ghaemiyeh.com
سرشناسه:صافی گلپایگانی، لطفالله، 1298 -
عنوان و نام پديدآور:اصالت مهدویت [کتاب]/صافیگلپایگانی.
مشخصات نشر:قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی، 1393.
مشخصات ظاهری:112ص.؛5/14×5/21سم.
فروست:سلسله مباحث امامت و مهدویت ؛ 7.
شابک:40000ریال:978-600-5105-81-0
يادداشت:کتاب حاضر در سالهای متفاوت توسط ناشران مختلفی منتشر شده است.
یادداشت:کتابنامه:ص.[109]-112؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، 255ق -
موضوع:مهدویت
موضوع:Mahdism
شناسه افزوده:دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی
رده بندی کنگره:BP224/4/ص2الف6 1393
رده بندی دیویی:297/462
شماره کتابشناسی ملی:3506498
بسم الله الرحمن الرحیم
سلسله مباحث امامت و مهدويت (7)
اصالت مهدویت
حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانی مدظلهالعالی
تصویر
تصویر
بسم الله الرّحمن الرّحيم
نَحْمَدُكَ اللَّهُمَّ يَا مَنْ مَنَنْتَ عَلَى عِبَادِكَ بِرُسُلِكَ وَأَنْبِيَائِكَ وَأَكْرَمْتَهُمْ بِخُلَفَائِكَ وَأَوْلِيَائِكَ، وَنُصَلِّي وَنُسَلِّمُ عَلَى أَمِينِ وَحْيِكَ وَخَاتَمِ مَنْ بَعَثْتَهُ إِلَى خَلْقِكَ سَيِّدِنَا أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. لَا سِيَّمَا الْإِمَامِ الْمُنْتَظَرِ وَالْوَلِيِّ الثَّانِي عَشَرَ وَالْعَدْلِ الْمُشْتَهَرِ، مَوْلَانَا الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ الْمَهْدِيِّ أَرْوَاحُنَا فِدَاهُ. اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَيْهِ وَامْلَأْ بِهِ الْأَرْضَ عَدْلاً وَقِسْطاً، وَاجْعَلْنَا مِنْ أَنْصَارِهِ وَمُقَوِّيَةِ سُلْطَانِهِ.
قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله :
«لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيَا إِلَّا يَوْمٌ لَطَوَّلَ اللهُ ذَلِكَ الْيَوْمَ حَتَّى يَأْتِيَ رَجُلٌ مِنْ عِتْرَتِي اسْمُهُ اسْمِي، يَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً»؛(1)
1) . صدوق، کمالالدین، ص318؛ کراجکی، کنزالفوائد، ص113؛ طوسی، الغیبه، ص180، 425؛ فتال نیشابوری، روضةالواعظین، ص261؛ بحرانی، مدینةالمعاجز الائمّة الاثنیعشر علیه السلام ، ج8، ص7؛ صافی گلپایگانی، منتخبالاثر، ج2، ص223. (با اختلاف در عبارات).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«اگر باقى نماند از دنيا مگر يك روز، هرآينه خدا آن روز را طولانى فرمايد تا بيايد مردى از عترت من كه
اسم او اسم من است، پر میكند زمين را از قسط و عدل(1)چنانكه پر شده باشد از ظلم و جور».
1) . راجع به مفهوم قسط و عدل به كتاب عقيده نجاتبخش (ص73 – 79) و کتاب وابستگى جهان به امام زمان علیه السلام (ص64) مراجعه شود.
نور اميد همواره درون جان بشر را روشن داشته و او را در برابر حوادث ناگوار پايدار مىسازد و از گردنهها و فرازونشيبهاى گوناگون گذرانده، گامبهگام در مراحل ترقّى و تكامل سير مىدهد.
اگر اميد نبود، بشر هيچ قدمى را برنمىداشت و هيچ رنج و زحمتى را متحمّل نمىگشت و به حلّ اينهمه مشكلات، و بازكردن اينهمه گرهها و كشف خواص مادّه موفّق نمىشد. هرچه هست از كشاورزى، توليد، صنعت، هنر، علم و مظاهر گوناگون و نتايج روزافزون فعّاليت و تلاش بشر، از بركت نور اميد است كه خواست خدا و سنّت الهى اين نور را هميشه در باطن وجود انسان روشن داشته و جز عده معدودى همگان شكستها و ناكامىها را با آن قابلجبران مىدانند و با آن ناراحتى و سستى را از خود دور مىسازند.
اين نور در مواقعى كه تاريكىها وجود فرد يا جامعه را فرا مىگيرد و امواج ابتلا آنها را احاطه مىنمايد و موانع موفّقيّتها؛ مانند كوهها بر سر راه خودنمايى مىكنند، ناگهان با يك درخشش پرتوافكن شده، او
را از شكست روحى نجات مىبخشد و همّت ها را بيدار، عزمها را استوار، مشتها را محكم و تصميمها را قاطع مىسازد.
عقيده به مهدويت و انتظار ظهور موعود آخرالزمان، علاوه بر آنكه عقيده به يك واقعيت و عقيده به وعده حتمى و تخلّفناپذير الهى است، همين نور اميد و آيندهنگرى را مؤكّد مىسازد و از بركاتش اين است كه منتظران را در راه يارى حقّ و دين خدا و امر به معروف و نهى از منكر و مبارزه با ظلم و زور و تسليمنشدن در برابر باطل قوّت مىبخشد و جبهه اسلام را در مقابل كفر، چنان مىسازد كه نوميدى از فتح و پيروزى در آن مفهومى نداشته باشد. غربزدگى يا شرقزدگى وقتى چيره مىشوند كه ما از خود و مكتبمان مأيوس شده باشيم و اصالتها و سرمايههايى را كه داريم، كارساز ندانيم.
آنانكه عليه عقيده مهدويت، تبليغات سوء و سمپاشى مىنمايند، مىخواهند اين موضع و سنگر را از مسلمانان بگيرند تا به آسانى مقلّد بيگانگان و پذيراى عادات و تلقينات سوء آنان شوند.
تا زمانى كه جامعهاى اعتماد به نفس خود را از دست ندهد و از خود و مكتبش نااميد نشود، وابستگى فكرى به بيگانگان پيدا نخواهد كرد، و اگر هم تحت سلطه سياسى و نظامى آنها واقع شد، مىكوشد تا زنجيرهاى سلطه بيگانه را پاره كند. امّا اگر احساس حقارت كرد، اگر انديشه و ايمانش شكست خورد، و اگر مكتب و راه ديگران را قوىتر
و سازندهتر از راه و مكتب خود شناخت و آنها را بهعنوان الگو انتخاب كرد و ترقّى را در تقليد از آنها گمان نمود، خود و ايدئولوژىهاى مكتبى خود را فراموش خواهد كرد.
عقيده انتظار در معناى عامش كه فراگير تمام مسلمين است و در معناى خاصش كه شيعه به آن معتقد است، اين حالات و خودباختگىها را نفى مىكند و مسلمانان را به بازگشت به اسلام و تمسّك به وحدت اسلامى و ريشهكنكردن نفوذ بيگانه و تنفّر از كفر و الحاد دعوت مىنمايد. مسلمان اگرچه به ظاهر خلع سلاح شده و قواى مادّى خود را نسبت به دشمن ضعيفتر ببيند، هرگز احساس حقارت نمىنمايد و ميدان جهاد و تلاش را ترك نمىكند و خود را برتر از كفّار مىداند كه:
وَلِلَّهِ العِزَّةُ وَلِرَسولِهِ وَلِلمُؤمِنينَ؛(1) «عزّت مخصوص خداوند و رسول او و اهل ايمان است».
به سرمايههاى ايمانى و اسلامى خود و به وعدههاى الهى اتّكا دارد و مرعوب و سست نمىشود، كه:
وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ؛(2) «سستى نكنيد و اندوهناك نشويد؛ زيرا شما بلندمرتبه
هستيد اگر در ايمان ثابتقدم باشيد».
آن غربزدگانى كه حاضر نبودند در كارسازى اسلام بينديشند و تسلّط غرب را بر سرزمينهاى اسلامى، امرى غير قابل انكار مىدانستند و آن چپگرايانى كه نيمقرن است با عرضه احزاب و برنامههايى كه از مكتب ماركس و لنين تغذيه مىنمايند، مىخواستند در زير پوشش مبارزه با امپرياليزم، راه تسلّط نفوذ شوروى را صاف و هموار نمايند.
اكنون كه مىبينند اسلام، چنين انقلابى را كه معجزه بزرگ قرن به شمار رفت، به وجود آورد، اگر انصاف داشته و خود را به بيگانه نفروخته باشند، مىفهمند كه اسلام پس از چهارده قرن چه قدرت عظيم و بىمانندى است. پس از اينكه بتواند با يارى و پشتيبانى از چپگرايان و وابستگان خود، شاه خائن را ساقط سازد، مأيوس گرديده و از در تملّق و سازش با او وارد شده بود تا بلكه از آنچه آمريكا و ديگر دُوَل غربى از ايران به غارت مىبرند، سهمى هم به آنها بدهد.
اين اسلام بود كه اين رژيم نيرومند را ساقط و استعمار را - به نوعى كه در حسابِ حسابگرهاى ماهر سياست نمىآمد - طرد و رسوا سازد. اعتقاد به مكتب امامت و مهدويت و نيابت عامّه فقها از حضرت مهدى علیه السلام يگانه الهامبخش امّت مسلمان ايران بود كه اين مشت محكم
را بر دهان ياوهگويان و دشمنان اسلام و مبلّغان مكتبهاى الحاد و ماركسپرستان و مزدوران و سرمايهداران صهيونيسم آمريكا زد.
الهام از مكتب مهدويت بود كه مسلمانان انقلابى ما را آماده شهادت كرد تا دهها هزار شهيد و جانباز، خون خود را در راه نجات اسلام نثار كرده و اسلام را به اين فتح بزرگ نايل نمودند. بديهى است اين انقلاب به پاسدارى افراد مؤمن و متعهّد نيازمند است و اكنون كه صداى دعوت اسلام از اين مرز و بوم بلند شده، مسئوليت همه بيشتر از پيش است. جهانيان همه رفتار و سازماندهى ما را زير نظر گرفته و مىخواهند بهواسطه نظام جديدى كه در ايران برقرار شده، اسلام را از نو بشناسند. اگر ما نتوانيم اين انقلاب را به ثمر برسانيم و ويژگىهاى ممتاز اسلام را به دنيا نشان بدهيم و نعمتى را كه به آن سربلند شدهايم قدر نشناسيم، و باز هم وابستگى يا خودكامگى نشان بدهيم، به اسلام خيانت كرده و بسيارى را از آن مأيوس خواهيم نمود.
اگر خداى نخواسته در اثر غفلت انقلابىهاى مسلمان، ديگران بخواهند ما را درعينحالى كه از استعمار غرب فاصله مىگيريم و بايد هم فاصله بگيريم، بهسوى شرق ببرند و به آنجا وابسته نمايند، يا مكتبهايى را كه در اصل و بنيان از اقتصاد غيراسلامى مايه مىگيرند ترويج كنند، همه خيانت به اسلام است و به نظر من، انحراف از اسلام و برنامههاى آن، در اين موقعيتى كه دنيا هم، انقلاب ايران را اسلامى
شناخته و منتظر پيادهشدن اسلام در اين كشور مىباشند، از همكارى با ساواك شاه و سيا در دوره گذشته اگر بدتر نباشد، بهتر نيست. مسئوليت فوقالعاده زياد است، خدا، پيغمبر، ائمّه معصومين علیهم السلام ، ارواح اولياى اسلام، شهداى راه حقّ، مسلمانان جهان و مردم آزاد دنيا، همه از ما انتظار دارند تا چگونه امتحان بدهيم و چگونه در اين مقطع زمانى، به تعهّداتى كه داريم وفادار بمانيم و پرچم اسلام را به اهتزاز درآوريم.
اكنون هم همه اميدها به افراد مؤمن و مخلص است كه غير از عظمت اسلام و اجراى احكام اسلام هدفى ندارند و شهيدانى را نيز در راه خدا دادهاند و با مقام و منصب و هيچ اعتبارى معاوضه نمىكنند. آنها كه در برابر زحمات و تلاشها، راه پيمايىها، تعطيلى كسب و كار و بازار، به زندان افتادنها، ناراحتىها و بىخوابىها، از كسى اجر و مزدى نمىخواهند. به آن كشاورزان و كارگران عزيزى كه فقط شور اسلام و عشق به پيادهشدن احكام قرآن، آنها را به اعتصابات و تظاهرات و تحمّل صدمات و محروميتها برانگيخت و بالاخره به آنهايى كه از صميم جان يار و وفادار و پشتيبان اسلام هستند و همهچيز را در چهارچوب احكام اسلام مىخواهند و فريب آنان را كه مىخواهند به نام دلسوزى براى كشاورز و كارگر، راه امّت مسلمان را عوض كنند و خود را به مقامات و مناصبى برسانند، نمىخورند. اميد ما به آن افراد آگاهى است كه مىخواهند براى به ثمر رساندن اين
انقلاب، همگان را جذب و به آن اميدوار سازند، نه آنانكه مىخواهند با گروهبندىها و اختصاص الفاظ مجاهد و مبارز به خود و گروهشان، جامعه و امّت اسلام را تجزيه نمايند.
انقلاب اسلامى به اين افراد و به اخلاص آنها مديون است و اكنون هم افرادى با چنين خلوص نيّت مىتوانند با الهام از تعاليم اسلام و پيروى از رهنمودهاى روحانيت، اين انقلاب را در هويت اسلامىاش حفظ نمايند و نگذارند با نظريه اسلام منهاى روحانيت كه خطرناكترين نظريههاى ضدّاسلامى است و نتيجهاى جز اسلام منهاى اسلام ندارد، اسلام را بكوبند و زمينه بازگشت استعمار را فراهم سازند.
در رابطه با مطالب بالا و نقش سازنده عقيده به مهدويت، در پاسدارى از ايدئولوژىهاى اسلام در به وجود آوردن انقلاب اسلامى ايران در كتاب حاضر، اصالتهاى مهدويت از ده جهت به شرح زير بررسى مىشود:
1 - از جهت معقولبودن امكان آن.
2 - از جهت اتّكا بر مبانى معقول و منطقى.
3 - از جهت موافقت با فطرت و نواميس عالم خلقت.
4 - از جهت مبتنى بودن آن بر بشارت پيامبران و اديان آسمانى.
5 - از جهت ابتناى آن بر آيات قرآن كريم.
6 - از جهت ابتناى آن بر احاديث معتبر و متواتر.
7 - از جهت اتّفاق مسلمانان و اجماع شيعه و اهلسنّت.
8 - از جهت معجزات و كرامات.
9 - از جهت ابتناى آن بر توحيد و يكتاپرستى.
10 - از جهت نقش آن در عمل و برقرارى عدالت و به ثمر رساندن انقلاب اسلامى.
مژده اى دل كه مسيحا نفسى مىآيد
كه ز انفاس خوشش، بوى كسى مىآيد
از غم و درد مكن ناله و فرياد، كه من
زدهام فالى و فريادرسى مىآيد
ز آتش وادى ايمن، نه منم خرّم و بس
موسى اينجا به اميد قَبَسى مىآيد
هيچكس نيست كه در كوى تواَش كارى نيست
هركس اينجا به اميد هوسى مىآيد
دوست را گر سرِ پرسيدن بيمار غم است
گو بيا خوش كه هنوزش نفسى مىآيد
بديهى است آنچه در بررسى و شناخت يك فكر، اصل و آغاز كار است، معقولبودن و خردپسندبودن آن است. به اين معنا كه عقل، امكان آن را بپذيرد و نتواند آن را بهطور جزم انكار كند و قبول امكان آن را غير عقلايى بداند. در تمام مسائل علمى و غيرعلمى اين قانون جريان دارد كه اوّل بايد امكان آن پذيرفته شود و احتمال واقعيتداشتن يا واقعيتيافتن آن در نظر عقل مردود نباشد.
مثلاً اگر بخواهيم وقوع «اجتماع نقيضين» و «اجتماع ضدّين» يا «ارتفاع نقيضين» يا «مقدّمبودن وجود چيزى را بر خودش» بررسى كنيم، بايد نخست امكان اين مسائل را بپذيريم و الّا اگر امكان آن را معقول نشناسيم، سخن از وقوع يا عدم آن به ميان آوردن غلط و سفاهت است و بالأخره بر اين اساس است كه فرضيههاى علمى مختلف در چگونگى پيدايش جهان، پيدايش زمين، پيدايش حيات، پايان جهان، تحوّلات كيهانى و صدها مسئله ديگر قابل بحث و بررسى
معقول مىشود و پس از اينكه اين اصل در هر مسئلهاى جارى شد و عقل امكان آن را قبول كرد و احتمال آن را ردّ ننمود، اثبات آن اگرچه وقوعش از راه وحى و اخبار انبيا محسوس نباشد؛ بلكه خبر اشخاص موثّق و افرادى كه داعى به دروغگفتن ندارند، عقلايى و صحيح مىباشد.
لذا به نقل ديگران، به وجود بسيارى از موجودات كوچك و بزرگ و حوادث جوّى و گذشته و آينده اكتفا مىشود. و به اخبار انبيا از وجود ملائكه و عالم غيب و بهشت و جهنم و امور ديگر اعتماد و اطمينان و يقين حاصل مىگردد و اين روش كاملاً عقلايى و منطقى است و تخلّف از آن، خلاف عقل است.
اصالت عقيده به مهدويت از اين جهت محتاج به هيچ بيانى نيست؛ زيرا هر عاقلى امكان آن را تصديق مىكند و هيچ خردمندى آن را ردّ نمىنمايد و اظهار شكّ و ترديد را در آن جايز نمىداند. هرچه بينديشيم و هر انديشمندى آنچه بينديشد، نمىتواند در اصالت مهدويت از اين جهت ايرادى بگيرد يا حرفى بزند. هميشه اين اصالت براى مسئله مهدويت و ظهور مصلح آخرالزمان، در بين ملل و امم و مسلمين و حتّى آنانكه به آن معتقد نيستند، مسلّم و ثابت بوده است و حتّى در بسيارى از عقايد دينى ديگر، امكان آن اگر به ذهن نزديكتر نباشد، دورتر نيست و لذا از قرن دوم به بعد كه بعضى مجادلات و بحثها در بين مسلمانان
رواج گرفت و پيرامون بسيارى از مسائل اسلامى سخن گفته و ردّ و قبول داشتند، اين موضوع اصلاً مورد شبهه و ايرادى قرار نگرفت؛ چون بههيچوجه شبهه يا آنچه شبيه شبهه باشد، در آن راه ندارد. پس اصالت مهدويت از اين جهت صددرصد معتبر و عُقلايى و منطقى است و بيش از اين نياز به توضيح ندارد.
به حُسن خُلق و وفا، كس به يار ما نرسد
تو را در اين سخن، انكار كار ما نرسد
اگرچه حُسنفروشان به جلوه آمدهاند
كسى به حُسن و ملاحت، به يار ما نرسد
هزار نقش برآيد ز كلك صنع و يكى
به دلپذيرى نقش نگار ما نرسد
پس از اينكه امكان يك موضوع بررسى و پذيرفته گرديد، مسئله واقعيتداشتن يا واقعيتيافتن آن مطرح مىشود؛ زيرا ممكن است يك موضوع، امكان واقعيتداشتن يا واقعيتيافتن داشته باشد و عقل هم امكان آن را ردّ نكند؛ امّا واقعيت نيافته باشد.
مثلاً ممكن است فلان حادثه بزرگ در دنيا اتّفاق افتاده باشد، يا فلان كشتى بزرگ در فلان اقيانوس غرق شده باشد، يا يك انفجار عظيم در خورشيد روى داده باشد، امّا صورت واقعيت به خود نگرفته باشد؛ زيرا واقعيتيافتن و واقعيتداشتن اين حوادث را بايد يا مستقيماً ببينيم يا بينندگان و دانشمندان به ما خبر بدهند.
حال پس از بحثى كه گذشت، واقعيتداشتن وجود حضرت مهدى علیه السلام و غيبت آن حضرت و واقعيتيافتن ظهور آن حضرت و تشكيل حكومت جهانى اسلام و سعادت عمومى و برقرارشدن نظام عدل و ساير امورى كه پيامد ظهور و آثار آن است، بررسى مىشود.
مطالعه صدها كتاب و بلكه بيشتر و رسالههايى كه از يازده قرن پيش تاكنون در موضوع مهدويت نوشته شده و همچنين بررسى كتابها و اصولى كه از قرن اوّل هجرت تا حال در رشتههاى مختلف علوم اسلامى تأليف شده، ابتناى اين عقيده را بر مبانى صحيح و معقول و مصادر اصيل اسلامى روشن مىسازد و چنان اين مبانى و مآخذ، مصونيت اين عقيده را از هرگونه تشكيك، تضمين و استوار كرده است كه حتّى در مقام پاسخگويى و ردّ دعواى كسانى كه بهدروغ ادعاى مهدويت كردند، كسى نتوانست اصل عقيده مهدويت را ردّ كند؛ بلكه مدّعيان دروغ و متمهّديان را به واجدنبودن علايم و شرايط و صفاتى كه براى حضرت مهدى علیه السلام معلوم شده است، ردّ مىكردند؛ چون انكار اصل مهدويت را مساوى با انكار مبانى و مآخذ محكم اصول و فروع اسلامى مىديدند.
درضمن مباحث آينده، به تفصيل اتكاى اين عقيده بر معيارهاى باوربخش عقلى و مصادر و وثائق اسلامى معلوم خواهد شد، انشاءالله تعالى.
آفتاب رخ دلدار عيان خواهد شد
آب در جوى جهان باز روان خواهد شد
صفحه ارض همه امن و امان خواهد شد
نفس باد صبا مشكفشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
مىرسد روز خوش و دل شود از غم آزاد
اين خرابى كه تو بينى همه گردد آباد
مىكند عدل خدا ريشه جور و بيداد
ارغوان جام عقيقى به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد(1)
1) . از اشعار تضمينيه غزل حافظ اثر طبع مرحوم آيتالله والد (آقاى آخوند ملا محمّدجواد صافى قدس سره ).
خلاصه و حقيقت مهدويت، منتهىشدن سير جوامع جهان بهسوى جامعه واحد و سعادت عمومى، امنيّت و رفاه، تعاون و همكارى، همبستگى همگانى، حكومت حقّ و عدل جهانى، غلبه حقّ بر باطل، غلبه جنود «الله» بر جنود «شيطان»، نجات مستضعفان و نابودى مستكبران، و خلافت مؤمنان و شايستگان به رهبرى يك رجل و ابرمرد الهى است كه موعود انبيا و اديان، و دوازدهمين اوصيا و خلفاى پيغمبر آخرالزمان است.
اين محتوا و اين هدف و اين پايان و عاقبت، مطلوب هر فطرت و خواسته وجدان هر انسان است.
حكومت عدل و نظام الهى، قانون واحد و لغو تبعيضات، برداشتهشدن مرزها و آزادى انسانها، برچيدهشدن اين رژيمها و نظامهاى طاغوتپرور، مطلوب بشر است.
كدام انسان است كه بااينهمه مظالم و ستمگرىها موافق باشد؟ و كدام انسان است كه با صرف اين بودجههاى تسليحاتى سنگين و كمرشكن كه براى حفظ رژيمها و مرزهايى است كه در اثر تقسيم دنيا به مناطق سلطه و نفوذ طاغوتها و حزبها و گروههاى طاغوتى برقرار شده است، موافق باشد؟ و كدام انسان است كه تقسيم ملل دنيا را به غالب و مغلوب و سلطهگر و زير سلطه، و استضعافگر و استضعافشده و پيشرفته و عقبمانده، وجداناً قبول داشته باشد؟
چرا دسترنج مردم ضعيف و كارگر و كشاورز بايد به مصرف تجمّلات و نگهدارى كاخهايى مثل كاخ اليزه، كاخ سفيد، كاخ بوكينگهام، كاخ كرملين و هزارها كاخ ديگر برسد؛ درحالىكه صدها ميليون بشر از حدّاقل زندگى و خوراك و پوشاك و مسكن عادى محروم باشند؟
اين كشورگشايىها و اين توسعه طلبىها كه نمونه آن توسعهطلبىهاى بىحدّوحصر آمريكا و شوروى است، تا كى بايد ادامه پيدا كند؟ اين انسانهاى محروم كه در جمهورىهاى روسيه مخصوصاً جمهورىهاى آسيايى آن، حقّ نفسكشيدن ندارند و صدا و نظرشان در هيچ كجاى دنيا منعكس نمىشود، در حزب كمونيسم شوروى هضم شده و از حقّ انديشيدن ساده محروم هستند، مگر انسان نيستند؟
اين آوارگان فلسطين و اين مسلمانان كه در فلسطين و غزّه و سواحل رود اردن و جنوب لبنان زندگى مىكنند، طبق چه قانون فطرتپسند بايد مورد اينهمه جنايات وحشيانه حكومت دستنشانده و تحميلى اسرائيل قرار بگيرند؟ و اين پشتيبانى بىدريغ آمريكا از اينهمه ظلم و شرارت و قتلعام كوچك و بزرگ و زن و مرد، چه توجيهى غير از ماهيت صهيونيستى حكومت آمريكا دارد؟
اين مردم مسلمان و محروم عربستان و حرمين شريفين با اين ثروت سرشار و خدادادى آنها كه مىتواند پرجمعيتترين و وسيعترين كشورهاى دنيا را آباد و مترقّى و بىنياز سازد، چرا بايد در فقر و عقبماندگى باقى بمانند و شاهزادگان سعودى و رژيم كثيف وهابى، اموال ملّى آنها را به يغما برده و در بانكهاى خارجى و در اختيار بيگانگان و استعمار آمريكا بگذارند، و آنچه را هم بهصورت ظاهر به مصارف حكومت و نگهدارى نظام وهابى سعودى مىرسانند؛ درحقيقت در شكل معامله اسلحه و غير آن به آمريكا برگردانند؟ و بدتر از همه اينكه اين روشهاى ضداسلامى خود را، پايه اسلام قلمداد كرده و حكومت خود را كه برخلاف مبانى حكومت اسلامى است، شرعى و اسلامى معرّفى مىنمايند؟
چرا كارگر و كشاورز در رژيم سرمايهدارى و سوسياليستى محكوم به استضعاف است؟ در آن رژيم، در استضعاف راكفلرها و هاريمنها
و اناسيسها، و در اين رژيم، در استضعاف سازمانهاى كارگرى و كشاورزى و حزب؟
فطرت بشر همه اينها را محكوم مىكند و ندا و نهضتى را كه بخواهد به اين نظامها پايان دهد و پيامبرگونه و علىوار زمام امور را به دست بگيرد، تأييد مىنمايد.
اگر حكومت واحد جهانى خواست بشر نبود، و اگر اين رژيمها و موضعگيرىهايشان در برابر يكديگر بر وجدان مردم تحميل نشده بود، سازمان ملل و انديشه حكومت جهانى و ارتش واحد و قانون واحد به بشر عرضه نمىشد، تا كى سربازان يك حكومت، براى دفاع از يك رژيم در برابر حمله رژيم ديگر، خونشان ريخته شود؟ مثلاً هويت نظام اردن و حكومتهاى بزرگ و كوچكى نظير آن و ارتش و قوايشان جز حفظ فرمانروايى شخصى مثل ملكحسين يا ديگران چيست؟ آن خونى كه در راه حفظ سلطه ملكحسين يا صدامحسين يا امير كويت و بحرين و ساير شيوخ ريخته شود، در راه چيزى و كسى كه ريخته نمىشود، راه اسلام و خداست.
فطرت بشر، آن جانبازى و آن خونريزى و آن جنگ و دفاعى را تأييد مىكند كه براى اعتلاى كلمه الله و سعادت انسان و پاسدارى از حقوق انسان و فى سبيل الله باشد؛ همان كه دين فطرى اسلام و كتاب اسلام آن را چنين تفسير و معرّفى مىنمايد:
اَلَّذِينَ آمَنُوا يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ؛(1) «اهل ايمان در راه خدا، و كافران در راه شيطان جهاد میكنند».
پس در راه طاغوت، در راه استقرار ديكتاتورى پهلوىها و آتاتوركها و هيتلرها و كارترها و استالينها جنگكردن، جنگ با فطرت انسانيت است و اصولاً نه فقط فطرت بشر با اين مظاهر نفرتانگيز موافق نيست، طبع جهان نيز مطابقت ندارد و عكسالعملهاى آن يا بهاصطلاح آثار وضعى اين اعمال و نابرابرىها، سلب بركات و خيرات است.
پايانيافتن سلطه بر بشر و برقرارشدن حكومت عدل و نظام الهى و لغو اين تبعيضات و برداشتن اين مرزها، همه مطلوب بشر است و اين سازمان ملل مصنوعى و آلت دست ابرقدرتها هم مَجاز آن حقيقت است. اگر عدل نباشد و اگر ميل فطرى بشر به عدل و امنيّت و قانون و سازمانهاى احقاق حقوق نباشد، زورمندان و تجاوزگران و سلطهجويان ناچار نمىشدند كه مقاصد سوء خود را زير پوشش عدل و صلح و همزيستى مسالمتآميز و حسن همجوارى و حفظ امنيّت و غير آن به مردم عرضه كنند و نيازى به اينكه به ظلم و باطل، لباس عدل و حقّ بپوشانند، نداشتند؛ ولى چون فطرت بشر حقّ و عدل را مىخواهد و از باطل و ظلم
1) . نساء، 76.
نفرت دارد، اينان با اسمهاى بىمسمّى مردم را فريب مىدهند و حاصل آنكه به قول شاعر:
اين دروغ از راست میگيرد فروغ
بنابراين اجماع ملل و امم بر اينكه پايان جهان، سعادت عمومى است و به دنبال اين تاريكىها، روشنايى است و مقاومت در برابر حقّ، سرانجامش شكست و نابودى است، اصل فطرى است كه با سنّت جهان و حركت عالم و يا بنياد جهان كه بر حقّ استوار است، موافق مىباشند. خدا مىفرمايد كه:
مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ؛(1) «ما آسمانها و زمين و آنچه بين آنهاست را جز به حقّ نيافريديم».
بايد حقّ بيايد و سراسر جهان را بگيرد و باطل از بين برود و معناى:
وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً؛(2) «و بگو حقّ آمد و باطل نابود شد، که همانا باطل نابودشدنى است».
در همهجا و همه رشتهها آشكار شود.
در قرآن مجيد، در آيات متعدّد به اين قانون خللناپذير تصريح شده است و آخرين سخنى كه در اينجا متذكّر مىشويم، اين است كه جهان و جوامع بشرى در تحوّلات مختلف، مراحلى را پشت سر مىگذارد و از تخليصها و تصفيههاى گوناگون عبور مىكند تا به تصفيه نهايى كه بهوسيله مهدىِ آل محمّد علیهم السلام انجام مىشود، برسد. در اين تصفيهها و تخليصها بهتدريج آنچه بايد ساقط شود، شناخته مىشود و نظامهايى كه بايد منحل گردد و روشهايى كه بايد ترك شود، همه شناسايى مىشوند، آنچه مضرّ است، همه مانند كفها و علفهاى خشك و هرزهاى كه روى آبهاى سيلآسا كه در اثر باريدن باران جارى مىشود، ظاهر مىگردند، از ميان مىروند و سودبخش نمىشود.
جوامع بشرى همه براى پذيرفتن يك تصفيه دامنهدار آماده مىگردد و همين كه منادى عدل و مبشّر ظهور حضرت مهدى علیه السلام ؛ شروع آن تحوّل بزرگ را اعلام مىكند، جز معاندين و آنانكه در اين تحوّل بايد تصفيه شوند، همه خود را براى انجام آن آماده مىسازند و از آن استقبال مىنمايند.
ذَلِكَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِنْدُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللّهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ؛(1) «همانا خداوند حقِّ مطلق است و هرچه جز او را بخوانند باطل است و بزرگى شأن، مخصوص ذات پاك خداست».
حجّت قائم كه آفتاب جهان است
شمع يقين، رهنماى پير و جوان است
مهدى آل نبى همان كه ز فيضش
كسوت هستى به جسم عالميان است
رحمت بىمنتهاى خالق يكتا
آنكه درش چون حرم، حريم امان است
قائم بالحقّ، ظهور غيب الهى
آنكه غيابش نظام غيب و عيان است
طوطى طبعم چو خورده شكّر عشقش
شعر بديعم مثال آب روان است
بر كرم وجود اوست راجى و واثق
صافى از آن دم كه بر درش چو حسانست(2)
تمام اديان آسمانى به پيروان خود، عصر درخشان و سعادت عمومى و آينده مشعشع و صلح جهانى و دوران پرخير و بركتى را نويد دادهاند كه در آن، نگرانىها و دلهرهها و هراسها مرتفع شود و به يُمن ظهور شخص بزرگ و مردى خدايى كه به تأييدات الهى مؤيّد است، در روى زمين، منطقه و شهر و دهستان و دهى باقى نماند؛ مگر آنكه در آن بانگ دلنواز توحيد بلند شود و روشنايى يكتاپرستى، تاريكى شرك را زايل سازد و علم و عدل و راستى و امانت چهره جهانآراى خود را بنمايانند و همهجا را منوّر سازند.
اين موعود عزيز برحسب استوارترين و صحيحترين مصادر اسلامى، خليفه دوازدهم حضرت خاتمالانبيا محمّد مصطفى صلی الله علیه و آله و دوازدهمين رهبر و امام بعد از آن حضرت و همنام و همكنيه آن حضرت است
و القاب مشهورش در بين مسلمين، «مهدى»، «قائم»، «منتظر»، «صاحبالامر»، «صاحبالزمان» و «بقيّةالله» است.
و در زبانهاى ديگر به «گرزاسيه»، «وشينو»، «آرتور»، «مهميد» و نامها و القاب ديگر خوانده شده است.(1)
در نجمالثاقب (محدّث نوری، ص55 – 132، باب2) بيش از يكصدوهشتاد اسم براى آن حضرت ذكر كرده است.
در كتاب زند و كتاب جاماسب و كتاب شاکمونى و كتاب جوك و كتاب ديد و كتاب باسك و كتاب پاتيكل و كتاب دادنگ و كتاب صفنياى نبى و كتاب اشعيا و كتاب وحى كودك و كتاب حكى نبى و كتاب مكاشفات يوحناى لاهوتى و كتاب دانيال و انجيل متى و انجيل لوقا و انجيل مرقس(2)و كتابها و الواح ديگر، اين بشارتها به عبارات و مضامينى كه همه اصالت عقيده مهدويت را تأييد و آن را يك اصل عام مورد قبول همه ملل و امم و انبيا و اديان معرّفى مىنمايند، آمده است و به بعضی صفات و علايمى كه در احاديث و بشارات اسلامى براى اين ظهور و صاحب آن؛ حضرت مهدى حجة
1) . به كتاب نجمالثاقب (محدّث نوری، ص55 – 132، باب2) و ساير كتابهايى كه القاب و نامهاى حضرت مهدى علیه السلام را بر شمردهاند مراجعه شود.
2) . براى معرّفى اين كتابها و بشارات آنها و كتابهاى ديگر در اين موضوع، مراجعه شود به كتابهاى انيسالاعلام (فخرالاسلام، ج7، ص383 – 410) و بشارات عهدين (صادقی تهرانی، ص234 – 282) و من ذا؟ (خالصی، ص68 – 92) و لسانالصدق.
بن الحسن العسكرى علیهما السلام بيان شده، اشاره يا صراحت دارند. چون شرح اين بشارات، سخن را بسيار طولانى مىسازد، فقط در اينجا بهعنوان تفسيرى از آيه 105 سوره انبياء به نمونهاى از اين بشارتها اشاره مىنماييم.
آيه شريفه اين است:
وَلَقَدْ كَٮݩݧݑَبݩݩْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ؛(1) كه مفاد ظاهر آن اين است كه:
«و هرآينه ما در زبور بعد از ذكر نوشتيم كه البته بندگان صالح من وارث زمين میگردند».
اين آيه از بشارت حتمى الهى خبر مىدهد كه شايستگان و صالحان، وارث زمين و صاحب آن مىشوند. چون در آيات قبل از اين آيه، از زمين خاصى سخنى به ميان نيامده است؛ لذا الف و لام «الارض»، الف و لام عهد نخواهد بود، و ظاهر اين است كه مراد تمام زمين است.
بنابراين آيه خبر از روزگارى مىدهد كه زمين و اداره آن در همه قارهها و همه مناطق و معادن آن، در اختيار بندگان شايسته خدا درآيد، چنانكه در آيات ديگر نيز همين وعده را فرموده است. مانند آيه:
وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمݩݩݩݩݩݩْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ
1) . انبياء، 105.
لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ...؛(1) «و خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دهند وعده داده كه در زمين خلافت دهد...».
و نيز آيه:
وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ؛(2) «و اراده كردهايم بر كسانى كه در زمين ضعيف و ذليل نگه داشته شدهاند منّت گذارده و آنان را پيشوايان و وارثان زمين گردانيم».
مراد از «زبور» كه اين بشارت در آن نوشته شده است، كتاب آسمانى است كه بر جناب داود پيغمبر علیه السلام نازل شده است و مراد از «ذكر» چنانكه مفسّرين فرمودهاند، تورات است؛ و ممكن است به اعتبار اينكه الف و لام «الذكر» براى جنس باشد، نه براى عهد، مراد از آن مطلق كتابهاى آسمانى باشد كه پيش از زبور نازل شدهاند.
بههرحال برحسب اين آيه، در تورات و زبور، اين وعده ذكر شده است. اكنون بايد ديد اين وعده و بشارت در تورات و زبور به چه صورتى آمده است؟!
بايد به اين نكته توجّه داشت كه، در تورات و بهطوركلّى كُتب عهد عتيق و جديد، از آنچه بعضى حفظ داشتند، مورد تجديد و استنساخ آن گرديد و مخصوصاً در آنچه باقى مانده هم در قسمتهايى كه مربوط به بشارت از پيغمبر اسلام صلی الله علیه و آله است، تحريفات و تأويلات و تفسيرهاى غيرموجّه بسيار كرده و در ترجمهها غرضورزى زيادى نمودهاند و انجيلِ اصل نيز اين اناجيل موجود نبوده و اناجيل نيز منحصر در اين چهار انجيل نبوده؛ بلكه بيش از اينها بوده است كه ازجمله انجيل «برنابا» است كه در آن بشارتهاى متعدّد به ظهور حضرت خاتمالانبيا صلی الله علیه و آله موجود است و از حيث استوارى مضامين و مطالب، طرف قياس با اين اناجيل معروف (انجيل مرقس، متى، لوقا و يوحنّا) نيست.
با اين حال، تورات و انجيل فعلى هم كه در دست يهود و نصارى است، حاوى بشارات متعدّد به ظهور اسلام و حضرت رسول خاتم و ائمّه طاهرين علیهم السلام است كه علماى بزرگ تورات و انجيلشناس، اين موارد را در كتابهايى كه به زبان فارسى و عربى و غيره نوشتهاند، استخراج كرده و در تأليفات خود نوشتهاند.
علاوه بر آن، بعضى از بزرگان اهل كتاب؛ مثل «فخرالاسلام» مؤلف كتاب نفيس انيسالاعلام و مؤلفات ارزنده ديگر، پس از قبول اسلام
پيرامون اين موضوع، حقّ مطلب را در تحقيق و بررسى و اظهار و افشاى حقّ ادا كردهاند.
ما در اينجا فقط در رابطه با تفسير اين آيه به بشارتى از تورات و بشارتى از زبور اشاره مىكنيم.
امّا تورات: در پاراش لخلخا (فصل 17 از آيه 20 از سفر تكوين) از قول خداوند جليل به ابراهيم خليل علیه السلام اينگونه آمده است:
«وِلْ يَشْمَا عِلَى شَمَعْتَيْخَا هِينِهِ بِيرَخْتِى اُوتُو وَهْرِبَتِى اُوتُوا بِمَادْمَادْشِنِمْعَا سَارِنْسِئِمْ يَوْلَدْ وَاِنْ تَتْيُو لُغَوِى كَادِلْ».(1)
مؤلّف انيسالاعلام علاوه بر اين متن، متن اين كلمات را از سريانى عتيق و از سريانى جديد و ترجمه عربى آن را از ترجمه طبع بيروت (س 1870) و ترجمه فارسى آن را از ترجمه طبع لندن (س 1895) آورده است و سخن را ادامه مىدهد، تا اينجا كه مىگويد: چون معنای الفاظ را دانستى اكنون گوييم كه خداوند جليل پس از اينكه هفده بشارت به حضرت خليل علیه السلام داد، چنانكه در «پاراش» مذكور مسطور گشتند، حضرت ابراهيم علیه السلام بعد از
استماع بشارت مذكور، ساجداً لله به خاك درافتاد و تمنّا كرد كاش اسماعيل
1) . فخرالاسلام، انيسالاعلام، ج 7، ص 383 - 385.
زنده مىماند؛ زيرا زندگانى او نزد من بهتر از هفده بشارت است.
پس خداوند عالم فرمود: دعاى تو را در حقّ اسماعيل به اجابت رسانيدم، او را بركت داده و كثيرالاولاد قرار خواهيم داد و قبيله بزرگ كه عبارت باشد از قبيله عرب، از صُلب او خواهد بود و او را بزرگ خواهم گردانيد، بهسبب اينكه محمّد صلی الله علیه و آله و دوازده امام از اوصياى ايشان را از صلب او پديد خواهيم آورد... .(1)
امّا زبور داود علیه السلام ، در ترجمه فارسى زبور 37 از مزامير داود كه چهل آيه است، چنين آمده است:
9 - زيرا كه شريران منقطع مىشوند؛ امّا متوكّلان به خداوند وارث زمين خواهند شد.
10 - و حال اندك است كه شرير نيست مىشود كه هرچند مكانش را استفسار نمايى ناپيدا خواهد بود.
11 - امّا متواضعان وارث زمين شده، از كثرت سلامتى متلذّذ خواهند شد.
12 - شرير بهخلاف صادق افكار مذمومه مىنمايد و دندانهاى خويش را بر او مىفشارد.
13 - خداوند به او متبسّم است؛ چونكه مىبيند كه روز او مىآيد.
1) . فخرالاسلام، انيسالاعلام، ج 7، ص 383 - 385.
14 - شريران شمشير را كشيدند و كمان را چلّه كردند، تا آنكه مظلوم و مسكين را بيندازند و راست روان را بكشند.
15 - شمشير ايشان بر دلشان فرو خواهد رفت و كمانهاى ايشان شكسته خواهد شد.
16 - كمى صدّيق از فراوانى شريران بسيار بهتر است.
17 - چونكه بازوهاى شريران شكسته مىشود و خداوند صدّيقان را تكيه گاه است.
18 - خداوند روزهاى صالحان را مىداند و ميراث ايشان ابدى خواهد شد.
19 - زيرا متبرّكان خداوند وارث زمين خواهند شد؛ امّا ملعونان وى منقطع خواهند شد.
23 - زيرا خداوند عدالت را دوست مىدارد و مقدّسان خود را وانمىگذارد، ابداً محفوظ مىشوند در حالتى كه ذرّيه شريران منقطع است.
29 - صدّيقان وارث زمين شده، ابداً در آن ساكن خواهند بود.
30 - دهان صدّيق به حكمت متكلم و زبانش به حكم گويا است.
31 - شريعت خدا در قلبش بوده، اقدامش نخواهد لغزيد.(1)
1) . رجوع شود به ترجمه فارسى كتُب عهد عتيق وليم گلن، جلد 3، ص 85 - 86، طبع ادن برغ سال 1845 ميلادى مطابق 1261 هجرى.
چنانكه ملاحظه مىفرماييد اين بشارات كاملاً با آيه كريمه: وَلَقَدْ كَتݧݧَبْنَا فِي الزَّبُورِ... منطبق است، چنانكه ظاهر اين است كه مراد از «صديق» كه در بشارت آيه 31 مذكور شده و در آن آيه و آيه 32 صفت آن بيان شده است، حضرت مهدى علیه السلام مىباشد.
علاوهبراين، در مزمور (21) نيز بشاراتى هست كه در انيسالاعلام(1)متن اصل آن را با ترجمه فارسى آن طبق ترجمه فارسى طبع لندن (1895) آورده است.
براى اينكه دعوت اسلام از وابستگى و التقاط و تحريف و تغيير مصون بماند، پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله امّت را بر تمسّك به قرآن و عترت وصيت فرمود،(2)امامان و رهبرانى از اهلبيتش كه مؤيّد من عندالله و شناسنده مكتب او و روح دعوت و تفسير قرآن و وصىّ او مىباشند، هدايت رسول خدا صلی الله علیه و آله را در تمام شئون امتداد
دادند و مرور زمان
1) . فخرالاسلام، انیسالاعلام، ج7، ص386 – 387.
2) . احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص17؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج3، ص66؛ ج5، ص170؛ صدوق، عیون اخبارالرضا علیه السلام ، ج1، ص68؛ ج2، ص208؛ همو، کمالالدین، ص234 – 236، 239؛ ابنشعبه حرانی، تحفالعقول، ص426؛ خزاز قمی، کفایةالاثر، ص137؛ حاکم نیشابوری، المستدرک، ج3، ص148؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج1، ص186 – 187.
و علومى كه از آنها ظاهر شده و ناتوانى ديگران از حلّ مشكلات و معضلات علمى نشان داد كه اين ارجاع و الزام امّت در رجوع به آنها، بر اساس واقعيت و صلاحيت و شايستگى آنها بود.
اگر امّت را از خطى كه براى آنها معيّن شده بود، بيرون نمىكردند و مسير رهبرى را تغيير نمىدادند، بهطور مسلّم هيچگونه گمراهى و ضلالت و اختلافى براى دين پيشامد نمىكرد، مخصوصاً دينى مثل اسلام كه خاتم اديان است و قرنها و شايد هزارها سال و بالاخره تا اين زمين و عالم تكليف باقى است، بايد باقى بماند، بايد حجّتى باشد تا مردم در امورى كه در آن اختلاف مىنمايند يا جاهل هستند و راهنمايى مىخواهند و به راهنما نياز دارند، به او رجوع نمايند. مثلاً وقتى در مفاد يك آيه از آيات قرآن مجيد، يك ميليون و دويست و شصت هزار احتمال عُقلايى باشد، بايد در بين امّت يك نفر باشد احتمالى را كه با واقع مطابق است و مراد از آيه شريفه است، از ميان اينهمه احتمال معيّن كند. بايد يك نفر باشد تا مثلاً حدّى را كه بايد بر سارق جارى شود، معيّن كند از كجاى دست او و چه مقدارش بايد قطع شود و همچنين در موارد ديگر، بايد كسى باشد كه تفسيرش از كتاب خدا و سنّت پيغمبر، حجّت و معتبر باشد و بر هر قول و رأى مقدّم شود؛ لذا از ابان بن تغلب نقل شده است كه فرمود: شيعه آنكسى است كه اگر تمام مردم به راهى رفته و در مسئله قولى داشته
باشند و على علیه السلام به راه ديگر رفته و قول ديگرى داشته باشد، راه على علیه السلام و قول او را حقّ و صحيح مىداند.(1)
متأسفانه پس از رحلت پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله مسير جريان امور امّت را تغيير دادند. سياستمدارانى كه بر امور مسلمين تسلّط يافتند و زمام امور را به دست گرفتند، از يك سو خود فاقد صلاحيّت علمى بودند و از اينكه بتوانند پاسخگوى مراجعات مردم در مسائل اسلامى باشند عاجز بودند و حتّى در اداره امور سياسى و سازمانبخشى و حلّوفصل امور، نمىتوانستند اعمال خود را با موازين شرعى توجيه نمايند و از سوى ديگر، بازبودن در خانه اهلبيت علیهم السلام و شناختهشدن آنها بهعنوان يگانه مرجع علمى و هدايتى و پاسخ گو به مسائل اسلامى و تفسير قرآن و بيان احكام، خلاف سياست آنها و معارض با حكومتشان بود، از اين جهت تصميم گرفتند به عنوان اينكه قرآن مجيد تنها مرجع است، از نقل احاديث و سنّت پيغمبر صلی الله علیه و آله جلوگيرى كرده و عملاً قول و عمل آن حضرت و تأسّى به رسول خدا صلی الله علیه و آله را از اعتبار ساقط كنند.(2)با اين كار از نقل احاديث فضايل اهلبيت علیهم السلام كه در نتيجه منتهى به تزلزل سياسى و سقوط حكومت آنها مىشد، جلوگيرى
مىكردند. با اين وضع در بنبست عجيبى افتاده بودند؛ زيرا از يك سو علم و دانش باب علم پيغمبر، على علیه السلام را نمىتوانستند انكار كنند و در بسيارى از موارد به آن اعتراف مىنمودند و از سوى ديگر، شناخت على علیه السلام را از اسلام و اصالت تعريفات و توجيهات و ارشادات او را چنانكه پيغمبر صلی الله علیه و آله حجّت قرار داده و همگان را به پيروى از او مكلّف كرده بود، مخفى مىكردند و تلاششان بر اين بود كه بهتدريج مكتب اهلبيت علیهم السلام و شناخت اصيلى كه آنان از اسلام داشتند، منزوى شود و نظام اسلام مخصوصاً در سياست و اموال عمومى و بيتالمال دگرگون گردد.
آنان تلاش مىكردند ساير صحابه يا حدّاقل چند تن از مشاهير آنها را همطراز على علیه السلام قرار دهند؛ لذا وقتى هم كه نقل حديث آزاد شد و در مقام جمعآورى حديث برآمدند، از احاديثى كه على علیه السلام روايت كرده جز تعداد كمى روايت نكردند، با آن سوابق طولانى و اختصاصى كه على علیه السلام با پيغمبر صلی الله علیه و آله داشت كه از طفوليتش در آغوش پيغمبر صلی الله علیه و آله پرورش يافت و از نخستين مرتبهاى كه وحى بر پيغمبر نازل شد با پيغمبر صلی الله علیه و آله بود، او همان شخصيتى است كه رسولالله صلی الله علیه و آله به او فرمود:
«إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَتَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَلَكِنَّكَ وَزِيرٌ»؛(1)
1) . نهج البلاغه، خطبه 192 (ج2، ص158).
«شما مىشنوى آنچه كه من میشنوم، و ميبينى آنچه كه من مىبينم، جز اينكه شما پيغمبر نيستى، ليكن وزير هستى».
از آنهمه سوابق علمى و ارتباط كامل معنوى و روحى او با رسول خدا صلی الله علیه و آله كه محتوايش مىتوانست تمام نيازمندىهاى اين امّت را تا روز قيامت مرتفع سازد، اكثريت امّت مسلمان؛ بلكه دنياى بشريت را محروم ساختند؛ امّا از مثل عايشه كه سياست حكومتها او را به واسطه موضع معارضى كه با اهلبيت علیهم السلام و شخص شخيص خليفه منصوص على علیه السلام داشت، بااينكه بر ساير زوجات پيغمبر صلی الله علیه و آله برترى نداشت و بلكه با بعضى از آنها مانند امّسلمه در حكمت و فهم و درك مسائل اسلامى و مانند زينب در التزام به اطاعت از دستورات پيغمبر صلی الله علیه و آله قابل قياس نبود و از مثل ابوهريره با آن سوابق سوء كه كتاب ابوهريره و كتاب شيخالمضيره در معرّفى او كافى است، بااينكه يك فرد عادى بيش نبود و مصاحبت عادى او با پيغمبر صلی الله علیه و آله بيشتر از بيستويك ماه نمىشود، احاديث بسيار روايت كردهاند كه مورد بحث و سوء ظن محقّقان اهلسنّت واقع شده است.(1)
1) . رجوع شود به كتاب امانالامه تأليف نگارنده و كتاب ابوهريره و كتاب شيخالمضيره و كتاب اضواء على السنةالمحمديه، ابوریه.
بديهى است محقّقان و كسانى از اهلسنّت و شيعه كه اين مسائل را بررسى كرده و مىنمايند، مىفهمند سياست در ساختن مكتبهاى معارض با مكتب حقِّ اهلبيت علیهم السلام كه پاسدار اصالتها و ارزشهاى اسلام بوده و هست، چه نقش بزرگ و خطرناكى را ايفا كرده است كه ما در اينجا نمىخواهيم پيرامون اين موضوع سخن را دنبال كنيم.
شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر
يكى از راههايى كه براى پاسخگويى به پرسشهاى دينى مردم پيرامون مسائلى كه در قرآن مجيد مطرح است؛ مثل مبدأ خلقت، چگونگى آفرينش، تاريخ انبيا، تفسير آيات متشابه و مسائل ديگرى كه انتخاب كردند، مراجعه به افرادى از يهود و نصارى بود كه وارد اسلام شده بودند، بااينكه حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله فرمودهاند:
«لَوْ كَانَ مُوسَى حَيّاً لَمَا وَسِعَهُ إِلَّا اتِّبَاعِي»؛(1)
«اگر موسى زنده بود، جز پيروى از من راهى نداشت».
و آنان را در موارد متعدّدى از مراجعه به احبار يهود كه اطلاعات مورد اعتمادى در اختيار نداشتند، نهى فرموده بود و بااينكه نقل احاديثى را كه مسلمانان شخصاً از پيغمبر صلی الله علیه و آله شنيده بودند، ممنوع ساخته بودند، به مثل «كعبالاحبار» مراجعه مىكردند و به نقليات
1) . فخر رازی، التفسیرالکبیر، ج8، ص123؛ قرطبی، تفسیر، ج13، 355؛ ابن ابیجمهور احسائی، عوالیاللئالی، ج4، ص121؛ صالحی شامی، سبلالهدی و الرشاد، ج10، ص302.
بىمأخذ و بىمصدر آنها اعتماد مىنمودند. از اين جهت بازار خرافات و مسموعات و افسانهها كه بسا دروغ خلقالساعه هم بود، رواج يافت و در عصر عمر و عثمان و معاويه، كعبالاحبار يهودى يكى از افراد سرشناسى بود كه دستگاه بهاصطلاح خلافت به او ارج مىگذارد و همانطور كه عرض كردم، سنّت پيغمبر صلی الله علیه و آله را كه بلاواسطه نقل مىشد، كنار گذارده و نقليات كعبالاحبار را از قرنها پيش بدون اينكه واسطه يا مصدر صحيحى در اختيار داشته باشد، قبول مىكردند. كعبالاحبارها و وهب بن منبهها وارد ميدان شدند، و شد آنچه نبايد بشود.
در اين بين، يگانه نورى كه در اين تاريكىها از پشت هزاران پرده سياست و استكبار و استعباد مىدرخشيد و اصالت معارف اسلام را تضمين مىكرد و اسرائيليّاتى را كه وارد معارف اسلام كرده بودند، كنار مىنهاد، نورى بود كه از مكتب اهلبيت علیهم السلام و مدرسه خاندان رسالت و ولايت پرتوافكن بوده و هست. اين مكتب كه امتداد مكتب اسلام بود، علىرغم تمام فشارها و تحمّل تمام محروميتها و مظلوميتها و استقبال از هرگونه خطر، توانست اسلام اصيل را به مردم برساند و از اينكه يهوديت و نصرانيت بتواند معارف اسلام را دگرگون و شناخت حقايق آن را دشوار سازد، جلوگيرى نمود. اهلبيت علیهم السلام ، اين
منابع يهودى و بيگانه را غيرمعتبر اعلام كرده و در شناخت دين هرگونه مأخذى را كه به پيغمبر صلی الله علیه و آله نمىپيوندد، باطل شمردند.
اهل انصاف مىدانند اگر اين مكتب و اين مدرسه اهلبيت علیهم السلام و جهاد و تلاش ائمّه علیهم السلام و اصحاب و روات احاديث و علوم آنها نبود، اسلام به عقايد باطل ديگران؛ مخصوصاً خرافات يهود آلوده شده بود و شريعت بهگونهاى كه كعبالاحبارها و ابوسفيانها و معاويهها و يزيدها و ساير جبابره مىخواستند، جلوه مىكرد.
با دقّتها و موشكافىها و بررسىهايى كه محدّثين بزرگ و شاگردان مكتب اهلبيت علیهم السلام در فرهنگ اسلامى بهطوركلّى و عموم دارند، شناسايى اسرائيليات و عقايدى كه از اين رهگذر وارد انديشهها و كتابهاى اسلامى بهخصوص تفسير و تاريخ شده است، براى آنانكه اهل فن هستند، كار دشوارى نيست. و بهطوركلّى اسرائيليات را مىتوان به دو نوع تقسيم كرد:
1 - تواريخ و انديشههايى كه با عقل و صريح يا ظاهر كتاب و سنّت مخالف است و معلوم است نسبتدادن آن به انبياى گذشته نيز غلط و تهمت است؛ مانند عقايد «مجسّمه» و «مجبّره» يا نسبت دادن كفر و معصيت و بلكه كبيره به انبيا.
2 - تواريخ و انديشههايى كه درستى يا نادرستى آنها معلوم نيست و فقط مستند آن نقل امثال «كعب الاحبار» مىباشد و مدرك اسلامى از قرآن و حديث ندارد.
بديهى است اينگونه نقليات بى اساس و غيرمعتبر يا خلاف عقل و معيارهاى اسلامى كه بر اثر سوء سياست زمامداران و يا اغراض بيگانگان و دسايس آنها در فرهنگ اسلام وارد شده، بههيچوجه مورد اعتنا و اعتماد نيست و اسلام از آن منزّه است و بحمدالله كاملاً اين نقليّات از احاديث و معارفى كه اصالت اسلامى دارند، مشخص است.
در بين نويسندگان معاصر اهلسنّت، عدّهاى كه خود را روشنفكر و متنوّر مىشمارند، در برخى از معارف اسلام كه با عالم غيب ارتباط دارد، مانند معجزات مادّى، مددهاى غيبى، اشراط ساعت، علايم قيامت و مسائلى كه اصالت قرآنى دارند، تشكيك و ترديد نموده؛ بلكه انكار مىنمايند و براى اينكه خود را روشنفكر نشان بدهند، سرمايهاى غير از اين اظهارات ترديدآميز ندارند. آنان مىخواهند هرچه مىتوانند از ارزش غيبى دين بكاهند و مقامات پيامبران و ائمّه علیهم السلام را نپذيرند و وحى و نزول ملائكه را در جنگ بدر و حوادث ديگر از اين قبيل را بهگونهاى كه مادّىپسند شود و منكران خدا و قدرت و توانايى او هم
قبول كنند، مطرح نمايند و انبيا را رجال ژنى و نابغه قلمداد كنند و با اين مقوله و سخنان، در مسائل دين تصرّفات و مداخلات ناروا مىنمايند.
بديهى است كه اين روشنفكرى نيست؛ بلكه غربزدگى و مادّىگرايى است كه متأسفانه بسيارى در اثر تلقينات سوء و ضعف عقيده و قلّت آشنايى با مبانى محكم اسلامى، به آن مبتلا شده اند.
اين بيمارى به نظر ما براى دعوت اسلام و براى عقايد اسلامى بسيار خطرناك است؛ زيرا در پوشش يك سلسله الفاظ مادّىگرايانه، دين را تحريف و مسخ مىنمايند و مردم را از هسته مركزى دين كه ايمان به عالم غيب است، جدا مىكنند و در اين ميان عذر بسيارى از اينها در ردّ يك سلسله حقايق، اسرائيليات است؛ يعنى هرچه را كه عقل آنها از فهمش عاجز شود و هرچه را كه وقوعش با مبانى مادّى بديع و بعيد ديدند، منكر شده و آن را اسرائيليات مىخوانند.
واقعاً جاى تعجّب است، ديروز و در صدر اسلام با ترويج اسرائيليات از نشر حقايق اسلامى جلوگيرى مىكردند، امروز بازماندگان همانها به اسم ردّ اسرائيليات حقايق مسلّمى را كه برحسب قرآن و حديث معتبر ثابت است، انكار مىنمايند و معيار اسرائيلياتبودن يك موضوع را، دوربودن از فهم مادّىگراى خود مىدانند.
ازجمله، همين مسئله مهدويت و علايم آن و نزول عيسى علیه السلام در آخرالزمان است كه اخيراً مورد حمله اين گروه شده و مىخواهند با تهمت اسرائيلياتبودن، اصالت آن را كه از هر جهت مسلّم است، انكار نمايند.
بديهى است مسائلى مثل مسئله مهدويت هرگز با اينگونه تهمتها خدشهدار نخواهد شد.
بهحكم قرآن كريم و وجدان، بشارت به «مصلح» و «منتظر آخرالزمان» در تورات و زبور وجود دارد و مسائل اسلامى ديگر مخصوصاً امورى كه پايه و محور دعوت اسلام است، در دعوت انبياى گذشته نيز بوده است و اگر بنا باشد هر چيزى به اسم اينكه مورد قبول اهل كتاب است، ردّ شود، بايد اين افراد اصل وجود موسى علیه السلام و عيسى علیه السلام را نيز انكار كنند.
سابقه اصل عقيدتى يا حكم فرعى اسلامى در اديان گذشته و وجود آن در تورات و انجيل فعلى، گواه حقّانيت آن است و به اسرائيليات و آنچه
مخالفان مكتب اهلبيت علیهم السلام - كه مكتب اسلام راستين است - در فرهنگ اسلامى وارد كردهاند، ارتباط ندارد. اين قرآن است كه مىفرمايد:
شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحاً وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسى وَعِيسى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ؛(1)
1) . شورى، 13.
«خدا آيينى كه براى مسلمين قرار داد، احكامى است كه نوح را به آن سفارش كرد و بر تو نيز همان را وحى كرديم كه به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش كرديم كه دين خدا را برپا داريد و در دين اختلاف مكنيد».
چنانكه اگر يك امرى اصالت اسلامى داشته باشد، نامأنوسبودن آن موجب صحّت انكار آن و اسرائيلياتبودن آن نيست. «مهدويت» نيز اصالت اسلامى است و به قرآن و حديث و اجماع مسلمين استناد دارد و اعتقاد مسلمانان به آن بر اساس اين اصالتهاى اسلامى است كه مسلمان نمىتواند آنها را ردّ كند. اين مسئله با اسرائيليات كه فاقد اصالت اسلامى است، هيچگونه ارتباطى ندارد. اين سخنان واهى ناشى از بىاطّلاعى و ناآگاهى در مسائل اسلامى است.
لذا علماى بزرگ اهلسنّت مانند «احمد شاكر» از معاصرين ما كه تخصّصش در فنّ حديث و شناخت آفات و علل آن مورد قبول عموم دانشمندان آنهاست، در برابر اين زمزمههاى غربزدگان و مادّىگرايان و مقلّدان «ابنخلدون» بهپا خاسته، اصالت اسلامى اين مسائل را اثبات نموده و نادرستى اين گمانها را آشكار ساخته و ترديد و انكار در اين انديشههاى اسلامى را كه منتهى به ردّ فرمايش و بشارات حضرت رسول اعظم صلی الله علیه و آله و اعتبار احاديث صحيح و متواتر است، جريمه بزرگ شمردهاند.
سليل ختم رسل، لطف ايزد داور
دليل كل سُبل، نور ديده حيدر
قوام عالم امكان، شه زمين و زمان
محيط كون و مكان، پيشواى دينپرور
غياث اكبر و اصغر، گشود هر مشكل
پناه مهتر و كهتر، امام نيكسِيَر
هو الصّراط، هو الجنّة، هو الميزان
هو النّعيم، هو الروضة، هو الكوثر
صفاى گلشن توحيد و روضه تجريد
بهاى باغ جنان و نهال فيض ثمر
وجود او همه خير است و فعل او همه فيض
نمودِ او همه نور است و شخص او همه سر
مراد ز آيه نور و غرض ز نَأتِ بِخَيْر
كه خير محض بود در وجود او مضمر
بزرگوار اماما پناه و ملجأ خلق
تويى غياث و تويى منجى و تويى ياور
تويى نهال برومند دوحه يس
تويى خلاصه مقصد ز فاتحات سُور
تويى كه از تو شود پر ز عدل و داد جهان
ستم رود به عدم از تو در همه كشور
بيا كه منتظران را به لب رسيد نفس
بيا و دين خدا را نجات ده ز خطر
شرر به جان زده بيداد دشمن اسلام
به جان خصم زن آتش ز تیغ برق شرر
چه روزها كه شد اندر فراق رويت شام
چه شامها كه به اميد وصل گشت سحر
نهم به راه تو تا چند ديده اميد
نمود صبر من از حدّ انتظار گذر
به سر نيامده شام فراق و مىترسم
كه روز من شود از گردش سپهر بهسر
سگى ز خيل سگان تو چون بود «صافى»
سزا بود كه مرانيش هيچ گاه ز در(1)
1) . اشعار از مرحوم آيتالله والد رحمه الله است.
در قرآن مجيد آيات متعدّدى است كه دلالت دارند بر پيروزى، فلاح حزبالله و غلبه سپاه خدا.
مانند اين آيات:
فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمݦݦݩݩݩُ الْغَالِبݩݩُونَ؛(1) «همانا حزب خدا پيروزمند است».
أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمݩݩݩݦݦُ الْمُفْلِحُونَ؛(2) «همانا حزب خدا رستگار است».
وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ؛(3) «همانا سپاه ما پيروزند».
چنانكه آياتى نيز دلالت دارند بر اينكه خدا پيامبران و مؤمنان را يارى مىنمايد، مثل اين آيات:
وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِينَ * إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنصُورُونَ؛(1) «همانا عهد ما درباره بندگانى كه به رسالت فرستاديم سبقت گرفته است كه البته آنها بر كافران فتح و پيروزى يابند».
إِنَّا لَنݩݧَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ؛(2) «ما البته رسولان خود و اهل ايمان را در دنيا يارى مىدهيم و روز قيامت هم كه گواهان به شهادت برخيزند، به مقامات بهشتى پاداش مىدهيم».
بديهى است اين يارى و پيروزى شامل موارد جزئى هم مىشود؛ مثل مواقف و مشاهد بسيارى كه خداى تعالى پيغمبر اسلام صلی الله علیه و آله را نصرت عطا فرمود، چنانكه شامل پيروزى به حجّت و برهان و دليل و بيان نيز مىگردد؛ امّا معلوم است كه مناسب كمال امتنان و لطف خدا، پيروزى و نصرت مطلق است كه در زمينه وجود شرايط انجام خواهد شد.
پيروزىهاى جزئى و محدود نيز در زمينه وجود شرايط حاصل مىشود و بالاخره فرد اكمل و مصداق اتم پيروزى و نصرت، پيروزى و نصرت مطلق بر همه كفّار و جنود ابليسى است كه نه حدّ زمانى آن را به پايانى محدود سازد و نه حدّ زمينى و جغرافيايى آن را مختصّ به يك منطقه نمايد.
برطبق اين آيات، در مقابله اهل حقّ با اهل باطل، غلبه نهايى بايد با اهل حقّ باشد و بهطور كامل مشمول نصرت الهى شوند.
آياتى نيز دلالت دارند بر اينكه حقّ پايدار و باقى است و باطل از ميان رفتنى است؛ مانند آيه 17 سوره رعد كه در آن باطل را به كفِ روى آب و حقّ را به آب و بارانهاى سودمند تشبيه كرده است و در سوره انفال مىفرمايد:
وَيُرِيدُ اللّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ وَيَقْطَعَ دَابِرَ الْكَافِرِينَ؛(1) «خداى تعالى اراده كرده است كه حقّ را به كلمات خود، حقّ نمايد (آن را اظهار و اعلام و اثبات نمايد) و دنباله كافران را قطع فرمايد».
1) . انفال، 7.
آياتى نيز دلالت دارند بر اينكه اراده الهى به اين تعلّق گرفته و سنّتش بر اين قرار يافته است كه مستضعفان پيشوايان و وارثان زمين شوند و مستكبران و طاغوتيان نابود گردند.
مثل اين دو آيه:
وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي اݢݢلْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ * وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأََرْضِ وَنُرِىَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُمݦݦݩݩݩݩْ مَا كَانُوا يَحْذَرُونَ؛(1) «و ما اراده كرديم كه بر مستضعفين در آن سرزمين منّت گذارده و آنها را پيشوايان خلق قرار دهيم و وارث ملك و جاه فرعونيان گردانيم و در زمين به آنها قدرت و تمكين بخشيم و به چشم فرعون و هامان و لشكريانشان و آنچه را كه از آن ترسان بودند، بنمايانيم».
بديهى است اين اراده خدا عام بوده و اختصاص به قوم بنىاسرائيل كه مستضعف شدند و فرعون و هامان كه آنان را استضعاف كرده بودند، ندارد؛ بلكه همه مستضعفان مشمول اين عنايت الهى هستند و اين سنّت خداست، لذا از حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام در نهجالبلاغه روايت شده است كه فرمود:
1) . قصص، 5 - 6.
«لَتَعْطِفَنَّ الدُّنْيَا عَلَيْنَا بَعْدَ شِمَاسِهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ عَلَى وَلَدِهَا. وَتَلَا عَقِيبَ ذَلِكَ:
وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ...»؛(1) «دنيا بعد از خوددارى و تمكين نداشتنش از ما، منقاد و مطيع و راه ما خواهد شد؛ مانند ناقه سركش كه نسبت به بچّه خود پذيرايى و عطوفت دارد.
سپس اين آيه را تلاوت فرمود:
وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ».(2) بديهى است اين فرمايش به ظهور حضرت مهدى علیه السلام اشاره دارد.
بعضى آيات نيز دلالت دارند بر اينكه خلافت ارض به مؤمنين و كسانى كه اعمال صالح دارند، خواهد رسيد و دينشان كه خدا براى آنها پسنديده است، در زمين استقرار خواهد يافت و بيم و ترسشان به امن و استراحت خاطر تبديل خواهد شد.
مثل اين آيه:
وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن
قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِى شَيْئاً.(1) و آياتى نيز متضمّن اين بشارت هستند كه اسلام بر ساير اديان از جهت مايه و دستور و اصول و فروع و احكام و نظامات، بهحكم الْيَوْمَ أکمَلْتُ لكُم دِينكُمْ كامل است، از جهت اجرا و عمل و گسترش يافتن در تمام جهان نيز كامل خواهد گشت و خدا آن را اتمام خواهد فرمود، مانند اين آيات:
يُرِيدُونَ أݩݩݧَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِأݩݩَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمݩݦݩّݩݩَ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ * هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَىݥ الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ؛(2) «كافران مىخواهند نور خدا را با نفس تيره خود خاموش كنند و خدا نگذارد تا آنكه نور خدا را به حدّ اعلاى كمال رساند هرچند كافران ناراضى باشند * اوست خدايى كه رسولش را با دين حقّ به هدايت خلق فرستاد تا آن را بر همه اديان عالم
برترى دهد، هرچند كافران و مشركان ناراضى باشند».
هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدِينِ الْحَقِّ
لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَكَفَى بِاللّهِ شَهِيداً؛(1) «او خدايى است كه رسول خود را با قرآن و دين حقّ فرستاد تا او را بر همه اديان دنيا غالب گرداند و بر حقيقت اين سخن، گواهى خدا كافى است».
يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ * هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ...؛(2) «كافران مىخواهند تا نور خدا را با گفتار باطل و طعن مسخره خاموش كنند؛ امّا خدا نور خود را تمام و كامل خواهد كرد هرچند كافران خوش ندارند * اوست خدايى كه رسولش را (براى هدايت مردم و ابلاغ دين) فرستاد...».
اين آيات و آيات متعدّد ديگر علاوه بر آنكه بر استقرار دين خدا در سراسر زمين و آينده درخشان عالم دلالت دارند، برحسب معتبرترين مدارك و تفاسير و احاديث، به تحوّل بىسابقه و بىنظير و انقلابى كه به رهبرى و قيام حضرت مهدى اهلبيت و امام منتظر و موعود انجام خواهد گرفت، تفسير شده است. تعداد زيادى از اين احاديث در كتابهاى اهلسنّت روايت شده، مثل كتاب شواهدالتنزيل حاكم حسكانى كه در آن
دويستوده آيه از آياتى را كه در شأن اهلبيت علیهم السلام نازل شده جمعآورى كرده و متجاوز از هزاروصدوشصت روايت در رابطه با اين موضوع روايت نموده است.(1)
و ازجمله محدّثين نامدار و علماى بزرگ، سيّد هاشم بحرانى در جمعآورى آياتى كه مربوط به حضرت مهدى علیه السلام است كتابى به نام المحجّة فيما نزل في القائم الحجّة تأليف كرده است. وى در اين كتاب متجاوز از يك صد آيه را با احاديثى كه در تفسير هريك وارد شده، ذكر فرموده است.
بنابراين اصالت قرآنى عقيده به مهدويت نيز باتوجّهبه اين آيات و دقّت در مضامين آنها و كتابهاى تفسير و احاديثى كه در تفسير اين آيات وارد شده، ثابت و غيرقابلانكار است.
اى از درت بهشت برين كمتر آيتى
كوثر ز خاك مقدم پاكت روايتى
والشّمس ز آفتاب جمال تو پرتوى
و اللّيل از سياهى مويت كنايتى
اعجاز موسوى ز كمال تو شمّهاى
1) . اين كتاب اخيراً به همّت و تحقيق و تعليق يكى از علماى اعلام در بيروت به طبع رسيد. ر.ک: حاکم حسکانی، شواهدالتنزیل.
انفاس عيسوى ز لبان تو آيتى
اى عدل ايزدى، فكن از رخ حجاب را
كز عدل و داد نيست اثر جز حكايتى
چشم اميد ما به تو اى رحمت خداست
بر بندگان خاك درت كن عنايتى
ماييم و ظلّ رايت لطف عميم تو
فردا كه هركسى برود زير رايتى
گر عاجزم ز مدح تو هرگز شگفت نيست
من ذرّه و تو مهر سپهر هدايتى(1)
1) . اشعار از مرحوم والد قدس سره است.
اصالت مهدويت از جهت ابتناى آن بر احاديث معتبر و متواتر در نهايت وضوح است؛ زيرا كتابهاى حديث و صحاح و جوامع و سنن و مسانيد و اصول شيعه و اهلسنّت كه در آنها احاديث مربوط به اين موضوع ضبط و روايت شده است، از حدّ احصا و شمارش خارج است و همچنين در كتابهاى ديگر كه در ساير رشتههاى علوم اسلامى تأليف شده، مثل تاريخ و لغت و حديث و رجال و تراجم و عقايد و كلام و حتّى شعر و ادب و شرح قصايد و اشعار معروف، كه علماى فنون مختلف به اين احاديث استناد كرده و پيرامون شرح و مضامين آنها اظهار نظر نمودهاند.
از عصر رسالت تا زمان ما، صحابه حضرت رسول اعظم صلی الله علیه و آله و سپس تابعين و تابعين تابعين و ساير طبقات روات، اين احاديث را روايت نمودهاند.
بسيارى از اين احاديث بالخصوص و بالانفراد بهواسطه شواهد و مؤيّداتى كه حديثشناسان ماهر به آن اعتماد دارند، در نهايت صحّت و اعتبار مىباشند و به مضمون آنها يقين حاصل مىشود و علاوهبراين در مسائل مهمّ مربوط به مهدويت مثل معرّفى شخص حضرت مهدى علیه السلام و برنامههاى مهمّ انقلابى و اسلامى ايشان، اين احاديث در حدّ تواتر و بالاتر مىباشند؛ يعنى در هريك از اوصاف معروف و مشهور حضرت مهدى علیه السلام ، حديث و روايت از پيغمبر صلی الله علیه و آله و ائمّه معصومين علیهم السلام آنقدر زياد است كه قطع نظر از مقام وثاقت و صداقت و امانت روايتكنندگان، احتمال تبانى آنها بر دروغ و جعل اين احاديث عقلايى نيست.
موضوع مهدويت، خود يك موضوعى است كه علما و محدّثين بزرگ پيرامون آن و جمع احاديث آن صدها كتاب نوشتهاند كه خواننده عزيز مىتواند براى اينكه تا حدودى از نام كتابهاى اهلسنّت و مؤلفان آنها كه احاديث مهدى را روايت كرده اند و كتابهايى كه در اين موضوع بهطور مستقلّ تأليف نمودهاند و اسامى اصحاب پيغمبر صلی الله علیه و آله كه بشارات مهدى را از آن حضرت روايت كردهاند، آگاه شود، به مقدمه كتاب نجمالثاقب مرحوم محدّث نورى و كتاب نويد امن و امان و منتخبالاثر تأليف نگارنده رجوع فرمايد.
اى غايب از نظر به منّت گر گذر شود
شام بلا و غصه و اندوه سحر شود
ترسم كه در فراق تو عمرم به سر شود
عشقت نه سرسرى است كه از سر به در شود
مهرت نه عارضى است كه جاى ديگر شود
ديرى است من به روى چو ماه تو مايلم
گرچه تو نور پاكى و من مشتى از گِلم
من رشته هواى تو اى دوست نگسلم
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شير اندرون شد و با جان به در شود
در پرده چند روى فرحزا كنى نهان
باز آى تا به مرده درآيد ديگر روان
از بهر آنكه روى تو مىبينم دمى عيان
از هر كنار تير دعا كردهام روان
شايد كزين ميانه يكى كارگر شود(1)
1) . تضمين غزل حافظ از مرحوم والد قدس سره .
اهلسنّت و شيعه در طىّ اعصار و مرور قرنها، همه بر اين اتّفاق داشته و دارند كه در آخرالزمان يك نفر از اولاد رسول خدا صلی الله علیه و آله و فرزندان على علیه السلام و فاطمه علیها السلام كه صفات و علاماتش در احاديث مذكور است، در هنگامى كه دنيا پر از ظلم و جور شده باشد ظهور نمايد و جهان را پر از عدل و داد كند، همه او را همنام و همكنيه پيغمبر صلی الله علیه و آله و ملقّب به مهدى معرّفى نمودهاند و همه اتّفاق دارند بر اينكه تا او ظهور نكند، سير اين عالم و اين جامعه بشرى به پايان نخواهد رسيد و تا اين دادگستر بزرگ و رهبر حكومت عدل جهانى قيام نكرده است، بشر بايد منتظر ظهور او باشد و بداند كه جهان محكوم ظلم ستمگران و فساد اهريمنان نيست و سرانجام همه تباهىها و نگرانىها به راحتى و امنيّت و آسايش مبدّل مىشود و مستكبرين و مفسدين ريشهكن مىگردند.
همه چشم به راهند و همه منتظرند.
چنانكه از مصادر معتبر تاريخ و حديث استفاده مىشود، در تمام اعصار، اين يك عقيده عمومى امّت اسلام بوده است و همه بر آن اتّفاق داشتهاند و لذا مدّعيان دروغين مهدويت را به اينكه واجد صفات و نشانىهاى مهدى موعود نيستند، ردّ مىكردند و هرگز در مقام ردّ آنها، صحّت اصل و اساس اين عقيده را منكر نمىشدند.
و خلاصه اتّفاق مسلمين بر اصل ظهور مهدى علیه السلام و برخى از خصوصيات و خصايص آن حضرت هميشه مورد قبول بوده و علماى بزرگ اهلسنّت هم آن را مورد تصريح و تأكيد قرار دادهاند.(1)
و به قول دانشمند بزرگ و معاصر اهلسنّت، «شيخ على ناصف» در كتاب غايةالمأمول، همه (سلفاً و خلفاً) بر اين عقيده بوده و هستند.(2)
روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست
منّت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست
ناظر روى تو صاحب نظرانند وليك بوى
گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
لَقَدْ أرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِناتِ؛(1) «همانا ما پيامبران خود را با ادلّه و معجزه فرستاديم».
معجزات و خوارق عادات در اثبات نبوّت انبيا و صدق خبرهايى كه از عالم غيب و وحى الهى مىدهند، مستندى عام و دليلى همگانى است كه هيچ پيامبرى بدون معجزه نبوده است.
راجع به معجزات انبيا و اقسام آن در كتابها توضيحات كافى داده شده و در نوشتههاى اين حقير نيز از جهات متعدّد و باتوجّهبه انديشهها و آرائى كه اخيراً مطرح شده، بيانات جالب و مفيدى هست.
در قرآن مجيد به اين مسئله در آيات متعدّد تصريح شده است.
مسئله ديگر بعد از قبول معجزات انبيا، معجزاتى است كه از ائمّه طاهرين علیهم السلام صادر است كه خواه آنها را معجزه بگويند يا معجزه را
1) . حديد، 25.
فقط بر خوارق عاداتى كه از انبيا صادر شده اطلاق كنند و خوارق عاداتى را كه از ائمّه علیهم السلام و ديگر بندگان خاص خدا صادر شده، كرامت بگويند. اين نيز يك مسئله واقعشدهاى است كه تواريخ معتبر و روايات مسند و صحيح كه از حدّ تواتر خارج است، آن را اثبات نموده است و مثل ساير پديدهها و حوادث، انسان بايد آنها را قبول كند؛ چون انكار آنها انكار واقعيات است و با انكار وجود صاحب اين كرامات مساوى است، هرچند نمىتوان معجزات و كرامات انبيا و اوليا را با معلومات تجربى و علل مادّى توجيه و تفسير كرد؛ امّا بايد واقعيت آنها را كه محسوس بشر بوده و هست باور نمود.
ما در همين عصر خودمان، حكايات و جريانهاى مهمّى را به چشم خود ديده يا از افراد امين و راستگو شنيدهايم كه در اثر دعا يا توسّل به يكى از چهارده معصوم علیهم السلام و فرزندان آن بزرگواران مثل حضرت زينب علیها السلام و حضرت معصومه علیها السلام ، بيمارانى كه بيمارىهاى شديد داشتهاند شفا يافته و حاجتهاى مهمّ آنان به اذن خدا برآورده شده است كه جز به خرق عادت و كرامت و عنايت غيبى، توجيه آن امكانپذير نيست.
نه حسّى كه اين معجزات را ديده است، مىتوان به اشتباه متّهم كرد و نه نقلها و خبرهايى كه اين معجزات را خبر مىدهند، مىتوان به دروغگويى متّهم ساخت. بنابراين هيچگونه نقطه ابهام و زمينه ناباورى
در وقايعى كه بهطور خارق عادت اتّفاق افتاده و معجزه ناميده مىشود نيست، غير از اينكه معجزه و خارق عادت است و ما نمىتوانيم آن را به علّت مادّى مستند كنيم؛ امّا اين نتوانستن و نداشتن علّت مادّى اصل يك پديده را نفى نمىنمايد.
پيرامون معجزات حضرت صاحبالزمان علیه السلام بايد دانست كه وجود ايشان و خصايص و خصوصياتى كه از ايشان ظاهر شده و ظاهر خواهد شد، يكى از نمونههاى بىنظير قدرت و توانايى خداوند متعال است.
قدرت خداوند در طىّ دورههاى مختلف حيات ايشان همواره در تجلّى بوده و هست و ثابت مىكند كه فقط نبايد به معيارهاى مادّى تكيه كرد؛ زيرا بيشتر افراد چون پديدهها را با آن مىسنجند و مسبّبات و معلولات را پس از اسباب و علل مادّى مىبينند، از خالق اسباب و جاعل علل غافل مىشوند و شناختشان محدود مىگردد. اين اظهار قدرتها است كه وجود نبىّ و ولىّ مظهر آن مىشود و حسابهاى مادّى را باطل مىسازد.
بديهى است مقصود اين نيست كه فقط خدا با اين پديدهها شناخته مىشود؛ زيرا همان پديدههايى كه علل مادّى دارند، نيز دلايل قدرت خدا و علم و حكمت او مىباشند و همه، آيات حقّ و كلمات حقّاند؛
امّا هركدام از پديدهها بهگونهاى معرفت ما را كامل مىنمايند كه در اين نوشته مجال شرح اين مسائل كه با الهيات ارتباط دارد، نيست.
حاصل اين است كه: وجود امامزمان علیه السلام آيت عظما و كلمه كبراى الهى است و چنانكه مجموع عالم بدون اينكه مانندی داشته باشد يا بشر سابقه و انسى به غير آن داشته باشد، آيت و نشانه منحصربهفرد خداست كه در آن ميلياردها و صد هزاران ميليارد و هرچه رقم و عدد و مافوق آن است، آيت خداست، وجود امامزمان علیه السلام نيز آيه و كلمه خداست، اگرچه از بعضى جهات و نواحى منحصربهفرد مىباشد، جاى تعجّب و استبعاد نيست. اين قدرت خداست كه ما را به تهليل و تكبير و تسبيح و تنزيه او وامىدارد:
«فَسُبْحَانَ الَّذِي جَعَلَ أَوْلِيَاءَهُ الْأَدِلَّةَ الْبَاهِرَةَ عَلَى وُجُودِهِ وَمُظْهِرِينَ لِأَمْرِهِ وَنَهْيِهِ وَعِلْمِهِ وَحِكْمَتِهِ وَاصْطَفَاهُمْ لِغَيْبِهِ وَارْتَضَاهُمْ لِسِرِّهِ وَجَعَلَهُمْ خُلَفَائَهُ فِي خَلْقِهِ».(1)
براى اينكه بررسى و مطالعه معجزات آن حضرت تا حدّى آسان باشد، آنها را به ملاحظه زمان صدور آن بر سه نوع تقسيم كردهاند:
1) . اين جملات را خود مؤلف با اقتباس از زيارات مرقوم نموده است.
اوّل: معجزات بسيارى است كه از آن حضرت، از هنگام ولادت (سال 255 ق) تا زمان رحلت حضرت امام حسن عسكرى علیه السلام (سال 260 ق)، ظاهر شد.
دوم: معجزاتى است كه پس از شهادت حضرت امام حسن عسكرى علیه السلام تا سال 329 هجری قمری - كه سال آخر غيبت صغرى است - از آن حضرت صادر شده است.
در اين دو دوره معجزات بسيارى از حضرت بقيّةالله علیه السلام ظاهر شد. هركس بخواهد بر تعدادى از اين معجزات كه در حدّ تواتر و بالاتر از تواتر است، مطّلع شود، مراجعه كند به كتاب مستطاب بحارالانوار(1)و ترجمههاى آن و باب ششم كتاب نجمالثاقب محدّث نورى که ايشان علاوه بر معجزاتى كه در بحار نقل شده، چهل معجزه كه مصادر و مآخذشان در نزد علاّمه مجلسى نبوده يا از نقل آن غفلت شده است، از مصادر مشهور و معتبر نقل كردهاند(2)كه از اين مصادر و مآخذ و همچنين مصادرى كه در اختيار علاّمه مجلسى بوده و همه يا اكثر آن، هماكنون در اختيار ماست، قدمت سابقه ضبط اين معجزات در كتابهايى كه از همان عصر غيبت صغرى شروع شد، معلوم مىشود.
سوم: معجزاتى است كه در عصر غيبت كبرى؛ يعنى از سال 329 هجری قمری تا تاريخ نگارش اين رساله، و هنوز نيز ادامه دارد، از آن امام بزرگوار علیه السلام صادر شده است.
اين معجزات نيز از حدّ تواتر گذشته است بهعلاوه، بعضى از آنها به تنهايى موجب يقين مىشود، مانند معجزهاى كه در شفاى اسماعيل هرقلى از آن حضرت ظاهر شد كه صاحب كشفالغمّه نيز آن را از شمسالدّين محمّد هرقلى، پسر اسماعيل و گروهى از مردم مورد وثوق نقل كرده است.(1)اين ماجرا چنان اهمّيت و شهرت يافت كه وزير خليفه او را احضار كرد و در پيرامون صحّت آن داستان تحقيق نمود و بعد هم «مستنصر بالله» خليفه عباسى او را به ملاقات با خود خواند، و معجزات ديگر كه درضمن حكايات شرفيابىها و توسّلات به آن حضرت در باب هفتم نجمالثاقب(2)و در جلد 13 بحارالانوار و جنةالمأوى(3)و كشفالاستار(4)و دارالسّلام عراقى(5)و كتابهاى ديگر روايت شده است و چون بنا بر اختصار است به چند معجزه كه
در عصر خودمان اتّفاق افتاده است، اكتفا مىكنيم:
اوّل: مرحوم عالم جليلالقدر حجةالاسلام و المسلمين آقا امام سدهى از اخيار علما و معروف به تقوا و سداد و مورد وثوق مرجع بزرگ شيعه و مجدد آثار اهلبيت علیهم السلام ، استاذنا الأعظم آيتالله بروجردى قدس سره بود، پس ايشان را براى تأسيس حوزه علميه در باختران (كرمانشاه سابق) و افتتاح مدرسهاى كه به امر ايشان در آن شهر بنا شد، اعزام فرمود و علاوهبراين شخصاً هم با ايشان از موقعى كه در نجف اشرف، در بحث فقيه بزرگ مرحوم آيتالله شيخ محمّدكاظم شيرازى رحمه الله شركت داشتيم، سابقه آشنايى و اخلاص داشتم.
حكايت تشرّف شيخ محمّد كوفى را كه معروف و مشهور است و بدون واسطه از او شنيده بود، براى حقير نقل كرد و من براى اينكه مدرك كتبى از ايشان داشته باشم، خواهش كردم حكايت را برايم مرقوم فرمايند، آن مرحوم - كه خداى تعالى با اجداد طاهرينش محشور فرمايد - پذيرفت و حكايت را به خط خودشان كه اكنون در نزد من موجود است، مرقوم داشت كه عين الفاظ و عبارات ايشان را در اينجا نقل مىنمايم:
بسم الله الرحمن الرحيم. جناب آقاى شيخ محمّد كوفى كه به زهد و تقوا و صلاح بين خواص علما و فضلاى نجف اشرف معروف بود، و ملتزم بود ليالى و ايام جمعات به نجف مشرّف شود. چون قضيه
تشرّف ايشان را خدمت حضرت ولى عصر علیه السلام از بعضی علما شنيده بودم، يك روز جمعه در مدرسه صدر نجف اشرف، در حجره يكى از آقايان رفقا خدمت ايشان رسيدم و استدعا كردم شرح تشرّف را از زبان خودشان بشنوم. آنچه در نظرم مانده، مضمون فرمايش ايشان از قرار ذيل است:
فرمود: با پدرم به مكّه معظّمه مشرّف شدم، فقط يك شتر داشتيم كه پدرم سوار بود و من پياده ملازم و مواظب خدمت او بودم. در مراجعت به سماوه رسيديم، استرى (قاطر) از اشخاصى كه شغلشان جنازهكشى بين سماوه و نجف بود، از شخص سنّى تا نجف اجاره كرديم؛ چون شتر كندى مىكرد و گاهى مىخوابيد و به زحمت او را بلند مىكرديم، پدرم سوار قاطر و من سوار شتر از سماوه حركت كرديم، در بين راه چون اغلب نقاط گلزار و باتلاق بود، شتر هميشه مسافتى عقب مىافتاد. به خشونت و درشتگويى مكارى(1)سنّى مبتلا بودم تا اينكه برخورديم به جايى كه گِل زياد بود، شتر خوابيد و ديگر هرچه كرديم برنخاست، در اثر تعقيب در بلندكردن، لباسهايم گلآلود شد و فايده نكرد. ناچار مكارى هم توقّف كرد تا لباسهايم را در آبى كه آنجا بود، بشويم. من براى برهنهشدن و شستن لباس، از آنها كمى فاصله گرفتم و فوقالعاده مضطرب و حيران بودم كه عاقبت اين كار به
1) . مكارى كسى را مى گويند كه اسب و استر و الاغ، براى مسافرت كرايه مى دهد.
كجا مىرسد و آن وادى از جهت قُطّاعالطريق هم خطرناك بود. ناچار متوسّل شدم به ولىّ عصر علیه السلام ، بيابان همواره تا حدّ بصر احدى پيدا نبود، ناگهان ديدم جوانى نزديك من پيدا شده كه به سيد مهدى پسر سيد حسين كربلايى شباهت داشت (نظرم نيست كه فرمود دو نفر بودند يا همان يك نفر و نظرم نيست كدام سبقت به سلام كرديم) عرض كردم: نامت چيست؟
فرمود: سيد مهدى.
عرض كردم: ابن سيد حسين؟
فرمود: نه ابن سيد حسن.
عرض كردم: از كجا مىآيى؟
فرمود: از خضير (چون مقامى در آن بيابان بود بهعنوان مقام خضر علیه السلام ، من خيال كردم مىفرمايد از آن مقام آمدم).
فرمود: چرا اينجا توقّف كردهاى؟
شرح خوابيدن شتر و بيچارگى خود را عرض كردم. تشريف برد نزد شتر ديدم تا دست روى سر او گذارد، شتر برخاست ايستاد و آن حضرت با آن صحبت مىفرمايد و با انگشت سبابه، طرف چپ و راست را به شتر نشان مىدهد. بعد تشريف آورد نزد من و فرمود: ديگر چه كار دارى؟ عرض كردم: حوايجى دارم؛ ولى فعلاً با اين حال اضطراب و نگرانى نمىتوانم عرض كنم. جايى را معيّن فرماييد تا با
حواس جمع مشرّف شده عرض كنم. فرمود: مسجد سهله، يك لحظه از نظرم غايب شد. آمدم نزد پدرم گفتم: اين شخص كه با من صحبت مىكرد، كدام طرف رفت؟ (مىخواستم بفهمم اينها هم حضرت را ديدهاند يا نه).
گفتند: احدى اينجا نيامد و تا چشم كار مىكند، بيابان پيداست.
گفتم: سوار شويد برويم.
گفتند: شتر را چه مىكنى؟
گفتم: امرش با من است.
سوار شدند، من هم سوار شتر شدم، شتر جلو افتاد و به عجله مىرفت، مسافتى از آنها جلو افتاد. مكارى صدا زد: ما با اين سرعت نمىتوانيم بياييم. غرض قضيه برعكس سابق شد، مكارى تعجّبكنان گفت: چه شد اين شتر همان شتر است و راه همان راه؟
گفتم: سرّى است در اين امر.
ناگهان نهر بزرگى سر راه پيدا شد، من باز متحيّر شدم كه با اين آب چه كنيم؟! پس ديدم شتر رفت ميان نهر و متّصل به طرف راست و چپ مىرفت. مكارى و پدرم لب آب رسيدند، فرياد زدند: كجا مىروى غرق مىشوى، اين آب قابل عبور نيست. چون ديدند من با كمال سرعت با شتر مىروم و طورى هم نيست، جرئت كردند.
گفتم: از اين راهى كه شتر مىرود به طرف چپ و راست همانطور بياييد. آنها هم آمدند و به سلامت از آب عبور كرديم. من متذكّر شدم آن وقتىكه حضرت انگشت سبابه به طرف راست و چپ حركت مىداد، اين آب را اشاره مىفرمود.
خلاصه آمديم، شب وارد شديم بر جمعى كوچنشين، آنجا منزل كرديم. همه آنها با تعجّب از ما مىپرسيدند: از كجا مىآييد؟
گفتيم: از سماوه.
گفتند: پل خراب شده و راهى نيست مگر كسى با طرّاده از اين آب عبور كند.
و از همه بيشتر مكارى متحيّر مانده بود، گفت: بگو بدانم چه سرّى در اين كار بود؟
گفتم: من آنجا كه شتر خوابيد، به امام دوازدهم شيعيان متوسّل شدم، آن حضرت تشريف آورد و اين مشكلات را حلّ نمود (نظرم نيست كه گفت: او و آن جماعت مستبصر شدند يا نه).
غرض، به همان حال آمديم تا چند فرسخى نجف اشرف، باز شتر خوابيد. سرم را نزديك گوش او بردم، گفتم: تو مأمورى ما را به كوفه برسانى. تا اين كلمه را گفتم، برخاست و به راه ادامه داد. در كوفه جلوى خانه زانو به زمين زد. من هم او را نه فروختم و نه
كشتم تا مرد. روزها در بيابان كوفه به چرا مىرفت و شبها در خانه مىخوابيد.
بعد به ايشان عرض كردم: در مسجد سهله خدمت آن بزرگوار مشرّف شديد؟
فرمود: بلى، ولى در گفتن شرح او مجاز نيستم. ملتمس دعا هستم.
دوم: معجزه شفايافتن همسر محترمه عالم جليل و فاضل بزرگوار، جناب آقاى آقا شيخ محمّد متقى همدانى - سلمه الله تعالى - است كه از فضلاى همدانى حوزه علميه قم و به تقوا و طهارت نفس معروف، و خود اينجانب سالهاست ايشان را به ديانت و اخلاق حميده مىشناسم. چندى پيش اين معجزه را شفاهاً و سپس كتباً براى حقير مرقوم داشته بودند. چون فراموشم شده كه آن نوشته را كجا گذاشتهام، مجدداً از ايشان خواستم و ايشان هم فتوكپى شرحى را كه در آخر كتاب مستطاب نجمالثاقب نوشتهاند، فرستادند كه عين متن آن در اينجا نقل مىشود:
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، اَلْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةَ وَالسَّلَامُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِين، وَلَعْنَةُ اللهِ عَلَى أَعْدَائِهِمْ وَظَالِمِيهِمْ وَمُنْكِرِي فَضَائِلِهِمْ وَمَنَاقِبِهِمْ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ، آمّينَ رَبَّ الْعَالَمِينَ.
مناسب ديدم توسلى را كه به حضرت بقيةالله في الارضين حجة بن الحسن العسكرى علیهما السلام نموده و توجّهى كه آن جناب فرمودند، ذكر نمايم؛ چون موضوع كتاب در اثبات وجود آن حضرت است ازطريق معجزات و خرق عادات.
روز دوشنبه هجدهم ماه صفر سال 1397 هجری قمری حادثه مهمّى پيش آمد كه سخت مرا و صدها نفر ديگر را نگران نمود؛ يعنى همسر اينجانب (محمّد متّقى همدانى) در اثر دو سال غم و اندوه و گريه و زارى از داغ دو جوان خود كه در يك لحظه در كوههاى شميران جان سپردند، در اين روز مبتلا به سكته ناقص شدند. البته طبق دستور دكترها مشغول به معالجه و مداوا شديم؛ ولى نتيجهاى به دست نيامد. تا شب جمعه 22 ماه صفر يعنى چهار روز بعد از حادثه سكته، شب جمعه تقريباً ساعت يازده رفتم در غرفه خود استراحت كنم، پس از تلاوت چند آيه از كلامالله و خواندن دعايى مختصر از دعاهاى شب جمعه از خداوند تعالى خواستم كه امامزمان حجة بن الحسن - صلوات الله عليه و على آبائه المعصومين - را مأذون فرمايد كه به داد ما برسد و جهت اينكه متوسّل به آن بزرگوار شدم و از خداوند - تبارك و تعالى - مستقيماً حاجت خود را نخواستم، اين بود كه تقريباً يك ماه قبل از اين حادثه، دختر كوچكم فاطمه از من خواهش مىكرد كه قصّهها و داستانهاى كسانى كه مورد عنايت
حضرت بقيةالله علیه السلام قرار گرفته و مشمول عواطف و احسان آن مولا شدهاند، را براى او بخوانم، من هم خواهش اين دخترك ده ساله را پذيرفتم و كتاب نجمالثاقب حاجى نورى را براى او خواندم. درضمن من هم به اين فكر افتادم كه مانند صدها نفر ديگر، چرا متوسّل به حجّت منتظر امام ثانىعشر علیه السلام نشوم، لذا همانطور كه در بالا تذكّر دادم، حدود ساعت يازده شب به آن بزرگوار متوسّل شدم و با دلى پر از اندوه و چشمى گريان به خواب رفتم، ساعت چهار بعد از نيمه شب جمعه طبق معمول بيدار شدم، ناگاه احساس كردم از اطاق پايين كه مريض سكته كرده ما آنجا بود، صداى همهمه مىآيد. سروصدا قدرى بيشتر شد و ساكت شدند. ساعت پنجونيم كه آن روزها اوّل اذان صبح بود به قصد وضو آمدم پايين، ديدم صبيّه بزرگم كه معمولاً در اين وقت در خواب بود، بيدار و غرق در نشاط و سرور است. تا چشمش به من افتاد، گفت: آقا مژده بدهم؟
گفتم: چه خبر است؟ من گمان كردم خواهرم يا برادرم از همدان آمدهاند.
گفت: بشارت، مادرم را شفا دادند، گفتم: كى شفا داد؟
گفت: مادرم چهار ساعت بعد از نيمهشب با صداى بلند و شتاب و اضطراب ما را بيدار كرد؛ چون براى مراقبت مريض دختر و برادرش حاج مهدى و خواهرزادهاش مهندس غفارى كه اين دو نفر اخيراً از تهران آمده بودند تا مريضه را براى معالجه به تهران ببرند، اين سه نفر
در اطاق مريض بودند كه ناگهان داد و فرياد مريضه كه مىگفت: برخيزيد آقا را بدرقه كنيد! برخيزيد آقا را بدرقه كنيد. مىبيند تا اينها از
خواب برخيزند آقا رفته، خودش كه چهار روز بود نمىتوانست حركت كند، از جا مىپرد دنبال آقا تا دم در حياط مىرود. دخترش كه مراقب حال مادر بود، در اثر سروصداى مادر - كه آقا را بدرقه كنيد - بيدار شده بود، دنبال مادر تا دم در حياط مىرود تا ببيند كه مادرش كجا مىرود، دم درب حياط مريضه به خود مىآيد؛ ولى نمىتواند باور كند كه خودش تا اينجا آمده. از دخترش زهرا مىپرسد: زهرا! من خواب مىبينم يا بيدارم؟
دخترش پاسخ مىدهد: مادرجان! تو را شفا دادند. آقا كجا بود كه مىگفتى آقا را بدرقه كنيد! ما كسى را نديديم؟
مادر مىگويد: آقاى بزرگوارى در زىّ اهل علم، سيّد عالىقدرى كه خيلى جوان نبود، پير هم نبود به بالين من آمد گفت: برخيز خدا تو را شفا داد.
گفتم: نمىتوانم برخيزم.
با لحنى تندتر فرمود: شفا يافتى برخيز.
من از مهابت آن بزرگوار برخاستم.
فرمود: تو شفا يافتى ديگر دوا نخور و گريه هم مكن.
و چون خواست از اطاق بيرون رود، من شما را بيدار كردم كه او را بدرقه كنيد. ولى ديدم شما دير جنبيديد، خودم از جا برخاستم و دنبال آقا رفتم.
بحمد الله تعالى پس از اين توجّه و عنايت، حال مريضه فوراً بهبود يافت و چشم راستش كه در اثر سكته غبار آورده بود، برطرف شد. پس از چهار روز كه اصلاً ميل به غذا نداشت، در همان لحظه گفت: گرسنهام براى من غذا بياوريد. يك ليوان شير كه در منزل بود، به او دادند. با كمال ميل تناول نمود. رنگ رويش بهجا آمد و در اثر فرمان آن حضرت كه گريه مكن، غم و اندوه از دلش برطرف شد و ضمناً خانم مذكوره از پنج سال قبل رماتيسم داشت، از لطف حضرت علیه السلام شفا يافت با آنكه اطبا نتوانسته بودند معالجه كنند.
ناگفته نماند: در ايام فاطميه، مجلسى بهعنوان شكرانه اين نعمت عظيم در منزل منعقد كرديم. جناب آقاى دكتر دانشور كه يكى از دكترهاى معالج اين بانو بود، شفايافتن او را برايش شرح دادم، دكتر اظهار فرمود: آن مرض سكته كه من ديدم از راه عادى قابل معالجه نبود مگر آنكه ازطريق خرق عادت و اعجاز شفا يابد. اَلْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الْمَعْصُومِينَ لَاسِيَّمَا إِمَامَ الْعَصْرِ وَنَامُوسَ الدَّهْرِ، قطب دايره امكان، سرور و سالار انس و جان، صاحب زمين و زمان، مالك رقاب جهانيان، حجة بن الحسن العسكرى
سوم: حكايت بسيار عجيب تشرف عالم جليل و سيد بزرگوار، مرحوم آقا سيّد حسين حائرى است و مرحوم عالم فاضل زاهد، صاحب تأليفات بسيار، حاج شيخ علىاكبر نهاوندى آن را در كتاب العبقرى الحسان في احوال مولانا صاحب العصر و الزمان علیه السلام نقل فرموده(1)و بعضى ديگر از بزرگان و موثّقين از او نقل نمودهاند. چون حكايت مفصّل و طولانى است، سفارش مىشود كه علاقهمندان به آن كتاب مراجعه نمايند. علاّمه نهاوندى مذكور صاحب مكاشفه مهمّى است كه بر عظمت مقام استاد ما مرحوم زعيم عالىقدر آيتالله بروجردى قدس سره و اينكه مشمول عنايات غيبى و توجهات ائمّه علیهم السلام بودهاند، دارد، چنانكه در داستانهاى شگفت نيز حكايتى ذكر شده و دلالت بر اين دارد كه ايشان بهحقّ داراى مقام نيابت عامه بودهاند و همچنين حكايت تشرّف مرحوم فاضل كامل آقا شيخ احمد فقيهى قمى نيز دلالت بر تقدير از موضع ايشان دارد كه از شرح اين حكايات چون موجب طولانىشدن كلام مىشود، خوددارى شد.
1) . نهاوندی، العبقریالحسان، ج2، ص473 – 478 (912 – 918، بساط دوم، عبقریه دهم).
چهارم: حكايت و معجزهاى است كه مؤلف بشارت ظهور(1)بدون واسطه احدى، آن را نقل نموده است. اين حكايت نيز دلالت بر شفاى
مريضهاى در شب مبارك نيمه شعبان دارد كه به بيمارى صعبالعلاجى مبتلا بوده كه به اطبّاى حاذق، حتّى اطبّاى خارجى نيز مراجعه كرده بودند، كه از معالجه عاجز شده بودند. علاقهمندان را به خواندن آن كتاب سفارش مىكنم، كه حتماً اين حكايت و معجزه را كه از دلايل صحّت مذهب است، مطالعه فرمايند.
پنجم و ششم و هفتم و هشتم: معجزاتى است كه درضمن حكايت 33 و 34 و 82 و 108 كتاب داستانهاى شگفت عالم و شهيد عالىقدر آقاى دستغيب شيرازى قدس سره مذكور است.(2)
نهم: عالم عالىمقام آيتالله حائرى - دامت بركاته - در كتابى كه متضمن وقايع و معجزاتى از ائمّه طاهرين علیهم السلام و بعضى رؤياهاى صادق است، در ارتباط با موضوع تشرّف به محضر حضرت، بعضى حكايات را نقل كردهاند كه هركدام شواهد محكم بر وجود امام علیه السلام است.
دهم: حكايت ديگرى كه در اينجا به آن اشاره مىنماييم، حكايت مربوط به مسجدى است كه در ابتداى شهر مقدّس قم (جاده تهران) در سمت چپ كسى كه وارد شهر مىشود، ساخته شد و به نام مسجد
امام حسن مجتبى علیه السلام ناميده شده است. اين حكايت را كه خود حقير بدون واسطه از صاحب آن شنيدهام و نوار آن هم موجود است، در پاورقى كتاب پاسخ به ده پرسش نقل كردهام. از اينگونه حكايات و شواهد و مؤيّدات - اگر در مقام پرسش و ضبط برآييم - بسيار است كه حدّاقل همه دلالت بر وجود آن حضرت و مداخله ايشان در امور - در حدّى كه مصلحت است - دارند.
اميد است خداوند متعال توفيق درك اينگونه سعادتها را به همه مشتاقان حقيقى و منتظران واقعى عطا فرمايد.
اى زيبدِهِ عالم، مجموعه زيبايى
سرحلقه جنّ و انس، سردفترِ دانايى
در پرده غيبت چند، اى مهر جهان پايى
اى پادشه خوبان! داد از غم تنهايى
دل بىتو به جان آمد، وقت است كه باز آيى
اميد وصال تو، يا دوست جوانم كرد
عشق تو مرا فارغ از هر دو جهانم كرد
باز آ كه فراق تو بىتاب و توانم كرد
مشتاقى و مهجورى دور از تو چنانم كرد
كز دست بخواهد شد، پايان شكيبايى(1)
1) . تضمين غزل حافظ از مرحوم آيتالله والد رحمه الله است.
هسته مركزى و محور اصلى تمام مسائل اعتقادى و تربيتى و برنامههاى سياسى و انتظامى، ايمان به وحدانيت، يكتايى و يگانگى خداوند متعال است كه خالق و رازق و حاكم و مالك كلّ و بىنياز از كل است. حقّ تعيين و نصب حاكم، ولىّ، امام، تشريع، فرمان، امر و نهى، تكليف، الزام و ولايت مطلق بر كلّيه امور، مختصّ به اوست. هر حاكميت و ولايت و مالكيّتى كه به اذن او نباشد، استعلا و طغيان و استبداد است.
قبول و التزام و الزام به نظامات و قوانينى كه منبع و مبناى شرعى و مصدر و اعتبار الهى ندارد، خواه در امور عبادى يا در امور سياسى و مالى و ساير امور باشد، پرستش شيطان و شخص و مقام و هيئت و جامعهاى است كه آن قوانين را وضع كند و وضع اين قوانين، اظهار شركت با خدا و تصرّف در شئون خداست.
نظامات غيرالهى تحت هر رژيم و نظام كه باشد، غيرشرعى بوده و واجبالاطاعه نيست، خواه استبدادى باشد يا دموكراسى يا بهصورتهاى ديگر.
دعوت همه انبيا براى تحقّق حكومت الله در زمين و لغو حكومتهاى ديگر است.
حكومت «الله»، حكومت براى همه است كه در آن هيچ رنگ و نژاد و زبان و منطقهاى مطرح نيست و همانطور كه خداى تعالى حكومت تكوينى دارد، در امور اختيارى و تشريعى نيز كسى كه حقّ حكم و فرمان دارد، خداى تعالى است و هر حكومتى كه به غير اذن خدا و خودسرانه و خارج از محدوده حكومت الهى باشد، حكومت جاهليّت بوده و اصالت ندارد، اگرچه جاهليّت آن در شكل جديد و به اسم دموكراتيك يا سوسياليست يا جمهورى خلق باشد، نه اكثريت و نه استبداد و نه اشتراكيت، هيچيك اصالت ندارند و اصالتبخش نمىباشند. همه چيزها و همه ارتباطات و همه راهها و نظامها اگر اضافه به خدا نداشته باشند، اصالت نداشته و محترم نيستند. فقط او اصل است و همه اصالتها فرع او و قائم به مشيّت و اراده او و تبعى و عين تعلّق به او مىباشند.
در موضوع شناختن امام اينهمه تأكيد شده است، كه:
«مَنْ مَاتَ وَلَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةَ الْجَاهِلِيَّةِ»؛(1)
«هركس بميرد و امام زمان خود را نشناسد، مرده است (مانند) مردن جاهليّت».
از اين روايت معروف استفاده مىشود كه در هر عصرى امام و ولىّ امر منحصربهفرد است. بنابراين اولياى امور متعدّد و رهبران منطقهاى و اين تعدّد حكومتها كه در هر گوشهاى از جهان، نظامى و در هر منطقهاى، فردى يا گروهى استيلا و استعلا دارند و از هر سرزمينى (كوچك يا بزرگ) وطنى ساخته و عالم اسلام را كه بايد تحت نظام واحد امامت و قانون واحد اسلام باشد، تجزيه كرده و اين تفاوتهاى غيرقابلقبول را بين مسلمين ايجاد كردهاند كه درآمد سرانه يك كشور مسلماننشين شايد بيش از صد برابر يك كشور ديگر باشد، درحالىكه كشورى مثل كويت نمىداند پولهاى خود را چه كند و در كدام بانك بگذارد، كشورى مثل بنگلادش مردمش به فقر و پريشانى و سختى مبتلا هستند، يا كشورى مثل عربستان بهاصطلاح سعودى باآنهمه ولخرجىهاى شاهزادگان و درباريان وهّابىمسلك آن، پولهايشان در
1) . صدوق، کمالالدين، ص409؛ کفايةالاثر، خزاز قمی، ص296؛ رسائلالعشر، طوسی، ص317؛ ابنحمزه طوسی، الثاقب فی المناقب، ص495؛ ابنشهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج1، ص221؛ ج3، ص18؛ محدّث نوری، کشفالاستار، ص78 – 79.
بانكهاى خارجى ذخيره و سرمايه استعمار باشد، درحالىكه در خود عربستان، اكثريت مردم در فقر و فلاكت بهسرمىبرند.
اين بدبختىها همه در اثر تسلّط حكومتهاى دستنشانده خارجى و تحميل نظامات غيراسلامى و متعدّد به مسلمين و شرك آنها به حكومت خداست.
و اگر مسلمانان از همين حديث الهام بگيرند و نظام واحدى را كه امّت اسلام بايد داشته باشد و رهبران آن نظام را كه امام زمان هر عصر است، بشناسند و بهسوى اين حكومت بروند و اين تجزيهها و تفرقهها را محكوم كنند، يقيناً به عزّت و عظمتى كه خدا به آنها وعده داده است، مىرسند. امروز در اثر اين نظامات متعدّد و نشناختن امام زمان، سپاهيان و قواى مسلّح مسلمانان در هر نقطهاى، بهجاى پاسدارى از توحيد و حقّ و عدالت، نگهبان يكى از طاغوتهاى دستنشانده شرق يا غرب مىباشند و افسران و سربازانى كه بايد سرباز اسلام و مجاهد في سبيلالله باشند، سرباز افرادى مثل خود يا بدتر و كمتر از خود شده و از بوالهوسىها و كامرانىها و استبداد اينوآن پاسدارى مىنمايند.
در اردن، اين سربازان بدبخت، از اعتبار انسانى و اسلامى افتاده و نگهبان قدرت ملك حسين نوكر آمريكا هستند؛ در عربستان بهاصطلاح سعودى نگهبان رژيم منحط و منحرف از اسلام ملك خالد؛ و در مصر پاسدار حكومت تحميلى و صهيونيسمخواه انور سادات؛
و در يمن جنوبى نگهبان حكومت الحاد و دستنشانده شوروى؛ و در ليبى پاسدار حكومت مستبد و خارجى و طرفدار ملوك شرق؛ و در عراق نگهبان رژيم خونخوار و ضدّانسانى صدام و خلاصه در هر كجا (غير از ايران كه اميدواريم ارتشش در پرتو قوانين انقلاب بهطور اسلامى بازسازى شود) اين سربازان كه ايده اسلامى ندارند، يا اسير و فدايى مزدوران روس يا نوكران آمريكا هستند. نظام واحد امامت همه را در يك خط و عُمّال حكومت خدا و هدف همه را خدا و جهاد همه را في سبيلالله قرار مىدهد.(1)
مطلب ديگر كه از اين روايت استفاده مىشود، نقش معرفت امام زمان در سرنوشت انسان و عوالم بعد از اين دنياى اوست كه اگر امام را نشناسد، به مردن جاهليّت خواهد مرد. به نظر ما نكتهاى كه در اين روايت بسيار مهمّ است و بسيارى از آن غفلت دارند، اين است كه چگونه مردن در حال نشناختن امام مساوى است با مردن جاهليّت؟ امّا با اين توضيحاتى كه ما داديم، معلوم مىشود اين بهواسطه ارتباط عقيده به نظام امامت با عقيده به توحيد است. نشناختن امام و نظامى كه بايد از آن تبعيت شود، نشناختن حكومت خدا و قبول نظامات ديگران است.
قرآن مجيد مىفرمايد:
1) . به دوران طاغوت و پيش از انقلاب اشاره دارد.
اَللّهُ وَلِىُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النورِ؛(1) «خدا ولى و متصرّف امور و صاحباختيار مؤمنان است، آنها را از تاريكىها (دوگانگىها و نظامات مشركانه و ولايت اين و آن) بهسوى نور (به سوى حكومت و هدايت خدا و قوانين خدا) خارج مىسازد».
و در ادامه همين آيه مىفرمايد:
وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فيهَا خَالِدُونَ؛(2) «كسانى كه كافر شدند، اولياى آنها (و رهبران و نظامات حاكم بر آنها) طاغوت است كه آنها را از نور بهسوى تاريكىها خارج مىنمايند».
از اينگونه آيات معلوم مىشود: چرا مردن كسى كه امام زمان را نشناسد، مردن جاهليّت است؛ چون نظام امامت، نظام توحيد و ولايت خدا و خلافت از جانب خداست و تسليم و تن در دادن به اطاعت از آن، اطاعت از خداست. لذا آيه:
وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً؛(1) اينگونه تفسير شده است كه در ولايت و رهبرى، كسى را با امام زمان شريك قرار ندهد؛ يعنى در كنار او و مقابل او، كسى را واجبالاطاعه نداند.
اينها معانى بلندى است كه بايد هرچه بيشتر و گستردهتر به ملّت مسلمان، خصوصاً شيعه تفهيم شود تا ابعاد سازنده و انقلابى و انسانى اسلام را درك كنند و از ذلّت تواضع و پرستش در برابر مستكبران كوچك و بزرگ نجات يابند. بايد مسلمان حكومت اسلامى را بشناسد و خود را فقط در برابر آن مسئول و متعهّد بداند.
اين مسئله شناخت نظام و تابعيتى كه بايد شخص از آن داشته باشد، در بين مسلمانان غيرشيعه رسماً از اهمّيت افتاده و لذا چنانكه گفتيم، هر گوشهاى نظامى و هرجا حاكمى و سلطانى و اميرى بر مردم تحميل شده و عملاً صدها ميليون مسلمان تسليم اين نظامها شدهاند و بلكه به همان رسوم كثيف آريامهرى سابق در آغاز كارهاى رسمى يا نامههاى رسمى بهجاى «بسم الله الرحمن الرحيم» كه شعار اسلام و شعار كسانى است كه آزادى انسان را احساس مىكنند، «بِسْمِ سُمُوِّ الْأَمِيرِ» يا «بِسْمِ جَلَالَةِ الْمُلْكِ» مىگويند و بيش از مشرق تا مغرب، از
1) . كهف، 110.
اسلام عزيز و از كرامت انسانيت فاصله مىگيرند و در بين شيعيان نيز بااينكه مسئله امامت را همان ابتدا از حضرت رسول صلی الله علیه و آله به مفهوم و محتواى اصيل و توحيدى آن شناخته و بعد از رحلت آن حضرت نيز از آن منحرف نشده و در تمام چهارده قرنى كه تا امروز بر اسلام گذشته اين شيعه بود كه به اين اصل در بُعد وسيع و عامش متمسك بوده است. بااينحال، عملاً به جنبههاى منفى و مثبت آن - چنانكه شايسته است - بسيارى از افراد توجّه نداشتهاند.
در جنبه منفى؛ مثلا نفى حكومتهاى طاغوتى و نظامهاى غيرشرعى حايز اهمّيت است كه بايد هميشه اين عقيده از اين جهت مورد استفاده باشد و در ابعاد مختلف مثل مبارزات منفى ادامه داشته باشد.
و در جنبه مثبت نيز، بايد اقدامات و حركات لازم هميشه براى برقرارى اين نظام انجام شود كه اگرچه برقرارشدن آن در سطح جهانى و در حدّ كامل و جامع آن، موقوف به حصول شرايط و آمادگى جهان و ظهور امامزمان حضرت ولى عصر علیه السلام است؛ امّا برقرار كردن آن در سطوح محدودتر بهحسب شرايط و امكانات هر زمان امكانپذير است و ولايت فقها و نيابت عامه علما آن را قابل عمل و بلكه عملى كرده است.
لذا مىبينيم تقريباً در تمام اعصار غيبت و قبل از آن، حكومتهايى كه زمام امور مسلمين را به غصب و قهر به دست گرفتند و اعمال
و روشهايى داشتند كه هرگز با دعوت اسلام و عدالت اسلام قابل تطبيق و تصحيح نبود، ازنظر شيعه حكومت ظلمه خوانده مىشدند و از يارى و اعانت آنها جز در حدودى كه حفظ مصالح كلّى و اساس اسلام و دفاع از هجوم و تسلّط كفّار بر آن توقّف داشت، خوددارى مىكردند و شيعيان متعهّد در امور خود، به فُقهاى عادل هر عصر رجوع مىكردند و حتّى علاوه بر مالياتهاى رسمى كه به دولتهاى غاصب مىدادند، وجوه شرعى خود را كه به آنها تعلّق مىگرفت، به فقها مىرساندند، كه اگرچه در ظاهر تحت رژيم و نظام حكومت جبّار بودند؛ امّا تابعيت واقعى آنها، تابعيت از نظام امامت بوده و هست.
اين از خصايص مذهب شيعه است كه در برابر حكومتهاى جائر و غيرمشروع، همواره موضع عدم قبول و همكارى نداشتن داشته است.
و اين است اثر عقيده به توحيد و ايمان به صفات جلال و جمال خدا؛ و اين است معناى ظهور عقيده توحيد در برداشت و تلقّى موحّد از نظام سياست و حكومت؛ و اين است معناى ارتباط و ابتناى نظام جامعه و عقيده به مهدويت، بر توحيد و يكتاپرستى كه اصالتى از اين محكمتر و واقعىتر نيست. و خلاصه آن مفاد، اين دو آيه است:
وَأَنِ احْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ وَاحْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ مَا أَنْزَلَ
اللّهُ إِلَيْكَ فَإِنْ تَوݧَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنݩݧَّمَا يُرِيدُ اللّهُ أَنْ يُصِيبَهُم بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَإِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ لَفَاسِقُونَ * أَفَحُكْم الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ؛(1) «و تو (اى پيامبر) به آنچه خدا به تو فرستاده، ميان مردم حكم كن و پيرو خواهشهاى آنان مباش و بينديش كه مبادا تو را فريب دهند و در بعضى احكام كه خدا به تو فرستاده، تقاضاى تغيير كنند. پس هرگاه از حكم خدا روى گردانيدند، بدان كه خدا مىخواهد آنها را به عقوبت بعضى از گناهانشان گرفتار سازد، همانا بسيارى از مردم فاسق و بدكارند. آيا باز تقاضاى حكم زمان جاهليّت را دارند و كدام حكم از حكم خدا براى اهل يقين نيكوتر خواهد بود؟».
مهدى آل نبى كه جان جهان است
حافظ دين حنيف و قطب زمان است
صاحب عصر و قوام عالم امكان
مهتر خوبان و سرور همگان است
بنده خاص خدا به كل وجود است
ز امر حقّ اندر كَفَش زمام جهان است
مصلح دنيا و دين امام مظفّر
قامع بيداد و قاطع خفقان است
1) . مائده، 49 - 50.
مجلس او طور عاشقان تجلّى
مهبط انوار و رشك باغ جنان است
خاتمه دفتر خلافت كبرى
والى ملك شهود و كشور جان است
والى ملك شهود و كشور جان است
چشمه حيوان اگر طلب كنى اى دل
خاك درش جو كه چشمه حيوان است
بنده احسان او كهين و مهينند
تابع فرمان او زمين و زمان است
گرچه به ظاهر ز چشم خلق نهان است
پيش خرد همچو آفتاب عيان است(1)
1) . اشعار از نويسنده كتاب است.
در اينكه صدها ميليون مسلمان در جهان زندگى مىكنند، كه تحت تأثير اسلام و نفوذ معنوى آن قرار دارند و اسلام بخشهاى مهمّى از زندگى آنها را فرا گرفته است، شكّى نيست.
مسلمانان ايران، افغانستان، پاكستان، بنگلادش، اندونزى، هند و چين، تايلند، فيليپين، مالزى، تركيه، يوگسلاوى، قبرس، عراق، كويت، بحرين، عربستان، حضرموت، عمان، اردن، سوريه، لبنان، مصر، الجزاير، مراكش، يمن، تونس، تانزانيا، ساحل عاج، اتيوپى، اريتره، سودان، ليبى، استراليا، آلبانى و كشورهاى مسلماننشين تحت سلطه روسيه بهاصطلاح شوروى و ديگر كشورهايى كه مسلمانان در آنها اكثريت دارند يا در اقليّت مىباشند، همه تحت نفوذ تعاليم اسلام قرار دارند و اگرچه جوامع آنها اسلامى خالص نيست و جاهليّت در آنها ريشهكن نشده يا در آنها وارد شده است؛ امّا عقيده به اسلام در آنها اثر
گذارده و بسيارى از آثار جاهليّت و عادات و رسوم غير اسلامى آنها را از ميان برده است.
اسلام در معاملاتشان، در معاشراتشان، در عباداتشان، در ازدواجشان و همسردارى و فرزنددارىشان، در فرهنگشان، در اخلاقشان و از تولد تا مرگ و دفن امواتشان، اثر گذارده و نقش عملى اسلام در آنها ديده مىشود. هرچند اسلام عامل و محرّك و برانگيزنده منحصربهفرد آنها نيست و در وجود آنها و جامعه آنها به مقاصدش نرسيده و آنها را با خود و خود را با آنها متّحد نساخته باشد؛ امّا اين مقدار هم قابلانكار نيست كه اسلام در وجود آنها و در رفتار و اعمالشان نقش دارد و چنانكه برخى تبليغ مىكنند كه اسلام از اثر افتاده و نقشى ندارد يا نمىتواند نقشى در عمل و سازندگى فرد و جامعه داشته باشد نيست.
هنوز هم نفوذ اسلام در پيروانش فوقالعاده است و مايه گسترش و توسعه نفوذش در آن برجا بوده و از آن چيزى كاسته نشده است و آنچه كه لرزه بر اندام استعمار مىاندازد و از آن نگران است، همين نفوذ اسلام است.
اگر ديده مىشود كه تأثير اسلام در عمل افراد و جامعهها متفاوت است و شدّت و ضعف دارد، بايد توجّه داشت كه اين تفاوتها كموبيش هست و علل و عواملى در آن مداخله دارد و درجات عقيدهها و حالات معتقدان نيز مؤثر است. بايد براى اينكه قلمرو نفوذ
اسلام بيشتر شود، اين علل و عوامل را از ميان برد، نه اينكه گمان كنيم زمان اينكه اسلام نقش عملى داشته باشد، گذشته است. يا نقش سازنده اسلام را با همه موانع و درگيرىها، در اين عصر و در چهارده قرن گذشته كم و ناچيز بگيريم. اسلام هميشه مؤثر بوده و در زندگى تمام مسلمانان و بلكه بيگانگان نقش داشته است و اگر نقش نداشت، از بين رفته بود.
بنابراين سخنى كه وابستگان و مزدوران شرق يا غرب مىگويند و سازندگى اسلام و نقش عملى آن را مخصوصاً در رهبرى جنبشها و حركات آزادىبخش انكار مىكنند، يك ياوهسرايى بيش نيست و انقلاب اسلامى ايران عليه استعمار آمريكا و مقاومت دليرانه مسلمانان افغانستان در برابر تجاوز وحشيانه روسيه، نشان داد كه اسلام تا چه حدّ در بين پيروانش از نفوذ معنوى برخوردار است و نيروى ايمان و رهنمودهاى اسلام، حكومت ستمگرى كه خود را وارث دوهزاروپانصد ساله استكبار و استعباد مىشمرد و بر قدرت نظامى ابرقدرتهاى جهان تكيه داشت و خود به پيشرفتهترين و مدرنترين سلاحهاى جنگى مجهّز بود، ساقط گرديد.
آرى اسلام دين عمل است و در متجاوز از سيصدوبيست مورد در قرآن مجيد، واژه عمل و مشتقات آن ذكر شده است.
فقه وسيع اسلام و كتابهاى بزرگى كه فقهاى عالىقدر ما نوشتهاند، مثل كتاب شريف جواهرالکلام كه اخيراً در چهل جلد تجديد چاپ شده، حكم عمل و ارشادات و تعاليم عملى است.
در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله هم، اسلام در عمل همه و هر فرد، نقش مطلق و مساوى نداشت. فردى مانند على علیه السلام اَبَرمرد اسلام و افرادى مانند شهداى بدر و اُحد و حمزه و جعفر و زيد بن حارثه و سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار بودند كه نقش اسلام در عملشان ظاهر بود، افرادى هم مانند منافقين بودند يا از اشخاصى بودند كه درجه ايمان مثل سلمان و ابوذر و مقداد را نداشتند.
بااينحال، نقش رهبرى و حركت و كنترلكننده اسلام هميشه ادامه داشته و اكنون هم در پيروان اديان و مكتبها نقش اسلام از سايرين بيشتر است.
اين نفوذ معنوى اسلام و نقش سازنده و كنترلكننده نيرومندى كه دارد، اين نويد را مىدهد كه اسلام روزى دين جهانى شود. اكنون در اين موضوع نمىخواهيم سخن را طولانى سازيم، فقط مىخواهيم به اين تهمت كه برخى مىگويند: اسلام و عقيده به مهدويت در عصر حاضر يا از مدّتها قبل در عمل مسلمانان نقشى ندارد، پاسخ بگوييم.
بديهى است اين موضوع را كه نقش اسلام بايد كاملتر و كاملتر شود تا فراگير همه جهات و همه افراد گردد، نيز تأييد مىكنيم و آن را
رسالتى مىدانيم كه برعهده فردفرد مسلمانان مخصوصاً علما و نويسندگان و گويندگان و روشنفكران است.
اسلام هميشه بايد نقش جهانى خود را ايفا نمايد تا به اهداف خود برسد و ما همه در انتظار عملكرد اسلام و آن روزى هستيم كه اسلام به تمام هدفهايش برسد و بخشهاى مهمّى از دستورات و برنامههاى آن مخصوصاً در رشته نظام و سياست و حكومت كه متروك و از محدوده عمل خارج شده، عملى شود.
از آنچه گفته شد معلوم گرديد كه مهدويت نيز مانند ساير عقايد اسلامى نقش عملى خود را داشته و اگر تأثير آن از ساير عقايد اسلامى بيشتر نبوده، كمتر نمىباشد.
مهدويت نقش موجودیت اسلام را در عمل حفظ كرده و از اينكه بر مسلمانان يأس و نااميدى مسلط شود، جلوگيرى مىكند و ضامن بقاى نقش عملى اسلام است. اين نهاد اسلامى هميشه نقش اسلام را بيشتر در عمل خواهان بوده و مسلمانان را به پيادهشدن نقش اساسى و كلّى اسلام اميدوار ساخته و برخلاف آنانكه نقش اسلام را پايانيافته گرفتهاند، مهدويت آن را همچنان در آغاز كار و در بين راه مىداند و اسلام را بيش از آنكه دين چهارده قرن پيش باشد، دين
حال و دين آينده و قرنهاى بعد و چهاردهها قرن بعد هم اگر جهان ادامه يابد، مىداند.
پس نقش عملى مهدويت در پاسدارى از اسلام و نقش عملى اسلام موجود و گسترش و توسعه آن بسيار حسّاس و قابلتوجّه است و اين انديشه و عقيدهاى است كه مسلمان را از اينكه عمر اسلام را تمام بداند و تسليم كفّار و مكتبهاى الحاد و كفر شود، يا جهان را از اسلام بىنياز بشمارد، مصونيت مىبخشد.
عقيده مهدويت با ابعاد ممتاز و سازندهاى كه دارد، سنگر روحى و عقيدتى مقاومت مسلمانان بوده و هست.
ايمان مسلمانان به اينكه اين دين بايد پيش برود و جهانگير شود و دنيا را به زير پرچم توحيد درآورد، آنها را در برابر امواج حوادث ثبات بخشيد و در مقابل دشمنان پايدارى و استقامت داد و همانگونه كه مسلمانان صدر اسلام گوشهگيرى و انزوا و ترك مداخله در امور را شعار خود نساختند و اين ايمان به آينده مشوّق و محرّك آنها به جهاد و تلاش بيشتر بود، امروز و در عصر حاضر و در آينده نيز اين عقيده، اين بركات را دارد كه توانست انقلابى مثل انقلاب اسلامى ايران را پىريزى و رهبرى نمايد.
عقيده مهدويت، محتوايش عقيده به بقاى اسلام است و اينكه اين دين مانند كوه و زمين و آسمان استوار است و در برابر حوادث پايدار.
اين عقيده، محتوايش اين است كه آينده براى اين دين است و آخرين اَبرمرد كه خلاصه دودمان رسالت است، مروّج و زندهكننده آن است.
اين عقيده علاوه بر آنكه خود اصالت دارد، به معتقداتش نيز اصالت مىدهد و تلاش و كوشش و تعهّد مىبخشد. هرکس اين عقيده را در ترك امر به معروف و نهى از منكر و تعهّداتى كه در برابر خدا و پيغمبر صلی الله علیه و آله و حضرت صاحبالامر علیه السلام و امّت دارد، عذر و بهانه خود قرار دهد، گمراه است. هرگز نمىتوان اين عقيده را به نقش منفى در عمل متّهم ساخت. اگر عقيده به عدل و عقيده به نظام، نقش منفى در عمل دارد؛ يعنى موجب ظلم و بىنظمى مىشود، عقيده مهدويت نيز نقش منفى دارد، مگر اينكه منكر هرگونه رابطه بين علّت و معلول شويم كه با اين انكار تأثير و نقش منفى آن نيز سخنى بىمحتوا و غيرمنطقى مىباشد.
بالأخره ما هرچه مىانديشيم، هيچ رابطهاى بين اين عقيده و ترك تكاليف و مسئوليتها نمىبينيم و از روز اوّل تا حال هم برداشت مسلمانان و شيعيان از اين عقيده، نسخ موقّت دين و تكاليف دينى نبوده است.
اين موضعگيرىهاى شيعه و اين اشعار پر از شور و حماسه آنها و اين انقلاباتى كه رهبران و علماى شيعه برپا كردند و مجاهدات آنها، همه اين اتهام را ردّ مىكند.
به نظر من اصل اين تبليغ از ناحيه سه گروه است:
گروه نخست: آنانكه بهطوركلّى با اسلام دشمنى دارند و از هر راه كه بتوانند به هريك از اصول و فروع آن ضربهاى بزنند، خوددارى نمىنمايند.
اينان كه اكثراً عمّال تبشير و مزدوران شرق يا غرب مىباشند، در پى اين هستند كه از هر راه بتوانند در عقايد مسلمانان رخنه كرده و ذهن آنها را نسبت به مبانى اسلامى مشوّش و منحرف سازند.
گروه دوم: كسانى مىباشند كه به نقش بعضى عقايد، مثل خاتميت دين و مهدويت و محتواى آن كه آينده براى اين دين است، پى برده و مىدانند اين عقايد، مسلمانها را در برخورد با تبليغات مسموم موضع مىدهد و مانند نقطه مرزى است كه فتح نقاط ديگر بدون فتح آن امكانپذير نيست، لذا به اين نقطهها حمله مىكنند تا بلكه عقايد را نسبت به آن متزلزل سازند و حمله به داخل را شروع كنند.
گروه سوم: آنانكه موضع عقيده به مهدويت را در عقايد شيعه و نظام امامت و نقش ولايت و رهبرى فقها را در عصر غيبت مىدانند و آن را با حكومتهاى طاغوتى و استبداد و رژيمهاى ديگر معارض مىبينند. اين عقيده در تمام اعصار و ادوار شيعه را در موضع نفى و ردّ هر نظام غيرشرعى قرار مىدهد.
بعد از اعلام جهاد توسط مرجع بزرگ «سيد محمّد مجاهد» عليه حكومت روسيه و پس از واقعه «گريبايدف» كه به رهبرى فقيه بزرگ تهران «آقا ميرزا مسيح» صورت گرفت، روسها در مقام تضعيف نفوذ عقيده به مهدويت برآمدند و دستگاه جاسوسى آنها در ايران و عراق بهطور محرمانه مشغول كار شد و در ظاهر هم سلاطين قاجار مثل محمّدشاه و دستنشاندههاى دربارى خود را به توهين به موضع علما و جلوگيرى از گسترش نفوذ روحانيت واداشتند كه كنسولگرى روسيه در شهرهايى مثل اصفهان، محل تحصّن و تمركز مزدوران روسيه و كسانى كه عليه روحانيت و نظام تشيّع فعّاليت داشتند، بود و در عصر ناصرالدينشاه به تحريك سفارت روس، جمعى از علماى مشهور و مبارز مثل «مرحوم آقا نجفى اصفهانى» مكرّر به تهران احضار يا تبعيد شدند.
درضمن از سوى روسيه قلمهاى مزدورى نيز بسيج شدند تا آنچه را حكومت وقت روس مىخواست با قلمهاى مسموم به مردم تزريق نمايند.
پس از واقعه تحريم تنباكو و شكست تاريخى استعمار انگليس با يك سطر ابلاغيه مرجع شيعه آيتالله ميرزاى شيرازى، قدرت نفوذ عقيده به مهدويت و ولايت نواب عام حضرت مهدى علیه السلام ، عالم استعمار را سخت تكان داد و اين بار دولت مزوّر و حيلهگر انگليس كه در نقشهكشىهاى ابليس در آن عصر شهرت يافته بود، وارد عمل
شد، تا به هر نحو ممكن سدّ را بشكند و نفوذ علما را از ميان بردارد و روحانيت و دين را از دنيا و سياست جدا سازد.
اينبار حملات و ضرباتى كه بر پيكر روحانيت وارد شد، اگر بر هر دژ ديگر و هر سازمانى وارد شده بود، آن را از ميان مىبرد؛ ولى هوشيارى رهبران روحانى و آگاهى آنها و فداكارىهاى بىنظيرى كه از آنها ظاهر شد و قوّت عقيده مردم به مبدأ مهدويت، باز هم نقشههاى دشمنان را بااينكه به ظاهر، موفّقيّتهاى بزرگ كسب كرده و تمام سازمانهاى دولتى و مطبوعات و رسانههاى گروهى و وسايل تبليغى را تصرّف كرده بودند، نقشبرآب كرد و اين مسئله اعتراض به مبدأ مهدويت و بهانه نقش منفى آن و همچنين متّهمكردن اكثريت به برداشت منفى از انتظار و حمله به مراسم جشن و چراغانى نيمه شعبان كه رضاخان مبتكر آن بود و با زور مىخواست آن را متروك سازد، همه از نتايج اين سياستهاى استعمارى است كه حتّى گاهى بهعنوان دلسوزى و روشنفكرمآبانه طرح مىشود و افراد ناآگاه از حقايق جريانها نيز مىپذيرند و آن گفتهها را بازگو مىنمايند.
ما اميدواريم با هوشيارى و آگاهى روزافزونى كه ملّت مسلمان، بهخصوص شيعيان ايران و ساير نقاط دارند، اينگونه اشتباهكارىها نتواند به حريم نهادهاى عقيدتى ما نزديك شود، چنانكه اميدواريم همگان مخصوصاً علما و گويندگان و نويسندگان متعهّد، حقايق مسائل
مذهبى را چنان تشريح نمايند كه جاى هيچگونه برداشت غلط و سوء تفسير باقى نماند و اين نهاد الهى عقيده به مهدويت، در مسير اصلاح و انقلاب و ترقّى و تعالى و قطع وابستگى به بيگانگان مورد استفاده قرار بگيرد. انشاءالله.
وَآخِرُ دَعْوَانَا أَنِ الْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
9 شعبانالمعظم 1400
لطفالله صافى گلپايگانى
قرآن کریم.
نهجالبلاغه، الشريفالرضي،الامام علي بن ابيطالب علیه السلام ، تحقيق و شرح محمد عبده، بيروت، دارالمعرفة، 1412ق.
اضواء علی السنةالمحمدیه، ابوریه، محمود (م. 1385ق.)، نشر البطحاء.
امانالامة من الضلال و الاختلاف، صافی گلپایگانی، لطفالله، قم، المطبعةالعلمیة، 1397ق.
انیسالاعلام فی نصرةالاسلام، فخرالاسلام، محمدصادق، تهران، کتابفروشی مرتضوی، 1358ش.
بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمةالاطهار علیهم السلام ، مجلسي، محمدباقر (م. 1111ق.)، تحقيق محمدباقر بهبودي، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1403ق.
بشارت ظهور، شطاری، احمد، چاپخانه تابان، 1332ق.
بشارات عهدین (در آنچه پیمبران الهی راجع به پیمبر اسلام پیشگویی کردهاند)، صادقی تهرانی، محمد (م. 1390ش.)، تهران، چاپخانه مصطفوی، 1336ش.
تحفالعقول عن آل الرسول، ابنشعبه حرانی، حسن بن علی (م. قرن4)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1404ق.
التفسیرالکبیر، فخر رازی، محمد بن عمر (م. 606ق.)، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، 1413ق.
الثاقب فی المناقب، ابنحمزه طوسی، محمد بن علی (م. 560ق.)، تحقیق نبیل رضا علوان، قم، انتشارات انصاریان، 1412ق.
الجامع لاحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، قرطبی، محمد بن احمد (م. 671ق.)، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1405ق.
جنةالمأوی فی ذکر من فاز بلقاءالحجه، محدث نوری، میرزاحسین (م. 1320 ق.)، تحقیق محسن عقیل، بیروت، دارالمحجة البیضاء، 1412ق.
دارالسلام در احوالات حضرت مهدی علیه السلام ، عراقی میثمی، محمود بن جعفر (م. 1308ق.)، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1383ق.
داستانهای شگفت، دستغیب، سید عبدالحسین، قم، انتشارات اسلامی، 1388ش.
رجال النجاشی، نجاشی، احمد بن علی (م. 450ق.)، تحقیق سید موسی شبیری زنجانی، قم، نشر اسلامی، 1416ق.
الرسائلالعشر، طوسی، محمد بن حسن (م. 460ق)، قم، نشر اسلامی.
روضةالواعظین و بصیرةالمتعظین، فتال نیشابوری، محمد بن حسن (م. 508ق.)، قم، الشریفالرضی، 1375ش.
سبلالهدی و الرشاد فی سیرة خیرالعباد، صالحی شامی، محمد بن یوسف (م. 942ق.)، تحقیق عادل احمد،
علی محمد، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1414ق.
شواهدالتنزیل لقواعد التفضیل فی الآیات النازلة فی اهلالبیت علیهم السلام ، حاکم حسکاني، عبيدالله بن عبدالله (م. 506ق.)، تحقيق محمدباقر محمودي، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1411ق.
شیخالمضیره ابوهریره، ابوریه، محمود (م. 1385ق.)، بیروت، مؤسسة الاعلمی.
العبقریالحسان فی احوال مولانا صاحبالزمان علیه السلام ، نهاوندی، علیاکبر، تحقیق صادق برزگر بفرویی، حسین احمدی قمی، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1388ش.
عقیده نجاتبخش، صافی گلپایگانی، لطفالله، قم، دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمى صافی گلپایگانی مدظلهالعالی، 1392ش.
عوالیاللئالی العزیزیة فی الاحادیثالدینیه، ابن ابیجمهور احسائی، محمد بن علی (م. 880ق.)، تحقیق مجتبی عراقی، قم، مطبعة سیدالشهداء، 1403ق.
عیون اخبارالرضا علیه السلام ، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق حسین اعلمی، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1404ق.
غایةالمأمول شرح التاج الجامع للاصول، ناصف، منصور علی، بیروت، داراحیاء تراث عربی، 1406ق.
الغیبه، طوسی، محمد بن حسن (م. 460ق.)، تحقیق عبادالله تهرانی، علی احمد ناصح، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، 1411ق.
کشفالغمة فی معرفةالائمه علیهم السلام ، اربلی، علی بن عیسی (م. 693ق.)، بیروت، دارالاضواء، 1405ق.
کشفالاستار عن وجه الغائب عن الابصار، محدث نوری، میرزا حسین (م. 1320ق.)، المطبعة الجدیده.
کفایةالاثر فی النص علی الائمة الاثنیعشر علیهم السلام ، خزاز قمی، علی بن محمد (م. 400ق.)، تحقیق سید عبداللطیف حسینی کوهکمری، قم، انتشارات بیدار، 1401ق.
کمالالدین و تمامالنعمه، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1405ق.
کنزالعمال فی سنن الاقوال و الافعال، متقی هندی، علی (م. 975ق.)، تحقیق بکری حیانی، صفوة السقا، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1409ق.
کنزالفوائد، کراجکی، محمد بن علی (م. 449ق.)، قم، مکتبة المصطفوی، 1369ش.
المحجة فیما نزل فی القائم الحجه، بحرانی، سید هاشم حسینی (م. 1107ق.)، بیروت، مؤسسةالوفاء، 1983م.
مدینة معاجز الائمة الاثنیعشر و دلائل الحجج علی البشر،بحرانی، سید هاشم
حسینی (م. 1107ق.)، تحقیق عزتالله مولائی، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، 1413ق.
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله (م. 405ق.)، تحقیق یوسف مرعشلی، بیروت، دارالمعرفه.
مسند احمد بن حنبل، احمد بن حنبل، شیبانی (م. 241ق.)، بیروت، دار صادر.
المعجمالکبیر، طبرانی، سلیمان بن احمد (م. 360ق.)، تحقیق حمدی سلفی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1404ق.
من ذا؟ (سیاحة فکریة فی ملکوت السموات و الارض و احادیث علامات ظهور الامام المهدی علیه السلام ، خالصی، محمد (م. 1342ق.)، تحقیق هاشم دبّاغ، تهران، مرکز وثائق الامام الخالصی، 1385ش.
مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، محمد بن علی (م. 588ق.)، تحقیق گروهی از اساتید نجف اشرف، النجفالاشرف، المکتبة الحیدریة، 1376ق.
منتخبالاثر فی الامام الثانیعشر علیه السلام ، صافی گلپایگانی، لطفالله، قم، دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانی مدظلهالعالی، 1422ق.
نجمالثاقب در احوالات حضرت صاحب العصر و الزمان بقیةالله الاعظم علیه السلام ، محدث نوری، میرزا حسین ( م. 1320ق.)، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1375ش.
نوید امن و امان، صافی گلپایگانی، لطفالله، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1390ش.
وابستگی جهان به امام زمان علیه السلام ، صافی گلپایگانی، لطفالله، قم، دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله
العظمى صافی گلپایگانی مدظلهالعالی، 1392ش.