب ديگر؟

عرض كردند: خدا به وسيله محمد و خاندانش اين فضيلت را به ما داده است نه به خاطر خود ما و عشاير ما... .

سليم می گويد : امام على علیه السلام فرمود: اى مردم می‌دانيد كه خداى عزّ و جلدر كتاب خود آیۀ تطهیر را نازل كرده است که می‌فرماید: «همانا خدا خواسته پليدى را از شما خاندان ببرد و شما را به خوبی پاكيزه كند»، هنگامی که پيغمبر مرا و فاطمه را و دو پسرم حسن و حسين را جمع كرد و عباى خود را بر سر ما انداخت و فرمود : خدايا ، اين‌ها خاندان من و گوشت من هستند . ناراحت می‌کند مرا آنچه ایشان را ناراحت کند و جراحتم رسانَد آنچه ایشان را جراحت رسانَد، خدایا آلودگی را از آنان

ببر و پاک و پاکیزه‌شان كن .

امّ سلمه عرض كرد: يا رسول اللَّه من هم از اهل‌بیتم؟ فرمود: تو خوبی ولى اين آيه درباره من و برادرم على بن ابى‌طالب و دو فرزندم و درباره نُه تن از اولاد فرزندم حسين به‌خصوص نازل شده ، در اينجا کس ديگری با ما نيست.

همه گفتند: ما گواهيم كه امّ سلمه اين حديث را به ما گفت و از رسول خدا پرسش كرديم، او هم مانند امّ سلمه حديث را فرمود ... .

سلمان از جا برخاست و عرض كرد: يا رسول اللَّه، در آیۀ: «هُوَ اجْتَباكُمْ ...لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاس»(1)خداست که شما را برگزيده و بر شما حرج و سختى در دين ننهاده این دین پدر شما ابراهيم است تا پیامبر بر شما گواه باشد و شما هم بر مردم گواه باشید .»

آیا مراد از آن كسانى كه خدا آنان را برگزيده و بر آن‌ها حرج و سختى در دين ننهاده و دین آنان دین ابراهيم می‌باشد و تو بر آن‌ها گواهى و آنان بر مردم گواه‌اند، چه كسانی هستند؟

فرمود: مقصود از آنان در اين امت سيزده نفر مخصوص هستند .

سلمان گفت: يا رسول اللَّه، آن‌ها را به ما معرفی كن. فرمود: من و برادرم على و يازده تن از فرزندانم هستیم . همه گفتند: به خدا آرى.

امام على علیه السلام فرمود: شما را به خدا می‌دانيد كه رسول خدا در آخرين خطبۀ خود كه ديگر بعد از آن خطبه نخواند فرمود:

اى مردم! به راستى من در ميان شما دو چیز گرانبها به جای می‌گذارم، كتاب


1) حج (22): 78.

خدا و عترت خودم، اهل بيتم ، به آن‌ها تمسک كنيد تا هرگز گمراه نشويد، زيرا خدای لطيف خبير به من خبر داده و عهد نموده آن‌ها هرگز ازهم جدا نشوند تا در سر حوض بر من در آيند . عمر بن خطاب خشم‌آلود به پا خاست و عرض كرد: يا رسول اللَّه! منظور همۀ اهل بيت تو هستند؟

فرمود: نه، منظور من از اهل بيت ، اوصياء من هستند كه اول آنان برادر و وزير و وارث و خليفه‌ام است؛ او ولىّ هر مرد و زن مؤمنی بعد از من می‌باشد. او اولین آنان است، سپس فرزندم حسن ،سپس فرزندم حسين ،سپس نُه تن از فرزندان حسين يكى بعد از ديگرى می‌آیند ، تا بر سر حوض (کوثر ) بر من وارد شوند . اين‌ها شاهدان خدا در زمين و حجت او بر خلقش و گنج علم و معادن حكمت او می‌باشند ، هر كس از آنانی اطاعت كند، از خدا اطاعت كرده و هر كس با آنان مخالفت كند، با خداوند عزّ و جل مخالفت كرده است.

همۀ حاضران گفتند: ما گواهی می‌دهیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اين سخنان را فرمود.

سوم : نصوصی که دربارۀ امامت یکایک ائمۀ دوازده‌گانه آمده و این روایات در کتب اربعه و متون زیارات معتبره فراوان است، از جمله کتاب کفایة الأثر تألیف شيخ على بن محمد خزاز قمی از علمای قرن چهارم شیعه که دربارۀ نصوص معتبر دربارۀ امامت یکایک ائمه دوازده گانه نوشته است، روایت می‌کند :

«حدّثنا عليّ بن الحسن بن محمّد قال: حدّثنا هارون بن موسى التلعكبريّ قال: حدّثنا عيسى بن موسى الهاشميّ بسامراء قال: حدّثني أبي عن أبيه عن آبائه عن الحسين بن عليّ عن أبيه عليّ: قال: قلت: يا رسول اللَّه،كم الأئمّة بعدك؟ قال: أنت يا عليّ ثمّ ابناك الحسن و الحسين و بعد الحسين عليّ ابنه و بعد عليّ محمّد

ابنه و بعد محمّد جعفر ابنه و بعد جعفر موسى ابنه و بعد موسى عليّ ابنه و بعد عليّ محمّد ابنه و بعد محمّد عليّ ابنه و بعد عليّ الحسن ابنه و الحجة من ولد الحسن، و هكذا وجدت أساميهم على ساق العرش، فسألت اللَّه تعالى عن ذلك فقال: يا محمّد، هم الأئمّة بعدك مطهّرون معصومون و أعداؤهم ملعونون».(1)

على بن محمد خزاز قمى با سند متصل از عيسى بن موسى هاشمى روایت می‌کند در سامرا از پدرش از پدرانش از امام حسين از پدرش اميرالمؤمنين علیهما السلام كه فرمود: من به پيامبر عرض كردم: اى رسول خدا! بعد از تو امامان چند نفر هستند؟ حضرت فرمود: اى على، اولین امام تو هستی، بعد دو فرزندت حسن و حسين پس از آنان على فرزند حسين، پس از او محمد فرزند على ، پس از او جعفر ، پس از او موسى ، پس از او على ، پس از او محمد ، بعد از او على، پس از او حسن ، پس از او حجت فرزند حسن، كه من نام آن‌ها را در ساق عرش چنين خواندم و از خداوند سؤال كردم. خداوند فرمود: اين‌ها امامان پس از تو هستند كه پاک و معصوم‌اند و دشمنان آنان ملعون مى‌باشند.

از بحث‌های یادشده بطلان نظر اول تا چهارم وحقانیت نظر پنجم و ششم روشن شد.

هشت شبهه

شبهه 1- دلالت اذهاب رجس و تطهیر بر عدم عصمت

شهاب‌الدين محمود آلوسی (م 1270ق) مفسّر سنّی می‌گوید : ارادۀ اذهاب


1) کفایة الأثر فی النصّ علی الائمّة الاثنی عشر، ص 155؛ الجواهر السنية فی الأحاديث القدسية، ص558.

رجس (از بین بردن پلیدی) دلیل بر وجود پلیدی و عدم عصمت آنان پیش از تعلق این اراده است، زیرا به کسی که همیشه پاکیزه است گفته نمی‌شود می‌خواهم تو را پاکیزه كنم.

همچنین اگر اهل‌بیت به ارادۀ تکوینی معصوم بودند پس دعای پیامبر برای اذهاب رجس و تطهیر آنان برای چیست ؟ اگر آنان معصوم بودند این دعا لغو و آن تطهیر، تحصیل حاصل است(1).

پاسخ نقضی : این اشکال مانند آن است که کسی به دعای: «اهدنا الصراط المستقیم» از طرف حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بر عدم عصمت، بلکه گمراهی آنحضرت پیش از این دعا استدلال کند . با اینکه به اجماع مسلمین آن حضرت از اول بعثت معصوم بود.

و در پاسخ حلّی می‌گوییم: عبارت: «یرید الله لیذهب »در آیۀ تطهیر و دعای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به معنای دفع رجس پیش از آلودگی، نه رفع آن است. پس تطهیر به معنای پاک نگه داشتن اهل‌بیت از ابتدای خلقت آنان

است.

چنان‌که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به اجماع مسلمین پیش از نزول این آیه معصوم بود ولی


1) آلوسی در روح المعانی ذیل آیۀ تطهیر می‌گوید: ثم إنّ الشيعة استدلوا بالآية بعد قولهم: بتخصيص أهل‌البيت فيها بمن سمعت و جعل لِيُذْهِبَ مفعولاًبه ليُرِيدُ و تفسير الرجس بالذنوب على العصمة فذهبوا إلى أن عليّاً و فاطمة و الحسنين رضي اللّه تعالى عنهم معصومون من الذنوب عصمته صلّى اللّه عليه و سلم منها، و تعقبه بعض أجلة المتأخرين بأنه لو فرض تعين كل ما ذهبوا إليه لا تسلم دلالتها على العصمة بل لها دلالة على عدمها إذ لا يقال في حقّ من هو طاهر: إني أريد أن أطهره ضرورة امتناع تحصيل الحاصل، و غاية ما في الباب أن كون أولئك الأشخاص رضي اللّه تعالى عنهم محفوظين من الرجس و الذنوب بعد تعلق الإرادة بإذهاب رجسهم يثبت بالآية و لكن هذا أيضاً على أصول أهل السنّة لا على أصول الشيعة لأنّ وقوع مراده تعالى غير لازم عندهم لإرادته عزّ و جلّ مطلقاً.

مخاطب این آیه است و در هر نماز طلب هدایت می‌نمود: «اهدنا الصراط المستقیم» و هر روز استغفار و دعا می‌کرد.

و ثانیاً: دعای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای اذهاب رجس می تواند برای افزایش تطهیر و عصمت اهل‌بیت باشد، زیرا عصمت و طهارت درجات دارد.

ثالثاً: این دعا برای استمرار و ادامۀ این نعمت الهی بود چنان‌که انبیا و اولیای الهی نعمت خداوند را با دعا برای خود ماندگار و افزایش داده و آن‌را بهانه‌ای برای شکر نعمت‌ها و مناجات با محبوب می نمایند .

شبهه 2- اراده در آیۀ تطهیر مانند آیه وضو است

اراده در آیۀ تطهیر، مانند اراده در آیۀ طهارات ثلاث (وضوء ، غسل ، تیمم) در سورۀ مائده به معنی محبت و رضایت است و تطهیر آن نیز مانند تطهیر در آیۀ طهارات ثلاث محدود است ، پس آیۀ تطهیر نیز مطلق و ملازم عصمت نیست.

توضیح آنکه در سورۀ مائده می‌فرماید: «ما يُرِيدُ اللَّهُ ِليَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ‌وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُم وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»(1)این آیه پس از بیان حکم وضو و غسل و تیمم دربارۀ حکمت آن می‌فرماید: خدا از دستور طهارات سه گانه اراده تطهیر و تتمیم نعمت خود را بر شما دارد. این اراده تکوینی و حتمی نیست، بلکه به معنی محبت و رضایت است یعنی دوست دارد شما پاکیزه شوید. مانند آیه 27 سورۀ نساء: «وَاللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ»؛ یعنی دوست دارد توبه شما را بپذیرد. در این موارد اراده متوقف بر تحقق شرط و قابل تفکیک از مراد است. افزون بر اینکه مفهوم تطهیر نیز مانند وضو بیانگر طهارتی محدود بوده و مطلق و از تمام جهات نبوده و


1) مائده (5): 6.

ملازم باعصمت نیست، و گر نه لازم بود همۀ فرزندان کنونی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هم معصوم باشند که قطعاً درست نیست .(1)

پاسخ : اولاً معنای حقیقی اراده، خواستن است که بدون هیچ قرینه‌ای به ذهن تبادر می کند و غالباً در قرآن به همین معنا به کار رفته و استعمال آن در معانی رضایت و محبت، مجاز و نیازمند قرینه است که در آیۀ تطهیر چنین قرینه‌ای نداریم.

بلکه ارادۀ به معنای محبت و رضایت خدا در اینجا غلط است، زیرا اراده خدا دو گونه است: 1_ اگر به فعل خود خدا تعلق گیرد و مشروط به فعل اختیاری بنده نباشد ارادۀ حتمی است و مراد از آن جدا نمی‌شود، مانند ارادۀ یسر یا نفی حرج در تشریع چنان که در آیۀ 185 سورۀ بقره می‌فرماید: «يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»؛ خدا برای شما مسلمین آسانی را می‌خواهد نه سختی را و نیز در آیۀ 28 سورۀ نساء: «يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ»؛ خدا می‌خواهد کار را بر شما سبک کند- در این موارد اراده تکوینی حتمی بوده و قابل تفکیک از مراد نیست از این رو می گوییم هیچ عسر و حرجی در شریعت اسلامی نیست.

2_ اگر مشروط و معلّق بر فعل بنده باشد ارادۀ تشریعی و مشروط است و پس از تحقق شرط آن تخلّف نمی پذیرد . مانند ارادۀ توبۀ بر بنده از طرف خدا که مشروط به توبۀ بنده است ( آیۀ 27 سورۀ نساء) که می‌فرماید: اگر بنده توبه کند حتماً او


1) آلوسی در روح المعانی ذیل آیۀ تطهیر می‌گوید: و فسر بعض أهل السنة الإرادة ههنا بالمحبة قالوا: لأنه لو أريد بها الإرادة التي يتحقق عندها الفعل لكان كل من أهل البيت إلى يوم القيامة محفوظاً من كل ذنب و المشاهدخلافه،والتخصيص بأهل الكساء وسائر الأئمة الأثنى عشر كما ذهب إليه الإمامية المدعون عصمتهم ممّا لا يقوم عليه دليل عندنا... .

می‌پذیرد، و ارادۀ تطهیر در آیۀ وضو چنین است؛ اولاً مشروط به عمل غسل و تیمم و وضوی بنده است، ثانیاً: آیۀ وضو دارای ادات حصر و خطاب گروه خاص نيست: «وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» و تطهیر آن مطلق نیست تا مستلزم عصمت باشد، بلکه مراد طهارت محدود به رفع حدث برای همه است. بر خلاف آیه تطهیر که دارای ادات حصر و مخصوص گروه خاص بوده ولی تطهیر آن مطلق و از تمام جهات و ملازم با عصمت است. پس همۀ فرزندان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم راشامل نمی شود.

شبهه 3- ملازمۀ عصمت اهل‌بیت با عصمت مجاهدان بدر

آلوسی و بعضی مفسران اهل سنت می‌گویند: اگر ارادۀ تطهیر، تکوینی و جدایی‌ناپذیر از مراد بوده و مستلزم عصمت باشد باید اصحابی که در بدر جهاد کردند معصوم باشند، زیرا همین عبارت دربارۀ آنان نازل شده است: «وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»(1)«خداوند( نمى‌خواهد مشكل براى شما ايجاد كند بلكه) مى‌خواهد شما را پاک سازد و نعمتش را بر شما تمام نمايد شايد شكر او را به‌جا آوريد.بلکه به دلیل جملۀ «وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ» که تضمین اتمام

نعمت به مجاهدان بدر داده آنان بیش از اهل‌بیت اولویت به عصمت دارند(2).

پاسخ : اولاً آیه‌ای که آلوسی آورده ، یعنی دربارۀ وضو است که آلوسی آن را به


1) مائده (5): 6.

2) و أيضا لو كانت مفيدة للعصمة ينبغي أن يكون الصحابة لا سيما الحاضرين في غزوة بدر قاطبة معصومين لقوله تعالى فيهم: «وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» [المائدة: 6] بل لعل هذا أفيد لما فيه من قوله سبحانه: «وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ» فإن وقوع هذا الإتمام لا يتصور بدون الحفظ عن المعاصي و شر الشيطان.

اشتباه برای مجاهدان بدر آورده است.

آیۀ مجاهدان بدر این است: « اذ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ»(1)«(به خاطر بياوريد) هنگامى را كه خواب سبكى كه مايه آرامش از ناحيه خدا بود شما را فرا گرفت و آبى از آسمان براى شما فرو فرستاد تا با آن شما را پاک و پليدى شيطان را از شما دور سازد و دل‌هاى شما را محكم و گام‌ها را با آن ثابت دارد».

ثانیاً: تطهیر و اذهاب رجس(رِجْزَ الشَّيْطانِ) در این آیه (غزوۀ بدر) بر خلاف آیۀ تطهیر اطلاق ندارد و از تمام جهات نیست تا بر عصمت دلالت کند، بلکه مفسران در شأن نزول این آیه گفته‌اند: منظور از «رِجْزَ الشَّيْطانِ»و آلودگی، جنابت حاصله برای مجاهدان در خواب قبل از جنگ بدر بود و منظور از تطهیر و اذهاب رجز، فرستادن باران برای رفع آلودگی جنابت حاصله بوده که با غسل جنابت حاصل شده بود .(2)

ثالثاً: در آیۀ (غزوۀ بدر) _ بر خلاف آیۀ تطهیر _ لفظ اراده و ادات حصر نیست تا لازم باشد آن‌را بر ارادۀ تکوینی حمل کنیم تا مستلزم عصمت مجاهدان بدر باشد، بلکه طهارت از جنابت با آب، یک مراد تشریعی است که برای هر کسی حاصل می‌شود و خصوصیت مجاهدان بدر باران غیر منتظره‌ای بود تا آنان با روحیۀ بهتری به جهاد بپردازند.

رابعاً: مسلمین بر عدم عصمت مجاهدان بدر اجماع دارند، پس نمی‌توان آن آیه


1) آل‌عمران (3): 11.

2) الدر المنثور، 3/172.

را حمل بر عصمت کرد. بر خلاف آیه تطهیر که جمع زیادی از علمای مسلمین و اهل‌بیت آن‌را به عصمت اهل‌بیت تفسیر کرده‌اند، پس قیاس آن دو آیه با آیۀ تطهیر درست نیست.

شبهه 4 : داخل نمودن امّ سلمه در اهل‌بیت

برخى براى داخل كردن همسران پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آيۀ تطهير به حديث دیگری از امّ سلمه تمسک كرده‌اند که بيهقی به سند خود از امّ سلمه چنین نقل مى‌كند:

أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحَافِظُ غَيْرَ مَرَّةٍ وَأَبُو عَبْدِ الرَّحْمَنِ مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ السُّلَمِىُّ مِنْ أَصْلِهِ وَأَبُو بَكْرٍ أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَاضِى قَالُوا: حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مُكْرَمٍ حَدَّثَنَا عُثْمَانُ بْنُ عُمَرَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَبْدِاللَّهِ بْنِ دِينَارٍ عَنْ شَرِيكِ بْنِ أَبِى نَمِرٍ عَنْ عَطَاءِ بْنِ يَسَارٍ عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ قَالَتْ : فِى بَيْتِى أُنْزِلَتْ «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» قَالَتْ : فَأَرْسَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم إِلَى فَاطِمَةَ وَعَلِىٍّ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ فَقَالَ :« هَؤُلاَءِ أَهْلُ بَيْتِى». وَفِى حَدِيثِ الْقَاضِى وَالسُّلَمِىُّ :« هَؤُلاَءِ أَهْلِى ». قَالَتْ فَقُلْتُ : يَا رَسُولَ اللَّهِ أَمَا أَنَا مِنْ أَهْلِ الْبَيْتِ؟ قَالَ :« بَلَى إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى ». قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ : هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحٌ سَنَدُهُ ، ثِقَاتٌ رُوَاتُهُ.

قَالَ الشَّيْخُ : وَقَدْ رُوِىَ فِى شَوَاهِدِهِ ثُمَّ فِى مُعَارَضَتِهِ أَحَادِيثٌ لاَ يَثْبُتُ مِثْلُهَا ، وَفِى كِتَابِ اللَّهِ الْبَيَانُ لِمَا قَصَدْنَا ثُمَّ فِى إِطْلاَقِ النَّبِىِّ صلی الله علیه و آله و سلم الآلَ وَمُرَادُهُ مِنْ ذَلِكَ أَزْوَاجُهُ أَوْ هُنَّ دَاخِلاَتٌ فِيهِ.(1)

امّ‌سلمه می‌گويد: آيۀ تطهير در خانه من نازل شد؛ آن‌گاه رسول‌خدا صلی الله علیه و آله و سلم به دنبال


1) السنن الکبری، 2/159، ش2975.

فاطمه و على و حسن و حسين فرستاد و فرمود: اينان اهل‌بيت من هستند. و در نقل دیگر: این‌ها اهل من هستند، امّ‌سلمه مى‌گويد: عرض‌كردم: اى رسول خدا آيا من نيز از اهل‌بيتم؟ فرمود: آرى اگر خدا بخواهد.

بيهقی اين روايت را از ابوعبد الله نقل كرده و سند آن‌را صحیح دانسته است ولی می‌گوید: این روایت شواهد و معارضاتی دارد که مثل این ثابت نیستند .(1)

پاسخ : بيهقی اين روايت را از ابوعبد الله حاکم نیشابوری (م 405 ق) نقل كرده ولی هنگامی‌که به مستدرک حاکم رجوع می کنیم این روایت با همان سند از شريک بن أبی‌نمر از عطاء بن يسار از امّ سلمه به گونه‌ای دیگر است:

قال حدثنا أبو العباس محمد بن يعقوب ثنا العباس بن محمد بن الدوري ثنا عثمان بن عمر ثنا عبد الرحمن بن عبد الله بن دينار ثنا شريك بن أبي نمر عن عطاء بن يسار عن أم سلمة رضي الله عنها أنها قالت : في بيتي نزلت هذه الآية «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ» قالت : فأرسل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم إلى عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين رضوان الله عليهم أجمعين فقال : اللهم هؤلاء أهل بيتي . قالت أمّ سلمة: يا رسول الله ما أنا من أهل البيت؟ قال : إنك أهلي خير و هؤلاء أهل بيتي، اللهم أهلي أحق.

هذا حديث صحيح على شرط البخاري و لم يخرجاه تعليق الذهبي في التلخيص: صحیح على شرط مسلم.(2)

می‌گوییم اولاً: در نقل فعلی مستدرک، جملۀ « إنك أهلي خير» نامأنوس و غلط


1) مستدرک حاكم، 2/416.

2) مستدرک الصحیحین، 2/ 451.

است و نشان می‌دهد کلمۀ أهلی با افزودن هاء تحریف شده و اصل آن مانند روایات دیگر«إنك الي خير» یا: «لعلی خير» بوده است بنا براین دراینجا حضرت صلی الله علیه و آله و سلم امّ سلمه را ا از اهل‌بیت خود ندانسته بلکه با جمله «هؤلاء أهل بيتی» به صراحت، اهل‌بیت را جدای از همسران معرفی نمود. با اینکه اهل در لغت شامل همسر می‌شود، ولی اهل‌بیت حقیقت شرعیه در افراد خاص است.

ثانیاً: در رجالِ روایت بیهقی از اين حديث، افرادى مجهول و ضعيف وجود دارند از آن جمله: ابويحيى عبدالحميد بن عبدالرحمن كه متّهم به خطا در روايت است(1).

همچنين در سند، شريک بن عبداللَّه است كه در حقّ او جرح و تعديل هر دو رسيده است و در صورتى كه جرح به دلیل حسد يا دشمنى يا مخالفت در مذهب نباشد، مقدم بر تعديل است.

ثالثاً: چگونه بیهقی می گوید معارضات این حدیث مثل این ثابت نیستند ؟

با اینکه اين روايت، مخالف با روايات متواتری است كه ام سلمه و عایشه و همسران ديگر پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از شمول آيه تطهير خارج مى‌كند و روایات آن در دلیل اول گذشت، پس این روایت اعتباری ندارد .

رابعاً: این منزلت و شرافت بزرگی بود که اگر همسران آن‌را داشتند مخفی نمی‌کردند (لو کان لَبانَ) در حالی که هيچ يک از همسران پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم که راوی حديث كساء بوده‌اند، ادعا نكردند كه آن روز زیر کساء رفته یا مصداق آيه تطهير شدند.


1) تقريب التهذيب، 1/469.

شبهه 5: داخل بودن همسران در اهل‌بیت به قرینۀ سیاق

آیۀ تطهیر در سیاق احکام همسران پیامبر در آیات قبل بوده پس مخاطب آیه تطهیر هم همسران هستند و تذکیر ضمیر در آن به سبب کلمۀ اهل در آن است، چنان که با ضمیر مذکر به همسر ابراهیم خطاب می‌کند: «قَالُوا أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ»(1)با اینکه مخاطب مؤنث است .

و تذکیر ضمیر به اعتبار کلمه أهل در (أهل البیت) است که مذکر لفظی می‌باشد، و مراد از آن ابراهيم علیه السلام و همسر ایشان می‌باشند.همچنين خداوند در مورد حضرت موسى علیه السلام مى‌فرمايد: «فَقالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّی آنَسْتُ ناراً» اگر همسر ابراهيم و موسى از جمله اهل‌بيت پيامبر خود هستند، چرا همسران پيامبر خاتم از اهل‌بيت او نباشند؟(2)

پاسخ: اولاً: دلالت قرینۀ سیاق بر شمول همسران ، فرع بر نزول هم زمان دو قسمت آیه می‌باشد، که خلاف آن ثابت شده و بنابر آنچه نقل شد روایات معتبر دلالت می‌کند که آیه تطهیر مستقلاً در خانه امّ سلمه نازل شده و هیچ یک از اهل سنت نزول آیات همسران را همراه آیۀ تطهیر ادعا نکرده است. افزون بر آنکه سياق در قرآن حجت نيست، زيرا ترتيب فعلی قرآن به ترتيب نزول آيات نيست، پس آيۀ تطهير نمی‌تواند علت احکام همسران به شمار رود تا دليل بر شمول آيه نسبت به همسران باشد.

ثانياً: تغيير صیغۀ جمع بیوت در آیات قبل و بعد آیۀ تطهیر به صیغۀ مفرد «اهل


1) هود (11): 73.

2) آیات آل‌بیت فی القرآن الکریم، ص 75؛ تفسیر روح المعانی، ذیل آیۀ تطهیر.

البیت» و تغییر ضمیر از جمع مؤنث به جمع مذكر (عنكم و يطهركم) بر تغییر مخاطب از مؤنث به مذکر دلالت می‌کند، زیرا سه تن از چهار تن مخاطب آيۀ تطهير مذکر بودند، در حالی که اگر غیر از چهار تن شامل همسران شود آنان هم‌رتبۀ حضرت علی و حسنین: شده و مجموع مخاطبان دوازده نفر می شدند که بیشتر آنان مؤنث بودند( هشت همسر ی که هنگام نزول آیه در قید حیات بودند به اضافۀ حضرت فاطمه علیها السلام در مقابل سه مذکر) در آن صورت وجهی برای تغلیب سه مذکر بر نُه مؤنث نبود بلکه باید ضمیر مانند آیۀ سابق و لاحق مؤنث می آمد. این در صورتی است که آیۀ تطهیر علت احکام همسران نباشد.

ولی اگر آیه تطهیر بیان علت احکام همسران باشد مخصوص آنان شده و همۀ مخاطبان آیه مؤنث بودند و باید ضمیر خطاب مؤنث باشد و تغییر ضمیر از مؤنث به مذکر غلط است .

پس علت تذکیر ضمایر (عنکم و یطهرکم ) تذکیر لفظی اهل البیت نبوده است، و آیۀ مورد استشهاد سورۀ هود خطاب به همسر ابراهیم نیز بر مطلوب ایشان دلالت نمی‌کند، زیرا مخاطب در (رحمت الله وبرکاته اهل البیت) افزون بر همسر، خود ابراهیم و فرزند او اسماعیل هم هستند. پس مخاطب افزون بر تذکیر لفظی، تذکیر معنوی غالب هم دارد.و اطلاق اهل بر همسر موسی علیه السلام در آیۀ یادشده به تناسب لغوی است و با دلائل حصر کنندۀ اهل‌بیت در آیه تطهیر منافاتی ندارد .

شبهه 6: اولویت ، نه انحصارپنج تن به اهل‌بیت

ابن تیمیه برای عدم اختصاص روایات شأن نزول به پنج تن می‌گوید : اختصاص اهل‌بیت به بودن زیرکساء (چادر شب ) در روایات شأن نزول برای

اولویت دخول چهار تن اصحاب کساء در آیۀ تطهیر نسبت به همسران حضرت است، زیرا رابطه نسبی، قوی تر از رابطه سببی و زوجیت است. پس روایات شأن نزول، همسران را از اهل‌بیت اخراج نمی‌کند،بلکه در مرتبۀ پایین‌تر قرار می دهد به همین دلیل در نقل حاکم نیشابوری از شأن نزول آیۀ تطهیر آمده : هؤلاء أهل بیتی و أهل بیتی أحق.(1)

ثانیاً: علت منع دخول همسران در زیر چادر وجود نا محرم (علی علیه السلام )در زیر آن بود، نه عدم اهلیت آنان برای شمول آیۀ تطهیر.(2)

پاسخ: اولاً صریح روایات شأن نزول، اختصاص اهل‌بیت به پنج تن و نفی دیگران است، نه اولویت چهار تن از همسران، به همین دلیل حضرت به امّ سلمه و عایشه اجازۀ ورود به زیر کساء نداد . پس بر فرض صحت حدیث مستدرک (اهل بیتی أحق) افعل التفضیل باید بر اولویت تعیینی حمل شود، یعنی تنها اینها صاحب حق‌اند .

ثانیاً: اگر واقعاً همسران بخشی از اهل‌بیت بودند ، وجود نامحرم نمی توانست مانع دخول همسران زیر چادر باشد، زیرا این کار با لمس نامحرم و منع شرعی ملازمه نداشت .

افزون بر این اگر همسران از این اهل‌بیت بودند که حجت بر مردم‌اند؟و منع دخول تنها به دلیل منع از اجتماع همسر پیامبر با نامحرم زیر چادر بود چرا به گونه‌ای دیگر آنان را جمع ننمود و معرفی نکرد که منافی اجتماع حرام یا خلاف غیرت نباشد ؟


1) مستدرک الصحیحین، 3 /147.

2) رسالة فضائل أهل البیت، ص 20.

شبهه 7: اطلاق اهل‌بیت بر خاندان عباس

طبرانی نقل کرده است : پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بر روی عباس و خانواده‌اش نظیر پنج تن اصحاب کساء، ملافه‌ای افکند و ایشان را اهل‌بیت خود معرفی نمود پس آنان نیز باید مشمول آیۀ تطهیر و معصوم باشند.

طبرانی می‌گوید: «حدثنا علي بن عبد العزيز ثنا إبراهيم بن عبد الله الهروي ثنا عبد الله بن عثمان بن إسحاق بن سعد بن أبي وقاص حدثني جدي أبو أمي مالك بن حمزة بن أبي أسيد الساعدي عن أبيه عن جده أبي أسيد الساعدي قال : قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم للعباس بن عبد المطلب : يا أبا الفضل لا ترم منزلك انت وبنوك غداً حتى آتيكم ، فانتظروه حتى جاء بعدما أضحى فدخل عليهم . فقال : السلام عليكم قال : وعليك السلام ورحمة الله وبركاته قال : كيف أصبحتم ؟ قال : بخير أحمد الله فقال : تقاربوا تقاربوا تقاربوا، يزحف بعضكم إلى بعض حتى إذا أمكنوه اشتمل عليهم بملاءته ثم قال : يا رب هذا عمي وصنو أبي وهؤلاء أهل بيتي فاسترهم من النار كستري إياهم بملاءتي هذه قال: فأمَّنَت أسكفه الباب وحوائط البيت! فقالت: آمين آمين آمين»(1).

«ابو اسيد ساعدی می‌گوید :پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای ابو الفضل (کنیه عباس) تو و فرزندانت فردا از منزل بیرون نروید تا من نزد شما بیایم .

فردا عباس منتظر ماند تا وقت چاشت حضرت وارد شد و سلام کرد، عباس پاسخ داد. حضرت با آنان احوال‌پرسی نمود، آن‌گاه فرمود: جمع شوید و نزدیک هم بنشینید تا اینکه همگی جمع شده حضرت ملافه‌ای بر سر آنان کشیده و عرض


1) المعجم الکبیر، 19 / 283، ح 584؛ تاريخ دمشق، 26 / 311.

کرد: پروردگارا، این عمو و برادر پدر من است و این‌ها اهل‌بیت من هستند آنان را از آتش بپوشان، همان طور كه من با این ملافه آنان را پوشانده‌ام، در اين حال در و ديوارهاى خانه آمين گفتند و پيامبر نيز آمين گفت و اين مسئله سه مرتبه تكرار شد.

پاسخ :

اولاً: این حدیث در هر دو کتاب غیر از راوی اخیر با یک سند است و این سند مشتمل بر عبدالله بن عثمان بن اسحاق بن سعد بن ابی وقاص است که ابن‌حجر گفته است: ابن معين می‌گوید: عبدالله بن عثمان بن اسحاق را نمی‌شناسم، ابو حاتم گفته: او احاديث مشتبه نقل کرده است ، ابن عدی مثلابن‌معين او را مجهول دانسته است و ازدی او را در زمرۀ ضعفا ذکر نموده و به نقل بنانی و نیز ذهبی در ميزان الاعتدال او منكر الحديث و ناشناس است. (1)

و ابن حجر دربارۀ راوی دیگر _ مالک بن حمزة بن أبی أسيد الساعدی_ می‌گوید: «حديثه لا يتابع عليه»، یعنی احادیثی روایت کرده که تنها او روایت کرده و افراد موثق دیگر نیاورده‌اند و این نقصی در راوی است . (2)

پس این حديثى ضعيف بوده و شواهد جعل در آن هویداست و براى خوشامد خلفای عباسى جعل شده است و گر نه چه معنی دارد تا اين اندازه عباس مهم باشد كه در و ديوارهاى خانه سه مرتبه همراه پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمين بگويند، در حالی که در اجتماع اصحاب کساء اصلی چنین اتفاقی نیفتاد!

ثانیاً: این حدیث بر نزول آیۀ تطهیر در حق عباس و فرزندانش دلالت ندارد و تنها بر صدق لغوی اهل‌بیت بر آنان دلالت می کند که ما نیز آن را انکار نمی‌کنیم. ولی


1) تهذیب التهذیب، ص534.

2) همان، ذیل نام مذکور، بحوث فی المصطلح: ماهر الفحل معنی لا یتابع علیه.

اهل‌بیت در آیۀ تطهیر و حدیث ثقلین به معنای خاص شرعی است و بر افراد خاصی دلالت می کند .

همچنین دربارۀ روایات دیگری که بعضی صحابه مانند سلمان یا واثلة بن اصقع را از اهل‌بیت می‌شمارد می‌گوییم اشخاص نام‌برده در این روایات _ بر فرض صحت سند _ تشریفاً از اهل‌بیت شمرده شده‌اند، پس بر فرض صحت آن روایات آنان در این اصطلاح خاص اهل‌بیت داخل نیستند تا مشمول آیه تطهیر بوده و معصوم باشند .

شبهه 8- تنافی عصمت اهل‌بیت با بعضی آیات و احادیث

آیات، دعاها و احادیثی بر عدم عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام دلالت می‌کند، مانند: آیۀ «لِّيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ»(1)تا خداوند از گناه گذشته و آیندۀ تو درگذرد و آیۀ «فَاعْلَمْ أَنَّهُ لَا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ»(2)پس بدان كه هيچ خدايى جز اللَّه نيست. از گناه خود و از گناه مردان و زنان مؤمن آمرزش بخواه. و آیۀ «أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَىٰ* وَوَجَدَكَ ضَآلًّا فَهَدَىٰ»(3)مگر تو را یتیم نیافت پس پناه داد؟ و تو را سرگشته یافت پس هدایت کرد؟برخی از ناآگاهانِ به منطق وحی و نبوت گفته‌اند که «ضالاً» به معنای گمراهی و کفر است. بنابراین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قبل از بعثت در گمراهی بود، پس از اول معصوم نبود.

و در نهج البلاغه آمده كه حضرت امير به اصحابش فرمود: «فَلا تَكُفُّوا عنَ مَقالة


1) فتح (48): 2.

2) محمّد (47): 19.

3) ضحی (93): 6 و 7.

بحق أو مَشْوَرةٍ بعدل فإنّی لستُ فیِ نفسی بِفَوقِ أن أُخطِیءَ و لا آمنُ ذلک مِن فِعلی، إلّا أن یکفِيَ اللهُ مِن نَفسي ما هُوَ أملَکُ به منّی فإنّما أنا و أنتم عبیدٌ مملوکون لربٍّ لا ربَّ غیرُه، یَملِکُ منّا ما لانَملِکُ مِن أنفسِنا»(1)

من خود را برتر از آنکه از اشتباه ایمن باشم نمی‌دانم، مگر آنکه خداوند مرا حفظ نمايد. پس همانا من و شما بندگان و مملوک پروردگاریم مگر آنكه عنايت خداوندى كه مالک‌تر از من به من است ، كفايتم كند. و نیز حضرت در دعایش عرض می‌کند: «اللّهم اغفِر لي ما تَقَرّبْتُ بِه إليك بِلِساني ثمّ خالَفَهُ قَلبي»(2)خدایا بر من ببخش آنچه را که به وسیلۀ زبانم بر تو تقرب جستم، سپس قلبم با کاری که زبانم کرده بود، مخالفت نمود. بنا به استدلال قائلان به این شبهه، آیات و احادیث دیگری بر صدور گناه از آن بزرگواران دلالت می‌کند.

پاسخ: اولاً: بررسی تک تک این آیات و احادیث کتاب مستقلی می‌طلبد که از مجال ما خارج است ولی به صورت کلی می گوییم پس از اثبات عصمت انبیا و ائمه علیهم السلام به دلیل عقل و نقل و آیۀ تطهیر باید آیات و احادیث مخالف را با قیود و قرائن موجوده در آن توجیه و تأویل کنیم .

ثانیاً: گناهی که معصوم از ارتکاب آن مصونیت دارد، عملی است که فعل یا ترک آن در لسان فقه « حرام و گناه » شمرده شود. اما واژۀ «گناه» و«خطا» و معادل‌های آن مانند «ذنب» و «عصیان» کاربرد وسیع تری دارد و «ترک اولی» را نیز در بر می‌گیرد و انجام چنین خطا و گناهانی، با عصمت منافات ندارد.

گناهی که معصومان:، برای جبران آن ناله سر می دهند، آلودگی به


1) نهج البلاغه، خطبۀ 216.

2) همان، خطبۀ 78.

محرّمات الهی نیست، بلکه معیار دقیق‌تری برای سنجش تخلفات خود در نظر گرفته و چیزی را برای خود گناه می دانند که دیگران به سادگی از کنار آن می‌گذرند؛ مثلاً بسیارند کسانی که از قضا شدن سهوی نماز واجبشان اندوهی به خود راه نمی‌دهند ولی معصومان از به جا نیاوردن نماز مستحبی، ناله سر می‌دهند. هر چه بر معرفت و محبت رهروان راه خدا افزوده گردد، بار سنگین‌تری بر دوش خود احساس می‌کنند. چنان‌که معروف است: «حسنات الأبرار سيئات المقربين»(1)بسیاری از اعمالی که برای نیکان، پسندیده است برای مقرّبان، ناپسند است. بسیاری از استغفارهای آن بزرگواران از همین«ترک اولی‌ها» بوده است.

ثالثاً: گاهی آيات و ادعیه و احادیث جنبۀ «تربيتى یا تعلیمی» دارد، مثلاً آیۀ استغفار خطاب به پيامبر گرامى است ولی هدف، تعليم ديگران است. در اين مورد در زبان عرب مى‌گويند: «إياك أعنى و اسمعى يا جاره» و در زبان فارسى مى‌گويند: «به در مى‌گويیم تا ديوار بشنود». اين نوع خطاب‌ها برای تربیت دیگران بسیار مفید است، زیرا مستقیم نیست و تعصب جاهلى و عناد و فرد نادان را تحريک نمى‌كند، بلكه او را به پذيرش اين تعاليم تحريک و تشويق مى‌نمايد و با خود چنين مى‌انديشد جایى كه پيامبر با آن عظمت در صورت صدور خلاف و گناه به توبيخ و كيفر محكوم مى‌شود، تكليف من جاهل روشن است. و نیز دعاهای صادره از آن بزرگان که به تقصیر و گناه در مقابل پروردگار اعتراف می‌کنند، گاهی برای تعلیم مناجات به مردم است. با توجه به اين اصل، هدف بسيارى از آيات كه دستاويز براى نافيان عصمت شده است روشن مى‌گردد.


1) این جمله حدیث از معصوم نیست، بلکه کلامی عرفانی است.

رابعاً: عصمت به معنای بی‌نیازی از لطف الهی نیست. مثلاً وقتی که خداوند به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید: «وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًاقَلِيلاً»(1)«اگر تو را استوار نمی‌داشتیم قطعاً نزدیک بود کمی به سوی آنان متمایل شوی. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با طبع بشری و انسانی می‌توانست تا نزدیک پرتگاه وسوسه‌های مشرکان برود ، اما تأیید الهی او را حفظ کرد و نجات داد. پس این جملۀ شرطیه‌ای‌ست که شرط آن (تأیید و تثبیت الهی) به دلیل آیۀ تطهیر تضمین شده است.چنان‌که ترحم الهی نسبت به حضرت یوسف علیه السلام تضمین شده بود آنجا که فرمود: «و ما أُبَرَّئُ نَفسِی إنَّ النَّفْسَ لَأمّارَةٌ بِالسُّوءِ إلّا ما رَحِمَ رَبَّی»(2)من خودم را از عیب منزه نمی‌بینم؛ زیرا نفس انسان همواره او را به خطا و لغزش وا می‌دارد. جز کسانی که مورد رحمت ویژه پروردگار قرار گیرند.

خامساً: گاهی در این گونه آیات و روایات قرائنی بر توجیه و تأویل وجود دارد؛ مثلاً مقصود از کلمۀ «ذنب» در آیۀ «لِیَغفِرَلَکَ اللهُ ما تَقَدَّمَ مِن ذَنبِکَ و ما تَأَخَّرَ». پیامدهای بد و آثار خطرناکی است که پیرو دعوت پیامبر، از ناحیه کفار و مشرکان پدید می‌آید و این آثار از نظر لغت «ذنب» است؛ ذنبی که در نظر کفار وی را در برابر آن مستحق عقوبت می‌ساخت.

از معصومان نیز روایاتی در این زمینه وارد شده است؛ مأمون از امام رضا علیه السلام پرسید: یابن رسول الله، آیا نمی‌گویید پیامبران معصوم‌اند؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: آری ، سپس پرسید: پس این آیه را تبیین بفرمایید: «لِیَغفِرَ لَکَ اللهُ ما تَقَدَّم مِن ذَنبِکَ و ما تَأَخَّر». امام علیه السلام فرمود: این عقیدۀ مشرکان مکه بود که پیامبر، آنان را به توحید


1) إسراء (17): 74.

2) یوسف (12): 53.

فراخواند و با بت‌های آنان به مبارزه برخاست و آنان او را به این سبب گنهکار برشمردند.

هنگامى كه مكتبى راستين ظاهر مى‌شود، وفاداران به سنن خرافى كه موجوديت خود را در خطر مى بينند هر گونه تهمت و نسبت ناروا به آن مى‌بندند، و شايعه‌ها مى‌سازند، گناهان مختلف براى پیشوای آن مکتب مى‌شمرند و در انتظارند ببينند سرانجام كارش به كجا مى رسد؟اگر اين مكتب در مسير پيشرفت خود با شكست مواجه شود، دستاويزى محكم براى اثبات نسبت‌هاى ناروا به دست مخالفان مى‌افتد، و فرياد مى‌كشند: نگفتيم چنين و چنان است؟ اما هنگامى كه پيروز گردد و برنامه‌هاى خود را از بوته آزمايشموفق بيرون آورد، تمام نسبت‌هاى ناروا نقش بر آب مى‌شود. در مورد پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم هم نسبت‌هاى ناروا و گناهان خیالی فراوان بود، او را جنگ‌طلب، آتش افروز، بى‌اعتنا به سنت پدران مى‌شمردند.صلح حديبيه و فتح مکه به خوبى نشان داد كه آیين او _ بر خلاف آنچه دشمنان می‌پندارند _ يک آیين پيشرو و الهى است و آيات قرآنش ضامن تربيت نفوس انسان‌ها و پايانگر ظلم و ستم و جنگ و خون‌ريزى است.

او به خانه خدا احترام مى‌گذارد، هرگز بى‌دليل به قوم و جمعيتى حمله نمى‌كند، او اهل منطق و حساب است. به اين ترتيب فتح حديبيه تمام گناهانى كه قبل از هجرت ، و بعد از هجرت، يا تمام گناهانى را كه قبل از اين ماجرا و در آينده ممكن بود به او نسبت دهند شست، و چون خداوند اين پيروزى را نصيب پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم نمود، می‌توان گفت خداوند همه آن‌ها را شستشو كرد. نتيجه اينكه اين گناهان، گناهان واقعى نبود، بلكه گناهانى خیالی و در افكار مردم بود.

و در خصوص آیه «و وَجَدَکَ ضالّاً فَهَدیٰ» مفسران گفته‌اند: ضال، به معنای، گم

شده است نه گمراه؛ وقتی یک چیز با چیز دیگری مخلوط و در آن گم شود. بنابراین معنای آیه چنین می شود: تو در کفار مکه مغمور بودی، (یعنی تو را در قوم، گمنام یافتیم آنان از فضل تو آگاه نبودند). ما عظمت تو رابه آن‌ها شناساندیم تا اینکه تو را شناختند.

احتمال دیگر این است که مراد از «ضلال»، عدم هدایت ذاتی باشد، زیرا هیچ انسانی از پیش خود هدایت ندارد مگر به وسیله خداوند متعال. پس نفس شریف رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با قطع نظر از عنایت و هدایت الهی ضال بوده ولی ذات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم لحظه‌ای از آن عنایت و هدایت الهی جدا نبود.

سادساً: گاهی قیدهای به کار رفته در آیه و روایت آنرا از تنافی با عصمت باز می‌دارد، مثلاً «و لَولا أن ثَبَّتناكَ لَقَد كِدْتَ تَرْكَنُ إلَيهِم شَيئاً قَلِيلاً»؛ اگر به تو استوارى نمى‌بخشيديم، نزديک بود كمى به آنان متمايل گردى.ناظر به طبيعت انسانى پيامبران است كه صدور گناه و خلاف را از آنان ممكن مى‌سازد و تنها عنايت ربانى است كه صدور گناه را به صورت محال عادى در مى‌آورد و به آنان عصمت و طهارت مى‌بخشد و نیز این سخن حضرت علی علیه السلام با قیدهای به کار رفته در آن منافاتی با عصمت ندارد، «إلّا أن یَکفِيَ اللهُ مِن نَفسِي»؛ من در معرض خطایم مگر آنکه خدا مرا از خطا کفایت کندو باز دارد. این جمله شرطیه محقق‌الوقوع به صراحت بیان می کند که عصمت او برخاسته از کفایت الهی است.

در اینجا چند سؤال است که باید به آن پاسخ دهیم :

طرح سه سؤال

1- آیا اهل‌بیت شامل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هم می‌شود؟

گاهی بر اینکه ايشان از اهل البيت خارج‌اند به تغایر مضاف و مضاف الیه در (اهل بيت رسول اللّه) استدلال می‌شود، زیرا هیچ کس از اهل بيتِ خودش خوانده نمى‌شود پس آن حضرت نيز از اهل بيت شمرده نمى‌شوند .

ج : اهل البيت در آیۀ تطهیر با اهل‌بیتی در حدیث ثقلین تفاوت دارد؛ در آيۀ تطهير، اهل البیت اضافه به ضمیر متکلم راجع به حضرت نشده تا تغایر مضاف و مضاف الیه لازم باشد و از آنجا که یکی از اهل هر خانه‌ای صاحب آن است پس یکی از اهل خانۀ حضرت، خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بوده و کلمۀ اهل البیت شامل خود حضرت هم می‌شود.

افزون بر آنكه بعضی روایات معتبرۀ شأن نزول، در شمول اهل‌بیت بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم صراحت دارند؛ مانند آنچه طبری روایت می کند : حدثني محمد بن المثنى، قال: ثنا بكر بن يحيى بن زبان العنزي، قال: ثنا مندل، عن الأعمش، عن عطية، عن أَبي سعيد الخدري، قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : «نزلَت هَذِهِ الآيَةُ فِي خَمْسَةٍ: فِيَّ وَ فِي عَلِيٍّ رَضِيَ الله عَنْهُ وَحَسَنٍ رَضِيَ الله عَنْهُ وَ حُسَيْنٍ رَضِيَ الله عَنْهُ وَفَاطِمَةَ رَضِيَ الله عَنهَا: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»(1).

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:این آیه (تطهیر) دربارۀ پنج نفر نازل شده : در بارۀ من و علی رضی الله عنه و حسن رضی الله عنه و حسین رضی الله عنه و فاطمه رَضِيَ الله عَنْهُا».


1) جامع البيان في تأويل القرآن، 20 / 263.

این روایت در شمول اهل‌بیت آیۀ تطهیر بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم صراحت دارد؛ پس وصف عصمتی که از آن استفاده می شود شامل آن حضرت بوده، بلکه اولین فرد آن است .ولی درحدیث ثقلین که اهل‌بیت به یاء متکلم اضافه شده به دلیل تغایر مضاف و مضاف الیه و به قرینۀ آنکه اهل البیت ترکۀ آن حضرت شمرده شده‌اند، خود حضرت از مصداق اهل بيت خارج است، زیرا حضرت در آنجا درصدد معرفی حجتی پس از خود می‌باشد .

2- چرا آيۀ تطهير بين احكام همسران قرار گرفته است ؟

روشن شد که آیۀ تطهیر جدای از آیات احکام همسران پیامبر ، در شأن پنج تن اصحاب کساء نازل شده است. سؤال می‌شود چرا این آیه بين احكام همسران قرار گرفته است؟

می‌گوییم : قرار گرفتن آیۀ تطهیر در بین احکام همسران _ چنان‌که بزرگان شیعه فرموده‌اند _ دو دلیل دارد :(1)

1.پوشاندن دلالت واضح آن برای دفع حساسیت دشمنان اهل‌بیت و حفظ آیه از تحریف؛ چنان‌که آیه اکمال نازله پس از واقعه غدیر بوده، به همین سبب در بین احکام گوشت‌های حرام قرار گرفت .

2. هشدار به همسران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که مخاطب احکام سابق و لاحق هستند تا به اهمیت و شدت تکالیف شرعی خود آگاهی یابند.

آیۀ تطهیر به آنان هشدار می‌دهد که شما در خانه‌ای هستید که خدای حکیم به


1) المیزان و تفسیر نمونه ، ذیل آیۀ تطهیر.

اهل البیت آن _ که بخشی از اهل خانه هستند _ ارادۀ تکوینی تطهیر و عصمت دارد و می‌خواهد آنان را از پلیدی و گناه کاملاً پاک کند، تا همسران حضرت احساس مسئولیت بیشتری کنند و بیشتر مراقب خود باشند تا احکام شرعی ناشی از ارادۀ تشریعی او را بیشتر رعایت کنند.

3- آیا آیة تطهیر آلودگی ظاهری را هم نفی می‌کند؟

بعضی از محققان با استفاده از الف و لام «الرجس» که دال بر استغراق است استدلال کرده‌اند که اهل‌بیت از هر نوع پلیدی ظاهری و باطنی پاک بوده و هیچ حدثی مانند جنابت و حیض و نفاس و نجاست ظاهری به آنان نمی رسد، مگر آنچه به حکم عقل یا طبیعت برای انسان ضروری باشد .

ولی چون این بحث برای ما ثمره‌ای ندارد به آن نمی‌پردازیم .

نظر محققان اهل سنت در مراد از اهل‌بیت

در خاتمه: سخنان چهار محقق برجسته و منصف اهل سنت را دربارۀ منظور از اهل‌بیت می‌آوریم:

1- مناوی شافعی (952_ 1031 ق) می‌گويد «اهل‌بیتی» پس از عترتی تفصيل بعد از اجمال به عنوان بدل یا عطف بيان است و مراد از آنان اصحاب كساء هستند كه خداوند آنان را از پليدی پاک نموده و به خوبی تطهير كرده است .(1)

2- سبط بن جوزی (م 654 ق) در تذکرة الخواص حديث ثقلین را تحت عنوان «ذكر الائمة» آورده است و بعد به شرح حال امام زين‌العابدين علیه السلام تا حضرت


1) الغدير، 3/14؛ التيسير، 1/367.

مهدی علیه السلام پرداخته است.(1)یعنی اهل‌بیت را به چهارده معصوم: تعمیم داده است .

3- ابن حجر هیتمی مکی(م 974 ق) پس از نقل حديث ثقلين می‌گويد : اين جملۀ حديث در مورد ائمه و سادات اهل‌بيت است نه غير آنان.(2)

4- علامۀ شيخ حسن بن علی السقاف (معاصر) می گوید : شیعیان، اهل‌البيت در آيۀ تطهیر را مختص به علی و فاطمه وحسن وحسين (رضی الله عنهم) می‌دانند بلکه بسیاری از اهل سنت و جماعت هم چنین می‌گویند.

و این نظر و سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که روی هوای نفس سخن نمی‌گوید.(3)

پانزده پیام حدیث ثقلین و غدیر

از روایات حدیث ثقلین در غدیر به نقل اهل سنت ، پانزده پیام مهم استفاده می شود. که در ذیل به توضیح دلالت حدیث بر این پیام‌ها می‌پردازیم.

دلالت‌های سه گانۀ لغوی

اشاره

اهل منطق دلالت لفظی را به سه قسم کرده اند که همگی نزد عقلا معتبر و حجت می باشد : مطابقی، تضمّنی، التزامی.

دلالت مطابقی آن ا‌ست که لفظ بر تمام معنای موضوع دلالت کند. دلالت تضمّنی دلالت لفظ بر بخشی از معنی است و دلالت التزامی دلالت لفظ بر معنای لازم خارج از موضوع له است به گونه ای که هر گاه آن لفظ گفته شود معنی لازم به


1) تذكرة الخواص، 2/273.

2) صواعق المحرقه، ص 90.

3) صحيح شرح العقيدة الطحاوية، ص 655.

ذهن شنونده بیاید، مثل لفظ «دود» که بر آتش دلالت می کند و مثل زوجیت برای عدد دو.

لازم ، بر دو قسم بیّن و غیر بیّن است و لازم بیّن هم بر دو قسم است: بیّن اخصّ و بین اعم.

از همۀ اقسامِ دلالتِ التزامی واضح‌تر ،لازم بیّن به معنای اخص است یعنی معنایی که بلافاصله بعد از تصوّر ملزوم بی واسطۀ چیزی دیگر به ذهن آید مثل زوجیت برای عدد زوج. لازم بیّن به معنای اعم آن است که از تصور لازم و ملزوم، عقل حکم به ملازمۀ بین آن دو می کند.(1)

هر دو قسم دلالت لازم بیّن حجّت است ولی دلالت لازم غیر بیّن درحد اشعار است و حجت نیست.

حدیث ثقلین در غدیر خم به دلالت مطابقی بر خلافت و امامت أهل‌بیت و تعیین جانشین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم صراحت دارد و به گونۀ تضمنی یا التزامی بر پیام‌های ذیل دلالت می کند که بعضی در بارۀ عظمت اهل‌بیت و قرآن و بعضی بیان وظیفۀ مردم در مقابل آن دو است .(2)

1- وجوب اطاعت از اهل‌بیت:

در این حدیث حضرت می فرماید : ما إن تمسّکتُم بهما لَن تَضِلُّوا أبداً؛ تا وقتی که به این دو امانت چنگ زنید هرگز گمراه نخواهید شد.

کلمه تمسّک به معنای چنگ زدن شخص است به دستاویزی که انسان را از


1) المنطق مظفر، ج 1، ص 37.

2) المعجم الکبیر ، 5/166، ح 4971 و 3/ 180، ح 3052؛ المعجم الاوسط، 3 /374؛ مسند احمد بن حنبل، 4/ 118 ح11561؛ فضائل الصحابه، 2 /585 و 603و779؛ المستدرک علی الصحیحین، 3/109؛ السنة، ح 1555. و نیز الشریعه، 4/389 به سند خود از عطیه با اندکی تفاوت متن.

هلاکت یا گمراهی نجات بخشد.

جوهری و فیومی با اندکی تفاوت در عبارت می گویند: مَسَكْتُ بِالشَّیءِ مَسْكًا ... وَ أمسَکْتُ و تَمَسَّكْتُ بِمَعْنَى أَخَذْتُ بِهِ وَ تَعَلَّقْتُ وَ اعْتَصَمْتُ(1).

پس این کلمه در وجوب اطاعت مبالغه ای بیش از کلمه «أخذتم» دارد که بعضی محدثان به جای آن آورده اند هر چند آن کلمه هم به معنای «بگیرید» بر وجوب اطاعت دلالت می کند .

این جمله را نباید چنان‌که بعضی اصرار دارند به یک احترام ظاهری و محبت قلبی معنی کرد، زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اهل بیت را در کنار قرآن و همچون قرآن به عنوان یک حجّت و امام قرار داده پس همان گونه که در مقابل قرآن باید قلباً و عملاً تسلیم بود، در مقابل اهل بیت نیز باید چنین باشیم و از آنان اطاعت کنیم.

چنان‌که تفتازانی می گوید: از اینکه حضرت آنان را قرین قرآن نموده می فهمیم که تمسک به آنان نجات دهنده از گمراهی است،و معنای تمسک نیز گرفتن علم و هدایت از ایشان است.(2)

نظیر این مطلب را ابن حجر هیتمی و مناوی و زرقانی گفته‌اند.(3)

2- عصمت اهل‌بیت

افزون بر دلالت آیۀ تطهیر برعصمت که بحث کردیم، می گوییم اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تمسک مردم به اهل‌بیت را باعث نجات از هر ضلالتی دانست یعنی مردم را به


1) بنگرید به: صحاح اللغة و مصباح المنیر، واژۀ مسک.

2) شرح المقاصد فی علم الکلام، 2/222.

3) الصواعق المحرقه، ص 90؛ فیض القدیر ، ص 14، شرح المواهب اللدنیة، ص 75.

تسلیم مطلق و همه جانبه در مقابل اهل‌بیت فرا خواند و به حکم عقل و نقل آن حضرت مردم را به تمسک و تسلیم مطلق جز در مقابل معصوم فرا نمی خواند.

پس جملۀ _ ما إن تمسّکتُم بهما _ به دلالت مطابقی بر حجیت قول اهل بیت و به دلالت التزامی بر عصمت آنان از گناهان کبیره و صغیره بلکه عصمت از هر خطا دلالت می‌کند.

به همین جهت مناوی شافعی می‌گوید: مراد از اهل‌بیت اصحاب كساءهستند كه خداوند پلیدی را از ایشان زایل و آنان را تطهیر نمود، یعنی آنان معصوم هستند . پس هر سخنی که از انحراف فکری و عملی ائمه یا اختلاف نظری بین آنان حکایت کند ،باطل است .

3- علم اهل‌بیت به همۀ قرآن

در این حدیث، حضرت بر پیوستگی و همراهی دائمی این دو امانت تأکید می کند. پس باید اهل‌بیت عالم به ظاهر و باطن قرآن باشند تا از آن فاصله نگیرند بلکه آنان قرآن ناطق و کتاب مجسّم هستند. از این رو ایشان در تفکر و تعلیمات و رفتار خود لحظه‌ای از قرآن جدا نشدند بلکه بهترین مظهر و مجری قرآن بودند.

بعضی از بزرگان در اینجا سخن جالبی فرموده‌اند: «هرگز قرآن بدون توجه به تفسیر و تبیین اهل‌بیت آن‌گونه که حق آن است فهمیده نمی‌شود، زیرا این تفکیک همان افتراقی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به نفی آن خبر داد. او رسول امینی است که از روی هوس سخن نمی‌گوید. اگر جایی قرآن حضور ظاهری داشت و عترت طاهره غایب بودند، یا اینان حضور داشتند و قرآن غایب بود، اطمینان حاصل می شود که هر دو غایبند، زیرا همراهی این دو با هم و عدم جدایی آن‌ها از هم در نحوه وجود قرآن و عترت مأخوذ است. »

به همین سبب می‌گوییم آنان مفسّر کامل آیات و عالم به تنزیل و تأویل و ظهر و بطن قرآن هستند و هیچ فردی از امت اسلام _ به جز ایشان _ چنین صلاحیتی ندارد. قرآن به این رابطه ظریف بین ثقلین اشاره می کند:

«إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِیمٌ* فِی كِتَاب مَكْنُونٍ * لاَ یَمَسُّهُ اِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»(1)قسم به جایگاه‌های ستارگان .. كه همانا آن كتاب، قرآن گرامی است ، در كتاب پوشیده‌ای است كه جز پاكیزگان آن‌را لمس نمی‌كنند»

و در روایات معتبره «مطهرون» به ائمه اطهار علیه السلام تفسیر شده که تنها آنان اعماق و بطون قرآن را لمس کرده‌اند و تفسیر و تأویل آن‌را می‌دانند.(2)

4 - تعیین ائمۀ اهل‌بیت علیه السلام

هر چند اهل‌بیت برای صحابه مشخص بودند، ولی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آن بسنده نکرد بلکه در غدیر خم پس از بیان امامت و خلافت اهل‌بیت به عنوان یکی از ثقلین، در حضور هزاران صحابی خود، دست علی علیه السلام را گرفت، و او را به عنوان اولین فرد اهل‌بیت و مولای بر نفوس امت پس از خود معرفی کرد. « این مطلب در روایت ( 4و 9 و10و12و 16 و 22 کتاب حاضر آمده است». وپس از آن دستور داد مردم با او به عنوان امیر المؤمنین بیعت کنند.(3)

و نیز: پس از حضرت علی علیه السلام امامت به امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام


1) واقعه (56): 75.

2) تفسیر برهان و نور الثقلین، ذیل آیۀ شریفه.

3) مسند احمد، ح 21361 و 2152 و مصنف ابن ابی شیبه، 6 / 372، ح 31118؛ فضائل الصحابه 2/596؛ سیره ابن کثیر، 4 / 414؛ کفایة الطالب، 62 به روایت سعد وقاص؛ تذکره الخواص، 1/262.

می‌رسد، زیرا آنان تنها باقیمانده عترت و اهل‌بیت بودند.

از طرفی بر اساس روایات معتبره از جمله حدیث ثقلین به روایت احمد در خطبۀ عرفات ، خلفای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دوازده نفرند و همگی از قریش هستند (1)پس باید نُه امام دیگر پس از امام حسین علیه السلام بیایند که با توجه به روایات همگی نسل امام حسین علیه السلام هستند و آخرین آنان حضرت مهدی علیه السلام است. و به اجماع مسلمانان این عدد با ویژگی‌های اهل‌بیت بر غیر ائمۀ شیعۀ امامیه تطبیق نمی‌كند.(2)

5 - اعلمیت و افضلیت أهل بیت علیه السلام

أهل‌بیت قرین جدایی ناپذیر کتاب خدا معرفی شده‌اند و از آنجا که همۀ علوم و معارف در قرآن وجود دارد، این دلالت می کند که آنان به همه اسرار و معارف و احکام قرآن عالم هستند.

و از آنجا که همه امت موظفند برای کسب علم و معرفت به آنان رجوعکنند پس امام باید از همۀ امت اعلم باشد و گرنه رجوع اعلم به شخص پایین تر لازم می آید و این گونه دستور قبیح است و از خدا و پیامبر حكیم سر نمی‌زند.

به این نکته در حدیث ثقلین (روایت طبرانی از زید بن ارقم) اشاره شده است، آنجا که می‌فرماید : فلا تقدَّمُوهما فتهلِکُوا ولا تُقصَّروا عنهما فتهلِکُوا و لا تعلّموهم فإنَّهم أعلمُ منکمْ ...(3)بر آنان پیش نیفتید که هلاک می گردید ودر( پیروی) از آنان


1) مسند احمد، ح 21361 و 2152؛ صحیح البخاری، 9/101؛ کتاب الأحکام، باب 15؛ صحیح مسلم، 3/ح453، کتاب الاماره.

2) اکمال الدین، ص 255.

3) المعجم الکبیر، 5 / 166.

کوتاهی نکنید که هلاک می شوید، به آنان چیزی یاد ندهید که ایشان اعلم از شما هستند.

چنان‌که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم وعلی بابها فمن أراد البیت فلیأت الباب(1)«من شهر علم هستم و علی درب آن است» یا مضامین مشابه آن، و روشن است که درب انحصاری علم پیامبر باید از همه اصحاب و امت داناتر باشد .

امیر المؤمنین علیه السلام در وصف علم اهل بیت می‌فرماید: هم موضع سره و لجأ امره و عیبه علمه و موئل حکمه و کهوف کتبه وجبال دینه؛ أهل بیت پیامبر جایگاه اسرار پیامبر و پناه گاه امر او و صندوق علم او و مرجع حکم او و مخزن کتب او و کوه های لرزه ناپذیر دین او هستند.(2)در جای دیگر فرمود: بهم عُلِم الکتاب و به عَلِموا و بهم قام الکتاب و به قاموا(3)به وسیله اولیاء الهی (اهل بیت) قرآن فهمیده می شود «و احکام و معارف آن شناخته گردد» و آنان به کتاب خدا آگاهند،به وسیله آنان کتاب الهی بر پا می شود و آنان به کتاب خدا استوارند.»

و از آنجا که اهل‌بیت معادل قرآنند پس افضل امت هستند و همه امت از جمله خلفای سه گانه اولیه وظیفه داشتند پس از پیامبر در عقاید و رفتار به اهل بیت اقتدا کنند و دین خود را از آنان بیاموزند و ایشان را در گفتار وعقاید و رفتار بیشوای خود قرار دهند.

پس آنان باید در همه ابعاد اخلاقی افضل از همۀ امت باشد و گر نه رجوع افضل به غیر او لازم می آید و این گونه دستور قبیح است و از پیامبر حکیم سر نمی زند.


1) تفسیر برهان ذیل آیه 60/ یونس؛ المستدرک علی الصحیحین، 3/224باب مناقب علی.

2) نهج البلاغه، حكمت 432.

3) همان، حكمت 433.

6- توسل به اهل‌بیت.

از آنجا که تمسک به اهل‌بیت واجب و آنان افضل امت هستند پس شناخت و تقرب و توسل به آنان واجب است

چون ایشان مقرب‌ترین بندگان خدای متعال هستند و بهترین وسیله وشفیع در درگاه خدایند پس لازم است در دعا خدا را به آنان بخوانیم و به ایشان متوسل شویم. چنان‌که در آخر زیارت جامعه اشاره شده است: خدایا اگر من کسی را مقرب‌تر از محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم سراغ داشتم او را در پیشگاهت شفیع می آوردم.(1)

7- محبت به اهل‌بیت

دلایل وجوب محبت به اهل بیت فراوان است ولی از این حدیث نیز به خوبی وجوب محبت به آنان استفاده می‌شود. مطلبی که همه مسلمانان حتی وهابیان به صورت نظری به آن معترفند .

زیرا اولاً: محبت پیامبر بر امت واجب است و براساس این حدیث، أهل‌بیت، ترکۀ پیامبر بوده و محبت اهل‌بیت به عنوان ترکۀ پیامبر، محبت به اوست.

ثانیاً: پیامبر اكرم با نگرانی می‌پرسد: فانظرُوا كیف تخلُفونی فی الثَّقلَینِ؛ ببینید چگونه با قرآن و اهل‌بیتم پس از من رفتار می‌كنید؟ و این نگرانی حاکی از ظلم مسلمانان در آینده نسبت به اهل‌بیت است که ناشی از بی مهری آنان بود و برطرف کردن نگرانی پیامبر اكرم واجب است،پس برای رفع آن نگرانی، مسلمانان باید به ایشان محبت ورزند .

ثالثاً: در روایت مسلم و طبرانی فرمود: اُذكّرُكم اللهَ فی أهلِ‌بَیتی خَیْراً؛ من شما را


1) مفاتیح الجنان، زیارت جامعه کبیره.

سفارش به خیر و احسان درباره أهل‌بیتم می‌كنم. و این سفارش، همراه با سفارش به محبت آنان و نهی از دشمنی با ایشان است، چنان‌كه همۀعلمای اهل‌سنت از این جمله فهمیده‌اند .

رابعاً: در پایان حدیث غدیر خم پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم برای دوستان مولا امیرالمؤمنین علیه السلام دعا كردند كه خدا آنان را دوست بدارد و دشمنان او را دشمن دارد: اللهم والِ من والاهُ و عادِ من عاداهُ و أحِبَّ من أحبَّه و أبغضْ من أبغضَه .

و کسی که پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم به طور مطلق دوستی دوستانش و دشمنی دشمنانش را از خدا بخواهد دوستی با او همیشه مطلوب و دشمنی با او همیشه حرام است.

8 - دشمنی با دشمنان اهل‌بیت

روشن است که روی دیگر سکۀ دوستی اهل بیت ،دشمنی با دشمنان آنان است و همه ادلۀ دوستی، بر لزوم دشمنی با دشمنان ایشان هم دلالت می‌کند. افزون بر ذیل دعای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در حدیث غدیر که در پیام یادشده نقل کردیم همین جا نقطۀ اختلاف ما با کسانی مانند ابن تیمیه و پیروانش است که دشمنان اهل‌بیت مانند بنی امیه را دوست دارند ، و از ایشان حمایت می‌کنند زیرا دوستان بنی‌امیه نمی‌توانند دوست دار اهل‌بیت باشند. زیرا دو دوست متضاد در یک دل نمی گنجد .

9- بقاء اهل بیت

اولاً: حضرت بر جدایی ناپذیری آن دو ثقل تا قیامت تأکید می‌کند (لن یتفرقا حتی یردا علیّ الحوض) و این جمله بر وجود موضوع (اهل‌بیت) و محمول(عدم جدایی آن دو) تا قیامت دلالت می کند زیرا عدم جدایی آن دو فرع بر وجود خارجی

فرد معصومی از اهل‌بیت در دنیا تا قیامت است، نه آنکه اهل‌بیت بر فرض وجود از قرآن جدا نشود تا عدم جدایی بر اثر نبودن اهل‌بیت باشد .

زیرا این معنای جملۀ (لن یتفرقا ) به صورت سالبۀ به انتفاء موضوع است و سالبه به انتفاء موضوع خلاف ظاهر است.

ثانیا: شریعت خاتمیه محمدی ابدی است پس ثقلین( حامل شریعت او ) نیزباید تا پایان عمر بشر باشند تا حجت و هادی مردم به جای او باشند.(1)

و این مطلبی است که بعضی از بزرگان اهل سنت هم از این حدیث فهمیده‌اند. مثلاً شریف سمهودی می گوید: حدیث مدنی ثقلین به ما می‌فهماند که باید فردی از أهل‌بیت وعترت طاهره _ که اهلیت پیروی دارد _ همواره تا روز قیامت باقی باشد. چنان‌که قرآن باقی است و نیز آنان باعث ایمنی اهل زمین هستند اگر روزی از بین بروند اهل زمین نابود می شوند.(2)

و ابن حجر هیتمی می گوید: در احادیثی که دستور تمسک به اهل‌بیت می‌دهد (از جمله حدیث ثقلین) اشاره به این مطلب دارد : همواره فردی از ایشان که اهلیت پیروی وامامت دارد، تا روز قیامت هست. (3)

10 - اثبات مهدی موعود

با توجه به پیام پیشین که علمای بزرگ با استفاده از حدیث ثقلین تداوم بقای اهل بیت علیهم السلام را تا قیامت پذیرفتند پس از وفات امام حسن عسکری علیه السلام تا کنون


1) نهج البلاغه، خ 147.

2) جواهر العقدین، ص 244.

3) الصواعق المحرقة، 2/422.

باید شخص معصومی در جهان وجود داشته باشد و به اجماع امت، او شخص دیگری غیر از حضرت مهدی علیه السلام فرزند امام حسن عسکری علیه السلام نمی باشد . پس باید آن حضرت تاکنون حیات داشته باشد تا افتراق ثقلین پدید نیاید و عدم افتراق ثقلین در این مدت ثابت شود.

اشکال : بعضی علمای اهل سنت این مطلب را بر علمای اهل‌بیت که به صورت افراد متعدد و متبادل در طول تاریخ می آیند، و حامی دین و نافی بدعت تا قیامت هستند،تطبیق و تفسیر می‌کنند، چنان‌که در روایتی آمده در هر قرنی تا قیامت علمایی خواهند بود که بدعت‌ها را می زدایند و تفسیر باطل گرایان را از دین نفی می‌کنند. قالَ رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم یَرِثُ هذا العلمَ من كُلّ خَلَفٍ عدولُه ینفونَ عنه تأویلَ الجاهلینَ وانتحالَ المبطلینَ و تحریفَ الغالِین.(1)

ولی این تفسیر باطل است،زیرا مفاد حدیث فوق وجود گروهی از علمایناهی منکر و نافی بدعت در هر قرنی به صورت قضیۀ مهمله است. و آنان در هر زمان و مکانی نیستند

در حالیکه مدلول حدیث ثقلین تنها دفاع اهل بیت علیهم السلام از دین و نفی بدعت به صورت کلی نیست ،بلکه تمسک هر فردی از امت به اهل بیت را در هر زمانی ضامن نجات آن فرد از گمراهی می‌داند، و هیچ فردی از این نعمت محروم نیست پس در هر زمان یک فرد معصوم از اهل بیت علیهم السلام باید باشد تا تمسک به او باعث نجات از گمراهی همه جانبه باشد، و هیچ یک از علمای نسل پیامبر غیر از دوازده امام چنین ادعایی ندارند.


1) ا لسنن الكبرى، 1 / 2090

11- مصونیت و حجیت قرآن

قرآن دلیل و معجزه پیامبر است و حجیت آن متوقف بر گواهی آن حضرت نیست، ولی با توجه به شبهات و روایات تحریف_ ازطریق فریقین_ شبهه عدم حجیت فعلی آن پدید می آید .

می‌گوییم افزون بر پاسخ های تفصیلی که به یکایک این شبهات داده شده، پس از اثبات اصل نبوّت خاتمیه، این حدیث شبهه مزبور را می زداید وبه صراحت مردم را مکلف به رجوع به قرآن موجود قابل دسترس می‌نماید.

پس همین قرآن برای ما حجت است ، نه قرآنی که نزد امام زمان علیه السلام است. حتی اگر آن قرآن ودیعۀ نزد حضرت،مشتمل بر تأویل وتفسیری افزون بر قرآن فعلی باشد منافاتی با حجیت و اعتبار قرآن موجود فعلی نزد ما ندارد.

از این رو قرآن به ریسمانی آویخته از آسمان تشبیه شده است: کتاب اللهِ حبلٌ ممدودٌ منَ السّماء اِلی الارضِ طرفٌ بیدِ اللهِ تعالی و طرفٌ بأیدیكم؛ «من دو چیز گران سنگ در میان شما گذاشتم یکی از آن دو» كتاب خدا که ریسمانی است كه از آسمان به زمین آویخته است ،یك طرف آن به دست خدای متعال است و یك طرفش به دست شما است. این جمله دلالت می کند قرآن همواره در دسترس مردم خواهد بود .

12- تعیین فرقه ناجیه

روایت مشهوری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که امت موسی هفتاد و یک فرقه و امت عیسی هفتاد و دو فرقه و امت من بر هفتاد و سه فرقه تقسیم می شوند و همگی اهل آتش هستند مگر یک فرقه ، ولی در تعیین فرقۀ ناجیه بین علمای

مذاهب اختلاف است.(1)

حدیث ثقلین، فرقه ناجیه را به خوبی معین می کند که آنان متمسکین به ثقلین و رهروان قرآن و عترت طاهرین یعنی شیعیان هستند. زیرا حدیث تصریح می کند ما إنْ تمسَّکتم بهما لن تَضلُّوا أبداً؛ تا وقتی به آن چنگ می زنید هرگز گمراه نمی‌شوید.

این جمله با ادات تأکید (ما، إن، لن) بر حتمیت نتیجه تأکید می‌کند و مفهوم مخالف این جمله شرطیه آن است که اگر کسی تنها به یکی از آن دو تمسک جوید گمراه است. پس کسانی که تنها قرآن را حجت دانسته‌اند و اهل بیت را حجت نمی دانند گمراهند.

13- کتاب خدا، ثقل اکبر

در برخی از نقل‌های این حدیث، به صورت مطلق امر به تمسک به هردو ثقل (کتاب و عترت) شده در نتیجه هر دو هم سنگ معرفی شده‌اند.

ولی در روایات دیگر (مانند روایت 4و بخش یک)کتاب خدا ، ثقل اکبر و بزرگ تر معرفی شده، چرا که کلام مستقیم خدای متعال است در نتیجه اهل‌بیت ثقل اصغر و کوچک تر می‌شود؛ در عین حال اهل‌بیت: از نظر حجیت و اعتبار هم‌سنگ ثقل اكبر به شمار می‌روند. و اگر در بعضی از نقل‌های حدیث ثقلین این دو مانند دو انگشت سبابه مساوی معرفی شده اند ناظر به در خواست حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به ورود هم زمان ثقلین در قیامت برسر حوض مانند دو انگشت سبابۀ دو دست می‌باشد پس این حدیث منافاتی با اکبریت ذاتی کتاب بر عترت که در


1) مسند احمد، 2 / 332؛ سنن أبی داود 5/5؛ الخصال، ص 585.

بیشتر روایات ثقلین آمده ندارد.

14- ثقلین محور وحدت

اتحاد هر جماعتی نیاز به محور و موضوعی دارد كه عزم‌ها و عواطف جامعه را در یك سمت هدایت كند و در این حدیث شریف كلمه «تمسك» استعاره و تمثیلی از دستاویزی است كه جماعت مسلمانان باید همگی به آن چنگ بزنند تا هدایت یابند.در اینجا اطاعت مسلمانان از ثقلین مُشَبّه، و مردمی كه به دستاویز محكمی از آسمان آویخته‌اند «مُشَبَّهٌ به» می‌باشند. بلكه قرآن را به صراحت تشبیه به ریسمان می‌کند :

«حبلٌ ممدودٌ من السماءِ طرفٌ بیدِ اللهِ تعالی و طرفٌ بأیدِیكم»؛ قرآن ریسمانی است آویخته از آسمان، یک طرف آن به‌دست خدای متعال و طرف دیگر به دست شما مردم است. و قرآن هم از اهل بیت جدا نیست پس آنچه موجب وحدت است تمسک به هردو می باشد .

قرآن کریم در سورۀ آل‌عمران به همین مطلب اشاره می‌كند: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا»(1)همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید .

و اینکه در روایت نبوی، «حبل الله» به ولایت علی یا ائمه اطهار علیهم السلام تفسیر شده است(2).

به دلیل آن است که اهل‌بیت هیچ گاه از قرآن جدا نیستند، ولی ممکن است


1) آل‌عمران (3): 103.

2) شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، 1 /161.

کسانی قرآن بدون اهل‌بیت را مستمسک قرار دهند !

پس تفسیر حبل الله به قرآنِ بدون اهل‌بیت، خلاف رهنمودی است كه در حدیث ثقلین برای اتحاد مسلمانان معین شده است .

ازین رو سیوطی و ثعلبی _ مفسران مشهور اهل سنت _ حدیث ثقلین را در تفسیر آیۀ یادشده (اعتصام ) با طرق متعدد ذكر كرده­اند.(1)

15- استقلال هریک از ثقلین در حجیت

هر چند کلام ثقلین ناظر و مفسر یکدیگر است ولی هریک حجت مستقل هستند ،بس ظاهر قرآن به تنهایی حجت است مگر آنکه کلام اهل‌بیت آن‌را بر خلاف ظاهر تفسیر یا تأویل نماید.که در آن صورت قرینه بر مراد واقعی قرآن است .چنان‌که کلام و سیره اهل‌بیت به تنهایی حجت است و متوقف بر موافقت با ظاهر قرآن نیست، ولی براساس موازین علم اصول ما حجیت آنمشروط است به اینکه مخالف صریح قرآن نباشد .(2)

در پایان می‌گوییم به سبب کتمان این پیام های مهم حدیث ثقلین و غدیر بود که بخاری آن‌را در صحیح خود نیاورده، و مسلم متن ناقص آن را آورده است.


1) الدر المنثور، 2 / 60

2) مصباح الاصول، مبحث ترجیح یکی از متعارضین به کتاب

بخش ششم

دلالت و قرائن حدیث غدیر بر امامت

هدف اصلی طرح حدیث ثقلین و غدیر اثبات امامت و خلافت بلافصل امیر المؤمنین علیه السلام است در دلالت آن دو طبق نقل اهل‌سنت مناقشات و ابهاماتی وجود دارد که ما به آن می‌پردازیم .

ولی لازم است بدانیم روایات شیعه از حدیث غدیر صریح در معنای خلافت و امامت است و نیازی به بحث ذیل ندارد زیرا کلمۀ خلیفه ، امام ، وصی ، ولی همگی در آنجا آمده است و هشدار های شدید رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر مخالفت نکردن با آن، جای هیچ گونه شکّی در دلالت آن باقی نمی‌گذارد. و ما حتی براساس نقل اهل سنت نیز حدیث ثقلین را با ملاحظۀ مجموع دلایل و قراین، نص و صریح بر امامت و خلافت حضرت امیر علیه السلام می‌دانیم .

تحقیق در معنای ولی و مولا

استدلال به حدیث غدیر «من کنتُ مولاهُ فعَلِیُّ مولاهُ» بر امامت متوقف بر معنای ولیّ یا مولا در اولویت بر نفس مؤمنان است پس لازم است این واژه را از نظر لغوی به طور کامل بررسی کنیم:

ولاء، ولایت، ولی، مولا، اولی از مادۀ ولی است. واژۀ ولی با مشتقاتش 201 بار در

قرآن آمده است، 21 بار کلمۀ ولی، 11 بار کلمۀ مولا و بقیه به صورت فعل مشتق از آن است. این واژه در معانی متعدد به کار رفته است و چهار احتمال در استعمال ولی و مولا در این معانی وجود دارد :

1_ ولی و مولا مشترک لفظی بین این معانی مختلف باشد .

2_ ولی و مولا حقیقت درمعنای اولی به تصرف ودر بقیۀ معانی مجاز باشد .

3_ ولی و مولا مشترک معنوی بین معانی مختلف و معنای جامع واحد آن «اولی به تصرف» است یعنی آن جامع معنای اصلی در موارد استعمال و معانی دیگر لحاظ شده است، چنان‌که ابن بطریق (م 600 ق) در العمدهوعلامۀ امینی در الغدیر فرموده اند. (1)

4_ ولی و مولا مشترک معنوی باشد ولی معنای جامع آن، قرب بین دوشیء بدون فاصلۀ ثالث است، و لازمۀ چنین قربی هنگامی که به صورت مطلق و به عنوان صفت برای خدا و اولیاء الله، نسبت به مردم به کار رود ، اولویت در تصرف و صاحب اختیار بودن صاحب این ولایت بر مردم است و محبت و نصرت او لازمۀ آن است.

بنا بر احتمال اول، كلمه مولا یا ولی در جمله «من كنتُ مولاهُ فعلىٌّ مولاهُ» مشترك لفظى است، ولی به نظر شیعه قراین معینه آن را در «اولی به تصرف» منحصر می‌کند.

در احتمال دوم، معنای حقیقی آن« اولی به تصرف» و معانی دیگر مجاز است.

در احتمال سوم، استعمال مولا با جامع « اولی به تصرف » در همۀ موارد


1) العمدة، ص 112؛ الغدیر ، 2 / 623.

استعمال و معانی حقیقت است وهر یک مصداق آن معنای جامع هستند و امامت اظهر مصادیق آن است .

در احتمال چهارم، استعمال مولا با جامع « قرب» در همۀ موارد استعمال و معانی دیگرحقیقت است وهر یک مصداق آن معنای جامع هستند.

می گوییم : احتمال اول ( اشتراک لفظی ) خلاف اصل بوده و استعمال لفظ در معانی کثیره خلاف ظاهر است .

احتمال دوم (حقیقت در اولی به تصرف و مجاز بودن معانی دیگر) قابل اثبات لغوی نیست .

اظهر احتمال سوم است پس مولا مشترک معنوی و جامع آن در همۀ مصادیق «اولی به تصرف» است و پس از آن احتمال چهارم ( جامعیت قرب ) می‌باشد .

محقق بزرگ علامۀ امینی; از میان این معانی، احتمال سوم را برگزیده است که به شرح آن می‌پردازیم:

ایشان در موسوعۀ عظیم الغدیر به پیروی از محققانی مانند ابن بطریق (م 600 ق) می‌فرماید :

علمای لغت یکی از معانی «ولی و مولا» را سرور و آقا_ غیر مالك و غیرآزاد كننده_ و معنای دیگر آن را امیر و سلطان گفته‌اند. از طرفى هم اتفاق نظر دارند كه معناى «مولى» و« ولى» یكى است و هر دو معنى اولویت به امر را در بر دارد. امیر، در اداره جامعه و اجراى برنامه هایى براى تربیت افراد و دفع تعدى آنان به یكدیگر ، از رعیت و مردم عادى سزاوارتر است و سید و سرور اولی به ادارۀ شئون شخص زیر دست خود است و وسیع ترین قلمرو این اولویت ، در پیامبرى است كه از جانب خداوند به سوى جهانیان مبعوث شده است و نیز جانشین او همان ولایت را دارد.

و ما اگر هم نگوییم مولا به معناى« اولى به تصرف » است ، از این نمى توان چشم پوشید كه مولا به دو معناى یادشده (سرور و به معناى سلطان) به برترین درجات آن آمده است.

و علماى لغت برای ولی و مولا بیست و هفت معنی به شرح ذیل ذکر آورده‌اند که جز با آن دو معنایی که بیان کردیم صحیح نمی‌باشد .

1_ رب، پروردگار 2_ عمو 3 _ پسرعمو 4 _ فرزند 5 _ خواهرزاده 6 _ آزاد كننده 7 _ آزاد شده 8_ برده 9_ مالك 10 _ پیرو 11 _ نعمت داده شده 12 _ شریك 13 _ هم پیمان 14 _ همراه 15_ همسایه 16_ هم خانه و مهمان 17 _ داماد 18 _ خویشاوند 19 _ نعمت دهنده 20 _ هم عهد 21_ ولى 22 _ اولى به یك چیز 23 _ سرور غیر مالك و آزاد كننده 24 _ دوستدار 25_ یاور 26 _ تصرف كننده در كار 27 _ عهده دار امر

در حدیث غدیر خم هیچ یک از معانی مولا جز معنی « اولی به تصرف » صحیح نیست. سپس علامۀ امینی بطلان یک یک آن معانی را به تفصیل بیان می‌کند. و می افزاید :اینكه رسول خدا در آن شرایط منبر رفت و خبر از نزدیكى وفاتش داد و خواست چیزى را به همگان بگوید كه بیم داشت زمانش بگذرد، باید چیزى باشد كه اهمیت دنیوى و دینى فراوان داشته باشد پس معقول نیست که معانی دیگر را از مولا اراده کند.

تنها معنایى كه قابل قبول است ، هما ن اولى به تصرف و سرور و متولى امور است. پس چنان‌كه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم ، سرپرست امت و سرور آنان بود این ولایت براى على علیه السلام هم ثابت است.

آن‌گاه می‌گوید : معناى اولویتی كه مورد نظر ماست ، به نحوى در همهمعانى گذشته براى مولا مندرج است. مثلا: عمو، شایسته‌تر از دیگران است كه به

برادرزادگانش رسیدگى كند و عاطفه نشان دهد، چون به جاى پدر است. پسرعمو، سزاوارتر به اتحاد و یارى و همبستگى با پسرعموست ، چون هر دو شاخه یك درختند .پسر شایسته‌تر از دیگران به اطاعت وخضوع در برابر پدر است.

خواهرزاده مناسب‌تر از دیگران براى پیوند با دایى خود است، چرا كه او برادر مادرش مى‌باشد.

آزاد كننده سزاوارتر است كه به آزاد شده نیكى كند.آزاد شده سزاوارتر است كه كار نیك آزاد كننده را ارج نهد .بنده، سزاوارتر است كه از مولا پیروی كند. مالك ، سزاوارتر از دیگران است كه سرپرستى مملوك خود را عهده دار شود و به كارشان رسیدگى كند تا به آنان ظلم نشود. پیرو، شایسته‌تر است براى یارى متبوع، تا دیگران كه پیرو نیستند.

نعمت یافته، سزاوارتر است كه از صاحب نعمت تشكر كند. شریک، سزاوارتر اولى است كه حق شریك را رعایت كند و از ضرر كردن او جلوگیرى نماید. هم پیمان نسبت به هم‌پیمان خود سزاوارتر به رعایت پیمان از دیگران است همنشین سزاوارتر به اداى حقوق همنشینى از دیگران است همسایه هم شایسته تر از اهالی محل است كه حق همسایه را مراعات كند.مهمان سزاوارتر از دیگران است كه حریم میزبان را نگهدارد.

داماد، سزاوارتر به رعایت حقوق بستگان خانمش از دیگران است ، چرا كه كسى كه به انسان زن می‌دهد، در حكم پدر است.خویشاوند نیز ازدیگرانسزاوارتر به كار نزدیكان خود است. نعمت دهنده، سزاوارتر است كه باز هم نعمت دهد و نیكى

خود را ادامه دهد. هم عهد نیز اولى به رعایت حقوق هم پیمانى است دوستدار و یاور سزاوارتر به محبوب از دیگران است .

وروشن است که ولىّ، به معنای سرور و متصرف در امور، نیز بر افراد تحت ولایت خود نسبت به دیگران اولویت دارد. (1)

نکته مهم

از آنجا که معروف ترین توجیه اهل سنت از این حدیث تفسیر مولا به معنای محبت است، می‌گوییم یا مقصود از مولا محبوب است یعنی «من کنت محبوبه فیجب أن یکون علیّ محبوبه»، و حضرت با جملۀ «من کنتُ مَولاهُ فعلِیٌّ مَولاهُ» می‌خواست مردم را به محبت و یاری على علیه السلام برانگیزد، یا اینكه مولا به معنی محب است یعنی (من کنتُ مُحِبُّه فیجب أن یکونَ علیٌّ محبّه) پس مقصود حضرت آن بود که علی علیه السلام را به دوستى و یارى مردم فرمان دهد.

اگر احتمال اول باشد و مقصود حضرت خبر دادن از وجوب محبت على علیه السلام بر مردم باشد، اینكه چیز تازه اى نبود تا در آن شرایط حساس و با آن تأكید شدید آیه قرآن نازل شود و حضرت را در آن موقعیت دشوار موظف به ابلاغ آن كند، و سپس نیز مردم براى تهنیت بیایند. این نكته درگذشته هم مطرح بوده است و مردم شبانه روز آیات و فرمایش‌های حضرت را در لزوم ولایت و دوستى مؤمنان _ به ویژه اهل‌بیت _ می‌شنیدند. مگر آنکه دوستى ویژه اى مقصود باشد كه شامل پیروى و فرمان بردارى است ، و این همان امامت مورد نظر ماست .

و اگر مولا به معنی محب بوده و مقصود از حدیث غدیر فرمان به علی علیه السلام باشد


1) الغدیر، 2 / 640.

که مردم را دوست بدارد و یارى كند، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‌توانست این سخن را جداگانه و خصوصى به علی علیه السلام بگوید و نیازی به نگه داشتن مردم در میان راه و گرماى نیم روز و خواندن خطبۀ مفصل غدیریه نبود. سپس مولا در حدیث غدیر به معنای محبوب یا محب نیست.

ما برای بررسی مطلب و تشخیص حق‌نظر لغویان را می‌آوریم .

نظر اهل لغت

1_ إسماعیل بن حماد الجوهری (م 393ق) می گوید :

الوَلی: القربُ والدنوُّ یقال : تباعَدَ بعد ولی. و كلْ مما یلیكَ، أی مما یقاربك... و تقول: فلان وَلِی و وُلِی علیه، كما یقال: ساسَ و سیسَ علیه. و وَلّاهُ الأمیر عملَ كذا، و وَلّاهُ بیع الشیء. و تَوَلَّى العملَ، أی تقلّد..... و الوَلی: المطرُ بعد الوَسْمی، سُمِّی وَلِیاً لأنَّه یلی الوَسْمِی. و كذلك الوَلْی، و الجمع أوْلِیةٌ. یقال منه: وُلِیَتِ الأرضُ وَلْیاً. و الوَلی: ضدُّ العدوّ. یقال منه: تَوَلّاهُ. والمَوْلى: المُعْتِقُ، و المُعْتَقُ، و ابنُ العمّ، والناصرُ، والجارُ. والوَلی: الصِهْرُ، و كلُّ من وَلِی أمرَ واحدٍ فهو وَلیهُ..... و الوِلایةُ بالكسر: السلطانُ. و الوَلایة و الوِلایةُ: النُصْرةُ...(1).

وَلی یعنی قُرْب ونزدیکی می‌گویی: تباعَدَ بعد ولی؛ پس از مدتی نزدیکی از او دور شد _ و كُلْ مما یلیكَ، از غذای پیش خودت بخور .

گاهی گفته می شود فلانٌ وَلِّی و وُلِّی علیه، آن گاه كه به حکومتی گمارده شود یا حکومتی بر او گمارده شود، و وَلاّهُ الأمیر عملَ كذا، امیر او را به امرى گمارد . (بنا براین ولىّ به معناى قائم به امر است)


1) صحاح اللغة، مادۀ ولی .

و «ولی» آمدن دومی در پی اولی است ،ازین رو گفته می شود الولىّ: بارانی که بعد از وسمىّ (باران بهاره) بیاید. « ولی» ضد دشمن است از این باب گفته می شود تولاه یعنی با او دوستی کرد . و مولى یعنی معتِق و معتَق (آزاد كننده عبد و عبدى كه آزاد شده) و پسر عمو و یاور و صاحب و همسایه و داماد، و هر کس کار دیگری را بر عهده بگیرد ولی اوست ، اینها همگی از ولی به معنای قرب، گرفته شده ...ولایت به کسر واو به معنی سلطنت و به فتح یا کسر واو به معنی نصرت می‌باشد.

2_ احمدبن فارس (م ، 395 ق) در مقائیس اللغه می‌گوید : ولى: أصل صحیح یدلّ على قرب. من ذلك الولی: القرب. یقال: تباعد بعد ولى، أى قرب، و جلس ممّا یلینی، أى یقاربنى. و الولىّ: المطر یجی‌ء بعد الوسمىّ، سمّى بذلك لأنّه یلی الوسمىّ. و كلّ من ولی أمر آخر فهو ولیه. و فلان أولى بكذا، أىأحرى به و أجدر. ..(1)

ولى: لغت صحیح و متداولی است و بر قرب دلالت می کند والولىّ: بارانی که بعد وسمىّ (باران بهاره) بیاید و از این باب است مولى یعنی معتق و معتق و صاحب و حلیف و ابن عمّ و ناصر و همسایه همگی از ولی به معنای قرب، گرفته شده و هر کس کار دیگری را بر عهده بگیرد ولی اوست .

2_ أحمد بن محمد بن علی فیومی (م 770 ق) در المصباح المنیر مى‌گوید: الْوَلْی مِثْلُ فَلْسٍ: الْقُرْبُ وَفِی الْفِعْلِ لُغَتَانِ أَكْثَرُهُمَا وَلِیهُ یلِیهِ بِكَسْرَتَینِ وَالثَّانِیةُ مِنْ بَابِ وَعَدَ وَهِی قَلِیلَةُ الِاسْتِعْمَالِ وَجَلَسْتُ مِمَّا یلِیهِ أَی یقَارِبُهُ وَقِیلَ الْوَلْی حُصُولُ الثَّانِی بَعْدَ الْأَوَّلِ مِنْ غَیرِ فَصْلٍ ... .


1) مقائیس اللغه، مادۀ ولی.

وَالْوَلِی فَعِیلٌ بِمَعْنَى فَاعِلٍ مِنْ وَلِیهُ إذَا قَامَ بِهِ وَمِنْهُ «اللَّهُ وَلِی الَّذِینَ آمَنُوا» وَالْجَمْعُ أَوْلِیاءُ قَالَ ابْنُ فَارِسٍ وَكُلُّ مَنْ وَلِی أَمْرَ أَحَدٍ فَهُوَ وَلِیهُ وَقَدْ یطْلَقُ الْوَلِی أَیضًا عَلَى الْمُعْتِقِ وَالْعَتِیقِ وَابْنِ الْعَمِّ وَالنَّاصِرِ وَحَافِظِ النَّسَبِ وَالصَّدِیقِ.(1)

وَلْی بر وزن فَلْسٍ یعنی قُرْبُ و نزدیکی. فعل ماضی آن بیشتر مکسور العین و گاهی مفتوح است می‌گویی: جَلَسْتُ مِمَّا یلِیهِ: پهلوی او نشستم. و گاهی «ولی» بر آمدن دومی در پی اولی گفته می شود ... .

ولىّ بر وزن فعیل از «ولیه» گرفته شده است آن گاه كه به امرى قیام كند (بنا بر این ولىّ به معناى قائم به امر است.) و از این قبیل است آیه كریمه «الله ولىّ الذین آمنوا»؛ خدا سرپرست و قائم به امر كسانى است كه ایمان آورده اند. و گاهى ولىّ بر كسى كه آزاد كنندۀ عبد است و بر عبدى كه آزاد شده و پسر عمو و یاور و دوست... گفته می‌شود.

3_ حسین بن محمد بن المفضل راغب اصفهانی (م 50 ق) در مفردات می‌گوید:

ولى :الولاء والتوالی أن یحصل شیئان فصاعداًحصولًا لیس بینهما ما لیس منهما، ویستعار ذلك للقرب من حیث المكان ومن حیث النسبة ومن حیث الدین ومن حیث الصداقة والنصرة والاعتقاد، والولایة النصرة ،والولایة تولى الامر، ... ولاء وتوالی : ولی به معنای قرار گرفتن چیزی در کنار چیز دیگراست به نحوی که فاصله‌ای بین آن دو نباشد. این کلمه گاهی از باب استعاره در معنی قُرب هم به کار می‌رود؛ هم قُرب مادی هم قرب معنوی از جهت مکان یا نسب یادین یا صداقت. راغب می‌افزاید: وَلایت (به فتح واو)به معنی نصرت است اما وِلایت (به


1) المصباح المنیر، مادۀ ، ولی.

کسر واو) به معنی تصدی و صاحب اختیاری یک کار است و گفته شده حقیقت آن تولی امر است.کلمۀ «ولی و مولی » نیز به همان معنی است ... .

4_ محمد بن مكرم بن منظور افریقایی(م 711ق) در لسان العرب در مادۀ ولی می‌گوید: فی أسماء اللّه تعالى: الولىّ هو الناصر، و قیل المتولّى لأمور العالم و الخلائق القائم بها، و من أسمائه عزّ و جلّ: الوالی، و هو مالك الأشیاء جمیعها المتصرّف فیها. قال ابن الأثیر: و كأنّ الولایة تشعر بالتدبیر و القدرة و الفعل، ...قال سیبویه: الولایة بالفتح المصدر، و بالكسر الاسم مثل الإمارة و النقابة. و الولىّ: ولىّ الیتیم الّذى یلی أمره و یقوم بكفایته، و ولىّ المرأة الّذى یلی عقد النكاح علیها.

و الولىّ و المولى واحد فی كلام العرب، و منه قول سیّدنا: من كنتُ مولاه فعلىٌّ مولاه، أى من كنتُ ولیُّه. ... والى بین الأمور موالاة و ولاء: تابع. و توالى الشی‌ء: تتابع...(1).

یکی از اسماء الهی «الولىّ» است که به معنای ناصر است وگاهی به معنی متولىّ امور جهان تفسیر شده، چنان‌که یکی اسماء الهی «والی» به معنای مالک اشیاء و متصرف در آن است . ابن اثیر می‌گوید: ولایت به نوعی تدبیر همراه با قدرت و انجام فعل دلالت دارد. سیبویه ولایت به« فتح واو» را مصدر و به کسر اسم مصدر دانسته است، مانند: امارت و نقابت ، و ولی یتیم کسی است که امور او را به عهده بگیرد و کفایت کند ... :

آن‌گاه می گوید : ولی ومولی به یک معنی در کلام عرب می‌آید، و از آن جمله است کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : من كنتُ مولاه فعلىٌّ مولاه، أى من كنتُ ولیّه... و نیز والى


1) لسان العرب، مادۀ ولی

بین الأمور موالاة و ولاء: آن امور را پی در پی به جا آورد... .

تحقیق و نظر نهایی

سخن این لغویان در معانی « ولی» به هفت معنا بر می‌گردد :

1_ اولی به تصرف 2_ نزدیک بدون فاصله 3_ دوست 4_ ناصر 5_باران دوم بهاری 6_ هم پیمان 7_ پسر عمو

می گوییم چون در اینجا تقارب معنوی بین معانی یادشده وجود دارد و به دلیل اصل عدم اشتراک لفظی، پس «ولی»

بلکه مشترک معنوی است و جامع مشترک آن هفت معنی اولویت است که اگر به طور مطلق بر مردم جعل شود به معنای اولی به تصرف و سرپرستی آنان است.

و اگر این جامع را نپذیریم جامع مشترک در مرحله دوم « نزدیکی و قرار گرفتن چیزى در كنار چیز دیگر بدون فاصله» می باشد، یعنى دو چیز چنان به هم نزدیك باشند كه چیز دیگر در میان آن‌ها نباشد، مثلا اگر چند نفر پهلوى هم نشسته باشند و ما بخواهیم وضع و ترتیب نشستن آن‌ها را بیان كنیم، مى‌گوییم : زید در صدر مجلس نشسته است «ویلیه عمرو، ویلیه بكر» یعنى عمرو در كنار زید نشسته است و در كنار عمرو بدون هیچ فاصله‌اى بكر نشسته است.

این جامع قرب ، اعم از قرب مكانى و قرب معنوى است، و با لحاظ همین معنی در دوستى، یارى، تصدى امر، تسلط و اولویت و معانى دیگر استعمال شده است، چون در همه این‌ها نوعى قرابت و اتصال وجود دارد.

این قرابت، گاهی در امور مادى و گاهی در امور معنوى است، هر چند این لفظ ابتدا در امور مادى به کار رفته و از راه تشبیه معقول به محسوس و یا از راه تجرید معناى محسوس از خصوصیت مادى وحسى خودش، در معنویات به کار رفته

است و چون خدای خالق متعال به مردم از رگ گردن نزدیک‌تر است، این گونه قرابت و نزدیکی با مالکیت تامه و اولویت مطلقۀ خالق بر مخلوق ملازمه دارد پس خالق متعال، مولای مالک وصاحب اختیار و اولی به تصرف بر خلق است. ازین رو لغویان گفته‌اند: ولایت به کسر«واو» مصدر(1)به معنی امارت و اولویت بر دیگری است، با آنکه به اشتراک لفظی آن قائل نیستند، بلکه به سبب آن است که قرب مطلق با آن معنا ملازمه دارد .

آن‌گاه خدای متعال این ولایت را به رسولان وپیامبر خاتم برای هدایت و مدیریت خلق عطا فرمود و رسول خاتم صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را در روز غدیر به عنوان مولای خلق معرفی کرد . این ولایت مطلقه بدون هیچ قرینه‌ای بر اولویت مطلقه او دلالت می کند. پس تناسب لغوی هم اینجا رعایت شده است، زیراموالی الهی خیرخواه‌تر از خلق به خود آنان هستند پس اقرب به آنان از خودشان هستند و چنین قرابتی با اولویت وامامت همراه با محبت ایشان بر خلق ملازمه دارد.

نظر تفسیر المیزان

مفسر گرانقدر مرحوم علامۀ طباطبایی نیز معنای جامع ولی، را قرب دانسته، می‌فرماید:

راغب در كتاب مفردات گفته است: «ولاء» (به فتح واو) و همچنین «توالى» به این معنا است كه دو چیز از یك جنس چنان کنار هم بیایند كه چیزى از غیر آن جنس بین آن‌ها فاصله نشود. این معناى لغوى ولاء و توالى است، و گاهى این لفظ به طور استعاره و مجاز در قرب به معانی ذیل به کار می‌رود:


1) سیبویه آن را «اسم مصدر» به معنای امارت دانسته است.

1_ قرب مكانی 2_ قرب از نظر نسبت.3_ قرب دوستى .4_ قرب نصرت 5_ قرب اعتقادی.

و حقیقت ولایت عبارت است از به عهده گرفتن كار، و منصوب شدن بر آن است و «ولى و مولى» گاهی در معناى اسم فاعل (موالى به كسر لام) و گاهی در معناى اسم مفعول (موالى به فتح لام) به کار می‌روند.

آن‌گاه می‌گوید :اگر ولایت را كه قرب مخصوصى است در امور معنوى فرض كنیم لازمه‌اش این است كه براى ولى ، قربى است كه براى دیگری نیست ، پس هر چه از شئون زندگى « مولى علیه »كه قابل و اگذاری به دیگرى است ولىّ مى‌تواند آن را عهده‌دار شود و جاى او را بگیرد. مثلاً همان گونه كه میت قبل از مرگش مى‌توانست انواع تصرفات را در اموال خود بكند ولىّ میت هم پس از مرگ او مى‌تواند تصرفاتی در اموال او بکند که دیگران نتوانند ، و همچنین ولىّ صغیر مى‌تواند در شئون مالى او تصرفی كند که دیگران نتوانند . یا خداى تعالى كه ولى بندگانش است یعنی تنها او امور دنیا و آخرت آنها را تدبیر مى‌نماید(1).

از این بیان استفاده می شود که استعمال ولایت در قرب معنوی به همان اولویت در تصرف و سرپرستی بر می گردد پس اختلافی در معنای حدیث غدیر بین علما نمی‌ماند.

ولایت فعلیه نه استقبالیه

معنای «من کنت مولاه فعلی مولاه » جعل ولایت فعلیه برای حضرت امیر است یعنی از همان لحظه حضرت بر مسلمانان ولایت یافتند، چنان‌که مفاد آیۀ ولایت


1) تفسیر المیزان، ذیل آیه 55 سورۀ مائده.

«إِنَّما وَلِیكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا ...»(1)چنین است ، نه آنکه پس از از وفات پیامبر حضرت بر مسلمانان ولایت پیدا کند .

ولی گاهی بر استدلال به حدیث غدیر و آیۀ ولایت اشکال می شود که این دو دلیل بر مقصود شیعه ( ولایت پس از وفات پیامبر) دلالت ندارد ، زیرا معنای حدیث غدیر و آیۀ ولایت آن است که حضرت امیر علیه السلام از همان لحظه بر مسلمانان ولایت یافتند، نه آنکه پس از وفات پیامبر ولایت پیدا کرده باشند که مدعای شیعه است. افزون بر آنکه جعل دو ولیّ در زمان واحد باعث تعرض و خلاف حکمت است .

پاسخ : می گوییم ، آری ، معنای حدیث غدیر و آیۀ ولایت همان ولایت فعلیه برای مولا علی علیه السلام است یعنی حضرت پس از نزول آیۀ ولایت و واقعۀ غدیر در همان زمان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم ولایت یافتند و هیچ تعارض و اشکالی از اجتماع دو مولا در جامعه پیش نمی آید زیرا اولاً: هر دو مولا معصوم بودند.

ثانیاً : ولایت مولا علی علیه السلام در طول ولایت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بود زیرا او در مقابل پیامبر اعمال ولایت نمی‌کرد .چنان‌که اگر همۀ پیامبران دریک شهر جمع شوند مشکلی پدید نمی آید. پس ولایت آن حضرت علی علیه السلام فعلی بود هرچند خلافت او پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تحقق یافت.

شبهۀ فخر رازى

اشاره

امام المشککین فخر رازى شافعی برای تخریب استدلال حدیث غدیر بر امامت، استعمال مولا در معنای اولی را انکار کرده است.


1) مائده (5): 55.

وی در تفسیرآیۀ 15 سورۀ حدید: «مَأْواكُمُ النَّارُ هِىَ مَوْلاكُمْ وَبِئسَ الْمَصیر»؛ «جایگاه شما آتش است و همان سزاوارتر به شما است و آتش بد جایگاهى است» مى گوید: در معنى واژه «مولا» در این آیه دو دیدگاه وجود دارد:

1_ ابن عبّاس مى گوید: «مولاكم» یعنى جایگاه و محلّ بازگشت شما. ووجه این معنى آن است كه «مولا» به جای ولىّ است که به معناى قُرب و نزدیكى است.

2 - كلبى مى گوید: یعنى آتش أوْلى و شایسته تر براى شماست. و دیدگاه زجّاج و فرّاء و ابوعبیده نیز همین است. ولی باید گفت: آنچه آن‌ها گفته‌اند تفسیر لغوی مولا نیست، بلكه حاصل معناى آن است؛ زیرا اگر واژه مولا با أوْلى (شایسته تر) در لغت به یك معنى بودند، به كار بردن هر یك از آن دو به جاى دیگرى صحیح بود و مى توانستیم به جاى «هذا أولى من فلان» (این از فلان كس سزاوارتر است)، بگوییم: «هذا مولى من فلان»، و نیز به جاى «هذا مولى فلان» گفته شود: «هذا أولى فلان» و چون این جایگزینى درست نیست، مى فهمیم آنچه آنان گفته اند، حاصل معنا، و نه تفسیر لغوی آن است.

فخر می‌گوید: بدین سبب شما را از این نكته دقیق آگاه ساختیم كه شریف مرتضى وقتى كه براى اثبات امامت على علیه السلام به سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» تمسّك مى‌كند، مى‌گوید: یكى از معانى «مولا» «أوْلى» است. و در این باره به گفتار امامان لغت كه در تفسیر این آیه گفته اند مولى به معناى أوْلى و شایسته‌تر است، استدلال كرده است در حالى كه اگر واژه «مولا» به معناى أوْلى (شایسته‌تر و سزاوارتر) آمده بود، باید صحیح باشد کلماتی که با یکى از آن دو به کار می رود با دیگری هم، همراه گردد. در حالی‌که چنین نیست. مثلاً می‌توان گفت هو مولى وهما مولیان ، ولی نمی توانیم بگوییم : هو أولى وهما أولیان _ بدون من. می

گوییم : هو مولى الرجل ومولى زید و نمی توانیم بگوییم : هو أولى الرجل وأولى زید . می گوییم : هما أولى رجلین وهم أولى رجال ، و نمی توانیم بگوییم: هما مولى رجلین ولا هم مولى رجال(1).

رازی در سخن دیگرش پا را از این مرحله فراتر نهاده، در كتاب نهایة العقول خود گفته است: صیغة مفعل (مولی)را كه برای زمان، و یا مكان، و یا برای حدث مصدری است، و احدی از علماء علم نحو و لغت، کاربرد آن را به معنای افعل تفضیلی (اولی) نگفته‌اند در نتیجه مولا به معنای سزاوارتر نیامده است. و قاضی عضد ایجی در مواقف و شاه صاحب هندی در تحفة اثنا عشریه؛ و كابلی در صواعق؛ و عبد الحق دهلوی در لمعات و قاضی سنآء الله پانی پتی در سیف مسلول، از او پیروی كرده‌اند. بلکه بعضی این سخن را به همۀ لغت‌دانان عرب نسبت داده‌اند.

پاسخ اول: پاسخ حلی و شواهد لغوی

علامۀ امینی پاسخ می دهد : احوال مشتقّات در صیغه هاى مختلف، از نظر لازم و متعدى بودن متفاوت است، زیرا اتّحاد معنى یا ترادف میان واژه ها، در ذات و جوهر معانى است نه در عوارض آن‌ها كه از هیئت و تصریف واژه ها ، پدید مى آید. از این رو تفاوت میان واژه «مولى» و «أولى»_ به اینكه بعد از واژه «أولى» باید «باء» بیاید ولى «مولى»بدون «باء» مى آید از به خاطر مادۀ «و ل ى» نیست بلكه از این نظر است كه مادّه «ولى» در قالب صیغه «أفعل» ریخته شده است، چنان‌كه صیغه«أولى» نسبت به مفضل علیه همواره با «مِن» همراه می باشد، ازین نظر به جای جملۀ «فلان أولى من فلان» نمی توان گفت «فلانٌ مولى من فلان»


1) مفاتیح الغیب (تفسیر کبیر)، 29/459، ذیل آیه.

علامه امینی می افزاید: خالد بن عبدالله أزهرى در باب صیغۀ تفضیل در كتاب التصریح مى‌گوید: به كار بردن مرادف به جاى مرادفش تنها در صورتى صحیح است كه مانعى در میان نباشد.ولى در اینجا مانع وجود دارد زیرا صیغۀ تفضیل جز با حرف «مِنْ» به كار نمى‌رود .(1)

وانگهى،این اشكال در معانى دیگر واژه «مولا» نیز که فخر رازى قبول دارد و لفظ مولا در حدیث غدیر را به این معنى گرفته است جارى مى شود مانند معناى «ناصر». زیرا هیچ گاه به جاى «هو ناصر دین الله» نمى توان گفت: «هو مولى دین الله»، وحضرت عیسى_ على نبیّنا وآله و علیه السلام_ به جاى (مَنْ أَنْصاری إِلَى اللهِ؛ چه كسانى در راه خدا یاوران من هستند) نمی‌تواند بفرماید: «من موالىّ إلى الله» و حواریون نیز به جاى (نَحْنُ أَنْصَارُ الله؛ ما یاوران خداییم) نگفتند: نحن موالى الله.

چنان‌كه رمّانى، (م 384ق) در كتاب در بارۀ مترادفات گفته است: این اختلاف در بخش عظیمى از الفاظ مترادف، جارى است و هیچ یك از لغویان تنها به بهانه اختلاف در چگونگىِ استعمالِ اداتِ همراهِ كلمه، منكر ترادف نشده‌اند، همان گونه كه به بهانه سایر اختلافاتِ موجودِ در تركیب، منكر ترادف نشده اند. مثلاً با اینكه واژه «غیر» و «إلاّ» مترادف بوده و به یك معنى به كار مى روند و جمله «عندی درهمٌ غیر جید» صحیح است، ولى«عندی درهمٌ إلاّ جید» به جای آن صحیح نیست.

این سخن رازى ،دلیل بر ناپختگی او در ادبیات عرب است چنان‌که ابو ولید بن شُحنه حنفى حلبى مى‌گوید: فخر رازى در علوم دیگر، ید طولایى داشت ولی در ادبیات عرب تخصص نداشت!


1) الغدیر، 1/433.

و نیز ابو حیان در تفسیر خود پس از نقل كلام رازى مى گوید:تفسیر او از شیوه و سبْك كلام عرب بیرون است. كلام او بیشتر به كلام فلاسفه شبیه است تا کلام مفسران!

افزون بر این، شواهدی از قرآن و حدیث و شعر بر کاربرد مولا به معنای متولّی امر به شرح زیر داریم:

پاسخ دوم: شواهد قرآنی

1_ در تفسیر آیه «فَالْيَوْمَ لا يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَلا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مَأْوَاكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ (1)(«پس در امروز از شما و از كسانى كه كافر شده‌اند عوض و فدا قبول نمى‌شود ، جایگاه شما آتش است، آن آتش مولاى شماست و بد بازگشتى است»

بسیارى از مفسران عامه به صورت انحصاری گفته‌اند: معناى « هی مولیکم » یعنى آتش به شما اولی و سزاوارتر است .چنان‌که فخر رازی در تفسیرش از كلبى و زجاج و فراء نحوی و ابو عبیده معمر بن مثنی نقل کرده است. ونیز طبری در تفسیر جامع البیان وابن جوزی در تفسیر زاد المسیر و بخاری در صحیح (7/240 ) و احمد بن یحیی ثعلب به نقل شرح المعلقات السبع ، ص106 این گونه تفسیر کرده اند، یا یکی از دو معنای آن‌را چنین گفته اند.

2_ فخر رازی در )أَنْتَ مَوْلَانَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِینَ(2)( می‌گوید :

« أَنتَ مولانا» یعنی تو سر پرست ما هستی و مؤمنان با این دعا اعتراف می‌کنند به منزلۀ طفلی هستند که مصلحت آنان جز با تدبیر قیم او تأمین نمی‌شود.


1) حدید »57): 15.

2) بقرة (2): 286.

3_ ابو الحسن واحدى در تفسیر «وسیط» خود، و قرطبى در تفسیر خوددر آیه شریفه: «بل الله مَولاكُم» _ آورده‌اند كه مراد از مولا، متولّى امور است.

4_ بیضاوى در سه جا از تفسیر خود: در تفسیر آیۀ: (لن یُصِیبَنا اِلَّا مَا كَتَبَ اللهُ لَنا هُوَ مَوْلَانا)(1)(«جز آنچه خداوند براى ما مقرر داشته هرگز به ما نمی‌رسد، اوست متولى امور ما»، و آیۀ: (وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ)(2)( «اعتماد وتمسک به خدا كنید كه اوست متولا امور شما... گفته است مراد از مولا در این آیات سر پرست است.

و نیز ابو حیان اندلسی (م ، 745 ق) در تفسیر البحر المحیط ذیل آیۀ: (بَلِ اللَّهُ مَوْلاكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ)(3)(، از کلبی آورده است كه مراد از مولا در این آیات سر پرست است.

5_ ابو السعود عمادى در تفسیر خود در آیه شریفه: «واللَّهُ مَوْلاكُمْ»، و در آیۀ شریفه: «هى مولاکم» نوشته است كه مراد از مولا، متولى امر است: و راغب اصفهانى در مفردات نیز همین سخن را گفته است.

6_ از احمد بن حسن زاهد درواجكى در تفسیر خود نقل است: المولى فى اللغة من یتولى مصالحك فهو مولاك یلى القیام بامورك و ینصرك على اعدائك؛ «مولا در لغت‌به كسى گویند كه متولى مصالح توست، اوست مولایت كه به امور تو قیام مى‌كند! و تو را بر ضد دشمنانت‌یارى مى‌نماید و به همین مناسبت‌به پسرعمو و معتق (آزاد كننده بنده) مولى گویند. آن‌گاه مولا اسم شد براى كسى كه بر چیزى ثبات و دوام داشته باشد، و از آن جدایى و مفارقت نكند.


1) توبه (9): 54.

2) حج (22): 78.

3) آل عمران (3): 150.

7_ ثعلبی در تفسیر الکشف و البیان و زمخشرى در كشاف و نسفى در تفسیر خود، در ذیل آیۀ: «انت مولانا» _ بقره / 286_ ، و نیشابورى در غرائب القرآن در ذیل همین آیه و نیز آیۀ: «فَاعلَمُوا اَنّ اللهَ مَولَاكُم» و در گفتار دیگر خداوند: هِىَ مَوْلَاكُم _ در همه این موارد _ گفته‌اند: مراد از مولا متولّى امر است.

8_ سیوطى در تفسیر جلالین در آیه شریفه: «اَنتَ مَولَانا»، و در آیه شریفۀ:«فَاعلَمُوا اَنّ الله مَولاكُم» و در آیۀ شریفه: «قل لَن یُصیبَنا اِلّا ما كَتَبَ اللهُ لَنا هُوَ مَولانا». گفته است: مراد از مولا متولّى امر است. (1)

پاسخ سوم : شواهد حدیثی

1_ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم : ایما امراة نكحت بغیر اذن مولاها فنكاحها باطل؛ «هر زنى كه بدون اذن متولى امور خود نكاح كند، آن نكاح باطل است».و در روایتى‌آمده است: بغیر اذن ولیها.(2)

2_ مسلم در صحیح خود از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت كرده‌است كه آن حضرت فرمودند: لا یقل العبد لسیده مولاى؛ بنده به آقاى خودش نگوید: مولاى من. و در حدیث ابى معاویه این جمله را اضافه دارد كه: فإنّ مَوْلاكُم اللهُ؛ به علت اینكه مولاى شما خداست(3).و این خبر را بسیارى از محدّثان در تألیفات خود آورده‌اند.

پاسخ چهارم : شواهد شعری

1_ ابو عبیده، معمر بن مثنى بصرى(م در سنه 210ق) به شعر «لبید بن ربیعه»، بر


1) تفسیر الجلالین، ذیل آیات یادشده.

2) سنن بیهقی، ج7/105.

3) صحیح مسلم /

اینكه مراد از مولى، اولى مى‌باشد، شعر «لبید بن ربیعة» را شاهد آورده است، شعر «دیوان لبید» را چند بیت قبل آن بدین شرح است:

و تضى‌ءُ فى وجهِ الظلامِ منیرةً *** كجمانة البحرى سُلَّ نِظامُها

حتّى إذا انحسرَ الظلامُ و اسفرتْ *** بَكََرتْ تزلّ عن الثرى أزلامُها

عَلِهَتْ تَردّدُ فى نِهاءِ صعائدٍ *** سبعاً تؤاماً كاملاً أیّامُها

حتّى إذا یَئِسَتْ و أسحَقَ حَالِقٌ *** لمْ یُبْلِه إرضاعُها وفطامُها

و توجَّست رزَّ الأنیسِ فراعَها *** عن­ظهرِ غیْبٍ و الأنیسُ­سَقامُها

فغدتْ كِلا الفَرجَینِ تحسبُ أنَّه *** مَوْلى المخافةِ خلفُها و إمامُها(1)

این قصیده ،در وصف گاو وحشى زیبایى است كه رنگ موهایش در شب تار همانند لؤلؤ دریایی که در یک رشته کشیده شده و اینک پاره و متفرق شده زیرا بچه او را صیاد شكار كرده است و او در فراق گوساله‌اش و به دنبال آن در بیابان‌ها مى‌گردد، و آن قدر ترس و وحشت او را گرفته است كه جهت خاصى براى حرکت او نیست.تا وقتى كه تاریكى برطرف مى‌شود و خود را در سفیدى صبح طالع مى‌نگرد از فقدان بچه خود پیوسته ناله مى‌كند، و در آب هاى بر آمده منطقۀ «صعائد» هفت‌شبانه روز كامل تردد و گردش می کند تا شاید بچه‌اش را پیدا كند. و آن قدر مى‌گردد تا مایوس مى‌شود، و پستان‌هاى پر از شیر او به جهت ترس و غم كم شیر مى‌گردد .

در این حال صداى خفیف انسانى را احساس مى‌كند با مشاهده انسان، به وحشت و ترس مى‌افتد زیرا كه انسان همواره او را صید مى‌كند. چنان مى‌ترسد، كه


1) دیوان لبید بن ربیعه، ص 172.

نمى‌داند كه كدام یك از دو شكاف و فاصله میان دست‌ها و پاهاى او سزاوارتر و اولى به ترس است، جانب جلو و یا جانب عقب یعنى وحشت او به اندازه‌اى است كه نمی‌داند خطر از پیش روی یا از پشت سر او می‌آید.

«مولى المخافة» این جا یعنی سزاوارتر و اولى به ترس است .

2_ شعر أخْطَل نصرانی در مدح عبدالملك بن مروان در معنای مَولی . « اینکه اخطل نصرانی بود، نمی توان گفت كه او را میلى به این مذهب بوده است» ممدوح وى عبدالملك بن مروان در دشمنی اهل‌بیت: سر شناس بود، مى‌گوید:

فاصبحتَ مولاها من الناسِ كلّهم *** و أحرى قریش أن یجاب و یُحمدا

« اینك تو (عبد الملك بن مروان) براى جمیع مردمان مولا و سید و پیشواى خلافتى و سزاوارترین فرد از افراد قریش مى‌باشى كه به نداى تو لبیك مى‌گویند، و تو را ستایش می‌کنند»!

به وضوح از این شواهد استفاده مى شود كه اصل معناى ولىّ (و مولى) متصرّف و سرپرست و قائم به امر است و گاهى در معانى دیگر به کار می‌رود.

قراین امامت در حدیث غدیر

دانستیم که روایات غدیر از طرق شیعه صریح در معنای امامت و خلافت است و نیازی به قرینه منفصله و مقامیه ندارد بلکه به دلالت لفظی متصل بر آن دلالت می کند . پس بحث بر سر قراین مورد نیاز روایات شیعی نیست . ولی روایات اهل سنت صریح درامامت و خلافت نیست بلکه ظاهر است، ولی قراین لفظیه و مقامیه درحدیث ، مولا را در معناى سرپرستى متعین کرده، هر ابهامی در مدلول لفظی آن را بر طرف می سازد. هر چند ظهور لفظی هم نزد عقلا حجت است .

قراین لفظیه هم بر دو قسم متصل و منفصل است.

قرائن لفظیه متصله

1- سبق حدیث ثقلین

واقعه غدیر بیان مصداق کبرای اهل‌بیت در حدیث ثقلین و تطبیق آن بر اولین مصداق آن است ، و در بیشتر روایات غدیر که همراه حدیث ثقلین آمده ، نصب مولا علی علیه السلام پس از امر به تمسک ثقلین شده است. یعنی حضرت ابتدا خلافت و وراثت ثقلین و اهل‌بیت را به صورت كلی بیان کرد پس از آن اولین مصداق اهل‌بیت را معین فرمود .این کار نشان می دهد که مولا علی علیه السلام اولین فرد اهل‌بیت است که تمسک به او شرط هدایت و نجات از گمراهی است واین اطاعت مطلقه با امامت وخلافت عظمی ملازمه دارد.

2- ألست أولى بالمؤمنین

بر اساس بسیاری از روایت معتبر حضرت ابتدا سؤال كردند: «ألستُ أولى بالمؤمنین من أنفُسِهم»؛ آیا من بر شما از خود شما برتر نیستم ؟ همه گفتند: بلی ، یا رسول الله. و در بعضی روایات این مطلب را به صورت جملۀ خبریه فرمودند . سپس فرمود: «من كنت مولاه فعلىّ مولاه»؛ كسى كه من مولاى او هستم على مولاى اوست.(1)

سؤالى كه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مطرح كردند برگرفته از آیه كریمۀ: «النَّبِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(2)است. این آیه در سرپرستى و اولویت مطلقه پیامبر گرامى اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به مؤمنان صراحت کامل دارد و دلالت آن را همۀ علمای اسلام


1) المعجم الکبیر، 5/166، ح 4971 و ج3/ 180، ح 3052؛ المستدرک علی الصحیحین، 3 / 109.

2) سوره احزاب (33): 6.

پذیرفته‌اند.

وقتى سرپرستى واولویت مطلقه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر مسلمانان از آنان اعتراف گرفته شد، فرمود: «من كنتُ مولاه فعلىٌّ مولاه». یعنی همان سرپرستى و اولویت مطلقه‌ای که من نسبت به شما دارم، براى على علیه السلام هم ثابت است . پس لفظ مولا در بارۀ علی علیه السلام هم متعین در معناى سرپرستى و اولویت مطلقه بر امت است.

3_ «اللهم والِ من والاهُ و عادِ من عاداهُ و انصرْ من نصرَه واخذلْ من خذلَه.»

پیش از توضیح دلالت این جمله ، لازم به یادآوری است که بعضی از اهل‌سنت گفته‌اند كه قرینه بودنِ جملۀ قبل: (ألَسْتُ أوْلَی بِكُمْ) بر «من كُنت مولاه» بر استعمال مولی در معنی امام ، با دعای رسول الله در دنبال حدیث،: اَللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ، و عاد من عاداه تعارض می‌کند زیرا معنای این فقره آن است كه «بار پروردگارا دوست بدار كسی را كه علی را دوست دارد! و دشمن بدار كسی را كه علی را دشمن دارد!» و این دعا به لفظ «وَالِ مَنْ وَالَاهُ» که از مادۀ مولی است قرینه می شود بر آنكه مراد از مولی در جملۀ قبل نیز دوست و محبّ است و با تعارض دو قرینۀ لفظی قبل و بعد مولی ، هر دو ساقط می شود پس حدیث دلالت بر امامت ندارد.

پاسخ : این اشکال مبتنی است بر آنكه مراد از: «اَللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ»، دوستی و محبّت و یا نصرت باشد. ولی این سخن شروط بر آن است که اولاً (وال) از ولایت به معنای امامت باشد، پس: «اَللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ»، به معنی« تولّ من تولّاه» و معنایش آن است كه: پروردگارا، تو ولایت كسی را بر عهده بگیر كه او ولایت علی را پذیرفته است و از كسی سرپرستی و حمایت كن كه او تحت سرپرستی علی علیه السلام در آمده است. مانند «دعائی که در قنوت وتر مستحب است «تولنی فیمن تولیت» زیرا

مشتقات فعل ولایت در طرفین مولی علیه و ولی استعمال می شود. پس جملۀ (وَالِ مَنْ وَالَاهُ)یعنی تو ولایت کسی را بر عهده بگیر، که تحت ولایت علی علیه السلام در آمده است .ثانیاً: برفرض که «وال» به معنای دوستی باشد، حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم ، پس از نصب امیرالمؤ منین علیه السلام به مقام ولایت و ریاست بر همۀ امت ، مى دانست كه نفوذ و کارایی مقام امامت به دوستان فراوانی واطاعت مردم و قلّت وضعف دشمنان اوست . و نیز مى دانست كه در میان مردم كسانى نسبت به على علیه السلام كینه و حسد دارند و منافقان دشمنى او را در سینه مى پرورند و طمع كاران و حسودان و ریاست طلبان پس از وفات آن حضرت ، مشکل آفرینى خواهند كرد و با حضرت مخالفت خواهند نمود. از این رو براى دوستان و یارى كنندگان او دعا وبر دشمنان خواركنندگانش نفرین نمود، تا مردم بدانند كه موالات با امام على علیه السلام دوستى با خدای متعال و دشمنى با او دشمنى با خداوند است. پس این ولایت با دوستى مردم عادى با یكدیگر فرق دارد.

افزون بر آنکه ، این دعاى كلى و مطلق ، دلیل بر عصمت مولا على علیه السلام است، چون لزوم پیروى و نصرت او را به‌طور مطلق «بر همه كس ، همه جا و همیشه» بیان كرده است . این درصورتى درست است كه آن حضرت جز حق نگوید و جز راه حق نپوید زیرا اگر از وى خطا و گناهى سربزند، دوستی و نصرتش واجب نیست بلکه باید با او مخالفت كنند و چون پیامبر هیچ استثنا نكرده است، معلوم مى شود كه على علیه السلام همیشه عصمت دارد و چنین كسى باید پیشواى مردم باشد.

در نتیجه این فقره از دعا «اَللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ» افزون بر آنكه منافاتی با قرینه بودن «الست اولی بکم » بر امامت ندارد، بلکه آن را تأیید می‌کند.

4_ استشهاد از مردم بر توحید و رسالت

در روایات صحیح حدیث ثقلین از صحابه ای چون جریر بن عبدالله ، زید بن ارقم ، عامر بن ابى لیلى ، حذیفة بن اسید چنین نقل شده که حضرت ابتدا از مردم بر توحید و رسالت استشهاد کرد. عبارت ذیل، روایت جریر است. دیگران هم مانند این را آورده‌اند: «ألسَتُم تشهدونَ أن لا إله إلا اللهُ و أنَّ محمّداً عبدُه و رسولُه؟ (إلى أن قال): قالوا: بلى نشهدُ بذلك. قال: أللهمَّ اشهدْ.

ثم قال: یا أیّها الناسُ إن اللهَ مولایَ وأنا مولَى المؤمنینَ وأنا أولى بهِم من أنفُسِهم، فمنْ كنتُ مَولاه فهذا مَولاهُ».

در بعضی نقل‌های طبرانی آمده است که حضرت پرسید: «یا أیها الناسُ؟ بمَ تشهدونَ؟ قالوا: نشهدُ أن لا إله إلّا اللهُ، قال: ثمّ مه؟ قالوا: وأنَّ محمّداً عبدُه ورسولُه، قال:فمن ولیُّكم؟ قالوا: اللهُ ورسولُه مولانا. ثم ضربَ بیدهِ إلى عَضُدِ علیٍّ فأقامَه فقال: من یَكُنِ اللهُ ورسولُه مَولاهُ فإنَّ هذا مَولاهُ».رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از مردم پرسید: اى مردم! به چه امری شهادت مى دهید؟ گفتند: به این كه جز خدا، معبودى نیست. فرمود: دیگر به چه ؟ گفتند: به اینكه محمد صلی الله علیه و آله و سلم بنده و فرستاده اوست . پرسید: ولىّ شما كیست ؟ گفتند: مولاى ما خدا و پیامبر اوست . اینجا حضرت بازوى مولا على علیه السلام را گرفته ، بلند كرد و فرمود: هركس كه مولایش خدا و رسول است ، پس این شخص ، مولاى اوست .

از این استشهاد استفاده می‌شود اولاً : اینكه ولایت ، در ردیف شهادت به یگانگى خدا و رسالت پیامبر آمده است نشان می‌دهد که این ولایت اصلی اعتقادی و ملازم با امامت وخلافت اوست و در ردیف توحید ونبوت می باشد نه اینکه از فروع دین باشد.

5 - خبر دادن از وفات خود

در روایات معتبر آمده بود: «ألا وإنّی أوشكُ أن أفارِقَكُم أو یُوشكُ أن یأتِی رسولُ رَبَّی فأجیبَ»؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قبل از بیان مسئلۀ ولایت ، خبر داد كه وفات من نزدیك است ، من به زودى فراخوانده می شوم و دعوت خدا را لبیك می گویم و از شما جدا می شوم . این خبر پیامبر مى رساند كه از تبلیغ رسالتش چیز مهمى باقى مانده بود كه هنگام وفات یک رهبر مردم انتظار دارند تکلیفش روشن شود و حضرت مى ترسید اجلش فرا رسد و آن را ابلاغ نكرده باشد. و زحمات حضرت به باد رفته و امت دچار حیرت واختلاف شود . پس از این خبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ولایت امیرالمؤمنین و عترت پاك خود را بیان فرمود و این قرینه است بر آنکه منظور از این ولایت چیزى جز امامت و خلافت حضرت علی علیه السلام نیست

6 - تکرار توصیه به رساندن پیام غدیر

توصیه مکرر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به رساندن پیام غدیر به غایبان و نسل‌های آینده بر آن دلالت می‌کند که ایمان و سعادت اخروی ایشان بر دانستن وعقیده به پیام غدیر متوقف است و حکمی فرعی نیست، احمد بن حنبل و برخی از دیگر محدثان آورده اند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سه بار فرمود: «فمن كنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه، .... آن‌گاه افزود : ألا فلیبلّغ الشاهدُ الغائبَ».(1)

اینكه حضرت سه بار بر ولایت مولا تأکید و آن‌گاه فرمود: حاضران به غایبان خبر دهند ، اهمیت مسئله را می‌رساند. اگر مقصود از مولا بودن على علیه السلام تنها لزوم


1) مسند احمد، 4/ 370، ح 19321؛ فضائل الصحابه، ح 1167؛ جواهر العقدین، ص 236؛ الولایة، ص197؛ شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید، 19/218؛ استجلاب ارتقاء الغرف، ص 22.

نصرت و محبت نسبت به آن حضرت ، مانند محبت مسلمانان دیگر باشد ، نیازى به آن همه تأكید و آن مراسم پرشكوه نبود.

آن چیزی كه دیگر فرصتى براى ابلاغش نبود و غایبان از صحنه غدیر نمى دانستند، مسئلۀ مهم امامت و خلافت بود که حاضران نیز همان را فهمیدند و یاوران خلفا سعی می‌کردند آن را پنهان کنند.

قرائن لفظیۀ منفصله

1 - نزول آیۀ تبلیغ

اشاره

روایات شیعه وبسیاری از روایات سنی می گویند: حدیث غدیر پس از آن بیان شد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با کاروان حجةالوداع از مکه باز گشته و به منطقۀ غدیر خم در نزدیکی جحفه رسیدند و این آیه نازل شد :

«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یهْدِی الْقَوْمَ الْكافِرِینَ»(1)اى پیامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است كاملاً (به مردم) برسان و اگر نرسانى، رسالت او را انجام نداده‌اى و خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم نگاه مى‌دارد، و خداوند جمعیت كافران (لجوج) را هدایت نمى‌كند.»

در این آیه روى سخن، فقط به پیامبر است، و تنها وظیفه او را بیان مى‌كند، با خطاب یا أَیهَا الرَّسُولُ شروع شده و با صراحت دستور مى‌دهد كه آنچه را از طرف پروردگار بر او نازل شده است به مردم برساند. سپس براى تاكید بیشتر به او اخطار مى‌كند كه اگر از این كار خوددارى كنى (كه هرگز خوددارى نمى‌كرد) رسالت خدا را


1) مائده (5): 67.

تبلیغ نكرده‌اى!

سپس به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم كه گویا از واقعه خاصى اضطراب و نگرانى داشته، دلدارى و اطمینان مى‌دهد و به او مى‌گوید: در اداى این رسالت از مردم وحشتى نداشته باش، زیرا خداوند تو را از خطرات آن‌ها نگاه خواهد داشت.

لحن خاص آیه و تأكیدهاى پى در پى آن و همچنین شروع شدن با خطاب یا أَیهَا الرَّسُولُ كه تنها دوباره قرآن مجید آمده و تهدید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به عدم تبلیغ رسالت در صورت كوتاهى كردن كه منحصراً در این آیه از قرآن آمده است، نشان مى‌دهد كه سخن از حادثه مهمى در میان بوده است كه عدم تبلیغ آن مساوى بوده است با عدم تبلیغ رسالت.

افزون بر این نشان می‌دهد که این موضوع، مخالفان پنهان و سرسختى داشته كه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از مخالفت آن‌ها نگران بوده است و به همین دلیل خداوند به او اطمینان خاطر می‌دهد.

اكنون این سؤال پیش مى‌آید كه با توجه به تاریخ نزول سوره كه در اواخر عمر و اوج قدرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است، چه مطلب مهمى بوده كه خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را با این تأكید مأمور ابلاغ آن مى‌كند.

آیا مسائل مربوط به توحید و شرك و بت پرستی بوده كه سال‌ها قبل براى پیامبر و مسلمانان حل شده بود؟ آیا مربوط به احكام و قوانین اسلامى بوده با اینكه مهم‌ترین آن‌ها تا آن زمان بیان شده بود؟ و آیا مربوط به مبارزه با اهل كتاب و یهود و نصارا بوده در حالى كه مى‌دانیم پس از فتح مكه و سیطره و نفوذ اسلام در سراسر جزیره عربستان آنان از صحنه اجتماع طرد شدند، و نیروهاى آنها در هم شكسته شد؟

روایات نزول آیه پیش از غدیر

گرچه متاسفانه پیش داوری‌ها و تعصب‌هاى مذهبى مانع از آن شده است که حقایق مربوط به این آیه بدون پرده‌پوشى در اختیار همه مسلمانان قرار گیرد، ولى در عین حال در كتاب‌هاى مختلفى كه دانشمندان اهل تسنن، در دانش‌های تفسیر و حدیث و تاریخ نوشته‌اند، روایات زیادى دیده مى‌شود كه با صراحت مى‌گوید: آیه یادشده درباره على علیه السلام نازل شده است.

این روایات را _ چنان‌که گذشت _ جمع زیادى از صحابه از جمله زید بن ارقم و ابو سعید خدرى و ابن عباس و جابر بن عبد اللَّه انصارى و ابو هریره و براء بن عازب و حذیفه و عامر بن لیلى بن ضمره و ابن مسعود نقل كرده‌اند.و روایات آن از زید بن ارقم وابو سعید خدرى و ابن عباس و براء بن عازب به طرق متعدد نقل شده است.

تفسیر اهل سنت از آیۀ تبلیغ

اهل سنت سه نظر در تفسیر آیه داده اند :

1_ اغلب مفسران مانند بیضاوی می گویند منظور از «ما انزل الیک» هر حکم دینی است و مدلول آیه آن است که هیچ یک از احکام دین را پنهان نکن و همۀ احکام و معارف را برای همگان بیان کن .(1)

2_ بعضی مانند شوکانی می گویند : همۀ احکام و معارف را برای همگان بیان کن و هیچ کس را به بخشی از معارف دین مخصوص نساز . و آلوسی این دو نظر را


1) انوار التنزیل و اسرار التأویل، ذیل آیه یادشده؛ فرق نظر اول و دوم آن است که در اولی مأمور به عام استغراقی و در دومی مأمور به عام مجموعی است.

چنین بیان کرده است که اگریک حکم را پنهان کنی هیچ بخشی از آن‌را نرساندی چون همۀ اجزا دین به هم مرتبط است .(1)

3_ بعضی مانند فخر رازی و رشید رضا می گویند : منظور «ما انزل الیک»به قرینۀ سیاق آیات قبل و بعد ابلاغ حکمی شدید ومهم مربوط به اهل کتاب است، و منظور از عصمتی که در آیه وعده داده شده حفظ جان او و عدم نیاز به نگهبانی ظاهری است.(2)

دلایل و شواهد تفسیر شیعه

1_ تفسیر شیعی مطابق روایات فریقین دال بر نزول آیه در غدیر و معرفی مولا علی علیه السلام به ولایت است ولی تفسیر اهل سنت بر خلاف روایات معتبر شأن نزول وارده است که همگی می گویند منظور از_ ما انزل _ ولایت وامامت است و نه مطلق آنچه نازل شده است و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پس از آن در غدیر خم مولا علی را به ولایت معرفی نمود.(3)

2_ اگر مراد از «وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» این باشد كه اگر حکمی را نرسانی همان حکم را نرساندی وحدت شرط و جزا لازم می آید مانند آنکه بگوید اگر به خانۀ من نیامدی به خانۀ من نیامدی ! و این گونه سخن لغو است و اگر منظور آن باشد که اگر حکمی را نرسانی هیچ حکمی را نرساندی لازم می آید ارزش تبلیغی همۀ معارف و احکام یکسان باشد .آیا نرساندن توحید مانند نرساندن حکم


1) فتح القدیر، 2/69؛ ذیل همین آیه؛ روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، 3/ 355.

2) مفاتیح الغیب و تفسیر المنار ذیل آیه یادشده.

3) الدرّ المنثور ؛ اسباب النزول، 1 /135 و بیشتر تفاسیر سنی و همۀتفاسیر شیعی ذیل آیه 67 مائده.

اعتکاف مستحب است وهمان قدر خسارت دارد ؟

3_ اینكه پیامبر در آیات دیگر موظف شد همۀ معارف نازله را برساند مورد انکار شیعه نیست ولی این آیه نمی‌گوید همۀ معارف را به همۀ مردم برساند از این رو بخشی از آن‌را به همه و بخش دیگر را به صورت اعجازی به خلیفه اش سپرد زیرا صحابۀ دیگر لیاقت وظرفیت تحمل همۀ آن‌را نداشتند وفرصت برای تعلیم عادی این معارف وجود نداشت.

4_ اینكه پیامبر هیچ کسی را به بخشی ازمعارف مخصوص نسازد در بارۀ دینی که برای راهنمایی بشر تا قیامت آمده نا معقول است زیرا همۀ معارف نازل شده مورد نیاز همۀ معاصران نبوده، صحابه فرصت و ظرفیت آموختن آن‌را از طریق عادی نداشتند.

عجیب است که آیه ای که دال بر فضیلت مولا است به معنای تساوی حضرت با دیگران تفسیر شود و این برخلاف روایات قطعیه دال بر اختصاص امام علی علیه السلام به همۀ معارف دین می‌باشد، مانند حدیث ثقلین که اهل‌بیت را معادل قرآن قرار داده وحدیث: أنا مدینة العلم و علی بابها .(1)

و مانند حدیث تعلم مولی علی علیه السلام هزار کلمه یا باب علمی که هزار باب علم از آن باز می شود هنگامی که پیامبر در حال احتضار او در آغوش کشید: «عَلّمنی


1) المستدرك علی الصحیحین، 127، ذیل الحدیث، و صدر الحدیث، ص129؛ الحدیث فی تاریخ بغداد خطیب البغدادی صدر حدیث، 4: 219، ذیل2: 377؛ الجامع الصغیر سیوطی فی: 364 بالرقم: 2705؛ منتخب كنز العمّال، 5/ 30؛ میزان الاعتدال، رقم: 429 در ترجمة أحمد بن یزید. وحافظ ابن حجر العسقلانی در لسان المیزان، 1: 197 رقم: 620. ابن المغازلی، رقم: 126.

ألف باب یفتح كل باب ألف باب»(1). اگر علی مخصوص به علمینبود پس معنای درب شهر علم پیامبر ، یا گشودن یک ملیون درب شهر علم بر روی او چیست ؟

5_ استشهاد مکرر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در روز غدیر و خطبۀ غدیریه از مردم با فعل استفهامی «هل بلّغتُ؛ آیا پیام خدا را به شما رسانیدم؟» از مادۀ فعل امر به کار رفته در آیه تبلیغ « بلّغ » قرینۀ دیگری بر آن است که مراد از آنچه باید تبلیغ شود همانا مسئلۀ امامت و خلافت مولا علی علیه السلام بود ، و حضرت می خواست با سؤال مکرر خود با این لفظ از مردم بر انجام مأموریت الهی خود به بهترین شکل ممکن اقرار بگیرد ، و هر بار مردم نیز با کلمۀ « بلی » او را تأیید می‌نمودند .

اشکالات تفسیرهای اهل سنت

بیشتر اهل سنت آیۀ را چنین توجیه کرده‌اند که چون همۀ اجزای دین به هم مرتبط است این وجه نگرانی دارد ولی جای ترس از مردم ندارد تا به دلیل آن، وعدۀ عصمت و حفاظت الهی به پیامبر داده شود در حالی که «وَ اللَّهُ یعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» از ترس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از مردم دلالت می کند

واگر مانند فخر رازی وبعض دیگر از عامه بگوییم : منظور از « ما انزل الیک» به قرینۀ سیاق آیات قبل وبعد ، حکمی مروط به ترس از اهل کتاب است می گوییم اولَّا از آنجا که ترتیب فعلی قرآن به ترتیب نزول نیست سیاق حجت نیست به خصوص اینجا که دلیل بر انفصال نزول این آیه از آیات قبل وبعد آن وجود دارد.

ثانیاً باتوجه به نزول آین آیه در سال دهم هجری و اوج قدرت اسلام وجهی برای


1) فضائل الخمسة من الصحاح الستة، 2: 23ابن عساكر فی تاریخ دمشق، و ترجمة الإمام علی بن أبی طالب: ج42 385،الرقم:8992.

ترس ونگرانی حضرت از یهود ونصارا نبود زیرا آنان شکست خورده بودند و هیچ قدرتی نداشتند .

روشن است که نگرانی و ترس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر جان یا متعلقات شخصی اش نبود زیرا رسول الله در رأس مبلغان الهی است که براساس آیۀ 39 سورۀ احزاب: از کسی جز خدا نمی ترسند . و نیز این ترس از کفار و یهود ونصارا نبود زیرا زمان نزول آیه آنان ذلیل شده بودند، پس نگرانی از تصور نادرست جاهلان مسلمان و تبلیغات منفی منافقان و جاه‌طلبان بود که این اعلام حضرت را مانند تعیین ولیعهد از طرف پادشاهان و ناشی از تمایل شخصی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به پسر عمو و دامادش معرفی کنند .

در نتیجه با توجه به این قراین وشواهد، تفسیر شیعی از این آیه متعین، وتفاسیر دیگر نادرست است.

2 - نزول آیۀ اکمال

اشاره

دومین آیه ای که بنا بر بیشتر روایات شیعی و روایات معتبر اهل سنت پس از واقعه غدیر نازل شد آیۀ اکمال است :

«الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ دِینِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً».(1)

امروز كافران از (زوال) آیین شما مأیوس شدند، بنا بر این از آن‌ها نترسید و از (مخالفت) من بترسید، امروز دین شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تكمیل نمودم و اسلام را به عنوان آئین شما پذیرفتم .


1) مائده (5): 3.

آیا منظور از" الیوم" (امروز) كه در دو جمله بالا تكرار شده چه روزی است؟

و چون این روز در تاریخ اسلام و مسلمانان بسیار مهم است باید به تفسیر آیه شریفه بپردازیم:

تفسیر آیۀ اکمال

قبل از توضیح آیه دو نکته قابل توجه است: الف _ در این آیه چهار ویژگى مهم براى آن روز بیان شده است:

1_ روز یأس و نا امیدی كافران از نابودی اسلام، جملۀ «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ دِینِكُمْ» مربوط به روز اکمال دین است که پس از این جمله آمده ، نه مربوط به جملات قبل كه در احكام گوشت‌ها است.

2_ روز اكمال دین. «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ».

3_ روز اتمام نعمت الهى بر مردم. «وَ أَتْمَمْتُ عَلَیكُمْ نِعْمَتِی».

4_ روزى كه اسلام به عنوان دین كامل، مورد پسند خدا قرار گرفته است. «وَرَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً ».

می‌پرسیم این چهار ویژگی در كدام روز جز روز غدیر جمع شده است؟هم كافران در آن مأیوس شدند، و هم دین كامل شد، و هم نعمت خدا تمام گشت، و هم خداوند آیین اسلام را به عنوان آیین مردم جهان پذیرفت؟

فرق اکمال و اتمام

در این آیه كمال به دین، و تمام به نعمت تعلق گرفته است. چه فرقی بین کمال و تمام است ؟ راغب در مفردات می‌گوید : تمام الشئ : به نهایت رسیدن چیزی به گونه ای که نیازی به خارج از وجود خود نداشته باشد و ناقص آن است که به چیزی

خارج از خود نیازمند است مانند عدد یا شب تام ، یا در قرآن آمده است: «وتمت كلمة ربك _ والله متم نوره _ وأتممناها بعشر _ فتم میقات ربه» .

و كمال الشیء: حصول غرض از آن چیز است چنان که قرآن می فرماید : «وَاْلوَالِدَاتُ یُرْضِعْنَ أوْلَادَهُنَّ حَوْلَیْنِ كَامِلَیْنِ»؛ مادران دوسال کامل به فرزندان خود شیر دهند زیرا با این کار کودک به نهایت رشد شیرخوارگی خود می رسد و غرض از شیردادن حاصل می شود ، و «تِلْكَ عَشَرَةٌ كَامِلَة»: این کار _ سه روز روزۀ در حج و هفت روز در وطن _ ده روز کامل است وکفارۀ قربانی با آن ادا می شود .

محقق لغوی مرحوم حسن مصطفوی می گوید : مادۀ تمام غالباً در كمّیات، ومادۀ كمال در كیفیات به کار می رود. با این فرق که تمام در جایی است که اجزای اصلی ساختمان شیئی فراهم باشد ولی کمال در آنجا است که شیء دارای خصوصیاتی باشد که بر حسن و جلای آن بیفزاید و در آیۀ «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیكُمْ نِعْمَتِی»كمال به دین، و تمام به نعمت تعلق گرفته است.(1)

بنابر این قبل از اعلام ولایت و تعیین خلیفه، هم دین وهم نعمت ناقص بود و با اعلام ولایت هم نعمت تمام گشت و هم دین کامل شد.

پس از این دو نکته می پرسیم آیا منظور از ( الیوم ) روزى است كه آیات قبل در باره گوشت‌هاى حلال و حرام نازل شده؟ قطعاً چنین نیست، زیرا این احكام واجد این همه اهمیت نیست که باعث تكمیل دین و تمام نعمت شود و سبب یأس كفار گردد، و به عبارت دیگر نزول این احكام و مانند آن تأثیرچندانى در روحیۀ كافران ندارد و اینكه گوشت هایى حلال یا حرام باشد آن‌ها حساسیتى روى آن


1) التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ماده تم و کمل.

ندارند. و آخرین احكامى نبوده كه بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده باشد، به دلیل اینكه پس از این احكام دیگرى نیز نازل شد ،

آیا مراد روز فتح مكه است چنان كه بعضى احتمال داده‌اند با اینكه تاریخ نزول این سوره مدت‌ها بعد از فتح مكه بوده است؟! آیا منظور، روز نزول آیات سورۀ برائت است كه آن‌هم مدت‌ها قبل از نزول این سوره بوده است؟! هیچ یک از احتمالات با محتوای این آیه موافقت ندارد .

تنها روزی كه چهار حکمت ذكر شده در آیه «أَكْمَلْتُ»، «أَتْمَمْتُ»، «رَضِیتُ»، «یئِسَ الَّذِینَ كَفَرُوا» با آن منطبق است. روز غدیر خم است كه خداوند فرمان نصب حضرت على را به جانشینى پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صادر كرد، امّا یأس كفّار، به خاطر آن بود كه وقتى آنان از تهمت و جنگ و سوء قصد بر ضد پیامبر، نتیجه ای نگرفتند، تنها امید آن‌ها مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود و با نصب علىّ بن ابى طالب علیهما السلام همه فهمیدند كه با مرگ حضرت دین او محو نمى‌شود، زیرا شخصى چون علىّ بن ابى طالب علیهما السلام جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و رهبر امّت اسلام خواهد بود که مانند نفس آن حضرت است، اینجا بود كه همۀ كفّار مأیوس شدند.

امّا كمال دین، به خاطر آن است كه اگر مقرّرات و قوانین كامل وضع شود، امّا براى امّت و جامعه، رهبرى معصوم و كامل تعیین نشود، مقرّرات اجرا نمی شود

امّا اتمام نعمت، به خاطر آن است كه بزرگ‌ترین نعمت یک جامعه نعمت رهبرى است، اگر پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا برود و مردم را بى‌سرپرست بگذارد ، كارى كرده كه یك چوپان نسبت به گله نمى‌كند. ولی با تعیین رهبر الهى نعمت تمام مى‌شود.

امّا رضایت خداوند، براى آن است كه هر گاه قانون كامل و مجرى عادل الهی به

هم گره بخورد، شریعت الهی اجرا شده است و رضایت پروردگار حاصل مى‌شود.

اگر هر یك از اكمال دین، اتمام نعمت، رضایت حقّ و یأس كفّار به تنهایى در روزى اتفاق افتد، كافى است كه آن روز از ایام اللّه باشد. تا چه رسد به روزى مثل غدیر، كه همۀ این ویژگى‌ها را با هم دارد. به همین دلیل در روایات اهل بیت علیهم السلام عید غدیر، بزرگ‌ترین عید به شمار آمده است و مردم بهبزرگداشت آن فرا خوانده شده‌اند ...

...سه دسته روایت در نزول آیۀ اکمال
اشاره

پس از این بحث تفسیری برای تشخیص این روز باید روایات را بررسی کنیم .

در اینجا سه دسته روایت داریم:

دستۀ اول :

روایاتی که بر نزول آیه اکمال روز عرفه در عرفات سال حجةالوداع دلالت می کند و اشاره ای به ولایت ندارد که مهم‌ترین آن از طریق اهل سنت از عمر نقل شده است :

1_ البخاری قال حَدَّثَنَا الْحُمَیدِىُّ حَدَّثَنَا سُفْیانُ عَنْ مِسْعَرٍ وَغَیرِهِ عَنْ قَیسِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ طَارِقِ بْنِ شِهَابٍ قَالَ قَالَ رَجُلٌ مِنَ الْیهُودِ لِعُمَرَ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لَوْ أَنَّ عَلَینَا نَزَلَتْ هَذِهِ الآیةُ: «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیكُمْ نِعْمَتِى وَرَضِیتُ لَكُمُ الإِسْلَامَ دِینًا » لَاتَّخَذْنَا ذَلِكَ الْیوْمَ عِیدًا . فَقَالَ عُمَرُ إِنِّى لأَعْلَمُ أَىَّ یوْمٍ نَزَلَتْ هَذِهِ الآیةُ ، نَزَلَتْ یوْمَ عَرَفَةَ فِى یوْمِ جُمُعَةٍ. سَمِعَ سُفْیانُ مِنْ مِسْعَرٍ وَمِسْعَرٌ قَیسًا وَقَیسٌ طَارِقًا .(1)

طارِقِ بنِ شهاب می گوید : مردى یهودى نزد عمر آمد و گفت یا امیر المؤمنین شما مسلمانان آیه‌اى در كتاب خود مى‌خوانید كه اگر بر ما نازل شده بود آن روز را


1) صحیح البخاری، ح 7268.

عید مى‌گرفتیم. عمر پرسید آن آیه كدام است؟ گفت: الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ ... عمر پاسخ داد به خدا من روز نزول آن را مى‌دانم. روز عرفه بود، که به جمعه افتاد. بخارى می گوید : این روایت را به طریق دیگر نیز از طارق آورده‌اند.

مانند همین روایت در صحیح مسلم نیز آمده است .

2_ واحدی در اسباب النزول می‌گوید : این آیه روز جمعه، بعد از ظهر روز عرفه در حجة الوداع سال دهم هجرت نازل شد در حالی که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم سوار بر ناقه عضباء (گوش شكافته) بود.

و همان روایت بخاری از عمر را از عبد الرحمن بن حمدان با سند از طارق بن شهاب روایت مى‌كند.

آن‌گاه ازحاكم ابو عبد الرحمن شادیاخى با اسنادی از عباد بن عمار روایت مى‌كند كه ابن عباس آیه بالا را قرائت كرد، می گوید : یك یهودى كه آنجا بود گفت: اگر این آیه بر ما نازل شده بود روز نزول آن را عید قرار مى‌دادیم. ابن عباس پاسخ داد: اتفاقاً این آیه دریك عید، یعنی جمعه و عرفه با هم نازل شد.(1)

3_ سیوطی می‌گوید: نظیر مطلب یادشده از معاویه به عنوان تأیید نظر عمر نقل شده است : أخرج ابن جریر و الطبرانی عن عمرو بن قیس السكونی أنّه سمع معاویة بن أبى سفیان على المنبر ینزع بهذه «الآیة الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ» حتى ختمها فقال : نزلت فی یوم عرفة فی یوم جمعه.(2)

دستۀ دوم :

مانند دستۀ اول بر نزول این آیه در عرفه دلالت می نماید ولی دربارۀ


1) اسباب النزول، ذیل آیۀ سوم و سورۀ مائده .

2) الدر المنثور، 3/233.

ولایت مولا علی علیه السلام است. این روایات از طریق شیعه و سنی به شرح زیر آمده است :

1- کلینی عن محمد بن یحیى، عن أحمد بن محمد ومحمد بن الحسین جمیعاً، عن محمد بن إسماعیل بن بزیع، عن منصور بن یونس، عن أبی الجارود، عن أبی جعفر علیه السلام قال سمعت أبا جعفر علیه السلام یقول: «فرضَ اللهُ عزّوجلّ على العبادِ خمساً، أخذوا أربعاً وتركوا واحداً... ثمّ نزلت الولایةُ وإنَّما أتاه ذلك فی یوم الجمُعة بعرفة، أنزلَ اللهُ عزّوجلّ «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِى» وكان كمالُ الدینِ بولایةِ علیِّ بن أبی طالبٍ علیه السلام فقال عند ذلك رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم : اُمّتی حَدِیثو عهدٍ بالجاهلیةِ ومتى أخبرتُهم بهذا فی ابن عمّی یقولُ قائلٌ، ویقولُ قائلٌ _ فقلتُ فی نفسی من غیر أن ینطق به لسانی_ فأتتنی عزیمةٌ من اللهِ عزّوجلّ بتلة أوعدنی إن لم اُبلّغ أن یعذّبنی، فنزلت «یا أیُّها الرسولُ بلَّغ ما اُنزلَ إلیك من ربَّكَ وإن لمْ تفعلْ فما بلَّغتَ رسالَته واللهُ یَعصِمُك من الناسِ إنَّ اللهَ لا یَهِدی القومَ الكافرین» فأخذَ رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم بیدِ علیٍّ علیه السلام فقال: أیُّها الناسُ إنَّه لم یكن نبیٌّ من الأنبیاءِ ممّن كان قبلی إلّا وقد عمَّره الله، ثمّ دعاهُ فأجابُه، فأوشكُ أن ادعى فاجیبَ وأنا مسؤولٌ وأنتم مسؤولونَ».

ابی الجارود از امام باقر علیه السلام روایت می کند : خداوند پنج چیز بر مردم واجب نمود ولی مردم چهار واجب را گرفته ویکی را رها نمودند ......پس از آن در روز جمعه روز عرفه ولایت نازل شد و خدای عزّ و جل این آیهرا نازل کرد: «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً»(1)وکمال دین به ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام بود .

در اینجا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیش خود می‌گفت: امت من تازه اسلام آورده‌اند، اگر این


1) مائده (5): 3.

مطلب را به آنان بگویم چنین وچنان می گویند ازین رو اعلام آن‌را به تأخیر انداخت. تا اینکه از طرف خدا این آیه تهدید آمیز نازل شد: «یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یهْدِی الْقَوْمَ الْكافِرِینَ». (1)

این حدیث طبق مبنای متأخران به خاطر وجود أبی الجارود ضعیف است . و افزون بر آن تنها بر نزول آیه در عرفه ، نه تبلیغ و قرائت آن دلالت می کند .

2- عن جعفر بن محمد الخزاعى عن أبیه قال : سمعت ابا عبدالله علیه السلام یقول : لما نزلَ رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم عرفاتَ یوم الجمعة أتاهُ جبرئیلُ علیه السلام فقال له: یا محمّد إنّ اللهَ یقرؤُك السلامُ و یقولُ لك: قُلْ لاُمّتِك «الیومَ اكملتُ لكم دینَكم بولایةِ علىّ بن أبی طالب واتممتُ علیكُم نِعْمتى ورضیتُ لكم الإسلامَ دیناً» ولستُ أنزلُ علیكم بعد هذا ، قد أنزلتُ علیكم الصلوةَ والزكوةَ والصوم والحجَ و هى الخامسةُ و لستُ أقبلُ هذه الأربعة إلّا بها .

عیاشی از جعفر بن محمد خزاعی از پدرش از امام صادق علیه السلام آورده است : هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روز جمعه به عرفات آمد جبرئیل نزد او آمد وگفت خدای متعال به تو سلام می رساند ومی فرماید : بر امت خود بخوان: «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ بولایة على بن أبی طالب وَ أَتْمَمْتُ عَلَیكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً»(2)امام فرمود : خدای متعال می فرماید : دیگر پس از این چیزی برای شما نمی فرستم و پیش از این نماز و روزه و زکات و حج را بر شما فرستادم ، و ولایت پنجمین فریضه


1) اصول کافی، 2/51، ح 6.

2) مائده (5): 3.

است و آن چهار فریضه را قبول نمی کنم مگر به این پنجمین فریضه .(1)این حدیث هم مرسل و ضعیف است و تنها بر نزول ، نه تبلیغ آیه در عرفه دلالت می کند.

3_ الحسکانی(2)قال حدثنی الحسین بن إبراهیم بن الحسن الجصاص قال: حدثنا أبو أیوب القزوینی قال: حدثنا عبد الله بن خلال البرذعی قال: حدثنا محمد بن فضیل، عن عطاء بن السائب، عن سعید بن جبیر عن ابن عباس قال: بینما نحنُ مع رسولِ اللّهِ فی الطواف إذ قال: أفیكُم علیُّ بن أبى طالب؟ قلنا: نعم یا رسولَ اللّهِ فقرَّبه النبیُّ صلی الله علیه و آله و سلم فضربَ على مَنكَبِه و قال: طوباكَ یا علیُّ، أُنزلتْ علَیَّ فی وقتی هذا آیةٌ ذِكرِی و إیّاكَ فیها سواء: «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ بولایة على بن أبی طالب وَ أَتْمَمْتُ عَلَیكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً» قال: أكملتُ لكم دینَكم بالنبیّ و أتممتُ علیكم نعمتی بعلیّ و رضیت لكم الإسلامَ دیناً بالعرب.(3)

ابن عباس گفت: ما با رسول خدا در طواف بودیم كه فرمود: آیا علىّ بن ابى طالب علیه السلام در میان شماست؟ گفتیم: آرى اى رسول خدا. پیامبر او را به خود نزدیك كرد و بر شانۀ او زد و گفت: خوشا به حال تو اى على! در این هنگام آیه‌اى بر من نازل شد كه من و تو در آن به طور مساوى ذكر شده‌ایم:«الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ بولایة على بن أبی طالب وَ أَتْمَمْتُ عَلَیكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً» گفت: به


1) تفسیر عیاشی ذیل آیۀ 3 مائده .

2) حاکم حسکانی أبو القاسم عبید الله بن عبد الله بن أحمد حسكان معروف به ابن الحذاء از علمای اهل سنت نیشابور می باشد. وفاتش حدود سال 490 هجری بود. السیاق فی تاریخ نیسابور، ص 38؛ سیر أعلام النبلاء،18/268 و 269؛ تذكرة الحفاظ، 3/1200.

3) شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، 1 / 207.

وسیله پیامبر دینم را بر شما كامل كردم و به وسیله على نعمتم را بر شما تمام كردم و به وسیله عرب اسلام را به عنوان دین بر شما پسندیدم.

4__ الحاکم الحسکانی عن فرات بن إبراهیم الكوفی قال: حدثنی علی بن أحمد بن خلف الشیبانی [عن] عبد الله بن علی المتوكل الفلسطینی، عن بشر بن غیاث، عن سلیمان بن عمرو العامری، عن عطاء، عن سعید عن ابن عباس قال بینما النبیَّ صلی الله علیه و آله و سلم بمكّة أیامَ الموسم إذ التفتَ إلى علیًّ فقال: هَنیئاً لك یا أبا الحسنِ إنّ اللهَ قد أنزلَ علیَّ آیةٌ محكمةٌ غیرَ متشابهةٍ، ذِكرِی و إیاكَ فیها سواء: الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ، الآیة.ابن عباس گفت: هنگامى كه ما در ایام حج در مكه بودیم، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رو به على علیه السلام كرد و گفت: گوارا باد بر تو اى ابوالحسن، همانا خداوند براى من آیه محكم و غیر متشابهى نازل كرده كه من و تو در آن به طور مساوى ذكر شده‌ایم: آیه این است «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ ».

توضیح : با توجه به اینکه آخرین طواف پیامبر در حجةالوداع بود و پس از خروج از مکه دیگر به مکه باز نگشت پس این سخن حضرت باید ناظر به نزول آیۀ اکمال در حجة‌الوداع باشد و چون حضرت در شب و روز عرفه در مشاعر منی و عرفات بوده و طوافی نداشتند.پس منظور از (فی وقتی هذا _ این وقت ) روز عیدقربان می‌باشد كه حضرت طواف حج به جا می‌آورد و با طواف روز قبل (عرفه) اراده شود.

روشن است که این دسته روایات به مراد اهل سنت نیست بلکه بر دیدگاه شیعه دلالت می نماید زیرا تصریح می کند اتمام نعمت که مدلول آیه هست مربوط به ولایت علی علیه السلام است .

دستۀ سوم :

روایات در این گروه از روایات چنین آمده است که آیۀ اکمال پس از معرفی امام علی علیه السلام در غدیر خم نازل شد. این احتمال با محتویات آیه كاملاً سازگار است زیرا روز غدیر خم كه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم میر مؤمنان على علیه السلام را رسماً براى جانشینى خود تعیین كرد، كفار دچار یأس شدند، چون انتظار داشتند كه آیین اسلام قائم به شخص باشد، و با از میان رفتن پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم اوضاع به حال سابق برگردد، و اسلام به تدریج بر چیده شود، اما هنگامى كه مشاهده كردند مردى كه از نظر علم و تقوا و قدرت و عدالت بعد از پیامبر ص در میان مسلمانان بى‌نظیر بود به عنوان جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم انتخاب شد و از مردم براى او بیعت گرفت یأس و نومیدى نسبت به آینده اسلام آن‌ها را فرا گرفت و فهمیدند كه اسلام آیینى ریشه‌دار و پایدار است . در این روز بود كه آیین اسلام به تكامل نهایى خود رسید، زیرا بدون تعیین جانشین براى پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و بدون روشن شدن وضع آینده مسلمانان، این آیین به تكامل نهایى نمى‌رسید. این روایات در مصادر سنی به شرح زیر آمده است:

1_ روایت صحیح خطیب ازابو هریره: الخطیب البغدادى فی تاریخه، اخبرنا عبدالله بن محمد بن علی بن بشر قال أخبرنا علی بن عمر الحافظ قالأخبرنا ابو نصر حبشون بن موسى بن أیوب أبو نصر الخلال( قال)أنبأنا عبد الله بن علی بن محمد بن بشران أنبأنا علی بن عمر الحافظ حدثنا ضمرة بن ربیعة القرشی عن ابن شوذب عن مطر الوراق عن شهر بن حوشب عن أبی هریرة قال من صامَ یوَم ثمانِ عشرةَ من ذی الحجّة كُتبَ له صیامُ ستّینَ شهراً وهو یومُ غدیر خُمٍّ لمّا أخذَ النبیُّ صلی الله علیه و آله و سلم بیدِ علیّ بن أبی طالب فقال: ألستُ ولیُّ المؤمنینَ؟ قالوا: بلى یا رسولَ اللهِ قال: من كنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه فقال عمرُ بنُ الخطّابِ بخٍ بخٍ لكَ یا ابنَ أبی

طالبٍ أصبحتَ مولایَ ومولى كُلَّ مسلمٍ فأنزل اللهُ: «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ».(1)

افزون بر کتاب‌های یادشده، این روایت در مصادر زیر نیز آمده است :_ تاریخ دمشق، ترجمة الإمام علی بن أبی طالب، 2/75 ح575 و576 و577 و 585.

شواهد التنزیل، 1/157 ح211 و212 و213 و214 و215 و250؛ ابو هریره و با سه سند دیگر ا ز ابوسعید خدری؛ مناقب علی بن أبی طالب لابن المغازلی، 19، ح24.

خطیب بغدادى با سند معتبر در تاریخ خود از ابو هریره نقل كرده است : هر كس روز هیجدهم ذوالحجة را روزه بدارد خداوند براى او روزۀ شصت ماه را مى‌نویسد وآن روز غدیر خم است. هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست على علیه السلام را گرفت و گفت: آیا من ولىّ مؤمنان نیستم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! پس گفت: هر كس كه من مولاى اویم، على مولاى اوست. پس عمر بن خطاب گفت: به به تو را اى پسر ابى طالب، امروز مولاى من و مولاى هر مؤمنى شدى! در اینجا خداوند این آیه را نازل كرد: «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ ... ».

خطیب بغدادى می گوید : این حدیث را تنها حبشون نقل کرده ولی عده ای در نقل این حدیث از او و پیروی نمودند، مانند: أحمد بن عبد الله بن النیری از علی بن سعید که همان حدیث را روایت نمود و همچنین أزهری برای ما از محمد بن عبد الله بن أخی میمی از أحمد بن عبد الله بن أحمد بن العباس بن سالم بن مهران معروف به ابن النیری از علی بن سعید الشامی از ضمرة بن ربیعة عن ابن شوذب از مطر از شهر بن حوشب از أبی هریره همان حدیث را روایت نمودند.

ابن کثیر پس از نقل این روایتی که ضمرة از ابن شوذب از مطر الوراق از شهر بن حوشب از ابی هریرة نقل کرده می گوید : این حدیث بسیار ناشناخته بلکه دروغ


1) تاریخ بغداد، 3/4980 «ذکر من اسمه خالد»؛ الدر المنثور ، 2/259.

است . زیرا با حدیثی که در صحیح بخاری و مسلم ازامیر المؤمنین عمر بن الخطاب رسیده که این آیه روز جمعه در روز عرفه نازل شده منافات دارد .

از طرفی هر روز رمضان ثواب ده ماه روزه دارد چگونه روز هیجدهم ذی حجه ثواب شصت ماه داشته باشد؟ (1)

پاسخ : قضاوت ابن کثیر غیر منصفانه و از روی تعصب است، زیرا چنان که استاد محقق میلانی اثبات کرده اند : روایان این حدیث همگی افراد موثق به توثیقات بزرگان رجالی اهل سنت هستند ، افزون بر آنکه آنان از راویان صحیحین و سنن می باشند.(2)

پس وجهی برای تضعیف این حدیث نیست چه رسد به آنکه تکذیب شود.

و اما ثواب عظیم روزۀ غدیر ، به دلیل آن است كه ثواب هر عملی به مقدار كشف آن عمل از حقیقت ایمان است . هر چه ایمان و خلوص بیشتر باشد ، ثواب افزون‌تر است و معلوم است كه ایمان و اخلاص كه از صفات و حالات نفسی است ، برای ارائه بنده در مقام امتثال است، و نمایش مقدار محبّت و ایمان او در اعمال بدنی و خارجی دقیق‌تر و ظریف‌تر جلوه می‌یابد. زیرا وقتی بنده در عمل و نیت خالص شود آنجا با خداوند و جمال او و جلال او ، و قدرت و فضل و ثواب بی نهایت او مواجه است. و در این صورت دیگر ، عنوان ثواب شصت ماه روزه نیست . بلكه شصت سال است ، و یا به اندازۀ عمر روزگار است، چنان‌که در روایات دیگر آمده است .

چنان که در روایات ، پاداش‌های فراوان برای روزه‌های مستحب بیان شده


1) البدایة و النهایة، 5 / 214.

2) نفحات الازهار فی خلاصة عبقات الانوار، 8 269.

است، مانند روزه دهۀ ذوالحجّة كه ثواب روزه یك‌سال دارد، و هر شب آن مساوی شب قدر است.(1)

مثلاً عبدالله بن عمر در روایتی می‌گوید: ما با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چنین بودیم كه روزۀ روز عرفه را معادل دو سال روزه می‌دانستیم.(2)

و دربارۀ روزه بیست و هفتم از ماه رجب آمده است كه ثواب شصت ماه‌روزه را دارد .(3)

و قالَ فیمنْ صامَ ثلاثةَ أیامٍ من كلّ شهر ٍ إنَّ ذلكَ یعدلُ صومَ الدهر ِ(4)كسی كه سه روز از ماه روزه بگیرد مانند کسی است که همۀ روزگار دنیا روزه گرفته است»

2_ ابن کثیر در تفسیرش از ابن جریر طبری نقل می كند : گفته شده این آیه در حال سفر آن حضرت به حجه الوداع نازل شد این مطلب را ابن جریر طبری از طریق أبى جعفر الرازی، از ربیع بن أنس نقل کرده است . ولی هم او در روایت دیگر از ابن مردویه از طریق أبی هارون العَیدی، از أبی سعید الخدری آورده است که این آیه در غدیر خم نازل شده است که در آنجا فرمود من كنتُ مولاه فَعَلی مولاه. سپس از ابو هریره آورده است آن روز هیجدهم ذی الحجه هنگام باز گشت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم از حجه الوداع بود . (5)

در این قضاوت متعصبانه، وی راوی را تنها به جرم تشیع یعنی نقل همین گونه روایات تضعیف نموده است!


1) سنن ابن ماجه، 1/ 551، باب صیام العشر .

2) الغدیر، 1/407 از طبرانی در «أوسط» .

3) السیرة الحلبیه، 1/272 از دَمیاطی در سیره‌اش .

4) مسند احمد در مواضع و به بیان‌های مختلف؛ السنن الكبرى؛ ج 2 / 131 و 132.

5) تفسیر ابن کثیر ذیل سورۀ مائده، آیه 4 2بولاق ابن کثیر می گوید در این اسناد أبو هارون العبدی است که شیعی متروك است، و لی همان را عطیة العوفی روایت کرده و طبرانی در الأوسط، ح 3737 وحدیث أبی هریرة را در همان منبع، ح 3738 روایت نموده است!

3_ خوارزمی حنفی در المناقب با سند متصل از ابو سعید خدری روایت کرده که او می گوید : پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مردم را به غدیر خم فرا خواند و دستور داد زیر درختان را تمیز کنند و آن روز پنج شنبه بود آن‌گاه مردم را به سوی علی فرا خواند و بازوی علی را گرفت و بلند کرد به گونه ای که مردم سفیدی زیر بازوی اورا دیدند و از هم جدا نشدند تا این آیه نازل شد «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ بولایة على بن أبی طالب وَ أَتْمَمْتُ عَلَیكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً».

در اینجا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: الله اکبر بر کامل شدن دین و تمامیت نعمت و رضای پروردگار با رسالت من و ولایت علی ! سپس فرمود : خداوندا دوست بدار كسى را كه او را دوست بدارد و دشمن بدار كسى را كه او را دشمن بدارد و كمك كن كسى را كه او را كمك كند و خوار كن كسى را كه اورا خوار كند. (1)

روایات شیعه بر نزول آیۀ اکمال

آنچه در این زمینه اهمیت دارد روایات شیعه به شرح زیر است :

1_ روایت فضلا كه کلینی آن را با سند صحیح از عمر بن اذینه از زراره و فضیل و بكیر و ابن مسلم و برید و ابى الجارود، وآنان همگى از امام باقر علیه السلام روایت می كنند كه فرمود: خداى عزّ و جل رسولش را به ولایت على علیه السلام امر كرد و آیه «سرپرست شما تنها خدا و رسولش و كسانى هستند كه ایمان آورده، نماز بپا دارند و زكاة دهند_ مائده/ 55» را بر او نازل فرمود و ولایت اولوا الامر (كار داران) را واجب ساخت، مردم


1) المناقب للخوارزمی، 1 /117؛ تذكرة الخواص، ص 30، نظیره مانند آن در : كنزالعمال، 2/127/15.

ندانستند مقصود از ولایت چیست، خدا به محمد صلی الله علیه و آله و سلم امر فرمود تا ولایت را براى آن‌ها توضیح دهد، چنان كه نماز و زكاة و روزه و حج را توضیح داد، و چون امر ولایت از جانب خدا به پیغمبر رسید حضرت ترسید مردم از دین برگردند و او را تكذیب كنند ! از این جهت دلتنگ شد و به پروردگار مراجعه كرد، خداى عزّ و جل به او وحى فرستاد: «اى پیغمبر آنچه از پروردگارت به تو نازل شده برسان، و اگر نكنى پیام او را نرسانیده‌اى، خدا تو را از گزند مردم حفظ می‌كند_ مائده/ 67» او هم امر خداى متعال را اعلان كرد و به امر ولایت على علیه السلام در روز غدیر خم قیام نمود و مردم را براى نماز جماعت بانگ زد و فرمان داد كه حاضران به غایبان برسانند.

عمر بن اذینه (یكی از آن شش نفر می‌گوید: همگى جز ابى الجارود گفتند: امام باقر علیه السلام فرمود: واجبات خدا یكى پس از دیگرى نازل می‌شد و امر ولایت آخرین آن‌ها بود، كه خداى عزّ و جل این آیه را نازل فرمود: «امروز دین شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم_ مائده/ 3_» امام باقر علیه السلام فرمود: خداى عزّ و جل می‌فرماید: بعد از این واجبى بر شما نازل نكنم، واجبات را براى شما كامل كردم. (1)2_ كلینی در خطبه‌اى از امیر المؤمنین علیه السلام معروف به خطبۀ وسیله(2)از جابر بن یزید آورده است

که می‌گوید: من خدمت امام باقر علیه السلام شرفیاب شدم و به آن حضرت عرض كردم: اى فرزند رسول خدا به راستى كه این اختلاف شیعه در مذهبشان مرا


1) اصول کافی، 1 / 429.

2) دلیل اینكه این خطبه را خطبه وسیله نامیده‌اند تعریفى است كه امیر مؤمنان علیه السلام در این خطبه از مقام وسیله _ كه مقامى مخصوص رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز محشر است_ نموده است .

می‌سوزاند، حضرت فرمود...

امیر مؤمنان علیه السلام هفت روز پس از وفات پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه براى مردم خطبه‌اى خواند _ و این خطبه پس از فراغت از جمع آورى قرآن بود_ و در آن خطبه چنین فرمود:

ستایش مخصوص خداوندى است كه نگذاشت پندارها به كنه ذات او رسد جز به همین مقدار كه بفهمند او وجود دارد... .

آن‌گاه فرمود : رسول خدا به حجة الوداع رفت و سپس به غدیر خم آمد و در آنجا دستور داد شبیه منبرى برایش ساختند و بالاى آن رفت و بازوى مرا گرفته بلند كرد بدانسان كه زیر بغلش نمودار شد و با آواز بلند در آن انجمن فرمود:

«هر كه را من سرور و مولا هستم على سرور و مولاى او است، خدایا دوست بدار هر كه دوستش دارد و دشمن بدار هر كه دشمنش دارد» پس دوستى من دوستى خدا، و دشمنى من دشمنى خدا است ، و خداى عزّ و جل در باره جریان آن روز این آیه را نازل فرمود: «امروز دین شما را برایتان كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را دین شما انتخاب كردم» _مائده / 3، پس ولایت من كمال دین و انتخاب و پسند پروردگار جلّ ذكره گردید... (1).

3_ على بن ابراهیم در تفسیر خود می گوید پدرم از صفوان، از علا از محمد بن مسلم (سند معتبر است ) از امام باقر علیه السلام روایت كرده‌اند: این آیه در «كراع الغمیم»_ میان مكه و مدینه_ نازل گردید و پیامبر در جحفه آن رابرپا داشت. (2)


1) اصو ل کافی، 8/38: خطبة الوسیلة لامیر المؤمنین علیه السلام .

2) تفسیر برهان و نور الثقلین و قمی ذیل آیۀ 3 / مائده . و نیز احتجاج طبرسی، 1 / 66 از امام صادق علیه السلام و روضه الواعظین، ص 89 از امام باقر علیه السلام هر دو بخش از حدیث مفصلی که حضرت ضمن آن خطبۀ غدیریه را نقل می کند نیز براین مطلب دلالت دارد.

قراین خارجیۀ نزول آیه پس از غدیر

اشاره

افزون بر احادیث یادشده، قراینی هم بر نزول آیه پس ازغدیر به شرح زیر داریم:

1- نزول آیۀ اکمال در روز دو شنبه

ابن کثیر از ابن عباس نقل می کند : ابن جریر و ابن مردویه، و طبرانی از طریق ابن لَهیعَة، از خالد بن ابی عمران، از حَنَش بن عبد الله الصنعانی، از ابن عباس روایت می کند که او گفت : پیامبر شما صلی الله علیه و آله و سلم روز دو شنبه متولد شد و دو شنبه به نبوت مبعوث و دو شنبه از مکه خارج شد و دو شنبه مکه فتح و سورۀ مائده و آیۀ «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ» نیز دوشنبه نازل شد و آن حضرت روز دوشنبه وفات نمود و ذکر ( وحی یا قرآن) بالا رفت.(1)

و با توجه به اینکه نهم ذوالحجه یعنی عرفۀ سال دهم طبق روایات معتبر اهل سنت روز جمعه بود. در نتیجه نزول آیۀ اکمال نمی تواند در عرفه باشد .

و نیز ابن کثیر در تاریخش و ذهبی با سند از ابن عباس روایت کرده‌اند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روز دو شنبه متولد شد و دو شنبه به نبوت مبعوث و دو شنبه از مکه خارج شد و دو شنبه مکه فتح و سورۀ مائده و آیۀ «الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ» دوشنبه نازل شد و آن حضرت دو شنبه وفات نمود. (2)

هیثمی هم همۀ رجال روایت غیر از ابن لهیعة را توثیق می‌كند.(3)

می‌گوییم : عبدالله بن لهیعه از رجال صحیح مسلم وابو داود وترمذی و ابن ماجه


1) تفسیر القرآن العظیم (تفسیر ابن کثیر) 3/28.

2) البدایة و النهایة 2/260؛ سیره ابن کثیر ، 1 /198؛ تاریخ اسلام ذهبی، 1/160 .

3) مجمع الزوائد، 1/196.

بوده و احمد وابن شاهین و ذهبی وی را توثیق کرده اند تنها مشکل او سوختن کتب وی و نقل از حفظ اوست.(1)این مطلب نیز منافی با وثاقت نیست پس این سند صحیح است .

و با توجه به اینکه نهم ذوالحجه یعنی عرفۀ سال دهم طبق روایات معتبر اهل سنت روز جمعه، و روز غدیر هیجدهم ذوالحجه مصادف با یکشنبه بود ، در نتیجه نزول آیۀ اکمال نمی تواند در عرفه باشد بلکه نزول آیۀ اکمال روز دو شنبۀ بعد از واقعۀ غدیر و اعلام امامت حضرت می شود .

ابن کثیر که متوجه نتیجۀ این خبر شده ، توجیه مضحکی می‌کند و می‌گوید : شاید منظور ابن عباس آن است که این سوره روز دو عید( عرفه و جمعه نه دو شنبه که صریح خبر است) نازل شده باشد! (2)

2- وفات حضرت 81 روز بعد از نزول

در تفسیر فخر رازى و تفسیر روح المعانى و تفسیر المنار آمده است که مورخان و محدثان گفته اند : هنگامی که این آیه نازل شد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هشتاد و یک یا هشتاد و دو روز بیشتر عمر نکرد و پس از آن هیچ زیاده و نسخ و تغییری در شریعت حاصل نشد. (3)

و سیوطی در تفسیرش آورده است: ابن جریر طبری با سند متصل از ابن جریج (تابعی مفسر ) نقل کرده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پس از نزول آیۀ اکمال هشتاد و یک روز بیشتر


1) تهذیب الکمال، 15 / 494؛ تهذیب التهذیب، 51 / 331؛ تذکرة الحفاظ، 1/237.

2) تفسیر القرآن العظیم (تفسیر ابن کثیر)، 3/28.

3) مفاتیح الغیب (تفسیر کبیر)، ذیل آیۀ سورۀ مائده.

عمر نکرد. (1)

و با توجه به اینكه وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در روایات اهل تسنن و بعضى از روایات شیعه (مانند آنچه كلینى در كتاب معروف كافى نقل كرده است) روز دوازدهم ماه ربیع الاول بود ، نتیجه مى‌گیریم كه روز نزول آیه درست روز هیجدهم ذو الحجه بوده استالبته این در صورتى است كه روز وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را محاسبه نكنیم و دو ماه وسط را 29 روزه در نظر بگیریم كه این موضوع كاملاً امكان‌پذیر است و با توجه به اینكه در روزهاى قبل و بعد از روز غدیر حادثه مهمى در تاریخ اسلام رخ نداده است كه اکمال دین قابل تطبیق بر آن باشد مسلم مى‌شود كه منظور از آن حادثه روز غدیر است.

از آنچه در بالا گفتیم روشن مى‌شود كه: اخبارى كه نزول آیۀ اکمال را در جریان غدیر بیان كرده در ردیف خبر واحد نیست كه بتوان با تضعیف بعضى‌اسنادش، آن‌ها را نادیده گرفت بلكه اخبارى معتبر و مستفیض و همراه قرینه است، و در منابع متعدد و معروف اسلامى نقل شده است.

ولی متأسفانه بعضى از دانشمندان متعصب اهل تسنن، مانند نویسنده تفسیر المنار با تفسیر ساده‌اى از آیه عبور کرده، و به این روایات کمترین اشاره‌ای نمی‌كند، یا مانند آلوسى در تفسیر روح المعانى جسارت کرده، می‌گوید:

«شیعه از ابو سعید خدری خبر نزول آیۀ اکمال را پس از واقعۀ غدیر نقل کرده، اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: الله اکبر بر کامل شدن دین و تمامیت نعمت و رضای


1) الدر المنثور و تفسیر جامع البیان، ذیل آیه سوم سورۀ مائده.

پروردگار با رسالت من و ولایت علی كرم الله تعالى وجهه بعد ازخودم! این حدیث از دروغ های شیعه بوده و رکیک بودن عبارت حدیث شاهد بر دروغ بودن آن است.» (1)

می‌گوییم اولاً : روایت نزول آیۀ اکمال در غدیر اختصاص به روایت شیعه و روایت أبو سعید خدری ندارد بلکه به طرق متعدد که بسیاری از آن‌ها معتبر است از صحابه رسیده است . چگونه وی با تضعیف سند یكى از این اخبار كوشیده تا بقیه را به دست فراموشى بسپارد و آن را جعلی و نادرست قلمداد كند .

ثانیاً: چه خلاف فصاحتی در عبارت حدیث وجود دارد که آن را شاهد کذب آن می‌داند؟ با اینکه برای شخص منصف آثار صدق و فصاحت در آن روشن است .

جمع بین روایات و ترجیح نهایی

باتوجه به روایات معتبر دستۀ دوم و سوم (نزول آیه اکمال در عرفه یا غدیر دربارۀ اعلام امامت مولی) روشن می شود که اکمال دین، اعلام امامتمولا امیر المؤمنین است و با دستۀ اول (نزول آیه اکمال در عرفه بدون اشاره به امر امامت) تعارضی ندارد و بر فرض تعارض دستۀ دوم و سوم با دستۀ اول (نزول آیه اکمال در عرفه ) به دو دلیل بر آن ترجیح دارد :

1 _ موافقت آن با کتاب ، زیرا چهار مشخصه ای که برای آن روز در آیه ذکر شده از جمله اکمال دین و اتمام نعمت تنها با اعلام امامت تحقق می یابد ، به بیانی که در تفسیر آیه گذشت .

ولی بر فرض نزول درعرفه ، بنا بر نظر اهل سنت اکمال دین به سبب بیان آخرین احکام دین در عرفه است ، در حالی که احکام فراوانی پس از آیۀ اکمال بیان شده


1) روح المعانى، ذیل آیۀ سوم سورۀ مائده .

است . چنان‌که طبری بر این قول( اول) اشکال نموده که حکم میراث كلاله در آخرین آیۀ همین سوره پس از آیۀ اکمال نازل شده است.(1)

از این رو شوکانی که متوجه اشکال شده می‌گوید: مراد از اکمال، نزول بیشتر(نه همۀ) فرایض واحکام حلال وحرام است ! زیرا علما گفته اند آیات و احکام دیگری مانند آیۀ ربا و آیۀ كلاله و غیر این پس از آیۀ اکمال نازل شد .(2)

اشکال : اگر به نظر شیعه اکمال دین به اعلام امامت _ نه نزول آخرین حکم _ می باشد و با نزول احکام دیگر نقض نمی‌شود. پس صحیحۀ فضلا در کافی از امام محمد باقر علیه السلام چرا می‌فرماید : پس از این دیگر فریضه‌ای نمی‌فرستم «لا انزل علیكم بعد هذه فریضه؟»(3)

جواب : این عبارت صحیحۀ کافی دلالت بر عدم نزول احکام فرعی پس از اعلام امامت ندارد زیرا فریضه اخص از حکم است و تنها بر اصول دین و اصول احکام صدق می کند .

منبع روایت دستۀ اول، عمر و دیگری معاویه است که در این مسئله متهم هستند ! و چه بسا آن شخص یهودی که از شأن نزول آیه خبر داشت می خواست با یاد آوری جریان غدیر عمر را شرمنده کند ، ولی او پیش دستی کرد و با دادن تاریخ غلطی از زمان نزول آیه خود را خلاص کرد و شهادتذی نفع متهم (دستۀ اول) اعتباری ندارد . پس روایات دستۀ اول ساقط است.


1) همان.

2) فتح القدیر ، ذیل آیه سوم سورۀ مائده..

3) اصول کافی 1 / 429.

تکرار نزول آیه اکمال

با توجه به روایات دستۀ دوم که نزول در عرفه هم در بارۀ ولایت است و تدریجی بودن اعلام امامت می توان روایات دو طرف را صحیح دانسته آن را جمع کنیم و بگوییم آیه اکمال دو بار نازل شده است:

بار اول در ضمن نزول همۀ سوره در روز عرفۀ و بار دوم پس از واقعۀ غدیر؛ چنان که گفته‌اند : سورۀ فاتحه واخلاص یک بار در مکه وبار دیگر در مدینه نازل شد(1). و اول سورۀ روم وآیۀ روح وخواتیم سورۀ نحل نیز دو بار نازل شده است.(2)

و در هر دو بار مقصود از (الیوم در آیۀ اکمال) روز اعلام امامت اهل‌بیت و امیر المؤمنین علیه السلام است که بار اول آن‌را در عرفه به صورت کلی ضمن حدیث ثقلین بیان نمود و بار دوم در غدیر خم مصداق آن _ مولا علی علیه السلام _ را تعیین نمود.

پس نزول آیۀ اکمال در عرفه به سبب این بود که امر ولایت وامامت به حضرت نازل شده و از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می خواست علی علیه السلام را به صراحت معرفی کند ولی حضرت به علت نگرانی از مخالفت قریش به معرفی کلی امامت اهل‌بیت و خلافت ثقلین بسنده نمود

و پس از اعلام امامت حضرت علی علیه السلام در غدیر، بار دوم آیۀ اکمال نازل شد و حضرت آن‌را در جمع مردم قرائت کرد. به این سبب آیۀ اکمال دوبار نازل شده است .


1) الاتقان 1 /62 نوع 27؛ البرهان فی علوم القرآن، زرکشی، 1 /29 .

2) لباب النقول فی اسباب سیوطی النزول، 1 /5.

علت تقدم آیۀ اکمال بر آیۀ تبلیغ

اگر هر دو آیه _ تبلیغ و اکمال _ مربوط به جریان غدیر است ، چرا آیۀ اکمال قبل آیۀ تبلیغ آمده است؟ آیۀ اکمال سومین آیۀ سوره مائده و آیۀ تبلیغ آیۀ 67 همین سوره است. با اینکه باید به عکس باشد و چرا در قرآن میان آن دو فاصله افتاده؟ این ایراد در بعضی تفاسیر اهل سنت آمده است .ثانیاً چرا این قسمت از آیۀ اکمال كه مربوط به جریان غدیر است به مطالبى ضمیمه شده كه در باره گوشت هاى حلال و حرام است ؟ در حالی که میان این مطلب و مسئلۀ امامت تناسبی به نظر نمى‌رسد.

پاسخ: همان طور كه دانستیم اسناد مربوط به نزول آیه تبلیغ و اکمال در بارۀ غدیر و مسئله جانشینى پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تنها در كتاب‌های شیعه نقل نشده است كه چنین ایرادى متوجه شیعه شود، بلكه در بسیارى از كتاب‌های اهل تسنن نیز آمده است، و به طرق متعددى این حدیث از سه نفر از صحابه معروف نقل شده وآن‌ها هم باید پاسخ دهند. ولی ما در توجیه این فاصله می‌گوییم :

اولاً : اگر آیات بر طبق تاریخ نزول جمع‌آورى شده بود جاى این ایراد بود.

ولی آیات قرآن، و همچنین سوره‌هاى آن، بر طبق تاریخ نزول جمع‌آورى نشده است بلكه بسیارى از سوره‌هایى كه در مدینه نازل شده مشتمل بر آیاتى است كه در مكه نازل گردیده و به عكس آیات مدنى را در لابه لاى سوره هاى مكى مشاهده مى‌كنیم.با توجه به این حقیقت جدا شدن این دو آیه از یكدیگر در قرآن جاى تعجب نخواهد بود .

ثانیاً: اگر قرار گرفتن آیات هر سوره تنها به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده است ممكن است قرار دادن آیه مربوط به «غدیر« در لابه لاى احكام مربوط به غذاهاى حلال و

حرام براى محافظت از تحریف و حذف و تغییر بوده باشد، زیرا بسیار مى‌شود كه براى محفوظ ماندن یك شى‌ء نفیس آن را با مطالب ساده‌اى مى‌آمیزند تا كمتر جلب توجه كند

آیا حوادثى كه در آخرین ساعات عمر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واقع شد، و مخالفت صریحى كه از طرف بعضى افراد براى نوشتن وصیتنامه از طرف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به عمل آمد تا آنجا كه حتى پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را (العیاذ باللَّه) متهم به هذیان و بیمارى! و گفتن سخنان ناموزون كردند ! ایجاب نمى‌كرد که براى حفظ اسناد مربوط به خلافت و رساندن آن به دست آیندگان چنین پیش‌بینى‌هایى بشود و با مطالب ساده‌اى آمیخته گردد كه توجه مخالفان سر جلب سخت کمتر جلب را جلب كند؟

قراین لفظیۀ منفصلۀ دیگر

اینک به بیان قراین لفظیۀ منفصلۀ دیگر می پردازیم

3_ آیات و احادیث نبوی دیگرغیر از آیات تبلیغ و اکمال _ که گذشت _ آیات و احادیث نبوی دیگری که بر امامت و خلافت حضرت علی علیه السلام دلالت می‌کند، مانند آیۀ ولایت(1)

و آیۀ تطهیر(2)

و حدیث کساء و نیز حدیث خلافت و وزارت اولین مؤمن در مهمانی انذار عشیره و حدیث منزلت و حدیث بریده و احادیث دیگر هر یک قرینۀ ارادۀ این معنا از مولا در حدیث غدیر است .

4_ شعر حسان بن ثابت


1) مائده (5): 55.

2) احزاب (33): 33.

او که شاعر معروف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و پس از هجرت حضرت به مدینه با شعرش در خدمت پیامبر اکرم ص بود در همان روز غدیر با شعر خود واقعۀ غدیر را گزارش و توضیح داده است.

اخطب خوارزم با سلسله سند متصل از ابو سعید خدری نقل می کند : پس از آنکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در غدیر مولا علی علیه السلام را به امامت معرفی نمود آیه اکمال نازل شد و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: الله اکبر عَلی إکمال الدّین و إتمام النّعمَة و رِضَی الرّبّ بِرِسالَتی والولایة لعلیّ؛ خدا را تعظیم می‌کنم بر کامل شدن دین و تمام شدن نعمت و خشنودی پروردگار

با رسالت من و ولایت علی .

در اینجا حسان بن ثابت عرض کرد یا رسول الله آیا اجازه می دهی در این باره اشعاری بگویم؟ فرمود: به برکت الهی بگو: حسان فریاد زد : ای مشایخ قریش! شهادت پیامبر را بشنوید، آن‌گاه

در بارۀ این واقعه به شرح زیر شعری سرود:

ینادیهم یوم الغدیرِ نبیُّهم *** بخمٍّ وأسمِعْ بالرسولِ مُنادیا

بأنّی مولاکم نعم و نبیّکم *** فقالوا ولم یبدو هناكَ التعامِیا

الهُكَ مولانا وأنتَ نبیُّن-------ا *** ولا تجدْ فی الخلقِ للهِ عاصِیا

فقالَ له قمْ یا علیُّ فإنَّن------ی *** رَضِیتُك من بعدِی إماماً وهادِیا

فمن کنتُ مولاه فهذا ولیُّه *** فکونُوا لَهُ أنصارَ صدقٍ مَوالیا

هناكَ دَعَا اللهمَّ والِی وَلیَّه *** وکُنْ للَّذِی عادَی علیّاً مُعادِیا(1)هناكَ دَعَا اللهمَّ والِی وَلیَّه وکُنْ للَّذِی عادَی علیّاً مُعادِیا(2)

«پیامبر در روز غدیر خم مردم را صدا زد و چه ندا دهنده گرانقدرى! فرمود: ای


1) مناقب خوارزمی، ص 117؛ فرائد السمطین، 1 / 72؛ شواهد التنزیل، 1 / 201؛ ذیل سورۀ مائده، آیه 4؛ مناقب ابن مردویه اصفهانی ص121؛ رسائل المرتضی، 4 / 131؛ امالی صدوق، ص 67؛ الغدیر ، 2/56.

2) مناقب خوارزمی، ص 117؛ فرائد السمطین، 1 / 72؛ شواهد التنزیل، 1 / 201؛ ذیل سورۀ مائده، آیه 4؛ مناقب ابن مردویه اصفهانی ص121؛ رسائل المرتضی، 4 / 131؛ امالی صدوق، ص 67؛ الغدیر ، 2/56.

مردم! مولاى شما و پیغمبر شما كیست؟ آن‌ها بدون چشم پوشى صریحاً پاسخ گفتند: خداى تو مولاى ماست و تو پیامبر مایى و ما از پذیرش ولایت تو سرپیچى نخواهیم كرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به على علیه السلام گفت: برخیز! زیرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب كردم .و سپس فرمود: هر كس من مولا و رهبر اویم این مرد مولا و رهبر اوست، پس شما همگی از سر صدق و راستى از او پیروى كنید.در این هنگام دعا كرد: بارالها دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار.»

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چون اشعار او را شنید، به او فرمود: لا تزالُ یا حسَّانَ مؤیَّداً بروحِ القدُسِ ما نصرْتَنا بلسانِك؛ اى حسان! تا وقتی كه با زبان خود ما را یارى می كنى پیوسته مورد حمایت روح القدس باشى. (1)

قراین مقامیه

اشاره

قراین مقامیه _ که اعمالی است که پیش یا پس از لفظ مجمل انجام می شود و مقصود گوینده را از آن لفظ روشن می‌سازد _ در واقعۀ غدیر به شرح زیر است.

1- تحیت به عنوان امیر المؤمنین

پس از معرفی امام، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به صحابه دستور داد به حضرت علی علیه السلام به عنوان امیر المؤمنین سلام کنند یا تبریک بگویند به‌خصوص شیخین (ابو بکر و عمر) به حضرت علی علیه السلام به عنوان امیر المؤمنین یا مولی المؤمنین تبریک گفتند چون امیر از امارت به معنای حکومت است و این قرینۀ بر آن است که منظور حضرت رسول از مولا در حدیث غدیر امارت و سرپرستی حضرت علی علیه السلام بر مؤمنان بوده است و صحابه نیز همین معنی را از حدیث غدیر فهمیدند .از جملۀ


1) مناقب خوارزمی، ص 117؛ فرائد السمطین، 1 / 72؛ شواهد التنزیل، 1 / 201.

مدارک این مطلب روایات ذیل است:

1_ احمد با سند صحیح از براء بن عازب نقل می‌کند؛ قال: كُنّا عندَ النَّبیَّ صلی الله علیه و آله و سلم فی سفر ٍفنزلْنا بغدیرِ خُمًّ ....قال: فَلقِیَهُ عمرُ بعدَ ذلكَ فقال: هنیئاً لكَ یابنَ أبی طالبٍ أصبحتَ و أمسیتَ مولى كُلَّ مؤمنٍ ومؤمنةٍ.(1)

براء بن عازب می گوید : در سفری خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودیم در غدیر خم فرود آمدیم .... بعد از حادثۀ غدیر وقتی که عمر على را دید گفت: گوارا باد برایت اى پسر ابو طالب كه مولاى من و مولاى هر مردو زن مؤمنی شدی !

2_ابن مردویه ، عن سالم مولى حذیفة بن الیمان ، قال : أمَرَنا النبیُّ صلی الله علیه و آله و سلم أن نسلَّمَ على علیَّ بنِ أبی طالب بِ--- «یا أمیرَ المؤمنینَ و رحمة الله و بركاته».

ابن مردویه به نقل از حذیفة بن یمان گوید: رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم به ما امر نمود كه به هنگام ملاقات با على علیه السلام او را به امارت مؤمنان یاد كنیم و بگوییم: «السّلام علیك یا أمیر المؤمنین و رحمة الله وبركاته».

3_ ابن مردویه ، حدثنا محمد بن المظفر بن موسى ، قال : حدثنا محمد بن الحسین بن حفص الخثعمی ، قال : حدثنا إسماعیل بن إسحاق الراشدی ، قال : حدثنا یحیى بن سالم ، قال : حدثنا صباح المزنی ، عن العلاء بن المسیّب، عن أبی داوود ، عن بریدة ، قال: أمَرَنا رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم أن نسلَّمِ على علیٍّ علیه السلام بأمیرِ المؤمنینَ.

ابن مردویه با استناد به بریده گوید: رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم به ما امر نمود كه به هنگام ملاقات با على علیه السلام او را به امارت مؤمنان یاد كنیم و بگوییم: السّلام علیك یا امیر


1) مسند احمد، 4 / 281؛ مصنف ابن ابی شیبه، 6 / 372، ح 31118؛ فضائل الصحابه 2/596 سیره ابن کثیر 4 / 414؛ کفایة الطالب، 62. به روایت سعد وقاص .

المؤمنین.

4. ابن مردویه ، عن سالم مولى علی ، أن أبا بكر وعمر دخلا عَلى عَلِیٍّ و قالا : السلامُ علیكَ یا أمیرَ المؤمنینَ و رحمةُ اللهِ وبركاتُه.(1)

ابن مردویه از سالم غلام آزاد شدۀ علی علیه السلام نقل می‌کند: ابوبکر و عمر بر علی علیه السلام داخل شده و به او چنین سلام کردند : السلام علیكَ یا أمیرَ المؤمنین و رحمةُ اللهِ وبركاتُه.

5_ ابن عساکر با سند متصل به بریده می گوید: رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم به ما امر نمود كه به هنگام ملاقات با على علیه السلام او را به امارت مؤمنین یاد كنیم و بگوییم : السّلام علیكَ یا امیرَ المؤمنین، و ما هفت نفر بودیم و من آن روزکوچک‌ترین آنان بودم .

6_ و نیز ابن عساکر

به سند خود از انس بن مالک آورده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمود برای من آب وضو آماده ساز ؛ آب فراهم کردم وحضرت وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند سپس فرمود: اولین کسی که از این درب وارد می‌شود «أمیرُ المؤمنینَ و قائدُ الغُرِّ المُحَجَّلین(2)سیّدُ المؤمنینَ علیّ» است.

7_ و نیز ابن عساکر

به سند خود از اسعد بن زراره نقل می کند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : در بارۀ علی به من وحی شد که او آ قای مسلمانان و امام متقین و پیشوای روسفیدان بهشتی است». (3)


1) 1و2 و3 _ مناقب علی بن أبی طالب علیه السلام وما نزل من القرآن فی علی علیه السلام (مناقب ابن مردویه)، ص 55 _ 56.

2) پیشوا و رهبر روسفیدان.

3) تاریخ مدینة دمشق، 2، ص 259 ، ح 784؛ تاج العروس 2: 12. 3؛ مسند الطیالسی، 1 / 23، ح 154؛ سنن بیهقی، 10/14؛ جمع الجوامع، ج1، ح8358.

در این روایت به‌جای امیرالمؤمنین لقب‌های مترادف آن آمده که به معنی امیرالمؤمنین است .

2- عمامه گذاری بر سر امیرالمؤمنین علیه السلام

زبیدی می گوید: (عُمّمَ): أی سُوِّدَ، لأن تیجان العرب العمائم، فكلما قیل فی العجم: تُوّجَ من التاج، قیل فی العرب: عُمِّمَ _ فلانی عمامه بر سر گذاشت یعنی سیادت و سروری یافت ،و هرجا که عجم می گوید :فلانی تاج برسرگذاشت یعنی امارت و سروری یافت ، در آنجا عرب می گوید: عمامه بر سر گذاشت.(1)

نظیر همین سخن را ابن منظور در لسان العرب می‌گوید.

و ابن حجر هیتمی می گوید :.وكانوا إذا سوّدوا رجلاً عمموه عمامة حمراء؛(2)

هنگامی که شخصی را ریاست می‌دادند بر سر او عمامۀ سرخ می گذاشتند ، همین مطلب از پیامبر اکرم روایت شده است: عن ابن عباس، قال:لمَّا عمَّمَ رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم علیّاً بالسَّحابِ، قال له: یا علیُّ العمائمُ تیجانُ العربِ(3)

«هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم عمامۀ سحاب را بر سر علی بست به وی فرمود: ای علی! عمامه ها به منزلۀ تاج پادشاهی میان عرب‌ها است»

پس از این مقدمه می گوییم :طیالسی نقل می کند: عن علیّ بنِ أبی طالبٍ قالَ: عَمَّمنِی رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم یومَ غدیرِ خُمٍّ بعمامةٍ، فسدَلَها خَلْفِی. و فی روایة: فسدلَ طرفَها على مَنْكَبِی، ثمّ قال: «إنّ اللهَ أمدّنی یومَ بدرٍ وحنینٍ بملائكةٍ یتعمَّمون هذه


1) تاج العروس 17 / 560؛ همان، 2/ 12.

2) الصواعق المحرقة، باب 11 در فضائل اهل بیت، فصل اول، ص230؛ الجامع الصغیر، 2/193، ح 5723.

3) معرفة الصحابة، 1/ 301؛ الریاض النضرة فی مناقب العشرة، 3/ 170؛ كنز العمال 15/ 483 ،ح 41911.

العِمَّة».(1)

طیالسی از امام علی بن ابی طالب علیه السلام نقل می‌کند :پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روز غدیر بر سر من عمامه بست و یک طرف آن‌را به پشتم افکند . و در روایتی دارد روی دوشم افکند . سپس فرمود : خداوند روز بدر مرا کمک نمود به ملائکه ای که این عمامه را پوشیده بودند.

و ابو نعیم و طبری روایت کرده اند : عن عبد الرحمان بن عدی البحرانی، عن أخیه عبدالأعلى بن عدی: أن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم دعا علی بن أبی طالب، فعمّمه و أرخى عذبة العمامة من خلفه؛ پیامبر علی بن ابی‌طالب را خواست و بر سر او عمامه بست و یک طرف آن‌را به پشت او افکند. در اینجا زمان و مکان عمامه گذاری مشخص نشده ولی به قرینۀ روایت سابق عمامه گذاری روز غدیر بوده است و احتمالاً این عمامه سحاب نام دارد که غالیان و نواصب با درک نادرست خود، سحاب را به معنی ابر گرفته و گفته اند علی سوار بر ابرها می‌آید.

حلبی مورّخ می‌گوید: «پیامبر عمامه ای به نام سحاب داشت که آن را بر سر علی بن ابی‌طالب كرم الله وجهه بست . هرگاه علی كرم الله وجهه خدمت حضرت رسول می رسید می‌فرمود: أتاكُمْ علیٌّ فِی السَّحابِ _ علی با عمامۀ سحاب آمد .»(2)

از این روایات استفاده می شود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پس از اعلان ولایت مولا علی علیه السلام با بستن عمامه بر سر حضرت امیر اعلام کرد منظورش همان حکومت و خلافت حضرت امیر است، چنان‌که عجم با تاج گذاری بر سر شاهزداگان آن‌را علامت ولیعهدی وپادشاهی آیندۀ او می دانند.


1) مسند الطیالسی، 1/ 23، ح 154؛ سنن بیهقی، 10/14؛جمع الجوامع، ج1، ح8358.

2) السیرة الحلبیة، 3/341؛ الغدیر ، 1 /292.

نزول آیۀ سنگ آسمانی بر منکر امامت

مفسر معروف اهل‌سنت ابو اسحاق احمد بن محمد ثعلبی نیشابوری (م 42 ق) در تفسیر الکشف والبیان روایت می کند : از سفیان بن عیینة در بارۀ این سخن خدای سبحان «سَأَلَ سَآئلُ»سؤال شد که در بارۀ چه کسی نازل شده است؟

سفیان پاسخ داد :پرسشی از من کردی که پیش از این کسی از من نپرسید ! پدرم از جعفر بن محمد علیه السلام و او از پدرانش روایت نمود: هنگامى كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دست على علیه السلام را در روز غدیر خم گرفت و درباره او گفت: «من كنت مولاه فعلى مولاه»؛ هر كس من مولى و سرپرست او هستم على مولاى او است، چیزى نگذشت كه این مسئله در شهرها منتشر شد.

«حرث بن النعمان الفهری» در منطقۀ ابطح خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و شتر خود را بست و به حضرت عرض كرد: تو به ما دستور دادى شهادت دهیم به یگانگى خدا و اینكه تو پیغمبر او هستى، ما هم شهادت دادیم، سپس دستور به جهاد و حج و روزه و نماز و زكات دادى، ما نیز پذیرفتیم، اما به اینها راضى نشدى ! تا اینكه دست این جوان (اشاره به على علیه السلام است) را گرفته، بر ما برتری دادی! و گفتى: من كنت مولاه فعلىّ مولاه، آیا این سخن از ناحیه خودت یا از سوى خدا است ؟! پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: قسم به خدایى كه معبودى جز او نیست این دستور از طرف خدا است.

حرث بن النعمان روى بر گرداند در حالى كه مى‌گفت: اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَینا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ ؛ خداوندا، اگر این سخن حق است و از ناحیه تو، سنگى از آسمان بر ما بباران! اینجا بود كه سنگى از آسمان بر سرش فرود آمد و او را كشت.

در این حال آیات اول سورۀ معارج نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْكافِرینَ لَیسَ لَهُ دافِعٌ * مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعارِجِ». (1)پرسنده‌ای از عذاب واقع شونده‌ای پرسید، که اختصاص به کافران دارد «و» آن را بازدارنده‌ای نیست.«و» از جانب خداوندِ صاحب درجات «و مراتب» است.

و نیز ابو القاسم حسكانى پنج روایت با سلسلۀ سند از امام باقر علیه السلام و حذیفه و ابو هریره به همین مضمون نقل می کند.

و مرحوم طبرسی در مجمع البیان از ابو القاسم حسكانى با سلسله سندش همین واقعه را از امام صادق علیه السلام نقل کرده است ولی نام آن شخص را نعمان بن حارث بیان می کند .

این داستان را بسیارى از مفسران و راویان حدیث اهل سنت، از جمله آلوسی در تفسیر روح المعانی با مختصرى تفاوت نقل كرده، آن‌گاه گفته است : نسایى و جماعتی آن‌را آورده‌اند وحاكم آن‌را حدیث «صحیح» دانسته، همچنین این مطلب از ابن جریح و سدی و جمهور مفسران در تفسیر جمله «سَال سائلٌ» روایت شده است.

و مرحوم علامه امینى در الغدیر آن را از سى نفر از عالمان معروف اهل سنت (با ذكر مدرک) نقل مى‌كند .(2)

البته درباره اینكه نام این شخص حارث بن نعمان بوده یا جابر بن نذر یا نعمان بن حارث فهرى در نقل‌ها اختلاف است، ولی این امر تأثیرى در اصل مطلب ندارد و صحت آن‌را مخدوش نمی سازد


1) الکشف و البیان، ذیل آیات اول تا سوم سورۀ معارج .

2) الغدیر، 1 /239 تا 246.

شبهات ابن تیمیه در شأن نزول

ابن تیمیه در منهاج السنة در مورد احادیثى كه در شأن نزول آیات فوق آمده است هفت اشکال بیان كرده كه نظیر آن در تفسیر المنار تکرار شده است و ما به طور فشرده به بیان آن مى‌پردازیم.(1)

شبهۀ اول _ داستان غدیر بعد از بازگشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از حجة الوداع یعنى در سال دهم هجرت واقع شد در حالى كه سورۀ معارج از سوره‌هاى مكى است كه قبل از هجرت نازل شده است و امکان ندارد آیۀ اول آن در سال دهم نازل شده باشد .

پاسخ شیعه

مفسران شیعه به این شبهه چنین پاسخ داده‌اند : اولاً اینکه سوره معارج مکی است تنها از ابن عباس و ابن الزبیر روایت شده و مدرک معتبری ندارد و روایات یادشده معارض آن است، و دلیلی بر ترجیح آن قول بر این روایات معتبره در دست نیست.

ثانیاً بر فرض صحت آن روایت دلیل نمی شود که همۀ سوره معارج مکی باشد . بسیارى از سوره ها مكى نامیده مى‌شود در حالى كه بعضى از آیات آن طبق تصریح مفسران در مدینه نازل شده است، و به عكس سوره‌هایى است كه رسماً مدنى نامیده مى‌شود، در حالی که بعضى از آیات آن در مكه نازل گشته است. مانند آیۀ تبلیغ (آیۀ 67 سورۀ مائده) که به نظر صاحب المنار در مکه نازل شده ولی در سورۀ مائده قرار داده شده است که قطعا مدنی است.(2)یا آیات ربا آیات 275 تا 281 سورۀ


1) منهاج السنة النبویة، 7 / 44.

2) تفسیر المیزان، 6/55، ذیل آیه 67 سورۀ مائده.

بقره که آخرین آیاتی است که بر حضرت نازل شده است در حالی که این آیات در سورۀ بقره که در اول هجرت نازل شد قرار داده شد.

شبهۀ دوم_ در این حدیث آمده است كه حارث بن نعمان خدمت پیامبر در ابطح رسید، و مى‌دانیم ابطح زمین پستی در مكه است و این با نزول آیه بعد از داستان غدیر و خروج از مکه مناسب نیست و می دانیم که حضرت پس از واقعۀ غدیر به مکه برنگشت.

پاسخ: اولاً تعبیر به ابطح فقط در بعضى از روایات است، نه در همه روایات

ثانیاً ابطح و بطحاء اسم برای مکان خاصی نیست بلکه به معنى هر زمین پستی است كه سیل در آن جارى مى‌شود، و چنین زمین‌هایی اطراف مدینه هم وجود دارد، كه آن‌ها را ابطح یا بطحاء مى‌نامند، و در اشعار عرب و روایات به آن اشاره شده است. پس چنین مکانی اختصاص به مکه ندارد

شبهۀ سوم _ آیه «و إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَینا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ»(1)مانند بقیۀ سورۀ انفال بعد از جنگ بدر نازل شده، که سال‌ها قبل از واقعۀ غدیر است _ و ظاهرش سخن بعضی از مشرکان درانکار توحید یا معاد

است _ چگونه می تواند شأن نزول آن واقعۀ غدیر باشد ؟

پاسخ: ما نمی گوییم شأن نزول آن آیه، واقعۀ غدیر است بلکه حارث بن نعمان از متن آیه 32 سوره انفال در كلام خود استفاده كرد هر چند این آیه ربطى به واقعۀ غدیر نداشت، بله شأن نزول آیه سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقع _ واقِعۀ غدیر و نزول عذاب یادشده در آن به سبب انکار امامت مى‌باشد .

و این سائل از کفار نبود و مطلب انکار شده نیز توحید و نبوت یا معاد نیست،


1) انفال (8): 32.

بلکه ظاهراً او مسلمان و مسئلۀ مورد انکار وی، امامت بود.

زیرا جمله إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ در سورۀ توبه مشتمل است (بر اسم اشاره " هذا» و ضمیر فصل" هو" و كلمه" حق" كه بر سر آن الف و لام در آمده و كلمه «من عندك» و این جمله كلام یك بت‌پرست نیست ، بلکه این دعا سخن كسى است كه ایمان دارد ولی با خدا و پیغمبر لجاجت می کند .

كلام كسى است که معتقد است شریعت و معارف حقه از مقام ربوبیت سرچشمه گرفته ، ولی نتواند حق را بپذیرد، گاهی

بر اثر لجاجت از زندگى سیر شده به جان خود نفرین می كند، تا حقانیت سخن پیامبر را با نزول عذاب الهی امتحان کند .

چنان‌که طبری از قتاده نقل کرده است « این سخن سفیهان و جاهلان مسلمان است » که حاضرند هلاک شوند و حق را نپذیرند .(1)

شبهۀ چهارم_ قرآن مجید مى‌گوید: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِیعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یسْتَغْفِرُونَ»(2): خداوند آن‌ها را عذاب نمى‌كند در حالى كه تو در میان آن‌ها هستى، و خداوند آن‌ها را عذاب نمى‌كند در حالى كه استغفار مى‌كنند این آیه مى‌گوید با وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هرگز عذابى نازل نخواهد شد. پس چگونه امکان دارد که فرد مسلمانی به سبب انکار امامت در حیات آن حضرت عذاب می‌شود؟

پاسخ: آنچه از آیۀ امان یادشده استفاده می شود این است كه عذاب عمومى بر امت در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل نمی شد ، ولى عذاب‌هاى خصوصى و شخصى بارها بر افرادی نازل شد، و تاریخ اسلام گواه است كه افراد متعددى مانند" ابو زمعه"


1) تفسیرجامع البیان، ذیل سورۀ توبه.

2) انفال (8): 32.

و" مالك بن طلاله" و" حكم بن ابى العاص" به خاطر نفرین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا بدون آن، در حیات حضرت گرفتار عذاب شدند.(1)

شبهۀ پنجم_ اگر چنین شأن نزولى صحیح بود باید مانند داستان" اصحاب الفیل" معروف شود. در حالی که این قصه را اندکی از مفسران نقل کرده اند .

پاسخ: این شأن نزول به قدر كافى مشهور و معروف است و در بالا اشاره كردیم دست‌کم در 30 كتاب از كتا‌ب‌های قدیمی تفسیر و حدیث آمده است و نباید انتظار داشته باشیم یك حادثه شخصى همانند حادثه عمومى داستان اصحاب الفیل ، انعكاس یابد، چرا كه آن داستان جنبۀ همگانى داشت، سر تا سر مكه را گرفته بود و یك لشكر بزرگ در آن نابود شدند، و خبر آن به همه رسید. ولى داستان حارث بن نعمان تنها مربوط به عذاب یك نفر بود، پس عدم شیوع آن طبیعی است .

شبهۀ ششم _ از این حدیث استفاده مى‌شود كه حارث بن نعمان مبانى اصلی اسلام را قبول داشت و هر گز سابقه نداشت که یك مسلمان در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به چنین عذابى گرفتار شود پس این خبر هم درست نیست .

پاسخ: این کفر مانند کفر شیطان از سر تکبر و لجاجت بود نه از به سبب بی‌اعتقادی؛ احادیث یادشده به خوبى نشان مى‌دهد كه حارث بن نعمان بر اثر لجاجت به گفته پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و خداوند متعال معترض بود كه چرا چنین دستورى را درباره على علیه السلام به پیامبرش داده است؟! و این كفر و ارتداد عملی محسوب مى‌شود و دلیلش همین روایات است که شما هم مانند حارث بن نعمان


1) النهایة فی غریب الحدیث والأثر، 3 /124؛ الخصایص الكبرى، 1/257؛ كامل ابن اثیر، 2/27.

نمی‌خواهید آن را بپذیرید!

شبهۀ هفتم_ از این حدیث استفاده مى‌شود كه حارث بن نعمان در شمار صحابه‌ای بود که مبانى اسلام را قبول داشت و سپس مرتد شد و كتاب‌هاى معروفى مانند استیعاب نام صحابه را ثبت کرده‌اند در حالی که در این كتاب‌های اسمى از این شخص نمى‌بینیم.

پاسخ: آنچه در این کتاب‌ها آمده تنها قسمتى از نام‌هاى صحابه است، مثلا در كتاب اسد الغابة كه از مهم ترین كتاب‌هایى است كه اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را برمى‌شمرد تنها 7554 نفر را برشمرده، در حالى كه مى‌دانیم تنها در حجةالوداع صد هزار نفر یا بیشتر در محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند، بنا بر این شكى نیست كه بسیارى از صحابۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نامشان در این كتاب‌ها نیامده است .

بخش هفتم

در نقل و ارزیابی اسناد حدیث غدیر و ثقلین

تحریف در امت‌های پیشین

یکی از کارهای زشت امت‌های گذشته کتمان کتاب‌های آسمانی و سنت پیامبران و تحریف آن بود که باعث گمراهی مردم و جهل نسل لاحق از حقایق وحی انبیاء گذشته شد و قرآن با تأسّف از آن گزارش می دهد.

«أَفَتَطْمَعُونَ أَن یؤْمِنُواْ لَكُمْ وَقَدْ كَانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یسْمَعُونَ كَلَامَ اللّهِ ثُمَّ یحَرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَهُمْ یعْلَمُونَ»؛(1)آیا شما مسلمانان انتظار دارید آنان (یهود ) به آیین شما ایمان بیاورند، با اینكه عده‌ای از آنان سخنان خدا را می‌شنیدند و پس از فهمیدن، آن را تحریف می‌كردند، در حالی كه آگاه بودند!

و درسوره نساء می‌فرماید: «مِنَ الَّذِینَ هادُوا یحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ»(2)بعضى از یهود، سخنان «خدا یا رسول او را » را از محل خود تحریف مى‌كنند. و نیز در سوره بقرة می‌فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَیناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَینَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْكِتابِ أُولئِكَ یلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ یلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ»(3)كسانى كه آنچه را از دلایل روشن و اسباب هدایت نازل كرده‌ایم، با آنكه براى مردم در كتاب بیان ساخته‌ایم، كتمان


1) بقره (2): 75.

2) نساء (4): 46.

3) بقره (2): 159.

مى‌كنند، خداوند آن‌ها را لعنت مى‌كند و همۀ لعنت كنندگان نیز آنان را لعن مى‌نمایند.

موارد تحریف در روایات اهل سنت

متأسفانه انحراف یادشده در امت خاتمیه به وقوع پیوست و وابستگان دربار خلفا به صورت گسترده به کتمان روایات فضائل اهل‌بیت و مطاعندشمنان ایشان دست زدند. که ما به نمونه­هایی از آن اشاره می کنیم :

1_ محمد حسین هیکل(1)

در چاپ اول کتاب حیات محمّد صلی الله علیه و آله و سلم حدیث «انذار العشیره» در ابتدای بعثت را به نقل از تاریخ طبری این گونه نقل کرده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به مهمان های خود _ عشیرۀ بنی هاشم _ فرمود «...فأیُّکُمْ یُوازِرُنی علی هذا الأمرَ و أن یکونَ أخِی و وصیَّی و خلیفَتی فیکم؟ فأعرضُوا عنه و همّوا بترکِه و لکنَّ علیّاً نهضَ و ما یزالُ صبیّاً دونَ الحُلُم»؛ کدام یک از شما مرا در انجام رسالتم کمک می کند تا برادر و وصی و خلیفۀ من بین شما باشد. همگی از او روی برگردانیده، خواستند او را رها کنند. ولی علی که کودکی نا بالغ بود برخاست و او را اجابت کرد.

ولی با فشار مقامات مصر در چاپ های بعد با گرفتن مبلغی پول از مسئولان فرهنگی مصر آن‌را این گونه تحریف کرد:أن یکون کذا و کذا .(2)

وبه این وسیله سخن حضرت را مبهم کرد

2_ حاکم می‌گوید: «تفرد مسلم بإخراج حدیث أبی موسی عن النبیَّ صلی الله علیه و آله و سلم خیرُ


1) وی ظاهراً عموی حسنین هیکل سیاستمدار معروف معاصر مصر است.

2) حیات محمد صلی الله علیه و آله و سلم ،چاپ مجمع جهانی اهل بیت قم ، عکس آن صفحه از چاپ اول و نسخۀ صحیح روایت و متن تحریف شدۀ چاپ‌های بعد را آورده است .

نساءِ العالمینَ أربع»(1)تنها مسلم (نه بخاری) حدیث ابو موسی را از پیامبر آورده : بهترین زنان جهان چهار نفرند»، و آنان مریم و آسیه وخدیجه و فاطمه می‌باشند.»

ذهبی هم در تلخیص مستدرک با سکوت خود این سخن حاکم را تأیید می‌کند، ولی این حدیث در نسخ فعلی صحیح مسلم نیست

3_ ابن تیمیه نقل می‌گوید: «حدیث أنا مدینة العلم و علیّ بابها أضعف و أوهى و لهذا إنما یعد فی الموضوعات و إن رواه الترمذی»(2)

حدیث مدینة العلم ضعیف و از احادیث جعلی است هر چند ترمذی آن‌را آورده، و؛ این اعتراف به اصل وجود آن در سنن ترمذی است.

در حالی که این حدیث به این لفظ فعلاً در سنن ترمذی نیست بلکه _ أَنَادارُ الْحِكْمَةِ وَعَلِىٌّ بَابُهَا _ است.(3)

کتاب الصواعق المحرقه تألیف ابن حجر هیتمی دارای دو چاپ است. یکی در سال (1312ق) به همت احمد البابی الحلبی و چاپ دوم در سال ( 1385ق) نشر مکتبة القاهره به خط عبد اللطیف الحسینی المالکی یکی از اساتید الازهر است. متأسفانه در چاپ دوم آن تحریفاتی واقع شده که استاد سید طیب جزائری با مقایسۀ آن با چاپ اول سال (1312ق) آن را آورده است. وی این کتاب را در سال 1387ق در مکتبة الهدای نجف چاپ کرده و به شرح زیر از آن پرده برداشته است :

در چاپ اول ص 74، ح 28 به نقل از عایشه آمده است: «ذکر علی عباده»، ولی


1) مستدرک علی الصحیحین، 3 /168، ح 4716.

2) منهاج السنة، 7 / 515 .

3) سنن الترمذى، ح 4089.

در چاپ دوم نیست!

و نیز در فصل سوم چاپ اول، ص 76، سطر 14 پس از حدیث ابن عباس در نزول سیصد آیه در شأن حضرت علی آمده: «أخرج الطبرانی عنه قال کانت لعلی ثمانیة عشرة منقبة ما کانت لأحد فی هذه الامه»؛ طبرانی از ابن عباس نقل کرده که برای علی علیه السلام هیجده فضیلت است که برای هیچ یک از این امت نیست . ولی در چاپ دوم (1385ق) این جمله نیست !

و نیز در چاپ اول ص 87، باب 11، فصل اول، آیۀ 2: «فی روایة الحاکم قلنا: یا رسولَ اللهِ کیفَ الصلاةُ علیکُمْ أهلَ البیتِ؟ قال اللهمَّ صلِّ علی محمّدٍ و علی آلِ محمّدٍ». ولی در چاپ دوم نیست!

و نیز در ص 3، چاپ اول دارد: عن ابن عباس: «من سبّ أصحابی فعلیه لعنة الله الملائکة والناس اجمعین» _ ولی در چاپ دوم نیست !

و نیز در چاپ اول، ص 20 داشت: و «شذّ بعضهم فأجاب بأن معنی: و علیٌّ بابُها أی من العلوِّ علی حدّ قراءة «هذا صِراطُ عَلِیٌ مُستقیمٌ » برفع علیّ و تنوینه».

یعنی بعضی از اهل سنت کلمۀ علی را در حدیث: «أنا مدینة العلم» به معنای وصفی گرفته تا این فضیلت را انکار کند و معنی آن بشود. «من شهر علم هستم و درب آن بلند مرتبه است ، مانند آیه 41 سورۀ حجر: «قَالَ هَذَا صِرَاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ» با رفع و تنوین علی .

در قرائت مشهور (صراط علیَّ ) حرف جر به یاء متکلم اضافه شده و یاء مشدد و مفتوح خوانده می شود ، ولی اگر به تنوین ورفع (علیٌ ) قرائت شودصفت صراط است یعنی این راه بلند مرتبۀ به سوی من مستقیم است »

ولی کلمۀ (علیٌ )در آخر جمله در چاپ بعدی حذف شده و «هذا صراط

مستقیم» آمده است

5_ در نهج البلاغه ابن أبی الحدید، حکمت 185 و نسخ دیگر می فرماید: «وَاعَجَباً أَنْ تَكُونَ الْخِلَافَةُ بِالصَّحَابَةِ وَ لَا تَكُونَ بِالصَّحَابَةِ وَ الْقَرَابَةِ»؛ عجبا! آیا خلافت تنها به مصاحبت پیامبر تحقق می یابد ، ولی با هر دو فضیلت مصاحبت و خویشاوندى او حاصل نمی‌شود.

ولی شیخ محمد عبده در شرح نهج البلاغه، حکمت( 190) آن‌را به شكل تحریف شدۀ زیر آورده است: «واعجباه أتكونَ الخلافةُ بالصّحابةِ والقرابة؟»؛ عجبا! آیا خلافت به مصاحبت وقرابت تحقق می‌یابد؟ با توجه به اینکه همزه (أتکون ) برای انکار ابطالی است و معنایی مخالف منظور حضرت را می رساند ، یعنی خلافت به مصاحبت وقرابت تحقق نمی یابد

و نیز درخطبة 159 نهج البلاغۀ خوئی و خطبۀ 235 حدیدی آمده است: «و لَا یقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلَى أَحَدٍ إِلَّا بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فِی الْأَرْضِ فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ»؛ نام هجرت بر كسى صدق نكند جز به معرفت حجّت ( خدا) در روى زمین . پس هر كس حجّت خدا را شناخت ، و به او اقرار و اعتراف كرد مهاجر است. که این اهمیت امام شناسی را می رساند و صفت ارزشمند مهاجر را از صحابه ای که به امامت بلا فصل مولا امیرالمؤمنین علیه السلام اعتراف نکردند سلب می‌کند.

ولی صبحی صالح و محمد عبده در خطبۀ شماره 189 نهج البلاغۀ خود آن‌را بدون ( الا ) این‌گونه آورده‌اند: )و لَا یقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلَى أَحَدٍ بِمَعْرِفَةِ اَلْحُجَّةِ فِی الْأَرْضِ فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ ( درحالی که این جمله از نظر معنی غلط است و اگراحتمالاً خطای چاپی باشد چگونه در همۀ چاپ‌های آن آمده است و چرا

تصحیح نمی‌شود؟

6_ صحیح مسلم دربارۀ مخاصمۀ مالی بین عباس و مولا علی علیه السلام و مطالبۀ هریک حق خود را از عمر ، از « مالک بن اوس از قول عمر» نظر مولا علی علیه السلام را بدون ابهام نقل می کند و ابوبکر و عمر _ را با عبارت ذیل _ دروغگو و گنهکار و پیمان شکن و خائن معرفی می نماید :

«فَلَمَّا تُوُفِّىَ رَسُولُ اللَّهِ _ صلی الله علیه و آله و سلم _ قَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ _ صلی الله علیه و آله و سلم _ فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِیرَاثَكَ مِنَ ابْنِ أَخِیكَ وَیطْلُبُ هَذَا مِیرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِیهَا فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ_ صلی الله علیه و آله و سلم _ «مَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ ». فَرَأَیتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًاغَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ یعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ _ صلی الله علیه و آله و سلم _ وَوَلِىُّ أَبِى بَكْرٍ فَرَأَیتُمَانِى كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ یعْلَمُ إِنِّى لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ».(1)

«مالک بن اوس می گوید: هنگامی که علی علیه السلام و عباس برای مجادله در میراث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد خلیفه عمر رسیدند، وی گفت شما را به خدایی که به اذن او زمین و آسمان برپا هستند، آیا می‌دانید که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمود انبیا ارث نمی‌گذارند؟ علی و عباس گفتند بله ... .

عمر گفت این حدیث را ابوبکر از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده که فرمود: «ما پیامبران ارث نمی گذاریم هر مالی که از ما باقی بماند صدقه است»؛ ولی شما او را دروغگو و گنهکار و پیمان شکن و خائن دانستید ولی خدا می‌داند که او هدایت شده و راستگو و تابع حق بود.

تا اینکه ابوبکر وفات کرد و من ولیّ امر پیامبر و ابو بکر شدم ، شما مرا دروغگو و


1) صحیح مسلم، باب حکم الفئ، 13 /1376 .

گنهکار و پیمان شکن و خائن می دانید و خدا می‌داند که من رشد یافته و پیرو حق هستم .»

ولی بخاری عبارت « ولی شما ابوبکر را دروغگو، گنهکار، پیمان شکن و خائن دانستید» را تحریف کرده و به‌جای آن کذا و کذا... به صورت ذیل می‌آورد:

«ثُمَّ تَوَفَّى اللَّهُ نَبِیَّهُ _ صلی الله علیه و آله و سلم _ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ _ صلى الله علیه وسلم _ فَقَبَضَهَا أَبُو بَكْرٍ یعْمَلُ فِیهَا بِمَا عَمِلَ بِهِ فِیهَا رَسُولُ اللَّهِ _ صلى الله علیه وسلم _ وَأَنْتُمَا حِینَئِذٍ _ وَأَقْبَلَ عَلَى عَلِىٍّ وَعَبَّاسٍ _ تَزْعُمَانِ أَنَّ أَبَا بَكْرٍ كَذَا وَكَذَا ، وَاللَّهُ یعْلَمُ أَنَّهُ فِیهَا صَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ»،(1)

چنان‌که پس از جملۀ « تا اینکه ابوبکر وفات کرد و من (عمر) ولیّ امر پیامبر و ابو بکر شدم » بخاری جملۀ ذیل « پس شما مرا دروغ گو و گنهکار و پیمان شکن و خائن دیدید و خدا می داند که من رشید و تابع حق هستم » قضاوت مولا علی علیه السلام را در بارۀ عمر حذف نموده است و روایت را به صورت ناقص ذیل آورده است:

«فَقَبَضْتُهَا سَنَتَینِ أَعْمَلُ فِیهَا بِمَا عَمِلَ رَسُولُ اللَّهِ _ صلی الله علیه و آله و سلم _ وَ أَبُو بَكْرٍ ، ثُمَّجِئْتُمَانِى وَكَلِمَتُكُمَا وَاحِدَةٌ وَأَمْرُكُمَا جَمِیعٌ ، جِئْتَنِى تَسْأَلُنِى نَصِیبَكَ مِنِ ابْنِ أَخِیكَ ، وَأَتَى هَذَا یسْأَلُنِى نَصِیبَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِیهَا»­.(2)

7_ ابن ابی الحدید 24 حدیث در فضائل خاص مولا علی علیه السلام نقل می کند که یکی از آن‌ها به نقل از مسند احمد چنین است: «الخبرُ الرابعُ عشر؛ كنتُ أنا و علیٌّ نوراً بین یدَیِ اللهِ عزّ و جلَّ قبلَ أن یُخْلَقَ آدمُ بأربعةِ عشرَ ألفِ عامٍ فلمّا خُلِقَ آدمُ قسّمَ


1) صحیح بخاری، باب حبس نفقه الرجل قوت سنته، 5 /2048

2) همان.

ذلك فیه و جعلَه جزءینِ فجزءٌ أنا و جزءٌ علیٌّ. رواه أحمد فی المسند و فی كتاب فضائل علی علیه السلام وذكره صاحب كتاب الفردوس و زاد فیه _ ثمّ انتقلْنا حتّى صِرْنا فی عبدِ المطّلبِ فكانَ لِیَ النبوّةَ و لعلیٍّ الوصیّة.(1)

خبر چهاردهم این است: من (پیامبر) و علی نزد خدا نور واحدی بودیم چهارده هزار سال پیش از آنکه آدم را بیافریند . وقتی که آدم را آفرید آن‌را دو قسمت کرد ، یک قسمت را من و قسمت دیگر را علی قرار داد .

ابن ابی الحدید می‌گوید: این حدیث را احمد بن حنبل در مسند و فضائل الصحابه روایت کرده است. و ابن شیرویه دیلمى در كتاب الفردوس نیز در دنباله روایت افزوده است: پیوسته این نور یكى بود، تا اینكه در صلب عبد المطلب از هم جدا شدیم پس (نور) نبوت در من است و (نور) وصایت در على است

ولی این حدیث در چاپ‌های جدید مسند احمد نیست ، هرچند در فضائل الصحابه احمد آمده است !

نمونه­های دیگری ازین تحریفات را استاد علامه جعفر مرتضی در التاریخ و الاسلام، ص13 تا 35) آورده است .

8_ محقق بزرگ سید عبد العزیز طباطبایی در ترکیه نسخه ای از طبقات ابن سعد را مشاهده کرده است که در فصلی از آن درحدود 80 صفحه فضایل امام حسن وامام حسین علیهما السلام آمده بود در حالی که این فصل در هیچ یک از نسخ چاپی کنونی طبقات نیست .

توضیح آنکه کتاب الطبقات الكبری، تألیف محمد بن سعد منیع زُهْرى (م 230


1) شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید، 5 /122؛ فضائل الصحابة 2/ 662.

ق) از کهن‌ترین منابع تاریخی و مرجع مهم رجال اهل سنت است.

او كتاب خود را با شرح حال پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم آغاز كرده و سپس شرح حالصحابه ایشان و تابعان را نگاشته، در پایان كتابش به شرح حال برخى زنان مشهور صدر اسلام پرداخته است . او مردان صحابه را به پنج طبقه :1_ اهل بدر ، 2_مهاجران به حبشه 3_حاضران در غزوه اُحُد ، حاضران در غزوه هاى خندق تا فتح مكّه 4_ اسلام آورندگان در فتح مكّه و پس از آن 5_كسانى كه هنگام رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خردسال بوده و در جنگ ها شركت نداشته اند ، تقسیم كرده است .

چاپ نخست این كتاب ، در اروپا در سال های1917 میلادی در لیدن هلند در 8 جلد بر اساس نسخه ناقصى صورت گرفت كه بخش مهمّی از شرح حال‌ها از آن میان ، ترجمۀ امام حسین علیه السلام را در خود نداشت.

تا اینکه محقق بزرگ سید عبدالعزیز طباطبایی در سفری که در سال 1397ق به ترکیه داشت در کتابخانه سلطان احمد سوم در استانبول، به نسخه های خطی کتاب طبقات الکبری از قرن هفتم دست یافت. بر اساس این نسخه، طبقه پنجم از اصحاب، یعنی کسانی که در هنگام رحلت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم خردسال بوده‌اند، از اواسط جزء هفتم و با ترجمه عبدالله و عبیدالله بن عباس شروع می شود و در اول جزء هشتم، ترجمه امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام قرار دارد. مرحوم طباطبایی این قسمت را استنساخ و آن‌را در سال 1407ق، به طور جداگانه به نام ترجمة الإمام الحسین علیه السلام و مقتله چاپ کرد. .

بعدها، همه افتادگی های نسخ چاپی از جمله شرح حال و مقتل امام حسین علیه السلام ، با تحقیق محمّد بن صامل السُّلَمى تحت عنوان الطبقات الكبرى

(الطبقة الخامسة من الصحابة)، در عربستان و در دو جلد انتشار یافت.(1)

تضعیف دوستان و تعدیل دشمنان

جرح و تضعیف راویان فضایل اهل‌بیت و تقویت ناصبی‌ها و تعدیل مخالفان آنان یکی از شیوه های ناصبی‌ها است که باعث ترویج باطل و کتمان حقایق و معارف نزد اهل سنت شده است. نمونه هایی از این بیانصافی ها را دانشمند زیدی شافعی« محمد بن عقیل علوی» در کتاب العتب الجمیل علی أهل الجرح و التعدیل بیان کرده ، او در مقدمه کتاب می گوید: (2)


1) مجلۀ تراثنا، ش 2، ص 127؛ كتاب شناسى تاریخى امام حسین علیه السلام ص 57، ش 1.

2) دکتر عصام العماد یمنی (دانشمند وهابی که بعداً شیعه شد ) در بارۀ كتاب العتب الجمیل علی اهل الجرح و التعدیل می‌گوید : این کتاب نوشته ابن‌عقیل شافعی در دفاع از امام علی است ، آن طور كه من از آثار علامه محمد حسن امین فهمیدم مولف در سنّ 60 سالگی شیعه شده بود اما از ترس ترور ناصبی‌ها این مسئله را تنها با عالمان شیعه در میان گذاشته بود . فروش این كتاب در عربستان ممنوع و طبق فتوای عالمان وهابیت خواندن این كتاب از گناهان بزرگ است و ما قبلاً به نمایشگاه‌ها می‌رفتیم و این گونه كتب را جمع می‌كردیم و آتش می‌زدیم . بعدها بنده به فكر افتادم كه این كتاب چه دارد كه ما این‌ها را جمع می‌کنیم و آتش می‌زنیم؟ از این رو من به یك كتابخانه مراجعه كردم. وقتی این كتاب را درقفسه پیدا كردم دیدم كه در بالای قفسه نوشته شده بود كه خواندن این كتاب از محرمات اسلام است ، من به مسؤول كتابخانه گفتم كه بنده محقّق هستم و سرانجام این كتاب را گرفتم و دیدم كه آقای ابن‌عقیل شافعی در این كتاب فرموده است : «ما اهل سنت تمام 120 هزار صحابه پیغمبر را عادل می‌دانیم ولی چرا علی بن ابی‌طالب از این قاعده مستثنا است ، ما به عدالت معاویه قائل هستیم و هیچ كتابی علیه او ننوشته‌ایم ولی علیه امام علی كتاب‌ها نوشته‌ایم و طعنه می‌زنیم . ما می‌گوییم كه هر كس بر یكی از صحابه طعنه بزند مطرود است مگر اینكه مطاعن امام علی را بگوید كه در این صورت این شخص را طرد نمی‌كنیم» .

رجال شناس معروف اهل سنت ابن حجر عسقلانی(م 852 ق) پس از توثیق لمازة بن زبار الأزدی ناصبی می‌گوید: من درگذشته می‌دیدم دانشمندان رجال اهل سنت ناصبی‌ها را غالباً توثیق و راویان شیعه را مطلقاً توهین می‌کنند و از این مطلب تعجب می کردم ! با اینکه در حق علی (امیرالمؤمنین علیه السلام ) وارد شده : «لا یحبک إلّا مؤمن و لا یبغضک إلّا منافق»؛ ای علی! دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمن ندارد تو را مگر منافق (1)

شعیب الأرنؤوط می‌گوید: سند این حدیث دارای شروط صحت نزد بخاری و مسلم است ( در نتیجه در حد اعلای صحت است).

و نیز در جامع الأحادیث جلال الدین السیوطی: قاله لعلى (الترمذى _ حسن صحیح _ والنسائى ، وابن ماجه عن على) أخرجه الترمذى (5/643 ، رقم 3736) وقال : حسن صحیح. والنسائى (8/115 ، رقم 5018) ،

تا اینکه پاسخ این اشکال برایم روشن شد زیرا بغضی که در این حدیث علامت نفاق است مطلق نیست بلکه مقید به سبب نصرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است (یعنی اگر کسی صرفاً به انصار از این نظر که به پیامبر یاری کردند بغض‌ورزی کند، قطعاً منافق است). پس اگر کسی علی (امر المؤمنین علیه السلام ) رابه سبب امر دنیوی دشمن دارد منافق نیست چنان‌که نظیر این حدیث در بارۀ انصار وارد شده : قَالَ النَّبِىُّ _ صلی الله علیه و آله و سلم _ «الأَنْصَارُ لَا یحِبُّهُمْ إِلَّا مُؤْمِنٌ ، وَلَا یُبْغِضُهُمْ إِلَّا مُنَافِقٌ، فَمَنْ أَحَبَّهُمْ أَحَبَّهُ اللَّهُ ، وَمَنْ أَبْغَضَهُمْ أَبْغَضَهُ اللَّهُ »(2)روشن است که بغض انصار به سبب اینکه آنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را یاری کردند نفاق است. افزون بر آن، بیشتر کسانی که مشهور به نصب هستند دارای صداقت و صراحت بیان و مقدیّن‌اند، بر خلاف رافضی ها که غالباً دروغ گو و بی پروای در گفتارند و از آنجا که

1) مسند حنبل، ح 731 محقق کتاب

2) صحیح البخارى، ح 3783؛ مسند أحمد، ح 19083 و مصادر دیگر

ناصبی‌ها علی(امیر المؤمنین علیه السلام ) را قاتل عثمان یا حامی قتل او می‌دانند پس دشمنی با او برای آنان نوعی تدیّن است. (1)

سپس محمد بن عقیل علوی این عالم مستبصر شافعی این سخن ناصواب را پاسخ می دهد و می گوید : این اعتراف از فردی موثق و آگاه، دلیل آشکار بر روش معمول اهل سنت در توثیق راویان ناصبی و تضعیف راویان شیعی و نیز دلیل بر شیوع ناصبی گری در میان خواص و عوام مردم بوده به گونه ای که مردم عادت به شنیدن دشنام به برادر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کرده بودند بدون اینکه کسی اعتراض یا در دل انکار کند در حالی که دشنام به علی علیه السلام دشنام به خدای جل جلاله و دشنام به خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است!

پس با این اعترافِ ابن حجر عسقلانی، تقلید از رجالیون اهل سنت در توثیق و تضعیف راویان صحیح نیست بلکه باید در هر فردی از این راویان بحث و تحقیق کنیم . اما اینکه ابن حجر بیشتر نواصب یا خوارج را دارای صراحت بیان و صادق و متدین معرفی نموده درست نیست زیرا ناصبی به اعتراف ابن حجر به فرموده پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم منافق است و خدای متعال شهادت به کذب آنان داده است_ «والله یَشهَدُ اِنّ المُنافِقینَ لکاذِبُون»(2)بلکه قاضی ابن لهیعه مصری از بعض خوارج نقل می کند که او پس از توبه اعتراف کرد : آنان هرگاه نظر خاصی در کاری داشتند برای صحت آن حدیثی جعل میکردند.(3)خوارج، ابن ملجم را که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم او را «اشقی الآخرین» معرفی کرد، متقی و اهل بهشت می‌دانند و ذی الخویصره_ خبیثی


1) تهذیب التهذیب،

2) منافقون (63): 1.

3) تهذیب التهذیب رقم 831، ج

که به حضرت جسارت و در جنگ با مولا علیه السلام در نهروان کشته شد_ موعود به بهشت دانستند . با این وصف چگونه خوارج صادقند(1)؟

و اما تشبیه بغض مولا علی علیه السلام به بغض انصار باطل است زیرا در روایت انصار تعلیق حکم نفاق بر وصف انصار ظاهر در علیت نصرت برای نفاق است یعنی نفاق مبغض انصار معلق بر جهت نصرت اوست پس بغض به اغراض دنیوی باعث نفاق نیست. در حالی که حبّ و بغض در حدیث مولا علی علیه السلام به ذات تعلق گرفته و مطلق است در نتیجه هر نوع بغض مولا علی علیه السلام علامت نفاق است. با این حال رجالیون اهل سنت از جمله ابن حجر یکی از اسباب طعن و ضعف راوی را تشیع می‌دانند وی در مقدمه فتح الباری فی شرح صحیح البخاری می‌گوید : تشیع، داشتن محبّت علی و مقدم دانستن وی بر سایر صحابه (غیر از خلیفه اول و دوم) است ولی اگر کسی علی را بر ابوبکر و عمر مقدم بداند غالی در تشیع بوده و او رافضی است. و اگر علاوه بر آن، خلیفه را سبّ یا به او اظهار بغض کند رافضی غالی شمرده می شود...(2).

ابن حجر در این عبارت سه نوع تشیع را معرفی کرده است :

1_ شیعه در معنای ساده کسی است که افزون بر محبت امام علی علیه السلام به تقدم آن امام بر اصحاب به جز شیخین (ابوبکر و عمر) باور داشته باشد.بنا بر این بسیاری از صحابه و ائمه اهل سنت شیعه خواهند بود.از جمله ائمه اهل سنت مثل احمد بن حنبل و ابوحنیفه و شافعی و مؤلفان سنن مانند نسائی و حاکم نیشابوری شیعه خواهند بود این نوع از تشیع به نظر ایشان خدشه ای به وثاقت راویان وارد نمی سازد.


1) العتب الجمیل علی أهل الجرح و التعدیل، ص 30.

2) هدی الساری، مقدمة فتح الباری بشرح صحیح البخاری، ص 456.

2_ شیعه غالی یا رافضی به کسی گفته می شود که به تقدم امام علی علیه السلام بر همه اصحاب حتی شیخین، باور داشته باشد. بنا بر این بسیاری صحابه مانندمقداد و سلمان فارسی و ابوذر وجابر بن عبدالله و عثمان بن حنیف و عامر بن طفیل و ابن عباس و عباس بن عبد المطلب و خزیمة بن ثابت و قیس بن سعد و ابو الهیثم بن تیهان، شیعۀ غالی و رافضی و ضعیف هستند. و این خلاف موازین اهل سنت مبنی بر وثاقت همۀ صحابه است(1).

3_ رافضی شدیداً غالی کسی است که علاوه بر تشیع غالی، خلفا و برخی دیگر از اصحاب را سب کند و هم آشکارا به دشمنی با آنان بپردازد و این بر ضعف او می افزاید.

معیار دو گانه توثیق

علمای رجال اهل سنت در کتاب‌های خویش بارها روافض را خبیث و معلون معرفی می‌کنند. مثلاً مزی در تهذیب الکمال در مورد تلید بن سلیمان می گوید :

او رافضی خبیث است. و به ابوبکر و عمر دشنام می داد. (2)

همچنین ذهبی گفته

است: هر کسی شیخین را مذمت کند و بغض آن‌ها را داشته باشد. رافضی خبیث است.(3)

از این علمای رجال می‌پرسیم: چرا کسی که صحابه دیگر به‌ویژه خلفای سه گانه را سب و لعن کند، خبیث و ملعون می شود ولی اگر همین کار را در حق امام


1) برای شناخت این صحابه بزرگوار بنگرید به: الاصابة فی تمییز الصحابه ابن حجر و الاستیعاب ابن عبد البر.

2) تهذیب الکمال، 4/322.

3) سیر اعلام النبلاء، 7/370.

امیر المؤمنین علی علیه السلام کند اشکالی ندارد بلکه او را ثقه و گاهی این کار را دلیل بر تدیّن و صلابت ایمان او می‌دانید؟ اینک برخی از این قضاوت‌های متناقض را بیان می کنیم :

1_ ابن حجر عسقلانی از علمای رجال اهل سنت نقل می کند که در وثاقت امام صادق علیه السلام تشکیک یا او را تضعیف نمودند ولذا بخاری از آن بزرگوار روایت ندارد بلکه مجالد ضعیف را بهتر از او دانسته اند!

ابن حجر آورده است که علمای رجال اهل سنت در وثاقت حسن بن زید بن امام حسن علیه السلام و دو فرزند عالم محمد حنفیه (حسن و عبدالله) به جرممخالفت آنان با اهل فتنه (ناکثین و قاسطین و مارقین) تشکیک نمودند . (1)

2_ اصبغ بن نباته و ثعلبه بن یزید الحمانی (دو رییس شرطه امیر المؤمنین ) عطیه عوفی و حارث اعور را به جرم تشیع، و نقل فضائل أهل‌بیت تضعیف کرده‌اند!(2)

3_ عمر بن سعد وقاص

کسی نیست كه خباثت‌ها و كشتارهاى عمر سعد را نشنیده باشد . وى قاتل سید الشهداء امام حسین علیه السلام است با این حال عجلى و ابن حجر عسقلانی می گویند : عمر بن سعد فرد موثق و قابل اعتمادى است(3).

و نیز عمران بن حطان خارجی را توثیق نموده اند و بخاری در صحیحش دو


1) تهذیب التهذیب، ذیل اسماء یادشده.

2) همان‌جا، و العتب الجمیل على اهل الجرح والتعدیل، 31 و 34و 40.

3) معرفة الثقات، 2/166؛ تهذیب التهذیب، 7/396

روایت از او دارد(1).

این شخص همان است که در مدح ابن ملجم قاتل امیر المؤمنین علیه السلام و ضربت شمشیر او شعر ذیل را سروده است :

یا ضَرْبَةً مِنْ تَقِیّ مَا أَرَادَ بِهَا *** إِلَّا لِیبْلُغَ مِنْ ذِی الْعَرْشِ رِضْوَانا

انِّی لَأَذْكُرُهُ حِیناً وَ أَحْسَبُهُ *** أَوْفَى الْبَرِیةِ عِنْدَ اللَّهِ مِیزَانا

أَكْرِمْ بِقَوْمٍ بُطُونُ الطَّیرِ قَبْرُهُمْ *** لَمْ یخْلِطُوا دِینَهُمْ ظُلْماً وَ عُدْوَانا

یعنی: «عجب ضربه‌ای زد این پرهیزکار (ابن ملجم) که از ضربت خویش جز رضای خداوند صاحب عرش مقصود دیگری نداشت.من او را به یاد آوردم و چنین معتقدم که کار وی در ترازوی حساب خداوند از همۀ کارها برتر و پیمانه او نزد خداوند از همه پرتر است . چقدر گرامی هستند کسانی که قبرشان شکم پرندگان است ( ابن ملجم که جنازه اش را پس از قتل پرندگان خوردند) آنان دین خود را به ظلم و ستم نیالودند!» (2)

4 _ اسحاق بن سوید بن هبیره از راویانی است که به ناصبی گری مشهور است ولی هم در صحیح مسلم و هم در صحیح بخاری روایت دارد و این نقل توثیق عملی اوست زیرا صحیحین مدعی عدم روایت از ضعیف هستند ، با اینکه ابن حجر عسقلانی می گوید : ابوالعرب ثقلی اسحاق بن سوید را در شمار راویان ضعیف آورده و گفته است او با حضرت علی علیه السلام بسیار دشمنی داشت و می گفت علی را


1) همان، ذیل اسماء یادشده.

2) الاستیعاب، 1 / 348؛ تاریخ اسلام ذهبی، 3/654 و 6/156؛ سیر اعلام النبلا، 4/215 و الوافی بالوفیات، 18/174.

دوست ندارم و عجلی گفته است او با حضرت علی دشمنی داشت ولی او موثق و قابل اطمینان است و نیز ابن حبان او را موثق دانسته است .(1)روایت او در صحیح مسلم جلد 3، صفحه 128، شماره 2584، کتاب الصیام و در صحیح بخاری، جلد 2، صفحه 230، کتاب الصوم هر دو در باب «شهرا عید لاینقصان» آمده است .

5_ زیاد بن ابیه که بر اثر مجهول بودن پدرش او را فرزند پدرش و گاهی به او زیاد بن سمیه می گفتند و می‌دانیم که سمیه زنی زناکار و همسر عبید الثقفی بود تا اینکه معاویه پس از رسیدن به خلافت با شاهد گرفتن بر زنای پدرش ابو سفیان با مادر زیاد( سمیه ) او را با افتخار برادر خود نامید و اورا امارت کوفه و بصره داد تا مخالفان معاویه را نابود کند ازین رو به تعقیب و کشتار دوستان مولا على علیه السلام پرداخت . او مردم را در مسجد كوفه گرد می آورد و از آن‌ها می‌خواست كه به امام على علیه السلام دشنام دهند. آورده‌اند كه در یك روز دست و پاى هشتاد نفر را در این مسجد قطع نمود.(2)

با وجود این، ابن حجر به نقل از أحمد العجلی گفته است : زیاد بن ابیه متهم به دروغگویى نیست. بلکه بعضی اورا از زهاد هشت گانه شمرده اند ! (3)

7_ اسماعیل بن اوسط بجلى ( متوفى 117 ) وى از یاران حجاج بن یوسف سفاک بود و امارت كوفه را در دست داشت . اسماعیل بجلى از عاملان قتل سعید


1) تهذیب التهذیب، 1/206، ش 438.

2) سیر اعلام النبلا ، 3 / 494؛ شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید، 4/72؛ تاریخ طبری،6/132؛ كامل ابن اثیر،3/183؛ تاریخ یعقوبی، 2/235.

3) الإصابة فی معرفة الصحابة، 1/403؛ تاریخ دمشق، 19/162.

بن جبیر است ، با این حال ابن معین وابن حبان وى راتوثیق كرده‌اند .(1)

8_ لمازه بن زبار الأزدی ذهبی می گوید : لمازه بن زبار کسی است که (مولا) علی علیه السلام را سب و یزید را مدح می کرد(2).

زبیر بن خریت می گوید

از لمازه بن زبار پرسیدم چرا علی را سب می‌کنی؟ پاسخ داد: چرا به مردی دشنام ندهم که یک روز (جنگ جمل) هنگام طلوع خورشید 2500 نفر از ما را کشت. در عین حال محمد بن سعد و ابن حبان بلکه ابن حجر او را توثیق می کنند .(3)

9_ حریز بن عثمان : ابن حبان گفته است: حریز بن عثمان هر روز صبحگاه هفتاد بار و هر شامگاه هفتاد بار علی علیه السلام را لعن می‌کرد.(4)و نیز حریز بن عثمان می گفت: این روایتی که مردم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل می نمایند که فرمود: ای علی تو برای من به منزله هارون نسبت به موسی هستی_ حقیقت دارد. اما کسی که این روایت را گوش داده اشتباه کرده است. پرسیدم اشتباه او چه بود ؟ حریز گفت اصل روایت چنین بود : تو برای من به منزله قارون نسبت به موسی هستی !

10_ عکرمه بربری غلام ابن عباس : او از خوارج و نواصب و اهل بدعت بود(5)سعید بن جبیر و ابن سیرین او را دروغگو نامیدند، ابن ذویب او را غیر ثقه معرفى می‌کند و مالك _ امام اهل سنت _ نقلِ روایت از او را حرام می‌داند و مسلم بن


1) لسان المیزان، 1/441؛ تهذیب التهذیب، 3 / 88.

2) میزان الاعتدال، 5/507_508؛ تهذیب التهذیب، 4/581.

3) همان.

4) تهذیب التهذیب، 1/527.

5) همان، 425؛ میزان الاعتدال، 3/96؛ سیر اعلام النبلا ، ج5/20.

حجاج صاحب صحیح از روایات او اعراض نمود و ابن مسیب به غلام خود گفت: بر من دروغ نبند چنان‌که عکرمه بر ابن عباس دروغ بست. و علی بن عباس او را در کنار دستشویی می‌بست برای آنکهنسبت دروغ به پدرش (عبدالله بن عباس) ندهد(1).

همچنین از عثمان بن مره روایت شده كه وقتی به یكی از نزدیكانش به نام قاسم گفت: عكرمه از ابن‌عباس این گونه نقل كرده است .قاسم گفت ای برادر زاده! عکرمه چنین حدیث روایت کرده است. عثمان گفت من خواستم آن‌را بنویسم . قاسم بهانه ای آورد و نگذاشت(2)!

با این حال بخاری 180 حدیث از او روایت کرده است با اینکه بخاری شرط کرده در صحیح جز از موثق روایت نکند چگونه از چنین فردی فراوان حدیث روایت کرده است؟ و ابن حجر عسقلانی نیز وی را توثیق نموده است . (3)

علامۀ امینی در جلد پنجم الغدیر می‌گوید : در کتب اهل سنت در کتاب‌های خود، نام عده‌ای از راویانشان را برده‌اند كه _ به اعتراف عالمان جرح و تعدیل اهل سنت _ كذاب بوده‌اند . روایات و احادیثى كه این عده ساخته‌اند در تمامى كتب اهل سنت پراكنده است . تنها 35 نفر از اینها، تعداد 98684 حدیث ساخته‌اند و این افراد کسانی هستند که اهل سنت به کذب آنان معترفند.

و نیز می افزاید : كذّاب‌هایى هستند كه در كتاب‌های اهل سنت به عنوان افراد


1) هدی الساری، مقدمه فتح الباری بشرح صحیح البخاری، ص425؛ میزان الاعتدال، 3 /94؛ تهذیب التهذیب، 7/237.

2) همان، 239

3) تهذیب التهذیب، 7/240.

ثقه و قابل اعتماد معرفى شده‌اند كه بعضی از آنان ناصبی بوده در جنایت و تبهكارى ضرب المثل تاریخ هستند . سپس 16 نفر از این كذاب‌هاى موثق آنان را نام برده است(1).

تحریف و کتمان در حدیث ثقلین

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حدیث ثقلین را بارها بیان فرمود. بار دوم آن در عرفه بود که ترمذی و احمد و ... به سند های صحیح از صحابه به صورت مطلق یا به عنوان بخشی از خطبۀ حجة الوداع یا غدیر نقل کرده اند. ولی بعضی ازاهل سنت آن‌را نیاورده ، یا آن‌را تحریف کردند ،یا در نسخۀ اولیه بود و در نسخه‌های کنونی نیست!(2)شرح این تحریف و کتمان چنین است:

1_ در مهم ترین کتاب اهل سنت صحیح بخاری اصلاً خطبۀ عرفه نیامده است و آنچه در کتاب الفتن (4 / 681، ح1905) آمده مربوط به خطبۀ حضرت در عید قربان در منی است که حدیث ثقلین در آن نیامده و حتی توصیه به کتاب هم ننموده است.

بلکه بخاری در کتاب التاریخ الصغیر خود می‌گوید احمد (بن حنبل) در بارۀ حدیث عبد الملک از عطیه از ابو سعید از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم «ترکت فیکم الثقلین» گفته است : این احادیث از کوفیان بوده و منکر و ناشناخته است.(3)


1) الغدیر ، 5/ 288.

2) کتاب الله و أهل البیت فی حدیث الثقلین ،یک جلد در مصادر أهل سنت و دو جلد از مصادر شیعه ، تألیف لجنة التحقیق مدرسة الامام الباقر علیه السلام قم، ایران.

3) التاریخ الصغیر ، 1 / 267.

ولی جا دارد از بخاری بپرسیم آیا واقعاً این سند مجهول است؟ آیا حدیث ثقلین منحصر به این سند بوده و کسی غیر از احمد و کوفیان این حدیث را نقل نکرده است؟ همین سخن برای سنجش امانت و انصاف بخاری کافی است !

2_ دومین کتاب اهل سنت صحیح مسلم حدیث ثقلین را از زید بن ارقم نقل کرده با اینکه تصریح می کند حضرت آن‌را در غدیر بیان فرمود ، ولی ادامه حدیث غدیر را که به معرفی امام اختصاص دارد نیاورده و امانت الهی را نرسانید .

می پرسیم چرا مسلم از میان روایات معتبر حدیث ثقلین، روایت ناقص یزید بن حیان از زید بن ارقم را برگزیده درحالی که خود زید می گوید : من پیر شده ام و جزئیات قضیه را فراموش کرده ام مرا به زحمت نیندازید . با اینکه شش نفردیگر ازجمله ابوالطفیل عمر بن واثله این حدیث را کامل‌تر با سند صحیح از زید بن ارقم روایت نموده بودند؟! «شرح آن در بخش اول روایت طبرانی گذشت» .

تحریف حدیث دوازده خلیفه

یکی از موارد بیان حدیث ثقلین که مسلم هم آورده خطبۀ عرفاتحجةالوداع بود چنان‌که در نقل ترمذی و احمد و... گذشت ولی بنا بر روایت منتخب مسلم حضرت آنجا تنها کتاب را به عنوان ترکۀ واجب الاعتصام خود معرفی می نماید و ثقل دیگر، یعنی عترت را نیاورده است. ولی مهم تر جملۀ دوازده خلیفه در ذیل خطبه است که این قسمت را مسلم اصلاً نقل نکرده با اینکه احمد چنین آورده است :

1_ حَدَّثَنَا عَبْد اللَّهِ حَدَّثَنِی أَبُو الرَّبِیعِ الزَّهْرَانِی سُلَیمَانُ بْنُ دَاوُدَ وَعُبَیدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ الْقَوَارِیرِی وَمُحَمَّدُ بْنُ أَبِی بَكْرٍ الْمُقَدَّمِی قَالُوا حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ زَیدٍ حَدَّثَنَا مُجَالِدُ بْنُ سَعِیدٍ عَنِ الشَّعْبِىِّ عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ خَطَبَنَا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم

بِعَرَفَاتٍ وَقَالَ الْمُقَدَّمِىُّ فِى حَدِیثِهِ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ یخْطُبُ بِمِنًى وَهَذَا لَفْظُ حَدِیثِ أَبِى الرَّبِیعِ _ فَسَمِعْتُهُ یقُولُ لَنْ یزَالَ هَذَا الأَمْرُ عَزِیزاً ظَاهِراً حَتَّى یمْلِكَ اثْنَا عَشَرَ كُلُّهُمْ، ثُمَّ لَغَطَ الْقَوْمُ وَتَكَلَّمُوا فَلَمْ أَفْهَمْ قَوْلَهُ بَعْدَ « كُلُّهُمْ ». فَقُلْتُ لأَبِى یا أَبَتَاهُ مَا بَعْدَ كُلُّهُمْ قَالَ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَیشٍ(1).

«پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای ما در عرفات خطبه خواند ولی مُقَدَّمی گفت من شنیدم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در منی خطبه می خواند و این لفظ حدیث أَبِى الرَّبِیعِ است. حضرت فرمود: این دین همواره عزیز و بر دشمنان پیروز خواهد بود تا آنکه دوازده نفر به سلطنت برسند که همگی ....

جابر بن سمره می گوید در این حال مردم سر و صدا کردند که من سخن حضرت را بعد از (کُلّهم) نفهمیدم . از پدرم پرسیدم که حضرت چه فرمود ؟ پدرم گفت : حضرت فرمود: همگی از قریش هستند .»

2 _ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِى أَبِى حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ أُسَامَةَ حَدَّثَنَا مُجَالِدٌ عَنْ عَامِرٍ عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ السُّوَائِىِّ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ _ صلى الله علیه وسلم_ یقُولُ فِى حَجَّةِ الْوَدَاعِ « إِنَّ هَذَا الدِّینَ لَنْ یزَالَ ظَاهِراً عَلَى مَنْ نَاوَأَهُ لَا یضُرُّهُ مُخَالِفٌ وَلَا مُفَارِقٌ حَتَّى یمْضِىَ مِنْ أُمَّتِى اثْنَا عَشَرَ خَلِیفَةً ». قَالَ ثُمَّ تَكَلَّمَ بِشَىْءٍ لَمْ أَفْهَمْهُ فَقُلْتُ لأَبِى مَا قَالَ؟ قَالَ: « كُلُّهُمْ مِنْ قُرَیشٍ »(2).

«جابر بنِ سمرة السّوائى می گوید :از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حجة الوداع شنیدم که فرمود : این دین همواره بر دشمنان پیروز خواهد بود و مخالفان و جداشدگان به آن ضرری


1) مسند احمد، ح 20974، مذیلة بأحكام شعیب الأرنؤوط علیها و نظیر آن در: ح 20944

2) مسند احمد، ح5، ش 20850 قال الأرنؤوط: حدیث صحیح وهذا إسناد ضعیف لضعف مجالد.

نمی زنند تا آنکه دوازده نفر از امت من خلیفه شوند.

جابر می‌گوید سپس حضرت سخنی فرمود که من آن را نفهمیدم، از پدرم پرسیدم که حضرت چه فرمود ؟ پدرم گفت : حضرت فرمود: همگی از قریش هستند .»

شعیب الأرنؤوط در بارۀ سند هر دو می گوید این حدیث صحیح است هرچند این طریق به خاطر وجود مجالد ضعیف است .

این حدیث از نظر زمان خطبه مبهم است که چه موقفی ازحجة الوداع بود ولی احمد در حدیث شمارۀ 21452 آن‌را به نقل شعبی از جابر بنِ سمرة بخشی از خطبۀ عرفات حجة الوداع می‌داند ولی همو در حدیث شمارۀ 21522 که از مقدمی نقل می کند آن‌را به خطبه منی نسبت می دهد .

به نظر می رسد که حضرت هر دو جا (عرفات و منی ) حدیث ثقلین و دوازده خلیفه را فرمودند و این مطلب بخشی از همۀ خطبه های مکرر حجة الوداع بوده ولی توطئه گران که بار سیاسی و اعتقادی آن‌را می فهمیدند با سر و صدا نگذاشتند صدای حضرت به مردم برسد ولی جابر بن سمره از پدرش پرسید و او بخشی از آن‌را خبرداد که ایشان از قریشند . و دایرۀ خلافت را محصور در قریش ساخت. آیا همۀ سخن حضرت همین بود؟ آیا نیفزود که آنان از عترت من هستند؟ چرا عده‌ای با سرو صدا مانع شنیدن سخن حضرت شدند؟

ولی همین مقدار از خطبۀ حجة الوداعِ را هم که احمد آورده و محقق رجال شناس مسند ، شعیب الأرنؤوط آن‌را صحیح دانسته است، بخاری و مسلم نخواستند روایات آن‌را نقل کنند.

3_ محدثان دیگر یعنی ابو داود و نسائی و ابن ماجه و ابن حبان و عبد بن حمید

و طحاوی و بیهقی و ابن حبان و ابن خزیمه روایت خطبۀ حجةالوداع در روز عرفه را ناقص تر از مسلم آورده اند و از جابر بن عبدالله از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده اند که حضرت در خطبۀ حجة الوداع در روز عرفه پس از توصیۀ مردم به مدارا و مهروزی به همسرانشان ، تنها توصیۀ به کتاب می فرماید: و إنی قد ترکت فیکم لن تضلوا بعده إن اعتصتم به، کتاب الله.(1)

ولی آنان بر خلاف ترمذی و احمد و ...توصیه ای به تمسک به عترت ندارند بلکه برخلاف مسلم هیچ نامی از عترت نمی برند .

4_ سخاوی در استجلاب ارتقاء الغرف / ص 24 می‌گوید : اسحاق بن راهویه در مسندش از کثیر بن عبدالله از محمد بن عمر بن علی از پدر و او از جدش از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل می‌کند: «قدْ ترکتُ فیکُمْ ما إنْ أخَذْتُم به لنْ تَضِلُّوا کتابَ اللهِ سببٌ بیدِ اللهِ وسببٌ بأیدِیکم و أهلَ بَیتِی»، ولی در مسند اسحاق بن راهویه چاپ مدینه، مکتبة الایمان، سال 1412، تحقیق عبد الغفور بلوشی اثری از این حدیث نیست .

5_ سبط بن جوزی پس از نقل حدیث ثقلین از فضائل احمد،برخود اشكال می‌كند كه جد تو (عبد الرحمان) این حدیث را ضعیف شمرده است ؟!

سبط پاسخ می‌دهد: در سند حدیثی كه ما از فضائل احمد نقل كردیم، نام هیچ یك از كسانی كه جدم آنان را تضعیف كرده وجود ندارد، افزون بر آنکه این حدیث را ابوداود در سنن و ترمذی وعامه محدثان دیگر مثل رزین در الجمع بین الصحیحین هم


1) صحیح مسلم، 4/ 39؛ سنن ابن ماجه، 9/329؛ سنن ابو داود، 2/122؛ شعب الایمان، 2 /37؛ السنن الکبری، بیهقی، 5/6؛ السنن الکبری، نسائی، 2/422؛ صحیح ابن حبان، 6/ 413؛ مسند عبد بن حمید از ابن عمر، 2/477؛ صحیح ابن خزیمه، 15/175؛ مشکل الآثار ، 1 / 33؛ مصنف ابن أبی شیبه، 3/336.

آورده‌اند .­(1)

همچنین گنجی شافعی مانند سبط روایت این حدیث را به ابی داود و ابن ماجه نسبت داده است.(2)

و نیز یحیی بن حسن بن بطریق حلی (م 600 ق) در کتاب العمده به نقل از الجمع بین الصحیحین

رزین و حمیدی (م 488 ق) آن‌را از صحیح ابی داود نقل می‌کند(3).

در حالی‌که نسخه‌های کنونی سنن ابی داود و سنن ابن ماجه این حدیث را ندارد ! آیا سبط بن جوزی و گنجی و ابن بطریق اشتباه کرده اند یا تحریف گران آن‌را از نسخه های اصلی حذف کرده‌اند؟

6_ محمد بن جریر طبری (م 310ق) نویسنده ای پر نقل است که در تفسیر جامع البیان و تاریخ الامم والملوك خود کوچک‌ترین حوادث عصررسالت نقل کرده است . چگونه است که در هیچ یک از تفسیر و تاریخ فعلی او هیچ اشاره‌ای به حدیث ثقلین و غدیر نکرده است؟ با اینکه ابن حجر عسقلانی در باره اش گفته است وی متشیع بود زیرا سند حدیث مدینة العلم را تصحیح کرده است(4).

افزون بر آنکه ابن کثیر می گوید : محمد بن جریر طبری مؤلف تفسیر و تاریخ دو جلد قطور کتابی در بارۀ حدیث غدیر که بخشی از حدیث ثقلین است به نام


1) تذكرة الخواص، 2 / 375.

2) کفایه الطالب، ص 50 .

3) عمدة عیون الصحاح، ص118 .

4) لسان المیزان، ذیل نام محمد بن جریر .

کتاب الولایه نوشته است وهمۀ طرق صحیح و ضعیف و الفاظ آن‌را آورده است.(1)

و مرحوم نجاشی وشیخ طوسی در رجال خود و یاقوت حموی (م 626ق) وابن شهر آشوب نیز کتاب الولایة را دیده و خبر دادند که طبری آن‌را به عنوان رد بر حرقوصیه (برای رد جماعتی از حنابله که منکر خبر غدیر بودند) نوشت(2)

و شیخ الطائفة أبا جعفر الطوسی ذكره فی رجاله : فی رقم 654: " محمّد بن جریر الطبری، یكنّى أبا جعفر، صاحب التاریخ، عامّی، له كتاب غدیر خُمّ وشرح أمره، تصنیفه.أخبرنا به أحمد بن عبدون، عن أبی بكر الدوری، عن ابن كامل، عنه ".

.

و قاضی ابو حنیفه نعمان مصری (م 363ق.) در کتاب شرح الاخبار فی فضائل الائمه الاطهار بسیار از آن نقل کرده ولی متأسفانه اسناد آن‌را غالباً حذف نموده است.

ولی اکنون هیچ اثری از کتاب الولایه طبری نیست .چه عواملی باعث نابودی آن کتاب و عدم وجود حدیث ثقلین در تفسیر و تاریخ طبری کنونی شده است؟ و این بر اختناق فکری و تعصب کور حکام نسبت به اهل‌بیت در زمان تدوین این کتاب‌ها یا تحریف آن پس از تدوین دلالت می کند ! پس عدم وجود حدیث ثقلین در تفسیر و تاریخ طبری کنونی یا به خاطر ترس مؤلف از عامه بوده است یا بر اثر تحریف ناسخین بعدی می‌باشد.

7_ یکی از مؤلّفان متشیع اهل سنت، عبد الرزاق بن همام الصنعانی (126_ 211 ق) معاصر چهار امام از امام صادق علیه السلام تا امام جواد علیه السلام است و نجاشی وی را


1) البدایة والنهایة، ج 5/ 208 .

2) قال أبو العبّاس النجاشی فی فهرسه برقم 879: " محمّد بن جریر أبو جعفر الطبری، عامّی، له كتاب الردّ على الحرقوصیة، ذكر طرق خبر یوم الغدیر.أخبرنا القاضی أبو إسحاق إبراهیم بن مخلد، حدّثنا أبی، قال: حدّثنا محمّد بن جریر بكتابه الردّ على الحرقوصیة ".

آشکار کنندۀ محبت آل رسول وبیزار از دشمنان آنان و معتقد به امامت ایشان معرفی نموده است(1)به این سبب از سوی بعضی از نواصب تضعیف شده است .

دكتر مصطفی مسلم در مقدمۀ تفسیر القرآن عبد الرزاق الصنعانی می نویسد : دو علت برای نسبت تشیع به او وجود دارد:

الف : اقوالی که نسبت به بعضی صحابه دارد وچنین تمایلی از او بر داشت می‌شود.

ب : احادیثی که در فضائل اهل‌بیت و معایب دشمنان آنان نقل کرده است و از آن برداشت تشیع می‌شود، مانند آنچه ابن حجر در تهذیب التهذیب از جعفر الطیالسی و او از ابن معین آورده که می گوید : از عبد الرزاق صنعانی كلامی شنیدم که بر مذهب او دلالت می کرد گفتم اساتید شما یعنی معمر و مالك و ابن جریج و الثوری و اوزاعی ،همگی سنی و موثق بودند پس این مذهب ( تشیع) را از چه کسی گرفتی ؟ پاسخ داد : شخصی به نام جعفر بن سلیمان الضبعی بر ما وارد شد، از آنجا که او را فاضل و متدین یافتم، این مذهب را از او گرفتم(2).

و عبد الله بن موسى حدیث عبد الرزاق را به خاطر تشیع وی رد می کرد. وقتی احمد این سخن را شنید گفت: و الله عبد الرزاق صد بار از او (عبد الله بن موسى)


1) رجال نجاشی رقم 1032.

2) جعفر بن سلیمان الضبعی استاد ائمه الحدیث عبد الرزاق و الثوری و ابن المبارك و عبد الرحمن بن مهدی ،و معروف به تشیع بود ولی داعی به آن مذهب نبود. قال البزار : لم نسمع أحدا یطعن علیه فی الحدیث و لا فی خطأ فیه ، إنما ذكرت عنه شیعیته ، و أما حدیثه فمستقیم . التهذیب، 2/ 98 و أخرج له البخاری فی الأدب المفرد ، و مسلم فی صحیحه ، و أصحاب السنن الأربعة .

بهتر بود ، من چند برابر آنچه از عبد الله (بن موسی ) شنیدم از عبد الرزاق حدیث شنیدم

ابن عدی می گوید : عبد الرزاق احادیثی در فضائل (اهل‌بیت) نقل کرده که اصحاب ما از او پیروی نکردند و روایاتی در مذمت صحابۀ دیگر آورده است از این رو مورد ملامت واقع شده است .او شخصی است که انواعفراوانی حدیث دارد و افراد موثق و بزرگان خدمت او رسیدند و احادیث او را نقل کردند . ولی همگی او را به تشیع نسبت دادند واحادیثی در فضائل اهل بیت نقل کرده که امیدوارم از نظر او صادق باشد .

ابو داود می گوید عبد الرزاق به معاویه کنایه می‌زد . عقیلی از احمد بن زكیر الحضرمی، از محمد بن اسحاق بن یزید البصری ، از مخلد الشعیری نقل کرده می‌گوید: نزد عبد الرزاق نشسته بودم ، نام معاویه برده شد ، او گفت: «لا تقذر مجلسنا بذكر ولد أبی سفیان». مجلس ما را با نام پسر ابوسفیان آلوده نساز !(1)

با این حال هیچ اشاره ای در کتاب‌های صنعانی المصنف و تفسیر الصنعانی به حدیث ثقلین و غدیر نشده است؟! این فقدان، از حکومتِ اختناق و ترس در زمان مؤلف حکایت می‌کند ، یا آنکه پس از او حدیث ثقلین از کتاب او حذف شده است.

8 _ لزوم خلف در حجیت روایات

مشکلی که در ارزیابی روایات فضائل اهل‌بیت _ به ویژه حدیث ثقلین _ به چشم می خورد تضعیف راویان آن به جرم تشیع است گویا یکی از معیارهای


1) میزان الاعتدال، 2/ 610؛ تاریخ دمشق، 36 / 187.

تضعیف راوی نقل فضائل اهل بیت است! ولی می بینیم همان راویان که در یک جا به اتهام رفض تضعیف شدند، جای دیگر توثیق شده‌اند! مثلاً عطیة بن سعد عوفی را در سند حدیث ثقلین تضعیف کرده اند ولی بخاری در کتاب الادب المفرد حدیث «من لا یرحم لا یرحم» را از همین عطیه نقل کرده و البانی _ کارشناس سلفی کتاب _ سند آن را تصحیح نموده است .(1)

و آنجا که یک راوی را تضعیف نموده اند هیچ وجه ضعفی جز تشیع نداشته است و هیچ دلیلی هم بر تشیع او جز نقل همین روایات نیست .

می­گوییم اگر نقل این گونه روایات دلیل بر ضعف راوی باشد پس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم راهی برای معرفی جانشین خود ندارد ، بلکه از حجیت روایت عدم حجیت آن و خلف لازم می آید، و این برهان خلف دلیل بر عدم صحت ملزوم آن است چون معرفی خلیفه متوقف بر نقل معتبر این روایات است و اعتبارنقل متوقف بر وثاقت راوی آن است در حالی که وثاقت راوی متوقف برعدم نقل روایات فضائل است زیرا نقل آن حدیث دلیل بر بدعت و فسق راوی و عدم حجیت آن حدیث است .

8_ حاکم در مستدرك با سندی که اسماعیل بن ابی اویس کذّاب و پدرش در آن نام برده شده است، از ابن عباس چنین نقل کرده که حضرت در حجة الوداع پس از ایراد خطبه ای که در باره حرمت جان و مال مسلمانان، خواند فرمود: قد ترکت فیکم ما ان اعتصمتم به فلن تضلوا ابدا کتاب الله وسنه نبیه صلی الله علیه و آله و سلم ، ترکه پیامبر را در این روایت کتاب وسنت معرفی می کند.


1) الادب المفرد، 1/47، ح95.

حاکم بدون تصحیح سند این حدیث با تعجب می گوید: اینکه ترکه پیامبر کتاب باشد ، مورد اتفاق بخاری و مسلم است ولی این حدیث از نظر آنکه سنت به آن اضافه شد، حدیث نادری است!

با توجه به نقل صحیح ترمذی و طبرانی و احمد و بغوی و حاکم از جابر بن عبدالله که پیامبر در خطبه روز عرفه، ترکه خود را دو چیز «قرآن و عترتش» معرفی نمود و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز در روز عرفه حجة الوداع تنها یک خطبه خواند و همگی از یک خطبه حکایت می کنند، روشن می شود که همۀ آقایانی که ترکه را در روایت خود منحصر به کتاب کرده­اند یا سنت را به جای عترت گذاشته­اند، خطبه را به دلیل مخالفت آن با مذهب خلفا تحریف نموده اند. بلکه کلمه ثقلین که در بسیاری نقل‌ها وجود دارد در نقل این محرفان حذف شده است تا طنین این حدیث و عنوان آن از دل‌ها برود و مردم منتظر بیان ثقل دوم نشوند .

9_ مهم ترین موقع بیان حدیث ثقلین غدیر خم است که بسیاری از مشایخ مانند احمد و طبرانی و ابو عاصم و حاکم نیشابوری اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده که در ضمن خطبه ای با لفظ ثقلین، قرآن و عترت را به عنوان خلیفه خود معرفی و امر به تمسک به آن دو می نماید و عدم گمراهی را بر تمسک به هر دو متوقف نمودند و بر عدم جدایی آن دو تأکید کردند و در پایان، امیر المؤمنین علی علیه السلام را به ولایت و امامت معرفی نمودند.

ولی بخاری اصلاً آن‌را نقل نکرد در حالی که حاکم نیشابوری پس از نقل آن تصریح می‌کند این روایت شرایط صحت را نزد بخاری و مسلم داشت ولی آنان نقل نکرده‌اند. (1)


1) المستدرک علی الصحیحین، 3 / 109: روایت ابو الطفیل از زید بن ارقم.

ولی مسلم روایت ناقص آن‌را بدون امر به تمسک و بدون تأکید بر عدم افتراق آنان نقل کرده است و هیچ اشاره ای به مسئله معرفی مولا علی علیه السلام به امامت در اجتماع غدیر نمی‌کند.

9_ ابن حبان پس از نقل اصل خطبه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در غدیر خم به توصیه آن حضرت بر تمسک به کتاب بسنده نموده است و اشاره ای به عترت ندارد.

10_ ابن ماجه در سنن، تنها حدیث غدیر را آورده است وهیچ اشاره ای به خطبۀ حضرت و حدیث ثقلین نمی‌کند ! آیا این کار تحریف نیست؟ این کاشف ازدلالت واضح این حدیث بر امامت است وگرنه این همه لاپوشانی برای چیست؟

11_ آخرین بار که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حدیث ثقلین را بیان فرمود در بیماری وفات بود که به نقل ابن حجر هیتمی و سمهودی یک بار در مسجد از جابر بن عبدالله الله(1)و بار دیگر در حجره هنگام احتضار از ام سلمه و حضرت فاطمه زهرا علیه السلام نقل کرده‌اند(2).

ولی هیچ یک از صحاح سته آن‌را نیاورده و بسیاری از مشایخ نیز در این باره سکوت نموده‌اند. در حالی که کوچک ترین گفتار و رفتار حضرت،نقل شده است!

آیا ملاحظات جانبدارانه از خلفا نمی تواند علت این سکوت خبری باشد؟

تعارض به زیاده و نقیصه

حدیث غدیر خم مشتمل بر دو قسمت (حدیث ثقلین ومعرفی مولا به امامت در


1) ینأبیع الموده ص114؛ جواهر العقدین، ص234؛ الصواعق المحرقه، ص 234؛ اصول کافی، 2/414، ح1.

2) جواهر العقدین، ص240؛ الصواعق المحرقه، مآثر علی، ح40.

غدیر) است ، بسیاری از روایات تنها یکی از دو قسمت را آورده است. ولی مشایخ معتبری مانند احمد و طبرانی و حاکم هر دو حدیث ثقلین و غدیر را به صورت یک خطبه کامل نقل کرده اند. پس بین روایات غدیر تعارض است، در این تعارض چه کنیم ؟

جواب : قواعد علم حدیث نقل کامل را ترجیح می دهد چنان‌که صنعانی درتعارض بین سکوت و نقل یا تعارض بین نقل زائد با نقل ناقص ، نقل را بر سکوت و نقل زائد را بر نقل ناقص ترجیح می‌دهد(1). پس ساکتین یا راویات ناقص حدیث غدیر نمی توانند معارض روایات کامل باشند .


1) توضیح الافکار بشرح تنقیح الانظار، 2 / 26.

تواتر حدیث ثقلین

حدیث ثقلین خبر متواتر است،زیرا علمای درایه آن را چنین تعریف کرده‌اند:

متواتر خبری است که با شنیدن آن علم به راستی آن حاصل می شود زیرا تعداد آنان به حدی است که توافق ایشان بر دروغ محال می نماید ، مانند خبر از وجود مکه یا جنگ بدر(1).

تواتر نیز بر دو قسم است: لفظی ومعنوی. تواتر لفظی آن است که لفظ خبر متواتر باشد، و تواتر معنوی آن است که لفظ مختلف بوده ولی به دلالت تضمنی یا التزامی بر مطلب واحدی دلالت کند که از اخبار متعدد متولد شود. تواتر معنوی هم سه گونه است :

1_ بخشی از آن به لفظ واحد نقل شده مانند: «إنَّما الأعمالُ بالنّیاتِ» و« من كنتُ موَلَاهُ فعَلِیٌّ مَولَاهُ».

2_ آن مطلب به دو لفظ مترادف نقل شود، مانند: إن الهر طاهر و السنور طاهر، أو الهر نظیف، و لفظ «إنی تاركٌ فیكُمُ الثقلَین أو الأمرَینِ و مخلَّفٌ فیکُمُ الثَّقلَینِ».

3_ هیچ لفظی در حدیث مشترک نباشد ولی همۀ روایات آن‌را بر معنای واحدی


1) المنهل الراوی فی مختصر علوم الحدیث، 1 / 22.

به تضمن یا التزام دلالت می‌کنند...(1).

با این توضیح هر سه قسم تواتر بر حدیث ثقلین صادق است. چون سی وهفت صحابی وده‌ها تابعی آن‌را نقل کرده‌اند. و صدها نفر از علمای فریقیندر طول چهارده قرن در كتاب‌های معتبرخود آن‌را روایت كرده‌اند و ناقلان حدیث ثقلین را برسه گونه آورده‌اند :

اول : بخشی ازمتن این حدیث مورد اتفاق همه نقل‌ها و متواتر است.

دوم : بخشی را بسیاری از ناقلان به نقل معتبر آوردند .

سوم : به اندکی از ناقلان منحصر است.

در نتیجه اختلاف در بارة متنی دارای کم و زیاد است و این اختلاف مانع تواتر متن مورد اتفاق و اعتبار مقدار زائد _ دارای سند معتبر_ نیست.

نوع اول: مانند روایت احمد از ابو سعید خدری است که تواتر معنوی دارد :

عن أبی سعید الخدری قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : «انی قدْ ترکتُ فیکُمْ ما إنْ أخَذْتُم بهِ لنْ تضلُّوا بعدِی؛ الثقلَینِ أحدُهُما أکبرُ من الآخَرِ، کتابُ اللهِ حبلٌ ممدودٌ منَ السماءِ الی الاَرضِ، وعِتْرتی أهلَ بیتِی ألَا وإنَّهما لنْ یفتَرِقا حتّی یَرِدا علیَّ الحَوْضَ».

نوع دوم: روایت مفصل معتبر نزد عامه، روایت طبرانی از ابی‌الطفیل از زید بن ارقم (موجود دربخش اول) است که ما آن‌را در بخش سوم توضیح دادیم

نوع سوم :آنچه از زوایای پنهان این حدیث در احادیث معتبر شیعه آمده است

پس از این مقدمه می‌گوییم : علامه میر حامد حسین هندی در عبقات الأنوار حدیث ثقلین را از سی وچهار صحابی نقل کرده و با آنچه ما جستجو کردیم، این حدیث از حدود سی وهفت نفر از صحابه به شرح زیر نقل شده است:(2)


1) دراسات فی علم الدرایه، 1 /25.

2) نفحات الأزهار فی خلاصه عبقات الأنوار، 2/227.

صحابه راوی حدیث ثقلین

1.

امیر المؤمنین علی علیه السلام

2.

امام حسن مجتبى علیه السلام

3.

ابوذر الغفاری

4.

عبد الله بن عباس

5.

ابو سعید خدری.

6.

جابر بن عبدالله الانصاری

7.

ابو الهیثم ابن التیهان

8.

ابو رافع مولی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم

9.

حذیفه بن الیمان

10.

حذیفه بن اسید الغفاری

11.

خزیمه بن ثابت

12.

زید بن ارقم.

13.

ابو هریره الدوسی

14.

عبد الله حنطب

15.

جبیر بن مطعم

16.

براء بن عازب

17.

انس بن مالک.

18.

طلحه بن عبدالله تمیمی

19.

عبدالرحمن بن عوف

20.

سعد بن أبی وقاص

21.

عمرو بن عاص

22.

سهل بن سعد الانصاری

23.

عدی بن حاتم

24.

عقبة بن عامر

25.

ابو ایوب الانصاری

26.

ابو شریح الخزاعی

27.

ابو قدامه الانصاری

28.

ابو لیلی الانصاری

29.

ضمیرة الاسلمی

30.

عامر بن لیلی بن ضمره

31.

حضرت فاطمه علیها السلام

32.

ام سلمة همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم

33.

ام هانی بنت ابی طالب

34.

عبدالله بن عمر

35.

زیدبن اسلم ارجح المطالب

36.

امام حسین بن علی علیه السلام

لازم به یادآوری است که سه صحابی اخیر در عبقات الانوار نیامده بلكه نام آن‌ها در مصادر دیگر آمده است .

بنگرید به کتاب الولایه ابن عقده که اصل آن مفقود شده ولی به تازگی متن آن به وسیلۀ یکی محققان از مدارک مختلف جمع آوری شده است .(1)

راویان تابعی و پس از آنان تا قرن 14

همچنین استاد مرحوم عبد العزیز طباطبایی نام نوزده نفر تابعین قرن اول و 127 تن از راویان حدیث ثقلین را از قرن اول تا قرن چهاردهم را به تفصیل با ذکر مدارک و موارد و ترجمۀ آنان جمع آوری کرده است . و محقق ارجمند میلانی آن‌را در موسوعۀ ارزشمند نفحات الازهار آورده است. یادآوری می‌شود: تابعین کسانی هستند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را ندیده و درک نکردند ولی صحابۀ آن حضرت را درک نموده اند این نوزده نفر به شرح زیر هستند(2):

1_ ابوالطفیل عامر بن واثلة

2 _ عطیة بن سعید العوفی

3 _ حنش بن المعتمر

4 _ الحارث الهمدانی

5 _ حبیب بن أبی ثابت


1) الولایه، ابن عقده ، جمع و تحقیق محمد حسین حرز الدین، نشر موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت علیه السلام قم و نیز الغدیر، علامه امینی جلد اول.

2) نفحات الازهار، 2/ 908.

6 _ علی بن ربیعة

7 _ القاسم بن حسان

8 _ حصین بن سبرة

9 _ عمرو بن مسلم

10 _ أبوالضحى مسلم بن صبیح

11 _ یحیى بن جعدة

12 _ اصبغ بن نباتة13 _ عبد الله بن أبی رافع

14 _ المطلب بن عبد الله بن حنطب

15 _ عبد الرحمان بن أبی سعید

16 _ عمر بن علی بن أبی طالب

17 _ فاطمة ابنة علی بن أبی طالب

18 _ الحسن بن الحسن بن علی بن أبی طالب علیه السلام

19 _ امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام

صحت حدیث ثقلین برفرض عدم تواتر

اشاره

بر فرض آنکه تواتر حدیث ثقلین ثابت نشود، در صحت و اعتبار و مستفیض بودن آن شکی نیست، زیرا افزون بر آنچه ذیل هریك از احادیث درصحت اسناد حدیث ثقلین بیان كردیم، به اعتراف بعضی از عالمان بزرگ اهل سنت اشاره می‌کنیم که بر صحت و بعضی بر تواتر آن نظر دادند.

1- نظر سبط بن جوزی دربارۀ تضعیف جدش

وی نوۀ دختری عبدالرحمان بن جوزی است. عبدالرحمان درکتاب العلل المتناهیة حدیث ثقلین را با این سند آورده است: أنبأَنا عبدُ الوهّابِ الأنماطیّ قال انا محمّد بن المظفر قال انا احمد بن محمد العتیقی قال حدثنا یوسف بن الدخیل قال حدثنا ابو جعفر العقیلی قال انا احمد بن یحیى الحلوانی قال انا عبدالله بن داهر قال انا عبدالله بن عبد القدوس عن الأعمش عن عطیة عن ابی سعید قال: قالَ رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم :انی تاركٌ فیكُمُ الثَّقَلینِ كتابَ اللهِ وعِتْرتی وإنَّهما لنْ یزالَا جَمْعاً حتّى یَرِدا علیَّ الحَوْضَ فانظروا كیفَ تخلُفونی فیهما.(1)

عبد الرحمان بن جوزی پس از نقل این روایت می‌گوید: این حدیث صحیح نیست زیرا در سند آن عطیه است که احمد بن حنبل و یحیى بن معین وغیر آن‌ها وی را تضعیف کرده اند و دیگری ابن عبد القدوس است که یحیى گفته است وی رافضی خبیث است ! و دیگری عبدالله بن داهر است که احمد و یحیى گفته اند : ارزشی ندارد و شخصی که در او خیری باشد از وی حدیثی نقل نمی کند .لازم است بدانیم این عطیۀ عوفی همان است که به سبب امتناع از دشنام دادن به مولا علی علیه السلام به دستور حجاج 400 ضربه شلاق خورد(2).

و عبد الرحمان بن جوزی این روایت را از ابو جعفر محمد بن عمر بن موسى عقیلی در الضعفاء الکبیر نقل کرده است.

عقیلی در الضعفاء الکبیر این حدیث را با سند معتبر دیگری به صورت زیر آورده است:


1) العلل المتناهیه، 1 / 269.

2) تهذیب التهذیب، 7 /202.

«حدثنا محمد بن إسماعیل قال حدثنا محمد بن سعید بن الأصبهانی قال حدثنا حاتم بن إسماعیل عن جعفر بن محمد عن أبیه عن جابر أنَّ النبیَّ صلى الله علیه و سلم خطبَ یومَ عرفةٍ فقالَ فِی خُطبتهِ: قد تركتُ فیكُمْ ما لم تضلّوا بعدَه إنِ اعتصَمْتُم بهِ كتابَ اللهِ وأنتُم مسؤولونَ فما أنتمْ قائلونَ؟ قالوا نشهدُ أنَّكَ قد بلَّغتَ وأدَّیت ونَصَحْتَ . فقال بأصبَعِه السبابةُ یرفعُها الى السَّماءِ ویكبّها الى الناسِ، اللهمَّ اشهدْ(1)

سبط بن جوزی می گوید

: جدم عبد الرحمان ابن جوزی در روایت اول حدیث ثقلین از عقیلی از ابو سعید خدری را به جهت سه نفر (عبدالله بن داهر و عبدالله بن عبد القدوس و عطیه) در سند ضعیف دانست. در حالی که هیچ یک از آن سه نفر در سند دومی نیامده است .

افزون بر آنکه سند آن منحصر به این دو طریق عقیلی هم نیست (2)زیرا این حدیث با اسناد متعدد ومعتبر در صحیح مسلم و ترمذی و مسند احمد و مستدرک حاکم و غیر آن آمده است.

و نیز عبدالرحمان بن جوزی در کتاب الموضوعات خود صحیح مسلم و ترمذی و مسند احمد را کتب اسلام می شمارد که در احادیث آن‌ها تفحص لازم نیست و تنها در احادیث خارج از آن‌ها باید تحقیق نمود(3).

حال چگونه وی روایت ترمذی و مسلم را ندیده یا ضعیف می‌شمارد؟

ازین رو سبط ابن جوزی پس از نقل حدیث ثقلین از فضائل احمد، درپاسخ این


1) الضعفاء الكبیر ، ص .

2) نفحات الأزهار، 2 / 50 .

3) الموضوعات، ص 99 .

اشكال که جد تو (عبد الرحمان) این حدیث را ضعیف شمرده است! پاسخ می‌دهد: حدیثی كه از فضائل احمد نقل كردیم ، در سندش هیچ یك از كسانی كه جدم آنان را تضعیف كرده وجود ندارد، بلکه این حدیث را ابوداود در سنن و ترمذی و عامه محدثان دیگر مثل رزین در الجمع بین الصحیحین آورده اند. (1)

لازم است بدانیم گنجی شافعی هم مانند سبط بن جوزی روایت حدیث ثقلین را به ابو داود و ابن ماجه نسبت داده است(2)ولی در نسخه های فعلی کتاب‌های آنان حدیث ثقلین نیست . تنها ابن ماجه (209 _ 273ه- ) نویسندۀ یکی از صحاح شش گانه، حدیث غدیر (بدون حدیث ثقلین ) را به صورت زیر آورده است :

«حدثنا علی بن محمد، حدثنا أبو الحسین أخبرنی حماد بن سلمة عن علی بن زید بن جدعان عن عدی بن ثابت عن البراء بن عازب قال: أقْبَلْنا معَ رسولِ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم فی حجَّتهِ التی حجَّ. فنزَل فی بعضِ الطریقِ. فأمرَ الصلاةَ جامعةً. فأخذَ بیدِ علیِّ فقالَ: ألستُ أولى بالمؤمنینَ من أنفُسِهم؟ قالوا بلى. قال ألستُ أولى بكلَّ مؤمنِ من نفسِه؟ قالوا بلى . قال فهذا ولیُّ من أنا مَوْلَاه. اللهم والِ من والاهُ. اللهمّ عادِ من عادَاه»(3).

ابن ماجة با سندصحیح از براء بن عازب نقل می کند که با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از حجةالوداع بر می گشتیم . در مکانی میان راه فرود آمد و دستور داد مردم جمع شوند. آن‌گاه دست علی را گرفت و فرمود : آیا من نسبت به نفس هر مؤمنی از خود او سزاوارتر نیستم؟ پاسخ دادند آری. آن‌گاه فرمود : هر كس من اولی به نفس او هستم ،


1) تذكره الخواص، 2 / 375 .

2) کفایة الطالب، ص 50 .

3) سنن ابن ماجه، 1 /43 .

پس علی ولی اوست، خدایا هر کس علی را دوست دارد او را دوست بدار و هر کس او را دشمن دارد دشمن دار .»

البانی در کتاب صحیح و ضعیف سنن ابن ماجه شمارۀ 1750 می‌گوید : این حدیث صحیح است .

و می دانیم یکی از مواقع بیان حدیث ثقلین، واقعۀ غدیر خم پس از باز گشت از حج بود در حالی‌که در روایت ابن ماجه نیامده است . آیا سبط بنجوزی و گنجی شافعی اشتباه کرده اند یا تحریف گران آن‌را از نسخه های اصلی سنن ابو داود و ابن ماجه حذف کردند ؟

لازم به یادآوری است که ابو الفرج عبدالرحمان ابن الجوزی، (508_ 597ق)بر خلاف نوه‌اش _ سبط _ شخصی متعصب و بی انصاف است .وی در المنتظم فی التاریخ از قول ابو اسحاق ابراهیم بن محمد الأرموی در بارۀ حاکم نیشابوری می‌گوید : حاکم ابن البیع شخصی موثق در حدیث و متمایل به تشیع بود و کتاب مستدرک الصحیحین را به گمان خود با شرایط بخاری و مسلم نوشت و احادیث صحیحی که واجد شرایط صحت نزد شیخین بوده ولی آنان نیاوردند درآنجا جمع‌آوری نمود که بهترین آن حدیث الطائر، و «من كنت مولاه فعلی مولاه» است ولی اصحاب حدیث کار او را نپسندیدند و به سخن او توجه نکردند!(1)همین نظر عمق بی انصافی او را می رساند .

2- علامه شریف سمهودی

وی پس از نقل تضعیف ابن جوزی، از این نظر او تعجب می‌کند و به خوانندگان


1) المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم، 4 / 320

هشدار می‌دهد فریب وی را نخورند: و ایاک أن تغتر به. (1)

3 - ابن حجر هیتمی

وی پس از نقل حدیث از مصادر معتبر می گوید : حدیث ثقلین را بیست و چند صحابی و تعداد بسیاری تابعی نقل کرده اند و طرق و روایات متعددی دارد در بعضی روایات آمده آن‌را روز عرفه درحجةالوداع فرمود. در بعضی آن‌را در بیماری وفات در حالی که حجره پر از اصحاب بود ، فرمود و در برخی دیگر آن‌را در غدیر خم فرمود .

پس سخن ابن جوزی در بارۀ ضعف این حدیث اشتباه یا ناشی از غفلت بقیۀ طرق حدیث است. آن‌گاه به نقل تأیید سند حدیث به وسیلۀ علما می‌پردازد . ویل لمن کفره نمرود!(2)

4 - تفتازانی

او پس از پذیرش صحت حدیث ثقلین می گوید : از اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم أهل‌بیت را قرین کتاب قرار داد می فهمیم تمسک به آن دو نجات دهندۀ امت از گمراهی است .(3)


1) جواهر العقدین، ص .

2) الصواعق المحرقه، ص 90.

3) شرح مقاصد فی علم الکلام، ج ، ص ، ح2 /303 ط دار المعارف النعمانیه باکستان. ألا یرى أنه صلی الله علیه و آله و سلم قرنهم بكتاب الله فی كون التمسّك بهما منقذاً من الضلالة ولا معنى للتمسك بالكتاب إلا الأخذ بما فیه من العلم والهدایة فكذا فی العترة.

5 - مبارک فوری

صفی الرحمن مبارك فوری (م 1427 ق) پس نقل و قبول صحت حدیث می‌گوید: یکی از این دو ثقل یعنی کتاب، اعظم از دیگری یعنی عترت است و أهل‌بیت عطف بیان برای عترت است .(1)

6 - شعیب الأرنؤوط

وی محقق و ارزیاب معروف اسناد مسند احمد و صحیح ابن حبان و سیر اعلام النبلاء و کتب دیگر است. در مسند احمد در بارۀ حدیث شماره 21618 _ حدثنا عبد الله حدثنی أبی ثنا الأسود بن عامر ثنا شریك عن الركین عن القاسم بن حسان عن زید بن ثابت قال قال رسولُ الله صلی الله علیه و آله و سلم : انى تاركٌ فیكُمُ خلِیفَتَینِ كتابَ اللهِ حبلٌ ممدودٌ ما بین السَّماء والأرضِ أو ما بینَ السماءِ إلى الأرضِ و عِتْرتی أهلَ بیتی و إنَّهما لن یتفرَّقا حتّى یَرِدا علىّ الحوضَ؛

شعیب الأرنؤوط می گوید : تنها جملۀ اول حدیث ثقلین که بر به جا گذاشتن دو خلیفه دلالت می‌کند به دلیل روایات شواهد (مشابه ) آن حدیث صحیح است، نه جملۀ دوم که دلالت بر عدم تفرق آن دو می کند زیرا در این سند شریک وجود دارد که ضعیف الحافظه است. پس این سند ضعیف است!

در حالی‌که در سند حدیث شمارۀ 3754 و شمارۀ 4024 مسند احمد همین شریک است ، ولی شعیب الأرنؤوط سند آن‌را تصحیح نموده است !

مورد دیگر حدیث ثقلین روایت 11227 با این سند است: حدثنا عبد الله حدثنی أبی ثنا بن نمیر ثنا عبد الملك یعنی بن أبی سلیمان عن عطیة عن أبی سعید


1) تحفة الاحوذی بشرح جامع الترمذی، 10 /197 .

الخدری... .

شعیب الأرنؤوط می گوید: این سند به خاطر عطیه ضعیف است. در حالی‌که ذهبی در تلخیص مستدرک روایت 3045 را که سندش مشتمل بر همین عطیه در بارۀ وزارت ابوبکر و عمر هست،صحیح معرفی می کند. این نشان می‌دهد که قضاوت آقایان بی طرفانه نیست بلکه با معیارهای دوگانه است!

7 - دیدگاه ناصر الدین البانی

محمد ناصر الدین محمد بن نوح البانی ،(1332ق_ 1420ق) شخصیت علمی متعصب وهابی و صاحب سبک درعلم الحدیث بود. وی در أشکودرة،کشور اروپایی آلبانی متولد شد و در دمشق در رشتۀ علم الحدیث تحصیل نمود و از سال 1390ق برای تدریس حدیث در دانشگاه اسلامی وهابی مدینه فراخوانده شد . به مدت سه سال در آنجا تدریس نمود ودر سال 1999میلادی جایزه بین المللی ملک فیصل به‌خاطر خدمات وی درباره حدیث اهل سنت به وی تعلق گرفت وحدود چهل کتاب از وی تا به حال چاپ شده است، که یکی از آنها سلسلة الأحادیث الصحیحة فی الإسلام است.

وی در این كتاب پس از نقل این جمله از حدیث ثقلین: «یا أیها الناس انى قد تركت فیكم ما إن أخذتم به لن تضلوا كتاب الله وعترتى أهل بیتی»، مى‌گوید : این روایت را ترمذى در (2/308) و طبرانى در حدیث شماره (2680) از زید بن حسن انماطى از جعفر بن محمد از جابر بن عبدالله انصارى نقل كردند كه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم در حجةالوداع روز عرفه بر ناقۀ قصوای خود خطاب به مردم آن‌را فرمود. و ترمذى سند آن‌را حسن دانست .

البانی مى گوید :این سند صحیح است زیرا این حدیث شاهدى از حدیث زید

بن ارقم دارد كه گفته است: دركنار آب غدیر خم بین مكه و مدینه پیامبر براى ما خطبه خواند. آن‌گاه حدیث او را نقل كرده است.

وی ادامه مى دهد : این حدیث را مسلم در الصحیح (7/122 و123) و طحاوى در مشكل الآثار ( 4/368) و احمد در فضائل (4/366 و 367) و ابن أبی عاصم در السنة (1550 و 1551) و طبرانى در المعجم (5026) از طریق یزید بن حیان تمیمى نقل كرده‌اند.

و نیز احمد در مسند (4/371) و طبرانى حدیث (5040) و طحاوى، این حدیث را از طریق على بن ربیعه نقل كرده اند. كه مى گوید: زید بن ارقم رادر حالى كه بر مختار (بن عبیده پس از خروج) وارد یا از نزد او خارج مى شد. ملاقات كردم و از او پرسیدم :

آیا حدیث ثقلین را از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم شنیدى؟ گفت آرى.

البانى مى گوید: سند این حدیث صحیح است و این حدیث طرق دیگرى هم دارد، نزد طبرانى به شماره حدیث (4969 و 4971 و 4982 و5040)و بعضی از آن طرق نزد حاكم در مستدرك 3 / 109 و 148 و 533) آمده است، وحاكم و ذهبى در تلخیص المستدرك بعضى از آن طرق را صحیح دانسته اند .

و این حدیث شاهد دیگر از طریق عطیۀ عوفى از ابو سعید خدرى از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم دارد، به این صورت: «إنّى أوشكُ أن اُدعى فأجیبُ وإنّى تركتُ فیكُمْ ما إنْ أخَذْتُم به لن تضلُّوا بَعدِی الثَّقلَینِ أحدُهُما أكبرُ منَ الآخَرِ كتابَ اللهِ حبلٌ ممدودٌ من السماءِ الى الأرضِ وعِتْرتى أهلَ بَیتِی ألا وإنَّهما لن یتفرَّقا حتّى یَرِدا علىَّ الحوضَ».

البانى مى گوید: این حدیث را كه احمد در صفحات (14 و1، و26 و59 ج3) مسند آورده: ابن أبی عاصم در السنة حدیث شماره (1553 و1555) و طبرانى در

المعجم حدیث شماره (2678 و2679) و دیلمى در فردوس الأخبار (2/1/45) آورده و این اسناد همگی حسن است. و شواهد دیگرى از حدیث ابو هریره نزد دارقطنى (ص529) و نزد حاكم در مستدرك (1/93 و نزد خطیب در كتاب الفقه و المتفقه (1/56) دارد.

و نیز حاكم (نیشابورى) آن‌را از ابن عباس نقل و سند آن‌را تصحیح نموده و ذهبى نیز با او در این تصحیح موافق است. و نیز ابن عبدالبر در جامع بیان العلم (2/24، 110) آن را ازعمرو بن عوف (صحابی) آورده است. البانی ادامه می دهد:

هرچند بعضى كلمات مفرده این حدیث سندش خالى از ضعف نیست، ولى بعضى از اسناد متعدد آن بعض دیگر را تقویت و تصحیح مى كند و بهترین نقل آن حدیث ابن عباس است .

و شاهد قوى دیگر آن نقلى است كه به خود امام على علیه السلام مى رسد كه آنرا طحاوى در مشكل الآثار (2/307) از طریق أبو عامر عقدى نقل كرده است كه همه رجال سند آن موثق هستند غیر از« یزید بن كثیر» كه او را من نشناختم و پس از تحقیق فهمیدم این كلمه تصحیف شده و صحیح آن «زید بن كثیر» است كه از شیوخ بنى عامر و از راویان محمد بن عمر بن على است.سپس دیدم نزد ابن ابی عاصم نیز در حدیث (1558) سند به همین گونه ضبط شده است، در نتیجه به این تحقیق خود اطمینان پیدا كردم.

البانى مى افزاید: شاهد دیگر روایتى است كه شریك از ركین بن ربیع از قاسم بن حسان از زید بن ثابت به پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم مى‌رساند و آن‌را احمد در مسند (ج 5 / 181 _ 189) و ابن أبی عاصم در (1548 /1549) و طبرانى در كبیر (4921 و 4923) آورده و اسناد آن حسن است.

هیثمى در مجمع الزوائد (1/170) مى گوید: این روایت را طبرانى در معجم الكبیر روایت نموده و رجال آن موثق هستند ودر موضع دیگر (9/162) گفته احمد آن‌را روایت نموده و سند آن بسیار خوب است.

آن‌گاه مى گوید: پس از مدت زیادى از نقل اسناد و مدارك این حدیث، مقدر شد من از دمشق به عمان سفر کنم و از آنجا در سال 1402 ق به «امارات عربى» بروم.

در قطر بعضى از دكترها و اساتید خوش قلب ( ظاهراً دکتر سالوس وهابی است) را دیدم كه رساله اى در تضعیف حدیث ثقلین نوشته و نسخه اى از آن‌را به من هدیه كردند. وقتى آن‌را مطالعه كردم دیدم او در علم حدیث تازه كار است و دو اشكال اساسى كار او را به وى تذكر دادم.

اول: آنكه او تنها بعضى از مصادر رایج چاپ شده این حدیث را آورده و كوتاهی زیادی در تحقیق آن نموده زیرا بسیارى از مصادر حدیث با سندهاى صحیح یا حسن را بررسى نكرده بود .علاوه بر آنكه شواهد و قرائنی این حدیث را تأیید مى‌نماید چنان‌كه هر محققى كه آن‌را بررسى كند مثل ما این شواهد را مى یابد.

دوم: آنكه ایشان اعتنایى به اقوال علماى تصحیح كنندۀ سند این حدیث ننموده و به قواعدى كه در علم درایه دارند كه « حدیث ضعیف باكثرت طرق قوى مى شود» توجه نكرده، از این رو به اشتباه بزرگی افتاده و حدیث را تضعیف کرده است!

البته قبل از ملاقات با ایشان به من خبر رسیده بود كه یكى از دكترها در كویت نیز این حدیث را ضعیف شمرده است.

همچنین می‌افزاید پس از آنكه صحت این حدیث برای من ثابت شد و من آن‌را در كتاب خود اعلام كردم، یكى از برادران (اهل سنت) را دیدم که تحت تأثیر آن

دكتر، به من پیام داد و اشكال گرفت كه چرا در كتاب صحیح جامع الصغیر در حدیث‌های شماره (2453 و2454 و 2745 و 77544) آن‌را نقل کرده و صحیح دانستم؟ او این کار مرا عجیب دانست و از من خواستدر این كارم تجدید نظر كنم.

من با پیشنهاد او موافقت كردم و از باب احتیاط دو مرتبه اسناد آن‌را بررسى وبه همان نتیجه سابق رسیدم و به او گفتم ، شاید این برادر ما متوجه خطاى آن دكتر كویتى شده و بفهمد بى­جا بر او اعتماد كرده است.

امیدوارم از این پس ایشان فرق بین شخص تازه كار و شخص متخصص راسخ در علم‌الحدیث بفهمد. و این عدم تشخیص و غفلت مشكلی است كه بسیارى در آن فرو رفته­اند؛ كسانى كه به هر كتابی در این زمینه اعتماد مى­كنند، در حالی كه نویسندۀ آن سابقه ای در علم الحدیث ندارد و ناشیانه در این باره نظر می‌دهد.(1)

با بیانات یادشده روشن شد که سخن عبد الرحمن بن جوزی _ که در کتاب العلل المتناهیه آن‌را از احادیث ضعیفه شمرده است _ چقدر بی پایه و از روی تعصب است.


1) السلسلة الصحیحه، 4/260، ح1761.

بخش هشتم

پاسخ به هفت شبهه برحدیث ثقلین و غدیر

اشاره

مخالفان بر استدلال به حدیث ثقلین وغدیر بر امامت، شبهاتی وارد کرده اند که مهم ترین آن‌ها هفت شبهه به شرح ذیل است:

شبهۀ اول: چرا بخاری حدیث ثقلین را روایت نکرده است؟

شبهۀ دوم: حدیث ثقلین سفارش به محبت، نه تمسک به اهل بیت است.

شبهۀ سوم: حدیث ثقلین دو گونه است: کتاب الله و عترتی یا سنتی.

شبهۀ چهارم: حدیث غدیر پاسخ شاکیان بازگشته از یمن است.

شبهۀ پنجم: چرا اهل‌بیت به حدیث غدیر استدلال نکردند؟

شبهۀ ششم: مرجع امت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صحابه اند که دین با مرجعیت اهل‌بیت منافات دارد.

شبهۀ هفتم: اگر نصی برامامت حضرت علی علیه السلام بود صحابه مخالفت نمی‌کردند.

شبهۀ اول: چرا بخاری حدیث ثقلین را روایت نکرده است؟

مخالفان می گویند : حدیث ثقلین و غدیر در صحیح بخاری _ مهم ترین کتاب أهل سنت _ نیامده است و این دلیل بر عدم صحت و اعتبار آن است. مثلاً

ناصرالدین قفاری وهابی از ابن تیمیه نقل می‌کند: «حدیث ثقلین را بخاری نیاورده و تنها مسلم نقل کرده که در آن دستوری راجع به پیروی از عترت نیامده است، و

تنها دستور می­دهد: امت از قرآن پیروی کنند و سفارش‌های و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در باره اهل‌بیت رعایت نمایند و حقوق آنان را بپردازند»، پس حدیث ثقلین مطلب جدیدی ندارد».(1)

پاسخ :از آنجا که صحیح بخاری تالیف محمد بن اسماعیل بن ابراهیم بن مغیرة بخاری متوفی (256ق) پس از قرآن مهم ترین کتاب نزد اهل سنت است لازم است ابتدا این کتاب را معرفی کنیم .

ابن حجر می‌گوید: جمیع احادیث بخاری 9082 حدیث می باشد و تعداد احادیث غیر تکراری و غیر معلق وغیرمتابع آن، 2513 حدیث می باشد(2).

سیوطی از شیخ الاسلام نیز نقل می کند: احادیث صحیح بخاری را شمارش کردم تعداد احادیث غیر تکراری آن، 2513 حدیث می باشد.(3)

بخاری می‌گوید: من ششصد هزار حدیث گرد آوردم و تنها احادیث صحیح را از بین آنان برگزیدم و در صحیح خود آوردم .(4)

و این اعتراف، کثرت روایات مجعول و ضعیف و آشفتگی بازار حدیث را می‌رساند.

بخاری برای روایات صحیحش شرایطی دارد، ابن حجر عسقلانی از قول حافظ ابو بكر الحازمی می‌گوید: «أنّ شرط الصحیح أن یكون إسناده متصلاً و أن یكون راویة


1) عقیدة الشیعه الاثنی عشریة، عرض ونقد، 2/843.

2) فتح الباری، 13/ 454.

3) تدریب الراوی، 1/103.

4) سیر اعلام النبلاء، 12 /402؛ طبقات الشافعیه، 2 /162.

مسلماً صادقاً غیر مدلّس ولا مختلط متّصفاً بصفات العدالة ضابطاً متحفّظاً سلیم الذهن قلیل الوهم سلیم الاعتقاد.»(1)

از این عبارت استفاده می شود بخاری برای روایت در صحیحش سه شرط گذاشته است:

1_ راوی عدالت و صداقت داشته و دارای عقیده صحیح باشد.

2_ راوی، ضابط و خوش حافظه باشد و فراموش کار و مدلّس ومختلط نباشد .

3_ اسناد آن متّصل و غیر مقطوع باشد.

شرط چهارمی را هم ابن حجر می افزاید که راوی با مرویٌ عنه (کسی که از او روایت می‌کند) ملاقات کرده باشد . هم عصر بودن آن دو کافی نیست.همین شرایط را صحیح مسلم دارد با این فرق که مسلم هم عصر بودن راوی و مرویٌ عنه را کافی می داند اگر چه احراز ملاقات نکرده باشیم . (2)

گرچه بخاری و مسلم این شرایط را برای بیان روایت در صحیح خود ذکر کرده‌اند، ولی بسیار دیده شده که روایات آنان فاقد شرایط یادشده بوده و بر عکس روایاتی صحیح که به مذاق آنان خوش نیامده،نیاورده اند.

عالمان اهل سنت بیشترین اهمیت را برای صحیح بخاری و پس از آن برای صحیح مسلم قائلند و آن‌را جامع تمام بحث‌های مهم دینی و تمامی روایات این دو کتاب را صحیح می دانند.

ازین رو گفته‌اند: کُلُّ مَن رَوَی عَنهُ البُخَارِی او مسلم فقد جَازَ القِنطَرَة؛ اگر


1) هدی الساری، مقدمة فتح الباری، ص 7.

2) همان، ص 8.

بخاری یا مسلم در صحیح خود از کسی روایت نقل کرد_ حتی اگر تغییر نکند متعدد داشته باشد از پل _ محاسبه و نقد رجالی _ سالم گذشته است(1)و در این زمینه خواب‌هایی نقل کرده‌اند، مثلاً هروی از ابازید مرزی فقیه نقل می کند و می‌گوید: بین رکن و مقام در نزدیکی کعبه خوابیده بودم (می‌خواهد حالت قداستی به خواب خودش بدهد) پس پیامبر را در خواب دیدم، به من فرمود: ای ابازید! تا کی می خواهی کتاب شافعی را بخوانی ولی کتاب مرا نخوانی؟ گفتم ای رسول خدا! کتاب شما چیست؟ مگر شما هم کتاب دارید؟ فرمود: صحیح بخاری کتاب من است و شما کتاب من را بخوان !

همین مطلب را ذهبی در کتاب سیراعلام النبلاء و ابن حجر در هدی الساری که مقدمه فتح الباری است نقل کرده اند. (2)

و نیز ابن تیمیه در کتاب الفائدة الجلیلة فی التوسل و الوسیلة و مجموع الفتاوی می‌گوید تمامی متن‌های موجود در صحیح بخاری و صحیح مسلم (هیچ حدیثی را استثناء نکرده) مورد اتفاق است و ائمه حدیث علم قطعی و یقیندارند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم این مطالب را فرموده است.(3)

در بسیاری از اوصاف و احادیثی که بیان می شود صحیح مسلم هم شریک است.

بلکه نووی در شرح خود بر صحیح مسلم از غزالی و او از امام الحرمین نقل می‌کند: اگر انسانی قسم بخورد که تمام صحیح بخاری و مسلم صحیح بوده بلکه کلام پیامبر است و اگر چنین نباشد من زنم را طلاق دادم زنش را طلاق نداده


1) فتح الباری، 13 / 457؛ هدی الساری، مقدمة فتح الباری، 1 /381 در خصوص بخاری.

2) ذم الکلام و أهله، 2/190؛ سیر اعلام النبلاء، 12/438؛ هدی الساری مقدمه فتح الباری، 1/489.

3) قاعدة الجلیلة فی التوسل و الوسیله، 1 /87؛ مجموع الفتاوی ابن تیمیه، 1/257.

است، چون اجماع علمای اسلام بر این مطلب است (1)

توضیح آنکه اهل سنت حکمی دارند به عنوان قسم به طلاق که اگر شخصی بخواهد سخنش را ثابت کند می گوید قسم می خورم که اگر این سخن من صحیح نبود زنم مطلقه باشد ، پس اگر آن جمله درست باشد همسرش را طلاق نداده و اگر آن جمله غلط باشد همسرش را طلاق داده است. وچون تمام بخاری و مسلم صحیح است پس زنش را طلاق نداده است.

پس از این توضیحات در پاسخ شبهه یادشده می‌گوییم :

اولاً : عدم نقل حدیث ثقلین در صحیح بخاری دلیل بر عدم صحت آن نیست زیرا بخاری ادعای انحصار احادیث صحیحه در صحیح خود را نکرده است از این رو« نووی» در شرح صحیح مسلم می‌گوید : بخاری و مسلم گفته اند تنها بخشی از احادیث صحیحه را در صحیح خود آوردند.(2)

و ذهبی در سیر اعلام النبلاء از بخاری نقل می کند : من اکثر احادیث صحاح را نیاورده ام بلکه تنها بخشی از احادیث صحاح را آورده‌ام. (3)

و منابع معتبر اهل سنت هم منحصر به بخاری نیست هر چند این حدیث را بخاری نقل نکرده است، ولی عالمان بزرگ علمای اهل‌سنت همچون مسلم و ترمذی و احمد و نسائی و سایر مؤلّفان مشهور سنی در کتب معتبر خودآن را نقل


1) شرح نووی بر کتاب صحیح مسلم، 1/19؛ تدریب الراوی، 1/ 131.

2) هدی الساری، مقدمة فتح الباری، ص 5؛ سمعت إبراهیم بن معقل النسفی یقول سمعت البخاری یقول: ما أدخلت فی كتابی الجامع الا ما صح وتركت من الصحیح حتى لا یطول ... و ما تركت من الصحیح أكثر.

3) سیر أعلام النبلاء، 12 / 402.

کرده‌اند؛ بلکه بخاری حدیث غدیر را در کتاب تاریخ کبیر خود به صورت ناقص آورده و اصل آن‌را پذیرفته است.(1)

چگونه قفاری وابن تیمیه روایات حدیث ثقلین را به صحیح مسلم منحصر می‌کنند؟ این آقایان یا باید عقاید خود را به بخاری منحصر کنند و تمام کتب روایی دیگر خود را به دور اندازند، یا باید روایاتی که محدثان معتبر دیگر أهل سنت نقل کرده‌اند قبول نمایند.

ثانیاً: حاکم نیشابوری، در کتاب المستدرک علی الصحیحین، که تدارک کننده نواقص صحیح بخاری و صحیح مسلم است، پس از نقل حدیث ثقلین با طرق مختلف، ذیل آن بیان کرده: هذا حدیث صحیح الاسناد علی شرط الشیخین و لم یخرجاه(2).

یعنی این روایت حدیث ثقلین ، بر اساس شروط صحت بخاری و مسلم، حدیثی صحیح است، اما بخاری و مسلم( و در بعضی طرق خصوص بخاری ) از آوردن آن در کتاب خویش خودداری کرده اند! وبرای شناخت میزان امانت وانصاف بخاری سکوت او از همین حدیث معتبر مشهور کافی است!

ثالثاً: قرائن نشان می دهد که انتخاب کتاب بخاری به عنوان بهترین در میان اهل سنت به سبب تعصب و امتناع او از نقل فضایل اهل‌بیت بوده است . پس اینکه بخاری از روایت حدیث ثقلین و غدیر امتناع کرده از اعتبار آن نمی کاهد. در توضیح می‌گوییم:


1) التاریخ الکبیر، باب السهم، ح 2458.

2) بنگرید به بخش اول این کتاب روایات حدیث ثقلین به وسیلۀ حاکم نیشابوری.

بخاری (م 250ق) معاصر و متأثراز خلیفۀ عباسی متوکل است که خطیب بغدادی در باره‌اش می گوید: او عده ای از فقها ومحدّثان مانند مصعب الزبیری، و اسحاق بن ابی اسرائیل، و ابراهیم بن عبد الله الهروی، و عبد الله و عثمان فرزندان محمد بن ابی شیبه را خواست و به آنان اموال و جوایزی بخشید وآنان را وادار ساخت احادیثی در رد معتزله و جهمیة، و احادیثی در اثبات رؤیت خدا و جسمانیت او نقل کنند.(1)وقتی آنان با اهل سنتچنین رفتار کنند روشن است که رفتار آنان با شیعیان چگونه است ؟

همچنین بخاری فراوان از خوارج و نواصب و متهمان به کذب نقل کرده است(2)

برای اینک بخاری را بهتر بشناسیم تعداد روایات او از اهل‌بیت: و مخالفان ایشان را مقایسه کنیم : ابوهریره دوسی در سال هفتم هجری مسلمان شد و کمتر از سه سال با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مصاحبت داشت و پس از سال 35هجری تا آخر عمر همکار معاویه بود، با این حال بخاری در صحیحش بیش از همۀ صحابه یعنی 446 حدیث از او نقل کرده است که حدود یک پنجم کتاب می شود. (3)

و نیز صحیح بخاری از عبدالله بن عمر 270 حدیث، از عایشه 242، از ابوموسی اشعری57، از معاویه 8 ، از مغیره بن شعبه 11 ، از نعمان بن بشیر _ دوستان معاویه


1) تاریخ بغداد، 4 / 341؛ المنتظم، 3/ 368.

2) بخش چهار همین کتاب به توثیق دشمنان اهل‌بیت پرداخته است و نیز بنگرید به: النصایح الکافیه لمن یتولی معاویه، ابن عقیل شافعی، ص 244.

3) بنگرید به کتاب دوست محقق و مستبصر تاجیکستانی ما الیاس قاسم اف «امام بخاری و جایگاه صحیحش » و نیز اضواء علی السنة المحمدیه ، ابوریه و هدی الساری مقدمة فتح الباری، ص 276.

و دشمنان اهل‌بیت _ 6حدیث نقل کرده است(1).

همۀ این‌ها در حالی است که صحیح بخاری از امیرالمؤمنین علی علیه السلام یعنی با سابقه ترین صحابی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فقط 20 حدیث نقل کرده است .

از فاطمه زهرا علیها السلام تنها یک حدیث و از امام حسین علیه السلام دو حدیث روایت کرده است و از امام زین العابدین علیه السلام 8 حدیث نقل کرده است، که دو حدیث آن در مذمت اهل‌بیت: است و از امام حسن علیه السلام هیچ روایتی ندارد و از جناب عمار و جناب سلمان فقط چهار روایت نقل کرده است .(2)

از امام صادق و امام کاظم و امام رضا و امام جواد و امام هادی و امام عسکری: هیچ روایتی نقل نکرده است.

با اینکه آن بزرگواران معاصر بخاری یا نزدیک او بوده اند و کم روایت و ضعیف هم نبودند، بلکه ذهبی مورخ و رجالی مشهور اهل سنت درباره ائمه اهل‌بیت علیهم السلام می‌گوید: .... ؛ حسن و حسین دو آقای جوانان بهشت و شایسته خلافت بودند و نیز زین العابدین و فرزندش باقر فقیه و شایسته خلافت بودند و فرزند او جعفر الصادق بزرگ منزلت و از ائمۀ علم بود او از منصور دوانیقی شایسته تر به خلافت بود و فرزندش موسی بن جعفر وپس از او علی ابن موسی الرضا علیهما السلام بزرگ منزلت و دارای علم فراوان بودند.(3)

افزون بر اینها، بزرگان علم رجال اهل سنت از جمله ابن حجر عسقلانی و ذهبی ،


1) أسماء الصحابة الروات، ص 38 و 39.

2) هدی الساری، مقدمة فتح الباری، ص 475.

3) سیر اعلام النبلاء، 13 /120 و 121.

بسیاری از راویان ذکر شده صحیح بخاری را «ضعیف، کذاب، بی اعتبار » نامیده(1)و نیز خود بخاری را تدلیس گر دانسته اند(2).

حال روشن می شود چرا بخاری حدیث ثقلین و غدیر را نیاورده است.

رابعاً: سیری در محتوای کتاب صحیح بخاری روشن می سازد که این کتاب شایسته ستایش‌های رایج نیست زیرا بسیاری از احادیث آن با بدیهیات عقلی و نقلی تعارض دارد. از جمله در خدا شناسی ؛ از خدایی یاد می‌کند که دارای جسم و اعضا و جوارح و قابل رویت همانند موجودات مادی است؛ و در قیامت پای خود را در جهنم می گذارد و زیاده خواهان را ساکت می کند.(3)

در نبوت از پیامبرانی یاد می‌کند که دروغ می گویند، برای فرار از مرگ چشم عزرائیل را کور می‌کنند. چنان‌که از ابوهریره روایت کرده، می‌گوید: عزرائیل برای گرفتن جان حضرت موسی آمد، چون به موسی رسید و مقصود او را فهمید، سیلی محکمی به عزرائیل زد که چشمش ازحدقه خارج شد و او با این حال به شکایت نزد خدای متعال بر گشت... .(4)


1) هدی الساری، مقدمة فتح الباری، 344؛ تذکرة الحفاظ، 3/978؛ ثمرات النظر فی علم الاثر، ص 85؛ ابو حنیفه و اصحابه المحدثون، ص 141.

2) سیر اعلام النبلاء، ج12/396؛ تهذیب التهذیب ، 9 / 452 و 455 ؛ میزان الاعتدال، ص 442، طبقات المدلسین، ص 23، رقم 23.

3) صحیح البخاری، 6/2730، ح 7517 و 4 / 1871؛ فتح الباری، 13 / 403؛ تهذیب التهذیب، 4/296، رقم 588 و حدیث رقم 4205 ، 4206 ، 4207 ، 6672.

4) صحیح بخاری، ج 1، کتاب الجنائز باب من احبّ الدفن فی الارض المقدّسة.

و در باره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آورده : غذای حرام می خورد،(1)به بت سجده کرد(2)،

با حال جنابت نماز خواند. قرآن را فراموش کرده بود.(3)در نبوت خود تردید داشت.و مورد سحر ساحران قرار گرفت و ادب را رعایت نمی کرد !

چنان‌که از حذیفه روایت کرده، می‌گوید: من با پیغمبر می‌رفتم آن حضرت رفت در خرابه‌ای پشت دیواری ایستاد همین طوری که یکی از شماها می‌ایستید و بول کرد و من از او کنار کشیدم، با اشاره مرا طلبید من نزدیکش آمدم و پشت سرش ایستادم تا از بول فارغ شد!(4)

و نیز حضرت را زورگو و کینه توز معرفی می کند . بخاری نقل می‌كند: هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آخر عمر شریف در بی‌هوشی به سر می‌برد. عایشه می گوید برای حضرت، دارویی به نام «لدود» تهیه كردیم و با اکراه به دهان مبارک او ریختیم، پیامبر اشاره فرمودند كه آن كار را نكنیم؛ ولی چون این نهی به دلیل كراهت مریض از دواء بود این کار را انجام دادیم، چون پیامبر به هوش آمد و تلخی دوا را در دهانش احساس کرد و متوجه شد که به دهانش دارو ریخته شده، سوگند یاد کرد که باید به مجازات این عمل، ، به دهان تمام کسانی که در مجلس حضور دارند، از آن دارو ریخته شود پس طبق دستور پیامبر، به دهان یکایک حضار، به جز عباس، همان داروی تلخ ریخته شد تا نوبت به همسر پیامبر «میمونه» رسید. که به دلیل روزه


1) همان، 4 / 1681 ح 4604، و 3 / 1391، ح 3826.

2) همان، 1 / 364، با ب سجود المسلمین مع المشرکین.

3) همان، 2/940، ح 2655 و ح 5037، باب شهاده الاعمی.

4) همان، ج 1، کتاب الوضوء، باب البول قائماً و قاعداً؛ مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص246.

امتناع می کرد ، ولی به گفتار وی هم اعتنا نکردند و به او هم دوا خورانیده شد(1).

و نیز بخارى از عمرو بن میمون نقل کرده مى گوید در دوران جاهلیت، میمون زناكارى را دیدم كه میمون ها اطراف او جمع شده بودند و او را سنگسار مى كردند. من نیز به او سنگ زدم(2).

از شما می پرسیم آیا حیوان هم زنا می کند ؟

و نیز صحیح بخاری و مسلم روایاتی دارد مانند: «رجم الحبلی و نشر الحرمة بخمس رضعات و باب لو أن لابن آدم وادیین » که آخری بر تحریف قرآن دلالت می‌کند.(3)

پس اگر صحیح بخاری که مشتمل بر چنین مطالب باطلی است ، از نقل احادیث مسلم و مشهوری مانند حدیث ثقلین و غدیر امتناع کرده نباید تعجب کرد و امتناع او از اعتبار آن نمی کاهد.

شبهۀ دوم: حدیث ثقلین سفارش به محبت، نه تمسک به اهل بیت است.

اشاره

در بسیاری از نقل‌های حدیث ثقلین از جمله صحیح مسلم تنها نسبت به قرآن امر به تمسّک می کند ولی نسبت به اهل بیت امر به تمسّک (چنگ زدن و پیروی نمودن) ندارد و فقط می‌فرماید : «اُذکّرکُمُ اللهَ فی أهلِ بَیتی»؛ من شما را نسبت به رعایت حال اهل بیتم سفارش می کنم ، و حداکثر آنچه از این روایت استفاده


1) صحیح بخارى، كتاب الدیات، باب 21، ح 6897؛ عمدة القاری، ج12، ص402.

2) صحیح بخارى، 5 / 56.

3) همان، 8/26، ح6918؛ صحیح مسلم، 4/167، ح3487؛ 3/100، ح2466.

می‌شود سفارش به احسان و محبت به اهل بیت است، نه حجیت اقوال و امامت آنان.(1)

پاسخ:

ای کاش آقای ابن تیمیه و هم فکرانش به همین وصیت به محبت که قبولدارند عمل می­کردند ! اگرآنان به اهل‌بیت علاقه داشتند، چرا فضائل آنان را انکار کردند و آنچه از فضائل ایشان که اقرار نمودند مشابه آن‌را برای دیگران هم قائل شدند؟ اگر آنان اهل‌بیت را دوست دارند چرا از دشمنان آنان یعنی بنی امیه دفاع وتمجید نمودند وظلم‌های آنان را توجیه یا انکار کردند(2)؟

سپس می گوییم اولاً: منبع اصلی روایتی که ابن تیمیه به آن تمسک کرده صحیح مسلم است که اهل سنت بیشترین اهمیت را برای آن پس از صحیح بخاری قائلند و چنان که در پاسخ شبهه او گذشت آنان تمامی روایات آن‌را صحیح می‌دانند.

در حالی که در بسیاری از اوصافی که برای صحیح بخاری بیان کردیم مانند نقل روایات مخالف بدیهیات عقل و نقل، و امتناع از روایت از اهل‌بیت و دوستانشان و روایت از خوارج و نواصب، صحیح مسلم مانند صحیح بخاری است که به بعضی روایات مشترک آن در پاسخ شبهه اول اشاره کردیم. ومواردی تنها در صحیح مسلم است مثلاً مسلم روایت می کند : گاهی رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم به منزل‌ام حرام ، همسر عبادة بن صامت انصاری می رفت و او غذا درست می كرد و رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌خورد، روزی رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم سر خود را روی زانوی ام حرام گذاشت و او سر رسول


1) صحیح مسلم، 15 /179.

2) منهاج السنة ج

اكرم صلی الله علیه و آله و سلم را تفتیش و شپش های سر او را جدا می كرد.(1)

می پرسیم بودن در خانه یک زن نامحرم و سر گذاشتن روی زانوی زن نامحرم، با داشتن همسران متعدد از نظر شرعی و اخلاقی چگونه است؟ اینکه در سر حضرت شپش بود، آیا منافی با نظافت نیست؟ آیا خلق عظیم رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم و اسوه حسنه مسلمانان همین است ؟

و نیز مسلم از عایشه روایت می کند رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم روزی كه نوبت من بود، در خانه خوابیده بود، به‌طوری كه ران حضرت كاملا نمایان بود؛ آقای ابوبكر آمد و گفت یا رسول الله اجازه داخل شدن می دهید و رسول اكرم (صلی الله علیه و سلم) اجازه داد، و با همان حال با او صحبت كرد و بعد آقای عمر اجازه خواست و رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم اجازه داد و رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم در همان حال با او هم صحبت كرد و در این هنگام جناب عثمان آمد و رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم بلند شد و نشست و لباسش را درست كرد و ران‌هایش را پنهان كرد؛ آن‌ها با هم صحبت کردند بعد که رفتند؛ من از رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدم كه وقتی ابوبكر داخل شد، عكس العمل نشان ندادی بعد از آن عمر آمد و باز هم اهمیتی ندادی؛ چرا وقتی عثمان آمد، بلند شدی و نشستی و لباس هایت را روی رانت كشیدی؟ رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم گفت: ای عایشه آیا خجالت نكشم از مردی كه ملائكه از او خجالت می كشند؟ (2)

آیا دشمن می تواند چنین لطمه ای که این دوست زده به شخصیت والای رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم بزند ؟


1) صحیح مسلم، 6/49.

2) همان، 7/117، ح6103

ثانیاً : زید بن ارقم در این نقل اعتراف می کند که پیر شده و بسیاری مطالب را فراموش کرده و این روایت نسبت به آنچه وی در میانسالی برای ابو الطفیل نقل کرده ناقص است ، از جمله با اینکه این روایت در بارۀ خطبۀ غدیریه است هیچ اشاره ای به حدیث غدیر و معرفی مولا علی علیه السلام در آنجا نمی کند ، معلوم نیست در میان این همه روایات معتبر چرا مسلم متن ناقص آن‌را برگزیده است !

شرح این نواقص در بخش اول، ذیل روایت مسلم از حدیث ثقلین گذشت .

ثالثاً : حتی بنابر نقل مسلم قرار دادن اهل بیت در کنار قرآن و عنوان کردن اینکه من «ثقلین» را در میان شما باقی می گذارم، دلالت می کند که اهل بیت هم طراز و هم سنگ قرآن هستند پس بعد از رحلت پیامبر حجّت و امامند. به ویژه آنکه حضرت با نگرانی سه بار به امت نسبت به اهل بیت هشدار و تذکر می دهد و کلام پیامبر یک کلام عاطفی و بیان نگرانی‌های یک پدر نسبت به ظلم های مردم به فرزندانش نیست، بلکه معرفی آنان به عنوان حجت شرعی پس از وفاتش می‌باشد.

شبهۀ سوم : حدیث ثقلین دو گونه است: (کتاب الله و عترتی یا سنتی)

اشاره

حدیث ثقلین که به تواتر یا سند قطعی ثابت شده «کتابَ اللهِ و عِتْرتی، أهلَ‌بیتی» است ولی حدیث ثقلین به گونه‌ای دیگر نیز روایت شده است كه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : من دو چیز در میان شما گذاشتم ، اگر به آن متمسك شوید گمراه نمی‌شوید، كتاب خدا و سنت من و آن دو از هم جدا نمی‌شوند تا آنكه درکنار حوض كوثر بر من وارد شوند.

و تعریف ثقلین به عنوان تركه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم به قرآن و سنت با تعریف آن به قرآن و عترت تنافی دارد. و چون ثقلین تثنیه است و اگر هر دو حدیث صحیح باشد ترکۀ حضرت سه چیز می شود : قرآن ، عترت ، و سنت . پس این دو حدیث در ثقل

دوم متعارض هستند و حدیث اول که حجت شیعه است از اعتبار ساقط می‌شود .

اتفاقاً آنچه در محافل دینی و بیان و قلم اهل سنت از حدیث ثقلین شایع است همین متن دوم است و متن اول بیان نمی شود بلکه فراموش شده است !

پاسخ :

پیش از پاسخ لازم است بدانیم بعضی از وحدت گرایان گفته‌اند : بین این دو حدیث تنافی وجود ندارد، زیرا اختلافی در میان امت در وجوب التزام به سنت نیست. با این توضیح كه مضمون حدیث اول آن است كه سنت را باید از عترت گرفت نه از دیگران.

به همین سبب متقی هندی در كنز العمال هر دو متن حدیث ثقلین (عترتی و سنتی) را تحت عنوان «الاعتصام بالكتاب و السنة» آورده است(1).

ولی این نظر صحیح نیست زیرا همان گونه كه گفتیم لازمه صحت روایت دوم آن است كه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم سه چیز را به عنوان خلیفه و ترکۀ خود باقی گذاشته باشد و این با تثنیۀ ثقلین در حدیث منافات دارد.

پس از این توضیح در پاسخ اشکال می‌گوییم:

اولاً: روشن است كه حدیث اول (كتاب الله و عترتی) حدیث متواتر و دست‌کم مشهور مستفیض قطعی است و قابل قیاس و معارضه نیست با حدیثی كه در هیچ یک از صحاح سته نیامده و در کتب دیگر به صورت مرسل یا به سند ضعیف نقل شده و انگیزه های سیاسی از طرف خلفا برای جعل آن وجود داشته است.

ثانیاً: اگر سرگذشت غم‌انگیزی را كه تدوین و نقل سنت شریفه داشته باست


1) الاصول العامة للفقه المقارن، ص 171.

بدانیم كه چگونه از ابتدا مورد بی‌مهری خلفا قرار گرفته و به مدتصد سال با شعار «حسبنا كتاب الله» از نقل آن جلوگیری می‌کردند ، به ویژه نقل فضائل اهل‌بیت را منع و راویان را بر جعل روایاتی بر خلاف آن تشویق می‌نمودند، پس این روایت حدیث ثقلین برای نفی اهل بیت بود.

ثالثاً: سنت نیاز به حافظ و مفسر دارد زیرا همان گونه كه قرآن دارای ناسخ و منسوخ ، محكم و متشابه و خاص و عام است، حدیث نیز همین مشخصات را به اضافه عدم ضبط و اختلاف در نقل و نقل‌های دروغ دارد. بلكه روایات دروغ به اعتراف محدثان بزرگ بیش از احادیث صحیحه بود ولی قرآن دست نخورده و سالم به دست ما رسیده، اختلاف تنها در تفسیر آن است. با این حال، قرآن نیازمند مفسرانی است كه مانع اختلاف باشند و همۀ امت آنان را بپذیرند و تفسیر آنان حجت باشد و آن مفسران _ طبق حدیث ثقلین _ اهل‌بیت آن حضرت هستند.

پس سنت هم نیازمند حافظ و مفسر است تا مرجع امت در اصل سنت و تفسیر آن باشد. زیرا قرآن و سنتِ ساکت، مانع اختلاف امت نیستند بلکه به یادگار دیگر یعنی اهل‌بیت نیاز است.

رابعاً: حدیث دوم (كتاب الله و سنتی) با معیارهای رجالی اهل‌سنت هم ضعیف و بی‌اعتبار است. زیرا این حدیث از سه نفر از صحابه یعنی ابن عباس و ابو هریره و ابو سعید خدری و در پنج مصدر اولیۀ حدیثی یعنی موطأ مالك، سیرۀ ابن هشام، مستدرك حاكم، تمهید ابن عبدالبر و سنن بیهقی آمده است. و دیگران از این چهار نفر نقل كرده‌اند.

ولی چون موافق سیاست و مذهب حاكم است ، فراوان در كتب و خطبه‌ها تكرار می شود، تا سفارش اصلی پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم تحت الشعاع قرار گیرد و فراموش

شود. اینك به بررسی سند این احادیث به ترتیب تاریخ تدوین آن می‌پردازیم .

اول موطأ مالك بن انس(م179ق) است که به‌صورت مرسل و بدون سند می‌گوید: إنّه بلغَه أنّ رسولَ اللهِ قال تركتُ فیكم أمرَینِ لنْ تضلُّوا ما تمسَّكتم بهما كتابَ اللهِ و سنّةِ نَبیَّه؛ به من( مالک بن انس) خبر رسیده است كه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : در میان شما دو چیز گذاشتم كه تا وقتی به آن چنگ زنید گمراه نمی‌شوید كتاب خدا و سنت پیامبرش(1).

این روایت چون سند ندارد اعتباری ندارد چنان‌كه ابن هشام (م218ق)نیز در سیره خود این حدیث را ضمن خطبۀ حجةالوداع بدون سند نقل كرده است.(2)این قدیم‌ترین مدرك این روایت است .

دوم : حاكم نیشابوری (م405 ق) است از ابوبكر احمد بن اسحاق فقیه از عباس بن فضل اسقاطی از اسماعیل بن ابی‌اویس.

(سند دیگر) اسماعیل بن محمد بن فضل شعرانی از جدش از ابن ابی‌اویس از پدرش (ابی‌اویس) از ثور بن زید دیلی از عكرمة از ابن عباس روایت كرده که می‌گوید پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم : در حجة الوداع خطبه خواند و از جمله فرمود: «یا أیُّها الناسُ إنّی قدْ تركتُ فیكمْ ما إنِ اعتَصمتم بهِ فلنْ تضلُّوا أبداً كتابَ اللهِ و سنّةِ نبیَّه...».

پیامبراكرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : ای مردم در میان شما چیزی را باقی گذاشتم كه اگر به آن پناه ببرید هرگز گمراه نمی‌شوید: كتاب خدا و سنت پیامبر.

حاكم می‌گوید : راویان این حدیث غیر از ابن ابی‌اویس مورد اتفاق هستند. ولی دستور اعتصام و تمسك به سنت در این حدیث امری غریب و نادر است تنها یك


1) الموطأ بشرح السیوطی، 2/208.

2) سیره ابن هشام، 1/92.

شاهد از حدیث ابی‌هریره دارد به این سند:

ابوبكر بن اسحاق فقیه از محمد بن عیسی بن سكن واسطی از داود بن عمر الضبی از صالح بن موسی الطلحی از عبدالعزیز بن رفیع از ابی‌صالح از ابی‌هریره رضی الله عنه كه گفت: «قالَ رسولُ اللهِ: إنّی قدْ تركتُ فیكمْ شَیئَینِ لنْ تضلُّوا بعدَهُما كتابَ اللهِ و سنَّتی و لنْ یفتَرِقا حتّی یَرِدا علیَّ الحوضَ».(1)

ولی حاکم هیچ یک از دو روایت را صحیح ندانسته بلکه مضمون آن‌را به دلیل معرفی سنت به عنوان ثقل دوم غریب و نادر دانسته است و سند هر دو روایت او ضعیف است، زیرا در سند اولی اسماعیل بن ابی‌اویس و پدرش وجود دارند _ چنان‌كه حاكم اشاره می‌كند_ هم پسر و هم پدر توثیق نشده‌اند؛ بلكه متهم به كذب و جعل حدیث هستند. حافظ مزی درباره آنان از یحیی بن معین _ (از عالمان بزرگ رجال اول قرن سوم _ نقل می‌كند ابو اویس و فرزندش اسماعیل ضعیف هستند ،آنان حدیث را سرقت می‌كردند !و درباره فرزندش گفته است: در حدیث نمی‌توان به او اعتماد كرد.

نسائی (محدث بزرگ قرن چهارم و صاحب یكی از صحاح سته)می‌گوید: او ضعیف است و موثق نیست و باید حدیث او را ترك كرد .

ابن عدی ( از علمای رجال قرن چهارم اهل سنت) می‌گوید: ابن ابی‌اویس از دایی خود احادیث غریبی (نادر و شاذ) نقل می‌كند، كه هیچ‌كس آن‌را نمی‌پذیرد(2).

ابن حجر در مقدمه فتح الباری می‌گوید: هرگز به حدیث ابن ابی‌اویس نمی‌توان استدلال نمود به خاطر آنکه نسائی او را تضعیف کرده است .


1) المستدرك علی الصحیحین، 1/93.

2) تهذیب الكمال، 3/127 .

ابوحاتم رازی درباره‌اش می‌گوید: حدیث ابو اویس شنیده می‌شود ولی به آن احتجاج نمی‌شود و حدیث او قوی و محكم نیست. هم او از ابن معین نقل می‌كند. كه ابو اویس مورد اعتماد نیست و روایتی كه این دو نفر (پدر و پسر ) در آن باشند صحیح نخواهد بود، بلكه مخالف روایات صحیحه است(1).

و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب درباره اسماعیل و پدرش ابو اویس می‌گوید: هر دو ضعیف و سارق حدیث هستند.

و از كتاب ضعفاء دولابی نقل می‌كند : اسماعیل بن ابی‌اویس كذاب است و از عقیلی در كتاب ضعفاء او نقل می‌كند: او دو پول نمی‌ارزد !!

و از سلمة بن شعیب نقل شده كه خود از اسماعیل بن ابی‌اویس شنیدم که می‌گفت: هرگاه می‌دیدم اهل مدینه در مسئله‌ای اختلاف پیدا می­كردند من در آن مورد حدیثی جعل می‌كردم.(2)

همه این‌ها شاهد بر آن است كه این حدیث ساخته و بافتۀ اسماعیل بن ابی‌اویس است كه وقتی دید حدیث ثقلین اصلی( كتاب الله و عترتی) به مذاق خلفا خوش نمی‌آید، آن‌را به صورت دلخواه ایشان تحریف كرد، از بررسی بقیه رجال سند خودداری می‌كنیم .

اما روایت دومی كه حاكم آن را از ابو هریره به عنوان شاهد آورده در سند آن _ غیر از ابوهریره كه رفاقت او با معاویه مشهور است_ « صالح بن موسی الطلحی»است که ضعف او مورد اتفاق عالمان رجال عامه به شرح زیر است:(3)


1) الجرح والتعدیل، ابو حاتم رازی، 5 / 92.

2) تهذیب التهذیب، 1/ 271.

3) مجمع الزوائد، 9/ 256، ح 14958.

حافظ مزی می‌گوید : یحیی بن معین می‌گوید : صالح بن موسی قابل اعتماد نیست.

ابوحاتم رازی می‌گوید: حدیث او ضعیف و منكر است، او بسیاری از احادیث منكر را از افراد موثق (به دروغ) نقل می‌كند.

نسائی درباره‌اش گفته: احادیث صالح بن موسی نوشته نمی‌شود؛ و جای دیگر

می‌گوید حدیث او متروك است . (1)

ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب می‌گوید : ابن حبان گفته، صالح بن موسی به افراد موثق مطالبی نسبت می‌دهد كه شبیه سخنان آنان نیست ،پس حدیث او حجت نیست .

ابن معین گفته است :صالح و اسحاق ، فرزندان «موسی» ارزشی ندارند و حدیث آنان نوشته نمی‌شود.

ابن ابی‌حاتم از پدرش نقل كرده او جداً ضعیف الحدیث است و احادیث منكره زیادی از افراد موثق نقل كرده است.

بخاری گفته است: او منكر الحدیث است.

نسائی می‌گوید: او ضعیف است و حدیث او نوشته نمی‌شود.

عبدالله بن احمد بن حنبل می‌گوید از پدرم درباره او پرسیدم؟ گفت نمیدانم چه بگویم ؟ گویا پدرم او را نمی‌پسندید .

ابو نعیم می‌گوید: او متروك است و روایات منكره نقل می‌كند.(2)

جالب آن است كه ذهبی پس نقل همین حدیث (و سنّتی) از صالح بن موسی


1) میزان الاعتدال، رقم 3831

2) تهذیب التهذیب 4/354.

می‌گوید : این یكی از احادیث غیر قابل تصدیق اوست.(1)

عقیلی گفته: هیچ یك از احادیث او پیروی نمی‌شود و این حدیث (و سنّتی) در شرح حال عبدالله بن داهر حدیث منکر شمرده می‌شود.(2)

پس روایت دوم حاکم هم ضعیف و بی اعتبار است، بلكه قرائن جعل در آن هویداست.و در نقل دیگر صالح بن موسی از ابو هریره به جای «سنتی، نسبی» آورده که به معنای خویشاوندان نسبی حضرت هستند و منظور همان عترت و اهل‌بیت است و با این نقل حق بر زبانش جاری گشت.(3)

راوی دوم : یوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر (م 463 ق) در كتاب التمهید است که برای سندیابی روایات مرسل موطأ مالک نوشته است ، آنجا این روایت را از عبدالرحمن بن یحیی از احمد بن سعید از محمد بن ابراهیم الدبیلی از علی بن زید العرائضی از حنین از كثیر بن عبدالله بن عمرو بن عوف از پدرش و او از جدش از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم چنین نقل می‌كند : تركت فیكم امرین لن تضلوا ما تمسكتم بهما كتاب الله و سنّة نبیه.(4)

در این سند «كثیر بن عبدالله بن عمرو بن عوف » است كه از ضعفا و كذابین به شمار می‌رود.


1) میزان الاعتدال ، 2 / 302.

2) الضعقاء الکبیر، 2/251، ج 804.

3) مجمع الزوائد، 9 / 256، ح 14958؛ احیاء المیت، 24، ح 22؛ المسند ابوبکر البزار باب مناقب أهل‌البیت .

4) التمهید لما فی الموطا من المعانی و الاسانید، 24 / 331.

ابن حبان درباره او می‌گوید : او یكی از كذابین و دروغ‌گوهاست، كثیر بن عبدالله از پدرش و جدش كتاب احادیثی نقل می‌كند كه اساسش مجعول و دروغ و نقل آن جز به عنوان تعجب و نقد ، حرام است.(1)

ابن حجر عسقلانی می‌گوید : ابوطالب به نقل از احمد درباره او می‌گوید : او منكر الحدیث و بی‌ارزش است.

عبدالله بن احمد می‌گوید : (پدرم) احمد بن حنبل بر روی احادیث كثیر بن عبدالله خط بطلان كشید و از او چیزی نقل نكرد .

به همین سبب، احمد بن حنبل حدیث« كتاب الله و سنتی» را نقل نكرد ، از طرفی هم گفته است هر حدیثی كه در كتاب مسند من نباشد اعتبار ندارد پس این حدیث به نظر احمد اعتبار ندارد .

شافعی گفته: «كثیر بن عبدالله بن عمرو بن عوف » از اركان كذب است .

دوری ،از ابن معین نقل كرده كه می‌گوید: جد او (عوف) از صحابه بود ولی خود او ضعیف است و جای دیگر گفته: او ارزشی ندارد . ابو داود نیز او را از كذابین شمرده است. ابوحاتم می‌گوید: از ابو زرعه درباره كثیرپرسیدم گفت، او «واهی‌الحدیث» است؛ یعنی نقل حدیث او سست و بی‌اساس است .

بلكه خود ابن عبدالبر گفته : او ضعیف است، و علما بر ضعف او اجماع دارند.(2)

با این توصیف چگونه می‌توان بر روایت او اعتماد نمود .البته این روایت همان روایت مرسل موطأ است كه ابن عبدالبر برای آن این سند ضعیف را پیدا نموده


1) المجروحین، 2/221.

2) تهذیب التهذیب، 8 / 423.

است .

ابن عبدالبر در كتاب « الماع» سند دیگری برای این حدیث نقل كرده كه در آن افرادی چون شعیب بن ابراهیم از سیف بن عمر از ابان بن اسحاق ازدی از صباح بن محمد از أبی حازم از ابو سعید خدری وجود دارند.

و بیشتر آن روایان ضعیف هستند ولی دروغ گویی سیف بن عمر داستان سرا ، مورد اتفاق علمای اسلام است.(1)

راوی سوم : قاضی عیاض (م544 ق) است و ظاهراً همان روایت« الماع» ابن عبدالبر را با سند خود از شعیب بن ابراهیم از سیف بن عمر از ابان بن اسحاق اسدی از صباح بن محمد از ابی حازم از ابی‌سعیدی خدری از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم چنین نقل می‌کند: «أیها الناس انی تركت فیكم الثقلین كتاب الله و سنتی فلا تفسدوه...(2)»

پس این روایت مستقلی نیست. چنان‌که گفتیم این سند هم مشتمل بر كذابین و راویان ضعیفی هست كه در راس آن سیف بن عمر كذاب، افسانه سرای مشهور است، كه علامه عسگری كذب او را در كتاب ارزشمند خود صد و پنجاه صحابی ساختگی و عبدالله بن سبأ افسانه یا حقیقت ثابت كرده است.

راوی چهارم : ابوبكر بیهقی (م458ق) است كه دو روایت دارد.

روایت اول : خبر داد به ما ابوعبدالله حافظ از اسماعیل بن محمد بن فضل شعرانی از جدش از ابن ابی‌اویس از پدرش از ثور بن زید الدیلی از عكرمه از ابن عباس رضی الله عنهما که او گفت: پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم خطبه‌ای در حجة الوداع خواند


1) لسان المیزان، 2 / 145؛ تهذیب التهذیب، 1/81 و 4/258.

2) الإلحاع الی معرفة اصول الروایة وتقیید السماع، 1 / 9.

كه در ضمن آن فرمود: «و إنّی قدْ تركتُ فیكُمْ ما إنِ اعتصَمْتُمبه فِلنْ تَضِلُّوا أبداً كتابَ اللهِ و سنَّةَ نَبیِّه».

این روایت از نظر سند و متن شبیه روایت اول مستدرك حاكم بوده و در سند هر دو اسماعیل بن ابی‌اویس است. چنان‌که گذشت عالمان رجال اهل‌سنت بر كذب او و پدرش اتفاق نظر داشتند . پس این روایت ضعیف است .

روایت دوم ایشان هم با سندی مشتمل بر صالح بن موسی الطلحی از عبدالعزیز بن رفیع از ابی‌صالح از ابی‌هریره است(1).

و ما شخصیت كذاب «صالح بن موسی» را معرفی كردیم .علاوه بر وجود عكرمه در سند كه از خوارج و اهل بدعت است و به اتفاق عالمان رجال، روایت اهل بدعت در صورتی که مؤید بدعت او باشد اعتبار ندارد(2).

از این رو استاد حدیث شناس اهل سنّت، حسن سقاف(معاصر) می گوید : حدیث کتاب الله و سنتی ، حدیث مجعول است چنان‌که در کتاب صحیح صلاة النبی آن‌را توضیح دادیم(3).

و ابو الفضل حسن بن محمد صغانی (م 650ق) می گوید : یکی از احادیث موضوعه، حدیث ذیل است: «ذرونی ما تركتكم وإنی تركتكم على المحجة البیضاء النقیة لیلها كنهارها إن تمسكم بها لن تضلوا بعدی كتاب الله و عترتی و اتباع أصحابی و سنتی.»(4)


1) السنن الکبری، 10/114.

2) مختصر تاریخ دمشق، 5 / 319؛ الطبقات الکبری، 5/ 293.

3) صحیح شرح العقیدة الطحاویّه، ص 178.

4) الموضوعات، الصغانی، 1 /36.

پس روشن می‌شود كه حدیث دوم ساخته و پرداخته اصحاب قدرت برای خاموش كردن آفتاب درخشنده حدیث ثقلین است تا با ایجاد لفظ «سنتی به‌جای عترتی» در آن تردید کرده، آن‌را بی‌فروغ كنند.

سنت صحیح نزد عترت

می دانیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سنتی از خود به‌جا گذاشت که آیات و روایات بر لزوم پیروی از آن دلالت می‌کند از جمله: «مَا آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْعَنْهُ فَانْتَهُوا»(1): آنچه رسول برای شما آورد بگیرید، و از آنچه نهى كرد خوددارى كنید. و «یأَیهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسولَ وَ أُولى الأَمْرِ»(2): اى كسانى كه ایمان آورده اید! اطاعت كنید خدا را و اطاعت كنید پیامبر خدا و صاحبان امر را.

و از روایات: «من رغب عن سنتی فلیس منی»(3)کسی که از سنت من روی بگرداند از من نیست .

شاید سؤال شود که این سنت در کجای حدیث ثقلین قرار دارد ؟ آیا نباید حضرت در این مواقع شش گانه حدیث ثقلین به ترکۀ عظیم سنت توصیه کند ؟ پاسخ آن است که حضرت سنت خود را دو گونه تعلیم دادند

1_ تعلیم به اهل‌بیت به صورت کامل و دقیق که این تعلیم گاهی به صورت عادی و گفتاری در جلسات مستمر حضرت با آنان بود، یا به صورت کتاب جامعه به دست آنان داد و گاهی به صورت الهام از جانب خدای متعال یا تعلیم پیامبر


1) حشر (59): 7.

2) مائده (5): 59.

3) الجمع بین الصحیحین البخاری ومسلم، 2 / 456؛ بحار الأنوار، 26/ 126.

اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در بستر احتضار هزار باب علمی که از هر بابی هزار باب دیگر گشوده می‌شد و این روشی اعجازی در تعلیم است(1)

هنگام وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حضرت امیرالمومنین علیه السلام را طلب كرد، و چون حاضر شد حضرت او را بر سینه خود چسبانید و دهان مبارك را بر گوش او گذاشت و جامه خود را بر روى او كشید و عرق ایشان بر روى یكدیگر مى‌ریخت و زمان بسیار با آن حضرت راز گفت ...صحابه پرسیدند كه این چه راز دراز بود كه پیغمبر با تو مى‌گفت؟ حضرت فرمود: هزار باب از علم تعلیم من نمود كه از هر بابى هزار باب مفتوح مى‌شود.

خصال، ص642 و 651؛ اختصاص، ص 285؛ بصائر الدرجات، ص 313 و 314؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/29؛ تاریخ دمشق، 2 /484؛ كنز العمال، 6/392 و 405.

.

این سنت، محفوظ از نقص و تحریف و انحراف است . زیرا اهل‌بیت بر اساس حدیث ثقلین مانند قرآن مصون از تحریف و خطا هستند .

2_ سنتی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به صحابه در طول 23 سال دوران رسالت به‌ویژه ده سال پس از هجرت تعلیم داد که در هر جلسه‌ای عده‌ای حاضر بودند و آنان که بودند بخشی از سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرا گرفته، بخشی را نگرفتند و آنچه را که فرا گرفتند بخشی را هنگام نقل فراموش کرده یا از ترس خلفا نقل نکردند و آنچه نقل کردند گاهی دچار تعارض با نقل صحابۀ دیگر است.

از این رو می گوییم اگر در آیات و روایات دیگر توصیه به پیروی از سنت پس از وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شده ، منظور سنت کامل و صحیح آن حضرت است که نزد


1) یونس بن رباط گوید : من و كامل تمّار خدمت امام صادق علیه السلام رفتیم و كامل به آن حضرت گفت قربانت! یك حدیث است كه فلانی روایت كرده، فرمود: آن را نقل كن، گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به امیرالمؤمنین علیه السلام در روزی كه وفات كرد هزار باب علم تعلیم داد و از هر بابی هزار باب گشوده می‌شود و این هزار هزار باب می‌شود «...اصول كافی، 2/96، باب حجت.

اهل‌بیت می باشد . پس ارجاع امت به اهل‌بیت در حدیث ثقلین ، ارجاع به سنت صحیح و کامل هم می باشد. بر خلاف سنت منقول صحابه که ناقص و تحریف شده و دچار تعارض و تناقض است. و علت آنکه «سنت» به عنوان یکی از دو ثقل معرفی نشد جلوگیری از جایگزینی سنت ناقص و تحریف شده به جای سنت کامل و صحیح بود .

شبهۀ چهارم : حدیث غدیر پاسخ شاکیان بازگشته از یمن است.

اشاره

مخالفان پس از عجز از انکار اصل حدیث و واقعۀ غدیر آن‌را توجیه می‌کنند که این واقعه دلجویی از علی علیه السلام و هشدار به مخالفان او در پاسخ به سپاه باز گشته از یمن بود که از رفتار خشن عادلانۀ آن حضرت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شکایت کرده بودند. البته این توجیه درکلام هیچ یک صحابه وتابعان نیامده است .

ظاهرا اولین کسی که این مطلب به ذهنش رسید ، ابو بکر احمد بن حسینی بیهقی (م 458 ق) است که می گوید: حدیث غدیر خم بر فرض صحت سند دلیل بر خلافت علی پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیست ، بلکه پاسخی بود به گروهی که همراه علی به یمن رفته، از سخت گیری‌های او به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شکایت کردند. حضرت با آن حدیث ایشان را به محبت علی و ترک دشمنی با او امر و تشویق کردند.(1)

پس از او، إبن‌كثیر نیز در تاریخ خود مى‌گوید :

«فصل: فی إیراد الحدیث الدال على أنه صلی الله علیه و آله و سلم خطب بمكان بین مكة والمدینة مرجعه من حجّة الوداع قریب من الجحفة یقال له غدیر خمّ فبیّن فیها فضل علیّ بن أبی طالب ... فخطب خطبة عظیمة فی الیوم الثامن عشر من ذی الحجّة عامئذ


1) الاعتقاد والهدای الی سبیل الرشاد، ص354.

و كان یوم الأحد بغدیر خمّ تحت شجرة هناك فبیّن فیها أشیاء و ذكر من فضل علیّ و أمانته و عدله و قربه الیه ما أزاح به ما كان فی نفوس كثیر من الناس منه ...».(1)

و در جای دیگر می‌گوید: «والمقصود أنّ علیّاً لمّا كثر فیه القیل والقال من ذلك الجیش بسبب منعه إیاهم استعمال إبل الصدقة واسترجاعه منهم الحلل.»(2)

حاصل این سخن که امروزه هم منکران امامت با توضیحات بیشتر حدیث غدیر را توجیه می کنند ، این است :

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قبل از حجّة الوداع، خالد بن ولید را به یمن روانه ساخت و به او فرمان داد: آن‌ها را به اسلام دعوت كند و جز در صورت امتناع از پذیرش دعوت ، با آن‌ها وارد جنگ نشود . خالد پس از رسیدن به یمن – همان گونه كه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده بود _ با مردم به جنگ نپرداخت؛ زیرا با موقعیتى روبه‌رو نشد كه لازم به جنگ باشد و مردم اسلام آوردند و غنایمى به دست خالد افتاد . خالد به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نوشت تا كسى را براى جداكردن خمس غنایم بفرستد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم علی رضی الله عنه را به این منطقه اعزام نمود تا این غنایم را تخمیس و تقسیم كند .

زمانى كه علی رضی الله عنه خمس غنایم را جدا كرد، گروهى و از جمله «ابوبریده » نارضایتى خود را در تقسیم آن اعلام كردند كه چرا علی رضی الله عنه كنیزی را كه در میان اسیران و بخشی از خمس بود، براى خود برداشت.

زمانى كه (امام امیر المؤمنین ) علی بقیه غنایم و اموال زكات را با خود _ و سپاهى كه همراه او آمده بودند _ به طرف مكّه بر مى‌گرداند تا به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برساند در بین راه، گروهى از همراهانش از او خواستند تا بر شترانى _كه به عنوان غنایم و اموال


1) البدایة والنهایه، 5 / 209

2) همان، 5 /105 .

زكات گرفته شده و هنوز تقسیم نشده بودند _ سوار شوند. امّا علی رضی الله عنه از پذیرش این درخواست، خوددارى كرد و فرمود: در این شتران سهم دیگر مسلمانان است، و این باعث کدورت خاطرآنان شد(1).

در همین حال پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که براى انجام و تعلیم مراسم حج، آماده مى‌شد نامه‌اى به علی رضی الله عنه نوشت و او را برای حجة الوداع به مکه فراخواند ، همین كه علی رضی الله عنه نامه را دریافت، بریده أسلمى را بر لشکر گماشت و اموال را تحت مراقبت او واگذار نمود و خود به سرعت روانه مكّه شد. همراهان علی رضی الله عنه فرصت را غنیمت شمردند و قبل از رسیدن به مكّه از بریده خواستند تا آنچه را كه علی رضی الله عنه به ایشان نداده بود، برآورده سازد و اجازه دهد از شتران بیت‌المال استفاده كنند او نیز این كار را انجام داد. علاوه بر آن، به هر كدام از آنها یك دست لباس فاخر از غنایم تقسیم نشده _ حلّه‌هاى یمانى _ پوشانید. تا اینكه این افراد به مكّه رسیدند، علی (رضی الله عنه) به استقبال آنان آمد و دید كه آنان از شتران و لباسهاى غنیمتى استفاده كرده‌اند، خشمگین شد و بریده رضی الله عنه و دیگران را_ به خاطر استفاده و تصرّف در اموال بیت‌المال، _ مورد عتاب و مؤاخذه قرار داد و لباس‌ها را از آنان پس گرفت .

این سه برخورد یعنی جریان كنیزك، و سخت­گیرى مولا علی در استفاده از شتران زكات، و اقدام او در بازپس‌گیرى لباس‌هایى كه در غیابش توزیع شده بود _ بر آن‌ها سخت گران آمد ! و باعث دشمنى آنان با علی رضی الله عنه گردید و ایشان شكایت‌هاى خود را دهان به دهان منتقل كردند و این اعتراض‌ها، در مراسم حجه الوداع هم ، ادامه داشت.(2)


1) البدایة و النهایة، 5/209.

2) البدایة و النهایة، 5/105.

این بگو مگوها بین صحابه باعث شد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در روز یكشنبه هیجدهم ماه ذى‌الحجة آن سال (یعنى سال دهم) در غدیر خم محلّى در نزدیكى جحفه _ هنگام نماز ظهر در زیر درختى مردم را نگه داشت و خطبه‌اى (غدیریه) ایراد كرد و در آن از امور مختلفى سخن به میان آورد و از فضل و امانتدارى و عدالت علی (رضی الله عنه) و نزدیكى‌اش به او، چندان سخن گفت كه آنچه را كه در دل بسیارى از مردم نسبت به او وجود داشت، از میان برد.

و در نقل دیگر آمده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به شخصی فرمود تا بین مردم بانگ زند كه زبان هایتان را از على كوتاه كنید ؛ زیرا او در كار خدا سخت گیر است ودر دین خدا، سازش و سستى نمى‌كندو قضیه را همان جا تمام کرد .

آن‌گاه ابن کثیر می گوید : ابو جعفر طبری _ صاحب تفسیر و تاریخ معروف _ به حدیث غدیر اهمیت داده، در دو جلد کتاب بزرگ اسناد و مدارک و الفاظ آن‌را گرد آوری کرده است و در این کار روایات صحیح و ضعیف را _ بدون جدا سازی آن‌ها_ چنان‌که عادت محدثان قدیم بود جمع آوری نموده است و نیز ابو القاسم بن عساكر (صاحب تاریخ دمشق )احادیث زیادی در این باره گرد آورده است.

بنا بر این، روایت غدیر دلالتى بر جانشینى علی رضی الله عنه بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ندارد و تنها براى رفع اتّهام‌ها و شکایت‌هایی كه بر ضد علی رضی الله عنه بالا گرفته بود، بیان شده است.

پاسخ :

لطیفه : معروف است از شخصی سؤا ل شد آیا در شهر شما آثار باستانی هم وجود دارد ؟ پاسخ داد : وجود نداشت، ولی حالا دارند آن‌را می‌سازند!

توجیه یادشده بر زبان کسی قبل از این دو نفر نیامده است ، چگونه است هزاران

صحابی شاهد واقعۀ غدیر و عالمان مسلمان تا زمان بیهقی (م ، 458 ق) نفهمیدند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در غدیر چه می خواهد بگوید ؟ تا آنکه بیهقی پس از چهار صد سال و ابن کثیر دمشقی پس از ششصد سال فهمیدند ! این احتمال با فصاحت و بلاغت آن حضرت نمی سازد که مخاطبان مقصود از کلام او را نفهمند . خود این عدم بیان صحابه و تابعان ، دلیل بر بطلان این توجیه است.

پس از این مقدمه می گوییم: از اخبار و احادیث استفاده می‌شود مولا علی علیه السلام سه بار به یمن اعزام شد و لشکر از او در مجموع سه شکایت داشتند:

1_ سفر آن حضرت در سال هشتم و شکایت لشکر از استفادۀ حضرت از کنیز غنیمتی در سال هشتم ، این شکایت در مدینه بود.

2 - سفر سال نهم که برای قضاوت بود و شکایتی نداشت .

3_ سفر حضرت در سال دهم که دو شکایت در آن بود الف : شکایت از حضرت به خاطر اینکه لشکر را از پوشیدن لباس‌های غنیمتی منع فرمود، این شکایت در مکه بود.

ب : شکایت دیگر این سفر منع حضرت علی علیه السلام از سوار شدن لشکر بر شتران غنیمتی است که این شکایت پس از حجةالوداع در مدینه خدمت پیامبرطرح شد .

اما سفر اول : پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خالد بن ولید را در سال هشتم در رأس لشکری به یمن اعزام کرد و پس از شش ماه مولا علی علیه السلام را با عده ای برای فرماندهی آنان فرستاد . در آن سفر براء بن عازب و بریده هم بودند. در آن واقعه حضرت یا بعضی قبایل یمن جنگیدند و قبیله هَمْدان به میل خود مسلمانان شدند. حضرت پس از تقسیم غنایم خمس آن‌را جدا کرد و ( از حق صفایا الغنائم ) جاریه ای را از میان آن

برای خود برداشت، به این سبب خالد بن ولید از سر دشمنی شکایتی به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نوشت و به « بُرَیده بن حُصیب اسلمی» داد تا آن‌را به مدینه نزد پیامبر ببرد. ولی وقتی حضرت از مضمون نامه آگاه شد، با خشم دو بار فرمودند: «لا تَشْکُوا علیّاً فإنّه مِنّی و أنا منه و هو وَلِیُّکم بعدِی»(1)از علی شکایت نکنید زیرا او از من است و من از او هستم . و علی ولیّ شما مسلمانان پس از من است.

در بعضی نقل‌ها آمده است: ابتدا بریده این شکایت را نزد بعضی اصحاب در مسجد کرد، آنان وی را تشویق کردند این خبر را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دهد تا علی را از چشم حضرت بیندازند، هنگامی که پیامبر آن‌را شنید غضبناک شدو آن جمله را فرمود. (2)

ولی بخاری این حدیث را ناقص نقل کرده، آن را چنین آورده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: «أتُبْغِضُ علیّاً؟ فقلتُ نعم، قال لاتُبغضْه، فإنّ لهُ فی الخمسِ أکثر»(3). آیا علی را دشمن داری؟ گفت: آری. فرمود: با او دشمنی نکن زیرا سهم او از خمس بیش از این‌هاست.

و مسلم نیز اصلاً حدیث را نیاورده با اینکه به اعتراف البانی سلفی این روایت با شرایط شیخین صحیح است و این نقص و کتمان، میزان امانت آن دو را می‌رساند .

این شکایت بریده در سال هشتم و در مدینه و یک سال و نیم قبل از واقعه غدیر می باشد و پیامبر نیز به آنان پاسخ قاطع داد . در نتیجه این شکایت هیچ ارتباطی به حدیث غدیر ندارد . لذا کسانی که حادثۀ غدیر رامربوط به شکایت بریده کردند


1) مسند احمد بن حنبل، 5 / 356؛ تاریخ الاسلام، 2 / 691؛ سنن بیهقی، 2/369.

2) المعجم الاوسط، 6 / 163.

3) صحیح بخاری، 3/98، ح 4256.

قطعاً به اشتباه رفتند.

افزون بر آن‌که جملۀ «و هو وَلِیُّکم بعدِی»(1)که حضرت به بریده فرمود، دلیل دیگری بر ولایت و امامت حضرت علی علیه السلام می‌باشد و مؤید حدیث غدیر است.

سفر دوم : مولا علی علیه السلام برای قضاوت به یمن رفت، در آنجا هیچ شکایتی نبود از این رو از موضوع بحث ما خارج است.

سفرسوم: بنابر نقل واقدی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حضرت امیر را پس از رمضان سال دهم برای جنگ به یمن اعزام کرد و او با عده ای جنگید و آنان را مغلوب و مسلمان کرد و عده‌ای نیز به میل خود مسلمان شدند.(2)

ولی در نقل ابن اثیر و دیگران چنین آمده است: آن حضرت، مولا علی علیه السلام را برای جمع آوری صدقات و تحویل گرفتن خمس از خالد بن ولید به نجران یمن فرستاد و مولا علی علیه السلام پس از انجام وظیفه همراه لشکر به طرف مکه حرکت نمود و برای آنکه به مراسم حجة الوداع برسد ابو رافع را به جای خود به فرماندهی لشکر گماشت و خود به مکه آمد و به اعمال حج پرداخت، هنگامی که لشکر به منطقۀ « سدره» در نزدیکی مکه رسید، مولا علی علیه السلام پس از اعمال حج به استقبال آنان رفت، و دید ابو رافع به هریک لشکریان دو پیراهن از اموال خمس پوشانیده است . به این سبب حضرت به ابو رافع اعتراض کرد و دستور داد لباس‌ها را از آنان پس بگیرد ! همین کار باعث شد وقتی آنان به مکه رسیدند، از مولا نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شکایت کردند.

این داستان را واقدی از ابو سعید خدری نقل می‌کند و از قول وی می افزاید :


1) مسند احمد بن حنبل، 5 / 356؛ تاریخ الاسلام، 2/691؛ سنن بیهقی، 2/369.

2) المغازی، 2/1081.

مولا علی (غیر از منع استفاده از حله ها) در آن سفر ما را از سوار شدن بر شتران سهمیه صدقات نیز باز می داشت ولی در مکه این شکایت را خدمت پیامبر نکردند تنها شکایت در پس گرفتن پیراهن­ ها ، در مکه پس از پایان اعمال حج یا در بین آن بود و نام شاکیان هم مشخص نیست . در آنجا بود که حضرت فرمود: «لا تشکُوا علیّاً فواللهِ إنّه لأخشنَ فِی ذاتِ اللهِ وفی سبیلِ اللهِ مِنْ أن یُشْتَکی»؛ از علی شکایت نکنید که او در اجرای فرمان خدا و راه او خشن‌تر از آن است که از او شکایت شود. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عمل حجرا ادامه داد و مناسک آن را به مردم آموخت.(1)

شکایت سوم در مدینه نزد پیامبر گزارش شده است و شاکیان آن عمرو بن شاس و ابو سعید خدری که نام او سعد بن مالک بن شهید می‌باشد، هستند و موضوع آن جلوگیری حضرت از سوار شدن بر شتر صدقه در همان سفر سوم است.(2)

ابو سعید خدری می گوید: پس از ورود به مدینه در بیرون خانه پیامبر با ابو بکر ملاقات کردم و سفر یمن و شکایت از علی را با او در میان گذاشتم . با تشویق او خدمت پیامبر رسیدم و از مولا علی شکایت کردم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ناراحت شد و بر ران من زد و فرمود: «دَعْ من بعضِ قولِكَ لأخِیک علیّ، فواللهِ لقدْ علِمتَ أنّه أخشنَ فی سبیلِ اللهِ»؛ این سخنانت را در بارۀ برادرت علی رها کن زیرا می دانی که او در راه خدا خشن است. ابو سعید گفت : پس از آن ، من دیگر از علی بدگویی نخواهم کرد ! (3)


1) سیره ابن هشام، 4/1022؛ تاریخ طبری، 2/402.

2) مسند احمد / 483؛ دلائل النبوة، 5 / 398.

3) دلائل النبوة، 5 / 398.

ولی این شکایت بین سفر اول و سوم مردّد است اگر مربوط به سفر اول باشد در سال هشتم بوده. هیچ ارتباطی با غدیر ندارد و اگر سفر سوم هم باشد برخی از لشکریان پس از واقعه غدیر در مدینه خدمت حضرت رسیدند و باز هم هیچ ارتباطی با غدیر ندارد

پس مجموعا لشکر یمن سه شکایت داشتند 1_ استفادۀ مولا علی علیه السلام از کنیز غنیمتی در سال هشتم در مدینه 2_ منع لشکر از پوشیدن لباس‌های غنیمت در سال دهم در مکه 3_ منع از سوار شدن لشکر بر شتران غنیمت در مدینه.

پس از این مقدمه در تحلیل و نتیجۀ نهایی می‌گوییم تنها شکایتی که می‌تواند به نظر تأویل‌گران غدیر مانند بیهقی و ابن کثیر شأن ورود حدیث غدیر باشد، شکایت دوم از سفر سوم یمن در مکه است که نام شاکیان آن مشخص نیست، آن هم منحصر به باز پس گیری لباس‌ها از لشکریان است که مسئلۀ جزئی و کوچکی بوده و تنها چند نفر شکایت داشتند و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز در همان مکه به آنان پاسخ داد و ایشان را قانع کرد و قضیه تمام شد .ولی منکران امامت با ضمیمه کردن شکایت بریده در سال هشتم (مسئله جاریه) و شکایت سوم پس از غدیر سعی در انبوه نشان دادن شکایات پیش از واقعه غدیر دارند تا آن را به صورت بحرانی فراگیر در میان مسلمانان پیش از حجة الوداع نشان دهند و بگویند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مجبور شد برای رفع این بحران ، اجتماع عظیم غدیر را برپا کند و آن خطبه مفصل را بخواند.

در حالی که چنین نبود و مسئلۀ امامت و خلافت مولا علی علیه السلام مسئله ای بود که از ابتدای رسالت حضرت از طرف خدای متعال مقرر شده بود و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از اولین دعوت عمومی خویشاوندان در سال سوم بعثت ، تا روز غدیر سه ماه پیش

از وفات ، در هر فرصتی آن‌را بیان می فرمود و در غدیر تنها به اعلام عمومی آن موظف شده بود .

افزون بر اینها همین حدیث بریده پس از بازگشت از یمن ،که با سندهای صحیح رسیده است و پاسخ حضرت، مؤید حدیث غدیر است و هیچ منافاتی با هم ندارند .

به اصطلاح اصولیان این دو دلیل مثبتین ومکمل یکدیگر بوده و هر یك به مناسبت دلیل مستقلّى است كه بر امامت على علیه السلام را دلالت مى کند بلکه بخشی از بیان رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم در دو واقعه به گونه واحدى بوده وهر دو جا سخن از ولایت و سرپرستى على علیه السلام به میان آورده است و مشابه بودن حدیث غدیر و پاسخ شكایت بریده دلیل وحدت آن دو واقعه نمى باشد بلکه هر دو بر امامت على علیه السلام دلالت دارند. زیرا رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم در پاسخ شكایت، بر اولویت على علیه السلام و امامت او پس از خود تأكید کردند و همان لفظى كه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جریان غدیر روایت شده در پاسخ بریده آمده است و اگر در حدیث بریده ، دوستى هم مطرح گردید فرع بر امامت حضرت بود. اینک به روایات بریده در این زمینه می پردازیم :

روایات «بُریده»

1_ مسند احمد. عبد الله حدثنی أبی ثنا الفضل بن دكین ثنا ابن أبی عیینة عن الحسن عن سعید بن جبیر عن ابن عباس عن بریده قال: «غزوتُ معَ علیٍّ الیمنَ فرأیتُ منهُ جَفْوَةً فلمّا قدِمْتُ على رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ذكَرْتُ علیّاً فتنقّصتُه فرأیتُ وجهَ رسولِ الله صلی الله علیه و آله و سلم یتغیّرُ فقالَ: یا بریدةُ ألستُ أولى بالمؤمنینَ من أنفُسِهم؟ قلتُ بلى، یا رسولَ اللهِ. قال من كنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه»؛ تعلیق شعیب الأرنؤوط :إسناده صحیح

على شرط الشیخین. (1)

بریده می‌گوید : همراه علی در یمن جهاد کردیم هنگام بازگشت خدمت پیامبر رسیدیم؛ من از علی بد گویی کردم، دیدم چهرۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دگرگون شد و فرمود ای بریده، آیا من از خود شما به شما سزاوارتر نیستم ؟ گفتم ، بلی . فرمود هر کس من مولا وسرپرست او هستم این علی مولای اوست .

شعیب الأرنؤوط ، ارزیاب اسناد کتاب مسند احمد می گوید : سند این حدیث بر اساس شرائط بخاری و مسلم صحیح است .

2_ نسایی أخبرنا أبو داود سلیمان بن سیف قال ثنا أبو نعیم قال أنا عبد الملك بن أبی غنیة قال ثنا الحكم عن سعید بن جبیر عن ابن عباس عن بریدة قال: «خرجتُ مع علیًّ إلى الیمنَ فرأیتُ منهُ جَفْوةً فقدِمتُ على النبیَّ صلی الله علیه و آله و سلم فذكرتُ علیّاً فتنقّصتُه، فجعلَ رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم یتغیّر وجهُه قال: یا بریدةُ ألستُ أولى بالمؤمنینَ من أنفسِهم قلتُ: بلى یا رسولَ اللهِ قال: من كنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه».(2)

بریده می‌گوید : همراه علی در یمن جهاد کردیم هنگام بازگشت خدمت پیامبر رسیدیم؛ من از علی بد گویی کردم، دیدم چهرۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دگرگون شد و فرمود: ای بریده ، آیا من از خود شما به شما سزاوارتر نیستم ؟ گفتم ، بلی فرمود : هر کس من مولا وسرپرست او هستم این علی مولای اوست

3_ المستدرك على الصحیحین، للحاكم: حدثنا محمد بن صالح بن هانئ ثنا أحمد بن نصر و أخبرنا محمد بن علی الشیبانی بالكوفة ثنا أحمد بن حازم الغفاری


1) مسند احمد، 5 /347، ح 22995؛ والحاكم (3/119، رقم 4578) وقال: صحیح على شرط مسلم، وابن أبی شیبة (6/374، رقم 32132)، الآحاد والمثانى، 4/325، ش2357.

2) السنن الكبرى، 5/45، ح 8145 .

و أنبأ محمد بن عبد الله العمری ثنا محمد بن إسحاق ثنا محمد بن یحیى و أحمد بن یوسف قالوا: ثنا أبو نعیم ثنا ابن أبی غنیة عن الحكم عن سعید بن جبیر عن ابن عباس عن بریدة الأسلمی رضی الله عنه قال: «غزوتُ مع علیٍّ إلى الیمنَ فرأیتُ منه جفوةً فقدِمْتُ على رسولِ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم فذكرتُ علیّاً فتنقّصتُه، فرأیتُ وجهَ رسولِ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم یتغیّر فقال: یا بریدةُ ألستُ أولى بالمؤمنینَ من أنفسِهم؟ قلتُ: بلى یا رسولَ اللهِ فقال: من كنتُ مولاه فعلیٌّ مولاًه. وقال: هذا حدیث صحیح على شرط مسلم و لم یخرجاه(1).

بریده اسلمی می گوید : همراه علی در یمن جهاد کردیم هنگام بازگشت خدمت پیامبر رسیدیم؛ من از علی بد گویی کردم، دیدم چهرۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دگرگون شد و فرمود: ای بریده ، آیا من از خود شما به شما سزاوارتر نیستم؟ گفتم ، بلی . فرمود هر کس من مولا وسرپرست او هستم این علی مولای اوست. حاکم می‌گوید این حدیث باشرایط بخاری و مسلم صحیح است ولی آنان در کتاب خود آن‌را نیاورده اند !

4_ طبرانی پس از نقل روایت یادشده می‌افزاید: «أنّ بریدةَ قال: فرأیتُ رسولَ الله صلی الله علیه و آله و سلم قد غَضِبَ غضَباً لم أرهُ غَضِبَ مثلَه قطُّ، إلّا یومَ قریظةَ والنضیرَ، فنظر إلیَّ فقال: یا بریدةُ، إنّ علیّاً ولیُّكم بعدِی، فأحِبَّ علیّاً فإنّه یفعل ما یُؤْمرُ، وقال عبدالله بن عطاء: حدّثتُ بذلك أبا حرب بن سوید بن غفلة فقال: كتمكَ عبدالله بن بریدةَ بعض الحدیث، إنّ رسولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم قال له: أنافقت بعدی یا بریدةُ ؟(2)»

بریده می‌گوید: دیدم چنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خشمگین وبر افروخته شد که جز در جنگ


1) المستدرك على الصحیحین، 3 / 119.

2) المعجم الأوسط، 6/232؛ تاریخ مدینة دمشق، 42/191.

بنی قریظة و بنی النضیر او را چنان ندیده بودم. حضرت رو به من کرد و فرمود: ای بریده! علی ولیّ شما پس از من است پس علی را دوست بدار ، زیرا او آنچه مأمور به آن است انجام می دهد.

عبدالله بن عطاء می گوید: این حدیث را به ابو حرب بن سوید بن غفلة گفتم ، او به من گفت : راوی حدیث عبدالله بن بریدة بخشی از آن را از تو پنهان کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به بریده (شاکی) فرمود : ای بریده آیا پس از وفات من منافق می شوی ؟ (مفهوم این سخن آن است که پس از من عده ای از صحابه به سبب غصب خلافت و دشمنی با علی علیه السلام دچار نفاق می شوند .)

البانی می‌گوید : حدیث شکایت بریده از سه نفر نقل شده : ابن عباس و ابن بریده و طاووس . و طرق و اسناد هر سه صحیح است بلکه حدیث ابن عباس و طاووس طبق شرایط بخاری و مسلم هم صحیح است. آن گاه هر سه طریق را با روایات مختلف نقل و تصحیح می‌کند.

5_ ابن مردویه پس از نقل همین حدیث می‌افزاید: و «فی الحدیث زیادة:و هی أنّ بریدة امتنع من مبایعة أبی بكر بعد وفاه النبی صلی الله علیه و آله و سلم ، و تبع علیّاً لأجل ما كان سمعه من نص النبی بالولایة بعده»(1)بریده

پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از بیعت با ابوبکر خود داری نمود به جهت حدیثی که از آن حضرت در بارۀ ولایت علی شنیده بود.

6 _ صحیح ابن حبان، أخبرنا أبو یعلى ، حدثنا الحسن بن عمر بن شقیق ، حدثنا جعفر بن سلیمان ، عن یزید الرشك ، عن مطرف بن عبد الله بن الشخیر ، عن عمران بن حصین، ... عمران می‌گوید: رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم گروهی را به ( اطراف یمن ) برای جنگ فرستاد. پس از پیروزی علی از میان غنائم کنیزی را برای خود بر گزید .


1) مناقب علی بن أبی طالب علیه السلام ،ابن مردویه، ص 120.

اصحاب با خود گفتند هنگامی که به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدیم از علی شکایت می کنیم . رسم مسلمانان بر آن بود که پس از بازگشت از سفر ابتدای برای سلام خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‌رسیدند و گزارش سفر می‌دادند ، سپس به منزل خود می‌رفتند ، این گروه نیز خدمت حضرت رسیدند و پس از سلام ، چهار نفر به شکایت پرداختند. اولی برخاست و گفت یا رسول الله آیا ندیدی که علی چه کرد ؟ حضرت از ناراحتی روی برگردانید. دومی وسومی همان شکایت را گفتند، در اینجا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم غضبناک شد و فرمود :

«ما تُریدُون من علیٍّ _ ثلاثاً _ إنّ علیّاً منّی وأنا منهُ، وهو ولیُّ كُلَّ مؤمنٍ بعدی»(1)

سه بار فرمود : از جان علی چه می‌خواهید؟ علی از من است و من از علی هستم ! او ولی هر مؤمنی پس از من است .

و روایات این کتاب به نظر مؤلفش صحیح است، زیرا نام صحیح ابن حبان بر آن نهاده است. تأکید بر اینکه او پس من ولیّ شماست ظهور در امامت پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دارد . وگر نه ولایت به معنی دوستی اختصاص به پس از آن حضرت ندارد .

7_ ابن ابی شیبه در المصنف با سند متصل از عمران بن حصین پس از اشاره به داستان یادشده روایت می کند :

«أنّ رسولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم قال: ما تُریدُونَ من علیٍّ؟ ما تُریدُونَ من علیٍّ؟ علیٌّ مِنّیو أنا من علیٍّ، وعلیٌّ ولیُّ كُلَّ مؤمنٍ بَعدِی(2)»؛ از جان علی چه می خواهید؟ از جان علی چه می خواهید؟ علی از من است و من از علی و او ولیّ هر مؤمنی پس از من است.


1) صحیح ابن حبان، ح 7055؛ سنن الترمذی، 5 / 632.

2) المصنف، ابن أبی شیبة، 12/80.

8_ طیالسی: حدثنا یونس قال : حدثنا أبو داود قال : حدثنا أبو عوانة ، عن أبی بلج ، عن عمرو بن میمون ، عن ابن عباس: أن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال لعلیٍّ: «أنتَ ولیُّ كلَّ مؤمنٍ بَعدی».

ابن عبدالبر آن‌را با همین سند در الاستیعاب، آورده و افزوده است : این سند هیچ مشکلی نداشته و کسی در صحت آن و وثاقت راویانش تردید نکرده است .(1)لازم است توجه کنیم این روایت در پاسخ شاکیان یمن نیست بلکه مطلق است

قید « بعدی » در همۀ این روایات قرینه روشنى است كه ولایت در این جملات، سرپرستى،و نه دوستى است و گر نه قید« بعدی » لغو بود . زیرا دوستی با آن جناب اختصاص به بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ندارد پس این روایات صحیح ، همگی دلالت می‌کند كه على علیه السلام پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امام و سرپرست مسلمانان و خلیفۀ پیامبر است .

پس از این پاسخ حلی ، لازم است از طراحان این شبهه چند پرسش نماییم.

چند پرسش از تأویل گران

1_ می دانیم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فصیح‌ترین مردم بود و حاضران از خطبه آن حضرت در غدیرخم خلافت و امامت حضرت را فهمیدند و از روز اول بر آن استدلال کردند و هیچ کس از حاضران خطبه غدیر را پاسخ شکایت بازگشتگان یمن ندانست و در هیچ یک از روایات غدیر و اقوال صحابه و تابعان چنین توجیهی برای واقعۀ غدیر وجود ندارد .

حال چگونه پس از چهار صد سال بیهقی آن را کشف نمود ! آیا خطبه غدیر تا


1) مسند الطیالسی، 360، ح 2752؛ الاستیعاب، 3/1091.

این حد گنگ و مبهم بود ؟

در حالی که همۀ شواهد و قراین نشان می‌دهد که جریان غدیر و پاسخ شکایت لشکر یمن ، دو جریان مستقل هستند.

2 - چگونه این دو حدیث مربوط به یک جریان مى باشند در حالى كه در هیچ یک از روایات حدیث غدیر خم ، ذكرى از یمن و شکایت برخى از اصحاب از مولا على علیه السلام به میان نیامده است و در حدیث مربوط به جریان یمن كه شكایت اصحاب در آن است سخنى از رسیدن کاروان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به غدیر خم و جریان آن مطرح نمى باشد؟

چرا آقایان در مقدّمه بیان حدیث غدیر، جریان یمن را مطرح مى كنند و توقّف آن همه جمعیت را در صحنه غدیر به خاطر تذكّر و هشدار به چند نفر شاکی یمن و تأكید بر دوستى على علیه السلام می‌دانند؟

اگر مضمون حدیث غدیر یادآور دوستى على علیه السلام است. که رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم جمعیتى بالغ بر صد هزار تن را به خاطر هشدار آن متوقّف سازند،پس چرا بخارى كه صحیح او بهترین كتاب آقایان تلقّى مى شود جریان غدیر را نیاورده است ؟ با اینکه حدیث غدیر بر این مبنا دلالتی بر مسئله خلافت و امامت ندارد و دلیلی بر حذف آن نمی باشد. ولی همو که شکایت بریده را نقل کرده هیچ اشاره ای به واقعۀ غدیر ننموده است ؟

و چرا مسلم که حدیث غدیر به صورت ناقص و ابتر نقل کرده اشاره ای در آن به حدیث بریده و شاکیان یمن نکرده است ؟

3_ اگر غرض پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از متوقّف ساختن مردم، در آن شرایط نامتناسب و هواى گرم غدیر خم تأكید بر دوستى على علیه السلام بود باید آن را با لفظ صریحى كه دالّ بر

دوستى و پرهیز از دشمنى باشد بیان می فرمود؛ چنان كه در جریان بریده فرمودند «لاتبغضه و أحبّه» ؟ نه با لفظ مولی با قراین معینه که ظاهر در امامت است.

4_ در گزارشى كه از یك داستان ارائه مى شود، مى بایست نقاط برجسته و چشمگیر داستان مورد توجه قرار گیرد و از قلم نیفتد، در حالى كه توجیه گران در این گزارش نقاط مهم و حسّاس آن دو واقعه را نیاورده اند تا تفاوت واضح آن دو روشن نشود و دو حدیث و دو حادثه مستقل را یك حدیث و یک حادثه قلمداد كردند ! عجیب آن است که آنان قائلین به امامت را متهم کردند كه ایشان حدیث را ناقص دیده یا به مقدّمه آن توجّه نكرده اند ! ولی خود آنان جملاتی كه در مقدّمه این دو حدیث وجود داشته ، نقل نكرده اند؟ آیا این کار تدلیس و زشت نیست؟

5_ روایات صحیح با دلالت روشن داریم كه على علیه السلام مردم را در رحبه كوفه جمع كرد و به آنان فرمود: سوگند مى دهم هر مسلمانى را كه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در روز غدیر خم مطلبى شنیده ، بایستد و بگوید. 30 تن _ و طبق روایت ابو نعیم افراد بسیارى _ برخاستند و گواهى دادند: كه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حالى كه دست على علیه السلام را گرفته بود به مردم فرمود: «آیا مى دانید كه من از مؤمنان نسبت به خود آنان سزاوارترم؟» گفتند: آرى یا رسول الله. فرمود: «كسى كه من مولاى اویم این (على) مولاى اوست خدایا دوست بدار كسى كه على را دوست بدارد و دشمن بدار كسى كه او را دشمن بدارد!»(1).

این مناشده (سوگنددادن) برای اثبات امامت حضرت بود ، نه برای ساکت کردن شاکیان بازگشته از یمن که پس از 30 سال دیگر شاکی وجود نداشت ؟ وهیچ کس در آنجا آن را پاسخ ایشان ندانست .


1) الغدیر ، 1 / 102؛ مسند احمد، 4 /370.

شبهۀ پنجم: چرا اهل‌بیت به حدیث غدیر استدلال نکردند؟

اشاره

گاهی مخالفان می گویند حضرت علی و بقیۀ اهل‌بیت: به انتصاب الهی و امامت انتصابی عقیده نداشتند ، از این رو به حدیث غدیر بر امامت استدلال نکردند ، بلکه از آن حضرت و سایر اهل‌بیت سخنانی بر نفی آن به شرح زیر رسیده است :

1_ قال علی علیه السلام : واللهِ ما کانتْ لِیَ فی الخلافةِ رغبةٌ ولا فِی الولایةِ إربةٌ ...(1)» حضرت علی علیه السلام در ابتدای خلافت ظاهری فرمود : قسم به خدا مرا در این خلافت رغبتی نبوده است و در این فرمانروایی چشم داشت و توقعی ندارم »

«و فی وصفِ بیعَتِه بالخلافةِ ...و بسطتُم یَدِی فكففتُها ومددتُموها فقبضتُها ثمّ تَداككتُم علَیَّ تداكَّ الإبلِ الهیمَ على حیاضِها یومَ وروُدها .»(2)

و در خطبه ای دیگر در توصیف کیفیت بیعت خود فرمود : دستم را گشودید و من آن را بستم ، دستم را كشیدید و من آن را نگه داشتم ، سپس بر من هجوم آوردید آن سان كه شتران تشنه در هنگام آب خوردن به آبگیرهجوم آورند.

اگر خلافت امری انتصابی از طرف خدا بود حضرت علی علیه السلام نمی توانست آن را رد کند و قسم نمی خورد که به خلافت و امامت اشتیاق و رغبت ندارد، زیرا سر باز زدن از تکلیف الهی درست نیست.

2_ بعد از قتل عثمان ، هنگامی که بزرگان اصحاب و یاران رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به حضرت علی علیه السلام پیشنهاد خلافت و امامت کردند ، حضرت فرمودند: «دَعُونِی


1) شرح نهج البلاغه عبده، خطبه 200.

2) نهج البلاغة، خطبه 220 .

والتَمِسُوا غیری ... ولعلّی أسمعُکم و أطوعُکم لمن ولّیتُمُوهُ أمرَکُم، وأنا لکم وزیراً خیرٌ لکم مِنّی أمیراً»(1)مرا به حال خود واگذارید ، از کسی غیر از من بخواهید که خلافت و ولایت را تصدی کند ... امید داشته باشید که من گوش به فرمانتر و مطیع تر از شما باشم برای کسی که امر خود را به او سپرده اید ، و من برای شما وزیر باشم بهتر است از اینکه امیر شما باشم.

3_ حضرت علی علیه السلام در نامه ای که به معاویه بن ابوسفیان نوشت فرمود: «إنَّه ُ بایعَنی القومُ الذین بایعوا أبابکرٍ و عمرَ و عثمانَ علی ما بایعوُهم علیه ، فلیسَ للشاهدِ أن یختارَ ولا للغائب أن یَرُدّ، و إنَّما الشوری للمهاجرینَ و الأنصارِ فإنَ اجتمعُوا علی رجلٍ وسَمَّوْهُ إماماً کان للهِ رضیً ...»(2)

بدان‌که بیعت کردند با من همان کسانی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده‌اند، پس کسی حق ندارد ، رأی ایشان «أصحاب شوری» را نپذیرد و جز این نیست که شورای ( تعیین کنندۀ امام و خلیفه ) حق مهاجران و انصار است ، پس اگر بر شخصی اتفاق نظر کرده، او را امام نامیدند رضای خدا در آن است.

4_ روی القاضی عبد الجبار المعتزلی فی كتابه المغنی عن أبی وائل.... روى صعصعة بن صوحان: «أن ابنَ ملجمَ لعنهُ اللهُ لما ضرَبَه علیه السلام دخلنا إلیه فقلنا یا أمیرَ المؤمنینَ استخلِف علینا؟ قال: لا ، فإنا دخلنا علىِ رسول اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم حینَ ثقلَ، فقلنا یا رسولَ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم استخلِف علینا، فقال: لا، إنّی أخافُ أن تتفرَّقوا عنه كما تفرقتْ بنو إسرائیلَ عن هارونَ، ولكن إن یعلمِ اللهُ فی قلوبكُم خیراً اختارَ لكم.

والمرویّ عن العبّاس أنّه خاطبَ أمیرَ المؤمنینَ علیه السلام فی مرض النبیَّ صلی الله علیه و آله و سلم أن یسألَه


1) نهج البلاغة، خطبه 92.

2) همان، نامۀ 6 .

عن القائمَ بالأمرِ بعدَه، وأنّه امتنعَ من ذلك خوفاً أن یصرفهَ عن أهلِ بیتهِ، فلا یعودَ إلیهم أبداً.»(1)

قاضی عبد الجبار معتزلی در كتاب خود المغنی از صعصعة بن صوحان روایت می کند: وقتی که ابن ملجم بر امیر المؤمنین ضربت زد ، بر آن حضرت وارد شدیم و پرسیدیم :آیا کسی را خلیفۀ خود قرار نمی دهی ؟ فرمود: نه، زیرا ما در مرض وفات پیامبر خدمت آن حضرت رسیدیم و به ایشان عرض کردیم: ای رسول خدا! برای ما خلیفه ای تعیین نما، فرمود نه، می‌ترسم پراکنده شوید مانند بنی اسرائیل که از اطراف هارون پراکنده شدند، ولی اگر خدا شما را بخواهد بهترین شخص را برای شما بر می گزیند .

همانند این مطلب را از ابی وائل نقل می کند که به امیر المؤمنین عرض کردند: «ألا توصِی فقال: ما أوصى رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم فأوصِی، ولكن ان أرادَ اللهُ تعالى بالناسِ خیراً فسیجمعُهم على خیرِهم كما جمعَهم بعد نبیَّهم على خیرِهم»(2)فرمود: نه ، ولی اگر خدا شما را بخواهد بهترین شخص را برای شما بر می‌گزیند چنان‌که پس از وفات پیامبر بهترین شخص برای آنان برگزید !

5 _ سخن حسن بن حسن(مثنی )

بعضی از امام زادگان! نیز گفته‌اند که هیچ نصی بر امامت نرسیده ، و حدیث غدیر دلالتی بر آن ندارد. مثلاً ابن سعد در طبقات و خطیب در تاریخش روایت می‌کنند از محمد بن سعد از شبابة بن سوار الفزاری از فضیل بن مرزوق که می گوید: شنیدم حسن بن حسن(مثنی ) به مردی که در باره أهل‌بیت غلو می کرد ،


1) الشافی، 3/91 به نقل از: عن المغنی.

2) همان، به نقل عن المغنی.

گفت : وای بر حال شما ، برای خدا ما را دوست داشته باشید (و در بارۀ ما غلو نکنید.)

آن مرد گفت: شما خویشاوندان پیامبر هستید . حسن گفت : اگر خویشاوندی بدون طاعت نفعی به حال کسی داشت کسی که از نظر پدر و مادر به او نزدیک‌تر بود (یعنی ابو لهب) از آن بهره می برد....وای بر شما! اگر از خدا بترسید و در بارۀ ما حق بگویید بهتر به مقصود خود می رسید وما نیز از شما راضی می شویم .

حسن گفت اگرآنچه شما شیعیان می‌گویید (امامت أهل‌بیت) درست باشد پدران ما رفتار بدی کردندکه ما را از آن آگاه نساختند ! رافضی در اینجا پرسید،آیا پیامبر به علی علیه السلام نفرمود : هر کس من مولای اویم علی مولای اوست ؟

حسن پاسخ داد : به خدا قسم اگر پیامبر از این جمله امارت و سلطنت را اراده کرده بود به صراحت بیان می کرد چنان که نماز و روزه و زکات و حج را به صراحت بیان نمود و باید می‌گفت: «هذا والی الأمرِ والقائمِ علیكُم من بعدِی ، فاسمعُوا له و أطیعُوا؛ این شخص والی شما پس از من است امر اورا شنیده و از او اطاعت کنید .

و اگر چنین بود که خدا و رسول او ، علی علیه السلام را برای جانشینی برگزیده بودند جرم امام علی علیه السلام از همه بیشتر بود ، زیرا دستور پیامبر در تصدی خلافت را انجام نداده و عذر خود را در ترک آن بیان نکرده است .(1)

پاسخ

اینکه اهل‌بیت: به امامت انتصابی عقیده نداشته، به حدیث غدیر استدلال نکردند، درست نیست و خلاف احتجاجات و تظلّم‌های تاریخی


1) الطبقات الکبری، 5 /320.

اهل‌بیت به ویژه حضرت علی و زهرا علیهما السلام با خلفای سه گانه است و خطبه های حضرت زهرا علیها السلام و مناشده های امیر المؤمنین علیه السلام برای خلافت خود در زمان خلفای سه گانه وابتدای خلافت ظاهری آن‌را نفی می‌کند . برای این منظور به خطبۀ شقشقیه که حضرت در آن صراحت خلفای سه گانه را غاصب وظالم و خود را مظلوم و تنها مستحق خلافت معرفی می کند،بنگرید:

«أما و اللّه لقد تقمَّصها ابنُ ابی قُحافة (فلان) و إنّه لیعلَمُ أنَّ مَحَلّیِ منها محلُّ القُطْبِ من الرَّحا... .»(1)

هان اى مردم! سوگند به خدا ، ابن ابی قحافه (بعضی نسخه ها، فلانی) جامه خلافت را به تن كرد در حالی که او مى دانست كه موقعیت من نسبت به خلافت، موقعیت محور آسیاب به آن است كه به دور آن مى‌گردد.انبوه فضیلت ها چون سیل از قله هاى روح من به سوى انسان ها سرازیر مى‌شود و پرندگان دور پرواز نمی توانند به قله هاى سر به فلک كشیده من پرواز کنند ، پس میان خود و زمامدارى پرده‌اى آویخته، از آن روى گردانیدم ، و در انتخاب یكى از دو راه اندیشیدم ، یا با دستى خالى قیام كنم و یا شكیبایى در برابر حادثه‌اى ظلمانى پیشه گیرم. حادثه اى بس كوبنده كه بزرگسال را فرتوت و كم سال را پیرو انسان با ایمان را تا به دیدار پروردگارش در رنج و مشقت فرو مى برد .

پس صبر و تحمل را بر حمله با دست خالى ترجیح دادم. من راه بردبارى را پیش گرفتم ، در حالی که درچشمم خس و خاشاك فرو رفته و راه گلویم را استخوانى بگیرد. [چرا چنین نباشم در حالی که]. مى دیدم حق من به یغما مى رود و از مجراى حقیقى اش منحرف مى‌گردد. تا آن‌گاه كه روزگار نفر اول (ابوبکر)سپرى


1) نهج البلاغة، خطبۀ 3.

گشت و خلافت را پس از خود به شخص دیگرى سپرد ... جاى بسى شگفتى است همان کسی ( اولى) كه در دوران خلافتش می گفت اى مردم بیعت خود را از من برگیرید ، من (لایق براى خلافت نمی باشم ) با این حال خلافت را پس از خود به دیگرى (عمر) واگذار کرد ، این دو تن (مانند غارت گر) دو پستان شتر خلافت را محكم دوشیدند و از آن نفع گرفتند ، ابوبكر پس ازخود آن را در طبیعتی خشن و درشت (عمر) قرار داد ، کسی كه سخنش پر جراحت و تند بود ، خطایش و عذرخواهی‌اش بسیار بود ، و همراه با او مانند كسى بود كه بر شترى سركش سوار باشد ... .

آری، حضرت علی علیه السلام برای گرفتن حق خود به قیام مسلحانه دست نزد ، زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به او سفارش کرد که اگر مردم از تو روی گردانیدند برای احقاق حق دست به قیام مسلحانه نزن و به او فرمود: «إنَّما مَثَلُكَ کمثلِ الکعبةِ تُؤتَی ولا تَأْتِی»، و در روایت دیگر: «مثَلُ الإمام مَثلُ الكعبة:(1)

مثل تو مثل کعبه است که مردم باید نزد او بیایند ، کعبه نزد کسی نمی‌آید.

اصولاً فرق نبوت و امامت در همین نقطه است . نبی و رسول در کوچه و خیابان راه می افتند و با التماس و خواهش با افراد تماس گرفته، نور هدایت وحی را به آنان می‌رساند و در این راه سنگ و چوب و شماتت جاهلان را تحمل می‌کنند همچون حکیم خرسواری که فحش می شنید ولی بالطافت مار را از شکم شخص خوابیده بیرون کشید و جسارت‌های اورا حکیمانه تحمل می کرد(2)

می شنیدم فحش و خر می راندم *** ربّ یسّر زیر لب می خواندم

هر زمان می گفتم از درد درون *** اهد قومی إنهم لا یعلمون

.

1) تاریخ طبری، 2 / 146؛ کفایة الطالب، ص 244؛ تفسیر در المنثور ذیل آیه خیر البریه.

2) مولوی شاعر ، رفتار انبیا را با مردم به حکیم خر سواری تشبیه می کند که به شخصی رسید که زیر درخت سیب خوابیده و دهانش باز بود و ماری به دهان او فرو رفت . حکیم دید اگر شخص خوابیده را بیدار کند و مطلب را به او بگوید او از وحشت سکته می‌کند و اگر سکوت کند مار درون شکم ، او را می کشد . به جای آن وی را بیدار و با ضرب و شتم او را مجبور به خوردن سیب‌های گندیدۀ پای درخت کرد . آن شخص به اکراه سیب‌ها را می خورد ولی به حکیم فحش می داد و اعتراض می‌کرد که چرا مرا به این کار وا می داری ؟ تا آنکه بر اثر سیب‌های خورده شده او استفراغ کرد و مار از دهان او بیرون پرید ! و شخص بیدار شده تازه حکمت دستوراهای خلاف میل او را فهمید ، شروع به عذر خواهی از حکیم نمود و در ضمن از او پرسید آیا توفحش های مرا می شنیدی با این حال این همه برای من دلسوزی می‌نمودی ؟! حکیم پاسخ داد : بلی:

ولی ولایت و امامت نعمتی الهی برجامعه است که تا تعداد قابل ملاحظه ای از مردم آن‌را مطالبه نکنند و برای اجرای حدود الهی آماده نباشند عرضه آن بر جامعه سزاوار نیست زیرا ولایت همچون جواهر گران قیمت و مروارید ارزشمندی است که جز در مکان و زمان مناسب و به صورت شایسته ای برای مردمی گوهرشناس نباید عرضه شود.

از طرفی غاصبان خلافت، اقلیتی سیّاس و روانشناس بودند که از اشتغال حضرت امیر به دفن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و کینه های انباشتۀ طوایف تازه مسلمانان قریش سوء استفاده کردند و با توجه به خلأ قدرت در مدینه و اضطراب و نگرانی های حاکم بر جامعه بر شتر خلافت سوار شدند و پس از آنان وابستگان خلافت اموی و عباسی برای پوشاندن حقایق دست به جعل خبرها از قول بعضی امام زادگان! مانند حسن مثنی زدند تا نص غدیر را بپوشانند.

پس از این مقدمه در پاسخ خطبۀ اول و دوم می گوییم : خلافت در بین

مسلمانان دو معنی دارد که تفاوت‌های روشنی باهم دارند.

معنی اول: خلافت مانند نبوت منصبی الهی و شرط ایمان است که پذیرش یا عدم پذیرش مردم درثبوت آن، نقشی ندارد بلکه مردم وظیفه دارند آن‌را بپذیرند و با پذیرفتن آن مؤمن شده، سعادت می یابند وبا عدم پذیرش آن گمراهمی شوند . در این بینش، تعیین خلیفه امری از جانب خداست وچنین خلافتی قابل غصب یا انصراف حتی توسط خود خلیفه نیست . در این صورت اگر مردم امام را بپذیرند او به وظیفه‌اش عمل خواهد کرد و اگر نپذیرند برای تحصیل آن به زور متوسل نخواهد شد .

معنی دوم: آنچه پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اتفاق افتاد که خلیفه را عده ای بر گزیدند و از بقیۀ مردم بیعت گرفتند. در این تعریف ، خلافت منصبی دنیوی است. چنین خلیفه ای تمام تلاشش جلب نظر متنفذان صاحب ثروت و قدرت است،و مردم غالبا این خلافت را به این معنی می شناختند

پرواضح است که اگر عده‌ای دنبال خلیفه ای دنیوی برای امیال خود باشند و نزد خلیفه منصوب الهی بروند، از او همان چیزی را می شنوند که از مولا امیرالمؤمنین علیه السلام شنیدند.

پس روشن شد امیرالمؤمنین علیه السلام به کدام خلافت رغبت نداشت و کدام خلافت را نپذیرفت ؟ آنچه را که حضرت به آن رغبت نداشت و نپذیرفت خلافت به معنای دوم بود چرا که عده ای بعد از مرگ عثمان، می خواستند با علی بن ابی‌طالب علیه السلام بیعت کنند تا او مثل خلیفه های پیشین حکومت کند ، و به درخواست‌های اطرافیان تن دهد.

از این رو امام علیه السلام با بیان یادشده درخواست آنان را رد کرد زیرا دنیا پرستی بر

بسیاری از همین خواص انقلابی چیره شده بود. چنان‌که تاریخ از نیّت‌های بعض از آنان مانند طلحه و زبیر که با حرارت با حضرت بیعت کرده بودند پرده برداشت . در این وضعیت است که امام می فرمایند مرا رها کنید وبه سراغ دیگری بروید کسی را پیدا کنید که با درخواست‌های شما سازگار باشد. چنان‌که دنبالۀ کلام حضرت علت اصلی امتناع ایشان را روشن می شود. می فرمایند:

دَعُونِی وَ الْتَمِسُوا غَیْرِی فَإِنَّا مُسْتَقْبِلُونَ أَمْراً لَهُ وُجُوهٌ ...

«مرا رها کنید و به سراغ دیگرى بروید که ما به کارى روى آورده‌ایم که داراى رنگ‌هاى گوناگون است. دل‌ها بر آن قرار نمى‌گیرد و عقل‌ها پایدار نمى‌ماند. به‌راستى که همه جا را ابر فتنه پر کرده و راه راست ناشناخته مانده است.

بدانید اگر من درخواست شما را پذیرا باشم با شما آن گونه که خود مى‌دانم رفتار خواهم کرد و به حرف ملامت گرها و این و آن گوش نمی‌دهم.»

در پاسخ مورد سوم ( نامۀ حضرت ) می گوییم : استدلال امام علی علیه السلام به معاویه از قبیل « جدال به احسن برای الزام خصم » است كه در این قبیل موارد بهترین شیوه احتجاج است، یعنی به چیزی استدلال شود كه طرف مقابل آن را قبول دارد. پس امام علیه السلام در این نامه در مقام بیان معیار اسلام در تعیین خلیفه و امام نیست؛ بلكه در مقام احتجاج با دشمن لجوجى است كه به مشروعیت خلافت خلفای قبلی از طریق بیعت مهاجران و انصار معتقد بود، و این از باب استدلال با خصم از راه عقاید و افكار و اعمال خود اوست .

به عبارت دیگر، حضرت امیر علیه السلام خطاب به معاویه كه از طرف عمر و عثمان استاندار و حاكم شام بود ، و آنان را خلیفه مشروع مى‌دانست، مى‌فرماید : اگر از نظر تو معیار مشروعیت خلافت آنان ، اجتماع مهاجران و انصار است، همان معیار در

خلافت من نیز وجود دارد .

واما مورد چهارم : حدیثی از کتاب المغنی قاضی عبد الجبار معتزلی است که می گوید : پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وصیتی برخلافت نکرد، سید مرتضى در کتاب الشافی پاسخ می دهد : اولا : این روایت در هیچ یک از مصادر شیعی نیامده است از این رو برای ما قابل قبول نیست

ثانیاً: این روایت با روایاتی که خود اهل سنت بر وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برخلافت ابوبکر از آن حضرت نقل کرده اند معارض است.(1)

ثالثا: روایت ابی وائل دلالت می کند آن حضرت ابوبکر را از خودش برتر

می‌دانست و این خلاف روایت صحیح بخاری و مسلم است که عمر به حضرت علی علیه السلام می‌گوید: تو ابوبکر را دروغگو و گنه کار و خائن و مکار می‌دانستی! «فرأَیْتُماهُ كاذِباً آثِماً غادِراً خائِناً»(2). چگونه حضرت علی علیه السلام می تواند چنین فردی را برتر از خود بداند .

رابعاً: این خبر معارض است با روایات فراوانی که به نص بر امامت جناب امام حسن علیه السلام دلالت می‌کند؛ مثل ما رواه أبو الجارود عن أبی جعفر علیه السلام أنّ أمیرَ المؤمنینَ لمَّا أن حضَره الذی حضَره قال لابنهِ الحسنَ علیه السلام : «ادْنُ مِنّیحتّى أُسِرّ إلیكَ ما أَسرَّ إلیَّ رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم ، وأئتمنك على ما ائتمَنَنی علیه».(3)


1) شرح المواقف الجرجانی، 8/364_ 365؛ شرح المقاصد، 5/263_ 367؛ صحیح البخاری، 6/6791_ كتاب الاَحكام_ باب الاستخلاف؛ صحیح مسلم_ 5، ح 2387 باب فضائل أبی‌بکر، والنصّ منه.

2) صحیح مسلم، 13 /1376، باب حکم الفیئ .

3) بحار الانوار، 43 /322؛ اصول کافی، ج 1 باب الاشاره و النص علی الحسن علیه السلام .

امام باقر علیه السلام فرمود: چون وفات امیر المؤمنین علیه السلام فرا رسید، به پسرش حسن فرمود: نزدیك من بیا ، تا آنچه را رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با من مخفیانه گفت، با تو مخفیانه گویم، و آنچه را به من سپرد به تو سپارم، سپس همین كار را كرد. و این سرّ و امانت خاص غیر از مقام امامت نمی تواند باشد .

و روى حماد بن عیسى عن عمر بن شمر عن جابر عن أبی جعفر علیه السلام قال: «أوصى أمیرُ المؤمنینَ علیه السلام إلى الحسنِ علیه السلام وأَشْهَدَ على وصِیَّتهِ الحسینَ ومحمّداً علیهما السلام وجمیعَ وُلدِه و رؤساءَ شیعتِه وأهلَ بیتِه، ثم دفَع إلیه الكتبَ والسَّلاحَ»؛ امام باقر علیه السلام فرمود: امیر المؤمنین علیه السلام به پسرش حسن وصیت نمود و بر این وصیت خود حسین و محمد حنفیه و همۀ فرزندان و رؤساء شیعه را شاهد گرفت ، و کتاب ها و سلاح امامت را به او تحویل داد. این سلاح و کتب عادی نبود که مال همۀ ورثه باشد بلکه سلاح و کتب خاص و از ودایع امامت بود .

واما مورد پنجم در بارۀ سخن حسن مثنی پاسخ آن به شرح زیر است :

1_ این روایت را شیعه نیاورده بلکه بعضی از مورخان اهل سنت آورده که برای ما حجت نیست .افزون بر آنکه این حدیث درصحاح ایشان نیامده بلکه در کتب فرعی ایشان آمده است .

2_ یکی از راویان آن « فضیل بن مرزوق » است که هر چند عده ای او را توثیق کردند ولی عده ای دیگر او را تضعیف نمودند.ذهبی می گوید : نسائی او را تضعیف نموده است ، ونیز عثمان بن سعید اورا تضعیف کرده است ونیز ابو عبد الله حاكم نیشابوری گفته است فضیل بن مرزوق دارای شرط روایت صحیح نیست ، بر مسلم عیب گرفتند چرا از او در کتاب صحیح خود نقل حدیث کرده است(1).


1) میزان الاعتدال، 3 / 362.

و ابن حجر گفته است : عبد الخالق بن منصور از ابن معین پرسید : آیا به حدیث فضیل احتجاج می شود ؟ پاسخ داد: نخیر. زیرا او زیاد اشتباه می کند .

راوی دیگر این خبر« شبابة بن سوار فزاری» است که حدیث او اعتبار ندارد ، زیرا عبد الرحمن بن ابی حاتم می گوید : از پدرم در بارۀ شبابة بنسوار پرسیدم پاسخ داد :او راستگو است و حدیثش نوشته می شود ، ولی قابل استدلال واحتجاج نیست . (1)

3_ این سخن که «اگر نصی بر خلافت بود، امام علی علیه السلام قیام می کرد و چون چنین نکرد پس نصی نیست»؛ اگر منظور گوینده قیام مسلحانه باشد ملازمه را قبول نداریم زیرا چنان‌که گذشت این کار مصلحت نبود واگر منظور قیام فرهنگی و احتجاج باشد انکار آن دروغ بزرگی است که ساحت بزرگوار حسن مثنی از آن مبرا است، زیرا برای همۀ بنی هاشم روشن بود که حضرت امیر علیه السلام برای حق خود قیام و از بیعت با ابو بکر امتناع نمود ولی مردم وی را کمک نکردند . این سخن مثل آن است که کسی بگوید انبیائی که نتوانستند شریعت الهی را اجرا کنند وظیفه ای در این باره نداشتند یا به وظیفۀ خود قیام نکردند .

4_ در بخش دیگر روایت به بهر نبردن ابو لهب از خویشاوندی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر عدم نص بر امامت استدلال کرده است. می گوییم :این ملازمه را نمی پذیریم یعنی نص امامت مستلزم این نیست که خویشاوندی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بدون طاعت مفید باشد تا بهره نبردن ابو لهب بر نفی نص دلالت کند .

5 _ دلالت حدیث غدیر بر خلافت چنان واضح بود که بلا فاصله شاعر معروف «حسان بن ثابت» آن‌را از زبان پیامبر به شعر در آورد و در حضور آن حضرت خواند


1) الجرح والتعدیل، 4/ 394، ش 1715.

و حضرت او را تأیید کرد : از جمله این فراز شعر او که صریح در امامت است: رضیتك من بعدی إماما وهادیا ...« پس از خود، تو (علی )را امام و هادی امت نمودم » و هیچ یک از صحابۀ حاضر به او اعتراض نکردند؛ بلی احتمال‌های دور از ذهن منافاتی با دلالت آشکار ندارد از ین رو غزالی می گوید: در هر دلالتی احتمال‌های دور از ذهن می‌آید اگر احتمال‌های دور از ذهن منافی با دلالت (صریح) باشد هیچ دلالتی(صریح یا ظاهر) نخواهیم داشت مثلاً : «قل هو الله أحد» را معنی کنیم خدای مردم احد است نه خدای جن: یا در معنی «محمد رسول الله»، احتمال دهیم کدام محمد؟ در کدام إقلیم و در چه زمانی رسول خداست؟(1)

می‌گوییم اگر پیامبر صریح تر از این هم می فرمود: باز متعصبان نمیپذیرفتند و احتمال‌های دور از ذهن را مطرح می کردند ، و می گفتند منظور از ولایت امر چیزی دیگری غیر از امارت است، و پیامبر را در معرفی خلیفه خود مقصر می دانستند.

5_ این کلام منقول از حسن مثنی منافات دارد با قیام امام حسین علیه السلام در کربلا که حسن مثنی درآن شرکت داشت و زخمی شد و به وسیلۀ خویشان مادری اش از معرکه نجات یافت، اساس آن قیام بر اساس حقانیت امام منصوص وبطلان امام غیر منصوص بود وگر نه خلافت معاویه و پسرش یزید با معیار خلفا اشکالی نداشت .

6_ این روایت منافات دارد با آنچه از نوۀ او «محمد بن عبد الله بن الحسن المثنى » رهبر قیام مدینه نقل شده است که ابوالعباس المبرد نقل می کند :

وی در پاسخ منصور دوانیقی و تهدید وی پس از قیام نوشت: «مِن عبد الله محمد المهدی أمیر المؤمنین إلى عبد الله بن محمد(المنصور) _ أما بعد ....قد


1) المنخول فی علم الاصول ، 1 / 166.

تعلم أنّ الحقّ حقّنا وأنّكم طلبتمُوه بنا ، و نهضتُم فیه بشیعتِنا و حظیتُموه بفضلِنا، وإنّ أبانا علیّاً كان الوصیُّ والإمامُ، فكیفَ ورثتمُوه دونَنا و نحنُ أحیاء؟» ....؛ می‌دانی که امامت وخلافت حق ما بود و شما به ناحق آن‌را گرفتید و پدر ما علی وصی پیامبر و وصی او بود ...».

علامه میر حامد حسین پس از اشاره به این پاسخ‌ها می‌افزید: یکی از شگردهای نواصب همین است که سخنی بر زبان یکی از امامزادگان می گذارند و ریاکارانه از او تعریف می کنند تا به آن سخن ائمه اطهار علیهم السلام را بکوبند .(1)

شبهۀ ششم : مرجع پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صحابه اند که این با مرجعیت اهل‌بیت منافات دارد

اشاره

این شبهه می‌گوید: مرجعیت فرهنگی و سیاسی و امامت اهل‌بیت پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که از حدیث ثقلین و غدیر استفاده می شود منافی و معارض است با آنچه از ادلۀ دیگراستفاده می شود که مرجع امت پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در تفسیر قرآن و بیان سنت ،و امور سیاسی صحابۀ اویند به ویژه صحابۀ سابقین از مهاجر و انصار که در آیات قرآن و بیان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ستایش شدند و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به بیانات مختلف آنان را مرجع امت و حجت پس از خود معرفی کرد . بلکه بر خلافت خلفای سه گانه تصریح نمود و خلافت آنان منصوص است. و حضرت علی و خانواده اش: در ردیف بقیه صحابه – نه بیشتر_ مرجعیت دارند. پس صحابه قداست و عدالت دارند و امت وظیفه دارد پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در امر دین خود به صحابه رجوع کنند و این با پیام حدیث ثقلین _ که مرجع امت را اهل‌بیت معرفی


1) نفحات الازهار، 9/ 142.

می‌کند _ منافات دارد.(1)

پاسخ :

این شبهه دو مدعا دارد : اول اینکه سیرۀ صحابه یا خصوص خلفای چهارگانه اولیه حجت است . دوم اینکه همه صحابه عادلند و روایات آنان بدون جرح وتعدیل باید پذیرفته شود .

اگر مرجعیت فرهنگی و سیاسی صحابه به معنای حجیت قول و سیرۀ تک‌تک آنان باشد ، متوقف بر عصمت آنان است که خود اهل سنت منکر آن هستند. و اگر به معنی اعتبار حجیت اجماع و سیرۀ مجموع ایشان باشد متوقف بر عصمت مجموع – نه تک تک ایشان_ است و اگر به معنی اعتبار اخبار ایشان باشد متوقف بر عدالت همۀ افراد صحابه است زیرا قرآن و عقل خبر فاسق را بدون تحقیق نمی پذیرد و حجیت صحابی فاسق خلاف عقل و نقل و باعث نابودی دین می شود.

پیش نیاز بحث عدالت صحابه

برای روشن شدن پاسخ لازم است قبلاً به نکات ذیل توجه کنیم :

نکته 1_صحابی از ریشه« صحب» به معناى معاشرت و همراهی است. راغب در مفردات مى‌گوید: در عرف تنها به كسى كه معاشرت و همراهی بسیاری با دیگری دارد صاحب او گفته مى شود. این کلمه 97 بار با مشتقاتش در قرآن به معنی مصاحبت و همراهی به‌کار رفته که گاهى مصاحبت میان دو مؤمن و گاهى میان فرزند و پدر و مادرى است كه اختلاف عقیده دارند و گاهى میان دو هم سفر و


1) الجرح و التعدیل، ص 7 _ 9؛ هدی الساری، مقدمة فتح الباری، 1/443؛ نظریة عدالة الصحابة والمرجعیة السیاسیة فی الإسلام.

گاهى میان پیشوا و پیرو است. گاهى میان مؤمن و كافر است و گاهى میان دو كافر در كار بدىاست، گاهى مصاحبت اضطرارى گاهى اختیاری است. (1)پس صحبت به‌خودی خود ارزش ندارد، بلکه ارزش در مصحوب و کیفیت و نتیجۀ مصاحبت است .

معنى اصطلاحى صحابه

در تعریف صحابى پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مقدار مصاحبت نظرات متعددی است، ولی نظر عالمان سرشناس اهل سنت به شرح زیر است:

محمد بن اسماعیل بخارى گوید: هر كسى از مسلمانان با پیامبر مصاحبت داشته و یا آن حضرت را دیده از اصحاب آن حضرت است.

احمد بن حنبل مى‌گوید: هر كس یك ماه و یا یك روز و یا یك ساعت با پیامبر مصاحبت داشته و یا آن حضرت را دیده باشد، از اصحاب است(2).

ابن حجر عسقلانى گوید: صحابى كسى است كه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ملاقات کرده و به او ایمان آورده و مسلمان از دنیا رفته باشد.

آنگاه می‌گوید: این تعریف قول اصح و برگزیده در نزد محققان است ولی بعضی


1) بنگرید به: سوره نساء، آیه 36: «والجار الجنب والصاحب بالجنب...» یعنى همسایه بیگانه و دوست موافق، سورة توبه، آیه 40: اذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ...» یعنى به رفیق و همسفر خود گفت محزون مباش؛ سوره نجم، آیه 2: ما ضل صاحبكم و ما غوى" یعنی صاحب و یاور شما نه گمراه شد و نه گم گشت؛ سوره كهف، آیه 34-37: «اذ قال لصاحبه و هو یحاوره...» سوره قمر، آیه 29: «فنادوا صاحبهم فتعاطى و عقر»؛ سوره یوسف: آیه 39: «یا صاحبى السجن أءرباب متفرقون خیر»؛ سوره ذاریات: آیه 59 ... .

2) المفردات من غریب القرآن و مصباح المنیر ماده صحب؛ اسدالغابه، 1/12_ 18.

از علما اوصاف دیگری هم شرط کرده اند: مانند اینکه مصاحبتش طولانى باشد یا روایات آن حضرت را حفظ كرده باشد یا همراه آن حضرت جنگیده باشد یا در خدمت آن حضرت به شهادت رسیده باشد. و برخى گفته اند باید در زمان آن حضرت به حد بلوغ رسیده باشد.(1)

ولی تعریف ابن حجر که تنها سه شرط (ملاقات و ایمان و بقای بر ایمان تا دم مرگ) را برای مصاحبت لازم دانسته، مورد قبول جمهور اهل سنت بوده و همان تعریف صحابى موضوع عدالت مورد بحث ماست.

نکته 2_ عدالت چنان‌که حاکم نیشابوری از ابو العباس بن سریج نقل کرده، این است که شخص حر، مسلمان، بالغ، عاقل، مرتكب كبیره نبوده باشد و اصرار بر صغیره نداشته، و غالباً عمل خلاف مروت نکنند(2).

در حالیکه مقصود اهل سنت از عدالت صحابه این است که ایشان صالح و صادقند و عمداً دروغ از آنان سر نمی‌زند. و جرح و تفسیق ایشان جایز نیست. پس تمام طبقه اوّل از امویان، مانند ابوسفیان و فرزندانش، و تمامى مروانیان، حتى رانده شده و تبعید شده به دست رسول خدا، و مغیرة بن ابى شعبه و عبدالله بن عمرو عاص، عادلند و روایاتشان صحیح است، هرچند منكرات زیادی مرتكب شده باشند! (3)


1) الإصابة فی معرفة الصحابه، 1/10.

2) اتحاف الخیرة المهرة بزوائد المسانید العشرة، 5 / 158.

3) هدی الساری، مقدمة فتح الباری، 1/443؛ شرح المقاصد، 5/ 310؛ ا لاصابة 19؛ النصایح الکافیة، ص 161_ 162؛ شیخ المضیرة ابو هریرة، ص101.

نکته 3_ در عدالت صحابه در بین مسلمانان دو نظر مهم است:

اول : اكثریت اهل سنت می گویند : همه صحابه عادلند و تفسیق و تكذیب هیچ یک از آنان جایز نیست و ایشان این لیاقت را به سبب همنشینى با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بدست آوردند . ازین رو طعن در احادیث آنان را جایز نمى‌دانند.

ابن حجر عسقلانی در فصل سوم مقدمه الإصابه می‌گوید:اهل سنت بر اینكه همگى صحابه عادلند، اتفاق نظر دارند و كسى در این باره مخالف نكرده مگر اندكى از بدعت گزاران .

و ابن عبدالبر مى‌گوید: عدالت صحابه از معتقدات مورد اجماع اهل حقیعنی اهل‌سنّت مى‌باشد. (1)

و ابن اثیر می گوید : صحابه جرح و تعدیل نمی شوند بلکه همگی عادلند زیرا خدا و رسول آنان را تعدیل و تزکیه نموده اند. (2)

ابوحاتم رازى پیشواى اهل جرح و تعدیل در مقدمه كتابش می‌گوید: اما اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، آنان‌كه شاهد وحى و تنزیل كتاب بوده و تفسیر و تأویل را شناخته اند، كسانى كه خداى عز و جل آنان را براى صحبت و همراهى پیامبرش برگزیده، و یارى خود و اقامه دین و آشكارى حقش را به ایشان سپرده، آنان را بزرگان و پیشوایان ما قرار داده است . آنان كه هر چه را پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از خداى عز و جل به ایشان رسانید، و هر چه را سنت نهاد و تشریع فرمود، و هر چه را واجب یا مستحب قرار داد، و هر چه را امر فرمود و معروف شمرد یا منع و تأدیب فرمود، همه را گرفتند و


1) الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، 1 /7.

2) أسد الغابة، 1/2.

حفظ كردند و استحكام بخشیدند. پس ، در دین فقیه شدند، و امر و نهى خدا و مراد او را، در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با مشاهدۀ تفسیر و تأویل كتاب دانستند. خداى عز و جل بدین وسیله آنان را شرافت بخشید، و با قرار دادنشان در جایگاه پیشوایى ، گرامى شان داشت ، شك و كذب و غلط، و تردید و فخر و عیب را از آنان زدود، و آنان را دادگران امت نامید.(1)

دوم: شیعه و بعضی از منصفان اهل سنت مانند ، شیخ محمود ابو ریّه، و سید محمد بن عقیل العلوی و شیخ مصطفی صادق الرافعی می گویند : صحابه نیز مانند مردم دیگر داراى افرادى عالم، عادل، فاسق، مؤمن و منافق اند و همنشینى و مصاحبت با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هر چند یك افتخار است ولى نمى‌تواند موجب بركنارى آنان از خطا و اشتباه شود و زشتى ها را از آنان نفى کند. تا جایی که سعد الدین تفتازانی (م ، 798ق) از عالماى بزرگ اشاعره مى‌نویسد: حوادث، جنگ‌ها و جریاناتى كه بین صحابه پدید آمد و افراد موثق و مورد اطمینان نقل کرده‌اند، حاكى از این واقعیت است كهبرخى از صحابه از راه حق منحرف شدند تا جایى كه مرتكب ظلم و فسق گردیدند و ریشه این انحراف وظلم آنان كینه و دشمنى، حسادت و خصومت، حكومت‌خواهى، ریاست‌طلبى، تمایل به لذت‌ها و شهوت‌ها بوده است. ولی علما برای حفظ عقائد، مسلمانان و حسن ظن به صحابه آن را تأویل وجیه نموده‌اند .(2)

بحث از عدالت همۀ صحابه براساس نظر گروه اول است و ما با گروه دوم بحثی


1) الجرح و التعدیل، ص 7 _ 9.

2) شرح المقاصد، 5/310؛ ا لاصابه، ص19؛ النصایح الکافیة، ص 161_ 162؛ شیخ المضیرة ابو هریرة، 101.

نداریم .

نکته 4_ چون اكثر اهل سنّت قائل به عدالت همۀ صحابه هستند، حوادث و فتنه‌های مهمی را که به سردمداری صحابه سرنوشت اسلام را تغییر داده قابل نقد و بررسی ندانسته و هیچ گونه تحلیل و بررسی در رابطه با حوادثی که بعد از پیامبر به‌دست صحابه انجام گرفت را مجاز نمی‌شمارند. به عنوان نمونه ابن‌حجر در ترجمۀ مروان بن حکم آورده است: «یقال له رؤیة فإن ثبتت فلا یعرج على من تكلم فیه»؛ گفته می شود او پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را دیده است پس اگر این سخن درست باشد اعتنایی به سخن طاعن او نمی‌شود.

و هم او ستم معاویه و عمرو عاص بر امام علی علیه السلام و ریختن خون بعضی از صحابۀ بزرگوار مانند عمّار و خزیمه بن ثابت و حجر بن عدی و دیگران را نادیده گرفته، آن را توجیه نموده است و ستمی را که بر آن‌ها رفته، باعث فسق نمی‌شمرد بلکه آن را بلکه ناشی از اجتهاد آن دو دانسته، می‌گوید : «و فئة معاویة و إن کانت هی الباغیه لکنّة بغی لا فسق به، لأنّه صدر عن تأویل یعذر به أصحابه.» (1)

در حالی که حدیث قطعی السند داریم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به عمّار فرمود: «إنَّما تَقتُلُكَ الفئةُ الباغِیةُ»(2)گروه ستمکار تو را خواهند کشت.

و ابن حزم در کتاب خویش آورده است: « عمّار (رض) را ابوالعادیة یسار بن سبع السلمی كشت ، و عمار كسی است كه در بیعة الرضوانحضور داشت و خدا به صداقت و ایمان او شهادت داده بود و سکینه و رضوان بر او نازل شد ، ولی


1) هدی الساری، مقدمة فتح الباری، 1/443.

2) مسند أحمد، 3/ 91؛ صحیح البخاری، 2/87 ؛ سنن الترمذی، ص 542؛ خصائص النسائی، ص 29؛ سیر أعلام النبلاء، 1 /296 با عباراتی اندک متفاوت .

ابوالعادیة هم صحابی تأویل گر مجتهد خطا کار بود ولی کارش ثواب دارد ! » (1)

نکته 5 _ چون اكثر اهل سنّت قائل به عدالت همۀ صحابه هستند جرح و تعدیل را در حق ایشان روا نمی دارند و خبر صحابی را بدون بررسی حجت می‌دانند، مثلاً ذهبی در رسالۀ خویش به نام «الرواة الثقات» آورده است: «بساط صحابه از دایرۀ جرح و تعدیل برتر است هر چند حوادثی (جنایاتی ) از آنان سر زده زیرا عمل امت بر عدالت ایشان و قبول روایات آنان بسته شده و قوام دیانت ما به آنست»1.

بنابر این هر کس که بخواهد یکی از صحابی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را نقد کند، اهل‌سنت او را کافر و خارج از دین می‌دانند. ازین رو بسیاری از خرافات و دروغ‌های بعضی از صحابه را بدون تأمّل می‌پذیرند. و گاهی به حدیثی از صحابی مجهول العدالة بر عدالت صحابه استدلال می‌کنند، در حالی که این استدلال درست نیست زیرا دور لازم می آید چون تمامیت استدلال متوقف بر صحت مبنای عدالت صحابه است و عدالت صحابه متوقف بر صحت آن حدیث خواهد بود .

صاحبان نظریه « عدالت همۀصحابه» به ادلۀ اربعۀ عقل و اجماع و کتاب و سنت استدلال می كنند . این ادله دو نوع پاسخ_ خاص و مشترک_ دارد. ما در پاسخ هر دلیل ابتدا به پاسخ خاص آن دلیل اکتفا می کنیم و در پایان به پاسخ مشترک همۀ ادله به شرح زیر می‌پردازیم:

دلیل عقل : این دلیل مشتمل بر سه وجه به شرح ذیل است :

وجه اول: حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم آخرین و بهترین پیامبران الهی است و باید در


1) الفصل فی الملل، 3/ 143.

تربیت اصحاب و شاگردان از همۀ پیامبران، موفق‌تر باشد. حال اگر صحابه او فاسق باشند یا پس از آن حضرت _ جز چند تنی _ همه مرتد شوند یا عدالت و تقوایشان را از دست دهند، یعنی همه یا اکثر شاگردان این مدرسه رفوزه شدند، در این صورت عقلا معلم و شیوۀ تربیتی او را مقصر می‌دانند و این منافی با شأن برترین پیامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم است.پاسخ وجه اول:اولاً برای موفقیت یک معلم و برنامه تربیتی او موفقیت عده ای از شاگردان او کافی است و برای موفقیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تربیت عالی عده ای از صحابه چون سلمان و ابوذر و ...و تربیت نسبی بسیاری از صحابه کفایت می‌کند و عدم تحقق همۀ اهداف بر نقص شیوۀ تربیتی و نقص مربی دلالت نمی کند.

این شبهه (لزوم نقص شیوۀ تربیتی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مانند آن است که بر حکمت خدای متعال در آفرینش انسان اشکال کنیم که او انسان را برای عبادت آفرید ولی چنان‌که قرآن فرموده اکثر انسان‌ها نافرمانی کردند پس کار او حکیمانه نبود!

می‌گوییم آنچه پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واقع شد نمی تواند دلیل بر عدم توفیق آن جناب در پیام رسانی درست و تربیت انسان‌ها و باعث نقص شخصیت آن حضرت باشد، زیرا تعداد زیادی از اصحاب واقعاً ایمان آورده، تربیت اسلامی آن حضرت را پذیرا شده بودند و در سختی‌ها و جنگ‌ها ایثار و فداکاری نشان دادند، ولی چنان‌که سنت الهی در امت‌های گذشته بود، صحابه پس از وفات آن حضرت دچار فتنه و امتحان گشتند و بیشترشان مردود شدند.

ثانیاً: این دلیل عدالت صحابه، دلیل عقلی است، پس در مورد صحابۀ همه پیامبران دیگر _ به‌ویژه پیامبران اولوا العزم _ نیز قابل طرح می‌باشد زیرا صحابۀ

پیامبران دیگر نیز نقش حامل و ناقل شریعت را داشته‌اند و حال آنکه هیچ یک از عالمان اهل سنت قائل به عدالت صحابۀ پیامبران پیشین نیستند بلکه قرآن کریم، روایات و تاریخ به صورت قطعی برخلاف آن گواهی می دهد.

هم در زمان حیات پیامبران، مانند: انحراف سامری و گوساله پرستی اصحاب موسی هنگام رفتن او به میقات کوه طور، تهدید حضرت هارون به کشتن و هم پس از آنان: «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلوةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یلْقَوْنَ غَیاً»؛ «پس از آن (پیامبران) جانشینانی به جای ماندند كه نماز را ضایع كردند، و از هوس‌ها پیروى نمودند كه به زودى (مجازات) گمراهى خود را خواهند دید. و بعضی از افراد ضایع کننده نماز و پیرو هوس‌ها، صحابه آن پیامبران بودند. و نیز انحراف بعضی از صحابه حضرت مسیح معروف است.

وجه دوم

صحابه مطیع ترین افراد در برابر اوامر خداوند متعال و رسول او صلی الله علیه و آله و سلم بودند؛ آن گونه که در فرمانبریِ کامل از رهبر، درهیچ ملت و مکتبی نظیر ندارد. هر گاه حکمی قرآنی نازل می‌شد، صحابه (رضی الله عنهم) فوری آن‌را در یافت و به آن عمل می‌کردند و در مقابل اوامر و خواست رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم چنان بودند که گویا اصلاً ازخود اراده‌ای ندارند . بلکه مناوی و قسطلانی می گویند : هر کس با جناب مصطفی ملاقات کرد_ هر چند کوتاه باشد و حتی اگر نابینا بوده، آن حضرت را با چشم ندیده باشد_ او صحابی است و اثر نور آن حضرت در قلب و جوارح او اثر می‌گذارد. (و او را نورانی و عادل می‌کند).(1)


1) فیض القدیر، 1/ 24؛ ارشاد الساری فی شرح صحیح البخاری، 8 / 156.

پس نمی توان پذیرفت که صحابۀ بعد از او فاقد صلاحیت و عدالت شدند؟

پاسخ وجه دوم : این دلیلی ذوقی و شاعرانه است که تنها در عده ای از نفوس پاک صادق است پس اخص از مدعای شماست و قرآن به صراحت ادعای شما را رد می‌کند. ازین رو قرآن اعرابی را که مسلمان شدند و بعضی از آن‌ها مدتی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مصاحبت داشتند مؤمن _ چه رسد به عادل_ نمی داند و می دانیم عادل اخص از مؤمن است. لذا می‌فرماید: «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یدْخُلِ الْإِیمانُ فِی قُلُوبِكُمْ»(1). « اعراب بادیه نشین گفتند: ایمان آورده‌ایم، به آن‌ها بگو: شما ایمان نیاورده‌اید، لیکن بگویید اسلام آورده‌ایم، و هنوز ایمان در دل‌های شما داخل نشده است. بله این وصف طاعت و تعبد در بعضی از اصحاب درست است.

چگونه صحابه مطیع ترین افراد امت بودند در حالی که در داستان در خواست حدیث قلم و دوات در حال احتضار رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم ، مانع نوشتن وصیت او شده، حضرت را به هذیان متهم کردند ؟ شرح آن در پاسخ مشترک می آید .

وجه سوم: صحابه رضی الله عنهم واسطۀ میان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امت او هستند؛ آنان بعد از رسول، حامل و مبلغ معارف و احکام اسلام بودند.واگر آنان فاسق و منحرف باشند و این واسطه حذف شود، امت به چه طریقی خود رابه سرچشمۀ اسلام و پیام الهی مرتبط سازد؟ پس حکمت و رحمت خدا اقتضا می کند حاملان شریعت او _ یعنی صحابه _ همگی عادل باشند تا امانت شریعت به درستی به نسل‌های بعد منتقل شود .

از این رو ابوزرعه رازی (م 260ق) دربیان منزلت صحابه می گوید: وقتی دیدی


1) حجرات (49): 14.

کسی یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را تضعیف می‌کند، بدان که او زندیق است؛ چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حق و قرآن هم حق است و قرآن و حدیث را اصحاب رسول الله به ما رسانده‌اند. پس آنان می‌خواهند شهود ما را خراب کنند تا کتاب و سنت را باطل نمایند درحالی که آنان خود شایستۀ جرح و تفسیق بوده‌اند و زندیق به شمار می‌روند.(1)

و امام الحرمین جوینی گفته است صحابه حاملان شریعت هستند (پس عادلند) اگر روایت آنان قبول نشود (در عدالتشان تشکیک شود) شریعت منحصر به زمان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم خواهد شد و به مردم عصرهای دیگر نمی‌رسد. (2)

پاسخ وجه سوم: اولاً حامل شریعت کامله طبق حدیث متواتر ثقلین اهل‌بیت: هستندکه معصومند. صحابه به صورت نسبی و ناقص حامل بعضی از شریعت هستند و بعضی از احادیث آنان هم خطا است .

ثانیا: این دلیل نمی تواند عدالت همه صحابه پیامبر را برساند؛ زیرا نفی عدالت از مجموع صحابه به معنای فسق همۀ صحابه نیست تا چنان‌که در دلیل امام الحرمین آمده شریعت به زمان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منحصر شود. افزون برآنکه بعضی از آن‌ها حامل شریعت الهی نبوده، حتی یک روایت هم از پیامبر نقل نکرده اند . پس این دلیل _ بر فرض صحت _ درعدۀ اندکی از صحابه درست است


1) الکفایة فی علم الروایة، 1/119 : إنّما أدىّ إلینا هذا القرآن والسنن أصحابُ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ، وإنّما یریدُون أن یجرحوا شهودَنا لیبطلوا الكتابَ والسنّة، والجرحُ بهم أولى وهم زنادقة» برای تحقیق بیشتر بنگرید به: الاصابة فی تمییز الصحابة، 1/9 _ 7؛ الاستیعاب فی معرفة الصحابة 1/19 _ 20؛ اسدالغابه، /12؛ الریاض النضرة، 1/22 _ 15.

2) تدریب الراوی، 2/214.

ثالثاً: لازمۀ این دلیل آن است که هر کس در نقل شریعت نقش بیشتری داشته و روایات بیشتری را نقل کرده باشد از دیگران عادل‌تر باشد، و حالآنکه چنین نیست؛ روایاتی که در منابع اهل سنت از حضرت علی و حضرت زهرا علیها السلام و خلفای سه گانه نقل شده است به مراتب کمتر از روایات ابو هریره و انس بن مالک می باشد، و قطعاً نمی‌توان گفت عدالت و اجتهاد ابو هریره و انس از آن بالاتر است .

دلیل دوم بر عدالت صحابه اجماع است. ولی روشن است که حتی خود اهل سنت هم بر این امر اجماع ندارند و بهترین شاهد بر عدم اجماع بر حکم عدالت صحابه ، اختلاف در موضوع (تعریف صحابی) است که کاشف از عدم اجماع بر حکم است .

از این رو «آمدی» عالم و اصولی بزرگ اهل سنت، در کتاب خود الإحکام فی اُصول الأحکام این مسئله را اختلافی دانسته. شش نظر مختلف از علمای اسلام درباره عدالت صحابه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل می کند.(1)

دلیل سوم بر عدالت همۀ صحابه آیات قرآن است.

1_ «لَقَدْ رَضِی اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یبایعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِینَةَ عَلَیهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً»(2)«خدا از مؤمنان به حقیقت خشنود شد هنگامی كه زیر درخت (حدیبیه) با تو بیعت كردند پس وفا و خلوص قلبى آنان را دانست و بر آنان آرامش فرستاد و به‌زودی پیروزی را نصیب آنان می‌سازد .

ابن تیمیه می گوید: رضا از صفات قدیمی خداوند می‌باشد و خداوند تنها از


1) الإحکام فی اصول الأحکام، 2/102، المسالة السابعه اتفق الجمهور.

2) فتح آیه 18.

بندگانی اعلام رضایت می‌کند که می‌داند موجبات رضای او را فراهم می‌کنند و خداوند رضایت خود را از هر کس اعلام کرد آن شخص مؤمن است، و به یقین آن شخص بهشتی است؛ وپس از اعلام رضایت دیگر بر او خشم نمی‌گیرد، ، زیرا اگرخداوند بداند که بعدها ،آن فرد دچار کارهای ناشایست می‌شود از او اعلام رضایت نمی‌کرد پس این آیه دلالت می‌کند بر اینکه خداوند همۀ بیعت کنندگان تحت الشجره را تزکیه نموده است، تزکیه‌ایکه به‌جز خداوند کسی نمی‌تواند بر آن آگاه باشد. (1)

پاسخ : اولاً این ستایش مخصوص اهل بیعت رضوان پس از بیعت است ، نه همۀ صحابه که مورد ادعای شماست؛ بر فرض دلالت ، دلیل بر عدالت كسانی می‌شود كه در زمان بیعت رضوان حضور داشته‌اند و چنان‌که محمد بن اسماعیل بخاری به نقل از جابر می‌نویسد: ما در روز حدیبیه، 1400 نفر بودیم .(2)

و این در مقابل تمامی صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم كه در زمان رحلت آن حضرت بیش از 120 هزار نفر بوده‌اند، در حدود یك و نیم یا دو درصد خواهند شد . (3)

ثانیاً: در این آیه «بیعت» علت تامۀ رضایت خداوند نیست . پس رضایت ، شامل تمامی كسانی كه در آن روز بیعت كرده‌اند نخواهد شد بلکه مشروط به ایمان بیعت کننده است، ؛یعنی شامل كسانی می‌شود كه با ایمان قلبی بیعت كرده‌اند؛ زیرا آیه شریفه با تعلیق رضایت بر وصف مؤمن آن‌را مشروط به داشتن ایمان كرده است «رَضِی اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یبایعُونَكَ» و با انتفاء شرط ، مشروط نیز به خودی


1) الصارم المسلول، 1/ 574.

2) صحیح البخاری، 6/45، ح 4463.

3) این عدد را سیوطی از ابوزرعه رازی نقل کرده است، تدریب الراوی، 2/ 220.

خود منتفی خواهد شد ازین رو ضمایر جمع «فَعَلِمَ ما فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِینَةَ عَلَیهِمْ» به مؤمنان متصف به بیعت _ نه بیت‌کنندگان _ بر می‌گردد یعنی پس از بیعت ، خدای متعال صدق و صفای مؤمنان را تصدیق کرد نه صدق و صفای هربیعت کننده ای را، پس این آیه شامل كسانی كه در همان زمان و یا بعد از آن در کار پیامبر اسلام شك داشتند، نخواهد شد . از آن جمله قضیۀ شك عمر در کار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، که در بسیاری از كتاب‌های اهل سنت به صورت مفصل آمده و چنین است که پیامبر در رؤیای صادقه دید به مكه وارد شده است و به همراه صحابه خانه خدا را طواف می‌کنند، فردا آن را با صحابه در میان گذاشت، صحابه از تعبیر این رؤیا سؤال كردند، آن حضرت فرمود : ان‌شاء الله وارد مكه خواهیم شد واعمال عمره را انجام خواهیم داد، اما تعیین نكردند كه در چه زمانی این امر اتفاق خواهد افتاد. همۀ مردم آماده حركت شدند و وقتی به حدیبیه رسیدند ، قریش از آمدن پیامبر و اصحابش و نیت آنان آگاهی یافتند؛ لذا همگی مسلح شدند و از ورود مسلمان‌ها به مكه جلوگیری كردند. چون پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به قصد زیارت خانه خدا آمده بود و نه به قصد جنگ،با قریشیان صلح نامه امضا كرد كه امسال از ورود به مكه خودداری کنند و سال بعد بدون هیچ مانعی به مکه بیایند و اعمال عمره را انجام دهند . این مطلب بر عمر بن الخطاب و همفكران او ، گران آمد و سبب شد كه به نبوت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شك كند و خیال كردند كه پیامبر اسلام_ نعوذ بالله_ دروغ گفته است؛ از این رو عمر پیش پیامبر آمد و با لحن تند به آن حضرت اعتراض كرد .

ذهبی از عمر نقل می كند : قسم به خدا از زمانی كه اسلام آورده‌ام ، جز امروز

( در نبوت رسول خدا ) شك نكرده‌ام .(1)

افزون بر اینکه در میان بیعت کنندگان، افرادی مانند عبدالله بن ابیّ بودند که ایمان نداشتند و خداوند نیز از آنان خشنود نبود.(2)

و نیز در میان صحابه افرادى بودند كه خداوند از تهمت آنان بر حریم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خبر داده است.(3)بنابر این، چنین نبوده است که خداوند از همگی بیعت‌کنندگان شجره راضی و خشنود بوده باشد.

ثالثاً: این ستایش بیانگر رضایت خداوند از آنان پس از بیعت« اذ یبایعونك» است، ولی دلالت بر تضمین صلاح و رستگارى آنان تا پایان عمر ندارد. از این رو ممکن است افرادى از صحابه بعدها راه خلاف در پیش بگیرند، به این دلیل پس از آیۀ بیعت رضوان ، در همین سورۀ فتح آیۀ 10هشدار می‌دهد: «إِنَّ الَّذِینَ یبایعُونَكَ إِنَّما یبایعُونَ اللَّهَ یدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیدِیهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما ینْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَیهُ اللَّهَ فَسَیؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً»؛ هر كس پیمان شكنى كند در حقیقت به زیان خود پیمان‌شكنى كرده و عهد خویش را شكسته و آن كس كه در برابر عهدى كه با خدا بسته وفادار بماند، و حق بیعت را ادا كند، خداوند پاداش عظیمى به او خواهد داد. مفسران گفته اند که مراد از این بیعت همان بیعت رضوان در آیۀ 10 است که


1) تاریخ الإسلام، 2/ 371_ 372؛ صحیح ابن حبان، 11/224؛ المصنف، 5/339 _ 340؛ المعجم الكبیر ، 20/14؛ تفسیر الثعلبی، 9 /60؛ الدر المنثور ، 6/77؛ تاریخ مدینة دمشق، 57/229 و ... .

2) مغازی واحدی، 1/588؛ امتاع الاسماع، 13 /208؛ و برنفاق او دلالت می کند مسند شافعی ، ص 320.

3) اشاره است به داستان افك در سوره نور آیات : 11 _ 17، که به روایت عایشه برای برائت خود او بر تهمتى كه بر او زدند ، یا در برائت ماریه از این تهمت ، بنابر روایت دیگر، نازل شده است، چنان‌كه در جلد دوم احادیث ام المومنین عایشه، تالیف علامه عسکری آمده است.

احتمال نکث (شکستن) آن‌را می‌دهد .(1)

و می‌بینیم که بسیاری از همین اهل بیعت رضوان دو سال بعد ، در جنگ حنین پیمان شکستند و از میدان فرار کردند.(2)

پس خطر انحراف ، اصحاب بیعت رضوان را هم تهدید می کرد چنانچه مالك بن انس در الموطأ نقل می‌كند :رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با اشاره به شهدای احد فرمود : گواهی می‌دهم كه اینان برادر من و مردان نیكی بودند ، ابوبكر گفت : مگر ما برادران آنان نبودیم ، ما هم آن گونه كه آنان مسلمان شدند و در راه خدا جهاد كردند، مسلمان شدیم و در راه خدا پیكار كردیم ، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : ...بَلَى وَلَكِنْ لَا أَدْرِی مَا تُحْدِثُونَ بَعْدِی فَبَكَى أَبُو بَكْرٍ ثُمَّ بَكَى ...؛ آری ولی نمی‌دانم كه شما بعد از من با دین خدا چه خواهید كرد ، ابوبكر با شنیدن این سخن گریه كرد .(3)

پس حُسن عاقبت مجاهدان بدر هم مشروط به این بود كه در آینده بیعت خود را نشكنند و اعمالی انجام ندهند كه غضب الهی جایگزین رضایتش شود .

2_ دلیل قرآنی دوم بر عدالت صحابه آیۀ 100سورۀ توبه است: «وَالسَّابِقُونَ الأوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُالْعَظِيمُ».

«آنان‌كه از مهاجر و انصار به اسلام سبقت گرفتند و کسانی كه در احسان و


1) جامع البیان فی تفسیر القرآن (طبری) و فتح القدیر ذیل آیۀ شریفه.

2) المستدرک علی الصحیحین، 3 /48: حاکم فرار اکثر صحابه در جنگ حنین را از انس بن مالک و مجمع الزوائد، 6 / 178 از حارث بن بدل نقل می کند و می گوید آنان 1400 نفر بودند _ و بسیاری از این فراریان جنگ حنین در بیعت رضوان حضور داشتند .

3) الموطأ مالک، ج 1/ 263، ح 1331.

نیکی از آنان پیروی كردند، خدا از آن‌ها خشنود و آن‌ها هم از خداوند خشنودند و خدا برای آنان بهشتی كه زیر درختانش نهرها جاریست مهیا ساخته كه در آن بهشت تا ابد متنعم باشند و این است کامیابی بزرگ.

وجه استدلال : آیه شریفه اصحاب را به سه گروه تقسیم مى‌كند. اول پیشگامان در اسلام و هجرت (المهاجرین). دوم پیشگامان در اسلام و نصرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم (و الانصار).

سوم آن‌ها كه بعد از این دو گروه آمدند و با قبول اسلام، و با انجام اعمال نیك،از آن‌ها پیروى كردند: «وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ».

مفهوم جملۀ اخیر " تابعین به احسان" تمام کسانی را كه در هر عصری از برنامه و اهداف سابقین (پیشگامان اسلام ) پیروى كردند شامل مى‌شود. پس شامل صحابۀ غیر سابقین هم می شود. هر چند علما از جملۀ اخیر، واژۀ « تابعین» را گرفته‌اند وآن را تنها دربارۀ شاگردان صحابه به‌کار می‌برند، یعنى آن عده‌اى كه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ندیدند ولی صحابه را دیدند و علوم خود را از آن‌ها گرفتند. ولی در آیه چنین تقییدی وجود ندارد .در هر حال هر سه مورد رضای خدای متعال هستند و چنین افرادی عادلند.

استدلال به این آیه ،متوقف بر عموم رضایت ذیل آیه، از همۀ صحابه است ، ابن جوزی در تفسیر زاد المسیر بر عموم رضایت به روایت تمسک کرده و می گوید : در مراد از سابقین اولین، شش قول است: اول کسانی که به‌سوی دو قبله همراه رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نماز خواندند. دوم کسانی که در بیعة الرضوان حدیبیه بیعت کردند سوم : مجاهدان جنگ بدرند. قول چهارم : همۀ اصحاب رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم هستند چنان‌که

از محمد بن كعب قرظی روایت شده است . (1)(بنا بر قول چهارم حرف جرّ ، مِن الانصار ، بیانیه می باشد)

حمید بن زیاد گوید: نزد محمد بن كعب قرظی رفتم و به او گفتم درباره اصحاب رسول‌خدا صلی الله علیه و آله و سلم چه می گویی؟ منظورم این بود كه با آن فتنه ها كه به پا كردند خدا با آن‌ها چه معامله ای می كند؟ او گفت: همۀ یاران پیامبر اعم از نیكوكار وگناهكار ، بهشتی هستند . گفتم: این سخن را از كجا می گویی؟ اینآیه را خواند: «وَالسَّابِقُونَ الأوَّلُونَ ... رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ» و گفت: اما در مورد تابعین شرطی قائل شده است كه باید تنها در كارهای نیك از صحابه پیروی كنند _ نه کارهای دیگر _ فقط در این صورت اهل نجاتند ولی صحابه چنین قید و شرطی ندارند(2)

ولی تفسیر آلوسی وجه ادبی عموم را بیان کرده و می گوید : مراد از آیه همۀ صحابه هستند زیرا حرف جر «وَالسَّابِقُونَ الأوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأنْصَارِ» یا تبعیضیه است و مراد از آن تنها سابقین صحابه هستند پس رضایت خدا ازهمۀ صحابه را از جملۀ بعد «الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ» می فهمیم به اینکه مراد از آن صحابۀ لاحق – نه غیر صحابه_ باشد. یا حرف «جرّ مِن» در آیه بیانیه می باشد پس همان کلمۀ والسابقون همۀ مهاجر و انصار را شامل شود و جملۀ «الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ» پیروان ایشان تا روز قیامت هستند. (نه صحابۀ لاحق) بعد به روایت و نظر محمد بن كعب قرظی استدلال می کند.(3)

پاسخ : اولاً استدلال به این آیه بر عدالت همۀ صحابه ، متوقف بر عموم رضایت


1) زاد المسیر فی علم التفسیر، 2/292.

2) درالمنثور و فتح القدیر ذیل آیۀ شریفه.

3) روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، ذیل آیۀ شریفه.

_ ذیل آیه_ از همۀ صحابه است . و به گفتۀ آلوسی آن هم متوقف بر آن است که یا «حرف جرّ مِنْ» بیانیه باشد تا مهاجر و انصار مقید به سابقین نشوند، یا اگر تبعیضیه باشد، گروه سوم آیه یعنی «الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ» تنها صحابه لاحق باشند تا آیۀ شریفه همۀ صحابه را شامل شود. و هیچ یک از دو احتمال لزومی ندارد. بلکه هر دو خلاف ظاهر است زیرا حرف جرّ، تبعیضیه است و قید اولین و سابقین برای تقیید_ نه بیان و توضیح _ است را و جملۀ اخیر « الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ» نیز اطلاق دارد و صحابۀ متأخر و هم پیروان ایشان را تا روز قیامت شامل می‌شود. پس این ستایش ها مخصوص صحابۀ سابقین است و گروه سوم آیه یعنی «تابعین» شامل صحابۀ دیگر هم می شود ولی در « تابعین» رضایت از آنان مشروط به تبعیت است که در صحابۀ متاخر مانند تابعین دیگر حتمی نیست وگرنه لازم می آید همۀ تابعین هم عادل باشند .

ثانیا : جملۀ (والسابقون ... ) جملۀ حقیقیه _ نه کلیۀ خارجیه_ است چوندر آیات قبل سخن از صحابه‌ای است که از تخلف خود از جهاد عذر خواسته‌اند و از مؤمنان طلب رضایت می‌کنند، خدای متعال دربارۀ آنان می فرماید: «فَإِنْ تَرْضَوا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یرْضى عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِین»؛ «اگر هم شما از آنها راضى شوید خدا هرگز از جماعت فاسقان راضى نخواهد شد. پس تمسک به آن برای عدالت صحابۀ مشکوک الفسق تمسک به عام در شبهه مصداقیه مخصص است و نیز در آیه بعد «وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ»(1)«در خود مدینه و از اهل این شهر نیز گروهى هستند كه به نفاق خو گرفته‌اند «و در آن صاحب تجربه‌اند» حتی تو ایشان را نمى‌شناسى ولى ما آن‌ها را


1) توبه (9): 101.

مى‌شناسیم. این آیه می رساند در میان منافقین کسانی بودند که توهّم دخول در جمع (والسّابقون الأولون ...) در بارۀ آنان می رفت پس تمسک به آن برای عدالت صحابۀ مشکوک النفاق تمسک به عام در شبهه مصداقیه مخصص است .

ثالثا : فرض اینکه خشنودی خداوند در آیه بدون شرط شامل همۀ صحابه شود ولی رضایت از« تابعین» مشروط باشد مردود است، زیرا مفهوم این سخن زیادۀ «فرع» بر اصل است، جایى كه شرط نجات تابعان این باشد كه در اعمال صالح از صحابه پیروى كنند به طریق اولى رضایت از صحابه مشروط به صلاح آنان است. و حکم موضوع خود را اثبات نمی‌کند.

قرآنى كه مى‌گوید: گرامى‌ترین شما نزد خدا پرهیزكارترین شما است، و در آیات مختلفش به ظالمان و فاسقان لعن مى‌كند و آن‌ها را مستوجب عذاب الهى مى‌شمرد، چگونه این" مصونیت غیر منطقى در برابر كیفر الهى را به صحابه می‌دهد ؟ ولی كسانى كه سال‌ها و قرن‌ها بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قدم به این جهان گذاردند و فداكاری‌ها و جانبازی‌هاى آن‌ها در راه اسلام كمتر از یاران نخستین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نبود، بلكه این امتیاز را داشتند كه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نادیده، شناختند، و به او ایمان آوردند، چرا از این امتیاز محروم باشند؟

دلیل قرآنی سوم بر عدالت همه صحابه آیۀ 29 سورۀ فتح است: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ، رُحَماءُ بَینَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً یبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ یعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیغِیظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِیماً»؛ «محمد فرستاده خدا است و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند،

پیوسته آن‌ها را در حال ركوع و سجود مى‌بینى، آن‌ها همواره فضل خدا و رضاى او را مى‌طلبند، نشانۀ آن‌ها در صورتشان از اثر سجده نمایان است، این توصیف آنها در تورات است، و توصیف آن‌ها در انجیل همانند زراعتى است كه جوانه‌هاى خود را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته، تا محكم شده، و بر پاى خود ایستاده است، و به قدرى نمو و رشد كرده كه زارعان را به شگفتى وا مى‌دارد! این براى آن است كه كافران را به خشم آورد، خداوند كسانى از آن‌ها را كه ایمان آورده‌اند و عمل صالح انجام داده‌اند وعده آمرزش و اجر عظیمى داده است.

قائلان به عدالت صحابه گفته اند: این آیه شامل تمام یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و از جمله خلفاى سه گانه مى‌شود زیرا حرف جرّ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ» بیانیه است(1)و ثابت مى‌كند كه آن‌ها در برابر مشركان سخت‌گیر و با مسلمانان مهربان و جویندۀ رضای خدا و اهل رکوع و سجود بوده‌اند پس صحابه دارای این صفاتند و به همۀ صحابه وعدۀ مغفرت و اجر عظیم داده شده(2)، پس همۀ صحابه عادل هستند.

پاسخ :اولاً: این آیه شامل هر صحابی نمی شود ؛ زیرا منظور از «معیت» در «وَالَّذینَ مَعَهُ » هر نوع معیت و مصاحبت جسمانى نیست؛ بلكه مقصود كسانى هستند كه معیت روحى و ایمانى با حضرت داشته و دارای همۀ اوصاف یاد شده در آیه باشند. خداوند در این آیه براى همراهان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم صفاتی را مى‌شمارد كه با بررسى زندگى صحابه، درمى‌یابیم كه برخى از صحابه به‌ویژه خلفای اولیه از این ویژگی‌ها برخوردار نبوده‌اند؛ از جمله ویژگی‌هایى كه خداوند براى همراهان


1) تفسیر التحریر و التنویر، 26/172.

2) روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم،13/280.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مى‌شمارد، « اشداء علی الكفار» است. تاریخ زندگى بعضی از صحابه و فرارهاى آن‌ها در جنگ‌هاى صدر اسلام این واقعیت را به اثبات مى‌رساند كه آنان داراى این ویژگى نبوده‌اند. فرار شیخین در جنگ احد و حنین و تنها ماندن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به همراه عده‌اى كمى از صحابه، بهترین شاهد و گواه بر این مطلب است.(1)

و دلیل فرار عمر: لباب الآداب، 1/54؛ الاستذكار الجامع لمذاهب فقهاء الأمصار، 3/228؛ فقال عمر للأنصار من هذا الغلام؟ قالوا هذا ابن أخیك هذا ابن أنس بن النضر قال عمر مرحباً ... هذا ابن من جاءنا یوم أحد أنا وأبو بكر وقد أشیع أن رسول الله قتل فقال یا أبا بكر ویا عمر ما لی أراكما واجفان إن كان رسول الله قتل فإن الله حی لا یموت.

و دلیل فرار عثمان .فضائل الصحابة، 2 / 220، وأخرج ابن مندة فی معرفة الصحابة عن ابن عباس فی قوله: إِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ یوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ، الآیة، قال: نزلت فی عثمان و رافع ابن المعلى و حارثة بن زید.

ویژگی دومى كه خداوند براى همراهان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مى‌شمارد، این است كه آن‌ها با یكدیگر مهربان بوده‌اند. با بررسى تاریخ صدر اسلام، مى‌بینیم كه این ویژگی نیز در همه صحابه وجود نداشته است؛ زیرا در صدر اسلام میان صحابه جنگ‌ها و خونریزی‌هایى اتفاق افتاده است كه كاملاً عكس این مسئله را به اثبات مى‌رساند. گردآمدن صحابه از اطراف و اكناف ممالك اسلامى و كشتن عثمان بن عفان، جنگ‌هاى جمل،صفین و نهروان كه در همۀ آن‌ها صحابه نقش اصلى را در دو طرف داشته‌اند، بهترین شاهد بر دشمنی بعضی از بزرگان صحابه با یکدیگر است.

عالمان اهل سنت در بارۀ رفتار وخلق وخوى خلیفه دوم نقل مى‌كنند، وی در


1) دلیل فرار صحابه: تاریخ الرسل والملوك، 1 / 459 و دلیل فرار ابو بکر، مسند أبی داود الطیالسی، 1/3؛ فضائل الصحابة، 1/222.

برخورد با مردم تندى و خشونت می ورزید وخشونت و تندخویى جزو سرشت او شده بود و شاید غیر از آن را براى خود نقص مى دانست.ابن ابى الحدید معتزلى در معرفى وى مى نویسد:عمر بسیار تندخو، (گستاخ) نامهربان و بد برخورد بود. او پیوسته عبوس و ترش رو بود و باورش این بود كه این تندخویى ها فضیلت است و خلاف آن نقص و عیب است.

محمد بن سعد در الطبقات الكبرى مى‌نویسد: نخستین سخنى كه عمر بن الخطاب هنگام قرار گرفتن بر منبر مى‌گفت این بود: من تندخویم؛ خدایا مرا نرم و ملایم قرار ده! و من ضعیفم خدایا مرا قوى ساز! و من بخیلم خدایا مرا سخى گردان.(1)

امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز در خطبه شقشقیه (خطبه سوّم نهج البلاغه) با اشاره به همین نكته مى‌فرماید: «فَصَیرَهَا فِی حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ یغْلُظُ كَلْمُهَا وَ یخْشُنُ مَسُّهَا وَ یكْثُرُ الْعِثَارُ فِیهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا»؛ ابوبكر خلافت را در ناحیه‌اى (شخصی) خشن قرار داد؛ که سخنش تند و ملاقات با او رنج آور و اشتباهش زیاد و عذر‌خواهی‌اش بسیار بود.

ثانیاً: حرف جر مِنْهُمْ در_ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ» _ بر سر ضمیر غایب در آمده و چنانکه آلوسی از صاحب تحفة الاثنی عشریه نقل کرده، چنین حرف جرّی بیانیه نیست تا وعده مغفرت و اجر عظیم شامل همۀ صحابه شود و بر عدالت همۀ آن‌ها دلالت کند ، زیرا من بیانیه به اسم ظاهر اختصاص دارد تا با مدخولش مبین ماقبل خود باشد (ولی ضمیر غایب خودش مبهم است و


1) شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، 6/372؛ الطبقات الكبرى، 3/274؛ أنساب الأشراف، 3/392.

به وسیله مرجعش بیان می شود در نتیجه نمی تواند مبین ما قبل خود باشد)(1)پس حرف جر _ مِنْهُمْ _ تبعیضیه است و وعده مغفرت و اجر عظیم اختصاص به بعضی از صحابه دارد؛ یعنی كسانى از آن‌ها كه واقعاً ایمان آورده‌اند و مخلصانه عمل صالح انجام دادند، پس با انتفاء شرط ، مشروط نیز منتفی خواهد شد و این وعده شامل همۀ صحابه نمی شود.

4_ دلیل چهارم قرآنی بر عدالت صحابه آیۀ 64 سورۀ انفال است: «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَسْبُكَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ»؛ «اى پیامبر، خداوند و مؤمنانى كه از تو پیروى می كنند براى حمایت تو كافى است.

استدلال به این آیه متوقف بر عطف مؤمنین بر الله است ، بنا بر این احتمال پس از خدا ، متابعت كنندگان از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، براى حمایت از ایشان كافى شمرده شده‌اند و آنان جز صحابه نبودند

و این مدح عظیم ملازم با عدالت است. زیرا معقول نیست کسانی كه خداوند، آن‌ها را براى حمایت از رسول خود كافى دانسته است و به او دلگرمى داده، عدّه‌اى فاسق باشند. پس این آیه دلالت التزامى بر عدالت صحابیان دارد.

پاسخ: اولاً این استدلال متوقف بر آن است که «مَنِ اتَّبَعَكَ» عطف بر «الله جلّ جلاله» باشد تا مؤمنین در کنار ذات مقدس کافی رسول باشد در حالی که به نظر خیلی از مفسران از جمله ابن تیمیه این تفسیر شرک است.او در پاسخ علامه حلی که به حدیث ابونعیم در شأن نزول آیه بر فضیلت مولا علی علیه السلام استدلال کرده می‌گوید : این نقل صحیح نیست زیرا در این صورت باید من موصوله در جمله: مَن


1) روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، 13/280.

اتَّبَعَكَ عطف به الله و مرفوع باشد، یعنی مؤمنین در عرض خدا تو را کفایت می کند و این موجب كفر و شرک است! بلکه خدا به تنهایی برای تمام خلق كافی است و نباید برای قول ابونعیم یا دیگران، آیات قرآنی كه در توحید است تفسیر به شرک نماید، بلکه مَن موصوله منصوب به عنوان مفعول معه یا عطف بر محل کاف است ومعنی آیه این است كه ای پیامبر، خدا برای تو و برای آن مؤمنانی كه تو را پیروی كنند كافی است. ای الله وحده كافیك و كافی من معك من المؤمنین_ مانند قول شاعر كه گفته فحسبك و الضحاك سیف مهند، یعنی: تیغ تیز هندی برای تو و ضحاك كافی است.(1)

بنا بر این احتمال تفسیری که علمای سنی در تفسیر این آیه گفته‌اند این آیه اصلاً در مدح صحابه نیست، بلکه در بارۀ توحیداست و با وجود احتمال، استدلال به هم می‌ریزد .

ثالثاً: بر فرض تفسیر شما مدح این آیه برای هر صحابی نیست بلکه مشروط به دو شرط تبعیت و ایمان است واحراز این دو شرط در همۀ صحابه دلیل ندارد بلکه دلیل بر خلاف آن است.

و از اینجا روشن می شود که استدلال به آیۀ مشابۀ دیگر(62 / انفال) نیز بر عدالت همۀ صحابه باطل است : «وَ إِنْ یرِیدُوا أَنْ یخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ هُوَ الَّذِی أَیَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ»؛ و اگر بخواهند تو را فریب دهند خدا براى تو كافى است او همان كسى است كه تو را با یارى خود و مؤمنان تقویت كرد. زیرا اولاً تقویت دین ملازمه با عدالت ندارد،بسا دین به وسیله کافر یا منافق و فاسق تقویت شود و بر


1) منهاج السنة النبویة، 7 / 201.

فرض ملازمه ، کلمۀ مؤمنین اخص از صحابه است زیرا تعریف صحابی شامل منافق و فاسق هم می شود، پس همۀ آن‌ها عادل نیستند.

دلیل پنجم قرآنی بر عدالت صحابه:

«کُنْتُمْ خَیرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ».(1)شما بهترین امتى بودید كه به سود انسان‌ها آفریده شده‌اند (زیرا) امر به معروف و نهى از منكر مى‌كنید و به خدا ایمان دارید.

وجه استدلال به این آیه چنین است كه به گفته بسیارى از مفسّران و علما، این آیه در خصوص صحابیان نازل شده و برخى گفته‌اند آیۀ شریفه در شأن عموم امّت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم می‌باشد و بهترینِ امت، صحابه اند که معاصر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و شاهد وحی بودند و روشن است امتی که بهترین امت‌ها و آمر به معروف و ناهی از منکر معرفی شده نمی‌شود فاسق باشد پس همۀ صحابه عادلند چنان‌که در آیه 143 بقرة: می‌فرماید: «وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَیكُونَ الرَّسُولُ عَلَیكُمْ شَهِیداً»؛ شما را امتى میانه قرار دادیم (بین افراط و تفریط) تا بر مردم گواه باشید و پیامبر هم بر شما گواه است سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر شما گواه باشد.

و نیز احمد و عبد بن حمید و بخاری و ترمذی و نسائی و ابن جریر و ابن المنذر و ابن ابى حاتم و ابن مردویه و بیهقی از ابو سعید خدری از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده‌اند که روز قیامت از نوح پرسیده می شود آیا دین خدا را به امتت رساندی؟ می‌گوید بلی . ولی هنگامی که از امت او می پرسند می گویند هیچ مُبلّغی برای ما نیامد و کسی دین را به ما نرسانید، پس به نوح گفته می شود چه کسی بر گفته تو


1) آل عمران (3): 110.

شهادت می دهد ؟ پاسخ می دهد محمد و امت او؛ و این است معنای «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً» آنگاه در تفسیر این آیه فرمود: « وسط یعنی عدالت و درستكاری» پس شما فرا خوانده می شوید و به نفع نوح و تیلیغ او شهادت می دهید .(1)و در روایت دیگر این استشهاد و انکار تبلیغ و شهادت امت خاتم در بارۀ همۀ انبیا و امم آنان آمده است.(2)

و قدر متیقن از امت وسط و مخاطب آیه صحابه هستند ،پس به شهادت قرآن، صحابه عادلند.

پاسخ: اوّلاً در آیه اول خیر یعنی بهتر بودن افعل التفضیل است و خیریتنسبى مى باشد به این معنى كه امت اسلامى در مقایسه با امت هاى پیشین بهتر و شایسته تر مى باشد و اصطلاح امت بر تمام اهل اسلام در عصرها و دوره هاى گوناگون اطلاق مى‌شود، گرچه نسل اول مسلمانان به عنوان پیشگامان نهضت اسلام در طلیعۀ امت قرار داشته از این نظر از امتیاز ویژه اى برخوردارند، ولى برترى نسبى هرگز به مفهوم عدالت یكایك صحابه نمى‌باشد.

به عبارت دیگر اصطلاح امت وسط به مفهوم امت میانه و دور از افراط و تفریط تفسیر شده كه بیانى از یك ویژگى كلى براى امت اسلامى است و با عدالت همۀ صحابه ملازمت ندارد.

ثانیاً: در آیه اول علت برتری این امت بر دیگران امر به معروف و نهى از منكر آنان است پس مدح و ثناى الهى از صحابه بى قید و شرط نبوده بلكه تابع عنوان مورد


1) الدر المنثور فی تفسیر المأثور، 1/ 145 ذیل آیۀ شر یفه؛ صحیح البخاری، كتاب التفسیر، باب وکذلک جعلناکم أمة وسطاً، ح 4487.

2) الدر المنثور فی تفسیر المأثور، 1/145 ذیل آیۀ شریفه.

نظر در آیه مى باشد و چون این عنوان زوال یابد، استحقاق مدح هم پایان پذیرد. به عبارت دیگر استدلال كننده براى اثبات مدعاى خود باید ثابت کند مدح و ثنا و خشنودى الهى مطلق بوده و به هیچ عنوانی تقیید نیافته و به طول حیات آینده صحابه سرایت كرده است.

در حالی که وصف یادشده فوق را نمى توان در تمام صحابه و در تمام حیات آنان یافت بلكه عدۀ زیادى از صحابه افزون بر ترک وظیفه ، خودشان تارک معروف و عامل به منکر بودند و قرآن برخى از آنان را فاسق می‌داند و چنان‌که در تفسیر اهل‌بیت از این آیه آمده ،باید این وصف (خیر امه ) بر افراد مخصوصى حمل شود كه عدالت بلكه عصمتشان ثابت است و ایشان اهل بیت علیهم السلام هستند.(1)

ثالثاً: جعل در این آیه تشریعی نیست زیرا به افراد امت تعلق گرفته که جعل تشریعی در آن معقول نیست. پس باید جعل تکوینی باشد یعنی از هر جهت شما را تکویناً امت وسط قرار دادیم واین ملازمه با عصمت دارد که به ائمه اهل‌بیت اختصاص پیدا می‌کند، چنان‌که روایات معتبر برآن دلالت می‌نمایند. از جمله در حدیثی برید عجلی تفسیر این آیه را از مام صادق علیه السلام پرسید. حضرت فرمود: «نحن الامة الوسطى، و نحن شهداء الله على خلقه، و حججه فی أرضه»؛ ما ( ائمۀ اهل‌بیت) امّت میانه هستیم و گواهان خدا برخلق و حجت‌های او بر زمین.(2)

به آیات دیگری نیز بر عدالت همۀ صحابه استدلال شده که بطلان آن روشن است.


1) تفسیر نور الثقلین و البرهان فی علوم القرآن، ذیل آیۀ شریفه.

2) تفسیر نور الثقلین، 1/134، ذیل آیۀ شریفه.

چهارمین دلیل بر عدالت صحابه، سنت است

اهل سنت گاهی بر خلافت و گاهی بر حجیت سیره بعضی ازصحابه و غالباً بر عدالت همۀ صحابه به احادیثی به شرح زیر استناد می كنند:

حدیث اول: حدیث نجوم

اهل سنت بر عدالت همۀ صحابه، بلکه حجیت سیرۀ آنان به این حدیث استدلال کرده‌اند:

قالَ رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم : مثلُ أصحابى كالنجومِ بأیِّهمُ اقتدَیتُم اهتدَیتُم؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: یاران من به‌سان ستارگان آسمان هستند از هر كدام پیروى كردید هدایت مى‌یابید.

پاسخ : حدیث(اصحابى كالنجوم) دارای اسنادی است که همۀ آن‌ها از دیدگاه عالمان رجال اهل سنت ضعیف و محتوای آن نامعقول است:

نام بعضی از افرادی که این روایت را تضعیف و ابطال نموده اند به شرح زیر است :

الف :در موسوعه دارقطنی آمده است :

حدیث «أصحابی کالنُجومِ...» را در زمره احادیث غریب و بدون شاهد مالک است وسپس گفته :این روایت از مالک ثابت نمی باشد و تمام راویان آن مجهولند.(1)

ب : ابن قیم جوزیه می نویسد : حدیث «اصحابی کالنجوم...»صحیح نیست .


1) موسوعة أقوال الدارقطنی، 10/82.

و کلامی است که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم صادر نشده است .(1)ج : شوکانی می نویسد : حدیث «اصحابِی کالنُّجومِ...» هرگز ثابت نیست و بحث بر سر آن بین علما معروف است و عمل به آن _ حتی _ در ساده ترین احکام شرع صحیح نمی باشد.(2)

د : ابن حزم در این باره دارد :حدیث «اصحابی کالنجوم...»باطل و دروغ است.(3)

ه- : البانی حدیث شناس معروف سلفی آن‌را از موضوعات و احایث جعلی شمرده است (4)

آیا با این وضع مى توان با چنین حدیثى بر یك مسئلۀ حیاتى استدلال نمود؟

افزون بر آن که محتوای این حدیث باطل و تمثیلی که در آن آمده غلط است زیرا کسی که مثلاً در شب تار می خواهد به مقصد خاصی برود هر ستاره ای او را هدایت نمی کند ،بلکه قاصد شمال را تنها ستارگان شمالی و قاصد جنوب را ستارگان جنوبی هدایت می کند.

حدیث دوم : حدیث اقتدا

اهل سنت بر عدالت و حجیت قول دو صحابی و گاهی بر خلافت آنان به حدیث اقتدا استدلال کردند. بکریه از این حدیث به عنوان نص بر امامت ابوبکر و


1) إعلام الموقعین عن رب العالمین، 2/361.

2) إرشاد الفحول إلی تحقیق الحق من علم الأصول، 2/ 188.

3) الإحكام فی اصول الأحکام، 5/642.

4) السلسلة الضعیفة، 1/135، ح 58.

عمر یاد کرده‌اند؛ و برخی از متکلمان اهل سنت نیز آن را معارض با نصوص شیعه بر امامت می‌دانند.(1)

حدیث اقتدا از چند نفر صحابی نقل شده است که مهم ترین آن روایت حذیفة بن یمان و عبداللّه بن احمد است أنّ النبیَّ صلی الله علیه و آله و سلم قال: «اقتدُوا باللَّذَینِ من بعدی أبو بكر وعمر».

عبد الله بن احمد از پدرش از سُفیان بن عُیینَه، از زائده، از عبدالملك بن عمیر، از ربعى بن خراش، از حذیفه براى ما نقل مى كند كه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:پس از من از ابوبكر و عمر پیروى كنید.(2)

همچنین «عبد الله بن احمد از پدرش از وكیع از سُفیان، از عبدالملك بن عمیر، از فردى كه مولاى ربعى بن خراش بود، از ربعى بن خراش، از حذیفه نقل مى كند كه ما در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بودیم حضرت فرمود نمى‌دانم چه قدر در میان شما هستم. به آن دو فردى كه پس از من هستند اقتدا كنید و به ابوبكر و عمر اشاره كرد _ و به پیمان عمّار تمسّك كنید و آنچه را كه ابن مسعود براى شما نقل كرد، تصدیق كنید.(3)

تِرمذى نیز این حدیث را روایت مى كند، آنجا كه مى‌گوید حسن بن صباح بزّاز از سُفیان بن عُیینَه از زائده از عبدالملك بن عمیر از ربعى از حذیفه براى ما نقل مى كند كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: پس از من به ابوبكر و عمر اقتدا كنید. ترمذى این


1) المغنی فی ابواب التوحید و العدل، الامامة فی اهم الكتب الكلامیه، 1/153 و 190.

2) مسند احمد، 5 / 382، ح 23293: شعیب الأرنؤوط : حدیث حسن بطرقه وشواهده وهذا إسناد رجاله ثقات رجال الشیخین لكنه منقطع.

3) مسند احمد، 5 / 385، ح 23324.

حدیث را در همان بخش از ابن مسعود هم این گونه نقل مى كند: ابراهیم بن اسماعیل بن یحیى بن سلمة بن كهیل براى ما روایت كرد: پدرم، از پدرش، از سلمة بن كهیل، از أبى الزّعراء، از ابن مسعود نقل كرد كه ابن مسعود مى گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: پس از من به آن دو صحابى من; یعنى ابوبكر و عمر اقتدا كنید و از روش عمّار پیروى نمایید و به دستور و سفارش ابن مسعود تمسّك كنید» آن گاه گوید: این حدیث، «حدیث حَسَن» است.(1)و نظیر این روایت در کتب فرعی حدیث هم آمده است.

پاسخ

اولاً: اگر مراد از این حدیث، استدلال به نص بر خلافت خلیفۀ اول و دوم باشد، ناقض عقیده اهل سنت بر عدم نص بر خلافت و واگذری آن به انتخاب صحابه است بلکه هیچ یک از خلفای سه گانه و حامیان اولیه ایشان به نص بر خلافت استدلال نکردند. استدلال به نص ادعایی بود که بعدها به وسیله متکلمان بکریه برای عقب نیفتادن از شیعیان اختراع شد ! و بیان آن نوش داروی بعد از مرگ سهراب است ، افزون بر آنکه روایات آن ضعیف است و در نتیجه این گونه احادیث جعلی و باطل است.

ثانیاً: حدیث اقتدا در صحیحین نقل نشده است و بسیاری از بزرگان اهل سنّت به پذیرش مناقبى كه بُخارى ومسلم آن را نقل نكرده اند اعتقاد ندارند بلکه معتقدند كه آنچه صاحبان صحاح از آن اعراض كرده اند صحیح نیست.


1) سنن تِرمذى، 5 / 374، كتاب مناقب، باب مناقب ابى بكر و عمر و نیز 5 / 439، كتاب مناقب، مناقب عمّار ، ح 3825؛ سنن ابن ماجه: 1 / 117 و 118، باب فضائل اصحاب رسول اللّه، فضل ابى بكر، ح 97.

ثالثاً: مشهورترین طریق این حدیث از حذیفة بن یمان است، كه همه سندهایش به «عبدالملك بن عمیر» منتهى مى‌شود.

محقق مسند احمد یعنی شعیب الأرنؤوط سند این حدیث را منقطع و در نتیجه مرسل و ضعیف می داند و هرچند او بقیۀرجال سند را موثق می داند ولی در تاریخ آورده اند كه وقتى نامه رسان امام حسین علیه السلام به اهل کوفه _ عبداللّه بن یقطر یا قیس بن مسهّر صیداوى - را به فرمان ابن زیاد، از بالاى قصر به پایین انداختند، تمام استخوان هایش ریز شد ، هنوز رمقى در جان او بود که عبدالملك بن عمیر راوی این حدیث آمد و سر او را برید. وقتى به او اعتراض کردند، گفت: من مى خواستم او را آسوده نمایم! (1)

عالمان اهل سنت عبدالملك را فردى مُدَلّس ، پراشتباه، مضطرب الحدیث و بسیار ضعیف دانسته اند. احمد مى گوید: او مضطرب الحدیث است. از او بیش از پانصد حدیث ندیدم كه در بسیارى از آن ها خطا و اشتباه كرده است اسحاق بن منصور مى گوید: احمد او را واقعاً ضعیف مى داند.(2)ابن مَعین در مورد او مى گوید: مخلّط است. ابن خراش مى گوید: شعبه او را نمى پسندید(3)مَناوى به نقل از از ابن حجر مى گوید: به خاطر عبدالملك در این حدیث اختلاف است. ابوحاتِم آن را داراى اشكال دانسته است و بزّار نیز مانند ابن حزم مى گوید: این حدیث صحیح نیست; زیرا عبدالملك آن را ازربعى و ربعى از حذیفه نشنیده است; امّا براى


1) تلخیص الشافى، 3/33_ 35؛ روضة الواعظین، 1/177_ 178

2) تهذیب التهذیب، 6/360؛ میزان الاعتدال، 4 / 406.

3) میزان الاعتدال، 4/406؛ تهذیب التهذیب، 6/360.

حدیث شاهدى وجود دارد.(1)

روایت ترمذى از ابن مسعود

این روایت نیز مانند روایت حذیفه، از چند جهت قابل نقد و بررسى است تِرمذى این سلسله سند را ناشناخته مى داند و مى گوید: این سند را فقط از طریق حدیث یحیى بن سلمة بن كهیل مى شناسیم افزون بر آن، یحیى بن سلمة بن كهیل را فردى ضعیف، متروك، منكر الحدیث و بى اهمیت مى‌شمرد. مَقْدِسى نظر دیگران را در مورد او این گونه بیان مى كند: ابن مَعین، یحیى را ضعیف مى داند. ابو حاتم در مورد او مى گوید: قوى نیست. بُخارى مى گوید در احادیث او احادیث منكر وجود دارد. نَسایى مى گوید: یحیى ثقه نیست. تِرمذى مى گوید: او در نقل حدیث ضعیف است.

ذهبى نیز از او سخن به میان مى آورد و مى گوید: یحیى از نظر نقل حدیث ضعیف است. ابن حجر سخنان رجال شناسان را در مورد یحیى مطرح كرده است و مى گوید ابن حِبّان نیز او را در میان ضعفا ذكر كرده و گفته است: وى بسیار منكر الحدیث است و به احادیث او احتجاج نمى شود.(2)

در این سلسله سند، نام اسماعیل بن یحیى بن سَلَمه نیز به چشم مى خورد كه او فردى ضعیف و متروك است. دارقُطْنى، ازدى و دیگران در مورد او مى گویند:


1) فیض القدیر: 2 / 72_73.

2) الكمال فى أسماء الرجال، نسخه خطى؛ تهذیب الكمال، 31 / 362 _363؛ الكاشف، 3 / 244؛ تهذیب التهذیب، 11 / 196.

روایات اسماعیل متروكند(1)فرد دیگرى كه در این سند قابل بررسى است، ابراهیم بن اسماعیل بن یحیى است. او نیز در نقل حدیث سهل انگار، متروک، ضعیف و مدلِّس است. ذهبى مى گوید: ابو زُرعه او را در نقل حدیث سهل انگار و ابو حاتِم نیز او را متروک دانسته است.(2)

افزون بر آنکه ابن حزم اندلسی (م 475ق) گفته است: اگر ما تدلیس راجایز می‌دانستیم در این باره به حدیث «اقتدوا باللَّذَینِ من بَعدی أبی بکر و عمر» استدلال می‌کردیم؛ ولی این حدیث صحیح نیست و خداوند ما را از احتجاج به چیزی که درست نیست، حفاظ کن . (3)و شمس الدین ذهبی (م 747ق) در موارد متعدد به این حدیث پرداخته و با نقل سخنان بزرگان رجال و حدیث اهل سنت سند آن را نقد کرده است. (4)و ابن حجر عسقلانی (م 852ق) نیز همچون ذهبی در مواضع گوناگون، سند حدیث اقتدا را نادرست دانسته است. (5)پس این حدیث نیز از لحاظ سند ضعیف است.

رابعاً مفاد این حدیث مبهم است آیا قول هر دو یا قول هریک به تنهایی حجت است؟ و در هر صورت از چند جهت دیگر هم قابل مناقشه است.

الف: با حدیث دیگری از اهل سنت که: «أصحابیِ کالنُجومِ بأیَّهمُ اقتدَیتُم اهتدَیتُم» منافات دارد زیرا این حدیث پیروی ازهریک از صحابه را کافی می داند.


1) میزان الاعتدال، 1 /417؛ المغنى فى الضعفاء، 1 / 134؛ تهذیب التهذیب، 1 / 303.

2) میزان الاعتدال، 1/136؛ المغنى فى الضعفاء، 1/17.

3) الفصل فی الملل و النحل، 3/27؛ نیز ر.ک: الإحکام فی اصول الأحکام، 2/6، ص242_243.

4) میزان الاعتدال، 3/610.

5) لسان المیزان، 1/188_ 272؛ و 5/237.

ب: می دانیم بسیاری از صحابه با آرای ابوبکر و عمر مخالفت کرده‌اند. اگر پیروی از آن دو بر همۀ اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واجب و مخالفت با آنان حرام بود، لازمه اش این است که آنان معصیت کرده و از عدالت خارج شده باشند و این خلاف نظریه عدالت صحابۀ مورد قبول شما است .

ج : در نقل‌ترمذی ، پس از عبارت _ اقتدوا باللَّذیْنِ من بعدی ابی بکر و عمر_ دو عبارت «واهتدوا بهدی عمار و تمسکوا بعهد ابن مسعود» نیز آمده است روشن است که واژۀ «اهتدا» و «تمسک» همان مدلول اقتدا را دارا هستند. اگر واژه اقتدا بر مرجعیت علمی یا رهبری سیاسی ابوبکر و عمر دلالت کند، واژه اهتدا و تمسک نیز بر مرجعیت علمی یا رهبری سیاسی عمار و ابن مسعود یا حجیت قول آنان دلالت خواهد کرد و این به اتفاق همه مسلمانان باطل است.د: اگر حدیث اقتدا بر امامت ابوبکر دلالت می‌کرد، ابوبکر در سقیفه به جای اینکه برای مجاب کردن انصار به حدیث «الأئمة من قریش» استدلال کند(1)به حدیث اقتدا استدلال می‌کرد؛ زیرا حدیث اقتدا اخص از آن حدیث است و احتجاج به آن، الزام آورتر بود. اگر حدیث اقتدا بر امامت ابوبکر دلالت داشت، او نمی‌گفت «دوست می‌داشتم از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره کسی که متولی این امر باشد،می‌پرسیدم تا کسی با او مخالفت نمی‌کرد». (2)

سوم : حدیث سنت خلفای راشدین

این حدیث که به آن بر عدالت بعض صحابه و حجیت قول و خلافت آنان


1) الفصل فی الملل و النحل، 3/27؛ نیز ر.ک: الإحکام فی اصول الأحکام، 1/24.

2) تاریخ طبری، 4/53؛ مروج الذهب، 2/330.

استدلال شده ، طرق متعدد دارد؛ ترمذى در سنن خود این حدیث را به سه طریق آورده است: على بن حجر، از بقیة بن ولید، از بجیر بن سعد، از خالد بن معدان، از عبدالرحمان بن عمرو سلمى روایت كرده است كه عرباض بن ساریه مى گوید: روزى رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بعد از نماز صبح، ما را موعظۀ بلیغى نمود؛ چنان كه اشك از چشمان ما سرازیر و دل‌هایمان هراسناک شد مردى گفت: این موعظۀ كسى است كه مى‌خواهد وداع كند. اى رسول خدا چه پیمانى بر عهدۀ ما مى گذارى؟

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: شما را به تقواى الهى، تسلیم و فرمانبردارى (از حاكمان) سفارش مى كنم گرچه كه برده اى حبشى بر شما حاكم گردد، زیرا هر كدام از شما كه زنده بماند اختلافات فراوانى را به چشم خواهددید. آن‌گاه فرمود: «وَإِیاكُمْ وَمُحْدَثَاتِ الأُمُورِ فَإِنَّهَا ضَلَالَةٌ فَمَنْ أَدْرَكَ ذَلِكَ مِنْكُمْ فَعَلَیهِ بِسُنَّتِى وَسُنَّةِ الْخُلَفَاءِ الرَّاشِدِینَ الْمَهْدِیّینَ عَضُّوا عَلَیهَا بِالنَّوَاجِذِ؛ شما را ازبدعت‌ها (مسائل نوظهور) بر حذر مى دارم چرا كه این مسائل در زمره گمراهى است پس هر كدام از شما چنین دوران اختلاف‌ها و بدعت هاى پس از مرا درك كند باید به سنّت من و سنّت خلفاى راشدین و هدایت یافته چنگ زند و در پایبندى بدان، استقامت ورزد. ابوعیسى مى گوید: این، حدیثى حَسَن و صحیح است(1). و از نظر اهل سنت منظور از خلفای راشدین عبارتند از:ابوبکر، عمر، عثمان و «حضرت» علی علیه السلام .

و نیزاحمد بن حنبل شیبانى و ابن ماجه و ابوداوود وحاكم نیشابورى نیز این حدیث را با اندكى تفاوت در متن آورده اند.

و در بعضی از روایات آن آمده : راه اطاعت را در پیش گیرید حتى اگر حاكم شما


1) سنن ترمذى، 4 / 308_ 309، كتاب العلم، باب ما جاء فى الأخذ بالسنة واجتناب البدع، ح2891.

برده اى حبشى باشد؛ زیرا مؤمن مانند شتر راهواری است كه هر جا او را بكشند، خواهد رفت!(1)

براساس این حدیث برخى اصولیان دیدگاه هاى تك تك خلفاى راشدین را حجّیت مى دانند به همین دلیل، تکتف در نماز و تحریم دو متعه توسط عمر و واجب شدن اذان زاید در روز جمعه توسّط عثمان را سنّت و واجب به شمار مى آورند.(2)

ولی بعضی مى گویند: از حدیث، تنها اجماع خلفاى چهارگانه _ نه نظر یکی از آن‌ها_ استفاده می شود.(3)

از طرفی برای حصر خلفای راشدین به خلفاى چهارگانه اولیه، استدلال کرده‌اند به اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «خلافت بعد از من، سى سال خواهد بود و آن گاه حكومت گزندۀ پادشاهى برقرار خواهد شد» و مدّت خلافت خلفاى چهارگانه، همین اندازه بوده است. ولی برخی از اهل سنت خلفای راشدین را در چهار تَن منحصر نمى كنند وعدۀ دیگری به آنان می افزایند.(4)

پاسخ : اولاً: عرباض بن ساریه سلمى، تنها صحابی راوى این حدیث است که


1) سنن ابن ماجه، 1 / 71_ 73، باب اتباع سنة الخلفاء الراشدین المهدیین، حدیث هاى 42 و 44؛ مسند احمد، 5 / 109، ح 16692 تا 16697؛ سنن ابوداوود، 3 / 206، كتاب السنة، باب فى لزوم السنة، حدیث 4607؛ المستدرك على الصحیحین، 1/174_ 177، كتاب العلم، حدیث‌هاى 329_ 333.

2) الموافقات، 4 / 40 و 41.

3) المنهاج بشرح السبكى، 2/409؛ نهایة السؤول فى شرح منهاج الأصول، 3 / 267.

4) الإبهاج فى شرح المنهاج، 2 / 410.

همۀ سندها به او منتهى مى شود و این مسئله، تردید انسان را برمى‌انگیزاند؛ زیرا در این حدیث آمده پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد و پس از اقامۀ نماز به ایراد سخن پرداخته و چنان موعظه رسایى نموده است كه اشك از چشم همه سرازیر و دل ها هراسناك شد. چرا صحابی دیگری آن خطبه را نشنیده و به نقل آن نپرداخته است؟ چگونه فقط عرباض این حدیث را روایت كرده است ؟ و چرا این حدیث، فقط در شام روایت شده و بیشتر راویان این حدیث اهل شهر «حمص» شام هستند كه در آن زمان، یار معاویه و دشمن امیر مؤمنان على علیه السلام بودند. و می دانیم شامیان، براى تحكیم قدرت معاویه یا كاستن از شأن مخالفان او، از جعل حدیث و تزویر ابایى نداشته‌اند. (1)

از این رو بخارى، مسلم، و نسایى، از آن روى گردانده اند... وشیوه بعضی از عالمان بزرگ اهل سنّت این است كه در صورت روى گرداندن بخارى و مسلم از یك روایت، آن ها نیز آن روایت را بى اعتبار مى شمارند.

ثانیاً: سند این روایت حتی به نظر عالمان رجال اهل سنت مورد اشکال است

و رجال طرق این حدیث ضعیفند که مجال بیان آن اینجا نیست. استاد میلانی در کتاب« سنت پیامبر یا سنت خلف »می گوید : ناقلان این حدیث چند دسته اند كه برخى از آنان هم چون ترمذى و حاكم نیشابورى، این حدیث را صحیح دانسته اند، برخى دیگر همچون ابوداود درباره آن سكوت نموده اند، دسته اى دیگر همانند بغوى، آن را در شمار احادیث حَسَن قرار داده اند و برخى نیز


1) بنگرید به سخنان یاقوت حموى پیرامون اهالى حمص در معجم البلدان، 2/349.

هم چون ابن قطّان، به بطلان آن حكم داده اند.(1)ثالثاً: محتوا و مدلول این حدیث مشکل دارد .زیرا این حدیث، چهار موضوع را در بر مى گیرد فرمان به تقواى الهى فرمان به اطاعت از حاكم - هر كه باشد_ پرهیز از بدعت و دستور به پیروى از سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سنّت خلفاى راشدین . ولی در هیچ كدام از متون این حدیث، توصیه به قرآن یعنی رکن اساسی دین و مرجع مسلمانان ،وجود ندارد ولی دستور به اطاعت مطلق از هر حاکمی می دهد . می گوییم وجوب اطاعت از حاکم در ظلم و معصیت معقول نیست و خلاف حکمت و شریعت است. امر به اطاعت مطلق از هر حاکم مطلبی است که ساحت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم منزه از آن است ونیز برخى از متون این حدیث جمله موهنی به متن حدیث، اضافه مى كند: «از هر حاکمی اطاعت کنید ... زیرا مؤمن همانند شتر راهواری است که به هر جا او را ببرند، خواهد رفت»3. می گوییم تشبیه مؤمن به حیوان رام ،توهین به او است.

رابعاً: خلفای راشدین به نظر اهل سنت: ابو بکر و عمر و عثمان و علی علیه السلام هستند و آنان با هم به شدّت اختلاف داشتند زیرا مولا امیر المؤمنین علیه السلام که خلیفۀ چهارم این نقل است ، سنت شیخین( ابو بکر و عمر) را قبول نداشت ازین رو در شورای انتخاب خلیفه پس از عمر پیشنهاد عبد الرحمان عوف را به پیروی از سنت ابوبكر و عمر نپذیرفت و پس از خلافت ظاهری بسیاری از بدعت‌های آنان مانند تبعیض در تقسیم بیت المال و نماز جماعت تراویح را تغییر داد.(2)


1) مصابیح السنّة، 1 /159، كتاب الایمان، باب الاعتصام بالكتاب والسنة، ح 129.

2) شرح نهج البلاغة بن أبی الحدید، 1/188 و 9 /53 و 10/ 245 و 12/263؛ أسد الغابة، 4/32؛ السقیفة وفدك، ص 86؛ تاریخ الطبری، 3/297؛ الشافی فی الامامة، 4/209: وخلا (عبد الرحمن بن عوف) بعلی بن أبی طالب فقال : لنا اللّه علیك إن ولیت هذا الأمر ، أن تسیر فینا بكتاب اللّه وسنّة نبیه وسیرة أبی بكر وعمر. فقال أسیر فیكم بكتاب اللّه وسنّة نبیه ما استطعت. در باره نماز تراویح و بدعت‌های دیگر بنگرید به: شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید از علمای اهل سنت، 12/283 و نهج البلاغه محمد عبده، 35/2 خطبة 150.

و این حدیث با امر به پیروی از خلفای راشدین، امر به ضدین کرده و خلاف حکمت است و چنین امری از پیامبر حکیم صادر نمی‌شود.

و نیز رفتار صحابه، نشان می دهد به مضمون این حدیث عقیده نداشتند ؛ زیرا در بسیارى از موارد، صحابه به مخالفت با سنّت ابوبكر و عمر برخاستند حتی خلفیه دوم در چندین مورد به مخالفت با خلیفه اول پرداخت.(1)

با توجه به مشکلات سندی و دلالی یادشده می‌گوییم : این حدیث بى اعتبار است.

خامساً: بر فرض صدور و صحت این حدیث می گوییم :منظور از خلفای راشدین دوازده امام معصوم از اهل بیت پیامبرند که با عبارات گونا گون در صحاح و سنن اهل سنت آمده است: إنَّ هذا الْأَمْرَ لَا یَنْقَضِی حتّى یَمْضِی فِیهِمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِیفَةً؛ این امر به پایان نخواهد رسید مگر اینكه دوازده جانشین در میان آن‌ها حكومت كند(2)اولین آنان حضرت علی و آخر آنان حضرت مهدی: است ، نه خلفای چهارگانه اولیه.

چهارم: حدیث ناهیه از سب صحابه

قَالَ حَدَّثَنَا یونُسُ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ یعْنِی ابْنَ سَعْدٍ عَنْ عَبِیدَةَ بْنِ أَبِی رَائِطَةَ عَنْ


1) فواتح الرحموت بشرح مسلّم الثبوت، 2 / 231.

2) صحیح مسلم، 3/1452، ح1821، سنن أبی داود، 4/106؛ مسند أحمد 1/398،ح3781 و ص406، ح 3859، صحیح البخاری، 6/2640، ح6796.

عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ زِیادٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُغَفَّلٍ الْمُزَنِی قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم :

اللَّهَ اللَّهَ فِی أَصْحَابِی ، لَا تَتَّخِذُوهُمْ غَرَضًا بَعْدِی فَمَنْ أَحَبَّهُمْ فَبِحُبِّی أَحَبَّهُمْ وَمَنْ أَبْغَضَهُمْ فَبِبُغْضِی أَبْغَضَهُمْ وَ مَنْ آذَاهُمْ فَقَدْ آذَانِی وَ مَنْ آذَانِی فَقَدْ آذَى اللَّهَ وَمَنْ آذَى اللَّهَ أَوْشَكَ أَنْ یأْخُذَهُ.(1)

خدا را، خدا را! پروا دارید در حرمت اصحابم و آنان را هدف (بدگویی ) قرار ندهید؛ پس کسی که آنان را دوست دارد به سبب دوستی من آنان را دوست داشته و کسی که آنان‌را دشمن دارد به سبب دشمنی با من آنان را دشمن داشته است .کسی که آنان‌را اذیت کند مرا اذیت کرده و کسی که مرا اذیت کند خدا را اذیت کرده و کسی که خدا را اذیت کند، خداوند به‌زودی او را نابود می‌کند.

وجه استدلال آن است که صحابه به صورت مطلق کسانی معرفی شده‌اند که آزار آنان، آزار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و خدای متعال معرفی شده است و کسی که ایشان را دوست یا دشمن دارد به سبب دوستی با دشمنی با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دوست یا دشمن داشته است. چنین اوصافی با عدالت ملازمه دارد و افرادمتصف به آن باید همگی عادل باشند.

پاسخ: اولاً سند این حدیث ضعیف است چنان‌که شعیب الأرنؤوط _ محقق مسند احمد _ می‌گوید: إسناده ضعیف لجهالة عبد الرحمن بن زیاد أو عبد الرحمن


1) مسند أحمد ، 5 / 45، ح 16201 وقال السیوطی فی جمع الجوامع، ج 1 / 4773، ح 80 أخرجه أحمد (4/87 ، رقم 16849) ، والبخارى فى التاریخ الكبیر (5/131) ، والترمذى (5/696 ، رقم 3862) وقال : غریب . وأبو نعیم فى الحلیة (8/287) ، والبیهقى فى شعب الإیمان (2/191 ، رقم 1511) . وأخرجه أیضًا : ابن حبان (16/244 ، رقم 7256).

بن عبد الله.(1)

ثانیاً: بر پایۀ همین حدیث باید بسیاری از صحابه فاسق و منحرف باشند زیرا آنان با هم جنگیدند و یکدیگر را سب و لعن و آزار کردند و بعضی از صحابه مردم را برکشتن عثمان تحریک کردند .

و روشن است که هر دو طرف نمی توانند بر حق و عادل باشند پس یک طرف باید فاسق و منحرف باشد.

پنجم : حدیث خیر القرون

صحیح مسلم: حَدَّثَنِى یعْقُوبُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ حَدَّثَنَا هُشَیمٌ عَنْ أَبِى بِشْرٍح وَحَدَّثَنِى إِسْمَاعِیلُ بْنُ سَالِمٍ أَخْبَرَنَا هُشَیمٌ أَخْبَرَنَا أَبُو بِشْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَقِیقٍ عَنْ أَبِى هُرَیرَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم « خَیرُ أُمَّتِى الْقَرْنُ الَّذِینَ بُعِثْتُ فِیهِمْ ثُمَّ الَّذِینَ یلُونَهُمْ ». وَاللَّهُ أَعْلَمُ أَذَكَرَ الثَّالِثَ أَمْ لاَ قَالَ « ثُمَّ یخْلُفُ قَوْمٌ یحِبُّونَ السَّمَانَةَ یشْهَدُونَ قَبْلَ أَنْ یسْتَشْهَدُوا »(2).

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند : بهترین افراد امت من گروهی هستند که من در میان آنان مبعوث شدم سپس کسانی که بعد از ایشان می آیند ... .

و گروهی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در میان آنان مبعوث شد صحابه بودند پس همۀ آنان بهترین امت‌اند و این وصف با عدالت ملازمه دارد.مانند این حدیث به اسناد دیگر هم نقل شده است.

پاسخ: اولاً خیریت در این حدیث عمویت ندارد و بنابراین دلالت ندارد که همۀ


1) مسند أحمد، 5/45.

2) صحیح مسلم، ح 6636 وقال السیوطی فی جمع الجوامع، 1/ 12291، رقم 12397 أخرجه أحمد (6/156 ، رقم 25272) وابن أبى شیبة (6/404 ، رقم 32409) ومسلم (رقم 2536) عن عائشة عنه صلی الله علیه و آله و سلم خیر الناس القرن الذى أنا فیه ثم الثانى ثم الثالث.

اصحاب از همۀ امت آینده بهتر بوده باشند. برای بهتر بودن معاصران حضرت کافی است عده ای چون اصحاب کساء و صحابه ای مانند سلمان و ابوذر و .... در میان ایشان باشند تا این حدیث درست باشد پس برای صدقاین سخن نیازی نیست همۀ صحابه عادل باشند .

ثانیاً: اینکه صحابه از مؤمنان متأخر خود، افضل باشند معارض با حدیث صحیح ذیل است:

قال ابی جمعه: «تغدَّینا معَ رسولِ الله صلی الله علیه و آله و سلم و معنا أبو عبیدةَ فقال : یا رسولَ اللهِ! هل أحدٌ خیرٌ منّا؟ أسلمْنا معكَ وجاهَدْنا معك قالَ: نعم ، قومٌ یكونُون من بعدی، یؤمنونَ بی ولمْ یروْنی ... فهم خیرٌ منكم»(1)

؛ ابو جمعه می‌گوید : همراه با ابو عبیده ، با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‌رفتیم كه وی از رسول خدا پرسید آیا كسی از ما بهتر است در صورتی كه ما به شما ایمان آوردیم و با شما جهاد كرده‌ایم؟ حضرت فرمود: آری مردمی كه پس از شما می‌آیند و به من ایمان می‌آورند در حالی‌كه مرا ندیده‌اند... آنها از شما بهتر هستند.»

و در روایت دیگر حضرت، ایمان آیندگانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ندیده‌اند و به نوشته ای بر کاغذی ایمان آوردند، از اصحاب معاصر خود برنز می‌شمارد(2).

و در روایت دیگر آنان را برادران (برتر از ا صحاب )خود معرفی می کند(3)همۀ این


1) المستدرك علی الصحیحین، 4/85، باب فضایل الامة _ حاكم این حدیث را صحیح می‌خواند. مسند احمد، 4/106؛ سنن الدارمی، 2/308؛ مسند ابی یعلی، 1/147 و 3/128؛ معجم الكبیر، 4/22.

2) جمع الجوامع أو الجامع الكبیر ، 1/ 6074.

3) همان، 1 / 20168؛ أخرجه أبو یعلى (6/118 ، رقم 3390) ، وأحمد (3/155 ، رقم 12601).

روایات معارض با روایات خیریت قرن اول بوده ، بلکه برتری مؤمنان آینده را بر صحابه می رساند.

ششم : حدیث طوبی لمن رآنی

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : «طوبى لمن رآنی و طوبى لمن رأى من رآنی ، وطوبى لمن رأى من رأى من رآنی(1)خوشا به حال کسی که مرا دیده است (صحابه) و یا بینندگان مرا دیده(تابعین) و یا بینندگان بینندگان مرا(تابعین تابعین) دیده است.

نظیر این حدیث، حدیث نهی از سب صحابه است: _ احمد حَدَّثَنَا أَبُو مُعَاوِیةَ حَدَّثَنَا الْأَعْمَشُ عَنْ أَبِی صَالِحٍ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِی قَالَ: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم لَا تَسُبُّوا أَصْحَابِی فَإِنَّ أَحَدَكُمْ لَوْ أَنْفَقَ مِثْلَ أُحُدٍ ذَهَبًا مَا بَلَغَ مُدَّ أَحَدِهِمْ وَلَا نَصِیفَهُ»(2)به اصحاب من دشنام ندهید، چراکه اگر کسی از شما مانند کوه احد طلا انفاق کند مانند یک مد طعام انفاق آن‌ها نمی­شود.»

ابن حجردر شان ورود این حدیث آورده است بین خالد بن الولید و عبد الرحمن بن عوف مشاجره ای در گرفت که خالد به عبد الرحمن توهین کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با این سخن، خالد را نهی و مقام والای صحابه را بیان کرد. (3)

وجه استدلال :سبّ، سخن زشت در بارۀ دیگری است و توصیف همه یا اکثر


1) المستدرك علی الصحیحین، 4/86، باب فضل كافة العرب.

2) مسند احمد ، ح 10657 و فی جمع الجوامع للسیوطی حرف اللام رقم 515 عن الطیالسى ، وأحمد ، وابن أبى شیبة ، وعبد بن حمید ، والبخارى ، ومسلم ، وأبو داود ، والترمذى ، وابن حبان عن أبى سعید . مسلم ، وابن ماجه عن أبى هریرة).

3) فتح الباری، 10 / 468.

صحابه به ارتداد یا فسق، دشنام به آنان و مورد نهی است ، این حدیث خطاب به صحابه بود؛ وقتی صحابه حق تعرّض به صحابۀ دیگر را ندارند به طریق اُولى، كسانى كه درآینده پا به عرصه وجود مى‌گذارند، حق تعرّض و توهین به آنان را ندارند.

افزون برآنکه کسی که یک مد (750 گرم) انفاق او بیش ازیک کوه طلای دیگران ارزش دارد، و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به دیدار کنندۀ او شادباش بفرماید عادل است زیرا دیدن فاسق شادباش ندارد. (1)

پاسخ : این حدیث بر فرض صحت می خواهد ارزش مصاحبت با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را گوشزد كنند نه اینكه صحابه را عادل و غیر قابل انحراف بداند و معادل بودن انفاق یک مدّ آنان با کوه احد بر خلاف قرآن است زیرا براساس قرآن عمل صالح همسران پیامبر که افزون بر مصاحبت، شرف همسری حضرت را دارند دو برابر پاداش دارد: «وَ مَنْ یقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صالِحاً نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَینِ وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً كَرِیما»(2)و هر كس از شما (همسران) در برابر خدا و پیامبر خضوع و اطاعت كند و عمل صالحى به جا آورد پاداش او را دو چندان خواهیم داد. چگونه انفاق یک مدّ صحابی برابر کوه احد یعنی هزاران برابر انفاق همسران حضرت ارزش دارد؟ پس این حدیث غیر معقول و از احادیث مجعول است .


1) همان، الصارم المسلول على شاتم الرسول، 1/574. ابن تیمیه ذیل این حدیث می گوید : اهل السنة و الجماعة فإنهم مجمعون على أن الواجب الثناء علیهم و الاستغفار لهم و الترحم علیهم و الترضی عنهم و اعتقاد محبتهم و موالاتهم و عقوبة من أساء فیهم القول.

2) احزاب (33): 31.

پاسخ های مشترک و کلی

پس از پاسخ خاص هر دلیل _ که از نظر گذشت _ می‌گوییم، مسئلۀ عدالت صحابه مخالف مسلّمات قرآنی و حدیثی و تاریخی است و به دلائل زیر قابل قبول نیست :

پاسخ مشترک اول : چگونه صحابه مطیع رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم بودند در حالی که هنگام احتضار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مانع نوشتن وصیتش شده و او را به هذیان متهم کردند ؟

داستان حدیث قلم و دوات در تمام منابع روایی اهل سنت آمده است. در این میان کتاب صحیح بخاری به عنوان مهم‌ترین منبع ،که به اعتقاد اهل سنت تمام روایات آن صحیح است هفت روایت را به خوداختصاص داده است.

این روایات با اندکی تفاوت می گوید: رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم در واپسین روزهای حیات خویش به حاضران فرمودند: نوشت افزاری برایم بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید، عمر بن خطاب گفت: درد بیماری بر رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم غلبه کرده است و کتاب خدا ، ما را کفایت می‌کند، بعد از سخنان عمر، بین حاضران اختلاف افتاد و کار به نزاع و خصومت کشید و هر کس چیزی می‌گفت، برخی می‌گفتند کاغذ بیاوریم تا رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم بنویسد و برخی با عمر هم سخن شدند. همهمه و سر و صدا بالا گرفت، در این هنگام حضرت با ناراحتی فرمودند: «قُومُوا عَنّی»؛ از نزد من برخیزید و دور شوید، سزاوار نیست نزد من با هم نزاع کنید.(1)

ولی در نقل سعید بن جبیر از ابن عبا س در مسند احمد از از قول معترضان


1) در صحیح البخاری، کتاب «العلم» آمده: «قال عمر: إنّ النبیَّ صلی الله علیه و آله و سلم غلَبه الوجعُ و عندنا کتابُ اللَّه حسبُنا، فاختلفوا » و درکتاب «الجهاد و السیر» آمده: «ابن عباس از این حادثه که روز پنج شنبه بود بسیار متأسف بود و گریه می‌کرد».

آمده: «فَقَالُوا مَا شَأْنُهُ أَهَجَرَ قَالَ سُفْیانُ: یعْنِی هَذَى» _ و در نقل دیگر: «قَالُوا إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم یهْجُرُ». در نقل نسائی از قول معترضان آمده است: قالوا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : یهجر.»(1)

بلکه در صحیح بخاری حدیث شماره 3168 آمده است: «فَتَنَازَعُوا وَلَا ینْبَغِى عِنْدَ نَبِىٍّ تَنَازُعٌ فَقَالُوا: مَا لَهُ أَهَجَرَ؟ اسْتَفْهِمُوهُ»؛ حاضران در امتثال فرمان حضرت اختلاف نمودند در حالی که اختلاف نزد پیامبر روا نیست و مخالفان فرمان گفتند: آیا او هذیان می‌گوید؟ در این نقل گوینده به صراحت به حضرت جسارت کرده است و به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت هذیان و بیهوده‌گوی می‌دهد.

از این حدیث صحیح و مشهور استفاده می شود که بعضی صحابۀ با سابقه، مطیع رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم نبودند ، بلکه حضرت را با آن حال بیماری، ناراحت کردند و پیش روی حضرت با او مخالفت نمودند و عده ای هم به حمایت او بر خاستند و سر و صدا بلند شد و حضرت که مظهر اخلاق کریمه بود به‌حدی که وقتی کسی خدمت حضرت می‌رسید و می‌نشست تا او بر نمی خاست حضرت نیز به احترام او می‌نشست و از جایش بلند نمی‌شد و کسی که به پیامبر دست می داد تا دستش را برنمی‌داشت پیامبر دستش را پس نمی کشید، (2)چقدر حضرت را ناراحت کردند که آنان را بیرون کرد.

ابن عباس که خود حاضر و ناظر ماجرا بود و اهمیت آن نوشته را می‌دانست و


1) مسند احمد، ح 1834 و ح 3394؛ السنن الکبری، ح 5857.

2) السنن الكبرى، 10 /192 و عن أنس رضی الله عنه قال كان النبی صلی الله علیه و آله و سلم إذا استقبله الرجل فصافحه لا ینزع یده من یده حتى یكون الرجل ینزع یده، ولا یصرف وجهه من وجهه حتى یكون الرجل هو یصرفه: رواه أبو داود والترمذی.

می‌فهمید از وضع پیش آمده گریه می‌کند به طوری که ریگ‌ها از اشک او خیس می‌شد و اشاره می‌کرد که همۀ گرفتاری‌ها، از جلوگیری از نوشتن وصیت آن حضرت به‌وجود آمد.

روایت قلم و دوات از روایات معتبر است که برای اهل سنت ایجاد زحمت نموده است زیرا بیانگر مخالفت خلیفۀ دوم با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و جسارتوی به ایشان است؛ از این رو برای توجیه سخن او به استدلال‌های مضحکی پرداخته‌اند تا چهرۀ‌اش مخدوش نشود. هر چند بیان نشده که حضرت در نظر داشت چه مطلبی را بنویسد ولی قرائن نشان می دهد که منظور حضرت مکتوب کردن همان وصیتی بود که در غدیر خم مقابل هزاران نفر بیان فرمود: چنان‌که ابن حجر عسقلانی و عینی شارحان صحیح بخاری احتمال داده‌اند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‌خواست خلیفۀ خود را تعیین کند. ابن حجر می‌گوید: در اینكه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چه می‌خواست بنویسد، اقوال گوناگونی وجود دارد. برخی گفته‌اند: نوشته‌ای بود كه بیانگر احكام باشد و اختلاف را از بین ببرد، برخی گفته‌اند: می‌خواست نام جانشینان بعد از خودش را بنویسد تا در میان آن‌ها اختلاف نشود(1).

ولی همین کسی که از نوشتن وصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به احتمال هذیان گویی جلوگیری کرد خودش با وصیت ابوبکر به هنگام مرگ به خلافت رسید هنگامی که ابوبکر دستور داد عثمان عهد نامه اش را مبنی بر تعیین خلیفه بعد از او بنویسد.گفت بنویس: پس حالت غش و بیهوشی به او دست داد ولی عثمان خود بدین گونه عهدنامه را نوشت : ... «من خلیفه قرار دادم بر شما مسلمانان عمر بن


1) فتح الباری، 1/209؛ عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری، 2/171.

خطاب را...» در این موقع ابوبکر به هوش آمد و گفت: آنچه را نوشتی بخوان.

عثمان نوشتۀ خود را قرائت کرد. ابوبکر تکبیر گفت و افزود: چنین احساس کردم ترسیدی من به هوش نیایم و (بر اثر عدم تعیین خلیفه) مردم به اختلاف در افتند ! عثمان گفت: آری . ابوبکر نوشته عثمان تأیید نمود.(1)

4/128 و 129.

پاسخ مشترک دوم

بهترین شاهد برای قضاوت دربارۀ هر گروهی نظر و حال خود آن گروه است. بررسى سیره و رفتار صحابه نشان مى‌دهد كه آنان خود را عادل نمی دانستند. ازین رو یكدیگر را مورد طعن و جرح و لعن و نفرین قرار مى‌دادند. اگر صحابه نزد خودشان از مقامى برخوردار بودند كه نقد و لعن وخصومت با آنان جایز نباشد چرا صحابۀ معروفی مانند طلحه، زبیر، عایشه و معاویه و عمر و عاص در برابر مولا على علیه السلام جنگیدند، و جنگ همیشه همراه طعن و جرح و لعن و نفرین است و بزرگ‌ترین جنایتی که بعضى از اصحاب انجام دادند سب و لعن مولا على علیه السلام بود و همۀ اهل سنت تأكید مى كنند كه سب هر كدام از صحابه، شخص را از اسلام یا عدالت خارج مى كند پس دو طرف دعوا نمی توانند بر حق و عادل باشند . و نیز بسیاری از صحابه گناهانی مرتکب شدند که حد بر ایشان جاری شد . نام بعضى از اصحاب كه مرتکب لعن به مولا یا گناهان دیگر شدند ، به شرح زیر است :

1_ معاویة بن ابى سفیان؛ افزون بر آتش افروزی جنگ صفین ،پایه گذار لعن بر مولا على علیه السلام به مدت هفتاد سال است روایت شده هنگامى كه معاویه به مدینه آمد، پرسید چرا اینجا مردم على علیه السلام را دشنام نمى دهند؟ گفتند سعد وقاص نمى


1) نهایة الإرب،

گذارد، معاویه او را احضار كرد و گفت: چرا ابا تراب (علی) را لعنت نمى كنى؟ سعد گفت به سه دلیل، یکی از آن ها حدیث منزلت بود . (1)

مغیره بن شعبه ؛ وى

از صحابه شاهد بیعت رضوان است که از طرف معاویه حاکم کوفه بود و افزون بر جنایات بیشمار در خطبه نماز جمعه، مولا على علیه السلام را دشنام مى‌داد و خطیبانى منصوب كرده ، و دستور داده بود که مولا على را لعنت كنند. (2)

3_ عمرو بن عاص؛ او در سال هشتم هجرى در حالى به سوى رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مهاجرت كرد و مسلمان شد. شهرت عمرو عاص بیشتر به دلیل همراهى او با معاویه است؛ و نقش او به عنوان مشاور معاویه در جنگ صفین بر ضد مولا على علیه السلام و ترویج لعن و بغض مولا پس از شهادت حضرت معروف است . (3)

4_ ابو محجن ثقفى؛ نام وى عمرو بن حبیب است و در سال نهم هجرت مسلمان شد. ابو محجن بارها شراب خورد و حد بر او جاری شد. عاقبت اورا از مدینه تبعید كردند.[1]

5_ عبدالرحمان بن عمر بن خطاب؛ او در مصر شرب خمر كرد و عمرو عاص وى را حد زد و او را به مدینه فرستاد. عمر بن خطاب نیز بر او حد جارى ساخت.(4)

قدامه بن مظعون؛ وى از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است كه در جنگ‌هاى رسول


1) صحیح مسلم، باب فضایل على علیه السلام .

2) سیر اعلام النبلاء، 3/21 و 31.

3) سیر اعلام النبلاء، 4/24.

4) الاصابه،3/72.

خدا صلی الله علیه و آله و سلم و حتى جنگ بدر شركت داشته است. او نیز به جرم شراب‌خوارى حد خورده است.

6_ عبداللّه بن زبیر؛ وى هنگامى كه ادعاى خلافت كرد، نام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را از خطبه هاى نماز جمعه حذف كرد. او قصد داشت عبداللّه بن عباس، محمد حنفیه و عده اى از بنى هاشم را با آتش بسوزاند زیرا این گروه از بنى هاشم با او بیعت نكرده بودند.(1)

7_ ابو هریره؛ هنگامى كه عمر بن خطاب او را از امارت بحرین عزل كرد او را دشمن خدا و دشمن كتاب خدا و سارق خطاب كرد.(2)

8 _ ابو جندل بن سهیل بن عمرو، ضرار بن خطاب محاربى و ابا الازور؛ ابن جریج مى گوید: از ابا عبیده شنیدم كه این سه تن صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در شام شراب نوشیدند و حد بر آنان جاری شد .(3)

بلکه عبدالرزاق در كتاب مصنف باب «مَن حدّ مِن أصحاب النبى» آمار آن دسته از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را كه حد شرعی بر آنان جاری شده را مى

[1]_ الاستیعاب، 2/ 61؛ اسدالغابه، 5/290.

[3] _ همان، 3/229؛ اسد الغابه، 4/153.آورد.(4)

پس باید گفت صحابه هم مانند سایر مردم خوب و بد داشتند و آنان جز امتیاز مشاهدۀ پیامبر از امتیاز دیگرى برخوردار نبودند؛ چه بسا گناهان آنان فاحش‌تر از


1) عقد الفرید، 4/413.

2) همان، 1/66؛ سیر اعلام النبلاء، 2/612.

3) الاستیعاب، 2 / 16؛ و نیز بنگرید به: کتاب‌های تفسیر، ذیل آیه 93 سوره مائده، این سه صحابى براى خوردن شراب به این آیه استشهاد كرده‌اند!

4) المصنف، عبد الرزاق، صنعانی، 9/246.

گناهان دیگران بود چون آنان شاهد معجزات و نشانه‌هاى پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند .

به یقین شرافت صحبت و همراهى با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برتر از شرافت ازدواج با آن حضرت نیست . زیرا، مصاحبت زنان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با او از برترین درجات هم صحبتى و همراهى است؛ در عین حال، خداى متعال آنان را مخاطب ساخته و مى‌فرماید:«يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا * وَمَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا كَرِيمًا * يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ...»(1). اى زنان پیامبر ،هر كدام از شما گناه آشكار و فاحشى مرتكب شود عذاب او دو چندان خواهد بود، و این براى خدا آسان است . و هر كس از شما براى خدا و پیامبرش فروتنى كند و عمل صالح انجام دهد، پاداش او را دوبرابر خواهیم داد و براى او رزق كریمى آماده كرده‌ایم . اى زنان پیامبر! شما همانند دیگر زنان نیستند اگر تقوا پیشه كنید ... و نیز خداوند درباره دو تن از آنان _ یعنی حفصه و عایشه _ فرموده «إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ»(2)اگر شما از کار خود توبه کنید «به سود شماست» زیرا دل‌های شما از حق منحرف شده و اگر شما دست به دست هم دهید و بر ضد او عمل کنید «کاری از پیش نخواهید برد» زیرا خدا و جبزئیل و مؤمنان شایسته پشتیبان او خواهند بود. خبر داده است.(3)


1) احزاب (33): 30_ 32.

2) تحریم (66): 4.

3) اشاره است به داستان افك در سوره نور آیات : 11 _ 17نازل شده در برائت عایشه بر تهمتى كه بر او زدند، به روایت خود او، یا در برائت ماریه از این تهمت ، بنابر روایت غیر عایشه ، چنان‌كه در جلد دوم کتاب احادیث ام المومنین عایشه آمده است.

پاسخ مشترک سوم:

آیات و روایاتی که بر ارتداد بعضی صحابه دلالت می‌کند، شاهد دیگری است بر بطلان اصل عدالت صحابه، مانند: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ ینْقَلِبْ عَلى عَقِبَیهِ یرجع فَلَنْ یضُرَّ اللَّهَ شَیئاً وَ سَیجْزِی اللَّهُ الشَّاكِرِین»(1).

محمد صلی الله علیه و آله و سلم فقط فرستاده خدا بود و پیش از او فرستادگان دیگرى نیز بودند، آیا اگر او بمیرد و یا كشته شود، از عقیدۀ خود برمی‌گردید؟ و هر كس ازعقیدۀ خود بازگرد، هرگز هیچ زیانی به خدا نمی‌رساند. و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش خواهد داد. در اسباب النزول واحدی آمده است که عطیۀ عوفى گوید: در روز احد كه مسلمانان مى‌گریختند، بعضى گفتند: محمد كشته شده، تسلیم مشركان شوید كه آنان برادران شمایند. و بعضى گفتند: اگر هم محمد صلی الله علیه و آله و سلم شهید شده باشد آیا ما نیز نباید راه پیغمبرمان را برویم و كشته شویم؟ در اینجا آیۀ یادشده نازل شد.(2)

روشن است که این گوینده از صحابه بود که ازدیگران می خواست به مشرکان کان بپیوندند. پس این آیه هشدار می دهد و با کمک شأن نزول روشن می سازد كه بعضی از صحابه مرتد شدند. بدیهی است كه اگر خدای متعال از تمام مجاهدان بدر و احد برای همیشه راضی شده باشد دیگر نیازی به این هشدار نبود.و نیز احادیث ارتداد صحابه به قهقرا _ که در پاسخ شبهۀ آینده می‌آید _ با عدالت همه صحابه در منافات است.


1) آل‌عمران (3): 144.

2) أسباب نزول القرآن، ص 129.

پاسخ مشترک چهارم

در میان صحابه، منافقان و افراد مریض القلب بودند كه در آیات بسیارى نكوهش شده‌اند . از آن جمله در آیۀ هشتم سورۀ انفال: «إِذْ یقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دِینُهُمْ وَ مَنْ یتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَكِیمٌ»

به یادآور زمانى كه منافقان و بیماردلان مى‌گفتند: آنان (مسلمانان) را دینشان مغرور كرده است، (كه از دشمن نمی ترسند.) و كسى كه بر خدا توكّل كند ، پس (بداند) قطعاً خداوند شكست‌ناپذیر حكیم است. در اینکه آیا افراد مریض القلب همان منافقان هستند یا غیر ایشان در میان مفسران بحثاست. در صورت تغایر، تعداد خارج شدگان از عدالت بیشتر می شوند.

منافقان هم چند گروه بودند؛ بعضی از آنان شناخته شده و بعضی ناشناخته بودند، چنان‌كه خداوند در سوره توبه ، آیۀ 101مى‌فرماید«وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الأعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَى عَذَابٍ عَظِيمٍ» برخى از بادیه‌نشینانی كه پیرامون شمایند، منافقند، و از اهل مدینه گروهى بر نفاق خو گرفته‌اند. تو (ای پیامبر) آن‌ها را نمى‌شناسى، ولى ما آن‌ها را مى شناسیم. به زودى آن‌ها را دوبار مجازات مى‌كنیم، سپس به سوى عذاب عظیم رانده مى‌شوند.

پس اگر تعریف صحابی را عام بگیرید و منظور شما عدالت هر صحابی _ حتی منافق و مریض القلب _ باشد روشن است که منافق و مریض القلب را نمی توان عادل شمرد. و اگر منافق را از تعریف صحابی خارج کنید می گوییم اولاً دلیلی بر اخراج منافق از تعریف صحابی ندارید و تقیید صحابی خلاف اطلاق تعریف بزرگان اهل سنت است. ثانیا بسیاری از منافقان به نص آیۀ گذشته شناخته شده

نیستند و غیر از عده‌ای می‌دانیم عادلند صحابه دیگر احتمال نفاق داردند پس نمی توانیم به عدالت همه حکم کرده یا به اصالة العداله در صحابه قائل شویم .

ترور عقبه تبوک اوج نفاق بعضی از صحابه

این نفاق به حدی خطرناک و عمیق و پنهان بود که منافقان نقشۀ قتل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را کشیدند و دست به ترور آن حضرت زدند . به این ترور نا فرجام در آیۀ 74 سورۀ چنین اشاره اشاره شده است: «یحْلِفُونَ بِاللِه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا... بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ یَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُم اللهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ ...»؛ منافقان به نام خدا سوگند یاد می‌كنند كه چیز بدى نگفتند (چنان نیست) آنان سخنان كفرآمیز بر زبان آوردند و بعد از اسلام آوردن ، كافر شدند و بر آنچه موفق به انجام آن نشدند همّت گماشتند، و آنان به عیب‌جویی برنخاستند مگر «بعد از» آنکه خداوند و پیامبرش از فضل خود آنان را بی‌نیاز گردانیدند...».

این ترور هنگام بازگشت از غزوۀ تبوک اتفاق افتاد ،که سپاه اسلام شبانه از یک راه باریک کوهستانی که مشرف بر درۀ عمیقی بود، عبور می‌کرد؛ گروهی از منافقان می خواستند هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از عَقَبۀ (گردنۀ) تبوک عبور می كند، از تاریکی شب استفاده کنند و با سرو صدا و سرازیرنمودن سنگ های بزرگ از کوه و رم دادن شتر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم باعث سقوط به دره و قتل ایشان شوند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از این توطئه خبردار شد؛ چون به عقبه رسیدند به مردم دستور داد تا از راه بیابان مسطح بروند و خود حضرت از راه گردنه بالا آمد و دستور داد تا عمّار یاسر افسار ناقۀ آن حضرت را بگیرد و حذیفة بن یمان از پشت سر ناقه را براند. (در بعض نقل‌ها جای این دو به عکس آمده است) در این میان حضرت حركت و صدای شتر سوارانی را شنید كه از پشت سر به سمت او می‌آیند. به عمار فرمود تا آن‌ها را دور

كند.

و او با عصایی كه داشت به سر و صورت شترهای آن‌ها زد و چون آن گروه فهمیدند كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از نقشه ایشان آگاه شده است با سرعت از عقبه به پایین سرازیر شدند و خود را در میان مردم پنهان كردند. چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از عقبه بیرون آمد فرمود: ای‌حُذَیفه آیا آن شتر سواران را شناختی؟! حُذَیفه گفت: یا رسول الله، شتر فلان و فلان را شناختم ولی چون آن جماعت بر روی چهره‌های خود نقاب انداخته بودند، و شب هم تاریك بود خودم آن‌ها را ندیدم ولی مرکب فلان وفلانی را شناختم . حضرت فرمود:آیا دانستید که این‌ها چه قصدى داشتند ؟ گفتند : ندانستیم ، فرمود : آنان در نظر داشتند از تاریکى شب استفاده کرده، مرا از کوه به زیر اندازند !(1)

واقدی و بیهقی و دیگران پس از این افزوده اند: چون مردم صبحگاهان خدمت حضرت رسیدند، یکی از انصار به نام اُسَیدبن حُضَیر گفت:یا رسول الله اینجا همۀ مسلمانان جمع هستند؛ آن‌ها را به من معرفی كن، تا سرهای آن‌ها را برایت بیاورم! ای رسول خدا، تا كی‌ما با آن‌ها مسالمت و مدارا و مماشات كنیم؟ و امروز آن‌ها در اقلیت و ذلّت به سر می‌برند؛ و اسلام مستقرّ و متمكّن گردیده است و نباید ازاین جماعت چیزی باقی بماند!


1) مسند أحمد، 5 / 453؛ مجمع الزوائد، 6 /195 احمد و بزار آن‌را با سند صحیح. ولی در نقل دیگر قائد (جلودار) حذیفه و سائق مأمور به راندن منافقین عمار است مغازی واقدی، 1/ 420 ، و سیرۀ حلبیه، 3/ 162، و نیز در ص 632 از «دلائل النّبوة» بیهقی روایت كرده است؛ و إعلام‌الوری، ص 130 _ 131 از دلائل بیهقی؛ بحارالانوار، 6/627.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اُسَید فرمودند: من‌دوست ندارم كه مردم بگویند چون‌محمّد از جنگ‌هایی كه بین او و مشركان واقع می‌شد. آسوده خاطر گشت، دست به كشتن اصحاب خود زده است! اُسَید گفت: یا رسول الله این جماعت توطئه‌گر اصحاب تو نیستند!

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا آنان شهادت بر لا إلَه‌َ إلَّا اللهُ را اظهار نمی‌کنند؟ گفت: آری، ولی‌آن شهادت صادقانه نیست ! رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا شهادت بر اینكه من رسول خدا هستم را اظهار نمی‌كنند؟گفت: آری، ولی آن شهادت صادقانه نیست. رسول خدا فرمود: فَقَدْ نُهِیت‌ُ عَن‌ْ قَتْل‌ِ اُولَئِك‌َ؛ من از «طرف خدا» از كشتن این گروه نهی‌شده‌ام.(1)

در تفاسیر شیعی به نقشۀ تروردیگری در ذیل آیه 74 سوره توبه اشاره‌شده که از سوی منافقان پس از واقعۀ غدیر در بازگشت از حجّة‌الوداع رخ‌می‌دهد و حذیفه در این واقعه شاهد منافقانی بود که در «عقبۀ هرشا» بین مکه و مدینه کمین‌کرده، قصدداشتند رسول خدا را در تاریکی به‌قتل رسانند.

شاید نیز این توطئه دو بار واقع شده باشد. ولی عالمان اهل‌سنّت تنها از ترور نافرجام رسول خدا هنگام

بازگشت از عقبۀ تبوک خبر داده‌اند و خبری از نام آن منافقان و انگیزۀ آنان نیست.

در حالی که قرائن نشان می دهد این توطئه با مسئلۀ خلافت مرتبط بوده و بانیان قرشیِ جریان سقیفه درآن نقش فعال داشتند. ازین رو حضرت نسبت به آیندۀ امت


1) مغازی واقدی، 1/ 420 ، و «سیرۀ حلبیه» ج 3، ص 162، و و نیز در ص 632 از «دلائل النّبوة» بیهقی روایت كرده است؛ و «اءعلام‌الوری» ص 130 و ص 131 از «دلائل بیهقی». در«بحارالانوار» ج 6،ص 627

نگران بود و درروزهای آخر عمر به بقیع داد و از فتنه های پیش رو خبر داد(1)

قرائن زیر این رابطه را نشان می دهد:

الف: تأکید بر پنهان ماندن نام این توطئه گران نشان می دهد آنان افرادی ظاهر الصلاح و محترم بودند نه منافقان رسوای شناخته شده، و در ذیل روایت، حضرت تاکید دارد که منافقان به دلیل اظهار شهادتین ، مشمول لقب صحابی هستند ولی افشای نفاق آنان به صلاح نیست.

در روایت دیگری از جابربن عبدالله انصاری آمده است : عمّار بن یاسر،با مردی از مسلمانان بر سرچیزی اختلاف؛ و نزاع کردند طوری که نزدیك بود آن مرد بر عمّار غلبه كند؛ عمّار به او گفت: أصحاب عقبه چند نفر بودند؟ او گفت: خدا داناتر است!

عمّار پرسید : تو از تعداد از آنان كه می‌دانی برای من بگو ! آن مرد ساكت شد.

افراد حاضر به عمّار گفتند: تو همین مطلبی را كه از او پرسیدی كردی بیان كن؛ زیرا عمّار در پرسش خود مطلبی را مطرح كرده بود كه برای حضّار پنهان بود و آن مرد ناپسند داشت كه زبان بگشاید. مردم به آن مرد گفتند تو بگو! و او گفت: در بین خود می‌گوییم آنان چهارده‌نفر هستند.

عمّار گفت: پس بنابراین، اگر تو هم از ایشان می‌بودی؛ پانزده نفر می‌شدند؟! آن مرد گفت: آرام باش! من تو را به خدا قسم می‌دهم كه مرا رسوا نكنی!

عمّار گفت: قسم به خدا من نام كسی را نمی‌برم؛ ولی شهادت می‌دهم كه


1) مسند احمد، 6/274، ح 15424؛ المستدرک علی الصحیحین، 4357؛ سیرۀ حلبیه، 3/ 162؛ بحارالانوار، 6/ 627.

آن‌پانزده مرد، دوازده نفرشان دشمن سرسخت خدا و رسول او هستند»(1).

می‌گوییم این افراد یا از کفار به شمار می‌رفتند و از صحابه نبودند یا از صحابه منافق بودند: اگر از کفار بودند. چرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نام آنان را مخفی کرد با اینکه آنان در آخر عمر حضرت قدرت و حرمتی نداشتندکه از ایشان تقیه شود .

اگر از منافقان بوده اند، گروهی از آنان مانند عبدالله بن ابی نزد همگان شناخته شده و معروف به نفاق بودند و دلیلی بر کتمان نام آنان نبود. پس باید گروه دیگری ازمنافقان باشند که در بین اصحاب رسول خدا محترم بوده، افشای نام ایشان باعث فتنه و ضرر بیشتری می شد.

ب : می‌دانیم در جریان سقیفه کسانی که خلافت را مصادره کردند مهاجران قرشی بودند ازین رو امام محمد باقر علیه السلام فرمود که هشت نفر از اصحاب عقبه (ترور) قرشی بودند و چهار نفر از انصاری(2).

ولی دانشمندان اهل سنت بر غیر قریشی بودن همه تروریست های این ماجرا تأکید دارند تا بتوانند ارتباط رهبران سقیفه را با این ترور نافرجاممحو نمایند، به همین سبب آلوسی می گوید: همۀ آن‌ها از انصار بودند، و نقل طبرسی از (امام ) باقر رضی اللّه تعالى که هشت نفرآنان قرشی بودند و چهار نفر از انصار، اعتباری ندارد(3).


1) صحیح مسلم، 8 /123، کتاب صفات منافقین و احکامهم؛ مغازی، 3/1044؛ سیرۀ حلبیه، 3/162؛ بحارالانوار، 6/627.

2) مجمع البیان، ذیل آیه 74 سورۀ توبه.

3) روح المعانی ذیل همان آیه. و كانوا كلهم كما أخرج ابن سعد عن نافع بن جبیر من الأنصار أو من حلفائهم لیس فیهم قرشی، و نقل الطبرسی عن الباقر رضی اللّه تعالى عنه: أن ثمانیة منهم من قریش و أربعة من العرب لا یعول علیه.

و به نقل ابن عدی ، از عمار یکی از توطئه گران عقبه «ابو موسى اشعری» است(1).

بلکه ابن‌حزم دانشمند سلفی ظاهری پس از بیان داستان توطئۀ عقبه از «ولیدبن‌جُمیع» از ابی‌الطّفیل از حذیفه‌بن‌یمان نام چهار نفر از توطئه گران را ذکرکرده که همگی از بزرگان قرشی صحابه اند !

ولی ابن حزم با تضعیف ولید بن جُمیع حدیث را ساقط می‌کند و می‌گوید : این حدیث حذیفه اعتباری ندارد . زیرا راوی آن ولید بن جمیع، فرد هلاک شده و ضعیف است.(2)

می‌پرسیم چگونه ایشان « ولیدبن‌جُمیع» را تضعیف نموده در حالی که وی از راویان صحاح بوده است و بزرگانی مانند ابن معین والعجلی وابن سعد، واحمد و ابن حجر او را توثیق نموده و ابو زرعة و أبو داود و أبو حاتم او را صالح الحدیث دانسته‌اند.(3)

ج : حذیفه بن الیمان ، صاحب سرّ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود و نام منافقان را می‌دانست زیرا حذیفه شاهد توطئه عقبه بود و رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم توطئه گران رابه او


1) الكامل فی ضعفاء الرجال، 2/362، وی از أبی یحیى حكیم نقل می‌کند: قال كنت جالساً مع عمار فجاء أبو موسى فقال مالى ومالك قال ألست أخاك قال ما أدری إلا أنی سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یلعنك لیلة الحملق (الجمل) الى ان قال : إنه قد استغفر لی قال عمار قد شهدت اللعن ولم أشهد الاستغفار و نیز بنگرید به: تاریخ مدینه دمشق، 32/93.

2) المحلی، 11/225. وأما حدیث حذیفة فساقط لأنه من طریق الولید بن جمیع وهو هالك ولا نراه یعلم من وضع الحدیث فإنه قد روى أخباراً فیها ان أبابكر وعمر وعثمان وطلحة وسعد بن أبی وقاص رضی الله عنهم أرادوا قتل النبی صلى الله علیه وسلم وإلقاءه من العقبة فی تبوك وهذا هو الكذب الموضوع الذی یطعن بالله تعالى

3) تاریخ ابن معین، روایة الدارمی، رقم 838؛ الطبقات الكبرى، 6/ .

معرفی نمود(1).

از این رو امیرالمؤمنین علی علیه السلام می‌فرماید: حذیفه منافقان را می‌شناسد، لذا در مشکلات از وی سؤال نمایید زیرا اگر از وی بپرسید ، وی را عالم بر آن‌ها خواهید یافت(2)و حاکم نیشابوری نیز از قول امیرالمؤمنین علیه السلام در باره‌اش نقل می کند: حذیفه داناترین مردم به منافقان بود. (3)

چون عمر می‌خواست برای كسی كه‌مرده بود و گمان آن می‌رفت كه او از همان گروه منافقان عقبه باشد؛ نماز بخواند، می‌آمد و دست‌حذیفه را می‌گرفت و او را برای نماز بر آن مرده با خود می‌برد. اگر حذیفه با عمرمی‌رفت؛ بر جنازه‌اش نماز می‌خواند و اگر دستش را از دست عمر بیرون می‌كشید و ازرفتن امتناع می‌نمود از نماز خواندن بر او منصرف می‌شد(4).

سیرۀ حذیفه چنین بود که بر جنازه های منافقان نماز نمی خواند . لذا نماز نخواندن وی بر جنازه کسی ، به معنی این بود که آن شخص از منافقان بوده است.(5)

این مطلب چنان معروف بود که بعضی بزرگان صحابه احتمال نفاق خود را می‌دادند از او می پرسیدند. ابن عساکر از قول حذیفه می نویسند :عمر در مسجد نزد من آمد و گفت : فلانی مرده است. بر جنازه وی حاضر شو. حذیفه می‌گوید:


1) الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور، 3/260، ذیل آیه 74سورۀ توبه.

2) سیر اعلام النبلاء، 2 /363/

3) المستدرک علی الصحیحین، بتعلیق الذهبی، 3 /429.

4) تفسیر ابن كثیر ، 2/39.

5) اسد الغابه، 1/391؛ عمدة القاری، 2/12؛ الاستیعاب، 1 /335؛ بالمصنف، 8/ 637.

مدتی گذشت تا اینکه عمر خواست از مسجد خارج شود مرا دید كه هنوز نشسته‌ام . پس فهمید (که به‌خاطر نفاق میت برای نماز او نرفته ام ) .به سوی من آمد و گفت : ای حذیفه ! تو را به خدا قسم می دهم که آیا من از آن قوم ( منافقان) هستم ؟ گفتم : به خدا نه ! و بعد از تو نیز هرگزکسی را مطلع نخواهم کرد.(1)

چنان که ملاحظه می شود به خاطر حفظ آبروی صحابی مرده ، نام وی را نمی برد تا او رسوا نشود. البته اینجا سؤال است که آیا حذیفه نام همۀ منافقان را می‌دانست، یا خصوص منافقان توطئه‌گر عقبه را؟و آیا سؤال عمر از احتمال اول یا دوم در بارۀ خود بود ؟ در هر حال نشان می دهد او از عدم نفاق خود اطمینان نداشت. پس چگونه ما اطمینان به آن داشته و همه اصحاب را عادل بدانیم؟

پاسخ مشترک پنجم :

اگر هم به عدالت صحابه قائل شویم این اصل منحصر به صحابۀ محب مولا علی علیه السلام _ است،نه همۀ صحابه.

دلیل این تقیید آن است كه در میان صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم منافقان زیادی بودندكه بعضی آنان را كسى جز خدای متعال نمى شناخت، از این رو، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای شناخت مؤمن از منافقین اصحاب خود معیاری به دست داد، دوستی على را علامت مؤمن، و دشمنی او را علامت منافق قرار داد و چنان‌که سیوطی از آن حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به سند صحیح روایت نموده که به مولا علی علیه السلام فرمود:

«إنّه لا یحبُّكَ إلّا مؤمنٌ ولا یبُغضُكَ إلّا منافقٌ»، قاله لعلىّ وللحدیث أطراف


1) تاریخ دمشق، 12/276؛ سیر اعلام النبلاء، 3/363.

أخرى(1)ای علی! جز مؤمن کسی تو را دوست نمی‌دارد و جز منافق کسی تو را دشمن نمی‌دارد سند این حدیث را ترمذی حسن و صحیح دانسته است. و نیز این حدیث را صحابه ای چون امام علی علیه السلام و اُمّ المؤمنین اُمّ سَلَمَه و عبدالله بن عباس و ابوذر غفارى و انس بن مالك و عمران بن حصین همگى روایت كرده‌اند. و این ضابطۀ شناخت مؤمن از منافق از زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شایع و مشهور بود.ابوذر گوید: ما منافقان را نمى شناختیم مگر آن‌گاه كه خدا و رسول خدا را تكذیب و از نمازهاى واجب سرپیچى می‌کردند و با على بن ابى طالب دشمن بودند ابوسعید خدرى گوید: ما _ گروه انصار _ در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم منافقان را با بغض و كینه اى كه نسبت به على بن ابى طالب داشتند، مى‌شناختیم.

عبدالله بن عباس گوید: ما در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم منافقان را به دشمنى شان با على بن ابى طالب مى‌شناختیم.جابر بن عبدالله انصارى گوید: ما منافقان را جز به دشمنى با على بن ابی طالب نمى‌شناختیم به دلیل این روایات و به دلیل دعای مستجاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خطبۀ متواتر غدیریه که در بارۀ امام على علیه السلام _ فرمود: اللهم وال من والاه و عاد من عاداه؛ خداوندا دوستدار على را دوست بدار و دشمن على را دشمن بدار (2)، می‌گوییم : اگر قائل به عدالت صحابه باشیم آن را منحصر به


1) جمع الجوامع أو الجامع الكبیر ، ش 3195، أخرجه الترمذى (5/643 ، رقم 3736) وقال : حسن صحیح. والنسائى (8/115 ، رقم 5018) ، وابن ماجه (1/42 ، رقم 114).

2) صحیح ترمذى، 13/156، باب مناقب على علیه السلام . سنن ابن ماجه، باب فضل على ، ح 116؛ خصائص نسائى، 4 و 30؛ مسند احمد، 1/ 84 و 88 و 4 /281 و 368 و 5/ 307 و 347؛ المستدرك علی الصحیحین، 2/129، و 3/9؛ ریاض النضره، 2/222 _ 225؛ تاریخ بغداد، 7/377 و مصادر بسیار دیگر.

کسانی می دانیم که به محبت مولا علی علیه السلام معروف باشند و این شامل مجهولان _ چه رسد به دشمنان مولا _ نخواهد شد .

شبهۀ هفتم : اگر نصی بر امامت حضرت علی علیه السلام بود صحابه مخالفت نمی‌کردند.

می‌گویند اگر حدیث غدیر نص و سفارش‌های دلیل بر خلافت و امامت حضرت علی علیه السلام بود، چگونه اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همۀ سفارشهای آن حضرت را بر خلافت و امامت حضرت علی علیه السلام فراموش کرده با ابوبکر بیعت نمودند! پس این کاشف از آن است که نصی بر خلافت مولا علی علیه السلام نبود.

مخالفت با نص مستلزم انحراف اکثر صحابه است که همگی عادل بودند وآن همه در قرآن وبیان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از آنان ستایش شده است وگوش به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند. به ویژه آنکه در روایات شیعه آمده : غیر از چند نفر بقیۀصحابه مرتد شدند.این باعث طعن در حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و نقص روش تربیتی اوست ، و حضرت را مربی ناقص و نا موفق نشان می‌دهد!

گاهی شیعه، کینه‌های بدری و احدی و خیبری را علت مخالفت صحابه با خلافت حضرت علی علیه السلام معرفی می‌کنند. اشکال این است که اگر کینه های بدری و احدی و خیبری علت مخالفت با حضرت علی علیه السلام باشد اختصاص به آن حضرت نداشته بلکه پیش از او با حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بود که مؤسس نهضت اسلامی و فرمانده آن جنگ‌ها بود، چرا با او دشمنی نکردند؟

وانگهی صحابه‌ای که مسلمان شدند می دانستند که حضرت علی علیه السلام برای هدایت ایشان اقوام آنان را کشته است چگونه با او دشمنی ورزیدند با اینکه می‌دانستند او قصد خدمت و هدایت آنان را داشته است؟

برای پاسخ به این شبهه لازم است به نکات ذیل توجه کنیم :

1_ چنان‌که در پاسخ شبهۀ ششم گذشت مسئلۀ عدالت صحابه سخنی بی‌دلیل است و انحراف اعتقادی و عملی بسیاری از صحابه در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و به ویژه پس از او مطلبی مسلم است ، بلکه قرآن نسبت به ارتداد اصحاب هشدار داده است. «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ»(1)محمد صلی الله علیه و آله و سلم تنها فرستاده ای از طرف خدا بود که پیش از او فرستادگان دیگرى نیز بودند، آیا اگر او بمیرد و یا كشته شود شما به عقب برمى‌گردید؟ (مرتد می شوید).

این آیه که پس از جنگ احد نازل شد، به‌خوبی دلالت می کند احتمال دارد با مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صحابه اسلام را رها كرده به دوران قبل بازگردند یا آن‌را به گونۀ دلخواه تحریف کنند !

چنان‌که قرآن اکثریت امم انبیای گذشته را سرزنش کرده و از بی وفایی اکثر آنان خبر داده است: «تِلْكَ الْقُرَى نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبَائِهَا وَلَقَدْ جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا بِمَا كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ كَذَلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِ الْكَافِرِينَ »101« وَمَا وَجَدْنَا لأكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَإِنْ وَجَدْنَا أَكْثَرَهُمْ لَفَاسِقِينَ»(2)این‌ها آبادی‌ها و شهرهایی هستند كه اخبار و سرگذشت آن‌ها را براى تو بیان مى‌كنیم (آن‌ها بدون اتمام حجت، هلاك و نابود نشدند، بلكه) به‌طور مسلم پیامبرانشان بادلایل روشن، به سراغ آن‌ها آمدند (و نهایت تلاش و كوشش را در هدایت آن‌ها كردند) ولی ما براى اكثر آنها عهد و پیمان ثابتى نیافتیم ، بلکه اكثر آن‌ها را فاسق و خارج از حق یافتیم. و براساس روایات نقل


1) آل‌عمران (3): 144.

2) اعراف (7): 101_ 102.

شده، سیرۀ امت‌های گذشته در این امت تکرار خواهد شد.

2_ آنچه پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رخ داد در امّت‌های گذشته به‌ویژه امت حضرت موسی و عیسی علیهما السلام نیز به وقوع پیوست و بسیاری از آنان پس از هدایت گمراه شدند؛ مانند قوم بنی اسرائیل که پس از رفتن موسی به میقات مرتد و گوساله پرست شدند ! و جز اندکی همراه خلیفۀ او هارون باقی نماندند! و نصارا پس از عروج حضرت عیسی علیه السلام وصی واقعی او شمعون الصفا ( پطرس ) را رها کردند و گرد پولس منافق، جمع شدند و توحید ناب را به الوهیت عیسی علیه السلام تحریف کردند.(1)

چنان‌که روایت شده وقتی خبر بیعت سقیفه به امیرالمؤمنین علیه السلام رسید حضرت مشغول آماده سازی قبر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود، بیل را با تأسف بر زمین گذاشت و آیات ابتدای سورۀ عنکبوت را خواند که به سنت امتحان و انحراف در امّت‌های گذشته اشاره می‌کند: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يُفْتَنُونَ * وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ»(2).

«آیا مردم گمان كردند به حال خود رها مى‌شوند و آزمایش نخواهند شد؟! ما كسانى را كه پیش از آنان بودند آزمایش کردیم (و این‌ها را نیز امتحان مى‌كنیم) و قطعاً خداوند كسانى را كه راست مى‌گویند و كسانى را كه دروغ مى‌گویند، می‌شناسد.»

پس آنچه در امت خاتمیه اتفاق افتاد امر بدیع و بی سابقه ای نبود و قرآن مکرر به


1) آشنایی با ادیان بزرگ، ص 137؛ دایره المعارف کتاب مقدس، 713/688؛ مسیحیت‌شناسی مقایسه‌ایی، ص91.دایرةالمعار ف کتاب مقدس، ص687؛ عهد جدید ،اعمال رسولان، 7: 57.

2) منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، 1 / 4.

این انحراف‌ها واختلاف‌های پیروان انبیا به‌ویژه انحراف بنی اسرائیل و پیروان حضرت عیسی اشاره می‌کند، مثلاً در سوره بقره می‌فرماید: «تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْدَرَجَاتٍ وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ وَلَكِنِ اخْتَلَفُوا ...»(1).

بعض از رسولان خود را بر بعض دیگر برترى دادیم... اگر خدا مى‌خواست كسانى كه بعد از آنان بودند، به جنگ و ستیز با یكدیگر نمى‌پرداختند ولى ( سنت الهى بر این بوده كه مردم را در انتخاب راه آزاد گذارد.« آنان راه اختلاف پیمودند. و در سوره مریم پس از بیان قصه حضرت عیسی می فرماید: )فَاخْتَلَفَ الأحْزَابُ مِنْ بَيْنِهِمْ فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ يَوْمٍ عَظِيمٍ»(2)ولى بعد از مسیح علیه السلام » با همه تأكیدى كه او بر توحید و بنده خدا بودن خود داشت« گروه‌هایى از میان پیروانش اختلاف كردند »و عقاید گوناگونى در باره تثلیث و فرزند خدا بودن او ابراز داشتند) پس واى به حال کسانی‌كه راه كفر و شرك را پیش گرفتند، از مشاهده روز عظیم قیامت. و متأسفانه اکثر پیروان ظاهری آن حضرت امروزه قائل به تثلیث و مشرک هستند!

و در روایات صحیح و منابع معتبر از جمله صحیح مسلم از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که آنچه در بنی اسرائیل از فتنه ها واقع شد در این امت نیز تحقق می یابد.

حَدَّثَنِى سُوَیدُ بْنُ سَعِیدٍ حَدَّثَنَا حَفْصُ بْنُ مَیسَرَةَ حَدَّثَنِى زَیدُ بْنُ أَسْلَمَ عَنْ عَطَاءِ بْنِ یسَارٍ عَنْ أَبِى سَعِیدٍ الْخُدْرِىِّ قَالَ: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم «لَتَتَّبِعُنَّ سنَنَ الَّذِینَ مِنْ


1) بقره (2): 253.

2) مریم (19): 37«.

قَبْلِكُمْ شِبْرًا بِشِبْرٍ وَذِرَاعًا بِذِرَاعٍ حَتَّى لَوْ دَخَلُوا فِى جُحْرِ ضَبٍّ لَاتَّبَعْتُمُوهُمْ. قُلْنَا: یا رَسُولَ اللَّهِ الْیهُودَ وَالنَّصَارَى؟ قَالَ: «فَمَنْ؟».(1)

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود :شما مسلمانان قدم در راه پیشینیان می گذارید به گونه‌ای که وجب شما به جای وجب آنان و آرنج شما به جای آرنج آنان،حتی اگر یكى از آنان داخل سوراخ سوسمارى شده باشد شما هم داخل مى‌شوید گفتیم یا رسول اللَّه منظور از پیشینیان یهود و نصارى هستند؟ فرمود: پس چه گروه دیگر هستند؟1

شارحان صحیح مسلم این حدیث را صحیح دانسته و گفته اند منظورموافقت امت اسلام با بنی اسرائیل در معاصی و انحراف است، نه در کفر . و این خبر معجزه‌ای از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است(2)

چنان‌که ابن حجر عسقلانی در شر ح صحیح بخاری این روایت را از طرق متعدد آورده و صحیح دانسته است :

قال ابن حجر: «وَقَدْ أَخْرَجَ الطَّبَرَانِی مِنْ حَدِیث الْمُسْتَوْرِد بْن شَدَّاد رَفَعَهُ " لَا تَتْرُك هَذِهِ الْأُمَّة شَیئًا مِنْ سُنَن الْأَوَّلِینَ حَتَّى تَأْتِیهُ " وَوَقَعَ فِی حَدِیث عَبْد اللَّه بْن عَمْرو عِنْد الشَّافِعِی بِسَنَدٍ صَحِیح " لَتَرْكَبُنَّ سُنَّة مَنْ كَانَ قَبْلكُمْ حُلْوهَا وَمُرّهَا».(3)

طبرانی در حدِیثی از مستورد بن شدّاد از حضرت رسول نقل می کند : هیچ یک از کارهای امم سابق نیست مگر آنکه این امت آن‌را به‌جا می‌آورد و در حدیثی که شا فعی به سند صحیح از عبد اللَّه بن عمرو آورده می فرماید : شما مسلمانان در


1) صحیح مسلم، 8 57، ح 69520 و نظیر آن در صحیح البخاری، ح 6956.

2) تحفة الأحوذی، 6 / 340.

3) فتح الباری، 20/ 378

حوادث تلخ و شیرین قدم در راه پیشینیان می گذارید.

می‌گوییم با توجه به تأکیدِ ذیل روایت، تشبیه حضرت عمومیت دارد و دو امت در همۀ حوادث واقعه با هم مشابهت دارند و شاخص ترین انحراف بنی اسرائیل مخالفت با هارون خلیفۀ موسی هنگام سفر به کوه طور و گوساله پرستی و اطاعت آنان از سامری بود . کدام حادثه در تاریخ اسلام جز مسئلۀ غصب خلافت مشابه این مخالفت بنی اسرائیل با هارون است ؟

3_ بسا در انقلاب‌های سیاسی و اجتماعی در صورت وجود زمینۀ مساعد، اقلیتی زیرک و جاه طلب با زد وبند قدرت را به دست می گیرند و نظر خود را با اغوا واکراه ، بر مردم تحمیل می کنند. آنچه پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اتفاق افتاد همین گونه بود زیرا پیروزی اسلام با شکست قریش به فرمان پیامبر و ضرب شصت علی علیه السلام کینه های زیادی از آن دو در دل سر کردگان قریش فراهم کرده بود و با اینکه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هم کینه داشتند ولی نمی توانستند از خود او انتقام بگیرند زیرا او در اوج قدرت و مقبولیت مردم بود، ازین رو منتظر وفات آن حضرت بودند تا از مولا علی و اهل‌بیت او انتقام بگیرندو در اینجا هم یک گروه سیاستمدار و فرصت شناس که در سال‌های آخر عمر حضرت به صورت یک حزب سرّی تشکیلاتی کار میکرد پس از وفات حضرت با شناخت این کینه ها درصدد غصب خلافت بر آمدند و خلیفه شرعی آن حضرت را کنار گذاشتند و اتفاقاً حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم از آن فتنه به مولا علی علیه السلام خبر داد و از آن به عنوان خیانت امت نام برد ! حاکم نیشابوری به سند صحیح نقل می‌کند :

عن حیان الأسدی سمعتُ علیّاً یقولُ: قالَ لی رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم إن الأمّةَ ستغدرُ بكَ بعدی و أنتَ تعیشُ على مِلّتِی و تُقتَلُ على سنَّتی من أحبَّكَ أحبَّنی و من أبغضكَ

أبغضنِی و إنّ هذه ستُخضَبُ من هذا یعنی لحیته من رأسِه: صحیح تعلیق الذهبی فی التلخیص: صحیح.(1)

«حیان أسدی می گوید از علی شنیدم که فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمود : امت پس از من به تو خیانت می کنند در حالی که تو بر اساس دین من زندگی می‌کنی و بر روش من کشته می شوی . کسی که تو را دوست دارد مرا دوست داشته و کسی که تو را دشمن دارد مرا دشمن داشته است و به زودی محاسنت از خون سرت رنگین خواهد شد .»

حاکم نیشابوری و ذهبی ارزیاب اسناد مستدرک، هر دو سند این حدیث را صحیح دانسته اند . و بیهقی پس از نقل این حدیث از ثعلبة الحمانی نقل کرده ، ازعلی رضی الله عنه شنیدم که بر منبر می فرمود : والله این عهد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به من است که فرمود: «امت پس از من به تو خیانت می‌کنند»(2). نباید این خیانت به جنگ ناکثین و قاسطین ومارقین با حضرت تفسیر شود، زیرا در آن جنگ‌ها بیشتر امت طرفدار حضرت بودند، در حالی‌که برای صدق « خیانه الأمة» باید اکثریت مطلق از حضرت روی بر گردانیده و خیانت کنند تا این جمله صدق کند، پس تفسیر صحیح آن غصب خلافت بلا فاصله پس وفات حضرت است .


1) المستدرك على الصحیحین، /153

2) دلائل النبوة، ح 2759؛ جمع الجوامع أو الجامع الكبیر للسیوطی، 1 / ص 6240، محقق کتاب می گوید : أخرجه الدارقطنى فى الأفراد كما فى أطراف ابن طاهر (1/252 ، رقم 386) ، والحاكم (3/153 ، رقم 4686) ، وقال : صحیح . والخطیب (11/216) . وأخرجه أیضًا : الحارث كما فى بغیة الباحث (2/905 ، رقم 984) ، وابن طاهر القیسرانى فى تذكرة الحفاظ من طریق الدارقطنى (3/995).

4_ این شبهه (لزوم نقص شیوۀ تربیتی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مانند آن است که بر حکمت خدای متعال در آفرینش انسان اشکال کنیم که او انسان را برای عبادت آفرید ولی چنان که قرآن فرموده اکثر انسان ها سرپیچی کردند و فرمان او را نبردند. پس کار او حکیمانه نبود !

می گوییم آنچه پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واقع شد نمی تواند دلیل بر عدم توفیق آن جناب در پیام رسانی درست و تربیت انسان ها بوده و باعث نقص شخصیت آن حضرت باشد، زیرا تعداد زیادی از اصحاب واقعاً ایمان آورده و تربیت اسلامی آن حضرت را پذیرا شده بودند و در سختی‌ها و جنگ‌ها ایثار و فداکاری نشان دادند، و حتی کلمه ارتداد بر اصل تدین و ایمان صحابه دلالت می کند که حاصل تلاش و تربیت آن حضرت بود. نمی‌گوییم آنان اصلاً ایمان نیاوردند یا اکثر آن‌ها منافق بودند و تنها از ترس تظاهر به ایمان کردند ، آیات و روایات به خوبی دلالت می کند تعداد زیادی از صحابه ایمان داشتند و در حوادث و جنگ های طاقت فرسای صدر اسلام طوری عمل کردند که جز از مؤمن معتقد صادر نمی شود. ولی چنان‌که سنت الهی در امّت‌های گذشته بود، صحابه پس از وفات آن حضرت دچار فتنه و امتحان گشتند و بیشتر آنان در این امتحان مردود شدند.

5_ روایات ارتداد در خود صحاح اهل سنت آمده است از جمله روایت صحیح و معتبر معروفی که در صحیح بخاری آمده: قالَ رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم : « إنّ أناساً من أصحابی یؤخذُ بِهم ذاتَ الشِّمالِ، فأقولُ أصحابی، فیُقالُ إنّهم لم یزالوا مرتدَّین علی أعقابهم منذُ فارَقْتَهُم.(1)

پیامبر اکرم فرمود: در حالی که عده ای از اصحاب مرا به طرف اصحاب شمال


1) صحیح البخاری، 5/113، باب حوض، حدود چهارده حدیث و صحیح مسلم جز ء 7.

(جهنم) می برند من (با نگرانی و از سر دلسوزی) صدا می زنم آی ، اصحابم را کجا می برند ؟ به من پاسخ داده می شود که آنان از زمانی که تو وفات کردی و از آنان جدا شدی مرتد شدند!

ابن حجر عسقلانی می گوید: و در روایت دیگری پس از گفت‌وگوی یادشده افزوده است : نمی‌دانی که این‌ها چه کارهایی پس از تو کردند (چه بدعت‌هایی گذاشتند) و در روایت صحیح دیگر افزود: دور باد از رحمت خداوند کسی که پس از من سنت مرا تغییر دهد. و در روایت صحیح دیگری پس از کلامی که از حضرت نقل کردیم آمده است: مأمور جهنم به حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم عرض می کند: تو نمی‌دانی این‌ها پس از وفات تو چه کارهایی کردند و چه بدعت‌هایی در دین به وجود آوردند! آنان به دین پشت کردند وبه قهقرا رفتند و مرتد شدند!(1)

بلکه از بعضی روایات استفاده می شود بیشتر صحابه مرتد شدند و نجات یافتگان تعداد اندکی هستند؛ در صحیح بخاری آمده:پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید: وقتی دیدم كه صحابه مرا می‌برند:

گفتم: آن‌ها را كجا می‌برید؟ گفتند: به خدا قسم! به آتش. گفتم: مگر چه كرده‌اند؟ گفتند: بعد از تو مرتد شدند و به دوران جاهلیت خود برگشتند. می‌بینم که از این صحابه، جز تعداد اندكی نجات نمی‌یابند.

این «تعداد اندک» که در متن عربی روایت به شکل: «همل النعم» آمده، نشان از نهایت قِلّت است. همل النعم، به آن دسته از گلۀ _ گوسفند یا شتری می‌گویند كه از انبوه گله عقب می‌مانند یا جدا می‌شوند و وقتی متوجه می شوند كه گله و چوپان


1) فتح الباری، 18 / 370.

رفته اند و در بیابان سرگردان مانده اند.

شارحان صحیح بخاری گفته اند: مراد، قِلّت افرادی است كه وارد بهشت می‌شوند. ابن حجر عسقلانی از قول قبِیصَة و خَطَّابی می‌گوید : مراد از این مرتدان اعراب جفا گری بودند که نصرتی به دین نداشتند و در خلافت

ابی بکر مرتد شدند و وی با آنان جنگید؛ پس هیچ یک از صحابه مشهور مرتد نشدند به دلیل تصغیر «أُصَیحابِی »که بر کمی مرتدان صحابی دلالت می‌کند.(1)

ولی این سخن درست نیست زیرا صحابی کسی است که با ایمان بمیرد و مرتدان زمان ابی بکر صحابی نیستند زیرا به اتفاق علما به مرتد، صحابی گفته نمی شود. و تصغیر در اینجا برای تحبیب نه تقلیل، است یعنی: آی اصحاب عزیزم، مانند: یا بنیّ.

6_ در بارۀ ارتداد صحابه به جز چند نفر ، هفت روایت داریم که دو روایت صحیحۀ آن این است :

محمدبن اسماعیل، قال حدثنی الفضل بن شاذان، عن ابن أبی عمیر عن ابراهیم بن عبدالحمید، عن أبی بصیر، قال: «قلت لابی عبدالله: ارتد الناس إلّاثلاثة أبوذر وسلمان والمقداد قال: فقال أبوعبدالله علیه السلام : فأین أبوساسان وأبوعمرة الانصاری؟».(2)

ابو بصیر از امام صادق صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: آیا این حدیث صحیح است که همۀ مردم مرتد شدند غیر از سه نفر: ابوذر وسلمان و مقداد ؟ حضرت فرمود: پس ابوساسان و


1) فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، 7 /209.

2) رجال کشی / 16، 13، 11

ابوعمرة انصاری کجایند ؟ یعنی اصل مطلب درست است ولی چرا این دو نفر را استثنا نکردی؟

و روی الکشی عن علی بن الحكم ، عن سیف بن عمیرة ، عن أبی بكر الحضرمی ، قال قال ابوجعفر علیه السلام «ارتدّ الناسُ: إلّا ثلاثةُ نفر: سلمان و أبوذر و المقداد قال: قلت فعمّار؟ قال: قد كان جاضَ جَیْضَةً (یا حاص حیصه، بدون نقطه)ثمّ رجعَ، ثم قال: إنْ أرَدْتَ الذِی لم یشكّ ولمْ یدخلْه شیء فالمقدادُ؛»(1)

أبی بكر حضرمی می‌گوید: امام محمد باقر علیه السلام فرمود : همۀ مردم مرتد شدند غیر از سه نفر: ابوذر وسلمان و مقداد . پرسیدم عمار چگونه بود ؟ فرمود : او اندکی منحرف شد سپس بر گشت . و اگر می خواهی کسی را بشناسی که هیچ شک نکرد او مقداد است.

بعضی از نویسندگان، در سند یا دلالت روایات (ارتد الناس الّا ...)مناقشه کرده و گفته اند : این روایات که مرحوم کشی آن‌را نقل کرده، سه روایت آن ضعیف و یک روایت که از علی بن حسن فضّال است موثق و سه روایت دیگر آن صحیح است.

آن‌گاه ایشان در دلالت آن‌ها چهار اشکال کرده اند که حاصلش آن است که نمی‌توان مؤمنان به ولایت را منحصر به این سه ،چهار نفر دانست. افزون بر آنکه تعداد افراد مستثنی هم از سه تا هفت نفر مختلف است و نتیجه می گیرند صحابه نیز مانند مردم زمان‌های دیگر مجموعه ای از افراد خوب و بد بودند و تعدیل یا تخطئه و فاسق شمردن همۀ آنان روا نیست. و این روایات را غالیان و حشویه جعل کرده‌اند و نمی توان آن را پذیرفت.(2)


1) معجم رجال الحدیث، 4 /224.

2) اضواء علی عقائد الشیعه الامامیه، ص 519.

به نظر ما نمی توان این روایات را که بسیاری از نظر سند صحیح است جعلی شمرد، افزون بر آنکه روایات ارتداد به آنچه کشی نقل کرده منحصرنیست بلکه مسئلۀ ارتداد یا انحراف صحابه با عبارات گونا گون در منابع اصیل حدیثی و زیارات معتبر سنی و شیعه بارها آمده ، و بزرگان شیعه از قدیم آن‌را پذیرفته‌اند . بلکه در نهج البلاغه به شرح زیر آمده است :

قال علیه السلام : «حتّى إذا قَبضَ الله رُسولَه صلی الله علیه و آله و سلم رجعَ قومٌ على الأعقابِ، وغالَتْهُم السبُل، واتّكلوا على الولائج، و وصلوا غیر الرحِمِ، و هجرُوا السببَ الذِی اُمِروا بمودَّتِه، ونقلوا البناءَ على رصَّ أساسِه، فبنَوْهُ فی غیر موضعِه، معادنَ كلَّ خطیئةٍ، و أبوابَ كلَّ ضاربٍ فی غمرةٍ، قد ماروا فی الحَیْرَة، و ذَهَلُوا فی السَّكْرَةِ، على سنّةٍ من آلِ فِرْعَوْنَ».(1)

امیر المؤمنین فرمود : تا اینکه كه خداوند، جان پیامبرش را گرفت ( افسوس ) كه گروهى به گذشتۀ جاهلى خود بازگشتند و راه‌های بد، آنان را ربود و تباه کرد، آنان تعصب ورزیده، به خواص خود تکیه کردند ، و با غیر خویشاوند (اصلی، رسول اللّه) پیوند نمودند ، و از سبب و وسیله ای كه خداوند آنان را به دوستى ایشان مأمور كرده بود دورى گزیدند و به روش آل فرعون ، در حیرت و سرگردانی به سر بردند و سرمست و غافل شدند.

لازم است بدانیم منظور از «راجعین علی الاعقاب » در این خطبه مرتدانی که ابوبکر با آنان جنگید نیستند زیرا کسی که مرتد بمیرد از صحابه شمرده نمی شود و آن دسته از ایشان هم که توبه کردند در قیامت بین ایشان و پیامبر فاصله نمی افتد پس در هر دو حال منظور این روایات مرتدانی که ابوبکر با آنان جنگید نبودند، بلکه


1) نهج البلاغة، خطبۀ 150.

گروه دیگری از صحابه اند که ظاهراً موجه و مسلمان مردند، ولی باطناً کافر از این دنیا رفتند.

ازین رو ابن ابى الحدید در تفسیر جملۀ «هجرُوا السببَ الذِی اُمِروا بموَّدته» می‌گوید: این جمله اشاره به فرمایش حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم می‌باشد كه فرمود: «إنّى تاركٌ فیكم الثّقلَین كتابَ اللّهِ و عترتى أهلَ بیتى حَبلان مَمدودان من السّماء إلى الأرض»، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اینجا قرآن و اهل بیتش را دو ریسمان نامیده ، و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام در اینجا از آن به لفظ سبب تعبیر كرده است

آن‌گاه_ به صورت شبهه_ اشاره می کند : این فراز از خطبه در نظر امامیه در مسئله غصب خلافت به لا فاصله پس از وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم صراحت دارد!

ولی پاسخ می دهد که منظور از «راجعین علی الاعقاب » معاویه و یارانش می‌باشند که پس از بیست و پنج سال غصب خلافت کردند وهرچند این تأویل بعید است ولی چاره ای نداریم آن را بپذیریم تا بتوانیم اصول مذهب خود را حفظ کنیم! (1)

و نیز دلائل الصدق، 2/10. الإمام علی بن ابی‌طالب علیه السلام ، أحمد الرحمانی الهمدانی، ص444.


1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، 2/437 : و اعلم أنا نحمل كلام أمیر المؤمنین علیه السلام على ما یقتضیه سؤدده الجلیل و منصبه العظیم و دینه القویم من الإغضاء عما سلف ممن سلف فقد كان صاحبهم بالمعروف برهة من الدهر فإما أن یكون ما كانوا فیه حقهم أو حقه فتركه لهم رفعا لنفسه عن المنازعة أو لما رآه من المصلحة و على كلا التقدیرین فالواجب علینا أن نطبق بین آخر أفعاله و أقواله بالنسبة إلیهم و بین أولها فإن بعد تأویل ما یتأوله من كلامه لیس بأبعد من تأویل أهل التوحید و العدل الآیات المتشابهة فی القرآن و لم یمنع بعدها من الخوض فی تأویلها محافظة على الأصول المقررة فكذلك هاهنا.

افزون بر آنکه روایاتی که کشی نقل کرده بر مبنای قدما صحیح است و سه روایت آن حتی بر مبنای سخت گیرانه متأخران نیز صحیح بوده، راویان آن همگی موثق هستند .

پس با توجه به روایات مستفیض و صحیحه از طریق فریقین و مقبولیت آن، به ضعف سند یا دلالت این روایات نمی توان حکم کرد.

بلی چنان‌که این بزرگان شیعه فرموده اند: منظور این روایات ، ارتداد صحابه از اصل اسلام نیست؛ بلکه منظور، ارتداد از ایمان در ابتدای غصب خلافت است.هر چند به تدریج بسیاری از آنان بیدارشدند و بر گشتند و به ویژه پس از خلافت ظاهری آن حضرت ، بسیاری از صحابه به حقانیت امام اعتراف کردند و دوباره ایمان آوردند. چنان‌که مراد از (ناس، مستثنی منه) مردان غیر بنی هاشم و حاضران در مدینه هستند، پس شامل بنی هاشم مانند حسنین علیهما السلام یا ابن عباس یا زنانی مانند اسماء و ام سلمه و ام ایمن که مدافع اهل‌بیت بودند و نیز غایبان مثل مالک ابن نویره که مدت‌ها بعد متوجه شدند ، از حکم ارتداد این روایات خارجند .

7_ یکی از اشکالات این روایات ، اختلاف تعداد افراد مستثنی (سه یا هفت نفر) است می گوییم : این اختلاف به سبب اختلاف درجه ایمان آنان به ولایت است. به همین دلیل اگر بعضی از بنی هاشم یا صحابه مؤمن دیگر استثنا نشده‌اند به خاطر نرسیدن آنان به درجه ایمان این سه نفر می باشد، زیرا مراد از افراد مستثنی کسانی هستند که تنها برای رضای خدا از مولا علی علیه السلام دفاع کردند به همین سبب بعضی از بنی هاشم مثل زبیر که به خاطر تعصب خویشاوندی از حضرت دفاع کردند و نیز کسانی که تا آخر نایستادند، یا در اعتقاد ولایت دچار شک و شبهه شدند از حکم ارتداد خارج نشده و به تعداد افراد مستثنی افزوده نشدند .

پس این روایات منافات ندارد با روایت معتبر شیخ صدوق که می گوید: دوازده نفر در ابتدای خلافت با مشورت امام در مسجد النبی صلی الله علیه و آله و سلم از پای منبر بر خاسته و به ابو بکر اعتراض کردند ( می توان گفت غیر از چهار نفر ایشان تا آخر نایستادند)(1)

یا چهل نفری که پس از انتخاب ابوبکر خدمت امیر علیه السلام رسیده و از حضرت خواستند برای حق خود برضد غاصبان خلافت قیام کند و به او وعده حمایت نظامی دادند، ولی اکثر ایشان به وعده خود وفا نکردند، آن‌ها از این دایرة کامل الایمان خارجند. (2)

در پایان قصیدهٔ شمارهٔ 143 – دیوان مجدود بن آدم سنائی غزنوی (م ،545 ق) را که

در پاسخ سلطان سنجر سلجوقی درباره مذهب حق سروده ، و به حدیث ثقلین و غدیر بر حقانیت امامت اهل‌بیت استدلال کرده ، به خواننده گان گرامی تقدیم می کنیم :شعری از سنائی در حدیث ثقلین

کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن *** جان نگین مُهر و مِهر شاخ بی‌بر داشتن...

تا دل عیسی بن مریم باشد اندر بند تو *** کی روا باشد دل اندر سم هر خر داشتن


1) الخصال، 1 / 484. این 12نفر عبارتند از : خالد بن سعید بن العاص و مقداد بن الاسود و ابی بن كعب و عمار بن یاسر و أبوذر الغفارى و سلمان فارسی و عبد الله بن مسعود و بریدة اسلمی وخزیمة بن ثابت ذو الشهادتین و سهل بن حنیف وأبوأیوب انصاری وأبو الهیثم بن التیهان . و مقداد و پنج نفر اخیر از انصار و بقیه از مهاجرین هستند .

2) بحار الأنوار ، 28/267: قال امیر المؤمنین علیه السلام : لما بویع أبو بكر أتانی أربعون رجلاً من المهاجرین والانصار فبایعونی وفیهم الزبیر، فأمرتهم أن یصبحوا عند بابی محلّقین رؤوسهم علیهم السلاح، فما وافى منهم أحد ولا صَبَّحَنِی منهم غیرُ أربعة... .

یوسف مصری نشسته با تو اندر انجمن *** زشت باشد چشم را در نقش آزر داشتن

احمد مرسل نشسته کی روا دارد خرد *** دل اسیر سیرت بوجهل کافر داشتن

بحرپر­کشتی‌ست لیکن جمله در گرداب خوف *** بی‌سفینه‌ی نوح نتوان چشم معبر داشتن

من سلامت خانه‌ی نوح نبی بنمایمت *** تا توانی خویشتن را ایمن از شر داشتن

شومدینه‌ی علم را در جوی و پس در وی خرام *** تا کی آخر خویشتن چون حلقه بر در داشتن

چون همی دانی که شهر علم را حیدر دَرًست *** خوب نبود جز که حیدر میر و مهترداشتن...

مر مرا باور نکو ناید ز روی اعتقاد *** حق زهرا بردن و دین پیمبر داشتن

آنکه او را بر سر حیدر همی خوانی امیر *** کافرم گر می‌تواند کفش قنبر داشتن...

تا سلیمان‌وار باشد حیدر اندر صدر ملک *** زشت باشد دیو را بر تارک افسر داشتن

گرهمی­خواهی­که­چون مُهرت بود مِهرت قبول *** مِهر حیدر بایدت با جان برابر داشتن

چون درخت دین به باغ شرح حیدر در نشاند *** باغبانی زشت باشد جز که حیدر داشتن

جز کتاب الله و عترت ز احمد مرسل نماند *** یادگاری کان توان تا روز محشر داشتن...

از پی سلطان دین پس چون روا داری به دین *** جز علی و عترتش محراب و منبر داشتن...

هشت بستان را کجا هرگز توانی یافتن *** جز به حب حیدر و شبیر و شبر داشتن

گر همی مومن شماری خویشتن را بایدت *** مهر زرّ جعفری بر دین جعفر داشتن...

ای سنایی وارهان خود را که نازیبا بود *** دایه را بر شیر خواره مهر مادر داشتن

کتابنامه

1.

الابهاج فى شرح منهاج الوصول، على بن عبدالكافى سبكى، تحقق شعبان محمّد اسماعيل، 3 جلد، مكتبة الكلمات الأزهريه، قاهره، 1410 ه- .ق.

2.

اتحاف الخيرة المهرة بزوائد المسانيد العشرة، احمد بن ابى‌بكر بن اسماعيل البوصيرى، تحقيق ابن عبدالرحمن عادل بن سعد، مكتبة الرشد، رياض، 1419 ه- .ق.

3.

اثر التشيع على الروايات التاريخيه فى القرن الأول، عبدالعزيز محمّدنور ولى، دار الخضيرى، مدينۀ منوره، 1417 ه- .ق.

4.

الاحاديث المختاره مما لم يخرجه البخارى و مسلم، الحافظ ابوعبداللّه محمّد بن عبد الواحد بن احمد الحنبلى مشهور به ضياء مقدسى: دار خضير، بيروت، 1421 ه- .ق.

5.

الاحتجاج القاطعة على أهل اللجاج، احمد بن على الطبرسى، تحقيق محمّدباقر الموسوى الخرسان، 2 جلد، مؤسّسة الاعلمى، بيروت، چاپ دهم، 1403 ه- .ق.

6.

احقاق الحق و ازهاق الباطل، قاضى نوراللّه حسين شوشترى، تحقیق و تعلیق آيه‌اللّه شهاب‌الدين مرعشى نجفى، 33 جلد، مكتبة آية‌اللّه نجفى.

7.

الإحكام فى اصول الأحكام، سيف‌الدين ابوالحسن على بن محمّد شافعى آمدى، تحقیق سيدالجميل، دار الكتاب العربى، بيروت، 1406 ه- .ق.

8.

الادب المفرد، محمّد بن اسماعيل بخارى، تحقيق خالد عبدالرحمن العك، دار المعرفة بيروت، 1416 ه- .ق.

9.

ارشاد السارى لشرح صحيح البخارى، شهاب الدين احمد بن محمّد قسطلانى، دار الفكر، بيروت، چاپ اوّل، 1410 ه- .ق.

10.

ارشاد الفحول الى تحقيق الحق من علم الاصول، محمّد بن على الشوكانى، تحقيق شعبان محمّد اسماعيل، دار السلام، قاهره.

11.

الارشاد فى معرفه حجج اللّه على العباد، محمّد بن محمّد بن نعمان عكبرى «شيخ مفيد»، تحقيق مؤسسه آل البيت، دار المفيد، بيروت، 1414 ه- .ق.1.

12.

اسباب النزول، على بن احمد واحد نيشابورى، تحقیق السيد الجميلى، دار الكتاب العربى، بيروت، 1414 ه- .ق.

13.

استجلاب ارتقاء الغرف بحب اقرباء الرسول و ذوى الشرف، محمّد بن عبدالرحمان سخاوى شافعى، تحقيق نزار المنصورى، قم، مؤسسة المعارف اسلامية، 1421 ه- .ق.

14.

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، ابوعمر يوسف بن عبداللّه بن محمّد معروف بن ابن عبدالبر قرطبى، تحقيق على بن محمّد بجاوى، النهضة، قاهره.

15.

اسد الغابه فى معرفة الصحابه، ابن اثير، على بن محمّد، تحقيق محمّد ابراهيم البناء دارالشعب، قاهره.

16.

اسرار آل محمّد، سليم بن قيس هلالى، تحقيق و ترجمه اسماعيل انصارى زنجانى، نشر الهادى، قم، چاپ اوّل، 1416 ه- .ق.

17.

اسماء الصحابة الرواة و ما لكل واحد من العدد، ابن حزم، على بن احمد، تحقيق سيدحسن كسروى، دار الكتب العلميه، بيروت، 1371ه- .ق.

18.

الاصابة فى تميير الصحابه، ابن حجر عسقلانى، شهاب الدين احمد بن على، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ اوّل، 1328 ه- .ق.

19.

اصول الكافى، ابوجعفر محمّد بن يعقوب كلينى، تحقيق على‌اكبر غفارى، دار الكتاب الاسلامى، تهران.

20.

أضواء على عقايد الشيعه الاماميه و تاريخهم (فى ظلال التوحيد)، جعفر سبحانى، دار

مشعر، تهران، چاپ اوّل، 1421 ه- .ق.

21.

الاعتقاد و الهدى إلى سبيل الرشاد، ابوبكر احمد بن حسينى بيهقى دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ دوم، 1406 ه- .ق.

22.

اعلام الموقعين عن رب العالمين، ابن القيم الجوزيه، ابو عبداللّه محمّد بن ابى‌بكر، تحقيق طه عبدالرؤوف سعد، دار الجيل، بيروت.

23.

اعلام الورى باعلام الهدى، امين الاسلام ابو على فضل بن حسن طبرسى، دارالمعرفة، بيروت، 1399 ه- .ق.

24.

اقبال الاعمال، ابن طاووس، على بن موسى بن جعفر، تحقيق جواد القيومى الاصفهانى، مكتب الاعلام الاسلامى، چاپ اوّل، 1416 ه- .ق.

25.

امتاع الاسماع، احمد بن على حسينى عبيدى مقريزى، مطبعة التأليف والترجمة و النشر، قاهره، 941 م.

26.

انساب الاشراف، احمد بن يحيى بلاذرى تحقيق محمّد باقر محمود، مؤسسه اعلمى بيروت، 1394 ه- .ق. و دار التعارف بيروت، چاپ اوّل، 1397 ه- .ق.

27.

الأنساب، ابوسعد عبدالكريم بن محمّد بن منصور تميمى سمعانى، تحقيق عمر بارودى، چاپ اوّل، دار الجنان، بيروت، 1408 ه- .ق.

28.

انوار التنزيل و اسرار التأويل، عبداللّه بن عمر بيضاوى، دار الكتب العلميه، بيروت چاپ اوّل، 1408 ه- .ق.

29.

آشنايى با اديان بزرگ، حسين توفيقى، سازمان سمت، تهران، چاپ اوّل، 1379 ه- .ق.

30.

البحر الذخار (مسند البزار)، ابوبكر احمد بن عمر بن الخالق البزار، تحقيق محفوظ الرحمن زبن اللّه، 18 جلد، مكتبة العلوم والحكم، مدينۀ منوره، 2009 م.

31.

البداية والنهاية، ابن کثیر، اسماعيل بن عمر، دار الكتب العلميه، چاپ چهارم، 1408 ه- .ق.

32.

البرهان فى علوم القرآن، محمد بن بهادر زرکشی، تحقیق جمال حمدى ذهبى، 4 جلد، دار المعرفة، بيروت.

33.

البرهان فى تفسير القرآن، هاشم بن سليمان بحرانى، 8 جلد، ذوى‌القربى، قم، 1416 ه- .ق.

34.

بشارة المصطفى، محمّد بن على عماد الدين طبرى، تحقیق جواد قيومى اصفهانى، انتشارات جامعۀ مدرسين، قم، 1426 ه- .ق.

35.

بصائر الدرجات، ابوجعفر محمد بن حسن بن فروخ «صفار قمى»، تحقيق محسن كوچه‌باغى، كتابخانۀ آية‌اللّه نجفى مرعشى، چاپ اوّل، 1404 ه- .ق.

36.

تاج العروس من جواهر القاموس، محمّد بن مرتضى الحسينى الزبيدى، دار مكتبة الحياة، بيروت، چاپ اوّل، 1308 ه- .ق.

37.

تاريخ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمّد بن خلدون تحقيق سهيل، دار الفكر بيروت، چاپ دوم، 1408 ه- .ق.

38.

تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، شمس الدين محمّد بن احمد ذهبى، تحقيق عمر عبدالسلام تدمرى، دار الكتاب العربى، بيروت.

39.

تاريخ الامم و الملوك، محمّد بن جرير طبرى، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم، دار التراث، بيروت، چاپ دوم 1387.

40.

التاريخ الصغير، ابوعبداللّه محمّد بن اسماعيل بخارى، دارالمعرفة، بيروت، چاپ اوّل، 1406ه- .ق.

41.

تاريخ بغداد، احمد بن على الخطيب بغدادى، المكتبة السلفية، المدينة المنوره.

42.

تاريخ مدينه دمشق، ابن عساکر، على بن حسين بن هبه اللّه شافعى، تحقیق محمّد بن رزق الطرهونى، دار البشير، دمشق.

43.

تاريخ يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، دار صادر، بيروت.

44.

تحف العقول عن آل الرسول، حسن بن على بن شعبه حرانى، تحقيق على‌اكبر

غفارى، انتشارات جامعه مدرسين، چاپ دوم، 1404 ه- .ق.

45.

تحفة الاحوذى بشرح جامع الترمذى، محمّد عبدالرحمان المباركفورى،1. دارالفكر، بيروت.

46.

التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، حسن مصطفوى، وزارت ارشاد، تهران، 1371 ه- .ش.

47.

تدريب الراوى فى شرح تقريب النواوى، عبدالرحمان بن ابى‌بكر السيوطى، تحقيق دكتر احمد عمر هاشم.

48.

تذكرة الحفاظ، شمس الدين ذهبى، دار احياء التراث العربى.

49.

تذكرة الخواص من الامه فى ذكر مناقب الائمة، ابن جوزی، يوسف بن قزاوغلى، تحقيق حسين تقى‌زاده، 150 جلد، مجمع جهانى اهل‌البيت، قم، چاپ اوّل، 1426 ه- .ق.

50.

تفسير التحرير و التنوير، محمّد طاهر ابن عاشور، دار سحنون، تونس.

51.

تفسير الجلالين، جلال الدين عبدالرحمان و جلال‌الدين محمّد بن احمد المحلى، مكتبه العلوم الدينية، بيروت.

52.

تفسير القرآن العظيم، ابن كثير الدمشقى، عمادالدين ابوالفداء اسماعيل بن عمر، دارالمعرفة بيروت، 1407ق.

53.

تفسير القمى، على بن ابراهيم قمى، تحقيق سيدطيب موسوى جزائرى، موسسه دارالكتاب قم، 1404 ه- .ق.

54.

تفسير المنار، محمّد رشيد رضا، دارالمعرفة، بيروت، بى تا.

55.

تفسير فرات الكوفى، فرات بن ابراهيم الكوفى، تحقيق محمّد كاظم، موسسه الطبع والنشر، تهران، 1410 ه- .ق.

56.

تفسير العياشى، محمّد بن مسعود العياشى، تحقيق هاشم رسولى محلاتى، المكتبة العلميه الاسلاميه، چاپ اوّل، 1380 ش.

57.

تكملة الاكمال، محمّد عبدالغنى، تحقيق عبدالقيوم عبد رب النبى، جامعة

ام‌القرى، مكه و احياء التراث الاسلامى، 1408 ه- .ق.

58.

التمهيد لما فى الموطأ من المعانى والأسانيد، يوسف بن عبداللّه بن محمّد بن عبدالبر النمرى الاندلسى، تحقيق شهاب الدين ابوعمر، 10 جلد، دار الفكر، بيروت.

59.

توضيح الافكار بشرح تنقيح الانظار فى علوم الاثار، محمّد بن اسماعيل امير صنعانى، مكتبه الرشد رياض، 1432 ه- .ق.

60.

تهذيب الاسماء و اللغات، محيى‌الدين بن شرف النووى، دارالكتب العلميه بيروت.

61.

تهذيب التهذيب، ابن حجر العسقلانى، احمد بن على، دارالفكر، بيروت.

62.

تهذيب الكمال فى اسماء الرجال، يوسف بن عبدالرحمن مزى، تحقيق بشار عواد معروف، موسسه الرساله، چاپ دوم، 1403 ه- .ق.

63.

الثقات، محمّد بن حبان بن احمد البستى، دار الفكر، بيروت، چاپ اوّل، 13931. ه- .ق.

64.

جامع البيان، محمّد بن عبدالرحمن بن محمّد بن عبداللّه الإيجى الشيرازى الشافعى، دارالكتب العلميه، بيروت، 1424 ه- .ق.

65.

الجامع الصحيح او سنن الترمذى، ابوعيسى محمّد بن عيسى بن سوره الترمذى، تحقيق احمد محمّد شاكر، دارالفكر، بيروت.

66.

جامع الصغير و زيادته، البانى.

67.

الجرح والتعديل، عبدالرحمن بن ابى‌حاتم محمّد بن ادريس رازى، دائرة‌المعارف العثمانيه، حيدرآباد دكن، هند، چاپ اوّل، 1371 ه- .ق.

68.

جمع الجوامع، جلال‌الدين سيوطى، عبدالرحمن بن ابى‌بكر.

69.

الجمع بين الصحيحين البخارى و مسلم، محمّد بن فتوح الحميدى، تحقيق على حسين نوّاب، دار ابن حزم، بيروت، چاپ اوّل، 1419 ه- .ق.

70.

جواهر العقدين فى فضل ذوالشرفين، نورالدين على بن عبداللّه سمهودى، تحقيق مصطفى عبدالقادر عطاء، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ اوّل، 1415 ه- .ق.

71.

حديث الثقلين من مصادر اهل السنه لجنه، مدرسة الامام الباقر علیه السلام ، قم، 1387 ه- .ش.

72.

حليه الاولياء و طبقات الاصفياء، ابونعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى، دار الكتاب العربی، بيروت، چاپ پنجم، 1407 ه- .ق.

73.

حيات محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ، محمّدحسين هيكل، مجمع جهانى اهل‌بيت:، قم.

74.

الخصال، محمّد بن على بن بابويه «شيخ صدوق»، تحقيق على‌اكبر غفارى، جامعه مدرسين، قم، 1403 ه- .ق.

75.

الخصايص الكبرى، جلال‌الدين عبدالرحمن بن ابى‌بكر سيوطى، دارالكتب العلميه، بيروت.

76.

خصائص مسند الامام احمد، ابى موسى محمّد بن عمر بن احمد المدينى، مكتبة التوبة، رياض، 1410 ه- .ق.

77.

خصائص اميرالمومنين علیه السلام ، احمد بن شعيب بن على نسائى، تحقيق احمد ميرين البلوشى، دار الكتاب العربى، بيروت.

78.

دايرة‌المعارف كتاب مقدس، محمّدرضا زيبايى‌نژاد، بهرام محمّديان و ديگران، انتشارات روز نو، 1380 ه- .ش.

79.

دراسات فى علم الدرايه، تلخيص مقباس الهداية، على اكبر غفارى، سمت و مركز تحقيق و توسعه علوم انسانى دانشگاه امام صادق علیه السلام ، 1388 ه- .ش.

80.

دلايل النبوه، احمد بن حسين بيهقى، تحقيق عبدالمعطى قلعجى، دارالكتب العلميه، بيروت، 1405 ه- .ق.

81.

دلائل الصدق لنهج الحق، الشيخ محمّد حسن المظفر، مكتبه بصيرتى، قم، 1395 ه- .ق.

82.

ديوان لبيد، لَبِيد بن ربيعة بن مالك «أبو عقيل العامرى»، دار صادر، بيروت.

83.

الذريه الطاهره، محمّد بن احمد حماد رازى دولابى، تحقيق سيدجواد حسينى

جلالى، موسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین، قم، 1407 ه- .ق.

84.

ذم الكلام و أهله، عبداللّه بن محمّد هروى، مكتبة الغرباء الاثريه المدینة، 1998 م.

85.

ذيل تاريخ بغداد، ابن البخار البغدادى، محمّد بن محمود، تحقيق قيصر فرح، دار الكتب العلميه، بيروت.

86.

رجال النجاشى، ابوالعباس احمد بن على نجاشى، تحقيق سيدموسى شبيرى زنجانى، نشر جامعه مدرسين، قم، 1413 ه- .ق.

87.

رسائل الشريف المرتضى، على بن الحسين موسوى علم‌الهدى، تحقيق مهدى رجائى، دار القرآن الكريم، قم، 1405 ه- .ق.

88.

روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم، شهاب الدين محمود آلوسى بغدادى، تحقيق محمّدحسين العرب، دار الفكر، بيروت، 1417 ه- .ق.

89.

روضة الواعظين و بصيرة المتعظين، محمّد بن حسن بن على فتال نيشابورى، تحقيق محمّدمهدى خرسان، منشورات الرضى، قم.

90.

الرياض النضرة فى مناقب العشرة، احمد بن عبداللّه محب الدين طبرى، دار الندوه الجديدة، بيروت، چاپ اوّل، 1408 ه- .ق.

91.

زاد المسير فى علم التفسير ابن جوزى، عبدالرحمن بن على.

92.

سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خير العباد، محمّد بن يوسف الصالحى الشامى، تحقيق مصطفى عبدالواحد، دار الكتب اللبنانية، 1410 ه- .ق.

93.

السقيفه والفدك، ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى البغدادى، مكتبة نينوى، بغداد.

94.

السلسلة الصحيحة، محمّد ناصر الالبانى، مكتبة المعارف للنشر و التوزيع، 2004 م.

95.

السلسله الضعيفه، محمّد ناصر الالبانى، مكتبة المعارف للنشر والتوزيع.

96.

سمط النجوم العوالى فى ابناء الاوائل والتوالى، عبدالملك بن حسين بن عبدالملك مكى، المكتبة السلفيه، قاهره، 1380 ه- .ق.

97.

سنن ابن ماجه، ابوعبداللّه محمّد بن يزيد قزوينى، تحقيق محمّد فؤاد عبدالباقى،

دارالفكر، بيروت.

98.

سنن ابى داود، ابو داود سليمان بن اشعث سجستانى ازدى، تحقيق محمّد محيى‌الدين عبدالحميد، دار احياء التراث العربى، بيروت.

99.

السيرة الحلبية يا انسان العيون فى سيره الامبين المامون، على بن ابراهيم بن1. احمد حلبى شافعى، المكتب العلميه، بيروت، تحقيق، عبداللّه محمّد خليلى، 3 جلد.

100.

السياق في تاريخ نيسابور، عبدالغافر الفارسى.

101.

السيرة النبوية و الآثار المحمديه، أبوالفداء إسماعيل بن عمر بن كثير، دار الكتب العلميه، بيروت.

102.

الشافى فى الإمامة، على بن الحسين، الشريف المرتضى، تحقيق السيد عبدالزهرا الحسين الخطيب، موسسه الصادق، تهران، 1410 ه- .ق.

103.

شذرات الذهب فى اخبار من ذهب، عبدالحى بن أحمد بن محمّد ابن العماد الحنبلى، دار الكتب العلميه، بيروت.

104.

شرح السنة، حسين بن مسعود بغوى شافعى، 16 جلد، تحقيق شعيب الارنؤوط و زهير الشاويش، المكتب الاسلامى.

105.

شرح المقاصد فى علم الكلام، مسعود بن عمر تفتازانى، تحقيق عبدالرحمن عميرة، دار المعارف النعمانيه، پاكستان.

106.

شرح المواقف، على بن محمّد الجرجانى، تحقيق السيد محمّد بدرالدّين، منشورات الرضى، بالافست، 1415 ه- .ق.

107.

شرح النووى على مسلم، يحيى بن شرف النووى الشافعى، دار الكتاب العربى، 1407 ه- .ق.

108.

شرح نهج البلاغه، عبدالحميد بن هبةاللّه بن محمّد بن ابن ابى الحديد، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم، دار احياء الكتب العربيه، قاهره، چاپ اوّل، 1387 ه- .ق.

109.

شرح الزرقانى على المواهب اللدتية بالمنح المحمديه، محمّد بن عبدالباقى

الزرقانى، 12 جلد، دارالكتب العلميه، چاپ اوّل، 1417 ه- .ق. 12 جلد.

110.

شرح النبى المصطفى، احمد بن عبدالملك خركوشى نيشابورى، «مخطوط».

111.

الشريعة، ابوبكر محمّد بن حسين آجرى، تحقيق محمّد حامد الفقى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ اوّل، 1403 ه- .ق.

112.

شعب الايمان، ابوبكر احمد بن حسين بيهقى، تحقيق ابى هاجر محمّد بن سعيد بسيونى زغلول، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ اول، 1410 ه- .ق.

113.

شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، عبيداللّه بن عبداللّه بن احمد حنفى معروف به حاكم حسكانى، تحقيق محمدباقر محمودى، موسسه اعلمى، بيروت، چاپ اول، 1393ش.

114.

شيخ المضيره ابوهريره، ابوهريه محمود ابوريه، دار المعارف، مصر، چاپ سوم.

115.

الصارم المسلول فى الرد على شاتم الرسول، ابوالعباس احمد بن عبدالحليم1. بن تيميه، دار ابن حزم، بيروت.

116.

الصحاح فى اللغه، اسماعيل بن حماد الجوهرى، تحقيق احمد عبدالغفور عطار، دارالملائين، بيروت، چاپ اوّل، 1407 ه- .ق.

117.

صحيح ابن خزيمه، محمّد بن اسحاق بن خزيمه نيشابورى، تحقيق دكتر محمّد مصطفى اعظمى، المكتب الاسلامى، بيروت، چاپ دوم.

118.

صحيح البخارى، محمّد بن اسماعيل الجعفى البخارى، تحقيق الشيخ قاسم الشماعى، دار القلم، بيروت، سال 1407 ه- .ق.

119.

صحيح شرح العقيدة الطحاوية، حسن بن على السقاف، دار الامام الرواس، چاپ اوّل، 1416 ه- .ق.

120.

صحيح مسلم، مسلم بن الحجاج القشير نيشابورى، تحقيق محمّد فؤاد عبدالباقى، دار احياء التراث العربى، بيروت.

121.

الصواعق المحرقه، احمد ابن حجر هيتمى مكى، تحقيق عبدالوهاب عبداللطيف،

مكتبة القاهرة، بى تا.

112.

الضعفاء الكبير، ابوجعفر محمّد بن عمر بن موسى العقيلى، تحقيق عبدالمعطى امين قلعجى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ اوّل، 1404 ه- .ق.

113.

طبقات الحفاظ، جلال الدين عبدالرحمن بن ابى‌بكر سيوطى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ اوّل، 1403 ه- .ق.

114.

طبقات الحنابله، محمّد ابن ابى يعلى محمّد بن الحسن، دار المعرفة، بيروت و الذيل عليه لزين الدين ابى الفرج عبدالرحمن بن احمد البغدادى.

115.

طبقات الشافعيه الكبرى، تاج الدين عبدالوهاب بن على سبكى، تحقيق عبدالفتاح محمّد الحلو و محمود محمّد الطناحى، دار احياء الكتب العربيه، مصر.

116.

الطبقات الكبرى، محمّد بن سعد كاتب واقدى، دار صادر، بيروت، 1380 ه- .ق.

117.

طبقات المدلسين، احمد بن على بن احمد ابن حجر العسقلانى، المطبعة الحسينية.

118.

طبقات المفسرين، جلال الدين سيوطى، دار الكتب العلميه، بيروت.

119.

طبقات النسابين، بكر ابو زيد، دار الرشيد، رياض، 1407 ه- .ق.

120.

العبر فى خبر من غبر، محمّد بن احمد بن عثمان الذهبى، دار الكتب العلميه، بيروت، 1405 ه- .ق.

121.

العتب الجميل على اهل الجرح و التعديل، محمّد بن عقيل علوى، تحقيق حسن بن على سقاف، دار الامام النووى عمان _ اردن و مجمع جهانى اهل‌بيت، قم، 1384 ه- .ش.

122.

عقد الفريد، ابى عمر احمد بن محمّد ابن عبد ربه، دار الكتاب العربى،1. چاپ اوّل، 1411 ه- .ق.

123.

عقيدة الشيعة الاثنى عشريه، ناصر عبداللّه القفارى، دار الرضا الجيزه، مصر.

124.

العلل المتناهيه، ابوالفرج عبدالرحمان بن على الجوزى، تحقيق خليل الميس،

دارالكتب العلميه، چاپ اوّل، 1403 ه- .ق.

135.

العلل الوارده فى الاحاديث النبوية، على بن عمر دار قطنى، تحقيق دكتر محفوظ الرحمن زين اللّه السلفى دار طيبه، رياض، چاپ اوّل، 1405 ه- .ق.

136.

العمدة فى عيون صحاح الأخيار فى مناقب الامام على بن ابى‌طالب، ابن بطريق، يحيى بن حسين الاسدى الحلى، انتشارات جامعه مدرسين، چاپ اوّل، 1407 ه- .ق.

137.

عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى، بدرالدين ابى محمّد محمود بن احمد العينى، دار الفكر، بيروت.

138.

الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، عبدالحسين امينى، 11 جلد، دار الكتب الاسلامية، طهران، 1408 ه- .ق.

139.

فتح البارى فى شرح صحيح البخارى، احمد بن على بن حجر عسقلانى، تحقيق محب الدين خطيب، دارالمعرفة، بيروت.

140.

فتح القدير الجامع بين فنى الرواية و الدراية، محمّد بن على الشوكانى، دارلمعرفه، بيروت.

141.

فرائد السمطين فى فضائل المرتضى والبتول والسبطين، ابراهيم بن محمّد جوينى حموينى، تحقيق محمّد باقر المحمودى، موسسة المحمودى، بيروت، چاپ اوّل، 1398 ه- .ق.

142.

الفصل فى الملل و الاهواء و النحل، ابن حزم، على بن احمد ظاهرى تحقیق یوسف البقاعی، 3 جلد، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ دوم، 1422 ه- .ق.

143.

فضائل الخمسه من الصحاح السته، مرتضى حسينى فيروزآبادى، موسسه اعلمى، بيروت، چاپ چهارم، 1402 ه- .ق.

144.

فضائل الصحابه، احمد بن محمّد بن حنبل، تحقيق وصىّ اللّه بن محمّد عباس، موسسة الرسالة جامعة ام القرى، چاپ اوّل، 1403 ه- .ق.

145.

فضائل اميرالمؤمنين (بخشى از فضائل الصحابه)، احمد بن حنبل، تحقيق سيدعبدالعزيز طباطبائى، چاپ اوّل.

146.

فواتح الرحموت بشرح مسلم الثبوت، عبدالعلى محمّد بن نظام الدين محمّد السهالوى الكنهوى، تحقيق محمود محمّد عمر، دار الكتب العلميه، 1423 ه- .ق.

147.

الفهرست، محمّد بن اسحاق بن نديم، تحقيق منتجب مينوى، چاپ دوم،1. 1393 ه- .ق.

148.

فى ظلال الجنة فى تخريج السنة، محمّد ناصر الدين البانى، المكتب الاسلامى، بيروت، 1419 ه- .ق.

149.

فيض القدير شرح الجامع الصغير، محمّد عبدالرؤوف مناوى، دارالمعرفة، بيروت، چاپ دوم، 1391 ه- .ق.

150.

القول المسدد فى الذب عن المسند، ابن حجر عسقلانى، عالم الكتب، بيروت، چاپ اوّل، 1404 ه- .ق.

151.

الكاشف فى معرفه من له رواية فى الكتب الستة، محمّد بن عثمان ذهبى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ اوّل، 1403 ه- .ق.

152.

الكامل فى التاريخ، ابن اثير (عزالدين بن ابى‌الكرم شيبانى)، تحقيق على شيرى، دار صادر، بيروت، 1399 ه- .ق.

153.

الكامل فى ضعفاء الرجال، ابن عدى (عبداللّه بن عدى الجرجانى)، دار الفكر، بيروت، چاپ اوّل، 1405 ه- .ق.

154.

كتاب الغيبه، محمّد بن ابراهيم النعمانى ابن ابى زينب، تحقيق على‌اكبر غفارى، مكتبة الصدوق، طهران.

155.

كشف الاستار عن زوائد البزار، نور الدين على بن ابى‌بكر بن سليمان الهيثمى، تحقيق حبيب الرحمن اعظمى، موسسة الرسالة بيروت، چاپ اوّل، 1399 ه- .ق.

156.

الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ابو اسحاق احمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، دار

احياء التراث العربى، بيروت، تحقيق ابى محمّد ابن عاشور، 1422 ه- .ق.

157.

كفاية الطالب فى مناقب على بن أبى طالب علیه السلام ، محمّد بن يوسف گنجی، تحقيق محمّد هادى امينى، دار احياء التراث اهل‌بيت، تهران، چاپ سوم، 1404 ه- .ق.

158.

كفاية الاثر فى النص على الائمة الاثنى عشر، على بن محمّد بن على الخزاز القمى الرازى، تحقيق سيد عبداللطيف حسينى كوهكمرى، انتشارات بيدار، قم، 1401 ه- .ق.

159.

كمال الدين و تمام النعمة، محمّد بن على بن بابويه «صدوق»، تحقيق على‌اكبر غفارى، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1405 ه- .ق.

160.

كنز العمال، على بن حسام الدين، «متقى هندى»، تحقيق صفوة الصفا، موسسة الرسالة، بيروت، 1409 ه- .ق.

161.

الكنى و الاسماء، محمّد بن احمد بن حماد الدولابى، تحقيق ابو قتيبه نظر محمّد فاريابى، دار ابن حزم، بيروت.

162.

الكفاية فى علم الرواية، احمد بن على خطيب بغدادى، تحقيق الحافظ1. التيجانى محمّد عبدالحليم، دار ابن تيميه، قاهره.

163.

لباب الاداب اسامه بن منقذ ابوالمظفر كنانى، تحقيق احمد شاكر، مكتبة السنة، 1987 ه- .ق.

164.

لباب النقول فى اسباب النزول، جلال الدين عبدالرحمان سيوطى، تحقيق بديع السيد اللهام، دارالهجره، بيروت، چاپ اوّل، 1410 ه- .ق.

165.

اللباب فى تهذيب الانساب، ابن اثير، على بن محمّد جزرى، دار صادر، بيروت، چاپ سوم، 1414 ه- .ق.

166.

لسان العرب، محمّد بن مكرم ابن منظور، دار صادر، بيروت.

167.

لسان الميزان، احمد بن على ابن حجر عسقلانى، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1422 ه- .ق.

168.

ماة منقبة من مناقب اميرالمؤمنين و الائمة من وُلده:، محمّد بن احمد بن على بن شاذان قمى، تحقيق نبيل رضا علوان، چاپ دوم، 1413 ه- .ق.

169.

المجروحين من المحدثين و الضعفاء و المتروكين، ابوحاتم محمّد بن حبان البستى، تحقيق محمود ابراهيم زائد، دار الباز، مكه.

170.

مجمع الزوائد و منبع الفوائد، هيثمى على بن ابى‌بكر، دار الكتب العلميه، بيروت، 1408 ه- .ق.

171.

مجموع فتاوى ابن تيميه، عبد الرحمان بن محمّد بن قاسم، چاپ اوّل، 1398 ه- .ق.

172.

المحلى، ابى محمّد على بن احمد بن سعيد بن حزم اندلسى، تحقيق لجنه احياء التراث العربى، بيروت، منشورات دار الافاق الجديده.

173.

مروج الذهب و معادن الجواهر، على بن حسين مسعودى، دار الاندلس، بيروت، چاپ اوّل، 1358 ه- .ق.

174.

المزار الشهيد، محمّد بن مكى العاملى، شهيد اوّل، منشورات مدرسه الامام المهدى، قم، چاپ اوّل، 1410 ه- .ق.

175.

المزار الكبير، ابو عبداللّه محمّد بن جعفر المشهدى، تحقيق جواد القيومى، نشر القيوم، قم، چاپ اوّل، 1419 ه- .ق.

176.

مستدرك الوسائل، ميرزا حسين نورى، موسسه آل‌البيت لاحياء التراث، 1411 ه- .ق.

177.

المستدرك على الصحيحين، محمّد بن عبداللّه حاكم نيشابورى، تحقيق مصطفى عبدالقادر عطاء، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ اوّل، 1411 ه- .ق.

178.

مسند ابى يعلى، ابويعلى احمد بن على بن مثنى موصلى، دارالثقافة العربية دمشق، چاپ اوّل، 1412 ه- .ق.

179.

مسند احمد، احمد بن محمّد بن حنبل الشيبانى، موسسة الرسالة، چاپ اوّل، تحقيق شعيب الارنؤوط و عادل مرشد.

180.

مسند الطيالسى، سليمان بن داود الطيالسى، دار الكتاب اللبنانى، دائرة المعارف

النظاميه حيدرآباد هند، چاپ اوّل.

181.

المسند ابن ابى‌شيبه، محمّد بن عثمان، ابن ابى شيبه، تحقيق عادل بن يوسف الغزاوى.

182.

المسند ابن جُعد، على بن الجعد بن عبيد الجواهرى، تحقيق عبدالمهدى بن عبدالقادر، مكتبة الفلاح، كويت، چاپ اوّل، 1405 ه- .ق.

183.

المسند بزار (البحر الزخار)، ابوبكر البزار احمد بن عمر، تحقيق: محفوظ الرحمان زين اللّه، مكتبة العلوم و الحكم، مدينه منوره.

184.

مشكاه المصابيح، محمّد بن عبداللّه خطيب تبريزى، دار الفكر، بيروت، تحقيق سعيد محمّد لحام، چاپ اوّل، 1411 ه- .ق.

185.

مشكل الاثار، احمد بن محمّد سلامه طحاوى، دار صادر لبنان، چاپ اوّل.

186.

مصابيح السنه، ابو محمّد حسين بن مسعود فراء بغوى شافعى، تحقيق دكتر يوسف عبدالرحمان مرعشى، دارالمعرفه، بيروت، چاپ اوّل، 1407 ه- .ق.

187.

مصباح الاصول، أبو القاسم الموسوى الخوئى، مقرر سيد محمّد سرور واعظ الحسينى، مكتبة الداورى، قم، ايران.

188.

مصباح المتهجد، ابوجعفر محمّد بن حسن طوسى، موسسة فقه الشيعه، چاپ اوّل، 1408 ه- .ق.

189.

مصباح المنير فى غريب الشرح الكبير، احمد بن محمّد فيومى، منشورات دار الهجرة، قم، 1405 ه- .ق.

190.

مصباح كفعمى (جند الامان الواقيه)، ابراهيم بن على كفعمى، دار الكتب العلميه، چاپ اوّل.

191.

المصنف فى الاحاديث و الاثارم، ابن ابى شيبه ابوبكر عبداللّه بن محمّد الكوفى، تحقيق محمّد عبدالسلام شاهين، دار الكتب العلميه، بيروت، 1416 ه- .ق.

192.

المصنف عبدالرزاق، عبدالرزاق بن همام صنعانى، تحقيق حبيب الرحمان اعظمى،

المكتب الاسلامى، چاپ دوم، 1403 ه- .ق.

193.

معالم التنزيل، حسين بن مسعود فرا بغوى، تحقيق خالد عبدالرحمان العك: دار الفكر، بيروت، 1407 ه- .ق.

194.

معانى الاخبار، محمّد بن على بن بابويه «صدوق»، تحقيق على‌اكبر غفارى، جامعه مدرسين، چاپ اوّل، 1361 ه- .ش.

195.

معجم الادبا، ياقوت بن عبداللّه حموى بغدادى، دار الفكر، بيروت، چاپ سوم، 1400 ه- .ق.

196.

المعجم الاوسط، سليمان بن احمد طبرانى، تحقيق محمود السلطان، مكتبة المعارف، چاپ اوّل، 1405 ه- .ق.

197.

معجم الكبير، سليمان بن احمد طبرانى، تحقيق حمدى عبدالمجيد السلفى، دار احياء التراث العربى، چاپ دوم.

198.

معرفة الثقات، احمد بن عبداللّه العجلى الكوفى، مكتبة الدار، مدينه منوره، 1405 ه- .ق.

199.

معرفة الصحابة، ابو نعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى، تحقيق محمّد راضى بن حاج عثمان، چاپ دوم.

200.

معرفة علوم الحديث، ابوعبداللّه حاكم نيشابورى، منشورات المكتبه العلميه، چاپ دوم، 1397 ه- .ق.

201.

المعرفة و التاريخ، يعقوب بن سفيان فسوى، تحقيق اكرم ضياء، مطبعه الارشاد بغداد، 1394 ه- .ق.

202.

المغازى، محمّد بن عمر واقدى، تحقيق مارسدن جونس فاخورى و عبدالحميد مختار، مكتبة لبنان ناشرون، بيروت، چاپ اوّل، 1999 م.

203.

المغنى فى ابواب التوحيد والعدل، قاضى عبدالجبار همدانى، تحقيق عبدالحليم محمود و سليمان دنيا، الدار المصرية للتأليف و الترجمه.

204.

المغنى فى الضعفاء، ذهبى شمس الدين محمّد بن احمد، تحقيق نورالدين عتر.

205.

مفاتيح الغيب (تفسير كبير)، فخرالدين رازى محمّد بن عمر، دار الكتب العلميه، تهران، چاپ دوم.

206.

المفردات فى غريب القرآن، ابو القاسم الحسين بن محمّد، «الراغب الاصفهانی»، تحقيق صفوان عدنان داودى، دار القلم، دمشق و بيروت، چاپ اوّل، 1416 ه- .ق.

207.

مقاييس اللغه، احمد بن فارس بن زكريا، تحقيق عبدالسلام محمّد هارون، دفتر تبليغات اسلامی، قم، 1404 ه- .ق.

208.

المقنى الكبير، احمد بن على مقريزى، تحقيق محمّد اليعلاوى، دار الغرب، بيروت، 1411 ه- .ق.

209.

مناقب الامام على بن ابى‌طالب، على بن محمّد واسطى مغازلى، المكتبة الاسلامية، طهران، چاپ دوم، 1403 ه- .ق.

210.

مناقب خوارزمى، موفق بن احمد خوارزمى، موسسة النشر الاسلامى، قم، چاپ دوم، 1414 ه- .ق.

211.

مناقب ابن مردويه، احمد بن موسى ابن مردويه اصفهانى، دار الحديث، قم، چاپ اوّل، 1422 ه- .ق.

212.

المنتظم فى تاريخ الملوك والامم، ابن الجوزى ابوالفرج عبدالرحمان بن1. على محمّد، تحقيق محمّد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ اوّل، 1992 م.

213.

المنخول فى علم الاصول، ابوحامد محمّد بن محمّد بن الغزالى، دار الفكر، دمشق، چاپ سوم، 1419 ه- .ق.

214.

المنطق، شيخ محمّدرضا المظفر، مطبعة النعمان، نجف، 1968 م.

215.

منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، حبيب‌اللّه محمّد هاشمى خويى، تحقيق ابراهيم ميانجى، 14 جلد، المكتبة الاسلامية، تهران.

216.

منهاج السنة النبوية فى نقض كلام الشيعة القدرية، احمد عبدالحليم الحرانى معروف به ابن تيميه، تحقيق محمّد رشاد سالم، موسسة قرطبة، بيروت، چاپ اوّل، 1406 ه- .ق.

217.

الابتهاج فى شرح المنهاج، تقى‌الدين على بن عبدالكافى السبكى، جامعه ام القرى، مكه يك جلد.

218.

المنهل الروى فى مختصر علوم الحديث النبوى، محمّد بن ابراهيم ابن جماعة، تحقيق محيى الدين عبدالرحمان رمضان، دارالفكر، دمشق، 1406 ه- .ق.

219.

المنهل العذب المورود شرح سنن ابى داود، محمود محمّد خطاب السبكى، مطبعة الاستقامه، 1351 ه- .ق. 10 جلد.

220.

المواعظ والاعتبار بذكر الخطط والاثار (الخطط المقريزيه)، احمد بن على مقريزى، دارالكتب العلميه، بيروت، تحقيق خليل عمران، 4 جلد.

221.

الموافقات، الشاطبى، ابراهيم بن موسى، تحقيق دكتر محمّد سالم ابوعاصى، دارالبصائر، قاهره، 1426 ه- .ق.

222.

المؤتلف من المختلف، دار قطنى، على بن عمر، تحقيق موفق بن عبداللّه ابن عبدالقادر، ، 5 جلد دارالمغرب الاسلامى، بيروت.

223.

موسوعه اقوال الدارقطنى، السيد ابوالمعاطى النورى.

224.

الموضوعات، عبدالرحمان بن على بن محمّد الجوزى، المكتبة السلفية، مدينه، چاپ اوّل، 1386 ه- .ق.

225.

الموطأ بشرح السيوطى يا (تنوير الحوالك بشرح موطأ مالك جلال الدين عبدالرحمان ابن ابى‌بكر سيوطى، تحقيق عطار صدقى محمّد جميل، 2 جلد، دار الفكر، بيروت، 1414 ه- .ق.

226.

الموطا، مالك بن انس، تحقق محمّد فؤاد عبد الباقى، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1985 ه- .ق.

227.

الموقظ فى علم مصطلح الحديث، شمس الدين محمّد بن احمد ذهبى، مكتب المطبوعات الاسلاميه، حلب، چاپ دوم، 1412 ه- .ق.

228.

المهذب البارع فى شرح المختصر النافع، احمد بن محمّد بن فهد حلى،1. تحقيق شيخ مجتبى عراقى، 5 جلد، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1411 ه- .ق.

229.

ميزان الاعتدال، محمّد بن عثمان ذهبى، دار الفكر، بيروت، 1382 ه- .ق.

230.

الميزان فى تفسير القرآن، سيدمحمّد حسين طباطبائى، دار الكتب الاسلامية، تهران، چاپ اول، 1392 ه- .ق.

231.

النجوم الزاهرة فى ملوك مصر و القاهرة، ابو المحاسن بن تعزى بردى اتابكى، تحقيق فهيم محمّد شلتوت و همكاران، وزاره الثقافة و الارشاد القومى، مصر، 16 جلد، 1963م.

232.

النصايح الكافيه، محمّد بن عقيل علوى، دار الكتاب الاسلامى، قم، 1384 ه- .ش.

233.

نظرية عدالة الصحابة و المرجعية فى الإسلام، أحمد حسين يعقوب، موسسه انصاريان للطباعة و النشر، 1385 ه- .ش. يك جلد چاپ اوّل.

234.

نظم درر السمطين فى فضايل المصطفى و المرتضى و البتول و السبطين، محمّد بن يوسف زرندى حنفى، تحقيق سيدعلى عاشور، دار احياء التراث العربى، بيروت.

235.

نفحات الازهار فى خلاصه عبقات الانوار، على الحسينى الميلانى (معاصر)، انتشارات الحقائق، 20 جلد، قم، 1426 ه- .ق.

236.

نور الثقلين، عبد على بن جمعۀ العروسى حويزى، تحقيق سيدهاشم رسولى محلاتى، 5 جلد، دار الكتب الاسلامية، قم.

237.

نهايه الارب فى فنون الادب، أحمد بن عبدالوهاب النويرى، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، اميركبير، 1365 ه- .ق.

238.

النهاية فى غريب الحديث و الاثر، ابن اثير، مبارک بن محمّد جزرى، موسسه اسماعيليان، قم، 1367 ه- .ق.

239.

نهاية السؤول فى شرح منهاج الوصول، جمال الدين عبدالرحيم بن حسن اسناوى شافعى.

240.

نهج البلاغه، شريف حسين بن موسى بن محمّد معروف به سيدرضى، ترجمه سيد علينقى فيض الاسلام، چاپ دوم، 1392.

241.

نيل الاوطار، محمّد بن على بن محمّد شوكانى، دار الحديث قاهره و دار الجيل بيروت، 1294ه- .ق.

242.

الوافى بالوفيات، صلاح الدين خليل الصفدى، تحقيق احمد الارنؤوط و تركى مصطفى، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1420 ه- .ق.

243.

وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان، احمد بن محمّد ابى‌بكر، ابن خلكان، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1417 ه- .ق.

244.

الولاية، احمد بن محمّد ابن عقده، تحقيق و تنظيم محمّد حسين حرز الدين،1. دليل ما، قم.

245.

هدى السارى، مقدمه فتح البارى، احمد بن على بن محمّد، ابن حجر العسقلانى، دار المعرفة، بيروت، چاپ دوم.

246.

ينابيع الموده، سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى، تحقيق سيدعلى جمال اشرف حسينى، ناشر: دار الاسوة للطباعة و النشر، چاپ اوّل، 1416 ه- .ق. تهران.