ghaemiyeh.com
سرشناسه:محمدی ریشهری، محمد، ۱۳۲۵ -
عنوان قراردادی:دانشنامه امام حسین علیهالسلام، بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:گزیده شهادتنامه امام حسین علیه السلام بر پایه منابع معتبر / محمدیریشهری با همکاری سیدمحمود طباطبایینژاد، سیدروحالله سیدطبایی؛ مترجمان مهدی مهریزی، عبدالهادی مسعودی، محمد مرادی؛ گزینش مرتضی خوشنصیب.
مشخصات نشر:قم : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۱۰۸۳ ص.
شابک:۵۴۰۰۰۰ ریال: 978-964-493-613-5
موضوع:حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق -- سرگذشتنامه
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق -- شهیدان
شناسه افزوده:طباطبائی نژاد، محمود، ۱۳۴۰ -
شناسه افزوده:سیدطبایی،سیدروحالله
شناسه افزوده:مهریزی، مهدی، ۱۳۴۱ -، مترجم
شناسه افزوده:مسعودی، عبدالهادی، ۱۳۴۳ -، مترجم
شناسه افزوده:مرادی، محمد، مترجم
شناسه افزوده:خوشنصیب، مرتضی، ۱۳۴۲ -
رده بندی کنگره:BP۴۱/۴/م۳۴۳۵د۲۰۱۷ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳
شماره کتابشناسی ملی:۴۰۲۰۷۶۵
بسم الله الرحمن الرحیم
گزیده شهادتنامه امام حسین علیه السلام بر پایه منابع معتبر
سرشناسه:محمدی ریشهری، محمد، ۱۳۲۵ -
عنوان قراردادی:دانشنامه امام حسین علیهالسلام، بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:گزیده شهادتنامه امام حسین علیه السلام بر پایه منابع معتبر / محمدیریشهری با همکاری سیدمحمود طباطبایینژاد، سیدروحالله سیدطبایی؛ مترجمان مهدی مهریزی، عبدالهادی مسعودی، محمد مرادی؛ گزینش مرتضی خوشنصیب.
مشخصات نشر:قم : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۱۰۸۳ ص.
فهرست اجمالی
فهرست اجمالی
فهرست اجمالی
فهرست اجمالی
فهرست اجمالی
بررسی جامع و همهجانبه زندگی پیشوایان دینی (پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام)،از آن رو که به فهم درست گفتار،رفتار و موضعگیری آنان در شرایط گوناگون میانجامد،ضروری است؛زیرا نگاه تجزیهای و تکبعدی،از آفتِ بدفهمی مصون نیست.در نگاه جامع میتوان رشته پیوند حلقههای به ظاهر گسسته را پیدا کرد،چنان که با همین نگاه میتوان تعارض ظاهری برخی سخنان و رفتارها را برطرف ساخت.
این جامعنگری،تنها با پژوهشهای علمی و روشمند در باره هر یک از این پیشوایان،تحقّق مییابد که لازمه آن،حضور محقّقان با تخصّصهای گوناگون در مراحل مختلف پژوهش است.به انجام رساندن چنین پژوهشهایی،سالیان درازی است که دغدغه این جانب و همکارانم در پژوهشکده علوم و معارف حدیث است.
دانشنامه امیر المؤمنین علیه السلام که در سال 1379 منتشر شد، (1)
دانشنامه امیر المؤمنین علیه السلام بر پایه قرآن،حدیث و تاریخ،در چهارده جلد (سیزده جلد متن عربی-فارسی و یک جلد ویژه فهرستها و نمایه) و نیز خلاصهای از آن در یک جلد،با عنوان:گزیده دانشنامه امیر المؤمنین علیه السلام، [1]هم اکنون در دسترس علاقهمندان است.
نخستین اثر از این گونه پژوهش بود که پس از مدّتها تلاش،به ثمر نشست و در جامعه علمی داخل و خارج کشور،بازتابهای بسیار مثبت داشت.دومین اثر از این مجموعه نیز کتابی است با عنوان دانشنامه امام حسین علیه السلام که به لطف الهی در سال 1388 پس از سالها مطالعه و تحقیق،با همکاری جمعی از پژوهشگران پژوهشکده،به انجام رسید و در1) (1)
جای خود،مورد توجّه ویژه فرهیختگان و عموم خوانندگان قرار گرفت.در این کتاب،تلاش شده است تا زوایای مختلف زندگانی امام حسین علیه السلام (و از آن جمله حماسه تاریخساز کربلا)،به تفصیل،مورد بررسی و پژوهش قرار گیرد.
ناگفته پیداست که امام حسین علیه السلام در میان شیعیان و عموم مسلمانان و حتّی دیگر جوامع،بیشتر با حادثه عاشورا-که درخشانترین بخش زندگی ایشان است-،شناخته شده است.البته اگر گزارش این بخش از زندگی ایشان با دیگر بخشهای آن همراه گردد،شناخت کاملتری به دست میدهد.از این رو،تلاش شد تا در دانشنامه یاد شده،تمام مقاطع زندگی امام حسین علیه السلام بازگو شود،هر چند حساسیت و بزرگی حادثه عاشورا ایجاب میکرد که نسبت به آن مقطع،بررسی علمی درخور انجام گیرد که این مهم نیز در حدّ توان،به منصّه ظهور رسید.این کوششها با این هدف سامان یافت که بتواند تاریخ زندگی نورانی و افتخارآمیز حضرت ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام و بویژه حماسه کربلا را،هر چه کاملتر،دقیقتر و با شیوههای علمی به خوانندگان،منتقل نماید.
واقعیت،این است که امام حسین علیه السلام،با بهرهگیری از فرصت گرانقدر کربلا،نسخه کاملی از قرآن ناطق و انسان کامل را در برابر چشم جهانیان،به نمایش گذاشت و حماسهای بینظیر،پدید آورد.در این حماسه،انواع خصلتهای والای انسانی،همچون:صبر و استقامت،ایثار و از خود گذشتگی،کرامت و عزّت نفس،آزادیخواهی،صداقت و حفظ آرامش روانی در سختترین شرایط زندگی (در برابر انواع پستیها،جنایتها،قساوتها و بیرحمیها)،به گونهای جلوه یافته که فرشتگان الهی،شگفتزده شدهاند. (1)
«...وقد عجَبَت من صبرکَ ملائکةُ السموات»(المزار الکبیر:ص 504،دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج12 ص 218 و 276).
این نمایش،به قدری صریح،روشن،آشکار و عمومی بود که حتّی دشمنان امام
1) (1)
علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام نیز نتوانستند آن را تحریف کنند و چهره درخشان ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام و قیام الهی او را به گونهای دیگر،جلوه دهند.
تاریخ عاشورا،درسهای اخلاقی،سیاسی و اجتماعی ارزنده و متنوّعی را به امّت اسلامی،بلکه به همه آزادیخواهان راستین،ارائه میکند؛لیکن بزرگترین درس آن،هشدار نسبت به استحاله فرهنگی و سیاسی یک جامعه ارزشمدار است.این درس،خصوصاً برای ملّت ایران-که با الهام گرفتن از فرهنگ عاشورا و رهبری یکی از فرزندان راستین ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام،امام خمینی رحمه اللَّه علیه،انقلابی را بر پایه ارزشهای اسلامی پدید آوردند-،فوق العاده مهم،بیدار کننده و عبرتآموز است.
واقعیت،این است که تاریخ عاشورا،از ظرفیت بیبدیلی در هدایت انسانها و ساختن جامعه آرمانیِ انسانی و مبتنی بر ارزشهای اسلامی،برخوردار است و با توجّه به این ظرفیت فرهنگی،راز این حدیث نبوی گشوده میگردد که:در حسّاسترین نقطه عرش الهی،از حسین،به عنوان«چراغ هدایت»و«کشتی نجات»،یاد شده است.متن حدیث،چنین است:
إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام فِی السَّماءِ أکبَرُ مِنهُ فِی الأَرضِ؛و إنَّهُ لَمَکتوبٌ عَن یَمینِ عَرشِ اللَّهِ عزّوجلّ:مِصباحُ هُدیً،و سَفینَةُ نَجاةٍ (1)
عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 1 ص 59، [1]دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج 2 ص 72 ح 428.
.حسین بن علی علیه السلام،در آسمان،مقامی برتر از زمین دارد؛چرا که در سمت راست عرش الهی،در باره او نوشته شده است:چراغ هدایت و کشتی نجات !
بی تردید،همه امامان اهل بیت علیهم السلام،چراغ هدایت و کشتی نجات اند؛امّا ظرفیت فرهنگی تاریخ عاشورا،سبب شده است که نام امام حسین علیه السلام بدین عنوان به ثبت برسد.
آری ! بهرهگیری صحیح از این ظرفیت میتواند نه تنها ملّتهای مسلمان،بلکه
1) (1)
جهان را از بنبست اجتماعی،فرهنگی و سیاسیای که امروز گرفتار آن است،نجات دهد.
این است راز آن همه تأکید اهل بیت علیهم السلام بر زنده نگه داشتن عاشورا،رفتن به کربلا و زیارت سیّد الشهدا.
ظرفیت گسترده فرهنگی واقعه عاشورا و جایگاه ویژه آن در جهان اسلام،بویژه نزد پیروان اهل بیت علیهم السلام،ایجاب میکند که موضوع نهضت حسینی،به عنوان یکی از اصلیترین مسائل مطرح در مکتب تشیّع،در حوزههای علمیّه و دانشگاهها،توسط توانمندترین دانشمندان و کارشناسان،مورد تحقیق و تدقیق قرار گیرد و نخبگان آشنا با قرآن و حدیث و تاریخ اهل بیت علیهم السلام،ضمن جمعآوری،جمعبندی و ارزیابی گزارشهای تاریخی،ابعاد متنوّع و آموزنده این حماسه سرشار از هدایت،عزّت و سعادت را تبیین و تفسیر نمایند.
امّا با کمال تأسّف،باید گفت که عدم توجّه لازم از جانب حوزههای علمیّه و شخصیتهای بزرگ علمی شیعه به این مسئله بسیار مهم،از یک سو،و گِرِه خوردن مراسم عزاداری سیّد الشهدا علیه السلام با معیشت شُماری از مردم،از سوی دیگر،سبب شده است که در بسیاری از مجالس عزاداری امام حسین علیه السلام،تحریک عواطف مردم،جایگزین تبیین اهداف بلند نهضت حسینی گردد و بدین سان،نه تنها بازار گزارشهای ضعیف و بیریشهای که جنبه عاطفی آنها قوی است-هر چند خلاف شأن و منزلت اهل بیت علیهم السلام اند-،رونق یابد،بلکه به تعبیر استاد شهید مطهّری،با این استدلال ماکیاولی که«هدف،وسیله را توجیه میکند»،راه برای جعل و دروغ در مرثیه سرایی،هموار شود. (1)
ر.ک:حماسه حسینی:ج 1 ص 48.
نمونههایی از این گزارشها را با نقد شهید مطّهری بنگرید:
1) (1)
-«هاشم بن عُتبه مِرقال،با نیزهای به طول هجده گَز،به یاری امام حسین علیه السلام آمد»، (1)
ر.ک:مُحْرق القلوب:ص 152.نیز،ر.ک:روضة الشهدا:ص 301 که در ادامه دارد:«نیزهای چون مار ارقم در دست گرفته».
در حالی که او از یاران امام علی علیه السلام بود و حدود بیست سال پیش از واقعه عاشورا،در جنگ صِفّین،کشته شده بود!-«عمر بن سعد،یک میلیون و ششصد هزار نفر از مردم کوفه را به کربلا آورد»، (2)در صورتی که در آن زمان،جمعیت کلّ کوفه،حدود یکصد هزار نفر بوده است !
-«امام حسین علیه السلام،در روز عاشورا،سیصد هزار نفر را به دست خود،هلاک گردانید»، (3)در صورتی که اگر امام علیه السلام در هر ثانیه،یک نفر را کُشته باشد،برای کشتن سیصد هزار نفر،83 ساعت و بیست دقیقه،وقت لازم است!
-«حضرت ابو الفضل علیه السلام،روز عاشورا،25 هزار نفر را کُشت»، (4)که با محاسبهای که بدان اشاره شد،کُشتن این شمار از دشمن،نزدیک به هفت ساعت،وقت میخواهد !
نویسنده گزارشهای یاد شده،گویا با هدف ایجاد فرصت لازم برای عملیات مورد اشاره،مدّعی میشود که روز عاشورا،72 ساعت طول کشیده است (5)! (6)
از این دست گزارشها در کتابهایی که با عنوان«منابع ضعیف»معرّفی میشوند،فراوان است. (7)البته باید مطالبی را هم که به عنوان«زبانِ حال»از سوی روضهخوانان و مرثیه سرایان،مطرح و به تدریج،به«زبانِ قال»تبدیل شده و میشود،به فهرست گزارشهای ضعیف،افزود !
باری،پاسخگو نبودن پژوهشگران و صاحبنظران این عرصه به نیازهای جدّی جامعه در زمینه تاریخ صحیح و اهداف بلند نهضت حسینی،سبب شده است که شمار کتابهایی که خصوصاً در عصر حاضر در باره امام حسین علیه السلام تألیف شدهاند،به صدها و بلکه هزاران عنوان برسد،و در عین حال،کتابهای مستند و قابل اعتماد در جهت تبیین صحیح تاریخ نهضت حسینی و اهداف و آرمانهای آن،بسیار اندک باشند.از این رو،در جامعه امروز ایران-که انقلاب اسلامی آن،با الهام از نهضت عاشورا به ثمر رسیده و سومین دهه خود را نیز پشت سر گذاشته است-،بازنگری و بازنگاری تخصّصی تاریخ عاشورا و پاک سازی آن از مطالب بیاساس و موهن،در جهت محافظت و صیانت از جانمایه انقلاب اسلامی،بسیار ضروری مینماید و این،بزرگترین خدمتی است که مراکز علمی و پژوهشی میتوانند به ساحت قدس ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام و مکتب اهل بیت علیهم السلام داشته باشند.
آری! دانشنامه امام حسین علیه السلام،گامی متواضعانه در این راه بود،که پس از سالها پژوهش و تلاش،با همکاری شماری از پژوهشگران توانمندِ«پژوهشکده علوم و معارف حدیث»،در چهارده جلد (متن)، (1)
جلد پانزدهم این کتاب،به فهرستها و نمایه اختصاص دارد.
به سرانجام رسید و در ذی حجه 1430 (آذرماه 1388)،در دسترس همگان،بویژه اصحاب تحقیق،قرار گرفت؛امّا با توجّه به این که بخشهایی از آن دانشنامه-که با شهادت سیّد الشهدا علیه السلام و یاران با وفایش مرتبط بود-،بیش از سایر بخشها برای آشنایی هر چه بیشتر و عالمانه عموم خوانندگان با تاریخ حماسه کربلا،کاربرد داشت و از سوی دیگر میتوانست دستمایهای بسیار مناسب برای مبلّغان دینی (بویژه در سفرهای تبلیغیشان) به شمار آید،بخشهای مورد اشاره،با عنوان شهادتنامه امام حسین علیه السلام،به صورت جداگانه منتشر گردید؛لیکن از آن جا که خلاصهسازی آثارِ پردامنه،برای بسیاری از خوانندگانْ مطلوب است،اینک منتخبی از کتاب یاد شده اخیر،با نام گزیده«شهادتنامه امام حسین علیه السلام»،نیز تقدیم علاقهمندان میگردد.1) (1)
در این جا،از همه پژوهشگران گرانقدری که به گونهای در تدوین دانشنامه امام حسین علیه السلام و شهادتنامه امام حسین علیه السلام سهیم بودهاند،خصوصاً گروه«سیرهنگاری»پژوهشکده علوم و معارف حدیث و بویژه آقایان سیّد محمود طباطبایینژاد و سیّد روح اللَّه سیّدطبایی-که در مرحله تألیف،معاونت پژوهش مزبور را به عهده داشتهاند-،و نیز از فاضل ارجمند جناب آقای مرتضی خوشنصیب-که گزیدهسازی کتاب پیشِ رو،توسط ایشان انجام شده-صمیمانه سپاسگزاری میکنم.همچنین از فرهیختگان گرانمایه آقایان:عبد الهادی مسعودی،مهدی مهریزی و محمّد مرادی-که ترجمه دانشنامه امام حسین علیه السلام با قلم شیوای ایشان است-،قدردانی و تشکّر مینمایم و برای همه آنان،از خداوند منّان،پاداشی درخور فضلش،مسئلت دارم.
اللّهم ارزُقنا شَفاعَةَ الحسینِ علیه السلام یَومَ الورودِ و ثَبِّت لَنا قَدَمَ صِدقٍ عندَک مَعَ الحسینِ و أصحابِ الحسینِ الّذینَ بَذَلوا مُهَجَهُم دونَ الحسین علیه السلام.
محمّد محمّدی ریشهری
17 مرداد 1389
27 شعبان 1431
در فرهنگ اسلامی،سالار شهیدان،ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام،از جایگاهی کاملاً ممتاز برخوردار است.شخصیّت او،آن اندازه مقبول و تأثیرگذار است که مذاهب مختلف اسلامی،با وجود دیدگاههای متفاوتشان در باره شماری از بزرگان تاریخ اسلام،یکصدا به جلالت شأن و فضیلت چشمگیر او معترف اند.آیات متعدد قرآنی (نظیر آیه مباهله و آیه نفس مطمئنّه) که به تنزیل یا تأویل به شخصیت او نظر دارند،همچنین تعابیر بلند روایات پرشمار نبوی و سخنان بزرگان اهل بیت و اصحاب در باره آن بزرگوار و سرانجام،زندگانی درخشان او-که خود،مکتبی عملی و جامع برای انسانپروری است-،هر یک حکایتگر زوایایی از شخصیت متعالی وی و منعکس کننده گوشهای از ویژگیها،خصوصیات و فضایل آن بزرگوارند.
در این میان،دانشنامه امام حسین علیه السلام،آیینهای است مصفّا،که بازتاب دادن این نور خیره کننده را وجهه همّت خود قرار داده است.این کتاب گرانمایه چهارده جلدی-که با همّت بلند آیةاللَّه محمّدی ریشهری و با همکاری گروهی از اندیشهوران پژوهشکده علوم و معارف حدیث،طیّ تلاشی چند ساله به انجام رسیده و در سال 1388 به زیور طبع،آراسته شده-،منبع متقنی است که از آغاز تا انجامِ زندگی سید الشهدا علیه السلام را در همه ابعادِ:شخصی،اجتماعی،سیاسی،علمی،ادبی و...مورد توجه قرار داده است.بدین ترتیب،مؤلّف دانشمند و همکاران سختکوش وی توانستهاند با ملاحظه دقیق آیات قرآنی و هزاران گزارش حدیثی و تاریخی و نیز نقد،پالایش و تنظیم کارآمد آنها،خلأی بزرگ را در معرفی یکی از مهمترین شخصیّتهای تاریخساز،مرتفع نمایند.
ویژگیهای دانشنامه امام حسین علیه السلام و بویژه جامعیّت آن-که گستردگی حجم کتاب را به همراه داشت-،اقتضا میکرد که این دانشنامه،برای علاقهمندانی که از فرصت کمتری برای مطالعه برخوردارند و یا به هر دلیل دیگری،معارف دینی را در قالب متون کم حجمتری میپسندند،تلخیص گردد.به این منظور،تا کنون،چهار کتاب زیر،با استفاده از این دانشنامه پدید آمده است:
دانشنامه امام حسین علیه السلام با حفظ قالبهای اساسی آن (بخشها،فصلها،زیر فصلها،و تحلیلها)،در مقیاسی به مراتبْ کوچکتر،امّا کاملاً روشمند،در یک جلد،خلاصه و با عنوان گزیده دانشنامه امام حسین علیه السلام منتشر گردید.
حکمتنامه امام حسین علیه السلام،تألیفی است با هدف جمعآوری سخنان حکیمانه این امام بزرگوار،از منابع حدیثی شیعه و اهل سنّت،و ارائه آن با نظمی نوین و سهل الوصول در ده فصل.این مجموعه،افزون بر حکمتهایی که از خود آن امامْ روایت شده،بخشی از احادیثی را نیز که ایشان مستقیماً یا با واسطه از پدر و جدّ بزرگوارش نقل کرده است،دربرمیگیرد.
از آنجا که حماسه کربلا،درخشانترین بُرهه از زندگی امام حسین علیه السلام است،تمامی بخشهای مرتبط با این رُخداد عظیم (با صرف نظر از مباحث مربوط به شخصیّت و زندگی و سخنان آن بزرگوار)،در دو جلد،با نام شهادتنامه امام حسین علیه السلام انتشار یافت.
با هدف تسهیل در دستیابی به مهمترین معارف عاشورایی در زندگی سالار شهیدان،کتابی که با عنوان شهادتنامه امام حسین علیه السلام فراهم آمده بود،بار دیگر در یک جلد،خلاصه گردید و اینک با نام گزیده شهادتنامه امام حسین علیه السلام تقدیم خوانندگان گرامی میشود.
برای آشنایی بیشتر خوانندگان محترم با ساختار و چگونگی تدوین این گزیده،
یادآور میشود که:
1.دانشنامه امام حسین علیه السلام،از پانزده بخش (در حجم بیش از 6600 صفحه)،تشکیل شده است که فهرست اجمالی آن،عبارت است از:
درآمد:کتابشناسی،اهداف عاشورا،عزاداری و...
یک:زندگی خانوادگی سیّد الشهدا علیه السلام
دو:فضیلتها و ویژگیهای امام حسین علیه السلام
سه:دلایل امامت امام حسین علیه السلام و فرزندانش
چهار:امام حسین علیه السلام پس از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،تا شهادت پدر
پنج:امام حسین علیه السلام پس از شهادت پدر،تا قیام عاشورا
شش:پیشگویی درباره شهادت امام حسین علیه السلام
هفت:از مدینه تا ورود به کربلا
هشت:از ورود به کربلا تا شهادت
نه:وقایع پس از شهادت
ده:بازتاب شهادت امام علیه السلام و فرجام دشمنان ایشان
یازده:عزاداری و گریه برای امام حسین علیه السلام
دوازده:نمونه مرثیههایی که در طول تاریخ،در سوک ایشان سروده شدهاند
سیزده:زیارت امام حسین علیه السلام
چهارده:مزار امام حسین علیه السلام
پانزده:حکمتنامه امام حسین علیه السلام.
شهادتنامه امام حسین علیه السلام،متن کامل بخشهای ششم تا یازدهم دانشنامه و نیز منتخبی از«درآمد»و بخش یکم و قطعه کوچکی از بخش سیزدهم را در حجمی نزدیک به 2500 صفحه در خود داشت-که در دو جلد منتشر گردید-؛امّا گزیده شهادتنامه امام حسین علیه السلام-که اینک پیش روی شماست-،تلخیصی از بخشهای ششگانه«پیشگویی در باره شهادت امام علیه السلام»تا«عزاداری و گریه برای امام حسین علیه السلام»است،به همراه منتخبی از«درآمد»و نیز همان قطعه کوچک از بخش سیزدهم (دو زیارت ناظر به حوادث و شخصیّتهای حماسه کربلا).
2.تمامی فصلها،و قریب به اتفاق تحلیلهای مندرج در بخشهای ششگانه دانشنامه-که در بند گذشته به آنها اشاره شد-،البته با تلخیص،در این گزیده آمده است.
3.شماری از عنوانهای فرعی (زیرفصلها)،همچنین عباراتی که برای توضیح بیشتر در تحلیلها آمده بودند و بیش از همه،آن دسته از احادیث و گزارشهای متنوّع تاریخی که با موضوع مشابه و با هدف تقویت مطالب از طریق تکثیر منابع،ذیل فصلهای آن دانشنامه گرد آمده بودند،مشمول تلخیص و گزینش قرار گرفتند.
4.جامعترین و گویاترین متنها،از منابع معتبرتر،در ذیل هر عنوان،انتخاب شدند.
5.متن عربی احادیث و گزارشهای تاریخی،جهت بهرهگیری بیشتر علاقهمندان،در پاورقی آمده است.
6.غالب توضیحات مندرج در پانوشتها،حذف شدند و در پانوشت،به ذکر حدّ اکثر دو منبعِ دارای اعتبار بیشتر،برای هر متن،اکتفا گردید.
7.از مزایای دانشنامه امام حسین علیه السلام برخورداری از پنج نقشه تخصصی جغرافیای طبیعی و تاریخی است که اختصاصاً برای این دانشنامه ترسیم شدهاند.تمامی نقشههای مورد اشاره،در صفحات پایانی شهادتنامه و نیز این گزیده آورده شد.
گزارش اجمالی بخشهای مختلف کتاب حاضر،از این قرار است:
در بخش نخست این کتاب،تحلیلها و مقالاتِ تفصیلیتر و در عین حال،پراکنده در دانشنامه امام حسین علیه السلام که با موضوع کربلا و عاشورا تناسب بیشتری داشتهاند،در کنار هم گردآوری شدهاند.
در این بخش،خبرهای آسمانیِ رسیده در باره شهادت امام حسین علیه السلام،و پیشگوییهای پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و امیر مؤمنان علیه السلام و دیگر پیشوایان و بزرگان در باره شهادت امام حسین علیه السلام،در قالبی نظامیافته ارائه شده است.به علاوه،قطعیّت صدور
این دسته از روایات،مورد تأکید قرار گرفته و توضیح داده شده که مقدَّر بودن شهادت امام حسین علیه السلام و پیشگویی آن،منافاتی با اراده و اختیار او ندارد.
در این بخش،رخدادهای مهمّی مانند:امتناع امام علیه السلام از بیعت با یزید،خروج امام علیه السلام از مدینه،فعّالیتهای ایشان در مکّه،اعزام مسلم علیه السلام به عنوان نماینده خود به کوفه،حوادث کوفه و شهادت مُسلم و جمعی دیگر از یاران امام علیه السلام و نیز زندانی شدن شماری دیگر از آنان،پیشنهادهای مختلف به امام علیه السلام مبنی بر نرفتن به کوفه،و حرکت امام علیه السلام به سوی کربلا گزارش شده است.
در این بخش،متون مربوط به حادثه جانگداز عاشورا،از آغاز ورود امام حسین علیه السلام به کربلا تا شهادت یاران،فرزندان،برادران،فرزندان برادر،فرزندان خواهر و فرزندان عموی ایشان و سرانجام،شهادت خودِ امام علیه السلام،به تفصیل،گزارش شده است.
در بخش پنجم،حوادثی که پس از شهادت امام حسین علیه السلام به وقوع پیوست،پدیدههای خارق العادهای که در منابع معتبر گزارش شدهاند،چگونگی دفن شهدا،سرنوشت سرهای مقدّس شهدا و کراماتی که از سر مقدّس سیّد الشهدا علیه السلام دیده شد،چگونگی حرکت خاندان ابا عبداللَّه علیه السلام از کربلا به کوفه و از کوفه تا شام و بازگشت آنها از شام به مدینه،ارائه میشود.
در بخش ششم،متن گزارشهای مربوط به بازتاب شهادت سیّد الشهدا و یارانش در میان قاتلان آنها و نیز در میان شخصیتهای برجسته آن روز جهان اسلام و در جامعه عراق و حجاز،مطرح میگردد و در ادامه،سرنوشت شوم کسانی که در این حادثه نقش داشتند و نیز مردمی که از یاری کردن امام علیه السلام سر باز زدند،تبیین شده است.
در این بخش-که بخش پایانی کتاب است-،احادیث متعددی در سفارش به عزاداری،مصیبتخوانی و گریستن و گریاندن برای سالار شهیدان و معرّفی نخستین عزاداران امام علیه السلام پس از واقعه کربلا،اهمّیت ویژه روز عاشورا و آداب این روز و نیز سوگمندی جهان آفرینش در مصیبتهای سالار شهیدان،گزارش شده است.این بخش،با دو زیارتِ منسوب به ناحیه مقدّسه-که مشتمل بر گزارشهای تاریخی اند-پایان مییابد.
پروردگار منّان را میستایم و سپاس بیکران خود را نثار درگاه ربوبی او میکنم که توفیق خدمتی دیگر را به آستانِ سالار شهیدان علیه السلام،نصیب این بنده ناچیز خود فرمود.امید که چراغی باشد در روز تاریکیها و ذخیرهای برای روزگار نیازمندیها!
بر خود،فرض میدانم که از مؤلّف ارجمند دانشنامه امام حسین علیه السلام،حضرت آیة اللَّه محمّدی ریشهری-که پس از به انجام رسیدن گزیده دانشنامه امام حسین علیه السلام توسّط این جانب،با واگذاری این کار،زمینه خدمت دیگری را نیز برای نگارنده فراهم آوردند-،صمیمانه تشکّر نمایم و نیز برای ایشان و همه پژوهشگران و دستاندرکاران تألیف و به سامانرسانی آن دانشنامه گرانسنگ،از درگاه ربّ شکور،پاداشی شایسته،مسئلت مینمایم،و بویژه برای حدیثپژوهان پرتلاش:جناب آقای سیّد محمود طباطبایینژاد و جناب آقای سیّد روحاللَّه سیّد طبایی (همکاران مؤلف) و جناب آقای عبد الهادی مسعودی و جناب آقای مهدی مهریزی و جناب آقای محمد مرادی (مترجمان خوشقلم دانشنامه) که بیتردید،همه آنان در پدید آمدن این اثر،سهم وافر دارند،اجری مضاعف،طلب میکنم.خداوند،هر کس را که در این راه،گامی برداشته است،با سالار شهیدان،محشور فرماید ! آمین،یا ربّ العالمین !
مرتضی خوشنصیب
23 مرداد 1389
سوم رمضان 1431
فصل یکم:کتابشناسی تاریخ عاشورا
فصل دوم:اهداف قیام عاشورا
فصل سوم:ارزیابی سفر امام حسین علیه السلام به عراق و نهضت کوفه
فصل چهارم:عزاداری و گریه برای امام حسین علیه السلام
فصل پنجم:مراحل و سیر تاریخی عزاداری امام حسین علیه السلام
فصل یکم:کتاب شناسی تاریخ عاشورا (1)
در باره تاریخ نهضت امام حسین علیه السلام و بویژه عاشورا و نیز در موضوع عزاداری بر امام حسین علیه السلام و نقل مَقتل ایشان،کتابهای بسیاری در طول تاریخ،نگاشته شده است که این،خود،نشان از اهتمام عالمان و محقّقان مسلمان،بدین مسئله دارد. (2)
این منابع از لحاظ اعتبار و دقّت در نقل و تحلیل،یکسان نیستند و میتوان آنها را به دو دسته کلّیِ:قابل استناد و غیر قابل استناد (ضعیف)،تقسیم کرد.البته این تقسیمبندی فقط در کتابهایی صادق است که در دسترس اند؛زیرا دسته دیگری از منابع-که«منابع مفقود»نامیده میشوند-،تنها در فهرستنامهها مورد اشاره قرار گرفتهاند و اکنون دسترس مستقیم به آنها ممکن نیست،هر چند برخی اخبارشان،به کتابهای دیگر،راه یافته است.
بنا بر این،برای هر پژوهشی در باره تاریخ عاشورا و عزاداری،چهار دسته منبع وجود دارد:
1) (1)این فصل،با همکاری فاضل ارجمند جناب آقای عبد الهادی مسعودی،نگارش یافته است.
2) (2) جهت آگاهی بیشتر،ر.ک:کتابشناسی تاریخی امام حسین علیه السلام،محمد اسفندیاری؛کتابشناسی امام حسین علیه السلام،نجفقلی حبیبی (که در کتاب اوّل،بیش از هزار اثر و در کتاب دوم،879 اثر،معرّفی شده است)؛معرّفی و نقد منابع عاشورا،سیّد عبد اللَّه حسینی؛پژوهشی در مقتلهای فارسی،محمّد علی مجاهدی؛کتابشناسی امام حسین علیه السلام:کتابنامه،حشمت اللَّه صفرعلیپور و دیگران؛عاشورا نامه:ج 4 (کتابشناسی)؛«مأخذشناسی عزاداری»،محمّد نوری (چاپ شده در:فرهنگ اندیشه،ش 17).
1.منابع قابل استناد،
2.منابع غیر قابل استناد،
3.منابع معاصر،
4.منابع مفقود. (1)
در این کتاب،برای رعایت اختصار،در باره منابع مفقود،توضیحی ارائه نشده است.همچنین منابع قابل استناد و منابع معاصر،به اجمال معرفی شدهاند.برای مطالعه بیشتر،ر.ک:دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج 1 ص 51-116.
مقصود از منابع قابل استناد،آن دسته از منابع اند که هویّت تاریخی دارند و نویسندگان آنها،معیّن،شناخته شده و از عالمان روشمند بودهاند،هر چند دیده نقد خود را بر یکایک روایات آنان،باز نگاه میداریم.
منابع غیر قابل استناد یا ضعیف،منابعی داستانی،بیسند و بدون پشتوانه تاریخی اند که اخبار گزارش شده در آنها را تنها به شرط یافتن مؤیِّدهای تاریخی و تقویت شدن به وسیله منابع دسته نخست،میپذیریم.
در این جا،ابتدا منابع مهمّ قابل استناد (33 کتاب)،به اجمال و سپس منابع ضعیف مشهور (ده کتاب) معرّفی خواهند شد (2)و در ادامه،ضمن اشارهای به منابع معاصر،این نکته توضیح داده میشود که چرا در دانشنامه امام حسین علیه السلام،گزارشهای منابع متأخّر،مورد بهرهبرداری قرار نگرفتهاند.
خوشبختانه منابعکهن متعدّد و قابلاتّکایی در دست اند که به گزارش نهضت عاشورا پرداختهاند.این منابع را میتوان به دو دسته:مستقل (منابعی که ویژه گزارشدهی از نهضت عاشورا و حماسهسازان این واقعه بینظیرند) و مشتمل (منابعی که
تنها بخشها یا فصلهایی از آنها،در باره قیام امام حسین علیه السلام است) تقسیم نمود.
ما در این جا،مشهورترین (و شاید مهمترین) منابع قابل استناد را،به ترتیب تاریخی برمی شماریم.گفتنی است که این منابع،از اعتبار یکسانی برخوردار نیستند؛امّا همه آنها قابلیت ارجاع و استناد را دارند و به وسیله پژوهشهای تاریخی روشمند،قابل بررسی و پذیرش اند.فهرست اجمالی مشهورترین (یا مهمترین) منابع قابل استناد، (1)
برای مطالعه تفصیلی در این باره،ر.ک:دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج 1 ص 52 (منابع قابل استناد).
به قرار زیر است:1.تَسمیةُ مَن قُتلَ مع الحسین علیه السلام من وُلدِهِ و إخوَتِهِ و أهلِ بیتِهِ و شیعتِهِ،اثر فُضَیل بن زبیر اسدی کوفی،از عالمان شیعی قرن دوم هجری.این اثر کم حجم،نخستین منبع مستقلّ موجود (2)در باره حماسهسازان عاشوراست.
2.کتاب الطبقات الکبیر (الطبقات الکبری)،اثر بزرگ و پر مراجعه محمّد بن سعد بن منیع زُهْری (م 230 ق)،مشهور به«ابن سعد».
3.الإمامة و السیاسة،نوشته ابو محمّد عبد اللَّه بن مسلم بن قُتَیبه دینَوَری کوفی (213-276 ق).
4.أنساب الأشراف،نوشته احمد بن یحیی بَلاذُری (م 279 ق).
5.الأخبار الطِّوال،نوشته ابو حنیفه احمد بن داوود دینَوَری (م 282 یا 290 ق).
6.تاریخ الیعقوبی،نوشته ابن واضح احمد بن ابی یعقوب اسحاق بن جعفر (م 292 ق).
7.تاریخ الاُمم و الملوک (تاریخ الطبری)،نوشته ابو جعفر محمّد بن جریر طبری (م 310 ق).
8.الفُتوح،نوشته ابو محمّد احمد بن اعثم کوفی (م حدود 314 ق).
9.العِقد الفرید،نوشته ابو عمر احمد بن محمّد اندَلُسی (246-328 ق)،مشهور به
ابن عبدِ رَبّه.
10.مَقاتل الطالبیّین،نوشته ابو الفرج علی بن حسین امَوی اصفهانی (284-356 ق).
11.المعجم الکبیر،نوشته ابو القاسم سلیمان بن احمد بن ایّوب شامی طَبَرانی (260-360 ق).
12.شرح الأخبار،نوشته قاضی ابو حنیفه نعمان بن محمّد تمیمی مغربی (م 363 ق).
13.کامل الزیارات،نوشته ابو القاسم جعفر بن محمّد بن قوُلویِه قمی (م 368 ق)،معروف به ابن قولَوَیه.
14.الأمالی (أمالی الصدوق)،نوشته محمّد بن علی بن حسین بن بابویِه قمی (م 381 ق)،مشهور به شیخ صدوق.
15.المستدرک علی الصحیحین،نوشته ابو عبد اللَّه محمّد بن عبد اللَّه شافعی (321-405 ق)،مشهور به حاکم نیشابوری.
16.الإرشاد،نوشته ابو عبد اللَّه محمّد بن محمّد بن نعمان بغدادی (336-413 ق)،مشهور به شیخ مفید.
17.فضل زیارة الحسین علیه السلام،نوشته ابو عبد اللَّه محمّد بن علی بن حسن بن عبد الرحمان علوی شجری (367-445 ق).
18.مصباح المتهجّد،نوشته شیخ ابو جعفر محمّد بن حسن طوسی (385-460 ق)،معروف به شیخ الطائفه.
19.الأمالی الخَمیسیّة،نوشته ابو الحسین یحیی بن حسین بن اسماعیل شجری (412-479 یا 499 ق).
20.روضة الواعظین و بصیرة المتّعظین،نوشته ابو علی محمّد بن حسن بن علی (م 508 ق)،مشهور به فتّال و ابن فتّال نیشابوری.
21.إعلام الوری بِأعلام الهدی،نوشته امین الإسلام فضل بن حسن طَبْرِسی (م 548 ق)،مؤلّف تفسیر گرانسنگ و مشهور مجمع البیان.
22.مقتل الحسین علیه السلام،نوشته ابو المؤیّد موفّق بن احمد بن ابی سعید خوارزمی مکّی (م 568 ق)،مشهور به اخطَب خوارزم.
23.تاریخ مدینة دمشق،نوشته ابو القاسم علی بن حسن شافعی دمشقی (م 571 ق)،مشهور به ابن عساکر.
24.الخرائج و الجرائح،نوشته ابو الحسین سعید بن عبد اللَّه بن حسین بن هبة اللَّه (م 573 ق)،مشهور به قطب الدین راوندی.
25.مناقب آل أبی طالب،نوشته ابو جعفر رشید الدین محمّد بن علی مازندرانی (م 588 ق)،مشهور به ابن شهرآشوب.
26.المَزار الکبیر،نوشته ابو عبد اللَّه محمّد بن جعفر مشهدی (م 610 ق).
27.الکامل فی التاریخ،نوشته ابو الحسن عزّ الدین علی بن محمّد شیبانی جَزَری (م 630 ق)،مشهور به ابن اثیر.
28.مُثیر الأحزان و مُنیر سُبل الأشجان،نوشته نجم الدین جعفر بن محمّد حِلّی (م 645 ق) مشهور به ابن نُما.
29.تذکرة الخواصّ من الاُمّة بذکر خصائص الأئمّة علیهم السلام،نوشته ابو المظفّر یوسف بن قِزُغْلی بن عبد اللَّه (581-654 ق)،مشهور به سبط ابن جوزی-که نوه ابن جوزی ابو الفرج عبد الرحمن بن علی است-.
30.المَلهوف علی قَتلی الطُّفوف،نوشته سیّد رضی الدین علی بن موسی بن جعفر حلّی (م 664 ق)،مشهور به سیّد ابن طاووس. (1)
ابن طاووس،مقتل دیگری نیز با نام مَصرع الشَّین فی قتل الحسین علیه السلام دارد که همچنان منتشرنشده مانده است و ارزش بررسی دارد (ر.ک:کتابخانه ابن طاووس:ص 63 ش 29). [1]
31.کشف الغُمّة فی معرفة الأئمّة،نوشته ابو الحسن علی بن عیسی بن ابی الفتح اربِلی (م 692 ق).
32.سِیَرُ أعلام النبلاء،نوشته شمس الدین محمّد بن احمد بن عثمان ذهبی (م 748 ق).
1) (1)
33.البدایة و النهایة،نوشته ابو الفداء اسماعیل بن عمر بن کثیر (701-774 ق)،معروف به ابن کثیر دمشقی.
حادثه عاشورا،از پیشامدهای شگفت تاریخ است که در آن،قهرمانانی اندکشمار در برابر لشکری بزرگ از جنگجویان سفّاک و بیرحم،تا واپسین لحظه حیات و آخرین قطره خون،مقاومت کردند و از همه چیز خود،در راه محبوب خویش گذشتند.این مقاومت شجاعانه و فداکاری قهرمانانه،از آغازین لحظههای پیدایش،در درازنای تاریخ تا کنون،چشمها را خیره کرده و زبانها و قلمها را به سوی خود کشیده است.
تاریخنگاران و سیرهنویسان،از نخستین کسانی بودهاند که به گزارش این واقعه با بسیاری از رخدادهای پیرامونی و حادثههای جزئی آن پرداختند و حتّی آن مورّخان حکومتیای که نان امویان را میخوردند،نتوانستند آفتاب دلاوریها،رشادتها و حماسههای این تعدادِ به ظاهر اندک و به باطن،با همه انسانیت انسانها برابر،را نادیده بگیرند و یا آن را زیر ابر تیره توجیه و تحریف،به تمامی پنهان کنند.
کتابهای تاریخ و سیره،چه در میان شیعیان و چه اهل سنّت و حتّی غیر مسلمانان،واقعه عاشورا را به عنوان یک نقطه عطف و یک پیشامد مسلّم تاریخی،گزارش کردهاند،تا جایی که ارکان و وقایع اصلی آن،از مشهورات،متواترات و قطعیات تاریخی است،هر چند تفصیلها و جزئیات آن،مانند هر واقعه تاریخی دیگر،با تفاوتهایی در نقلها و یا کاستیها و مبالغههایی قابل انتظار،همراه بوده است.
این،در حالی است که با گذشت زمان و دورتر شدن از اصل واقعه،انتظار تغییر و تحریف،بیشتر میشود و این،همان نکتهای است که قاعده لزوم مراجعه به منابع کهن و نزدیکتر به حادثه تاریخی را مدلّل میسازد.خوشبختانه منابع کهن تاریخی و سیرهنگاری،چنان دقیق و با تفصیل به عاشورا و کربلا پرداختهاند که
غرضورزیها،اشتباهات و کمدقّتیهای همزاد انسان را به آسانی نشان میدهند.مبنای ما در سنجش اعتبار و سندیّت کتابهای نوشتهشده در دورههای بعد نیز همین منابع کهن و مشترکات تاریخی،در کنار حفظ معیارهای نقد متون و اسناد تاریخی است.
همچنین از آن جا که حادثه عاشورا،یکی از حماسیترین جلوههای امامت شیعه است،گزارشها و مآخذ را در باره عاشورا،باید با سنجه«عصمت امام»نیز سنجید و سیره رفتاری امامان شیعه را بر آنچه به آنان نسبت میدهند،حاکم کرد.
بر این اساس،کتابها و منابعی که گزارشهای خود را نقّادی نکرده و آنها را با منابع اصلیِ تاریخی برابر ننموده و یا به تعارض آنها با سیره و کرامت و شخصیت امام حسین علیه السلام و یارانش توجّه نکردهاند،از دیدگاه ما،دچار ضعف اند و از گردونه اعتبار و نقل و استناد،خارج میشوند.هر اندازه تعداد گزارشهای بدون اصل و سند و یا نامتجانس با شخصیت کرامتآمیز و عزّتمند عاشورائیان در کتابی بیشتر باشد،بر ضعف آن کتاب،افزوده میشود و هر اندازه کمتر باشد،کتاب،اعتبار بیشتری دارد.
این،بدان معناست که نقد ما در این عرصه،متوجّه کتاب و محتوای آن است و نه نویسنده و گردآورنده آن؛زیرا برخی از مؤلّفان این گونه کتابها،جزو کسانی هستند که از سرِ شیفتگی به شخصیت اعجابانگیز امام حسین علیه السلام و همراهان ایشان در حماسهسازیشان در کربلا و به پاس قدردانی از فداکاریهای آنان،قلم به دست گرفتهاند و بدون آن که تخصّص اصلی آنها تاریخ و سیره باشد،در عرصهای قلم زدهاند که تفاوت ماهیّتی با اندوختههای علمی آنها (مانند فقه و تفسیر) داشته است.
به عبارت دیگر،احساس دَین به امام حسین علیه السلام با شوری که از مطالعه نهضت عاشورا به هر انسانی دست میدهد،آمیخته شده و این مؤلّفانِ شیفته را گاه به تساهل در رویارویی با گزارشهای بیپایه کشانده و سبب شده که آنان حتّی به گزارشهای شفاهیای که از زبان این و آن و یا برخی واعظان و مرثیهخوانان شنیدهاند،اعتماد کنند و افزودههایی را ناسازگار با واقعه اصلی عاشورا و در تعارض با اهداف آن،در
کتابهای خود بیاورند،و این،چه بسا همپایه استفاده از کتابهای کماعتبار،مجهول و یا حتّی مجعول است.
البته زمینهها و عواملی،این جریان را شدّت بخشیدهاند که از جمله آنها،پیدایش سبْک داستانپردازی و ارائه قرائت جذّاب و مخاطبمحور از واقعه عاشوراست؛سبْکی که بر پایه گرایش طبیعی انسان به حکایت و نقل هر چه زیباتر وقایعِ رویداده،شکل گرفت و میل فطری آدمیان به بزرگ داشتن و بزرگتر کردن قهرمانان خود،به آن،کمک نمود.
در این میان،کسانی آیات و روایات باز دارنده از دروغپردازی را با به کار بردن اصطلاح«زبان حال»کنار زدند و حتّی در برخی نمونههای معدود،دروغ را تجویز کردند.راه یافتن این زبان تخیّلی،احساسی و داستانی به منبر و مرثیه و تعزیه،چرخه نقل شفاهی و نگارش کتبی را کامل کرد و پس از مدّتی،آنچه به عنوان مرثیه یا مدّاحی و نقل حکایت به منظور برانگیختن احساسات،ساخته و خوانده شده بود،به کتابها راه یافت و از سوی برخی-که میان منابع کهن و نزدیک به واقعه عاشورا و کتابهایی که قرنها پس از آن نگاشته شدهاند،تفاوت چندانی نمینهادند-،به صورت یک سند تاریخی و قابل ذکر در آمد.
همه اینها،افزون بر اشتباهات ناخواسته انسانی است که در نقلهای تاریخی پیش میآیند،مانند:خطای حافظه در نقل شفاهی،یا خطای باصره در هنگام نوشتن که به گاهِ نگارش و قرائت نسخهها پیش میآید،بویژه اگر نسخه،مغلوط یا بدخط باشد.
آنچه مایه امیدواری پژوهشگران است،شکل هِرمی این جریان ناخجسته است،بدین معنا که هر چند ممکن است تعداد کتابهای کنونیای که مطالب آمیخته از درست و نادرست دارند،فراوان به نظر برسد،امّا پییابی جریان نقل آنها،پژوهشگر را به تعداد انگشتشماری از منابع مشخّص میرساند که سرچشمه ورود این ادبیّات تخیّلی و بدون پشتوانه تاریخی،به جریان گزارش دهنده حماسه کربلا هستند.
محقّقان دانشنامه امام حسین علیه السلام که کتاب حاضر نیز برگرفته از آن کتاب (از
بخشهای مربوط به حماسه کربلا و شهادت ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام و یاران او) است،با بررسی صدها گزارش و مأخذیابی مرحله به مرحله هر یک از آنها،اهمّ منابع غیر قابل استناد را شناسایی و ارزیابی و ضعفهای آنها را گوشزد کردهاند.البتّه این،بدان معنا نیست که همه مطالب این کتابها،نادرست و تحریف شده اند؛زیرا در این کتابها،گزارشهای معتبری نیز از کتابهای کهن و اصلی تاریخ و سیره،نقل شده است.مقصود ما،آن است که در این دسته از منابع،گزارشهای نادرست یا بدون منبع و پشتوانه تاریخی،به فراوانی یافت میشوند که نمیتوان بر آنها اعتماد کرد و چه بسا با عملکرد و سیره رفتاری امام حسین علیه السلام و اهل بیت گرامیاش نیز ناسازگارند.بدین جهت است که مطالب یاد شده در این گونه کتابها،بدون ارزیابی،قابل استناد نیستند.این منابع، (1)
مقصود،همان«اَهمّ منابع»و«تأثیرگذارترین منابعِ»غیر قابل استناد است و اگر به برخی آثار غیر قابل استنادِ دیگر (نظیر:سعادات ناصری،طوفان البکاء و ریاض القدس) نپرداختهایم،تنها به این دلیل (محوری نبودن آنها) است.
عبارت اند از:ابو مِخنَف لوط بن یحیی بن سعید (م 158 ق)،از مورّخان مورد اعتماد و از اصحاب امام صادق علیه السلام است.او به احتمال فراوان،شیعه و البته مقبول مورّخان فریقَین است و از این رو،تاریخنگاران و سیرهنویسان متعدّدی از کتاب او در باره قیام امام حسین علیه السلام نقل کردهاند.از این میان،میتوان به:محمّد بن عمر واقدی (م 207 ق)،ابن قُتَیبه (م 276 ق) در الإمامة و السیاسة،محمّد بن جریر طبری (م 310 ق) در تاریخش،ابن عبد ربّه (م 328 ق) در العقد الفرید،علی بن حسین مسعودی (م 345 ق) در مُروج الذهب و أخبار الزمان،شیخ مفید (م 413 ق) در الإرشاد و نیز النصرة فی حرب البصرة،شهرستانی (م 548 ق) در الملل و النحل،خوارزمی (م 568 ق) در مقتل الحسین علیه السلام و در آخرین حلقهها به ابن عساکر(م 571 ق) در تاریخ دمشق،ابن اثیر (630 ق) در الکامل،سبطِ ابن جوزی (م 654 ق) در تذکرة الخواصّ و ابو الفدا (م 732 ق) در المختصر فی أخبار البشر اشاره کرد. (2)
سوگمندانه باید گفت که اصل کتاب ابو مخنف،مفقود است و ما تنها میتوانیم از جمعآوری گزارشهای مورّخان،به بخشی از کتاب او دست یابیم.در دوره معاصر،افراد متعدّدی،از جمله آقایان:محمّدباقر محمودی،حسن غفاری،سیّد الجمیلی و محمّدهادی یوسفی غروی،به این کار،همّت گماشته و بخشهایی از کتاب ابو مخنف را که طبری و دیگران در آثار خود،گزارش کردهاند،گرد آورده و با نامهای:عَبَراتُ المصطفَین،مقتل الحسین علیه السلام،استشهاد الحسین علیه السلام و وقعة الطف منتشر ساختهاند. (1)
گفتنی است:ابو علی محمّد بن محمّد بَلعمی (م 363 ق)،وزیر سامانیان،ترجمهای آزاد (با افزودههای ارزشمند تاریخی) از تاریخ الطبری انجام داده که به تاریخ بلعمی مشهور است و بخشی از آن،با عنوان:قیام سید الشهدا حسین بن علی علیه السلام و خونخواهی مختار به روایت طبری و انشای ابو علی بلعمی،به کوشش محمد سَرور مولایی،گزینش و منتشر شده است.
پیش از این گردآوریها،کتابی ناشناخته به نام مقتل أبی مخنف-که ما از آن،با عنوان مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف یاد کردهایم و میکنیم-منتشر شده است که نه تنها دلیلی بر صحّت انتساب آن به ابو مخنف در دست نیست،بلکه تفاوت فراوان و آشکار مطالب آن با نقل طبری از ابو مخنف،قرینه نادرستیِ این انتساب است.دلیل دیگر،وجود برخی مطالب موهن نسبت به شخصیت بزرگوار امام حسین علیه السلام در این کتاب است که تألیف یافتن آن،توسط موّرخی عالِم و موثّق،همچون ابو مخنف،را بسی بعید مینماید.
جالب توجّه،آن که میان این کتاب چاپ شده ناشناخته،با متن برخی نسخههای خطّیِ آن،تفاوتِ بیش از حدّ متعارف نیز به چشم میخورد و زمینه اعتماد به آن را از میان میبرد. (2)
1) (1)
2) (2) این کتاب (مقتل أبی مخنف) در آخر بحار الأنوار به چاپ رسیده است؛امّا نسخهای خطّی از آن (به تاریخ کتابت 1130 ق) نیز در کتابخانه دار الحدیث نگاهداری میشود که برخی اضافاتِ فاحش نسخه چاپی متداول،مانند:سند کتاب (ص 25) و روایت از کلینی (ص 12)- [1]که موجب بیاعتباری متن چاپی شدهاند-را ندارد (ر.ک:فهرست نسخههای خطّی کتابخانه تخصّصی مرکز تحقیقات دار الحدیث:ج 1 ص 129؛فهرستگان نسخههای خطّی حدیث و علوم حدیث شیعه:ج 5 ص 540). [2]
متأسّفانه نیاز به مقتل أبی مخنف،موجب شده که بسیاری،به همین نسخه رایج،روی آورند و بیشتر مطالب آن را نادانسته به ابو مخنف،نسبت دهند.
گفتنی است که در دو سده اخیر،بسیاری از محدّثان،مورّخان و کتابشناسان،پس از تأیید شخصیّت ابو مخنف و کتاب اصلی او،کتاب کنونی متداول و موسوم به مقتل أبی مخنف را بیاعتبار و غیر قابل استناد دانستهاند.از این میان میتوان به محدّث نوری، (1)
لولؤ و مرجان:ص 236.
میرزا محمّد ارباب قمی، (2)حاج شیخ عبّاس قمی، (3)سیّد عبد الحسین شرف الدین، (4)سیّد حسن امین (5)و شهید سیّد محمّد علی قاضی طباطبایی (6)اشاره کرد. (7)نور العین،مقتلی منسوب به«ابو اسحاق اسفراینی»است و این عنوان (کُنیه و نسبت)،منحصر به ابراهیمبن محمّد بن ابراهیم اسفراینی(م 417 یا 418 ق)،فقیه شافعیاست؛امّا هیچ یک از منابع کهن،تألیف چنین کتابی را در شرح حال او گزارش نکردهاند. (8)
در میان کتابشناسان متأخّر،ابتدا اسماعیل پاشا بغدادی (9)و پس از او،شیخ آقا
1) (1)
2) (2) أربعین حسینیّه:ص 9.
3) (3) نفس المهموم:ص 9،الکنی و الألقاب:ج 1 ص 155، [1]هدیة الأحباب:ص 45.
4) (4) مؤلّفو الشیعة فی صدر الإسلام:ص 41.
5) (5) مستدرکات أعیان الشیعه:ج 6 ص 255.
6) (6) تحقیق در باره اوّلْ اربعین حضرت سیّد الشهدا علیه السلام:ص 60 و 76 و [2] 219 و221 و 222.
7) (7) برای آگاهی بیشتر در باره این کتاب و دیگر منابع مرتبط،ر.ک:کتابشناسی تاریخی امام حسین علیه السلام:ص 70؛ [3]عاشورا-عزاداری-تحریفات:ص 392 و 395 و 397.
8) (8) ر.ک:طبقات الشافعیّه:ج 4 ص 256،وفیات الأعیان:ج 1 ص 28، [4]تبیین کذب المفتری:ص 243،سیر أعلام النبلاء:ج 17 ص 353؛البدایة و النهایة:ج 12 ص 30.
9) (9) هدیة العارفین:ج 1 ص 8.
بزرگ تهرانی (1)
الذریعة:ج 17 ص 72-73 ش 380.
و یوسف الیان سَرکیس، (2)این کتاب را به وی منسوب نمودهاند.آنچه نظر اسماعیل پاشا را کماعتبار میکند،اشاره وی به وفیات الأعیان به عنوان منبع است،حال آن که ما چنین مطلبی را در وفیات الأعیان نیافتیم و اسماعیل پاشا خود در کتاب دیگرش،إیضاح المکنون،کتاب را بدون ذکر مؤلّف آن،معرّفی کرده است. (3)کتابشناسان معاصر،مانند سیّد عبد العزیز طباطبایی،نیز بر این اعتقادند که این کتاب را بر اسفراینی بستهاند؛زیرا اسلوب و سبْک آن،با کتابهای تألیفشده در قرن چهارم،یعنی سالهای تدریس و تألیف اسفراینی،همسان نیست. (4)نکته آخر،آن که مطالب کتاب،بدون سند و مأخذ است و گاه چنان غیر معتبر و دور از عقل است (5)که تألیف آن را از سوی یک فقیه دانشمند،بعید میسازد.از این رو،محقّقان خبره در سیره و تاریخ امام حسین علیه السلام،به انکار آن پرداختهاند. (6)
کمال الدین حسین بن علی واعظ کاشفی (م 910 ق) مبتکر سبْک قصّهپردازی و پردازش پندگونه از وقایع تاریخی است.او که سنّی یا شیعه بودنش معلوم نیست،شیفته اهل بیت علیهم السلام بود و برای جذب عوام،حوادث تاریخی و بویژه حادثه عاشورا را با نثری دلپسند به داستان در آورد و در این میان،مطالب معتبر و غیر معتبر و مستند و
1) (1)
2) (2) معجم المطبوعات العربّیة:ج 1 ص 436.
3) (3) ایضاح المکنون:ج 2 ص 685.
4) (4) ر.ک:أهل البیت فی المکتبة العربیّة:ص 655.
5) (5) مانند آن که اسب امام حسین علیه السلام به تنهایی 26 سواره و نُه اسب را کشت (نور العین:ص 51) و یا جنگ از روز سوم محرّم شروع شد و امام علیه السلام در همان روز سوم،هزار نفر را کشت (ص 36) و موارد دیگر (ر.ک:ص 7 و 37-38 و 41 و 44 و 48 و...).
6) (6) مانند شهید قاضی طباطبایی که آن را در ضعف و جعل،مانند مقتل منسوب به ابو مخنف و سراسر قصّه میخواند (تحقیق در باره اوّلْ اربعین حضرت سیّد الشهدا علیه السلام:ص 60) و [1]نیز میرزا محمّد ارباب در اربعین حسینیّه (ص 272) و فضلعلی قزوینی در الإمام حسین علیه السلام و أصحابه (ج 1 ص 150).
بدون سند را با هم در آمیخت.تازگی سبْک،فارسی بودن و نیز انگیزه مؤلّف برای خوانده شدن کتابش در مجالس عزا،موجب شد که کتاب کاشفی،نه یک اثر تاریخی،بلکه یک اثر تبلیغی و حتّی تخیّلی،شمرده شود.
متأسّفانه عدم توجّه به این مطلب و قرائت و استنساخ چندین باره آن-تا آن جا که سخنرانان مجالس سوگواری امام حسین علیه السلام را،«روضهخوان»نامیدند-،زمینه ورود بسیاری از اطّلاعات نادرست این کتاب را به فرهنگ عاشورا فراهم ساخت و در موارد متعدّدی،«زبان حال»،جانشین«زبان قال»حماسهسرایان کربلا گشت.
مصحّح و حاشیهنگار کتاب،علّامه میرزا ابو الحسن شَعرانی،نیز در مقدّمهاش بر کتاب،به این موضوع،اشاره کرده است:
از نقل ضعیف در روضة الشهدا،عجب نباید داشت؛چون در ادای مقصود واعظ،قوی است،اگر چه برای مقصود مورّخ،کافی نیست (1)
روضة الشهدا:ص 6 (مقدّمه مصحّح).
.پیش از شعرانی نیز،میرزا عبد اللَّه افَندی،همکار عالم و کتابشناس علّامه مجلسی،اکثر روایات این کتاب و بلکه همه آن را مأخوذ از کتب غیر مشهور و غیر قابل اعتماد دانسته است. (2)علّامه سیّد محسن امین عاملی نیز این سخن را تأیید نموده است. (3)محدّث نوری،برخی گزارشهای کتاب را بدون پشتوانه تاریخی خوانده (4)و شهید مطهّری،آن را پر از دروغ،و تألیف و نشر این کتاب را مانع مراجعه به منابع اصلی و مطالعه تاریخ واقعی امام حسین علیه السلام دانسته است. (5)شهید سیّد محمّد علی قاضی طباطبایی نیز مطالب آن را به جهت تعارض با مقاتل معتبر،بیارزش و از درجه اعتبار،ساقط میداند. (6)نمونههای متعدّدی از اخبار غیر قابل باور را میتوان در
جای جای این کتاب دید. (1)
مانند:بیست و دو هزار زخم در پیکر امام حسین علیه السلام (روضة الشهدا:ص 60)، [1]چسبیدن سر به تن فرزندان مسلم بن عقیل (ص 241)،حضور هاشم مرقال (هاشم بن عتبة) در کربلا (ص 300)،قصّه زعفر جنّی (ص 346) و عروسی قاسم (ص 321).
فخر الدین بن محمّد علی بن احمد طُرَیحی (م 1085 ق)،مؤلّف مجمع البحرین،مجموعهای از احادیث و مراثی در باره امام حسین علیه السلام و برخی دیگر از امامان را گرد آورد و به قصد گریاندن مؤمنان و تشویق به سوگواری،آنها را به صورت جُنگ،سامان داد.
المنتخب،تاریخنگاریِ علمیِ زندگی یا قیام امام حسین علیه السلام نیست و اکثر مطالب آن،بدون ذکر مأخذ و احادیث آن نیز به صورت مُرسَل است و سَره و ناسَره در آن به هم در آمیخته است.از این رو،آن را متناسب با هدف و شیوه مؤلّف،المجالس الطُّریحیّة و یا المجالس الفخریّة نیز نامیدهاند.ضعف دیگر کتاب،اختلافات موجود در نسخههای متفاوت آن است که میتواند نشانگر تصرّفات بعدی در آن باشد. (2)
محدّث نوری،المنتخب طریحی را مشتمل بر مطالب موهون و غیر موهون میداند (3)و میرزا محمّد ارباب قمی،وجود مسامحات فراوان را در آن،گوشزد کرده و روایات مختصّ آن را معتبر ندانسته است. (4)
برخی مطالب ضعیف کتاب،قابل تردید و رد هستند که خوانندگان را به دیدن آنها ارجاع میدهیم. (5)
1) (1)
2) (2) ر.ک:سخن شیخ آقا بزرگ تهرانی در الذریعة (ج 22 ص 420 ش 7696).
3) (3) لؤلؤ و مرجان:ص 287.
4) (4) اربعین حسینیّه:ص 64.
5) (5) مانند:کشته شدن بیش از ده هزار سواره در عاشورا (المنتخب،طریحی:ص 450)،مخلوط بودن سه جریان شهادت حضرت عبّاس علیه السلام و آب آوردن برای طفل ابا عبد اللَّه علیه السلام و شهادت علی اکبر (ص 431) و....
مُحْرِقُ القلوب،مَقتلی فارسی از ملّا مهدی نراقی (م 1209 ق) است.او با اقتباس از روضة الشهدا،به عرضه مطالبی دست زد که به گونهای شورانگیز،عواطف و احساسات مردم را به سوی واقعه کربلا سوق دهد؛امّا چون مأخذ نراقی (روضة الشهدا)،کتابی ضعیف و مخلوط از مطالب درست و نادرست بود،نوشته او نیز بر اخبار ضعیف و غیر معتبر،مشتمل گشت.
نراقی،خود به ضعیف بودن برخی گزارشهای کتابش تصریح کرده (1)
محرق القلوب:مقدّمه (نقل از:عاشوراپژوهی:ص 406).
و به همین جهت،مورد انتقاد برخی از عالمان پس از خود،قرار گرفته است.میرزا محمّد تنکابنی،برخی از اخبار آن را مظنون یا مقطوع الکذب دانسته (2)و محدّث نوری با ابراز شگفتی از تألیف چنین کتابی از چنان عالم بزرگی،برخی مطالب آن را«منکَر»نامیده است. (3)شهید مطهّری نیز نراقی را فقیه بزرگی میخواند؛ولی او را در تاریخ عاشورا،صاحب اطّلاع نمیداند و برخی مطالب او را نقد میکند. (4)گفتنی است انتساب این کتاب به نراقی،مشهور است. (5)البته این احتمال هست که آن را در اوایل تحصیل و پیش از رسیدن به مراتب کمال علمی،نوشته باشد.
آقا بن عابد دربندی شیروانی (م 1285 یا 1286 ق) مشهور به فاضل دربندی و ملّا آقا دربندی،از نویسندگانی است که افزون بر رشته تخصّصیاش (فقه)،در دیگر
موضوعات،مانند تاریخ عاشورا،نیز کتاب نوشت.او با جمعآوری اخبار قوی و ضعیف و به قصد حلّ اختلافات مَقتلها و تحلیل آنها،یکی از بزرگترین نگاشتهها را در باره واقعه عاشورا به عربی سامان داد.او شیفته امام حسین علیه السلام بود و انگیزه پاکی در نگارش این کتاب داشت؛امّا به دلیل استفاده از منابع ضعیف در کنار منابع اصلی و نقل برخی گزارشهای بدون سند،نتوانست مقتل معتبری ارائه دهد.
او همچنین مبنای نادرستی برگزید و بر اساس آن،از کتابهایی که مشتمل بر اخبار مظنون الکذب بودند نیز نقل کرد.مبنای او این بود که نشانههای کذب،هر چند به درجه ظن برسند،مانع نقل نیستند و نقل چنین اخباری در بیان سیره و تاریخ،بیاشکال است.
محدّث نوری،یکی از منابع ضعیف دربندی را نسخه بدون سر و ته،مجهول و پر از دروغی میداند که سیّد عربِ روضهخوانی برای کسب تأیید،نزد عالمان نجف آورد و مورد نقض و انکار آنها واقع شد؛امّا آن نسخه به دست دربندی رسید؛نسخهای که به گفته محدّث نوری،از کثرت اشتمال بر اکاذیب واضح و اخبار واهی،احتمال نمیرود که از مؤلّفات یک عالِم باشد. (1)
لؤلؤ و مرجان:ص 250.
وی،در جایی دیگر،این کتاب را دستاویز مخالفان برای دروغگو خواندن شیعه دانسته است. (2)سخن محدّث نوری را بسیاری از عالمان دیگر،تأیید کردهاند و بسیاری از نقلهای نادرست و غیر قابل باور کتاب را به عنوان گواه،ارائه کردهاند.از این میان میتوان به میرزا محمّد تنکابنی (شاگرد فاضل دربندی)، (3)شیخ ذبیح اللَّه
1) (1)
2) (2) «کار به آن جا رسید که [مخالفان] در کتب خود،نوشتهاند که:شیعه،بیت کذب است و اگر کسی منکِر شود،کافی است ایشان را برای اثبات این دعوی،آوردن کتاب أسرار الشهادة را به میدان»(لؤلؤ و مرجان:ص 289).
3) (3) «اخبار غیر معتبره در این کتاب (أسرار الشهادة) بسیار[ند] و ضعاف،بلکه اخباری که مظنون،کذب آنهاست،بلکه گویا بعضی از آنها قطعی الکذب باشند [نیز بسیارند] و این،مایه کسر قدر آن کتاب گردید»(ر.ک:قصص العلماء:ص 108).
محلّاتی، (1)
«فاضل دربندی در أسرار الشهادة،خبر طولانی راجع به عطش سکینه و آب آوردن بریر و پاره شدن مشک و ریختن آب،نقل کرده است.حقیر،چون به کلّی اعتماد بر آن کتاب ندارم،فلذا عنان قلم از نقل آن باز کشیدم»(ریاحین الشریعة:ج 3 ص 272). [1]
سیّد محسن امین، (2)میرزا محمّدعلی مدرّس تبریزی، (3)شیخ آقا بزرگ تهرانی (4)و استاد علامه شهید مرتضی مطهّری (5)اشاره نمود.گفتنی است بسیاری از تحلیلهای نویسنده کتاب،برای قابل پذیرش کردن گزارشهایی است که به سادگی قابل قبول نیستند. (6)
میرزا محمّدتقی سپهر (م 1297 ق) مشهور به لسان المُلک،از مورّخان،شاعران و مُنشیان دربار قاجار است.او در کنار کار دیوانی،مأمور شد تا کتابی در باره تاریخ جهان از آدم علیه السلام تا آن زمان،به فارسی بنگارد؛ (7)کتابی که همه آنچه را که گفتهاند و امکان وقوع دارد و محال نیست،در خود جای دهد،هر چند دور از ذهن باشد.
1) (1)
2) (2) «او در تألیفات نقلی خود،اخبار سُست فراوانی را حکایت کرده؛بلکه آنچه را که عقل نمیپذیرد و نقلْ تصدیق نمیکند نیز آورده است»(أعیان الشیعة:ج 2 ص 88).
3) (3) «به حکم انصاف،این کتاب او،بلکه دیگر تألیفاتی که در موضوع مقتل نگارش داده،همانا در اثر آن همه محبّت مفرط که داشته است،حاوی غثّ و سمین بوده [است]»(ریحانة الأدب:ج 2 ص 217). [2]
4) (4) «وی در نتیجه خلوص و صفای نفس خود،مطالبی را در این کتاب نقل کرده که در کتابهای معتبر یافت نمیشوند؛بلکه آنها را از کتابهای مجهول،اخذ نموده است»(الذریعة:ج 2 ص 279ش 1134).
5) (5) «در شصت هفتاد سال پیش،مرحوم ملّاآقای دربندی پیدا شد.تمام حرفهای روضة الشهدا را به اضافه چیزهای دیگری پیدا کرد و همه را یک جا جمع کرد و کتابی نوشت به نام أسرار الشهادة.واقعاً مطالب این کتاب،انسان را وادار میکند که به اسلام بگرید»(حماسه حسینی:ج 1 ص 55 و ص 106).
6) (6) گزارشهای غیر قابل باور،مانند:کشته شدن بیست و پنج هزار نفر به دست عبّاس و 330 هزار نفر به دست امام حسین علیه السلام (چاپ قدیم:ص 345) و یا قصّهپردازی در باره چگونگی بیرون آمدن امام حسین علیه السلام از مدینه که به زیّ پادشاهان شبیه کرده است (ج 3 ص 509 )و یا ارائه رقم 000/600/1 نفری برای سپاه عمر سعد (حماسه حسینی:ج 3 ص 39).
7) (7) لغتنامه دهخدا:ج 8 ص 11848 (مَدخل«سپهر کاشان»).
او این تفصیل را در بخش مربوط به امام حسین علیه السلام حفظ کرده و از این رو،«هر قصّه را که در کتب معاریف مورّخان و محدّثان دیده» (1)
ناسخ التواریخ:ج 1 ص 378.
آورده است.او هر چند،گاه به گاه به نقد پارهای منقولات میپردازد،امّا خود نیز اشتباهات تاریخی دارد و مطالب ضعیف به کتابش راه یافته است.از این رو،با وجود استفاده اهل منبر و مرثیه از آن،متفرّدات آن را نمیتوان معتبر دانست.شهید قاضی طباطبایی،اشتباهات ناسخ التواریخ را فراوان دانسته و محتویات بدون مدرک آن را قابل اعتماد ندانسته است. (2)شهید مطهّری نیز،هر چند مؤلّف را متدیّن خوانده،امّا تاریخش را چندان معتبر ندانسته است. (3)
ملّا محمّدباقر فشارکی (م 1314ق)،از فقیهان قرن سیزدهم و چهاردهم اصفهان است.رشته اصلی او فقه بوده؛امّا منبر وعظ و خطابه نیز داشته است.او بدون آن که قصد بیان تاریخ عاشورا را داشته باشد،در پایان سخنرانیهایش چند جملهای ذکر مصیبت میکرد.وی سپس بخشی از این سخنرانیها را که در شرح دعاهای هر روز ماه مبارک رمضان بود،به فارسی به نگارش در آورد و سپس دو عشریه را-که نوشتههای ویژه مصائب امام حسین علیه السلام و در قالب مجالس دهگانه بود-به آن افزود.
فشارکی در مقام تاریخنویسی نبوده و قصدش ذکر مصیبت و گریاندن مردم بوده است.از این رو،در بسیاری از موارد،سندی برای گفتههای خود ارائه نداده و حتّی گاه با وجود تصریح به نبودن برخی مطالب در کتب معتبر و مشهور، (4)تنها به گمان و احتمال،آن را نقل کرده است.
عنوان الکلام،هیچ گاه مرجع و مستند کتابهای پژوهشی و تاریخی واقع نشده؛امّا به دلیل ذکر برخی مواعظ حدیثی و داستانی،گاه مورد استناد اهل منبر قرار میگیرد.تأخّر زمانی مؤلّف،نقص ارجاع علمی به کتب و منابع،و گزارشهای منفرد و بدون شاهد (1)
برای آگاهی از متفرّدات بدون پشتوانه تاریخی کتاب،ر.ک:عنوان الکلام:ص 81 و 268 ( [1]مرثیه مادر علی اصغر برای طفل شیرخوارش)،ص 265 و 326 (بیرون کشیدن پیکر علی اصغر از قبر و جدا کردن سر او از بدن) و مطالب دیگر در:ص 194،280،282،320 و....
را میتوان دلیل عدم استفاده اهل تحقیق از این کتاب دانست. (2)ملّا حبیب اللَّه شریف کاشانی (م 1340 ق)،از عالمان و فقیهان پُرنویس قرن چهاردهم هجری است.او نزدیک به دویست اثر تألیفی دارد که از جمله آنها،مَقتل فارسیِ تذکرة الشهداء است.کار اصلی شریف کاشانی،پژوهش در فقه و علوم وابسته به آن بود؛امّا به دلیل شیفتگی به امام حسین علیه السلام،تاریخ مفصّلی نیز در شرح حال شهیدان عاشورا نگاشت.شریف کاشانی در این کتاب،از همه گونه منابع قوی و ضعیف،نقل کرده است و با وجود ردّ برخی اخبار از سوی وی،تعدادی از روایتهای ضعیف،در کتاب،باقی مانده است.این اخبار،پشتوانه تاریخی ندارند و قرائن دیگری نیز بر صحّت آنها وجود ندارد.از این رو،همه گزارشهای این کتاب،قابل اعتماد نیستند.نمونههایی از گزارشهای متفرّد و تأیید ناشده را میتوان در صفحهصفحه این کتاب،مشاهده کرد.گفتنی است برخی از این اخبار،مُحال و یا خارق العاده نیستند؛امّا سند و منبع قابل اتّکایی ندارند. (3)
1) (1)
2) (2) ر.ک:الذریعة:ج 15 ص 268 ش 1740 و ص 353 ش 2267، [2]معجم المؤلّفین:ج 9 ص 91،أعیان الشیعة:ج 9 ص 332.
3) (3) مانند:مسموم بودن و سه شعبه داشتن تیر اصابت کرده به گلوی علی اصغر (تذکرة الشهداء:ص 218 و 222)،حرکت نکردن اسب برای رسیدن به قتلگاه عبّاس (ص 270)،شروع جنگ از روز سوم محرّم (ص 296 و 299)،سوغات و یادگاری آوردن برای دختر امام حسین علیه السلام و امّ البنین (ص 325 و 443)،آمدن صدا از حلقوم بریده (ص 365).نیز،ر.ک:ص 24 و 156 و 411 و....
محمّدمهدی حائری مازندرانی (م 1385 ق)،از نویسندگان قرن چهاردهم،بجز معالی السبطین،دو کتاب دیگر نیز در باره اهل بیت علیهم السلام دارد:شجره طوبی و الکوکب الدرّی فی أحوال النبیّ و البتول و الوصیّ.حائری مازندرانی در کتاب عربیِ معالی السبطین،اندکی به شرح حال امام حسن علیه السلام پرداخته و بقیّه کتاب را به امام حسین علیه السلام اختصاص داده است.او مطالب کتاب را با داستان و شعر،در هم آمیخته و آنها را به شکل مطالب مناسب مجالس سوگواری عرضه کرده است.او مطالب تاریخی،حدیثی و...را نقل میکند تا زمینه مناسبی برای گزارش مقتل و وقایع عاشورا،فراهم آورد و در این میان،از نقل مطالب ضعیف و استفاده از کتب و منابع غیر قابل اعتماد (مانند:روضة الشهدا،أسرار الشهادة،المنتخب طریحی و...) خودداری نمیکند. (1)
برای دیدن برخی مطالب ضعیف این کتاب و نقد آنها،ر.ک:عاشورا-عزاداری-تحریفات:ص 388 و 393 و 396 و 400.
شهید سیّد محمّد علی قاضی طباطبایی-که با مؤلّف،آشنایی و مکاتبه داشته-نیز نقلهای کتاب را چندان قابل اعتماد نمیداند و آنها را آمیخته از صحیح و ضعیف میشمارد و از این رو،مطالعه کننده کتاب را به دقّت در آن،فرا میخواند (2). (3)
منابع تاریخ عاشورا،پس از قرن نهم و دهم،آن قدر متعدّدند که نمیتوان به همه آنها
1) (1)
2) (2) تحقیق در باره اوّل اربعین حضرت سیّد الشهدا علیه السلام:ص 382. [1]
3) (3) نمونههایی از اخبار ضعیف و حتّی متفرّد این کتاب،عبارت اند از:این که امام حسین علیه السلام وقتی دید علی اکبر به میدان میرود،سه بار مُشرف به مرگ شد،یا عمّهها و خوهران علی اکبر،از رفتن وی به میدان ممانعت کردند،یا زینب قبل از آمدن امام،خودش را روی جنازه علی اکبر انداخت؛چون میدانست اگر او فرزندش را کشته ببیند،روح از بدنش مفارقت میکند (معالی السبطین:ج 1 ص 254-255)،خروج لیلی از خیمه با سر برهنه پس از شهادت علی اکبر (ج 2 ص 24) و....
پرداخت؛امّا به طور کلّی میتوان گفت که اعتبار این کتب،تابع اعتبار منابع مورد استفاده مؤلّفان آنهاست.به سخن دیگر،گزارش کتب متأخّر و معاصر،هر اندازه متّکی بر کتابهای کهنتر و معتبرتر باشد و در نقل آن،امانتداری و دقّت بیشتری رعایت شده باشد،قابل اعتمادتر خواهد بود.
از این رو،کتابهای بزرگی مانند بحار الأنوار و کتابهای پر مراجعهای مانند نَفَس المهموم،منتهی الآمال،إبصار العین و مقتل المُقَرَّم را نمیتوان با یک نظر کلّی در یکی از دو دسته پیشین جای داد،یا نمیتوان کتابی مانند الکبریت الأحمر محمّدباقر بیرجندی (1276-1352 ق) را با وجود عالم بودن نویسنده آن-که کتاب خود را با تتبّع فراوان،گرد آورده-،معتبر یا غیر معتبر دانست؛زیرا برخی منابع آن،قابل اعتماد و برخی دیگر،ضعیف اند.البتّه مؤلّف،گاه به نقد برخی گزارشها پرداخته؛امّا نقل بدون داوریِ مطالب از کتابهای ضعیف نیز در آن،کم نیست.
گفتنی است بر همین اساس،اعتبار نَفَس المهموم و بحار الأنوار بیشتر است؛زیرا بسیاری از گزارشهای آنها قابل قبول و مستند به کتب کهن و معتبر است.
نتیجه سخن،این که یک گزارش تاریخی را تنها به دلیل وجود آن در یکی از کتابهای معاصر-هر چه قدر هم که آن کتاب،مشهور و مورد توجّه باشد-،نمیتوان دارای سند قابل اتّکای تاریخی دانست و به استناد آن،مطلبی را به اهل بیت علیهم السلام نسبت داد؛بلکه باید منبع آن کتاب نیز معلوم و سنجیده گردد و اگر ضعیف بود یا اساساً منبعی برای آن یافت نشد،از دایره اعتماد،خارج میشود.همین نکته در باره نقلهای شفاهی نیز جاری است؛چرا که حتی اگر گوینده سخنْ انسان بزرگی باشد-با توجّه به فاصله زمانی بسیار زیاد با روزگار اهل بیت علیهم السلام و تجربه راه یافتن خطاهای بسیار به نقلهای شفاهی-،اعتماد کردن به چنین نقلهایی،بر خلاف سیره عُقلاست.
مطالعه تفصیلیِ گزارشهای مربوط به واقعه عاشورا در دانشنامه امام حسین علیه السلام
-که این کتاب نیز برگرفته از آن است-این پرسش را برای پژوهشگر،پدید میآورد که:چرا شماری از مطالب مشهوری که در منابع متأخّر آمدهاند و بسیاری از مرثیهسرایان در گزارش واقعه عاشورا مطرح میکنند،در آن دانشنامه نیست،در صورتی که انتخاب نام«دانشنامه»برای آن مجموعه،ایجاب میکرد که جامع همه گزارشهای واقعه عاشورا باشد؟آیا دستاندرکاران تهیّه و تدوین دانشنامه امام حسین علیه السلام (و نیز شهادتنامه)،این گزارشها را ندیدهاند؟یا مُتفرّدات منابع متأخّر،معتبر نیستند و اصولاً گزارشهایی بیاساس اند؟و یا دلیل دیگری در این باره وجود دارد؟آنچه در زیر میآید،پاسخ این پرسشهاست.
عدم استفاده از منابع متأخّر و نیاوردن شماری از گزارشهای مشهور واقعه عاشورا در این کتاب،از دلایل زیر ناشی شده است:
نخستین دلیلِ بهره نگرفتن از منابع متأخّر در دانشنامه امام حسین علیه السلام و این منتخب (گزیده شهادتنامه)،ارائه تاریخ معتبر و مستند زندگی سیّد الشهدا و بویژه واقعه عاشوراست.از این رو،روش ما در این پژوهش،بهرهگیری از کهنترین منابع (یعنی منابع قرن اوّل تا هفتم و بعضاً تا قرن نهم هجری) بوده است.بر این اساس،گزارشهایی که در منابع بعدی آمدهاند و ریشه در منابع اصلی و کهن ندارند،مورد استناد ما قرار نگرفتهاند.
البتّه این سخن،بِدان معنا نیست که هر چه در منابع کهن وجود دارد،معتبر است؛بلکه مقصود،این است که هر مطلبی از منابع جدید،تا زمانی که ریشه آن را در منابع کهن نیابیم،اساساً قابل استناد نیست،گر چه،اعتبار مطالب منابع کهن و قابل استناد نیز منوط به ارزیابیهای لازم است،چنان که ما در این پژوهش،موارد قابل توجّهی
از مطالب این منابع را مورد نقد قرار دادهایم.
مطالعه و دقت در آثار و منابع رخداد عظیم کربلای حسینی مؤیّد این مدّعاست که تاریخ عاشورا،به قدر کفایت،منابع معتبر و قابل استناد دارد و اصولاً نیازی به گزارشهای منابع غیر قابل استناد،نیست.
این نکته،تنبّهآفرین است که گزارش منابع کهن (تا قرن نهم) در باره واقعه عاشورا،تفاوت و تمایز روشنی با گزارشهای پس از آن دارد،از جمله این که:
الف-در منابع متعلق به سدههای اخیر،صدها بلکه هزارها گزارش نو دیده میشوند که در منابع کهن،اثری از آنها نیست.
ب-شیوهای که منابع ضعیفِ سدههای اخیر برای گزارش واقعه عاشورا انتخاب کردهاند،شیوه داستانسرایی به جای نقل مستندِ تاریخی است.از این رو،گزارشهای کوتاهِ منابع اصلی،در این گونه کتابها،به داستانهایی بلند با جزئیات فراوان،تبدیل شدهاند.
ج-بسیاری از منابع یاد شده،برای تحریک عواطف مردم،حتّی تا مرز نادیده گرفتن عزّت و کرامت خاندان رسالت،پیش رفتهاند.
ممکن است در دفاع از گزارشهای منابع سدههای اخیر،گفته شود:نبودن این گزارشها در منابع اصلیِ فعلی،دلیل مستند نبودن آنها نیست؛زیرا ممکن است تهیّهکنندگان آنها به منابعی دسترس داشتهاند که نزد آنها معتبر بوده؛امّا به دست ما نرسیده است.
پاسخ این سخن،این است که:اوّلاً،هیچ یک از نویسندگان کتابهای ضعیف
مشهور،ادّعا نکردهاند که به نسخهای معتبر،دسترس داشتهاند که دیگران از آن،بیبهره بودهاند و معمولاً گزارشهای آنان،مستند نیست،وگاه گزارشهای خود را مستند به کتابهایی نظیرِ خود کردهاند (که بعضاً همین استنادها هم نادرست است). (1)
مانند ماجرای ترک صحنه کربلا توسّط برخی یاران امام علیه السلام در شب عاشورا که الدمعة الساکبة (ج 4 ص 271) از کتاب نور العین نقل میکند؛ولی در این کتاب،یافت نشد و یا به احتضار افتادن امام علیه السلام هنگام میدان رفتن علی اکبر که معالی السبطین (ج 1 ص 254) از شیخ جعفر شوشتری نقل میکند که در کتابهای وی،یافت نشد و یا سه شعبه بودن تیری که به علی اصغر اصابت کرد که تذکرة الشهداء (ص 218) از مقتل منسوب به ابو مخنف نقل میکند و در آن پیدا نشد.
ثانیاً،این گونه کتابها،در پارهای از موارد،گزارشهای خود را به منابع معتبر،مستند میکنند؛امّا با مراجعه به منابع یاد شده،مشخّص میشود که استناد آنها اشتباه است. (2)
گزارشهای منابع متأخّر را به سه دسته میتوان تقسیم کرد:
دسته اوّل،گزارشهایی که خلاف واقع بودن آنها،روشن و قطعی است،مانند:شماری از مطالب کتابهای روضة الشهدا،أسرار الشهادة و المنتخب طُرَیحی و سایر منابع ضعیف متأخّر که پیش از این به آنها اشاره شد.
دسته دوم،گزارشهایی که متن آنها ایرادی ندارد؛ولی نه تنها دلیلی بر صحّت آنها ارائه نشده،بلکه به دلیل آن که در منابع اصلی دیده نمیشوند و در کنار مطالبی قرار دارند که دروغ بودن آنها واضح است،واقعیت داشتن آنها،جدّاً مورد تردید است.
دسته سوم،گزارشهایی که در منابع اصلی تاریخی و حدیثی نیز وجود دارند.
1) (1)
2) (2) مانند ماجرای هلال بن نافِع در شب عاشورا،که کتاب الدمعة الساکبة (ج 4 ص 272) به شیخ مفید رحمه اللَّه علیه نسبت میدهد؛ولی در هیچ یک از کتابهای مفید و غیر او از قدما،چنین مطلبی نیامده است یا ماجرای نماز شب خواندن زینب علیها السلام در شب یازدهم به صورت نشسته،که وفیات الأئمّة (ص 440) از کتاب مثیر الأحزان نقل میکند؛ولی در آن جا وجود ندارد.
به نظر ما،تنها دسته سوم از گزارشهای منابع متأخّر،قابل نقل و استنادند،و اگر کسانی این نظریه را نمیپذیرند و به دلیل هیجانانگیز بودن متفرّداتِ منابع ضعیف و مؤثّر بودن آنها در گرم کردن مجالس،نمیتوانند از نقل آنها صرف نظر کنند،بهرهگیری از این کتاب،حدّ اقل،این فایده را برای آنها خواهد داشت که بتوانند مطالب دستِ اوّل را که در منابع کهن آمدهاند،از گزارشهایی که در منابع اصلی وجود ندارند،تفکیک کنند تا بویژه در نسبت دادن سخنی به اهل بیت علیهم السلام برای امری مستحب،مرتکب حرامِ مسلّم و نهیِ قطعیِ «وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ» 1 نگردند.
اکنون برای نمونه،به شماری از گزارشهایی که در منابع متأخّر آمده یا در زبان مرثیهسرایانْ شهرت یافتهاند،امّا در منابع اصلی دیده نمیشوند،به طور اجمال،اشاره میکنیم:
در منابع اصلی،نقش شُرَیح قاضی در ماجرای دستگیری و شهادت هانی بن عروه بیان شده است؛امّا آنچه شهرت یافته که وی،فتوای قتل امام حسین علیه السلام را صادر کرده،تنها در منابع متأخّر (مانند:تذکرة الشهداء (1)که در قرن چهاردهم نگارش یافته) دیده میشود.
در کتاب المنتخب طُرَیحی،ضمن گزارش رسیدن خبر شهادت مسلم علیه السلام به امام حسین علیه السلام در راه کوفه،آمده است:
1) (2) تذکرة الشهداء:ص 279.
مسلم،دختری یازده ساله داشت که همراه حسین علیه السلام بود.حسین علیه السلام زمانی که از مجلس برخاست،به سمت خیمه آمد،آن دخترک را نوازش کرد و به خود،نزدیک نمود و چون همان گونه که با یتیمان رفتار میکنند،به سر و پیشانی او دست کشید،به دخترک،احساس ناخوشی دست داد.پس گفت:عمو جان ! قبلاً ندیده بودم که با من،چنین کنی.گمان میکنم که پدرم به شهادت رسیده است ! پس حسین علیه السلام نتوانست خود را نگاه دارد.گریست و فرمود:«دخترم ! من،پدر تو ام و دخترانم،خواهران تو اند...» (1)
المنتخب،طریحی:ص 364.گفتنی است که مسلم بن عقیل،هم پسر عموی امام حسین علیه السلام است و هم شوهر خواهر ایشان.بدین ترتیب،امام حسین علیه السلام دایی فرزندان مسلم و به دختر مسلم،مَحرم است.
.ظاهراً منبع اصلی این گزارش،کتاب روضة الشهدا (اثر فارسی مُلّا حسین واعظ کاشفی) است که طُرَیحی،در المنتخب،آن را تعریب و نقل کرده است؛ولی این گزارش،در منابع کهن و قابل استناد،نیامده است.
مشهور است که در شب عاشورا،امام حسین علیه السلام دستور داد که چراغها را خاموش کنند تا هر کس که میخواهد،برود.پس چراغها را خاموش کردند و همراهان امام علیه السلام شروع به رفتن کردند.
ظاهراً اصل این ماجرا،برگرفته از کتاب ضعیف الدمعة الساکبة است که مطلبی را از کتابی ضعیفتر از خود،یعنی کتاب نور العین،نقل میکند (2)و این گزارش را به سَکینه علیها السلام نسبت میدهد که گفته است:
من در شبی مهتابی،در وسط چادر نشسته بودم که از پشت آن،صدای گریه و شیون شنیدم.دامنکشان،از خیمه بیرون رفتم و ناگهان،پدرم را دیدم که نشسته و یارانش دورش هستند.پدرم میگریست و شنیدم که میگفت:«بدانید که با من بیرون آمدید،چون میدانستید که من به سوی مردمی میروم که با من از دل و
زبان،بیعت کردهاند؛امّا اوضاع،کاملاً دگرگون شد؛چون شیطان بر آنها چیره گشت و خدا را از یادشان برد،و اکنون،جز کشتن من و کشتن هر که در راه من تلاش میکند،و نیز اسارت خانوادهام پس از غارتشان،هدفی ندارند.من نگرانم که شما در بیان آنچه میدانید،خجالت بکشید.نیرنگ زدن،در نزد ما اهل بیت،حرام است.پس هر یک از شما که دوست ندارد بماند،برود.شب،تاریک است و راه،باز و زمان،به هنگام.و هر کس به ما کمک کند،همراه ما در بهشت خواهد بود و از خشم خدای مهربان،در امان.جدّم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«پسرم حسین،در سرزمین کربلا،تنها و بیکس و تشنه و غریب،کشته میشود.هر که به او کمک کند،به من کمک کرده است و نیز به فرزند او قائم-که خداوند در فَرَج او تعجیل نماید-کمک کرده است.هر کس با زبانش به ما کمک کند،در قیامت با حزب ما خواهد بود».
به خدا سوگند،هنوز سخن پدرم به پایان نرسیده بود که جمعیت،ده تا و بیست تا،پراکنده شدند و با او جز 71 نفر نماند.به پدرم نگاه انداختم که سرش به زیر بود.اشک،گلوگیرم شد... (1)
الدمعة الساکبة:ج 4 ص 271.
.گفتنی است که فرمان دادن امام علیه السلام به خاموش کردن چراغها،حتّی در مَقتلهای ضعیف هم دیده نشده است،چنان که هیچ منبع معتبری،گزارش نکرده که شب عاشورا،کسی از یاران امام علیه السلام،از ایشان جدا شده باشد؛بلکه به عکس،در مقابل پیشنهاد امام علیه السلام مبنی بر ترک کربلا،همگی ضمن حقیر شمردن مرگ،دلیرانه سرود مقاومتْ سر دادند و با سخنانی شورانگیز و اظهار آمادگی برای جانبازی در راه خدا،حماسهای جاوید آفریدند.
مؤلف الدمعة الساکبة،داستان مفصّل و شورانگیزی را گزارش کرده که اجمال آن،این است که در واقعه عاشورا،شبی امام حسین علیه السلام از خیمهها بیرون آمد.هلال بن نافِع
1) (1)
برای پاسداری از جان امام علیه السلام به دنبال ایشان به راه افتاد.امام علیه السلام وقتی متوجّه وی شد،بعد از گفتن مطالبی،به وی پیشنهاد داد که کربلا را ترک کند و خود را نجات دهد؛امّا او این پیشنهاد را نپذیرفت.هلال میگوید:
سپس امام علیه السلام از من جدا شد و به خیمه خواهرش وارد شد.زینب علیها السلام که از وفاداری یاران امام علیه السلام دچار تردید شده بود،به ایشان گفت:برادرجان ! انگیزه یارانت را آزمودهای؟من میترسم که تو را در هنگام حمله و برخورد نیزهها،تسلیم دشمن کنند !
در این جا امام علیه السلام به گریه افتاد و فرمود:«هلا ! به خدا سوگند،آنها را ارزیابی کرده و آزمودهام.بدون استثنا،مردانِ سرافرازِ سرسختی هستند که اشتیاقشان به مرگ در راه من،همانند اشتیاق کودک به شیر مادر است...».
در ادامه،از هلال،نقل شده که با شنیدن این سخنان،به گریه افتاد.پس حبیب بن مُظاهر را خبر کرد و حبیب،در همان دلِ شب،یاران امام علیه السلام را صدا زد و آنها را اطراف خیمه اهل بیت امام علیه السلام،جمع کرد و آنها با سخنان عجیب و شگفتانگیزی،حمایت خود را از ایشان اعلام کردند.در این حال،زنان از خیمهها بیرون آمدند و گریه سر دادند و از آنها،تقاضای حمایت کردند.
در باره این داستان مفصّل-که نگارنده الدمعة الساکبة،آن را در بیش از دو صفحه بیان کرده-،باید گفت که هیچ اثری از آن در منابع معتبر،دیده نمیشود و احتمالاً،وی نخستین کسی است که این ماجرا را گزارش کرده است.البتّه وی این گزارش را به شیخ مفید،نسبت داده؛ (1)
الدمعة الساکبة:ج 4 ص 272.
ولی این مطلب،در هیچ یک از کتب موجود شیخ مفید و بلکه در هیچ کتاب معتبر دیگری نیز یافت نشد.ضمناً باید توجّه داشت که هلال بن نافع-که این گزارش به او نسبت داده شده-،از یاران امام علیه السلام نیست؛بلکه از سپاه دشمن است و نام صحابی امام،«نافع بن هلال»بوده است!
1) (1)
اگر بخواهیم متفرّدات منابع متأخّر (در باره واقعه عاشورا) را همانند نمونههای پیشگفته گزارش کنیم،چه بسا لازم باشد که کتاب مستقلّی را به آنها اختصاص دهیم. (1)
بلکه به گفته شهید مطهری:«اگر بخواهیم روضههای دروغی را که میخوانند،جمعآوری کنیم،شاید چند جلد کتاب پانصد صفحهای بشود»(حماسه حسینی:ج 1 ص 18).
از این رو،برای آگاهی پژوهشگران،تنها فهرستوار،به شماری دیگر از آنها اشاره میکنیم:-گزارش سخنرانی منسوب به امام علیه السلام پس از نماز ظهر عاشورا؛ (2)
-گزارش حضور جابر بن عُروه غِفاری (از اصحاب پیامبر صلی اللَّه علیه و آله) در کربلا و فرمایش امام علیه السلام به او که:«شَکَرَ اللَّهُ سَعیَکَ یا شَیخُ؛خداوند،تلاش تو را پاداش دهد،ای پیرمرد!»؛ (3)
-گزارش ملاقات حبیب بن مُظاهر با مسلم بن عَوسَجه در مغازه عطّاری در بازار کوفه برای خرید رنگ مو،و چگونگی رسیدن حبیب به کربلا و ابلاغ سلام نمودنِ زینب علیها السلام به وی هنگام ورودش به کربلا؛ (4)
-گزارش همبازی بودن زُهَیر بن قین با امام حسین علیه السلام در کودکی،در دوران حیات پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،و این که او در همان زمان،خاکهای زیر قدمهای امام علیه السلام را بوسیده و مورد ملاطفت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله قرار گرفته است؛ (5)
-بسیاری از گزارشهای معالی السبطین،أسرار الشهادات و عنوان الکلام در باره شهادت علی اکبر علیه السلام؛ (6)
1) (1)
2) (2) مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف:ص 105،أسرار الشهادات:ج 2 ص 266 (تقریباً با همان الفاظ،از مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف).
3) (3) مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف:ص 115.
4) (4) أسرار الشهادات:ج 2 ص 591.
5) (5) مجالس المواعظ:ص 59.نیز،ر.ک:المنتخب،طریحی:ص 196 (نام زهیر بن قین در آن نیست).
6) (6) معالی السبطین:ج 1 ص 254،أسرار الشهادات:ج 2 ص 514،عنوان الکلام:ص 282.
-گزارش این که امام حسین علیه السلام،علی اصغر را روی دست گرفت و به سپاه کوفه فرمود:«وی را یک جرعه آب دهید (1)
گفتنی است که تا این بخش از گزارش،در ترجمه الفتوح (ص 902)،به قلم محمد بن احمد مستوفی هروی (ق 6 ق)،آمده و مورد اشکال نیست.
که از غایت تشنگی،شیر در پستان مادرش نمانده»؛ (2)-گزارش اختلاف افتادن در لشکر عمر بن سعد در باره آب دادن به علی اصغر و دستور ابن سعد به حَرمَله برای قطع نزاع؛ (3)
-گزارش سخن حرمله به مختار،با این مضمون که:«اکنون که مرا میکُشی،بگذار کارهای خود را بگویم تا قلبت را بسوزانم:من،سه تیر سهشاخه زهرآلود داشتم.یکی را به گلوی علی اصغر زدم،دومی را به قلب حسین،و با سومی،گلوی عبد اللَّه بن حسن را هدف گرفتم»؛ (4)
-گزارش تبسّم علی اصغر به امام حسین علیه السلام پس از تیر خوردنش؛ (5)
-گزارش آمدن شیر در سینه مادر علی اصغر،پس از خوردن آب در شب یازدهم محرّم،و این که وی پستانهای خود را سرِ دست گرفته و گفته:«نورِ دیده،علی اصغر ! کجایی که پستانهای من،پُر از شیر است؟»؛ (6)
-گزارش بیرون آورده شدن قُنداقه علی اصغر از زیر خاک توسط دشمن و جدا کردن سر او و به نیزه کردن آن؛ (7)
-گزارش سفارش امیر مؤمنان علیه السلام در شب 21 ماه رمضان به عبّاس علیه السلام که:«مبادا در روز عاشورا آب بخوری،در حالی که برادرت حسین،تشنه است!»؛ (8)
1) (1)
2) (2) روضة الشهدا:ص 342. [1]
3) (3) مصرع الحسین علیه السلام:ص 181.
4) (4) سوگنامه آل محمّد صلی اللَّه علیه و آله:ص 535 (به نقل از:منهاج الدموع:ص 411).
5) (5) محرق القلوب:ص 105.
6) (6) عنوان الکلام:ص 268 و123 ( [2]با دو بیان مشابه).
7) (7) عنوان الکلام:ص 54 و 265 و [3] 326.
8) (8) معالی السبطین:ج 1 ص 277.
-گزارش توصیه امیر مؤمنان علیه السلام به فرزندان خود در باره امام حسن علیه السلام و سپردن امام حسین علیه السلام به عبّاس علیه السلام به عنوان امانت خدا و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و فاطمه علیها السلام و خودِ ایشان؛ (1)
شعشعة الحسینی:ج 2 ص 60.
-گزارش سخن عبّاس علیه السلام به امام حسین علیه السلام که:«میخواهم یکبار دیگر صورتت را ببینم؛ولی حرمله تیر بر چشمان من زده است»؛ (2)
-گزارش سخن فاطمه کِلابی (امُّ البَنین) که وقتی به خانه امیر مؤمنان علیه السلام رفت،تقاضا کرد که ایشان،او را«فاطمه»خطاب نکند تا فرزندان زهرا علیها السلام به یاد مادرشان نیفتند؛ (3)
-گزارش ماجرای جلوگیری برخی از اهل بیتِ امام علیه السلام از حرکت اسب ایشان و تقاضای پایین آمدن از اسب و یا بوسیدن زیرِ گلوی ایشان، (4)و نیز گفتن جمله«مَهلاً مهلاً،یَابنَ الزهراء!».گفتنی است که این جمله،حتّی در منابع ضعیف هم یافت نشد.تنها در أسرار الشهادات آمده است که:
فأرادَ علیه السلام أنْ یَخرُجَ مِنَ الخیمة،فلَصَقَت بِهِ زَینبُ علیها السلام فقالت:مَهلاً یا أخی ! توقَّف حتّی ازَوِّدَ مِن نَظَری و اوَدّعَک (5).
امام علیه السلام تصمیم گرفت که از خیمه بیرون برود،که زینب علیها السلام خود را به او چسبانْد و گفت:برادرجان ! آهسته ! درنگ کن تا تو را سیر ببینم و با تو خدا حافظی کنم.
-گزارش سراسیمه آمدن زینب علیها السلام نزد امام زین العابدین علیه السلام در خیمه،پس از شهادت امام حسین علیه السلام و پرسیدن علّت دگرگون شدن اوضاع عالَم،و سخن امام علیه السلام به
1) (1)
2) (2) تذکرة الشهداء:ص 272.ملّا حبیب اللَّه شریف کاشانی،در ادامه کلام،خود،این مطلب را این گونه رد میکند:«بسیار ضعیف است و در کتب مشهوره نیست».
3) (3) این مطلب را در هیچ مصدر معتبر یا غیر معتبری نیافتیم و اساساً در منابع معتبر،هیچ گفتگویی از این بانو با امیر مؤمنان علیه السلام یا فرزندان ایشان در هیچ موردی ثبت نشده است.
4) (4) أنوار المجالس:ص 98،تذکرة الشهداء:ص 311.
5) (5) أسرار الشهادات:ج 3 ص 56.
وی که:«ای عمّه ! دامن خیمه را بالا بزن»و نگاه کردن امام علیه السلام به سر بُریده پدر و مخاطب قرار دادن زینب علیها السلام که:«ای عمّه ! مُهیّای اسیری باشید،که پدرم را شهید کردند»؛ (1)
تذکرة الشهداء:ص 347.
-گزارشهای مربوط به هجوم به خیمهها،مانند:تصریح به کتک خوردن اهل حرم امام علیه السلام (2)و کشیدن زیرانداز از زیر امام زین العابدین علیه السلام و بر زمین افکندن ایشان، (3)و زیرِ دست و پا ماندن برخی از کودکان (4)و دستور امام زین العابدین علیه السلام به عمّهاش زینب علیها السلام که:
«عَلَیکُنَّ بِالفرار؛بر شما بادْ فرار!» در پاسخ چارهجویی او، (5)و سرشماری کودکان کاروان در پایان کار و مشخّص شدن این که دوتن از آنان در نقطهای جان دادهاند؛ (6)
-گزارش چگونگی آمدن بنی اسد برای دفن اجساد شهدا و این که امام زین العابدین علیه السلام در باره کمک آنان در دفن پدر بزرگوارش فرمود:
«مَعی مَن یُعینُنی؛همراه من،کسی هست که مرا یاری کند» و خطاب به پدرش فرمود:
«أمّا الدُنیا فَبَعدک مُظلمة؛دنیا پس از تو،تاریک است» و این که روی قبر پدر با انگشت نوشت:
«هذا قَبرُ حُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ الَّذی قَتَلوهُ عَطشاناً غَریباً؛این،قبر حسین بن علی بن ابی طالب است که او را تشنه و غریب،کُشتند»؛ (7)
-گزارش سخن زینب علیها السلام خطاب به جسد برادر:
«هل أنت أخی؟هل أنت ابن أبی؟؛آیا تو برادر منی؟آیا تو پسر پدر (8)منی؟» (9)و بوسه زدنش بر حنجر و رگهای بُریده برادر (10)
1) (1)
2) (2) المنتخب،طریحی:ص 183،عنوان الکلام:ص 213.
3) (3) نور العین:ص 53،مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف:ص 154،معالی السبطین:ج 2 ص 51.
4) (4) وفیات الأئمّة:ص 160.
5) (5) معالی السبطین:ج 2 ص 52،53.
6) (6) معالی السبطین:ج 2 ص 52،53.
7) (7) الدمعة الساکبة:ج 5 ص 13. [1]
8) (8) اکنون در افواه،لفظ«مادر»به جای«پدر»،مشهور است.
9) (9) شعشعة الحسینی:ج 2 ص 127.
10) (10) الخصائص الحسینیّة:ص 180،تذکرة الشهداء:ص 363،معالی السبطین:ج 2 ص 32.
و گفتن
«اللّهمّ تقبّل منّا هذا قلیل القربان؛خداوند ! این قربانی اندک را از ما بپذیر»؛ (1)
کبریت احمر:ص 376 (به نقل از:الطراز المُذهّب)،عنوان الکلام:ص 57.
-گزارشهای مربوط به شماری از اقدامات سَکینه در کربلا به عنوان کودکی خردسال، (2)در صورتی که بر پایه گزارش منابع معتبر،وی در آن هنگام،ازدواج کرده و همراه شوهرش به کربلا آمده بود؛
-گزارش مسلمِ جَصّاص در باره حضور اهل بیت امام علیه السلام در کوفه،نان و خرما دادن کوفیان به کودکان آنها و جلوگیری امّ کلثوم علیها السلام از این اقدام به دلیل حرمت صدقه بر آنها و نیز این که زینب علیها السلام سرش را به چوب مَحمل زد و اشعاری خواند که با این بیت،آغاز میشود:
«یا هِلالاً لَمَا استتمّ کمالاً...؛ای هلالی که کامل نشده...!»؛ (3)
افزون بر آنچه محدّث قمی [2]رحمه اللَّه علیه بیان نموده،سه نکته دیگر نیز در این باره،قابل توجّه است:
نکته اوّل:دادن هدیه و صدقه مستحب به هاشمی توسّط غیر هاشمی،اشکالی ندارد.
نکته دوم:چگونه میتوان باور کرد که زینب علیها السلام در ملأ عام،در میان هزاران کوفی،سر خود را به محمل بزند و خون جاری شود و این موضوع،حدود هزار سال،مسکوت بماند و پس از این مدّت طولانی،در برخی از منابع بسیار ضعیف،آن هم فقط از یک نفر،گزارش شود؟! شایان ذکر است که همه کتابهای ضعیفی که این مطلب را از مسلم جَصّاص نقل کردهاند،به موضوع«زدن سر به چوب محمل»اشاره ندارند.برای نمونه،این مطلب در کتاب نور العین و نسخه چاپی مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف،نیامده و تنها در المنتخب طریحی و یک نسخه خطّی از مقتل یاد شده،گزارش شده است.
نکته سوم:زینب علیها السلام قطعاً کاری بر خلاف توصیه مؤکّد امام حسین علیه السلام انجام نمیدهد؛زیرا بر اساس آنچه منابع معتبر،گزارش کردهاند،امام علیه السلام به ایشان سفارش فرمود:«یا اخیّة! إنّی اقسم علیک فأبرّی قسمی.لا تشقی علیّ جَیباً و لا تخمشی علیّ وجهاً؛خواهرم ! تو را سوگند میدهم و بدان،عمل کن.بر [ مرگ ] من،گریبان چاک مده و صورتْ مخراش»(از جمله،ر.ک:تاریخ الطبری:ج 5 ص 420). [3]
1) (1)
2) (2) أسرار الشهادات:ج 2 ص 581-583 و 402،عنوان الکلام:ص 302.
3) (3) نور العین:ص 55،المنتخب،طریحی:ص 463،مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف:ص 158-161.گفتنی است که محدّث قمی [1]رحمه اللَّه علیه در باره این خبر مینویسد:«ذکر محامل و هودج در غیرِ خبر مسلم جصّاص نیست و این خبر را گر چه علّامه مجلسی نقل نموده است،ولی مأخذ نقل آن،منتخب طریحی و کتاب نور العین است که حالِ هر دو کتاب بر اهل فنّ حدیث،مخفی نیست و نسبت دادن سر شکستن به جناب زینب علیها السلام و اشعار معروف نیز از آن مخدّره-که عقیله هاشمیّین و عالمه غیر معلَّمه و رضیعه ثَدْیِ نبوّت و صاحب مقام رضا و تسلیم است-بعید است»(منتهی الآمال:ص 483).
-گزارش منسوب به امام زین العابدین علیه السلام که در پاسخ این پرسش که:«در طول سفر،کجا به شما سختتر گذشت؟»،سه بار فرمود«امان از شام !»؛ (1)
عنوان الکلام:ص 118. [1]
-گزارشهای ریختن آب و آتش و خاکستر بر سر اهل بیت امام حسین علیه السلام و افتادن آتش بر عمامه امام زین العابدین علیه السلام و سوختن سر ایشان در شام؛ (2)
-گزارش بستن اهل بیت امام علیه السلام به ریسمانی که یک طرف آن به امام زین العابدین علیه السلام بسته بود و طرف دیگر آن به زینب علیها السلام و...؛ (3)
-گزارشهایی که حاکیاند قنداقه زینب علیها السلام را هنگامی که در کودکی آرام نمیگرفت،در دامن حسین علیه السلام گذاشتند و آرام شد، (4)یا این که زینب علیها السلام در کودکی،در آفتاب خوابیده بود و حسین علیه السلام که او را چنین دید،مانع تابش نور آفتاب به او شد...تا این که ماجرای کربلا پیش آمد و بدن امام علیه السلام در آفتاب ماند...؛ (5)
-این گزارش که زینب علیها السلام هنگام ازدواج با عبد اللَّه بن جعفر،شرط ضمنِ عقد کرد که او را از مسافرت با امام حسین علیه السلام منع نکند، (6)یا این که امام حسین علیه السلام در وداعِ آخر به وی فرمود:«مرا در نافله شب،فراموش مکن»، (7)یا این که زینب علیها السلام شب یازدهم یا در برخی منازل راه شام،نماز شبش را نشسته خواند (8)و هنگامی که به مدینه بازگشت،شوهرش عبد اللَّه بن جعفر،او را نشناخت؛ (9)
و صدها گزارش دیگر،از این قبیل.
1) (1)
2) (2) تذکرة الشهداء:ص 411.
3) (3) المنتخب،طریحی:ص 473.
4) (4) شجره طوبی:ج 2 ص 153.
5) (5) أنوار المجالس:ص 40.
6) (6) وفیات الأئمّة علیهم السلام:ص 433.
7) (7) وفیات الأئمّة علیهم السلام:ص 441.
8) (8) معالی السبطین:ج 2 ص 133،وفیات الأئمّة علیهم السلام:ص 441،شجره طوبی:ج 2 ص 153.
9) (9) در این باره،هنوز هیچ مدرکی،هر چند ضعیف،یافت نشده است.
کوتاهسخن،این که:علّتِ نیاوردن متفرّدات منابع متأخّر در گزارش واقعه عاشورا و تاریخ زندگی امام حسین علیه السلام در دانشنامه امام حسین علیه السلام و نیز در این گزیده،معتبر نبودن و قابل استناد نبودن آنهاست،هر چند ممکن است شماری از آنها،در واقع،درست باشند،امّا دلیلی یا دستِ کم،قرینهای بر صحّت آنها وجود ندارد.بر این اساس،میتوان گزارشهایی را که اشکال عقلی و نقلی ندارند،با استناد به منابع آنها نقل کرد.البتّه برای آن که شنونده گمراه نشود،اشاره به ضعفِ منبع،ضروری است،هر چند با توجّه به این که رعایت این نکات،عملاً برای همه مقدور نیست،توصیه مؤکّد ما،خودداری کامل از نقل گزارشهای منابع ضعیف و پرهیز مطلق از استناد دادن به این گونه منابع است.
فصل دوم:اهداف قیام عاشورا (1)
یکی از مباحث مهم در بررسی حادثه عاشورا،شناخت اهداف قیام امام حسین علیه السلام در این حادثه بزرگ است.
تحلیل این حادثه،به شکل گسترده آن،بیشتر در دوران معاصر و همزمان با شکلگیری جنبشهای اجتماعی و مذهبی انجام گرفته و در این فاصله زمانی کوتاه،آرای متفاوتی عرضه شده است.
پیش از طرح دیدگاهها در این باره و تجزیه و تحلیل آنها،میباید نخست،پیشفرضها و روش بحث را مشخّص کرد؛چرا که به نظر میرسد بسیاری از اقوال و دیدگاههای ارائه شده،قابل جمع هستند و منشأ اختلافات،به عدم شفّافیت پیشفرضها و روش بحث،بر میگردد.
بر این اساس،مباحث این تحلیل،در ذیل چهار عنوان،ارائه میگردد:
یک.پیشفرضها در بررسی اهداف امام حسین علیه السلام؛
دو.روش بحث در تحلیل و استخراج اهداف امام علیه السلام؛
سه.گزارش و نقد دیدگاهها در باره اهداف امام علیه السلام؛
چهار.اهداف چند لایه قیام امام علیه السلام.
1) (1)این فصل توسط فاضل ارجمند جناب آقای مهدی مهریزی نگارش یافته است.
بیتردید،حادثه عاشورا و حرکت امام حسین علیه السلام را نمیتوان خارج از معتقدات و باورهای مسلّم شیعه-که برگرفته از قرآن و سنّت و تاریخ است-،و نیز مسلّمات عقلی و عُقلایی،تحلیل کرد.این باورهای مذهبی و مسلّمات عقلی و عقلایی،پیشفرضهای ما را در این مسئله،تشکیل میدهند که فهرستوار به مهمترین آنها،اشاره میگردد:
شیعیان،در بحث اثبات امامت،علاوه بر احادیث مسلّم نقل شده از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،برای ضرورت امامت،به اموری استناد میکنند که آنها را شئون امامت میدانند؛اموری همچون:
1.تبیین و تشریح قرآن و سنّت پیامبر خدا؛
2.تلاش برای حفظ و نگهداری دین از نابودی و انحراف؛
3.تلاش برای تحقّق دین؛
4.الگو بودن.
روشن است که این اهداف کلّی،بر سراسر زندگی امامان علیهم السلام،سایه افکنده است و تمام اقوال و افعال و حتّی حیات و ممات آن بزرگواران،در مسیر تحقّق این اهداف بوده است.
یکی از باورهای قطعی و ضروری نزد شیعیان،آگاهی امامان علیهم السلام از غیب است.گرچه در اندازه و چگونگی آن،اختلاف نظرهای اندکی وجود دارد،ولی در اصل آن،هیچ تردیدی نیست.البتّه شیعیان،این آگاهی از غیب را به اذن خدا و در طول علم الهی و در رتبه انسان،جای میدهند.مستند این باور،روایتهای فراوانی است که در
مصادر حدیثی نقل شده است.
یکی از مسائلی که سبب لغزش و مغالطه در این مبحث شده،توجّه نکردن به این نکته است که علم غیب،مانع از انجام دادن تکالیف ظاهری نیست.به تعبیر دیگر،پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و امامان علیهم السلام،از علم غیب،برخوردار بودند؛ولی آن علم را مبنای انجام دادن تکالیف،قرار نمیدادند.پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله در قضاوتها و داوریها و نیز رفتن به میدان نبرد و جنگ،به ظاهر،عمل مینمود و میفرمود:
إِنَّمَا أقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الأیْمَانِ وَ بَعْضُکُمْ ألْحَنُ بِحُجَّتِهِ مِنْ بَعْضٍ،فَأیُّمَا رَجُلٍ قَطَعْتُ لَهُ مِنْ مَالِ أخِیهِ شَیْئاً فَإِنَّمَا قَطَعْتُ لَهُ بِهِ قِطْعَةً مِنَ النَّارِ (1)
الکافی:ج 7 ص 414 ح 1. [1]
.من در میان شما،به بیّنهها (دلایل و گواهان روشن) و سوگندها داوری میکنم.برخی از شما در استدلال،گویاتر از دیگری است.اگر من [به سبب ادلّه ظاهری که در واقع،مخدوش بودهاند،] به کسی مالی را از اموال برادرش دادم،در واقع،قطعهای از آتش را به او دادهام.
اگر چنین نباشد،توجیه رفتن پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به سوی مکّه و مُحرِم شدن ایشان و منجر شدن آن به صلح حدیبیه،جریان جنگ احُد و...و بسیاری از کارهای دیگر ایشان،دشوار خواهد بود.
بر اساس نقلهای فراوان حدیثی که در کتب تاریخ و حدیث،به گونهای متواتر به دست ما رسیده،امام حسین علیه السلام پیش از حرکت به سمت مکّه و کربلا،از شهادت خویش،اطّلاع داشت. (2)
برای بررسی دیدگاهها و نیز انتخاب رأی برگزیده،علاوه بر پیشفرضها-که اصول موضوع و مسلّم این بحث هستند-،باید به قواعد و روش استخراج هدفها در پدیدههای اجتماعی-بویژه آن جا که صورت تاریخی به خود گرفتهاند و در دایره رفتاری انسانهای بزرگ و قُدسی جای دارند-نیز پرداخته شود.این اصول و قواعد،ما را بر آن میدارند تا در بررسی،به همه ابعاد و زوایا توجّه کنیم و از نگریستن تکْبُعدی بیرون بیاییم.اینک به چند مورد از این اصول و قواعد،اشاره میکنیم:
1.اهداف حرکت امام حسین علیه السلام را از دو طریق،میتوان استخراج کرد:یکی شیوه کلامی و استفاده از اهداف کلّی امامت؛و دیگری،مراجعه به سخنان و نامههای امام حسین علیه السلام و درست،آن است که از هر دوی اینها،استفاده گردد.توجّه به یکی از این دو،سبب لغزش و انحراف در تحلیل میگردد.
2.یکی از اموری که سبب اختلاف نظر در مسئله اهداف امام علیه السلام شده است،توجّه نکردن به تفاوت«مقصد»و«مقصود»است.برای نمونه،آن که به شهری مسافرت میکند تا تجارتی را انجام دهد یا مکان مقدّسی را زیارت کند،آن شهر،مقصد اوست؛ولی مقصود او نیست.مقصود او،تجارت یا زیارت است.در حادثه عاشورا نیز،گر چه این حادثه به شهادت ختم شد،ولی شهادتْ مقصد است،نه مقصود.بنا بر این،اگر گفته شود که امام حسین علیه السلام برای شهادتْ قیام نکرد،بلکه برای تشکیل حکومت و احیای سنّت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و اصلاح امور امّتْ قیام کرد،سخنی بیجا نیست؛چرا که شهادت،مقصد است و مقصود،احیای سنّت و اصلاح امور است.
3.همچنین باید میان اهداف یک حقیقت،و نتایج و آثار مترتّب بر آن،فرق گذاشت.امام حسین علیه السلام،برای رسیدن به اهدافی به شهادت رسید و اگر پس از آن،انسانها با عزاداری و گریه بر او،به کمالات معنوی برسند و از اجر اخروی برخوردار گردند،نباید عزاداری و گریه و نتایج مترتّب بر آن را از اهداف قیام امام حسین علیه السلام برشمرد.بنا بر این،آنان که هدف قیام امام علیه السلام را شفاعت امّت و یا دستیابی به اجر اخروی و آمرزش گناهان دانستهاند،گرفتار این مغالطه شدهاند.
در دوران معاصر،این مسئله که انگیزه قیام حسینی چه بوده به صورت جدّی مورد گفتگو و بحث،قرار گرفته و نوشتههای فراوانی در این زمینه،به نگارش در آمده و دیدگاهها و اقوال مختلفی در خصوص تبیین اهداف قیام امام حسین علیه السلام ارائه شده که در حقیقتْ به چهار نظریه،بر میگردد:
1.نظریه شهادتطلبی؛
2.نظریه تشکیل حکومت؛
3.نظریه حفظ جان؛
4.نظریه جمع بین دو نظریه اوّل و دوم،یعنی شهادتطلبی و تشکیل حکومت.
مفاد سه دیدگاه اوّل،روشن است؛امّا دیدگاه چهارم،با توجّه به مبانی کلامی شیعه در اعتقاد به آگاهی امام علیه السلام از شهادت خویش،از یک سو،و سخنان امام علیه السلام و شواهد تاریخی در کوشش برای براندازی حکومت یزید و تشکیل حکومت اسلامی،از سوی دیگر،شکل گرفته است و صاحبان این دیدگاه،خواستهاند تا میان این دو حقیقت،جمع کنند.این جمعها در چهار شکل،خود را نشان داده است:
1.مرحلهای کردن قصد:ابتدا،قصد تشکیل حکومت و در ادامه،قصد شهادت (رأی استاد مطهّری)؛
2.قصد مستقیم و غیر مستقیم (رأی علّامه عسکری)؛
3.تشکیل حکومت با علمِ به شهادت (رأی آیة اللَّه استادی)؛
4.جنبه ظاهری و باطنی (رأی آیة اللَّه فاضل و اشراقی).
اینک نگاهی اجمالی به این نظریهها میافکنیم:
از نظریه شهادت، (1)
گفتنی است علّامه سیّد عبد الحسین شرفالدین عاملی،در کتاب المجالس الفاخرة (ص 94)،برای نظریّه شهادتطلبی،35 دلیل آورده است.علّامه سیّد محسن امین نیز در جلد اوّل أعیان الشیعة،نزدیک به بیست دلیل آورده که امام حسین علیه السلام گمان میکرده و در برخی مراحل،یقین داشته است که به شهادت میرسد.همچنین آیة اللَّه استادی در کتاب بررسی قسمتی از کتاب شهید جاوید-که بعد از آن،در کتاب سرگذشت کتاب شهید جاوید منتشر شد-،بیست دلیل برای این موضوع آورده است.آیة اللَّه لطف اللَّه صافی گلپایگانی نیز در کتاب شهید آگاه،33 دلیل برای نظریّه شهادتطلبی،ارائه کرده است.
تا به حال،چند تفسیر شده است که گر چه برخی از آنها ممکن1) (1)
است اکنون قائلی نداشته باشند،ولی توجّه اجمالی به آنها مفید است.از شهادتطلبی امام علیه السلام،چهار تفسیر،صورت پذیرفته است و هر کدام،قائلانی دارد.
منشأ این تفسیر،برخی روایات است که از میان آنها،دو روایت از همه مشهورتر است:
یکی،روایتی از امام صادق علیه السلام در الکافی که بر اساس آن،هر امامی،وظیفهای دارد:
فَلَمَّا تُوُفِّیَ الحَسَنُ وَ مَضَی فَتَحَ الحُسَیْنُ علیه السلام الخَاتَمَ الثَّالِثَ فَوَجَدَ فِیهَا أنْ قَاتِلْ فَاقْتُلْ وَ تُقْتَلُ اخْرُجْ بِأقْوَامٍ لِلشَّهَادَةِ لا شَهَادَةَ لَهُمْ إِلّا مَعَکَ (1)
الکافی:ج 1 ص 279 ح 1. [1]
.وقتی حسن علیه السلام در گذشت،حسین علیه السلام،مُهر سوم را باز کرد.دید که در آن،نوشته شده:بجنگ و بکُش و کشته میشوی.با گروهی برای شهادت،عازم شو.برای آنان،شهادتی جز با تو نیست.
و دیگری،روایتی است که خواب امام حسین علیه السلام هنگام حرکت از مکّه به کوفه را گزارش میکند که در آن آمده:
یا حُسینُ ! اخرُج،فَإِنَّ اللَّهَ قَد شاءَ أن یَراکَ قَتیلاً! (2)
ای حسین ! عازم شو که خداوند،خواسته که تو را کشته ببیند.
برخی با استناد به این روایات،قیام امام حسین علیه السلام را تکلیفِ شخصی بر اساس
دستوری خصوصی میدانند که طبق برنامهای از پیش تعیین شده،امام علیه السلام مأمور به آن بود.به نظر این عدّه،قیام امام حسین علیه السلام،طرّاحی غیبی داشته است؛یعنی دستِ غیب،نمایشنامه عاشورا را نوشته و امام علیه السلام،آن را اجرا کرده است و پس از او،امکان اقتدا به ایشان،وجود ندارد.بر اساس این دیدگاه،قیام امام حسین علیه السلام،استثنا بوده است،نه قاعده،و از استثنا نمیتوان اصل ساخت.یکی از دانشوران مینویسد:
در زمینه واقعه کربلا،جز تکلیف شخصی،کلام دیگری نمیشود گفت (1)
مقصد الحسین علیه السلام:ص 9.
.شهادت فِدیهای،به نظریّه مسیحیان در باره مصلوب شدن عیسی علیه السلام بیشباهت نیست،یعنی همان گونه که عیسی علیه السلام تن به صلیب داد تا فدای گناهان انسانها شود،امام حسین علیه السلام نیز به شهادت رسید تا گناهان امّت را بشوُید و شفیعشان شود. (2)این تفسیر،تفسیر مسیحی از قیام حسین علیه السلام است و هیچ مستندی در متون دینی ندارد.
مشهورترین تفسیر از اهداف امام حسین علیه السلام،شهادت سیاسی است و امروزه،در کتابها و سخنرانیها همواره این تفسیر،تبیین و تبلیغ میشود.تفسیر یاد شده،در واقع،تحلیلی سیاسی از قیام امام حسین علیه السلام است و برخاسته از اسلام سیاسی.پس از این که مسلمانان در عصر حاضر،به اسلام سیاسی رسیدند و ابعاد سیاسی دین در نگاه آنان برجسته شد،این تفسیر نیز از درون آن،استخراج شد.
سیّد هبة الدین شهرستانی،در این باره میگوید:
امام حسین علیه السلام میدانست که چه بیعت بکند و چه نکند،کشته خواهد شد،با این تفاوت که اگر بیعت نماید،هم او کشته خواهد شد و هم مجد و آثار جدّ او از بین خواهند رفت؛ولی اگر بیعت نکند،تنها او کشته میشود؛امّا در نتیجه،آرزوهای
برخی از نویسندگان معاصر،بر این عقیدهاند که شهادت امام حسین علیه السلام را نباید امری سیاسی دید و از حالت اسطورهای و راز و رمزداریاش خارج کرد تا دایره تأثیرگذاریاش،تنها به گروهی اندکْ محدود گردد؛بلکه باید آن را اسطورهای دید تا تأثیرگذاریاش از زمان خطّی متناهی،به دایره زمان حلقوی نامتناهی،برگردد. (2)
اینان،البتّه شاهدی بر تفسیرشان اقامه نکردهاند.
برخی از عالمان بزرگ شیعه،مانند شیخ مفید و سیّدِ مرتضی،و نیز برخی از عالمان معاصر،بر این عقیدهاند که امام حسین علیه السلام برای تشکیل حکومت،قیام کرد.اینان،چنین باور دارند که امام حسین علیه السلام،نخست برای امتناع از بیعت با یزید بن معاویه،از مدینه به سوی مکّه حرکت کرد و آن گاه که مُسلم بن عقیل،حمایت مردم کوفه را به وی گزارش داد،به قصد تشکیل حکومت و احیای سنّت پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله به سوی کوفه حرکت کرد.
شیخ مفید،در المسائل العُکبریّة،ضمن سؤال و جوابی،هدف امام علیه السلام را مانند همه مجاهدان،پیروزی و مغلوب ساختن دشمن میداند:
چرا حسین بن علی علیه السلام به کوفه رفت،در حالی که میدانست کوفیان،او را تنها میگذارند و کمکش نمیکنند،و او در این سفر،کشته میشود؟
امّا این که حسین علیه السلام میدانست که کوفیان،او را تنها میگذارند،علم قطعی به آن نداریم؛زیرا نه دلیل عقلی،و نه نقلی برای آن هست (3).
گفتنی است در عصر حاضر،تنها کسی که نظریّه تشکیل حکومت را پرورد و کوشید تا آن را مستدل کند،آقای صالحی نجفآبادی بود.وی بر آن است که امام علیه السلام از همان آغاز،هدفِ از پیش تعیین شدهای نداشت؛بلکه به اقتضای شرایط،تصمیم میگرفت و هدفی را تعقیب میکرد.به نظر او،قیام امام حسین علیه السلام،چهار مرحله داشته و ایشان در هر مرحلهای،هدفی را تعقیب میکرده است.
یادآوری میشود که نظر رایج اهل سنّت در تحلیل حادثه عاشورا نیز تشکیل حکومت به وسیله امام علیه السلام است.ابن کثیر،عنوان یک بحث از کتابش را به همین نکته،اختصاص داده است:«حکایت حسین بن علی علیه السلام و علّت هجرتش با خانواده،از مکّه به عراق،برای به دست آوردن حکومت». (1)
البدایة و النهایة:ج 8 ص 149.
روشن است که صراحت اهل سنّت در تبیین هدف امام حسین علیه السلام و عدم اختلاف آنان در این زمینه،از آن روست که تنها نگاهی تاریخی به این مسئله دارند و بحثهای کلامی را در آن،دخالت نمیدهند.
یکی از نویسندگان معاصر،هدف امام حسین علیه السلام را چنین تشریح میکند:
بیرون آمدن امام حسین علیه السلام از مدینه به مکّه و از مکّه به طرف عراق،برای حفظِ جان بوده،نه خروج و قیام،و نه جنگ با دشمن،و نه تشکیل حکومت (2).
چنان که گذشت،نظریه جمع،در صدد سازگاری دادن میان نظریه«شهادتطلبی»و نظریه«تشکیل حکومت»است؛زیرا احادیث فراوانی از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و ائمّه علیهم السلام،نقل شده که بر شهادتطلبی،دلالت دارند و سخنان،خطابهها و نامههای امام حسین علیه السلام
نیز بر تشکیل حکومت،دلالت دارند.
این دو حقیقتِ کلامی و تاریخی،این گروه را وا داشته است تا به گونهای به سازش و توافق میان این دو نظریه،اهتمام ورزند و در نتیجه،چهار صورت و چهار رأی،در این زمینه،شکل گرفته است:
از برخی نوشتههای استاد مطهّری بر میآید که وی،هدف امام حسین علیه السلام را«مرحلهای»میداند که در مرحله نخست،قصد تشکیل حکومت داشت؛ولی پس از رسیدن خبر کشته شدن مسلم به امام علیه السلام،قصد او شهادت بود. (1)
مجموعه آثار استاد شهید مطهّری:ج 17 ص 371.
علّامه سیّد مرتضی عسکری،در مقدّمه مرآة العقول-که بعدها با عنوان معالم المَدرسَتَین منتشر شد-،بر این عقیده است که امام حسین علیه السلام،قصد شهادت کرد؛امّا میخواست که مردم علیه حکومت یزید،قیام مسلحانه کنند. (2)
آیة اللَّه رضا استادی مینویسد:
ما نمیگوییم امام علیه السلام به قصد کشته شدن رفت؛بلکه میگوییم با علمِ به این که کشته میشود،رفت؛امّا علی الظاهر،طبق دعوت اهل کوفه برای تشکیلِ حکومت رفت (3).
اینک،پس از گزارش نظریهها،به اجمال،برخی پرسشها و ابهامها و نقدهای وارد شده بر آنها را بیان میکنیم و تأکید میکنیم که قصد تفصیل و بررسی همهجانبه
در میان نیست:
1.چنان که گذشت،شهادت،مقصود و هدف امام حسین علیه السلام نبوده است،گر چه مقصد ایشان بوده است.آنان که شهادتطلبی را هدف امام علیه السلام دانستهاند،از یک سو،میان مقصد و مقصود،خَلط کردهاند و از دیگر سو،سخنان،خطابهها و نامههای ایشان را نادیده انگاشتهاند.امام علیه السلام،در مجموعه یاد شده،بر اهدافی غیر از شهادتطلبی،تأکید فرموده است.
2.قائلان به نظریه«تشکیل حکومت»،جنبه آگاهی امام علیه السلام از شهادت را کمرنگ دیدهاند-اگر نگوییم که نادیده گرفتهاند-،با این که احادیث متواتری بر آن،دلالت دارند.از سوی دیگر،منبع استخراج این نظریه،سخنان،خطابهها و نامههای امام حسین علیه السلام و نماینده فرستادن ایشان به کوفه و بیعت گرفتن آن نماینده (مسلم) برای ایشان و اعلام تعهّد ایشان به آن بیعت و مصادره کاروان تجارتی یزید است.در مجموعه گفتهها و نوشتههای امام علیه السلام،آنچه دیده میشود،یاری خواستن برای امر به معروف و نهی از منکر،اصلاح امور امّت و احیای سنّت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله است،که به صراحت،بر تشکیل حکومت به وسیله امام علیه السلام دلالت ندارند،مگر آن که اینها را ملازم با تشکیل حکومت بدانیم.آری! در برخی متون،امام علیه السلام آن گاه که از بیعت با یزید،امتناع میورزد،بر لیاقت نداشتن یزید برای خلافت و سزاوارتر بودن خود به این امر،تأکید میفرماید.
از جهت دیگر،تعبیر«خروج»در سخنان امام حسین علیه السلام،به معنای قیام نیست؛بلکه در تمام موارد،به معنای بیرون رفتن از مدینه است،هر چند که گاه به غلط،به قیام،تعبیر شده است.
3.نظریه«حفظ جان»،هیچ شاهد کلامی و تاریخیای ندارد و از این رو،قابل طرح نیست،ضمن این که با شئون امامت،سازگار نیست.
4.در باره«نظریه جمع»،آنچه در بند اوّل و دوم آوردیم،قابل بازگویی است،ضمن این که در این نظریه نیز،مانند سه نظریه نخست،برخی از وجوه این حادثه،نادیده انگاشته شده که در مباحث آینده،بدانها خواهیم پرداخت.
برای تبیین«نظریه هدفمندی چند لایه»،با اعتقاد و باور به این که«امام حسین علیه السلام از
شهادت خویش آگاه بود؛ولی شهادت را مقصد میدانست،نه مقصود»،هدفمندی حادثه عاشورا را در دو لایه،توضیح میدهیم.
در این لایه،مسئله هدف از حادثه عاشورا از نگاه امام حسین علیه السلام و بر اساس مبانی کلّی امامت،تحلیل میشود.
امام حسین علیه السلام،در سخنان،خطابهها و نامههای خود،برای رفتار خویش،اهدافی را بیان میدارد.برخی از این اهداف،در مرحله امتناع از بیعت با یزید،بازگو میشود و برخی،در مرحله حرکت از مدینه به سمت مکّه و برخی،در مرحله حرکت از مکّه به سوی کوفه.
به سخن دیگر،امام حسین علیه السلام در سخنان و نامههای نسبتاً فراوانش،برای امتناع از بیعت با یزید،علل و اهدافی و برای حرکت خود از مدینه به مکّه و از آن جا به سمت کوفه،علل و اهداف دیگری مطرح میسازد.
در بخش نخست،امام حسین علیه السلام،فسق یزید و استحقاق بیشتر خود برای حکومت را مطرح میکند.امام علیه السلام،خطاب به فرماندار مدینه میفرماید:
أیُّهَا الأَمیرُ ! إنّا أهلُ بَیتِ النُّبُوَّةِ،وَ مَعدِنُ الرِّسالَةِ،وَ مُختَلَفُ المَلائِکَةِ،وَ مَحَلُّ الرَّحمَةِ،وَ بِنا فَتَحَ اللَّهُ وَبِنا خَتَمَ،وَ یَزیدُ رَجُلٌ فاسِقٌ شارِبُ خَمرٍ،قاتِلُ النَّفسِ المُحَرَّمَةِ،مُعلِنٌ بِالفِسقِ،مِثلی لا یُبایِعُ لِمِثلِهِ،وَ لکِن نُصبِحُ وَ تُصبِحونَ،وَ تَنتَظِرُ وَ تَنتظرُونَ،أیُّنا أحَقُّ بِالخِلافَةِ وَ البَیعَةِ (1)
الفتوح:ج 5 ص 13، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 183. [2]
.ای امیر! ما خاندان نبوّت،و معدن رسالت،و محلّ آمد و شدِ فرشتگان،و جایگاه رحمت هستیم.خداوند،امور را با ما میگشاید و با ما میبندد؛و یزید،مردی فاسق،بادهگسار،آدمکُش و اهل فسق و فجورِ آشکار است.همانند منی،با کسی همانند او،بیعت نمیکند؛ولی ما و شما،صبح میکنیم و منتظر میمانیم،تا معلوم
1) (1)
شود که کدام یک برای بیعت و خلافت،شایستهتر است.
و در بخش دوم،اصلاح امّت،احیای سنّت،امر به معروف و نهی از منکر،مبارزه با سلطان ستمگر،و عزّت و آزادگی را مطرح میسازد،چنان که در این باره از امام حسین علیه السلام روایت شده که میفرماید:
إنّی لَم أخرُج أشِراً وَ لا بَطِراً وَ لا مُفسِداً وَ لا ظالِماً،وَ إنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ النَّجاحِ وَ الصَّلاحِ فی امَّةِ جَدّی مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله،اُریدُ أن آمُرَ بِالمَعروفِ وَ أنهی عَنِ المُنکَرِ،وَ أسیرَ بِسیرَةِ جَدّی مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله،وَ سیرَةِ أبی عَلیِّ بنِ أبی طالِبٍ...،فَمَن قَبِلنی بِقَبولِ الحَقِّ فَاللَّهُ أولی بِالحَقِّ،ومَن رَدَّ عَلَیَّ هذا أصبِرُ حَتّی یَقضِیَ اللَّهُ بَینی وبَینَ القَومِ بِالحَقِّ،ویَحکُمَ بَینی وبَینَهُم بِالحَقِّ،وهُوَ خَیرُ الحاکِمینَ (1)
الفتوح:ج 5 ص 21، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 188. [2]
.به درستی که من از روی سرمستی و سرکشی و فسادانگیزی و ستمگری،قیام نکردهام؛بلکه برای تحقّق رستگاری و صلاح در امّت جدّم محمّد صلی اللَّه علیه و آله قیام کردهام.میخواهم امر به معروف و نهی از منکر نمایم و به سیره جدّم محمّد صلی اللَّه علیه و آله و پدرم علی بن ابی طالب علیه السلام،رفتار کنم....آن که مرا به حقّانیت پذیرفت،[بداند که ]خداوند،سرچشمه حق است [و پاداش او را خواهد داد] و اگر کسی در این دعوت،دستِ رد بر سینه من زند،شکیبایی میورزم تا خداوند،میان من و این گروه،بر پایه حقیقت،داوری کند و به حقیقت،حکم دهد،که او بهترینِ داوریکنندگان است.
جز این سخنان و نوشتهها،تحلیل شئون امامت (2)نیز اعمال و رفتاری را که امام حسین علیه السلام در پیش گرفته،اقتضا میکند.امام حسین علیه السلام،برای تبیین دین و حفظ آن از نابودی و تحریف،اجرای دین و الگو بودن،حائز مقام امامت شده بود و این شئون،میبایست بر رفتار و گفتار و اندیشه ایشان سایه میافکند،و چگونه حادثهای به این بزرگی را میتوان جدا از این اهداف،تحلیل کرد؛حادثهای که در آن،خون پاک انسانهای بزرگی بر زمین ریخت.
این،لایه نخست از اهداف حادثه عاشوراست و ممکن است کسانی که تعبیر«تشکیل حکومت»را به کار بردهاند،عنوانی انتزاعی از این امور را منظور داشتهاند.البتّه-چنان که بِدان اشارت رفت-،این تعبیر در مجموع سخنان و نگاشتههای امام حسین علیه السلام،به صراحت،بیان نشده است.
دستاوردهای این لایه از هدف حادثه عاشورا،سست شدن بنیاد حکومت بنی امیّه،نابودی حکومت یزید،پایهریزیِ قیامهای انتقامجویانه و آگاهی مردم در آن برهه از تاریخ است که البتّه در فاصله زمانی نسبتاً کوتاهی اتّفاق افتاد.
در این لایه،هدف از حادثه عاشورا از منظر خداوند متعال،پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و اولیای دین،منظور میگردد.
در این جا،دیگر،هدف به یک برهه از تاریخ،محدود نمیشود؛بلکه جاودانه ساختن مشعل آزادیخواهی،مبارزه با ستم،بروز کرامت انسانی و آگاهیبخشی منظور است.
در این جا میان امام حسین علیه السلام و نهاد انسانها در طول تاریخ،رابطهای عاطفی برقرار میشود.به نظر میرسد که تعبیرهای زیر را در سایه چنین لایهای از هدف،میتوان فهمید و تفسیر کرد.از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله روایت شده که فرمود:
إنَّ لِقَتلِ الحُسَینِ حَرارَةً فی قُلوبِ المُؤمِنینَ لا تَبرُدُ أبَداً (1)
مستدرک الوسائل:ج 10 ص 318 ح 12084. [1]
.همانا با کشته شدن حسین،حرارتی در دل مؤمنان ایجاد میشود که هرگز،سرد نمیگردد.
با این نگاه،میتوان راز و رمز احکام ویژهای را که در مجموعه تعالیم شیعه،در باره حادثه عاشورا و امام حسین علیه السلام وارد شده،فهمید و تحلیل کرد،که عبارت اند
1) (1)
از:
1.حِلّیتِ خوردن تربت امام حسین علیه السلام برای استشفا؛
2.استحباب سجده بر تربت امام حسین علیه السلام؛
3.استحباب ذکر گفتن با تسبیح تربت امام حسین علیه السلام؛
4.استحباب بر داشتن کام کودک با تربت امام حسین علیه السلام؛
5.استحباب حُنوط میّت با تربت امام حسین علیه السلام؛
6.استحباب زیارت اربعین؛
7.استحباب زیارت امام حسین علیه السلام در مناسبتهای مختلف مذهبی؛
8.استحباب اقامه عزاداری و گریستن برای امام حسین علیه السلام؛
9.جواز قصر و اتمام نماز در زیر گنبد مزار امام حسین علیه السلام؛
10.استحباب همراه داشتن تربت امام حسین علیه السلام در سفر؛
11.استحباب یاد کردن از امام حسین علیه السلام به هنگام نوشیدن آب.
این همه، (1)
برای مطالعه تفصیلی این احکام و تعالیم،ر.ک:الرسول المصطفی والشعائر الحسینیة.
نشان میدهد که علاوه بر اهدافی که امام حسین علیه السلام از قیام خود داشته است،خداوند و اولیای دین نیز اهدافی را از این قیام،منظور داشتهاند.این،همان چیزی است که از آن به«اهداف چند لایه قیام امام حسین علیه السلام»تعبیر میگردد.به سخن دیگر،امام علیه السلام میدانست که در این حادثه،به شهادت میرسد؛امّا برای رسیدن به این هدفها به میدان مبارزه با طاغوت زمان،در آمد:
1.اصلاح امور امّت اسلام؛
2.اقامه حق و طرد باطل؛
3.حفظ آزادی و عزّت و آزادگی؛
4.افشای ظلم و ستمگری حاکمان بنی امیّه؛
1) (1)
5.زمینهسازی برای تشکیل حکومت اسلامی.
خداوند نیز از این قیام و پایان خونینش،اهدافی را برای همیشه تاریخ،در نظر داشته است.آنچه برخی با عنوان«اُسطوره مقدّس»یا«روابط عاطفی میان انسانها و امام حسین علیه السلام»،بدان اشاره کردهاند،به این بُعد از اهداف،بر میگردد.
بنا بر این،دستاوردهای قیام،دیگر به بخشی از تاریخ،محدود نمیگردد،چنان که برای پیروان یک آیین نیز نخواهد بود.
الگو قرار گرفتن برای قیامهای شیعی در طول تاریخ (نظیر انقلاب اسلامی ایران) و نیز سرمشقْ واقع شدن برای آزادیخواهان جهان (همچون گاندی)،از دستاوردهای این قیام است.
امام حسین علیه السلام،پس از خارج شدن از مدینه،از سوم شعبان تا هشتم ذی حجّه سال شصت هجری،حدود چهارماه و پنج روز در مکّه توقّف کرد و پس از دریافت نامه مسلم بن عقیل علیه السلام از کوفه-که حاکی از آمادگی کوفیان برای حمایت از ایشان در برابر حکومت یزید بود-،و نیز احساس خطر جدّی از ناحیه کارگزاران نظام حاکم در مراسم حج،در هشتم ذی حجّه،مکّه را به قصد کوفه،ترک کرد.
بر پایه گزارشهای تاریخی امام حسین علیه السلام،به رغم ممانعت جدّی حکومت امَوی که در آغاز،با واسطه و بی واسطه،ایشان را از سفر به کوفه،باز میداشتند،و با ردّ پیشنهاد شماری از مصلحتاندیشان و علاقهمندان به ایشان که با خطرناک توصیف کردن این سفر،با اصرار تمام،از او میخواستند که از تصمیم خود منصرف گردد،دعوت کوفیان را پذیرفت و به سوی کوفه حرکت کرد و ضمن پیشگوییهای مکرّر کنایی و بلکه صریح از به شهادت رسیدن خود و همراهان،روانه کربلا شد،و هنگام حرکت از مکّه به سوی عراق،به بنی هاشم نوشت:
مَن لَحِقَ بِیَ استُشهِدَ،ومَن تَخَلَّفَ عَنّی لَم یَبلُغِ الفَتحَ (1)
دلائل الإمامة:ص 187 ح 107، [1]بصائر الدرجات:ص 481 ح 5 [2] نحوه.
.هر کس به من بپیوندد،به شهادت میرسد؛و [امّا] هر کس نپیوندد،به پیروزی نایل نمیآید.
1) (1)
در این باره،چند پرسشْ مطرح است که باید به آنها پاسخ داد:
1.سؤال اوّل این که:آیا انتخاب کوفه به عنوان پایگاه قیام علیه حکومت یزید،از نظر سیاسی،کار صحیحی بوده است؟آیا سیاستمدار بزرگی مانند امام حسین علیه السلام،با در نظر گرفتن سوابق کوفیان در برخورد با پدر او و برادر بزرگترش،به وعده آنان در حمایت از وی در برابر حکومت بنی امیّه،اعتماد میکند و کوفه را به عنوان پایگاه مرکز نهضت بر ضدّ حاکمیت،انتخاب مینماید؟
به بیان واضحتر،آیا امام علیه السلام آنچه را دیگران در مورد خطرناک بودن سفر به کوفه میگفتند،نمیدانست؟و نهایت،این که:آیا امام علیه السلام نمیدانست که فضای عمومی جانبداری از او-که قبل از آمدن ابن زیاد به کوفه،در این شهر حاکم بود-،جوّ کاذبی است؟
2.آیا همه دعوت کنندگان از امام حسین علیه السلام،از شیعیان و پیروان اعتقادی و واقعیِ او بودند و چنان که برخی پنداشتهاند، (1)
مانند عبد اللَّه بن عبد العزیز،که در کتابش (من قتل الحسین علیه السلام؟) میگوید:«مردم کوفه به حسین علیه السلام،نامه نوشتند و از او درخواست کردند که به کوفه برود؛امّا طولی نکشید که فرستادهاش مسلم بن عقیل را تنها گذاشتند و به او نیرنگ زدند.آن گاه،نوبت حسین علیه السلام رسید که آنچه از آنان به مسلم رسیده بود،به او نیز برسد.همچنین تنها حسین علیه السلام نبود که شیعیان به او نیرنگ زدند؛بلکه پیشتر،به پدر و برادرش و پس از او به دیگر امامان اهل بیت-که خدا از آنان خشنود باد-نیز نیرنگ زدند»(من قتل الحسین علیه السلام:ص 118).البته این پندار،به تفصیل،پاسخ داده شده است.در این باره،ر.ک:مَن هم قَتَلة الحسین علیه السلام،سیّد علی حسینی میلانی؛بازتاب تفکّر عثمانی در واقعه کربلا،محمّدرضا هدایت پناه.
وی فریب شیعیان خود را خورد که به او،وعده یاری داده بودند؛امّا نه تنها از او حمایت نکردند،بلکه به جنگ او برخاستند و با این حساب،شیعه،خود،مقصّر اصلی در به وجود آمدن فاجعه عاشوراست؟یا این که«شیعه»در آن دوران،مفهومی متفاوت با مفهومِ امروزی آن داشته است و کسانی که امام حسین علیه السلام را تنها گذاشتند،شیعه سیاسی و اجتماعی بودند،نه شیعه اعتقادی و حقیقی؟ (2)3.دلایل اقبال مردم کوفه به نهضت حسینی و پشت کردن به آن و به عبارت دیگر،عوامل شکست این نهضت،چه بود؟
برای ارزیابی سفر امام حسین علیه السلام به عراق و انتخاب کوفه به عنوان پایگاه قیام،باید توجّه داشت که حکمت قیام امام علیه السلام،در صورت همکاری مردم،در درجه اوّل،براندازی حکومت یزید و تأسیس حکومت اسلامی بود و در مرتبه بعد،امر به معروف و نهی از منکر،افشاگری علیه حکومت امَوی و سست کردن پایههای آن،پیشگیری از نابودی ارزشهای اسلامی و در نهایت،اتمام حجّت بر مردم مسلمان بود،هر چند تحقّق این اهداف،به قیمت شهادت او و عزیزانش و اسارت خانوادهاش تمام شود.
کوفه در آن دوران،ویژگیهایی داشت که با عنایت به آن ویژگیها،مناسبترین نقطه در جهان اسلام برای تحقّق اهداف امام حسین علیه السلام بود.این ویژگیها عبارت اند از:
شهر کوفه،در سال هفده هجری،به فرمان عمر،خلیفه دوم،و به دست سعد بن ابی وقّاص،به منظور تشکیل یک پادگان بزرگ نظامی جهت ساماندهی نیروهای نظامی برای گسترش هر چه بیشتر فتوحات اسلامی،شکل گرفت.
به دلیل موقعیت ویژه شهر کوفه در صدر اسلام،شمار قابل توجّهی از سران قبایل،فرماندهان بزرگ نظامی و جنگجویان زُبده،در این شهر،ساکن بودند.از این رو،امام علی علیه السلام هنگامی که برای خاموش کردن فتنه«ناکثین (پیمانشکنان)»از مدینه عازم عراق شد،تنها هفتصد نفر نیروی نظامی از مهاجر و انصار،همراه داشت؛ولی
دوازده هزار نیرو از کوفه به سپاه ایشان پیوستند.
جالب توجّه،این که امام علیه السلام وقتی میخواست از مدینه به طرف بصره حرکت کند،نامهای خطاب به اهل کوفه نوشت که با این جملات،آغاز شده بود:
مِن عَبدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أمیرِ المُؤمِنینَ إلی أهلِ الکوفَةِ،جَبهَةِ الأَنصارِ و سَنامِ العَرَبِ (1)
تاریخ الطبری:ج 4 ص 500.
.از بنده خدا،علی امیر مؤمنان،به کوفیان،گروه یاران شرافتمند و بلندپایگان عرب.
برپایه گزارش طبری،وقتی که بین راه به امام علیه السلام خبر دادند که شورشیان به بصره رفتهاند،ایشان،احساس آرامش کرد و فرمود:
إنَّ أهلَ الکوفَةِ أشَدُّ إلیّ حُبّاً،و فیهِم رُؤوسُ العَرَبِ و أعلامُهُم (2).
کوفیان،برای من دوست داشتنیترند و سران و بزرگان عرب،در میان آنان اند.
و نیز به آنها نوشت:
إنّی قَدِ اختَرتُکُم عَلَی الأَمصارِ و إنّی بِالأَثرَةِ (3).
من،شما را بر دیگر شهرها ترجیح دادم،و من،خوبْ گزینشگری هستم.
و در روایت دیگری آمده که به آنها نوشت:
فَإِنّی قَدِ اختَرتُکُم وَ النُّزولَ بَینَ أظهُرِکُم لِما أعرِفُ مِن مَوَدَّتِکُم و حُبِّکُم للَّهِِ عزّوجلّ و لِرَسولِهِ صلی اللَّه علیه و آله... (4).
من،شما را انتخاب کردم و سکونت در میان شما را برگزیدم،چون مهرورزی و علاقهتان را به خدای عزّوجلّ و پیامبرش صلی اللَّه علیه و آله میدانم.
و هنگامی که کوفیان در«ذی قار»به امام علی علیه السلام پیوستند،ایشان در ستایش آنها فرمود:
أنتُم أشَدُّ العَرَبِ ودّاً لِلنَّبِیِّ و لِأَهلِ بَیتِهِ،و إنَّما جِئتُکُم ثِقَةً-بَعدَ اللَّهِ-بِکُم (1)
الإرشاد:ج 1 ص 250. [1]
.شما بامحبّتترینِ عرب نسبت به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و خاندانش هستید.من،پس از خدا،با اعتماد کردن به شما نزدتان آمدم.
و پس از پایان جنگ جمل،با این جملات از آنها قدردانی کرد:
جزاکُمُ اللَّهُ مِن أهلِ مِصرٍ عَن أهلِ بَیتِ نَبِیِّکُم أحسَنَ ما یَجزِی العامِلینَ بِطاعَتِهِ وَ الشّاکِرینَ لِنِعمَتِهِ،فَقَد سَمِعتُم وأطَعتُم،وَدُعیتُم فَأَجَبتُم (2).
خداوند،به خاطر خاندان پیامبرتان،بهترین پاداشی را که به اهل طاعت و سپاسگزاران نعمتش میدهد،به شما عطا کند.شما،گوش فرا دادید و اطاعت کردید،و فرا خوانده شدید و اجابت کردید.
همچنین در جنگ صِفّین که شمار سپاهیان امام علی علیه السلام در منابع تاریخی تا یکصد و بیست هزار ذکر شده،عمده نیروهای ایشان از کوفه بودند.در همین جنگ،هنگامی که امام علیه السلام سستیِ سپاهیان خود را در برابر سپاه شام ملاحظه کرد،ضمن سخنانی سرزنشآمیز،به جایگاه مهم آنان در جهان اسلام اشاره کرد و فرمود:
أنتُم لَهامیمُ العَرَبِ و یَآفیخُ الشَّرَفِ،وَ الأَنفُ المُقَدَّمُ،وَ السَّنامُ الأَعظَمُ (3).
شما بزرگان عرب و سران شرف و پیشوایان جلودار و مهتران بزرگ هستید.
و در جایی دیگر،همراه با انتقاد از کوفیان،خطاب به آنها میفرماید:
و أنتُم تَریکةُ الإِسلامِ،و بَقِیَّةُ النّاسِ (4).
و شما،یادگارِ اسلام و بازمانده مسلمانانید.
کوفه،در گذشته،در قلب بلاد اسلامی قرار داشت و نزدیکترین نقطه برای مدیریت قلمرو مسلمانان،بویژه برای نقاطی بود که در عصر خلیفه دوم،به قلمرو حکومت اسلامی افزوده شد.
در دوران زمامداری امام علی علیه السلام،مقرّ خلافت از مدینه به کوفه منتقل شد که بیتردید،افزون بر موقعیت اقتصادی،یکی از دلایل آن،دسترسی آسان از این شهر به بلاد مختلف اسلامی،خصوصاً هنگام نیاز به اعزام نیرو برای جنگ با معاویه بود.
بنا بر این،کوفه از نظر جغرافیایی نیز مناسبترین مکان برای اقدام بر ضدّ حکومت یزید بود.
کوفه،افزون بر موقعیت سیاسی،نظامی و جغرافیایی آن،مهمترین پایگاه فرهنگی جهان اسلام نیز بوده است.سیاست خلیفه دوم،این بود که در کوفه،سربازانی آشنا با قرآن وناآشنا با سنّت،پدید آورد.لذا نقلِ حدیث را در کوفه ممنوع کرد و بر این اساس،قاریان کوفه،غالباً مسلمانان تکْبُعدی وناآشنا به سنّت بودند؛امّا پس از به خلافت رسیدن امام علی علیه السلام،سیاستهای اصولی فرهنگی ایشان در دوران حکومت،از یک سو،و حضور یاران بزرگ پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله که همراه امام علی علیه السلام به کوفه آمده بودند،از سوی دیگر،نقش مؤثّری در رشد فرهنگی مردم کوفه داشت.
بر این اساس،هنگام قیام امام حسین علیه السلام-که حدود 25 سال از آغاز حکومت امام علی علیه السلام میگذشت-،بیتردید،مردم کوفه،به طور نسبی از بالاترین سطوح فرهنگی در میان جوامع اسلامی برخوردار بودند.از این رو،زمینه اصلاحطلبی و قیام علیه ظلم و جور بنی امیّه،در این شهر بیش از هر جای دیگری فراهم بود.شورشهای مکرّر آنها بر ضدّ حکومتهای وقت پس از قیام امام حسین علیه السلام،گواه این مدّعاست.
نقش تعیین کننده کوفیان در فتوحات اسلامی و درگیری آنها با حکومت ستمگر شام،بویژه در دوران حکومت امام علی علیه السلام،ایجاب میکرد تا طبعاً رضایت ندهند که شام،مرکز خلافت و تصمیمگیری در جهان اسلام باشد.لذا در طول حکومت امَوی،کوفه،کانون مبارزه و مخالفت با حکومت امَوی شام بود و در این راه،بیشترین کشته،زندانی و تبعیدی را داد.
زیاد بن ابیه،در دورانی کهاز طرف معاویه به حکومتکوفه گمارده شد،علاوه بر کشتن و زندانی کردن بسیاری از مبارزان و تبعید بسیاری از آنان به شام و سایر شهرها،بر پایه برخی از گزارشها،تنها پنجاه هزار نفر را از کوفه و بصره به سوی خراسان،کوچ داد. (1)
فتوح البلدان:ص 400.
همچنین فرزندش ابن زیاد،علاوه بر کشتار گسترده مبارزان،گروهی از بزرگان شیعیان کوفه (مختار،هانی و...) را زندانی کرد.
نهضت توّابین و قیام مختار،پس از واقعه کربلا،شورش عبد الرحمان بن اشعث در سالهای 82 و 83 هجری و قیام زید بن علی بن الحسین علیه السلام در سال 122،دلایل روشن دیگری بر نفرت عمیقِ بخش قابل توجّهی از مردم کوفه از حکومت امَوی است.
در دوران امامت امام حسین علیه السلام،مفاسد اخلاقی و عملی آشکار یزید-که خود را خلیفه مسلمانان میدانست-،نفرت طبیعی مردم کوفه نسبت به حکومت شام را دوچندان کرد.لذا با نوشتن نامههای پی در پی،از امام علیه السلام دعوت کردند تا به کوفه بیاید و نهضت شکل گرفته بر ضدّ حاکمان امَوی را سامان دهد.
هر چند شمار شیعیان حقیقی و پیروان واقعی اهل بیت علیهم السلام در کوفه اندک بود؛لیکن دوستداران اهل بیت علیهم السلام و کسانی که نسبت به خاندان رسالت،اظهار ارادت
1) (1)
میکردند،در این شهر،فراوان بودند؛بلکه با عنایت به این که کوفه،حدود پنج سال مرکز حکومت عدل امام علی علیه السلام بود و جمع بسیاری از یاران بزرگ پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،همراه با ایشان به این شهر آمده بودند و از این طریق،احادیث فراوانی در فضائل اهل بیت علیهم السلام در میان مردم انتشار یافته بود،کوفه به تدریج،کانون هواداران اهل بیت علیهم السلام در جهان اسلام شد و به همین جهت،پس از مرگ معاویه،هنگامی که جمع کوچکی از پیروان راستین اهل بیت علیهم السلام فعالیت تبلیغاتی خود را برای بیعت با امام حسین علیه السلام و مبارزه با حکومت امَوی آغاز کردند،در فضای باز اجتماعی ناشی از ضعف فرماندار کوفه،در مدّت کوتاهی فضای عمومی شهر در اختیار هواداران امام حسین علیه السلام قرار گرفت.
امّا مردم مکّه و مدینه،به دلیل شرایط سیاسی حاکم بر آنها،مانند کوفیان به اهل بیت علیهم السلام علاقهمند نبودند.ابن ابی الحدید،به نقل از ابو عمر نَهْدی،از امام زین العابدین علیه السلام نقل کرده که فرمود:
ما بِمَکَّةَ وَ المَدینَةِ عِشرونَ رَجُلاً یُحِبُّنا (1)
شرح نهج البلاغة،ابن ابی الحدید:ج 4 ص 104؛ [1]بحار الأنوار:ج 34 ص 297. [2]
.در مکّه و مدینه،بیست نفر هم نیستند که ما را دوست بدارند.
در مقابل،گزارشهای فراوانی،از کثرت نسبی علاقهمندان اهل بیت علیهم السلام در کوفه حکایت دارد،چنان که از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
إنَّ وَلایَتَنا عُرِضَت عَلی أهلِ الأَمصارِ فَلَم یَقبَلها قَبولَ أهلِ الکوفَةِ بِشَیءٍ (2).
ولایت ما،بر مردم شهرها ارائه شد.هیچ کدام مانند مردم کوفه،آن را نپذیرفتند.
روایات دیگری نیز رسیدهاند که مؤیّد ایناند که هواداران اهل بیت علیهم السلام در کوفه،بیش از هر شهر دیگری وجود داشتهاند.هر چند هواداریِ بیشتر آنها در حدّ دفاع عملی و ایثار جان نبوده است؛لیکن در سایر شهرها،اهل بیت علیهم السلام،همین مقدار
طرفدار هم نداشتهاند و لذا هنگامی که ابن زیاد،کوفیان را مجبور به رفتن به سوی سرزمین کربلا و جنگ با امام علیه السلام کرد،بسیاری از آنها،از نیمه راه گریختند و در کربلا،حاضر نشدند.بَلاذُری،در این باره مینویسد:
یک گروه هزارنفره [از کوفه] اعزام میشد؛امّا به جهت اکراه آنان از این کار (نبرد با حسین علیه السلام)،تنها سیصد یا چهارصد نفر یا کمتر از اینها به مقصد میرسیدند (1)
ر.ک:أنساب الأشراف:ج 3 ص 386.
.در سراسر جهان اسلام،جز اهل کوفه،هیچ کس از امام حسین علیه السلام برای قیام بر ضدّ حکومت یزید،دعوت نکرد.از این رو،یکی از پاسخهای امام علیه السلام به معترضان،استناد به دعوتنامههای مردم کوفه بود.در چنین فضایی،اگر امام علیه السلام برای آغاز نهضت به نقطه دیگری عزیمت میکرد و به دست کارگزاران حکومت،کشته میشد،آیا او را به بیسیاستی متّهم نمیکردند؟!
رسیدن امام حسین علیه السلام به کوفه برای امویان بسیار خطرناک بود و لذا پیش از سلطه کامل ابن زیاد بر کوفه،یزید و کارگزارانش با همه توان تلاش میکردند که امام علیه السلام به کوفه نرود.یزید،حتّی دست به دامن ابن عبّاس شد تا امام علیه السلام را از رفتن به کوفه باز دارد،همچنین عمرو بن سعید،فرماندار مکّه،کوشید تا جلوی رفتن امام علیه السلام را بگیرد،و گروهی را اعزام کرد تا مانع خروج امام علیه السلام از مکّه شوند،امّا پس از درگیری مختصری،امام علیه السلام روانه عراق گردید.
بنا بر این،کوفه از نظر موقعیت فرهنگی،سیاسی،اجتماعی،نظامی و جغرافیایی،مناسبترین نقطه برای آغاز نهضت بر ضدّ حکومت یزید بود.از این
1) (1)
رو،سیّد مرتضی رحمه اللَّه علیه در تحلیل حادثه کربلا میگوید:
اسباب پیروزی بر دشمن،روشن و آشکار بود،امّا آن اتّفاق بد،ماجرا را دگرگون و معکوس کرد تا جایی که به انجام رسید،آنچه رسید (1)
تنزیه الأنبیاء:ص 176، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 98.
.هر چند ما با این نظر،موافق نیستیم،لیکن به دلایلی که بیان کردیم،کوفه را بهترین گزینه برای تحقق اهداف نهضت حسینی میدانیم.توضیح بیشتر این مطلب،در ادامه همین فصل،خواهد آمد.
1) (1)
بررسی گزارشهایی که در منابع تاریخی در این زمینه آمدهاند، (1)
برای دیدن برخی از این گزارشها،ر.ک:دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج 4 ص 413 (فصل ششم:مخالفان رفتن امام علیه السلام به سمت عراق).
نشان میدهد که افراد مختلفی با انگیزههای گوناگون،میخواستند تا امام حسین علیه السلام را از سفر به عراق،منصرف کنند:برخی مستقیماً از یزید،دستور ممانعت داشتند.برخی غیر مستقیم،عامل اجرایی او بودند.برخی ضمن علاقهمندی به امام علیه السلام در جهت اجرای خواست حکومت یزید،عمل میکردند،شماری به خاطر پیشگوییهایی که از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله در باره شهادت ایشان شنیده بودند،از این سفر احساس خطر میکردند،برخی میخواستند که امام علیه السلام هم مانند آنها عافیتطلبی را پیشه سازد و در نهایت،برخی هم انگیزهای جز علاقهمندی به امام علیه السلام نداشتند.برای تحلیل پاسخهای امام علیه السلام به کسانی که با خطرناک توصیف کردن سفر به کوفه،تلاش میکردند تا امام علیه السلام را از این سفر منصرف کنند،باید توجّه داشت-همان طور که پیش از این گفتیم-،هدف امام علیه السلام از سفر به کوفه،در درجه نخست،تأسیس حکومت اسلامی و در مرتبه بعد،سست کردن پایههای حکومت اموی و دفاع از اساس اسلام به قیمت شهادت خود و عزیزانش بود.بنا بر این،تحقّق این هدف،با خطرهای احتمالی و بلکه قطعیِ این سفر،منافات ندارد.
امام حسین علیه السلام از یک سو،سرنوشت این سفر را میدانست و از خطرهای آن،کاملاً آگاه بود و از سوی دیگر،برای اتمام حجّت بر مردم،نمیتوانست همه آنچه را
1) (1)
میداند،برای همه مردم بیان کند.از این رو،پاسخهای امام علیه السلام به کسانی که سفر به کوفه را خطرناک وصف میکردند،متفاوت بود.این پاسخها را به سه دسته میتوان تقسیم کرد:
پاسخ امام علیه السلام به کارگزاران یزید که او را از سفر به عراق منع میکردند،در واقع،این بود که:در کار من،دخالت نکنید.هنگامی که مأموران عمرو بن سعید،فرماندار مکّه،مانع خروج امام علیه السلام و یارانش از مکّه شدند و ضمن درگیری مختصری خطاب به امام علیه السلام گفتند:ای حسین ! از خدا نمیترسی که از جماعت،جدا میشوی و میان امّت،تفرقه میاندازی؟
امام حسین علیه السلام تنها به قرائت این آیه شریف،بسنده کرد:
«لِی عَمَلِی وَ لَکُمْ عَمَلُکُمْ أَنْتُمْ بَرِیئُونَ مِمّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِیءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ. 1
عمل من،برای من و عمل شما،برای شماست.شما از آنچه من میکنم،بیزارید و من،از آنچه شما میکنید،بیزارم». (1)
بر پایه نقل ابن اعثم،امام علیه السلام در پاسخ نامه یزید به اهل مدینه-که متضمّن باز داشتن آنها از قیام بود-،نیز تنها به نوشتن آیه یاد شده اکتفا کرد. (2)
از آن جا که هدف اولیه امام علیه السلام از سفر به عراق،تأسیس حکومت اسلامی بود،برای اتمام حجّت بر مردم،نمیتوانست سرنوشت سفر را برای همه مردم،حتّی برای برخی از خواص،بیان کند.لذا در پاسخ بسیاری از کسانی که با خطرناک توصیف
کردن سفر به عراق،از ایشان میخواستند تا از این سفر منصرف شود،به پاسخهای اجمالی اکتفا میکرد،چنان که در پاسخ به پیشنهاد طِرّماح و ابو بکر بن عبد الرحمان فرمود:
مَهما یَقضِ اللَّهُ مِن أمرٍ یَکُن (1)
الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة):ج 1 ص 447،تهذیب الکمال:ج 6 ص 418.
.هر چه خداوند حکم کند،همان میشود.
همچنان که در پاسخ بِشر بن غالب،عبد اللَّه بن مطیع و عمر بن عبد الرحمان و فَرَزدَق و امثال آنها نیز به پاسخهای اجمالی اکتفا کرد.
امّا پاسخ امام علیه السلام به شخصیتهای بزرگی مانند امّ سلمه وعبد اللَّه بن جعفر و محمّد ابن حنفیه،کاملاً متفاوت با پاسخ به دیگران بود؛چرا که در پاسخ به آنها امام علیه السلام از شهادت خود خبر میداد،چنان که در پاسخ به ام سلّمه میفرماید:
إنّی واللَّهِ مَقتولٌ کَذلِکَ،وإن لَم أخرُج إلَی العِراقِ یَقتُلونی أیضاً (2).
به خدا سوگند،من،اینچنین کشته میشوم،و اگر به عراق هم نروم،مرا میکشند.
و نیز به عبد اللَّه بن جعفر میفرماید:
لَو کُنتُ فی جُحرِ هامَةٍ مِن هَوامِّ الأَرضِ لَاستَخرَجونی وَیَقتلونی (3).
اگر در لانه جنبندهای هم باشم،مرا بیرون میآورند و میکشند.
این سخن،بدین معناست که:من،چه به کوفه بروم و چه نروم،بیتردید،به دست عوامل یزید،کشته میشوم.بنا بر این،باید نقطهای را برای شهادت خود انتخاب کنم که خون من،بیشترین بهره را برای اسلام داشته باشد و بیشترین ضربه را به حکومت
امَوی بزند وحرمت حرم نیز حفظ گردد،و آن نقطه،جایی جز عراق نیست.
بر این اساس انتخاب کوفه و همراه بردن خانواده و کودکان خردسال و بهترین یاران در این سفر،دقیقاً در راستای تحقّق این هدف والای الهی بوده است.
با توجّه به آنچه در باره موقعیّت فرهنگی و سیاسی کوفه بیان کردیم،دلایل اقبال مردم کوفه را به نهضت حسینی،در موارد زیر میتوان خلاصه کرد:
1.بالا بودن سطح فرهنگیِ بخشی از مردم کوفه؛
2.تقابل منافع سیاسی و اقتصادی کوفه با شام.کوفه،روزی پایگاه مهمّ تصمیمگیری در جهان اسلام بود و با شام،درگیری داشت.اکنون،کوفیان در برابر حکومت شام،احساس ذلّت و خفّت میکردند؛
3.علاقهمندی بسیاری از مردم کوفه نسبت به اهل بیت علیهم السلام؛
4.مفاسد حکومت امَوی و بخصوص فساد آشکار یزید؛
5.نبودن جایگزینی مناسب برای امام حسین علیه السلام که بتواند کوفیان را در مخالفت با حکومت شام و براندازی آن،رهبری کند.
در کنار هم قرار گرفتن عوامل مذکور،سبب شد که جمعی از پیروان راستین امام حسین علیه السلام،مخالفت با حکومت امَوی را بیاغازند و هنگامی که مردم را به همراهی با ایشان جهت براندازی حکومتْ فرا خواندند،توده مردم از آن استقبال کردند.سیاست نعمان بن بشیر نیز-که مایل به درگیری نبود-،زمینه را فراهم کرد و فضای عمومی کوفه،به سرعت در جهت نهضت حسینی قرار گرفت،به گونهای که حتّی جمعی از سران هوادار حکومت-مانند:عمرو بن حَجّاج و شَبَث بن رِبْعی که موقعیّت خود را در خطر میدیدند-،تحت تأثیر فضای عمومی شهر،به ظاهر به صف حامیان نهضت پیوستند و برای امام حسین علیه السلام نامه نوشتند.
اکنون باید دید که:چرا در فرصت کوتاهی پس از آمدن ابن زیاد به کوفه،به طور کلّی،ورق برگشت و فضای عمومی کوفه،در جهت خواستِ حکومت یزید قرار گرفت؟به سخن دیگر،جامعه کوفه در کنار آن ویژگیهای مثبت،چه خصوصیّات دیگری داشت که یک روز،فضای عمومی آن در جهت خواستِ امام حسین علیه السلام بود و روز دیگر،در جهت خواست یزید؟و آیا این رویکردِ مردم کوفه را میتوان به حساب شیعیان گذاشت؟
برای پاسخ دادن به این پرسشها،جامعهشناسی و روانشناسی مردم کوفه و شناخت نظام اداری و اقتصادی حاکم بر این شهر،ضروری است.در بخشهای آینده،به تبیین این مسائل خواهیم پرداخت و پس از آن،مهمترین عوامل شکست نهضت کوفه را بررسی خواهیم کرد.
در ارزیابی سفر امام حسین علیه السلام به کوفه و نهضت کوفیان،افزون بر آنچه گذشت،جامعهشناسی کوفه را نیز باید بررسی کرد.کوفه آن روزگار،از زوایای گوناگون،قابل ارزیابی است؛چرا که شهری متنوّع و چند گونه بوده است:
جامعه کوفه را از نظر نژادی،میتوان به دو بخش عرب و غیرعرب،تقسیم کرد.بیشتر مردم عربِ ساکن کوفه،قبایلی بودند که با آغاز فتوحات اسلامی در ایران،از شبه جزیره عربستان،به قصد شرکت در جنگ،به سمت عراق،کوچ کردند و سرانجام،پس از پایان فتوحات،در کوفه و بصره،مسکن گزیدند.
بخش دیگری از عربهای ساکن کوفه را قبایلی مانند بنی تَغلِب تشکیل میدادند که پیش از اسلام،در عراق،سکونت گزیده بودند و پیوسته با ایرانیان در جنگ بودند.اینان،با آغاز فتوحات اسلامی،به مسلمانان پیوستند و آنها را در فتوحات،یاری دادند.سپس بخشی از آنها در شهرهای تازه تأسیس اسلامی،سُکنا یافتند.
مردمان غیر عرب کوفه-که اندکی از جمعیّت آن را تشکیل میدادند-،شامل گروههایی همچون مَوالی، (2)سُریانیها (3)و نَبْطیها (4)بودند.
1) (1) ر.ک:حیاة الإمام الحسین علیه السلام،قَرَشی:ج 2 ص 433.
2) (2) منظور از مَوالی،مسلمانان غیر عرب (مانند:ایرانیان،رومیها و ترکان) هستند (تاریخ تمدّن اسلامی،جرجی زیدان:ص 686).
3) (3) سُریانیها،کسانی بودند که به زبانی سریانی سخن میگفتند.آنان،امروزه مسیحی اند و در سوریه و شمال بین النهرین زندگی میکنند (المنجد:ص 354«السُّریان»).
4) (4) نَبْطیها،طایفهای از عرب بودند که داخل عجمها و رومیان شده بودند و نسبشان با آنان درآمیخته بود و فرهنگ و زبانشان را از دست داده بودند (مجمع البحرین:ج 3 ص 1746).
از نظر اعتقادی،جامعه آن روز کوفه را میتوان به دو بخش مسلمان و غیر مسلمان،تقسیم کرد.بخش غیر مسلمان کوفه،عبارت بودند از:مسیحیان عرب از«بنی تَغلِب»،مسیحیان نَجران،مسیحیان نَبْطی،یهودیانی که در زمان عمر از شبه جزیره عربستان رانده شده بودند،و زردشتیان ایرانی.این بخش،در مجموع،قسمت ناچیزی از کلّ جمعیّت کوفه بودند.
بخش مسلمان کوفه را،از نظر سیاسی،میتوان به چهار دسته تقسیم کرد:
پیش از این،اشاره کردیم که در عصر نهضت حسینی،کوفه،کانون هواداران اهل بیت علیهم السلام بود؛ولی این سخن،بدان معنا نیست که همه کسانی که به اهل بیت علیهم السلام اظهار ارادت میکردند،پیروان راستین آنها و«شیعه»به مفهوم حقیقی این کلمه بودند؛بلکه هواداران اهل بیت علیهم السلام و مدّعیان تشیّع در آن دوران،به چند دسته تقسیم میشدند که در ادامه همین فصل،توضیح خواهیم داد.
هواداران بنی امیّه،بخش قابل توجّهی از مردم کوفه را تشکیل میدادند.در آن دوران که بیست سال از حکومت امَویان در کوفه میگذشت،افراد بسیاری جذب آنها شده بودند.هواداران بنیامیّه در کوفه،از تشکّل و سازماندهی نیرومندی برخوردار بودند.افرادی مانند عمرو بن حَجّاج زبیدی،یزید بن حرث،عمرو بن حُرَیث،عبد اللَّه بن مسلم،عمارة بن عقبه،عمر بن سعد و مسلم بن عمرو باهِلی،از سران آنان به شمار میرفتند و همینها بودند که وقتی از پیشرفت کار مسلم بن عقیل و ضعف و
فتور نعمان بن بشیر،فرماندار کوفه احساس خطر کردند،به شام نامه نوشتند و زمینه را برای عزل نعمان و فرمانروایی ابن زیاد،فراهم ساختند.
گفته شده که رؤسا و مُتنفّذان قبایل کوفه،از این حزب بودهاند و این امر،خود،باعث گرایش بسیاری از مردم به این سو میشده است. (1)
ر.ک:بازتاب تفکّر عثمانی در واقعه کربلا:ص 31 و 78 و 119 و 186.
علی رغم سرکوب خوارج در جنگ نهروان،سیاستهای غیر اسلامی معاویه باعث شد که خوارج کوفه،در زمان او،قدرت بگیرند.آنان در سال 43 ق،در دوران فرمانروایی مغیرة بن شعبه بر کوفه،به رهبری مُستَورِد قیام کردند؛ولی کارشان به شکست انجامید.زیاد بن ابیه نیز پس از به عهده گرفتن فرمانداری کوفه در سال 50 ق،نقش مهمّی در سرکوب آنها داشت.پس از مرگ زیاد (سال 53 ق)،خوارج کوفه به رهبری حیّان بن ظبیان،در سال 58 ق،قیامی دیگر ترتیب دادند و این بار،ابن زیاد،پس از به عهده گرفتن زمام امور کوفه،به سرکوب آنها پرداخت.
بنا بر این،با توجّه به درگیری خوارج با امَویان،شاید بتوان گفت که آنان در جریان نهضت حسینی،با هیچ یک از دو طرف،همکاری نکردهاند.
بخش قابل توجّهی از جوامع مختلف را کسانی تشکیل میدهند که یا همه حوادث اجتماعی را بیاهمیّت میشمارند و یا هر روز،به رنگی در میآیند.در کوفه نیز طبعاً جمعی بودند که نه به اهل بیت علیهم السلام علاقه داشتند و نه هوادار بنی امیّه بودند؛بلکه هوادار شکم و شهوتِ خویش بودند و هر کس میتوانست زندگی آنان را تأمین کند،از او پیروی میکردند.
1) (1)
در روایات اهل بیت علیهم السلام،مدّعیان تشیّع و هواداریِ خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،به چند طبقه یا دسته تقسیم شدهاند:
برترین دسته شیعیان،کسانی بودند که به راستی،به خاندان رسالت عشق میورزیدند و در پنهان و آشکار،از آرمانهای آنان دفاع میکردند.اینان،در کلام امام صادق علیه السلام،دوستانِ تَرازِ اوّل اهل بیت علیهم السلام معرّفی شدهاند:
طَبَقَهٌ یُحِبّونا فِی السِرِّ وَ العَلانِیَةِ،هُمُ النَّمَطُ الأَعلی.
گروهی که ما را آشکارا و پنهان،دوست دارند؛آنان در بالاترین درجه اند.
امام صادق علیه السلام در ادامه این سخن،ویژگیهای این گروه راه چنین تبیین فرموده است:
فَمِن بَینِ مَجروحٍ وَ مَذبوحٍ،مُتَفَرِّقینَ فی کُلِّ بِلادٍ قاصِیَةٍ...وَ هُمُ الأَقَلّونَ عَدَداً،الأَعظَمونَ عِندَ اللَّهِ قَدراً وَ خَطَراً (1)
تحف العقول:ص 325.
.جمعی زخمی و جمعی سربُریده،در شهرهایی دوردست،پراکنده افتادهاند....آنان،جمعیّتی اندک اند؛امّا در پیشگاه خدا،ارج و منزلتی والا دارند.
در عصر نهضت حسینی،حبیب بن مُظاهر اسدی،مسلم بن عَوسَجه و ابو ثُمامه
1) (1)
صائدی،نمونههای شناخته شده این دسته از شیعیان و علاقهمندان اهل بیت علیهم السلام بودند.آنان،پس از مرگ معاویه،در خانه سلیمان بن صُرَد خُزاعی جمع شدند و باب نامهنگاری به امام حسین علیه السلام،پس از مرگ معاویه،به دست آنها گشوده شد.
این دسته،کسانی بودند که بر اثر جاذبههای حکومت علوی و آشنایی با احادیثی که اصحاب بزرگ پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله در فضایل اهل بیت علیهم السلام نقل کرده بودند،به این خاندان،اظهار ارادت میکردند؛ولی دوستی آنها،از مرز ظاهر و زبان،تجاوز نمیکرد.امام صادق علیه السلام این دسته را دوستانِ تَرازِ پایین اهل بیت علیهم السلام وصف فرموده است:
وَ الطَّبَقَةُ الثانِیَةُ:النَّمَطُ الأَسفَلُ،أحَبّونا فِی العَلانِیَةِ وَ ساروا بِسیرَةِ المُلوکِ،فَأَلسِنَتُهُم مَعَنا وَ سُیوفُهُم عَلَینا (1)
تحف العقول:ص 325.
.گروه دوم،پایینترند.ما را آشکارا دوست دارند؛ولی به شیوه پادشاهان رفتار میکنند.از این رو،زبانهایشان،با ماست و شمشیرهایشان،بر ضدّ ما!
در دوران حکومت امام علی علیه السلام و دیگر امامان،بیشتر مردم کوفه از همین دسته بودند؛همانها که امام علی علیه السلام در اواخر حکومت خود،پی در پی،از آنها گله میکرد و خطاب به آنها میفرمود:
یا أَشباهَ الرِّجالِ وَلا رِجالَ (2).
ای مردْنمایانِ نامرد !
و میفرمود:
مُنیتُ بِمَن لا یُطیعُ (3).
گرفتار کسانی شدهام که فرمان نمیبرند.
و میفرمود:
لا غَناءَ فی کَثرَةِ عَدَدِکُم (1)
نهج البلاغة:خطبه 119، [1]بحار الأنوار:ج 34 ص 96 ح 942. [2]
.زیاد بودنِ جمعیّت شما،سودی ندارد.
و میفرمود:
لَبِئسَ حُشّاشُ نارِ الحَربِ أنتُم ! (2)
شما بد آتش افروزانی برای جنگ هستید.
و میفرمود:
هَیهاتَ أن أطلُعَ بِکُم أسرارَ العَدلِ (3).
هیهات که خواسته باشم به یاری شما،عدالت پنهان را آشکار کنم !
نیز بر پایه برخی از گزارشها،امام حسن علیه السلام در توضیح علّت صلح خود با معاویه،این دسته از یاوران خود را این گونه توصیف فرمود:
یَقولونَ لَنا إنَّ قُلُوبَهُم مَعَنا وَ إِنَّ سُیوفَهُم لَمَشهورَةٌ عَلَینا ! (4)
به ما میگویند که دلهایشان با ماست؛ولی شمشیرهایشان بر ضدّ ماست.
همچنین،فَرَزدَق در دیدار با امام حسین علیه السلام،در وصف این دسته از علاقهمندان اهل بیت علیهم السلام،میگوید:
القُلوبُ مَعَکَ،وَ السُّیوفُ مَع بَنی امَیَّةَ (5).
دلها با توست و شمشیرها با بنی امیّه.
نکته شایان توجّه،این که در وصف دسته دوم،گفته شده که«زبانهاشان،با اهل بیت علیهم السلام و شمشیرهاشان،بر ضدّ آنان است»؛امّا در کلام فرزدق و دیگران،آمده است
که«دلهاشان با اهل بیت علیهم السلام است و شمشیرهاشان،بر ضدّ آنها».
حقیقت،این است که اگر به راستی،دل آنها با اهل بیت علیهم السلام بود،شمشیر آنها نمیتوانست بر ضدّ اهل بیت علیهم السلام باشد.ضدّیت عملی این دسته با خاندان رسالت،نشان میدهد که ارادت آنان به این خاندان،از مرز زبان تجاوز نمیکرده است.
دسته سوم:از علاقهمندان اهل بیت علیهم السلام،کسانی بودند که نه همانند دسته اوّل،در ظاهر و باطن از اهل بیتْ علیهم السلام دفاع میکردند،و نه همانند دسته دوم،علاقهای ظاهری داشتند.این دسته،اهل بیت علیهم السلام را در قلب خود،دوست داشتند؛ولی جرئت اظهار ارادت نسبت به آنان را نداشتند.اینان،به تعبیر امام صادق علیه السلام،علاقهمندان تَرازِ وسط اند.متن سخن امام علیه السلام،این است:
وَ الطَّبَقَةُ الثالِثَةُ:النَّمَطُ الأَوسَطُ،أحَبّونا فِی السِّرِّ وَ لَم یُحِبّونا فِی العَلانِیَةِ (1)
تحف العقول:ص 325.
.گروه سوم،در رتبه وسط اند.ما را در نهان،دوست دارند؛امّا آشکارا با ما دوستی نمیکنند.
سپس در تبیین ویژگیهای دسته سوم،میفرماید:
وَلَعَمری لَئِن کانوا أحَبّونا فِی السرِّ دُونَ العَلانِیَةِ فَهُمُ الصَّوامونَ بِالنَّهارِ القَوّامونَ بِاللَّیلِ،تَری أثَرَ الرَّهبانِیَةَ فی وُجوهِهِم،أهلُ سِلمٍ وَ انقِیادٍ.
به جان خودم،اگر آنان ما را در باطن دوست میداشتند و نه به ظاهر،روزهدارانِ روز و عابدانِ شب میبودند و اثر عبادت را در چهرهشان میدیدی،و تسلیم و فرمانبردار میبودند.
در یک تقسیمبندی دیگر برای شیعیان،از امامباقر علیه السلام چنین روایت شده که فرمود:
الشیعَةُ ثَلاثَةُ أصنافٍ:صِنفٌ یَتَزیَّنونَ بِنا،وَ صِنفٌ یَستَأکِلونَ بِنا،وَ صِنفٌ مِنّا
1) (1)
وَ إلَینا (1)
مشکاة الأنوار:ص 127 ح 297. [1]
.شیعیان،سه دستهاند:دستهای با ما،خود را میآرایند.دستهای با ما،منافع مالی خود را به چنگ میآوردند،و دستهای،از مایند و رو به کوی ما دارند.
با توجّه به این روایات،مدّعیان تشیّع در کوفه را میتوان به سه دسته تقسیم کرد:
دسته اوّل،کسانی که دل آنها با اهل بیت علیهم السلام بود و در عمل نیز از آرمانهای این خاندان،دفاع میکردند.تعداد این دسته،بسیار اندک بود.
دسته دوم،کسانی که اهل بیت علیهم السلام را به راستی دوست داشتند؛ولی جرئت دفاع از آرمانهای آنان را نداشتند.تعداد اینان،بیش از دسته اوّل و کمتر از دسته سوم بود. (2)
دسته سوم،کسانی که برای رسیدن به منافع سیاسی یا اجتماعی و یا اقتصادی،به اهل بیت علیهم السلام اظهار ارادت میکردند،ولی شمشیرهایشان در خدمت دشمنان آنها بود.بیشتر شیعیان کوفه،از این دسته بودند؛ولی اینان،شیعه واقعی نبودند و میتوان آنان را شیعیان سیاسی و اقتصادی نامید.چنین کسانی،در واقع،پیرو کسی هستند که بتواند منافع آنها را تأمین کند.از این رو،در فضایی که مردم احساس میکردند که امام حسین علیه السلام پیروز خواهد شد،این دسته نیز با مسلم بیعت کردند؛ولی در فضایی که دیدند همراهی با امام علیه السلام برای آنها خطرناک است،در صف پیروان بنی امیّه قرار گرفتند.
بنا بر این،گناه حمایت نکردن از نهضت امام حسین علیه السلام،به دوش شیعیان سیاسی،اجتماعی و اقتصادی و نیز کسانی است که از نام شیعه،سوء استفاده میکردند،نه شیعیان اعتقادی و واقعی.
به طور کلّی،ویژگیهای روانی بیشتر جامعه آن روزگارِ کوفه را که در شکست ظاهری نهضت امام حسین علیه السلام دخیل بودهاند،میتوان چنین برشمرد:
هسته اوّلیه شهر کوفه را قبایل بَدَوی (صحرانشین) تشکیل میدادند که بنا به علل مختلف،در فتوحات اسلامی شرکت جستند و سپس از صحرانشینی و کوچرَوی،به شهرنشینی روی آوردند؛امّا با این حال،خُلق و خوی صحرانشینی خود را از دست نداده بودند.
یکی از ویژگیهای صحرانشینان،داشتن آزادی بی حدّ و حصر در صحراها و بیابانهاست.از این رو،آنان از همان ابتدا به درگیری با امیران خود پرداختند،به گونهای که خلیفه دوم را به ستوه آوردند،تا جایی که از دست آنان،اینچنین شِکوه نمود:
چه مصیبتی بالاتر از این که با صد هزار جمعیّت،رو به رو باشی که نه آنها از امیری خشنودند،و نه امیری از آنان رضایت دارد؟! (1)
تاریخ الطبری:ج 4 ص 165.
میتوان گفت که چنین جامعهای،امیر عادل و آزاداندیش را بر نمیتابد.در این جامعه،مردم از این گونه امیران،سوء استفاده میکنند،در مقابل آنها به معارضه بر میخیزند و از فرمان آنان،اطاعت نمینمایند.نمونه همه این نشانهها را در رفتار
1) (1)
کوفیان با امام علی علیه السلام مشاهده میکنیم.امیر مناسب این جامعه،امیری مانند«زیاد بن ابیه»است که با خشونت و ستمگری،آنان را وادار به اطاعت در برابر حکومت نماید.
گرچه بسیاری از مسلمانان صدر اسلام،با نیّتی خالص و به جهت رضای حق و پیشرفت اسلام در فتوحات اسلامی شرکت میجستند،امّا کم نبودند افراد و قبایلی که به قصد به دست آوردن غنایم جنگی در این جنگها شرکت میکردند.اینان،پس از سکونت در کوفه،حاضر به از دست دادن دنیای خود نبودند و به محض احساس کردن هر گونه خطری،عقب مینشستند و به عکس،هر گاه احساس نفعی مینمودند،فوراً به عرصه داخل میشدند.
شاهد صادق این مطلب،حضور کوفیان در دو جنگ جَمَل و صفّین است.هنگامی که در سال 36 هجری،امام علی علیه السلام برای مقابله با شورشیانِ مستقر در بصره،از مدینه رهسپار عراق شد،از کوفیان،درخواست کمک نمود.کوفیان که هنوز حکومت امام علی علیه السلام را نوپا میدیدند و از سرنوشت جنگ،بخصوص با توجّه به کثرت سپاه بصره،بیمناک بودند،کوشیدند از زیر بار این دعوت،شانه خالی کنند و سرانجام،پس از تبلیغها و تشویقهای فراوان،تنها دوازده هزار نفر،یعنی حدود ده درصد از جمعیّت جنگجویان کوفه،در این جنگ،به نفع علی علیه السلام شرکت جستند.پس از اتمام جنگ نیز یکی از اعتراضهای نخبگان و خواصّ آنان،مصادره نشدن و تقسیم نشدن غنایم به وسیله امام علی علیه السلام بود.
امّا در جنگ صفّین که کوفیان،حکومت امام علی علیه السلام را سامان یافته میدیدند و امید فراوانی به پیروزی داشتند،رغبت بیشتری به شرکت در جنگ نشان دادند،به طوری که تعداد سپاهیان امام علی علیه السلام را در این جنگ،بین 65 تا 120 هزار نفر نگاشتهاند که شمار افراد غیر کوفی آن،بسیار ناچیز بوده است.
فراوانیِ بیعت کنندگان با مسلم را نیز میتوان با همین اصلْ توجیه نمود،گرچه عدّه اندکی از افراد مخلص نیز در میان آنها بودند.
مردم کوفه در آن هنگام،از سویی به علّت مرگ معاویه و جوانی یزید،حکومت مرکزی شام را دچار ضعف میدیدند و از سوی دیگر،فرماندار کوفه (نعمان بن بشیر) را قادر به مقابله با قیامی جدّی نمیدانستند.از این رو،تجمّع عدّهای از شیعیان مخلص به رهبریِ سلیمان بن صُرَد خُزاعی و پیشنهاد دعوت از امام حسین علیه السلام و تشکیل حکومت در کوفه،به سرعت از سوی کوفیان،مورد استقبال قرار گرفت؛زیرا احتمال پیروزی و تشکیل حکومت را قوی میدانستند.
کوفیان،حتّی پس از ورود عبید اللَّه به کوفه،امید پیروزی را از دست ندادند.از این رو،تعداد فراوانی از آنها به همراه مسلم در محاصره قصر عبید اللَّه شرکت جستند و هنگامی که احساس خطر نمودند،به سرعت،از نهضت،کناره گرفتند و مسلم و هانی را به دست عبید اللَّه سپردند.
این احساس خطر،هنگامی شدّت گرفت که شایعه حرکت سپاه شام از سوی طرفداران عبید اللَّه در میان مردم،پخش شد.البته ترس از سپاه شام را نیز میتوان معلول دنیاطلبی مردم کوفه به شمار آورد.
با مطالعه مقاطع مختلف تاریخ کوفه،میتوانیم تابع احساس بودنِ اهالی آن را مشاهده نماییم.علّت اصلی این ویژگی را میتوان عدم رسوخ ایمان در قلبهای آنان دانست و طبعاً از افراد و قبایلی که با دیدن شوکت اسلام به آن پیوستند و برای دنیای خود به جنگ رفتند،انتظاری جز این نمیتوان داشت.
شاید معروف شدن کوفیان به نیرنگبازی،فریبکاری و بیوفایی-تا جایی که به ظهور مَثَلهایی چون:«أغدَرُ مِن کوفیٍّ (فریبکارتر از کوفی)»،یا«الکوفیُّ لا یوفی (کوفی،وفا ندارد)»انجامیده-،نیز ناشی از همین ویژگیِ احساساتی بودن آنها باشد.
نظامی بودن شهر کوفه و پدید آمدن فرصتهای متعدّد برای جنگیدن،روحیّهای
خاص و پرخاشگرانه به آنان داده بود.آنان،مغرور از قدرت نظامی و فتوحات خویش،در برابر هر تحوّلی پرخاش کرده،با شورشگری،در صدد بازیابی هویت خویش و به دست آوردن منفعت بودند.
قبیلهگرایی حاکم بر عراق و جزیرة العرب،در کوفه نیز نمود داشت و افراد قبیله،به رئیس قبیله خویش،بیش از رئیس حکومت،وابسته بودند.از سوی دیگر،سیاستمَدارانی همچون معاویه و ابن زیاد،با تطمیع رؤسای قبائل،از توانایی آنان بر ضدّ امامان شیعه علیهم السلام،استفاده میکردند.
ترکیب نژادی،اعتقادی و سیاسی مردم کوفه و نیز ویژگیهای روانی آنها،ایجاب میکرد که نظام اداری و شرایط اقتصادی حاکم بر این شهر،نقش بسیار مؤثّری در بسیج نظامی آنها داشته باشد.برای روشن شدن این مطلب،اشارهای کوتاه به نظام اداری کوفه و منابع درآمد مردم آن،ضروری است:
مهمترین عناصر تشکیلات اداری کوفه،عبارت بودند از:
فرماندار (والی)،مهمترین مقام اجرایی کوفه بود که مستقیماً توسّط رئیس حکومت مرکزی،منصوب و اداره امور کوفه و توابع آن (1)
همه نواحی مرکز و شمال ایرانِ آن روز (مانند:آذربایجان،قفقاز،قزوین،خراسان،ری،طبرستان،کابل و سمرقند)،توابع کوفه محسوب میشدند.
به او سپرده میشد.زیاد بن ابیه،هنگامی که در سال 50 هجری به حکومت کوفه منصوب شد،به منظور تسلّط بیشتر بر این شهر،آن را به چهار قسمت (رُبع)،تقسیم کرد:ربع اهل مدینه،ربع تمیم و همْدان،ربع ربیعه و کِنده،ربع مَذحِج و اسد.همچنین برای هر یک،رئیسی معیّن نمود که مجموع آنها،«رؤسای ارباع»نامیده میشدند.
1) (1)
فرماندهانی که زیاد برای این ارباع انتخاب کرده بود،به ترتیب،عبارت بودند از:عمرو بن حریث،خالد بن عَرَفطه،قیس بن ولید و ابو بُردة بن ابی موسی اشعری.
مسلم بن عقیل نیز هنگام برپایی قیام خود،از این نظام،استفاده کرد و افراد هر ربع را در همان ربع،سازماندهی نمود و خود،رئیسی غیر از رئیس منصوب از سوی حکومت،برای هر ربع،انتخاب کرد.
در جریان قیام مسلم در کوفه پس از دستگیری هانی و محاصره قصر،به نامهای رؤسای ارباع که به وسیله او منصوب شده بودند،بر میخوریم:مسلم بن عوسجه اسدی،رئیس رُبعِ مَذحِج و اسد،عبید اللَّه بن عمر بن عزیز کِندی،رئیس رُبع کِنده و ربیعه،عبّاس بن جَعده جَدَلی،رئیس رُبع اهل مدینه و ابو ثُمامه صائدی،رئیس رُبع تمیم و همْدان.
هانی بن عروه،ریاست رُبع کِنده و ربیعه را از سوی حکومت،بر عهده نداشت؛امّا به قدری در میان این رُبع-که پرجمعیّتترین رُبع کوفه بود-احترام داشت که گفته شده است در هنگام کمک خواستن،سی هزار شمشیر آماده،به فریادرسی او میآمدند که البتّه ابن زیاد،توانست با سیاستهای خود و استفاده از عمرو بن حَجّاج زُبیدی،رقیب هانی،این نفوذ را به حدّ اقل برساند و سرانجام،او را شهید کند،بدون آن که هیچ تحرّکی در رُبع،پدید آید!
عُرَفا،جمع«عَریف»است و عریف،منصبی در قبیله بوده است که صاحب آن،ریاست عدّهای از افراد قبیله و سرپرستی امور آنان را بر عهده داشته و نسبت به اعمال آن افراد،در مقابل حکومت،پاسخگو بوده است.وظیفهای که عریف انجام میداد و نیز تعداد افراد تحت نظر او،«عِرافت»نامیده میشد.
این منصب،در قبایل عرب در زمان جاهلیت نیز وجود داشته و از نظر اداری،یک یا دو درجه پایینتر از ریاست قبیله بوده است؛امّا پس از پایهریزی نظام اسباع در
سال هفدهم هجری،نظام عُرَفا،به گونهای دیگر پیریزی شد،بدین ترتیب که افرادِ تحت سرپرستی هر عریف را به تعدادی قرار میدادند که عطا و حقوق آنها و همسران و فرزندانشان،صد هزار درهم باشد.از این رو،تعداد افرادِ«عِرافت»های مختلف،متفاوت بود؛زیرا نظامی که عمر بن خطّاب برای پرداخت عطا به جنگجویان در نظر گرفته بود،بر پایه مساوات قرار نداشت؛بلکه بر اساس فضایل و ویژگیهای افراد (مانند:صحابی بودن،شرکت در جنگها به فرماندهی پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،شرکت در فتوحات و...) متغیّر بود.بدین ترتیب،«عرافت»های مختلف،از بیست تا شصت جنگجو را در بر میگرفت که زن و فرزندان آنها نیز به این رقم،اضافه میشدند.
وظیفه اوّلیه عُرَفا در آن زمان،این بود که عطا و حقوق افراد تحت مسئولیت خود را از امرای اسباع،تحویل میگرفتند و به آنان میرساندند.نیز در هنگام جنگ،افراد خود را آماده میکردند و احیاناً اسامی افرادی را که از شرکت در جنگ،سر باز زده بودند،به اطّلاع فرماندار یا امرای اسباع میرساندند.
هنگامی که لشکریان عرب،شهرنشین شدند و در کوفه مستقر گردیدند،عُرَفا،اهمّیت بیشتری یافتند؛زیرا علاوه بر مسئولیتهای سابق،مسئولیت کامل برقراری امنیت در محدوده زیر نظارتشان،به آنها واگذار گردید.از این رو،آنان دفترهایی تهیّه کرده بودند که در آنها،اسامی جنگجویان و همسران و فرزندانشان و نیز مَوالی آنان ضبط شده بود و اسامی و سال تولّد تازه متولّدها در آنها ثبت میشد،چنان که اسامی افرادی که از دنیا میرفتند،محو میگردید و بدین ترتیب،شناخت کاملی از افراد خود داشتند.
به نظر میرسد چنان که عرفا در آن زمان در مقابل فرماندار،مسئول بودهاند،نصب و عزل آنها نیز توسّط فرماندار،صورت میگرفته است.
در هنگام بروز تشنّج و اضطراب در شهر،نقش و اهمّیت عرفا،دوچندان میشد؛زیرا آنها مسئول برقراری نظم در میان افراد شامل عرافت خود بودند و طبعاً اگر
حکومت مرکزیِ شهر،قوی بود،از آنان میخواست که افراد قیام کننده (شورشی) را معرّفی نمایند.
به طور کلّی،طرق درآمد مردمِ آن روزگار کوفه را میتوان به دو بخش:کسب و کار،و دریافت عطا و رزق از حکومت،تقسیم نمود:
کسب و کار مردم در آن زمان،معمولاً زراعت،صناعت،تجارت و یا کارهای دولتی و حکومتی (مانند خدمت در شُرطه یا همان شهربانی) بود.
به نظر میرسد با توجّه به وابستگی شدید مردم به عطا و حقوق حکومتی،مردم عرب کوفه،کمتر به کسب و کار میپرداختند،به طوری که گفته شده است:اکثر حرفههای کوفه را مَوالی بر عهده داشتند و اصولاً عربها،اشتغال به حرفه و صنعت را در خور شأن خود نمیدانستند.
عطا،پرداخت نقدیای بود که از سوی حکومت کوفه،یکجا یا در چند مرحله،سالانه به مردم جنگجوی این شهر،انجام میگرفت،چنان که رزق،کمکهای جنسی،مانند:خرما،گندم،جو،روغن و...بود که هر ماه به صورت بلا عوض،به آنها تحویل میشد.
نظام عطا و رزق،به وسیله عمر بن خطّاب،بنیانگذاری شد،بدین ترتیب که عمر،برای برپا داشتن یک لشکرِ همیشه آماده و به منظور جلوگیری از اشتغال سربازان به کارهای دیگر،برای آنان حقوقی سالیانه تعیین نمود،که ملاکهای خاصّی را نیز (مانند:صحابی بودن،دفعات شرکت در جنگها و...) در آن،مدّ نظر داشت.این حقوق سالیانه-که عمدتاً از فتوحات و خراج سرزمینهای تازه فتح شده،تأمین
میگشت-،به تناسب افراد،مبلغی بین سیصد تا دو هزار درهم در سال بود،که مقدار حدّ اکثر آن،«شرف العطاء»نامیده میشد و به افرادی که دارای ویژگیهای برجستهای مانند شجاعت و رشادت فراوان بودند،پرداخت میگردید.
بنا بر این،اصلیترین منابع درآمد مالی و تأمین زندگی مردم کوفه،در دست حاکمیت بود و اکثر مردم برای امرار معاش،راهی جز همکاری با حکومت نداشتند.
به نظر میرسد که نظام اداری و اقتصادی موجود در کوفه،مؤثّرترین عامل در رویگردانی مردم از نهضت امام حسین علیه السلام و پیوستن آنان به هواداران حکومت بود،چنان که ابن زیاد،پس از ورود به کوفه و ایراد یک سخنرانی سیاسی،از نظام اداری و اقتصادی این شهر برای تهدید و تطمیع مردم،نهایت بهره را برد.متن گزارش طبری در این باره،چنین است:
ابن زیاد،بر رؤسا و مردم،سخت گرفت و گفت:به رؤسای قبایل بنویسید:هر کس از مخالفان امیر مؤمنان و حَروریه (خوارج) و اهل تردید-که کارشان اختلافافکنی و نفاق و تشتّت است-،در میان شما باشد و اماننامه بنویسد،در امان است؛امّا هر کس اماننامه ننویسد،باید کسی از رؤسا،او را ضمانت کند که با ما مخالفتی نمیکند و بر ما خروج نمینماید،و اگر چنین نکند،ذمّهام از او بری است و خون و مالش حلال است و خونش ریخته میشود.
اگر در تحت ریاست بزرگ قبیلهای،کسی بر امیر مؤمنان خروج کند و وی،او را برای ما نفرستد،بر درِ خانهاش به دار آویخته میشود و از مقرّری،محروم میگردد و به منطقه«الزاره»(بیشه شیران) در عُمان،فرستاده میشود (1)
تاریخ الطبری:ج 5 ص 359،الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 536.
.همچنین هنگامی که مسلم بن عقیل علیه السلام به همراه سپاه خود،قصر ابن زیاد را محاصره کرد و او را در فشار قرار داد،یکی از شگردهای موفّق ابن زیاد،این بود که از طریق اشراف کوفه و رؤسای قبایل،به سپاهیان مسلم،پیغام داد که اگر دست از یاری او بردارند و در صف فرمانبران در آیند،به عطای آنان خواهد افزود؛ولی در صورت
1) (1)
ادامه شورش،عطای آنان،قطع خواهد شد.
بر پایه برخی از گزارشها،در روز عاشورا،هنگامی که امام حسین علیه السلام با کوفیان،اتمام حجّت مینمود و آنها با سر و صدا،تلاش میکردند که از سخنرانی ایشان ممانعت کنند،امام علیه السلام به موضوع«عطا»و حرامخواریِ آنان از این طریق،به عنوان یکی از علل انحراف و نافرمانی آنان،اشاره کرد و فرمود:
وَکُلُّکُم عاصٍ لِأَمری غَیرُ مُستَمِعٍ لِقَولی،قَدِ انخَزَلَت عَطِیّاتُکُم مِنَ الحَرامِ،وَ مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحَرامِ،فَطُبِعَ عَلی قُلوبِکُم (1)
مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 6؛ [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 8. [2]
.همهتان از فرمان من،سرپیچی میکنید و به سخنانم،گوش فرا نمیدهید.عطایای حرام،شما را سست [و سنگین ]کرده و شکمتان از حرام،آکنده شده است.از این رو،بر دلهایتان مُهر خورده است.
1) (1)
با در نظر گرفتن آنچه در تبیین جامعهشناسی کوفه و روانشناسی کوفیان بیان شد،میتوان گفت که مهمترین عوامل شکست نهضت کوفه و خودداریِ کوفیان از همراهی با امام حسین علیه السلام،عبارت اند از:
پیش از این،توضیح دادیم که یکی از ویژگیهای کوفیان،نظامناپذیری بود.به همین جهت،هواداران امام حسین علیه السلام نیز تشکّل خاصّی نداشتند.کوفیان،به دلیل حاکمیت نظام قبیلهای در کوفه،تابع رئیس قبیله بودند.از این رو،در صورت کنارهگیری رئیس قبیله یا دستگیری و یا خیانت او،مردم نمیتوانستند تصمیمگیری کنند.
افزون بر عدم تشکّل هواداران امام علیه السلام،ضعف امکانات مالی و تجهیزات نظامی آنان نیز در شکست نهضت کوفه،بیتأثیر نبود.
در مقابل هواداران امام علیه السلام،دشمنان ایشان و طرفداران حاکیمت اموی،در قالب نظام اداری کوفه،دارای تشکّل بودند و امکانات اقتصادی و تجهیزات نظامی این شهر را در دست داشتند،هر چند برای مقابله با مسلم علیه السلام با دو مشکل اساسی،رو به رو بودند:یکی،ضعف مدیریت نعمان بن بشیر،و دیگری،جوّ عمومی هواداری مردم از امام حسین علیه السلام،که با آمدن ابن زیاد،هر دو مشکل،حل شد.
ابن زیاد،برای در هم شکستن فضای سیاسی،اجتماعی کوفه-که به شدّت،تحت تأثیر فعّالیت هواداران امام حسین علیه السلام بود-،کار خود را با تهدید و تطمیع مردم،آغاز کرد.او در نخستین سخنرانی خویش پس از ورود به کوفه،به مردم گفت:
امیر مؤمنان [یزید]،مرا بر شهر شما گمارده و فَیْئتان را تقسیم کرده و دستور داده به ستمدیدگان شما،خدمت کنم و بر گوش به فرمانها و مطیعان شما،احسان نمایم و بر نافرمانان و مشکوکها،سخت بگیرم.من در به انجام رساندن فرمان او،تا پایان خواهم ایستاد و نسبت به فرمانبرانِ شما،همانند پدری مهربانم و بر مخالفان،همانند زهر کشندهام.پس هر کسی تنها برای حفظ خود بکوشد (1)
تاریخ الطبری:ج 5 ص 358.
.اقدام دیگر ابن زیاد برای سرکوب کردن نهضت کوفه،دادن رشوههای کلان به سران قبایل و اشراف کوفه بود.این اقدام،با توجّه به نظام قبیلهایِ کوفه،برای خاموش کردن آتش انقلاب،فوق العاده مؤثّر بود.در این باره،مُجمّع بن عبد اللَّه عائِذی (یکی از کسانی که گزارش حوادث کوفه را در راه به امام علیه السلام داد)،به ایشان چنین گفت:
اشراف،رشوه و فسادشان بسیار شده و کیسههایشان،پُر گردیده و دوستیشان،به سویی دیگر جلب شده و خیرخواهیشان،خالصانه برای اوست و بر ضدّ تو،یکدست شدهاند؛امّا دیگر مردمان،هنوز دلهایشان با توست و فردا،شمشیرهایشان بر ضدّ تو،آخته است (2).
یکی دیگر از اقدامات ابن زیاد،بازداشت کردن موقّت جمعی از بزرگان هوادار
امام علیه السلام بود.طبری،در این باره مینویسد:
وی،دیگر بزرگان [کوفه] را به خاطر ترس و دلهرهای که از آنها داشت،در نزد خود بازداشت کرد؛زیرا همراهانش اندک بودند (1)
تاریخ الطبری:ج 5 ص 369.
.از جمله کسانی که توسّط ابن زیاد بازداشت شد،مختار بن ابی عُبَیده ثقفی بود که تا شهادت امام حسین علیه السلام،در زندان بود.
گفتنی است که جدا از همه عوامل،تنها بازداشت عنصری مؤثّر مانند مختار،در کنار عقبنشینی سلیمان بن صُرَد،کافی بود که نهضت کوفه را با مشکل جدّی،بلکه با شکست،مواجه سازد.
سیاست خشونت و کشتن،یکی دیگر از ابزارهای ابن زیاد برای سرکوب نهضت کوفه بود.در این باره،گزارش شده:
ابن زیاد،وقتی وارد قصر شد و شب را به صبح رساند،مردم را گرد آورد و سخن تند و تهدیدآمیز گفت و کشت و ترور کرد و خون ریخت و پردهدری نمود (2).
در گزارشی دیگر میخوانیم:
گروهی از کوفیان را نگه داشت و فی المجلس،آنها را کشت (3).
هانی بن عروه،یکی از سران هوادار امام علیه السلام بود که توسّط ابن زیاد،دستگیر شد و پس از آزار و شکنجه فراوان،به شهادت رسید.
در کنار سایر عوامل سرکوب نهضت مردم کوفه،یکی از خطرناکترین سیاستهای ابن زیاد،سوء استفاده از چهرههای مذهبی و مورد اعتماد مردم،مانند شُرَیح قاضی
بود.پس از بازداشت هانی بن عروه،افراد قبیله مَذحِج،برای آزادساختن او،قصر دار الإماره را احاطه کردند.ابن زیاد،احساس خطر کرد و به شُرَیح قاضی،دستور داد:
برو و هانی را ببین و به مردم بگو که او،زنده است.
شُرَیح،به بازداشتگاه هانی آمد.هنگامی که چشم هانی به شریح افتاد،در حالی که خون بر محاسن او جاری بود،فریاد زد:«ای خدا ! ای مسلمانان ! خاندانم نابود شدند.اهل دیانت،کجایند؟اهل شهر،کجایند؟»و هنگامی که سر و صدای افراد قبیله خود را-که در بیرون دار الإماره برای آزادسازی او جمع شده بودند-شنید،گفت:«اگر ده نفر به این جا بیایند،مرا نجات میدهند».شریح قاضی،بدون توجّه به آنچه دید و شنید،به طرف مردمی که اطراف قصر را گرفته بودند،آمد و به آنها گفت:
امیر،وقتی از حضورتان و سخنانتان در باره بزرگتان (هانی)،مطّلع شد فرستاد که پیش او بروم.من هم پیش او رفتم و او را دیدم و امیر به من دستور داد که با شما دیدار کنم و به شما بگویم که بزرگتان زنده است و خبر کشته شدنش دروغ است (1)
تاریخ الطبری:ج 5 ص 364،الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 538.
.عمرو بن حَجّاج-که رهبری مردمِ گرد آمده در اطراف قصر را به عهده داشت-،با شنیدن سخن شریح گفت:«الحمد للَّه که او کشته نشده است!»و اطراف قصر را خالی کردند و رفتند.
گفتنی است که عمرو بن حَجّاج،برادر روعه،همسر هانی،و از طرفداران پر و پا قرص ابن زیاد بود که با این حیله،ابن زیاد را از چنگ قبیله مَذحِج،رها ساخت.
باری ! ابن زیاد،با به کارگیری سیاستِ زر و زور و تزویر،شعلههای انقلاب کوفه را در نطفه خفه کرد،مسلم علیه السلام را کشت و فضای سیاسی-اجتماعی کوفه را چنان دگرگون ساخت که از مردم کوفه،سپاهی انبوه به کربلا فرستاد و حادثه خونین و بینظیر عاشورا را پدید آورد.
1) (1)
عزاداری،یکی از عناصر اصلی و کلیدی در بررسی فرهنگ عاشورایی است،چنان که نمیتوان نقش مثبت آن را در تحوّلات فرهنگی شیعه،نادیده گرفت.در کنار این جایگاه بلند و تأثیرگذار،عزاداری امام حسین علیه السلام،بویژه در دوران معاصر،با پرسشها و آسیبهایی همراه بوده است.بدین جهت،میکوشیم با جمعبندی روایتهای یاد شده در این بخش،تحلیلی جامع از عزاداری،ارائه کنیم تا ضمن تبیین جایگاه آن،به پرسشها و شُبَهات،پاسخ گفته شود.برای پرداخت همهجانبه به مسئله عزاداری و رسیدگی به تمام زوایای آن،مباحث را در چهار محور،ارائه میکنیم:
1.منزلت و جایگاه عزاداری در سخن و سیره پیشوایان
2.چرایی و دلیل عزاداری
3.آسیب شناسی عزاداریها
4.ویژگیهای عزاداری هدفمند.
( 1 ) منزلت و جایگاه عزاداری در سخن و سیره پیشوایان (1)
بر پایه روایات،برپا داشتنِ عزا برای سالار شهیدان و یارانش،مرثیهسرایی برای آنان و گریه بر مصائبی که بر ایشان گذشته است،بویژه در دهه اوّل محرّم و خصوصاً در روز عاشورا،مورد تأکید اهل بیت علیهم السلام بوده است.عزاداری برای سیّد الشهدا،در حقیقت،اظهار محبّت به خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله است که قرآن،مودّت آنها را واجب کرده است:
«قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی. 2
بگو در برابر این [رسالت]،مزدی از شما نمیخواهم،جز دوست داشتن خویشاوندان [خود] را».
عزاداری برای سیّد الشهدا علیه السلام،اظهار همدردی در بزرگترینِ مصائبی است که برای اهل بیت علیهم السلام و در واقع برای اسلام،پیش آمده است.امامانِ اهل بیت علیهم السلام،جز تأکیدهای مستقیم قولی،به گونههای دیگری نیز بر اهمّیت عزاداری برای امام حسین علیه السلام و زنده نگه داشتن آن،تأکید داشتهاند که به مواردی اشاره میگردد:
بر پایه آموزههای حدیثی،نخستین کسی که قبل از واقعه کربلا برای سیّد الشهدا علیه السلام مرثیهسرایی کرده،خداوند متعال است که آدم ابو البشر علیه السلام،ابراهیم خلیل علیه السلام و خاتم
1) (1)برای مطالعه تفصیلی این موضوع و مستندات این مقاله،ر.ک:ص 929 (بخش هفتم).نیز،ر.ک:دانش نامه امام حسین علیه السلام:ج 9 ص 331 (عزاداری و گریه برای امام حسین علیه السلام).
انبیا صلی اللَّه علیه و آله را از مصائبی که برای حسین علیه السلام پیش خواهد آمد،آگاه فرموده است،و آنان،بر این مصیبت،گریستهاند.همچنین عیسی علیه السلام،هنگام عبور از کربلا،به مصیبت حسین علیه السلام اشاره کرده و همراه با حواریان خود،بر مصائب او گریسته است.
پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و امیر مؤمنان علیه السلام نیز بارها به حوادث خونبار کربلا،اشاره کرده و همراه با فاطمه زهرا علیها السلام،برای فرزند عزیز خود،اشک ریختهاند.
پس از واقعه عاشورا،نخستین مرثیهسرایان سیّد الشهدا علیه السلام و یارانش،فرزندش امام زین العابدین علیه السلام،خواهر بزرگوارش زینب کبرا علیها السلام،دختران امام علیه السلام (امّ کلثوم و فاطمه صغرا)،و همسرش رَباب بودهاند که در کربلا،کوفه و شام،با مرثیهسراییهای هدفمند خود،راه سالار شهیدان را ادامه دادند.
امّا در مدینه،نخستین مرثیهسرا پس از شهادت امام حسین علیه السلام،اُمّ سَلَمه،همسر بزرگوار پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله بود.یعقوبی،در این باره مینویسد:
نخستین ضجّهزنندهای که در مدینه،ضجّهاش [بر حسین علیه السلام] بلند شد،اُمّ سَلَمه،همسر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله بود.
نخستین کسانی که در عزای امام حسین علیه السلام لباس سیاه پوشیدند،اُمّ سَلَمه،همسر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و زنان بنیهاشم بودند. (1)
ر.ک:ص 947 (نخستین سیاهپوش در سوگ امام حسین علیه السلام).
این اقدام،احتمالاً به خاطر سخنی بود که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله هنگام شهادت جعفر بن ابی طالب به اسماء فرموده بود. (2)ابو مسلم هم در آغاز قیام خود،برای استفاده تبلیغاتی علیه حکومت بنی امیّه،لباس سیاه را انتخاب کرد،بهطوری که او و یارانش،در تاریخ به«سیاه جامگان» (1)
ر.ک:ص 947 ح 784 و 785.
شهرت یافتند.آنها میگفتند:این لباس سیاه،در عزای خاندان محمّد صلی اللَّه علیه و آله و شهیدان کربلا و زید و یحیی است (2).
در زمان معاصر نیز در برخی مناطق شیعهنشین،لباس سیاه،نشانه عزاداری شمرده میشود. (3)
روایات فراوانی،بر لزوم تداوم یاد سیّد الشهدا علیه السلام تأکید دارند.در روایتی از امام صادق علیه السلام،آمده است:
قل:«صَلَّی اللَّهُ عَلَیکَ یا أبا عَبدِ اللَّهِ»تُعیدُ ذلِکَ ثَلاثاً،فَإنَّ السَّلامَ یَصِلُ إلَیهِ مِن قَریبٍ ومِن بَعیدٍ (4).
هنگام یاد کردن از امام حسین علیه السلام،سه بار بگو:"صَلَّی اللَّهُ عَلَیکَ یا أبا عَبدِ اللَّهِ؛درود خدا بر تو،ای ابا عبد اللَّه!"،که این سلام،از نزدیک و دور،به او خواهد رسید.
همچنین،یاد کردن از آن بزرگوار در هنگام نوشیدن آب،توصیه شده است.
با عنایت به نیاز مکرّر انسان در شبانهروز به نوشیدن آب،توصیه به فرستادنِ سلام بر امام حسین علیه السلام و لعن بر قاتلانش هنگام نوشیدن،بدین معناست که پیروان اهل بیت علیهم السلام،هیچ گاه نباید ماجرای کربلا را فراموش کنند،و خاطره مبارزه با ظلم و ظالم و شهادت جانگداز سلاله پاک پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله در این راه،برای همیشه،باید در تاریخ،زنده بماند.
تأمّل در توصیه اهل بیت علیهم السلام به برپا داشتنِ مجالس عزا برای شهدای کربلا و زنده نگاه
داشتن خاطره عاشورا،تشویق آنان به سرودن شعر در باره این فاجعه بزرگِ تاریخ اسلام،بشارت به پاداشهای بزرگ در گریستن بر این مصیبت بزرگ و گریاندن دیگران،تأکید بر اهمّیت عزاداری در دهه اوّل محرّم،خصوصاً در روز عاشورا به روشنی بیانگر این حقیقت است که عزاداری برای سیّد الشهدا علیه السلام و یارانش،هدف بزرگی را دنبال میکند که تا آن هدف،تحقّق نیافته است،سنّت عزاداری در میان پیروان اهل بیت علیهم السلام باید تداوم یابد.
بنا بر این،مسئله مهم،این است که:هدف و حکمت ضرورت تداوم عزاداری برای سیّد الشهدا علیه السلام،چه بوده است؟
بیتردید،اظهار محبّت نسبت به خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله از طریق سوگواری برای سالار شهیدان،همان طور که اشاره شده،پسندیده و در جهت بزرگداشت شعائر الهی است؛لیکن تأمّل در روایاتی که توصیه و تأکید بر تداوم اقامه ماتم بر سیّد الشهدا علیه السلام دارند،ایجاب میکند که عزاداری برای ایشان،دلیلی بسیار فراتر از اظهار محبّت به اهل بیت علیهم السلام داشته باشد؛بلکه از نگاه سیّد بن طاووس،اگر لزوم پیروی از فرمان قرآن و سنّت نیز نبود،اظهار محبّت نسبت به اهل بیت علیهم السلام ایجاب میکرد که به دلیل منزلت والایی که امام حسین علیه السلام و یارانش به واسطه شهادتْ بِدان دست یافتند،اظهار مسرّت و شادمانی کنیم. (1)
ر.ک:الملهوف:ص 83.
بنا بر این،باید دید حکمتِ آن همه تأکید بر عزاداری و گریه برای ابا عبد اللَّه علیه السلام چیست؟
حکمت شهادت او،هر چه باشد،حکمت عزاداری برای او نیز هست.
اصلیترین علّت قیام و شهادت امام حسین علیه السلام،مبارزه با نادانی است.بر پایه آنچه بسیاری از منابع معتبر،در این باره،از امام صادق علیه السلام گزارش کردهاند،ایشان،در دعایش به درگاه خداوند میگوید:
وَ بَذَلَ مُهجَتَهُ فیکَ لِیَستَنقِذَ عِبادَکَ مِنَ الجَهالَةِ وَحَیرَةِ الضَّلالَةِ. (2).
و خونش را به خاطر تو بذل کرد تا بندگانت را از نادانی و سرگردانیِ گمراهی،بیرون آورد.
همه آنچه در تبیین هدف قیام و حکمت شهادت امام حسین علیه السلام بیان شد،در تعبیر«جهلزدایی»خلاصه شده است.جهل زدایی،نه تنها هدف قیام سیّد الشهدا علیه السلام،بلکه هدف بعثت خاتم الأنبیا صلی اللَّه علیه و آله و نزول قرآن است.
بر این اساس،اصلیترین کار انبیا و اولیای الهی،ریشهکن کردن بیماری جهل از جامعه است؛زیرا تا این بیماری علاج نگردد،نمیتوان انتظار داشت که ارزشهای دینی بر جامعه،حاکم گردد.امام حسین علیه السلام نیز برای تحقّق این آرمان بلند،خون پاک خود را در راه خدا اهدا کرد و بدینسان،اصلیترین دلیل پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام برای«زنده نگه داشتن مکتب شهادت،به وسیله عزاداری بر امام حسین علیه السلام»نیز جهلزدایی از جامعه اسلامی است و تا درمان کامل این بیماری خطرناک اجتماعی و استقرار حاکمیت مطلق ارزشهای اسلامی در جهان،تداوم این مکتب،ضرورت دارد.
در عصر حاضر،آشنایی با آفاتی که هدف و حکمت عزاداری سالار شهیدان را تهدید میکنند،مهمترین و اساسیترین گام در راه تحقّق اهداف ارزشمند این دستور العمل سازنده اهل بیت عصمت و طهارت است.
اکنون باید دید که:چگونه فرهنگ اصیل عاشورا،به وسیله دشمنان آگاه و دوستان ناآگاه،تحریف میشود؟و چه آفاتی،مجالس عزاداری سالار شهیدان را تهدید میکند؟
پاسخ اجمالی این سؤال،این است که:هر چیزی که با هدف عزاداری (یعنی جهلزُدایی از جامعه اسلامی) و نیز با ویژگیهای مجالس عزاداری هدفمند (یعنی:خدامحوری،ارائه تحلیل واقعبینانه از حادثه عاشورا و بهرهگیری صحیح از احساسات و عواطف مردم نسبت به اهل بیت علیهم السلام) در تضاد باشد،از آفتهای مجالس عزاداری سیّد الشهدا علیه السلام است.اینک برای توضیح این اجمال،به مهمترینِ این آسیبها،اشاره میکنیم:
خطرناکترین آفت عزاداری امام حسین علیه السلام،تحریف هدف آن است.پیش از این،اشاره کردیم که حکمت عزاداری امام حسین علیه السلام با حکمت شهادت ایشان،یکی است.بنا بر این،تحریف هدف عزاداری،تحریف هدف شهادت آن بزرگوار نیز هست.
این تحریف،به دو گونه میتواند تجلّی یابد:یکی آن که به جای روشنیبخشی و احیاگری،تنها به درخواست آمرزش گناهان و پاکسازی معنوی خلاصه گردد؛و دیگر،آن که به جای تأکید بر بُعد حماسی آن،به جنایت یزیدیان و ستمگران در این حادثه پرداخته شود.
این سخن،بدان معنا نیست که آمرزش گناهان و پاکسازی معنوی،از نتایج و فواید عزاداری نیست و یا این که نباید جنایتهای ستمپیشگان را برشمرد؛بلکه غرض،پرهیز از نگاه تجزیهای است.
اگر به جای جهلزُدایی و احیای ارزشهای اسلامی،هدف عزاداری برای سالار شهیدان،در پاکسازی گنهکاران از گناه،خلاصه شود،در واقع،هدف شهادت امام علیه السلام و عزاداری برای ایشان،تحریف شده است؛یعنی دقیقاً همان تحریفی که در آیین مسیحیت،در باره عیسی علیه السلام تحقّق یافت.
به عبارت دیگر آنچه تحریف هدف عزاداری برای امام حسین علیه السلام است،خلاصه کردن این هدف،در پاکسازی گناهان،شبیه باور خرافیِ مسیحیان در باره مصلوب شدن عیسی علیه السلام است.این سخن،البته به معنای نفیِ نقش عزاداری در آمرزش گناهان نیست.
از سوی دیگر،حادثه عاشورا،در یک نگاه کلّی و واقعبینانه،دارای دو بُعد است:یکی بُعد جنایت و مظلومیت،و دیگری بُعد حماسه و عزّت و عظمت.از این رو،تحلیل و تبیین صحیح این حادثه،در صورتی امکانپذیر است که این دو بُعد،در کنار هم دیده شوند و ارائه گردند.در غیر این صورت،مخاطب،درک درستی از این جریان مهم تاریخ اسلام،پیدا نخواهد کرد. (1)
در شناخت اهداف امام حسین علیه السلام و تحریفات صورت گرفته در این موضوع،ر.ک:دانشنامه امام حسین علیه السلام (ج 3)؛عاشوراشناسی؛جامعهشناسی تحریفات عاشورا؛عاشورانامه (ج 2)؛جریانشناسی تاریخی قرائتها و رویکردها به عاشورا از صفویّه تا مشروطه.
یکی از آسیبهایی که خصوصاً در قرنهای اخیر،عزاداری امام حسین علیه السلام را تهدید میکند،استناد اهل منبر و مرثیهسُرایان،به منابع غیر معتبر و غیر قابل استناد است. (2)
نکته قابل توجّه،این که تاریخ عاشورا،بیشتر از بسیاری موضوعات دیگر،دارای منابع معتبر و قابل استناد است و مرثیهسرایان متعهّد و آگاه،اصولاً نیازی به استفاده از منابع غیر قابل استناد ندارند.به گفته شهید مطهّری:
اگر کسی تاریخ عاشورا را بخواند،میبیند از زندهترین و مستندترین و از پُرمنبعترین تاریخهاست.مرحوم آخوند خراسانی (1)
آیة اللَّه آخوند محمّدکاظم بن حسین خراسانی،متولّد سال 1255 ق،در مشهد ومتوفّای سال 1329 ق،در نجف،از علمای بزرگ امامیه و از مصلحان نامدار عالم اسلام است که از جهت گستردگی حوزه درس و روشمندی در تدریس فقه و اصول فقه،یگانه عصر خود بود و به نهضت مشروطه در ایران،کمکهای شایانی نمود.اثر مشهور وی،کفایة الاُصول است.
فرموده بود:آنها که به دنبال روضه نشنیده میروند،بروند روضههای راست را پیدا کنند که آنها را احَدی نشنیده است (2).شماری از مرثیهسرایان میپندارند که هر چه چاپ و منتشر شد،قابل استناد است و کاری با اعتبارِ منبع ندارند.
بسیاری از مطالب بیاساس و دروغی که موجب وَهْن اهل بیت علیهم السلام است و متأسّفانه به عنوان مرثیه مطرح میگردند،ریشه در منابع غیر معتبر دارند و از این رو،منبعشناسی،نخستین شرط ذاکران و مرثیهسرایان راستین تاریخ خونبار عاشوراست و کسانی که فاقد این شرط اند،هر چه قدر هم که با اخلاص باشند،شایستگی لازم را برای ذکر مصیبت اهل بیت علیهم السلام ندارند.
حسین بن علی علیه السلام،مظهر عزّت الهی و عاشورا،جلوهگاه حماسه و عزّت حسینی،و شعار دشمنشکن«هَیهاتَ مِنّا الذّلة!»،میراث گرانبهای اوست.در منابع معتبر،
گزارش شده که امام حسین علیه السلام،ضمن سخنرانی حماسیای در روز عاشورا،خطاب به سپاه دشمن فرمود:
ألا وإنَّ الدَّعِیَّ ابنَ الدَّعِیِّ قَد رَکَزَ بَینَ اثنَتَینِ،بَینَ السَّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ،وَ هَیهاتَ مِنّا الذِّلَّةُ ! یَأبَی اللَّهُ لَنا ذلِکَ و رَسولُهُ وَ المُؤمِنونَ،وَ حُجورٌ طابَت،وَ حُجورٌ طَهُرَت،وَ انوفٌ حَمِیَّةٌ وَ نُفوسٌ أبِیَّةٌ،مِن أن تُؤثَرَ طاعَةُ اللِّئامِ عَلی مَصارِعِ الکِرامِ (1)
الملهوف:ص 155.
هان ! بینَسَبِ پسر بینَسَب،مرا میان دو چیز،قرار داده است:بین شمشیر و خواری.خواری،از ما دور است و خداوند،.آن را برای ما نمیپذیرد،و نیز پیامبرش و مؤمنان و دامنهایی پاک و پاکیزه و جانهایی عزّتمند و نَفْسهایی خوددار که اطاعت از فرومایگان را بر مرگی کریمانه،مقدّم نمیدارند.
بنا بر این،هر گزارشی از تاریخ عاشورا که حاکی از پذیرش ذلّت توسّط امام حسین علیه السلام باشد،دروغ و ساخته و پرداخته دشمنان اوست؛مانند این گزارش که امام علیه السلام فرموده:
إختاروا مِنّی خِصالاً ثَلاثاً:إمّا أن أرجِعَ إلَی المَکانِ الَّذی أقبَلتُ مِنهُ،وَ إمّا أن أضَعَ یَدی فی یَدِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ،فَیَری فیما بَینی وَ بَینَهُ رَأیَهُ،وَ إمّا أن تُسَیِّرونی إلی أیِّ ثَغرٍ مِن ثُغورِ المُسلِمینَ شِئتُم،فَأَکونَ رَجُلاً مِن أهلِهِ،لی ما لَهُم،وَ عَلَیَّ ما عَلَیهِم (2).
یکی از این سه [پیشنهاد من] را بپذیرید:یا به همان جایی که از آن آمدهام،باز گردم،یا دستم را در دستِ یزید بن معاویه بگذارم و او میان من و خود،حکم کند،یا مرا به هر یک از مرزهای مسلمانان که میخواهید،بفرستید و من هم مانند یکی از ساکنان آن جا شوم،با همان وظایف و حقوق.
یا طلب آب کردن امام علیه السلام از شمر ملعون،هنگامی که میخواست ایشان را به قتل برساند که در نور العین،به امام علیه السلام نسبت داده شده و آمده است:
إذاً و لا بدّ من قتلی فَاسقنی شربة ماءٍ.فقال:هیهات أن تذوق الماء بل تذوق الموت غصّة بعد غصّة و جرعة بعد جرعة (1)
نور العین:ص 50.
.[حسین علیه السلام فرمود:]«حال که مرا میکُشی،پس جرعهای آب به من بده».شمر گفت:هرگز قطرهای آب نخواهی چشید؛بلکه مرگ را به صورت گلوگیر و جرعهجرعه،خواهی چشید!
این گونه گزارشها،علاوه بر این که با مُحکمات تاریخِ عاشورا و موضعگیریهای امام علیه السلام در طول زندگی افتخارآمیز او (2)منافات دارد،با اصول باورهای شیعه در باره جایگاه والای خاندان پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله نیز مخالفت دارد و بر این اساس،یکی از آفات مجالس عزاداری سیّد الشهدا علیه السلام،مرثیهسراییِ ذلّتآمیز برای آن امام است.از این رو،بر ذاکران مخلص اهل بیت علیهم السلام فرض است که از بیان هر سخن و تعبیری که حاکی از اظهار ذلّت یا عجز آن بزرگوار و خانواده ایشان در حادثه عاشورا باشد،جدّاً اجتناب کنند.
گزارشهای ذلّتبار،پایین آوردن اهل بیت علیهم السلام از جایگاه واقعی آنها،و غلو،بالاتر بُردن آنان از جایگاه واقعی آنهاست که متأسّفانه،هر دو آفت،در برخی مجالس مرثیهسرایی مشاهده میشود.
باید دانست،کسانی که در مجالس عزاداری،اهل بیت علیهم السلام را جایگزین خدا میکنند و به جای خدامحور کردنِ مجالس امام حسین علیه السلام و پیوند دادن دلها به خدا از طریق اهل بیت علیهم السلام-که ابواب الهی هستند-،مردم را به«حسینُ اللّهی»و«زینبُ
1) (1)
2) (2) برای مطالعهای دقیقتر و گستردهتر درباره محکمات تاریخ عاشورا و موضعگیریهای امام حسین علیه السلام،ر.ک:نگاهی نو به جریان عاشورا(مجموعه مقالات)؛نهضت عاشورا(جستارهای کلامی،سیاسی و فقهی)؛مجموعه مقالات کنگره بین المللی امام خمینی و فرهنگ عاشورا(8 جلد تاکنون)؛«حماسه حسینی»؛قیام جاودانه؛نگاهی به«حماسه حسینی»؛عاشوراشناسی؛عاشوراپژوهی؛عاشورانامه (مجموعه مقالات).
اللّهی»شدن،دعوت مینمایند و یا برای بزرگداشت اهل بیت علیهم السلام،انبیای بزرگ الهی را کوچک جلوه میدهند،آگاهانه یا ناخودآگاه،در خدمت اهداف دشمنان اهل بیت علیهم السلام قرار گرفتهاند و سیّد الشهدا علیه السلام هم از آنان،بیزار است. (1)
برای آگاهی بیشتر در باره خطر غلو در باره اهل بیت علیهم السلام،ر.ک:اهل بیت علیهم السلام در قرآن و حدیث:بخش سیزدهم:غلو کردن در باره اهل بیت علیهم السلام.نیز،ر.ک:غالیان،صفری فروشانی؛غلوپژوهی،جهانبخش.
زشتترین و خطرناکترین دروغها، (2)دروغ بستن به خداوند متعال،پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام است که از گناهان کبیره شمرده شده،موجب بطلان روزه میگردد. (3)
مرثیهسرایانی که بدون حجّت شرعی،سخنی را به اهل بیت علیهم السلام نسبت میدهند،نه تنها خادم و ذاکر امام حسین علیه السلام نیستند،بلکه باید بدانند که کار آنها،گناه کبیره است.
حقیقتاً برای بسیاری از مردم،باور کردن این قضیّه سخت است که روضهخوانی،به دروغْ مرثیهسرایی کند؛ولی در نهایت تأسّف،باید به این واقعیت تلخ،یعنی دروغپردازی برخی روضهخوانان و مرثیهسرایان اعتراف کرد؛بلکه بر این مصیبت بزرگی که تاریخ عاشورا بدان مبتلا گردیده،بیش از مصیبت خودِ عاشورا باید گریست؛چرا که این مصیبت،موجب پایمال شدن نهضت مقدّس حسینی است.
برای توضیح این اجمال،علاقهمندان میتوانند به کتاب لؤلؤ و مرجان محدّث نوری-که در سال 1319 هجری قمری تألیف شده-و کتاب حماسه حسینی استاد شهید مرتضی مطهّری،مراجعه کنند.
آسیبهایی که تا کنون برشمردیم،آفاتی هستند که محتوای مجالس عزاداری سیّد
الشهدا علیه السلام را تهدید میکنند؛امّا شماری از آفات،مربوط به شیوه و چگونگی عزاداری میشوند.
از نظر فقهی،عبادات،اعم از واجب یا مستحب،توقیفی هستند،بدین معنا که اصل عبادت و چگونگی آن،باید توسّط ادلّه شرعی اثبات شود.در غیر این صورت،عملی که به عنوان عبادت انجام میشود،بدعت محسوب میگردد و نه تنها مطلوب نیست،بلکه ممنوع و حرام است.
استحباب عزاداری برای سالار شهیدان،بر پایه ادلّه قطعی،ثابت است و با عنایت به آثار و برکات فردی و اجتماعی آن،از بزرگترین عبادات محسوب میگردد؛امّا در باره چگونگی انجام گرفتن این عبادت،معیار،عزاداریهای مرسوم در عصر صدور روایاتِ مربوط به این عزاداری است؛بلکه میتوان گفت:اطلاق این روایات،شامل انواع عزاداریهای مرسوم در اعصار مختلف نیز میگردد،مشروط به این که عنوان عزاداری،بر آنچه رایج شده،صدق کند و موجب وَهْن مکتب اهل بیت علیهم السلام نگردد و یا همراه با انجام دادن عملی نامشروع نباشد. (1)
در این باره،ر.ک:عاشورا-عزاداری-تحریفات،سیّد محسن امین عاملی و دیگران.
بنا بر این،آنچه در شماری از مجالس عزاداری،به تدریج مرسوم شده است (مانند:استفاده از ابزارهای موسیقی و آهنگهای مبتذل،تشبّه مرد به زن،و همچنین کارهایی چون قمه زدن)،بدعت در عزاداری محسوب میشود،بویژه قمه زدن که در عصر حاضر،زمینهساز تبلیغات سوء بر ضدّ پیروان اهل بیت علیهم السلام و موجب وَهْن مکتب تشیّع است. (2)
و آخرین سخن در این باب،این که اگر فرهنگ عاشورا،آن گونه که بوده و هست،بدون تحریف به جهانیان عرضه شود،از قدرت اعجازآمیزی برخوردار است که میتواند به نظام سلطه و استکبار در جهان،پایان دهد و بدین سان،نه تنها امّت
مسلمان،بلکه همه مستضعفان جهان را از ستم چپاولگران،زورمداران و غارتگران بین المللی رهایی بخشد و به گفته رهبر انقلاب اسلامی آیة اللَّه خامنهای:
امروز،حسین بن علی علیه السلام میتواند دنیا را نجات دهد،به شرط آن که با تحریف،چهره او را مغشوش نکنند (1)
سخنان ایشان در دیدار روحانیون و وعّاظ در آستانه ماه محرّم 1416 ق (1374/3/3 ش).
.1) (1)
با عنایت به اهداف عزاداری امام حسین علیه السلام و آسیبهایی که ممکن است به آن وارد شود و باید از آنها پرهیز داشت،مجالس عزاداری امام علیه السلام،در صورتی میتوانند عزاداران را در جهت آن اهداف،هدایت کنند که دارای سه ویژگی باشند:
مجاهدتهای سیّد الشهدا علیه السلام و همه شهدای راه حق و فضیلت در طول تاریخ،برای آشنا کردن با خداوند متعال و استقرار یگانهپرستی در سایه حکومت دینی در جهان بود.بنا بر این،بدون معرفت صحیح دینی نمیتوان تحلیل درستی از نهضت عاشورا ارائه کرد و از این رو،خدامحوری و پیوند زدن دلها با خدا و ارزشهای معنوی،باید اساس برنامههای مجالس عزاداری و سخنرانیها و مرثیهسراییها باشد.
بدون تحلیلی واقعبینانه از نهضت عاشورا،امکان ندارد که عزاداران با اهداف والای عزاداری آشنا شوند و در مسیر آن،گام برداند.از این رو،گویندگان و مرثیهسرایان،در مجالس عزاداری سیّد الشهدا علیه السلام باید بر پایه تحلیل درست واقعه عاشورا،سخنرانی و مرثیهسرایی نمایند و بدین منظور،استفاده از منابع معتبر در تبیین این حادثه،و اجتناب از آسیبهای مجالس عزاداری-که شرح آنها گذشت-،ضروری است و بهترین راه برای رسیدن به این هدف،خواندن متن مقتل از منابع معتبر است.
تحلیل صحیح نهضت حسینی توسط سخنوران و ذاکران،نمیتواند جایگزین تلاشهای هنرمندانه و به کار گیری اشکال مختلف هنر در جهت جوشش عواطف و احساسات مردم نسبت به حادثه خونین کربلا گردد.در سازندگی معنوی،عواطف و احساسات،نقش ویژهای دارند که هیچ چیز دیگر نمیتواند جای آنها را پُر کند.لذا اهل بیت علیهم السلام،تأکید ویژهای بر گریستن و گریاندن بر مصائب سیّد الشهدا علیه السلام داشتهاند و خود نیز با تشویق مرثیهسرایان و استماع مرثیه آنان،زمینه گسترش این فرهنگ را در میان پیروان خود،فراهم میکردند.
فصل پنجم:مراحل و سیر تاریخی عزاداری امام حسین علیه السلام (1)
بی هیچ تردیدی قیام خونبار کربلای سال 61 هجری حادثهای است شگرف و تأثیرگذار در تاریخ که باید در زندهداشتِ آن با همه توان کوشید.عزاداری برای شهیدان این حماسه بی نظیر،از مهمترین و همگانیترین اقدامها در این راستاست.
واقعیت این است که عزاداری ابی عبد اللَّه الحسین علیه السلام از زمان به وقوع پیوستن حادثه کربلا،همواره مورد توجه قرار گرفته و به تدریج به یک پدیده نظاممند بدل شده است.جا دارد چگونگی این شکلگیری و فراز و نشیبهای آن در ادوار مختلف تاریخ مورد بررسی قرار گیرد.
در این مرحله،هدفگیری اهل بیت علیهم السلام در حرکتها،به گونهای است که میکوشند وجدانهای خفته را بیدار کنند و ذهنهای بسته را بگُشایند و اندیشههای گرفتار در تبلیغات گسترده بنی امیّه را رها سازند.
برای نمونه،مردم کوفه به هنگام دیدن خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در هیئت اسیر و به هنگام شنیدن خطابههای شورانگیز خاندان رسالت-که از یک سو،حضور چندین ساله آنان در کوفه را در ذهنها تداعی میکرد و از سوی دیگر،سخنانی بس بیدارگر و تکان دهنده بود-،چندان گریستند که به واقع،شهر به یکباره تکان خورد.
1) (1)این فصل،توسط فاضل ارجمند،جناب آقای محمّدحسین صالح آبادی،نگارش یافته است.
در شام نیز پس از حضور بیدار کننده و افشاگرانه اسیران-که حتّی کاخنشینان از آثار آن،برکنار نماندند-،حکومت به خاطر ملاحظات سیاسی،رخصت سوگواری داد.دیگر،این که کاروان اسیران،به هنگام بازگشت از شام به مدینه،بر سرِ مزار امام علیه السلام و یارانش،مجلس سوگواری برپا کردند.
شهر مدینه نیز با شنیدن صدای گریه و شیون امّ سَلَمه،همسر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله-که در رؤیا،خبر شهادت امام حسین علیه السلام را شنیده بود (و به روایتی دیگر،تربتی به امانت نهادهشده از سوی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در نزد وی،خونین شده بود)-غرق در ماتم و زاری شد و چون خبر شهادت امام علیه السلام رسماً توسّط بنی امیّه در مدینه منتشر شد،امّ سلمه و مردم مدینه،شهر را یکسره ماتمکده کردند و مجالس سوگواری برپا نمودند.پس از آن،خاندان بنی هاشم عزاداری کردند و ابن عبّاس و محمّد بن حنفیّه به سوگ نشستند و دختران عقیل و زنان بنی هاشم،ماتمسرا به پا کردند.
همچنین باید از عزاداری مردم مدینه به هنگام بازگشت خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،سوگواری همسران امام علیه السلام و نیز سوگواری نمادین امّ البنین برای فرزندانش در بقیع،یاد کرد.
بر همه اینها باید مرثیهسرایی و سوگواری خاندان عبد المطّلب-که همه روزه در سال شهادت و تا سه سال بعد در سالروز شهادت امام حسین علیه السلام در مدینه انجام میشد و در آن،برخی از صحابیان و تابعیان نیز شرکت میکردند-،نیز پوشیدن لباس سوگواری به وسیله اهل بیت امام علیه السلام و ادامه دادن حزن و ماتم تا مرگ ابن زیاد و همراهی کردن برخی از اصحاب و تابعیان،اضافه نمود.
این همه،چنان فضایی را ایجاد نمود که«توّابین»به وجود آمدند.آنان به هنگام حرکت به سوی شام و شرکت در نبرد با قاتلان امام حسین علیه السلام،ابتدا بر مزار امام علیه السلام و یارانش گِرد آمدند و سوگواری کردند و سپس به حرکت خود،ادامه دادند (1)
ر.ک:تاریخ الطبری:ج 5 ص 589.
. (2)1) (1)
2) (2) گفتنی است که حادثه کربلا،برای جهان اسلام،بسیار تکان دهنده و اندوهآفرین بود؛امّا در خاندان بنی هاشم،چنان اثری بر جای گذارد که تا مرگ ابن زیاد،یکسر در سوگ و ماتم بودند.این که این واقعیت،اثر گرفته از فرهنگ و ادب عرب بود که تا مرگ قاتل،سوگواری را بر مقتول،ادامه میدادند،بعید نمینماید.به هر حال،اهل بیت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در این پنج شش سال،عزاداری را امری عادی و متعارف ساختند.این همه،بستر حرکتی فکری،فرهنگی و جهادی را رقم زد،به گونهای که پس از آن و با هدایتها و رهگشایی امامان علیهم السلام،به صورت آیینی مذهبی در آمد،با درونمایهای بس الهامبخش که پس از این،خواهیم آورد.
سوگواری بر ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام در این مرحله،چونان آیینی مذهبی،چهره میگیرد.این فرآیند،در سه مرحله،شکل نهایی مییابد:
در این مرحله،زمینهسازی لازم برای شکلگیری سنّت سوگواری و آیین عزاداری انجام میشود و بستر مناسبی برای به وجود آمدن آیینی مذهبی،رقم میخورد.امام زین العابدین علیه السلام را باید نقشآفرین اصلی این مرحله دانست.
گریههای امام علیه السلام گاه بسیار پرسشانگیز بود،خصوصاً به هنگام نگاه کردن به آب و آماده شدن غذا.فراوانی و گستره گریه امام علیه السلام نیز چنان بود که مردم،به ایشان توصیه میکردند که برای حفظ سلامت خود،کمتر گریه کند؛امّا امام علیه السلام با اشاره به عمق فاجعه کربلا و جایگاه اجتماعی و دینی چهرههای به شهادت رسیده،از یک سو گریه کردن بر آن عزیزان را امری لازم و منطقی میدانست و از سوی دیگر،دیگران را نیز بِدان،ترغیب و تشویق میکرد.
ایشان،برای شکل دادن بستری همیشگی،گریستن بر امام حسین علیه السلام و یاران شهیدش را مایه نجات از عذاب خدا و قرار گرفتن در دایره امن الهی و وارد شدن به بهشت دانست و خود نیز-افزون بر ادامه دادن سوگواری تا مرگ عبید اللَّه بن زیاد و دیگر قاتلان شهیدان کربلا-تا پایان عمر،از آن،دست بر نداشت.
روزگار امام باقر علیه السلام از جهاتی با روزگار امام زین العابدین علیه السلام متفاوت است.از یک سو،بیدارگریها و جریان آفرینیهای امام چهارم علیه السلام و روشنگریهای یاران ایشان،فضای فکری و سیاسی جامعه را تا حدودی دگرگون کرده بود و از سوی دیگر،رهایی عراق از سلطه امَویان در یک دوره ده ساله پس از عاشورا،زمینه را برای عزاداری سیّد الشهدا علیه السلام آمادهتر ساخته بود.
امام باقر علیه السلام با توجّه به آنچه گذشته و آنچه به وجود آمده بود،از موقعیت اجتماعی والایی برخوردار شده و مرجعیت علمی-دینی یافته بود،چنان که مردمِ بسیاری به ایشان مراجعه میکردند.از این رو،شعاع وجودی و نفوذ کلام آن بزرگوار،از پدر گرامیشان فزونتر بود.امام باقر علیه السلام نیز از این همه،به طرق گوناگون در جهت آیینی کردن عزاداری امام حسین علیه السلام و تبدیل آن به جریانی در بستر تاریخ،سود جُست،از جمله با:بیان گفتار امام زین العابدین علیه السلام به عنوان شاهد جریان کربلا در فضیلت گریستن بر امام حسین علیه السلام،تشکیل مجالس سوگواری در منزل خود،تشویق مرثیهسرایان بر پرداختن به ابعاد این فاجعه در قالب سرودهها و خواندن رثا،ترغیب شیعیان به تشکیل مجالس عزا در خانههایشان با رعایت احتیاط جهت در امان ماندن از برخورد حاکمان.توجّه به ادبیّات و شعر متعهّد در جاودانهسازی جریان کربلا و برای نخستین بار،مطرح کردن تعطیلی روز عاشورا و در نهایت،تأکید بر این نکته که عزاداری سیّد الشهدا،در دنیا به دین آنها یاری میرساند و در روزگار واپسین،آنها را با امام حسین علیه السلام و پیامبر صلی اللَّه علیه و آلههمجوار میگردانَد.
هنگامی که امام صادق علیه السلام امامت شیعیان را در دست گرفت،نیم قرن از حادثه جانسوز کربلا گذشته بود.در آن روزگار،به جهات سیاسی،فرهنگی و اعتقادی،جامعه
دگرسانی بسیار گستردهای یافته بود.امام صادق علیه السلام از این موقعیت و فضای به دست آمده،نهایتِ بهره را برد و در تبیین و تفسیر ابعاد دین و قرآن کریم،بسی کوشید.
در میان کوششهای امام صادق علیه السلام،چه در گفتار و چه در عمل و رفتار،حادثه کربلا جایگاه بس مهمّی دارد.آموزههای آن بزرگوار در ارائه قالب،اصول کلّی و ساختار عزاداری،شایان توجّه است.
امام صادق علیه السلام تأکید میفرمود که روز عاشورا باید در یادها بماند و مصیبت این روز،بسی مهم تلقّی شود و در بزرگداشت آن،کوشش شود.از این رو،توصیه میفرمود که:مؤمنان،در روز عاشورا به عزا بنشینند و آنان که برایشان ممکن است،بر سرِ مزار آن شهیدِ شاهد،حضور یابند،لباس عزا به تن کنند و از لذّات و سرخوشی و خوردن غذاهای لذیذ،امساک کنند و حادثه غمآگین و شگفت کربلا را در ذهن،مجسّم نمایند و هر چند به تنهایی،به یاد آن روز باشند و عزاداری کنند.
به راستی،آیا این همه،فراتر از یادآوری یک داستان غمانگیز نیست؟عاشورا در سیره امامان علیهم السلام،به دوش کشیدن یک فرهنگ است.عاشورا،یک مکتب است،نه صرفاً حادثهای غمانگیز و اسفبار.
روزگار امام کاظم علیه السلام،روزگاری شایان توجّه و به لحاظ سیاسی و فرهنگی،بسیار تأمّلبرانگیز است؛چرا که روزگاری است که شیعه در آستانه یک خیزش همگانی است.از این رو،آموزههای امام کاظم علیه السلام،تنبّهآفرین اند.
امام کاظم علیه السلام از آغاز محرّم،حزن و اندوه خود را بر مینمود و آن را تا روز عاشورا،ادامه میداد و بدین سان،عزاداری دهه اوّل محرّم را پایهگذاری نمود و در حقیقت،ادب عزاداری روز عاشورا را برای شیعیان،رقم زد.امام علیه السلام با این رویکرد،چنان نمود که مؤمنان،باید به استقبال روز عاشورا بروند و از چند روز پیش از آن،به این رویداد مهم،توجّه کنند و آن روز را در اوج عزاداری سر کنند.
امام رضا علیه السلام نیز-که به لحاظ سیاسی و فرهنگی،در روزگار خویش،مکانت ویژهای یافت و همین،موجب نفوذ بیشتر کلام ایشان شد-به عزاداری امام حسین علیه السلام اهمّیت میداد،شیعیان را به اهمّیت محرّم و دهه آغازین آن،واقف میساخت و با تبیین سیره پدر بزرگوارش در باره حادثه کربلا،به ترویج آن،همّت میگماشت.
آنچه گذشت،نگاهی گذرا بر سیره امامان علیهم السلام (شامل:گفتار،رفتار و ترغیب) پس از جریان قیام ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلامبود،که میتوان آن را در دو بخش کلّی،دستهبندی کرد:
1.تلاش در جهت بر نمودن اهمّیت عزاداری و سوگواری بر امام حسین علیه السلام،
2.بزرگداشت روز عاشورا و برپایی عزا در آن روز.
امام جواد علیه السلام در کودکی (سال 203 ق) به امامت رسید.دستگاه ستمپیشه عبّاسی،از گذشته و چگونگی مواضع امامان علیهم السلام،به تجربه آموخته بود که باید نظارت را بر امام علیه السلام،مستمر کند و پیشتر،این نظارت را با دعوت امام رضا علیه السلامبه مرو،شدّت بخشیده بود و اکنون،تمام تلاش خود را بر این معطوف داشته بود که پیوند فکری و هدایتی شیعیان را با مرکز تلاش و نشاط و حرکت،یعنی امام جواد علیه السلام بگسلد.
در مقابل،امامان علیهم السلام نیز به«سازمان وکالت»توجّه نمودند.امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام،این شبکه را بنیاد نهادند و به تدریج،آن را گستراندند و به وسیله آن،آنچه را که در هدایت،لازم و اساسی میدانستند،به شیعیان انتقال میدادند.
شیعیان نیز بر پایه این آموزهها،به سازماندهی پرداختند و پیوند خود را با عالمان و متفکّرانی که از سوی امامان علیهم السلامتربیت شده بودند،استوار میداشتند و به حیات مذهبی خود،ادامه میدادند.
بدین سان،رابطه شیعیان،با توجّه به وضعیت جامعه،بیشتر با عالمان بوده است و با توجّه به نظارت شدید حکومت بر رابطه امامان علیهم السلام با شیعیان،و حبس و حصر آن
بزرگواران،رابطه با ایشان،بسیار اندک و ناچیز بوده است.بنا بر این،روشن است که در باره موضوعِ«عزاداری عاشورا»نباید انعکاسی آنچنانی از کلام و سیره آنان در تاریخْ باقی باشد،بویژه در روزگار متوکّل که خفقان عمومی و خصوصاً سختگیری در باره رفتن به کربلا و زیارت قبر مطهّر سیّد الشهدا علیه السلام به اوج میرسد.
با این همه،به نظر میرسد که شیعیان،با توجّه به تربیتی که در این زمینه در محضر امامان علیهم السلام یافته بودند،سوگواری بر ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام را جدّی گرفته و در منازل و محافل خود-همان گونه که در زمان امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام انجام میگرفت-،به آن پرداختهاند؛امّا مخفیکاری آنان از یک سو،و سانسور خبریِ حکومت از سوی دیگر،مانع از انعکاس این محافل در منابع تاریخی شده است.
در آغاز سده چهارم هجری،حکومت آل بویِه (1)
زادگاه دولتْمردانِ آل بویه،منطقه دیلم ایران (در گیلان امروز) بود.این منطقه و مناطق پیرامونی آن،چون طبرستان،از گذشته جزو مناطق شیعهنشین به شمار میآمدند،بویژه که مدّتی نیز حکومت علویان را تجربه کرده بودند.از این روست که آنان به«دیلمی»نیز مشهورند،همان گونه که به داشتن مذهب تشیّع،شهره اند.
در ایران و حکومت فاطمیان (2)در شمال افریقا شکل گرفتند و اندک اندک،بر قلمرو خود افزودند.در نیمه دوم سده چهارم،ایران (بجز مناطق شرقی آن) و مرکز عراق،در اختیار دولت آل بویه بود و شمالِ شرق افریقا،مصر،شام و فلسطین نیز در اختیار فاطمیان قرار داشت.در سال 352 ق،معزّ الدوله دیلمی،حاکم بویهای بغداد،با فرمانی،مردم را به اقامه عزاداری1) (1)
2) (2) تلاشهای داعیان اسماعیلی،در سال 296 ق،به ثمر رسید و عبید اللَّه مهدی،توانست دولت معروف به«فاطمیان»را با گرایش شیعه اسماعیلی،در مغرب،پایهریزی و تأسیس کند.خلأ دولتی مقتدر در مصر،زمینه استیلای فاطمیان را بر این دیار،در سال 362 ق،فراهم کرد و آنان مرکز خلافت خود را به فُسطاط مصر منتقل کردند.این دولت به مرور،بر قلمرو خود افزود و شام و حجاز را نیز تصرّف کرد.دوران حکومت فاطمیان،بیش از دو قرن طول کشید و با مرگ العاضد،آخرین خلیفه فاطمی،در سال 568 ق،به پایان رسید.
در روز عاشورا و در معابر،فرا خواند (1)
مورّخان در رخدادهای سال 352 ق،آوردهاند که در دهم محرّم این سال،معزّ الدوله دستور داد که مردم مغازههایشان را ببندند و بازارها و داد و ستد را تعطیل کنند،نوحه سر دهند و لباسهای پشمین بپوشند و زنان،با موی پریشان و صورت سیاه و گریبان چاکزده،نوحهکنان در شهر بچرخند و برای مصیبت امام حسین علیه السلام،بر صورتشان بزنند.مردم نیز چنین کردند و از آن جا که حاکم با آنان بود و جمعیت شیعه بسیار بود،اهل سنّت نتوانستند از آن جلوگیری کنند (الکامل فی التاریخ:ج 5 ص 331).
و بدین سان،عزاداری رسمیت یافت.یک دهه بعد،فاطمیان نیز در مصر چنین کردند.پس از فرمان معزّ الدوله،عزاداری در بغداد،به صورت آیینی رسمی در آمد که همهساله،در هر کوی و برزن،با حضور شیعیان،انجام میگرفت. (2)
در البدایة و النهایة (ج 8 ص 202) نیز آمده است:رافضیها در دولت آل بویه،زیادهروی کردند و در حدود سال 400،در روز عاشورا در شهرهایی مانند بغداد،طبلها به صدا در میآمد و در کوچه و بازار،خاکستر و کاه میپاشیدند و بر درِ مغازهها پارچه سیاه میآویختند و مردم،اندوهناک و گریان،ظاهر میشدند و بسیاری از مردم برای همراهی و همدلی با حسین-که تشنه کشته شد-،آب نمینوشیدند و زنها صورتهایشان را باز میکردند و نوحهسرایی مینمودند و به سینه و صورت میکوبیدند و پابرهنه در کوچه و بازار راه میافتادند.
جامعه اهل سنّت ساکن در مرکز خلافت،این جریان را خوش نمیداشتند.از این رو،گاه درگیریهایی به وجود میآمد.با استقرار دولت فاطمیان-چنان که گذشت-گروهی از شیعیان،در روز عاشورا بر مزار دو امامزاده آن دیار،یعنی امّ کلثوم و نفیسه،اقامه عزا میکردند که پس از مدّتی در داخل شهر قاهره و در مشهد الحسین علیه السلام،این جریان را ادامه دادند و در این حکومت،عزاداری،شکل حکومتی یافت و با تشریفات،انجام میشد که چگونگی آن،در منابع تاریخی آمده است.در این دولت،همچنین گاه بنا به دلایلی،عزاداری به
تعطیلی کشانده میشد؛امّا برپایی عزاداریها تا سقوط فاطمیان ادامه یافت.
با آمدن ایّوبیان که تلاشی گسترده برای زدودن فرهنگ تشیّع به کار بستند،طبیعی بود که از اقامه عزا نیز جلوگیری شود.با این همه،در مناطق دور از مرکز (مانند:شام،حلب و شمال عراق)،شیعیان،حضور داشتند و از هر فرصتی برای فراز آوردن شعائر خود،از جمله برگزاری مجالس عزا،بهره میگرفتند.
مناطق شیعی ایران و عراق،سده ششم هجری را با ادامه حاکمیت سلجوقیان آغاز کردند.در این روزگار،هنوز فاطمیان شیعیِ اسماعیلی بر مصر حکم میراندند.سلجوقیان،با گذشت زمان،از سختگیریهای خود کاستند و شیعیان،به تدریج و با دست یافتن به آزادی بیشتر،عزاداری عاشورا را علنی کردند.
در سده ششم هجری،گزارش عبد الجلیل رازی قزوینی در کتاب نقض،بسیار گویاست.رازی از یک سو،به شبههها پاسخ میگوید و از سوی دیگر،عزاداری اهل سنّت را در مناطق مختلف،گزارش میکند تا آن را جریانی طبیعی،انسانی و دینی نشان دهد.نیز از مجالس سوگواری دو واعظ معروف (علی بن حسین غزنوی و قطب الدین مظفّر امیر عبادی)،سخن به میان میآورد و این که تعزیت امام حسین علیه السلام،همه ساله در روز عاشورا،به بغدادْ تازه است،همراه با نوحه و فریاد. (1)
نقض:ص 370-373. [1]
سده هفتم،همراه است با روی کار آمدن دولت خوارزمشاهی در شرق بلاد اسلام و احیای مجدّد خلافت عبّاسی که به هنگام حاکمیت آل بویه و سلجوقیان بر بغداد،جز اسمی از آن،باقی نبود.
بر پایه گزارشهای موجود،اقامه عزاداری در این قرن،چونان قرن ششم است و
1) (1)
گاه گستردهتر.گزارشی از دهههای نیمه اوّل که هنوز مغولان بر بغداد چیره نشده بودند،نشانگر عزاداری و مقتلخوانی در پایتخت خلافت عبّاسی است.مستعصم عبّاسی،به سال 641 ق،از محتسب بغداد (جمال الدین عبد الرحمان ابن جوزی) خواست تا در عاشورا،مردمان را از مقتلخوانی باز دارد؛امّا به مقتلخوانی در کنار مرقد امام کاظم علیه السلام رخصت داد.
عماد الدین طبری (م ق 7 ق) نیز از اجتماع انبوه زائران در ایّام سوگواری امیر مؤمنان علیه السلام و امام حسین علیه السلام در مزار این دو امام،خبر میدهد. (1)
أسرار الإمامة:ص 244.
مولوی،شاعر بلندآوازه قرن هفتم،در مثنوی خود،به وجود عزاداری علنی در شهر حلب،اشاره دارد:
ناله و نوحه کنند اندر بُکا
شیعه،عاشورا،برای کربلا. (2)
سیّد ابن طاووس،عالم گرانقدر شیعی،از وجود عزاداری در دهه محرّم،سخن میگوید و از آن،دفاع میکند. (3)افزون بر این،توصیه او به خواندن الملهوف در روز عاشورا،نشانگر وجود فرهنگ مقتلخوانی و سوگواری در دهه محرّم در روزگار وی،یعنی قرن هفتم دارد. (4)
انسان باید در مجلس بنشیند،تا آنچه بر فرزندان سیّد انبیا-که درود خدای عزّوجلّ بر او و خاندانش باد-رخ داد،بخواند و مصیبتهایی را که با ریخته شدن خون آنان،تجدید شد و بدیای که به آنان روا داشته شد،به یاد بیاورد و نوشته اللهوف علی قتلی الطفوف را بخواند (الإقبال:ج 3 ص 56 ).
در نیمه دوم سده هفتم هجری،مغولان به فرماندهی هلاکوخان،بر عراق چیره
1) (1)
2) (2) مثنوی:ص 959 (دفتر 6 بیت 777).گفتنی است که مولوی،خود نیز غزل پُرشور و سوزناک«کجایید ای شهیدان خدایی؟»را در سوگ شهیدان دشت کربلا سروده است (ر.ک:دیوان شمس).
3) (3) الإقبال:ج 3 ص 90.
4) (4) از کارهای مهمّ روز عاشورا در نزد اولیا،همراهی کردن با فرشتگان و پیامبران و اوصیا در عزاداری است،به خاطر شکسته شدن حرمتهای الهی و از دست رفتن مقامات نبوی،و خواری و ذلّتی که از سوی آن دشمنان،بر اسلام رفت و میرود،و به جهت چیره شدن دولت ابلیس و سپاهش بر دولت خدا عزّوجلّ و بندگان مخصوصش.
شدند.از این رو،عالمانی باتدبیر،از قتل و غارت،جلوگیری کردند و از هلاکو خواستند بدانها امان داده،از آنها حراست کند.او نیز چنین کرد و بدین سان،شیعیان جنوب بغداد (مانند حلّه و کوفه و...) از فتنه رَهیدند.اینچنین،شیعیان،با سقوط عبّاسیان،به آزادیهایی دست یافته بودند و از سوی دیگر،در دهههای پایانی این سده،یکی از جانشینان هلاکو به نام غازانخان،شیعه شد و در عمران کربلا کوشید و طبیعتاً زمینه علنی شدن برپایی شعائر،به وجود آمد و....
در این سده،غازانخان-که حکومتش از سال 694 ق،شروع شده بود-گامهایی در گسترش گرایشهای شیعی برداشت.پس از وی،برادرش سلطان محمّد خدابنده،به قدرت رسید و پس از مدّتی،شیعه شد و در ترویج و رسمی کردن آن،بسی تلاش کرد.بدین سان،با گرایش حاکمان مغول به تشیّع و رسمی شدن این مذهب،زمینه انجام گرفتن علنی عزاداری و فراز آوردن شعائر شیعی گسترش یافت.
سلسله جلایریان نیز-که در عراق به حکومت رسیدند و خواهرزادههای سلطان محمّد خدابنده بودند-گرایش شیعی داشتند و حکومت آنها تا سال 814 ق،ادامه یافت.ابن بطوطه (م 779 ق)،از مناطق:کربلا،حلّه،بحرین،قم،کاشان،ساوه و توس به عنوان شیعی متعصّب،یاد میکند. (1)
سفرنامه ابن بطوطه:ج 1 ص 116.
سده نهم،با یورشهای تیمور لنگ-که عراق و شام نیز از آن در امان نماندند-آغاز گشت.با مرگ تیمور و به حکومت رسیدن فرزندش شاهرخ،فضا دگرگون شد و او به ترویج فرهنگ و عمران آبادیها روی آورد و در جهت بازسازی خرابیهای پدر کوشید و همسرش،مسجد باشُکوه«گوهرشاد»را در کنار حرم امام رضا علیه السلام بنیاد نهاد.این اقدامات و رویکردها،حکایت از آن دارد که در آن زمان،آزادیهای نسبی برای شیعیان در به جا آوردن شعائر،به وجود آمده است.
1) (1)
همچنین در این قرن،حکومت آققویونلوها در غرب ایران،با درونمایهای شیعی شکل گرفت که علی الظاهر،میبایست سنّت ریشهدار عزاداری در آن،ادامه یافته باشد.
با تاجگذاری شاه اسماعیل صفوی به سال 907 ق،در تبریز،تشیّع در ایران،رسمیت یافت و ترویج شعائر شیعی،از جمله اهداف مهمّ آن حکومت شد.
در این دوره،برپایی سوگواری،چهره علنی پیدا میکند و چونان قرنهای چهارم و پنجم (روزگار آل بویه و فاطمیان)،شیعیان،این مراسم را در نهایتِ شُکوه،اجرا میکنند.چگونگی این مراسم در روزگار صفوی،در منابع بسیاری آمده است،از جمله در سفرنامههای اروپائیان و ایرانگردان که با نگرشی ریزبینانه و دقیق،وصف شده است.
شاهان صفوی،شخصاً به مراسم عزاداری محرّم،علاقه و گرایش ویژهای داشتند،بِدان سان که حتّی در اردوهای نظامی،از آن،تن نمیزدند.محرّم سال 1013،شاه عبّاس،قلعه ایروان را محاصره کرد و در شب عاشورا،در اردوگاه نظامی،مراسم عزاداری برپا نمود.چنان شیون و فریادی از اردوگاه فراز آمد که ساکنان قلعه پنداشتند فرمان حمله شبانه،صادر شده و با گسیل پیکی،خود را تسلیم کردند.پیشتر از آن نیز او به سال 1011 ق،در هنگامه جنگ با سپاهیان ازبک،روز عاشورا در کنار«آب خطب»توقّف کرد و عزاداری امام حسین علیه السلام را برپا نمود.
در دربار صفویان،ایّام محرّم و روزهای عاشورا،روضة الشهدا خوانده میشد.افزون بر این،شاهان این سلسله در مراسم عمومی روز عاشورا،در میدان شهر،حضور مییافتند و گروههایی عزادار از پیش دید آنها میگذشتند.آنان،لباس عزا به تن میکردند و املاکی برای برپایی مراسم عزاداری،وقف مینمودند.
حکومت صفوی،پس از دو قرن،به ضعف و انحطاط گرایید و در برابر هجوم اشرف افغان،دوام نیاورد و سقوط کرد و تلاشهای اندک شاه تهماسب دوم نیز راه به جای نبرد؛امّا نادر با یورش بیامان،بر اوضاع،چیره شد و مناطق اشغالی را از افغانیان و دولت عثمانی،باز پس گرفت و تمامیت ارضی را به کشور ایران،باز گردانید.
نادر،از آغاز سلطنتش به انگیزه و یا بهانه وحدت و صلح،به تغییر فرهنگ دینی رایج در ایران پرداخت و از جمله،عزاداری امام حسین علیه السلام را ممنوع ساخت و این منبع را در منشور موسوم به بیانیّه مُغان آورد.میرزا محمّد خلیل مرعشی صفوی،از تلاش نادر برای زدودن تمام مَظاهر شعائر شیعی گزارش میدهد.
دولت نادر،چندان دوام نیاورد و پس از آن،دولتهای دیگری (مانند:زندیه و قاجاریه) با گرایشهای شیعی بر سر کار آمدند و شعائر شیعی،احیا شد و عزاداری ادامه یافت.پس از حاکمیت یافتن«قاجاریان»،عزاداری محرّم،گسترش یافت و بر کمیت و کیفیت آن،افزوده شد و شیوههای عزاداری،اوج گرفت و دولتمردان نیز در رواج آن کوشیدند و حتّی تکایا و هیئتهای دولتی به راه انداختند.
جز ایران،در عراق و هند نیز عزاداری رواج یافت و شیعیان در نواحی مختلف جهان اسلام،به عزاداری میپرداختند؛امّا در ایران،پس از آن فراز،فرودی در پیش بود و با نفوذ استعمار انگلستان و حضور عنصر قلدر و بیباک و بیهویتی مانند رضاخان در رأس حاکمیت،ستیز با مظاهر دینی آغاز گردید و عزاداری،یکسر،منع شد.پس از خروج رضاخان از ایران،عزاداری به حالت عادی باز گشت و همچون سدههای گذشته،رونق یافت.
در عراق نیز در روزگار حاکمیت صدام و سلطه حزب بعث،بویژه در سالهای پایانی حاکمیت او،عزاداری شیعیان،با مشکل مواجه شد،که البتّه پس از سقوط او،حالت شور و هیجان پیشین،به عراق باز گشت.
آنچه تا بدین جا آوردیم،نگاهی بود بس گذرا،به سیر تاریخی عزاداری امام حسین علیه السلام در درازنای تاریخ.از نقش محرّم،عاشورا و عزاداری در دوران انقلاب اسلامی ایران و اثرگذاری شگفت آن در بیداری و پیروزی مردم این سرزمین،سخنی به میان نیاوردیم که داستانی بلند و شایان توجّه دارد و این مجال را فُسحت آن مقال نیست.
فصل یکم:خبردادن خدای سبحان از شهادت امام حسین علیه السلام
فصل دوم:پیشگویی پیامبر در باره شهادت امام حسین علیه السلام
فصل سوم:پیشگویی امیر مؤمنان علیه السلام درباره شهادت امام حسین علیه السلام
فصل چهارم:پیشگوییهای دیگر در باره شهادت امام حسین علیه السلام
1.کامل الزیارات -به نقل از ابن ابی یعفور،از امام صادق علیه السلام-:پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در خانه فاطمه علیها السلام،و حسین علیه السلام در دامانش بود که ناگهان گریست و به سجده افتاد و سپس فرمود:«ای فاطمه! ای دختر محمّد! اکنون و در این خانه تو،[فرستاده خدای ]والای والایان به بهترین صورت و نیکوترین هیئت برایم جلوهگر شد و [از طرف خداوند ]به من گفت:"ای محمّد! آیا حسین را دوست میداری؟".
گفتم:آری،ای خدای من! [حسین،] نور چشم و دسته گل و میوه دل و تخم چشمان من است.
سپس [آن فرستاده] در حالی که دستش را بر سر حسین علیه السلام نهاده بود، (1)
علّامه مجلسی میگوید:مُراد از والای والایان (العلیّ الأعلی) جبرئیل علیه السلام است و«جلوهگر شدن»،کنایه از نهایت تجلّیِ علمی است و«نیکویی صورت»،کنایه از تجلّی صفات کمال خداوند متعال برای اوست و«دست نهادن»،کنایه از سرازیر کردن رحمت است.
[از قول خداوند] گفت:"ای محمّد! قدم نورسیده مبارک! برکتها،درودها و رحمت و رضایت من بر او و نکبت و لعنت و ناخشنودی و عذاب و رسوایی و مجازاتم برای هر که او را بکشد و با او مخالفت کند و دشمنی ورزد و بستیزد.1) (1)
هان که او سَرور شهیدان اوّلین و آخرین در دنیا و آخرت،و سَرور جوانان بهشتی از میان همه مردم است،و پدرش از او هم برتر و بهتر است.به او سلام برسان و بشارتش ده که پرچم هدایت،و چراغ راه اولیای من،و نگاهبان و دیدهبان من بر خلق من،و نگهدارنده علم من،و حجّت من بر آسمانیان و زمینیان و ثَقَلین،یعنی جن و انس است"». (1)
بَینَما رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فی مَنزِلِ فاطِمَةَ علیها السلام وَالحُسَینُ علیه السلام فی حِجرِهِ،إذ بَکی وخَرَّ ساجِداً،ثُمَّ قالَ:یا فاطِمَةُ یا بِنتَ مُحَمَّدٍ،إنَّ العَلِیَّ الأَعلی تَراءی لی فی بَیتِکِ هذا،فی ساعَتی هذِهِ،فی أحسَنِ صورَةٍ وأهیَأِ هَیئَةٍ،فَقالَ لی:
یا مُحَمَّدُ،أتُحِبُّ الحُسَینَ؟قُلتُ:نَعَم یا رَبِّ،قُرَّةُ عَینی ورَیحانَتی،وثَمَرَةُ فُؤادی،وجِلدَةُ ما بَینَ عَینَیَّ.
فَقالَ لی:یا مُحَمَّدُ-ووَضَعَ یَدَهُ عَلی رَأسِ الحُسَینِ-بورِکَ مِن مَولودٍ،عَلَیهِ بَرَکاتی وصَلَواتی ورَحمَتی ورِضوانی؛ونَقِمَتی ولَعنَتی وسَخَطی وعَذابی وخِزیی ونَکالی عَلی مَن قَتَلَهُ وناصَبَهُ وناواهُ ونازَعَهُ.
أما إنَّهُ سَیِّدُ الشُّهَداءِ مِنَ الأَوَّلینَ وَالآخِرینَ فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ،وسَیِّدُ شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ مِنَ الخَلقِ أجمَعینَ،وأبوه أفضَلُ مِنهُ وخَیرٌ،فَأَقرِئهُ السَّلامَ،وبَشِّرهُ بِأَنَّهُ رایَةُ الهُدی،ومَنارُ أولِیائی،وحَفیظی وشَهیدی عَلی خَلقی،وخازِنُ عِلمی،وحُجَّتی عَلی أهلِ السَّماواتِ،وأهلِ الأَرَضینَ،وَالثَّقَلَینِ الجِنِّ وَالإِنسِ 1 (کامل الزیارات:ص 147 ح 174، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 238 ح 29). [2]
2.کامل الزیارات -به نقل از حمّاد بن عثمان،از امام صادق علیه السلام-:شبی که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را به آسمان بردند،به او گفته شد:خداوند-تبارک و تعالی-تو را در سه چیز میآزماید تا شکیباییات را ببیند....
[گفته شد:] و سومین چیز،[صبر بر] کشتارهایی است که خاندانت پس از تو با آن رو به رو میشوند.برادرت علی،از امّتت دشنام و زورگویی و سرزنش و ناکامی و انکار و ستم میبیند و در پایان هم کشته میشود.
1) (1)
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله گفت:«ای خدای من! پذیرفتم و خشنود شدم و توفیق و صبر،از توست».
[گفته شد:] و دخترت،بر او ستم میشود و محروم میگردد و حقّی را که تو برایش قرار دادهای،از او غاصبانه میگیرند....
[گفته شد:] و فاطمه از برادرت (علی)،دو پسر دارد که یکی از آن دو را به نیرنگ و خیانت میکشند و اموالش را به غارت میبرند و نیزهاش میزنند و اینها را امّتت انجام میدهند.
پیامبر گفت:«ای خدای من! پذیرفتم و تسلیم هستم.ما از آنِ خداییم و به سوی او باز میگردیم و توفیق و صبر،از توست».
[گفته شد:] و امّتت پسر دیگر فاطمه را به جهاد میخوانند و آن گاه او را محاصره میکنند و میکشند و فرزندان و هر کس از خاندانش را که همراه اوست،میکشند و حرمش را غارت میکنند.او از من کمک میجوید؛امّا قضای حتمی من،در شهادت او و همراهیان اوست و کشته شدنش حجّت بر همه ساکنان سراسر زمین است.آسمانیان و زمینیان از سر بیتابی بر او میگریند و نیز فرشتگانی که به یاریاش نرسیدهاند.سپس از صُلب او،پسری میآید که با او تو را یاری میدهم و مثالِ (تصویر) او نزد من زیر عرش است.... (1)
لَمّا اسرِیَ بِالنَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله إلَی السَّماءِ قیلَ لَهُ:إنَّ اللَّهَ تَبارَکَ وتَعالی یَختَبِرُکَ فی ثَلاثٍ لِیَنظُرَ کَیفَ صَبرُکَ....
وأمَّا الثّالِثَةُ:فَما یَلقی أهلُ بَیتِکَ مِن بَعدِکَ مِنَ القَتلِ،أمّا أخوکَ عَلِیٌّ فَیَلقی مِن امَّتِکَ الشَّتمَ وَالتَّعنیفَ وَالتَّوبیخَ وَالحِرمانَ وَالجَحدَ وَالظُّلمَ،وآخِرُ ذلِکَ القَتلُ.
فَقالَ:یا رَبِّ،قَبِلتُ ورَضیتُ،ومِنکَ التَّوفیقُ وَالصَّبرُ.
وأمَّا ابنَتُکَ فَتُظلَمُ وتُحرَمُ،ویُؤخَذُ حَقُّها غَصباً الَّذی تَجعَلُهُ لَها....
ویَکونُ لَها مِن أخیکَ ابنانِ،یُقتَلُ أحَدُهُما غَدراً ویُسلَبُ ویُطعَنُ،تَفعَلُ بِهِ ذلِکَ امَّتُکَ.
قالَ:یا رَبِّ،قَبِلتُ وسَلَّمتُ،إنّا للَّهِِ وإنّا إلَیهِ راجِعونَ،ومِنکَ التَّوفیقُ وَالصَّبرُ.
وأمَّا ابنُهَا الآخَرُ فَتَدعوهُ امَّتُکَ لِلجِهادِ،ثُمَّ یَقتُلونَهُ صَبراً،ویَقتُلونَ وُلدَهُ ومَن مَعَهُ مِن أهلِ بَیتِهِ،ثُمَّ یَسلُبونَ حَرَمَهُ،فَیَستَعینُ بی وقَد مَضَی القَضاءُ مِنّی فیهِ بِالشَّهادَةِ لَهُ ولِمَن مَعَهُ،ویَکونُ قَتلُهُ حُجَّةً عَلی مَن بَینَ قُطرَیها،فَیَبکیهِ أهلُ السَّماواتِ وأهلُ الأَرَضینَ جَزَعاً عَلَیهِ،وتَبکیهِ مَلائِکَةٌ لَم یُدرِکوا نُصرَتَهُ.
ثُمَّ اخرِجُ مِن صُلبِهِ ذَکَراً،بِهِ أنصُرُکَ،وإنَّ شَبَحَهُ عِندی تَحتَ العَرشِ...2 (کامل الزیارات:ص 548 ح 840، [1]بحار الأنوار:ج 28 ص 61 ح 24). [2]
1) (1)
3.الأمالی،طوسی -به نقل از سَدیر،از امام باقر علیه السلام-:جبرئیل آمد و خاکی را که حسین علیه السلام بر آن شهید میشود،برای پیامبر صلی اللَّه علیه و آله آورد.آن خاک،نزد ماست. (1)
إنَّ جَبرَئیلَ علیه السلام جاءَ إلَی النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله بِالتُّربَةِ الَّتی یُقتَلُ عَلَیهَا الحُسَینُ علیه السلام،قالَ أبو جَعفَرٍ علیه السلام:فَهِیَ عِندَنا 3 (الأمالی،طوسی:ص 316 ح 640، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 231 ح 2). [2]
4.تاریخ دمشق -به نقل از محمّد بن صالح-:پیامبر صلی اللَّه علیه و آله هنگامی که جبرئیل علیه السلام به او خبر داد که امّتش به زودی حسین بن علی علیه السلام را میکشند،فرمود:«ای جبرئیل! آیا در باره آن [با خداوند،]گفتگو نکنم؟».
گفت:نه؛زیرا موضوعی (رُخدادی) است که خداوند،آن را نوشته [و حتمی ساخته] است. (2)
5.کامل الزیارات -به نقل از سعید بن یسار،یا غیر او-:شنیدم که امام صادق علیه السلام میفرماید:«هنگامی که جبرئیل،خبر شهادت حسین علیه السلام را بر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرود آورد،پیامبر صلی اللَّه علیه و آله دست علی علیه السلام را گرفت و مدّتی طولانی از روز را با او خلوت کرد و گریه بر آنها غلبه
کرد و جدا نگشتند تا آن که جبرئیل-یا فرمود:فرستاده خدای جهانیان-بر آنها فرود آمد و به آن دو گفت:خدایتان سلام میرساند و میفرماید:"تصمیم حتمی من،شکیب ورزیدن شماست".پس آن دو،شکیب ورزیدند». (1)
سَمِعتُ أبا عَبدِ اللَّهِ [الصّادِقَ] علیه السلام یَقولُ:لَمّا أن هَبَطَ جَبرَئیلُ علیه السلام عَلی رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله بِقَتلِ الحُسَینِ علیه السلام،أخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ علیه السلام،فَخَلا بِهِ مَلِیّاً مِنَ النَّهارِ،فَغَلَبَتهُمَا العَبرَةُ،فَلَم یَتَفَرَّقا حَتّی هَبَطَ عَلَیهِما جَبرَئیلُ علیه السلام-أو قالَ:رَسولُ رَبِّ العالَمینَ-فَقالَ لَهُما:رَبُّکُما یُقرِئُکُمَا السَّلامَ،ویَقولُ:قَد عَزَمتُ عَلَیکُما لَمّا صَبَرتُما،قالَ:فَصَبَرا 5 (کامل الزیارات:ص 121 ح 132، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 231 ح 15). [2]
1) (1)
6.الأمالی،صدوق -به نقل از صفیّه دختر عبد المطّلب-:هنگامی که حسین علیه السلام از شکم مادرش زاده شد،او را به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله دادم و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله زبانش را در دهان او نهاد و حسین علیه السلام زبان پیامبر خدا را مکید و من گمان میکردم که پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله جز شیر یا عسل به او نخوراند.
حسین علیه السلام بول کرد و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله میان چشمانش را بوسید.سپس او را به من داد و در حالی که میگریست،فرمود:«ای پسرکم! خدا کسانی را که کشنده تو هستند،بکشد!»و سه بار،این را فرمود.
گفتم:پدر و مادرم به فدایت! چه کسی او را میکشد؟
فرمود:«بازماندگان دسته متجاوز،از بنی امیّه.خدا آنان را لعنت کند!». (1)
لَمّا سَقَطَ الحُسَینُ علیه السلام مِن بَطنِ امِّهِ،فَدَفَعتُهُ إلَی النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله،فَوَضَعَ النَّبِیُّ لِسانَهُ فی فیهِ،وأقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلی لِسانِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یَمُصُّهُ،فَما کُنتُ أحسَبُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یَغذوهُ إلّا لَبَناً أو عَسَلاً.
قالَت:فَبالَ الحُسَینُ علیه السلام،فَقَبَّلَ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله بَینَ عَینَیهِ،ثُمَّ دَفَعَهُ إلَیَّ وهُوَ یَبکی،ویَقولُ:لَعَنَ اللَّهُ قَوماً هُم قاتِلوکَ یا بُنَیَّ.یَقولُها ثَلاثاً.
قالَت:فَقُلتُ:فِداکَ أبی واُمّی،ومَن یَقتُلُهُ؟قالَ:بَقِیَّةُ الفِئَةِ الباغِیَةِ مِن بَنی امَیَّةَ،لَعَنَهُمُ اللَّهُ ! 6 (الأمالی،صدوق:ص 199 ح 212، [1]روضة الواعظین:ص 172). [2]
1) (1)
7.الملهوف: هنگامی که امام حسین علیه السلام یک سالش تمام شد،دوازده فرشته بر پیامبر خدا فرود آمدند...که صورتشان [برافروخته و] قرمز و چشمانشان گریان بود و بالهای خود را گسترده بودند و میگفتند:ای محمّد! به زودی بر سر حسین،فرزند فاطمه،آن خواهد آمد که قابیل بر سر هابیل آورد و پاداش هابیل را به او خواهند داد و مانند گناه و مجازات قابیل بر سر قاتل او خواهد آمد.
و در آسمانها،فرشته مقرّبی نمیمانَد،جز آن که همگی بر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرود میآیند و به او سلام میکنند و عزای حسین علیه السلام را به او تسلیت میگویند و پاداش اعطایی به حسین علیه السلام را به او خبر میدهند و تربت او را به وی عرضه میکنند و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله میفرماید:«خدایا! هر کس او را وا گذاشت،وا بگذارش و هر کس او را کشت،بکُشش و از آنچه میطلبد،بیبهرهاش بگذار». (1)
لَمّا أتَت عَلَی الحُسَینِ علیه السلام مِن مَولِدِهِ سَنَةٌ کامِلَةٌ هَبَطَ عَلی رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله اثنا عَشَرَ مَلَکاً...مُحمَرَّةً وُجوهُهُم،باکِیَةً عُیونُهُم،قَد نَشَروا أجنِحَتَهُم وهُم یَقولونَ،یا مُحَمَّدُ سَیَنزِلُ بِوَلَدِکَ الحُسَینِ بنِ فاطِمَةَ ما نَزَلَ بِهابیلَ مِن قابیلَ،وسَیُعطی مِثلَ أجرِ هابیلَ،ویُحمَلُ عَلی قاتِلِهِ مِثلُ وِزرِ قابیلَ.
ولَم یَبقَ فِی السَّماواتِ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ إلّا ونَزَلَ إلَی النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله کُلٌّ یُقرِئُهُ السَّلامَ،ویُعَزّیهِ فِی الحُسَینِ علیه السلام،ویُخبِرُهُ بِثَوابِ ما یُعطی،ویَعرِضُ عَلَیهِ تُربَتَهُ،وَالنَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله یَقولُ:اللَّهُمَّ اخذُل مَن خَذَلَهُ،وَاقتُل مَن قَتَلَهُ،ولا تُمَتِّعهُ بِما طَلَبَهُ ! 7 (الملهوف:ص 92،مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 163). [1]
8.الفتوح -به نقل از مِسوَر بن مَخرَمه-:هنگامی که حسین علیه السلام دو سالش کامل شد،پیامبر صلی اللَّه علیه و آله عازم یکی از سفرهایش شد و در جایی از راه ایستاد و کلمه استرجاع (إنّا للَّه و
1) (1)
إنّا إلیه راجعون) بر زبان راند و چشمانش اشکبار شد و چون علّت را پرسیدند،فرمود:«این،جبرئیل است که از سرزمین کنار فرات به نام کربلا برایم خبر آورده که فرزندم حسین،پسر فاطمه،در آن جا کشته میشود».
گفته شد:ای پیامبر خدا! چه کسی او را میکشد؟
فرمود:«مردی به نام یزید،که خدا به عمرش برکت ندهد! گویی جایگاه به خاک افتادن و به خاک سپردنش را و سرش را که به هدیه آوردهاند،میبینم.به خدا سوگند،هیچ کس به سر فرزندم حسین نمینگرد و شادی نمیکند،جز آن که خداوند،دل و زبانش را دوگونه میکند».
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله از آن سفر،اندوهناک باز گشت و سپس از منبر،بالا رفت و خطبه خواند و اندرز داد،در حالی که حسین علیه السلام و حسن علیه السلام،پیش رویش بودند.
هنگامی که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله از خطبهاش فارغ شد،دست راستش را بر سر حسن علیه السلام و دست چپش را بر سر حسین علیه السلام نهاد و آن گاه سرش را به سوی آسمان بالا برد و گفت:«خدایا! من،محمّد،بنده و پیامبرت هستم و این دو،پاکان خاندانم و برگزیدگان نسل و تبارماند و کسانی هستند که به جای خود در میان امّتم مینهم.خدایا! جبرئیل به من خبر داده که این فرزندم،کشته و وانهاده میشود.خدایا! به خاطر کشته شدنش،برکتش بده و او را از سَروران شهیدان قرار ده،که تو بر هر کاری توانایی.خدایا! کشنده و واگذارنده او را برکت نده!».
مردم در مسجد،صدا به گریه بلند کردند.پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«آیا میگریید و او را یاری نمیدهید؟! خدایا! تو خود،ولی و یاور او باش».
ابن عبّاس میگوید:سپس پیامبر صلی اللَّه علیه و آله با رنگی دگرگون و سرخ و برافروخته باز گشت و در حالی که از چشمانش اشک میریخت،خطبهای رسا و کوتاه خواند. (1)
لَمّا أتَت عَلَی الحُسَینِ علیه السلام مِن مَولِدِهِ سَنَتانِ کامِلَتانِ،خَرَجَ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله فی سَفَرٍ لَهُ،فَلَمّا کانَ فی بَعضِ الطَّریقِ وَقَفَ،فَاستَرجَعَ ودَمَعَت عَیناهُ،فَسُئِلَ عَن ذلِکَ،فَقالَ:هذا جَبرَئیلُ علیه السلام یُخبِرُنی عَن أرضٍ بِشاطِیِ الفُراتِ،یُقالُ لَها کَربَلاءُ،یُقتَلُ بِها وَلَدِیَ الحُسَینُ ابنُ فاطِمَةَ.
فَقیلَ:مَن یَقتُلُهُ-یا رَسولَ اللَّهِ-؟فَقالَ:رَجُلٌ یُقالُ لَهُ:یَزیدُ،لا بارَکَ اللَّهُ لَهُ فی نَفسِهِ ! وکَأَنّی أنظُرُ إلی مَصرَعِهِ ومَدفَنِهِ بِها،وقَد اهدِیَ بِرَأسِهِ،و وَاللَّهِ،ما یَنظُرُ أحَدٌ إلی رَأسِ وَلَدِیَ الحُسَینِ فَیَفرَحُ،إلّا خالَفَ اللَّهُ بَینَ قَلبِهِ ولِسانِهِ.
قالَ:ثُمَّ رَجَعَ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله مِن سَفَرِهِ ذلِکَ مَغموماً،ثُمَّ صَعِدَ المِنبَرَ،فَخَطَبَ ووَعَظَ،وَالحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام بَینَ یَدَیهِ مَعَ الحَسَنِ علیه السلام.
قالَ:فَلَمّا فَرَغَ مِن خُطبَتِهِ،وَضَعَ یَدَهُ الیُمنی عَلی رَأسِ الحَسَنِ علیه السلام،وَالیُسری عَلی رَأسِ الحُسَینِ علیه السلام،ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ الَی السَّماءِ،فَقالَ:
اللَّهُمَّ إنّی مُحَمَّدٌ عَبدُکَ ونَبِیُّکَ،وهذانِ أطایِبُ عِترَتی،وخِیارُ ذُرِّیَّتی وأرومَتی،ومَن اخَلِّفُهُم فی امَّتی،اللَّهُمَّ وقَد أخبَرَنی جِبریلُ بِأَنَّ وَلَدی هذا مَقتولٌ مَخذولٌ،اللَّهُمَّ فَبارِک لَهُ فی قَتلِهِ،وَاجعَلهُ مِن ساداتِ الشُّهَداءِ،إنَّکَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ،اللَّهُمَّ ولا تُبارِک فی قاتِلِهِ وخاذِلِهِ !
قالَ:وضَجَّ النّاسُ فِی المَسجِدِ بِالبُکاءِ.
فَقالَ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله:أتَبکونَ ولا تَنصُرونَهُ؟اللَّهُمَّ فَکُن أنتَ لَهُ وَلِیّاً وناصِراً.
قالَ ابنُ عَبّاسٍ:ثُمَّ رَجَعَ وهُوَ مُتَغَیِّرُ اللَّونِ،مُحمَرُّ الوَجهِ،فَخَطَبَ خُطبَةً بَلیغَةً موجَزَةً وعَیناهُ یَهمِلانِ دُموعاً 8 (الفتوح:ج 4 ص 325؛ [1]الملهوف:ص 93).
1) (1)
9.الفتوح -به نقل از ابن عبّاس-:نزد پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله-که در حال احتضار بود-حاضر شدم.حسین بن علی علیه السلام را به سینهاش چسبانده بود و میفرمود:«این،از پاکان تبار من و نورهای خاندان و برگزیدگان نسل من است.خدا به کسی که او را پس از من محافظت نمیکند،برکت ندهد!».
سپس پیامبر صلی اللَّه علیه و آله لختی بیهوش شد و به هوش آمد و فرمود:«ای حسین! روز قیامت،میان من و قاتل تو در پیشگاه خدا،ایستادن و طرح دعوایی است و من خشنودم که خداوند،مرا مدّعی قاتل تو در روز قیامت قرار داده است». (1)
إنّی حَضَرتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله وهُوَ فِی السِّیاقِ،وقَد ضَمَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام إلی صَدرِهِ،وهُوَ یَقولُ:هذا مِن أطائِبِ أرومَتی،وأنوارِ عِترَتی،وخِیارِ ذُرِّیَّتی،لا بارَکَ اللَّهُ فیمَن لا یَحفَظُهُ بَعدی.
قالَ ابنُ عَبّاسٍ:ثُمَّ اغمِیَ عَلَی النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله ساعَةً،ثُمَّ أفاقَ،وقالَ:
یا حُسَینُ،إنَّ لی ولِقاتِلِکَ یَومَ القِیامَةِ مَقاماً بَینَ یَدَی رَبّی،وخُصومَةً،وقَد طابَت نَفسی؛إذ جَعَلَنِیَ اللَّهُ خَصیماً لِمَن قَتَلَکَ یَومَ القِیامَةِ 9 (الفتوح:ج 4 ص 350). [1]
1) (1)
10.الأمالی،صدوق -به نقل از ابن عبّاس-:پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله در آن بیماری [منجر به فوتش ]میفرمود:«محبوبم را برایم بیاورید»و مردان را یک به یک برایش فرا میخواندند؛امّا پیامبر صلی اللَّه علیه و آله از آنها روی میگرداند.به فاطمه علیها السلام گفتند:کسی را به سوی علی روانه کن که به نظر ما مقصودش کسی غیر از علی نیست.
فاطمه علیها السلام به سوی علی علیه السلام فرستاد و چون علی علیه السلام آمد،پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله چشمانش را گشود و صورتش [ از خوشحالی ]شکفته شد.سپس فرمود:«علی! نزدیک بیا.علی! نزدیک بیا»و پیوسته او را نزدیک کرد تا دستش را گرفت و بر بالینش نشاند و سپس از هوش رفت.
حسن و حسین علیهما السلام صیحهزنان و گریان آمدند و خود را بر روی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله انداختند و علی علیه السلام خواست آنان را دور کند که پیامبر خدا به هوش آمد و فرمود:«ای علی! بگذار من آنها را ببویم و آنها نیز مرا ببویند و من از آنها توشه بگیرم و آنان نیز از من توشه بگیرند.بدان که پس از من،به این دو،ستم میشود و به ستم،کشته میشوند.لعنت خدا بر ستمکار به ایشان!»و سه بار این را فرمود. (1)
إنَّ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فی ذلِکَ المَرَضِ کانَ یَقولُ:اُدعوا لی حَبیبی،فَجَعَلَ یُدعی لَهُ رَجُلٌ بَعدَ رَجُلٍ،فَیَعرِضُ عَنهُ،فَقیلَ لِفاطِمَةَ علیها السلام:اِمضی إلی عَلِیٍّ علیه السلام،فَما نَری رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یُریدُ غَیرَ عَلِیٍّ علیه السلام،فَبَعَثَت فاطِمَةُ علیها السلام إلی عَلِیٍّ علیه السلام،فَلَمّا دَخَلَ فَتَحَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله عَینَیهِ،وتَهَلَّلَ وَجهُهُ.
ثُمَّ قالَ:إلَیَّ یا عَلِیُّ،إلَیَّ یا عَلِیُّ،فَما زالَ صلی اللَّه علیه و آله یُدنیهِ حَتّی أخَذَهُ بِیَدِهِ،وأجلَسَهُ عِندَ رَأسِهِ،ثُمَّ اغمِیَ عَلَیهِ،فَجاءَ الحَسَنُ وَالحُسَینُ علیهما السلام یَصیحانِ ویَبکِیانِ،حَتّی وَقَعا عَلی رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،فَأَرادَ عَلِیٌّ علیه السلام أن یُنَحِّیَهُما عَنهُ،فَأَفاقَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله.
ثُمَّ قالَ:یا عَلِیُّ،دَعنی أشُمُّهُما ویَشُمّانّی،وأتَزَوَّدُ مِنهُما ویَتَزَوَّدانِ مِنّی،أما إنَّهُما سَیُظلَمانِ بَعدی،ویُقتَلانِ ظُلماً،فَلَعنَةُ اللَّهِ عَلی مَن یَظلِمُهُما،یَقولُ ذلِکَ ثَلاثاً 10 (الأمالی،صدوق:ص 736 ح 1004، [1]روضة الواعظین:ص 86). [2]
1) (1)
11.فضل زیارة الحسین علیه السلام -به نقل از حسن بن زید،از امام صادق،از پدرش علیهما السلام،از امّ سلمه-:پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،فاطمه علیها السلام را از کشته شدن حسین علیه السلام باخبر کرد.فاطمه علیها السلام گریست.پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«ای فاطمه! صبر کن و تسلیم باش».
گفت:صبر کردم و تسلیم گشتم،ای پیامبر خدا! کشتن او کجا اتّفاق میافتد؟
فرمود:«در سرزمینی به نام کربلا و دور از اهل و عشیره کشته میشود و-ای فاطمه-گروهی او را زیارت میکنند». (1)
أخبَرَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فاطِمَةَ علیها السلام بِقَتلِ الحُسَینِ علیه السلام،فَبَکَت،فَقالَ:
یا فاطِمَةُ،اصبِری وسَلِّمی،قالَت:صَبَرتُ وسَلَّمتُ یا رَسولَ اللَّهِ،فَأَینَ یَکونُ قَتلُهُ؟قالَ:یُقتَلُ بِأَرضٍ یُقالُ لَها کَربَلاءُ،فی غُربَةٍ مِنَ الأَهلِ وَالعَشیرَةِ،یَزورهُ-یا فاطِمَةُ قَومٌ 11 (فضل زیارة الحسین علیه السلام:ص 34). [1]
12.تاریخ دمشق -به نقل از داوود-:اُمّ سلمه گفت:حسین علیه السلام بر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در آمد و پیامبر خدا بیتاب شد.اُمّ سلمه گفت:ای پیامبر خدا! چه شده است؟
فرمود:«جبرئیل به من خبر داد که این پسرم کشته میشود و خشم خدا بر کسی که او را میکشد،شدّت میگیرد». (2)
13.الإرشاد -به نقل از امّ سلمه-:روزی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله نشسته و حسین علیه السلام را در دامان خود نشانده بود که اشک از چشمانش سرازیر شد.گفتم:ای پیامبر خدا! چرا شما را گریان میبینم،فدایت شوم؟
1) (1)
2) (2) قالَت امُّ سَلَمَةَ:دَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلی رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فَفَزِعَ،فَقالَت امُّ سَلَمَةَ:ما لَکَ یا رَسولَ اللَّهِ؟قالَ:إنَّ جِبریلَ علیه السلام أخبَرَنی أنَّ ابنی هذا یُقتَلُ،وأنَّهُ اشتَدَّ غَضَبُ اللَّهِ عَلی مَن یَقتُلُهُ 12 (تاریخ دمشق:ج 14 ص 193 ح 3529،تهذیب الکمال:ج 6 ص 409).
فرمود:«جبرئیل نزد من آمد و مرا به خاطر پسرم حسین،تسلیت داد و به من خبر داد که گروهی از امّتم او را میکشند.خدا شفاعتم را نصیب آنان نکند!». (1)
بَینا رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله ذاتَ یَومٍ جالِسٌ وَالحُسَینُ علیه السلام جالِسٌ فی حِجرِهِ،إذ هَمَلَت عَیناهُ بِالدُّموعِ،فَقُلتُ لَهُ:یا رَسولَ اللَّهِ،ما لی أراکَ تَبکی جُعِلتُ فِداکَ؟
فَقالَ:جاءَنی جَبرَئیلُ علیه السلام فَعَزّانی بِابنِیَ الحُسَینِ،وأخبَرَنی أنَّ طائِفَةً مِن امَّتی تَقتُلُهُ،لا أنالَهُمُ اللَّهُ شَفاعَتی 13 (الإرشاد:ج 2 ص 130، [1]کشف الغمّة:ج 2 ص 219). [2]
14.الأمالی،طوسی -به نقل از حسین بن ابی غندر،از یکی از راویان شیعه،از امام صادق علیه السلام-:روزی حسین علیه السلام در دامان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله بود و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله با او بازی میکرد و او را میخنداند.عایشه گفت:ای پیامبر خدا! چه قدر از این بچّه خوشت میآید!
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به او فرمود:«وای بر تو،وای بر تو! چگونه او را دوست نداشته باشم و از او خوشم نیاید،در حالی که میوه دلم و روشنی چشم من است؟! هان که امّتم او را به زودی میکشند و هر کس او را پس از وفاتش زیارت کند،خداوند،حجّی را [برابر یکی] از حجهای من،برایش مینویسد». (2)
فَقالَ لَها:وَیلَکِ وَیلَکِ ! وکَیفَ لا احِبُّهُ ولا اعجَبُ بِهِ،وهُوَ ثَمَرَةُ فُؤادی،وقُرَّةُ عَینی ! أما إنَّ امَّتی سَتَقتُلُهُ؛فَمَن زارَهُ بَعدَ وَفاتِهِ کَتَبَ اللَّهُ لَهُ حَجَّةً مِن حِجَجی 14 (الأمالی،طوسی:ص 668 ح 1401، [3]کامل الزیارات:ص 144 ح 169). [4]
15.المعجم الکبیر- به نقل از امّ سلمه-:پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«حسین بن علی،شصت سال پس از هجرت من،کشته میشود». (3)
16.المعجم الکبیر- به نقل از سعد بن طریف،از امام باقر علیه السلام،از امّ سلمه-:پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«حسین کشته میشود،هنگامی که محاسنش را سپیدی میگیرد». (1)
یُقتَلُ الحُسَینُ حینَ یَعلوهُ القَتیرُ 16 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 105 ح 2808،الأمالی،شجری:ج 1 ص 184).
17.فضائل الصحابة،ابن حنبل -به نقل از امّ سلمه-:جبرئیل نزد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله بود و حسین علیه السلامنیز با من بود که گریست و من رهایش کردم تا به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله نزدیک شد.جبرئیل گفت:ای محمّد! آیا او را دوست میداری؟
فرمود:«آری».
گفت:امّت تو،به زودی،او را میکشند و اگر بخواهی،خاک سرزمینی را که در آن کشته میشود،به تو نشان میدهم.
و به او نشان داد.سرزمینی بود به نام کربلا. (2)
فَقالَ:نَعَم،فَقالَ:إنَّ امَّتَکَ سَتَقتُلُهُ،وإن شِئتَ أرَیتُکَ مِن تُربَةِ الأَرضِ الَّتی یُقتَلُ بِها،فَأَراهُ إیّاهُ،فَإِذَا الأَرضُ یُقالُ لَها:کَربَلاءُ 17 (فضائل الصحابة،ابن حنبل:ج 2 ص 782 ح 1391، [1]تاریخ دمشق:ج 14 ص 193 ح 3530).
18.تاریخ دمشق -به نقل از جُمهان-:جبرئیل،خاکی از خاکهای سرزمینی را که حسین علیه السلام در آن کشته شد،برای پیامبر صلی اللَّه علیه و آله آورد.گفته شد که نام آن،کربلاست.پس پیامبر فرمود:کرب (3)و بلا. (4)
1) (1)
2) (2) کانَ جِبریلُ علیه السلام عِندَ النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله وَالحُسَینُ علیه السلام مَعی،فَبَکی فَتَرَکتُهُ،فَدَنا مِنَ النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله،فَقالَ جِبریلُ:أتُحِبُّهُ یا مُحَمَّدُ؟
3) (3) کرب،به معنای رنج است.
4) (4) إنَّ جِبریلَ علیه السلام أتَی النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله بِتُرابٍ مِن تُربَةِ القَریَةِ الَّتی قُتِلَ فیهَا الحُسَینُ علیه السلام،وقیلَ:اِسمُها کَربَلاءُ،فَقالَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله:کَربٌ و بَلاءٌ 18 (تاریخ دمشق:ج 14 ص 197 ح 3538،سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 290).
19.المعجم الکبیر -به نقل از امّ سلمه-:روزی پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله در خانهام نشسته بود که فرمود:«کسی بر من وارد نشود».
من درنگ کردم،که حسین علیه السلام وارد شد و صدای گریه پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را شنیدم.سرک کشیدم.دیدم حسین علیه السلام در دامان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله است و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله گریهکنان،دست بر پیشانی خود میکشد.گفتم:به خدا سوگند،نفهمیدم کِی داخل شد!
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«جبرئیل با ما در اتاق بود و گفت:او (حسین) را دوست داری؟
گفتم:از همه دنیا،او را دوست دارم.
جبرئیل گفت:بی تردید،امّتت او را به زودی در سرزمینی به نام کربلا میکشند».
سپس جبرئیل از خاک آن جا برگرفت و به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله نشان داد و حسین علیه السلام [سالها بعد]،هنگامی که او را برای کشتنْ محاصره کردند،پرسید:«نام این سرزمین چیست؟».
گفتند:کربلا.
فرمود:«خدا و پیامبرش راست گفتند؛سرزمین کَرب و بلا». (1)
کانَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله جالِساً ذاتَ یَومٍ فی بَیتی،فَقالَ:لا یَدخُل عَلَیَّ أحَدٌ،فَانتَظَرتُ،فَدَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام،فَسَمِعتُ نَشیجَ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یَبکی،فَاطَّلَعتُ فَإِذا حُسَینٌ علیه السلام فی حِجرِهِ،وَالنَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله یَمسَحُ جَبینَهُ،وهُوَ یَبکی،فَقُلتُ:وَاللَّهِ،ما عَلِمتُ حینَ دَخَلَ !
فَقالَ:إنَّ جِبریلَ علیه السلام کانَ مَعَنا فِی البَیتِ،فَقالَ:تُحِبُّهُ؟قُلتُ:أمّا مِنَ الدُّنیا فَنَعَم.
قالَ:إنَّ امَّتَکَ سَتَقتُلُ هذا بِأَرضٍ یُقالُ لَها:کَربَلاءُ،فَتَناوَلَ جِبریلُ علیه السلام مِن تُربَتِها،فَأَراهَا النَّبِیَ صلی اللَّه علیه و آله،فَلَمّا احیطَ بِحُسَینٍ علیه السلام حینَ قُتِلَ قالَ:مَا اسمُ هذِهِ الأَرضِ؟قالوا:کَربَلاءُ،قالَ:صَدَقَ اللَّهُ ورَسولُهُ،أرضُ کَربٍ وبَلاءٍ 19 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 108 ح 2819،کنز العمّال:ج 13 ص 656 ح 37666).
20.المعجم الکبیر -به نقل از عایشه،از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله-:جبرئیل به من خبر داد که پسرم حسین،پس از من در سرزمین طَف،کشته میشود و این خاک را برایم آورد و به من
1) (1)
خبر داد که آرامگاه او،در آن جاست. (1)
أخبَرَنی جِبریلُ علیه السلام أنَّ ابنِیَ الحُسَینَ یُقتَلُ بَعدی بِأَرضِ الطَّفِّ،وجاءَنی بِهذِهِ التُّربَةِ،وأخبَرَنی أنَّ فیها مَضجَعَهُ 20 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 107 ح 2814،أعلام النبوّة:ص 182). [1]
21.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از ابو سَلَمه-:ما غرفهای داشتیم که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله هر گاه میخواست جبرئیل را دیدار کند،در آن جا او را میدید.در یکی از این دیدارها،پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به عایشه فرمان داد که کسی بر او وارد نشود؛امّا حسین بن علی علیه السلام وارد شد و عایشه متوجّه او نشد که او را بگیرد.جبرئیل گفت:این کیست؟
پیامبر خدا فرمود:«پسرم»و او را گرفت و بر روی ران خود نهاد.
جبرئیل گفت:هان که به زودی او کشته میشود!
پیامبر خدا فرمود:«چه کسی او را میکشد؟».
گفت:امّت تو.
پیامبر خدا فرمود:«امّت من،او را میکشند؟!».
گفت:آری و اگر بخواهی،سرزمینی را که در آن کشته میشود،به تو نشان میدهم.
جبرئیل به سرزمین طَف در عراق،اشاره کرد و خاکی سرخ برگرفت و آن را به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله نشان داد و گفت:این،از خاک قتلگاه اوست. (2)
فَدَخَلَ حُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام ولَم تَعلَم حَتّی غَشِیَها،فَقالَ جِبریلُ علیه السلام:مَن هذا؟فَقالَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله:اِبنی،فَأَخَذَهُ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله فَجَعَلَهُ عَلی فَخِذِهِ،فَقالَ:أما إنَّهُ سَیُقتَلُ ! فَقالَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله:ومَن یَقتُلُهُ؟! قالَ:اُمَّتُکَ،فَقالَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله:اُمَّتی تَقتُلُهُ؟! قالَ:نَعَم،وإن شِئتَ أخبَرتُکَ بِالأَرضِ الَّتی یُقتَلُ بِها،فَأَشارَ لَهُ جِبریلُ إلَی الطَّفِّ بِالعِراقِ،وأخَذَ تُربَةً حَمراءَ،فَأَراهُ إیّاها،فَقالَ:هذِهِ مِن تُربَةِ مَصرَعِهِ 21 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 425 ح 413،تاریخ دمشق:ج 14 ص 195 ح 3533).
22.المستدرک علی الصحیحین -به نقل از امّ سلمه-:پیامبر خدا شبی برای خوابیدن،دراز
کشیده بود که سراسیمه بیدار شد.سپس دراز کشید و به خواب فرو رفت؛ولی دوباره با پریشانیِ کمتری نسبت به بار نخست،بیدار شد.آن گاه دوباره خوابید و چون بیدار شد،خاکی سرخ در دست داشت که آن را میبوسید.گفتم:ای پیامبر خدا! این خاک سرخ چیست؟
فرمود:«جبرئیل-که درود و سلام بر او باد-در باره حسین به من خبر داد که:"این،در سرزمین عراق،کشته میشود" و من به جبرئیل گفتم:خاک سرزمینی را که در آن کشته میشود،به من نشان بده.و این،خاک همان جاست». (1)
إنَّ رَسولَ اللَّهَ صلی اللَّه علیه و آله اضطَجَعَ ذاتَ لَیلَةٍ لِلنَّومِ،فَاستَیقَظَ وهُوَ حائِرٌ،ثُمَّ اضطَجَعَ فَرَقَدَ،ثُمَّ استَیقَظَ وهُوَ حائِرٌ دونَ ما رَأَیتُ بِهِ المَرَّةَ الاُولی،ثُمَّ اضطَجَعَ فَاستَیقَظَ وفی یَدِهِ تُربَةٌ حَمراءُ یُقَبِّلُها،فَقُلتُ:ما هذِهِ التُّربَةُ یا رَسولَ اللَّهِ؟
قالَ:أخبَرَنی جِبریلُ-عَلَیهِ الصَّلاةُ وَالسَّلامُ-أنَّ هذا یُقتَلُ بِأَرضِ العِراقِ-لِلحُسَینِ-.
فَقُلتُ لِجِبریلَ علیه السلام:أرِنی تُربَةَ الأَرضِ الَّتی یُقتَلُ بِها،فَهذِهِ تُربَتُها 22 (المستدرک علی الصحیحین:ج 4 ص 440 ح 8202،المعجم الکبیر:ج 3 ص 109 ح 2821).
23.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): عَمره دختر عبد الرحمان،در نامهای به امام حسین علیه السلام،کار او را که میخواست انجام بدهد،بزرگ شمرد و به او سفارش کرد تا اطاعت کند و همراه جماعت باشد و به او خبر داد که به سوی قتلگاه خود،گام بر میدارد و گفت:گواهی میدهم که عایشه برایم گفت که از پیامبر خدا شنیده که فرموده است:«حسین در سرزمین بابِل کشته میشود».
امام حسین علیه السلام هنگامی که نامه او را خواند،فرمود:«پس در این صورت باید به قتلگاه خود بروم»و رفت. (2)
فَلَمّا قَرَأَ کِتابَها،قالَ:فَلا بُدَّ لی إذاً مِن مَصرَعی،ومَضی 23 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 446،تهذیب الکمال:ج 6 ص 418).
1) (1)
2) (2) کَتَبَت إلَیهِ [أی إلَی الحُسَینِ علیه السلام] عَمرَةُ بِنتُ عَبدِ الرَّحمنِ تُعَظِّمُ عَلَیهِ ما یُریدُ أن یَصنَعَ،وتَأمُرُهُ بِالطّاعَةِ ولُزومِ الجَماعَةِ،وتُخبِرُهُ أنَّهُ إنَّما یُساقُ إلی مَصرَعِهِ،وتَقولُ:أشهَدُ لَحَدَّثَتنی عائِشَةُ أنَّها سَمِعَت رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یَقولُ:یُقتَلُ حُسَینٌ بِأَرضِ بابِلَ.
24.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از عامر شَعبی،از امام علی علیه السلام،از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله-:جبرئیل به من خبر داد که حسین در کناره فرات،کشته میشود. (1)
أخبَرَنی جِبریلُ علیه السلام أنَّ حُسَیناً یُقتَلُ بِشاطِئِ الفُراتِ 24 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 429 ح 417،تاریخ دمشق:ج 14 ص 189 ح 3520).
25.مسند ابن حنبل -به نقل از عبد اللَّه بن نُجَی،از پدرش،از امام علی علیه السلام-:روزی بر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در آمدم.چشمانش اشکبار بود.گفتم:ای پیامبر خدا! آیا کسی شما را ناراحت کرده است؟چرا چشمانت اشکبار است؟
فرمود:«اندکی پیش،جبرئیل از نزدم رفت و به من گفت:حسین در کنار رود فرات،کشته میشود». (2)
26.کامل الزیارات -به نقل از ابو اسامه زید شَحّام،از امام صادق علیه السلام-:جبرئیل خبر شهادت حسین علیه السلام را در خانه امّ سلمه به پیامبر خدا داد.حسین علیه السلام بر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در آمد و جبرئیل که نزد ایشان بود،گفت:امّت تو،این را میکشند.
پیامبر خدا فرمود:«خاکی را که خونش در آن ریخته میشود،به من نشان بده»و جبرئیل یک مشت از آن را بر گرفت.خاکی سرخرنگ بود. (3)
فَقالَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله:أرِنی مِنَ التُّربَةِ الَّتی یُسفَکُ فیها دَمُهُ،فَتَناوَلَ جَبرَئیلُ علیه السلام قَبضَةً مِن تِلکَ التُّربَةِ،فَإِذا هِیَ تُربَةٌ حَمراءُ 26 (کامل الزیارات:ص 128 ح 143، [2]بحار الأنوار:ج 44 ص 236 ح 23). [3]
1) (1)
2) (2) دَخَلتُ عَلَی النَّبِیِّ ذاتَ یَومٍ وعَیناهُ تُفیضانِ،قُلتُ:یا نَبِیَّ اللَّهِ أغضَبَکَ أحَدٌ؟ما شَأنُ عَینَیکَ تُفیضانِ؟قالَ:قامَ مِن عِندی جِبریلُ قَبلُ،فَحَدَّثَنی أنَّ الحُسَینَ یُقتَلُ بِشَطِّ الفُراتِ 25 (مسند ابن حنبل:ج 1 ص 184 ح 648، [1]مسند أبی یعلی:ج 1 ص 206 ح 358).
3) (3) نَعی جَبرَئیلُ علیه السلام الحُسَینَ علیه السلام إلی رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فی بَیتِ امِّ سَلَمَةَ،فَدَخَلَ عَلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام وجَبرَئیلُ علیه السلام عِندَهُ،فَقالَ:إنَّ هذا تَقتُلُهُ امَّتُکَ.
27.المعجم الکبیر -به نقل از ابو امامه-:پیامبر خدا به زنانش فرمود:«این کودک را نگریانید»و مقصودش حسین علیه السلام بود و آن روز،نوبت [ماندن پیامبر صلی اللَّه علیه و آله نزد ]امّ سلمه بود.
جبرئیل فرود آمد.پیامبر خدا به درون خانه رفت و به امّ سلمه فرمود:«مگذار کسی بر من در آید»؛امّا حسین علیه السلام آمد و چون به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در اندرون خانه نگریست،خواست که داخل شود.امّ سلمه او را گرفت و در کنار خود،نگاه داشت و با او سخن میگفت و آرامَش میکرد؛ولی چون گریهاش شدید شد،رهایش کرد و او به اندرون رفت و در دامان پیامبر خدا نشست.
جبرئیل گفت:امّت تو،این پسرت را به زودی میکشند.
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«آنان با آن که به من ایمان دارند،او را میکشند؟!».
گفت:آری،او را میکشند.
آن گاه جبرئیل،خاکی را بر گرفت و گفت:در فلان جا.
پیامبر خدا،در حالی که حسین علیه السلام را به آغوش گرفته بود،پریشان و اندوهگین بیرون آمد و امّ سلمه گمان کرد که ایشان از ورود کودک،ناخشنود شده است.گفت:ای پیامبر خدا! فدایت شوم! تو به ما فرموده بودی:«این کودک را مگریانید»و به من فرمان دادی که نگذارم کسی بر تو در آید و او آمد و من رهایش گذاشتم !
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به امّ سلمه پاسخی نداد و به سوی یارانش که نشسته بودند،رفت و به ایشان فرمود:«بی تردید،امّتم این را میکشند».
میان آن گروه،ابو بکر و عمر هم-که پرجرئتترین افراد بر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله [در سؤال کردن ]بودند-حضور داشتند و گفتند:ای پیامبر خدا! با آن که باایمان هستند،او را میکشند؟!
فرمود:«آری،و این،خاک [قتلگاه] اوست»و آن را به ایشان نشان داد. (1)
قالَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله لِنِسائِهِ:لا تُبکُوا هذَا الصَّبِیَّ-یَعنی حُسَیناً علیه السلام قالَ:وکانَ یَومَ امِّ سَلَمَةَ،فَنَزَلَ جِبریلُ علیه السلام،فَدَخَلَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله الدّاخِلَ،وقالَ لِاُمِّ سَلَمَةَ:لا تَدَعی أحَداً یَدخُلُ عَلَیَّ،فَجاءَ الحُسَینُ علیه السلام،فَلَمّا نَظَرَ إلَی النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله فِی البَیتِ أرادَ أن یَدخُلَ،فَأَخَذَتهُ امُّ سَلَمَةَ،فَاحتَضَنَتهُ،وجَعَلَت تُناغیهِ وتُسَکِّنُهُ،فَلَمَّا اشتَدَّ فِی البُکاءِ خَلَّت عَنهُ،فَدَخَلَ حَتّی جَلَسَ فی حِجرِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله.
فَقالَ جِبریلُ علیه السلام:إنَّ امَّتَکَ سَتَقتُلُ ابنَکَ هذا،فَقالَ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله:یَقتُلونَهُ وهُم مُؤمِنونَ بی؟! قالَ:نَعَم،یَقتُلونَهُ،فَتَناوَلَ جِبریلُ تُربَةً،فَقالَ:بِمَکانِ کَذا وکَذا.
فَخَرَجَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله قَدِ احتَضَنَ حُسَیناً علیه السلام،کاسِفَ البالِ مَهموماً،فَظَنَّت امُّ سَلَمَةَ أنَّهُ غَضِبَ مِن دُخولِ الصَّبِیِّ عَلَیهِ،فَقالَت:یا نَبِیَّ اللَّهِ،جُعِلتُ لَکَ الفِداءَ ! إنَّکَ قُلتَ لَنا لا تُبکوا هذَا الصَّبِیَّ،وأمَرتَنی ألّا أدَعَ [أحَداً] یَدخُلُ عَلَیکَ،فَجاءَ،فَخَلَّیتُ عَنهُ.
فَلَم یَرُدَّ عَلَیها،فَخَرَجَ إلی أصحابِهِ،وهُم جُلوسٌ،فَقالَ لَهُم:إنَّ امَّتی یَقتُلونَ هذا،وفِی القَومِ أبو بَکرٍ وعُمَرُ،وکانا أجرَأَ القَومِ عَلَیهِ،فَقالا:یا نَبِیَّ اللَّهِ،یَقتُلونَهُ وهُم مُؤمِنونَ؟! قالَ:نَعَم،وهذِهِ تُربَتُهُ،وأراهُم إیّاها 27 (المعجم الکبیر:ج 8 ص 285 ح 8096،تاریخ دمشق:ج 14 ص 191 ح 3524).
28.المعجم الکبیر -به نقل از عایشه-:حسین بن علی بر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله در آمد و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«ای عایشه! آیا شگفتزدهات نکنم؟هماکنون فرشتهای بر من در آمد که تا کنون نزد من نیامده بود و گفت که این پسرم،کشته میشود و گفت:اگر بخواهی،خاکی را که در آن کشته میشود،به تو نشان میدهم.و با دستش از آن جا بر گرفت و خاکی سرخ را به من نشان داد». (2)
29.المعجم الکبیر: امّ سلمه گفت:حسن و حسین علیهما السلام پیش روی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در اتاق من بازی میکردند که جبرئیل فرود آمد و گفت:ای محمّد! امّت تو،این پسرت را پس از تو میکشند.و با دستش به حسین علیه السلام اشاره کرد.
پیامبر خدا گریست و او را به سینهاش چسباند.پیامبر خدا سپس [به من ]فرمود:«این خاک،نزد تو امانت باشد»و آن را بویید و فرمود:«وای از کرب و بلا!».
پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«ای امّ سلمه! هنگامی که این خاک،خون شد،بدان که پسرم
1) (1)
2) (2) إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام دَخَلَ عَلی رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،فَقالَ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله:یا عائِشَةُ،ألا اعَجِّبُکِ؟لَقَد دَخَلَ عَلَیَّ مَلَکٌ آنِفاً،ما دَخَلَ عَلَیَّ قَطُّ،فَقالَ:إنَّ ابنی هذا مَقتولٌ،وقالَ:إن شِئتَ أرَیتُکَ تُربَةً یُقتَلُ فیها،فَتَناوَلَ المَلَکُ بِیَدِهِ،فَأَرانی تُربَةً حَمراءَ 28 (المعجم الکبیر:ج3 ص107 ح2815،کنز العمّال:ج12 ص128 ح34323).
کشته شده است».
امّ سلمه آن را در شیشهای نهاد و هر روز به آن مینگریست و میگفت:روزی که در آن خون خواهی شد،روز بزرگی است. (1)
کانَ الحَسَنُ وَالحُسَینُ علیهما السلام یَلعَبانِ بَینَ یَدَیِ النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله فی بَیتی،فَنَزَلَ جِبریلُ علیه السلام،فَقالَ:یا مُحَمَّدُ ! إنَّ امَّتَکَ تَقتُلُ ابنَکَ هذا مِن بَعدِکَ،فَأَومَأَ بِیَدِهِ إلَی الحُسَینِ علیه السلام،فَبَکی رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،وضَمَّهُ إلی صَدرِهِ،ثُمَّ قالَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله:وَدیعَةٌ عِندَکِ هذِهِ التُّربَةُ،فَشَمَّها رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله وقالَ:وَیحَ کَربٍ وبَلاءٍ !
قالَت:وقالَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله:یا امَّ سَلَمَةَ،إذا تَحَوَّلَت هذِهِ التُّربَةُ دَماً فَاعلَمی أنَّ ابنی قَد قُتِلَ.
قالَ:فَجَعَلَتها امُّ سَلَمَةَ فی قارورَةٍ،ثُمَّ جَعَلَت تَنظُرُ إلَیها کُلَّ یَومٍ،وتَقولُ:إنَّ یَوماً تُحَوِّلینَ دَماً لَیَومٌ عَظیمٌ 29 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 108 ح 2817،تهذیب الکمال:ج 6 ص 408).
30.تاریخ دمشق -به نقل از سُحَیم-:انس بن حارث گفت:شنیدم که پیامبر خدا میفرماید:«این پسرم،حسین،در سرزمینی به نام کربلا کشته میشود.هر کس از شما که در آن جا حاضر بود،یاریاش دهد».
انس بن حارث به سوی کربلا روانه شد و همراه حسین علیه السلام کشته شد. (2)
قالَ:فَخَرَجَ أنَسُ بنُ الحارِثِ إلی کَربَلاءَ،فَقُتِلَ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام 30 (تاریخ دمشق:ج 14 ص 224 ح 3543،الإصابة:ج 1 ص 271). [1]
31.عیون أخبار الرضا علیه السلام -به سندش،از امام علی علیه السلام،از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله-:بدترین فرد امّت،
حسین را میکشد و کسی از فرزندان حسین تبرّی میجوید که به من کفر میورزد. (1)
قالَ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله:یَقتُلُ الحُسَینَ شَرُّ الاُمَّةِ،ویَتَبَرَّأُ مِن وُلدِهِ مَن یَکفُرُ بی 31 (عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 64 ح 277، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 300 ح 5). [2]
32.کفایة الأثر -به نقل از عبد اللَّه بن عبّاس-:بر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله وارد شدم،که حسن علیه السلام بر گردن ایشان و حسین علیه السلام بر روی ران ایشان بود و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله صورت و دهان آن دو را میبوسید.سپس فرمود:«ای ابن عبّاس! گویی میبینم که محاسن سپیدش از خونش رنگین شده و دعوت میکند؛امّا پاسخی نمیشنود،و یاری میطلبد؛امّا یاری نمیشود».
گفتم:ای پیامبر خدا! چه کسی این کار را میکند؟
فرمود:«بَدانِ امّتم.آنان را چه میشود؟خدا،شفاعتم را شامل آنان نکند!». (2)
ثُمَّ قالَ:یَابنَ عَبّاسٍ کَأَنّی بِهِ وقَد خُضِبَت شَیبَتُهُ مِن دَمِهِ،یَدعو فَلا یُجابُ،ویَستَنصِرُ فَلا یُنصَرُ.قُلتُ:مَن یَفعَلُ ذلِکَ یا رَسولَ اللَّهِ؟
قالَ:شِرارُ امَّتی،ما لَهُم؟لا أنالَهُمُ اللَّهُ شَفاعَتی ! 32 (کفایة الأثر:ص 16، [3]مستدرک الوسائل:ج 10 ص 276 ح 12009). [4]
33.کتابُ سُلَیم بن قَیس -به نقل از عبد اللَّه بن جعفر بن ابیطالب،از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله-:پسرم حسین،با شمشیر کشته میشود.او را طغیانگر فرزند طغیانگر،بینسب فرزند بینسب،منافق فرزند منافق میکشد. (3)
34.الأمالی،طوسی -به سندش،از امام زین العابدین علیه السلام،از اسماء بنت عمیس-:حسین علیه السلام که هفت روزه شد،پیامبر صلی اللَّه علیه و آله نزد من آمد و فرمود:«پسرم را برایم بیاور»...
1) (1)
2) (2) دَخَلتُ عَلَی النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله وَالحَسَنُ علیه السلام عَلی عاتِقِهِ،وَالحُسَینُ علیه السلام عَلی فَخِذِهِ،یَلثِمُهُما ویُقَبِّلُهُما....
3) (3) یُقتَلُ ابنِیَ الحُسَینُ بِالسَّیفِ،یَقتُلُهُ طاغٍ ابنُ طاغٍ،دَعِیٌّ ابنُ دَعِیٍّ،مُنافِقٌ ابنُ مُنافِقٍ 33 (کتاب سلیم بن قیس:ج 2 ص 838 ح 42،بحار الأنوار:ج 33 ص 267 ح 534). [5]
و سپس فرمود:«ای ابا عبد اللَّه! بر من گران است»و سپس گریست.
گفتم:پدر و مادرم فدایت باد! امروز که روز اوّل است،چنین کردی؟ماجرا چیست؟
فرمود:«بر این پسرم میگریم.او را دستهای متجاوزِ کافر از بنی امیّه میکشند.خدا،شفاعت مرا در روز قیامت،نصیبشان نکند! مردی او را میکشد که به دین،ضربه میزند و به خدای بزرگ،کفر میورزد». (1)
فَلَمّا کانَ یَومُ سابِعِهِ [أیِ الحُسَینِ علیه السلام] جاءَنِی النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله فَقالَ:هَلُمِّی ابنی...ثُمَّ قالَ:یا أبا عَبدِ اللَّهِ،عَزیزٌ عَلَیَّ،ثُمَّ بَکی.
فَقُلتُ:بِأَبی أنتَ واُمّی،فَعَلتَ فی هذَا الیَومِ وفِی الیَومِ الأَوَّلِ ! فَما هُوَ؟
فَقالَ:أبکی عَلَی ابنی هذا،تَقتُلُهُ فِئَةٌ باغِیَةٌ کافِرَةٌ مِن بَنی امَیَّةَ،لا أنالَهُمُ اللَّهُ شَفاعَتی یَومَ القِیامَةِ،یَقتُلُهُ رَجُلٌ یَثلِمُ الدّینَ،ویَکفُرُ بِاللَّهِ العَظیمِ ! 34 (الأمالی،طوسی:ص367 ح781، [1]بحار الأنوار:ج44 ص250 ح1). [2]
35.سیر أعلام النبلاء -به نقل از ابو عبیده که سند روایت را به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله میرساند-:همواره کار امّت من بر پاست،تا آن که مردی از بنی امیّه،به نام یزید،به آن ضربه میزند. (2)
36.الملهوف: دو سال که از تولّد حسین علیه السلام گذشت،پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به سفری رفت و در راه،در جایی توقّف کرد و کلمه استِرجاع (إنّا للَّهِ) بر زبان آورد و چشمانش اشکبار شد.علّت را پرسیدند.فرمود:«این،جبرئیل است که از زمینی کنار رود فرات به نام کربلا برایم خبر آورده که فرزندم حسین،پسر فاطمه،در آن،کشته میشود».
به ایشان گفته شد:ای پیامبر خدا! چه کسی او را میکشد؟
فرمود:«مردی که نامش یزید است.و گویی جایگاه بر خاک افتادن و به خاک سپردنش را میبینم!». (3)
فَسُئِلَ عَن ذلِکَ،فَقالَ:هذا جَبرَئیلُ یُخبِرُنی عَن أرضٍ بِشَطِّ الفُراتِ یُقالُ لَها:کَربَلاءُ،یُقتَلُ بِها وَلَدِیَ الحُسَینُ ابنُ فاطِمَةَ.فَقیلَ لَهُ:مَن یَقتُلُهُ یا رَسولَ اللَّهِ؟
فَقالَ:رَجُلٌ اسمُهُ یَزیدُ،وکَأَنَّی أنظُرُ إلی مَصرَعِهِ ومَدفَنِهِ 36 (الملهوف:ص 93،مثیر الأحزان:ص 18).
1) (1)
2) (2) لا یَزالُ أمرُ امَّتی قائِماً،حَتّی یَثلِمَهُ رَجُلٌ مِن بَنی امَیَّةَ یُقالُ لَهُ یَزیدُ 35 (سیر أعلام النبلاء:ج 4 ص 39،مسند أبی یعلی:ج 1 ص 399 ح 868).
3) (3) لَمّا أتی عَلَی الحُسَینِ علیه السلام سَنَتانِ مِن مَولِدِهِ،خَرَجَ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله فی سَفَرٍ لَهُ،فَوَقَفَ فی بَعضِ الطَّریقِ،فَاستَرجَعَ،ودَمَعَت عَیناهُ.
37.کنز العمّال -به نقل از ابن عمرو،از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله-:«یزید! خداوند،یزید،آن طعنهزن نفرینگو را برکت ندهد! هان! خبر درگذشت محبوبم و فرزند نازنینم،حسین،به من رسید.خاکِ مَرقدش را برایم آوردند و قاتلش را دیدم.هان که او پیش چشم گروهی کشته نمیشود و یاریاش نمیکنند،جز آن که خدا همه آنان را کیفر میدهد! (1)
یَزیدُ،لا بارَکَ اللَّهُ فی یَزیدَ ! الطَّعّانِ اللَّعّانِ،أما إنَّهُ نُعِیَ إلَیَّ حَبیبی وسُخَیلی حُسَینٌ،اُتیتُ بِتُربَتِهِ ورَأَیتُ قاتِلَهُ،أما إنَّهُ لا یُقتَلُ بَینَ ظَهرانَی قَومٍ فَلا یَنصُرونَهُ إلّا عَمَّهُمُ اللَّهُ بِعِقابٍ 37 (کنز العمّال:ج 12 ص 128 ح 34324).
38.الأمالی،شجری -به سندش،از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله-:فرزندم حسین،در پشت کوفه کشته میشود.وای بر قاتلش و واگذارندهاش و رها کننده یاریاش! (2)
39.عیون أخبار الرضا علیه السلام -به سندش،از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله-:قاتل حسین بن علی،در تابوتی از آتش است و نیمی از عذاب دنیائیان را دارد و دست و پایش را با زنجیرهای آتشین میبندند و در آتش،سرنگونش میکنند تا به قعر دوزخ برسد و بویی دارد که دوزخیان از گند آن،به خدایشان پناه میبرند و او در آن جا جاودان و چشنده عذاب دردناک است،همراه همه کسانی که به کشتن او (حسین علیه السلام) کمک و تحریک کردهاند.
هر گاه پوستشان میسوزد،خداوند،پوست دیگری به جایش میرویانَد تا دوباره عذاب دردناک را بچشند و حتّی لحظهای عذاب از آنان برداشته نمیشود و آب جوشان دوزخ به آنها نوشانده میشود.پس وای بر آنان از عذاب خدای متعال در دوزخ! (3)
1) (1)
2) (2) یُقتَلُ ابنِیَ الحُسَینُ بِظَهرِ الکوفَةِ،الوَیلُ لِقاتِلِهِ،وخاذِلِهِ،وتارِکِ نُصرَتِهِ 38 (الأمالی،شجری:ج 1 ص 183،الحدائق الوردیة:ج 1 ص 117).
3) (3) إنَّ قاتِلَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام فی تابوتٍ مِن نارٍ،عَلَیهِ نِصفُ عَذابِ أهلِ الدُّنیا،وقَد شُدَّت یَداهُ ورِجلاهُ بِسَلاسِلَ مِن نارٍ،مُنَکَّسٍ فِی النّارِ،حَتّی یَقَعَ فی قَعرِ جَهَنَّمَ،ولَهُ ریحٌ یَتَعَوَّذُ أهلُ النّارِ إلی رَبِّهِم مِن شِدَّةِ نَتنِهِ،وهُوَ فیها خالِدٌ ذائِقُ العَذابِ الأَلیمِ،مَعَ جَمیعِ مَن شایَعَ عَلی قَتلِهِ،کُلَّما نَضِجَت جُلودُهُم بَدَّلَ اللَّهُ عزّوجلّ عَلَیهِمُ الجُلودَ،حَتّی یَذوقُوا العَذابَ الأَلیمَ،لا یُفَتَّرُ عَنهُم ساعَةً،ویُسقَونَ مِن حَمیمِ جَهَنَّمَ،فَالوَیلُ لَهُم مِن عَذابِ اللَّهِ تَعالی فِی النّارِ 39 (عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 47 ح 178؛ [1]المناقب،ابن مغازلی:ص66 ح95).
40.عیون أخبار الرضا علیه السلام -به سندش،از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله-:دخترم فاطمه،روز قیامت،در حالی محشور میشود که لباسی آغشته به خون با اوست و به ستونی از ستونهای عرش میآویزد و میگوید:ای عدل [مطلق]! میان من و قاتل فرزندانم حکم بران.
به خدای کعبه سوگند،خداوند متعال به نفع دخترم حکم میراند. (1)
تُحشَرُ ابنَتی فاطِمَةُ یَومَ القِیامَةِ،ومَعَها ثِیابٌ مَصبوغَةٌ بِالدَّمِ،فَتَعَلَّقُ بِقائِمَةٍ مِن قَوائِمِ العَرشِ،فَتَقولُ:یا عَدلُ،احکُم بَینی وبَینَ قاتِلِ وُلدی.
قالَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله:فَیَحکُمُ اللَّهُ تَعالی لِابنَتی ورَبِّ الکَعبَةِ 40 (عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 26 ح 6؛ [1]المناقب،ابن مغازلی:ص 64 ح 91).
41.الأمالی،صدوق -به نقل از ابن عبّاس،از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله-:هنگامی که حسین را دیدم،آنچه را پس از من با او میکنند،به یاد آوردم.گویی که میبینم به حرم و قبر من پناه آورده؛امّا پناهش نمیدهند و در رؤیایش،او را به سینهام میچسبانم و به او فرمان کوچ از هجرتگاهم میدهم و او را به شهادت،مژده میدهم،و او از آن جا به سوی قتلگاه و جایگاه بر خاک افتادنش،بار میبندد؛[به سوی ]سرزمین کرب و بلا و قتل و فنا.گروهی از مسلمانان،او را یاری میدهند.آنان از سَروران شهیدان امّت من در روز قیامت هستند.گویی به او مینگرم که تیر خورده و از اسبش به زمین افتاده و سپس مانند گوسفند،سرش را مظلومانه میبُرند. (2)
1) (1)
2) (2) إنّی لَمّا رَأَیتُهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام] تَذَکَّرتُ ما یُصنَعُ بِهِ بَعدی،کَأَنّی بِهِ وقَدِ استَجارَ بِحَرَمی وقَبری،فَلا یُجارُ،فَأَضُمُّهُ فی مَنامِهِ إلی صَدری،وآمُرُهُ بِالرَّحلَةِ عَن دارِ هِجرَتی،واُبَشِّرُهُ بِالشَّهادَةِ،فَیَرتَحِلُ عَنها إلی أرضِ مَقتَلِهِ،ومَوضِعِ مَصرَعِهِ،أرضِ کَربٍ وبَلاءٍ،وقَتلٍ وفَناءٍ،تَنصُرُهُ عِصابَةٌ مِنَ المُسلِمینَ،اُولئِکَ مِن سادَةِ شُهَداءِ امَّتی یَومَ القِیامَةِ،کَأَنّی أنظُرُ إلَیهِ وقَد رُمِیَ بِسَهمٍ،فَخَرَّ عَن فَرَسِهِ صَریعاً،ثُمَّ یُذبَحُ کَما یُذبَحُ الکَبشُ مَظلوماً 41 (الأمالی،صدوق:ص 177 ح 178، [2]بشارة المصطفی:ص 199). [3]
42.کفایة الأثر -به نقل از عبد اللَّه بن عبّاس-:بر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در آمدم و حسن علیه السلام بر گردن و حسین علیه السلام بر روی ران ایشان بود.پیامبر صلی اللَّه علیه و آله صورت و دهان آن دو را میبوسید و میفرمود:«خدایا! دوستدار این دو را دوست بدار و دشمن آنان را دشمن بدار».
سپس فرمود:«ای ابن عبّاس! گویی میبینم که موی سپید مَحاسنش از خونش خضاب شده و دعوت میکند؛امّا پاسخی نمییابد،و یاری میطلبد؛امّا یاری نمیشود».
گفتم:ای پیامبر خدا! چه کسانی این کارها را میکنند؟
فرمود:«بَدان امّتم! آنان را چه میشود؟خدا،شفاعتم را شامل ایشان نکند!». (1)
دَخَلتُ عَلَی النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله وَالحَسَنُ علیه السلام عَلی عاتِقِهِ،وَالحُسَینُ علیه السلام عَلی فَخِذِهِ،یَلثِمُهُما ویُقَبِّلُهُما،ویَقولُ:اللَّهُمَّ والِ مَن والاهُما،وعادِ مَن عاداهُما،ثُمَّ قالَ:یَابنَ عَبّاسٍ،کَأَنّی بِهِ وقَد خُضِبَت شَیبَتُهُ مِن دَمِهِ،یَدعو فَلا یُجابُ،ویَستَنصِرُ فَلا یُنصَرُ.قُلتُ:مَن یَفعَلُ ذلِکَ یا رَسولَ اللَّهِ؟
قالَ:شِرارُ امَّتی،ما لَهُم؟لا أنالَهُمُ اللَّهُ شَفاعَتی ! 42 (کفایة الأثر:ص 16، [1]مستدرک الوسائل:ج 10 ص 276 ح 12009). [2]
43.الإرشاد: پیامبر صلی اللَّه علیه و آله روزی نشسته بود و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام گِردش را گرفته بودند.پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به آنان فرمود:«شما در چه حالی خواهید بود،هنگامی که بر خاک بیفتید و مرقدهایتان پراکنده شود؟».
حسین علیه السلام به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله گفت:ما به مرگ طبیعی میمیریم،یا کشته میشویم؟
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«پسرکم! تو به ستم،کشته میشوی و برادرت نیز به ستم،کشته میشود و فرزندانتان در زمین،رانده و پراکنده میشوند».
حسین علیه السلام گفت:چه کسی ما را میکشد،ای پیامبر خدا؟
1) (1)
فرمود:«بدترینِ مردمان».
گفت:پس از کشته شدن ما،کسی ما را زیارت میکند؟
فرمود:«آری؛گروهی از امّتم،که شما را به قصد نیکی و پیوند با من زیارت میکنند.چون روز قیامت شود،در ایستگاه حسابرسی،نزدشان میآیم و بازوهایشان را میگیرم و از هراسها و سختیهای آن،نجاتشان میدهم». (1)
إنَّ النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله کانَ ذاتَ یَومٍ جالِساً وحَولَهُ عَلِیٌّ وفاطِمَةُ وَالحَسَنُ وَالحُسَینُ علیهم السلام،فَقالَ لَهُم:کَیفَ بِکُم إذا کُنتُم صَرعی وقُبورُکُم شَتّی؟
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:أنَموتُ مَوتاً أو نُقتَلُ؟فَقالَ:بَل تُقتَلُ یا بُنَیَّ ظُلماً،ویُقتَلُ أخوکَ ظُلماً،وتُشَرَّدُ ذَرارِیُّکُم فِی الأَرضِ.
فَقالَ الحُسَین علیه السلام:ومَن یَقتُلُنا یا رَسولَ اللَّهِ؟قالَ:شِرارُ النّاسِ،قالَ:فَهَل یَزُورُنا بَعدَ قَتلنا أحَدٌ؟قالَ:نَعَم،طائِفَةٌ مِن امَّتی یُریدون بِزِیارَتِکُم بِرّی وصِلَتی،فَإِذا کانَ یَومُ القِیامَةِ جِئتُهُم إلَی المَوقِفِ حَتّی آخذَ بِأَعضادِهِم فَاُخَلِّصُهُم مِن أهوالِهِ وشَدائِدِهِ 43 (الإرشاد:ج 2 ص 131، [1]کشف الغمّة:ج 2 ص 220). [2]
44.الأمالی،طوسی -به نقل از جابر،از امام باقر علیه السلام،از امیر مؤمنان علیه السلام-:پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به دیدار ما آمد.اُمّ ایمن،شیر و سرشیر و خرما برایمان هدیه آورده بود.آن را برای پیامبر صلی اللَّه علیه و آله بردیم و او از آن خورد و سپس به گوشه خانه رفت و چند رکعت نماز خواند و در آخرین سجدهاش به شدّت گریست.هیچ یک از ما به احترام او،چیزی نپرسیدیم؛امّا حسین در دامانش نشست و به او گفت:ای پدر! به خانه ما آمدی و از چیزی به اندازه آمدنت به خانه ما،خوشحال نشدیم.سپس چنان گریهای کردی که ما را اندوهگین ساخت.چرا گریه کردی؟
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«پسرکم! جبرئیل،هماکنون نزد من آمد و به من خبر داد که شما کشته میشوید و قتلگاههای شما پراکنده است».
حسین گفت:پدر عزیزم! با این پراکندگی،پاداش زائر ما چیست؟
فرمود:«پسرکم! آنان گروههایی از امّت من هستند که شما را زیارت میکنند و به این وسیله،برکت میجویند و من بر خود،لازم میدانم که روز قیامت،نزد آنان بیایم
1) (1)
تا آنها را از هراسهای مربوط به گناهانشان در آن روز برهانم،و خداوند،آنان را در بهشت،جای میدهد». (1)
زارَنا رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله وقَد أهدَت لَنا امُّ أیمَنَ لَبَناً وزَبَداً وتَمراً،فَقَدَّمناهُ،فَأَکَلَ مِنهُ،ثُمَّ قامَ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله إلی زاوِیَةِ البَیتِ،فَصَلّی رَکَعاتٍ،فَلَمّا کانَ فی آخِرِ سُجودِهِ بَکی بُکاءً شَدیداً،فَلَم یَسأَلهُ أحَدٌ مِنّا إجلالاً لَهُ.
فَقامَ الحُسَینُ علیه السلام فَقَعَدَ فی حِجرِهِ،وقالَ لَهُ:یا أبَتِ،لَقَد دَخَلتَ بَیتَنا فَما سُرِرنا بِشَیءٍ کَسُرورِنا بِدُخولِکَ،ثُمَّ بَکَیتَ بُکاءً غَمَّنا،فَلِمَ بَکَیتَ؟
فَقالَ:یا بُنَیَّ،أتانی جَبرَئیلُ آنِفاً،فَأَخبَرَنی أنَّکُم قَتلی،وأنَّ مَصارِعَکُم شَتّی.
فَقالَ:یا أبَتِ،فَما لِمَن یَزورُ قُبورَنا عَلی تَشَتُّتِها؟
فَقالَ:یا بُنَیَّ اولئِکَ طَوائِفُ مِن امَّتی یَزورونَکُم،یَلتَمِسونَ بِذلِکَ البَرَکَةَ،وحَقیقٌ عَلَیَّ أن آتِیَهُم یَومَ القِیامَةِ حَتّی اخَلِّصَهُم مِن أهوالِ السّاعَةِ مِن ذُنوبِهِم،ویُسکِنُهُمُ اللَّهُ الجَنَّةَ 44 (الأمالی،طوسی:ص 669 ح 1404، [1]کامل الزیارات:ص 125 ح 140). [2]
1) (1)
بر اساس احادیث این فصل،همه و یا اکثر قریب به اتّفاقِ آنچه از امام علی علیه السلام در باره حادثه کربلا گزارش شده،در دوران خلافت ایشان و بسیاری از آنها،در خودِ سرزمین کربلا بوده است.
گفتنی است که امام علی علیه السلام،در دوران خلافت خود،حدّ اقل،سه بار از سرزمین کربلا،عبور کرده است:دو بار در مسیر رفت و بازگشت از جنگ صِفّین،و یک بار در مسیر حرکت برای جنگ نهروان.از این رو،مطالب فراوانی در این سفرها در مورد حادثه کربلا از آن امام علیه السلام،گزارش شده است.
نکته دیگر،این که در این سفرها،دو فرزند بزرگوار امیر مؤمنان علیه السلام،حسن و حسین علیهما السلام نیز ایشان را همراهی میکردهاند و لذا امام حسین علیه السلام،در محرّم سال 61 هجری،لا اقل،چهارمین باری بوده که به سرزمین کربلا،گام مینهاده است و پرسش از نام آن وادی،هنگام ورود به آن، (1)
ر.ک:الأخبار الطّوال:ص 251،بغیة الطلب فی تاریخ حلب:ج 6 ص 2624.
بدین معنا نیست که تا آن زمان به آن مکان نیامده بوده است.45.کامل الزیارات -به نقل از عبد اللَّه بن میمون قدّاح،از امام صادق علیه السلام-:امیر مؤمنان
1) (1)
[علی علیه السلام ]با گروهی از یارانش از کربلا گذشت.به آن جا که رسید،اشکْ چشمانش را پر کرد و سپس فرمود:«این جا خوابگاه شتران آنها و این جا جایگاه اسباب سفرشان است و این جا خونشان ریخته میشود.خوشا به حال تو-ای خاک-که خونهای عاشقان،بر روی تو ریخته میشود!». (1)
مَرَّ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام بِکَربَلاءَ فی اناسٍ مِن أصحابِهِ،فَلَمّا مَرَّ بِهَا اغرَورَقَت عَیناهُ بِالبُکاءِ،ثُمَّ قالَ:هذا مُناخُ رِکابِهِم،وهذا مُلقی رِحالِهِم،وهُنا تُهرَقُ دِماؤُهُم،طوبی لَکِ مِن تُربَةٍ،عَلَیکِ تُهرَقُ دِماءُ الأَحِبَّةِ ! 45 (کامل الزیارات:ص 453 ح 685، [1]خصائص الأئمّة علیهم السلام:ص 47). [2]
46.الإرشاد -به نقل از جویریّة بن مسهر عبدی-:هنگامی که با امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام به طرف صفّین میرفتیم،به منطقه کربلا رسیدیم.امام علیه السلام در کناره لشکر ایستاد و سپس به چپ و راست نگریست و گریست و سپس فرمود:«به خدا سوگند،این جا خوابگاه مرکبها و جای کشته شدن آنهاست».
به او گفته شد:ای امیر مؤمنان! این جا کجاست؟
فرمود:«این جا کربلاست.گروهی در آن،کشته میشوند که بدون حساب به بهشت وارد میشوند»و سپس حرکت کرد. (2)
فَقیلَ لَهُ:یا أمیرَ المُؤمِنینَ،ما هذَا المَوضِعُ؟
قالَ:هذا کَربَلاءُ،یُقتَلُ فیهِ قَومٌ یَدخُلونَ الجَنَّةَ [3]بِغَیرِ حِسابٍ.ثُمَّ سارَ 46 (الإرشاد:ج 1 ص 332، [4]کشف الیقین:ص 100 ح 92). [5]
47.وقعة صفّین -به نقل از حسن بن کثیر،از پدرش-:علی علیه السلام به کربلا آمد و در آن جا ایستاد.به او گفته شد:ای امیر مؤمنان! این جا،کربلاست.
فرمود:«آمیخته با کَرب (رنج) و بلا».آن گاه با دستش به مکانی اشاره کرد و فرمود:
«این جا،جایگاه اسباب سفر و خوابگاه مرکبهای آنان است»و به جایی دیگر اشاره کرد و فرمود:«این جا خونشان ریخته میشود». (1)
إنَّ عَلِیّاً علیه السلام أتی کَربَلاءَ،فَوَقَفَ بِها،فَقیلَ:یا أمیرَ المُؤمِنینَ،هذِهِ کَربَلاءُ.
قالَ:ذاتُ کَربٍ و بَلاءٍ.ثُمَّ أومَأَ بِیَدِهِ إلی مَکانٍ،فَقالَ:ها هُنا مَوضِعُ رِحالِهِم،ومُناخُ رِکابِهِم،وأومَأَ بِیَدِهِ إلی مَوضِعٍ آخَرَ،فَقالَ:ها هُنا مُهَراقُ دِمائِهِم 47 (وقعة صفّین:ص 142، [1]شرح نهج البلاغة،ابن ابی الحدید:ج 3 ص 171). [2]
48.اُسد الغابة -به نقل از غرفه ازْدی-:من در منزلت علی علیه السلام شک کرده بودم.با او بر کناره فرات بیرون آمدیم که از راه،کناره گرفت و ایستاد و ما هم گرد او ایستادیم.با دستش اشاره کرد و فرمود:«این جا جایگاه اسباب سفر و خوابگاه مرکبهایشان و محلّ ریختن خونشان است.پدرم فدای آن که در زمین و آسمان،یاوری جز خدا ندارد!».
هنگامی که حسین علیه السلام کشته شد،بیرون آمدم تا به مکانی که او را در آن جا کشته بودند،رسیدم.آن،درست همان گونه بود که [امام علی علیه السلام] گفته بود و کوچکترین خطایی نداشت.
پس،از شکّی که کرده بودم،از خدا آمرزش خواستم و دانستم که علی علیه السلام آنچه را به او سپرده بودند،بیان کرده است. (2)
فَلَمّا قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام خَرَجتُ حَتّی أتَیتُ المَکانَ الَّذی قَتَلوهُ فیهِ،فَإِذا هُوَ کَما قالَ،ما أخطَأَ شَیئاً.
قالَ:فَاستَغفَرتُ اللَّهَ مِمّا کانَ مِنّی مِنَ الشَّکِّ،وعَلِمتُ أنَّ عَلِیّاً علیه السلام لَم یَقدَم إلّا بِما عُهِدَ إلَیهِ فیهِ 48 (اسد الغابة:ج 4 ص 322). [3]
49.تهذیب الأحکام -به نقل از محمّد بن سِنان،از کسی که از امام صادق علیه السلام برای او حدیث کرده است-:امیر مؤمنان علیه السلام با مردم حرکت کرد،تا آن که به یک یا دو میلی کربلا
رسید.امام علیه السلام پیشاپیشِ مردم رفت تا به جایگاه بر خاک افتادن شهیدان رسید و فرمود:«در این جا دویست پیامبر و دویست وصی،از دنیا رفتهاند و دویست سبط [-ِ پیامبر ]با پیروانشان شهید شدهاند».
سپس سوار بر اشترش،در حالی که پای از رکاب بیرون داشت،به گرد آن چرخید و چنین فرمود:«[این جا] خوابگاه مرکبها و جایگاه بر خاک افتادن شهیدان است.پیشینیان،بر ایشان پیشی نمیگیرند و پسینیانِ،به ایشان نمیرسند». (1)
خَرَجَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام یَسیرُ بِالنّاسِ،حَتّی إذا کانَ مِن کَربَلاءَ عَلی مَسیرَةِ میلٍ أو میلَینِ،فَتَقَدَّمَ بَینَ أیدیهِم حَتّی إذا صارَ بِمَصارِعِ الشُّهَداءِ،قالَ:قُبِضَ فیها مِئَتا نَبِیٍّ،ومِئَتا وَصِیٍّ،ومِئَتا سِبطٍ شُهَداءَ بِأَتباعِهِم.
فَطافَ بِها عَلی بَغلَتِهِ خارِجاً رِجلَیهِ مِنَ الرِّکابِ،وأنشَأَ یَقولُ:مُناخُ رِکابٍ ومَصارِعُ شُهَداءَ،لا یَسبِقُهُم مَن کانَ قَبلَهُم،ولا یَلحَقُهُم مَن کانَ بَعدَهُم 49 (تهذیب الأحکام:ج 6 ص 72 ح 138،کامل الزیارات:ص 453 ح 686). [1]
50.المعجم الکبیر -به نقل از شیبان بن مُخرَّم که از هواداران عثمان بود-:هنگامی که علی به کربلا آمد،من با او بودم.گفت:«در این جا،شهیدانی کشته میشوند که بجز شهیدان بدر،کس همانند آنها نیست».
[با خود] گفتم:یکی دیگر از دروغهایش! آن جا پای درازگوش مردهای بود.به غلامم گفتم:پای این درازگوش را بگیر و مانند میخ،آن را در زمین فرو کن و پنهانش بدار.
روزگار چرخید و گذشت و هنگامی که حسین بن علی کشته شد،من و یارانم به آن جا آمدیم.پیکر حسین بن علی بر روی همان پای درازگوش بود و یارانش دستهجمعی گرداگرد او کشته شده بودند. (2)
فَقُلتُ:بَعضُ کَذِباتِهِ ! وثَمَّ رِجلُ حِمارٍ مَیِّتٍ،فَقُلتُ لِغُلامی:خُذ رِجلَ هذَا الحِمارِ،فَأَوتِدها فی مَقعَدِهِ وغَیِّبها،فَضَرَبَ الدَّهرُ ضَربَةً،فَلَمّا قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام،انطَلَقتُ ومَعی أصحابٌ لی،فَإِذا جُثَّةُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام عَلی رِجلِ ذاکَ الحِمارِ،وإذا أصحابُهُ رِبضَةٌ حَولَهُ 50 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 111 ح 2826،کفایة الطالب:ص 427). [2]
51.مُسنَد ابن حنبل -به نقل از عبد اللَّه بن نُجَی،در باره پدرش-:او که مسئول وسایل طهارت علی علیه السلام بود،با ایشان که عازم صفّین بود،حرکت کرد.هنگامی که از کنار نینوا (1)
در نواحی کوفه،منطقهای است به نام نینوا،و کربلا-که امام حسین علیه السلام در آن کشته شد-،بخشی از آن منطقه است (معجم البلدان:ج 5 ص 339. [1]نیز،ر.ک:نقشه شماره 4 در پایان کتاب).
میگذشت،علی علیه السلام ندا داد:«صبر داشته باش،ابا عبد اللَّه! صبر داشته باش،ابا عبد اللَّه! در کنار فرات !».گفتم:یعنی چه؟
فرمود:«روزی بر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله وارد شدم و چشمانش اشکبار بود.پرسیدم:ای پیامبر خدا! آیا کسی شما را ناراحت کرده است؟چرا اشک از چشمانت سرازیر است؟
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:جبرئیل،اندکی پیش،از نزدم رفت.او برایم گفت که حسین در کنار رود فرات،کشته میشود.
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:جبرئیل گفت:آیا میخواهی خاک آن جا را ببویی؟گفتم:آری.و جبرئیل،دستش را دراز کرد و مشتی از خاک آن جا را به من داد و من دیگر نتوانستم جلوی ریزش اشک خود را بگیرم». (2)
قالَ:دَخَلتُ عَلَی النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله ذاتَ یَومٍ وعَیناهُ تَفیضانِ،قُلتُ:یا نَبِیَ اللَّهِ أغضَبَکَ أحَدٌ،ما شَأنُ عَینَیکَ تَفیضانِ؟
قالَ:بَل قامَ مِن عِندی جِبریلُ علیه السلام قَبلُ،فَحَدَّثَنی أنَّ الحُسَینَ یُقتَلُ بِشَطِّ الفُراتِ.
قالَ:فَقالَ:هَل لَکَ إلی أن اشِمَّکَ مِن تُربَتِهِ؟قالَ:قُلتُ:نَعَم،فَمَدَّ یَدَهُ فَقَبَضَ قَبضَةً مِن تُرابٍ فَأَعطانیها،فَلَم أملِک عَینی أن فاضَتا 51 (مسند ابن حنبل:ج 1 ص 184 ح 648، [2]مسند أبی یعلی:ج 1 ص 206 ح 358).
52.وقعة صفّین -به نقل از ابو جُحَیفه-:عُروه بارقی نزد سعید بن وَهْب آمد و از او سؤال کرد و من میشنیدم.او گفت:[پیش از این] حدیثی را از علی بن ابی طالب علیه السلام برایم نقل کردی.
گفت:آری! مِخنَف بن سُلَیم،مرا به سوی علی علیه السلام فرستاد و من در کربلا به او رسیدم.دیدم با دستش اشاره میکند و میگوید:«این جا،این جا».
مردی به او گفت:ای امیر مؤمنان! این،چه معنایی میدهد؟
فرمود:«اسباب سفر خاندان محمّد،این جا فرود میآید.وای بر ایشان از [ستم ]شما و وای بر شما از [دادخواهی ]ایشان [در پیشگاه خداوند]!».
مرد به علی علیه السلام گفت:ای امیر مؤمنان! معنای این سخن چیست؟
فرمود:«وای بر ایشان از شما،که آنها را میکشید،و وای بر شما از ایشان،که خداوند،شما را به دلیل کشتن آنها،به آتش دوزخ میبرد!». (1)
جاءَ عُروَةُ البارِقِیُّ إلی سَعیدِ بنِ وَهبٍ،فَسَأَلَهُ وأنَا أسمَعُ،فَقالَ:حَدیثٌ حَدَّثتَنیهِ عَن عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام.قالَ:نَعَم،بَعَثَنی مِخنَفُ بنُ سُلَیمٍ إلی عَلِیٍّ علیه السلام،فَأَتَیتُهُ بِکَربَلاءَ،فَوَجَدتُهُ یُشیرُ بِیَدِهِ ویَقولُ:هاهُنا هاهُنا.فَقالَ لَهُ رَجُلٌ:وما ذلِکَ یا أمیرَ المُؤمِنینَ؟
قالَ:ثَقَلٌ لِآلِ مُحَمَّدٍ یَنزِلُ هاهنا،فَوَیلٌ لَهُم مِنکُم،ووَیلٌ لَکُم مِنهُم !
فَقالَ لَهُ الرَّجُلُ:ما مَعنی هذَا الکَلامِ یا أمیرَ المُؤمِنینَ؟!
قالَ:وَیلٌ لَهُم مِنکُم:تَقتُلونَهُم؛ووَیلٌ لَکُم مِنهُم:یُدخِلُکُمُ اللَّهُ بِقَتلِهِم إلَی النّارِ 52 (وقعة صفّین:ص141؛ [1]شرح نهج البلاغة،ابن ابی الحدید:ج 3 ص 170). [2]
53.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی -به نقل از حاکم جِشُمی-:امیر مؤمنان،هنگامی که به سوی صفّین میرفت،در کربلا فرود آمد و به ابن عبّاس فرمود:«آیا میدانی این جا،چه جایی است؟».
گفت:نه.
1) (1)
فرمود:«اگر میدانستی،مانند من گریه میکردی»و سپس به شدّت گریست.
آن گاه فرمود:«خاندان ابو سفیان،از [جان] من چه میخواهند؟!»و به حسین علیه السلام رو کرد و فرمود:«صبر کن-ای پسر عزیزم-که پدرت از ایشان،همان دیده است که تو از این پس میبینی». (1)
إنَّ أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام لَمّا سارَ إلی صِفّینَ نَزَلَ بِکَربَلاءَ،وقالَ لِابنِ عَبّاسٍ:أتَدری ما هذِهِ البُقعَةُ؟قالَ:لا،قالَ:لَو عَرَفتَها لَبَکَیتَ بُکائی،ثُمَّ بَکی بُکاءً شَدیداً.
ثُمَّ قالَ:ما لی ولِآلِ أبی سُفیانَ؟! ثُمَّ التَفَتَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام،وقالَ:صَبراً یا بُنَیَّ ! فَقَد لَقِیَ أبوکَ مِنهُم مِثلَ الَّذی تَلقی بَعدَهُ 53 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 162). [1]
54.شرح الأخبار -به نقل از اصبغ بن نُباته-:با امام علی علیه السلام بر کناره فرات،حرکت کردیم که راهبی عبور کرد.امام علیه السلام به او فرمود:«ای راهب! چشمهای که در این جا هست،کجاست؟».
گفت:من جز خبر آن را نمیدانم و گفته میشود:جای آن را جز پیامبری یا وصیّ پیامبری نمیداند.
امام علی علیه السلام شروع به حرکت در وادی کرد و پیوسته به چپ و راست مینگریست.سپس فرمود:«این جا را بکَنید».آن جا را کندند و سنگی یافتند.فرمود:«آن را بردارید».آن را برداشتند.دیدند چشمه آبی،زیر آن است.از آن نوشیدیم و چارپایان را سیراب کردیم.سپس امام علی علیه السلام به ما فرمود:«جوانانی از خاندان محمّد صلی اللَّه علیه و آله در این جا کشته میشوند که آسمان و زمین بر آنان میگریند». (2)
فَأَخَذَ عَلِیٌّ علیه السلام مَعَ الوادی،وجَعَلَ یَنظُرُ یَمیناً وشِمالاً،ثُمَّ قالَ:اِحفِروا هاهُنا،فَحَفَروا،فَوَجَدوا حَجَراً،فَقالَ:اِرفَعوهُ،فَرَفَعوهُ،فَإِذا عَینُ ماءٍ تَحتَهُ،فَشَرِبنا وسَقَینا دَوابَّنا.ثُمَّ قالَ عَلِیٌّ علیه السلام لَنا:یُقتَلُ هاهُنا مِن آلِ مُحَمَّدٍ فِتیَةٌ تَبکی عَلَیهِمُ السَّماءُ وَالأَرضُ 54 (شرح الأخبار:ج 3 ص 137 ح 1079).
55.کمال الدین -به نقل از ابن عبّاس-:در حرکت به سوی صفّین،من همراه امیر مؤمنان علیه السلام بودم.هنگامی که در نینوا در [کناره] رود فرات فرود آمد،با صدای بلند فرمود:«ای ابن عبّاس! آیا این جا را میشناسی؟».
گفتم:ای امیر مؤمنان! آن را نمیشناسم.
فرمود:«اگر آن را مانند من میشناختی،از آن نمیگذشتی،جز این که مانند من گریه میکردی».
سپس امام علیه السلام مدّتی طولانی گریه کرد تا محاسنش خیس شد و قطرههای اشک بر سینهاش چکید و ما با او گریستیم و او میفرمود:«آه،آه! خاندان ابو سفیان،از [جان] من چه میخواهند؟! خاندان حرب،حزب شیطان و همدستان کفر،از [جان ]من چه میخواهند؟! ای ابا عبد اللَّه! صبر داشته باش که پدرت از آنها همان دیده که تو از آنها خواهی دید».
آن گاه آبی خواست و برای نماز،وضو گرفت و بسیار نماز خواند و مانند سخن اوّلش را،تکرار کرد،جز آن که پس از تمام شدن نمازش،به خواب سبُکی رفت و سپس بیدار شد و فرمود:«ابن عبّاس!».
گفتم:بله! من این جا هستم.
فرمود:«آیا آنچه را هماکنون در خواب دیدم،به تو نگویم؟».
گفتم:خوش بخوابی و خوابت خیر باشد،ای امیر مؤمنان!
فرمود:«گویی مردانی سپید دیدم که از آسمان فرود آمدند و پرچمهای سفیدی همراه داشتند و شمشیرهای سپید و درخشان خود را از گردن،آویخته بودند و گرد این زمین،خط کشیدند و سپس دیدم که شاخههای این درختان خرما بر زمین خورد و از آنها خون تازه،جاری بود و گویا فرزند نونهال و جگرگوشهام حسین،در میان
این خونها غرق بود و استغاثه میکرد؛امّا کسی به فریادش نمیرسید،و گویا آن مردان سپید که از آسمان فرود آمده بودند،او را ندا دادند و گفتند:"ای خاندان پیامبر! صبر پیشه کنید که شما به دست بدترینْ مردمان کشته میشوید.ای ابا عبد اللَّه! این،بهشت است که مشتاق توست" و سپس مرا سرسلامت دادند و گفتند:"ای ابو الحسن! تو را بشارت باد که فردای قیامت که مردم در برابر پروردگار بر میخیزند،خداوند به خاطر این فرزند،چشمت را روشن میکند" و آن گاه بیدار شدم.
و سوگند به خدایی که ما را آفرید،اینچنین است.راستگوی تصدیق شده،ابو القاسم صلی اللَّه علیه و آله،برایم باز گفته است که من هنگامی که برای مقابله با متجاوزان بر ما،بیرون میروم،این سرزمین را خواهم دید.این،سرزمین کرب و بلاست و حسین و هفده تن از فرزندان من و از فرزندان فاطمه،در این مکان،دفن خواهند شد و آن در آسمانها معروف است و [آسمانیان] از سرزمین کَرب و بلا یاد میکنند،همچنان که از بقعههای دو حرم (مکّه و مدینه) و بیت المقدّس،یاد میکنند». (1)
کُنتُ مَعَ أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام فی خُروجِهِ إلی صِفّینَ،فَلَمّا نَزَلَ بِنینَوی،وهُوَ شَطُّ الفُراتِ،قالَ بِأَعلی صَوتِهِ:یَابنَ عَبّاسٍ،أتَعرِفُ هذَا المَوضِعَ؟قالَ:قُلتُ:ما أعرِفُهُ یا أمیرَ المُؤمِنینَ.
فَقالَ:لَو عَرَفتَهُ کَمَعرِفَتی لَم تَکُن تَجوزُهُ حَتّی تَبکِیَ کَبُکائی.
قالَ:فَبَکی طَویلاً حَتَّی اخضَلَّت لِحیَتُهُ،وسالَتِ الدُّموعُ عَلی صَدرِهِ،وبَکَینا مَعَهُ،وهُوَ یَقولُ:أوهِ أوهِ ! ما لی ولِآلِ أبی سُفیانَ؟! ما لی ولِآلِ حَربٍ،حِزبِ الشَّیطانِ،وأولِیاءِ الکُفرِ؟! صَبراً یا أبا عَبدِ اللَّهِ؛فَقَد لَقِیَ أبوکَ مِثلَ الَّذی تَلقی مِنهُم.
ثُمَّ دَعا بِماءٍ،فَتَوَضَّأَ وُضوءَ الصَّلاةِ،فَصَلّی ما شاءَ اللَّهُ أن یُصَلِّیَ،ثُمَّ ذَکَرَ نَحوَ کَلامِهِ الأَوَّلِ،إلّا أنَّهُ نَعَسَ عِندَ انقِضاءِ صَلاتِهِ ساعَةً،ثُمَّ انتَبَهَ،فَقالَ:یَابنَ عَبّاسٍ ! فَقُلتُ:ها أنَا ذا.
فَقالَ:ألا اخبِرُکَ بِما رَأَیتُ فی مَنامی آنِفاً عِندَ رَقدَتی؟فَقُلتُ:نامَت عَیناکَ،ورَأَیتَ خَیراً یا أمیرَ المُؤمِنینَ.
قالَ:رَأَیتُ کَأَنّی بِرِجالٍ بیضٍ قَد نَزَلوا مِنَ السَّماءِ،مَعَهُم أعلامٌ بیضٌ،قَد تَقَلَّدوا سُیوفَهُم،وهِیَ بیضٌ تَلمَعُ،وقَد خَطّوا حَولَ هذِهِ الأَرضِ خَطَّةً،ثُمَّ رَأَیتُ هذِهِ النَّخیلَ قَد ضَرَبَت بِأَغصانِها إلَی الأَرضِ،فَرَأَیتُها تَضطَرِبُ بِدَمٍ عَبیطٍ،وکَأَنّی بِالحُسَینِ نَجلی وفَرخی ومُضغَتی ومُخّی قَد غَرِقَ فیهِ،یَستَغیثُ فَلا یُغاثُ،وکَأَنَّ الرِّجالَ البیضَ قَد نَزَلوا مِنَ السَّماءِ یُنادونَهُ،ویَقولونَ:صَبراً آلَ الرَّسولِ؛فَإِنَّکُم تُقتَلونَ عَلی أیدی شِرارِ النّاسِ،وهذِهِ الجَنَّةُ یا أبا عَبدِ اللَّهِ إلیکَ مُشتاقَةٌ،ثُمَّ یُعَزّونَنی،ویَقولونَ:یا أبَا الحَسَنِ،أبشِر،فَقَد أقَرَّ اللَّهُ عَینَکَ بِهِ یَومَ القِیامَةِ،یَومَ یَقومُ النّاسُ لِرَبِّ العالَمینَ،ثُمَّ انتَبَهتُ.
هکَذا وَالَّذی نَفسُ عَلِیٍّ بِیَدِهِ،لَقَد حَدَّثَنِی الصّادِقُ المُصَدَّقُ أبُو القَاسِمِ صلی اللَّه علیه و آله أنّی سَأَراها فی خُروجی إلی أهلِ البَغیِ عَلَینا،وهذِهِ أرضُ کَربٍ وبَلاءٍ،یُدفَنُ فیهَا الحُسَینُ وسَبعَةَ عَشَرَ رَجُلاً کُلُّهُم مِن وُلدی ووُلدِ فاطِمَةَ علیها السلام،وأنَّها لَفِی السَّماواتِ مَعروفَةٌ،تُذکَرُ أرضُ کَربٍ وبَلاءٍ،کَما تُذکَرُ بُقعَةُ الحَرَمَینِ وبُقعَةُ بَیتِ المَقدِسِ 55 (کمال الدین:ص 532 ح 1، [1]الأمالی،صدوق:ص 694 ح 951). [2]
1) (1)
56.کامل الزیارات -به نقل از ابراهیم نَخَعی-:امیر مؤمنان علیه السلام بیرون آمد و در مسجد نشست و یارانش گِردش را گرفتند و حسین علیه السلام آمد تا آن که پیش رویش ایستاد.امام علیه السلام دست بر سر او نهاد و فرمود:«ای پسر عزیزم! خداوند،در قرآن،گروههایی را سرزنش کرده و فرموده است:«پس آسمان و زمین بر آنان نَگِریستند و آنها مهلت نیافتند» (1)
دخان:آیه 29.
و به خدا سوگند،تو را پس از من میکشند و سپس آسمان و زمین بر تو میگریند». (2)57.کامل الزیارات -به نقل از جابر،از امام صادق علیه السلام-:امام علی علیه السلام به حسین علیه السلام فرمود:«ای
1) (1)
2) (2) خَرَجَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام فَجَلَسَ فِی المَسجِدِ،وَاجتَمَعَ أصحابُهُ حَولَهُ،وجاءَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی قامَ بَینَ یَدَیهِ،فَوَضَعَ یَدَهُ عَلی رَأسِهِ،فَقالَ:یا بُنَیَّ،إنَّ اللَّهَ عَیَّرَ أقواماً بِالقُرآنِ،فَقالَ: «فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما کانُوا مُنْظَرِینَ ) ،وَایمُ اللَّهِ،لَیَقتُلُنَّکَ بَعدی،ثُمَّ تَبکیکَ السَّماءُ وَالأَرضُ 56 (کامل الزیارات:ص 180 ح 242، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 209 ح 16). [2]
ابا عبد اللَّه! تو هماره اسوه بودهای [و هستی]»....
سوگند به آن که جانم به دست اوست،بنی امیّه خونت را خواهند ریخت؛ولی نمیتوانند تو را از دینت جدا کنند و خدا را از یاد تو ببرند». (1)
قالَ عَلِیٌّ علیه السلام لِلحُسَینِ علیه السلام:یا أبا عَبدِ اللَّهِ،إسوَةٌ أنتَ قِدماً...فَوَالَّذی نَفسی بِیَدِهِ،لَیَسفِکَنَّ بَنو امَیَّةَ دَمَکَ،ثُمَّ لا یُزیلونَکَ عَن دینِکَ،ولا یُنسونَکَ ذِکرَ رَبِّکَ 57 (کامل الزیارات:ص 149 ح 178، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 262 ح 17). [2]
58.أنساب الأشراف -به نقل از مجاهد-:علی علیه السلام در کوفه فرمود:«شما در چه حالی هستید،هنگامی که خاندان پیامبرتان نزد شما آیند؟».
گفتند:چنین و چنان میکنیم.
علی علیه السلام سرش را تکان داد و سپس فرمود:«بلکه آنها را میآورید.سپس روی میگردانید و آنان را[از گرفتاری] بیرون نمیآورید و آن گاه در پی پاک کردن خود بر میآیید و نمیتوانید». (2)
قالَ:فَحَرَّکَ رَأسَهُ،ثُمَّ قالَ:بَل تورِدونَ،ثُمَّ تُعَرِّدونَ فَلا تُصدِرونَ،ثُمَّ تَطلُبونَ البَراءَةَ ولا بَراءَةَ لَکُم 58 (أنساب الأشراف:ج 2 ص 409). [3]
59.الإرشاد: سُوَید بن غَفله گفت:مردی نزد امیر مؤمنان علیه السلام آمد و گفت:ای امیر مؤمنان! من از وادی القری (3)عبور کردم و خالد بن عُرفُطه را دیدم که در آن جا مرده است.برایش آمرزش بخواه.
امیر مؤمنان فرمود:«دست بدار! او نمرده است و نمیمیرد تا سپاه گمراهی را که پرچمدارش حبیب بن حِماز است،فرماندهی کند».
مردی از پایین منبر برخاست و گفت:ای امیر مؤمنان! به خدا سوگند،من شیعه و دوستدار تو هستم.
امام علیه السلام پرسید:«تو کیستی؟».
گفت:من حبیب بن حِمازم.
امام علیه السلام فرمود:«مبادا که آن پرچم را بر دوش بگیری،که قطعاً بر دوش میگیری و با آن از این در،وارد میشوی»و با دستش به باب الفیل اشاره کرد.
هنگامی که امیر مؤمنان علیه السلام در گذشت و حسن بن علی علیه السلام نیز پس از او وفات یافت و وقایع امام حسین علیه السلام و قیامش پیش آمد،ابن زیاد،عمر بن سعد را به سوی حسین بن علی علیه السلام فرستاد و خالد بن عُرفُطه را بر طلایهداران سپاه گماشت و حبیب بن حِماز را پرچمدار او کرد و با آن رفت تا از باب الفیل به مسجد وارد شد.
[مؤلّف میگوید:] این نیز خبر مستفیضی است که [به سبب فراوانی اسناد و راویانش،]عالمان و راویان اخبار،آن را انکار نمیکنند.
این خبر،میان کوفیان،پخش شده و در جمع آنان،آشکار گشته است و حتّی دو نفر هم آن را انکار نمیکنند،و این از جمله معجزات امام علی علیه السلام است که بیان کردیم. (1)
إِنَّ رَجُلاً جاءَ إلی أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام فَقالَ:یا أمیرَ المُؤمِنینَ،إنّی مَرَرتُ بِوادِی القُری،فَرَأَیتُ خالِدَ بنَ عُرفُطَةَ قَد ماتَ بِها،فَاستَغفِر لَهُ.
فَقالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:مَه ! إنَّهُ لَم یَمُت ولا یَموتُ حَتّی یَقودَ جَیشَ ضَلالَةٍ،صاحِبُ لِوائِهِ حَبیبُ بنُ حِمازٍ.فَقامَ رَجُلٌ مِن تَحتِ المِنبَرِ،فَقالَ:یا أمیرَ المُؤمِنینَ ! وَاللَّهِ،إنّی لَکَ شیعَةٌ،وإنّی لَکَ مُحِبٌّ.
قالَ:ومَن أنتَ؟قالَ:أنَا حَبیبُ بنُ حِمازٍ.
قالَ:إیّاکَ أن تَحمِلَها،ولَتَحمِلَنَّها،فَتَدخُلُ بِها مِن هذَا البابِ-وأومَأَ بِیَدِهِ إلی بابِ الفیلِ-.
فَلَمّا مَضی أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام،وقَضَی الحَسَنُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام مِن بَعدِهِ،وکانَ مِن أمرِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام ومِن ظُهورِهِ ما کانَ،بَعَثَ ابنُ زِیادٍ بِعُمَرَ بنِ سَعدٍ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،وجَعَلَ خالِدَ بنَ عُرفُطَةَ عَلی مُقَدِّمَتِهِ،وحَبیبَ بنَ حِمازٍ صاحِبَ رایَتِهِ،فَسار بِها حَتّی دَخَلَ المَسجِدَ مِن بابِ الفیلِ.
[قالَ المُفیدُ:] وهذا-أیضاً-خَبَرٌ مُستَفیضٌ،لا یَتَناکَرُهُ أهلُ العلِمِ،الرُّواةُ لِلآثارِ،وهُوَ مُنتَشِرٌ فی أهلِ الکوفَةِ،ظاهِرٌ فی جَماعَتِهِم،لا یَتَناکَرُهُ مِنهُمُ اثنانِ،وهُوَ مِنَ المُعجِزِ الَّذی بَیَّنّاهُ 59 (الإرشاد:ج 1 ص 329؛ [1]الإصابة:ج 2 ص 209). [2]
1) (1)
60.الخرائج و الجرائح -به نقل از ابو حمزه،از امام زین العابدین علیه السلام،از پدرش [امام حسین علیه السلام ]-:هنگامی که علی علیه السلام خواست به سوی نهروان برود،از کوفیان خواست که حرکت کنند و به ایشان فرمان داد که در مدائن،چادر بزنند.شَبَث بن رِبعی،عمرو بن حُرَیث،اشعث بن قیس و جَریر بن عبد اللَّه بَجَلی،تأخیر کردند و گفتند:آیا به ما اجازه میدهی که چند روزی دیرتر بیاییم تا به برخی کارهایمان برسیم و سپس به تو بپیوندیم؟
[پدرم] به آنان فرمود:«این را که کردهاید! بدا به حال شما ای بزرگان! به خدا سوگند،شما کاری ندارید که به خاطر آن،تأخیر کنید و من میدانم که در دل شما چه میگذرد و [آن را] برایتان روشن میکنم:شما میخواهید مردم را از من باز دارید و گویی میبینم که در کاخ خَوَرنَق،سفره غذایتان را گشودهاید که سوسماری از کنارتان میگذرد و به کودکانتان فرمان میدهید تا آن را صید کنند و شما [همان جا] مرا خلع کرده،[به استهزا] با آن سوسمار،بیعت میکنید».
امام علیه السلام به مدائن رفت.آنان به خَوَرنَق رفتند و غذایی آماده کردند و بر سر سفره بازکردهشان بودند که سوسماری بر ایشان گذشت و آنان به کودکانشان فرمان دادند و آن را گرفتند و بستند و دستشان را [به نشانه بیعت] بر او کشیدند-همان گونه که علی علیه السلام خبر داده بود-و به سوی مدائن،روی کردند.
امیر مؤمنان علیه السلام به آنان فرمود:«چه بدلِ بدی برای ستمکاران است!» (1)
کهف:آیه 50.
خداوند،روز قیامت،شما را با امامتان،همان سوسماری که با او بیعت کردید،محشور میکند و گویی شما را میبینم که روز قیامت،همان،شما را به سوی آتش میراند».سپس فرمود:«اگر منافقانی همراه پیامبر صلی اللَّه علیه و آله بودند،منافقانی نیز با من هستند.هان!
1) (1)
به خدا سوگند-ای شَبَث و ای ابن حُرَیث-،شما با پسرم حسین میجنگید.پیامبر خدا،چنین به من خبر داد». (1)
لَمّا أرادَ عَلِیٌّ أن یَسیرَ إلَی النَّهرَوانِ استَنفَرَ أهلَ الکوفَةِ وأمَرَهُم أن یُعَسکِروا بِالمَدائِنِ،فَتَأَخَّرَ عَنهُ:شَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ،وعَمرُو بنُ حُرَیثٍ،وَالأَشعَثُ بنُ قَیسٍ،وجَریرُ بنُ عَبدِ اللَّهِ البَجَلِیُّ،وقالوا:أتَأذَنُ لَنا أیّاماً نَتَخَلَّفُ عَنکَ فی بَعضِ حَوائِجِنا ونَلحَقُ بِکَ؟
فَقالَ لَهُم:قَد فَعَلتُموها،سَوأَةً لَکُم مِن مَشایِخَ ! فَوَاللَّهِ،ما لَکُم مِن حاجَةٍ تَتَخَلَّفونَ عَلَیها،وإنّی لَأَعلَمُ ما فی قُلوبِکُم،وسَاُبَیِّنُ لَکُم:تُریدونَ أن تُثَبِّطوا عَنِّی النّاسَ،وکَأَنّی بِکُم بِالخَوَرنَقِ،وقَد بَسَطتُم سُفرَتَکُم لِلطَّعامِ،إذ یَمُرُّ بِکُم ضَبٌّ،فَتَأمُرونَ صِبیانَکُم فَیَصیدونَهُ،فَتَخلَعُونّی وتُبایِعونَهُ.
ثُمَّ مَضی إلَی المَدائِنِ،وخَرَجَ القَومُ إلَی الخَوَرنَقَ،وهَیَّأُوا طَعاماً،فَبَینا هُم کَذلِکَ عَلی سُفرَتِهِم وقَد بَسَطوها،إذ مَرَّ بِهِم ضَبٌّ،فَأَمَروا صِبیانَهُم،فَأَخَذوهُ وأوثَقوهُ ومَسَحوا أیدِیَهُم عَلی یَدِهِ،کَما أخبَرَ عَلِیٌّ علیه السلام،وأقبَلوا عَلَی المَدائِنِ.
فَقالَ لَهُم أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام: «بِئْسَ لِلظّالِمِینَ بَدَلاً) ! لَیَبعَثُکُمُ اللَّهُ یَومَ القِیامَةِ مَعَ إمامِکُمُ الضَّبِّ الَّذی بایَعتُم،لَکَأَنّی أنظُرُ إلَیکُم یَومَ القِیامَةِ،وهُوَ یَسوقُکُم إلَی النّارِ.
ثُمَّ قالَ:لَئِن کانَ مَعَ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله مُنافِقونَ فَإِنَّ مَعی مُنافِقینَ،أما وَاللَّهِ یا شَبَثُ ویا بنَ حُرَیثٍ لَتُقاتِلانِ ابنِیَ الحُسَینَ،هکَذا أخبَرَنی رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله 60 (الخرائج والجرائح:ج1 ص225 ح70؛إرشاد القلوب:ص275). [1]
61.الإرشاد -به نقل از اسماعیل بن زیاد-:امام علی علیه السلام روزی به براء بن عازب فرمود:«ای براء! فرزندم حسین،کشته میشود و تو زندهای؛امّا یاریاش نمیکنی».
هنگامی که حسین بن علی علیه السلام کشته شد،براء بن عازب میگفت:به خدا سوگند،علی بن ابی طالب،راست گفت.حسین،کشته شد و من یاریاش نکردم! و سپس بر این کار،حسرت میخورد و اظهار پشیمانی مینمود. (2)
فَلَمّا قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام کانَ البَراءُ بنُ عازِبٍ یَقولُ:صَدَقَ-وَاللَّهِ-عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ علیه السلام،قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام ولَم أنصُرهُ ! ثُمَّ یُظهِرُ الحَسرَةَ عَلی ذلِکَ وَالنَّدَمَ 61 (الإرشاد:ج 1 ص 331، [2]کشف الیقین:ص 99 ح 91). [3]
62.کامل الزیارات -به نقل از ابو عبد اللَّه جدلی-:بر امیر مؤمنان علیه السلام وارد شدم و حسین علیه السلام
کنار او بود.امام علی علیه السلام با دستش بر شانه حسین علیه السلام زد و سپس فرمود:«این،کشته میشود و کسی او را یاری نمیکند».
گفتم:ای امیر مؤمنان! به خدا سوگند،این که زندگیِ بدی است!
فرمود:«به هر روی،این میشود». (1)
دَخَلتُ عَلی أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام وَالحُسَینُ علیه السلام إلی جَنبِهِ،فَضَرَبَ بِیَدِهِ عَلی کَتِفِ الحُسَینِ علیه السلام،ثُمَّ قالَ:إنَّ هذا یُقتَلُ ولا یَنصُرُهُ أحَدٌ.
قالَ:قُلتُ:یا أمیرَ المُؤمِنینَ ! وَاللَّهِ،إنَّ تِلکَ لَحَیاةُ سَوءٍ ! ! قالَ:إنَّ ذلِکَ لَکائِنٌ 62 (کامل الزیارات:ص 149 ح 176، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 261 ح 15). [2]
63.الفتوح -به نقل از ابن عبّاس-:هنگامی که علی علیه السلام از صفّین باز گشت و کار نهروانیان را تمام کرد،اَعوَرِ همْدانی بر او در آمد.علی علیه السلام به او فرمود:«ای حارث! آیا فهمیدی که من امروز از صبح،گرفته و اندوهگین و بیتاب و مضطربم؟».
حارث گفت:علّت چیست،ای امیر مؤمنان؟آیا از جنگ با شامیان و بصریان و اهل نهروان پشیمانی؟
امام علیه السلام فرمود:«نه،وای بر تو-ای حارث-که من از آن شادمانم! در عالم رؤیا،سرزمین کربلا را دیدم و دیدم که پسرم حسین،با سرِ بریده بر روی زمین آن افتاده است و درختان را به رو افتاده و آسمان را شکافْ برداشته و بارهای شتران را بر زمین افتاده دیدم و شنیدم که مُنادیای میان آسمان و زمین،ندا میدهد و میگوید:ای قاتلان حسین! ما را ترساندید.خدا،شما را بترساند و بکشد!
سپس بیدار شدم و به خاطر آنچه دیده بودم،در اضطراب افتادم».
حارث به او گفت:چنین نیست،ای امیر مؤمنان! آن رؤیا جز خیر نیست.
1) (1)
علی علیه السلام به او فرمود:«نه،ای حارث! قانون خدا،پیشی گرفته و قضای او،نافذ گشته و محبوبم محمّد صلی اللَّه علیه و آله،به من خبر داده که یزید،پسرم را میکشد.خدا،عذابش را در آتش بیفزاید!». (1)
لَمّا رَجَعَ عَلِیٌّ علیه السلام من صِفّینَ وفَرَغَ مِن أهلِ النَّهرَوانِ،دَخَلَ عَلَیهِ الأَعوَرُ الهَمدانِیُّ.
فَقالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام:یا حارِثُ ! أعَلِمتَ أنّی مُنذُ البارِحَةِ کَئیبٌ حَزینٌ فَزِعٌ وَجِلٌ؟
فَقالَ الحارِثُ:ولِمَ ذاکَ یا أمیرَ المُؤمِنینَ؟! أنَدَماً مِنکَ عَلی قِتالِ أهلِ الشّامِ وأهلِ البَصرَةِ وَالنَّهرَوانِ؟
فَقالَ:لا،وَیحَکَ یا حارِثُ ! وإنّی بِذلِکَ مَسرورٌ،ولکِنّی رَأَیتُ فی مَنامی أرضَ کَربَلاءَ،ورَأَیتُ ابنِیَ الحُسَینَ مَذبوحاً مَطروحاً عَلی وَجهِ الأَرضِ ! ورَأَیتُ الأَشجارَ مُنکَبَّةً،وَالسَّماءَ مُصَدَّعَةً،وَالرِّحالَ مُتَطَأمِنَةً،وسَمِعتُ مُنادِیاً یُنادی بَینَ السَّماءِ وَالأَرضِ،وهُوَ یَقولُ:أفزَعتُمونا یا قَتَلَةَ الحُسَینِ،أفزَعَکُمُ اللَّهُ وقَتَلَکُم !
ثُمَّ إنِّی انتَبَهتُ وأنَا مِنهُ عَلی وَجَلٍ لِما رَأَیتُ؛فَقالَ لَهُ الحارِثُ:کَلّا یا أمیرَ الُمؤمِنینَ،لا یَکونُ إلّا خَیراً.
فَقالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام:هَیهاتَ یا حارِثُ،سَبَقَت کَلِمَةُ اللَّهِ،ونَفَذَ قَضاؤُهُ،وقَد أخبَرَنی حَبیبی مُحَمَّدٌ صلی اللَّه علیه و آله أنَّ ابنی یَقتُلُهُ یَزیدُ،زادَهُ اللَّهُ فِی النّارِ عَذاباً 63 (الفتوح:ج 2 ص 553). [1]
64.الفتوح -به نقل از زهیر بن ارقم-:هنگامی که ضربه ابن مُلجم به علی علیه السلام رسید،بر او وارد شدم.او حسین علیه السلام را به سینهاش چسبانده بود و میبوسید و میفرمود:«ای میوه و دسته گل من،و ای میوه پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و برگزیده او،و ای ذخیره برگزیده جهانیان،محمّد بن عبد اللَّه! گویی تو را میبینم که به زودی،سرت را میبُرند!».
گفتم:ای امیر مؤمنان! چه کسی او را سر میبرد؟
فرمود:«لعنت شده این امّت،او را سر میبرد.آن گاه خداوند به او باز نمیگردد (توفیق توبه پیدا نمیکند) و هنگامی او را قبض روح میکند که از شراب،سیراب شده و مست است».
من گریستم و امام علی علیه السلام به من فرمود:«ای زهیر! گریه مکن که آنچه قضای خداوند است،میشود». (2)
فَقالَ:یَذبَحُهُ لَعینُ هذِهِ الاُمَّةِ،ثُمَّ لا یَتوبُ اللَّهُ عَلَیهِ،ویَقبِضُهُ إذا قَبَضَهُ وهُوَ مَلآنُ مِنَ الخَمرِ سَکرانُ.
قالَ زُهَیرٌ:فَبَکَیتُ،فَقالَ لی عَلِیٌّ علیه السلام:لا تَبکِ یا زُهَیرُ،فَالَّذی قُضِیَ کائِنٌ 64 (الفتوح:ج 2 ص 554). [2]
1) (1)
2) (2) لَمّا اصیبَ عَلِیٌّ علیه السلام بِضَربَةِ ابنِ مُلجَمٍ،دَخَلتُ عَلَیهِ وَقَد ضَمَّ الحُسَینَ علیه السلام إلی صَدرِهِ وهُوَ یُقَبِّلُهُ،ویَقولُ لَهُ:یا ثَمَرَتی ورَیحانَتی،وثَمَرَةَ نَبِیِّ اللَّهِ وصَفِیَّهُ،وذَخیرَةَ خَیرِ العالَمینَ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِ اللَّهِ،کَأَنّی أراکَ وقَد ذُبِحتَ عَن قَلیلٍ ذَبحاً ! قالَ:فَقُلتُ:ومَن یَذبَحُهُ یا أمیرَ المُؤمِنینَ؟
65.شرح نهج البلاغة،ابن ابی الحدید -به نقل از فُضَیل،از امام باقر علیه السلام-:هنگامی که علی علیه السلام فرمود:«از من بپرسید،پیش از آن که مرا نیابید.به خدا سوگند،از من در باره گروهی که صد نفر را گمراه و صد نفر را هدایت میکند،نمیپرسید،جز آن که بانگ زننده و راهبَر آن را به شما خبر میدهم»،مردی به سوی او رفت و گفت:به من بگو که در سر و ریش من،چند تار موی است؟
علی علیه السلام به او فرمود:«به خدا سوگند،دوستم (پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله) به من فرمود که بر هر تار موی سر تو،شیطانی است که تو را لعنت میکند و بر هر تار موی ریش تو،شیطانی است که تو را گمراه میکند و در خانه تو،بچّه عزیزکردهای است که فرزند پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را میکشد».
پسر او که قاتل حسین علیه السلام شد،آن روز،کودکی بود که هنوز چهار دست و پا راه میرفت و او همان سِنان بن انَس نخعی است (1)
صدوق در الأمالی (ص 196 ح 207)،همین واقعه را به سعد بن ابی وقّاص نسبت داده و آن کودک را فرزند او،عمر بن سعد،دانسته است و شبیه به همین در کامل الزیارات (ص 155 ح 191) و خصائص الأئمّة (ص 62) آمده است؛امّا سعد بن ابی وقّاص،در روزگار خلافت امام علی علیه السلام از فرمانداری کوفه عزل شد و از بیعت با امام علیه السلام خودداری کرد و بیرون از کوفه میزیست.از این رو،حضور او در مجلس سخنرانی امام علیه السلام،بعید مینماید.
از سوی دیگر،ولادت عمر بن سعد را در سال 23 ق،و برخی آن را در عصر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله دانستهاند (تهذیب الکمال:ج21 ص357) و در هر حال،او به هنگام سخنرانی امام علی علیه السلام در کوفه [که در محدوده سالهای 36-41 هجری انجام شده] نمیتوانسته کودکی باشد که بر روی دست و پا راه میرود.
بر این پایه،آنچه ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغة (ج 2 ص 286)،به نقل از کتاب الغارات آورده،صحیحتر مینماید و شاید همین،دلیل نام نیاوردن شیخ مفید (الإرشاد:ج 2 ص 330) [1] از اسم سؤال کننده و پسر او باشد.
. (2)فَقالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام:وَاللَّهِ،لَقَد حَدَّثَنی خَلیلی أنَّ عَلی کُلِّ طاقَةِ شَعرٍ مِن رَأسِکَ مَلَکاً یَلعَنُکَ،وأنَّ عَلی کُلِّ طاقَةِ شَعرٍ مِن لِحیَتِکَ شَیطاناً یُغویکَ،وأنَّ فی بَیتِکَ سَخلاً یَقتُلُ ابنَ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله.
وکانَ ابنُهُ قاتِلُ الحُسَینِ علیه السلام یَومَئِذٍ طِفلاً یَحبو،وهُوَ سِنانُ بنُ أنَسٍ النَّخَعِیِّ 65 (شرح نهج البلاغة،ابن أبی الحدید:ج 2 ص 286؛ [2]بحارالأنوار:ج 34 ص 297). [3]
66.عیون أخبار الرضا علیه السلام -به سندش،از امام علی علیه السلام-:گویی بناهای استوار را گرداگرد قبر حسین میبینم و گویی کاروانهایی را میبینم که از کوفه به سوی قبر حسین،بیرون میآیند و شبها و روزهایی نمیگذرد،جز آن که از همه سو،به سوی او حرکت میکنند و این،به هنگام زوال پادشاهی مروانیان است. (1)
کَأَنّی بِالقُصورِ قَد شُیِّدَت حَولَ قَبرِ الحُسَینِ علیه السلام،وکَأَنِّی بِالمَحامِلِ تَخرُجُ مِنَ الکُوفَةِ إلی قَبرِ الحُسَینِ،ولا تَذهَبُ اللَّیالی وَالأَیّامُ حَتّی یُسارُ إلَیهِ مِنَ الآفاقِ،وذلِکَ عِندَ انقِطاعِ مُلکِ بَنی مَروانَ 66 (عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 48 ح 190، [1]صحیفة الإمام الرضا علیه السلام:ص 248 ح 161). [2]
67.کامل الزیارات -به نقل از حارث اعوَر،از امام علی علیه السلام-:پدر و مادرم فدای حسینِ کشته شده در پشت کوفه باد! به خدا سوگند،گویی همه گونه حیوانات وحشی را میبینم که گردنهایشان را به سوی قبر او کشیدهاند و برایش میگریند و شب تا صبح برایش سوگواری میکنند،و چون چنین است،مبادا که شما جفا کنید ! (2)
1) (1)
2) (2) بِأَبی واُمّی الحُسَینُ المَقتولُ بِظَهرِ الکُوفَةِ ! وَاللَّهِ،کَأَنّی أنظُرُ إلَی الوُحوشِ مادَّةً أعناقَها عَلی قَبرِهِ مِن أنواعِ الوَحشِ،یَبکونَهُ ویَرثونَهُ لَیلاً حَتّی الصَّباحِ،فَإِذا کانَ ذلِکَ فَإِیّاکُم وَالجَفاءَ 67 (کامل الزیارات:ص 165 ح 214، [3]بحار الأنوار:ج 45 ص 205 ح 9). [4]
68.الأمالی،صدوق -به نقل از مفضّل بن عمر،از امام صادق،از پدرش،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام-:حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام روزی بر حسن علیه السلام در آمد و نگاهش که به او افتاد،گریست.حسن علیه السلام به او گفت:«ای ابا عبد اللَّه! چرا گریه میکنی؟».
گفت:به خاطر آنچه با تو خواهد شد،میگریم.
حسن علیه السلام گفت:«آنچه با من میشود،سمّی است که به دسیسه به من میدهند و با آن،کشته میشوم؛امّا هیچ روزی،مانند روز تو نیست،ای ابا عبد اللَّه! سی هزار مرد جنگی به جنگ با تو میشتابند و همه ادّعا میکنند که از امّت جدّمان محمّد صلی اللَّه علیه و آله هستند و خود را به اسلام میبندند و بر کشتن و ریختن خونت و هتک حرمتت و اسیر کردن فرزندان و زنانت و تاراج اموالت،گرد میآیند،و همین هنگام است که لعنت بر بنی امیّه فرود میآید و آسمان،خون و خاکستر میبارد و همه چیز،حتّی وُحوش بیابان و ماهیان دریا بر تو میگریند». 1
69.رجال الکشّی -به نقل از مُسیَّب بن نَجَبه فَزاری-:هنگامی که سلمان فارسی به سوی ما [کوفیان،برای حکمرانی] آمد،من نیز میان پیشواز رفتگانِ او بودم.او آمد تا به کربلا رسید و گفت:این جا را چه مینامید؟
گفتند:کربلا.
گفت:این جا،قتلگاه برادران من است.این،جایگاه وسایلشان و این،جایگاه مرکبهایشان و این،جایگاه ریختن خونشان است.بهترینِ پیشینیان،در آن،کشته شده و بهترینِ پسینیان نیز در آن،کشته خواهد شد. (1)
لَمّا أتانا سَلمانُ الفارِسِیُّ قادِماً،تَلَقَّیتُهُ فیمَن تَلَقّاهُ،فَسارَ حَتَّی انتَهی إلی کَربَلاءَ،فَقالَ:ما تُسَمّونَ هذِهِ؟قالوا:کَربَلاءَ،فَقالَ:هذِهِ مَصارِعُ إخوانی،هذا مَوضِعُ رِحالِهِم،وهذا مُناخُ رِکابِهِم،وهذا مُهَراقُ دِمائِهِم،قُتِلَ بِها خَیرُ الأَوَّلینَ،ویُقتَلُ بِها خَیرُ الآخِرینَ 70 (رجال الکشّی:ج 1 ص 73 ش 46، [1]بحار الأنوار:ج 22 ص 386 ش 27). [2]
70.کامل الزیارات -به نقل از عُروة بن زبیر-:شنیدم ابو ذر-که در آن زمان،عثمان،او را به رَبَذه (2)تبعید کرده بود و مردم به او گفته بودند:ای ابو ذر! بشارت ده که این [تبعید] در راه خدای متعال،اندک و آسان است-،گفت:«این،چه آسان است! امّا شما در چه حالی خواهید بود،هنگامی که حسین بن علی علیه السلام به قتل میرسد؟»و یا گفت:«ذبح
میشود؟». (1)
سَمِعتُ أبا ذَرٍّ وهُوَ یَومَئِذٍ قَد أخرَجَهُ عُثمانُ إلَی الرَّبَذَةِ،فَقالَ لَهُ النّاسُ:یا أبا ذَرٍّ،أبشِر فَهذا قَلیلٌ فِی اللَّهِ تَعالی.
فَقالَ:ما أیسَرَ هذا ! ولکِن کَیفَ أنتُم إذا قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام قَتلاً-أو قالَ:ذَبحاً-؟71 (کامل الزیارات:ص 153 ش 190، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 219 ش 47). [2]
71.المستدرک علی الصحیحین -به نقل از ابن عبّاس-:ما و بسیاری از خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله تردید نداشتیم که حسین بن علی علیه السلام در طَف،کشته خواهد شد. (2)
72.الإرشاد -به نقل از عبد اللَّه بن شریک عامری-:من میشنیدم هنگامی که عمر بن سعد از در مسجد وارد میشد،یاران امام علی علیه السلام میگفتند:«این،قاتل حسین بن علی است»و این،سالها پیش از شهادت امام حسین علیه السلام بود. (3)
چنان که گذشت،پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و جمعی از اهل بیت و یاران آن حضرت،مکرّر،شهادت امام حسین علیه السلام را پیشگویی کردهاند.
در این پیشگوییها،علاوه بر شهادت امام علیه السلام،جزئیّات مربوط به برخی حوادث و شرایط آن،مانند:زمان و مکان شهادت،شرکت کنندگان در قتل و سران آنها،و کسانی که از یاری وی امتناع میورزند،نیز دیده میشود.
در باره این پیشگوییها چند نکته قابل توجّه است:
شمار اخبار و احادیث مربوط به پیشگویی حادثه کربلا،به اندازهای است که هر پژوهشگر باانصافی،به صدور آنها از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام اطمینان مییابد،هر چند نسبت به برخی از جزئیّات،یقین حاصل نشود.
منبع پیشگوییهای مربوط به شهادت امام حسین علیه السلام،همان کلام پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و به طبع،متّکی بر اخبار و تعلیم خداوند متعال است و دیگران،تصریح کرده باشند یا نه،اصل خبر را از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله دریافت کردهاند.
1) (1)
2) (2) ماکُنّا نَشُکُّ وأهلُ البَیتِ مُتَوافِرونَ أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام یُقتَلُ بِالطَّفِّ 72 (المستدرک علی الصحیحین:ج 3 ص 197 ش 4826،مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 160).
3) (3) کُنتُ أسمَعُ أصحابَ عَلِیٍّ علیه السلام إذا دَخَلَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ مِن بابِ المَسجِدِ یَقولونَ:هذا قاتِلُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،وذلِکَ قَبلَ قَتلِهِ بِزَمانٍ 73 (الإرشاد:ج 2 ص 131، [3]کشف الغمّة:ج 2 ص 221). [4]
تأمّل در این احادیث،هر گونه تردید را در باره این که امام حسین علیه السلام با علم و آگاهی،مسیر شهادت را انتخاب کرده،از بین میبرد؛امّا پاسخ به این پرسش که:«چرا امام علیه السلام با این که میدانست شهید میشود،قیام کرد؟»،در تبیین دلایل قیام ایشان،خواهد آمد.
از برخی از احادیث،استفاده میشود که شهادت امام علیه السلام،از مقدّرات حتمی خداوند بوده است،به گونهای که وقتی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله با جبرئیل علیه السلام مشورت میکند و از او در باره درخواست از خداوند برای تغییر این تقدیر میپرسد،جبرئیل،پاسخ منفی میدهد و میگوید:
لِأَنَّهُ أمرٌ قَد کَتَبَهُ اللَّهُ (1)
تاریخ دمشق:ج 14 ص 197 ح 3539.
.[چنین مکن؛] زیرا این،فرمانی است که خداوند،آن را نوشته [و حتمی ساخته ]است.
در این جا،این پرسش،قابل طرح است که:اگر شهادت امام حسین علیه السلام،تقدیر حتمی خداوند است و بارها پیشگویی شده،قاتلان،چه تقصیری دارند؟
پاسخ،این است که:اوّلاً،این حدیث،از نظر سند،اعتبار ندارد.ثانیاً با فرض درست بودن سند هم،بر اساس آموزههای اسلامی،آنچه در جهانْ پدید میآید،بر اساس تقدیر الهی است؛امّا تقدیر حق تعالی،با اراده انسان،منافاتی ندارد؛بلکه اراده و آزادی انسان نیز به تقدیر خداوند منّان است.
بنا بر این،مقصود از این که شهادت امام علیه السلام،مکتوب و مقدّر و قطعی است،این است که خداوند متعال میداند که این حادثه،به سبب سوء استفاده جمعی نابهکار از اختیارشان،حتماً اتّفاق خواهد افتاد و بر اساس سنّت تغییرناپذیر آفرینش،گریزی از آن نیست. (2)
فصل یکم:خودداری امام حسین از بیعت با یزید
فصل دوم:از مدینه تا مکّه
فصل سوم:فعالیتهای امام حسین علیه السلام در مکّه
فصل چهارم:بیرون آمدن نماینده امام حسین علیه السلام از مکّه تا شهادتش در کوفه
فصل پنجم:شهادت گروهی از یاران امام علیه السلام در کوفه و زندانی شدن گروهی دیگر
فصل ششم:مخالفان رفتن امام علیه السلام به سمت عراق
فصل هفتم:از مکّه تا کربلا
73.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): معاویه در شب نیمه ماه رجب سال شصت هجری در گذشت و مردم با یزید،بیعت کردند. (1)
تُوُفِّیَ مُعاوِیَةُ لَیلَةَ النِّصفِ مِن رَجَبٍ سَنَةَ سِتّینَ،وبایَعَ النّاسُ لِیَزیدَ 74 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 442،أنساب الأشراف:ج 3 ص 368).
74.البدایة و النهایة: پس از وفات معاویه در ماه رجب سال شصت هجری،با یزید بیعت شد.سال ولادت یزید،26 هجری است که به هنگام بیعت،34 سال عمر داشت.وی نمایندگان پدرش را درشهرها ابقا نمود وکسی را برکنار نکرد و این،از زیرکی او بود. (2)
75.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): یزید،نامهای را به وسیله عبد اللَّه بن عمرو بن اوَیس عامری-یا عامر بن لُؤَی-،برای ولید بن عتبة بن ابی سفیان،فرماندار
مدینه،نوشت که:«مردم را فرا بخوان و از آنان بیعت بگیر و از سران قریش آغاز کن و نخستین کسی که از او بیعت میگیری،حسین بن علی باشد». (1)
کَتَبَ یَزیدُ مَعَ عَبدِ اللَّهِ بنِ عَمرِو بنِ اوَیسٍ العامِرِیِّ-عامِرِ بنِ لُؤَیٍّ-إلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ بنِ أبی سُفیانَ وهُوَ عَلَی المَدینَةِ:أنِ ادعُ النّاسَ فَبایِعهُم،وَابدَأ بِوُجوهِ قُرَیشٍ،وَلیَکُن أوَّلَ مَن تَبدَأُ بِهِ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ 76 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 442،تهذیب الکمال:ج 6 ص 414).
76.تاریخ الیعقوبی: یزید بن معاویه-که مادرش میسون دختر بَحْدَل کلبی بود-در آغاز ماه رجب سال شصت هجری...،در حالی به حکومت رسید که بیرون از دمشق بود.چون به دمشق آمد،نامهای برای ولید بن عتبة بن ابی سفیان،فرماندار مدینه،نوشت:«هر گاه نامهام به دست تو رسید،حسین بن علی و عبد اللَّه بن زبیر را فرا بخوان و برایم از آنها بیعت بگیر و اگر سر باز زدند،گردنشان را بزن و سرشان را برایم بفرست.از مردمان دیگر هم برایم بیعت بگیر و هر که امتناع کرد،همان حکم را در بارهاش اجرا کن.تمام». (2)
77.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف-:هنگامی که یزید به حکومت رسید،برنامه مهمّی جز بیعت گرفتن و آسوده خاطر شدن از سوی گروهی که در زمان معاویه از بیعت کردن با یزید و پذیرش ولایتعهدی او سر باز زدند،نداشت.بدین جهت،برای ولید،این نامه را نوشت:«به نام خداوند بخشنده مهربان.از یزید،امیر مؤمنان،به ولید بن عُتبه.امّا بعد،به راستی که معاویه بندهای از بندگان خدا بود که خداوند،گرامیاش داشت و او را به خلافت رسانید و [هر چه نیاز داشت،]به او بخشید و امور را برایش هموار ساخت،و او با تقدیر الهی زندگی کرد و با قضای الهی در گذشت.خدای،او را رحمت کند ! با خوشنامی زندگی کرد و با نیکی و پارسایی در گذشت.
1) (1)
2) (2) مَلَکَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ-واُمُّهُ میسونُ بِنتُ بَحدَلٍ الکَلبِیِّ-فی مُستَهَلِّ رَجَبٍ سَنَةَ 60 ه...وکانَ غائِباً،فَلَمّا قَدِمَ دِمَشقَ کَتَبَ إلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ بنِ أبی سُفیانَ-وهُوَ عامِلُ المَدینَةِ-:إذا أتاکَ کِتابی هذا،فَأَحضِرِ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ وعَبدَ اللَّهِ بنَ الزُّبَیرِ،فَخُذهُما بِالبَیعَةِ لی،فَإِنِ امتَنَعا فَاضرِب أعناقَهُما،وَابعَث لی بِرُؤوسِهِما،وخُذِ النّاسَ بِالبَیعَةِ،فَمَنِ امتَنَعَ فَأَنفِذ فیهِ الحُکمَ،وفِی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ وعَبدِ اللَّهِ بنِ الزُّبَیرِ،وَالسَّلامُ 77 (تاریخ الیعقوبی:ج 2 ص 241). [1]
تمام».
و در کاغذی دیگر که [کوچک و] به اندازه گوش موشی بود،نوشت:«از حسین و عبد اللَّه بن عمر و عبد اللَّه بن زبیر،بیعت بگیر و چنان بر آنان سخت بگیر که بیعت کنند.تمام». (1)
لَم یَکُن لِیَزیدَ هِمَّةٌ حینَ وَلِیَ إلّا بَیعَةَ النَّفَرِ الَّذینَ أبَوا عَلی مُعاوِیَةَ الإِجابَةَ إلی بَیعَةِ یَزیدَ حینَ دَعَا النّاسَ إلی بَیعَتِهِ،وأنَّهُ وَلِیُّ عَهدِهِ بَعدَهُ وَالفَراغَ مِن أمرِهِم،فَکَتَبَ إلَی الوَلیدِ:
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ،مِن یَزیدَ أمیرِ المُؤمِنینَ إلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ.أمّا بَعدُ،فَإِنَّ مُعاوِیَةَ کانَ عَبداً مِن عِبادِ اللَّهِ،أکرَمَهُ اللَّهُ وَاستَخلَفَهُ وخَوَّلَهُ وَمَکَّنَ لَهُ،فَعاشَ بِقَدَرٍ وماتَ بِأَجَلٍ،فَرَحِمَهُ اللَّهُ؛فَقَد عاشَ مَحموداً وماتَ بَرّاً تَقِیّاً،وَالسَّلامُ.
وکَتَبَ إلَیهِ فی صَحیفَةٍ کَأَنَّها اذُنُ فَأرَةٍ:أمّا بَعدُ،فَخُذ حُسَیناً وعَبدَ اللَّهِ بنَ عُمَرَ وعَبدَ اللَّهِ بنَ الزُّبَیرِ بِالبَیعَةِ أخذاً شَدیداً لَیستَ فیهِ رُخصَةٌ حَتّی یُبایِعوا،وَالسَّلامُ 78 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 338، [1]الأخبار الطوال:ص 227). [2]
78.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف-:چون خبر مرگ معاویه به ولید بن عُتبه رسید،این امر برایش گران و سنگین آمد.پیکی را نزد مروان فرستاد و او را نزد خود فرا خواند...
وقتی ولید،نامه یزید را برای مروان قرائت کرد،مروان استرجاع گفت و برای معاویه طلب رحمت کرد.ولید از وی مشورت خواست که چه کند.مروان گفت:به نظر من،به سرعت،آنان را فرا بخوان و آنان را به بیعت با یزید و گردن نهادن به فرامین او دعوت کن.اگر پذیرفتند،از آنان بپذیر و آنان را رها کن و اگر امتناع کردند،پیش از آن که از مرگ معاویه مطّلع گردند،آنان را گردن بزن؛چرا که اگر آنان از مرگ معاویه مطّلع شوند،هر کدام به سمتی میروند و پرچم مخالفت و جدایی بر میدارند و مردم را به سمت خود،فرا میخوانند. (2)
فَلَمّا قَرَأَ عَلَیهِ کِتابَ یَزیدَ استَرجَعَ وتَرَحَّمَ عَلَیهِ،وَاستَشارَهُ الوَلیدُ فِی الأَمرِ وقالَ:کَیفَ تَری أن نَصنَعَ؟
قالَ:فَإِنّی أری أن تَبعَثَ السّاعَةَ إلی هؤُلاءِ النَّفَرِ فَتَدعُوَهُم إلَی البَیعَةِ وَالدُّخولِ فِی الطّاعَةِ،فَإِن فَعَلوا قَبِلتَ مِنهُم وکَفَفتَ عَنهُم،وإن أبَوا قَدَّمتَهُم فَضَرَبتَ أعناقَهُم قَبلَ أن یَعلَموا بِمَوتِ مُعاوِیَةَ؛فَإِنَّهُم إن عَلِموا بِمَوتِ مُعاوِیَةَ وَثَبَ کُلُّ امرِئٍ مِنهُم فی جانِبٍ وأظهَرَ الخِلافَ وَالمُنابَذَةَ ودَعا إلی نَفسِهِ 79 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 338، [3]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 529). [4]
79.الملهوف: ولید،مروان بن حکم را نزد خود،فرا خواند و در باره حسین علیه السلام از وی مشورت خواست.مروان گفت:او نمیپذیرد و اگر جای تو بودم،او را گردن میزدم.
ولید گفت:کاش به دنیا نیامده بودم ! آن گاه به دنبال حسین علیه السلام فرستاد. (1)
أحضَرَ الوَلیدُ مَروانَ بنَ الحَکَمِ وَاستَشارَهُ فی أمرِ الحُسَینِ علیه السلام.فَقالَ:إنَّهُ لا یَقبَلُ،ولَو کُنتُ مَکانَکَ لَضَرَبتُ عُنُقَهُ.فَقالَ الوَلیدُ:لَیتَنی لَم أکُ شَیئاً مَذکوراً.ثُمَّ بَعَثَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام 80 (الملهوف:ص 97،مثیر الأحزان:ص 23).
80.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف،در باره فرا خوانده شدن امام حسین علیه السلام و عبد اللَّه بن زبیر از سوی ولید-:ولید،عبد اللَّه بن عمرو بن عثمان را-که جوانی کم سن و سال بود-به سوی آن دو فرستاد تا آنان را دعوت کند.
عبد اللَّه،آن دو را دید که در مسجد نشستهاند.نزد آنان آمد-در زمانی که ولید،جلوس عمومی نداشت و در آن وقت،آن دو نیز نزد ولید نمیرفتند-و گفت:امیر،شما را دعوت کرده است.او را پاسخ گویید.
آن دو به عبد اللَّه گفتند:باز گرد.هماینک میآییم.
آن گاه عبد اللَّه بن زبیر به حسین علیه السلام رو کرد و گفت:گمان میکنی چرا در این وقت که جلوس عمومی ندارد،ما را فرا خوانده است؟
حسین علیه السلام فرمود:«گمان میکنم طاغوتِ آنان (معاویه) از دنیا رفته و دنبال ما
1) (1)
فرستاده تا از ما بیعت بگیرد،قبل از آن که خبر،منتشر شود».
عبد اللَّه بن زبیر گفت:من نیز چیزی غیر از این،گمان نمیکنم. (1)
أرسَلَ عَبدَ اللَّهِ بنَ عَمرِو بنِ عُثمانَ-وهُوَ إذ ذاکَ غُلامٌ حَدَثٌ-إلَیهِما یَدعوهُما،فَوَجَدَهُما فِی المَسجِدِ وهُما جالِسانِ،فَأَتاهُما فی ساعَةٍ لَم یَکُنِ الوَلیدُ یَجلِسُ فیها لِلنّاسِ ولا یَأتِیانِهِ فی مِثلِها،فَقالَ:أجیبَا الأَمیرَ یَدعوکُما.
فَقالا لَهُ:اِنصَرِفِ الآنَ نَأتیهِ.
ثُمَّ أقبَلَ أحَدُهُما عَلَی الآخَرِ،فَقالَ عَبدُ اللَّهِ بنُ الزُّبَیرِ لِلحُسَینِ علیه السلام:ظُنَّ فیما تَراهُ بَعَثَ إلَینا فی هذِهِ السّاعَةِ الَّتی لَم یَکُن یَجلِسُ فیها؟
فَقالَ حُسَینٌ علیه السلام:قَد ظَنَنتُ أری طاغِیَتَهُم قَد هَلَکَ،فَبَعَثَ إلَینا لِیَأخُذَنا بِالبَیعَةِ قَبلَ أن یَفشُوَ فِی النّاسِ الخَبَرُ.فَقالَ:وأنَا ما أظُنُّ غَیرَهُ 81 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 339، [1]الأخبار الطوال:ص 227). [2]
81.مثیر الأحزان: ولید،کسی را نزد آنان فرستاد.وقتی پیک ولید آمد،حسین علیه السلام به آنان گفت:«گمان میکنم طاغوتِ آنان (معاویه) از دنیا رفته است.دیشب خواب دیدم که منبر معاویه واژگون شده و خانهاش در آتش میسوزد».پیک،آنان را به نزد ولید فرا خواند. (2)
82.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف-:[پسر زبیر به حسین علیه السلام] گفت:شما چه میکنید؟
[حسین علیه السلام] فرمود:«هماینک جوانان و هواداران خود را جمع میکنم و نزد ولید میروم.هنگامی که به خانه ولید رسیدم،جوانان را بیرون خانه نگه میدارم و خود،داخل میشوم».
[پسر زبیر] گفت:از او بر تو میترسم،آن گاه که وارد شوی.
فرمود:«من بر او وارد نمیشوم،مگر این که بر امتناع از بیعت،قادر باشم».
امام علیه السلام به پا خاست و دوستان و خویشاوندانش را جمع کرد و به سمت خانه ولید راه افتاد.وقتی به درِ خانه وی رسید،به یارانش فرمود:«من داخل میشوم.اگر شما را فرا خواندم،یا شنیدید که صدای ولید بلند شد،تمامتان داخل شوید،وگرنه از جای خود،حرکت نکنید تا من نزد شما بیایم». (1)
قالَ [ابنُ الزُّبَیرِ لِلحُسَینِ علیه السلام]:فَما تُریدُ أن تَصنَعَ؟قالَ علیه السلام:أجمَعُ فِتیانِی السّاعَةَ ثُمَّ أمشی إلَیهِ،فَإِذا بَلَغتُ البابَ احتَبَستُهُم عَلَیهِ ثُمَّ دَخَلتُ عَلَیهِ.قالَ:فَإِنّی أخافُهُ عَلَیکَ إذا دَخَلتَ،قالَ:لا آتیهِ إلّا وأنَا عَلَی الِامتِناعِ قادِرٌ.
فَقامَ فَجَمَعَ إلَیهِ مَوالِیَهُ وأهلَ بَیتِهِ،ثُمَّ أقبَلَ یَمشی حَتَّی انتَهی إلی بابِ الوَلیدِ،وقالَ لِأَصحابِهِ:إنّی داخِلٌ،فَإِن دَعَوتُکُم أو سَمِعتُم صَوتَهُ قَد عَلا فَاقتَحِموا عَلَیَّ بِأَجمَعِکُم،وإلّا فَلا تَبرَحوا حَتّی أخرُجَ إلَیکُم 83 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 339، [1]الإمامة و السیاسة:ج 1 ص 226). [2]
83.البدایة و النهایة -به نقل از ابو مخنف-:حسین علیه السلام برخاست و دوستانش را جمع کرد و به درِ خانه امیر آمد.اجازه ورود گرفت و به وی اجازه داده شد.او تنهایی وارد خانه شد و دوستانش را بر درِ خانه نشاند و فرمود:«اگر صدایی مشکوک شنیدید،وارد خانه شوید». (2)
84.المناقب،ابن شهرآشوب: ولید به دنبال آنان [یعنی:حسین علیه السلام،ابن زبیر،عبد اللَّه بن عمر و عبد الرحمان ابن ابی بکر ]فرستاد و آنان کنار قبر پیامبر خدا بودند.عبد الرحمان و عبد اللَّه گفتند:ما به خانههای خود میرویم و درِ خانه را به روی خود میبندیم.
ابن زبیر گفت:به خدا سوگند که هرگز با یزید،بیعت نمیکنم.
حسین بن علی علیه السلام فرمود:«من میباید نزد ولید بروم و ببینم چه میگوید».آن گاه به خاندانش که همراه وی بودند،فرمود:«وقتی نزد ولید رفتم و با او وارد گفتگو و مناظره شدم،شما بر درِ خانه باشید و هر گاه شنیدید که گفتگو بالا گرفت و صداها بلند شد،داخل خانه شوید؛ولی کسی را نکشید و فتنه به پا نکنید». (3)
1) (1)
2) (2) نَهَضَ حُسَینٌ علیه السلام فَأَخَذَ مَعَهُ مَوالِیَهُ وجاءَ بابَ الأَمیرِ،فَاستَأذَنَ فَاُذِنَ لَهُ،فَدَخَلَ وَحدَهُ،وأجلَسَ مَوالِیَهُ عَلَی البابِ،وقالَ:إن سَمِعتُم أمراً یُریبُکُم فَادخُلوا 84 (البدایة والنهایة:ج 8 ص 147). [3]
3) (3) فَوَجَّهَ [الوَلیدُ] فی طَلَبِهِم [أیِ الحُسَینِ علیه السلام وَابنِ الزُّبَیرِ وعَبدِ اللَّهِ بنِ عُمَرَ وعَبدِ الرَّحمنِ بنِ أبی بَکرٍ] وکانوا عِندَ التُّربَةِ.فَقالَ عَبدُ الرَّحمنِ وعَبدُ اللَّهِ:نَدخُلُ دورَنا ونَغلِقُ أبوابَنا.وقالَ ابنُ الزُّبَیرِ:وَاللَّهِ ما ابایِعُ یَزیدَ أبَداً.وقالَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام:أنَا لا بُدَّ لی مِنَ الدُّخولِ عَلَی الوَلیدِ وأنظُرُ ما یَقولُ.ثُمَّ قالَ لِمَن حَولَهُ مِن أهلِ بَیتِهِ:إذا أنَا دَخَلتُ عَلَی الوَلیدِ وخاطَبتُهُ وخاطَبَنی وناظَرتُهُ ونَاظَرَنی کونوا عَلَی البابِ،فَإِذا سَمِعتُمُ الصَّیحَةَ قَد عَلَت وَالأَصواتَ قَدِ ارتَفَعَت فَاهجُموا إلَی الدّارِ،ولا تَقتُلوا أحَداً،ولا تُثیروا إلَی الفِتنَةِ 85 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 88). [4]
85.الإرشاد: حسین علیه السلام نزد ولید رفت و مروان بن حکم را آن جا دید.ولید،خبر مرگ معاویه را به حسین علیه السلام داد و ایشان استرجاع گفت.سپس نامه یزید را قرائت کرد و دستور یزید را برای بیعت گرفتن از ایشان،ابلاغ نمود.
آن گاه حسین علیه السلام فرمود:«گمان نمیکنم که تو از بیعت پنهانی من،قانع شوی؛بلکه مایلی آشکارا بیعت کنم تا مردم بدانند».
ولید گفت:بله.
آن گاه حسین علیه السلام فرمود:«پس تا فردا در این باره بیندیش».
ولید گفت:با نام خدا باز گرد تا به همراه جمعیت مردم،نزد ما بیایی.
مروان گفت:به خدا سوگند،اگر اینک حسین از تو جدا شود و بیعت نکند،دیگر چنین فرصتی به دست نخواهی آورد،مگر آن که کشتهها بین شما زیاد شوند.اینک وی را حبس کن تا از نزد تو خارج نگردد،مگر این که بیعت کند یا گردنش را بزنی.
حسین علیه السلام در این هنگام برخاست و فرمود:«تو-ای پسر زن کبودْچشم-میخواهی مرا بکشی،یا او [میخواهد چنین کند]؟به خدا،دروغ میگویی و گناه میکنی».پس بیرون آمد،در حالی که دوستانش او را همراهی میکردند تا به منزل رسید. (1)
صارَ الحُسَینُ علیه السلام إلَی الوَلیدِ فَوَجَدَ عِندَهُ مَروانَ بنَ الحَکَمِ،فَنَعَی الوَلیدُ إلَیهِ مُعاوِیَةَ فَاستَرجَعَ الحُسَینُ علیه السلام،ثُمَّ قَرَأَ کِتابَ یَزیدَ وما أمَرَهُ فیهِ مِن أخذِ البَیعَةِ مِنهُ لَهُ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:إنّی لا أراکَ تَقنَعُ بِبَیعَتی لِیَزیدَ سِرّاً حَتّی ابایِعَهُ جَهراً،فَیَعرِفَ النّاسُ ذلِکَ.فَقالَ الوَلیدُ لَهُ:أجَل،فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:فَتُصبِحُ وتَری رَأیَکَ فی ذلِکَ،فَقالَ لَهُ الوَلیدُ:اِنصَرِف عَلَی اسمِ اللَّهِ حَتّی تَأتِیَنا مَعَ جَماعَةِ النّاسِ.
فَقالَ لَه مَروانُ:وَاللَّهِ لَئِن فارَقَکَ الحُسَینُ السّاعَةَ ولَم یُبایِع لا قَدَرتَ مِنهُ عَلی مِثلِها أبَداً حَتّی یُکثِرَ القَتلی بَینَکُم وبَینَهُ،احبِسِ الرَّجُلَ فَلا یَخرُج مِن عِندِکَ حَتّی یُبایِعَ أو تَضرِبَ عُنُقَهُ.
فَوَثَبَ عِندَ ذلِکَ الحُسَینُ علیه السلام وقالَ:أنتَ-یَابنَ الزَّرقاءِ-تَقتُلُنی أو هُوَ؟! کَذَبتَ وَاللَّهِ وأثِمتَ.وخَرَجَ یَمشی ومَعَهُ مَوالیهِ حَتّی أتی مَنزِلَهُ 86 (الإرشاد:ج 2 ص 33، [1]روضة الواعظین:ص 189). [2]
1) (1)
86.المناقب،ابن شهرآشوب: وقتی حسین علیه السلام بر ولید بن عُتبه وارد شد و نامه را خواند،فرمود:«من با یزید بیعت نمیکنم».
مروان گفت:با امیر مؤمنان،بیعت کن.
حسین علیه السلام فرمود:«وای بر تو ! بر مؤمنان،دروغ بستی.چه کسی او را امیر آنان کرد؟».
مروان به پا خاست و شمشیر کشید و رو به ولید گفت:دستور بده پیش از آن که از خانه بیرون رود،گردنش را بزنند و خونش بر عهده من !
گفتگوها بالا گرفت.در این هنگام،نوزده تن از خاندان حسین علیه السلام در حالی که خنجر به دست داشتند،داخل خانه شدند و حسین علیه السلام با آنان از خانه بیرون رفت. (1)
لَمّا دَخَلَ [الحُسَینُ علیه السلام ]عَلَیهِ [أی عَلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ] وقَرَأَ الکِتابَ قالَ:ما کُنتُ ابایِعُ لِیَزیدَ.فَقالَ مَروانُ:بایِع لأَِمیرِ المُؤمِنینَ.فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:کَذَبتَ-وَیلَکَ !-عَلَی المُؤمِنینَ،مَن أمَّرَهُ عَلَیهِم؟فَقامَ مَروانُ وَجَرَّدَ سَیفَهُ وقالَ:مُر سَیّافَکَ أن یَضرِبَ عُنُقَهُ قَبلَ أن یَخرُجَ مِنَ الدّارِ ودَمُهُ فی عُنُقی.وَارتَفَعَتِ الصَّیحَةُ،فَهَجَمَ تِسعَةَ عَشَرَ رَجُلاً مِن أهلِ بَیتِهِ وقَدِ انتَضَوا خَناجِرَهُم،فَخَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام مَعَهُم 87 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 88). [1]
87.الفتوح: حسین علیه السلام بر ولید بن عُتبه وارد شد و بر او سلام کرد.ولید،جوابی نیکو داد و ایشان را نزد خود نشاند...
ولید گفت:تو را برای بیعت فرا خواندم؛چرا که مردم بر یزید،توافق کرده و بیعت نمودهاند.
1) (1)
حسین علیه السلام فرمود:«کسی همچون من،پنهانی بیعت نمیکند.دوست دارم بیعت،به صورت آشکار و در حضور مردم باشد.فردا که مردم را برای بیعت فرا خواندی ما را نیز به همراه آنان فرا میخوانی تا بیعت همه،یکباره باشد».
ولید به وی گفت:ای ابا عبد اللَّه ! سخنی نیکو گفتی و جوابی در شأن خودت دادی.من هم در باره تو همین گمان را داشتم.پس اینک به اذن خدا برگرد تا فردا به همراه مردم،نزد من آیی.
مروان بن حکم گفت:ای امیر ! اگر او اینک از تو جدا شود،دیگر بیعت نمیکند و تو هرگز بر او دست نخواهی یافت و نمیتوانی بیعت بگیری.پس اینک،او را حبس کن و مگذار بیرون رود،مگر آن که بیعت کند،وگرنه گردنش را بزن.
[راوی] میگوید:حسین علیه السلام به مروان رو کرد و فرمود:«وای بر تو،ای پسر زن کبودْچشم! تو فرمان به قتل من میدهی؟به خدا سوگند،دروغ میگویی! به خدا سوگند،اگر یکی از مردم،چنین قصدی با من کند،زمین را از خونش سیراب میکنم،قبل از آن که اقدامی کند و اگر تو چنین میخواهی،قصد کشتن من کن،اگر راست میگویی!».
[راوی] میگوید:آن گاه حسین علیه السلام به ولید بن عُتبه رو کرد و فرمود:«ای امیر ! ما،خاندان پیامبر و معدن رسالت و محلّ رفت و آمدِ فرشتگان و جایگاه رحمتیم.خداوند،[امور را] با ما آغاز کرد و به ما ختم فرمود.یزید،مردی فاسق،میگسار،آدمکُش و دارای فسق آشکار است.کسی مانند من با مانند یزید،بیعت نمیکند.باید فردا شود و ببینیم کدام یک از ما برای خلافت و بیعت،سزاوارتر است».
[راوی] میگوید:کسانی که بر درِ خانه بودند،صدای حسین علیه السلام را شنیدند.خواستند در را بگشایند و شمشیر،برهنه سازند که حسین علیه السلام به سرعت،نزد آنان رفت و به آنان دستور داد به منزل خود برگردند و خود نیز به خانه باز گشت. (1)
دَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ،فَسَلَّمَ عَلَیهِ،فَرَدَّ عَلَیهِ رَدّاً حَسَناً،ثُمَّ أدناهُ وقَرَّبَهُ....
فَقالَ:دَعَوتُکَ لِلبَیعَةِ،فَقَدِ اجتَمَعَ عَلَیهِ النّاسُ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: إنَّ مِثلی لا یُعطی بَیعَتَهُ سِرّاً،وإنَّما احِبُّ أن تَکونَ البَیعَةُ عَلانِیَةً بِحَضرَةِ الجَماعَةِ، -
1) (1)
88.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف-:مروان به ولید گفت:گوش به حرف من ندادی! به خدا سوگند،هرگز بر او دست نخواهی یافت.
ولید گفت:مروان ! دیگران را سرزنش کن.تو برای من،چیزی را انتخاب کردی که نابودی دینم در آن است.به خدا سوگند،دوست ندارم تمام ثروت دنیا و مُلک آن در اختیار من باشد و من،حسین را بکشم.سبحان اللَّه! حسین را بکشم؛چون گفت:«بیعت نمیکنم»؟! به خدا سوگند،عقیده دارم که هر کس به خاطر خون حسینْ بازخواست شود،روز قیامت،وزنی سبُک نزد خداوند خواهد داشت.
مروان به وی گفت:اگر عقیده تو چنین است،کاری که کردی،درست است.
مروان،در حالی این سخن را به وی گفت که از کار او ناخشنود بود. (1)
قالَ مَروانُ لِلوَلیدِ:عَصَیتَنی ! لا وَاللَّهِ لا یُمَکِّنُکَ مِن مِثلِها مِن نَفسِهِ أبَداً.
قالَ الوَلیدُ:وَبِّخ غَیرَکَ یا مَروانُ،إنَّکَ اختَرتَ لِیَ الَّتی فیها هَلاکُ دینی،وَاللَّهِ ما احِبُّ أنَّ لی ما طَلَعَت عَلَیهِ الشَّمسُ وغَرَبَت عَنهُ مِن مالِ الدُّنیا ومُلکِها وأنّی قَتَلتُ حُسَیناً،سُبحانَ اللَّهِ! أقتُلُ حُسَیناً أن قالَ:لا ابایِعُ؟! وَاللَّهِ إنّی لأََظُنُّ امرَءً یُحاسَبُ بِدَمِ حُسَینٍ لَخَفیفَ المیزانِ عِندَ اللَّهِ یَومَ القِیامَةِ.
فَقالَ لَهُ مَروانُ:فَإِذا کانَ هذا رَأیَکَ فَقَد أصَبتَ فیما صَنَعتَ.یَقولُ هذا لَهُ وهُوَ غَیرُ الحامِدِ لَهُ عَلی رَأیِهِ 89 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 340، [1]الإرشاد:ج 2 ص 33). [2]
89.الملهوف: صبحگاهان،حسین علیه السلام از منزل بیرون آمد تا ببیند چه خبر است.مروان،ایشان را دید و گفت:ای ابا عبد اللَّه! من خیرخواه تو ام.به حرف من گوش بده تا نجات یابی.
حسین علیه السلام فرمود:«نصیحت تو چیست؟بگو تا بشنوم».
مروان گفت:با یزید،امیر مؤمنان،بیعت کن که در آن،خیر دنیا و آخرت توست.
حسین علیه السلام فرمود: ««إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» 2 .با اسلام باید خداحافظی کرد،اگر امّت [اسلام] به رهبری مانند یزید،دچار گردد.به راستی که از جدّم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:"خلافت بر خاندان ابو سفیان،حرام است"».
گفتگو بین ایشان و مروان به درازا کشید،تا این که مروان با عصبانیت جدا شد. (2)
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:وما ذاکَ؟قُل حَتّی أسمَعَ.فَقالَ مَروانُ:إنّی آمُرُکَ بِبَیعَةِ یَزیدَ أمیرِ المُؤمِنینَ؛فَإِنَّه خَیرٌ لَکَ فی دینِکَ ودُنیاکَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ) ،وعَلَی الإِسلامِ السَّلامُ،إذ قَد بُلِیَتِ الاُمَّةُ بِراعٍ مِثلِ یَزیدَ،ولَقَد سَمِعتُ جَدّی رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یَقولُ:«الخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلی آلِ أبی سُفیانَ».وطالَ الحَدیثُ بَینَهُ وبَینَ مَروانَ حَتَّی انصَرَفَ مَروانُ وهُوَ غَضبانُ 90 (الملهوف:ص 98،مثیر الأحزان:ص 14).
90.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام-:چون شب شد،[حسین علیه السلام] برای وداع با قبر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به مسجد النبی رفت.چون نزدیک قبر شد،نوری از داخل درخشید و وی به جای خود باز گشت.
چون دومین شب رسید،به مسجد رفت تا با قبر،وداع کند.به نماز ایستاد و نماز را طولانی کرد.در حال سجده،خواب،او را ربود.پیامبر صلی اللَّه علیه و آله نزد او آمد.حسین علیه السلام را به آغوش گرفت و او را به سینه چسبانید و شروع کرد میان چشمان او را بوسیدن و میفرمود:«پدرم به فدایت ! میبینم که در میان گروهی از این امّت،در خون خود غلتیدهای،در حالی که امید شفاعت مرا نیز دارند ! آنان را نزد خداوند،بهره و نصیبی نیست.فرزندم ! تو نزد پدر و مادر و برادرت میآیی-و آنان شیفته دیدار تو اند-و برای تو در بهشت،جایگاههایی است که جز با شهادت،بِدان دست نمییابی».
حسین علیه السلام با گریه از خواب،بیدار شد و نزد خاندان خود آمد و خواب را برای آنان بازگو کرد و با آنان وداع نمود. (1)
لَمّا أقبَلَ اللَّیلُ راحَ [الحُسَینُ علیه السلام] إلی مَسجِدِ النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله لِیُودِّعَ القَبرَ،فَلَمّا وَصَلَ إلَی القَبرِ سَطَعَ لَهُ نورٌ مِنَ القَبرِ،فَعادَ إلی مَوضِعِهِ.
فَلَمّا کانَتِ اللَّیلَةُ الثّانِیَةُ راحَ لِیُوَدِّعَ القَبرَ،فَقامَ یُصَلّی فَأَطالَ،فَنَعَسَ وهُوَ ساجِدٌ،فَجاءَهُ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله وهُوَ فی مَنامِهِ،فَأَخَذَ الحُسَینَ علیه السلام وضَمَّهُ إلی صَدرِهِ،وجَعَلَ یُقَبِّلُ بَینَ عَینَیهِ،ویَقولُ:بِأَبی أنتَ،کَأَنّی أراکَ مُرَمَّلاً بِدَمِکَ بَینَ عِصابَةٍ مِن هذِهِ الاُمَّةِ،یَرجونَ شَفاعَتی،ما لَهُم عِندَ اللَّهِ مِن خَلاقٍ.یا بُنَیَّ،إنَّکَ قادِمٌ عَلی أبیکَ واُمِّکَ وأخیکَ،وهُم مُشتاقونَ إِلَیکَ،وإنَّ لَکَ فِی الجَنَّةِ دَرَجاتٍ لا تَنالُها إلّا بِالشَّهادَةِ.فَانتَبَهَ الحُسَینُ علیه السلام مِن نَومِهِ باکِیاً،فَأَتی أهلَ بَیتِهِ فَأَخبَرَهُم بِالرُّؤیا ووَدَّعَهُم 91 (الأمالی،صدوق:ص 216 ح 239، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 312 ح 1). [2]
1) (1)
91.المناقب،ابن شهرآشوب: حسین علیه السلام روزی نماز میگزارد که خواب،او را در بر گرفت.پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را در خواب دید که از آنچه بر او خواهد گذشت،به وی خبر میدهد.حسین علیه السلام گفت:«مرا نیازی به بازگشت به دنیا نیست.مرا نزد خود نگه دار».
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«میباید باز گردی تا به شهادت،نائل شوی». (1)
کانَ الحُسَینُ علیه السلام یُصَلّی یَوماً إذ وَسِنَ،فَرَأَی النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله فی مَنامِهِ یُخبِرُهُ بِما یَجری عَلَیهِ،فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:لا حاجَةَ لی فِی الرُّجوعِ إلَی الدُّنیا فَخُذنی إلَیکَ،فَیَقولُ:لا بُدَّ مِنَ الرُّجوعِ حَتّی تَذوقَ الشَّهادَةَ 92 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 88). [1]
92.کامل الزیارات -به نقل از جابر،از امام باقر علیه السلام-:چون حسین علیه السلام تصمیم گرفت از مدینه بیرون رود،زنان خاندان عبد المطّلب آمدند تا به نوحهسرایی بپردازند.امام حسین علیه السلام نزد آنان رفت و فرمود:«شما را به خدا،مبادا این کار را فاش کنید که [افشای خروج من] معصیت خدا و پیامبر اوست».
زنان خاندان عبد المطّلب گفتند:پس نوحهسرایی و گریه را برای که نگه داریم؟این روز برای ما،مانند روزی است که پیامبر خدا،علی،فاطمه،رقیّه،زینب و امّ کلثوم [،دختران پیامبر صلی اللَّه علیه و آله] از دنیا رفتند.خدا،ما را پیشْمرگ تو قرار دهد،ای محبوب خوبانِ درگذشته ! (2)
فَقالَ:أنشُدُکُنَّ اللَّهَ أن تُبدینَ هذَا الأَمرَ مَعصِیَةً للَّهِِ ولِرَسولِهِ.
فَقالَت لَهُ نِساءُ بَنی عَبدِ المُطَّلِبِ:فَلِمَن نَستَبقِی النِّیاحَةَ وَالبُکاءَ؟! فَهُوَ عِندَنا کَیَومَ ماتَ فیهِ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله وعَلِیٌّ وفاطِمَةُ ورُقَیَّةُ وزَینَبُ واُمُّ کُلثومٍ؟فَنَنشُدُکَ اللَّهَ جَعَلَنَا اللَّهُ فِداکَ مِنَ المَوتِ یا حَبیبَ الأَبرارِ مِن أهلِ القُبورِ 93 (کامل الزیارات:ص 195 ح 275، [2]بحار الأنوار:ج 45 ص 88 ح 26). [3]
3/2 پیشنهاد عُمَر بن علی بن ابی طالب به امام علیه السلام (1)
93.الملهوف -به نقل از محمّد بن عمر-:از پدرم عمر بن علی بن ابی طالب،شنیدم که برای خویشانم (خاندان عقیل) چنین تعریف میکرد:وقتی برادرم حسین علیه السلام از بیعت با یزید در مدینه سر باز زد،نزد او رفتم و او را تنها یافتم.به وی گفتم:
جانم فدایت،ای ابا عبد اللَّه ! برادرت حسن،از پدرش برایم نقل کرد که...
دیگر گریه امانم نداد و هِق هقِ گریهام بلند شد.
او مرا در آغوش گرفت و فرمود:«برادرم گفت که من کشته میشوم؟».
گفتم:از این بگذر،ای پسر پیامبر خدا [که من توان گفتنش را ندارم] !
فرمود:«تو را به جان پدرت سوگند،آیا از کشته شدن من خبر داد؟».
گفتم:بله.پس چرا بیعت نمیکنی؟
فرمود:«پدرم به من خبر داد که پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله به وی از کشته شدن خودش و من
1) (1)عمر بن علی بن ابی طالب-که کنیه اش ابو حفص است-،آخرین پسر امام علی علیه السلام است.مادرش صهبای ثعلبی یا تغلبی است و کنیه صهبا امّ حبیب است.عمر به همراه برادرش حسین علیه السلام به کوفه نرفت.در کتاب الفتوح و مقتل خوارزمی آمده که در کربلا حضور داشت و به شهادت رسید؛ولی اخبار درست،بر خلاف آن دلالت دارند؛زیرا بیشتر شرح حال نویسان گفته اند که وی در کربلا حضور نداشته و کسانی که نام شهدای کربلا را به دست آورده اند (از شیعه و اهل سنّت)،نام او را ثبت نکرده اند.علاوه بر آن،گزارش شده که وقتی خبر شهادت امام حسین علیه السلام به وی رسید،لباس های رنگی اش را پوشید و بر درِ خانه اش نشست و گفت:من،جوانی دوراندیشم.اگر با آنان می رفتم،باید در نبرد،شرکت می کردم و کشته می شدم.وی در ینبع در هفتاد و هفت یا هفتاد و پنج سالگی در گذشت.
خبر داده است و خبر داده که قبر من،نزدیک قبر وی خواهد بود.تو میپنداری چیزی را میدانی که من نمیدانم؟به راستی که هیچ گاه خودم را خوار نخواهم ساخت و به راستی که فاطمه پدرش را در حالی ملاقات میکند که از رفتار امّتش با فرزندانش شاکی است و کسی که فاطمه را از ناحیه فرزندانش آزار دهد،هرگز وارد بهشت نمیشود». (1)
سَمِعتُ أبی عُمَرَ بنَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام یُحَدِّثُ أخوالی آلَ عَقیلٍ،قالَ:لَمَّا امتَنَعَ أخِی الحُسَینُ علیه السلام عَنِ البَیعَةِ لِیَزیدَ بِالمَدینَةِ دَخَلتُ عَلَیهِ فَوَجَدتُهُ خالِیاً،فَقُلتُ لَهُ:جُعِلتُ فِداکَ یا أبا عَبدِ اللَّهِ،حَدَّثَنی أخوکَ أبو مُحَمَّدٍ الحَسَنُ عَن أبیهِ علیهما السلام،ثُمَّ سَبَقَتنِی الدَّمعَةُ وعَلا شَهیقی.فَضَمَّنی إلَیهِ وقالَ:حَدَّثَکَ أنّی مَقتولٌ؟فَقُلتُ:حوشیتَ یابنَ رَسولِ اللَّهِ.فَقالَ:سَأَلتُکَ بِحَقِّ أبیکَ،بِقَتلی خَبَّرَکَ؟فَقُلتُ:نَعَم،فَلَولا ناوَلتَ وبایَعتَ !
فَقالَ:حَدَّثَنی أبی أنَّ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله أخبَرَهُ بِقَتلِهِ وقَتلی،وأنَّ تُربَتی تَکونُ بِقُربِ تُربَتِهِ،فَتَظُنُّ أنَّکَ عَلِمتَ ما لَم أعلَمهُ! وإنَّهُ لا اعطِی الدَّنِیَّةَ عَن نَفسی أبَداً،ولَتَلقَیَنَّ فاطِمَةُ أباها شاکِیَةً ما لَقِیَتْ ذُرِّیَّتُها مِن امَّتِهِ،ولا یَدخُلُ الجَنَّةَ أحَدٌ آذاها فی ذُرِّیَّتِها 94 (الملهوف/طبعة أنوار الهدی:ص19).
94.الفتوح -در باره وصیّت امام حسین علیه السلام به برادرش محمّد بن حنفیّه-:حسین علیه السلام فرمود:«تو-ای برادرم-منعی نیست که در مدینه بمانی و از سوی من،مراقب امور باشی و چیزی از اخبار آنان را از من مخفی مداری».
راوی میگوید:آن گاه حسین علیه السلام،کاغذ و قلمی خواست و نوشت:«به نام خداوند بخشنده مهربان.این است آنچه حسین بن علی بن ابی طالب،به برادرش محمّد بن حنفیّه فرزند علی بن ابی طالب علیه السلام،وصیّت میکند:
به راستی که حسین بن علی،شهادت میدهد که جز خدای یگانه،خدایی نیست و همتایی ندارد،و به راستی که محمّد،بنده و فرستاده اوست و پیام حق را از جانب او (خدا) آورْد و به راستی که بهشت،حق است و دوزخ،حق است و قیامت،بی شک،
1) (1)
خواهد آمد و خداوند،بدنها[ی خفته ]در قبرها را بر خواهد انگیخت.
به درستی که من از روی ناسپاسی و زیادهخواهی و برای فساد و ستمگری،قیام نکردم؛بلکه برای تحقّق رستگاری و صلاح امّت جدّم پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،قیام نمودم.
میخواهم امر به معروف و نهی از منکر نمایم و به سیره جدّم محمّد صلی اللَّه علیه و آله و پدرم علی بن ابی طالب علیه السلام،رفتار کنم....
آن که مرا به حقّانیت میپذیرد،[بداند که] خداوند،سرچشمه حق است [و پاداش او را خواهد داد] و اگر کسی در این دعوت،دستِ رد بر من زند،شکیبایی میورزم تا خداوند،میان من و این گروه،بر پایه حقیقت،داوری کند و به حقیقت،حکم دهد،که او بهترینِ داوری کنندگان است.
برادرم ! این است وصیّت من به تو.جز از خداوند،توفیق،طلب نمیکنم.بر او توکّل میکنم و به سوی او باز میگردم.درود بر تو و هر آن که از راه درست،پیروی کند ! و نیرو و توانی جز از جانب خداوندِ برتر و بزرگ نیست».
[راوی] میگوید:آن گاه حسین علیه السلام نامه را بست و مُهرِ خود را بر آن زد و آن را به برادرش محمّد بن حنفیّه سپرد و با او خداحافظی کرد. (1)
أمّا أنتَ یا أخی فَلا عَلَیکَ أن تُقیمَ بِالمَدینَةِ،فَتَکونَ لی عَیناً عَلَیهِم،ولا تُخفِ عَلَیَّ شَیئاً مِن امورِهِم.
قالَ [ابنُ أعثَمَ]:ثُمَّ دَعَا الحُسَینُ علیه السلام بِدَواةٍ وبَیاضٍ...فَکَتَبَ:
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ،هذا ما أوصی بِهِ الحُسَینُ بنُ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ لأَِخیهِ مُحَمَّدِ ابنِ الحَنَفِیَّةِ المَعروفِ وَلَدِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام:
إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ یَشهَدُ أن لا إلهَ إلَّا اللَّهُ وَحدَهُ لا شَریکَ لَهُ،وأنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ ورَسولُهُ،جاءَ بِالحَقِّ مِن عِندِهِ،وأنَّ الجَنَّةَ حَقٌّ،وَالنّارَ حَقٌّ.وأنَّ السّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیبَ فیها،وأنَّ اللَّهَ یَبعَثُ مَن فِی القُبورِ،وأنّی لَم أخرُج أشِراً ولا بَطِراً،ولا مُفسِداً ولا ظالِماً،وإنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ النَّجاحِ وَالصَّلاحِ فی امَّةِ جَدّی مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله،اُریدُ أن آمُرَ بِالمَعروفِ وأنهی عَنِ المُنکَرِ،وأسیرَ بِسیرَةِ جَدّی مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله،وسیرَةِ أبی عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ...فَمَن قَبِلَنی بِقَبولِ الحَقِّ فَاللَّهُ أولی بِالحَقِّ،ومَن رَدَّ عَلَیَّ هذا أصبِرُ حَتّی یَقضِیَ اللَّهُ بَینی وبَینَ القَومِ بِالحَقِّ،ویَحکُمَ بَینی وبَینَهُم بِالحَقِّ،وهُوَ خَیرُ الحاکِمینَ،هذِهِ وَصِیَّتی إلَیکَ یا أخی،وما تَوفیقی إلّا بِاللَّهِ،عَلَیهِ تَوَکَّلتُ وإلَیهِ انیبُ،وَالسَّلامُ عَلَیکَ وعَلی مَنِ اتَّبَعَ الهُدی،ولا حَولَ ولا قُوَّةَ إلّا بِاللَّهِ العَلِیِّ العَظیمِ.
قالَ:ثُمَّ طَوَی الکِتابَ الحُسَینُ علیه السلام وخَتَمَهُ بِخاتَمِهِ،ودَفَعَهُ إلی أخیهِ مُحَمَّدِ ابنِ الحَنَفِیَّةِ ثُمَ وَدَّعَهُ 95 (الفتوح:ج 5 ص 21، [1]المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 89). [2]
1) (1)
95.الإرشاد: حسین علیه السلام آن شب را در منزل خود،باقی ماند و آن،شبِ شنبه،سه روزْ باقیمانده از ماه رجب سال شصت بود.ولید بن عقبه،در این شب،مشغول گرفتن بیعت از پسر زبیر برای یزید و [شاهدِ ]امتناع وی بود.پسر زبیر،همان شب از مدینه به سمت مکّه خارج شد.صبحگاهان،ولید،مردانی را در پی او فرستاد.او هشتاد سواره از دوستاران بنی امیّه را در جستجوی او فرستاد؛ولی به وی دست نیافتند و باز گشتند.
آخرهای روز شنبه،ولید،مردانی را در پی حسین بن علی علیه السلام فرستاد تا در مجلس او حضور یافته،با ولید از طرف یزید بن معاویه بیعت نماید.حسین علیه السلام به آنان فرمود:«تا فردا شود و ببینیم چه میکنیم».آنان آن شب،دست از حسین علیه السلام برداشتند و به وی [برای بیعت] اصرار نکردند.
[امام حسین علیه السلام] همان شب-یعنی شب یکشنبه،دو شبْ مانده از ماه رجب-به سمت مکّه بیرون رفت. (1)
أقامَ الحُسَینُ علیه السلام فی مَنزِلِهِ تِلکَ اللَّیلَةَ،وهِیَ لَیلَةُ السَّبتِ لِثَلاثٍ بَقینَ مِن رَجَبٍ سَنَةَ سِتّینَ.وَاشتَغَلَ الوَلیدُ بنُ عُتبَةَ بِمُراسَلَةِ ابنِ الزُّبَیرِ فِی البَیعَةِ لِیَزیدَ وَامتِناعِهِ عَلَیهِ.وخَرَجَ ابنُ الزُّبَیرِ مِن لَیلَتِهِ عَنِ المَدینَةِ مُتَوَجِّهاً إلی مَکَّةَ،فَلَمّا أصبَحَ الوَلیدُ سَرَّحَ فی أثَرِهِ الرِّجالَ،فَبَعَثَ راکِباً مِن مَوالی بَنی امَیَّةَ فی ثَمانینَ راکِباً،فَطَلَبوهُ فَلَم یُدرِکوهُ فَرَجَعوا.
فَلَمّا کانَ آخِرُ نَهارِ یَومِ السَّبتِ بَعَثَ الرِّجالَ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام لِیَحضُرَ فَیُبایِعَ الوَلیدَ لِیَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ،فَقالَ لَهُمُ الحُسَینُ علیه السلام:أصبِحوا ثمَّ تَرَونَ ونَری،فَکَفّوا تِلکَ اللَّیلَةَ عَنهُ ولَم یُلِحّوا عَلَیهِ.
فَخَرَجَ علیه السلام مِن تَحتِ لَیلَتِهِ-وهِیَ لَیلَةُ الأَحَدِ لِیَومَینِ بَقِیا مِن رَجَبٍ-مُتَوَجِّهاً نَحوَ مَکَّةَ 96 (الإرشاد:ج 2 ص 34، [1]روضة الواعظین:ص 189). [2]
1) (1)
96.البدایة و النهایة -به نقل از ابو مخنف-:ولید به دنبال عبد اللَّه بن زبیر فرستاد و او از بیعت،سر باز زد و یک شبانهروز،آنان را معطّل کرد.سپس به همراه یاران و برادرش جعفر،به سمت مکّه رهسپار شد و راه فُرع (1)
ر.ک:نقشه شماره 3 در پایان کتاب.
را برگزید.ولید،سوارانی را به دنبال او فرستاد؛ولی ردّ او را پیدا نکردند و باز گشتند....امّا حسین بن علی علیه السلام،ولید به خاطر پیگیری کار پسر زبیر،از او باز ماند و هر گاه به دنبال ایشان میفرستاد،میفرمود:«تا ببینی و ببینیم».آن گاه فرزندان و خاندانش را جمع کرد و شب یکشنبه،دو شب مانده از ماه رجب سال شصت،یک شب پس از خروج پسر زبیر،حرکت کرد و هیچ یک از بستگانش جز محمّد بن حنفیّه در مدینه باقی نماند. (2)
وأمَّا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام فَإِنَّ الوَلیدَ تَشاغَلَ عَنهُ بِابنِ الزُّبَیرِ وجَعَلَ کُلَّما بَعَثَ إلَیهِ یَقولُ:حَتّی تَنظُرَ ونَنظُرَ.ثُمَّ جَمَعَ أهلَهُ وبَنیهِ ورَکِبَ لَیلَةَ الأَحَدِ لِلَیلَتَینِ بَقِیَتا مِن رَجَبٍ مِن هذِهِ السَّنَةِ [60 ه] بَعدَ خُروجِ ابنِ الزُّبَیرِ بِلَیلَةٍ،ولَم یَتَخَلَّف عَنهُ أحَدٌ مِن أهلِهِ سِوی مُحَمَّدِ ابنِ الحَنَفِیَّةِ 97 (البدایة والنهایة:ج 8 ص 147). [1]
97.الفتوح -در باره خارج شدن امام حسین علیه السلام از مدینه-:او حرکت میکرد و این آیه را میخواند:(از آن دیار،با ترس و هراس،بیرون رفت و اوضاع را میپایید.گفت:پروردگارا ! مرا از قوم ستمگر،رهایی بخش» (3).
پسر عمویش مسلم بن عقیل بن ابی طالب،به وی گفت:ای پسر دختر پیامبر خدا ! اگر از راه اصلی کنارهگیری و راهی دیگر انتخاب کنیم-چنان که عبد اللَّه بن زبیر انجام داد-،بهتر است.میترسیم جستجوگرانِ حکومتی،به ما برسند.
حسین علیه السلام به وی فرمود:«نه-به خدا-،ای پسر عمو ! هرگز از این راه،جدا
1) (1)
2) (2) بَعَثَ الوَلیدُ إلی عَبدِ اللَّهِ بنِ الزُّبَیرِ فَامتَنَعَ عَلَیهِ وماطَلَهُ یَوماً ولَیلَةً،ثُمَّ إنَّ ابنَ الزُّبَیرِ رَکِبَ فی مَوالیهِ وَاستَصحَبَ مَعَهُ أخاهُ جَعفَراً وسارَ إلی مَکَّةَ عَلی طَریقِ الفُرعِ،وبَعَثَ الوَلیدُ خَلفَ ابنِ الزُّبَیرِ الرِّجالَ وَالفُرسانَ فَلَم یَقدِروا عَلی رَدِّهِ....
3) (3) قصص:آیه 21.
نمیشوم،تا آن که خانههای مکّه را ببینم،یا خداوند،آنچه را دوست میدارد و از آن خشنود است،مقدّر فرماید». (1)
فَجَعَلَ یَسیرُ وَیَقرَأُ هذِهِ الآیَةَ: «فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ ) ،قالَ لَهُ ابنُ عَمِّهِ مُسلِمُ بنُ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ:یَا بنَ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،لَو عَدَلنا عَنِ الطَّریقِ وسَلَکنا غَیرَ الجادَّةِ کَما فَعَلَ عَبدُ اللَّهِ بنُ الزُّبَیرِ کانَ عِندِی الرَّأیُ؛فَإِنّا نَخافُ أن یَلحَقَنَا الطَّلَبُ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:لا وَاللَّهِ یَا بنَ عَمّی،لا فارَقتُ هذَا الطَّریقَ أبَداً أو أنظُرَ إلی أبیاتِ مَکَّةَ،أو یَقضِیَ اللَّهُ فی ذلِکَ ما یُحِبُّ ویَرضی 98 (الفتوح:ج 5 ص 22، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 189).
98.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف-:حسین علیه السلام با فرزندان،برادران،برادرزادهها و تمام خانوادهاش بجز محمّد بن حنفیّه،بیرون رفت. (2)
99.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام-:حسین علیه السلام خواهرانش و دخترش و برادرزادهاش قاسم بن حسن بن علی را بر مَحمل،سوار کرد.سپس با بیست و یک مرد از یاران و خانوادهاش از جمله:ابو بکر بن علی،محمّد بن علی،عثمان بن علی،عبّاس بن علی،عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل،علی اکبر و علی اصغر (3)،رهسپار شد. (4)
1) (1)
2) (2) أمَّا الحُسَینُ علیه السلام فَإِنَّهُ خَرَجَ بِبَنیهِ وإخوَتِهِ وبَنی أخیهِ وجُلِّ أهلِ بَیتهِ إِلّا مُحَمَّدَ ابنَ الحَنَفِیَّةِ 99 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 341، [2]الإرشاد:ج 2 ص 34). [3]
3) (3) در باره مقصود از«علی اکبر»و«علی اصغر»(ر.ک:دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج 1 ص 307«بخش یکم/فصل ششم:فرزندان»).
4) (4) حَمَلَ [الحُسَینُ علیه السلام] أخَواتِهِ عَلَی المَحامِلِ وَابنَتَهُ وَابنَ أخیهِ القاسِمَ بنَ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ،ثُمَّ سارَ فی أحَدٍ وَعِشرینَ رَجُلاً مِن أصحابِهِ وأهل بَیتِهِ،مِنهُم:أبو بَکرِ بنُ عَلِیٍّ،ومُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍّ،وعُثمانُ بنُ عَلِیٍّ،وَالعَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ،وعَبدُ اللَّهِ بنُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ،وعَلِیُّ بنُ الحُسَینِ الأَکبَرُ،وَعلِیُّ بنُ الحُسَینِ الأَصغَرُ 100 (الأمالی،صدوق:ص 217 ح 293، [4]بحار الأنوار:ج 44 ص 312). [5]
100.الفتوح: حسین علیه السلام راه پیمود و چون به مکّه مُشرِف گشت و کوههای شهر را از دور دید،شروع به تلاوت این آیه کرد:(چون به سوی [شهر] مَدیَنْ رو نهاد،گفت:امید است پروردگارم مرا به راه راست،هدایت کند».حسین علیه السلام وارد مکّه شد و مردمان مکّه،بسیار شادمان شدند.مردم،صبح و شام،نزد او رفت و آمد داشتند و این بر عبد اللَّه بن زبیر،گران آمد؛چرا که امید داشت مردم مکّه با وی بیعت کنند.وقتی حسین علیه السلام وارد مکّه شد،این بر او گران آمد؛لیکن آنچه را که در دل داشت،برای حسین علیه السلام آشکار نمیکرد.وی با ایشان رفت و آمد داشت،در نماز ایشان شرکت میکرد،نزد ایشان مینشست و به سخنان ایشان گوش میداد. (1)
سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی وافی مَکَّةَ،فَلَمّا نَظَرَ إلی جِبالِها مِن بَعیدٍ جَعَلَ یَتلو هذِهِ الآیَةَ: «وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ عَسی رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَواءَ السَّبِیلِ ) .
ودَخَلَ الحُسَینُ إلی مَکَّةَ،فَفَرِحَ بِهِ أهلُها فَرَحاً شَدیداً.قالَ:وجَعَلوا یَختَلِفونَ إلَیهِ بُکرَةً وعَشِیَّةً،وَاشتَدَّ ذلِکَ عَلی عَبدِ اللَّهِ بنِ الزُّبَیرِ لأَِنَّهُ قَد کانَ طَمِعَ أن یُبایِعَهُ أهلُ مَکَّةَ،فَلَمّا قَدِمَ الحُسَینُ علیه السلام شَقَّ ذلِکَ عَلَیهِ،غَیرَ أنَّه لا یُبدی ما فی قَلبِهِ إلَی الحُسَینِ علیه السلام،لکِنَّهُ یَختَلِفُ إلَیهِ وَیُصَلّی بِصَلاتِهِ ویَقعُدُ عِندَهُ ویَسمَعُ مِن حَدیثِهِ 101 (الفتوح:ج 5 ص 23، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 190). [2]
1) (1)
101.تاریخ الطبری -به نقل از عقبة بن سمعان-:حسین علیه السلام آمد تا به مکّه رسید.مردمان مکّه شروع کردند به رفت و آمد با ایشان و نزد ایشان میآمدند.همچنین عمرهگزاران و مردمانِ سایر شهرها نزد ایشان میآمدند. (1)
...فَأَقبَلَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی نَزَلَ مَکَّةَ،فَأَقبَلَ أهلُها یَختَلِفونَ إلَیهِ ویَأتونَهُ ومَن کانَ بِها مِنَ المُعتَمِرینَ وأهلِ الآفاقِ 102 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 351؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 35). [2]
102.تاریخ الطبری -به نقل از محمّد بن بِشْر هَمْدانی-:شیعیان در منزل سلیمان بن صُرَد،گرد آمدند.از هلاکت معاویه سخن گفتیم و خداوند را بر آن،حمد نمودیم.سلیمان بن صُرَد به ما گفت:به راستی که معاویه به هلاکت رسید و حسین علیه السلام از بیعت با آنان خودداری کرده است و به سمت مکّه رهسپار شده است.شما،شیعیان او و شیعیان پدر او هستید.اگر در خود میبینید که او را یاری دهید و با دشمنانش نبرد کنید،برایش نامه بنویسید و اگر بیم دارید که سست و پراکنده شوید،او را نسبت به خود،امیدوار مسازید.
گفتند:هرگز؛بلکه با دشمنانش نبرد میکنیم و جان خود را در راهش فدا میکنیم.
گفت:پس برایش نامه بنویسید.
آن گاه اینچنین نامه نوشتند:
«به نام خداوند بخشنده مهربان.به حسین بن علی،از:سلیمان بن صُرَد (2)
امام علی علیه السلام در دوران حکومت خویش،سلیمان را به ولایت منطقه جبل برگزید و از استواری او در دین،تمجید کرد.او در دوران خلافت امام حسن علیه السلام،از یاران ایشان بود و هنگامی که معاویه،-
،مُسَیَّببن نَجَبه، (1)رِفاعة بن شدّاد، (2)حبیب بن مظاهر، (3)و شیعیان او از مؤمنان و مسلمانان کوفه.
درود بر شما ! به راستی که ما خداوند یگانه را حمد میگوییم.امّا بعد،ستایش،خدایی را که دشمن جبّار و سرکش تو را در هم شکست؛دشمنی که در بدی کردن بر این امّت،شتاب کرد و زمام امور را به زور،به دست گرفت،ثروتهای عمومی را غصب کرد و بدون رضایت امّت،بر آنان حکومت نمود.آن گاه بهترینهای امّت را به شهادت رسانید و اشرار را رها کرد و ثروت الهی را میان ثروتمندان و زورمداران،قسمت کرد.از رحمت خدا دور باد،چنان که ثمود،دور شدند !
اینک ما،پیشوایی نداریم.به سوی ما روی آور.امید است که خداوند،ما را به واسطه شما بر محور حقیقت،گرد آورد.نعمان بن بشیر،در قصرِ حکومتی است؛ولی ما در نماز جمعه و مراسم عید او،حاضر نمیشویم.اگر به ما خبر رسد که شما به سمت ما میآیید،او را از قصر،بیرون میکنیم تا به خواست خدا،به شام برود.درود و سلام خدا بر شما باد!».
1) (1) مُسیَّب بن نَجَبة بن ربیعه فزاری،پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را درک کرده بود و در جنگ قادسیّه و فتح عراق،شرکت داشت.در جنگهای امام علی علیه السلام همراه ایشان بود و به سال 65 ق در عینُ الوَرده همراه با توّابین کشته شد.حُصَین بن نُمَیر،سر وی را به وسیله ادهم بن محرز باهلی برای عبید اللَّه بن زیاد فرستاد.
2) (2) ابوعاصم رفاعة بن شدّاد بجلی کوفی،از یاران برگزیده امام علی و از رؤسای توّابین بعد از قیام امام حسین علیه السلام به شمار میرفت و در جنگ عین الوردة حضور داشت و با مختار بود تا در سال 66 ق،کشته شد.
3) (3) ر.ک:ص 517 (بخش هشتم/فصل سوم/حبیب بن مُظاهر).
آن گاه نامه را با عبد اللَّه بن سَبعِ هَمْدانی و عبد اللَّه بن وال،روانه کردیم و به آنان دستور دادیم با سرعت،حرکت کنند.آن دو از کوفه حرکت کردند و با شتاب،راه پیمودند تا خود را دهم ماه رمضان در مکّه به حسین علیه السلام رساندند.پس از آن،دو روز صبر کردیم.سپس قیس بن مُسهِر صیداوی،عبد الرحمان بن عبد اللَّه بن کَدِنِ ارحَبی و عُمارَة بن عُبَید سَلولی را به سوی وی روانه ساختیم و آنان با خود،پنجاه و سه نامه از جانب یک نفر،یا دو نفر یا چهار نفر بُردند.دو روز دیگر،صبر کردیم.آن گاه هانی بن هانیِ سَبیعی و سعید بن عبد اللَّه حَنَفی را فرستادیم و این نامه را همراهشان کردیم:«به نام خداوند بخشنده مهربان.به حسین بن علی،از طرف شیعیانش از مؤمنان و مسلمانان.امّا بعد،به سوی ما بشتاب.به راستی که مردم،انتظار شما را میکشند و نظری به غیر شما ندارند.پس بشتاب،بشتاب.درود بر شما!».
همچنین شَبَث بن رِبعی،حَجّار بن ابجَر،یزید بن حارث بن یزید بن رُوَیم،عَزْرَة بن قیس،عمرو بن حَجّاج زُبَیدی و محمّد بن عُمَیر تمیمی،این نامه را نوشتند:«امّا بعد،آستانه شهر،سرسبز است و میوهها رسیده و آبها فراوان اند. (1)
این جملهها،کنایه از اعلام آمادگی کامل شهر کوفه برای پذیرش امام علیه السلام اند.
پس هر گاه اراده کردی،بر لشکری آماده،فرود آی.درود بر شما!».نامههای بسیاری نزد ایشان جمع شد.پس نامهها را خواند و از پیکها در باره مردم،پرسش کرد. (2)
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
لِحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ مِن:سُلَیمانَ بنِ صُرَدٍ،وَالمُسَیَّبِ بنِ نَجَبَةَ،ورِفاعَةَ بنِ شَدّادٍ،وحَبیبِ بنِ مُظاهِرٍ،وشیعَتِهِ مِنَ المُؤمِنینَ وَالمُسلِمینَ مِن أهلِ الکوفَةِ.-
1) (1)
2) (2) اجتَمَعَتِ الشّیعَةُ فی مَنزِلِ سُلَیمانَ بنِ صُرَدٍ،فَذَکَرنا هَلاکَ مُعاوِیَةَ فَحَمِدنَا اللَّهَ عَلَیهِ،فَقالَ لَنا سُلَیمانُ بنُ صُرَدٍ:إنَّ مُعاوِیَةَ قَد هَلَکَ،وإنَّ حُسَیناً علیه السلام قَد تَقَبَّضَ عَلَی القَومِ بِبَیعَتِهِ،وقَد خَرَجَ إلی مَکَّةَ وأنتُم شیعَتُهُ وشیعَةُ أبیهِ،فَإِن کُنتُم تَعلَمونَ أنَّکُم ناصِروهُ ومُجاهِدو عَدُوِّهِ فَاکتُبوا إلَیهِ،وإن خِفتُمُ الوَهَلَ وَالفَشَلَ فَلا تَغُرُّوا الرَّجُلَ مِن نَفسِهِ.قالوا:لا،بَل نُقاتِلُ عَدُوَّهُ،ونَقتُلُ أنفُسَنا دونَهُ.قالَ:فَاکتُبوا إلَیهِ.فَکَتَبوا إلَیهِ:
103.الأخبار الطوال: چون خبر مرگ معاویه و خارج شدن حسین بن علی علیه السلام به سوی مکّه،به کوفیان رسید،گروهی از شیعیان در منزل سلیمان بن صُرَد اجتماع کردند و توافق کردند که نامهای برای حسین علیه السلام بنویسند و از او بخواهند به سوی آنان بیاید تا حکومت را به وی بسپارند و نعمان بن بشیر را بر کنار کنند.سپس این مطلب را نوشتند و نامه را همراه عبید اللَّه بن سُبَیع هَمْدانی و عبد اللَّه بن وَدّاک سُلَمی فرستادند.آنان حسین علیه السلام را در مکّه در دهم ماه رمضان،ملاقات کردند و نامه را به ایشان رساندند.
حسین علیه السلام هنوز آن روز را به پایان نرسانده بود که بِشر بن مُسهِر صیداوی و عبد الرحمان بن عُبَید ارحَبی بر ایشان وارد شدند و به همراه آنان،پنجاه نامه از بزرگان کوفه و رؤسای قبایل بود و هر نامه از سوی دو،سه و یا چهار نفر و بیشتر بود.
چون روز دیگر شد،هانی بن هانیِ سبیعی و سعید بن عبد اللَّه خَثعَمی رسیدند که به همراه آنان نیز پنجاه نامه بود.
چون شب شد،سعید بن عبد اللَّه ثقفی وارد شد و به همراه او یک نامه از سوی شَبَث بن رِبِعی،حَجّار بن ابجَر،یزید بن حارث،عَزرَة بن قیس،عمرو بن حَجّاج و محمّد بن عُمَیر بن عُطارِد بود.اینان،رؤسای کوفیان بودند.
در این روزها نامههای کوفیان،پی در پی میرسید و نامهها به اندازه دو خورجین شد. (1)
لَمّا بَلَغَ أهلَ الکوفَةِ وَفاةُ مُعاوِیَةَ وخُروجُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام إلی مَکَّةَ،اجتَمَعَ جَماعَةٌ مِنَ الشّیعَةِ فی مَنزِلِ سُلَیمانَ بنِ صُرَدٍ،وَاتَّفَقوا عَلی أن یَکتُبوا إلَی الحُسَینِ علیه السلام یَسأَلونَهُ القُدومَ عَلَیهِم،لِیُسَلِّمُوا الأَمرَ إلَیهِ ویَطرِدُوا النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ،فَکَتَبوا إلَیهِ بِذلِکَ،ثُمَّ وَجَّهوا بِالکِتابِ مَعَ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ سُبَیعٍ الهَمدانِیِّ وعَبدِ اللَّهِ بنِ وَدّاکٍ السُلَمِیِّ،فَوافُوا الحُسَینَ علیه السلام بِمَکَّةَ لِعَشرٍ خَلَونَ مِن شَهرِ رَمَضانَ،فَأَوصَلُوا الکِتابَ إلَیهِ.
ثُمَّ لَم یُمسِ الحُسَینُ علیه السلام یَومَهُ ذلِکَ حَتّی وَرَدَ عَلَیهِ بِشرُ بنُ مُسهِرٍ الصَّیداوِیُّ وعَبدُ الرَّحمنِ بنُ عُبَیدٍ الأَرحَبِیُّ،ومَعَهُما خَمسونَ کِتاباً مِن أشرافِ أهلِ الکوفَةِ ورُؤَسائِها،کُلُّ کِتابٍ مِنها مِنَ الرَّجُلَینِ وَالثَّلاثَةِ وَالأَربَعَةِ بِمِثلِ ذلِکَ.
فَلَمّا أصبَحَ وافاهُ هانِئُ بن هانِئٍ السَّبیعِیُّ وسَعیدُ بنُ عَبدِ اللَّهِ الخَثعَمِیُّ،ومَعَهُما أیضاً نَحوٌ مِن خَمسینَ کِتاباً.
فَلَمّا أمسی أیضاً ذلِکَ الیَومَ وَرَدَ عَلَیهِ سَعیدُ بنُ عَبدِ اللَّهِ الثَّقَفِیُّ،وَمَعَهُ کِتابٌ واحِدٌ مِن شَبَثِ بنِ رِبِعیٍّ،وحَجّارِ بنِ أبجَرَ،ویَزیدَ بنِ الحارِثِ،وعَزرَةَ بنِ قَیسٍ،وعَمرِو بنِ الحَجّاجِ،ومُحَمَّدِ بنِ عُمَیرِ بنِ عُطارِدٍ،وکانَ هؤُلاءِ الرُّؤَساءَ مِن أهلِ الکوفَةِ،فَتَتابَعَت عَلَیهِ فی أیّامٍ رُسُلُ أهلِ الکوفَةِ،ومِنَ الکُتُبِ ما مَلأََ مِنهُ خُرجَینِ 104 (الأخبار الطوال:ص 229). [1]
104.تاریخ الیعقوبی: حسین علیه السلام به مکّه رفت و چند روز از اقامتش در مکّه گذشت که مردم عراق برایش نامه نوشتند و نمایندگان پی در پی به سویش روانه کردند،و آخرین نامهای که به ایشان رسید،نامهای بود که هانی بن ابی هانی و سعید بن عبد اللَّه خثعمی
1) (1)
[،با این مضمون] آورده بودند:«به نام خداوند بخشنده مهربان.به حسین بن علی،از طرف شیعیان مؤمن و مسلمانش.امّا بعد،به سوی ما بشتاب.به راستی که مردم،انتظار شما را میکشند و پیشوایی جز شما ندارند.شتاب کنید،شتاب کنید.والسلام!». (1)
خَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام إلی مَکَّةَ،فَأَقامَ بِها أیّاماً،وکَتَبَ أهلُ العِراقِ إلَیهِ،ووَجَّهوا بِالرُّسلِ عَلی إثرِ الرُّسلِ،فَکانَ آخِرُ کِتابٍ وَرَدَ عَلَیهِ مِنهُم کِتابَ هانِئِ بنِ أبی هانِئٍ وسَعیدِ بنِ عَبدِ اللَّهِ الخَثعَمِیِّ:
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ مِن شیعَتِهِ المُؤمِنینَ وَالمُسلِمینَ،أمّا بَعدُ فَحَیَّهَلا؛فَإِنَّ النّاسَ یَنتَظِرونَکَ،لا إمامَ لَهُم غَیرُکَ،فَالعَجَلَ ثُمَّ العَجَلَ،وَالسَّلامُ 105 (تاریخ الیعقوبی:ج 2 ص 241). [1]
105.الأخبار الطِّوال: حسین علیه السلام برای همه آنان،یک نامه نوشت و آن را به هانی بن هانی و سعید بن عبد اللَّه سپرد.متن نامه،چنین است:«به نام خداوند بخشنده مهربان.از حسین بن علی،به هر یک از دوستان و شیعیانم در کوفه که این نامه به وی میرسد.سلام بر شما ! امّا بعد،نامههای شما به دستم رسید و از علاقهمندیتان به آمدنم نزد شما،خبردار شدم.اینک برادر و پسر عمو و فردی مورد اعتماد از خاندانم،[یعنی ]مسلم بن عقیل را به سوی شما میفرستم تا واقعیت امور را به دست آورد و برای من از آنچه در باره اجتماع و اتّحاد شما دستگیرش میشود،بنویسد.اگر واقعیت،چنان بود که در نامهها نوشته بودید و نمایندگانِ شما به من خبر دادند،به زودی بر شما وارد میشوم،اگر خدا بخواهد.والسلام!».
مسلم بن عقیل به همراه حسین علیه السلام از مدینه به مکّه آمده بود.حسین علیه السلام به وی فرمود:«پسر عمو ! در نظر دارم به کوفه ره بسپاری و در آنچه مردمِ آن جا بر آن اجتماع کردهاند،بنگری.اگر واقعیت،چنان بود که نامههایشان خبر میدهد،به سرعت برایم نامه بنویس تا در اسرع وقت،خودم را به تو برسانم؛و اگر جز آن بود،به سرعت،باز
1) (1)
گرد». (1)
کَتَبَ الحُسَینُ علیه السلام إلَیهِم جَمیعاً واحِداً،ودَفَعَهُ إلی هانِئِ بنِ هانِئٍ وسَعیدِ بنِ عَبدِ اللَّهِ،نُسخَتُهُ:
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی مَن بَلَغَهُ کِتابی هذا مِن أولِیائِهِ وشیعَتِهِ بِالکوفَةِ،سَلامٌ عَلَیکُم.أمّا بَعدُ،فَقَد أتَتنی کُتُبُکُم،وفَهِمتُ ما ذَکَرتُم مِن مَحَبَّتِکُم لِقُدومی عَلَیکُم،وإنّی باعِثٌ إلَیکُم بِأَخی وَابنِ عَمّی وثِقَتی مِن أهلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ لِیَعلَمَ لی کُنهَ أمرِکُم،ویَکتُبَ إلَیَّ بِما یَتَبَیَّنُ لَهُ مِنِ اجتِماعِکُم،فَإِن کانَ أمرُکُم عَلی ما أتَتنی بِهِ کُتُبُکُم وأخبَرَتنی بِهِ رُسُلُکُم أسرَعتُ القُدومَ عَلَیکُم إن شاءَ اللَّهُ،وَالسَّلامُ.
وقَد کانَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ خَرَجَ مَعَهُ مِنَ المَدینَةِ إلی مَکَّةَ،فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:یَابنَ عَمِّ،قَد رَأَیتُ أن تَسیرَ إلَی الکوفَةِ،فَتَنظُرَ مَا اجتَمَعَ عَلَیهِ رَأیُ أهلِها،فَإِن کانوا عَلی ما أتَتنی بِهِ کُتُبُهُم فَعَجِّل عَلَیَّ بِکِتابِکَ لاُِسرِعَ القُدومَ عَلَیکَ،وإن تَکُنِ الاُخری فَعَجِّلِ الِانصِرافَ 106 (الأخبار الطوال:ص 230). [1]
106.الملهوف -پس از گزارش نامههایی که از کوفیان به امام حسین علیه السلام رسید-:حسین علیه السلام به هانی بن هانی سبیعی و سعید بن عبد اللَّه حنفی فرمود:«به من خبر دهید که چه کسانی بر این نامهای که به دستم رسید،اجتماع و همرأیی دارند؟».
گفتند:ای پسر پیامبر خدا ! شَبَث بن رِبْعی،حَجّار بن ابجَر،یزید بن حارث،یزید بن رُوَیم،عُروة بن قیس،عمرو بن حَجّاج و محمّد بن عُمَیر بن عُطارِد.
[راوی] میگوید:در این هنگام،حسین علیه السلام برخاست و میان رکن و مقام،دو رکعت نماز به جا آورد و از خداوند در این کار،طلب خیر کرد.سپس مسلم را فرا خواند و او را از اوضاع و احوال،باخبر ساخت و به همراه مسلم،جواب نامههای کوفیان را نوشت و به آنان وعده رفتن به کوفه داد و مطلبی به این مضمون نگاشت:«پسر عمویم مسلم بن عقیل را به جانب شما روانه کردم تا احوال و آرای شما را برایم گزارش کند». (2)
قالَ:فَعِندَها قامَ الحُسَینُ علیه السلام فَصَلّی رَکعَتَینِ بَینَ الرُّکنِ وَالمَقامِ وَسأَلَ اللَّهَ الخِیَرَةَ فی ذلِکَ.ثُمَّ دَعا بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وأطلَعَهُ عَلَی الحالِ،وکَتَبَ مَعَهُ جَوابَ کُتُبِهِم یَعِدُهُم بِالوُصولِ إلَیهِم ویَقولُ لَهُم ما مَعناهُ:قَد نَفَذتُ إلَیکُمُ ابنَ عَمّی مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ لِیُعَرِّفَنی ما أنتُم عَلَیهِ مِنَ الرَّأیِ 107 (الملهوف:ص 106،مثیر الأحزان:ص 26 نحوه).
1) (1)
2) (2) فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام لِهانِئِ بنِ هانِئٍ السَّبیعِیِّ وسَعیدِ بنِ عَبدِ اللَّهِ الحَنَفِیِّ:خَبِّرانی مَنِ اجتَمَعَ عَلی هذَا الکِتابِ الَّذی وَرَدَ عَلَیَّ مَعَکُما؟فَقالا:یَابنَ رَسولِ اللَّهِ ! شَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ،وحَجّارُ بنُ أبجَرَ،ویَزیدُ بنُ الحارِثِ،ویَزیدُ بنُ رُوَیمٍ،وعُروَةُ بنُ قَیسٍ،وعَمرُو بنُ الحَجّاجِ،ومُحَمَّدُ بنُ عُمَیرِ بنِ عُطارِدٍ.
107.الأخبار الطوال: حسین بن علی علیه السلام نامهای برای شیعیانش در بصره نوشت و آن را با یکی از دوستداران خود به نام سلیمان فرستاد.متن نامه چنین است:«به نام خداوند بخشنده مهربان.از جانب حسین بن علی،به:مالک بن مِسمَع،احنف بن قیس،منذر بن جارود،مسعود بن عمرو،قیس بن هیثم.سلام علیکم! امّا بعد،به راستی که من،شما را فرا میخوانم برای احیای نشانههای حق و از بین بردن بدعتها.اگر پاسخ مثبت دهید،به راه صواب،هدایت میشوید.والسلام!».
وقتی نامه به آنان رسید،همه بجز منذر بن جارود،آن را پنهان کردند.منذر،آن را افشا نمود؛چون دخترش هند،همسر عبید اللَّه بن زیاد بود.منذر،نزد عبید اللَّه آمد و داستان نامه و محتوایش را برای عبید اللَّه باز گفت.عبید اللَّه دستور داد فرستاده را پیدا کنند.او را پیدا کردند و آوردند و سرش از تن،جدا شد. (1)
قَد کانَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام کَتَبَ کِتاباً إلی شیعَتِهِ مِن أهلِ البَصرَةِ مَعَ مَولیً لَهُ یُسَمّی سَلمانَ،نُسخَتُهُ:
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی مالِکِ بنِ مِسمَعٍ،وَالأَحنَفِ بنِ قَیسٍ،وَالمُنذِرِ بنِ الجارودِ،ومَسعودِ بنِ عَمرٍو،وقَیسِ بنِ الهَیثَمِ،سَلامٌ عَلَیکُم.أمّا بَعدُ،فَإِنّی أدعوکُم إلی إحیاءِ مَعالِمِ الحَقِّ وإماتَةِ البِدَعِ،فَإِن تُجیبوا تَهتَدوا سُبُلَ الرَّشادِ،وَالسَّلامُ.
فَلَمّا أتاهمُ هذَا الکِتابُ کَتَموهُ جَمیعاً إلَّا المُنذِرَ بنَ الجارودِ،فَإِنَّهُ أفشاهُ،لِتَزویجِهِ ابنَتَهُ هِنداً مِن عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،فَأَقبَلَ حَتّی دَخَلَ عَلَیهِ فَأَخبَرَهُ بِالکِتابِ،وحَکی لَهُ ما فیهِ،فَأَمَرَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ بِطَلَبِ الرَّسولِ،فَطَلَبوهُ فَأَتَوهُ بِهِ،فَضُرِبَت عُنُقُهُ 108 (الأخبار الطوال:ص 231). [1]
1) (1)
4/3-2 پاسخ یزید بن مسعود (1)به نامه امام علیه السلام
108.الملهوف: یزید برای عبید اللَّه بن زیاد-که والی بصره بود-نامه نوشت که او را به حکومت کوفه نیز گمارده و آن جا را نیز در قلمرو حکومت وی،قرار داده است.در این نامه،جریان مسلم بن عقیل و حسین علیه السلام را برایش نوشت و به وی تأکید کرد که مسلم را دستگیر کند و به قتل رساند.بدین جهت،عبید اللَّه آماده میشد که به کوفه برود.
حسین علیه السلام نیز برای گروهی از بزرگان بصره،نامهای به همراه یکی از دوستدارانش به نام سلیمان-که کنیهاش ابو رزین بود-فرستاد و در آن،آنان را به یاری خود و پیروی از خویش،فرا خواند.و از کسانی که برایشان نامه فرستاد،یزید بن مسعود نَهشَلی و منذر بن جارود عبدی بودند.
...سپس [یزید بن مسعود] برای حسین علیه السلام،نامهای اینچنین نوشت:«به نام خداوند بخشنده مهربان.امّا بعد،نامهات به من رسید و آنچه را که مرا بِدان فرا خواندی،دانستم.مرا دعوت کردی تا از پیرویات بهره ببَرم و با یاری کردنت به رستگاری برسم.به راستی که خداوند،زمین را از کسی که راهنمای خیر و راهبر نجات باشد،خالی نمیگذارد و شما حجّتهای خداوند بر خَلق و یادگاران او در زمین هستید.شما از زیتون احمدی،شاخه شاخه شدید.او اصل است و شما شاخهاید.
به کاری که خواستی،اقدام کن و پیروز خواهی شد.به راستی که گردن بنی تمیم را
1) (1)یزید بن مسعود بن خالد نَهشَلی،از بزرگان بصره بود.شرح حالی روشن از او یافت نشد؛لیکن از این نامه و تبلیغی که در میان سران قبیلههای بنی تمیم و بنی سعد انجام داده و توصیفی که از امام حسین علیه السلام کرده،به دست میآید که دارای عقیدهای نیکو بوده است.امام حسین علیه السلام وقتی نامه او به دستش رسید،برایش دعا کرد.او خود را آماده کرد که نزد حسین علیه السلام برود؛ولی خبر شهادت امام علیه السلام را شنید و از این جهت،بسیار ناراحت شد.
برایت رام کردم و آنان را رامتر از شتر تشنه به هنگام رسیدن به آب نمودم.گردن بنی سعد را برایت نرم کردم و زنگارهای دلشان را با آب زلال،شستشو دادم و از آن،برق میجهد».
چون حسین علیه السلام نامه را خواند،فرمود:«خداوند،تو را در روز ترس،ایمن بدارد و تو را در روز تشنگی بزرگ،سیراب و عزیز گرداند !».
وقتی یزید [بن مسعود] آماده شد که به سوی حسین علیه السلام حرکت کند،خبر شهادت امام علیه السلام به او رسید و از این خبر،بسیار ناراحت شد.
و امّا مُنذر بن جارود،نامه و فرستاده[ی امام علیه السلام] را نزد عبید اللَّه بن زیاد آورد؛زیرا ترسید که نامه،نیرنگی از سوی عبید اللَّه بن زیاد باشد؛چون دخترش (بحریّه)،همسر عبید اللَّه بن زیاد بود.
عبید اللَّه،فرستاده را گرفت و به دار آویخت.آن گاه به منبر رفت و خطبه خواند و مردم بصره را از مخالفت و شایعهپراکنی ترساند.[عبید اللَّه ]آن شب را در بصره خوابید و چون صبح شد،برادرش عثمان بن زیاد را جانشین خود کرد و به سرعت به سمت کوفه حرکت نمود. (1)
کَتَبَ یَزیدُ إلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ-وکانَ والِیاً عَلَی البَصرَةِ- [1]بِأَنَّهُ قَد وَلّاهُ الکوفَةَ وضَمَّها إلَیهِ،ویُعَرِّفُهُ أمرَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وأمرَ الحُسَینِ علیه السلام،ویُشَدِّدُ عَلَیهِ فی تَحصیلِ مُسلِمٍ وقَتلِهِ،فَتَأَهَّبَ عُبَیدُ اللَّهِ لِلمَسیرِ إلَی الکوفَةِ.
وکانَ الحُسَینُ علیه السلام قَد کَتَبَ إلی جَماعَةٍ مِن أشرافِ البَصرَةِ [2]کِتاباً مَعَ مَولیً لَهُ اسمُهُ سُلَیمانُ ویُکَنّی أبا رَزینٍ،یَدعوهُم فیهِ إلی نُصرَتِهِ ولُزومِ طاعَتِهِ،مِنهُم:یَزیدُ بنُ مَسعودٍ النَهشَلِیُّ،وَالمُنذِرُ بنُ الجارودِ العَبدِیُّ.
...ثُمّ کَتَبَ [یزید بن مسعود] إلَی الحُسَینِ علیه السلام:بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ،أمّا بَعدُ،فَقَد وَصَلَ إلَیَّ کِتابُکَ،وفَهِمتُ ما نَدَبتَنی إلَیهِ ودَعَوتَنی لَهُ مِنَ الأَخذِ بِحَظّی مِن طاعَتِکَ وَالفَوزِ بِنَصیبی مِن نُصرَتِکَ،وأنَّ اللَّهَ لَم یُخلِ الأَرضِ مِن عامِلٍ عَلَیها بِخَیرٍ ودَلیلٍ عَلی سَبیلِ النَّجاةِ،وأنتُم حُجَّةُ اللَّهِ عَلَی خَلقِهِ ووَدیعَتُهُ فی أرضِهِ،تَفَرَّعتُم مِن زَیتونَةٍ أحمَدِیَّةٍ هُوَ أصلُها وأنتُم فَرعُها،فَأَقدِم سَعِدتَ بِأَسعَدِ طائِرٍ،فَقَد ذَلَّلتُ لَکَ-
1) (1)
109.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف-:...آن گاه حسین علیه السلام،مسلم بن عقیل را فرا خواند و او را به همراه قیس بن مُسهِر صیداوی،عُمارة بن عُبَید سَلولی و عبد الرحمان بن عبد اللَّه بن کَدِن ارحَبی،به سمت کوفه فرستاد.او را به پروا کردن از خدا،پنهان نگه داشتن جریان سفر،و نرمی و ملاطفت [با مردم] فرمان داد و [نیز به این که ]اگر تشخیص داد مردم،یکپارچه و قابل اعتمادند،به سرعت،ایشان را باخبر سازد.
مسلم،حرکت کرد تا وارد شهر مدینه شد و در مسجد پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،نماز خواند و با کسانی از بستگانش که میخواست،خداحافظی کرد.آن گاه دو راهنما از قبیله قیس،اجیر کرد.وی با آن دو،حرکت کرد؛ولی راه را گم کردند.تشنگی شدیدی به آنان دست داد.دو راهنما گفتند:این راه به آب میرسد.همگی از تشنگی،در حال مرگ بودند.
مسلم بن عقیل،نامهای برای حسین علیه السلام توسّط قیس بن مُسْهِر صَیداوی از تنگه بطن خُبَیت (1)
نقطهای در حوالی مدینه (ر.ک:نقشه شماره 3 در پایان کتاب).
فرستاد:«امّا بعد،به راستی که من از مدینه به همراه دو راهنما بیرون آمدم؛ولی آن دو،راه را گم کردند.تشنگی بر ما غالب شد و آن دو از تشنگی مُردند.ما آمدیم تا به آب رسیدیم و با کمترین رمق باقیمانده در بدن،زنده ماندیم.این آب،در1) (1)
سرزمینی است که تنگه بطن خُبَیت نامیده میشود.من،این رخداد را نشانه بدشگونی این سفر میدانم.اگر مرا معذور بداری و دیگری را به جای من به کوفه بفرستی [،بهتر است].والسلام!».
حسین علیه السلام جواب او را چنین نوشت:«امیدوارم که ترس،تو را وادار به نوشتن استعفانامه نکرده باشد.به آن سَمتی که تو را روانه ساختم،حرکت کن.درود بر تو باد!».
مسلم،چون نامه را خواند،گفت:این [نامه نوشتن]،به خاطر ترس بر جانم نبود.پس به مسیر ادامه داد تا به آبگاهی از قبیله طی رسید.در آن جا فرود آمد و سپس از آن جا بار بست.او مردی را دید که شکار میکرد.شکارچی به سوی آهویی تیر انداخت و او را کشت.مسلم گفت:دشمن ما نیز کشته خواهد شد،به خواست خدا. (1)
دَعَا [الحُسَینُ علیه السلام] مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، [1]فَسَرَّحَهُ مَعَ قَیسِ بنِ مُسهِرٍ الصَّیداوِیِّ،وعُمارَةَ بنِ عُبَیدٍ السَّلولِیِّ،وعَبدِ الرَّحمنِ بنِ عَبدِ اللَّهِ بنِ الکَدِنِ الأَرحَبِیِّ،فَأَمَرَهُ بِتَقوَی اللَّهِ وکِتمانِ أمرِهِ وَاللُّطفِ؛فَإِن رَأَی النّاسَ مُجتَمِعینَ مُستَوسِقینَ عَجَّلَ إلَیهِ بِذلِکَ.
فَأَقبَلَ مُسلِمٌ حَتّی أتَی المَدینَةَ،فَصَلّی فی مَسجدِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،ووَدَّعَ مَن أحَبَّ مِن أهلِهِ،ثُمَّ استَأجَرَ دَلیلَینِ مِن قَیسٍ،فَأَقبَلا بِهِ،فَضَلّا الطَریقَ وجارا،وأصابَهُم عَطَشٌ شَدیدٌ.
وقالَ الدَّلیلانِ:هذَا الطَّریقُ حَتّی تَنتَهِیَ إلَی الماءِ،وقَد کادوا أن یَموتوا عَطَشاً،فَکَتَبَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ [2]مَعَ قَیسِ بنِ مُسهِرٍ الصَّیداوِیِّ إلی حُسَینٍ علیه السلام-وذلِکَ بِالمَضیقِ مِن بَطنِ الخُبَیتِ-:
أمّا بَعدُ،فَإِنّی أقبَلتُ مِنَ المَدینَةِ مَعی دَلیلانِ لی،فَجارا عَنِ الطَّریقِ وضَلّا،وَاشتَدَّ عَلَینَا العَطَشُ،فَلَم یَلبَثا أن ماتا،وأقبَلنا حَتَّی انتَهَینا إلَی الماءِ،فَلَم نَنجُ إلّا بِحُشاشَةِ أنفُسِنا،وذلِکَ الماءُ بِمَکانٍ یُدعَی المَضیقَ مِن بَطنِ الخُبَیتِ،وقَد تَطَیَّرتُ مِن وَجهی هذا،فَإِن رَأَیتَ أعفَیتَنی مِنهُ وبَعَثتَ غَیری،وَالسَّلامُ.
فَکَتَبَ إلَیهِ حُسَینٌ علیه السلام:
أمّا بَعدُ،فَقَد خَشیتُ ألّا یَکونَ حَمَلَکَ عَلَی الکِتابِ إلَیَّ فِی الاِستِعفاءِ مِنَ الوَجهِ الَّذی وَجَّهتُکَ لَهُ إلَّا الجُبنُ،فَامضِ لِوَجهِکَ الَّذی وَجَّهتُکَ لَهُ،وَالسَّلامُ عَلَیکَ.
فَقالَ مُسلِمٌ لَمّا قَرَأَ الکِتابَ:هذا ما لَستُ أتَخَوَّفُهُ عَلی نَفسی.فَأَقبَلَ کَما هُوَ حَتّی مَرَّ بِماءٍ لِطَیِّئٍ،فَنَزَلَ بِهِم ثُمَّ ارتَحَلَ مِنهُ،فَإِذا رَجُلٌ یَرمِی الصَّیدَ،فَنَظَرَ إلَیهِ قَد رَمی ظَبیاً حینَ أشرَفَ لَهُ فَصَرَعَهُ،فَقالَ مُسلِمٌ:یُقتَلُ عَدُوُّنا إن شاءَ اللَّهُ 110 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 354؛ [3]الإرشاد:ج 2 ص 39). [4]
1) (1)
110.البدایة و النهایة: چون مسلم از مکّه بیرون آمد،از مدینه گذشت.در آن جا دو راهنما با خود برداشت.آنان مسلم را از بیابانها و راههای متروکه بردند.یکی از آن دو راهنما،از فشار تشنگی در گذشت.آنان راه را گم کرده بودند و آن راهنما در مکانی به نام تنگه خُبَیت،در گذشت.مسلم،این را به فال بد گرفت و در آن منطقه ماند.راهنمای دیگر هم از دنیا رفت.مسلم برای امام حسین علیه السلام نامه نوشت و در باره ادامه سفر،مشورت خواست.امام علیه السلام برایش نوشت که حتماً به عراق برود و در اجتماع کوفیان،حضور یابد تا از احوال آنان،باخبر گردد. (1)
لَمّا سارَ مُسلِمٌ مِن مَکَّةَ،اِجتازَ بِالمَدینَةِ فَأَخَذَ مِنها دَلیلَینِ،فَسارا بِهِ عَلی بَراری مَهجورَةِ المَسالِکِ،فَکانَ أحَدُ الدَّلیلَینِ مِنهُما أوَّلَ هالِکٍ،وذلِکَ مِن شِدَّةِ العَطَشِ،وقَد أضَلُّوا الطَّریقَ،فَهَلَکَ الدَّلیلُ الواحِدُ بِمَکانٍ یُقالُ لَهُ المَضیقُ مِن بَطنِ خُبَیتٍ،فَتَطَیَّرَ بِهِ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ،فَتَلَبَّثَ مُسلِمٌ عَلی ما هُنالِکَ،وماتَ الدَّلیلُ الآخَرُ،فَکَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام یَستَشیرُهُ فی أمرِهِ،فَکَتَبَ إلَیهِ یَعزِمُ عَلَیهِ أن یَدخُلَ العِراقَ،وأن یَجتَمِعَ بِأَهلِ الکوفَةِ،لِیَستَعلِمَ أمرَهُم ویَستَخبِرَ خَبَرَهُم 111 (البدایة والنهایة:ج 8 ص 152). [1]
1) (1)
بر پایه برخی گزارشها،مسلم بن عقیل،پس از پذیرفتن نمایندگی امام حسین علیه السلام برای رفتن به کوفه،از مکّه به مدینه آمد و از آن جا با دو نفر راهنما،به سوی کوفه حرکت کرد؛امّا آن دو،راهنما،راه را گُم کردند و هر دو از شدّت تشنگی،هلاک شدند.مسلم و همراهانش با زحمت بسیار،خود را به آب رساندند و از هلاکت،نجات یافتند؛ولی او این حادثه را به فالِ بد گرفت و از این رو،نامهای به امام حسین علیه السلام نوشت و از به انجام رساندن این مأموریت،عذرخواهی کرد.امام علیه السلام نیز در پاسخ وی،ضمن متّهم کردن او به ترس از انجام دادن مأموریتش،با استعفای وی مخالفت کرد و دستور اکید داد که به راه خود،ادامه دهد.
این گزارشها،به دلایلی که بدانها اشاره میشود،فاقد اعتبارند:
1.هیچ یک از این گزارشها،سند معتبری که بتوان بِدان اعتماد کرد،ندارند.
2.بر اساس اسناد تاریخی،مسلم،فاصله مکّه تا کوفه را در مدّت بیست روز،طی کرد؛زیرا وی در پانزدهم رمضان،از مکّه بیرون آمد و در پنجم شوّال،وارد کوفه شد.با عنایت به این که فاصله مکّه تا کوفه،حدود هزار و چهارصد کیلومتر است،او میبایست به طور متوسّط،هر روز،هفتاد کیلومتر راه را طی کرده باشد و البتّه این،جدا از چند روز توقّفی است که در مدینه داشته است.حال اگر بخواهیم در نظر بگیریم که وی پس از خارج شدن از مدینه،قاصدی را به مکّه فرستاده تا از امام علیه السلام کسبِ تکلیف کند،چنانچه فرصتی را که برای پیدا کردن قاصد و اعزام او به مکّه برای
گرفتن پاسخ از امام علیه السلام و بازگشت قاصد از مکّه لازم بوده،به مدّتی که خودِ او در مدینه مانده و مدّتی که برای استراحتْ نیاز داشته،بیفزاییم،زمان سفرش،به طور قطع،بیش از یک ماه میشود.
3.بعید به نظر میرسد راهنمایانی که به سختیهای راه عادت دارند،هر دو از تشنگی هلاک شوند؛امّا مسلم و همراهانش زنده بمانند.
4.فال بد زدن،در فرهنگ اسلامی،نکوهیده است. (1)
ر.ک:میزان الحکمة:ج 6 ص 517 (فال بد زدن).
از این رو،بعید به نظر میرسد که شخص والامرتبهای همچون مسلم-که امام حسین علیه السلام او را به نمایندگی از جانب خود برای چنان مأموریت مهمّی انتخاب کرده-،به بهانه فال بد زدن،از نمایندگی امام علیه السلام استعفا دهد.5.در نقل ابن کثیر،تعبیر«استعفا»و«کنارهگیری»نیامده است؛بلکه تنها مسلم از امام حسین علیه السلام نظر خواسته و کسبِ تکلیف کرده است.
6.متّهم شدن شخصیت بزرگی مانند مسلم به ترس و سستی در انجام دادن وظیفه از جانب امام حسین علیه السلام،بعید است.
بر پایه این دلایل و قرائن،میتوان گفت:در موضوع استعفای مسلم از نمایندگی امام حسین علیه السلام و وقایع مربوط به آن،تردید جدّی وجود دارد و چنین مینماید که ساختن این گونه داستانها،توسّط هواداران بنی امیّه و با هدف تحریف تاریخ عاشورا صورت گرفته است و جاعلان،بسیاری از حقایق تاریخی را با داستانهای جعلی در آمیختهاند.
111.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف-:مسلم آمد تا وارد کوفه شد و در خانه مختار بن ابی عُبَید-که امروز،خانه مسلم بن مُسَیَّب نامیده میشود-فرود آمد.شیعیان به رفت
1) (1)
و آمد با مسلم پرداختند.چون گروهی از کوفیان در آن جا اجتماع کردند،مسلم،نامه حسین علیه السلام را برایشان خواند و آنان به شدّت گریستند.
آن گاه عابس بن ابی شَبیبِ شاکری برخاست و حمد خدا کرد و او را سپاس گزارد و گفت:امّا بعد،من از طرف مردم،سخن نمیگویم و نمیدانم در درون آنها چه میگذرد و تو را در باره آنان نمیفریبم.به خدا سوگند،از آنچه خودم را بر آن آماده کردهام،سخن میگویم.به خدا سوگند،هر گاه مرا فرا بخوانید،شما را اجابت میکنم و به همراه شما با دشمنانتان میجنگم و با شمشیرم از شما دفاع میکنم تا خدا را ملاقات کنم و از این کار،چیزی جز رضای خدا نمیخواهم.سپس حبیب بن مُظاهر فَقعَسی برخاست و گفت:خدا،تو را رحمت کند ! با جملاتی کوتاه،آنچه در دل داشتی،گفتی.
سپس گفت:سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست،من نیز مانند عابس هستم.
سپس حَنَفی،مانند همین سخنان را بر زبان راند.
حَجّاج بن علی گفت:به محمّد بن بِشْر گفتم:تو هم سخنی داری؟
گفت:دوست دارم خداوند،اصحابم را با پیروزی،عزیز گرداند؛ولی دوست ندارم کشته شوم و خوش نمیدارم که دروغ بگویم.
شیعیان به نزد مسلم،رفت و آمد داشتند،تا این که محلّ اقامت او،لو رفت و خبر به نُعمان بن بشیر رسید. (1)
أقبَلَ مُسلِمٌ حَتّی دَخَلَ الکوفَةَ،فَنَزَلَ دارَ المُختارِ بنِ أبی عُبَیدٍ-وهِیَ الَّتی تُدعَی الیَومَ دارَ مُسلِمِ بنِ المُسَیَّبِ-وأقبَلَتِ الشّیعَةُ تَختَلِفُ إلَیهِ،فَلَمَّا اجتَمَعَت إلَیهِ جَماعَةٌ مِنهُم،قَرَأَ عَلَیهِم کِتابَ حُسَینٍ علیه السلام،فَأَخَذوا یَبکونَ.
فَقامَ عابِسُ بنُ أبی شَبیبٍ الشّاکِرِیُّ،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،ثُمَّ قالَ:أمّا بَعدُ،فَإِنّی لا اخبِرُکَ عَنِ النّاسِ،ولا أعلَمُ ما فی أنفُسِهِم،وما أغُرُّکَ مِنهُم،وَاللَّهِ لَاُحَدِّثَنَّکَ عَمّا أنَا مُوَطِّنٌ نَفسی عَلَیهِ،وَاللَّهِ لَاُجیبَنَّکُم إذا دَعَوتُم،ولَاُقاتِلَنَّ مَعَکُم عَدُوَّکُم،ولَأَضرِبَنَّ بِسَیفی دونَکُم حَتّی ألقَی اللَّهَ،لا اریدُ بِذلِکَ إلّا ما عِندَ اللَّهِ.
فَقامَ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ الفَقعَسِیُّ،فَقالَ:رَحِمَکَ اللَّهُ ! قَد قَضَیتَ ما فی نَفسِکَ بِواجِزٍ مِن قَولِکَ،ثُمَّ قالَ:وأنَا وَاللَّهِ الَّذی لا إلهَ إلّا هُوَ،عَلی مَثلِ ما هذا عَلَیهِ.
ثُمَّ قالَ الحَنَفِیُّ مِثلَ ذلِکَ،فَقالَ الحَجّاجُ بنُ عَلِیٍّ:فَقُلتُ لِمُحَمَّدِ بنِ بِشرٍ:فَهَل کانَ مِنکَ أنتَ قَولٌ؟فَقالَ:إن کُنتُ لَاُحِبُّ أن یُعِزَّ اللَّهُ أصحابی بِالظَّفَرِ،وما کُنتُ لِاُحِبَّ أن اقتَلَ،وکَرِهتُ أن أکذِبَ.
وَاختَلَفَتِ الشّیعَةُ إلَیهِ حَتّی عُلِمَ مَکانُهُ،فَبَلَغَ ذلِکَ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ 112 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 355). [1]
1) (1)
112.الإرشاد: مسلم بن عقیل آمد تا وارد کوفه شد و در منزل مختار بن ابی عُبَید،سُکنا گزید و آن،خانهای بود که امروز به خانه سَلَم بن مُسَیَّب معروف است.شیعیان به رفت و آمد نزد او رو آوردند.هر گاه گروهی از شیعیان نزد او اجتماع میکردند،نامه حسین بن علی علیه السلام را برایشان میخواند و آنان میگریستند.مردم با او بیعت کردند و این بیعت،ادامه یافت تا [شمار بیعت کنندگان] به هجده هزار نفر رسید.
آن گاه مسلم-که خدا رحمتش کند-برای حسین علیه السلام نامه نوشت و به ایشان خبر داد که هجده هزار نفر،بیعت کردهاند و از او خواست به کوفه بیاید.رفت و آمد شیعیان به نزد مسلم،ادامه داشت تا این که محلّ اقامتش لو رفت و خبر به نعمان بن بشیر رسید.او والی کوفه از جانب معاویه بود و یزید هم او را ابقا کرده بود. (1)
أقبَلَ [مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ] [1] حَتّی دَخَلَ الکوفَةَ،فَنَزَلَ فی دارِ المُختارِ بنِ أبی عُبَیدٍ،وهِیَ الَّتی تُدعَی الیَومَ دارَ سَلَمِ بنِ المُسَیَّبِ،وأقبَلَتِ الشّیعَةُ تَختَلِفُ إلَیهِ،فَکُلَّمَا اجتَمَعَ إلَیهِ مِنهُم جَماعَةٌ قَرَأَ عَلَیهِم کِتابَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام وهُم یَبکونَ،وبایَعَهُ النّاسُ،حَتّی بایَعَهُ مِنهُم ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً.
فَکَتَبَ مُسلِمٌ-رَحِمَهُ اللَّهُ-إلَی الحُسَینِ علیه السلام،یُخبِرُهُ بِبَیعَةِ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً،ویَأمُرُهُ بِالقُدومِ،وجَعَلَتِ الشّیعَةُ تَختَلِفُ إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ-رَضِیَ اللَّهُ عَنهُ- [2]حَتّی عُلِمَ مَکانُهُ،فَبَلَغَ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ ذلِکَ،وکانَ والِیاً عَلَی الکوفَةِ مِن قِبَلِ مُعاوِیَةَ،فَأَقَرَّهُ یَزیدُ عَلَیها 113 (الإرشاد:ج 2 ص 41، [3]روضة الواعظین:ص 191). [4]
113.الکامل فی التاریخ: مسلم،حرکت کرد تا به کوفه رسید و در خانه مختار فرود آمد و برخی جایی دیگر را گفتهاند.شیعیان،رفت و آمد با او را آغاز کردند و هر گاه گروهی از شیعیان نزد مسلم جمع میشدند،او نامه حسین علیه السلام را میخواند و آنان میگریستند و به مسلم،وعده نبرد و یاری میدادند. (2)
1) (1)
2) (2) سارَ مُسلِمٌ حَتّی أتَی الکوفَةَ،ونَزَلَ فی دارِ المُختارِ،وقیلَ غَیرِها،وأقبَلَتِ الشّیعَةُ تَختَلِفُ إلَیهِ،فَکُلَّمَا اجتَمَعَت إلَیهِ جَماعَةٌ مِنهُم قَرَأَ عَلَیهِم کِتابَ الحُسَینِ علیه السلام،فَیَبکونَ،ویَعِدونَهُ مِن أنفُسِهِمُ القِتالَ وَالنُّصرَةَ 114 (الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 535). [5]
114.تاریخ الیعقوبی: چون مسلم وارد کوفه شد،مردم در نزد او گرد آمدند و با او بیعت کردند و عهد و پیمان بستند و وی را از یاری دادن،پیروی و وفاداری،مطمئن ساختند. (1)
لَمّا قَدِمَ مُسلِمٌ الکوفَةَ اجتَمَعوا إلَیهِ،فَبایَعوهُ وعاهَدوهُ وعاقَدوهُ،وأعطَوهُ المَواثیقَ عَلَی النُّصرَةِ وَالمُشایَعَةِ وَالوَفاءِ 115 (تاریخ الیعقوبی:ج 2 ص 242). [1]
1) (1)
طبق دستور العمل امام حسین علیه السلام-که در برخی گزارشهای تاریخی آمده-،مسلم میبایست خانه هانی را به عنوان محلّ اقامت و مرکز مدیریت و فرماندهی نهضت،انتخاب میکرد؛امّا غالب گزارشها حاکی از آن است که مسلم،وارد خانه مختار ثقفی شد.نیز گفته شده که در خانه مسلم بن عَوسَجه،اقامت گُزید.گزارشی هم بر وارد شدن او به خانه شَریک بن اعوَر،دلالت دارد.
به نظر میرسد حکمت ورود مسلم به خانههایی غیر از خانهای که امام علیه السلام معیّن کرده بود،این باشد که جایگاه اصلیِ اقامتش پنهان بمانَد و به اصطلاح،به دشمن،«ضدّ تعقیب»بزند و در نهایت،مرکز فرماندهی خود را،جایی که امام علیه السلام معیّن کرده بود (یعنی خانه هانی)،قرار دهد.همین اقدام،سبب شد که پس از تسلّط نسبی ابن زیاد بر کوفه،محلّ اختفای مسلم،مشخّص نباشد.لذا ابن زیاد،تنها از طریق نفوذ دادنِ شخصی به نام مَعقِل به تشکیلات مخفی مسلم،توانست محلّ اقامت وی را کشف نماید.
امّا ورود مسلم به خانه شریک بن اعوَر-که در گزارشی به آن اشاره شده است-،بعید به نظر میرسد؛زیرا بر پایه بسیاری از گزارشها،او همراه ابن زیاد،از بصره به کوفه آمد.بنا بر این،هنگام ورود مسلم به کوفه،وی در کوفه نبوده است.همچنین،بسیاری از منابع،گزارش کردهاند که شریک،پس از بیماری،در خانه هانی بستری شد که حاکی از آن است که خانه وی در کوفه نبوده است.
در اسناد تاریخی،تعداد بیعت کنندگان با مسلم،متفاوتْ گزارش شده است:دوازده هزار،هجده هزار،بیست و چند هزار،بیست و پنج هزار،و بیش از سی هزار نفر.
گفتنی است که بیشتر گزارشها،تعداد هجده هزار نفر را تأیید میکنند.این تعداد در بیش از ده منبع کهن،گزارش شده و کتابهایی چون:الأخبار الطوال،الإرشاد،تاریخ الطبری،الثقات ابن حبّان و الطبقات الکبری،این رقم را آوردهاند. (1)
ر.ک:دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج 4 ص 149.
به نظر میرسد نقلهایی که از دوازده هزار نفر یاد کردهاند،مربوط به ابتدای بیعت باشند که با گذشت زمان،تعداد،افزایش یافته است.
نقلهایی هم که عددهای دیگر را ثبت کردهاند،با توجّه به این که منابع آنها اندک است،احتمالاً گزارش تقریبی و تخمینی هستند.
گفتنی است که در شماری از منابع،آمده است که اهل کوفه،ضمن نگارش نامهای جهت دعوت امام حسین علیه السلام برای آمدن به کوفه،اظهار داشتند که در کوفه،یکصد هزار جنگجو با ایشان،همراهی خواهند داشت.شیخ مفید،این مطلب را چنین آورده است:
مردم کوفه به امام علیه السلام نوشتند:«این جا برایت یکصد هزار شمشیر [برای نبرد در رکابت] آماده است.معطّل نکن» (2).
بدیهی است که این سخن،بر این که پس از ورود مسلم به کوفه،یکصد هزار نفر با وی بیعت کردند،دلالت ندارد؛بلکه ممکن است به جنگجویان حاضر در کوفه،اشاره داشته باشد و یا به جهت تشویق امام علیه السلام بر آمدن به کوفه،در بیان تعداد علاقهمندان به ایشان،مبالغه شده باشد.
3/4 سخنرانی نعمان بن بشیر و ترساندن مردم (1)
نعمان،شاعر و طرفدار عثمان بود و از امیر مؤمنان،امام علی علیه السلام،جدا شد.در جنگ صفّین،همراه معاویه بود و از انصار،جز او کسی در صفّین با معاویه نبود.معاویه او را نخست،والی حِمْص کرد و سپس به ولایت کوفه گمارد.یزید نیز او را بر حکومت کوفه ابقا کرد.او از فرماندهان یزید بود و سپس در خلافت مروان بن حکم،در زمره پیروان ابن زبیر قرار گرفت.وی مردم حِمْص را به پیشواییِ خودش طلبید؛ولی آنان پاسخی به وی ندادند.او نیز از حمص فرار کرد؛امّا او را دنبال کردند و بر او دست یافتند و او را کشتند و سرش را از تن جدا کردند.این در سال 64 یا 65 هجری اتّفاق افتاد.
115.تاریخ الطبری -به نقل از ابو ودّاک-:نعمان بن بشیر،نزد ما (مردم) آمد و بر منبر رفت.حمد خدا کرد و او را سپاس گزارد و گفت:امّا بعد،-بندگان خدا-از خدا پروا کنید و در تفرقه و فتنه و آشوب،شتاب مکنید؛چرا که در فتنه و تفرقه است که مردان،هلاک میشوند و خونها ریخته میشود و اموال به غارت میرود.نعمان،مردی بردبار،اهل عبادت و آرامشطلب بود.
آن گاه گفت:من با کسی که با من نجنگد،نمیجنگم و بر کسی که به من هجوم نیاورده،هجوم نمیبرم و به شما دشنام نمیدهم،متعرّض کسی نمیشوم،و به صِرف اتّهام و گمان،کسی را نمیگیرم؛لیکن اگر شما از نیّات خود،پرده برداشتید و بیعت خود را شکستید و با پیشوای خود به مخالفت برخاستید،سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست،با همین شمشیر،تا در دست من است،با شما خواهم جنگید،گرچه از میان شما،کسی یاریام نکند؛لیکن امیدوارم در میان شما،آن که حقیقت را میشناسد،بیشتر باشد از کسی که باطل،او را گمراه کرده است.
آن گاه عبد اللَّه بن مسلم،پسر سعید حضرمی و همپیمان بنی امیّه،برخاست و گفت:این وضعیت را جز ستمگری،اصلاح نمیکند.این رویّهای که تو با دشمنت در
1) (1)نعمان بن بشیر بن سعد-که کنیه اش ابو عبد اللَّه است و پدرش نخستین کسی بود که در سقیفه با ابو بکر بیعت کرد-به گزارش اهل مدینه،نخستین نوزاد از انصار است که پس از هجرت به دنیا آمد؛ولی کوفیان،عمر او را بیشتر می دانند و معتقدند او روایت های فراوانی از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله شنیده است.
پیش گرفتهای،شیوه ناتوانهاست!
نعمان گفت:اگر من جزو ناتوانها،ولی در مسیر اطاعت خدا باشم،برایم دوستداشتنیتر است از این که جزو عزیزها،ولی در مسیر نافرمانی خدا باشم.
آن گاه از منبر،فرود آمد. (1)
خَرَجَ إلَینَا النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ فَصَعِدَ المِنبَرَ،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،ثُمَّ قالَ:أمّا بَعدُ،فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبادَ اللَّهِ،ولا تُسارِعوا إلَی الفِتنَةِ وَالفُرقَةِ؛فَإِنَّ فیهِما یَهلِکُ الرِّجالُ،وتُسفَکُ الدِّماءُ،وتُغصَبُ الأَموالُ-وکانَ حَلیماً ناسِکاً یُحِبُّ العافِیَةَ-[ثُمَ] قالَ:إنّی لَم اقاتِل مَن لَم یُقاتِلنی،ولا أثِبُ عَلی مَن لا یَثِبُ عَلَیَّ،ولا اشاتِمُکُم ولا أتَحَرَّشُ بِکُم،ولا آخُذُ بِالقَرَفِ،ولَا الظِّنَّةِ،ولَا التُّهَمَةِ،ولکِنَّکُم إن أبَدیتُم صَفحَتَکُم لی،ونَکَثتُم بَیعَتَکُم،وخالَفتُم إمامَکُم،فَوَاللَّهِ الَّذی لا إلهَ غَیرُهُ،لَأَضرِبَنَّکُم بِسَیفی ما ثَبَتَ قائِمُهُ فی یَدی،ولَو لَم یَکُن لی مِنکُم ناصِرٌ،أما إنّی أرجو أن یَکونَ مَن یَعرِفُ الحَقَّ مِنکُم،أکثَرَ مِمَّن یُردیهِ الباطِلُ.
قالَ:فَقامَ إلَیهِ عَبدُ اللَّهِ بنُ مُسلِمِ بنِ سَعیدٍ الحَضرَمِیُّ حَلیفُ بَنی امَیَّةَ،فَقالَ:إنَّهُ لا یُصلِحُ ما تَری إلَّا الغَشمُ،إنَّ هذَا الَّذی أنتَ عَلَیهِ فیما بَینَکَ وبَینَ عَدُوِّکَ رَأیُ المُستَضعَفینَ.
فَقالَ:أن أکونَ مِنَ المُستَضعَفینَ فی طاعَةِ اللَّهِ،أحَبُّ إلَیَّ مِن أن أکونَ مِنَ الأَعَزّینَ فی مَعصِیَةِ اللَّهِ.ثُمَّ نَزَلَ 116 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 355؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 41). [2]
116.البدایة و النهایة -در گزارش مسلم و بیعت کنندگان با وی-:خبر مسلم و شیعیان،در کوفه منتشر شد و به امیر کوفه،نعمان بن بشیر،رسید.مردی این خبر را به وی داد.نعمان از کنار این قضایا میگذشت و بِدان اعتنایی نمیکرد؛لیکن بر منبر رفت و برای مردم خطابه خواند و آنان را از اختلاف و فتنه بر حذر داشت و آنان را به همبستگی و پایبندی به سنّت فرا خواند و گفت:به راستی که من نمیجنگم،مگر با کسی که با من بجنگد و هجوم نمیبرم،مگر بر کسی که بر من هجوم آورد.بر پایه گمان،کسی را دستگیر [و مؤاخذه ]نمیکنم؛ولی به خدایی که جز او خدایی نیست،اگر از پیشوای خود جدا شوید و بیعت بشکنید،با شما خواهم جنگید،تا وقتی که این شمشیر در دست من است. (2)
وقالَ:إنّی لا اقاتِلُ مَن لا یُقاتِلُنی،ولا أثِبُ عَلی مَن لا یَثِبُ عَلَیَّ،ولا آخُذُکُم بِالظِّنَّةِ،ولکِن وَاللَّهِ الَّذی لا إلهَ إلّا هُوَ،لَئِن فارَقتُم إمامَکُم،ونَکَثتُم بَیعَتَهُ،لَاُقاتِلَنَّکُم ما دامَ فی یَدی مِن سَیفی قائِمَتُهُ 117 (البدایة والنهایة:ج 8 ص 152). [3]
117.تاریخ الطبری -به نقل از ابو ودّاک-:عبد اللَّه بن مسلم [از مجلس نعمان] بیرون آمد و برای یزید بن معاویه نامهای نوشت:«امّا بعد،به راستی که مسلم بن عقیل،وارد کوفه شده است و پیروان حسین بن علی،با او بیعت کردهاند.اگر کوفه را میخواهی،مردی نیرومند به کوفه بفرست که بتواند دستورات تو را اجرا کند و با دشمنت،مانند تو رفتار کند.به راستی که نعمان بن بشیر،مردی ناتوان است و یا خود را به ناتوانی میزند».
او نخستین کسی بود که برای یزید،نامه نوشت.سپس عُمارة بن عُقبه مانند این را نوشت و پس از آنها عمر بن سعد بن ابی وقّاص،چنین نامهای نوشت. (1)
خَرَجَ عَبدُ اللَّهِ بنُ مُسلِمٍ،وکَتَب إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ:
أمّا بَعدُ،فَإِنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ قَد قَدِمَ الکوفَةَ،فَبایَعَتهُ الشّیعَةُ لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ،فَإِن کانَ لَکَ بِالکوفَةِ حاجَةٌ،فَابعَث إلَیها رَجُلاً قَوِیّاً یُنَفِّذُ أمرَکَ،ویَعمَلُ مِثلَ عَمَلِکَ فی عَدُوِّکَ؛فَإِنَّ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ رَجُلٌ ضَعیفٌ،أو هُوَ یَتَضَعَّفُ.
فَکانَ أوَّلَ مَن کَتَبَ إلَیهِ.ثُمَّ کَتَبَ إلَیهِ عُمارَةُ بنُ عُقبَةَ بِنَحوٍ مِن کِتابِهِ،ثُمَّ کَتَبَ إلَیهِ عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ بِمِثلِ ذلِکَ 118 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 356؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 42). [2]
118.الملهوف: عبد اللَّه بن مسلم باهِلی،عُمارة بن ولید و عمر بن سعد،برای یزید،نامه نوشتند و آمدن مسلم را به اطّلاع وی رساندند و به وی پیشنهاد عزل نعمان بن بشیر و حکمرانی دیگری را دادند. (2)
119.تاریخ الطبری -به نقل از عوانه-:چون نامههای بسیاری در فاصله دو روز به دست یزید رسید،وی سِرجون، (1)
سِرجون بن منصور رومی-و گفته شده سرحون-،نامش تعریب شده سرژیوس است و پدرش منصور،کارگزار اموال بود.سرجون،غلام معاویه و کاتب او و پسرش یزید و عبد الملک بود.او مسیحی بود و به وی سرحه گفته میشد.او کلیسایی در بیرون«باب فرادیس»داشت که پس از فتح [دمشق ]برایش ساخته شده بود.او اسلام آورد؛ولی کلیسا باقی ماند.وی همدم یزید در میگساری بود و او بود که وقتی خبر مسلم بن عقیل به یزید رسید،به یزید توصیه کرد ابن زیاد را بر کوفه بگمارد.سرجون،کاتب بنی امیّه تا زمان عبد الملک بن مروان بود.عبد الملک،او را سرپرست تمام دیوانهای عرب و عجم قرار داد و چون از دنیا رفت،منصب«کتابت»،به عربهای مسلمان رسید.
غلام معاویه،را خواست و از او پرسید:نظر تو چیست؟به درستی که حسین،قصد کوفه کرده و مسلم بن عقیل در کوفه برایش بیعت میگیرد.از ناتوانی نعمان و سخنان ناروای او نیز گزارشهایی به من رسیده است.آن گاه نامهها را برایش خواند [و گفت:]رأی تو چیست؟و چه کسی را بر کوفه بگمارم؟البتّه یزید،همیشه عبید اللَّه بن زیاد را سرزنش میکرد.
سِرجون گفت:اگر معاویه اینک زنده شود،آیا به نظر او تَن میدهی؟
یزید گفت:آری.
سرجون،نامه معاویه در باره حکومت عبید اللَّه بر کوفه را بیرون آورد و گفت:این،نظر معاویه است.او از دنیا رفت و دستور داد این نامه نوشته شود.
یزید،این رأی را پذیرفت و بصره و کوفه را به عبید اللَّه واگذار کرد و حکم زمامداری کوفه را برایش فرستاد. (2)
فَقالَ سَرجونُ:أرَأَیتَ مُعاوِیَةَ لَو نُشِرَ لَکَ،أکُنتَ آخِذاً بِرَأیِهِ؟قالَ:نَعمَ.فَأَخرَجَ عَهدَ عُبَیدِ اللَّهِ عَلَی الکوفَةِ،فَقالَ:هذا رَأیُ مُعاوِیَةَ،وماتَ وقَد أمَرَ بِهذَا الکِتابِ.
فَأَخَذَ بِرَأیِهِ،وضَمَّ المِصرَینِ إلی عُبَیدِ اللَّهِ،وبَعَثَ إلَیهِ بِعَهدِهِ عَلَی الکوفَةِ 120 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 356؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 42). [2]
1) (1)
2) (2) لَمَّا اجتَمَعَتِ الکُتُبُ عِندَ یَزیدَ،لَیسَ بَینَ کُتُبِهِم إلّا یَومانِ،دَعا یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ سَرجونَ مَولی مُعاوِیَةَ،فَقالَ:ما رَأیُکَ؟فَإِنَّ حُسَیناً قَد تَوَجَّهَ نَحوَ الکوفَةِ،ومُسلِمُ بنُ عَقیلٍ بِالکوفَةِ یُبایِعُ لِلحُسَینِ،وقَد بَلَغَنی عَنِ النُّعمانِ ضَعفٌ وقَولٌ سَیِّئٌ-وأقرَأَهُ کُتُبَهُم-،فَما تَری؟مَن أستَعمِلُ عَلَی الکوفَةِ؟وکانَ یَزیدُ عاتِباً عَلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ.
120.الفتوح: چون نامهها نزد یزید بن معاویه بسیار شدند،غلام پدرش-که نامش سِرجون بود-را خواست و به وی گفت:ای سرجون ! در باره کوفه چه نظر داری؟مسلم بن عقیل،وارد کوفه شده و شیعیان با حسین بن علی،بیعت کردهاند.
سرجون به یزید گفت:اگر نظر بدهم،میپذیری؟
یزید گفت:بگو تا بشنوم.
سرجون گفت:به نظرم نامهای برای عبید اللَّه بن زیاد-که امیر بصره است-بنویس و کوفه را نیز در قلمرو حکومت او قرار ده تا او وارد کوفه شود و عهدهدار حلّ مشکل گردد.
یزید گفت:به جانم سوگند که این،درست است. (1)
لَمَّا اجتَمَعَتِ الکُتُبُ عِندَ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ،دَعا بِغُلامِ أبیهِ-وکانَ اسمُهُ سَرجونَ-فَقالَ:یا سَرجونُ،مَا الَّذی عِندَکَ فی أهلِ الکوفَةِ،فَقَد قَدِمَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ،وقَد بایَعَهُ التُّرابِیَّةُ لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ؟
فَقالَ لَهُ سَرجونُ:أتَقبَلُ مِنّی ما اشیرُ بِهِ عَلَیکَ؟فَقالَ یَزیدُ:قُل حَتّی أسمَعَ،فَقالَ:اُشیرُ عَلَیکَ أن تَکتُبَ إلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ؛فَإِنَّهُ أمیرُ البَصرَةِ،فَتَجعَلَ لَهُ الکوفَةَ زِیادَةً فی عَمَلِهِ،حَتّی یَکونَ هُوَ الَّذی یَقدَمُ الکوفَةَ فَیَکفیکَ أمرَهُم.فَقالَ یَزیدُ:هذا لَعَمری هُوَ الرَّأیُ ! 121 (الفتوح:ج 5 ص 36). [1]
121.الکامل فی التاریخ: یزید،رأی سِرجون را پذیرفت و حکومت کوفه و بصره را به عبیداللَّه سپرد و حکمش را نوشت و آن را به همراه مسلم بن عمرو باهلی،پدر قُتَیبه،فرستاد و به عبید اللَّه دستور داد در جستجوی مسلم بن عقیل باشد و [وقتی بر او دست یافت،] او را بکشد یا تبعید نماید.
1) (1)
وقتی نامه به عبید اللَّه رسید،دستور داد وسایل سفر را مهیّا کنند تا فردا حرکت کند. (1)
أَخَذَ [یَزیدُ] بِرَأیِهِ [أی بِرَأیِ سَرجونَ]،وجَمَعَ الکوفَةَ وَالبَصرَةَ لِعُبَیدِ اللَّهِ،وکَتَبَ إلَیهِ بِعَهدِهِ،وسَیَّرَهُ إلَیهِ مَعَ مُسلِمِ بنِ عَمرٍو الباهِلِیِّ والدِ قُتَیبَةَ،فَأَمَرَهُ بِطَلَبِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ،وبِقَتلِهِ،أو نَفیِهِ.فَلَمّا وَصَلَ کِتابُهُ إلی عُبَیدِ اللَّهِ،أمَرَ بِالتَّجَهُّزِ لِیَبرُزَ مِنَ الغَدِ 122 (الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 535، [1]الأخبار الطوال:ص 231). [2]
122.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: یزید نوشت:«از بنده خدا یزید،امیر مؤمنان،به عبید اللَّه بن زیاد.درود بر تو ! امّا بعد،هر ستودهای،روزی نکوهیده میشود و هر نکوهیدهای،روزی ستوده.گذشتهها گذشته و تو رشد کردهای و به منصبهایی ارتقا یافتی،چنان که شاعر قدیمی گفت:
بالا رفتی تا از ابرها بالاتر شدی.
اکنون جایی جز نشیمنگاه خورشید نداری.
از میان همه زمانها این زمان،و از میان همه شهرها شهر تو،به حسین،دچار شده و از میان همه کارگزاران،تو به او دچار گشتهای و در این آزمون،یا آزاده خواهی بود و یا بندهای که مانند بردگان،بندگی میکند.
طرفدارانم از کوفیان،به من خبر دادهاند که مسلم بن عقیل در کوفه نیرو جمع میکند و میخواهد میان مسلمانان،اختلاف بیفکند و جمع بسیاری از شیعیان ابو تراب (علی)،دور او گرد آمدهاند.هر وقت نامهام به دستت رسید و آن را خواندی،حرکت کن تا به کوفه وارد شوی و خاطرم را از آن ناحیه جمع کنی؛چرا که آن جا را به تو سپرده و ضمیمه حکمرانیات کردهام. (2)آن گاه مانند مردی خشمگین که به دنبال کسی میگردد که او را به خشم آورده است،در جستجوی مسلم بن عقیل باش و وقتی بر او دست یافتی،از او بیعت بگیر و اگر بیعت نکرد،او را بکُش و بدان که در اجرای آنچه به تو فرمان دادم،هیچ عذری پذیرفته نیست.شتاب،شتاب ! سرعت،سرعت ! والسلام!».
آن گاه نامه را به مسلم بن عمرو باهِلی سپرد و دستور داد که به سرعت،آن را به عبید اللَّه برساند.چون نامه به عبید اللَّه رسید و آن را خواند،دستور داد وسایل سفر برای رفتن به کوفه فراهم شود و خود نیز آماده حرکت شد. (1)
وکَتَبَ [یَزیدُ]:مِن عَبدِ اللَّهِ یَزیدَ أمیرِ المُؤمِنینَ،إلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،سَلامٌ عَلَیکَ؛أمّا بَعدُ،فَإِنَّ المَمدوحَ مَسبوبٌ یَوماً،وإنَّ المَسبوبَ مَمدوحٌ یَوماً؛ولَکَ ما لَکَ وعَلَیکَ ما عَلَیکَ؛وقَدِ انتَمَیتَ ونُمیتَ إلی کُلِّ مَنصِبٍ،کَما قالَ الأَوَّلُ:
رُفِعتَ فَما زِلتَ السَّحابَ تَفوقُهُ فَما لَکَ إلّا مَقعَدَ الشَّمسِ مَقعَدُ
وقَدِ ابتُلِیَ بِالحُسَینِ زَمانُکَ مِن بَینِ الأَزمانِ،وَابتُلِیَ بِهِ بَلَدُکَ مِن بَینِ البُلدانِ،وَابتُلیتَ بِهِ بَینَ العُمّالِ،وفی هذِهِ تُعتَقُ أو تَکونُ عَبداً،تَعبُدُ کَما تَعبُدُ العَبیدُ.
وقَد أخَبَرَتنی شیعَتی مِن أهلِ الکوفَةِ،أنّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ بِالکوفَةِ یَجمَعُ الجُموعَ،ویَشُقُّ عَصَا المُسلِمینَ،وقَدِ اجتَمَعَ إلَیهِ خَلقٌ کَثیرٌ مِن شیعَةِ أبی تُرابٍ،فَإِذا أتاکَ کِتابی هذا فَسِر حینَ تَقرَؤُهُ،حَتّی تَقدَمَ الکوفَةَ فَتَکفِیَنی أمرَها فَقَد ضَمَمتُها إلَیکَ،وجَعَلتُها زِیادَةً فی عَمَلِکَ-وکانَ عُبَیدُ اللَّهِ أمیرَ البَصرَةِ-،وَانظُر أن تَطلُبَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ کَطَلَبِ الحَرِدِ،فَإِذا ظَفِرتَ بِهِ فَخُذ بَیعَتَهُ،أوِ اقتُلهُ إن لَم یُبایِع،وَاعلَم أنَّهُ لا عُذرَ لَکَ عِندی وما أمَرتُکَ بِهِ،فَالعَجَلَ العَجَلَ،وَالوَحاءَ الوَحاءَ،وَالسَّلامُ.
ثُمَّ دَفَعَ یَزیدُ کِتابَهُ إلی مُسلِمِ بنِ عَمرٍو الباهِلِیِّ،وأمَرَهُ أن یُسرِعَ السَّیرَ إلی عُبَیدِ اللَّهِ.فَلَمّا وَرَدَ الکِتابُ إلی عُبَیدِ اللَّهِ وقَرَأَهُ،أمَرَ بِالجَهازِ،وتَهَیَّأَ لِلمَسیرِ إلَی الکوفَةِ 123 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 198). [1]
7/4 آمدن ابن زیاد به کوفه (2)2
123.تاریخ الطبری -به نقل از ابو عثمان نهدی-:عبید اللَّه بن زیاد از بصره بیرون رفت و برادرش عثمان بن زیاد را جانشین خود کرد.او به طرف کوفه حرکت کرد و مسلم بن عمرو باهلی،شریک بن اعوَر حارثی و خدمتکاران و خانوادهاش همراه او بودند،تا اینکه وارد کوفه شد و بر سرش عمامهای سیاه گذاشته و صورت خود را پوشانده بود.
به مردم،خبر رسیده بود که حسین علیه السلام به سمت آنان در حرکت است.از این رو،انتظارِ آمدن او را داشتند.وقتی عبید اللَّه وارد شد،گمان بردند که حسین علیه السلام است.از این رو از کنار هیچ کس نگذشت،مگر این که بر او سلام دادند و میگفتند:خوش
آمدی،ای پسر پیامبر خدا! خوش آمدی!
عبید اللَّه از این همه خوشحالی و بشارت دادن به حسین علیه السلام،ناراحت شد.
مسلم بن عمرو وقتی دید این سخنان (خوشامدگوییها) زیاد شد،گفت:کنار بروید.این،امیر عبید اللَّه بن زیاد است.پس از آن،وقتی به پشت سرش نگاه کرد،جز چند مرد ندید.
وقتی او وارد قصر شد و مردم دانستند که وی عبید اللَّه بن زیاد است،غم و اندوه فراوان بر دلهایشان نشست.عبید اللَّه نیز از آنچه شنیده بود،به غیظ آمده بود و گفت:هان ! آنان را همان گونه که فکر میکردم،میبینم. (1)
خَرَجَ [عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ] مِنَ البَصرَةِ،وَاستَخلَفَ أخاهُ عُثمانَ بنَ زِیادٍ،وأقبَلَ إلَی الکوفَةِ ومَعَهُ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ،وشَریکُ بنُ الأَعوَرِ الحارِثِیُّ،وحَشَمُهُ وأهلُ بَیتِهِ،حَتّی دَخَلَ الکوفَةَ وعَلَیهِ عِمامَةٌ سَوداءُ وهُوَ مُتَلَثِّمٌ،وَالنّاسُ قَد بَلَغَهُم إقبالُ حُسَینٍ علیه السلام إلَیهِم،فَهُم یَنتَظِرونَ قُدومَهُ،فَظَنّوا حینَ قَدِمَ عُبَیدُ اللَّهِ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام،فَأَخَذَ لا یَمُرُّ عَلی جَماعَةٍ مِنَ النّاسِ إلّا سَلَّموا عَلَیهِ،وقالوا:مَرحَباً بِکَ یَا بنَ رَسولِ اللَّهِ،قَدِمتَ خَیرَ مَقدَمٍ،فَرَأی مِن تَباشیرِهِم بِالحُسَینِ علیه السلام ما ساءَهُ.
فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو لَمّا أکثَروا:تَأَخَّروا،هذَا الأَمیرُ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ.فَأَخَذَ حینَ أقبَلَ عَلَی الظَّهرِ،وإنَّما مَعَهُ بِضعَةَ عَشَرَ رَجُلاً.
فَلَمّا دَخَلَ القَصرَ،وعَلِمَ النّاسُ أنَّهُ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ،دَخَلَهُم مِن ذلِکَ کَآبَةٌ وحُزنٌ شَدیدٌ،وغاظَ عُبیدَ اللَّهِ ما سَمِعَ مِنهُم،وقالَ:ألا أری هؤُلاءِ کَما أری 124 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 358). [1]
124.الملهوف: چون صبح شد،ابن زیاد،برادرش عثمان بن زیاد را جانشین خود [در بصره] کرد و به سرعت به سمت کوفه حرکت نمود و چون نزدیک کوفه رسید،فرود آمد تا شب شود.آن گاه شب وارد شد.مردم،گمان میکردند که او حسین علیه السلام است و به خاطر آمدنش،به همدیگر بشارت میدادند و به او نزدیک میشدند؛ولی چون دانستند او پسر زیاد است،از اطرافش پراکنده شدند.
عبید اللَّه وارد قصر حکومتی شد و شب را سپری کرد.صبح از قصر بیرون آمد و بر منبر رفت و سخنرانی کرد و آنان را بر نافرمانی از سلطان،وعده کیفر داد و بر فرمانبرداری،وعده احسان. (2)
فَدَخَلَ قَصرَ الإِمارَةِ،وباتَ لَیلَتَهُ إلَی الغَداةِ،ثُمَّ خَرَجَ وصَعِدَ المِنبَرَ وخَطَبَهُم،وتَوَعَّدَهُم عَلی مَعصِیَةِ السُّلطانِ،ووَعَدَهُم مَعَ الطّاعَةِ بِالإِحسانِ 125 (الملهوف:ص 114).
1) (1)
2) (2) لَمّا أصبَحَ [ابنُ زِیادٍ ]استَنابَ عَلَیهِم أخاهُ عُثمانَ بنَ زِیادٍ،وأسرَعَ هُوَ إلی قَصدِ الکوفَةِ،فَلَمّا قارَبَها نَزَلَ حَتّی أمسی،ثُمَّ دَخَلَها لَیلاً،فَظَنَّ أهلُها أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام،فَتَباشَروا بِقُدومِهِ ودَنَوا مِنهُ،فَلَمّا عَرَفوا أنَّهُ ابنُ زِیادٍ تَفَرَّقوا عَنهُ.
125.الأخبار الطوال: ابن زیاد از تهنیت گفتنهای مردم به حسین علیه السلام ناراحت شد و آمد تا به مسجد جامع وارد شد.مردم را برای اجتماع،خبر کردند.عبید اللَّه بر منبر رفت و حمد و ثنای خدا را به جا آورد و گفت:ای کوفیان! به راستی که امیر مؤمنان،مرا بر شهر شما گمارده و ثروتهایتان را میانتان تقسیم کرده و مرا به رعایت انصاف با ستمدیدگان شما و نیکی به افراد مطیع و حرفشنو و سختگیری بر سرکشان و اهل تردیدتان،دستور داده است.
من،فرمان او را اجرا میکنم و برای افراد مطیع،پدری مهربان و برای مخالفان،زهرِ کشندهام.هر یک از شما،مراقب خود باشد و خود را نگه دارد.
آن گاه از منبر،فرود آمد و به سمت قصر،راه افتاد و وارد قصر شد.نعمان هم به سوی وطن خود،شام،حرکت کرد. (1)
نَظَرَ ابنُ زِیادٍ مِن تَباشیرِهِم بِالحُسَینِ علیه السلام إلی ما ساءَهُ،وأقبَلَ حَتّی دَخَلَ المَسجِدَ الأَعظَمَ،ونودِیَ فِی النّاسِ فَاجتَمَعوا،وصَعِدَ المِنبَرَ،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،ثُمَّ قالَ:
یا أهلَ الکوفَةِ،إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ قَد وَلّانی مِصرَکُم،وقَسَّمَ فَیأَکُم فیکُم،وأمَرَنی بِإِنصافِ مَظلومِکُم،وَالإِحسانِ إلی سامِعِکُم ومُطیعِکُم،وَالشِّدَّةِ عَلی عاصیکُم ومُریبِکُم،وأنَا مُنتَهٍ فی ذلِکَ إلی أمرِهِ،وأنَا لِمُطیعِکُم کَالوالِدِ الشَّفیقِ،ولِمُخالِفِکُم کَالسَّمِّ النَّقیعِ،فَلا یُبقِیَنَّ أحَدٌ مِنکُم إلّا عَلی نَفسِهِ.
ثُمَّ نَزَلَ،فَأَتی القَصرَ فَنَزَلَهُ،وَارتَحَلَ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ نَحوَ وَطَنِهِ بِالشّامِ 126 (الأخبار الطوال:ص 232). [1]
126.مثیر الأحزان: چون صبح شد،ابن زیاد برای سخنرانی به پا خاست،در حالی که مردم را سرزنش میکرد و رؤسای قبایل را توبیخ مینمود و اهل تفرقه و سرکشی را [از کیفر ]میترساند.آنان را به نیکی در صورت پیروی،و بدی و بیرون شدن از حوزه
1) (1)
حکومت،در صورت نافرمانی،وعده داد.
آن گاه گفت:ای کوفیان! به راستی که امیر مؤمنان،یزید،مرا والی شهر شما قرار داده و به عنوان کارگزار حکومت بر این شهر،انتخاب کرده است.او به من دستور داده ثروتهای عمومی را میان شما تقسیم کنم،انصاف [و عدالت] را برای ستمدیده در برابر ظالم رعایت نمایم،حقوق ناتوانان را از قدرتمندان بگیرم،به حرفشنو و مطیع،نیکی کنم و بر تفرقهافکن،سخت بگیرم.سخنم را به این مرد هاشمی برسانید تا از خشم من پروا کند.
آن گاه از منبر،پایین آمد.منظور او از هاشمی،مسلم بن عقیل بود. (1)
لَمّا أصبَحَ [ابنُ زِیادٍ] قامَ خاطِباً،وعَلَیهِم عاتِباً،ولِرُؤَسائِهِم مُؤَنِّباً ولِأَهلِ الشِّقاقِ مُعاتِباً،ووَعَدَهُم بِالإِحسانِ عَلی لُزومِ طاعَتِهِ،وبِالإِساءَةِ عَلی مَعصِیَتِهِ وَالخُروجِ عَن حَوزَتِهِ.
ثُمَّ قالَ:یا أهلَ الکوفَةِ ! إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ یَزیدُ وَلّانی بَلَدَکُم،وَاستَعمَلَنی عَلی مِصرِکُم،وأمَرَنی بِقِسمَةِ فَیئِکُم بَینَکُم،وإنصافِ مَظلومِکُم مِن ظالِمِکُم،وأخذِ الحَقِّ لِضَعیفِکُم مِن قَوِیِّکُم،وَالإِحسانِ إلَی السّامِعِ المُطیعِ،وَالتَّشدیدِ عَلَی المُریبِ،فَأَبلِغوا هذَا الرَّجُلَ الهاشِمِیَّ مَقالَتی،لِیَتَّقِیَ غَضَبی.ونَزَلَ.
یَعنی بِالهاشِمِیِّ:مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ 127 (مثیر الأحزان:ص 30،بحار الأنوار:ج 44 ص 340). [1]
127.تاریخ الطبری -به نقل از ابو ودّاک-:ابن زیاد بر سران قبیلهها و مردم،بسیار سخت گرفت و گفت:نام افراد غریبه و کسانی که امیر مؤمنان به دنبال آنان است و پیروان خوارج و افراد تفرقهافکن را که عقیده به مخالفت و جدایی دارند،برایم بنویسید.هر کس نام این افراد را بنویسد،چیزی بر عهدهاش نیست؛ولی اگر ننویسد،باید تضمین کند که در محدوده قبیله او،کسی با ما مخالفت نمیورزد و بر ضدّ حکومت،سرکشی نخواهد داشت و اگر چنین نکند،حکومت،نسبت به او تعهّدی نخواهد داشت و مال و خونش برای ما حلال است.هر سردسته قبیله که در محدوده او،یکی از کسانی یافت شود که مورد پیگرد امیر مؤمنان است و او را به ما معرّفی نکرده باشد،بر درِ
1) (1)
خانهاش به چارمیخْ کشیده میشود و حقّ نقابت وی،مُلغا میگردد و به جنگلی در عُمان،تبعید میشود. (1)
أَخَذَ [ابنُ زِیادٍ] العُرَفاءَ وَالنّاسَ أخذاً شَدیداً،فَقالَ:
اکتُبوا إلَیَّ الغُرَباءَ،ومَن فیکُم مِن طِلبَةِ أمیرِ المُؤمِنینَ،ومَن فیکُم مِنَ الحَرورِیَّةِ وأهلِ الرَّیبِ،الَّذینَ رَأیُهُمُ الخِلافُ وَالشِّقاقُ،فَمَن کَتَبَهُم لَنا فَبَریءٌ،ومَن لَم یَکتُب لَنا أحَداً فَیَضمَنُ لَنا ما فی عَرافَتِهِ ألّا یُخالِفَنا مِنهُم مُخالِفٌ،ولا یَبغی عَلَینا مِنهُم باغٍ،فَمَن لَم یَفعَل بَرِئَت مِنهُ الذِّمَّةُ،وحَلالٌ لَنا مالُهُ وسَفکُ دَمِهِ.
وأیُّما عَریفٍ وُجِدَ فی عَرافَتِهِ مِن بُغیَةِ أمیرِ المُؤمِنینَ أحَدٌ لَم یَرفَعهُ إلَینا،صُلِبَ عَلی بابِ دارِهِ،واُلقِیَت تِلکَ العَرافَةُ مِنَ العَطاءِ،وسُیِّرَ إلی مَوضِعٍ بِعُمانَ الزّارَةِ 128 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 359؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 44). [2]
128.الفصول المهمّة: ابن زیاد،وارد قصر شد و شب را سپری کرد و چون صبح شد،مردم را جمع کرد و بسیار با ابّهت و کوبندگی،جولان داد،و سخن گفت و پُرگویی کرد،و تهدید کرد و ترساند،و گروهی از کوفیان را گرفت و بدون درنگ کشت.آن گاه نیرنگها به کار گرفت تا بر مسلم،دست یافت و او را دستگیر کرد و کشت. 2
129.الفتوح: قیس [بن مُسهِر صَیداوی] وارد کوفه شد،در حالی که عبید اللَّه،نگهبانها و چراغهایی را بر راهها گذارده بود و کسی نمیتوانست بدون بازرسی،عبور کند. (2)
130.تاریخ الطبری -به نقل از ابو ودّاک-:مسلم بن عقیل،خبر آمدن عبید اللَّه و سخنرانی او را شنید و از سختگیریهایش بر مردم و سران قبایل،باخبر گشت.او از خانه مختار-که لو رفته بود-بیرون آمد و به منزل هانی بن عروه مرادی رسید.بر آستان در ایستاد و
کسی را در پی او فرستاد که بیرون بیاید.هانی بیرون آمد و از بودن مسلم در آن جا،ناراحت شد.
مسلم به وی گفت:نزد تو آمدهام تا مرا پناه دهی و میزبانی کنی.
هانی گفت:خدا،تو را رحمت کند ! مرا به بیش از ظرفیت و طاقتم تکلیف میکنی.اگر نبود که بر درِ خانهام آمدهای و به من اعتماد کردهای،دوست میداشتم و از تو درخواست میکردم از این جا بروی؛لیکن حرمتْ داشتن تو نمیگذارد و سزاوار نیست کسی مانند من،کسی مانند تو را برگرداند.داخل شو.
هانی،او را پناه داد و شیعیان در خانه هانی بن عروه با مسلم،رفت و آمد داشتند. (1)
سَمِعَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ بِمَجیءِ عُبَیدِ اللَّهِ ومَقالَتِهِ الَّتی قالَها،وما أخَذَ بِهِ العُرَفاءَ وَالنّاسَ،فَخَرَجَ مِن دارِ المُختارِ-وقَد عُلِمَ بِهِ-حَتَّی انتَهی إلی دارِ هانِئِ بنِ عُروَةَ المُرادِیِّ،فَدَخَلَ بابَهُ،وأرسَلَ إلَیهِ أنِ اخرُج،فَخَرَجَ إلَیهِ هانِئٌ،فَکَرِهَ هانِئٌ مَکانَهُ حینَ رَآهُ.
فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ:أتَیتُکَ لِتُجیرَنی وتُضَیِّفَنی،فَقالَ:رَحِمَکَ اللَّهُ،لَقَد کَلَّفتَنی شَطَطاً،ولَولا دُخولُکُ داری وثِقَتُکَ،لَأَحبَبتُ ولَسَأَلتُکَ أن تَخرُجَ عَنّی،غَیرَ أنَّهُ یَأخُذُنی مِن ذلِکَ ذِمامٌ،ولَیسَ مَردودٌ مِثلی عَلی مِثلِکَ عَن جَهلٍ،اُدخُل.
فَآواهُ،وأخَذَتِ الشّیعَةُ تَختَلِفُ إلَیهِ فی دارِ هانِئِ بنِ عُروَةَ 131 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 361، [1]أنساب الأشراف:ج 2 ص 336). [2]
131.المناقب،ابن شهرآشوب: مسلم از خانه سالم،شبانه به خانه هانی بن عروه مَذحِجی رفت و در امان او قرار گرفت.مردم با وی بیعت میکردند،تا این که 25 هزار مرد،بیعت کردند.مسلم،تصمیم به قیام گرفت؛ولی هانی گفت:شتاب مکن! (2)
132.تاریخ الطبری -به نقل از عمّار دُهنی،از امام باقر علیه السلام-:مسلم پس از آمدن عبید اللَّه بن زیاد،از خانهای که در آن اقامت داشت،به خانه هانی بن عروه مرادی منتقل شد. (3)
1) (1)
2) (2) اِنتَقَلَ مُسلِمٌ مِن دارِ سالِمٍ إلی دارِ هانِی بنِ عُروَةَ المَذحِجِیِّ فِی اللَّیلِ،ودَخَلَ فی أمانِهِ،وکانَ یُبایِعُهُ النّاسُ،حَتّی بایَعَهُ خَمسَةٌ وعِشرونَ ألفَ رَجُلٍ،فَعَزَمَ عَلَی الخُروجِ،فَقالَ هانی:لا تَعجَل ! 132 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 91، [3]بحار الأنوار:ج 44 ص 343). [4]
3) (3) تَحَوَّلَ مُسلِمٌ حینَ قَدِمَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ مِنَ الدّارِ الَّتی کانَ فیها،إلی مَنزِلِ هانِئِ بنِ عُروَةَ المُرادِیِّ 133 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 348، [5]تهذیب الکمال:ج 6 ص 424).
133.تاریخ الطبری -به نقل از محمّد بن قیس-:مسلم بن عقیل،بیست و هفت روز پیش از آن که کشته شود،برای حسین علیه السلام نوشته بود:«امّا بعد،راهنما،به کسان خود،دروغ نمیگوید.جماعت مردم کوفه،با شمایند.هنگامی که نامه مرا خواندی،حرکت کن.درود بر تو باد!». (1)
کانَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ قَد کانَ کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام قَبلَ أن یُقتَلَ لِسَبعٍ وعِشرینَ لَیلَةً:أمّا بَعدُ،فَإنَّ الرّائِدَ لا یَکذِبُ أهلَهُ،إنَّ جَمعَ أهلِ الکوفَةِ مَعَکَ،فَأقبِل حینَ تَقرَأُ کِتابی،وَالسَّلامُ عَلَیکَ 134 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 395). [1]
134.تاریخ الطبری -به نقل از جعفر بن حذیفه طایی-:مسلم بن عقیل-وقتی به خانه هانی بن عروه نقل مکان کرد و هجده هزار نفر با او بیعت کردند-نامهای را به همراه عابس بن ابی شَبیبِ شاکری برای حسین علیه السلام فرستاد:«امّا بعد،به راستی که رائد،به بستگانش دروغ نمیگوید. (2)از کوفیان،هجده هزار نفر با من بیعت کردهاند.چون نامهام به شما رسید،در آمدن،شتاب کنید.حقیقتاً تمام مردم با شمایند.آنان نسبت به خاندان معاویه هیچ گونه میل و نظری ندارند.والسلام!». (3)
أمّا بَعدُ،فَإِنَّ الرّائِدَ لا یَکذِبُ أهلَهُ،وقَد بایَعَنی مِن أهلِ الکوفَةِ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً،فَعَجِّلِ الإِقبالَ حینَ یَأتیکَ کِتابی؛فَإِنَّ النّاسَ کُلَّهُم مَعَکَ،لَیسَ لَهُم فی آلِ مُعاوِیَةَ رَأیٌ ولا هَویً،وَالسَّلامُ 135 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 375؛ [3]مثیر الأحزان:ص 32).
135.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): مسلم به حسین بن علی علیه السلام چنین نوشت:
1) (1)
2) (2) عبارت«إنّ الرائدَ لا یَکذِبُ أهلَه»،یک ضربالمثل است و در مورد کسی به کار میرود که وقتی سخن میگوید،دروغ نمیگوید.«رائد»،به کسی میگویند که اهل قبیله،او را به جستجوی آب و چراگاه میفرستند (لسان العرب:ج 3 ص 187 [2] مادّه«رود»).
3) (3) کانَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ-حَیثُ تَحَوَّلَ إلی دارِ هانِئِ بنِ عُروَةَ،وبایَعَهُ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً-قَدَّمَ کِتاباً إلی حُسَینٍ علیه السلام مَعَ عابِسِ بنِ أبی شَبیبٍ الشّاکِرِیِّ:
«من،وارد کوفه شدم و تا زمان نوشتن نامه،هجده هزار نفر بیعت کردهاند.در آمدن،شتاب کنید که برای آمدن،هیچ مانعی نیست». (1)
کَتَبَ [مُسلِمٌ] إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام:إنّی قَدِمتُ الکوفَةَ،فَبایَعَنی مِنهُم إلی أن کَتَبتُ إلَیکَ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً،فَعَجِّلِ القُدومَ؛فَإِنَّهُ لَیسَ دونَها مانِعٌ 136 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 458).
136.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): شریک بن اعوَر حارثی،به همراه عبید اللَّه از بصره وارد کوفه شد.او از شیعیان علی علیه السلام بود.شریک نیز مانند مسلم،به خانه هانی بن عروه فرود آمد.شریک در آن جا بیمار شد.عبید اللَّه برای عیادت شریک،به خانه هانی آمد و نمیدانست که مسلم بن عقیل در آن جاست.آنان سی مرد را آماده کرده بودند که وقتی عبید اللَّه داخل شد،او را بکشند.عبید اللَّه نزد شریک آمد و از احوال او میپرسید و شریک این شعر را میخواند:
چرا سلمی را در انتظار میگذارید که او را تحیّت بگویید؟
مرا سیراب کنید،اگر چه جانم از دست برود.
عبید اللَّه گفت:چه میگوید؟
گفتند:هذیان میگوید.
مردان آماده حمله،به جنب و جوش افتادند.عبید اللَّه از این وضعیت،تعجّب کرد و از جا جَست و بیرون رفت.سپس غلام هانی بن عروه را که جزو شُرطهها بود،فرا خواند.جریان را از او پرسید.او هم داستان را به وی گزارش داد.عبید اللَّه گفت:عجب! آن گاه رفت و داخل قصر شد. (2)
وأقبَلَ عُبَیدُ اللَّهِ فَدَخَلَ عَلی شَریکٍ یَسأَلُ بِهِ.فَجَعَلَ شَریکٌ یَقولُ:«ما تَنظُرونَ بِسَلمی أن تُحَیّوها».اِسقونی ولَو کانَت فیها نَفسی.
فَقالَ عُبَیدُ اللَّهِ:ما یَقولُ؟قالوا:یَهجُرُ،وتَحَشحَشَ القَومُ فِی البَیتِ،فَأَنکَرَ عُبَیدُ اللَّهِ ما رَأی مِنهُم،فَوَثَبَ فَخَرَجَ،ودَعا مَولیً لِهانِئِ بنِ عُروَةَ-کانَ فِی الشُّرطَةِ-فَسَأَلَهُ،فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ.
فَقالَ:أو لا.ثُمَّ مَضی حَتّی دَخَلَ القَصرَ 137 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 460).
1) (1)
2) (2) کانَ قَدِمَ مَعَ عُبَیدِ اللَّهِ مِنَ البَصرَةِ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ الحارِثیُّ،وکانَ شیعَةً لِعَلِیٍّ علیه السلام،فَنَزَلَ أیضاً عَلی هانِئِ بنِ عُروَةَ،فَاشتَکی شَریکٌ،فَکانَ عُبَیدُ اللَّهِ یَعودُهُ فی مَنزِلِ هانِئٍ،ومُسلِمُ بنُ عَقیلٍ هُناکَ لا یَعلَمُ بِهِ،فَهَیَّؤوا لِعُبَیدِ اللَّهِ ثَلاثینَ رَجُلاً،یَقتُلونَهُ إذا دَخَلَ عَلَیهِم.
137.سیر أعلام النبلاء: شَریک بن اعوَر-که شیعی بود-،به همراه عبید اللَّه،وارد کوفه شد و در منزل هانی بن عروه منزل کرد.وی در آن جا بیمار شد.عبید اللَّه میخواست در آن جا از وی عیادت کند.آنان سی مرد را آماده کردند تا عبید اللَّه را غافلگیرانه بکشند؛ولی این کار به انجام نرسید و عبید اللَّه از مسئله باخبر شد و برخاست و بیرون رفت. (1)
قَدِمَ مَعَ عُبَیدِ اللَّهِ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ-شیعِیٌّ-فَنَزَلَ عَلی هانِئِ بنِ عُروَةَ،فَمَرِضَ،فَکانَ عُبَیدُ اللَّهِ یَعودُهُ،فَهَیَّؤوا لِعُبَیدِ اللَّهِ ثَلاثینَ رَجُلاً لِیَغتالوهُ،فَلَم یَتِمَّ ذلِکَ،وفَهِمَ عُبَیدُ اللَّهِ فَوَثَبَ وخَرَجَ 138 (سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 299).
1) (1)
یکی از مسائل قابل تأمّل در حوادث شهر کوفه قبل از شهادت مسلم،گزارشی در موضوع طرح ترور ابن زیاد است.بر پایه آن چه در منابع تاریخی آمده،این طرح،توسّط شَریک بن اعوَر یا هانی بن عُروه یا عُمارة بن عبید،به مسلم،پیشنهاد گردید.او نیز آن را پذیرفت و قرار شد هنگامی که ابن زیاد به عیادت هانی یا شریک بن اعوَر آمد،مسلم،همراه با سی مرد مسلّح،طبق نقشه قبلی،ابن زیاد را ترور نماید.
ابن زیاد،به عیادت شریک بن اعوَر و یا هانی آمد و زمینه برای اجرای نقشه ترور،آماده شد؛امّا مسلم،در آخرین لحظات از اجرای آن،امتناع ورزید.
در پاسخ به این پرسش که:«چرا طرح ترور ابن زیاد اجرا،نشد؟»،گزارشهای متفاوتی وجود دارد.شماری از گزارشها،حاکی از آناند که ابن زیاد،از قرائن موجود،متوجّه طرح ترور خود شد و صحنه را فوراً ترک کرد.
برخی از گزارشها،تصریح میکنند که زنی در خانه هانی،مانع اقدام مسلم گردید.
در شماری از گزارشها نیز پاسخ خودِ مسلم،به این که چرا اقدام به ترور ابن زیاد نکرد،آمده است که دو چیز،مانع اقدام او شد:یکی این که هانی،مایل نبوده است که این اقدام،در خانه او انجام شود؛و دیگر،به خاطرْ آوردنِ حدیثی از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله که فرمود:
إنَّ الإیمانَ قَیَّدَ الفَتْکَ،وَ لا یَفْتِکُ مُؤمِنٌ (1)
گفتنی است:این حدیث،در الکامل (ج 2 ص 538) [1] به صورت«هیچ مسلمانی مسلمان دیگر را غافلگیرانه نمیکشد»آمده است.
.اسلام،غافلگیرانه کشتن را در بند کشیده است و هیچ مسلمانی،غافلگیرانه نمیکُشد.
همچنین در برخی از گزارشها،مسلم،علّت امتناع خود را فقط حدیث مورد اشاره،ذکر کرده است.
در گزارشی دیگر،مسلم،علّت امتناع خود را تنها مایل نبودن هانی به انجام گرفتن این کار در خانه او میداند.
و در نقلی دیگر،مسلم برای توجیه کار خود،به دو عامل اشاره میکند:یکی،حدیث«فَتک (ترور)»؛و دیگر،این که مایل نبوده است این اقدام در خانه شَریک بن اعوَر انجام شود.
با تأمّل در این گزارشهای متناقض،نخستین نکتهای که به ذهن میرسد،ساختگی بودنِ همه آنهاست؛زیرا:
اوّلاً،حضور یافتن ابن زیاد در خانه علاقهمندان به مسلم،به معنای قرار دادن خود در کانون خطر است که با در نظر گرفتن زیرکی سیاسی ابن زیاد و اوضاع بحرانی کوفه،انجام گرفتن این اقدام ضدّ امنیتی به وسیله او،باور نکردنی است،بویژه این که از طریق مأمور نفوذی خود،اطّلاع یافته بود که مسلم در خانه هانی،مخفی شده است.
ثانیاً،ضرورترین لازمه اجرای نقشه ترور،مخفیکاری است و این،با در جریان کار قرار گرفتن سی نفر-که همراهی آنها برای ترور یک نفر،ضرورتی ندارد-،منافات دارد.
ثالثاً،اگر نقشه اعدام ابن زیاد،واقعیت داشت،مقتضای در نظر گرفتن تدابیر
1) (1)
سیاسی و امنیتی برای این عملیات،این بود که اجرای آن به فردی غیر از مسلم-که رهبری نهضت کوفه را به عهده داشت-،واگذار میشد.
بر این اساس،میتوان گفت که ماجرای ترور ابن زیاد،احتمالاً ساخته و پرداخته خود او و دستیارانش و برای موجّه جلوه دادن اقدام خویش بر ضدّ مسلم و سران قبایل هوادار ایشان بوده است.
اگر این تحلیل،پذیرفته نشود و نقشه یاد شده را واقعی بدانیم،گزارش دوم که حاکی از متوجّه شدن ابن زیاد از طریق قرائن موجود است و یا گزارش سوم که تصریح میکند زنی در خانه هانی،مانع اجرای آن شد،به صحّت،نزدیکترند.
امّا درستی گزارشهای دیگری که میگویند مسلم،با یادآوری حدیث نبوی«فتک»،از تصمیم خود منصرف شد،بسیار بعید مینماید؛بلکه میتوان گفت که اهانت به مسلم است.آیا میتوان پذیرفت که نماینده امام علیه السلام،هنگام طرح نقشه یاد شده،حکم آن را نمیدانسته و موقع اجرا،با یادآوری آن،از تصمیم خود،منصرف شده است؟!
سایر آنچه در گزارشهای یاد شده،برای بیان علّت امتناع مسلم از اجرای طرح ترور آمده،آن قدر سست است که ارزش نقد ندارد.
138.تاریخ الطبری -به نقل از ابو ودّاک-:ابن زیاد،غلامش را که مَعقِل نام داشت،فرا خواند و به وی گفت:سه هزار درهم بگیر و مسلم و یارانش را پیدا کن و این سه هزار درهم را به آنان بده و بگو:با این پول با دشمنانتان بجنگید و خود را یکی از آنان نشان بده.اگر این پول را به آنان بدهی،به تو اعتماد و اطمینان خواهند کرد و کارهای سرّیشان را از تو پنهان نمیکنند.صبح و شام با آنان رفت و آمد کن.
مَعقِل،پول را گرفت و نزد مسلم بن عَوسَجه اسدی (از قبیله بنی سعد بن ثَعلَبه) در مسجد اعظم آمد،که نماز میخواند.از مردم شنید که میگفتند:او برای حسین،بیعت میگیرد.نزد او آمد و نشست تا از نماز،فارغ شد.
آن گاه گفت:ای بنده خدا ! من مردی شامی هستم و همپیمان قبیله ذو کِلاع.خداوند به من،محبّت اهل بیت و دوستانشان را عنایت فرموده است.این،سه هزار درهم است و میخواهم با مردی از اهل بیت که شنیدهام به کوفه آمده و برای پسر دختر پیامبر خدا،بیعت میگیرد،دیدار کنم.من به دنبال دیدار او هستم؛ولی کسی را نیافتم که مرا به سوی او راهنمایی کند و کسی محلّ او را نمیشناسد.اینک در مسجد نشسته بودم که از مردم شنیدم که میگفتند:این مرد با خاندان پیامبر،آشناست.به نزد تو آمدم تا این پول را بگیری و مرا نزد آقای خود ببری تا با او بیعت کنم.اگر خواستی،پیش از دیدار او،از من بیعت بگیر.
مسلم بن عوسجه گفت:خداوند را سپاسگزار باش که مرا دیدی.من هم خوشحالم که تو به آنچه دوست داری،میرسی.امید است خداوند به وسیله تو،خاندان پیامبر را یاری کند.البتّه از این که مرا پیش از استواری کار،شناختی،ناراحتم،از ترس این طاغوت و قدرت او.
آن گاه پیش از رفتن،از او بیعت گرفت و از او پیمانهای سخت گرفت که خیرخواه و روراست باشد و امور را پنهان کند.معقل نیز ضمانت داد.آن گاه به وی
گفت:روزها به منزل من،رفت و آمد کن تا برای تو اجازه ملاقات با مسلم را بگیرم.مَعقِل به همراه مردم،رفت و آمد میکرد تا برایش اذن بگیرد....
مَعقِل-همان غلام ابن زیاد که ابن زیاد،وی را با پول،به سوی مسلم و یارانش فرستاده بود-،روزهایی را به خانه مسلم بن عوسجه،رفت و آمد کرد تا او را نزد مسلم بن عقیل ببرد،تا این که پس از مرگ شَریک بن اعوَر،او را نزد مسلم برد و تمام اخبار را به وی داد و مسلم از او بیعت گرفت و به ابو ثُمامه صاعدی دستور داد اموالی را که آورده بود،بگیرد.
ابو ثمامه کسی بود که اموال را تحویل میگرفت و کمکها را جمعآوری میکرد.او سلاح میخرید؛چون خُبره این کار بود و از جنگجویان عرب و سرشناسان شیعه بود.
این مرد (مَعقِل)،یکسره نزد آنان رفت و آمد میکرد.او نخستین کسی بود که میآمد و آخرین کسی بود که میرفت.اخبار را میشنید و از اسرار،باخبر میشد و سپس میرفت و همه را در گوش ابن زیاد میگفت. (1)
دَعا ابنُ زِیادٍ مَولیً یُقالُ لَهُ مَعقِلٌ،فَقالَ لَهُ:خُذ ثَلاثَةَ آلافِ دِرهَمٍ،ثُمَّ اطلُب مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، [1]وَاطلُب لَنا أصحابَهُ،ثُمَّ أعطِهِم هذِهِ الثَّلاثَةَ آلافٍ،فَقُل لَهُم:اِستَعینوا بِها عَلی حَربِ عَدُوِّکُم،وأعلِمهُم أنَّکَ مِنهُم؛فَإِنَّکَ لَو قَد أعطَیتَها إیّاهُمُ اطمَأَنّوا إلَیکَ،ووَثِقوا بِکَ،ولَم یَکتُموک شَیئاً مِن أخبارِهِم،ثُمَّ اغدُ عَلَیهِم ورُح.
فَفَعَلَ ذلِکَ،فَجاءَ حَتّی أتی إلی مُسلِمِ بنِ عَوسَجَةَ الأَسَدِیِّ-مِن بَنی سَعدِ بنِ ثَعلَبَةَ-فِی المَسجِدِ الأَعظَمِ وهُوَ یُصَلّی،وسَمِعَ النّاسَ یَقولونَ:إنَّ هذا یُبایِعُ لِلحُسَینِ علیه السلام،فَجاءَ فَجَلَسَ حَتّی فَرَغَ مِن صَلاتِهِ.
ثُمَّ قالَ:یا عَبدَ اللَّهِ،إنِّی امرُؤٌ مِن أهلِ الشّامِ،مَولی لِذِی الکِلاعِ،أنعَمَ اللَّهُ عَلَیَّ بِحُبِّ أهلِ هذَا البَیتِ،وحُبِّ مَن أحَبَّهُم،فَهذِهِ ثَلاثَةُ آلافِ دِرهَمٍ،أرَدتُ بِها لِقاءَ رَجُلٍ مِنهُم بَلَغَنی أنَّهُ قَدِمَ الکوفَةَ،یُبایِعُ لِابنِ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،وکُنتُ اریدُ لِقاءَهُ فَلَم أجِد أحَداً یَدُلُّنی عَلَیهِ،ولا یَعرِفُ مَکانَهُ،فَإِنّی لَجالِسٌ آنِفاً فِی المَسجِدِ؛إذ سَمِعتُ نَفَراً مِنَ المُسلِمینَ یَقولونَ:هذا رَجُلٌ لَهُ عِلمٌ بِأَهلِ هذَا البَیتِ،وإنّی أتَیتُکَ لِتَقبِضَ هذَا المالَ،وتُدخِلَنی عَلی صاحِبِکَ فَاُبایِعَهُ،وإن شِئتَ أخَذتَ بَیعَتی لَهُ قَبلَ لِقائِهِ.
فَقالَ:اِحمَدِ اللَّهَ عَلی لِقائِکَ إیّایَ،فَقَد سَرَّنی ذلِکَ لِتَنالَ ما تُحِبُّ،ولِینصُرَ اللَّهُ بِکَ أهلَ بَیتِ نَبِیِّهِ،ولَقَد-
1) (1)
139.تاریخ الطبری -به نقل از عمّار دُهْنی-:امام باقر علیه السلام فرمود:«عبید اللَّه به چهرههای سرشناس کوفه گفت:چرا هانی به همراه دیگران،نزد من نمیآید؟
محمّد بن اشعث به همراه جمعی،نزد هانی رفتند و او را بر آستانه خانهاش دیدند.گفتند:امیر،تو را یاد کرد و گفت که:چرا نزد ما نمیآید.حرکت کن و نزد او برو.
آن قدر اصرار کردند تا به همراه آنان سوار شد و نزد عبید اللَّه آمد،در حالی که شُرَیح قاضی،آن جا بود.
عبید اللَّه چون به هانی نظر افکند،رو به شُرَیح کرد و گفت:مرد نادان،با پاهای خود آمده است !
چون هانی به عبید اللَّه سلام کرد،عبید اللَّه گفت:ای هانی! مسلم کجاست؟
هانی گفت:نمیدانم.
عبید اللَّه دستور داد آن غلامی که درهمها را بُرده بود،بیاید.چون هانی آن مرد را دید،[از سخن گفتن در ماند و پس از مدّتی] گفت:خداوند،کارهای امیر را سامان
بخشد! به خدا سوگند،من او را به خانهام دعوت نکردهام.او خود آمد و خود را بر من تحمیل کرد.
عبید اللَّه گفت:او (مسلم) را نزد من بیاور.
هانی گفت:به خدا سوگند،اگر زیر پاهایم باشد،پا از روی او بر نخواهم داشت.
عبید اللَّه گفت:او را نزد من بیاورید.
هانی را نزدیک بردند.عبید اللَّه بر پیشانی او زد و او خونآلود شد.هانی به سمت یک نگهبان حمله بُرد تا شمشیرش را بگیرد؛ولی او را گرفتند.عبید اللَّه گفت:خداوند،خونت را مباح کرد.و دستور داد [او را حبس کنند] و در گوشهای از قصر،زندانی شد».
غیر از ابو جعفر باقر علیه السلام،چنین روایت کردهاند:کسی که هانی بن عروه را نزد عبید اللَّه بن زیاد آورد،عمرو بن حَجّاج زُبیدی بود....
امام باقر علیه السلام فرمود:«در این اوضاع و احوال،خبر به قبیله مَذحِج رسید و در این هنگام،بیرون قصر،سر و صدایی بلند شد و عبید اللَّه آن را شنید.پرسید:این سر و صداها چیست؟
گفتند:قبیله مَذحِج اند.
عبید اللَّه به شُرَیح گفت:نزد آنان برو و به آنان خبر بده که هانی را زندانی کردهام تا از او پرسشهایی بپرسم.و جاسوسی را در پی شُرَیح فرستاد تا ببیند چه میگوید.شریح از کنار هانی بن عروه گذشت.هانی به وی گفت:ای شریح ! از خدا بترس.او قاتل من است!
شریح از قصر بیرون رفت و بر آستانه قصر ایستاد و گفت:مشکلی نیست.امیر،هانی را زندانی کرده تا از او مطالبی را بپرسد.
آنان [به همدیگر] گفتند:راست میگوید.خطری متوجّه رئیس شما نیست.و متفرّق شدند. (1)
قالَ عُبَیدُ اللَّهِ لِوُجوهِ أهلِ الکوفَةِ:ما لی أری هانِئَ بنَ عُروَةَ لَم یَأتِنی فیمَن أتانی؟-
1) (1)
140.أنساب الأشراف: ابن زیاد،محمّد بن اشعث کِنْدی و اسماء بن خارجة بن حُصَین فَزاری را نزد هانی بن عروه فرستاد و آن دو با وی ملایمت کردند،تا این که او را نزد ابن زیاد آوردند.عبید اللَّه،او را به خاطر پناه دادن به مسلم بن عقیل،سرزنش کرد و به وی گفت:مردم،متّحد و همسخن اند.چرا در جهت تفرقه و جدایی آنان،به مردی که برای تفرقهافکنی آمده،کمک میکنی؟
هانی به خاطر پناه دادن به مسلم،عذرخواهی کرد و گفت:خداوند،کارهای امیر را سامان بخشد ! او بدون اطّلاع و آمادگی من،وارد خانهام شد و از من خواست که به او پناه دهم.از این جهت،دَیْنی بر گردنم احساس کردم.
عبید اللَّه گفت:پس او را نزد من بیاور تا تلافی اشتباهاتت گردد.
هانی،امتناع ورزید.عبید اللَّه گفت:به خدا سوگند،اگر او را نیاوری،گردنت را خواهم زد.
هانی گفت:به خدا سوگند،اگر گردنم را بزنی،شمشیرها بر گِرد خانهات بسیار میشوند.
عبید اللَّه دستور داد او را نزدیک آوردند و او را با چوبی یا عصایی کج که همراه داشت،چنان زد که بینیاش شکست و پیشانیاش شکاف برداشت.آن گاه دستور داد او را در یکی از اتاقهای قصر،زندانی کنند. (1)
وَجَّهَ [ابنُ زِیادٍ] مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ الکِندِیَّ،وأسماءَ بنَ خارِجَةَ بنِ حُصَینٍ الفَزارِیَّ،إلی هانِئِ بنِ عُروَةَ،فَرَفَقا بِهِ حَتّی أتَی ابنَ زِیادٍ،فَأَنَّبَهُ عَلی إیوائِهِ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ،وقالَ لَهُ:إنَّ أمرَ النّاسِ مُجتَمِعٌ،وکَلِمَتَهُم مُتَّفِقَةٌ،أفَتُعینُ عَلی تَشتیتِ أمرِهِم-بِتَفریقِ کَلِمَتِهِم وَاُلفَتِهِم-رَجُلاً قَدِمَ لِذلِکَ؟فَاعتَذَرَ إلَیهِ مِن إیوائِهِ،وقالَ:أصلَحَ اللَّهُ الأَمیرَ ! دَخَلَ داری عَن غَیرِ مُواطَأَةٍ مِنّی لَهُ،وسَأَلَنی أن اجیرَهُ،فَأَخَذَتنی لِذلِکَ ذِمامَةٌ.
قالَ:فَائتِنی بِهِ لِتَتَلافَی الَّذی فَرَطَ مِن سوءِ رَأیِکَ،فَأَبی،فَقالَ:وَاللَّهِ لَئِن لَم تَأتِنی بِهِ لَأَضرِبَنَّ عُنُقَکَ.
قالَ:وَاللَّهِ لَئِن ضَرَبتَ عُنُقی،لَتَکثُرَنَّ البارِقَةُ حَولَ دارِکَ.فَأَمَرَ بِهِ فَاُدنِیَ مِنهُ فَضَرَبَ وجهَهُ بِقَضیبٍ أو مِحجَنٍ کانَ مَعَهُ،فَکَسَرَ أنفَهُ وشَقَّ حاجِبَهُ،ثُمَّ أمَرَ بِهِ،فَحُبِسَ فی بَعضِ بُیوتِ الدّارِ 141 (أنساب الأشراف:ج 2 ص 337 و 343. [1]نیز،ر.ک:العقد الفرید:ج 3 ص 364).
141.تاریخ الطبری -به نقل از محمّد بن بشیر همْدانی-:عبید اللَّه چون هانی را کتک زد و زندانی نمود،ترسید که مردم به خاطر او شورش کنند.از این رو،از قصر (دار الحکومه) بیرون آمد و بر منبر رفت و به همراه او بزرگان کوفه،نگهبانان و خدمتکارانش بودند.او حمد و ثنای خدا را به جا آورد و آن گاه گفت:امّا بعد،-ای مردم-به اطاعت خداوند و پیشوایانتان چنگ زنید و از اختلاف و تفرقه بپرهیزید تا مبادا نابود و خوار گردید و کشته شوید و مورد ستم و محرومیت قرار گیرید.برادرت کسی است که با تو یکرنگ باشد و آن که ترسانْد،معذور است.
او خواست از منبر پایین بیاید که دیدهبانان از سمت بازار خرمافروشان،دوان دوان،داخل مسجد شدند و میگفتند:پسر عقیل آمد! پسر عقیل آمد !
1) (1)
عبید اللَّه به سرعت،وارد قصر شد و درها را بست. (1)
لَمّا ضَرَبَ عُبَیدُ اللَّهِ هانِئاً وحَبَسَهُ،خَشِیَ أن یَثِبَ النّاسُ بِهِ،فَخَرَجَ فَصَعِدَ المِنبَرَ،ومَعَهُ أشرافُ النّاسِ،وشُرَطُهُ وحَشَمُهُ،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،ثُمَّ قالَ:أمّا بَعدُ،أیُّهَا النّاسُ ! فَاعتَصِموا بِطاعَةِ اللَّهِ وطاعَةِ أئِمَّتِکُم،ولا تَختَلِفوا ولا تَفَرَّقوا،فَتَهلِکَوا وتُذَلّوا،وتُقتَلوا وتُجفَوا وتُحرَموا،إنَّ أخاکَ مَن صَدَقَکَ،وقَد أعذَرَ مَن أنذَرَ.
قالَ:ثُمَّ ذَهَبَ لِیَنزِلَ،فَما نَزَلَ عَنِ المِنبَرِ حَتّی دَخَلَتِ النَّظّارَةُ المَسجِدَ مِن قِبَلِ التَّمّارینَ یَشتَدّونَ ویَقولونَ:قَد جاءَ ابنُ عَقیلٍ،قَد جاءَ ابنُ عَقیلٍ،فَدَخَلَ عُبَیدُ اللَّهِ القَصرَ مُسرِعاً،وأغلَقَ أبوابَهُ 142 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 368؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 51). [2]
142.الإرشاد -به نقل از عبد اللَّه بن حازم-:به خدا سوگند،من فرستاده مسلم پسر عقیل به قصر بودم تا ببینم هانی چه میکند.چون او کتک خورد و زندانی شد،بر اسبم سوار شدم و نخستین فردی بودم که برای مسلم بن عقیل خبر آوردم.در این هنگام،زنان در خانه هانی جمع شده بودند و فریاد میزدند:ای غم ! ای مصیبت !
من بر مسلم بن عقیل وارد شدم و به وی خبر دادم.به من دستور داد در میان اصحاب و یارانش-که خانههای اطراف را پُر کرده بودند و چهار هزار مرد بودند-[شعاری را ]فریاد کنم.من فریاد زدم:«یا منصور ! أَمِتْ»و مردم کوفه نیز شعار دادند و اجتماع کردند.
آن گاه مسلم،فرمانده قبایل کِنده،مَذحِج،اَسَد،تَمیم و هَمْدان را تعیین کرد و مردم،همدیگر را فرا خواندند و اجتماع کردند.زمانی نگذشت که مسجد و بازار،از جمعیت،پُر شدند و تا شب،جمعیت،یکسر اضافه میشد.عرصه بر عبید اللَّه تنگ شد و تنها کاری که توانست انجام دهد،این بود که درِ قصر را ببندد.همراهان او در قصر،تنها سی نگهبان و بیست تَن از اشراف کوفه و خانواده و نزدیکانش بودند. (2)
فَعَقَدَ مُسلِمٌ لِرُؤوسِ الأَرباعِ عَلَی القَبائِلِ کِندَةَ ومَذحِجٍ وأسَدٍ وتَمیمٍ وهَمدانَ،وتَداعَی النّاسُ وَاجتَمَعوا،فَما لَبِثنا إلّا قَلیلاً حَتَّی امتَلَأَ المَسجِدُ مِنَ النّاسِ وَالسّوقِ،وما زالوا یَتَوَثَّبونَ حَتَّی المَساءِ،فَضاقَ بِعُبَیدِ اللَّهِ أمرُهُ،وکانَ أکثَرُ عَمَلِهِ أن یُمسِکَ بابَ القَصرِ،ولَیسَ مَعَهُ فِی القَصرِ إلّا ثَلاثونَ رَجُلاً مِنَ الشُّرَطِ،وعِشرونَ رَجُلاً مِن أشرافِ النّاسِ،وأهلُ بَیتِهِ وخاصَّتُهُ 143 (الإرشاد:ج 2 ص 51، [3]بحار الأنوار:ج 44 ص 348). [4]
1) (1)
2) (2) أنَا وَاللَّهِ رَسولُ ابنِ عَقیلٍ إلَی القَصرِ،لِأَنظُرَ ما فَعَلَ هانِئٌ،فَلَمّا حُبِسَ وضُرِبَ،رَکِبتُ فَرَسی فَکُنتُ أوَّلَ أهلِ الدّارِ دَخَلَ عَلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ بِالخَبَرِ،فَإِذا نِسوَةٌ لِمُرادٍ مُجتَمِعاتٌ یُنادینَ:یا عَبرَتاه ! یا ثُکلاه ! فَدَخَلتُ عَلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ فَأَخبَرتُهُ،فَأَمَرَنی أن انادِیَ فی أصحابِهِ-وقَد مَلَأَ بِهِمُ الدّورَ حَولَهُ-وکانوا فیها أربَعَةَ آلافِ رَجُلٍ،فَنادَیتُ:«یا مَنصورُ أمِت»،فَتَنادی أهلُ الکوفَةِ وَاجتَمَعوا عَلَیهِ.
143.تاریخ الطبری -به نقل از عمّار دُهْنی،از امام باقر علیه السلام-:چون خبر زندانی شدن هانی به مسلم رسید،وی شعارش را فریاد زد.چهار هزار کوفی جمع شدند.نیروها را آرایش نظامی داد و خود در قلب جمعیت قرار گرفت و به سمت عبید اللَّه حرکت کردند. (1)
فَأَتی مُسلِماً الخَبَرُ [خَبَرُ حَبسِ هانِئٍ]،فَنادی بِشِعارِهِ،فَاجتَمَعَ إلَیهِ أربَعَةُ آلافٍ مِن أهلِ الکوفَةِ،فَقَدَّمَ مُقَدِّمَتَهُ،وعَبّی مَیمَنَتَهُ ومَیسَرَتَهُ،وسارَ فِی القَلبِ إلی عُبَیدِ اللَّهِ 144 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 350، [1]تهذیب الکمال:ج 6 ص 426).
144.مروج الذهب: چون خبر رفتار ابن زیاد با هانی به مسلم رسید،دستور داد منادی فریاد کند:«یا منصور!»و این،شعارشان بود.مردم کوفه،این شعار را فریاد کردند و در آنِ واحد،هجده هزار نفر،نزد مسلم جمع شدند.جمعیت به سمت ابن زیاد،حرکت و او را در قصر محاصره کردند. (2)
145.تاریخ الطبری -به نقل از هلال بن یساف-:آن شب در راه،مسلم و یارانش را نزدیک
1) (1)
2) (2) لَمّا بَلَغَ مُسلِماً ما فَعَلَ ابنُ زِیادٍ بِهانِئٍ،أمَرَ مُنادِیاً فَنادی«یا مَنصورُ»وکانَت شِعارُهُم،فَتَنادی أهلُ الکوفَةِ بِها،فَاجتَمَعَ إلَیهِ فی وَقتٍ واحِدٍ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفَ رَجُلٍ،فَسارَ إلَی ابنِ زِیادٍ فَتَحَصَّنَ مِنهُ،فَحَصَروهُ فِی القَصرِ 145 (مروج الذهب:ج 3 ص 67). [2]
مسجد انصار دیدم.از هر کوچه که میگذشتند،گروهی سی یا چهل نفره باز میگشتند.وقتی به بازار رسیدند-که شبی تاریک بود-و وارد مسجد شدند،به ابن زیاد گفته شد:جمعیت زیادی نمیبینیم و سر و صدای بسیاری نمیشنویم.
عبید اللَّه دستور داد سقف را برداشتند و قندیلها را روشن کردند.دیدند که جمعیت آنان،حدود پنجاه مرد است.
مسلم،وارد مسجد شد و بر منبر رفت و به مردم گفت:مردم هر ناحیه و قبیله،با هم جمع شوند.
مردم،چنین کردند و گروهی به نبرد با مسلم و یارانش به پا خاستند.مسلم،جراحتی سنگین برداشت و گروهی از یارانش کشته شدند و فرار کردند.مسلم از مسجد،خارج و وارد خانهای از خانههای قبیله کِنده شد. (1)
لَقیتُهُم [أی مُسلِماً وأصحابَهُ] تِلکَ اللَّیلَةَ فِی الطَّریقِ عِندَ مَسجِدِ الأَنصارِ،فَلَم یَکونوا یَمُرّونَ فی طَریقٍ یَمیناً ولا شِمالاً،إلّا وذَهَبَت مِنهُم طائِفَةٌ،الثَّلاثونَ وَالأَربَعونَ ونَحوُ ذلِکَ.
قالَ:فَلَمّا بَلَغَ السّوقَ-وهِیَ لَیلَةٌ مُظلِمَةٌ-ودَخَلُوا المَسجِدَ،قیلَ لِابنِ زِیادٍ:وَاللَّهِ ما نَری کَثیرَ أحَدٍ،ولا نَسمَعُ أصواتَ کَثیرِ أحَدٍ،فَأَمَرَ بِسَقفِ المَسجِدِ فَقُلِعَ،ثُمَّ أمَرَ بِحَرادِیَّ فیهَا النّیرانُ،فَجَعَلوا یَنظُرونَ فَإِذا قَریبُ خَمسینَ رَجُلاً.
قالَ:فَنَزَلَ فَصَعِدَ المِنبَرَ،وقالَ لِلنّاسِ:تَمَیَّزوا أرباعاً أرباعاً،فَانطَلَقَ کُلُّ قَومٍ إلی رَأسِ رُبعِهِم،فَنَهَضَ إلَیهِم قَومٌ یُقاتِلونَهُم،فَجُرِحَ مُسلِمٌ جِراحَةً ثَقیلَةً،وقُتِلَ ناسٌ مِن أصحابِهِ وَانهَزَموا.
فَخَرَجَ مُسلِمٌ فَدَخَلَ داراً مِن دورِ کِندَةَ 146 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 391. [1]نیز،ر.ک:الفتوح:ج 5 ص 50).
146.تاریخ الطبری -به نقل از عیسی بن یزید-:مختار بن ابی عُبَید و عبد اللَّه بن حارث بن نوفل،به همراه مسلم،حرکت کردند.مختار،با بیرقی سبز و عبد اللَّه با بیرقی سرخ و لباسهای سرخ،حرکت میکردند.مختار،بیرقش را بر درِ خانه عمرو بن حُرَیث کوبید و گفت:من آمدهام که جلوی عمرو را بگیرم.
پسر اشعث و قَعقاع بن شَور و شَبَث بن رِبعی-در شبی که مسلم به طرف قصر ابن زیاد حرکت کرد-با مسلم و یارانش نبردی سخت کردند.شَبَث گفت:منتظر شب باشید.آنان پراکنده خواهند شد.و قَعقاع به وی گفت:تو جلوی راه مردم را گرفتهای !
1) (1)
راه را باز کن تا پراکنده شوند. (1)
إنَّ المُختارَ بنَ أبی عُبَیدٍ،وعَبدَ اللَّهِ بنَ الحارِثِ بنِ نَوفَلٍ،کانا خَرَجا مَعَ مُسلِمٍ،خَرَجَ المُختارُ بِرایَةٍ خَضراءَ،وخَرَجَ عَبدُ اللَّهِ بِرایَةٍ حَمراءَ،وعَلَیهِ ثِیابٌ حُمرٌ،وجاءَ المُختارُ بِرایَتِهِ فَرَکَزَها عَلی بابِ عَمرِو بنِ حُرَیثٍ،وقالَ:إنَّما خَرَجتُ لِأَمنَعَ عَمراً.
وإنَّ ابنَ الأَشعَثِ وَالقَعقاعَ بنَ شَورٍ وشَبَثَ بنَ رِبعِیٍّ،قاتَلوا مُسلِماً وأصحابَهُ-عَشِیَّةَ سارَ مُسلِمٌ إلی قَصرِ ابنِ زِیادٍ-قِتالاً شَدیداً،وإنَّ شَبَثاً جَعَلَ یَقولُ:اِنتَظِروا بِهِمُ اللَّیلَ یَتَفَرَّقوا،فَقالَ لَهُ القَعقاعُ:إنَّکَ قَد سَدَدتَ عَلَی النّاسِ وَجهَ مَصیرِهِم،فَاخرُج لَهُم یَنسَرِبوا 147 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 381). [1]
147.الکامل فی التاریخ: در میان کسانی که با مسلم جنگیدند،محمّد بن اشعث،شَبَث بن رِبعی تمیمی و قَعقاع بن شَور،حضور داشتند.شَبَث،یکسره میگفت:بگذارید شب شود.مردم،پراکنده میشوند.
قَعقاع به وی گفت:تو راه فرار را بر آنان بستهای.راه را بگشا تا پراکنده شوند. (2)
148.الکامل فی التاریخ: بزرگان کوفه از طرف دری که رو به روی خانه رومیها بود،نزد ابن زیاد میرفتند.در این حال،مردم به ابن زیاد و پدرش دشنام میدادند.ابن زیاد،کثیر بن شهاب حارثی را خواست و به وی دستور داد به همراه فرمانبرانش از قبیله مَذحِج حرکت کند و [ در کوفه ] بگردد و مردم را از اطراف پسر عقیل،پراکنده سازد و آنان را بترساند.
او به محمّد بن اشعث نیز دستور داد به همراه فرمانبرانش از قبیله کِنده و حَضْرَموت بیرون رود و پرچم امان را برای کسانی که به سمت او میآیند،برافرازد و همین دستور را به قَعقاع بن شَور ذُهْلی،شَبَث بن رِبْعی تمیمی،حَجّار بن ابجَر عِجلی و شمر بن ذی الجوشن ضِبابی داد و سایر سران را به خاطر انس گرفتن با آنان و نیز به
1) (1)
2) (2) کانَ فیمَن قاتَلَ مُسلِماً مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ،وشَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ التَّمیمِیُّ،وَالقَعقاعُ بنُ شَورٍ،وجَعَلَ شَبَثٌ یَقولُ:اِنتَظِروا بِهِمُ اللَّیلَ یَتَفَرَّقوا،فَقالَ لَهُ القَعقاعُ:إنَّکَ قَد سَدَدتَ عَلَیهِم وَجهَ مَهرَبِهِم،فَافرِج لَهُم یَتَفَرَّقوا 148 (الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 545). [2]
خاطر کمیِ همراهان و نیروهایش،نزد خود نگه داشت.
آن گروه،برای پراکنده ساختن مردم،بیرون رفتند.عبید اللَّه به بزرگان و سرانی که نزد او بودند،دستور داد از بالای قصر،بر مردم،اشراف یابند و به فرمانبران،وعده نیکی دهند و اهل سرکشی را بترسانند و آنان چنین کردند. (1)
أقبَلَ أشرافُ النّاسِ یَأتونَ ابنَ زِیادٍ مِن قِبَلِ البابِ الَّذی یَلی دارَ الرُّومِیّینَ،وَالنّاسُ یَسُبّونَ ابنَ زِیادٍ وأباهُ،فَدَعَا ابنُ زِیادٍ کَثیرَ بنَ شِهابٍ الحارِثِیَّ،وأمَرَهُ أن یَخرُجَ فیمَن أطاعَهُ مِن مَذحِجٍ،فَیَسیرَ ویُخَذِّلَ النّاسَ عَنِ ابنِ عَقیلٍ ویُخَوِّفَهُم،وأمَرَ مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ أن یَخرُجَ فیمَن أطاعَهُ مِن کِندَةَ وحَضرَمَوتَ،فَیَرفَعَ رایَةَ أمانٍ لِمَن جاءَهُ مِنَ النّاسِ،وقالَ مِثلَ ذلِکَ لِلقَعقاعِ بنِ شَورٍ الذُهلِیِّ،وشَبَثِ بنِ رِبعِیٍّ التَّمیمِیِّ،وحَجّارِ بنِ أبجَرٍ العِجلِیِّ،وشِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ الضَّبابِیِّ،وتَرَکَ وُجوهَ النّاسِ عِندَهُ استِئناساً بِهِم لِقِلّةِ مَن مَعَهُ.
وخَرَجَ اولئِکَ النَّفَرُ یُخَذِّلونَ النّاسَ،وأمَرَ عُبَیدُ اللَّهِ مَن عِندَهُ مِنَ الأَشرافِ أن یُشرِفوا عَلَی النّاسِ مِنَ القَصرِ فَیُمَنّوا أهلَ الطّاعَةِ ویُخَوِّفوا أهلَ المَعصِیَةِ،فَفَعَلوا 149 (الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 541). [1]
149.الأخبار الطوال: عبید اللَّه بن زیاد به بزرگان کوفه که نزد او بودند،گفت:هر یک از شما در یک جهت از برجهای قصر بروید و از بالای قصر،به مردم رو کنید و آنان را بترسانید.
کثیر بن شهاب،محمّد بن اشعث،قَعْقاع بن شَور،شَبَث بن رِبعی،حَجّار بن ابجَر و شمر بن ذی الجوشن،هر یک [از جانبی] بر مردم اشراف یافت و فریاد زد:ای کوفیان ! از خداوند،پروا کنید و در فتنه [و بحران ]شتاب مکنید و اتّحاد امّت را بر هم مزنید و لشکر شام را به سمت خود مکشانید،که شما [پیش از این،آمدنِ] آنان را چشیده و صولت آنها را تجربه کردهاید! (2)
فَأَشرَفَ کَثیرُ بنُ شِهابٍ،ومُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ،وَالقَعقاعُ بنُ شَورٍ،وشَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ،وحَجّارُ بنُ أبجَرٍ،وشِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ،فَتَنادَوا:یا أهلَ الکوفَةِ،اِتَّقوا اللَّهَ ولا تَستَعجِلُوا الفِتنَةَ،ولا تَشُقّوا عَصا هذِهِ الاُمَّةِ،ولا تورِدوا عَلی أنفُسِکُم خُیولَ الشّامِ،فَقَد ذُقتُموهُم،وجَرَّبتُم شَوکَتَهُم 150 (الأخبار الطوال:ص 239). [2]
150.تذکرة الخواصّ: سران کوفیان،نزد ابن زیاد بودند،که به آنان گفت:برخیزید و
عشیرههای خود را از اطراف مسلم،پراکنده سازید،وگرنه گردنهای شما را میزنم.
آنان بالای قصر رفتند و با مردم،سخن گفتند.پس از آن،کسانی که با مسلم بودند،پراکنده و از او جدا شدند. (1)
کانَ عِندَ ابنِ زِیادٍ وُجوهُ أهلِ الکوفَةِ،فَقالَ لَهُم:قوموا فَفَرِّقوا عَشائِرَکُم عَن مُسلِمٍ،وإلّا ضَرَبتُ أعناقَکُم.
فَصَعِدوا عَلَی القَصرِ وجَعَلوا یُکَلِّمونَهُم،فَتَفَرَّقَ مَن کانَ مَعَ مُسلِمٍ،وتَسَلَّلوا عَنهُ 151 (تذکرة الخواصّ:ص 242). [1]
151.أنساب الأشراف: ابن زیاد،محمّد بن اشعث بن قیس و کثیر بن شهاب حارثی و گروهی دیگر از سران را فرستاد تا مردم را از مسلم بن عقیل و حسین بن علی علیه السلام جدا کنند و آنان را از یزید بن معاویه و لشکر شام و قطع بخششهای حکومتی و کیفر شدن بیگناه به خاطر گنهکار و حاضر به خاطر غایب،بترسانند.
یاران مسلم بن عقیل،از اطراف او پراکنده شدند و شبهنگام،جز سی مرد،کسی همراهش نبود.مسلم،وقتی اوضاع را چنین دید،[ از داخل مسجد کوفه ] به سمت درهای کِنده [که به خانههای قبیله کِنده باز میشدند]،حرکت کرد؛ولی باقیمانده همراهانش نیز پراکنده شدند و خودش تنها ماند و در کوچههای کوفه به این طرف و آن طرف میرفت،در حالی که کسی همراه او نبود. (2)
فَتَفَرَّقَ أصحابُ ابنِ عَقیلٍ عَنهُ،حَتّی أمسی وما مَعَهُ إلّا نَحوٌ مِن ثَلاثینَ رَجُلاً،فَلَمّا رَأی ذلِکَ خَرَجَ مُتَوَجِّهاً نَحوَ أبوابِ کِندَةَ،وتَفَرَّقَ عِنهُ الباقونَ حَتّی بَقِیَ وَحدَهُ،یَتَلَدَّدُ فی أزِقَّةِ الکوفَةِ لَیسَ مَعَهُ أحَدٌ 152 (أنساب الأشراف:ج 2 ص 338). [2]
152.تاریخ الطبری -به نقل از عمّار دُهْنی،از امام باقر علیه السلام-:عبید اللَّه به دنبال سران کوفه فرستاد و آنان را در قصر،نزد خود جمع کرد.چون مسلم به نزدیک قصر رسید،سران
1) (1)
2) (2) وَجَّهَ [ابنُ زِیادٍ] مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ بنِ قَیسٍ،وکَثیرَ بنَ شِهابٍ الحارِثِیَّ،وعِدَّةً مِنَ الوُجوِهِ،لِیُخَذِّلُوا النّاسَ عَن مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وَالحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،ویَتَوَعَّدونَهُم بِیَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ وخُیولِ أهلِ الشّامِ،وبِمَنعِ الأَعطِیَةِ،وأخذِ البَریءِ بِالسَّقیمِ،وَالشّاهِدِ بِالغائِبِ.
کوفه [از بالای قصر] بر افراد قبیلههای خود،اشراف پیدا کرده،برایشان سخن میگفتند و آنان را باز میگرداندند.پس پیوسته یاران مسلم،کم میشدند تا این که شبهنگام،پانصد نفر باقی ماندند و چون هوا تاریک شد،آنان هم رفتند. (1)
بَعَثَ عُبَیدُ اللَّهِ إلی وُجوهِ أهلِ الکوفَةِ فَجَمَعَهُم عِندَهُ فِی القَصرِ،فَلَمّا سارَ إلَیهِ مُسلِمٌ فَانتَهی إلی بابِ القَصرِ،أشرَفوا عَلی عَشائِرِهِم فَجَعَلوا یُکَلِّمونَهُم ویَرُدّونَهُم،فَجَعَلَ أصحابُ مُسلِمٍ یَتَسَلَّلونَ حَتّی أمسی فی خَمسِمِئَةٍ،فَلَمَّا اختَلَطَ الظَّلامُ ذَهَبَ اولئِکَ أیضاً 153 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 350، [1]تهذیب الکمال:ج 6 ص 426).
153.الأخبار الطوال: یاران مسلم،وقتی سخن سران کوفه را شنیدند،سُست شدند.مرد کوفی به سراغ پسر و برادر و پسرعمویش میآمد و میگفت:«باز گرد.دیگران هستند»و زن به سراغ پسر و شوهر و برادرش میآمد و او را میگرفت تا برگردد.وقتی مسلم،نماز عشا را در مسجد خواند،جز حدود سی مرد با او نبودند. (2)
وکانَ الرَّجُلُ مِن أهلِ الکوفَةِ یَأتِی ابنَهُ وأخاهُ وابنَ عَمِّهِ فَیقولُ:اِنصَرِف؛فَإِنَّ النّاسَ یَکفونَکَ،وتَجیءُ المَرأَةُ إلَی ابنِها وزَوجِها وأخیها فَتَتَعَلَّقُ بِهِ حَتّی یَرجِعَ.فَصَلّی مُسلِمٌ العِشاءَ فِی المَسجِدِ،وما مَعَهُ إلّا زُهاءُ ثَلاثینَ رَجُلاً 154 (الأخبار الطوال:ص 239). [2]
154.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: مردم چون سخن بزرگان کوفه را شنیدند،از اطراف مسلم پراکنده شدند و او را تنها گذاشتند و یکی به دیگری میگفت:چرا در فتنه شتاب کنیم،در حالی که فردا لشکر شام میرسد؟! سزاوار است در خانه بنشینیم و آنان را رها کنیم تا خداوند،میان آنان،صلح برقرار کند.
زن به سراغ برادر،پدر،شوهر و فرزندانش میآمد و آنها را بر میگرداند.همان گونه که روز به پایان میرسید،جمعیت نیز کم میشدند و وقتی خورشید غروب کرد،مسلم با ده نفر باقی ماند.
هوا تاریک شد و مسلم،داخل مسجد اعظم شد تا نماز مغرب بگزارد.همان ده نفر نیز پراکنده شدند. (3)
قالَ:وکانَتِ المَرأَةُ تَأتی أخاها وأباها أو زَوجَها أو بَنیها فَتُشَرِّدُهُ،ثُمَّ جَعَلَ القَومُ یَتَسَلَّلونَ وَالنَّهارُ یَمضی،فَما غابَتِ الشَّمسُ حَتّی بَقِیَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ فی عَشَرَةٍ مِن أصحابِهِ،وَاختَلَطَ الظَّلامُ فَدَخَلَ مُسلِمٌ المَسجِدَ الأَعظَمَ لِیُصَلِّیَ المَغرِبَ،فَتَفَرَّقَ عَنهُ العَشَرَةُ 155 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 207، [3]الفتوح:ج 5 ص 50). [4]
1) (1)
2) (2) لَمّا سَمِعَ أصحابُ مُسلِمٍ مَقالَتَهُم [أی مَقالَةَ وُجوهِ أهلِ الکوفَةِ] فَتَروا بَعضَ الفُتورِ.
3) (3) لَمّا سَمِعَ ذلِکَ [أی مَقالَةَ الأَشرافِ] النّاسُ،جَعَلوا یَتَفَرَّقونَ ویَتَخاذَلون عَن مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ،ویَقولُ بَعضُهُم لِبَعضٍ:ما نَصنَعُ بِتَعجیلِ الفِتنَةِ وغَداً تَأتینا جُموعُ أهلِ الشّامِ؟! فَیَنبَغی أن نَقعُدَ فی مَنازِلِنا،ونَدَعَ هؤُلاءِ القَومَ حَتّی یُصلِحَ اللَّهُ ذاتَ بَینِهِم.
21/4 پناه بردن مسلم به خانه طَوعه (1)
155.تاریخ الطبری -به نقل از مجالد بن سعید-:مسلم،چون دید شب شده و جز سی نفر با او کسی نمانده،به سمت درهای کِنده به راه افتاد و وقتی به آن درها رسید،ده نفر باقی مانده بودند و از مسجد که خارج شد،دیگر کسی با او نبود.توجّه کرد.دید کسی نیست تا به او راه را نشان دهد و او را به خانهای ببرد و اگر دشمن بر او حمله کرد،با او همدردی نماید و از او دفاع کند.
همان گونه سرگردان در کوچههای کوفه میگشت و نمیدانست کجا میرود،تا به خانههای بنی جَبَله (از قبیله کِنْده) رسید.رفت تا به درِ خانه زنی رسید که نامش طَوعه بود.آن زن،کنیز اشعث بن قیس بود و چون از او بچّهدار شده بود،او را آزاد کرده بود.آن گاه اسَیدِ حضرمی،با او ازدواج کرد و فرزندی به نام بلال از او داشت.بلال به همراه مردم،بیرون رفته بود و مادرش بر در ایستاده بود و انتظارش را میکشید.پسر عقیل بر زن،سلام کرد و زن،جواب داد.
مسلم به زن گفت:بنده خدا ! به من،قدری آب بده.
زن رفت و برایش آب آورد.مسلم،همان جا نشست.زن،ظرف آب را بُرد و باز گشت و گفت:مگر آب نخوردی؟
1) (1)طوعه،کنیز اشعث بن قیس بود و پس از [مرگ] وی،اُسَید حضرمی،او را به همسری گرفت.نیز گفته شده که اسد بن بسطین با وی ازدواج کرد و او بلال را به دنیا آورد.طوعه،از زنان دوستدار اهل بیت علیهم السلام بود و ماجرای پنهان شدن مسلم بن عقیل به کمک او،مشهور است.
مسلم گفت:چرا.
زن گفت:پس نزد خانوادهات باز گرد.
مسلم،سکوت کرد.زن،دو مرتبه حرفهایش را تکرار کرد.باز مسلم،سکوت کرد.آن گاه زن گفت:به خاطر خدا باز گرد،سبحان اللَّه! ای بنده خدا ! خدا،سلامتت بدارد ! نزد خانوادهات باز گرد.شایسته نیست بر درِ خانه من بنشینی و من،این کار را روا نمیدارم.
مسلم برخاست و گفت:ای بنده خدا ! من در این شهر،خانه و خانوادهای ندارم.آیا میخواهی پاداشی ببری و کار نیکی انجام دهی؟شاید در آینده بتوانم جبران کنم.
زن گفت:ای بنده خدا ! جریان چیست؟
گفت:من،مسلم بن عقیل هستم.این مردم به من دروغ گفتند و مرا فریفتند.
زن گفت:تو مسلم هستی؟
گفت:آری.
زن گفت:داخل خانه شو.و او را داخل اتاقی غیر از اتاق نشیمن خود کرد و فرشی برایش انداخت و برایش شام برد؛ولی او شام نخورد.
زمانی نگذشت که پسر آن زن،باز گشت.پسر دید که مادرش به آن اتاق،زیاد رفت و آمد میکند.پس گفت:رفت و آمدِ بسیارت به آن اتاق در این شب،مرا به شک انداخته است.در آن جا کاری داری؟
زن گفت:از این بگذر.
پسر گفت:به خدا سوگند باید مرا در جریان بگذاری.
زن گفت:به کارت برس و از من،چیزی مپرس.
پسر اصرار کرد.زن گفت:فرزندم ! در آنچه میگویم،با هیچ کس از مردم سخن مگو.و از او پیمان گرفت و پسر،سوگند یاد کرد.زن،جریان را به وی گفت.پسر،دراز کشید و سکوت کرد.برخی گمان کردهاند که مردم،آن پسر را از خود رانده بودند
و برخی گفتهاند که با دوستان نزدیکش میگساری میکرد. (1)
لَمّا رَأی [مُسلِمٌ] أَنَّهُ قَد أمسی ولَیسَ مَعَهُ إلّا اولئِکَ النَّفَرُ [ثَلاثونَ نَفَراً]،خَرَجَ مُتَوَجِّهاً نَحوَ أبوابِ کِندَةَ،وبَلَغَ الأَبوابَ وَمَعهُ مِنهُم عَشَرَةٌ،ثُمَّ خَرَجَ مِنَ البابِ وإذا لَیسَ مَعَهُ إنسانٌ،وَالتَفَتَ فَإِذا هُوَ لا یُحِسُّ أحَداً یَدُلُّهُ عَلَی الطَّریقِ،ولا یَدُلُّهُ عَلی مَنزِلٍ،ولا یُواسیهِ بِنَفسِهِ إن عَرَضَ لَهُ عَدُوٌّ.
فَمَضی عَلی وَجهِهِ یَتَلَدَّدُ فی أزِقَّةِ الکوفَةِ،لا یَدری أینَ یَذهَبُ،حَتّی خَرَجَ إلی دورِ بَنی جَبَلَةَ مِن کِندَةَ،فَمَشی حَتّی انتَهی إلی بابِ امرَأَةٍ یُقالُ لَها:طَوعَةُ،اُمُّ وَلَدٍ کانَت لِلأَشعَثِ بنِ قَیسٍ فَأَعتَقَها،فَتَزَوَّجَها اسَیدٌ الحَضرَمِیُّ،فَوَلَدَت لَهُ بِلالاً،وکانَ بِلالٌ قَد خَرَجَ مَعَ النّاسِ واُمُّهُ قائِمَةٌ تَنتَظِرُهُ،فَسَلَّمَ عَلَیهَا ابنُ عَقیلٍ،فَرَدَّت عَلَیهِ.
فَقالَ لَها:یا أمَةَ اللَّهِ اسقینی ماءً،فَدَخَلَت فَسَقَتهُ،فَجَلَسَ،وأدخَلَتِ الإِناءَ ثُمَّ خَرَجَت فَقالَت:یا عَبدَ اللَّهِ،ألَم تَشرَب؟قالَ:بَلی،قالَت:فَاذهَب إلی أهلِکَ ! فَسَکَتَ.ثُمَّ عادَت فَقالَت مِثلَ ذلِکَ،فَسَکَتَ.
ثُمَّ قالَت لَهُ:فِئ للَّهِِ،سُبحانَ اللَّهِ یا عَبدَ اللَّهِ،فَمُرَّ إلی أهلِکَ عافاکَ اللَّهُ ! فَإِنَّهُ لا یَصلُحُ لَکَ الجُلوسُ عَلی بابی،ولا احِلُّهُ لَکَ.فَقامَ فَقالَ:یا أمَةَ اللَّهِ،ما لی فی هذَا المِصرِ مَنزِلٌ ولا عَشیرَةٌ،فَهَل لَکِ إلی أجرٍ ومَعروفٍ،ولَعَلّی مُکافِئُکِ بِهِ بَعدَ الیَومِ؟فَقالَت:یا عَبدَ اللَّهِ وما ذاکَ؟قالَ:أنَا مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ،کَذَبَنی هؤُلاءِ القَومُ وغَرّونی.
قالَت:أنتَ مُسلِمٌ؟! قالَ:نَعَم.
قالَت:اُدخُل،فَأَدخَلَتهُ بَیتاً فی دارِها غَیرَ البَیتِ الَّذی تَکونُ فیهِ،وفَرَشَت لَهُ،وعَرَضَت عَلَیهِ العَشاءَ فَلَم یَتَعَشَّ،ولَم یَکُن بِأَسرَعَ مِن أن جاءَ ابنُها،فَرَآها تُکِثرُ الدُّخولَ فِی البَیتِ وَالخُروجَ مِنهُ،فَقالَ:وَاللَّهِ إنَّهُ لَیُریبُنی کَثرَةُ دُخولِکِ هذَا البَیتَ مُنذُ اللَّیلَةِ وخُروجِکِ مِنهُ،إنَّ لَکِ لَشَأناً !
قالَت:یا بُنَیَّ الهَ عَن هذا.قالَ لَها:وَاللَّهِ لَتُخبِرِنّی.قالَت:أقبِل عَلی شَأنِکَ ولا تَسَأَلنی عَن شَیءٍ،فَأَلَحَّ عَلَیها،فَقالَت:یا بُنَیَّ لا تُحَدِّثَنَّ أحَداً مِنَ النّاسِ بِما اخبِرُکَ بِهِ،وأخَذَت عَلَیهِ الأَیمانَ،فَحَلَفَ لَها،فَأَخبَرَتهُ،فَاضطَجَعَ وسَکَتَ،وزَعَموا أنَّهُ قَد کانَ شَریداً مِنَ النّاسِ،وقالَ بَعضُهُم:کانَ یَشرَبُ مَعَ أصحابٍ لَهُ 156 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 371؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 54). [2]
156.الفتوح: مسلم بن عقیل،وارد مسجد جامع شد تا نماز مغرب بخواند.ده نفرِ باقیمانده هم از گرد او پراکنده شدند.او وقتی اوضاع را چنین دید،بر اسبش سوار شد و در کوچههای کوفه میگشت و از زخمهایی که بر تَن داشت،ناتوان شده بود،تا این که به درِ خانه زنی به نام طوعه رسید.
...زن بر درِ خانه ایستاده بود.مسلم بن عقیل به وی سلام کرد و او هم پاسخ داد و پرسید:چه میخواهی؟
1) (1)
مسلم گفت:قدری آب به من بده که عطشم شدّت یافته است.
زن برایش آب آورد تا سیراب شد.او سپس همان جا نشست.زن گفت:بنده خدا ! چرا نشستهای؟مگر آب نیاشامیدی؟
مسلم گفت:چرا-به خدا-؛ولی من در کوفه خانهای ندارم.من غریبم و افراد مورد اعتمادم،مرا تنها گذاشتند.آیا میخواهی در کار خیری شریک شوی؟من،مردی از خانوادهای شریف و بخشنده هستم و کسی مانند من،حتماً خوبی را جبران میکند.
زن گفت:جریان چیست و تو کیستی؟
مسلم-که خداوند،رحمتش کند-گفت:این سخن را وا بگذار و مرا وارد خانهات کن.امید است خداوند در بهشت،پاداشت دهد.
زن گفت:بنده خدا ! اسمت را به من بگو و چیزی را پنهان مکن.من خوش ندارم قبل از دانستن شرح حالت،وارد منزل من شوی.فتنه برپاست و عبید اللَّه بن زیاد در کوفه است.
مسلم بن عقیل به زن گفت:اگر مرا درست بشناسی،به خانهات را هم خواهی داد.من،مسلم پسر عقیل بن ابی طالب هستم.
زن گفت:برخیز و داخل شو.خداوند،تو را رحمت کند !
آن گاه وی را وارد خانه کرد و برایش چراغ روشن نمود و غذا آورد؛ولی مسلم،غذا نخورد.
چیزی نگذشت که پسر آن زن آمد.وقتی به خانه رسید،دید مادرش به اتاق دیگر،زیاد رفت و آمد میکند و گریان است.گفت:مادرم ! رفتار تو و گریهات و رفت و آمدت به آن اتاق،مرا به شک انداخته است.داستان چیست؟
زن گفت:پسرم ! چیزی را برایت میگویم؛ولی آن را افشا مکن.
پسر گفت:آنچه دوست داری،بگو.
زن گفت:فرزندم! مسلم بن عقیل،در آن اتاق است و قصّهاش چنین است.جوان،ساکت شد و چیزی نگفت و بسترش را پهن کرد و خوابید. (1)
دَخَلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ المَسجِدَ الأَعظَمَ لِیُصَلِّیَ المَغرِبَ،وتَفَرَّقَ عَنهُ العَشَرَةُ،فَلَمّا رَأی ذلِکَ استوی عَلی فَرَسِهِ ومَضی فی بَعضِ أزِقَّةِ الکوفَةِ،وقَد اثخِنَ بِالجِراحاتِ،حَتّی صارَ إلی دارِ امرَأَةٍ یُقالُ لَها:طَوعَةُ.
...وکانَتِ المَرأَةُ واقِفَةً عَلی بابِ دارِها،فَسَلَّمَ عَلَیها مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ،فَرَدَّت عَلَیهِ السَّلامَ،ثُمَّ قالَت:ما حاجَتُکَ؟قالَ:اِسقینی شُربَةً مِنَ الماءِ،فَقَد بَلَغَ مِنِّی العَطَشُ.
قالَ:فَسَقَتهُ حَتّی رَوِیَ،فَجَلَسَ عَلی بابِها.
فَقالَت:یا عَبدَ اللَّهِ،ما لَکَ جالِسٌ؟أما شَرِبتَ؟فَقالَ:بَلی وَاللَّهِ،ولکِنّی ما لی بِالکوفَةِ مَنزِلٌ،وإنّی غَریبٌ قَد خَذَلنی مَن کُنتُ أثِقُ بِهِ،فَهَل لَکِ فی مَعروفٍ تَصطَنِعیهِ إلَیَّ،فَإِنّی رَجُلٌ مِن أهلِ بَیتِ شَرَفٍ وکَرَمٍ،ومِثلی مَن یُکافِئُ بِالإِحسانِ.
فَقالَت:وکَیفَ ذلِکَ،ومَن أنتَ؟فَقالَ مُسلِمٌ رَحِمَهُ اللَّهُ:خَلّی هذَا الکَلامَ وأدخِلینی مَنزِلَکِ،عَسَی اللَّهُ أن یُکافِئَکِ غَداً بِالجَنَّةِ.
فَقالَت:یا عَبدَ اللَّهِ،خَبِّرنِی اسمَکَ ولا تَکتُمنی شَیئاً مِن أمرِکَ؛فَإِنّی أکرَهُ أن یُدخَلَ مَنزلی مِن قَبلِ مَعرِفَةِ خَبَرِکَ،وهذِهِ الفِتنَةٌ قائِمَةٌ،وهذا عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ بِالکوفَةِ.
فَقالَ لَها مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ:إنَّکِ لَو عَرَفتِنی حَقَّ المَعرِفَةِ لَأَدخَلتِنی دارَکِ،أَنا مُسلِمُ بنُ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ،فَقالَتِ المَرأَةُ:قُم فَادخُل رَحِمَکَ اللَّهُ ! فَأَدخَلَتهُ مَنزِلَها،وجاءَتهُ بِالمِصباحِ وبِالطَّعامِ،فَأَبی أن یَأکُلَ.
فَلَم یَکُن بِأَسرَعَ مِن أن جاءَ ابنُها،فَلَمّا أتی وَجَدَ امَّهُ تُکِثرُ دُخولَها وخُروجَها إلی بَیتٍ هُناکَ،وهِیَ باکِیَةٌ،فَقالَ لَها:یا امّاهُ،إنَّ أمرَکِ یُریبُنی لِدُخولِکِ هذَا البَیتَ وخُروجِکِ مِنهُ باکِیَةً،ما قِصَّتُکِ؟
فَقالَت:یا وَلَداه،إنّی مُخبِرَتُکَ بِشَیءٍ لا تُفشِهِ لِأَحَدٍ،فَقالَ لَها:قولی ما أحبَبتِ،فَقالَت لَهُ:یا بُنَیَّ،إنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ فی ذلِکَ البَیتِ،وقَد کانَ مِن قِصَّتِهِ کَذا وکَذا.
قالَ:فَسَکَتَ الغُلامُ ولَم یَقُل شَیئاً،ثُمَّ أخَذَ مَضجَعَهُ ونامَ 157 (الفتوح:ج 5 ص 50، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 207). [2]
157.الأخبار الطوال: ابن زیاد،وقتی دیگر سر و صداها را نشنید،گمان کرد جمعیت،وارد مسجد شدهاند.گفت:بنگرید و ببینید در مسجد،کسی را مییابید.
مسجد،کنار قصر بود.آنها مسجد را جستجو کردند؛ولی کسی را نیافتند.آنان
1) (1)
طنابهای حصیری [مسجد] را آتش زدند و آنها را به طرف صحن مسجد،پرتاب کردند تا فضا روشن شود.آن گاه جستجو کردند؛ولی کسی را نیافتند.
ابن زیاد گفت:مردم،پراکنده شدهاند و مسلم را رها کردهاند و بازگشتند.
ابن زیاد سپس به همراه گروهی بیرون آمد و وارد مسجد شد و شمعها و قندیلها روشن شدند. (1)
إنَّ ابنَ زِیادٍ لَمّا فَقَدَ الأَصواتَ،ظَنَّ أنَّ القَومَ دَخَلُوا المَسجِدَ،فَقالَ:اُنظُروا،هَل تَرَونَ فِی المَسجِدِ أحَداً؟-وکانَ المَسجِدُ مَعَ القَصرِ-فَنَظَروا فَلَم یَرَوا أحَداً،وجَعَلوا یُشعِلونَ أطنابَ القَصَبِ،ثُمَ یَقذِفونَ بِها فی رُحبَةِ المَسجِدِ لِیُضیءَ لَهُم،فَتَبَیَّنوا،فَلَم یَرَوا أحَداً.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ:إنَّ القَومَ قَد خَذَلوا وأسلَموا مُسلِماً وَانصَرَفوا.فَخَرَجَ فیمَن کانَ مَعَهُ،وجَلَسَ فِی المَسجِدِ،ووُضِعَتِ الشُّموعُ والقَنادیلُ 158 (الأخبار الطوال:ص 239). [1]
158.تاریخ الطبری -به نقل از مُجالِد بن سعید-:وقتی نشانی از مسلم و یارانش ندیدند،این را به ابن زیاد گزارش دادند.آن گاه دری را که به مسجد باز میشد،گشودند و عبید اللَّه به همراه یارانش از قصر،بیرون آمدند.او بر منبر رفت و به آنان دستور داد اطرافش بنشینند و تا یک سوم از سرِ شبْ رفته،در مسجد نشستند.
او دستور داد که عمرو بن نافع،بانگ بر آورد:بدانید هر یک از نگهبانان و نقیبان و سران و جنگجویان که نماز عشا را در غیر مسجد بخواند،از تعهّد به حکومت،بیرون رفته است.
ساعتی نگذشت که مسجد،پر از جمعیت شد.آن گاه به مؤذّن،دستور [اذان] داد و سپس نماز گزارد.
حُصَین بن تمیم [به ابن زیاد] گفت:اگر دوست داری،خودت با مردم نماز بخوان،یا دیگری نماز بخواند و تو در قصر،نماز بخوانی؛چرا که احساس امنیت نمیکنم.مبادا برخی از دشمنانت،به تو آسیبی رسانند !
1) (1)
عبید اللَّه گفت:به محافظانم دستور بده پشت سرم بِایستند،همان گونه که همیشه میایستند و خود در میان آنان بچرخ؛چرا که داخل قصر نمیشوم.
او با مردم،نماز خواند.آن گاه برخاست و حمد و ثنای خدا به جا آورد و گفت:امّا بعد،به درستی که پسر عقیل،آن مرد سفیه و نادان،چنان که دیدید،اختلاف و دودستگی به وجود آورد.ذمّه خداوند را از مردی که مسلم را در خانهاش بیابیم،بر میداریم (خونش مُباح است).هر کس مسلم را بیاورد،به مقدار دیه او [جایزه میگیرد].بندگان خدا ! تقوا پیشه کنید و به بیعت و فرمانبری،پایبند باشید و هیچ راهی را برای بهانهگیری،بر خود،هموار مسازید.
ای حُصَین بن تمیم ! مادرت به عزایت بنشیند،اگر بانگی از یکی از کوچههای کوفه بر آید،یا که این مرد از کوفه خارج شود و او را نزد من نیاوری! اینک،تو را مأمور خانههای کوفیان کردم.مراقبانی را بر سر کوچهها بگمار و فردا تمام خانهها را جستجو کن تا این مرد را بیاوری.حُصین،رئیس شُرطه و از قبیله بنی تمیم بود.
آن گاه از منبر،پایین آمد و داخل قصر شد.همچنین به عمرو بن حُرَیث،پرچمی داد و او را فرمانده کرد. (1)
لَمّا لَم یَرَوا شَیئاً [مِن مُسلِمٍ وأصحابِهِ] أعلَمُوا ابنَ زِیادٍ،فَفَتَحَ بابَ السُدَّةِ الَّتی فِی المَسجِدِ،ثُمَّ خَرَجَ فَصَعِدَ المِنبَرَ وخَرَجَ أصحابُهُ مَعَهُ،فَأَمَرَهُم فَجَلَسوا حَولَهُ قُبَیلَ العَتَمَةِ.
وأمَرَ عَمرَو بنَ نافِعٍ فَنادی:ألا بَرِئَتِ الذِّمَّةُ مِن رَجُلٍ مِنَ الشُّرطَةِ وَالعُرَفاءِ،أوِ المَناکِبِ أو المُقاتِلَةِ، [1]صَلَّی العَتَمَةَ إلّا فِی المَسجِدِ،فَلَم یَکُن لَهُ إلّا ساعةٌ،حَتَّی امتَلَأَ المَسجِدُ مِنَ النّاسِ،ثُمَّ أمَرَ مُنادِیَهُ فَأَقامَ الصَّلاةَ.
فَقالَ الحُصَینُ بنُ تَمیمٍ:إن شِئتَ صَلَّیتَ بِالنّاسِ،أو یُصَلّی بِهِم غَیرُکَ ودَخَلتَ أنتَ فَصَلَّیتَ فِی القَصرِ؛فَإِنّی لا آمَنُ أن یَغتالَکَ بَعضُ أعدائِکَ.
فَقالَ:مُر حَرَسی فَلیَقوموا وَرائی کَما کانوا یَقِفونَ،ودُر فیهِم فَإِنّی لَستُ بِداخِلٍ إذاً.فَصَلّی بِالنّاسِ.
ثُمَّ قامَ فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،ثُمَّ قالَ:أمّا بَعدُ،فَإِنَّ ابنَ عَقیلٍ السَّفیهَ الجاهِلَ،قَد أتی ما قدَ رَأَیتُم مِنَ الخِلافِ وَالشِّقاقِ،فَبَرِئَت ذِمَّةُ اللَّهِ مِن رَجُلٍ وَجَدناهُ فی دارِهِ،ومَن جاءَ بِهِ فَلَهُ دِیَتُهُ،اِتَّقُوا اللَّهَ عِبادَ اللَّهِ،وَالزَموا طاعَتَکُم وبَیعَتَکُم،ولا تَجعَلوا عَلی أنفُسِکُم سَبیلاً.
یا حُصَینَ بنَ تَمیمٍ،ثَکِلَتکَ امُّکَ إن صاحَ بابُ سِکَّةٍ مِن سِکَکِ الکوفَةِ،أو خَرَجَ هذَا الرَّجُلُ ولَم تأتِنی بِهِ،وقَد سَلَّطتُکَ عَلی دورِ أهلِ الکوفَةِ فَابعَث مُراصِدَةً عَلی أفواهِ السِّکَکِ،وأصبِح غَداً وَاستَبرِ الدّورَ وجُسَّ خِلالَها،حَتّی تَأتِیَنی بِهذَا الرَّجُلِ-وکانَ الحُصَینُ عَلی شُرَطِهِ،وهُوَ مِن بَنی تَمیمٍ-ثُمَّ نَزَلَ ابنُ زِیادٍ فَدَخَلَ،وقَد عَقَدَ لِعَمرِو بنِ حُرَیثٍ رایَةً وأمَّرَهُ عَلَی النّاسِ 159 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 372؛ [2]الإرشاد:ج 2 ص 56). [3]
1) (1)
159.البدایة و النهایة: عبید اللَّه بن زیاد به همراه فرماندهان و بزرگان،به هنگام نماز عشا از قصر بیرون آمد و نماز عشا را با مردم در مسجد جامع اقامه کرد.آن گاه برای مردم،خطبه خواند و مسلم بن عقیل را از آنان خواست و بر جستجو برای یافتن مسلم،تأکید کرد و گفت:هر کس مسلم را نزد خود بیابد و خبر ندهد،خونش هدر خواهد بود و هر کس او را بیاورد،به اندازه دیهاش [جایزه میگیرد].
او نگهبانان را نیز فرا خواند و آنان را بر جستجو برای یافتن مسلم،تحریک و تهدید کرد. (1)
أمّا عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ،فَإِنَّهُ نَزَلَ مِنَ القَصرِ بِمَن مَعَهُ مِنَ الاُمَراءِ وَالأَشرافِ،بَعدَ العِشاءِ الآخِرَةِ،فَصَلّی بِهِمُ العِشاءَ فِی المَسجِدِ الجامِعِ،ثُمَّ خَطَبَهُم،وطَلَبَ مِنهُم مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ،وحَثَّ عَلی طَلَبِهِ،ومَن وَجَدَهُ عِندَهُ ولَم یُعلِم بِهِ فَدَمُهُ هَدرٌ،ومَن جاءَ بِهِ فَلَهُ دِیَتُهُ.وطَلَبَ الشُّرَطَ وحَثَّهُم عَلی ذلِکَ،وتَهَدَّدَهُم 160 (البدایة والنهایة:ج 8 ص 155). [1]
160.تاریخ الطبری -به نقل از مجالد بن سعید-:چون صبح شد،ابن زیاد جلوس کرد و اجازه داد مردم بر او وارد شوند.آن گاه محمّد بن اشعث آمد.عبید اللَّه گفت:مرحبا به کسی که دورویی ندارد و مورد اتّهام نیست ! و او را کنار خود نشاند.
پسر پیرزن-که مادرش مسلم بن عقیل را پناه داده بود-[نامش] بلال بن اسَید بود.او صبحگاهان نزد عبد الرحمان بن محمّد بن اشعث رفت و به وی خبر داد که مسلم بن عقیل،نزد مادر اوست.عبد الرحمان به نزد پدرش-که در مجلس ابن زیاد بود-آمد و با او درِ گوشی صحبت کرد.ابن زیاد پرسید:چه گفت؟
1) (1)
محمّد بن اشعث گفت:به من خبر داد که مسلم بن عقیل در یکی از خانههای ماست.
ابن زیاد با چوبش به پهلوی محمّد زد و گفت:برخیز و هماینک،او را بیاور. (1)
لَمّا أصبَحَ [ابنُ زِیادٍ] جَلَسَ مَجلِسَهُ،وأذِنَ لِلنّاسِ فَدَخَلوا عَلَیهِ،وأقبَلَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ فَقالَ:مَرحَباً بِمَن لا یُستَغَشُّ ولا یُتَّهَمُ،ثُمَّ أقعَدَهُ إلی جَنبِهِ،وأصبَحَ ابنُ تِلکَ العَجوزِ وهُوَ بِلالُ بنُ اسَیدٍ،الَّذی آوَت امُّهُ ابنَ عَقیلٍ،فَغَدا إلی عَبدِ الرَّحمنِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ فَأَخبَرَهُ بِمَکانِ ابنِ عَقیلٍ عِندَ امِّهِ.
قالَ:فَأَقبَلَ عَبدُ الرَّحمنِ حَتّی أتی أباهُ وهُوَ عِندَ ابنِ زِیادٍ فَسارَّهُ،فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ:ما قالَ لَکَ؟قالَ:أخبَرَنی أنَّ ابنَ عَقیلٍ فی دارٍ مِن دورِنا.فَنَخَسَ بِالقَضیبِ فی جَنبِهِ،ثُمَّ قالَ:قُم فَاْتِنی بِهِ السّاعَةَ 161 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 373؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 57). [2]
161.أنساب الأشراف: چون مردم از اطراف پسر عقیلْ پراکنده شدند،ابن زیاد،درِ قصر را گشود و در مجلس حضور یافت.کوفیان در مجلس وی،حاضر شدند.عبد الرحمان بن محمّد بن اشعث نزد پدرش-که در مجلس ابن زیاد حضور داشت-آمد و گزارش مسلم بن عقیل را به وی داد و محمّد بن اشعث نیز مطلب را به اطّلاع ابن زیاد رساند. (2)
162.الفتوح: عبید اللَّه بن زیاد به جانشین خود،عمرو بن حُرَیث مخزومی،دستور داد که سیصد مرد دلاور را به همراه پسر اشعث بفرستد.
محمّد بن اشعث حرکت کرد تا به خانهای رسید که مسلم بن عقیل در آن بود. (3)
قالَ:فَرَکِبَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ حَتّی وافَی الدّارَ الَّتی فیها مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ 163 (الفتوح:ج 5 ص 53، [5]مقتل الحسین،خوارزمی:ج 1 ص 208). [6]
163.الأمالی،شجری -به نقل از سعید بن خالد-:ابن زیاد،مردی از قبیله بنی سُلَیم را به
1) (1)
2) (2) کانَ ابنُ زِیادٍ-حینَ تَفَرَّقَ عَنِ ابنِ عَقیلٍ النّاسُ-فَتَحَ بابَ القَصرِ،وخَرَجَ إلَی المَجلِسِ فَجَلَسَ فیهِ،وحَضَرَهُ أهلُ الکوفَةِ،فَجاءَ عَبدُ الرَّحمنِ بنُ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ إلی أبیهِ-وهُوَ عِندَ ابنِ زِیادٍ-فَأَخبَرَهُ خَبَرَ ابنِ عَقیلٍ،فَأَعلَمَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ ابنَ زِیادٍ بِذلِکَ 162 (أنساب الأشراف:ج 2 ص 338. [3]نیز،ر.ک:الأمالی،شجری:ج 1 ص 167). [4]
3) (3) أمَرَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ خَلیفَتَهُ عَمرَو بنَ حُرَیثٍ المَخزومِیَّ،أن یَبعَثَ مَعَ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ ثَلاثَمِئَةِ راجِلٍ مِن صَنادیدِ أصحابِهِ.
همراه صد سواره به آن خانه فرستاد و مسلم را غافلگیر کردند. (1)
فَبَعَثَ [ابنُ زِیادٍ] رَجُلاً مِن بَنی سُلَیمٍ فی مِئَةِ فارِسٍ إلَی الدّارِ،فَأَخَذَ فَواتَها 164 (الأمالی،شجری:ج 1 ص 167).
164.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: ابن زیاد به جانشین خود،عمرو بن حُرَیث مخزومی،دستور داد که سیصد مرد دلاور را از یاران خود،به همراه محمّد بن اشعث بفرستد.محمّد بن اشعث،سوار شد و به خانهای که مسلم در آن بود،رسید.مسلم،صدای سُم اسبان و سر و صدای مردان را شنید و دانست که به سراغش آمدهاند.با سرعت به سمت اسبش رفت و آن را زین کرد و زره پوشید و عمامه بر سر نهاد و شمشیر به کمر بست.
سپاهیان،خانه را سنگباران میکردند و با نیهای آتش گرفته،آتش میافکندند.
مسلم،لبخندی زد و گفت:ای جان ! به سمت مرگ بشتاب که از آن،چاره و گریزی نیست.آن گاه به زن گفت:خدا،تو را رحمت کند و به تو پاداش خیر دهد ! بدان که من از جانب پسرت،گرفتار شدم.درِ خانه را بگشا.
زن،در را گشود و مسلم مانند شیر خشمگین در برابر سپاهیان،قرار گرفت و با شمشیر بر آنان حمله بُرد و گروهی را کُشت.
خبر به عبید اللَّه بن زیاد رسید.برای محمّد بن اشعث پیغام فرستاد:سبحان اللَّه! ای ابو عبد الرحمان ! ما تو را فرستادیم که یک مرد را نزد ما بیاوری و اینک،گروهی از یارانت کشته شدهاند؟!
محمّد بن اشعث برایش چنین پاسخ فرستاد:ای امیر ! گمان میکنی مرا به سوی یکی از بقّالهای کوفه یا کفشدوزی از کفشدوزان حیره فرستادهای؟آیا نمیدانی که مرا به سوی شیری خطرناک و قهرمانی بزرگ فرستادهای که در دست،شمشیری
1) (1)
بُرنده دارد که از آن،مرگ میچکد؟!
ابن زیاد برایش پیغام فرستاد که:به وی امان بده؛زیرا نمیتوانی بر او دست یابی،مگر با دادن امانی که با قسمهای سنگین،همراه باشد. (1)
أمَرَ ابنُ زِیادٍ خَلیفَتَهُ عَمرَو بنَ حُرَیثٍ المَخزوِمیَّ أن یَبعَثَ مَعَ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ ثَلاثَمِئَةِ رَجُلٍ مِن صَنادیدِ أصحابِهِ،فَرَکِبَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ حَتّی وافَی الدّارَ الّتی فیها مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ،فَسَمِعَ مُسلِمٌ وَقعَ حَوافِرِ الخَیلِ وأصواتَ الرِّجالِ،فَعَلِمَ أنَّهُ قَد اتِیَ،فَبادَرَ مُسرِعاً إلی فَرَسِهِ،فَأَسرَجَهُ وألجَمَهُ وصَبَّ عَلَیهِ دِرعَهُ،وَاعتَجَرَ بِعِمامَتِهِ وتَقَلَّدَ سَیفَهُ،وَالقَومُ یَرمونَ الدّارَ بِالحِجارَةِ،ویُلهِبونَ النّارَ فی هوارِی القَصَبِ،فَتَبَسَّمَ مُسلِمٌ ثُمَّ قالَ:یا نَفسِی ! اخرُجی إلَی المَوتِ الَّذی لَیسَ مِنهُ مَحیصٌ ولا مَحیدٌ.
ثُمَّ قالَ لِلمَرأَةِ:رَحِمَکِ اللَّهُ وجَزاکِ خَیراً،اِعلَمی إنّی ابتُلیتُ مِن قِبَلِ ابنِکِ،فَافتَحِی البابَ،فَفَتَحَتهُ،وخَرَجَ مُسلِمٌ فی وُجوهِ القَومِ کَالأَسَدِ المُغضَبِ،فَجَعَلَ یُضارِبُهُم بِسَیفِهِ حَتّی قَتَلَ جَماعَةً،وبَلَغَ ذلِکَ ابنَ زِیادٍ،فَأَرسَلَ إلی مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ:سُبحانَ اللَّهِ أبا عَبدِ الرَّحمنِ،بَعَثناکَ إلی رَجُلٍ واحِدٍ لِتَأتِیَنا بِهِ،فَثَلَمَ مِن أصحابِکَ ثُلمَةً عَظیمَةً!!
فَأَرسَلَ إلَیهِ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ:أیُّهَا الأَمیرُ،أتَظُنُّ أنَّکَ بَعَثتَنی إلی بَقّالٍ مِن بَقاقیلِ الکوفَةِ،أو جُرمُقانِیٍّ مِن جَرامِقَةِ الحیرَةِ؟أفَلا تَعلَمُ أیُّهَا الأَمیرُ،أنَّکَ بَعَثتَنی إلی أسَدٍ ضِرغامٍ،وبَطَلٍ هُمامٍ؛فی کَفِّهِ سَیفٌ حُسامٌ،یَقطُرُ مِنهُ المَوتُ الزُّؤامُ!
فَأَرسَلَ إلَیهِ ابنُ زِیادٍ:أن أعطِهِ الأَمانَ؛فَإِنَّکَ لَن تَقدِرَ عَلَیهِ إلّا بِالأَمانِ المُؤَکَّدِ بِالأَیمانِ 165 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 208، [1]الفتوح:ج 5 ص 53). [2]
165.البدایة و النهایة: سپاهیان بر مسلم،هجوم آوردند و مسلم با شمشیر،در برابر آنان ایستاد و سه مرتبه آنان را از خانه بیرون راند.لب بالا و پایین مسلم،ضربت خورد.آن گاه سپاهیان به سوی مسلم،سنگ پرتاب کردند و طنابهای حصیری را آتش زدند [و به طرفش انداختند]؛ولی باز هم نتوانستند بر او دست یابند.مسلم با شمشیر از خانه بیرون آمد و به نبرد با آنان پرداخت. (2)
166.العِقد الفرید -به نقل از ابو عبید قاسم بن سلام-:[سپاهیان] به سمت مسلم بن عقیل روانه شدند.مسلم با شمشیر به سوی آنان آمد و با آنان میجنگید،تا این که
1) (1)
2) (2) دَخَلوا عَلَیهِ [أی عَلی مُسلِمٍ] فَقامَ إلَیهِم بِالسَّیفِ،فَأَخرَجَهُم مِنَ الدّارِ ثَلاثَ مَرّاتٍ،واُصیبَت شَفَتُهُ العُلیا وَالسُّفلی،ثُمَّ جَعَلوا یَرمونَهُ بِالحِجارَةِ،ویُلهِبونَ النّارَ فی أطنابِ القَصَبِ،فَضاقَ بِهِم ذَرعاً،فَخَرَجَ إلَیهِم بِسَیفِهِ فَقاتَلَهُم 166 (البدایة والنهایة:ج 8 ص 155). [3]
جراحتهای سنگین برداشت و او را اسیر کردند. (1)
اُرسِلَ إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ،فَخَرَجَ إلَیهِم بِسَیفِهِ،فَما زالَ یُقاتِلُهُم حَتّی أثخَنوهُ بِالجِراحِ،فَأَسَروهُ 167 (العقد الفرید:ج 3 ص 365، [1]المحاسن والمساوئ:ص 60). [2]
167.الملهوف: چون مسلم،گروهی از آنان را کشت،محمّد بن اشعث بانگ بر آورد:ای مسلم ! تو در امانی.
مسلم گفت:چه اعتمادی به امانِ اهل نیرنگ و فجور هست؟! و باز یورش آورد و با آنان میجنگید و سرودههای حَمران بن مالک خَثعَمی را در روز نبرد خثعم و بنی عامر میخواند:
سوگند یاد کردهام که جز به آزادگی،کشته نشوم،
گرچه مرگ را ناخوش میدارم.
خوش ندارم که به من نیرنگ بزنند یا فریب بخورم
و با آب گوارا،آب گرم و تلخ را مخلوط کنم.
هر کسی روزی،مرگ را ملاقات میکند.
با شما نبرد میکنم و از سختی،هراسی ندارم.
به وی گفتند:به راستی که نیرنگ و فریبی نیست.ولی مسلم،بِدان توجّه نکرد و پس از دیدن جراحتهای سنگین،جمعیت بر او هجوم آوردند و مردی از پشت به وی ضربتی زد و به زمین افتاد و به اسارت گرفته شد. (2)
أقسَمتُ لا اقتَلُ إلّا حُرّا وإن رَأَیتُ المَوتَ شَیئاً نُکرا أکرَهُ أن اخدَعَ أو اغَرّا أو أخلِطَ البارِدَ سُخناً مُرّا کُلُّ امرِئٍ یَوماً یُلاقی شَرّا أضرِبُکُم ولا أخافُ ضُرّا
فَقالوا لَهُ:إنَّکَ لا تُخدَعُ ولا تُغَرُّ،فَلَم یَلتَفِت إلی ذلِکَ،وتَکاثَروا عَلَیهِ بَعدَ أن اثخِنَ بِالجِراح،فَطَعَنَهُ رَجُلٌ مِن خَلفِهِ،فَخَرَّ إلَی الأَرضِ،فَاُخِذَ أسیراً 168 (الملهوف:ص 120،بحار الأنوار:ج 44 ص 357). [3]
168.الفتوح: عبید اللَّه بن زیاد برای محمّد بن اشعث،پیغام فرستاد که به مسلم،امان بده؛چرا که جز از این طریق،نمیتوانی بر او دست یابی.
محمّد بن اشعث،پس از آن گفت:وای بر تو،ای مسلم ! خودت را به کشتن مده.تو در امانی.
مسلم بن عقیل میگفت:مرا به امانِ اهل نیرنگ،نیازی نیست.آن گاه به نبرد پرداخت و این شعر را میخواند:
سوگند یاد کردهام که جز به آزادگی،کشته نشوم،
گرچه مرگ را جامی تلخ بیابم.
خوش ندارم به من نیرنگ بزنند و یا فریب بخورم.
هر کسی روزی،مرگ را ملاقات میکند.
با شما نبرد میکنم و از سختی نمیهراسم.
محمّد بن اشعث،بانگ برآورد و گفت:وای بر تو،ای پسر عقیل ! به راستی که به تو دروغ گفته نمیشود و تو فریب داده نمیشوی.این جمعیت،قصد کشتن تو را ندارند.پس خودت را به کشتن مده.
مسلم-که خداوند،رحمتش کند-به سخن پسر اشعث،اعتنایی نکرد و به نبرد،ادامه داد تا جراحتهای سنگینی بر او وارد شد و از جنگیدن،ناتوان شد.جمعیت بر او یورش بردند و با تیر و سنگ بر او میزدند.مسلم گفت:وای بر شما ! آیا به سویم سنگ،پرتاب میکنید-آن گونه که به کفّار،سنگ میزنند-،در حالی که من از خانواده پیامبرانِ ابرارم؟آیا حقّ پیامبر را در باره خاندانش پاس نمیدارید؟
سپس با وجود ضعف،بر آنان یورش بُرد و جمعیت را در هم شکست و آنان را پراکنده ساخت.آن گاه برگشت و بر درِ خانه تکیه زد.سپاهیان به سمت مسلم،باز
گشتند و محمّد بن اشعث بر آنان بانگ زد که:او را رها کنید تا با او سخن بگویم.
پسر اشعث به مسلم،نزدیک شد و رو به روی وی ایستاد و گفت:وای بر تو،ای پسر عقیل ! خودت را به کشتن مده.تو در امانی و خونت بر گردن من است.
مسلم به وی گفت:ای پسر اشعث ! گمان میکنی تا نیرویی برای جنگیدن دارم،دست دراز میکنم؟نه ! به خدا،هرگز چنین نمیشود.آن گاه بر پسر اشعث،یورش برد و او را تا پیش یارانش عقب راند.سپس به جای خود باز گشت و ایستاد و گفت:بار خدایا ! عطش،امانم را بُریده است!
کسی جرئت نداشت به وی نزدیک شود،یا به او آب دهد.پسر اشعث،رو به یارانش کرد و گفت:وای بر شما ! این برای شما ننگ و عار است که این گونه از یک مرد،درمانده شوید.همه با هم،بر او یورش برید.
همه بر مسلم یورش آوردند و او هم بر آنان یورش بُرد.مردی کوفی به نام بُکَیر بن حُمرانِ احمری،به سمت مسلم آمد و دو ضربت میان آنان رد و بدل شد.بُکَیر،ضربتی بر لب بالای مسلم زد و مسلم بن عقیل هم بر او ضربتی زد و او کشته بر زمین افتاد.
آن گاه مسلم از پشت سر،مورد اصابت نیزه قرار گرفت و بر زمین افتاد و به اسارت گرفته شد و اسب و سلاحش را هم گرفتند.مردی از قبیله بنی سلیمان به نام عبید اللَّه بن عبّاس نیز جلو آمد و عمامهاش را برداشت. (1)
أرسَلَ إلَیهِ [أی إلی مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ] عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ أن أعطِهِ الأَمانَ؛فَإِنَّکَ لَن تَقدِرَ عَلَیهِ إلّا بِالأَمانِ.فَجَعَلَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ یَقولُ:وَیحَکَ یَابن عَقیلٍ ! لا تَقتُل نَفسَکَ،لَکَ الأَمانُ،ومُسلِمُ بنُ عَقیلٍ یَقولُ:لا حاجَةَ إلی أمانِ الغَدَرَةِ،ثُمَّ جَعَلَ یُقاتِلُهُم وهُوَ یَقولُ:
أقسَمتُ لا اقتَلُ إلّا حُرّا ولَو وَجَدتُ المَوتَ کَأساً مُرّا أکرَه أن اخدَعَ أو اغَرّا کُلُّ امرِیءٍ یَوماً یُلاقی شَرّا
أضرِبُکُم ولا أخافُ ضُرّا -
1) (1)
گزارشهایی را که حاکی از دستگیری مسلم علیه السلام پس از امان دادن به او هستند،میتوان به سه دسته تقسیم کرد:
1.گزارشی که بیشتر منابع تاریخی نقل کردهاند که:مسلم علیه السلام،پیشنهاد امان را قاطعانه رد کرد و در پاسخ محمّد بن اشعث-که این پیشنهاد را مطرح کرد-،گفت:
وأیُّ أمانٍ لِلغَدَرَةِ الفَجَرَةِ؟! چه اعتمادی به امان اهل نیرنگ و فجور هست؟!
سپس با تمثّل به اشعار حُمران بن مالک خَثعَمی،خطاب به دشمنان حاضر در صحنه نبرد گفت:
أقْسَمْتُ لا اقتَلُ إلّا حُرّا....
سوگند یاد کردهام که جز به آزادگی،کشته نشوم.
سپس به نبردْ ادامه داد،تا این که از پشتِ سر،مورد اصابت نیزه قرار گرفت و به زمین افتاد و اسیر شد. (1)
ر.ک:الملهوف:ص 120،بحار الأنوار:ج 44 ص 357.
2.گزارشی که حاکی از آن است که مسلم علیه السلام پس از درگیری با دشمن و وارد شدن جراحتهای بسیار به او و زمینگیر شدن،امان را پذیرفت. (2)
3.گزارشی که به طور مطلق،پذیرش امان به وسیله مسلم علیه السلام را تأیید کرده است. (1)
ر.ک:مروج الذهب:ج 3 ص 68 و تاریخ الطبری:ج 5 ص 350.
با تأمّل در گزارشهای یاد شده،میتوان در یافت که گزارش سوم،بی تردید،نادرست است؛زیرا مشخّص است که پیشنهاد امان دادن به رهبر قیامی که زمینه را برای نهضتی بزرگتر آماده میکند،آن هم از سوی فاسق و فاجری مانند ابن زیاد،دام و فریبی بیش نیست.چگونه میتوان پذیرفت که مسلم علیه السلام،متوجّه چنین نکتهای نبوده و بدون چون و چرا،امان ابن زیاد را پذیرفته و خود را تسلیم نموده است؟!
در مورد گزارش دوم نیز به نظر میرسد که گزارشگر،تسلیم شدن مسلم علیه السلام را پس از این که جراحات بسیاری برداشته و دیگر توان جنگیدن نداشته،«پذیرفتن امان»تصوّر کرده است.
بر این اساس،گزارش نخست-که بسیاری از منابع،آن را نقل کردهاند و متن آن با روح بلند و عزم استوار و شهامت و شجاعت یاران سیّد الشهدا علیه السلام سازگاری دارد-،نزدیک به واقع است که:مسلم علیه السلام،هیچ گاه پیشنهاد امان را نپذیرفت و تا آخرین رمق جنگید و هنگامی که دیگر توان دفاع نداشت،دستگیر شد.
1) (1)
169.تاریخ الطبری -به نقل از قُدامة بن سعید بن زائدة بن قدامه ثقفی-:اَستری آوردند و مسلم را بر آن،سوار کردند و دورش را گرفتند و شمشیرش را برداشتند.در این حال،مسلم-که گویا از زندگی و جانش ناامید شده بود-،اشکش جاری شد و گفت:این،آغاز نیرنگ است.
محمّد بن اشعث گفت:امیدوارم برایت مشکلی پیش نیاید.
مسلم گفت:این،جز آرزویی بیش نیست.کجاست امان شما؟ «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» .و گریه کرد.
عمرو بن عبید اللَّه بن عبّاس،به مسلم گفت:کسی که دنبال چیزی است مانند آنچه تو دنبال آنی،وقتی چنین حوادثی برایش رخ میدهد،گریه نمیکند.
مسلم گفت:به خدا سوگند،من برای جان خود،گریه نمیکنم و برای کشتن خویش،مرثیه نمیخوانم،گرچه یک لحظه زیان [و گرفتاری] را هم بر خویش نمیپسندم؛امّا [اکنون] برای خاندانم گریه میکنم که به سمت من میآیند.من برای حسین و خاندان حسین،گریه میکنم. (1)
واُتِیَ [مُسلِمٌ] بِبَغلَةٍ فَحُمِلَ عَلَیها،وَاجتَمَعوا حَولَهُ،وَانتَزَعوا سَیفَهُ مِن عُنُقِهِ،فَکَأَنَّهُ عِندَ ذلِکَ أیِسَ مِن نَفسِهِ،فَدَمَعَت عَیناهُ،ثُمَّ قالَ:هذا أوَّلُ الغَدرِ.
قالَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ:أرجو ألّا یَکونَ عَلَیکَ بَأسٌ.
قالَ:ما هُوَ إلّا الرَّجاءُ،أینَ أمانُکُم؟إنّا للَّهِِ وإنّا إلَیهِ راجِعونَ،وبَکی،فَقالَ لَهُ عَمرُو بنُ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ عَبّاسٍ:إنَّ مَن یَطلُبُ مِثلَ الَّذی تَطلُبُ،إذا نَزَلَ بِهِ مِثلُ الَّذی نَزَلَ بِکَ لَم یَبکِ !
قالَ:إنّی وَاللَّهِ ما لِنَفسی أبکی،ولا لَها مِنَ القَتلِ أرثی،وإن کُنتُ لَم احِبَّ لَها طَرفَةَ عَینٍ تَلَفاً،ولکِن أبکی لِأَهلِیَ المُقبِلینَ إلَیَّ،أبکی لِحُسَینٍ وآلِ حُسَینٍ 170 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 374؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 59). [2]
1) (1)
170.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف-:قدامة بن سعید بن زائدة بن قدامه ثقفی برایم نقل کرد که:آن گاه مسلم به سمت محمّد بن اشعث آمد و گفت:ای بنده خدا ! به خدا سوگند،میبینم که به زودی از عمل کردن به امانی که دادهای،ناتوان خواهی شد.آیا میتوانی کار خیری انجام دهی؟میتوانی از جانب خود،مردی را بفرستی که از زبان من،پیغامی به حسین برساند-چرا که میدانم او و خانوادهاش،امروز از مکّه به سمت کوفه به راه افتاد یا فردا حرکت میکند و بیتابیِ من هم برای این است-و بگوید:«پسر عقیل،مرا نزد تو فرستاده و او اینک در دست این قوم،اسیر است و صلاح نمیداند که به سوی مرگ،حرکت کنی.او میگوید:با خانوادهات برگرد و کوفیان،تو را فریب ندهند.آنان،همان یاران پدر تو اند که آرزو میکرد با مرگ یا کشته شدن،از آنان رهایی یابد.به راستی که کوفیان،تو را فریفتند و مرا هم فریفتند و کسی که فریفته میشود،رأیی ندارد».
پسر اشعث گفت:به خدا سوگند که این کار را انجام میدهم و به ابن زیاد خواهم گفت که من به تو امان دادهام.
همچنین جعفر بن حُذَیفه طایی برایم نقل کرد...و گفت:محمّد بن اشعث،اِیاس بن عَثِلِ طایی را-که از طایفه بنی مالک بن عمرو بن ثُمامه بود-فرا خواند.این مرد،شاعر بود و بسیار نزد محمّد،رفت و آمد میکرد.به وی گفت:حسین را ملاقات کن و این نامه را به وی برسان.و در آن نامه آنچه را پسر عقیل گفته بود،نوشت و به وی گفت:این،زاد و توشه راه و این هم متاعی برای خانوادهات.
ایاس گفت:از کجا مرکب بیاورم؟به راستی که مرکبم لاغر است.
پسر اشعث گفت:این هم مرکب.آن را با هر آنچه بر آن است،سوار شو.
ایاس از کوفه خارج شد و در منزل زُباله (محلّی معروف در راه مکّه به کوفه) پس از چهار شب به حسین علیه السلام برخورد کرد و خبر را رساند و نامه را به وی داد.حسین علیه السلام
به وی فرمود:«هر آنچه تقدیر شده،رُخ میدهد.جان خود و نیز فساد امّت را به [رضا و] حساب خداوند،وا میگذاریم». (1)
ثُمَّ أقبَلَ [مُسلِمٌ] عَلی مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ فَقالَ:یا عَبدَ اللَّهِ،إنّی أراکَ وَاللَّهِ سَتَعجِزُ عَن أمانی،فَهَل عِندَکَ خَیرٌ؟تَستَطیعُ أن تَبعَثَ مِن عِندِکَ رَجُلاً عَلی لِسانی یُبلِغُ حُسَیناً علیه السلام-فَإِنّی لا أراهُ إلّا قَد خَرَجَ إلَیکُمُ الیَومَ مُقبِلاً،أو هُوَ خارِجٌ غَداً هُوَ وأهلُ بَیتِهِ،وإنَّ ماتَری مِن جَزَعی لِذلِکَ-فَیَقولَ:إنَّ ابنَ عَقیلٍ بَعَثَنی إلَیکَ،وهُوَ فی أیدِی القَومِ أسیرٌ،لا یَری أن تَمشِیَ حَتّی تُقتَلَ،وهُوَ یَقولُ:اِرجِع بِأَهلِ بَیتِکَ،ولا یَغُرُّکَ أهلُ الکوفَةِ،فَإِنَّهُم أصحابُ أبیکَ الَّذی کانَ یَتَمَنّی فِراقَهُم بِالمَوتِ أوِ القَتلِ،إنَّ أهلَ الکوفَةِ قَد کَذَّبوکَ،وکَذَّبونی،ولَیسَ لِمُکَذَّبٍ رَأیٌ.
فَقالَ ابنُ الأَشعَثِ:وَاللَّهِ لَأَفعَلَنَّ،ولَاُعلِمَنَّ ابنَ زِیادٍ أنّی قَد آمَنتُکَ.
قالَ أبو مِخنَفٍ:فَحَدَّثَنی جَعفَرُ بنُ حُذَیفَةَ الطّائِیُّ...قالَ:دَعا مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ إیاسَ بنَ العَثِلِ الطائِیَّ،مِن بَنی مالِکِ بنِ عَمرِو بنِ ثُمامَةَ،وکانَ شاعِراً،وکانَ لِمُحَمَّدٍ زَوّاراً،فَقالَ لَهُ:اِلقَ حُسَیناً فَأَبلِغهُ هذَا الکِتابَ،وکَتَبَ فیهِ الَّذی أمَرَهُ ابنُ عَقیلٍ.
وقالَ لَهُ:هذا زادُکَ وجَهازُکَ ومُتعَةٌ لِعِیالِکَ،فَقالَ:مِن أینَ لی بِراحِلَةٍ؟فَإِنَّ راحِلَتی قَد أنضَیتُها،قالَ:هذِهِ راحِلَةٌ فَارکَبها بِرَحلِها،ثُمَّ خَرَجَ فَاستَقبَلَهُ بِزُبالَةَ لِأَربَعِ لَیالٍ،فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ،وبَلَّغَهُ الرِّسالَةَ،فَقالَ لَهُ حُسینٌ علیه السلام:کُلُّ ما حُمَّ نازِلٌ،وعِندَ اللَّهِ نَحتَسِبُ أنفُسَنا،وفَسادَ امَّتِنا 171 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 374؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 59). [2]
171.الأخبار الطوال: چون حسین علیه السلام به منزل زُباله رسید،فرستاده محمّد بن اشعث و عمر بن سعد با ایشان مواجه شد و پیام مسلم را-که خواسته بود شرح حالش را به حسین علیه السلام گزارش دهد و پراکنده شدن کوفیان را پس از بیعتشان با او،بازگو کند-،رسانْد.مسلم،این کار را از محمّد بن اشعث درخواست کرده بود.
حسین علیه السلام چون نامه را خواند،به درستیِ آن یقین کرد و کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه،ایشان را ناراحت کرد.همچنین فرستاده خبر،کشته شدن قیس بن مُسهِر را-که ایشان او را از مکان«بطن الرِّمّه»فرستاده بود-،به ایشان داد.
گروهی،از منزلهای بین راه با ایشان همراه شده بودند.چون خبر کشته شدن مسلم را شنیدند،پراکنده شدند.آنان گمان میکردند که ایشان بر یاران و همراهان خود در کوفه وارد میشود.با ایشان کسی جز یاران نزدیکش،باقی نماند. (2)
فَلَمّا قَرَأَ الکِتابَ استَیقَنَ بِصِحَّةِ الخَبَرِ،وأفظَعَهُ قَتلُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ [3]وهانِئِ بنِ عُروَةَ،ثُمَّ أخبَرَهُ الرَّسولُ بِقَتلِ قَیسِ بنِ مُسهِرٍ،رَسولِهِ الَّذی وَجَّهَهُ مِن بَطنِ الرِّمَّةِ.
وقَد کانَ صَحِبَهُ قَومٌ مِن مَنازِلِ الطَّریقِ،فَلَمّا سَمِعوا خَبَرَ مُسلِمٍ-وقَد کانوا ظَنّوا أنَّهُ یَقدَمُ عَلی أنصارٍ وعَضُدٍ-تَفَرَّقوا عَنهُ،ولَم یَبقَ مَعَهُ إلّا خاصَّتُهُ 172 (الأخبار الطوال:ص 247). [4]
هر چند اقدام ابن اشعث و ابن سعد،در ظاهر،عمل کردن به وصیّت مسلم علیه السلام و رساندن پیام او به امام حسین علیه السلام بود،ولی بدیهی است که هدف اصلی آنان،منصرف کردن امام علیه السلام از آمدن به کوفه و جلوگیری از رسیدن ایشان به کانون نهضت،یعنی کوفه بوده است.به همین جهت،هنگامی که امام علیه السلام بر خلاف توصیه مسلم علیه السلام به حرکت خود به سوی کوفه ادامه داد،در سرزمین کربلا،راه را بر ایشان بستند و او و یارانش را به شهادت رساندند.
172.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف-:قُدامة بن سعد،برایم نقل کرد که:چون مسلم بن عقیل به درِ قصر رسید،کوزه خنکی در آن جا نهاده شده بود.پسر عقیل گفت:از این آب،به من بدهید.
مسلم بن عمرو به وی گفت:میبینی چه قدر خنک است؟نه،به خدا سوگند ! از این آب،قطرهای نخواهی نوشید تا از آبهای داغ در آتش جهنّم بچشی.
پسر عقیل به وی گفت:وای بر تو!...
همچنین سعید بن مُدرِک بن عُماره برایم نقل کرد که:عُمارة بن عُقبه،غلامی را به نام قیس صدا کرد و او کوزهای که بر آن پارچهای بود،به همراه ظرفی آورد و در آن،آب ریخت و به مسلم نوشاند.هر گاه مسلم آب مینوشید،ظرفْ پر از خون میشد.
وقتی برای بار سوم،ظرف را پر از آب کرد و خواست بنوشد،دندانهای جلویش در ظرف افتاد.آن گاه گفت:ستایش،خدا را ! اگر این آب،روزیِ من بود،آن را مینوشیدم ! (1)
إنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ حینَ انتَهی إلی بابِ القَصرِ،فَإِذا قُلَّةٌ بارِدَةٌ مَوضوعَةٌ عَلَی البابِ،فَقالَ ابنُ عَقیلٍ:اِسقونی مِن هذَا الماءِ،فَقالَ لَهُ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو:أتَراها ما أبرَدَها؟! لا وَاللَّهِ،لا تَذوقُ مِنها قَطرَةً أبَداً،حَتّی تَذوقَ الحَمیمَ فی نارِ جَهَنَّمَ !
قالَ لَهُ ابنُ عَقیلٍ:وَیحَکَ !....
قال أبو مِخنَفٍ:وحَدَّثَنی سَعیدُ بنُ مُدرکِ بنِ عُمارَةَ:أنَّ عُمارَةَ بنَ عُقبَةَ بَعَثَ غُلاماً لَهُ یُدعی قَیساً،فَجاءَهُ بِقُلَّةٍ عَلَیها مِندیلٌ ومَعَهُ قَدَحٌ،فَصَبَّ فیه ماءً ثُمَّ سَقاهُ،فَأَخَذَ کُلَّما شَرِبَ امتَلَأَ القَدَحُ دَماً،فَلَمّا مَلَأَ القَدَحَ المَرَّةَ الثّالِثَةَ ذَهَبَ لِیَشرَبَ فَسَقَطَت ثَنِیَّتاهُ فیهِ.فَقَالَ:اَلحَمدُ للَّهِِ،لَو کانَ لی مِنَ الرِّزقِ المَقسومِ شَرِبتُهُ 173 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 375؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 60). [2]
173.أنساب الأشراف: مسلم را نزد ابن زیاد آوردند و پیش از این،پسر اشعث به وی امان داده بود؛ولی ابن زیاد،آن امان را نپذیرفت. (2)
174.الملهوف: چون مسلم بن عقیل را بر عبید اللَّه بن زیاد وارد کردند،بر او سلام نکرد.نگهبان به وی گفت:بر امیر،سلام کن.
مسلم به او گفت:وای بر تو ! ساکت شو! به خدا سوگند که او برای من،امیر نیست.
ابن زیاد گفت:مانعی ندارد.سلام کنی یا نکنی،کشته خواهی شد.
مسلم به وی گفت:اگر مرا بکشی،به راستی که بدتر از تو،بهتر از مرا کشته است و تو هیچ گاه بد کشتن و زشت مُثله کردن و بدسرشتی و پیروزیِ دنائتآمیز را رها نخواهی ساخت و کسی به این کارها،سزاوارتر از تو نیست.
ابن زیاد به وی گفت:ای نافرمان و ای تفرقهافکن ! بر امام خویش،خروج کردی و
اتّحاد مسلمانان را بر هم زدی و بذر فتنه در میان آنها پاشیدی!
مسلم گفت:دروغ میگویی،ای پسر زیاد ! همانا معاویه و پسرش یزید،اتّحاد مسلمانان را بر هم زدند و بذر فتنه را تو و پدرت زیاد پسر عُبَید-عُبَیدی که بنده طایفه بنی عِلاج از قبیله ثَقیف بود- (1)
این جمله مسلم،طعنهای به نَسَب عبید اللَّه است.پدر عبید اللَّه،زیاد بن سمیّه یا همان زیاد بن ابیه (زیاد پسر پدرش) بود که از مادری بدکاره (به نام سمیّه) به دنیا آمده بود و پدر مشخّصی نداشت.معاویه،او را پسر ابو سفیان و برادر خود اعلام کرد؛امّا مسلم،او را پسر عبید-که از بردگان بنی علاج بود-خواند.
کاشتید.من امیدوارم که خداوند،شهادت را به دست بدترینِ بندگانش،روزیام گرداند.ابن زیاد گفت:نَفْست،آرزوی چیزی داشت که خداوند،آن را از تو دریغ کرد و تو را شایسته آن ندانست و آن را به اهلش سپرد!
مسلم گفت:اهل آن کیست،ای پسر مرجانه؟
ابن زیاد گفت:اهل آن،یزید بن معاویه است.
مسلم گفت:ستایش،خدا را! ما به حَکمیت خداوند در میان ما و شما،راضی هستیم.
ابن زیاد گفت:گمان میکنی که در حکومت،سهمی داری؟
مسلم گفت:به خدا سوگند،گمان که نه؛بلکه یقین دارم.
ابن زیاد گفت:ای مسلم ! به من بگو که:چرا به این شهر آمدی،با این که کارهایشان سازگار بود؛ولی تو آن را بر هم زدی و وحدت آنان را در هم شکستی؟
مسلم گفت:برای تفرقه و بر هم زدن نظم نیامدم؛بلکه شما زشتیها را آشکار و خوبیها را دفن کردید،بدون رضایت مردم،بر آنان حکومت کردید،آنان را به غیرِ آنچه خدا دستور داده بود،وا داشتید و مانند کسرا و قیصر با آنان رفتار کردید.ما آمدیم تا در میان آنان،امر به معروف و نهی از منکر کنیم،به حکمِ کتاب و سنّت فرا بخوانیم و ما،شایسته این امور هستیم،چنان که پیامبر خدا دستور داد.
1) (1)
ابن زیاد-که خداوند،او را لعنت کند-شروع به دشنام دادن به مسلم و علی علیه السلام و حسن علیه السلام و حسین علیه السلام کرد.
مسلم به وی گفت:تو و پدرت،شایسته این دشنامها هستید.هر چه میخواهی،بکن،ای دشمن خدا! (1)
لَمّا ادخِلُ [مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ] [1] عَلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،لَم یُسَلِّم عَلَیهِ،فَقالَ لَهُ الحَرَسِیُّ:سَلِّم عَلَی الأَمیرِ،فَقالَ لَهُ:اُسکُت یا وَیحَکَ ! وَاللَّهِ ما هُوَ لی بِأَمیرٍ.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ:لا عَلَیکَ،سَلَّمتَ أم لَم تُسَلِّم فَإِنَّکَ مَقتولٌ.
فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ:إن قَتَلتَنی فَلَقَد قَتَلَ مَن هُوَ شَرٌّ مِنکَ مَن هُوَ خَیرٌ مِنّی،وبَعدُ،فَإِنَّکَ لا تَدَعُ سوءَ القِتلَةِ،وقُبحَ المُثلَةِ،وخُبثَ السَّریرَةِ،ولُؤمَ الغَلَبَةِ،لا أحَدَ أولی بِها مِنکَ.
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ:یا عاقُّ یا شاقُّ،خَرَجتَ عَلی إمامِکَ،وشَقَقتَ عَصَا المُسلِمینَ،وألقَحتَ الفِتنَةَ بَینَهُم.
فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ:کَذَبتَ یَابنَ زِیادٍ ! إنَّما شَقَّ عَصَا المُسلِمینَ مُعاوِیَةُ وَابنُهُ یَزیدُ،وأمَّا الفِتنَةُ فَإِنَّما ألقَحَها أنتَ وأبوکَ زِیادُ بنُ عُبَیدٍ،عَبدُ بَنی عِلاجٍ مِن ثَقیفٍ،وأنَا أرجو أن یَرزُقَنی اللَّهُ الشَّهادَةَ عَلی یَدَی أشَرِّ البَرِیَّةِ.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ:مِنَّتکَ نَفسُکَ أمراً حالَ اللَّهُ دونَهُ،ولَم یَرَکَ لَهُ أهلاً،وجَعَلَهُ لِأَهلِهِ.
فَقالَ مُسلِمٌ:ومَن أهلُهُ یَابنَ مَرجانَةَ؟
فَقالَ:أهلُهُ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ.
فَقالَ مُسلِمٌ:اَلحَمدُ للَّهِِ،رَضینا بِاللَّهِ حَکَماً بَینَنا وبَینَکُم.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ:أتَظُنُّ أنَّ لَکَ فِی الأَمرِ شَیئاً.
فَقالَ مُسلِمٌ:وَاللَّهِ ما هُوَ الظَّنُّ ولکِنَّهُ الیَقینُ.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ:أخَبِرنی یا مُسلِمُ،لِمَ أتَیتَ هذَا البَلَدَ وأمرُهُم مُلتَئِمٌ فَشَتَّتتَ أمرَهُم بَینَهُم،وفَرَّقتَ کَلِمَتَهُم؟
فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ:ما لِهذا أتَیتُ،ولکِنَّکُم أظهَرتُمُ المُنکَرَ،ودَفَنتُمُ المَعروفَ،وتَأَمَّرتُم عَلَی النّاسِ بِغَیرِ رِضیً مِنهُم،وحَمَلتُموهُم عَلی غَیرِ ما أمَرَکُم بِهِ اللَّهُ،وعَمِلتُم فیهِم بِأَعمالِ کِسری وقَیصَرَ،فَأَتَیناهُم لِنَأمُرَ فیهِم بِالمَعروفِ،ونَنهی عَنِ المُنکَرِ،ونَدعُوَهُم إلی حُکمِ الکِتابِ وَالسُّنَّةِ،وکُنّا أهلَ ذلِکَ کَما أمَرَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله.
فَجَعَلَ ابنُ زِیادٍ لَعَنَهُ اللَّهُ یَشتِمُهُ،ویَشتِمُ عَلِیّاً وَالحَسَنَ وَالحُسَینَ علیهم السلام.فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ:أنتَ وأبوکَ أحَقُّ بِالشَّتمِ،فَاقضِ ما أنتَ قاضٍ یا عَدُوَّ اللَّهِ 175 (الملهوف:ص 120،مثیر الأحزان:ص 36).
1) (1)
175.أنساب الأشراف: مسلم بن عقیل را نزد ابن زیاد آوردند.ابن اشعث به وی امان داده بود؛ولی [عبید اللَّه ]امانش را نپذیرفت.وقتی مسلم در برابر ابن زیاد ایستاد،به همنشینهای عبید اللَّه نگاه کرد.آن گاه به عمر بن سعد بن ابی وقّاص گفت:میان من و تو،خویشاوندی است و تو آن را میدانی.برخیز تا به تو وصیّت کنم.
عمر بن سعد،امتناع کرد.ابن زیاد به وی گفت:برخیز و نزد عموزادهات برو.
عمر بن سعد برخاست.مسلم گفت:از هنگامی که به کوفه وارد شدهام،هفتصد درهم بدهکارم.آن را ادا کن.جنازهام را از ابن زیاد،تحویل بگیر و به خاک بسپار،و کسی را به سوی حسین بفرست تا او را برگرداند.
عمر بن سعد،تمام آنچه را که مسلم گفته بود،برای ابن زیاد باز گفت.
ابن زیاد به عمر بن سعد گفت:مال تو،اختیارش با توست.هر کاری میخواهی،بکن.در باره حسین نیز،اگر او قصد ما را نداشته باشد،ما هم با او کاری نداریم.و امّا جنازه مسلم،شفاعت تو را در این باره نمیپذیریم؛زیرا او تلاش کرد که ما را نابود کند.
سپس گفت:پس از کشتن او،با جنازهاش میخواهیم چه کنیم؟! (1)
اُتِیَ بِهِ [أی بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ] ابنَ زِیادٍ،وقَد آمَنَهُ ابنُ الأَشعَثِ،فَلَم یُنفَذ أمانُهُ،فَلَمّا وَقَفَ مُسلِمٌ بَینَ یَدَیهِ،نَظَرَ إلی جُلَسائِهِ،فَقالَ لِعُمَرَ بنِ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ:إنَّ بَینی وبَینَکَ قَرابَةً أنتَ تَعلَمُها،فَقُم مَعی حَتّی اوصِیَ إلَیکَ،فَامتَنَعَ،فَقالَ ابنُ زِیادٍ:قُم إلَی ابنِ عَمِّکَ.
فَقامَ،فَقالَ [مُسلِمٌ]:إنَّ عَلَیَّ بِالکوفَةِ سَبعَمِئَةِ دِرهَمٍ مُذ قَدِمتُها،فَاقضِها عَنّی،وَانظُر جُثَّتی فَاطلُبها مِنِ ابنِ زِیادٍ فَوارِها،وَابعَث إلَی الحُسَینِ مَن یَرُدُّهُ.فَأَخبَرَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ ابنَ زِیادٍ بِما قالَ لَهُ.
فَقالَ:أمّا مالُکَ،فَهُوَ لَکَ تَصنَعُ فیهِ ما شِئتَ،وأمّا حُسَینٌ،فَإِنَّهُ إن لَم یُرِدنا لَم نُرِدهُ،وأمّا جُثَّتُهُ،فإنّا لا نُشَفِّعُکَ فیها؛لِأَنَّهُ قَد جَهَدَ أن یُهلِکَنا،ثُمَّ قالَ:وما نَصنَعُ بِجُثَّتِهِ بَعدَ قَتلِنا إیّاهُ؟! 176 (أنساب الأشراف:ج 2 ص 339). [1]
1) (1)
176.الأمالی،شجری -به نقل از سعید بن خالد-:مسلم بن عقیل به عبید اللَّه بن زیاد گفت:اجازه بده وصیّت کنم.
ابن زیاد گفت:وصیّت کن.
مسلم،عمر بن سعد را به خاطر خویشاوندیای که میان او (عمر بن سعد) و حسین علیه السلام بود،خواست و به وی گفت:به راستی که حسین با شمشیرها و زرهها و جمعی از فرزندان و خاندانش به سمت کوفه میآید.کسی را به سویش بفرست تا او را بترساند و بر حذر دارد،تا باز گردد؛چرا که بیوفایی کوفیان را به عیان دیدم. (1)
قالَ [مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ لِعُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ]:اِیذَن لی فِی الوَصِیَّةِ،فَقالَ:أوصِ،فَدَعا عُمَرَ بنَ سَعدٍ،لِلقَرابَةِ بَینَهُ وبَینَ الحُسَینِ علیه السلام،فَقالَ لَهُ:إنَّ الحُسَینَ علیه السلام قَد أقبَلَ فی سِیافِهِ وتِراسِهِ،واُناسٌ مِن وُلدِهِ وأهلِ بَیتِهِ،فَابعَث إلَیهِ مَن یُحَذِّرُهُ ویُنذِرُهُ فَیَرجِعَ؛فَقَد رَأَیتُ مِن خِذلانِ أهلِ الکوفَةِ ما قَد رَأَیتُ 177 (الأمالی،شجری:ج 1 ص 167). [1]
مسلم بن عقیل علیه السلام،یکی از درخشانترین چهرههای نهضت حسینی بود که برای ارزیابی زمینه قیام،به وسیله امام حسین علیه السلام به کوفه اعزام شد.کنیه مسلم،ابو داوود بود.وی از راویان حدیث بود،به پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله شباهت داشت و شجاعترین فرزند عقیل بن ابی طالب،شمرده میشد.
مادر مسلم علیه السلام،کنیزی به نام حُلَیَّه،از اسیران شام بوده است که پدرش عقیل،او را خریده بود.بر پایه گزارش طبری،مسلم علیه السلام در کوفه متولّد شده است.این گزارش،در کنار گزارشهای دیگر-که وی را از یاران امام علی علیه السلام و در جنگ صِفّین،از فرماندهان جناح راست پیادهنظام لشکر ایشان شمردهاند-،حاکی از آن است که عقیل،سالها قبل از آمدن امام علی علیه السلام به کوفه،در این شهر،زندگی میکرده است و شاید یکی از عللی که امام حسین علیه السلام،مسلم را به نمایندگی از جانب خود به کوفه اعزام کرد،آشنایی او با مردم آن شهر باشد.
1) (1)
مسلم،داماد امیر مؤمنان علیه السلام بود و نام همسرش در برخی منابع،رُقَیّه و در برخی دیگر،امّ کلثوم،گزارش شده است که احتمالاً کنیه رقیّه باشد.وی،دو فرزند به نامهای عبد اللَّه و علی داشت که عبد اللَّه،در کربلا به شهادت رسید.فرزندان دیگری نیز از وی،گزارش شده است.به هر حال،تصریح شده که نسلی از وی،باقی نمانده است.
چند تن از برادران مسلم علیه السلام در کربلا حضور داشتهاند و به شهادت رسیدهاند. (1)
ر.ک:ص 611 (بخش چهارم/فصل هشتم:کشته شدن فرزندان عقیل).
177.الإرشاد: ابن زیاد به وی گفت:خداوند،مرا بکشد،اگر تو را به گونهای نکشم که [پیش از این] در اسلام،کسی آن گونه کشته نشده است!
مسلم به وی گفت:تو سزاوارترین کسی هستی که در اسلام،بدعت بگذارد و تو هیچ گاه بدترین کشتن و زشتترین مُثله کردن و بدسرشتی و پیروزیِ دنائتآمیز را رها نمیکنی.
ابن زیاد،شروع به دشنام دادن به مسلم و حسین و علی و عقیل-که درود و سلام خداوند بر آنان باد-کرد و مسلم،هیچ پاسخ نمیگفت.آن گاه ابن زیاد گفت:او را بالای قصر ببرید و گردنش را بزنید و آن گاه بدنش را به سرش ملحق سازید.
مسلم بن عقیل-که رحمت خدا بر او باد-گفت:اگر میان من و تو،خویشاوندیای بود،مرا نمیکشتی !
ابن زیاد گفت:کجاست کسی که ابن عقیل بر سرش ضربت زد؟
بکر بن حُمرانِ احمری را آوردند.ابن زیاد به وی گفت:بالا [ی قصر] برو.باید تو گردنش را بزنی.
او مسلم را بالا [ی قصر] بُرد،در حالی که مسلم تکبیر میگفت،استغفار میکرد و بر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله درود میفرستاد و میگفت:خداوندا ! میان ما و قومی که ما را فریفتند و تکذیب کردند و خوار ساختند،داوری فرما.
مسلم را به بالای محلّی که امروزه جایگاه کفشدارها نامیده میشود،بردند و
1) (1)
گردنش را زدند و بدنش را به دنبال سرش پایین انداختند. (1)
قالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ:قَتَلَنِی اللَّهُ إن لَم أقتُلکَ قِتلَةً لَم یُقتَلها أحَدٌ فِی الإِسلامِ مِنَ النّاسِ.
قالَ لَهُ مُسلِمٌ:أما إنَّکَ أحَقُّ مَن أحدَثَ فِی الإِسلامِ ما لَم یَکُن،وإنَّکَ لا تَدَعُ سوءَ القِتلَةِ،وقُبحَ المُثلَةِ،وخُبثَ السّیرَةِ،ولُؤمَ الغَلَبَةِ.
فَأَقبَلَ ابنُ زِیادٍ یَشتِمهُ ویَشتِمُ الحُسَینَ و عَلِیّاً وعَقیلاً عَلَیهِمُ الصَّلاةُ وَالسَّلامُ،وأخَذَ مُسلِمٌ لا یُکَلِّمُهُ.ثُمَّ قالَ ابنُ زِیادٍ:اِصعَدوا بِهِ فَوقَ القَصرِ فَاضرِبوا عُنُقَهُ،ثُمَّ أتبِعوهُ جَسَدَهُ.
فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ- [1]رَحمَةُ اللَّهِ عَلَیهِ-:لَو کانَ بَینی وبَینَکَ قَرابَةٌ ما قَتَلتَنی.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ:أینَ هذَا الَّذی ضَرَبَ ابنُ عَقیلٍ رَأسَهُ بِالسَّیفِ؟فَدُعِیَ بَکرُ بنُ حُمرانَ الأَحمَرِیُّ،فَقالَ لَهُ:اِصعَد فَلتَکُن أنتَ الَّذی تَضرِبُ عُنُقَهُ.
فَصَعِدَ بِهِ وهُوَ یُکَبِّرُ ویَستَغفِرُ اللَّهَ،ویُصَلّی عَلی رَسولِهِ،ویَقولُ:اللَّهُمّ احکُم بَینَنا وبَینَ قَومٍ غَرّونا وکَذَّبونا وخَذَلونا.
وأشرَفوا بِهِ عَلی مَوضِعِ الحَذّائینَ الیَومَ،فَضُرِبَت عُنُقُهُ،واُتبِعَ جَسَدُهَ رَأسَهُ 178 (الإرشاد:ج 2 ص 62، [2]إعلام الوری:ج 1 ص 444). [3]
178.الملهوف: ابن زیاد،دستور داد بُکَیر بن حُمران،مسلم را به بالای قصر ببرد و بکشد.او مسلم را بالا برد و مسلم،تسبیح خدای متعال میگفت و استغفار میکرد و بر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله درود میفرستاد.بُکَیر،گردن مسلم را زد و از بالای قصر پایین آمد،در حالی که وحشتزده بود.
ابن زیاد به وی گفت:چه شده است؟
گفت:ای امیر ! به هنگام کشتن مسلم،مردی سیاه و زشتچهره در برابر خود دیدم که انگشتش را دندان میگرفت-یا گفت:لبش را میگزید-.چنان بیتاب شدم که سابقه نداشت.
ابن زیاد گفت:شاید وحشت کردهای ! (2)
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ:ما شَأنُکَ؟فَقالَ:أیُّهَا الأَمیرُ،رَأَیتُ ساعَةَ قَتلِهِ رَجُلاً أسوَدَ شَنیءَ الوَجهِ حِذایَ،عاضّاً عَلی إصبَعِهِ-أو قالَ عَلی شَفَتَیهِ-فَفَزِعتُ فَزَعاً لَم أفزَعهُ قَطُّ.فَقالَ ابنُ زِیادٍ:لَعَلَّکَ دَهِشتَ 179 (الملهوف:ص 122،بحار الأنوار:ج 44 ص 357). [4]
بر پایه گزارشهای تاریخی،مسلم علیه السلام،نیمه ماه رمضان از مکّه خارج شد و پنجم شوّال،وارد کوفه گردید.وی هشتم ذی حجّه،مقارن با حرکت امام حسین علیه السلام از مکّه به سوی کوفه،در داخل شهر با نیروهای ابن زیاد،درگیر شد و نهم ذی حجّه،به شهادت رسید.
بنا بر این،مدّت حضور او در کوفه،دو ماه و چهار روز بوده است.البتّه برخی منابع تاریخی،شهادت مسلم علیه السلام را سوم و برخی،هشتم ذی حجّه ذکر کردهاند که در این صورت،یک یا شش روز از مدّتِ یاد شده،کاسته میگردد.
هانی بن عُروه مُرادی مَذحِجی،از کسانی است که جاهلیت و اسلام را درک کرده بودند و به همین جهت،او را«مُخَضرَم»نامیدهاند.وی هنگام وفات پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،بیش از چهل سال داشته است.
هانی،از یاران ویژه امام علی علیه السلام بوده و در جنگهای جمل و صِفّین،ایشان را همراهی کرده است.
وی از بزرگان یمن بود که به کوفه آمد و ریاست قبیله مُراد را بر عهده داشت و از این رو،نیروهای فراوانی در اختیار او بوده است.در جریان نهضت کوفه،هانی،یکی از اصلیترین حامیان مسلم علیه السلام بود که خانه خود را مرکز استقرار وی و هدایت نهضت قرار داد؛امّا ابن زیاد،او را با نیرنگْ دستگیر کرد و سرانجام،در نهم ذی حجّه سال شصتم هجری،فردای آن روزی که امام حسین علیه السلام به طرف کوفه حرکت کرده بود،به شهادت رساند.وی هنگام شهادت،حدود نود سال داشت.
179.تاریخ الطبری -به نقل از عَون بن ابی جُحَیفه-:محمّد بن اشعث،نزد عبید اللَّه بن زیاد رفت و در باره هانی بن عروه،با او حرف زد و گفت:تو به موقعیت هانی بن عروه در
این شهر،واقفی و جایگاه خانوادهاش را در میان قبیله میدانی.بستگان او باخبر شدهاند که من و همراهانم،او را نزد تو آوردهایم.تو را به خدا سوگند،او را به خاطر من ببخش.من از دشمنی بستگان او،ناراحتم.آنان،گرامیترین مردمانِ این شهر و پشتوانه اهل یمن هستند.
ابن زیاد،وعده داد که او را ببخشد؛لیکن قضایای مسلم که اتّفاق افتاد،تصمیمش عوض شد و از وفا کردن به وعدهاش سر باز زد.
وقتی مسلم بن عقیل به شهادت رسید،ابن زیاد،دستور داد هانی بن عروه را به بازار ببرند و سرش را از بدنش جدا کنند.هانی را با دستان بسته به بازار خرید و فروشِ گوسفند بردند و او پیوسته میگفت:ای قبیله مَذحِج ! امروز برای من،مَذحِجی نیست ! ای قبیله مَذحِج ! قبیله مَذحِج کجاست؟
آن گاه چون دید کسی او را یاری نمیکند،دستش را کشید و از طناب،بیرون آورد و گفت:آیا عصایی،کاردی،سنگی،استخوانی یافت نمیشود تا آدمی از جان خود،دفاع کند؟
بر او حمله بردند و او را محکم بستند.آن گاه به وی گفتند:گردنت را دراز کن.
گفت:من نسبت به گردنم،سخاوتمند نیستم و شما را بر کشتن خویش،یاری نمیکنم.
غلام عبید اللَّه بن زیاد-که تُرک بود و نامش رشید بود-با شمشیر،ضربتی بر او زد؛ولی اثر نکرد.هانی گفت:بازگشت،به سوی خداست.بار خدایا ! به سوی رحمت و رضوان تو میآیم.
آن گاه [آن غلام،] ضربهای دیگر زد و او را کشت.
عبد الرحمان بن حُصَین مرادی،او (غلام عبید اللَّه) را در منطقه خازِر (1)
ر.ک:نقشه شماره 5 در پایان کتاب.
به همراه عبید اللَّه بن زیاد دید.مردم گفتند:این،قاتل هانی بن عروه است.پسر حُصَین گفت:خداوند،مرا بکشد،اگر او (غلام عبید اللَّه) را نکشم،یا در این
1) (1)
راه،کشته نشوم ! آن گاه با نیزه بر او حمله کرد و بر او نیزه زد و او را کشت. (1)
قامَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ إلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ فَکَلَّمَهُ فی هانِئِ بنِ عُروَةَ،وقالَ:إنَّکَ قَد عَرَفتَ مَنزِلَةَ هانِئِ بنِ عُروَةَ فِی المِصرِ،وبَیتَهُ فِی العَشیرَةِ،وقَد عَلِمَ قَومُهُ أنّی وصاحِبی سُقناهُ إلَیکَ،فَأَنشُدُکَ اللَّهَ لَمّا وَهَبتَهُ لی،فَإِنّی أکرَهُ عَداوَةَ قَومِهِ؛هُم أعَزُّ أهلِ المِصرِ،وعُدَدُ أهلِ الیَمَنِ !
قالَ:فَوَعَدَهُ أن یَفعَلَ،فَلَمّا کانَ مِن أمرِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ ما کانَ،بَدا لَهُ فیهِ،وأبی أن یَفِیَ لَهُ بِما قالَ.
قالَ:فَأَمَرَ بِهانِئِ بنِ عُروَةَ حینَ قُتِلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ،فَقالَ:أخرِجوهُ إلَی السّوقِ فَاضرِبوا عُنُقَهُ،قالَ:فَاُخرِجَ بِهانِئٍ حَتَّی انتَهی إلی مَکانٍ مِنَ السّوقِ کانَ یُباعُ فیهِ الغَنَمُ،وهُوَ مَکتوفٌ،فَجَعَلَ یَقولُ:وامَذحِجاه،ولا مَذحِجَ لِیَ الیَومَ،وامَذحِجاه،أینَ مِنّی مَذحِجٌ؟
فَلَمّا رَأی أنَّ أحَداً لا یَنصُرُهُ،جَذَبَ یَدَهُ فَنَزَعَها مِنَ الکِتافِ،ثُمَّ قالَ:أما مِن عَصاً أو سِکّینٍ أو حَجَرٍ أو عَظمٍ یُجاحِشُ بِهِ رَجُلٌ عَن نَفسِهِ.
قالَ:ووَثَبوا إلَیهِ فَشَدّوهُ وَثاقاً،ثُمَّ قیلَ لَهُ:اُمدُد عُنُقَکَ،فَقالَ:ما أنَا بِها مُجدٍ سَخِیٌّ،وما أنَا بِمُعینِکُم عَلی نَفسی.
قالَ:فَضَرَبَهُ مَولیً لِعُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ-تُرکِیٌّ یُقالُ لَهُ رَشیدٌ-بِالسَّیفِ فَلَم یَصنَع سَیفُهُ شَیئاً،فَقالَ هانِئٌ:إلَی اللَّهِ المَعادُ،اللَّهُمَّ إلی رَحمَتِکَ ورِضوانِکَ.ثُمَّ ضَرَبَهُ اخری فَقَتَلَهُ.
قالَ:فَبَصُرَ بِهِ عَبدُ الرَّحمنِ بنُ الحُصَینِ المُرادِیُّ بِخازِرَ،وهُوَ مَعَ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،فَقالَ النّاسُ:هذا قاتِلُ هانِئِ بنِ عُروَةَ،فَقالَ ابنُ الحُصَینِ:قَتَلَنِی اللَّهُ إن لَم أقتُلهُ أو اقتَل دونَهُ،فَحَمَلَ عَلَیهِ بِالرُّمحِ فَطَعَنَهُ فَقَتَلَهُ 180 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 378؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 63). [2]
180.تاریخ الطبری -به نقل از حسین بن نصر-:ابن زیاد فرستاد و هانی را آوردند.به وی گفت:مگر به تو احترام نگذاشتم؟مگر تو را تکریم نکردم؟آیا این کارها را نکردم؟
هانی گفت:چرا.
ابن زیاد گفت:پاداش این کارها چیست؟
هانی گفت:پاداشش،آن است که تو را باز دارم.
ابن زیاد گفت:مرا باز داری؟! آن گاه چوبی برداشت و او را زد و دستور داد دستانش را بستند و گردنش را زدند. (2)
1) (1)
2) (2) أرسَلَ [ابنُ زِیادٍ] إلی هانِئٍ فَأَتاهُ،فَقالَ:ألَم اوَقِّرکَ؟ألَم اکرِمکَ؟ألَم أفعَل بِکَ؟قالَ:بَلی،قالَ:فَما جَزاءُ ذلِکَ؟قالَ:جَزاؤُهُ أن أمنَعَکَ.قالَ:تَمنَعُنی؟! قالَ:فَأَخَذَ قَضیباً مَکانَهُ فَضَرَبَهُ بِهِ،وأمَرَ فَکُتِفَ ثُمَّ ضُرِبَ عُنُقُهُ 181 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 391. [3]نیز،ر.ک:أنساب الأشراف:ج 2 ص 343). [4]
181.تاریخ الیعقوبی: مسلم با [نیروهای] عبید اللَّه نبرد کرد.سپس او را دستگیر کردند و عبید اللَّه،او را کشت و جنازهاش را در بازار کشاندند.[همچنین] عبید اللَّه،هانی بن عروه را کشت؛چون مسلم در خانه او سکونت داشت و مسلم را یاری کرده بود. (1)
فَقاتَلَ [مُسلِمٌ] عُبَیدَ اللَّهِ،فَأَخَذوهُ،فَقَتَلَهُ عُبَیدُ اللَّهِ،وجَرَّ بِرِجلِهِ فِی السّوقِ،وقَتَلَ هانِئَ بنَ عُروَةَ،لِنُزولِ مُسلِمٍ مَنزِلَهُ،وإعانَتِهِ إیّاهُ 182 (تاریخ الیعقوبی:ج 2 ص 243). [1]
182.الفتوح: آن گاه عبید اللَّه بن زیاد،دستور داد هانی بن عروه را بیرون ببرند و به مسلم بن عقیل،ملحق سازند [و بکشند].
...هانی دانست که کشته میشود.از این رو،فریاد میزد:«ای مَذحِج،ای قبیله من ! [کمک !]».آن گاه دستانش را از طناب،در آورد و گفت:چیزی نیست که از خودم دفاع کنم؟
او را زدند و دستانش را محکم بستند و به وی گفتند:گردنت را دراز کن.
هانی گفت:نه،به خدا سوگند! من شما را بر کشتن خودم،یاری نمیکنم.
یکی از غلامانِ عبید اللَّه به نام رشید،جلو آمد و او را با شمشیر زد؛ولی اثر نکرد.هانی گفت:بازگشت،به سوی خداست.بار خدایا ! به سوی رحمت و رضوان تو [میآیم].خدایا ! این روز را کفّاره گناهانم قرار ده.به راستی که من برای پسر دختر پیامبرت محمّد،تعصّب به خرج دادم.
رشید پیش آمد و ضربهای دیگر زد و او را کشت.آن گاه عبید اللَّه بن زیاد دستور داد مسلم بن عقیل و هانی بن عروه-که خداوند،آن دو را رحمت کند-را وارونه به دار آویزند و تصمیم داشت سر آن دو را برای یزید بن معاویه بفرستد. (2)
فَتَقَدَّمَ إلَیهِ غُلامٌ لِعُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ-یُقالُ لَهُ رَشیدٌ-فَضَرَبَهُ بِالسَّیفِ فَلَم یَصنَع شَیئاً.فَقالَ هانِئٌ:إلَی اللَّهِ المَعادُ،اللَّهُمَّ إلی رَحمَتِکَ ورِضوانِکَ،اللَّهُمَّ اجعَل هذَا الیَومَ کَفّارَةً لِذُنوبی،فَإِنّی إنَّما تَعَصَّبتُ لاِبنِ بِنتِ نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله.
فَتَقَدَّمَ رَشیدٌ وضَرَبَهُ ضَربَةً اخری فَقَتَلَهُ،ثُمَّ أمَرَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وهانِئِ بنِ عُروَةَ رَحِمَهُمَا اللَّهُ،فَصُلِبا جَمیعاً مُنَکَّسَینَ،وعَزَمَ أن یُوَجِّهَ بِرَأسَیهِما إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ 183 (الفتوح:ج 5 ص 61، [2]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 213). [3]
1) (1)
2) (2) ثُمَّ أمَرَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ بِهانِئِ بنِ عُروَةَ أن یُخرَجَ فَیُلحَقَ بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ...قالَ:وعَلِمَ أنَّهُ مَقتولٌ فَجَعَلَ یَقولُ:وامَذحِجاه،واعَشیرَتاه،ثُمَّ أخرَجَ یَدَهُ مِنَ الکِتافِ،وقالَ:أما مِن شَیءٍ فَأَدفَعُ بِهِ عَن نَفسی؟! قالَ:فَصَکّوهُ ثُمَّ أوثَقوهُ کِتافاً،فَقالوا:اُمدُد عُنُقَکَ،فَقالَ:لا وَاللَّهِ،ما کُنتُ الَّذی اعینُکُم عَلی نَفسی !
183.تاریخ الطبری -به نقل از عمّار دُهْنی،از امام باقر علیه السلام-:ابن زیاد،دستور داد هانی را به محلّه کُناسه بردند و در آن جا به دار آویختند. (1)
أمَرَ [ابنُ زِیادٍ] بِهانِئٍ،فَسُحِبَ إلَی الکُناسَةِ فَصُلِبَ هُنالِکَ 184 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 350). [1]
184.الفتوح: عبید اللَّه بن زیاد،دستور داد مسلم بن عقیل و هانی بن عروه-که خداوند،آن دو را رحمت کند-را وارونه به دار کشند و تصمیم گرفت سرهای آنان را نزد یزید بن معاویه بفرستد....
سپس نامهای اینچنین برای یزید بن معاویه نوشت:«به نام خداوند بخشنده مهربان.به بنده خدا یزید بن معاویه،امیر مؤمنان،از عبید اللَّه بن زیاد.ستایش،خدایی را که حقّ امیر مؤمنان را ستانْد و او را از شرّ دشمنش رها کرد!
به امیر مؤمنان-که خداوند،او را تأیید کند-خبر میدهم که مسلم بن عقیل،آن بر هم زننده وحدت،وارد کوفه شد و در خانه هانی بن عروه مَذحِجی فرود آمد.من بر آن دو،جاسوسانی را گماردم،تا این که آنان را از خانه بیرون آوردم و پس از نبرد و درگیری،خداوند،مرا بر آنان مسلّط ساخت.گردن آنها را زدم و سرهایشان را به همراه هانی بن ابی حیّه وادعی و زبیر بن اروَح تمیمی،برای شما فرستادم.این دو،گوش به فرمان و ملتزم به سنّت و جماعت [مسلمانان] اند و امیر مؤمنان،هر چه میخواهد،از آنان بپرسد.آن دو،اهل خرد و فهم و صداقت اند».
وقتی نامه و دو سر به یزید بن معاویه رسید،نامه را خواند و دستور داد سرها بر دروازه شهر دمشق،نصب گردند. 2
1) (1)
185.تاریخ الطبری -به نقل از ابو جناب یحیی بن ابی حَیّه کلبی-:یزید برای ابن زیاد،نامهای فرستاد:«امّا بعد،تو همان گونه هستی که دوست داشتم.با تدبیر و دوراندیشی،رفتار کردی و مانند دلاوری متین و آرام،اقتدار به خرج دادی.تو ما را بینیاز ساختی و خاطر ما را جمع کردی و گمان و رأیم را در باره خودت،تصدیق نمودی.دو فرستادهات را فرا خواندم و از آنان پرسش کردم و با آنان به تنهایی به گفتگو نشستم و آنان را در فضیلت و نظر،همان گونه یافتم که تو گفتی.[ به کارگزارانت ] در باره این دو،سفارش به نیکی کن.
به من خبر رسیده که حسین،به سمت عراق،حرکت کرده است.دیدهبانها و نگهبانان را بگمار.از موارد مظنون،کاملاً مراقبت کن و به اتّهام،دستگیر کن؛لیکن کسی را مکُش،مگر آن که با تو نبرد کند،و تمام اتّفاقات را برایم بنویس.درود و رحمت خداوند بر تو باد!». (1)
...فَکَتَبَ إلَیهِ [أی إلَی ابنِ زِیادٍ] یَزیدُ:أمّا بَعدُ،فَإِنَّکُ لَم تَعدُ أن کُنتَ کَما احِبُّ،عَمِلتَ عَمَلَ الحازِمِ،وصُلتَ صَولَةَ الشُّجاعِ الرّابِطِ الجَأشِ،فَقَد أغنَیتَ وکَفَیتَ،وصَدَّقتَ ظَنّی بِکَ،ورَأیی فیکَ،وقَد دَعَوتُ رَسولَیکَ فَسَأَلتُهُما وناجَیتُهُما،فَوَجَدتُهُما فی رَأیِهِما وفَضلِهِما کَما ذَکَرتَ،فَاستَوصِ بِهِما خَیراً،وإنَّهُ قَد بَلَغَنی أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ قَد تَوَجَّهَ نَحوَ العِراقِ،فَضَعِ المَناظِرَ وَالمسالِحَ،وَاحتَرِس عَلَی الظَّنِّ،وخُذ عَلَی التُّهمَةِ،غَیرَ أن لا تَقتُل إلّا مَن قاتَلَکَ،وَاکتُب إلَیَّ فی کُلِّ ما یَحدُثُ مِنَ الخَبَرِ،وَالسَّلامُ عَلَیکَ ورَحمَةُ اللَّهِ 186 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 380؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 65). [2]
1) (1)
186.الملهوف: عبید اللَّه بن زیاد،خبر مسلم و هانی را برای یزید بن معاویه نوشت.او هم جواب داد و از رفتار و اقتدارش،سپاسگزاری کرد و به وی گوشزد کرد که به وی خبر رسیده که حسین علیه السلام به سمت کوفه حرکت کرده است و به وی دستور داد که در این زمینه مجازات کند و انتقام بگیرد و به صِرف گمان و شک،[افراد را] زندانی کند. (1)
کَتَبَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ بِخَبَرِ مُسلِمٍ وهانِئٍ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ،فَأَعادَ عَلَیهِ الجَوابَ یَشکُرُهُ فیهِ عَلی فِعالِهِ وسَطوَتِهِ،ویُعرِّفُهُ أن قَد بَلَغَهُ تَوَجُّهُ الحُسَینِ علیه السلام إلی جِهَتِهِ،ویَأمُرُهُ عِندَ ذلِکَ بِالمُؤاخَذَةِ وَالاِنتِقامِ،وَالحَبسِ عَلَی الظُّنونِ وَالأَوهامِ 187 (الملهوف:ص 124).
1) (1)
187.أنساب الأشراف: حسین علیه السلام به طرف منزل زُباله حرکت کرد و از آن جا،آبِ بسیار برداشت و از هر آبگاهی که عبور میکرد،گروهی به وی میپیوستند.حسین علیه السلام برادر همشیرش،عبد اللَّه بن یَقطُر را پیش از آن که بداند مسلم کشته شده،به سوی مسلم فرستاد.حُصَین بن تمیم،[در راه،] او را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد فرستاد.
ابن زیاد،دستور داد که بالای قصر بُرده شود تا حسین علیه السلام را لعنت کند و او و پدرش را به دروغگویی نسبت دهد.وقتی عبد اللَّه به بالای قصر رفت،گفت:من،فرستاده حسین،پسر دختر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،به سوی شمایم تا او را علیه پسر مَرجانه و پسر سمیّه،آن مرد بینَسَبِ پسر بینَسَب-که خداوند،لعنتش کند-،یاری و کمک کنید.
عبید اللَّه،دستور داد او را از بالای قصر به زمین انداختند.استخوانهایش شکست؛ولی هنوز زنده بود که مردی آمد و او را کشت.به او گفتند:وای بر تو ! چرا چنین کردی؟
گفت:خواستم راحتش کنم.
وقتی خبر شهادت پسر یَقطُر به حسین علیه السلام رسید،سخنرانی کرد و فرمود:«ای
مردم! پیروانمان،ما را خوار ساختند.مسلم،هانی،قیس بن مُسهِر و ابن یَقطُر،به شهادت رسیدند.هر یک از شما که میخواهد برگردد،باز گردد». (1)
سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] إلی زُبالَةَ وقَدِ استَکثَرَ مِنَ الماءِ،وکانَ کُلَّما مَرَّ بِماءٍ اتّبَعَهُ مِنهُ قَومٌ،وبَعَثَ الحُسَینُ علیه السلام أخاهُ مِنَ الرَّضاعَةِ-وهُوَ عَبدُ اللَّهِ بنُ یَقطُرَ-إلی مُسلِمٍ قَبلَ أن یَعلَمَ أنَّهُ قُتِلَ،فَأَخَذَهُ الحُصَینُ بنُ تَمیمٍ وبَعَثَ بِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ،فَأَمَرَ أن یُعلی بِهِ القَصرُ لِیَلعَنَ الحُسَینَ علیه السلام،ویَنسِبَهُ وأباهُ إلَی الکَذِبِ.
فَلَمّا عَلَا القَصرَ،قالَ:إنّی رَسولُ الحُسَینِ علیه السلام ابنِ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ إلَیکُم،لِتَنصُروهُ وتُؤازِروهُ عَلَی ابنِ مَرجانَةَ،وَابنِ سُمَیَّةَ الدَّعِیِّ وَابنِ الدَّعِیِّ لَعَنَهُ اللَّهُ.
فَاُمِرَ بِهِ فَاُلقِیَ مِن فَوقِ القَصرِ إلَی الأَرضِ،فَتَکَسَّرَت عِظامُهُ وبَقِیَ بِهِ رَمَقٌ،فَأَتاهُ رَجُلٌ فَذَبَحَهُ،فَقیلَ لَهُ:وَیحَکَ،ما صَنَعتَ؟! فَقالَ:أحبَبتُ أن اریحَهُ.
فَلَمّا بَلَغَ الحُسَینَ علیه السلام قَتلُ ابنِ یَقطُرَ خَطَبَ فَقالَ:أیُّهَا النّاسُ ! قَد خَذَلَتنا شیعَتُنا،وقُتِلَ مُسلِمٌ وهانِئٌ وقَیسُ بنُ مُسهِرٍ ویَقطُرَ،فَمَن أرادَ مِنکُمُ الاِنصِرافَ فَلیَنصَرِف 188 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 379). [1]
188.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): عبد اللَّه بن بُقْطُر،همشیر حسین علیه السلام،در کوفه به شهادت رسید.او از بالای قصر پرتاب شد و جان داد. (2)
قیس بن مُسهِر،یکی از یاران امام حسین علیه السلام بود که در نهضت کوفه،نقش بسیار فعالی داشت.وی بارها از کوفه برای امام علیه السلام پیام برد و پیام امام علیه السلام را برای کوفیان،باز آورد. (3)
189.الکامل فی التاریخ: وقتی خبر حرکت حسین علیه السلام از مکّه به ابن زیاد رسید،حُصَین بن نُمَیر تمیمی،رئیس شرطه (شهربانی)،را فرستاد و او در قادسیه،فرود آمد و سپاه را میان قادسیه (4)تا خَفّان (5)و قادسیه تا قُطقُطانه (6)و تا کوه لَعلَع (7)،منظّم کرد.
وقتی حسین علیه السلام به سرزمین حاجِر (8)رسید،نامهای برای کوفیان به همراه قیس بن مُسهِر صیداوی فرستاد و آنان را از آمدن خود،باخبر ساخت و آنان را به تلاش در کارها دستور داد.چون قیس به قادسیه رسید،حُصَین،او را دستگیر کرد و نزد ابن
1) (1)
2) (2) وعَبدُ اللَّهِ بنُ بُقطُرٍ،رَضیعٌ لِلحُسَینِ علیه السلام،قُتِلَ بِالکوفَةِ،رُمِیَ بِهِ مِن فَوقِ القَصرِ فَماتَ 189 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 478).
3) (3) نقشه شماره 3 در پایان کتاب.
4) (4) نقشه شماره 3 در پایان کتاب.
5) (5) نقشه شماره 3 در پایان کتاب.
6) (6) نقشه شماره 3 در پایان کتاب.
7) (7) نقشه شماره 3 در پایان کتاب.
8) (8) نقشه شماره 3 در پایان کتاب.
زیاد فرستاد.
ابن زیاد به قیس گفت:بالای قصر [حکومتی] برو و آن دروغگو پسر دروغگو [یعنی ]حسین بن علی را دشنام ده.
قیس،بالای قصر رفت و حمد و ثنای خدا را به جا آورد و سپس گفت:این حسین بن علی،بهترین بنده خدا و پسر فاطمه دختر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله است و من،فرستاده او به سوی شمایم و در منطقه حاجِر،از او جدا شدم.وی را اجابت کنید.
آن گاه ابن زیاد و پدرش را لعنت کرد و برای علی علیه السلام استغفار نمود.
ابن زیاد،دستور داد تا او را از بالای قصر،پرتاب کردند و قطعه قطعه شد و جان داد. (1)
لَمّا بَلَغَ ابنَ زِیادٍ مَسیرُ الحُسَینِ علیه السلام مِن مَکَّةَ،بَعَثَ الحُصَینَ بنَ نُمَیرٍ التَّمیمِیَّ-صاحِبَ شُرطَتِهِ-فَنَزَلَ القادِسِیَّةِ،ونَظَّمَ الخَیلَ ما بَینَ القادِسِیَّةِ إلی خَفّانَ،وما بَینَ القادِسِیَّةِ إلَی القُطقُطانَةِ،وإلی جَبَلِ لَعلَعٍ.
فَلَمّا بَلَغَ الحُسَینُ علیه السلام الحاجِرَ،کَتَبَ إلی أهلِ الکوفَةِ مَعَ قَیسِ بنِ مُسهِرٍ الصَّیداوِیِّ،یُعَرِّفُهُم قُدومَهُ،ویَأمُرُهُم بِالجِدِّ فی أمرِهِم،فَلَمَّا انتَهی قَیسٌ إلَی القادِسِیَّةِ،أخَذَهُ الحُصَینُ فَبَعَثَ بِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ.
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ:اِصعَدِ القَصرَ فَسُبَّ الکَذّابَ ابنَ الکَذّابِ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ.
فَصَعِدَ قَیسٌ،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،ثُمَّ قالَ:إنَّ هذَا الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام،خَیرُ خَلقِ اللَّهِ،ابنُ فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،أنَا رَسولُهُ إلَیکُم،وقَد فارَقتُهُ بِالحاجِرِ فَأَجیبوهُ.ثُمَّ لَعَنَ ابنَ زِیادٍ وأباهُ وَاستَغفَرَ لِعَلِیٍّ علیه السلام.
فَأَمَرَ بِهِ ابنُ زِیادٍ فَرُمِیَ مِن أعلَی القَصرِ،فَتَقَطَّعَ فَماتَ 190 (الکامل فی التاریخ:ج2 ص548؛ [1]روضة الواعظین:ص196). [2]
190.تاریخ الطبری -به نقل از عُقبة بن ابی عَیزار-:[امام حسین علیه السلام به چهار مردی که از کوفه آمده بودند،]فرمود:«به من خبر دهید که آیا فرستادهام نزد شما آمد؟».
گفتند:چه کسی؟
فرمود:«قیس بن مُسهِر صیداوی».
گفتند:آری.حُصَین بن تمیم،او را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد فرستاد.ابن زیاد به وی دستور داد تا تو و پدرت را لعنت کند.قیس بر تو و پدرت،درود فرستاد و ابن
1) (1)
زیاد و پدرش را لعنت کرد و مردم را به یاری تو دعوت نمود و از آمدنت خبر داد.آن گاه ابن زیاد،دستور داد و از بالای قصر،[به پایین] پرتاب شد.
چشمان حسین علیه السلام اشکآلود شد و نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد و فرمود:««برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی از آنها در انتظار [شهادت ]هستند و هرگز [عقیده خود را] تغییر ندادهاند» (1)
سوره احزاب:آیه 23.
.بار خدایا! بهشت را منزلگاه ما و آنان،گردان و میان ما و آنان،در محلّ استقرار رحمتت و پاداشهای ذخیره شده و مرغوب،جمع گردان». (2)فَتَرَقرَقَت عَینا حُسَینٍ علیه السلام ولَم یَملِک دَمعَهُ،ثُمَّ قالَ: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً) ،اللَّهُمَّ اجعَل لَنا ولَهُمُ الجَنَّةَ نُزُلاً،وَاجمَع بَینَنا وبَینَهُم فی مُستَقَرٍّ مِن رَحمَتِکَ،ورَغائِبَ مَذخورِ ثَوابِکَ 191 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 405. [1]نیز،ر.ک:الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 554). [2]
191.تاریخ الطبری -به نقل از ابو جَناب کلبی-:کثیر بن شهاب بن حُصَین،مردی را از قبیله کَلب به نام عبد الأعلَی بن یزید،ملاقات کرد که لباس رزم پوشیده بود و در محلّه قبیله بنی فِتیان به سوی ابن عقیل میرفت.او را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد بُرد و جریان را به وی گفت.
عبد الأعلی به ابن زیاد گفت:همانا قصد آمدن به نزد شما را داشتم.
1) (1)
2) (2) قالَ [الإِمامُ الحُسَینُ علیه السلام لِلرِّجالِ الأَربَعِ الَّذینَ أقبَلوا مِنَ الکوفَةِ]:أخبِرونی،فَهَل لَکُم بِرَسولی إلَیکُم؟قالوا:مَن هُوَ؟قالَ:قَیسُ بنُ مُسهِرٍ الصَّیداوِیُّ،فَقالوا:نَعَم،أخَذَهُ الحُصَینُ بنُ تَمیمٍ،فَبَعَثَ بِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ،فَأَمَرَهُ ابنُ زِیادٍ أن یَلعَنَکَ ویَلعَنَ أباکَ،فَصَلّی عَلَیکَ وعَلی أبیکَ ولَعَنَ ابنَ زِیادٍ وأباهُ،ودَعا إلی نُصرَتِکَ،وأخبَرَهُم بِقُدومِکَ،فَأَمَرَ بِهِ ابنُ زِیادٍ فَاُلقِیَ مِن طَمارِ القَصرِ.
ابن زیاد گفت:در ذهنت،چنین وعدهای به من داده بودی.دستور داد و او زندانی شد. (1)
إنَّ کَثیراً [کَثیرَ بنَ شِهابِ بنِ الحُصَینِ] ألفی رَجُلاً مِن کَلبٍ،یُقالُ لَهُ عَبدُ الأَعلَی بنُ یَزیدَ،قَد لَبِسَ سِلاحَهُ یُریدُ ابنَ عَقیلٍ فی بَنی فِتیانَ،فَأَخَذَهُ حَتّی أدخَلَهُ عَلَی ابنِ زِیادٍ،فَأَخبَرَهُ خَبَرَهُ،فَقالَ لاِبنِ زِیادٍ:إنَّما أرَدتُکَ؛قالَ:وکُنتَ وَعَدتَنی ذلِکَ مِن نَفسِکَ؛فَأَمَرَ بِهِ فَحُبِسَ 192 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 369). [1]
192.تاریخ الطبری -به نقل از عَون بن ابی جُحَیفه-:وقتی عبید اللَّه بن زیاد،مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را کشت،عبد الأعلی کلبی را-که کثیر بن شهاب،او را در محلّه قبیله بنی فِتیان،دستگیر کرده بود-،خواست و او را آوردند.به وی گفت:جریانت را بگو.
عبد الأعلی گفت:خدا،کارهای تو را اصلاح نماید! من بیرون رفتم که ببینم مردم،چه میکنند که کثیر بن شهاب،مرا دستگیر کرد.
ابن زیاد به وی گفت:سوگند یاد کن که جز برای آنچه گفتی،بیرون نرفتی.
او از سوگند خوردن،امتناع کرد.عبید اللَّه گفت:او را به قبرستان سَبیع ببرید و در آن جا گردنش را بزنید.
او را بردند و گردنش را زدند. (2)
فَقالَ:أصلَحَکَ اللَّهُ،خَرَجتُ لِأَنظُرَ ما یَصنَعُ النّاسُ،فَأَخَذنی کَثیرُ بنُ شِهابٍ،فَقالَ لَهُ:فَعَلَیکَ وعَلَیکَ مِنَ الأَیمانِ المُغَلَّظَةِ إن کانَ أخرَجَکَ إلّا ما زَعَمتَ،فَأَبی أن یَحلِفَ،فَقالَ عُبَیدُ اللَّهِ:اِنطَلِقوا بِهذا إلی جَبّانَةِ السَّبیعِ،فَاضرِبوا عُنُقَهُ بِها.قالَ:فَانطُلِقَ بِهِ فَضُرِبَت عُنُقُهُ 193 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 379). [2]
193.أنساب الأشراف: عُمارة بن صَلحَب ازْدی-که تصمیم داشت مسلم را یاری کند-به وسیله اصحاب ابن زیاد،دستگیر شد.او را نزد ابن زیاد آوردند.وی دستور داد تا گردنش در میان قبیله ازد،زده شود و سرش را به همراه سرهای مسلم و هانی برای یزید بن معاویه فرستاد.فرستاده ابن زیاد،با این سرها،هانی بن ابی حَیّه وادِعی از قبیله هَمْدان بود. (1)
خَرَجَ عُمارَةُ بنُ صَلحَبٍ الأَزدِیُّ-وکانَ مِمَّن أرادَ نُصرَةَ مُسلِمٍ-فَأَخَذَهُ أصحابُ ابنِ زِیادٍ فَأَتَوهُ بِهِ،فَأَمَرَ بِهِ فَضُرِبَت عُنُقُهُ فِی الأَزدِ،وبَعَثَ بِرَأسِهِ مَعَ رَأسِ مُسلِمٍ وهانِئٍ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ،وکانَ رَسولُهُ بِهذِهِ الرُّؤوسِ هانِئَ بنَ أبی حَیَّةَ الوادعِیَّ مِن هَمدانَ 194 (أنساب الأشراف:ج 2 ص 341). [1]
5/5 دستگیری مختار (2)
دیدگاه شخصیت های شیعه و اهل سنّت در باره او و عقیده اش و قیامش،گوناگون است.البتّه همه اتّفاق دارند که پیش از قیام،دارای حُسنِ حال بوده است.برای بررسی شخصیّت و قیام مختار،ر.ک:دانش نامه امام حسین علیه السلام:ج 9 ص 9 (بخش دهم:بازتاب شهادت امام حسین علیه السلام/درآمد).
194.تاریخ الیعقوبی: مختار بن ابی عُبَید ثقفی،به همراه جمعی که با خود سلاح داشتند،آمدند و میخواستند حسین بن علی علیه السلام را یاری کنند.عبید اللَّه بن زیاد،او را گرفت و زندان کرد و او را با چوب زد و پلک چشمش بریده شد. (3)
1) (1)
2) (۲) مختار بن ابی عُبَید بن مسعود ثقفی-که کنیهاش ابو اسحاق است-،در سال هجرت به دنیا آمد.او پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را ندید و از ایشان روایتی ندارد.وی از صاحبان فضیلت و نیکوکار به شمار میرفت،تا این که برای خونخواهی امام حسین علیه السلام قیام کرد و گروه بسیاری از شیعیان کوفه،نزد او اجتماع کردند و او بر کوفه مسلّط شد و قاتلان حسین علیه السلام را به چنگ آورد و آنان را کشت.گفتهاند او نماینده محمّد بن حنفیّه در خونخواهی بوده است.ابراهیم بن اشتر به همراه لشکری به وی ملحق شد و ابن زیاد و گروهی دیگر را کشت.بدین جهت،بسیاری از مسلمانان،او را دوست دارند.وی در این راه،امتحانهای خوبی داد.او برای ابن عبّاس و ابن حنفیّه و...پول میفرستاد و آنان میپذیرفتند.خواهر مختار،همسر ابن عمر بود.مُصعَب بن زبیر،از بصره به همراه گروه بسیاری از اهل کوفه و بصره به سمت او حرکت کرد و مختار را در سال ۶۷ ق،کشت.
3) (3) کانَ المُختارُ بنُ أبی عُبَیدٍ الثَّقَفِیُّ أقبَلَ فی جَماعَةٍ عَلَیهِمُ السِّلاحُ،یُریدونَ نَصرَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،فَأَخَذَهُ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ فَحَبَسَهُ،وضَرَبَهُ بِالقَضیبِ،حَتّی شَتَرَ عَینَهُ 195 (تاریخ الیعقوبی:ج 2 ص 258). [2]
کارنامه مسلم علیه السلام در کوفه را با دو نوع نگاه،میتوان مورد نقد و ارزیابی قرار داد:در نگاهی سطحی،ممکن است چنین تصوّر شود که وی،از سیاست و تدبیر لازم در به انجام رساندن مأموریتی که بر عهده داشت و زمینهسازی برای آمدن امام حسین علیه السلام به کوفه،برخوردار نبوده است؛زیرا نتوانست از فضای سیاسی-اجتماعی کوفه-که کاملاً در جهت نهضت حسینی بود-،به طور شایسته استفاده کند.او پیش از آن که ابن زیاد وارد کوفه شود،دستِ کم دوازده هزار نیرو در اختیار داشت و فضای کوفه به گونهای بود که ابن زیاد،مجبور شد مخفیانه،وارد آن شود.
اگر مسلم علیه السلام پیش از ورود ابن زیاد،نیروهای وفادار به نهضت را خوب سازماندهی میکرد،ابن زیاد،فرصت نمییافت تا نیروهای مخالف نهضت را سازماندهی کند و علیه هواداران امام حسین علیه السلام واردِ عمل نماید،و در این صورت،با رسیدن امام علیه السلام به کوفه،چه بسا سرنوشت قیام مردم،به گونهای دیگر رقم میخورد و حادثه جانگداز کربلا،پدید نمیآمد؛امّا او نه تنها از فضای موجود کوفه نتوانست بهرهبرداری کند،بلکه بدون ارزیابی درست از میزان وفاداری مردم،به امام حسین علیه السلام نوشت:
هنگامی که نامه من به تو رسید،با شتاب،حرکت کن که همه مردم،با تو هستند و نظر و تمایلی به خاندان معاویه ندارند (1)
تاریخ الطبری:ج 5 ص 375.
.1) (1)
و بدین سان،امام حسین علیه السلام به سوی کوفه حرکت کرد و حادثه خونین و جانسوز کربلا،پدید آمد.
همان طور که اشاره شد،چنین ارزیابیای از کارنامه مسلم،داوریای سطحی،بدبینانه و بدون در نظر گرفتن مأموریت اوست؛امّا با در نظر گرفتن دقیق واقعیتهای موجود در حوزه مأموریت وی،باید گفت:مسلم،مسئولیت خود را در حدّ توان،به خوبی انجام داده است و آنچه پیش آمد،دلایل خاصّ خود را داشت.
برای ارزیابی واقعبینانه از کارنامه مسلم در کوفه،چند مسئله باید مورد توجّه و بررسی قرار گیرد:
برای ارزیابی کارنامه مسلم،نخستین چیزی که باید مورد توجّه باشد،موضوع و محدوده مأموریت اوست.این مطلب،به صورت روشن در نامه امام حسین علیه السلام به مردم کوفه،آمده است.بر پایه گزارش منابع تاریخی،در نامه امام علیه السلام آمده است:
وَ قَد بَعَثتُ إلَیکُم أخی وَ ابنَ عَمّی وَ ثِقَتی مِن أهلِ بَیتی مُسلِمَ بنَ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ،وَ قَد أمَرتُهُ أن یَکُتبَ إلَیَّ بِحالِکُم وَ رَأیِکُم وَ رَأیِ ذَوِی الحِجا وَ الفَضلِ مِنکُم،وَ هُوَ مُتَوَجَّهٌ إلی ما قِبَلَکُم،إن شاءَ اللَّهُ تَعالی وَ السَّلامُ،وَ لا قُوَّةَ إلّا بِاللَّهِ،فَإِن کُنتُم عَلی ما قَدِمَت بِهِ رُسُلُکُم وَ قَرَأتُ فی کُتُبِکُم فَقوموا مَعَ ابنِ عَمّی وَ بایِعوهُ وَ انصُروهُ وَ لا تَخذُلوهُ (1)
الفتوح:ج 5 ص 30. [1]
.برادرم،پسرعمویم و فرد مورد اعتماد از خاندانم،مسلم بن عقیل بن ابی طالب را به سوی شما فرستادهام و به او دستور دادهام که وضع شما و نظرتان و دیدگاه عقلا و بزرگان را برایم گزارش کند،و او در حال حرکت به سوی شماست-إن شاء اللَّه تعالی-.والسلام! و هیچ توانی،جز به [یاری] خداوند نیست.اگر شما بر همان نظری هستید که فرستادگان شما آوردهاند و در نامههایتان خواندهام،پس با
1) (1)
پسرعمویم همراهی کنید و با او بیعت نمایید و یاریاش کنید و تنهایش مگذارید.
این متن،نشان میدهد که مأموریت اصلی مسلم،ارزیابی فضای سیاسی-اجتماعی کوفه از نزدیک است و برای این منظور،امام علیه السلام از هواداران خود خواسته است که با او بیعت کنند و در امور مربوط به ساماندهی قیام بر ضدّ حکومت یزید،او را یاری دهند.
افزون بر این،تعبیر«أخی (برادرم)»و«ثِقَتی (مورد اعتمادم)»،حاکی از جایگاه والای مسلم در کمالات نفسانی از یک سو،و اعتماد و اطمینان امام علیه السلام به درایت و تدبیر سیاسی وی،از سوی دیگر است.اکنون باید دید که مسلم،در به انجام رساندن این مأموریت،تا چه اندازه موفّق بوده است؟
اصولاً انتخاب کوفه به عنوان مرکز نهضت حسینی بر ضدّ حکومت یزید،به این معنا نیست که امام حسین علیه السلام باور داشت که مردم کوفه،با آن سوابقی که در برخورد با پدرش امام علی علیه السلام و برادرش امام حسن علیه السلام داشتند،واقعاً همگی به یکباره تغییرِ ماهیت دادهاند و صد در صد،آماده همکاری و همراهی با ایشان هستند؛بلکه امام علیه السلام،در جمعبندی نقاط مثبت و منفی کوفه،به این نتیجه رسیده بود که این شهر،مناسبتترین جا برای آغاز نهضت است.
فضای سیاسی-اجتماعی متأثّر از ناخشنودی مردم از حکومت یزید،فعّالیتهای هواداران امام حسین علیه السلام و ضعف فرماندار آن روز کوفه،نعمان بن بشیر،به گونهای بود که حتّی شماری از اشراف فرصتطلب،مانند شَبَث بن رِبعی،حجّار بن ابجَر عِجْلی و عمرو بن حَجّاج،ترجیح داده بودند تا به جمع افرادی که به امام علیه السلام نامه نوشته و از ایشان خواسته بودند تا به کوفه بیاید،بپیوندند و این چند نفر نیز با هم یک نامه نوشتند.
بیتردید،فضای عمومی هواداری از امام حسین علیه السلام،فضایی کاذب بود؛امّا مسلم،مأموریت داشت با بهرهگیری از این فضا،برای امام علیه السلام از مردم،بیعت بگیرد و زمینه را برای قیام بر ضدّ حکومت یزید،آماده کند.او این مأموریت را به خوبی انجام داد و در مدّتی کوتاه،انبوهی از مردم کوفه،رسماً با او بیعت کردند.
البته مسلم میدانست که این حرکت،در صورتی به موفّقیت نهایی نزدیک خواهد شد که رهبر نهضت،یعنی امام حسین علیه السلام،هر چه زودتر،خود را به کوفه برساند و در صورت تأخیر،چه بسا اقدامات متقابل امَویان،فضای موجود را دگرگون کند.لذا کتباً از امام علیه السلام درخواست کرد که در آمدن به کوفه،تعجیل کند و بر عکس،یزید و عوامل او،تلاش میکردند تا امام علیه السلام به کوفه نزدیک نشود.
با عنایت به آنچه گذشت،نه تنها مسلم در انجام دادن مأموریت خود،کوتاهی نداشت؛بلکه وظیفه خود را به خوبی انجام داد،امّا به عللی تلاشهای او با شکستْ مواجه شد.
علل و عوامل به شکست انجامیدن تلاشهای مسلم را در بحث ارزیابی سفر امام حسین علیه السلام به کوفه،توضیح خواهیم داد. (1)
ر.ک:ص 79 (بخش یکم/فصل سوم:ارزیابی سفر امام حسین علیه السلام به عراق و نهضت کوفه).
1) (1)
1/6 ابو بکر بن عبد الرحمان (1)
195.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): ابو بکر بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام،نزد حسین علیه السلام آمد و به ایشان گفت:ای پسرعمو! خویشاوندی،مرا به مِهر آورده است و نمیدانم جایگاهم نزد تو برای نصیحت چیست؟
فرمود:«ای ابو بکر! تو اهل فریب نیستی و اتّهامی نداری.پس بگو».
ابو بکر گفت:دیدی که مردم عراق با پدر و برادرت چه کردند و اینک،آهنگ حرکت به سوی آنان داری؟! آنان،بردگان دنیایند و کسانی که به تو وعده یاری دادهاند،با تو خواهند جنگید و آن که تو را بیشتر از کسی که به او کمک میکند،دوست دارد،نیز رهایت خواهد کرد.پس خدا را در باره خودت،به یادت میآورم [ که جانت را به خطر نیندازی ].
حسین علیه السلام فرمود:«خدا به تو پاداش نیک دهد،عموزاده! در رأی خود،اندیشیده بودی.هر چه خدا بخواهد،همان میشود».
1) (1)ابو بکر بن عبد الرحمان بن حارث مخزومی،در زمان خلافت عمر بن خطّاب،به دنیا آمد.وی تابعی و پُر حدیث است و یکی از فقیهان هفتگانه در مدینة النبی بوده است.او را به جهت نماز و عبادت بسیار،«راهب قریش»نامیده اند.او بینایی اش را از دست داد و در سال 94 هجری در مدینه در گذشت.
ابو بکر گفت:ما از آنِ خداییم و [شهادت] ابا عبد اللَّه را به حساب خدا میگذاریم. (1)
أتاهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام] أبو بَکرِ بنِ عَبدِ الرَّحمنِ بنِ الحارِثِ بنِ هِشامٍ،فَقالَ:یَا بنَ عَمِّ،إنَّ الرَّحِمَ تُضارُّنی،وما أدری کَیفَ أنَا عِندَکَ فِی النَّصیحَةِ لَکَ؟
قالَ:یا أبا بَکرٍ،ما أنتَ مِمَّن یُستَغَشُّ ولا یُتَّهَمُ،فَقُل.
فَقالَ:قَد رَأَیتَ ما صَنَعَ أهلُ العِراقِ بِأَبیکَ وأخیکَ،وأنتَ تُریدُ أن تَسیرَ إلَیهِم،وهُم عَبیدُ الدُّنیا،فَیُقاتِلُکَ مَن قَد وَعَدَکَ أن یَنصُرَکَ،ویَخذُلُکُ مَن أنتَ أحَبُّ إلَیهِ مِمَّن یَنصُرُهُ ! فَاُذَکِّرُکَ اللَّهَ فی نَفسِکَ.
فَقالَ:جَزاکَ اللَّهُ یَابنَ عَمِّ خَیراً،فَلَقَدِ اجتَهَدتَ رَأیَکَ،وَمهما یَقضِ اللَّهُ مِن أمرٍ یَکُن.فَقالَ أبو بَکرٍ:إنّا للَّهِِ ! عِندَ اللَّهِ نَحتَسِبُ أبا عَبدِ اللَّهِ 196 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 447،تهذیب الکمال:ج 6 ص 418).
2/6 ابو محمّد واقدی و زُرارة بن جلح (2)
196.دلائل الإمامة -به نقل از ابو محمّد واقدی و زُرارة بن جَلَح-:سه شب پیش از آن که حسین علیه السلام آهنگ عراق کند،با او دیدار کردیم و از سستی مردم کوفه برایش گفتیم و این که دلهایشان با او و شمشیرهایشان،بر ضدّ اوست.
حسین علیه السلام با دستش به آسمان،اشاره کرد و درهای آسمان،گشوده شدند و شماری از فرشتگان-که جز خدا آنان را نمیشمارد-،فرود آمدند و فرمود:«اگر نزدیکیِ اشیا و از میان رفتن پاداش نبود،با این فرشتگان با آنان میجنگیدم؛ولی میدانم که آن جا قتلگاه من و یارانم است و جز فرزندم علی،کسی از دست آنان نجات نمییابد». (3)
1) (1)
2) (2) ابو محمّد واقدی و زرارة بن جلح یا خلج یا حلج یا صالح.نامی از این دو،در کتب روایی،جز این مورد،نیامده است و در کتب رجالی شیعه و اهل سنّت نیز نامی از آنان نیست.شاید در روایت،تصحیفی صورت پذیرفته است.
3) (3) لَقینَا الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام قَبلَ أن یَخرُجَ إلَی العِراقِ بِثَلاثِ لَیالٍ،فَأَخبَرناهُ بِضَعفِ النّاسِ فِی الکوفَةِ،وأنَّ قُلوبَهُم مَعَهُ وسُیوفَهُم عَلَیهِ،فَأَومَأَ بِیَدِهِ نَحوَ السَّماءِ،فَفُتِحَت أبوابُ السَّماءِ،ونَزَلَ مِنَ المَلائِکَةِ عَدَدٌ لا یُحصیهِم إلَّا اللَّهُ،وقالَ:لَولا تَقارُبُ الأَشیاءِ،وحُبوطُ الأَجرِ،لَقاتَلتُهُم بِهؤُلاءِ،ولکِن أعلَمُ عِلماً أنَّ مِن هُناکَ مَصعَدی،وهُناکَ مَصارِعُ أصحابی،لا یَنجو مِنهُم إلّا وَلَدی عَلِیٌّ 197 (دلائل الإمامة:ص 182 ح 98،الملهوف:ص 125).
3/6 ابو سعید خُدْری (1)
197.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از ابو سعید خُدری-:حسین علیه السلام در رفتن،بر من چیره شد.در آن حال به وی گفتم:از خدا پروا کن و در خانهات بنشین. (2)
4/6 ابو واقد لیثی (3)
198.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از ابو واقد لیثی-:خبرِ بیرون رفتن حسین علیه السلام به من رسید.در [منزلگاه] مَلَل (4)به او رسیدم.او را به خدا سوگند دادم که بیرون نرود و قیام نکند؛زیرا او در جایی که نباید،قیام میکرد و خود را به کشتن میداد.او فرمود:«باز نمیگردم». (5)
1) (1)ابو سعید انصاری خُدری-که نامش سعد بن مالک بن سِنان است و به کنیه اش مشهور شده است-،صحابی و از چهره های سرشناس انصار است.او در جنگ های بسیاری با پیامبر صلی اللَّه علیه و آله حضور داشت و پس از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله نیز همراهی امیر مؤمنان را رها نکرد.وی،محدّثی بزرگ است و امام صادق علیه السلام از او با بزرگی و تکریم،یاد کرده است؛زیرا از راه حق،انحراف پیدا نکرد.او در سال 74 هجری در گذشت.
2) (2) غَلَبَنِی الحُسَینُ علیه السلام عَلَی الخُروجِ،وقَد قُلتُ لَهُ:اِتَّقِ اللَّهَ فی نَفسِکَ،وَالزَم بَیتَکَ 198 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 445،تهذیب الکمال:ج 6 ص 417).
3) (۳) ابو واقد لیثی-که ظاهراً همان حارث بن عوف بن اسَید است که با کنیه مشهور شده است-،صحابی است و برخی گفتهاند:در سال دوم هجری به دنیا آمد.در برخی از جنگهای پیامبر صلی اللَّه علیه و آله حضور داشت و همراه امام علی علیه السلام نیز در جنگ صفّین شرکت کرد.معاویه سوگند یاد کرد که در گوشهایش،سرب گداخته بریزد.گفتهاند:وی،یک سال در مکّه مجاور شد و همان جا در گذشت و در قبرستان مهاجران در فخ،به خاک سپرده شد.نیز گفتهاند:در سال ۶۵ یا ۶۸ در مدینه در گذشت.
4) (4) ر.ک:نقشه شماره 3 در پایان کتاب.
5) (5) بَلَغَنی خُروجُ حُسَینٍ علیه السلام فَأَدرَکتُهُ بِمَلَلٍ،فَناشَدتُهُ اللَّهَ ألّا یَخرُجَ،فَإِنَّهُ یَخرُجُ فی غَیرِ وَجهِ خُروجٍ،وإنَّما یَقتُلُ نَفسَهُ.فَقالَ:لا أرجِعُ 199 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 445،تهذیب الکمال:ج 6 ص 417).
5/6 احنف بن قَیس (1)
199.أنساب الأشراف -به نقل از ابو بکر بن عیّاش-:وقتی به احنَف خبر رسید که حسین علیه السلام تصمیم به قیام دارد،به او نوشت:«( شکیبا باش که وعده خدا،حق است و آنان که یقین ندارند،تو را به خفّت نکشانند»». (2)
6/6 امّ سلمه (3)
200.الخرائج و الجرائح: چون حسین علیه السلام آهنگ عراق کرد،امّ سَلَمه به ایشان گفت:به عراق نرو که از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:«فرزندم حسین،در سرزمین عراق کشته خواهد شد».در نزد من،خاکی است که آن را در تُنگی شیشهای به من داد.
1) (1)احنف بن قیس بن معاویه تمیمی سعدی،ابو بحر بصری،که نامش را ضحّاک و برخی«صخر»گفته اند،در زمان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله اسلام آورد؛ولی ایشان را ندید.او به بردباری و آقایی،شهره است.از فرماندهان لشکر عمر در فتح خراسان و فرماندهان لشکر عثمان در فتح مرو بود.در جنگ جَمَل به همراه چهارهزار نفر از قبیله اش،از جنگ با امیر مؤمنان علیه السلام دست کشید و از سپاهیان همراه عایشه،کناره گیری کرد.او از فرماندهان لشکر امیر مؤمنان در جنگ صفّین بود.وی جایگاه نیکویی نزد معاویه داشت؛ولی از ستایش امیر مؤمنان علیه السلام و مدح ایشان کوتاه نمی آمد.امام حسین علیه السلام قبل از قیام،با وی مکاتبه کرد؛ولی جوابی نداد.وی دوست مُصعَب بن زبیر بود و از همین جهت در مسیر کوفه با او همراهی کرد.او در سال 67 ق،از دنیا رفت.
2) (2) کَتَبَ الأَحنَفُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام-وَبَلَغَهُ أنَّهُ عَلَی الخُروجِ-: «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لا یُوقِنُونَ )200 (روم:آیه 60) [1] 201 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 375، [2]سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 298).
3) (۳) هند دختر ابو امیّة بن مغیره قریشی مخزومی،به کنیهاش شهرت دارد.پدرش از سخاوتمندان بود.او با شوهرش ابو سَلَمه،به حبشه مهاجرت کرد و از آن جا به مدینه هجرت نمود و نخستین هودجنشین مهاجری بود که وارد مدینه شد.وقتی شوهرش بر اثر زخمی که در جنگ احُد خورده بود،از دنیا رفت،پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در سال چهارم هجری،او را به همسری گرفت.اُمّ سلمه از زنان فهمیده صحابی بود و از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،روایت نقل کرده است.داستان کسا که در منزل وی اتّفاق افتاد،مشهور است و در آن،پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به او فرمود:«تو بر راه درست هستی».
حسین علیه السلام فرمود:«البتّه-به خدا سوگند-من کشته میشوم.اگر به سوی عراق هم نروم،باز هم مرا میکشند». (1)
إنَّهُ علیه السلام لَمّا أرادَ العِراقَ قالَت لَهُ امُّ سَلَمَةَ:لا تَخرُج إلَی العِراقِ،فَقَد سَمِعتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یَقولُ:«یُقتَلُ ابنِیَ الحُسَینُ بِأَرضِ العِراقِ»،وعِندی تُربَةٌ دَفَعَها إلَیَّ فی قارورَةٍ.
فَقالَ علیه السلام:إنّی وَاللَّهِ مَقتولٌ کَذلِکَ،وإن لَم أخرُج إلَی العِراقِ یَقتُلونی أیضاً 202 (الخرائج والجرائح:ج 1 ص 253،بحار الأنوار:ج 45 ص 89 ح 27). [1]
7/6 طِرِمّاح بن عَدی (2)
201.تاریخ الطبری -به نقل از جمیل بن مَرثَد (از بنی مَعْن)،در باره طِرِمّاح بن عَدی-:طِرِمّاح به حسین علیه السلام نزدیک شد و به ایشان گفت:به خدا سوگند،مینگرم؛ولی کسی را همراه تو نمیبینم و اگر جز اینان که همراه تو میبینم،کسی با تو نجنگد،بسنده است.یک روز پیش از بیرون رفتن از کوفه و آمدن نزد تو،در آن سوی کوفه،جمعیّتی را دیدم که تا آن روز،یکجا چنین جمعیّتی را ندیده بودم.پس در باره آنان پرسیدم.گفته شد:گرد هم آمدهاند تا رویگردان شوند [و بیعت بشکنند] و پس از آن در پی حسین،رهسپار شوند.
به خدا سوگند که اگر میتوانی به اندازه یک وجب به سوی آنان پیش نیایی،این کار را انجام بده.پس اگر میخواهی به سرزمینی بروی که خداوند،تو را از آنان باز دارد تا
1) (1)
2) (۲) طِرِمّاح بن عَدیّ بن عبد اللَّه خیبری طایی،شاعر و از یاران امیر مؤمنان علیه السلام و فرستاده ایشان به نزد معاویه بود.طِرِمّاح و گروهی از کوفیان از قبیله مَذحِج،برای یاری امام حسین علیه السلام حرکت و با امام علیه السلام و یارانش در منزل عُذَیب،ملاقات کردند.او راه کوفه را به آنان نشان داد.وی از امام علیه السلام اجازه گرفت تا برای خانوادهاش خرجی ببرد و سپس برگردد و وقتی باز گشت،در راه،خبر شهادت امام علیه السلام به وی رسید.
در کار خویش بیندیشی و وضعیّت برایت روشن گردد،پس حرکت کن تا تو را بر ستیغ کوه ما-که اجأ نام دارد (1)
ر.ک:نقشه شماره 3 در پایان کتاب.
-فرود آورم؛قلّهای که-به خدا سوگند-ما را از پادشاهان غَسّان و حِمَیر و نیز از نعمان بن مُنذِر و از سیاه و سرخ،ایمن داشته است.به خدا سوگند که اگر بر ما خواری فرود آید،با تو راه میافتم تا تو را در روستا[ ی خودمان ]فرود میآورم.آن گاه به دنبال مردانی از بنی اجَأ و بنی سَلمی از قبیله طَی میفرستیم و به خدا سوگند،ده روز طول نمیکشد که سوارهها و پیادهها از قبیله طی،نزد تو خواهند آمد.آن وقت،هر مقدار دوست داری،در میان ما اقامت فرما و اگر اتّفاقی رخ دهد،من تضمین میکنم که بیست هزار جنگجوی طایی با شمشیر از تو دفاع کنند.به خدا سوگند که هرگز دستی به تو نمیرسد،تا زمانی که چشمی از آنان باز و بسته میشود [ و زندهاند ].
[حسین علیه السلام] به وی فرمود:«خداوند،به تو و مردمانت،پاداش خیر دهد! به راستی که میان ما و آنان،عهدی است که نمیتوانیم بر هم زنیم و نمیدانیم که کار ما و آنان در پایان،به کدام سو میرود». (2)
فَإِن أرَدتَ أن تَنزِلَ بَلَداً یَمنَعُکَ اللَّهُ بِهِ حَتّی تَری مِن رَأیِکَ،ویَستَبینَ لَکَ ما أنتَ صانِعٌ،فَسِر حَتّی انزِلَکَ مَناعَ جَبَلِنَا الَّذی یُدعی أجَأً،اِمتَنَعنا-وَاللَّهِ-بِهِ مِن مُلوکِ غَسّانَ وحِمَیرٍ،ومِنَ النُّعمانِ بنِ المُنذِرِ،ومِنَ الأَسوَدِ وَالأَحمَرِ،وَاللَّهِ إن دَخَلَ عَلَینا ذُلٌّ قَطُّ،فَأَسیرُ مَعَکَ حَتّی انزِلَکَ القَریَةَ،ثُمَّ نَبعَثُ إلَی الرِّجالِ مِمَّن بِأَجَأٍ وسَلمی مِن طَیِّئٍ،فَوَاللَّهِ لا یَأتی عَلَیکَ عَشَرَةُ أیّامٍ حَتّی یَأتِیَکَ طَیِّئٌ رِجالاً و رُکباناً،ثُمَّ أقِم فینا ما بَدا لَکَ،فَإِن هاجَکَ هَیجٌ فَأَنا زَعیمٌ لَکَ بِعِشرینَ ألفَ طائِیٍّ یَضرِبونَ بَینَ یَدَیکَ بِأَسیافِهِم،وَاللَّهِ لا یوصَلُ إلَیکَ أبَداً ومِنهُم عَینٌ تَطرِفُ.
فَقالَ لَهُ:جَزاکَ اللَّهُ وقَومَکَ خَیراً،إنَّهُ قَد کانَ بَینَنا وبَینَ هؤُلاءِ القَومِ قَولٌ لَسنا نَقدِرُ مَعَهُ عَلَی الاِنصِرافِ،ولا نَدری عَلامَ تَنصَرِفُ بِنا وبِهِمُ الاُمورُ فی عاقِبِهِ 203 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 406، [1]البدایة والنهایة:ج 8 ص 174). [2]
1) (1)
2) (2) أنَّهُ دَنا مِنَ الحُسَینِ علیه السلام فَقالَ لَهُ:وَاللَّهِ إنّی لَأَنظُرُ فَما أری مَعَکَ أحَداً،ولَو لَم یُقاتِلکَ إلّا هؤُلاءِ الَّذینَ أراهُم مُلازِمیکَ لَکانَ کَفی بِهِم،وقَد رَأَیتُ-قَبلَ خُروجی مِنَ الکوفَةِ إلَیکَ بِیَومٍ-ظَهرَ الکوفَةِ،وفیهِ مِنَ النّاسِ ما لَم تَرَ عَینایَ فی صَعیدٍ واحِدٍ جَمعاً أکثَرَ مِنهُ،فَسَأَلتُ عَنهُم،فَقیلَ:اِجتَمَعوا لِیُعرَضوا،ثُمَّ یُسَرَّحونَ إلَی الحُسَینِ،فَأَنشُدُکَ اللَّهَ إن قَدَرتَ عَلی ألّا تَقدَمَ عَلَیهِم شِبراً إلّا فَعَلتَ.
8/6 عبد اللَّه بن جعفر (1)
وی پس از شهادت امیر مؤمنان علیه السلام،همراه امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام بود و صادقانه از آنان پیروی می کرد.وی از عدم حضورش در کربلا بسیار افسوس می خورد؛ولی افتخار می کرد که فرزندانش به همراه حسین علیه السلام به شهادت رسیده اند.او در سال 80 هجری (سال سیل) در هشتاد سالگی در مدینه در گذشت.
202.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): عبد اللَّه بن جعفر بن ابی طالب،برای حسین علیه السلام نامهای نگاشت و او را از مردم کوفه بر حذر داشت و او را به خدا سوگند داد که به سویشان نرود.
حسین علیه السلام به او چنین نوشت:«من خوابی دیدهام و در آن خواب،پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله به من فرمانی داد،که در پیِآن میروم و کسی را از آن آگاه نمیسازم تا با آن،رو به رو شوم». (2)
فَکَتَبَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام:إنّی رَأَیتُ رُؤیا،ورَأَیتُ فیها رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،وأمَرَنی بِأَمرٍ أنَا ماضٍ لَهُ،ولَستُ بِمُخبِرٍ بِها أحَداً حَتّی الاقِیَ عَمَلی 204 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 447،تهذیب الکمال:ج 6 ص 418).
9/6 عبد اللَّه بن عبّاس (3)
203.المعجم الکبیر -به نقل از ابن عبّاس-:حسین علیه السلام در باره بیرون رفتن [از مکّه]،از من
1) (1)عبد اللَّه بن جعفر بن ابی طالب-که کنیه اش ابو جعفر است-از صحابیان بود.پدرش مشهور به ذو الجناحین (صاحب دو بال) و از نخستین مهاجران به حبشه و مادرش اسماء بنت عُمَیس بود.وی در حبشه به دنیا آمد و وقتی به مدینه هجرت کرد،هفت ساله بود.چون پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به وی نظر افکند،لبخند زد و دستش را دراز کرد و او با پیامبر صلی اللَّه علیه و آله بیعت کرد.پس از شهادت پدرش در جنگ موته،پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله تربیت وی را بر عهده گرفت.او با زینب دختر امیر مؤمنان علیه السلام ازدواج کرد و در جنگ صفّین،حضور داشت؛ولی به وی اجازه جنگ نداده شد.وی بلندقامت،خوش سخن و از سخاوتمندانِ به نامِ عرب بود.
2) (2) کَتَبَ عَبدُ اللَّهِ بنُ جَعفَرِ بنِ أبی طالِبٍ إلیهِ کِتاباً،یُحَذِّرُهُ أهلَ الکوفَةِ،ویُناشِدُهُ اللَّهَ أن یَشخَصَ إلَیهِم.
3) (۳) ابو العبّاس عبد اللَّه بن عبّاس بن عبد المطّلب،در مکّه در شِعب ابی طالب،سه سال پیش از هجرت،به دنیا آمد و در سال هشتم هجری،همان سال فتح مکّه،به مدینه مهاجرت کرد.وی مشاور عمر و در زمان عثمان،امیر الحاج بود و در زمان خلافت امیر مؤمنان علیه السلام،همراه و یاور و مشاور و یکی از فرمانداران و فرماندهان نظامی بود.او به نمایندگی از امیر مؤمنان علیه السلام با خوارج،مناظره کرد و به هنگام شهادت امیر مؤمنان،فرماندار بصره بود.او با امام حسن علیه السلام بیعت کرد و در زمان ایشان،همچنان فرماندار بصره بود.وی در کربلا شرکت نداشت.
اجازه (نظر) خواست.گفتم:اگر بر من و تو عیب نبود،با دستانم بر سرت چنگ میانداختم [ و نمیگذاشتم بروی].
پاسخ او،این سخن بود:«اگر در فلان جا کشته شوم،دوستتر میدارم تا این که به وسیله من،حرم خدا و پیامبر او شکسته شود».
این سخن،مرا برای [ شهادت ] او راضی کرد. (1)
اِستَأذَنَنی حُسَینٌ علیه السلام فِی الخُروجِ فَقُلتُ:لَولا أن یُزری ذلِکَ بی أو بِکَ،لَشَبَکتُ بِیَدَیَّ فی رَأسِکَ.قالَ:فَکانَ الَّذی رَدَّ عَلَیَّ أن قالَ:لَأَن اقتَلَ بِمَکانِ کَذا وکَذا،أحَبُّ إلَیَّ مِن أن یُستَحَلَّ بی حَرَمُ اللَّهِ ورَسولِهِ.قالَ:فَذلِکَ الَّذی سَلا بِنَفسی عَنهُ 205 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 119 ح 2859،سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 292).
10/6 عبد اللَّه بن عمر (2)
204.تاریخ دمشق -به نقل از شَعبی-:چون حسین بن علی علیه السلام راهی عراق شد،به ابن عمر گفته شد:راستی برادرت حسین،رهسپار عراق شده است.این بود که نزد حسین علیه السلام آمد و او را به خدا سوگند داد و گفت:به راستی که مردم عراق،مردم بدی هستند و پدرت را کشتند و برادرت را [نیزه] زدند و چنین و چنان کردند.
1) (1)
2) (۲) عبد اللَّه بن عمر بن خطّاب-که کنیهاش ابو عبد الرحمان است-،پیش از هجرت به دنیا آمد و به همراه پدرش در مکّه اسلام آورد.آن گاه به مدینه هجرت کرد.وی در دو نبردِ بدر و احُد،به خاطر سنّ کم،شرکت نداشت؛ولی در جنگ احزاب و سایر جنگها شرکت داشت.در کتباهل سنّت،از وی روایتهای بسیاری نقل شدهاست.عمر،با عضویت او در شورای خلافت،مخالفت کرد و میگفت:شایستگی خلافت ندارد؛بلکه نمیتواند همسر خود را هم طلاق بدهد؛ولی بنا بر نقلی،او را یکی از اعضای شورا قرار داد،مشروط بر آن که کاری بر عهدهاش نباشد.پس از خلافت عثمان،وی از سیاست کناره گرفت.او با معاویه و یزید،بیعت کرد.وی در جنگهای امیر مؤمنان علیه السلام همراه ایشان نبود و از دشمنان ایشان هم نبود.او در سال ۷۴ هجری در هشتاد و چهار سالگی درگذشت.
چون از او نومید شد،دست به گردن او آویخت و میان دو دیدهاش را بوسید و گفت:تو را که کشته میشوی،به خدا میسپارم.از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:«خدا،دنیا را برای شما نخواسته است». (1)
لَمّا تَوَجَّهَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام [إلَی] العِراقِ،قیل لِابنِ عُمَرَ:إنَّ أخاکَ الحُسَینَ علیه السلام قَد تَوَجَّهَ إلَی العِراقِ،فَأَتاهُ فَناشَدَهُ اللَّهَ،فَقالَ:إنَّ أهلَ العِراقِ قَومٌ مَناکیرُ،وقَد قَتَلوا أباکَ،وضَرَبوا أخاکَ،وفَعَلوا وفَعَلوا !
فَلَمّا أیِسَ مِنهُ،عانَقَهُ وقَبَّلَ بَینَ عَینَیهِ،وقالَ:أستَودِعُکَ اللَّهَ مِن قَتیلٍ ! سَمِعتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یَقولُ:إنَّ اللَّهَ عزّوجلّ أبی لَکُمُ الدُّنیا 206 (تاریخ دمشق:ج 14 ص 201 ح 3541).
11/6 عمر بن علی بن ابی طالب (2)
205.الملهوف -به نقل از محمّد بن عمر-:از پدرم عمر بن علی بن ابی طالب شنیدم که برای داییهایم،خاندان عقیل،صحبت میکرد و میگفت:چون برادرم حسین،از بیعت با یزید در مدینه سر باز زد،نزد او رفتم و او را تنها یافتم.به وی گفتم:جانم فدایت،ای ابا عبد اللَّه! برادرت حسن،از پدرت برایم چنین نقل کرد.[در این هنگام ]گریه و اشک،امانم ندادند و صدای هق هق گریهام بلند شد.
حسین،مرا در آغوش گرفت و فرمود:«برایت نقل کرد که من کشته میشوم؟».
گفتم:حاشا که چنین بگوید،ای پسر پیامبر خدا!
فرمود:«تو را به جان پدرت سوگند میدهم،آیا از کشته شدن من خبر داد؟».
گفتم:آری.پس چرا دست نمیدهی و بیعت نمیکنی؟
فرمود:«پدرم خبر داد که پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله او را از کشته شدن او و من،باخبر ساخت و این که قبر من نزدیک قبر او خواهد بود.آیا گمان میبری که چیزی را میدانی که من
نمیدانم؟به راستی که خواری و پَستی را هرگز بر خود نمیپسندم.فاطمه،پدرش را در حالی ملاقات میکند که از رفتار بنی امیّه با فرزندانش شاکی است.هرگز کسی که او را از طریق [آزردن] فرزندانش بیازارد،وارد بهشت نخواهد شد!». (1)
سَمِعتُ أبی عُمَرَ بنَ عَلیِّ بنِ أبی طالِبٍ یُحَدِّثُ أخوالی آلَ عَقیلٍ،قالَ:لَمَّا امتَنَعَ أخِیَ الحُسَینُ علیه السلام عَنِ البَیعَةِ لِیَزیدَ بِالمَدینَةِ،دَخَلتُ عَلَیهِ فَوَجَدتُهُ خالِیاً،فَقُلتُ لَهُ:جُعِلتُ فِداکَ یا أبا عَبدِ اللَّهِ،حَدَّثَنی أخوکَ أبو مُحَمَّدٍ الحَسَنُ عَن أبیهِ علیهما السلام،ثُمَّ سَبَقَتنِی الدَّمعَةُ وعَلا شَهیقی،فَضَمَّنی إلَیهِ وقالَ:حَدَّثَکَ أنّی مَقتولٌ؟فَقُلتُ:حوشیتَ یَا بنَ رَسولِ اللَّهِ.فَقالَ:سَأَلتُکَ بِحَقِّ أبیکَ،بِقَتلی خَبَّرَکَ؟فَقُلتُ:نَعَم،فَلَولا ناوَلتَ وبایَعتَ! فَقالَ:حَدَّثَنی أبی أنَّ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله أخبَرَهُ بِقَتلِهِ وقَتلی،وأنَّ تُربَتی تَکونُ بِقُربِ تُربَتِهِ،فَتَظُنُّ أنَّکَ عَلِمتَ ما لَم أعلَمهُ ! وإنَّهُ لا اعطی الدُّنیا عَن نَفسی أبَداً،ولَتَلقَیَنَّ فاطِمَةُ أباها شاکِیَةً ما لَقِیَت ذُرِّیَّتُها مِن امَّتِهِ،ولا یَدخُلُ الجَنَّةَ أحَدٌ آذاها فی ذُرِّیَّتِها 207 (الملهوف/طبعة أنوار الهدی:ص 19).
12/6 فَرَزدَق (2)
این،کسی است که سرزمین بطحا،جای گام هایش را می شناسد و کعبه و حرم و غیر حرم،او را می شناسند.
هشام،از شنیدن این اشعار،خشمگین شد و دستور داد فرزدق را زندانی کنند.او را در عَسفان (میان مکّه و مدینه) زندانی کردند و امام زین العابدین علیه السلام دوازده هزار درهم صله به خاطر آن شعر،به وی داد؛ولی فرزدق،آن را نپذیرفت و گفت که تنها برای پاداش اخروی،آن را سروده است و تنها با اصرار امام علیه السلام آن را پذیرفت.وی در سال 110 هجری پس از سفری به عراق،شام و جزیره (شمال عراق و سوریه) در گذشت.
206.أنساب الأشراف -به نقل از زبیر بن خِرّیت-:از فَرَزدَق شنیدم که گفت:حسین را در منزل ذات عِرق دیدم که به کوفه میرفت.به من فرمود:«گمان میکنی مردم کوفه-که خورجینی از نامههایشان نزد من است-چه میکنند؟».
گفتم:رهایت میکنند.پس نرو.تو به سوی مردمی میروی که دلهایشان،با تو و
دستهایشان،رو در روی توست.ولی او نپذیرفت. (1)
سَمِعتُ الفَرَزدَقَ قالَ:لَقیتُ الحُسَینَ علیه السلام بِذاتِ عِرقٍ وهُوَ یُریدُ الکوفَةَ،فَقالَ لی:ماتَری أهلَ الکوفَةِ صانِعینَ؟فَإِنَّ مَعی جَمَلاً مِن کُتُبِهِم؟قُلتُ:یَخذُلونَکَ،فَلا تَذهَب،فَإِنَّکَ تَأتی قَوماً قُلوبُهُم مَعَکَ،وأیدیهم عَلَیکَ.فَلَم یُطِعنی! 208 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 377، [1]تاریخ الإسلام،ذهبی:ج 5 ص 10). [2]
13/6 محمّد بن حنفیّه (2)
207.الإرشاد -در گزارش بیرون رفتن امام علیه السلام از مدینه-:حسین علیه السلام شبهنگام (شب یکشنبه،دو روز مانده از رجب)،به سوی مکّه به راه افتاد و فرزندان،برادران،برادرزادگان و همه خانوادهاش،جز محمّد بن حنفیّه،همراه او بودند.محمّد بن حنفیّه،چون دریافت که ایشان آهنگ بیرون رفتن از مدینه را دارد و خودش هم نمیداند که به کجا میرود،به وی گفت:برادر! تو محبوبترینِ مردم و گرامیترینِ آنان در نزد منی و دلسوزی را برای هیچ یک از مردم،جز برای تو،نگاه نمیدارم و تو،بِدان سزاوارتری.از بیعت با یزید بن معاویه و از شهرها،تا آن جا که میتوانی،چشمپوشی کن.سپس فرستادگانی به سوی مردم،گسیل دار و آنان را به سوی خود،فرا بخوان.پس اگر مردم از تو پیروی کردند و به بیعت تو در آمدند،خدا را بر آن،سپاس بگزار و اگر سراغ کسی جز تو رفتند،از دین و خِرد تو،کاسته نمیشود و مردانگی و ارجمندیِ تو،بر باد نمیرود.
من نگرانم که به یکی از این شهرها وارد شوی و مردم،دچار چنددستگی شوند:گروهی با تو و گروهی بر ضدّ تو،و با یکدیگر نبرد کنند و تو،هدف نخستین نیزه باشی و در آن صورت،بهترینِ همه این امّت از نظر شخصیت فردی و پدر و مادر،خونش از همه پایمالتر و خانوادهاش از همه خوارتر شود.
حسین علیه السلام به او فرمود:«برادر! پس کجا بروم؟».
گفت:مکّه.پس اگر سرای آرامی بود،همان جا بمان و اگر تو را در آن،آرامش
نبود،به رَمْلها و ستیغ کوهها پناه ببر و از شهری به شهری برو تا بنگری که سرنوشت مردم،چه خواهد شد.پس درستترین تصمیمگیری تو،زمانی است که به استقبال حوادث و رخدادها بروی.
امام علیه السلام فرمود:«برادرم! تو نیکخواهی و دلسوزی کردی و امید دارم که نظر تو،استوار و همراه توفیق باشد». (1)
فَخَرَجَ مِن تَحتِ لَیلَتِهِ-وهِیَ لَیلَةُ الأَحَدِ لِیَومَینِ بَقِیا مِن رَجَبٍ-مُتَوَجِّهاً نَحوَ مَکَّةَ،ومَعَهُ بَنوهُ وإخوَتُهُ،وبَنو أخیهِ وجُلُّ أهلِ بَیتِهِ،إلّا مُحَمَّدَ ابنَ الحَنَفِیَّةِ،فَإِنَّهُ لَمّا عَلِمَ عَزمَهُ عَلَی الخُروجِ عَنِ المَدینَةِ لَم یَدرِ أینَ یَتَوَجَّهُ.
فَقالَ لَهُ:یا أخی ! أنتَ أحَبُّ النّاس إلَیَّ،وأعَزُّهُم عَلَیَّ،ولَستُ أدَّخِرُ النَّصیحَةَ لِأَحَدٍ مِنَ الخَلقِ إلّا لَکَ،وأنتَ أحَقُّ بِها،تَنَحَّ بِبَیعَتِکَ عَن یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ وعَنِ الأَمصارِ مَا استَطَعتَ،ثُمَّ ابعَث رُسُلَکَ إلَی النّاسِ فَادعُهُم إلی نَفسِکَ،فَإِن تابَعَکَ النّاسُ وبایَعوا لَکَ حَمِدتَ اللَّهَ عَلی ذلِکَ،وإن أجمَعَ النّاسُ عَلی غَیرِکَ،لَم یَنقُصِ اللَّهُ بِذلِکَ دینَکَ ولا عَقلَکَ،ولا تَذهَبُ بِهِ مُروءَتُکَ ولا فَضلُک.
إنّی أخافُ أن تَدخُلَ مِصراً مِن هذِهِ الأَمصارِ،فَیَختَلِفَ النّاسُ بَینَهُم،فَمِنهُم طائِفَةٌ مَعَکَ واُخری عَلَیکَ،فَیَقتَتِلونَ،فَتَکونُ أنتَ لِأَوَّلِ الأَسِنَّةِ،فَإِذا خَیرُ هذِهِ الاُمَّةِ کُلِّها نَفساً وأباً واُمّاً،أضیَعُها دَماً،وأذَلُّها أهلاً.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:فَأَینَ أذهَبُ یا أخی؟قالَ:اِنزِل مَکَّةَ،فَإِنِ اطمَأَنَّتِ بِکَ الدّارُ بِها فَسَبیلُ ذلِکَ،وإن نَبَت بِکَ لَحِقتَ بِالرِّمالِ وشَعَفِ الجِبالِ،وخَرَجتَ مِن بَلَدٍ إلی بَلَدٍ،حَتّی تَنظُرَ ما یَصیرُ أمرُ النّاسِ إلَیهِ،فَإِنَّکَ أصوَبُ ما تَکونُ رَأیاً حینَ تَستَقبِلُ الأَمرَ استِقبالاً.
فَقالَ:یا أخی ! قَد نَصَحتَ وأشفَقتَ،وأرجو أن یَکونَ رَأیُکَ سَدیداً مُوَفَّقاً 209 (الإرشاد:ج 2 ص 34، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 326). [2]
208.إثبات الوصیّة: محمّد بن حنفیّه،برای بدرقه حسین علیه السلام بیرون آمد و هنگام خداحافظی به او گفت:ای ابا عبد اللَّه! خدا را،خدا را در باره خاندان پیامبر خدا،در نظر آور!
حسین علیه السلام به او فرمود:«خدا،جز اسیر شدنِ آنان را نمیخواهد». (2)
209.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): یزید بن معاویه،در نامهای به عبد اللَّه بن عبّاس،از رفتن امام علیه السلام به مکّه خبر داد:«گمان میکنیم که مردانی از اهل خاور،نزد او آمدهاند و او را به آرزوی خلافت افکندهاند و تو در میان آنان،دارای آگاهی و تجربهای.پس اگر چنین کرده،پیوند خویشاوندی را گسسته است و تو،بزرگ خاندان و مورد نظر آنان هستی.پس او را از کوشش برای ایجاد تفرقه،باز دار»....
عبد اللَّه بن عبّاس،برای یزید نوشت:«من امیدوارم که بیرون رفتن حسین،برای کاری نباشد که تو را ناخوش آید.من از نصیحت کردن او در باره چیزی که مایه همبستگی و موجب خاموشیِ خشم و آتش باشد،به یاری خداوند،دریغ نخواهم کرد». (1)
کَتَبَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ إلی عَبدِ اللَّهِ بنِ عَبّاسٍ یُخبِرُهُ بِخُروجِ الحُسَینِ علیه السلام إلی مَکَّةَ:
ونَحسَبُهُ جاءَهُ رِجالٌ مِن أهلِ هذَا المَشرِقِ فَمَنَّوهُ الخِلافَةَ،وعِندَکَ مِنهُم خِبرَةٌ وتَجرِبَةٌ،فَإِن کانَ فَعَلَ فَقَد قَطَعَ واشِجَ القَرابَةِ،وأنتَ کَبیرُ أهلِ بَیتِکَ وَالمَنظورُ إلَیهِ،فَاکفُفهُ عَنِ السَّعیِ فِی الفُرقَةِ....
قالَ:فَکَتَبَ إلَیهِ عَبدُ اللَّهِ بنُ عَبّاسٍ:إنّی لَأَرجو ألّا یَکونَ خُروجُ الحُسَینِ علیه السلام لِأَمرٍ تَکرَهُهُ،ولَستُ أدَعُ النَّصیحَةَ لَهُ فی ما یَجمَعُ اللَّهُ بِهِ الاُلفَةَ،ویُطفِئُ بِهِ النّائِرَةَ 211 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 448،تهذیب الکمال:ج 6 ص 419).
1) (1)
210.الفتوح: نامه یزید بن معاویه از شام،با پیک برای مردم مدینه (اعم از قریش و جز آنان از بنی هاشم) رسید.در آن،این اشعار بود:...
ای خویشان ما ! اینک که جنگ،آرام گرفته است،آن را بر میفروزید
و به رشتههای آشتی در آویزید و چنگ زنید.
جنگ،اقوامی را که پیش از شما بودند،فریفت
و ملّتهایی را نابود ساخت.
پس نسبت به خویشان خود،انصاف روا دارید و با گردنکشی،آنان را به نابودی نیفکنید.
چه بسا گردنکشانی که پایشان،لغزیده است.
مردم مدینه،به این ابیات نگریستند و آن گاه،ابیات و نامه را برای حسین بن علی علیه السلام فرستادند.ایشان،چون در آن نگریست،دانست که نامه یزید بن معاویه است.
حسین علیه السلام پاسخ را بدین ترتیب نگاشت:«به نام خدای بخشنده مهربان.«و اگر تو را تکذیب کردند،بگو:عمل من،به من اختصاص دارد و عمل شما،به شما اختصاص دارد.شما،از آنچه من انجام میدهم،[بیزار و] جدا هستید و من از آنچه شما انجام میدهید،[بیزار و] جدا هستم» (1)
سوره یونس:آیه 41.
.والسّلام !». (2)یا قَومَنا لا تَشُبُّوا الحَربَ إذ سَکَنَت تَمَسَّکوا بِحِبالِ الخَیرِ وَاعتَصِموا قَد غَرَّتِ الحَربُ مَن قَد کانَ قَبلَکُمُ مِنَ القُرونِ وقَد بادَت بِهَا الاُمَمُ فَأَنصِفوا قَومَکُم لا تَهلِکوا بَذَخاً فَرُبَّ ذی بَذَخٍ زَلَّت بِهِ القَدَمُ
قالَ:فَنَظَرَ أهلُ المَدینَةِ إلی هذِهِ الأَبیاتِ،ثُمَّ وَجَّهوا بِها وبِالکِتابِ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،فَلَمّا نَظَرَ فیهِ عَلِمَ أنَّهُ کِتابُ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ.
فَکَتَبَ الحُسَینُ علیه السلام الجَوابَ:بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ «وَ إِنْ کَذَّبُوکَ فَقُلْ لِی عَمَلِی وَ لَکُمْ عَمَلُکُمْ أَنْتُمْ بَرِیئُونَ مِمّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِیءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ ) ،وَالسَّلامُ 212 (الفتوح:ج 5 ص 68). [1]
211.الملهوف -به نقل از محمّد بن داوود قمی،با سند خود،از امام صادق علیه السلام-:محمّد بن حنفیّه،در همان شبی که امام حسین علیه السلام در بامداد آن،آهنگ خارج شدن از مکّه را داشت،نزد او آمد و گفت:برادرم ! مردم کوفه،کسانیاند که نیرنگشان را در باره پدر و برادرت میشناسی.بیم دارم که حالِ تو،همچون حال آنان باشد.پس در مکّه اقامت کن؛چرا که تو،گرامیترینِ مردمان حرم و والاترینِ آنهایی.
امام فرمود:«ای برادر! بیم دارم که یزید،در حرم به من،شبیخون بزند و من،کسی باشم که با [ریخته شدن خون] او،حرمت حرم،شکسته شود».
ابن حنفیّه به او گفت:اگر از آن میترسی،به یَمَن یا برخی از مناطق خشک برو،که در آن جا محفوظتری و کسی نمیتواند بر تو دست یابد.
امام فرمود:«در آنچه گفتی،مینگرم».
چون بامداد فرا رسید،حسین علیه السلام کوچ کرد.خبر به محمّد بن حنفیّه رسید.نزد او آمد و لگام شترش را که بر آن،سوار بود،گرفت و گفت:ای برادر ! مگر به من وعده درنگ در درخواستم را ندادی؟
فرمود:«چرا».
گفت:پس چرا در رفتن،شتاب میکنی؟
فرمود:«پس از جدایی از تو،پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به خوابم آمد و فرمود:"ای حسین ! بیرون برو که خدا،خواسته است تو را کشته ببیند"».
محمّد بن حنفیّه گفت: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» 1 .تو که اینچنین بیرون میروی،چرا این زنان را با خود میبری؟
به او فرمود:«پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به من فرمود:"خدا،خواسته است آنان را اسیر ببیند"».
آن گاه با او خداحافظی کرد و رفت. (1)
جاءَ مُحَمَّدُ ابنُ الحَنَفِیَّةِ إِلَی الحُسَینِ علیه السلام فِی اللَّیلَةِ الَّتی أرادَ الحُسَینُ علیه السلام الخُروجَ فی صَبیحَتِها عَن مَکَّةَ،فَقالَ لَهُ:یا أخی،إنَّ أهلَ الکوفَةِ مَن قَد عَرَفتَ غَدرَهُم بِأَبیکَ وأخیکَ،وقَد خِفتُ أن یَکونَ حالُکَ کَحالِ مَن مَضی،فَإِن رَأَیتَ أن تُقیمَ؛فَإِنَّکَ أعَزُّ مَن بِالحَرَمِ وأمنَعُهُ.
فَقالَ:یا أخی،قَد خِفتُ أن یَغتالَنی یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ بِالحَرَمِ،فَأَکونَ الَّذی یُستَباحُ بِهِ حُرمَةُ هذَا البَیتِ.
فَقالَ لَهُ ابنُ الحَنَفِیَّةِ:فَإِن خِفتَ ذلِکَ فَصِر إلَی الیَمَنِ أو بَعضِ نَواحِی البَرِّ،فَإِنَّکَ أمنَعُ النّاسِ بِهِ،ولا یَقدِرُ عَلَیکَ أحَدٌ.
فَقالَ:أنظُرُ فیما قُلتَ.فَلَمّا کانَ السَّحَرُ ارتَحَلَ الحُسَینُ علیه السلام،فَبَلَغَ ذلِکَ ابنَ الحَنَفِیَّةِ،فَأَتاهُ فَأَخَذَ زِمامَ ناقَتِهِ وقَد رَکِبَها،فَقالَ:یا أخی،ألَم تَعِدنِی النَّظَرَ فیما سَأَلتُکَ؟قالَ:بَلی.
قالَ:فَما حَداکَ عَلَی الخُروجِ عاجِلاً؟فَقالَ:أتانی رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله بَعدَما فارَقتُکَ،فَقالَ:یا حُسَینُ اخرُج،فَإِنَّ اللَّهَ قَد شاءَ أن یَراکَ قَتیلاً.
فَقالَ مُحَمَّدُ ابنُ الحَنَفِیَّةِ: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ) ،فَما مَعنی حَملِکَ هؤُلاءِ النِّساءَ مَعَکَ وأنتَ تَخرُجُ عَلی مِثلِ هذَا الحالِ؟
قالَ:فَقالَ لَهُ:قَد قالَ لی:إنَّ اللَّهَ قَد شاءَ أن یَراهُنَّ سَبایا.وسَلَّمَ عَلَیهِ ومَضی 213 (الملهوف:ص 127،بحار الأنوار:ج 44 ص 364). [1]
212.الملهوف -به نقل از مُعمَّر بن مُثَنّا در [کتابش] مقتل الحسین علیه السلام-:چون روز تَرویه (2)شد،عمرو بن سعید بن عاص،با سپاهی گران،وارد مکّه شد.یزید به او دستور داده بود که اگر حسین علیه السلام جنگید،با او بجنگد و اگر بر او دست یافت،او را بکُشد.پس حسین علیه السلام در روز تَرویه،بیرون رفت. (3)
213.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از فَرَزدَق-:حسین علیه السلام را دیدم و به وی گفتم:پدرم به قربانت ! اگر صبر کنی تا مردم،حجّشان را بگزارند،امیدوارم که مردمِ حاضر در حج،بر گِرد تو جمع شوند.
1) (1)
2) (2) روز هشتم ذی حجّه را«یوم التَّرویَة (روز آب برداشتن)»میگویند؛چرا که حاجیان،در آن برای روزهای بعد،آب بر میدارند.
3) (3) فَلَمّا کانَ یَومُ التَّروِیَةِ،قَدِمَ عَمرُو بنُ سَعیدِ بنِ العاصِ إلی مَکَّةَ فی جُندٍ کَثیفٍ،قَد أمَرَهُ یَزیدُ أن یُناجِزَ الحُسَینَ علیه السلام القِتالَ إن هُوَ ناجَزَهُ،أو یُقاتِلَهُ إن قَدَرَ عَلَیهِ،فَخَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام یَومَ التَّروِیَةِ 214 (الملهوف/إعداد عبد الزهراء عثمان محمّد:ص 58).
فرمود:«ای ابو فِراس ! از آنها (یاران یزید) در امان نیستم». (1)
لَقیتُ حُسَیناً علیه السلام،فَقُلتُ:بِأَبی أنتَ ! لَو أقَمتَ حَتّی یَصدُرَ النّاسُ لَرَجَوتُ أن یَتَقَصَّفَ أهلُ المَوسِمِ مَعَکَ،فَقالَ:لَم آمَنهُم یا أبا فِراسٍ 215 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 455 ح 438).
214.تاریخ الطبری -به نقل از عُقبة بن سَمعان-:وقتی حسین علیه السلام مصمّم شد که به سوی کوفه روان شود،عبد اللَّه بن عبّاس،نزد وی آمد و گفت:ای پسرعمو! مردم،شایع کردهاند که تو به سوی عراق خواهی رفت.به من بگو که چه خواهی کرد.
فرمود:«آهنگ آن دارم که-إن شاء اللَّه تعالی-همین یکی دو روز آینده،حرکت کنم».
ابن عبّاس به او گفت:تو را از این کار،در پناه خدا قرار میدهم.به من بگو-خدا،تو را قرین رحمتت بدارد-که آیا به سوی مردمی میروی که حاکمشان را کُشتهاند و ولایتشان را به تصرّف خود در آوردهاند و دشمن خویش را بیرون راندهاند؟اگر چنین کردهاند،به سوی آنها برو؛امّا اگر تو را خواندهاند و [هنوز ]حاکمشان،آن جاست و بر قوم،چیره است و کارگزارانش خراجِ ولایتها را میگیرند،تو را به جنگ و زد و خورد،فرا خواندهاند.بیمِ آن دارم که فریبت دهند و تکذیبت نمایند و با تو ناسازگاری کنند و یاریات ندهند و بر ضدّ تو،شورانده شوند و از هر کس دیگری در کار دشمنیِ تو،سختتر باشند.
حسین علیه السلام فرمود:«از خدا خیر میجویم.ببینم که چه خواهد شد»....
چون شب،یا صبح بعد،فرا رسید،عبد اللَّه بن عبّاس،نزد حسین علیه السلام آمد و گفت:ای پسرعمو! من صبوری میکنم؛امّا صبر ندارم.بیم دارم که در این سفر،هلاک و نابود شوی.مردم عراق،قومی حیلهگرند.به آنها نزدیک مشو.در همین شهر بمان،که سَرور مردم حجازی.اگر مردم عراق-چنان که میگویند-تو را میخواهند،به آنها
1) (1)
بنویس که دشمنِ خویش را بیرون کنند.آن گاه به سوی آنها برو.اگر جز رفتن نمیخواهی،به سوی یَمَن برو که در آن جا،قلعهها و درّههایی وجود دارد و سرزمینی پهناور است و پدرت،در آن جا پیروانی دارد و از مردم نیز دوری.آن گاه برای مردم،نامه مینویسی و دعوتگرانت را میفرستی.در این صورت،امیدوارم که آنچه را میخواهی،بیخطر بیابی.
حسین علیه السلام به او فرمود:«ای پسرعمو ! به خدا میدانم که خیرخواه و دلسوزی؛ولی من تصمیم خود را گرفتهام و آهنگ رفتن دارم».
ابن عبّاس گفت:اگر میروی،زنان و کودکانت را نبر.به خدا،نگرانم که همانند عثمان که [کشته شد و ]زنان و فرزندانش به او مینگریستند،کشته شوی...
به خدایی که جز او خدایی نیست،چنانچه میدانستم اگر موی و پیشانیات را بگیرم تا مردم [به خاطر دعوای ما] بر من و تو گِرد آیند،به رأی من،عمل میکنی [و از مکّه نمیروی]،چنین میکردم. (1)
إنَّ حُسَیناً علیه السلام لَمّا أجمَعَ المَسیرَ إلَی الکوفَةِ،أتاهُ عَبدُ اللَّهِ بنُ عَبّاسٍ فَقالَ:یَا بنَ عَمِّ ! إنَّکَ قَد أرجَفَ النّاسُ أنَّکَ سائِرٌ إلَی العِراقِ،فَبَیِّن لی ما أنتَ صانِعٌ؟
قالَ:إنّی قَد أجمَعتُ المَسیرَ فی أحَدِ یَومَیَّ هذَینِ،إن شاءَ اللَّهُ تَعالی.
فَقالَ لَهُ ابنُ عَبّاسٍ:فَإِنّی اعیذُکَ بِاللَّهِ مِن ذلِکَ،أخبِرنی-رَحِمَکَ اللَّهُ-أَتسیرُ إلی قَومٍ قَد قَتَلوا أمیرَهُم،وضَبَطوا بِلادَهُم،ونَفَوا عَدُوَّهُم؟فَإِن کانوا قَد فَعَلوا ذلِکَ فَسِر إلَیهِم،وإن کانوا إنَّما دَعَوکَ إلَیهِم وأمیرُهم عَلَیهِم،قاهِرٌ لَهُم،وعُمّالُهُ تَجبی بِلادَهُم،فَإِنَّهُم إنَّما دَعَوکَ إلَی الحَربِ وَالقِتالِ،ولا آمَنُ عَلَیکَ أن یَغُرّوکَ ویَکذِبوکَ ویُخالِفوکَ ویَخذُلوکَ،وأن یُستَنفَروا إلَیکَ،فَیکونوا أشَدَّ النّاسِ عَلَیکَ.
فَقالَ لَهُ حُسَینٌ علیه السلام:وإنّی أستَخیرُ اللَّهَ وأنظُرُ ما یَکونُ...
قالَ:فَلَمّا کانَ مِنَ العَشِیِّ-أو مِنَ الغَدِ-أتَی الحُسَینَ علیه السلام عَبدُ اللَّهِ بنُ العَبّاسِ،فَقالَ:یَا بنَ عَمِّ،إنّی أتَصَبَّرُ ولا أصبِرُ،إنّی أتَخَوَّفُ عَلَیکَ فی هذَا الوَجهِ الهَلاکَ وَالاِستِئصالَ،إنَّ أهلَ العِراقِ قَومٌ غُدُرٌ فَلا تَقرَبَنَّهُم،أقِم بِهذَا البَلَدِ فَإِنَّکَ سَیِّدُ أهلِ الحِجازِ،فَإِن کانَ أهلُ العِراقِ یُریدونَکَ کَما زَعَموا،فَاکتُب إلَیهِم فَلیَنفوا عَدُوَّهُم،ثُمَّ اقدَم عَلَیهِم.فَإِن أبَیتَ إلّا أن تَخرُجَ،فَسِر إلَی الیَمَنِ،فَإِنَّ بِها حُصوناً وشِعاباً،وهِیَ أرضٌ عَریضَةٌ طَویلَةٌ،ولِأَبیکَ بِها شیعَةٌ،وأنتَ عَنِ النّاسِ فی عُزلَةٍ،فَتَکتُبُ إلَی النّاسِ،وتُرسِلُ وتَبُثُّ دُعاتَکَ،فَإِنّی أرجو أن یَأتِیَکَ عِندَ ذلِکَ الَّذی تُحِبُّ فی عافِیَةٍ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:یَا بنَ عَمِّ،إنّی وَاللَّهِ لَأَعلَمُ أنَّکَ ناصِحٌ مُشفِقٌ،ولکِنّی قَد أزمَعتُ وأجمَعتُ عَلَی المَسیرِ.فَقالَ لَهُ ابنُ عَبّاسٍ:فَإِن کُنتَ سائِراً فَلا تَسِر بِنِسائِکَ وصِبیَتِکَ،فَوَاللَّهِ إنّی لَخائِفٌ أن تُقتَلَ کَما قُتِلَ عُثمانُ،ونِساؤُهُ ووُلدُهُ یَنظُرونَ إلَیهِ...
وَاللَّهِ الَّذی لا إلهَ إلّا هُوَ،لَو أعلَمُ أنَّکَ إذا أخَذتُ بِشَعرِکَ وناصِیَتِکَ حَتّی یَجتَمِعَ عَلَیَّ وعَلَیکَ النّاسُ أطَعتَنی،لَفَعَلتُ ذلِکَ.216 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 383، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 373). [2]
1) (1)
215.الفتوح: حسین علیه السلام وارد مکّه شد و مردم آن جا،بسیار خرسند شدند.بامداد و شامگاه،نزد او،رفت و آمد میکردند.
...در آن ایّام،عبد اللَّه بن عبّاس و عبد اللَّه بن عمر بن خطّاب،در مکّه بودند.آن دو با هم بر حسین علیه السلام وارد شدند و قصد داشتند به مدینه برگردند.ابن عمر به حسین علیه السلام گفت:ای ابا عبد اللَّه ! رحمت خدا بر تو باد ! از خدایی که بازگشت تو به سوی اوست،پروا کن.از دشمنیِ این خاندان با خودتان و ستمی که بر شما کردهاند،آگاهی و این مرد،یزید بن معاویه،بر مردم،فرمانروا شده است.ایمن نیستم [و میترسم ]که مردم برای سیم و زر،به وی روی آورند و تو را بکشند و در این راه،انسانهای بسیاری نابود شوند.از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:«حسین،کشته میشود،و اگر او را کشتند و تنها نهادند و یاریاش نکردند،خدا تا قیامت،آنان را خوار خواهد کرد».
من به تو پیشنهاد میکنم از درِ سازش-که مردم نیز آن گونه وارد شدهاند-وارد شوی و چنان که در گذشته بر معاویه شکیبایی کردی،شکیبایی کن.شاید خدا،میان تو و این گروه ستمگر،حکم رانَد.
حسین علیه السلام به او فرمود:«ای ابو عبد الرحمان ! من با یزید،بیعت و سازش کنم،در حالی که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در باره او و پدرش،آن فرمود که فرمود؟!».
ابن عبّاس گفت:درست گفتی،ای ابا عبد اللَّه ! پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در زمان حیاتش فرمود:«ما را چه با یزید؟! خدا،او را مبارک نکند ! او فرزندم و فرزند دخترم،حسین،را میکشد.سوگند به آن که جانم در دست اوست،فرزندم در برابر مردمی که از او دفاع
نمیکنند،کشته نمیشود،مگر آن که خدا،میان دلها و زبانهایشان،جدایی میافکند».
آن گاه ابن عبّاس گریست.حسین علیه السلام هم با او گریست و فرمود:«ای ابن عبّاس ! تو میدانی که من،فرزند دختر پیامبرم؟».
ابن عبّاس گفت:به خدا سوگند،آری.میدانیم و میدانیم که در تمام دنیا،جز تو،کسی نیست که فرزند دختر پیامبر باشد،و این که یاری تو،بر این امّت،واجب است،همانند وجوب نماز و زکات-که یکی بدون دیگری،پذیرفته نیست-.
حسین علیه السلام فرمود:«ای ابن عبّاس ! در باره مردمی که فرزند دختر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را از سرا و منزل و زادگاهش و از حرم پیامبرش و از همسایگیِ قبر او و زادگاه و مسجد و جایگاه هجرتش بیرون کردند،چه میگویی؛آنان که او را نگران و ترسان،رها کردند که در جایی،آرام نگیرد و در منزلی،پناه نجوید و قصد آنان،کشتن و ریختن خون اوست،در حالی که وی به خدا شرک نورزیده است و جز او سرپرستی بر نگرفته و از آنچه پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و خلیفگانِ پس از او بر آن بودند،جدا نشده است؟».
ابن عبّاس گفت:در باره آنان،جز این آیه را نمیگویم:«آنان،به خدا و پیامبرش کفر ورزیدند و نماز را جز با حالت سستی نمیخوانند» (1)
سوره توبه:آیه 54.
.«در برابر مردم،خودنمایی میکنند و جز اندکی،از خدا یاد نمیکنند.میان آن [دو گروه]،دو دلاند.نه با ایناناند و نه با آناناند،و هر که خدا گمراهش ساخت،راهی برای او نخواهی یافت» (2)و بر چنین کسانی،بزرگترین ضربه فرود خواهد آمد.و امّا تو-ای پسر دختر پیامبر-،به راستی که سرآمدِ افتخار به پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و پسرِ همانندِ مریم عَذرایی.ای پسر دختر پیامبر ! گمان مبر که خدا،از آنچه ستمگران میکنند،بیخبر است.من گواهی میدهم که هر کس از همراهیِ تو روی بگردانَد و در ستیز با تو و نبرد با پیامبرت محمّد صلی اللَّه علیه و آله طمع ورزد،هیچ بهرهای نخواهد داشت.
حسین علیه السلام فرمود:«خدایا ! گواه باش».
ابن عبّاس گفت:ای پسر دختر پیامبر ! فدایت شوم ! گویی مرا به سوی خود میخوانی و از من میخواهی که یاریات کنم! به خدایی که جز او خدایی نیست،اگر با این شمشیرم در پیشِ روی تو،چنان ضربه زنم که شمشیرم،به تمامی،خُرد شود،یکصدمِ حقّ تو را نگزاردهام.اینک،پیش روی تو ام.به من،فرمان بده».
ابن عمر گفت:درنگ کنید! ای ابن عبّاس ! ما را از این [گرفتاری] بِرَهان.
سپس ابن عمر،به حسین علیه السلام رو کرد و گفت:ای ابا عبد اللَّه ! در آنچه تصمیم داری،درنگ کن و از این جا به مدینه باز گرد و از در سازش با این قوم،وارد شو و از میهن خود و حرم جدّت پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،غایب مباش و برای اینان که بهرهای ندارند،حجّت و راهی بر ضدّ خود مگذار،و اگر میخواهی [با یزید] بیعت نکنی،آزاد هستی تا در کارت بنگری؛زیرا امید است که یزید بن معاویه،جز اندکی زنده نماند و خداوند،تو را از کارش کفایت کند.
حسین علیه السلام فرمود:«اُف بر این سخن،تا آن زمان که آسمانها و زمین هستند ! ای عبد اللَّه ! تو را به خدا،من در این کار،دچار خطایم؟اگر در نظر تو بر خطا هستم،مرا [از خطایم] باز گردان که من فروتن،شنوا و پذیرایم».
ابن عمر گفت:نه،خدایا ! خداوند،پسر دختر پیامبرش را بر خطا ننهاده است و یزید بن معاویه،در کار خلافت،همانند تو-که پاک و برگزیده نسل پیامبر خدایی-نیست؛ولی میترسم این چهره زیبا و نیکوی تو،با شمشیر،نواخته شود و از این امّت،آنچه را دوست نداری،ببینی.پس با ما به مدینه باز گرد و اگر دوست نداری بیعت کنی،هرگز بیعت نکن و در خانهات بنشین.
حسین علیه السلام فرمود:«ای ابن عمر ! [ تصوّر سخن تو ] دور است.این گروه،چه به من دست یابند و چه به من دست نیابند،مرا رها نمیکنند و پیوسته بر آن اند تا اگرچه به زور،بیعت کنم و یا مرا بکُشند.
ای عبد اللَّه ! مگر نمیدانی از پستی دنیا نزد خدای متعال است که سرِ یحیی بن
زکریّا،برای بدکارهای از بدکارگان بنی اسرائیل،ارمغان برده شد،در حالی که سر با برهان،بر ضدّ آنان سخن میگفت؟
ای ابو عبد الرحمان ! مگر نمیدانی که بنی اسرائیل،در میان طلوع سپیده تا بر آمدن خورشید،هفتاد پیامبر را میکشتند و پس از آن،در بازارهایشان،همگی به داد و ستد مینشستند،چنان که گویی کاری نکردهاند،و خدا در مورد آنان،شتاب نورزید و سپس آنان را سخت و مقتدرانه گرفت؟
و ای ابو عبد الرحمان ! از خدا پروا کن و از یاریام،رو بر متاب...».
سپس حسین علیه السلام به عبد اللَّه بن عبّاس،رو کرد و گفت:ای ابن عبّاس ! تو پسرعموی پدرم هستی و از هنگامی که تو را شناختهام،پیوسته به نیکی فرمان میدهی و به پدرم رایزنیهای حکیمانه میدادی.او پیوسته از تو خیرخواهی و رایزنی میخواست و تو به درستی،به او پیشنهاد میدادی.پس در پناه و پشتیبانی خدا،به مدینه برو و چیزی از خبرهای تو،بر من پوشیده نمیمانَد؛زیرا من در این حرم،نشیمن دارم و تا وقتی که ببینم مردمش مرا دوست دارند و یاریام میکنند،همواره در آن،سُکنا خواهم گزید.پس آن گاه که مرا وا نهند،دیگران را جایگزین آنان خواهم کرد و به سخنی چنگ خواهم زد که ابراهیمِ خلیل علیه السلام،هنگامی که در آتش افکنده شد،آن را گفت:خداوند،مرا بَسَنده است و او،خوبْ کارگزاری است ! پس آتش،بر او،سرد و سلامت گشت».
در آن هنگام،ابن عبّاس و ابن عمر،سخت گریستند و حسین علیه السلام نیز مدّتی با آن دو،گریست.پس از آن،با آن دو خداحافظی کرد و ابن عمر و ابن عبّاس،به مدینه رفتند و حسین علیه السلام در مکّه اقامت گزید. (1)
دَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام إلی مَکَّةَ،فَفَرِحَ بِهِ أهلُها فَرَحاً شَدیداً،قالَ:وجَعَلوا یَختَلِفونَ إلَیهِ بُکرَةً وعَشِیَّةً.
...قالَ:وبِمَکَّةَ یَومَئِذٍ عَبدُ اللَّهِ بنُ عَبّاسٍ و عَبدُ اللَّهِ بنُ عُمَرَ بنِ الخَطّابِ،فَأَقبَلا جَمیعاً حَتّی دَخَلا عَلَی الحُسَینِ علیه السلام،وقَد عَزَما عَلی أن یَنصَرِفا إلَی المَدینَةِ،فَقالَ لَهُ ابنُ عُمَرَ:أبا عَبدِ اللَّهِ رَحِمَکَ اللَّهُ،اِتَّقِ اللَّهَ الَّذی-
1) (1)
216.دلائل الإمامة -به نقل از عبد اللَّه بن عبّاس-:حسین بن علی علیه السلام را هنگامی که به سوی عراق میرفت،دیدم.گفتم:ای پسر پیامبر خدا ! نرو.
به من فرمود:«ای ابن عبّاس ! مگر نمیدانی که مرگ من،در آن جاست؟و کشتارگاه یاران من،آن جاست؟».
به او گفتم:این را از کجا میگویی؟
فرمود:«از رازی که برایم گفته شده است و آگاهیای که به من دادهاند». (1)
لَقیتُ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام وهُوَ یَخرُجُ إلَی العِراقِ،فَقُلتُ لَهُ:یَا بنَ رَسولِ اللَّهِ،لا تَخرُج،قالَ:فَقالَ لی:یَا بنَ عَبّاسٍ،أما عَلِمتَ أنّ مَنِیَّتی مِن هُناکَ،وأنَّ مَصارِعَ أصحابی هُناکَ؟فَقُلتُ لَهُ:فَأنّی لَکَ ذلِکَ؟قالَ:بِسِرٍّ سُرَّ لی،وعِلمٍ اعطیتُهُ 218 (دلائل الإمامة:ص 181 ح 96،ذوب النُّضار:ص 30).
217.الملهوف: عبد اللَّه بن عبّاس و عبد اللَّه بن زبیر،هنگام رفتن امام علیه السلام از مکّه،نزد ایشان آمدند و به او پیشنهاد خویشتنداری [و ماندن] کردند.امام علیه السلام به آن دو فرمود:«پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله به من دستوری داده است و من،آن را انجام میدهم».
ابن عبّاس،در حالی که میگفت:«وای از مصیبت حسین !»،بیرون رفت. (2)
فَقالَ لَهُما:إنَّ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله قَد أمَرَنی بِأَمرٍ وأنَا ماضٍ فیهِ.
قالَ:فَخَرَجَ ابنُ عَبّاسٍ وهُوَ یَقولُ:واحُسَیناه 219 (الملهوف:ص 101،بحار الأنوار:ج 44 ص 364). [1]
218.کامل الزیارات -به نقل از ابو جارود،از امام باقر علیه السلام-:حسین علیه السلام یک روز قبل از تَرویه،از مکّه بیرون رفت.عبد اللَّه بن زبیر،او را بدرقه کرد و گفت:
ای ابا عبد اللَّه ! موسم حج فرا رسید و تو،آن را وا میگذاری و به سوی عراق میروی؟
فرمود:«ای پسر زبیر ! اگر در ساحل فرات به خاک سپرده شوم،بهتر از آن است که در آستانه کعبه به خاک سپرده شوم [و حرمت کعبه حفظ نشود]». (3)
فَقالَ:یَابنَ الزُّبَیرِ ! لَأَن ادفَنَ بِشاطِئِ الفُراتِ،أحَبُّ إلَیَّ مِن أن ادفَنَ بِفِناءِ الکَعبَةِ 220 (کامل الزیارات:ص 151 ح 184، [2]بحار الأنوار:ج 45 ص 86 ح 18). [3]
1) (1)
2) (2) وجاءَهُ [أی الإمامَ الحُسَینَ علیه السلام عِندَ الخُروجِ مِن مَکَّةَ] عَبدُ اللَّهِ بنُ العَبّاسِ،وعَبدُ اللَّهِ بنُ الزُّبَیرِ،فَأَشارا عَلَیهِ بِالإِمساکِ.
3) (3) إنَّ الحُسَینَ علیه السلام خَرَجَ مِن مَکَّةَ قَبلَ التَّروِیَةِ بَیَومٍ،فَشَیَّعَهُ عَبدُ اللَّهِ بنُ الزُّبَیرِ،فَقالَ:یا أبا عَبدِ اللَّهِ،لَقَد حَضَرَ الحَجُّ وتَدَعُهُ وتَأتِی العِراقَ؟!
219.أنساب الأشراف: ابن زبیر،از حسین علیه السلام خواست که در مکّه بماند تا او و مردم،با وی بیعت کنند و این را از آن روی گفت که به او بدگمان نشود و در گفتار،بهانهای داشته باشد.آن گاه حسین علیه السلام فرمود:«اگر یک وجب،دورتر از حرم کشته شوم،نزد من،دوستداشتنیتر است تا در درون آن کشته شوم،و اگر دو وجب دورتر از آن کشته شوم،بهتر از آن است که یک وجب دورتر از آن کشته شوم». (1)
عَرَضَ ابنُ الزُّبَیرِ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام أن یُقیمَ بِمَکَّةَ فَیُبایِعَهُ ویُبایِعَهُ النّاسُ،وإنَّما أرادَ بِذلِکَ ألّا یَتَّهِمَهُ وأن یُعذِرَ فِی القَولِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:لَأَن اقتَلَ خارِجاً مِن مَکَّةَ بِشِبرٍ أحَبُّ إلَیَّ مِن أن اقتَلَ فیها،ولَأَن اقتَلَ خارِجاً مِنها بِشِبرَینِ أحَبُّ إلَیَّ مِن أن اقتَلَ خارِجاً مِنها بِشِبرٍ 221 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 375). [1]
220.تیسیر المطالب -به نقل از زید بن علی،از پدرش امام زین العابدین علیه السلام-:حسین بن علی علیه السلام،برای یارانش سخنرانی کرد و خدای را سپاس گفت و ستود و سپس فرمود:«ای مردم! قلّاده مرگ برای فرزندان آدم،چونان گردنبند بر گردن دختر جوان است [ و حتمی است ]،و اشتیاقی فراوان به دیدار گذشتگانم دارم،چونان اشتیاق یعقوب به یوسف و برادرش.به راستی که مرا قتلگاهی است که آن را ملاقات میکنم و گویا به بندهایم مینگرم که درندگان بیابانها،آنها را از هم میگسلند و شکمهای خود را از آن میآکنند.
خشنودی خدا،خشنودی خانواده ماست.بر بلای او بردباریم تا پاداش بردباران را به ما ببخشد.حرم و خاندان پیامبر،از او جدا نیستند و اعضای آن،هرگز از هم جدا نمیشوند و آنان در بهشت برین،جمع میشوند و دیدگان او (پیامبر صلی اللَّه علیه و آله) به آنان،روشن میگردد و وعده خدا در باره آنان،تحقّق مییابد.
هان! هر کس آماده است جان خود را در راه ما بدهد،با ما همسفر شود.من-إن شاء اللَّه-فردا حرکت میکنم».
1) (1)
آن گاه به سوی دشمن برخاست و به شهادت رسید.درود خدا بر او باد! (1)
إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام خَطَبَ أصحابَهُ،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،ثُمَّ قالَ:أیُّهَا النّاسُ ! خُطَّ المَوتُ عَلی بَنی آدَمَ کَخَطِّ القِلادَةِ عَلی جیدِ الفَتاةِ،ما أولَعَنی بِالشَّوقِ إلی أسلافِی اشتِیاقَ یَعقوبَ علیه السلام إلی یوسُفَ وأخیهِ،وإنَّ لی مَصرَعاً أنَا لاقیهِ،کَأَنّی أنظُرُ إلی أوصالی تُقَطِّعُها وُحوشُ الفَلَواتِ غبراً وعفراً،قَد مَلَأَت مِنّی أکراشَها،رِضَی اللَّهِ رِضانا أهلَ البَیتِ،نَصبِرُ عَلی بَلائِهِ لِیُوَفِّیَنا اجورَ الصّابِرینَ،ولَن تَشُذَّ عَن رَسولِ اللَّهِ حُرمَتُهُ وعِترَتُهُ،ولَن تُفارِقَهُ أعضاؤُهُ،وهِیَ مَجموعَةٌ فی حَظیرَةِ القُدسِ،تَقَرُّ بِهِم عَینُهُ،وتُنجَزُ لَهُم عِدَتُهُ،ألا مَن کانَ فینا باذِلاً مُهجَتَهُ فَلیَرحَل،فَإِنّی راحِلٌ غَداً إن شاءَ اللَّهُ.
ثُمَّ نَهَضَ إلی عَدُوِّهِ،فَاستُشهِدَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیهِ (تیسیر المطالب:ص 199، [1]الحدائق الوردیّة:ج 1 ص 114). [2]
221.تهذیب الأحکام -به نقل از ابراهیم بن عمر یمانی،از امام صادق علیه السلام-:حسین بن علی علیه السلام روز تَروِیَه به سوی عراق حرکت کرد.او به قصد عمره،وارد مکّه شده بود. (2)
222.الکافی -به نقل از معاویة بن عمّار،از امام صادق علیه السلام-:حسین بن علی علیه السلام در ذی حجّه،عمره گزارد و در روز تَرویه به عراق رفت،در حالی که مردم به مِنا میرفتند. (3)
1) (1)
2) (2) إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام خَرَجَ یَومَ التَّروِیَةِ إلَی العِراقِ،وقَد کانَ دَخَلَ مُعتَمِراً 222 (تهذیب الأحکام:ج 5 ص 436 ح 1516،الکافی:ج 4 ص 535 ح 3). [3]
3) (3) قَدِ اعتَمَرَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام فی ذِی الحِجَّةِ، [4]ثُمَّ راحَ یَومَ التَّروِیَةِ إلَی العِراقِ،وَالنّاسُ یَروحونَ إلی مِنی 223 (الکافی:ج 4 ص 535 ح 4، [5]تهذیب الأحکام:ج 5 ص 437 ح 1519).
در باره خروج امام حسین علیه السلام از مکّه در دهه اوّل ذی حجّه،باید دو نکته تاریخی و فقهی را بررسی کرد:
این که امام حسین علیه السلام در دهه اوّل ذی حجّه،از مکّه خارج شده،ظاهراً مورد اتّفاق مورّخان است؛امّا در باره روز خروج ایشان،اختلاف نظر وجود دارد.برخی روز خروج را سوم،برخی هفتم،برخی هشتم و برخی نهم ذی حجّه گزارش کردهاند؛ولی قول مشهور و درستتر،این است که امام علیه السلام در روز تَروِیه؛یعنی هشتم ذی حجّه،از مکّه خارج شده است.روایت صحیحی که معاویة بن عمّار از امام صادق علیه السلام نقل کرده (1)
ر.ک:الکافی:ج 4 ص 535 ح 4،تهذیب الأحکام:ج 5 ص 437 ح 1519.
نیز این نظر را تأیید میکند.شهرت یافته که امام حسین علیه السلام در روز تَرویَه،حجّ خود را به عمره تبدیل کرد و از مکّه،خارج شد.گویا مبدأ اصلی این شهرت،سخن شماری از مَقتلنگاران و سیرهنویسان است. (2)از جمله،علّامه مجلسی رحمه اللَّه علیه در تبیین علّت رفتن امام علیه السلام از مدینه
به مکّه و خروج از مکّه در موسم حج،گفته است:
از خبرهای گذشته،برایت روشن شد که امام حسین علیه السلام از ترس کشته شدن،از مدینه به مکّه گریخت و همین طور،پس از آن که دریافت آنها میخواهند غافلگیرانه او را بکُشند،از مکّه هم رفت تا جایی که برایش فراهم نشد که حجّش را به پایان ببرد.پس او-که جان من و پدر و مادر و فرزندانم،فدای او باد!-از احرام،خارج شد و نگران و چشمانتظار،از مکّه بیرون رفت.آنان-که خدا لعنتشان کند!-همه مناطق را بر او تنگ کردند و جایی برای گریز او نگذاشتند.
در کتابهای معتبری دیدم که یزید،عمرو بن سعید بن عاص را با سپاهی عظیم،راهی کرد و او را مسئول حج قرار داد و امیر حج گزاران کرد،در حالی که به او سفارش کرده بود که امام حسین علیه السلام را پنهانی دستگیر کند و اگر نشد،ترور کند.عمرو بن سعید،سی تن از امَویان شیطانْصفت را در لا به لای حجگزاران فرستاد و دستور داد که در هر حال و وضعیتی که ممکن شد،امام حسین علیه السلام را بکشند؛ولی امام علیه السلام زمانی که متوجّه ماجرا شد،از احرام حج،بیرون آمد و عمره تمتّع را به عمره مفرده تبدیل کرد (1)
بحار الأنوار:ج 45 ص 99.
.ولی این سخن،قابل قبول نیست؛زیرا:
اوّلاً،روایت معاویة بن عمّار و نیز روایت ابراهیم بن عُمَیر یمانی-که از نظر سند،معتبرند-،به روشنی دلالت دارند که عمره امام حسین علیه السلام،عمره مفرده بوده،نه عمره تمتّع.بنا بر این،امام علیه السلام هنگام خروج از مکّه،اساساً مُحرِم نبوده و از این جهت،مشکلی نداشته است.متن روایت معاویة بن عمّار،این است که وی از امام صادق علیه السلام پرسید:تفاوت کسی که عمره تمتّع انجام میدهد،با عمرهگزار مفرده چیست؟
ایشان فرمود:
إنَّ المُتَمَتِّعَ مُرتَبِطٌ بِالحَجِّ،وَ المُعتَمِرُ إذا فَرَغَ مِنها ذَهَبَ حَیثُ شاءَ،و قَدِ اعتَمَرَ
1) (1)
الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام فی ذِی الحِجَّةِ ثُمَّ راحَ یَومَ التَّروِیَةِ إلَی العِراقِ،وَ النّاسُ یَروحونَ إلی مِنی،و لا بَأسَ بِالعُمرَةِ فی ذی الحِجَّةِ لِمَن لا یُریدُ الحَجَّ (1)
الکافی:ج 4 ص 535 ح 4، [1]تهذیب الأحکام:ج 5 ص 437 ح 1519.
.[اعمال عمرهگزارِ] متمتّع،به حج،متّصل میشود؛امّا عمرهگزار مفرده،وقتی فارغ شد،هر جا که بخواهد،میرود.حسین بن علی علیه السلام در ذی حجّه،عمره مفرده گزارد و در روز تَرویَه،عازم عراق شد،در حالی که مردم،عازم مِنا بودند،و اشکالی ندارد که کسی که قصد حج ندارد،در ماه ذیحجّه،عمره مفرده به جا آورد.
ثانیاً،از نظر فقهی،تبدیل احرام حج به عمره،صحیح نیست و کسی که مُحرم به احرام حج است،اگر نتواند حجّش را به انجام برساند،تنها با قربانی کردن،از احرام بیرون میآید (2)و حجّ او تبدیل به عمره نمیگردد.فقیه بزرگوار آیة اللَّه سیّد محسن حکیم،در این باره میگوید:
این که در برخی از کتابهای مقتل آمده است که امام حسین علیه السلام عمرهاش را به عمره مفرده تبدیل کرد-که نشان میدهد ایشان،عمره تمتّع به جا آورده بوده و از آن،به عمره مفرده عدول کرده است-،در برابر احادیث وارد شده از اهل بیت علیهم السلام،قابل اعتماد نیست (3).
بدیهی است که اگر دلیل قابل اعتمادی وجود داشت که امام حسین علیه السلام احرام حجّ خود را به عمره تبدیل کرده است،فقها بر خلاف آن،فتوا نمیدادند؛امّا همان طور که اشاره شد،نه تنها دلیلی بر این نکته وجود ندارد،بلکه دلایلی بر خلاف آن نیز در دست است. (4)
بر پایه صحیحترینِ گزارشها،کاروان امام حسین علیه السلام پس از چهار ماه و پنج روز اقامت در مکّه،روز سهشنبه هشتم ذی حجّه سال شصت هجری،مکّه را به سوی کوفه ترک کرد؛امّا هنگامی که به نزدیکی کوفه رسید،به دلیل ممانعت سپاهیان ابن زیاد،مجبور به فرود آمدن در کربلا گردید.
گفتنی است که امام علیه السلام در آغاز حرکت،به جای آن که از مکّه به سوی شمال شرق و منزل صفاح (نخستین منزل مسیر مکّه به کوفه) برود،به سمت تنعیم در شمال غرب و در مسیر مدینه،حرکت کرد و بدین سان،حدود نُه کیلومتر،راه خود را دور نمود.احتمالاً این اقدام،ترفندی بر ضدّ تعقیب مأموران حکومت بود که قصد ممانعت از حرکت امام علیه السلام به سوی کوفه داشتند.
منازلی که این کاروان،پس از مکّه طی کرده، (1)
ر.ک:نقشه شماره 3 در پایان کتاب.
به ترتیب،عبارت اند از:1.تنعیم،2.صفاح،3.بستان ابن عامر،4.ذات عِرق،5.غمره،6.مسلح،7.افیعیّه،8.معدن بنی سلیم،9.عمق،10.سلیلیّه،11.ربذه،12.مغیثة الماوان،13.نقره،14.حاجر،15.سمیراء،16.توز،17.فید،18.اجفر،19.خزیمیّه،20.زرود،21.ثعلبیّه،22.بطان،23.شقوق،24.زباله،25.قاع،26.عقبه،27.واقصه،28.شراف،29.ذو حسم،30.بیضه،31.عذیب الهِجانات،32.رهیمه،33.قصر بنی مقاتل،34.طف،و 35.کربلا.بر اساس محاسباتِ انجام شده،کاروان امام علیه السلام،این منازل را با مسافتی حدود 1447 کیلومتر،در مدّت تقریباً 25 روز طی کرد و روز دوم محرّم سال 61 هجری،وارد کربلا شد.
1) (1)
223.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): مردم عراق برای حسین علیه السلام پیکها و نامهها فرستادند و او را نزد خود،فرا خواندند و او با خانوادهاش و شصت نفر از بزرگان کوفه،در روز دوشنبه دهم ذی حجّه سال شصت،راهیِ عراق شد. (1)
بَعَثَ أهلُ العِراقِ إلَی الحُسَینِ علیه السلام الرُّسُلَ وَالکُتُبَ یَدعونَهُ إلَیهِم،فَخَرَجَ مُتَوَجِّهاً إلَی العِراقِ فی أهلِ بَیتِهِ وسِتّینَ شَیخاً مِن أهلِ الکوفَةِ،وذلِکَ یَومُ الإِثنَینِ،فی عَشرِ ذِی الحِجَّةِ سَنَةَ سِتّینَ 224 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 451،تهذیب الکمال:ج 6 ص 421).
224.الملهوف: انگیزه همراه بردن محارم و خانواده از سوی حسین علیه السلام میتواند آن باشد که اگر آنان را در حجاز یا شهرهای دیگر میگذاشت،یزید-که خدا لعنتش کند-برای دستگیری آنان اقدام میکرد و با خوار کردن و بدرفتاری با آنان،چنان میکرد که حسین علیه السلام را از جهاد و شهادت،باز دارد و حسین علیه السلام با دستگیری ایشان توسّط یزید بن معاویه،از پایگاه سعادت،دور میمانْد. (2)
225.الفتوح: حسین علیه السلام یارانش را-که به همراه او،قصد رفتن به عراق داشتند-گرد آورد و به هر یک،ده دینار و یک شتر برای حمل توشه و اثاثشان داد.آن گاه خانه خدا و صفا و مروه را طواف نمود و آماده رفتن شد و دختران و خواهرانش را بر کجاوهها سوار کرد.
حسین علیه السلام روز سهشنبه،روز تَرْوِیَه،هشتم ذی حجّه،به همراه 82 نفر از پیروان و خانوادهاش،از مکّه بیرون رفت. (3)
وخَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام مِن مَکَّةَ یَومَ الثَّلاثاءِ،یَومَ التَّروِیَةِ،لِثَمانٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ،ومَعَهُ اثنانِ وثَمانونَ رَجُلاً مِن شیعَتِهِ وأهلِ بَیتِهِ 226 (الفتوح:ج 5 ص 69، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 220). [2]
1) (1)
2) (2) مِمّا یُمکِنُ أن یَکونَ سَبَباً لِحَملِ الحُسَینِ علیه السلام لِحَرَمِهِ مَعَهُ ولِعِیالِهِ،أنَّهُ لَو تَرَکَهُنَّ بِالحِجازِ أو غَیرِها مِنَ البِلادِ،کانَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ لَعَنَهُ اللَّهُ أرسَلَ مَن أخَذَهُنَّ إلَیهِ،وصَنَعَ بِهِنَّ مِنَ الاِستیصالِ وسوءِ الأَعمالِ ما یَمنَعُ الحُسَینَ علیه السلام مِنَ الجِهادِ وَالشَّهادَةِ،ویَمتَنِعُ علیه السلام-بِأَخذِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ لَهُنَّ-عَن مَقامِ السَّعادَةِ 225 (الملهوف:ص 142).
3) (3) جَمَعَ الحُسَینُ علیه السلام أصحابَهُ الَّذینَ قَد عَزَموا عَلَی الخُروجِ مَعَهُ إلَی العِراقِ،فَأَعطی کُلَّ واحِدٍ مِنهُم عَشَرَةَ دَنانیرَ وجَمَلاً یَحمِلُ عَلَیهِ زادَهُ ورَحلَهُ،ثُمَّ إنَّهُ طافَ بِالبَیتِ وبِالصَّفا وَالمَروَةِ،وتَهَیَّأَ لِلخُروجِ،فَحَمَلَ بَناتِهِ وأخَواتِهِ عَلَی المَحامِلِ.
226.الأخبار الطوال: چون حسین علیه السلام از مکّه بیرون آمد،فرمانده پاسبانان عمرو بن سعید بن عاص (فرماندار مکّه) با گروهی نظامی،جلو ایشان را گرفت و گفت:فرمانروا به تو دستور میدهد برگردی.برگرد؛وگر نه من از حرکت تو،جلوگیری میکنم.
حسین علیه السلام سخن او را نپذیرفت و دو گروه با تازیانه با یکدیگر،درگیر شدند.
چون این گزارش به عمرو بن سعید رسید،ترسید که کار،دشوار شود.پس به فرماندهِ پاسبانان خود،پیام داد که باز گردد. (1)
لَمّا خَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام مِن مَکَّةَ،اِعتَرَضَهُ صاحِبُ شُرطَةِ أمیرِها عَمرِو بنِ سَعیدِ بنِ العاصِ فی جَماعَةٍ مِنَ الجُندِ،فَقالَ:إنَّ الأَمیرَ یَأمُرُکَ بِالاِنصِرافِ،فَانصَرِف وإلّا مَنَعتُکَ.فَامتَنَعَ عَلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام،وتَدافَعَ الفَریقانِ،وَاضطَرَبوا بِالسِّیاطِ.
وبَلَغَ ذلِکَ عَمرَو بنَ سَعیدٍ،فَخافَ أن یَتَفاقَمَ الأَمرُ،فَأَرسَلَ إلی صاحِبِ شُرَطِهِ یَأمُرُهُ بِالاِنصِرافِ 227 (الأخبار الطوال:ص 244). [1]
227.الکامل فی التاریخ: حسین علیه السلام روز تَرْوِیَه،حرکت کرد و فرستادگان عمرو بن سعید بن عاص-که از سوی یزید بن معاویه با برادرش یحیی،امیر حجاز بود-به او اعتراض کردند و او را از رفتن،باز میداشتند؛ولی حسین علیه السلام نپذیرفت و حرکت کرد،و به روی هم تازیانه زدند؛ولی حسین علیه السلام و یارانش،نپذیرفتند. (2)
1) (1)
2) (2) ثُمَّ خَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام یَومَ التَّروِیَةِ،فَاعتَرَضَهُ رُسُلُ عَمرِو بنِ سَعیدِ بنِ العاصِ،وهُوَ أمیرٌ عَلَی الحِجازِ لِیَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ مَعَ أخیهِ یَحیی،یَمنَعونَهُ،فَأَبی عَلَیهِم ومَضی،وتَضارَبوا بِالسِّیاطِ،وَامتَنَعَ الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ 228 (الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 547). [2]
228.کامل الزیارات -به نقل از زُراره،از امام باقر علیه السلام-:حسین بن علی علیه السلام از مکّه به محمّد بن علی (ابن حنفیّه) نامه نوشت که:«به نام خدای بخشنده مهربان.از حسین بن علی،به محمّد بن علی و خویشاوندان او از بنی هاشم.امّا بعد،همانا هر کس به من بپیوندد،شهید میشود و هر کس به من نپیوندد،پیروزی نخواهد یافت.و السّلام !». (1)
کَتَبَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام مِن مَکَّةَ إلی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ [ابنِ الحَنَفِیَّةِ]:بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ،مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ ومَن قِبَلَهُ مِن بَنی هاشِمٍ،أمّا بَعدُ،فَإِنَّ مَن لَحِقَ بِیَ استُشهِدَ،ومَن لَم یَلحَق بی لَم یُدرِکِ الفَتحَ،وَالسَّلامُ 229 (کامل الزیارات:ص 157 ح 195، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 87 ح 23). [2]
229.الحدائق الوردیّة: چون حسین علیه السلام در بُستان بنی عامر (2)فرود آمد،به محمّد بن حنفیّه و خاندانش نوشت:«از حسین بن علی،به محمّد بن علی و خانوادهاش.امّا بعد،شما اگر به من پیوستید،شهید میشوید و اگر از پیوستن،خودداری کردید،به پیروزی نخواهید رسید.والسّلام !». (3)
230.تاریخ الیعقوبی: حسین از مکّه رو به سوی عراق نهاد و یزید به عبید اللَّه بن زیاد-که او را بر عراق گمارده بود-،نوشت:«به من،گزارش شده که مردم کوفه،در باره آمدن حسین به کوفه،به او نامه نوشتهاند و او از مکّه به سوی آنان حرکت کرده و شهر تو،از میان همه شهرها و روزگارت،از میان همه روزها به او دچار شده است.اگر او را کُشتی،که هیچ؛و گر نه به نَسَب خودت و پدرت عُبَید،باز خواهی گشت.زنهار،که او
1) (1)
2) (2) ر.ک:نقشه شماره 3 در پایان کتاب.
3) (3) فَلَمّا نَزَلَ [الحُسَینُ علیه السلام] بُستانَ بَنی عامِرٍ،کَتَبَ إلی مُحَمَّدٍ أخیهِ وأهلِ بَیتِهِ:مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ وأهلِ بَیتِهِ،أمّا بَعدُ،فَإِنَّکُم إن لَحِقتُم بِیَ استُشهِدتُم،وإن تَخَلَّفتُم عَنّی لَم تَلحَقُوا النَّصرَ،وَالسَّلامُ 230 (الحدائق الوردیّة:ج 1 ص 113). [3]
از دستت در نرود!». (1)
أقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام مِن مَکَّةَ یُریدُ العِراقَ،وکانَ یَزیدُ قَد وَلّی عُبَیدَ اللَّهِ بنَ زِیادٍ العِراقَ،وکَتَبَ إلَیهِ:قَد بَلَغَنی أنَّ أهلَ الکوفَةِ قَد کَتَبوا إلَی الحُسَینِ فِی القُدومِ عَلَیهِم،وأنَّهُ قَد خَرَجَ مِن مَکَّةَ مُتَوَجِّهاً نَحوَهُم،وقَد بُلِیَ بِهِ بَلَدُکَ مِن بَینِ البُلدانِ،وأیّامُکَ مِن بَینِ الأَیّامِ،فَإِن قَتَلتَهُ،وإلّا رَجَعتَ إلی نَسَبِکَ،وإلی أبیکَ عُبَیدٍ،فَاحذَر أن یَفوتَکَ 231 (تاریخ الیعقوبی:ج 2 ص 242). [1]
231.الإرشاد -به نقل از علی بن یزید،از امام زین العابدین علیه السلام-:با حسین علیه السلام حرکت کردیم.ایشان در هیچ منزلی فرود نیامد و از آن جا بر نخاست،جز آن که از یحیی بن زکریّا علیه السلام و شهادت او،یاد کرد.روزی فرمود:«از پستیِ دنیا در نزد خدا،این که سر یحیی بن زکریّا به بدکارهای از بدکارگان بنی اسرائیل،هدیه شد». (2)
وقالَ یَوماً:ومِن هَوانِ الدُّنیا عَلَی اللَّهِ،أنَّ رَأسَ یَحیَی بنِ زَکَرِیّا علیه السلام اهدِیَ إلی بَغِیٍّ مِن بَغایا بَنی إسرائیلَ 232 (الإرشاد:ج 2 ص 132، [2]مجمع البیان:ج 6 ص 779).
232.تاریخ الطبری -به نقل از حارث بن کعب والی،از امام زین العابدین علیه السلام-:هنگامی که از مکّه بیرون آمدیم،نامه عبد اللَّه بن جعفر و دو پسرش،عون و محمّد،رسید که به حسین بن علی علیه السلام نوشته بود:«امّا بعد،تو را به خدا،آن گاه که این نامه را دیدی،باز گرد که بیم دارم این سفری که در پیش داری،موجب مرگ تو و نابودی خاندانت گردد.اگر اینک نابود گردی،نور زمین،خاموش میشود؛زیرا تو راهنمای رهیافتگان و امید مؤمنانی.پس در رفتن،شتاب مکن،که من در پیِ نامه رهسپارم.والسّلام !».
عبد اللَّه بن جعفر،نزد عمرو بن سعید رفت و با وی،چنین سخن گفت:به حسین،نامهای بنویس و او را امان بده و به او وعده نیکی و بخشش بده و در نامه خود،تعهّد
کن و از او بخواه که باز گردد.شاید اطمینان یابد و باز آید.
عمرو بن سعید گفت:هر چه میخواهی،بنویس و پیش من بیاور تا بر آن،مُهر بزنم.
عبد اللَّه بن جعفر،نامه را نوشت (1)
از متن نامه فهمیده نمیشود که نوشته عبد اللَّه بن جعفر است.همچنین،از پاسخ امام حسین علیه السلام به او به دست میآید که عمرو بن سعید،خود،آن را نوشته است؛چون در عبارتهایی از آن به امام علیه السلام جسارت شده است.
و نزد عمرو بن سعید برد و به او گفت:به آن،مهر بزن و همراه برادرت یحیی بن سعید بفرست که کاملاً اطمینان یابد و بداند که داستان،جدّی است.عمرو،چنان کرد.وی کارگزار یزید بن معاویه در مکّه بود.یحیی و عبد اللَّه بن جعفر به حسین علیه السلام رسیدند و پس از آن که یحیی بن عمرو،نامه را برایش خواند،[به نزد عمرو] باز گشتند و گفتند:نامه را برایش خواندیم و به وی اصرار کردیم و از جمله عذرهایی که آورد،این بود که:«خوابی دیدهام که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در آن بود و دستوری یافتهام که آن را انجام میدهم،به ضررم باشد،یا به سودم».
به او گفت[یم]:این خواب،چه بود؟
گفت:«به هیچ کس نگفتهام و به هیچ کس نخواهم گفت تا به پیشگاه پروردگارم بروم».
نامه عمرو بن سعید به حسین بن علی،چنین بود:«به نام خدای بخشنده مهربان.از عمرو بن سعید،به حسین بن علی.امّا بعد،از خدا میخواهم که تو را از آنچه مایه هلاکت تو میشود،منصرف کند و تو را به آنچه مایه توفیقت میشود،هدایت نماید.شنیدم به جانب عراق روانه شدهای.خدایت از مخالفت،به دور بدارد،که بیم دارم مایه هلاکت تو شود.عبد اللَّه بن جعفر و یحیی بن سعید را نزد تو فرستادم.با آنها پیش من بیا،که نزد من،امان داری و پاداش و نیکی و مصاحبت شایسته.خدا را بر این،شاهد و ضامن و مراقب و وکیل میگیرم.درود بر تو باد!».
1) (1)
حسین علیه السلام به او نوشت:«امّا بعد،هر که به سوی خدای عزّوجلّ دعوت کند و عمل نیک نیک انجام دهد و بگوید من از مسلمانانم،بر خلاف خدا و پیامبر او رفتار نکرده است.مرا به امان و نیکی و پاداش خواندهای.بهترین امان،امان خداست و خدا در روز رستاخیز،کسی را که در دنیا از او نترسیده باشد،امان نمیدهد.از خدا میخواهیم که در این دنیا ترسی دهد که در روز رستاخیز،موجب امان شود.اگر از آن نامه قصد رعایت و نیکی به من داشتهای،خدا به تو در دنیا و آخرت،پاداش دهد.والسّلام !». (1)
لَمّا خَرَجنا مِن مَکَّةَ،کَتَبَ عَبدُ اللَّهِ بنُ جَعفَرِ بنِ أبی طالِبٍ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام مَعَ ابنَیهِ عَونٍ ومُحَمَّدٍ:أمّا بَعدُ،فَإِنّی أسأَلُکَ بِاللَّهِ لَمَّا انصَرَفتَ حینَ تَنظُرُ فی کِتابی،فَإِنّی مُشفِقٌ عَلَیکَ مِنَ الوَجهِ الَّذی تَوَجَّهُ لَهُ أن یَکونَ فیهِ هَلاکُکَ وَاستِئصالُ أهلِ بَیتِکَ،إن هَلَکتَ الیَومَ طَفِئَ نورُ الأَرضِ،فَإِنَّکَ عَلَمُ المُهتَدینَ،ورَجاءُ المُؤمِنینَ،فَلا تَعَجَّل بِالسَّیرِ فَإِنّی فی أثَرِ الکِتابِ،وَالسَّلامُ.
قالَ:وقامَ عَبدُ اللَّهِ بنُ جَعفَرٍ إلی عَمرِو بنِ سَعیدِ بنِ العاصِ فَکَلَّمَهُ،وقالَ:اُکتُب إلَی الحُسَینِ کِتاباً تَجَعلُ لَهُ فیهِ الأَمانَ،وتُمَنّیهِ فیهِ البِرَّ وَالصِّلَةَ،وتوثِقُ لَهُ فی کِتابِکَ،وتَسأَلُهُ الرُّجوعَ،لَعَلَّهُ یَطمَئِنُّ إلی ذلِکَ فَیَرجِعَ.
فَقالَ عَمرُو بنُ سَعیدٍ:اُکتُب ما شِئتَ وَائتِنی بِهِ حَتّی أختِمَهُ.
فَکَتَبَ عَبدُ اللَّهِ بنُ جَعفَرٍ الکِتابَ،ثُمَّ أتی بِهِ عَمرَو بنَ سَعیدٍ،فَقالَ لَهُ:اِختِمهُ،وَابعَث بِهِ مَعَ أخیکَ یَحیَی بنِ سَعیدٍ،فَإِنَّهُ أحری أن تَطمَئِنَّ نَفسُهُ إلَیهِ،ویَعلَمَ أنَّهُ الجِدُّ مِنکَ،فَفَعَلَ،وکانَ عَمرُو بنُ سَعیدٍ عامِلَ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ عَلی مَکَّةَ.
قالَ:فَلَحِقَهُ یَحیی وعَبدُ اللَّهِ بنُ جَعفَرٍ،ثُمَّ انصَرَفا بَعدَ أن أقرَأَهُ یَحیَی الکِتابَ،فَقالا:أقرَأناهُ الکِتابَ،وجَهَدنا بِهِ،وکانَ مِمَّا اعتَذَرَ بِهِ إلَینا أن قالَ:
إنّی رَأَیتُ رُؤیا فیها رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،واُمِرتُ فیها بِأَمرٍ أنَا ماضٍ لَهُ،عَلَیَّ کانَ أو لی.
فَقالا لَهُ:فَما تِلکَ الرُّؤیا؟قالَ:ما حَدَّثتُ أحَداً بِها،وما أنَا مُحَدِّثٌ بِها حَتّی ألقی رَبّی.
قالَ:وکانَ کِتابُ عَمرِو بنِ سَعیدٍ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام:بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ،مِن عَمرِو بنِ سَعیدٍ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ،أمّا بَعدُ،فَإِنّی أسأَلُ اللَّهَ أن یَصرِفَکَ عَمّا یوبِقُکَ،وأن یَهدِیَکَ لِما یُرشِدُکَ،بَلَغَنی أنَّکَ قَد تَوَجَّهتَ إلَی العِراقِ،وإنّی اعیذُکَ بِاللَّهِ مِنَ الشِّقاقِ،فَإِنّی أخافُ عَلَیکَ فیهِ الهَلاکَ،وقَد بَعَثتُ إلَیکَ عَبدَ اللَّهِ بنَ جَعفَرٍ ویَحیَی بنَ سَعیدٍ،فَأَقبِل إلَیَّ مَعَهُما،فَإِنَّ لَکَ عِندِیَ الأَمانَ وَالصِّلَةَ،وَالبِرَّ وحُسنَ الجِوارِ لَکَ،اللَّهُ عَلَیَّ بِذلِکَ شَهیدٌ وکَفیلٌ،ومُراعٍ ووَکیلٌ،وَالسَّلامُ عَلَیکَ.
قالَ:وکَتَبَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام:أمّا بَعدُ،فَإِنَّهُ لَم یُشاقِقِ اللَّهَ ورَسولَهُ مَن دَعا إلَی اللَّهِ عزّوجلّ،وعَمِلَ صالِحاً وقالَ إنَّنی مِنَ المُسلِمینَ،وقَد دَعوتَ إلَی الأَمانِ وَالبِرِّ وَالصِّلَةِ،فَخَیرُ الأَمانِ أمانُ اللَّهِ،ولَن یُؤمِنَ اللَّهُ یَومَ القِیامَةِ مَن لَم یَخَفهُ فِی الدُّنیا،فَنَسأَلُ اللَّهَ مَخافَةً فِی الدُّنیا توجِبُ لَنا أمانَهُ یَومَ القِیامَةِ،فَإِن کُنتَ نَوَیتَ بِالکِتابِ صِلَتی وبِرّی،فَجُزیتَ خَیراً فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ،وَالسَّلامُ 233 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 387، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 548). [2]
1) (1)
233.تاریخ الطبری -به نقل از عبد اللَّه بن سلیم و مَذَری-:آمدیم تا به صِفاح (1)
ر.ک:نقشه شماره 3 در پایان کتاب.
رسیدیم.فَرَزدَق بن غالبِ شاعر را دیدیم که مقابل حسین علیه السلام ایستاد و به ایشان گفت:خدا حاجت تو را بدهد و آرزویت را بر آورد!حسین علیه السلام به او فرمود:«خبر مردمی را که پشت سر نهادی،با ما بگو».
فَرَزدَق گفت:از شخصِ آگاهی پرسیدی ! دلهای مردم با توست و شمشیرهایشان با بنی امیّه.تقدیر از آسمان میرسد و خدا هر چه بخواهد،انجام میدهد».
حسین علیه السلام به او فرمود:«راست گفتی.کار،به دست خداست و خدا هر چه بخواهد،انجام میدهد و هر روزی،پروردگار ما،در کاری است.اگر تقدیر،به خواست ما فرود آید،خدا را بر نعمتهایش سپاس میگزاریم و او یاور بر سپاسگزاری است و اگر تقدیر،مانع خواسته ما شود،کسی که انگیزه پاک و منش پرهیزگارانه دارد،ستم نکرده است».
آن گاه حسین علیه السلام مَرکبش را حرکت داد و گفت:«درود بر تو!»و از هم جدا شدند. (2)
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:بَیِّن لَنا نَبَأَ النّاسِ خَلفَکَ،فَقالَ لَهُ الفَرَزدَقُ:مِنَ الخَبیرِ سَأَلتَ،قُلوبُ النّاسِ مَعَکَ،وسُیوفُهُم مَعَ بَنی امَیَّةَ،وَالقَضاءُ یَنزِلُ مِنَ السَّماءِ،وَاللَّهُ یَفعَلُ ما یَشاءُ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:صَدَقتَ،للَّهِِ الأَمرُ،وَاللَّهُ یَفعَلُ ما یَشاءُ،وکُلَّ یَومٍ رَبُّنا فی شَأنٍ،إن نَزَلَ القَضاءُ بِما نُحِبُّ فَنَحمَدُ اللَّهَ عَلی نَعمائِهِ،وهُوَ المُستعانُ عَلی أداءِ الشُّکرِ،وإن حالَ القَضاءُ دونَ الرَّجاءِ،فَلَم یَعتَدِ مَن کانَ الحَقَّ نِیَّتُهُ،وَالتَّقوی سَریرَتُهُ.ثُمَّ حَرَّکَ الحُسَینُ علیه السلام راحِلَتَهُ فَقالَ:السَّلامُ عَلَیکَ،ثُمَّ افتَرَقا 234 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 386، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 547). [2]
234.کشف الغُمّة -به نقل از فرزدق-:حسین علیه السلام در مسیر حرکتم از کوفه [به مکّه]،با من دیدار کرد و فرمود:«ای ابو فِراس ! چه خبر؟».
گفتم:راست بگویم؟
فرمود:«راستی را میخواهم».
گفتم:دلها با تو اند؛ولی شمشیرها با بنی امیّه ! و البته یاری،از جانب خداست.
فرمود:«میبینم که راست میگویی.مردم،بردگان ثروت اند و دین بر زبانشان بازیچه است،تا جایی که درآمد زندگیشان،با دین،افزایش مییابد.بر گِرد آن میچرخند و چون با سختیها دچار آزمون شدند،دینداران،اندک میشوند». (1)
لَقِیَنِی الحُسَینُ علیه السلام فی مُنصَرَفی مِنَ الکوفَةِ،فَقالَ:ما وَراءَکَ یا أبا فِراسٍ؟قُلتُ:أصدُقُکَ؟قالَ علیه السلام:الصِّدقُ اریدُ.
قُلتُ:أمّا القلوبُ فَمَعَکَ،وأمّا السُّیوفُ فَمَعَ بَنی امَیَّةَ،وَالنَّصرُ مِن عِندِ اللَّهِ.
قالَ:ما أراکَ إلّا صَدَقتَ.النّاسُ عَبیدُ المالِ،وَالدّینُ لَغوٌ عَلی ألسِنَتِهِم،یَحوطونَهُ ما دَرَّت بِهِ معایِشُهُم،فَإِذا مُحِّصوا بِالبَلاءِ قَلَّ الدَّیّانونَ 235 (کشف الغمّة:ج 2 ص 244، [1]بغیة الطلب فی تاریخ حلب:ج 6 ص 2613). [2]
14/7 دیدار بِشر بن غالب در ذاتِ عِرق (2)
235.الفتوح: چون حسین علیه السلام به ذاتِ عِرق رسید،در آن جا مردی از بنی اسد به نام بِشر بن غالب،با او دیدار کرد.حسین علیه السلام به او فرمود:«مرد کدام قبیلهای؟».
گفت:مردی از بنی اسد.
فرمود:«از کجا میآیی،ای مرد اسدی؟».
گفت:از عراق.
فرمود:«مردم عراق را چگونه پشتِ سر نهادی؟».
گفت:ای فرزند دختر پیامبر خدا ! دلهایی را پشتِ سر نهادم که با تو بودند و شمشیرهایی را که با بنی امیّه بودند.
حسین علیه السلام به او فرمود:«راست میگویی،برادر عرب ! خداوند متعال،هر چه را بخواهد،انجام میدهد و هر چه را اراده کند،به آن حکم مینماید». (1)
سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی إذا بَلَغَ ذاتَ عِرقٍ،فَلَقِیَهُ رَجُلٌ مِن بَنی أسَدٍ یُقالُ لَهُ:بِشرُ بنُ غالِبٍ،فَقَالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:مِمَّنِ الرَّجُلُ؟قالَ:رَجُلٌ مِنَ بَنی أسَدٍ،قالَ:فَمِن أینَ أقبَلتَ یا أخا بَنی أسَدٍ؟قالَ:مِنَ العِراقِ،فَقالَ:کَیفَ خَلَّفتَ أهلَ العِراقِ؟
قالَ:یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ،خَلَّفتُ القُلوبَ مَعَکَ،وَالسُّیوفَ مَعَ بَنی امَیَّةَ !
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:صَدَقتَ یا أخَا العَرَبِ،إنَّ اللَّهَ تَبارَکَ وتَعالی یَفعَلُ ما یَشاءُ،ویَحکُمُ ما یُریدُ.236 (الفتوح:ج 5 ص 69، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 220). [2]
236.تاریخ الطبری -به نقل از محمّد بن قیس-:حسین علیه السلام آمد و چون به منزلگاه حاجِر در بطن الرُّمّه رسید،قیس بن مُسهِر صَیداوی را سوی مردم کوفه فرستاد و همراه او برای آنان،چنین نوشت:«به نام خدای بخشنده مهربان.از حسین بن علی،به برادرانش از مؤمنان و مسلمانان.درود بر شما ! ستایش میکنم خدایی را که جز او خدایی نیست.امّا بعد،به راستی که نامه مسلم بن عقیل،به من رسید که از نیکونظری و فراهم آمدن جمع شما برای یاری ما و گرفتن حقّ ما،خبر میداد.از خدا خواستم که با ما نیکی کند و شما را بر این کار،پاداش بزرگ دهد.از مکّه به روز سهشنبه هشتم ذی حجّه،روز تَرویه،به سوی شما رهسپار شدهام.هنگامی که پیک من نزد شما رسید،در کار خویش شتاب کنید و بکوشید که من،همین روزها نزد شما میرسم،إن شاء اللَّه ! سلام بر شما و رحمت و برکات خدا [بر شما]!».
1) (1)
مسلم بن عقیل،27 روز پیش از آن که کشته شود،برای حسین علیه السلام نوشته بود:«امّا بعد،راهنما،به کسان خود،دروغ نمیگوید.جماعت مردم کوفه،با شمایند.هنگامی که نامه مرا خواندی،حرکت کن.درود بر تو باد!».
حسین علیه السلام همراه با کودکان و زنان،رهسپار شد و همچنان آمد و توقّف نمیکرد.قیس بن مُسهِر صَیداوی،با نامه حسین علیه السلام به سوی کوفه آمد تا به قادسیّه رسید.حُصَین بن نُمَیر،او را دستگیر کرد و نزد عبید اللَّه فرستاد.عبید اللَّه بن زیاد گفت:بالای قصر برو و دروغگوی زاده دروغگو را نفرین کن.
وی،بالا رفت و گفت:ای مردم ! اینک حسین بن علی،بهترین آفریده خدا،فرزند فاطمه دختر پیامبر خدا،میرسد.من،فرستاده او به سوی شمایم و در منزلگاه حاجِر،از او جدا شدم.به او پاسخ مثبت دهید.
آن گاه،عبید اللَّه و پدرش را نفرین کرد و برای علی بن ابی طالب،آمرزش خواست.
عبید اللَّه بن زیاد،دستور داد او را از فراز قصر به زیر افکنند،که بیفکندند و در هم شکست و در گذشت. (1)
إنَّ الحُسَینَ علیه السلام أقبَلَ حَتّی إذا بَلَغَ الحاجِرَ مِن بَطنِ الرُّمَّةِ،بَعَثَ قَیسَ بنَ مُسهِرٍ الصَّیداوِیَّ إلی أهلِ الکوفَةِ،وکَتَبَ مَعَهُ إلَیهِم:
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ،مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی إخوانِهِ مِنَ المُؤمِنینَ وَالمُسلِمینَ،سَلامٌ عَلَیکُم،فَإِنّی أحمَدُ إلَیکُمُ اللَّهَ الَّذی لا إلهَ إلّا هُوَ،أمّا بَعدُ،فَإِنَّ کِتابَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ جاءَنی،یُخبِرُنی فیهِ بِحُسنِ رَأیِکُم،وَاجتِماعِ مَلَئِکُم عَلی نَصرِنا،وَالطَّلَبِ بِحَقِّنا،فَسَأَلتُ اللَّهَ أن یُحسِنَ لَنَا الصُّنعَ،وأن یُثیبَکُم عَلی ذلِکَ أعظَمَ الأَجرِ،وقَد شَخَصتُ إلَیکُم مِن مَکَّةَ یَومَ الثَّلاثاءِ،لِثَمانٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ،یَومَ التَّروِیَةِ،فَإِذا قَدِمَ عَلَیکُم رَسولی فَأَکمِشوا أمرَکم وجِدّوا؛فَإِنّی قادِمٌ عَلَیکُم فی أیّامی هذِهِ إن شاءَ اللَّهُ،وَالسَّلامُ عَلَیکُم ورَحمَةُ اللَّهِ وبَرَکاتُهُ.
وکانَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ قَد کانَ کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام قَبلَ أن یُقتَلَ لِسَبعٍ وعِشرینَ لَیلَةً:أمّا بَعدُ،فَإِنَّ الرّائِدَ لا یَکذِبُ أهلَهُ،إنَّ جَمعَ أهلِ الکوفَةِ مَعَکَ،فَأقبِل حینَ تَقرَأُ کِتابی،وَالسَّلامُ عَلَیکَ.
قالَ:فَأَقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام بِالصِّبیانِ وَالنِّساءِ مَعَهُ،لا یَلوی عَلی شَیءٍ،وأقبَلَ قَیسُ بنُ مُسهِرٍ الصَّیداوِیُّ إلَی الکوفَةِ بِکِتابِ الحُسَینِ علیه السلام،حَتّی إذَا انتَهی إلَی القادِسِیَّةِ أخَذَهُ الحُصَینُ بنُ تَمیمٍ،فَبَعَثَ بِهِ إلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللَّهِ:اِصعَد إلَی القَصرِ فَسُبَّ الکَذّابَ ابنَ الکَذّابِ؛فَصَعِدَ ثُمَّ قالَ:أیُّهَا النّاسُ ! إنَّ هذَا الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ خَیرُ خَلقِ اللَّهِ،ابنُ فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ،وأَنا رَسولُهُ إلَیکُم،وقَد فارَقتُهُ بِالحاجِرِ؛فَأَجیبوهُ.ثُمَّ لَعَنَ عُبَیدَ اللَّهِ بنَ زِیادٍ وأباهُ،وَاستَغفَرَ لِعَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام.
قالَ:فَأَمَرَ بِهِ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ أن یُرمی بِهِ مِن فَوقِ القَصرِ،فَرُمِیَ بِهِ،فَتَقَطَّعَ فَماتَ 237 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 394، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 378). [2]
1) (1)
237.الفتوح: حسین علیه السلام حرکت کرد تا به خُزَیمیّه (1)
ر.ک:نقشه شماره 3 در پایان کتاب.
رسید و یک شبانهروز،در آن جا مانْد.چون صبح شد،خواهرش زینب دختر علی علیه السلام،به او رو کرد و گفت:برادرم ! چیزی را که دیشب شنیدهام،به آگاهیات برسانم؟حسین علیه السلام فرمود:«آن چیست؟».
گفت:شب برای انجام دادن کاری بیرون رفتم.صدایی شنیدم که میگفت:
هان،ای دیده ! بکوش و از سرشک،لبریز شو.
کیست که پس از من،بر این شهیدان بگِرید؟
بر گروهی که مرگ،آنان را میرانَد،
بدان جا که وعدهاش تحقّق یابد.
حسین علیه السلام به او فرمود:«خواهرم ! تقدیر،انجام میشود». (2)
ألا یا عَینُ فَاحتَفِلی بِجُهدِ ومَن یَبکی عَلَی الشُّهداءِ بَعدی عَلی قَومٍ تَسوقُهُمُ المَنایا بِمِقدارٍ إلی إنجازِ وَعدِ
فَقالَ لَهَا الحُسَینُ علیه السلام:یا اختاه،المَقضِیُّ هُوَ کائِنٌ 238 (الفتوح:ج 5 ص 70، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 225). [2]
1) (1)
2) (2) سارَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی نَزَلَ الخُزَیمِیَّةَ،وأقامَ بِها یَوماً ولَیلَةً،فَلَمّا أصبَحَ،أقبَلَت إلَیهِ اختُهُ زَینَبُ بِنتُ عَلِیٍّ فَقالَت:یا أخی ! ألا اخبِرُکَ بِشَیءٍ سَمِعتُهُ البارِحَةَ؟فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:وما ذاکَ؟فَقالَت:خَرَجتُ فی بَعضِ اللَّیلِ لِقَضاءِ حاجَةٍ،فَسَمِعتُ هاتِفاً یَهتِفُ وهُوَ یَقولُ:
ر.ک:نقشه شماره 3 در پایان کتاب. (1)
حسین علیه السلام نزد او فرستاد که:«به دیدارم بیا تا با تو سخن بگویم».
او از دیدار،سر باز زد.همسر زُهَیر که همراهش بود،به او گفت:سبحان اللَّه ! فرزند پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،به سوی تو میفرستد و تو،پاسخ نمیدهی؟!
پس برخاست و به سوی حسین علیه السلام رفت و چیزی نگذشت که با چهره درخشان،باز گشت.آن گاه،دستور داد خیمهاش را بر کندند و آن را در کنار خیمه حسین علیه السلام،بر پا کردند.سپس به همسرش گفت:تو را طلاق دادم.با برادرت برو تا به منزلت برسی.من،جان خود را آماده مرگ در کنار حسین علیه السلام کردهام.
پس به یاران همراهش گفت:هر یک از شما شهادت را دوست دارد،بِایستد و هر کس نمیپسندد،برود.هیچ یک،همراه او نمانْد و همگی با همسر و برادرش رفتند تا به کوفه رسیدند.
17/7 دعوت امام علیه السلام از زُهَیر بن قَین برای یاری کردن او در منزل زَرود (2)فَأَرسَلَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام:أنِ القَنی اکَلِّمکَ.فَأَبی أن یَلقاهُ.
وکانَت مَعَ زُهَیرٍ زَوجَتُهُ،فَقالَت لَهُ:سُبحانَ اللَّهِ،یَبعَثُ إلَیکَ ابنُ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فَلا تُجیبُهُ؟!
فَقامَ یَمشی إلَی الحُسَینِ علیه السلام،فَلَم یَلبَث أنِ انصَرَفَ وقَد أشرَقَ وَجهُهُ،فَأَمَرَ بِفُسطاطِهِ فَقُلِعَ،وضُرِبَ إلی لِزقِ فُسطاطِ الحُسَینِ علیه السلام.
ثُمَّ قالَ لِامرَأَتِهِ:أنتِ طالِقٌ،فَتَقَدَّمی مَعَ أخیکِ حَتّی تَصِلی إلی مَنزِلِکِ؛فَإِنّی قَد وطَّنتُ نَفسی عَلَی المَوتِ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام.
ثُمَّ قالَ لِمَن کانَ مَعَهُ مِن أصحابِهِ:مَن أحَبَّ مِنکُمُ الشَّهادَةَ فَلیُقِم،ومَن کَرِهَها فَلیَتَقَدَّم.فَلَم یُقِم مَعَهُ مِنهُم أحَدٌ،وخَرَجوا مَعَ المَرأَةِ وأخیها حَتّی لَحِقوا بِالکوفَةِ 239 (الأخبار الطوال:ص 246). [1]
1) 238.الأخبارُ الطِوال: حسین علیه السلام به زَرود رسید و خیمه برافراشتهای دید.در مورد آن پرسید.گفتند:از آنِ زُهَیر بن قَین است.او به حج رفته بود و از مکّه به کوفه میآمد.
2) (1)(2) سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتَّی انتَهی إلی زَرودَ،فَنَظَرَ إلی فُسطاطٍ مَضروبٍ،فَسَأَلَ عَنهُ،فَقیلَ لَهُ:هُوَ لِزُهَیرِ بنِ القَینِ.وکانَ حاجّاً أقبَلَ مِن مَکَّةَ یُریدُ الکوفَةَ.
18/7 اخبار فرود آمدن امام علیه السلام در ثَعلَبیّه (1)
239.الکافی -به نقل از حکم بن عُتَیبه-:مردی در ثعلبیّه با حسین بن علی علیه السلام که میخواست به کربلا برود،دیدار کرد.بر او وارد شد و سلام کرد.حسین علیه السلام به او فرمود:«تو از کدام سرزمینی؟».
گفت:از مردم کوفهام.
فرمود:«سوگند به خدا-ای برادر کوفی-که اگر تو را در مدینه دیده بودم،نشانه جبرئیل علیه السلام را در خانهمان و وحی آوردنش را بر جدّم،به تو نشان میدادم.ای برادر کوفی ! آیا میشود که آبشخور دانش مردم،ما باشیم و اینک،آنان بدانند و ما ندانیم؟این،نمیشود». (2)
قالَ:أما وَاللَّهِ یا أخا أهلِ الکوفَةِ ! لَو لَقیتُکَ بِالمَدینَةِ لَأَرَیتُکَ أثَرَ جَبرَئیلَ علیه السلام مِن دارِنا،ونُزولِهِ بِالوَحیِ عَلی جَدّی،یا أخا أهلِ الکوفَةِ،أفَمُستَقَی النّاسِ العِلمَ مِن عِندِنا،فَعَلِموا وَجهِلنا؟! هذا ما لا یَکونُ! 240 (الکافی:ج 1 ص 398 ح 2، [1]بصائر الدرجات:ص 12). [2]
240.الإرشاد -به نقل از عبد اللَّه بن سلیمان اسدی و مُنذِر بن مُشمَعِل اسدی-:چون حج گزاردیم،قصدی جز پیوستن به حسین علیه السلام نداشتیم،تا بنگریم کارش به کجا میانجامد.با شتاب،بر شتران راندیم تا به زَرود رسیدیم.
چون نزدیک شدیم،مردی کوفی را دیدیم که هنگامی که حسین علیه السلام را دیده بود،راهش را کج کرده بود.و حسین علیه السلام ایستاده بود،گویی که میخواهد او را ببیند.سپس
او حسین علیه السلام را رها کرد و رفت و ما به سوی او رفتیم.
یکی از ما به دیگری گفت:نزد او برویم و از او بپرسیم؛چون از کوفه خبر دارد.
رفتیم تا به او رسیدیم.گفتیم:درود بر تو !
گفت:درود بر شما !
گفتیم:از کدام قبیلهای؟
گفت:اسدی هستم.
گفتیم:ما نیز اسدی هستیم.تو کیستی؟
گفت:من،بَکر فرزند فلانیام.
ما نیز خود را معرّفی کردیم و سپس گفتیم:از خبرهای مردم بگو.
گفت:باشد.از کوفه بیرون نیامده بودم که مسلم بن عقیل و هانی بن عروه کشته شدند و دیدم که از طرف پاهایشان،در بازار کشیده میشوند.
آمدیم تا به حسین-که درود خدا بر او باد-رسیدیم.با او همراهی کردیم تا این که شب در ثعلبیّه فرود آمد.هنگامی که فرود آمد،نزد او آمدیم و بر وی سلام کردیم و پاسخ سلام ما را داد.به او گفتیم:رحمت خدا بر تو باد! ما خبری داریم.اگر دوست داری،آشکارا،و اگر دوست داری،پنهانی آن را برایت نقل کنیم.
به ما و یارانش نگریست و فرمود:«از اینان،چیزی پنهان نیست».
به او گفتیم:سواری را که دیشب آمد،دیدی؟
فرمود:«بله ! میخواستم از او بپرسم».
گفتیم:به خدا که ما خبرش را از او گرفتیم و نیاز به پرسش نیست.او مردی است همتیره ما،صاحبنظر،راستگو و خردمند.او به ما خبر داد که پس از شهادت مسلم و هانی،از کوفه بیرون آمده و آنان را دیده است که در بازار از طرف پاهایشان،بر زمین کشیده میشوند.
فرمود: ««إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» 1 .رحمت خدا بر آن دو باد!»و چند بار،این جمله را بر زبان آورد.
به او گفتیم:تو را به خدا،جان خود و خانوادهات را دریاب و از این جا باز گرد؛چرا که در کوفه،یار و پیروی نداری؛بلکه میترسیم بر ضدّ تو باشند.
او به فرزندان عقیل نگریست و گفت:«نظرتان چیست؟مسلم،کشته شد!».
گفتند:به خدا برنمیگردیم تا انتقام بگیریم و یا آنچه را او چشید،بچشیم.
حسین علیه السلام رو به ما کرد و فرمود:«پس از اینان،زندگی،خیری ندارد».
ما دانستیم که تصمیم و نظر او،بر رفتن است.به او گفتیم:خدا برایت خیر بخواهد!
فرمود:«رحمت خدا بر شما باد!».
یارانش به او گفتند:به خدا سوگند،تو مانند مسلم بن عقیل نیستی.اگر به کوفه وارد شوی،مردم به سوی تو میشتابند.
او خاموش شد و در انتظار ماند،تا بامداد که به جوانان و نوجوانانش چنین فرمود:«آب بسیار بردارید».آنان آب بسیار برداشتند و سپس کوچیدند تا به زُباله (1)رسیدند. (2)
فَقالَ أحَدُنا لِصاحِبِهِ:اِذهَب بِنا إلی هذا لِنَسأَلَهُ،فَإِنَّ عِندَهُ خَبَرَ الکوفَةِ،فَمَضَینا حَتَّی انتَهَینا إلَیهِ،فَقُلنا:السَّلامُ عَلَیکَ،فَقالَ:وعَلَیکُمُ السَّلامُ،قُلنا:مِمَّنِ الرَّجُلُ؟قالَ:أسَدِیٌّ،قُلنا:ونَحنُ أسَدِیّانِ،فَمَن أنتَ؟قالَ:أنَا بَکرُ بنُ فُلانٍ،وَانتَسَبنا لَهُ ثُمَّ قُلنا لَهُ:أخبِرنا عَنِ النّاسِ وَراءَکَ.
قالَ:نَعَم،لَم أخرُج مِنَ الکوفَةِ حَتّی قُتِلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ،وهانِئُ بنُ عُروَةَ،ورَأَیتُهُما یُجَرّانِ بِأَرجُلِهِما فِی السّوقِ.-
1) (2) منزل معروفی در مسیر کوفه به مکّه (معجم البلدان:ج 3 ص 129.نیز،ر.ک:نقشه شماره 3 در پایان کتاب).
2) (3) لَمّا قَضَینا حَجَّنا،لَم تَکُن لَنا هِمَّةٌ إلَّا اللَّحاقَ بِالحُسَینِ علیه السلام فِی الطَّریقِ،لِنَنظُرَ ما یَکونُ مِن أمرِهِ،فَأَقبَلنا تُرقِلُ بِنا نِیاقُنا مُسرعَینِ حَتّی لَحِقنا بِزَرودَ،فَلَمّا دَنَونا مِنهُ،إذا نَحنُ بِرَجُلٍ مِن أهلِ الکوفَةِ قَد عَدَلَ عَنِ الطَّریقِ حینَ رَأَی الحُسَینَ علیه السلام،فَوَقَفَ الحُسَینُ علیه السلام کَأَنَّهُ یُریدُهُ،ثُمَّ تَرَکَهُ ومَضی،ومَضَینا نَحوَهُ.
241.تاریخ الطبری: ابو مِخنَف میگوید:قدامة بن سعید بن زائدة بن قدامه ثقفی،در باره رفتار محمّد بن اشعث با مسلم بن عقیل و اسارت وی نقل کرد که:آن گاه،مسلم،رو به محمّد بن اشعث کرد و گفت:ای بنده خدا ! به خدا سوگند که میبینم از امان دادن به من،ناتوانی.آیا خیری در تو هست؟آیا میتوانی یکی را بفرستی که از زبان من برای حسین علیه السلام پیغام ببرد-چرا که میدانم امروز با خاندان خویش به سوی شما روان شده،یا فردا روان میشود و این نگرانی و اندوهی که [در وجود من] میبینی،به سبب آن است-و بگوید:«ابن عقیل،مرا پیش تو فرستاد،در حالی که به دست این قوم،اسیر بود و میدانست که کشته میشود.او میگفت:با خاندان خویش،باز گرد.مردم کوفه،فریبت ندهند،که آنان،همان یاران پدرت هستند که آرزوی جدایی از آنها را با مرگ یا کشته شدن داشت.مردم کوفه،تو را و مرا تکذیب کردند و کسی که تکذیب شد،رأیش پذیرفته نمیشود»؟
ابن اشعث گفت:به خدا،چنین میکنم و به ابن زیاد نیز میگویم که به تو امان دادهام.
جعفر بن حُذَیفه طایی برای من (ابو مِخنَف) نقل کرد-و سعید بن شیبان نیز این گزارش را میدانست-که:محمّد بن اشعث،اِیاس بن عَثِلِ طایی،از قبیله بنی مالک بن عمرو بن ثُمامه،را-که مردی شاعرپیشه بود و با محمّد،رفت و آمد داشت-،فرا خواند و به وی گفت:نزد حسین برو و این نامه را به او برسان.
او در نامه،سخنانی را که ابن عقیل به او گفته بود،نوشت و به وی گفت:این،توشه و این،لوازم سفر و این هم از آنِ خانوادهات!
مرد گفت:پس مَرکبم کو؟به راستی که مَرکب خودم،ناتوان است.
گفت:این نیز مرکب و جهاز! سوار شو.
ایاس رفت و پس از چهار شبانهروز،حسین علیه السلام را در منزلگاه زُباله دید و خبر را به وی گفت و نامه را به وی داد.
حسین علیه السلام به او فرمود:«آنچه مقدّر است،همان میشود.جان خویش و تباهی امّت را به خدا وا میگذاریم». (1)
ثُمَّ أقبَلَ [مُسلِمٌ] عَلی مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ فَقالَ:یا عَبدَ اللَّهِ،إنّی أراکَ وَاللَّهِ سَتَعجِزُ عَن أمانی،فَهَل عِندَکَ خَیرٌ؟تَستَطیعُ أن تَبعَثَ مِن عِندِکَ رَجُلاً عَلی لِسانی یُبَلِّغُ حُسَیناً-فَإِنّی لا أراهُ إلّا قَد خَرَجَ إلَیکُمُ الیَومَ مُقبِلاً،أو هُوَ یَخرُجُ غَداً هُوَ وأهلُ بَیتِهِ،وإنَّ ماتَری مِن جَزَعی لِذلِکَ-فَیَقولُ:إنَّ ابنَ عَقیلٍ بَعَثَنی إلَیکَ،وهُوَ فی أیدِی القَومِ أسیرٌ،لا یَری أن تَمشِیَ حَتّی تُقتَلَ،وهُوَ یَقولُ:اِرجِع بِأَهلِ بَیتِکَ،ولا یَغُرُّکَ أهلُ الکوفَةِ؛فَإِنَّهُم أصحابُ أبیکَ الَّذی کانَ یَتَمَنّی فِراقَهُم بِالمَوتِ أوِ القَتلِ؛إنَّ أهلَ الکوفَةِ قَد کَذَّبوکَ وکَذَّبونی،ولَیسَ لِمُکَذَّبٍ رَأیٌ؛فَقالَ ابنُ الأَشعَثِ:وَاللَّهِ لَأَفعَلَنَّ،ولَاُعلِمَنَّ ابنَ زِیادٍ أنّی قَد أمَّنتُکَ.
قالَ أبو مِخنَفٍ:فَحَدَّثَنی جَعفَرُ بنُ حُذَیفَةَ الطائِیُّ-وقَد عَرَفَ سَعیدُ بنُ شَیبانَ الحَدیثَ-قالَ:دَعا مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ إیاسَ بنَ العَثِلِ الطائِیَّ مِن بَنی مالِکِ بنِ عَمرِو بنِ ثُمامَةَ-وکانَ شاعِراً-وکانَ لِمُحَمَّدٍ زَوّاراً.
فَقالَ لَهُ:اِلقَ حُسَیناً فَأَبلِغهُ هذَا الکِتابَ،وکَتَبَ فیهِ الَّذی أمَرَهُ ابنُ عَقیلٍ،وقالَ لَهُ:هذا زادُکَ وجَهازُکَ ومُتعَةٌ لِعِیالِکَ،فَقالَ:مِن أینَ لی بِراحِلَةٍ؛فَإِنَّ راحِلَتی قَد أنضَیتُها؟قالَ:هذِهِ راحِلَةٌ فَارکَبها بِرَحلِها.
ثُمَّ خَرَجَ فَاستَقبَلَهُ بِزُبالَةَ،لِأَربَعِ لَیالٍ،فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ،وبَلَّغَهُ الرِّسالَةَ.
فَقالَ لَهُ حُسَینٌ علیه السلام:کُلُّ ما حُمَّ نازِلٌ،وعِندَ اللَّهِ نَحتَسِبُ أنفُسَنا وفَسادَ امَّتِنا 242 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 374، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 543). [2]
1) (1)
242.الأخبار الطوال: حسین علیه السلام چون از زَرود حرکت کرد،مردی از بنی اسد را دید و از او در باره اخبار کوفه پرسید.گفت:هنوز از کوفه بیرون نیامده بودم که مسلم بن عقیل و هانی بن عروه کشته شدند و خودم دیدم که کودکان،پاهای آن دو را گرفته بودند و بر زمین میکشیدند.
امام حسین علیه السلام فرمود: ««إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» 1 .جانهای خود را به خداوند،وا میگذاریم».
آن مرد به امام حسین علیه السلام گفت:ای پسر پیامبر خدا! تو را به خدا سوگند میدهم که جان خود را و جانهای خاندانت را که همراه تو میبینم،حفظ کنی.به جای خود،برگرد و رفتن به کوفه را رها کن.به خدا سوگند،در آن شهر،برای تو یاوری نیست.
فرزندان عقیل-که همراه حسین علیه السلام بودند-گفتند:ما را پس از مرگ برادرمان مسلم،نیازی به زندگی نیست و هرگز باز نمیگردیم تا کشته شویم.
حسین علیه السلام فرمود:«پس از ایشان،خیری در زندگی نیست».
آن گاه،حرکت کرد و چون به منزل زُباله رسید،فرستاده محمّد بن اشعث و عمر بن سعد-که او را به درخواست مسلم،با نامهای حاکی از بیوفایی و پیمانشکنیِ مردم کوفه بعد از بیعتشان،گسیل داشته بودند-،رسید.
حسین علیه السلام چون آن نامه را خواند،به درستیِ خبر کشته شدن مسلم و هانی،یقین کرد و سخت اندوهگین شد.آن مرد،خبر کشته شدن قیس بن مُسهِر را هم داد؛همان پیکی که امام علیه السلام او را از بطن الرُّمّه،فرستاده بود.
گروهی از ساکنان منزلهای میان راه که به امام علیه السلام پیوسته بودند و میپنداشتند
امام علیه السلام پیش یاران و پیروان خود خواهد رفت،چون این خبر را شنیدند،پراکنده شدند و کسی جز یاران خاصّ حسین علیه السلام،باقی نماند. (1)
لَمّا رَحَلَ الحُسَینُ علیه السلام مِن زَرودَ تَلَقّاهُ رَجُلٌ مِن بَنی أسَدٍ،فَسَأَلَهُ عَنِ الخَبَرِ،فَقالَ:لَم أخرُج مِنَ الکوفَةِ حَتّی قُتِلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ [1]وهانِئُ بنُ عُروَةَ،ورَأَیتُ الصِّبیانَ یَجُرّونَ بِأَرجُلِهِما.فَقالَ: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ) ! عِندَ اللَّهِ نَحتَسِبُ أنفُسَنا.
فَقالَ لَهُ:أنشُدُکَ اللَّهَ یَابنَ رَسولِ اللَّهِ فی نَفسِکَ،وأنفُسِ أهلِ بَیتِکَ هؤُلاءِ الَّذینَ نَراهُم مَعَکَ،اِنصَرِف إلی مَوضِعِکَ ودَعِ المَسیرَ إلَی الکوفَةِ،فَوَاللَّهِ ما لَکَ بِها ناصِرٌ.
فَقالَ بَنو عَقیلٍ-وکانوا مَعَهُ-:ما لَنا فِی العَیشِ بَعدَ أخینا مُسلِمٍ حاجَةٌ،ولَسنا بِراجِعینَ حَتّی نَموتَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:فَما خَیرٌ فِی العَیشِ بَعدَ هؤُلاءِ.وسارَ،فَلَمّا وافی زُبالَةَ وافاهُ بِها رَسولُ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ وعُمَرَ بنِ سَعدٍ بِما کانَ سَأَلَهُ مُسلِمٌ أن یَکتُبَ بِهِ إلَیهِ مِن أمرِهِ،وخِذلانِ أهلِ الکوفَةِ إیّاهُ،بَعدَ أن بایَعوهُ،وقَد کانَ مُسلِمٌ سَأَلَ مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ ذلِکَ.
فَلَمّا قَرَأَ الکِتابَ استَیقَنَ بِصِحَّةِ الخَبَرِ،وأفظَعَهُ قَتلُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ [2]وهانِئِ بنِ عُروَةَ،ثُمَّ أخبَرَهُ الرَّسولُ بِقَتلِ قَیسِ بنِ مُسهِرٍ رَسولِهِ الَّذی وَجَّهَهُ مِن بَطنِ الرُّمَّةِ.
وقَد کانَ صَحِبَهُ قَومٌ مِن مَنازِلِ الطَّریقِ،فَلَمّا سَمِعوا خَبَرَ مُسلِمٍ،وقَد کانوا ظَنّوا أنَّهُ یَقدَمُ عَلی أنصارٍ وعَضُدٍ،تَفَرَّقوا عَنهُ،ولَم یَبقَ مَعَهُ إلّا خاصَّتُهُ 243 (الأخبار الطوال:ص 247، [3]بغیة الطلب فی تاریخ حلب:ج 6 ص 2621). [4]
243.الفتوح: به حسین بن علی علیه السلام خبر رسید که مسلم بن عقیل،کشته شد.این،هنگامی بود که مردی کوفی بر او وارد شده بود.پس حسین علیه السلام فرمود:«از کجا آمدهای؟».
مرد گفت:از کوفه.پیش از آن که بیرون بیایم،مسلم بن عقیل و هانی بن عروه مَذْحِجی را-که رحمت خدا بر آن دو باد-،کشته و [پیکرشان را] آویخته بر صلیب از طرف پاها در بازار قصّابان دیدم که سرشان را برای یزید،فرستاده بودند.
حسین علیه السلام سخت گریست و گفت: ««إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» . (2)
فَقالَ:مِنَ الکوفَةِ،وما خَرَجتُ مِنها حَتّی نَظَرتُ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ وهانِئَ بنَ عُروَةَ المَذحِجِیَّ-رَحِمَهُمَا اللَّهُ-قَتیلَینِ مَصلوبَینِ مُنَکَّسَینِ فی سوقِ القَصّابینَ،وقَد وُجِّهَ بِرَأسَیهِما إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ.
قالَ:فَاستَعبَرَ الحُسَینُ علیه السلام باکِیاً،ثُمَّ قالَ: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ) ! 244 (الفتوح:ج 5 ص 64، [5]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 215). [6]
20/7 رسیدن خبر شهادت عبد اللَّه بن یَقطُر در منزلگاه زُباله (1)
244.الإرشاد: حسین علیه السلام حرکت کرد تا به زُباله رسید.پس خبر شهادت عبد اللَّه بن یَقْطُر به او رسید.پس نامهای بیرون آورد و بر مردم خواند:«به نام خداوند بخشنده مهربان.امّا بعد،گزارشی دردناک و ناگوار،رسیده است:کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبد اللَّه بن یَقْطُر.شیعیانما،ما را بییاور گذاشتهاند.پس هر کس از شما میخواهد که باز گردد،منعی نیست.باز گردد،که حقّی بر او نداریم».
مردم،یکباره از پیرامون وی،پراکنده شدند و راه راست و چپ گرفتند و او ماند و یارانش که از مدینه با وی همراه بودند،و نیز تعداد اندکی از آنان که در طول مسیر به او پیوسته بودند.
امام علیه السلام این کار را از آن رو کرد که میدانست بادیهنشینان،به این پندار،از پیِ او آمدهاند که او به سوی شهری میرود که مردمش به اطاعت وی،استوارند و نخواست با وی بیایند و ندانند کجا میروند. (2)
فَتَفَرَّقَ النّاسُ عَنهُ وأخَذوا یَمیناً وشِمالاً،حَتّی بَقِیَ فی أصحابِهِ الَّذینَ جاؤوا مَعَهُ مِنَ المَدینَةِ،ونَفَرٍ یَسیرٍ مِمَّنِ انضَوَوا إلَیهِ،وإنَّما فَعَلَ ذلِکَ لِأَنَّهُ علیه السلام عَلِمَ أنَّ الأَعرابَ الَّذینَ اتَّبَعوهُ،إنَّمَا اتَّبَعوهُ وهُم یَظُنُّونَ أنَّهُ یَأتی بَلَداً قَدِ استَقامَت لَهُ طاعَةُ أهلِهِ،فَکَرِهَ أن یَسیروا مَعَهُ إلّا وهُم یَعلَمونَ عَلی ما یَقدَمونَ 245 (الإرشاد:ج 2 ص 75، [1]روضة الواعظین:ص 197). [2]
245.أنساب الأشراف: هنگامی که به حسین علیه السلام خبر کشته شدن ابن یَقْطُر رسید،خطبه خواند و فرمود:«ای مردم! شیعیان ما،ما را تنها گذاردند و مسلم،هانی،قیس بن مُسهِر و ابن یَقْطُر،کشته شدند.پس هر کس از شما که میخواهد برگردد،برگردد».
1) (1)منزل معروفی در مسیر کوفه به مکّه (معجم البلدان:ج3 ص129.نیز،ر.ک:نقشه شماره3 در پایان کتاب).
2) (2) فَسارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتَّی انتَهی إلی زُبالَةَ فَأَتاهُ خَبَرُ عَبدِ اللَّهِ بنِ یَقطُرَ،فَأَخرَجَ إلَی النّاسِ کِتاباً فَقَرَأَهُ عَلَیهِم:بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ،أمّا بَعدُ،فَإِنَّهُ قَد أتانا خَبَرٌ فَظیعٌ؛قَتلُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ،وهانِئِ بنِ عُروَةَ،وعَبدِ اللَّهِ بنِ یَقطُرَ،وقَد خَذَلَنا شیعَتُنا؛فَمَن أحَبَّ مِنکُمُ الاِنصِرافَ فَلیَنصَرِف غَیرَ حَرِجٍ،لَیسَ عَلَیهِ ذِمامٌ.
پس مردمی که همراه او بودند،دسته دسته پراکنده شدند و راه راست و چپ را در پیش گرفتند،تا این که با یارانی که از حجاز با او آمده بودند،تنها ماند. (1)
لَمّا بَلَغَ الحُسَینَ علیه السلام قَتلُ ابنِ یَقطُرَ خَطَبَ فَقالَ:أیُّهَا النّاسُ ! قَد خَذَلَتنا شیعَتُنا،وقُتِلَ مُسلِمٌ وهانِئٌ وقَیسُ بنُ مُسهِرٍ،وَ[ابنُ ]یَقطُرَ؛فَمَن أرادَ مِنکُمُ الاِنصِرافَ،فَلیَنصَرِف.
فَتَفَرَّقَ النّاسُ الَّذینَ صَحِبوهُ أیدی سَبا،فَأَخَذوا یَمیناً وشِمالاً،حَتّی بَقِیَ فی أصحابِهِ الَّذینَ جاؤوا مَعَهُ مِنَ الحِجازِ 246 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 379). [1]
1) (1)
بر پایه گزارش منابع تاریخی،سه تن از پیکهای امام حسین علیه السلام توسّط ابن زیاد،به شهادت رسیدهاند:
سلیمان،از خدمتگزاران امام حسین علیه السلام بود و از این رو،«سلیمان مَولَی الحسین علیه السلام»نامیده میشد.وی،نخستین شهید نهضت حسینی است؛چرا که او،حامل نامه یاریطلبیِ امام علیه السلام به سران بصره بود و یکی از آنان به نام مُنذِر بن جارود،در شبی که ابن زیاد میخواست صبح روز بعد از آن به سوی کوفه حرکت کند،موضوع را به وی گزارش کرد و ابن زیاد هم سلیمان را فرا خواند و گردن زد.
در برخی گزارشها آمده که ابن یَقطُر،نامه امام علیه السلام را برای مسلم میبرد که دستگیر و شهید گردید و در برخی گزارشها نیز وی حامل نامه مسلم به امام علیه السلام دانسته شده است.برخی نیز شهادت وی را در کربلا گفتهاند.
قیس،پیکی بسیار فعّال بود و بارها از کوفه برای امام علیه السلام پیام برد و پیام امام علیه السلام را به کوفیان رساند.
246.کامل الزیارات -به نقل از شهاب بن عبد ربّه،از امام صادق علیه السلام-:چون حسین بن علی علیه السلام بر بالای عَقَبة البَطْن رفت،به یارانش فرمود:«من،حتماً کشته خواهم شد».
گفتند:چه طور یقین کردی،ای ابا عبد اللَّه؟
فرمود:«به سبب خوابی که دیدم».
گفتند:آن خواب،چیست؟
فرمود:«سگهایی را دیدم که بر من حمله کردند و سختترین حمله،از سوی سگی سیاه و سفید بود». (1)
لَمّا صَعِدَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام عَقَبَةَ البَطنِ،قالَ لِأَصحابِهِ:ما أرانی إلّا مَقتولاً،قالوا:وما ذاکَ یا أبا عَبدِ اللَّهِ؟قالَ:رُؤیا رَأَیتُها فِی المَنامِ،قالوا:وما هِیَ،قالَ:رَأَیتُ کِلاباً تَنهَشُنی،أشَدُّها عَلَیَّ کَلبٌ أبقَعُ 247 (کامل الزیارات:ص 157 ح 194، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 87 ح 24). [2]
247.الإرشاد -به نقل از عبد اللَّه بن سلیمان اسدی و مُنذر بن مُشمَعِل اسدی-:چون هنگام سحر شد،حسین علیه السلام به یارانش دستور داد که آبِ بسیار برگیرند.سپس حرکت کرد تا به بَطْن العَقَبه رسید و در آن جا فرود آمد.پیرمردی از بنی عِکْرِمه به نام عمرو بن لوذان با امام علیه السلام دیدار کرد و پرسید:کجا میروی؟حسین علیه السلام به وی فرمود:«کوفه».
پیرمرد گفت:تو را به خدا سوگند،باز گرد.به خدا سوگند،جز بر نیزهها و شمشیرهای تیز،وارد نمیشوی.کسانی که به دنبال شما فرستادهاند،اگر کار جنگ را خود،انجام میدادند و کارها را آماده میکردند تا شما بر آنها وارد میشدی،رفتن،
1) (1)
قابل قبول بود؛امّا با چنین وضعی که گزارش میکنی،من عقیده ندارم که بروی.
امام علیه السلام به وی فرمود:«ای بنده خدا ! رأی تو،بر من،پنهان نیست؛لیکن خواست خداوند متعال،مغلوب نمیشود».
سپس فرمود:«به خدا سوگند،آنان مرا رها نمیکنند تا این خونِ بسته را از درونم بیرون کشند و وقتی چنین کردند،خداوند،کسی را بر آنان مسلّط میکند که خوارشان سازد و خوارترینِ مردمان شوند». (1)
فَلَمّا کانَ السَّحَرُ أمَرَ [الحُسَینُ علیه السلام] أصحابَهُ فَاستَقَوا ماءً وأکثَروا،ثُمَّ سارَ حَتّی مَرَّ بِبَطنِ العَقَبَةِ فَنَزَلَ عَلَیها،فَلَقِیَهُ شَیخٌ مِن بَنی عِکرِمَةَ یُقالُ لَهُ عَمرُو بنُ لوذانَ،فَسَأَلَهُ:أینَ تُریدُ؟
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:الکوفَةَ،فَقالَ الشَّیخُ:أنشُدُکَ اللَّهَ لَمَّا انصَرَفتَ؛فَوَاللَّهِ ما تَقدَمُ إلّا عَلَی الأَسِنَّةِ وحَدِّ السُّیوفِ،وإنَّ هؤُلاءِ الَّذینَ بَعَثوا إلَیکَ،لَو کانوا کَفَوکَ مَؤوَنةَ القِتالِ،ووَطَّؤوا لکَ الأَشیاءَ فَقَدِمتَ عَلَیهِم،کانَ ذلِکَ رَأیاً،فَأَمّا عَلی هذِهِ الحالِ الَّتی تَذکُرُ،فَإِنّی لا أری لَکَ أن تَفعَلَ.
فَقالَ لَهُ:یا عَبدَ اللَّهِ،لَیسَ یَخفی عَلَیَّ الرَّأیُ،ولکِنَّ اللَّهَ تَعالی لا یُغلَبُ عَلی أمرِهِ.
ثُمَّ قالَ علیه السلام:وَاللَّهِ لا یَدَعُونّی حَتّی یَستَخرِجوا هذِهِ العَلَقَةَ مِن جَوفی،فَإِذا فَعَلوا سَلَّطَ اللَّهُ عَلَیهِم مَن یُذِلُّهُم،حَتّی یَکونوا أذَلَّ فِرَقِ الاُمَمِ 248 (الإرشاد:ج 2 ص 76؛ [1]تاریخ الطبری:ج 5 ص 399). [2]
248.تاریخ الطبری -به نقل از عبد اللَّه بن سلیم اسدی و مذری بن مُشمَعِل اسدی-:حسین علیه السلام آمد تا به منزل شَراف رسید.چون سحر شد،به جوانان دستور داد که آب فراوان بردارند و سپس از آن جا حرکت کردند. (2)
249.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): عبید اللَّه،جنگجویان را جمع کرد و به
آنان،عطایایی بخشید و به شُرطهها (پاسبانان) نیز هدیه داد.آن گاه،حُصَین بن تمیم طُهَوی را به قادسیه فرستاد و به وی گفت:در آن جا بمان و هر که را نشناختی،دستگیر کن.
حسین علیه السلام،قیس بن مُسهِر اسدی را به سوی مسلم بن عقیل-پیش از آن که خبر شهادتش به وی برسد-فرستاده بود.حُصَین،قیس را دستگیر کرد و به سوی عبید اللَّه فرستاد.عبید اللَّه به وی گفت:خداوند،مسلم را کُشت.پس در میان مردم برخیز و به دروغگو پسر دروغگو،دشنام بده.
قیس،بر منبر رفت و گفت:ای مردم! من از حسین بن علی در منزلگاه حاجِر،جدا شدم و من،فرستاده او به سوی شمایم.او از شما یاری میخواهد.
عبید اللَّه،دستور داد او را از بالای قصر،انداختند و جان داد.
حُصَین بن تمیم (نُمَیر)،حُرّ بن یزید یَربوعی (از قبیله بنی ریاح) را با هزار نفر به سوی حسین علیه السلام فرستاد و گفت:او را همراهی کن و مگذار برگردد که وارد کوفه شود و راه را بر او تنگ کن.
حُرّ بن یزید،چنین کرد و حسین علیه السلام راه عُذَیْب را در پیش گرفت تا به دامنه و سراشیبی نجف رسید و در قصر (منزلگاه) ابو مُقاتِل،فرود آمد. (1)
جَمَعَ عُبَیدُ اللَّهِ المُقاتِلَةَ وأمَرَ لَهُم بِالعَطاءِ،وأعطَی الشُرَطَ،ووَجَّهَ حُصَینَ بنَ تَمیمٍ الطُّهَویَّ إلَی القادِسِیَّةِ،وقالَ لَهُ:أقِم بِها،فَمَن أَنکَرتَهُ فَخُذهُ.
وکانَ حُسَینٌ علیه السلام قَد وَجَّهَ قَیسَ بنَ مُسهِرٍ الأَسَدِیَّ إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ قَبلَ أن یَبلُغَهُ قَتلُهُ،فَأَخَذَهُ حُصَینٌ فَوَجَّهَ بِهِ إلی عُبَیدِ اللَّهِ،فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللَّهِ:قَد قَتَلَ اللَّهُ مُسلِماً،فَأَقِم فِی النّاسِ فَاشتِمِ الکَذّابَ ابنَ الکَذّابِ،فَصَعِدَ قَیسٌ المِنبَرَ فَقالَ:أیُّهَا النّاسُ،إنّی تَرَکتُ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام بِالحاجِرِ،وأنَا رَسولُهُ إلَیکُم،وهُوَ یَستَنصِرُکُم.فَأَمَرَ بِهِ عُبَیدُ اللَّهِ،فَطُرِحَ مِن فَوقِ القَصرِ فَماتَ.
ووَجَّهَ الحُصَینُ بنُ تَمیمٍ الحُرَّ بنَ یَزیدَ الیَربوعِیَّ-مِن بَنی رِیاحٍ-فی ألفٍ إلَی الحُسَینِ علیه السلام،وقالَ:سایِرهُ ولا تَدَعهُ یَرجِعُ حَتّی یَدخُلَ الکوفَةَ،وجَعجِع بِهِ،فَفَعَلَ ذلِکَ الحُرُّ بنُ یَزیدَ،فَأَخَذَ الحُسَینُ علیه السلام طَریقَ العُذَیبِ حَتّی نَزَلَ الجَوفَ،مَسقَطَ النَّجَفِ مِمّا یَلِی المِئَتَینِ،فَنَزَلَ قَصرَ أبی مُقاتِلٍ 250 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 463).
1) (1)
250.تاریخ الطبری -به نقل از هشام-:ابو مِخنَف،از ابو جَناب،از عدیّ بن حرمله،از عبد اللَّه بن سلیم اسدی و مَذَری بن مُشمَعِل اسدی،برایم نقل کرد که:سپس از آن جا (منزلگاه شَراف) روان شدند.اوّلِ روز را با شتاب،راه پیمودند تا روز به نیمه رسید.آن گاه،یکی گفت:اللَّه أکبر !
حسین علیه السلام فرمود:«اللَّه اکبر ! برای چه تکبیر گفتی؟».
گفت:نخلستان دیدم.
دو مرد اسدی گفتند:هیچ گاه در این جا،حتّی یک نخل ندیدهایم.
[دو مرد اسدی] گفتند:حسین علیه السلام به ما فرمود:«پس به نظر شما،چه دیده است؟».
گفتیم:به نظر ما،گردن اسبان و سر نیزهها را دیده است.
فرمود:«به خدا،نظر من نیز همین است».
آن گاه،حسین علیه السلام فرمود:«آیا پناهگاهی هست که به سوی آن برویم و آن را پشت سرِ خویش نهیم و با این قوم،از یک سمت،مقابله کنیم؟».
گفتیم:آری؛ذوحُسُم،پهلوی توست.از سمت چپ،به سوی آن میپیچی.اگر زودتر از این قوم به آن جا برسی،چنان میشود که میخواهی.
پس حسین علیه السلام،از طرف چپ،راه آن جا را پیش گرفت.ما نیز با وی پیچیدیم و خیلی زود،گردن اسبان،نمودار شد و آنها را آشکارا دیدیم.آنها چون دیدند که ما راه را کج کردیم،به طرف ما پیچیدند،گویی نیزههاشان،شاخ نخلها بود و پرچمهاشان،بال پرندگان.
شتابان،به سوی ذو حُسُم رفتیم و زودتر از آنها به آن جا رسیدیم.حسین علیه السلام،فرود آمد و فرمان داد تا خیمههای او را برپا کردند.آن گاه،آن قوم-که یکهزار سوار بودند-همراه حُرّ بن یزید تمیمی یَربوعی آمدند.او و سپاهش در گرمای نیمروز،
مقابل حسین علیه السلام ایستادند.حسین علیه السلام و یارانش،دستار [بر سر] و شمشیر به کمر داشتند.حسین علیه السلام به جوانانش فرمود:«به این جماعت،آب بدهید و سیرابشان کنید.اسبان را نیز سیراب کنید».
گروهی از جوانان برخاستند و به آنان،آب دادند تا سیراب شدند.آنان،میآمدند و کاسهها و ظرفهای سنگی و طشتها را از آب،پُر میکردند و نزدیک اسبی میبردند و چون سه یا چهار یا پنج بار میخورد،از پیشِ او میبردند و اسب دیگر را آب میدادند،تا همه سپاه را آب دادند.
همچنین لَقیط،از علی بن طَعّان مُحاربی برای من (هشام) نقل کرد که:با حُرّ بن یزید بودم و با آخرین دسته از یاران وی رسیدیم.چون حسین علیه السلام دید که من و اسبم تشنهایم،فرمود:«راویه را بخوابان»که راویه نزد من،معنای مَشک میداد.
آن گاه فرمود:«برادرزاده! شتر را بخوابان».و من،شتر را خوابانیدم.
فرمود:«آب بنوش».
من،نوشیدن آغاز کردم و چون مینوشیدم،آب از مشک،بیرون میریخت.حسین علیه السلام فرمود:«مشک را بپیچ»،و من ندانستم چه کنم.
حسین علیه السلام آمد و مَشک را کج کرد و من،آب نوشیدم و اسبم را هم آب دادم.
حُرّ بن یزید،از قادسیّه به سوی حسین علیه السلام آمده بود؛چون وقتی عبید اللَّه بن زیاد از آمدن حسین علیه السلام خبر یافت،حُصَین بن تمیم تمیمی را-که رئیس شرطهها (پاسبانها) بود-فرستاد و گفت که در قادسیّه جای گیرد و همه جا از قُطقُطانه تا خَفّان،دیدهبان نهد و حُرّ بن یزید را با این هزار سوار،از قادسیّه به استقبال حسین علیه السلام فرستاد.
حُر،همچنان در مقابل حسین علیه السلام بود،تا وقت نماز رسید؛نماز ظهر.حسین علیه السلام به حَجّاج بن مَسروق جُعْفی فرمود که اذان بگوید و او اذان گفت.چون وقت اقامه گفتن رسید،حسین علیه السلام با ردا و عبا و نَعلَین،بیرون آمد.ستایش خدا کرد و او را سپاس گزارد و آن گاه فرمود:«ای مردم! این،عذری است به درگاه خداوند عزّوجلّ و شما.من،پیش شما نیامدم،تا نامههای شما به من رسید و فرستادگانتان آمدند که:"به سوی ما بیا
که پیشوایی نداریم.شاید خدا به وسیله تو،ما را بر هدایت،فرا هم آورَد".
اگر بر این قرارید،آمدهام.اگر عهد و پیمانی میسپارید که بِدان اطمینان یابم،به شهر شما میآیم،و اگر چنین نکنید و آمدنِ مرا خوش نمیدارید،از پیش شما باز میگردم و به همان جا میروم که از آن،به سوی شما آمدهام».
آنان،در مقابل وی،خاموش ماندند و به مؤذّن گفتند که:اقامه بگو.او نیز اقامه نماز را گفت.
حسین علیه السلام به حُر فرمود:«میخواهی با یاران خویش،نماز بگزاری؟».
گفت:نه.تو نماز میگزاری و ما نیز به تو اقتدا میکنیم.
پس حسین علیه السلام با آنان،نماز خواند.آن گاه به درون [خیمه] رفت و یارانش به دور وی،گِرد آمدند.حُر نیز به جای خویش رفت و وارد خیمهای شد که برایش زده بودند.جمعی از یارانش،دور او جمع شدند و بقیّه یارانش نیز به صفی که داشتند،رفتند و از نو،صف بستند و هر کدامشان،عنان مَرکب خویش را گرفته،در سایه آن،نشسته بود.
وقتی عصر شد،حسین علیه السلام فرمود:«برای حرکت،آماده شوید».
پس از آن،بیرون آمد و مؤذّن خویش را خواند و او ندای نماز عصر داد و اقامه گفت.سپس حسین علیه السلام،پیش آمد و با قوم،نماز گزارد و سلام نماز را گفت.آن گاه،رو به جماعت کرد و ستایش خدا کرد و او را سپاس گزارد و سپس فرمود:«امّا بعد،ای مردم! اگر پرهیزگار باشید و حق را برای صاحب حق بشناسید،بیشتر مایه رضای خداست.ما اهل بیت،به کار خلافت شما از این مدّعیان ناحق-که با شما رفتار ظالمانه دارند-،شایستهتریم.اگر ما را خوش ندارید و حقّ ما را نمیشناسید و رأی شما،جز آن است که در نامههایتان به من رسیده و فرستادگانتان به نزد من آوردهاند،از پیش شما باز میگردم».
حُرّ بن یزید گفت:به خدا،ما نمیدانیم این نامهها که میگویی،چیست!
حسین علیه السلام فرمود:«ای عُقبة بن سَمعان! دو خورجینی را که نامههای آنها در آن
است،بیاور».
عُقبه،دو خورجین پُر از نامه آورد و پیشِ روی آنها ریخت.
حُر گفت:ما جزو این گروهی که به تو نامه نوشتهاند،نیستیم.به ما دستور دادهاند که وقتی به تو رسیدیم،از تو جدا نشویم تا تو را نزد عبید اللَّه بن زیاد ببریم.
حسین علیه السلام فرمود:«مرگ،از این کار به تو نزدیکتر است».
آن گاه،حسین علیه السلام به یاران خویش فرمود:«برخیزید و سوار شوید».
پس یاران وی،سوار شدند و منتظر ماندند تا زنانشان نیز سوار شدند.آن گاه به یاران خود فرمود:«برگردیم»!
چون خواستند که برگردند،جماعت،از رفتنشان مانع شدند.
حسین علیه السلام به حُر فرمود:«مادرت عزادارت شود! چه میخواهی؟».
گفت:به خدا،اگر جز تو کسی از عرب،این سخن را به من گفته بود و در این وضع بود که تو هستی،هر که بود،از آرزو کردن عزاداری مادرش بر او دریغ نمیکردم؛امّا به خدا،از مادر تو نمیتوان سخن گفت،مگر به نیکوترین شکل.
حسین علیه السلام فرمود:«پس چه میخواهی؟».
گفت:به خدا،میخواهم تو را نزد عبید اللَّه بن زیاد ببرم.
حسین علیه السلام فرمود:«در این صورت،به خدا که با تو نمیآیم».
حُر گفت:در این صورت،به خدا که تو را وا نمیگذارم.
این سخن،سه بار از دو سو،تکرار شد.چون سخن در میان آن دو بسیار شد،حُر گفت:به من،دستور جنگ با تو را ندادهاند.فقط دستور دادهاند که از تو جدا نشوم تا تو را به کوفه برسانم.اگر ابا داری،راهی را در پیش بگیر که تو را به کوفه نرساند و تو را به سوی مدینه هم نبَرَد،که میان من و تو،عادلانه باشد،تا من برای ابن زیاد،نامه بنویسم و تو نیز اگر میخواهی به یزید،نامه بنویسی،بنویسی،یا اگر میخواهی به ابن زیاد بنویسی،بنویسی.شاید خدا تا آن وقت،کاری پیش آورد که مرا از ابتلا به کار
تو،معاف دارد.
[سپس] حُر گفت:پس،از این راه برو.
حسین علیه السلام از راه عُذَیب (1)
ر.ک:نقشه شماره 4 در پایان کتاب.
و قادسیّه،به سمت چپ حرکت کرد.میان قادسیّه و عُذَیب،38 میل فاصله بود.پس حسین علیه السلام با یاران خویش به راه افتاد و حُر نیز با وی همراه بود. (2)
قالَ:رَأَیتُ النَّخلَ،فَقالَ لَهُ الأَسَدِیّانِ:إنَّ هذَا المَکانَ ما رَأَینا بِهِ نَخلَةً قَطُّ،قالا:فَقالَ لَنَا الحُسَینُ علیه السلام:فَما تَرَیانِهِ رَأی؟قُلنا:نَراهُ رَأی هَوادِیَ الخَیلِ،فَقالَ:وأنَا وَاللَّهِ أری ذلِکَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:أما لَنا مَلجَأٌ نَلجَأٌ إلَیهِ نَجعَلُهُ فی ظُهورِنا،ونَستَقبِلُ القَومَ مِن وَجهٍ واحِدٍ؟فَقُلنا لَهُ:بَلی،هذا ذو حُسُمٍ إلی جَنبِکَ،تَمیلُ إلَیهِ عَن یَسارِکَ،فَإِن سَبَقتَ القَومَ إلَیهِ فَهُوَ کَما تُریدُ.
قالا:فَأَخَذَ إلَیهِ ذاتَ الیَسارِ،قالا:ومِلنا مَعَهُ،فَما کانَ بِأَسرَعَ مِن أن طَلَعَت عَلَینا هَوادِی الخَیلِ،فَتَبَیَّنّاها،وعُدنا فَلَمّا رَأَونا وقَد عَدَلنا عَنِ الطَّریقِ عَدَلوا إلَینا،کَأَنَّ أسِنَّتَهُمُ الیَعاسیبُ،وکَأَنَّ رایاتِهِم أجنِحَةُ الطَّیرِ.
قالَ:فَاستَبَقنا إلی ذی حُسُمٍ،فَسَبَقناهُم إلَیهِ،فَنَزَلَ الحُسَینُ علیه السلام،فَأَمَرَ بِأَبنِیَتِهِ فَضُرِبَت،وجاءَ القَومُ-وهُم ألفُ فارِسٍ-مَعَ الحُرِّ بنِ یَزیدَ التَّمیمِیِّ الیَربوعِیِّ،حَتّی وَقَفَ هُوَ وخَیلُهُ مُقابِلَ الحُسَینِ علیه السلام فی حَرِّ الظَّهیرَةِ،وَالحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ مُعتَمّونَ مُتَقَلِّدو أسیافِهِم.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام لِفِتیانِهِ:اِسقُوا القَومَ وأرووهُم مِنَ الماءِ،ورَشِّفوا الخَیلَ تَرشیفاً،فَقامَ فِتیانُهُ فَرَشَّفُوا الخَیلَ تَرشیفاً،فَقامَ فِتیَةٌ وسَقَوُا القَومَ مِنَ الماءِ حَتّی أروَوهُم،وأقبَلوا یَملَؤونَ القِصاعَ وَالأَتوارَ وَالطِّساسَ مِنَ الماءِ،ثُمَّ یُدنونَها مِنَ الفَرَسِ،فَإِذا عَبَّ فیهِ ثَلاثاً أو أربَعاً أو خَمساً عُزِلَت عَنهُ،وسَقَوا آخَرَ،حَتّی سَقَوُا الخَیلَ کُلَّها.
قالَ هِشامٌ:حَدَّثَنی لَقیطٌ،عَن عَلِیِّ بنِ الطَّعّانِ المُحارِبِیِّ:کُنتُ مَعَ الحُرِّ بنِ یَزیدَ،فَجِئتُ فی آخِرِ مَن جاءَ مِن أصحابِهِ،فَلَمّا رَأی الحُسَینُ علیه السلام ما بی وبِفَرَسی مِنَ العَطَشِ،قالَ:أنِخِ الرّاوِیَةَ-وَالرّاوِیَةُ عِندِی السِّقاءُ-ثُمَّ قالَ:یَابنَ أخِ،أنِخِ الجَمَلَ،فَأَنَختُهُ،فَقالَ:اِشرَب،فَجَعَلتُ کُلَّما شَرِبتُ سالَ الماءُ مِنَ السِّقاءِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:اِخنِثِ السِّقاءَ-أیِ اعطِفهُ-قالَ:فَجَعَلتُ لا أدری کَیفَ أفعَلُ ! قالَ:فَقامَ الحُسَینُ علیه السلام فَخَنَثَهُ،فَشَرِبتُ وسَقَیتُ فَرَسی.
قالَ:وکانَ مَجیءُ الحُرِّ بنِ یَزیدَ ومَسیرُهُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام مِنَ القادِسِیَّةِ،وذلِکَ أنَّ عُبَیدَ اللَّهِ بنَ زِیادٍ لَمّا-
251.تاریخ الطبری -به نقل از عقبة بن ابی عیزار-:حسین علیه السلام در ذی حُسُم (1)
در باره محلّ این سخنرانی،در کتب تاریخ،اختلاف است.در تاریخ الطبری،«ذی حُسُم»،در الملهوف،«عُذَیب الهِجانات»،در تحف العقول (ص 245)،«در مسیر کربلا»و در المعجم الکبیر (ج 3 ص 114 ح 2842)،«کربلا و به هنگام ورود عمر بن سعد و نزدیک شدن نبرد»گفته شده،که آنچه ما برگزیدیم،نقل تاریخ الطبری است.
ایستاد و حمد و سپاس خدا را به جا آورد و سپس فرمود:«کارها چنان شده که میبینید! دنیا تغییر یافته و به زشتی،گراییده است.خیر آن،رفته و پیوسته بدتر شده و از آن،جز اندکی مانند قطره آبی در ته ظرف و مَعاشی ناچیز چون چراگاه کممایه،باقی نمانده است.مگر نمیبینید که بر پایه حق،رفتار نمیشود و از باطل،دوری نمیگردد؟حقّا که مؤمن باید [در این شرایط] به دیدار خداوند راغب باشد،که به نظر من،باید شهادت را به جای مرگ [ طبیعی ] برگزید،نه زندگی با ستمگران را که مایه رنج است».1) (1) جایی است بین شراف و بیضه (ر.ک:نقشه شماره 3 در پایان کتاب).
زُهَیر بن قَین بَجَلی برخاست و به یاران خویش گفت:شما سخن میگویید،یا من سخن بگویم؟
گفتند:تو سخن بگو.
پس زهیر،حمد خدا گفت و ثنای وی را به جا آورد و گفت:«ای پسر پیامبر! خدا تو را قرین هدایت بدارد! گفتار تو را شنیدیم.به خدا اگر دنیا برای ما باقی بود و در آن،جاوید بودیم و یاری و پشتیبانی تو موجب جدایی از دنیا بود،قیام با تو را بر اقامت در دنیا ترجیح میدادیم.
حسین علیه السلام برای وی دعا کرد و در حقّش سخن نیک گفت. (1)
قامَ حُسَینٌ علیه السلام بِذی حُسُمٍ،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ ثُمَّ قالَ:إنَّهُ قَد نَزَلَ مِنَ الأَمرِ ما قَد تَرَونَ،وإنَّ الدُّنیا قَد تَغَیَّرَت وتَنَکَّرَت،وأدبَرَ مَعروفُها وَاستَمَرَّت جِدّاً،فَلَم یَبقَ مِنها إلّا صُبابةٌ کَصُبابَةِ الإِناءِ،وخَسیسُ عَیشٍ کَالمَرعی الوَبیلِ.ألا تَرَونَ أنَّ الحَقَّ لا یُعمَلُ بِهِ،وأنَّ الباطِلَ لا یُتَناهی عَنهُ ! لِیَرغَبِ المُؤمِنُ فی لِقاءِ اللَّهِ مُحِقّاً؛فَإِنّی لا أری المَوتَ إلّا شَهادَةً،ولا الحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ إلّا بَرَماً.
قالَ:فَقامَ زُهَیرُ بنُ القَینِ البَجَلِیُّ فَقالَ لِأَصحابِهِ:تَکَلَّمونَ أم أتَکَلَّمُ؟قالوا:لا،بل تَکَلَّم،فَحَمِدَ اللَّهَ فَأَثنی عَلَیهِ ثُمَّ قالَ:قَد سَمِعنا-هَداکَ اللَّهُ یَابنَ رَسولِ اللَّهِ-مَقالَتَکَ،وَاللَّهِ لَو کانَتِ الدُّنیا لَنا باقِیَةً وکُنّا فیها مُخَلَّدینَ،إلّا أنَّ فِراقَها فی نَصرِکَ ومُواساتِکَ،لَآثَرنَا الخُروجَ مَعَکَ عَلَی الإِقامَةِ فیها.قالَ:فَدَعا لَهُ الحُسَینُ علیه السلام ثُمَّ قالَ لَهُ خَیراً 252 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 403؛ [1]مثیر الأحزان:ص 44).
252.الملهوف: حسین علیه السلام برای سخنرانی در میان یارانش برخاست.حمد و سپاس خدا گفت و از جدّش یاد کرد و بر او درود فرستاد و سپس فرمود:«به راستی که حوادثی بر ما فرود آمده که میبینید.دنیا،زشت شده و تغییر کرده،خوبیهایش پشت کرده و از میان رفته است و از آن،جز اندکی مانند قطره آبی در ته ظرف،و مَعاشی ناچیز چون چراگاه کممایه،باقی نمانده است.مگر نمیبینید که بر پایه حق،رفتار نمیشود و از باطل،دوری نمیگردد؟باید که مؤمن به ملاقات پروردگارش راغب باشد! به راستی که من،مرگ را جز خوشبختی و زندگی با ستمگران را جز رنج و خسارت نمیبینم».
زُهَیر بن قَین برخاست و گفت:سخنت را شنیدیم.خداوند،ما را به واسطه شما
1) (1)
هدایت کرد! اگر دنیا برای ما باقی بود و ما در آن،جاودانه میبودیم،همراهی با تو را بر ماندن در دنیا ترجیح میدادیم.
آن گاه،هلال بن نافع بَجَلی برخاست و گفت:به خدا سوگند،ما ملاقات پروردگارمان را ناخوش نمیداریم.ما بر نیّتها و بینشهای خود،استواریم.آن را که تو را دوست بدارد،دوست میداریم و آن را که تو را دشمن بدارد،دشمن میداریم.
بُرَیر بن حُصَین برخاست و گفت:به خدا سوگند-ای پسر پیامبر-خداوند بر ما منّت نهاده که در سپاه تو نبرد کنیم و بدنهای ما در راه تو،قطعه قطعه گردد،بِدان امید که جدّ تو در روز قیامت،شفیع ما باشد. (1)
فَقامَ الحُسَینُ علیه السلام خَطیباً فی أصحابِهِ،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،وذَکَرَ جَدَّهُ فَصَلّی عَلَیهِ،ثُمَّ قالَ:إنَّهُ قَد نَزَلَ بِنا مِنَ الأَمرِ ما قَد تَرَونَ،وإنَّ الدُّنیا قَد تَنَکَّرَت وتَغَیَّرَت،وأدبَرَ مَعروفُها وَاستَمَرَّت جَذّاءَ،ولَم یَبقَ مِنها إلّا صُبابةٌ کَصُبابَةِ الإِناءِ،وخَسیسُ عَیشٍ کَالمَرعی الوَبیلِ،ألا تَرَونَ إلَی الحَقِّ لا یُعمَلُ بِهِ،وإلَی الباطِلِ لا یُتَناهی عَنهُ ! لِیَرغَبِ المُؤمِنُ فی لِقاءِ رَبِّهِ مُحِقّاً،فَإِنّی لا أری المَوتَ إلّا سَعادَةً وَالحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ إلّا بَرَماً.
فَقامَ زُهَیرُ بنُ القَینِ،فَقالَ:لَقَد سَمِعنا-هَدانا اللَّهُ بِکَ یَابنَ رَسولِ اللَّهِ-مَقالَتَکَ،ولَو کانَتِ الدُّنیا لَنا باقِیَةً،وکُنّا فیها مُخَلَّدینَ،لَآثَرَنا النُّهوضَ مَعَکَ عَلَی الإِقامَةِ فیها.
قالَ:ووَثَبَ هِلالُ بنُ نافِعٍ البَجَلِیُّ،فَقالَ:وَاللَّهِ ما کَرِهنا لِقاءَ رَبِّنا،وإنّا عَلی نِیّاتِنا وبَصائِرِنا،نُوالی مَن والاکَ ونُعادی مَن عاداکَ.
قالَ:وقامَ بُرَیرُ بنُ حُصَینٍ،فَقالَ:وَاللَّهِ یَابنَ رَسولِ اللَّهِ،لَقَد مَنَّ اللَّهُ بِکَ عَلَینا أن نُقاتِلَ بَینَ یَدَیکَ،فَتُقَطَّعُ فیکَ أعضاؤُنا،ثُمَّ یَکونُ جَدُّکَ شَفیعَنا یَومَ القِیامَةِ253 (الملهوف:ص138،الحدائق الوردیّة:ج1 ص113). [1]
253.تاریخ الطبری -به نقل از عقبة بن ابی عَیزار-:حسین علیه السلام در بَیَضه (2)برای یاران خویش و یاران حُر،سخنرانی کرد.نخست حمد و سپاس خدا را به جا آورد و سپس فرمود:
«ای مردم! پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله فرمود:"هر که حاکم ستمگری را ببیند که محرّمات خدا را حلال میشمارد و پیمان خدا را میشکند و بر خلاف سنّت پیامبر خدا میرود و میان بندگان خدا،با گناه و ستم،عمل میکند،ولی با کردار و یا گفتار،بر او نشورد،بر خدا فرض است که [ در قیامت ] او را به جایگاه همان ستمگر ببرد".
بدانید که اینان،به اطاعت شیطان در آمدهاند و اطاعت خدا را رها کردهاند.تباهی آوردهاند و حدود را معطّل نهادهاند و ثروتها را به خویش اختصاص دادهاند.حرام خدا را حلال دانسته و حلال خدا را حرام شمردهاند،و من،شایستهترین فرد هستم برای این که این چیزها را تغییر دهد.
نامههای شما به من رسید و فرستادگانتان با بیعت شما،نزد من آمدند که:مرا تسلیم نمیکنید و از یاریام باز نمیمانید.اگر به بیعت خویش عمل کنید،رشد مییابید.من،حسین پسر علی و پسر فاطمه دختر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله هستم.جانم با جانهای شماست و کسانم با کسانِ شمایند و من،مقتدای شمایم.
اگر به عهد خود رفتار نکنید و پیمان خویش را بشکنید و بیعت مرا از گردن خویش بردارید،به جان خودم سوگند که این از شما تازه نیست،که با پدرم،برادرم و عموزادهام نیز چنین کردید.فریبخورده،کسی است که فریب شما را بخورد.اقبال خویش را گم کردهاید و نصیب خویش را به تباهی دادهاید.هر که پیمان بشکند،به ضرر خویش میشکند.زود است که خدا،مرا از شما بینیاز گرداند.درود و رحمت و برکات خداوند،بر شما باد!». (1)
إنَّ الحُسَینَ علیه السلام خَطَبَ أصحابَهُ وأصحابَ الحُرِّ بِالبَیضَةِ،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،ثُمَّ قالَ:
أیُّهَا النّاسُ ! إنَّ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله قالَ:«مَن رَأی سُلطاناً جائِراً،مُستَحِلّاً لِحُرَم اللَّهِ،ناکِثاً لِعَهدِ اللَّهِ،مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسولِ اللَّهِ،یَعمَلُ فی عِبادِ اللَّهِ بِالإِثمِ وَالعُدوانِ،فَلَم یُغَیِّر عَلَیهِ بِفِعلٍ ولا قَولٍ،کانَ حَقّاً عَلَی اللَّهِ أن یُدخِلَهُ مُدخَلَهُ».
ألا وإنَّ هؤُلاءِ قَد لَزِموا طاعَةَ الشَّیطانِ،وتَرَکوا طاعَةَ الرَّحمنِ،وأظهَرُوا الفَسادَ،وعَطَّلُوا الحُدودَ،وَاستَأثَروا بِالفَیءِ،وأحَلّوا حَرامَ اللَّهِ،وحَرَّموا حَلالَهُ،وأنا أحَقُّ مَن غَیَّرَ.
قَد أتَتنی کُتُبُکُم،وقَدِمَت عَلَیَّ رُسُلُکُم بِبَیعَتِکُم؛أنَّکُم لا تُسلِمونّی ولا تَخذُلونّی،فَإِن تَمَّمتُم عَلی بَیعَتِکُم تُصیبوا رُشدَکُم،فَأَنَا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ،وَابنُ فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،نَفسی مَعَ أنفُسِکُم،وأهلی مَعَ أهلیکُم،فَلَکُم فِیَّ اسوَةٌ،وإن لَم تَفعَلوا ونَقَضتُم عَهدَکُم،وخَلَعتُم بَیعَتی مِن أعناقِکُم،فَلَعَمری ما هِیَ لَکُم بِنُکرٍ،لَقَد فَعَلتُموها بِأَبی وأخی وَابنِ عمّی مُسلِمٍ،وَالمَغرورُ مَنِ اغتَرَّ بِکُم،فَحَظَّکُم أخطَأتُم،ونَصیبَکُم ضَیَّعتُم،ومَن نَکَثَ فَإِنّما یَنکُثُ عَلی نَفسِهِ،وسَیُغنِی اللَّهُ عَنکُم،وَالسَّلامُ عَلَیکُم ورَحمَةُ اللَّهِ وبَرَکاتُهُ 254 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 403، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 552). [2]
1) (1)
254.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف-:جمیل بن مَرثَد برایم نقل کرد که:حسین علیه السلام به راه ادامه داد تا به قصر (منزلگاه) بنی مُقاتل رسید.آن جا فرود آمد و خیمهای برپا شده دید.
مُجالد بن سعید،از عامر شَعبی برایم نقل کرد که:حسین بن علی علیه السلام پرسید:«این خیمه،از آنِ کیست؟».گفتند:از آنِ عبید اللَّه بن حُرّ جُعفی است.
فرمود:«او را نزد من فرا خوانید»و قاصدی به سوی او فرستاد.قاصد،چون نزد او رسید،گفت:این،حسین بن علی است که تو را فرا میخوانَد.
عبید اللَّه بن حُر،استرجاع کرد (انّا للَّه گفت) و گفت:به خدا سوگند،از کوفه بیرون نیامدم،مگر بِدان جهت که مبادا حسین،وارد کوفه شود و من در آن جا باشم.به خدا سوگند،نمیخواهم او را ببینم و او مرا ببیند.
قاصد آمد و به حسین علیه السلام خبر داد.حسین علیه السلام کفشهایش را پوشید و برخاست و [رفت تا] بر او وارد شد.سلام کرد و نشست و آن گاه،او را برای همراهی خود،دعوت کرد؛ولی پسر حُر،سخن خود را تکرار کرد.
حسین علیه السلام فرمود:«اگر ما را یاری نمیکنی،از خدا بترس که با کسانی باشی که با ما نبرد میکنند.به خدا سوگند،کسی که صدای یاری ما را بشنود و ما را یاری نکند،نابود میشود».
پسر حُر گفت:این،هرگز نخواهد شد،إن شاء اللَّه !
حسین علیه السلام برخاست و به اقامتگاه خود آمد. (1)
فحدّثنی جمیل بن مرثد:مَضَی الحُسَینُ علیه السلام حَتَّی انتَهی إلی قَصرِ بَنی مُقاتِلٍ،فَنَزَلَ بِهِ،فَإِذا هُوَ بِفُسطاطٍ مَضروبٍ.
قالَ أبو مِخنَفٍ:حَدَّثَنِی المُجالِدُ بنُ سَعیدٍ،عَن عامِرٍ الشَّعبِیِّ،أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام قالَ:لِمَن هذَا الفُسطاطُ؟فَقیلَ:لِعُبَیدِ اللَّهِ بنِ الحُرِّ الجُعفِیِّ،قالَ:اُدعوهُ لی،وبَعَثَ إلَیهِ،فَلَمّا أتاهُ الرَّسولُ،قالَ:هذَا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام یَدعوکَ.
فَقالَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ الحُرِّ:إنّا للَّهِِ وإنّا إلَیهِ راجِعونَ ! وَاللَّهِ ما خَرَجتُ مِنَ الکوفَةِ إلّا کَراهَةَ أن یَدخُلَهَا الحُسَینُ علیه السلام وأنا بِها،وَاللَّهِ ما اریدُ أن أراهُ ولا یَرانی،فَأَتاهُ الرَّسولُ فَأَخبَرَهُ،فَأَخَذَ الحُسَینُ علیه السلام نَعلَیهِ فَانتَعَلَ،ثُمَّ قامَ فَجاءَهُ حَتّی دَخَلَ عَلَیهِ،فَسَلَّمَ وجَلَسَ،ثُمَّ دَعاهُ إلَی الخُروجِ مَعَهُ،فَأَعاد إلَیهِ ابنُ الحُرِّ تِلکَ المَقالَةَ.
فَقالَ:فَإِن لا تَنصُرنا فَاتَّقِ اللَّهَ أن تَکونَ مِمَّن یُقاتِلُنا،فَوَاللَّهِ لا یَسمَعُ وَاعِیَتَنا أحَدٌ ثُمَّ لا یَنصُرُنا إلّا هَلَکَ.قالَ:أمّا هذا فَلا یَکونُ أبَداً إن شاءَ اللَّهُ.
ثُمَّ قامَ الحُسَینُ علیه السلام مِن عِندِهِ حَتّی دَخَلَ رَحلَهُ 255 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 407، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 384). [2]
255.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش امام باقر،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام-:حسین علیه السلام حرکت کرد تا به قُطقُطانه (2)رسید.به خیمهای افراشته نظر افکند و فرمود:«این خیمه،از آنِ کیست؟».
گفتند:از آنِ عبید اللَّه بن حُرّ جعفی.
حسین علیه السلام برایش پیغام فرستاد و فرمود:«ای مرد! تو گنهکار و خطاکاری و خداوند،تو را بِدان کیفر میدهد،اگر به درگاه خداوند متعال توبه نکنی.اگر در این لحظات،مرا یاری رسانی،جدّم در پیشگاه خداوند،شفیع تو خواهد بود».
عبید اللَّه بن حُر گفت:ای پسر پیامبر! اگر تو را یاری کنم،نخستین کشته خواهم بود؛ولی این اسبم را بگیرید.به خدا سوگند،هیچ گاه سوارش نشدم و دنبال چیزی نبودم،مگر این که بِدان دست یافتم و کسی مرا تعقیب نکرد،مگر آن که نجات یافتم.پس آن را بگیرید.
حسین علیه السلام چهره از وی برگرداند و سپس فرمود:«ما را به تو و اسبت نیازی نیست«و هیچ گاه،گمراهان را یاور نمیگیرم» (1)
سوره کهف:آیه 51.
ولی از این جا برو.نه با ما باش و نه بر ضدّ ما؛زیرا هر کس فریاد ما خاندان را بشنود و پاسخ نگوید،خداوند،او را با صورت در آتش دوزخ میافکند». (2)فَقالَ:یَابنَ رَسولِ اللَّهِ،وَاللَّهِ لَو نَصَرتُکَ لَکُنتُ أوَّلَ مَقتولٍ بَینَ یَدَیکَ،ولکِن هذا فَرَسی خُذهُ إلَیکَ،فَوَاللَّهِ ما رَکِبتُهُ قَطُّ وأنا أرومُ شَیئاً إلّا بَلَغتُهُ،ولا أرادَنی أحَدٌ إلّا نَجَوتُ عَلَیهِ،فَدونَکَ فَخُذهُ.
فَأَعرَضَ عَنهُ الحُسَینُ علیه السلام بِوَجهِهِ،ثُمَّ قالَ:لا حاجَةَ لَنا فیکَ ولا فی فَرَسِکَ، «وَ ما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً ) ،ولکِن فِرَّ،فَلا لَنا ولا عَلَینا؛فَإِنَّهُ مَن سَمِعَ واعِیَتَنا أهلَ البَیتِ ثُمَّ لَم یُجِبنا،کَبَّهُ اللَّهُ عَلی وَجهِهِ فی نارِ جَهَنَّمَ 256 (الأمالی،صدوق:ص 219 ح 239، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 315 ح 1). [2]
25627/7-2 یاری خواستن امام علیه السلام از عمرو بن قیس مَشرقی (3)
.ثواب الأعمال -به نقل از عمرو بن قیس مَشرقی-:من و پسرعمویم در قصر (منزلگاه)
1) (1)
2) (2) سارَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی نَزَلَ القُطقُطانَةَ،فَنَظَرَ إلی فُسطاطٍ مَضروبٍ،فَقالَ:لِمَن هذَا الفُسطاطُ؟فَقیلَ:لِعُبَیدِ اللَّهِ بنِ الحُرِّ الجُعفِیِّ،فَأَرسَلَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام فَقالَ:أیُّهَا الرَّجُلُ،إنَّکَ مُذنِبٌ خاطِئٌ،وإنَّ اللَّهَ عزّوجلّ آخِذُکَ بِما أنتَ صانِعٌ إن لَم تَتُب إلَی اللَّهِ تَبارَکَ وتَعالی فی ساعَتِکَ هذِهِ فَتَنصُرُنی،ویَکونُ جَدّی شَفیعَکَ بَینَ یَدَیِ اللَّهِ تَبارَکَ وتَعالی.
3) (۳) اطّلاعات درستی در باره عمرو بن قیس مشرقی در دست نیست.برقی (رجال البرقی:ص ۸) و شیخ طوسی (رجال الطوسی:ص ۹۵ و ۱۰۲)،او را در شمار یاران امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام دانستهاند.امام حسین علیه السلام او را به کمک فرا خواند؛امّا او به خاطر کالاهایی که نزدش بود و تصمیم داشت آنها را به جایی بفرستد،عذر آورد.علّامه حلّی (خلاصة الأقوال:ص ۲۴۱) و ابن داوود حلّی (رجال ابن داود:ص ۲۶۴ ش ۳۷۴)،به سرزنش او بسنده کردهاند و در بخش دوم کتابهایشان از او یاد کردهاند.
بنی مُقاتل بر حسین علیه السلام وارد شدیم و بر او سلام کردیم.پسرعمویم به وی گفت:ای ابا عبد اللَّه! آنچه میبینم،رنگ است،یا محاسنتان چنین است؟
فرمود:«رنگ است.پیری در بنی هاشم،زودرس است».
آن گاه به ما رو کرد و فرمود:«برای یاری من آمدهاید؟».
گفتم:من مردی کهنسال،بدهکار و عیالوارم و در دستم،امانتهای مردم است و نمیدانم چه میشود و دوست ندارم که امانتها از دست بروند.پسرعمویم نیز همین سخن را گفت.
به ما فرمود:«پس بروید،تا فریاد ما را نشنوید و سیاهیِ [کاروانِ] ما را نبینید؛چرا که هر کسی فریاد ما را بشنود و سیاهیِ ما را ببیند و به ما پاسخ ندهد و یاری نرساند،بر خداوند فرض است که او را با صورت،در آتش افکند». (1)
دخلت علی الحسین علیه السلام أنا و ابن عم لی-و هو فی قصر بنی مقاتل-فسلمنا علیه،فقال له ابن عمی:یا أبا عبد الله،هذا الذی أری خضاب أو شعائرک؟فقال:خضاب،و الشیب إلینا بنی هاشم یعجل.
ثم أقبل علینا فقال:جئتما لنصرتی؟فقلت:إنی رجل کبیر السن کثیر الدین کثیر العیال،و فی یدی بضائع للناس و لا أدری ما یکون،و أکره أن اضیع أمانتی،و قال له ابن عمی مثل ذلک.
قال لنا:فانطلقا فلا تسمعا لی واعیة،و لا تریا لی سوادا،فإنه من سمع و اعیتنا أو رأی سوادنا فلم یجبنا و لم یغثنا،کان حقا علی الله عزوجل أن یکبه علی منخریه فی النار 257 (ثواب الأعمال:ص 309 ح 1،رجال الکشی:ج 1 ص 330 ح 181). [1]
257.تاریخ الطبری -به نقل از عُقْبة بن سَمعان-:وقتی آخر شب شد،حسین علیه السلام به ما فرمود که آبگیری کنیم.آن گاه دستور حرکت داد و ما به راه افتادیم.
وقتی از قصر (منزلگاه) بنی مُقاتل،حرکت کردیم و لختی رفتیم،حسین علیه السلام چرتی زد و آن گاه بیدار شد و میفرمود: ««إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» و «اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ
1) (1)
اَلْعالَمِینَ»» (1)
سوره بقره:آیه 156. [1]
و این را دو یا سه بار تکرار کرد.پسرش علی،بر اسب خویش آمد و گفت: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» و «اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» پدر جان! فدایت شوم! حمد و انّا لِلّه گفتن تو،برای چیست؟
فرمود:«پسرم! چُرتم گرفت و [در خواب،] سواری را بر اسبی دیدم که گفت:"این قوم،حرکت میکنند و مرگ نیز به دنبال آنهاست".پس دانستم که از مرگمان به ما خبر میدهند».
گفت:پدر جان! خدا،برایت بد نیاورد! مگر ما بر حق نیستیم؟
فرمود:«سوگند به آن که بندگان به سوی او خواهند رفت،چرا».
گفت:پدر جان! پس اهمّیتی ندارد؛چرا که بر حق،جان میدهیم.
فرمود:«خدا،نیکوترین پاداشی را که به خاطر پدری به فرزندی داده،به تو بدهد!». (2)
قالَ:فَلَمَّا ارتَحَلنا مِن قَصرِ بَنی مُقاتِلٍ [2]وسِرنا ساعَةً،خَفَقَ الحُسَینُ علیه السلام بِرَأسِهِ خَفقَةً،ثُمَّ انتَبَهَ وهُوَ یَقولُ: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ) .وَالحَمدُ للَّهِِ رَبِّ العالَمینَ.قالَ:فَفَعَلَ ذلِکَ مَرَّتَینِ أو ثَلاثاً.
قالَ:فَأَقبَلَ إلَیهِ ابنُهُ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام عَلی فَرَسٍ لَهُ فَقالَ: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ) وَالحَمدُ للَّهِِ رَبِّ العالَمینَ،یا أبَتِ،جُعِلتُ فِداکَ ! مِمَّ حَمِدتَ اللَّهَ وَاستَرجَعتَ؟
قالَ:یا بُنَیَّ ! إنّی خَفَقتُ بِرَأسی خَفقَةً،فَعَنَّ لی فارِسٌ عَلی فَرَسٍ،فَقالَ:القَومُ یَسیرونُ وَالمَنایا تَسری إلَیهِم،فَعَلِمتُ أنَّها أنفُسُنا نُعِیَت إلَینا.
قالَ لَهُ:یا أبَتِ،لا أراکَ اللَّهُ سوءاً،ألَسنا عَلَی الحَقِّ؟قالَ:بَلی وَالَّذی إلَیهِ مَرجِعُ العِبادِ؛قالَ:یا أبَتِ،إذَن لا نُبالی؛نَموتُ مُحِقّینَ.
فَقالَ لَهُ:جَزاکَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ خَیرَ ما جَزی وَلَداً عَن والِدِهِ 258 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 407؛ [3]الإرشاد:ج 2 ص 82). [4]
258.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش امام باقر،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام-:حسین علیه السلام حرکت کرد تا در منزل عُذَیب فرود آمد و
در آن جا خواب قَیلوله (خواب پیش از ظهر) کرد.سپس با گریه از خواب،بیدار شد.فرزندش به وی گفت:پدر! چرا گریه میکنی؟
فرمود:«فرزندم! در این ساعت،خواب،دروغ نیست.در خواب،کسی به من پیام داد که:"با سرعت،حرکت میکنید و مرگ،شما را به سمت بهشت میبرد"». (1)
سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی نَزَلَ العُذَیبَ،فَقالَ فیها قائِلَةَ الظَّهیرَةِ،ثُمَّ انتَبَهَ مِن نَومِهِ باکِیاً،فَقالَ لَهُ ابنُهُ:ما یُبکیکَ یا أبَه؟
فَقالَ:یا بُنَیَّ،إنَّها ساعَةٌ لا تَکذِبُ الرُّؤیا فیها،وإنَّهُ عَرَضَ لی فی مَنامی عارِضٌ فَقالَ:تُسرِعونَ السَّیرَ،وَالمَنایا تَسیرُ بِکُم إلَی الجَنَّةِ 259 (الأمالی،صدوق:ص 218 ح 239، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 313). [2]
259.تاریخ الطبری -به نقل از عقبة بن سَمعان-:چون صبح شد،حسین علیه السلام فرود آمد و نماز صبح را خواند.آن گاه با شتاب،سوار شد و یاران خود را به جانب چپ برد و میخواست که پراکندهشان کند؛امّا حُر میآمد و آنها را بر میگردانْد.حسین علیه السلام نیز او را بر میگردانْد و چون آنها را به سوی کوفه میراند،مقاومت میکردند و راهِ بالا،در پیش میگرفتند و همچنان با هم راه میپیمودند تا به نینوا رسیدند؛جایی که حسین علیه السلام،آن را منزلگاه قرار داد.
در این وقت،سواری بر اسبی اصیل،پدیدار شد که مسلّح بود و کمانی بر شانه داشت و از کوفه میآمد.همگی ایستادند و منتظرش بودند.چون به آنها رسید،به حرّ بن یزید و یارانش سلام گفت؛امّا به حسین علیه السلام و یارانش سلام نگفت.آن گاه نامهای به حر داد که از ابن زیاد بود و چنین نوشته بود:«وقتی نامه من به تو رسید و فرستادهام نزد تو آمد،بر حسین،سخت بگیر و او را در بیابانِ بیحصار و آب،فرود آور.به فرستادهام دستور دادهام با تو باشد و از تو جدا نشود تا خبر بیاورد که دستور مرا اجرا کردهای.والسّلام !».
1) (1)
حُر،وقتی نامه را خواند،بِدانها گفت:این،نامه امیر عبید اللَّه بن زیاد است که به من دستور میدهد تا شما را در همان جا که نامهاش به من میرسد،نگه دارم.این،فرستاده اوست که گفته از من جدا نشود تا نظر وی اجرا شود.
ابو شعثا یزید بن زیاد بن مُهاصر کِنْدی بَهْدَلی،به فرستاده عبید اللَّه بن زیاد نگریست و رو به او کرد و گفت:مالک بن نُسَیر بَدّی هستی؟
گفت:آری.
او نیز یکی از مردم کِنْده بود.
یزید بن زیاد به او گفت:مادرت عزادارت شود! برای چه آمدهای؟
گفت:در آنچه آمدهام! پیشوایم را اطاعت کردهام و به بیعتم،عمل کردهام.
ابو شعثا گفت:پروردگار را نافرمانی کردهای و از پیشوای خویش،در هلاکت خویش،اطاعت کردهای و ننگ و جهنّم به دست آوردهای،که خداوند عزّوجلّ میفرماید:«آنها را پیشوایان،قرار دادیم که به سوی جهنّم دعوت کنند و روز رستاخیز،یاری نمیبینند» (1)
سوره قصص:آیه 41.
.پیشوای تو،چنین است.حُر،جماعت را وادار کرد که در همان مکان بی آب و آبادی،فرود آیند.
گفتند:بگذار ما در این دهکده،فرود آییم-و مقصودشان،نینوا بود-یا در این دهکده-که مقصودشان غاضریّه بود-یا در آن دیگری-که مقصودشان شُفَیّه بود-.
گفت:نه! به خدا،قدرت این کار را ندارم.این مرد را برای مراقبت از من فرستادهاند.
زُهَیر بن قَین گفت:ای پسر پیامبر خدا! جنگ با اینان،آسانتر از جنگ با کسانی است که پس از این به مقابله ما میآیند.به جان خودم سوگند،از پیِ اینان که میبینی،کسانی به سوی ما میآیند که تاب مقابله با آنها را نداریم.
حسین علیه السلام فرمود:«من،کسی نیستم که جنگ را آغاز کنم».
1) (1)
گفت:ما را به سوی این دهکده ببر و در آن جا فرود آی که امن است و بر کنار فرات است،و اگر نگذاشتند،با آنها میجنگیم،که جنگ با آنها،آسانتر از جنگ با کسانی است که از پیِ آنها میرسند.
حسین علیه السلام فرمود:«این،چه دهکدهای است؟».
گفت:عَقْر. (1)
عَقْر،نام چند جاست.از جمله عَقرِ بابل که در نزدیکی کربلا به سمت کوفه است 260 (معجم البلدان:ج 4 ص 136. [1]نیز،ر.ک:نقشه شماره 4 در پایان کتاب).
حسین علیه السلام فرمود:«خدایا! از عَقْر، (2)به تو پناه میبرم».
آن گاه فرود آمد و این به روز پنجشنبه،دوم محرّم سال شصت و یکم بود.
چون فردا شد،عمر بن سعد بن ابی وقّاص،با چهار هزار نفر از کوفه بر آنها وارد شدند. (3)
قالَ:فَإِذا راکِبٌ عَلی نَجیبٍ لَهُ،وعَلَیهِ السِّلاحُ،مُتَنَکِّبٌ قَوساً،مُقبِلٌ مِنَ الکوفَةِ،فَوَقَفوا جَمیعاً یَنتَظِرونَهُ.
فَلَمَّا انتَهی إلَیهِم سَلَّمَ عَلَی الحُرِّ بنِ یَزیدَ وأصحابِهِ،ولَم یُسَلِّم عَلَی الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ،فَدَفَعَ إلَی الحُرِّ کِتاباً مِن عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ فَإِذا فیهِ:أمّا بَعدُ،فَجَعجِع بِالحُسَینِ حینَ یَبلُغُکَ کِتابی،وَیقدَمُ عَلَیکَ رَسولی،فَلا تُنزِلهُ إلّا بِالعَراءِ فی غَیرِ حِصنٍ وعَلی غَیرِ ماءٍ،وقَد أمَرتُ رَسولی أن یَلزَمَکَ ولا یُفارِقَکَ،حَتّی یَأتِیَنی بِإِنفاذِکَ أمری،وَالسَّلامُ.
قالَ:فَلَمّا قَرَأَ الکِتابَ قالَ لَهُمُ الحُرُّ:هذا کِتابُ الأَمیرِ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،یَأمُرُنی فیهِ أن اجَعجِعَ بِکُم فِی المَکانِ الَّذی یَأتینی فیهِ کتابُهُ،وهذا رَسولُهُ،وقَد أمَرَهُ ألّا یُفارِقَنی حَتّی انفِذَ رَأیَهُ وأمرَهُ.
فَنَظَرَ إلی رَسولِ عُبَیدِ اللَّهِ،یَزیدُ بنُ زِیادِ بنِ المُهاصِرِ-أبُو الشَّعثاءِ الکِندِیُّ ثُمَّ البَهدَلِیُّ-فَعَنَّ لَهُ،فَقالَ:أمالِکُ بنُ النُّسَیرِ البَدِّیُّ؟قالَ:نَعَم-وکانَ أحَدَ کِندَةَ-فَقالَ لَهُ یَزیدُ بنُ زِیادٍ:ثَکَلَتکَ امُّکَ ! ماذا جِئتَ فیهِ؟قالَ:وما جِئتُ فیهِ! أطَعتُ إمامی،ووَفَیتُ بِبَیعَتی،فَقالَ لَهُ أبُو الشَّعثاءِ:عَصَیتَ رَبَّکَ،وأطَعتَ إمامَکَ فی هَلاکِ نَفسِکَ،کَسَبتَ العارَ وَالنّارَ،قالَ اللَّهُ عزّوجلّ: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّارِ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ لا یُنْصَرُونَ ) فَهُو إمامُکُ.-
1) (1)
2) (2) عَقْر،به معنای زخمی کردن و نیز پِی کردن اسب هم آمده است (تاج العروس:ج 7 ص 246-247 مادّه«عقر»).
3) (3) فَلَمّا أصبَحَ [الحُسَینُ علیه السلام] نَزَلَ فَصَلَّی الغَداةَ،ثُمَّ عَجَّلَ الرُّکوبَ،فَأَخَذَ یَتَیاسَرُ بِأَصحابِهِ یُریدُ أن یُفَرِّقَهُم،فَیَأتیهِ الحُرُّ بنُ یَزیدَ فَیَرُدُّهُم فَیَرُدُّهُ،فَجَعَلَ إذا رَدَّهُم إلَی الکوفَةِ رَدّاً شَدیداً امتَنَعوا عَلَیهِ فَارتَفَعوا،فَلَم یَزالوا یَتَسایَرونَ [الحُسَینُ علیه السلام وَالحُرُّ] حَتَّی انتَهَوا إلی نینَوی؛المَکانِ الَّذی نَزَلَ بِهِ الحُسَینُ علیه السلام.
260.الملهوف: حسین علیه السلام حرکت کرد تا به دو منزلیِ کوفه رسید و در آن جا به حرّ بن یزید با هزار سوار،برخورد کرد.حسین علیه السلام به وی فرمود:«با مایی،یا بر ضدّ ما؟».
حُر گفت:بر ضدّ تو،ای ابا عبد اللَّه!
حسین علیه السلام فرمود:«نیرو و توانی،جز از جانب خداوند بزرگ نیست».
سخنانی میان آنها رد و بدل شد،تا این که حسین علیه السلام به او فرمود:«اگر شما بر خلاف نامههایتان و خلاف فرستادگانتان رفتار میکنید،من به همان جایی باز میگردم که از آن آمدهام»؛ولی حُر و یارانش،از این کار،ممانعت کردند.
حُر گفت:نه؛لیکن-ای پسر پیامبر-راهی انتخاب کن که تو را به کوفه نبَرَد و به مدینه نرساند،تا نزد عبید اللَّه بن زیاد،عذر داشته باشم که به راهی دیگر رفتهای.
آن گاه حسین علیه السلام،راه سمت چپ را انتخاب کرد تا به عُذَیب الهِجانات رسید.
سپس نامه عبید اللَّه بن زیاد به حُر رسید که او را در کار حسین علیه السلام،سرزنش میکرد و دستور سختگیری میداد.در این هنگام،حُر و یارانش متعرّض آنان شدند و از حرکتشان،جلوگیری کردند.حسین علیه السلام به حُر فرمود:«مگر تو دستور ندادی که راهمان را کج کنیم؟».
حُر گفت:چرا؛ولی نامه امیر عبید اللَّه بن زیاد به دستم رسیده و مرا بر سختگیری بر تو،دستور داده است و جاسوسی را بر من گماشته که [حتماً] این کار را انجام دهم. (1)
وسارَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی صارَ عَلی مَرحَلَتَینِ مِنَ الکوفَةِ،فَإِذا بِالحُرِّ بنِ یَزیدَ فی ألفِ فارِسٍ.فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:ألَنا أم عَلَینا؟فَقالَ:بَل عَلَیکَ یا أبا عَبدِ اللَّهِ،فَقالَ:لا حَولَ ولا قُوَّةَ إلّا بِاللَّهِ العَلِیِّ العَظیمِ ! ثُمَّ تَرادَّ القَولُ بَینَهُما،حَتّی قالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:فَإِذا کُنتُم عَلی خِلافِ ما أتَتنی بِهِ کُتُبُکُم،وقَدِمَت بِهِ عَلَیَّ رُسُلُکُم،فَإِنّی أرجِعُ إلَی المَوضِعِ الَّذی أتَیتُ مِنهُ؛فَمَنَعَهُ الحُرُّ وأصحابُهُ مِن ذلِکَ،وقالَ:لا،بَل خُذ یَابنَ رَسولِ اللَّهِ طَریقاً لا یُدخِلُکَ الکوفَةَ،ولا یوصِلُکَ إلَی المَدینَةِ،لِأَعتَذِرَ إلَی ابنِ زِیادٍ بِأَنَّکَ خالَفتَنِی الطَّریقَ.فَتَیاسَرَ الحُسَینُ علیه السلام،حَتّی وَصَلَ إلی عُذَیبِ الهِجاناتِ.
قالَ:فَوَرَدَ کِتابُ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ إلَی الحُرِّ یَلومُهُ فی أمرِ الحُسَینِ علیه السلام،ویَأمُرُهُ بِالتَّضییقِ عَلَیهِ.فَعَرَضَ لَهُ الحُرُّ وأصحابُهُ،ومَنَعوهُ مِنَ المَسیرِ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:ألَم تَأمُرنا بِالعُدولِ عَنِ الطَّریقِ؟
فَقالَ الحُرُّ:بَلی،ولکِنَّ کِتابَ الأَمیرِ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ قَد وَصَلَ یَأمُرُنی فیهِ بِالتَّضییقِ عَلَیکَ،وقَد جَعَلَ عَلَیَّ عَیناً یُطالِبُنی بِذلِکَ 262 (الملهوف:ص 137).
1) (1)
فصل یکم:امام علیه السلام در محاصره دشمن
فصل دوم:نگاهی به میدان نبرد
فصل سوم:شهادت یاران امام حسین علیه السلام
فصل چهارم:شهادت فرزندان امام حسین علیه السلام
فصل پنجم:شهادت فرزندان امیر مؤمنان علیه السلام
فصل ششم:شهادت فرزندان امام حسن علیه السلام
فصل هفتم:شهادت فرزندان عبد اللَّه بن جعفر
فصل هشتم:شهادت فرزندان عقیل
فصل نهم:شهادت سیّد الشهدا علیه السلام
261.الإرشاد: روز پنجشنبه،دوم محرّم [ سال 61 ] هجری،امام حسین علیه السلام،در کربلا فرود آمد. (1)
نَزَلَ [الحُسَینُ علیه السلام بِکَربَلاءَ] وذلِکَ یَومُ الخَمیسِ،وهُوَ الیَومُ الثّانی مِنَ المُحَرَّمِ،سَنَةَ إحدی وسِتّینَ 263 (الإرشاد:ج 2 ص 84؛ [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 385). [2]
262.المناقب،ابن شهرآشوب: روز پنجشنبه،دوم محرّم سال 61 هجری،امام حسین علیه السلام و لشکرش را به سوی کربلا راندند.امام علیه السلام در آن جا فرود آمد و فرمود:«این جا،جایگاه کَرْب (رنج) و بَلاست.این جا،جایگاه مَرکبها و بار و بُنه ماست و [ این جا ]قتلگاه مردانمان و جای ریخته شدن خونمان است». (2)
263.تاریخ الطبری -به نقل از عمّار دُهْنی،از امام باقر علیه السلام-:حسین علیه السلام،حرکت کرد و جلوداران سپاه عبید اللَّه بن زیاد،ایشان را دیدند.حسین علیه السلام چون چنین دید،راه خود را به سوی کربلا،کج کرد و پشت لشکر را به سوی نیزار و گیاه تازه قرار داد تا تنها در
1) (1)
2) (2) فَساقُوا [الحُسَینَ علیه السلام وعَسکَرَهُ] إلی کَربَلاءَ یَومَ الخَمیسِ،الثّانِیَ مِنَ المُحَرَّمِ،سَنَةَ إحدی وسِتّینَ،ثُمَّ نَزَلَ وقالَ:هذا مَوضِعُ الکَربِ وَالبَلاءِ،هذا مُناخُ رِکابِنا،ومَحَطُّ رِحالِنا،ومَقتَلُ رِجالِنا،وسَفکُ دِمائِنا 264 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 97؛ [3]مطالب السؤول:ص 75). [4]
یک جبهه بجنگد،و فرود آمد و چادر زد.یارانش چهل و پنج سوار و صد پیاده بودند». (1)
فَسارَ [الحُسَینُ علیه السلام]،فَلَقِیَتهُ أوائِلُ خَیلِ عُبَیدِ اللَّهِ،فَلَمّا رَأی ذلِکَ عَدَلَ إلی کَربَلاءَ،فَأَسنَدَ ظَهرَهُ إلی قَصباءَ وخَلاً؛کَیلا یُقاتِلَ إلّا مِن وَجهٍ واحِدٍ،فَنَزَلَ وضَرَبَ أبنِیَتَهُ،وکانَ أصحابُهُ خَمسَةً وأربَعینَ فارِساً ومِئَةَ راجِلٍ 265 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 389، [1]تهذیب الکمال:ج 6 ص 427).
1) (1)
بر پایه گزارشهای قطعی منابع تاریخی و حدیثی وتقویمهای تطبیقی،حادثه عاشورا،در دهم محرّم سال 61 هجری قمری واقع شده است،و بر اساس بیشتر تقویمهای تطبیقی،این حادثه،در بیستم مهرماه سال 59 شمسی (1)
هیئت و نجوم اسلامی:ج 2 ص 226،نرمافزار نجوم اسلامی.در گاهنامه تطبیقی سه هزار ساله (ص 85)،روز عاشورا،برابر با 21 مهر دانسته شده است.
و دوازدهم اکتبر سال 680 میلادی، (2)روی داده است.اندکْ اختلافِ موجود در میان تقویمهای تطبیقی،بر سرِ روز وقوع حادثه (بیستم و دوازدهم) است و نه ماه و سال وقوع آن (مهرماه 59 و اکتبر 680).در این که روز ورود امام حسین علیه السلام به کربلا و همچنین روز عاشورا،مصادف با کدام یک از روزهای هفته بوده،گزارشها مختلف است.بیشتر منابع،ورود امام حسین علیه السلام و یارانش به کربلا را روز پنجشنبه دوم محرّم سال 61 هجری گزارش کردهاند،بر اساس این گزارشها و نیز گزارشهایی که روز ورود امام علیه السلام به کربلا را چهارشنبه اوّل محرّم گزارش کردهاند و همچنین گزارشهایی که تصریح کردهاند روز عاشورا،جمعه بوده،باید گفت که حادثه عاشورا در روز جمعه دهم محرّم سال
61 هجری اتفاق افتاده است.
گزارش شماری دیگر از منابع،حاکی از آن است که حادثه عاشورا،در روز دوشنبه اتّفاق افتاده است.همچنین در برخی از منابع،روز شنبه یا چهارشنبه گزارش شده است.
بنا بر این،بر اساس یافتههای تاریخی،قویترین گزارش،حاکی از آن است که روز عاشورا،روز جمعه بوده و پس از آن،روز دوشنبه از شهرت بیشتری برخوردار است؛امّا نکته قابل توجّه،این است که محاسبات مبتنی بر تقویمهای تطبیقی،وقوع حادثه عاشورا را در هیچ یک از این دو روز،تأیید نمیکنند؛بلکه بر اساس این محاسبات،روز عاشورا،چهارشنبه (1)
ر.ک:التواریخ الهجریة (التوفیقات الإلهیة):ص 93،تقویم تطبیقی هزار و پانصد ساله هجری قمری و میلادی:ص 13،گاهنامه تطبیقی سه هزار ساله:ص 85.
یا سهشنبه (2)روی داده است.گفتنی است که برخی از پژوهشگران،در جمعبندی میان گزارشهای تاریخی و محاسبات نجومی،با عنایت به این که گاه محاسبات نجومی،با تقویم هِلالی محلّی (که تابع رؤیت است) یک روز اختلاف دارند،گزارشهایی را که روز عاشورا را دوشنبه ذکر کردهاند،ترجیح دادهاند. (3)264.المعجم الکبیر -به نقل از مطّلب بن عبد اللَّه بن حَنطَب-:هنگامی که حسین بن علی علیه السلام را محاصره کردند،پرسید:«نام این سرزمین چیست؟».
گفتند:کربلا.
فرمود:«پیامبر صلی اللَّه علیه و آله راست گفت.به درستی که این،سرزمینِ کَرْب (اندوه ) و بلاست». (1)
لَمّا احیطَ بِالحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام قالَ:مَا اسمُ هذِهِ الأَرضِ؟قیلَ:کَربَلاءُ.فَقالَ:صَدَقَ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله إنَّها أرضُ کَربٍ وبَلاءٍ 266 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 106 ح 2812،العقد الفرید:ج 3 ص 365).
265.المعجم الکبیر: امّ سَلَمه گفت:روزی پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله در خانهام نشسته بود که فرمود:«کسی بر من وارد نشود».
من،چشمانتظار بودم،که حسین علیه السلام وارد شد و صدای گریه پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را شنیدم.سَرَک کشیدم.دیدم حسین علیه السلام در دامان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله است و ایشان،گریهکنان،دست بر پیشانی خود میکشد.گفتم:به خدا سوگند،نفهمیدم کِی داخل شد!
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«جبرئیل،با ما در خانه بود و گفت:او (حسین) را دوست داری؟
گفتم:از دنیا [ او را ] دوست دارم.
جبرئیل گفت:بی تردید،امّتت،او را به زودی در سرزمینی به نام کربلا میکُشند».
[امّ سلمه گفت:] سپس جبرئیل،از خاک آن جا برگرفت و به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله نشان داد و حسین علیه السلام [ سالها بعد،]هنگامی که او را برای کُشتنْ محاصره کردند،پرسید:«نام این سرزمین چیست؟».
گفتند:کربلا.
فرمود:«خدا و پیامبرش راست گفتند؛سرزمینِ کَرْب (اندوه) و بلاست». (2)
فَلَمّا احیطَ بِحُسَینٍ علیه السلام حینَ قُتِلَ قالَ:مَا اسمُ هذِهِ الأَرضِ؟قالوا:کَربَلاءُ،قالَ:صَدَقَ اللَّهُ ورَسولُهُ،أرضُ کَربٍ وبَلاءٍ 267 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 108 ح 2819،کنز العمّال:ج 13 ص 656 ح 37666).
1) (1)
2) (2) کانَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله جالِساً ذاتَ یَومٍ فی بَیتی،فَقالَ:لا یَدخُل عَلَیَّ أحَدٌ،فَانتَظَرتُ،فَدَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام،فَسَمِعتُ نَشیجَ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یَبکی،فَاطَّلَعتُ،فَإِذا حُسَینٌ علیه السلام فی حِجرِهِ،وَالنَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله یَمسَحُ جَبینَهُ،وهُوَ یَبکی،فَقُلتُ:وَاللَّهِ،ما عَلِمتُ حینَ دَخَلَ.فَقالَ:إنَّ جِبریلَ علیه السلام کانَ مَعَنا فِی البَیتِ،فَقالَ:تُحِبُّهُ؟قُلتُ:أمّا مِنَ الدُّنیا فَنَعَم.قالَ:إنَّ امَّتَکَ سَتَقتُلُ هذا بِأَرضٍ یُقالُ لَها:کَربَلاءُ،فَتَناوَلَ جِبریلُ علیه السلام مِن تُربَتِها،فَأَراهَا النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله.
266.الفتوح- پس از آن که در«عُذَیب الهِجانات»، (1)
عُذَیب الهِجانات،منطقهای در نزدیکی قادسیه در عراق،بودهاست (ر.ک:نقشه شماره 3 در پایان کتاب).
فرمان عبید اللَّه بن زیاد،برای در تنگنا قرار دادن حسین علیه السلام رسید-:حسین علیه السلام،بیرون آمد و فرزندان و برادران و خانوادهاش-که رحمت خدا بر ایشان باد-،پیشِ رویش بودند.حسین علیه السلام،لَختی به ایشان نگریست و گریست و فرمود:«خدایا ! ما خاندان پیامبرت محمّد صلی اللَّه علیه و آله هستیم و از حرم جدّمان،بیرون رانده شدهایم و بنی امیّه،بر ما ستم کردهاند.حقّ ما را [ از ایشان ]بگیر و بر این قوم کافر،یاریمان ده».
سپس حسین علیه السلام در میان خانوادهاش بانگ زد و از آن جا حرکت کرد تا روز چهارشنبه یا پنجشنبه،دوم محرّم سال 61 [ هجری ] در کربلا فرود آمد.به یارانش رو کرد و فرمود:«آیا این جا کربلاست؟».
گفتند:آری.
حسین علیه السلام به یارانش فرمود:«فرود آیید که این جا،جایگاه اندوه و بلاست! این جا،محلّ فرود آمدن مَرکبهایمان،و این جا محلّ بار و بُنه ما و ریخته شدن خونمان است».
آنها پیاده شدند و بارهایشان را در جایی کناره فرات،فرود آوردند و خیمهای را برای حسین علیه السلام و همسران و فرزندانش،بر پا کردند و خویشان حسین علیه السلام،گِرداگِرد خیمه او،خیمه زدند (2). (3)
قالَ:ثُمَّ صاحَ الحُسَینُ علیه السلام فی عَشیرَتِهِ،ورَحَلَ مِن مَوضِعِهِ ذلِکَ،حَتّی نَزَلَ کَربَلاءَ فی یَومِ الأَربِعاءِ،أو یَومِ الخَمیسِ،وذلِکَ فِی الثّانی مِنَ المُحَرَّمِ،سَنَةَ إحدی وسِتّینَ،ثُمَّ أقبَلَ إلی أصحابِهِ،فَقالَ لَهُم:أهذِهِ کَربَلاءُ؟فَقالوا:نَعَم.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام لِأَصحابِهِ:اِنزِلوا،هذا مَوضِعُ کَربٍ وبَلاءٍ،هاهُنا مُناخُ رِکابِنا،ومَحَطُّ رِحالِنا،وسَفکُ دِمائِنا.
قالَ:فَنَزَلَ القَومُ،وحَطُّوا الأَثقالَ ناحِیَةً مِنَ الفُراتِ،وضُرِبَت خَیمَةُ الحُسَینِ علیه السلام لِأَهلِهِ وبَنیهِ،وضَرَبَ عَشیرَتُهُ خِیامَهُم مِن حَولِ خَیمَتِهِ 268 (الفتوح:ج 5 ص 83، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 236). [2]
1) (1)
2) (2) در مقتل الحسین خوارزمی،این افزوده آمده است:امام علیه السلام فرمود:«به راستی که مردم،بندگان دنیایند و دین،فقط بازیچهای بر سرِ زبان آنهاست.تا آن جا که زندگیشان اقتضا دارد،گِرد آن میچرخند و زمانی که در بوته آزمایش گذاشته شوند،دینداران،اندک اند».
3) (3) خَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام ووُلدُهُ وإخوَتُهُ وأهلُ بَیتِهِ-رَحمَةُ اللَّهِ عَلَیهِم-بَینَ یَدَیهِ،فَنَظَرَ إلَیهِم ساعَةً وبَکی،وقالَ:اللَّهُمَّ إنّا عِترَةُ نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله،وقَد اخرِجنا وطُرِدنا عَن حَرَمِ جَدِّنا،وتَعَدَّت بَنو امَیَّةَ عَلَینا،فَخُذ بِحَقِّنا،وَانصُرنا عَلَی القَومِ الکافِرینَ.
267.کامل الزیارات- به نقل از مُیَسِّر بن عبد العزیز،از امام باقر علیه السلام-:حسین بن علی علیه السلام از کربلا به محمّد بن حنفیه نوشت:«به نام خداوند بخشنده مهربان.از حسین بن علی،به محمّد بن علی و خویشاوندان هاشمیاش.امّا بعد،گویی که دنیا،هیچ گاه نبوده است و آخرت،همیشه هست.والسّلام !». (1)
کَتَبَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام إلی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ [أیِ ابنِ الحَنَفِیَّةِ] مِن کَربَلاءَ:بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ ومَن قِبَلَهُ مِن بَنی هاشِمٍ:أمّا بَعدُ،فَکَأَنَّ الدُّنیا لَم تَکُن،وکَأَنَّ الآخِرَةَ لَم تَزَل،وَالسَّلامُ 269 (کامل الزیارات:ص 158 ح 196، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 87 ح 23). [2]
268.تهذیب الکمال- به نقل از محمّد بن سیرین،از یکی از یارانش-:علی علیه السلام به عمر بن سعد فرمود:«تو در چه حالی هستی،هنگامی که در دوراهیِ بر گُزیدن بهشت یا
1) (1)
دوزخ،قرار میگیری و دوزخ را بر میگزینی؟!». (1)
قالَ عَلِیٌّ علیه السلام لِعُمَرَ بنِ سَعدٍ:کَیفَ أنتَ إذا قُمتَ مَقاماً تُخَیَّرُ فیهِ بَینَ الجَنَّةِ وَالنّارِ،فَتَختارُ النّارَ؟! 270 (تهذیب الکمال:ج 21 ص 359،الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 683). [1]
269.تاریخ الطبری -به نقل از عمّار دُهْنی،از امام باقر علیه السلام-:عبید اللَّه بن زیاد،فرمانروایی ری را به عمر بن سعد بن ابی وقّاص سپرد و فرمان [ حکومت ] را به او داد و گفت:مرا از این مرد ( یعنی حسین علیه السلام )،آسوده کن.
عمر گفت:مرا معاف بدار؛امّا ابن زیاد نپذیرفت.عمر گفت:امشب را به من مهلت بده.
به او مهلت داد.عمر،در کارش اندیشید و چون صبح شد،نزد ابن زیاد آمد و آنچه را بِدان فرمان یافته بود،پذیرفت.سپس عمر بن سعد،به سوی امام علیه السلام،روانه شد. (2)
270.تاریخ الطبری: عُقْبة بن سَمعان میگوید:سبب خارج شدن عمر بن سعد به سوی حسین علیه السلام،این بود که عبید اللَّه بن زیاد،او را بر چهار هزار تن از کوفیان،گماشته بود تا آنان را به سوی دَستَبی (3)ببرد و با دیلمیان-که به دستَبی رفته و بر آن جا،چیره شده بودند-،رویارویی کند.ابن زیاد،فرمان حکومت ری را به نام عمر نوشت و فرمان حرکت را به او داد.او بیرون رفت و در حمّام اعیَن،خیمه لشکر را بر پا کرد.
1) (1)
2) (2) کانَ عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ قَد وَلّاهُ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ الرَّیَّ،وعَهِدَ إلَیهِ عَهدَهُ،فَقالَ:اِکفِنی هذَا الرَّجُلَ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام].قالَ:أعفِنی،فَأَبی أن یُعفِیَهُ،قالَ:فَأَنظِرنِی اللَّیلَةَ،فَأَخَّرَهُ،فَنَظَرَ فی أمرِهِ،فَلَمّا أصبَحَ غَدا عَلَیهِ راضِیاً بِما امِرَ بِهِ،فَتَوَجَّهَ إلَیهِ عُمَرُ بنُ سَعدٍ 271 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 389، [2]تهذیب الکمال:ج 6 ص 427).
3) (3) دَستَبی:دشتْآبی؛دستَوا.امروزه دشت قزوین نامیده میشود که در جنوب شهر قزوینْ واقع است و بویین زهرا و آوَج در آن قرار گرفتهاند (ر.ک:جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی:ص 239).
هنگامی که ماجرای امام حسین علیه السلام پیش آمد و ایشان،به سوی کوفه حرکت کرد،ابن زیاد،عمر بن سعد را فرا خواند و گفت:به سوی حسین،حرکت کن.هنگامی که از کار ما و او فارغ شدیم،به سوی فرمانروایی خود میروی.
عمر بن سعد به او گفت:خدایت رحمت کند ! اگر میتوانی مرا معاف بداری،معاف بدار.عبید اللَّه به او گفت:آری؛به شرط آن که فرمان [ حکومت ری ] را به ما،باز گردانی.
هنگامی که ابن زیاد،این را گفت،عمر بن سعد گفت:امروز را به من،مهلت بده تا بیندیشم.
او باز گشت تا با خیرخواهانش،مشورت کند.با هیچ کس مشورت نکرد،جز آن که او را [ از پذیرش این کار،]باز داشت.حمزه پسر مُغَیرة بن شُعبه-که خواهرزادهاش بود-،آمد و گفت:ای دایی ! تو را به خدا سوگند میدهم که مبادا به سوی حسین،حرکت کنی و خدایت را نافرمانی کرده،قطع رَحِم کنی! به خدا سوگند،اگر همه دنیا و زمین و داراییهایش،از آنِ تو باشد و از آنها دست بشویی،برایت بهتر است از آن که خدا را دیدار کنی،در حالی که [ ریختن ]خون حسین علیه السلام را به گردن داری !
عمر بن سعد به او گفت:بی گمان،به خواست خدا،این کار را میکنم.
هشام میگوید:عَوانة بن حَکَم،از عمّار بن عبد اللَّه بن یَسار جُهَنی،از پدرش نقل میکند که گفت:بر عمر بن سعد،وارد شدم.او فرمان یافته بود تا به سوی حسین علیه السلام برود.به من گفت:امیر ( ابن زیاد ) به من فرمان داده که به سوی حسین بروم؛ولی من نپذیرفتهام.
به او گفتم:کار درستی کردهای.خدا،هدایتت کند ! به گردن دیگری بینداز.انجام نده و به سوی حسین،مرو.
از نزدش بیرون آمدم.کسی نزدم آمد و گفت:این،عمر بن سعد است که مردم را برای حرکت به سوی حسین،فرا میخوانَد.
پس نزد او رفتم.نشسته بود و هنگامی که مرا دید،رویش را برگردانْد.دانستم که تصمیم به حرکت و رویارویی با حسین علیه السلام گرفته است.لذا از نزدش بیرون آمدم.
عمر بن سعد،به سوی ابن زیاد رفت و گفت:خداوند،کارت را به صلاح دارد ! تو،این کار و عهد فرمانروایی را به من سپردهای و مردم،آن را شنیدهاند.اگر صلاح میبینی،آن را تنفیذ کن و کس دیگری را از میان بزرگان کوفه،به سوی حسین،روانه کن،که من برای تو در جنگ،سودمندتر و با کفایتتر از آنها نیستم.
سپس،تنی چند را نام بُرد.
ابن زیاد به او گفت:بزرگان کوفه را به من معرّفی نکن و برای فرستادن کسی،از تو مشورتی نخواستهام.اگر با لشکر ما میروی،برو؛و گر نه،فرمانِ ما را باز گردان.
عمر نیز چون پافشاری او را دید،گفت:میروم.
عمر،با چهار هزار نفر،حرکت کرد و فردای روز رسیدن حسین علیه السلام به نینوا،به آن جا رسید. (1)
کانَ سَبَبُ خُروجِ ابنِ سَعدٍ إلَی الحُسَینِ علیه السلام أنَّ عُبَیدَ اللَّهِ بنَ زِیادٍ بَعَثَهُ عَلی أربَعَةِ آلافٍ مِن أهلِ الکوفَةِ یَسیرُ بِهِم إلی دَستَبی،وکانَتِ الدَّیلَمُ قَد خَرَجوا إلَیها،وغَلَبوا عَلَیها،فَکَتَبَ إلَیهِ ابنُ زِیادٍ عَهدَهُ عَلَی الرَّیِّ،وأمَرَهُ بِالخُروجِ،فَخَرَجَ مُعَسکِراً بِالنّاسِ بِحَمّامِ أعیَنَ.
فَلَمّا کانَ مِن أمرِ الحُسَینِ علیه السلام ما کانَ،وأقبَلَ إلَی الکوفَةِ،دَعَا ابنُ زِیادٍ عُمَرَ بنَ سَعدٍ،فَقالَ:سِر إلَی الحُسَینِ،فَإِذا فَرَغنا مِمّا بَینَنا وبَینَهُ سِرتَ إلی عَمَلِکَ.
فَقالَ لَهُ عُمَرُ بنُ سَعدٍ:إنَ رَأَیتَ-رَحِمَکَ اللَّهُ-أن تُعفِیَنی فَافعَل،فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللَّهِ:نَعَم،عَلی أن تَرُدَّ لَنا عَهدَنا،قالَ:فَلَمّا قالَ لَهُ ذاکَ،قالَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ:أمهِلنِی الیَومَ حَتّی أنظُرَ،قالَ:فَانصَرَفَ عُمَرُ یَستَشیرُ نُصَحاءَهُ،فَلَم یَکُن یَستَشیرُ أحَداً إلّا نَهاهُ.
قالَ:وجاءَ حَمزَةُ بنُ المُغیرَةِ بنِ شُعبَةَ،وهُوَ ابنُ اختِهِ،فَقالَ:أنشُدُکَ اللَّهَ-یا خالِ-أن تَسیرَ إلَی الحُسَینِ،فَتَأثَمَ بِرَبِّکَ وتَقطَعَ رَحِمَکَ ! فَوَاللَّهِ،لَأَن تَخرُجَ مِن دُنیاکَ ومالِکَ وسُلطانِ الأَرضِ کُلِّها-لَو کانَ لَکَ-خَیرٌ لَکَ مِن أن تَلقَی اللَّهَ بِدَمِ الحُسَینِ !
فَقالَ لَهُ عُمَرُ بنُ سَعدٍ:فَإِنّی أفعَلُ إن شاءَ اللَّهُ.
قالَ هِشامٌ:حَدَّثَنی عَوانَةُ بنُ الحَکَمِ،عَن عَمّارِ بنِ عَبدِ اللَّهِ بنِ یَسارٍ الجُهَنِیِّ عَن أبیهِ،قالَ:دَخَلتُ عَلی-
1) (1)
271.الفتوح: حسین علیه السلام،بُرَیر را به سوی عمر بن سعد فرستاد.بُرَیر،به عمر بن سعد گفت:ای عَمر ! آیا میگذاری که خاندان نبوّت،از تشنگی جان بدهند و مانعِ آنان میشوی که از آب فرات بنوشند و ادّعای شناختن خدا و پیامبرش را میکنی؟!
عمر بن سعد،ساعتی به زمین،چشم دوخت.سپس،سرش را بلند کرد و گفت:به خدا سوگند،من،این را به یقین میدانم که هر کس با آنان بستیزد و حقّشان را غصب کند،ناگزیر،در دوزخ خواهد بود؛امّا وای بر تو،ای بُرَیر! آیا نظرت این است که فرمانداری ری را رها کنم تا به کسی جز من برسد؟! در خود نمیبینم که بتوانم از این مُلک،در گذرم.
...بُرَیر بن حُضَیر،به سوی حسین علیه السلام باز گشت و گفت:ای فرزند پیامبر خدا ! عمر بن سعد،راضی شده که در برابر فرمانروایی ری،تو را بکُشد. (1)
قالَ:فَأَطرَقَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ ساعَةً إلَی الأَرضِ،ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ وقالَ:إنّی-وَاللَّهِ-أعلَمُهُ یا بُرَیرُ عِلماً یَقیناً،أنَّ کُلَّ مَن قاتَلَهُم وغَصَبَهُم عَلی حُقوقِهِم فِی النّارِ لا مَحالَةَ،ولکِن وَیحَکَ یا بُرَیرُ ! أتُشیرُ عَلَیَّ أن أترُکَ وِلایَةَ الرَّیِّ فَتَصیرَ لِغَیری؟ما أجِدُ نَفسی تُجیبُنی إلی ذلِکَ أبَداً.
...قالَ:فَرَجَعَ بُرَیرُ بنُ حُضَیرٍ إلَی الحُسَینِ علیه السلام،فَقالَ:یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ،إنَّ عُمَرَ بنَ سَعدٍ قَد رَضِیَ أن یَقتُلَکَ بِمُلکِ الرَّیِّ! 273 (الفتوح:ج 5 ص 96، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 248). [2]
1) (1) أرسَلَ إلَیهِ [أی إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ] الحُسَینُ علیه السلام بُرَیراً،فَقالَ بُرَیرٌ:یا عُمَرَ بنَ سَعدٍ،أتَترُکُ أهلَ بَیتِ النُّبُوَّةِ یَموتونَ عَطَشاً،وحُلتَ بَینَهُم وبَینَ الفُراتِ أن یَشرَبوهُ وتَزعُمُ أنَّکَ تَعرِفُ اللَّهَ ورَسولَهُ؟!
272.الفتوح: عبید اللَّه بن زیاد،مردم را در مسجد کوفه،گِرد آورد و [ از کاخش ] بیرون آمد و بر بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی،گفت:ای مردم! شما،خاندان سفیان را تجربه کردید و آنها را آن گونه یافتید که دوست داشتید؛و این،یزید است که او را به سیرتِ نیکو و روش پسندیده و نیکی به مردم و مراقبت از مرزها و بخشش بهجا میشناسید،گو این که پدرش نیز این گونه بود.امیر مؤمنان،یزید،بر گرامیداشتِ شما،افزوده و به من نوشته است تا چهار هزار دینار و دویست هزار درهم را در میانتان تقسیم کنم و شما را به سوی جنگ با دشمنش،حسین بن علی،بیرون ببرم.پس به [ سخنان او ]گوش دهید و فرمان ببرید.والسّلام !
سپس،از منبر،فرود آمد و عطای آنان را میان بزرگانشان،تقسیم کرد و آنان را به حرکت و همراهی و یاری دادن به عمر بن سعد در جنگ با حسین علیه السلام،فرا خواند.
نخستین کسی که به سوی عمر بن سعد،حرکت کرد،شِمر بن ذی الجوشن سَلولی-که لعنت خدا بر او باد-بود که با چهار هزار تن،به او پیوست و لشکر عمر بن سعد،به نُه هزار تن رسید.پس از او،زید (/یزید) بن رَکّاب کَلْبی با دو هزار تن،حُصَین بن نُمَیر سَکونی با چهار هزار تن،مُصاب ماری (ِ مُضایر مازِنی) با سه هزار تن و نصر بن حَربه (/حَرَشه) با دو هزار تن،به او پیوستند و سپاهش به بیست هزار تن رسید.
آن گاه ابن زیاد،مردی را به سوی شَبَث بن رِبعی ریاحی فرستاد و از او خواست که به سوی عمر بن سعد برود.او بیماری را بهانه کرد.ابن زیاد به او گفت:آیا خود را به بیماری میزنی؟اگر تو گوش به فرمان ما هستی،به سوی جنگ با دشمن ما برو.
او نیز پس از آن که ابن زیاد،او را بزرگ داشت و عطایا و هدایایی به وی بخشید،با هزار سوار،به عمر بن سعد پیوست.پس از آن،حجّار بن ابجَر نیز با هزار سوار،از پیِ او آمد و سپاه عمر بن سعد،به 22 هزار پیاده و سواره رسید.
آن گاه ابن زیاد،به عمر بن سعد نوشت:«با فراوانیِ سواره و پیاده،بهانهای در جنگ با حسین،برایت نگذاشتهام.دقّت کن که هیچ کاری را آغاز مکنی،جز آن که صبح و شب،با هر پیک بامدادی و شامگاهی،با من مشورت کنی.والسّلام !».
عبید اللَّه بن زیاد،همواره کسی را به سوی عمر بن سعد،روانه میکرد و از او میخواست تا در نبرد با حسین علیه السلام،شتاب کند.دستههای سپاه عمر بن سعد،شش روز از محرّم گذشته،به هم پیوستند. (1)
جَمَعَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ النّاسَ إلی مَسجِدِ الکوفَةِ،ثُمَّ خَرَجَ فَصَعِدَ المِنبَرَ،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،ثُمَّ قالَ:أیُّهَا النّاسُ ! إنَّکُم قَد بَلَوتُم آلَ سُفیانَ فَوَجَدتُموهُم عَلی ما تُحِبّونَ،وهذا یَزیدُ قَد عَرَفتُموهُ أنَّهُ حَسَنُ السّیرَةِ،مَحمودُ الطَّریقَةِ،مُحسِنٌ إلَی الرَّعِیَّةِ،مُتَعاهِدُ الثُّغورِ،یُعطِی العَطاءَ فی حَقِّهِ،حَتّی أنَّهُ کانَ أبوهُ کَذلِکَ،وقَد زادَ أمیرُ المُؤمِنینَ فی إکرامِکُم،وکَتَبَ إلَیَّ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ بِأَربَعَةِ آلافِ دینارٍ ومِئَتَی ألفِ دِرهَمٍ،أفرُقُها عَلَیکُم،واُخرِجُکُم إلی حَربِ عَدُوِّهِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ،فَاسمَعوا لَهُ وأطیعوا،وَالسَّلامُ.
قالَ:ثُمَّ نَزَلَ عَنِ المِنبَرِ،ووَضَعَ لِأَهلِ الشّامِ العَطاءَ فَأَعطاهُم،ونادی فیهِم بِالخُروجِ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ؛لِیَکونوا أعواناً لَهُ عَلی قِتالِ الحُسَینِ علیه السلام.
قالَ:فَأَوَّلُ مَن خَرَجَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ الشِّمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ السَّلولِیُّ-لَعَنَهُ اللَّهُ-فی أربَعَةِ آلافِ فارِسٍ،فَصارَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ فی تِسعَةِ آلافٍ،ثُمَّ أتبَعَهُ زَیدُ بنُ رَکّابٍ الکَلبِیُّ فی ألفَینِ،وَالحُصَینُ بنُ نُمَیرٍ السَّکونِیُّ فی أربَعَةِ آلافٍ،وَالمصابُ الماری فی ثَلاثَةِ آلافٍ،ونَصرُ بنُ حَربَةَ فی ألفَینِ،فَتَمَّ لَهُ عِشرونَ ألفاً،ثُمَّ بَعَثَ ابنُ زِیادٍ إلی شَبَثِ بنِ رِبعِیٍّ الرِّیاحِیِّ رَجُلاً،وسَأَلَ أن یُوَجِّهَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ،فَاعتَلَّ بِمَرَضٍ،فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ:أتَتَمارَضُ؟! إن کُنتَ فی طاعَتِنا فَاخرُج إلی قِتالِ عَدُوِّنا،فَخَرَجَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ فی ألفِ فارِسٍ بَعدَ أن أکرَمَهُ ابنُ زِیادٍ وأعطاهُ وحَباهُ،وأتبَعَهُ بِحَجّارِ بنِ أبجَرَ فی ألفِ فارسٍ،فَصارَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ فِی اثنَینِ وعِشرینَ ألفاً ما بَینَ فارِسٍ وراجِلٍ.
ثُمَّ کَتَبَ ابنُ زِیادٍ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ:إنّی لَم أجعَل لَکَ عِلَّةً فی قِتالِ الحُسَینِ مِن کَثرَةِ الخَیلِ وَالرِّجالِ،فَانظُر أن لا تَبدَأَ أمراً حَتّی تُشاوِرَنی غُدُوّاً وعَشِیّاً مَعَ کُلِّ غادٍ ورائِحٍ،وَالسَّلامُ.
قالَ:وکانَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ فی کُلِّ وَقتٍ یَبعَثُ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ ویَستَعجِلُهُ فی قِتالِ الحُسَینِ علیه السلام.
قالَ:وَالتَأَمَتِ العَساکِرُ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ لِسِتٍّ مَضَینَ مِنَ المُحَرَّمِ 274 (الفتوح:ج 5 ص 89، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 242). [2]
1) (1)
273.الأخبار الطِوال: [ عبید اللَّه بن زیاد ] حُصَین بن نُمَیر،حجّار بن ابجَر،شَبَث بن رِبعی و شمر بن ذِی الجوشن را روانه کرد تا عمر بن سعد را در کارش یاری دهند.شمر،اطاعت کرد و روانه شد؛امّا شَبَث،بیماری را بهانه کرد.ابن زیاد به او گفت:آیا خود را به بیماری میزنی؟اگر تو مطیع ما هستی،برای جنگ با دشمن ما،بیرون برو.
هنگامی که شَبَث،این را شنید،حرکت کرد و ابن زیاد،حارث بن یزید بن رُوَیم را نیز روانه نمود.
ابن زیاد،هر یکی از این سرداران را روانه میکرد،افراد فراوانی را همراهشان میکرد؛امّا وقتی به کربلا میرسیدند،تنها گروه اندکی از آنان،باقی میمانْد؛زیرا جنگ با حسین علیه السلام را خوش نمیداشتند و از آن،خودداری کرده،کنار میکشیدند.از این رو،ابن زیاد،سُوَید بن عبد الرحمان مِنقَری را با سوارانی،به سوی کوفه فرستاد و به او فرمان داد که در کوفه بگردد و هر کس را دید که سرپیچی نموده،نزد او بیاورد.
او در محلّههای کوفه میچرخید که مردی شامی را دید که برای گرفتن ارث خود به کوفه آمده بود.او را نزد ابن زیاد فرستاد.او فرمان داد که گردنش را بزنند.مردم،چون چنین دیدند،[ برای جنگ با حسین علیه السلام ]،راه افتادند. (1)
وَجَّهَ الحُصَینَ بنَ نُمَیرٍ وحَجّارَ بنَ أبجَرَ وشَبَثَ بنَ رِبعِیٍّ وشِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِ،لِیُعاوِنوا عُمَرَ بنَ سَعدٍ عَلی أمرِهِ،فَأَمّا شِمرٌ فَنَفَذَ لِما وَجَّهَهُ لَهُ،وأمّا شَبَثٌ فَاعتَلَّ بِمَرَضٍ،فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ:أتَتَمارَضُ؟إن کُنتَ فی طاعَتِنا فَاخرُج إلی قِتالِ عَدُوِّنا.فَلَمّا سَمِعَ شَبَثٌ ذلِکَ خَرَجَ،ووَجَّهَ أیضاً الحارِثَ بنَ یَزیدَ بنِ رُوَیمٍ.
قالوا:وکانَ ابنُ زِیادٍ إذا وَجَّهَ الرَّجُلَ إلی قِتالِ الحُسَینِ علیه السلام فِی الجَمعِ الکَثیرِ،یَصِلونَ إلی کَربَلاءَ،ولَم یَبقَ مِنهُم إلَّا القَلیلُ،کانوا یَکرَهونَ قِتالَ الحُسَینِ علیه السلام،فَیَرتَدِعونَ ویَتَخَلَّفونَ.فَبَعَثَ ابنُ زِیادٍ سُوَیدَ بنَ عَبدِ الرَّحمنِ المِنقَرِیَّ فی خَیلٍ إلَی الکوفَةِ،وأمَرَهُ أن یَطوفَ بِها،فَمَن وَجَدَهُ قَد تَخَلَّفَ أتاهُ بِهِ.
فَبَینا هُوَ یَطوفُ فی أحیاءِ الکوفَةِ إذ وَجَدَ رَجُلاً مِن أهلِ الشّامِ قَد کانَ قَدِمَ الکُوفَةَ فی طَلَبِ میراثٍ لَهُ،فَأَرسَلَ بِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ،فَأَمَرَ بِهِ فَضُرِبَت عُنُقُهُ،فَلَمّا رَأَی النّاسُ ذلِکَ خَرَجوا 275 (الأخبار الطوال:ص 254، [1]بغیة الطلب فی تاریخ حلب:ج 6 ص 2626). [2]
1) (1)
274.تاریخ الطبری -به نقل از عمّار بن عبد اللَّه بن یَسار جُهَنی-:عمر بن سعد،با چهار هزار نفر آمد تا در فردای همان روزی که حسین علیه السلام در نینوا فرود آمد،بر او در آمد.
عمر بن سعد،عَزرَة بن قیس احمَسی را به سوی حسین علیه السلام فرستاد و به او گفت:نزد او برو و انگیزه و هدف آمدنش را بپرس؛امّا عَزرَه از نامهنگاران به حسین علیه السلام بود و از این رو،خجالت کشید که نزد او برود.
عمر،این را از دیگر سرانی که [ با حسین علیه السلام ] نامهنگاری کرده بودند،درخواست کرد؛امّا همه آنان،خودداری کردند و آن را ناخوش داشتند.
کثیر بن عبد اللَّه شَعبی-که سواری جسور بود و چیزی،او را از میدان به در نمیبُرد-گفت:من به نزد او میروم و-به خدا سوگند-،اگر بخواهی،او را ترور میکنم !
عمر بن سعد به او گفت:نمیخواهم او را بکُشی؛بلکه فقط نزد او برو و انگیزه آمدنش را بپرس.
او به سوی حسین علیه السلام آمد.هنگامی که ابو ثُمامه صائدی،او را دید،به حسین علیه السلام گفت:خداوند،کارت به سامان آورد،ای ابا عبد اللَّه ! بدترین،جسورترین و بی مهاباترینِ زمینیان در کُشتن و خون ریختن،نزد تو آمده است.
از این رو،ابو ثُمامه،به سوی او رفت و گفت:شمشیرت را فرو بگذار.او گفت:به خدا سوگند که هرگز،چنین نمیکنم و روا نیست که چنین کنم ! من تنها یک پیکم.اگر به سخن من گوش میدهید،پیغامم را برسانم و اگر خودداری میکنید،باز گردم.
ابو ثمامه به او گفت:پس من،قبضه شمشیرت را میگیرم.آن گاه،سخنت را بگو.
او گفت:به خدا سوگند،دستت به آن نمیرسد !
ابو ثمامه به او گفت:پیغامت را به من بگو.من،آن را به حسین علیه السلام میرسانم؛ولی
نمیگذارم که به او نزدیک شوی که تو نابهکاری.
آن دو به هم دشنام دادند.او نزد عمر بن سعد،باز گشت و ماجرا را باز گفت.عمر،قُرَّة بن قیس حَنظَلی را فرا خواند و به او گفت:وای بر تو،ای قُرّه ! حسین را ملاقات کن و انگیزه و هدفش را جویا شو.
قُرّة بن قیس،نزد حسین علیه السلام آمد.چون امام علیه السلام او را دید که میآید،فرمود:«آیا او را میشناسید؟».
حبیب بن مُظاهر گفت:آری.او مردی از قبیله حنظله تَمیمی و خواهرزاده ماست.او را به نیکورأیی میشناختم و گمان نمیبردم که در این معرکه،حاضر شود.
او آمد تا بر حسین علیه السلام،سلام داد و پیام عمر بن سعد را به حسین علیه السلام رساند.
حسین علیه السلام فرمود:«اهل این شهرتان (کوفه) به من نوشتهاند که بیایم؛امّا اکنون که [ آمدن ]مرا خوش نمیدارند،باز میگردم».
حبیب بن مُظاهر نیز به او گفت:وای بر تو،ای قُرّة بن قیس! کجا به سوی ستمکاران،باز میگردی؟! این مرد را یاری کن که خداوند،تو و ما را به دست پدران او،به کرامت،تأیید کرده است.
قُرّه،به حبیب گفت:پاسخ پیام را به نزد فرماندهم میبرم و میاندیشم.
قُرّه،به سوی عمر بن سعد،باز گشت و ماجرا را باز گفت.عمر بن سعد به او گفت:امید میبرم که خداوند،مرا از ستیز و جنگ با او،معاف بدارد. (1)
أقبَلَ [عُمَرُ بنُ سَعدٍ] فی أربَعَةِ آلافٍ حَتّی نَزَلَ بِالحُسَینِ علیه السلام مِنَ الغَدِ مِن یَومَ نَزَلَ الحُسَینُ علیه السلام نِینَوی.
قالَ:فَبَعَثَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ إلَی الحُسَینِ علیه السلام عَزرَةَ بنَ قَیسٍ الأَحمَسِیَّ،فَقالَ:اِیتِهِ فَسَلهُ مَا الَّذی جاءَ بِهِ؟وماذا یُریدُ؟وکانَ عَزرَةُ مِمَّن کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام،فَاستَحیی مِنهُ أن یَأتِیَهُ.
قالَ:فَعَرَضَ ذلِکَ عَلَی الرُّؤَساءِ الَّذینَ کاتَبوهُ،فَکُلُّهُم أبی وکَرِهَهُ.
قالَ:وقامَ إلَیهِ کَثیرُ بنُ عَبدِ اللَّهِ الشَّعبِیُّ-وکانَ فارِساً شُجاعاً لَیس یَرُدُّ وَجهَهُ شَیءٌ-فَقالَ:أنَا أذهَبُ إلَیهِ،وَاللَّهِ،لَئِن شِئتَ لَأَفتِکَنَّ بِهِ،فَقالَ لَهُ عُمَرُ بنُ سَعدٍ:ما اریدُ أن یُفتَکَ بِهِ،ولکِنِ ائتِهِ فَسَلهُ مَا الَّذی جاءَ بِهِ؟-
1) (1)
275.تاریخ الیعقوبی: هنگامی که خبر نزدیک شدن حسین علیه السلام به کوفه،به عبید اللَّه بن زیاد رسید،حُرّ بن یزید را روانه کرد و او،حسین علیه السلام را از رفتن به راه خود،باز داشت.سپس عمر بن سعد را با لشکری فرستاد که حسین علیه السلام را در جایی کنار فرات به نام کربلا،دیدار کرد.حسین علیه السلام،با 62 یا 72 تن از خاندان و یارانش بود و عمر بن سعد،با چهار هزار تن [ سپاهی ].آنان،آب را از حسین علیه السلام،باز داشتند و میان او و فرات،جدایی انداختند و حسین علیه السلام،آنان را به خدا سوگند داد؛امّا ایشان،چیز دیگری جز جنگ یا تسلیم شدن را نپذیرفتند؛تسلیم شدن به این صورت که نزد عبید اللَّه بن زیاد بروند و نظر او را بپذیرند و حکم یزید را جاری کنند. (1)
1) (1) وَجَّهَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ،لَمّا بَلَغَهُ قُربُهُ [أیِ الحُسَینِ علیه السلام] مِنَ الکوفَةِ،بِالحُرِّ بنِ یَزیدَ،فَمَنَعَهُ مِن أن یَعدِلَ،ثُمَّ بَعَثَ إلَیهِ بِعُمَرَ بنِ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ فی جَیشٍ،فَلَقِیَ الحُسَینَ علیه السلام بِمَوضِعٍ عَلَی الفُراتِ یُقالُ لَهُ کَربَلاءُ،وکانَ الحُسَینُ علیه السلام فِی اثنَینِ وسِتّینَ،أوِ اثنَینِ وسَبعینَ رَجُلاً مِن أهلِ بَیتِهِ وأصحابِهِ،وعُمَرُ بنُ سَعدٍ فی أربَعَةِ آلافٍ،فَمَنَعوهُ الماءَ،وحالوا بَینَهُ وبَینَ الفُراتِ،فَناشَدَهُمُ اللَّهَ عزّوجلّ،فَأَبَوا إلّا قِتالَهُ أو یَستَسلِمَ،فَیَمضوا بِهِ إلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،فَیَری رَأیَهُ فیهِ،ویُنفِذَ فیهِ حُکمَ یَزیدَ 277 (تاریخ الیعقوبی:ج 2 ص 243). [1]
276.الملهوف: راوی میگوید:عبید اللَّه بن زیاد،یارانش را به جنگ با حسین علیه السلام،فرا خواند و آنان،پیرویاش کردند.قومش را خوار داشت و اطاعتش کردند.آخرتِ عمر بن سعد را با دنیایش خرید و او را به فرماندهی نبرد با حسین علیه السلام،فرا خواند و او پذیرفت و با چهار هزار سوار،برای جنگ با حسین علیه السلام بیرون آمد.همچنین ابن زیاد،سپاهیانی را پشتِ سر او فرستاد تا آن که شش شب از محرّم گذشته،به بیست هزار نفر رسیدند،و بر حسین علیه السلام تنگ گرفت تا آن جا که تشنگی در حسین علیه السلام و یارانش اثر کرد. (1)
قالَ الرّاوی:ونَدَبَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ أصحابَهُ إلی قِتالِ الحُسَینِ علیه السلام فَاتَّبَعوهُ،وَاستَخَفَّ قَومَهُ فَأَطاعوهُ،وَاشتَری مِن عُمَرَ بنِ سَعدٍ آخِرَتَهُ بِدُنیاهُ،ودَعاهُ إلی وِلایَةِ الحَربِ فَلَبّاهُ،وخَرَجَ لِقِتالِ الحُسَینِ علیه السلام فی أربَعَةِ آلافِ فارِسٍ،وأتبَعَهُ ابنُ زِیادٍ بِالعَساکِرِ،حَتّی تَکامَلَت عِندَهُ إلی سِتِّ لَیالٍ خَلَونَ مِنَ المُحَرَّمِ عِشرونَ ألفاً،فَضَیَّقَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام حَتّی نالَ مِنهُ العَطَشُ ومِن أصحابِهِ 278 (الملهوف:ص 145.نیز،ر.ک:کشف الغمّة:ج 2 ص 292 و 295). [1]
277.الفتوح: حُرّ بن یزید،با هزار سوار آمد و رو به روی حسین علیه السلام،فرود آمد.سپس به عبید اللَّه بن زیاد،خبر فرود آمدن حسین علیه السلام را به سرزمین کربلا نوشت.عبید اللَّه بن زیاد نیز به حسین علیه السلام چنین نوشت:«امّا بعد،ای حسین ! خبر فرود آمدنت به کربلا،به من رسیده و امیرمؤمنان یزید بن معاویه،به من نوشته است که بستر نگُسترم و نانِ سیر نخورم تا آن که تو را به خدای دانای لطیف،ملحق کنم یا به حکم من و یزید بن معاویه،گردن بنهی.والسّلام !».
هنگامی که نامه رسید،حسین علیه السلام آن را خواند.سپس آن را پرتاب کرد و فرمود:«قومی که رضایتِ خودشان را بر رضایت آفریدگارشان مقدّم بدارند،رستگار نمیشوند».
1) (1)
پیک به حسین علیه السلام گفت:ابا عبد اللَّه! پاسخ نامه؟
حسین علیه السلام فرمود:«من به او پاسخی نمیدهم؛چرا که عذاب الهی بر او حتمی شده است».
پیک،این را به ابن زیاد گفت و او به شدّت،خشمگین شد. (1)
أقبَلَ الحُرُّ بنُ یَزیدَ حَتّی نَزَلَ حِذاءَ الحُسَینِ علیه السلام فی ألفِ فارِسٍ،ثُمَّ کَتَبَ إلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ یُخبِرُهُ أنَّ الحُسَینَ نَزَلَ بِأَرضِ کَربَلاءَ،قالَ:فَکَتَبَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ إلَی الحُسَینِ علیه السلام:أمّا بَعدُ یا حُسَینُ،فَقَد بَلَغَنی نُزولُکَ بِکَربَلاءَ،وقَد کَتَبَ إلَیَّ أمیرُ المُؤمِنینَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ أن لا أتَوَسَّدَ الوَثیرَ ولا أشبَعَ مِنَ الخُبزِ أو الحِقَکَ بَاللَّطیفِ الخَبیرِ،أو تَرجِعَ إلی حُکمی وحُکمِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ،وَالسَّلامُ.
فَلَمّا وَرَدَ الکِتابُ قَرَأَهُ الحُسَینُ علیه السلام،ثُمَّ رَمی بِهِ،ثُمَّ قالَ:لا أفلَحَ قَومٌ آثَروا مَرضاةَ أنفُسِهِم عَلی مَرضاةِ الخالِقِ.فَقالَ لَهُ الرَّسولُ:أبا عَبدِ اللَّهِ،جَوابُ الکِتابِ؟
قالَ:ما لَهُ عِندی جَوابٌ؛لِأَنَّهُ قَد حَقَّت عَلَیهِ کَلِمَةُ العَذابِ.
فَقالَ الرَّسولُ لِابنِ زِیادٍ ذلِکَ،فَغَضِبَ مِن ذلِکَ أشَدَّ الغَضَبِ 279 (الفتوح:ج 5 ص 84، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 239). [2]
278.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: حسین علیه السلام،به عمر بن سعد،پیام فرستاد که:«میخواهم با تو گفتگو کنم.امشب میان لشکر من و لشکر خودت،همدیگر را ببینیم».
عمر بن سعد،با بیست سوار و حسین علیه السلام نیز با همین تعداد،بیرون آمدند.هنگامی که یکدیگر را دیدند،حسین علیه السلام به یارانش فرمان داد و آنان،از او کناره گرفتند و تنها برادرش عبّاس علیه السلام و پسرش علی اکبر علیه السلام در کنارش ماندند.ابن سعد نیز به یارانش فرمان داد.آنان هم از او دور شدند و تنها فرزندش حَفْص و غلامش به نام لاحِق،در کنار او ماندند.
حسین علیه السلام به ابن سعد گفت:«وای بر تو! آیا از خدایی که بازگشتت به سوی اوست،پروا نمیکنی؟ای مرد ! آیا با من میجنگی،در حالی که میدانی من،فرزند چه کسی هستم؟این قوم را وا گذار و با من باش که در این حال،به خدا نزدیکتری».
1) (1)
عمر به حسین علیه السلام گفت:بیم دارم که خانهام ویران شود !
حسین علیه السلام فرمود:«من،آن را برایت میسازم».
عمر گفت:میترسم که مزرعهام را بگیرند.
حسین علیه السلام فرمود:«من،بهتر از آن را از مِلکم در حجاز،به تو میدهم».
عمر گفت:من خانوادهای دارم که بر آنها بیمناکم.
حسین علیه السلام فرمود:«من،سلامتِ آنها را ضمانت میکنم».
عمر،ساکت ماند و پاسخی نداد و حسین علیه السلام،از او روی گردانْد و در حال بازگشت فرمود:«تو را چه شده؟! خداوند،تو را هر چه زودتر در بسترت بکُشد و تو را در روز حَشْر و نشرت،نیامرزد! به خدا سوگند،امید دارم که جز اندکی از گندم عراق،نخوری !».
عمر به حسین علیه السلام گفت:ای ابا عبد اللَّه ! به جای گندم،جو هست !
سپس،عمر به لشکر خود،باز گشت. (1)
أرسَلَ الحُسَینُ علیه السلام إلَی ابنِ سَعدٍ:إنّی اریدُ أن اکَلِّمَکَ فَالقَنِی اللَّیلَةَ بَینَ عَسکَری وعَسکَرِکَ،فَخَرَجَ إلَیهِ عُمَرُ بنُ سَعدٍ فی عِشرینَ فارِساً وَالحُسَینُ علیه السلام فی مِثلِ ذلِکَ،ولَمَّا التَقَیا أمَرَ الحُسَینُ علیه السلام أصحابَهُ،فَتَنَحَّوا عَنهُ،وبَقِیَ مَعَهُ أخوهُ العَبّاسُ علیه السلام،وَابنُهُ عَلِیٌّ الأَکبَرُ،وأمَرَ ابنُ سَعدٍ أصحابَهُ،فَتَنَحَّوا عَنهُ،وبَقِیَ مَعَهُ ابنُهُ حَفصٌ،وغُلامٌ لَهُ یُقالُ لَهُ لاحِقٌ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام لِابنِ سَعدٍ:وَیحَکَ ! أما تَتَّقِی اللَّهَ الَّذی إلَیهِ مَعادُکَ؟أتُقاتِلُنی وأنَا ابنُ مَن عَلِمتَ یا هذا؟ذَر هؤُلاءِ القَومَ وکُن مَعی؛فَإِنَّهُ أقرَبُ لَکَ مِنَ اللَّهِ.
فَقالَ لَهُ عُمَرُ:أخافُ أن تُهدَمَ داری ! فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:أنَا أبنیها لَکَ.
فَقالَ عُمَرُ:أخافُ أن تُؤخَذَ ضَیعَتی ! فَقالَ:أنَا اخلِفُ عَلَیکَ خَیراً مِنها مِن مالی بِالحِجازِ.
فَقالَ:لی عِیالٌ أخافُ عَلَیهِم،فَقالَ:أنَا أضمِنُ سَلامَتَهُم.
قالَ:ثُمَّ سَکَتَ فَلَم یُجِبهُ عَن ذلِکَ،فَانصَرَفَ عَنهُ الحُسَینُ علیه السلام وهُوَ یَقولُ:ما لَکَ ذَبَحَکَ اللَّهُ عَلی فِراشِکَ سَریعاً عاجِلاً،ولا غَفَرَ لَکَ یَومَ حَشرِکَ ونَشرِکَ ! فَوَاللَّهِ،إنّی لَأَرجو أن لا تَأکُلَ مِن بُرِّ العِراقِ إلّا یَسیراً.
فَقالَ لَهُ عُمَرُ:یا أبا عَبدِ اللَّهِ،فِی الشَّعیرِ عِوَضٌ عَنِ البُرِّ ! ! ثُمَّ رَجَعَ عُمَرُ إلی مُعَسکَرِهِ 280 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 245، [1]الفتوح:ج 5 ص 92). [2]
1) (1)
279.تذکرة الخواصّ: در برخی نسخهها آمده است که حسین علیه السلام به عمر بن سعد فرمود:«یا بگذارید که به مدینه باز گردم،یا نزد یزید بروم و دست در دستش بگذارم».
این،سخن درستی نیست؛زیرا عُقبَة بن سَمْعان،گفته است:من از مدینه تا عراق،همراه حسین علیه السلام بودم و همواره تا هنگام شهادتش،او را همراهی کردم؛امّا-به خدا سوگند-،این سخن را از او نشنیدم. (1)
قَد وَقَعَ فی بَعضِ النُّسَخِ،أنَّ الحُسَینَ علیه السلام قالَ لِعُمَرَ بنِ سَعدٍ:دَعونی أمضی إلَی المَدینَةِ أو إلی یَزیدَ،فَأَضَعُ یَدی فی یَدِهِ،ولا یَصِحُّ ذلِکَ عَنهُ،فَإِنَّ عُقبَةَ بنَ سِمعانَ قالَ:صَحِبتُ الحُسَینَ علیه السلام مِنَ المَدینَةِ إلَی العِراقِ،ولَم أزَل مَعَهُ إلی أن قُتِلَ،وَاللَّهِ،ما سَمِعتُهُ قالَ ذلِکَ 281 (تذکرة الخواصّ:ص 248). [1]
280.المناقب،ابن شهرآشوب: حسین بن علی علیه السلام،به عمر بن سعد فرمود:«آنچه چشمم را روشن میکند،این است که تو پس از من،جز اندکی از گندم عراق،نخواهی خورد».
عمر،به ریشخند گفت:ای ابا عبد اللَّه ! به جایش،جو هست !
او،همان گونه که حسین علیه السلام گفته بود،به فرمانرواییِ ری نرسید و مختار،او را کُشت. (2)
281.تاریخ الطبری -به نقل از حسّان بن فائد بن بُکَیر عَبَسی-:-گواهی میدهم وقتی نامه عمر بن سعد به عبید اللَّه بن زیاد رسید،من آن جا بودم.در آن،نوشته بود:«به نام خداوند بخشنده مهربان.امّا بعد،هنگامی که بر حسین علیه السلام فرود آمدم،پیکم را به سوی او فرستادم و از کار و مقصود و خواستهاش،جویا شدم.او گفت:"اهالی این
1) (1)
2) (2) إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام قالَ لِعُمَرَ بنِ سَعدٍ:إنَّ مِمّا یُقِرُّ لِعَینی أنَّکَ لا تَأکُلُ مِن بُرِّ العِراقِ بَعدی إلّا قَلیلاً،فَقالَ مُستَهزِئاً:یا أبا عَبدِ اللَّهِ،فِی الشَّعیرِ خَلَفٌ !! فَکانَ کَما قالَ لَم یَصِل إلَی الرَّیِّ،وقَتَلَهُ المُختارُ 282 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 55، [2]بحار الأنوار:ج 45 ص 300 ح 1). [3]
سرزمین،به من نامه نوشتهاند و فرستادگان آنها نزد من آمده،از من خواستهاند که بیایم و من،آمدهام؛امّا اکنون،اگر [ آمدن ] مرا خوش نمیدارند و از تصمیمی که فرستادگانشان برایم آورده بودند،منصرف شدهاند،من نیز باز میگردم"».
هنگامی که نامه را برای ابن زیاد خواندند،گفت:
اکنون که چنگالهایمان در او فرو رفته است
امید نجات دارد؛ولی هیچ راه گریزی نیست.
آن گاه عبید اللَّه بن زیاد،به عمر بن سعد،نوشت:«به نام خداوند بخشنده مهربان.امّا بعد،نامهات به من رسید و آنچه را گفتی،فهمیدم.به حسین،پیشنهاد بده که خودش و همه یارانش با یزید،بیعت کنند.چون چنین کرد،تصمیم خود را میگیریم.والسّلام !».
هنگامی که نامه به عمر بن سعد رسید،گفت:فکرش را میکردم که ابن زیاد،[ حسین را ]آسوده نخواهد گذاشت ! (1)
أشهَدُ أنَّ کِتابَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ جاءَ إلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ وأنَا عِندَهُ،فَإِذا فیهِ:بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ،أمّا بَعدُ،فَإِنّی حَیثُ نَزَلتُ بِالحُسَینِ بَعَثتُ إلَیهِ رَسولی،فَسَأَلتُهُ عَمّا أقدَمَهُ،وماذا یَطلُبُ ویَسأَلُ،فَقالَ:کَتَبَ إلَیَّ أهلُ هذِهِ البِلادِ وأتَتنی رُسُلُهُم،فَسَأَلونِیَ القُدومَ فَفَعَلتُ؛فَأَمّا إذ کَرِهونی،فَبَدا لَهُم غَیرُ ما أتَتنی بِهِ رُسُلُهُم،فَأَنَا مُنصَرِفٌ عَنهُم،فَلَمّا قُرِئَ الکِتابُ عَلَی ابنِ زِیادٍ قالَ:
الآنَ إذ عَلِقَتْ مَخالِبُنا بِهِ یَرجُو النَّجاةَ ولاتَ حینَ مَناصِ !
قالَ:وکَتَبَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ:بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ،أمّا بَعدُ،فَقَد بَلَغَنی کِتابُکَ،وفَهِمتُ ما ذَکَرتَ،فَاعرِض عَلَی الحُسَینِ أن یُبایِعَ لِیَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ هُوَ وجَمیعُ أصحابِهِ،فَإِذا فَعَلَ ذلِکَ رَأَینا رَأیَنا،وَالسَّلامُ.
قالَ:فَلَمّا أتی عُمَرَ بنَ سَعدٍ الکِتابُ،قالَ:قَد حَسِبتُ ألّا یَقبَلَ ابنُ زِیادٍ العافِیَةَ 283 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 411؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 86). [2]
282.المناقب، ابن شهرآشوب:عمر بن سعد،با چهارهزار تن آمد تا بر حسین علیه السلام،فرود آمد و فردایش،قُرّة بن قیس حَنظَلی را روانه کرد تا هدف از آمدنش را بپرسد.هنگامی که پیغامش را رساند،امام حسین علیه السلام فرمود:«اهالی سرزمینتان،به من نوشتهاند که
1) (1)
بیایم؛امّا اگر [ آمدن ] مرا خوش نمیدارید،باز میگردم».
هنگامی که عمر،پاسخش را شنید،آن را به ابن زیاد نوشت.هنگامی که ابن زیاد،نامه عمر را خواند،گفت:
اکنون که چنگالهایمان در او فرو رفته است
امید نجات دارد؛امّا هیچ راه گریزی نیست.
سپس به عمر نوشت:به حسین،عرضه بدار که خود و همه یارانش با یزید،بیعت کنند.چون چنین کرد،ما رأی خود را صادر میکنیم،و اگر خودداری نمود،او را نزد من بیاور. (1)
أقبَلَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ فی أربَعَةِ آلافٍ حَتّی نَزَلَ بِالحُسَینِ علیه السلام،وبَعَثَ مِن غَدِهِ قُرَّةَ بنَ قَیسٍ الحَنظَلِیَّ یَسأَلُهُ مَا الَّذی جاءَ بِهِ؟فَلَمّا بَلَّغَ رِسالَتَهُ قالَ الحُسَینُ علیه السلام:کَتَبَ إلَیَّ أهلُ مِصرِکُم أن أقدَمَ،فَأَمّا إذا کَرِهتُمونی فَأَنَا أنصَرِفُ عَنکُم.
فَلَمّا سَمِعَ عُمَرُ جَوابَهُ کَتَبَ إلَی ابنِ زِیادٍ بِذلِکَ،فَلَمّا رَأَی ابنُ زِیادٍ کِتابَهُ قالَ:
الآنَ إذ عَلِقَت مَخالِبُنا بِهِ یَرجُو النَّجاةَ ولاتَ حینَ مَناصِ
وکَتَبَ إلی عُمَرَ:اِعرِض عَلَی الحُسَینِ أن یُبایِعَ یَزیدَ وجَمیعُ أصحابِهِ،فَإِذا فَعَلَ ذلِکَ رَأَینا رَأیَنا،وإن أبی فَائتِنی بِهِ 284 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 97. [1]نیز،ر.ک:المنتظم:ج 5 ص 336). [2]
283.أنساب الأشراف: حبیب بن مُظَهَّر،به حسین علیه السلام گفت:این جا بادیهنشینانی از بنی اسد که در کناره دو رود،فرود آمدهاند،زندگی میکنند و فاصله میان ما و آنان،تنها یک منزل است.آیا به من اجازه میدهی که نزد آنان بروم و دعوتشان کنم؟شاید خداوند،سودی به وسیله آنان به سوی تو بکشانَد و یا مکروهی را از تو،دور سازد.
حسین علیه السلام به او اجازه داد.او نزد آنان آمد و به ایشان گفت:من،شما را به شرافت و فضیلتِ آخرت و پاداش سِتُرگ آن،فرا میخوانم.من،شما را به یاریِ فرزند دختر پیامبرتان میخوانم که به او ستم شده است و کوفیان،او را فرا خواندهاند تا یاریاش
1) (1)
کنند و چون نزد آنان آمده،او را وا نهاده و بر او تاختهاند تا او را بکُشند و هفتاد تن نیز با او،همراه شدهاند.
از میان کسانی که آن جا بودند،مردی به نام جَبَلة بن عمرو،نزد عمر بن سعد آمد و باخبرش کرد.او نیز ازرَق بن حارث صیداوی را با سوارانی،روانه کرد و میان آنان و حسین علیه السلام،مانع شدند.حبیب بن مُظهّر نیز به سوی حسین علیه السلام باز گشت و ماجرا را باز گفت.حسین علیه السلام فرمود:«ستایش فراوان،ویژه خداست !». (1)
قالَ حَبیبُ بنُ مُظَهَّرٍ لِلحُسَینِ علیه السلام:إنَّ هاهُنا حَیّاً مِن بَنی أسَدٍ أعراباً یَنزِلونَ النَّهرَینِ،ولَیسَ بَینَنا وبَینَهُم إلّا رَوحَةٌ،أفَتَأذَنُ لی فی إتیانِهِم ودُعائِهِم،لَعَلَّ اللَّهَ أن یَجُرَّ بِهِم إلَیکَ نَفعاً أو یَدفَعَ عَنکَ مَکروهاً؟فَأَذِنَ لَهُ فی ذلِکَ فَأَتاهُم،فَقالَ لَهُم:
إنّی أدعوکُم إلی شَرَفِ الآخِرَةِ وفَضلِها وجَسیمِ ثَوابِها،أنَا أدعوکُم إلی نَصرِ ابنِ بِنتِ نَبِیِّکُم،فَقَد أصبَحَ مَظلوماً،دَعاهُ أهلُ الکوفَةِ لِیَنصُروهُ،فَلَمّا أتاهُم خَذَلوهُ،وعَدَوا عَلَیهِ لِیَقتُلوهُ،فَخَرَجَ مَعَهُم مِنهُم سَبعونَ.
وأتی عُمَرَ بنَ سَعدٍ رَجُلٌ مِمَّن هُناکَ یُقالُ لَهُ:جَبَلَةُ بنُ عَمرٍو،فَأَخبَرَهُ خَبَرَهُم،فَوَجَّهَ أزرَقَ بنَ الحارِثِ الصَّیداوِیَّ فی خَیلٍ،فَحالوا بَینَهُم وبَینَ الحُسَینِ،ورَجَعَ ابنُ مُظَهِّرٍ إلَی الحُسَینِ،فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ،فَقالَ:الحَمدُ للَّهِِ کَثیراً 285 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 388). [1]
284.تاریخ الطبری- به نقل از حمید بن مسلم ازْدی-:نامهای از عبید اللَّه بن زیاد،برای عمر بن سعد آمد [ که متنش چنین بود ]:«امّا بعد،میان حسین و یارانش و آب،مانع شو و قطرهای از آن را نچشند،همان گونه که با پرهیزگار پاکِ مظلوم،امیر مؤمنان عثمان بن عَفّان کردند».
عمر بن سعد،عمرو بن حَجّاج را با پانصد سوار،روانه کرد و بر شریعه (آبْراهِ) فرات،فرود آمدند تا میان حسین علیه السلام و یارانش و آب،مانع شوند و نگذارند قطرهای از آن را بنوشند.این،سه روز پیش از شهادت حسین علیه السلام بود.
1) (1)
عبد اللَّه بن ابی حُصَین ازْدی بَجَلی، (1)
منابع دیگر،نام او را عبد اللَّه بن حصن (أنساب الأشراف:ج 3 ص 389،تذکرة الخواصّ:ص 247)،عبد اللَّه بن حُصَین (الإرشاد:ج 2 ص 86، [1]إعلام الوری:ج 1 ص 452) و نیز عبد الرحمان بن حُصَین ازْدی (روضة الواعظین:ص 201) [2] آوردهاند.
با حسین علیه السلام رویارو شد و گفت:ای حسین ! آیا به آب نمینگری که مانند سینه آسمان [،صاف و زلال ]است؟! به خدا سوگند،قطرهای از آن را نمیچشی تا تشنه بمیری !حسین علیه السلام گفت:«خدایا ! او را تشنه بمیران و هیچ گاه،او را نیامرز».
به خدا سوگند،پس از این ماجراها،او را در بیماریاش،عیادت کردم.به خدایی که هیچ خدایی به جز او نیست،سوگند،دیدم که او آب مینوشد تا این که شکمش،پُر میشود و سپس،آنها را قِی میکند و باز میگردد،و مینوشد تا شکمش پُر میشود،امّا سیراب نمیشود ! این،کارِ او بود تا جانش به در رفت. (2)
قالَ:فَبَعَثَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ عَمرَو بنَ الحَجّاجِ عَلی خَمسِمِئَةِ فارِسٍ،فَنَزَلوا عَلَی الشَّریعَةِ،وحالوا بَینَ حُسَینٍ علیه السلام وأصحابِهِ وبَینَ الماءِ أن یُسقَوا مِنهُ قَطرَةً،وذلِکَ قَبلَ قَتلِ الحُسَینِ علیه السلام بِثَلاثٍ.
قالَ:ونازَلَهُ عَبدُ اللَّهِ بنُ أبی حُصَینٍ الأَزدِیُّ-وعِدادُهُ فی بَجیلَةَ-فَقالَ:یا حُسَینُ،ألا تَنظُرُ إلَی الماءِ کَأَنَّهُ کَبِدُ السَّماءِ ! وَاللَّهِ،لا تَذوقُ مِنهُ قَطرَةً حَتّی تَموتَ عَطَشاً !!
فَقالَ حُسَینٌ علیه السلام:اللَّهُمَّ اقتُلهُ عَطَشاً،ولا تَغفِر لَهُ أبَداً.
قالَ حُمَیدُ بنُ مُسلِمٍ:وَاللَّهِ،لَعُدتُهُ بَعدَ ذلِکَ فی مَرَضِهِ،فَوَاللَّهِ الَّذی لا إلهَ إلّا هُوَ،لَقَد رَأَیتُهُ یَشرَبُ حَتّی بَغِرَ،ثُمَّ یَقیءُ،ثُمَّ یَعودُ فَیَشرَبُ حَتّی یَبغَرَ فَما یَروی،فَما زالَ ذلِکَ دَأبَهُ حَتّی لَفَظَ عَصَبَهُ،یَعنی نَفسَهُ 286 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 412، [3]أنساب الأشراف:ج 3 ص 389). [4]
285.الأخبار الطّوال: نامه ابن زیاد به عمر بن سعد رسید که:«حسین و یارانش را از آب،باز دار تا یک جرعه هم از آن ننوشند،همان گونه که با پرهیزگار،عثمان بن عفّان،کردند».
هنگامی که این نامه به عمر بن سعد رسید،به عمرو بن حَجّاج،فرمان داد تا با پانصد سوار برود و بر شریعه فرات،فرود آید و میان حسین علیه السلام و یارانش و آب،مانع شود.این،سه روز پیش از شهادت حسین علیه السلام بود و یاران حسین علیه السلام،سه روز را با
تشنگی،سر کردند. (1)
وَرَدَ کِتابُ ابنِ زِیادٍ عَلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ أنِ امنَعِ الحُسَینَ وأصحابَهُ الماءَ،فَلا یَذوقوا مِنهُ حُسوَةً،کَما فَعَلوا بِالتَّقِیِّ عُثمانَ بنِ عَفّانَ.
فَلَمّا وَرَدَ عَلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ ذلِکَ أمَرَ عَمرَو بنَ الحَجّاجِ أن یَسیرَ فی خَمسِمِئَةِ راکِبٍ،فَیُنیخَ عَلَی الشَّریعَةِ،ویَحولوا بَینَ الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ وبَینَ الماءِ،وذلِکَ قَبلَ مَقتَلِهِ بِثَلاثَةِ أیّامٍ،فَمَکَثَ أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام عَطاشی 287 (الأخبار الطوال:ص 255، [1]بغیة الطلب فی تاریخ حلب:ج 6 ص 2627). [2]
286.الفتوح- در یادکرد امام علیه السلام،هنگامی که از رسیدن به آب،باز داشته شد-:تشنگیِ حسین علیه السلام و یارانش،چنان شدید شد که نزدیک بود از تشنگی بمیرند. (2)
287.الأخبار الطّوال: هنگامی که تشنگی بر حسین علیه السلام و یارانش سخت شد،به برادرش عبّاس بن علی علیه السلام که مادرش از قبیله بنی عامر بن صَعصَعه بود،فرمان داد که با سی سوار و بیست پیاده که هر کدام،مَشک آبی هم داشته باشند،به سوی آب برود و با کسانی که میان آنان و آب،مانع شدهاند،بجنگند.
عبّاس علیه السلام به سوی آب،روان شد و نافِع بن هِلال،پیشاپیش آنان بود.به شریعه (آبْراهِ) فرات،نزدیک شدند که عمرو بن حَجّاج،آنان را باز داشت.عبّاس علیه السلام و همراهانش،با او درگیر شدند و آنان را از شریعه راندند و پیادگان [ لشکر ]حسین علیه السلام،به درون آب رفتند و مَشکهای خود را پُر کردند.عبّاس علیه السلام،میان یارانش ایستادگی کرد و از پیادگان،دفاع نمود تا آب را به لشکر حسین علیه السلام رساندند. (3)
1) (1)
2) (2) فَاشتَدَّ العَطَشُ مِنَ الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ،وکادوا أن یَموتوا عَطَشاً 288 (الفتوح:ج 5 ص 92). [3]
3) (3) ولَمَّا اشتَدَّ بِالحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ العَطَشُ أمَرَ أخاهُ العَبّاسَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام وکانَت امُّهُ مِن بَنی عامِرِ بنِ صَعصَعَةَ-أن یَمضِیَ فی ثَلاثینَ فارِساً وعِشرینَ راجِلاً،مَعَ کُلِّ رَجُلٍ قِربَةٌ حَتّی یَأتُوا الماءَ،فَیُحارِبوا مَن حالَ بَینَهُم وبَینَهُ،فَمَضَی العَبّاسُ علیه السلام نَحوَ الماءِ،وأمامَهُم نافِعُ بنُ هِلالٍ حَتّی دَنَوا مِنَ الشَّریعَةِ،فَمَنَعَهُم عَمرُو بنُ الحَجّاجِ،فَجالَدَهُمُ العَبّاسُ علیه السلام عَلَی الشَّریعَةِ بِمَن مَعَهُ حَتّی أزالوهُم عَنها،وَاقتَحَمَ رَجّالَةُ الحُسَینِ علیه السلام الماءَ،فَمَلَؤوا قِرَبَهُم،ووَقَفَ العَبّاسُ علیه السلام فی أصحابِهِ یَذُبّونَ عَنهُم،حَتّی أوصَلُوا الماءَ إلی عَسکَرِ الحُسَینِ علیه السلام 289 (الأخبار الطوال:ص 255، [4]بغیة الطلب فی تاریخ حلب:ج 6 ص 2627). [5]
288.تاریخ الطبری -به نقل از حُمَید بن مسلم-:هنگامی که تشنگی بر حسین علیه السلام و یارانش سخت شد،برادرش عبّاس بن علی بن ابی طالب علیه السلام را فرا خواند و او را با سی سوار و بیست پیاده،با بیست مَشک،روانه کرد.آنان،شبْهنگام،خود را به نزدیکی آب رساندند و پیشاپیش آنان،نافِع بن هِلال جَمَلی،پرچم را میبُرد.
عمرو بن حَجّاج زُبیدی گفت:کیست؟
پس [جلوتر] آمد و گفت (1)
در این جا عبارت،افتادگی دارد.متن درست،همان گونه که در سایر منابع آمده،این است:«تو کیستی؟گفت:نافِع بن هلال هستم.گفت:»
:برای چه آمدهای؟گفت:آمدهایم تا از این آبی که ما را از آن،باز داشتهاید،بنوشیم.
عمرو گفت:بنوش.گوارایت باشد !
نافِع گفت:نه.به خدا سوگند،قطرهای از آن نمینوشم،در حالی که حسین علیه السلام و این گروه از یارانش که میبینی،تشنه هستند.
آنان،بر نافع در آمدند.عمرو بن حَجّاج گفت:سیراب کردن این دسته،راهی ندارد.ما برای آن که آنان را از آب،باز بداریم،این جا گماشته شدهایم.هنگامی که یاران نافِع به او نزدیک شدند،به پیادگانش گفت:مَشکهایتان را پُر کنید.
پیادگان،دویدند و مَشکهایشان را پُر کردند.عمرو و یارانش هم به سوی آنها دویدند.عبّاس بن علی علیه السلام و نافِع بن هِلال نیز به آنان،حمله کردند و آنها را [ از آسیب رساندن به پیادگان ]باز داشتند.سپس به جایگاهشان باز گشتند و گفتند:بروید.آن گاه،در دفاع از آنان،رو به روی عمرو بن حَجّاج ایستادند.عمرو و یارانش،به آنان حمله کردند و آنان را مقداری [ عقب ] راندند.سپس مردی از قبیله صُدا،از یاران عمرو بن حَجّاج،نیزهای از نافِع بن هِلال خورد و گمان کرد که چیزی نیست؛امّا زخم آن،چرک کرد و به سبب همان،مُرد.یاران حسین علیه السلام با مَشکها آمدند و برایش،آب
1) (1)
آوردند. (1)
لَمَّا اشتَدَّ عَلَی الحُسَینِ وأصحابِهِ العَطَشُ،دَعَا العَبّاسَ بنَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام أخاهُ،فَبَعَثَهُ فی ثَلاثینَ فارِساً وعِشرینَ راجِلاً،وبَعَثَ مَعَهُم بِعِشرینَ قِربَةً،فَجاؤوا حَتّی دَنَوا مِنَ الماءِ لَیلاً،وَاستَقدَمَ أمامَهُم بِاللِّواءِ نافِعُ بنُ هِلالٍ الجَمَلِیُّ.
فَقالَ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ الزُّبَیدِیُّ:مَنِ الرَّجُلُ؟فجئ،فَقالَ:ما جاءَ بِکَ؟قالَ:جِئنا نَشرَبُ مِن هذَا الماءِ الَّذی حَلَّأتُمونا عَنهُ،قالَ:فَاشرَب هَنیئاً،قالَ:لا وَاللَّهِ،لا أشرَبُ مِنهُ قَطرَةً وحُسَینٌ علیه السلام عَطشانُ ومَن تَری مِن أصحابِهِ ! فَطَلَعوا عَلَیهِ،فَقالَ:لا سَبیلَ إلی سَقیِ هؤُلاءِ،إنَّما وُضِعنا بِهذَا المَکانِ لِنَمنَعَهُمُ الماءَ.
فَلَمّا دَنا مِنهُ أصحابُهُ قالَ لِرِجالِهِ:اِملَؤوا قِرَبَکُم،فَشَدَّ الرَّجّالَةُ فَمَلَؤوا قِرَبَهُم،وثارَ إلَیهِم عَمرُو بنُ الحَجّاجِ وأصحابُهُ،فَحَمَلَ عَلَیهِمُ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام ونافِعُ بنُ هِلالٍ،فَکَفّوهُم،ثُمَّ انصَرَفوا إلی رِحالِهِم،فَقالوا:اِمضوا،ووَقَفوا دونَهُم،فَعَطَفَ عَلَیهِم عَمرُو بنُ الحَجّاجِ وأصحابُهُ،وَاطَّرَدوا قَلیلاً.ثُمَّ إنَّ رَجُلاً مِن صُداءَ طُعِنَ مِن أصحابِ عَمرِو بنِ الحَجّاجِ،طَعَنَهُ نافِعُ بنُ هِلالٍ،فَظَنَّ أنَّها لَیسَت بِشَیءٍ،ثُمَّ إنَّهَا انتَقَضَت بَعدَ ذلِکَ،فَماتَ مِنها،وجاءَ أصحابُ حُسَینٍ علیه السلام بِالقِرَبِ،فَأَدخَلوها عَلَیهِ 290 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 412، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 389). [2]
289.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی -در ماجرای باز داشتن امام علیه السلام از آب-:ابن سعد،مردی به نام عمرو بن حَجّاج زُبیدی را فرا خواند و سواران فراوانی را با او همراه کرد و به او فرمان داد تا بر راهآبی که کنار لشکرگاه امام حسین علیه السلام بود،فرود آید.سواران،بر راهآب،فرود آمدند.
[ از آن سو،] هنگامی که تشنگی حسین علیه السلام و یارانش شدّت گرفت،برادرش عبّاس علیه السلام را فرا خواند و سی سوار و بیست پیاده را با او همراه کرد و بیست مَشک به آنان داد.آنان،در دلِ شب،به فراتْ نزدیک شدند.عمرو بن حَجّاج گفت:کیست؟
هلال بن نافِع جَمَلی به او گفت:من پسرعموی تو،از یاران حسین علیه السلام هستم.آمدهام تا از این آبی که از ما دریغ کردهاید،بنوشم.
عمرو به او گفت:بنوش.گوارایت باد !
نافع گفت:وای برتو ! چگونه به من فرمان میدهی که از آب بنوشم،در حالی که حسین علیه السلام و همراهانش،از تشنگی در حال مرگاند؟!
1) (1)
عمرو گفت:راست میگویی.این را میدانم؛امّا فرمانی به ما داده شده است و ناگزیریم که این فرمان را به انجام برسانیم.
هلال،یارانش را فرا خواند و به درون فرات رفتند.عمرو نیز یارانش را فرا خواند تا مانعِ آنان شوند.هر دو گروه،بر سرِ آب،سخت با هم درگیر شدند.دستهای میجنگیدند و دستهای،مَشکها را از آب،پُر میکردند.گروهی از یاران عمرو بن حَجّاج،کشته شدند؛ولی هیچ یک از یاران حسین علیه السلام،کشته نشدند.سپس آن گروه،با آب به لشکرگاهشان باز گشتند و حسین علیه السلام و همراهانش،آب نوشیدند.عبّاس علیه السلام،آن روز،«سَقّا (آبآور)»نامیده شد». (1)
ودَعا [ابنُ سَعدٍ] بِرَجُلٍ یُقالُ لَهُ:عَمرُو بنُ الحَجّاجِ الزُّبَیدِیُّ،فَضَمَّ إلَیهِ خَیلاً کَثیرَةً،وأمَرَهُ أن یَنزِلَ عَلَی الشَّریعَةِ الَّتی هِیَ حِذاءَ مُعَسکَرِ الحُسَینِ علیه السلام،فَنَزَلَتِ الخَیلُ عَلَی شَریعَةِ الماءِ.
فَلَمَّا اشتَدَّ العَطَشُ بِالحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ دَعا أخاهُ العَبّاسَ علیه السلام،وضَمَّ إلَیهِ ثَلاثینَ فارِساً وعِشرینَ راجِلاً،وبَعَثَ مَعَهُم عِشرینَ قِربَةً فی جَوفِ اللَّیلِ حَتّی دَنَوا مِنَ الفُراتِ،فَقالَ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ:مَن هذا؟فَقالَ لَهُ هِلالُ بنُ نافِعٍ الجَمَلِیُّ:أنَا ابنُ عَمٍّ لَکَ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام،جِئتُ حَتّی أشرَبَ مِن هذَا الماءِ الَّذی مَنَعتُمونا عَنهُ،فَقالَ لَهُ عَمرٌو:اِشرَب هَنیئاً مَریئاً.
فَقالَ نافِعٌ:وَیحَکَ کَیفَ تَأمُرُنی أن أشرَبَ مِنَ الماءِ وَالحُسَینُ علیه السلام ومَن مَعَهُ یَموتونَ عَطَشا؟! فَقالَ:صَدَقتَ قَد عَرَفتُ هذا،ولکِن امِرنا بِأَمرٍ ولا بُدَّ لَنا أن نَنتَهِیَ إلی ما امِرنا بِهِ.
فَصاحَ هِلالٌ بِأَصحابِهِ ودَخَلُوا الفُراتَ،وصاحَ عَمرٌو بِأَصحابِهِ لِیَمنَعوا،فَاقتَتَلَ القَومُ عَلَی الماءِ قِتالاً شَدیداً،فَکانَ قَومٌ یُقاتِلونَ وقَومٌ یَملَؤونَ القِرَبَ حَتّی مَلَؤوها،وقُتِلَ مِن أصحابِ عَمرِو بنِ الحَجّاجِ جَماعَةٌ،ولَم یُقتَل مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام أحَدٌ،ثُمَّ رَجَعَ القَومُ إلی مُعَسکَرِهِم بِالماءِ،فَشَرِبَ الحُسَینُ علیه السلام ومَن کانَ مَعَهُ،ولُقِّبَ العَبّاسُ علیه السلام یَومَئِذٍ السَّقّاءَ 291 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 244، [1]المفتوح:ج 5 ص 91).
290.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش امام باقر،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام-:به عبید اللَّه بن زیاد،خبر رسید که عمر بن سعد،شبها با حسین علیه السلام مینشیند و با او سخن میگوید و نبرد با او را خوش نمیدارد.
1) (1)
عبید اللَّه،شمر بن ذی الجوشن را با چهار هزار سوار،به سوی او فرستاد و به عمر بن سعد نوشت:«هنگامی که این نامهام به تو رسید،به حسین بن علی،مهلت نده و گلویش (گربانش) را بگیر و میان آب و او،مانع شو،همان گونه که میان عثمان و آب،در روز حادثه قتل عثمان،مانع شدند». (1)
بَلَغَ عُبَیدَ اللَّهِ بنَ زِیادٍ أنَّ عُمَرَ بنَ سَعدٍ یُسامِرُ الحُسَینَ علیه السلام ویُحَدِّثُهُ،ویَکرَهُ قِتالَهُ،فَوَجَّهَ إلَیهِ شِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِ فی أربَعَةِ آلافِ فارِسٍ،وکَتَبَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ:إذا أتاکَ کِتابی هذا فَلا تُمهِلَنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ،وخُذ بِکَظَمِهِ،وحُل بَینَ الماءِ وبَینَهُ،کَما حیلَ بَینَ عُثمانَ وبَینَ الماءِ یَومَ الدّارِ 292 (الأمالی،صدوق:ص 220 ح 239، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 315 ح 1). [2]
291.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف-:سلیمان بن ابی راشد،از حمید بن مسلم،برایم نقل کرد که:عبید اللَّه بن زیاد،شمر بن ذی الجوشن را فرا خواند و به او گفت:این نامه را برای عمر بن سعد ببر و باید گردن نهادن به حکم مرا به حسین و یارانش،عرضه بدارد.اگر پذیرفتند،باید آنان را دستْبسته،به سوی من بفرستد،و اگر نپذیرفتند،باید با آنان بجنگد.اگر عمر چنین کرد،گوش به فرمان و مطیعِ او باش،و اگر خودداری کرد،تو با آنان بجنگ و تو،فرمانده مردمی (لشکری) و بر او (حسین علیه السلام) بپَر و گردنش را بزن و سرش را به سوی من بفرست.
ابو جَناب کَلْبی نیز برایم گفت:سپس عبید اللَّه بن زیاد،به عمر بن سعد نوشت:«امّا بعد،من،تو را به سوی حسینْ نفرستادم که کاری به او نداشته باشی و یا به او مهلت دهی و برایش سلامت و ماندگاری را آرزو کنی و یا برایش نزد من به شفاعت بنشینی....دقّت کن ! اگر حسین و یارانش،به حکم [ من ] گردن نهادند و تسلیم شدند،آنها را دستْبسته،نزد من بفرست،و اگر خودداری کردند،لشکر را به سویشان حرکت ده و آنها را بکُش و مُثْله کن که سزامندِ این هستند؛و اگر حسین،کشته شد،بر سینه و پشتش اسب بتازان که او نافرمان و بُریده [ از امّت ] و بُرَنده[ ی رَحِم ] و ستمکار است.قصدم از این کار،زیان رساندن به او پس از مرگ نیست-که امکان ندارد-؛بلکه عهد کرده بودم که اگر او را بکُشم،این کار را با او بکنم.
1) (1)
اگر تو،کار ما را اجرا کنی،پاداش مطیعِ گوش به فرمان را به تو میدهیم،و اگر خودداری کردی،از کار و سپاه ما،کناره بگیر و لشکر را به شمر بن ذی الجوشن،وا بگذار که ما،فرمانمان را به او دادهایم.والسّلام !». (1)
إنَّ عُبَیدَ اللَّهِ بنَ زِیادٍ دَعا شِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِ،فَقالَ لَهُ:اُخرُج بِهذَا الکِتابِ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ،فَلیَعرِض عَلَی الحُسَینِ وأصحابِهِ النُّزولَ عَلی حُکمی،فَإِن فَعَلوا فَلیَبعَث بِهِم إلَیَّ سِلماً،وإن هُم أبَوا فَلیُقاتِلهُم،فَإِن فَعَلَ فَاسمَع لَهُ وأطِع،وإن هُوَ أبی فَقاتِلهُم،فَأَنتَ أمیرُ النّاسِ،وثِب عَلَیهِ،فَاضرِب عُنُقَهُ،وَابعَث إلَیَّ بِرَأسِهِ.
قالَ أبو مِخنَفٍ:حَدَّثَنی أبو جَنابٍ الکَلبِیُّ،قالَ:ثُمَّ کَتَبَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ:أمّا بَعدُ،فَإِنّی لَم أبعَثکَ إلَی حُسَینٍ لِتَکُفَّ عَنهُ ولا لِتُطاوِلَهُ،ولا لِتُمَنِّیَهُ السَّلامَةَ وَالبَقاءَ،ولا لِتَقعُدَ لَهُ عِندی شافِعاً...،اُنظُر فَإِن نَزَلَ حُسَینٌ وأصحابُهُ عَلَی الحُکمِ وَاستَسلَموا فَابعَث بِهِم إلَیَّ سِلماً،وإن أبَوا فَازحَف إلَیهِم حَتّی تَقتُلَهُم وتُمَثِّلَ بِهِم؛فَإِنَّهُم لِذلِکَ مُستَحِقّونَ ! فَإِن قُتِلَ حُسَینٌ فَأَوطِئِ الخَیلَ صَدرَهُ وظَهرَهُ؛فَإِنَّهُ عاقٌّ مُشاقٌّ قاطِعٌ ظَلومٌ !! ولَیسَ دَهری فی هذا أن یُضَرَّ بَعدَ المَوتِ شَیئاً،ولکِن عَلَیَّ قَولٌ لَو قَد قَتَلتُهُ فَعَلتُ هذا بِهِ !!
إن أنتَ مَضَیتَ لِأَمرِنا فیهِ جَزَیناکَ جَزاءَ السّامِعِ المُطیعِ،وإن أبَیتَ فَاعتَزِل عَمَلَنا وجُندَنا،وخَلِّ بَینَ شِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ وبَینَ العَسکَرِ،فَإِنّا قَد أمَرناهُ بِأَمرِنا،وَالسَّلامُ 293 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 414، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 390). [2]
292.الکافی -به نقل از عبد الملک-:از امام صادق علیه السلام،از روزه روزهای تاسوعا و عاشورا در ماه محرّم پرسیدم.فرمود:«تاسوعا،روزی است که حسین و یارانش-که خدا از ایشان،خشنود باد-،در کربلا،محاصره شدند و سپاه شام،بر گِرد او جمع شدند و فرود آمدند.ابن مرجانه و عمر بن سعد،از وفور و فراوانیِ سپاهیان،شادمان شدند و در این روز،حسین علیه السلام و یارانش را-که خدا از ایشان خشنود باد-،ناتوان شمردند و یقین کردند که کسی به یاری حسین علیه السلام نمیآید و عراقیان،به او کمکی نمیدهند.پدرم فدای ناتوانْ شمرده شده غریب باد !»
سپس فرمود:«امّا روز عاشورا،روزی است که مصیبت حسین علیه السلام و بر خاک افتادن او میان یارانش،پیش آمد و یارانش نیز برهنه،بر گِرد او بر زمین افتاده بودند.آیا در چنین
1) (1)
روزی،روزه میگیرند؟به پروردگار خانه حرام سوگند که هرگز،روا نیست !». (1)
سَأَلتُ أبا عَبدِ اللَّهِ علیه السلام عَن صَومِ تاسوعا وعاشورا مِن شَهرِ المُحَرَّمِ؟
فَقالَ:تاسوعا یَومٌ حوصِرَ فیهِ الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ رَضِیَ اللَّهُ عَنهُم بِکَربَلاءَ،وَاجتَمَعَ عَلَیهِ خَیلُ أهلِ الشّامِ وأناخوا عَلَیهِ،وفَرِحَ ابنُ مَرجانَةَ وعُمَرُ بنُ سَعدٍ بِتَوافُرِ الخَیلِ وکَثرَتِها،وَاستَضعَفوا فیهِ الحُسَینَ علیه السلام وأصحابَهُ رَضِیَ اللَّهُ عَنهُم،وأیقَنوا أن لا یَأتِیَ الحُسَینَ علیه السلام ناصِرٌ ولا یُمِدُّهُ أهلُ العِراقِ،بِأَبِی المُستَضعَفُ الغَریبُ.
ثُمَّ قالَ:وأمّا یَومُ عاشورا فَیَومٌ اصیبَ فِیهِ الحُسَینُ علیه السلام صَریعاً بَینَ أصحابِهِ،وأصحابُهُ صَرعی حَولَهُ عُراةً،أفَصَومٌ یَکونُ فی ذلِکَ الیَومِ؟! کَلّا ورَبِّ البَیتِ الحَرامِ 294 (الکافی:ج 4 ص 147 ح 7، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 95 ح 40). [2]
293.تاریخ الطبری -به نقل از عبد اللَّه بن شَریک عامری-:هنگامی که شمر بن ذی الجوشن،نامه را [ از ابن زیاد برای ابن سعد ]گرفت،او و عبد اللَّه بن ابی مُحِل برخاستند.عمّه ابن ابی مُحِل،اُمّ البنین [ مادر عبّاس علیه السلام ]،دختر حِزام،همسر علی بن ابی طالب علیه السلام بود که عبّاس علیه السلام،عبد اللَّه،جعفر و عثمان را برای او به دنیا آورد.عبد اللَّه بن ابی مُحِلّ بن حِزام بن خالد بن ربیعة بن وحید بن کعب بن عامر بن کِلاب گفت:خداوند،[کار ]امیر را به سامان آوَرَد! پسران خواهر ما همراه حسین هستند.اگر موافقی،اماننامهای برای آنان بنویس.
گفت:باشد؛با کمال میل !
آن گاه،به مُنشیاش فرمان داد و اماننامهای برای آنان نوشت و عبد اللَّه بن ابی مُحِل،آن اماننامه را با غلامش به نام کُزمان،فرستاد.هنگامی که او بر آنان در آمد،آنان را فرا خواند و گفت:این،امانی است که داییتان برای شما فرستاده است.
آن جوانان ( فرزندان امّ البنین )،به او گفتند:به داییمان،سلام برسان و به او بگو:ما نیازی به امانِ تو نداریم،امان خدا،بهتر از امانِ فرزند سمیّه است.
1) (1)
شمر بن ذی الجوشن،با نامه عبید اللَّه بن زیاد به عمر بن سعد،به سوی او آمد.چون بر او در آمد و نامه را خواند،عمر به او گفت:وای بر تو ! چه میخواهی؟خدا،از خانهات دورت بدارد (آواره گردی) و آنچه را برایم آوردهای،زشت گردانَد ! به خدا سوگند،گمان میکنم که تو مانع شدهای تا آنچه را به او نوشته بودم،بپذیرد.کارِ ما را تباه کردی.ما امید داشتیم که کار،سامان پذیرد.به خدا سوگند،حسین،تسلیم نمیشود.جانی غیرتمند در وجودش نهفته است.
شمر به او گفت:به من بگو که چه میکنی؟آیا فرمانِ امیرت را اجرا میکنی و دشمنش را میکُشی؟اگر نه،سپاه و لشکر را به من،وا گذار.
عمر گفت:هرگز به تو واگذار نمیکنم و خودم کار را به انجام میرسانم ! تو هم کاری را به عهده بگیر و فرمانده پیادگان باش.
عمر،پنجشنبه شب،نُه روز از محرّم گذشته،حرکت کرد [ و حمله کرد ].شمر نیز آمد تا جلوی یاران حسین علیه السلام ایستاد و گفت:خواهرزادگان ما کجا هستند؟
عبّاس علیه السلام و جعفر و عثمان،فرزندان علی علیه السلام،بیرون آمدند و به او گفتند:چه میخواهی و در پی چه هستی؟
گفت:شما-ای خواهرزادگانم-،در امان هستید.
آن جوانان به او گفتند:خداوند،تو و امانت را لعنت کند! اگر تو داییِ ما هستی،به ما امان میدهی،در حالی که فرزند پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله در امان نیست؟! (1)
لَمّا قَبَضَ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ الکِتابَ قامَ هُوَ وعَبدُ اللَّهِ بنُ أبِی المُحِلِّ-وکانَت عَمَّتُهُ امُّ البَنینَ ابنَةُ حِزامٍ عِندَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام،فَوَلَدَت لَهُ العَبّاسَ [1]وعَبدَ اللَّهِ وجَعفَراً وعُثمانَ-فَقالَ عَبدُ اللَّهِ بنُ أبِی المُحِلِّ بنِ حِزامِ بنِ خالِدِ بنِ رَبیعَةَ بنِ الوَحیدِ بنِ کَعبِ بنِ عامِرِ بنِ کِلابٍ:أصلَحَ اللَّهُ الأَمیرَ ! إنَّ بَنی اختِنا مَعَ الحُسَینِ،فَإِن رَأَیتَ أن تَکتُبَ لَهُم أماناً فَعَلتَ،قالَ:نَعَم ونَعمَةَ عَینٍ.
فَأَمَرَ کاتِبَهُ،فَکَتَبَ لَهُم أماناً،فَبَعَثَ بِهِ عَبدُ اللَّهِ بنُ أبِی المُحِلِّ مَعَ مَولیً لَهُ یُقالُ لَهُ:کُزمانُ،فَلَمّا قَدِمَ عَلَیهِم دَعاهُم،فَقالَ:هذا أمانٌ بَعَثَ بِهِ خالُکُم،فَقالَ لَهُ الفِتیَةُ:أقرِئ خالَنَا السَّلامَ،وقُل لَهُ:أن لا حاجَةَ لَنا-
1) (1)
294.أنساب الأشراف: شمر،[در میدان] ایستاد و گفت:خواهرزادگان ما،کجا هستند ( یعنی:عبّاس علیه السلام،عبد اللَّه،جعفر و عثمان،فرزندان علی بن ابی طالب علیه السلام که مادرشان،اُمّ البنین،دختر حِزام بن ربیعه کِلابیِ شاعر بود)؟
آنان،به سوی او آمدند.
شمر گفت:شما در امان هستید.
گفتند:خداوند،تو و امانت را لعنت کند! آیا به ما امان میدهی،در حالی که فرزند دختر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله در امان نیست؟! (1)
295.الملهوف: شمر بن ذی الجوشن-که خدا،لعنتش کند-آمد و ندا داد:خواهرزادگان من،عبد اللَّه،جعفر،عبّاس و عثمان،کجا هستند؟
حسین علیه السلام فرمود:«پاسخش را بدهید،هر چند فاسق است؛چرا که یکی از داییهای شماست».
1) (1) وَقَفَ شِمرٌ فَقالَ:أینَ بَنو اختِنا؟یَعنی:العَبّاسَ وعَبدَ اللَّهِ وجَعفَراً وعُثمانَ بَنی عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام،واُمُّهُم امُّ البَنینَ بِنتُ حِزامِ بنِ رَبیعَةَ الکِلابِیِّ الشّاعِرِ،فَخَرَجوا إلَیهِ،فَقالَ:لَکُمُ الأَمانُ.فَقالوا:لَعَنَکَ اللَّهُ ولَعَنَ أمانَکَ ! أتُؤمِنُنا وَابنُ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله لا أمانَ لَهُ؟! 296 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 391، [1]المنتظم:ج 5 ص 337). [2]
آنان به او گفتند:چه کار داری؟
گفت:ای خواهرزادگان من ! شما در امان هستید.خود را به همراه برادرتان حسین،به کُشتن ندهید و در اطاعت امیر مؤمنان یزید بن معاویه باشید.
عبّاس بن علی علیه السلام،او را ندا داد:«دستانت،بُریده باد و لعنت بر امانی که آوردهای،ای دشمن خدا! آیا به ما فرمان میدهی که برادر و سَرورمان حسین بن فاطمه را وا گذاریم و در اطاعت ملعونان و فرزندان ملعونها درآییم؟!».
شمر،خشمگینانه،به سوی لشکرش بازگشت. (1)
أقَبَل شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ-لَعَنَهُ اللَّهُ-فَنادی:أینَ بنو اختی عَبدُ اللَّهِ وجَعفَرٌ وَالعَبّاسُ [1]وعُثمانُ؟فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:أجیبوهُ وإن کانَ فاسِقاً،فَإِنَّهُ بَعضُ أخوالِکُم،فَقالوا لَهُ:ما شَأنُکَ؟
فَقالَ:یا بَنی اختی،أنتُم آمِنونَ،فَلا تَقتُلوا أنفُسَکُم مَعَ أخیکُمُ الحُسَینِ،وَالزَموا طاعَةَ أمیرِ المُؤمِنینَ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ !
فَناداهُ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام:تَبَّت یَداکَ ولُعِنَ ما جِئتَ بِهِ مِن أمانِکَ یا عَدُوَّ اللَّهِ ! أتَأمُرُنا أن نَترُکَ أخانا وسَیِّدَنَا الحُسَینَ بنَ فاطِمَةَ ونَدخُلَ فی طاعَةِ اللَّعناءِ أولادِ اللَّعناءِ؟!
فَرَجَعَ الشِّمرُ إلی عَسکَرِهِ مُغضَباً 297 (الملهوف:ص 148،مثیر الأحزان:ص 55).
296.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف،در یادکردِ حوادث عصر تاسوعا-:حارث بن حَصیره از عبد اللَّه بن شریک عامری برایم نقل کرد که:عمر بن سعد ندا داد:ای لشکر خدا ! سوار شوید و بشارتتان باد !
آن گاه،خود با مردم،سوار شد و پس از نماز عصر،به سوی آنان (سپاه حسین علیه السلام)،حرکت کرد.حسین علیه السلام،جلوی خیمه نشسته بود و شمشیرش را بر گِرد پاهایش حلقه کرده بود و خوابش برده،سرش بر روی زانوانش افتاده بود که خواهرش زینب علیها السلام،صدا[ ی حرکت لشکر ابن سعد ]را شنید و به برادرش نزدیک شد و گفت:ای برادر من ! آیا صداها را نمیشنوی که نزدیک شدهاند؟
1) (1)
حسین علیه السلام،سرش را بلند کرد و فرمود:«پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را در خواب دیدم.به من فرمود:"تو به سوی ما میآیی"».
خواهرش به صورت خود زد و گفت:وای بر من !
حسین علیه السلام فرمود:«خواهرم ! بر تو چنین مباد.آرام باش.[ خدای ] رحمان،بر تو رحم کند!».
عبّاس بن علی علیه السلام گفت:ای برادر ! آنان به سوی تو حرکت کردهاند.
حسین علیه السلام برخاست و سپس فرمود:«ای عبّاس! ای برادرم! جانم فدایت ! سوار شو و با آنان،ملاقات کن و بپرس که در چه حالاند و چه شده است و برای چه آمدهاند؟».
عبّاس علیه السلام با بیست سوار،به پیشواز آنان رفت.زُهَیر بن قَین و حبیب بن مُظاهر نیز میان آن بیست تن بودند.عبّاس علیه السلام به آنان گفت:چه شده و چه میخواهید؟
گفتند:فرمان امیر آمده که به شما پیشنهاد دهیم که یا به حکمش گردن نهید و یا با شما بجنگیم.
عبّاس علیه السلام گفت:عجله نکنید تا به سوی ابا عبد اللَّه،باز گردم و آنچه را گفتید،به او برسانم.
آنان،ایستادند و سپس گفتند:او را ببین و از این موضوع،آگاهش کن.سپس نزد ما بیا و آنچه را که میگوید،به ما بگو.
عبّاس علیه السلام،با شتاب به سوی حسین علیه السلام باز گشت تا باخبرش سازد؛امّا یارانش ایستادند و با سپاهیان دشمن،سخن گفتند.حبیب بن مُظاهر،به زُهَیر بن قَین گفت:اگر میخواهی،تو با مردم،سخن بگو و اگر میخواهی،من سخن بگویم.
زُهَیر به او گفت:تو این کار را آغاز کردی.پس تو با آنان،سخن بگو.
حبیب بن مُظاهر،به آنان گفت:بدانید که-به خدا سوگند-،فردای قیامت و نزد خدا،چه بد مردمی هستند که بر او در میآیند،در حالی که فرزندان پیامبرش صلی اللَّه علیه و آله
خاندان و اهل بیت او،و نیز عابدان این سرزمین و سحرخیزانِ کوشا و فراوانْ یادکنندگانِ خدا را کُشتهاند !
عَزرَة بن قیس به او گفت:تا میتوانی،از خودت بگو و تعریف کن!
زُهَیر به او گفت:ای عَزره ! خدا از او تعریف کرده و رهنمونش شده است.از خدا پروا کن-ای عَزره-که من،خیرخواه تو هستم ! تو را به خدا سوگند میدهم-ای عزره-که مبادا در کشتن جانهای پاک،از یاوران گمراهی باشی !
او گفت:ای زُهَیر ! تو نزد ما،از پیروان این خاندان،به شمار نمیرفتی.تو عثمانی بودی!
زُهَیر گفت:آیا تو از موضعگیری و ایستادنم در این جا،به این راه نمیبری که از آنها هستم؟! بدانید که-به خدا سوگند-،من هیچ گاه نامهای به حسین علیه السلام ننوشتهام و پیکی روانه نساختهام و به او وعده یاری ندادهام؛امّا راه،ما را با هم گِرد آورد و هنگامی که او را دیدم،پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را و جایگاه حسین را در نزد او،به یاد آوردم و آنچه را از دشمنش و گروه شما به او رسیده،دانستم.پس اندیشیدم که یاریاش کنم و در گروه او باشم و جانم را فدایش کنم تا حقّ خدا و پیامبرش را که شما تباه کردهاید،پاس بدارم.
عبّاس بن علی علیه السلام،به شتاب آمد تا به آنها رسید و گفت:ای مردم ! ابا عبد اللَّه،از شما میخواهد که امشب،باز گردید تا در این باره بیندیشد....هنگامی که عبّاس بن علی علیه السلام نزد حسین علیه السلام آمد و پیشنهاد عمر بن سعد را باز گفت،امام حسین علیه السلام به او فرمود:«به سوی آنان،باز گرد و اگر توانستی،[ رویارویی با ] آنها را تا صبح به تأخیر بینداز و امشب،بازشان گردان.شاید که امشب برای پروردگارمان،نماز بخوانیم و او را بخوانیم و از وی آمرزش بخواهیم،که او خود میداند که من،نماز گزاردن برای او،تلاوت کتابش،دعا و آمرزشخواهیِ فراوان را دوست دارم».
همچنین حارث بن حَصیره،از عبد اللَّه بن شریک عامری،از امام زین العابدین علیه السلام برایم نقل کرد که فرمود:«پیکی از سوی عمر بن سعد،نزد ما آمد و به گونهای ایستاد
که سخنش را بشنویم و سپس گفت:ما تا فردا به شما،مهلت میدهیم.اگر تسلیم شدید،شما را به سوی امیرمان عبید اللَّه بن زیاد میبریم،و اگر خودداری کردید،شما را رها نمیکنیم». (1)
إنَّ عُمَرَ بنَ سَعدٍ نادی:یا خَیلَ اللَّهِ ارکَبی وأبشِری ! فَرَکِبَ فِی النّاسِ،ثُمَّ زَحَفَ نَحوَهُم بَعدَ صَلاةِ العَصرِ،وحُسَینٌ علیه السلام جالِسٌ أمامَ بَیتِهِ،مُحتَبِیاً بِسَیفِهِ،إذ خَفَقَ بِرَأسِهِ عَلی رُکبَتَیهِ،وسَمِعَت اختُهُ زَینَبُ علیها السلام الصَّیحَةَ،فَدَنَت مِن أخیها،فَقالَت:یا أخی،أما تَسمَعُ الأَصواتَ قَدِ اقتَرَبَت؟!
قالَ:فَرَفَعَ الحُسَینُ علیه السلام رَأسَهُ،فَقالَ:إنّی رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فِی المَنامِ،فَقالَ لی:إنَّکَ تَروحُ إلَینا،قالَ:فَلَطَمَت اختُهُ وَجهَها،وقالَت:یا وَیلَتا ! فَقالَ:لَیسَ لَکِ الوَیلُ یا اخَیَّةُ،اسکُنی رَحِمَکِ الرَّحمنُ !
وقالَ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام:یا أخی ! أتاکَ القَومُ،قالَ:فَنَهَضَ،ثُمَّ قالَ:یا عَبّاسُ،ارکَب بِنَفسی أنتَ یا أخی حَتّی تَلقاهُم،فَتَقولُ لَهُم:ما لَکُم،وما بَدا لَکُم؟وتَسأَ لُهُم عَمّا جاءَ بِهِم؟
فَأَتاهُمُ العَبّاسُ علیه السلام،فَاستَقبَلَهُم فی نَحوٍ مِن عِشرینَ فارِساً،فیهِم زُهَیرُ بنُ القَینِ،وحَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ،فَقالَ لَهُمُ العَبّاسُ علیه السلام:ما بَدا لَکُم،وما تُریدونَ؟قالوا:جاءَ أمرُ الأَمیرِ بِأَن نَعرِضَ عَلَیکُم أن تَنزِلوا عَلی حُکمِهِ،أو نُنازِلَکُم !
قالَ:فَلا تَعجَلوا حَتّی أرجِعَ إلی أبی عَبدِ اللَّهِ،فَأَعرِضَ عَلَیهِ ما ذَکَرتُم،قالَ:فَوَقَفوا،ثُمَّ قالوا:اِلقَهُ فَأَعلِمهُ ذلِکَ،ثُمَّ القَنا بِما یَقولُ.
قالَ:فَانصَرَفَ العَبّاسُ علیه السلام راجِعاً یَرکُضُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام یُخبِرُهُ بِالخَبَرِ،ووَقَفَ أصحابُهُ یُخاطِبونَ القَومَ،فَقالَ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ لِزُهَیرِ بنِ القَینِ:کَلِّمِ القَومَ إن شِئتَ،وإن شِئتَ کَلَّمتُهُم.
فَقالَ لَهُ زُهَیرٌ:أنتَ بَدَأتَ بِهذا،فَکُن أنتَ تُکَلِّمُهُم،فَقالَ لَهُم حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ:أما وَاللَّهِ،لَبِئسَ القَومُ عِندَ اللَّهِ غَداً قَومٌ یَقدَمونَ عَلَیهِ قَد قَتَلوا ذُرِّیَّةَ نَبِیِّهِ علیه السلام وعِترَتَهُ وأهلَ بَیتِهِ صلی اللَّه علیه و آله،وعُبّادَ أهلِ هذَا المِصرِ المُجتَهِدینَ بِالأَسحارِ،وَالذّاکِرینَ اللَّهَ کَثیراً.
فَقالَ لَهُ عَزرَةُ بنُ قَیسٍ:إنَّکَ لَتُزَکّی نَفسَکَ مَا استَطَعتَ !
فَقالَ لَهُ زُهَیرٌ:یا عَزرَةُ ! إنَّ اللَّهَ قَد زَکّاها وهَداها،فَاتَّقِ اللَّهَ یا عَزرَةُ،فَإِنّی لَکَ مِنَ النّاصِحینَ،أنشُدُکَ اللَّهَ یا عَزرَةُ أن تَکونَ مِمَّن یُعینُ الضَّلالَ عَلی قَتلِ النُّفوسِ الزَّکِیَّةِ !
قالَ:یا زُهَیرُ ! ما کُنتَ عِندَنا مِن شیعَةِ أهلِ هذَا البَیتِ.إنَّما کُنتَ عُثمانِیّاً !
قالَ:أفَلَستَ تَستَدِلُّ بِمَوقِفی هذا أنّی مِنهُم ! أما وَاللَّهِ،ما کَتَبتُ إلَیهِ کِتاباً قَطُّ،ولا أرسَلتُ إلَیهِ رَسولاً قَطُّ،ولا وَعَدتُهُ نُصرَتی قَطُّ،ولکِنَّ الطَّریقَ جَمَعَ بَینی وبَینَهُ،فَلَمّا رَأَیتُهُ ذَکَرتُ بِهِ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله ومَکانَهُ مِنهُ،وعَرَفتُ ما یُقدَمُ عَلَیهِ مِن عَدُوِّهِ وحِزبِکُم،فَرَأَیتُ أن أنصُرَهُ،وأن أکونَ فی حِزبِهِ،وأن أجعَلَ نَفسی دونَ نَفسِهِ،حِفظاً لِما ضَیَّعتُم مِن حَقِّ اللَّهِ وحَقِّ رَسولِهِ صلی اللَّه علیه و آله.
قالَ:وأقبَلَ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام یَرکُضُ حَتَّی انتَهی إلَیهِم،فَقالَ:یا هؤُلاءِ،إنَّ أبا عَبدِ اللَّهِ یَسأَ لُکُم أن تَنصَرِفوا هذِهِ العَشِیَّةَ حَتّی یَنظُرَ فی هذَا الأَمرِ...وکانَ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام حینَ أتی حُسَیناً علیه السلام بِما عَرَضَ عَلَیهِ عُمَرُ بنُ سَعدٍ قالَ:اِرجِع إلَیهِم،فَإِنِ استَطَعتَ أن تُؤَخِّرَهُم إلی غُدوَةٍ وتَدفَعَهُم عِندَ العَشِیَّةِ؛لَعَلَّنا نُصَلّی لِرَبِّنَا اللَّیلَةَ،ونَدعوهُ ونَستَغفِرُهُ،فَهُوَ یَعلَمُ أنّی قَد کُنتُ احِبُّ الصَّلاةَ لَهُ،وتِلاوَةَ کِتابِهِ،وکَثرَةَ الدُّعاءِ وَالاِستِغفارِ !
قالَ أبو مِخنَفٍ:حَدَّثَنِی الحارِثُ بنُ حَصِیرَةَ،عَن عَبدِ اللَّهِ بنِ شَریکٍ العامِرِیِّ،عَن عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام قالَ:أتانا رَسولٌ مِن قِبَلِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ،فَقامَ مِثلَ حَیثُ یُسمَعُ الصَّوتُ،فَقالَ:إنّا قَد أجَّلناکُم إلی غَدٍ،فَإِنِ استَسلَمتُم سَرَّحنا بِکُم إلی أمیرِنا عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،وإن أبَیتُم فَلَسنا تارِکیکُم 298 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 416،أنساب الأشراف:ج 3 ص 391).
1) (1)
297.الملهوف: هنگامی که حسین علیه السلام،حرصورزی دشمن را در شتاب برای نبرد و اندک بودن بهرهمندیشان از اندرز و سخن را دید،به برادرش عبّاس علیه السلام فرمود:«اگر میتوانی،آنان را امروز از [ نبرد با ] ما منصرف کنی،بکن،تا امشب را برای پروردگارمان،نماز بگزاریم که او میداند من،نماز گزاردن برای او و تلاوت کتابش را دوست دارم».
عبّاس علیه السلام،این را از ایشان خواست و عمر بن سعد،درنگ کرد.عمرو بن حَجّاج زَبیدی،به او گفت:به خدا سوگند،اگر آنان ترک و دیلم نیز بودند و این را خواسته بودند،موافقت میکردیم،حال که خاندان محمّد صلی اللَّه علیه و آله هستند،چگونه نپذیریم؟!
از این رو،لشکر عمر بن سعد،موافقت کرد.
حسین علیه السلام،نشسته،خوابش بُرد.سپس بیدار شد و گفت:«ای خواهر ! این ساعت،جدّم محمّد صلی اللَّه علیه و آله و پدرم علی علیه السلام،و مادرم فاطمه علیها السلام و برادرم حسن علیه السلام را در عالم رؤیا دیدم که میگفتند:"ای حسین ! تو به زودی،(بر اساس برخی روایتها:فردا) به سوی ما میآیی"».
زینب علیها السلام،بر صورت خود زد و شیوَنی کشید.حسین علیه السلام به او فرمود:«آرامتر! دشمن را شماتتکننده ما مکن». 1
298.مثیر الأحزان: روز نهم محرّم،عمر بن سعد،آنان (حسین علیه السلام و یارانش) را به جنگ،فرا خواند.حسین علیه السلام،عبّاس را فرستاد و از او خواست که آن یک شب را مهلت دهد.عمر،نظر شمر را خواست.او گفت:اگر من فرمانده بودم،به آنان مهلت نمیدادم.
عمرو بن حَجّاج بن سَلَمة بن عبدِ یَغوث زُبَیدی گفت:سبحان اللَّه! به خدا سوگند،اگر او از ترک و دیلم هم بود و این درخواست را از شما داشت،حقّ مخالفت کردن نداشتید ! به ایشان،مهلت دهید.
آن شب،صدای حسین علیه السلام و یارانش به نماز و تلاوت قرآن،بلند بود و مانند آوای زنبور عسل،قطع نمیشد و گروهی از همراهان عمر بن سعد،به آنان پیوستند. (1)
فَلَمّا کانَ التّاسِعُ مِنَ المُحَرَّمِ دَعاهُم عُمَرُ بنُ سَعدٍ إلَی المُحارَبَةِ،فَأَرسَلَ الحُسَینُ علیه السلام العَبّاسَ علیه السلام یَلتَمِسُ مِنهُم تَأخیرَ تِلکَ اللَّیلَةِ،فَقالَ عُمَرُ لِشِمرٍ:ما تَقولُ؟قالَ:أمّا أنَا لَو کُنتُ الأَمیرَ لَم انظِرهُ.فَقالَ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ بنِ سَلَمَةَ بنِ عَبدِ یَغوثَ الزُّبَیدِیُّ:سُبحانَ اللَّهِ! وَاللَّهِ،لَو کانَ مِنَ التُّرکِ وَالدَّیلَمِ وسَأَلوکَ عَن هذا ما کانَ لَکَ أن تَمنَعَهُم حینَئِذٍ،أمهِلهُم.
فَکانَ لَهُم فی تِلکَ اللَّیلَةِ دَوِیٌّ کَالنَّحلِ مِنَ الصَّلاةِ وَالتِّلاوَةِ،فَجاءَ إلَیهِم جَماعَةٌ مِن أصحابِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ 300 (مثیر الأحزان:ص 52).
299.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف،از حارث بن حَصیره،از عبد اللَّه بن شریک عامری،از امام زین العابدین علیه السلام-:حسین علیه السلام،یارانش را پس از باز گشت عمر بن
1) (1)
سعد،گِرد آورد،و این،هنگام غروب بود.من،بیمار بودم.خودم را به او نزدیک کردم تا سخنش را بشنوم.شنیدم که پدرم به یارانش میگوید:«خداوند-تبارک و تعالی-را با بهترین ثناها،میستایم و او را بر شادی و سختی،ستایش میکنم.خدایا ! تو را بر این میستایم که به نبوّت،گرامیمان داشتی و قرآن را به ما آموختی و در دین،بینایمان گرداندی و برایمان،گوش و چشم و دل،قرار دادی و ما را از مشرکان،قرار ندادی.
امّا بعد،من،یارانی شایستهتر و بهتر از یاران خود نمیشناسم و خانوادهای بهتر از خانوادهام،در نیکی کردن و صِله ارحام،سراغ ندارم.خداوند،از جانب من به همه شما،جزای خیر دهد ! هان ! من گمان دارم که روز [ کارزار ] ما با این دشمنان،فرداست.هان که من،نظرم را برایتان گفتم ! همگی آزادید که بروید.تعهّدی به من ندارید.این [ سیاهیِ ]شب،شما را پوشانده است.آن را مَرکب خود سازید». (1)
جَمَعَ الحُسَینُ علیه السلام أصحابَهُ بَعدَما رَجَعَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ،وذلِکَ عِندَ قُربِ المَساءِ،قالَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام:فَدَنَوتُ مِنهُ لِأَسمَعَ وأنَا مَریضٌ،فَسَمِعتُ أبی وهُوَ یَقولُ لِأَصحابِهِ:
اثنی عَلَی اللَّهِ تَبارَکَ وتَعالی أحسَنَ الثَّناءِ،وأحمَدُهُ عَلَی السَّرّاءِ وَالضَّرّاءِ،اللَّهُمَّ إنّی أحمَدُکَ عَلی أن أکرَمتَنا بِالنُّبُوَّةِ،وعَلَّمتَنَا القُرآنَ،وفَقَّهتَنا فِی الدّینِ،وجَعَلتَ لَنا أسماعاً وأبصاراً وأفئِدَةً،ولَم تَجعَلنا مِنَ المُشرِکینَ.
أمّا بَعدُ،فَإِنّی لا أعلَمُ أصحاباً أولی ولا خَیراً مِن أصحابی،ولا أهلَ بَیتٍ أبَرَّ ولا أوصَلَ مِن أهلِ بَیتی،فَجَزاکُمُ اللَّهُ عَنّی جَمیعاً خَیراً،ألا وإنّی أظُنُّ یَومَنا مِن هؤُلاءِ الأَعداءِ غَداً،ألا وإنّی قَد رَأَیتُ لَکُم،فَانطَلِقوا جَمیعاً فی حِلٍّ،لَیسَ عَلَیکُم مِنّی ذِمامٌ،هذا لَیلٌ قَد غَشِیَکُم،فَاتَّخِذوهُ جَمَلاً 301 (تاریخ الطبری:ج 5 ص418؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 91). [2]
300.تاریخ الطبری -به نقل از ضحّاک بن عبد اللَّه مِشرَقی-:من و مالک بن نضْر ارحَبی،بر حسین علیه السلام وارد شدیم.
...چون شب شد،فرمود:«این،[ سیاهیِ ] شب است که شما را پوشانده است.آن
1) (1)
را مَرکب خود گیرید و هر کدامتان،دست مردی از خاندانم را بگیرد و در دشتها و شهرهایتان،پراکنده شوید تا خداوند،گشایشی دهد که این مردم،در پیِ من هستند و اگر به من دست بیابند،در پیِ دیگران نمیروند».
برادران،پسران و برادرزادگان حسین علیه السلام و دو پسر عبد اللَّه بن جعفر،به ایشان گفتند:چرا چنین کنیم؟برای این که پس از تو بمانیم؟! خداوند،هرگز آن [ روز ] را به ما نشان ندهد !
عبّاس بن علی علیه السلام،آغازگر این سخن بود و سپس،بقیّه آنان،همین سخن و مانند آن را بر زبان آوردند.
حسین علیه السلام فرمود:«ای فرزندان عقیل ! کُشته شدن مُسلم،برای شما کافی است.بروید که من به شما،اجازه دادم».
آنان گفتند:مردم،چه خواهند گفت؟میگویند که ما،بزرگ و سَرور خود را و بهترینْ عموزادگان خود را رها کردیم و همراه آنان،نه تیری انداختیم،و نه نیزهای پَراندیم و نه شمشیری زدیم،و نمیدانیم چه کردند! به خدا سوگند،چنین نمیکنیم؛بلکه جان و مال و خانوادهمان را فدای تو میکنیم و همراه تو میجنگیم تا به سرانجام تو برسیم.خداوند،زندگی پس از تو را زشت گردانَد !....
سپس،مسلم بن عَوسَجه اسدی،برخاست و به حسین علیه السلام گفت:آیا ما تو را تنها بگذاریم،در حالی که هنوز از عهده ادای حقّ تو در برابر خدا،بیرون نیامدهایم؟! بدان که-به خدا سوگند-،با تو هستم تا آن جا که نیزهام را در سینههایشان بِشکنم ! تا هر زمان که قبضه شمشیرم را به دست دارم،با آنان میجنگم و از تو،جدا نمیشوم؛و اگر سلاح نداشته باشم تا با آنان بجنگم،در دفاع از تو،به سوی آنان،سنگ پرتاب میکنم تا همراه تو بمیرم.سپس سعید بن عبد اللَّه حنفی گفت:به خدا سوگند،تو را تنها نمیگذاریم تا خدا بداند که ما در غیاب پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،تو را پاس داشتیم.به خدا سوگند،اگر میدانستم که کشته میشوم و سپس زنده میشوم،آن گاه زنده زنده،سوزانده میشوم و خاکسترم را بر باد میدهند و این کار را هفتاد مرتبه با من میکنند،
از تو جدا نمیشدم تا مرگم را پیش رویِ تو ببینیم ! پس اکنون،چرا این کار را نکنم که تنها یک بار کُشته شدن است و آن هم با کرامتی جاویدان در پیِ آن؟!
و زُهَیر بن قَین گفت:به خدا سوگند،دوست داشتم که کشته شوم و سپس،زنده شوم و سپس،کشته شوم و تا هزار مرتبه مرا بکشند؛امّا خداوند با کشته شدن من،کشته شدن را از تو و از جانِ این جوانان خاندانت،دور بدارد !
عموم یاران حسین علیه السلام،سخنانی چنین و به همین صورت،بر زبان آوردند و گفتند:به خدا سوگند،از تو جدا نمیشویم؛بلکه جانهایمان،فدای تو باد ! ما از تو با دل و جان و دست و سر،محافظت میکنیم؛و چون کشته شویم،به عهد خود وفا کرده،وظیفه خود را ادا کردهایم. (1)
قَدِمتُ ومالِکَ بنَ النَّضرِ الأَرحَبِیَّ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام...فَلَمّا کانَ اللَّیلُ قالَ:هذَا اللَّیلُ قَد غَشِیَکُم،فَاتَّخِذوهُ جَمَلاً،ثُمَّ لِیَأخُذ کُلُّ رَجُلٍ مِنکُم بِیَدِ رَجُلٍ مِن أهلِ بَیتی،تَفَرَّقوا فی سَوادِکُم ومَدائِنِکُم حَتّی یُفَرِّجَ اللَّهُ،فَإِنَّ القَومَ إنَّما یَطلُبُونی،ولَو قَد أصابونی لَهَوا عَن طَلَبِ غَیری.
فَقالَ لَهُ إخوَتُهُ وأبناؤُهُ وبَنو أخیهِ وَابنا عَبدِ اللَّهِ بنِ جَعفَرٍ:لِمَ نَفعَلُ؟لِنَبقی بَعدَکَ؟لا أرانَا اللَّهُ ذلِکَ أبَداً،بَدَأَهُم بِهذَا القَولِ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام،ثُمَّ إنَّهُم تَکَلَّموا بِهذا ونَحوِهِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:یا بَنی عَقیلٍ ! حَسبُکُم مِنَ القَتلِ بِمُسلِمٍ،اذهَبوا قَد أذِنتُ لَکُم،قالوا:فَما یَقولُ النّاسُ؟! یَقولونَ إنّا تَرَکنا شَیخَنا وسَیِّدَنا وبَنی عُمومَتِنا خَیرَ الأَعمامِ،ولَم نَرمِ مَعَهُم بِسَهمٍ،ولَم نَطعَن مَعَهُم بِرُمحٍ،ولَم نَضرِب مَعَهُم بِسَیفٍ،ولا نَدری ما صَنَعوا ! لا وَاللَّهِ،لا نَفعَلُ،ولکِن تَفدِیکَ أنفُسُنا وأموالُنا وأهلُونا،ونُقاتِلُ مَعَکَ حَتّی نَرِدَ مَورِدَکَ،فَقَبَّحَ اللَّهُ العَیشَ بَعدَکَ....
قالَ:فَقامَ إلَیهِ مُسلِمُ بنُ عَوسَجَةَ الأَسَدِیُّ،فَقالَ:أنَحنُ نُخَلّی عَنکَ ولَمّا نُعذِر إلَی اللَّهِ فی أداءِ حَقِّکَ؟! أما وَاللَّهِ،حَتّی أکسِرَ فی صُدورِهِم رُمحی،وأضرِبَهُم بِسَیفی ما ثَبَتَ قائِمُهُ فی یَدی،ولا افارِقُکَ،ولَو لَم یَکُن مَعی سِلاحٌ اقاتِلُهُم بِهِ لَقَذَفتُهُم بِالحِجارَةِ دونَکَ حَتّی أموتَ مَعَکَ.
قالَ:وقالَ سَعیدُ بنُ عَبدِ اللَّهِ الحَنَفِیُّ:وَاللَّهِ،لا نُخَلّیکَ حَتّی یَعلَمَ اللَّهُ أنا حَفِظنا غَیبَةَ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فیکَ،وَاللَّهِ،لَو عَلِمتُ أنّی اقتَلُ،ثُمَّ احیا،ثُمَّ احرَقُ حَیّاً،ثُمَّ اذَرُّ،یُفعَلُ ذلِکَ بی سَبعینَ مَرَّةً ما فارَقتُکَ حَتّی ألقی حِمامی دونَکَ،فَکَیفَ لا أفعَلُ ذلِکَ ! وإنَّما هِیَ قَتلَةٌ واحِدَةٌ،ثُمَّ هِیَ الکَرامَةُ الَّتی لَا انقِضاءَ لَها أبَداً؟!
قالَ:وقالَ زُهَیرُ بنُ القَینِ:وَاللَّهِ،لَوَدِدتُ أنّی قُتِلتُ،ثُمَّ نُشِرتُ،ثُمَّ قُتِلتُ حَتّی اقتَلَ کَذا ألفَ قَتلَةٍ،وأنَّ اللَّهَ یَدفَعُ بِذلِکَ القَتلَ عَن نَفسِکَ وعَن أنفُسِ هؤُلاءِ الفِتیَةِ مِن أهلِ بَیتِکَ.
قالَ:وتَکَلَّمَ جَماعَةُ أصحابِهِ بِکَلامٍ یُشبِهُ بَعضُهُ بَعضاً فی وَجهٍ واحِدٍ،فَقالوا:وَاللَّهِ،لا نُفارِقُکَ،ولکِنَّ أنفُسَنا لَکَ الفِداءُ،نَقِیکَ بِنُحورِنا وجِباهِنا وأیدینا،فَإِذا نَحنُ قُتِلنا کُنّا وَفَّینا،وقَضَینا ما عَلَینا 302 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 418، [1]الإرشاد:ج 2 ص 91). [2]
1) (1)
301.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش امام باقر،از امام زین العابدین علیهم السلام-:هنگامی که نامه عبید اللَّه بن زیاد،به عمر بن سعد رسید،عمر به جارچیاش فرمان داد که ندا در دهد:ما امروز و امشب را به حسین و یارانش،مهلت دادیم.
این بر حسین علیه السلام و یارانش،گران آمد.حسین علیه السلام در میان یارانش به سخن ایستاد و فرمود:«خدایا ! من،نه خاندانی را میشناسم که از خاندانم،نیکوکارتر و پاکتر و پاکیزهتر باشند،و نه یارانی را که بهتر از یاران من باشند.میبینید که چه شده است؟شما از بیعت من آزادید و چیزی به گردنتان نیست و تعهّدی به من ندارید.این،شب است که تاریکی آن،شما را فرا گرفته است.آن را مَُرکب خود گیرید و در شهرها پراکنده شوید،که این جماعت،مرا میجویند و اگر به من دست یابند،از تعقیب دیگران،دست میکشند».
عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب،برخاست و گفت:ای فرزند پیامبر خدا ! اگر ما،بزرگ و پیر و سَرورمان،زاده سَرور عموهایمان،فرزند پیامبرمان و سَرور پیامبران را وا بگذاریم و همراهش شمشیر نزنیم و با نیزه،همراهش نجنگیم،مردم به ما چه میگویند؟
به خدا سوگند،نه؛تا آن که به همان جایی در آییم که تو در میآیی و جانهایمان را فدایِ تو کنیم و خونهایمان را به پای تو بریزیم،که چون چنین کردیم،آنچه را بر عهده ماست،ادا نموده و از عهده وظیفهمان،بیرون آمدهایم.
مردی به نام زُهَیر بن قَین بَجَلی نیز برخاست و به امام علیه السلام گفت:ای فرزند پیامبر خدا ! دوست داشتم که کشته شوم و دوباره،زنده شوم و سپس کشته شوم و دوباره،زنده شوم و آن گاه،کشته شوم و باز،زنده شوم و تا صدبار به خاطر تو و همراهیانت
کشته شوم،امّا خدا با من،[ مرگ را ] از شما اهل بیت،دور بگردانَد.
امام علیه السلام به او و یارانش فرمود:«جزای خیر ببینید !». (1)
لَمّا وَصَلَ الکِتابُ [مِن عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ] إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ،أمَرَ مُنادِیَهُ،فَنادی:إنّا قَد أجَّلنا حُسَیناً وأصحابَهُ یَومَهُم ولَیلَتَهُم،فَشَقَّ ذلِکَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام وعَلی أصحابِهِ،فَقامَ الحُسَینُ علیه السلام فی أصحابِهِ خَطیباً،فَقالَ:اللَّهُمَّ إنّی لا أعرِفُ أهلَ بَیتٍ أبَرَّ ولا أزکی ولا أطهَرَ مِن أهلِ بَیتی،ولا أصحاباً هُم خَیرٌ مِن أصحابی،وقَد نَزَلَ بی ما قَد تَرَونَ،وأنتُم فی حِلٍّ مِن بَیعَتی،لَیسَت لی فی أعناقِکُم بَیعَةٌ،ولا لی عَلَیکُم ذِمَّةٌ،وهذَا اللَّیلُ قَد غَشِیَکُم،فَاتَّخِذوهُ جَمَلاً،وتَفَرَّقوا فی سَوادِهِ،فَإِنَّ القَومَ إنَّما یَطلُبونَنی،ولَو ظَفِروا بی لَذَهَلوا عَن طَلَبِ غَیری.
فَقامَ إلَیهِ عَبدُ اللَّهِ بنُ مُسلِمِ بنِ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ،فَقالَ:یَابنَ رَسولِ اللَّهِ،ماذا یَقولُ لَنَا النّاسُ إن نَحنُ خَذَلنا شَیخَنا وکَبیرَنا وسَیِّدَنا،وَابنَ سَیِّدِ الأَعمامِ،وَابنَ نَبِیِّنا سَیِّدِ الأَنبِیاءِ،لَم نَضرِب مَعَهُ بِسَیفٍ،ولَم نُقاتِل مَعَهُ بِرُمحٍ؟لا وَاللَّهِ،أو نَرِدَ مَورِدَکَ،ونَجعَلَ أنفُسَنا دونَ نَفَسِکَ،ودِماءَنا دونَ دَمِکَ،فَإِذا نَحنُ فَعَلنا ذلِکَ فَقَد قَضَینا ما عَلَینا،وخَرَجنا مِمّا لَزِمَنا.
وقامَ إلَیهِ رَجُلٌ یُقالُ لَهُ زُهَیرُ بنُ القَینِ البَجَلِیُّ،فَقالَ:یَا بنَ رَسولِ اللَّهِ،وَدِدتُ أنّی قُتِلتُ،ثُمَّ نُشِرتُ،ثُمَّ قُتِلتُ،ثمَّ نُشِرتُ،ثُمَّ قُتِلتُ،ثُمّ نُشِرتُ فیکَ وفِی الَّذینَ مَعَکَ مِئَةَ قَتلَةٍ،وإنَّ اللَّهَ دَفَعَ بی عَنکُم أهلَ البَیتِ.
فَقالَ لَهُ و لِأَصحابِهِ:جُزِیتُم خَیراً 303 (الأمالی،صدوق:ص 220 ح 239،بحار الأنوار:ج 44 ص 315 ح 1). [1]
302.مقاتل الطالبیّین -به نقل از عُتْبة بن سمعان کَلْبی-:حسین علیه السلام میان یارانش به سخن ایستاد و گفت:«خدایا ! تو میدانی که من،نه یارانی بهتر از یاران خود میشناسم،و نه خاندانی بهتر از خاندان خود.خداوند،به شما جزای خیر دهد که یاری و همکاری کردید ! این قوم،جز مرا نمیخواهند؛و اگر مرا بکُشند،کسی جز مرا نمیجویند.چون شب،شما را فرا گرفت،در سیاهی آن،پراکنده شوید و خود را نجات دهید».
عبّاس بن علی علیه السلام،برادر حسین،و علی [ اکبر ]،فرزندش و فرزندان عقیل،به پا خاستند و به ایشان گفتند:پناه بر خدا و سوگند به این ماه حرام ! چون باز گشتیم،به مردم چه بگوییم؟بگوییم:سَرور و فرزند سَرور و تکیهگاهمان را رها کردیم و او را هدف تیرها،حلقهای برای پرتاب نیزهها و قربانیای برای درندگان کردیم و از سرِ رغبت به دنیا گریختیم؟! پناه بر خدا ! بلکه ما با تو زندهایم و با تو میمیریم.
1) (1)
حسین علیه السلام گریست و آنان هم با او گریستند.سپس از خداوند برای آنان،جزای خیر طلب کرد.سپس حسین-که درودهای خدا بر او باد-،نشست. (1)
قامَ الحُسَینُ علیه السلام فی أصحابِهِ خَطیباً،فَقالَ:اللَّهُمَّ إنَّکَ تَعلَمُ أنّی لا أعلَمُ أصحاباً خَیراً مِن أصحابی،ولا أهلَ بَیتٍ خَیراً مِن أهلِ بَیتی،فَجَزاکُمُ اللَّهُ خَیراً،فَقَد آزَرتُم وعاوَنتُم،وَالقَومُ لا یُریدونَ غَیری،ولَو قَتَلونی لَم یَبتَغوا غَیری أحَداً،فَإِذا جَنَّکُمُ اللَّیلُ فَتَفَرَّقوا فی سَوادِهِ،وَانجوا بِأَنفُسِکُم.
فَقامَ إلیهِ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ أخوهُ وعَلِیٌّ ابنُهُ وبَنو عَقیلٍ علیهم السلام،فَقالوا لَهُ:مَعاذَ اللَّهِ وَالشَّهرِ الحَرامِ،فَماذا نَقولُ لِلنّاسِ إذا رَجَعنا إلَیهِم،إنّا تَرَکنا سَیِّدَنا وَابنَ سَیِّدِنا وعِمادَنا،وتَرَکناهُ غَرَضاً لِلنَّبلِ،ودَریئَةً لِلرِّماحِ،وجَزَراً لِلسِّباعِ،وفَرَرنا عَنهُ رَغبَةً فِی الحَیاةِ؟مَعاذَ اللَّهِ،بَل نَحیا بِحَیاتِکَ،ونَموتُ مَعَکَ.فَبَکی وبَکَوا عَلَیهِ،وجَزاهُم خَیراً،ثُمَّ نَزَلَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیهِ 304 (مقاتل الطالبیّین:ص 112). [1]
303.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از اسوَد بن قیس عبدی-:به محمّد بن بشیر حَضرَمی گفته شد:پسرت،در مرز ری،اسیر شده است.
گفت:او و خودم را به حساب خدا میگذارم.نه دوست داشتم که اسیر شود،و نه پس از او بمانم.
حسین علیه السلام،سخن او را شنید.به او فرمود:«خداوند،رحمتت کند! بیعتم را از تو برداشتم.[ برو و ] به آزاد کردن فرزندت بپرداز».
او گفت:درندگان،مرا زنده زنده بخورند،اگر از تو جدا شوم !
امام علیه السلام فرمود:«پس،این جامههای گرانبها را در اختیارِ فرزندت قرار ده تا با آنها،فِدیه (جانْفدای) برادرش را فراهم کند».
سپس،پنج جامه به ارزش هزار دینار به او بخشید. (2)
قالَ:عِندَ اللَّهِ أحتَسِبُهُ ونَفسی،ما کُنتُ احِبُّ أن یُؤسَرَ،ولا أن أبقی بَعدَهُ.
فَسَمِعَ قَولَهُ الحُسَینُ علیه السلام فَقالَ لَهُ:رَحِمَکَ اللَّهُ،أنتَ فی حِلٍّ مِن بَیعَتی،فَاعمَل فی فِکاکِ ابنِکَ.قالَ:أکَلَتنِی السِّباعُ حَیّاً إن فارَقتُکَ.
قالَ:فَأَعطِ ابنَکَ هذِهِ الأَثوابَ وَالبُرودَ یَستَعینُ بِها فی فِکاکِ أخیهِ.
فَأَعطاهُ خَمسَةَ أثوابٍ قیمَتُها ألفُ دینارٍ 305 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 468 ح 443،تهذیب الکمال:ج 6 ص 407).
304.علل الشرائع -به نقل از محمّد بن عماره-:به امام [ صادق علیه السلام ] گفتم:مرا از یاران حسین علیه السلام و رفتنشان به پیشواز مرگ،باخبر کن.
امام علیه السلام فرمود:«پرده از پیشِ چشمشان،کنار رفت تا آن که جایگاههایشان را در بهشت دیدند،و هر یک از آنان،به شهادت اقدام میکرد تا به همبَر شدن با حوریان و جایگاهش در بهشت برسد». 1
305.الخرائج و الجرائح -به نقل از ابو حمزه ثُمالی-:از امام العابدین علیه السلام روایت شده که فرمود:«من در شبی که صبحِ فردایش،پدرم کشته شد،با او بودم.به یارانش فرمود:"این،شب است.[ سیاهیِ ]آن را مرکَب خود بگیرید که این جماعت،در پیِ من هستند؛و اگر مرا بکُشند،دیگر به شما،کاری ندارند.شما [از ناحیه بیعت با من]،آزاد و صاحب اختیار هستید".
یارانش گفتند:نه.به خدا سوگند،هرگز چنین نمیشود !
فرمود:"فردا،شما کشته میشوید و هیچ یک از شما [ از مرگ ] نمیرَهَد".
گفتند:ستایش،خدایی که ما را به شَرَف کشته شدن همراه تو رساند !
سپس امام علیه السلام دعا کرد و به آنان فرمود:"سرهایتان را بالا بگیرید و بنگرید".
پس به جایگاه و منزلگاه خود در بهشت نگریستند،و امام علیه السلام به آنان میفرمود:"فلانی ! این،خانه توست" و "فلانی ! این،قصر توست" و "فلانی ! این،درجه توست".
از این رو،هر یک از آنان،با سر و سینه به استقبال نیزهها و شمشیرها میرفتند تا به
جایگاهشان در بهشت برسند». 1
306.أنساب الأشراف: هنگامی که شب بر حسین علیه السلام و یارانش،سایه افکند،آنان،همه شب را به نماز و تسبیح و آمرزشخواهی ایستادند و دعا و گریه و زاری کردند. 2
307.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: شب،در رسید و حسین علیه السلام،شب عاشورا را به رکوع و سجود و گریه و آمرزشخواهی و تضرّع و زاری پرداخت و یارانش،زمزمههایی [ بدون وقفه ]مانند آوای زنبور عسل داشتند. 3
308.الملهوف: حسین علیه السلام و یارانش،آن شب را به راز و نیاز و رکوع و سجود و قیام و قعود و زمزمههایی مانند زنبور عسل گذراندند.
در آن شب،32 تن از لشکر عمر بن سعد،به آنان پیوستند.نماز فراوان و داشتن کمالات،شیوه حسین علیه السلام در طول زندگیاش بود. 4
309.البدایه و النهایة -به نقل از حارث بن کعب و ابو ضحّاک،از امام زین العابدین علیه السلام-:حسین علیه السلام و یارانش،همه شبشان را نماز خواندند و آمرزش خواستند و دعا و گریه و زاری کردند.سواران نگهبان دشمن،به فرماندهی عَزرَة بن قیس احمَسی،پشت آنها میچرخیدند.همچنین حسین علیه السلام،تلاوت میکرد:«و البته کسانی که کافر شدهاند،نباید تصوّر کنند این که به ایشان مهلت میدهیم،برای آنان نیکوست.ما فقط به ایشان،مهلت میدهیم تا بر گناه [ خود ]بیفزایند؛و [ آن گاه ]عذابی خفّتآور خواهند داشت.خداوند،بر آن نیست که مؤمنان را به این [ حالی ] که شما بر آن هستید،وا گذارد،تا آن که پلید را از پاک،جدا کند...» (1)
سوره آل عمران:آیه 178 و 179.
تا آخر آیه (2). (3)310.الفتوح: شمر بن ذی الجوشن-که خداوند،لعنتش کند-،نیمه شب،با گروهی از همراهانش به لشکر حسین علیه السلام نزدیک شد.حسین علیه السلام،با صدای بلند،به تلاوت این آیه مشغول بود:(و البته کسانی که کافر شده اند،نباید تصور کنند این که به ایشان مهلت می دهیم،برای آنان،نیکوست...»،تا آخر آیه.
1) (1)
2) (2) ادامه آیه چنین است:«...و خداوند،بر آن نیست که شما رای از غیب،آگاه سازد؛اما خداوند،از میان فرستادگان خویش،برخی رای به خواست خویش برمی گزیند.پس به خدا و فرستادگانش ایمان بیاورید و البته اگر ایمان بیاورید و تقوا پیشه کنید،پاداشی بزرگ خواهید داشت».
3) (3) باتَ الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ طولَ لَیلِهِم یُصَلّونَ ویَستَغفِرونَ ویَدعونَ ویَتَضَرَّعونَ،وخُیولُ حَرَسِ عَدُوِّهِم تَدورُ مِن وَرائِهِم،عَلَیها عَزرَةُ بنُ قَیسٍ الأَحمَسِیُّ،وَالحُسَینُ علیه السلام یَقرَأُ: «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ * ما کانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ ) ،وتتمّتها:311 (...وَ ما کانَ اللّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَ لکِنَّ اللّهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظِیمٌ ) 312 (البدایة والنهایة:ج 8 ص 177). [1]
ملعونی از همراهان شمر بن ذی الجوشن،فریاد کشید:به خدای کعبه سوگند،ما پاکیزگانیم و شما،پلیدید،و ما از شما،جدا گشتهایم !
بُرَیر،نمازش را قطع کرد و ندا داد:ای فاسق ! ای تبهکار ! ای دشمن خدا! آیا مانند تویی،از پاکیزگان است؟! تو جز چارپایی بیخِرد،نیستی.تو را به آتش روز قیامت و عذاب دردناک،بشارت باد !
شمر بن ذی الجوشن-که خدا لعنتش کند-،بر سرِ او داد کشید و گفت:ای گوینده ! خداوند-تبارک و تعالی-،تو را و همراهت حسین را به زودی میکُشد.
بُرَیر به او گفت:ای دشمن خدا! آیا مرا از مرگ میترسانی؟به خدا سوگند،مرگ،از زندگی با شما،برای ما دوست داشتنیتر است.به خدا سوگند،کسانی که خون فرزندان و خاندان محمّد صلی اللَّه علیه و آله را میریزند،به شفاعتش نمیرسند.
مردی از یاران حسین علیه السلام به سوی بُرَیر بن حُضَیر آمد و به او گفت:خدایت رحمت کند،ای بریر! ابا عبد اللَّه علیه السلام به تو میفرماید:«به جایگاهت،باز گرد و با آنان سخن مگو،که-به جانم سوگند-،اگر مؤمنِ آل فرعون،قومش را نصیحت کرد و دعوت را به آخر رساند،تو نیز نصیحت کردی و آن را به آخر رساندی». (1)
أقبَلَ الشِّمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ-لَعَنَهُ اللَّهُ-فی نِصفِ اللَّیلِ ومَعَهُ جَماعَةٌ مِن أصحابِهِ حَتّی تَقارَبَ مِن عَسکَرِ الحُسَینُ علیه السلام،وَالحُسَینُ علیه السلام قَد رَفَعَ صَوتَهُ وهُوَ یَتلو هذِهِ الآیَةَ «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ ) ،إلی آخِرِها.
قالَ:فَصاحَ لَعینٌ مِن أصحابِ شِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ:نَحنُ ورَبِّ الکَعبَةِ الطَّیِّبونَ،وأنتُمُ الخَبیثونَ ! وقَد مُیِّزنا مِنکُم.
قالَ:فَقَطَعَ بُرَیرٌ الصَّلاةَ،فَناداهُ:یا فاسِقُ ! یا فاجِرُ ! یا عَدُوَّ اللَّهِ ! أمِثلُکَ یَکونُ مِنَ الطَّیِّبینَ؟! ما أنتَ إلّا بَهیمَةٌ ولا تَعقِلُ،فَأَبشِر بِالنّارِ یَومَ القِیامَةِ وَالعَذابِ الأَلیمِ.قالَ:فَصاحَ بِهِ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ-لَعَنَهُ اللَّهُ-وقالَ:أیُّهَا المُتَکَلِّمُ،إنَّ اللَّهَ تَبارَکَ وتَعالی قاتِلُکَ وقاتِلُ صاحِبِکَ عَن قَریبٍ.
فَقالَ لَهُ بُرَیرٌ:یا عَدُوَّ اللَّهِ! أبِالمَوتِ تُخَوِّفُنی،وَاللَّهِ،إنَّ المَوتَ أحَبُّ إلَینا مِنَ الحَیاةِ مَعَکُم ! وَاللَّهِ،لا یَنالُ شَفاعَةَ مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله قَومٌ أراقوا دِماءَ ذُرِّیَّتِهِ وأهلِ بَیتِهِ.
قالَ:وأقبَلَ رَجُلٌ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام إلی بُرَیرِ بنِ حُضَیرٍ،فَقالَ لَهُ:رَحِمَکَ اللَّهُ یا بُرَیرُ ! إنَّ أبا عَبدِ اللَّهِ یَقولُ لَکَ:اِرجِع إلی مَوضِعِکَ ولا تُخاطِبِ القَومَ،فَلَعَمری لَئِن کانَ مُؤمِنُ آلِ فِرعَونَ نَصَحَ لِقَومِهِ وأبلَغَ فِی الدُّعاءِ،فَلَقَد نَصَحتَ وأبلَغتَ فِی النُّصحِ 313 (الفتوح:ج 5 ص 99، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 251). [2]
1) (1)
311.تاریخ الطبری -به نقل از حارث بن کعب و ابو ضحّاک،از امام زین العابدین علیه السلام-:در شبی که بامدادش پدرم به شهادت رسید،نشسته بودم و عمّهام زینب علیها السلام،از من پرستاری میکرد که پدرم از یارانش کناره گرفت و به خیمه خود رفت و حُوَی،غلام ابو ذر غِفاری،نزدش بود و به اصلاح و پرداختِ شمشیر ایشان،مشغول بود،و پدرم میخواند:
«ای روزگار ! اف بر دوستیات !
چه قدر بامدادها و شامگاههایی داشتهای
که در آنها،همراه و یا جویندهای کُشته شده
که روزگار،از آوردن همانندش،ناتوان است !
و کار،با [ خدای ] بزرگ است
و هر زندهای،این راه را میپیماید».
دو یا سه بار،این شعر را خواند تا آن جا که فهمیدم و دانستم که منظورش چیست.گریه،راه گلویم را بست؛ولی بغضم را فرو خوردم و هیچ نگفتم و دانستم که بلا،فرود میآید؛امّا عمهام نیز آنچه را من شنیدم،شنید و چون مانند دیگر زنان،دلْنازک و بیتاب بود،نتوانست خود را نگاه دارد.بیرون پرید و در حالی که لباسش را بر روی زمین میکشید و درمانده شده بود،خود را به امام علیه السلام رساند و گفت:وا مصیبتا ! کاش مُرده بودم.امروز،[ گویی ] مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن،در گذشتهاند،ای جانشینِ گذشتگان و پناه باقیماندگان !
حسین علیه السلام به او نگریست و فرمود:«خواهرم ! شیطان،بردباریات را نبرَد».
زینب علیها السلام گفت:ای ابا عبد اللَّه ! پدر و مادرم فدایت ! خود را آماده کشته شدن کردهای ! جانم فدایت !
حسین علیه السلام،اندوهش را فرو بُرد و اشک در چشمانش جمع شد و فرمود:«اگر مرغ سنگخواره را شبی آزاد بگذارند،میخوابد». (1)
مَثَلی است در عرب.در این جا به این معناست که آنان،مرا آسوده نمیگذارند و هر جا بروم،در پیِ من خواهند آمد.
زینب علیها السلام گفت:وای بر من ! آیا چنین سخت،در زیر فشاری؟همین دلم را بیشتر ریش میکند و بر من،سخت میآید.
آن گاه،به صورت خود زد و گریبان،چاک کرد و بیهوش شد و افتاد.
حسین علیه السلام به سویش آمد و آب بر صورتش زد و به او گفت:خواهرم ! از خدا،پروا کن و به تسلّیبخشیِ او،آرام باش.بدان که زمینیان،میمیرند و آسمانیان،باقی نمیمانند و هر چیزی،از میان میرود،جز ذات خدا که با قدرتش،زمین را آفریده است،و مردم را برمیانگیزد تا همه،باز گردند و او،تنها بمانَد.پدرم،از من بهتر بود.مادرم،از من بهتر بود.برادرم،از من بهتر بود،و سرمشق من و آنان و هر مسلمانی،پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله است».
حسین علیه السلام،با این سخن و مانند آن او را تسلّا داد و به او فرمود:«خواهرم ! تو را سوگند میدهم که به این [سفارشم]،عمل کنی:بر [ مرگ ]من،گریبانْ چاک مده و صورت،مخراش و چون در گذشتم،ناله و فغان مکن».
سپس،او را آورد و کنار من نشاند و به سوی یارانش برگشت و به آنان فرمان داد تا خیمههای خود را به یکدیگر،نزدیک کنند و طنابهای خیمهها را در هم بتابند و خودشان،در میان خیمهها قرار بگیرند و فقط،سمتی را که دشمن از طریق آن میآید،باز بگذارند. (2)
312.الملهوف: حُر،با یارانش،در کنار [لشکر امام علیه السلام ] فرود آمدند.امام علیه السلام به تعمیر شمشیر خود،مشغول بود و میخواند:
ای روزگار ! اف بر دوستیات !
چه قدر بامدادها و شامگاهها داشتهای
که در آنها،همراه و یا جویندهای،کشته شده
که روزگار،از آوردن همانندش،ناتوان است!
و کار،با [ خدای ] بزرگ است
و هر زندهای،این راه را میپیماید
و چه قدر بانگ رحیل،نزدیک است
به سوی بهشت و استراحتگاه ابدی !».
زینب،دختر فاطمه علیها السلام،این را شنید و گفت:ای برادر ! این،سخن کسی است که به کشته شدنش،یقین کرده است.
امام علیه السلام فرمود:«آری،ای خواهر !».
زینب علیها السلام گفت:وا مصیبتا ! حسین،خبر شهادتش را خود به من میدهد !
[ دیگر ] زنان نیز گریستند و بر صورت خود زدند و گریبان،دریدند.اُمّ کلثوم،فریاد میزد:وا محمّدا! وا علیّا ! مادرا ! وا فاطمَتا! وا حَسَنا ! وا حُسینا ! وای از بیسرپرستی پس از تو،ای ابا عبد اللَّه!
حسین علیه السلام،او را آرام کرد و به او فرمود:«تسلّای خدا را به یاد آور،که ساکنان آسمان و زمین،میمیرند و نمیمانند و همه مخلوقات،هلاک میشوند».
سپس فرمود:«ای خواهر ! ای امّ کلثوم ! و تو ای زینب ! و تو ای رُقَیّه! و تو ای فاطمه ! و تو ای رَباب ! مواظب باشید که چون من شهید شدم،بر من،گریبان ندرید و صورت نخراشید و ناروا مگویید».
و به سند دیگری،روایت شده است:زینب علیها السلام،هنگامی که شعرها را شنید،در جایی جدا از زنان و دختران بود.سرآسیمه و در حالی که لباسش [ بر زمین ]کشیده میشد،بیرون آمد و در کنار حسین علیه السلام ایستاد و گفت:وا مصیبتا ! کاش مرگ من میرسید! امروز،[ گویی ] مادرم،فاطمه زهرا درگذشته و نیز پدرم،علیِ مرتضی و برادرم،حسن پاک! ای جانشینِ گذشتگان و پناه باقیماندگان !
حسین علیه السلام به او نگریست و فرمود:«ای خواهر ! بردباریات را از دست ندهی».
زینب علیها السلام گفت:پدر و مادرم،فدایت باد ! آیا به زودی کشته میشوی؟جانم به
فدایت !
امام علیه السلام،بغض خود را فرو خورد و اشک در چشمانش حلقه زد.سپس فرمود:«دور است،دور [ که رهایی یابم ] ! اگر مرغ سنگخواره را شبی رها میگذاشتند،حتماً میخوابید».
زینب علیها السلام گفت:ای وای ! آیا چنین تن به مرگ دادهای؟همین است که دلِ مرا به درد آورده و مرا در تنگنا قرار داده است.
سپس،سر به گریبان افکند و آن را چاک داد و بیهوش،افتاد.
امام علیه السلام،برخاست و آب به صورت زینب علیها السلام پاشید تا به هوش آمد.سپس در آرامش بخشیدن به او کوشید و مصیبتِ مرگ پدر و جدّش را به او یادآور شد.درودهای خدا بر همه آنان باد ! (1)
نَزَلَ الحُرُّ وأصحابُهُ ناحِیَةً،وجَلَسَ الحُسَینُ علیه السلام یُصلِحُ سَیفَهُ،ویَقولُ:
یا دَهرُ افٍّ لَکَ مِن خَلیلِ کَم لَکَ بِالإِشراقِ وَالأَصیلِ مِن طالِبٍ و صاحِبٍ قَتیلِ وَالدَّهرُ لا یَقنَعُ بِالبَدیلِ وإنَّمَا الأَمرُ إلَی الجَلیلِ وکُلُّ حَیٍّ فَإِلی سَبیلِ ما أقرَبَ الوَعدَ إلَی الرَّحیلِ إلی جِنانٍ وإلی مَقیلِ
قالَ الرّاوی:فَسَمِعَت زَینَبُ ابنَةُ فاطِمَةَ علیها السلام ذلِکَ فَقالَت:یا أخی! هذا کَلامُ مَن قَد أیقَنَ بِالقَتلِ.
فَقالَ:نَعَم یا اختاه ! فَقالَت زَینَبُ علیها السلام:واثُکلاه،یَنعی إلَیَّ الحُسَینُ علیه السلام نَفسَهُ !!
قالَ:وبَکَی النِّسوَةُ،ولَطَمنَ الخُدودَ،وشَقَقنَ الجُیوبَ،وجَعَلَت امُّ کُلثومٍ تُنادی:وامُحَمّداه ! واعَلِیّاه ! وااُمّاه ! وافاطِمَتاه ! واحَسَناه ! واحُسَیناه ! واضَیعَتاه بَعدَکَ یا أبا عَبدِ اللَّهِ !
قالَ:فَعَزّاهَا الحُسَینُ علیه السلام وقالَ لَها:یا اختاه تَعَزَّی بِعَزاءِ اللَّهِ،فَإِنَّ سُکّانَ السَّماواتِ یَموتونَ،وأهلَ الأَرضِ لا یَبقَونَ،وجَمیعَ البَرِیَّةِ یَهلِکونَ.
ثُمَّ قالَ:یا اختاه یا امَّ کُلثومٍ! وأنتِ یا زَینَبُ! وأنتِ یا رُقَیَّةُ! وأنتِ یا فاطِمَةُ! وأنتِ یا رَبابُ! انظُرنَ إذا أنَا قُتِلتُ،فَلا تَشقُقنَ عَلَیَّ جَیباً،ولا تَخمُشنَ عَلَیَّ وَجهاً،ولا تَقُلنَ عَلَیَّ هُجراً.
ورُوِیَ مِن طَریقٍ آخَرَ:أنَّ زَینَبَ علیها السلام لَمّا سَمِعَتِ الأَبیاتَ-وکانَت فی مَوضِعٍ مُنفَرِدٍ عَنهُ مَعَ النِّساءِ وَالبَناتِ-خَرَجَت حاسِرَةً تَجُرُّ ثَوبَها،حَتّی وَقَفَت عَلَیهِ،وقالَت:واثُکلاه ! لَیتَ المَوتَ أعدَمَنِی الحَیاةَ ! الیَومَ ماتَت امّی فاطِمَةُ الزَّهراءُ،وأبی عَلِیٌّ المُرتَضی،وأخِی الحَسَنُ الزَّکِیُّ ! یا خَلیفَةَ الماضینَ وثِمالَ الباقینَ.
فَنَظَرَ الحُسَینُ علیه السلام إلَیها وقالَ:یا اختاه لا یَذهَبَنَّ حِلمُکِ.فَقالَت:بِأَبی أنتَ واُمّی أسَتُقتَلُ؟! نَفسی لَکَ الفِداءُ.
فَرَدَّ غُصَّتَهُ وتَغَرغَرَت عَیناهُ بِالدُّموعِ،ثُمَّ قالَ:هَیهاتَ هَیهاتَ! لَو تُرِکَ القَطا لَیلاً لَنامَ !
فَقالَت:یا وَیلَتاه،أفَتَغتَصِبُ نَفسَکَ اغتِصاباً،فَذلِکَ أقرَحُ لِقَلبی وأشَدُّ عَلی نَفسی ! ثُمَّ أهوَت إلی جَیبِها فَشَقَّتهُ،وخَرَّت مَغشِیّاً عَلَیها.
فَقامَ علیه السلام فَصَبَّ عَلی وَجهِهَا الماءَ حَتّی أفاقَت،ثُمَّ عَزّاها علیه السلام بِجُهدِهِ،وذَکَّرَهَا المُصیبَةَ بِمَوتِ أبیهِ وجَدِّهِ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیهِم أجمَعینَ 315 (الملهوف:ص 139؛الفتوح:ج 5 ص 84). [1]
1) (1)
313.الفتوح: در وقت سحر،حسین علیه السلام،سرش [از خواب،] سنگین شد و سپس بیدار شد و فرمود:«آیا میدانید که هماکنون،چه خوابی دیدم؟».
گفتند:چه دیدی،ای فرزند دختر پیامبر خدا؟
فرمود:«سگهایی را دیدم که بر من،سخت گرفتهاند و میانشان،سگ پیسهای بود که از بقیّه بر من،سختتر میگرفت.گمان میبَرَم کسی که کُشتن مرا به عهده میگیرد،مردی لَک و پیسدار از این قوم باشد.سپس،جدّم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را با گروهی از یارانش دیدم که به من میفرماید:"پسر عزیزم ! تو شهیدِ خاندان محمّدی و آسمانیان و ملکوتیان،به تو بشارت یافتهاند.افطارِ امشبت را نزد من خواهی بود.بشتاب و تأخیر مکن که این،اَجَلِ فرود آمده از آسمان به قصد توست تا خونت را در شیشهای سبز بگیرد ! ".
این است آنچه دیدم و بیتردید،حادثه (مرگ)،نزدیک شده و گاهِ کوچ از این دنیا فرا رسیده است». (1)
لَمّا کانَ وَقتُ السَّحَرِ خَفَقَ الحُسَینُ علیه السلام بِرَأسِهِ خَفقَةً،ثُمَّ استَیقَظَ،فَقالَ:أتَعلَمونَ ما رَأَیتُ فی مَنامِی السّاعَةَ؟قالوا:ومَا الَّذی رَأَیتَ یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله؟
فَقالَ:رَأَیتُ کَأَنَّ کِلاباً قَد شَدَّت عَلَیَّ تُناشِبُنی،وفیها کَلبٌ أبقَعُ رَأَیتُهُ أشَدَّها عَلَیَّ،وأظُنُّ الَّذی یَتَوَلّی قَتلی رَجُلٌ أبقَعُ وأبرَصُ مِن هؤُلاءِ القَومِ.
ثُمَّ إنّی رَأَیتُ بَعدَ ذلِکَ جَدّی رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله ومَعَهُ جَماعَةٌ مِن أصحابِهِ،وهُوَ یَقولُ لی:یا بُنَیَّ،أنتَ شَهیدُ آلِ مُحَمَّدٍ ! وقَدِ استَبشَرَت بِکَ أهلُ السَّماواتِ وأهلُ الصَّفحِ الأَعلی،فَلیَکُن إفطارُکَ عِندِی اللَّیلَةَ،عَجِّل ولا تُؤَخِّر ! فَهذا أثَرُکَ قَد نَزَلَ مِنَ السَّماءِ لِیَأخُذَ دَمَکَ فی قارورَةٍ خَضراءَ.وهذا ما رَأَیتُ،وقَد أزِفَ الأَمرُ،وَاقتَرَبَ الرَّحیلُ مِن هذِهِ الدُّنیا،لا شَکَّ فی ذلِکَ 316 (الفتوح:ج 5 ص 99، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 251). [2]
1) (1)
314.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش امام باقر،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام-:آن گاه امام حسین علیه السلام فرمان داد تا در اطراف لشکرش،گودالی شبیه خندق کَنْدند و به دستور ایشان،پُر از هیزم شد.آن گاه،پسرش علی اکبر علیه السلام را با سی سوار و بیست پیاده،برای آوردن آبْ فرستاد،در حالی که خطرهای بسیاری آنها را تهدید میکرد....
آن گاه،امام حسین علیه السلام به یارانش فرمود:«برخیزید و آب بنوشید،که آخرین توشه شماست؛و وضو بگیرید و غسل کنید و لباسهایتان را بشویید،که کفنهایتان میشود».
سپس،نماز صبح را با آنان خواند و آماده نبردشان ساخت.همچنین فرمان داد تا گودالی که اطراف لشکرش کَنده بودند،پُر از آتش شود تا تنها از یک سو با دشمن بجنگند. (1)
إنَّ الحُسَینَ علیه السلام أمَرَ بِحَفیرَةٍ فَحُفِرَت حَولَ عَسکَرِهِ شِبهَ الخَندَقِ،وأمَرَ فَحُشِیَت حَطَباً،وأرسَلَ عَلِیّاً ابنَهُ علیه السلام فی ثَلاثینَ فارِساً وعِشرینَ راجِلاً لِیَستَقُوا الماءَ،وهُم عَلی وَجَلٍ شَدیدٍ....
ثُمَّ قالَ لِأَصحابِهِ:قُوموا فَاشرَبوا مِنَ الماءِ یَکُن آخِرَ زادِکُم،وتَوَضَّؤوا وَاغتَسِلوا،وَاغسِلوا ثِیابَکُم لِتَکونَ أکفانَکُم.ثُمَّ صَلّی بِهِمُ الفَجرَ،وعَبَّأَهُم تَعبِئَةَ الحَربِ،وأمَرَ بِحَفیرَتِهِ الَّتی حَولَ عَسکَرِهِ،فَاُضرِمَت بِالنّارِ؛لِیُقاتِلَ القَومَ مِن وَجهٍ واحِدٍ 317 (الأمالی،صدوق:ص 220 ح 239، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 316 ح 1). [2]
1) (1)
315.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف-:حارث بن کَعْب و ابو ضحّاک،از امام زین العابدین علیه السلام برایم نقل کردند که:حسین علیه السلام به سوی یارانش بیرون آمد و به آنان،فرمان داد که چادرهایشان را به هم نزدیک کنند و طنابهای آنها را در هم بتابند و خودشان،میان چادرها قرار گیرند و تنها سمتی را که دشمن از آن سو میآید،باز بگذارند....
همچنین،عبد اللَّه بن عاصم،از ضحّاک بن عبد اللَّه مشرقی برایم نقل کرده که:-صبح عاشورا-خیمهها را پشتِ سر خود قرار دادند و امام علیه السلام،فرمان داد تا هیزم و نِیی را که در پشت خیمهها بود،آتش زدند،مبادا که دشمنان،از پشت،به آنها حمله کنند.
سپس حسین علیه السلام،به جای گودی که در پشت خیمهها قرار داشت و مانند جوی آبی بود،هیزم و نِی آورد و در دلِ شب،آن جا را به شکل خندق در آوردند و هیزم و نِی را در آن جا ریختند و گفتند:چون دشمن به ما حمله کرد و با ما درگیر شد،در این جا،آتش میافکنیم تا از پشت سر،بر ما وارد نشوند و تنها از یک سو با آنان بجنگیم.
چنین کردند و سودبخش هم بود....
عبد اللَّه بن عاصم،به نقل از ضحّاک مشرقی برایم گفت:هنگامی که دشمنان به سوی ما روی آوردند و به آتش برافروخته هیزم و نِی نگریستند-همان آتشی که در پشتمان برافروخته بودیم تا از پشتِ سر به ما حمله نکنند-،یکی از سوارانِ غرق در سلاح آنان،به شتاب و بی آن که با ما سخنی بگوید،به سوی ما آمد و چون به خیمههایمان نگریست و جز هیزم آتش گرفته،چیزی ندید،باز گشت و با تمام توان فریاد کشید:ای حسین ! در همین دنیا و پیش از فرا رسیدن قیامت،به سوی آتش شتافتی.
حسین علیه السلام گفت:«این کیست؟! گویی شمر بن ذی الجوشن است !».
گفتند:آری ! هموست.خداوند،کارت را به سامان بدارد !
حسین علیه السلام فرمود:«ای پسر زن بُزچران! تو به در آمدن به آتش،سزامندتری».
مسلم بن عَوسَجه،به حسین علیه السلام گفت:ای فرزند پیامبر خدا ! فدایت شوم ! آیا او را با تیر نزنم؟اکنون در تیررسِ من است و تیر من،به خطا نمیرود و این فاسق،از بزرگترین زورگویان است.
حسین علیه السلام فرمود:«تیراندازی مکن،که من خوش ندارم آغازگرِ جنگ باشم». (1)
خَرَجَ [الحُسَینُ علیه السلام] إلی أصحابِهِ،فَأَمَرَهُم أن یُقَرِّبوا بَعضَ بُیوتِهِم مِن بَعضٍ وأن یُدخِلُوا الأَطنابَ بَعضَها فی بَعضٍ،وأن یَکونوا هُم بَینَ البُیوتِ إلَّا الوَجهَ الَّذی یَأتیهِم مِنهُ عَدُوُّهُم....
قالَ أبو مِخنَفٍ:عَن عَبدِ اللَّهِ بنِ عاصِمٍ عَنِ الضَّحّاکِ بنِ عَبدِ اللَّهِ المِشرَقِیِّ قالَ:-فی غداة عاشوراء-وجَعَلُوا البُیوتَ فی ظُهورِهِم،وأمَرَ بِحَطَبٍ وقَصَبٍ کانَ مِن وَراءِ البُیوتِ یُحرَقُ بِالنّارِ؛مَخافَةَ أن یَأتوهُم مِن وَرائِهِم.
قالَ:وکانَ الحُسَینُ علیه السلام أتی بِقَصَبٍ وحَطَبٍ إلی مَکانٍ مِن وَرائِهِم مُنخَفِضٍ کَأَنَّهُ ساقِیَةٌ،فَحَفَروهُ فی ساعَةٍ مِنَ اللَّیلِ،فَجَعَلوهُ کَالخَندَقِ،ثُمَّ ألقَوا فیهِ ذلِکَ الحَطَبَ وَالقَصَبَ،وقالوا:إذا عَدَوا عَلَینا فَقاتَلونا ألقَینا فیهِ النّارَ؛کی لا نُؤتی مِن وَرائِنا،وقاتَلنَا القَومَ مِن وَجهٍ واحِدٍ.فَفَعَلوا وکانَ لَهُم نافِعاً.
قالَ أبو مِخنَفٍ:فَحَدَّثَنی عَبدُ اللَّهِ بنُ عاصِمٍ قالَ:حَدَّثَنِی الضَّحّاکُ المِشرَقِیُّ قالَ:لَمّا أقبَلوا نَحوَنا،فَنَظَروا إلَی النّارِ تَضطَرِمُ فِی الحَطَبِ وَالقَصَبِ،الَّذی کُنّا ألهَبنا فیهِ النّارِ مِن وَرائِنا لِئَلّا یَأتونا مِن خَلفِنا،إذ أقبَلَ إلَینا مِنهُم رَجُلٌ یَرکُضُ عَلی فَرَسٍ کامِلِ [1]الأَداةِ،فَلَم یُکَلِّمنا حَتّی مَرَّ عَلی أبیاتِنا،فَنَظَرَ إلی أبیاتِنا،فَإِذا هُوَ لا یَری إلّا حَطَباً تَلتَهِبُ النّارُ فیهِ،فَرَجَعَ راجِعاً،فَنادی بِأَعلی صَوتِهِ:یا حُسَینُ،استَعجَلتَ النّارَ فِی الدُّنیا قَبلَ یَومِ القِیامَةِ !
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:مَن هذا؟کَأَنَّهُ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ.فَقالوا:نَعَم،أصلَحَکَ اللَّهُ،هُوَ هُوَ.
فَقالَ:یَابنَ راعِیَةِ المِعزی ! أنتَ أولی بِها صِلِیّاً.
فَقالَ لَهُ مُسلِمُ بنُ عَوسَجَةَ:یَابنَ رَسولِ اللَّهِ،جُعِلتُ فِداکَ،ألا أرمیهِ بِسَهمٍ؟فَإِنَّهُ قَد أمکَنَنی،ولَیسَ یَسقُطُ مِنّی سَهمٌ،فَالفاسِقُ مِن أعظَمِ الجَبّارینَ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:لا تَرمِهِ؛فَإِنّی أکرَهُ أن أبدَأَهُم 318 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 421-423، [2]أنساب الأشراف:ج 3 ص 393-396). [3]
1) (1)
امام حسین علیه السلام،در آغاز ورود به کربلا،نقطهای را برای بر پا کردن خیمهها در نظر گرفت که در صورت وقوع درگیری با دشمن،از دو ویژگی برخوردار باشد:
1.دشمن،از یک سو بیشتر نتواند به آنها حمله کند؛
2.زنان و کودکان،امنیت بیشتری داشته باشند.
از این رو،امام علیه السلام دستور داد خیمهها را در منطقهای زدند که پشتِ آن،نیزار بود،به گونهای که دشمن نمیتوانست از پشت به سپاه امام علیه السلام،حمله کند. (1)
ر.ک:تاریخ الطبری:ج 5 ص 389.
افزون بر این،پشت خیمهها و یا پشت نیزاری که خیمهها جلوی آن بود،گودالی شبیه به جوی آب قرار داشت که به گزارش طبری،امام علیه السلام در ساعتی از شب عاشورا،دستور داد تا آن را کَندند و چیزی شبیه به خندق،درست کردند و در آن،هیزم و نِی ریختند تا هنگام حمله دشمن،آن را آتش بزنند و مانعی دیگر برای حمله از پشتِ سر ایجاد نمایند. (2)
اقدام دیگری که برای پیشگیری از حمله دشمن از پشت سر،به دستور امام علیه السلام در شب عاشورا انجام شد،این بود که یاران امام علیه السلام،خیمههای خود را در کنار هم قرار دادند و با طناب،آنها را از سه طرف به هم متصّل کردند و فقط یک راه از رو به رو
برای برخورد با دشمن،باقی گذاشتند. (1)
ر.ک:تاریخ الطبری:ج 5 ص 421-423.
اگر مجموع این تدابیر حکیمانه جنگیِ امام علیه السلام نبود،نه تنها سپاه ابن سعد میتوانست از پشت،یاران امام علیه السلام را مورد حمله قرار دهد؛بلکه در همان لحظات آغازین حمله،به سادگی،آنان را در حلقه محاصره خود میگرفتند و با کمترین درگیری،امام علیه السلام و یارانش را شهید یا اسیر میکردند.
ولی صبح عاشورا،هنگامی که دشمن خواست تا حمله را آغاز کند،ناگاه،خود را در برابر تلّی از آتش و دود،مشاهده کرد که از اطراف خیمههای امام علیه السلام و یارانش زبانه میکشید.
بر اساس این تدبیر و با این آرایش جنگی،سپاه امام علیه السلام-که عدد آنها بنا بر نقل مشهور،72 تن بود-، (2)توانستند در برابر سپاه دشمن-که تعداد آنها تا 35 هزار نفر،برآورد شده-،ساعتها مقاومت کنند و شمار فراوانی از دشمنان را به هلاکت برسانند.
شدّت مقاومت یاران امام حسین علیه السلام در نبرد رویارو،موجب شد که عمر بن سعد،جمعی از سپاه خود را مأمور کرد که خیمههای آنها را ویران کنند تا بتوانند آنها را محاصره نمایند. (3)
این تدبیر هم کارساز نبود؛چون یاران امام علیه السلام،در گروههای سه یا چهار نفره،در لا به لای خیمهها کمین میکردند و دشمن را-که مشغول ویران کردن خیمهها بودند-،از پا در میآوردند.
ابن سعد،چون از این اقدام هم نتیجهای نگرفت،برای پیشگیری از تلفات بیشتر سپاه خود،ضمن دستور توقّف این عملیات،مجدّداً چنین دستور داد که خیمهها را آتش بزنند؛ولی داخل آنها نشوند و آنها را خراب نکنند.لذا آتش آوردند و خیمهها
را آتش زدند.
یاران امام علیه السلام میخواستند مانع آتش زدن خیمهها شوند؛ولی امام علیه السلام فرمود:
دَعوهُم فَلیُحرِقوها.فَإِنَّهُم لَو قَد حَرَّقوها لَم یَستَطیعوا أن یَجوزوا إلَیکُم مِنها (1)
تاریخ الطبری:ج 5 ص 437. [1]
.رهایشان کنید تا خیمهها را بسوزانند،که اگر آنها را به آتش بکشند،نخواهند توانست از آنها عبور کنند و به شما دست یابند.
بدین سان،دشمن،بخشی از خیمههای یاران امام علیه السلام را-که مانع نفوذ آنها بود-،آتش زد؛امّا همان طور که امام علیه السلام پیشبینی کرده بود،باز هم نتوانستند به حلقه دفاعی یاران او نفوذ کنند و بدین ترتیب،امام علیه السلام و یاران دلاور و باوفایش،تا آخرین نفر و آخرین نفس،در برابر سپاه کوفه که همچون سیل به سوی آنان سرازیر شده بودند،مقاومت کردند.
بر پایه گزارشهایی که گذشت،میتوان چنین نتیجهگیری کرد که:
1.چینش و آرایش خیمههای همراهان امام علیه السلام،به صورت هِلالی بوده است که خیمههای اهل حرم،در بخش میانی آن قرار داشته و دو سوی آن،تا میدان نبرد،کشیده شده بوده است.این دو طرف،احتمالاً خیمههای یاران بوده که به دلیل حضور ساکنان آن در میدان نبرد،غالباً خالی بوده است و از آنها به عنوان سنگر یا دیوار دفاعی،استفاده میشده است که در نهایت،به دستور عمر بن سعد،به آتش کشیده شدند.
2.خیمههای یاران امام علیه السلام،با میدان نبرد،فاصله چندانی نداشتهاند.
3.اهل بیتِ امام علیه السلام،از نزدیک،شاهد جانبازی عزیزان خود،و قساوت و بیرحمیِ دشمنان بودهاند.از این رو،میتوان حدس زد که بر زنان و کودکانی که دیدهاند عزیزانشان در جلوی چشم آنها قطعه قطعه میشوند،چه گذشته است!
1) (1)
316.تاریخ الطبری -به نقل از غلام عبد الرحمان بن عبدِ رَبِّه انصاری-:با مولایم بودم.هنگامی که دشمنانْ حضور یافتند و به حسین علیه السلام روی آوردند،حسین علیه السلام فرمان داد تا خیمهای بر پا شود و سپس،مُشک را در دیگی بزرگ با آب در آمیزند.آن گاه،حسین علیه السلام به درون آن خیمه رفت و نوره مالید.
سپس مولایم عبد الرحمان بن عبد ربّه و بُرَیر بن حُضَیر هَمْدانی،بر درِ خیمه،شانههایشان به هم ساییده میشد و بر سر این که کدام یک پس از امام علیه السلام نوره بمالند،با هم بحث میکردند.بُرَیر،با عبد الرحمان،شوخی میکرد.عبد الرحمان،به او گفت:رهایمان کن.به خدا سوگند،اکنون،وقت بازی و شوخی و بطالت نیست !
بُرَیر به او گفت:به خدا سوگند،قوم من میدانند که من،بطالت [ و شوخی کردن ]را دوست نداشتهام،نه در جوانی و نه در پیری؛امّا-به خدا سوگند-،من به آنچه خواهیم دید،مُژده داده شدهام! به خدا سوگند،میان ما و حور العین،جز این نیست که اینان با شمشیرهایشان،به ما حمله کنند،و بسیار دوست دارم که این کار را بکنند !
هنگامی که حسین علیه السلام فارغ شد،ما به درون [ خیمه ] رفتیم و نوره مالیدیم (1)
در کتاب الإمام الحسین علیه السلام و أصحابه (ج 1 ص 260) آمده:«برخی از موّرخان معاصر،به نوره کشیدن و روغن مالیدن [امام حسین علیه السلام و برخی یارانش]،با نبودِ آب در شب عاشورا یا تاسوعا،ایراد گرفته و گفتهاند که نورهکشی و روغنمالی،جز با آب،ممکن نیست».
سپس به این اشکال،پاسخ داده که نتیجه آن،چنین است:«میتوان ذرّات نوره را به گونهای استفاده کرد که موها[ی زاید] را از بین ببرد و در عین حال،[بدن را] نسوزانَد،و به آب هم نیاز نباشد.
آنچه آمده،هر چند ممکن و بلکه شدنی است،همان گونه که در علم ترکیب دیدهایم که آمیختن ماده خشکی مانند نمک با مادّه خشک دیگری مانند زاج،رطوبت تولید میکند؛بلکه به اصطلاحِ آنها،همانند خمیر میشود،بلکه ترکیب جیوه و نِشادُر و آرسنیک،زمین را بی آن که آب و آتشی در کار باشد،ذوب و مایع میکند؛بلکه دیدهایم که ترکیب مقداری شوره (آزتات پتاس) و پَرِ سیاوشان (سُنبل) و عرق گوگرد،بدون حرارت و آتش،خود به خود،تولید آتش میکند و همانند آتش،شعلهور میشود،و امثال اینها فراوان اند.احتمال هم دارد که مُشک در ترکیب شدن با نوره،مایع شود.
امّا آنچه مشکل را آسان میکند،این است که در شب عاشورا،هر چند آب برای خوردن نبوده،امّا ظاهراً آب چاه غیرِ آشامیدنی برای کارهای دیگر،وجود داشته است و بلکه احتمال دارد که آب مناسب برای آشامیدن هم بوده است،چنان گفته شد که امام حسین علیه السلام،پسرش علی اکبر را برای آوردن آب فرستاد».
نکته دیگری را نیز میتوان به این سخنان افزود:متونی که این ماجرا را نقل کردهاند،نوره مالیدن را تنها به امام حسین علیه السلام و دو،سه نفر از یارانش نسبت دادهاند،نه همه یاران امام.بنا بر این،به آب چندانی نیاز نبوده است.
. (2)قالَ:ومَولایَ عَبدُ الرَّحمنِ بنُ عَبدِ رَبِّهِ وبُرَیرُ بنُ حُضَیرٍ الهَمدانِیُّ عَلی بابِ الفُسطاطِ تَحتَکُّ مَناکِبُهُما،فَازدَحَما أیُّهُما یَطَّلی عَلی أثَرِهِ،فَجَعَلَ بُرَیرٌ یُهازِلُ عَبدَ الرَّحمنِ،فَقالَ لَهُ عَبدُ الرَّحمنِ:دَعنا،فَوَاللَّهِ،ما هذِهِ بِساعَةِ باطِلٍ.
فَقالَ لَهُ بُرَیرٌ:وَاللَّهِ،لَقَد عَلِمَ قَومی أنّی ما أحبَبتُ الباطِلَ شابّاً ولا کَهلاً،ولکِن-وَاللَّهِ-إنّی لَمُستَبشِرٌ بِما نَحنُ لاقونَ،وَاللَّهِ،إن بَینَنا وبَینَ الحورِ العینِ إلّا أن یَمیلَ هؤُلاءِ عَلَینا بِأَسیافِهِم،ولَوَدِدتُ أنَّهُم قَد مالوا عَلَینا بِأَسیافِهِم.
قالَ:فَلَمّا فَرَغَ الحُسَینُ علیه السلام دَخَلنا فَاطَّلَینا 319 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 423، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 561). [2]
317.رجال الکشّی: حبیب بن مُظاهر اسدی،شوخی میکرد.یزید بن خُضَیر هَمْدانی-که سَرور قاریان نامیده میشد-،به او گفت:ای برادر من ! اکنون،هنگام شوخی [ و خنده ] نیست !
او گفت:کجا از این جا برای شادی،سزامندتر؟به خدا سوگند،جز این نیست که این طاغیان،با شمشیرهایشان،به ما حمله کنند و سپس با حور العین،هماغوش میشویم ! (1)
لَقَد مَزَحَ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ الأَسَدِیُّ،فَقالَ لَهُ یَزیدُ بنُ خُضَیرٍ الهَمدانِیُّ-وکانَ یُقالُ لَهُ سَیِّدُ القُرّاءِ-:یا أخی،لَیسَ هذِهِ بِساعَةِ ضِحکٍ ! قالَ:فَأَیُّ مَوضِعٍ أحَقُّ مِن هذا بِالسُّرورِ؟وَاللَّهِ،ما هُوَ إلّا أن تَمیلَ عَلَینا هذِهَ الطَّغامُ بِسُیوفِهِم،فَنُعانِقَ الحورَ العینَ 320 (رجال الکشّی:ج 1 ص 293 ح 133، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 93 ح 33). [2]
1) (1)
318.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش امام باقر،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام-:حسین علیه السلام به یارانش فرمود:«برخیزید و آبی بنوشید،که آخرین توشه شما خواهد بود و وضو بگیرید و غسل کنید و لباسهایتان را بشویید تا کفنهایتان باشند».
سپس،نماز صبح را با آنان خواند و برای نبرد،آمادهشان کرد. (1)
قالَ [الحُسَینُ علیه السلام] لِأَصحابِهِ:قوموا فَاشرَبوا مِنَ الماءِ،یَکُن آخِرَ زادِکُم،وتَوَضَّؤوا وَاغتَسِلوا،وَاغسِلوا ثِیابَکُم لِتَکونَ أکفانَکُم.ثُمَّ صَلّی بِهِمُ الفَجرَ،وعَبَّأَهُم تَعبِئَةَ الحَربِ 321 (الأمالی،صدوق:ص 221 ح 239، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 316). [2]
319.الإرشاد: حسین بن علی علیه السلام،صبحگاهان،یارانش را پس از نماز صبح،آماده کرد.سی و دو سوار و چهل پیاده با او بودند.او زُهَیر بن قَین را بر جناح راست یارانش و حبیب بن مظاهر را بر جناح چپ یارانش،قرار داد و پرچمش را به دست برادرش عبّاس علیه السلام سپرد....
عمر بن سعد نیز در همان صبحگاه-که روز جمعه بود و شنبه هم گفته شده-،یارانش را آماده کرد و با لشکری که همراهش بودند،به سوی حسین علیه السلام بیرون آمد.بر
1) (1)
جناح راست [ لشکر ]او،عمرو بن حَجّاج و بر جناح چپ [ لشکر ] او،شمر بن ذی الجوشن و بر سواران،عُروَة بن قیس و بر پیادگان،شَبَث بن رِبْعی گمارده شده بودند و پرچم را به غلامش دُرَید داد. (1)
أصبَحَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام فَعَبَّأَ أصحابَهُ بَعدَ صَلاةِ الغَداةِ،وکانَ مَعَهُ اثنانِ وثَلاثونَ فارِساً وأربَعونَ راجِلاً،فَجَعَلَ زُهَیرَ بنَ القَینِ فی مَیمَنَةِ أصحابِهِ،وحَبیبَ بنَ مُظاهِرٍ فی مَیسَرَةِ أصحابِهِ،وأعطی رایَتَهُ العَبّاسَ أخاهُ علیه السلام....
وأصبَحَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ فی ذلِکَ الیَومِ،وهُوَ یَومُ الجُمُعَةِ-وقیلَ:یَومُ السَّبتِ-فَعَبَّأَ أصحابَهُ وخَرَجَ فیمَن مَعَهُ مِنَ النّاسِ نَحوَ الحُسَینِ علیه السلام،وکانَ عَلی مَیمَنَتِهِ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ،وعَلی مَیسَرَتِهِ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ،وعَلَی الخَیلِ عُروَةُ بنُ قَیسٍ،وعَلَی الرَّجّالَةِ شَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ،وأعطَی الرّایَةَ دُرَیداً مَولاهُ 322 (الإرشاد:ج 2 ص 95، [1]الأخبار الطوال:ص 256). [2]
1) (1)
تعیین دقیق و قطعی شمار دو سپاه،مقدور نیست؛امّا در این باره اعدادی گزارش شده که ارائه میگردد.
بیشتر منابع معتبر،شمار سپاهیان امام علیه السلام را 72 نفر،گزارش کردهاند.شیخ مفید رحمه اللَّه علیه مینویسد:
حسین بن علی علیه السلام،هنگام صبحگاه و بعد از نماز صبح،یارانش را [ برای نبرد،]آماده کرد.آنان،سی و دو سوار و چهل پیاده بودند.
لیکن با ملاحظه نام و مشخّصات شهدای کربلا،میتوان گفت که شمار سپاهان امام علیه السلام بیش از این تعداد بوده است،چنان که پارهای از منابع،عدد یاران امام علیه السلام را 82 نفر،برخی 114 نفر،برخی 145 نفر،برخی صد و هفتاد نفر،برخی ششصد نفر و برخی ارقام دیگری گزارش کردهاند.
نکته قابل توجّه،این که در تبیین آمار شهدای کربلا،بجز امام علیه السلام،مشخّصات 154 نفر،ارائه میشود که حدود 72 تن از آنها از خاندان امام حسین علیه السلام و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و امام علی علیه السلام بودهاند.
بنا بر این،ممکن است آنچه در گزارش مشهور آمده،اشاره به همین افراد باشد،و نیز میتواند اشاره به یاران امام علیه السلام قبل از ملحق شدن کسانی باشد که به تدریج به
ایشان پیوستهاند؛زیرا گزارشهایی از پیوستن بیست تا سی نفر به امام علیه السلام حکایت دارند،چنان که احتمال دارد برخی اسامی،به دلیل تصحیف،تکرار شده باشند.به هر حال،تعداد یاران امام علیه السلام بیش از 72 تن بودهاند.البتّه شماری از شهدا،مانند:علی اصغر علیه السلام و عبد اللَّه بن حسن علیه السلام و امّ وَهْب،از سپاهیان به شمار نمیروند و شماری از سپاهیان امام علیه السلام مانند:حسن مُثنّا و ضَحّاک بن عبد اللَّه مَشرقی نیز شهید نشدهاند.
شمار سپاهیان ابن سعد-که در گزارشهای نسبتاً معتبر آمده-،عبارت است از:چهار هزار نفر،چهار هزار و پانصد نفر،بیست هزار نفر،22 هزار نفر،28 هزار نفر،سی هزار نفر،31 هزار نفر،و 35 هزار نفر.
با توجّه به این که نیروهایی که از کوفه به کربلا رفتند،یکجا اعزام نشدند،احتمالاً برخی از مورّخان،تنها آمار اوّلیه نیروهای اعزامی از کوفه را ثبت کردهاند و برخی،آمار کسانی را نیز که به آنها پیوستهاند،ثبت کردهاند.در نتیجه،چنین اختلافهایی پدید آمده است.
از سوی دیگر،با در نظر گرفتن این که شماری از نیروهای اعزامی در بین راه،فرار کردهاند،اظهار نظر در باره شمار واقعی و حتّی شمار تقریبی سپاه ابن سعد،بسیار دشوار است.
گفتنی است که رقم سی هزار نفر،در دو روایت از امام حسن علیه السلام و امام زین العابدین علیه السلام،نقل شده است.هر چند که سند این روایات،از اعتبار لازم برخوردار نیست؛لیکن با توجّه به کوچ دادن عمومی مردم کوفه به سوی کربلا توسّط ابن زیاد و نیز با توجّه به این که این تعداد،کمتر از نیمی از جنگجویانِ کوفه است-که حدود صد هزار نفر تخمین زده شدهاند-،رقمی قابل قبول است.
قرینه دیگری که میتواند تعداد سی هزار نفر را تأیید کند،این است که سپاهیان مختار را شصت هزار نفر گزارش کردهاند.به نظر میرسد که سپاهیان او را کسانی تشکیل دادهاند که در واقعه کربلا،در لشکر عمر بن سعد نبودهاند.
2/2 دعای امام در صبح عاشورا (1)
کلُّ یومٍ وکلُّ أرضٍ لِکَربی فیهِمُ کربلاءُ وعاشورا
هر روزی و هر سرزمینی،به خاطر اندوه من بر [مصیبت] آنان،کربلا و عاشوراست.
احتمالاً همین شعر،ریشه اصلی آن جمله مشهور باشد (أعیان الشیعة:ج 1 ص 625، [1]الدرّ النضید:ص 18).
320.الإرشاد -از امام زین العابدین علیه السلام-:صبح [ عاشورا ]،چون امام حسین علیه السلام چشم گشود و لشکر [ دشمن ]را دید،دستانش را بالا برد و گفت:«خداوندا! تو تکیهگاه من در هر سختی،و امید من در هر گرفتاری هستی.در هر رویدادی که برای من اتّفاق میافتد،تو تکیهگاه و ساز و برگِ منی.بسی پریشانی[ ها ]که دل،در آن[ ها ]سست میشود و چاره،اندک میگردد و دوست،انسان را وا میگذارد و دشمن،شماتت میکند که من،از سرِ رغبت به تو،و نه دیگران،شکایتش را نزد تو آوردهام و تو در آن،برایم گشایش قرار دادهای و آن را برطرف ساختهای ! تو،ولیّ هر نعمت و صاحبِ هر نیکی و نهایتِ هر مقصودی هستی». (2)
321.تاریخ الطبری -به نقل از کثیر بن عبد اللَّه شَعْبی-:هنگامی که لشکر ما به سوی حسین علیه السلام حرکت کرد،زُهَیر بن قَین،غرق در سلاح و سوار بر اسبش-که دُمی پُرمو
1) (1)این جمله،مشهور است که:«کُلُّ یَومٍ عاشوراءُ وکُلُّ أَرضٍ کَربَلاءُ».گاهی بر آن افزوده شده:«وَکُلُّ شَهرٍ مُحَرَّمٌ».گاهی نیز دیده می شود که آن را به اهل بیت علیهم السلام نسبت می دهند،در حالی که چنین مطالبی در منابع حدیثی دیده نمی شود؛امّا مضمون آن،ضمن اشعار محمّد بن سعید بوصیری (ق 7 ق) در رثای امام حسین علیه السلام و یارانش آمده است.متن شعر او،این است:
2) (2) لَمّا صَبَّحَتِ الخَیلُ الحُسَینَ علیه السلام،رَفَعَ یَدَیهِ وقالَ:اللَّهُمَّ أنتَ ثِقَتی فی کُلِّ کَربٍ،ورَجائی فی کُلِّ شِدَّةٍ،وأنتَ لی فی کُلِّ أمرٍ نَزَلَ بی ثِقَةٌ وعُدَّةٌ،کَم مِن هَمٍّ یَضعُفُ فیهِ الفُؤادُ،وتَقِلُّ فیهِ الحیلَةُ،ویَخذُلُ فیهِ الصَّدیقُ،ویَشمَتُ فیهِ العَدُوُّ،أنزَلتُهُ بِکَ وشَکَوتُهُ إلَیکَ رَغبَةً مِنّی إلَیکَ عَمَّن سِواکَ،فَفَرَّجتَهُ وکَشَفتَهُ،وأنتَ وَلِیُّ کُلِّ نِعمَةٍ،وصاحِبُ کُلِّ حَسَنَةٍ،ومُنتَهی کُلِّ رَغبَةٍ 323 (الإرشاد:ج 2 ص 96؛ [2]تاریخ الطبری:ج 5 ص 423). [3]
داشت-،به سوی ما آمد و گفت:ای کوفیان ! شما را از عذاب خدا،بیم میدهم؛بیم میدهم! بر مسلمان،واجب است که برادر مسلمانش را نصیحت کند و ما تا کنون،برادر و بر یک دین و آیین بودهایم.تا آن گاه که شمشیر،به میان ما و شما نیامده،سزامندِ نصیحت از جانب ما هستید،و چون شمشیر به میان آید،این حق و حرمت،از میان میرود و ما دستهای خواهیم بود و شما،دستهای دیگر.خداوند،ما و شما را به فرزندان محمّد صلی اللَّه علیه و آله،آزموده است تا ببیند ما و شما،چه کار میکنیم.ما،شما را به یاری ایشان و وا نهادن این طاغوت،عبید اللَّه بن زیاد،فرا میخوانیم که شما از سلطنت آن دو (یزید و ابن زیاد)،جز بدی،بهرهای ندارید.چشمانتان را از حدقه،بیرون میآورند و دست و پاهایتان را قطع میکنند و شما را مُثْله مینمایند و بر شاخههای خرما،به دارتان کِشند و انسانهای نمونه و قاریانتان را میکُشند،همچون حُجر بن عَدی و یارانش،و هانی بن عُروه و همانندان او.
کوفیان،او را دشنام دادند و عبید اللَّه بن زیاد را ستودند و برایش دعا کردند و گفتند:به خدا سوگند،آرام نمیگیریم تا همراهت (حسین علیه السلام) و هر که را با اوست،بکُشیم و یا او و یارانش را دست بسته به سوی امیر عبید اللَّه ببریم !
زُهَیر به آنان گفت:بندگان خدا ! فرزند فاطمه-که رضوان خدا بر او باد-،از پسر سمیّه،به دوستی و یاری،سزامندتر است.اگر یاریشان نمیکنید،پناه بر خدا،از کُشتن آنان ! میان این مرد و پسرعمویش یزید بن معاویه را خالی کنید که به جانم سوگند،یزید،به اطاعت شما بدون کُشتن حسین علیه السلام هم رضایت میدهد !
شمر بن ذی الجوشن،تیری به سوی او انداخت و گفت:ساکت شو،خدا،صدایت را خاموش کند ! با پُرگوییات،ما را خسته کردی.
زُهَیر به او گفت:ای فرزند بول کننده بر پاشنه پاهایش ! با تو سخن نمیگویم.تو چارپایی بیش نیستی و-به خدا سوگند-،گمان نمیبرم که دو آیه از کتاب خدا را نیکْ بدانی! به رسوایی روز قیامت و عذاب دردناک،بشارتت باد !
شمر به او گفت:خداوند،تو و همراهت را لَختی دیگر میکُشد.
زُهَیر گفت:آیا مرا از مرگ میترسانی؟به خدا سوگند،مرگ با حسین علیه السلام،برایم دوست داشتنیتر از زندگی جاوید با شماست. (1)
لَمّا زَحَفنا قِبَلَ الحُسَینِ،خَرَجَ إلَینا زُهَیرُ بنُ القَینِ عَلی فَرَسٍ لَهُ ذَنوبٍ،شاکٍ فِی السِّلاحِ،فَقالَ:یا أهلَ الکوفَةِ،نَذارِ لَکُم مِن عَذابِ اللَّهِ نَذارِ ! إنَّ حَقّاً عَلَی المُسلِمِ نَصیحَةُ أخیهِ المُسلِمِ،ونَحنُ حَتَّی الآنَ إخوَةٌ،وعَلی دینٍ واحِدٍ ومِلَّةٍ واحِدَةٍ،ما لَم یَقَع بَینَنا وبَینَکُمُ السَّیفُ،وأنتُم لِلنَّصیحَةِ مِنّا أهلٌ،فَإِذا وَقَعَ السَّیفُ انقَطَعَتِ العِصمَةُ،وکُنّا امَّةً وأنتُم امَّةً،إنَّ اللَّهَ قَدِ ابتَلانا وإیّاکُم بِذُرِّیَّةِ نَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله،لِیَنظُرَ ما نَحنُ وأنتُم عامِلونَ،إنّا نَدعوکُم إلی نَصرِهِم وخِذلانِ الطّاغِیَةِ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ؛فَإِنَّکُم لا تُدرِکونَ مِنهُما إلّا بِسوءِ عُمُرِ سُلطانِهِما کُلِّهِ،لَیَسمُلانِّ أعیُنَکُم،ویَقطَعانِّ أیدِیَکُم وأرجُلَکُم،ویُمَثِّلانِّ بِکُم،ویَرفَعانِّکُم عَلی جُذوعِ النَّخلِ،ویُقَتِّلانِّ أماثِلَکُم وقُرّاءَکُم،أمثالَ حُجرِ بنِ عَدِیٍّ وأصحابِهِ،وهانِئِ بنِ عُروَةَ وأشباهِهِ.
قالَ:فَسَبّوهُ وأثنَوا عَلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،ودَعَوا لَهُ،وقالوا:وَاللَّهِ،لا نَبرَحُ حَتّی نَقتُلَ صاحِبَکَ ومَن مَعَهُ،أو نَبعَثَ بِهِ وبِأَصحابِهِ إلَی الأَمیرِ عُبَیدِ اللَّهِ سِلماً.
فَقالَ لَهُم:عِبادَ اللَّهِ! إنَّ وَلَدَ فاطِمَةَ رِضوانُ اللَّهِ عَلَیها أحَقُّ بِالوُدِّ وَالنَّصرِ مِنِ ابنِ سُمَیَّةَ،فَإِن لَم تَنصُروهُم فَاُعیذُکُم بِاللَّهِ أن تَقتُلوهُم،فَخَلّوا بَینَ الرَّجُلِ وبَینَ ابنِ عَمِّهِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ،فَلَعَمری إنَّ یَزیدَ لَیَرضی مِن طاعَتِکُم بِدونِ قَتلِ الحُسَینِ علیه السلام.
قالَ:فَرَماهُ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ بِسَهمٍ،وقالَ:اُسکُت،أسکَتَ اللَّهُ نَأمَتَکَ،أبرَمتَنا بِکَثرَةِ کَلامِکَ !
فَقالَ لَهُ زُهَیرٌ:یَابنَ البَوّالِ عَلی عَقِبَیهِ،ما إیّاکَ اخاطِبُ،إنَّما أنتَ بَهیمَةٌ،وَاللَّهِ ما أظُنُّکَ تُحکِمُ مِن کِتابِ اللَّهِ آیَتَینِ ! فَأَبشِر بِالخِزیِ یَومَ القِیامَةِ وَالعَذابِ الأَلیمِ.
فَقالَ لَهُ شِمرٌ:إنَّ اللَّهَ قاتِلُکَ وصاحِبَکَ عَن ساعَةٍ.
قالَ:أفَبِالمَوتِ تُخَوِّفُنی؟فَوَاللَّهِ،لَلمَوتُ مَعَهُ أحَبُّ إلَیَّ مِنَ الخُلدِ مَعَکُم 324 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 426، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 562). [2]
322.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش امام باقر،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام،در یادکردِ حوادث روز عاشورا-:تشنگی بر حسین علیه السلام و یارانش چیره شد.مردی از یارانش به نام بُرَیر بن خُضَیر هَمْدانی، (2)بر او وارد شد و
گفت:ای فرزند پیامبر خدا ! آیا به من اجازه میدهی تا به سوی آنان بروم و با ایشان،سخن بگویم؟
امام علیه السلام،اجازه داد.او به سوی ایشان رفت و فرمود:«ای مردم! خداوند عزّوجلّ،محمّد صلی اللَّه علیه و آله را به حق،بشارت دهنده و بیم دهنده،دعوتگر به خدا با اجازهاش و چراغ فروزان [ راهش ] بر انگیخت؛و این،آب فرات است که خوکان و سگان صحرا در آن میروند؛امّا میان آن و فرزند این پیامبر،جدایی انداختهاند.
آنان گفتند:ای بُرَیر ! زیاد حرف زدی.بس است ! به خدا سوگند،حسین تشنگی خواهد کشید،همان گونه که پیشینیانِ او،تشنگی کشیدند !
حسین علیه السلام فرمود:«ای بُرَیر ! بنشین». (1)
بَلَغَ العَطَشُ مِنَ الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ،فَدَخَلَ عَلَیهِ رَجُلٌ مِن شیعَتِهِ یُقالُ لَهُ:بُرَیرُ بنُ خُضَیرٍ الهَمدانِیُّ-قالَ إبراهیمُ بنُ عَبدِ اللَّهِ راوِی الحَدیثِ:هُوَ خالُ أبی إسحاقَ الهَمدانِیِّ-فَقالَ:یَا بنَ رَسولِ اللَّهِ،أتَأذَنُ لی فَأَخرُجَ إلَیهِم،فَاُکَلِّمَهُم؟
فَأَذِنَ لَهُ،فَخَرَجَ إلَیهِم،فَقالَ:
یا مَعشَرَ النّاسِ ! إنَّ اللَّهَ عزّوجلّ بَعَثَ مُحَمَّداً بِالحَقِّ بَشیراً ونَذیراً وداعِیاً إلَی اللَّهِ بِإِذنِهِ وسِراجاً مُنیراً،وهذا ماءُ الفُراتِ تَقَعُ فیهِ خَنازیرُ السَّوادِ وکِلابُها،وقَد حِیلَ بَینَهُ وبَینَ ابنِهِ !
فَقالوا:یا بُرَیرُ،قَد أکثَرتَ الکَلامَ فَاکفُف،فَوَاللَّهِ،لَیَعطَشُ الحُسَینُ کَما عَطِشَ مَن کانَ قَبلَهُ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:اُقعُد یا بُرَیرُ 325 (الأمالی،صدوق:ص 222 ح 239، [1]روضة الواعظین:ص 204). [2]
323.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش امام باقر،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام،در یاد کردِ حوادث روز عاشورا-:حسین علیه السلام،با تکیه دادن بر شمشیرش برخاست و با بلندترین صدایش،ندا داد و گفت:«شما را به خدا سوگند میدهم،آیا مرا میشناسید؟».
گفتند:آری.تو فرزند پیامبر خدا و نوه او هستی.
1) (1)
فرمود:«شما را به خدا سوگند میدهم،آیا جدّ من،پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله نیست؟!».
گفتند:چرا.به یقین هست.
فرمود:«شما را به خدا سوگند میدهم،آیا مادر من،فاطمه دختر محمّد صلی اللَّه علیه و آله نیست؟».
گفتند:چرا.به یقین هست.
فرمود:«شما را به خدا سوگند میدهم،آیا پدر من،علی بن ابی طالب علیه السلام نیست؟!».
گفتند:چرا.به یقین هست.
فرمود:«شما را به خدا سوگند میدهم،آیا مادربزرگم،خدیجه،دختر خُوَیلد،نخستین زن مسلمان این امّت نیست؟!».
گفتند:آری.به یقین هست.
فرمود:«شما را به خدا سوگند میدهم،آیا سیّد الشهدا،حمزه،عموی پدرم نیست؟!».
گفتند:چرا.به یقین هست.
فرمود:«شما را به خدا سوگند میدهم،آیا جعفرِ پرواز کننده [ با دو بال ] در بهشت،عموی من نیست؟!».
گفتند:چرا.به یقین هست.
فرمود:«شما را به خدا سوگند میدهم،آیا این شمشیر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله نیست که بر خود آویختهام؟!».
گفتند:چرا.به یقین هست.
فرمود:«شما را به خدا سوگند میدهم،آیا این،عمامه پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله نیست که من پوشیدهام؟!».
گفتند:چرا.به یقین هست.
فرمود:«شما را به خدا سوگند میدهم،آیا علی علیه السلام،نخستین آنان (مسلمانان) در اسلام آوردن و داناترین و بُردبارترینِ آنها،و ولیّ هر مرد و زن مسلمان نیست؟!».
گفتند:چرا.به یقین هست.
فرمود:«پس به سبب چه چیزی،خونم را حلال میشِمُرید،در حالی که پدرم،فردای قیامت،کسانی را از حوض [ کوثر ] میراند،همان گونه که شتر تشنه را از آب میرانند و پرچم ستایش،روز قیامت،در دستان جدّم است؟!».
گفتند:ما همه اینها را میدانیم؛امّا تو را آسوده نمیگذاریم تا تشنه بمیری.
حسین علیه السلام-که در آن وقت،57 ساله بود-،محاسنش را در دست گرفت و آن گاه فرمود:«خشم خدا،بر یهودْ بالا گرفت،هنگامی که گفتند:عُزَیر،فرزند خداست.خشم خدا،بر مسیحیانْ بالا گرفت،هنگامی که گفتند:مسیح،فرزند خداست.خشم خدا،بر مَجوسْ بالا گرفت،هنگامی که آتش را به جای خدا پرستیدند.خشم خدا،بر قومی که پیامبرشان را کُشتند،بالا گرفت.نیز خشم خدا،بر این دسته که ارادهکُشتن فرزند پیامبرشان را دارند،بالا گرفته است». (1)
وَثَبَ الحُسَینُ علیه السلام مُتَوَکِّئاً عَلی سَیفِهِ،فَنادی بِأَعلی صَوتِهِ،فَقالَ:أنشُدُکُمُ اللَّهَ،هَل تَعرِفُونّی؟قالوا:نَعَم،أنتَ ابنُ رَسولِ اللَّهِ وسِبطُهُ.
قالَ:أنشُدُکُمُ اللَّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ جَدّی رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله؟قالوا:اللَّهُمَّ نَعَم.
قالَ:أنشُدُکُمُ اللَّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ امّی فاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله؟قالوا:اللَّهُمَّ نَعَم.
قالَ:أنشُدُکُمُ اللَّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ أبی عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ علیه السلام؟قالوا:اللَّهُمَّ نَعَم.
قالَ:أنشُدُکُمُ اللَّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ جَدَّتی خَدیجَةُ بِنتُ خُوَیلِدٍ أوَّلُ نِساءِ هذِهِ الاُمَّةِ إسلاماً؟قالوا:اللَّهُمَّ نَعَم.
قالَ:أنشُدُکُمُ اللَّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ سَیِّدَ الشُّهَداءِ حَمزَةُ عَمُّ أبی؟قالوا:اللَّهُمَّ نَعَم.
قالَ:فَأَنشُدُکُمُ اللَّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ جَعفَراً الطَّیّارَ فِی الجَنَّةِ عَمّی؟قالوا:اللَّهُمَّ نَعَم.
قالَ:فَأَنشُدُکُمُ اللَّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ هذا سَیفُ رَسولِ اللَّهِ وأنَا مُتَقَلِّدُهُ؟قالوا:اللَّهُمَّ نَعَم.
قالَ:فَأَنشُدُکُمُ اللَّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ هذِهِ عِمامَةُ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله أنَا لابِسُها؟قالوا:اللَّهُمَّ نَعَم.
قالَ:فَأَنشُدُکُمُ اللَّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ عَلِیّاً کانَ أوَّلَهُم إسلاماً،وأعلَمَهُم عِلماً،وأعظَمَهُم حِلماً،وأنَّهُ وَلِیُّ کُلِّ مُؤمِنٍ ومُؤمِنَةٍ؟قالوا:اللَّهُمَّ نَعَم.
قالَ:فَبِمَ تَستَحِلّونَ دَمی،وأبِی الذّائِدُ عَنِ الحَوضِ غَداً یَذودُ عَنهُ رِجالاً کَما یُذادُ البَعیرُ الصّادی عَنِ الماءِ،ولِواءُ الحَمدِ فی یَدَی جَدّی یَومَ القِیامَةِ؟
قالوا:قَد عَلِمنا ذلِکَ کُلَّهُ،ونَحنُ غَیرُ تارِکیکَ حَتّی تَذوقَ المَوتَ عَطَشاً.
فَأَخَذَ الحُسَینُ علیه السلام بِطَرَفِ لِحیَتِهِ،وهُوَ یَومَئِذٍ ابنُ سَبعٍ وخَمسینَ سَنَةً،ثُمَّ قالَ:اِشتَدَّ غَضَبُ اللَّهِ عَلَی الیَهودِ حینَ قالوا:عُزَیرٌ ابنُ اللَّهِ،وَاشتَدَّ غَضَبُ اللَّهِ عَلَی النَّصاری حینَ قالوا:المَسیحُ ابنُ اللَّهِ،وَاشتَدَّ غَضَبُ اللَّهِ عَلَی المَجوسِ حینَ عَبَدُوا النّارَ مِن دونِ اللَّهِ،وَاشتَدَّ غَضَبُ اللَّهِ عَلی قَومٍ قَتَلوا نَبِیَّهُم،وَاشتَدَّ غَضَبُ اللَّهِ عَلی هذِهِ العِصابَةِ الَّذینَ یُریدونَ قَتلَ ابنِ نَبِیِّهِم 326 (الأمالی،صدوق:ص 222 ح 239،الملهوف:ص 145-158).
1) (1)
324.تاریخ الطبری -به نقل از ضحّاک مِشرَقی-:با حسین علیه السلام،اسبی به نام لاحِق بود که فرزندش امام زین العابدین علیه السلام،بر آن سوار میشد.هنگامی که دشمن به حسین علیه السلام نزدیک شد،به نزد مَرکبش [ لاحق ]باز گشت و بر آن اسب،سوار شد و با بلندترین صدایش،چنین ندا داد که به گوش همه مردم رسید:«ای مردم ! سخنم را بشنوید و عجله نکنید تا بر پایه حقّی که بر من دارید،اندرزتان دهم و دلیل در آمدنم بر شما را بگویم.اگر پذیرفتید و سخنم را تصدیق کردید و با من انصاف ورزیدید،سعادتمند میشوید و راهی بر من ندارید،و اگر دلیل و عذرم را نپذیرفتید و انصاف نورزیدید،«ساز و برگِ خویش و شریکانتان (بتان) را گِرد آورید و هیچ چیز از کاری که میکنید،بر شما پوشیده نباشد.به دشمنی من،گام پیش نهید و به من،مهلت ندهید» (1)
سوره یونس:آیه 71.
.«ولیّ من،خداست که این کتاب را نازل کرده است؛و او،سرپرستِ صالحان است» (2)».
هنگامی که خواهرانش این سخن را شنیدند،صیحه زدند و گریستند.دخترانش نیز گریه کردند و گریهشان،بالا گرفت.حسین علیه السلام،برادرش عبّاس بن علی علیه السلام و پسرش علی [ اکبر ] علیه السلام را به سوی آنان فرستاد و به آن دو فرمود:«آنها را ساکت کنید که به جانم سوگند،بس گریهها خواهند داشت !...».
هنگامی که زنان،ساکت شدند،خداوند را مدح و ثنا گفت و آنچه را شایسته بود،
برایش بر شمرد و بر محمّد و فرشتگان و پیامبران خدا،درود فرستاد و آن قدر از اینگونه سخن گفت که خدا میداند و نمیتوان ذکر کرد.به خدا سوگند،هیچ گاه،نه پیش از او و نه پس از او،سخنرانی را ندیدم که بلیغتر از او سخن بگوید !
سپس فرمود:«امّا بعد،نَسَبم را در یابید و بنگرید که من،کیستم.سپس به خودتان بیایید و آن را سرزنش کنید و بنگرید که آیا کُشتن من و هتک حرمتم،برایتان رواست؟آیا من،فرزند دختر پیامبرتان،و فرزند وصی و پسرعمویش،اوّلین ایمان آورنده به خدا و تصدیقگر پیامبرش در آنچه از نزد پروردگارش آورده است،نیستم؟آیا حمزه سیّد الشهدا علیه السلام،عموی پدرم نیست؟آیا جعفرِ شهید و پرواز کننده با دو بال [ در بهشت ]،عمویم نیست؟
آیا این روایت پُرتکرار،به شما نرسیده که پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،در باره من و برادرم فرمود:"این دو،سَرور جوانان بهشت اند"؟
اگر گفته مرا که حقّ است،تصدیق کنید،به خدا سوگند،از آن زمان که دانستهام خداوند،دروغگو را دشمن میدارد و به دروغساز،زیان میزند،آهنگِ دروغ نکردهام،و اگر تکذیبم کنید،میان شما کسانی هستند که اگر از آنها بپرسید،آگاهتان میکنند.از جابر بن عبد اللَّه انصاری یا ابوسعید خُدْری یا سهل بن سعد ساعدی یا زید بن ارقَم یا ا نَس بن مالک بپرسید.به شما خبر خواهند داد که این گفته را از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،در باره من و برادرم شنیدهاند.آیا این،مانع شما از ریختن خون من نمیشود؟».
شمر بن ذی الجوشن،[به طعنه] در باره حسین علیه السلام گفت که:او،خدا را [تنها] به زبان،میپرستد،اگر بداند که چه میگوید !
حبیب بن مُظاهر به شمر گفت:به خدا سوگند،چنین میبینم که تو نیستی که خدا را با هفتاد زبان (با تردید و بدون ایمان قلبی) میپرستی.من،گواهی میدهم که تو،راست میگویی و نمیدانی [حسین] چه میگوید.خداوند،بر دلت مُهر زده است.
سپس حسین علیه السلام به آنان فرمود:«اگر در این گفته،تردید دارید،آیا در این هم شک
دارید که من،پسرِ دختر پیامبرتان هستم؟! به خدا سوگند،میان مغرب و مشرق،کسی غیر از من،در میان شما و غیر از شما،پسرِ دختر پیامبرتان نیست و تنها من،پسرِ دختر پیامبرتان هستم.به من بگویید،این که مرا [به مبارزه] میطلبید،آیا کسی از شما را کُشتهام یا مالی را از شما بُردهام یا جراحتی به شما رساندهام که مرا به قصاص میخواهید؟!».
جماعت،شنیدند و هیچ نگفتند.حسین علیه السلام،ندا برآورد:«ای شَبَث بن رِبعی،ای حَجّار بن ابجَر،ای قیس بن اشعث،ای یزید بن حارث ! آیا به من ننوشتید که:"میوهها رسیده و همه جا،سبز شده و جویبارها،پُر و لبریز شدهاند.بیا که بر لشکری مجهّز و آراسته،در میآیی"؟!».
آنان گفتند:نه.ما چنین نکردهایم !
حسین علیه السلام فرمود:«سبحان اللَّه ! به خدا سوگند که چنین کردهاید».
سپس فرمود:«ای مردم ! اگر [ آمدن ] مرا خوش ندارید،مرا وا گذارید تا از شما روی بگردانم و به سرزمین امنی بروم».
قیس بن اشعث به حسین علیه السلام گفت:آیا حکم پسرعموهایت را نمیپذیری که آنان،جز آنچه دوست داری،رأیی ندارند و چیز ناخوشی از آنان به تو نمیرسد؟
حسین علیه السلام فرمود:«تو برادرِ برادرت هستی ! (1)
اشاره امام علیه السلام به محمّد بن اشعث،برادر قیس است که در به شهادت رساندن مسلم بن عقیل،شرکت داشت.
آیا میخواهی که بنیهاشم،بیشتر از خون مسلم بن عقیل را از تو بخواهند؟نه.به خدا سوگند،به دست خود و ذلیلانه،خود را به آنان نخواهم سپرد و همچون بندگان بیاختیار،قرار نمیگیرم.بندگان خدا ! به پروردگار خود و شما پناه میبرم از آن که مرا برانید.به پروردگارِ خود و شما،از هر متکبّری که به روز حسابْ ایمان ندارد،پناه میبرم».سپس،مَرکبش را نشانْد و به عُقبة بن سَمعان،فرمان داد تا آن را ببندد.دشمنان
1) (1)
هم،آهنگِ جنگ با او کردند. (1)
کانَ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام فَرَسٌ لَهُ یُدعی لاحِقاً حَمَلَ عَلَیهِ ابنَهُ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام،قالَ:فَلَمّا دَنا مِنهُ القَومُ عادَ بِراحِلَتِهِ فَرَکِبَها،ثُمَّ نادی بِأَعلی صَوتِهِ دُعاءً یُسمِعُ جُلَّ النّاسِ:
أیُّهَا النّاسُ ! اسمَعوا قَولی،ولا تُعجِلونی حَتّی أعِظَکُم بِما لِحَقٍّ لَکُم عَلَیَّ،وحَتّی أعتَذِرَ إلَیکُم مِن مَقدَمی عَلَیکُم،فَإِن قَبِلتُم عُذری،وصَدَّقتُم قَولی،وأعطَیتُمونِی النَّصَفَ،کُنتُم بِذلِکَ أسعَدَ،ولَم یَکُن لَکُم عَلَیَّ سَبیلٌ،وإن لَم تَقبَلوا مِنِّی العُذرَ،ولَم تُعطُوا النَّصَفَ مِن أنفُسِکُم «فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ لا یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَیَّ وَ لا تُنْظِرُونِ ) ، «إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصّالِحِینَ ) .
قالَ:فَلَمّا سَمِعَ أخَواتُهُ کَلامَهُ هذا صِحنَ وبَکَینَ،وبَکی بَناتُهُ،فَارتَفَعَت أصواتُهُنَّ،فَأَرسَلَ إلَیهِنَّ أخاهُ العَبّاسَ بنَ عَلِیٍّ وعَلِیّاً علیهما السلام ابنَهُ،وقالَ لَهُما:أسکِتاهُنَّ،فَلَعَمری لَیَکثُرَنَّ بُکاؤُهُنَّ....
فَلَمّا سَکَتنَ حَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،وذَکَرَ اللَّهَ بِما هُوَ أهلُهُ،وصَلّی عَلی مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله وعَلی مَلائِکَتِهِ وأنبِیائِهِ،فَذَکَرَ مِن ذلِکَ مَا اللَّهُ أعلَمُ وما لا یُحصی ذِکرُهُ.
قالَ:فَوَاللَّهِ،ما سَمِعتُ مُتَکَلِّماً قَطُّ قَبلَهُ ولا بَعدَهُ أبلَغَ فی مَنطِقٍ مِنهُ.
ثُمَّ قالَ:أمّا بَعدُ،فَانسُبونی فَانظُروا مَن أنَا،ثُمَّ ارجِعوا إلی أنفُسِکُم وعاتِبوها،فَانظُروا هَل یَحِلُّ لَکُم قَتلی وَانتِهاکُ حُرمَتی؟
ألَستُ ابنَ بِنتِ نَبِیِّکُم صلی اللَّه علیه و آله وَابنَ وَصِیِّهِ وَابنِ عَمِّهِ،وأوَّلِ المُؤمِنینَ بِاللَّهِ وَالمُصَدِّقِ لِرَسولِهِ بِما جاءَ بِهِ مِن عِندِ رَبِّهِ؟أوَلَیسَ حَمزَةُ سَیِّدُ الشُّهَداءِ عَمَّ أبی؟أوَلَیسَ جَعفَرٌ الشَّهیدُ الطَّیّارُ ذُو الجَناحَینِ عَمّی؟أوَلَم یَبلُغکُم قَولٌ مُستَفیضٌ فیکُم:إنَّ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله قالَ لی ولِأَخی:«هذانِ سَیِّدا شَبابِ أهِلِ الجَنَّةِ»؟
فَإِن صَدَّقتُمونی بِما أقولُ،وهُوَ الحَقُّ،فَوَاللَّهِ،ما تَعَمَّدتُ کَذِباً مُذ عَلِمتُ أنَّ اللَّهَ یَمقُتُ عَلَیهِ أهلَهُ،ویَضُرُّ بِهِ مَنِ اختَلَقَهُ،وإن کَذَّبتُمونی فَإِنَّ فیکُم مَن إن سَأَلتُموهُ عَن ذلِکَ أخبَرَکُم،سَلوا جابِرَ بنَ عَبدِ اللَّهِ الأَنصارِیَّ،أو أبا سَعیدٍ الخُدرِیَّ،أو سَهلَ بنَ سَعدٍ السّاعِدِیَّ،أو زَیدَ بنَ أرقَمَ،أو أنَسَ بنَ مالِکٍ،یُخبِروکُم أنَّهُم سَمِعوا هذِهِ المَقالَةَ مِن رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله لی ولِأَخی.أفَما فی هذا حاجِزٌ لَکُم عَن سَفکِ دَمی؟
فَقالَ لَهُ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ:هُوَ یَعبُدُ اللَّهَ عَلی حَرفٍ إن کانَ یَدری ما یَقولُ !
فَقالَ لَهُ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ:وَاللَّهِ،إنّی لَأَراکَ تَعبُدُ اللَّهَ عَلی سَبعینَ حَرفاً،وأنَا أشهَدُ أنَّکَ صادِقٌ ما تَدری ما یَقولُ،قَد طَبَعَ اللَّهُ عَلی قَلبِکَ.
ثُمَّ قالَ لَهُمُ الحُسَینُ علیه السلام:فَإِن کُنتُم فی شَکٍّ مِن هذَا القَولِ أفَتَشُکّونَ أثَراً ما أنِّی ابنُ بِنتِ نَبِیِّکُم ! فَوَاللَّهِ،ما بَینَ المَشرِقِ وَالمَغرِبِ ابنُ بِنتِ نَبِیٍّ غَیری مِنکُم ولا مِن غَیرِکُم،أنَا ابنُ بِنتِ نَبِیِّکُم خاصَّةً.
أخبِرونی،أتَطلُبُونّی بِقَتیلٍ مِنکُم قَتَلتُهُ،أو مالٍ لَکُمُ استَهلَکتُهُ،أو بِقِصاصٍ مِن جِراحَةٍ؟قالَ:فَأَخَذوا لا یُکَلِّمونَهُ،قالَ:فَنادی:یا شَبَثَ بنَ رِبعِیٍّ،ویا حَجّارَ بنَ أبجَرَ،ویا قَیسَ بنَ الأَشعَثِ،ویا یَزیدَ بنَ-
1) (1)
325.تذکرة الخواصّ: هشام بن محمّد میگوید:حسین علیه السلام هنگامی که،پافشاری آنان را در کُشتن خود دید،قرآنی را گرفت و آن را گشود و بر سرش نهاد و ندا داد:«کتاب خدا و جدّم محمّد،پیامبر خدا،میان من و شما [ داور ] باشد.ای مردم ! چرا [ ریختن ]خون مرا حلال میشِمُرید؟آیا من پسر دختر پیامبرتان نیستم؟آیا سخن جدّم در باره من و برادرم،به شما نرسیده است که فرمود:"این دو،سَرور جوانان بهشتی اند"؟اگر سخن مرا نمیپذیرید،از جابر و زید بن ارقَم و ابو سعید خُدْری بپرسید.آیا جعفر طیّار،عموی من نیست؟».
شمر فریاد زد:اکنون،بر دوزخ در میآیی !
حسین علیه السلام فرمود:«اللَّه اکبر! جدّم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،به من خبر داد و فرمود:"گویی سگی را میبینم که به خون خاندانم،زبان میزند".جز این گمان ندارم که آن سگ،تو هستی».
شمر گفت:من،خدا را [ تنها ] به زبان عبادت کردهام،اگر بدانم که چه میگویی! (1)
فَناداهُ شِمرٌ:السّاعَةَ تَرِدُ الهاوِیَةَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:اللَّهُ أکبَرُ ! أخبَرَنی جَدّی رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فَقالَ:رَأَیتُ کَأَنَّ کَلباً وَلَغَ فی دِماءِ أهلِ بَیتی،وما أخالُکَ إلّا إیّاهُ.
فَقالَ شِمرٌ:أنَا أعبُدُ اللَّهَ عَلی حَرفٍ إن کُنتُ أدری ما تَقولُ 328 (تذکرة الخواصّ:ص 252). [1]
1) (1) قالَ هِشامُ بنُ مُحَمَّدٍ:لَمّا رَآهُمُ الحُسَینُ علیه السلام مُصِرّینَ عَلی قَتلِهِ،أخَذَ المُصحَفَ ونَشَرَهُ وجَعَلَهُ عَلی رَأسِهِ،ونادی:بَینی وبَینَکُم کِتابُ اللَّهِ وجَدّی مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّهِ،یا قَومِ،بِمَ تَستَحِلّونَ دَمی؟ألَستُ ابنَ بِنتِ نَبِیِّکُم؟ألَم یَبلُغکُم قَولُ جَدّی فِیَّ وفی أخی:«هذانِ سَیِّدا شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ»؟إن لَم تُصَدِّقونی فَاسأَلوا جابِراً وزَیدَ بنَ أرقَمَ وأبا سَعیدٍ الخُدرِیَّ،ألَیسَ جَعفَرٌ الطَّیّارُ عَمّی؟
326.الملهوف: یاران عمر بن سعد،بر مَرکبهایشان،سوار شدند.حسین علیه السلام،بُرَیر بن حُصَین را روانه کرد تا آنان را اندرز دهد؛امّا گوش ندادند.او به آنها یادآوری کرد؛امّا سودی نبخشید.حسین علیه السلام،بر شترش (/اسبش) سوار شد و از آنان خواست که ساکت شوند.ساکت شدند.پس از حمد و ثنای الهی و یاد خدا،آن گونه که شایسته او بود،و درود فرستادن بر محمّد و فرشتگان و پیامبران و فرستادگان،با گفتاری رسا،چنین فرمود:«مرگ و اندوهتان باد،ای جماعت! با شیدایی،ما را به فریادرسی خواندید و ما،به سرعت،به فریادتان رسیدیم؛[امّا ]شما شمشیری را که برای ما بود،به رویِ خود ما برکشیدید و آتشی را که علیه دشمن مشترک ما و شما افروخته بودیم،بر ضدّ خود ما افروختید و همدست دشمنانتان،علیه دوستانتان شدید،بی آن که عدالت را میان شما بگسترنَد و امیدی به آنها داشته باشید.
ای وای بر شما ! ما را وا نهادید،در حالی که شمشیرها،هنوز در نیام و ابتدایِ کار است،و رأی [به جنگ]،هنوز پا بر جا نگشته؛امّا شما همچون مَلَخان،به سوی آن شتافتهاید و همچون پرواز پشهها [ به سوی زرداب زخم و چرک ]،همدیگر را به آن،فرا خواندهاید.نابودی،از آنِتان باد،ای بردگان امّت و بدترین دستههای آن،به کنارِ افکنان قرآن،و تحریفگرانِ سخنان،و دار و دسته گنهکاران،و پذیرندگان وسوسه شیطان،و خاموش کنندگان سنّتها[ ی جاویدان] ! آیا اینان را یاری میدهید و ما را وا مینهید؟! آری.به خدا سوگند،خیانت میان شما،سابقه دارد.ریشههایتان،به آن در آمیخته است و شاخههایتان،بر آنْ پیچیده است.شما،پلیدترین استخوانِ گلوگیر
برای بیننده و لقمه[ ی آماده ]غاصب گشتهاید.
بینَسَب فرزند بینَسَب، (1)
منظور،عبید اللَّه بن زیاد است که معاویه،بر خلاف شریعت اسلام،پدر او (زیاد) را که پدرش معلوم نبود،برادر خود و فرزند ابوسفیان خواند.
مرا میان دو چیز،قرار داده است:شمشیر و خواری.خواری،از ما دور است و خداوند،آن را برای ما نمیپذیرد،و نیز پیامبرش و مؤمنان،و دامنهایی پاک و پاکیزه،و جانهایی غیرتمند و خوددار که اطاعت از فرومایگان را بر مرگی کریمانه،مقدّم نمیدارند.بدانید که من با این خانواده و با وجود کمیِ نفرات و نبودِ یاور،به سوی جنگ میروم».
...سپس فرمود:«بدانید که-به خدا سوگند-،پس از آن،جز به مقدار سوار شدن بر اسبی درنگ نمیکنید تا آنکه شما را به سان سنگ آسیا بچرخاند و چون محور آسیا بیقرار سازد! عهدی است که پدرم از جدّم برای من نقل کرده است:«شما با شریکانی که قائلید،کارتان را هماهنگ و عزمتان را جزم کنید،و بیآن که پردهپوشی کنید،کار مرا یکسره کنید و به من مهلت ندهید» (2).«من بر خداوند،پروردگار من و شما،توکّل کردهام.هیچ جنبندهای نیست،مگر آن که زمامِ اختیارش به دست اوست.بیگمان،پروردگار من،بر راهی راست است» (3).
خدایا ! باران آسمان را از ایشان،باز دار و سالهای [ قحطی ] مانند سالهای یوسف علیه السلام را برای آنان پیشآور و غلام ثقیف را بر آنان،مسلّط ساز،تا جرعههای مرگ را بر آنان بچشانَد،که آنان،مرا تکذیب کردند و وا نهادند.تویی پروردگار ما،و تنها بر تو توکّل میکنیم و به سوی تو باز میآییم،و بازگشت آخرین به سوی توست». (4)
327.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی -به نقل از عبد اللَّه بن حسن-:سپس امام علیه السلام فرمود:«عمر بن سعد کجاست؟او را برایم فرا بخوانید».
عمر را فرا خواندند؛ولی دوست نداشت که به دیدار حسین علیه السلام بیاید.حسین علیه السلام به عمر فرمود:«تو مرا میکُشی و میپنداری که بینَسَب فرزندِ بینَسَب،حکومت
سرزمینهای ری و گرگان را به تو خواهد داد؟! به خدا سوگند که هرگز به کام خود،نخواهی رسید و این،حتمی و تمام شده است ! هر چه میخواهی،بکن که تو پس از من،نه در دنیا شادمان خواهی بود،نه در آخرت.گویی میبینم که سرت را بر نِی،در کوفه نصب کردهاند و کودکان،آن را هدف سنگپرانی خود نمودهاند».
عمر بن سعد،از سخن حسین علیه السلام خشمناک شد.از ایشان،روی گردانْد و یارانش را ندا داد که:منتظر چه هستید؟همگی حمله کنید که یک لقمه است ! (1)
قالَ [الحُسَینُ] علیه السلام:أینَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ؟اُدعوا لی عُمَرَ،فَدُعِیَ لَهُ،وکانَ کارِهاً لا یُحِبُّ أن یَأتِیَهُ،فَقالَ:یا عُمَرُ،أنتَ تَقتُلُنی وتَزعُمُ أن یُوَلِّیَکَ الدَّعِیُّ بنُ الدَّعِیِّ بِلادَ الرَّیِّ وجُرجانَ؟وَاللَّهِ،لا تَتَهَنَّأُ بِذلِکَ أبدَاً،عَهدٌ مَعهودٌ،فَاصنَع ما أنتَ صانِعٌ؛فَإِنَّکَ لا تَفرَحُ بَعدی بِدُنیا ولا آخِرَةٍ،وکَأَنّی بِرَأسِکَ عَلی قَصَبَةٍ قَد نُصِبَ بِالکوفَةِ،یَتَراماهُ الصِّبیانُ،ویَتَّخِذونَهُ غَرَضاً بَینَهُم.
فَغَضِبَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ مِن کَلامِهِ،ثُمَّ صَرَفَ وَجهَهُ عَنهُ،ونادی بِأَصحابِهِ:ما تَنتَظِرونَ بِهِ؟اِحمِلوا بِأَجمَعِکُم،إنَّما هِیَ اکلَةٌ واحِدَةٌ 330 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 8؛ [1]الحدائق الوردیّة:ج 1 ص 119). [2]
328.الإرشاد: عمر بن سعد،ندا داد:ای ذُوَید ! پرچمت را نزدیک بیاور.
او آن را نزدیکتر آورد.سپس عمر،تیرش را در چلّه کمانش نهاد و آن را انداخت و گفت:گواهی دهید که من،نخستین تیر را انداختم.
سپس لشکر،تیر انداختند و درگیر شدند. (2)
329.الملهوف: عمر بن سعد،پیش آمد و تیری به سوی لشکر حسین علیه السلام انداخت و گفت:نزد امیر،گواهی دهید که من،نخستین تیرانداز بودم.
آن گاه،تیرها از سوی آنان،مانند قطرههای باران،باریدن گرفت.امام حسین علیه السلام به یارانش فرمود:«خدایتان رحمت کند ! به سوی مرگی که چارهای ندارد،برخیزید که
این تیرها،پیکهای این قوم به سوی شماست».
آن دو گروه،ساعتی با هم جنگیدند و به یکدیگر حمله کردند تا این که گروهی از یاران حسین علیه السلام،کشته شدند. (1)
فَتَقَدَّمَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ،ورَمی نَحوَ عَسکَرِ الحُسَینِ علیه السلام بِسَهمٍ،وقالَ:اِشهَدوا لی عِندَ الأَمیرِ أنّی أوَّلُ مَن رَمی،وأقبَلَتِ السِّهامُ مِنَ القَومِ کَأَنَّهَا القَطرُ.
فَقالَ علیه السلام لِأَصحابِهِ:قوموا رَحِمَکُمُ اللَّهُ إلَی المَوتِ الَّذی لا بُدَّ مِنهُ؛فَإِنَّ هذِهِ السِّهامَ رُسُلُ القَومِ إلَیکُم.
فَاقتَتَلوا ساعَةً مِنَ النَّهارِ حَملَةً وحَملَةً،حَتّی قُتِلَ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام جَماعَةٌ 332 (الملهوف:ص 158؛الفتوح:ج 5 ص 100). [1]
330.تاریخ الیعقوبی: فردا که رسید،حسین علیه السلام بیرون آمد و با مردم،سخن گفت و حقّش را بر آنان،بزرگ شمرد و خدای عزّوجلّ و پیامبرش را به آنان،یادآوری کرد و از آنان خواست که مانع بازگشتش نشوند؛امّا آنان،جز نبرد را نپذیرفتند و یا آن که او را دستگیر کرده،نزد عبید اللَّه بن زیاد ببرند.حسین علیه السلام،یکی پس از دیگری،با دستهها و حتّی افراد آنان،گفتگو کرد؛ولی آنان میگفتند:ما نمیفهمیم چه میگویی !
حسین علیه السلام به یارانش روی آورد و گفت:«اینان،جز مرا نمیخواهند و شما،آنچه را به عهده داشتید،به انجام رساندید.آزادید که بروید».
آنان گفتند:به خدا سوگند که نمیرویم-ای فرزند پیامبر خدا-تا جانمان را سپرِ جان تو کنیم.جزایشان،نیکی باد ! (2)
فَأَقبَلَ عَلی أصحابِهِ،فَقالَ:إنَّ القَومَ لَیسوا یَقصِدونَ غَیری،وقَد قَضَیتُم ما عَلَیکُم،فَانصَرِفوا،فَأَنتُم فی حِلٍّ.
فَقالوا:لا وَاللَّهِ یَابنَ رَسولِ اللَّهِ،حَتّی تَکونَ أنفُسُنا قَبلَ نَفسِکَ،فَجَزاهُمُ الخَیرَ 333 (تاریخ الیعقوبی:ج 2 ص 244). [2]
331.إثبات الوصیّة: هنگامی که ابن زیاد برای جنگ با حسین علیه السلام،لشکر خود را رو به روی
1) (1)
2) (2) لَمّا کانَ مِنَ الغَدِ خَرَجَ [الحُسَینُ علیه السلام] فَکَلَّمَ القَومَ،وعَظَّمَ عَلَیهِم حَقَّهُ،وذَکَّرَهُمُ اللَّهَ عَزَّ وجَلَّ ورَسولَهُ،وسَأَلَهُم أن یُخَلّوا بَینَهُ وبَینَ الرُّجوعِ،فَأَبَوا إلّا قِتالَهُ،أو أخذَهُ حَتّی یَأتوا بِهِ عُبَیدَ اللَّهِ بنَ زِیادٍ،فَجَعَلَ یُکَلِّمُ القَومَ بَعدَ القَومِ وَالرَّجُلَ بَعدَ الرَّجُلِ،فَیَقولونَ:ما نَدری ما تَقولُ.
او آراست،حسین علیه السلام نماز صبح را با یارانش خواند-و روایت شده که آن روز،دهم محرّم سال 61 [ هجری ]بود-.او به سخن گفتن ایستاد و پس از حمد و ثنای الهی،به یارانش فرمود:«خداوند عزّوجلّ،به کشته شدن شما و من در امروز،اجازه داده است.بر شما باد شکیب ورزیدن و جهاد کردن!». (1)
فَلَمّا صافَّهُ لِلحَربِ [أیِ ابنُ زِیادٍ لِحَربِ الحُسَینِ علیه السلام] صَلَّی الحُسَینُ علیه السلام بِأَصحابِهِ الغَداةَ،ورُوِیَ:أنَّهُ کانَ ذلِکَ مِن یَومِ العاشِرِ مِنَ المُحَرَّمِ،سَنَةَ إحدی وسِتّینَ،قامَ خَطیباً،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،وقالَ لِأَصحابِهِ:إنَّ اللَّهَ عزّوجلّ قَد أذِنَ فی قَتِلکُمُ الیَومَ وقَتلی،وعَلَیکُم بِالصَّبرِ وَالجِهادِ 334 (إثبات الوصیّة:ص 176). [1]
1) (1)
معروف است که در حمله نخست سپاه کوفه به یاران امام حسین علیه السلام،شماری از اصحاب امام علیه السلام-که تعداد آنها بیش از پنجاه نفر برآورد شده است-به شهادت رسیدهاند،تا آن جا که ابن شهر آشوب،در کتاب المناقب،شهدای حمله اوّل را«حدود چهل تن»میداند و از 28 نفرِ آنان نیز به نام،یاد میکند. (1)
ر.ک:المناقب،ابن شهر آشوب:ج 4 ص 113.
به نظر میرسد که نخستین منبعی که به شهادت حدود پنجاه تن از اصحاب امام حسین علیه السلام در حمله سپاه کوفه اشاره کرده،الفتوح ابن اعثم است که پس از اشاره به نخستین حمله (تیراندازی سپاه کوفه) به یاران امام علیه السلام مینویسد:
فَاقتَتَلوا ساعَةً مِنَ النَّهارِ،حَملَةً واحِدَةً،حَتّی قُتِلَ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام نَیِّفٌ وخَمسونَ رَجُلاً (2).
سپس ساعتی از روز را در یک حمله،با هم جنگیدند تا آن که بیش از پنجاه تن از یاران حسین علیه السلام کشته شدند.
تأمل در گزارش ابن اعثم،نشان میدهد که مقصود،این است که کشته شدن حدود پنجاه تن از اصحاب امام علیه السلام،در اثنای جنگ و در بخشی از روز عاشورا اتّفاق افتاده است،نه آن که آنها در حمله اوّل،کشته شده باشند؛اما خوارزمی، (3)بدون توجه به
مفهوم دقیق کلام ابن اعثم،این ماجرا را به گونهای دیگر برداشت کرده و پس از گزارش حمله اوّل در ادامه آورده است:
فَلَمّا رَمَوهُم هذِهِ الرَّمیَةَ قَلَّ أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام،فَبَقِیَ فی هؤُلاءِ القَومِ الَّذینَ یُذکَرونَ فِی المُبارَزَةِ،وقَد قُتِلَ مِنهُم ما یُنیفُ عَلی خَمسینَ رَجُلاً (1)
مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 8. [1]
.هنگامی که این گونه تیراندازی کردند،یاران حسین علیه السلام کاهش یافتند و از ایشان،کسانی ماندند که در جنگ تن به تن،یاد میشوند.[ در این تیراندازی ]بیش از پنجاه تن از آنان،کشته شدند.
و در ادامه این نوع گزارشها،همانطور که اشاره شد،ابن شهر آشوب نیز نام 28 تن را به عنوان شهدای حمله اوّل،مطرح کرده است،که ظاهراً صحیح نیست؛زیرا:
اولاً،در منابع کهن،سخنی از شهدای حمله اوّل،بدین گونه دیده نمیشود و سخن ابن اعثم،هیچ دلالتی بر این معنا ندارد؛بلکه همان طور که اشاره شد،برخلاف آن،دلالت دارد.
ثانیاً،منابع قابل استناد،مانند الإرشاد مفید و تاریخ الطبری،تنها تیراندازی گروهیِ دشمن رابه عنوان«حمله اول»گزارش کردهاند و اشاره به شهیدی در این حمله ندارند؛بلکه در ادامه گزارش خود،پیروزیهای یاران امام علیه السلام در حمله تن به تن را گزارش کردهاند که موجب میشود سپاه دشمن،این گونه مبارزه (تن به تن) را متوقف کند و به صورت جمعی بر سپاه امام علیه السلام حملهور شوند.
ثالثاً،نکته مهم،این که طبق برخی از همین گزارشها،سپاهیان امام علیه السلام 72 نفر بودهاند.بنا بر این،اگر پنجاه تن آنها در اثر تیر باران حمله اوّلْ شهید شده باشند،افراد باقیمانده،آن اندازه نیستند که قابل آرایش نظامی باشند،و چگونه این گروه اندک میتوانست تا عصر عاشورا مقاومت نماید؟وانگهی،اگر سپاه دشمن میتوانست در اثر تیرباران،در یک لحظه و در یک حمله پنجاه تن از یاران امام علیه السلام را از بین ببرد،
1) (1)
قطعاً میتوانست با ادامه تیر باران،در مدتی کوتاه،جنگ را به سرانجام برسانَد و دیگر نیاز به جنگ تن به تن یا حمله گروهی نبود.
بر این اساس،آنچه درباره شهدای حمله اوّل،خصوصاً در المناقب ابن شهرآشوب آمده،ظاهراً قابل قبول نیست.
در برخی از روایات به نقل از امام حسین علیه السلام آمده که ایشان،صبح عاشورا،ضمن دعوت کردن یاران خود به شکیبایی و مقاومت،فرمود:
إنَّ اللَّهَ عزّوجلّ قَد أذِنَ فی قَتلِکُمُ الیَومَ وقَتلی (1)
إثبات الوصیّة:ص 176.نیز،ر.ک:کامل الزیارات:ص 152 ح 185.
.خداوند عزّوجلّ امروز به کشتن شدن شما و من،اجازه داد.
با ملاحظه این گونه روایات،این پرسش پیش میآید که:مقصود از اذن الهی در کشته شدن امام علیه السلام و یارانش چیست؟
پاسخ،این است که اذن الهی،بر دو گونه است:
بدین معنا که در نظام قانونگذاری (تشریعی)،در مواردی،خداوند متعال،اجازه میدهد که انسان،کاری را انجام دهد،و در مواردی نیز اجازه نمیدهد.
بیتردید،کشته شدن امام علیه السلام و یارانش،سرآمد محرّمات تشریعی الهی است.بنا بر این،مقصود از«اذن»در روایاتی که ملاحظه شد،قطعاً اذن تشریعی نیست.
مقصود از اذن تکوینی،این است که تحقّق هر پدیده در جهان،منوط به اجازه
1) (1)
تکوینی آفریدگار جهان است.توضیح مطلب،این که در نظام آفرینش،هر پدیده،علّت خاصّی دارد که تنها از مجرای آن،قابل تحقّق است؛امّا تأثیر اسباب در مُسبّبات،منوط به اذن الهی است؛یعنی برای نمونه،تا خدا نخواهد،آتش نمیسوزانَد،چنان که آتش نمرود،ابراهیم علیه السلام را نسوزانْد.همچنین تا خدا نخواهد،کارد نمیبُرَد،چنان که کاردِ ابراهیم علیه السلام،گلویِ اسماعیل علیه السلام را نبُرید،و این،معنایِ«توحید افعالی»است.
بر این اساس،مقتضای آزادی انسان،امکان داشتن اجتماع اذن تکوینی الهی و نهی تشریعیِ اوست؛زیرا در غیر این صورت،مخالفت با نهی تشریعی،امکانپذیر نخواهد بود،و این،به معنای آزادی نداشتن انسان در انتخاب یکی از دو راه سعادت و شقاوت است.
بنا بر این،سخن امام حسین علیه السلام در مورد اذن خداوند متعال در کُشته شدن او و یارانش،اشاره به این آیه شریف است که «ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ؛ 1 هیچ ناگواری ای به شما نمی رسد،مگر به فرمان خداست»،مقصود از آن نیز اذن تکوینی الهی در حادثه خونین کربلاست.
بدین سان،امام علیه السلام با این سخن،میخواهد به یاران خود بگوید که تقدیر حکیمانه خداوند،این است که ما همگی،امروز،در راه انجام وظیفه،شهید شویم.از این رو،باید در برابر این مصیبت،شکیبایی پیشه سازیم و تسلیم تقدیر الهی و راضی به قضای او باشیم.
332.تاریخ الطبری -به نقل از محمّد بن قیس-:هنگامی که یاران حسین علیه السلام،فراوانیِ دشمن را دیدند و دانستند که نمیتوانند آنان را از دست یافتن به حسین علیه السلام و خودشان باز بدارند،در کشته شدن پیشِ روی او،با هم مسابقه دادند. (1)
لَمّا رَأی أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام أنَّهُم قَد کُثِروا،وأنَّهُم لا یَقدِرونَ عَلی أن یَمنَعوا حُسَیناً علیه السلام ولا أنفُسَهُم،تَنافَسوا فی أن یُقتَلوا بَینَ یَدَیهِ 335 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 442، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 404). [2]
333.الملهوف: یاران حسین علیه السلام،برای کشته شدن پیشِ رویش،شتاب میورزیدند و آن گونه شدند که این شعر میگوید:
گروهی که چون برای دفع پیشامدها،فرا خوانده میشوند
و لشکر،یا نیزه خوردهاند،یا قامت شکستهاند
آنان،قلبهایشان را روی زرههایشان پوشیدهاند و
برای رفتن جانهایشان،شتاب میکنند. (2)
قَومٌ إذا نودوا لِدَفعِ مُلِمَّةٍ وَالخَیلُ بَینَ مُدَعَّسٍ ومُکَردَسِ لَبِسُوا القُلوبَ عَلَی الدُّروعِ کَأَنَّهُم یَتَهافَتونَ إلی ذَهابِ الأَنفُسِ
(الملهوف/طبعة أنوار الهدی:ص 66،عمدة الطالب:ص 357). [3]
334.البدایة و النهایة -به نقل از ابو جَناب-:آن روز (عاشورا)،نبرد تن به تن میان دو دسته،فراوان شد و پیروزی،با یاران حسین علیه السلام بود؛زیرا قوّتشان بیشتر بود و دست از جان،شُسته بودند و هیچ نگهدارندهای جز شمشیرهایشان نداشتند.از این رو،یکی از فرماندهان به عمر بن سعد پیشنهاد داد که دیگر نبرد تن به تن نکنند. (3)
1) (1)
2) (2) جَعَلَ أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام یُسارِعونَ إلَی القَتلِ بَینَ یَدَیهِ،وکانوا کَما قیلَ فیهِم:
3) (3) وکَثُرَتِ المُبارَزَةُ یَومَئِذٍ بَینَ الفَریقَینِ،وَالنَّصرُ فی ذلِکَ لِأَصحابِ الحُسَینِ علیه السلام لِقُوَّةِ بَأسِهِم،وأنَّهُم مُستَمیتونَ،لا عاصِمَ لَهُم إلّا سُیوفُهُم،فَأَشارَ بَعضُ الاُمَراءِ عَلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ بِعَدَمِ المُبارَزَةِ 337 (البدایة والنهایة:ج 8 ص 182). [4]
335.تاریخ الطبری -به نقل از یحیی بن هانی بن عُروه-:هنگامی که کشتههای لشکر عمر بن سعد [ در جنگ تن به تن ] بسیار شد،عمرو بن حجّاج،بانگ زد:ای احمقها! آیا میدانید با چه کسانی میجنگید؟سواران این دیار،قومی دست از جان شُستهاند.هیچ یک از شما به هماوردیِ آنان،در نیاید که آنان،اندک اند و نمیپایند.به خدا سوگند،اگر تنها سنگ به آنان بزنید،آنها را از پای در میآورید.
عمر بن سعد گفت:درست گفتی.نظر [ درست ]،نظر توست.
آن گاه،به سوی لشکرش فرستاد و بر ایشان حکم کرد که هیچ کدامشان با هیچ یک از آنها،نبرد تن به تن نکنند. (1)
صاحَ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ بِالنّاسِ [لَمَّا استَحَرَّ القَتلُ بِجَیشِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ]:یا حَمقی ! أتَدرونَ مَن تُقاتِلونَ؟فُرسانَ المِصرِ،قَوماً مُستَمیتینَ،لا یَبرُزَنَّ لَهُم مِنکُم أحَدٌ،فَإِنَّهُم قَلیلٌ وقَلَّما یَبقَونَ،وَاللَّهِ،لَو لَم تَرموهُم إلّا بِالحِجارَةِ لَقَتَلتُموهُم.
فَقالَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ:صَدَقتَ،الرَّأیُ ما رَأَیتَ.وأرسَلَ إلَی النّاسِ یَعزِمُ عَلَیهِم ألّا یُبارِزَ رَجُلٌ مِنکُم رَجُلاً مِنهُم 338 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 435، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 400). [2]
336.شرح نهج البلاغة،ابن ابی الحدید: به مردی که روز واقعه کربلا،همراه عمر بن سعد،حضور داشته است،گفته شد:وای بر تو ! آیا فرزندان پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را کُشتید؟
گفت:چارهای نبود! اگر تو نیز آن جایی بودی که ما بودیم،همین کار ما را میکردی.گروهی بر ما تاختند که دستانشان،در قبضه شمشیرهایشان بود،بهسان شیرهای دَرَنده؛سواران را از چپ و راست،در هم میشکستند و خود را در دلِ مرگ میانداختند؛امان را نمیپذیرفتند و به مال،رغبتی نداشتند و هیچ چیز،مانع آنان از ورود به دریاهای مرگ یا تسلّط بر تخت فرمانروایی نبود.اگر ما لحظهای دستْ نگاه میداشتیم،همه لشکر را از دَم تیغ میگذراندند.پس ما چه میتوانستیم بکنیم،ای بیمادر! (2)
1) (1)
2) (2) قیلَ لِرَجُلٍ شَهِدَ یَومَ الطَّفِّ مَعَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ:وَیحَکَ ! أقَتَلتُم ذُرِّیَّةَ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله؟فَقالَ:عَضَضتُ بِالجَندَلِ؛إنَّکَ لَو شَهِدتَ ما شَهِدنا لَفَعَلتَ ما فَعَلنا،ثارَت عَلَینا عِصابَةٌ،أیدیها فی مَقابِضِ سُیوفِها کَالاُسودِ الضّارِیَةِ،تَحطِمُ الفُرسانَ یَمیناً وشِمالاً،وتُلقی أنفُسَها عَلَی المَوتِ؛لا تَقبَلُ الأَمانَ،ولا تَرغَبُ فِی المالِ،ولا یَحولُ حائِلٌ بَینَها وبَینَ الوُرودِ عَلی حِیاضِ المَنِیَّةِ،أوِ الاِستیلاءِ عَلَی المُلکِ؛فَلَو کَفَفنا عَنها رُوَیداً لَأَتَت عَلی نُفوسِ العَسکَرِ بِحَذافیرِها؛فَما کُنّا فاعِلینَ لا امَّ لَکَ؟! 339 (شرح نهج البلاغة،ابن أبی الحدید:ج 3 ص 263). [3]
337.أنساب الأشراف: حسین علیه السلام،بر مَرکبش سوار شد و قرآن را در دامان خود و پیشِ رویش گذاشت.امّا این اقدام،جز بر هجوم و جسارت دشمنان به او نیفزود.و عمر بن سعد،حُصَین بن تمیم را فرا خواند و دسته زرهپوش و پانصد تیرانداز را با او همراه کرد.آنان،یاران حسین علیه السلام را تیرباران کردند تا اسبهایشان را از پای در آوردند و همه لشکر حسین علیه السلام،پیاده شدند و در نیمه روز،به شدّت و بدون توقّف جنگیدند و با نزدیک و یکجا قرار دادن خیمهها و افروختن آتش در پشتِ خود،کاری کرده بودند که فقط از یک جبهه،امکان رویارویی با آنها بود.
عمر سعد،به تخریب خیمهها و سنگرهایشان فرمان داد که با نیزهها و شمشیرهای خود،آنها را دریدند و شمر،از جناح چپ،یورش بُرد تا آن جا که با نیزهاش به خیمه حسین علیه السلام زد و فریاد کشید:برایم آتش بیاورید تا این خیمه را با اهلش بسوزانم !
شیوَن و وِلوِله،میان زنان برخاست و از خیمه،بیرون دویدند.حسین علیه السلام فرمود:«وای بر تو ! آیا آتش میخواهی تا خیمهام را با اهلم بسوزانی؟». (1)
رَکِبَ الحُسَینُ علیه السلام دابَّةً لَهُ،ووَضَعَ المُصحَفَ فی حِجرِهِ بَینَ یَدَیهِ،فَما زادَهُم ذلِکَ إلّا إقداماً عَلَیهِ،ودَعا عُمَرُ بنُ سَعدٍ الحُصَینَ بنَ تَمیمٍ،فَبَعَثَ مَعَهُ المُجَفَّفَةَ وخَمسَمِئَةٍ مِنَ المُرامِیَةِ،فَرَشَقُوا الحُسَینَ علیه السلام وأصحابَهُ بِالنَّبلِ حَتّی عَقَروا خُیولَهُم،فَصاروا رَجّالَةً کُلُّهُم،وَاقتَتَلوا نِصفَ النَّهارِ أشَدَّ قِتالٍ وأبرَحَهُ،وجَعَلوا لا یَقدِرونَ عَلی إتیانِهِم إلّا مِن وَجهٍ واحِدٍ؛لِاجتِماعِ أبنِیَتِهِم وتَقارُبِها،ولِمَکانِ النّارِ الَّتی أوقَدوها خَلفَهُم.
وأمَرَ عُمَرُ بِتَخریقِ أبنِیَتِهِم وبُیوتِهِم،فَأَخَذوا یُخرِقونَها بِرِماحِهِم وسُیوفِهِم،وحَمَلَ شِمرٌ فِی المَیسَرَةِ حَتّی طَعَنَ فُسطاطَ الحُسَینِ علیه السلام بِرُمحِهِ،ونادی:عَلَیَّ بِالنّارِ حَتّی احرِقَ هذَا البَیتَ عَلی أهلِهِ،فَصِحنَ النِّساءُ ووَلوَلنَ،وخَرَجنَ مِنَ الفُسطاطِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:وَیحَکَ،أتَدعو بِالنّارِ لِتُحرِقَ بَیتی عَلی أهلی؟340 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 401). [1]
1) (1)
338.الإرشاد: مردم (لشکر)،به سوی حسین علیه السلام باز گشتند و شمر بن ذی الجوشن-که خدا لعنتش کند-،به جناح چپ [سپاه حسین علیه السلام]،حمله برد و آنان،در برابرش ایستادند و با او به زد و خورد پرداختند.از هر سو به حسین علیه السلام و یارانش حمله شد و یاران حسین علیه السلام،به شدّت با آنان جنگیدند و سواران آنها-که تنها 32 تن بودند-،پیوسته حمله میکردند و به هر جا از سپاه کوفه که حمله میبُردند،آن را میشکافتند.
هنگامی که عُروة بن قیس-که فرمانده سواران سپاه کوفه بود-،چنین دید،به عمر بن سعد پیغام داد که:آیا آنچه را سوارانم امروز از این تعداد کم میکِشند،نمیبینی؟! پیادگان و تیراندازان را به سوی آنها بفرست.
پس عمر،تیراندازان را به سوی آنان فرستاد.اسب حُرّ بن یزید،از پای در آمد.او از اسب فرود آمد و این گونه میگفت:
اگر اسبم را از پای در میآورید،من،فرزند مردی آزادهام
شجاعم،شجاعتر از شیرِ یال و کوپالدار.
و با شمشیرش،بر آنها میزد که بر سرش ریختند.ایّوب بن مُسَرِّح و مرد دیگری از سواران کوفه،در کشتن او شرکت جستند.
یاران حسین بن علی علیه السلام،به شدّت با دشمن جنگیدند تا این که ظهر شد.هنگامی که حُصَین بن نُمَیر،فرمانده تیراندازان،مقاومت یاران حسین علیه السلام را دید،یارانش را-که پانصد تیرانداز بودند-،جلو کشید و از آنان خواست تا یاران حسین علیه السلام را تیرباران کنند.آنان نیز طولی نکشید که مَرکبهای ایشان را با تیر،از پای در آوردند و آن مردان را زخمی و پیاده کردند و مدّتی،جنگ میانشان بالا گرفت.
شمر بن ذی الجوشن،با یارانش [به پیش] آمد و زُهَیر بن قَین-که خدا،رحمتش
کند-با ده مرد از یاران حسین علیه السلام،به او حمله بُردند و آنان را از خیمهها،عقب راندند.شمر بن ذی الجوشن نیز به آنان،حمله آورد و برخی از آنان را کُشت و بقیّه را به جایگاههایشان،باز گردانْد.در این هنگام،زُهَیر بن قَین،خطاب به حسین علیه السلام،چنین سرود:
امروز،جدّت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را دیدار میکنیم
و نیز حسن و علی مرتضی را
و [ جعفر،] جوانِ شجاع پرواز کننده [ در بهشت ] را.
چون یاران حسین علیه السلام کم بودند،کشته شدنشان معلوم میشد؛امّا یاران عمر بن سعد،فراوان بودند و کشته شدنشان معلوم نمیشد.جنگ و کارزار،سخت شد و کشته و زخمی در میان یاران ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام،فراوان شد تا آن که ظهر شد و حسین علیه السلام با یارانش،نماز خوف خوانْد. (1)
تَراجَعَ القَومُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام،فَحَمَلَ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ لَعَنَهُ اللَّهُ عَلی أهلِ المَیسَرَةِ،فَثَبَتوا لَهُ فَطاعَنوهُ،وحُمِلَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ مِن کُلِّ جانِبٍ،وقاتَلَهُم أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام قِتالاً شَدیداً،فَأَخَذَت خَیلُهُم تَحمِلُ،وإنَّما هِیَ اثنانِ وثَلاثونَ فارِساً،فَلا تَحمِل عَلی جانِبٍ مِن خَیلِ الکوفَةِ إلّا کَشَفَتهُ.
فَلَمّا رَأی ذلِکَ عُروَةُ بنُ قَیسٍ-وهُوَ عَلی خَیلِ أهلِ الکوفَةِ-بَعَثَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ:أما تَری ما تَلقی خَیلی مُنذُ الیَومِ مِن هذِهِ العِدَّةِ الیَسیرَةِ؟اِبعَث إلَیهِمُ الرِّجالَ وَالرُّماةَ،فَبَعَثَ عَلَیهِم بِالرُّماةِ،فَعُقِرَ بِالحُرِّ بنِ یَزیدَ فَرَسُهُ،فَنَزَلَ عَنهُ،وجَعَلَ یَقولُ:
إن تَعقِروا بی فَأَنَا ابنُ الحُرِّ أشجَعُ مِن ذی لِبَدٍ هِزَبرِ
ویَضرِبُهُم بِسَیفِهِ،وتَکاثَروا عَلَیهِ،فَاشتَرَکَ فی قَتلِهِ أیّوبُ بنُ مُسَرِّحٍ ورَجُلٌ آخَرُ مِن فُرسانِ أهلِ الکوفَةِ.
وقاتَلَ أصحابُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام القَومَ أشَدَّ قِتالٍ حَتَّی انتَصَفَ النَّهارُ،فَلَمّا رَأَی الحُصَینُ بنُ نُمَیرٍ-وکانَ عَلَی الرُّماةِ-صَبرَ أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام،تَقَدَّمَ إلی أصحابِهِ-وکانوا خَمسَمِئَةِ نابِلٍ-أن یَرشُقوا أصحابَ الحُسَینِ علیه السلام بِالنَّبلِ،فَرَشَقوهُم،فَلَم یَلبَثوا أن عَقَروا خُیولَهُم،وجَرَحُوا الرِّجالَ وأرجَلوهُم،وَاشتَدَّ القِتالُ بَینَهُم ساعَةً.
وجاءَهُم شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ فی أصحابِهِ،فَحَمَلَ عَلَیهِم زُهَیرُ بنُ القَینِ رَحِمَهُ اللَّهُ فی عَشَرَةِ رِجالٍ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام،فَکَشَفَهُم عَنِ البُیوتِ،وعَطَفَ عَلَیهِم شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ،فَقَتَلَ مِنَ القَومِ،ورَدَّ الباقینَ إلی مَواضِعِهِم،وأنشَأَ زُهَیرُ بنُ القَینِ یَقولُ مُخاطِباً لِلحُسَینِ علیه السلام:
الیَومَ نَلقی جَدَّکَ النَّبِیّا وحَسَناً وَالمُرتَضی عَلِیّاً
وذَا الجَناحَینِ الفَتَی الکَمِیّا
وکانَ القَتلُ یَبینُ فی أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام؛لِقِلَّةِ عَدَدِهِم،ولا یَبینُ فی أصحابِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ؛لِکَثرَتِهِم،وَاشتَدَّ القِتالُ وَالتَحَمَ،وکَثُرَ القَتلُ وَالجِراحُ فی أصحابِ أبی عَبدِ اللَّهِ الحُسَینِ علیه السلام إلی أن زالَتِ الشَّمسُ،فَصَلَّی الحُسَینُ علیه السلام بِأَصحابِهِ صَلاةَ الخَوفِ 341 (الإرشاد:ج 2 ص 104، [1]إعلام الوری:ج 1 ص 463). [2]
1) (1)
339.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: شمر بن ذی الجوشن،حمله کرد؛ولی در برابرش ایستادگی کردند.یاران حسین علیه السلام،با آن که تنها 32 سوار بودند،به شدّت میجنگیدند و بر هیچ سویی از لشکر کوفه حمله نمیبُردند،جز آن که آن را میشکافتند.پس عمر بن سعد،حُصَین بن نُمَیر را با پانصد تیر انداز،فرا خواند.آنان،جلو آمدند تا به نزدیک حسین علیه السلام و یارانش رسیدند و آنان را تیرباران کردند.اندکی نگذشت که مَرکبهایشان را از پای در آوردند و با آنان جنگیدند تا ظهر،فرا رسید و کار جنگ،بالا گرفت؛امّا یاران ابن سعد،نتوانستند جز از یک جبهه،بر آنانْ وارد شوند؛زیرا خیمههایشان،گِرد هم و به یکدیگر،نزدیک بود.
از این رو،عمر بن سعد،پیادگان را فرستاد تا خیمهها را از چپ و راستشان ویران کرده،از هم جدا کنند و سپس به محاصره خود در آورند؛امّا یاران حسین علیه السلام،در دستههای سه،چهار نفری،میان خیمهها پنهان میشدند و بر هر یک از آنها که مشغول ویران کردن خیمهها و غارت آنها بود،یورش میبردند و از نزدیک،او را میزدند و میانداختند و میکُشتند.
پس عمر بن سعد،فرمان داد که خیمهها را با آتش بسوزانند.حسین علیه السلام نیز به یارانش فرمود:«بگذارید تا آنها را بسوزانند،که اگر چنین کنند،نمیتوانند از آن بگذرند و به شما برسند».
آنها خیمهها را سوزاندند و همان گونه شد که حسین علیه السلام گفته بود.
همچنین گفته شده است:شَبَث بن رِبعی به او (ابن سعد) گفت:آیا زنان را میترسانی،مادرت،به عزایت بنشیند؟!
او نیز از کارش خجالت کشید و از آن،منصرف شد.لذا [ دشمنان ]جز از یک جبهه،نتوانستند با آنان بجنگند.
یاران زُهَیر بن قَین هم حمله بُردند و ابو عُذره ضَبابی از یاران شمر را کُشتند.
و پیوسته،یاران حسین علیه السلام،یکی یکی کُشته میشدند و به دلیل کم بودنشان،در آنها معلوم میشد.از یاران عمر نیز،ده تن ده تن،کُشته میشدند؛امّا چون فراوان بودند،در آنها معلوم نبود. (1)
حَمَلَ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ،فَثَبَتوا لَهُ،وقاتَلَ أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام قِتالاً شَدیداً،وإنَّما هُمُ اثنانِ وثَلاثونَ فارِساً،فَلا یَحمِلونَ عَلی جانِبٍ مِن أهلِ الکوفَةِ إلّا کَشَفوهُ.
فَدَعا عُمَرُ بنُ سَعدٍ بِالحُصَینِ بنِ نُمَیرٍ فی خَمسِمِئَةٍ مِنَ الرُّماةِ،فَأَقبَلوا حَتّی دَنَوا مِنَ الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ،فَرَشَقوهُم بِالنَّبلِ،فَلَم یَلبَثوا أن عَقَروا خُیولَهُم،وقاتَلوهُم حَتَّی انتَصَفَ النَّهارُ،وَاشتَدَّ القِتالُ،ولَم یَقدِر أصحابُ ابنِ سَعدٍ أن یَأتوهُم إلّا مِن جانِبٍ واحِدٍ؛لِاجتِماعِ أبنِیَتِهِم،وتَقارُبِ بَعضِها مِن بَعضٍ.
فَأَرسَلَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ الرِّجالَ لِیُقَوِّضُوا الأَبنِیَةَ مِن عَن شَمائِلِهِم وأیمانِهِم،لِیُحیطوا بِها،وأخَذَ الثَّلاثَةُ وَالأَربَعَةُ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام یَتَخَلَّلونَ بَینَها،فَیَشُدّونَ عَلَی الرَّجُلِ وهُوَ یُقَوِّضُ،ویَنهَبُ فَیَرمونَهُ عَن قَریبٍ،فَیَصرَعونَهُ ویَقتُلونَهُ.
فَأَمَرَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ أن یُحرِقوها بِالنّارِ،فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام لِأَصحابِهِ:دَعوهُم فَلیُحرِقوها،فَإِنَّهُم لَو فَعَلوا لَم یَجوزوا إلَیکُم مِنها،فَأَحرَقوها،وکانَ ذلِکَ کَذلِکَ.
وقیلَ:قالَ لَهُ شَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ:أفزَعتَ النِّساءَ ثَکِلَتکَ امُّکَ ! فَاستَحیا مِن ذلِکَ،وَانصَرَفَ عَنهُ،وجَعَلوا لا یُقاتِلونَهُم إلّا مِن وَجهٍ واحِدٍ.
وشَدَّ أصحابُ زُهَیرِ بنِ القَینِ،فَقَتَلوا أبا عُذرَةَ الضِّبابِیَّ منِ أصحابِ شِمرٍ.
قالَ:ولا یَزالُ یُقتَلُ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام الواحِدُ وَالاِثنانِ،فَتَبَیَّنُ ذلِکَ فیهِم؛لِقِلَّتِهِم،ویُقتَلُ مِن أصحابِ عُمَرَ العَشَرَةُ وَالعِشرونَ،فَلا یَتَبَیَّنُ ذلِکَ فیهِم؛لِکَثرَتِهِم 342 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 16). [1]
340.تاریخ الطبری -به نقل از حُمَید بن مسلم-:یاران حسین علیه السلام،پیوسته کشته میشدند و چون یکی دو تن از آنان کُشته میشد،معلوم میشد؛امّا هر چه از دشمن کشته میشد،
1) (1)
معلوم نمیگشت؛زیرا آنان،فراوان بودند.
هنگامی که ابوثُمامه عمرو بن عبد اللَّه صائدی چنین دید،به حسین علیه السلام گفت:ای ابا عبد اللَّه! جانم به فدایت! میبینم که اینان،به تو نزدیک شدهاند.نه.به خدا سوگند،کُشته نمیشوی تا من-اگر خدا بخواهد-،پیش از تو کُشته شوم ! دوست دارم که پروردگارم را در حالی ملاقات کنم که این نمازی را که وقتش فرا رسیده،بخوانم.
حسین علیه السلام،سرش را بلند کرد و سپس فرمود:«از نماز،یاد کردی.خداوند،تو را از نمازگزارانِ ذکرگو قرار دهد! آری.اکنون،اوّلِ وقت آن است».
سپس فرمود:«از آنان بخواهید که از ما دست بکِشند تا نماز بخوانیم».
حُصَین بن تمیم،به ایشان گفت:آن [ نماز ]،پذیرفته نمیشود !
حبیب بن مُظاهر به او گفت:پذیرفته نمیشود؟! پنداشتهای که نماز،از خاندان پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله قبول نمیشود و از تو-ای درازگوش-،پذیرفته میشود؟!...
ابو ثُمامه صاعدی،یکی از پسرعموهایش را که در لشکر دشمن بود،کُشت.سپس،نماز ظهر را خواندند.حسین علیه السلام با ایشان،نماز خوف گزارد و آن گاه،بعد از ظهر،دوباره جنگیدند و جنگ،بالا گرفت. (1)
فَلا یَزالُ الرَّجُلُ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام قَد قُتِلَ،فَإِذا قُتِلَ مِنهُمُ الرَّجُلُ وَالرَّجُلانِ تَبَیَّنَ فیهِم،واُولئِکَ کَثیرٌ لا یَتَبَیَّنُ فیهِم ما یُقتَلُ مِنهُم.
قالَ:فَلَمّا رَأی ذلِکَ أبو ثُمامَةَ عَمرُو بنُ عَبدِ اللَّهِ الصّائِدِیُّ قالَ لِلحُسَینِ علیه السلام:یا أبا عَبدِ اللَّهِ،نَفسی لَکَ الفِداءُ ! إنّی أری هؤُلاءِ قَدِ اقتَرَبوا مِنکَ،ولا وَاللَّهِ،لا تُقتَلُ حَتّی اقتَلَ دونَکَ إن شاءَ اللَّهُ،واُحِبُّ أن ألقی رَبّی وقَد صَلَّیتُ هذِهِ الصَّلاةَ الَّتی دَنا وَقتُها.
قالَ:فَرَفَعَ الحُسَینُ علیه السلام رَأسَهُ،ثُمَّ قالَ:ذَکَرتَ الصَّلاةَ،جَعَلَکَ اللَّهُ مِنَ المُصَلّینَ الذّاکِرینَ ! نَعَم،هذا أوَّلُ وَقتِها،ثُمَّ قالَ:سَلوهُم أن یَکُفُّوا عَنّا حَتّی نُصَلِّیَ.
فَقالَ لَهُمُ الحُصَینُ بنُ تَمیمٍ:إنَّها لا تُقبَلُ ! فَقالَ لَهُ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ:لا تُقبَلُ؟! زَعَمتَ الصَّلاةَ مِن آلِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله لا تُقبَلُ،وتُقبَلُ مِنکَ یا حِمارُ؟!...
وقَتَلَ أبو ثُمامَةَ الصّائِدِیُّ ابنَ عَمٍّ لَهُ کانَ عَدُوّاً لَهُ،ثُمَّ صَلُّوا الظُّهرَ،صَلّی بِهِمُ الحُسَینُ علیه السلام صَلاةَ الخَوفِ،ثُمَّ اقتَتَلوا بَعدَ الظُّهرِ،فَاشتَدَّ قِتالُهُم 343 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 439-441، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 567). [2]
1) (1)
341.الملهوف: هنگام نماز ظهر شد.حسین علیه السلام به زُهَیر بن قَین و سعید بن عبد اللَّه،فرمان داد تا با حدود نیمی از یارانش،جلوی ایشان بِایستند.سپس امام علیه السلام با آنان،نماز خوف گزارد.
به سوی حسین علیه السلام،تیری پرتاب شد.سعید بن عبد اللَّه حنفی،جلوی امام علیه السلام ایستاد و با جانش از او محافظت کرد،بی آن که به چپ و راست برود،تا آن که بر اثرِ تیرهایی که خورده بود،به زمین افتاد،در حالی که میگفت:خدایا ! آنان را همچون عاد و ثمود،لعنت کن.خدایا ! سلام مرا به پیامبرت برسان و از درد و رنج زخمهایم،به او خبر ده که هدفم از یاریِ فرزندان پیامبرت،[ کسب ] ثواب تو بوده است.
سپس،شهید شد-که خشنودی خدا بر او باد-و افزون بر جای ضربههای شمشیر و زخم نیزهها،سیزده تیر در [ بدن ]او یافتند. (1)
حَضَرَت صَلاةُ الظُّهرِ،فَأَمَرَ الحُسَینُ علیه السلام زُهَیرَ بنَ القَینِ وسَعیدَ بنَ عَبدِ اللَّهِ الحَنَفِیَّ أن یَتَقَدَّما أمامَهُ بِنِصفِ مَن تَخَلَّفَ مَعَهُ،ثُمَّ صَلّی بِهِم صَلاةَ الخَوفِ،فَوَصَلَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام سَهمٌ،فَتَقَدَّمَ سَعیدُ بنُ عَبدِ اللَّهِ الحَنَفِیُّ ووَقَفَ یَقیهِ بِنَفسِهِ،ما زالَ ولا تَخَطّی حَتّی سَقَطَ إلَی الأَرضِ،وهُوَ یَقولُ:اللَّهُمَّ العَنهُم لَعنَ عادٍ وثَمودَ،اللَّهُمَّ أبلِغ نَبِیَّکَ عَنِّی السَّلامَ،وأبلِغهُ ما لَقیتُ مِن ألَمِ الجِراحِ؛فَإِنّی أرَدتُ ثَوابَکَ فی نَصرِ ذُرِّیَّةِ نَبِیِّکَ،ثُمَّ قَضی نَحبَهُ رِضوانُ اللَّهِ عَلَیهِ،فَوُجِدَ بِهِ ثَلاثَةَ عَشَرَ سَهماً سِوی ما بِهِ مِن ضَربِ السُّیوفِ وطَعنِ الرِّماحِ 344 (الملهوف:ص 165؛مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 17). [1]
342.الإرشاد: جنگ،بالا گرفت و شدید شد و کشتگان و زخمیان در یاران ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام،فراوان شدند،تا آن که ظهر شد و حسین علیه السلام با یارانش،نماز خوف گزارد (2). (3)
1) (1)
2) (2) در معالی السبطین (ج 1 ص 222) آمده است:چون ظهر عاشورا شد،امام علیه السلام نماز ظهر را به هر گونهای که بود،ادا کرد؛ولی نماز عصر را نتوانست.پس نمازی گزارد که نه کسی پیش از او به جای آورده بود و نه پس از او به جا میآورد:وضوی آن نماز،از خون پیشانیاش،و رکوع آن،هنگامی بود که بر کوهه زین،خم شد و تیر را بیرون آورد،و سجدهاش،آن دَم بود که بر زمین افتاد،ولی نتوانست پیشانیاش را بر زمین بگذارد-چون سنگ بر آن خورده بود-،پس سمت راست صورتش را بر زمین نهاد،و تشهّدش نیز آن هنگام بود که بر دو زانو نشست و تیر را از گلوی خویش بیرون کشید.
3) (3) اِشتَدَّ القِتالُ وَالتَحَمَ،وکَثُرَ القَتلُ وَالجِراحُ فی أصحابِ أبی عَبدِ اللَّهِ الحُسَینِ علیه السلام إلی أن زالَتِ الشَّمسُ،فَصَلَّی الحُسَینُ علیه السلام بِأَصحابِهِ صَلاةَ الخَوفِ 345 (الإرشاد:ج 2 ص 105؛ [2]أنساب الأشراف:ج 3 ص 403). [3]
در بیشتر نقلها،آمده است که امام حسین علیه السلام،نماز ظهر عاشورا را با جماعت،به شکل نماز خوف خواندهاند.
گفتنی است که نماز خوف،مانند نماز مسافر،چه به صورت فُرادا و چه به جماعت،شکسته (قصر) است و در صورتی که به جماعتْ خوانده شود،بنا بر مشهور،بدین گونه است که:مجاهدان،دو دسته میشوند.دسته اوّل،یک رکعت با امام میخوانند و امام،پس از اتمام رکعت اوّل،تأمّل میکند تا مأمومان،رکعت دوم را فُرادا بخوانند و خود را به سنگرها و نقاطی که باید بروند،میرسانند و آن گاه،گروه دوم،جای آنها را میگیرند و رکعت اوّل خود را با رکعت دوم امام،به جا میآورند.
نماز خوف،به گونههای دیگری نیز بیان شده و جزئیات بیشتری دارد که در کتب تفسیری و فقهی،آمده است.
343.معانی الأخبار -از امام زین العابدین علیه السلام-:چون کار [ نبرد ] بر حسین علیه السلام سخت شد،همراهانش به او نگریستند و او حالی متفاوت داشت.همراهانش هر چه کار سختتر میشد،رنگشان دگرگون میشد و مضطرب میشدند و دلهایشان به تپش میافتاد،اما امام و برخی یاران ویژهاش رنگشان،گلگون میشد و اندامشان آرامش مییافت و جانهایشان،قرار میگرفت.
برخی به برخی دیگر گفتند:بنگرید که او باکی از مرگ ندارد !
حسین علیه السلام به آنان فرمود:«ای بزرگزادگان ! شکیبا باشید.مرگ،جز پلی نیست که شما را از سختی و ناخوشی،به سوی بهشتِ پُرگستره و نعمتِ جاویدان،عبور میدهد.کدامتان خوش ندارد که از زندان به قصر منتقل شود؟! و آن برای دشمنانتان،مانند انتقال از قصر به زندان و شکنجه شدن است.
پدرم از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله برایم نقل کرد:"دنیا،زندانِ مؤمن و بوستانِ کافر است و مرگ،پل مؤمنان به سوی بهشتهایشان و پل کافران به دوزخشان است".نه دروغ میگویم و نه به من،دروغ گفته شده است». (1)
لَمَّا اشتَدَّ الأَمرُ بِالحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیهما السلام،نَظَرَ إلَیهِ مَن کانَ مَعَهُ فَإِذا هُوَ بِخِلافِهِم؛لِأَنَّهُم کُلَّمَا اشتَدَّ الأَمرُ،تَغَیَّرَت ألوانُهُم،وَارتَعَدَت فَرائِصُهُم،ووَجَبَت قُلوبُهُم،وکانَ الحُسَینُ علیه السلام وبَعضُ مَن مَعَهُ مِن خَصائِصِهِ،تُشرِقُ ألوانُهُم،وتَهدَأُ جَوارِحُهُم،وتَسکُنُ نُفوسُهُم،فَقالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ:اُنظُروا،لا یُبالی بِالمَوتِ !
فَقالَ لَهُمُ الحُسَینُ علیه السلام:صَبراً بَنِی الکِرامِ،فَمَا المَوتُ إلّا قَنطَرَةٌ تَعبُرُ بِکُم عَنِ البُؤسِ وَالضَّرّاءِ إلَی الجِنانِ الواسِعَةِ وَالنَّعیمِ الدّائِمَةِ،فَأَیُّکُم یَکرَهُ أن یَنتَقِلَ مِن سِجنٍ إلی قَصرٍ؟وما هُوَ لِأَعدائِکُم إلّا کَمَن یَنتَقِلُ مِن قَصرٍ إلی سِجنٍ وعَذابٍ.
إنَّ أبی حَدَّثَنی عَن رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله:إنَّ الدُّنیا سِجنُ المُؤمِنِ وجَنَّةُ الکافِرِ،وَالمَوتُ جِسرُ هؤُلاءِ إلی جَنّاتِهِم،وجِسرُ هؤُلاءِ إلی جَحیمِهِم،ما کَذَبتُ ولا کُذِبتُ 346 (معانی الأخبار:ص 288 ح 3،الاعتقادات:ص52). [1]
1) (1)
344.تاریخ دمشق -به نقل از بشر بن طانحه،از مردی از قبیله هَمْدان-:حسین بن علی علیه السلام،صبحِ روزی که به شهادت رسید،برایمان سخنرانی کرد و پس از حمد و ثنای الهی فرمود:«بندگان خدا ! از خدا،پروا کنید و از دنیا،بر حذر باشید که اگر دنیا برای کسی میمانْد و کسی در آن میمانْد،پیامبران،سزاوارترین افراد به ماندن و سزامندتر به خشنود شدن از قضای الهی و خشنودتر به آن بودند؛امّا خدای متعال،دنیا را برای آزمایش،و اهلش را برای نابودی آفریده است.نوی آن،کهنه و نعمتش زایل و شادیاش تلخ میشود.سرای آن،فقط برای رسیدن و خانهاش برای دل کَنْدن است.توشه برگیرید که بهترین توشه،پرهیزگاری است،و پروا کنید،شاید که رستگار شوید». (1)
خَطَبَنَا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام غَداةَ الیَومِ الَّذِی استُشهِدَ فیهِ،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،ثُمَّ قالَ:
عِبادَ اللَّهِ،اتَّقُوا اللَّهَ وکونوا مِنَ الدُّنیا عَلی حَذَرٍ،فَإِنَّ الدُّنیا لَو بَقِیَت لِأَحَدٍ وبَقِیَ عَلَیها أحَدٌ کانَتِ الأَنبِیاءُ أحَقَّ بِالبَقاءِ،وأولی بِالرِّضی،وأرضی بِالقَضاءِ،غَیرَ أنَّ اللَّهَ تَعالی خَلَقَ الدُّنیا لِلبَلاءِ،وخَلَقَ أهلَها لِلفَناءِ،فَجَدیدُها بالٍ،ونَعیمُها مُضمَحِلٌّ،وسُرورُها مُکفَهِرٌّ،وَالمَنزِلُ بُلغَةٌ،وَالدّارُ قُلعَةٌ فَتَزَوَّدوا فَإِنَّ خَیرَ الزّادِ التَّقوی،وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُم تُفلِحونَ 347 (تاریخ دمشق:ج 14 ص 218،کفایة الطالب:ص 429). [1]
345.الأمالی،شجری: حسین بن زید بن علی،از پدرانش علیهم السلام نقل کرده است که:امام حسین علیه السلام،روز حادثه [ ی عاشورا]،سخن گفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود:«ستایش،ویژه خدایی است که آخرت را برای پرهیزگاران،قرار داد و آتش و کیفر را برای کافران.به خدا سوگند،ما در این راه،به طلب دنیا نیامدهایم تا درباره[ ی بهشت ]پروردگار خود،به شک بیفتیم ! شکیب ورزید که خدا با پرهیزگاران است و سرای آخرت،برایتان بهتر است».
گفتند:جانهایمان را فدایت میکنیم.
حسین بن زید بن علی میگوید:به خدا سوگند،آنان بر او (امام حسین علیه السلام) سبقت میجستند تا پیشِ روی او به شهادت برسند و امام علیه السلام،در شهادت آنان،پاداش ببرد و برایشان آمرزشخواهی کند. (2)
الحَمدُ للَّهِِ الَّذی جَعَلَ الآخِرَةَ لِلمُتَّقینَ،وَالنّارَ وَالعِقابَ عَلَی الکافِرینَ،وإنّا-وَاللَّهِ-ما طَلَبنا فی وَجهِنا هذَا الدُّنیا،فَنَکونَ الشّاکّینَ فی رِضوانِ رَبِّنا،فَاصبِروا فَإِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوا،ودارُ الآخِرَةِ خَیرٌ لَکُم.
فَقالوا:بِأَنفُسِنا نَفدیکَ.
فَقالَ الحُسَینُ بنُ زَیدِ بنِ عَلِیٍّ:فَکانوا-وَاللَّهِ-یُبادِرونَهُ إلَی القِتالِ،حَتّی مَضَوا بَینَ یَدَیهِ،فَیَحتَسِبُهُم ویَستَغفِرُ لَهُم 348 (الأمالی،شجری:ج 1 ص 160). [2]
346.المناقب،ابن شهرآشوب: هر کدام از یاران که میخواست به میدان برود،با حسین علیه السلام خداحافظی میکرد و میگفت:سلام بر تو،ای فرزند پیامبر خدا !
امام علیه السلام هم پاسخ میداد:«و بر تو سلام ! و ما در پیِ تو هستیم».
سپس،قرائت میکرد:««و برخی از آنان،پیمان خویش را به انجام رساندند [ و به شهادت رسیدند ] و برخی،چشم به راهاند» (1)
سوره احزاب:آیه 23.
». (2)347.البدایة و النهایة -به نقل از محمّد بن قیس-:یاران حسین علیه السلام،دوتا دوتا و یکی یکی،نزدش میآمدند و پیشِ رویش میجنگیدند و حسین علیه السلام هم برایشان،دعا میکرد و میگفت:«خداوند،بهترین جزای پرهیزگاران را به شما بدهد!».
آنان هم بر حسین علیه السلام،سلام میدادند و میجنگیدند تا کشته شوند. (3)
348.مصباح المتهجّد -به نقل از ابو عبد اللَّه،حسین بن علی بن سفیان بَزوفَری-:آخرین
1) (1)
2) (2) کانَ کُلُّ مَن أرادَ الخُروجَ وَدَّعَ الحُسَینَ علیه السلام،وقالَ:السَّلامُ عَلَیکَ یَا بنَ رَسولِ اللَّهِ،فَیُجیبُهُ:وعَلَیکَ السَّلامُ،ونَحنُ خَلفَکَ،ویَقرَأُ: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ) 349 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 100، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 15). [2]
3) (3) أتاهُ أصحابُهُ مَثنی وفُرادی یُقاتِلونَ بَینَ یَدَیهِ،وهُوَ یَدعو لَهُم،ویَقولُ:جَزاکُمُ اللَّهُ أحسَنَ جَزاءِ المُتَّقینَ ! فَجَعَلوا یُسَلِّمونَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام ویُقاتِلونَ،حَتّی یُقتَلوا 350 (البدایة و النهایة:ج 8 ص 185). [3]
دعای امام حسین علیه السلام در روزی که او را در میان گرفتند و مغلوب شد،[این بود ]:«خداوندا ! تو والامکان،سِتُرگِ چیره،چارهساز و بینیاز از آفریدههایی که بزرگیات فراگیر است و بر هر چه بخواهی،توانایی.رحمتت نزدیک و وعدهات راست است.فرو ریزنده نعمت،نیکوْآزمون،نزدیکْ چون خوانده شوی،محیط بر هر چه آفریدی،پذیرنده توبه آن که به سویت باز گردد،توانا بر هر چه اراده کنی،دریابنده هر چه بجویی،سپاسگزاری،چون سپاسَت بگزارند و یاد کنندهای،چون یادت کنند ! از سرِ نیاز،تو را میخوانم و از سرِ ناداری،به تو رغبت میورزم و از سرِ ترس،به تو پناه میبرم و از سرِ اندوه،نزد تو میگِریم و از سرِ ضعف،یاریات را میطلبم و برای کفایت کردن،بر تو توکّل میکنم.میان ما و قوم ما،داوری کن که آنان،ما را فریفتند و نیرنگ زدند و ما را وا نهادند و به ما خیانت کردند و ما را کُشتند،در حالی که ما خاندانِ پیامبرت و فرزندان حبیبت محمّد بن عبد اللَّه صلی اللَّه علیه و آله هستیم که او را به رسالتت برگزیدی و بر وحیات امینش کردی.پس برای ما فَرَجی و گشایشی قرار ده،به رحمتت،ای مهربانترینِ مهربانان !». (1)
آخِرُ دُعاءٍ دَعا بِهِ [الإِمامُ الحُسَینُ] [1] علیه السلام یَومَ کوثِرَ:اللَّهُمَّ [أنتَ] مُتَعالِی المَکانِ،عَظیمُ الجَبَروتِ،شَدیدُ المِحالِ،غَنِیٌّ عَنِ الخَلائِقِ،عَریضُ الکِبریاءِ،قادِرٌ عَلی ما تَشاءُ،قَریبُ الرَّحمَةِ،صادِقُ الوَعدِ،سابِغُ النِّعمَةِ،حَسَنُ البَلاءِ،قَریبٌ إذا دُعیتَ،مُحیطٌ بِما خَلَقتَ،قابِلُ التَّوبَةِ لِمَن تابَ إلَیکَ،قادِرٌ عَلی ما أرَدتَ،ومُدرِکٌ ما طَلَبتَ،وشَکورٌ إذا شُکِرتَ،وذَکورٌ إذا ذُکِرتَ،أدعوکَ مُحتاجاً،وأرغَبُ إلَیکَ فَقیراً،وأفزَعُ إلَیکَ خائِفاً،وأبکی إلَیکَ مَکروباً،وأستَعینُ بِکَ ضَعیفاً،وأتَوَکَّلُ عَلَیکَ کافِیاً؛اُحکُم بَینَنا وبَینَ قَومِنا،فَإِنَّهُم غَرّونا وخَدَعونا وخَذَلونا،وغَدَروا بِنا وقَتَلونا،ونَحنُ عِترَةُ نَبِیِّکَ،ووُلدُ حَبیبِکَ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله الَّذِی اصطَفَیتَهُ بِالرِّسالَةِ،وَائتَمَنتَهُ عَلی وَحیِکَ،فَاجعَل لَنا مِن أمرِنا فَرَجاً ومَخرَجاً،بِرَحمَتِکَ یا أرحَمَ الرّاحِمینَ 351 (مصباح المتهجّد:ص 827، [2]المزار الکبیر:ص 399).
1) (1)
در این فصل،چگونگی شهادت شماری از یاران امام حسین علیه السلام که نکته قابل توجّهی در زندگی یا شهادت آنها گزارش شده،ارائه میگردد؛امّا پیش از آن،اشاره به چند نکته در تبیین شخصیت و ویژگیهای آنان،قابل توجّه است:
برپایه گزارش شماری از منابع معتبر تاریخی،امام حسین علیه السلام هنگام غروب تاسوعا،ضمن خطابهای حماسی،در ستایش از یاران خود فرمود:
فَإِنّی لا أعلَمُ لی أصحاباً أوفی ولا خَیراً مِن أصحابی (1)
مثیر الأحزان:ص 52.
.من،یارانی باوفاتر و بهتر از یاران خود،سراغ ندارم.
این سخن،حاکی از آن است که یاران امام حسین علیه السلام،انسانهای کاملِ دوران امامتِ آن بزرگوار بودهاند.لذا در«زیارت رجبیّه»،آمده است:
السَّلامُ عَلَیکُم أیُّهَا الرَّبّانِیّونَ،أنتُم خِیَرَةُ اللَّهِ،اختارَکُمُ اللَّهُ لِأَبی عَبدِ اللَّهِ عَلَیهِ
1) (1)
السَّلامُ (1)
الإقبال:ج 3 ص 341، [1]مصباح الزائر:ص 291. [2]
.سلام بر شما،ای خداییشدگان ! شما برگزیدگان خدایید که خداوند،شما را برای ابا عبد اللَّه علیه السلام،انتخاب کرده است.
سخنانِ شماری از یاران امام علیه السلام در ابراز عشق و وفاداری به ایشان،حاکی از آن است که آنان،به قلّه یقین-که نقطه اوج کمالات انسانی است-،دست یافته بودند؛مانند این سخن سعید بن عبد اللَّه حنفی خطاب به امام علیه السلام که:
وَاللَّهِ،لَو عَلِمتُ أنّی اقتَلُ،ثُمَّ احیا،ثُمَّ احرَقُ حَیّاً،ثُمَّ اذَرُّ،یُفعَلُ ذلِکَ بی سَبعینَ مَرَّةً ما فارَقتُکَ حَتّی ألقی حِمامی دونَکَ،فَکَیفَ لا أفعَلُ ذلِکَ ! وإنَّما هِیَ قَتلَةٌ واحِدَةٌ،ثُمَّ هِیَ الکَرامَةُ الَّتی لَا انقِضاءَ لَها أبَداً؟! (2)
به خدا سوگند،اگر بدانم که کشته میشوم و بار دیگر،زنده میشوم و آن گاه،زندهزنده،سوزانده و قطعه قطعه میشوم و هفتاد بار دیگر این کار با من تکرار میشود،از تو جدا نمیشوم تا در راه تو بمیرم ! چرا چنین نکنم؟کشته شدن که تنها یک بار است و پس از آن،کرامت بیپایانِ همیشگی است.
و نیز سخن زُهَیر بن قَین که میگوید:
وَاللَّهِ،لَوَدِدتُ أنّی قُتِلتُ،ثُمَّ نُشِرتُ،ثُمَّ قُتِلتُ حَتّی اقتَلَ کَذا ألفَ قَتلَةٍ،وأنَّ اللَّهَ یَدفَعُ بِذلِکَ القَتلَ عَن نَفسِکَ وعَن أنفُسِ هؤُلاءِ الفِتیَةِ مِن أهلِ بَیتِکَ (3).
به خدا سوگند،آرزو دارم که کشته شوم و دوباره،زنده شوم و باز،کشته شوم و تا هزار بار،این گونه کشته شوم و خداوند،با این کارم،کشته شدن را از تو و از این جوانانِ خاندانت،دور کند !
بر پایه شماری از روایات،یاران امام حسین علیه السلام،جایگاه خود در بهشت را میدیدند و بدین جهت،با اشتیاق کامل به استقبال شهادت میرفتند.
محمّد بن عُماره میگوید که از امام صادق علیه السلام پرسیدم:یاران امام حسین علیه السلام،چگونه از مرگ استقبال میکردند؟فرمود:
إنَّهُم کُشِفَ لَهُمُ الغِطاءُ حَتّی،رَأَوا مَنازِلَهُم مِنَ الجَنَّةِ... (1)
علل الشرائع:ص 229 ح 1، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 297 ح 1. [2]
.پرده از برابرِ آنها کنار رفت تا این که جایگاهشان را در بهشت،دیدند.
در روایت دیگری از امام زین العابدین علیه السلام،آمده است که شب عاشورا،پس از آن که امام حسین علیه السلام اجازه داد تا یارانش او را تنها بگذارند و آنها نپذیرفتند،امام علیه السلام تأکید کرد که:
إنَّکُم تُقتَلونَ غَداً کَذلِکَ،لا یُفلِتُ مِنکُم رَجُلٌ.
شما،فردا چنان کشته میشوید که هیچ کس از شما،نجات پیدا نمیکند.
آنها گفتند:ستایش،خدایی را که به ما با کشته شدن با تو،شرافت بخشید !
سپس امام علیه السلام،برای آنها دعا کرد و فرمود:
اِرفَعوا رُؤوسَکُم وَانظُروا.
سرتان را بالا بگیرید و نگاه کنید.
آنان به جایگاه و منزلگاههایشان در بهشت،نگاه کردند،در حالی که آن امام علیه السلام به ایشان میفرمود:
هذا مَنزِلُکَ یا فُلانُ،وهذا قَصرُکَ یا فُلانُ،وهذِهِ دَرَجَتُکَ یا فُلانُ.
فَکانَ الرَّجُلُ یَستَقبِلُ الرِّماحَ وَالسُّیوفَ بِصَدرِهِ،ووَجهِهِ لِیَصِلَ إلی مَنزِلِهِ مِنَ الجَنَّةِ (2).
فلانی ! این،جای توست.فلانی ! این،قصر توست.فلانی ! این درجه توست.
پس هر کدام از آنها،با سینه و صورت خود،از تیرها و شمشیرها استقبال میکرد تا در بهشت به جایگاهش برسد.
از امام باقر علیه السلام روایت شده که امام حسین علیه السلام هنگامی که یاران شهید خود را کنار هم مینهاد،میفرمود:
قَتلانا قَتلَی النَّبِییّنَ. (1)
الغیبة للنعمانی:ص211 ح 19 [1] عن الفضل بن أبی قرّة التفلیسی عن الإمام الصادق علیه السلام،بحار الأنوار:ج 45 ص 80 ح 5. [2]
کشتگان ما،[ مانند ] کشتگان [ همراه ] پیامبران اند.
این سخن،بدین معناست که شهدای کربلا،از فضائلی مانند فضیلتهای کسانی که در رکاب پیامبران الهی شهید شدهاند،برخوردارند.
همان سان که امام حسین علیه السلام،«سیّد الشهدا (سَرور شهیدان)»لقب یافته است،یاران او نیز سَروران شهیدان،شمرده شدهاند،چنان که در روایتی از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،-که در آن به آینده امام حسین علیه السلام و ماجرای کربلا اشاره شده-آمده است:
تَنصُرُهُ عِصابَةٌ مِنَ المُسلِمینَ،اُولئِکَ مِن سادَةِ شُهَداءِ امَّتی یَومَ القِیامَةِ (2).
گروهی از مسلمانان،او را یاری میدهند.آنها در روز قیامت،از بزرگانِ شهیدان امّتم هستند.
در الأمالی شیخ صدوق،از کعب الأحبار نقل شده که گفته است:در کتاب ما (یعنی
تورات)،آمده:
إنَّ رَجُلاً مِن وُلدِ مُحَمَّدٍ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یُقتَلُ،ولا یَجِفُّ عَرَقُ دَوابِّ أصحابِهِ حَتّی یَدخُلُوا الجَنَّةَ،فَیعانِقُوا الحورَ العینَ (1)
الأمالی،صدوق:ص 203 الرقم 220، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 224 الرقم 2. [2]
.مردی از فرزندان محمّد پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،کشته میشود که عَرَق مَرکب یارانش خشک نشده،وارد بهشت میشوند و با حور العین،هماغوش میگردند.
همچنین در برخی از منابع اهل سنّت،از عمّار دُهْنی گزارش شده که گفته است:
مَرَّ عَلِیٌّ علیه السلام عَلی کَعبٍ،فَقالَ:یُقتَلُ مِن وُلدِ هذَا الرَّجُلِ رَجُلٌ فی عِصابَةٍ لا یَجِفُّ عَرَقُ خُیولِهِم حَتّی یَرِدوا عَلی مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله،فَمَرَّ حَسَنٌ علیه السلام فَقالوا:هذا یا أبا إسحاقَ؟قالَ:لا،فَمَرَّ حُسَینٌ علیه السلام فَقالوا:هذا؟قالَ:نَعَم (2).
علی علیه السلام از کنار کعب گذشت.کعب گفت:از فرزندان این مرد،کسی در میان گروهی (یارانش) کشته میشود که عَرَق اسبانشان خشک نشده،به خدمت محمّد صلی اللَّه علیه و آله وارد میشوند.پس حسن علیه السلام عبور کرد.گفتند:ای ابو اسحاق ! این است؟گفت:نه.پس حسین علیه السلام آمد.گفتند:این است؟گفت:آری.
و اینک،اشارهای کوتاه به زندگینامه شماری از برجستهترین یاران امام حسین علیه السلام.
ابو ثُمامه،کُنیه یکی از یاران برجسته امام حسین علیه السلام است.
وی،ساکن کوفه بوده و یکی از افرادی است که پس از مرگ معاویه،به امام حسین علیه السلام نامه نوشت و او را به قیام،دعوت کرد.هنگامی که مُسلم بن عقیل علیه السلام،به نمایندگی از امام علیه السلام به کوفه آمد،ابو ثُمامه،در زمره یاران مورد اعتماد او قرار گرفت
و در تهیّه سلاح و امکانات مالی،فعّالیت داشت.مسلم علیه السلام نیز او را به فرماندهی سپاهیان قبیله رُبع تمیم هَمْدان گماشت و سپاه او بود که ابن زیاد را در قصر حکومتی،محاصره کرد.هنگامی که مردم کوفه،مسلم علیه السلام را تنها گذاشتند،ابو ثُمامه،از کوفه خارج شد و خود را به امام حسین علیه السلام رسانید و در صف عاشقان و جاننثاران وی،قرار گرفت.
از کارهای برجسته و درخشان این مرد بزرگ-که درتاریخ عاشورا ثبت شده است-،یادآوریِ فرا رسیدن وقت ظهر برای اقامه نماز در بحبوحه نبرد در روز عاشوراست.
امام حسین علیه السلام،با شنیدن سخن ابو ثُمامه،سرش را بلند کرد و فرمود:
ذَکَرتَ الصَّلاةَ،جَعَلَکَ اللَّهُ مِنَ المُصَلّینَ الذّاکِرینَ ! نَعَم،هذا أوَّلُ وَقتِها.ثُمَّ قالَ:سَلوهُم أن یَکُفُّوا عَنّا حَتّی نُصَلِّیَ (1)
تاریخ الطبری:ج 5 ص 439، [1]مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی:ج 2 ص 17. [2]
.نماز را یادآوری کردی.خداوند،تو را از نمازگزارانِ اهل ذکر،قرار دهد! آری.این،اوّلِ وقت نماز است.
ابو ثُمامه،پس از شهادت شماری از یاران ابا عبد اللَّه علیه السلام،به میدان آمد و به صف دشمنْ حمله کرد و در نهایت،در درگیری با قیس بن عبد اللَّه،به خیل شهدای کربلا پیوست.
در«زیارت رجبیّه»و«زیارت ناحیه مقدّسه»،آمده است:
السَّلامُ عَلی أبی ثُمامَةَ عُمَرَ بنِ عَبدِ اللَّهِ الصّائِدِیِّ (2).
سلام بر ابو ثُمامه (3)،عمر بن عبد اللَّه صائِدی !
انَس بن حارث،یکی از یاران پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و امام حسین علیه السلام به شمار میرفته است.
وی از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله روایت کرده که با اشاره به امام حسین علیه السلام فرمود:
إنَّ ابنی هذا-یَعنِی الحُسَینَ علیه السلام-یُقتَلُ بِأَرضٍ یُقالُ لَها:کَربَلاءُ،فَمَن شَهِدَ ذلِکَ مِنکُم فَلیَنصُرهُ (1)
الإصابة:ج 1 ص 271، [1]تاریخ دمشق:ج 14 ص 224.
.این پسرم [حسین علیه السلام]،در سرزمینی به نام کربلا،کشته میشود.هر کس از شما آن جا بود،حتماً به او کمک کند.
احتمالاً،وی همان کسی است که به دلیل شنیدن پیشگویی یاد شده،سالها پیش از واقعه کربلا،در این منطقه اقامت گُزید تا به فیض شهادت با سیّد الشهدا علیه السلام نائل آید. (2)
در زیارتهای«رجبیّه»و«ناحیه مقدّسه»از انَس،چنین یاد شده:
السَّلامُ عَلی أنسِ بنِ کاهلٍ الأَسَدِیِّ (3).
سلام بر انَس بن کاهِل اسدی !
1) (1)
2) (2) در الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) (ج 1 ص 435 ح 424)،به نقل از عربان بن هیثم،آمده است:«پدرم به صحرا میرفت و در منطقهای منزل میکرد که جنگ حسین علیه السلام در آن جا رخ داد.ما هر وقت وارد آن جا میشدیم،مردی اسدی را میدیدیم که در آن جا مقیم شده است.پدرم به او گفت:میبینم که این جا اقامت کردهای؟او گفت:به من خبر رسیده که حسین علیه السلام،در این جا کشته میشود.من آمدهام تا با او باشم و با او کُشته شوم.وقتی حسین علیه السلام کشته شد،پدرم گفت:برویم و ببینیم آیا آن مرد اسدی،میان کشتگان هست یا نه؟به آوردگاه آمدیم و گشتیم.دیدیم که او جزو کشتههاست».
3) (3) الإقبال:ج 3 ص 73 و 341. [2]
بُرَیر،از بزرگترین قرآنشناسان عصر خود در کوفه بوده است،به گونهای که وی«أقرأ أهل زمانه (بهترین قاری عصر خود)»و«سیّد القُرّاء (سرور قاریان)»شمرده شده است.از دیگر ویژگیهای او بصیرت کامل نسبت به راهی بود که برگزیده بود،همچنین پارسایی و سخنوری و دفاع از حریم ولایت حسینی.خندهرویی او در صبح عاشورا در شرایطی که دشمن حلقه محاصره را هر ساعت تنگتر میکرد حکایت از روح بلند و متعالی او داشت.
بُرَیر،همان کسی است که به دلیل یقین به زندگیِ پس از مرگ،در صبح عاشورا،هنگامی که امام علیه السلام و یارانش در حلقه محاصره دشمن بودند و فاصلهای با شهادت نداشتند،از آرامش خاصّی برخوردار بود و با دوست خود،عبد الرحمان،با چهرهای خندان،گفتگو میکرد.دوستش به وی ایراد گرفت و گفت:ای بُرَیر ! میخندی؟! الآن،نه وقت خنده است،و نه کار بیهوده.
بُرَیر،در پاسخ وی گفت:
لقد علم قومی أنّی ما أحببت الباطل کهلاً ولا شابّاً،وإنّما أفعل ذلک استبشاراً بما نصیر إلیه،فواللَّه،ما هو إلاّ أن نلقی هؤلاء القوم بأسیافنا نعالجهم بها ساعة،ثمّ نعانق الحور العین (1)
الملهوف:ص 154.
.قوم من میدانند که من،نه در جوانی و نه در پیری به کار بیهوده علاقهمند نبودهام.این کار را برای خجستگی آنچه برایمان اتّفاق میافتد،میکنم.به خدا سوگند،جز این نیست که ما با این گروه،با شمشیرهایمان رویارو میشویم و ساعتی را با آنها میجنگیم و سپس با حور العین،هماغوش میگردیم.
1) (1)
وی در روز عاشورا،پس از نبردی دلیرانه،به وسیله کعب بن جابر،به شهادت رسید.در«زیارت ناحیه»آمده است:
السَّلامُ عَلی یَزیدَ بنِ حُصَینٍ الهَمدانِیِّ المِشرَقِیِّ القاری،المُجَدَّلِ بِالمَشرَفِیِّ (1)
الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
.سلام بر یزید بن حُصَین هَمْدانی مِشرَقی قاری که با [ شمشیرِ ] مَشرَفی،زده شد !
349.الملهوف: بُرَیر بن خُضَیر-که زاهد و عابد بود-،به میدان آمد.یزید بن مَعقِل،به سوی او بیرون آمد و با هم،قرار مُباهِله گذاشتند و از خدا خواستند که هر که بر حق است،آن را که بر باطل است،بکُشد.آن گاه،با هم جنگیدند و بُرَیر،او را کُشت.سپس،پیوسته جنگید تا به شهادت رسید.خداوند،از او خشنود باد ! (2)
350.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف-:یوسف بن یزید،از عفیف بن زُهَیر بن ابی اخنَس-که در هنگام شهادت حسین علیه السلام،حضور داشت-،برایم نقل کرد:یزید بن مَعقِل از قبیله بنی عَمیرَة بن ربیعه-که با تیره بنی سَلیمه از قبیله عبد قیس همپیمان بودند-،بیرون آمد و گفت:ای بُرَیر بن خُضَیر ! میبینی که خدا،برای تو چه خواسته است؟
بُرَیر گفت:به خدا سوگند که برای من،خوبی خواسته است و برای تو،بدی !
یزید گفت:دروغ میگویی،در حالی که پیش از این،دروغگو نبودی.آیا به یاد میآوری که در محلّه بنی لَوذان،با هم میرفتیم و تو میگفتی:عثمان بن عفّان،بر خود،ستم کرد و معاویة بن ابی سفیان،گمراه و گمراهکننده است و بی تردید،پیشوای هدایت و حقیقت،علی بن ابی طالب است؟
بُرَیر گفت:گواهی میدهم که این،نظر و گفته من است.
یزید بن مَعقِل به او گفت:من،گواهی میدهم که تو از گمراهان هستی.
1) (1)
2) (2) خَرَجَ بُرَیرُ بنُ خُضَیرٍ وکانَ زاهِداً عابِداً،فَخَرَجَ إلَیهِ یَزیدُ بنُ مَعقِلٍ،وَاتَّفَقا عَلَی المُباهَلَةِ إلَی اللَّهِ فی أن یَقتُلَ المُحِقُّ مِنهُمَا المُبطِلَ،فَتَلاقَیا فَقَتَلَهُ بُرَیرٌ،ولَم یَزَل یُقاتِلُ حَتّی قُتِلَ رِضوانُ اللَّهِ عَلَیهِ 352 (الملهوف:ص 160،مثیر الأحزان:ص 61).
بُرَیر بن خُضَیر به او گفت:اگر موافقی با همدیگر مُباهله کنیم و خدا را بخوانیم تا دروغگو را لعنت کند و هر کدام را که بر باطل هستیم،بکُشد.سپس بیرون بیا،تا با هم،تن به تن بجنگیم.
هر دو بیرون آمدند و دستانشان را به سوی خدا،بلند کردند و از او خواستند که دروغگو را لعنت کند و آن که بر حق است،دیگری را که بر باطل است،بکُشد.سپس در برابر یکدیگر ایستادند و به نبرد با هم پرداختند و دو ضربه به هم زدند.یزید بن مَعقِل،ضربهای آرام به بُرَیر بن خُضَیر زد که آسیبی به او نرساند و بُرَیر بن خُضَیر نیز ضربهای به او زد که کلاهْخود او را شکافت و تا مغز سرش رسید و چنان [ بر زمین ]افتاد که گویی از بلندی،سقوط کرده است.شمشیر ابن خُضَیر هم در سرش گیر کرد؛و گویی او را میبینم که آن را تکان میدهد تا آن را از سرش بیرون بکِشد.
سپس،رضی بن مُنقِذ به بُرَیر حمله بُرد و با او گلاویز شد و لَختی درگیر بودند.سپس بُرَیر بر سینهاش نشست.رضی گفت:جنگاوران و مدافعان،کجایند؟
کعب بن جابر بن عمرو ازْدی،رفت تا به بُرَیر،حمله ببرَد.به او گفتم:این،بُرَیر بن خُضَیر قاری است که در مسجد،به ما قرآن میآموخت.
امّا او با نیزه به او یورش بُرد و آن را در پشت بُرَیر،جای داد.بُرَیر،چون سوزش نیزه را احساس کرد،بر او جَست و صورتش را گاز گرفت و نوک بینیاش را کَنْد؛ولی کعب بن جابر،او را زد تا بر زمینش انداخت و نیزه را کاملاً در پشتِ او فرو کرد.سپس،به او روی آورد و چندان با شمشیرش بر او زد تا او را کُشت.
عفیف [ بن زُهَیر ] میگفت:گویی مرد عبدیِ از پای افتاده را میبینم که برخاست و خاک از جامهاش تکانْد و گفت:ای برادر ازْدی ! نعمتی به من دادی که هرگز،آن را فراموش نمیکنم.
[یوسف بن یزید] میگفت:به عفیف گفتم:تو خود،اینها را دیدی؟
او گفت:آری.به چشم خود،دیدم و با گوش خود،شنیدم.
هنگامی که کعب بن جابر باز گشت،همسرش (یا خواهرش) نَوار دختر جابر،به او گفت:دشمنان فرزند فاطمه را یاری دادی و بزرگ قاریان را کُشتی! کار فجیعی
انجام دادی.به خدا سوگند،دیگر هیچ گاه،حتّی یک کلمه هم با تو سخن نمیگویم ! (1)
خَرَجَ یَزیدُ بنُ مَعقِلٍ مِن بَنی عَمیرَةَ بنِ رَبیعَةَ وهُوَ حَلیفٌ لِبَنی سَلیمَةَ مِن عَبدِ القَیسِ،فَقالَ:یا بُرَیرَ بنَ حُضَیرٍ ! کَیفَ تَرَی اللَّهَ صَنَعَ بِکَ؟
قالَ:صَنَعَ اللَّهُ-وَاللَّهِ-بی خَیراً،وصَنَعَ اللَّهُ بِکَ شَرّاً.
قالَ:کَذَبتَ،وقَبلَ الیَومِ ما کُنتَ کَذّاباً،هَل تَذکُرُ وأنَا اماشیکَ فی بَنی لَوذانَ وأنتَ تَقولُ:إنَّ عُثمانَ بنَ عَفّانَ کانَ عَلی نَفسِهِ مُسرِفاً،وإنَّ مُعاوِیَةَ بنَ أبی سُفیانَ ضالٌّ مُضِلٌّ،وإنَّ إمامَ الهُدی وَالحَقِّ عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ؟
فَقالَ لَهُ بُرَیرٌ:أشهَدُ أنَّ هذا رَأیی وقَولی،فَقالَ لَهُ یَزیدُ بنُ مَعقِلٍ:فَإِنّی أشهَدُ أنَّکَ مِنَ الضّالّینَ.
فَقالَ لَهُ بُرَیرُ بنُ حُضَیرٍ:هَل لَکَ فَلاُباهِلکَ؟وَلنَدعُ اللَّهَ أن یَلعَنَ الکاذِبَ وأن یَقتُلَ المُبطِلَ،ثُمَّ اخرُج فَلاُبارِزکَ.قالَ:فَخَرَجا فَرَفَعا أیدِیَهُما إلَی اللَّهِ یَدعُوانِهِ أن یَلعَنَ الکاذِبَ،وأن یَقتُلَ المُحِقُّ المُبطِلَ،ثُمَّ بَرَزَ کُلُّ واحِدٍ مِنهُما لِصاحِبِهِ،فَاختَلَفا ضَربَتَینِ،فَضَرَبَ یَزیدُ بنُ مَعقِلٍ بُرَیرَ بنَ حُضَیرٍ ضَربَةً خَفیفَةً لَم تَضُرَّهُ شَیئاً،وضَرَبَهُ بُرَیرُ بنُ حُضَیرٍ ضَربَةً قَدَّتِ المِغفَرَ،وبَلَغَتِ الدِّماغَ،فَخَرَّ کَأَنَّما هَوی مِن حالِقٍ،وإنَّ سَیفَ ابنِ حُضَیرٍ لَثابِتٌ فی رَأسِهِ،فَکَأَنّی أنظُرُ إلَیهِ یُنَضنِضُهُ مِن رَأسِهِ.
وحَمَلَ عَلَیهِ رَضِیُّ بنُ مُنقِذٍ العَبدِیُّ فَاعتَنَقَ بُرَیراً،فَاعتَرَکا ساعَةً.ثُمَّ إنَّ بُرَیراً قَعَدَ عَلی صَدرِهِ،فَقالَ رَضِیٌّ:أینَ أهلُ المِصاعِ وَالدِّفاعِ؟قالَ:فَذَهَبَ کَعبُ بنُ جابِرِ بنِ عَمرٍو الأَزدِیُّ لِیَحمِلَ عَلَیهِ،فَقُلتُ:إنَّ هذا بُرَیرُ بنُ حُضَیرٍ القارِئُ الَّذی کانَ یُقرِئُنَا القُرآنَ فِی المَسجِدِ،فَحَمَلَ عَلَیهِ بِالرُّمحِ حَتّی وَضَعَهُ فی ظَهرِهِ،فَلَمّا وَجَدَ مَسَّ الرُّمحِ بَرَکَ عَلَیهِ فَعَضَّ بِوَجهِهِ،وقَطَعَ طَرَفَ أنفِهِ،فَطَعَنَهُ کَعبُ بنُ جابِرٍ حَتّی ألقاهُ عَنهُ،وقَد غَیَّبَ السِّنانَ فی ظَهرِهِ،ثُمَّ أقبَلَ عَلَیهِ یَضرِبُهُ بِسَیفِهِ حَتّی قَتَلَهُ.
قالَ عَفیفٌ:کَأَنّی أنظُرُ إلَی العَبدِیِّ الصَّریعِ قامَ یَنفُضُ التُّرابَ عَن قَبائِهِ،ویَقولُ:أنعَمتَ عَلَیَّ یا أخَا الأَزدِ نِعمَةً لَن أنساها أبَداً.
قالَ:فَقُلتُ:أنتَ رَأَیتَ هذا؟قالَ:نَعَم،رَأْیَ عَینی وسَمْعَ اذُنی.
فَلَمّا رَجَعَ کَعبُ بنُ جابِرٍ،قالَت لَهُ امرَأَتُهُ-أو اختُهُ-النَّوارُ بِنتُ جابِرٍ:أعَنتَ عَلَی ابنِ فاطِمَةَ وقَتَلتَ سَیِّدَ القُرّاءِ ! لَقَد أتَیتَ عَظیماً مِنَ الأَمرِ،وَاللَّهِ لا اکَلِّمُکَ مِن رَأسی کَلِمَةً أبَداً 353 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 431. [1]نیز،ر.ک:أنساب الأشراف:ج 3 ص 399). [2]
بَشیر بن عمرو حَضرَمی،از یاران استوارگام و باوفای سیّد الشهدا علیه السلام است.
1) (1)
وی،خبر ناگوار اسارت فرزندش در ناحیهای مرزی را در کربلا شنید و در حالی که میتوانست به بهانه آزاد کردن فرزندش صحنه را ترک کند،جوانمردی کرد و از امام حسین علیه السلام جدا نشد.امام علیه السلام به وی فرمود:
أنتَ فی حِلٍّ مِن بَیعَتی،فَاعمَل فی فِکاکِ ابنِکَ.
تو از بیعت من،آزادی.پس [برو و] برای رهایی پسرت،تلاش کن.
امّا وی پاسخ داد:
أکَلَتنِی السِّباعُ حَیّاً إن فارَقتُکَ (1)
تهذیب الکمال:ج 6 ص 407،تاریخ دمشق:ج 14 ص 182.
.اگر از تو جدا شوم،درندگان،زنده زنده،مرا بخورند !
و در گزارشی دیگر،آمده که امام علیه السلام به وی فرمود که فِدیه (جانْفدای) آزاد کردن فرزندش را هم در اختیارش میگذارد؛امّا وی،نپذیرفت و گفت:
هَیهاتَ أن افارِقَکَ،ثُمَّ أسأَلَ الرُّکبانَ عَن خَبَرِکَ ! لا یَکونُ-وَاللَّهِ-هذا أبَداً،ولا افارِقُکَ (2).
هرگز ! از تو جدا شوم و از مسافران،خبر تو را جویا شوم؟به خدا،هرگز این اتّفاق نمیافتد و از تو جدا نمیشوم !
بر پایه گزارش طبری، (3)بشیر و سُوَید،آخرین یاران امام علیه السلام بودند که به خیل شهدای کربلا پیوستند.
وی،در حالی که این اشعار را زمزمه میکرد،با سپاه دشمن درگیر شد و به شهادت رسید:
امروز-ای نَفْس-،با [ خدای ] مهربان،دیدار میکنم
و امروز،با احسان تمام،پاداش داده میشوی.
بیتابی مکن.همه چیز،فنا شدنی است
و شکیبایی برای تو،پُر بهرهترین است،در پیشگاه داورِ روز جزا.
از وی در«زیارت ناحیه مقدّسه»،چنین یاد شده است:
السَّلامُ عَلی بِشرِ بنِ عُمَرَ الحَضرَمِیِّ،شَکَرَ اللَّهُ لَکَ قَولَکَ لِلحُسَینِ وقَد أذِنَ لَکَ فِی الاِنصِرافِ:أکَلَتنی إذَن السِّباعُ حَیّاً إن فارَقتُکَ وأسأَلُ عَنکَ الرُّکبانَ،وأخذُلُکَ مَعَ قِلَّةِ الأَعوانِ،لا یَکونُ هذا أبَداً (1)
الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
.سلام بر بِشْر بن عُمَر حَضرَمی ! خداوند،سپاسگزار این گفته تو به حسین باشد،آن هنگام که او به تو اجازه داد که بروی [؛امّا گفتی ]:اگر از تو جدا شوم،درندگان،زنده زنده،مرا بخورند ! خبر تو را از مسافران،جویا شوم و تو را با وجود کمیِ یاور،تنها بگذارم؟هرگز،چنین اتّفاقی نمیافتد !
نام او در«زیارت رجبیّه»نیز آمده است.
سیف بن حارث بن سَریع و مالک بن عبد بن سَریع،دو برادرِ مادری و نیز پسرعموی یکدیگر بودند.
این دو،از یاران امام حسین علیه السلام بودند و در لحظات سخت روز عاشورا،گریان،نزد امام علیه السلام آمدند.وقتی امام علیه السلام از علّت گریه آنها پرسید،دلیل آن را نگرانی نسبت به حال امام علیه السلام و عدم توانایی جهت دفع دشمن،بیان کردند.
امام علیه السلام نیز برای آنها،دعا کرد.
نام این دو در زیارتهای«ناحیه»و«رجبیّه» (2)آمده است.در«زیارت ناحیه»میخوانیم:
السَّلامُ عَلی شَبیبِ بنِ الحارِثِ بنِ سَریعٍ.السَّلامُ عَلی مالِکِ بنِ عَبدِ بنِ
سَریعٍ (1)
الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
.سلام بر شَبیب بن حارث بن سَریع ! سلام بر مالک بن عبد بن سَریع !
351.تاریخ الطبری -به نقل از محمّد بن قیس-:دو جوان جابری:سیف بن حارث بن سریع و مالک بن عبد بن سریع-که پسرعمو و برادرِ مادری یکدیگر بودند-،نزد حسین علیه السلام آمدند و در حالی که میگریستند،به او نزدیک شدند.
امام علیه السلام فرمود:ای پسران برادرم! چرا گریه میکنید؟به خدا سوگند،من امیدوارم که به زودی،چشمتان روشن شود !».
آن دو گفتند:خداوند،ما را فدایت کند! به خدا سوگند که برای خود،گریه نمیکنیم؛بلکه بر تو میگِرییم ! میبینیم که محاصره شدهای و کاری از ما بر نمیآید.
امام علیه السلام فرمود:«ای پسران برادرم ! خداوند،شما را بر این غمخواری و همدردی و جانبازیتان برای ما،بهترین پاداش پرواپیشگان را عطا فرماید»....
سپس،آن دو جوان پیش رفتند و در همان حال،به سوی حسین علیه السلام رو کرده،گفتند:سلام بر تو،ای فرزند پیامبر خدا !
امام علیه السلام نیز پاسخ داد:«و بر شما باد سلام و رحمت خدا !».
سپس جنگیدند تا به شهادت رسیدند. (2)
فَقالَ:أیِ ابنَی أخی،ما یُبکیکُما؟فَوَاللَّهِ إنّی لَأَرجو أن تَکونا عَن ساعَةٍ قَریرَی عَینٍ.
قالا:جَعَلَنَا اللَّهُ فِداکَ ! لا وَاللَّهِ ما عَلی أنفُسِنا نَبکی،ولکِنّا نَبکی عَلَیکَ،نَراکَ قَد احیطَ بِکَ ولا نَقدِرُ عَلی أن نَمنَعَکَ.
فَقالَ:جَزاکُمَا اللَّهُ یا بَنی أخی بِوَجدِکُما مِن ذلِکَ ومُواساتِکُما إیّایَ بِأَنفُسِکُما أحسَنَ جَزاءِ المُتَّقینَ...ثُمَّ استَقدَمَ الفَتَیانِ الجابِرِیّانِ یَلتَفِتانِ إلی حُسَینٍ علیه السلام ویَقولانِ:السَّلامُ عَلَیکَ یَابنَ رَسولِ اللَّهِ،فَقالَ:وعَلَیکُمَا السَّلامُ ورَحمَةُ اللَّهِ،فَقاتَلا حَتّی قُتِلا 354 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 442، [2]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 568). [3]
جُنادة بن حارث سلمانی یا انصاری،که با نامهای مختلفی،مانند:جابر بن حارث سلمانی،جبّار بن حارث سلمانی،جیّاد بن حارث سلمانی مرادی،حیّان بن حارث سلمانی ازْدی،حیّان بن حارث،حسّان بن حارث و حَبّاب بن حارث،از او یاد شده است.
وی در روز عاشورا،با خواندن این اشعار،به صف دشمنْ حملهور شد و جنگید تا به خیل شهیدان پیوست:
من،جُناده،پسر حارثم
نه ناتوانم،و نه شکننده بیعتم
تا آن زمان که وارثم
بر بالای جسد متلاشی شدهام بر روی خاک،بِایستد.
پس از او،[پسرش] عمرو بن جُناده،به سوی میدان رفت.
در«زیارت ناحیه»،آمده است:
السَّلامُ عَلی حَیّانَ بنِ الحارِثِ السَّلمانِیِّ الأَزدِیِّ (1)
الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
.سلام بر حیّان بن حارث سَلمانی ازْدی !
نام وی،در«زیارت رجبیّه»هم آمده است.
وی،برده سیاهی بود از یاران امام حسین علیه السلام.وی،روز عاشورا خواست تا به میدان برود؛ولی امام علیه السلام از وی خواست که از این کار،منصرف شود؛امّا جَون،ضمن
1) (1)
پافشاری برای رفتن به میدان،به امام علیه السلام گفت:
وَاللَّهِ إنَّ ریحی لَمُنتِنٌ،وإنَّ حَسَبی لَلَئیمٌ،ولَونی لَأَسوَدُ،فَتَنفَّس عَلَیَّ بِالجَنَّةِ،فَیَطیبَ ریحی،ویَشرُفَ حَسَبی،ویَبیَضَّ وَجهی.لا وَاللَّهِ لا افارِقُکُم حَتّی یَختَلِطَ هذَا الدَّمُ الأَسوَدُ مَعَ دِمائِکُم (1)
الملهوف:ص 163،مثیر الأحزان:ص 63.
.به خدا سوگند،بویی بد،تباری پست و رنگی سیاه دارم پس بهشت را از من دریغ مَدار تا بویم،خوش و تبارم،نیکو و رویم سپید شود ! نه! به خدا سوگند،از شما جدا نمیشوم تا این که خون سیاهم با خون شما،در آمیزد.
این خدمتگزار راستین آل محمّد صلی اللَّه علیه و آله نیز جنگید تا به خیل شهیدان پیوست.در گزارشی متأخّر آمده که امام علیه السلام،بر سرِ جنازه او ایستاد و برای او،اینچنین دعا کرد:
اللَّهُمَّ بَیِّض وَجهَهُ،وطَیِّب ریحَهُ،وَاحشُرهُ مَعَ الأَبرارِ،وعَرِّف بَینَهُ وبَینَ مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ (2).
خداوندا ! صورت او را نورانی و بویش را خوش گردان و او را با نیکان،محشور کن و میان او و محمّد و خاندان محمّد صلی اللَّه علیه و آله،آشنایی برقرار نما.
و در ادامه گزارش،از امام زین العابدین علیه السلام،روایت شده که پس از ده روز که مردم،برای دفن شهدا آمدند،از جنازه او بوی مُشک،استشمام میشد.
در«زیارت ناحیه مقدّسه»،آمده است:
السَّلامُ عَلی جَونِ بنِ حَرِیٍّ مَولی أبی ذَرٍّ الغِفارِیِّ (3).
سلام بر جون بن حَرِی،غلام ابو ذر غفاری !
در«زیارت رجبیّه»هم نام وی آمده است.
حبیب بن مُظاهر اسدی که در منابع رجالی و تاریخی،از وی با نام حبیب بن مُظهّر فَقعَسی نیز یاد شده،از یاران خاصّ امام علی،امام حسن و امام حسین علیهم السلام بوده است؛بلکه به گفته ابن حجر، (1)
الإصابة:ج 2 ص 142.
دوران پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را نیز درک کرده است.وی در دوران حکومت امام علی علیه السلام،یکی از اعضای«سپاه ویژه»ایشان-که«شُرطَةُ الخَمیس»نامیده میشد-،بوده است.
مذاکرات حبیب بن مظاهر با میثم تمّار و رُشَید هَجَری در باره آینده،نشانه آن است که آنان،از اصحاب سِرّ امام علی علیه السلام،و برخوردار از کمالات بلند معنوی و علم مَنایا و بلایا (مرگها و حادثهها) بودهاند.
وی،در زمره نخستین کسانی بود که از امام حسین علیه السلام برای آمدن به کوفه،دعوت کردند.
همچنین حبیب،در بیعت گرفتن از مردم کوفه،نقشی فعّال داشت.
حبیب،در روز عاشورا،فرماندهی جناح چپ سپاه امام علیه السلام را به عهده داشت و از آرامش و روحیه بسیار بالایی برخوردار بود.
او همچنان رزمید تا به خیل شهدای کربلا پیوست.شهادت حبیب،برای امام حسین علیه السلام،بسیار ناگوار بود.لذا هنگامی که وی شهید شد،فرمود:
أحتَسِبُ نَفسی وحُماةَ أصحابی (2).
من،شهادت خود و یارانِ حمایتگرم را به حساب خدا میگذارم.
در«زیارت ناحیه مقدّسه»،آمده است:
السَّلامُ عَلی حَبیبِ بنِ مُظاهِرٍ الأَسَدِیِّ (3).
سلام بر حبیب بن مُظاهر اسدی !
نام وی در«زیارت رجبیّه»هم آمده است.
گفتنی است که فاضل دربندی،در کتاب أسرار الشهادة، (1)
أسرار الشهادات:ج 2 ص 591-593.
داستان مفصّلی را در باره ملاقات حبیب بن مُظاهر با مُسلم بن عَوسَجه در مغازه عطّاری در بازار کوفه برای خرید رنگ،همچنین نامه امام حسین علیه السلام به حبیب و دعوت از او برای یاری خود،گفتگوی حبیب با همسرش در باره رفتن به کربلا،سخن گفتن غلام حبیب با اسب وی در خارج از کوفه،چگونگی رسیدن حبیب به کربلا و ابلاغ سلام زینب علیها السلام به وی هنگام ورود به کربلا،نقل کرده است که مانند بسیاری از مطالب دیگر این کتاب،در منابع معتبر،اثری از آنها دیده نمیشود و متأسّفانه،بسیاری از اهل منبر و مرثیهسرایان،آنها را نقل میکنند.حَجّاج بن مَسروق جُعْفی،یکی دیگر از یاران باوفای سیّد الشهدا علیه السلام است که در عاشورا،به شرف شهادت،نائل آمد.
وی،همان کسی است که در جریان برخورد سپاه حُرّ بن یزید با امام علیه السلام،به دستور امام علیه السلام،اذان ظهر را گفت و منابع،او را به عنوان مؤذّن حسین علیه السلام معرّفی کردهاند.
وی،روز عاشورا،به صف دشمن حمله کرد تا به لقاء اللَّه پیوست.
در«زیارت ناحیه»،آمده است:
السَّلامُ عَلی الحَجّاجِ بنِ مَسروقٍ الجُعفِیِّ (2).
سلام بر حَجّاج بن مَسروق جُعْفی !
نام وی در«زیارت رجبیّه»هم آمده است.
حُرّ بن یزید ریاحی،یکی از بزرگان قبیله بنی تمیم بوده است.اطّلاع دیگری از وی در دست نیست؛لیکن سرنوشت او در میان یاران امام حسین علیه السلام،استثنایی و بسیار آموزنده است.
حُر،نخستین کسی بود که راه را بر امام حسین علیه السلام و یارانش بست.انتخاب وی به فرماندهی سپاهی که نخستین برخورد را با امام علیه السلام داشت،حاکی از اعتماد کامل حکومت امَوی به اوست.گناهی که حُر مرتکب شد،گناه کوچکی نبود؛ولی هنگامی که خود را میان بهشت و دوزخ دید،ظاهرِ فریبنده دنیا-که در باطن آن،دوزخْ نهفته بود-،او را نفریفت و او،راه بهشت را به همراه دیگر شهدای کربلا،انتخاب کرد.
حُر،پس از انتخاب راه بهشت،نهیبی بر اسب خود زد و در حالی که دستهایش را روی سرش گذاشته بود،خود را به خیمههای سیّد الشهدا علیه السلام رساند و در بین راه،این جملات را زمزمه میکرد:
اللَّهُمَّ إنّی تُبتُ إلَیکَ فَتُب عَلَیَّ،فَقَد أرعَبتُ قُلوبَ أولِیائِکَ وأولادِ بِنتِ نَبِیِّکَ (1)
الملهوف:ص 160.
.خداوندا ! به سوی تو،توبه کردم.توبهام را بپذیر،که دلِ دوستانت و فرزندان دختر پیامبرت را لرزاندم.
حُر،پس از ایراد سخنانی هشیارکننده و هشداربخش برای سپاه کوفه،به صف دشمن حمله کرد تا به شرف شهادت،نائل آمد.یاران امام علیه السلام،او را در حالی که هنوز رمقی در تن داشت،از صحنه نبرد،بیرون آوردند و در برابر امام علیه السلام نهادند.سخنان امام علیه السلام بر بالین وی نیز،بسیار قابل تأمّل است.ایشان،در حالی که غبار از چهره او
1) (1)
پاک میکرد،فرمود:
أنتَ الحُرُّ کَما سَمَّتکَ امُّکَ،حُرٌّ فِی الدُّنیا وحُرٌّ فِی الآخِرَةِ (1)
الملهوف:ص 159.
.تو حُر (آزاده) هستی،همان گونه که مادرت تو را نامیده است؛آزاده در دنیا وآخرت.
در«زیارت ناحیه مقدّسه»،آمده است:
السَّلامُ عَلَی الحُرِّ بنِ یَزیدَ الرِّیاحِیِّ (2).
سلام بر حُرّ بن یزید ریاحی !
در«زیارت رجبیّه»هم نام وی،آمده است.
352.تاریخ الطبری -به نقل از عَدیّ بن حَرمَله-:چون عمر بن سعد،لشکر را آماده حمله کرد،حُرّ بن یزید به او گفت:خدا،تو را اصلاح کند ! آیا میخواهی با این مرد (حسین علیه السلام) بجنگی؟
عمر گفت:به خدا سوگند،آری؛چنان جنگی که آسانترین بخشِ آن،افتاده شدن سرها و قطع دستها باشد !
حُر گفت:آیا هیچ یک از پیشنهادهای او،شما را راضی نمیکند؟
عمر بن سعد گفت:به خدا سوگند،اگر کار با من بود،[ صلح ] میکردم؛امّا فرمانروایت [ ابن زیاد ]نپذیرفته است.
راوی میگوید:حُر،آمد تا در جایی میان مردم ایستاد.مردی از قبیلهاش به نام قُرّة بن قیس،همراهش بود.به او گفت:ای قُرّه ! آیا امروز،اسبت را آب دادهای؟
گفت:نه.
گفت:میخواهی که آن را آب دهی؟
قُره میگوید:به خدا سوگند،گمان بُردم که او میخواهد کناره بگیرد و در جنگ،
حضور نیابد و خوش ندارد که من،او را به هنگام این کار ببینم و خبر آن را به فرمانده برسانم.لذا به او گفتم:آبش ندادهام.میروم تا به آن،آب بدهم.
از جایی که حُر بود،دور شدم.به خدا سوگند،اگر مرا از قصد خود،آگاه میکرد،همراه او به سوی حسین علیه السلام میرفتم.
او کم کم به حسین علیه السلام نزدیک شد.مردی از قبیلهاش به نام مهاجر بن اوس،به او گفت:ای ابن یزید ! چه میکنی؟میخواهی حمله کنی؟
حُر،خاموش ماند و لرزه،اندامش را گرفته بود.آن مرد به او گفت:ای ابن یزید ! به خدا سوگند،کار تو،مشکوک است ! به خدا سوگند،هرگز در هیچ جنگی،آنچه اکنون از تو میبینم،ندیده بودم.اگر از من میپرسیدند که شجاعترین مردِ کوفه کیست،از [ کنار نام ]تو نمیگذشتم.پس این چه کاری است که از تو میبینم؟!
حُر گفت:به خدا سوگند،خود را میان بهشت و دوزخ میبینم و-به خدا سوگند-،هیچ چیز را بر بهشت بر نمیگزینم،حتّی اگر تکّهتکّه و سوزانده شوم.
سپس،بر اسبش هِی زد و به حسین علیه السلام پیوست.حُر به حسین علیه السلام گفت:خدا،مرا فدایت کند،ای فرزند پیامبر خدا ! من،همان کسی هستم که تو را از برگشتن،باز داشتم و چشم از تو برنگرفتم و همراهت آمدم تا تو را مجبور به نزول در این جا کردم.به خدا سوگند-آن خدایی که جز او خدایی نیست-،هرگز گمان نداشتم که این گروه،پیشنهادهای تو را نپذیرند و کار را به این جا برسانند.به خود میگفتم:چه اشکالی دارد که در برخی امور،از آنان،اطاعت کنم تا آنان،مرا بیرون رفته از اطاعتشان نبینند؟آنها نیز این پیشنهادهای حسین را میپذیرند [ و کار به خوشی خاتمه مییابد ].به خدا سوگند،اگر گمان هم میکردم که آنان،پیشنهادهای تو را نمیپذیرند،این کارها را با تو نمیکردم.اکنون،پیش تو آمدهام و پشیمان از آنچه کردهام،به درگاه خدا توبه میکنم و با جانم،تو را یاری میدهم تا پیشِ رویت بمیرم.آیا برای من،توبهای هست؟
حسین علیه السلام فرمود:«آری.خداوند،توبهات را میپذیرد و تو را میآمرزد.نام تو
چیست»؟
گفت:من حُر،پسر یزید هستم.
حسین علیه السلام فرمود:«تو حُر (آزاده) هستی،همان گونه که مادرت،تو را نامیده است.تو،إن شاء اللَّه،در دنیا و آخرت،آزادهای.فرود بیا».
حُر گفت:من سواره باشم،برایت سودمندترم تا پیاده شوم.سوار بر اسبم،ساعتی با آنان میجنگم.کارم به فرود آمدن (شهادت)،خواهد انجامید.
حسین علیه السلام فرمود:«رحمت خدا بر تو باد ! هر چه به نظرت میرسد،همان گونه عمل کن».
حُر،جلوی یارانش آمد و گفت:ای مردمان ! چرا یکی از این پیشنهادهای حسین علیه السلام را نمیپذیرید تا خداوند،شما را از جنگ و ستیز با او،آسوده کند؟
گفتند:این فرمانده،عمر بن سعد است.با او سخن بگو.
حُر،همان سخن را با او باز گفت.عمر گفت:من نیز بسیار دوست داشتم که اگر راهی بیابم،چنین کنم.
حُر گفت:ای مردم کوفه! مادرتان به عزایتان بنشیند و گریان شود ! او را دعوت کردید و چون آمد،تسلیمش کردید.ادّعای جان دادن در راهش را نمودید و سپس،بر او تاختهاید تا او را بکُشید.او را باز داشتهاید و اختیار را از کفش رُبوده و از همه سو،محاصرهاش کردهاید و از روی آوردن به این همه سرزمینهای پهناور خدا برای در امان ماندن خود و خانوادهاش،باز داشتهاید.اینک،اسیرِ دست شماست و اختیارِ سود و زیانی برای خود ندارد.او و همسران و کودکان و یارانش را از آب جاری فرات،محروم نمودهاید؛آبی که یهود و مجوس و مسیحی،از آن مینوشند،و خوک و سگِ صحرا در آن میغلتند.آن گاه،ایشان از تشنگی،در حال جان کَنْدن هستند.چه بد رفتاری با فرزندان محمّد صلی اللَّه علیه و آله داشتید ! خداوند،شما را روز تشنگی ( قیامت ) سیراب نکند،اگر هماکنون،توبه نکنید و از آنچه اکنون میکنید،دست نکِشید !
پیادگان لشکر،به او حمله بُردند و به او تیراندازی کردند.حُر نیز آمد و پیشِ روی
حسین علیه السلام ایستاد. (1)
إنَّ الحُرَّ بنَ یَزیدَ لَمّا زَحَفَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ،قالَ لَهُ:أصلَحَکَ اللَّهُ ! مُقاتِلٌ أنتَ هذَا الرَّجُلَ؟قالَ:إی وَاللَّهِ،قِتالاً أیسَرُهُ أن تَسقُطَ الرُّؤوسُ وتَطیحَ الأَیدی.
قالَ:أفَما لَکُم فی واحِدَةٍ مِنَ الخِصالِ الَّتی عَرَضَ عَلَیکُم رِضیً؟
قالَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ:أما وَاللَّهِ لَو کانَ الأَمرُ إلَیَّ لَفَعَلتُ،ولکِنَّ أمیرَکَ قَد أبی ذلِکَ.
قالَ:فَأَقبَلَ حَتّی وَقَفَ مِنَ النّاسِ مَوقِفاً،ومَعَهُ رَجُلٌ مِن قَومِهِ یُقالُ لَهُ:قُرَّةُ بنُ قَیسٍ.
فَقالَ:یا قُرَّةُ ! هَل سَقَیتَ فَرَسَکَ الیَومَ؟قالَ:لا،قالَ:إنَّما تُریدُ أن تَسقِیَهُ؟قالَ:فَظَنَنتُ وَاللَّهِ أَنّهُ یُریدُ أن یَتَنَحّی فَلا یَشهَدَ القِتالَ،وکَرِهَ أن أراهُ حینَ یَصنَعُ ذلِکَ،فَیَخافُ أن أرفَعَهُ عَلَیهِ،فَقُلتُ لَهُ:لَم أسقِهِ،وأنَا مُنطَلِقٌ فَساقیهِ.
قالَ:فَاعتَزَلتُ ذلِکَ المَکانَ الَّذی کانَ فیهِ.
قالَ:فَوَاللَّهِ لَو أنَّهُ أطلَعَنی عَلَی الَّذی یُریدُ،لَخَرَجتُ مَعَهُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام.
قالَ:فَأَخَذَ یَدنو مِن حُسَینٍ قَلیلاً قَلیلاً.
فَقالَ لَهُ رَجُلٌ مِن قَومِهِ یُقالُ لَهُ المُهاجِرُ بنُ أوسٍ:ما تُریدُ یَابنَ یَزیدَ؟أتُریدُ أن تَحمِلَ؟فَسَکَتَ وأخَذَهُ مِثلُ العُرَواءِ.
فَقالَ لَهُ:یَابنَ یَزیدَ ! وَاللَّهِ إنَّ أمرَکَ لَمُریبٌ،وَاللَّهِ ما رَأَیتُ مِنکَ فی مَوقِفٍ قَطُّ مِثلَ شَیءٍ أراهُ الآنَ،ولَو قیلَ لی:مَن أشجَعُ أهلِ الکوفَةِ رَجُلاً ما عَدَوتُکَ،فَما هذَا الَّذی أری مِنکَ؟
قالَ:إنّی وَاللَّهِ اخَیِّرُ نَفسی بَینَ الجَنَّةِ وَالنّارِ،ووَاللَّهِ لا أختارُ عَلَی الجَنَّةِ شَیئاً ولَو قُطِّعتُ وحُرِّقتُ،ثُمَّ ضَرَبَ فَرَسَهُ فَلَحِقَ بِحُسَینٍ علیه السلام.
فَقالَ لَهُ:جَعَلَنِی اللَّهُ فِداکَ یَابنَ رَسولِ اللَّهِ ! أنَا صاحِبُکَ الَّذی حَبَستُکَ عَنِ الرُّجوعِ،وسایَرتُکَ فِی الطَّریقِ،وجَعجَعتُ بِکَ فی هذَا المَکانِ،وَاللَّهِ الَّذی لا إلهَ إلّا هُوَ،ما ظَنَنتُ أنَّ القَومَ یَرُدّونَ عَلَیکَ ما عَرَضتَ عَلَیهِم أبَداً،ولا یَبلُغونَ مِنکَ هذِهِ المَنزِلَةَ،فَقُلتُ فی نَفسی:لا ابالی أن اطیعَ القَومَ فی بَعضِ أمرِهِم،ولا یَرَونَ أنّی خَرَجتُ مِن طاعَتِهِم،وأمّا هُم فَسَیَقبَلونَ مِن حُسَینٍ هذِهِ الخِصالَ الَّتی یَعرِضُ عَلَیهِم،ووَاللَّهِ لَو ظَنَنتُ أنَّهُم لا یَقبَلونَها مِنکَ ما رَکِبتُها مِنکَ،وإنّی قَد جِئتُکَ تائِباً مِمّا کانَ مِنّی إلی رَبّی،ومُواسِیاً لَکَ بِنَفسی حَتّی أموتَ بَینَ یَدَیکَ،أفَتَری ذلِکَ لی تَوبَةً؟
قالَ:نَعَم یَتوبُ اللَّهُ عَلَیکَ ویَغفِرُ لَکَ،مَا اسمُکَ؟قالَ:أنَا الحُرُّ بنُ یَزیدَ.
قالَ:أنتَ الحُرُّ کَما سَمَّتکَ امُّکَ،أنتَ الحُرُّ إن شاءَ اللَّهُ فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ،انزِل.
قالَ:أنَا لَکَ فارِساً خَیرٌ مِنّی راجِلاً،اُقاتِلُهُم عَلی فَرَسی ساعَةً،وإلَی النُّزولِ ما یَصیرُ آخِرُ أمری،قالَ الحُسَینُ علیه السلام:فَاصنَع یَرحَمُکَ اللَّهُ ما بَدا لَکَ.-
1) (1)
353.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش امام باقر،از امام زین العابدین علیهم السلام-:حُرّ بن یزید،اسبش را هِی کرد و از لشکر عمر بن سعد-که خدا،لعنتش کند-،عبور کرد و به لشکر حسین علیه السلام رسید،در حالی که دستش را بر سرش نهاده بود و میگفت:خدایا ! به سوی تو باز میگردم.تو هم توبهام را بپذیر که من،دلهای دوستان تو و فرزندان پیامبرت را لرزاندهام.ای فرزند پیامبر خدا ! آیا من میتوانم توبه کنم؟
امام علیه السلام فرمود:«آری.خداوند،توبهات را پذیرفت».
حُر گفت:ای فرزند پیامبر خدا ! آیا اجازه میدهی برایت بجنگم؟
امام علیه السلام،اجازه فرمود.او به میدان آمد،در حالی که چنین رَجَز خواند:
من،گردنهایتان را با شمشیر میزنم
در راه بهترین ساکن سرزمین خَیف ( صحرای مکّه ).
آن گاه،هجده تن از آنان را کُشت و سپس،کشته شد.امام حسین علیه السلام نزد او-که خون از بدنش جاری بود-آمد و فرمود:«به به ! ای حُر ! تو در دنیا و آخرت،حُرّی
(آزادهای)،همان گونه که چنین نامیده شدهای».
سپس امام حسین علیه السلام،چنین سرود:
بهترین آزاده،حُرّ ریاحی است
و چه آزادهای،که جایگاه آمد و شدِ نیزهها !
و چه خوب آزادهای که چون حسین،نداد داد
در نخستین ساعات صبح،جان خود را فدا کرد ! (1)
ضَرَبَ الحُرُّ بنُ یَزیدَ فَرَسَهُ،وجازَ عَسکَرَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ لَعَنَهُ اللَّهُ إلی عَسکَرِ الحُسَینِ علیه السلام،واضِعاً یَدَهُ عَلی رَأسِهِ،وهُوَ یَقولُ:اللَّهُمَّ إلَیکَ انیبُ فَتُب عَلَیَّ؛فَقَد أرعَبتُ قُلوبَ أولِیائِکَ وأولادِ نَبِیِّکَ.یَابنَ رَسولِ اللَّهِ،هَل لی مِن تَوبَةٍ؟
قالَ:نَعَم،تابَ اللَّهُ عَلَیکَ.قالَ:یَابنَ رَسولِ اللَّهِ ! أتَأذَنُ لی فَاُقاتِلَ عَنکَ؟فَأَذِنَ لَهُ،فَبَرَزَ وهُوَ یَقولُ:
أضرِبُ فی أعناقِکُم بِالسَّیفِ عَن خَیرِ مَن حَلَّ بِلادَ الخَیفِ
فَقَتَلَ مِنهُم ثَمانِیَةَ عَشَرَ رَجُلاً ثُمَّ قُتِلَ،فَأَتاهُ الحُسَینُ علیه السلام ودَمُهُ یَشخَبُ،فَقالَ:بَخٍ بَخٍ یا حُرُّ،أنتَ حُرٌّ کَما سُمِّیتَ فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ،ثُمَّ أنشَأَ الحُسَینُ علیه السلام یَقولُ:
لَنِعمَ الحُرُّ حُرُّ بَنی رِیاحِ ونِعمَ الحُرُّ مُختَلَفُ الرِّماحِ ونِعمَ الحُرُّ إذ نادی حُسَیناً فَجادَ بِنَفسِهِ عِندَ الصَّباحِ
356 (الأمالی،صدوق:ص 223 ح 239، [1]روضة الواعظین:ص 205). [2]
354.المناقب،ابن شهرآشوب: حُر،به میدان مبارزه آمد و چنین رَجَز میخواند:
من،بی گمان آزادهام و پناه میهمانان
[ امّا ] گردن شما را با شمشیرمی زنم.
به جانبداری از بهترین ساکن سرزمین خَیف
بر شما ضربه میزنم و در این کار،هیچ ستمی نمیبینم.
آن گاه،چهل و دو سه تن از آنان را کُشت. (2)
إنّی أنَا الحُرُّ ومَأوَی الضَّیفِ أضرِبُ فی أعناقِکُم بِالسَّیفِ عَن خَیرِ مَن حَلَّ بِلادَ الخَیفِ أضرِبُکُم ولا أری مِن حَیفِ
فَقَتَلَ نَیِّفاً وأربَعینَ رَجُلاً 357 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 100، [3]بحار الأنوار:ج 45 ص 14-15). [4]
355.مثیر الأحزان: با سندم نقل میکنم که حُرّ بن یزید ریاحی به حسین علیه السلام گفت:هنگامی که عبید اللَّه،مرا به سوی تو روانه کرد و از کاخ [ حکومتی ] بیرون آمدم،از پشتِ سرم ندا رسید:«ای حُر! تو را به نیکی،بشارت باد».
من [ به سوی صدا ] رو کردم؛امّا کسی را ندیدم و گفتم:خدایا! این،چه بشارتی است،در حالی که من [ برای جنگ ]به سوی حسین علیه السلام میروم؟! و پیروی از تو،به فکرم نمیرسید.
امام علیه السلام فرمود:«به پاداش و نیکی رسیدی». (1)
رَوَیتُ بِإِسنادی أنَّهُ [أیِ الحُرَّ بنَ یَزیدَ الرِّیاحِیَ] قالَ لِلحُسَینِ علیه السلام:لَمّا وَجَّهَنی عُبَیدُ اللَّهِ إلَیکَ،خَرَجتُ مِنَ القَصرِ فَنودیتُ مِن خَلفی:أبشِر یا حُرُّ بِخَیرٍ،فَالتَفَتُّ فَلَم أرَ أحَداً.فَقلتُ:وَاللَّهِ ما هذِهِ بِشارَةٌ وأنَا أسیرُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام ! وما احَدِّثُ نَفسی بِاتِّباعِکَ.
فَقالَ علیه السلام:لَقَد أصَبتَ أجراً وخَیراً 358 (مثیر الأحزان:ص 59،بحار الأنوار:ج 45 ص 15). [1]
حنظلة بن اسعد شِبامی یا شامی،یکی دیگر از حماسهسازان بزرگ عاشوراست. (2)وی در حالی که خود را سپرِ امام علیه السلام در برابر شمشیرها،تیرها و نیزههای دشمن قرار داده بود،همانند مؤمنِ آل فرعون،با قرائت آیاتی از قرآن،با صدای بلند،به آنان هشدار داد:
«ای قوم من ! من بر شما،از روزی همانند روزگار [عذاب] اقوام پیشین میهراسم؛مانند حال و روزِ قوم نوح و عاد و ثمود و کسانی که پس از آنها بودند؛و خداوند،در حقّ بندگان،ستمی نمیخواهد» (3).
1) (1)
2) (2) وی،همان کسی است که فرقهای از غُلات،معتقد بودند که روز عاشورا،شبیه امام حسین علیه السلام شد و شهید گردید و امام حسین علیه السلام به شهادت نرسید؛بلکه مانند عیسی علیه السلام به آسمان برده شد.در حدیثی،امام رضا علیه السلام به شدّت این مسئله را تکذیب و معتقدان به آن را تکفیر نموده است (ر.ک:عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 203 ح 5).
3) (3) غافر:آیه 30. [2]
وی پس از کسب اجازه امام علیه السلام با این جملات،با ایشان خداحافظی کرد:
السَّلامُ عَلَیکَ یا أبا عَبدِ اللَّهِ،صَلَّی اللَّهُ عَلَیکَ وعلَی أهلِ بَیتِکَ،وعَرَّفَ بَینَنا وبَینَکَ فی جَنَّتِهِ (1)
تاریخ الطبری:ج 5 ص 443. [1]
.سلام بر تو،ای ابا عبد اللَّه ! درود خدا بر تو و خاندانت باد ! و خداوند،در بهشتش،میان ما و تو آشنایی برقرار کند.
حسین علیه السلام نیز«آمین»گفت.
سپس،حنظله به میدان آمد و شربت شهادت نوشید.
در زیارتهای«ناحیه»و«رجبیّه»آمده است:
السَّلامُ عَلی حَنظَلَةَ بنِ أسعَدَ الشِّبامِیِّ (2).
سلام بر حنظلة بن اسعد شِبامی !
زُهَیر بن قَین بن حارث بَجَلی،یکی از برجستهترین یاران امام حسین علیه السلام بود که در روز عاشورا،فرماندهی جناح راست سپاه امام علیه السلام بر عهده او بود و نقش مؤثّری در برخورد با سپاه کوفه داشت.
بَلاذُری،وی را از هواداران عثمان میداند. (3)دشمن نیز در عصر تاسوعا،او را عثمانی خواند. (4)
با این همه،هنگامی که در منزل زَرود فرستاده امام علیه السلام،او را برای دیدار با ایشان دعوت کرد،با تشویق همسرش،به حضور امام حسین علیه السلام رسید و طولی نکشید که با چهرهای گشاده-که حاکی از تحوّل اساسی در روحیّه او بود-،به خیمهاش باز گشت و دستور داد که آن را به نزدیکی خیمههای امام حسین علیه السلام منتقل کنند.
زهیر،پس از بازگشت از محضر امام علیه السلام،خاطرهای را برای همراهانش تعریف کرد تا شاید بتواند آنان را با خود همراه کند.
اما از آن جمعیتی که با او بودند،کسی برنخاست.پس از این لحظه سرنوشتساز،زهیر درصف یاران استوار امام حسین علیه السلام قرار گرفت.شب عاشورا نیز امام حسین علیه السلام،خطاب به یاران خود فرمود:
ألا وإنّی لَأَظُنُّ إنّه آخِرُ یَومٍ لَنا مِن هؤُلاءِ.ألا وإنّی قَد أذِنتُ لَکُم،فَانطَلِقوا جَمیعاً فی حِلّ،لَیسَ عَلَیکُم مِنّی ذِمامٌ،هذَا اللَّیلُ قَد غَشِیَکُم،فَاتَّخِذوهُ جَمَلاً (1)
الإرشاد:ج 2 ص 91. [1]
.بدانید که به گمانم،امروز،آخرین روزی است که با آنهاییم.من به شما،اجازه دادم و همه شما آزادید که بروید.هیچ عهدی از من برعهده شما نیست.شب،تاریکیاش را گسترده است.پس آن را مَرکب خود قرار دهید [ و بروید ].
زُهَیر،ایستاد و با این جملات زیبا و شگفتانگیز،نسبت به آن امام علیه السلام،اظهار ارادت و وفاداری کرد:
وَاللَّهِ،لَوَدِدتُ أنّی قُتِلتُ،ثُمَّ نُشِرتُ،ثُمَّ قُتِلتُ حَتّی اقتَلَ کَذا ألفَ قَتلَةٍ،وأنَّ اللَّهَ یَدفَعُ بِذلِکَ القَتلَ عَن نَفسِکَ وعَن أنفُسِ هؤُلاءِ الفِتیَةِ مِن أهلِ بَیتِکَ (2).
به خدا سوگند،دوست دارم که کشته شوم،آن گاه،دوباره زنده گردم و باز،کشته شوم و تا هزار بار،کشته شدنم تکرار شود؛و خداوند،با این کشته شدنم،از تو و از این جوانان خاندانت،کشته شدن را برطرف کند.
ظهر عاشورا،زُهَیر،در کنار سعد بن عبد اللَّه حنفی،همراه با نیمی از یاران باقی مانده امام علیه السلام،خود را سپرِ دفاعی ایشان قرار دادند.آنان،جلوی امام علیه السلام ایستادند و امام علیه السلام در پشتِ آنها نماز خواند.
زُهَیر،پس از نبردی سنگین و قهرمانانه،به دست کثیر بن عبد اللَّه و مهاجر بن اوس،شهید شد.لحظهای که او به زمین افتاد،امام علیه السلام خطاب به این مجاهد بزرگ،چنین فرمود:
لا یُبعِدَنَّکَ اللَّهُ یا زُهَیرُ،ولَعَنَ اللَّهُ قاتِلَکَ،لَعنَ الَّذینَ مَسَخَهُم قِرَدَةً وخَنازیرَ ! (1)
مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 20. [1]
خداوند،تو را از [ رحمتش ] دور نکند-ای زُهَیر-و کُشندهات را لعنت نماید؛همانند لعن کسانی که آنها را به بوزینه و خوک،تبدیل کرد !
در«زیارت ناحیه مقدّسه»میخوانیم:
السَّلامُ عَلی زُهَیرِ بنِ القَینِ البَجَلِیِّ،القائِلِ لِلحُسَینِ وقَد أذِنَ لَهُ فِی الاِنصِرافِ:لا وَاللَّهِ لا یَکونُ ذلِکَ أبَداً،أترُکُ ابنَ رَسولِ اللَّهِ أسیراً فی یَدِ الأَعداءِ وأنجو! لا أرانِیَ اللَّهُ ذلِکَ الیَومَ (2).
سلام بر زُهَیر بن قَین بَجَلی که وقتی حسین علیه السلام به او اجازه داد که برود،گفت:نه.به خدا سوگند،چنین چیزی،هرگز اتّفاق نمیافتد که پسر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را در دست دشمنان،رها کنم و خودم را نجات دهم.خدا،چنین روزی را نیاورد !
نام او در«زیارت رجبیّه»نیز آمده است.
گفتنی است آنچه در کتاب مجالس المواعظ آمده که زُهَیر،در کودکی با امام حسین علیه السلام بازی میکرده است و خاکِ جای پای او را بوسیده و بدین جهت،مورد ملاطفت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله قرار گرفته است، (3)در منابع معتبر نیامده و بررسی زندگی زُهَیر نیز قرینه عدم صحّت این گزارش است.این ماجرا،در کتاب المنتخب طُرَیحی،مفصّلتر آمده؛ولی نام کودک،بیان نشده است (4)و در افواه نیز،معمولاً نام آن کودک،حبیب بن مُظاهر گفته میشود؛ولی به هر حال،اصل ماجرا و نام کودک،مدرک معتبری ندارد.
356.مُثیر الأحزان: زُهَیر بن قَین،پیش آمد و پیش رویِ حسین علیه السلام جنگید،در حالی که میگفت:
من زُهَیرم،پسر قَین
آنان را با شمشیر،از حسین علیه السلام میرانم.
وقت نماز ظهر،فرا رسید.حسین علیه السلام به زُهَیر بن قَین و سعید بن عبد اللَّه حنفی،فرمان داد تا با نیمی از یاران باقیماندهاش،جلوی او بِایستند.سپس حسین علیه السلام با یارانش نماز خوف خواند...و زُهَیر،به سختی جنگید تا به شهادت رسید. (1)
تَقَدَّمَ زُهَیرُ بنُ القَینِ فَقاتَلَ بَینَ یَدَیِ الحُسَینِ علیه السلام وهُوَ یَقولُ:
أنَا زُهَیرٌ وأنَا ابنُ القَینِ أذودُهُم بِالسَّیفِ عَن حُسَینِ
قالَ:وحَضَرَت صَلاةُ الظُّهرِ،فَأَمَرَ علیه السلام لِزُهَیرِ بنِ القَینِ وسَعیدِ بنِ عَبدِ اللَّهِ الحَنَفِیِّ أن یَتَقَدَّما أمامَهُ بِنِصفِ مَن تَخَلَّفَ مَعَهُ،وصَلّی بِهِم صَلاةَ الخَوفِ...وقاتَلَ زُهَیرٌ قِتالاً شَدیداً حَتّی قُتِلَ 359 (مثیر الأحزان:ص 65،الملهوف:ص 165).
سعید بن عبد اللَّه حنفی،از یاران استوارگام امام حسین علیه السلام و از افراد نامدار حاضر در واقعه کربلاست.
پس از ورود مسلم علیه السلام به کوفه،وی در خانه مختار،حضور یافت و ضمن سخنرانیای،یاری کردن امام حسین علیه السلام و وفاداری خود را به نهضت حسینی،اعلام کرد و مردم را به بیعت با مسلم و پیروی از او،تشویق نمود.
وی،هنگامی که امام حسین علیه السلام در شب عاشورا،به همراهانش اجازه داد که از ایشان جدا شوند و از منطقه درگیری خارج گردند،با این سخنان حماسی،نسبت به ایشان،اظهار ارادت و وفاداری کرد و گفت:
وَاللَّهِ،لَو عَلِمتُ أنّی اقتَلُ،ثُمَّ احیا،ثُمَّ احرَقُ حَیّاً،ثُمَّ اذَرُّ،یُفعَلُ ذلِکَ بی سَبعینَ مَرَّةً؛ما فارَقتُکَ حَتّی ألقی حِمامی دونَکَ (2).
اگر میدانستم که کشته میشوم و بار دیگر زنده میشوم و زنده زنده،سوزانده و تکّه تکّه میشوم و هفتاد بار با من،چنین میکنند،باز از تو جدا نمیشدم تا در راه تو بمیرم.
بر پایه شماری از گزارشها،سعید بن عبد اللَّه،یکی از کسانی بود که ظهر عاشورا،خود را در برابر امام حسین علیه السلام،سپر قرار دادند و امام علیه السلام با کمک آنها،نماز گزارد. (1)
ر.ک:ص 495 ح 341. [1]
به گزارش خوارزمی،هنگامی که سعید بن عبد اللَّه حنفی بر زمین افتاد،این جملات را زمزمه میکرد:
اللَّهُمَّ العَنهُم لَعنَ عادٍ وثَمودَ،اللَّهُمَّ أبلِغ نَبِیَّکَ عَنِّی السَّلامَ،وأبلِغهُ ما لَقیتُ مِن ألَمِ الجِراحِ؛فَإِنّی أرَدتُ بِذلِکَ نُصرَةَ ذُرِّیَّةِ نَبِیِّکَ (2).
خداوندا ! آنان را همانند عاد و ثمود،لعنت کن.خداوندا ! از من به پیامبرت،سلام برسان و درد زخمهایم را به او برسان.من با این کار،قصد یاری ذُریّه پیامبرت را دارم.
در«زیارت رجبیّه»و«زیارت ناحیه مقدّسه»آمده است:
السَّلامُ عَلی سَعدِ بنِ عَبدِ اللَّهِ الحَنَفِیِّ،القائِلِ لِلحُسَینِ وقَد أذِنَ لَهُ فِی الاِنصِرافِ:«لا وَاللَّهِ لا نُخَلّیکَ حَتّی یَعلَمَ اللَّهُ أنّا قَد حَفِظنا غَیبَةَ رَسولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وآلِهِ فیکَ،وَاللَّهِ لَو أعلَمُ أنّی اقتَلُ ثُمَّ احیی ثُمَّ احَرُقُ ثُمَّ اذری،ویُفعَلُ بی ذلِکَ سَبعینَ مَرَّةً ما فارَقتُکَ،حَتّی ألقی حِمامی دونَکَ،وکَیفَ لا أفعَلُ ذلِکَ وإنَّما هِیَ مَوتَةٌ أو قَتلَةٌ واحِدَةٌ،ثُمَّ هِیَ بَعدَهَا الکَرامَةُ الَّتی لَا انقِضاءَ لَها أبَداً».
فَقَد لَقیتَ حِمامَکَ،وواسَیتَ إمامَکَ،ولَقیتَ مِنَ اللَّهِ الکَرامَةَ فی دارِ المُقامَةِ،حَشَرَنَا اللَّهُ مَعَکُم فِی المُستَشهَدینَ،ورَزَقَنا مُرافَقَتَکُم فی أعلی عِلِّیّینَ (3).
سلام بر سعد بن عبد اللَّه حنفی؛آن که وقتی حسین علیه السلام به او اجازه داد که برود،گفت:نه.به خدا سوگند،تو را رها نمیکنم،تا خدا بداند که در نبودِ پیامبر خدا،از تو پاسداری کردیم.به خدا سوگند،اگر بدانم که کشته میشوم و بار دیگر،زنده میشوم و سوزانده و قطعه قطعه میشوم و با من،هفتاد بار چنین میکنند،از تو جدا نمیشوم تا در راه تو بمیرم.چرا چنین نکنم،در حالی که مُردن یا کشته شدن،
یک بار بیش نیست و پس از آن،غوطهور شدن در کرامتی پایانناپذیر است.تو مرگ را دیدار کردی و امام خود را یاری نمودی و از خداوند،در سرای اقامت،کرامت دریافت کردی.خداوند،ما را با شما در میان شهید شدگان،محشور کند و در برترین جایگاه،همراهیِ با شما را روزیمان نماید.
357.تاریخ الطبری -به نقل از محمّد بن قیس-:در ظهر عاشورا،حسین علیه السلام نماز ظهر را با آنان به صورت نماز خوف خواند.بعد از ظهر،دوباره به نبرد پرداختند و جنگ بالا گرفت و به حسین علیه السلام نزدیک شد.حنفی،جلوی حسین علیه السلام آمد و خود را هدف تیرهای آنان کرد و آن قدر در برابر تیرهایشان-که از چپ و راست میآمد-،ایستاد تا از پای در آمد. (1)
صَلُّوا الظُّهرَ [أی فی یَومِ عاشوراءَ]،صَلّی بِهِمُ الحُسَینُ علیه السلام صَلاةَ الخَوفِ،ثُمَّ اقتَتَلوا بَعدَ الظُّهرِ،فَاشتَدَّ قِتالُهُم ووَصَلَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام،فَاستَقدَمَ الحَنَفِیُّ أمامَهُ،فَاستَهدَفَ لَهُم یَرمونَهُ بِالنَّبلِ یَمیناً وشِمالاً قائِماً بَینَ یَدَیهِ،فَما زالَ یُرمی حَتّی سَقَطَ 360 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 441، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 403). [2]
358.مثیر الاحزان: هنگامی که جنگ به حسین علیه السلام رسید،مردی از بنی حنیفه،جلوی امام علیه السلام آمد و از او با جانش محافظت میکرد تا پیشِ روی او به زمین افتاد و این گونه گفت:خدایا ! در ایجاد هر چه که بخواهی،ناتوان نیستی.پس یاری و دفاع مرا از حسین علیه السلام،به محمّد صلی اللَّه علیه و آله برسان و همراه شدن با او در سرای جاودان را روزیِ من بگردان. (2)
سُوَید بن عمرو بن ابی مُطاع خَثعَمی آخرین شهید از یاران امام حسین علیه السلام است.
سیّد بن طاووس،در باره چگونگی شهادت او میگوید:
1) (1)
2) (2) لَمّا وَصَلَ القِتالُ إلَیهِ علیه السلام تَقَدَّمَ أمامَهُ رَجُلٌ مِن بَنی حَنیفَةَ یَقیهِ بِنَفسِهِ حَتّی سَقَطَ بَینَ یَدَیِ الحُسَینِ علیه السلام،فَقالَ الحَنَفِیُّ:اللَّهُمَّ لا یُعجِزُکَ شَیءٌ تُریدُهُ،فَأَبلِغ مُحمَّداً صلی اللَّه علیه و آله نُصرَتی ودَفعی عَنِ الحُسَینِ علیه السلام،وَارزُقنی مُرافَقَتَهُ فی دارِ الخُلودِ 361 (مثیر الأحزان:ص 66).
او همانند شیری دلیر جنگید و برناگواریهای سخت،شکیبایی ورزید،تا در میان کشتهها افتاد.او زخمهای بسیاری برداشت و همچنان،بیحرکت افتاده بود تا این که شنید:«حسین،کشته شد !».جنبید و از کفشش،کاردی را بیرون کشید و [ دوباره ] با دشمنان نبرد کرد،تا کشته شد.رضوان خدا بر او باد !
359.الملهوف: سُوَید بن عمر بن ابی مُطاع،پیش آمد.او که [مردی ]ارجمند و پُرنماز بود،به سانِ شیری شَرزه میجنگید و بر حوادث سهمگین،نهایتِ شکیبایی را ورزید تا میان کشتگان،به زمین افتاد و از فراوانی زخم،سنگین شد و [ بر زمینْ ]بیحرکت مانْد،تا شنید که میگویند:حسین،کشته شد !
پس با زحمت برخاست و از چکمهاش چاقویی بیرون آورد و با آن،به جنگ با دشمنان پرداخت تا به شهادت رسید.رضوان خداوند بر او باد ! (1)
تَقَدَّمَ سُوَیدُ بنُ عُمر بنِ أبِی المُطاعِ،وکانَ شَریفاً کَثیرَ الصَّلاةِ،فَقاتَلَ قِتالَ الأَسَدِ الباسِلِ،وبالَغَ فِی الصَّبرِ عَلَی الخَطبِ النّازِلِ،حَتّی سَقَطَ بَینَ القَتلی وقَد اثخِنَ بِالجِراحِ،ولَم یَزَل کَذلِکَ ولَیسَ بِهِ حَراکٌ حَتّی سَمِعَهُم یَقولونَ:قُتِلَ الحُسَینُ،فَتَحامَلَ وأخرَجَ مِن خُفِّهِ سِکّیناً،وجَعَلَ یُقاتِلُهُم بِها حَتّی قُتِلَ رِضوانُ اللَّهِ عَلَیهِ 362 (الملهوف:ص 165،مثیر الأحزان:ص 67).
از نام و نسب این جوان،اطّلاع دقیقی در دست نیست.برخی از متأخّران،او را عمرو بن جُنادة بن کعب انصاری دانستهاند.محدّث قمی رحمه اللَّه علیه،احتمال داده که وی،فرزند مُسلم بن عَوسَجه باشد. (2)
به هر حال،مَقتلنگاران،از جوانی یاد کردهاند که پدرش شهید شده بود و مادرش،از وی خواست که به یاری فرزند پیامبر صلی اللَّه علیه و آله برود.وی نیز به میدان رفت و شهید شد.سپاهیان دشمن،سر او را به سوی لشکرگاه امام علیه السلام پرتاب کردند؛امّا این مادر باایمان و دلاور،سرِ عزیز خود را برداشت و ضمن آفرین گفتن بر نور چشم خود،آن را به سوی دشمن،پرتاب کرد و با عمود خیمه،به آنان حملهور شد که امام
حسین علیه السلام،برای او دعا کرد و دستور داد تا از میدان،باز گردد.
شَبیب بن عبد اللَّه نَهشَلی،از یاران امام حسین علیه السلام و از طایفه بنی نُفَیل بن دارِم بوده است.
از وی در زیارتهای«رجبیّه»و«ناحیه مقدّسه»،چنین یاد شده است:
السَّلامُ عَلی شَبیبِ بنِ عَبدِ اللَّهِ النَّهشَلِیِّ (1)
الإقبال:ج 3 ص 73 و 341. [1]
.سلام بر شَبیب بن عبد اللَّه نَهشَلی !
360.مثیر الأحزان -به نقل از مهران،همپیمان بنی کاهل-:در کربلا با حسین علیه السلام بودم که دیدم مردی،به شدّت میجنگد،و به گروهی حمله نمیبَرد،جز آن که آنها را از هم میشکافد و سپس،به سوی حسین علیه السلام باز میگردد و رَجَز میخواند و میگوید:
بشارت ده که به راه درست در آمدهای و احمد را دیدار میکنی
و بر بلندای درِ باغ بهشت،فراز میآیی !
پرسیدم:این شخص،کیست؟
گفتند:ابو عمر نَهشَلی (نیز گفته شده:خَثعَمی).
سپس عامر بن نَهشَل،یکی از افراد تیره بنی لات از قبیله ثَعلَبه،راه را بر او گرفت و او را کُشت و سرش را جدا نمود.این ابو عمر،از شب زندهدارانِ بسیارْ نمازگزار بود. (2)
أبشِر هُدیتَ الرُّشدَ تَلقی أحمَدا فی جَنَّةِ الفِردَوسِ تَعلو صُعُدا
فَقُلتُ:مَن هذا؟فَقالوا:أبو عُمَرَ النَّهشَلِیُّ-وقیلَ:الخَثعَمِیُّ-فَاعتَرَضَهُ عامِرُ بنُ نَهشَلٍ أحَدُ بَنِی اللّاتِ مِن ثَعلَبَةَ،فَقَتَلَهُ وَاجتَزَّ رَأسَهُ،وکانَ أبو عُمَرَ هذا مُتَهَجِّداً کَثیرَ الصَّلاةِ 363 (مثیر الأحزان:ص 57،بحار الأنوار:ج 45 ص 30). [2]
شوب ، که نام او وید نیز گفته شده ، بر پایه برخی از گزارش ها، از محدثان و بزرگان شیعه بوده است. در باره او گفته شده:
شوذب ، در مجلسی می نشست و شیعیان ، برای شنیدن حدیث ، نزد وی می آمدند . وی ، در تشیع ، پیشگام بود. در زیارت ناحیه مقدسه» ، آمده است:
السلام علی شوپ مولی شاکر .
سلام بر شوذب ، هم پیمان بنی شاکر؛
و در زیارت رجبیه» نیز آمده :
السلام علی سوید مولی شاکر
سلام بر سوید، هم پیمان بنی شاکر؛
۳۶۱. تاریخ الطبری - به نقل از محمد بن قیس ۔ : عابس بن ابی شبیب شاکری ، با شوب هم پیمان (وابسته) قبیله اش ، آمد و به شوب گفت: قصد داری چه کنی؟
شوب گفت: چه کنم ؟! همراه تو در دفاع از فرزند فاطمه دختر پیامبر خدا صلی اله علیه و آله می جنگم تا کشته شوم.
عابس گفت: همین گونه هم به تو گمان می رفت ؛ اما نه ! پیش روی ابا عبد الله علیه السلام برو، همان گونه که شهادت دیگر یارانش را دیده ، شهادت تو را نیز ببیند و پاداش شکیبایی بر آن را ببرد. من نیز همین کار را می کنم که اگر در این لحظه ، کس دیگری از
تو نزدیکتر داشتم،خوش داشتم که او را پیش بیندازم تا پاداش شکیبایی بر او را به حساب خدا بگذارم که امروز،برایمان سزاوار است با هر چه میتوانیم،کسبِ پاداش کنیم؛زیرا پس از امروز،دیگر عملی نیست و تنها محاسبه است.
شَوذَب آمد و بر حسین علیه السلام سلام داد و روانه میدان شد و جنگید تا کشته شد. (1)
جاءَ عابِسُ بنُ أبی شَبیبٍ الشّاکِرِیُّ ومَعَهُ شَوذَبٌ مَولی شاکِرٍ،فَقالَ:یا شَوذَبُ،ما فی نَفسِکَ أن تَصنَعَ؟قالَ:ما أصنَعُ؟اُقاتِلُ مَعَکَ دونَ ابنِ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله حَتّی اقتَلَ،قالَ:ذلِکَ الظَّنُّ بِکَ،أمّا لا فَتَقَدَّم بَینَ یَدَی أبی عَبدِ اللَّهِ حَتّی یَحتَسِبَکَ کَمَا احتَسَبَ غَیرَکَ مِن أصحابِهِ،وحَتّی أحتَسِبَکَ أنَا،فَإِنَّهُ لَو کانَ مَعِی السّاعَةَ أحَدٌ أنَا أولی بِهِ مِنّی بِکَ لَسَرَّنی أن یَتَقَدَّمَ بَینَ یَدَیَّ حَتّی أحتَسِبَهُ،فَإِنَّ هذا یَومٌ یَنبَغی لَنا أن نَطلُبَ الأَجرَ فیهِ بِکُلِّ ما قَدَرنا عَلَیهِ،فَإِنَّهُ لا َّعَمَلَ بَعدَ الیَومِ وإنَّما هُوَ الحِسابُ.
قالَ:فَتَقَدَّمَ فَسَلَّمَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام،ثُمَّ مَضی فَقاتَلَ حَتّی قُتِلَ 364 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 443، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 22). [2]
عابِس بن ابی شبیب شاکری یکی از دلاورترین و کوشاترین یاران امام حسین علیه السلام بوده است.
وی،نخستین کسی است که وقتی مسلم علیه السلام،نامه امام حسین علیه السلام را در خانه مختار برای جمعی از شیعیان کوفه قرائت کرد،از جا برخاست و در حمایت از او به سخنرانی پرداخت.
عابِس،نامه مسلم به امام علیه السلام را به مکّه بُرد و در صحنههای مختلف نهضت امام حسین علیه السلام،حضور جدّی داشت.سخنان او هنگام وداع با امام حسین علیه السلام در روز عاشورا،حاکی از نهایت ایمان،ایثار و عشق او به خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله است.وی خطاب به امام علیه السلام گفت:
یا أبا عَبدِ اللَّهِ،وَاللَّهِ ما أقدِرُ عَلی أن أدفَعَ عَنکَ القَتلَ وَالضَّیمَ بِشَیءٍ أعَزَّ عَلَیَّ مِن نَفسی،فَعَلَیکَ السَّلامُ ! (2).
ای ابا عبد اللَّه ! چیزی عزیزتر از جانم برای جلوگیری از کشته شدن تو و ستم بر تو،ندارم.پس بِدرود !
هنگامی که سپاه دشمن از دلاوریهای او به ستوه آمد،عمر بن سعد،دستور داد که از هر سو با سنگ به او حمله کنند.عابِس،با دیدن این صحنه،چنان به وجد آمد که کلاهْخودِ خود را از سر برداشت و زره از تن به در کرد و بدون کلاهْخود و زره،از سنگباران دشمن،استقبال کرد.
راوی،در بیان شجاعت او میگوید:
رَأَیتُ رَأسَهُ فی أیدی رِجالٍ ذَوی عُدَّةٍ،هذا یَقولُ:أنَا قَتَلتُهُ،وهذا یَقولُ:أنَا قَتَلتُهُ،فَأَتَوا عُمَرَ بنَ سَعدٍ فَقالَ:لا تَختَصِموا،هذا لَم یَقتُلهُ سِنانٌ واحِدٌ (1)
تاریخ الطبری:ج 5 ص 444. [1]
.پس از شهادت عابِس،سرش در دست عدّهای بود که هر یک از آنها مدّعی بودند او را کشتهاند.وقتی دعوای خویش را نزد عمر بن سعد بُردند،گفت:دعوا نکنید.او را یک نفر،نکشته است.
در«زیارت رجبیّه»و«زیارت ناحیه مقدّسه»،آمده است:
السَّلامُ عَلی عابِسِ بنِ شَبیبٍ الشّاکِرِیِّ (2).
سلام بر عابِس بن شَبیب شاکری !
362.أنساب الأشراف: گفتهاند:هنگامی که باقیمانده یاران حسین علیه السلام دیدند که نمیتوانند خود حسین علیه السلام را از دسترس دشمن،دور نگاه دارند،برای شهادت،به رقابت پرداختند و پیش رویِ حسین علیه السلام به جنگ پرداختند تا کشته شوند.
عابِس بن ابی شَبیب،آمد و گفت:ای ابا عبد اللَّه ! به خدا سوگند،نمیتوانم قتل و ستم را با چیزی عزیزتر از جانم،از تو دور کنم.پس خدا حافظ !
سپس با شمشیرش به نبرد پرداخت و مردم،به سبب شجاعتش [ از او ]
میگریختند.سپس از همه سو به او هجوم آوردند تا به شهادت رسید. (1)
قالوا:فَلَمّا رَأی بَقِیَّةُ أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام أنَّهُم لا یَقدِرونَ عَلی أن یَمتَنِعوا ولا یَمنَعوا حُسَیناً علیه السلام،تَنافَسوا فی أن یُقتَلوا،فَجَعَلوا یُقاتِلونَ بَینَ یَدَیهِ حَتّی یُقتَلوا.
وجاءَ عابِسُ بنُ أبی شَبیبٍ فَقالَ:یا أبا عَبدِ اللَّهِ،وَاللَّهِ ما أقدِرُ عَلی أن أدفَعَ عَنکَ القَتلَ وَالضَّیمَ بِشَیءٍ أعَزَّ عَلَیَّ مِن نَفسی،فَعَلَیکَ السَّلامُ !
وقاتَلَ بِسَیفِهِ،فَتَحاماهُ النّاسُ لِشَجاعَتِهِ،ثُمَّ عَطَفوا عَلَیهِ مِن کُلِّ جانِبٍ،فَقُتِلَ 365 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 404). [1]
363.مُثیر الأحزان: عابِس بن ابی شَبیب شاکری،همپیمان بنی شاکر،آمد.حسین علیه السلام به او فرمود:«ای ابو شَوذَب ! چه قصدی داری؟».
گفت:همراه تو میجنگم.
سپس به حسین علیه السلام نزدیک شد و گفت:اگر میتوانستم که با چیزی عزیزتر از جانم،از تو حفاظت کنم،این کار را میکردم.
سپس پیش رفت؛ولی هیچ جنگجویی برای نبرد با او پیش نیامد.زیاد بن ربیع بن ابی تمیم حارثی گفت:این،فرزند ابو شبیب شاکری و فردی نیرومند است.کسی به سوی او بیرون نرود.به سوی او،سنگْ پرتاب کنید.
آنها هم سنگبارانش کردند تا کُشته شد. (2)
فَقالَ زِیادُ بنُ الرَّبیعِ بنِ أبی تَمیمٍ الحارِثِیُّ:هذَا ابنُ أبی شَبیبٍ الشّاکِرِیُّ القَوِیُّ،لا یَخرُجَنَّ إلَیهِ أحَدٌ،اِرموهُ بِالحِجارَةِ.فَرَمَوهُ حَتّی قُتِلَ 366 (مثیر الأحزان:ص 66).
وی از یاران پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،امام علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام بوده است.در بارهاش،گفته شده:امیر مؤمنان،او را تربیت کرد و به او،قرآن آموخت.
1) (1)
2) (2) جاءَ عابِسُ بنُ أبی شَبیبٍ الشّاکِرِیُّ مَولی بَنی شاکِرٍ،فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:یا أبا شَوذَبَ ما فی نَفسِکَ؟قالَ:اُقاتِلُ مَعَکَ،فَدَنا مِنَ الحُسَینِ علیه السلام وقالَ:لَو قَدَرتُ أن أرفَعَ عَنکَ بِشَیءٍ هُوَ أعَزُّ مِن نَفسی لَفَعَلتُ.ثُمَّ تَقَدَّمَ فَلَم یُقدِم عَلَیهِ أحَدٌ.
یکی از سوابق درخشان آن مرد بزرگ،این بود که وقتی امام علی علیه السلام در کوفه،جمعی از یاران پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را سوگند داد که هر کس سخنان ایشان را در غدیر خُم،به گوش خود شنیده است،بلند شود و شهادت دهد،یکی از کسانی که از جا برخاست و در کنار دیگرانْ شهادت داد،عبد الرحمان بود.
در جریان شوخی کردن یاران امام حسین علیه السلام با یکدیگر در آستانه شهادت نیز،به نام وی اشاره شده است.
عبد اللَّه بن عُمَیر کَلْبی،که عبد اللَّه بن تمیم کَلْبی نیز گفته شده،از یاران امام علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام،شمرده شده است.
وی در کوفه زندگی میکرد.وقتی شنید که مردم برای جنگ با امام حسین علیه السلام،آماده میشوند،تصمیم گرفت که برای یاری امام علیه السلام،خود را به کوفه برساند.وی این تصمیم را با همسرش در میان گذاشت.وی،ضمن تأیید تصمیم شوهرش،به او گفت:مرا نیز همراهت ببر.
آنها شبانه،خود را به کربلا رساندند.
عبد اللَّه،رزمندهای شجاع و دلیر بود که با تشخیص امام حسین علیه السلام،به عنوان نخستین مبارز،به نبرد دو تن از شجاعان دشمن رفت و آنها را به هلاکت رساند و در هجوم گروهیِ دشمن نیز،پس از هلاکت دو تن دیگر از آنان،به عنوان دومین شهید از یاران امام علیه السلام به خیل شهیدان پیوست.
پس از شهادت عبد اللَّه،همسرش نیز-که در کنار جنازه او میگریست-،به وسیله غلام شمر-که رستم نام داشت-،به خیل شهیدان پیوست.در زیارتهای رجبیّه»و«ناحیه مقدّسه»آمده است:
السَّلامُ عَلی عَبدِ اللَّهِ بنِ عُمَیرٍ الکَلبِیِّ (1)
الإقبال:ج 3 ص 73 و 341.
.سلام بر عبد اللَّه بن عُمَیر کَلْبی !
364.أنساب الأشراف: یَسار،غلام زیاد و سالم،غلام ابن زیاد،به میدان آمدند و یاران حسین علیه السلام را به نبرد تن به تن،فرا خواندند.عبد اللَّه بن عُمَیر کَلْبی گفت:ای ابا عبد اللَّه! خدا،رحمتت کند ! به من اجازه بده برای مبارزه با آن دو به میدان بروم.
پس مردی گندمگون،قدبلند،با دستانی سِتَبر و چهارشانه (عبد اللَّه)،به میدان آمد و بر آن دو،یورش بُرد و هر دو را کُشت....
همسرش،نزد او آمد و گفت:پدر و مادرم،فدایت باد ! به دفاع از حسین،فرزند محمّد صلی اللَّه علیه و آله،نبرد کن.
عبد اللَّه نیز پیش آمد و او را به سوی زنان،باز گردانْد....
شمر،به جناح چپ [ لشکر حسین علیه السلام ] حمله کرد؛ولی آنان در برابرش ایستادگی و با او زد و خورد کردند.او یارانش را صدا کرد و از هر سو به حسین علیه السلام و یارانش،یورش بُرد.عبد اللَّه بن عُمَیر کَلْبی،کشته شد و همسرش بر بالای سرش میگریست که شمر،به یکی از غلامانش به نام رستم،فرمان داد و او نیز با عمود،بر سرِ آن زن زد و سرش را شکست که همان جا در گذشت. (2)
فَأَقبَلَت إلَیهِ امرَأَتُهُ فَقالَت:قاتِل بِأَبی أنتَ واُمّی عَنِ الحُسَینِ ذُرِّیَّةِ مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله.فَأَقبَلَ یَرُدُّها نَحوَ النِّساءِ....
وحَمَلَ شِمرٌ فِی المَیسَرَةِ فَثَبَتوا لَهُ وطاعَنوهُ،ونادی أصحابَهُ فَحَمَلَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ مِن کُلِّ جانِبٍ،وقُتِلَ عَبدُ اللَّهِ بنُ عُمَیرٍ الکَلبِیُّ،فَجَعَلَتِ امرَأَتُهُ تَبکی عِندَ رَأسِهِ،فَأَمَرَ شِمرٌ غُلاماً لَهُ یُقالُ لَهُ رُستَمُ،فَضَرَبَ رَأسَها بِعَمودٍ حَتّی شَدَخَهُ فَماتَت مَکانَها 367 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 398-401). [1]
1) (1)
2) (2) خَرَجَ یَسارٌ مَولی زِیادٍ وسالِمٌ مَولَی ابنِ زِیادٍ فَدَعَوا إلَی المُبارَزَةِ،فَقالَ عَبدُ اللَّهِ بنُ عُمَیرٍ الکَلبِیُّ:أبا عَبدِ اللَّهِ-رَحِمَکَ اللَّهُ-ائذَن لی أخرُج إلَیهِما،فَخَرَجَ رَجُلٌ آدَمُ طُوالٌ شَدیدُ السّاعِدَینِ بَعیدُ ما بَینَ المَنکِبَینِ،فَشَدَّ عَلَیهِما فَقَتَلَهُما...
آن دو،از یاران امام حسین علیه السلام بودند که در شرایط سخت نبرد و هجوم همهجانبه دشمن،نزد امام علیه السلام آمدند و گفتند:ای ابا عبد اللَّه ! سلام بر تو باد ! دشمن،ما را به تو چسبانده [ و حلقه محاصره را تنگ کرده ] است.ما دوست داریم که پیشِ رویت،کُشته شویم و از تو محافظت و دفاع کنیم.امام علیه السلام فرمود:«آفرین بر شما ! نزدیک من بیایید».
آن دو،به امام علیه السلام نزدیک شدند و به نبرد پرداختند.
نام این دو،در زیارتهای«ناحیه»و«رجبیّه»،این چنین آمده است:
السَّلامُ عَلی عَبدِ اللَّهِ وعَبدِ الرَّحمنِ ابنَی عُروَةَ بنِ حَراقٍ الغِفارِیَّینِ (1)
الإقبال:ج 3 ص 73 و 341. [1]
.سلام بر عبد اللَّه و عبد الرحمان،غِفاری دو پسر عروة بن حَراق غِفاری !
عمر بن خالد صَیداوی و غلامش که سعد یا سعید نام داشته،از دیگر شهیدان حادثه کربلا به شمار میروند.
بر پایه نقل طبری،وی روز عاشورا و در آغاز جنگ،همراه با غلام خود و جابر بن حارث و مُجَمِّع بن عبد اللَّه،به صف دشمن،حملهور شدند.سپاه دشمن،آنها را محاصره کردند و ارتباط آنها را با لشکر امام علیه السلام،قطع نمودند؛امّا با یاری عبّاس علیه السلام،از محاصره خارج شدند،در حالی که مجروح شده بودند.دشمن،دوباره به آنها نزدیک شدند و همگی را یکجا کُشتند. (2)
لیکن به گزارش سیّد ابن طاووس،عمرو بن خالد،روز عاشورا به امام علیه السلام گفت:
فدایت گردم ! من تلاش کردم که به یارانم بپیوندم و دوست نداشتم که عقب بیفتم و ببینم که تو یکّه و تنها،در میان خویشانت،کُشته افتاده باشی.
امام علیه السلام در پاسخ وی فرمود:
تَقَدَّم فَإِنّا لاحِقونَ بِکَ عَن ساعَةٍ (1)
الملهوف:ص 163.
.پیش برو ! ما هم ساعاتی دیگر،به تو میپیوندیم.
عمرو،به میدان شتافت و آن قدر جنگید تا به صف شهیدان پیوست.
در«زیارت ناحیه مقدّسه»،نام عمر بن خالد و غلامش،بدین سان آمده است:
السَّلامُ عَلی عُمَرَ بنِ خالِدٍ الصَّیداوِیِّ،السَّلامُ عَلی سَعیدٍ مَولاهُ (2).
سلام بر عُمَر بن خالد صَیداوی ! سلام بر سعید،غلام او !
در«زیارت رجبیّه»،نام او عمرو بن خلف،ضبط شده است. (3)
نام او عمرو بن قَرَظة بن کعب انصاری است که پدرش قَرَظة بن کعب،یکی از یاران نامدار پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله است که در جنگ احد و سایر جنگها،همراه سپاه اسلام بود.گفتنی است که ری،در دوران زمامداری خلیفه دوم،به وسیله قَرظَة بن کعب،فتح شد.وی در دوران خلافت امام علی علیه السلام نیز با ایشان،همراهی میکرد.
یکی از فرزندان قَرَظه به نام«عمرو»،در سپاه امام حسین علیه السلام بود و دیگری که«علی»نام داشت،در سپاه عمر بن سعد!
امام علی علیه السلام،عمرو بن قَرَظه را به نزد عمر بن سعد فرستاد که [بگوید]:«امشب،میان دو لشکر،با من دیدار کن».
عمرو،هنگام نبرد،عاشقانه با دشمن جنگید و در آخرین دیدارش با امام علیه السلام،در حالی که به شدّتْ زخمی شده بود،به ایشان گفت:[ به پیمانم ] وفا کردم؟
امام علیه السلام پاسخ داد:
نَعَم،أنتَ أمامی فِی الجَنَّةِ،فَاقرَأ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله عَنِّی السَّلامَ وأعلِمهُ أنّی فِی الأَثَرِ (1)
الملهوف:ص 162،بحار الأنوار:ج 45 ص 22. [1]
.آری.تو در بهشت،پیشِ روی من هستی.به پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،از جانب من،سلام برسان و به ایشان بگو که من هم در پی [ تو ]میآیم.
سپس جنگید تا به شهادت رسید؛امّا فرزند دیگر قَرَظه،یعنی علی بن قَرَظه-که نقطه مقابل عمرو بود-،وقتی دید که برادرش کشته شد،فریاد زد:ای حسین ! ای دروغگو،پسر دروغگو ! برادرم را گمراه ساختی و فریفتی تا این که او را به کُشتن دادی.
امام علیه السلام فرمود:
إنَّ اللَّهَ لَم یُضِلَّ أخاکَ،ولکِنَّهُ هَدی أخاکَ وأضَلَّکَ.
خداوند،برادرت را گمراه نکرد؛بلکه برادرت را هدایت ساخت و تو را گمراه کرد.
علی بن قَرَظه،در نهایت بیشرمی گفت:
خدا مرا بکُشد،اگر تو را نکُشم یا در راه [ کشتن ] تو نمیرم !
این جمله را گفت و به امام علیه السلام،حملهور شد که نافِع بن هِلال،راه را بر او بست و با نیزه،او را نقشِ بر زمین کرد. (2)
در زیارتهای«رجبیّه»و«ناحیه مقدّسه»آمده:
السَّلامُ عَلی عَمرِو بنِ قَرَظَةَ الأَنصارِیِّ (3).
سلام بر عمرو بن قَرَظه انصاری !
365.الملهوف: عمرو بن قَرَظه انصاری،بیرون آمد و از حسین علیه السلام،اجازه میدان رفتن گرفت و امام علیه السلام،اجازه داد.او به سان مشتاقان به پاداش،جنگید و در خدمت به فرمانروای آسمان،بس کوشید تا این که تعداد فراوانی از گروه ابن زیاد را کُشت و میان درستکاری و جهاد،جمع کرد.تیری به سوی حسین علیه السلام نمیآمد،جز آن که دستش را جلو آن میگرفت،و شمشیری کشیده نمیشد،جز آن که با قلبش،با آن،رویارویی میکرد و هیچ آسیبی به حسین علیه السلام نرسید،تا آن گاه که او بر اثر زخمهایی زمینگیر شد.او به حسین علیه السلام رو کرد و گفت:ای فرزند پیامبر خدا ! آیا [ به پیمانم ]وفا کردم؟
امام علیه السلام فرمود:«آری،تو در بهشت،پیشِ روی من هستی.سلامِ مرا به پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله برسان و به او بگو که:من،در پی [ تو ] میآیم».
سپس جنگید تا کشته شد.خشنودی خدا،بر او باد ! (1)
خَرَجَ عَمرُو بنُ قَرَظَةَ الأَنصارِیُّ فَاستَأذَنَ الحُسَینَ علیه السلام فَأَذِنَ لَهُ،فَقاتَلَ قِتالَ المُشتاقینَ إلَی الجَزاءِ،وبالَغَ فی خِدمَةِ سُلطانِ السَّماءِ،حَتّی قَتَلَ جَمعاً کَثیراً مِن حِزبِ ابنِ زِیادٍ،وجَمَعَ بَینَ سَدادٍ وجِهادٍ،وکانَ لا یَأتی إلَی الحُسَین علیه السلام سَهمٌ إلَّا اتَّقاهُ بِیَدِهِ،ولا سَیفٌ إلّا تَلَقّاهُ بِمُهجَتِهِ،فَلَم یَکُن یَصِلُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام سوءٌ حَتّی اثخِنَ بِالجِراحِ،فَالتَفَتَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام وقالَ:یَابنَ رَسولِ اللَّهِ أوَفَیتُ؟
قالَ:نَعَم،أنتَ أمامی فِی الجَنَّةِ،فَاقرَأ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله عَنِّی السَّلامَ وأعلِمهُ أنّی فِی الأَثَرِ،فَقاتَلَ حَتّی قُتِلَ رِضوانُ اللَّهِ عَلَیهِ 368 (الملهوف:ص 162،بحار الأنوار:ج 45 ص 22). [1]
مسلم بن عَوسَجه اسدی،کنیهاش ابو حَجْل و مردی شجاع و عابد و یکی از برجستهترین یاران امام حسین علیه السلام در ماجرای کربلا بوده است.
وی در نهضت کوفه و همکاری با مسلم بن عقیل،فعّالیت چشمگیری داشت؛او پس از شکست نهضت کوفه،خود را در کربلا به امام حسین علیه السلام رساند و عاشقانه در
1) (1)
خدمت امام علیه السلام بود.
سخنان وی در شب عاشورا،هنگامی که امام حسین علیه السلام به یاران خویش،اجازه جدا شدن از خود را داد،حاکی از استواری ایمان و نهایت عشق و ارادت او به اهل بیت علیهم السلام است.
مسلم بن عَوسَجه،نخستین شهید از خیل شهدای کربلاست.
او در لحظات آخر زندگی،تنها وصیّتش به دوست صمیمی خود،حبیب،این بود:
اُوصیکَ بِهذا-وأشارَ بِیَدِهِ إلَی الحُسَینِ علیه السلام-فَقاتِل دونَهُ حَتّی تَموتَ (1)
الملهوف:ص 161،مثیر الأحزان:ص 63.
.سفارشِ این [حسین] را به تو میکنم.پس برایش بجنگ [و جان بده].
نام او در«زیارت رجبیّه»آمده است.
در«زیارت ناحیه مقدّسه»نیز خطاب به او آمده:
السَّلامُ عَلی مُسلِمِ بنِ عَوسَجَةَ الأَسَدِیِّ،القائِلِ لِلحُسَینِ وقَد أذَنِ لَهُ فِی الاِنصرافِ:«أنَحنُ نُخَلّی عَنکَ؟وبِمَ نَعتَذِرُ عِندَ اللَّهِ مِن أداءِ حَقِّکَ؟لا وَاللَّهِ حَتّی أکسِرَ فی صُدورِهِم رُمحی هذا،وأضرِبَهُم بِسَیفی ما ثَبَتَ قائِمُهُ فی یَدی،ولا افارِقُکَ،ولَو لَم یَکُن مَعی سِلاحٌ اقاتِلُهُم بِهِ لَقَذَفتُهُم بِالحِجارَةِ،ولَم افارِقکَ حَتّی أموتَ مَعَکَ».
وکُنتَ أوَّلَ مَن شَری نَفسَهُ،وأوَّلَ شَهیدٍ من شهداء اللَّهِ قَضی نَحبَهُ،فَفُزتَ ورَبِّ الکَعبَةِ،شَکَرَ اللَّهُ استِقدامَکَ ومُواساتَکَ إمامَکَ،إذ مَشی إلَیکَ وأنتَ صَریعٌ،فَقالَ:
«یَرحَمُکَ اللَّهُ یا مُسلِمَ بنَ عَوسَجَةَ»،وقَرَأَ: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً» 2 ،لَعَنَ اللَّهُ المُشتَرِکینَ فی قَتلِکَ:عَبدَ اللَّهِ الضِّبابِیَّ،وعَبدَ
1) (1)
اللَّهِ بنَ خُشکارَةَ البَجَلِیَّ (1)
الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
.سلام بر مُسلم بن عَوسَجه اسدی؛آن که چون حسین علیه السلام به او اجازه بازگشت داد،گفت:«آیا تو را رها کنیم؟آن گاه،در پیشگاه خدا،چه عذری برای ادا نکردن حقّ تو خواهیم داشت؟! به خدا سوگند،نه؛تا آن که این نیزهام را در سینههای آنان بشکنم و تا قبضه این شمشیر در دستم است،آنان را با آن میزنم و از تو جدا نمیشوم؛و اگر سلاحی نداشتم تا با آنان بجنگم،سنگ به آنان پرتاب میکنم و از تو جدا نمیشوم تا با تو بمیرم».
تو،نخستین کسی بودی که جان خود را تقدیم کرد،و نخستین شهیدی بودی که به دیدار خدا رسید و پیمانه عمرش به پایان رسید.سوگند به پرورگار کعبه،رستگار شدی ! خداوند،قرار گرفتن تو پیش رویِ امامت و از خودگذشتگیات را،سپاس گُزارد،آن گاه که حسین علیه السلام به سوی تو-که بر زمین افتاده بودی-،آمد و فرمود:«ای مُسلم بن عَوسَجه ! خدایت رحمت کند !»و تلاوت کرد:««برخی از آنان،پیمان خویش را به انجام رساندند [ و به شهادت رسیدند ]؛و برخی،چشم به راه [ شهادت ]نشستهاند و هرگز تغییر و تبدیلی [در پیمان خود ]ندادهاند»».خداوند،همدستان در کشتن تو:عبد اللَّه ضَبابی و عبد اللَّه بن خُشکاره بَجَلی را لعنت کند !
366.الملهوف: مسلم بن عوسَجَه،به میدان آمد و در جنگ با دشمن،با تمام توان کوشید و بر بلاهای هولناک،شکیب ورزید تا به زمین افتاد.هنوز نیمهجانی داشت که حسین علیه السلام به سوی او آمد و حبیب بن مُظاهر نیز با او بود.
حسین علیه السلام به او فرمود:«ای مُسلم ! خدا رحمتت کند !«برخی از آنان،پیمان خویش را به انجام رساندند [ و به شهادت رسیدند ]؛و برخی،چشم به راه [ شهادت ]نشستهاند و هرگز،تغییر و تبدیلی [ در پیمان خود ] ندادهاند»».
حبیب نیز به او نزدیک شد و گفت:به خدا سوگند،جان دادنت بر من گران است
1) (1)
-ای مسلم-؛امّا تو را به بهشت،بشارت باد !
مسلم،با صدایی ضعیف به او گفت:خدا به تو بشارت خیر دهد !
سپس حبیب به او گفت:اگر نبود که میدانم در پیِ تو خواهم آمد،دوست داشتم که هر چه که تو را اندیشناک کرده،به من وصیّت کنی.
مسلم به او گفت:من به تو سفارش این را میکنم (و با دستش به حسین علیه السلام اشاره کرد).جانت را در دفاع از او بگذار.
حبیب به او گفت:حتماً و بر روی چشم !
آن گاه،مسلم،جان داد.خشنودی خداوند،بر او باد ! (1)
خَرَجَ مُسلِمُ بنُ عَوسَجَةَ،فَبالَغَ فی قِتالِ الأَعداءِ وصَبَرَ عَلی أهوالِ البَلاءِ،حَتّی سَقَطَ إلَی الأَرضِ وبِهِ رَمَقٌ،فَمَشی إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام ومَعَهُ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:رَحِمَکَ اللَّهُ یا مُسلِمُ «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً) ودَنا مِنهُ حَبیبٌ فَقالَ:عَزَّ وَاللَّهِ عَلَیَّ مَصرَعُکَ-یا مُسلِمُ-،أبشِر بِالجَنَّةِ.
فَقالَ لَهُ بِصَوتٍ ضَعیفٍ:بَشَّرَکَ اللَّهُ بِخَیرٍ،ثُمَّ قالَ لَهُ حَبیبٌ:لَولا أنَّنی أعلَمُ أنّی فِی الأَثَرِ لَأَحبَبتُ أن توصِیَ إلَیَّ بِکُلِّ ما أهَمَّکَ.
فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ:فَإِنّی اوصیکَ بِهذا-وأشارَ بِیَدِهِ إلَی الحُسَینِ علیه السلام-فَقاتِل دونَهُ حَتّی تَموتَ.
فَقالَ لَهُ حَبیبٌ:لَأُنعِمَنَّکَ عَیناً،ثُمَّ ماتَ رِضوانُ اللَّهِ عَلَیهِ 369 (الملهوف:ص 161؛البدایة و النهایة:ج 8 ص 182). [1]
نافع بن هِلال،از یاران امام علی علیه السلام و یکی از کوشاترین یاران امام حسین علیه السلام در جریان کربلا بوده است.
گفتنی است که شخص دیگری به نام هِلال بن نافع،در کربلا حضور داشته که جزو سپاه عمر بن سعد و از گزارشگران حادثه کربلاست و گاه،وی با این نافع بن هِلال،اشتباه گرفته شده است.
هنگامی که امام علیه السلام،سخنرانیِ معروف خود را در شب عاشورا خطاب به یارانش
1) (1)
ایراد کرد،در پایان فرمود:
فإِنّی لا أری المَوتَ إلّا سَعادَةً،ولا الحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ إلّا بَرَماً.
من،مرگ را چیزی جز خوشبختی،و زندگی با ستمگران را چیزی جز ملال نمیدانم.
در این هنگام،نافِع،پس از زُهَیر بن قَین،از جا برخاست و گفت:
وَاللَّهِ ما کَرِهنا لِقاءَ رَبِّنا،وإنّا عَلی نِیّاتِنا وبَصائِرِنا،نُوالی مَن والاکَ ونُعادی مَن عاداکَ (1)
الملهوف:ص 138.
.به خدا سوگند،ما از دیدار پروردگارمان،ناخشنود نیستیم،و بر اساس نیّتها و بصیرتهای [درست ]خود هستیم.با دوستِ تو،دوست و با دشمن تو،دشمنیم.
نافِع بن هِلال،تیراندازی ماهر بود و در روز عاشورا،دوازده نفر از سپاه دشمن را هدف قرار داد و از پا در آورد و عدّهای را نیز زخمی کرد و پس از تمام شدن تیرهایش،با شمشیر خود،به صف دشمن زد.
وی،در نهایت،آن قدر جنگید تا هر دو بازویش شکست و به اسارت دشمن در آمد.وقتی او را نزد عمر بن سعد بردند،در حالی که خون بر محاسنش جاری بود،با شهامتِ تمام،خطاب به او گفت:
به خدا سوگند،من دوازده نفر از شما را کُشتم،و این،جز آنهایی است که زخمی کردم.خودم را برای تلاشی که کردهام،سرزنش نمیکنم،و اگر بازو و مُچی برایم مانده بود،نمیتوانستید مرا اسیر کنید.
عمر بن سعد،به شمر دستور داد تا او را بکُشد.نافِع،در آخرین لحظات زندگی،خطاب به شِمر گفت:
به خدا سوگند،بدان که اگر تو در زمره مسلمانان بودی،بر تو گران میآمد که با
1) (1)
[ ریختن ] خون ما به دیدار خدا نائل شوی ! ستایش،خدایی را که مرگ ما را به دست بدترینِ آفریدگانش قرار داد ! (1)
تاریخ الطبری:ج 5 ص 441،الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 568.
در باره این شخص اطلاع زیادی در دست نیست.گفتنی است که یکی از یاران مشهور و شجاع امام حسین علیه السلام که به همراه همسرش امّ وَهْب به کربلا آمده بود و همسرش نیز به شهادت رسید،عبد اللَّه بن عُمَیر کَلْبی است که شرح حالش گذشت.
برخی متون مربوط به وَهْب،مشابهتها و مشترکاتی با متون مربوط به عبد اللَّه بن عُمَیر دارند. (2)همین باعث شده تا برخی محقّقان،معتقد شوند که وَهْب به بن وَهْب،وجودِ خارجی نداشته است و در واقع،همان عبد اللَّه بن عُمَیر است که نامش بر اثر خلط،شخص یا اشخاص دیگری پدید آمدهاند.
به هر حال،در آنچه اکنون وجود دارد،ضمن مشابهتها و خلطها،تفاوتهای فاحشی هم بین این دو ماجرا،وجود دارد.بنا بر این،ضمن آن که سخن برخی محقّقان،مبنی بر دو نفر بودن آنها امکان دارد؛ولی دلایل آنها در حدّ اطمینانآوری نیست و دو نفر بودن آنها،بعید نیست،بویژه بحث نصرانی بودن وَهْب که در برخی منابع آمده،با عبد اللَّه بن عُمَیر که از یارانِ نامی امام حسین علیه السلام است،به هیچ وجه،قابل جمع نیست.
367.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش امام باقر،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام-:وَهْب بن وَهْب،به میدان آمد.او و مادرش،مسیحی بودند که به دست امام حسین علیه السلام،مسلمان شده بودند و تا کربلا به دنبال او آمده بودند.وَهْب،بر اسب،سوار شد و عمود خیمه را به دست گرفت و جنگید تا هفت یا هشت تن [ از سپاه دشمن ] را کُشت و سپس،اسیر شد.
او را نزد عمر بن سعد-که خدا،لعنتش کند-آوردند.فرمان داد تا گردنش را بزنند.او را گردن زدند و [ سرش را ] به سوی لشکر امام حسین علیه السلام انداختند.مادرش،شمشیر او را بر گرفت و به میدان آمد.امام حسین علیه السلام به او فرمود:«ای امّ وَهْب ! بنشین که خداوند،جهاد را از دوشِ زنان،برداشته است.تو و پسرت،با جدّم محمّد صلی اللَّه علیه و آله،در بهشتْ خواهید بود». (1)
وبَرَزَ...وَهبُ بنُ وَهبٍ،وکانَ نَصرانِیّاً أسلَمَ عَلی یَدَیِ الحُسَینِ علیه السلام هُوَ واُمُّهُ،فَاتَّبَعوهُ إلی کَربَلاءَ،فَرَکِبَ فَرَساً وتَناوَلَ بِیَدِهِ عودَ الفُسطاطِ،فَقاتَلَ وقَتَلَ مِنَ القَومِ سَبعَةً أو ثِمانِیَةً،ثُمَّ استُؤسِرَ.
فَاُتِیَ بِهِ عُمَرَ بنَ سَعدٍ لَعَنَهُ اللَّهُ فَأَمَرَ بِضَربِ عُنُقِهِ،فَضُرِبَت عُنُقُهُ،ورُمِیَ بِهِ إلی عَسکَرِ الحُسَینِ علیه السلام،وأخَذَت امُّهُ سَیفَهُ وبَرَزَت.
فَقالَ لَهَا الحُسَینُ علیه السلام:یا امَّ وَهبٍ ! اجلِسی فَقَد وَضَعَ اللَّهُ الجِهادَ عَنِ النِّساءِ،إنَّکِ وَابنَکِ مَعَ جَدّی مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله فِی الجَنَّةِ 370 (الأمالی،صدوق:ص 225 ح 239، [1]روضة الواعظین:ص 207). [2]
ابو شَعثا یزید بن زیاد بن مُهاصِر کِنْدی،جنگاور و تیرانداز ماهری بود که روز عاشورا،با تیراندازی،شماری از سپاهیان دشمن را به هلاکت رساند.امام علیه السلام نیز در باره او دعا کرد و فرمود:
اللَّهُمَّ سَدِّد رَمیَتَهُ،وَاجعَل ثَوابَهُ الجَنَّةَ (2).
خداوندا ! تیرش را به هدف برسان و ثوابش را بهشتْ قرار ده.
گفتنی است که طبری،وی را از سپاه عمر بن سعد،شمرده است که پس از ردّ شرطهای امام حسین علیه السلام،همانند حُر،به سپاه امام علیه السلام پیوست؛ولی این سخن،با گفتگوی وی با فرستاده ابن زیاد-که خودِ طبری،آن را گزارش کرده-،منافات دارد. (3)
لذا گزارش شیخ مفید که او را از همراهانِ امام حسین علیه السلام بر شمرده،صحیح است.
در«زیارت ناحیه مقدّسه»آمده است:
السَّلامُ عَلی یَزیدَ بنِ زِیادِ بنِ المُهاجِرِ الکِندِیِّ (1).
سلام بر یزید بن زیاد بن مُهاجر کِنْدی !
در باره یزید بن نُبَیط سیرهنویسان،گزارش کردهاند که وی،ده پسر داشت که آنها را به
1) (1) الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
همراهی با خود برای یاریِ امام حسین علیه السلام،دعوت کرد؛امّا تنها دو تن از آنها،عبد اللَّه و عبید اللَّه،دعوت او را پذیرفتند.او و دو فرزندش،از بصره خارج شدند و خود را به مکّه رساندند و همراه امام علیه السلام شدند و در رکاب وی به فیضِ شهادت رسیدند.گفته شده که دو فرزند او،در حمله نخست دشمن،به شهادت رسیدند.
پیش از این،زندگینامه اجمالیِ شماری از شهدای کربلا که نکته قابل توجّهی در باره آنها گزارش شده بود،گذشت.اینک،فهرست اسامی دیگر یارانِ شهید امام حسین علیه السلام که در منابع تاریخی یا حدیثی از آنها یاد شده،بدین سان،ارائه میگردد:
1.ابراهیم بن حُصَین اسدی
2.ابو هَیّاج
3.اَدهَم بن امیّه
4.انیس بن مَعقِل اصبَحی
5.برادرزاده حُذَیفة بن اسید غِفاری
6.جابر بن حَجّاج
7.جَبَلة بن علی شَیبانی
8.جُندَب بن حُجَیر
9.جُوَین بن مالک
10.حارث بن امرؤ القیس
11.حارث بن بنهان،آزاد شده حمزة بن عبد المطّلب
12.حَجّاج بن زید (/یزید)
13 و 14.حُلاس بن عمرو و نُعمان بن عمرو
15.رافع،وابسته بنی شِنْده
16.رُمَیث بن عمرو
17.زاهر،مُصاحب عمرو بن حَمِق
18.زُهَیر بن بِشْر خَثعَمی
19.زُهَیر بن سُلَیم ازْدی
20.زید بن مَعقِل
21.سالم،غلام ابنِ مَدَنیّه کَلْبی
22 و 23.سعد بن حارث و برادرش حتوف بن حارث
24.سعد بن حَنظَله تمیمی
25.سعید بن کَردَم
26.سلیمان بن ربیعه
27.سلیمان،غلام امام حسین علیه السلام
28.سوّار بن ابی حِمیَر
29.سیف بن مالک
30.ضُباب بن عامر
31.ضَرغامة بن مالک
32 و 33.عامر بن مسلم و غلامش سالم (/مسلم)
34.عباد بن ابی مهاجر
35.عبدالرحمان بن عبد اللَّه بن کَدَن ارحَبی
36.عُقْبة بن صَلْت
37.عمّار بن ابی سلامه دالانی
38.عمّار بن حَسّان
39.عِمران بن کعب انصاری
40.عمر بن احدوث حَضرَمی
41 و 42.عمرو بن خالد ازْدی و پسرش خالد بن عمرو
43.عمرو بن ضُبیعة
44.عمرو بن عبد اللَّه جُندَعی
45.عُمَیر (عمرو) بن عبد اللَّه مَذحِجی
46.غلام تُرک
47.قارِب،غلام امام حسین علیه السلام
48 و 49.قاسِط و کَردوس،پسران زُهَیر بن حارث
50.قاسم بن حبیب ازْدی
51.قَعنَب بن عمرو نَمِری
52.کِنانة بن عتیق
53.مُجَمِّع بن زیاد
54.مُجَمِّع بن عبد اللَّه عائِذی
55.مسعود بن حَجّاج و پسرش عبد الرحمان
56.مسلم بن کثیر
57.مُنجِح،غلام امام حسین علیه السلام
58.نَعیم بن عَجلان
59.هَفْهاف بن مُهَنَّد راسِبی
60.همام بن سَلَمه قانِصی
61.یحیی بن سلیم مازِنی. (1)
ر.ک:دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج 6 ص 405 (بخش هشتم/فصل سوم/سخنی در باره دیگر یاران شهید امام حسین علیه السلام).
1) (1)
علی اکبر علیه السلام،بزرگترین پسر امام حسین علیه السلام بود که از نظر صورت و سیرت و سخن گفتن،به حدّی شبیه پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله بود که هر کس شوق دیدار پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را داشت،به او مینگریست،چنان که پدر بزرگوارش،طبق نقلی،هنگام رفتن وی به میدان نبرد،فرمود:
اللَّهُمَّ اشهَد عَلی هؤُلاءِ القَومِ،فَقَد بَرَزَ إلَیهِم غُلامٌ أشبَهُ النّاسِ خَلقاً وخُلُقاً ومَنطِقاً بِرَسولِکَ مُحَمّدٍ صلی اللَّه علیه و آله،کُنّا إذَا اشتَقنا إلی وَجهِ رَسولِکَ نَظَرنا إلی وَجهِهِ (1)
مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 30. [1]
.خداوندا ! گواه باش که جوانی برای جنگ با آنان میرود که شبیهترینِ مردم به پیامبرت از جهت صورت و سیرت و سخن گفتن است و ما هرگاه مشتاق دیدار پیامبر تو میشدیم،به او نگاه میکردیم.
علی اکبر علیه السلام در واقعه عاشورا،از ارکان سپاه امام علیه السلام به شمار میرفت.تأکید او بر حقمداری و دفاع از حق تا ایثار جان،هنگام شنیدن خبر به شهادت رسیدن خود در مسیر کربلا از پدر بزرگوارش،اذان گفتن برای اقامه جماعت به امامت حسین علیه السلام در جریان برخورد سپاه حُر با کاروان امام علیه السلام،بر عهده گرفتن مسئولیت آبرسانی به
1) (1)
خیمهها در شب عاشورا و همچنین داوطلب شدن ایشان برای شهادت پیش از دیگر بنیهاشم،بنا بر نقل مشهور،از ویژگیهای این فرزند برومند سیّد الشهدا علیه السلام است.
در«زیارت ناحیه مقدّسه»،خطاب به او آمده است:
السَّلامُ عَلَیکَ یا أوَّلَ قَتیلٍ مِن نَسلِ خَیرِ سَلیلٍ مِن سُلالَةِ إبراهیمَ الخَلیلِ،صَلَّی اللَّهُ عَلَیکَ وعَلی أبیکَ،إذ قالَ فیکَ:قَتَلَ اللَّهُ قَوماً قَتَلوکَ،یا بُنَیَّ ما أجرَأَهُم عَلَی الرَّحمنِ وعَلَی انتِهاکِ حُرمَةِ الرَّسولِ ! عَلَی الدُّنیا بَعدَکَ العَفا (1)
الأقبال:ج 3 ص 73. [1]
.سلام بر تو،ای نخستین کُشته از تبار بهترین بازمانده از نسلِ ابراهیم خلیل ! (2)درود خدا بر تو و بر پدرت،آن گاه که در بارهات فرمود:«خدا،بکُشد آن گروهی را که تو را کُشت.پسرم ! چه جرئتی بر خدای مهربان کردند.و چه جسارتی در هتکِ حرمت پیامبر ! پس از تو،خاک بر سرِ دنیا !».
در«زیارت رجبیّه»هم از او یاد شده است.
گفتنی است که در شماری از منابع متأخّر،مطالبی در ذکر مصائب علی اکبر علیه السلام گزارش شده است که در منابع معتبر،یافت نمیشود؛بلکه خلافِ واقع بودن بسیاری از آنها،قطعی است،مانند آنچه در معالی السبطین آمده که امام حسین علیه السلام،وقتی دید که فرزند جوانش علی اکبر به میدان جنگ میرود،به حال احتضار در آمد ! (3)یا این که عمّهها و خواهران علی اکبر،از به میدان رفتن وی،ممانعت کردند ! یا این که زینب علیها السلام قبل از رسیدن امام علیه السلام به بالین علی اکبر،خودش را روی جنازه او انداخت؛چون میدانست که ایشان،اگر فرزندش را کشته ببیند،روح از بدنش مفارقت میکند ! (4)
1) (1)
2) (2) در تاریخ طبری (ج 5 ص 446) آمده است:«نخستین کشته از خاندان ابو طالب،در روز عاشورا،علیِ اکبر،فرزند حسین علیه السلام بود».
3) (3) معالی السبطین (ج 1 ص 254)،این مطلب را از شیخ جعفر شوشتری نقل کرده است؛امّا در هیچ یک از آثار مرحوم شوشتری یافت نشد.
4) (4) گفتنی است اصل زودتر آمدن زینب علیها السلام بر بالین علی اکبر علیه السلام در برخی منابع معتبر آمده است و اشکال عمده،در بیان علّتی غیرواقعی برای ماجراست.مؤلّف معالی السبطَین (ج 1 ص 254) میگوید:زینب علیها السلام آمد تا امام علیه السلام از دنیا نرود !
در این باره،همچنین گزارشهایی در کتابهایی مانند:أسرار الشهادات (ج 2 ص 514)،عنوان الکلام (ص 282) و نور العین (ص 44) آمدهاند که طرح آنها در این جا،ضرورتی ندارد؛شماری از گزارشهای قابل استناد،از این قرارند:
368.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): مردی از شامیان،علی اکبر،فرزند حسین علیه السلام را-که مادرش آمنه،دختر ابو مُرّة بن عُروة بن مسعود ثقفی بود،و مادر آمنه نیز دختر ابو سفیان بن حَرب ( جدّ یزید ) بود-،فرا خواند و گفت:تو با امیر مؤمنان [ یزید ]،خویشاوندی داری و به او نزدیکی.اگر بخواهی،ما به تو امان میدهیم و به هر کجا که دوست داشتی،برو !
علی اکبر گفت:«بدان که-به خدا سوگند-رعایتِ خویشاوندیِ پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،لازمتر از رعایت خویشاوندی ابو سفیان است !».
سپس،به او هجوم بُرد و چنین سرود:
من علی،پسر حسین بن علی ام.
به خانه خدا سوگند که ما به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،نزدیکتریم
از شمر و عمر [ بن سعد ] و ابن زیاد !
مردی از بنی عبد قیس به نام مُرّة بنِ مُنقِذ بن نُعمان،به او حمله کرد و نیزهای بر او زد.علی اکبر علیه السلام را بُردند و نزدیک پدرش،بر زمین نهادند.حسین علیه السلام،خطاب به او فرمود:«پسر عزیزم ! تو را کُشتند.دنیا،پس از تو ویران باد !».
آن گاه،او را به خود چسبانْد تا جان داد.همچنین حسین علیه السلام گفت:«خدایا ! ما را خواندند تا یاریمان دهند؛ولی ما را وا نهادند و ما را کُشتند.
خدایا ! باران را از آنان،دریغ بدار و برکتهای زمین را از آنان،باز دار و اگر هم مدّتی بهرهمندشان کردی،دچار اختلاف و تفرقهشان کن و هر یک را به راهی ببر و هیچ گاه،حاکمان را از آنها،راضی مگردان». (1)
دَعا رَجُلٌ مِن أهلِ الشّامِ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ الأَکبَرَ-واُمُّهُ آمِنَةُ بِنتُ أبی مُرَّةَ بنِ عُروَةَ بنِ مَسعودٍ الثَّقَفِیِّ واُمُّها-
1) (1)
369.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف-:زُهَیر بن عبد الرحمان بن زُهَیر خَثعَمی برایم نقل کرد که:آخرین بازمانده یاران حسین علیه السلام [در روز عاشورا]،سُوَید بن عمرو بن ابی مُطاع خَثعَمی بود،و نخستین کشته خاندان ابو طالب در آن روز [ که پس از یاران حسین علیه السلام به میدان رفت ]،علی اکبر،پسر حسین علیه السلام بود که مادرش لیلا،دختر ابو مُرّة بن عُروة بن مسعود ثَقَفی بود و شهادتش،بدین گونه بود که بر دشمن،حمله میبُرد و چنین رَجَز میخواند:
من علی،پسر حسین بن علی ام.
به خدای کعبه سوگند که ما به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،نزدیکتریم !
و به خدا سوگند که آن پسر بینَسَب (ابن زیاد)،نمیتواند بر ما حکم برانَد.
او این کار (حمله و رَجَزخوانی) را بارها به انجام رساند.مُرّة بن مُنقِذ بن نُعمان عبدی لیثی،او را دید و گفت:گناهان عرب بر دوش من،اگر بر من بگذرد و چنین کند و من،پدرش را به عزایش ننشانم !
علی اکبر علیه السلام،با شمشیرش به دشمن حمله میبُرد که بر مُرّة بن مُنقِذ گذشت.او نیزهای به علی اکبر علیه السلام زد و او [ بر زمین ] افتاد.دشمن،گِردش را گرفتند و با
شمشیرهایشان،او را تکّهتکّه کردند.
همچنین سلیمان بن ابی راشد،از حُمَید بن مسلم ازْدی برایم نقل کرد که:در روز عاشورا،به گوش خود شنیدم که حسین علیه السلام میگوید:«خدا،بکشد کسانی را که تو را کشتند،ای پسر عزیزم ! چه گستاخ بودند در برابر [خدای ]رحمان و بر هتک حرمتِ پیامبر! دنیا،پس از تو ویران باد!
و گویی هم اینک به زنی مینگرم که مانند خورشیدِ به گاه طلوع،به سرعت،بیرون دویده،ندا میدهد:ای برادرم و فرزند برادرم !
در باره او پرسیدم.گفته شد:این،زینب،فرزند فاطمه دختر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله است.
آن زن آمد تا خود را بر روی [پیکر] علی اکبر علیه السلام انداخت.حسین علیه السلام نزد او آمد و دستش را گرفت و او را به خیمه،باز گردانْد.سپس،حسین علیه السلام به پسرش روی آورد و جوانان [ خاندان ] او نیز همراهش آمدند.حسین علیه السلام فرمود:«برادرتان را ببرید !»
آنان،او را از آن جایی که بر زمین افتاده بود،بُردند و در خیمهای نهادند که جلوی آن میجنگیدند. (1)
کانَ آخِرَ مَن بَقِیَ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام مِن أصحابِهِ سُوَیدُ بنُ عَمرِو بنِ أبِی المُطاعِ الخَثعَمِیُّ،قالَ:وکانَ أوَّلَ قَتیلٍ مِن بَنی أبی طالِبٍ یَومَئِذٍ عَلِیٌّ الأَکبَرُ [1]بنُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،واُمُّهُ لَیلَی ابنَةُ أبی مُرَّةَ بنِ عُروَةَ بنِ مَسعودٍ الثَّقَفِیِّ،وذلِکَ أنَّهُ أخَذَ یَشُدُّ عَلَی النّاسِ وهُوَ یَقولُ:
أنَا عَلِیُّ بنُ حُسَینِ بنِ عَلِیّ نَحنُ وَرَبِّ البَیتِ أولی بِالنَبِیّ
تَاللَّهِ لا یَحکُمُ فینَا ابنُ الدَّعِیّ
قالَ:فَفَعَلَ ذلِکَ مِراراً،فَبَصُرَ بِهِ مُرَّةُ بنُ مُنقِذِ بنِ النُّعمانِ العَبدِیُّ ثُمَّ اللَّیثِیُّ،فَقالَ:عَلَیَّ آثامُ العَرَبِ،إن مَرَّ بی یَفعَلُ مِثلَ ما کانَ یَفعَلُ إن لَم اثکِلهُ أباهُ،فَمَرَّ یَشُدُّ عَلَی النّاسِ بِسَیفِهِ،فَاعتَرَضَهُ مُرَّةُ بنُ مُنقِذٍ فَطَعَنَهُ فَصُرِعَ،وَاحتَوَلَهُ النّاسُ فَقَطَّعوهُ بِأَسیافِهِم.
قالَ أبو مِخنَفٍ:حَدَّثَنی سُلَیمانُ بنُ أبی راشِدٍ،عَن حُمَیدِ بنِ مُسلِمٍ الأَزدِیِّ،قالَ:سَماعُ اذنی یَومَئِذٍ مِنَ الحُسَینِ علیه السلام یَقولُ:قَتَلَ اللَّهُ قَوماً قَتَلوکَ یا بُنَیَّ! ما أجرَأَهُم عَلَی الرَّحمنِ،وعَلَی انتِهاکِ حُرمَةِ الرَّسولِ! عَلَی الدُّنیا بَعدَکَ العَفاءُ.
قالَ:وکَأَنّی أنظُرُ إلَی امرَأَةٍ خَرَجَت مُسرِعَةً کَأَنَّهَا الشَّمسُ الطّالِعَةُ تُنادی:یا اخَیّاه! ویَابنَ اخَیّاه! قالَ:فَسَأَلتُ عَلَیها،فَقیلَ:هذِهِ زَینَبُ ابنَةُ فاطِمَةَ ابنَةِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،فَجاءَت حَتّی أکَبَّت عَلَیهِ،فَجاءَهَا الحُسَینُ علیه السلام فَأَخَذَ بِیَدِها فَرَدَّها إلَی الفُسطاطِ.
وأقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام إلَی ابنِهِ،وأقبَلَ فِتیانُهُ إلَیهِ،فَقالَ:اِحمِلوا أخاکُم،فَحَمَلوهُ مِن مَصرَعِهِ حَتّی وَضَعوهُ بَینَ یَدَیِ الفُسطاطِ الَّذی کانوا یُقاتِلونَ أمامَهُ 372 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 446، [2]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 569). [3]
1) (1)
370.الإرشاد: یاران امام حسین علیه السلام،یکی یکی پیش میآمدند و میجنگیدند و کُشته میشدند تا آن که جز خانوادهاش،کسی با حسین علیه السلام نماند.آن گاه پسرش علی اکبر علیه السلام-که مادرش لیلا،دختر ابی مُرّة بن عُروة بن مسعود ثقفی بود-،قدم به میدان نهاد.او از زیبارویترینِ مردمان و آن هنگام،هجده-نوزده ساله بود.
او به دشمن،حمله بُرد و چنین خواند:
من علی،پسر حسین بن علی ام
به خانه خدا سوگند،که ما به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،نزدیکتریم.
و به خدا سوگند،که پسر بینَسَب (ابن زیاد) نمیتواند بر ما حکم براند.
با شمشیر میزنم و از پدرم،حمایت میکنم؛
شمشیر زدنِ جوان هاشمیِ قُرَشی.
او این کار را بارها به انجام رساند و کوفیان،از کُشتن او پروا میکردند که مُرّة بن مُنقِذ عبدی،او را دید و گفت:گناهان عرب بر دوش من باشد،اگر بر من بگذرد و چنین کند و من،پدرش را به عزایش ننشانم ! علی اکبر علیه السلام،مانند بار اوّل،بر دشمن حمله بُرد که مُرّة بن مُنقِذ،راه را بر او گرفت و نیزهای به او زد و بر زمینش انداخت.سپاهیان،گِردش را گرفتند و او را با شمشیرهایشان،تکّه تکّه کردند.
حسین علیه السلام به بالای سر او آمد و ایستاد و فرمود:«خداوند،بکُشد کسانی را که تو را کُشتند،ای پسر عزیزم ! چه گستاخ بودند در برابر [ خدای ] رحمان و بر هتک حرمت پیامبر!».
سپس اشک از چشمانش روان شد و فرمود:«دنیای پس از تو،ویران باد !».
زینب علیها السلام خواهر حسین علیه السلام،به شتاب،بیرون دوید و ندا داد:ای برادرم و فرزند برادرم ! آن گاه،آمد تا خود را بر روی [پیکر] علی اکبر علیه السلام انداخت.حسین علیه السلام،سر او را گرفت و [ او را بلند کرد و ] به خیمهاش باز گردانْد و به جوانان [ خاندان ]خود،فرمان داد و فرمود:«برادرتان را ببرید !».آنان،او را بُردند و در خیمهای گذاشتند که جلوی آن،میجنگیدند. (1)
ولَم یَزَل یَتَقَدَّمُ رَجُلٌ رَجُلٌ مِن أصحابِهِ فَیُقتَلُ،حَتّی لَم یَبقَ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام إلّا أهلُ بَیتِهِ خاصَّةً.فَتَقَدَّمَ ابنُهُ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام-واُمُّهُ لَیلی بِنتُ أبی مُرَّةَ بنِ عُروَةَ بنِ مَسعودٍ الثَّقَفِیِّ-وکانَ مِن أصبَحِ النّاسِ وَجهاً،ولَهُ یَومَئِذٍ بِضعَ عَشرَةَ سَنَةً،فَشَدَّ عَلَی النّاسِ،وهُوَ یَقولُ:
أنَا عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ بنِ عَلِیّ نَحنُ وبَیتِ اللَّهِ أولی بِالنَّبِیّ تَاللَّهِ لا یَحکُمُ فینَا ابنُ الدَّعِیّ أضرِبُ بِالسَّیفِ احامی عَن أبی
ضَربَ غُلامٍ هاشِمِیٍّ قُرَشِیّ
فَفَعَلَ ذلِکَ مِراراً وأهلُ الکوفَةِ یَتَّقونَ قَتلَهُ،فَبَصُرَ بِهِ مُرَّةُ بنُ مُنقِذٍ العَبدِیُّ،فَقالَ:عَلَیَّ آثامُ العَرَبِ،إن مَرَّ بی یَفعَلُ مِثلَ ذلِکَ إن لَم اثکِلهُ أباهُ،فَمَرَّ یَشتَدُّ عَلَی النّاسِ کَما مَرَّ فِی الأَوَّلِ،فَاعتَرَضَهُ مُرَّةُ بنُ مُنقِذٍ،فَطَعَنَهُ فَصُرِعَ،وَاحتَواهُ القَومُ فَقَطَّعوهُ بِأَسیافِهِم.
فَجاءَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی وَقَفَ عَلَیهِ،فَقالَ:قَتَلَ اللَّهُ قَوماً قَتَلوکَ یا بُنَیَّ،ما أجرَأَهُم عَلَی الرَّحمنِ وعَلَی انتِهاکِ حُرمَةِ الرَّسولِ! وَانهَمَلَت عَیناهُ بِالدُّموعِ،ثُمَّ قالَ:عَلَی الدُّنیا بَعدَکَ العَفاءُ.
وخَرَجَت زَینَبُ اختُ الحُسَینِ مُسرِعَةً تُنادی:یا اخَیّاه وَابنَ اخَیّاه،وجاءَت حَتّی أکَبَّت عَلَیهِ،فَأَخَذَ الحُسَینُ علیه السلام بِرَأسِها فَرَدَّها إلَی الفُسطاطِ،وأمَرَ فِتیانَهُ فَقالَ:اِحمِلوا أخاکُم،فَحَمَلوهُ حَتّی وَضَعوهُ بَینَ یَدَیِ الفُسطاطِ الَّذی کانوا یُقاتِلونَ أمامَهُ 373 (الإرشاد:ج 2 ص 106، [1]مثیر الأحزان:ص 68).
371.الملهوف: هنگامی که جز اهل بیتِ امام علیه السلام،کسی با او نمانْد،علی اکبر علیه السلام-که از زیبارویترین و خوشخوترینِ مردم بود-،بیرون آمد و از پدر،اجازه نبرد خواست.امام علیه السلام به او اجازه داد.سپس،مأیوسانه به او نگریست و سرش را پایین انداخت و گریست.
سپس گفت:«خدایا ! گواه باش.جوانی به نبرد آنها میرود که از نظر صورت و سیرت و سخن گفتن،شبیهترینِ مردم به پیامبر توست و ما هر گاه مشتاق پیامبرت میشدیم،به او مینگریستیم».سپس،بانگ برآورد و فرمود:«ای پسر سعد !
1) (1)
خداوند،رَحِمت را قطع کند،همان گونه که رَحِم مرا قطع کردی».
سپس علی اکبر علیه السلام به پیش آمد و به سختی با دشمن جنگید و گروه فراوانی را کُشت.سپس به نزد پدرش باز گشت و گفت:ای پدر ! تشنگی،مرا کُشت و سنگینیِ آهن[ زره و کلاهخود و شمشیر ]،مرا به رنج افکنده است.آیا آبی برای نوشیدن،یافت میشود؟
حسین علیه السلام گریست و گفت:«وای،وای ! ای پسر عزیزم ! از کجا آب بیاورم؟اندکی بجنگ که خیلی زود،جدّت محمّد صلی اللَّه علیه و آله را میبینی و او از جام لَبالَبش،شربتی به تو مینوشانَد که دیگر هرگز تشنه نشوی».
علی اکبر علیه السلام،به میدان باز گشت و بهترین نبردش را به نمایش گذاشت.مُنقِذ بن مُرّه عبدی،تیری به سوی او پرتاب کرد و او را به زمین انداخت.علی اکبر علیه السلام،ندا داد:ای پدر ! سلام بر تو ! این،جدّم است که به تو سلام میرساند و میفرماید:«زودتر،به سوی ما بیا».سپس،صیحهای کشید و جان داد.
حسین علیه السلام آمد و بر بالای سرش ایستاد و گونه بر گونهاش نهاد و فرمود:«خداوند،بکُشد کسانی را که تو را کُشتند ! چه قدر در برابر خدا و بر هتک حرمت پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،گستاخ بودند ! دنیا،پس از تو،ویران باد !».
زینب علیها السلام دختر علی علیه السلام،بیرون آمد و فریاد میزد:ای محبوب من ! ای زاده برادرم !
آن گاه،آمد و خود را بر روی [پیکر] علی اکبر علیه السلام انداخت.حسین علیه السلام نیز آمد و او را بلند کرد و به نزد زنان،باز گردانْد.
آن گاه،مردان خاندان حسین علیه السلام،یک به یک،به میدان رفتند و دشمن،گروهی از آنان را به شهادت رساند.حسین علیه السلام،در آن حال،بانگ بر آورد و فرمود:«ای عموزادگان ! شکیبا باشید.ای خاندان من ! شکیبایی کنید.شکیبایی کنید که-به خدا سوگند-،پس از امروز،هیچ گاه خواری نخواهید دید». (1)
فَلَمّا لَم یَبقَ مَعَهُ إلّا أهلُ بَیتِهِ،خَرَجَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام-وکانَ مِن أصبَحِ النّاسِ وَجهاً،وأحسَنِهِم خُلُقاً-
1) (1)
372.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: علی اکبر علیه السلام-که مادرش لیلا،دختر ابی مُرّة بن عُروة بن مسعود ثقفی و آن هنگام،هجده ساله بود-،گام پیش نهاد.هنگامی که حسین علیه السلام او را دید،محاسن سپیدش را رو به آسمان کرد و گفت:«خدایا ! تو بر این قوم،گواه باش که جوانی به سوی آنان رفت که از نظر صورت،سیرت و سخن گفتن،شبیهترین مردم به پیامبرت محمّد صلی اللَّه علیه و آله بود و ما هر گاه مشتاق روی پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله میشدیم،به روی او مینگریستیم.خدایا ! برکتهای زمین را از آنان،باز دار و چون چنین کردی،آنها را دچار تفرقه و گروه گروه کن و هر یک را به راهی ببر و حاکمان را هیچ گاه از آنان،راضی مدار،که آنانْ ما را دعوت کردند تا یاریمان دهند؛امّا بر ما هجوم آوردند که با ما بجنگند و ما را بکُشند».آن گاه،حسین علیه السلام بر عمر بن سعد،بانگ بر آورد که:«چه میخواهی؟خداوند،خویشاوندیِ تو را قطع کند و کارت را بر تو مبارک نگردانَد و کسی را بر تو مسلّط کند که تو را در بسترت بکُشد،همان گونه که خویشان مرا از میان
بردی و نزدیکیام به پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را پاس نداشتی».
آن گاه،صدایش را بلند کرد و [این آیه را] قرائت کرد:«خداوند،آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید.آنها دودمانی بودند که برخی،از برخی دیگر گرفته شده بودند؛و خداوند،شنوا و داناست» (1)
آل عمران:آیه 33 و 34.
»....وی،پیوسته میجنگید تا ضجّه کوفیان،از فراوانیِ کُشتگانشان،بلند شد.حتّی روایت شده که او با وجود تشنگی،صد و بیست مرد از آنان را کُشت.سپس به سوی پدرش باز گشت و در حالی که زخمهای فراوانی به او زده بودند،گفت:ای پدر ! تشنگی مرا کُشت و سنگینیِ آهن،تاب مرا بُرد.آیا آبی برای نوشیدن هست تا با آن در برابر دشمن،نیرو بیابم؟
حسین علیه السلام گریست و فرمود:«ای پسر عزیزم ! بر محمّد و علی و پدرت،سخت است که از آنان،چیزی بخواهی و آن را اجابت نکنند،و از آنان،یاری بخواهی و تو را یاری نکنند.پسر عزیزم ! زبانت را [ بیرون ]بیاور».
آن گاه،زبانش را گرفت و آن را مکید.سپس،انگشترش را به او داد و فرمود:«این انگشتر را به دهانت بگیر و برای نبرد با دشمنت،باز گرد که من،امید میبرَم که شب نرسیده،از کاسه لبریز جدّت،چنان شربتی بنوشی که پس از آن،دیگر هرگز تشنه نشوی».پس علی اکبر علیه السلام به میدان باز گشت و حمله بُرد و چنین رَجَز میخواند:
حقیقتِ جنگ،نمایان شده است
و پس از آن،راستی و پایداری،آشکار میشود.
به خدای صاحب عرش،سوگند،نه شما را رها میکنیم
و نه شمشیرهایمان را غلاف میکنیم.
او به جنگ،ادامه داد و دویست نفر را کُشت.سپس،مُنقِذ بن مُرّه عبدی،ضربهای بر فرقِ سرش زد که او را به زمین انداخت.[دیگر] سپاهیان نیز شمشیرهایشان را بر او
1) (1)
فرود آوردند.او از گردن اسب،آویخت.اسب،او را به میان دشمن بُرد و آنان،او را با شمشیرهایشان،تکّهتکّه کردند.چون جان به گلویش رسید،با بالاترین صدایش ندا داد:ای پدر ! این،جدّم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله است که با کاسه لبریزش،به من شربتی نوشانْد که پس از آن،هرگز تشنه نخواهم شد و به تو میفرماید:«بشتاب که کاسهای برایت،نگاه داشتهاند !».
حسین علیه السلام،بانگ بر آورد:«خداوند،بکُشد کسانی را که تو را کُشتند،ای پسر عزیزم ! چه قدر در برابر خدا و بر هتک حرمت پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،گستاخ بودند ! دنیا،پس از تو،ویران باد !».
حُمَید بن مسلم میگوید:گویی هماینک به زنی مینگرم که به سان خورشیدِ هنگام طلوع،به شتاب،بیرون میآید و آه و ناله سرداده،فریاد میکشد:وای،محبوب من ! وای،میوه دلم و نور چشمم !
در بارهاش پرسیدم.گفتند او زینب،دختر علی است.
سپس،آمد تا خود را بر روی [پیکر] او انداخت.حسین علیه السلام به سوی او آمد و دستش را گرفت و [ بلند کرد و ]به خیمهاش باز گردانْد.
آن گاه،با جوانان [ خاندان خود ] به سوی فرزندش رفت و فرمود:«برادرتان را ببرید !»
آنها،او را از آن جایی که بر زمین افتاده بود،برداشتند و آوردند و پیشِ روی خیمهای نهادند که جلوی آن میجنگیدند. (1)
فَتَقَدَّمَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ-واُمُّهُ لَیلی بِنتُ أبی مُرَّةَ بنِ عُروَةَ بنِ مَسعودٍ الثَّقَفِیِّ-وهُوَ یَومَئِذٍ ابنُ ثمانَ عَشرَةَ سَنَةً،فَلَمّا رَآهُ الحُسَینُ علیه السلام رَفَعَ شَیبَتَهُ نَحوَ السَّماءِ،وقالَ:
اللَّهُمَّ اشهَد عَلی هؤُلاءِ القَومِ،فَقَد بَرَزَ إلَیهِم غُلامٌ أشبَهُ النّاسِ خَلقاً وخُلُقاً ومَنطِقاً بِرَسولِکَ مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله،کُنّا إذَا اشتَقنا إلی وَجهِ رَسولِکَ نَظَرنا إلی وَجهِهِ،اللَّهُمَّ فَامنَعهُم بَرَکاتِ الأَرضِ،وإن مَنَعتَهُم فَفَرِّقهُم تَفریقاً،ومَزِّقهُم تَمزیقاً،وَاجعَلهُم طَرائِقَ قِدَداً،ولا تُرضِ الوُلاةَ عَنهُم أبَداً؛فَإِنَّهُم دَعَونا لِیَنصُرونا ثُمَّ عَدَوا عَلَینا یُقاتِلُونّا ویَقتُلُونّا.-
1) (1)
بر پایه برخی از گزارشها،امام حسین علیه السلام،شش پسر داشته که دو تن از آنان،عبد اللَّه و علی اصغر،نام داشتهاند.احتمالاً-همانطور که ابن طلحه گفته-، (1)این دو فرزند
1) (1) مطالب السؤول:ص 73.
امام علیه السلام،هر دو در روز عاشورا،شهید شدهاند،با این تفاوت که یکی شیرخواره بوده است و دیگری،چند ساله.پس شاید بتوان گفت که گزارشهایی که کلمه«رَضیع (شیرخواره)»در آنها به کار رفته و یا تصریح میکنند که فرزندی از امام علیه السلام که در روز عاشورا به دنیا آمده بود،روی دست پدر،تیر خورد و شهید شد،به شهادتِ یکی از این فرزندان،اشاره دارند (البته باید توجّه داشت آنچه مکرّر شنیده میشود که آن کودک،شش ماهه بوده، (1)
منشأ این سخن،احتمالاً نسخه منتشر شده مقتل ضعیف منسوب به ابو مِخنَف (طبع مکتبة الشریف الرضی:ص 129) باشد که در آن آمده:«از عمر او (علی اصغر) شش ماه گذشته بود».گفتنی است که این سخن،در هیچ منبع معتبری و حتّی در نسخه خطیای از همین کتاب-که در کتابخانه تخصّصی حدیث (قم/دار الحدیث)،موجود است-نیامده است.البته گزارشی از«پنجماهه»بودن وی،در قصیده مقتل کسایی مروزی (م 391 ق) و گزارشی از«یکساله»بودن وی،در تاریخ بلعمی (تألیف قرن 4 ق) ( ج 4 ص 710 ) آمده است.
سند معتبری ندارد)؛امّا گزارشهایی که به شهادت فرزند سه ساله امام علیه السلام اشاره کردهاند یا تعبیرهای مشابه و نزدیک به آن دارند،مربوط به شهادت فرزند دیگری از ایشان اند.با این همه،باید گفت که تشابه بسیاری از گزارشها در باره:نام کودک،نام مادرش و نام قاتلش و همچنین عدم تصریح اکثر منابع به شهادت دو فرزند خردسال امام حسین علیه السلام در صحنه عاشورا،این فرضیه را از حدّ یک احتمال،فراتر نیم بَرد.در«زیارت ناحیه مقدّسه»آمده است:
السَّلامُ عَلی عَبدِ اللَّهِ بنِ الحُسَینِ الطِّفلِ الرَّضیعِ،المَرمِیِّ الصَّریعِ،المُتَشَحِّطِ دَماً،المُصَعَّدِ دَمُهُ فِی السَّماءِ،المَذبوحِ بِالسَّهمِ فی حِجرِ أبیهِ،لَعَنَ اللَّهُ رامِیَهُ حَرمَلَةَ بنَ کاهِلٍ الأَسَدِیَّ وذَویهِ (2).
سلام بر عبد اللَّه بن الحسین،کودک شیرخواره تیر خورده ضربت خورده به خون تیپده که خونش به آسمان،پرتاب شد و در دامان پدرش،با تیر،سر بُریده شد ! خدا لعنت کند حَرمَلَه بن کاهِل اسدی و همراهانش را که به او تیر زدند !
همچنین در«زیارت ناحیه دوم»آمده است:
السَّلامُ عَلی عَلِیٍّ الکَبیرِ،السَّلامُ عَلَی الرَّضیعِ الصَّغیرِ (1)
المزار الکبیر:ص 496 ح 9،بحار الأنوار:ج 101 ص 317 ح 8. [1]
.سلام بر علیِ بزرگ ! سلام بر شیرخواره کوچک !
گفتنی است که در شماری از منابع متأخّر،مطالبی در ذکر مصائب علی اصغر،گزارش شده است که در منابع قابل استناد،دیده نمیشود؛مانند آنچه در روضة الشهدا،در پایان نقل زیر،در باره بیشیر شدن مادر علی اصغر آمده است که:
[امام حسین علیه السلام،] علی اصغر را روی دست آورده و آواز داد که:
ای قوم ! اگر به زعم شما،من گناه کردهام،این طفل،باری،هیچ گناهی ندارد.وی را یک جرعه آب دهید که از غایتِ تشنگی،شیر در پستان مادرش نمانده (2).
یا آنچه در کتاب مَصرَعُ الحسین علیه السلام آمده که:
در میان لشکر عمر بن سعد،در باره آب دادن به علی اصغر،اختلاف افتاد.ابن سعد به حَرمَله گفت:این نزاع را قطع کن ! (3)
یا آنچه در سوگنامه آل محمّد صلی اللَّه علیه و آله آمده است که:
حرمله به مختار گفت:اکنون که مرا میکُشی،بگذار کارهای خودم را بگویم تا قلبت را بسوزانم.ای امیر ! من،سه تیر سهشاخه داشتم که آنها را با زهر،آمیخته کرده بودم.با یکی از آنها،گلوی علی اصغر را در آغوش حسین،دریدم؛با دومی،قلب حسین را نشانه رفتم...،و با سومی،گلوی عبد اللَّه بن حسن را (4).
یا آنچه در مُحْرِقُ القلوب آمده است که:
علی اصغر،بعد از تیر خوردن،به روی پدر نگریست و تبسّمی کرد و سپس به شهادت رسید (5).
یا آنچه در عنوان الکلام آمده است که:
شب یازدهم،بعد از خوردن آب،شیر در پستان [رَباب] آمد.پستانها[یش ]را سرِ دست گرفت.همی گفت:نورِ دیده،علی اصغر ! کجایی؟پستانهای من،پُر از شیر است ! (1)
عنوان الکلام:ص 268 و 123. [1]
یا این که به عملکرد سپاهیان ابن سعد،بعد از واقعه عاشورا اشاره دارد:
قنداقه علی اصغر را از زیر خاک،بیرون آوردند و سرِ او را به نیزه نمودند (2).
برخی از آنچه در منابع قابل استناد،گزارش شده،عبارت است از:
373.الملهوف: هنگامی که حسین علیه السلام،شهادت جوانان و محبوبانش را دید،تصمیم گرفت که خود به میدان برود و ندا داد:«آیا مدافعی هست که از حرم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،دفاع کند؟آیا یکتاپرستی هست که در باره ما از خدا بترسد؟آیا دادرسی هست که به خاطر خدا،به داد ما برسد؟آیا یاری دهندهای هست که به خاطر خدا،ما را یاری دهد؟».
پس صدای زنان،به ناله برخاست.امام علیه السلام،به جلوی درِ خیمه آمد و به زینب علیها السلام فرمود:«کودک خُردسالم را به من بده تا با او،خداحافظی کنم».
او را گرفت و میخواست او را ببوسد که حَرمَلة بن کاهِل،تیری به سوی او انداخت که در گلویش نشست و او را ذبح کرد.
امام علیه السلام به زینب علیها السلام فرمود:«او را بگیر !».سپس،کف دستانش را زیر خون [ گلوی او ]گرفت تا پُر شدند.خون را به سوی آسمان پاشید و فرمود:«آنچه بر من وارد میشود،برایم آسان است؛چون بر خدا پوشیده نیست و در پیش دید اوست».
امام باقر علیه السلام [ در باره آن خون ] فرموده است:«از آن خون،یک قطره هم به زمین،باز نگشت». (3)
فَارتَفَعَت أصواتُ النِّساءِ بِالعَویلِ،فَتَقَدَّمَ إلی بابِ الخَیمَةِ،وقالَ لِزَینَبَ:ناوِلینی وَلَدِیَ الصَّغیرَ حَتّی اوَدِّعَهُ،فَأَخَذَهُ وأومَأَ إلَیهِ لِیُقَبِّلَهُ،فَرَماهُ حَرمَلَةُ بنُ الکاهِلِ بِسَهمٍ فَوَقَعَ فی نَحرِهِ فَذَبَحَهُ.
فَقالَ لِزَینَبَ:خُذیهِ،ثُمَّ تَلَقَّی الدَّمَ بِکَفَّیهِ حَتَّی امتَلَأَتا،ورَمی بِالدَّمِ نَحوَ السَّماءِ وقالَ:هَوَّنَ عَلَیَّ ما نَزَلَ بی أنَّهُ بِعَینِ اللَّهِ.
قالَ الباقِرُ علیه السلام:فَلَم یَسقُط مِن ذلِکَ الدَّمِ قَطرَةٌ إلَی الأَرضِ 376 (الملهوف:ص 168،بحار الأنوار:ج 45 ص 46). [3]
1) (1)
2) (2) عنوان الکلام:ص 265 و 326. [2]
3) (3) لَمّا رَأَی الحُسَینُ علیه السلام مَصارِعَ فِتیانِهِ وأحِبَّتِهِ،عَزَمَ عَلی لِقاءِ القَومِ بِمُهجَتِهِ،ونادی:هَل مِن ذابٍّ یَذُبُّ عَن حَرَمِ رَسولِ اللَّهِ؟هَل مِن مُوَحِّدٍ یَخافُ اللَّهَ فینا؟هَل مِن مُغیثٍ یَرجُو اللَّهَ بِإِغاثَتِنا؟هَل مِن مُعینٍ یَرجو ما عِندَ اللَّهِ فی إعانَتِنا؟
374.الإرشاد: حسین علیه السلام جلوی خیمه نشست.فرزندش عبد اللَّه بن حسین را-که خُردسال بود-،برایش آوردند.امام علیه السلام،او را در دامانش نشانْد.مردی از بنی اسد،او را با تیری زد و ذبحش کرد.حسین علیه السلام،خون او را گرفت و هنگامی که کفِ دستش پُر شد،آن را بر زمین ریخت.سپس گفت:«پروردگارا ! اگر یاریِ آسمانیات را از ما دریغ داشتی،آن را برای جای بهتری قرار بده و انتقام ما را از این مردم ستمکار،بگیر».
سپس،آن کودک را آورد و کنار کشتگان خاندانش قرار داد. (1)
جَلَسَ الحُسَینُ علیه السلام أمامَ الفُسطاطِ،فَاُتِیَ بِابنِهِ عَبدِ اللَّهِ بنِ الحُسَینِ،وهُوَ طِفلٌ،فَأَجلَسَهُ فی حِجرِهِ،فَرَماهُ رَجُلٌ مِن بَنی أسَدٍ بِسَهمٍ فَذَبَحَهُ،فَتَلَقَّی الحُسَینُ علیه السلام دَمَهُ،فَلَمّا مَلَأَ کَفَّهُ صَبَّهُ فِی الأَرضِ،ثُمَّ قالَ:
رَبِّ،إن تَکُن حَبَستَ عَنَّا النَّصرَ مِنَ السَّماءِ،فَاجعَل ذلِکَ لِما هُوَ خَیرٌ،وَانتَقِم لَنا مِن هؤُلاءِ القَومِ الظّالِمینَ.ثُمَّ حَمَلَهُ حَتّی وَضَعَهُ مَعَ قَتلی أهلِهِ 377 (الإرشاد:ج 2 ص 108، [1]إعلام الوری:ج 1 ص 466). [2]
375.تذکرة الخواصّ -به نقل از هشام بن محمّد-:وقتی حسین علیه السلام دید که آنها بر کُشتن او پافشاری میکنند،قرآنی را گرفت و آن را باز کرد و بر سرش نهاد و ندا داد:«کتاب خدا و نیز جدّم محمّد،فرستاده خدا،میان من و شما [،داوری کند ].ای مردم ! برای چه خونم را حلال میشمرید؟!...».
همچنین حسین علیه السلام،به سوی یکی از کودکانش که از تشنگی میگریست،رفت.او را بر سرِ دست گرفت و گفت:«ای قوم ! اگر بر من رحم نمیکنید،بر این کودک،رحم کنید».
در این حال،مردی از آنان،تیری به سوی او انداخت و ذبحش کرد.حسین علیه السلام
1) (1)
میگریست و میگفت:«خدایا ! میان ما و گروهی که ما را دعوت کردند تا ما را یاری دهند،امّا ما را کُشتند،داوری کن».
در این هنگام،از آسمان،ندایی رسید:«او را وا گذار-ای حسین-،که او را در بهشت،شیر میدهند». (1)
لَمّا رَآهُمُ الحُسَینُ علیه السلام مُصِرّینَ عَلی قَتلِهِ،أخَذَ المُصحَفَ ونَشَرَهُ،وجَعَلَهُ عَلی رَأسِهِ،ونادی:بَینی وبَینَکُم کِتابُ اللَّهِ،وجَدّی مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،یا قَومِ! بِمَ تَستَحِلّونَ دَمی؟!...
فَالتَفَتَ الحُسَینُ علیه السلام فَإِذا بِطِفلٍ لَهُ یَبکی عَطَشاً،فَأَخَذَهُ عَلی یَدِهِ،وقالَ:یا قَومِ،إن لَم تَرحَمونی فَارحَموا هذَا الطِّفلَ،فَرَماهُ رَجُلٌ مِنهُم بِسَهمٍ فَذَبَحَهُ،فَجَعَلَ الحُسَینُ علیه السلام یَبکی ویَقولُ:اللَّهُمَّ احکُم بَینَنا وبَینَ قَومٍ دَعَونا لِیَنصُرونا فَقَتَلونا.
فَنودِیَ مِنَ الهَوا:دَعهُ یا حُسَینُ؛فَإِنَّ لَهُ مُرضِعاً فِی الجَنَّةِ 378 (تذکرة الخواصّ:ص 252). [1]
376.المَجْدیّ -در یاد کردِ فرزندان حسین علیه السلام-:عبد اللَّه،پدرش او را بیرون آورد و مردم به او نگاه میکردند،و او تشنه بود.در همان حال که روی دستِ پدرش بود،مردی،تیری به سوی او انداخت و او را ذبح کرد.خداوند،حقّش را بستانَد ! (2)
377.سرّ السلسلة العَلَویة -در یادکرد فرزندان حسین علیه السلام-:عبد اللَّه بن حسین بن علی،در دامان پدرش کُشته شد.او کودکی شیرخوار بود که تیری از مردی از قبیله بنی اسد،به او اصابت کرد که دست و پا زد و جان داد. (3)
378.الاحتجاج: گفته شده است:هنگامی که یاران و نزدیکان حسین علیه السلام،کشته شدند،او یکّه و تنها مانْد و کسی جز پسرش علی زین العابدین و پسری دیگر به نام عبد اللَّه-که شیرخوار بود-،با او نبود.حسین علیه السلام به جلوی درِ خیمه آمد و گفت:«آن کودک را به من بدهید تا با او خداحافظی کنم».آن کودک را به او دادند.کودک را میبوسید و میگفت:«پسرکم ! وای بر این مردم که طرف دعوایشان،محمّد صلی اللَّه علیه و آله است !».
1) (1)
2) (2) وعَبدُ اللَّهِ أخرَجَهُ أبوهُ،یَرقَوا القَومُ بِهِ وإنَّهُ عَطشانُ،فَرَماهُ رَجُلٌ بِسَهمٍ فَذَبَحَهُ وهُوَ عَلی یَدِ أبیهِ،أَخَذَ اللَّهُ بِحَقِّهِ 379 (المجدی:ص 91). [2]
3) (3) وعَبدُ اللَّهِ بنُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ،قُتِلَ فی حِجرِ أبیهِ علیه السلام وهُوَ صَبِیٌّ رَضیعٌ،أصابَهُ سَهمٌ مِن رَجُلٍ مِن بَنی أسَدٍ،فَاضطَرَبَ وماتَ 380 (سرّ السلسلة العلویة:ص 30،الشجرة المبارکة:ص 73).
گفته شده:در همین حال،تیری آمد و بر گودیِ گلوی کودک نشست و او را کُشت.حسین علیه السلام،از اسبش فرود آمد و با قبضه شمشیرش،گودالی کَنْد و کودک را با خون آغشتهاش،در آن،دفن کرد. (1)
قیلَ:إنَّهُ لَمّا قُتِلَ أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام وأقارِبُهُ،وبَقِیَ وَحیداً فَریداً لَیسَ مَعَهُ إلَّا ابنُهُ عَلِیٌّ زَینُ العابِدینَ علیه السلام،وَابنٌ آخَرُ فِی الرِّضاعِ اسمُهُ عَبدُ اللَّهِ،فَتَقَدَّمَ الحُسَینُ علیه السلام إلی بابِ الخَیمَةِ فَقالَ:ناوِلونی ذلِکَ الطِّفلَ حَتّی اوَدِّعَهُ! فَناوَلوهُ الصَّبِیَّ،فَجَعَلَ یُقَبِّلُهُ وهُوَ یَقولُ:یا بُنَیَّ،وَیلٌ لِهؤُلاءِ القَومِ إذا کانَ خَصمَهُم مُحَمَّدٌ صلی اللَّه علیه و آله.
قیلَ:فَإِذا بِسَهمٍ قَد أقبَلَ حَتّی وَقَعَ فی لَبَّةِ الصَّبِیِّ فَقَتَلَهُ،فَنَزَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَن فَرسِهِ،وحَفَرَ لِلصَّبِیِّ بِجَفنِ سَیفِهِ،ورَمَّلَهُ بِدَمِهِ ودَفَنَهُ 381 (الاحتجاج:ج 2 ص 101 ح 168، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 49). [2]
379.تاریخ الیعقوبی: یاران حسین علیه السلام،یک به یک،گامْ پیش نهادند [و رزمیدند و شهید شدند ]تا این که حسین علیه السلام تنها ماند و هیچ یک از [ مردان ]خانواده و فرزندان و نزدیکانش با او نماند.او بر بالای اسبش بود.کودکی را که همان ساعت متولّد شده بود،برایش آوردند.حسین علیه السلام،در گوشش اذان گفت و کامِ او را بر میداشت که تیری آمد و در گلوی کودک نشست و ذبحش کرد.حسین علیه السلام،تیر را از گلوی او بیرون کشید و خونش را به بدن او مالید و گفت:«به خدا سوگند،تو نزد خدا،از شتر صالح،گرامیتری و محمّد صلی اللَّه علیه و آله نیز نزد خدا از صالح،گرامیتر است».
سپس آمد و او را کنار فرزندان و برادرزادگانش نهاد. (2)
ر.ک:ص 895 (حرملة بن کاهل) و دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج 7 ص 7 (بخش هشتم/فصل چهارم/شهادت فرزندان امام حسین علیه السلام)
1) (1)
2) (2) تَقَدَّموا رَجُلاً رَجُلاً،حَتّی بَقِیَ وَحدَهُ ما مَعَهُ أحَدٌ مِن أهلِهِ،ولا وُلدِهِ ولا أقارِبِهِ،فَإِنَّهُ لَواقِفٌ عَلی فَرَسِهِ،إذ اتِیَ بِمَولودٍ قَد وُلِدَ لَهُ فی تِلکَ السّاعَةِ،فَأَذَّنَ فی اذُنِهِ،وجَعَلَ یُحَنِّکُهُ إذ أتاهُ سَهمٌ فَوَقَعَ فی حَلقِ الصَّبِیِّ فَذَبَحَهُ،فَنَزَعَ الحُسَینُ علیه السلام السَّهمَ مِن حَلقِهِ،وجَعَلَ یُلَطِّخُهُ بِدَمِهِ ویَقولُ:وَاللَّهِ لَأَنتَ أکرَمُ عَلَی اللَّهِ مِنَ النّاقَةِ،ولَمُحَمَّدٌ أکرَمُ عَلَی اللَّهِ مِن صالِحٍ! ثُمَّ أتی فَوَضَعَهُ مَعَ وُلدِهِ وبَنی أخیهِ 382 (تاریخ الیعقوبی:ج 2 ص 245). [3]
ابو بکر،کنیه یکی دیگر از فرزندان امام علی علیه السلام از همسری به نام لیلاست که بر اساس گزارش شماری از منابع،در کربلا به شهادت رسید.
شیخ مفید،نام وی را محمّدِ اصغر میداند که همراه برادرش عبید اللَّه،در واقعه کربلا شهید شد؛ (1)
ر.ک:ص 576 ح 381. [1]
لیکن برخی منابع،محمّد اصغر و ابو بکر را دو نام برای دو تن از فرزندان امیر مؤمنان علیه السلام میدانند.گفتنی است که در مقتل الحسینِ علیه السلام خوارزمی و المَجدیّ،نام ابو بکر،«عبد اللَّه»ذکر شده [و«ابو بکر»،کُنیه او فرض شده] است.
نام او در«زیارت ناحیه مقدّسه»نیامده؛ولی در«زیارت رجبیّه»،چنین آمده است:
السَّلامُ عَلی أبی بَکرِ ابنِ أمیرِ المُؤمِنینَ (2).
سلام بر ابو بکر،پسر امیر مؤمنان !
380.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: سپس برادران حسین علیه السلام،پیش آمدند و تصمیم داشتند
که در راه او،کشته شوند.
نخستین کس از آنان که پیش آمد،ابو بکر بن علی بود که نامش عبد اللَّه بود و مادرش لیلا،دختر مسعود بن خالد بن رِبعی بن مُسلم بن جَندَل بن نَهشَل بن دارِم تمیمی بود.او به میدان در آمد و چنین میخواند:...
زَحر بن قیس نَخَعی به او حمله بُرد و او را کُشت.نیز گفته شده که عبد اللَّه بن عُقْبه غَنَوی به سوی وی تیر انداخت و او را کُشت. (1)
ثُمَّ تَقَدَّمَ إخوَةُ الحُسَینِ علیه السلام عازِمینَ عَلی أن یُقتَلوا مِن دونِهِ.
فَأَوَّلُ مَن تَقَدَّمَ مِنهُم أبو بَکرِ بنُ عَلِیٍّ-وَاسمُهُ عَبدُ اللَّهِ،واُمُّهُ لَیلی بِنتُ مَسعودِ بنِ خالِدِ بنِ رِبعِیِّ بنِ مُسلِمِ بنِ جَندَلِ بنِ نَهشَلِ بنِ دارِمٍ التَّمیمِیَّةُ-فَبَرَزَ أبو بَکرٍ وهُوَ یَقولُ:...
فَحَمَلَ عَلَیهِ زَحرُ بنُ قَیسٍ النَّخَعِیُّ فَقَتَلَهُ،وقیلَ:بَل رَماهُ عَبدُ اللَّهِ بنِ عُقبَةَ الغَنَوِیُّ فَقَتَلَهُ 383 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 28، [1]الفتوح:ج 5 ص 112). [2]
381.الإرشاد -در یادکردِ فرزندان امیر مؤمنان علیه السلام-:محمّد اصغر-که کُنیهاش ابو بکر بود-و عبید اللَّه،که با برادرشان حسین علیه السلام در کربلا،شهید شدند.مادر آنها،لیلا،دختر مسعود دارِمی بود. (2)
جعفر بن علی،آخرین برادر تنیِ عبّاس علیه السلام بود که در کربلا،به شهادت رسید.بیشتر منابع،سنّ او را هنگام شهادت،نوزده سال ذکر کردهاند (3).
قاتل وی را برخی هانی بن ثُبَیت و برخی خولی بن یزید اصبَحی (4)دانستهاند.نام وی در«زیارت رجبیّه»آمده است.در«زیارت ناحیه مقدّسه»هم میخوانیم:
السَّلامُ عَلی جَعفَرِ بنِ أمیرِ المُؤمِنینَ،الصّابِرِ بِنَفسِهِ مُحتَسِباً،وَالنّائی عَنِ الأَوطانِ
1) (1)
2) (2) مُحَمَّدٌ الأَصغَرُ-المُکَنّی بِأَبی بَکرٍ-وعُبَیدُ اللَّهِ،الشَّهیدانِ مَعَ أخیهِمَا الحُسَینِ علیه السلام بِالطَّفِّ،اُمُّهُما لَیلی بِنتُ مَسعودٍ الدّارِمِیَّةُ 384 (الإرشاد:ج 1 ص 354، [3]العمدة:ص 30).
3) (3) لباب الأنساب:ج 1 ص 398،مقاتل الطالبیّین:ص 88. [4]
4) (4) در لباب الأنساب (ج 1 ص 398)،قاتل او«شمر بن ذی الجوشن»گفته شده است.
مُغتَرِباً،المُستَسلِمِ لِلقِتالِ،المُستَقدِمِ لِلنِّزالِ،المَکثورِ بِالرِّجالِ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ هانِئَ بنَ ثُبَیتٍ الحَضرَمِیَّ (1)
الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
.سلام بر جعفر،پسر امیر مؤمنان؛همان شکیبایی که کارش را برای خدا انجام داد،همان که دور از وطن و غریب،تسلیمِ نبرد شد،و پیشگام در نبرد بود و مغلوبِ مهاجمان گردید ! خداوند،قاتلش هانی بن ثُبَیت حَضرَمی را لعنت کند !
382.المناقب،ابن شهرآشوب: سپس برادر حسین علیه السلام،جعفر،به میدان پا نهاد و این شعر را سرود:...
خولی اصبَحی،به او تیری زد که به شَقیقه یا چشمش خورد [ و او را کُشت ]. (2)
رَماهُ خَولِیٌّ الأَصبَحِیُّ،فَأَصابَ شَقیقَتَهُ أو عَینَهُ 385 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 107، [2]بحار الأنوار:ج 45 ص 38). [3]
383.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: پس از عثمان،برادرش جعفر بن علی-که مادر او نیز امّ البنین بود-،به میدان آمد و [ به دشمن ] حمله بُرد،در حالی که میخوانْد:
من،همان جعفرِ صاحب بزرگواریام
فرزند علیِ نیک و بخشنده.
با نیزه جولان دهنده،از حسین علیه السلام دفاع میکنم
و نیز با شمشیرِ برّاق درخشنده.
آن گاه،جنگید تا کشته شد. (3)
إنّی أنَا جَعفَرٌ ذُو المَعالی نَجلُ عَلِیِّ الخَیرِ ذُو النَّوالِ أحمی حُسَیناً بِالقَنَا العَسّالِ وبِالحُسامِ الواضِحِ الصَّقالِ
ثُمَّ قاتَلَ حَتّی قُتِلَ 386 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 29، [4]الفتوح:ج 5 ص 113). [5]
امام علی علیه السلام،از همسرش امّ البنین،چهار فرزند به نامهای:عبّاس،عبد اللَّه،عثمان و جعفر داشت که همه آنها در کربلا،شهید شدند.
کنیه عبد اللَّه،ابو محمّدِ اکبر و لقبش عبد اللَّهِ اصغر بود.سنّ او هنگام شهادت،25 سال گزارش شده است.
عبّاس علیه السلام،مایل بود که تا زنده است،جانبازی برادرانش را در راه امام علیه السلام و برادرِ بزرگتر خود ببیند و اجر شکیبایان را ببرد.لذا خطاب به برادرش عبد اللَّه گفت:
تَقَدَّم بَینَ یَدَیَّ حَتّی أراکَ وأحتَسِبُکَ فَإِنَّهُ لا وَلَدَ لَکَ (1)
مقاتل الطالبیّین:ص 88. [1]
.در پیشِ رویم بجنگ [و شهید شو]،تا [ کشته شدن ] تو را ببینم و [ در راه خدا ]به شمار آورم،که تو فرزندی نداری.
آن گاه،عبد اللَّه به میدان آمد و به صف دشمن،حمله کرد تا شهید شد.
نام وی در«زیارت رجبیّه»آمده است.در«زیارت ناحیه مقدّسه»نیز میخوانیم:
السَّلامُ عَلی عَبدِ اللَّهِ ابنِ أمیرِ المُؤمِنینَ،مُبلِی البَلاءِ،وَالمُنادی بِالوَلاءِ فی عَرصَةِ کَربَلاءَ،المَضروبِ مُقبِلاً ومُدبِراً،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ هانِئَ بنَ ثُبَیتٍ الحَضرَمِیَّ (2).
سلام بر عبد اللَّه،فرزند امیر مؤمنان؛خوبْ آزموده شده در بلا،ندا دهنده به ولایت در عرصه کربلا و ضربه خورده از جلو و پشت ! خداوند،قاتلش هانی بن ثُبَیت حَضرَمی را لعنت کند !
384.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -در یادکردِ کُشتهشدگان-:[ دیگر،] عبد اللَّه بن علی بن ابی طالب،که هانی بن ثُبَیت حَضرَمی،او را کُشت. (3)
385.مقاتل الطالبیّین -به نقل از علی بن ابراهیم-:عبید اللَّه بن حسن و عبد اللَّه بن عبّاس،برایم نقل کردند که عبد اللَّه بن علی بن ابی طالب،به هنگام شهادت،25 ساله بود و فرزندی از او نمانْد.
احمد بن عیسی،از حسین بن نصر،از پدرش،از عمر بن سعد،از ابو مِخنَف،از عبد اللَّه بن عاصم،از ضحّاک مِشرَفی برایم نقل کرد که:عبّاس بن علی علیه السلام،به برادر تنیاش عبد اللَّه بن علی گفت:پیش از من،به میدان برو تا [ شهادت ] تو را ببینم و [ پاداش شهادت تو را ] به حساب خدا بگذارم [ و اجر ببرم ]،که تو فرزندی نداری.
او پیشگام شد و هانی بن ثُبَیت حَضرَمی،به او حمله برد و وی را کُشت. (1)
حَدَّثَنی عُبَیدُ اللَّهِ بنُ الحَسَنِ وعَبدُ اللَّهِ بنُ العَبّاسِ،قالا:قُتِلَ عَبدُ اللَّهِ بنُ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ وهُوَ ابنُ خَمسٍ وعِشرینَ سَنَةً،ولا عَقِبَ لَهُ.
حَدَّثَنی أحمَدُ بنُ عیسی،قالَ:حَدَّثَنی حُسَینُ بنُ نَصرٍ،قالَ:حَدَّثَنا أبی عَن عُمَرَ بنِ سَعدٍ،عن أبی مِخنَفٍ،عن عَبدِ اللَّهِ بنِ عاصِمٍ،عَنِ الضَّحّاکِ المِشرَفِیِّ،قالَ:
قالَ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ لِأَخیهِ مِن أبیهِ واُمِّهِ عَبدِ اللَّهِ بنِ عَلِیٍّ:تَقَدَّمَ بَینَ یَدَیَّ حَتّی أراکَ وأحتَسِبُکَ؛فَإِنَّهُ لا وَلَدَ لَکَ،فَتَقَدَّمَ بَینَ یَدَیهِ،وشَدَّ عَلَیهِ هانِئُ بنُ ثُبَیتٍ الحَضرَمِیُّ فَقَتَلَهُ 388 (مقاتل الطالبیّین:ص 88؛ [1]شرح الأخبار:ج 3 ص 194).
امام علی علیه السلام،به جهت علاقهای که به عثمان بن مَظعون،صحابی بزرگ پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله داشت،نام یکی از فرزندانش از امّ البنین را عثمان نامید.از ایشان،در این باره روایت شده که فرمود:
إنَّما سَمَّیتُهُ بِاسمِ أخی عُثمانَ بنِ مَظعونٍ (2).
همانا او را به نام برادرم عثمان بن مظعون،قرار دادم.
کنیه عثمان بن علی،ابو عَمرو بود و سنّ او هنگام شهادت،21 سال گزارش شده
است.او به میدان آمد و به صف دشمن حمله برد.
وی میجنگید تا این که شخصی به نام خولی بن یزید اصبَحی، (1)
در لباب الأنساب (ج 1 ص 398) آمده است:«غلام عمر سعد».
او را هدف تیر قرار داد و بر زمین افتاد و مردی از بنی ابان،سرش را از تنش جدا ساخت.نام وی در«زیارت رجبیّه»آمده است.در زیارت«ناحیه مقدّسه»نیز آمده:
السَّلامُ عَلی عُثمانَ ابنِ أمیرِ المُؤمِنینَ،سَمِیِّ عُثمانَ بنِ مَظعونٍ،لَعَنَ اللَّهُ رامِیَهُ بِالسَّهمِ خَولِیَّ بنَ یَزیدَ الأَصبَحِیَّ الإِیادِیَّ الدّارِمِیَّ (2).
سلام بر عثمان،پسر امیر مؤمنان،همنام عثمان بن مَظعون ! خدا،خَولی بن یزید اصبَحی ایادی دارِمی را لعنت کند که او را هدف تیر قرار داد !
386.الإرشاد: خَولی بن یزید اصبَحی،عثمان بن علی را-که جای برادرانش را [ در میدان ]گرفته بود-،نشانه گرفت و تیری به او زد و او را بر زمین انداخت.سپس مردی از بنی دارِم،به او حمله بُرد و سرش را جدا کرد. (3)
عبّاس علیه السلام،جلوه عشق و ایثار،تبلور رادمردی،صفا و وقار،و تجسّم شجاعت،شهامت و کرامت است.او در میان حماسهآفرینان کربلا و شهیدان تاریخ،از چنان جایگاه بلند و مکانت والایی برخوردار است که به گفته سیّد الساجدین،زین العابدین علیه السلام:
إنَّ لِلعَبّاسِ عِندَ اللَّهِ تَبارَکَ وتَعالی مَنزِلَةً یَغبِطُهُ بِها جَمیعُ الشُّهَداءِ یَومَ القِیامَةِ (4).
برای عبّاس علیه السلام،نزد خداوند-تبارک و تعالی-،منزلتی است که همه شهدا در
1) (1)
2) (2) الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
3) (3) وتَعَمَّدَ خَولِیُّ بنُ یَزیدَ الأَصبَحِیُّ عُثمانَ بنَ عَلِیٍّ-وقَد قامَ مَقامَ إخوَتِهِ-فَرَماهُ بِسَهمٍ فَصَرَعَهُ،وشَدَّ عَلَیهِ رَجُلٌ مِن بَنی دارِمٍ فَاحتَزَّ رَأسَهُ 389 (الإرشاد:ج 2 ص 109؛ [2]الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 476).
4) (4) الأمالی،صدوق:ص 547 ح 731، [3]بحار الأنوار:ج 44 ص 298 ح 4. [4]
روز قیامت،به او رَشک میبرند.
کنیه آن بزرگوار،ابو الفضل و ابو قِربه (صاحب مَشک) و القابش سقّا و قمر بنیهاشم است.
عبّاس علیه السلام،قامتی بلند،سینهای سِتَبر،بازوانی توانمند و چهرهای بس زیبا داشت،بدانسان که او را«ماه بنیهاشم»میگفتند.
او از آغاز قیام ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام،همراه و همدل ایشان و در هنگامه نبرد کربلا،پرچمدار سپاه او بود.عبّاس علیه السلام،در روزهای سخت محاصره امام علیه السلام و یارانش،سقایت سپاه و آبرسانی به کودکان را بر عهده داشت.
او در آستانه شب عاشورا،در جمع همراهان حسین علیه السلام،هنگامی که امام علیه السلام از آنها خواسته بود تا بروند و ایشان را تنها بگذارند اوّلین کسی بود که با جملاتی سرشار از عشق و ایمان،و آکَنده از ایثار،همگامی و جانفشانیاش را اعلام کرد.
عبّاس علیه السلام،در کلام امامان علیهم السلام،به ایثار،تیزبینی،استواری در ایمان،جهاد عظیم،آزمایش نیکو و داشتن جایگاه رَشکآور در قیامت،ستوده شده است.
عبّاس علیه السلام،در هنگام شهادت،34 سال داشت.بنا بر این،در حدود سال 26 هجری به دنیا آمده است.در«زیارت ناحیه مقدّسه»،در باره او آمده است:
السَّلامُ عَلَی أبی الفَضلِ العَبّاسِ بنِ أمیرِ المُؤمِنینَ،المُواسی أخاهُ بِنَفسِهِ،الآخِذِ لِغَدِهِ مِن أمسِهِ،الفادی لَهُ الواقی،السّاعی إلَیهِ بِمائِهِ،المَقطوعَةِ یَداهُ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَیهِ یَزیدَ بنَ الرُّقادِ الحیتی وحَکیمَ بنَ الطُّفیلِ الطّائِیَّ (1)
الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
.سلام بر ابوالفضل عبّاس،فرزند امیر مؤمنان؛از خود در گذرنده با جان برای برادر،برگیرنده از دیروزش برای فردایش،فداییِ او،نگهدارنده،کوشنده برای رساندن آب به او،و کسی که دستهایش بُریده شد ! خداوند،قاتلانش یزید بن رُقاد حیتی و حَکیم بن طُفَیل طایی را لعنت کند !
گفتنی است که در شماری از منابع متأخّر،مطالبی در باره ابو الفضل العبّاس علیه السلام
1) (1)
گزارش شده است که در منابع قابل استناد،دیده نمیشود.برای نمونه،به شماری از گزارشهای بیاساس،اشاره میکنیم.در معالی السبطین آمده است که:
آن هنگام که شبِ بیست و یکم ماه رمضان شد و علی علیه السلام در آستانه مرگ قرار گرفت،عبّاس علیه السلام را به سینه چسبانْد و فرمود:«فرزندم که چشم من در قیامت،با تو روشن خواهد شد! فرزندم! هنگامی که روز عاشورا شد و وارد شریعه شدی،مبادا آب بنوشی،در حالی که برادرت حسین،تشنه است!» (1)
معالی السبطین:ج 1 ص 277
.نیز در کتاب شعشعة الحسینی آمده است:
جناب امیر مؤمنان علیه السلام خلوت نمودند.حسنین علیهما السلام و زینب علیها السلام و امّ کلثوم علیها السلام را طلب فرمود و دست مبارک بر سر و رویِ ایشان کشید و به شدّت میگریست و ایشان هم میگریستند،به نوعی که سایر اولادهای آن حضرت [که] در بیرون خانه بودند،بیاختیار،داخل خانه شدند و میگریستند.پس حضرت امیر المؤمنین علیه السلام گرفت دست امام حسن علیه السلام را و به امانت سپرد فرزندان خود را به آن بزرگوار.پس نظر فرمود به عبّاس علیه السلام.دید گریه او از همه شدیدتر است.پس او را به نزد خود،طلب فرمود و شیون بلندی کرد و مفصّل گریست و آن گاه فرمود:«ای پسرم ! ای جانم ! از حسین،مراقبت کن،که او امانت خدا و پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و فاطمه علیها السلام و امانت من است.تو یاور او باش و خودت را فدای او کن».آن گاه،شیون زد و از گریه و فریاد زیاد،بیهوش شد (2).
همچنین در کتاب أسرار الشهادات،آمده است:
گفته شده:زُهَیر،پیش از کشته شدنش،نزد عبد اللَّه بن جعفر بن عقیل آمد و به او گفت:برادرم ! پرچم را به من بده.عبد اللَّه به وی گفت:آیا من در حمل آن،کوتاهی کردهام؟زهیر گفت:نه؛[ولی] من به آن،نیاز دارم.
راوی گفت:عبد اللَّه،پرچم را به زهیر داد و زهیر،آن را گرفت و به صورت ناگهانی،پیش عبّاس بن علی علیه السلام آورد و گفت:یا ابن امیر المؤمنین ! میخواهم خبری را برایت بازگو کنم که حفظش کردهام.عبّاس علیه السلام گفت:بگو که الآن،وقت
بازگوییِ خبر است.عیبی ندارد.بگو،که تو برای ما،خبر قطعی نقل میکنی.زهیر به وی گفت:ای ابوالفضل! بدان که پدرت امیر المؤمنین علیه السلام،وقتی تصمیم گرفت با مادرت امّ البنین ازدواج کند،دنبال برادرش عقیل-که نسبشناسِ عرب بود-فرستاد و فرمود:«برادرم ! از تو میخواهم که برایم زنی را از خانوادههای اصیل و نَسَبدار و شجاع،انتخاب کنی تا با او پسری شجاع بیاورم که یاور این پسرم-و اشاره به حسین علیه السلام کرد-باشد و او را در سرزمین طفّ کربلا همراهی کند».پدرت،تو را برای این روز،ذخیره کرد.پس تو در دفاع از حرم برادر و برادرانت،کوتاهی نکن.
راوی گفت:عبّاس علیه السلام،تکان خورد و دست به رکابش کشید و آن را کَند و گفت:ای زهیر! در چنین روزی،مرا تشجیع میکنی؟! به خدا سوگند،تو را به گونهای میبینم که هرگز چنین ندیده بودم (1)
أسرار الشهادات:ج 2 ص 395.
.باید گفت:متأسّفانه،هیچ سخنی از امیر مؤمنان علیه السلام خطاب به عبّاس علیه السلام یا در باره وی،در منابع معتبر،ثبت نشده است.
نیز در تذکرة الشهدا آمده است:
بعضی ذکر کردهاند که عبّاس علیه السلام،در آن حال،عرض کرد که:میخواهم یک بار دیگر،نظر به صورتت نمایم،و لکن حَرمَله،تیر بر چشمهای من زده است (2).
گزارشهای بسیار دیگری نیز در باره ایشان در کتابهایی مانند:معالی السبطین (ج 1 ص 275 و 270-271)،شعشعة الحسینی (ج 2 ص 184)،أسرار الشهادات (ج 2 ص 402 و 412)،ناسخ التواریخ (تاریخ الإمام الحسین علیه السلام:ص 441 و 438)،عنوان الکلام (ص 194 و 162 و 280)،تذکرة الشهدا (ص 270 و 443)،سوگنامه آل محمّد صلی اللَّه علیه و آله (ص 300) و المنتخب طریحی (ص 305) آمده است که در کتب معتبر،وجود ندارد.
اینک،برخی از آنچه در منابع قابل استناد،گزارش شده است،در پی میآید:
387.الأمالی،صدوق -به نقل از ثابت بن ابی صفیّه-:سَرور عابدان،علی بن الحسین علیه السلام،به عبید اللَّه،پسر عبّاس بن علی بن ابی طالب علیه السلام نگریست و گریست....
آن گاه فرمود:«خداوند،عبّاس را رحمت کند ! بی هیچ تردیدی،ایثار کرد و آزمایش [ نیکویی ] شد و خود را فدایِ برادرش کرد تا آن که دستانش قطع شد و خداوند عزّوجلّ به جای آنها،دو بال برایش قرار داد که با آنها،همراه فرشتگان در بهشت،پرواز میکند،همان گونه که برای جعفر بن ابی طالب،قرار داد.
عبّاس علیه السلام،نزد خداوند-تبارک و تعالی-منزلتی دارد که همه شهیدان در روز قیامت،به آن،رَشک میبرند». (1)
نَظَرَ سَیِّدُ العابِدینَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام إلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ العَبّاسِ بنِ [1]عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ،فَاستَعبَرَ ثُمَّ قالَ:....
ثُمَّ قالَ علیه السلام:رَحِمَ اللَّهُ العَبّاسَ! [2] فَلَقَد آثَرَ وأبلی وفَدی أخاهُ بِنَفسِهِ حَتّی قُطِعَت یَداهُ،فَأَبدَلَهُ اللَّهُ عزّوجلّ بِهِما جَناحَینِ یَطیرُ بِهِما مَعَالمَلائِکَةِفِی الجَنَّةِ، [3]کَما جَعَلَلِجَعفَرِ بنِأبی طالِبٍ،وإنَّ لِلعَبّاسِ عِندَ اللَّهِ تَبارَکَ وتَعالی مَنزِلَةً یَغبِطُهُ بِها جَمیعُ الشُّهَداءِ یَومَ القِیامَةِ 390 (الأمالی،صدوق:ص 547 ح 731، [4]الخصال:ص 68 ح 101).
388.سِرُّ السلسلة العلویّة -به نقل از مُفَضَّل بن عمر-:[امام] صادق علیه السلام فرمود:عمویمان عبّاس علیه السلام،تیزبین بود و ایمانی استوار داشت.همراه ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام،جهاد کرد و نیکو از آزمایش به در آمد و به شهادت رسید و وارث برادران مادریاش شد و پسرش عبید اللَّه بن عبّاس،[آنها را ]از او ارث بُرد.عبّاس علیه السلام،به هنگام شهادت،سی و چهار ساله بود. (2)
389.أنساب الأشراف- در یادکردِ نامهای فرزندان امیر مؤمنان علیه السلام-:عبّاس اکبر-که سقّا بود-.او در کربلا،مَشک آبی را برای حسین علیه السلام آورد و کنیه ابو قِربه (صاحب مَشک)،به او داده شد. (3)
390.تاریخ الطبری- به نقل از ضحّاک بن عبد اللَّه مَشرقی-،هنگامی که امام حسین علیه السلام به
1) (1)
2) (2) قالَ الصّادِقُ علیه السلام:کانَ عَمُّنَا العَبّاسُ [5]نافِذَ البَصیرَةِ،صَلبَ الإِیمانِ،جاهَدَ مَعَ أبی عَبدِ اللَّهِ الحُسَینِ علیه السلام،وأبلی بَلاءً حَسَناً،ومَضی شَهیداً،ووَرِثَ إخوَتَهُ مِن امِّهِ،ووَرِثَهُ ابنُهُ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ العَبّاسِ، [6]قالَ:اُستُشهِدَ وقَد بَلَغَ سِنُّهُ أربَعاً وثَلاثینَ سَنَةً 391 (سرّ السلسلة العلویّة:ص 89).
3) (3) وَالعَبّاسُ الأَکبَرُ وهُوَ السَّقّاءُ،کانَ حَمَلَ قِربَةَ ماءٍ لِلحُسَینِ علیه السلام بَکَربَلاءَ،ویُکنّی أبا قِربَةَ 392 (أنساب الأشراف:ج 2 ص 413، [7]تهذیب الکمال:ج 20 ص 479).
یارانش،اجازه بازگشت داد-:برادران و فرزندان و برادرزادگانش و نیز دو پسر عبد اللَّه بن جعفر،به حسین علیه السلام گفتند:چرا این کار را بکنیم؟برای این که پس از تو بمانیم؟! خداوند،چنین روزی را هیچ گاه به ما نشان ندهد ! آغازگر این گونه سخنان،عبّاس بن علی علیه السلام بود. (1)
فَقالَ لَهُ إخوَتُهُ وأبناؤُهُ وبَنو أخیهِ وَابنا عَبدِ اللَّهِ بنِ جَعفَرٍ:لِمَ نَفعَلُ؟لِنَبقی بَعدَکَ! لا أرانَا اللَّهُ ذلِکَ أبَداً.بَدَأَهُم بِهذَا القَولِ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام 393 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 419؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 91). [2]
391.الأخبار الطّوال: هنگامی که عبّاس بن علی علیه السلام،این [ وضعیت ] را دید،به برادرانش:عبد اللَّه،جعفر و عثمان،پسران علی-که بر او و پسرانش درود باد-و مادر همگی آنها امّ البنین عامِری از آل وحید بود،گفت:پیشقدم شوید-فدایتان شوم-و از سَرورتان،حمایت کنید تا به پای او جان دهید».
آنان،همگی پیشقدم شدند و پیش رویِ حسین علیه السلام،با سر و گلوی خود،از او محافظت کردند.
هانی بن ثُوَیب حَضرَمی،به عبد اللَّه بن علی،حمله بُرد و او را کُشت.سپس به برادرش جعفر بن علی حمله بُرد و او را نیز کُشت.
و یزید اصبحی نیز عثمان بن علی را با تیر زد و کُشت.سپس به سوی او رفت و سرش را جدا کرد و نزد عمر بن سعد آمد و به او گفت:به من،پاداش بده !
عمر گفت:برو از امیرت (یعنی عبید اللَّه بن زیاد) بگیر !
عبّاس بن علی علیه السلام،باقی ماند و پیشِ روی حسین علیه السلام میجنگید و هر کجا حسین علیه السلام میرفت،همراهش میرفت تا آن که کشته شد.خدایش رحمت کند ! (2)
فَحَمَلَ هانِئُ بنُ ثُوَیبٍ الحَضرَمِیُّ عَلی عَبدِ اللَّهِ بنِ عَلِیٍّ فَقَتَلَهُ،ثُمَّ حَمَلَ عَلی أخیهِ جَعفَرِ بنِ عَلِیٍّ،فَقَتَلَهُ أیضاً.
ورَمی یَزیدُ الأَصبَحِیُّ عُثمانَ بنَ عَلِیٍّ بِسَهمٍ فَقَتَلَهُ،ثُمَّ خَرَجَ إلَیهِ فَاحتَزَّ رَأسَهُ،فَأَتی عُمَرَ بنَ سَعدٍ،فَقالَ لَهُ:أثِبنی،فَقالَ عُمَرُ:عَلَیکَ بِأَمیرِکَ-یَعنی عُبَیدَ اللَّهِ بنَ زِیادٍ-فَسَلهُ أن یُثیبَکَ.
وبَقِیَ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام قائِماً أمامَ الحُسَینِ علیه السلام یُقاتِلُ دونَهُ،ویَمیلُ مَعَهُ حَیثُ مالَ،حَتّی قُتِلَ رَحمَةُ اللَّهِ عَلَیهِ 394 (الأخبار الطوال:ص 257، [3]تاریخ الطبری:ج 5 ص 448). [4]
1) (1)
2) (2) لَمّا رَأی ذلِکَ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام،قالَ لِإِخوَتِهِ عَبدِ اللَّهِ،وجَعفَرٍ،وعُثمانَ بَنی عَلِیٍّ عَلَیهِ وعَلَیهِمُ السَّلامُ-واُمُّهُم جَمیعاً امُّ البَنینَ العامِرِیَّةُ مِن آلِ الوَحیدِ-:تَقَدَّموا،بِنَفسی أنتُم! فَحاموا عَن سَیِّدِکُم حَتّی تَموتوا دونَهُ.فَتَقَدَّموا جَمیعاً،فَصاروا أمامَ الحُسَینِ علیه السلام،یَقونَهُ بِوُجوهِهِم ونُحورِهِم.
392.الإرشاد: دشمنان،بر حسین علیه السلام حمله بردند و بر لشکرش،غلبه کردند.تشنگی بر او شدّت گرفت.بر سیلبند فرات،بالا رفت تا خود را به آب برساند و برادرش عبّاس علیه السلام،پیشِ رویش بود.سواران ابن سعد،راه بر او گرفتند.در میان آنان،مردی از بنی دارِم بود که به آن سواران گفت:وای بر شما ! میان او و فرات،حائل شوید و آب را در اختیارش نگذارید.
حسین علیه السلام گفت:«خدایا ! او را تشنه بگذار !».
دارمِی،خشمگین شد و تیری به سوی حسین علیه السلام انداخت که بر زیر گلویش نشست.حسین علیه السلام،تیر را بیرون کشید و دستش را زیر گلویش گرفت.کفِ دستانش از خون،پُر شد.آنها را پاشید و سپس گفت:«خدایا ! از آنچه با پسر دختر پیامبرت میکنند،به تو شکایت میکنم».سپس به جایگاه خود،باز گشت،در حالی که تشنگیاش،شدّت یافته بود.
دشمنان،گِرد عبّاس علیه السلام را گرفتند و او را از حسین علیه السلام،جدا کردند.عبّاس علیه السلام نیز به تنهایی با آنها جنگید تا به شهادت رسید.رضوان الهی بر او باد !
شرکت کنندگان در قتل او،زید بن وَرقاء حَنَفی و حَکیم بن طُفَیل سِنبِسی بودند که پس از آن که زخمهایش افزون شد و دیگر نتوانست حرکت کند [،او را به شهادت رساندند ]. (1)
حَمَلَتِ الجَماعَةُ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام فَغَلَبوهُ عَلی عَسکَرِهِ،وَاشتَدَّ بِهِ العَطَشُ،فَرَکِبَ المُسَنّاةَ یُریدُ الفُراتَ وبَینَ یَدَیهِ العَبّاسُ أخوهُ،فَاعتَرَضَتهُ خَیلُ ابنِ سَعدٍ،وفیهِم رَجُلٌ مِن بَنی دارِمٍ،فَقالَ لَهُم:وَیلَکُم،حولوا بَینَهُ وبَینَ الفُراتِ،ولا تُمَکِّنوهُ مِنَ الماءِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:اللَّهُمَّ أظمِئهُ،فَغَضِبَ الدّارِمِیُّ ورَماهُ بِسَهمٍ فَأَثبَتَهُ فی حَنَکِهِ،فَانتَزَعَ الحُسَینُ علیه السلام السَّهمَ،وبَسَطَ یَدَهُ تَحتَ حَنَکِهِ فَامتَلَأَت راحَتاهُ بِالدَّمِ،فَرَمی بِهِ،ثُمَّ قالَ:اللَّهُمَّ إنّی أشکو إلَیکَ ما یُفعَلُ بِابنِ بِنتِ نَبِیِّکَ،ثُمَّ رَجَعَ إلی مَکانِهِ وقَدِ اشتَدَّ بِهِ العَطَشُ.
وأحاطَ القَومُ بِالعَبّاسِ علیه السلام فَاقتَطَعوهُ عَنهُ،فَجَعَلَ یُقاتِلُهُم وَحدَهُ حَتّی قُتِلَ رِضوانُ اللَّهِ عَلَیهِ،وکانَ المُتَوَلِّیَ لِقَتلِهِ زَیدُ بنُ وَرقاءَ الحَنَفِیُّ،وحَکیمُ بنُ الطُّفَیلِ السِّنبِسِیُّ،بَعدَ أن اثخِنَ بِالجِراحِ فَلَم یَستَطِع حَراکاً 395 (الإرشاد:ج 2 ص 109، [1]إعلام الوری:ج 1 ص 466). [2]
1) (1)
393.الملهوف: تشنگی حسین علیه السلام،شدّت گرفت.از سیلْبندِ فرات،بالا رفت تا خود را به آب برساند و عبّاس علیه السلام،برادرش نیز پیشِ رویش بود.سواران ابن سعد،راه را بر آن دو گرفتند و مردی از بنی دارِم،تیری به سوی حسین علیه السلام پرتاب کرد و آن را در گلوی شریفش نشانْد.امام-که درودهای خدا بر او باد-،تیر را بیرون کشید و دستش را زیر گلویش گرفت تا کفِ هر دو دستش از خون،پُر شد.سپس آن را پاشید و گفت:«خدایا ! من از آنچه با پسر دختر پیامبرت میکنند،به تو شکایت میکنم».
سپس،عبّاس علیه السلام را از او جدا کردند و او را از هر سو،در میان گرفتند تا او را به شهادت رساندند.خداوند،روحش را پاک بدارد ! پس حسین علیه السلام،به شدّت گریست. (1)
وَاشتَدَّ العَطَشُ بِالحُسَینِ علیه السلام،فَرَکِبَ المُسَنّاةَ یُریدُ الفُراتَ،وَالعَبّاسُ أخوهُ بَینَ یَدَیهِ،فَاعتَرَضَتهُما خَیلُ ابنِ سَعدٍ،فَرَمی رَجُلٌ مِن بَنی دارِمٍ الحُسَینَ علیه السلام بِسَهمٍ فَأَثبَتَهُ فی حَنَکِهِ الشَّریفِ،فَانتَزَعَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیهِ السَّهمَ،وبَسَطَ یَدَهُ تَحتَ حَنَکِهِ حَتَّی امتَلَأَت راحَتاهُ مِنَ الدَّمِ،ثُمَّ رَمی بِهِ وقالَ:اللَّهُمَّ إنّی أشکو إلَیکَ ما یُفعَلُ بِابنِ بِنتِ نَبِیِّکَ.
ثُمَّ اقتَطَعُوا العَبّاسَ علیه السلام عَنهُ،وأحاطوا بِهِ مِن کُلِّ جانِبٍ ومَکانٍ،حَتّی قَتَلوهُ قَدَّسَ اللَّهُ روحَهُ،فَبَکَی الحُسَینُ علیه السلام بُکاءً شَدیداً 396 (الملهوف:ص 170).
394.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: پس از عبد اللَّه بن علی،عبّاس بن علی علیه السلام-که مادر او نیز امّ البنین بود-،به میدان آمد.او-که همان سقّاست-،حمله کرد...
آن گاه،هماره جنگید تا گروهی از دشمن را کُشت و سپس،کُشته شد.
پس حسین علیه السلام فرمود:«اکنون،پُشتم شکست و چارهام،ناچار گشت». (2)
فَلَم یَزَل یُقاتِلُ حَتّی قَتَلَ جَماعَةً مِنَ القَومِ،ثُمَّ قُتِلَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:الآنَ انکَسَرَ ظَهری،وقَلَّت حیلَتی 397 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 29، [1]الفتوح:ج 5 ص 114). [2]
395.المناقب و المثالب، ابو حنیفه نعمان مغربی:عبّاس بن علی علیه السلام،پس از آن که حسین علیه السلام را از آب،باز داشتند،به دشمن حمله میبُرد و آنها را میشکافت و خود را به آب فرات میرساند و حسین علیه السلام و یارانش را سیراب میکرد.وی در آن روزها،«سَقّا (آبآور)»نامیده شد و میان فرات و قتلگاه حسین علیه السلام کشته شد.قبر او نیز همان جاست.در آن روز،[ دشمنان ]دست و پاهای او را هم قطع کردند. (1)
کانَ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام لَمّا مُنِعَ الحُسَینُ علیه السلام الماءَ،جَعَلَ یَحمِلُ عَلَی النّاسِ فَیُفرِجونَ حَتّی یَأتِی الفُراتَ ویَأتی بِالماءِ،فَیَسقِی الحُسَینَ علیه السلام وأصحابَهُ،فَسُمِّیَ«السَّقّاءَ»یَومَئِذٍ.وقُتِلَ بَینَ الفُراتِ ومَصرَعِ الحُسَینِ علیه السلام،فَثَمَّ قَبرُهُ،وقَطَعوا یَومَئِذٍ یَدَیهِ ورِجلَیهِ 398 (المناقب والمثالب، [1]ابو حنیفه نعمان مغربی:ص 309،کتاب المعقّبین:ص 111).
396.المناقب، ابن شهرآشوب:عبّاس،سقا،ماه بنی هاشم و پرچمدار حسین علیه السلام بود.او از دیگر برادرانش بزرگتر بود و در طلب آب میرفت که بر او حمله بُردند.او هم به آنها حمله بُرد و چنین میخواند:
از مرگْ نمیهراسم؛زیرا مرگ،ترقّی و صعودی است
که مرا در پشت شمشیرها،پنهان میکند.
جانم،سپر جان پاکیزه مصطفی باد!
من،عبّاسم که سقّا گشتهام
و به روز برخورد،هراسی از شرّ ندارم.
پس آنان را متفرّق کرد.زید بن وَرقای جُهَنی،در پشت درخت خرمایی به کمین او نشست و حَکیم بن طُفَیل سِنبِسی نیز او را یاری داد و بر دست راست عبّاس علیه السلام ضربهای زد [ و آن را قطع کرد ].عبّاس علیه السلام،شمشیر را به دست چپ گرفت و به آنها حمله بُرد و چنین رَجَز میخواند:
به خدا سوگند،اگر دست راستم را قطع کنید
من،همیشه از دینم حمایت میکنم
1) (1)
و نیز از امام راستگو و استوارباوری
که نواده پیامبرِ پاک و امین است.
آن گاه،جنگید تا ناتوان شد.حَکیم بن طُفَیل طایی،از پشت درخت خرما به او کمین زد و بر دست چپش ضربهای زد [ و آن را قطع کرد ].عبّاس علیه السلام نیز خواند:
ای جان ! از کافران مترس
و به رحمت خدای جبران کننده،بشارتت باد !
همراه با پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،سَرور برگزیده !
با سرکشیشان،دست چپم را قطع کردند
پروردگارا ! آنان را به داغیِ آتش برسان !
پس آن ملعون،با عمود آهنین [ به او زد و ] عبّاس علیه السلام را به شهادت رساند.
هنگامی که حسین علیه السلام،او را بر [ کناره ] رود فرات،افتاده دید،گریست و چنین خواند:
«ای بدترینِ مردمان ! با کارتان،تجاوز کردید
و با گفته محمّد پیامبر،مخالفت کردید.
آیا بهترینِ پیامبران،سفارش ما را به شما نکرد؟
آیا ما از نسل پیامبرِ تأیید شده نیستیم؟
آیا زهرا علیها السلام،مادر ماست یا شما؟
آیا احمد،بهترینِ مردمان نیست؟
نفرین شُدید و به خاطر جنایتتان،رسوا گشتید
به زودی،داغیِ آتشی برافروخته را خواهید دید». (1)
کانَ عَبّاسٌ السَّقّاءُ قَمَرُ بَنی هاشِمٍ،صاحِبَ لِواءِ الحُسَینِ علیه السلام،وهُوَ أکبَرُ الإِخوانِ.مَضی بِطَلَبِ الماءِ فَحَمَلوا عَلَیهِ وحَمَلَ هُوَ عَلَیهِم،وجَعَلَ یَقولُ:-
1) (1)
397.شرح الأخبار: کسی که عهدهدار کشتن عبّاس بن علی علیه السلام در آن روز (عاشورا) شد،یزید بن زیاد حَنَفی بود،و لباس و تجهیزات [ رزم ] عبّاس علیه السلام را حَکیم بن طُفَیل طایی برداشت.نیز گفته شده است که او همدست یزید [بن زیاد] در کُشتن عبّاس علیه السلام بود.
پس از آن که برادران عبّاس علیه السلام:عبد اللَّه،عثمان و جعفر-که همراه او قصد [ آوردن ]آب را داشتند-کشته شدند،عبّاس علیه السلام به تنهایی و با مَشک آب،باز میگشت و به یاران عبید اللَّه-که میان او و آب،فاصله انداخته بودند-،حمله میبُرد و آنان را میزد و میکُشت تا از [ شریعه ] آب،کنار روند.آن گاه،به فرات،وارد میشد و مَشک را پُر میکرد و میبُرد و به حسین علیه السلام و یارانش میرساند و آنان را سیراب میکرد،تا آن که دشمنان،بر او غلبه کردند و زخم تیرها،او را ناتوان کرد و
میان فرات و سراپرده خیمهها،در حال بُردن آب،او را کُشتند.قبرش نیز همان جاست.خدایش رحمت کند !
همچنین،دستها و پاهایش را از سرِ کینهورزی با او و به سبب گرفتاری[ هایی که برایشان به وجود آورده بود ] و کُشتاری که از آنها کرده بود،قطع کردند.از این رو بود که او«سقّا»نامیده شد. (1)
کانَ الَّذی وَلِیَ قَتلَ العَبّاسِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام یَومَئِذٍ یَزیدُ بنُ زِیادٍ الحَنَفِیُّ،وأخَذَ سَلَبَهُ حَکیمُ بنُ طُفَیلٍ الطّائِیُّ،وقیلَ:إنَّهُ شَرِکَ فی قَتلِهِ یَزید.
وکانَ بَعدَ أن قُتِلَ إخوَتُهُ عَبدُ اللَّهِ وعُثمانُ وجَعفَرٌ مَعَهُ قاصِدینَ الماءَ.ویَرجِعُ وَحدَهُ بِالقِربَةِ فَیَحمِلُ عَلی أصحابِ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ الحائِلینَ دونَ الماءِ،فَیَقتُلُ مِنهُم،ویَضرِبُ فیهِم حَتّی یَتَفَرَّجوا عَنِ الماءِ،فَیَأتِیَ الفُراتَ فَیَملَأَ القِربَةَ ویَحمِلَها،ویَأتِیَ بِهَا الحُسَینَ علیه السلام وأصحابَهُ،فَیَسقِیَهُم حَتّی تَکاثَروا عَلَیهِ،وأوهَنَتهُ الجِراحُ مِن النَّبلِ،فَقَتَلوهُ کَذلِکَ بَینَ الفُراتِ والسُّرادِقِ وهُوَ یَحمِلُ الماءَ،وثَمَّ قَبرُهُ رَحِمَهُ اللَّهُ.وقَطَعوا یَدَیهِ ورِجلَیهِ حَنَقاً عَلَیهِ،ولِما أبلی فیهِم وقَتَلَ مِنهُم،فَلِذلِکَ سُمِّیَ السَّقّاءَ 400 (شرح الأخبار:ج 3 ص 191).
398.عمدة الطالب: در یادکردِ فرزندان عبّاس بن امیر مؤمنان،علی بن ابی طالب علیه السلام که کنیهاش،ابو الفضل و لقبش سقّا بود؛زیرا در واقعه عاشورا،برای برادرش آب آورد و قبل از آن که آن را به او برسانَد،کشته شد و قبرش نیز نزدیک شریعه (راهْآب) فرات،یعنی همان شهادتگاه اوست.
در آن روز،پرچمدار حسین علیه السلام،برادرش [ عبّاس علیه السلام ] بود.
شیخ ابو نصر بخاری،از مُفَضّل بن عمر،از جعفر بن محمّد صادق علیه السلام،روایت کرده است که فرمود:«عمویمان عبّاس بن علی علیه السلام،تیزبین بود و ایمانی استوار داشت.همراه ابا عبد اللَّه علیه السلام جنگید و آزمونی نیکو داد و به شهادت رسید».
خون عبّاس علیه السلام،به گردن بنی حَنیفه است.او به هنگام شهادت،34 سال داشت.
مادر او و برادرانش:عثمان،جعفر و عبد اللَّه،اُمّ البنین فاطمه،دختر حِزام بن خالد بن ربیعة بن وحید بن کعب بن عامر بن کِلاب بن ربیعة بن عامر بن صَعصَعة بن معاویة
1) (1)
بن بَکر بن هوازِن بود.مادر امّ البنین هم لیلی،دختر سُهَیل بن مالک بود و او،پسر ابو بَرّه عامِر نیزهباز،پسر مالک بن جعفر بن کِلاب بود و مادر آن دو،عَمْره،دختر طُفَیل بن عامر بود و مادر عَمرَه نیز کَبْشه،دختر عُروه رَحّال بن عُتبة بن جعفر بن کِلاب و مادر کَبْشه هم فاطمه،دختر عبد شمس بن عبد مناف بوده است.
همچنین روایت شده که امیر مؤمنان علی علیه السلام،به برادرش عقیل-که نسبشناس و در انساب و اخبار عرب،دانا بود-،فرمود:«بنگر و برایم همسری بیاب که زاده دلاوران عرب باشد تا جوانی دلیر [ و جنگجو ]برایم بیاورد».
عقیل گفت:با امّ البنین از قبیله کِلاب،ازدواج کن که در عرب،شجاعتر از پدران او نیست.
امام علیه السلام نیز با او ازدواج کرد.هنگامی که واقعه کربلا پیش آمد،شمر بن ذی الجوشن کِلابی،به عبّاس علیه السلام و برادرانش گفت:خواهرزادگان من،کجا هستند؟
امّا آنان،پاسخش را ندادند.حسین علیه السلام به برادرانش فرمود:«پاسخ او را بدهید.هر چند فاسق است؛امّا یکی از داییهای شماست». (1)
در فرهنگ قبایلی عرب،به مردی که از قبیله مادر باشد نیز«دایی (خال)»گفته میشود.
آنان به او گفتند:چه میخواهی؟
گفت:به سوی من بیایید که شما،در امان هستید.خود را با برادرتان،به کُشتن ندهید.
آنان به او گفتند:رویت زشت باد و آنچه آوردهای نیز،زشت باد ! آیا سَرور و برادرمان را رها کنیم و به امان تو در آییم؟!
عبّاس علیه السلام و سه برادرش،در آن روز،کشته شدند. (2)
وکانَ صاحِبَ رایَةِ الحُسَینِ علیه السلام أخیهِ فی ذلِکَ الیَومِ.
رَوَی الشَّیخُ أبو نَصرٍ البُخارِیُّ عَنِ المُفَضَّلِ بنِ عُمَرَ أنَّهُ قالَ:قالَ الصّادِقُ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ علیه السلام:کانَ عَمُّنَا-
399.کامل الزیارات -به نقل از ابو حمزه ثُمالی-:امام صادق علیه السلام فرمود:هنگامی که خواستی به زیارت عبّاس بن علی علیه السلام-که کنار رود فرات،رو به روی بارگاه حسین علیه السلام است-،بروی،بر درگاه سایهبان بِایست....سپس،داخل شو و روی قبر بیفت و بگو:«سلام بر تو،ای بنده شایسته و مطیع خدا و پیامبرش و امیر مؤمنان و حسن و حسین ! خداوند،بر ایشان،درود و سلام فرستد ! سلام و رحمت و برکات و آمرزش و رضوان خدا،بر تو و بر روح و پیکرت باد !
گواهی میدهم و خدا را گواه میگیرم که تو،بر همان عقیدهای جان دادی که بدریان و مجاهدان در راه خدا،[ خداخواهانِ ] خیرخواه در جهاد با دشمنان خدا،مبالغهکنندگان در یاری اولیایش و دفاع کنندگان از دوستانش،جان دادند.خدا به تو،بهترین و فراوانترین و سرشارترین جزایِ کسانی را که به بیعت خود وفا کردند و دعوتش را پاسخ گفتند و اختیارداران کارهایش (اولیای امورش) را اطاعت کردند،عطا کند.
گواهی میدهم که تو،در خیرخواهی کوشیدی و نهایتِ توان خویش را به کار بردی.خداوند،تو را در زمره شهیدان بر انگیخت و روحت را با ارواح سعادتمندان،قرار داد و گستردهترین منزل را،با بهترین اتاقهای بهشتی،به تو عطا کرد و یادت را در عِلیّین، (1)
علّیین،یعنی جایگاه والا.به محلّ حضور مقرّبان درگاه الهی در بهشت میگویند.
بالا بُرد و تو را با پیامبران،صدّیقان،شهیدان و صالحان،محشور کرد،و چه همراهان خوبی !گواهی میدهم که تو،سستی نکردی و پا،پس ننهادی و با بینایی به کارت و پیروی از شایستگان و دنبالهروی از پیامبران،به سوی کارت روان شدی.خداوند،ما و شما را با پیامبر و اولیایش،در جایگاه نیکوکاران،محشور نماید،که او مهربانترینِ مهربانان است». (2)
السَّلامُ عَلَیکَ أیُّهَا العَبدُ الصّالِحُ،المُطیعُ للَّهِِ ولِرَسولِهِ ولِأَمیرِ المُؤمِنینَ وَالحَسَنِ وَالحُسَینِ علیهم السلام،وَالسَّلامُ عَلَیکَ ورَحمَةُ اللَّهِ وبَرَکاتُهُ،ومَغفِرَتُهُ ورِضوانُهُ،عَلی روحِکَ وبَدَنِکَ.
أشهَدُ واُشهِدُ اللَّهَ أنَّکَ مَضَیتَ عَلی ما مَضی عَلَیهِ البَدرِیّونَ وَالمُجاهِدونَ فی سَبیلِ اللَّهِ،المُناصِحونَ لَهُ فی جِهادِ أعدائِهِ،المُبالِغونَ فی نُصرَةِ أولِیائِهِ،الذّابّونَ عَن أحِبّائِهِ،فَجَزاکَ اللَّهُ أفضَلَ الجَزاءِ وأکثَرَ الجَزاءِ،وأوفَرَ الجَزاءِ وأوفَی جَزاءِ أحَدٍ مِمَّن وَفی بِبَیعَتِهِ،وَاستَجابَ لَهُ دَعوَتَهُ،وأطاعَ وُلاةَ أمرِهِ.
وأشهَدُ أنَّکَ قَد بالَغتَ فِی النَّصیحَةِ،وأعطَیتَ غایَةَ المَجهودِ،فَبَعَثَکَ اللَّهُ فِی الشُّهَداءِ،وجَعَلَ روحَکَ مَعَ أرواحِ السُّعَداءِ،وأعطاکَ مِن جِنانِهِ أفسَحَها مَنزِلاً،وأفضَلَها غُرَفاً،ورَفَعَ ذِکرَکَ فی عِلِّیّینَ،وحَشَرَکَ مَعَ النَّبِیّینَ وَالصِّدّیقینَ،وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحینَ،وحَسُنَ اولئِکَ رَفیقاً.
أشهَدُ أنَّکَ لَم تَهِن ولَم تَنکُل،وأنَّکَ مَضَیتَ عَلی بَصیرَةٍ مِن أمرِکَ،مُقتَدِیاً بِالصّالِحینَ،ومُتَّبِعاً لِلنَّبِیّینَ،جَمَعَ اللَّهُ بَینَنا وبَینَکَ،وبَینَ رَسولِهِ وأولِیائِهِ فی مَنازِلِ المُحسِنینَ؛فَإِنَّهُ أرحَمُ الرّاحِمینَ 402 (کامل الزیارات:ص 440 ح 671، [2]مصباح المتهجّد:ص 725). [3]
بسیاری از منابع،محمّد بن علی را نیز از شهدای کربلا شمردهاند و برخی،لقب وی را«اصغر»آوردهاند.
بر پایه برخی از گزارشها،نام مادر وی،اسماء بنت عُمَیس خَثعَمی است.
سنّ محمّد در هنگام شهادت،22 سال گزارش شده و قاتلش،مردی از طایفه ابان بن دارِم بوده است؛امّا به گزارش ابن شهرآشوب،او به دلیل بیمار بودن،در کربلا کشته نشد. (1)
المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 113.
در«زیارت ناحیه مقدّسه»آمده است:
السَّلامُ عَلی مُحَمَّدِ بنِ أمیرِ المُؤمِنینَ،قَتیلِ الإِیادِیِّ الدّارِمِیِّ لَعَنَهُ اللَّهُ وضاعَفَ عَلَیهِ العَذابَ الأَلیمَ،وصَلَّی اللَّهُ عَلَیکَ یا مُحَمَّدُ وعَلی أهلِ بَیتِکَ الصّابِرینَ (2).
سلام بر محمّد،پسر امیر مؤمنان؛کُشته شده [ به دستِ ] ایادی دارِمی،که خدا،او را لعنت کند و بر عذاب دردناک او بیفزاید ! درودهای خدا بر تو-ای محمّد-و بر خانواده شکیبایت !
نام وی در«زیارت رجبیّه»نیامده است.
گفتنی است که الفتوح ابن اعثَم و به پیروی از او،برخی منابع دیگر،عمر بن علی را از شهیدان کربلا معرّفی کردهاند و رَجَزی هم برای او نقل نمودهاند، (3)در حالی که برخی منابع،تصریح دارند که وی،همراه امام حسین علیه السلام نبوده و در سال 75 یا 77 هجری،در گذشته است.نقلی نیز وجود دارد که بر اساس آن،وی به امام علیه السلام هم توصیه کرده که به سوی کوفه نرود و خود،ماجرای این دیدارش با امام علیه السلام را بعدها نقل کرده است.همچنین منابع بسیاری،ماجراهایی از عمر بن علی در زمان عبد الملک مروان،آوردهاند که حاکی از زنده بودن وی پس از حادثه کربلاست.بنا بر این،با توجّه به شهرت فراوان ماجراهایی که زنده بودن وی را پس از کربلا میرسانند،شهادت او در کربلا،پذیرفتنی نیست. (4)
قاسم،فرزند امام حسن علیه السلام است.مادرش کنیز بود و نرجس نام داشت.چهره او چون پاره ماه بود.به گزارش خوارزمی،وی هنگام شهادت،به سنّ بلوغ نرسیده بود؛ولی مؤلّف لباب الأنساب،او را شانزده ساله میداند. (1)
لباب الأنساب:ج 1 ص 401.
چگونگی اجازه گرفتن این نوجوان از امام حسین علیه السلام برای رفتن به میدان،حاکی از قوّت معرفت و کمال درایت و شهامت و ایمان اوست.شاید به دلیل کمیِ سن،ابتدا امام حسین علیه السلام به او اجازه میدان رفتن نداد؛امّا قاسم،آن قدر دست و پای امام علیه السلام را بوسید و پافشاری و التماس کرد تا اجازه میدان گرفت.
او پس از هلاک نمودن تعدادی از سپاه ابن سعد،به خیل شهیدان پیوست.در«زیارت رجبیّه»،نام وی آمده و در«زیارت ناحیه مقدّسه»نیز در باره وی آمده است:
السَّلامُ عَلَی القاسِمِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ،المَضروبِ عَلی هامَتِهِ،المَسلوبِ لامَتَهُ،حینَ نادَی الحُسَینَ عَمَّهُ،فَجَلا عَلَیهِ عَمُّهُ کَالصَّقرِ،وهُوَ یَفحَصُ بِرِجلَیهِ التُّرابَ،وَالحُسَینُ یَقولُ:«بُعداً لِقَومٍ قَتَلوکَ ! ومَن خَصمُهُم یَومَ القِیامَةِ جَدُّکَ وأبوکَ».ثُمَّ قالَ:«عَزَّ وَاللَّهِ عَلی عَمِّکَ أن تَدعُوَهُ فَلا یُجیبَکَ،أو أن یُجیبَکَ وأنتَ قَتیلٌ جَدیلٌ فَلا
1) (1)
یَنفَعَکَ،هذا وَاللَّهِ یَومٌ کَثُرَ واتِرُهُ وقَلَّ ناصِرُهُ»،جَعَلَنِیَ اللَّهُ مَعَکُما یَومَ جَمعِکُما،وبَوَّأَنی مُبَوَّأَکُما،ولَعَنَ اللَّهُ قاتِلَکَ عُمَرَ بنَ سَعدِ بنِ عُروَةَ بنِ نُفَیلٍ الأَزدِیَّ،وأصلاهُ جَحیماً وأعَدَّ لَهُ عَذاباً ألیماً (1)
الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
.سلام بر قاسم،فرزند حسن بن علی؛ضربت خورده بر سرش،و زِرهش کَنْده شده،هنگامی که عمویش حسین را صدا زد ! پس عمویش،خود را مانند بازی شکاری،بر بالای سرش رسانْد و او،پاهایش را به خاک میسایید؛و حسین علیه السلام میفرمود:«[ از رحمت خدا ] دور باشند قاتلان تو؛کسانی که روز قیامت،دشمنشان،جدّ تو و پدر تو هستند !».
سپس فرمود:«به خدا سوگند،بر عمویت گران است که او را بخوانی و پاسخت را ندهد،یا پاسخت را بدهد،ولی تو کشته شده،بر خاک افتاده باشی و سودی برایت نداشته باشد.به خدا سوگند،امروز،روزی است که کُشندگان او (عمویت)،فراوان و یاورانش،اندک اند !».
1.در کتاب الهدایة الکبری،نوشته حسین بن حَمْدان خَصیبی، (2)از امام زین العابدین علیه السلام در شرح وقایع شب عاشورا،گزارش شده است:
یا عمّ! وأنا أُقتل؟فأشفق علیه،ثمّ قال علیه السلام:یابن أخی! کیف الموت عندک؟قال:یا عمّ! أحلی من العسل! قال:إی واللَّه فذلک أحلی... (3).
قاسم گفت:عموجان! آیا من کشته میشوم؟حسین علیه السلام با او مهربانی کرد و فرمود:«ای برادرزاده ! مرگ در نظرت چگونه است؟».گفت:عموجان! شیرینتر از عسل.فرمود:«آری.به خدا سوگند،شیرینتر است...».
گفتنی است که مشابه این مطلب،در کتاب مدینة المَعاجز (ج 4 ص 215) نیز آمده که ما به دلیل معتبر نبودن منبع گزارش،آن را در متن نیاوردیم.همچنین،در باره عروسی قاسم(!) و مصائب او،مطالبی در روضة الشهدا (ص 321-329) و المنتخب طُرَیحی (ص 365) و برخی کتابهای دیگر آمده است که صحیح و قابل استناد نیستند. (1)
ر.ک:ص 32 (کتابشناسی تاریخ عاشورا/منابع غیر قابل استناد).
2.آیا قاسم،زیرِ دست و پای اسبها مانده است؟
در چگونگی به شهادت رسیدن قاسم،آمده است:
قاسم،پس از ضربت خوردن و فرو افتادن [از اسب]،عمویش را صدا زد و حسین علیه السلام به سرعت،خود را به او رسانْد و کشنده قاسم را با شمشیر،هدف قرار داد و دستش را قطع کرد.لشکر دشمن هم برای نجات آن فرد،هجوم آوردند.
بر اساس کتب مقاتل کهن و مشهور،در این هجوم،به شهادت رساننده قاسم،زیر دست و پای لشکر قرار گرفت و هلاک شد؛امّا در برخی کتب متأخّر و به تبع آن،در افواه،مطرح شده که قاسم،زیرِ دست و پای لشکریان،کشته شد.به نظر میرسد منشأ این اشتباه،بحار الأنوار باشد و پس از آن،به کتابهایی چون:ناسخ التواریخ،مخزن البکاء،مهیّج الأحزان و أسرار الشهادات،راه یافته است.در متن بحار الأنوار،آمده است:
سپاه کوفه،هجوم بردند تا عمرو (کشنده قاسم)را از دست حسین علیه السلام نجات دهند.پس اسبها با سینههایشان به سوی او تاختند و با سمهایشان،او را زخمی و پایمال کردند و آن نوجوان،کشته شد.هنگامی که غبار جنگ،فرو نشست،ناگهان دیدند که حسین علیه السلام بر سرِ آن جوان،ایستاده و او در حال دست و پا زدن است (2).
اینک به پانوشتی که محقّق محترم بحار الأنوار،برای جمله«حتّی مات الغلام (تا آن که آن جوان،کشته شد)»آورده،بنگرید:
کلمه«غلام»در این عبارت،گذاشته (افزوده) شده است و ظاهراً از سرِ غفلت بوده است و این،مخالف با نسخه مقاتل الطالبیّین،الإرشاد و المناقب ابن شهرآشوب است و با کلمات خود کتاب (بحار الأنوار) هم سازگار نیست؛چون پس از آن میگوید:«و آن جوان،دست و پا میزد»؛یعنی در حال جان دادن بود و هنوز شهید نشده بود؛بخصوص با خطاب امام حسین علیه السلام به او که فرموده:«به خدا سوگند،این،بر عمویت بسیار گران است...!».پس آن که زیرِ دست و پای اسبها مُرده،دشمن خدا،عمرو بن سعد بن نُفَیل ازْدی بوده-که از رحمت خدا دور باشد-؛ولی عبارت مصنّف رحمه اللَّه علیه این معنا را القا میکند که آن جوان،قاسم بن حسن بوده است؛امّا در نسخه مقاتل الطالبیّین آمده:«عمرو را با شمشیر زد و او،مچ دستش را در برابر آن گرفت،که آن را از مِرفَق بُرید و کَنْد.لشکر عمر بن سعد،هجوم آوردند تا او را از دست حسین علیه السلام بِرَهانند.زمانی که لشکر،هجوم آوردند،سینه اسبان،او را هدف قرار دادند و زیر پا و سُم اسبها انداختند و نتوانست فرار کند تا مُرد.لعنت و خواری خدا بر او باد! زمانی که غبار نبرد،فرو نشست،دیدند که حسین علیه السلام بر بالای سر نوجوان،ایستاده و او،در حال دست و پا زدن است و حسین علیه السلام میگوید:...»تا پایان روایت. (1)
بحار الأنوار:ج 45 ص 35.
پس به دست میآید که کلمه«غلام»در نسخه مصنِّف (مرحوم مجلسی)،تصحیف کلمه«لعنه اللَّه»است که«لع»نوشته میشود.
آنچه در منابع قابل استناد در باره شهادت قاسم گزارش شده،در پی میآید:
400.تاریخ الطبری- به نقل از حُمَید بن مسلم-:جوانی به سان پاره ماه،شمشیر به دست،به سوی ما آمد.او پیراهن و بالاپوش و کفشهایی داشت که بند یک لِنگهاش پاره شده بود،و از یاد نبردهام که لنگه چپ آن بود.
عمرو بن سعد بن نُفَیل ازْدی به من گفت:به خدا سوگند،بر او حمله میبرم.
به او گفتم:سبحان اللَّه ! و از آن،چه میخواهی؟! کُشتن همین کسانی که گرداگردِ آنها را گرفتهاند،برای تو بس است.
گفت:به خدا سوگند،به او حمله خواهم بُرد !
1) (1)
آن گاه،بر او حمله بُرد،و باز نگشت تا با شمشیر،بر سرش زد.آن جوان،به صورت،[بر زمین] افتاد و فریاد برآورد:عموجان !
حسین علیه السلام،مانند باز شکاری،نگاهی انداخت و مانند شیر شرزه،به عمرو،یورش بُرد و او را با شمشیر زد.او ساعد دستش را جلوی آن گرفت امّا از آرنج،قطع شد.فریادی کشید و از امام علیه السلام،کناره گرفت.سواران کوفه،یورش آوردند تا عمرو را از دست حسین علیه السلام بِرَهانند؛امّا عمرو در جلوی سینه مَرکبها قرار گرفت و سواران،با اسب بر روی او رفتند و وی را لگدمال کردند تا مُرد.
غبار [ نبرد ] که فرو نشست،حسین علیه السلام بر بالای سر جوان،ایستاده بود و او پاهایش را از درد،به زمین میکشید.حسین علیه السلام فرمود:«از رحمت خدا دور باد گروهی که تو را کُشتند و کسانی که طرفِ دعوایشان در روز قیامت،جدّ توست!».
سپس فرمود:«به خدا سوگند،بر عمویت گران میآید که او را بخوانی و پاسخت را ندهد یا پاسخت را بدهد و سودی نداشته باشد؛صدایی که-به خدا سوگند-،جنایتکاران و تجاوزگران بر آن،فراوان و یاورانش اندک اند».
سپس او را بُرد و گویی میبینم که پاهای آن جوان،بر زمین کشیده میشود و حسین علیه السلام،سینهاش را بر سینه خود،نهاده است.با خود گفتم:با او چه میکند؟او را آورد و کنار فرزند شهیدش علی اکبر و کشتگان گِرد او-که از خاندانش بودند-،گذاشت.نام آن جوان را پرسیدم.گفتند:قاسم بن حسن بن علی بن ابی طالب است. (1)
خَرَجَ إلَینا غُلامٌ کَأَنَّ وَجهَهُ شِقَّةُ قَمَرٍ،فی یَدِهِ السَّیفُ،عَلَیهِ قَمیصٌ وإزارٌ ونَعلانِ قَدِ انقَطَعَ شِسعُ أحَدِهِما-ما أنسی أنَّهَا الیُسری-فَقالَ لی عَمرُو بنُ سَعدِ بنِ نُفَیلٍ الأَزدِیُّ:وَاللَّهِ لَأَشُدَّنَّ عَلَیهِ! فَقُلتُ لَهُ:سُبحانَ اللَّهِ! وما تُریدُ إلی ذلِکَ؟! یَکفیکَ قَتلُ هؤُلاءِ الَّذینَ تَراهُم قَدِ احتَوَلوهُم.قالَ:فَقالَ:وَاللَّهِ لَأَشُدَّنَّ عَلَیهِ؛فَشَدَّ عَلَیهِ،فَما وَلّی حَتّی ضَرَبَ رَأسَهُ بِالسَّیفِ،فَوَقَعَ الغُلامُ لِوَجهِهِ،فَقالَ:یا عَمّاه!
قالَ:فَجَلَّی الحُسَینُ علیه السلام کَما یُجَلِّی الصَّقرُ،ثُمَّ شَدَّ شِدَّةَ لَیثٍ غُضُبٍّ،فَضَرَبَ عَمراً بِالسَّیفِ،فَاتَّقاهُ بِالسّاعِدِ،فَأَطَنَّها مِن لَدُنِ المِرفَقِ،فَصاحَ،ثُمَّ تَنَحّی عَنهُ وحَمَلَت خَیلٌ لِأَهلِ الکوفَةِ لِیَستَنقِذوا عَمراً مِن حُسَینٍ علیه السلام،فَاستَقبَلَت عَمراً بِصُدورِها،فَحَرَّکَت حَوافِرَها وجالَتِ الخَیلُ بِفُرسانِها عَلَیهِ فَوَطِئَتهُ حَتّی ماتَ.-
1) (1)
401.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: پس از عون بن عبد اللَّه بن جعفر،بر اساس برخی نقلها،عبد اللَّه بن حسن بن علی بن ابی طالب و بر اساس برخی دیگر،قاسم بن حسن-که نوجوان و نابالغ بود-،به میدان آمد.هنگامی که حسین علیه السلام به او نگریست،او را در آغوش گرفت و آن قدر با هم گریستند که هر دو از حال رفتند.سپس جوان،اجازه پیکار خواست و عمویش حسین علیه السلام،از اجازه دادن،خودداری کرد.جوان،پیوسته دست و پای حسین علیه السلام را میبوسید و از او اجازه میخواست تا به او اجازه داد.او به میدان آمد.
...سپس حمله بُرد و صورتش به پاره ماه میمانْد.جنگید و با وجود کمیِ سنّش،35 مرد را کُشت.
حُمَید بن مسلم،گفته است:من در لشکر ابن سعد بودم و به آن جوان،مینگریستم.او پیراهنی و بالاپوش و کفشهایی داشت که بندِ یک لنگهاش پاره بود،و از یاد نبردهام که لنگه چپ آن بود.
عمرو بن سعد ازْدی گفت:به خدا سوگند،بر او حمله میبرم !
به او گفتم:سبحان اللَّه ! و از آن،چه میخواهی؟! کشتن همین کسانی که گرداگردِ آنها را گرفتهاند،برای تو بس است.
گفت:به خدا سوگند،به او حمله خواهم بُرد !
آن گاه،بر او حمله بُرد،و باز نگشت تا با شمشیر،بر سرش زد و آن جوان،به صورت [ بر زمین ] افتاد و فریاد برآورد:ای عمو جان !
حسین علیه السلام،مانند باز شکاری،نگاهی به او انداخت و خود را به صفوف دشمنزد و مانند شیری خشمگین،حمله کرد و عمرو را با شمشیر زد.او دستش را جلوی آن گرفت و از آرنج،قطع شد.فریادی کشید و از امام علیه السلام،کناره گرفت.سواران کوفه،برای نجات وی،یورش آوردند؛امّا او در جلوی سینه اسبها قرار گرفت و اسبها،او را لگدمال کردند تا مُرد.
غبار [ نبرد ] که فرو نشست،حسین علیه السلام بر بالای سرِ جوان،ایستاده بود و او،پاهایش را از شدّت درد،به زمین میکشید.حسین علیه السلام فرمود:«به خدا سوگند،بر عمویت گران میآید که او را بخوانی و پاسخت را ندهد یا پاسخت را بدهد و کمکی نتواند به تو بکند یا کمکت کند،امّا به تو سودی نبخشد.از رحمت خدا دور باشند کسانی که تو را کُشتند ! وای بر کُشنده تو !».سپس او را بُرد،و گویی میبینم که پاهای آن جوان،بر زمین کشیده میشود و حسین علیه السلام سینه او را بر سینه خود،نهاده است.با خود گفتم:با او چه میکند؟او را آورد و کنار شهیدان و کشتگان از خاندانش نهاد.
آن گاه،سر به آسمان بلند کرد و گفت:«خدایا ! همه آنها را به شمار آور و یک تن را هم جا مگذار و هرگز آنها را میامرز ! ای عموزادگان ! شکیبایی کنید.ای خاندان من ! شکیبا باشید که دیگر پس از امروز،هیچ خواریای نخواهید دید !». (1)
خَرَجَ مِن بَعدِهِ [أی بَعدِ عَونِ بنِ عَبدِ اللَّهِ بنِ جَعفَرٍ] عَبدُ اللَّهِ بنُ الحَسَنِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ فی بَعضِ الرِّوایاتِ،وفی بَعضِ الرِّوایاتِ القاسِمُ بنُ الحَسَنِ وهُوَ غُلامٌ صَغیرٌ لَم یَبلُغِ الحُلمَ-فَلَمّا نَظَرَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام اعتَنَقَهُ،وجَعَلا یَبکِیانِ حَتّی غُشِیَ عَلَیهِما،ثُمَّ استَأذَنَ الغُلامُ لِلحَربِ فَأَبی عَمُّهُ الحُسَینُ علیه السلام أن یَأذَنَ لَهُ،فَلَم یَزَلِ الغُلامُ یُقَبِّلُ یَدَیهِ ورِجلَیهِ ویَسأَلُهُ الإِذنَ حَتّی أذِنَ لَهُ،فَخَرَجَ...
...وحَمَلَ وکَأَنَّ وَجهَهُ فِلقَةُ قَمَرٍ،وقاتَلَ فَقَتَلَ-عَلی صِغَرِ سِنِّهِ-خَمسَةً وثَلاثینَ رَجُلاً.
قالَ حُمَیدُ بنُ مُسلِمٍ:کُنتُ فی عَسکَرِ ابنِ سَعدٍ،فَکُنتُ أنظُرُ إلَی الغُلامِ وعَلَیهِ قَمیصٌ وإزارٌ ونَعلانِ قَدِ انقَطَعَ شِسعُ إحداهُما-ما أنسی أنَّهُ کانَ شِسعَ الیُسری-فَقالَ عَمرُو بنُ سَعدٍ الأَزدِیُّ:وَاللَّهِ لَأَشُدَّنَّ عَلَیهِ! فَقُلتُ:سُبحانَ اللَّهِ! ما تُریدُ بِذلِکَ؟فَوَاللَّهِ لَو ضَرَبَنی ما بَسَطتُ لَهُ یَدی،یَکفیکَ هؤُلاءِ الَّذینَ تَراهُم قَدِ احتَوَشوهُ.قالَ:وَاللَّهِ لَأَفعَلَنَّ! وشَدَّ عَلَیهِ،فَما وَلّی حَتّی ضَرَبَ رَأسَهُ بِالسَّیفِ،فَوَقَعَ الغُلامُ لِوَجهِهِ وصاحَ:-
1) (1)
یکی دیگر از فرزندان امام حسن علیه السلام که در کربلا شهید شد،ابو بکر نام داشت. (1)سنّ او را 35 سال گفتهاند.
بیشتر منابع،نام او را در کنار عبد اللَّه و قاسم آوردهاند.بنا بر این،سه تن از فرزندان امام حسن علیه السلام در کربلا شهید شدهاند.
برخی از منابع،ابو بکر را کنیه عبد اللَّه میدانند.اگر اینچنین باشد،امام مجتبی علیه السلام،دو فرزند به نام عبد اللَّه داشته است:عبد اللَّه اکبر،که شوهر سَکینه،دختر امام حسین علیه السلام بوده (2)و در کربلا،به شهادت رسیده است؛و دیگری عبد اللَّه اصغر،که خُردسال بود و در آخرین ساعات روز عاشورا،در دامان امام حسین علیه السلام به شهادت رسید.
1) (1) شیخ مفید در کتاب الإرشاد،در بعضی جاها،«عمرو»را به جای«ابوبکر»گفته است.پس این احتمال وجود دارد که«عمرو»،اسم او و«ابوبکر»،کُنیه او باشد (الإرشاد:ج 2 ص 125 و 20 و 26).
2) (2) در المُحَبَّر آمده است:سَکینه دختر حسین بن علی بن ابی طالب،با عبد اللَّه پسر حسن بن علی بن ابی طالب،ازدواج کرد و وی،شوهر دوشیزگی او بود و پیش از عروسیشان درگذشت (المحبر:ص 438).
نام وی در«زیارت رجبیّه»آمده است.همچنین در«زیارت ناحیّه مقدسه»،در باره وی آمده است:
السَّلامُ عَلی أبی بَکرِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الزَّکِیِّ الوَلِیِّ،المَرمِیِّ بِالسَّهمِ الرَّدِیِّ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ عَبدَ اللَّهِ بنَ عُقبَةَ الغَنَوِیَّ (1)
الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
.سلام بر ابو بکر،فرزند حسن بن علی پاک و ولی ! آن تیرخورده با تیر کُشنده ! خداوند،قاتلش عبد اللَّه بن عُقْبه غَنَوی را لعنت کند !
402.الإرشاد: عبد اللَّه بن عُقْبه غَنَوی،تیری به سوی ابو بکر بن حسن بن علی بن ابی طالب انداخت و او را کُشت. (2)
403.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف-:مختار،عبد اللَّه بن عُقْبه غَنَوی را طلبید؛امّا دید که او گریخته و به جزیره (منطقهای در شمال عراق) رفته است.از این رو،خانهاش را ویران کرد.
این مرد غَنَوی،جوانی را از آنان (خاندان حسین علیه السلام) کشته بود. (3)
وکانَ ذلِکَ الغَنَوِیُّ قَد قَتَلَ مِنهُم غُلاماً...406 (تاریخ الطبری:ج6 ص65، [4]الکامل فی التاریخ:ج2 ص684). [5]
سومین فرزند امام حسن علیه السلام که در کربلا به شهادت رسید،عبد اللَّه نام داشت.ظاهراً وی پس از علی اصغر،خُردسالترین شهید کربلا بوده است. (4)هنگامی که سپاه کوفه،امام حسین علیه السلام را در آخرین لحظات زندگی،محاصره کرده بودند،این کودک،تلاش کرد تا خود را به امام علیه السلام برساند.زینب علیه السلام،خواست مانع وی شود؛
1) (1)
2) (2) رَمی عَبدُ اللَّهِ بنُ عُقبَةَ الغَنَوِیُّ أبا بَکرِ بنَ الحَسَنِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ،فَقَتَلَهُ 405 (الإرشاد:ج 2 ص 109؛ [2]أنساب الأشراف:ج 3 ص 406). [3]
3) (3) طَلَبَ المُختارُ عَبدَ اللَّهِ بنَ عُقبَةَ الغَنَوِیَّ فَوَجَدَهُ قَد هَرَبَ ولَحِقَ بِالجَزیرَةِ،فَهَدَمَ دارَهُ.
4) (4) در کتب معتبر،سنّ او نیامده است.برخی نویسندگان متأخّر،او را یازده ساله دانستهاند (أنصار الحسین علیه السلام:ص 132،مقتل الحسین علیه السلام،مقرّم:ص 280).
ولی نتوانست.او شتابان آمد تا این که خود را به امام علیه السلام رساند و در کنار ایشان،به شهادت رسید.
گفتنی است که برخی از منابع،ماجرای شهادت قاسم را در باره عبد اللَّه آوردهاند که نادرست به نظر میرسد.
نام وی در«زیارت رجبیّه»آمده است.در«زیارت ناحیه مقدّسه»نیز میخوانیم:
السَّلامُ عَلی عَبدِ اللَّهِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الزَّکِیِّ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ ورامِیَهُ حَرمَلَةَ بنَ کاهِلٍ الأَسَدِیَّ (1)
الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
.سلام بر عبد اللَّه بن حسن بن علی پاک ! خدا،قاتل او را و حَرمَلة بن کاهِل اسدی را-که به او تیر زد-،لعنت کند !
404.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف-:شمر بن ذی الجوشن،با پیادگان سپاه،به سوی حسین علیه السلام آمد.حسین علیه السلام به آنها حمله میبُرد و آنها را از هم میشکافت.سپس آنها،به طور کامل،گِرد حسین علیه السلام را گرفتند.پسربچّهای از خاندان حسین علیه السلام،به سوی او آمد.خواهرش زینب علیها السلام،دختر علی علیه السلام،او را گرفت تا نگاه دارد.حسین علیه السلام نیز به خواهرش فرمود:«او را نگاه دار !»؛امّا پسربچّه،تسلیم نشد و به سوی حسین علیه السلام دوید و در کنارش ایستاد.بحر بن کعب بن عبید اللَّه،از قبیله بنی تَیمُ اللَّه بن ثَعلَبة بن عُکابه،با شمشیر به سوی حسین علیه السلام حمله کرد.آن پسربچّه گفت:ای مادرْخبیث ! آیا عمویم را میکُشی؟
آن مرد،شمشیرش را بر او زد؛امّا پسربچّه،دستش را سپر کرد و شمشیر،آن را از آرنج،قطع کرد و فقط به پوست،آویزان مانْد.پسربچّه،مادرش را صدا زد.حسین علیه السلام،او را گرفت و به سینهاش چسبانْد و گفت:«ای فرزند برادرم ! بر آنچه به تو رسیده،شکیبایی کن و این [ وقایع ] را خیر ببین و به حساب خدا بگذار که خداوند،
1) (1)
تو را به پدران شایستهات،ملحق میکند؛به پیامبر خدا،علی بن ابی طالب،حمزه،جعفر و حسن بن علی-که خداوند،بر همه آنانْ درود فرستد-». (1)
إنَّ شِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِ أقبَلَ فِی الرَّجّالَةِ نَحوَ الحُسَینِ علیه السلام؛فَأَخَذَ الحُسَینُ علیه السلام یَشُدُّ عَلَیهِم فَیَنکَشِفونَ عَنهُ،ثُمَّ إنَّهُم أحاطوا بِهِ إحاطَةً،وأقبَلَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام غُلامٌ مِن أهلِهِ،فَأَخَذَتهُ اختُهُ زَینَبُ ابنَةُ عَلِیٍّ لِتَحبِسَهُ،فَقالَ لَهَا الحُسَینُ علیه السلام:اِحبِسیهِ،فَأَبَی الغُلامُ وجاءَ یَشتَدُّ إلَی الحُسَینِ علیه السلام،فَقامَ إلی جَنبِهِ.
قالَ:وقَد أهوی بَحرُ بنُ کَعبِ بنِ عُبَیدِ اللَّهِ-مِن بَنی تَیمِ اللَّهِ بنِ ثَعلَبَةَ بنِ عُکابَةَ-إلَی الحُسَینِ علیه السلام بِالسَّیفِ،فَقالَ الغُلامُ:یَا بنَ الخَبیثَةِ! أتَقتُلُ عَمّی؟فَضَرَبَهُ بِالسَّیفِ،فَاتَّقاهُ الغُلامُ بِیَدِهِ فَأَطَنَّها إلَّا الجَلدَةَ،فَإِذا یَدُهُ مُعَلَّقَةٌ،فَنادَی الغُلامُ:یا امَّتاه.
فَأَخَذَهُ الحُسَینُ علیه السلام فَضَمَّهُ إلی صَدرِهِ،وقالَ:یَا بنَ أخی،اِصبِر عَلی ما نَزَلَ بِکَ،وَاحتَسِب فی ذلِکَ الخَیرَ،فَإِنَّ اللَّهَ یُلحِقُکَ بِآبائِکَ الصّالِحینَ؛بِرَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله وعَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ،وحَمزَةَ وجَعفَرٍ،وَالحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِم أجمَعینَ 407 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 450، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 571). [2]
405.الملهوف: عبد اللَّه بن حسن بن علی-که هنوز جوانی نابالغ بود-،از نزد زنان بیرون دوید و خود را به کنار حسین علیه السلام رساند.زینب علیها السلام دختر علی علیه السلام،در پیاش رفت تا او را نگاه دارد؛امّا او تسلیم نشد و به هیچ روی نپذیرفت و گفت:به خدا سوگند،از عمویم جدا نمیشوم.
بحر بن کعب (و گفته شده که حرملة بن کاهِل)،شمشیر را به سوی حسین علیه السلام فرود آورد.نوجوان به او گفت:ای مادرْخبیث ! آیا عموی مرا میکُشی؟
بحر،با شمشیر به او زد.جوان،دستش را سپر کرد که قطع شد و از پوست،آویزان شد.پس فریاد بر آورد:ای عمو جان !
حسین علیه السلام،او را گرفت و به سینهاش چسباند و فرمود:«ای فرزند برادرم ! بر آنچه بر تو رسیده،شکیبایی کن و این را خیر ببین و به حساب خدا بگذار که خداوند،تو را به پدران شایستهات،ملحق میکند».
1) (1)
حرملة بن کاهِل-که خدا،لعنتش کند-،او را با تیر زد و در همان دامان عمویش،ذبح کرد (1)
در مثیر الأحزان،این افزوده آمده است:«همچنین حسین علیه السلام گفت:"خدایا ! اگر هم تا مدّتی [ از زندگی ]برخوردارشان ساختی،آنها را دچار تفرقه و گروه گروه کن و هر یک را به راهی ببر و هیچ گاه از آنان،راضی مباش"».
. (2)فَنادَی الغُلامُ:یا عَمّاه،فَأَخَذَهُ الحُسَینُ علیه السلام فَضَمَّهُ إلَیهِ،وقالَ:یَا بنَ أخی،اِصبِر عَلی ما نَزَلَ بِکَ،وَاحتَسِب فی ذلِکَ الخَیرَ؛فَإِنَّ اللَّهَ یُلحِقُکَ بِآبائِکَ الصّالِحینَ،قالَ:فَرَماهُ حَرمَلَةُ بنُ الکاهِلِ-لَعَنَهُ اللَّهُ-بِسَهمٍ،فَذَبَحَهُ وهُوَ فی حِجرِ عَمِّهِ الحُسَینِ علیه السلام 408 (الملهوف:ص 173،مثیر الأحزان:ص 73).
ر.ک:دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج 7 ص 121 (بخش هشتم/فصل ششم/شهادت فرزندان امام حسن علیه السلام)
1) (1)
2) (2) خَرَجَ عَبدُ اللَّهِ بنُ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ-وهُوَ غُلامٌ لَم یُراهِق-مِن عِندِ النِّساءِ،فَشَدَّ حَتّی وَقَفَ إلی جَنبِ الحُسَینِ علیه السلام،فَلَحِقَتهُ زَینَبُ ابنَةُ عَلِیٍّ لِتَحبِسَهُ،فَأَبی وَامتَنَعَ امتِناعاً شَدیداً،وقالَ:وَاللَّهِ لا افارِقُ عَمّی،فَأَهوی بَحرُ بنُ کَعبٍ-وقیلَ:حَرمَلَةُ بنُ الکاهِلِ-إلَی الحُسَینِ علیه السلام بِالسَّیفِ.فَقالَ لَهُ الغُلامُ:وَیلَکَ یَا بنَ الخَبیثَةِ،أتَقتُلُ عَمّی؟فَضَرَبَهُ بِالسَّیفِ،فَاتَّقاهَا الغُلامُ بِیَدِهِ،فَأَطَنَّها إلَی الجِلدِ،فَإِذا هِیَ مُعَلَّقَةٌ.
فصل هفتم:شهادت فرزندان عبد اللَّه بن جعفر (1)
از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله روایت شده که فرمود:«او دو بال رنگین دارد که با آنها در بهشت،پرواز می کند».از این رو،به«ذو الجناحین (صاحب دو بال)»یا«طیّار (پرواز کننده)»،مشهور شده است.روایات فراوانی در فضیلت او رسیده که در کتاب های حدیثی شیعه و اهل سنّت،نقل شده است.
محمّد،یکی از فرزندان عبد اللَّه بن جعفر طیّار است که در واقعه کربلا،شهید شد.مادر او،بر پایه گزارش منابع معتبر،خَوصا،دختر خَصَفة بن ثقیف بن ربیعه است.بنا بر این،آنچه در برخی از منابع آمده که مادر وی زینب علیها السلام است، (2)ظاهراً صحیح نیست.
نام او در زیارتهای«ناحیه»و«رجبیّه»،آمده است.
در«زیارت ناحیه»میخوانیم:
السَّلامُ عَلی مُحَمَّدِ بنِ عَبدِ اللَّهِ بنِ جَعفَرٍ،الشّاهِدِ مَکانَ أبیهِ،وَالتّالی لِأَخیهِ،وواقیِه
1) (1)ابو عبد اللَّه جعفر بن ابی طالب بن عبد المطّلب بن هاشم بن عبد مناف،ده سال از علی بن ابی طالب علیه السلام بزرگ تر بود و پس از او مسلمان شد و آیاتی چند از قرآن کریم،در باره او نازل شده است.در حدیث نبوی آمده که:او شبیه ترین خلق و خو و شمایل را به پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله داشت و جزو مهاجران نخستین به سرزمین حبشه بود و از آن جا به هنگام فتح خیبر بر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله در آمد و سپس در جنگ موته،در سال هشتم هجری شرکت جُست و به شهادت رسید.
2) (2) مانند کامل بهایی (ج 2 ص 303) و أعیان الشیعة (ج 1 ص 608) [1] که مادر محمّد را زینب کبری گفتهاند.
بِبَدَنِهِ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ عامِرَ بنَ نَهشَلٍ التَّمیمِیَّ (1)
الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
.سلام بر محمّد بن عبد اللَّه بن جعفر که شاهد جایگاه پدرش و پیرو برادرش و حافظ تن او بود ! خدا،قاتل او عامر بن نَهشَل تمیمی را لعنت کند !
406.تاریخ الطبری -به نقل از هشام-:محمّد بن عبد اللَّه بن جعفر بن ابی طالب-که مادرش خوصا،دختر خَصَفة بن ثقیف بن ربیعة بن عائِذ بن حارث بن تیم اللَّه بن ثَعلَبه،از بنی بکر بن وائِل بود-،به دست عامر بن نَهشَل تَیمی،کشته شد. (2)
عَون،یکی دیگر از فرزندان عبد اللَّه بن جعفر طیّار است که در واقعه کربلا،به شهادت رسید.گفتنی است که عبد اللَّه بن جعفر،دو فرزند به نام«عون»داشته است.از این رو،یکی از آنها«عونِ اکبر»و دیگری«عونِ اصغر»نامیده شدهاند.مادر یکی از آنها زینب علیها السلام بوده و نام مادر دیگری،جُمانه دختر مُسَیَّب،گزارش گردیده است.در این که کدام یک از آنها در کربلا شهید شده و مادرش کیست،میان مورّخان،اختلاف نظر وجود دارد.ابو الفرج اصفهانی،وی را عون اکبر و فرزند زینب علیها السلام میداند و میگوید که عون اصغر،در واقعه حَرّه [ در مدینه ] به شهادت رسیده است؛ (3)امّا بیشتر منابع،عونِ شهید در کربلا را فرزند«جُمانه»میدانند. (4)
نام وی در زیارتهای«ناحیه»و«رجبیّه»آمده است.در«زیارت ناحیه مقدّسه»میخوانیم:
السَّلامُ عَلی عَونِ بنِ عَبدِ اللَّهِ بنِ جَعفَرٍ الطَّیّارِ فِی الجِنانِ،حَلیفِ الإِیمانِ،ومُنازِلِ
1) (1)
2) (2) قُتِلَ مُحَمَّدُ بنُ عَبدِ اللَّهِ بنِ جَعفَرِ بنِ أبی طالِبٍ،واُمُّهُ الخَوصاءُ ابنَةُ خَصَفَةَ بنِ ثَقیفِ بنِ رَبیعَةَ بنِ عائِذِ بنِ الحارِثِ بنِ تَیمِ اللَّهِ بنِ ثَعلَبَةَ مِن بَکرِ بنِ وائِلٍ،قَتَلَهُ عامِرُ بنُ نَهشَلٍ التَّیمِیُّ 409 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 469، [2]تاریخ خلیفة بن خیّاط:ص 179). [3]
3) (3) مقاتل الطالبیّین:ص 95. [4]
4) (4) مانند تاریخ الطبری (ج 5 ص 468) و الکامل فی التاریخ (ج 2 ص 581) و نسب قریش (ص 83).
الأَقرانِ،النّاصِحِ لِلرَّحمنِ،التّالی لِلمَثانی وَالقُرآنِ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ عَبدَ اللَّهِ بنَ قُطبَةَ النَّبهانِیَّ (1)
الإقبال:ج 3 ص 75، [1]المزار الکبیر:ص 490.
.سلام بر عَون،پسر عبد اللَّه،پسر جعفرِ پرواز کننده در بهشت؛آن همپیمان ایمان،و همنشین بزرگان،و مُخلص برای [ خدای ] مهربان،و پیرو آیهها و قرآن ! خدا،قاتل او،عبد اللَّه بن قُطبه نَبهانی را لعنت کند !
407.تاریخ الطبری -به نقل از هشام-:عَون بن عبد اللَّه بن جعفر بن ابی طالب،که مادرش جُمانه،دختر مُسیَّب بن نَجَبة بن ربیعة بن ریاح از قبیله بنی فَزاره بود.وی به دست عبد اللَّه بن قُطْبه طایی نَبهانی،کشته شد. (2)
408.تاریخ الطبری -به نقل از ابو کَنود عبد الرحمان بن عُبَید-:هنگامی که عبد اللَّه بن جعفر بن ابی طالب،از کشته شدن دو پسرش همراه حسین علیه السلام خبر یافت و مردم برای تسلیت به حضورش میآمدند،یکی از وابستگانش-که فکر نمیکنم کسی جز ابو لَسْلاس باشد-،گفت:مصیبتی که دیدهایم،از جانب حسین به ما رسیده است !
عبد اللَّه بن جعفر،او را با کفشش زد و سپس گفت:ای پسر زنِ بدبو ! آیا به حسین،چنین میگویی؟به خدا سوگند،اگر در کنارش حاضر میبودم،دوست میداشتم که از او جدا نشوم تا همراهش کشته شوم !
به خدا سوگند،آنچه دلم را به از فدا شدن دو پسرم راضی و مصیبت آن دو را بر من،سبُک میکند،این است که در راه از خود گذشتگی برای برادر و پسرعمویم [ حسین علیه السلام ] و پایداری در کنار او،کشته شدهاند !
سپس به همنشینانش رو کرد و گفت:خدا را بر شهادت حسین علیه السلام میستایم که اگر
نتوانستم با دستانم حسین علیه السلام را یاری کنم،دو پسرم،او را یاری دادند. (1)
لَمّا بَلَغَ عَبدَ اللَّهِ بنَ جَعفَرِ بنِ أبی طالِبٍ مَقتَلُ ابنَیهِ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام،دَخَلَ عَلَیهِ بَعضُ مَوالیهِ وَالنّاسُ یُعِزّونَهُ-قالَ:ولا أظُنُّ مَولاهُ ذلِکَ إلّا أبَا اللِّسلاسِ-فَقال:هذا ما لَقینا ودَخَلَ عَلَینا مِنَ الحُسَینِ،قالَ:فَحَذَفَهُ عَبدُ اللَّهِ بنُ جَعفَرٍ بِنَعلِهِ.
ثُمَّ قالَ:یَا بنَ اللَّخناءِ،ألِلحُسَینِ تَقولُ هذا،وَاللَّهِ لَو شَهِدتُهُ لَأَحبَبتُ ألّا افارِقَهُ حَتّی اقتَلَ مَعَهُ،وَاللَّهِ إنَّهُ لَمِمّا یُسَخِّی بِنَفسی عَنهُما،ویُهَوِّنُ عَلَیَّ المُصابَ بِهِما،أنَّهُما اصیبا مَعَ أخی وَابنِ عَمّی مُواسِیَینِ لَهُ،صابِرَینِ مَعَهُ.ثُمَّ أقبَلَ عَلی جُلَسائِهِ فَقالَ:الحَمدُ للَّهِِ عَلی مَصرَعِ الحُسَینِ،إلّا تَکُن آسَت حُسَیناً یَدی،فَقَد آساهُ وَلَدی 411 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 466؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 124). [2]
ر.ک:دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج 7 ص 147 (بخش هشتم/فصل هفتم/شهادت فرزندان عبد اللَّه بن جعفر)
1) (1)
فرزندان عقیل بن ابی طالب،نقش مؤثّری در نهضت حسینی داشتند.علاوه بر مُسلم،فرزندش عبد اللَّه،برادرانش جعفر و عبد اللَّه و عبد الرحمان،و نیز فرزند یکی دیگر از برادرانش،محمّد بن ابی سعید،همگی در این راه،به شهادت رسیدند.لذا امام زین العابدین علیه السلام،ابراز علاقه ویژهای نسبت به فرزندان عقیل داشت.در روایات،آمده است که به ایشان گفته شد:
ما بالُکَ تَمِیلُ إلَی بَنِی عَمِّکَ هَؤلاءِ دونَ آلِ جَعْفَرٍ؟
تو را چه میشود که به این عموزادههایت ( فرزندان عقیل )،بیشتر متمایلی،تا به فرزندان جعفر؟
امام علیه السلام پاسخ داد:
إنّی أذکُرُ یَومَهُم مَعَ أبی عَبدِ اللَّهِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،فَأرِقُّ لَهُم (1)
کامل الزیارات:ص 214 ح 307، [1]بحار الأنوار:ج 46 ص 110 ح 4. [2]
.آن روزِ سختشان با ابا عبد اللَّه حسین بن علی علیه السلام را به یاد میآورم و دلم برایشان میسوزد.
عبد اللَّه،فرزند مسلم و مادرش رُقَیّه دختر امام علی علیه السلام بود.سنّ او هنگام شهادت،
1) (1)
26 سال،گزارش شده است. (1)
در تنقیح المقال (ج 2 ص 217) آمده:«چهارده سال داشت»که بعید است نوجوان چهارده ساله،جزء اوّلین مبارزان باشد.
برخی،وی را نخستین شهیدِ خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله دانستهاند و بر پایه گزارش شماری از منابع،وی پس از علی اکبر علیه السلام به شهادت رسیده است. (2)نام او در زیارتهای«ناحیه»و«رجبیّه»آمده است.
در«زیارت ناحیه مقدّسه»میخوانیم:
السَّلامُ عَلَی القَتیلِ ابنِ القَتیلِ،عَبدِ اللَّهِ بنِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ،ولَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ عامِرَ بنَ صَعصَعَةَ.وقیلَ:أسَدَ بنَ مالِکٍ (3).
سلام بر کُشته شده،پسر کُشته شده،عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل ! لعنت خدا بر قاتل او عامِر بن صَعصَعه (و گفته شده:اسد بن مالک) !
409.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: هنگامی که یاران حسین علیه السلام،کشته شدند و جز خاندانش،یعنی فرزندان علی علیه السلام،جعفر،عقیل و حسن علیه السلام،و نیز فرزندان خود حسین علیه السلام،کسی نمانْد،گِرد هم آمدند و با یکدیگر،خداحافظی کردند و عزم جنگ نمودند.
نخستین کس از خاندان حسین علیه السلام که [ برای نبرد ] بیرون آمد، (4)عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل بود که به میدان آمد...سپس،حمله کرد و جنگید و گروهی را کُشت و سپس،کُشته شد. (5)
فَأَوَّلُ مَن خَرَجَ مِن أهلِ بَیتِهِ عَبدُ اللَّهِ بنُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ،فَخَرَجَ...
ثُمَّ حَمَلَ فَقاتَلَ وقَتَلَ جَماعَةً،ثُمَّ قُتِلَ 412 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج2 ص26، [3]الفتوح:ج5 ص 110). [4]
1) (1)
2) (2) از أنساب الأشراف (ج 3 ص 407) و الإرشاد (ج 2 ص 107)، [1]این گونه برداشت میشود.
3) (3) الأقبال:ج 3 ص 73. [2]
4) (4) بنا به نظر مشهور-که نخستین شهید اهل بیت علیهم السلام را علی اکبر علیه السلام میدانند-،باید این گونه گفت که احتمالاً اوّلین شهید بعد از علی اکبر علیه السلام،عبد اللَّه بن مسلم بوده است.
5) (5) لَمّا قُتِلَ أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام ولَم یَبقَ إلّا أهلُ بَیتِهِ،وهُم وُلدِ عَلِیٍّ ووُلدِ جَعفَرٍ،ووُلدِ عَقیلٍ ووُلدِ الحَسَنِ،ووُلدِهِ،اجتَمَعوا ووَدَّعَ بَعضُهُم بَعضاً وعَزَموا عَلَی الحَربِ.
410.تاریخ الطبری -به نقل از حُمَید بن مُسلم ازْدی-:عمرو بن صَبیح صُدایی،تیری به سوی عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل انداخت.او کفِ دستش را [ برای محفاظت ] بر پیشانیاش نهاد [؛امّا تیر،دستش را به پیشانیاش دوخت ]و نتوانست آن را حرکت دهد.سپس تیری دیگر آمد و قلبش را شکافت. (1)
إنَّ عَمرَو بنَ صَبیحٍ الصُّدائِیَّ رَمی عَبدَ اللَّهِ بنَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ بِسَهمٍ فَوَضَعَ کَفَّهُ عَلی جَبهَتِهِ،فَأَخَذَ لا یَستَطیعُ أن یُحَرِّکَ کَفَّیهِ،ثُمَّ انتَحی لَهُ بِسَهمٍ آخَرَ فَفَلَقَ قَلبَهُ 413 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 447، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 570). [2]
411.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف-:مختار،همچنین عبد اللَّه شاکری را به سوی مردی از قبیله جُنَّب،به نام زید بن رُقاد فرستاد که گفته بود:من،جوانی از آنها ( خاندان حسین علیه السلام ) را با تیری زدم و کف دستش را-که سپرِ پیشانیاش کرده بود-،به پیشانیاش دوختم و نتوانست کفِ دستش را از پیشانیاش جدا کند.
ابو عبد الأعلی زُبَیدی،برای من (ابو مِخنَف)،چنین نقل کرد که:آن جوان،عبد اللَّه بن مُسلم بن عقیل بوده است و هنگامی که کفِ دستش به پیشانیاش دوخته شده،گفته است:خدایا ! آنان،ما را فرو کاستند و خوار داشتند.خدایا ! آنان را بکُش،همان گونه که ما را کُشتند،و خوارشان کن،همان گونه که ما را خوار داشتند.
سپس او (زید بن رُقاد)،تیری دیگر به سوی آن جوان انداخت و او را کُشت.[ زید بن رُقاد،خود ]میگفت:وقتی به او رسیدم،جان داده بود.آن تیرم را که در شِکمش نشسته و او را از پای در آورده بود،بیرون کشیدم و بعد،تیرِ روی پیشانیاش را آن قدر حرکت دادم تا توانستم آن را بیرون بکشم؛امّا تیغه آن،در پیشانیاش مانْد و نتوانستم آن را بیرون بکشم. (2)
قالَ أبو مِخنَفٍ:فَحَدَّثَنی أبو عَبدِ الأَعلَی الزُّبَیدِیُّ أنَّ ذلِکَ الفَتی عَبدُ اللَّهِ بنُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ،وأنَّهُ قالَ حَیثُ أثبَتَ کَفَّهُ فی جَبهَتِهِ:اللَّهُمَّ إنَّهُم استَقَلّونا وَاستَذَلّونا،اللَّهُمَّ فَاقتُلهُم کَما قَتَلونا،وأذِلَّهُم کَمَا استَذَلّونا.
ثُمَّ إنَّهُ رَمَی الغُلامَ بِسَهمٍ آخَرَ فَقَتَلَهُ،فَکانَ یَقولُ:جِئتُهُ مَیِّتاً فَنَزَعتُ سَهمِیَ الَّذی قَتَلتُهُ بِهِ مِن جَوفِهِ،فَلَم أزَل انَضنِضُ السَّهمَ مِن جَبهَتِهِ حَتّی نَزَعتُهُ،وبَقِیَ النَّصلُ فی جَبهَتِهِ مُثبَتاً ما قَدَرتُ عَلی نَزعِهِ 414 (تاریخ الطبری:ج 6 ص 64، [3]أنساب الأشراف:ج 6 ص 407). [4]
1) (1)
2) (2) بَعَثَ المُختارُ أیضاً عَبدَ اللَّهِ الشّاکِرِیَّ إلی رَجُلٍ مِن جُنَّبٍ یُقالُ لَهُ زَیدُ بنُ رُقادٍ،کانَ یَقولُ:لَقَد رَمَیتُ فَتیً مِنهُم بِسَهمٍ وإنَّهُ لَواضِعٌ کَفَّهُ عَلی جَبهَتِهِ یَتَّقِی النَّبلَ،فَأَثبَتُّ کَفَّهُ فی جَبهَتِهِ،فَمَا استَطاعَ أن یُزیلَ کَفَّهُ عَن جَبهَتِهِ.
جعفر،فرزند عقیل بن ابی طالب که کنیه مادرش را برخی«اُمّ ثَغَر»و برخی«اُمّ البنین»،گزارش کردهاند.وی نیز مانند مُسلم،داماد امام علی علیه السلام بوده است.بر پایه آنچه مؤلّف لباب الأنساب گزارش کرده،جعفر در هنگام شهادت،23 ساله بوده است. (1)
لباب الأنساب:ج 1 ص 401.
نام او در زیارتهای«ناحیه»و«رجبیّه»آمده است.در زیارت«ناحیه مقدّسه»،در باره وی میخوانیم:
السَّلامُ عَلی جَعفَرِ بنِ عَقیلٍ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ ورامِیَهُ بِشرَ بنَ خَوطٍ الهَمدانِیَّ (2).
سلام بر جعفر بن عقیل ! خدا،قاتل او را و بِشْر بن بن خَوط هَمْدانی را-که به او تیر زد-،لعنت کند !
412.الفتوح: پس از عبد اللَّه بن مُسلم،جعفر بن عقیل بن ابی طالب،به میدان آمد...سپس حمله بُرد و جنگید تا کشته شد.خداوند،رحمتش کند ! (3)
ثُمَّ حَمَلَ فَقاتَلَ حَتّی قُتِلَ رَحِمَهُ اللَّهُ 415 (الفتوح:ج 5 ص 111، [2]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 26). [3]
عبد الرحمان بن عقیل نیز داماد امام علی علیه السلام بوده و همسرش خدیجه نام داشته است.طول قامت وی به گونهای بود که به گفته لباب الأنساب،«نیزه خانواده عقیل»،نامیده میشد. (4)وی هنگام شهادت،35 ساله بوده است.
نام او در زیارتهای«ناحیه»و«رجبیّه»آمده است.در«زیارت ناحیه مقدّسه»،در باره وی میخوانیم:
السَّلامُ عَلی عَبدِ الرَّحمنِ بنِ عَقیلٍ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ ورامِیَهُ عُمَرَ بنَ خالِدِ بنِ أسَدٍ الجُهَنِیَّ (1)
الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
.سلام بر عبد الرحمان بن عقیل ! خداوند،قاتل او و عمر بن خالد بن اسد جُهَنی را-که به او تیر زد-،لعنت کند !
413.المناقب،ابن شهرآشوب: سپس عبد الرحمان بن عقیل،به میدان آمد...آن گاه،هفده جنگجو را کُشت و سپس عثمان بن خالد جُهَنی،او را به شهادت رساند. (2)
فَقَتَلَ سَبعَةَ عَشَرَ فارِساً،قَتَلَهُ عُثمانُ بنُ خالِدٍ الجُهَنِیُّ 416 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 105؛ [2]الفتوح:ج 5 ص 111). [3]
یکی دیگر از فرزندان عقیل که در واقعه کربلا به شهادت رسید،عبد اللَّه نام داشت.سنّ وی را به هنگام شهادت،33 سال گفتهاند.
نام او در«زیارت ناحیه مقدّسه»نیامده؛ولی در«زیات رجبیّه»،نامش ذکر شده است. (3)
محمّد بن ابی سعید-که در برخی از گزارشها،محمّد بن سعیدبن عقیل،نامیده شده-،یکی دیگر از شهدای خاندان عقیل در واقعه کربلاست.
مؤلّف لباب الأنساب،سنّ او را 25 سال میداند. (4)
نام او در زیارتهای«ناحیه»و«رجبیّه»آمده است.در«زیارت ناحیه مقدّسه»،در باره وی میخوانیم:
السَّلامُ عَلی مُحَمَّدِ بنِ أبی سَعیدِ بنِ عَقیلٍ،ولَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ لَقیطَ بنَ ناشِرٍ الجُهَنِیَّ (1)
الإقبال:ج 3 ص 73. [1]
.سلام بر محمّد بن ابیسعید بن عقیل ! خدا،قاتل او لَقیط بن ناشر جُهَنی را لعنت کند !
414.الإرشاد: نامهای کشتگان خاندان حسین بن علی علیه السلام که در کربلا با او شهید شدند و هفده تن هستند [،اینهاست]:...و محمّد بن ابی سعید بن عقیل بن ابی طالب.رحمت خدا بر همگی آنان باد ! (2)
415.المناقب،ابن شهرآشوب: روایت شده است که محمّد بن ابی سعید احوَل بن عقیل،جنگید.لَقیط بن یاسر جُهَنی،تیری به پهلوی او زد و وی را کُشت. (3)
ر.ک:دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج 7 ص 159 (بخش هشتم/فصل هشتم/شهادت فرزندان عقیل)
1) (1)
2) (2) أسماءُ مَن قُتِلَ مَعَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام مِن أهلِ بَیتِهِ بِطَفِّ کَربَلاءَ،وهُم سَبعَةَ عَشَرَ نَفساً...ومُحَمَّدُ بنُ أبی سَعیدِ بنِ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ رَحمَةُ اللَّهِ عَلَیهِم أجمَعینَ 417 (الإرشاد:ج 2 ص 125؛ [2]الثقات،ابن حبّان:ج 2 ص 309).
3) (3) رُوِیَ أنَّهُ قاتَلَ مُحَمَّدُ بنُ [أبی] سَعیدٍ الأَحوَلِ بنِ عَقیلٍ،فَقَتَلَهُ لَقیطُ بنُ یاسِرٍ الجُهَنِیُّ،رَماهُ بِنَبلٍ فی جَنبِهِ 418 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 106). [3]
416.الملهوف: امام حسین علیه السلام فرمود:«برایم لباسی بیاورید که کسی به آن،رغبت نکند تا زیرِ لباسهایم بپوشم و مرا برهنه نکنند».
برای امام علیه السلام،شلوارکی آوردند.امام علیه السلام نپذیرفت و فرمود:«این،لباس خواری است».
سپس،خود امام علیه السلام لباس کهنهای را برداشت و آن را پاره کرد و زیر لباسش پوشید؛امّا هنگامی که شهید شد،آن را نیز بردند و امام علیه السلام را برهنه،رها کردند.
آن گاه امام علیه السلام،شلوارهایی پنبهای را-که بافتِ یمن بود-،خواست و آن را پاره کرد و پوشید و از آن رو پاره کرد تا آن را نبرَند؛امّا هنگامی که کشته شد،بحر بن کعب-که خداوند،لعنتش کند-،آن را هم بُرد و حسین علیه السلام را برهنه،رها کرد.
دستان بحر،پس از این کار،در تابستان،مانند چوبِ خشک میشد و در زمستان،از آنها چرک و خون،تراوش میکرد تا آن که خدای متعال،او را هلاک کرد. (1)
قالَ الحُسَینُ علیه السلام:اِیتونی بِثَوبٍ لا یُرغَبُ فیهِ؛أجعَلهُ تَحتَ ثِیابی لِئَلّا اجَرَّدَ مِنهُ،فَاُتِیَ بِتُبّانٍ،فَقالَ:لا،ذاکَ لِباسُ مَن ضُرِبَت عَلَیهِ الذِّلَّةُ.فَأَخَذَ ثَوباً خَلَقاً فَخَرَقَهُ وجَعَلَهُ تَحتَ ثِیابِهِ.فَلَمّا قُتِلَ جَرَّدوهُ مِنهُ علیه السلام.
ثُمَّ استَدعی علیه السلام بِسَراویلَ مِن حِبَرَةٍ فَفَرَزَها ولَبِسَها،وإنَّما فَرَزَها لِئَلّا یُسلَبَها،فَلَمّا قُتِلَ سَلَبَها بَحرُ بنُ کَعبٍ لَعَنَهُ اللَّهُ وتَرَکَ الحُسَینَ علیه السلام مُجَرَّداً.
فَکانَت یَدا بَحرٍ بَعدَ ذلِکَ تَیبَسانِ فِی الصَّیفِ کَأَنَّهُما عودانِ یابِسانِ،وتَتَرَطَّبانِ فِی الشِّتاءِ فَتَنضَحانِ قَیحاً ودَماً،إلی أن أهلَکَهُ اللَّهُ تَعالی 419 (الملهوف:ص 174،بحار الأنوار:ج 45 ص 54). [1]
1) (1)
417.المناقب،ابن شهرآشوب: آن گاه امام حسین علیه السلام فرمود:«لباسی برایم بیاورید که کسی به آن رغبت نکند و زیرِ لباسهایم بپوشم تا برهنهام نکنند؛چرا که من کشته میشوم و لباس و سلاحم را میبَرند».
برای امام علیه السلام،شلوارکی آوردند؛امّا نپذیرفت و فرمود:«این،لباس اهل ذِمّه (1)
اهل ذمّه،به کافرانی گفته میشود که در حمایت حکومت اسلامی زندگی میکنند؛امّا با توجّه به منابع دیگر،ظاهراً عبارت«أهل الذِّمّة»که در متن عربی حدیث آمده است،تصحیف«أهل الذلّة (اهل خواری)»باشد.
است».سپس،لباسی بلندتر را که از شلوار،کوتاهتر و از شلوارک،بلندتر بود،آوردند و امام علیه السلام،آن را پوشید. (2)
418.المناقب،ابن شهرآشوب: سپس حسین علیه السلام،با زنان،وداع کرد.سکینه،شیون میکرد.امام علیه السلام،او را به سینهاش چسباند و فرمود:
ای سَکینه ! بدان که پس از من،گریهات طولانی
خواهد بود،هنگامی که مرگ،مرا در یابد.
با اشک حسرتت،دلم را آتش مزن
تا آن گاه که روح در بدن دارم
1) (1)
2) (2) ثُمَّ قالَ [الإِمامُ الحُسَینُ علیه السلام]:اِیتونی بِثَوبٍ لا یُرغَبُ فیهِ،ألبَسهُ غَیرَ ثِیابی؛لا اجَرَّدُ،فَإِنّی مَقتولٌ مَسلوبٌ.فَأَتَوهُ بِتُبّانٍ فَأَبی أن یَلبَسَهُ وقالَ:هذا لِباسُ أهلِ الذِّمَّةِ،ثُمَّ أتَوهُ بِشَیءٍ أوسَعَ مِنهُ-دونَ السَّراویلِ وفَوقَ التُّبّانِ-فَلَبِسَهُ 420 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 109). [1]
و چون کشته شدم،تو سزامند گریستنی
ای بهترینِ زنان ! (1)
ثُمَّ وَدَّعَ [الحُسَینُ علیه السلام] النِّساءَ،وکانَت سُکَینَةُ تَصیحُ،فَضَمَّها إلی صَدرِهِ وقالَ:
سَیَطولُ بَعدی یا سُکَینَةُ فَاعلَمی مِنکِ البُکاءُ إذَا الحِمامُ دَهانی لا تُحرِقی قَلبی بِدَمعِکِ حَسرَةً ما دامَ مِنِّی الرّوحُ فِی جُثمانی وإذا قُتِلتُ فَأَنتِ أولی بِالَّذی تَأتینَهُ یا خَیرَةَ النِّسوانِ
421 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 109). [1]
419.إثبات الوصیّة: حسین علیه السلام،سپس علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام را-که بیمار بود-،فرا خواند و اسم اعظم و میراثهای پیامبران را به او وصیّت کرد و او را آگاه کرد که علوم و نوشتهها و قرآنها و سلاح را به امّ سَلَمه-که خدا از وی خشنود باد-،سپرده و به وی فرمان داده است که همه آنها را به او (زین العابدین علیه السلام) بدهد. (2)
420.الکافی -به نقل از ابو حَمزه ثُمالی،از امام باقر علیه السلام-:چون هنگام وفات [ پدرم ] علی بن الحسین علیه السلام فرا رسید،مرا به سینهاش چسباند و سپس فرمود:«ای فرزند عزیزم ! تو را به آنچه پدرم هنگام فرا رسیدن وفاتش به من وصیّت کرد،وصیّت میکنم،و نیز به آنچه پدرش به وی وصیّت کرده است».
سپس فرمود:«ای پسر عزیزم ! مبادا بر کسی ستم کنی که در برابر تو،هیچ یاوری جز خدا ندارد!». (3)
یا بُنَیَّ ! اوصیکَ بِما أوصانی بِهِ أبی علیه السلام حینَ حَضَرَتهُ الوَفاةُ،وبِما ذَکَرَ أنَّ أباهُ علیه السلام أوصاهُ بِهِ،قالَ:یا بُنَیَّ،إیّاکَ وظُلمَ مَن لا یَجِدُ عَلَیکَ ناصِراً إلَّا اللَّهَ 423 (الکافی:ج 2 ص 331 ح 5، [3]الخصال:ص 16 ح 59).
1) (1)
2) (2) ثُمَّ أحضَرَ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام،وکانَ عَلیلاً،فَأَوصی إلَیهِ بِالاِسمِ الأَعظَمِ ومَواریثِ الأَنبِیاءِ علیهم السلام،وعَرَّفَهُ أنَّهُ قَد دَفَعَ العُلومَ وَالصُّحُفَ وَالمَصاحِفَ وَالسِّلاحَ إلی امِّ سَلَمَةَ رَضِیَ اللَّهُ عَنها،وأمَرَها أن تَدفَعَ جَمیعَ ذلِکَ إلَیهِ 422 (إثبات الوصیّة:ص 177). [2]
3) (3) لَمّا حَضَرَ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام الوَفاةُ ضَمَّنی إلی صَدرِهِ،ثُمَّ قالَ:
421.الکافی -به نقل از ابو حَمزه ثُمالی،از امام باقر علیه السلام-:چون هنگام وفات [ پدرم ] علی بن الحسین علیه السلام،فرا رسید،مرا به سینهاش چسباند و سپس فرمود:«ای فرزند عزیزم ! تو را به آنچه پدرم هنگام فرا رسیدن وفاتش به من وصیّت کرد،وصیّت میکنم،و نیز به آنچه پدرش به وی وصیّت کرده است».
سپس فرمود:«ای پسر عزیزم ! بر حق،شکیبایی کن،هر چند تلخ باشد». (1)
لَمّا حَضَرَت أبی عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام الوَفاةُ ضَمَّنی إلی صَدرِهِ،وقالَ:
یا بُنَیَّ ! اوصیکَ بِما أوصانی بِهِ أبی علیه السلام حینَ حَضَرَتهُ الوَفاةُ،وبِما ذَکَرَ أنَّ أباهُ علیه السلام أوصاهُ بِهِ،یا بُنَیَّ،اصبِر عَلَی الحَقِّ وإن کانَ مُرّاً 424 (الکافی:ج 2 ص 91 ح 13، [1]مشکاة الأنوار:ص 58 ح 67). [2]
422.الملهوف: هنگامی که حسین علیه السلام،شهادت جوانان و محبوبانش را دید،تصمیم گرفت که خود به میدان برود و ندا داد:«آیا مدافعی هست که از حَرَم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،دفاع کند؟آیا یکتاپرستی هست که در کار ما از خدا بترسد؟آیا دادرسی هست که به خاطر خدا،به دادِ ما برسد؟آیا یاریدهندهای هست که به خاطر خدا،ما را یاری دهد؟».
پس صدای ناله زنان برخاست. (2)
423.مثیر الأحزان -به نقل از حُمَید بن مسلم-:هنگامی که حسین علیه السلام دید که از خاندان و یارانش،جز اندکی باقی نمانده است،برخاست و ندا داد:«آیا کسی مدافع حرم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله هست؟آیا یکتاپرستی هست؟آیا فریادرسی هست؟آیا یاوری هست؟».
مردم با صدای بلند،گریه کردند. (3)
1) (1)
2) (2) لَمّا رَأَی الحُسَینُ علیه السلام مَصارِعَ فِتیانِهِ وأحِبَّتِهِ،عَزَمَ لِقاءَ القَومِ بِمُهجَتِهِ ونادی:هَل مِن ذابٍّ یَذُبُّ عَن حَرَمِ رَسولِ اللَّهِ؟هَل مِن مُوَحِّدٍ یَخافُ اللَّهَ فینا؟هَل مِن مُغیثٍ یَرجُو اللَّهَ بِإِغاثَتِنا؟هَل مِن مُعینٍ یَرجو ما عِندَ اللَّهِ فی إعانَتِنا؟فَارتَفَعَت أصواتُ النِّساءِ بِالعَویلِ 425 (الملهوف:ص 168؛مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 32). [3]
3) (3) فَلَمّا رَأَی الحُسَینُ علیه السلام أنَّهُ لَم یَبقَ مِن عَشیرَتِهِ وأصحابِهِ إلَّا القَلیلُ،فَقامَ ونادی:هَل مِن ذابٍّ عَن حَرَمِ رَسولِ اللَّهِ؟هَل مِن مُوَحِّدٍ؟هَل مِن مُغیثٍ؟هَل مِن مُعینٍ؟فَضَجَّ النّاسُ بِالبُکاءِ 426 (مثیر الأحزان:ص 70).
424.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: آن گاه حسین علیه السلام،به چپ و راستش نگریست و هیچ مردی را ندید.علی بن الحسین،زین العابدین علیه السلام-که سنّش از علی [ اکبر ]شهید،کمتر و بیمار بود و نسل خاندان محمّد علیهم السلام از طریق او استمرار یافت-،بیرون آمد؛ولی نمیتوانست شمشیرش را حمل کند و امّ کلثوم،پشت سرِ او فریاد میزد:ای پسر عزیزم ! باز گرد.
علی گفت:ای عمّه ! بگذار پیش رویِ فرزند پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله بجنگم.
حسین علیه السلام فرمود:«ای امّ کلثوم ! او را بگیر و باز گردان تا زمین،از فرزندان خاندان محمّد صلی اللَّه علیه و آله،تهی نمانَد». 1
425.الإرشاد: هنگامی که جز سه تن از یاران حسین علیه السلام باقی نماندند،امام علیه السلام به دشمن،حمله بُرد و آنان را از خود،دور میکرد و آن سه تن،از او حفاظت میکردند تا آن که آنان نیز کشته شدند.امام علیه السلام که از زخمهای تن و سرش،سنگین شده و تنها مانده بود،آنان را با شمشیر میزد و آنها،از چپ و راستِ او میگریختند.
حُمَید بن مسلم میگوید:به خدا سوگند،آن وقت شکستخوردهای را ندیده بودم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند،امّا این گونه استوار و پُردل و جسور مانده باشد.پیادگان،بر او یورش میبُردند و او هم بر آنان،یورش میبُرد و از چپ و راستِ او،مانند فرار بُزها به هنگام حمله گرگ،از هم شکافته میشدند. 2
426.الملهوف: راوی میگوید:آن گاه حسین علیه السلام،دشمن را به نبردِ تن به تن فرا خواند و همه کسانی را که به جنگش میآمدند،از میان بر میداشت تا آن جا که تعداد فراوانی از آنها را کُشت و در این حال،میفرمود:
«مرگ،از ننگ،بهتر است
و ننگ،از ورود به آتش».
یکی از راویان میگوید:به خدا سوگند،تا کنون شکست خوردهای را ندیده بودم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند؛امّا این گونه استوار و پُردل مانده باشد.پیادگان،بر او یورش میبُردند واو هم بر آنان،یورش میبُرد و آنان،مانند فرار بُزها به هنگام حمله گرگ،از هم شکافته میشدند.
او بر آنان،حمله میبُرد و در حالی که آنان،بالغ بر سی هزار نفر بودند،از پیشِ پای او،مانند ملخهای پراکنده،میگریختند و او،دوباره به جای خویش،باز میگشت و میگفت:«هیچ نیرو و توانی،جز از جانب خداوندِ والامرتبه بزرگ،نیست». (1)
قالَ الرّاوی:ثُمَّ إنَّ الحُسَینَ علیه السلام دَعَا النّاسَ إلَی البِرازِ،فَلَم یَزَل یَقتُلُ کُلَّ مَن بَرَزَ إلَیهِ،حَتّی قَتَلَ مَقتَلَةً عَظیمَةً،وهُوَ فی ذلِکَ یَقولُ:
القَتلُ أولی مِن رُکوبِ العارِ وَالعارُ أولی مِن دُخولِ النّارِ
قالَ بَعضُ الرُّواةِ:وَاللَّهِ ما رَأَیتُ مَکثوراً قَطُّ،قَد قُتِلَ وُلدُهُ،وأهلُ بَیتِهِ وأصحابُهُ،أربَطَ جأشاً مِنهُ،وإنَّ الرِّجالَ کانَت لَتَشُدُّ عَلَیهِ فَیَشُدُّ عَلَیها بِسَیفِهِ،فَتَنکَشِفُ عَنهُ انکِشافَ المِعزی إذا شَدَّ فیهَا الذِّئبُ،ولَقَد کانَ یَحمِلُ فیهِم وقَد تَکَمَّلوا ثَلاثینَ ألفاً،فَیُهزَمونَ بَینَ یَدَیهِ کَأَنَّهُمُ الجَرادُ المُنتَشِرُ،ثُمَّ یَرجِعُ إلی مَرکَزِهِ وهُوَ یَقولُ:لا حَولَ ولا قُوَّةَ إلّا بِاللَّهِ العَلِیِّ العَظیمِ 429 (الملهوف:ص 170،مثیر الأحزان:ص 72).
1) (1)
427.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): هنگامی که یاران و خاندان حسین علیه السلام کشته شدند،همه روز را مقاومت کرد،و هیچ کس به سوی او نمیآمد،مگر آن که باز میگشت،تا آن که پیادگان،او را در میان گرفتند و ما،کسی را تا آن هنگام ندیده بودیم که در حلقه چنین گروهی بیفتد و این همه استوار بماند.
مانند سواران دلاور،با آنها میجنگید و هر گاه که به آنها حمله میبُرد،از هم باز و شکافته میشدند،گویی که شیری به گلّه بُزها حمله بُرده باشد. (1)
لَمّا قُتِلَ أصحابُهُ وأهلُ بَیتِهِ،بَقِیَ الحُسَینُ علیه السلام عامَّةَ النَّهارِ لا یُقدِمُ عَلَیهِ أحَدٌ إلَّا انصَرَفَ،حَتّی أحاطَت بِهِ الرَّجّالَةُ،فَما رَأَینا مَکثوراً قَطُّ أربَطَ جَأشاً مِنهُ،إن کانَ لَیُقاتِلُهُم قِتالَ الفارِسِ الشُّجاعِ،وإن کانَ لَیَشُدُّ عَلَیهِم فَیَنکَشِفونَ عَنهُ انکِشافَ المِعزی شَدَّ فیهَا الأَسَدُ 430 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 473،سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 302).
428.مطالب السَّؤول: آن گاه حسین علیه السلام،دشمن را به نبرد تن به تن،فرا خواند و همه آنانی را که به جنگش میآمدند،حتّی بزرگان آنها را،از میان برداشت تا آن جا که تعداد فراوانی از آنها را کُشت....او مانند شیرِ شَرزه بود و به کسی حمله نمیبُرد،جز آن که با ضربه شمشیرش،او را به خاک میافکند. (2)
429.الفتوح: آن گاه،حسین علیه السلام [دشمن را] به نبرد تن به تن،فرا خواند و همه قهرمانانی را که به جنگ او میآمدند،میکُشت تا آن که تعداد فراوانی را از آنها کُشت.
شمر بن ذی الجوشن-که خدا لعنتش کند-،پیشاپیش دسته بزرگی،جلو آمد.حسین علیه السلام با همه آنها جنگید و آنها نیز با او جنگیدند...آن گاه حسین علیه السلام،مانند شیر شرزه به آنها حمله بُرد و در پیِ کسی نمیرفت،جز آن که او را با ضربه شمشیرش به زمین میانداخت.تیرها از هر سو به طرف او میآمدند و به گلو و سینه او میخوردند،و او میفرمود:«ای امّت بدکار ! پس از محمّد،چه بد کردید در حقّ امّت و خاندانش.هان ! شما پس از من،دیگر از کشتن هیچ بندهای از بندگان خدا،هراس
1) (1)
2) (2) ثُمَّ دَعَا [الحُسَینُ علیه السلام] النّاسَ إلَی البِرازِ،فَلَم یَزَل یُقاتِلُ ویَقتُلُ کُلَّ مَن بَرَزَ إلَیهِ مِنهُم مِن عُیونِ الرِّجالِ،حَتّی قَتَلَ مِنهُم مَقتَلَةً کَبیرَةً...هذا وهُوَ کَاللَّیثِ المُغضَبِ،لا یَحمِلُ عَلی أحَدٍ مِنهُم إلّا نَفَحَهُ بِسَیفِهِ فَأَلحَقَهُ بِالحَضیضِ 431 (مطالب السؤول:ص 72؛ [1]کشف الغمّة:ج 2 ص 232). [2]
نخواهید داشت؛بلکه چون مرا کُشتید،کشتن هر کس دیگری بر شما گران نخواهد بود و-به خدا سوگند-،امید میبرم که خدا،مرا با خواری شما،گرامی بدارد و انتقام مرا از شما به گونهای که نمیدانید،بگیرد».
حُصَین بن نُمَیر سَکونی،بر حسین علیه السلام بانگ زد:ای پسر فاطمه ! خدا،چگونه انتقام تو را از ما میگیرد؟
حسین علیه السلام فرمود:«میانتان،ترس و درگیری میاندازد و خونتان را [ به دست خودتان ]میریزد و آن گاه،عذاب را بر شما سرازیر میکند». (1)
ثُمَّ إنَّهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام] دَعا إلَی البِرازِ،فَلَم یَزَل یَقتُلُ کُلَّ مَن خَرَجَ إلَیهِ مِن عُیونِ الرِّجالِ،حَتّی قَتَلَ مِنهُم مَقتَلَةً عَظیمَةً.
قالَ:وتَقَدَّمَ الشِّمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ لَعَنَهُ اللَّهُ فی قَبیلَةٍ عَظیمَةٍ،فَقاتَلَهُمُ الحُسَینُ علیه السلام بِأَجمَعِهِم وقاتَلوهُ...ثُمَّ حَمَلَ عَلَیهِمُ [الحُسَینُ علیه السلام ]کَاللَّیثِ المُغضَبِ،فَجَعَلَ لا یَلحَقُ أحَداً إلّا لَفَحَهُ بِسَیفِهِ لَفحَةً ألحَقَهُ بِالأَرضِ،وَالسِّهامُ تَقصِدُهُ مِن کُلِّ ناحِیَةٍ،وهُوَ یَتَلَقّاها بِصَدرِهِ ونَحرِهِ وهُوَ یَقولُ:یا امَّةَ السَّوءِ ! فَبِئسَ ما أخلَفتُم مُحَمَّداً فی امَّتِهِ وعِترَتِهِ،أما إنَّکُم لَن تَقتُلوا بَعدی عَبداً مِن عِبادِ اللَّهِ فَتَهابونَ قَتلَهُ،بَل یَهونُ عَلَیکمُ عِندَ قَتلِکُم إیّایَ،وَایمُ اللَّهِ،إنّی لَأَرجو أن یُکرِمَنِی اللَّهُ بِهَوانِکُم،ثُمَّ یَنتَقِمُ لی مِنکُم مِن حَیثُ لا تَشعُرونَ.
قالَ:فَصاحَ بِهِ الحُصَینُ بنُ نُمَیرٍ السَّکونِیُّ فَقالَ:یَابنَ فاطِمَةَ ! وبِماذا یَنتَقِمُ لَکَ مِنّا؟
فَقالَ:یُلقی بَأسَکُم بَینَکُم،ویَسفِکُ دِماءَکُم،ثُمَّ یَصُبُّ عَلَیکُمُ العَذابَ صَبّاً 432 (الفتوح:ج 5 ص 117، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 34). [2]
430.المناقب،ابن شهرآشوب: سپس حسین علیه السلام،به جناح راست [ دشمن ] حمله بُرد و فرمود:
«مرگ،از ننگ،بهتر است
و ننگ،از ورود به آتش».
و به جناح چپ [ دشمن ] حمله بُرد و فرمود:
«من،حسین بن علیام
حامیِ خاندان پدرم !
سوگند خوردهام که تسلیم نشوم
و بر دین پیامبر صلی اللَّه علیه و آله بروم».
1) (1)
آن گاه،به نبرد پرداخت تا 1950 تن را کُشت و عدّه دیگری را هم زخمی کرد. (1)
اگر برای کشتن هر نفر،یک دقیقه وقت نیاز باشد،برای کشتن هزار و نهصد نفر،بیش از 31 ساعت وقت لازم است.از اینرو،با عنایت به محدودیت زمان و برتری نظامی دشمن و این که نوع کارها در کربلا،بر اساس امور طبیعی جریان داشته،نه به صورت خارقالعاده،پذیرفتن درستی گزارشهایی از این قبیل-که تعداد کشته شدگان به دست امام علیه السلام یا اهل بیت آن بزرگوار را غیرعادی نشان میدهند-،مشکل است.
عمر بن سعد،به لشکرش گفت:وای بر شما ! آیا میدانید با که میجنگید؟این،فرزندِ همان کاکُلْ ریخته فَربهشکم (علی بن ابی طالب) است.این پسرِ کشنده عرب است.از هر سو به او حمله ببرید.
آنان هم با 180 نیزه و چهار هزار تیر،حمله کردند. (2)
المَوتُ خَیرٌ مِن رُکوبِ العارِ وَالعارُ أولی مِن دُخولِ النّارِ
ثُمَّ حَمَلَ عَلَی المَیسَرَةِ،وقالَ:
أنَا الحُسَینُ بنُ عَلِیّ أحمی عِیالاتِ أبی آلَیتُ أن لا أنثَنی أمضی عَلی دینِ النَّبِیّ
وجَعَلَ یُقاتِلُ حَتّی قَتَلَ ألفاً وتِسعَمِئَةٍ وخَمسینَ سِویَ المَجروحینَ.
فَقالَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ لِقَومِهِ:الوَیلُ لَکُم،أتَدرونَ مَن تُبارِزونَ؟هذَا ابنُ الأَنزَعِ البَطینِ،هذَا ابنُ قَتّالِ العَرَبِ،فَاحمِلوا عَلَیهِ مِن کُلِّ جانِبٍ.
فَحَمَلوا بِالطَّعنِ مِئَةً وثَمانینَ،وأربَعَةَ آلافٍ بِالسِّهامِ 433 (المناقب،ابن شهر آشوب:ج 4 ص 110. [1]نیز،ر.ک:إثبات الوصیّة:ص 178).
431.الأخبار الطِّوال: حسین علیه السلام،تشنه شد و کاسه آبی خواست.هنگامی که آن را به دهان بُرد،حُصَین بن نُمَیر،تیری به سوی او انداخت که به دهانش فرو رفت و میان او و آب نوشیدن،مانع شد و حسین علیه السلام،کاسه را از دست،فرو گذاشت.
هنگامی که دید دشمنان از او پس میکِشند،برخاست و بر تَل و سیلْبندِ کنار
فرات،به سوی آب رفت که جلویش را گرفتند و او به همان جا که بود،باز گشت. (1)
عَطِشَ الحُسَینُ علیه السلام فَدَعا بِقَدَحٍ مِن ماءٍ،فَلَمّا وَضَعَهُ فی فیهِ رَماهُ الحُصَینُ بنُ نُمَیرٍ بِسَهمٍ،فَدَخَلَ فَمَهُ،وحالَ بَینَهُ وبَینَ شُربِ الماءِ،فَوَضَعَ القَدَحَ مِن یَدِهِ.
ولَمّا رَأَی القَومَ قَد أحجَموا عَنهُ،قامَ یَتَمَشّی عَلَی المُسَنّاةِ نَحوَ الفُراتِ،فَحالوا بَینَهُ وبَینَ الماءِ،فَانصَرَفَ إلی مَوضِعِهِ الَّذی کانَ فیهِ 434 (الأخبار الطوال:ص 258، [1]بغیة الطلب فی تاریخ حلب:ج 6 ص 2629). [2]
432.أخبار الدُّوَل و آثار الاُوَل: تشنگی حسین علیه السلام،شدید شد و او را از آب،باز داشتند.آب قابل نوشیدنی برایش فراهم شد.رفت تا آن را بیاشامد که حُصَین بن تمیم،تیری به گلویش زد،و آب،خون شد.... (2)
433.مُثیر الأحزان: سپس،نبرد را متوجّه حسین علیه السلام کردند و او را از فراوانیِ زخمها و ضربهها،مانند تکّهگوشتی کردند.امام علیه السلام،آبی برای نوشیدن میجویید و نمییافت و 72 زخم،برداشته بود. (3)
434.الفتوح: دشمنان،بر او حمله بُردند و پیوسته،او بر آنان و آنان بر او حمله میبردند و او در این میان،آبی میجُست تا از آن بنوشد و هر بار که به تنهایی به سوی فرات،یورش میبُرد،به او حمله میکردند تا او را از آب،باز بدارند. (4)
435.الإرشاد: هنگامی که شمر بن ذی الجوشن،شجاعت حسین علیه السلام را دید،سواران را فرا خواند و در پشتِ پیادگان قرار گرفتند و به تیراندازان،فرمانِ تیر داد.آنان،او را تیرباران کردند و از فراوانیِ تیرها،مانند خارپشت شده بود.امام علیه السلام،عقب کشید و
1) (1)
2) (2) اِشتَدَّ العَطَشُ بِهِ [أی بِالحُسَینِ علیه السلام] فَمَنَعوهُ،فَحَصَلَ لَهُ شَربَةُ ماءٍ،فَلَمّا أهوی لِیَشرَبَ رَماهُ حُصَینُ بنُ تَمیمٍ بِسَهمٍ فی حَنَکِهِ،فَصارَ الماءُ دَماً...435 (أخبار الدول [3]وآثار الاُول:ج 1 ص 322).
3) (3) ثُمَّ قَصَدوهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام] بِالحَربِ،وجَعَلوهُ شِلواً مِن کَثرَةِ الطَّعنِ وَالضَّربِ،وهُوَ یَستَقی شَربَةً مِن ماءٍ فَلا یَجِدُ،وقَد أصابَتهُ اثنَتانِ وسَبعونَ جِراحَةً 436 (مثیر الأحزان:ص 73).
4) (4) فَحَمَلَ عَلَیهِ القَومُ بِالحَربِ،فَلَم یَزَل یَحمِلُ عَلَیهِم ویَحمِلونَ عَلَیهِ وهُوَ فی ذلِکَ یَطلُبُ الماءَ لِیَشرَبَ مِنهُ شَربَةً،فَکُلَّما حَمَلَ بِنَفسِهِ عَلَی الفُراتِ،حَمَلوا عَلَیهِ حَتّی أحالوهُ عَنِ الماءِ 437 (الفتوح:ج 5 ص 117). [4]
آنان در برابرش موضع گرفتند. (1)
فَلَمّا رَأی ذلِکَ [أی شَجاعَةَ الحُسَینِ علیه السلام] شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ،استَدعَی الفُرسانَ فَصاروا فی ظُهورِ الرَّجّالَةِ،وأمَرَ الرُّماةَ أن یَرموهُ،فَرَشَقوهُ بِالسِّهامِ حَتّی صارَ کَالقُنفُذِ،فَأَحجَمَ عَنهُم،فَوَقَفوا بِإِزائِهِ 438 (الإرشاد:ج 2 ص 111، [1]روضة الواعظین:ص 208). [2]
436.الفتوح: تیرها از هر سو به طرف حسین علیه السلام میآمدند و به گلو و سینه او میخوردند و او میفرمود:«ای امّت بدکار ! چه بد جانشینانی برای محمّد،در میان امّت و خاندانش بودید. (2)
437.المناقب،ابن شهرآشوب: تیرها در زره امام علیه السلام مانند خار در پوستِ خارپشت شده بود.نیز روایت شده که همه آنها،از رو به رو به او اصابت کرده بود. (3)
438.الفتوح: هرگاه حسین علیه السلام،به تنهایی به سوی فراتْ یورش میبُرد،به او حمله میکردند تا او را از [ رسیدن به ]آب،باز بدارند.آن گاه،مردی از آنان-که کنیهاش ابو حُتوف جُعْفی بود-،تیری انداخت و بر پیشانی حسین علیه السلام نشست.حسین علیه السلام،تیر را کَنْد و آن را انداخت.خون بر صورت و محاسنش،سرازیر شد.
سپس حسین علیه السلام گفت:«خدایا ! تو میبینی که من از دست این بندگان نافرمان و طغیانگرت،در چه حالی هستم.خدایا ! یکْ یکِ آنان را به شمار آور و جدا از هم و متفرّق،هلاکشان ساز و هیچ یک از آنان را بر روی زمین،باقی مگذار و هرگز،آنان را میامرز !». (4)
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:اللَّهُمَّ إنَّکَ تَری ما أنَا فیهِ مِن عِبادِکَ هؤُلاءِ العُصاةِ الطُّغاةِ،اللَّهُمَّ فَأَحصِهِم عَدَداً،وَاقتُلهُم بَدَداً،ولا تَذَر عَلی وَجهِ الأرضِ مِنهُم أحَداً،ولا تَغفِر لَهُم أبَداً 441 (الفتوح:ج 5 ص 117، [6]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 34). [7]
1) (1)
2) (2) وَالسِّهامُ تَقصِدُهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام] مِن کُلِّ ناحِیَةٍ،وهُوَ یَتَلَقّاها بِصَدرِهِ ونَحرِهِ وهُوَ یَقولُ:یا امَّةَ السَّوءِ،فَبِئسَما أخلَفتُم مَحَمَّداً فی امَّتِهِ وعِترَتِهِ 439 (الفتوح:ج 5 ص 118، [3]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 34).
3) (3) کانَتِ السِّهامُ فی دِرعِهِ کَالشَّوکِ فی جِلدِ القُنفُذِ.ورُوِیَ أنَّها کانَت کُلُّها فی مُقَدَّمِهِ 440 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 111، [4]بحار الأنوار:ج 45 ص 52). [5]
4) (4) کُلَّما حَمَلَ [الحُسَینُ علیه السلام] بِنَفسِهِ عَلَی الفُراتِ حَمَلوا عَلَیهِ حَتّی أحالوهُ عَنِ الماءِ.ثُمَّ رَمی رَجُلٌ مِنهُم بِسَهمٍ-یُکَنّی أبَا الحُتوفِ الجُعفِیَّ-فَوَقَعَ السَّهمُ فی جَبهَتِهِ،فَنَزَعَ الحُسَینُ علیه السلام السَّهمَ فَرَمی بِهِ،فَسالَتِ الدِّماءُ عَلی وَجهِهِ ولِحیَتِهِ.
439.تاریخ دمشق -به نقل از مُسلم بن رِباح،غلام آزاد شده علی بن ابی طالب علیه السلام-:روز شهادت حسین بن علی علیه السلام،با او بودم.تیرهایی به صورتش اصابت کرده بود.به من فرمود:«ای مُسلم ! دستت را زیر خونها بگیر».
گرفتم.چون [ دستهایم از خون ] پُر شدند،فرمود:«آنها را در دستم بریز».
آنها را در دستش ریختم.آنها را به سوی آسمان پاشید و گفت:«خدایا ! خون فرزند دختر پیامبرت را بستان».
قطرهای از آن خون،بر زمین نریخت. (1)
کُنتُ مَعَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام یَومَ قُتِلَ،فَرُمِیَ فی وَجهِهِ بِنُشّابَةٍ،فَقالَ لی:یا مُسلِمُ،أدنِ یَدَیکَ مِنَ الدَّمِ،فَأَدنَیتُهُما،فَلَمَّا امتَلَأَتا قالَ:اُسکُبهُ فی یَدی،فَسَکَبتُهُ فی یَدِهِ،فَنَفَحَ بِهِما إلَی السَّماءِ،وقالَ:
اللَّهُمَّ اطلُب بِدَمِ ابنِ بِنتِ نَبِیِّکَ.قالَ مُسلِمٌ:فَما وَقَعَ مِنهُ إلَی الأَرضِ قَطرَةٌ 442 (تاریخ دمشق:ج 14 ص 223،کفایة الطالب:ص 431). [1]
440.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: حسین علیه السلام که بر اثر نبرد،کمتوان شده بود،ایستاد و به استراحت پرداخت.همان هنگام که ایستاده بود،سنگی آمد و به پیشانیاش خورد.خون از پیشانیاش،سرازیر شد.پارچهای را گرفت تا خون از پیشانیاش پاک کند که تیری با پیکانِ سه شاخه آهنین و مسموم آمد و در قلبش نشست. (2)
حسین علیه السلام گفت:«به نام خدا و یاری خدا،و بر دین پیامبر خدا !».
آن گاه،سرش را به سوی آسمان،بالا بُرد و گفت:«خدای من ! تو میدانی که آنان،مردی را میکُشند که جز او،فرزند پیامبری بر روی زمین نیست».
سپس،تیر را گرفت و آن را از پشت خود،بیرون کشید.خون،مانند ناودان،از آن سرازیر شد.حسین علیه السلام،دستش را بر زخم نهاد و چون از خون پُر شد،آن را به آسمان پاشید.قطرهای از آن،باز نگشت....دوباره،دستش را بر زخم نهاد و چون [ از خون ]پُر شد،به سر و محاسنش کشید و فرمود:«به خدا سوگند،این گونه خواهم بود تا جدّم محمّد صلی اللَّه علیه و آله را با خضاب خون،دیدار کنم و بگویم:«ای پیامبر خدا ! فلانی و فلانی،مرا کُشتند». (1)
فَوَقَفَ [الحُسَینُ علیه السلام] یَستَریحُ،وقَد ضَعُفَ عَنِ القِتالِ،فَبَینَما هُوَ واقِفٌ إذ أتاهُ حَجَرٌ فَوَقَعَ عَلی جَبهَتِهِ،فَسالَتِ الدِّماءُ مِن جَبهَتِهِ،فَأَخَذَ الثَّوبَ لِیَمسَحَ عَن جَبهَتِهِ،فَأَتاهُ سَهمٌ مُحَدَّدٌ مَسمومٌ،لَهُ ثَلاثُ شُعَبٍ،فَوَقَعَ فی قَلبِهِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:بِسمِ اللَّهِ وبِاللَّهِ،وعَلی مِلَّةِ رَسولِ اللَّهِ.ورَفَعَ رَأسَهُ إلَی السَّماءِ،وقالَ:إلهی ! إنَّکَ تَعلَمُ أنَّهُم یَقتُلونَ رَجُلاً لَیسَ عَلی وَجهِ الأَرضِ ابنُ نَبِیٍّ غَیرُهُ،ثُمَّ أخَذَ السَّهمَ وأخرَجَهُ مِن وَراءِ ظَهرِهِ،فَانبَعَثَ الدَّمُ کَالمیزابِ،فَوَضَعَ یَدَهُ عَلَی الجُرحِ،فَلَمَّا امتَلَأَت دَماً رَمی بِها إلَی السَّماءِ فَما رَجَعَ مِن ذلِکَ قَطرَةٌ،...ثُمَّ وَضَعَ یَدَهُ عَلَی الجُرحِ ثانِیاً،فَلَمَّا امتَلَأَت لَطَخَ بِها رَأسَهُ ولِحیَتَهُ،وقالَ:هکَذا وَاللَّهِ أکونُ حَتّی ألقی جَدّی مُحَمَّداً وأنَا مَخضوبٌ بِدَمی،وأقولُ:یا رَسولَ اللَّهِ،قَتَلَنی فُلانٌ وفُلانٌ 443 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 34؛ [1]الملهوف:ص 172).
441.مثیر الأحزان: حسین علیه السلام که بر اثر نبرد،کمتوان شده بود،ایستاد.سنگی به پیشانیاش خورد و آن را شکست.سپس،تیر سه شاخه مسمومی آمد و بر قلبش نشست.
امام علیه السلام گفت:«به نام خدا و بر دین پیامبر خدا !».
سپس،سرش را به سوی آسمان گرفت و گفت:«خدای من ! میدانی که آنان،فرزند دختر پیامبرشان را میکُشند».
آن گاه،پس از بیرون کشیدن تیر از پشت خود،بر اثر خونریزی فراوان،ناتوان شد و بر زمین افتاد. (2)
فَقالَ:بِسمِ اللَّهِ،وعَلی مِلَّةِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله.ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ إلَی السَّماءِ وقالَ:إلهی،تَعلَمُ أنَّهُم یَقتُلونَ ابنَ بِنتِ نَبِیِّهِم.ثُمَّ ضَعُفَ مِن کَثرَةِ انبِعاثِ الدَّمِ بَعدَ إخراجِ السَّهمِ مِن وَراءِ ظَهرِهِ،وهُوَ مُلقیً فِی الأَرضِ 444 (مثیر الأحزان:ص 73).
442.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش امام باقر،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام-:حسین علیه السلام،به چپ و راست نگریست و کسی را ندید.سرش را به سوی آسمان،بالا بُرد و گفت:«خدایا ! تو میبینی که با فرزند پیامبرت چه میکنند».
قبیله بنی کِلاب،میان حسین علیه السلام و آب،مانع شدند.تیری به سوی او پرتاب شد که بر گلویش نشست و از اسبش به زمین افتاد.امام علیه السلام تیر را گرفت و بیرون کشید.سپس،خون را با کفِ دستش میگرفت و هنگامی که پُر میشد،به سر و صورتش میمالید و میگفت:«خدای عزّوجلّ را مظلوم و خونین،دیدار خواهم کرد». (1)
نَظَرَ الحُسَینُ علیه السلام یَمیناً وشِمالاً ولا یَری أحَداً،فَرَفَعَ رَأسَهُ إلَی السَّماءِ،فَقالَ:اللَّهُمَّ إنَّکَ تَری ما یُصنَعُ بِوَلَدِ نَبِیِّکَ.
وحالَ بَنو کِلابٍ بَینَهُ وبَینَ الماءِ،ورُمِیَ بِسَهمٍ فَوَقَعَ فی نَحرِهِ،وخَرَّ عَن فَرَسِهِ،فَأَخَذَ السَّهمَ فَرَمی بِهِ،وجَعَلَ یَتَلَقَّی الدَّمَ بِکَفِّهِ،فَلَمَّا امتَلَأَت لَطَخَ بِها رَأسَهُ ولِحیَتَهُ،وهُوَ یَقولُ:ألقَی اللَّهَ عزّوجلّ وأنَا مَظلومٌ مُتَلَطِّخٌ بِدَمی 445 (الأمالی،صدوق:ص 226 ح 239، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 321). [2]
443.الدرّ النظیم: زخمی در گلوی حسین علیه السلام [ بر اثر تیری که به او اصابت کرد،] پدید آمد.او دستش را بر آن مینهاد و چون از خون،پُر میشد،میگفت:«خدایا ! تو میبینی».
سپس،دوباره چنین میکرد و چون پُر میشد،میگفت:«خدایا ! این،در راه تو،اندک است». (2)
444.الإرشاد: حسین علیه السلام،بر سیلْبندِ فرات،بالا رفت تا خود را به آب برساند.برادرش عبّاس علیه السلام پیشِ رویش،بود.سواران ابن سعد،راه بر او گرفتند.در میان آنان،مردی از بنی دارِم بود که به آن سواران گفت:وای بر شما ! میان او و فرات،مانع شوید و آب را در اختیارش نگذارید.
حسین علیه السلام گفت:«خدایا ! او را تشنه بگذار».
مرد دارِمی،خشمگین شد و تیری به سوی امام علیه السلام انداخت که بر زیر گلویش نشست.حسین علیه السلام،تیر را بیرون کشید و دستش را زیر گلویش گرفت.کفِ دستانش از خون،پُر شد.آنها را پاشید و سپس گفت:«خدایا ! از آنچه با پسر دختر پیامبرت میکنند،به تو شِکوه میبَرم».
سپس به جایگاهش باز گشت،در حالی که تشنگیاش،شدّت یافته بود. (1)
رَکِبَ [الحُسَینُ علیه السلام] المُسَنّاةَ یُریدُ الفُراتَ وبَینَ یَدَیهِ العَبّاسُ أخوهُ،فَاعتَرَضَتهُ خَیلُ ابنِ سَعدٍ،وفیهِم رَجُلٌ مِن بَنی دارِمٍ،فَقالَ لَهُم:وَیلَکُم ! حولوا بَینَهُ وبَینَ الفُراتِ ولا تُمَکِّنوهُ مِنَ الماءِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:اللَّهُمَّ أظمِئهُ ! فَغَضِبَ الدّارِمِیُّ ورَماهُ بِسَهمٍ فَأَثبَتَهُ فی حَنَکِهِ،فَانتَزَعَ الحُسَینُ علیه السلام السَّهمَ،وبَسَطَ یَدَهُ تَحتَ حَنَکِهِ فَامتَلَأَت راحَتاهُ بِالدَّمِ،فَرَمی بِهِ ثُمَّ قالَ:اللَّهُمَّ إنّی أشکو إلَیکَ ما یُفعَلُ بِابنِ بِنتِ نَبِیِّکَ.ثُمَّ رَجَعَ إلی مَکانِهِ وقَدِ اشتَدَّ بِهِ العَطَشُ 447 (الإرشاد:ج 2 ص 109، [1]الملهوف:ص 170).
445.الفتوح: سِنان بن انَس نَخَعی،تیری به سوی حسین علیه السلام انداخت.تیر،بر گلویش نشست.صالح بن وَهَب یَزَنی هم نیزهای به پهلوی حسین علیه السلام زد.حسین علیه السلام از اسبش به زمین افتاد.سپس،راست نشست و تیر را از گلویش بیرون کشید.کفِ دستانش را کنار هم میگرفت و هر گاه از خونش پُر میشدند،آنها را به سر و صورتش میمالید و میگفت:«این گونه،خدایم را با خونم و با حقّ غصب شدهام،دیدار خواهم کرد». (2)
1) (1)
2) (2) ورَماهُ [أیِ الإِمامَ الحُسَینَ علیه السلام] سِنانُ بنُ أنَسٍ النَخَعِیُّ بِسَهمٍ،فَوَقَعَ السَّهمُ فی نَحرِهِ،وطَعَنَهُ صالِحُ بنُ وَهبٍ الیَزَنِیُّ طَعنَةً فی خاصِرَتِهِ،فَسَقَطَ الحُسَینُ علیه السلام عَن فَرَسِهِ إلَی الأَرضِ،وَاستَوی قاعِداً ونَزَعَ السَّهمَ مِن نَحرِهِ،وأقرَنَ کَفَّیهِ،فَکُلَّمَا امتَلَأَتا مِن دَمِهِ خَضَّبَ بِهِ رَأسَهُ ولِحیَتَهُ،وهُوَ یَقولُ:هکَذا حَتّی ألقی رَبّی بِدَمی،مَغصوباً عَلی حَقّی 448 (الفتوح:ج 5 ص 118). [2]
446.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): حسین علیه السلام،تشنه شد و آب خواست.آبی با آنان نبود.مردی آب آورد و به حسین علیه السلام داد تا بنوشد که حُصَین بن تَمیم،تیری به او زد و در دهانش نشست و حسین علیه السلام،خون را با دستش میگرفت و خدا را میستود. (1)
عَطِشَ الحُسَینُ علیه السلام فَاستَقی،ولَیسَ مَعَهُم ماءٌ فَجاءَهُ رَجُلٌ بِماءٍ،فَتَناوَلَهُ لِیَشرَبَ،فَرَماهُ حُصَینُ بنُ تَمیمٍ بِسَهمٍ،فَوَقَعَ فی فیهِ،فَجَعَلَ یَتَلَقَّی الدَّمَ بِیَدِهِ ویَحمَدُ اللَّهَ 449 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة):ج 1 ص 472،سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 302).
447.تذکرة الخواص -به نقل از هشام بن محمّد-:حُصَین بن تَمیم،تیری به سوی حسین علیه السلام انداخت که به لبهایش خورد و خون از آنها،سرازیر شد.حسین علیه السلام،در حالی که میگریست،میگفت:«خدایا ! من از آنچه با من،برادرانم،فرزندانم و خاندانم میکنند،به تو شِکوه میبَرَم».
سپس،تشنگیاش شدّت گرفت. (2)
448.ذخائر العُقبی -به نقل از مردی از قبیله کَلْب-:حسین بن علی علیه السلام،بانگ زد:«به ما آب دهید !».
مردی،تیری انداخت که گوشه دهان حسین علیه السلام را درید.حسین علیه السلام گفت:«خداوند،سیرابت نکند !».
آن مرد،تشنه شد تا آن جا که خود را در فرات انداخت و آن قدر آب نوشید تا مُرد. (3)
1) (1)
2) (2) رَماهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام] حُصَینُ بنُ تَمیمٍ بِسَهمٍ فَوَقَعَ فی شَفَتَیهِ،فَجَعَلَ الدَّمُ یَسیلُ مِن شَفَتَیهِ،وهُوَ یَبکی ویَقولُ:اللَّهُمَّ إنّی أشکو إلَیکَ ما یُفعَلُ بی وبِإِخوَتی ووُلدی وأهلی،ثُمَّ اشتَدَّ بِهِ العَطَشُ 450 (تذکرة الخواصّ:ص 252). [1]
3) (3) صاحَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام:اِسقونا ماءً ! فَرَمی رَجُلٌ بِسَهمٍ فَشَقَّ شِدقَهُ،فَقالَ:لا أرواکَ اللَّهُ ! فَعَطِشَ الرَّجُلُ إلی أن رَمی نَفسَهُ فِی الفُراتِ،فَشَرِبَ حَتّی ماتَ 451 (ذخائر العقبی:ص 246، [2]المعجم الکبیر:ج 3 ص 114 ح 2841).
449.مثیر الأحزان: زُرْعة بن ابان بن دارِم گفت:میان او و آب،مانع شوید.
سپس تیری به سوی امام علیه السلام انداخت که بر گلویش نشست.امام علیه السلام گفت:«خدایا ! او را تشنه بمیران و هیچ گاه،او را نیامرز».
برای امام علیه السلام نوشیدنی آوردند؛امّا خونریزی،مانع نوشیدنش شد.امام علیه السلام،خون [ گلویش ]را میگرفت و به سوی آسمان میپاشید. (1)
قالَ زُرعَةُ بنُ أبانِ بنِ دارِمٍ:حولوا بَینَهُ وبَینَ الماءِ،ورَماهُ بِسَهمٍ فَأَثبَتَهُ فی حَنَکِهِ.
فَقالَ علیه السلام:اللَّهُمَّ اقتُلهُ عَطَشاً،ولا تَغفِر لَهُ أبَداً،وکانَ قَد اتِیَ بِشَربَةٍ فَحالَ الدَّمُ بَینَهُ وبَینَ الشُّربِ،فَجَعَلَ یَتَلَقَّی الدَّمَ ویَقولُ-هکَذا-إلَی السَّماءِ 452 (مثیر الأحزان:ص 71).
450.تاریخ الطبری -بهنقل از عبد اللَّه بن عمّار-:زینب علیها السلام،دختر فاطمه علیها السلام وخواهر حسین علیه السلام،بیرون آمد...و این گونه میگفت:کاش آسمان،خراب میشد و بر زمین میافتاد !
عمر بن سعد،به حسین علیه السلام نزدیک شده بود.زینب علیها السلام به او گفت:ای عمر بن سعد ! آیا ابا عبد اللَّه را میکُشند و تو،نگاه میکنی؟!
گویی اشکهای عمر را میبینم که بر گونهها و محاسنش روان است.آن گاه،عمر از او روی گردانْد. (2)
451.الإرشاد: خواهر امام،زینب علیها السلام به درگاه خیمه آمد و عمر بن سعد بن ابی وقّاص را ندا
1) (1)
2) (2) خَرَجَت زَینَبُ ابنَةُ فاطِمَةَ اختُهُ [أی اختُ الحُسَینِ علیه السلام]...وهِیَ تَقولُ:لَیتَ السَّماءَ تَطابَقَت عَلَی الأَرضِ،وقَد دَنا عُمَرُ بنُ سَعدٍ مِن حُسَینٍ علیه السلام،فَقالَت:یا عُمَرَ بنَ سَعدٍ،أیُقتَلُ أبو عَبدِ اللَّهِ وأنتَ تَنظُرُ إلَیهِ؟قالَ:فَکَأَنّی أنظُرُ إلی دُموعِ عُمَرَ وهِیَ تَسیلُ عَلی خَدَّیهِ ولِحیَتِهِ،قالَ:وصَرَفَ بِوَجهِهِ عَنها 453 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 452، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 35).
داد:وای بر تو،ای عمر ! آیا ابا عبد اللَّه را میکُشند و تو نگاه میکنی؟!
عمر،پاسخش را نداد.زینب علیها السلام بانگ زد:وای بر شما ! آیا مسلمانی میان شما نیست؟! هیچ کس،پاسخی به او نداد. (1)
خَرَجَت اختُهُ زَینَبُ إلی بابِ الفُسطاطِ،فَنادَت عُمَرَ بنَ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ:وَیحَکَ یا عُمَرُ ! أیُقتَلُ أبو عَبدِ اللَّهِ وأنتَ تَنظُرُ إلَیهِ؟فَلَم یُجِبها عُمَرُ بِشَیءٍ،فَنادَت:وَیحَکُم،أما فیکُم مُسلِمٌ؟! فَلَم یُجِبها أحَدٌ بِشَیءٍ 454 (الإرشاد:ج 2 ص 112. [1]نیز،ر.ک:أنساب الأشراف:ج 3 ص 409). [2]
452.الملهوف: زینب علیها السلام،از درِ خیمه بیرون آمد و فریاد میزد:وای،ای برادر ! وای،ای سَرور من ! وای،ای خاندان من ! کاش آسمان،خراب میشد و به زمین میافتاد و کوهها،خاک و در دشتها،پراکنده میشدند ! (2)
453.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف-:سپس شمر بن ذی الجوشن،با تنی چند (حدود ده تن از پیادگان سپاه کوفه)،پیشروی کردند و به سوی خیمهای که اثاث و خانواده حسین علیه السلام در آن بود،رفتند و میان او و خیمههایش،مانع شدند.
حسین علیه السلام فرمود:«وای بر شما ! اگر دین ندارید و از روز معاد نمیهراسید،دستِکم در دنیایتان،آزاده و بزرگْمَنش باشید.خیمه و خانوادهام را از دستبُردِ اراذل و اوباشتان،دور بدارید».
ابن ذی الجوشن گفت:این [ حق ] برای تو هست،ای پسر فاطمه ! (3)
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:وَیلَکُم ! إن لَم یَکُن لَکُم دینٌ،وکُنتُم لا تَخافونَ یَومَ المَعادِ،فَکونوا فی أمرِ دُنیاکُم أحراراً ذَوی أحسابٍ،امنَعوا رَحلی وأهلی مِن طُغامِکُم وجُهّالِکُم.فَقالَ ابنُ ذِی الجَوشَنِ:ذلِکَ لَکَ یَابنَ فاطِمَةَ 456 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 450، [4]أنساب الأشراف:ج 3 ص 407). [5]
1) (1)
2) (2) خَرَجَت زَینَبُ مِن بابِ الفُسطاطِ وهِیَ تُنادی:وا أخاه ! وا سَیِّداه ! وا أهلَ بَیتاه ! لَیتَ السَّماءَ انطَبَقَت عَلَی الأَرضِ،ولَیتَ الجِبالَ تَدَکدَکَت عَلَی السَّهلِ 455 (الملهوف:ص 175،بحار الأنوار:ج 45 ص 54). [3]
3) (3) ثُمَّ إنَّ شِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِ،أقبَلَ فی نَفَرٍ،نَحوٍ مِن عَشَرَةٍ مِن رَجّالَةِ أهلِ الکوفَةِ،قِبَلَ مَنزِلِ الحُسَینِ علیه السلام الَّذی فیهِ ثَقَلُهُ وعِیالُهُ،فَمَشی نَحوَهُ،فَحالوا بَینَهُ وبَینَ رَحلِهِ.
454.الفصول المهمّة: شمر بن ذی الجوشن-که خدا،لعنتش کند-،میان حسین علیه السلام و خانوادهاش،مانع شد و با گروهی از قهرمانان و دلاوران لشکر،مانع از بازگشت او به سوی خانوادهاش شد.حسین علیه السلام را در میان گرفتند و سپس،عدّهای از آنان،به سوی خانواده و کودکان حسین علیه السلام،هجوم آوردند تا اموالشان را به تاراج ببرند.حسین علیه السلام بانگ زد:«وای بر شما،ای پیروان شیطان ! نابخردانِ خود را از دستدرازی به زنان و کودکان،باز دارید که آنان با شما نجنگیدهاند».
شمر-که خدا،لعنتش کند-،بانگ زد:از آنان،دست بکِشید و تنها خودِ او را قصد کنید. (1)
حالَ الشِّمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ-لَعَنَهُ اللَّهُ-بَینَهُ وبَینَ الحَریمِ وَالمَرجِعِ إلَیهِم فی جَماعَةٍ مِن أبطالِهِم وشُجعانِهِم،وأحدَقوا بِهِ،ثُمَّ جَماعَةٌ مِنهُم تَبادَروا إلَی الحَریمِ وَالأَطفالِ یُریدونَ سَلَبَهُم.
فَصاحَ الحُسَینُ علیه السلام:وَیحَکُم یا شیعَةَ الشَّیطانِ،کُفّوا سُفهاءَکُم عَنِ التَّعَرُّضِ لِلنِّساءِ وَالأَطفالِ،فَإِنَّهُم لَم یُقاتِلوا.
فَقالَ الشِّمرُ لَعَنَهُ اللَّهُ:کُفّوا عَنهُم وَاقصِدُوا الرَّجُلَ بِنَفسِهِ 457 (الفصول المهمّة:ص 190). [1]
455.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش امام باقر،از امام زین العابدین علیهم السلام-:سپس حسین علیه السلام با گونه چپش [ به زمین ] افتاد و دشمن خدا،سِنان بن انَس ایادی و شمر بن ذی الجوشن عامِری-که خدا،لعنتشان کند-،با مردانی از شامیان،پیش آمدند تا بر بالای سرِ حسین علیه السلام ایستادند.
آنان به یکدیگر گفتند:منتظر چه هستید؟او را راحت کنید !
سِنان بن انَس ایادی-که خدا،لعنتش کند-،فرود آمد و محاسن امام علیه السلام را گرفت
1) (1)
و با شمشیر،به گلوی او میزد و میگفت:به خدا سوگند،سرت را جدا میکنم،با آن که میدانم که تو،فرزند پیامبر خدایی و بهترین پدر و مادر را داری ! (1)
ثُمَّ خَرَّ [الحُسَینُ علیه السلام] عَلی خَدِّهِ الأَیسَرِ صَریعاً،وأقبَلَ-عَدُوُّ اللَّهِ-سِنانُ بنُ أنَسٍ الإِیادِیُّ وشِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ العامِرِیُّ لَعَنَهُمَا اللَّهُ،فی رِجالٍ مِن أهلِ الشّامِ حَتّی وَقَفوا عَلی رَأسِ الحُسَینِ علیه السلام.
فَقالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ:ما تَنتَظِرونَ؟أریحُوا الرَّجُلَ.فَنَزَلَ سِنانُ بنُ أنَسٍ الإِیادِیُّ لَعَنَهُ اللَّهُ وأخَذَ بِلِحیَةِ الحُسَینِ علیه السلام،وجَعَلَ یَضرِبُ بِالسَّیفِ فی حَلقِهِ،وهُوَ یَقولُ:وَاللَّهِ إنّی لَأَحتَزُّ رَأسَکَ،وأنَا أعلَمُ أنَّکَ ابنُ رَسولِ اللَّهِ،وخَیرُ النّاسِ أباً واُمّاً ! ! ! 458 (الأمالی،صدوق:ص 226 ح 239، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 322). [2]
456.تاریخ الطبری -به نقل از حُمَید بن مسلم-:مردی از قبیله کِنْده به نام مالک بن نُسَیر از بنی بَدّا،نزدیک حسین علیه السلام آمد و با شمشیر،چنان بر سرِ وی زد که کلاه او را پاره کرد و به سرش رسید و آن را خون انداخت و کلاه،پُر از خون شد.
حسین علیه السلام به او فرمود:«با آن [ دستت ] نخوری و ننوشی،و خدا،تو را با ستمکاران،محشور کند !».
حسین علیه السلام،آن کلاه را انداخت و سپس،کلاهی [ دیگر ] خواست و آن را به سر نهاد و عمامه بست؛ولی درمانده و ناتوان شده بود.آن مرد کِنْدی،نزدیک آمد و آن کلاه را-که از خَز بود-،برداشت.هنگامی که پس از آن بر همسرش،امّ عبد اللَّه،دختر حُر و خواهر حسین بن حُرِّ بَدّی در آمد و کلاه را از خون شست،همسرش به او گفت:آیا لباس فرزند دختر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را به خانهام میآوری؟آن را از من،دور کن !
یارانش هم گفتهاند که او،همواره نادار و بدحال بود تا مُرد. (2)
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:لا أکَلتَ بِها ولا شَرِبتَ،وحَشَرَکَ اللَّهُ مَعَ الظّالِمینَ ! قالَ:فَأَلقی ذلِکَ البُرنُسَ،ثُمَّ دَعا بِقَلَنسُوَةٍ فَلَبِسَها وَاعتَمَّ،وقَد أعیا وبَلَّدَ،وجاءَ الکِندِیُّ حَتّی أخَذَ البُرنُسَ-وکانَ مِن خَزٍّ-فَلَمّا قَدِمَ بِهِ بَعدَ ذلِکَ عَلَی امرَأَتِهِ امِّ عَبدِ اللَّهِ ابنَةِ الحُرِّ،اُختِ حُسَینِ بنِ الحُرِّ البَدِّیِّ،أقبَلَ یَغسِلُ البُرنُسَ مِنَ الدَّمِ،فَقالَت لَهُ امرَأَتُهُ:أسَلَبَ ابنِ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله تُدخِلُ بَیتی؟! أخرِجهُ عَنّی ! فَذَکَرَ أصحابُهُ أنَّهُ لَم یَزَل فَقیراً بِشَرٍّ حَتّی ماتَ 459 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 448، [3]أنساب الأشراف:ج 3 ص 408). [4]
457.الإرشاد: شمر بن ذی الجوشن،سواران و پیادگانش را ندا داد و گفت:وای بر شما ! مادرانتان،به عزایتان بنشینند ! چه چیزی را از او،انتظار میکشید؟
سپس،از هر سو به امام علیه السلام،حمله شد.زُرْعة بن شریک،ضربهای بر کف دست چپ امام علیه السلام زد و آن را قطع کرد.فردی دیگر از آنان،ضربهای بر گردن امام علیه السلام زد که با صورت،[ از اسب ] بر زمین افتاد.سِنان بن انَس هم با نیزه او را زد و به خاکش افکند و خولی بن یزید اصبَحی-که خدا،لعنتش کند-،بی درنگ،پیاده شد تا سرش را قطع کند؛امّا ترسید و لرزید [ و نتوانست ]،شمر به او گفت:خدا،بازوانت را بشکند ! چرا میلرزی؟
سپس خودِ شمر پیاده شد و سرِ امام علیه السلام را بُرید و آن را به خولی بن یزید داد و گفت:آن را برای امیر عمر بن سعد ببر. (1)
نادی شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ الفُرسانَ وَالرَّجّالَةَ،فَقالَ:وَیحَکُم ما تَنتَظِرونَ بِالرَّجُلِ،ثَکِلَتکُم امَّهاتُکُم؟فَحُمِلَ عَلَیهِ مِن کُلِّ جانِبٍ،فَضَرَبَهُ زُرعَةُ بنُ شَریکٍ عَلی کَفِّهِ الیُسری فَقَطَعَها،وضَرَبَهُ آخَرُ مِنهُم عَلی عاتِقِهِ فَکَبا مِنها لِوَجهِهِ،وطَعَنَهُ سِنانُ بنُ أنَسٍ بِالرُّمحِ فَصَرَعَهُ،وبَدَرَ إلَیهِ خَولِیُّ بنُ یَزیدَ الأَصبَحِیُّ لَعَنَهُ اللَّهُ فَنَزَلَ لِیَحتَزَّ رَأسَهُ فَاُرعِدَ،فَقالَ لَهُ شِمرٌ:فَتَّ اللَّهُ فی عَضُدِکَ،ما لَکَ تُرعِدُ؟
ونَزَلَ شِمرٌ إلَیهِ فَذَبَحَهُ،ثُمَّ دَفَعَ رَأسَهُ إلی خَولِیِّ بنِ یَزیدَ،فَقالَ:اِحمِلهُ إلَی الأَمیرِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ 460 (الإرشاد:ج 2 ص 112، [1]روضة الواعظین:ص 208). [2]
458.تاریخ الطبری -به نقل از حُمَید بن مسلم-:حسین علیه السلام،مدّتی طولانی از روز را [ نیمهجان ]گذارانْد و اگر دشمنان میخواستند،میتوانستند او را بکُشند؛امّا هر یک به خاطر دیگری،پرهیز میکرد و هر گروهی میخواست که گروه دیگری کار را تمام کند.شمر،میان مردم فریاد برآورد:وای بر شما ! برای چه به او مینگرید؟مادرهایتان به عزایتان بنشیند ! او را بکُشید.
از هر سو به حسین علیه السلام حمله شد و کفِ دست چپش با ضربه زُرْعة بن شریک تمیمی،قطع شد و ضربهای به شانهاش فرود آمد.سپس،آنان باز گشتند و او به
1) (1)
زحمت،بلند میشد و به رو،[ بر زمین ]میافتاد.
در همان حال،سِنان بن انَس بن عمرو نَخَعی،به او حمله کرد و با نیزه،بر حسین علیه السلام زخم زد که او به زمین افتاد.سپس به خولی بن یزید اصبَحی گفت:سرش را جدا کن !
او خواست که این کار را بکند؛امّا ضعف و لرزه گرفت و نتوانست.سِنان بن انَس به او گفت:خداوند،بازوانت را بشکند و دستانت را قطع کند !
سپس،خود،پیاده شد و سرِ حسین علیه السلام را بُرید و آن را به خولی بن یزید داد.پیش از آن،شمشیرها[ ی بسیاری ] بر حسین علیه السلام زده بودند. (1)
لَقَد مَکَثَ [الحُسَینُ علیه السلام] طَویلاً مِنَ النَّهارِ،ولَو شاءَ النّاسُ أن یَقتُلوهُ لَفَعَلوا،ولکِنَّهُم کانَ یَتَّقی بَعضُهُم بِبَعضٍ،ویُحِبُّ هؤُلاءِ أن یَکفِیَهُم هؤُلاءِ.
قالَ:فَنادی شِمرٌ فِی النّاسِ:وَیحَکُم،ماذا تَنظُرونَ بِالرَّجُلِ؟اُقتُلوهُ ثَکِلَتکُم امَّهاتُکُم ! قالَ:فَحُمِلَ عَلَیهِ مِن کُلِّ جانِبٍ،فَضُرِبَت کَفُّهُ الیُسری ضَربَةً ضَرَبَها زُرعَةُ بنُ شَریکٍ التَّمیمِیُّ،وضُرِبَ عَلی عاتِقِهِ،ثُمَّ انصَرَفوا وهُوَ یَنوءُ ویَکبو.
قالَ:وحَمَلَ عَلَیهِ فی تِلکَ الحالِ سِنانُ بنُ أنَسِ بنِ عَمرٍو النَّخَعِیُّ،فَطَعَنَهُ بِالرُّمحِ فَوَقَعَ،ثُمَّ قالَ لِخَولِیِّ بنِ یَزیدَ الأَصبَحِیِّ:اِحتَزَّ رَأسَهُ ! فَأَرادَ أن یَفعَلَ فَضَعُفَ فَاُرعِدَ،فَقالَ لَهُ سِنانُ بنُ أنَسٍ:فَتَّ اللَّهُ عَضُدَیکَ وأبانَ یَدَیکَ،فَنَزَلَ إلَیهِ فَذَبَحَُه وَاحتَزَّ رَأسَهُ،ثُمَّ دُفِعَ إلی خَولِیِّ بنِ یَزیدَ،وقَد ضُرِبَ قَبلَ ذلِکَ بِالسُّیوفِ 461 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 452، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 409). [2]
459.الملهوف: هنگامی که حسین علیه السلام از [شدّت] زخمها،سنگین و [ از بسیاریِ اصابت تیرها ]مانند خارپشت شد،صالح بن وَهْب مُزَنی-که خدا،لعنتش کند-،نیزهای به پهلوی امام علیه السلام زد.حسین علیه السلام،با گونه راست،از اسب بر زمین افتاد و سپس برخاست.
زینب علیها السلام،از درِ خیمه بیرون آمد،در حالی فریاد میزد:وای،برادر من ! وای،سَرور من ! وای،خاندان من ! کاش آسمان،خراب میشد و بر زمین میافتاد،و کوهها خاک شده،در دشتها پراکنده میشدند !
شمر،بر یارانش فریاد زد:از او چه انتظار دارید؟
1) (1)
از هر سو،به او حمله کردند.زُرَعة بن شریک،بر شانه چپ امام علیه السلام ضربهای زد و حسین علیه السلام نیز [ با ضربهای ]زُرْعه را زد و [ بر زمین ] انداخت.دیگری بر گردن مقدّسش ضربهای زد که بر اثر آن ضربه،به رو،بر خاک افتاد.
خیلی ناتوان شده بود.به زحمت،بلند میشد و باز،به رو،بر زمین میافتاد.سِنان بن انَس نَخَعی-که لعنت خدا بر او باد-،نیزهای در تَرقُوهاش فرو بُرد و سپس،آن را در آورد و در قفسه سینه امام علیه السلام،فرو کرد.سِنان،تیری نیز به سوی امام علیه السلام انداخت که بر گودیِ گلویش نشست.امام علیه السلام،دوباره افتاد و [ سپس ] راست نشست و تیر را بیرون کشید.آن گاه،کف دستهایش را به هم نزدیک کرد [ و زیر گلویش گرفت ]و هر وقت که پُر میشدند،صورت و محاسنش را با آن،رنگین میکرد و میفرمود:«این گونه خواهم بود تا خدا را خونین و در حالی که حقّم غصب شده،دیدار کنم».
عمر بن سعد،به مردی در سمت راستش گفت:وای بر تو ! فرود بیا و حسین را راحت کن !
خولی بن یزید اصبَحی،بی درنگ،به سوی حسین علیه السلام شتافت تا سرش را جدا کند که به لرزه افتاد [ و نتواست ].سِنان بن انَس نَخَعی-که خدا،لعنتش کند-،پیاده شد و با شمشیر،بر گلوی شریف امام علیه السلام زد،در حالی که میگفت:به خدا سوگند،سرت را قطع میکنم،با آن که میدانم تو،فرزند پیامبر خدایی و بهترین پدر و مادر را داری.
سپس،سرِ شریف امام علیه السلام را بُرید.
شاعر،در این باره گفته است:
چه مصیبتی با مصیبت حسین علیه السلام،برابری میکند
آن روز که دو دست سِنان،او را شهید کرد؟!
...آن هنگام،غباری غلیظ و سیاه و تاریک،به آسمان برخاست که بادی سرخ به همراه داشت و هیچ چیز در آن،دیده نمیشد تا آن جا که مردم،گمان کردند که عذاب بر ایشان وارد شده است.ساعتی این گونه ماندند و سپس هوا،صاف و باز شد.
هلالِ بن نافع نیز روایت کرده است که:من با یاران عمر بن سعد،ایستاده بودم که فریاد کنندهای،بانگ زد:ای امیر ! بشارت ده که اینک،شمر،حسین را کُشت.
من از میان صف دو لشکر،بیرون آمدم و بر سرش ایستادم.در حال جان دادن بود.به خدا سوگند،هیچ کشته آلوده به خونی ندیدهام که از او،زیباتر و نورانیتر باشد،و نور صورت و زیبایی شمایلش،مرا از اندیشیدن به کُشتن او،باز داشت.در آن حال،آب خواست.شنیدم که مردی میگوید:به خدا سوگند،هیچ آبی نمینوشی تا به دوزخ،در آیی و از آب سوزان آن،بنوشی !
حسین علیه السلام به او گفت:«نه؛بلکه بر جدّم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله در میآیم و در خانهاش با او سُکنا میگُزینم،در جایگاه راستی و نزد فرمانروایِ مقتدر،و از آبی زلال و خوشبو مینوشم و از آنچه بر من روا داشتید و با من کردید،به او شِکوه میبَرم».
آنان،همگی خشم گرفتند و گویی که خداوند،در دلِ هیچ یک از آنان،چیزی به نام رحم،قرار نداده بود.از این رو،در همان حال که با آنان سخن میگفت،سرش را جدا کردند !
با خود گفتم:به خدا سوگند،هیچ گاه،برای هیچ کاری با شما همراهی نخواهم کرد. (1)
لَمّا اثخِنَ الحُسَینُ علیه السلام بِالجِراحِ وبَقِیَ کَالقُنفُذِ،طَعَنَهُ صالِحُ بنُ وَهبٍ المُزَنِیُّ لَعَنَهُ اللَّهُ عَلی خاصِرَتِهِ طَعنَةً،فَسَقَطَ الحُسَینُ علیه السلام عَن فَرَسِهِ إلَی الأَرضِ عَلی خَدِّهِ الأَیمَنِ،ثُمَّ قامَ علیه السلام.
قالَ الرّاوی:وخَرَجَت زَینَبُ علیها السلام مِن بابِ الفُسطاطِ وهِیَ تُنادی:وا أخاه ! وا سَیِّداه ! وا أهلَ بَیتاه ! لَیتَ السَّماءَ انطَبَقَت عَلَی الأَرضِ،ولَیتَ الجِبالَ تَدَکدَکَت عَلَی السَّهلِ.
قالَ:وصاحَ شِمرٌ بِأَصحابِهِ:ما تَنتَظِرونَ بِالرَّجُلِ؟! قالَ:فَحَمَلوا عَلَیهِ مِن کُلِّ جانِبٍ،فَضَرَبَهُ زُرعَةُ بنُ شَریکٍ عَلی کَتِفِهِ الیُسری،فَضَرَبَ الحُسَینُ علیه السلام زُرعَةَ فَصَرَعَهُ،وضَرَبَهُ آخَرُ عَلی عاتِقِهِ المُقَدَّسِ بِالسَّیفِ ضَربَةً کَبا علیه السلام بِها عَلی وَجهِهِ.
وکانَ قَد أعیا فَجَعَلَ یَنوءُ ویَکبو،فَطَعَنَهُ سِنانُ بنُ أنَسٍ النَّخَعِیُّ لَعَنَهُ اللَّهُ فی تَرقُوَتِهِ،ثُمَّ انتَزَعَ الرُّمحَ فَطَعَنَهُ فی بَوانی صَدرِهِ،ثُمَّ رَماهُ سِنانٌ أیضاً بِسَهمٍ فَوَقَعَ السَّهمُ فی نَحرِهِ،فَسَقَطَ علیه السلام وجَلَسَ قاعِداً،فَنَزَعَ-
1) (1)
460.مثیر الأحزان: هنگامی که حسین علیه السلام به سبب [شدّت] زخمها،زمینگیر شد و قدرت حرکت نداشت،شمر،فرمان داد تا او را تیرباران کنند.عمر بن سعد هم به آنان ندا داد:منتظر چه هستید؟
آن گاه،به سِنان بن انَس فرمان داد تا سرِ حسین علیه السلام را جدا کند.او فرود آمد و به سوی حسین علیه السلام رفت و در حالی که میگفت:به سوی تو میآیم و میدانم که تو،سَرور قوم هستی و بهترین پدر و مادر را داری.
آن گاه،سرش را جدا کرد و آن را برای عمر بن سعد فرستاد.او هم آن را گرفت و
از گردن اسبش آویخت. (1)
لَمّا اثخِنَ [الحُسَینُ علیه السلام] بِالجِراحِ،ولَم یَبقَ فیهِ حَراکٌ،أمَرَ شِمرٌ أن یَرموهُ بِالسِّهامِ،وناداهُم عُمَرُ بنُ سَعدٍ:ما تَنتَظِرونَ بِالرَّجُلِ؟وأمَرَ سِنانَ بنَ أنَسٍ أن یَحتَزَّ رَأسَهُ،فَنَزَلَ یَمشی إلَیهِ وهُوَ یَقولُ:أمشی إلَیکَ وأعلَمُ أنَّکَ سَیِّدُ القَومِ،وأنَّکَ خَیرُ النّاسِ أباً واُمّاً ! فَاحتَزَّ رَأسَهُ،ورَفَعَهُ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ،فَأَخَذَهُ فَعَلَّقَهُ فی لَبَبِ فَرَسِهِ 463 (مثیر الأحزان:ص 74).
461.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی -به نقل از عمرو بن حسن،از پدرش-:عمر بن سعد،خشمگین شد و به مردی که در سمت راستش بود،گفت:وای بر تو ! فرود بیا و حسین را راحت کن !
او-که گفته شده خولی بن یزید اصبَحی بوده-،پیاده شد و سرِ حسین علیه السلام را [ از تن ]جدا کرد.نیز گفته شده که آن مرد،شمر بوده است.
همچنین روایت شده که شمر بن ذی الجوشن و سِنان بن انَس،در آخرین لحظههای زندگی حسین علیه السلام که دیگر رمقی نداشت و از تشنگی،زبانش را [ میچرخاند ]،نزد حسین علیه السلام آمدند و شمر،با پا به سینه او زد و گفت:ای پسر ابو تُراب ! آیا تو ادّعا نمیکنی که پدرت بر حوض پیامبر،ایستاده است و هر که را دوست دارد،سیراب میکند؟پس شکیبایی کن تا این که آب را از دست او بگیری !
سپس به سِنان بن انَس گفت:سرش را از پشت،جدا کن !
او گفت:به خدا سوگند،این کار را نمیکنم،که جدّش محمّد،طرفِ دعوایم خواهد بود.
شمر،از [این سخن و تعلّل] او خشمگین شد.خود بر سینه حسین علیه السلام نشست و محاسنش را گرفت و تصمیم به کُشتن او گرفت.حسین علیه السلام لبخندی زد و به او فرمود:«مرا میکُشی؟آیا نمیدانی من کیستم؟».
شمر گفت:تو را کاملاً میشناسم.مادرت،فاطمه زهرا و پدرت،علی مرتضی و جدّت،محمّدِ مصطفی و پشتیبانت،خدای بلندمرتبه والاست.تو را میکُشم و هیچ باکی ندارم.
1) (1)
آن گاه،دوازده ضربه با شمشیرش به او زد و سپس،سر حسین علیه السلام را [ از پیکر ]،جدا کرد. (1)
غَضِبَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ فَقالَ لِرَجُلٍ کانَ عَن یَمینِهِ:اِنزِل وَیحَکَ إلَی الحُسَینِ فَأَرِحهُ ! فَنَزَلَ إلَیهِ-قیلَ هُوَ خَولِیُّ بنُ یَزیدَ الأَصبَحِیُّ-فَاحتَزَّ رَأسَهُ،وقیلَ:بَل هُوَ شِمرٌ.
ورُوِیَ أنَّهُ جاءَ إلَیهِ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ وسِنانُ بنُ أنَسٍ-وَالحُسَینُ علیه السلام بِآخِرِ رَمَقٍ یَلوکُ بِلِسانِهِ مِنَ العَطَشِ-فَرَفَسَهُ شِمرٌ بِرِجلِهِ،وقالَ:یَابنَ أبی تُرابٍ،ألَستَ تَزعُمُ أنَّ أباکَ عَلی حَوضِ النَّبِیِّ یَسقی مَن أحَبَّهُ؟فَاصبِر حَتّی تَأخُذَ الماءَ مِن یَدِهِ،ثُمَّ قالَ لِسِنانِ بنِ أنَسٍ:اِحتَزَّ رَأسَهُ مِن قَفاهُ ! فَقالَ:وَاللَّهِ لا أفعَلُ ذلِکَ! فَیَکونَ جَدُّهُ مُحَمَّدٌ خَصمی.
فَغَضِبَ شِمرٌ مِنهُ،وجَلَسَ عَلی صَدرِ الحُسَینِ علیه السلام،وقَبَضَ عَلی لِحیَتِهِ،وهَمَّ بِقَتلِهِ،فَضَحِکَ الحُسَینُ علیه السلام وقالَ لَهُ:أتَقتُلُنی،أوَ لا تَعلَمُ مَن أنَا؟قالَ:أعرِفُکَ حَقَّ المَعرِفَةِ:اُمُّکُ فاطِمَةُ الزَّهراءُ،وأبوکَ عَلِیٌّ المُرتَضی،وجَدُّکَ مُحَمَّدٌ المُصطَفی،وخَصمُکَ اللَّهُ العَلِیُّ الأَعلی،وأقتُلُکَ ولا ابالی.وضَرَبَهُ بِسَیفِهِ اثنَتَی عَشرَةَ ضَربَةً،ثُمَّ حَزَّ رَأسَهُ 464 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 36؛ [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 56). [2]
462.المزار الکبیر -در«زیارت ناحیه مقّدسه»-:شمر،بر سینهات نشسته است و شمشیرش را در گودیِ گلویت،فرو برده است و محاسن سپیدت را به دستش گرفته و با شمشیر هندی خود،تو را ذبح میکند.حواس تو،آرام گرفته است و نفسهایت،آهسته گشته است و سرت،بر بالای نیزه رفته است. (2)
463.الأمالی،صدوق -به نقل از برید بن معاویه عِجْلی،از امام باقر علیه السلام-:حسین بن علی علیه السلام،شهید شد و سیصد و بیست و چند زخم در او یافتند؛زخم بر اثر نیزه و ضربه شمشیر و اصابت تیر.
همچنین روایت شده که همه زخمها در قسمت جلوی بدن او بود؛زیرا او،پشت
به دشمن نمیکرد و نمیگریخت (1)
در المناقب،ابن شهرآشوب (ج 4 ص 110)،این افزوده آمده است:«و تیرهای فرو رفته در زِرِهش،مانند خار در پوست خارپشت بود».
. (2)464.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف،از امام جعفر صادق علیه السلام-:هنگامی که حسین علیه السلام کُشته شد،سی و سه زخمِ نیزه و سی و چهار زخم شمشیر،در او یافت شد. (3)
465.دلائل الإمامة: ابو عبد اللَّه امام جعفر صادق علیه السلام فرمود:«سی و سه زخمِ نیزه و چهل و چهار زخمِ شمشیر،در حسین علیه السلام،یافت شد و بر رَدای خَز تیرهرنگ او،بیش از صدو ده پارگی بر اثر نیزه و شمشیر و تیر بود».
همچنین روایت شده [ که فرمود ]:«صد و بیست [ زخم،در بدن او ] یافت شد». (4)
466.الکافی -به نقل از جابر،از امام باقر علیه السلام-:حسین بن علی علیه السلام،کشته شد و بر [ تن ] او،بالاپوش خَز تیرهرنگی بود که شصت و سه اثر ضربه شمشیر و نیزه و تیر،در آن یافتند. (5)
467.تاریخ دمشق -به نقل از محمّد بن عمرو بن حسن-:ما با حسین علیه السلام،در کنار دو رود
1) (1)
2) (2) اُصیبَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام ووُجِدَ بِهِ ثَلاثُمِئَةٍ وبِضعَةٌ وعِشرونَ طَعنَةً بِرُمحٍ،أو ضَربَةً بِسَیفٍ،أو رَمیَةً بِسَهمٍ.فَرُوِیَ أنَّها کانَت کُلُّها فی مُقَدَّمِهِ؛لِأَنَّهُ علیه السلام کانَ لا یُوَلّی 466 (الأمالی،صدوق:ص 228 ح 240، [1]روضة الواعظین:ص 209). [2]
3) (3) وُجِدَ بِالحُسَینِ علیه السلام حینَ قُتِلَ،ثَلاثٌ وثَلاثونَ طَعنَةً،وأربَعٌ وثَلاثونَ ضَربَةً 467 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 453، [3]أنساب الأشراف:ج 3 ص 409).
4) (4) قالَ أبو عَبدِ اللَّهِ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ [الصّادِقُ] علیه السلام:وُجِدَ بِالحُسَینِ علیه السلام ثَلاثٌ وثَلاثونَ طَعنَةً،وأربَعٌ وأربَعونَ ضَربَةً،ووُجِدَ فی جُبَّةِ خَزٍّ دَکناءَ کانَت عَلَیهِ مِئَةُ خَرقٍ وبِضعَةَ عَشَرَ خَرقاً،ما بَینَ طَعنَةٍ وضَربَةٍ ورَمیَةٍ.ورُوِیَ:مِئَةٌ وعِشرونَ 468 (دلائل الإمامة:ص 178؛الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة):ج1 ص474).
5) (5) قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام وعَلَیهِ جُبَّةُ خَزٍّ دَکناءُ،فَوَجَدوا فیها ثَلاثَةً وسِتّینَ؛مِن بَینِ ضَربَةٍ بِالسَّیفِ،وطَعنَةٍ بِالرُّمحِ،أو رَمیَةٍ بِالسَّهمِ 469 (الکافی:ج 6 ص 452 ح 9، [4]بحار الأنوار:ج 45 ص 94 ح 36). [5]
کربلا بودیم که به شمر بن ذی الجوشن نگریست و فرمود:«خدا و پیامبرش،راست گفتهاند.پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله فرمود:"گویی به سگی سیاه و سفید مینگرم که زبانش را در خون خاندانم میکند و میآشامد"».
و شمر،پیسی داشت. (1)
کُنّا مَعَ الحُسَینِ علیه السلام بِنَهرَی کَربَلاءَ،فَنَظَرَ إلی شِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ،فَقالَ:صَدَقَ اللَّهُ ورَسولُهُ،قالَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله:«کَأَنّی أنظُرُ إلی کَلبٍ أبقَعَ یَلَغُ فی دِماءِ أهلِ بَیتی».وکانَ شِمرٌ أبرَصَ 470 (تاریخ دمشق:ج 23 ص 190 ح 5031 و ج 55 ص 16 ح 11583،مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 36). [1]
468.مثیر الأحزان: سپس شخص دیگری آمد و گفت:حسین،کجاست؟
فرمود:«من،این جا هستم».
گفت:تو را به آتش [ دوزخ ]،بشارت میدهم !
امام علیه السلام فرمود:«خود را به پروردگاری مهربان و شفاعتگری پذیرنده،بشارت میدهم ! تو کیستی؟».
گفت:من،شمر بن ذی الجوشن هستم.
حسین علیه السلام فرمود:«اللَّه اکبر ! پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله فرمود:"گویی سگی سیاه و سفید را میبینم که زبان،در خون خانوادهام میکند و میآشامد"».
همچنین حسین علیه السلام فرمود:«[ در عالم رؤیا ] دیدم که سگانی،مرا گاز میگیرند و در میان آنها،سگی سیاه و سفید،از همه بیشتر به من حمله میکند و آن،تو بودی».
و شمر،پیسی داشت.
نیز از تِرمِذی نقل شده که به [امام] صادق علیه السلام گفته شد:[ تحقّق ] رؤیا،تا کِی به تأخیر میافتد؟
صادق علیه السلام،از خواب پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله یاد کرد که پس از شصت سال،اتّفاق افتاد. (2)
قالَ:اُبشِرُ بِرَبِّ رَحیمٍ،وشَفیعٍ مُطاعٍ،مَن أنتَ؟قالَ:أنَا شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ.
قالَ الحُسَینُ علیه السلام:اللَّهُ أکبَرُ ! قالَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله:رَأَیتُ کَأَنَّ کَلباً أبقَعَ یَلَغُ فی دِماءِ أهلِ بَیتی.
وقالَ الحُسَینُ علیه السلام:رَأَیتُ کَأَنَّ کِلاباً تَنهَشُنی،وکَأَنَّ فیها کَلباً أبقَعَ کانَ أشَدَّهُم عَلَیَّ،وهُوَ أنتَ،وکانَ أبرَصَ.
ونَقَلتُ عَنِ التِّرمِذِیِّ:قیلَ لِلصّادِقِ علیه السلام:کَم تَتَأَخَّرُ الرُّؤیا؟فَذَکَرَ مَنامَ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،فَکانَ التَّأویلُ بَعدَ سِتّینَ سَنَةً 471 (مثیر الأحزان:ص 64؛أنساب الأشراف:ج 3 ص 401). [2]
469.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: شمر،از آن کس [ که از کُشتن حسین علیه السلام،خودداری کرده بود ]،خشمگین شد.خودش بر سینه حسین علیه السلام نشست و محاسن او را گرفت و تصمیم به کُشتن او گرفت...و با شمشیرش،دوازده ضربه به او زد و سپس،سرش را [ از تن ] جدا کرد. (1)
فَغَضِبَ شِمرٌ مِنهُ،وجَلَسَ عَلی صَدرِ الحُسَینِ علیه السلام،وقَبَضَ عَلی لِحیَتِهِ وهَمَّ بِقَتلِهِ...وضَرَبَهُ بِسَیفِهِ اثنَتَی عَشرَةَ ضَربَةً،ثُمَّ حَزَّ رَأسَهُ 472 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 36؛بحار الأنوار:ج 45 ص 56). [1]
470.اُسْد الغابة: حسین علیه السلام را سِنان بن انَس نَخَعی کُشت.نیز گفته شده که شِمر بن ذی الجوشن،او را کُشت و خولی بن یزید اصبَحی،کار را تمام کرد.همچنین،گفته شده که عمر بن سعد،او را کشته است؛ولی نظرِ درستی نیست و صحیح،آن است که سِنان بن انَس نَخَعی او را کُشت.
امّا سخن کسی که گفته:«شمر و عمر بن سعد،او را کُشتند»،از آن روست که شمر،سپاه را به کُشتن حسین علیه السلام،تحریک میکرد و با آنان،به حسین علیه السلام حمله میکرد.عمر هم فرمانده لشکر بود و از این رو،کُشتن [ حسین علیه السلام ]را به آنها نسبت میدهند. (2)
وأمّا قَولُ مَن قالَ:قَتَلَهُ شِمرٌ وعُمَرُ بنُ سَعدٍ؛لِأَنَّ شِمراً هُوَ الَّذی حَرَّضَ النّاسَ عَلی قَتلِهِ،وحَمَلَ بِهِم إلَیهِ،وکانَ عُمَرُ أمیرَ الجَیشِ فَنُسِبَ القَتلُ إلَیهِ 473 (اسد الغابة:ج 2 ص 28، [2]ذخائر العقبی:ص 250). [3]
471.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف-:حسین علیه السلام-که مادرش فاطمه علیها السلام،دختر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله بود-،کشته شد.او را سِنان بن انَس نَخَعی اصبَحی کُشت و سرش را خولی بن یزید [ به کوفه ]آورد. (1)
قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام-واُمُّهُ فاطِمَةُ بِنتُ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله قَتَلَهُ سِنانُ بنُ أنَسٍ النَّخَعِیُّ ثُمَّ الأَصبَحِیُّ،وجاءَ بِرَأسِهِ خَولِیُّ بنُ یَزیدَ 474 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 468، [1]تاریخ دمشق:ج 14 ص 249).
472.تاریخ الطبری -به نقل از حُمَید بن مسلم-:سِنان بن انَس نَخَعی،در آن حال [ که حسین علیه السلام نیمهجان بود ]،به او حمله کرد و با نیزه به او زخم زد.حسین علیه السلام به زمین افتاد.سِنان به خولی بن یزید اصبَحی گفت:سرش را جدا کن !
او خواست که این کار را بکند؛امّا ناتوان شد و لرزه گرفت.
سِنان بن انَس به او گفت:خدا،بازوانت را بشکند و دستانت را از تنت،جدا کند !
آن گاه،خودش پیاده شد و سر حسین علیه السلام را بُرید و از تن جدا کرد و سپس،آن را به خولی بن یزید سپرد.پیش از آن،حسین علیه السلام به وسیله شمشیر،چندین ضربه خورده بود. (2)
فَقالَ لَهُ سِنانُ بنُ أنَسٍ:فَتَّ اللَّهُ عَضُدَیکَ،وأبانَ یَدَیکَ،فَنَزَلَ إلَیهِ فَذَبَحَهُ وَاحتَزَّ رَأسَهُ.ثُمَّ دُفِعَ إلی خَولِیِّ بنِ یَزیدَ،وقَد ضُرِبَ قَبلَ ذلِکَ بِالسُّیوفِ 475 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 453، [2]أنساب الأشراف:ج 3 ص 409). [3]
473.شرح الأخبار: حسین علیه السلام،زخمهای فراوانی برداشته بود؛امّا با همه ناتوانی بر اثر آن زخمها،ایستاد.دشمنان،مدّتی دراز از نزدیک شدن به او،خودداری کردند.سپس،او را در میان تیرهای خود گرفتند و سِنان بن انَس نَخَعی،با نیزه به او حمله کرد و آن را در [ بدن ] او فرو کرد و خولی بن یزید اصبَحی از قبیله حِمیَر،کار را تمام کرد و سرِ
امام علیه السلام را [ از تن ]جدا کرد و نزد عبید اللَّه بن زیاد آورد. (1)
جُرِحَ الحُسَینُ علیه السلام جِراحاتٍ کَثیرَةً.وثَبَتَ لَهُم وقَد أوهَنَتهُ الجِراحُ،فَأَحجَموا عَنهُ مَلِیّاً،ثُمَّ تَعاوَروهُ رَمیاً بِالنَّبلِ،وحَمَلَ عَلَیهِ سِنانُ بنُ أنَسٍ النَّخَعِیُّ فَطَعَنَهُ،فَأَثبَتَهُ،وأجهَزَ خَولِیُّ بنُ یَزیدَ الأَصبَحِیُّ مِن حمیَرَ وَاحتَزَّ رَأسَهُ،وأتی عُبَیدَ اللَّهِ بنَ زِیادٍ 476 (شرح الأخبار:ج 3 ص 155).
474.سیر أعلام النبلاء: سِنان بن انَس نَخَعی،نیزهای در تَرقُوه امام حسین علیه السلام،فرو کرد و سپس،آن را [ بیرون کشید ]و در سینه او فرو بُرد.حسین علیه السلام [ بر زمین ] افتاد و خولی [ بن یزید ]اصبَحی،سرش را [ از تن ]جدا کرد.خدا از آن دو خشنود مباد ! (2)
475.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش امام باقر،از امام زین العابدین علیهم السلام-:اسب حسین علیه السلام،جلو رفت تا یال و پیشانیاش از خون حسین،رنگین شد،و میتاخت و شیهه میکشید.دختران پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،شیههاش را شنیدند و بیرون دویدند.اسب را بدون سوار دیدند و فهمیدند که حسین علیه السلام،کُشته شده است.
امّ کلثوم،دختر (3)حسین علیه السلام،[ از خیمه ] بیرون آمد و در حالی که دست بر سر نهاده بود،ناله میکرد و میگفت:وا محمّدا ! این،حسین علیه السلام است که بی عمامه و رَدا در صحرا افتاده است. (4)
وخَرَجَت امُّ کُلثومٍ بِنتُ الحُسَینِ علیه السلام،واضِعَةً یَدَها عَلی رَأسِها،تَندُبُ وتَقولُ:وا مُحَمَّداهُ ! هذَا الحُسَینُ بِالعَراءِ،قَد سُلِبَ العِمامَةَ وَالرِّداءَ 478 (الأمالی،صدوق:ص 226 ح 239، [1]روضة الواعظین:ص 209). [2]
1) (1)
2) (2) طَعَنَهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام] سِنانُ بنُ أنَسٍ النَّخَعِیُّ فی تَرقُوَتِهِ،ثُمَّ طَعَنَهُ فی صَدرِهِ فَخَرَّ،وَاحتَزَّ رَأسَهُ خَولِیٌّ الأَصبَحِیُّ لا رَضِیَ اللَّهُ عَنهُما 477 (سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 299 و ص 302،الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 473).
3) (3) صحیح،آن است که امّ کلثوم،خواهر امام حسین علیه السلام است.
4) (4) أقبَلَ فَرَسُ الحُسَینِ علیه السلام حَتّی لَطَّخَ عُرفَهُ وناصِیَتَهُ بِدَمِ الحُسَینِ علیه السلام،وجَعَلَ یَرکُضُ ویَصهَلُ،فَسَمِعَ بَناتُ النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله صَهیلَهُ،فَخَرَجنَ فَإِذَا الفَرَسُ بِلا راکِبٍ،فَعَرَفنَ أنَّ حُسَیناً علیه السلام قَد قُتِلَ.
476.المزار الکبیر -در«زیارت ناحیه مقدّسه»-:و اسبت،به شتابْ گریخت و با شیهه و گریان،آهنگ خیمههایت را کرد.هنگامی که زنان،اسبت را خوار و پریشان،و زین تو را بر آن،واژگون دیدند،از پرده بیرون آمدند،موهایشان را پریشان کرده،بر گونههای خود زدند،صورتهای خود را گشودند و ناله،سر دادند و پس از عزّتمندی،خوار شدند و به سوی قتلگاهت شتافتند.
شمر،بر سینهات نشسته و شمشیرش را در گودیِ گلویت،فروُبرده است و محاسن سپیدت را به دستش گرفته است و با شمشیر هندی خود،تو را ذبح میکند.حواس تو،آرام گرفته است و نفسهایت،آهسته گشته است و سرت،بر بالای نیزه رفته است. (1)
وأسرَعَ فَرَسُکَ شارِداً،وإلی خِیامَکَ قاصِداً،مُحَمحِماً باکِیاً.فَلَمّا رَأَینَ النِّساءُ جَوادَکَ مَخزِیّاً،ونَظَرنَ سَرجَکَ عَلَیهِ مَلوِیّاً،بَرَزنَ مِنَ الخُدورِ،ناشِراتِ الشُّعورِ،عَلَی الخُدودِ لاطِماتٍ،لِلوُجوهِ سافِراتٍ،وبِالعَویلِ داعِیاتٍ،وبَعدَ العِزِّ مُذَلَّلاتٍ،وإلی مَصرَعِکَ مُبادِراتٍ،وَالشِّمرُ جالِسٌ عَلی صَدرِکَ،مولِغٌ سَیفَهُ عَلی نَحرِکَ،قابِضٌ عَلی شَیبَتِکَ بِیَدِهِ،ذابِحٌ لَکَ بِمُهَنَّدِهِ،قَد سَکَنَت حَواسُّکَ،وخَفِیَت أنفاسُکَ،ورُفِعَ عَلَی القَنا رَأسُکَ 479 (المزار الکبیر:ص 504 ح 9).
1) (1)
تعداد دقیق شهدای کربلا،مشخّص نیست.از این رو،برای رسیدن به عددی نزدیک به واقع،نام کسانی را که در منابع نسبتاً معتبر،در زمره شهدای کربلا شمرده شدهاند،در این جا میآوریم.گفتنی است که شهدای واقعه کربلا را به چهار دسته،میتوان تقسیم کرد:
این عدّه،عبارتاند از:
1.اَنَس بن حارث
2.عبد الرحمان بن عبد ربّه انصاری. (1)
احتمالاً،افراد دیگری هم از صحابه پیامبر در سپاه امام علیه السلام بودهاند،چنان که در باره افرادی نظیر:حبیب بن مُظاهر و مسلم بن عوسجه و هانی بن عُروه و عبد اللَّه بن یقطُر،ادّعا شده که صحابی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله بودهاند (إبصار العین:ص 221)؛امّا بر اساس مدارکی که فعلاً در دست اند،تنها در باره صحابی بودن این دو نفر میتوان با قاطعیّت،سخن گفت.
این عدّه،عبارتاند از:
3.ابو ثُمامه عمرو بن عبد اللَّه صائِدی
1) (1)
4.حبیب بن مُظاهر اسدی
5.زاهر،غلام عمرو بن حَمِق
6.عمّار بن ابی سلامه دالانی
7.سعد بن حارث خُزاعی،غلام امیر مؤمنان علیه السلام
8.عبد اللَّه بن عُمَیر کَلْبی
9.کَردوس بن زهیر
10.نافِع بن هلال جملی.
این عدّه،عبارتاند از:
11.علی اکبر
12.عبد اللَّه (علی اصغر)
13.عبد اللَّه بن علی
14.عثمان بن علی
15.جعفر بن علی
16.عبّاس بن علی
17.ابو بکر بن علی
18.محمّد بن علی
19.ابو بکر بن حسن
20.عبد اللَّه بن حسن
21.قاسم بن حسن
22.جعفر بن عقیل
23.عبد الرحمان بن عقیل
24.عبد اللَّه بن عقیل
25.محمّد بن ابی سعید بن عقیل
26.عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل
27.محمّد بن عبد اللَّه بن جعفر
28.عون بن عبد اللَّه بن جعفر.
در گزارشهای نادر،افراد دیگری نیز در شمارِ شهدای خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله (بنی هاشم) آمدهاند؛از جمله:
29.ابراهیم بن علی (1)
لباب الأنساب:ج 1 ص 400، [1]المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 112. [2]
30.عبّاس اصغر بن علی (2)
31.جعفر بن علی (3)
32.عبد اللَّه اکبر بن علی (4)
33.عبد اللَّه اصغر بن علی (5)
34.عبید اللَّه بن علی (6)
35.عمر بن علی (7)
36.عتیق بن علی (8)
37.قاسم بن علی (9)
1) (1)
2) (2) تهذیب الکمال:ج 20 ص 479،تاریخ خلیفة بن خیّاط:ص 179. [3]
3) (3) الثقات،ابن حبّان:ج 2 ص 310.
4) (4) الثقات،ابن حبّان:ج 2 ص 310.
5) (5) المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 12 (در آن،نامی از عبداللَّه فرزند ام البنین نیامده و ممکن است این،همان باشد).
6) (6) الإرشاد:ج 1 ص 355 و ج 2 ص 125، [4]مجموعة نفیسة:ص 108 (تاج الموالید).
7) (7) ر.ک:ص 216 (پیشنهاد عمر بن علی بن ابی طالب به امام علیه السلام).
8) (8) سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 320،تاریخ الإسلام،ذهبی:ج 5 ص 21. [5]
9) (9) المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 107. [6]
38.بشر بن حسن (1)
المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 112. [1]
39.عمر بن حسن (2)
40.ابو بکر بن حسین
41.ابو بکر بن قاسم بن حسین (3)
42.ابراهیم بن حسین (4)
43.جعفر بن حسین (5)
44.حمزة بن حسین (6)
45.زید بن حسین (7)
46.قاسم بن حسین (8)
47.محمّد بن حسین (9)
48.عمر بن حسین (10)
49.محمّد بن عقیل (11)
50.محمّد بن عبد اللَّه بن عقیل (12)
1) (1)
2) (2) المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 112؛ [2]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 48.
3) (3) تاریخ خلیفة بن خیّاط:ص 179.
4) (4) المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 113. [3]
5) (5) الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة):ج 1 ص 476؛المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 113. [4]
6) (6) المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 113. [5]
7) (7) المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 113. [6]
8) (8) المناقب،ابن شهر آشوب:ج 4 ص 108. [7]
9) (9) المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 113؛ [8]تذکرة الخواص:ص 277. [9]
10) (10) المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 113. [10]
11) (11) أنساب الأشراف:ج 2 ص 328 و 414. [11]
12) (12) نسب قریش:ص 45. [12]
51.حمزة بن عقیل (1)
المجدی:ص 308. [1]
52.علی بن عقیل (2)
53.عَون بن عقیل (3)
54.جعفر بن محمّد بن عقیل (4)
55.ابو سعید بن عقیل (5)
56.ابراهیم بن مسلم بن عقیل (6)
57.محمّد بن مسلم بن عقیل (7)
58.عبد الرحمان بن مسلم بن عقیل (8)
59.عبید اللَّه بن مسلم بن عقیل (9)
60.ابو عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل (10)
61.علی بن مسلم بن عقیل (11)
62.ابراهیم بن جعفر (12)
63.ابو بکر بن عبد اللَّه بن جعفر (13)
1) (1)
2) (2) مقاتل الطالبیّین:ص 98، [2]لباب الأنساب:ج 1 ص 402. [3]
3) (3) أنساب الأشراف:ج 3 ص 422، [4]تذکرة الخواص:ص 255. [5]
4) (4) مقاتل الطالبیّین:ص 98. [6]
5) (5) المجدی:ص 308. [7]
6) (6) الأمالی،صدوق:ص 143 الرقم 145. [8]
7) (7) مقاتل الطالبیّین:ص 97. [9]
8) (8) تاریخ خلیفة بن خیّاط:ص 179، [10]سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 320.
9) (9) الإقبال:ج 3 ص 76، [11]بحار الأنوار:ج 45 ص 68. [12]
10) (10) مصباح الزائر:ص 281، [13]بحار الأنوار:ج 101 ص 271. [14]
11) (11) لباب الأنساب:ج 1 ص 335. [15]
12) (12) مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 49. [16]
13) (13) أنساب الأشراف:ج 2 ص 325. [17]
64.عون اصغر بن عبد اللَّه بن جعفر (1)
نسب قریش:ص 83، [1]جمهرة أنساب العرب:ص 68. [2]
65.حسین بن عبد اللَّه بن جعفر (2)
66.عبید اللَّه بن عبد اللَّه بن جعفر (3)
67.عون بن جعفر بن جعفر (4)
68.محمّد بن جعفر (5)
69.محمّد بن عبّاس (6)
70.احمد بن محمّد هاشمی. (7)
.ابراهیم بن حُصَین اسدی
72.برادرزاده حُذَیفة بن اسید غِفاری
73.ابو هَیّاج
74.اَدهَم بن امیّه
75.انیس بن مَعقِل اصبَحی
76.بُرَیر بن خُضَیر
77.بشیر بن عمرو حَضرَمی
78.جابر بن حَجّاج
79.جَبَلة بن علی شیبانی
80.جُنَادة بن حارث
81.جُندَب بن حجیر
82.جوانی که پدرش شهید شده بود
83.جون،غلام ابو ذر
84.جوین بن مالک
85.حارث بن امرؤ القیس
86.حارث بن نَبهان،غلام حمزة بن عبد المطّلب
87.حتوف بن حارث
88.حَجّاج بن زید
89.حَجّاج بن مَسروق
90.حُرّ بن یزید ریاحی
91.حلّاس بن عمرو
92.نُعمان بن عمرو
93.حَنظَلة بن اسعد
94.رافع،همپیمان بنی شنده
95.رُمَیث بن عمرو
96.زُهَیر بن بِشْر خَثعَمی
97.زُهَیر بن سلیم ازْدی
98.زُهَیر بن قَین بَجَلی
99.زید بن مَعقِل
100.سالم،همپیمان ابن مدنیّه
101.سعد بن حنظله تمیمی
102.سعید بن عبد اللَّه حنفی
103.سعید بن کَردَم
104.سلیمان،غلام امام حسین علیه السلام
105.سلیمان بن ربیعه
106.سوّار بن ابی حِمیَر
107.سُوَید بن عمرو بن ابیمُطاع
108.سیف بن حارث جابری
109.سیف بن مالک
110.شَبیب بن عبد اللَّه نَهشَلی
111.شوذَب،همپیمان بنی شاکر
112.ضُباب بن عامر
113.ضَرغامة بن مالک
114.عابِس بن ابیشَبیب شاکری
115.عامر بن مسلم
116.سالم،غلام عامر بن مسلم
117.عباد بن ابی مهاجر
118.عبد الرحمان بن عبد اللَّه ارحَبی (یَزَنی)
119.عبد اللَّه بن قیس غِفاری
120.عبد الرحمان بن قیس غِفاری
121.عُقْبة بن صَلت
122.عمّار بن حسّان طایی
123.عمران بن کعب
124.عمر بن احدوث حَضرَمی
125.عمر بن خالد صَیداوی
126.سعد،غلام عمر بن خالد صَیداوی
127.عمرو بن خالد ازْدی
128.خالد بن عمرو ازْدی
129.عمرو بن ضَبیعه
130.عمرو بن عبد اللَّه جُندَعی
131.عمرو بن قَرَظَه انصاری
132.عُمَیر (/عمرو) بن عبد اللَّه مَذحِجی
133.غلام ترک
134.قارِب،غلام امام حسین علیه السلام
135.قاسم بن حبیب ازْدی
136.قَعنَب بن عمرو نَمِری
137.کِنانة بن عتیق
138.مالک بن عبد بن سَریع جابری
139.مُجَمِّع بن زیاد
140.مُجَمّع بن عبد اللَّه عائِذی
141.پسر مُجَمّع بن عبد اللَّه عائذی
142.مسعود بن حَجّاج
143.عبد الرحمان بن مسعود بن حجّاج
144.مُسلم بن عَوسَجه اسدی
145.مسلم(/اَسلَم) بن کثیر
146.مُنجِح،غلام امام حسین علیه السلام
147.نَعیم بن عَجْلان
148.هَفهاف بن مُهَنَّد راسِبی
149.هَمّام بن سَلَمه قانِصی (قایضی)
150.وَهْب بن وهب
151.یحیی بن سلیم مازِنی
152.ابو شعشعا،یزید بن زیاد بن مُهاصِر
153.یزید بن نَبیط عبدی
154.عبد اللَّه بن یزید بن نَبیط عبدی
155.عبید اللَّه بن یزید بن نَبیط عبدی.
افزون بر اسامی یاد شده،افراد دیگری نیز جزو شهدای کربلا گزارش شدهاند که به دلیل معتبر نبودن منابع گزارشها،از ذکر آنها،صرف نظر کردیم.
فصل یکم:نهایت سنگدلی
فصل دوم:نشانههای آشکار شده
فصل سوم:به خاکسپاری شهیدان
فصل چهارم:ماجرای سرهای شهیدان
فصل پنجم:برخی کرامتهای دیده شده از سرِ سیّد الشهدا علیه السلام
فصل ششم:از کربلا تا کوفه
فصل هفتم:از کوفه تا شام
فصل هشتم:از شام تا مدینه
477.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مِخنَف،از امام صادق علیه السلام-:لباسی را که به تن حسین علیه السلام بود،به تاراج بردند.بحر بن کعب،شلوار ایشان را برداشت و قیس بن اشعث،قطیفه (1)
قطیفه:جامه یا پارچه پُرزدار.
ایشان را بُرد که از جنس خز بود و از آن پس،«قیسِ قطیفه»نامیده شد.مردی از قبیله بنی اوْد،به نام اسوَد،کفشهای ایشان و مردی از قبیله بنی نَهشَل بن دارِم،شمشیر ایشان را به تاراج برد.شمشیر ایشان،بعدها به دست خانواده حبیب بن بُدَیل افتاد. (2)478.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): هنگامی که حسین علیه السلام کشته شد،وسایلش را به تاراج بردند.قَلانِس نَهْشَلی و جُمَیع بن خلق اوْدی،هر کدام،یکی از شمشیرهای ایشان را به تاراج بردند و بحر بن کعب تمیمی ملعون،شلوار ایشان را برداشت و ایشان را برهنه نهاد.قیس بن اشعث بن قیس کِندی نیز قطیفه ایشان را برد و از این رو،به او قیسِ قطیفه میگفتند.اَسوَد بن خالد اوْدی،کفشهای ایشان را برد و
1) (1)
2) (2) سُلِبَ الحُسَینُ علیه السلام ما کانَ عَلَیهِ،فَأَخَذَ سَراویلَهُ بَحرُ بنُ کَعبٍ،وأخَذَ قَیسُ بنُ الأَشعَثِ قَطیفَتَهُ-وکانَت مِن خَزٍّ،وکانَ یُسَمّی بَعدُ قَیسَ قَطیفَةٍ-وأخَذَ نَعلَیهِ رَجُلٌ مِن بَنی أودٍ،یُقالُ لَهُ:الأَسوَدُ،وأخَذَ سَیفَهُ رَجُلٌ مِن بَنی نَهشَلِ بنِ دارِمٍ،فَوَقَعَ بَعدَ ذلِکَ إلی أهلِ حَبیبِ بنِ بُدَیلٍ 480 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 453، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 572). [2]
جابربن یزید،عمامهایشان و مالک بن بشیر کِندی نیز کلاه خز ایشان را به غارت برد. (1)
لَمّا قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام انتُهِبَ ثَقَلُهُ،فَأَخَذَ سَیفَهُ القَلانِسُ النَهشَلِیُّ،وأخَذَ سَیفاً آخَرَ جُمَیعُ بنُ الخلقِ الأَودِیُّ،وأخَذَ سَراویلَهُ بَحرُ-المَلعونُ-ابنُ کَعبٍ التَّمیمِیُّ،فَتَرَکَهُ مُجَرَّداً،وأخَذَ قَطیفَتَهُ قَیسُ بنُ الأَشعَثِ بنِ قَیسٍ الکِندِیُّ،فَکانَ یُقالُ لَهُ:قَیسُ قَطیفَةٍ،وأخَذَ نَعلَیهِ الأَسوَدُ بنُ خالِدٍ الأَودِیُّ،وأخَذَ عِمامَتَهُ جابِرُ بنُ یَزیدَ،وأخَذَ بُرنُسَهُ-وکانَ مِن خَزٍّ-مالِکُ بنُ بَشیرٍ الکِندِیُّ 481 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 479،الردّ علی المتعصّب العنید:ص 40).
479.الإرشاد: سپس به تاراج کردن وسایل امام حسین علیه السلام روی آوردند.اسحاق بن حَیوه حَضْرَمی،پیراهن امام علیه السلام و ابجَر بن کعب،شلوار ایشان و اخنَس بن مَرثَد،عمامه ایشان و مردی از بنی دارِم،شمشیر ایشان را به تارج برد.اثاث و شتران و وسایل سفر امام علیه السلام و حتّی زیورآلات زنان ایشان را نیز غارت کردند. (2)
480.الملهوف: آن گاه،به تاراج کردن جامههای امام حسین علیه السلام روی آوردند.اسحاق بن حَوبه حضرمی-که خدا لعنتش کند-،پیراهن امام علیه السلام را برد و آن را پوشید؛امّا پیسی گرفت و مویش ریخت....بحر بن کعب تَیمی-که خدا لعنتش کند-،شلوار امام علیه السلام را به غارت برد و نقل شده که از دو پا،فلج و زمینگیر شد.
اخْنَس بن مَرثَد بن علقمه حضرمی-که خدا لعنتش کند-،عمامه امام علیه السلام را برداشت و گفته شده که جابر بن یزید اوْدی-که خدا لعنتش کند-،عمامه را برد و به سرش پیچید و سبکمغز و کمعقل گردید.اسود بن خالد هم کفشهای امام علیه السلام را تاراج کرد و بَجدَل بن سُلَیم کلبی-که خدا لعنتش کند-،انگشتر امام علیه السلام را برداشت.او انگشت ایشان را که انگشتر داشت،قطع کرد.[بعدها ]مختار،او را دستگیر کرد و دست و پاهایش را برید و او را وا نهاد تا در خونش بغلتد و هلاک شود.
قطیفه خز امام علیه السلام را قیس بن اشعث-که خدا لعنتش کند-غارت کرد و زرهِ کوتاه (تنپوشِ) امام علیه السلام را عمر بن سعد-که خدا لعنتش کند-برداشت و هنگامی که عمر
1) (1)
2) (2) ثُمَّ أقبَلوا عَلی سَلبِ الحُسَینِ علیه السلام،فَأَخَذَ قَمیصَهُ إسحاقُ بنُ حَیوَةَ الحَضرَمِیُّ،وأخَذَ سَراویلَهُ أبجَرُ بنُ کَعبٍ،وأخَذَ عِمامَتَهُ أخنَسُ بنُ مَرثَدٍ،وأخَذَ سَیفَهُ رَجُلٌ مِن بَنی دارِمٍ،وَانتَهَبوا رَحلَهُ وإبِلَهُ وأثقالَهُ،وسَلَبوا نِساءَهُ 482 (الإرشاد:ج 2 ص 112، [1]إعلام الوری:ج 1 ص 469.). [2]
بن سعد به قتل رسید،مختار،آن را به قاتل وی،ابو عمره،بخشید.
جُمَیع بن خلق اوْدی،شمشیر امام علیه السلام را برد و گفته شده که مردی از بنی تمیم،به نام اسود بن حنظله-که خدا لعنتش کند-،آن را به تاراج برد در روایت [محمّد] ابن سعد نیز آمده است که فلافِس نَهشَلی،شمشیر ایشان را برد و محمّد بن زکریّا افزوده است که پس از آن،شمشیر به دست دختر حبیب بن بُدَیل افتاد.
این شمشیرِ به تاراج رفته،غیر از شمشیر ذو الفقار است که با دیگر چیزهای مشابهش،جزو گنجینه نبوّت و امامت،مصون و محفوظ،نگاهداری میشود.راویان نیز در تصدیق همین نقل،مطالبی مشابه آن،گزارش کردهاند. (1)
ثُمَّ أقبَلوا عَلی سَلَبِ الحُسَینِ علیه السلام،فَأَخَذَ قَمیصَهُ إسحاقُ بنُ حوبةَ الحَضرَمِیُّ لَعَنَهُ اللَّهُ،فَلَبِسَهُ،فَصارَ أبرَصَ،وَامتَعَطَ شَعرُهُ...وأخَذَ سَراویلَهُ بَحرُ بنُ کَعبٍ التَّیمِیُّ لَعَنَهُ اللَّهُ،ورُوِیَ أنَّهُ صارَ زَمِناً مُقعَداً مِن رِجلَیهِ.
وأخَذَ عِمامَتَهُ أخنَسُ بنُ مَرثَدِ بنِ عَلقَمَةَ الحَضرَمِیُّ لَعَنَهُ اللَّهُ،وقیلَ:جابِرُ بنُ یَزیدَ الأَودِیُّ لَعَنَهُ اللَّهُ،فَاعتَمَّ بِها،فَصارَ مَعتوهاً،وأخَذَ نَعلَیهِ الأَسوَدُ بنُ خالِدٍ.
وأخَذَ خاتَمَهُ بَجدَلُ بنُ سُلَیمٍ الکَلبِیُّ لَعَنَهُ اللَّهُ،فَقَطَعَ إصبَعَهُ علیه السلام مَعَ الخاتَمِ،وهذا أخَذَهُ المُختارُ،فَقَطَعَ یَدَیهِ ورِجلَیهِ،وتَرَکَهُ یَتَشَحَّطُ فی دَمِهِ حَتّی هَلَکَ.
وأخَذَ قَطیفَةً لَهُ علیه السلام-کانَت مِن خَزٍّ-قَیسُ بنُ الأَشعَثِ لَعَنَهُ اللَّهُ.
وأخَذَ دِرعَهُ البَتراءَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ لَعَنَهُ اللَّهُ،فَلَمّا قُتِلَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ،وَهَبَهَا المُختارُ لِأَبی عَمرَةَ قاتِلِهِ.
وأخَذَ سَیفَهُ جُمَیعُ بنُ الخلقِ الأَودِیُّ،وقیلَ:رَجُلٌ مِن بَنی تَمیمٍ،یُقالُ لَهُ:الأَسوَدُ بنُ حَنظَلَةَ لَعَنَهُ اللَّهُ.
وفی رِوایَةِ ابنِ سَعدٍ:أنَّهُ أخَذَ سَیفَهُ الفلافِسُ النَّهشَلِیُّ،وزادَ مُحَمَّدُ بنُ زَکَرِیّا:أنَّهُ وَقَعَ بَعدَ ذلِکَ إلی بِنتِ حَبیبِ بنِ بُدَیلٍ،وهذَا السَّیفُ المَنهوبُ لَیسَ بِذِی الفَقارِ؛فَإِنَّ ذلِکَ کانَ مَذخوراً ومَصوناً مَعَ أمثالِهِ مِن ذَخائِرِ النُّبُوَّةِ وَالإِمامَةِ،وقَد نَقَلَ الرُّواةُ تَصدیقَ ما قُلناهُ وصورَةَ ما حَکَیناهُ 483 (الملهوف:ص 177،بحار الأنوار:ج 45 ص 57). [1]
481.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: آن گاه،اَسوَد بن حَنظله پیش آمد و شمشیر حسین علیه السلام را برداشت.جَعوَنه حَضرَمی،پیراهن ایشان را برداشت و آن را پوشید و پیسی گرفت و مویش ریخت....بَحیر بن عمرو جَرمی،شلوار ایشان را برداشت و از دو پا فلج و زمینگیر شد.جابر بن یزید ازْدی،عمامه ایشان را برداشت و آن را به سر خود پیچید و خوره گرفت.مالک بن نَسر کِندی،زره ایشان را برداشت و کمعقل گردید....قیس
1) (1)
بن اشعث،قطیفه حسین علیه السلام را که بر آن مینشست،برداشت و از این رو،قیسِ قطیفه نامیده شد و مردی از ازْد به نام اسود نیز کفشهای ایشان را برداشت....
عبید اللَّه بن عمّار میگوید:دیدم شلوار حسین،به هنگام شهادتش میدرخشد و ابجَر بن کعب آمد و آن را برداشت و ایشان را برهنه رها کرد.
محمّد بن عبد الرحمان نیز گفته است که از دستان ابجر بن کعب،در زمستان،خون میآمد و در تابستان نیز دستانش مانند چوب،خشک میشد. (1)
ثُمَّ تَقَدَّمَ الأَسوَدُ بنُ حَنظَلَةَ،فَأَخَذَ سَیفَهُ،وأخَذَ جَعوَنَةُ الحَضرَمِیُّ قَمیصَهُ،فَلَبِسَهُ فَصارَ أبرَصَ،وسَقَطَ شَعرُهُ...وأخَذَ سَراویلَهُ بَحیرُ بنُ عَمرٍو الجَرمِیُّ،فَصارَ زَمِناً مُقعَداً مِن رِجلَیهِ،وأخَذَ عِمامَتَهُ جابِرُ بنُ یَزیدَ الأَزدِیُّ،فَاعتَمَّ بِها،فَصارَ مَجذوماً،وأخَذَ مالِکُ بنُ نَسرٍ الکِندِیُّ دِرعَهُ،فَصار مَعتوهاً...وأخَذَ قَیسُ بنُ الأَشعَثِ قَطیفَةً لِلحُسَینِ علیه السلام کانَ یَجلِسُ عَلَیها،فَسُمِّیَ لِذلِکَ قَیسَ قَطیفَةٍ،وأخَذَ نَعلَیهِ رَجُلٌ مِنَ الأَزدِ،یُقالُ لَهُ:الأَسوَدُ....
وقالَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ عَمّارٍ:رَأَیتُ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام سَراویلَ تَلمَعُ ساعَةَ قُتِلَ،فَجاءَ أبجَرُ بنُ کَعبٍ،فَسَلَبَهُ وتَرَکَهُ مُجَرَّداً،وذَکَرَ مُحَمَّدُ بنُ عَبدِ الرَّحمنِ:أنَّ یَدَی أبجَرَ بنِ کَعبٍ کانَتا یَنضَحانِ الدَّمَ فِی الشِّتاءِ،ویَیبَسانِ فِی الصَّیفِ کَأَنَّهُما عودٌ 484 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 37 و38، [1]الفتوح:ج 5 ص 119). [2]
482.تاریخ الطبری -به نقل از حُمَید بن مسلم-:آن گاه،عمر بن سعد،میان یارانش ندا داد که:چه کسی فراخوانِ اسب دواندن بر حسین را پاسخ میگوید؟
ده تن،پاسخ مثبت دادند،از جمله:اسحاق بن حَیوه حَضرَمی-همان کسی که پیراهن حسین علیه السلام را برداشت و پس از آن،پیسی گرفت-و احبَش بن مَرثَد بن عَلقمة بن سلامه حضرمی.اینان آمدند و حسین علیه السلام را با اسبان خود،لگدکوب کردند،تا جایی که پشت و سینه ایشان را خرد کردند.
به من (حُمَید)،خبر رسید که پس از این [ماجرا]،در یکی از جنگها،تیری نامشخّص آمد و قلب احبش بن مَرثَد را که ایستاده بود،شکافت و او را کشت. (2)
فَانتَدَبَ عَشَرَةٌ،مِنهُم:إسحاقُ بنُ حَیوَةَ الحَضرَمِیُّ،وهُوَ الَّذی سَلَبَ قَمیصَ الحُسَینِ علیه السلام،فَبَرِصَ بَعدُ،وأحبَشُ بنُ مَرثَدِ بنِ عَلقَمَةَ بنِ سَلامَةَ الحَضرَمِیُّ،فَأَتَوا فَداسُوا الحُسَینَ علیه السلام بِخُیولِهِم حَتّی رَضّوا ظَهرَهُ وصَدرَهُ،فَبَلَغَنی أنَّ أحبَشَ بنَ مَرثَدٍ بَعدَ ذلِکَ بِزَمانٍ أتاهُ سَهمُ غَربٍ،وهُوَ واقِفٌ فی قِتالٍ،فَفَلَقَ قَلبَهُ،فَماتَ 485 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 454، [3]أنساب الأشراف:ج 3 ص 410). [4]
483.الإرشاد -به نقل از حمید بن مسلم-:عمر بن سعد به یارانش ندا داد که:چه کسی ندای اسب دواندن بر حسین را اجابت میکند؟
ده تن اجابت کردند که از جمله آنان،اسحاق بن حَیوه و اخنَس بن مَرثَد بودند که اسبهای خود را بر حسین علیه السلام دواندند و پشت ایشان را خرد کردند. (1)
ونادی [عُمَرُ بنُ سَعدٍ] فی أصحابِهِ:مَن یَنتَدِبُ لِلحُسَینِ فَیوطِئَهُ فَرَسَهُ؟فَانتَدَبَ عَشَرَةٌ،مِنهُم:إسحاقُ بنُ حَیوَةَ،وأخنَسُ بنُ مَرثَدٍ،فَداسُوا الحُسَینَ علیه السلام بِخُیولِهِم حَتّی رَضّوا ظَهرَهُ 486 (الإرشاد:ج 2 ص 113، [1]إعلام الوری:ج 1 ص 470). [2]
484.الملهوف: سپس عمر بن سعد،میان یارانش ندا داد که:چه کسی حاضر است بر حسین،اسب بدواند؟
از یارانش،این ده تن حاضر شدند:اسحاق بن حَوبه-که پیراهن امام علیه السلام را به تاراج برده بود-،اخنس بن مرثد،حَکیم بن طُفَیل سبیعی،عمر بن صبیح صَیداوی،رجاء بن مُنقِذ عبدی،سالم بن خَیثمه جُعفی،صالح بن وَهْب جُعفی،واحِظ بن غانِم،هانی بن ثُبَیت حضرمی و اسید بن مالک.اینان-که خدا لعنتشان کند-با سُم اسبهایشان،حسین علیه السلام را چنان لگدکوب کردند که پشت و سینهاش را خرد کردند.
این ده تن،[پس از پایان کار] آمدند و در برابر ابن زیاد-که خدا لعنتش کند-ایستادند و از میان آنان،اسید بن مالک گفت:
ما بودیم که پشت و سپس سینه[ی او] را
با همه اسبهای بزرگ و تیزتک،خرد کردیم.
ابن زیاد-که خدا لعنتش کند-گفت:شما که هستید؟
گفتند:ما کسانی بودیم که بر پشت حسین،اسب دواندیم تا آن که سینه و گلوی حسین را آسیاب کردیم.
1) (1)
ابن زیاد،فرمان داد جایزه اندکی به آنان بدهند.
ابو عمر زاهد میگوید:ما به این ده تن نگریستیم و همه آنان را زنازاده یافتیم.مختار،آنان را دستگیر کرد و با زنجیرهای آهنین،دست و پاهایشان را بست و بر پشتشان اسب دواند تا به هلاکت رسیدند. (1)
ثُمَّ نادی عُمَرُ بنُ سَعدٍ فی أصحابِهِ:مَن یَنتَدِبُ لِلحُسَینِ علیه السلام فَیُوطِئَ الخَیلَ ظَهرَهُ؟فَانتَدَبَ مِنهُم عَشَرَةٌ،وهُم:إسحاقُ بنُ حَوبَةَ الَّذی سَلَبَ الحُسَینَ علیه السلام قَمیصَهُ،وأخنَسُ بنُ مَرثَدٍ،وحَکیمُ بنُ طُفَیلٍ السَّبیعِیُّ،وعُمَرُ بنُ صَبیحٍ الصَّیداوِیُّ،ورَجاءُ بنُ مُنقِذٍ العَبدِیُّ،وسالِمُ بنُ خَیثَمَةَ الجُعفِیُّ،وصالِحُ بنُ وَهبٍ الجُعفِیُّ،وواحِظُ بنُ غانِمٍ،وهانِئُ بنُ ثُبَیتٍ الحَضرَمِیُّ،واُسَیدُ بنُ مالِکٍ لَعَنَهُمُ اللَّهُ،فَداسُوا الحُسَینَ علیه السلام بِحَوافِرِ خَیلِهِم،حَتّی رَضّوا ظَهرَهُ وصَدرَهُ.
قالَ الرّاوی:وجاءَ هؤُلاءِ العَشَرَةُ حَتّی وَقَفوا عَلَی ابنِ زِیادٍ لَعَنَهُ اللَّهُ،فَقالَ اسَیدُ بنُ مالِکٍ أحَدُ العَشَرَةِ:
نَحنُ رَضَضنَا الصَّدرَ بَعدَ الظَّهرِ بِکُلِّ یَعبوبٍ شَدیدِ الأَسرِ
فَقالَ ابنُ زِیادٍ لَعَنَهُ اللَّهُ:مَن أنتُم؟قالوا:نَحنُالَّذینَ وَطِئنا بِخُیولِنا ظَهرَ الحُسَینِ حَتّی طَحَنّا حَناجِرَ صَدرِهِ.
قالَ:فَأَمَرَ لَهُم بِجائِزَةٍ یَسیرَةٍ.
قالَ أبو عُمَرَ الزّاهِدُ:فَنَظَرنا إلی هؤُلاءِ العَشَرَةِ،فَوَجَدناهُم جَمیعاً أولادَ زِنیً،وهؤُلاءِ أخَذَهُمُ المُختارُ،فَشَدَّ أیدِیَهُم وأرجُلَهُم بِسِکَکِ الحَدیدِ،وأوطَأَ الخَیلَ ظُهورَهُم حَتّی هَلَکوا 487 (الملهوف:ص 182،مثیر الأحزان:ص 78).
485.المناقب،ابن شهرآشوب: عمر بن سعد،ده تن را فرا خواند و آنها اسبهایشان را بر پیکر مطهّر امام حسین علیه السلام دواندند.این ده تن،عبارت بودند از:اسحاق بن یحیی حضرمی،هانی بن ثُبَیت حضرمی،اَدلَم بن ناعم،اسد بن مالک،حَکیم بن طُفَیل طایی،اَخنَس بن مَرثَد،عمرو بن صبیح مَذحِجی،رجاء بن مُنقِذ عبدی،صالح بن وَهْب یزَنی و سالم بن خیثمه جُعفی. (2)
1) (1)
2) (2) انتَدَبَ [عُمَرُ بنُ سَعدٍ] عَشَرَةً،وهُم:إسحاقُ بنُ یَحیَی الحَضرَمِیُّ وهانِئُ بنُ ثُبَیتٍ الحَضرَمِیُّ،وأدلَمُ بنُ ناعِمٍ،وأسَدُ بنُ مالِکٍ،وَالحَکیمُ بنُ طُفَیلٍ الطّائِیُّ،وَالأَخنَسُ بنُ مَرثَدٍ،وعَمرُو بنُ صَبیحٍ المَذحِجِیُّ،ورَجاءُ بنُ مُنقِذٍ العَبدِیُّ،وصالِحُ بنُ وَهبٍ الیَزَنِیُّ،وسالِمُ بنُ خَیثَمَةَ الجُعفِیُّ،فَوَطِئوهُ بِخَیلِهِم 488 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 111). [1]
486.المزار الکبیر -در زیارت ناحیه مقدّسه-:تا آن که تو را از اسبت به زیر کشیدند و زخمی و خونین،به زمین افتادی.اسبها تو را زیر سُم خود گرفتند و ستمگران با شمشیرهایشان بر سر تو ریختند. (1)
حَتّی نَکَسوکَ عَن جَوادِکَ،فَهَوَیتَ إلَی الأَرضِ جَریحاً،تَطَؤُکَ الخُیولُ بِحَوافِرِها،وتَعلوکَ الطُّغاةُ بِبَواتِرِها 489 (المزار الکبیر:ص 504).
487.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف،از امام صادق علیه السلام-:مردم به سوی سُرخاب و جامههای گرانبها و شتران رفتند و آنها را تاراج کردند.
مردم به سوی حسین علیه السلام و اثاث و وسایل کاروان،هجوم آوردند و حتّی برای گرفتن لباس روی زنان نیز،با آنها درگیر میشدند و چون چیره میشدند،آن را میبردند. (2)
قالَ:ومالَ النّاسُ عَلی نِساءِ الحُسَینِ علیه السلام وثَقَلِهِ ومَتاعِهِ،فَإِن کانَتِ المَرأَةُ لَتُنازَعُ ثَوبَها عَن ظَهرِها حَتّی تُغلَبَ عَلَیهِ،فَیُذهَبَ بِهِ مِنها 490 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 453، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 573).
488.البدایة و النهایة -به نقل از حُمَید بن مسلم-:مردم،همه اموال نقد و غیر نقد حسین علیه السلام را میان خود،تقسیم کردند،حتّی آنچه را در خیمه بود و لباسهای تمیز [یا رویینِ ]زنان را. (3)
489.الأمالی،صدوق -به نقل از فاطمه،دختر امام حسین علیه السلام-:اوباش،به خیمه ما وارد شدند.من که دختری خردسال بودم،دو خلخال طلا بر پاهایم داشتم.مردی خلخالها را از پاهایم بیرون میکشید و میگریست.
گفتم:چرا میگریی،ای دشمن خدا؟
گفت:چگونه نگِریم،در حالی که زیور دختر پیامبر خدا را بر میدارم؟!
گفتم:[خُب،] بر ندار !
گفت:میترسم کسی جز من بیاید و آن را بردارد!
آنان آنچه را هم که در خیمههای بر پا شده،به چشم میخورْد،به تاراج بردند و حتّی روپوشهایی را که خود را با آنها پوشانده بودیم،از رویمان کشیدند و بردند. (1)
دَخَلَتِ الغاغَةُ عَلَینَا الفُسطاطَ،وأنَا جارِیَةٌ صَغیرَةٌ،وفی رِجلَیَّ خَلخالانِ مِن ذَهَبٍ،فَجَعَلَ رَجُلٌ یَفُضُّ الخَلخالَینِ مِن رِجلَیَّ،وهُوَ یَبکی.
فَقُلتُ:ما یُبکیکَ،یا عَدُوَّ اللَّهِ؟فَقالَ:کَیفَ لا أبکی وأنَا أسلُبُ ابنَةَ رَسولِ اللَّهِ؟
فَقُلتُ:لا تَسلُبنی !
قالَ:أخافُ أن یَجیءَ غَیری فَیَأخُذَهُ !
قالَت:وَانتَهَبوا ما فِی الأَبنِیَةِ حَتّی کانوا یَنزِعونَ المَلاحِفَ عَن ظُهورِنا 492 (الأمالی،صدوق:ص 228 ش 241،بحار الأنوار:ج 45 ص 82 ش 9). [1]
490.الملهوف: مردم در تاراج خیمههای خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و نور چشم زهرای بتول،بر هم پیشی جستند،تا آن جا که روپوش زنان را نیز از رویشان کشیدند.دختران پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و زنان امام حسین علیه السلام از خیمهها بیرون آمدند و با هم به گریه و زاری پرداختند و در فراق حامیان و دوستدارانشان،ناله سر دادند.
حمید بن مسلم گفته است:دیدم که زنی از بنی بکر بن وائل،همراه همسرش،میان یاران عمر بن سعد بود و هنگامی که دید مردم به زنان حسین علیه السلام در خیمههایشان هجوم بردهاند و اموال آنان را بر میدارند،او نیز شمشیری گرفت و به سوی خیمهها آمد و گفت:«ای خاندان بکر بن وائل ! آیا اموال دختران پیامبر خدا تاراج میشود [و شما کاری نمیکنید]؟! حکومت،جز از آنِ خدا نیست.برای خونخواهی پیامبر خدا [به پا خیزید]!»؛ولی همسرش جلوی او را گرفت و او را به جایگاهش باز گرداند. (2)
فَرَوی حُمَیدُ بنُ مُسلِمٍ،قالَ:رَأَیتُ امرَأَةً مِن بَنی بَکرِ بنِ وائِلٍ کانَت مَعَ زَوجِها فی أصحابِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ،فَلَمّا رَأَتِ القَومَ قَدِ اقتَحَموا عَلی نِساءِ الحُسَینِ علیه السلام فی فُسطاطِهِنَّ،وهُم یَسلُبونَهُنَّ،أخَذَت سَیفاً وأقبَلَت نَحوَ الفُسطاطِ،وقالَت:یا آلَ بَکرِ بنِ وائِلٍ،أتُسلَبُ بَناتُ رَسولِ اللَّهِ؟! لا حُکمَ إلّا للَّهِِ،یا لَثاراتِ رَسولِ اللَّهِ ! فَأَخَذَها زَوجُها فَرَدَّها إلی رَحلِهِ 493 (الملهوف:ص 180،بحار الأنوار:ج 45 ص 58). [2]
491.تاریخ الطبری -به نقل از حمید بن مسلم-:به علی بن الحسین،علیِ کوچکتر [از علی اکبر ]رسیدم.او بیمار بود و در بستر افتاده بود.شمر بن ذی الجوشن،با پیادگانِ همراهش رسید.آنان گفتند:آیا این را نکشیم؟
من گفتم:سبحان اللَّه! کودکان را بکشیم؟! این،یک بچّه است.
پیوسته این،کارم بود و هر کس را که میآمد،از او دور میکردم،تا آن که عمر بن سعد آمد و گفت:هیچ کس وارد خیمه این زنان نشود.کسی به این جوان بیمار نیز کاری نداشته باشد.هر کس که چیزی از وسایل اینان برداشته،به ایشان برگرداند.
امّا به خدا سوگند،کسی چیزی بر نگرداند.
علی بن الحسین علیه السلام به من فرمود:«خیر ببینی،که-به خدا سوگند-خداوند،شر را با سخن تو،از من دور ساخت!». (1)
اِنتَهَیتُ إلی عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ الأَصغَرِ علیهم السلام،وهُوَ مُنبَسِطٌ عَلی فِراشٍ لَهُ،وهُوَ مَریضٌ،وإذا شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ فی رَجّالَةٍ مَعَهُ یَقولونَ:ألا نَقتُلُ هذا؟
قالَ:فَقُلتُ:سُبحانَ اللَّهِ ! أنَقتُلُ الصِّبیانَ،إنَّما هذا صَبِیٌّ.
قالَ فَما زالَ ذلِکَ دَأبی أدفَعُ عَنهُ کُلَّ مَن جاءَ،حَتّی جاءَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ،فَقالَ:ألا لا یَدخُلَنَّ بَیتَ هؤُلاءِ النِّسوَةِ أحَدٌ،ولا یَعرِضَنَّ لِهذَا الغُلامِ المَریضِ،ومَن أخَذَ مِن مَتاعِهِم شَیئاً فَلیَرُدَّهُ عَلَیهِم؛قالَ:فَوَ اللَّهِ،ما رَدَّ أحَدٌ شَیئاً.
قالَ:فَقالَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام:جُزیتَ مِن رَجُلٍ خَیراً،فَوَ اللَّهِ،لَقَد دَفَعَ اللَّهُ عَنّی بِمَقالَتِکَ شَرّاً 494 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 454، [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 38). [2]
492.الإرشاد -به نقل از حمید بن مسلم-:به خدا سوگند،میدیدم که با زنی از همسران و دختران و خاندان امام حسین علیه السلام درگیر میشوند و لباسش را از رویش میکشند و چون چیره میشوند،آن را میبرند. (2)
493.الملهوف: دختری از سوی خیمههای حسین علیه السلام آمد و مردی به او گفت:ای بنده خدا ! سَرورت کشته شد.
دخترک گفت:صیحهزنان،به سوی بانوانم دویدم و آنان نیز رو به رویم ایستادند و فریاد کشیدند....
راوی میگوید:آن گاه،زنان را از خیمهها بیرون راندند و خیمهها را آتش زدند.زنان،سر و پا برهنه و غارتْ شده و گریان،بیرون دویدند و همچون اسیرانِ در بند،راه سپردند. (1)
وجاءَت جارِیَةٌ مِن ناحِیَةِ خِیَمِ الحُسَینِ علیه السلام،فَقالَ لَها رَجُلٌ:یا أمَةَ اللَّهِ،إنَّ سَیِّدَکِ قُتِلَ.
قالَتِ الجارِیَةُ:فَأَسرَعتُ إلی سَیِّداتی وأنَا أصیحُ،فَقُمنَ فی وَجهی وصِحنَ....
قالَ الرّاوی:ثُمَّ أخرَجُوا النِّساءَ مِنَ الخَیمَةِ،وأشعَلوا فیهَا النّارَ،فَخَرَجنَ حَواسِرَ مُسَلَّباتٍ حافِیاتٍ باکِیاتٍ،یَمشینَ سَبایا فی أسرِ الذِّلَّةِ 496 (الملهوف:ص 180،بحار الأنوار:ج 45 ص 58). [1]
494.مثیر الأحزان: دخترانِ سَرور پیامبران و نور چشم زهرا،سرْبرهنه،نوحهخوان و نالهزنان،بیرون آمدند.آنان بر جوانان و پیرانِ از دست رفته،گریه و زاری میکردند و از خیمههای در حالِ سوختن،میگریختند. (2)
495.تاریخ الطبری -به نقل از عمّار دهنی،از امام باقر علیه السلام،در باره روانه کردن اهل بیت به سوی شام به دستور عبید اللَّه بن زیاد-:هنگامی که اهل بیت نزد یزید رفتند،یزید-که لعنت خدا بر او باد-شامیان را در مجلس خود،گرد آورد.آن گاه،اهل بیت را وارد
کردند و شامیان،پیروزی را به یزید،تبریک گفتند. (1)
فَلَمّا قَدِموا عَلَیهِ [أی عَلی یَزیدَ لَعنَةُ اللَّهِ عَلَیهِ] جَمَعَ مَن کانَ بِحَضرَتِهِ مِن أهلِ الشّامِ،ثُمَّ أدخَلوهُم،فَهَنَّؤُوهُ بِالفَتحِ 498 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 390، [1]تهذیب الکمال:ج 6 ص 429).
496.تذکرة الخواصّ: یزید،ابن زیاد را خواست و اموال فراوان و تحفههای بزرگی به او بخشید و او را به خود نزدیک کرد و جایگاهش را بالا برد.او را نزد همسران خویش برد و ندیم خود،قرار داد.شبی مست کرد و به آوازهخوان گفت:بخوان ! و خود به بداهه چنین سرود:
به من شرابی بنوشان که دلم را سیراب کند.
سپس پیمانه را کج کن و مانند آن را به ابن زیاد بنوشان؛
همان کسی که امانتدار و رازدار من
و استوار کننده جنگ و غنیمت من
و قاتل آن شورشگر،یعنی حسین
و هلاک کننده دشمنان و حسودان است. (2)
اِسقِنی شَربَةً تُرَوّی فُؤادی ثُمَّ مِل فَاسقِ مِثلَهَا ابنَ زِیادِ صاحِبَ السِّرِّ وَالأَمانَةِ عِندی ولِتَسدیدِ مَغنَمی وجِهادی قاتِلَ الخارِجِیِّ أعنی حُسَیناً ومُبیدَ الأَعداءِ وَالحُسّادِ
499 (تذکرة الخواصّ:ص 290). [2]
497.مروج الذهب: پس از شهادت حسین علیه السلام،روزی یزید در مجلس شرابش نشسته بود و در حالی که ابن زیاد نیز در سمت راستش بود،رو به ساقیاش کرد و گفت:
شرابی به من بنوشان که تا مغز و استخوانم را سیراب کند.
آن گاه کج کن و مانندش را به ابن زیاد بنوشان؛
همان کسی که امانتدار و رازدار من
و استوار کننده جنگ و غنیمت من است.
آن گاه،فرمان داد که آوازهخوانان،این شعر را به آواز بخوانند. (1)
جَلَسَ [یَزیدُ] ذاتَ یَومٍ عَلی شَرابِهِ،وعَن یَمینِهِ ابنُ زِیادٍ وذلِکَ بَعدَ قَتلِ الحُسَینِ علیه السلام،فَأَقبَلَ عَلی ساقیهِ،فَقالَ:
اِسقِنی شَربَةً تُرَوّی مُشاشی ثُمَّ مِل فَاسقِ مِثلَهَا ابنَ زِیادِ صاحِبَ السِّرِّ وَالأَمانَةِ عِندی ولِتَسدیدِ مَغنَمی وجِهادی
ثُمَّ أمَرَ المُغَنّینَ فَغَنّوا بِهِ 500 (مروج الذهب:ج 3 ص 77). [1]
498.الفتوح: هنگامی که حسین علیه السلام کشته شد،هر دو منطقه کوفه و بصره،در اختیار و سیطره عبید اللَّه بن زیاد قرار گرفتند.یزید قبل از آن هم،حکومت این دو شهر را به او داده بود.
یزید،یک میلیون درهم به عبید اللَّه بن زیاد،جایزه داد و او عمرو بن حُرَیث مخزومی را فرا خواند و او را به جای خود،در کوفه گماشت و خود به بصره رفت.در آن جا،خانه عبد اللَّه بن عثمان ثقفی و خانه سلیمان بن علی هاشمی را-که پس از آن هم دوباره به دست سلیمان بن علی افتاد-خرید و هر دو را خراب کرد و از نو ساخت و هزینه بسیاری کرد و آن دو خانه را کاخ سرخ و کاخ سفید نامید.زمستان را در کاخ سرخ،و تابستان را در کاخ سفید میگذراند.سپس کارش بالا گرفت و منزلتش والا گشت و مشهور شد و اموالی فراوان بخشید و مردانی برای خود،دست و پا کرد و شاعران،مدحش گفتند. (2)
قالَ:وأوصَلَهُ یَزیدُ بِأَلفِ ألفِ دِرهَمٍ جائِزَةً،فَدَعا عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ بِعَمرِو بنِ حُرَیثٍ المَخزومِیِّ،فَاستَخلَفَهُ عَلَی الکوفَةِ،ثُمَّ صارَ إلَی البَصرَةِ،فَاشتَری دارَ عَبدِ اللَّهِ بنِ عُثمانَ الثَّقَفِیِّ ودارَ سُلَیمانَ بنِ عَلِیٍّ الهاشِمِیِّ الَّتی صارَت لِسُلیمانَ بنِ عَلِیٍّ بَعدَ ذلِکَ،فَهَدَمَهُما جَمیعاً ثُمَّ بَناهُما وأنفَقَ عَلَیهِما مالاً جَزیلاً،وسَمّاهُمَا الحَمراءَ وَالبَیضاءَ،فَکانَ یُشَتّی فِی الحَمراءِ ویُصَیِّفُ فِی البَیضاءِ،قالَ:
ثُمَّ عَلا أمرُهُ،وَارتَفَعَ قَدرُهُ،وَانتَشَرَ ذِکرُهُ،وبَذَلَ الأَموالَ،وَاصطَنَعَ الرِّجالَ،ومَدَحَتهُ الشُّعَراءُ 501 (الفتوح:ج 5 ص 135. [2]نیز،ر.ک:تاریخ دمشق:ج 37 ص 438).
499.تاریخ الطبری -به نقل از عوانة بن حکم-:هنگامی که عبید اللَّه بن زیاد،حسین بن
علی علیه السلام را کشت و سرش را برایش آوردند،عبد الملک بن ابی حارثِ سُلَمی را فرا خواند و گفت:به مدینه،نزد عمرو بن سعید بن عاص برو و او را به کشته شدن حسین،بشارت بده.عمرو بن سعید در آن زمان،امیر مدینه بود.
عبد الملک خواست عذر و بهانه بیاورد [تا نرود]؛ولی عبید اللَّه،او را نهی کرد-و عبید اللَّه،کسی بود که نمیشد با او مخالفت کرد-و به او گفت:میروی تا به مدینه برسی.مبادا خبر [کشته شدن آنان]،پیش از تو به مدینه برسد !
چند سکه زر نیز به او داد و گفت:بهانه نیاور،و اگر مَرکبت در ماند،مرکب دیگری بخر.
عبد الملک میگوید:به مدینه که رسیدم،مردی قریشی مرا دید و گفت:چه خبر؟
گفتم:خبر،پیش امیر است.
گفت: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» .حسین بن علی،کشته شد !
نزد عمرو بن سعید رفتم.گفت:چه خبر از پشت سرت؟
گفتم:خبری که امیر را خوشحال میکند:حسین بن علی،کشته شده است!
گفت:کشته شدنش را جار بزن !
و من جار زدم.به خدا سوگند که تا آن زمان،ناله و فریادی مانند فریاد زنان بنی هاشم در خانههایشان که بر حسین علیه السلام مینالیدند،نشنیده بودم.
عمرو بن سعید،در حالی که میخندید،[به نشانه انتقامجویی ]خواند:
زنان بنی زیاد،نالهای کردند،
مانند ناله زنان ما در روز ارنَب.
منظور از ارنَب،یورش قبیله بنی زُبَید برای انتقامجویی از قبیله بنی زیاد است که تیرهای از بنی حارث بن کعب از قبیله عبدُ المَدان بودند.این شعر را نیز عمرو بن مَعدیکَرِب،در باره آن واقعه سروده بود.
عمرو بن سعید سپس گفت:این،نالهای است در برابر ناله ما بر عثمان بن عفّان.
آن گاه،از منبر،بالا رفت و کشته شدن حسین علیه السلام را به مردم،اعلام کرد. (1)
لَمّا قَتَلَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام وجیءَ بِرَأسِهِ إلَیهِ،دَعا عَبدَ المَلِکِ بنَ أبِی الحارِثِ السُّلَمِیَّ،فَقالَ:اِنطَلِق حَتّی تَقدَمَ المَدینَةَ عَلی عَمرِو بنِ سَعیدِ بنِ العاصِ،فَبَشِّرهُ بِقَتلِ الحُسَینِ.وکانَ عَمرُو بنُ سَعیدِ بنِ العاصِ أمیرَ المَدینَةِ یَومَئِذٍ.
قالَ:فَذَهَبَ لِیَعتَلَّ لَهُ،فَزَجَرَهُ-وکانَ عُبَیدُ اللَّهِ لا یُصطَلی بِنارِهِ-فَقالَ:اِنطَلِق حَتّی تَأتِیَ المَدینَةَ،ولا یَسبِقُکَ الخَبَرُ،وأعطاهُ دَنانیرَ،وقالَ:لا تَعتَلَّ،وإن قامَت بِکَ راحِلَتُکَ فَاشتَرِ راحِلَةً.
قالَ عَبدُ المَلِکِ:فَقَدِمتُ المَدینَةَ،فَلَقِیَنی رَجُلٌ مِن قُرَیشٍ،فَقالَ:مَا الخَبَرُ؟فَقُلتُ:الخَبَرُ عِندَ الأَمیرِ،فَقالَ:إنّا للَّهِِ وإنّا إلَیهِ راجِعونَ ! قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام.
فَدَخَلتُ عَلی عَمرِو بنِ سَعیدٍ،فَقالَ:ما وَراءَکَ؟فَقُلتُ:ما سَرَّ الأَمیرَ،قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ ! فَقالَ:نادِ بِقَتلِهِ،فَنادَیتُ بِقَتلِهِ،فَلَم أسمَع-وَاللَّهِ-واعِیَةً قَطُّ مِثلَ واعِیَةِ نِساءِ بَنی هاشِمٍ فی دورِهِنَّ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام،فَقالَ عَمرُو بنُ سَعیدٍ وضَحِکَ:
عَجَّت نِساءُ بَنی زِیادٍ عَجَّةً کَعَجیجِ نِسوَتِنا غَداةَ الأَرنَبِ
وَالأَرنَبُ:وَقعَةٌ کانَت لِبَنی زُبَیدٍ عَلی بَنی زِیادٍ مِن بَنِی الحارِثِ بنِ کَعبٍ،مِن رَهطِ عَبد المدانِ،وهذَا البَیتُ لِعَمرِو بنِ مَعدیکَرِبَ.
ثُمَّ قالَ عَمرٌو:هذِهِ واعِیَةٌ بِواعِیَةِ عُثمانَ بنِ عَفّانَ،ثُمَّ صَعِدَ المِنبَرَ،فَأَعلَمَ النّاسَ قَتلَهُ 502 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 465؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 123). [2]
500.الکافی -به نقل از سالم،از امام باقر علیه السلام-:از شادی کشته شدن حسین علیه السلام،چهار مسجد را در کوفه تجدید بنا کردند:مسجد اشعث،مسجد جَریر،مسجد سِماک و مسجد شَبَث بن رِبْعی. (2)
501.سنن الترمذی -به نقل از سَلمی-:نزد امّ سلمی (امّ سلمه) رفتم،در حالی که میگریست.گفتم:چرا میگریی؟
گفت:پیامبر خدا را در خواب دیدم که بر سر و رویش غبار نشسته بود.پرسیدم:ای پیامبر خدا ! چرا این گونهای؟فرمود:«اندکی پیش،شاهد کشته شدن حسین بودم». (1)
دَخَلتُ عَلی امِّ سَلمی وهِیَ تَبکی،فَقُلتُ:مَا یُبکیکِ؟قالَت:رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله-تَعنی فِی المَنامِ-وعَلی رَأسِهِ ولِحیَتِهِ التُّرابُ.
فَقُلتُ:مالَکَ یا رَسولَ اللَّهِ؟قالَ:«شَهِدتُ قَتلَ الحُسَینِ آنِفاً»504 (سنن الترمذی:ج 5 ص 657 ح 3771،المستدرک علی الصحیحین:ج 4 ص 20 ح 6764).
502.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: سَلمای مدنی میگوید:پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله شیشهای به امّ سلمه داده بود که خاک صحرای طَف (کربلا) در آن بود.به او فرموده بود:«هر گاه این خاک،[همرنگ ]خون تازه شد،هنگام کشته شدن حسین است».
[شبی] فریادی از اتاق امّ سلمه بلند شد و من،نخستین کسی بودم که پیش او رفتم.به او گفتم:چرا ناراحتی،ای مادر مؤمنان؟
گفت:پیامبر خدا را در خواب دیدم که بر سرش خاک نشسته است.گفتم:چرا این
1) (1)
گونهای؟فرمود:«مردم بر پسرم هجوم بردند و او را کشتند.هماکنون،شاهد شهادتش بودم».من لرزیدم و بیدار شدم و چون به سوی شیشه رفتم،دیدم که خون از آن میجوشد.
سلمی میگوید:من نیز آن را دیدم که پیش رویش گذاشته است. (1)
إنَّ سَلمَی المَدَنِیَّةَ،قالَت:دَفَعَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله إلی امِّ سَلَمَةَ قارورَةً فیها رَملٌ مِنَ الطَّفِّ،وقالَ لَها:إذا تَحَوَّلَ هذا دَماً عَبیطاً فَعِندَ ذلِکَ یُقتَلُ الحُسَینُ.
قالَت سَلمی:فَارتَفَعَت واعِیَةٌ مِن حُجرَةِ امِّ سَلَمَةَ،فَکُنتُ أوَّلَ مَن أتاها،فَقُلتُ لَها:ما دَهاکِ یا امَّ المُؤمِنینَ؟قالَت:رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فِی المَنامِ وَالتُّرابُ عَلی رَأسِهِ،فَقُلتُ:ما لَکَ؟
قالَ:«وَثَبَ النّاسُ عَلَی ابنی فَقَتَلوهُ،وقَد شَهِدتُهُ قَتیلاً السّاعَةَ».
فَاقشَعَرَّ جِلدی،وَانتَبَهتُ وقُمتُ إلَی القارورَةِ،فَوَجَدتُها تَفورُ دَماً،قالَت سَلمی:ورَأَیتُها مَوضوعَةً بَینَ یَدَیها 505 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 96؛ [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 232 ح 3). [2]
503.الخرائج و الجرائح -در یادکرد معجزات امام حسین علیه السلام-:هنگامی که امام حسین علیه السلام آهنگ عراق کرد،اُمّ سلمه به او گفت:به سوی عراق نرو؛چرا که شنیدم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله میفرماید:«پسرم حسین،در زمین عراق،کشته میشود»و تربتی نزد من است که آن را در شیشهای،به من سپرده است.
امام حسین علیه السلام فرمود:«به خدا سوگند،من همین گونه کشته میشوم و اگر به عراق هم نروم،باز مرا میکشند.اگر دوست داری،آرامگاهم و جایگاه یارانم را نشانت بدهم».
سپس دست بر صورت او کشید و خداوند،چشمانش را چنان وسعت داد که [امام علیه السلام] همه آن جاها را به او نشان داد.[امام علیه السلام] تربتی برداشت و از آن تربت نیز در شیشهای دیگر،به او داد و فرمود:«هنگامی که از هر دو [شیشه]،خون ریخت،بدان که من کشته شدهام».
1) (1)
امّ سلمه گفت:هنگامی که روز عاشورا شد،بعد از ظهر،به هر دو شیشه نگریستم.هر دو،خون شده بودند.سپس فریاد زد. (1)
إنَّهُ علیه السلام لَمّا أرادَ العِراقَ قالَت لَهُ امُّ سَلَمَةَ:لا تَخرُج إلَی العِراقِ،فَقَد سَمِعتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یَقولُ:«یُقتَلُ ابنِیَ الحُسَینُ بِأَرضِ العِراقِ»،وعِندی تُربَةٌ دَفَعَها إلَیَّ فی قارورَةٍ.
فَقالَ:وَاللَّهِ،إنّی مَقتولٌ کَذلِکَ،وإن لَم أخرُج إلَی العِراقِ یَقتُلونَنی أیضاً،وإن أحبَبتِ أن ارِیَکِ مَضجَعی ومَصرَعَ أصحابی،ثُمَّ مَسَحَ بِیَدِهِ عَلی وَجهِها،فَفَسَحَ اللَّهُ فی بَصَرِها حَتّی أراها ذلِکَ کُلَّهُ،وأخَذَ تُربَةً،فَأَعطاها مِن تِلکَ التُّربَةِ أیضاً فی قارورَةٍ اخری،وقالَ علیه السلام:فَإِذا فاضَتا دَماً فَاعلَمی أنّی قَد قُتِلتُ.
فَقالَت امُّ سَلَمَةَ:فَلَمّا کانَ یَومُ عاشوراءَ نَظَرتُ إلَی القارورَتَینِ بَعدَ الظُّهرِ،فَإِذا هُما قَد فاضَتا دَماً،فَصاحَت 506 (الخرائج والجرائح:ج 1 ص 253 ح 7،الصراط المستقیم:ج 2 ص 179 ح 6). [1]
504.الإرشاد -به نقل از امّ سلمه-:پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله شبی از نزد ما بیرون رفت و مدّتی طولانی،از دیدِ ما غایب شد و سپس پریشان و غبارآلوده نزد ما آمد.در آن حال،دستش را بسته و مشت کرده بود.گفتم:ای پیامبر خدا ! چرا تو را پریشان و غبارآلود میبینم؟
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«هماکنون،مرا به جایی از عراق به نام کربلا بردند و جایگاه افتادن پسرم حسین و گروهی از فرزندان و خاندانم را به من نشان دادند.من هماره خونهایشان را از زمین بر میچیدم و در همین دستهایم است».آن گاه،دستانش را برایم گشود و فرمود:«این را بگیر و حفظش کن».
آن را گرفتم.شبیه به خاکِ سرخ بود.آن را در شیشهای گذاشتم و درش را بستم و نگاهداریاش کردم.هنگامی که حسین علیه السلام از مکّه به سوی عراق بیرون رفت،آن شیشه را هر روز و هر شب،میبوییدم و به آن مینگریستم و بر مصیبت او میگریستم.چون روز دهم محرّم شد یعنی همان روزی که به شهادت رسید،شیشه را در آغاز روز بیرون آوردم.به همان حالت [قبلی ]بود.سپس در پایان روز،به سوی آن باز گشتم.خونِ تازه بود.در اتاقم فریاد کشیدم و گریستم و بغض خودم را فرو خوردم تا مبادا به گوش دشمنان ایشان (حسین و یارانش) برسد و شماتت را به شتاب بیاغازند.همواره آن زمان را به یاد داشتم،تا این که پیک،خبر کشته شدنشان را آورد و آنچه دیده بودم،به وقوع پیوست. (2)
505.مثیر الأحزان: عایشه گفت:حسین،هنگامی که پسری تازه به راهْ افتاده بود،نزد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله آمد.ایشان فرمود:«ای عایشه ! آیا تو را به شگفت در نیاورم؟هماکنون،فرشتهای که تا کنون پیش من نیامده بود،پیش من آمد و گفت:"این پسرت کشته میشود.اگر بخواهی،بخشی از خاکی را که بر آن،کشته خواهد شد،به تو نشان میدهم" و سپس خاک سرخی بر گرفت [و به من داد].
امّ سلمه آن را [از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله] گرفت و در ظرفی نهاد و روزی که حسین،کشته شد،آن را بیرون آورد؛خون بود. (1)
506.مسند ابن حنبل -به نقل از ابن عبّاس-:در خواب نیمروز،پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را دیدم که پریشان و غبارآلوده،ایستاده بود و ظرفی از خون،در دست داشت.گفتم:پدر و مادرم فدایت باد،ای پیامبر خدا ! این چیست؟
1) (1) دَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلَی النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله وهُوَ غُلامٌ یَدرُجُ.فَقالَ:أی عائِشَةُ ! ألا اعَجِّبُکِ؟لَقَد دَخَلَ عَلَیَّ آنِفاً مَلَکٌ ما دَخَلَ عَلَیَّ قَطُّ،فَقالَ:«إنَّ ابنَکَ هذا مَقتولٌ،وإن شِئتَ أرَیتُکَ مِن تُربَتِهِ الَّتی یُقتَلُ بِها»،فَتَناوَلَ تُراباً أحمَرَ،فَأَخَذَتهُ امُّ سَلَمَةَ،فَخَزَنَتهُ فی قارورَةٍ،فَأَخرَجَتهُ یَومَ قُتِلَ وهُوَ دَمٌ 508 (مثیر الأحزان:ص 17،بحار الأنوار:ج 44 ص 247 ح 46). [1]
فرمود:«این،خون حسین و یاران اوست که از آغاز امروز،پیوسته آنها را جمع کردهام».
ما تاریخ آن روز را حساب کردیم و روشن شد که در همان روز،حسین علیه السلام کشته شده است. (1)
رَأَیتُ النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله فیما یَرَی النّائِمُ بِنِصفِ النَّهارِ،وهُوَ قائِمٌ أشعَثُ أغبَرُ،بِیَدِهِ قارورَةٌ فیها دَمٌ،فَقُلتُ:بِأَبی أنتَ واُمّی یا رَسولَ اللَّهِ،ما هذا؟
قالَ:«هذا دَمُ الحُسَینِ وأصحابِهِ،لَم أزَل ألتَقِطُهُ مُنذُ الیَومِ»،فَأَحصَینا ذلِکَ الیَومَ،فَوَجَدوهُ قُتِلَ فی ذلِکَ الیَومِ 509 (مسند ابن حنبل:ج 1 ص 606 ح 2553، [1]المستدرک علی الصحیحین:ج 4 ص 439 ح 8201).
507.تاریخ دمشق -به نقل از علی بن زید بن جَدعان-:ابن عبّاس از خواب برخاست و استرجاع کرد و گفت:به خدا سوگند،حسین کشته شد.
همراهانش به او گفتند:چنین مباد،ای ابن عبّاس ! چنین مباد!
او گفت:پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را [در خواب] دیدم که شیشهای خون با خود داشت و فرمود:«مگر نمیدانی که امّتم پس از من،چه کردهاند؟! پسرم حسین را کشتند و این،خون او و خون یارانش است.[ شکایتِ ] آن را به نزد خدای عزّوجلّ میبرم».
آن روز و ساعتی را که ابن عبّاس گفته بود،یادداشت کردند و تنها بیست و چهار روز بعد،در مدینه به آنان خبر رسید که حسین علیه السلام در همان روز و همان ساعت،کشته شدهاست. (2)
فَقالَ لَهُ أصحابُهُ:کَلّا یَابنَ عَبّاسٍ کَلّا ! قالَ:رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله ومَعَهُ زُجاجَةٌ مِن دَمٍ،فَقالَ:«ألا تَعلَمُ ما صَنَعَت امَّتی مِن بَعدی؟قَتَلُوا ابنِیَ الحُسَینَ،وهذا دَمُهُ ودَمُ أصحابِهِ،أرفَعُها إلَی اللَّهِ عزّوجلّ».
قالَ:فَکُتِبَ ذلِکَ الیَومُ الَّذی قالَ فیهِ وتِلکَ السّاعَةُ،قالَ:فَما لَبِثوا إلّا أربَعَةً وعِشرینَ یَوماً حَتّی جاءَهُمُ الخَبَرُ بِالمَدینَةِ،أنَّهُ قُتِلَ ذلِکَ الیَومَ وتِلکَ السّاعَةَ 510 (تاریخ دمشق:ج 14 ص 237،کفایة الطالب:ص 428). [2]
508.السنن الکبری -به نقل از ابو قبیل-:هنگامی که حسین علیه السلام کشته شد،خورشید چنان گرفت که در میانه روز،ستارگان،هویدا شدند،تا آن جا که پنداشتیم [خورشیدْ
گرفتگیِ] قیامت است. (1)
لَمّا قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام کَسَفَتِ الشَّمسُ کَسفَةً بَدَتِ الکَواکِبُ نِصفَ النَّهارِ،حَتّی ظَنَنّا أنَّها هِیَ 511 (السنن الکبری:ج 3 ص 468 ش 6352،المعجم الکبیر:ج 3 ص 114 ش 2838).
509.تاریخ دمشق -به نقل از خلیفه-:هنگامی که حسین علیه السلام شهید شد،آسمان،سیاه گشت و در روز،ستارهها پیدا شدند و حتّی ستاره جوزا (2)را در عصر دیدم،و خاک سرخ بارید. (3)
510.الملهوف -در یاد کرد آنچه به هنگام شهادت امام حسین علیه السلام پدید آمد-:در همان وقت،غباری سخت سیاه و تاریک،به آسمان برخاست که با وزش باد سرخ،همراه بود و هیچ چیز کوچک و بزرگی،در آن دیده نمیشد،تا آن جا که مردم گمان کردند عذاب بر آنها فرود آمده است.مدّتی اینچنین بود و سپس هوا باز شد. (4)
511.کامل الزیارات -به نقل از داوود بن فَرقَد،از امام صادق علیه السلام-:هنگامی که حسین علیه السلام شهید شد و نیز در شهادت یحیی بن زکریّا علیه السلام،آسمان تا یک سال،سرخ شد.سرخ شدن آسمان،گریستن آن است. (5)
1) (1)
2) (2) ستاره جوزا،ستارهای است که شبهنگام و در وسط آسمان،ظاهر میشود (لسان العرب:ج 5 ص 329 مادّه«جوز»).
3) (3) لَمّا قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام اسوَدَّتِ السَّماءُ،وظَهَرَتِ الکَواکِبُ نَهاراً،حَتّی رَأَیتُ الجَوزاءَ عِندَ العَصرِ،وسَقَطَ التُّرابُ الأَحمَرُ 512 (تاریخ دمشق:ج 14 ص 226،تهذیب الکمال:ج 6 ص 432).
4) (4) وَارتَفَعَت فِی السَّماءِ فی ذلِکَ الوَقتِ غَبَرَةٌ شَدیدَةٌ سَوداءُ مُظلِمَةٌ،فیها ریحٌ حَمراءُ،لا یُری فیها عَینٌ ولا أثَرٌ،حَتّی ظَنَّ القَومُ أنَّ العَذابَ قَد جاءَهُم،فَلَبِثوا کَذلِکَ ساعَةً،ثُمَّ انجَلَت عَنهُم 513 (الملهوف:ص 177؛الفتوح:ج 5 ص 119). [1]
5) (5) اِحمَرَّتِ السَّماءُ حینَ قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام سَنَةً،و [عَلی] یَحیَی بنِ زَکَرِیّا علیه السلام،وحُمرَتُها بُکاؤُها 514 (کامل الزیارات:ص 182 ح 249، [2]بحار الأنوار:ج 45 ص 210 ح 21). [3]
512.کامل الزیارات -به نقل از عبد اللَّه بن هلال-:شنیدم که امام صادق علیه السلام میفرماید:«آسمان بر حسین بن علی علیه السلام و یحیی بن زکریّا علیه السلام گریست و بر کس دیگری جز آن دو،گریه نکرد».
گفتم:گریه آسمان،چیست؟
فرمود:«خورشید تا چهل روز،صبحها سرخِ سرخ طلوع میکرد و غروبها نیز سرخِ سرخ،غروب میکرد».
گفتم:این،گریه آسمان است؟
فرمود:«آری». (1)
سَمِعتُهُ یَقولُ:إنَّ السَّماءَ بَکَت عَلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ ویَحیَی بنِ زَکَرِیّا علیهما السلام،ولَم تَبکِ عَلی أحَدٍ غَیرِهِما.قُلتُ:وما بُکاؤُها؟
قالَ:مَکَثوا أربَعینَ یَوماً تَطلُعُ الشَّمسُ بِحُمرَةٍ،وتَغرُبُ بِحُمرَةٍ،قُلتُ:فَذاکَ بُکاؤُها؟قالَ:نَعَم 515 (کامل الزیارات:ص 185 ح 260، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 210 ح 18). [2]
513.المعجم الکبیر -به نقل از علی بن مُسْهِر-:مادر بزرگم،امّ حکیم،برایم گفت:حسین بن علی علیه السلام هنگامی شهید شد که من دختری خردسال بودم.آسمان،چندین روز،مانند خونِ لخته شده [،سرخ ]بود. (2)
514.تاریخ الطبری -به نقل از حُصَین-:هنگامی که حسین علیه السلام کشته شد،تا دو یا سه ماه،از هنگام طلوع خورشید تا وقتی که خورشید بالا میآمد،گویی بر دیوارها خون مالیده بودند. (3)
515.الأمالی،صدوق -به نقل از فاطمه دختر امام علی علیه السلام-:مردم،خورشید را بر دیوارها سرخِ سرخ،مانند مَلحفههای زعفرانی رنگ،میدیدند تا هنگامی که علی بن
1) (1)
2) (2) حَدَّثَتنی جَدَّتی امُّ حَکیمٍ قالَت:قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام وأنَا یَومَئِذٍ جُوَیرِیَةٌ،فَمَکَثَتِ السَّماءُ أیّاماً مِثلَ العَلَقَةِ 516 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 113 الرقم 2836،المصنّف،ابن أبی شیبة:ج 8 ص 633 الرقم 262).
3) (3) لَمّا قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام لَبِثوا شَهرَینِ أو ثَلاثَةً،کَأَنَّما تَلَطَّخَ الحَوائِطُ بِالدِّماءِ ساعَةَ تَطلُعُ الشَّمسُ حَتّی تَرتَفِعَ 517 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 393، [3]أنساب الأشراف:ج 3 ص 424 و 413). [4]
الحسین علیه السلام با زنان بیرون رفت و سر امام حسین علیه السلام را به کربلا باز گرداندند. (1)
وأبصَرَ النّاسُ الشَّمسَ عَلَی الحیطانِ حَمراءَ کَأَنَّهَا المَلاحِفُ المُعَصفَرَةُ،إلی أن خَرَجَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام بِالنِّسوَةِ،ورَدَّ رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام إلی کَربَلاءَ 518 (الأمالی،صدوق:ص231 ش 243، [1]روضة الواعظین:ص212). [2]
516.الإرشاد -به نقل از سعد اسکاف،از امام باقر علیه السلام-:قاتل یحیی بن زکریّا علیه السلام،زنازاده بود و قاتل حسین بن علی علیه السلام نیز زنازاده بود،و آسمان جز برای آن دو،قرمز نشد. (2)
517.عیون أخبار الرضا علیه السلام -به نقل از رَیّان بن شَبیب،از امام رضا علیه السلام-:پدرم از پدرش،از پدربزرگش (امام باقر علیه السلام) نقل کرد که:چون جدّم حسین علیه السلام شهید شد،از آسمان،خون و خاک سرخ بارید. (3)
518.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از نَضره ازْدی-:هنگامی که حسین بن علی علیه السلام شهید شد،بارانِ خون از آسمان بارید و خیمهها و همه چیزمان،پر از خون شد (4). (5)
519.الصواعق المُحْرِقة -به نقل از ابو سعید-:[هنگام شهادت حسین علیه السلام] هیچ سنگی از دنیا برداشته نشد،جز آن که در زیر آن،خون تازه بود.آسمان نیز خون بارید و اثرش تا مدّتها در لباسها باقی ماند،تا آن که قطع شد. (6)
1) (1)
2) (2) کانَ قاتِلُ یَحیَی بنَ زَکَرِیّا وَلَدَ زِناً،وقاتِلُ الحُسَینِ بنِ عَلِیِّ علیه السلام وَلَدَ زِناً،ولَم تَحمَرَّ السَّماءُ إلّا لَهُما 519 (الإرشاد:ج 2 ص 132، [3]کشف الغمّة:ج 2 ص 221). [4]
3) (3) حَدَّثَنی أبی عَن أبیهِ عَن جَدِّهِ [الباقِرِ] علیهم السلام أنَّهُ لَمّا قُتِلَ جَدِّیَ الحُسَینُ علیه السلام أمطَرَتِ السَّماءُ دَماً وتُرابَاً أحمَرَ 520 (عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 1 ص 300 ح 58، [5]الأمالی،صدوق:ص 192 ح 202). [6]
4) (4) در ذخائر العقبی (ص 248)،به جای«خیمهها و همه چیزمان»،آمده است:چاهها و جویهایمان.
5) (5) لَمّا قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام مَطَرَتِ السَّماءُ دَماً،فَأَصبَحَت خِیامُنا وکُلُّ شَیءٍ مِنّا مُلِئَ دَماً 521 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 505 ش 470،تهذیب الکمال:ج 6 ص 433).
6) (6) ما رُفِعَ حَجَرٌ مِنَ الدُّنیا إلّا وتَحتَهُ دَمٌ عَبیطٌ،ولَقَد مَطَرَتِ السَّماءُ دَماً بَقِیَ أثَرُهُ فِی الثِّیابِ مُدَّةً حَتّی تَقَطَّعَت 522 (الصواعق المحرقة:ص 194، [7]تذکرة الخواصّ:ص 274). [8]
520.تفسیر القمّی -به نقل از فُضیل همْدانی،از پدرش-:مردی که دشمن خدا و پیامبر خدا بود،به امیر مؤمنان علیه السلام بر خورد و ایشان این آیه را خواند:(آسمان و زمین،بر آنها گریه نکردند و بِدانها مهلت داده نشد» (1)
سوره دخان:آیه 29.
.سپس که حسین بن علی علیه السلام از کنار ایشان گذشت،فرمود:«اما این،کسی است که آسمان و زمین،بر او خواهند گریست».
نیز فرمود:«آسمان و زمین جز بر یحیی بن زکریّا و حسین بن علی،نَگِریستند». (2)
وقالَ:وما بَکَتِ السَّماءُ وَالأَرضُ إلّا عَلی یَحیَی بنِ زَکَرِیّا وَالحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیهما السلام 523 (تفسیر القمّی:ج 2 ص 291، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 201 ح 1). [2]
521.کامل الزیارات -به نقل از جابر،از امام باقر علیه السلام-:آسمان پس از یحیی بن زکریّا علیه السلام،بر هیچ کس گریه نکرد،جز بر حسین بن علی علیه السلام که چهل روز بر او گریست. (3)
522.الملهوف -به نقل از بشیر بن حَذلَم-:امام زین العابدین علیه السلام هنگامی که همراه زنان و کودکان،از کربلا باز میگشت،در نزدیکی مدینه،خطبهای خواند که در آن آمده است:«ای مردم ! کدام یک از مردانتان،پس از شهادت حسین علیه السلام،شادی میبیند؟یا کدامین چشم،اشک خود را نگاه داشته و از ریختن آن،بخل میورزد؟بی تردید،آسمانهای استوارِ هفتگانه و نیز دریاها با امواجشان،آسمانها با ستونهایشان،زمین با کرانههایش،درختان با شاخههایشان و ماهیها در ژرفای دریاها،و نیز فرشتگان مقرّب و همه ساکنان آسمان،بر شهادت او گریستند». (4)
1) (1)
2) (2) مَرَّ عَلَیهِ رَجُلٌ عَدُوٌّ للَّهِِ ولِرَسولِهِ،فَقالَ: «فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما کانُوا مُنْظَرِینَ ) ،ثُمَّ مَرَّ عَلَیهِ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام فَقالَ:لکِنَّ هذا لَیَبکِیَنَّ عَلَیهِ السَّماءُ وَالأَرضُ.
3) (3) ما بَکَتِ السَّماءُ عَلی أحَدٍ بَعدَ یَحیَی بنِ زَکَرِیّا علیه السلام إلّا عَلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام؛فَإِنَّها بَکَت عَلَیهِ أربَعینَ [3]یَوماً 524 (کامل الزیارات:ص 183 ح 251، [4]بحار الأنوار:ج 45 ص 211 ح 23). [5]
4) (4) أیُّهَا النّاسُ،فَأَیُّ رِجالاتٍ مِنکُم یُسَرّونَ بَعدَ قَتلِهِ؟أم أیَّةُ عَینٍ مِنکُم تَحبِسُ دَمعَها وتَضَنُّ عَنِ انهِمالِها؟فَلَقَد بَکَتِ السَّبعُ الشِّدادُ لِقَتلِهِ،وبَکَتِ البِحارُ [6]بِأَمواجِها،وَالسَّماواتُ بِأَرکانِها،وَالأَرضُ بِأَرجائِها،وَالأَشجارُ بِأَغصانِها،وَالحیتانُ فی لُجَجِ البِحارِ، [7]وَالمَلائِکَةُ المُقَرَّبونَ،وأهلُ السَّماواتِ أجمَعونَ !! 525 (الملهوف:ص 229،مثیر الأحزان:ص 113).
523.کامل الزیارات -به نقل از ابو حمزه ثمالی،از امام صادق علیه السلام،در ضمن زیارت امام حسین علیه السلام-:ای سَرور من ! بر تو گریستهام و-ای برگزیده خدا و فرزند برگزیده او-سزاوار است که بر تویی بگریم که آسمانها و زمینها و کوهها و دریاها،بر تو گریستهاند.من چه عذری دارم،اگر بر تو نگِریم،در حالی که محبوب خدایم [محمّد صلی اللَّه علیه و آله]،بر تو گریسته است و نیز امامان علیهم السلام و از سِدرَة المُنتهی (بالاترین جایگاهِ هستی) (1)
سِدرةُ المنتهی:درخت سدری که در بالاترین نقطه بهشت و نزدیکترین نقطه به عرش خداوند،قرار دارد.
گرفته تا زمین،همگان از سرِ بیتابی،بر تو گریستهاند. (2)524.الکافی -به نقل از حسین بن ثُوَیر،از امام صادق علیه السلام-:هنگامی که حسین علیه السلام در گذشت،آسمانها و زمینهای هفتگانه و آنچه در آنها و میان آنها بود،بر او گریستند و نیز همه آفریدگان خدا در بهشت و دوزخ،و هر آنچه دیده میشود و نمیشود. (3)
525.الخرائج و الجرائح: از امام صادق علیه السلام روایت شده است که:عبد الملک بن مروان-و به روایتی،هشام بن عبد الملک-،به فرماندارش در مدینه نوشت:محمّد بن علی [باقر ]را به سوی من،روانه کن.
1) (1)
2) (2) یا سَیِّدی،بَکَیتُکَ یا خِیَرَةَ اللَّهِ وَابنَ خِیَرَتِهِ،وحُقَّ لی أن أبکِیَکَ وقَد بَکَتکَ السَّماواتُ وَالأَرَضونَ وَالجِبالُ وَالبِحارُ، [1]فَما عُذری إن لَم أبکِکَ وقَد بَکاکَ حَبیبُ رَبّی،وبَکَتکَ الأَئِمَّةُ علیهم السلام،وبَکاکَ مَن دونَ سِدرَةِ المُنتَهی إلَی الثَّری جَزَعاً عَلَیکَ 526 (کامل الزیارات:ص 409 ح 639، [2]بحار الأنوار:ج 101 ص 182 ح 30). [3]
3) (3) إنَّ أبا عَبدِ اللَّهِ الحُسَینَ علیه السلام لَمّا قَضی بَکَتِ عَلَیهِ السَّماواتُ السَّبعُ وَالأَرَضونَ السَّبعُ وما فیهِنَّ وما بَینَهُنَّ،ومَن یَنقَلِبُ فِی الجَنَّةِ وَالنّارِ مِن خَلقِ رَبِّنا،وما یُری وما لا یُری 527 (الکافی:ج 4 ص 575 ح 2، [4]کامل الزیارات:ص 167 ح 218). [5]
پدرم روانه شد و مرا نیز با خود برد.
...سپس رفتیم تا نزد عبد الملک رسیدیم...و او گفت:مسئلهای برایم پیش آمده که عالمان،پاسخ آن را نمیدانند.به من بگو که هر گاه این امّت،پیشوای واجب الاطاعه خود را بکشند،خداوند،چه عبرتی را در آن روز،به ایشان نشان میدهد؟
پدرم گفت:«هر گاه این گونه شود،سنگی را بلند نمیکنند،مگر آن که زیرش،خون تازه خواهند دید».
عبد الملک،سر پدرم را بوسید و گفت:راست گفتی.در روزی که پدرت علی بن ابی طالب کشته شد،پدرم مروان،فرمان داد سنگ بزرگی را که بر درِ [خانه] او بود،بردارند و ما در زیر آن،خون تازهای را دیدیم که میجوشید.من نیز خود،حوض آب بزرگی در باغم داشتم که در دو سوی آن،سنگهای سیاه بود.دستور دادم که برداشته شوند و به جایشان،سنگ سفید گذاشته شود.از قضا در همان روز،حسین کشته شده بود.من دیدم که از زیر آن سنگها،خون تازه میجوشد.اینک،آیا نزد ما میمانی تا با هر آنچه بخواهی،احترامت کنیم،یا باز میگردی؟
پدرم فرمود:«به نزد قبر جدّم (پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله) باز میگردم».
عبد الملک نیز اجازه بازگشت داد. (1)
رُوِیَ عَنِ الصّادِقِ علیه السلام أنَّ عَبدَ المَلِکِ بنَ مَروانَ کَتَبَ إلی عامِلِهِ بِالمَدینَةِ-وفی رِوایَةٍ:هِشامَ بنَ عَبدِ المَلِکِ-:أن وَجِّه إلَیَّ مُحَمَّدَ بنَ عَلِیٍّ.
فَخَرَجَ أبی وأخرَجَنی مَعَهُ...
ثُمَّ ارتَحَلنا حَتّی أتَینا عَبدَ المَلِکِ...وقالَ:عُرِضَت لی مَسأَلَةٌ لَم یَعرِفهَا العُلَماءُ ! فَأَخبِرنی،إذا قَتَلَت هذِهِ الاُمَّةُ إمامَهَا المَفروضَ طاعَتُهُ عَلَیهِم،أیَّ عِبرَةٍ یُریهُمُ اللَّهُ فی ذلِکَ الیَومِ؟
قالَ أبی:إذا کانَ کَذلِکَ لا یَرفَعونَ حَجَراً إلّا ویَرَونَ تَحتَهُ دَماً عَبیطاً.
فَقَبَّلَ عَبدُ المَلِکِ رَأسَ أبی،وقالَ:صَدَقتَ،إنَّ فِی الیَومِ الَّذی قُتِلَ فیهِ أبوکَ عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ علیه السلام کانَ عَلی بابِ أبی مَروانَ حَجَرٌ عَظیمٌ،فَأَمَرَ أن یَرفَعوهُ،فَرَأَینا تَحتَهُ دَماً عَبیطاً یَغلی،وکانَ لی أیضاً حَوضٌ کَبیرٌ فی بُستانی،وکانَ حافَتاهُ حِجارَةً سَوداءَ،فَأَمَرتُ أن تُرفَعَ ویوضَعَ مَکانَها حِجارَةٌ بیضٌ،وکانَ فی ذلِکَ الیَومِ قَتلُ الحُسَینِ علیه السلام،فَرَأَیتُ دَماً عَبیطاً یَغلی تَحتَها،أفَتُقیمُ عِندَنا ولَکَ مِنَ الکَراماتِ ما تَشاءُ،أم تَرجِعُ؟
قالَ أبی:بَل أرجِعُ إلی قَبرِ جَدّی.فَأَذِنَ لَهُ بِالاِنصِرافِ 528 (الخرائج والجرائح:ج 1 ص 291 ح 25،بحار الأنوار:ج 10 ص 152 ح 3). [1]
1) (1)
526.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از محمّد بن عمر بن علی-:عبد الملک به سوی پسرِ رأسُ الجالوت (1)
رأس الجالوت:بزرگِ یهودیانِ سرزمینهای اسلامی.
فرستاد و پرسید:آیا در کشته شدن حسین،نشانهای ظاهر شد؟فرزند رأس الجالوت گفت:در آن روز،سنگی کنار نرفت،مگر آن که در زیرش خون تازه دیده شد. (2)
فَقالَ ابنُ رَأسِ الجالوتِ:ما کُشِفَ یَومَئِذٍ حَجَرٌ إلّا وُجِدَ تَحتَهُ دَمٌ عَبیطٌ 529 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 506 ش 473،تاریخ الإسلام،ذهبی:ج 5 ص 16). [1]
527.المعجم الکبیر -به نقل از زُهْری-:هنگامی که حسین بن علی علیه السلام کشته شد،سنگی در بیت المقدّس بلند نشد،مگر آن که در زیرش،خون تازه دیده شد. (3)
528.المعجم الکبیر -به نقل از ابن شهاب [زُهری]-:روز کشته شدن حسین بن علی علیه السلام،هیچ سنگی را در شام بر نداشتند،مگر آن که در زیرش،خون بود (4). (5)
529.الکافی -به نقل از رَزین،از امام صادق علیه السلام-:هنگامی که حسین به علی علیه السلام را با شمشیر
1) (1)
2) (2) أرسَلَ عَبدُ المَلِکِ إلَی ابنِ رَأسِ الجالوتِ،فَقالَ:هَل کانَ فی قَتلِ الحُسَینِ علیه السلام عَلامَةٌ؟
3) (3) لَمّا قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام،لَم یُرفَع حَجَرٌ بِبَیتِ المَقدِسِ إلّا وُجِدَ تَحتَهُ دَمٌ عَبیطٌ 530 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 113 ش 2834،سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 314).
4) (4) در برخی نقلها مانند:الصواعق المحرقة (ص 194)،مثیر الأحزان (ص 82) و المناقب،کوفی (ج 2 ص 266 ح 731)،«خون تازه»آمده است.
5) (5) ما رُفِعَ بِالشّامِ حَجَرٌ یَومَ قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام إلّا عَن دَمٍ 531 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 113 الرقم 2835،أنساب الأشراف:ج 3 ص 425). [2]
زدند و سرنگون شد و قاتل،بریدن سرش را آغاز کرد،مُنادیای از دل عرش،ندا داد:ای امّت سرگردانی که پس از پیامبرتان گمراه شدید ! خداوند،شما را به [درک ]عید قربان و عید فطر،موفّق ندارد !
به خدا سوگند،آنان،نه توفیق یافتند و نه توفیق خواهند یافت [که عیدی را درک کنند]،تا آن گاه که انتقام خون حسین علیه السلام گرفته شود. (1)
لَمّا ضُرِبَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام بِالسَّیفِ فَسَقَطَ رَأسُهُ،ثُمَّ ابتَدَرَ لِیَقطَعَ رَأسَهُ،نادی مُنادٍ مِن بُطنانِ العَرشِ:ألا أیَّتُهَا الاُمَّةُ المُتَحَیِّرَةُ الضّالَّةُ بَعدَ نَبِیِّها ! لا وَفَّقَکُمُ اللَّهُ لِأَضحی ولا لِفِطرٍ.
قالَ:ثُمَّ قالَ أبو عَبدِ اللَّهِ علیه السلام:فَلاجَرَمَ وَاللَّهِ،ما وُفِّقوا ولا یُوَفَّقونَ حَتّی یَثأَرَ ثائِرُ الحُسَینِ علیه السلام 532 (الکافی:ج 4 ص 170 ح 3،کتاب من لا یحضره الفقیه:ج 2 [1] ص 175 ح 2059).
530.کامل الزیارات -به نقل از حلبی-:امام صادق علیه السلام به من فرمود:...«هنگامی که حسین علیه السلام کشته شد،کسی به میان لشکر ابن زیاد رفت و فریادی کشید.او را باز داشتند.او به ایشان گفت:چگونه فریاد نکشم،در حالی که پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله ایستاده است و یک بار به آسمان مینگرد و یک بار به دسته شما؟!من میترسم که بر ساکنان زمین،نفرین کند و من هم میان آنان هلاک شوم !
آنان به یکدیگر گفتند:این،انسانی دیوانه است.
توبهکنندگان گفتند:به خدا سوگند،ما برای خود،کاری نکردیم.سَرور جوانان بهشت را برای فرزند سمیّه کشتیم.
آنان بر عبید اللَّه بن زیاد،شوریدند و کارشان به آن جا رسید که میدانی».
به امام علیه السلام گفتم:فدایت شوم ! این فریاد کننده،که بود؟
فرمود:«ما او را جز جبرئیل علیه السلام نمیدانیم.هان که اگر اجازه داشت،فریادی بر سر آنان میکشید که روح را از پیکرشان میربود و به دوزخ میبُرد؛امّا به آنان مهلت داده
1) (1)
شد تا بر گناهشان بیفزایند و عذابی دردناک،در انتظار آنهاست». (1)
قالَ لی أبو عَبدِ اللَّهِ [الصّادِقُ] علیه السلام:...إنَّ الحُسَینَ علیه السلام لَمّا قُتِلَ أتاهم آتٍ وهُم فِی العَسکَرِ فَصَرَخَ،فَزُبِرَ.
فَقالَ لَهُم:وکَیفَ لا أصرُخُ ورَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله قائِمٌ یَنظُرُ إلَی الأَرضِ مَرَّةً وإلی حِزبِکُم مَرَّةً،وأنَا أخافُ أن یَدعُوَ اللَّهَ عَلی أهلِ الأَرضِ،فَأَهلِکَ فیهِم.
فَقالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ:هذا إنسانٌ مَجنونٌ.
فَقالَ التَّوّابونَ:تَاللَّهِ،ما صَنَعنا لِأَنفُسِنا،قَتَلنا لِابنِ سُمَیَّةَ سَیِّدَ شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ،فَخَرَجوا عَلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،فَکانَ مِن أمرِهِم ما کانَ.
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:جُعِلتُ فِداکَ،مَن هذَا الصّارِخُ؟قالَ:ما نَراهُ إلّا جَبرئیلَ علیه السلام،أما إنَّهُ لَو اذِنَ لَهُ فیهِم لَصاحَ بِهِم صَیحَةً یَخطِفُ بِهِ أرواحَهُم مِن أبدانِهِم إلَی النّارِ،ولکِن امهِلَ لَهُم لِیَزدادوا إثماً؛ولَهُم عَذابٌ ألیمٌ 533 (کامل الزیارات:ص 553 ح 843، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 172 ح 21). [2]
531.ربیع الأبرار -به نقل از هند دختر جَون-:پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله بر خیمه خالهام،امّ مَعبد،فرود آمده بود و هنگامی که از خواب برخاست،آبی خواست و دستانش را شست و در دهان گرداند و آن را در پای درختچه خاری، (2)از دهان بیرون ریخت.آن درختچه،درخت خاری بزرگ شد و میوههایی بس بزرگ به رنگ سرخ و بوی عنبر و مزه عسل،به بار آورد که هر گرسنه و تشنه و بیماری که از آن میخورد،سیر و سیراب و تندرست میشد،و هر شتر و گوسفندی که از برگ آن میخورد،شیرش افزون میگشت.ما آن را«مبارک»مینامیدیم و برخی بادیهنشینان،پیوسته از آن،آب و توشه بر میگرفتند. (3)
تا این که روزی برخاستیم و دیدیم میوههایش ریخته و برگهایش کوچک شده است.بیمناک شدیم و چیزی نگذشت که خبر وفات پیامبر صلی اللَّه علیه و آله رسید.
سی سال بعد،از پایین تا بالای آن را خار گرفت و میوهاش ریخت و سرسبزیاش رفت.آن گاه بود که ما از شهادت امیر مؤمنان علی علیه السلام آگاه شدیم و پس از آن،دیگر میوه نداد و ما تنها از برگش بهره میبردیم.
روزی برخاستیم و دیدیم از ساقهاش خون تازه تراویده و برگهایش پژمرده شده است.در بیم و هراس بودیم که ناگاه،خبر شهادت حسین علیه السلام به ما رسید و در پیِ آن،درخت،خشک شد و از میان رفت. (1)
نَزَلَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله خَیمَةَ خالَتی امِّ مَعبَدٍ،فَقامَ مِن رَقدَتِهِ،فَدَعا بِماءٍ،فَغَسَلَ یَدَیهِ،ثُمَّ تَمَضمَضَ،ومَجَّ فی عَوسَجَةٍ إلی جانِبِ الخَیمَةِ،فَأَصبَحنا وهِیَ کَأَعظَمِ دَوحَةٍ،وجاءَت بِثَمَرٍ کَأَعظَمِ ما یَکونُ فی لَونِ الوَرسِ،ورائِحَةِ العَنبَرِ،وطَعمِ الشَّهدِ،ما أکَلَ مِنها جائِعٌ إلّا شَبِعَ،ولا ظَمآنُ إلّا رَوِیَ،ولا سَقیمٌ إلّا بَرِئَ،ولا أکَلَ مِن وَرَقِها بَعیرٌ ولا شاةٌ إلّا دَرَّ لَبَنُها،فَکُنّا نُسَمّیهَا المُبارَکَةَ،ویَنتابُنا مِنَ البَوادی مَن یَستَسقی بِها،ویُزَوِّدُ مِنها.
حَتّی أصبَحنا ذاتَ یَومٍ،وقَد تَساقَطَ ثَمَرُها،وصَغُرَ وَرَقُها،فَفَزِعنا،فَما راعَنا إلّا نَعیُ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله.
ثُمَّ إنَّها بَعدَ ثَلاثینَ سَنَةً أصبَحَت ذاتَ شَوکٍ،مِن أسفَلِها إلی أعلاها،وتَساقَطَ ثَمَرُها،وذَهَبَت نَضرَتُها،فَما شَعَرنا إلّا بِمَقتَلِ أمیرِ المُؤمِنینَ عَلِیٍّ علیه السلام،فَما أثَمَرَت بَعدَ ذلِکَ،وکُنّا نَنتَفِعُ بِوَرَقِها.
ثُمَّ أصبَحنا وإذا بِها قَد نَبَعَ مِن ساقِها دَمٌ عَبیطٌ،وقَد ذَبَلَ وَرَقُها،فَبَینا نَحنُ فَزِعینَ إذ أتانا خَبَرُ مَقتَلِ الحُسَینِ علیه السلام، [1]ویَبِسَتِ الشَّجَرَةُ عَلی أثَرِ ذلِکَ وذَهَبَت 534 (ربیع الأبرار:ج 1 ص 285؛ [2]کشف الغمّة:ج 1 ص 25). [3]
532.الخرائج و الجرائح: پیامبر صلی اللَّه علیه و آله رفت تا در خیمه امّ مَعبد فرود آمد.[پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و همراهانش ]خواستند که امّ معبد،مهمانشان کند.امّ معبد گفت:الآن،چیزی آماده ندارم.
پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله به گوسفندی در کنار خیمه که به خاطر بدحالی،از گلّه جا مانده بود،نگریست و گفت:«اجازه میدهی آن را بدوشم؟».
گفت:آری؛ولی چیزی ندارد.
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله دست بر پشت آن گوسفند کشید و مانند فربهترین گوسفندان شد و سپس دست بر پستان آن کشید و پستان آن،عجیبْ بزرگ شد و شیر فراوانی آورد.پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«ای امّ معبد ! کاسه بزرگی را بیاور».
[پیامبر صلی اللَّه علیه و آله شیر را در کاسه دوشید و] همه شیر نوشیدند تا سیراب شدند.امّ معبد،
1) (1)
هنگامی که این را دید،گفت:ای نیکو روی ! من فرزندی هفت ساله دارم که مانند تکّه گوشتی،نه سخن میگوید و نه بر میخیزد.و او را نزد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله آورد.
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله خرمایی را که در ظرفْ مانده بود،برداشت و آن را جوید و در دهان کودک گذاشت.کودک،در جا برخاست و راه رفت و سخن گفت.پیامبر صلی اللَّه علیه و آله هسته خرما را در زمین نهاد و همان وقت،نخل خرمایی شد و خرمای تازه از آن آویزان گشت و در تابستان و زمستان،این گونه بود و نیز به اطراف آن جا اشاره کرد و پیرامون آن جا،سرسبز شد.سپس پیامبر صلی اللَّه علیه و آله رفت.
هنگامی که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله وفات کرد،آن نخل،دیگر خرما نداد؛امّا همچنان سبز بود.هنگامی که امام علی علیه السلام کشته شد،دیگر سبز نشد؛امّا باقی بود؛ولی هنگامی که امام حسین علیه السلام کشته شد،خون از آن چکید و خشک شد. (1)
إنَّ النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله سارَ حَتّی نَزَلَ خَیمَةَ امِّ مَعبَدٍ،فَطَلَبوا عِندَها قِریً،فَقالَت:ما یَحضُرُنی شَیءٌ.فَنَظَرَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله إلی شاةٍ فی ناحِیَةِ الخَیمَةِ قَد تَخَلَّفَت مِنَ الغَنَمِ لِضُرِّها،فَقالَ:تَأذَنینَ فی حَلبِها؟قالَت:نَعَم،ولا خَیرَ فیها.فَمَسَحَ یَدَهُ عَلی ظَهرِها،فَصارَت أسمَنَ ما یَکونُ مِنَ الغَنَمِ،ثُمَّ مَسَحَ یَدَهُ عَلی ضَرعِها،فَأَرخَت ضَرعاً عَجیباً،ودَرَّت لَبَناً کَثیراً.
فَقالَ:یا امَّ مَعبَدٍ ! هاتِی العُسَّ،فَشَرِبوا جَمیعاً حَتّی رَووا.
فَلَمّا رَأَت امُّ مَعبَدٍ ذلِکَ،قالَت:یا حَسَنَ الوَجهِ،إنَّ لی وَلَداً لَهُ سَبعُ سِنینَ،وهُوَ کَقِطعَةِ لَحمٍ لا یَتَکَلَّمُ ولا یَقومُ،فَأَتَتهُ بِهِ،فَأَخَذَ تَمرَةً قَد بَقِیَت فِی الوِعاءِ،ومَضَغَها وجَعَلَها فی فیهِ،فَنَهَضَ فِی الحالِ،ومَشی وتَکَلَّمَ،وجَعَلَ نَواها فِی الأَرضِ،فَصارَت فِی الحالِ نَخلَةً،وقَد تَهَدَّلَ الرُّطَبُ مِنها،وکانَ کَذلِکَ صَیفاً وشِتاءً،وأشارَ مِنَ الجَوانِبِ،فَصارَ ما حَولَها مَراعِیَ،ورَحَلَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله.
ولَمّا تُوُفِّیَ صلی اللَّه علیه و آله لَم تُرطِب تِلکَ النَّخلَةُ،وکانَت خَضراءَ،فَلَمّا قُتِلَ عَلِیٌّ علیه السلام لَم تَخضَرَّ،وکانَت باقِیَةً،فَلَمّا قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام سالَ مِنهَا الدَّمُ ویَبِسَت 535 (الخرائج والجرائح:ج 1 ص 146 ح 234،بحار الأنوار:ج 19 ص 75 ح 26). [1]
533.عیون الأخبار،ابن قتیبه -به نقل از سِنان بن حکیم،از پدرش-:مردم،گیاه آرایشیِ
1) (1)
وَرس را از لشکر حسین بن علی علیه السلام،در روز شهادتش به تاراج بردند؛ولی هر زنی که از آن به خود مالید،پیسی گرفت. (1)
اِنتَهَبَ النّاسُ وَرساً فی عَسکَرِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام یَومَ قُتِلَ،فَما تَطَیَّبَت مِنهُ امرَأَةٌ إلّا بَرِصَت 536 (عیون الأخبار،ابن قتیبة:ج 1 ص 212، [1]العقد الفرید:ج 3 ص 369).
534.بُغْیة الطلب فی تاریخ حلب -به نقل از یزید بن هارون-:مادرم از مادر بزرگش برای من نقل کرد و گفت:کشته شدن حسین بن علی علیه السلام را درک کردم.هنگامی که کشته شد،گروهی به سوی شتری که با او بود،رفتند و آن را به تاراج بردند و چون شب شد،دیدم که در آن،آتش،زبانه میکشد و هر چه از لشکر حسین علیه السلام گرفته شده بود،آتش گرفت و سوخت. (2)
535.تهذیب الکمال -به نقل از جمیل بن مرّه-:روز شهادت حسین علیه السلام،به شتری در لشکر او دست یافتند و آن را نحر کردند و پختند؛ولی به تلخیِ گیاه حَنظل بود و نتوانستند چیزی از آن بخورند. (3)
536.المناقب،ابن شهرآشوب -به نقل از ابو مخنف-:هنگامی که سر را نزد یزید آوردند،بوی خوشی داشت که از همه بویهای خوش،برتر بود،و هنگامی که شتر حامل سر امام حسین علیه السلام را نحر کردند،گوشتش از گیاه تلخِ صبر،تلختر بود. (4)
1) (1)
2) (2) أخبَرَتنی امّی عَن جَدَّتِها،قالَت:أدرَکتُ قَتلَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،فَلَمّا قُتِلَ خَرَجَ ناسٌ إلی إبِلٍ کانَت مَعَهُ،فَانتَهَبوها،فَلَمّا کانَ اللَّیلُ رَأَیتُ فیهَا النّیرانَ تَلتَهِبُ،فَاحتَرَقَ کُلُّ ما اخِذَ مِن عَسکَرِهِ 537 (بغیة الطلب فی تاریخ حلب:ج 6 ص 2620 و ص 2640). [2]
3) (3) أصابوا إبِلاً فی عَسکَرِ الحُسَینِ علیه السلام یَومَ قُتِلَ،فَنَحَروها وطَبَخوها،قالَ:فَصارَت مِثلَ العَلقَمِ،فَمَا استَطاعوا أن یُسیغوا مِنها شَیئاً 538 (تهذیب الکمال:ج 6 ص 435،دلائل النبوّة،بیهقی:ج 6 ص 472). [3]
4) (4) لَمّا دُخِلَ بِالرَّأسِ عَلی یَزیدَ کانَ لِلرَّأسِ طیبٌ قَد فاحَ عَلی کُلِّ طیبٍ،ولَمّا نُحِرَ الجَمَلُ الَّذی حُمِلَ عَلَیهِ رَأسُ الحُسَینِ علیه السلام کانَ لَحمُهُ أمَرَّ مِنَ الصَّبِرِ 539 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 61، [4]بحار الأنوار:ج 45 ص 305 ش 3). [5]
در باره حوادث خارقالعادهای (مانند:باریدن خون از آسمان) که وقوع آنها پس از شهادت امام حسین علیه السلام گزارش شده،چند نکته قابل توجّه است:
1.تحقّق این امور،استحاله عقلی ندارد (مُحال عقلی نیست).بنا بر این،وقوع آنها بر پایه ادلّه نقلیِ معتبر،قابل اثبات است.
2.حوادث خارقالعادهای که از آغاز تولّد امام حسین علیه السلام در منابع معتبر شیعه و اهل سنّت گزارش شده-که به برخی از آنها اشاره شد-،به قدری فراوان اند که هر پژوهشگر منصفی،میتواند با تأمّل در این گزارشها،اجمالاً به وقوعشان اطمینان پیدا کند.
3.هماکنون در روستای زرآباد (1)
زَرآباد،از روستاهای بخش«اَ لَموت»قزوین است.در این روستا،قبر علیِ اصغر،پسر امام کاظم علیه السلام،واقع شده و در نزدیکیهای قبر،درخت چنار بزرگی هست که آن را«چنار خونبار»مینامند.مردم آن منطقه معتقدند که هر ساله در روز عاشورا،شاخهای از این درخت میشکند و از جای آن،خونْ جاری میشود و این،از دیر زمان تاکنون،مشهور است.
داستان چنار خونبار زرآباد را بزرگانی در کتابهایشان نوشتهاند،از جمله آیة اللَّه سید موسی زرآبادی قزوینی (متوفای 1353 ق)،جامع معقول و منقول و صاحب آثاری مفید در فقه و اصول و تفسیر و کلام و علوم دیگر.
از جمله آثار مرحوم زرآبادی،کتابی است به نام الکرامات که در کرامت ششم آن،چنین نوشته-
قزوین،درخت چناری وجود دارد که صدها1) (1)
سال عمر کرده و بر پایه گزارشهای متواتر،همه ساله در دهم محرّم (سالروز واقعه عاشورا)،مادّهای شبیه خون،از بخشی از شاخههای آن میچکد و هزاران نفر برای رؤیت این پدیده خارقالعاده،عاشورای هر سال،به این نقطه سفر میکنند.
نگارنده (ریشهری) در تاریخ 1386/2/25 (مطابق با 27 ربیع الثانی 1428) درختِ یاد شده را از نزدیک دیدم و شهادت جمعی از اهالی زرآباد را بر تکرار همه ساله این پدیده شنیدم،بویژه پیرمردی که حدود 85 سال داشت و چگونگی تکرار آن پدیده را در هر سال و بدون استثنا دیده بود.
همچنین یکی از مدرّسانِ معروف حوزه علمیّه قم،مرحوم آیة اللَّه شیخ قدرت اللَّه وجدانی فخر سرابی (1311-1375 ش) در سفر حج-که تقریباً یک سال قبل از وفات وی انجام شد-در مدینه برای دو نفر از همکاران مورد وثوق این جانب نقل کرد که علّامه سیّد محمّدحسین طباطبایی (م 1358 ش)،مؤلّف گرانقدر تفسیر المیزان،در روز عاشورا،چگونگیِ خونْ گریه کردن زمین را به او نشان داده است. (1)
1) (1) آیة اللَّه وجدانی فخر،برای جناب آقای اجاقنژاد نقل کردهاند که:در یکی از روزهای عاشورا،از نزدیک قبرستان نو (قم) عبور میکردم.استادم علّامه طباطبایی را دیدم.پس از سلام و احوالپرسی با اشاره به مناسبت آن روز فرمود:میدانی در روز عاشورا،زمین و آسمان بر امام حسین علیه السلام گریه میکنند؟گفتم:آری.فرمود:میدانی مرغهای بیابان بر ایشان،گریه میکنند؟گفتم:آری.فرمود:میدانی ریگهای بیابان،گریه میکنند؟گفتم:آری.(البتّه من به احترام استاد،هر چه میگفتند،تصدیق میکردم).در ادامه،علّامه دست برد و از زمین،سنگی را برداشت و با دست،آن را مانند پنیر،باز کرد و قطره خونی را در آن،نشان داد و فرمود:این طور!
537.الأمالی،مفید -به نقل از غیاث بن ابراهیم،از امام صادق علیه السلام-:روزی امّ سلمه گریان برخاست.به او گفته شد:برای چه میگریی؟
گفت:فرزندم حسین،دیشب کشته شد؛زیرا پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را از هنگام وفاتش تا دیشب،در عالم رؤیا ندیده بودم و دیشب ایشان را رنگْ پریده و اندوهگین دیدم.علّت را پرسیدم.فرمود:«امشب،پیوسته قبرهایی برای حسین و یارانش-که بر او و بر آنان درود باد-میکندم». (1)
أصبَحَت یَوماً امُّ سَلَمَةَ تَبکی،فَقیلَ لَها:مِمَّ بُکاؤُکِ؟
فَقالَت:لَقَد قُتِلَ ابنِیَ الحُسَینُ علیه السلام اللَّیلَةَ،وذلِکَ أنَّنی ما رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله مُنذُ قُبِضَ إلَّا اللَّیلَةَ،فَرَأَیتُهُ شاحِباً کَئیباً.
قالَت:فَقُلتُ:ما لی أراکَ-یا رَسولَ اللَّهِ-شاحِباً کَئیباً؟
قالَ:«ما زِلتُ اللَّیلَةَ أحفِرُ قُبوراً لِلحُسَینِ وأصحابِهِ عَلَیهِ وعَلَیهِمُ السَّلامُ»540 (الأمالی،مفید:ص 319 ح 6،الأمالی،طوسی:ص 90 ح 140). [1]
1) (1)
538.الأمالی،طوسی -به نقل از امّ سلمه-:آن شب که رسید،پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را در خوابم،غبارآلود و پریشان دیدم.این را به ایشان گفتم و علّتش را جویا شدم.به من فرمود:«آیا نمیدانی که من از به خاکسپاری حسین و یارانش میآیم؟». (1)
فَلَمّا کانَتِ اللَّیلَةُ رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فی مَنامی أغبَرَ أشعَثَ،فَذَکَرتُ لَهُ ذلِکَ،وسَأَلتُهُ عَن شَأنِهِ.فَقالَ لی:«ألَم تَعلَمی أنَّی فَرَغتُ مِن دَفنِ الحُسَینِ وأصحابِهِ؟»541 (الأمالی،طوسی:ص 315 ح 640، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 231 ح 2). [2]
539.رجال الکشّی -به نقل از اسماعیل بن سهل،از یکی از شیعیان-:نزد امام رضا علیه السلام بودم که علی بن ابی حمزه،ابن سرّاج و ابن مُکاری بر ایشان وارد شدند....
علی بن ابی حمزه به امام علیه السلام گفت:برای ما از پدرانت روایت شده که امور [دفنِ ]امام را تنها امامی همانند او به عهده میگیرد.
امام رضا علیه السلام به او فرمود:«مرا از حسین بن علی علیه السلام خبر بده که آیا امام بود،یا نبود؟».
گفت:امام بود.
فرمود:«چه کسی کارهای او را به عهده داشت؟».
گفت:علی بن الحسین علیه السلام.
فرمود:«علی بن الحسین علیه السلام کجا بود؟».
گفت:در کوفه در دست عبید اللَّه بن زیاد،در بند بود.
و افزود:علی بن الحسین علیه السلام [از میان اسیرانْ] بیرون رفت،بدون آن که بفهمند.
1) (1)
کارهای [به خاکسپاری ]پدرش را انجام داد و سپس باز گشت.
امام رضا علیه السلام به او فرمود:«آن کس که به علی بن الحسین علیه السلام امکان آمدن به کربلا و به عهده گرفتن کارهای پدرش را داد،همو به صاحب این امر (امامت) امکان میدهد که به بغداد بیاید و کار پدرش را به عهده گیرد و باز گردد،در حالی که در بند و در اسارت هم نیست». (1)
کُنتُ عِندَ الرِّضا علیه السلام،فَدَخَلَ عَلَیهِ عَلِیُّ بنُ أبی حَمزَةَ وَابنُ السَّرّاجِ وَابنُ المُکاری،...
قالَ لَهُ عَلِیُّ [بنُ أبی حَمزَةَ]:إنّا رُوِّینا عَن آبائِکَ أنَّ الإِمامَ لایَلی أمرَهُ إلّا إمامٌ مِثلُهُ.
فَقالَ لَهُ أبُو الحَسَنِ علیه السلام:فَأَخبِرنی عَنِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام کانَ إماماً أو کانَ غَیرَ إمامٍ؟قالَ:کانَ إماماً.
قالَ:فَمَن وَلِیَ أمرَهُ؟قالَ:عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام.
قالَ:وأینَ کان عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام؟قالَ:کانَ مَحبوساً بِالکوفَةِ فی یَدِ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،قالَ:خَرَجَ وهُم لا یَعلَمونَ حَتّی وَلِیَ أمرَ أبیهِ،ثُمَّ انصَرَفَ.
فَقالَ لَهُ أبُو الحَسَنِ علیه السلام:إنَّ هذَا [الَّذی] أمکَنَ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام أن یَأتِیَ کَربَلاءَ فَیَلِیَ أمرَ أبیهِ،فَهُوَ یُمَکِّنُ صاحِبَ هذَا الأَمرِ أن یَأتِیَ بَغدادَ،فَیَلِیَ أمرَ أبیهِ،ثُمَّ یَنصَرِفَ،ولَیسَ فی حَبسٍ،ولا فی إسارٍ 542 (رجال الکشّی:ج 2 ص 763 ح 883، [1]إثبات الوصیّة:ص 220). [2]
540.بصائر الدرجات -به نقل از قاسم بن یحیی،از یکی از شیعیان،از امام صادق علیه السلام-:هنگام قبض روح پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،جبرئیل با فرشتگان و«روح»-که با او در شب قدر فرود میآمدند-،به زمین آمدند.
دیده امیر مؤمنان علیه السلام گشوده شد و آنان را از انتهای آسمانها تا زمین دید که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را همراه او غسل میدهند و همراهش بر او نماز میخوانند و برایش قبر میکَنند و به خدا سوگند،جز آنان،کسی برای او قبر نکَند،تا آن جا که چون در قبرش نهاده شد،با کسی که به درون قبر رفت،رفتند و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله سخن گفت و گوش امیر مؤمنان علیه السلام نیز باز شد و شنید که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله سفارش وی را به آنان میکند و به گریه فتاد.و شنید که آنان میگویند:از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنیم و پس از تو،او (علی) همراه و یار ما خواهد بود و پس از این بار،دیگر ما را به چشم نمیبیند.
تا آن که امیر مؤمنان علیه السلام در گذشت و حسن علیه السلام و حسین علیه السلام،همان چیزهایی را که
1) (1)
علی علیه السلام دیده بود،دیدند و همچنین مشاهده کردند که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرشتگان را یاری میدهد،به سانِ آنچه با پیامبر صلی اللَّه علیه و آله کردند.
و آن گاه که حسن علیه السلام در گذشت،حسین علیه السلام همان چیزها را در باره او دید و مشاهده کرد که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و علی علیه السلام فرشتگان را [در کفن و دفن او،] یاری میدهند.
تا آن که حسین علیه السلام در گذشت و علی بن الحسین علیه السلام همان چیزها را در باره او دید و مشاهده کرد که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و علی علیه السلام و حسن علیه السلام،فرشتگان را یاری میدهند.
سپس علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام در گذشت و محمّد بن علی (باقر) علیه السلام همان چیزها را دید و مشاهده کرد که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و علی و حسن و حسین علیهم السلام،فرشتگان را یاری میدهند.
و آن گاه که محمّد بن علی (باقر) علیه السلام در گذشت،جعفر (صادق) همان چیزها را دید و مشاهده کرد که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،علی علیه السلام،حسن علیه السلام،حسین علیه السلام و علی بن الحسین علیه السلام،فرشتگان را یاری میدهند،تا آن که جعفر در گذشت و موسی (کاظم) علیه السلام همان چیزها را دید و همین گونه تا آخرینِ ما پیش میرود. (1)
لَمّا قُبِضَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله هَبَطَ جَبرَئیلُ ومَعَهُ المَلائِکَةُ وَالرّوحُ الَّذینَ کانوا یَهبِطونَ فی لَیلَةِ القَدرِ.
قالَ:فَفُتِحَ لِأَمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام بَصَرُهُ،فَرَآهُم فی مُنتَهَی السَّماواتِ إلَی الأَرضِ یُغَسِّلونَ النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله مَعَهُ،ویُصَلّونَ مَعَهُ عَلَیهِ،ویَحفِرونَ لَهُ،وَاللَّهِ ما حَفَرَ لَهُ غَیرُهُم،حَتّی إذا وُضِعَ فی قَبرِهِ نَزَلوا مَعَ مَن نَزَلَ،فَوَضَعوهُ،فَتَکَلَّمَ وفُتِحَ لِأَمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام سَمعُهُ،فَسَمِعَهُ یوصیهِم بِهِ،فَبَکی،وسَمِعَهُم یَقولونَ:لا نَألوهُ جُهداً،وإنَّما هُوَ صاحِبُنا بَعدَکَ،إلّا أنَّهُ لَیسَ یُعایِنُنا بِبَصَرِهِ بَعدَ مَرَّتِنا هذِهِ.
حَتّی إذا ماتَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام رَأَی الحَسَنُ وَالحُسَینُ علیهما السلام مِثلَ ذلِکَ الَّذی رَأی،ورَأَیَا النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله أیضاً یُعینُ المَلائِکَةَ مِثلَ الَّذی صَنَعوهُ بِالنَّبِیِّ.
حَتّی إذا ماتَ الحَسَنُ علیه السلام رَأی مِنهُ الحُسَینُ علیه السلام مِثلَ ذلِکَ،ورَأَی النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله وعَلِیّاً علیه السلام یُعینانِ المَلائِکَةَ.
حَتّی إذا ماتَ الحُسَینُ علیه السلام رَأی عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام مِنهُ مِثلَ ذلِکَ،ورَأَی النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله وعَلِیّاً وَالحَسَنَ علیهما السلام یُعینونَ المَلائِکَةَ.
حَتّی إذا ماتَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام رَأی مُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام مِثلَ ذلِکَ،ورَأَی النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله وعَلِیّاً علیه السلام وَالحَسَنَ وَالحُسَینَ علیهما السلام یُعینونَ المَلائِکَةَ.
حَتّی إذا ماتَ مُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍّ رَأی جَعفَرٌ مِثلَ ذلِکَ،ورَأَی النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله وعَلِیّاً علیه السلام وَالحَسَنَ وَالحُسَینَ وعَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیهم السلام یُعینونَ المَلائِکَةَ،حَتّی إذا ماتَ جَعفَرٌ رَأی موسی علیه السلام مِنهُ مِثلَ ذلِکَ،هکَذا یَجری إلی آخِرِنا 543 (بصائر الدرجات:ص 225 ح 17، [1]الخرائج والجرائح:ج 2 ص 778 ح 102).
1) (1)
541.تاریخ الطبری -به نقل از حمید بن مسلم-:ساکنان غاضریّه (1)
ر.ک:نقشه شماره 4 در پایان کتاب.
از قبیله بنی اسد،حسین علیه السلام و یارانش را یک روز پس از شهادتشان به خاک سپردند. (2)542.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: عمر بن سعد پس از جنگ عاشورا تا فردایش [در کربلا ]ماند و کشتگانِ خود را گرد آورد و بر آنان نماز خواند و به خاکشان سپرد؛ولی [پیکرِ ]حسین علیه السلام و خاندان و یارانش را رها کرد.
هنگامی که [عمر بن سعد و یارانش] به کوفه کوچ کردند و آنها را بر همین حال گذاشتند،ساکنان غاضریه،از قبیله بنی اسد،آمدند و یاران حسین علیه السلام را کفن کردند و بر آنان نماز خواندند و به خاکشان سپردند.آنان،هفتاد و دو مرد بودند. (3)
543.الإرشاد -پس از یادکردِ کشتگان همراه امام حسین علیه السلام-:این هفده تن-که خدا از همه آنان خشنود باد-،از هاشمیان بودند:برادران حسین-که بر او و ایشان درود باد-و پسران برادرش و پسران دو عمویش،جعفر و عقیل،که همگی نزدیک پای حسین علیه السلام در مرقدش مدفوناند.گودالی برایشان کندند و همگی را در آن نهادند و بر آن،خاک ریختند،بجز عبّاس بن علی-که خدا از او خشنود باد-که در همان جایگاه شهادتش،بر بندْآب،در راه غاضریه،دفن شد و قبرش آشکار است.
1) (1)
2) (2) دَفَنَ الحُسَینَ علیه السلام وأصحابَهُ أهلُ الغاضِرِیَّةِ مِن بَنی أسَدٍ بَعدَما قُتِلوا بِیَومٍ 544 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 455). [1]
3) (3) وأقامَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ یَومَهُ ذلِکَ إلَی الغَدِ،فَجَمَعَ قَتلاهُ،فَصَلّی عَلَیهِم ودَفَنَهُم،وتَرَکَ الحُسَینَ علیه السلام وأهلَ بَیتِهِ وأصحابَهُ،فَلَمَّا ارتَحَلوا [أی عُمَرُ بنُ سَعدٍ وأصحابُهُ] إلَی الکوفَةِ وتَرَکوهُم عَلی تِلکَ الحالَةِ،عَمَدَ أهلُ الغاضِرِیَّةِ مِن بَنی أسَدٍ،فَکَفَّنوا أصحابَ الحُسَینِ علیه السلام،وصَلّوا عَلَیهِم ودَفَنوهُم،وکانُوا اثنَینِ وسَبعینَ رَجُلاً 545 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 39؛ [2]بحار الأنوار:ج 45 ص 62). [3]
از قبرهای برادران و خویشان حسین علیه السلام که نام بردیم،اثری نیست و زائر،آنها را از همان نزد قبر ایشان زیارت میکند و به زمینی که نزدیک پاهای امام علیه السلام است،با اشاره سلام میدهد.علی بن الحسین (علی اکبر) هم میان آنان است و گفته میشود که مدفن او از همه به امام حسین علیه السلام نزدیکتر است.
یاران حسین-که رحمت خدا بر ایشان باد-که با او شهید شدند،گرد امام علیه السلام دفن شدهاند و ما به تحقیق و تفصیل،قبری برای آنان سراغ نداریم؛امّا تردید نداریم که حائر حسینی،آنان را در بر دارد.خدا از ایشان خشنود باشد و خشنودشان کند و آنان را در بهشتهای پُرنعمت خود،جای دهد ! (1)
فَهؤُلاءِ سَبعَةَ عَشَرَ نَفساً مِن بَنی هاشِمٍ رِضوانُ اللَّهِ عَلَیهِم أجمَعینَ،إخوَةُ الحُسَینِ عَلَیهِ وعَلَیهِمُ السَّلامُ،وبنو أخیهِ،وبَنو عَمَّیهِ جَعفرٍ وعَقیلٍ،وهُم کُلُّهُم مَدفونونَ مِمّا یَلی رِجلَیِ الحُسَینِ علیه السلام فی مَشهَدِهِ،حُفِرَ لَهُم حَفیرَةٌ واُلقوا فیها جَمیعاً،وسُوِّیَ عَلَیهِمُ التُّرابُ إلَّا العَبّاسَ بنَ عَلِیٍّ رِضوانُ اللَّهِ عَلیهِ،فَإِنَّهُ دُفِنَ فی مَوضِعِ مَقتَلِهِ عَلَی المُسَنّاةِ بِطَریقِ الغاضِرِیَّةِ،وقَبرُهُ ظاهِرٌ،ولَیسَ لِقُبورِ إخوَتِهِ وأهلِهِ الَّذینَ سَمَّیناهُم أثَرٌ،وإنَّما یَزورُهُمُ الزّائِرُ مِن عِندِ قَبرِ الحُسَینِ علیه السلام،ویومِئُ إلَی الأَرضِ الَّتی نَحوَ رِجلَیهِ بِالسَّلامِ،وعَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام فی جُملَتِهِم،ویُقالُ:إنَّهُ أقرَبُهُم دَفناً إلَی الحُسَینِ علیه السلام.
فَأَمّا أصحابُ الحُسَینِ رَحمَةُ اللَّهِ عَلَیهِمُ الَّذینَ قُتِلوا مَعَهُ،فَإِنَّهُم دُفِنوا حَولَهُ،ولَسنا نُحَصِّلُ لَهُم أجداثاً عَلَی التَّحقیقِ وَالتَّفصیلِ،إلّا أنّا لا نَشُکُّ أنَّ الحائِرَ مُحیطٌ بِهِم،رَضِیَ اللَّهُ عَنهُم وأرضاهُم،وأسکَنَهُم جَنّاتِ النَّعیمِ 546 (الإرشاد:ج 2 ص 126، [1]مجموعة نفیسة:ص 107« [2]تاج الموالید»).
544.الإرشاد: هنگامی که ابن سعد کوچ کرد و رفت،گروهی از بنی اسد-که در غاضریه فرود آمده بودند-،به سوی حسین علیه السلام و یارانش-که رحمت خدا بر ایشان باد-رفتند و بر آنان نماز خواندند و حسین علیه السلام را در همین جایی که اکنون هست،به خاک سپردند و پسرش علی اصغر (2)را نزد پاهایش دفن کردند و برای شهیدان خاندان و یارانش که گرد او بر زمین افتاده بودند،گودالی نزدیک پاهای حسین علیه السلام کندند و آنان را گرد آوردند و همه آنان را با هم دفن کردند.عبّاس بن علی را نیز در همان جا که شهید شد،در راه غاضریه و همین جایی که اکنون قبر اوست،به خاک سپردند. (3)
1) (1)
2) (2) مراد،همان علی اکبر است.
3) (3) لَمّا رَحَلَ ابنُ سَعدٍ خَرَجَ قَومٌ مِن بَنی أسَدٍ،کانوا نُزولاً بِالغاضِرِیَّةِ إلَی الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ رَحمَةُ اللَّهِ عَلَیهِم،فَصَلّوا عَلَیهِم،ودَفَنُوا الحُسَینَ علیه السلام حَیثُ قَبرُهُ الآنَ،ودَفَنُوا ابنَهُ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ الأَصغَرَ علیه السلام عِندَ رِجلَیهِ،وحَفَروا لِلشُّهَداءِ مِن أهلِ بَیتِهِ وأصحابِهِ الَّذینَ صُرِعوا حَولَهُ مِمّا یَلی رِجلَیِ الحُسَینِ علیه السلام،وجَمَعوهُم،فَدَفَنوهُم جَمیعاً مَعاً،ودَفَنُوا العَبّاسَ بنَ عَلِیٍّ علیهما السلام فی مَوضِعِهِ الَّذی قُتِلَ فیهِ عَلی طَریقِ الغاضِرِیَّةِ،حَیثُ قَبرُهُ الآنَ 547 (الإرشاد:ج 2 ص 114، [3]إعلام الوری:ج 1 ص 470). [4]
545.الأمالی،طوسی: ابراهیم دیزج میگوید:متوکّل،مرا برای تغییر قبر حسین علیه السلام فرستاد و نامهای را خطاب به جعفر بن محمّد بن عمّار قاضی،با من همراه کرد که در آن،نوشته بود:«تو را از روانه کردن ابراهیم دیزج به کربلا برای نبش قبر حسین،آگاه میکنم و چون نامهام را خواندی،به کار،سرکشی کن».
جعفر بن محمّد بن عمّار،نامه را به من نشان داد.من فرمان او را به انجام رساندم و نزد او آمدم.به من گفت:چه کردی؟
گفتم:آنچه را فرمان داده بودی،انجام دادم؛امّا چیزی ندیدم و چیزی نیافتم.
او به من گفت:آیا خوب گود کردی [و تا تهِ قبر رفتی]؟
گفتم:چنین کردم و چیزی ندیدم.
او به خلیفه نوشت:«ابراهیم دیزج،نبش قبر کرده و چیزی نیافته است.به او فرمان دادهام و او قبر را به آب بسته و با گاو،شیار کرده است».
ابو علی عمّاری میگوید:ابراهیم دیزج برایم گفت و من هم از ماجرا پرسیدم.او به من گفت:من فقط با غلامان ویژهام رفتم و نبش قبر کردم.بوریایی نو یافتم که پیکر حسین بن علی بر آن قرار داشت و بوی مُشک از آن میآمد.بوریا را-که پیکر حسین علیه السلام بر آن بود-به همان حال،رها کردم و فرمان دادم خاک بر روی آن بریزند و آب را بر آن گشودم و فرمان دادم با گاو،آن جا را شیار کنند و شخم بزنند؛امّا گاو بر آن جا گام مینهاد و چون به جایگاه میرسید،از آن جا باز میگشت.
من برای غلامانم به خدا و سوگندهای شدید،قسم خوردم که اگر کسی این ماجرا را [جایی] نقل کند،او را خواهم کشت. (1)
بَعَثَنِی المُتَوَکِّلُ إلی کَربَلاءَ لِتَغییرِ قَبرِ الحُسَینِ علیه السلام،وکَتَبَ مَعی إلی جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَمّارٍ القاضی،اُعلِمُکَ أنّی قَد بَعَثتُ إبراهیمَ الدّیزَجَ إلی کَربَلاءَ؛لِنَبشِ قَبرِ الحُسَینِ علیه السلام،فَإِذا قَرَأتَ کِتابی فَقِف عَلَی الأَمرِ حَتّی تَعرِفَ فَعَلَ أو لَم یَفعَل.
قالَ الدّیزَجُ:فَعَرَّفَنی جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَمّارٍ ما کَتَبَ بِهِ إلَیهِ،فَفَعَلتُ ما أمَرَنی بِهِ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَمّارٍ،ثُمَّ أتَیتُهُ،فَقال لی:ما صَنَعتَ؟فَقُلتُ:قَد فَعَلتُ ما أمَرتَ بِهِ،فَلَم أرَ شَیئاً،ولَم أجِد شَیئاً.فَقالَ لی:أفَلا عَمَّقتَهُ؟قُلتُ:قَد فَعَلتُ وما رَأَیتُ،فَکَتَبَ إلَی السُّلطانِ:إنَّ إبراهیمَ الدّیزَجَ قَد نَبَشَ،فَلَم یَجِد شَیئاً،وأمَرتُهُ فَمَخَرَهُ بِالماءِ،وکَرَبَهُ بِالبَقَرِ.
قالَ أبو عَلِیٍّ العَمّارِیُّ:فَحَدَّثَنی إبراهیمُ الدّیزَجُ،وسَأَلتُهُ عَن صورَةِ الأَمرِ،فَقالَ لی:أتَیتُ فی خاصَّةِ غِلمانی فَقَط،وإنّی نَبَشتُ،فَوَجَدتُ بارِیَةً جَدیدَةً وعَلَیها بَدَنُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،ووَجَدتُ مِنهُ رائِحَةَ المِسکِ،فَتَرَکتُ البارِیَةَ عَلی حالَتِها وبَدَنُ الحُسَینِ علیه السلام عَلَی البارِیَةِ،وأمَرتُ بِطَرحِ التُّرابِ عَلَیهِ،وأطلَقتُ عَلَیهِ الماءَ،وأمَرتُ بِالبَقَرِ لِتَمخَرَهُ وتَحرُثَهُ،فَلَم تَطَأهُ البَقَرُ،وکانَت إذا جاءَت إلَی المَوضِعِ رَجَعَت عَنهُ،فَحَلَفتُ لِغِلمانی بِاللَّهِ وبِالأَیمانِ المُغَلَّظَةِ لَئِن ذَکَرَ أحَدٌ هذا لَأَقتُلَنَّهُ 548 (الأمالی،طوسی:ص 326 الرقم 653، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 394 الرقم 2). [2]
1) (1)
از نظر فقهای شیعه،شهید،نه غسل دارد و نه کفن؛بلکه باید با لباس خود دفن شود،مگر این که برهنه باشد که در این صورت،شماری از فقها تصریح کردهاند که کفن کردن وی،واجب است. (1)
ر.ک:جواهر الکلام:ج 4 ص 91.
بر پایه گزارشهایی که گذشت،دشمن،لباسهای امام حسین علیه السلام را ربوده و بر بدن ایشان،اسب تاخته بود.بنا بر این،کفن کردن امام حسین علیه السلام،مفهوم خاصّ خود را خواهد داشت.
مؤلّف الطبقات الکبری،در گزارش زیر آورده که ابو خالد،از ابن زیاد،اجازه گرفت و سر و بدن شهدا را کفن و دفن کرد:
ذَکوان (ابو خالد)،به ابن زیاد گفت:اجازه بده من این سرها را دفن کنم.ابن زیاد هم اجازه داد و ذَکوان،آنها را کفن کرد و در گورستان به خاک سپرد و بعد به سراغ جنازهها رفت و آنها را هم کفن کرد و به خاک سپرد (2).
البتّه این گزارش،قابل قبول نیست؛زیرا علاوه بر تعارض با نقل مشهور، (3)صدور
چنین اجازهای از ابن زیاد،بعید به نظر میرسد.
همچنین کفن شدن بدن امام علیه السلام توسط غلام زُهَیر-که در گزارش دیگر الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) (1)
ر.ک:الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة):ج 1 ص 485.
آمده-،خالی از استبعاد نیست.دفن سیّد الشهدا و یارانش به دو صورت،گزارش شده است:
اوّل،این که ایشان به صورت خارقالعاده توسط امام زین العابدین علیه السلام و با حضور پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،امام علی علیه السلام،امام حسن علیه السلام و فرشتگان الهی دفن شده است.
این گزارش با روایاتی هماهنگ است که دلالت دارند امور مربوط به تجهیز و دفن امامان اهل بیت علیهم السلام،فقط توسّط امام بعدی انجام میشود. (2)
دوم،این که اهل غاضریه از طایفه بنی اسد،اجساد مطهّر شهدا را دفن کردهاند.
جمع میان این دو گزارش نیز بدین سان امکانپذیر است که با عنایت به خارقالعاده بودن حضور امام زین العابدین علیه السلام،بنی اسد،متوجّه حضور ایشان نشدهاند،چنان که حضور پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و فرشتگان نیز برای آنان مشخّص نبوده است،و یا این که آنان،امام زین العابدین علیه السلام را دیدهاند؛ولی نشناختهاند.
منابع کهن،دفن شهدا را یک روز پس از شهادت آنان ذکر کردهاند؛لیکن اگر مقصود،روز یازدهم باشد-همان طور که محدّث قمی بیان نموده-،بعید به نظر میرسد که صحیح باشد؛زیرا عمر بن سعد،تمام روز یازدهم و یا تا ظهر آن را در کربلا برای
دفن اجساد سپاه خود،مانده و از اهل غاضریه از بنی اسد-که علی القاعده با فاصلهای از میدان نبرد،مستقر بودهاند-نیز بعید است که در این فرصت کوتاه،جرئت یا امکان حضور داشتهاند،مگر این که بگوییم مقصود از یک روز بعد از شهادت،روز دوازدهم است.
در باره جزئیات مربوط به دفن سیّد الشهدا و اصحاب آن بزرگوار نیز آنچه بر سرِ زبانها مشهور گردیده،در منابع معتبر کهن حدیثی و تاریخی وجود ندارد.تنها در کتاب الدمعة الساکبة،ضمن گزارش مفصّلی آمده که:بنی اسد،هنگامی که برای دفن امام علیه السلام و یارانش آمدند،عربی بادیهنشین را دیدند و او آنها را برای دفن شهدا راهنمایی کرد،تا این که به بدن سیّد الشهدا رسید.در آن هنگام،به شدّت گریست و نگذاشت آنها،پیکر امام حسین علیه السلام را دفن کنند و فرمود:
مَعی مَن یُعینُنی.
با من کسی هست که یاریام کند.
آن گاه دستانش را زیر کمر شریف امام حسین علیه السلام قرار داد و فرمود:
بِسمِ اللَّهِ و بِاللَّهِ و فی سَبیلِ اللَّهِ و عَلی مِلّةِ رَسولِ اللَّهِ.هذا ما وَعَدَنا اللَّهُ تعالی ورَسُولُهُ و صَدَقَ اللَّهُ و رَسُولُهُ.ما شاءَ اللَّهُ.لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلّا باللَّهِ العَلیِّ العَظیمِ.
به نام خدا و به خدا و در راه خدا و به آیین پیامبر خدا.این،همان چیزی است که خداوندِ والا و پیامبرش به ما وعده داده بودند و خداوند و پیامبرش راست گفتهاند.هر چه خدا بخواهد ! هیچ نیرو و توانی جز از جانب خدای والا نیست.
آن گاه جنازه را به تنهایی،داخل قبر گذاشت و هیچ یک از آنها با وی همکاری نکردند.سپس صورتش را به گلوی شریف امام علیه السلام گذاشت و در حالی که میگریست،میفرمود:
طُوبی لِأرضٍ تَضَمَّنت جَسَدَکَ الشَّریفَ،أمَّا الدُّنیا فَبَعدَکَ مُظلِمَةٌ و الآخِرَةُ فَبِنُورِکَ مُشرِقَةٌ.أمّا الحُزنُ سَرمَدٌ و اللَّیلُ فَمُسَهَّدٌ حَتّی یَختارَ اللَّهُ لی دارَکَ الَّتی أنتَ مُقیمٌ بِها،فَعَلیکَ مِنّی السَّلامُ یا بنَ رَسولِ اللَّهِ و رَحمَةُ اللَّهِ و بَرَکاتُهُ.
خوشا زمینی که جسد شریف تو را در خود خواهد داشت! دنیا پس از تو،تاریک و آخرت با نور تو روشن است.اندوهم همیشگی است و شبهایم به بیداری خواهد گذشت تا خداوند،خانهای را که تو در آن مقیم شدهای،نصیبم کند.از من بر تو سلام-ای پسر پیامبر خدا-و رحمت و برکاتش بر تو باد!
آن گاه بر قبر،خشت چید و خاک ریخت و سپس دستش را روی قبر گذاشت و با انگشتانش بر آن نگاشت و نوشت:
هذا قَبرُ حُسَینِ بنِ عَلیّ بنِ أبی طالِبٍالَّذی قَتَلُوهُ عَطشاناً غَریباً.
این،قبر حسین بن علی بن ابی طالب است که او را غریبانه و تشنه کشتند.
پس از آن،با راهنمایی او،عبّاس علیه السلام را دفن کردند.در پایان،بنی اسد،به مرد عرب گفتند:ای برادر عرب ! به حقّ این جنازهای که به تنهایی به خاک سپردی و کسی از ما را شریک خود نساختی،بگو تو که هستی.
وی گریه شدیدی کرد و فرمود:
أنا إمامُکم عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ.
من،امام شما علی بن الحسین هستم.
آنان به ایشان گفتند:تو علی [بن الحسین] هستی؟
فرمود:«آری»و سپس از دیدگانشان ناپدید شد. (1)
الدمعة الساکبة:ج 5 ص 11-14.
لیکن باید توجّه داشت،همان طور که در مبحث کتابشناسی تاریخ عاشورا در پیشگفتار دانشنامه امام حسین علیه السلام که کتاب حاضر گزیده آن است به تفصیل توضیح دادهایم،کتاب الدمعة الساکبة و سایر منابعی که این گزارش را نقل کردهاند،قابل اعتماد نیستند.
1) (1)
546.أنساب الأشراف: عمر بن سعد،همان روز (عاشورا)،سر حسین علیه السلام را با خولی بن یزیدِ اصبحی از قبیله حِمیَر و نیز حُمَید بن مسلم ازدی،به سوی ابن زیاد فرستاد.آنان شب به سوی او رفتند و چون درِ کاخ را بسته دیدند،خولی،آن سر را به خانهاش آورد و زیر تَشتی در خانهاش گذاشت.او در خانهاش،زنی به نام نوار،دختر مالک حضرمی،داشت که پرسید:چه خبر؟
گفت:ثروت روزگار را آوردهام.این،سر حسین است که همراه تو در خانه است !
زن گفت:وای بر تو ! مردم،طلا و نقره میآورند و تو،سر فرزند دختر پیامبر خدا را آوردی؟! به خدا سوگند،هیچ گاه چیزی،سر من و سر تو را گرد هم نمیآورد. (1)
بَعَثَ عُمَرُ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام مِن یَومِهِ مَعَ خَولِیِّ بنِ یَزیدَ الأَصبَحِیِّ مِن حِمیَرَ،وحُمَیدِ بنِ مُسلِمٍ الأَزدِیِّ إلَی ابنِ زِیادٍ،فَأَقبَلا بِهِ لَیلاً،فَوَجَدا بابَ القَصرِ مُغلَقاً،فَأَتی خَولِیٌّ بِهِ مَنزِلَهُ،فَوَضَعَهُ تَحتَ إجّانَةٍ فی مَنزِلِهِ،وکانَ فی مَنزِلِهِ امرَأَةٌ یُقالُ لَهَا النَّوارُ بِنتُ مالِکٍ الحَضرَمِیِّ،فَقالَت لَهُ:مَا الخَبَرُ؟قالَ:جِئتُ بِغِنَی الدَّهرِ،هذا رَأسُ الحُسَینِ مَعَکِ فِی الدّارِ !!
فَقالَت:وَیلَکَ! جاءَ النّاسُ بِالفِضَّةِ وَالذَّهَبِ،وجِئتَ بِرَأسِ ابنِ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ !! وَاللَّهِ،لا یَجمَعُ رَأسی ورَأسَکَ شَیءٌ أبَداً 549 (أنساب الأشراف:ج 2 ص 411). [1]
1) (1)
547.مثیر الأحزان: هنگامی که حاملان سر امام حسین علیه السلام به کوفه نزدیک شدند،عبید اللَّه بن زیاد در نُخَیله (همان عبّاسیّه) بود و شامگاه،وارد شد.
و روایت شده که نوار،دختر مالک،همسر خولی بن یزید اصبحی،گفته است:خولی با سر حسین علیه السلام به درون خانه آمد و آن را زیر تَشت گذاشت و به بسترش رفت.
گفتم:چه خبر؟
گفت:ثروت روزگار را برایت آوردهام؛سر حسین را !
گفتم:وای بر تو! مردم،طلا و نقره آوردهاند و تو،سر حسین،فرزند پیامبر خدا را آوردی؟! به خدا سوگند،هیچگاه چیزی،سر من و سر تو را گرد هم نمیآورد.
آن گاه از بسترم بیرون پریدم و نزد تَشت نشستم.به خدا سوگند،همواره به ستون نوری که از آسمان تا آن تَشت بود،مینگریستم و پرندگانی سپید دیدم که گرد آن،بال میزدند. (1)
لَمّا قارَبوا [أی حَمَلَةُ رَأسِ الحُسَینِ علیه السلام] الکوفَةَ کانَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ بِالنُّخَیلَةِ-وهِیَ العَبّاسِیَّةُ-ودَخَلَ لَیلاً.
ورُوِّیتُ:أنَّ النَّوارَ ابنَةَ مالِکٍ زَوجَةَ خَولِیِّ بنِ یَزیدَ الأَصبَحِیِّ،قالَت:أقبَلَ خَولِیٌّ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام،فَدَخَلَ البَیتَ،فَوَضَعَهُ تَحتَ إجّانَةٍ،وأوی إلی فِراشِهِ.
فَقُلتُ:مَا الخَبَرُ؟قالَ:جِئتُکِ بِغَناءِ الدَّهرِ،بِرَأسِ الحُسَینِ!!
قُلتُ:وَیحَکَ! جاءَ النّاسُ بِالذَّهَبِ وَالفِضَّةِ،وجِئتَ بِرَأسِ الحُسَینِ بنِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله !! وَاللَّهِ،لا جَمَعَ رَأسی ورَأسَکَ شَیءٌ أبَداً،ووَثَبتُ مِن فِراشی،وقَعَدتُ عِندَ الإِجّانَةِ،فَوَاللَّهِ،ما زِلتُ أنظُرُ إلی نورٍ مِثلَ العَمودِ یَسطَعُ مِنَ السَّماءِ إلَی الإِجّانَةِ،ورَأَیتُ طُیوراً بیضاً تُرَفرِفُ حَولَها 550 (مثیر الأحزان:ص 85.نیز،ر.ک:جواهر المطالب:ج 2 ص 290). [1]
548.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف-:هنگامی که حسین بن علی علیه السلام کشته شد،سرهای کسانی را که از اهل بیت و پیروان و یاران او شهید شده بودند،نزد عبید اللَّه بن زیاد آوردند.
[قبیله] کِنده،سیزده سر آوردند که رئیس آنها،قیس بن اشعث بود.[قبیله ]هوازِن،بیست سر آوردند که شمر بن ذی الجوشن،رئیس آنها بود.[قبیله] تمیم،
1) (1)
هفده سر و بنی اسد،شش سر و مَذحِج،هفت سر و بقیّه لشکر،هفت سر آوردند که هفتاد سر میشود. (1)
لَمّا قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام جیءَ بِرُؤوسِ مَن قُتِلَ مَعَهُ مِن أهلِ بَیتِهِ وشیعَتِهِ وأنصارِهِ إلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ.
فَجاءَت کِندَةُ بِثَلاثَةَ عَشَرَ رَأساً،وصاحِبُهُم قَیسُ بنُ الأَشعَثِ.وجاءَت هَوازِنُ بِعِشرینَ رَأساً،وصاحِبُهُم شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ.وجاءَت تَمیمٌ بِسَبعَةَ عَشَرَ رَأساً،وجاءَت بَنو أسَدٍ بِسِتَّةِ أرؤُسٍ،وجاءَت مَذحِجٌ بِسَبعَةِ أرؤُسٍ،وجاءَ سائِرُ الجَیشِ بِسَبعَةِ أرؤُسٍ،فَذلِکَ سَبعونَ رَأساً 551 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 467، [1]أنساب الأشراف:ج 2 ص 412). [2]
549.الأخبار الطوال: عمر بن سعد تا دو روز پس از شهادت حسین علیه السلام،در کربلا ماند و سپس میان مردم،ندای حرکت سر داد و سرها را بر سرِ نیزهها آوردند،که هفتاد و دو سر بود.
هوازِن،بیست و دو سر را آوردند و تمیم،هفده سر را به سرکردگی حُصَین بن نُمَیر،و کِنده،سیزده سر را به سرکردگی قیس بن اشعث،و بنی اسد،شش سر را به سرکردگی هلال اعوَر،و ازْد،پنج سر را به سرکردگی عَیهَمَة بن زُهَیر،و ثقیف،دوازده سر را به سرکردگی ولید بن عمرو. (2)
جاءَت هَوازِنُ مِنها بِاثنَینِ وعِشرینَ رَأساً.وجاءَت تَمیمٌ بِسَبعَةَ عَشَرَ رَأساً مَعَ الحُصَینِ بنِ نُمَیرٍ.وجاءَت کِندَةُ بِثَلاثَةَ عَشَرَ رَأساً مَعَ قَیسِ بنِ الأَشعَثِ.وجاءَت بَنو أسَدٍ بِسِتَّةِ رُؤوسٍ مَعَ هِلالٍ الأَعوَرِ.وجاءَتِ الأَزدُ بِخَمسَةِ رُؤوسٍ مَعَ عَیهَمَةَ بنِ زُهَیرٍ.وجاءَت ثَقیفٌ بِاثنَی عَشَرَ رَأساً مَعَ الوَلیدِ بنِ عَمرٍو 552 (الأخبار الطوال:ص 259، [3]بغیة الطلب فی تاریخ حلب:ج 6 ص 2630). [4]
550.الأخبار الطوال: سرها را بر سرِ نیزهها بردند و 72 سر بود. (3)
1) (1)
2) (2) أقامَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ بِکَربَلاءَ بَعدَ مَقتَلِ الحُسَینِ علیه السلام یَومَینِ،ثُمَّ أذَّنَ فِی النّاسِ بِالرَّحیلِ،وحُمِلَتِ الرُّؤوسُ عَلی أطرافِ الرِّماحِ،وکانَتِ اثنَینِ وسَبعینَ رَأساً.
3) (3) حُمِلَتِ الرُّؤوسُ عَلی أطرافِ الرِّماحِ،وکانَتِ اثنَینِ وسَبعینَ رَأساً 553 (الأخبار الطوال:ص 259). [5]
551.تاریخ الطبری -به نقل از زرّ بن حبیش-:نخستین سری که بر سر چوب کردند،سر حسین بود.خدا از او خشنود باشد و بر روحش درود فرستد ! (1)
أوَّلُ رَأسٍ رُفِعَ عَلی خَشَبَةٍ،رَأسُ الحُسَینِ رَضِیَ اللَّهُ عَنهُ،وصَلَّی اللَّهُ عَلی روحِهِ 554 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 394، [1]الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 483 ش 445).
552.تذکرة الخواصّ: ابن زیاد،همه سرها را در کوفه بر چوب نهاد.سرها افزون بر هفتاد عدد بودند و در اسلام،آنها نخستین سرها پس از سر مسلم بن عقیل بودند که در کوفه نصب شدند. (2)
553.الإرشاد: عمر بن سعد،همان روز عاشورا سر حسین علیه السلام را با خولی بن یزید اصبحی و حُمَید بن مسلم ازدی،برای عبید اللَّه بن زیاد،روانه کرد و فرمان داد که سر بقیّه یاران و خاندان حسین علیه السلام را قطع کنند.تعداد سرها،72 تا بود که آنها را با شمر بن ذی الجوشن،قیس بن اشعث و عمرو بن حَجّاج،روانه کرد و آنها را آوردند،تا بر ابن زیاد،وارد شدند. (3)
554.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام-:سِنان-که خدا لعنتش کند-آمد،تا این که سرِ حسین بن علی علیه السلام را به مجلس عبید اللَّه بن زیاد-که خدا لعنتش کند-،وارد کرد،در حالی که چنین میگفت:
1) (1)
2) (2) إنَّ ابنَ زِیادٍ نَصَبَ الرُّؤوسَ کُلَّها بِالکوفَةِ عَلَی الخَشَبِ،وکانَت زِیادَةً عَلی سَبعینَ رَأساً،وهِیَ أوَّلُ رُؤوسٍ نُصِبَت فِی الإِسلامِ بَعدَ رَأسِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ بِالکوفَةِ 555 (تذکرة الخواصّ:ص 259). [2]
3) (3) سَرَّحَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ مِن یَومِهِ ذلِکَ-وهُوَ یَومُ عاشوراءَ-بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام مَعَ خَولِیِّ بنِ یَزیدَ الأَصبَحِیِّ وحُمَیدِ بنِ مُسلِمٍ الأَزدِیِّ إلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،وأمَرَ بِرُؤوسِ الباقینَ مِن أصحابِهِ وأهلِ بَیتِهِ،فَقُطِعَت،وکانَتِ اثنَینِ وسَبعینَ رَأساً،وسَرَّحَ بِها مَعَ شِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ،وقَیسِ بنِ الأَشعَثِ،وعَمرِو بنِ الحَجّاجِ،فَأَقبَلوا حَتّی قَدِموا بِها عَلَی ابنِ زِیادٍ 556 (الإرشاد:ج 2 ص 113، [3]مثیر الأحزان:ص 84).
رکاب مرا پر از سیم و زر کن
که من،سلطان عالیجاه را کشتم؛
آن که پدر و مادرش،بهترینِ مردم بودند
و خود نیز به هنگام یادکرد نسبها،بهترینِ مردم بود.
عبید اللَّه بن زیاد به او گفت:وای بر تو ! اگر میدانستی که پدر و مادرش،بهترینِ مردم هستند،چرا او را کشتی؟
آن گاه فرمان داد گردنش را بزنند و خداوند،روحش را زودتر به آتش بُرد. (1)
أقبَلَ سِنانٌ لَعَنَهُ اللَّهُ حَتّی أدخَلَ رَأسَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام عَلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ لَعَنَهُ اللَّهُ،وهُوَ یَقولُ:
اِملَأ رِکابی فِضَّةً وذَهَبا إنّی قَتَلتُ المَلِکَ المُحَجَّبا قَتَلتُ خَیرَ النّاسِ امّاً وأبا وخَیرَهُم إذ یُنسَبونَ نَسَبا
فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ:وَیحَکَ ! فَإِن عَلِمتَ أنَّهُ خَیرُ النّاسِ أباً واُمّاً،لِمَ قَتَلتَهُ إذَن؟فَأَمَرَ بِهِ،فَضُرِبَت عُنُقُهُ،وعَجَّلَ اللَّهُ بِروحِهِ إلَی النّارِ 557 (الأمالی،صدوق:ص 227 ح 239، [1]روضة الواعظین:ص 209 ). [2]
555.الفصول المهمّة: عمر بن سعد-که خدا او را وا بگذارد-سر را با سِنان بن انَس نخعی،قاتل حسین علیه السلام،برای ابن زیاد فرستاد. (2)
556.تاریخ الطبری -به نقل از سعد بن عبیده-:سر حسین علیه السلام را برای ابن زیاد آوردند و پیش رویش نهادند.او با سر چوبدستیاش،بر آن مینواخت و میگفت:ریش ابا عبد اللَّه،جوگندمی شده است. (3)
557.الأمالی،شجری -به نقل از انَس-:هیچ چشمی،عبرتی مانند روزی که سر حسین بن
1) (1)
2) (2) أرسَلَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ-خَذَلَهُ اللَّهُ-بِالرَّأسِ إلَی ابنِ زِیادٍ مَعَ سِنانِ بنِ أنَسٍ النَّخَعِیِّ قاتِلِ الحُسَینِ علیه السلام 558 (الفصول المهمّة:ص 190). الفصول المهمّة:ص 190). [3]
3) (3) جیءَ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام إلَی ابنِ زِیادٍ،فَوُضِعَ بَینَ یَدَیهِ،فَجَعَلَ یَنکُتُ بِقَضیبِهِ،ویَقولُ:إنَّ أبا عَبدِ اللَّهِ قَد کانَ شَمَطَ 559 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 393، [4]أنساب الأشراف:ج 3 ص 424). [5]
علی علیه السلام را در تَشت آوردند و پیش روی عبید اللَّه پسر زیاد-که خدا،هر دو شان را لعنت کند-نهادند،ندید.او چوبدستیاش را بر آن میکشید و میگفت:او خیلی خوشسیما بود ! او خیلی زیبا بود ! (1)
لَمتَرَ عَینٌ عِبَراً مِثلَ یَومَ اتِیَ بِرَأسِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام فی طَشتٍ،فَوُضِعَ بَینَ یَدَی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ لَعَنَهُمَا اللَّهُ،فَجَعَلَ یَمُسُّهُ بِقَضیبِهِ،ویَقولُ:إن کانَ لَصَبیحاً،إن کانَ لَجَمیلاً ! 560 (الأمالی،شجری:ج 1 ص 164؛ [1]تاریخ دمشق:ج 14 ص 236).
558.الأمالی،صدوق -به نقل از دربان عبید اللَّه بن زیاد-:هنگامی که سر حسین آورده شد،فرمان داد که آن را جلویش در تشتی از طلا گذاشتند و با چوبدستیاش شروع به زدن بر دندانهای او کرد و میگفت:ای ابا عبد اللَّه ! زود پیر شدی [و محاسنت سفید گشت] !
مردی از قوم [حاضر در مجلس] گفت:دستْ نگه دار که من دیدم پیامبر صلی اللَّه علیه و آله دهان بر جایی مینهاد که تو چوبدستیات را گذاشتهای.
ابن زیاد گفت:روزی در برابر روز بَدر ! (2)
فَقالَ رَجُلٌ مِنَ القَومِ:مَه ! فَإِنّی رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یَلثِمُ حَیثُ تَضَعُ قَضیبَکَ.
فَقالَ:یَومٌ بِیَومِ بَدرٍ 561 (الأمالی،صدوق:ص 229 ح 242، [2]روضة الواعظین:ص 210). [3]
ر.ک:ص 733 (فصل ششم/روانه کردن خاندان سیّد الشهدا علیه السلام به کوفه).
559.تاریخ طبری -به نقل از ابو مخنف-:عبید اللَّه بن زیاد،سر حسین علیه السلام را در کوفه [بر نیزه یا چوبی ]نصب کرد و آن را در کوفه میچرخاندند. (3)
1) (1)
2) (2) إنَّهُ لَمّا جیءَ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام أمَرَ فَوُضِعَ بَینَ یَدَیهِ فی طَستٍ مِن ذَهَبٍ،وجَعَلَ یَضرِبُ بِقَضیبٍ فی یَدِهِ عَلی ثَنایاهُ،ویَقولُ:لَقَد أسرَعَ الشَّیبُ إلَیکَ یا أبا عَبدِ اللَّهِ.
3) (3) إنَّ عُبَیدَ اللَّهِ بنِ زِیادٍ نَصَبَ رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام بِالکوفَةِ،فَجَعَلَ یُدارُ بِهِ فِی الکوفَةِ 562 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 459، [4]أنساب الأشراف:ج 3 ص 415). [5]
560.الإرشاد: عبید اللَّه بن زیاد،صبح که برخاست،سر حسین علیه السلام را روانه کرد تا میان همه کوچهها و قبیلههای کوفه بچرخانند. (1)
لَمّا أصبَحَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ بَعَثَ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام،فَدیرَ بِهِ فی سِکَکِ الکوفَةِ کُلِّها وقَبائِلِها 563 (الإرشاد:ج 2 ص 117، [1]کشف الغمّة:ج 2 ص 279).
561.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف-:ابن زیاد،زَحر بن قیس را فرا خواند و سر حسین علیه السلام و سر یارانش را با او به سوی یزید بن معاویه فرستاد. (2)
562.الفتوح: ابن زیاد،زَجْر بن قیس جُعْفی را فرا خواند و سر حسین بن علی علیه السلام و سر برادرانش و سر علی اکبر و سرهای خاندان حسین و پیروانش-که خدا از همگی آنها خشنود باد-را به او سپرد.زین العابدین علیه السلام را نیز فرا خواند و او و خواهران و عمّههایش و همه زنان را همراه او به سوی یزید بن معاویه فرستاد. (3)
563.الإرشاد: هنگامی که دشمنان از چرخاندن سر حسین علیه السلام در کوفه فراغت یافتند،آن را به درِ کاخ باز گرداندند و ابن زیاد،آن را به زَحر بن قیس سپرد و سرهای یاران امام حسین علیه السلام را نیز به او سپرد و او را به سوی یزید-که لعنتهای خدا و لعنت کنندگان در آسمانها و زمینها بر او و پدرش باد-فرستاد.ابو بُردة بن عوف ازدی و طارق بن ابی ظبیان را نیز با گروهی از کوفیان،همراه او روانه کرد،تا آن که با آن سرها در دمشق بر یزید وارد شدند. (4)
1) (1)
2) (2) دَعَا [ابنُ زِیادٍ ]زَحرَ بنَ قَیسٍ،فَسَرَّحَ مَعَهُ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام ورُؤوسِ أصحابِهِ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ 564 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 459، [2]أنساب الأشراف:ج 3 ص 415). [3]
3) (3) دَعَا ابنُ زِیادٍ زَجرَ بنَ قَیسٍ الجُعفِیَّ،فَسَلَّمَ إلَیهِ رَأسَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام ورُؤوسَ إخوَتِهِ،ورَأسَ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام ورُؤوسَ أهلِ بَیتِهِ وشیعَتِهِ رَضِیَ اللَّهُ عَنهُم أجمَعینَ.ودَعا عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام أیضاً،فَحَمَلَهُ وحَمَلَ أخَواتِهِ وعَمّاتِهِ وجَمیعَ نِسائِهِم إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ 565 (الفتوح:ج 5 ص 126،مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 55).
4) (4) لَمّا فَرَغَ القَومُ مِنَ التَّطوافِ بِهِ [أی بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام] بِالکوفَةِ،رَدّوه إلی بابِ القَصرِ،فَدَفَعَهُ ابنُ زِیادٍ إلی زَحرِ بنِ قَیسٍ،ودَفَعَ إلَیهِ رُؤوسَ أصحابِهِ،وسَرَّحَهُ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ عَلَیهِم لَعائِنُ اللَّهِ ولَعنَةُ اللّاعِنینَ فِی السَّماواتِ وَالأَرَضینَ،وأنفَذَ مَعَهُ أبا بُردَةَ بنَ عَوفٍ الأَزدِیَّ،وطارِقَ بنَ أبی ظَبیانَ فی جَماعَةٍ مِن أهلِ الکوفَةِ،حَتّی وَرَدوا بِها عَلی یَزیدَ بِدِمَشقَ 566 (الإرشاد:ج 2 ص 118، [4]إعلام الوری:ج 1 ص 473). [5]
564.البدایة و النهایة: هیچ شهیدی کشته نشد،جز آن که سرش را جدا کردند و آن را نزد ابن زیاد آوردند.او هم آنها را برای یزید بن معاویه در شام فرستاد. (1)
ما قُتِلَ قَتیلٌ إلَّا احتَزّوا رَأسَهُ وحَمَلوهُ إلَی ابنِ زِیادٍ،ثُمَّ بَعَثَ بِهَا ابنُ زِیادٍ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ إلَی الشّامِ 567 (البدایة والنهایة:ج 8 ص 190). [1]
565.الملهوف -از امام زین العابدین علیه السلام-:هنگامی که سر حسین علیه السلام را برای یزید-که خدا لعنتش کند-آوردند،مجلسهای شراب میآراست و سر حسین علیه السلام را میآورد و جلوی خود مینهاد و با حضور آن،شراب مینوشید. (2)
566.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از یزید بن ابی زیاد-:هنگامی که سر حسین بن علی علیه السلام را برای یزید آوردند،با سرِ چوبدستیاش به دندان حسین علیه السلام میزد و میگفت:گمان نمیکردم که ابا عبد اللَّه به این سن رسیده باشد !
موی [سپیدِ] سر ایشان،از محاسنش کاملاً متمایز بود؛زیرا محاسن خود را سیاهرنگ کرده بود. (3)
قالَ:وإذا لِحیَتُهُ ورَأسُهُ قَد فَصَلَ مِنَ الخِضابِ الأَسوَدِ 569 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 488،سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 320).
567.عیون أخبار الرضا علیه السلام -به نقل از عبد السلام بن صالح هِرَوی-:شنیدم امام رضا علیه السلام میفرماید:«نخستین کسی که در روزگار اسلام،برایش آبْجو گرفتند،یزید بن
1) (1)
2) (2) لَمّا أتَوا بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام إلی یَزیدَ لَعَنَهُ اللَّهُ،کانَ یَتَّخِذُ مَجالِسَ الشُّربِ،ویَأتی بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام ویَضَعُهُ بَینَ یَدَیهِ ویَشرَبُ عَلَیهِ 568 (الملهوف:ص 220؛مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 72).
3) (3) لَمّا اتِیَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ بِرَأسِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،جَعَلَ یَنکُتُ بِمِخصَرَةٍ مَعَهُ سِنَّهُ،ویَقولُ:ما کُنتُ أظُنُّ أبا عَبدِ اللَّهِ یَبلُغُ هذَا السِّنَّ.
معاویه-که خدا لعنتش کند-در شام بود.آن را برای او و در سفرهای که بر سر حسین علیه السلام برپا کرده بودند،حاضر کردند و او آن را مینوشید و به همراهانش مینوشاند و-خدا لعنتش کند-میگفت:"بنوشید ! این،شرابی مبارک است و اگر تنها برکتش همین بود که ما نخستین کسانی هستیم که آن را به دست گرفتهایم و در حالی که سرِ بریده دشمنمان پیش روی ما و سفرهمان بر آن است،با جانهایی آرام و دلهایی بیاضطراب میخوریم،کافی بود". (1)
سَمِعتُ أبَا الحَسَنِ عَلِیَّ بنَ موسَی الرِّضا علیه السلام یَقولُ:أوَّلُ مَنِ اتُّخِذَ لَهُ الفُقّاعُ فِی الإِسلامِ بِالشّامِ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ لَعَنَهُ اللَّهُ،فَاُحضِرَ وهُوَ عَلَی المائِدَةِ،وقَد نَصَبَها عَلی رَأسِ الحُسَینِ علیه السلام،فَجَعَلَ یَشرَبُهُ ویَسقی أصحابَهُ،ویَقولُ لَعَنَهُ اللَّهُ:اِشرَبوا،فَهذا شَرابٌ مُبارَکٌ،ولَو لَم یَکُن مِن بَرَکَتِهِ إلّا أنّا أوَّلَ ما تَناوَلناهُ ورَأسُ عَدُوِّنا بَینَ أیدینا،ومائِدَتُنا مَنصوبَةٌ عَلَیهِ،ونَحنُ نَأکُلُهُ ونُفوسُنا ساکِنَةٌ،وقُلوبنا مُطمَئِنَّةٌ 570 (عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 23 ح 51، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 176 ح 24). [2]
568.کتاب من لا یحضره الفقیه -به نقل از فضل بن شادان-:شنیدم امام رضا علیه السلام میفرماید:«هنگامی که سر حسین علیه السلام را به شام بردند،یزید-که خدا لعنتش کند-فرمان داد آن را بر زمین بگذارند و در کنار آن،سفره انداخت و او و همراهانش به خوردن و نیز نوشیدن آبْجو پرداختند و چون فارغ شدند،فرمان داد سر را در تَشتی زیر تخت بگذارند و بساط شطرنج را در کنار آن گشود.یزید-که خدا لعنتش کند-به شطرنجبازی نشست و حسین بن علی علیه السلام و پدر و پدربزرگش صلی اللَّه علیه و آله را یاد میکرد و مسخرهشان مینمود و هر گاه همبازیاش را در قمار میبرد،آبْجو را میگرفت و آن را سه جرعه مینوشید و سپس تهماندهاش را نزدیک تشت بر زمین میریخت. (2)
569.الکامل فی التاریخ: زنانِ خاندان حسین علیه السلام را بر یزید وارد کردند،در حالی که سر،
1) (1)
2) (2) سَمِعتُ الرِّضا علیه السلام:لَمّا حُمِلَ رَأسُ الحُسَینِ علیه السلام إلَی الشّامِ،أمَرَ یَزیدُ-لَعَنَهُ اللَّهُ-فَوُضِعَ،ونُصِبَ عَلَیهِ مائِدَةٌ،فَأَقبَلَ هُوَ وأصحابُهُ یَأکُلونَ،ویَشرَبونَ الفُقّاعَ،فَلَمّا فَرَغوا أمَرَ بِالرَّأسِ،فَوُضِعَ فی طَستٍ تَحتَ سَریرِهِ،وبُسِطَ عَلَیهِ رُقعَةُ الشِّطرَنجِ،وجَلَسَ یَزیدُ-لَعَنَهُ اللَّهُ-یَلعَبُ بِالشِّطرَنجِ،ویَذکُرُ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ وأباهُ وجَدَّهُ صلی اللَّه علیه و آله ویَستَهزِئُ بِذِکرِهِم،فَمَتی قامَرَ صاحِبَهُ تَناوَلَ الفُقّاعَ فَشَرِبَهُ ثَلاثَ مَرّات،ثُمَّ صَبَّ فَضلَتَهُ عَلی ما یَلِی الطَّستَ مِنَ الأَرضِ 571 (کتاب من لا یحضره الفقیه:ج 4 ص 419 ح 5915،عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 22 ح 50). [3]
پیش رویش بود.
فاطمه و سَکینه،دختران حسین علیه السلام،گردن کشیدند تا سر را ببینند و یزید میکوشید تا سر را از آنها پنهان کند؛امّا هنگامی که سر را دیدند،فریاد کشیدند.زنان یزید نیز فریاد زدند و دختران معاویه فریاد و وِلوله کردند. (1)
اُدخِلَ نِساءُ الحُسَینِ علیه السلام عَلَیهِ [أی عَلی یَزیدَ] وَالرَّأسُ بَینَ یَدَیهِ،فَجَعَلَت فاطِمَةُ وسُکَینَةُ ابنَتَا الحُسَینِ علیه السلام تَتَطاوَلانِ لِتَنظُرا إلَی الرَّأسِ،وجَعَلَ یَزیدُ یَتَطاوَلُ لِیَستُرَ عَنهُمَا الرَّأسَ.
فَلَمّا رَأَینَ الرَّأسَ صِحنَ،فَصاحَ نِساءُ یَزیدَ،ووَلوَلَ بَناتُ مُعاوِیَةَ 572 (الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 577). [1]
570.أنساب الأشراف: یزید،سر حسین علیه السلام را برای زنانش فرستاد و عاتکه دخترش-که بعدها،مادر یزید بن عبد الملک شد-،آن را گرفت و شست و روغن مالید و خوشبویش کرد.
یزید به او گفت:این،چه کاری است؟
گفت:سر پسرعمویم را آشفته و پریشان برایم فرستادی.آن را مرتّب و خوشبو کردم. (2)
فَقالَ لَها یَزیدُ:ما هذا؟قالَت:بَعَثتَ إلَیَّ بِرَأسِ ابنِ عَمّی شَعِثاً،فَلَمَمتُهُ وطَیَّبتُهُ 573 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 416. [2]نیز،ر.ک:تذکرة الخواصّ:ص 261).
571.شرح الأخبار -از امام زین العابدین علیه السلام-:یزید،فرمان داد که زنانِ خاندان حسین علیه السلام را بر زنان حرمش وارد کنند و سپس فرمان داد که سر حسین علیه السلام را بیاورند و بر سرِ نیزه برافرازند.
هنگامی که زنانِ حسین علیه السلام آن را دیدند،صدایشان را بلند کردند و یزیدِ ملعون،بر زنانش وارد شد و گفت:چرا شما با دختر عموهایتان نمیگریید؟و به آنان فرمان داد که از سر نافرمانی خدای عزّوجلّ و ریشخند اولیای خدا،همراه آنان ناله کنند.
...او خود به شادی و سُرور پرداخت و زنان [حسین علیه السلام] میگریستند و ناله میزدند و زنان یزید با آنها مینالیدند،و یزید میگفت:
غمزدهای،از غمی سنگین بر کُشتهای گریست
و بر کُشنده نیز گریان است !
تا کنون مجلس ماتمی مانند امروز ندیده بودم
که زنانِ من [که فاتحم] و زنانِ به غنیمت گرفته شده،در آن،گرد هم باشند. (1)
أمَرَ [یَزیدُ] بِالنِّسوَةِ فَاُدخِلنَ إلی نِسائِهِ،ثُمَّ أمَرَ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام،فَرُفِعَ عَلی سِنِّ قَناةٍ،فَلَمّا رَأَینَ ذلِکَ نِساؤُهُ أعوَلنَ.فَدَخَلَ-اللَّعینُ-یَزیدُ عَلی نِسائِهِ،فَقالَ:ما لَکُنَّ لا تَبکینَ مَعَ بَناتِ عَمِّکُنَّ؟وأمَرَهُنَّ أن یُعوِلنَ مَعَهُنَّ؛تَمَرُّداً عَلَی اللَّهِ عزّوجلّ،وَاستِهزاءً بِأَولِیاءِ اللَّهِ علیهم السلام...
وجَعَلَ یَستَفرِهُ الطَّرَبَ وَالسُّرورَ،وَالنِّسوَةُ یَبکینَ وَیَندُبنَ،وَنِساؤُهُ یُعوِلنَ مَعَهُنَّ،وَهُوَ یَقولُ:
شَجِیٌّ بَکی شجوَةً فاجِعاً قَتیلاً وباکٍ عَلی مَن قَتَل فَلَم أرَ کَالیَومِ فی مَأثَمٍ کانَ الظَّبا بِهِ وَالنَّفَل
574 (شرح الأخبار:ج 3 ص 158 ح 1089).
572.سیر أعلام النبلاء -به نقل از ابو حمزة بن یزید حَضرَمی-:یکی از خویشان ما،برایم گفت که دیده است سر حسین علیه السلام را سه روز در دمشق [بر جایی] نصب کردند. (2)
573.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی -به نقل از ابو مخنف و جز او-:یزید،فرمان داد که سر شریفِ حسین علیه السلام را بر درِ خانهاش بیاویزند. (3)
574.صبح الأعشی: پس از کشتن حسین علیه السلام،سرش را در دمشق آویختند؛همان جایی که سر یحیی بن زکریّا را آویختند. (4)
1) (1)
2) (2) حَدَّثَنی بَعضُ أهلِنا أنَّهُ رَأی رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام مَصلوباً بِدِمَشقَ ثَلاثَةَ أیّامٍ 575 (سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 319،تاریخ دمشق:ج 69 ص 160).
3) (3) إنَّ یَزیدَ أمَرَ أن یُصلَبَ الرَّأسُ الشَّریفُ عَلی بابِ دارِهِ 576 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 73؛بحار الأنوار:ج 45 ص 142).
4) (4) وعُلِّقَ رَأسُ الحُسَینِ علیه السلام [فی دِمَشقَ ]عِندَ قَتلِهِ،فِی المَکانِ الَّذی عُلِّقَ عَلَیهِ رَأسُ یَحیَی بنِ زَکَرِیّا علیه السلام 577 (صبح الأعشی:ج 4 ص 97).
575.الملهوف -به نقل از بشیر بن حَذلَم،از امام زین العابدین علیه السلام-:خداوند متعال-که ستایش،ویژه اوست-،ما را به مصیبتهایی بزرگ و شکافی سترگ در اسلام،مبتلا نمود.ابا عبد اللَّه علیه السلام و خاندانش کشته شدند،زنان و فرزندانش اسیر گشتند و سرش را در شهرها بر فراز نیزهها چرخاندند و این،مصیبتی است که مانند ندارد. (1)
إنَّ اللَّهَ تَعالی-ولَهُ الحَمدُ-ابتَلانا بِمَصائِبَ جَلیلَةٍ،وثُلمَةٍ فِی الإِسلامِ عَظیمَةٍ،قُتِلَ أبو عَبدِ اللَّهِ علیه السلام وعِترَتُهُ،وسُبِیَ نِساؤُهُ وصِبیَتُهُ،وداروا بِرَأسِهِ فِی البُلدانِ مِن فَوقِ عامِلِ السِّنانِ،وهذِهِ الرَّزِیَّةُ الَّتی لا مِثلَها رَزِیَّةٌ 578 (الملهوف:ص 229،مثیر الأحزان:ص 113).
576.شرح الأخبار: یزید ملعون،فرمان داد که سر حسین علیه السلام را در شهرهای شام و جز آن بچرخانند. (2)
577.الکافی -به نقل از یزید بن عمر بن طلحه-:امام صادق علیه السلام در حیره (3)به من فرمود:«آیا آنچه را به تو وعده دادم،نمیخواهی؟».
گفتم:چرا.مقصود امام علیه السلام،رفتن به قبر سوی امیر مؤمنان-که درودهای خدا بر او باد-بود.
امام علیه السلام و [فرزندش] اسماعیل،سوار شدند و من نیز همراه آنان،سوار شدم.رفتیم تا به ثَویّه،جایی در نزدیکی کوفه و میان حیره و نجف-که پر از درّ نجف بود-،
رسیدیم.امام علیه السلام و اسماعیل،فرود آمدند و من نیز با آن دو،فرود آمدم.امام علیه السلام نماز خواند و اسماعیل،نماز خواند و من نیز نماز خواندم.
امام علیه السلام به اسماعیل فرمود:«برخیز و بر جدّت حسین علیه السلام،سلام بده».
گفتم:فدایت شوم ! آیا حسین در کربلا نیست؟
فرمود:«چرا؛امّا هنگامی که سرش را به شام بردند،یکی از وابستگان ما،آن را ربود و در کنار امیر مؤمنان علیه السلام به خاک سپرد». (1)
قالَ لی أبو عَبدِ اللَّهِ [الصّادِقُ] علیه السلام وهُوَ بِالحیرَةِ:أما تُریدُ ما وَعَدتُکَ؟قُلتُ:بَلی-یَعنِی الذَّهابَ إلی قَبرِ أمیرِ المُؤمِنینَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیهِ-قالَ:فَرَکِبَ ورَکِبَ إسماعیلُ ورَکِبتُ مَعَهُما،حَتّی إذا جازَ الثَّوِیَّةَ،وکانَ بَینَ الحیرَةِ وَالنَّجَفِ عِندَ ذَکَواتٍ بیضٍ،نَزَلَ ونَزَلَ إسماعیلُ ونَزَلتُ مَعَهُما،فَصَلّی وصَلّی إسماعیلُ وصَلَّیتُ.
فَقالَ لِإِسماعیلَ:قُم فَسَلِّم عَلی جَدِّکَ الحُسَینِ علیه السلام،فَقُلتُ:جُعِلتُ فِداکَ،ألَیسَ الحُسَینُ بِکَربَلاءَ؟فَقالَ:نَعَم،ولکِن لَمّا حُمِلَ رَأسُهُ إلَی الشّامِ سَرَقَهُ مَولیً لَنا،فَدَفَنَهُ بِجَنبِ أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام 580 (الکافی:ج 4 ص 571 ح 1، [1]کامل الزیارات:ص 83 ح 80). [2]
578.تهذیب الأحکام -به نقل از عبد اللَّه بن طلحه نَهْدی-:بر امام صادق علیه السلام در آمدم.امام علیه السلام سخنی گفت و ما نیز با او سخن گفتیم و با ایشان رفتیم تا به نجف رسیدیم.امام علیه السلام به جایی رفت و نماز خواند و سپس به اسماعیل [فرزندش ]فرمود:«برخیز و نزد سر پدرت حسین علیه السلام نماز بخوان».
من گفتم:مگر سر حسین علیه السلام را به شام نبردند؟
فرمود:«چرا؛امّا فلان وابسته ما آن را ربود و آورد و این جا به خاک سپرد». (2)
ثُمَّ قالَ لِإِسماعیلَ:قُم فَصَلِّ عِندَ رَأسِ أبیکَ الحُسَینِ علیه السلام،قُلتُ:ألَیسَ قَد ذُهِبَ بِرَأسِهِ إلَی الشّامِ؟قالَ:بَلی،ولکِن فُلانٌ مَولانا سَرَقَهُ،فَجاءَ بِهِ،فَدَفَنَهُ هاهُنا 581 (تهذیب الأحکام:ج 6 ص 35 ح 72،روضة الواعظین:ص 450). [3]
579.الکافی -به نقل از ابان بن تَغلِب-:با امام صادق علیه السلام بودم که بر پشت کوفه گذشت و فرود آمد و دو رکعت نماز خواند.سپس اندکی جلو رفت و دو رکعت نماز خواند.سپس اندکی راه رفت و فرود آمد و دو رکعت نماز خواند و آن گاه فرمود:«این جا،
جایگاه قبر امیر مؤمنان علیه السلام است».
گفتم:فدایت شوم ! آن دو جا که نماز خواندی،چه؟
فرمود:«جایگاه سر حسین علیه السلام و منزلگاه [امام] قائم علیه السلام بود». (1)
کُنتُ مَعَ أبی عَبدِ اللَّهِ [الصّادِقِ] علیه السلام،فَمَرَّ بِظَهرِ الکوفَةِ،فَنَزَلَ فَصَلّی رَکعَتَینِ،ثُمَّ تَقَدَّمَ قَلیلاً،فَصَلّی رَکعَتَینِ،ثُمَّ سارَ قَلیلاً،فَنَزَلَ فَصَلّی رَکعَتَینِ،ثُمَّ قالَ:هذا مَوضِعُ قَبرِ أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام،قُلتُ:جُعِلتُ فِداکَ،وَالمَوضِعَینِ اللَّذَینِ صَلَّیتَ فیهِما؟
قالَ:مَوضِعُ رَأسِ الحُسَینِ علیه السلام ومَوضِعُ مَنزِلِ القائِمِ علیه السلام 582 (الکافی:ج 4 ص 572 ح 2، [1]کامل الزیارات:ص 83 ح 81). [2]
580.الأمالی،صدوق -به نقل از فاطمه دختر امام علی علیه السلام-:یزید-که خدا،لعنتش کند-فرمان داد تا زنان خاندان حسین علیه السلام را با علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام در بازداشتگاهی زندانی کنند که آنان را از گرما و سرما نگاه نمیداشت،تا آن جا که صورتشان پوست انداخت و در بیت المقدّس،سنگی را از روی زمین بر نداشتند،جز آن که زیر آن،خون تازهای یافتند و مردم،آفتاب را بر دیوارهای خود،مانند مَلحَفههای زعفرانی،سرخرنگ دیدند،تا آن که علی بن الحسین علیه السلام همراه زنان،[از شام] بیرون آمد و سر حسین علیه السلام را به کربلا باز گرداند. (2)
581.الملهوف: در باره سر حسین علیه السلام،روایت شده که باز گردانده شدو در کربلا به همراه پیکر شریفش-که درودهای خدا بر او باد-دفن گردید و عمل فرقه شیعه [در زیارت کربلا ]هم مطابق همین دیدگاهِ مورد اشاره است. (3)
1) (1)
2) (2) إنَّ یَزیدَ لَعَنَهُ اللَّهُ أمَرَ بِنِساءِ الحُسَینِ علیه السلام،فَحُبِسنَ مَعَ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام فی مَحبِسٍ لا یَکُنُّهُم مِن حَرٍّ ولا قَرٍّ،حَتّی تَقَشَّرَت وُجوهُهُم،ولَم یُرفَع بِبَیتِ المَقدِسِ حَجَرٌ عَلی وَجهِ الأَرضِ إلّا وُجِدَ تَحتَهُ دَمٌ عَبیطٌ،وأبصَرَ النّاسُ الشَّمسَ عَلَی الحیطانِ حَمراءَ کَأَنَّهَا المَلاحِفُ المُعَصفَرَةُ،إلی أن خَرَجَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیهما السلام بِالنِّسوَةِ،ورَدَّ رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام إلی کَربَلاءَ 583 (الأمالی،صدوق:ص 231 ح 243، [3]روضة الواعظین:ص 212). [4]
3) (3) أمّا رَأسُ الحُسَینِ علیه السلام فَرُوِیَ أنَّهُ اعیدَ،فَدُفِنَ بِکَربَلاءَ مَعَ جَسَدِهِ الشَّریفِ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیهِ،وکانَ عَمَلُ الطّائِفَةِ عَلی هذَا المَعنَی المُشارِ إلَیهِ 584 (الملهوف:ص 225،مثیر الأحزان:ص 107).
582.أنساب الأشراف -به نقل از کَلْبی-:یزید،سر حسین علیه السلام را به مدینه فرستاد و آن را بر چوبی نصب کردند.سپس به دمشق،باز گردانده شد و آن را در باغچهای دفن کردند.نیز گفته میشود که آن را در کاخ سلطنتی دفن کردند و در قبرستان هم گفتهاند. (1)
بَعَثَ یَزیدُ بِرَأسِهِ [أی رَأسِ الحُسَینِ علیه السلام] إلَی المَدینَةِ،فَنُصِبَ عَلی خَشَبَةٍ،ثُمَّ رُدَّ إلی دِمَشقَ،فَدُفِنَ فی حائِطٍ بِها،ویُقالُ فی دارِ الإِمارَةِ،ویُقالُ فِی المَقبَرَةِ 585 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 419). [1]
583.الردّ علی المتعصّب العنید -به نقل از محمّد بن عمر بن صالح-:آنان سرِ حسین علیه السلام را در یکی از خزانههای یزید یافتند.کفنش کردند و آن را در دمشق،نزدیک دروازه فَرادیس (2)به خاک سپردند. (3)
584.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: سلیمان بن عبد الملک بن مروان،پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را در عالم رؤیا دید که به او نیکی و مهربانی میکند.پس حسن بصری را فرا خوانْد و ماجرا را گفت و از تعبیر خوابش پرسید.حسن گفت:شاید تو به خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،نیکیای کردهای.
سلیمان گفت:سر حسین را در خزانه یزید بن معاویه یافتم.پنج پارچه دیبا بر آن پوشاندم و به همراه گروهی از یارانم بر آن،نماز خواندم و آن را در قبر نهادم.
حسن گفت:پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به خاطر این کار،از تو خشنود شده است.
سلیمان،به حسن بصری احسان کرد و فرمان داد تا هدایایی به او بدهند. (4)
فَقالَ سُلَیمانُ:إنّی وَجَدتُ رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام فی خِزانَةِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ،فَکَسَوتُهُ خَمسَةً مِنَ الدّیباجِ،وصَلَّیتُ عَلَیهِ فی جَماعَةٍ مِن أصحابی،وقَبَرتُهُ.
فَقالَ الحَسَنُ:إنَّ النَّبِیَّ رَضِیَ عَنکَ بِسَبَبِ ذلِکَ،فَأَحسَنَ إلَی الحَسَنِ البَصرِیِّ،وأمَرَ لَهُ بِجَوائِزَ 587 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 75؛ [4]المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 63). [5]
1) (1)
2) (2) فَرادیس،جایی است در نزدیکی دمشق.دروازه فرادیس،یکی از دروازههای دمشق بوده است (معجم البلدان:ج 4 ص 442). [2]
3) (3) إنَّهُم وَجَدوا رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام فی خِزانَةٍ لِیَزیدَ،فَکَفَّنوهُ،ودَفَنوهُ بِدِمَشقَ عِندَ بابِ الفَرادیسِ 586 (الردّ علی المتعصّب العنید:ص 50،المنتظم:ج 5 ص 344). [3]
4) (4) إنَّ سُلَیمانَ بنَ عَبدِ المَلِکِ بنِ مَروانَ رَأَی النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله فِی المَنامِ کَأَنَّهُ یَبَرُّهُ ویَلطِفُهُ،فَدَعَا الحَسَنَ البَصرِیَّ،وقَصَّ عَلَیهِ وسَأَلَهُ عَن تَأویلِهِ،فَقالَ الحَسَنُ:لَعَلَّکَ اصطَنَعتَ إلی أهلِهِ مَعروفاً.
585.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): یزید،سر حسین علیه السلام را به سوی عمرو بن سعید بن عاص فرستاد.او در آن زمان،کارگزار وی در مدینه بود و گفت:دوست داشتم که آن را برای من نمیفرستاد....
آن گاه عمرو بن سعید،فرمان داد تا سر حسین علیه السلام را کفن کنند و در بقیع،نزد قبر مادرش به خاک بسپارند. (1)
بَعَثَ یَزیدُ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام إلی عَمرِو بنِ سَعیدِ بنِ العاصِ،و هُوَ عامِلٌ لَهُ یَومَئِذٍ عَلَی المَدینَةِ،فَقالَ عَمرٌو:وَدِدتُ أنَّهُ لَم یَبعَث بِهِ إلَیَّ...
ثُمَّ أمَرَ عَمرُو بنُ سَعیدٍ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام،فَکُفِّنَ ودُفِنَ بِالبَقیعِ عِندَ قَبرِ امِّهِ 588 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 490،المنتظم:ج 5 ص 344). [1]
586.مثیر الأحزان: هنگامی که سر امام حسین علیه السلام به مدینه رسید،از هر سو،شیون برخاست و مروان بن حکم خواند:
دَوْسَر،چنان ضربهای زد
که میخ حکومت را محکم کوبید و استوار کرد.
آن گاه با سرِ چوبدستیاش،شروع به زدن به صورت او کرد و میخواند:
بَه! چه خوش است خُنَکای تو در دستانم
و سرخی [خونِ جاری شده بر] گونههایت !
گویی در جامه زعفرانی غنودهاند!
ای حسین ! انتقامم را از تو گرفتم و دلم خُنَک شد ! (2)
ضَرَبَت دَوسَرُ فیهِم ضَربَةً أثبَتَت أوتادَ حُکمٍ فَاستَقَرَّ
ثُمَّ أخَذَ یَنکُتُ وَجهَهُ بِقَضیبٍ،ویَقولُ:
یا حَبَّذا بَردُکَ فِی الیَدَینِ ولَونُکَ الأَحمَرُ فِی الخَدَّینِ کَأَنَّهُ باتَ بِمُجسَدَینِ شَفَیتُ مِنکَ النَّفسَ یا حُسَینُ
589 (مثیر الأحزان:ص 95،بحار الأنوار:ج 45 ص 124). [2]
587.معجم البلدان: در قاهره،مزاری است که سر حسین بن علی علیه السلام در آن قرار دارد و از عَسقَلان، (1)
عَسقَلان،شهری در شام و جزو فلسطین است که در ساحل دریا،میان غزّه و بیت جبرین واقع است (معجم البلدان:ج 4 ص 122. [1]نیز،ر.ک:نقشه شماره 5 در پایان همین کتاب).
هنگامی که فرنگیان،آن را تصرّف کردند،به آن جا منتقل شد و آن،زیارتگاهی در پشت کاخ سلطنتی است. (2)588.لواعج الأشجان: مورّخان متعدّدی حکایت کردهاند که خلیفه علوی مصر،[کسی را ]به عَسقَلان (شهری میان مصر و شام که اکنون ویران شده است) فرستاد و سری را که مدّعی بود سرِ حسین علیه السلام است،بیرون آورد و به مصر (قاهره) برد و در جایی که الآن مزاری معروف است،به خاک سپرد.
آن جا اکنون،زیارتگاهی است که آن را گرامی میدارند و به زیارتش میروند و کنارش،مسجدی بزرگ است که آن را در سال 1321 هجری دیدهام.مصریان،زن و مرد،گروه گروه به زیارتش میروند و در آن جا،دعا و گریه و زاری میکنند و تردیدی در برداشتن آن سر از عَسقَلان به وسیله علویان و دفن آن در مصر نیست؛امّا این که آن،سرِ حسین علیه السلام بوده باشد،جای تردید است. (3)
1) (1)
2) (2) بِالقاهِرَةِ مَشهَدٌ بِهِ رَأسُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،نُقِلَ إلَیها مِن عَسقَلانَ لَمّا أخَذَ الفِرنَجُ عَسقَلانَ،وهُوَ خَلفَ دارِ المَملَکَةِ یُزارُ 590 (معجم البلدان:ج 5 ص 142). [2]
3) (3) حَکی غَیرُ واحِدٍ مِنَ المُؤَرِّخینَ أنَّ الخَلیفَةَ العَلَوِیَّ بِمِصرَ أرسَلَ إلی عَسقَلانَ-وهِیَ مَدینَةٌ کانَت بَینَ مِصرَ وَالشّامِ،وَالآنَ هِیَ خَرابٌ-فَاستَخرَجَ رَأساً زَعَمَ أنَّهُ رَأسُ الحُسَینِ علیه السلام،وجیءَ بِهِ إلی مِصرَ،فَدَفَنَ فیها فِی المَشهَدِ المَعروفِ الآنَ،وهُوَ مَشهَدٌ مُعَظَّمٌ یُزارُ،وإلی جانِبِهِ مَسجِدٌ عَظیمٌ رَأَیتُهُ فی سَنَةِ إحدی وعِشرینَ بَعدَ الثَّلاثِمِئَةٍ وألفٍ،وَالمِصرِیّونَ یَتَوافَدونَ إلی زِیارَتِهِ أفواجاً رِجالاً ونِساءً،ویَدعونَ ویَتَضَرَّعونَ عِندَهُ.وأخْذُ العَلَوِیّینَ لِذلِکَ الرَّأسِ مِن عَسقَلانَ ودَفنُهُ بِمِصرَ کَأَنَّهُ لا رَیبَ فیهِ،لکِنَّ الشَّأنَ فی کَونِهِ رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام 591 (لواعج الأشجان:ص 191). [3]
589.البدایة و النهایة: فاطمیان-که پیش از سال 400 تا پس از سال 660 [هجری]،سرزمین مصر را در اختیار داشتند-،ادّعا کردند که سر حسین علیه السلام به سرزمین مصر رسیده و آنها آن را در آن جا به خاک سپردهاند و مزار مشهور کنونی در مصر را بر آن،بنا کردهاند؛بنایی که پس از سال 500 هجری،«تاج الحسین»نامیده شده است.
عالمان بزرگ متعدّدی به بیاصل بودن این مطلب،تصریح کردهاند و مقصود فاطمیان از این کار،ترویج نَسَب شریف ادّعاییشان [در انتساب خویش به علی علیه السلام ]بوده که در آن،دروغگو و خیانتکار بودند.قاضی باقِلّانی و عالمان بزرگ دیگر در روزگار حکومت ایشان در حدود سال 400 هجری،به این مطلب،تصریح کردهاند،همان گونه که ما همه آن را در جای خود،بر میرسیم،إن شاء اللَّه تعالی! (1)
گفتنی است که یکی از نخستین واکنشهای عبّاسیان به ظهور حکومت فاطمی در مصر،انکار نَسَب فاطمیان بود و فقیهان و موّرخانِ نزدیک به عبّاسیان (همچون ابن کثیر،مؤلف البدایة و النهایة)،به اختیار یا به اجبار،و از روی تحقیق یا بدون تحقیق،به ترویج این دیدگاه میپرداختند.
میگویم:بیشتر مردم،مانند همیشه،این ادّعا را پذیرفتهاند و آن را بازگو میکنند که فاطمیان،سری را آوردند و آن را در جای مسجد کنونیِ یاد شده،نهادند و گفتند:«این،سر حسین علیه السلام است».این خبر،در میان مردم،پخش شد و آنان به آن،عقیده یافتند،و البته خدا،داناتر است! (2)
وقَد نَصَّ غَیرُ واحِدٍ مِن أئِمَّةِ أهلِ العِلمِ عَلی أنَّهُ لا أصلَ لِذلِکَ،وإنَّما أرادوا أن یُرَوِّجوا بِذلِکَ بُطلانَ مَا ادَّعَوهُ مِنَ النَّسَبِ الشَّریفِ،وهُم فی ذلِکَ کَذَبَةٌ خَوَنَةٌ،وقَد نَصَّ عَلی ذلِکَ القاضِی الباقِلّانِیُّ وغَیرُ واحِدٍ مِن أئِمَّةِ العُلَماءِ فی دَولَتِهِم فی حُدودِ سَنَةِ أربَعِمِئَةٍ،کَما سَنُبَیِّنُ ذلِکَ کُلَّهُ إذَا انتَهَینا إلَیهِ فی مَواضِعِهِ إن شاءَ اللَّهُ تَعالی.
قُلتُ:وَالنّاسُ أکثَرُهُم یُرَوَّجُ عَلَیهِم مِثلُ هذا،فَإِنَّهُم جاؤوا بِرَأسٍ،فَوَضَعوهُ فی مَکانِ هذَا المَسجِدِ المَذکورِ،وقالوا:هذا رَأسُ الحُسَینِ علیه السلام،فَراجَ ذلِکَ عَلَیهِم،وَاعتَقَدوا ذلِکَ،وَاللَّهُ أَعلَمُ 592 (البدایة والنهایة:ج 8 ص 204). [1]
1) (1)
2) (2) اِدَّعَتِ الطّائِفَةُ المُسَمَّونَ بِالفاطِمِیّینَ-الَّذینَ مَلَکُوا الدِّیارَ المِصرِیَّةَ قَبلَ سَنَةِ أربَعِمِئَةٍ إلی ما بَعدَ سَنَةِ سِتّینَ وسِتِّمِئَةٍ-أنَّ رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام وَصَلَ إلَی الدِّیارِ المِصرِیَّةِ،ودَفَنوهُ بِها،وبَنَوا عَلَیهِ المَشهَدَ المَشهورَ بِهِ بِمِصرَ،الَّذی یُقالُ لَهُ تاجُ الحُسَینِ،بَعدَ سَنَةِ خَمسِمِئَةٍ.
همان گونه که ملاحظه شد،گزارشهای مربوط به محلّ دفن سر مقدّس سیّد الشهدا علیه السلام،به پنج دسته تقسیم میشوند:
دسته اوّل،آنچه دلالت دارد که سر امام علیه السلام در کنار قبر پدرش امیر مؤمنان علیه السلام دفن شده است.بیشتر منابع معتبر روایی (مانند:الکافی،تهذیب الأحکام وکامل الزیارات)،در این دسته قرار دارند.
هر چند برخی از این گزارشها را میتوان توجیه کرد که مقصود،جایگاه گذاشتن سر مقدّس آن امام است،ظاهراً دلالت مجموع آنها بر این که سر مقدّس امام علیه السلام در کنار مرقد پدر بزرگوارش دفن شده،غیر قابل تردید است.از این رو،علّامه مجلسی با اشاره به این گزارشها میگوید:
بدان که از گزارشهای گذشته،به دست میآید که سر امام حسین-که درودهای خدا بر او و دودمانش باد-و بدنهای آدم و نوح و هود و صالح-که درودهای خدا بر آنان باد-در کنار امام علی-که درودهای خدا بر او باد-دفن هستند.بنا بر این،
شایسته است که بعد از زیارت امام علی علیه السلام،همه آنها زیارت شوند (1)
بحار الأنوار:ج 100 ص 251.
.دسته دوم،گزارشهایی که حاکیاند که سر سیّد الشهدا علیه السلام به کربلا برگردانده و به جسد ایشان،ملحق شده است.گفتنی است حدیثی از اهل بیت علیهم السلام که بر این معنا دلالت داشته باشد،یافت نشد؛لیکن گزارش صدوق در الأمالی و بیرونی در الآثار الباقیة و مستوفی هروی در ترجمه الفتوح و زکریّای قزوینی در عجائب المخلوقات،این نکته را میرساند. (2)همچنین سیّد ابن طاووس میگوید:
در باره سر حسین علیه السلام،روایت شده که [به کربلا] باز گردانده شد و در کنار بدن شریفش-که درودهای خدا بر او باد-دفن گردید و عمل شیعیان هم ناظر به همین نکته است.
گفتنی است آنچه سیّد بن طاووس به طایفه امامیّه نسبت داده،از قُرطُبی (3)و مَناوی (4)نیز نقل شده است؛ (5)لیکن علّامه مجلسی میگوید:
مشهور در میان علمای شیعه،این است که سر امام حسین علیه السلام با بدنش دفن شده و امام زین العابدین علیه السلام آن را به کنار جسد،برگردانده است.اخبار فراوانی هم نقل شده که سرِ مبارک،در کنار قبر امیر مؤمنان علیه السلام دفن شده است (6).
سیّد مرتضی قدس سرّه نیز در پاسخ این سؤال که:«آنچه روایت شده که سر امام حسین علیه السلام را به شام بردند،صحیح است یا نه؟»،میگوید:
همه راویان و واقعهنگاران طَف،آن را روایت کردهاند و بر آن،اتّفاق نظر دارند.نیز روایت شده که سر مبارک امام علیه السلام،پس از برده شدن به شام،برگردانده شد و با
1) (1)
2) (2) ر.ک:ص 721 (کربلا) و ص 828 (عبور خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله از کربلا).
3) (3) شیعیان میگویند:سر،چهل روز پس از شهادت،به بدن در کربلا برگردانده شد و آن،روز مشهوری در میان آنهاست و زیارت در آن روز را«زیارت اربعین»مینامند (التذکرة،قرطبی:ج 2 ص 245).
4) (4) شیعیان میگویند:سر،پس از شهادت،به بدن در کربلا باز گردانده شد (فیض القدیر،مناوی:ج1 ص205).
5) (5) در شرح شهابالدیناحمد بن حجر عسقلانی بر الهمزیّة فی مدح خیرالبریّة(ص271)،اینچنین آمده است:نیز گفته شده که [سر حسین علیه السلام ]پس از گذشت چهل روز از کشته شدنش،به جسد ایشان،برگردانده شد.
6) (6) بحار الأنوار:ج 45 ص 145.
جسد شریفش در کربلا،دفن گردید.
اگر کسی به خاطر شِناعت و زشتی بیش از حدّ بردن سر بُریده امام علیه السلام به شام،از این که اجازه چنین کاری از سوی خداوند داده شده،شگفتزده شود،باید گفت:بردن سر بُریده به شام،شنیعتر و زشتتر از کُشتن امام علیه السلام نیست و خداوند،اجازه کشته شدن ایشان و [حتّی] امیر مؤمنان علیه السلام را نیز داده است (1)
رسائل الشریف المرتضی:ج 3 ص 130.نیز،ر.ک:إعلام الوری:ج 1 ص 477.
.دسته سوم،گزارشهایی که دلالت دارند که سر مقدّس سیّد الشهدا علیه السلام در دمشق،دفن شده است. (2)
دسته چهارم،گزارشهایی که دلالت دارند که سر مقدّس امام علیه السلام در مدینه و در قبرستان بقیع،دفن شده است. (3)
دسته پنجم،گزارشهایی که از دفن سر امام علیه السلام در مصر (قاهره) حکایت دارند. (4)
تأمّل در گزارشهای یاد شده، (5)نشان میدهد که احتمال اوّل (دفن شدن سر مقدّس امام علیه السلام در کنار قبر امیر مؤمنان علیه السلام)،از منظر روایاتی که به اهل بیت علیهم السلام نسبت داده شدهاند،قولی پذیرفته شده است،در حالی که از دیدگاه مورّخان و علمای امامیّه و نیز تصوّر عمومی شیعیان،قول به دفن سر در کربلا،مشهورتر است و به همین دلیل،تعیین یکی از دو قول،مشکل است.
گزارشهای مشهور،حاکی از آن است که علاوه بر سر مطهّر امام حسین علیه السلام،سر سایر
1) (1)
2) (2) ر.ک:ص 722 ( [1]دمشق).
3) (3) ر.ک:ص 723 (مدینه).
4) (4) ر.ک:ص 724 ( [2]مصر).
5) (5) برای مطالعه ارزیابیای تاریخی از مجموع این گزارشها (و نیز گزارشهای متفرّد دیگر)،ر.ک:نگاهی نو به جریان عاشورا:ص355 (مقاله«رأس الحسین و مقامهای آن»،به قلم مصطفی صادقی)؛تاریخ در آینه پژوهش:ش 26 (مقاله«محلّ دفن سر مطهّر امامحسین علیه السلام و دیگر شهیدان»،به قلم محسن رنجبر)؛با أهل البیت فی مصر،خسروشاهی.
شهدای کربلا نیز از کوفه به شام،فرستاده شده است؛ولی در گزارش وقایع مربوط به انتقال اهل بیت امام حسین علیه السلام از کربلا به کوفه و شام و حاضر نمودن آنان در مجلس یزید،در اکثر نقلها،تنها از سر مطهّر امام علیه السلام سخن به میان آمده و البته در برخی از متون،اشارهای به سرهای سایر شهدا نیز شده است.همچنین منابع معتبر در باره مکان دفن سرهای شهیدان،ساکت اند و در یافتههای ما،تنها در ترجمه«الفتوح»ابن اعثم (اثر فارسی مستوفی هروی/ق 6 ق)،باز گرداندن سرها و الحاق آنها به بدنهایشان در کربلا در بیستم صفر توسّط امام زین العابدین علیه السلام،گزارش شده است. (1)
ترجمه الفتوح:ص 916.نیز،ر.ک:دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج 8 ص 55.
مرحوم سیّد محسن امین در أعیان الشیعة میگوید:
بعد از سال 1321 هجری قمری،در آرامگاه مشهور به«باب الصغیر»در دمشق،مقبرهای را دیدم که بر سر درِ آن،سنگی نصب بود و روی آن،این نوشته بود:«این جا محلّ دفن سرهای عباس بن علی و علی اکبر بن حسین و حبیب بن مُظاهر است».پس از دو سال،این مقبره خراب و بازسازی شد و آن سنگ،برداشته شد و در داخل مقبره ضریحی ساختند و نامهای بسیاری از شهیدان کربلا را بر آن نوشتند؛اما حقیقت،این است که آن مقبره،بر حسب آنچه بر سر درِ آن بود،منسوب به آن سه سر شریف است و به گمان قوی،انتسابش به آن سرهای شریف نیز صحیح است؛چرا که سرهای شهیدان،پس از حمل شدن به دمشق و گردانده شدن در شهر و برآورده شدن هدف یزید (دایر بر پیروزی و زهر چشم گرفتن از مردم و خنک شدن دلش)،به ناچار بایستی در یکی از گورستانهای شهر،دفن میشدند که از میان آنها،این سه سر،در آرامگاه باب الصغیر،مدفون شدهاند و جای دفنشان حفظ شده است،و البته حقیقت را خدا میداند (2).
بنا بر این،هر چند مکانی که در باب الصغیر دمشق در حال حاضر به عنوان مدفن سر شهدا معروف گردیده،در مورد تعدادی از آنها محتمل است،لیکن دلیل روایی یا تاریخیِ قاطع و روشنی بر این انتساب،وجود ندارد.
590.الإرشاد: صبحدم،عبید اللَّه بن زیاد،سرِ حسین علیه السلام را روانه کرد و آن را در همه کوچههای کوفه و قبیلههای آن چرخاند و از زید بن ارقَم روایت شده که گفته است:سر حسین علیه السلام را بر من گذراندند.سر بر نیزه بود و من،در حجرهای [نشسته ]بودم.هنگامی که به روبهروی من رسید،شنیدم که میخوانَد:«آیا پنداشتی که اصحاب کهف و اصحاب رَقیم،از نشانههای شگفت ما بودند؟!» (1)
سوره کهف:آیه 9.
.به خدا سوگند که مو بر تنم راست شد و فریاد زدم:به خدا سوگند،سرِ تو-ای فرزند پیامبر خدا-،شگفتتر و شگفتتر است ! (2)591.تاریخ دمشق -به نقل از مِنهال بن عمرو-:به خدا سوگند،من سر حسین بن علی علیه السلام را،هنگامی که میبردند،دیدم.من در دمشق بودم و جلوی سر،مردی سوره کهف را قرائت میکرد تا به این سخن خدای متعال رسید:«آیا پنداشتی که اصحاب کهف و
1) (1)
2) (2) ولَمّا أصبَحَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ،بَعَثَ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام،فَدیرَ بِهِ فی سِکَکِ الکوفَةِ کُلِّها وقَبائِلِها،فَرُوِیَ عَن زَیدِ بنِ أرقَمَ أنَّهُ قالَ:مُرَّ بِهِ [أی بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام] عَلَیَّ،وهُوَ عَلی رُمحٍ،وأنَا فی غُرفَةٍ،فَلَمّا حاذانی سَمِعتُهُ یَقرَأُ: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً) ،فَقَفَّ-وَاللَّهِ-شَعری ونادَیتُ:رَأسُکَ-وَاللَّهِ یَابنَ رَسولِ اللَّهِ-أعجَبُ وأعجَبُ (الإرشاد:ج 2 ص 117، [1]کشف الغمّة:ج 2 ص 279).
رَقیم،از نشانههای شگفت ما بودند؟!».آن گاه خداوند،سر را به سخن در آورد و با شیوایی تمام گفت:«شگفتتر از ماجرای اصحاب کهف،کُشتن و بردن من است». (1)
أنَا-وَاللَّهِ-رَأَیتُ رَأسَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام حینَ حُمِلَ،وأنَا بِدِمَشقَ،وبَینَ یَدَیِ الرَّأسِ رَجُلٌ یَقرَأُ سورَةَ الکَهفِ،حَتّی بَلَغَ قَولَهُ تَعالی: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً) ،قالَ:فَأَنطَقَ اللَّهُ الرَّأسَ بِلِسانٍ ذَرِبٍ،فَقالَ:أعجَبُ مِن أصحابِ الکَهفِ قَتلی وحَملی 594 (تاریخ دمشق:ج 60 ص 370؛الخرائج والجرائح:ج 2 ص 577 ح 1).
592.تاریخ دمشق -به نقل از سلمة بن کُهَیل-:سرِ حسین بن علی علیه السلام را بر نیزه دیدم،در حالی که میگفت:(خدا،به زودی،تو را از شرّ آنان،کفایت میکند؛و او شنوا و داناست) (2). (3)
593.الخرائج و الجرائح -به نقل از سلیمان بن مهران اعمَش،از مردی-:بزرگِ یهودیان،بر یزید در آمد و گفت:این سر،چیست؟
گفت:سرِ یک شورشی است.
گفت:او کیست؟گفت:حسین است.
گفت:پسر چه کسی؟گفت:پسر علی.
گفت:مادرش کیست؟گفت:فاطمه.
گفت:فاطمه کیست؟گفت:دختر محمّد.
گفت:همان پیامبرتان؟! گفت:آری.
گفت:خدا،خیرتان ندهد ! دیروز،پیامبرتان بوده و امروز،پسر دخترش را میکشید؟! وای بر تو ! میان من و داوودِ پیامبر،هفتاد و اندی واسطه است؛امّا
یهودیان،چون مرا میبینند،تا کمر،جلویم خم میشوند.سپس به سوی تَشت رفت و سر را بوسید و [به آن] گفت:گواهی میدهم که جز خداوند،خدایی نیست وجدّت محمّد،پیامبر خداست.
آن گاه،بیرون رفت.یزید [وقتی چنین دید،] به کشتنش فرمان داد. (1)
دَخَلَ عَلَیهِ [أی عَلی یَزیدَ] رَأسُ الیَهودِ،فَقالَ:ما هذَا الرَّأسُ؟فَقالَ:رَأسُ خارِجِیٍّ.قالَ:ومَن هُوَ؟قالَ:الحُسَینُ.قالَ:اِبنُ مَن؟قالَ:اِبنُ عَلِیٍّ.قالَ:ومَن امُّهُ؟قالَ:فاطِمَةُ.قالَ:ومَن فاطِمَةُ؟قالَ:بِنتُ مُحَمَّدٍ.قالَ:نَبِیُّکُم؟! قالَ:نَعَم.
قالَ:لا جَزاکُمُ اللَّهُ خَیراً،بِالأَمسِ کانَ نَبِیَّکُم وَالیَومَ قَتَلتُم ابنَ بِنتِهِ ! وَیحَکَ إنَّ بَینی وبَینَ داووُدَ النَّبِیِّ نَیِّفاً وسَبعینَ أباً،فَإِذا رَأَتنِی الیَهودُ کَفَّرَت لی.ثُمَّ مالَ إلَی الطَّشتِ،وقَبَّلَ الرَّأسَ،وقالَ:أشهَدُ أن لا إلهَ إلَّا اللَّهُ،وأنَّ جَدَّکَ مُحَمَّداً رَسولُ اللَّهِ،وخَرَجَ،فَأَمَرَ یَزیدُ بِقَتلِهِ 596 (الخرائج والجرائح:ج 2 ص 581 الرقم 2،بحار الأنوار:ج 45 ص 187 الرقم 31). [1]
594.المعجم الکبیر -به نقل از ابو قبیل-:هنگامی که حسین بن علی علیه السلام کشته شد،سرش را جدا کردند و [در راه] در اوّلین منزل که فرود آمدند،شراب نوشیدند و به خاطر سر،شب را بیدار مانده بودند که قلمی آهنین از دیوار در برابرشان بیرون آمد و با خطّی خونین نوشت:
آیا امّتی که حسین را کشتهاند
شفاعت جدّش را در روز حساب،امید میبرند؟!
آنان [ترسیدند و] سر را نهاده،گریختند و سپس،باز گشتند. (2)
أتَرجو امَّةٌ قَتَلَت حُسَیناً شَفاعَةَ جَدِّهِ یَومَ الحِسابِ
فَهَرَبوا وتَرَکُوا الرَّأسَ،ثُمَّ رَجَعوا 597 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 123 ش 2873،تهذیب الکمال:ج 6 ص 443).
595.الإرشاد: عمر بن سعد،بقیّه روز عاشورا و نیز تا ظهر روز بعد را [در کربلا ]ماند و سپس به لشکر،فرمان حرکت داد و در حالی که دختران و خواهران حسین علیه السلام و همه زنان و کودکان کاروان [اسیران] با او بودند،رو به کوفه نهاد که در میان آنان،زین العابدین علیه السلام نیز بود.ایشان،شکمْرَوش داشت و نزدیک به مرگ بود. (1)
أقامَ [عُمَرُ بنُ سَعدٍ] بَقِیَّةَ یَومِهِ وَالیَومَ الثّانِیَ إلی زَوالِ الشَّمسِ،ثُمَّ نادی فِی النّاسِ بِالرَّحیلِ،و تَوَجَّهَ إلَی الکوفَةِ ومَعَهُ بَناتُ الحُسَینِ علیه السلام وأخَوَاتُهُ ومَن کانَ مَعَهُ مِنَ النِّساءِ وَالصِّبیانِ،وعَلِیُّ بنُ الحُسَین علیه السلام فیهِم وهُوَ مَریضٌ بِالذَّرَبِ وقَد أشفی 598 (الإرشاد:ج 2 ص 114، [1]إعلام الوری:ج 1 ص 470). [2]
596.الکامل فی التاریخ: عمر بن سعد،پس از کشتن حسین علیه السلام،دو روز [در کربلا] توقّف کرد و سپس به سوی کوفه حرکت نمود و دختران و خواهران و کودکانِ همراه حسین علیه السلام و نیز زین العابدین علیه السلام را-که بیمار بود-،با خود برد. (2)
597.الملهوف: عمر بن سعد-که خدا،لعتنش کند-،سرِ حسین علیه السلام را-که بر او درود و سلام باد-در همان روز عاشورا،همراه خولی بن یزید اصبَحی و حُمَید بن مسلم ازْدی به
سوی عبید اللَّه بن زیاد،روانه کرد.او فرمان داد تا سرِ بقیّه یاران و خاندان حسین علیه السلام را از تن،جدا کنند و آنها به وسیله شمر بن ذی الجوشن-که خدا،لعنتش کند-و قیس بن اشعث و عمرو بن حَجّاج،روانه شدند.آنان،سرها را آوردند تا به کوفه رسیدند.
ابن سعد،بقیّه روز عاشورا و تا ظهر روز بعد را توقّف کرد و سپس با بازماندگان خانواده حسین علیه السلام حرکت نمود و همسران امام علیه السلام را بر پارچهای روی تخته و بر کوهانِ شتران بیجهاز و بیپوشش نشاند و با صورتِ برهنه میان دشمنان حرکت داد،در حالی که آنان،امانت بهترینِ پیامبران بودند،و آنان را به سانِ اسیران ترک و روم،در بند غم و مصیبت راندند. (1)
إنَّ عُمَرَ بنَ سَعدٍ لَعَنَهُ اللَّهُ بَعَثَ بِرَأسِ الحُسَینِ عَلَیهِ الصَّلاةُ وَالسَّلامُ فی ذلِکَ الیَومِ وهُوَ یَومُ عاشوراءَ،مَعَ خَولِیِّ بنِ یَزیدَ الأَصبَحِیِّ وحُمَیدِ بنِ مُسلِمٍ الأَزدِیِّ إلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،وأمَرَ بِرُؤوسِ الباقینَ مِن أصحابِهِ وأهلِ بَیتِهِ فَقُطِّعَت،وسُرِّحَ بِها مَعَ شِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ-لَعَنَهُ اللَّهُ-وقَیسِ بنِ الأَشعَثِ وعَمرِو بنِ الحَجّاجِ،فَأَقبَلوا بِها حَتّی قَدِمُوا الکوفَةَ.
وأقامَ ابنُ سَعدٍ بَقِیَّةَ یَومِهِ وَالیَومَ الثّانِیَ إلی زَوالِ الشَّمسِ،ثُمَّ رَحَلَ بِمَن تَخَلَّفَ مِن عِیالِ الحُسَینِ علیه السلام،وحَمَلَ نِساءَهُ عَلی أحلاسِ أقتابِ الجِمالِ بِغَیرِ وِطاءِ ولا غِطاءٍ،مُکَشَّفاتِ الوُجوهِ بَینَ الأَعداءِ،وهُنَّ وَدائِعُ خَیرِ الأَنبِیاءِ،وساقوهُنَّ کَما یُساقُ سَبیُ التُّرکِ وَالرّومِ فی أسرِ المَصائِبِ وَالهُمومِ 600 (الملهوف:ص 189،بحار الأنوار:ج 45 ص 107). [1]
598.تاریخ الطبری -به نقل از قُرّة بن قیس تمیمی-:به زنان و خانواده و فرزندان حسین علیه السلام،هنگامی که بر [جنازه] او گذشتند،نگریستم.شیون میکردند و صورت خود را میخراشیدند....
هر چه را از یاد ببرم،سخن زینب،دختر فاطمه را به هنگام گذر بر برادرِ به خاک افتادهاش از یاد نمیبرم که میگفت:«وا محمّدا ! وا محمّدا ! فرشتگان آسمان بر تو درود بفرستند ! این،حسین است که به صحرا افتاده و در خون خفته و دست و پا بُریده است.وا محمّدا ! دخترانت،اسیر گشتهاند و فرزندانت،قطعه قطعه شدهاند و
1) (1)
باد صبا بر آنها میوزد».
به خدا سوگند که زینب،دوست و دشمن را گریانْد. (1)
نَظَرتُ إلی تِلکَ النِّسوَةِ لَمّا مَرَرنَ بِحُسَینٍ علیه السلام وأهلِهِ ووَلَدِهِ،صِحنَ ولَطَمنَ وُجوهَهُنَّ....
قالَ:فَما نَسیتُ مِنَ الأَشیاءِ،لا أنسَ قَولَ زَینَبَ ابنَةِ فاطِمَةَ حینَ مَرَّت بِأَخیهَا الحُسَینِ علیه السلام صَریعاً،وهِیَ تَقولُ:یا مُحَمَّداه،یا مُحَمَّداه،صَلّی عَلَیکَ مَلائِکَةُ السَّماءِ،هذَا الحُسَینُ بِالعَراءِ،مُرَمَّلٌ بِالدِّماءِ،مُقَطَّعُ الأَعضاءِ،یا مُحَمَّداه،وبَناتُکَ سَبایا،وذُرِّیَّتُکَ مُقَتَّلَةٌ تَسفی عَلَیهَا الصَّبا.
قالَ:فَأَبکَت وَاللَّهِ کُلَّ عَدُوٍّ وصَدیقٍ 601 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 456، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 411). [2]
599.الملهوف -در یادکرد کشته شدن امام حسین علیه السلام و خاندانش-:زنان را از خیمهها بیرون کردند و خیمهها را به آتش کشیدند.زنان،سرْبرهنه و بی چادر و پابرهنه و گریان،بیرون دویدند و به سانِ اسیران در بند و خوار،راه میرفتند و میگفتند:شما را به خدا،ما را بر قتلگاه حسین،عبور دهید!
و هنگامی که نگاه زنان به کشتگان افتاد،صیحه کشیدند و بر صورت خود زدند.
راوی میگوید:به خدا سوگند،زینب،دختر علی را فراموش نمیکنم که بر حسین علیه السلام ناله میزد و با آوایی اندوهناک و دلی غمین میگفت:«وا محمّدا ! فرمانروای آسمان،بر تو درود بفرستد ! این،حسین است که به صحرا افتاده و در خونْ خفته و دست و پا بُریده است.وای [بر منِ مصیبتزده] که دخترانت اسیرند! به خدا شِکوه میبرم و نیز به محمّدِ مصطفی و علیِ مرتضی و فاطمه زهرا و حمزه سیّد الشهدا.
وا محمّدا ! این،حسین است که در صحرا افتاده و باد صبا بر او میوزد؛کُشته شده به دست حرامزادگان! وای از غم و رنج تو،ای ابا عبد اللَّه ! امروز،جدّم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله در گذشت.ای یاران محمّد ! اینان،فرزندان محمّدِ مصطفایند که آنان را به سان اسیران میرانند».
و در برخی نقلها [آمده است که گفت]:«وا محمّدا! دخترانت اسیر گشتهاند،فرزندانت قطعه قطعه شدهاند و باد صبا بر آنان میوزد.این،حسینِ سر بُریده از
1) (1)
پشت است،بی عمامه و رَدا.
پدرم فدای آن که لشکرش روز دوشنبه به تاراج رفت ! پدرم فدای آن که طنابهای خیمهاش را گُسستند ! پدرم فدای آن که نه ناپیداست،تا به پیدا شدنش امید رود،و نه زخمی است تا مداوایش کنند ! پدرم فدای آن که جانم به قربان اوست ! پدرم فدای آن که غمگین بود و به همان حال،جان داد ! پدرم فدای آن که تشنهکام ماند تا آن که از دنیا رفت ! پدرم فدای آن که خون از موی سپیدش میچکید ! پدرم فدای کسی که نیایَش،فرستاده خدای آسمان بود ! پدرم فدای کسی که نوه پیامبرِ هدایت بود !...».
به خدا سوگند،[زینب علیها السلام] هر دشمن و دوستی را گریاند.
آن گاه سکینه،پیکر [پدرش] حسین علیه السلام را در آغوش گرفت.گروهی از بادیهنشینان،گرد آمدند و او را از حسین،جدا کردند. (1)
أخرَجُوا النِّساءَ مِنَ الخَیمَةِ وأشعَلوا فیهَا النّارَ،فَخَرَجنَ حَواسِرَ مُسَلَّباتٍ حافِیاتٍ باکِیاتٍ،یَمشینَ سَبایا فی أسرِ الذِّلَّةِ،وقُلنَ:بِحَقِّ اللَّهِ إلّا ما مَرَرتُم بِنا عَلی مَصرَعِ الحُسَینِ.فَلَمّا نَظَرَتِ النِّسوَةُ إلَی القَتلی صِحنَ وضَرَبنَ وُجوهَهُنَّ.
قالَ [الرّاوی]:فَوَاللَّهِ لا أنسی زَینَبَ ابنَةَ عَلِیٍّ وهِیَ تَندُبُ الحُسَینَ علیه السلام،وتُنادی بِصَوتٍ حَزینٍ وقَلبٍ کَئیبٍ:وا مُحَمَّداه صَلّی عَلَیکَ مَلیکُ السَّماءِ،هذا حُسَینٌ بِالعَراءِ،مُرَمَّلٌ بِالدِّماءِ،مُقَطَّعُ الأَعضاءِ،وا ثُکلاه،وبَناتُکَ سَبابا،إلَی اللَّهِ المُشتَکی،وإلی مُحَمَّدٍ المُصطَفی،وإلی عَلِیٍّ المُرتَضی،وإلی فاطِمَةَ الزَّهراءِ، [1]وإلی حَمزَةَ سَیِّدِ الشُّهَداءِ.
وا مُحَمَّداه،وهذا حُسَینٌ بِالعَراءِ،تَسفی عَلَیهِ ریحُ الصَّبا،قَتیلُ أولادِ البَغایا.وا حُزناه،وا کَرباه عَلَیکَ یا أبا عَبدِ اللَّهِ،الیَومَ ماتَ جَدّی رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله.یا أصحابَ مُحَمَّدٍ،هؤُلاءِ ذُرِّیَّةُ المُصطَفی یُساقونَ سَوقَ السَّبایا.
وفی بَعضِ الرِّوایاتِ:وا مُحَمَّداه،بَناتُکَ سَبایا،وذُرِّیَّتُکَ مُقَتَّلَةٌ تَسفی عَلَیهِم ریحُ الصَّبا،وهذا حُسَینٌ مَحزوزُ الرَّأسِ مِنَ القَفا،مَسلوبُ العِمامَةِ وَالرِّداءِ.
بِأَبی مَن أضحی عَسکَرُهُ فی یَومِ الإِثنَینِ نَهباً،بِأَبی مَن فُسطاطُهُ مُقَطَّعُ العُری،بِأَبی مَن لا غائِبٌ فَیُرتَجی،ولا جَریحٌ فَیُداوی،بِأَبی مَن نَفسی لَهُ الفِداءُ،بِأَبی المَهمومُ حَتّی قَضی،بِأَبی العَطشانُ حَتّی مَضی،بِأَبی مَن یَقطُرُ شَیبُهُ بِالدِّماءِ،بِأَبی مَن جَدُّهُ رَسولُ إلهِ السَّماءِ،بِأَبی مَن هُوَ سِبطُ نَبِیِّ الهُدی....
قالَ الرّاوی:فَأَبکَت وَاللَّهِ کُلَّ عَدُوٍّ وصَدیقٍ.
ثُمَّ إنَّ سُکَینَةَ اعتَنَقَت جَسَدَ الحُسَینِ علیه السلام،فَاجتَمَعَ عِدَّةٌ مِنَ الأَعرابِ حَتّی جَرّوها عَنهُ 602 (الملهوف:ص 180،بحار الأنوار:ج 45 ص 58). [2]
1) (1)
600.الأمالی،مفید -به نقل از حَذلَم بن ستیر-:محرّم سال 61،به کوفه وارد شدم،در هنگامی که زین العابدین علیه السلام با زنان [خانوادهاش] از کربلا باز میگشت و سربازان با آنان بودند و در محاصرهشان داشتند و مردم برای تماشای آنها بیرون آمده بودند.
هنگامی که آنان را،سوار بر شترانِ بیجهاز،وارد کردند،زنان کوفی به گریه و زاری پرداختند.شنیدم که زین العابدین علیه السلام با صدایی آهسته،ناشی از بیماری و درد یوغ،دستبسته به گردن میگوید:«هان ! این زنان میگِریند.پس چه کسی ما را کُشت؟!». (1)
قَدِمتُ الکوفَةَ فِی المُحَرَّمِ سَنَةَ إحدی وسِتّینَ،عِندَ مُنصَرَفِ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام بِالنِّسوَةِ مِن کَربَلاءَ ومَعَهُمُ الأَجنادُ مُحیطونَ بِهِم،وقَد خَرَجَ النّاسُ لِلنَّظَرِ إلَیهِم،فَلَمّا اقبِلَ بِهِم عَلَی الجِمالِ بِغَیرِ وِطاءٍ،جَعَلَ نِساءُ أهلِ الکوفَةِ یَبکینَ ویَنتَدِبنَ.
فَسَمِعتُ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام وهُوَ یَقولُ بِصَوتٍ ضَئیلٍ-وقَد نَهَکَتهُ العِلَّةُ وفی عُنُقِهِ الجامِعَةُ ویَدُهُ مَغلولَةٌ إلی عُنُقِهِ-:ألا إنَّ هؤُلاءِ النِّسوَةَ یَبکینَ،فَمَن قَتَلَنا؟603 (الأمالی،مفید:ص 321 ح 8،الأمالی،طوسی:ص 91 ح 142). [1]
601.مثیر الأحزان: هنگامی که حاملان سر حسین علیه السلام و یارانش به کوفه نزدیک شدند،عبید اللَّه بن زیاد در نُخَیله یا همان عبّاسیّه بود و شب،فرا رسید....
مردم برای تماشای اسیران خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و روشنی چشم فاطمه بتول،گرد آمدند.زنی کوفی از بالای بام پرسید:شما از کدام اسیران هستید؟
گفتند:ما اسیران خاندان محمّدیم.
آن زن،پایین آمد و چادر و پیراهن و مقنعه برایشان جمع کرد و به آنها داد تا خود را بپوشانند. (2)
وقالَت:مِن أیِّ الاُساری أنتُنَّ؟فَقُلنَ:نَحنُ اساری مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله،فَنَزَلَت وجَمَعَت مُلاءً وإزاراً ومَقانِعَ،وأعطَتهُنَّ فَتَغَطَّینَ 604 (مثیر الأحزان:ص 85).
602.الأمالی،مفید -به نقل از حَذلَم بن ستیر-:زینب دختر علی علیه السلام را دیدم و زن باحیایی سخنورتر از او ندیدهام،و گویی از زبان [پدرش] امیر مؤمنان علیه السلام سخن میگفت.
او در آغاز به مردم اشاره کرد که:«ساکت شوید».
نَفَسها در سینهها حبس شدند و آواها فرو خفتند.زینب علیها السلام گفت:«ستایش،خدا راست و بر پدرم پیامبر خدا،درود ! امّا بعد،ای کوفیان و ای دغلکاران بیوفا ! اشکتان،هرگز خشک مباد! و نالهتان هیچگاه فروخفته مباد ! مَثَل شما،«مَثَل زنی است که رشته تابیده [به دست خویش] را پس از محکم کردن،از هم میگسست.سوگندهایتان را دستاویز فریب یکدیگر قرار میدهید» (1)
سوره نحل:آیه 92.
.هان ! آیا جز لافْزنانِ گزافهگو و سینههای کینهجو میان شما هست؟به گاهِ دیدار،نرم،و در برابر دشمن،ناتوان،و شکننده پیمان و تباه کننده تعهّدید.چه بد چیزی برای خود،پیش فرستادهاید که موجب خشم خدا بر شما و عذاب همیشگی میشود!
گریه میکنید؟! آری به خدا سوگند،باید فراوان بگِریید و کم بخندید،که به ننگ و عار آن رسیدهاید و هرگز از آلودگی آن،پاکیزه نخواهید شد.نگین مُهر پیامبری و سَرور جوانان بهشتی،پناهگاه نیکوکارانتان و جانپناه پیشامدهایتان و نشانه روشن راهتان و نردبان پیروزیتان را تنها گذاشتید و او را کشتید.
چه بد باری را بر دوش میکشید ! سرنگون و نگونسار باشید،که تلاشتان ناکام و دستانتان خالی ماند و بازی را باختید و در خشم خدا،خانه کردید و مُهر خواری و درماندگی بر پیشانیتان زده شد !
1) (1)
وای بر شما ! آیا میدانید چه جگری از محمّد صلی اللَّه علیه و آله دریدید؟! و چه خونی از او ریختید؟! و چه دُردانهای را از او گرفتید؟!«بی گمان،کاری ناروا کردید.نزدیک است که آسمانها از آن بشکافند و زمین،دهانْ باز کند و کوهها فرو ریزند!» (1)
سوره مریم:آیه 89 و90.
،به سانِ احمقان زشتکار،بر سرِ دُردانه او ریختید و زمین و آسمان را از سیاهی لشکر،پُر کردید.آیا از خونْبارشِ آسمان،به شگفت میآیید؟!«عذاب آخرت که رسوا کنندهتراست».مهلت خدا،سبُکسرتان نکند،که خدا عجلهای ندارد و از دست دادنِ فرصت انتقام،نگرانش نمیکند.هرگز !«به درستی که پروردگارت در کمین است»» (2).
آن گاه زینب علیها السلام خاموش شد.مردم را حیران و انگشت به دهان دیدم و پیرمردی گریان را دیدم که محاسنش خیس شده بود. (3)
قالَ:وقَد أومَأَت إلَی النّاسِ أنِ اسکُتوا،فَارتَدَّتِ الأَنفاسُ،وسَکَتَتِ الأَصواتُ،فَقالَت:الحَمدُ للَّهِِ وَالصَّلاةُ عَلی أبی رَسولِ اللَّهِ،أمّا بَعدُ یا أهلَ الکوفَةِ،ویا أهلَ الخَتلِ وَالخَذلِ،فَلا رَقَأَتِ العَبرَةُ،ولا هَدَأَتِ الرَّنَّةُ،فَما مَثَلُکُم إلّا «کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکاثاً تَتَّخِذُونَ أَیْمانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ ) .
ألا وهَل فیکُم إلَّا الصَّلَفُ النَّطَفُ،وَالصَّدَرُ الشَّنَفُ،خَوّارونَ فِی اللِّقاءِ،عاجِزونَ عَنِ الأَعداءِ،ناکِثونَ لِلبَیعَةِ،مُضَیِّعونَ لِلذِّمَّةِ،فَبِئسَ ما قَدَّمَت لَکُم أنفُسُکُم أن سَخِطَ اللَّهُ عَلَیکُم،وفِی العَذابِ أنتُم خالِدونَ.
أتبکونَ ! إی وَاللَّهِ فَابکوا کَثیراً وَاضحَکوا قَلیلاً،فَلَقَد فُزتُم بِعارِها وشَنارِها،ولَن تَغسِلوا دَنَسَها عَنکُم أبَداً.فَسَلیلَ خاتَمِ الرِّسالَةِ،وسَیِّدَ شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ،ومَلاذَ خِیَرَتِکُم،ومَفزَعَ نازِلَتِکُم،وأمارَةَ مَحَجَّتِکُم،ومَدرَجَةَ حُجَّتِکُم خَذَلتُم،ولَهُ قَتَلتُم !
ألا ساءَ ما تَزِرونَ،فَتَعساً ونُکساً،فَلَقَد خابَ السَّعیُ،وتَرِبَتِ الأَیدی،وخَسِرَتِ الصَّفقَةُ،وبُؤتُم بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ،وضُرِبَت عَلَیکُمُ الذِّلَّةُ وَالمَسکَنَةُ.
وَیلَکُم،أتَدرونَ أیَّ کَبِدٍ لِمُحَمَّدٍ فَرَیتُم؟وأیَّ دَمٍ لَهُ سَفَکتُم؟وأیَّ کَریمَةٍ لَهُ أصَبتُم؟ «لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدًّا * تَکادُ السَّماواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا ) ،ولَقَد أتَیتُم بِها خَرقاءَ شَوهاءَ،طِلاعَ الأَرضِ وَالسَّماءِ.
أفَعَجِبتُم أن قَطَرَتِ السَّماءُ دَماً ! ( وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَخْزی ) ،فَلا یَستَخِفَّنَّکُمُ المَهَلُ،فَإِنَّهُ لا یُحَفِّزُهُ البِدار،ولا یُخافُ عَلَیهِ فَوتُ الثّأرِ،کَلّا «إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ ) .
قالَ:ثُمَّ سَکَتَت،فَرَأَیتُ النّاسَ حَیاری،قَد رَدّوا أیدِیَهُم فی أفواهِهِم،ورَأَیتُ شَیخاً قَد بَکی حَتَّی اخضَلَّت لِحیَتُهُ 605 (الأمالی،مفید:ص 321 ش 8،الأمالی،طوسی:ص 92 ش 142). [1]
603.الملهوف -به نقل از زید بن موسی-:پدرم،از جدّم امام صادق علیه السلام برایم نقل کرد که:فاطمه صُغرا،پس از آن که از کربلا آمد،گفت:«ستایش،خدا را به عدد ریگ و سنگریزه و وزن عرش تا فرش.او را میستایم و به او ایمان دارم و بر او تکیه میکنم،و گواهی میدهم که خدایی جز خدای یگانه بدون شریک نیست،و محمّد،بنده و فرستاده اوست و فرزندانش را در [کنار] رود فرات،بی هیچ تقصیر و گناهی سر بریدند....
امّا بعد،ای کوفیان ! ای مکّاران خیانتکار متکبّر ! ما خاندانی هستیم که خدا،ما را
وسیله آزمایش شما،و شما را مایه آزمون ما قرار داد و امتحان ما را نیکو ساخت و علمش را نزد ما نهاد و فهمش را به ما داد.ما گنجینه دانش او،و ظرف فهم و حکمت اوییم،و نیز حجّت خدا بر زمینیان در سرزمینهای بندگانش.خداوند،ما را به کرامت او،بزرگ داشت و ما را با پیامبرش محمّد صلی اللَّه علیه و آله بر بسیاری از مخلوقاتش،آشکارا برتری بخشید.
امّا شما،ما را تکذیب و تکفیر کردید و جنگ با ما را روا داشتید و اموالمان را به تاراج بردید....
مرگتان باد ! منتظر لعنت و عذاب خدا باشید که بر شما فرود آمده و نکبتهای آسمانی،پی در پی بر شما نازل شده است.عذاب خدا،شما را به آتش میکشد و شما را به جان هم میاندازد و سپس،روز قیامت در عذاب دردناکی که خود با ستمهایتان ساختهاید،برای همیشه خواهید ماند.«هان ! لعنت خدا بر ستمکاران !» (1)
سوره هود:آیه 18.
.1) (1)
وای برشما ! آیا میدانید کدامین دستتان به ما زخم زد؟! و کدامین فرد به ستیز با ما برخاست؟! یا با کدام پا به جنگ ما آمدید؟!
به خدا سوگند،سنگدل گشتهاید،جگرتان خشن شده،دلهایتان مُهر خورده و گوشها و چشمهایتان بسته شده است.شیطان،فرصت را برایتان آراست و پردهای بر دیدهتان نهاد که دیگر هدایت نخواهید شد.
مرگتان باد،ای کوفیان ! پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله چه کسی را از شما کشته بود؟و چه خونی را از شما به گردن داشت؟به چه خاطر با برادرش و جدّم علی بن ابی طالب و پسرانش و خاندان برگزیده پیامبر-که درودهای خدا و سلام او بر آنان باد-عناد ورزیدید؟! و شاعرتان به آن،مباهات کرد و چنین سرود:
ما علی و فرزندان علی را کشتیم
با شمشیرهای هندی و نیزهها
و ما زنانشان را به سانِ زنان تُرک،اسیر کردیم
و آنان را [نمیدانی] چگونه به خاک و خون کشیدیم!
دهانت پُر از خاک و سنگ باد ! به کشتن کسانی افتخار کردی که خداوند،پاکشان داشته و آلودگی را از آنها رانده و پاک و پاکیزهشان کرده است! هیچ مگوی و پس بنشین،همان گونه که پدرت نشست؛چرا که هر کس چیزی دارد که خود به دست آورده و پیش فرستاده است.
وای بر شما ! به خاطر برتری خدادادی ما،بر ما حسد ورزیدید؟
گناه ما چیست که همیشه روزگار،دریای ما جولان دارد
و دریای تو،بیموج است و ناتوان از در بر گرفتن یک کِرم؟!
«آن،فزونی خداست که به هر که بخواهد،میدهد و خداوند،دارای بخشش بزرگ است» (1)
سوره حدید:آیه 21.
«و هر که خدا،برایش نوری قرار ندهد،نوری نخواهد داشت» (2)».صداها به گریه بلند شد و گفتند:کافی است.دیگر مگو-ای دختر پاکان-که دلهایمان را آتش زدی و درونمان را شعلهور کردی.
در این هنگام،فاطمه صغرا،ساکت شد. (1)
حَدَّثَنی أبی عَن جَدِّی [الصّادِقِ] علیه السلام:خَطَبَت فاطِمَةُ الصُّغری بَعدَ أن وَرَدَت مِن کَربَلاءَ،فَقالَت:الحَمدُ للَّهِِ عَدَدَ الرَّملِ وَالحَصی،وزِنَةَ العَرشِ إلَی الثَّری،أحمَدُهُ واُؤمِنُ بِهِ وأتَوَکَّلُ عَلَیهِ،وأشهَدُ أن لا إلهَ إلَّا اللَّهُ وَحدَهُ لا شَریکَ لَهُ،وأنَّ مُحَمَّداً صلی اللَّه علیه و آله عَبدُهُ ورَسولُهُ،وأنَّ ذُرِّیَّتَهُ ذُبِحوا بِشَطِّ الفُراتِ بِغَیرِ ذَحلٍ ولا تِراتٍ...
أمّا بَعدُ،یا أهلَ الکوفَةِ ! یا أهلَ المَکرِ وَالغَدرِ وَالخُیَلاءِ ! فَإِنّا أهلُ بَیتٍ ابتَلانَا اللَّهُ بِکُم وَابتَلاکُم بِنا،فَجَعَلَ بَلاءَنا حَسَناً،وجَعَلَ عِلمَهُ عِندَنا وفَهمَهُ لَدَینا،فَنَحنُ عَیبَةُ عِلمِهِ،ووِعاءُ فَهمِهِ وحِکمَتِهِ،وحُجَّتُهُ عَلی أهلِ الأَرضِ فی بِلادِهِ لِعِبادِهِ،أکرَمَنَا اللَّهُ بِکَرامَتِهِ،وفَضَّلَنا بِنَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله عَلی کَثیرٍ مِمَّن خَلَقَ تَفضیلاً بَیِّناً.
فَکَذَّبتُمونا وکَفَّرتُمونا،ورَأَیتُم قِتالَنا حَلالاً وأموالَنا نَهباً !...
تَبّاً لَکُم،فَانتَظِرُوا اللَّعنَةَ وَالعَذابَ،فَکَأَن قَد حَلَّ بِکُم،وتَواتَرَت مِنَ السَّماءِ نَقِماتٌ،فَیُسحِتُکُم بِعَذابٍ ویُذیقُ بَعضَکُم بَأسَ بَعضٍ،ثُمَّ تُخَلَّدونَ فِی العَذابِ الأَلیمِ یَومَ القِیامَةِ بِما ظَلَمتُمونا، «أَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَی الظّالِمِینَ ) .
وَیلَکُم،أتَدرونَ أیَّةَ یَدٍ طاعَنَتنا مِنکُم؟! وأیَّةَ نَفسٍ نَزَعَت إلی قِتالنا؟! أم بِأَیَّةِ رِجلٍ مَشَیتُم إلَینا تَبغونَ مُحارَبَتَنا؟!
قَسَت وَاللَّهِ قُلوبُکُم،وغَلُظَت أکبادُکُم،وطُبِعَ عَلی أفئِدَتِکُم،وخُتِمَ عَلی أسماعِکُم وأبصارِکُم،وسَوَّلَ لَکُمُ الشَّیطانُ وأملی لَکُم،وجَعَلَ عَلی بَصَرِکُم غِشاوَةً فَأَنتُم لا تَهتَدونَ.
فَتَبّاً لَکُم یا أهلَ الکوفَةِ،أیُّ تِراتٍ لِرَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله قِبَلَکُم،وذُحولٍ لَهُ لَدَیکُم،بِما عَنِدتُم بِأَخیهِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام جَدّی،وبَنیهِ وعِترَةِ النَّبِیِّ الأَخیارِ صَلَواتُ اللَّهِ وسَلامُهُ عَلَیهِم،وَافتَخَرَ بِذلِکَ مُفتَخِرُکُم فَقالَ:
نَحنُ قَتَلنا عَلِیّاً وبَنی عَلِیّ بِسُیوفٍ هِندِیَّةِ ورِماحِ وسَبَینا نِساءَهُم سَبیَ تُرکٍ ونَطَحناهُم فَأَیَّ نِطاحِ
بِفیکَ أیُّهَا القائِلُ الکَثکَثُ وَالأَثلَبُ،افتَخَرتَ بِقَتلِ قَومٍ زَکّاهُمُ اللَّهُ وأذهَبَ عَنهُمُ الرِّجسَ وطَهَّرَهُم تَطهیراً ! فَاکظِم وأقعِ کَما أقعی أبوکَ،فَإِنَّما لِکُلِّ امرِئٍ مَا اکتَسَبَ وما قَدَّمَت یَداهُ.
أحَسَدتُمونا-وَیلاً لَکُم-عَلی ما فَضَّلَنَا اللَّهُ؟
فَما ذَنبُنا أن جاشَ دَهراً بُحورُنا وبَحرُکَ ساجٍ لا یُواری الدَّعامِصا «ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ ) ، «وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ ) .
قالَ:وَارتَفَعَتِ الأَصواتُ بِالبُکاءِ،وقالوا:حَسبُکِ یابنَةَ الطَّیِّبینَ،فَقَد أحرَقتِ قُلوبَنا،وأنضَجتِ نُحورَنا،وأضرَمتِ أجوافَنا.فَسَکَتَت 606 (الملهوف:ص 194،الاحتجاج:ج 2 ص 104 ح 169). [1]
1) (1)
6/6 سخنرانی امّ کلثوم در میان کوفیان (1)
604.الملهوف -به نقل از زید بن موسی-:پدرم،از جدّم امام صادق علیه السلام برایم نقل کرد که فرمود:«امّ کلثوم،دختر علی علیه السلام،در آن روز،از پشت پوشش خود و در حالی که صدای خود را به گریه بلند کرده بود،به سخنرانی پرداخت و گفت:ای کوفیان ! بدا به حالتان ! چرا حسین را وا نهادید و او را کشتید و داراییهایش را به تاراج بردید و برای خود برداشتید و زنانش را اسیر کردید و به خاک سیاه نشاندید؟! مرگ و هلاکت بر شما باد !
وای بر شما ! آیا میدانید چه بلای بزرگی بر سرتان آمده است؟و بار چه گناهی را بر پشت خود نهادهاید؟و چه خونهایی را ریختید؟! و کدامین حرمت را شکستید؟! و جامه کدامین دخترک را ربودید؟! و چه اموالی را به تاراج بردید؟! بهترین مردانِ پس از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را کشتید و مِهر از دلهایتان،رَخت بر کشید.هان که حزب خدا چیرهاند و حزب شیطان،زیانکارند!».
...مردم،صدا به گریه و ناله و زاری بلند کردند و زنان،موهای خود را پریشان نمودند و خاک بر سرشان ریختند و ناخن به چهره کشیدند و گونههای خود را خراشیدند و ناله و فریاد کردند.مردان نیز گریستند و ریش خود را کَنْدند و هیچ روزی،مرد و زن گریانی بیشتر از آن روز دیده نشد. (2)
1) (1)در باره این که امّ کلثومِ حاضر در واقعه کربلا،همان زینب علیها السلام است یا فرزند دیگر امام علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام یا آن که فرزند امام از غیر فاطمه زهرا علیها السلام است،ابهامات و اختلاف نظرهایی وجود دارد.
2) (2) حَدَّثَنی أبی عَن جَدِّی [الصّادِقِ] علیهما السلام:خَطَبَت امُّ کُلثومٍ ابنَةُ عَلِیٍّ علیه السلام فی ذلِکَ الیَومِ مِن وَراءِ کِلَّتِها،رافِعَةً صَوتَها بِالبُکاءِ،فَقالَت:-
605.الملهوف: امام زین العابدین علیه السلام به مردم اشاره کرد که:«ساکت شوید».
آنان ساکت شدند.امام علیه السلام برخاست و پس از حمد و ثنای خداوند و یادکرد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله-آن گونه که سزامندش بود-و درود فرستادن بر او فرمود:«ای مردم! هر کس مرا میشناسد،که میشناسد.هر کس مرا نمیشناسد،خودم را به او میشناسانم.من،علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب هستم.من پسر کسی هستم که در رود فرات،بدون آن که کسی از شما را کشته باشد و خونی ریخته باشد،سر بُریده شد.من پسر کسی هستم که حریمش هتک شد و نعمتش سلب گردید و مالش به غارت رفت و خانوادهاش اسیر شدند.من پسر کسی هستم که او را در میان گرفتند و پس از مدّتی کشتند و این برای افتخار من،کافی است.
ای مردم! شما را به خدا سوگند میدهم،آیا میدانید که شما به پدرم نامه نوشتید و به او نیرنگ زدید و از سوی خود با او عهد و پیمان بستید و دست بیعت به او دادید و سپس با او جنگیدید و او را وا نهادید؟!
نابود باد آنچه برای خود،پیش فرستادهاید و بدا به رأیتان ! با چه چشمی به پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله مینگرید،آن گاه که به شما میگوید:"خاندانم را کُشتید و حرمتم را هتک کردید.پس شما از امّت من نیستید"».
صدای مردم از هر سو بلند شد و به همدیگر گفتند:هلاک شدهاید و نمیدانید !
امام علیه السلام فرمود:«خدا،رحمت کند کسی را که اندرزم را بپذیرد و سفارشم را در باره خدا،پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و خاندانش حفظ کند،که پیامبر خدا،الگویی نیکو برای ماست».
آنان،همگی گفتند:ای فرزند پیامبر خدا ! همه ما گوش به فرمان و مطیعیم و عهد تو را پاس میداریم.نه به آن،بیرغبتی میکنیم و نه از آن،روی میگردانیم.خدا،تو را رحمت کند ! هر فرمانی که میخواهی،بده.جنگ تو،جنگ ما و صلح تو،صلح ماست.ما [حمله میکنیم و] یزید را دستگیر میکنیم و از هر که بر تو و ما ستم کرده،بیزاری میجوییم.
امام علیه السلام فرمود:«دور باد،دور باد! ای خیانتکاران مکّار ! میان شما و هوسهایتان،فاصله افتاده است.آیا میخواهید با من همان کنید که پیشتر با پدرم کردید؟! هرگز! به پروردگارِ اختران،سوگند که هنوز زخم،التیام نیافته است.پدرم-که درودهای خدا بر او باد-و خانوادهاش،همین دیروز کشته شدهاند و هنوز از دست رفتن پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و پدرم و پسران پدرم را از یاد نبردهام و اندوهش میان سینهام،و تلخیاش در گلو و حلقم،و غصّههایش در تخت سینهام جاری است و درخواستم این است که نه با ما و نه بر ضدّ ما باشید».
سپس فرمود:
شگفت نیست،اگر حسین کشته شد؛چرا که پدرش نیز [کشته] شد؛
همو که از حسین،بهتر و شریفتر بود.
ای کوفیان ! به آنچه بر حسین گذشته،شادی نکنید
که این،جرمش بزرگتر است.
کشتهای به کنار رود [فرات] ! جانم فدایش !
سزای کسی که او را به خاک افکنْد،دوزخ است.
سپس فرمود:«ما در عوضِ هر یک کشته،به همان کشتگان [شما در میدان جنگ]،راضی هستیم و دیگر،پس از این،هیچ روزی،نه به سود ما و نه به ضرر ما،جنگی نخواهیم داشت». (1)
إنَّ زَینَ العابِدینَ علیه السلام أومَأَ إلَی النّاسِ أنِ اسکُتوا،فَسَکَتوا،فَقامَ قائِماً،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،وذَکَرَ النَّبِیَّ بِما-
1) (1)
606.الإرشاد: هنگامی که سر امام حسین علیه السلام رسید و عمر بن سعد-که خدا،لعنتش کند-نیز فردای همان روز با دختران و خاندان حسین علیه السلام که همراهش بودند،رسید،ابن زیاد در کاخ فرمانداری،جلوس کرد و به مردم،بار عام داد و فرمان داد تا سر را آوردند و
جلویش گذاشتند.ابن زیاد به آن مینگریست و لبخند میزد و با چوبدستیاش بر دندانهای پیشِ حسین علیه السلام میزد.
زید بن ارقَم،از اصحاب پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله-که پیرمردی کهنسال بود-،کنار ابن زیاد بود.هنگامی که دید او با چوبدستی بر دندانهای امام علیه السلام میزند،به او گفت:چوبدستیات را از این دو لب بردار که-سوگند به خدایی که خدایی جز او نیست-،آن قدر دیدهام دو لب پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله بر این دو لب،بوسه میزند که به شمار نمیتوانم بیاورم.سپس با صدای بلند گریست.
ابن زیاد به او گفت:خداوند،چشمهایت را گریان کند ! آیا از پیروزی خدا میگِریی؟به خدا سوگند،اگر پیرمردی خِرِفت نبودی و عقلت نرفته بود،گردنت را میزدم.زید بن ارقَم،از پیش ابن زیاد برخاست و به خانهاش رفت. (1)
لَمّا وَصَلَ رَأسُ الحُسَینِ علیه السلام،ووَصَلَ ابنُ سَعدٍ-لَعَنَهُ اللَّهُ-مِن غَدِ یَومِ وُصولِهِ ومَعَهُ بَناتُ الحُسَینِ علیه السلام وأهلُهُ،جَلَسَ ابنُ زِیادٍ لِلنّاسِ فی قَصرِ الإِمارَةِ وأذِنَ لِلنّاسِ إذناً عامّاً،وأمَرَ بِإِحضارِ الرَّأسِ فَوُضِعَ بَینَ یَدَیهِ،فَجَعَلَ یَنظُرُ إلَیهِ ویَتَبَسَّمُ وفی یَدِهِ قَضیبٌ یَضرِبُ بِهِ ثَنایاهُ،وکانَ إلی جانِبِهِ زَیدُ بنُ أرقَمَ صاحِبُ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله وهُوَ شَیخٌ کَبیرٌ،فَلَمّا رَآهُ یَضرِبُ بِالقَضیبِ ثَنایاهُ قالَ لَهُ:
ارفَع قَضیبَکَ عَن هاتَینِ الشَّفَتَینِ،فَوَاللَّهِ الَّذی لا إلهَ غَیرُهُ لَقَد رَأَیتُ شَفَتَی رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله عَلَیهِما ما لا احصیهِ کَثرَةً تُقَبِّلُهُما.ثُمَّ انتَحَبَ باکِیاً.
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ:أبکَی اللَّهُ عَینَیکَ،أتَبکی لِفَتحِ اللَّهِ؟وَاللَّهِ لَولا أنَّکَ شَیخٌ قَد خَرِفتَ وذَهَبَ عَقلُکَ لَضَرَبتُ عُنُقَکَ.فَنَهَضَ زَیدُ بنُ أرقَمَ مِن بَینِ یَدَیهِ وصارَ إلی مَنزِلِهِ 609 (الإرشاد:ج 2 ص 114، [1]إعلام الوری:ج 1 ص 471). [2]
607.الأمالی،طوسی -به نقل از حَکَم بن محمّد بن قاسم ثَقَفی،از پدرش،از جدّش-:هنگام آوردن سر حسین علیه السلام،در حضور عبید اللَّه بن زیاد بودم.او با چوبدستی شروع به زدن بر دندانهای پیشین سرِ حسین علیه السلام کرد و میگفت:چه دندانهای خوبی داشته است !
زید بن ارقَم به او گفت:چوبدستیات را بردار،که بسیار دیدم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله لبانش را بر جای آن مینهد.
ابن زیاد گفت:تو پیری و خرفت شدهای !
زید،برخاست و جامهاش را کشید و رفت....
1) (1)
دردناکتر از این ندیدم که سر حسین علیه السلام را جلوی او انداخته بودند و وی بر آن چوب میزد. (1)
أنَّهُ حَضَرَ عُبَیدَ اللَّهِ بنَ زِیادٍ حینَ اتِیَ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام،فَجَعَلَ یَنکُتُ بِقَضیبٍ ثَنایاهُ ویَقولُ:إنَّهُ کانَ لَحَسَنَ الثَّغرِ.
فَقالَ لَهُ زَیدُ بنُ أرقَمَ:اِرفَع قَضیبَکَ،فَطالَما رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یَلثِمُ مَوضِعَهُ.
قالَ:إنَّکَ شَیخٌ قَد خَرِفتَ،فَقامَ زَیدٌ یَجُرُّ ثِیابَهُ....
قالَ القاسِمُ بنُ مُحَمَّدٍ:ما رَأَیتُ مَنظَراً قَطُّ أفظَعَ مِن إلقاءِ رَأسِ الحُسَینِ علیه السلام بَینَ یَدَیهِ،وهُوَ یَنکُتُهُ 610 (الأمالی،طوسی:ص 252 ح 449؛ [1]تاریخ دمشق:ج 41 ص 365).
608.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از انَس بن مالک-:هنگامی که سرِ حسین علیه السلام را آوردند،در حضور عبید اللَّه بن زیاد بودم.او شروع به زدن با چوبدستیاش بر دندانهای حسین علیه السلام کرد و میگفت:حسین،دندانهای زیبایی داشته است !
[با خود] گفتم:به خدا سوگند،رسوایت میکنم.سپس [برخاستم و] گفتم:دیدم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله جای [ضربههای ]چوبدستیات را بر دهان او،میبوسد. (2)
قالَ:فَقُلتُ:وَاللَّهِ لَأَسوءَنَّکَ،فَقُلتُ:أما إنّی قَد رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یُقَبِّلُ مَوضِعَ قَضیبِکَ مِن فیهِ 611 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 482 ح 444،المعجم الکبیر:ج 3 ص 125 ح 2878).
609.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): اسیران را نزد عبید اللَّه بن زیاد آوردند و عبید اللَّه گفت:این زن کیست؟
گفتند:زینب،دختر علی بن ابیطالب است.
ابن زیاد گفت:دیدی خدا با خاندانت چه کرد؟
زینب علیها السلام گفت:«شهادت،برایشان مقدّر شده بود و آنان به سوی شهادتگاهشان شتافتند،و خدا به زودی،ما و تو و ایشان را گِرد میآورد».
ابن زیاد گفت:ستایش،خدایی را که شما را کُشت و سخنتان را دروغ کرد !
زینب علیها السلام گفت:«ستایش،خدایی را که ما را به محمّد،گرامی داشت و پاک و پاکیزه کرد !». (1)
قُدِمَ بِهِم [أیِ الأَسری] عَلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،فَقالَ عُبَیدُ اللَّهِ:مَن هذِهِ؟
فَقالوا:زَینَبُ بِنتُ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ ! فَقالَ:فَکَیفَ رَأَیتَ اللَّهَ صَنَعَ بِأَهلِ بَیتِکَ؟
قالَت:کُتِبَ عَلَیهِمُ القَتلُ فَبَرَزوا إلی مَضاجِعِهِم،وسَیَجمَعُ اللَّهُ بَینَنا وبَینَکَ وبَینَهُم.
قالَ:الحَمدُ للَّهِِ الَّذی قَتَلَکُم وأکذَبَ حَدیثَکُم.
قالَت:الحَمدُ للَّهِِ الَّذی أکرَمَنا بِمُحَمَّدٍ وطَهَّرَنا تَطهیراً 612 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 481).
610.تاریخ الطبری -به نقل از حُمَید بن مسلم-:هنگامی که سرِ حسین علیه السلام را با کودکان و خواهران و زنانش نزد عبید اللَّه بن زیاد آوردند،زینب،دختر فاطمه علیها السلام،بدترین لباسش را پوشیده بود و ناشناس مینمود و کنیزانش گِردش را گرفته بودند.هنگامی که وارد شد،نشست.عبید اللَّه بن زیاد گفت:این که نشست،که بود؟
زینب علیها السلام با او سخن نگفت.
عبید اللَّه،سه بار پرسید و زینب علیها السلام در هر سه بار،ساکت ماند.یکی از کنیزانش گفت:این،زینب،دختر فاطمه علیها السلام است.
عبید اللَّه به او گفت:ستایش،خدایی را که شما را رسوا کرد و شما را کُشت و سخن دروغتان را آشکار کرد !
زینب علیها السلام گفت:«ستایش،خدایی را که ما را به محمّد صلی اللَّه علیه و آله گرامی داشت و پاک و پاکیزهمان کرد و آن گونه که تو میگویی،نیست.تنها فاسق است که رسوا میشود و
1) (1)
تنها تبهکار است که تکذیب میشود».
ابن زیاد گفت:کار خدا را با خاندانت،چگونه دیدی؟
زینب علیها السلام گفت:«کشته شدن،برایشان تقدیر شده بود و آنان هم به سوی قتلگاهشان شتافتند و به زودی،خداوند،تو و ایشان را گِرد هم میآورد و نزد او با هم اقامه دعوا و برهان میکنید».
ابن زیاد به خشم آمد و برافروخته شد [و آهنگ کشتن زینب علیها السلام را کرد].عمرو بن حُرَیث به او گفت:خدا،امیر را به سلامت دارد! او یک زن است.آیا زنی را به سبب سخنش مؤاخذه میکنید؟زن را به سخنش نمیگیرند و بر ناسزا و پریشانگوییاش سرزنش نمیکنند.
ابن زیاد به او گفت:خداوند،دل مرا با کشتن طغیانگرت و عاصیان نافرمان خاندانت خُنَک کرد !
زینب علیها السلام گریست و سپس گفت:«بزرگم را کُشتی و خاندانم را هلاک کردی و شاخهام را بُریدی و ریشهام را از بیخ و بُن در آوردی.اگر این،دل تو را خُنَک میکند،خُنَک شد !».
عبید اللَّه به او گفت:این،دلیری است. (1)
در بیشتر متونی که این ماجرا را نقل کردهاند،«سجعگویی (سَجاعة)»و نه«دلیری (شَجاعة)»آمده است که درستتر مینماید و با بقیّه سخن هم سازگارتر است.سَجْع،به معنای سخن قافیهدار،امّا بدون وزن شعری است.بر این اساس،ترجمه این جمله،چنین میشود:«این زن،سجع میگوید»(ر.ک:المصباح المنیر:ص 267 مادّه«سجع»).
به جانم سوگند،پدرت نیز شاعر و دلیر بود.زینب علیها السلام گفت:«زن را چه به دلاوری؟! از دلاوری به کارهای دیگر پرداختم.آنچه میگویم،الهام درونی من است». (2)
611.أنساب الأشراف -به نقل از یکی از فرزندان ابو طالب-:ابن زیاد،جایزهای برای [یافتن ]علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام قرار داد.او را در بند کشیده،آوردند.به او گفت:آیا خدا،علی بن الحسین را نکشت؟
فرمود:«او برادرم بود که به او هم علی بن الحسین،گفته میشد و مردم،او را کشتند [،نه خداوند]».
ابن زیاد گفت:بلکه خدا او را کشت !
زینب دختر علی علیه السلام فریادی زد و گفت:ای ابن زیاد ! ریختن خونهایی که [تاکنون] از ما ریختهای،تو را بس است.اگر او را میکشی،مرا هم با او بکش.
ابن زیاد،علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام را رها کرد. (1)
إنَّ ابنَ زِیادٍ جَعَلَ فی عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام جُعلاً فَاُتِیَ بِهِ مَربوطاً،فَقالَ لَهُ:ألَم یَقتُلِ اللَّهُ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ؟
فَقالَ:کانَ أخی یُقالُ لَهُ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ،وإنَّما قَتَلَهُ النّاسُ،قالَ:بَل قَتَلَهُ اللَّهُ.
فَصاحَت زَینَبُ بِنتُ عَلِیٍّ علیها السلام:یَابنَ زِیادٍ حَسبُکَ مِن دِمائِنا،فَإِن قَتَلتَهُ فَاقتُلنی مَعَهُ،فَتَرَکَهُ 614 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 412). [1]
612.الملهوف: ابن زیاد-که خدا لعنتش کند-به علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام توجّه کرد و گفت:این کیست؟
گفتند:علی بن الحسین است.
ابن زیاد گفت:مگر خدا علی بن الحسین را نکُشت؟
علی [بن الحسین] علیه السلام به او فرمود:«برادری داشتم که [او نیز] علی بن الحسین نامیده میشد و مردم،او را کُشتند».
ابن زیاد گفت:بلکه خدا او را کُشت.
علی [بن الحسین] علیه السلام فرمود:««خداوند،جانها را هنگام مرگشان میگیرد»».
ابن زیاد گفت:تو جرئت جواب دادن به من را داری؟! او را ببرید و گردنش را بزنید.
عمّه او زینب علیها السلام،این را شنید.گفت:ای ابن زیاد ! تو یک تن هم از ما باقی نگذاشتهای.اگر میخواهی او را بکشی،مرا هم با او بکش.
علی [بن الحسین] علیه السلام به عمّهاش گفت:«ای عمّه ! سخنی مگو تا من با او سخن بگویم».
آن گاه به او رو کرد و گفت:«ای ابن زیاد ! آیا مرا به کشتن،تهدید میکنی؟آیا نمیدانی که کشته شدن،عادت ما و شهادت،کرامت ماست؟». (2)
فَسَمِعَت بِهِ عَمَّتُهُ زَینَبُ علیها السلام،فَقالَت:یَابنَ زِیادٍ،إنَّکَ لَم تُبقِ مِنّا أحَداً،فَإِن کُنتَ عَزَمتَ عَلی قَتلِهِ فَاقتُلنی مَعَهُ.
فَقالَ عَلِیٌّ لِعَمَّتِهِ:اُسکُتی یا عَمَّةُ حَتّی اکَلِّمَهُ.ثُمَّ أقبَلَ إلَیهِ فَقالَ:أبِالقَتلِ تُهَدِّدُنی یَابنَ زِیادٍ،أما عَلِمتَ أنَّ القَتلَ لَنا عادَةٌ وکَرامَتَنَا الشَّهادَةُ؟615 (الملهوف:ص 202؛الفتوح:ج 5 ص 123). [2]
1) (1)
2) (2) التَفَتَ ابنُ زِیادٍ لَعَنَهُ اللَّهُ إلی عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام،فَقالَ:مَن هذا؟فَقیلَ:عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ.فَقالَ:ألَیسَ قَد قَتَلَ اللَّهُ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ؟! فَقالَ لَهُ عَلِیٌّ:قَد کانَ لی أخٌ یُسَمّی عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ قَتَلَهُ النّاسُ.فَقالَ:بَلِ اللَّهُ قَتَلَهُ.فَقالَ عَلِیٌّ علیه السلام: «اَللّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها) .فَقالَ ابنُ زِیادٍ:وبِکَ جُرأَةٌ عَلی جَوابی؟اِذهَبوا بِهِ فَاضرِبوا عُنُقَهُ.
12/6 ایستادگی عبد اللَّه بن عفیف در برابر ابن زیاد و به شهادت رسیدنش (1)
613.تاریخ الطبری -به نقل از حُمَید بن مسلم-:هنگامی که عبید اللَّه به کاخ [حکومتی] آمد و مردم هم وارد شدند،ندای نماز جماعت داده شد و مردم در مسجد اعظمِ کوفه،گرد آمدند.ابن زیاد،از منبر بالا رفت و گفت:ستایش،خدایی را که حق و اهلش را چیره کرد و امیر مؤمنان یزید بن معاویه و حزبش را یاری داد و دروغگو پسر دروغگو،حسین بن علی و پیروانش را کُشت !
ابن زیاد،سخنش را به پایان نبرده بود که عبد اللَّه بن عفیف ازدیِ غامدیِ والِبی بر او جَست.او از شیعیان علی علیه السلام بود و چشم چپش را در جنگ جَمَل،همراه علی علیه السلام از دست داده بود و چون پیکار صفّین شد،ضربهای بر سرش و ضربهای هم بر ابرویش زدند و آن چشمش هم نابینا شد.از این رو،از مسجد اعظمِ کوفه جدا نمیشد و تا شب،در آن،نماز میخواند و سپس به خانه باز میگشت.
عبد اللَّه،هنگامی که سخن ابن زیاد را شنید،گفت:ای ابن مرجانه ! دروغگو پسر دروغگو،تو و پدرت هستید و نیز کسی است که به تو حکومت داد و پدرش.ای ابن مرجانه ! آیا پسرانِ پیامبران را میکشید و سخن صدّیقان را بر زبان میآورید؟!
ابن زیاد گفت:او را برایم بیاورید.
1) (1)این واقعه،در مسجد و پس از برخوردی که ابن زیاد با خانواده امام حسین علیه السلام در قصر حکومتی داشت،اتّفاق افتاده است.
پاسبانها بر او پریدند و او را گرفتند.عبد اللَّه،شعار قبیله ازْد را سر داد:ای آمُرزیده (یا مَبرورُ) !
عبد الرحمان بن مِخنَف ازْدی،نشسته بود.گفت:وای بر تو ! خودت و قومت را تباه کردی.
در آن روز،هفتصد جنگجو از قبیله ازْد در کوفه بودند.جوانانی از ازْد به سوی او جستند و او را از دست پاسبانان در آوردند و به خانوادهاش سپردند.
عبید اللَّه بن زیاد،کسی را به دنبال او فرستاد.او را کُشت و فرمان داد تا او را در جایگاه خاکروبهها به صلیب کشند و او را آن جا به صلیب کشیدند. (1)
لَمّا دَخَلَ عُبَیدُ اللَّهِ القَصرَ ودَخَلَ النّاسُ،نودِیَ الصَّلاةَ جامِعَةً،فَاجتَمَعَ النّاسُ فِی المَسجِدِ الأَعظَمِ،فَصَعِدَ المِنبَرَ ابنُ زِیادٍ،فَقالَ:الحَمدُ للَّهِِ الَّذی أظهَرَ الحَقَّ وأهلَهُ،ونَصَرَ أمیرَ المُؤمِنینَ یَزیدَ بنَ مُعاوِیَةَ وحِزبَهُ،وقَتَلَ الکَذّابَ ابنَ الکَذّابِ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ وشیعَتَهُ.
فَلَم یَفرُغِ ابنُ زِیادٍ مِن مَقالَتِهِ،حَتّی وَثَبَ إلَیهِ عَبدُ اللَّهِ بنُ عَفیفٍ الأَزدِیُّ ثُمَّ الغامِدِیُّ ثُمَّ أحَدُ بَنی والِبَةَ،وکانَ مِن شیعَةِ عَلِیٍّ علیه السلام،وکانَت عَینُهُ الیُسری ذَهَبَت یَومَ الجَمَلِ مَعَ عَلِیِّ علیه السلام،فَلَمّا کانَ یَومَ صِفّینَ ضُرِبَ عَلی رَأسِهِ ضَربَةٌ واُخری عَلی حاجِبِهِ فَذَهَبَت عَینُهُ الاُخری،فَکانَ لا یَکادُ یُفارِقُ المَسجِدَ الأَعظَمَ،یُصَلّی فیهِ إلَی اللَّیلِ ثُمَّ یَنصَرِفُ.
قالَ:فَلَمّا سَمِعَ مَقالَةَ ابنِ زِیادٍ،قالَ:یَابنَ مَرجانَةَ ! إنَّ الکَذّابَ ابنَ الکَذّابِ أنتَ وأبوکَ وَالَّذی وَلّاکَ وأبوهُ،یَابنَ مَرجانَةَ ! أتَقتُلونَ أبناءَ النَّبِیّینَ وتَکَلَّمونَ بِکَلامِ الصِّدّیقینَ؟!
فَقالَ ابنُ زِیادٍ:عَلَیَّ بِهِ،قالَ:فَوَثَبَت عَلَیهِ الجَلاوِزَةُ فَأَخَذوهُ.
قالَ:فَنادی بِشِعارِ الأَزدِ:یا مَبرورُ،قالَ:وعَبدُ الرَّحمنِ بنُ مِخنَفٍ الأَزدِیُّ جالِسٌ،فَقالَ:وَیحَ غَیرِکَ ! أهلَکتَ نَفسَکَ وأهلَکتَ قَومَکَ ! قالَ:وحاضِرُ الکوفَةِ یَومَئِذٍ مِنَ الأَزدِ سَبعُمِئَةِ مُقاتِلٍ،قالَ:فَوَثَبَ إلَیهِ فِتیَةٌ مِنَ الأَزدِ فَانتَزَعوهُ،فَأَتَوا بِهِ أهلَهُ،فَأَرسَلَ إلَیهِ مَن أتاهُ بِهِ فَقَتَلَهُ،وأمَرَ بِصَلبِهِ فِی السَّبَخَةِ،فَصُلِبَ هُنالِکَ 616 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 458، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 575). [2]
614.الإرشاد: ابن زیاد،به مسجد آمد و از منبر،بالا رفت و گفت:ستایش،خدایی را که حق و اهلش را چیره کرد و امیر مؤمنان یزید و حزبش را یاری داد،و دروغگو پسر دروغگو و پیروانش را کشت !
عبد اللَّه بن عفیف ازْدی-که از پیروان امیر مؤمنان علیه السلام بود-،جلوی او برخاست و
1) (1)
گفت:ای دشمن خدا ! دروغگو،تو و پدرت هستید و کسی که به تو حکومت داد و نیز پدرش.ای پسر مرجانه ! فرزندان پیامبران را میکشی و بر منبر،در جایگاه صدّیقان میایستی؟!
ابن زیاد گفت:او را برایم بیاورید.
پاسبانان،او را گرفتند و او شعار قبیله ازْد را سر داد و هفتصد تن از آنان،گِرد آمدند و او را از دست پاسبانان در آوردند.
شب که رسید،ابن زیاد،کسی را به سوی او فرستاد و او را از خانهاش بیرون کشید و گردنش را زد و وی را در جای انباشت خاکروبهها به صلیب کشید.خدا او را رحمت کند ! (1)
دَخَلَ [ابنُ زِیادٍ] المَسجِدَ فَصَعِدَ المِنبَرَ فَقالَ:الحَمدُ للَّهِِ الَّذی أظهَرَ الحَقَّ وأهلَهُ،ونَصَرَ أمیرَ المُؤمِنینَ یَزیدَ وحِزبَهُ،وقَتَلَ الکَذّابَ ابنَ الکَذّابِ وشیعَتَهُ.
فَقامَ إلَیهِ عَبدُ اللَّهِ بنُ عَفیفٍ الأَزدِیُّ-وکانَ مِن شیعَةِ أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام-فَقالَ:یا عَدُوَّ اللَّهِ،إنَّ الکَذّابَ أنتَ وأبوکَ،وَالَّذی وَلّاکَ وأبوهُ،یَابنَ مَرجانَةَ،تَقتُلُ أولادَ النَّبِیّینَ وتَقومُ عَلَی المِنبَرِ مَقامَ الصِّدّیقینَ !
فَقالَ ابنُ زِیادٍ:عَلَیَّ بِهِ،فَأَخَذَتهُ الجَلاوِزَةُ،فَنادی بِشِعارِ الأَزدِ،فَاجتَمَعَ مِنهُم سَبعُمِئَةِ رَجُلٍ فَانتَزَعوهُ مِنَ الجَلاوِزَةِ،فَلَمّا کانَ اللَّیلُ أرسَلَ إلَیهِ ابنُ زِیادٍ مَن أخرَجَهُ مِن بَیتِهِ،فَضَرَبَ عُنُقَهُ وصَلَبَهُ فِی السَّبَخَةِ رَحِمَهُ اللَّهُ 617 (الإرشاد:ج 2 ص 117، [1]کشف الغمّة:ج 2 ص 279). [2]
615.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): عبید اللَّه بن زیاد،فرمان داد تا باقیماندگان خاندان حسین علیه السلام که بر او وارد شدهاند،همراه او در کاخ،حبس شوند. (2)
616.تاریخ الطبری -به نقل از سعد بن عبیده-:زنان،دختران و خاندان امام حسین علیه السلام را آوردند و بهترین کاری که کرد،فرمان داد تا خانهای در جایی جدا برایشان بگیرند،و
روزی و خرجی و لباسی برایشان مقرّر کرد. (1)
وجیءَ بِنِسائِهِ [أی بِنِساءِ الإِمامِ الحُسَینِ علیه السلام] وبَناتِهِ وأهلِهِ،وکانَ أحسَنُ شَیءٍ صَنَعَهُ أن أمَرَ لَهُنَّ بِمَنزِلٍ فی مَکانٍ مُعتَزِلٍ،وأجری عَلَیهِنَّ رِزقاً،وأمَرَ لَهُنَّ بِنَفَقَةٍ وکِسوَةٍ 619 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 393. [1]نیز،ر.ک:البدایة و النهایة:ج 8 ص 193). [2]
617.تاریخ الطبری -به نقل از سعد بن عبیده-:دو نوجوان از پسران عبد اللَّه بن جعفر یا پسران پسر عبد اللَّه بن جعفر رفتند و نزد مردی از قبیله طی آمدند و به او پناه بردند.او گردن آن دو را زد و سرهایشان را نزد ابن زیاد آورد.
ابن زیاد،تصمیم گرفت گردنش را بزند و فرمان داد تا خانهاش را ویران کنند. (2)
618.أنساب الأشراف: دو پسرِ عبد اللَّه بن جعفر،به مردی از قبیله طَی،پناه بردند.او گردن آن دو را زد و سرهایشان را برای ابن زیاد آورد.ابن زیاد،به زدن گردنش اهتمام کرد و فرمان ویرانی خانهاش را داد. (3)
619.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): دو پسر عبد اللَّه بن جعفر،به همسر عبد اللَّه بن قُطبه طاییِ نَبهانی پناه بردند.آن دو،نوجوانانی نابالغ بودند و عمر بن سعد،پیشتر به جارچیای فرمان داده بود که ندا دهد:هر کس سری بیاورد،هزار درهم دارد.
ابن قُطبه به خانهاش آمد و همسرش به او گفت:دو نوجوان،به ما پناه آوردهاند.آیا میتوانی بیایی و آن دو را به سوی خانوادهشان در مدینه بفرستی؟
گفت:آری.آن دو را به من نشان بده.
1) (1)
2) (2) فَانطَلَقَ غُلامانِ مِنهُم لِعَبدِ اللَّهِ بنِ جَعفَرٍ-أوِ ابنِ ابنِ جَعفَرٍ فَأَتَیا رَجُلاً مِن طَیِّئٍ فَلَجَآ إلَیهِ فَضَرَبَ أعناقَهُما وجاءَ بِرُؤوسِهِما حَتّی وَضَعَهُما بَینَ یَدَیِ ابنِ زِیادٍ،قالَ فَهَمَّ بِضَربِ عُنُقِهِ وأمَرَ بِدارِهِ فَهُدِّمَت 620 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 393، [3]بغیة الطلب فی تاریخ حلب:ج 6 ص 2639). [4]
3) (3) لَجَأَ ابنانِ لِعَبدِ اللَّهِ بنِ جَعفَرٍ إلی رَجُلٍ مِن طَیِّئٍ فَضَرَبَ أعناقَهُما وأتی ابنَ زِیادٍ بِرُؤوسِهِما،فَهَمَّ بِضَربِ عُنُقِهِ وأمَرَ بِدارِهِ فَهُدِّمَت 621 (أنساب الأشراف:ج3 ص 424). [5]
هنگامی که آن دو را دید،سرشان را بُرید و نزد عبید اللَّه بن زیاد آورد.عبید اللَّه،چیزی به او نداد و به وی گفت:دوست داشتم که آن دو را برایم زنده میآوردی و من با آن دو بر ابو جعفر (یعنی عبد اللَّه بن جعفر) منّت مینهادم.
این خبر به عبد اللَّه بن جعفر رسید.گفت:دوست داشتم که آن دو را برایم میآورد و دو هزار هزار (دو میلیون) درهم به او میدادم ! (1)
وقَد کانَ ابنا عَبدِ اللَّهِ بنِ جَعفَرٍ لَجَآ إلَی امرَأَةِ عَبدِ اللَّهِ بنِ قُطبَةَ الطّائِیِّ ثُمَّ النَّبهانِیِّ،وکانا غُلامَینِ لَم یَبلُغا.وقَد کانَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ أمَرَ مُنادِیاً فَنادی:مَن جاءَ بِرَأسٍ فَلَهُ ألفُ دِرهَمٍ.
فَجاءَ ابنُ قُطبَةَ إلی مَنزِلِهِ فَقالَت لَهُ امرَأَتُهُ:إنَّ غُلامَینِ لَجَآ إلَینا فَهَل لَکَ أن تُشرِفَ بِهِما فَتَبعَثَ بِهِما إلی أهلِهِما بِالمَدینَةِ؟قالَ:نَعَم أرِنیهِما.
فَلَمّا رَآهُما ذَبَحَهُما وجاءَ بِرُؤوسِهِما إلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،فَلَم یُعطِهِ شَیئاً،فَقالَ عُبَیدُ اللَّهِ:وَدِدتُ أنَّهُ کانَ جاءَنی بِهِما حَیَّینِ فَمَنَنتُ بِهِما عَلی أبی جَعفَرٍ-یَعنی عَبدَ اللَّهِ بنَ جَعفَرٍ-.
وبَلَغَ ذلِکَ عَبدَ اللَّهِ بنَ جَعفَرٍ فَقالَ:وَدِدتُ أنَّهُ کانَ جاءَنی بِهِما فَأَعطَیتُهُ ألفَی ألفٍ 622 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة):ج 1 ص 478).
بیشتر منابع تاریخی،کودکان یادشده را فرزندان یا نوادگان عبد اللَّه بن جعفر میدانند و تنها در الأمالی صدوق (ص 143 ح 145)،با سندی ضعیف،آنان به مسلم بن عقیل علیه السلام نسبت داده شدهاند.
گفتنی است که گزارشهای صدوق و خوارزمی، (2)علاوه بر ضعف سند،به داستانسرایی شبیهترند.بنا بر این،متن آنها نیز ضعیف ارزیابی میگردد.
آمار اسیران کربلا،مختلف گزارش شده است.تعداد اسیران مرد،چهار نفر،پنج نفر،ده نفر و دوازده نفر،گزارش شده است.
نیز تعداد اسیران زن،چهار نفر،شش نفر و بیست نفر هم گزارش شده است.
بنا بر این،اظهار نظر قطعی در مورد تعداد اسرا،مانند تعداد شهدای کربلا،ممکن نیست؛لیکن نام شماری از اسیران که در منابع مختلف گزارش شده،ارائه میگردد.
1.علی بن الحسین (امام زین العابدین) علیه السلام.
2.محمّد بن علی بن الحسین (امام باقر) علیه السلام.
3.حسن بن حسن علیه السلام،معروف به حسن مُثنّا.وی فرزند امام حسن علیه السلام و همسرش،فاطمه دختر امام حسین علیه السلام بوده است.
4.عمرو بن حسن.
5.محمّد بن حسین.
6.قاسم بن عبد اللَّه بن جعفر.
7.قاسم بن محمّد بن جعفر.
8.محمّد بن عقیل.
1.زینب کبرا علیها السلام دختر امیر مؤمنان علیه السلام.
2.اُمّ کلثوم،دختر امیر مؤمنان علیه السلام.وی،«زینب صغرا»نیز نامیده شده و پدرش امیر مؤمنان علیه السلام است؛ولی ظاهراً مادرش فاطمه زهرا علیها السلام نیست؛زیرا امّ کلثومی که دختر فاطمه زهرا علیها السلام است،بنا بر مشهور،در زمان حیات امام حسن علیه السلام از دنیا رفته است.
3.فاطمه دختر امام علی علیه السلام.وی که«فاطمه صغرا»نیز نامیده شده،همسر ابو سعید بن عقیل بوده که در جریان کربلا به شهادت رسیده است.وی از راویان حوادث کربلاست.
احتمال دارد خطبه منسوب به فاطمه بنت الحسین علیه السلام از او باشد،چنان که محتمل است کنیه او امّ کلثوم بوده و امّ کلثومِ حاضر در کربلا،همو باشد.وفات وی و سکینه بنت الحسین علیه السلام،سال 117 هجری گزارش شده است.
4.فاطمه دختر امام حسن علیه السلام.
5.فاطمه،دختر امام حسین علیه السلام.
6.سَکینه،دختر امام حسین علیه السلام.
7.رَباب،همسر امام حسین علیه السلام.
1.مُرَقّع بن ثُمامه اسدی.بر پایه گزارشی،وی در کربلا مجروح شد و در کوفه از دنیا رفت.
2.سوّار بن عُمَیر جابری.وی در واقعه کربلا،مجروح و اسیر شد و شش ماه پس از آن،بر اثر جراحتهایی که برداشته بود،به شهادت رسید.نام وی در«زیارت ناحیه مقدّسه»،آمده است.
3.عمرو بن عبد اللَّه جُندَعی.او از مجروحان واقعه کربلاست که یک سال بعد از آن،به
شهادت رسید.در«زیارت ناحیه مقدّسه»،از وی یاد شده است.
4.عُقْبة بن سَمعان.وی،غلام رَباب،همسر امام حسین علیه السلام بوده است.شیخ طوسی رحمه اللَّه علیه او را در زمره یاران امام علیه السلام آورده است.او در تمام مسیر،همراه امام علیه السلام بوده و از راویان مشهور واقعه کربلاست.
پس از واقعه کربلا دستگیر و بازجویی شد و وقتی گفت«من بَردهام»،او را رها کردند.نام او در زیارت رجبیه آمده است.
5.ضحّاک بن عبد اللَّه مشرقی.وی که از گزارشگران حادثه کربلاست،همراهیِ خود با امام علیه السلام را مشروط به مفید بودن،کرده بود و پس از آن که مشخّص شد که سرنوشت،چیزی جز شهادت نیست،این موضوع را با امام علیه السلام در میان گذاشت.امام علیه السلام هم موافقت فرمود که اگر میتواند،خود را از حلقه محاصره دشمن،خارج کند.بدین سان،وی فرار را بر همراهی با امام علیه السلام و شهادت برگزید.
6.مسلم بن رباح.غلام علی بن ابی طالب علیه السلام و منشی ایشان بود.بر پایه برخی از گزارشها،وی در روز عاشورا،در کنار امام علیه السلام بوده؛ولی احتمالاً به دلیل برده بودن،در امان مانده است.
7.غلام عبد الرحمان بن عبد ربّه انصاری.او،روایتگر ماجرای تنویر (1)
تنویر:نوره کشیدن.
امام علیه السلام و برخی یارانش،و نیز شوخی کردن یاران امام علیه السلام با یکدیگر در شب عاشوراست.وی در واپسین ساعات واقعه عاشورا از صحنه نبرد،دور شد.1) (1)
620.الأخبار الطّوال: ابن زیاد،علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام را و هر کس را از حَرَم که با او بود،سوار کرد و آنان را همراه زَحر بن قیس و مِحقَن بن ثَعلَبه و شمر بن ذی الجوشن به سوی یزید بن معاویه روانه کرد. (1)
إنَّ ابنَ زِیادٍ جَهَّزَ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام ومَن کانَ مَعَهُ مِنَ الحَرَمِ،ووَجَّهَ بِهِم إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ مَعَ زَحرَ بنِ قَیسٍ ومِحقَنِ بنِ ثَعلَبَةَ وشِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ 623 (الأخبار الطوال:ص 260؛ [1]بغیة الطلب فی تاریخ حلب:ج 6 ص 2631). [2]
621.تاریخ الطبری -به نقل از غاز بن ربیعه جُرَشی-:عبید اللَّه فرمان داد که زنان حسین علیه السلام و کودکانش را آماده کنند و فرمان داد تا علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام را تا گردن در زنجیر کنند.سپس آنان را با مُحفِّز بن ثَعلَبه عائِذی (از تیره عائذه قریش) و شمر بن ذی الجوشن،روانه کرد.آن دو،کاروان را آوردند تا نزد یزید آمدند.علی بن الحسین علیه السلام در طول راه،با آن دو،کلمهای سخن نگفت تا [به شام ]رسیدند. (2)
622.الإرشاد: عبید اللَّه بن زیاد،پس از روانه کردن سر حسین علیه السلام،فرمان داد که زنان و
1) (1)
2) (2) إنَّ عُبَیدَ اللَّهِ أمَرَ بِنِساءِ الحُسَینِ وصِبیانِهِ فَجُهِّزنَ،وأمَرَ بِعَلِیِّ بنِ الحُسَینِ فَغُلَّ بِغُلٍّ إلی عُنُقِهِ،ثُمَّ سَرَّحَ بِهِم مَعَ مُحَفِّزِ بنِ ثَعلَبَةَ العائِذِیِّ-عائِذَةِ قُرَیشٍ-،ومَعَ شِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ،فَانطَلَقا بِهِم حَتّی قَدِموا عَلی یَزیدَ،فَلَم یَکُن عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ یُکَلِّمُ أحَداً مِنهُما فِی الطَّریقِ کَلِمَةً حَتّی بَلَغوا 624 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 460، [3]تاریخ دمشق:ج 57 ص 98).
کودکانِ او را آماده کنند و فرمان داد تا علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام را تا گردن در بند کنند.آن گاه،آنان را با مُجفِر بن ثَعلَبه عائذی و شمر بن ذی الجوشن،در پی سر،روانه کرد.آنان رفتند تا به حاملان سر رسیدند و علی بن الحسین علیه السلام در راه،کلمهای با آنان سخن نگفت تا [به شام ]رسیدند. (1)
إنَّ عُبَیدَ اللَّهِ بنَ زِیادٍ بَعدَ إنفاذِهِ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام أمَرَ بِنِسائِهِ وصِبیانِهِ فَجُهِّزوا،وأمَرَ بِعَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام فَغُلَّ بِغُلٍّ إلی عُنُقِهِ،ثُمَّ سَرَّحَ بِهِم فی أثَرِ الرَّأسِ مَعَ مُجفِرِ بنِ ثَعلَبَةَ العِائِذِیِّ وشِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ،فَانطَلَقوا بِهِم حَتّی لَحِقوا بِالقَومِ الَّذینَ مَعَهُمُ الرَّأسُ.ولَم یَکُن عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام یُکَلِّمُ أحَداً مِنَ القَومِ فِی الطَّریقِ کَلِمَةً حَتّی بَلَغوا 625 (الإرشاد:ج 2 ص 119، [1]إعلام الوری:ج 1 ص 473). [2]
623.تاریخ الیعقوبی: خانواده حسین علیه السلام و فرزندانش را به سوی شام بردند و سر حسین علیه السلام را بر نیزه کردند. (2)
بر پایه گزارش تاریخ الطبری (ج 5 ص 459)،تاریخ دمشق (ج 18 ص 445) و الإرشاد مفید (ج 2 ص 119)،پس از واقعه کربلا،ابتدا سر مقدّس سیّد الشهدا علیه السلام و سایر شهیدان را به شام فرستادند و پس از آن،اسیران را اعزام کردند؛لیکن طبق شماری دیگر از گزارشها،سرهای شهدا،همراه با اسیران به شام فرستاده شدهاند. (3)
برخی گزارشها هم حاکی از آن اند که سرهای شهیدان،همراه اسیرانْ اعزام شدند؛لیکن سر مقدّس سیّد الشهدا علیه السلام،پیش از کاروان به دمشق رسید. (4)
کاروان اسیران کربلا را پس از انتقال به کوفه،اندکی نگاه داشتند و سپس به سوی دمشق،پایتخت حکومت امویان،فرستادند.مسیر حرکت این کاروان،در کتب تاریخ و سیره،معیّن نشده است.از این رو،پیموده شدن هر کدام از مسیرهای میان کوفه و دمشقِ آن روزگار،محتمل است.
برخی خواستهاند با ارائه شواهدی،حرکت آنان را از یکی از این چند راه،قطعی نشان دهند؛ولی مجموع قرائن،ما را به اطمینان کافی نمیرساند. (1)
مرحوم حاج شیخ عبّاس قمّی در نَفَسُ المهموم (ص 388) میگوید:بدان که ترتیب منزلگاههایی که آنان در هر سفر،در آنها پیاده شدند و خوابیدند و یا [بدون خوابیدن] از آنها گذشتند،مشخّص نیست و در کتابهای معتبر نیز چیزی گفته نشده است؛بلکه در بیشتر آنها،از سفر اهل بیت [-ِ امام علیه السلام] به شام،سخنی به میان نیامده است.
ما ابتدا راههای موجود آن روزگار را بر میشمریم و سپس،قرائن ارائه شده را بررسی میکنیم.ذکر این نکته پیش از ورود به بحث،لازم است که میان کوفه و دمشق،فقط سه راه اصلی بوده است.البتّه هر کدام از این راهها،در بخشی از مسیر،فرعیهای متعدّد کوتاه و بلندی هم داشتهاند که طبیعی است. (2)
کوفه،در عرض جغرافیاییِ حدود 32 درجه و دمشق،در عرض جغرافیاییِ حدود
33 واقع است.این،بدان معناست که مسیر طبیعی میان این دو شهر،تقریباً بر روی یک مدار،قرار دارد و نیازی به بالا رفتن و پایین آمدن بر روی زمین،جز در حدّ کسری از یک درجه نیست.بر روی این مدار،راهی واقع بوده که به«راه بادیه»مشهور بوده است.این مسیر،کوتاهترین راه بین این دو شهر است و حدود 923 کیلومتر (1)
فاصله کوفه تا شام به خط کاملاً مستقیم 867 کیلومتر است.
مسافت داشته است.مشکل اصلی این راه کوتاه،گذشتن آن از صحرای بزرگ میان عراق و شام است که از روزگاران کهن،به«بادیة الشام»مشهور بوده است.این مسیر،برای افرادی قابل استفاده بوده که امکانات کافی (بویژه آب) برای پیمودن مسافتهای طولانی میان منزلهای دور از همِ صحرا را داشتهاند،هر چند،گاهی شتاب مسافر،او را وادار به پیمودن این مسیر میکرده است.
گفتنی است در صحراها،شهرهای بزرگ،وجود ندارند؛امّا این به معنای نبودن راه یا چند آبادی کوچک نیست.
فرات،یکی از دو رود بزرگ عراق است که از ترکیه سرچشمه میگیرد و پس از گذشتن از سوریه و عراق،به خلیج فارس میپیوندد.کوفیان،برای مسافرت به شمال عراق و شام،از کناره این رود،حرکت میکردند تا هم به آب،دسترس داشته باشند و هم از امکانات شهرهای ساخته شده در کناره فرات،استفاده کنند.گفتنی است لشکرهای انبوه و کاروانهای بزرگ که به آب فراوان نیاز داشتند،ناگزیر از پیمودن این مسیر بودند. (2)
این مسیر،ابتدا از کوفه به مقدار زیادی به سوی شمال غرب میرود و سپس از آن جا به سوی جنوب،بر میگردد و با گذر از بسیاری از شهرهای شام،به دمشق
میرسد.این راه،انشعابهای متعدّد داشته و با طول تقریبی 1190 تا 1333 کیلومتر،جایگزین مناسبی برای راه کوتاه،امّا سختِ بادیه بوده است.مجموع این راه و راه بادیه را میتوان به یک مثلّث،تشبیه کرد که قاعده آن،راه بادیه است.
دجله،دیگر رود بزرگ عراق است و آن نیز مانند فرات،از ترکیه سرچشمه میگیرد؛امّا از شام نمیگذرد و درگذشته،برای رفتن به شمال شرق عراق،از مسیر کناره آن،استفاده میکردهاند.این راه،مسیر اصلی میان کوفه و دمشق،نبوده است و باید پس از پیمودن مقدار کوتاهی از آن،کم کم به سمت غرب پیچید و پس از طیّ مسیر نه چندان کوتاهی،به راه کناره فرات پیوست و از آن طریق،وارد دمشق شد.
این مسیر را میتوان سه ضلع از یک مستطیل دانست که ضلع دیگر طولیِ آن را راه بادیه و سه ضلع یاد شده آن را:مسافت پیموده شده از کوفه به سمت شمال،راه پیموده شده به سمت غرب،و راه پیموده شده به سمت جنوب-که بازگشت به بخشی از مسیر پیموده شده قبلی است-،تشکیل میدهند.از این رو،از همه راههای دیگر،طولانیتر است و طول آن،حدود 1545 کیلومتر است.این راه را«راه سلطانی»نامیدهاند.
ما دلیل روشن و گزارش تاریخی معتبر و کهنی برای اثبات عبور کاروان اسیران کربلا از یکی از این سه راه،در دست نداریم و حدیثی نیز از اهل بیت علیهم السلام در این باره به ما نرسیده است.آنچه در دسترس ماست،برخی نشانههای جزئی و ناکافی اند که به صورت پراکنده،در برخی کتابها آمدهاند،و نیز قصّهپردازیها و شرححالهای بیسند و نامعتبری که در کتابهای غیر قابل استناد (مانند مقتل ساختگی منسوب به ابو مِخنَف)،آمده و سپس در کتابهای دیگر،تکرار شدهاند. (1)
از جمله،ر.ک:طریق الکرام من الکوفة إلی الشام.
اینک،نشانههای1) (1)
جزئیِ پیشگفته را بررسی میکنیم:
1.در معجم البلدان-که یک کتاب کهن جغرافیایی است-در معرّفی بخشی از شهر حَلَب در شام،آمده است:
در غرب شهر و در دامنه کوه جوشن،قبر محسن بن حسین علیه السلام است که گمان دارند وقتی اسیران [کربلا] را از عراق به دمشق میبردند،او از مادرش سقط شده است و یا کودکی بوده است همراه آنان که در حَلَب،در گذشته و همان جا دفن شده است (1)
معجم البلدان:ج 2 ص 284 و 186. [1]این مطلب،در بغیة الطلب فی تاریخ حلب (ج1 ص 411-414)،مفصّلتر آمده است.
.معلوم است که این گزارش،در صورت درستی،عبور کاروان از راه بادیه را نفی میکند (زیرا حَلَب،در آن مسیر قرار ندارد)؛امّا به تنهایی نمیتواند یکی از دو مسیر سلطانی (کناره دجله) و یا کناره فرات را تأیید کند؛زیرا این دو راه،در مسافتی طولانی،با هم مشترک هستند و منطقه حَلَب،در مسیر هر دو راه قرار دارد.
از سوی دیگر،به کار رفتن واژه«یزعمون (گمان دارند)»از سوی مؤلّف معجم البلدان،بر قابل استناد نبودن این پندار،دلالت دارد،بویژه آن که فرزندی به نام محسن و یا همسر بارداری از امام حسین علیه السلام در وقایع کربلا،سراغ نداریم و سخنی از آنها در کتابهای در دسترس،نیامده است،و وجود شهرت محلّی،بر فرض درستی گزارش،از حدّ یک عقیده عمومیِ معمولی،فراتر نمیرود.
2.ممکن است برخی بر اساس یکی بودن مسیر بردن سرِ امام حسین علیه السلام و حرکت کاروان اسیران واقعه کربلا،با استناد به گزارش ابن شهرآشوب-که به نقل از نطنزی،به ماجرای برخورد راهب صومعه با سرِ امام حسین علیه السلام،در منزل قِنَّسرین (در شمال شام) پر داخته است-، (2)بخواهند عبور از راه سلطانی را اثبات کنند.
پاسخ این گروه،آن است که پیشفرض این استدلال،یعنی یکی بودن مسیر
حرکت کاروان اسیران و سرِ مبارک امام حسین علیه السلام،مسلّم نیست و این احتمال،وجود دارد که سر را در شهرها چرخانده باشند؛امّا اسیران را از راهی کوتاهتر برده باشند.حتّی در برخی اخبار،آمده است که سر مطهّر امام علیه السلام را پس از ورود اسرا به شام،در شهرهای شام نیز گردانیدند،چنان که در شرح الأخبار آمده است:
آن گاه یزید ملعون،دستور داد که سرِ حسین علیه السلام را در شهرهای شام و دیگر شهرها بگردانند (1)
شرح الأخبار:ج 3 ص 159.
.مطابق این نقل،این امکان وجود دارد که سر مطهّر امام علیه السلام،پس از رسیدن به شام،به مناطقی چون موصل و نَصیبین هم-که در راه سلطانی قرار دارند-،رسیده باشد.
از این رو،احتمال دارد که این گونه حوادثِ گزارش شده،مربوط به روزگار چرخاندن سر پس از رسیدن اسیران به شام بوده و یا در مسیر حرکت آنان به سوی شام،اتّفاق افتاده باشد.
همین احتمال،در باره مکانهایی که به«رأس الحسین علیه السلام»موسوماند،وجود دارد.ابن شهرآشوب،در ذکر مناقب امام علیه السلام آورده است:
از فضیلتهای ایشان (امام حسین علیه السلام)،کراماتی است که از مکانهایی که به آنها«رأس الحسین علیه السلام»گفته میشود و از کربلا تا عَسقَلان و در میان آن دو (موصل و نَصیبین و حَماه و حِمْص و دمشق و جز اینها) قرار دارند،دیده شده است (2).
در باره این مناطق،علاوه بر این که ابن شهرآشوب،تصریح نکرده که اسیران یا سر مطهّر،از آنها گذر داده شدهاند،این احتمال وجود دارد که چون سالیان درازی در قلمرو حکومتهای شیعی یا دوستدار اهل بیت علیهم السلام (مانند:آل حَمْدان و فاطمیان) بودهاند،در آنها به هر دلیل یا انگیزهای (چه واقعیت،چه یادبود و چه خواب و...)،
1) (1)
2) (2) المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 82. [1]در باره«رأس الحسین»های موجود در مناطق مورد اشاره و حتّی خارج از این مناطق و ارزیابی تاریخی آنها،ر.ک:نگاهی نو به جریان عاشورا:ص355 (مقاله«رأس الحسین و مقامهای آن»،به قلم مصطفی صادقی)،تاریخ در آینه پژوهش:ش 26 ص 79 (مقاله«محلّ دفن سر مطهّر امام حسین علیه السلام و دیگر شهیدان»،به قلم محسن رنجبر)،أهل البیت فی مصر،خسروشاهی.
«رأس الحسین»هایی ایجاد شده باشد،چنان که رأس الحسینِ موجود در قاهره،در زمان فاطمیان،ایجاد شد.
افزون بر این،ماجرای راهب و سر،برای برخی مکانهای دیگر هم ذکر شده که به دلیل بعید بودن تکرار این ماجرا،گزارش ابن شهرآشوب،دستخوشِ تعارض میگردد؛زیرا یکی از مکانهای ذکر شده،دِیْری در اوایل راه است و با قِنَّسرین-که در اواخر راه واقع است-،همخوان نیست.
گفتنی است بر فرض صحّت گزارش ابن شهرآشوب نیز،گذشتن کاروان اسیران از راه سلطانی اثبات نمیشود؛زیرا بخشی از راه سلطانی،با راه فرات،مشترک است و منطقه قِنَّسرین،در مسیر کناره فرات نیز قرار دارد.البتّه این گزارش،در صورت درستی،عبور از راه بادیه را نفی میکند.
3.به گمان ما و بر خلاف آنچه در عصر اخیر رواج یافته،گذشتن کاروان اسیران کربلا از راه سلطانی،کمترین احتمال را دارد؛زیرا دورترین راه است و اساساً راهی نیست که برای کاروانی کوچک-که به اسارت میروند،نه برای گردشگردی-،انتخاب شود.افزون بر این که پیموده شدن این راه،مدرک معتبری ندارد و مستند این قول،مقتل منسوب به ابو مِخنَف است. (1)
مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف:ص 180.
از سوی دیگر،پذیرش عبور از راه طولانیِ سلطانی،با ماجرای«اربعین»و این که اسیران در بازگشت از شام،در اوّلین اربعین واقعه عاشورا بر سرِ مزار حسین علیه السلام حاضر شده باشند (چنان که در مقتل منسوب به ابو مخنف آمده است) نیز ناسازگار است. (2)
ممکن است گفته شود که قدرتنماییِ دستگاه حاکم،اقتضا میکرده که اسیران را از درون شهرها عبور دهند و از این رو،آنان را از راه سلطانی بردهاند؛امّا این دلیل با بردن اسیران از مسیر کناره فرات نیز سازگار است؛زیرا در این مسیر هم شهرهای مهمّی واقع بوده است.افزون بر این،با چرخاندن سرهای شهدا نیز این قدرتنمایی
به انجام میرسیده و به چرخاندن گروهی اندک (در حدّ یک خاندان کوچک و متشکّل از چند زن و کودک)،نیازی نبوده است؛زیرا این کار،اگر نشانه ضعف حکومت نباشد،نشانه قدرت آن هم شمرده نمیشود،بویژه که دستگاه حاکم،شجاعت و سخنوریِ امام زین العابدین علیه السلام و زینب کبرا علیها السلام و دیگر اسیران را در کوفه،شاهد بوده است.از این رو،سیاست،اقتضا داشته که اسیران را از بیراهه ببرند و در شهرها نچرخانند.
4.بر اساس آنچه گفته شد،تنها نکتهای که میتواند حرکت کاروان اسیران از راه سلطانی و یا راه کناره فرات را بر راه بادیه ترجیح دهد،دسترس داشتن به آب رودخانه است که این نیز با توجّه به کوچک بودن کاروان و امکان حمل آب با شتر،چندان وجه استواری نیست.مؤیّد این نکته،عدم ذکر جزئیّات سفر و نبودن گزارشی در باره رسیدن کاروان به شهرها و یا دست کم،یکی دو شهر مهمّ سرِ راه است،که خود،نشان از پیمودن مسیر بیابانی و یا حتّی بیراهه است.
5.برخی شواهد که میتوانند موجب ترجیح راه بادیه بر دو راه دیگر گردند،عبارتاند از:
یک.راه کناره فرات و راه سلطانی،هر دو،دارای شهرهای بسیاری بودهاند و اگر این راهها،مسیر حرکت اسیران میبود،بایستی نقلهایی از مواجهه مردم این شهرها با کاروانیان یا مشاهده شدن آنان در آن شهرها،در منابع معتبر میآمد-چنان که در کربلا و کوفه و شام،چنین گزارشهایی وجود دارد-،در حالی که در این باره،هیچ نقلی نیامده است.بنا بر این،به نظر میرسد که مسیر حرکت اسیران،از جایی بوده که کمترین حضور مردمی را داشته که همان مسیر بادیه است.
دو.اعتراضهایی که از لحظه شهادت امام حسین علیه السلام علیه حکومت امَوی،حتّی به وسیله برخی طرفداران حکومت و خانواده جنایتکاران،انجام یافت و بازتابی که واقعه عاشورا در کوفه به وجود آورد،قاعدتاً حکومت را از این که اسیران و سر مطهّر امام علیه السلام را از مسیر شهرها و آبادیهای پُرجمعیتْ عبور دهند،باز میداشت.متن کامل
بهایی نیز مؤیّد این مسئله است:
مَلاعین که سرِ حسین علیه السلام [را] از کوفه بیرون آوردند،خائف بودند از قبائل عرب که غوغا کنند و از ایشان،باز ستانند.پس راهی [را ]که به عراق است،ترک کردند و بیراه میرفتند (1)
کامل [1]بهایی:ج 2 ص 291.
.سه.سرعت انجام گرفتن کار،در کارهای حکومتی،یک اصل است.لازمه رعایت این اصل،گذر از کوتاهترین و سریعترین مسیر بوده است.
به دلیل نبودِ دلایل روشن و قابل اعتماد،نمیتوان اظهار نظر قطعی کرد؛ولی با توجّه به نکاتی که گذشت عبور کاروان اسیران کربلا از مسیر بادیه،احتمال بیشتری را به خود اختصاص میدهد.
بر اساس محاسبات انجام شده، (2)فاصله میان دمشق تا مدینه،تقریباً 1229 کیلومتر است و با احتساب دمشق و مدینه،شامل 32 منزل بوده است.کاروان اسیران،در بازگشت از شام،قطعاً این مسیر را پیمودهاند و چنانچه در ضمن حرکت،به کربلا هم رفته باشند،مسیرِ بسیار طولانیتری را سپری کردهاند.
حرکت پُررنج خانواده امام علیه السلام و همراهان،از مدینه آغاز شد و به مدینه نیز ختم گردید و حدّ اقل مسیری که این بزرگواران طی کردهاند (با فرض رفتن از کوفه به دمشق از کوتاهترین مسیر،یعنی راه بادیه،و عدم احتساب رفتنِ مجدّد به کربلا)،حدود 4100 کیلومتر است.
624.الإقبال -به نقل از کتاب المصابیح،به سندش از امام صادق علیه السلام،از پدرش امام باقر علیه السلام-:از پدرم علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام در باره بردن او به سوی یزید پرسیدم.
فرمود:«مرا بر شتری لَنگ و بدون جهاز،سوار کردند و سر حسین علیه السلام بر بالای عَلَمی بود و زنانمان،پشت سرِ من بر استرانی بدون پالان،سوار بودند.کسانی که ما را میبردند،از پشت سر و گرداگردمان،با نیزه،ما را احاطه کرده بودند و آزار میدادند.اگر اشکی از دیده یکی از ما فرو میچکید،با نیزه به سرش میکوبیدند،تا آن که وارد شام شدیم.جارچی جار زد:ای شامیان ! اینان،اسیران اهل بیتِ ملعون اند». (1)
سَأَلتُ أبی عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام عَن حَملِ یَزیدَ لَهُ،فَقالَ:حَمَلَنی عَلی بَعیرٍ یَطلُعُ بِغَیرِ وِطاءٍ،ورَأسُ الحُسَینِ علیه السلام عَلی عَلَمٍ،ونِسوَتُنا خَلفی عَلی بِغالٍ اکُفٍ،وَالفارِطَةُ خَلفَنا وحَولَنا بِالرِّماحِ،إن دَمَعَت مِن أحَدِنا عَینٌ قُرِعَ رَأسُهُ بِالرُّمحِ،حَتّی إذا دَخَلنا دَمِشقَ صاحَ صائِحٌ:یا أهلَ الشّامِ هؤُلاءِ سَبایا أهلِ البَیتِ المَلعونِ ! 627 (الإقبال:ج 3 ص 89، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 154 ح 3). [2]
625.الملهوف: عبید اللَّه بن زیاد،به یزید بن معاویه نوشت و او را از کشته شدن حسین علیه السلام و اخبار خانوادهاش باخبر کرد...و هنگامی که نوشته ابن زیاد به یزید بن معاویه رسید و از واقعه آگاه شد،پاسخ نامه را داد و او را مأمور روانه کردن سر حسین علیه السلام و سرهای کشتگانِ همراه او،و نیز اثاث و زنان و خانواده حسین علیه السلام کرد.
ابن زیاد هم مِحفَر (/مُحَفِّز) بن ثَعلَبه عائذی را خواست و سرها و اسیران و زنان را به او سپرد.مِحفَر،آنان را تا شام به سانِ اسیران کفّار برد و اهالیِ همه جا،صورتهای آنان را میدیدند. (2)
فَاستَدعَی ابنُ زِیادٍ بِمِحفَرِ بنِ ثَعلَبَةَ العائِذِیِّ،فَسَلَّمَ إلَیهِ الرُّؤوسَ وَالاُساری وَالنِّساءَ،فَسارَ بِهِم مِحفَرٌ إلَی الشّامِ کَما یُسارُ بِسَبایَا الکُفّارِ،یَتَصَفَّحُ وُجوهَهُنَّ أهلُ الأَقطارِ 628 (الملهوف:ص 207،بحار الأنوار:ج 45 ص 121-124). [3]
1) (1)
2) (2) کَتَبَ عُبَیدُ اللَّهِ بنِ زِیادٍ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ یُخبِرُهُ بِقَتلِ الحُسَینِ علیه السلام وخَبرِ أهلِ بَیتِهِ...وأمّا یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ فَإِنَّهُ لَمّا وَصَلَ إلَیهِ کِتابُ ابنِ زِیادٍ ووَقَفَ عَلَیهِ،أعادَ الجَوابَ إلَیهِ یَأمُرُهُ فیهِ بِحَملِ رَأسِ الحُسَینِ علیه السلام ورُؤوسِ مَن قُتِلَ مَعَهُ،وبِحَملِ أثقالِهِ ونِسائِهِ وعِیالِهِ.
626.أنساب الأشراف: عبید اللَّه بن زیاد،فرمان داد تا علی بن الحسین علیه السلام را تا گردن در بند کنند و زنان و کودکانِ امام حسین علیه السلام را آماده کرد و آن گاه،آنان را با مُحفِز بن ثَعلَبه از تیره عائذه قریش و شمر بن ذی الجوشن روانه کرد.برخی میگویند:سر حسین علیه السلام را نیز با مُحفِّز روانه کرد.
هنگامی که در درگاه یزید ایستادند،مُحفِّز،صدایش را بلند کرد و گفت:ای امیر مؤمنان ! این،مُحفِّز بن ثَعلَبه است که فرومایگان تبهکار را برایت آورده است. (1)
أمَرَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ بِعَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام فَغُلَّ بِغُلٍّ إلی عُنُقِهِ،وجَهَّزَ نِساءَهُ وصِبیانَهُ،ثُمَّ سَرَّحَ بِهِم مَعَ مُحَفِّزِ بنِ ثَعلَبَةَ مِن عائِذَةِ قُرَیشٍ،وشِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ.وقَومٌ یَقولونَ:بُعِثَ مَعَ مُحَفِّزٍ بِرَأسِ الحُسَینِ أیضاً.
فَلَمّا وَقَفوا بِبابِ یَزیدَ رَفَعَ مُحَفِّزٌ صَوتَهُ فَقالَ:یا أمیرَ المُؤمِنینَ ! هذا مُحَفِّزُ بنُ ثَعلَبَةَ أتاکَ بِاللِّئامِ الفَجَرَةِ 629 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 416، [1]تاریخ الطبری:ج 5 ص 460). [2]
627.تذکرة الخواص -به نقل از عبد الملک بن هشام نحوی بصری-:ابن زیاد،سر حسین علیه السلام را همراه اسیرانِ در بند کشیده شده،به سوی یزید بن معاویه روانه کرد.میان اسیران،زنان و پسر بچهها و دختر بچههای دختران پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله هم بودند که بر شترانی بدون جهاز،بسته شده بودند و سر و صورتشان باز بود.
هر گاه در جایی فرود میآمدند،سر را از صندوق مخصوص آن،بیرون میآوردند و بر سر نیزه میکردند و از آن در طول شب تا وقت حرکت،حراست میکردند.آن گاه آن را به صندوق،باز میگرداندند و حرکت میکردند. (2)
1) (1)
2) (2) أنفَذَ ابنُ زِیادٍ رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ مَعَ الاُساری مُوَثَّقینَ فِی الحِبالِ،مِنهُم نِساءٌ وصِبیانٌ وصَبِیّاتٌ مِن بَناتِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله عَلی أقتابِ الجِمالِ مُوَثَّقینَ،مُکَشَّفاتِ الوُجوهِ وَالرُّؤوسِ،وکُلَّما نَزَلوا مَنزِلاً أخرَجُوا الرَّأسَ مِن صُندوقٍ أعَدّوهُ لَهُ،فَوَضَعوهُ عَلی رُمحٍ وحَرَسوهُ طولَ اللَّیلِ إلی وَقتِ الرَّحیلِ،ثُمَّ یُعیدوهُ إلَی الصُّندوقِ ویَرحَلوا 630 (تذکرة الخواصّ:ص 263). [3]
628.المزار الکبیر -در«زیارت ناحیه مقدّسه»-:سرت را بر نیزه کردند و خانوادهات را مانند بندگان،اسیر نمودند و با زنجیر آهنین،به بند کشیدند و بر روی مَرکبهای بدون جهاز،سوار نمودند و باد داغ نیمروزی،صورتهاشان را میسوزانْد.آنان را در دشتها و صحراها میراندند و دستانشان را به گردنهایشان بسته بودند و آنها را در بازارها میچرخاندند. (1)
رُفِعَ عَلَی القَنا رَأسُکَ،وسُبِیَ أهلُکَ کَالعَبیدِ،وصُفِّدوا فِی الحَدیدِ فَوقَ أقتابِ المَطِیّاتِ،تَلفَحُ وُجوهَهُم حَرُّ الهاجِراتِ،یُساقونَ فِی البَراری وَالفَلَواتِ،أیدیهِم مَغلولَةٌ إلَی الأَعناقِ،یُطافُ بِهِم فِی الأَسواقِ 631 (المزار الکبیر:ص 505،مصباح الزائر:ص 233). [1]
629.تاریخ الیعقوبی: عبد اللَّه بن عبّاس به یزید نوشت:«...هان ! از شگفتترینِ شگفتیها-و تا زندهای،روزگار،شگفتیها را به تو نشان خواهد داد-این است که تو دختران عبد المطّلب و نوجوانان کوچکِ نسل او را مانند اسیرانِ احضار شده،به سوی شام بردی.تو به مردم نمودی که بر ما چیره شدهای و بر ما فرمان میرانی.
سوگند به جانم،اگر صبح و شام از [قیام] من،در امان باشی،امیدوارم که از زخم زبان و شکستن (انتقاد) و بستنم در امان نباشی.پس شادیات نپاید و خداوند،تو را پس از کشتاری که از خاندان پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله کردی،جز اندکی مهلت ندهد،تا آن که تو را سخت و دردناک بگیرد و نکوهیده و گنهکار،از دنیا بیرون ببرد.بیپدر ! زندگی کن-که به خدا سوگند-،دستاوردت،تو را نزد خدا،فرو کشیده و پست کرده است.سلام بر هر که خدا را فرمان برد !». (2)
1) (1)
2) (2) کَتَبَ إلَیهِ [أی إلی یَزیدَ] عَبدُ اللَّهِ بنُ عَبّاسٍ:...ألا ومِن أعجَبِ الأَعاجیبِ-وما عِشتَ أراکَ الدَّهرُ العَجیبَ-حَملُکَ بَناتِ عَبدِ المُطَّلِبِ وغِلمَةً صِغاراً مِن وُلدِهِ إلَیکَ بِالشّامِ کَالسَّبیِ المَجلوبِ،تُرِی النّاسَ أنَّکَ قَهَرتَنا،وأنَّکَ تَأَمَّرُ عَلَینا،ولَعَمری لَئِن کُنتَ تُصبِحُ وتُمسی آمِناً لِجُرحِ یَدی،إنّی لَأَرجو أن یَعظُمَ جِراحُکَ بِلِسانی ونَقضی وإبرامی،فَلا یَستَقِرُّ بِکَ الجَذَلُ،ولا یُمهِلُکَ اللَّهُ بَعدَ قَتلِکَ عِترَةَ رَسولِ اللَّهِ إلّا قَلیلاً،حَتّی یَأخُذَکَ أخذاً ألیماً،فَیُخرِجَکَ اللَّهُ مِنَ الدُّنیا ذَمیماً أثیماً،فَعِش لا أباً لَکَ،فَقَد وَاللَّهِ أرداکَ عِندَ اللَّهِ مَا اقتَرَفتَ،وَالسَّلامُ عَلی مَن أطاعَ اللَّهَ 632 (تاریخ الیعقوبی:ج 2 ص 248-250؛ [2]المعجم الکبیر:ج 10 ص 243 ح 10590).
630.بستان الواعظین: حسین علیه السلام زمانی که کشته شد،آب خواست،ولی به او ندادند و با زبان تشنه،کشته شد و نزد خدا رفت و خداوند،او را از نوشیدنی بهشتی،سیراب ساخت.او را آنچنان،سر بُریدند و خانوادهاش را به اسارت بردند و در حالی سرهایشان باز بود،با مَرکبهای بدون جهاز و پالان،حرکتشان دادند،تا وارد دمشق شدند،در حالی که سرِ حسین علیه السلام،در میانشان بر بالای نیزه بود.هرگاه یکی از آنان با دیدن سر میگریست،نگهبانان،او را با تازیانه میزدند.اهل ذمّه،در بازار دمشق برای تماشای آنان،صف کشیده بودند و به صورتشان،آب دهان میانداختند تا این که بر درِ کاخ یزید،متوقّف شدند.
یزید،دستور داد تا سر حسین علیه السلام را بر در بیاویزند،در حالی که خانواده امام علیه السلام در اطرافش بودند.همچنین،نگهبانانی را بر آن گماشت و دستور داد که:هرگاه یکی از آنان گریست،او را بزنید.
آنان،همچنان ماندند،در حالی که سر حسین علیه السلام در میان آنها به مدّت نُه ساعت،در روز آویزان بود.اُمّ کلثوم،سرش را بلند کرد و سرِ حسین علیه السلام را دید و گریست و گفت:ای پدر بزرگ (منظورش پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله بود)! این،سرِ حبیب تو حسین است که آویزان شده است.
سپس گریست.یکی از نگهبانان،دستش را بالا برد و به صورت امّ کلثوم زد که به تمامی صورت او آسیب زد.در دَم،دست نگهبان،از کار افتاد. (1)
إنَّ الحُسَینَ علیه السلام استَسقی ماءً حینَ قُتِلَ؛فَمُنِعَ مِنهُ،وقُتِلَ وهُوَ عَطشانُ،وأتَی اللَّهَ حَتّی سَقاهُ من شَرابِ الجَنَّةِ،وذُبِحَ ذَبحاً،وسُبِیَت حَرَمُهُ وحُمِلنَ مُکَشَّفاتِ الرَّؤوسِ عَلَی الاُکُفِ بِغَیرِ وِطاءٍ،حَتّی دَخَلنَ دِمَشقَ ورَأسُ الحُسَینِ بَینَهُنَّ عَلی رُمحٍ،إذا بَکَت إحداهُنَّ عِندَ رُؤیَتِهِ ضَرَبَها حارِسٌ بِسَوطِهِ،ووَقَفَ أهلُ الذِّمَّةِ لَهُنَّ فی سوقِ دِمَشقَ یَبصُقونَ فی وُجوهِهِنَّ،حَتّی وَقَفنَ بِبابِ یَزیدَ،فَأَمَرَ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام فَنُصِبَ عَلَی البابِ وجَمیعُ حَرَمِهِ حَولَهُ،ووُکِّلَ بِهِ الحَرَسُ،وقالَ:إذا بَکَت مِنهُنَّ باکِیَةٌ فَالِطموها.
فَظَلَلنَ ورَأسُ الحُسَینِ علیه السلام بَینَهُنَّ مَصلوبٌ تِسعَ ساعاتٍ مِنَ النَّهارِ.وإنَّ امَّ کُلثومٍ رَفَعَت رَأسَها،فَرَأَت رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام فَبَکَت،وقالَت:یا جَدّاه-تُریدُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله-هذا رَأسُ حَبیبِکَ الحُسَینِ مَصلوبٌ،وبَکَت،فَرَفَعَ یَدَهُ بَعضُ الحَرَسِ ولَطَمَها لَطمَةً حَصَرَ وَجهَها،وشَلَّت یَدُهُ مَکانَهُ 633 (بستان الواعظین:ص 263 ح 419). [1]
1) (1)
631.قرب الإسناد -به نقل از عبد اللَّه بن میمون،از امام صادق علیه السلام،از پدرش امام باقر علیه السلام-:هنگامی که خاندان حسین علیه السلام را بر یزید وارد کردند،روز بود و صورتهای آنان باز بود.شامیان جفاکار گفتند:ما اسیرانی نیکوتر از اینها ندیدهایم.شما کیستید؟!
سکینه دختر حسین علیه السلام گفت:ما اسیران خاندان محمّدیم. (1)
لَمّا قُدِمَ عَلی یَزیدَ بِذَرارِیِّ الحُسَینِ،اُدخِلَ بِهِنَّ نَهاراً مَکشوفاتٍ وُجوهُهُنَّ،فَقالَ أهلُ الشَّامِ الجُفاةُ:ما رَأَینا سَبیاً أحسَنَ مِن هؤُلاءِ،فَمَن أنتُم؟
فَقالَت سُکَینَةُ بِنتُ الحُسَینِ:نَحنُ سَبایا آلِ مُحَمَّدٍ 634 (قرب الإسناد:ص 26 ح 88،الأمالی،صدوق:ص 230 ح 242). قرب الإسناد:ص 26 ح 88، [1]الأمالی،صدوق:ص 230 ح 242). [2]
632.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی -به نقل از زید،از پدرش امام زین العابدین علیه السلام-:سهل بن سعد (2)
سهل تا زمان حَجّاج،عمر کرد و در سال 74 ق،گرفتار [مجازات] حَجّاج شد.وی از جمله کسانی است که حَجّاج به گردنشان،مُهر زد تا خوار شوند و مردم از آنان،حرفشنوی نداشته باشند.وی به سال 88 ق،در 96 یا 91 یا صد سالگی در گذشت.گفته میشود که او آخرین صحابهای است که در مدینه از دنیا رفت.
گفت:به سوی بیت المقدّس،روانه شدم و به [شهرهای] شام رفتم.در شهری پُر آب و درخت دیدم که پارچه و پرده و دیبا آویختهاند و شاد و خوشحال اند و زنانی هم پیش آنان،دف و طبل میزنند.با خود گفتم:شاید شامیان،عیدی دارند که آن را نمیشناسیم.دیدم مردمی سخن میگویند.گفتم:ای مردم ! آیا شما در شام،عیدی دارید که ما آن را نمیشناسیم؟!1) (1)
2) (2) ابو العبّاس سهل بن سعد بن مالک بن خالد بن ثعلبة بن حارثه انصاری ساعدی مدنی-که کنیه او را ابو یحیی نیز گفتهاند-،از صحابه پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و امیر مؤمنان علیه السلام است.نام وی،حزن بود؛ولی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله آن را تغییر داد.او از هفده نفری است که واقعه غدیر را برای امام علی علیه السلام گواهی دادند.امام حسین علیه السلام نیز او را در سخنرانیاش در عاشورا،برای این حدیث پیامبر صلی اللَّه علیه و آله:«حسن و حسین،دو سَرور جوانان اهل بهشت اند»،به گواهی گرفت.
گفتند:ای پیرمرد ! تو را غریبه میبینیم؟
گفتم:من سهل بن سعد هستم.پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را دیدهام و از او حدیث شنیدهام.
گفتند:ای سهل ! آیا تعجّب نمیکنی که آسمان،خون نمیبارد و زمین،ساکنانش را فرو نمیبرد؟
گفتم:چرا این گونه شود؟
گفتند:این،سر حسین،از خاندان پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله است که آن را از سرزمین عراق به شام،هدیه میبرند و اکنون میرسد.
گفتم:شگفتا! سر حسین را به هدیه میبرند و مردم،خوشحالی میکنند؟! از کدام دروازه میآورند؟
مردم به دروازهای به نام«دروازه ساعات»،اشاره کردند.به سوی آن رفتم و آنجا که بودم،پرچمهایی پی در پی آمد و اسبسواری را دیدم که به دستش نیزه سرشکستهای بود و سری بر آن بود که شبیهترینِ صورتها به پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله بود و در پی آن،زنانی سوار بر شتران بدون جهاز آمدند.
به یکی از آنها نزدیک شدم و به او گفتم:ای دختر ! تو کیستی؟
گفت:سَکینه دختر حسین.
به او گفتم:آیا درخواستی از من داری؟من،سهل بن سعد هستم که جدّت را دیده و از او حدیث شنیدهام.
سکینه گفت:ای سهل ! به حامل سر بگو که سر را جلوی ما ببرد تا مردم به دیدن او سرگرم شوند و به ما نگاه نکنند،که ما حرم پیامبر خدا هستیم.
سهل گفت:به حامل سر،نزدیک شدم و به او گفتم:آیا درخواستم را اجابت میکنی تا در عوض،چهارصد دینار بگیری؟
گفت:درخواستت چیست؟
گفتم:سر را جلوتر از اهل حرم،حرکت بده.
او چنین کرد و من هم آنچه را وعده داده بودم،به او پرداختم. (1)
إنَّ سَهلَ بنَ سَعدٍ قال:خَرَجتُ إلی بَیتِ المَقدِسِ حَتّی تَوَسَّطتُ الشّامَ،فَإِذا أنَا بِمَدینَةٍ مُطَّرِدَةِ الأَنهارِ کَثیرَةِ الأَشجارِ،قَد عَلَّقُوا السُّتورَ وَالحُجُبَ وَالدّیباجَ،وهُم فَرِحونَ مُستَبشِرونَ،وعِندَهُم نِساءٌ یَلعَبنَ بِالدُّفوفِ وَالطُّبولِ،فَقُلتُ فی نَفسی:لَعَلِّ لِأَهلِ الشّامِ عیداً لا نَعرِفُهُ نَحنُ،فَرَأَیتُ قَوماً یَتَحَدَّثونَ،فَقُلتُ:یا هؤُلاءِ ! ألَکُم بِالشّامِ عیدٌ لا نَعرِفُهُ نَحنُ؟!
قالوا:یا شَیخُ! نَراکَ غَریباً.
فَقُلتُ:أنَا سَهلُ بنُ سَعدٍ،قَد رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله وحَمَلتُ حَدیثَهُ.
فَقالوا:یا سَهلُ! ما أعجَبَکَ السَّماءُ لا تَمطُرُ دَماً ! وَالأَرضُ لا تَخسِفُ بِأَهلِها ! قُلتُ:ولِمَ ذاکَ؟فَقالوا هذا رَأسُ الحُسَینِ علیه السلام عِترَةِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،یُهدی مِن أرضِ العِراقِ إلَی الشّامِ،وسَیَأتِی الآنَ.
قُلتُ:وا عَجَباه ! یُهدی رَأسُ الحُسَینِ علیه السلام وَالنّاسُ یَفرَحونَ؟! فَمِن أیِّ بابٍ یُدخَلُ؟فَأَشاروا إلی بابٍ یُقالُ لَهُ:بابُ السّاعاتِ،فَسِرتُ نَحوَ البابِ،فَبَینَما أنَا هُنالِکَ،إذ جاءَتِ الرّایاتُ یَتلو بَعضُها بَعضاً،وإذا أنَا بِفارِسٍ بِیَدِهِ رُمحٌ مَنزوعُ السِّنانِ،وعَلَیهِ رَأسُ مَن أشبَهُ النّاسِ وَجهاً بِرَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،وإذا بِنِسوَةٍ مِن وَرائِهِ عَلی جِمالٍ بِغَیرِ وِطاءٍ.
فَدَنَوتُ مِن إحداهُنَّ فَقُلتُ لَها:یا جارِیَةُ مَن أنتِ؟
فَقالَت:سُکَینَةُ بِنتُ الحُسَینِ.
فَقُلتُ لَها:ألَکِ حاجَةٌ إلَیَّ؟فَأَنَا سَهلُ بنُ سَعدٍ مِمَّن رَآی جَدَّکِ وسَمِعَ حَدیثَهُ.
قالَت:یا سَهلُ ! قُل لِصاحِبِ الرَّأسِ أن یَتَقَدَّمَ بِالرَّأسِ أمامَنا،حَتّی یَشتَغِلَ النّاسُ بِالنَّظَرِ إلَیهِ فَلا یَنظُرونَ إلَینا،فَنَحنُ حَرَمُ رَسولِ اللَّهِ.
قالَ:فَدَنَوتُ مِن صاحِبِ الرَّأسِ وقُلتُ لَهُ:هَل لَکَ أن تَقضِیَ حاجَتی وتَأخُذَ مِنّی أربَعَمِئَةِ دینارٍ؟! قالَ:وما هِیَ؟قُلتُ:تَقَدَّم بِالرَّأسِ أمامَ الحَرَمِ.فَفَعَلَ ذلِکَ وَدَفعتُ لَهُ ما وَعَدتُهُ 635 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 60؛ [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 127). [2]
633.الملهوف: سر حسین علیه السلام و نیز زنانش و مردان اسیر خاندان را حرکت دادند و چون به دمشق رسیدند،اُمّکلثوم به شمر-که از افراد آن گروه بود-نزدیک شد و به او گفت:درخواستی از تو دارم.
گفت:درخواستت چیست؟
گفت:هنگامی که ما را به شهر در آوردی،ما را از دروازهای ببر که تماشاگر کمتری دارد و به آنها بگو که این سرها را از میان ما بیرون ببرند و دور کنند که از کثرتِ
1) (1)
نگاههایشان به ما،در این حال،خوار شدهایم.
شمر،از سرِ سرکشی و ناسپاسی،در پاسخ درخواست او فرمان داد که سرها را بر سر نیزه و در وسط کاروان،حرکت دهند و به همان حال،آنها را از میان تماشاگران عبور دادند تا آنها را به دروازه دمشق رساند و بر راهپلّه مسجد جامع،آن جا که اسیران را نگاه میدارند،ایستادند. (1)
سارَ القَومُ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام ونِسائِهِ وَالأَسری مِن رِجالِهِ،فَلَمّا قَرُبوا مِن دِمَشقَ دَنَت امُّ کُلثومٍ مِنَ الشِّمرِ-وکانَ مِن جُملَتِهِم-فَقالَت:لی إلَیکَ حاجَةٌ.فَقالَ:وما حاجَتُکِ؟
قالَت:إذا دَخَلتَ بِنَا البَلَدَ فَاحمِلنا فی دَربٍ قَلیلِ النَّظّارَةِ،وتَقَدَّم إلَیهِم أن یُخرِجوا هذِهِ الرُّؤوسَ مِن بَینِ المَحامِلِ ویُنَحّونا عَنها،فَقَد خُزینا مِن کَثرَةِ النَّظَرِ إلَینا ونَحنُ فی هذِهِ الحالِ.
فَأَمَرَ فی جَوابِ سُؤالِها أن تُجعَلَ الرُّؤوسُ عَلَی الرِّماحِ فی أوساطِ المَحامِلِ-بَغیاً مِنهُ وکُفراً-وسَلَکَ بِهِم بَینَ النَّظّارَةِ عَلی تِلکَ الصِّفَةِ،حَتّی أتی بِهِم إلی بابِ دِمَشقَ،فَوَقَفوا عَلی دَرَجِ بابِ المَسجِدِ الجامِعِ حَیثُ یُقامُ السَّبیُ 636 (الملهوف:ص 210،مثیر الأحزان:ص 97).
634.الفتوح: حرم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را آوردند تا از دروازهای به نام«توما»وارد دمشق کردند و سپس آنها را آوردند تا بر راهپلّه درِ مسجد،آن جا که اسیران را نگاه میدارند،ایستادند. (2)
635.الأمالی،صدوق -به نقل از دربان عبید اللَّه بن زیاد،در یادکردِ آوردن اسیران-:آنان را بر راهپلّه مسجد،آن جا که اسیران را نگاه میدارند،نگاه داشتند و علی بن الحسین (زین العابدین علیه السلام) هم که در آن روزگار،جوانی تازهسال بود،میان آنان بود.پیرمردی از شامیان،نزد آنان آمد و به آنان گفت:ستایش،خدایی را که شما را کشت و هلاکتان کرد و شاخ فتنه را بُرید.
آن گاه،از دشنامگویی به آنان،چیزی فرو ننهاد.هنگامی که سخنش به پایان رسید،علی بن الحسین (زین العابدین علیه السلام) به او فرمود:«آیا کتاب خدای عزّوجلّ را خواندهای؟».
گفت:آری.
فرمود:«آیا این آیه را خواندهای:«بگو:بر آن (رسالت)،اجری از شما نمیطلبم،جز دوستی با نزدیکانم»؟».
گفت:آری.
فرمود:«آنان،ما هستیم».
سپس فرمود:«آیا خواندهای:«و حقّ نزدیکان را به آنها بده»؟».
گفت:آری.
فرمود:«آنان،ما هستیم».
[سپس] فرمود:«آیا این آیه را خواندهای:«خداوند،اراده آن دارد که آلودگی را تنها از شما اهل بیت بزُداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند»؟».
گفت:آری.
فرمود:«آنان،ما هستیم».
مرد شامی،دستش را به سوی آسمان،بالا برد و آن گاه سه بار گفت:خدایا ! من توبه میکنم.
[سپس گفت:] خدایا ! من از دشمن خاندان محمّد،به سوی تو بیزاری میجویم و نیز از قاتلان اهل بیتِ محمّد.من قرآن را خوانده بودم؛امّا تا امروز،به این،پی نبرده بودم. (1)
فَاُقیموا عَلی دَرَجِ المَسجِدِ حَیثُ یُقامُ السَّبایا،وفیهِم عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام،وهُوَ یَومِئَذٍ فَتیً شابٌّ،فَأَتاهُم شَیخٌ مِن أشیاخِ أهلِ الشّامِ،فَقالَ لَهُم:الحَمدُ للَّهِِ الَّذی قَتَلَکُم وأهلَکَکُم وقَطَعَ قَرنَ الفِتنَةِ.فَلَم یَألُ عَن-
1) (1)
636.تاریخ الطبری -به نقل از عمّار دُهنی،از امام باقر علیه السلام،در بیان روانه شدن اهل بیتِ امام حسین علیه السلام به شام به وسیله عبید اللَّه-:[عبید اللَّه] آنان را سوار و به سوی یزید،روانه کرد.هنگامی که بر او وارد شدند،یزید،همه کسانی (بزرگانی) را که در شام حضور داشتند،گِرد آورد و آن گاه،اسیران را وارد کردند و حاضران،پیروزی یزید را به او تبریک گفتند. (1)
637.تاریخ الطبری -به نقل از غاز بن ربیعه جُرَشی-:به خدا سوگند،ما نزد یزید بن معاویه در دمشق بودیم که زَحْر بن قیس،پیش آمد و نزد یزید بن معاویه رفت.یزید به او گفت:وای بر تو ! چه در پشتِ سر و نزد خود داری؟
1) (1) فَجَهَّزَهُم وحَمَلَهُم إلی یَزیدَ،فَلَمّا قَدِموا عَلَیهِ جَمَعَ مَن کانَ بِحَضرَتِهِ مِن أهلِ الشّامِ،ثُمَّ أدخَلوهُم،فَهَنَّؤوهُ بِالفَتحِ 639 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 390، [1]تهذیب الکمال:ج 6 ص 429).
زَحْر گفت:ای امیر مؤمنان ! به پیروزی و یاری خدا،بشارت بده ! حسین بن علی با هجده تن از خانواده و شصت نفر از پیروانش،بر ما وارد شدند و ما هم به سوی آنها رفتیم و از آنان خواستیم که تسلیم شوند و به حکم امیر عبید اللَّه بن زیاد،گردن بنهند و یا بجنگند.آنان،جنگ را بر تسلیم شدن،ترجیح دادند.ما هم هنگام طلوع آفتاب،به آنها یورش بردیم و آنها را از هر سو،محاصره کردیم،تا آن که شمشیرها،جایگاهشان را از سرهای آنان بر گرفتند.آنان،عقب مینشستند؛امّا پناهگاهی نداشتند و از [دست] ما به پشتهها و حفرهها پناه میبردند،مانند پناه جستن کبوتران از بازِ شکاری.به خدا سوگند-ای امیر مؤمنان-،جز به اندازه نحر کردن شتری یا خواب کوتاه نیمروزی،طول نکشید که تا آخرین نفرشان را از پای در آوردیم.
اکنون،پیکرهای برهنه و لباسهای خونین و گونههای خاکآلودشان،که خورشید،آنها را میگُدازد و باد بر آنها میوزد،پیشکش تو! زائران آنها،عقابها و لاشخورهای بیابانهای خشک و دوردست اند.
چشم یزید،اشکبار شد و گفت:من از اطاعتتان،بدون کشتن حسین هم راضی میشدم.خدا،پسر سمیّه را لعنت کند ! هان ! به خدا سوگند،اگر من بودم،از حسین میگذشتم.خداوند،حسین را رحمت کند !
و هیچ صِله و پاداشی به او نداد. (1)
وَاللَّهِ إنّا لَعِندَ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ بِدِمَشقَ إذ أقبَلَ زَحرُ بنُ قَیسٍ حَتّی دَخَلَ عَلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ،فَقالَ لَهُ یَزیدُ:وَیلَکَ ما وَراءَکَ وما عِندَکَ؟
فَقالَ:أبشِر-یا أمیرِ المُؤمِنینَ-بِفَتحِ اللَّهِ ونَصرِهِ،وَرَدَ عَلَینَا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ فی ثَمانِیَةَ عَشَرَ مِن أهلِ بَیتِهِ وسِتّینَ مِن شیعَتِهِ،فَسِرنا إلَیهِم فَسَأَلناهُم أن یَستَسلِموا ویَنزِلوا عَلی حُکمِ الأَمیرِ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ أو القِتالَ،فَاختارُوا القِتالَ عَلَی الاِستِسلامِ،فَعَدَونا عَلَیهِم مَعَ شُروقِ الشَّمسِ فَأَحَطنا بِهِم مِن کُلِّ ناحِیَةٍ،حَتّی إذا أخَذَتِ السُّیوفُ مَأخَذَها مِن هامِ القَومِ یَهرُبونَ إلی غَیرِ وَزَرٍ،ویَلوذونَ مِنّا بِالآکامِ وَالحُفَرِ لِواذاً کَما لاذَ الحَمائِمُ مِن صَقرٍ،فَوَ اللَّهِ یا أمیرَ المُؤمِنینَ ما کانَ إلّا جَزرَ جَزورٍ أو نَومَةَ قائِلٍ،حَتّی أتَینا عَلی آخِرِهِم،فَهاتیکَ أجسادُهُم مُجَرَّدَةً،وثِیابُهُم مُرَمَّلَةً،وخُدودُهُم مُعَفَّرَةً،تَصهَرُهُمُ الشَّمسُ وتَسفی عَلَیهِمُ الرّیحُ،زُوّارهُمُ العِقبانُ وَالرَّخَمُ بِقِیٍّ سَبسَبٍ.
قالَ:فَدَمَعَت عَینُ یَزیدَ،وقالَ:قَد کُنتُ أرضی مِن طاعَتِکُم بِدونِ قَتلِ الحُسَینِ،لَعَنَ اللَّهُ ابنَ سُمَیَّةَ،أما وَاللَّهِ لَو أنّی صاحِبُهُ لَعَفَوتُ عَنهُ،فَرَحِمَ اللَّهُ الحُسَینَ،ولَم یَصِلهُ بِشَیءٍ 640 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 459؛ [1]الإرشاد:ج 2 ص 118). [2]
1) (1)
638.مثیر الأحزان -به نقل از عُذَری بن ربیعة بن عمرو جُرَشی-:من نزد یزید بن معاویه بودم که زَحْر بن قیس مَذحِجی به سوی یزید آمد.یزید به او گفت:وای بر تو ! چه در پشتِ سر داری؟
گفت:به پیروزی و یاری خدا،بشارتت باد !...این،پیکرهای برهنه آنان و صورتهای خاکآلودشان و لباسهای خونینشان است.خورشید،آنها را میگُدازد و باد بر آنها میوزد.زائران آنها،عُقابها و لاشخورهای بیابانهای هموار و یکدست اند.نه کفن دارند و نه نازْبالشی! (1)
أنَا عِندَ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ،إذ أقبَلَ زَحرُ بنُ قَیسٍ المَذحِجِیُّ عَلی یَزیدَ،فَقالَ:وَیلَکَ ما وَراءَکَ؟
قالَ:أبشِر بِفَتحِ اللَّهِ ونَصرِهِ...فَهاتیکَ أجسادُهُم مُجَرَّدَةً،ووُجوهُهُم مُعَفَّرَةً،وثِیابُهُم بِالدِّماءِ مُرَمَّلَةً،تَصهَرُهُمُ الشَّمسُ وتَسفی عَلَیهِمُ الرّیحُ،زُوّارُهُمُ العِقبانُ وَالرَّخَمُ،بِقاعٍ قَرقَرٍ سَبسَبٍ،لا مُکَفَّنینَ ولا مُوَسَّدینَ 641 (مثیر الأحزان:ص 98؛الأخبار الطوال:ص 261). [1]
639.المصباح،کفعمی: در روز اوّل صفر،سر امام حسین علیه السلام را به دمشق،وارد کردند و آن روز،نزد بنی امیّه،عید است. (2)
640.مثیر الأحزان: امام زین العابدین علیه السلام فرمود:«ما را-که دوازده مردِ در بند بودیم-،بر یزید،وارد کردند.هنگامی که پیشِ روی او ایستادیم،گفتم:ای یزید ! تو را به خدا سوگند میدهم که گمان میبری اگر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله ما را بر این حال میدید،چه میکرد؟...
فاطمه دختر حسین علیه السلام نیز گفت:ای یزید ! دختران پیامبر خدا،اسیر میشوند؟!
مردم گریستند و اهل خانه یزید هم گریستند،تا آن جا که ناله و شیون،بلند شد.
من در غُل و زنجیر بودم.گفتم:آیا اجازه سخن گفتن به من میدهی؟
گفت:بگو؛ولی بیهودهگویی مکن.
گفتم:در جایی ایستادهام که سزامند همچون منی نیست که بیهودهگویی کند.گمان میبری اگر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله مرا در غل و زنجیر میدید،چه میکرد؟
یزید به اطرافیانش گفت:بندهای او را بگشایید.
سپس سرِ حسین علیه السلام را جلوی خود نهاد و زنان را در پشتِ سرش جای داد تا به آن سر ننگرند».
امّا علی بن الحسین علیه السلام آن سر را دید و پس از آن،دیگر کلّه [ی گوسفند ]نخورد. (1)
اُدخِلنا عَلی یَزیدَ ونَحنُ اثنا عَشَرَ رَجُلاً مُغَلَّلونَ،فَلَمّا وَقَفنا بَینَ یَدَیهِ،قُلتُ:أنشُدُکَ اللَّهَ یا یَزیدُ،ما ظَنُّکَ بِرَسولِ اللَّهِ لَو رَآنا عَلی هذِهِ الحالِ؟...وقالَت فاطِمَةُ بِنتُ الحُسَینِ:یا یَزیدُ بَناتُ رَسولِ اللَّهِ سَبایا !
فَبَکَی النّاسُ وبَکی أهلُ دارِهِ حَتّی عَلَتِ الأَصواتُ.
فَقالَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام:وأنَا مَغلولٌ،فَقُلتُ:أتَأذَنُ لی فِی الکَلامِ؟
فَقالَ:قُل ولا تَقُل هُجراً.
قُلتُ:لَقَد وَقَفتُ مَوقِفاً لا یَنبَغی لِمِثلی أن یَقولَ الهُجرَ،ما ظَنُّکَ بِرَسولِ اللَّهِ لَو رَآنی فی غُلٍّ؟
فَقالَ لِمَن حَولَهُ:حُلّوهُ،ثُمَّ وَضَعَ رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام بَینَ یَدَیهِ،وَالنِّساءَ مِن خَلفِهِ؛لِئَلّا یَنظُرنَ إلَیهِ،فَرَآهُ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام،فَلَم یَأکُل بَعدَ ذلِکَ الرَّأسَ 643 (مثیر الأحزان:ص 98،بحار الأنوار:ج 45 ص 132). [1]
641.شرح الأخبار -به نقل از محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب (امام باقر علیه السلام)-:پس از کشته شدن حسین علیه السلام،ما را-که دوازده پسربچّه بودیم-،بر یزید بن معاویه-که خدا،لعنتش کند-وارد کردند.هیچ یک از ما نبود،جز آن که دستانش را به گردنش بسته بودند و [پدرم] علی بن الحسین علیه السلام نیز در میان ما بود. (2)
642.الملهوف: اثاث،زنان و هر که را از خاندان حسین علیه السلام مانده بود،طنابْپیچ آوردند و
چون به همان حال،پیشِ روی یزید ایستادند،علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام فرمود:«تو را-ای یزید-به خدا سوگند میدهم،گمان میبری اگر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله ما را بر این حال میدید،چه میکرد؟».
پس یزید فرمان داد که بندها را بگشایند. (1)
اُدخِلَ ثَقَلُ الحُسَینِ علیه السلام ونِساؤُهُ ومَن تَخَلَّفَ مِن أهلِهِ عَلی یَزیدَ،وهُم مُقَرَّنونَ فِی الحِبالِ،فَلَمّا وَقَفوا بَینَ یَدَیهِ وهُم عَلی تِلکَ الحالِ،قالَ لَهُ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام:
أنشُدُکَ اللَّهَ یا یَزیدُ،ما ظَنُّکَ بِرَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله لَو رَآنا عَلی هذِهِ الصِّفَةِ؟!
فَأَمَرَ یَزیدُ بِالحِبالِ فَقُطِّعَت 645 (الملهوف:ص 213،بحار الأنوار:ج 45 ص 131). [1]
643.الأمالی،صدوق -به نقل از دربان عبید اللَّه بن زیاد-:زنان حسین علیه السلام را بر یزید بن معاویه،وارد کردند و زنان خاندان یزید و دختران معاویه و خانوادهاش صیحه زدند و فریاد کشیدند و نوحه سر دادند.
سرِ امام حسین علیه السلام پیشِ روی یزید،نهاده شد.سَکینه گفت:به خدا سوگند،سنگدلتر از یزید و کافر و مشرکی بدتر و جفاکارتر از او ندیدهام.
یزید،در حالی که به سر مینگریست،شروع به خواندن کرد:
کاش پدرانم در بدر،اکنون بودند
و بیتابی خزرج را از زخم سلاح میدیدند !
سپس فرمان داد سرِ حسین علیه السلام را بر درِ مسجد دمشق،نصب کنند. (2)
فَقالَت سُکَینَةُ:وَاللَّهِ ما رَأَیتُ أقسی قَلباً مِن یَزیدَ،ولا رَأَیتُ کافِراً ولا مُشرِکاً شَرّاً مِنهُ ولا أجفی مِنهُ،وأقبَلَ یَقولُ ویَنظُرُ إلَی الرَّأسِ:
لَیتَ أشیاخی بِبَدرٍ شَهِدوا جَزَعَ الخَزرَجِ مِن وَقعِ الأَسَلِ
ثُمَّ أمَرَ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام،فَنُصِبَ علی بابِ مَسجِدِ دِمَشقَ 646 (الأمالی،صدوق:ص 230 ش 242، [2]روضة الواعظین:ص 211). [3]
644.الاحتجاج -به نقل از پیرمردی راستگو از بزرگان بنی هاشم و نیز از کسان دیگری-:هنگامی که زین العابدین علیه السلام و اهل حرمش بر یزید،وارد شدند و سرِ امام حسین علیه السلام را
آوردند و پیشِ رویش در تَشت گذاشتند،یزید با چوبدستیاش بر دندانهای پیشِ امام حسین علیه السلام میزد و میخواند:
هاشمیان،با فرمانروایی،بازی کردند،و گر نه
نه خبری آمده و نه وحیی نازل شده است.
کاش پدرانم در بدر،اکنون بودند
و بیتابی خزرج را از زخم سلاح میدیدند !
هلهله میکردند و از شادی،فریاد میکشیدند
و میگفتند:ای یزید ! پاینده و سربلند باشی.
ما جزای بدر را به آنها دادیم
و مانند آن را بر سرشان در آوردیم و اکنون،برابریم.
من از خِندِف (1)
خِندِف،تیرهای از قبیله مُضَر و لقب یکی از اجداد شاعر است.
نیستم،اگرانتقام آنچه را خاندان احمد کردهاند،از آنها نگیرم. (2)
لَعِبَت هاشِمُ بِالمُلکِ فَلا خَبَرٌ جاءَ ولا وَحیٌ نَزَلَ لَیتَ أشیاخی بِبَدرٍ شَهِدوا جَزَعَ الخَزرَجِ مِن وَقعِ الأَسَل لَأَهَلّوا وَاستَهَلّوا فَرَحاً ولَقالوا یا یَزیدُ لا تُشَل فَجَزَیناهُم بِبَدرٍ مَثَلاً وأقمَنا مِثلَ بَدرٍ فَاعتَدَل لَستُ مِن خِندِفَ إن لَم أنتَقِم مِن بَنی أحمَدَ ما کانَ فَعَل
647 (الاحتجاج:ج 2 ص 122 الرقم 173، [1]الملهوف:ص 214).
گزارشهایی که آمد،حاکی از نهایتِ قساوت و بیرحمی یزید نسبت به اسیران اهل بیت و سرهای مقدّس شهداست.بنا بر این،درستی برخی از گزارشها که بر رقّت و
اظهار ندامت وی دلالت دارند،بعید به نظر میرسد.این گونه گزارشها،احتمالاً ساخته و پرداخته بنی امیّه و یا حاکی از سیاستبازی یزیدند.
645.الملهوف: زینب علیها السلام،هنگامی که سر امام حسین علیه السلام را دید،گریبان خویش را گرفت و آن را درید.سپس با صدایی غمآلود که دلها را به درد میآورْد،ندا داد:ای حسین ! ای محبوب پیامبر خدا ! ای پسر مکّه و مِنا ! ای پسر فاطمه زهرا،سَرور زنان ! ای پسر دختر مصطفی !
راوی میگوید:به خدا سوگند،هر که را در مجلس حاضر بود،گریانْد و یزید،ساکت بود. (1)
وأمّا زَینَبُ فَإِنَّها لَمّا رَأَتهُ [أی رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام] أهوَت إلی جَیبِها فَشَقَّتهُ،ثُمَّ نادَت بِصَوتٍ حَزینٍ یَقرَحُ القُلوبَ:یا حُسَیناه،یا حَبیبَ رَسولِ اللَّهِ،یَابنَ مَکَّةَ ومِنیً،یَابنَ فاطِمَةَ الزَّهراءِ سَیِّدَةِ النِّساءِ،یَابنَ بِنتِ المُصطَفی.
قالَ الرّاوی:فَأَبکَت وَاللَّهِ کُلَّ مَن کانَ حاضِراً فِی المَجلِسِ،ویَزیدُ ساکِتٌ 648 (الملهوف:ص 213،الاحتجاج:ج 2 ص 123). [1]
646.تاریخ الطبری -به نقل از قاسم بن بُخَیت-:یزید به مردم،اجازه ورود داد و آنان،وارد شدند.سر،پیشِ روی یزید بود و او با سرِ چوبِدستیاش بر دندانهای پیشینِ حسین علیه السلام میزد.سپس گفت:ما و این،مانند همان اشعار حُصَین بن حُمام مُرّی هستیم که:
سر مردانی را میشکافند که دوستشان داریم
ولی آنان،نافرمانترین و ستمکارترین بودند.
مردی از یاران پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله به نام ابو بَرزه اسلَمی به او گفت:آیا با چوبدستی بر دندانهای حسین،میزنی؟هان که چوبدستیات بر جایی از دهان او فرود آمد که بسی دیدم که پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله آن را میمکید.هان-ای یزید-،تو روز قیامت میآیی،در
1) (1)
حالی که ابن زیاد،شفیع توست و این میآید،در حالی که محمّد صلی اللَّه علیه و آله شفیع اوست.
سپس برخاست و رفت. (1)
أذِنَ [یَزیدُ] لِلنّاسِ فَدَخَلوا وَالرَّأسُ بَینَ یَدَیهِ،ومَعَ یَزیدَ قَضیبٌ فَهُوَ یَنکُتُ بِهِ فی ثَغرِهِ،ثُمَّ قالَ:إنَّ هذا وإیّانا کَما قالَ الحُصَینُ بنُ الحُمامِ المُرِّیُّ:
یُفَلِّقنَ هاماً مِن رِجالٍ أحِبَّةٍ إلَینا وهُم کانوا أعَقَّ وأظلَما
قالَ:فَقالَ رَجُلٌ مِن أصحابِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یُقالُ لَهُ أبو بَرزَةَ الأَسلَمِیُّ:أتَنکُتُ بِقَضیبِکَ فی ثَغرِ الحُسَینِ؟أما لَقَد أخَذَ قَضیبُکَ مِن ثَغرِهِ مَأخذاً،لَرُبَّما رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یَرشُفُهُ،أما إنَّکَ-یا یَزیدُ-تَجیءُ یَومَ القِیامَةِ وَابنُ زِیادٍ شَفیعُکَ،ویَجیءُ هذا یَومَ القِیامَةِ ومُحَمَّدٌ صلی اللَّه علیه و آله شَفیعُهُ،ثُمَّ قامَ فَوَلّی 649 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 465، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 416). [2]
647.المناقب،ابن شهرآشوب: طبری،بَلاذُری و کوفی آوردهاند که چون سرها را پیشِ روی یزید گذاشتند،شروع به زدن با چوبدستی بر دندانهای پیشینِ حسین علیه السلام کرد و سپس گفت:روزی در برابر روز بدر !....
ابو بَرزه گفت:ای فاسق ! چوبدستی را بردار که-به خدا سوگند-،دو لب پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را دیدم که جای چوبدستیات را میبوسد.
یزید [چوب دستیاش را] برداشت؛امّا از شدّت خشم بر آن مرد،در حال هلاک شدن بود (2). (3)
قالَ أبو بَرزَةَ:اِرفَع قَضیبَکَ یا فاسِقُ،فَوَاللَّهِ رَأَیتُ شَفَتَی رَسولِ اللَّهِ مَکانَ قَضیبِکَ یُقَبِّلُهُ ! فَرَفَعَ وهُوَ یَتَدَمَّرُ مُغضَباً عَلَی الرَّجُلِ 650 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 114. [3]نیز،ر.ک:تذکرة الخواصّ:ص 262).
1) (1)
2) (2) برخی منابع،ماجرای ابو بَرزه را با عبید اللَّه بن زیاد و در کوفه میدانند.شجری در الأمالی خود،از ابو عالیه آورده است:هنگامی که حسین بن علی علیه السلام کشته شد،سرش را برای عبید اللَّه بن زیاد آوردند.او دنبال ابو بَرزه-که اندکی چاق و کوتاه بود-فرستاد و به او گفت:این چاقِ کوتوله،صحابی پیامبرتان است؟! ابو برزه،استرجاع کرد (إنّا للَّه گفت) و سپس گفت:گمان نمیکردم آن قدر زنده بمانم که کسی،مصاحبت مرا با پیامبر صلی اللَّه علیه و آله عیب بشمارد! عبید اللَّه گفت:منزلت من و حسین را روز قیامت،چگونه میبینی؟ابو بَرزه گفت:خدا،داناتر است.من چه میدانم ! گفت:نظر تو را میخواهم.گفت:اگر نظر مرا میخواهی،شفیع حسین در روز قیامت،پدرش [پیامبر] است و شفیع تو،زیاد.عبید اللَّه گفت:بیرون برو ! اگر برایت حقّی قرار نداده بودم،هر آینه،گردنت را میزدم.هنگامی که ابو بَرزَه به درِ خانه رسید،[عبید اللَّه] گفت:او را باز گردانید.سپس گفت:اگر هر روز،صبح و شب،نزد من نیایی،گردنت را میزنم (ر.ک:الحدائق الوردیّة:ج 1 ص 123،مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 44).
3) (3) قالَ الطَّبَرِیُّ وَالبَلاذُرِیُّ وَالکوفِیُّ:لَمّا وُضِعَتِ الرُّؤوسُ بَینَ یَدَی یَزیدَ،جَعَلَ یَضرِبُ بِقَضیبِهِ عَلی ثَنِیَّتِهِ،ثُمَّ قالَ:یَومٌ بِیَومِ بَدرٍ....
648.الإرشاد -به نقل از فاطمه دختر امام حسین علیه السلام-:هنگامی که پیشِ روی یزید نشستیم،دلش به حال ما سوخت.مردی سرخرو از شامیان برخاست و گفت:ای امیر مؤمنان ! این دختر را (منظورش من بودم که دختری زیبا بودم) به من ببخش.بر خود لرزیدم و گمان کردم که این،برایشان رَواست.لباس عمّهام زینب علیها السلام را گرفتم و او میدانست که این،نمیشود.
عمّهام به آن مرد شامی گفت:به خدا سوگند،خطا کردی و پَستی نشان دادی.به خدا سوگند،این،نه حقّ توست و نه حقّ یزید.
یزید،خشمگین شد و گفت:تو خطا کردی.این،حقّ من است و اگر بخواهم چنین کنم،میکنم.
زینب علیها السلام گفت:به خدا سوگند،هرگز ! خداوند،این حق را برای تو ننهاده است،مگر آن که از دین ما خارج شوی و به دین دیگری بگروی.
یزید،از خشم،عقل از سرش پرید و گفت:با این گونه سخن،با من رویارو میشوی؟! آنانی که از دینْ خارج شدهاند،پدر و برادرت هستند.
زینب علیها السلام گفت:تو و جدّ و پدرت،اگر مسلمان باشید،به دین خدا و دین پدرم و دین برادرم،هدایت شدهاید.
یزید گفت:ای دشمن خدا ! دروغ گفتی.
زینب علیها السلام به او گفت:تو امیری و به ستم،ناسزا میگویی و به قدرتت،[نه بُرهانت،] چیرهای.
یزید،گویی خجالت کشید و ساکت شد.
آن شامی،دوباره گفت:این دختر را به من ببخش.
یزید به او گفت:دور شو ! خداوند،به تو مرگی دهد که زندگیات به پایان رسد ! (1)
لَمّا جَلَسنا بَینَ یَدَی یَزیدَ رَقَّ لَنا،فَقامَ إلَیهِ رَجُلٌ مِن أهلِ الشّامِ أحمَرُ،فَقالَ:یا أمیرَ المُؤمِنینَ،هَب لی هذِهِ الجارِیَةَ-یَعنینی-وکُنتُ جارِیَةً وَضیئَةً،فَاُرعِدتُ وظَنَنتُ أنَّ ذلِکَ جائِزٌ لَهُم،فَأَخَذتُ بِثِیابِ عَمَّتی زَینَبَ،وکانَت تَعلَمُ أنَّ ذلِکَ لا یَکونُ.
فَقالَت عَمَّتی لِلشّامِیِّ:کَذَبتَ وَاللَّهِ ولَؤُمتَ،وَاللَّهِ ما ذلِکَ لَکَ ولا لَهُ.
فَغَضِبَ یَزیدُ وقالَ:کَذَبتِ،إنَّ ذلِکِ لی،ولَو شِئتُ أن أفعَلَ لَفَعَلتُ.
قالَت:کَلّا وَاللَّهِ،ما جَعَلَ اللَّهُ لَکَ ذلِکَ،إلّا أن تَخرُجَ مِن مِلَّتِنا وتَدینَ بِغَیرِها.
فَاستَطارَ یَزیدُ غَضَباً،وقالَ:إیّایَ تَستَقبِلینَ بِهذا؟! إنَّما خَرَجَ مِنَ الدّینِ أبوکِ وأخوکِ.
قالَت زَینَبُ:بِدینِ اللَّهِ ودینِ أبی ودینِ أخِی اهتَدَیتَ أنتَ وجَدُّکَ وأبوکَ إن کُنتَ مُسلِماً.
قالَ:کَذَبتِ یا عَدُوَّةَ اللَّهِ.
قالَت لَهُ:أنتَ أمیرٌ تَشتُمُ ظالِماً وتَقهَرُ بِسُلطانِکَ.
فَکَأَنَّهُ استَحیا وسَکَتَ.فَعادَ الشّامِیُّ فَقالَ:هَب لی هذِهِ الجارِیَةَ !
فَقالَ لَهُ یَزیدُ:اُغرُب،وَهَبَ اللَّهُ لَکَ حَتفاً قاضِیاً 651 (الإرشاد:ج 2 ص 121؛ [1]تاریخ الطبری:ج5 ص 461). [2]
649.تهذیب الکمال -به نقل از عمّار بن ابی معاویه دُهْنی،از امام باقر علیه السلام-:هنگامی که اسیران بر یزید،وارد شدند،او همه شامیانِ پایتخت را گِرد آورد.سپس اسیران را نزد او آوردند و پیروزیاش را به او تبریک گفتند.مردی سرخْروی و کبودْچشم،از میان شامیان برخاست و به دختری زیبا از اسیران نگریست و گفت:ای امیر مؤمنان ! این را به من ببخش.
زینب علیها السلام گفت:نه.به خدا سوگند،تو چنین حقّی نداری و یزید هم چنین حقّی ندارد،جز آن که از دین خدا بیرون برود.
آن مرد شامیِ کبودچشم،درخواست خود را دوباره تکرار کرد و یزید به او گفت:بس کن ! (2)
فَقالَت زَینَبُ:لا وَاللَّهِ ولا کَرامَةَ لَکَ ولا لَهُ إلّا أن یَخرُجَ مِن دینِ اللَّهِ.
فَأَعادَهَا الأَزرَقُ،فَقالَ لَهُ یَزیدُ:کُفَّ 652 (تهذیب الکمال:ج 6 ص 429،سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 309).
650.تفسیر القمّی -از امام صادق علیه السلام-:هنگامی که سرِ حسین بن علی علیه السلام و علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام را دستبسته و در بند،همراه دخترانِ [اسیر شده ]امیر مؤمنان [علی] علیه السلام نزد یزید-که خدا،لعنتش کند-آوردند،یزید گفت:ای علی بن الحسین ! ستایش،خدایی را که پدرت را کُشت.
علی بن الحسین علیه السلام فرمود:«خداوند،لعنت کند هر کس را که پدرم را کشت !».
یزید،خشمگین شد و فرمان داد تا گردنش را بزنند.
علی بن الحسین علیه السلام فرمود:«اگر مرا بکُشی،چه کسی دختران پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را به خانههایشان باز گردانَد،که مَحرمی غیر از من ندارند؟».
یزید گفت:تو آنان را به خانههایشان باز میگردانی.
سپس سوهانی خواست و جلو آمد و با دست خود،غُل و زنجیر را از گردن امام علیه السلام گشود.
سپس به امام علیه السلام گفت:ای علی بن الحسین ! آیا میدانی از این کار،چه قصدی دارم؟
فرمود:«آری.میخواهی که غیر از تو،کسِ دیگری بر من منّت نداشته باشد».
یزید گفت:به خدا سوگند،این،همان چیزی است که میخواستم بکنم.
سپس یزید گفت:ای علی بن الحسین !«و هر مصیبتی که به شما رسید،دستاورد خودتان است» (1)
سوره شورا:آیه 30.
.1) (1)
علی بن الحسین علیه السلام فرمود:«هرگز ! این آیه در حقّ ما نازل نشده است.در باره ما،تنها این آیه نازل شده است:«مصیبتی در زمین [مانند زلزله] و یا در خودتان [مانند بیماری] به شما نمیرسد،جز آن که پیش از آن که ایجادش کنیم،ثبت شده است.این برای خدا آسان است،تا بر آنچه از دستتان رفت،اندوهگین نشوید و بر آنچه به شما داد،سرمستی نکنید» (1)
سوره حدید:آیه 22 و 23.
.ما کسانی هستیم که بر آنچه از دست ما برود،اندوهگین نمیشویم و بر آنچه [خدا] به ما داده است،شادی [فزون از حد ]نمیکنیم». (2)فَقالَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام:لَعَنَ اللَّهُ مَن قَتَلَ أبی.قالَ:فَغَضِبَ یَزیدُ وأمَرَ بِضَربِ عُنُقِهِ علیه السلام.
فَقالَ عَلِیُّ بنُ الحُسَین علیه السلام:فَإِذا قَتَلتَنی فَبَناتُ رَسولِ اللَّهِ علیه السلام مَن یَرُدُّهُم إلی مَنازِلِهِم ولَیسَ لَهُم مَحرَمٌ غَیری؟
فَقالَ:أنتَ تَرُدُّهُم إلی مَنازِلِهِم،ثُمَّ دَعا بِمِبرَدٍ فَأَقبَلَ یُبرِدُ الجامِعَةَ مِن عُنُقِهِ بِیَدِهِ.
ثُمَّ قالَ لَهُ:یا عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ،أتَدری مَا الَّذی اریدُ بِذلِکَ؟
قالَ:بَلی،تُریدُ أن لا یَکونَ لِأَحَدٍ عَلَیَّ مِنَّةٌ غَیرُکَ.
فَقالَ یَزیدُ:هذا وَاللَّهِ ما أرَدتُ أفعَلُهُ.
ثُمَّ قالَ یَزیدُ:یا عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ «وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ ) .
فَقالَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام:کَلّا ما هذِهِ فینا نَزَلَت،إنَّما نَزَلَت فینا: «ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاّ فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللّهِ یَسِیرٌ * لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ ) . فَنَحنُ الَّذینَ لا نَأسی عَلی ما فاتَنا ولا نَفرَحُ بِما آتانا 653 (تفسیر القمّی:ج 2 ص 352، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 168 ح 14 و 13). [2]
651.المناقب،ابن شهرآشوب: روایت شده است که یزید به زینب علیها السلام گفت:سخن بگو.
زینب علیها السلام گفت:سخنگو،اوست.
امام زین العابدین علیه السلام خواند:
«طمع نورزید که ما را خوار بدارید تا ما،بزرگتان بداریم
یا آزارمان دهید تا ما از آزارتان،دست نگاه داریم.
1) (1)
2) (2) لَمّا ادخِلَ رَأسُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام عَلی یَزیدَ لَعَنَهُ اللَّهُ،واُدخِلَ عَلَیهِ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام وبَناتُ أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام،وکانَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام مُقَیَّداً مَغلولاً،فَقالَ یَزیدُ:یا عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ،الحَمدُ للَّهِِ الَّذی قَتَلَ أباکَ.
خدا میداند که دوستتان نداریم
و سرزنشتان نمیکنیم،اگر دوستمان نداشته باشید».
یزید گفت:راست گفتی-ای جوان-؛امّا پدرت و جدّت،فرمانروایی را میخواستند و ستایش،خدایی را که آن دو را کُشت و خونهایشان را ریخت !
امام زین العابدین علیه السلام فرمود:«نبوّت و فرمانروایی،همواره در پدران و نیاکان من بوده است،پیش از آن که تو به دنیا بیایی». (1)
رُوِیَ أنَّهُ [أی یَزیدَ] قالَ لِزَینَبَ:تَکَلَّمی،فَقالَت:هُوَ المُتَکَلِّمُ،فَأَنشَدَ السَّجّادُ:
لا تَطمَعوا أن تُهینونا فَنکُرِمَکُم وأن نَکُفَّ الأَذی عَنکُم وتُؤذونا وَاللَّهُ یَعلَمُ أنّا لا نُحِبُّکُم ولا نَلومُکُمُ أن لا تُحِبّونا
فَقالَ:صَدَقتَ یا غُلامُ،ولکِن أرادَ أبوکَ وجَدُّکَ أن یَکونا أمیرَینِ،وَالحَمدُ للَّهِِ الَّذی قَتَلَهُما وسَفَکَ دِماءَهُما.
فَقالَ علیه السلام:لَم تَزَلِ النُّبُوَّةُ وَالإِمرَةُ لِآبائی وأجدادی مِن قَبلِ أن تولَدَ 654 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 173، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 175 ح 22). [2]
652.إثبات الوصیّة: هنگامی که حسین علیه السلام شهید شد،علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام را با اهل حرم آوردند و بر یزید ملعون،وارد کردند.پسر ایشان،باقر علیه السلام،دو سال و چند ماه داشت.او را نیز همراه ایشان آوردند.یزید،هنگامی که ایشان را دید،گفت:ای علی بن الحسین ! چه دیدی؟
فرمود:«تقدیر خدای عزّوجلّ را پیش از آن که آسمانها و زمین را بیافریند،دیدم».
یزید با همنشینانش در کار ایشان،مشورت کرد.آنها به قتل او سفارش کردند و به او گفتند:ما از سگ بد،بچّهای نگاه نمیداریم !
علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام سخن آغاز کرد و پس از حمد و ثنای خداوند،به یزید-که خدا لعنتش کند-گفت:«این افراد به تو سفارشی کردند،به خلاف سفارشی که همنشینان فرعون به او کردند.فرعون،در کار موسی و هارون،با آنان مشورت کرد و آنان به او گفتند:به او و برادرش مهلت ده.ولی اینان کشتن ما را به تو
1) (1)
سفارش کردند و این،علّتی دارد».
یزید گفت:علّت چیست؟
فرمود:«آنان حلالزاده بودند و اینان حرامزاده اند،و پیامبران و فرزندانشان را جز حرامزادگان نمیکُشند».
یزید به فکر فرو رفت و هیچ نگفت.سپس فرمان داد آنان را [از مجلس،] خارج کنند،آن گونه که حکایت و گزارش شده است. (1)
لَمَّا استُشهِدَ [الحُسَینُ علیه السلام] حُمِلَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام مَعَ الحَریمِ واُدخِلَ عَلَی اللَّعینِ یَزیدَ،وکانَ لِابنِهِ أبی جَعفَرٍ علیه السلام سِنَتانِ وشُهورٌ،فَاُدخِلَ مَعَهُ،فَلَمّا رَآهُ یَزیدُ قالَ لَهُ:کَیفَ رَأَیتَ یا عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ؟
قالَ:رَأَیتُ ما قَضاهُ اللَّهُ عزّوجلّ قَبلَ أن یَخلُقَ السَّماواتِ وَالأَرضَ.
فَشاوَرَ یَزیدُ جُلَساءَهُ فی أمرِهِ فَأَشاروا بِقَتلِهِ،وقالوا لَهُ:لا نَتَّخِذ مِن کَلبِ سَوءٍ جَرواً.
فَابتَدَرَ أبو مُحَمَّدٍ علیه السلام الکَلامَ،فََحمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،ثُمَّ قالَ لِیَزیدَ لَعَنَهُ اللَّهُ:لَقَد أشارَ عَلَیکَ هؤُلاءِ بِخِلافِ ما أشارَ جُلَساءُ فِرعَونَ عَلَیهِ حَیثُ شاوَرَهُم فی موسی وهارونَ،فَإِنَّهُم قالوا لَهُ:أرجِه وأخاهُ،وقَد أشارَ هؤُلاءِ عَلَیکَ بِقَتلِنا،ولِهذا سَبَبٌ.
فَقالَ یَزیدُ:ومَا السَّبَبُ؟
فَقالَ:إنَّ اولئِکَ کانُوا الرِّشدَةَ وهؤُلاءِ غَیرُ رِشدَةٍ،ولا یَقتُلُ الأَنبِیاءَ وأولادُهُم إلّا أولادُ الأَدعِیاءِ.
فَأَمسَکَ یَزیدُ مُطرِقاً،ثُمَّ أمَرَ بِإِخراجِهِم عَلی ما قُصَّ ورُوِیَ 655 (إثبات الوصیّة:ص 181). [1]
653.الملهوف: زینب دختر علی علیه السلام برخاست و گفت:ستایش،ویژه خدای جهانیان است و خداوند بر محمّد و خاندانش همگی درود فرستد ! خدا،راست میگوید و این گونه میگوید:(سپس فرجام بدکاران،این شد که آیات خدا را انکار کردند و آنها را مسخره میکردند» (2).
ای یزید ! آیا گمان بردی که بستن راهها به روی ما و سخت گرفتن بر ما و کشاندنِ ما به مانند کنیزان به هر کجا،نشانه خواریِ ما نزد خدا و کرامت خدا برای توست؟! و
این،از بزرگیِ ارزش تو نزد اوست؟! پس،آن گاه که دیدی دنیا به کام توست و کارها به خواست تو میچرخد و امور،مرتّباند و فرمانراویی و حکومتی که از آنِ ماست،به تو رسیده است،به دَماغت باد انداختی و از سرِ شادی و سَرمستی،سر به این سو و آن سو چرخاندی؟!
اندکی بِایست و مهلت بده ! آیا سخن خدای متعال را از یاد بردهای که فرمود:«و کافران نپندارند که مهلت ما به آنان،برایشان نیکوست.ما به آنها تنها برای آن،مهلت میدهیم که بر گناهان خود بیفزایند و آنان،عذابی خوار کننده دارند» (1)
سوره آل عمران:آیه 178.
.ای فرزند آزادشدگان [مکّه] ! آیا این،عدالت است که کنیزان و زنانت را در پرده میداری و دختران پیامبر خدا علیه السلام را به اسارت میکشی و پردهشان را میدری و سیمایشان را آشکار میکنی و دشمنان،آنان را از این شهر به آن شهر میبرند و اهل هر منزل و آبادی،به تماشای آنان میآیند و دور و نزدیک و شریف و پست،صورتهای آنان را میبینند،در حالی که نه سرپرستی از مردانشان،با آنان است و نه حمایتگری از حامیان آنها؟
و چگونه مواظبت کسی امید برده شود که دهانش جگر پاکان را [در جنگ احُد،گاز زد و] بیرون انداخت و گوشتش از خون شهیدان،روییده است؟!
و چگونه کسی سایه خود را بر ما اهل بیت اندازد،درحالی که با نفرت و دشمنی و حقد و کینه به ما مینگرد؟!
سپس بی آن که احساس گناه کنی و یا این سخن را بزرگ بشماری،میگویی:
[پدرانم] هلهله میکردند و فریاد شادی بر میکشیدند
و میگفتند:ای یزید ! سربلند و برقرار باشی !
در حالی که بر دندانهای پیشِ ابا عبد اللَّه،سَرور جوانان بهشت،خم میشوی و با سرِ چوبدستیات بر آنها میزنی.
1) (1)
و چگونه این را نگویی،در حالی که با ریختن خون فرزندان محمّد صلی اللَّه علیه و آله و ستارگان زمین از خاندان عبد المطّلب،زخم را شکافتی و آن را از بیخ و بُن در آوردی؟!
پدرانت را ندا میدهی و میپنداری که آنان را صدا میزنی ! به زودی،تو هم به جایگاه آنان در خواهی آمد و آن گاه،دوست خواهی داشت که افلیج و گُنگ بودی تا آنچه را گفتهای،نمیگفتی و آنچه را کردهای،نمیکردی.
خدایا ! حقّ ما را بستان و از آن که بر ما ستم کرد،انتقام بگیر و خشمت را بر کسی که خونهای ما را ریخت و حامیان ما را کشت،فرود آر.
به خدا سوگند،جز پوست خود را نبریدی و جز گوشت خود را نشکافتی و بر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله با بر دوش کشیدن خونهایی که از فرزندانش ریختهای و حرمتی که از خاندان و خویشانش هتک کردهای،وارد میشوی،در آن جا که خدا،پراکندگیشان را گِرد میآورد و پریشانیشان را سامان میدهد و حقّشان را میگیرد«و مپندارید کسانی که در راه خدا کشته شدهاند،مُرده هستند؛بلکه زندهاند و نزد خدایشان روزی میخورند» (1)
سوره آل عمران:آیه 169.
.تو را داوری خدا،طرفِ دعوا بودن محمّد صلی اللَّه علیه و آله و پشتیبانی جبرئیل،بس است و آن که [جنایت را ]برای تو آراست و تو را بر گردن مسلمانان سوار کرد،به زودی خواهد دانست که ستمکاران،چه بد جایگزینی بر گرفتهاند و کدام یک از شما جایگاهی بدتر و سپاهی ناتوانتر دارد.
اگرچه پیشامدها مرا به سخن گفتن با تو وا داشته است،امّا من منزلتت را کوچک میبینم و سرزنش کردن تو را کسرِ شأن خود میدانم؛امّا چشمها اشکبارند و سینهها سوزان.
هان ! شگفت و بس شگفت که نجیبزادگان حزب خدا،به دست آزادشدگانِ حزب شیطان،کشته میشوند ! از این دستها،خون ما میچکد و دهانشان از [دیدن]
1) (1)
گوشت ما آب افتاده است،و آن پیکرهای پاک و پاکیزه را گرگها دهان میزنند و بقیّهاش را کفتارهای ماده میخورند.
اگر ما را غنیمت بگیری،به زودی خسارت میبینی،آن هنگام که چیزی جز دستاوردهای پیشفرستِ خود،چیزی نمییابی«و خدایت،بر بندگان،ستمکار نیست» (1)
سوره فصّلت:آیه 46.
.شِکوه به خداست و تکیه بر هموست.حیلهات را به کار ببند،تلاشت را بکن و همه توانت را به کار گیر؛امّا به خدا سوگند،نخواهی توانست یاد ما را [از خاطرها] پاک کنی و وحیِ ما را بمیرانی،و مهلت ما را در نمییابی و ننگت شُسته نمیشود.آیا اندیشهات جز دروغ و سستی،و روزگارت جز روزهایی شمردنی و جمعت جز پریشانی است،آن روز که منادی ندا میدهد:«هان ! لعنت خدا بر ستمکاران باد» (2)؟!
ستایش،ویژه خدایی است که آغازِ ما را سعادت و مغفرت،و فرجامِ ما را شهادت و رحمت،قرار داد ! از خدا میخواهیم که پاداش آنان را کامل کند و افزون هم بدهد و جانشین خوبی در نبودِ آنها برای ما باشد،که او بخشنده و مهربان است و«خدا،ما را بس است و او خوبْ وکیلی است!» (3). (4)
أظَنَنتَ یا یَزیدُ،حَیثُ أخَذتَ عَلَینا أقطارَ الأَرضِ وآفاقَ السَّماءِ فَأَصبَحنا نُساقُ کَما تُساقُ الإِماءُ،أنَّ بِنا عَلَی اللَّهِ هَواناً وبِکَ عَلَیهِ کَرامَةً ! وأنَّ ذلِکَ لِعِظَمِ خَطَرِکَ عِندَهُ ! فَشَمَختَ بِأَنفِکَ ونَظَرتَ فی عِطفِکَ جَذَلاً مَسروراً،حینَ رَأَیتَ الدُّنیا لَکَ مُستَوسِقَةً،وَالاُمورَ مُتَّسِقَةً،وحینَ صَفا لَکَ مُلکُنا وسُلطانُنا.
فَمَهلاً مَهلاً،أنَسیتَ قَولَ اللَّهِ تَعالی: «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ ) ؟
أمِنَ العَدلِ-یَابنَ الطُّلَقاءِ-تَخدیرُکَ إماءَکَ ونِساءَکَ وسَوقُکَ بَناتِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله سَبایا،قَد هَتَکتَ-
1) (1)
2) (2) سوره هود:آیه 18.
3) (3) سوره آل عمران:آیه 173.
4) (4) قامَت زَینَبُ ابنَةُ عَلِیٍّ علیهما السلام وقالَت:الحَمدُ للَّهِِ رَبِّ العالَمینَ،وصَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِهِ أجمَعینَ،صَدَقَ اللَّهُ کَذلِکَ یَقولُ: «ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّوای أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللّهِ وَ کانُوا بِها یَسْتَهْزِؤُنَ ) .
654.الفتوح: عالِمی از عالمان یهود که نزد یزید بود،رو به سوی او کرد و [در باره زین العابدین علیه السلام پرسید و] گفت:ای امیر مؤمنان ! این جوان،کیست؟
گفت:این صاحب سر،پدر اوست.
گفت:ای امیر مؤمنان ! صاحب سر،کیست؟
گفت:حسین،پسر علی بن ابی طالب.
گفت:مادرش کیست؟
گفت:فاطمه،دختر محمّد.
عالم یهودی گفت:عجب ! این،سرِ پسر دختر پیامبرتان است و به این سرعت،او را کشتهاید؟! جانشین بد و ناخَلَفی برای او نسبت به فرزندانش بودهاید.به خدا سوگند،اگر موسی بن عمران،نوهای را از پشت خود،در میان ما بر جای مینهاد،ما آن را به جای خدا میپرستیدیم،درحالی که پیامبرِ شما،همین دیروز (به تازگی) رفت و شما بر پسرِ پیامبرتانْ پریدید و او را کشتید! وای که چه امّت بدکاری هستید !
یزید،فرمان داد که طناب کلفتی بر گردنش بیندازند.عالِم یهودی برخاست و میگفت:اگر میخواهید،مرا بزنید یا بکُشید و یا در بندم کنید؛امّا من در تورات دیدهام که هر کس نسل پیامبری را بکُشد،همواره و همیشه،تا هر گاه که بماند،مغلوب خواهد بود و چون بمیرد،خدا،او را در آتش دوزخ میاندازد. (1)
اِلتَفَتَ حِبرٌ مِن أحبارِ الیَهودِ وکانَ حاضِراً [أی عِندَ یَزیدَ] فَقالَ:مَن هذَا الغُلامُ یا أمیرَ المُؤمِنینَ؟فَقالَ:هذا صاحِبُ الرَّأسِ هُوَ أبوهُ،قالَ:ومَن هُوَ صاحِبُ الرَّأسِ یا أمیرَ المُؤمِنینَ؟قالَ:الحُسَینُ بنُ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ،قالَ فَمَن امُّهُ؟قالَ:فاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدٍ.
فَقالَ الحِبرُ:یا سُبحانَ اللَّهِ ! هذَا ابنُ بِنتِ نَبِیِّکُم قَتَلتُموهُ فی هذِهِ السُّرعَةِ ! بِئسَ ما خَلَفتُموهُ فی ذُرِّیَّتِهِ،وَاللَّهِ لَو خَلَفَ فینا موسَی بنُ عِمرانَ سِبطاً مِن صُلبِهِ،لَکُنّا نَعبُدُهُ مِن دونِ اللَّهِ ! وأنتُم إنَّما فارَقَکُم نَبِیُّکُم بِالأَمسِ،فَوَثَبتُم عَلَی ابنِ نَبِیِّکُم فَقَتَلتُموهُ ! سَوءَةً لَکُم مِن امَّةٍ.
قالَ:فَأَمَرَ یَزیدُ بِکَرٍّ فی حَلقِهِ،فَقامَ الحِبرُ وهُوَ یَقولُ:إن شِئتُم فَاضرِبونی أو فَاقُتلونی أو قَرِّرونی،فَإِنّی أجِدُ فِی التَّوراةِ أنَّهُ مَن قَتَلَ ذُرِّیَّةَ نَبِیٍّ لا یزال مَغلوباً أبَداً ما بَقِیَ،فَإِذا ماتَ یُصلیهِ اللَّهُ نارَ جَهَنَّمَ 657 (الفتوح:ج 5 ص 132؛ [1]الحدائق الوردیّة:ج 1 ص 127). [2]
1) (1)
655.الملهوف: یزید-که خدا لعنتش کند-،سخنرانی را خواست و به او فرمان داد بر منبر برود و حسین و پدرش-که درودهای خدا بر آن دو باد-را نکوهش کند.او بالا رفت و در نکوهش امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام و حسینِ شهید،و ستایش معاویه و یزید،سنگ تمام گذاشت.
علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام بر او بانگ زد:«وای بر تو،ای سخنران ! خشنودیِ آفریده را به خشم آفریدگار خریدی.جایگاهت را در دوزخ،آماده بِدان!». (1)
دَعا یَزیدُ لَعَنَهُ اللَّهُ بِالخاطِبِ وأمَرَهُ أن یَصعَدَ المِنبَرَ فَیَذُمَّ الحُسَینَ وأباهُ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیهِما،فَصَعِدَ وبالَغَ فی ذَمِّ أمیرِ المُؤمِنینَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ وَالحُسَینِ الشَّهیدِ،وَالمَدحِ لِمُعاوِیَةَ ویَزیدَ.
فَصاحَ بِهِ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام:وَیلَکَ أیُّهَا الخاطِبُ،اشتَرَیتَ مَرضاةَ المَخلوقِ بِسَخَطِ الخالِقِ،فَتَبَوَّأ مَقعَدَکَ مِنَ النّارِ 658 (الملهوف:ص 219،مثیر الأحزان:ص 102).
656.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: روایت شده که یزید،فرمان داد منبر و سخنران،حاضر کنند تا از حسین و پدرش علی،به بدی یاد کند.سخنران،از منبر بالا رفت و پس از حمد و ثنای خداوند،نکوهش و ناسزای فراوانی نثار علی علیه السلام و حسین علیه السلام کرد و در
1) (1)
ستایش معاویه و یزید،زیادهروی کرد.
علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام بر او بانگ زد و فرمود:«وای بر تو،ای سخنران ! خشنودیِ آفریده را با خشم آفریدگار خریدی ! جایگاهت را از آتش [دوزخ] بر گیر».
سپس فرمود:«ای یزید ! اجازه بده تا از این چوبها،بالا بروم و سخنانی بگویم که رضایت خدا را فراهم آورد و برای اهل مجلس،اجر و ثوابْ داشته باشد»؛امّا یزید نپذیرفت.
مردم گفتند:ای امیر مؤمنان ! به او اجازه بده تا بالا برود.شاید از او چیزی بشنویم [و استفادهای ببریم].
یزید به آنان گفت:اگر این از منبر بالا برود،جز با رسوا کردن من و خاندان ابو سفیان،پایین نمیآید.
گفتند:در این اندازهها نیست و نمیتواند چنین کند.
گفت:او از خاندانی است که علم را [از کودکی] به آنان خوراندهاند.
آن قدر به یزید گفتند تا اجازه بالا رفتن را به ایشان داد.
علی بن الحسین علیه السلام از منبر بالا رفت و پس از حمد و ثنای خداوند،خطبهای خواند که چشمها را گریانْد و دلها را بیمناک کرد و از جمله گفت:«ای مردم ! به ما شش چیز،داده شده و با هفت چیز،برتر گشتهایم.دانش و بردباری و بزرگواری و شیوایی گفتار و شجاعت و محبّت در دلهای مؤمنان،به ما داده شده است و با هفت چیز،برتری داریم:پیامبرِ برگزیده،محمّد صلی اللَّه علیه و آله،از ماست.[علیِ ]صدّیق،از ماست.[جعفرِ] طیّار،از ماست.شیرِ خدا و پیامبر (حمزه)،از ماست.سَرور زنان جهان،فاطمه بتول،از ماست.دو سِبط این امّت و دو سَرور جوانان بهشت،از مایند.
هر کس مرا میشناسد،که میشناسد و هر کس مرا نمیشناسد،او را از حَسَب و نَسَبم باخبر میکنم:من،پسر مکّه و مِنا هستم.من،فرزند زمزم و صفا هستم.من،پسر کسی هستم که زکات را [پیچیده ]در گوشه عبا [برای بینوایان] بُرد.من،پسر
بهترین عباپوش و رَدااندازم.من،پسر بهترین کفشپوش و پابرهنهام.من،پسر بهترین طواف و سعی کنندهام.من،پسر بهترین حجگزار و لبّیکگویم.
من،پسر کسی هستم که [در شب معراج] بر بُراق (1)
مَرکبی که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در شب معراج،بر آن،سوار گردید و به خاطر رنگ روشن و درخشندگی بسیار،«براق»نامیده شده،و گفته شده به خاطر سرعت زیاد،به برق تشبیه شده است (النهایة:ج 1 ص 120 مادّه«برق»).
به آسمانْ بُرده شد.من،پسر کسی هستم که او را شبانه از مسجد الحرام تا مسجد الأقصی سیر دادند-و پاک است آن که سیر داد-.من،پسر کسی هستم که جبرئیل،او را تا سِدرةُ المنتهی (آخرین درخت سِدر،در آسمان هفتم) بُرد.من،پسر کسی هستم که به پروردگارش نزدیک و نزدیکتر شد،تا آن جا که به اندازه فاصله دو سرِ کمان یا کمتر،نزدیک او شد.من،پسر کسی هستم که با فرشتگان آسمان،نماز خوانْد.من،پسر کسی هستم که خداوندِ جلیل،وحی را بر او فرود آورد.من،پسر محمّد مصطفایم.من،پسر علی مرتضایم.من،پسر کسی هستم که بر بینیِ مردم زد تا بگویند:خدایی جز خداوند یگانه نیست.من،پسر کسی هستم که پیشِ روی پیامبر خدا،با دو شمشیر و دو نیزه جنگید،دو هجرت کرد و دو بیعت نمود،به دو قبله نماز گزارد و در بدر و حُنَین جنگید و به اندازه پلک زدنی هم به خدا کافر نشد.من،پسر صالحِ مؤمنان،وارث پیامبرانِ،در هم کوبنده ملحدان،آقای مسلمانان،نور مجاهدان،زیور عابدان،تاج سرِ گریه کنندگان،شکیباترینِ شکیبایان و برترین قیامکننده آل یاسین و فرستاده پروردگار جهانیانم.
من،پسر کسی هستم که با جبرئیل،تأیید و با میکائیل،یاری شده است.من،پسر حمایتگر از حرم مسلمانان هستم؛همان قاتل پیمان شکنان (ناکثین) و ستمکاران (قاسطین) و بیرونرفتگان از دین (مارِقین)،و جهاد کننده با دشمنان ناصبیاش،و باافتخارترین فرد در میان همه افراد قریش،و نخستین مؤمنی که دعوت خداوند به ایمان را پاسخ داد و پذیرفت،و پیشتاز سابقهداران [در اسلام]،و در هم کوبنده متجاوزان،و هلاککننده مشرکان،و تیری از تیرهای خدا بر منافقان،و زبان حکمت
1) (1)
عابدان،و یاور دین خدا،و متولّی کار خدا،و بوستان حکمت خدا،و نهانگاه علم خدا،و بزرگوار و بخشنده،و مِهتر و پاک از سرزمین ابطَح و راضی و پسندیده شده،جسور و دلیر،شکیبا و روزهدار،مهذّب و بر پا دارنده،شجاع و نیکوکار،شکننده پشت [دشمن]،و پراکنده کننده دستهها[ی حملهور]،دارای دلی محکمتر از همه،تیزتکتر،و زبانآورتر،و از همه مصمّمتر،و از همه سرکشتر [در برابر دشمن]،شیری دلاور و بارانی انبوه،و [کسی که] در جنگها،هنگامی که نیزهها جلو میآمدند و عنان اسبها نزدیک میشدند،آنها را مانند سنگ آسیاب،خُرد میکرد و به سان باد که ساقه خشکیده را میپراکَنَد،آنها را میپراکَنْد،شیر حجاز و صاحب اعجاز،قهرمان عراق و امام به تصریح و استحقاق،مکّی مدنی،ابطحی تَهامی،خَیفی عَقَبی، (1)
عَقَبی،یعنی منسوب به عقبه مِنا و اشاره است به نخستین پیمان بیعت در اسلام که در آن جا واقع شد.
بدری احُدی،شجری (2)مهاجر،سَرور عرب،شیر نبرد،وارث هر دو مَشعَر،پدر دو سِبط پیمبَر:حسن و حسین،آشکارکننده شگفتیها،پراکندهکننده گروهها[ی دشمن]،شهابْسنگ بُرّان،نور جانشین،شیر چیره خدا،مطلوب هر جوینده و پیروز بر هر پیروزمند،و اوست جدّم علی بن ابی طالب.من،پسر فاطمه زهرایم.من،پسر سَرور زنانم.من،پسر بتول پاکم.من،پسر پاره تن پیامبرم».
و پیوسته میفرمود من چه کسی هستم و چه کسی هستم تا صدای مردم به گریه و ناله بلند شد و یزید ترسید که فتنه به پا شود.از این رو،به مؤذّنْ دستور داد که اذان بگوید و [این گونه،]سخن علی بن الحسین علیه السلام را قطع کرد و ایشان،ساکت شد.
هنگامی که مؤذّن گفت:«اللَّه أکبر»،علی بن الحسین علیه السلام فرمود:«بزرگی را بزرگ شمردی که با دیگران،سنجیده نمیشود و با حواس،دریافت نمیشود.هیچ چیز،از خداوند،بزرگتر نیست».
هنگامی که مؤذّن گفت:«أشهد أن لا إله إلّا اللَّه»،علی بن الحسین علیه السلام فرمود:«مو و
پوست و گوشت و خون و استخوان و مغز استخوانم،به آن،گواهی میدهد».
هنگامی که مؤذّن گفت:«أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه»،علی [بن الحسین] علیه السلام از بالای منبر به سوی یزید،رو کرد و فرمود:«ای یزید! این محمّد،جدّ من است یا تو؟اگر ادّعا کنی که جدّ توست،دروغ گفتهای،و اگر بگویی جدّ من است،پس چرا خاندانش را کُشتی؟!».
راوی گفت:مؤذّن،اذان و اقامه را به پایان برد و یزید،جلو رفت و نماز ظهر را خواند. (1)
رُوِیَ أنَّ یَزیدَ أمَرَ بِمِنبَرٍ وخَطیبٍ،لِیَذکُرَ لِلنّاسِ مَساوِئَ لِلحُسَینِ وأبیهِ عَلِیٍّ علیهما السلام،فَصَعِدَ الخَطیبُ المِنبَرَ،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،وأکثَرَ الوَقیعَةَ فی عَلِیٍّ وَالحُسَینِ،وأطنَبَ فی تَقریظِ مُعاوِیَةَ ویَزیدَ.
فَصاحَ بِهِ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام: وَیلَکَ أیُّهَا الخاطِبُ ! اشتَرَیتَ رِضَا المَخلوقِ بِسَخَطِ الخالِقِ؟فَتَبَوَّأ مَقعَدَکَ مِنَ النّارِ.
ثُمَّ قالَ:یا یَزیدُ ائذَن لی حَتّی أصعَدَ هذِهِ الأَعوادَ،فَأَتَکَلَّمَ بِکَلِماتٍ فیهِنَّ للَّهِِ رِضاً،ولِهؤُلاءِ الجالِسینَ أجرٌ وثَوابٌ.فَأَبی یَزیدُ.
فَقالَ النّاسُ:یا أمیرَ المُؤمِنینَ،ائذَن لَهُ لِیَصعَدَ،فَلَعَلَّنا نَسمَعُ مِنهُ شَیئاً،فَقالَ لَهُم:إن صَعِدَ المِنبَرَ هذا لَم یَنزِل إلّا بِفَضیحَتی وفَضیحَةِ آلِ أبی سُفیانَ،فَقالوا:وما قَدرُ ما یُحسِنُ هذا؟فَقالَ:إنَّهُ مِن أهلِ بَیتٍ قَد زُقُّوا العِلمَ زَقّاً.ولَم یَزالوا بِهِ حَتّی أذِنَ لَهُ بِالصُّعودِ.
فَصَعِدَ المِنبَرَ،فَحَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،ثُمَّ خَطَبَ خُطبَةً أبکی مِنهَا العُیونَ؛وأوجَلَ مِنهَا القُلوبَ،فَقالَ فیها:
أیُّهَا النّاسُ،اُعطینا سِتّاً،وفُضِّلنا بِسَبعٍ:اُعطینَا العِلمَ،وَالحِلمَ،وَالسَّماحَةَ،وَالفَصاحَةَ،وَالشَّجاعَةَ،وَالمَحَبَّةَ فی قُلوبِ المُؤمِنینَ.وفُضِّلنا بِأَنَّ مِنَّا النَّبِیَّ المُختارَ مُحَمَّداً صلی اللَّه علیه و آله،ومِنَّا الصِّدّیقُ،ومِنَّا الطَّیّارُ،ومِنَّا أسَدُ اللَّهِ وأسَدُ الرَّسولِ،ومِنّا سَیِّدَةُ نِساءِ العالَمینَ فاطِمَةُ البَتولُ،ومِنّا سِبطا هذِهِ الاُمَّةِ،وسَیِّدا شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ؛فَمَن عَرَفَنی فَقَد عَرَفَنی،ومَن لَم یَعرِفنی أنبَأتُهُ بِحَسَبی ونَسَبی،أنَا ابنُ مَکَّةَ ومِنیً،أنَا ابنُ زَمزَمَ وَالصَّفا،أنَا ابنُ مَن حَمَلَ الزَّکاةَ بِأَطرافِ الرِّدا،أنَا ابنُ خَیرِ مَنِ ائتَزَرَ وَارتَدی،أنَا ابنُ خَیرِ مَنِ انتَعَلَ وَاحتَفی،أنَا ابنُ خَیرِ مَن طافَ وَسعی،أنَا ابنُ خَیرِ مَن حَجَّ ولَبّی،أنَا ابنُ مَن حُمِلَ عَلَی البُراقِ فِی الهَوا،أنَا ابنُ مَن اسرِیَ بِهِ مِنَ المَسجِدِ الحَرامِ إلَی المَسجِدِ الأَقصی،فَسُبحانَ مَن أسری،أنَا ابنُ مَن بَلَغَ بِهِ جَبرائیلُ إلی سِدرَةِ المُنتَهی،أنَا ابنُ مَن دَنی فَتَدَلّی فَکانَ مِن رَبِّهِ قابَ قَوسَینِ أو أدنی،أنَا ابنُ مَن صَلّی -
1) (1)
657.البدایة و النهایة: روایت شده که یزید،در کار اسیران،با مردم،مشورت کرد و مردانی از آنان-که خدا،زشتْرویشان گردانَد-گفتند:...علی بن الحسین (زین العابدین) را بکُش تا از فرزندان حسین،هیچ کس نمانَد!
یزید،ساکت شد و نعمان بن بشیر گفت:ای امیر مؤمنان ! با آنان،همان گونه عمل کن که اگر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله آنان را به این حال میدید،با ایشان میکرد.
یزید،برای آنان دل سوزانْد و آنان را به حمّام فرستاد و لباس و هدایا و خوراک برایشان قرار داد و در خانهاش جایشان داد. (1)
رُوِیَ أنَّ یَزیدَ استَشارَ النّاسَ فی أمرِهِم،فَقالَ رِجالٌ مِمَّن قَبَّحَهُمُ اللَّهُ:...اُقتُل عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ حَتّی لا یَبقی مِن ذُرِّیَّةِ الحُسَینِ أحَدٌ !
فَسَکَتَ یَزیدُ،فَقالَ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ:یا أمیرَ المُؤمِنینَ،اعمَل مَعَهُم کَما کانَ یَعمَلُ مَعَهُم رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله لَو رَآهُم عَلی هذِهِ الحالِ.
فَرَقَّ عَلَیهِم یَزیدُ،وبَعَثَ بِهِم إلَی الحَمّامِ،وأجری عَلَیهِمُ الکَساوی وَالعَطایا وَالأَطعِمَةَ،وأنزَلَهُم فی دارِهِ(البدایة والنهایة:ج 8 ص 196، [1]العقد الفرید:ج 3 ص 368).
658.الخرائج و الجرائح -به نقل از عمران بن علی حلبی،از امام صادق علیه السلام-:هنگامی که علی بن الحسین علیه السلام و همراهانش را نزد یزید بن معاویه-که لعنتهای خدا بر هر دوشان باد-آوردند،آنان را در خانهای مخروبه با دیوارهایی سست،جای دادند.
یکی از اسیران گفت:ما را در این خانه،جای دادهاند تا بر ما فرو ریزد.
نگهبانانِ گمارده بر ایشان هم-که از قِبطیان مصر بودند-،گفتند:به اینان بنگرید که
1) (1)
میترسند این خانه بر آنان فرو ریزد،در حالی که برایشان بهتر از آن است که فردا،بیرونشان ببرند و نگاهشان بدارند و گردنهایشان را یکی پس از دیگری بزنند.
علی بن الحسین علیه السلام به زبان قِبطی فرمود:«به اذن خدا،هیچ یک از این دو نخواهد شد»و همین گونه نیز شد. (1)
لَمّا اتِیَ بِعَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام ومَن مَعَهُ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ-عَلَیهِمَا لَعائِنُ اللَّهِ-جَعَلوهُم فی بَیتٍ خَرابٍ واهِی الحیطانِ.
فَقالَ بَعضُهُم:إنَّما جُعِلنا فی هذَا البَیتِ لِیَقَعَ عَلَینا.
فَقالَ المُوَکَّلونَ بِهِم مِنَ الحَرَسِ بِالقِبطِیَّةِ:اُنظُروا إلی هؤُلاءِ یَخافونَ أن یَقَعَ عَلَیهِم هذَا البَیتُ،وهُوَ أصلَحُ لَهُم مِن أن یَخرُجوا غَداً،فَتُضرَبَ أعناقُهُم واحِداً بَعدَ واحِدٍ صَبراً.
فَقالَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام بِالقِبطِیَّةِ:لا یَکونانِ جَمیعاً بِإِذنِ اللَّهِ.فَقالَ:وکانَ کَذلِکَ 661 (الخرائج والجرائح:ج 2 ص 753 ح 71،دلائل الإمامة:ص 204 ح 125).
659.مثیر الأحزان: زنان،در مدّت اقامتشان در دمشق،با اندوه و ناله بر حسین علیه السلام نوحه میخواندند و با آوا و صدای بلند،بر او میگریستند.مصیبت اسیران،بس سنگین شد و اندوه زخمِ فرزندْ از دست دادگان،بالا گرفت.
آنان را در خانههایی جای دادند که نه از گرما و نه از سرما،نگاهشان نمیداشت،تا آن جا که بدنهایشان پوست انداخت و پوستشان چرک کرد؛آنانی که [پیشتر ]در پسِ پرده و زیرِ سایه بودند.صبر،از کف رفت و بیتابی،خیمه زد و اندوه،همدمشان شد. (2)
واُسکِنَّ فی مَساکِنَ لا تَقیهِنَّ مِن حَرٍّ ولا بَردٍ،حَتّی تَقَشَّرَتِ الجُلودُ،وسالَ الصَّدیدُ،بَعدَ کَنِّ الخُدورِ وظِلِّ السُّتورِ،وَالصَّبرُ ظاعِنٌ،وَالجَزَعُ مُقیمٌ،وَالحُزنُ لَهُنَّ نَدیمٌ 662 (مثیر الأحزان:ص 102).
660.الطبقات الکبری -به نقل از مِنهال بن عمرو-:بر علی بن الحسین علیه السلام وارد شدم و گفتم:
خدا تو را به سامان بدارد ! چگونه صبح کردی؟
فرمود:«من،تو را بزرگی از اهالی شهر میدانستم و مانند تویی نمیداند که ما چگونه صبح کردهایم؟! امّا حالا که خوب نمیدانی،یا [هیچ ]نمیدانی،به تو میگویم.ما در میان قوم خود،مانند بنی اسرائیل در میان فرعونیان-که پسرانشان را میکُشتند و زنانشان را زنده میگذاشتند-صبح کردیم و بر بزرگ و سَرور ما (علی بن ابی طالب علیه السلام) برای تقرّب جستن به دشمنمان،بر منبرها،دشنام و ناسزا نثار میشود.
قریش،خود را برتر از عربمیشمرد کهمحمّد صلی اللَّه علیه و آله از آنهاستو هیچ برتریای جز همین،برای آنانْ بر شمرده نمیشود و عرب هم این را از ایشان میپذیرد،و عرب،خود را برتر از عجم میشناسد که محمّد صلی اللَّه علیه و آله از آنهاست،و برتریای جز همان،برای آنها شمرده نمیشود و عجم هم آن را از ایشان میپذیرد.پس اگر عرب راست میگوید که بر عجم فضیلت دارد و قریش راست میگوید که بر عرب،برتری دارد-زیرا که محمّد از آنهاست-،ما خاندانِ او هم بر قریش،برتری داریم؛زیرا محمّد صلی اللَّه علیه و آله از ماست.پس آنان به وسیله حقّ ما،خود را برتر میبینند؛ولی حقّ خودِ ما را پاس نمیدارند.اگر نمیدانی چگونه صبح کردیم،[بِدان که] این گونه صبح کردیم».
چنین پنداشتم که علی بن الحسین علیه السلام میخواست این سخن را به هر که در خانه بود،بشنوانَد. (1)
دَخَلتُ عَلی عَلِیِّ بنِ حُسَینٍ علیه السلام،فَقُلتُ:کَیفَ أصبَحتَ-أصلَحَکَ اللَّهُ-؟
فَقالَ:ما کُنتُ أری شَیخاً مِن أهلِ المِصرِ مِثلَکَ لا یَدری کَیفَ أصبَحنا ! فَأَمّا إذ لَم تَدرِ أو تَعلَم فَسَاُخبِرُکَ:أصبَحنا فی قَومِنا بِمَنزِلَةِ بَنی إسرائیلَ فی آلِ فِرعَونَ؛إذ کانوا یُذَبِّحونَ أبناءَهُم ویَستَحیونَ نِساءَهُم،وأصبَحَ شَیخُنا وسَیِّدُنا یُتَقَرَّبُ إلی عَدُوِّنا بِشَتمِهِ أو سَبِّهِ عَلَی المَنابِرِ.
وأصبَحَت قُرَیشٌ تَعُدُّ أنَّ لَهَا الفَضلَ عَلَی العَرَبِ لِأَنَّ مُحَمَّداً صلی اللَّه علیه و آله مِنها لا یُعَدُّ لَها فَضلٌ إلّا بِهِ،وأصبَحَتِ العَرَبُ مُقِرَّةً لَهُم بِذلِکَ،وأصبَحَتِ العَرَبُ تَعُدُّ أنَّ لَهَا الفَضلَ عَلَی العَجَمِ لِأَنَّ مُحَمَّداً صلی اللَّه علیه و آله مِنها لا یُعَدُّ لَها فَضلٌ إلّا بِهِ،وأصبَحَتِ العَجَمُ مُقِرَّةً لَهُم بِذلِکَ،فَلَئِن کانَتِ العَرَبُ صَدَقَت أنَّ لَهَا الفَضلَ عَلَی العَجَمِ،وصَدَقَت قُرَیشٌ أنَّ لَهَا الفَضلَ عَلَی العَرَبِ لِأَنَّ مُحَمَّداً صلی اللَّه علیه و آله مِنها،إنَّ لَنا أهلَ البَیتِ الفَضلَ عَلی قُرَیشٍ لِأَنَّ مُحَمَّداً صلی اللَّه علیه و آله مِنّا،فَأَصبَحوا یَأخُذونَ بِحَقِّنا ولا یَعرِفونَ لَنا حَقّاً،فَهکَذا أصبَحنا.إذ لَم تَعلَم کَیفَ أصبَحنا.
قالَ:فَظَنَنتُ أنَّهُ أرادَ أن یُسمِعَ مَن فِی البَیتِ 663 (الطبقات الکبری:ج 5 ص 219، [1]تهذیب الکمال:ج 20 ص 399).
1) (1)
661.الملهوف -به نقل از سَکینه-:روز چهارم اقامتمان [در شام]،در عالم رؤیا دیدم که...زنی سوار بر هودج است و دستش را بر سرش نهاده است.از [نامِ] او جویا شدم.به من گفتند:فاطمه دختر محمّد،مادر پدرت است.
گفتم:به خدا سوگند،به سوی او میروم و آنچه را که با ما کردهاند،به او خواهم گفت.
بلافاصله،به سوی او دویدم تا به او رسیدم و پیشِ رویش ایستادم و میگریستم و میگفتم:ای مادر ! به خدا سوگند،حقّ ما را انکار کردند.ای مادر ! به خدا سوگند،جمع ما را پراکنده کردند.ای مادر ! به خدا سوگند،حریم ما را نادیده گرفتند و حلال شمردند.ای مادر ! به خدا سوگند،پدرمان حسین را کُشتند.
او به من گفت:«بس کن،ای سَکینه! دلم را پاره کردی و جگرم را سوزاندی.این،پیراهن پدرت حسین است که آن را از خود،دور نمیکنم تا با آن،خدا را دیدار کنم !». (1)
لَمّا کانَ فِی الیَومِ الرّابِعِ مِن مُقامِنا،رَأَیتُ فِی المَنامِ...ورَأَیتُ امرَأَةً راکِبَةً فی هَودَجٍ ویَدُها مَوضوعَةٌ عَلی رَأسِها،فَسَأَلتُ عَنها،فَقیلَ لی:فاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدٍ أمُّ أبیکِ.
فَقُلتُ:وَاللَّهِ لَأَنطَلِقَنَّ إلَیها ولَاُخبِرَنَّها ما صُنِعَ بِنا.فَسَعَیتُ مُبادِرَةً نَحوَها حَتّی لَحِقتُ بِها ووَقَفتُ بَینَ یَدَیها أبکی وأقولُ:
یا امَّتاه جَحَدوا وَاللَّهِ حَقَّنا،یا امَّتاه بَدَّدوا وَاللَّهِ شَملَنا،یا امَّتاه استَباحوا وَاللَّهِ حَریمَنا،یا امَّتاه قَتَلوا وَاللَّهِ الحُسَینَ أبانا.
فَقالَت لی:کُفّی صَوتَکِ یا سُکَینَةُ ! فَقَد قَطَّعتِ نِیاطَ قَلبی،وأقرَحتِ کَبِدی،هذا قَمیصُ أبیکِ الحُسَینِ لا یُفارِقُنی حَتّی ألقَی اللَّهَ بِهِ 664 (الملهوف:ص 220،مثیر الأحزان:ص 104).
1) (1)
در مورد انتساب دختری به نام رقیّه به امام حسین علیه السلام و نیز چگونگی وفات او در شام،و همچنین مزار منسوب به وی،نکاتی وجود دارد که شایسته است هر یک،جداگانه مورد بررسی قرار گیرد:
منابع کهن و معتبری که فرزندان امام حسین علیه السلام را احصا کردهاند،دختری را به نام رُقیّه برای ایشان،بیان نداشته و تنها دو دختر به نامهای فاطمه و سَکینه و برخی دختر سومی به نام زینب (1)
الإرشاد:ج 2 ص 135؛مطالب السؤول:ص 73.
را نام بردهاند.حتّی علّامه مجلسی رحمه اللَّه علیه در بحار الأنوار (2)و محدّث بزرگ معاصر،شیخ عبّاس قمی رحمه اللَّه علیه در نوشتارهای خود،به نام رقیّه به عنوان دختر امام علیه السلام اشاره نکردهاند.ابن طلحه (م 654 ق) در کتاب مطالب السَّؤول، (3)فرزندان امام حسین علیه السلام را ده تن میشمارد:شش پسر و چهار دختر.وی در معرّفی دختران،تنها نام سه تن را بازگو کرده است:فاطمه،سَکینه و زینب.همین مطلب را مؤلّف کشف الغُمّة (4)از مطالب
السؤول،نقل کرده است.
تا آن جا که بررسیهای ما نشان میدهد،تنها کسی که برای امام حسین علیه السلام چهار دختر با آوردن نام آنها یاد میکند،نسبشناس معروف قرن ششم،ابن فُندُق بیهقی (م 565 ق) است که در لباب الأنساب،فرزندان دختر امام علیه السلام را بدین ترتیب آورده است:
1.فاطمه،که مادرش امّ اسحاق دختر طلحه بود؛
2.سَکینه،که مادرش رَباب،دختر امرؤ القیس بن عدی بود؛
3.زینب،که در کودکی درگذشت و مادرش شهربانو،دختر یزدگرد بود؛
4.امّ کلثوم،که در کودکی درگذشت و مادرش شهربانو دختر یزدگرد بود. (1)
لباب الأنساب:ج 1 ص 350.
همان طور که ملاحظه میشود،وی نیز در تبیین فرزندان دختر امام حسین علیه السلام،با این که تعداد آنها را چهار نفر ذکر میکند،نامی از رقیّه نمیبرد؛لیکن در بیان فرزندانی که از نسل این امام علیه السلام باقی ماندهاند،مینویسد:
از فرزندان امام حسین علیه السلام،جز زین العابدین علیه السلام،فاطمه،سَکینه و رُقیّه،باقی نماند (2).
ممکن است گفته شود که رقیّه،همان امّ کلثوم است؛لیکن این احتمال با جمله«ولم یَبقَ من أولاده...»هماهنگ نیست؛زیرا این جمله،مُشعر به آن است که رقیّه،مانند فاطمه و سَکینه،بعد از جریان کربلا و شام،سالیانی را زندگی کرده است،مگر این که گفته شود مراد او،باقیماندگان از روز عاشورا بوده است.
گزارش دیگری که به نام رقیّه اشاره دارد،آن است که در برخی نسخههای کتاب الملهوف،آمده است که امام حسین علیه السلام در وداع با اهل بیت خود،فرمود:
یا اختاه! یا امّ کلثوم! وأنتِ یا زینب! وأنتِ یا رقیّة ! وأنتِ یا فاطمة ! وأنتِ یا رَباب! انظرن إذا أنا قُتلت فلا تشققن علیَّ جیباً،ولا تخمشن علیَّ وجهاً،ولا تقلن
علیَّ هجراً (1)
الملهوف:ص 141.
.خواهرم،ای امّ کلثوم ! و تو ای زینب ! و تو ای رُقَیّه ! و تو ای فاطمه ! و تو ای رَباب! توجّه کنید که هرگاه من کشته شدم،برای من گریبان چاک مکنید و صورت،خراش ندهید و حرف نامربوط مگویید.
در باره این گزارش میتوان گفت:
اوّلاً،در بسیاری از نسخههای کتاب الملهوف،این متن وجود ندارد.
ثانیاً،در این گزارش،به این که رقیّه دختر امام علیه السلام است،اشارهای نشده است.
ثالثاً،احتمالاً آن که در این گزارش به این نام خطاب شده،رقیّه دختر امام علی علیه السلام و همسر مسلم بن عقیل است؛زیرا فرزندان مُسلم،همراه امام علیه السلام بودند و به احتمال قوی،همسر وی نیز در کاروان کربلا،حضور داشته است.
تا آن جا که بررسیها نشان میدهند،نخستین کتابی که ماجرای شهادت کودکی در شام را مطرح کرده است،کامل بهایی،کتابی فارسی،نوشته عماد الدین طبری (م ح 700 ق) است.متن نوشتار او،این است:
در حاویه (2)آمد که زنان خاندان نبوّت،در حالت اسیری،حال مردان که در کربلا شهید شده بودند،بر پسران و دختران ایشان،پوشیده میداشتند و هر کودکی را وعدهها میدادند که:پدر تو به فلان سفر رفته است [و] باز میآید.تا ایشان را به خانه یزید آوردند.دخترکی بود چهارساله.شبی از خواب،بیدار شد و گفت:«پدر من حسین کجاست؟این ساعت،او را به خواب دیدم سخت پریشان!».
زنان و کودکان،جمله در گریه افتادند و فغان از ایشان برخاست.یزید،خفته بود.از خواب،بیدار شد و حال،تفحّص کرد.خبر بردند که حال،چنین است.آن لعین،در حال گفت که بروند و سر پدر او را بیاورند و در کنار او نهند.مَلاعین،سر بیاورد و در کنار آن دختر چهارساله نهاد.پرسید:«این چیست؟».مَلاعین گفت:سرِ پدر توست.آن دختر بترسید و فریاد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز،جان به حق،تسلیم کرد (1)
کامل [1]بهایی:ج 2 ص 179.
.این متن با آنچه در باره وفات رقیّه شهرت دارد،تفاوتهایی دارد؛زیرا در این متن،نام دختر،مشخّص نشده و او را چهارساله میداند،نه سهساله،و محلّ وفات او را خانه یزید میداند،نه خرابه،و وفات او را پس از چند روز از دیدن سر مبارک امام حسین علیه السلام میداند،نه همزمان با دیدن سر ایشان.
پس از عماد الدین طبری،ملّا حسین واعظ کاشفی سبزواری (م 910 ق) در کتاب روضة الشهدا،مطالب طبری را با تفصیل بیشتری مطرح میکند؛امّا همچنان،نامی از کودک نمیبَرد و او را چهارساله ذکر میکند و محلّ وقوع حادثه را کوشْک (کاخ) یزید میداند و میافزاید:
چون مِندیل برگرفت، (2)سری دید در آن طَبَق،نهاده.آن سر را برداشت و نیک در آن نگریست.سرِ پدر خود را بشناخت.آهی از سینه برکشید و روی در روی پدر مالید و لب خود بر لب وی نهاد و فی الحال،جان شیرین بداد (3).
گفتنی است که بر پایه این گزارش،وفات کودک در همان شبی اتّفاق افتاده که سر پدر را دیده است.در واقع،تفاوت اصلی این گزارش با گزارش عماد الدین طبری،تنها در این مورد است که به کتابهای بعدی نیز منتقل شده است.
پس از ملّا حسین کاشفی،فخر الدین طُرَیحی (م 1085 ق) در کتاب المنتخب،داستان را با تفاوتهایی تعریف میکند.بخشی از متن المنتخب،بدین شرح است:
روایت شده که وقتی آل اللَّه وآل رسول او در شهر شام بر یزید،وارد شدند،او خانهای به آنها اختصاص داد و آنها در آن،به سوگواری میپرداختند.مولای ما امام حسین علیه السلام،دختری سه ساله داشت...سرِ شریف امام علیه السلام را که با دستمالی دیبقی (1)
دَیبَق:دیبا؛حریر.
پوشیده بود،آوردند و در برابرش نهادند و پرده از آن برداشتند.دختر امام علیه السلام گفت:این سرِ کیست؟گفتند:سرِ پدرت است.آن را از طَبَق برداشت و درآغوش گرفت و میگفت:«پدر جان! چه کسی تو را با خونت خضاب کرد؟پدر جان! چه کسی رگهای تو را بُرید؟پدر جان! چه کسی مرا در کودکی،یتیم کرد؟پدر جان! پس از تو،ما به چه کسی دل ببندیم؟پدر جان! چه کسی از یتیم،نگهداری میکند تا بزرگ شود؟پدر جان! چه کسی پاسدار زنانِ رنجور است؟پدر جان! چه کسی نگهدار بیوههای اسیر است؟پدر جان! چه کسی نوازشگر چشمهای گریان است؟پدر جان! پناه دهنده دور افتادگان غریب کیست؟پدر جان! چه کسی نوازشگر موهای پریشان است؟پدر جان! برای ناکامی ما پس از تو،چه کسی هست؟پدر جان! برای غریبی ما،چه کسی پس از تو هست؟پدر جان! کاش من،فدای تو میشدم.پدرجان! کاش پیش از این،نابینا میشدم.پدر جان! کاش من در خاک شده بودم و محاسن تو را خونآلود نمیدیدم».آن گاه،دهانش را بر دهان شریف امام علیه السلام گذاشت و گریه سختی کرد تا از هوش رفت.وقتی تکانش دادند،دیدند که روحش از دنیا،جدا شده است (2).
قابل توجّه است که این متن،نخستین منبع شناختهشدهای است که کودک را سهساله معرّفی کرده است.همچنین،نخستین منبعی است که به تفصیل،سخن گفتن وی را با امام علیه السلام مطرح کرده است؛امّا چیزی در باره نام او نمیگوید.
اواخر قرن سیزدهم،شخصی به نام محمّدحسین ارجستانی در کتاب انوار المجالس، (1)
وی تألیف این کتاب را در سال 1280 ق،آغاز کرده است.
داستان را به گونهای دیگر،بیان میکند.متن نوشته او،این است:اهل بیت رسول خدا در آن شبها،نه شمعی،نه چراغی،نه آب و نه طعامی،و نه فرش و نه لباسی،غمگین نشسته بودند و شغل ایشان،تعزیهداری بر شهیدان کربلا بود تا آن که زُبیده خاتون،دختر سهساله سیّد الشهدا،شبی از فراق پدر بزرگوار،بسیار گریه کرد... (2).
بررسیها نشان میدهند که این،نخستین گزارشی است که نام کودک را مطرح و او را زُبیده و محلّ حادثه را خرابه شام،معرّفی کرده است.
او در صفحه قبل کتاب خود،در اشاره به خرابه شام،میگوید:
از غریبان خرابه شام به خاطرم رسید.مگر اهل بیت خیر الأنام،در خرابه شام غریب نبودند؟! یا سَکینه و رُقَیّه،طفل حسین نبودند؟! باوجود آن که داغهای متعدّد مانند بیپدری و بیبرادری دیده بودند،چرا کسی به تسلّی آن غریبان،لب نگشود؟!
بدین ترتیب،طبق یافته ما،اَنوار المجالس،اوّلین کتابی است که از دختری برای امام حسین علیه السلام در خرابه شام به نام رُقیّه نام میبَرد،هر چند از سرنوشت او سخنی نمیگوید و ماجرای شهادت کودکی به نام زبیده را باز میگوید.
این نوشتار،ممکن است زمینهساز گزارشهای آینده در مورد نام کودکی باشد که در خرابه شام از دنیا رفته است.
اوایل قرن چهاردهم،شیخ محمّدجواد یزدی،در کتاب شعشعة الحسینی (3)آورده است:
منقول است که طفلی از حضرت امام حسین علیه السلام در خرابه شام،از دیدن سرِ پدر بزرگوارش،از دنیا رفت؛ولیکن در نام او،اختلاف است که زُبَیده یا رُقَیّه یا زینب یا سَکینه بوده باشد (1)
شعشعة الحسینی:ج 2 ص 171.
.او همچنین در صفحات بعد،به نقل از کتاب ریاض الأحزان،آورده است که اسم آن دختر،فاطمه بوده است. (2)
در این گزارش،چندین نام و از جمله رُقَیّه برای کودکِ از دنیا رفته در شام،مطرح گردیده است.
چند سال بعد،شخصی به نام سیّد محمّدعلیِ شاهعبد العظیمی (م 1334 ق)،در کتاب الإیقاد،برای نخستین بار،با صراحت،نام کودک را رقیّه و سنّ او را سه ساله آورد.متن نوشته او،این است:
حسین علیه السلام،دختر کوچکی داشت که او را دوست میداشت و او هم امام علیه السلام را دوست داشت.گفته شد که نام وی،رقیّه بود،سه سال داشت و در شام،در میان اسیران بود... (3).
این بود سیر گزارشهای گوناگون در باره وفات دختری از امام حسین علیه السلام در شام.
نخستین سندی که در باره مزار کنونی منسوب به رُقیّه در دست است،به قرن دهم هجری باز میگردد و مربوط میشود به محمّد بن ابی طالب حائری کَرَکی (زنده در
955 ق).وی در کتاب تسلیة المجالس مینویسد:
در شهر دمشقِ شام،در بخش شرقی مسجد اعظم شهر،خرابهای را دیدم که در گذشته،مسجد بوده و بر سنگْنوشته درِ آن،نامهای پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و خاندانش و امامان دوازدهگانه،نوشته شده بود و پس از آن،چنین نوشته بود:«این،قبر خانم مَلَکه،دختر حسین بن امیر المؤمنین علیه السلام است» (1)
تسلیة المجالس:ج 2 ص 93.
.در قرن سیزدهم،شِبلَنجی در کتاب نور الأبصار، (2)در باره این مزار مینویسد:
برخی شامیها به من خبر دادند که برای خانم رقیّه،دختر امام علی-کرّم اللَّه وجهه-در دمشق شام،آرامگاهی هست که زمانی به دیوارهای قبرش آسیب وارد شد.شامیها قصد داشتند که جنازه را از داخل قبر،بیرون بیاورند تا آن را بازسازی کنند؛امّا کسی به خاطر هیبت آن خانم،جرئت نکرد وارد قبر شود،تا این که شخصی از خاندان اهل بیت به نام سیّد فرزند مرتضی،وارد قبر شد و پارچهای روی آن انداخت و جنازه را در پارچه پیچید و آن را بیرون آورد و همگان دیدند که دختر کوچک نابالغی است.این مطلب را به یکی از بزرگان گفتم.او نیز به نقل از برخی مشایخ خود،آن را برایم روایت کرد (3).
در این گزارش،نام صاحب مزار،رقیّه بنت علی علیه السلام آمده و نخستین گزارشی است که به موضوع آسیب دیدن قبر،اشاره کرده است.
در نیمه اوّل قرن چهاردهم،شیخ محمّدهاشم خراسانی (م 1352 ق) در کتاب فارسی منتخب التواریخ، (4)ضمن این که مزار را متعلّق به رقیّه بنت الحسین علیه السلام معرّفی نموده،
داستان آسیب دیدن قبر را با تفصیل بیشتری نقل میکند.متن گزارش او،چنین است:
و عالم جلیل،شیخ محمّدعلی شامی-که از جمله علما و محصّلین نجف اشرف است-،به حقیر فرمود که جدّ امّیِ بلاواسطه من،جناب آقا سیّد ابراهیم دمشقی که نسبش منتهی میشود به سیّد مرتضی علم الهدی و سنّ شریفش علاوه بر نود بود و بسیار شریف و محترم بود،سه دختر داشتند و اولاد ذکور نداشتند.شبی دختر بزرگشان در خواب دید جناب رقیّه بنت الحسین علیه السلام را که فرمود:«به پدرت بگو به والی بگوید:آب افتاده میان قبر و لحد من،و بدن من،در اذیّت است.بگو بیاید و قبر و لحد مرا تعمیر کند».
دخترش به سیّد،عرض کرد.سیّد،از ترس حضرات اهل تسنّن،به خواب،اثری مترتّب ننمود.شب دوم،دختر وسطی سیّد،همین خواب را دید.باز به پدر گفت.ترتیب اثری نداد.شب سوم،دختر صغرای سیّد،همین خواب را دید و به پدر گفت.ایضاً ترتیب اثری نداد.شب چهارم،خود سیّد،مخدّره رقیّه را در خواب دید که به طریق عتاب فرمودند که:«چرا والی را خبردار نکردی؟».
سیّد،بیدار شد.صبح رفت نزد والی شام و خوابش را به والی شام نقل کرد.
والی،امر کرد علما و صلحای شام از سنّی و شیعه بروند و غسل کنند و لباسهای نظیف در بر کنند.به دست هر کس قفل درب حرم مقدّسه باز شد،همان کس برود و قبر مقدّسه او را نبش کند و جسد مطهّره را بیرون بیاورد تا قبر مطهّر را تعمیر کند.بزرگان و صلحا از شیعه و سنّی،در کمال ادب غسل کردند و لباس نظیف در بر کردند.قفل به دست هیچ یک باز نشد،مگر به دست مرحوم سیّد.بعد که مشرّف میان حرم شدند،مِعوَل (1)
مِعوَل:کُلنگ.
هیچ یک به زمین اثر نکرد،مگر معول سیّد ابراهیم.بعد،حرم را خلوت کردند و لحد را شکافتند.دیدند بدن نازنین مخدّره،میان لحد و کفن آن مخدّره مکرّمه،صحیح و سالم است؛لیکن آب زیادی میان لحد جمع شده.پس سیّد،بدن شریف مخدّره را از میان لحد،بیرون آورد و روی زانوی خود نهاد و سه روز همین قِسم،بالای زانوی خود نگه داشت و متّصل گریه میکرد تا1) (1)
آن که لحد مخدّره را از بنیاد،تعمیر کردند.اوقات نماز که میشد،سیّد،بدن مخدّره را بر بالای شیء نظیفی میگذاشت.بعد از فراغ،باز بر میداشت و بر زانو مینهاد تا آن که از تعمیر قبر و لحد،فارغ شدند.سیّد،بدن مخدّره را دفن کرد و از معجزه این مخدّره در این سه روز،سیّد،نه محتاج به غذا شد و نه محتاج به آب و نه محتاج به تجدید وضو.بعد که خواست مخدّره را دفن کند،سیّد دعا کرد خداوند،پسری به او مرحمت نماید.دعای سیّد،مستجاب شد و در این سنّ پیری،خداوند به او پسری مرحمت فرمود،مسمّا به سیّد مصطفی.
بعد،والی،تفصیل را به سلطان عبد الحمید نوشت.او هم تولیت زینبیّه و مرقد شریف رقیّه و مرقد شریف امّ کلثوم و سَکینه را به او واگذار نمود و فعلاً هم آقای حاجی سیّد عبّاس پسر آقا سیّد مصطفی پسر آقا سیّد ابراهیم سابق الذکر،متصدّی تولیت این اماکن شریفه است.انتهی.و گویا این قضیّه در حدود سنه هزار و دویست و هشتاد بوده است (1)
منتخب التواریخ:ص 388.
.با توجّه به آنچه در این گزارش آمده که«بزرگان و علمای شیعه و سنّی،شاهد ماجرا بودهاند»،نکته قابل تأمّل،این است که با آن که انگیزه برای نقل و ثبت این گونه حوادث،فراوان است،هیچ کس جز متولّیان حرم،این حادثه مهم را نقل نکرده و شخصیتی مانند سیّد محسن امین،با این که در منطقه حضور داشته،در گزارش خود،اشارهای به این ماجرا ننموده و درباره این بارگاه،تنها نوشته است:
رقیّه،دختر حسین علیه السلام،قبری به او منسوب است و مشهدی که در محلّه العماره دمشق،زیارتگاه است.خدا به درستی آن،آگاهتر است.میرزا علی اصغرخان [اتابک،امین السلطان]،وزیر اعظم ایران،به سال 1323 ق،آن را بازسازی کرده و در بالای در،تاریخ بازسازی را حَک کردهاند که در آن،این اشعار آمده است:
مرتبهای عالی است برای علی
وزیر اعظمِ ایران که تجدید کننده است.
1) (1)
و من،تاریخ بازسازی آن را که میدرخشد
[به ابجد] سرودم:«بقبر رقیّة من آل أحمد» (1)
أعیان الشیعة:ج 7 ص 34. [1]
.
بنا بر این،بر پایه اسناد روایی و تاریخی نمیتوان در باره موضوع این پژوهش،نظر قاطعی ارائه کرد؛لیکن کراماتی که از این مزار نورانی دیده شده و میشود،مؤیّد اعتبار معنوی آن است و در هر حال،بیتردید،گرامیداشت این مکان منتسب به اهل بیت علیهم السلام،لازم است،هر چند با عنایت به این که جزئیات مربوط به وفات رقیّه،در هیچ یک از منابع معتبر نیامده،ذکر مصائب او را باید به مصادری مستند نمود که به آنها اشارت رفت و صحّت و سُقم مطالب را به عهده راوی نهاد.
1) (1)
662.تذکرة الخواصّ -به نقل از ابن ابی الدنیا-:هنگامی که یزید با چوبدستی بر دندانهای پیشینِ حسین علیه السلام زد و این شعر حُصَین بن حُمام مُرّی را خواند:
شکیب ورزیدیم و شکیبایی،خوی ماست
و شمشیرهایمان،سر و مچ دست را میبُرَند.
سرِ کسانی را میشکافیم که محبوب ما هستند؛
ولی آنان،نافرمانترین و ستمکارترین بودند.
مجاهد میگوید:به خدا سوگند،هیچ کس میان مردم نمانْد،جز آن که یزید را دشنام داد و سرزنش کرد و رهایش نمود. (1)
إنَّهُ لَمّا نَکَتَ [یَزیدُ] بِالقَضیبِ ثَنایاهُ [أی الحُسَینِ علیه السلام] أنشَدَ لِحُصَینِ بنِ الحُمامِ المُرِّیِّ:
صَبَرنا وکانَ الصَّبرُ مِنّا سَجِیَّةً بِأَسیافِنا تَفرینَ هاماً ومِعصَما نُفَلِّقُ هاماً مِن رُؤوسٍ أحِبَّةٍ إلَینا وهُم کانوا أعَقَّ وأظلَما
قالَ مُجاهِدٌ:فَوَاللَّهِ لَم یَبقَ فِی النّاسِ أحَدٌ إلّا مَن سَبَّهُ وعابَهُ وتَرَکَهُ 665 (تذکرة الخواصّ:ص 262). [1]
1) (1)
663.تاریخ الطبری -به نقل از یونس بن حبیب جَرمی-:هنگامی که عبید اللَّه بن زیاد،حسین بن علی علیه السلام و پسران پدرش را کُشت،سرهای آنان را برای یزید بن معاویه فرستاد.یزید،در ابتدا از کشتن آنان شادمان شد و جایگاه و منزلت عبید اللَّه بن زیاد در نزد او بالا رفت؛ولی طولی نکشید که بر کشتن حسین علیه السلام پشیمان شد و میگفت:چه میشد اگر به خاطر پاسداشت احترام پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و رعایت حقّ او و خویشاوندی حسین با او،آزار حسین را تحمّل میکردم و او را با خود در خانهام،جای میدادم و حرف او را در آنچه میخواست،قبول میکردم،حتّی اگر این کار،ننگ و سستیای برای من به شمار میآمد؟! خداوند،ابن مرجانه را لعنت کند که او،حسین را بیرون راند و ناگزیرش کرد...و او را کُشت و با کُشتن او،مرا منفور مسلمانان کرد و تخمِ دشمنی با من را در دلهای آنان کاشت و نیک و بدِ مردم،کشته شدنِ حسین را به امر من،بزرگ میشمُرَند و از من،نفرت دارند.مرا با ابن مَرجانه،چه کار؟! خدا او را لعنت کند و بر او خشم گیرد ! (1)
لَمّا قَتَلَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام وبَنی أبیهِ،بَعَثَ بِرُؤوسِهِم إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ،فَسُرَّ بِقَتلِهِم أوَّلاً وحَسُنَت بِذلِکَ مَنزِلَةُ عُبَیدِ اللَّهِ عِندَهُ،ثُمَّ لَم یَلبَث إلّا قَلیلاً حَتّی نَدِمَ عَلی قَتلِ الحُسَینِ علیه السلام،فَکانَ یَقولُ:وما کانَ عَلَیَّ لَوِ احتَمَلتُ الأَذی وأنزَلتُهُ مَعی فی داری وحَکَّمتُهُ فیما یُریدُ،وإن کانَ عَلَیَّ فی ذلِکَ وَکَفٌ ووَهنٌ فی سُلطانی،حِفظاً لِرَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله ورِعایَةً لِحَقِّهِ وقَرابَتِهِ !
لَعَنَ اللَّهُ ابنَ مَرجانَةَ فَإِنَّهُ أخرَجَهُ وَاضطَرَّهُ...وقَتَلَهُ،فَبَغَّضَنی بِقَتلِهِ إلَی المُسلِمینَ،وزَرَعَ لی فی قُلوبِهِمُ العَداوَةَ،فَبَغَضَنِی البَرُّ وَالفاجِرُ بِمَا استَعظَمَ النّاسُ مِن قَتلی حُسَیناً،ما لی ولِابنِ مَرجانَةَ! لَعَنَهُ اللَّهُ وغَضِبَ عَلَیهِ 666 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 506، [1]تاریخ دمشق:ج 10 ص 94).
664.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): یزید گفت:به خدا سوگند،اگر میان ابن زیاد و حسین،خویشاوندی بود،به چنین کاری دست نمیزد؛امّا میان او و حسین را سمیّه جدایی انداخت. (2)
نیز گفت:من از اطاعت عراقیان،بدون کُشتن حسین هم راضی بودم.خداوند،ابا عبد اللَّه را رحمت کند ! ابن زیاد،در رویارویی با او عجله کرد.هان ! به خدا سوگند،اگر من طرفِ او بودم و سپس،جز با کم کردن از عمرم نمیتوانستم مرگ را از او برانم،دوست میداشتم که مرگ را از او برانم.دوست میداشتم که او را سالم به نزد من بیاورند. (1)
قالَ [یَزیدُ]:أقسَمتُ بِاللَّهِ،لَو أنَّ بَینَ ابنِ زِیادٍ وبَینَ حُسَینٍ قَرابَةٌ ما أقدَمَ عَلَیهِ،ولکِن فَرَّقَت بَینَهُ وبَینَهُ سُمَّیَةُ.
وقالَ:قَد کُنتُ أرضی مِن طاعَةِ أهلِ العِراقِ بِدونِ قَتلِ الحُسَینِ،فَرَحِمَ اللَّهُ أبا عَبدِ اللَّهِ،عَجَّلَ عَلَیهِ ابنُ زِیادٍ،أما وَاللَّهِ لَو کُنتُ صاحِبَهُ ثُمَّ لَم أقدِر عَلی دَفعِ القَتلِ عَنهُ إلّا بِنَقصِ بَعضِ عُمُری،لَأَحبَبتُ أن أدفَعَهُ عَنهُ،ولَوَدِدتُ أنّی اتیتُ بِهِ سالِماً 667 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 488،سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 303).
665.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): یزید،فرمان داد تا زنان اسیر را بر زنان خود،وارد کنند و به زنان خاندان ابو سفیان فرمان داد که سه روز برای حسین علیه السلام عزاداری کنند.هیچ زنی از آنان نمانْد،مگر آن که او را در حال گریه و فغان کردن میدیدی.آنان،سه روز بر حسین علیه السلام،نوحهسرایی کردند.
امّ کلثوم،دختر عبد اللَّه بن عامر بن کُرَیز-که آن زمان،همسر یزید بن معاویه بود-نیز بر حسین علیه السلام گریست و یزید گفت:سزامندِ اوست که بر بزرگ قریش و سَرور آنان،بلند بگِرید. (2)
وبَکَت امُّ کُلثومٍ بِنتُ عَبدِ اللَّهِ بنِ عامِرِ بنِ کُرَیزٍ عَلی حُسَینٍ علیه السلام،وهِیَ یَومَئِذٍ عِندَ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ،فَقالَ یَزیدُ:حُقَّ لَها أن تُعوِلَ عَلی کَبیرِ قُرَیشٍ وسَیِّدِها 668 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 489،سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 303).
666.الملهوف: زنی از هاشمیان که در خانه یزید بود،به زاری کردن بر حسین علیه السلام پرداخت و میخواند:وا حسینا ! وا حبیبا ! وا سیّدا ! ای سَرور اهل بیت ! ای فرزند محمّد ! ای بهار بیوگان و یتیمان ! ای کُشته به دست فرزندانِ حرامزادگان !
راوی میگوید:آن زن،هر کس را که [صدایش را] شنید،به گریه انداخت. (1)
جَعَلَتِ امرَأَةٌ مِن بَنی هاشِمٍ-کانَت فی دارِ یَزیدَ-تَندُبُ الحُسَینَ علیه السلام وتُنادی:یا حُسَیناه،یا حَبیباه،یا سَیِّداه،یا سَیِّدَ أهلِ بَیتاه،یَابنَ مُحَمَّداه،یا رَبیعَ الأَراملِ وَالیَتامی،یا قَتیلَ أولادِ الأَدعِیاءِ.
قالَ الرّاوی:فَأَبکَت کُلَّ مَن سَمِعَها 669 (الملهوف:ص 213،بحار الأنوار:ج 45 ص 132). [1]
667.الکامل فی التاریخ: زنان خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را بیرون آوردند،و به خانه یزید بردند و زنی از خاندان یزید نمانْد،جز آن که نزد آنان آمد.آنها مجلس عزا به پا داشتند. (2)
668.أنساب الأشراف -به نقل از ولید بن مسلم،از پدرش-:هنگامی که سرِ حسین بن علی علیه السلام را بر یزید بن معاویه وارد کردند و خانواده حسین علیه السلام را به کاخ سبز در آوردند،دختران و زنان معاویه،با هم شیون کردند و یزید،چنین گفت:
چه شیون خوبی در میان شیونهاست !
و چه زود،مرگ بر نوحهگران،آسان میشود!
کاری که خدا آن را تقدیر کند،حتماً واقع میشود.ما به اطاعت اینان (عراقیان) بدون این [کُشتن] هم راضی بودیم. (3)
یا صَیحَةً تُحمَدُ مِن صَوائِحِ ما أهوَنَ المَوتَ عَلَی النَّوائِحِ
إذا قَضَی اللَّهُ أمراً کانَ مَفعولاً،قَد کُنّا نَرضی مِن طاعَةِ هؤُلاءِ بِدونِ هذا 671 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 419). [4]
1) (1)
2) (2) اُخرِجنَ [نِساءُ أهلِ البَیتِ] واُدخِلنَ دورَ یَزیدَ،فَلَم تَبقَ امرَأَةٌ مِن آلِ یَزیدَ إلّا أتَتهُنَّ،وأقَمنَ المَأتَمَ 670 (الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 577؛ [2]الأمالی،صدوق:ص 230 ح 242). [3]
3) (3) لَمّا قُدِمَ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام عَلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ واُدخِلَ أهلُهُ الخَضراءَ،تَصایَحَت بَناتُ مُعاوِیَةَ ونِساؤُهُ،فَجَعَلَ یَزیدُ یَقولُ:
669.الملهوف: یزید به علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام گفت:سه خواستهای را که وعده برآورده کردنشان را به تو داده بودم،بر شمار.
علی بن الحسین علیه السلام به او فرمود:«نخست،آن که صورت سَرور و مولایم حسین علیه السلام را به من بنمایی تا از آن،توشه بر گیرم و به آن بنگرم و با آن،وداع کنم.
دوم،آن که آنچه را از ما گرفته شده است،به ما باز گردانی.
سوم،آن که اگر تصمیم به کُشتن من گرفتهای،کسی را با این زنان،همراه کن تا آنها را به حرم جدّشان [مدینه] باز گردانَد».
یزید گفت:امّا صورت پدرت،دیگر هیچ گاه آن را نخواهی دید؛و امّا کُشتنت،من،از تو گذشتم؛و امّا زنان را کسی جز تو به مدینه باز نمیگردانَد و هر چه را هم از شما گرفتهاند،چندین برابر قیمتش را به شما باز میگردانم.
علی بن الحسین علیه السلام فرمود:«ما داراییِ تو را نمیخواهیم و داراییات فراوان باد [و ارزانی خودت] ! من،تنها آنچه را از ما گرفته شده،خواستم؛زیرا در آن،دوک پشمریسیِ فاطمه،دختر محمّد صلی اللَّه علیه و آله و نیز مَقنعه و گردنبند و پیراهن اوست.
یزید،فرمان داد آنها را باز گردانند و دویست دینار هم بر آن افزود.زینالعابدین علیه السلام آن [دینارها] را گرفت و میان فقیران و بینوایان،قسمت کرد.
آن گاه یزید،فرمان داد اسیران و دستگیرشدگان [خاندان] فاطمه علیها السلام را به وطنشان،شهر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،باز گردانند. (1)
قالَ [یَزیدُ] لِعَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام:اُذکُر حاجاتِکَ الثَّلاثَ الَّتی وَعَدتُکَ بِقَضائِهِنَّ.
فَقالَ لَهُ:الاُولی:أن تُرِیَنی وَجهَ سَیِّدی ومَولایَ الحُسَینِ علیه السلام،فَأَتَزَوَّدَ مِنهُ وأنظُرَ إلَیهِ واُوَدِّعَهُ.
وَالثّانِیَةُ:أن تَرُدَّ عَلَینا ما اخِذَ مِنّا.
وَالثّالِثَةُ:إن کُنتَ عَزَمتَ عَلی قَتلی،أن تُوَجِّهَ مَعَ هؤُلاءِ النِّسوَةِ مَن یَرُدُّهُنَّ إلی حَرَمِ جَدِّهِنَّ صلی اللَّه علیه و آله.
فَقالَ:أمّا وَجهُ أبیکَ فَلَن تَراهُ أبَداً،وأمّا قَتلُکَ فَقَد عَفَوتُ عَنکَ،وأمَّا النِّساءُ فَما یَرُدُّهُنَّ إلَی المَدینَةِ غَیرُکَ،وأمّا ما اخِذَ مِنکُم فَإِنّی اعَوِّضُکُم عَنهُ أضعافَ قیمَتِهِ.
فَقالَ علیه السلام:أمّا مالُکَ فَلا نُریدُهُ،وهُوَ مُوَفَّرٌ عَلَیکَ،وإنَّما طَلَبتُ ما اخِذَ مِنّا؛لِأَنَّ فیهِ مِغزَلَ فاطِمَةَ بِنتِ مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله ومِقنَعَتَها وقِلادَتَها وقَمیصَها.
فَأَمَرَ بِرَدِّ ذلِکَ،وزادَ عَلَیهِ مِئَتَی دینارٍ،فَأَخَذَها زَینُ العابِدینَ علیه السلام وفَرَّقَها عَلَی الفُقَراءِ وَالمَساکینِ.
ثُمَّ أمَرَ بِرَدِّ الاُساری وسَبایَا البَتولِ إلی أوطانِهِم بِمَدینَةِ الرَّسولِ 672 (الملهوف:ص 224،مثیر الأحزان:ص 106).
1) (1)
670.شرح الأخبار: یزید،فرمان داد علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام را آزاد کنند و ایشان را در ماندن پیش خود یا باز گشتن،مُخیَّر کرد.ایشان،بازگشت به مدینه را انتخاب نمود و یزید هم ایشان را رها کرد. (1)
أمَرَ [یَزیدُ] بِإِطلاقِ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام،وخَیَّرَهُ بَینَ المُقامَ عِندَهُ أوِ الاِنصِرافِ،فَاختارَ الاِنصِرافَ إلَی المَدینَةِ،فَسَرَّحَهُ 673 (شرح الأخبار:ج 3 ص 159 ح 1089).
671.تاریخ الطبری -به نقل از فاطمه دختر علی علیه السلام-:یزید بن معاویه گفت:ای نُعمان بن بشیر ! آنچه را نیاز دارند،برایشان فراهم کن و مردی امین و شایسته را از شامیان،همراه با سواران و یاورانی برگُزین تا با آنان باشد و ایشان را به مدینه برساند. (2)
672.الأخبار الطّوال: یزید فرمان داد تا آنان را به بهترین شکل،آماده کنند و به علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام گفت:همراه زنان خاندانت برو تا آنان را به وطنشان برسانی.
او مردی را با سی سوار،همراه آنان روانه کرد تا پیشاپیش آنان برود و با فاصله از ایشان،فرود آید تا آنان را به مدینه برساند. (1)
أمَرَ [یَزیدُ] بِتَجهیزِهِم بِأَحسَنِ جِهازٍ،وقالَ لِعَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام:اِنطَلِق مَعَ نِسائِکَ حَتّی تُبلِغَهُنَّ وَطَنَهُنَّ.
ووَجَّهَ مَعَهُ رَجُلاً فی ثَلاثینَ فارِساً،یَسیرُ أمامَهُم،ویَنزِلُ حَجرَةً عَنهُم،حَتَّی انتَهی بِهِم إلَی المَدینَةِ 675 (الأخبار الطوال:ص 261، [1]بغیة الطلب فی تاریخ حلب:ج 6 ص 2632). [2]
673.الإرشاد: یزید،فرمان داد تا زنان را در خانهای جدا،فرود آورند و برادرشان علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام با آنان باشد.خانهای جدا و چسبیده به خانه یزید،برایشان آماده کردند و چند روز در آن جا بودند.سپس یزید،نُعمان بن بشیر را فرا خواند و به او گفت:آماده شو تا این زنان را به مدینه ببری.
هنگامی که خواست آنان را آماده کند،علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام را خواست و با وی خلوت کرد و سپس به وی گفت:خداوند،ابن مَرجانه را لعنت کند ! به خدا سوگند،اگر من با پدرت طرف بودم،هیچ گاه چیزی از من نمیخواست،جز آن که به او میبخشیدم و با هر چه میتوانستم،مرگ را از او دور میکردم؛امّا خداوند،آنچه را دیدی،تقدیر کرده بود.از مدینه به من نامه بنویس و هر درخواستی داشتی،به من برسان.
آن گاه به ایشان و خانواده ایشان،لباس داد و در زمره گروه نُعمان بن بشیر،فرستادهای (مأمور ویژهای) روانه کرد و به او گفت که آنان را [در خُنَکای] شب،راه ببرد و جلوتر از آنان باشد؛امّا نه آن اندازه دور که کاروان به او نرسند،و چون فرود میآیند،از آنها فاصله بگیرد و خود و یارانش،گرداگردشان پخش شوند و به گونهای،نگهبان آنان باشند و چندان با فاصله از آنان فرود بیایند که چون کسی از آنان خواست وضویی بگیرد و یا برای قضای حاجتی برود،خجالت نکشد.
این فرستاده،همراه نعمان رفت و همواره همراه آنان در راه،فرود میآمد و با آنان،همان گونه که یزیدْ سفارش کرده بود،همراهی میکرد و رعایت آنها را مینمود،تا آن که به مدینه وارد شدند. (2)
ولَمّا أرادَ أن یُجَهِّزَهُم دَعا عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام فَاستَخلاهُ،ثُمَّ قالَ لَهُ:لَعَنَ اللَّهُ ابنَ مَرجانَةَ،أم وَاللَّهِ لَو أنّی صاحِبُ أبیکَ ما سَأَلَنی خَصلَةً أبَداً إلّا أعطَیتُهُ إیّاها،ولَدَفَعتُ الحَتفَ عَنهُ بِکُلِّ مَا استَطَعتُ،ولکِنَّ اللَّهَ قَضی ما رَأَیتَ،کاتِبنی مِنَ المَدینَةِ وأنهِ کُلَّ حاجَةٍ تَکونُ لَکَ.
وتَقَدَّمَ بِکِسوَتِهِ وکِسوَةِ أهلِهِ.وأنفَذَ مَعَهُم فی جُملَةِ النُّعمانِ بنِ بَشیرٍ رَسولاً تَقَدَّمَ إلَیهِ أن یَسیرَ بِهِم فِی اللَّیلِ،ویَکونوا أمامَهُ حَیثُ لا یَفوتونَ طَرفَهُ،فَإِذا نَزَلوا تَنَحّی عَنهُم وتَفَرَّقُ هُوَ وأصحابُهُ حَولَهُم کَهَیئَةِ الحَرَسِ لَهُم،ویَنزِلُ مِنهُم حَیثُ إذا أرادَ إنسانٌ مِن جَماعَتِهِم وُضوءاً وقَضاءَ حاجَةٍ لَم یَحتَشِم.
فَسارَ مَعَهُم فی جُملَةِ النُّعمانِ،ولَم یَزَل یُنازِلُهُم فِی الطَّریقِ ویَرفُقُ بِهِم کَما وَصّاهُ یَزیدُ ویَرعَونَهُم،حَتّی دَخَلُوا المَدینَةَ 676 (الإرشاد:ج 2 ص 122، [3]روضة الواعظین:ص 212). [4]
674.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: روایت شده که یزید،به اسیران اهل بیت،پیشنهاد ماندن در دمشق را داد.آنان نپذیرفتند و گفتند:ما را به مدینه باز گردان که آن جا،هجرتگاه جدّمان است.
یزید به نُعمان بن بشیر گفت:هر چه اینان لازم دارند،آماده کن و مردی امانتدار و شایسته از شامیان،همراه آنان بفرست و سواران و یاورانی نیز همراه او کن.
سپس یزید به آنان،لباس و هدایایی داد و روزی و حقوقی برایشان معیّن کرد و آن گاه،علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام را خواست و به ایشان گفت:خداوند،ابن مرجانه را لعنت کند ! هان ! به خدا سوگند،اگر من طرفِ دعوای حسین بودم،چیزی از من نمیخواست،جز آن که به او میدادم و با هر چه در توانم بود،حتّی با هلاکت برخی فرزندانم،مرگ را از او میراندم؛امّا خداوند،آنچه را دیدی،تقدیر کرده بود.پس هر درخواستی داشتی،برای من بنویس.
سپس سفارش آنها را به فرستادهاش کرد.او نیز با آنان،حرکت کرد و آن اندازه جلوتر بود که او را گم نمیکردند و چون کاروان اسیران،فرود میآمدند،از آنها فاصله میگرفت و خود و یارانش،مانند نگهبانان،پخش میشدند و هر گاه یکی از آنان میخواست وضو بگیرد،وی را فرود میآورد و حاجتهایشان را برایشان،
فراهم میآورد و با آنان،مهربانی میکرد تا به مدینه وارد شدند. (1)
رُوِیَ أنَّ یَزیدَ عَرَضَ عَلَیهِم [أی عَلی سَبایا أهلِ البَیتِ] المُقامَ بِدِمَشقَ فَأَبَوا ذلِکَ،وقالوا:رُدَّنا إلَی المَدینَةِ لِأَنَّها مُهاجَرَةُ جَدِّنا.
فَقالَ لِلنُّعمانِ بنِ بَشیرٍ:جَهِّز هؤُلاءِ بِما یُصلِحُهُم وَابعَث مَعَهُم رَجُلاً مِن أهلِ الشّامِ أمیناً صالِحاً،وَابعَث مَعَهُم خَیلاً وأعواناً.
ثُمَّ کَساهُم وحَباهُم وفَرَضَ لَهُمُ الأَرزاقَ وَالأَنزالَ.ثُمَّ دَعا بِعَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام فَقالَ لَهُ:لَعَنَ اللَّهُ ابنَ مَرجانَةَ ! أما وَاللَّهِ لَو کُنتُ صاحِبَهُ ما سَأَلَنی خُطَّةً إلّا أعطَیتُها إیّاهُ،ولَدَفَعتُ عَنهُ الحَتفَ بِکُلِّ ما قَدَرتُ عَلَیهِ،ولَو بِهَلاکِ بَعضِ وُلدی،ولکِن قَضَی اللَّهُ ما رَأَیتَ.فَکاتِبنی بِکُلِّ حاجَةٍ تَکونُ لَکَ،ثُمَّ أوصی بِهِمُ الرَّسولَ.فَخَرَجَ بِهِم الرَّسولُ یُسایِرُهُم،فَیَکونُ أمامَهُم حَیثُ لا یَفوتونَ طَرفَهُ،فَإِذا نَزَلوا تَنَحّی عَنهُم وتَفَرَّقَ هُوَ وأصحابُهُ کَهَیئَةِ الحَرَسِ،ثُمَّ یَنزِلُ بِهِم حَیثُ أرادَ أحَدُهُمُ الوُضوءَ،ویَعرِضُ عَلَیهِم حَوائِجَهُم،ویَلطِفُ بِهِم حَتّی دَخَلُوا المَدینَةَ 677 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 74؛ [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 145). [2]
675.الملهوف: هنگامی که زنان و خاندان امام حسین علیه السلام از شام باز گشتند و به عراق رسیدند.به راهنمایشان گفتند:«ما را از راه کربلا ببر».آنان به قتلگاه [شهدا] رسیدند و جابر بن عبد اللَّه انصاری-که خدا رحمتش کند-و گروهی از بنی هاشم و مردانی از خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را دیدند که برای زیارت قبر حسین علیه السلام آمده بودند.
پس در یک زمان،در آن جا گرد آمدند و با گریه و اندوه و بر سر و صورتزنان،به هم رسیدند و مجلسهای عزایی بر پا داشتند که جگر را آتش میزد.زنان حاضر در آن جا هم گِرد آمدند و چندین روز،همین گونه ماندند. (2)
1) (1)
2) (2) لَمّا رَجَعَ نِساءُ الحُسَینِ علیه السلام وعِیالُهُ مِنَ الشّامِ وبَلَغوا إلَی العِراقِ،قالوا لِلدَّلیلِ:مُرَّ بِنا عَلی طریقِ کَربَلاءَ،فَوَصَلوا إلی مَوضِعِ المَصرَعِ،فَوَجَدوا جابِرَ بنَ عَبدِ اللَّهِ الأَنصارِیَّ رَحِمَهُ اللَّهُ وجَماعَةً مِن بَنی هاشِمٍ ورِجالاً مِن آلِ الرَّسولِ صلی اللَّه علیه و آله قَد وَرَدوا لِزِیارَةِ قَبرِ الحُسَینِ علیه السلام،فَوافَوا فی وَقتٍ واحِدٍ،وتَلاقَوا بِالبُکاءِ وَالحُزنِ وَاللَّطمِ،وأقامُوا المَآتِمَ المُقرِحَةَ لِلأَکبادِ،وَاجتَمَعَت إلَیهِم نِساءُ ذلِکَ السَّوادِ،وأقاموا عَلی ذلِکَ أیّاماً 678 (الملهوف:ص 225،بحار الأنوار:ج 45 ص 146). [3]
676.مثیر الأحزان: هنگامی که خاندان امام حسین علیه السلام از کربلا گذشتند،جابر بن عبد اللَّه انصاری-که رحمت خدا بر او باد-و گروهی از بنی هاشم را که برای زیارت مرقد حسین علیه السلام آمده بودند،دیدند و همزمان به آن جا رسیدند و همدیگر را با غم و اندوه و ماتمسرایی بر این مصیبت دردناک و سوزاننده جگرِ دوستان،دیدار کردند. (1)
لَمّا مَرَّ عِیالُ الحُسَینِ علیه السلام بِکَربَلاءَ،وَجَدوا جابِرَ بنَ عَبدِ اللَّهِ الأَنصارِیَّ رَحمَةُ اللَّهِ عَلَیهِ وجَماعَةً مِن بَنی هاشِمٍ قَدِموا لِزِیارَتِهِ فی وَقتٍ واحِدٍ،فَتَلاقَوا بِالحُزنِ وَالاِکتِئابِ وَالنَّوحِ عَلی هذَا المُصابِ المُقرِحِ لِأَکبادِ الأَحبابِ 679 (مثیر الأحزان:ص 107).
677.مصباح الزائر -به نقل از عطا-:روز بیستم صفر،با جابر بن عبد اللَّه بودم.هنگامی که به غاضریّه رسیدیم،در جوی آن جا غسل کرد و پیراهن پاکیزهای را که همراه داشت،پوشید.سپس به من گفت:ای عطا ! آیا عطری به همراه داری؟
گفتم:سُعد (مادّهای خوشبو کننده) دارم.
او از آن به سر و بقیّه بدنش مالید.سپس پابرهنه رفت تا نزد سرِ امام حسین علیه السلام ایستاد و سه تکبیر گفت و بیهوش،بر زمین افتاد و هنگامی که به هوش آمد،شنیدم که میگوید:سلام بر شما،ای خاندان خدا... (2)
ثُمَّ قالَ لی:أمَعَکَ شَیءٌ مِنَ الطّیبِ یا عَطا؟قُلتُ:مَعی سُعدٌ،فَجَعَلَ مِنهُ عَلی رَأسِهِ وسائِرِ جَسَدِهِ.
ثُمَّ مَشی حافِیاً حَتّی وَقَفَ عِندَ رَأسِ الحُسَینِ علیه السلام،وکَبَّرَ ثَلاثاً ثُمَّ خَرَّ مَغشِیّاً عَلَیهِ،فَلَمّا أفاقَ سَمِعتُهُ یَقولُ:
السَّلامُ عَلَیکُم یا آلَ اللَّهِ 680 (مصباح الزائر:ص 286، [1]بحار الأنوار:ج 101 ص 329 الرقم 1). [2]
678.بشارة المصطفی -به نقل از عطیّه عوفی (3)-:همراه جابر بن عبد اللَّه انصاری،برای
زیارت قبر حسین بن علی بن ابیطالب علیه السلام حرکت کردیم.هنگامی که به کربلا رسیدیم،جابر به کرانه فرات،نزدیک شد و غسل کرد و پیراهن و ردایی به تن کرد و کیسه عطری را گشود و آن را بر بدنش پاشید و هیچ گامی برنداشت،جز آن که ذکر خدای متعال گفت،تا این که به قبر،نزدیک شد و [به من] گفت:دست مرا بر قبر بگذار.
چون دست او را بر قبر گذاشتم،بیهوش،بر روی قبر افتاد.کمی آب بر او پاشیدم.هنگامی که به هوش آمد،سه بار صدا زد:حسین !
آن گاه گفت:دوست،پاسخ دوست را نمیدهد؟!
سپس گفت:چگونه پاسخ دهی،در حالی که خون رگهایت را بر میان شانهها و پشتت ریختند و میان سر و پیکرت،جدایی انداختند؟! گواهی میدهم که تو،فرزند خاتم پیامبران و فرزند سَرور مؤمنان و فرزند همپیمان تقوا و چکیده هدایت و پنجمین فرد از اصحاب کسایی و فرزند سالار نقیبان و فرزند فاطمه،سَرور زنانی؟! و چگونه چنین نباشی،در حالی که از دست سَرور پیامبران،غذا خوردهای و در دامان تقواپیشگان،پرورش یافتهای و از سینه ایمان،شیر نوشیدهای و با اسلام،تو را از شیر گرفتهاند.
پاک زیستی و پاک رفتی؛امّا دلهای مؤمنان،در فراق تو خوش نیست،بی آن که در این،تردیدی رود که همه اینها به خیرِ تو بود.سلام و رضوان خدا بر تو باد ! و
گواهی میدهم که تو بر همان روشی رفتی که برادرت یحیی بن زکریّا رفت.
آن گاه جابر،دیده خود را گِرد قبر چرخاند و گفت:سلام بر شما،ای روحهایی که گرداگردِ حسین،فرود آمده،همراهش شدید ! گواهی میدهم که نماز را به پا داشتید و زکات دادید و به نیکی فرمان دادید و از زشتی،باز داشتید و با مُلحدان جنگیدید و خدا را پرستیدید تا به شهادت رسیدید.سوگند به آن که محمّد را به حق برانگیخت،در آنچه به آن در آمدید،با شما شریک هستیم.
به جابر گفتم:ای جابر ! چگونه [با آنان شریک باشیم]،با آن که ما نه به درّهای فرود آمدیم و نه از کوهی بالا رفتیم و نه شمشیری زدیم،در حالی که اینان،سرهایشان از پیکر،جدا شد و فرزندانشان یتیم و زنانشان بیوه شدند؟!
جابر گفت:ای عطیّه ! شنیدم که حبیبم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله میفرماید:«هر کس گروهی را دوست داشته باشد،با آنان محشور میشود،و هر کس کارِ کسانی را دوست داشته باشد،در کارشان شریک میشود»،و سوگند به آن که محمّد را به حق به پیامبری بر انگیخت،نیّت من و همراهانم،همان است که حسین علیه السلام و یارانش بر آن رفتهاند.مرا به سوی خانههای کوفه ببر. (1)
خَرَجتُ مَعَ جابِرِ بنِ عَبدِ اللَّهِ الأَنصارِیِّ زائِرَینِ قَبرَ الحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام،فَلَمّا وَرَدنا کَربَلاءَ دَنا جابِرٌ مِن شاطِئِ الفُراتِ فَاغتَسَلَ،ثُمَّ اتَّزَرَ بِإِزارٍ وَارتَدی بِآخَرَ،ثُمَّ فَتَحَ صُرَّةً فیها سُعدٌ فَنَثَرَها عَلی بَدَنِهِ،ثُمَّ لَم یَخطُ خُطوَةً إلّا ذَکَرَ اللَّهَ تَعالی.
حَتّی إذا دَنا مِنَ القَبرِ قالَ:ألمِسنیهِ،فَأَلمَستُهُ،فَخَرَّ عَلَی القَبرِ مَغشِیّاً عَلَیهِ،فَرَشَشتُ عَلَیهِ شَیئاً مِنَ الماءِ،فَلَمّا أفاقَ قالَ:یا حُسَینُ،ثَلاثاً،ثُمَّ قالَ:حَبیبٌ لا یُجیبُ حَبیبَهُ.ثُمَّ قالَ:وأنّی لَکَ بِالجَوابِ وقَد شُحِطَت أوداجُکَ عَلی أثباجِکَ،وفُرِّقَ بَینَ بَدَنِکَ ورَأسِکَ،فَأَشهَدُ أنَّکَ ابنُ خاتَمِ النَّبِیّینَ،وَابنُ سَیِّدِ المُؤمِنینَ،وَابنُ حَلیفِ التَّقوی وسَلیلِ الهُدی وخامِسُ أصحابِ الکِساءِ،وَابنُ سَیِّدِ النُّقَباءِ،وَابنُ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ النِّساءِ،وما لَکَ لا تَکونُ هکَذا وقَد غَذَّتکَ کَفُّ سَیِّدِ المُرسَلینَ،ورُبّیتَ فی حِجرِ المُتَّقینَ،ورُضِعتَ مِن ثَدیِ الإِیمانِ وفُطِمتَ بِالإِسلامِ،فَطِبتَ حَیّاً وطِبتَ مَیِّتاً،غَیرَ أنَّ قُلوبَ المُؤمِنینَ غَیرُ طَیِّبَةٍ لِفِراقِکَ،ولا شاکَّةٍ فِی الخِیَرَةِ لَکَ،فَعَلَیکَ سَلامُ اللَّهِ ورِضوانُهُ،وأشهَدُ أنَّکَ مَضَیتَ عَلی ما مَضی عَلَیهِ-
1) (1)
679.مسارّ الشیعة: در روز بیستم ماه صفر،بازگشت اهل حرمِ سَرور و مولایمان ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام از شام به شهر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله (مدینه) است و آن،همان روزی است که جابر بن عبد اللَّه بن حِزام انصاری،صحابی پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله-که خدای متعال از او خشنود باد-برای زیارت قبر ابا عبد اللَّه علیه السلام از مدینه به کربلا آمد.او نخستین زائر امام حسین علیه السلام از میان مردم (یعنی از غیر خانواده ایشان) است. (1)
فَکانَ أوَّلَ مَن زارَهُ مِنَ النّاسِ.682 (مسارّ الشیعة:ص 46، [1]مصباح المتهجّد:ص 787). [2]
1) (1) فِی الیَومِ العِشرینَ مِنهُ [أی مِن شَهرِ صَفَرٍ] کانَ رَجوعُ حَرَمِ سَیِّدِنا ومَولانا أبی عَبدِ اللَّهِ علیه السلام مِنَ الشّامِ إلی مَدینَةِ الرَّسولِ صلی اللَّه علیه و آله،وهُوَ الیَومُ الَّذی وَرَدَ فیهِ جابِرُ بنُ عَبدِ اللَّهِ بنِ حِزامٍ الأَنصارِیُّ-صاحِبُ رَسولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وآلِهِ ورَضِیَ اللَّهُ تَعالی عَنهُ-مِنَ المَدینَةِ إلی کَربَلاءَ لِزِیارَةِ قَبرِ أبی عَبدِ اللَّهِ علیه السلام.
در باره بازگشت اهل بیت سیّد الشهدا علیه السلام به کربلا و ملاقات آنان با جابر بن عبد اللَّه انصاری در اربعین شهدای عاشورا،چند مسئله قابل بحث و بررسی است:
اوّل،این که:آیا خانواده امام علیه السلام در بازگشت از شام،از کربلا عبور کردهاند یا نه؟و اگر عبور کردهاند،این ماجرا در اربعین شهدا اتّفاق افتاده یا نه؟و اگر در اربعین بوده،اربعین اوّل (سال 61 هجری) بوده است یا اربعین دوم؟
دوم،این که:آیا جابر بن عبد اللَّه،میتوانسته در اربعین اوّل،خود را به کربلا برساند؟
سوم،این که:آیا ملاقاتی میان جابر و اهل بیت سیّد الشهدا در کربلا انجام شده است یا نه؟
در مورد اصل بازگشت خانواده سیّد الشهدا به کربلا،و بر فرضِ بازگشت آنان،در باره زمان دقیق آن (اربعین اوّل،اربعین دوم یا هر زمان دیگر)،آرای مختلفی وجود دارد که اینک به آنها اشاره میشود:
برخی مانند استاد شهید مرتضی مطهّری،بر این باورند که اصولاً اهل بیت سیّد
الشهدا علیه السلام،به کربلا باز نگشتهاند. (1)
ر.ک:حماسه حسینی:ج 1 ص 30.
ظاهراً این نظریّه،مبتنی بر آن چیزی است که محدّث نوری در کتاب لؤلؤ و مرجان،در این باره آورده است.وی ضمن بیان دلایلی برای اثبات نظریّه خود،مبنی بر باز نگشتن اهل بیت امام علیهم السلام به کربلا،میگوید:
بر هر ناظری در کتب مقاتل،مخفی نیست که بعد از ندامت ظاهری رِجس پلید یزید و عذر خواستن و مخیّر نمودنْ آل اللَّه را بین ماندن در شام و برگشتن به وطن اصلی (مدینه طیّبه) و اختیار کردن ایشان،مراجعت را،در این که به عزم مدینه از شام بیرون رفتند و از عراق و کربلا،ذکری در آن جا نبود و بنا به رفتن آن صوب نبود و راه شام به عراق،از خودِ شام،از راه حجازْ جدا میشود و قدر مشترکی ندارند،چنان که از متردّدین شنیده شده و از اختلاف طول این سه بَلَد با یکدیگر معلوم میشود.پس هر که خواهد از شام به عراق رود،از آن جا عازم و به خطّ عراق،خواهد سیر کرد و اگر اهل بیت [امام علیه السلام] از آن جا به این عزم بیرون آمدند-چنان که ظاهر عبارت لهوف است-،بی اطّلاعِ آن خبیث و بی اذن او،هرگز برای ایشان،میسّر نبوده و نشود و در آن مجالس،ذکری از این عزم نشود.و ظاهر است که در سیر به عراق،جز زیارت تربت مقدّسه،مقصدی نداشتند و گمان نمیرود با آن خُبث شریره یزید و پلیدیِ فطرتش،اگر اظهار میکردند و اذن میخواستند،راضی شود و اذن دهد و مصارف سفر را دو چندان کند،با آن دنائتِ طبع و بیحیایی که دویست دینار دهد و بگوید:این،به عوضِ آنچه از شما رفته ! به هر حال،این استبعادی است که بالمَرّه،وثوق را از کلام آن راویِ مجهول که در لهوف از او نقل کرده-و البتّه یکی از اهل سِیَر و تواریخ است-،میبَرَد و چون منضم شود به آن،شواهد مقدّمه،اساس این احتمال از اصل،خراب خواهد شد و با این حال،اخبار جزمی روضهخوانان به وقوع این واقعه به مجرّد کلام مذکور،کاشف از نهایت جهل و تجرّی است و کاش به همان چند سطر لهوف یا مقتل ابی مِخنَف،قناعت میکردند و آن را مانند ریشه درخت در زمین شورزار قلب ویران نمیکاشتند.آن گاه این همه شاخه و برگ از او نمیرویانیدند.پس از آن،این همه میوههای گوناگونِ اکاذیب از آن نمیچیدند و از زبان حجّت بالغه خداوند،
1) (1)
حضرت سجّاد علیه السلام،این همه دروغ در وقت ملاقات خیالی با جابر،نقل نمینمودند... (1)
لؤلؤ و مرجان:ص 161-162.
.محدّث قمّی نیز به تبعیت از استاد خود،محدّث نوری،مینویسد:
مکشوف باد که ثقات محدّثین و مورّخین،متّفق اند؛بلکه خودِ سیّد جلیل علی بن طاووس نیز روایت کرده که بعد از شهادت حضرت امام حسین علیه السلام،عمر سعد ملعون،نخست،سرهای شهدا را به نزد ابن زیادِ لعین،روانه کرد و از پس آن،روز دیگر،اهل بیت را به جانب کوفه برد و ابن زیاد خبیث،بعد از شناخت و شماتت با اهل بیت،ایشان را محبوس داشت و نامه به یزید بن معاویه فرستاد که در باب اهل بیت و سرها،چه عمل نماید.یزید لعین،جواب نوشت که به جانب شام،روان باید داشت.لاجرم،ابن زیاد ملعون،تهیّه سفر ایشان نموده و ایشان را به جانب شام فرستاد.و آنچه از قضایای عدیده و حکایت متفرّقه سِیر ایشان به جانب شام از کتب معتبره نقل شده،چنان مینماید که ایشان را از راه سلطانی و قُرا و شهرهای معموره،عبور دادهاند که قریب چهل منزل میشود،و اگر قطع نظر کنیم از ذکر منازل ایشان و گوییم از برّیه غربی فرات،سیر ایشان بوده،آن هم قریب به بیست روز میشود؛چه،مابین کوفه و شام به خطّ مستقیم،یکصد و هفتاد و پنج فرسخ گفته شده و در شام هم قریب به یک ماه،توقّف کردهاند،چنان که سیّد،در اقبال فرموده:"روایت شده که اهل بیت،یک ماه در شام،اقامت کردند در موضعی که ایشان را از سرما و گرما نگاه نمیداشت"-.پس با ملاحظه این مطالب،خیلی مستبعد است که اهلبیت بعد از این همه قضایا،از شام برگردند و روز بیستم شهر صفر-که روز اربعین و روز ورود جابر به کربلا بوده-به کربلا وارد شوند،و خودِ سیّد اجل،این مطلب را در اقبال،مستبعد شمرده،بهعلاوه آن که احَدی از اجلّای فنّ حدیث و معتمدین اهل سِیَر و تواریخ در مقاتل و غیره،اشاره به این مطلب نکردهاند،با آن که ذکر آن از جهاتی شایسته بود؛بلکه از سیاق کلام ایشان،انکار آن معلوم میشود-چنان که از عبارت شیخ مفید در باب حرکت اهل بیت به سمت
1) (1)
مدینه در یافتی و قریب این عبارت را ابن اثیر و طبری و قرمانی و دیگران،ذکر کردهاند و در هیچ کدام،ذکری از سفر عراق نیست-؛بلکه شیخ مفید (1)
مسارّ الشیعة:ص 46. [1]
و شیخ طوسی (2)و کفعمی (3)گفتهاند که:در روز بیستم صفر،حرم حضرت ابی عبد اللَّه الحسین علیه السلام رجوع کردند از شام به مدینه و در همان روز،جابر بن عبد اللَّه،به جهت زیارت امام حسین علیه السلام به کربلا آمد و اوّلْ کسی است که امام حسین علیه السلامرا زیارت کرد.و شیخ ما،علّامه نوری-طاب ثراه-در کتاب لؤلؤ و مرجان،کلام را در ردّ این نقل،بسط تمام داده.و از نقل سیّد ابن طاووسْ آن را در کتاب خود،عذری بیان نموده،ولکن،این مقام را گنجایش بسط نیست.
و بعضی احتمال دادهاند که اهل بیت در حین رفتن از کوفه به شام،به کربلا آمدهاند و این احتمال،به جهاتی بعید است.و هم احتمال داده شده که بعد از مراجعت از شام،به کربلا آمدهاند؛لکن در غیرِ روز اربعین بوده؛چه،سیّد و شیخ ابن نَما که نقل کردهاند ورود ایشان را به کربلا،به روز اربعین،مقیّد نساختهاند. (4)و این احتمال نیز ضعیف است،به سبب آن که دیگران،مانند صاحب روضة الشهدا (5)و حبیب السِیَر (6)و غیره (7)که نقل کردهاند،مقیّد به روز اربعین ساختهاند و از عبارت سیّد نیز ظاهر است که با جابر،در یک روز و یک وقت،وارد شدند،چنان که فرموده:«فَوافَوا فی وَقتٍ واحِدٍ»و مسلّم است که ورود جابر به کربلا،در روز اربعین بوده،و به علاوه آنچه ذکر شد،تفصیل ورود جابر به کربلا
در کتاب مصباح الزائر سیّد ابن طاووس و بشارة المصطفی (1)
ر.ک:مصباح الزائر:ص 286 و بشارة المصطفی:ص 74.
-که هر دو از کتب معتبره است-موجود است و ابداً ذکری از ورود اهل بیت در آن هنگام نشده،با آن که به حسب مقام باید ذکر شود (2).سیّد ابن طاووس قدّس سرّه بازگشت اهل بیتِ سیّد الشهدا علیه السلام را در اربعین اوّل،مستبعد میداند؛ولی منکر اصل بازگشت آنها به کربلا نیست.متن عبارت ایشان،این است:
در مصباح المتهجّد دیدم که خانواده امام حسین علیه السلام،در روز بیستم صفر،به همراه مولایمان امام سجّاد علیه السلام وارد مدینه شدند (3)و در غیر این کتاب،آمده که آنان در بازگشت از شام،روز بیستم صفر به کربلا رسیدند و این هر دو قول،بعید است؛زیرا عبید اللَّه بن زیاد-که لعنت خدا بر او باد-به یزید،نامه نوشت و حادثه کربلا را برایش گزارش کرد و از وی اجازه خواست که خاندان امام حسین علیه السلام را بفرستد،و تا جواب یزید نرسید،اقدامی صورت نداد و این کار،به حدود بیست روز یا بیشتر،وقت نیاز دارد.
و نیز روایت شده که وقتی کاروان اسیران را به شام بردند،آنها در دمشق به مدّت یک ماه در جایی ماندند که از گرما و سرما،در امان نبودند و صورت قضیّه،مقتضی است که اهل بیت،تا رسیدن به عراق یا مدینه،بیش از چهل روز از زمان شهادت،تأخیر داشتهاند.پس عبورشان از کربلا در بازگشت [از شام]،شدنی است؛ولی در بیستم صفر نمیتوانند رسیده باشند (4).
با تأمّل در این سخن،روشن میشود که میان کلام سیّد ابن طاووس در این جا با آنچه در کتاب الملهوف نقل کرده که خاندان امام حسین علیه السلام در بازگشت از شام،از کربلا
عبور کردهاند،تعارضی وجود ندارد.
آنچه ایشان بعید میداند،رسیدن اهل بیت امام علیه السلام در اربعین سال 61 هجری (اربعین اوّل) به کربلاست،نه مطلقِ عبور آنها از آن جا.بنا بر این،آنچه گفته شده که سیّد ابن طاووس در کتاب الإقبال از سخن خود در الملهوف عدول کرده، (1)
حماسه حسینی:ج 1 ص 30،منتهی الآمال:ص 481.
صحیح نیست و ناشی از عدم تأمّل در کلام ایشان است.برخی،با عنایت به قرائنی که حاکی از عدم امکان بازگشت اهل بیتِ سیّد الشهدا به کربلاست،بر این باورند که ورود آنان و نیز جابر بن عبد اللَّه انصاری به کربلا،در اربعین دوم و در سال 62 هجری اتّفاق افتاده است.فرهاد میرزا معتمد الدوله،صاحب قمقام زخّار،این نظریه را مطرح کرده است. (2)
گفتنی است که این نویسنده،دلیلی برای اثبات نظریّه خود اقامه نکرده است.
در میان منابع کهن،تنها در الآثار الباقیة ی ابو ریحان بیرونی (م 440 ق) و ترجمه الفتوح (اثر فارسی مستوفی هروی/ق 6 ق) تصریح شده که اهل بیتِ سیّد الشهدا در اربعین به کربلا باز گشتهاند؛ (3)لیکن با عنایت به آنچه گفته شد،پذیرش این سخن،آسان نیست،بویژه این که پس از آن،تا قرون اخیر،هیچ یک از منابع،این نظریّه را مطرح نکردهاند.
امّا بازگشت اهل بیتِ سیّد الشهدا علیه السلام به کربلا در غیر اربعین،در منابعی مانند:الأمالی صدوق، (4)الملهوف و مثیر الأحزان، (5)آمده است.شاید تنها ایرادی که به این
مطلب میتوان وارد کرد،این است که راه شام به مدینه،راه جداگانهای است (1)
چنان که گذشت،مرحوم محدّث نوری مطرح کرده است که:«راه شام به عراق،از خود شام،از راه حجازْ جدا میشود و قدر مشترک ندارد»و مرحوم شهید مطهری هم این سخن را تأیید نموده است؛اما بررسی نقشههای فراهم آمده از گذرگاههای قدیمی نشان میدهد که راه شام به عراق از طریق بادیه،با راه شام به مدینه،حدود 147 کیلومتر،مسیر مشترک دارند.
و همان طور که محدّث نوری گفته،بعید است که یزید،اجازه داده باشد که سفر را طولانی کنند و مجدّداً خانواده امام علیه السلام را به کربلا بیاورند؛لیکن با وجود این استبعاد،نمیتوان اصل بازگشت آنان را به کربلا،انکار کرد.گزارشهای متعدّدی،حاکی از حضور جابر بن عبد اللَّه انصاری در کربلا در نخستین اربعین شهدا در سال 61 هجری اند.
برخی،در این گزارشها تردید کرده و گفتهاند:با توجّه به امکانات آن دوران،سفر از مدینه تا کربلا،پس از دریافت خبر واقعه کربلا،بیش از چهل روز طول میکشیده است.از این رو،جابر نمیتوانسته در اربعین اوّل،در کربلا حضور یابد.
در پاسخ این تردید،میتوان گفت:
اوّلاً از کجا ثابت شده که جابر،هنگام واقعه عاشورا،در مدینه بوده است؟شاید وی آن هنگام،مدینه را به سوی کوفه،ترک کرده بوده است.
ثانیاً میتوان گفت که امکان دریافت خبر شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش تا ده روز بعد از واقعه عاشورا وجود دارد و جابر میتوانسته در مدّت باقیمانده تا اربعین،خود را به کربلا برساند.
با تأمّل در آنچه به تفصیل،توضیح داده شد که بازگشت اهل بیتِ سیّد الشهدا علیه السلام در غیر اربعین به کربلا (مطابق گزارش سیّد ابن طاووس)،ممکن است انجام شده باشد،
1) (1)
ملاقات آنها در غیر اربعین با جابر نیز امکانِ وقوع دارد،با این توضیح که ممکن است جابر،مدّتی را در کربلا مانده باشد و یا در کوفه یا حوالی آن،اقامت گزیده و مجدّداً برای زیارت سیّد الشهدا علیه السلام به کربلا باز گشته باشد.
تنها سؤالی که در این باره بیپاسخ میماند،این است که اگر چنین امری وقوع یافته،چرا در منابع شیعه تا قرن هفتم به آن،اشارهای نشده است و گزارشی از اهل بیت علیهم السلام در این باره در منابع متقدّم و معتبر،وجود ندارد؟البتّه در منابع متأخّر،مطالب فراوانی در این باره آمده که قابل استناد نیستند.به هر حال،بعید شمردن یا انکار بازگشت اهل بیتِ سیّد الشهدا به کربلا،به گونهای که محدّث نوری،شیخ عبّاس قمی و استاد مطهّری گفتهاند،صحیح به نظر نمیرسد.
680.الملهوف -به نقل از بشیر بن حَذلَم (1)
در نام وی،اختلاف است و بِشر و بشیر،گفته شده است.همین طور نام پدرش هم متفاوتْ نقل شده و حذلم،جذلم و حذیم،آمده است.
-:هنگامی که به نزدیک مدینه رسیدیم،علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام فرود آمد و بارش را فرود آورد و خیمهاش را بر پا کرد و زنان کاروان را فرود آورد و فرمود:«ای بشیر ! خدا،پدرت را که شاعر بود،بیامرزد ! آیا تو نیز میتوانی چیزی بسرایی؟».گفتم:آری،ای فرزند پیامبر خدا ! من شاعرم.
فرمود:«به مدینه برو و خبر [شهادت] ابا عبد اللَّه علیه السلام را اعلام کن».
اسبم را سوار شدم و تاختم تا به مدینه وارد شدم.هنگامی که به مسجد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله رسیدم،صدایم را به گریه بلند کردم و چنین سرودم و خواندم:
ای اهل یثرب ! دیگر در آن نمانید.
حسین،کشته شد.پس اشک بریزید!
پیکر خونین او در کربلاست
و سر او بر نیزه،به این سو و آن سو برده میشود.
سپس گفتم:این،علی بن الحسین است،با عمّهها و خواهرانش،که در اطراف و حومه شما فرود آمدهاند و من،فرستاده او به سوی شما هستم تا جایش را به شما بشناسانم.
هیچ زن پردهنشین و باحجابی در مدینه باقی نمانْد،جز آن که از پسِ پردهها،سرْ باز و صورتْ خراشیده و بر سر و صورتْزنان،بیرون آمد.آنان،با صدای بلند میگریستند و زاری میکردند و هیچ گاه به اندازه آن روز،مرد و زن گریان،و پس از رحلت پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله روزی تلختر از آن،بر مسلمانان ندیده بودم.
1) (1)
شنیدم که دختری بر حسین علیه السلام نوحه میخوانَد و میگوید:
خبر [شهادت] سَرورم را کسی داد و [قلبم را] به درد آورد.
خبر خبرآورنده،مرا بیمار و گرانبار کرد.
ای چشمان من ! سخاوت کنید و اشک بریزید
و هر دو با هم در اشک ریختن،سخاوت به خرج دهید،
بر کسی که [کشته شدنش] عرشِ خدای بزرگ را لرزاند
و بینی دین و شُکوه را بریده ساخت؛
بر فرزند پیامبر خدا و فرزند وصیّ او
هر چند در سرایی فاصلهدار و دور از ما [افتاده] است.
سپس گفت:ای آورنده خبر ! اندوهمان را بر ابا عبد اللَّه،تجدید کردی و زخم سربستهمان را نیشتر زدی.تو کیستی،خدا،رحمتت کند؟
گفتم:من بشیر بن حَذلَم هستم.مولایم علی بن الحسین علیه السلام مرا روانه کرد و خود اکنون،همراه خانواده و زنان ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام در فلان جا فرود آمده است.
آنان،مرا گذاشتند و بلافاصله،روانه شدند.من نیز اسبم را تاختم و به نزد کاروان،باز گشتم.دیدم که مردم،راهها و جایها را پُر کردهاند.از اسبم پیاده شدم و از میان مردم،عبور کردم تا به درِ خیمه رسیدم.
علی بن الحسین علیه السلام درون خیمه بود و بیرون آمد،در حالی که با پارچه همراهش،اشکهایش را پاک میکرد،و پشت سرِ ایشان،خادمی با یک چارپایه بود که آن را برای علی بن الحسین علیه السلام نهاد و ایشان بر آن نشست.نمیتوانست جلوی اشک ریختن خود را بگیرد و صدای مردم به گریه،و ناله دختران و زنان،بلند شد و مردم،از هر سو به او تسلیت میگفتند و آن مکان به ضجّه و ناله در آمد.امام علیه السلام با دستش اشاره کرد که:«ساکت باشید»و هیجان مردم،فرو نشست.
آن گاه امام علیه السلام فرمود:«ستایش،ویژه خدای جهانیان است؛بخشنده مهربان،مالک روز جزا،آفریدگار همه آفریدهها؛کسی که آن قدر دور است که در آسمانهای بَرین،
جای دارد و آن قدر نزدیک است که در [همه ]رازگوییها حاضر است.او را بر کارهای بزرگ و فاجعههای روزگار و پیشامدهای دردناک و دردهای جانسوز و وقایع سِتُرگ و مصیبتهای بس دهشتناک و گرانبار و سنگین و کُشنده،میستاییم.
ای قوم ! خدای متعالِ ستودنی،ما را با مصیبتهایی سنگین و شکافی بزرگ در اسلام،آزموده است.ابا عبد اللَّه علیه السلام و خاندانش کشته شدهاند،زنان و کودکانش اسیر گشتهاند و سر او را بر بالای نیزه،در شهرها چرخاندهاند و این،مصیبتی است که نظیری ندارد.
ای مردم ! کدام یک از مردان شما،پس از شهادت او،شادی میکنند و کدامین چشمِ شما میتواند اشک خود را نگاه دارد و آن را از ریختن،باز دارد؟بر شهادت او،آسمانهای استوارِ هفتگانه و دریاها با امواج خود و آسمانها با ستونهای [نامرئی ]خود و زمین با کرانههای خود و درختان با شاخههای خود و ماهیها در ژرفای دریاها و فرشتگان مقرّب و همه آسمانیان،گریستند.
ای مردم ! کدامین قلب از شهادت او نشکافت؟! یا کدامین دل بر او نسوخت؟! یا کدامین گوش،این مصیبت شکافنده اسلام را شنید و از شنیدن،باز نمانْد؟!
ای مردم ! ما رانده شده و آواره،از شهرها تبعید و دور گشتهایم،گویی که فرزندان تُرک و افغانیم، (1)
ترکها و افغانها در آن روزگار،هنوز مسلمان نشده بودند.
بی آن که گناهی انجام داده یا ناپسندی را به جا آورده و یا ضربهای به اسلام زده باشیم،و مانند این را در باره پدرانِ پیشین خود نیز نشیندهایم«و این،دروغ بستنی،بیش نیست» (2).به خدا سوگند،اگر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله آن اندازه که سفارش رعایت ما را به ایشان کرد،سفارش به جنگ با ما میکرد،نمیتوانستند از آنچه با ما کردند،بیشتر انجام دهند !
پس «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» 3 از مصیبتی به چه بزرگی و دردناکی و دهشتناکی
و سختی و وحشتناکی و تلخی و گرانباری ! آنچه را که به ما رسیده و بر ما کارگر شده،نزد خدا مینهیم و به حساب او میگذاریم،که او پیروزمند و انتقامگیرنده است».
سپس صوحان،فرزند صعصعة بن صوحان-که زمینگیر بود-برخاست و از علی بن الحسین-که درودهای خدا بر او باد-به دلیل فلج بودن پاهایش [و ناتوانی بر یاری حسین علیه السلام] عذر خواست و امام علیه السلام عذرخواهیاش را پذیرفت و خوشگمانی و سپاسگزاری خود را به او ابراز کرد و بر پدرش رحمت فرستاد. (1)
فَلَمّا قَرُبنا مِنها [أی مِنَ المَدینَةِ] نَزَلَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام فَحَطَّ رَحلَهُ،وضَرَبَ فُسطاطَهُ وأنزَلَ نِساءَهُ،وقالَ:یا بَشیرُ ! رَحِمَ اللَّهُ أباکَ لَقَد کانَ شاعِراً،فَهَل تَقدِرُ عَلی شَیءٍ مِنهُ؟
قُلتُ:بَلی-یَابنَ رَسولِ اللَّهِ-إنّی لَشاعِرٌ.
قالَ:فَادخُلِ المَدینَةَ وَانعَ أبا عَبدِ اللَّهِ علیه السلام،قالَ بَشیرٌ:فَرَکِبتُ فَرَسی ورَکَضتُ حَتّی دَخَلتُ المَدینَةَ،فَلَمّا بَلَغتُ مَسجِدَ النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله رَفَعتُ صَوتی بِالبُکاءِ،وأنشَأتُ أقولُ:
یا أهلَ یَثرِبَ لا مُقامَ لَکُم بِها قُتِلَ الحُسَینُ فَأَدمعی مِدرارُ الجِسمُ مِنهُ بِکَربَلاءَ مُضَرَّجٌ وَالرَّأسُ مِنهُ عَلَی القَناةِ یُدارُ
قالَ:ثُمَّ قُلتُ:هذا عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ مَعَ عَمّاتِهِ وأخَواتِهِ قَد حَلّوا بِساحَتِکُم ونَزَلوا بِفِنائِکُم،وأنَا رَسولُهُ إلَیکُم اعَرِّفُکُم مَکانَهُ.
قالَ:فَما بَقِیَت فِی المَدینَةِ مُخَدَّرَةٌ ولا مُحَجَّبَةٌ إلّا بَرَزنَ مِن خُدورِهِنَّ،مَکشوفَةً شُعورُهُنَّ مُخَمَّشَةً وُجوهُهُنَّ،ضارِباتٍ خُدودَهُنَّ،یَدعونَ بِالوَیلِ وَالثُّبورِ،فَلَم أرَ باکِیاً ولا باکِیَةً أکثَرَ مِن ذلِکَ الیَومِ،ولا یَوماً أمَرَّ عَلَی المُسلِمینَ مِنهُ بَعدَ وَفاةِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله.
وسَمِعتُ جارِیَةً تَنوحُ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام وتَقولُ:
نَعی سَیِّدی ناعٍ نَعاهُ فَأَوجَعا فَأَمرَضَنی ناعٍ نَعاهُ فَأَفجَعا أعَینَیَّ جودا بِالمَدامِعِ وأسکِبا وجودا بِدَمعٍ بَعدَ دَمعِکُما مَعا عَلی مَن دَهی عَرشَ الجَلیلِ فَزَعزَعا وأصبَحَ أنفُ الدّینِ وَالمَجدُ أجدَعا عَلَی ابنِ نَبِیِّ اللَّهِ وَابنِ وَصِیَّهِ وإن کانَ عَنّا شاحِطَ الدّارِ أشسَعا
ثُمَّ قالَت:أیُّهَا النّاعی ! جَدَّدتَ حُزنَنا بِأَبی عَبدِ اللَّهِ علیه السلام،وخَدَشتَ مِنّا قُروحاً لَمّا تَندَمِل،فَمَن أنتَ-
1) (1)
681.الأمالی،طوسی -به نقل از عبد اللَّه بن سَیابه،از امام صادق علیه السلام-:هنگامی که علی بن الحسین (زین العابدین) پس از شهادت حسین بن علی-که درودهای خدا بر آن دو باد-[به مدینه] گام نهاد،ابراهیم بن طلحة بن عبید اللَّه به استقبالش آمد و گفت:ای علی بن الحسین ! چه کسی چیره گشت؟و ایشان،سرش را پوشانده و در محمل،نشسته بود.علی بن الحسین علیه السلام به او فرمود:«اگر میخواهی بدانی چه کسی پیروز شد،هنگامی که وقت نماز در رسید،اذان و سپس اقامه بگو». (1)
لَمّا قَدِمَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ وقَد قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیهِما،استَقبَلَهُ إبراهیمُ بنُ طَلحَةَ بنِ عُبَیدِ اللَّهِ وقالَ:یا عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ،مَن غَلَبَ؟وهُوَ مُغَطّیً رَأسُهُ وهُوَ فِی المَحمِلِ.
قالَ:فَقالَ لَهُ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام:إذا أرَدتَ أن تَعلَمَ مَن غَلَبَ ودَخَلَ وَقتُ الصَّلاةِ،فَأَذِّن ثُمَّ أقِم 684 (الأمالی،طوسی:ص 677 ح 1432، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 177 ح 27). [2]
1) (1)
فصل یکم:بازتاب شهادت امام علیه السلام در سخنان برخی شخصیتهای نامدار
فصل دوم:بازتاب کشته شدن امام حسین علیه السلام در میان قاتلانش
فصل سوم:بازتاب کشته شدن امام حسین علیه السلام در میان خانواده قاتلانش
فصل چهارم:بازتاب حادثه کربلا در عراق و حجاز
فصل پنجم:سرانجام کسانی که در کشتن امام حسین علیه السلام و یارانش نقش داشتند
ر.ک:ص 324. (1)
1/1 امّ سلمه
(1)امّ سلمه گفت:سرانجام،کارشان را کردند! خداوند،خانههایشان (یا:گورهایشان) را پُر از آتش کند!سپس بیهوش شد و ما بر خاستیم. (2)
قالَت:قَد فَعَلوها ! مَلَأَ اللَّهُ بُیوتَهُم-أو قُبورَهُم-عَلَیهِم ناراً،ووَقَعَت مَغشِیّاً عَلَیها،قالَ:وقُمنا 685 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 496 الرقم 452،تهذیب الکمال:ج 6 ص 439 ).
683.المعجم الکبیر -به نقل از شهر بن حَوشَب-:هنگامی که خبر شهادت حسین بن علی علیه السلام رسید،شنیدم که امّ سلمه،مردم عراق را لعن کرد و گفت:حسین را کشتند! خدا،آنان را بکشد! او را فریفتند و خوارش کردند.خدا لعنتشان کند! (3)
1) 682.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از شهر بن حَوشَب-:نزد امّ سلمه،همسر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله بودیم که صدای شیون زنی را شنیدیم که آمد تا به امّ سلمه رسید و گفت:حسین،کشته شد!
2) (2) إنّا لَعِندَ امِّ سَلَمَةَ زَوجِ النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله،قالَ:فَسَمِعنا صارِخَةً،فَأَقبَلَت حَتَّی انتَهَت إلی امِّ سَلَمَةَ،فَقالَت:قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام !
3) (3) سَمِعتُ امَّ سَلَمَةَ حینَ جاءَ نَعیُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام لَعَنَت أهلَ العِراقِ،وقالَت:قَتَلوهُ ! قَتَلَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وجَلَّ،غَرّوهُ وذَلّوهُ! لَعَنَهُمُ اللَّهُ 686 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 108 ش 2818،الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة):ج 1 ص 501 ش 464).
684.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از ابن ابی مُلَیکه-:ابن عبّاس،در مسجد الحرام در انتظار خبر حسین بن علی علیه السلام نشسته بود که مردی آمد و چیزی درِ گوش او گفت.ابن عبّاس،بلافاصله،استرجاع کرد («إنّا للَّهِِ»گفت).
گفتیم:ای ابن عبّاس ! چه اتّفاقی افتاده است؟
ابن عبّاس گفت:مصیبت بزرگی است که من آن را به حساب خدا میگذارم.غلام من خبر داد که از ابن زبیر شنیده که حسین بن علی،کشته شده است.
طولی نکشید که ابن زبیر،نزد ابن عبّاس آمد و به او تسلیت گفت و باز گشت.ابن عبّاس برخاست و وارد منزلش شد و مردم برای تسلیت گفتن،به خانه او میآمدند. (2)
فَقُلنا:ما حَدَثَ یا أبَا العَبّاسِ؟قالَ:مُصیبَةٌ عَظیمَةٌ نَحتَسِبُها،أخبَرَنی مَولایَ أنَّهُ سَمِعَ ابنَ الزُّبَیرِ یَقولُ:قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام.
فَلَم یَبرَح حَتّی جاءَهُ ابنُ الزُّبَیرِ فَعَزّاهُ ثُمَّ انصَرَفَ.فَقامَ ابنُ عَبّاسٍ فَدَخَلَ مَنزِلَهُ،ودَخَلَ عَلَیهِ النّاسُ یُعَزّونَهُ 687 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج1 ص493 ش449،تهذیب الکمال:ج6 ص440).
1) (1) ابو العبّاس عبد اللَّه بن عبّاس بن عبد المطّلب،در مکّه در شِعب ابی طالب،سه سال پیش از هجرت،به دنیا آمد و در سال هشتم هجری،همان سال فتح مکّه،به مدینه مهاجرت کرد.وی مشاور عمر و در زمان عثمان،امیر الحاج بود و در زمان خلافت امیر مؤمنان علیه السلام،همراه و یاور و مشاور و یکی از فرمانداران و فرماندهان نظامی بود.او به نمایندگی از امیر مؤمنان علیه السلام با خوارج،مناظره کرد و به هنگام شهادت امیر مؤمنان،فرماندار بصره بود.او با امام حسن علیه السلام بیعت کرد و در زمان ایشان،همچنان فرماندار بصره بود.وی در کربلا شرکت نداشت. وقتی عبد اللَّه بن زبیر بر حجاز و عراق تسلّط یافت،عبداللَّه با او بیعت نکرد و این،برای ابن زبیر،سنگین بود و خواست که وی را بسوزاند.او عالِمی سخنور بود و جایگاهی بلند در تفسیر،حدیث و فقه داشت.در دانش،شاگرد امیر مؤمنان علیه السلام بود و بِدان افتخار می کرد.او در تبعیدگاهش در طائف در سال 68 هجری در سنّ 71 سالگی از دنیا رفت.
2) (2) بَینَمَا ابنُ عَبّاسٍ جالِسٌ فِی المَسجِدِ الحَرامِ وهُوَ یَتَوَقَّعُ خَبَرَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،إلی أن أتاهُ آتٍ فَسارَّهُ بِشَیءٍ فَأَظهَرَ الاِستِرجاعَ.
او بعد از تسلّط ابن زبیر بر مدینه،با وی بیعت نکرد و وی می خواست او را بسوزاند که سپاه مختار،او و ابن عبّاس را از چنگال ابن زبیر،نجات دادند.مختار با وی ارتباط صمیمی و نزدیکی داشت و با وی در خونخواهی از قاتلان حسین علیه السلام،همراه بود.وی به سال 81 هجری در مدینه در گذشت.
685.تاریخ الیعقوبی: وقتی مختار به کوفه رفت،شیعیان بر گِرد او جمع شدند و او به آنان گفت:محمّد بن علی بن ابی طالب،مرا برای فرماندهی شما فرستاده است و به کشتن حلالشمارندگان [خون حسین علیه السلام] و خونخواهی اهل بیتِ ستمدیده،دستور داده است.به خدا سوگند،من کُشنده پسر مرجانه ام و نیز گیرنده انتقام خاندان پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله از کسانی که به آنان ستم روا داشتند.تعدادی از شیعیان،او را تأیید کردند و تعدادی دیگر گفتند:میرویم و از محمّد بن علی میپرسیم.
پس به سراغ محمّد بن حنفیّه (محمد بن علی بن ابی طالب) رفتند و از او پرسیدند.او گفت:برای ما چه خوشایند است که کسی خونخواه ما باشد و حقّ ما را بستاند و دشمن ما را بکشد !
پس به سوی مختار باز گشتند و با او بیعت کردند و پیمان بستند و به صورت یک
1) (1)محمّد بن حنفیّه،فرزند امیر مؤمنان امام علی علیه السلام است که کنیه اش ابو القاسم بود و داشتن نام محمّد و کنیه ابو القاسم،از ویژگی های خاصّ اوست.پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:«به زودی برایت پسری به دنیا خواهد آمد که نام و کنیه ام را به وی بخشیدم و پس از او در امّتم،برای کسی چنین امری روا نیست». وی در زمان خلافت ابو بکر به دنیا آمد و مادرش،جزو اسیران بود و در سهم امام علیه السلام قرار گرفت.محمّد،از عالمان محدّث و صاحب منزلت در خاندان امیر مؤمنان علیه السلام است.وی شجاع و در نبرد جَمَل و صفّین،پرچمدار بود.او در حادثه کربلا حضور نداشت.ابن اعثم،در الفتوح آورده است که:امام حسین علیه السلام به وی فرمود:«برادرم ! تو در مدینه بمان و از جانب من،مراقب آن باش و چیزی را از من،پنهان مدار».
گروه در آمدند. (1)
فَلَمّا صارَ [المُختارُ] إلَی الکوفَةِ اجتَمَعَت إلَیهِ الشّیعَةُ،فَقالَ لَهُم:إنَّ مُحَمَّدَ بنَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ بَعَثَنی إلَیکُم أمیراً،وأمَرَنی بِقَتلِ المُحِلّینَ،وَالطَّلَبِ بِدِماءِ أهلِ بَیتِهِ المَظلومینَ،وإنّی وَاللَّهِ قاتِلُ ابنِ مَرجانةَ،وَالمُنتَقِمُ لِآلِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله مِمَّن ظَلَمَهُم،فَصَدَّقَهُ طائِفَةٌ مِنَ الشّیعَةِ،وقالَت طائِفَةٌ:نَخرُجُ إلی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ فَنَسأَلُهُ،فَخَرَجوا إلَیهِ،فَسَأَلوهُ،فَقالَ:ما أحَبَّ إلَینا مَن طَلَبَ بِثَأرِنا،وأخَذَ لَنا بِحَقِّنا،وقَتَلَ عَدُوَّنا،فَانصَرَفوا إلَی المُختارِ،فَبایَعوهُ وعاقَدوهُ،وَاجتَمَعَت طائِفَةٌ 688 (تاریخ الیعقوبی:ج 2 ص 258). [1]
(2)2 686.المعجم الکبیر -به نقل از انَس-:هنگامی که سرِ حسین بن علی علیه السلام را برای عبید اللَّه بن زیاد آوردند و او با چوبدستیاش،با سر ایشان بازی میکرد و میگفت:«چه دندان خوبی داشته!».
به او گفتم:به خدا سوگند،تو را بدنام میکنم.پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را دیدم که جای [ضربه ]چوبت بر دهان حسین را میبوسید. (3)
فَقُلتُ:وَاللَّهِ،لَأَسوءَنَّکَ،لَقَد رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یُقَبِّلُ مَوضِعَ قَضیبِکَ مِن فیهِ 689 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 125 ح 2878،مسند أبی یعلی:ج 4 ص 108 ح 3968).
687.صحیح البخاری -به نقل از انَس-:سرِ حسین بن علی علیه السلام را برای عبید اللَّه بن زیاد آوردند و در طبقی گذاشتند.او با سرِ ایشان،بازی میکرد و در باره زیباییِ آن،چیزی
1) (1)
2) (2) ابو حمزه انس بن مالک بن نضر انصاری خزرجی،از صحابه پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله است.مادرش او را به پیامبر خدا هدیه داد تا به ایشان خدمت کند.او هم به مدّت ده سال در خدمت ایشان بود و وقتی پیامبر خدا رحلت کرد،وی بیست ساله بود.او از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و برخی از صحابه،روایت نقل کرده است.وی پس از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،در مدینه مقیم شد.ابو بکر،با مشورت عمر،او را جهت جمع آوری خراج به بحرین فرستاد و در باره وی گفت:او باهوش است و کتابت می داند.اَنَس،پس از ابو بکر،در فتوحات،شرکت کرد و در دوران عمر،به بصره نقلِ مکان نمود و در آن جا مقیم شد و به سال 91،92،93 و یا 95 ق،در همان شهر در گذشت.
3) (3) لَمّا اتِیَ بِرَأسِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام إلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،جَعَلَ یَنکُتُ بِقَضیبٍ فی یَدِهِ،ویَقولُ:إن کانَ لَحَسَنَ الثَّغرِ.
میگفت.گفت[م]:«شبیهترینِ آنها به پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله بود»و با وَسْمه، (1)
وَسْمه،گیاهی است که با برگهایش،موی سر و صورت را رنگ میکنند (النهایة:ج5 ص185 مادّه«وسم»).
رنگ شده بود. (2)فَقالَ أنسٌ:کانَ أشبَهَهُم بِرَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،وکانَ مَخضوباً بِالوَسمَةِ 690 (صحیح البخاری:ج 3 ص 1370 ح 3538،مسند ابن حنبل:ج 4 ص 520 ح 13750). [1]
(3)2 688.الصواعق المُحْرِقة: ابن ابی الدنیا،روایت کرده است که:زید بن ارقم،نزد عبید اللَّه بن زیاد بود و به او گفت:چوبت را [از لب حسین] بردار.به خدا سوگند،همواره میدیدم که پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله میان این دو لب را میبوسید.
زید،سپس گریه کرد.ابن زیاد گفت:خدا،چشمانت را گریان کند ! اگر پیرمرد خرفتی نبودی،گردنت را میزدم.
زید برخاست،در حالی که میگفت:مردم ! از امروز،شما بَردهاید.پسر فاطمه علیها السلام را کشتید و ابن مرجانه را حاکم کردید.به خدا سوگند،خوبانِ شما را میکُشد و بَدانتان را به بردگی میگیرد.از رحمت خدا دور باد آن که تن به خواری و ننگ بدهد!
سپس به ابن زیاد گفت:برایت خبری را میگویم که بیش از این،تو را به خشم آورَد.پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را دیدم که حسن علیه السلام را بر روی پای راست و حسین علیه السلام را بر روی پای چپش نشاند و دستش را بر وسط سر این دو گذاشت و آن گاه گفت:«خداوندا ! من این دو را و [نیز] صالحِ مؤمنان را به تو میسپارم».ابن زیاد ! امانت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در نزد
1) (1)
2) (2) اُتِیَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ بِرَأسِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،فَجُعِلَ فی طَستٍ،فَجَعَلَ یَنکُتُ،وقالَ فی حُسنِهِ شَیئاً.
3) (3) زید بن ارقَم بن قیس انصاری خزرجی-که در کنیه او اختلاف است-،از اصحاب پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،امام علی علیه السلام،امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام بود.وی،پس از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،نابینا شد و مجدّداً بینا گردید.او در هفده جنگ،حضور داشت.زید،از هواداران امام علی علیه السلام بود و در جنگ های ایشان،حضور داشت.وی از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و علی علیه السلام روایت نقل کرده است.او در کوفه سکنا گزید و در محلّه کِنده،خانه ای ساخت و در دوران مختار به سال 66 یا 68 ق،از دنیا رفت.
تو چه جایی دارد؟! (1)
رَوَی ابنُ أبِی الدُّنیا:أنَّهُ کانَ عِندَهُ [أی عِندَ ابنِ زِیادٍ] زَیدُ بنُ أرقَمَ،فَقالَ لَهُ:اِرفَع قَضیبَکَ،فَوَاللَّهِ،لَطالَما رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یُقَبِّلُ ما بَینَ هاتَینِ الشَّفَتَینِ،ثُمَّ جَعَلَ زَیدٌ یَبکی.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ:أبکَی اللَّهُ عَینَیکَ ! لَولا أنَّکَ شَیخٌ قَد خَرِفتَ لَضَرَبتُ عُنُقَکَ.
فَنَهَضَ وهُوَ یَقولُ:أیُّهَا النّاسُ ! أنتُمُ العَبیدُ بَعدَ الیَومِ،قَتَلتُمُ ابنَ فاطِمَةَ علیها السلام،وأمَّرتُمُ ابنَ مَرجانَةَ ! وَاللَّهِ،لَیَقتُلَنَّ خِیارَکُم،ویَستَعبِدَنَّ شِرارَکُم،فَبُعداً لِمَن رَضِیَ بِالذِّلَّةِ وَالعارِ.
ثُمَّ قالَ:یَابنَ زِیادٍ ! لَاُحَدِّثَنَّکَ بِما هُوَ أغیَظُ عَلَیکَ مِن هذا،رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله أقعَدَ حَسَناً عَلی فَخِذِهِ الیُمنی،وحُسَیناً عَلَی الیُسری،ثُمَّ وَضَعَ یَدَهُ عَلی یافوخِهِما،ثُمَّ قالَ:اللّهُمَّ إنّی أستَودِعُکَ إیّاهُما وصالِحَ المُؤمِنینَ،فَکَیفَ کانَت وَدیعَةُ النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله عِندَکَ یَابنَ زِیادٍ؟! 691 (الصواعق المحرقة:ص 198، [1]تذکرة الخواصّ:ص 257). [2]
او در دمشق،نزد یزید بن معاویه رفت و زمانی که سر امام حسین علیه السلام را نزد یزید آوردند،او در کنار یزید بود.ابو برزه به سال 64 ق،در گذشت.
689.الملهوف: یزید،چوب خیزران خواست و با آن شروع به بازی کردن با دندانهای پیشینِ امام حسین علیه السلام کرد.
ابو بَرزه اسلَمی،رو به یزید کرد و گفت:وای بر تو،ای یزید ! با چوبت با دندانحسین پسر فاطمه علیها السلام بازی میکنی؟! گواهی میدهم که دیدم پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،دندانهای او و برادرش حسن علیهما السلام را میمکید و میفرمود:«شما دو تن،سَروران جوانان بهشتید.خدا،کشنده شما را بکُشد و او را لعنت کند و برایش جهنّم را آماده
1) (1)
2) (2) در نام ابو بَرزه اسلَمی،اختلاف است و درست ترین نظر،این است که نام او،نضلة بن عبید بن حارث خزاعی مدنی است.وی صحابی بوده و از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله حدیث نقل کرده و از نخستین مسلمانان بوده و در فتح مکّه و خیبر و حُنَین،در کنار پیامبر صلی اللَّه علیه و آله حضور داشته است. پس از رحلت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،وی در بصره اقامت گزید و پس از آن،در جنگ های خراسان شرکت کرد و به بصره بازگشت.او در نهروان،با امام علی علیه السلام بود و گفته شده که در جنگ های صفّین و جَمَل هم بوده است.
سازد،و چه بدجایگاهی است!».
یزید،خشمگین شد و دستور داد تا ابو بَرزه را بیرون کنند و او را کِشان کِشان،بیرون بردند. (1)
دَعا یَزیدُ بِقَضیبٍ خَیزُرانٍ،فَجَعَلَ یَنکُتُ بِهِ ثَنایَا الحُسَینِ علیه السلام.
فَأَقبَلَ عَلَیهِ أبو بَرزَةَ الأَسلَمِیُّ،وقالَ:وَیحَکَ یا یَزیدُ ! أتَنکُتُ بِقَضیبِکَ ثَغرَ الحُسَینِ علیه السلام ابنِ فاطِمَةَ علیها السلام؟! أشهَدُ لَقَد رَأَیتُ النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله یَرشُفُ ثَنایاهُ وثَنایا أخیهِ الحَسَنِ علیهما السلام،ویَقولُ:أنتُما سَیِّدا شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ، [1]قَتَلَ اللَّهُ قاتِلَکُما،ولَعَنَهُ،وأعَدَّ لَهُ جَهَنَّمَ وساءَت مَصیراً.قالَ الرّاوی:فَغَضِبَ یَزیدُ،وأمَرَ بِإِخراجِهِ،فَاُخرِجَ سَحباً 692 (الملهوف:ص 214،مثیر الأحزان:ص 100).
(2)2 690.شرح نهج البلاغة،ابن ابی الحدید: امام علی علیه السلام به بَراء بن عازِب فرمود:«ای براء ! آیا حسین،کشته میشود و تو زندهای و کمکش نمیکنی؟».
براء گفت:چنین نیست،ای امیر مؤمنان!
وقتی حسین علیه السلام کشته شد،بَراء،این سخن را به یاد میآورد و میگفت:بزرگترین حسرتم،این است که چرا در کنار حسین علیه السلام حضور نیافتم و در راه او کشته نشدم. (3)
فَلَمّا قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام کانَ البَراءُ یَذکُرُ ذلِکَ،ویَقولُ:أعظِم بِها حَسرَةً،إذ لَم أشهَدهُ واُقتَل دونَهُ 693 (شرح نهج البلاغة،ابن أبی الحدید:ج 10 ص 15؛ [3]بحار الأنوار:ج 40 ص 192). [4]
1) (1)
2) (2) براء بن عازب بن حارث بن عَدیِ انصاری خزرجی،ابو عماره یا ابو عمرو،از صحابه پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و از یاران علی علیه السلام بود که در جنگ های پیامبر صلی اللَّه علیه و آله شرکت داشت و در کوفه ساکن شد و در جنگ های جمل و صفّین و نهروان،همراه امام علی علیه السلام بود.وی در جنگ شوشتر،همراه ابو موسی اشعری بود و در سال 24 ق،در دوران خلافت عثمان،حاکم ری شد.او اعتقادش به ولایت امیرمؤمنان علیه السلام را پنهان کرد.تا زمان مصعب بن زبیر،زنده بود و سرانجام،پس از این که مدتی از کارهای سیاسی،کنار کشیده بود،در سال 71 یا 72 ق،در گذشت.
3) (3) یا بَراءُ،أیُقتَلُ الحُسَینُ وأنتَ حَیٌّ فَلا تَنصُرُهُ؟فَقالَ البَراءُ:لا کانَ ذلِکَ یا أمیرَ المُؤمِنینَ.
(1) 691.تاریخ الطبری -به نقل از عبد الملک بن نوفل،از پدرش-:پدرم به من خبر داد و گفت:وقتی حسین علیه السلام کشته شد،عبد اللَّه بن زبیر در میان مردم مکّه به پا خاست و کشتن حسین علیه السلام را فاجعه دانست و بویژه کوفیان را سرزنش کرد و عموم عراقیها را مذمّت نمود.او پس از ستایش و ثنای خداوند و درود فرستادن بر محمّد صلی اللَّه علیه و آله گفت:عراقیها،جز اندکشان،مردمی نیرنگباز و تبهکارند و کوفیان،بدترینهای عراقاند.آنان حسین علیه السلام را دعوت کردند تا یاریاش کنند و او را به حکومت بر خود برگزینند؛ولی هنگامی که بر آنها وارد شد،بر ضدّ او شوریدند و به او گفتند:یا دستت را در دست ما میگذاری تا تو را دستبسته به نزد پسر زیاد بن سمیّه بفرستیم تا حکمش را در باره تو صادر کند و یا میجنگی!
به خدا سوگند،حسین علیه السلام دید که او و یارانش بسیار اندک اند و با آن که خداوند عزّوجلّ هیچ کس را بر غیب،آگاه نکرده،دانست که همگی کشته خواهند شد؛امّا او مرگِ
1) (1)عبد اللَّه بن زبیر بن عوّام قرشی اسدی-که کنیه اش ابو بکر و مادرش اسما دختر ابو بکر است-،از صحابیان است.وی در سال اوّل هجرت،به دنیا آمد و نخستین مولود مهاجران است.وی پس از کشته شدن عثمان،تمام تلاش خود را برای به خلافت رساندن پدرش زبیر به کار گرفت؛ولی موفّق نشد.او از یک سو با خاله اش عایشه و از یک سو با پدرش زبیر،و از سوی دیگر با طلحه ارتباط داشت.او در جنگ جَمَل با پدرش حضور داشت.امام علی علیه السلام می فرمود:«زبیر،همیشه از ما بود،تا این که عبد اللَّه،بزرگ شد».پس از شکست نبرد جمل،با وساطت عایشه بخشوده شد.معاویه،او را احترام نمی کرد و او پس از مرگ معاویه،با یزید بیعت نکرد و برای حفظ جان خود،در مکّه سکنا گزید،تا این که آشوبی میان او و سپاه یزید برپا شد.او در سال 64 هجری،به قصد خلافت،قیام کرد و بر حجاز،یمن،عراق و خراسان،مسلّط گشت.وی از عبد اللَّه بن عبّاس و محمّد بن حنفیّه،درخواست بیعت کرد؛ولی آن دو به وی پاسخ مثبت ندادند و تصمیم داشت آن دو را بسوزاند.او در حکومت عبد الملک بن مروان،به سال 73 هجری،پس از آن که حَجّاج،به مکّه و مسجد الحرام حمله بُرد،کشته شد و سپس به دار آویخته شد.از امامان اهل بیت علیهم السلام در باره اش مذمّت هایی نقل شده است.
بزرگوارانه را بر زندگی ننگین،ترجیح داد.خداوند،حسین علیه السلام را رحمت کند و قاتل حسین علیه السلام را بیپناه سازد!
به جان خودم سوگند،در مخالفت کوفیان با حسین علیه السلام و نافرمانیشان از او،هیچ پنددهنده و بازدارندهای همانند آن نبود؛ولی آنچه قرار است بشود،میشود و خداوند،هر گاه چیزی را بخواهد،مانعی برای آن وجود ندارد.آیا پس از حسین علیه السلام،به چنین قومی اطمینان کنیم و گفتارشان را تصدیق نماییم و پیمانشان را بپذیریم؟نه! هیچ گاه،آنان را شایسته چنین چیزی نمیبینیم.
آری ! به خدا سوگند،آنان حسین علیه السلام را کشتند،در حالی که شبزندهداریهای طولانی داشت و روزهای زیادی را روزه بود و سزاوارترینِ آنها به چیزی (حکومتی) بود که در دست آنان است،و در دین و فضیلت نیز شایستهترین کس بود.
هلا ! به خدا سوگند،حسین علیه السلام قرآن را به غِنا تغییر نداده بود و گریه از خوف خدا را به آواز،بدل نکرده بود و روزه را با میخوارگی،و حلقههای مجلس ذکر را با دنبال شکار رفتن،عوض نساخته بود (کنایه به یزید).به زودی،آنان هلاک میشوند. (1)
حَدَّثَنی أبی،قالَ:لَمّا قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام قامَ ابنُ الزُّبَیرِ فی أهلِ مَکَّةَ،وعَظَّمَ مَقتَلَهُ،وعابَ عَلی أهلِ الکوفَةِ خاصَّةً،ولامَ أهلَ العِراقِ عامَّةً،فَقالَ-بَعدَ أن حَمِدَ اللَّهَ وأثنی عَلَیهِ،وصَلّی عَلی مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله:
إنَّ أهلَ العِراقِ غُدُرٌ فُجُرٌ إلّا قَلیلاً،وإنَّ أهلَ الکوفَةِ شِرارُ أهلِ العِراقِ،وإنَّهُم دَعَوا حُسَیناً علیه السلام لِیَنصُروهُ ویُوَلّوهُ عَلَیهِم،فَلَمّا قَدِمَ عَلَیهِم ثاروا عَلَیهِ،فَقالوا لَهُ:إمّا أن تَضَعَ یَدَکَ فی أیدینا،فَنَبعَثَ بِکَ إلَی ابنِ زِیادِ بنِ سُمَیَّةَ سِلماً،فَیُمضِیَ فیکَ حُکمَهُ،وإمّا أن تُحارِبَ ! فَرَأیَ وَاللَّهِ،أنَّهُ هُوَ وأصحابُهُ قَلیلٌ فی کَثیرٍ-وإن کانَ اللَّهُ عَزَّ وجَلَّ لَم یُطلِع عَلَی الغَیبِ أحَداً-أنَّهُ مَقتولٌ،ولکِنَّهُ اختارَ المِیتَةَ الکَریمَةَ عَلَی الحَیاةِ الذَّمیمَةِ،فَرَحِمَ اللَّهُ حُسَیناً علیه السلام،وأخزی قاتِلَ حُسَینٍ علیه السلام.
لَعَمری،لَقَد کانَ مِن خِلافِهِم إیّاهُ وعِصیانِهِم ما کانَ فی مِثلِهِ واعِظٌ وناهٍ عَنهُم،ولکِنَّهُ ما حُمَّ نازِلٌ،وإذا أرادَ اللَّهُ أمراً لَن یُدفَعَ،أفَبَعدَ الحُسَینِ علیه السلام نَطمَئِنُّ إلی هؤُلاءِ القَومِ،ونُصَدِّقُ قَولَهُم،ونَقبَلُ لَهُم عَهداً؟لا،ولا نَراهُم لِذلِکَ أهلاً.
أما وَاللَّهِ،لَقَد قَتَلوهُ طَویلاً بِالَّلیلِ قیامُهُ،کَثیراً فِی النَّهارِ صِیامُهُ،أحَقَّ بِما هُم فیهِ مِنهُم،وأولی بِهِ فِی الدّینِ وَالفَضلِ.
أما وَاللَّهِ،ما کانَ یُبَدِّلُ بِالقُرآنِ الغِناءَ،ولا بِالبُکاءِ مِن خَشیَةِ اللَّهِ الحُداءَ،ولا بِالصِّیامِ شُربَ الحَرامِ،ولا بِالمَجالِسِ فی حَلَقِ الذِّکرِ الرَّکضَ فی تَطلابِ الصَّیدِ،-یُعَرِّضُ بِیَزیدَ-فَسَوفَ یَلقَونَ غَیّاً 694 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 474، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 585). [2]
1) (1)
692.صحیح البخاری -به نقل از ابن ابی نُعْم-:من در حضور عبد اللَّه بن عمر بودم که مردی در باره [نجس یا پاک بودنِ] خون پشه از وی پرسید.او جواب داد:تو از کدام طایفهای؟
گفت:از اهالی عراقم.
ابن عمر گفت:به این،نگاه کنید که از من در باره خون پشه میپرسد،در حالی که اینان،پسر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را کشتند! من از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:«آن دو (حسن و حسین)،دو دسته گل من در دنیایند». (2)
693.سنن الترمذی -به نقل از عبد الرحمان بن ابی نُعْم-:مردی عراقی از ابن عمر در باره لباسی که با خون پشه آلوده میشود،پرسید.
1) (1)عبد اللَّه بن عمر بن خطّاب-که کنیه اش ابو عبد الرحمان است-،پیش از هجرت به دنیا آمد و به همراه پدرش در مکّه اسلام آورد.آن گاه به مدینه هجرت کرد.وی در دو نبردِ بدر و احُد،به خاطر سنّ کم،شرکت نداشت؛ولی در جنگ احزاب و سایر جنگ ها شرکت داشت. در کتب اهل سنّت،از وی روایت های بسیاری نقل شده است.عمر،با عضویت او در شورای خلافت،مخالفت کرد و می گفت:شایستگی خلافت ندارد؛بلکه نمی تواند همسر خود را هم طلاق بدهد؛ولی بنا بر نقلی،او را یکی از اعضای شورا قرار داد،مشروط بر آن که کاری بر عهده اش نباشد.پس از خلافت عثمان،وی از سیاست کناره گرفت.او با معاویه و یزید،بیعت کرد.وی در جنگ های امیر مؤمنان علیه السلام همراه ایشان نبود و از دشمنان ایشان هم نبود.او در سال 74 هجری در هشتاد و چهار سالگی در گذشت.
2) (2) کُنتُ شاهِداً لِابنِ عُمَرَ،وسَأَلَهُ رَجُلٌ عَن دَمِ البَعوضِ،فَقالَ:مِمَّن أنتَ؟فَقالَ:مِن أهلِ العِراقِ،قالَ:اُنظُروا إلی هذا یَسأَلُنی عَن دَمِ البَعوضِ،وقَد قَتَلُوا ابنَ النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله ! وسَمِعتُ النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله یَقولُ:هُما رَیحانَتایَ مِنَ الدُّنیا 695 (صحیح البخاری:ج 5 ص 2234 ح 5648؛الأمالی،صدوق:ص 207 ح 228). [1]
ابن عمر گفت:این را ببنید که از خون پشه میپرسد،در حالی که اینان،پسر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را کشتند.من از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:«حسن و حسین،دو دسته گل من از دنیایند». (1)
إنَّ رَجُلاً مِن أهلِ العِراقِ سَأَلَ ابنَ عُمَرَ عَن دَمِ البَعوضِ یُصیبُ الثَّوبَ،فَقالَ ابنُ عُمَرَ:اُنظُروا إلی هذا یَسأَلُ عَن دَمِ البَعوضِ وقَد قَتَلُوا ابنَ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله !
وسَمِعتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یَقولُ:إنَّ الحَسَنَ وَالحُسَینَ هُما رَیحانَتایَ مِنَ الدُّنیا 696 (سنن الترمذی:ج 5 ص 657 ح 3770،تهذیب الکمال:ج 6 ص 400).
(2)1 694.سیر أعلام النبلاء -به نقل از ابن خَیثَم-:عبید بن سعید گفت که با عبد اللَّه بن عمرو،وارد مسجد الحرام شدند.هنگامی که سپاه حُصَین بن نُمَیر باز میگشت،کعبه در حال سوختن و سنگهای کعبه در حال فرو ریختن بود.عبد اللَّه ایستاد و گریست،تا جایی که دیدم اشکهایش بر گونههایش جاری میشود.
سپس گفت:هان-ای مردم-به خدا سوگند،اگر ابو هُرَیره به شما خبر میداد که شما کُشندگان پسر پیامبرتان و سوزانندگان خانه پروردگارتان هستید،میگفتید:«کسی دروغگوتر از ابو هُرَیره وجود ندارد»؛ولی شما چنین کردید.پس در انتظار عذاب خدا باشید.بر شما جامه تفرقه خواهد پوشانْد و عذاب برخی از شما را به برخی دیگر خواهد چشانْد. (3)
فَقالَ:أیُّهَا النّاسُ ! وَاللَّهِ،لَو أنَّ أبا هُرَیرَةَ أخبَرَکُم أنَّکُم قاتِلوُ ابنِ نَبِیِّکُم،ومُحرِقو بَیتِ رَبِّکُم،لَقُلتُم:ما أحَدٌ أکذَبُ مِن أبی هُرَیرَةَ،فَقَد فَعَلتُم،فَانتَظِروا نَقِمَةَ اللَّهِ،فَلَیُلبِسَنَّکُم شِیَعاً،ویُذیقُ بَعضَکُم بَأسَ بَعضٍ 697 (سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 94).
1) (1)
2) (2) ابو محمّد عبد اللَّه بن عمرو عاص قریشی سَهْمی،از یاران پیامبر صلی اللَّه علیه و آله بود و پیش از پدرش مسلمان شد و میان او و پدرش،یازده سال فاصله بود.وی در جنگ صفّین،همراه پدرش شرکت داشت و جنگید و بعدها پشیمان شد.معاویه،وی را به مدّت کوتاهی،حکمران بصره کرد و او را وا داشت که جواب نامه حسین علیه السلام را به گونه ای بنگارد که او را کوچک کند.وی از بیعت با یزید،خودداری کرد و برای عبادت،در عَسقَلان،گوشه نشینی اختیار کرد و در آخر عمرش،نابینا شد.در محل و زمان مرگش اختلاف است.
3) (3) أنَّهُ دَخَلَ مَعَ عَبدِ اللَّهِ بنِ عَمروٍ المَسجِدَ الحَرامَ،وَالکَعبَةُ مُحتَرِقَةٌ حینَ أدبَرَ جَیشُ حُصَینِ بنِ نُمَیرٍ،وَالکَعبَةُ تَتَناثَرُ حِجارَتُها،فَوَقَفَ وبَکی،حَتّی أنّی لَأَنظُرُ إلی دُموعِهِ تَسیلُ عَلی وَجنَتَیهِ.
695.سیر أعلام النبلاء -به نقل از شدّاد بن عبد اللَّه-:در باره واثِلة بن اسقَع شنیدم که وقتی سرِ حسین علیه السلام را آوردند،مردی شامی ایشان را لعن کرد.واثِله،خشمگین شد و برخاست و گفت:به خدا،همواره علی و دو پسرش را دوست داشتهام،پس از آن که از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در منزل امّ سلمه شنیدم،در حالی که کِسایی خیبری را بر روی فاطمه و پسرانش و علی انداخته بود،فرمود:««خداوند،اراده کرده است که پلیدی را از شما اهل بیت بزُداید و پاکِ پاکتان کند»». (2)
فَغَضِبَ واثِلَةُ وقامَ،وقالَ:وَاللَّهِ،لا أزالُ احِبُّ عَلِیّاً ووَلَدَیهِ علیهم السلام بَعدَ أن سَمِعتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فی مَنزِلِ امِّ سَلَمَةَ،وألقی عَلی فاطِمَةَ وَابنَیها وزَوجِها علیهم السلام کِساءً خَیبَرِیّاً،ثُمَّ قالَ: «إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) 698 (سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 314).
(3)1 696.الاُصول الستّة عشر -به نقل از جمعی از راویان شیعه-:مُصعَب بن زُبَیر،لشکرکشی
1) (1)ابو اسقَع،واثِلة بن اسقَع بن عبد العزّی کنانی لیثی،از صُفّه نشینان بود.وی در سال نهم هجری،اسلام آورد.او در جنگ تبوک،شرکت داشت و گفته شده از زمانی که مسلمان شد،خدمت گزار پیامبر صلی اللَّه علیه و آله شد. او به شام رفت و خانه اش در بلاط (در سه فرسخی دمشق) بود.در جنگ های دمشق و حِمْص شرکت کرد و آن گاه به جانب بیت المقدّس رفت.سرانجام،چشم او کور شد و در سال 83 یا 85 ق،آخرین صحابی ای بود که در دمشق،درگذشت.
2) (2) سَمِعتُ واثِلَةَ بنَ الأَسقَعِ،وقَد جیءَ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام،فَلَعَنَهُ رَجُلٌ مِن أهلِ الشّامِ !
3) (3) ابو عبد اللَّه،مُصعَب بن زُبَیر بن عوّام بن خُوَیلِد قریشی اسدی،در سال 26 یا 33 ق،در دوران خلافت عثمان،زاده شد و بر معاویه وارد گردید.برادرش عبد اللَّه بن زبیر،او را حاکم عراق کرد.او از بصره شروع نمود و سپس با مختار جنگید و او را کُشت و سرش را برای برادرش عبد اللَّه بن زبیر فرستاد.سپس برادرش او را به مدّت یک سال،از حکمرانی عراق،برکنار کرد و در اواخر سال 68 ق،او را به کار برگرداند و کوفه را هم به آن افزود،تا این که در سال 70 یا 71 یا 72 ق در دوران عبد الملک بن مروان در عراق،کشته شد و سرش بر نیزه برای عبد الملک فرستاده شد.همسرش،سکینه دختر امام حسین علیه السلام بود.
کرد که با عبد الملک بن مروان بجنگد.وقتی به کربلا رسید،کنار قبر امام حسین علیه السلام رفت و بر سر قبر ایستاد و خطاب به ایشان گفت:ای ابا عبد اللَّه! هلا ! به خدا سوگند که جانت تاراج شد؛امّا دینت تاراج نشد.
آن گاه راه افتاد،در حالی که میگفت:
به فردِ نخست خاندان هاشم در طَف
تأسّی کنید،و کریمان را ارجمند بدارید. (1)
إنَّ مُصعَبَ بنَ الزُّبَیرِ تَوَجَّهَ إلی عَبدِ المَلِکِ بنِ مَروانَ یُقاتِلُهُ،فَلَمّا بَلَغَ الحَیرَ دَخَلَ،فَوَقَفَ عَلی قَبرِ أبی عَبدِ اللَّهِ علیه السلام.
ثُمَّ قالَ لَهُ:أبا عَبدِ اللَّهِ علیه السلام،أما وَاللَّهِ،لَئِن کُنتَ غُصِبتَ نَفسَکَ ما غُصِبتَ دینَکَ،ثُمَّ انصَرَفَ وهُوَ یَقولُ:
إنَّ الاُولی بِالطَّفِّ مِن آلِ هاشِمٍ تَأَسَّوا فَسَنّوا بِالکِرامِ تَأَسِّیا
699 (الاُصول الستّة عشر:ص 123،بحار الأنوار:ج 45 ص 200 الرقم 42). [1]
(2)2 697.أنساب الأشراف -به نقل از ابو بکر هُذَلی-:حسن [بصری]،آن گاه که حسین علیه السلام
1) (1)
2) (2) ابو سعید،حسن بن ابی الحسن یسار بصری،هم پیمان انصار بود.او دو سال مانده به پایان خلافت عمر،در مدینه زاده شد و از نام بردارترینِ تابعیان در فقه و حدیث بود.او صاحب روایات بسیاری است و پیشوای بصریان بود.از فضل بن شادان،نقل است که حسن بصری،با هر گروهی،به همان گونه که آنان دوست داشتند،برخورد می کرد و برای ریاست،تلاش می کرد.وی پیشوایِ گروه قَدَریّه بود و رجال شناسان اهل سنّت،او را به علم و فقه،توصیف کرده و ستوده اند؛امّا در نزد علمای شیعه،در باره او اختلاف نظر وجود دارد.وی به سال 110 ق،در بصره در گذشت.
کشته شد،چنان گریست که پهلوهایش تکان میخوردند.سپس گفت:چه خوار است امّتی که در آن،پسر پدری حرامزاده،پسر پیامبر امّت را بکُشد! (1)
أنَّهُ لَمّا قُتِلَ الْحُسَینُ بَکی حَتَّی اختَلَجَ جَنباهُ،ثُمَّ قالَ:وا ذُلَّ امَّةٍ قَتَلَ ابنُ دَعِیِّها ابنَ نَبِیِّها 700 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 425؛ [1]مثیر الأحزان:ص 75).
(2)2 698.المعجم الکبیر -به نقل از ابراهیم-:اگر از قاتلان حسین بن علی علیه السلام بودم و آمرزیده میشدم و وارد بهشت میشدم،شرم میکردم که از کنار پیامبر صلی اللَّه علیه و آله عبور کنم و ایشان به صورت من بنگرد. (3)
(4)3 699.تهذیب الکمال -به نقل از عبد القاهر بن سَریْ،از پدرش،از جدّش-:ابو عثمان نَهْدی،از طایفه قُضاعه،[زمان] پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را درک کرد؛ولی ایشان را ندید.وی مقیم کوفه بود؛ولی هنگامی که حسین علیه السلام کشته شد،به بصره رفت و گفت:من در شهری که در
1) (1)
2) (2) ابراهیم بن یزید...نخعی کوفی،از بزرگان تابعین،فقیهی بی تکلّف و مفتی اهل کوفه بود.او از ترس حَجّاج در خفا می زیست.در چهل و نه سالگی و گفته شده در پنجاه و چند سالگی در گذشت.
3) (3) لَو کُنتُ فیمَن قَتَلَ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام،ثُمَّ غُفِرَ لی،ثُمَّ ادخِلتُ الجَنَّةَ،استَحیَیتُ أن أمُرَّ عَلَی النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله،فَیَنظُرَ فی وَجهی 701 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 112 ش 2829،تهذیب الکمال:ج 25 ص 154).
4) (4) ابو عثمان،عبد الرحمان بن مُلّ بن عمرو نَهْدی،از طایفه قُضاعه بود.او زمان جاهلی و زمان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را درک کرده بود؛ولی پیامبر خدا را ندیده بود.وی در دوران پیامبر صلی اللَّه علیه و آله اسلام آورد و در دوران عمر،وارد مدینه شد و در تعدادی از جنگ ها شرکت کرد.وی از تعدادی از صحابیان حدیث نقل کرده است.او با سلمان فارسی به مدّت دوازده سال،رفیق بود.وی،بزرگ قومش به شمار می رفت،بسیار عبادت می کرد و قرآن را به خوبی قرائت می کرد.او شصت بار حج و عمره به جا آورد و در سال 81 یا 95 یا 100 ق،در بصره در گذشت.
آن،پسر دختر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله کشته شد،اقامت نمیکنم. (1)
کانَ أبو عُثمانَ النَّهدِیُّ مِن قُضاعَةَ،وأدرَکَ النَّبِیَّ صلی اللَّه علیه و آله ولَم یَرَهُ،وکانَ مِن ساکِنِی الکوفَةِ،فَلَمّا قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام تَحَوَّلَ إلَی البَصرَةِ،وقالَ:لا أسکُنُ بَلَداً قُتِلَ فیهِ ابنُ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله 702 (تهذیب الکمال:ج 17 ص 427،تاریخ دمشق:ج 35 ص 475).
(2)1 700.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از عبد اللَّه بن شَریک-:بِشر بن غالب را دیدم که به خاطر پشیمانی از کمک نکردن به حسین علیه السلام،بر روی قبر وی،غلت میزد. (3)
(4)2 701.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از سُفیان،از پیر مردی-:وقتی حسین بن علی علیه السلام کشته شد،ربیع بن خُثَیم گفت:آنان،نوجوانانی را کشتند که اگر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله آنها را مییافت،در دامنش مینشانْد و دهان بر دهان آنان
1) (1)
2) (2) بشر بن غالب اسدی کوفی-که کنیه اش ابو صادق است-،از یاران امیر مؤمنان علیه السلام،امام حسن علیه السلام،امام حسین علیه السلام و امام زین العابدین علیه السلام بوده است.ظاهراً او و برادرش بشیر،دعای روز عرفه را از امام حسین علیه السلام روایت کرده اند.وی،در زمان مختار،به زندان افکنده شد و پس از کشته شدن مختار،آزاد گردید.
3) (3) رَأَیتُ بِشرَ بنَ غالِبٍ یَتَمَرَّغُ عَلی قَبرِ الحُسَینِ علیه السلام نَدامَةً عَلی ما فاتَهُ مِن نَصرِهِ 703 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 501 ش 462).
4) (4) ابو یزید ربیع بن خُثَیم بن عائذ ثَوری کوفی،از یاران عبد اللَّه بن مسعود و از جمله زاهدان هشتگانه است.وی در صفّین،با امام علی علیه السلام بود؛امّا با چهارصد نفر از قاریان،در باره جنگ در رکاب ایشان،به تردید افتادند و نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند:ما را مأمور سرحدّاتی کن تا در آن جا بجنگیم.امام علیه السلام هم آنان را به سرحدّات قزوین و ری فرستاد و ربیع،بدین گونه،از یاری امام علیه السلام کناره گرفت.وی در سال 64 ق،در گذشت.
میگذاشت. (1)
لَمّا اصیبَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام،قالَ الرَّبیعُ بنُ خُثَیمٍ:لَقَد قَتَلوا صِبیَةً لَو أدرَکَهُم رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله لَأَجلَسَهُم فی حِجرِهِ،ولَوَضَعَ فَمَهُ عَلی أفمامِهِم 704 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 497 ش 455؛شرح الأخبار:ج 3 ص 170 ش 1118).
1) (1)
(1) 702.تاریخ الطبری -به نقل از یونس بن حبیب جَرمی-:وقتی عبید اللَّه بن زیاد،حسین بن علی علیه السلام و برادرانش را کشت،سرِ آنها را برای یزید بن معاویه فرستاد.یزید،نخست،از کشته شدن آنها شادمان گردید و عبید اللَّه در نزد او جایگاهی والا پیدا کرد؛ولی زمانی طولانی نگذشت که از کشته شدن حسین علیه السلام پشیمان شد و میگفت:«اتّفاقی برایم نمیافتاد،اگر برای پاسداشت شأن پیامبر و مراعات حقّ او و خویشاوندیاش،رنج حسین را تحمّل میکردم و او را با خودم به خانهام میبردم و در آنچه میخواست،حاکمش میکردم،هرچند که مایه عیب و ضعف حکومتم میشد!
خدا،ابن مرجانه را لعنت کند! او بود که حسین را بیرون آورد و مجبورش کرد.حسین خواست که راهش را باز کنند تا برگردد؛امّا او چنین نکرد.حسین خواست تا زمانی که خداوند عزّوجلّ عمر او را به پایان میرساند،دستانش را در دستان من بگذارد و یا به سرحدّی از سرحدّات اسلامی برود؛ولی او چنین نکرد و جلوی حسین را گرفت و او را کشت و مرا با کشتن حسین،در میان مسلمانان،منفور کرد و در دلشان،دشمنی با من را کاشت و نیکان و بَدان،به خاطر فاجعهآمیز بودن کشتن حسین،با من دشمن
1) (1)ر.ک:ص 879.
شدند.مرا با ابن مرجانه،چه کار؟! لعنت و خشم خدا بر او باد!». (1)
لَمّا قَتَلَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام وبَنی أبیهِ،بَعَثَ بِرُؤوسِهِم إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ،فَسُرَّ بِقَتلِهِم أوَّلاً،وحَسُنَت بِذلِکَ مَنزِلَةُ عُبَیدِ اللَّهِ عِندَهُ،ثُمَّ لَم یَلبَث إلّا قَلیلاً حَتّی نَدِمَ عَلی قَتلِ الحُسَینِ علیه السلام،فَکانَ یَقولُ:وما کانَ عَلَیَّ لَوِ احتَمَلتُ الأَذی وأنزَلتُهُ مَعی فی داری وحَکَّمتُهُ فیما یُریدُ،وإن کانَ عَلَیَّ فی ذلِکَ وکَفٌ ووَهنٌ فی سُلطانی؛حِفظاً لِرَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،ورِعایَةً لِحَقِّهِ وقَرابَتِهِ.
لَعَنَ اللَّهُ ابنَ مَرجانَةَ،فَإِنَّهُ أخرَجَهُ وَاضطَرَّهُ،وقَد کانَ سَأَلَهُ أن یُخَلِّیَ سَبیلَهُ ویَرجِعَ،فَلَم یَفعَل أو یَضَعَ یَدَهُ فی یَدی،أو یَلحَقَ بِثَغرٍ مِن ثُغورِ المُسلِمینَ حَتّی یَتَوَفّاهُ اللَّهُ عَزَّ وجَلَّ،فَلَم یَفعَل،فَأَبی ذلِکَ ورَدَّهُ عَلَیهِ وقَتَلَهُ،فَبَغَّضَنی بِقَتلِهِ إلَی المُسلِمینَ،وزَرَعَ لی فی قُلوبِهِمُ العَداوَةَ،فَبَغَضَنِی البَرُّ وَالفاجِرُ بِما استَعظَمَ النّاسُ مِن قَتلی حُسَیناً،ما لی ولِابنِ مَرجانَةَ،لَعَنَهُ اللَّهُ وغَضِبَ عَلَیهِ 705 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 506، [1]تاریخ دمشق:ج 10 ص 94).
(2)2 703.الکامل فی التاریخ: یزید به دنبال عبید اللَّه بن زیاد فرستاد و دستور داد که به مدینه برود و عبد اللَّه بن زبیر را در مکّه به محاصره در آورَد.
عبید اللَّه گفت:بهخدا سوگند،دو کار [ناپسند] را برای یزیدِ فاسق،انجام نمیدهم:کشتن پسر پیامبر خدا و ویران کردن کعبه.و آن گاه پیکی برای او فرستاد و عذرخواهی کرد. (3)
فَقالَ:وَاللَّهِ،لا جَمَعتُهُما لِلفاسِقِ،قَتلَ ابنِ رَسولِ اللَّهِ وغَزوَ الکَعبَةِ.ثُمَّ أرسَلَ إلَیهِ یَعتَذِرُ 706 (الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 594). [3]
(4)4 704.الأخبار الطوال -به نقل از حمید بن مسلم-:عمر بن سعد،دوست من بود.هنگام بازگشت از جنگ با حسین علیه السلام،پیش او رفتم و از حالش جویا شدم.گفت:از حالم مپرس؛
چرا که هیچ مسافری،با بدی [و روسیاهیای] که من با آن به خانهام باز گشتم،به خانهاش باز نمیگردد! من،خویشاوندیِ نزدیک را بریدم و گناهی بزرگ انجام دادم. (1)
کانَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ لی صَدیقاً،فَأَتَیتُهُ عِندَ مُنصَرَفِهِ مِن قِتالِ الحُسَینِ علیه السلام،فَسَأَلتُهُ عَن حالِهِ،فَقالَ:لا تَسأَلَ عَن حالی،فَإِنَّهُ ما رَجَعَ غائِبٌ إلی مَنزِلِهِ بِشَرٍّ مِمّا رَجَعتُ بِهِ،قَطَعتُ القَرابَةَ القَریبَةَ،وَارتَکَبتُ الأَمرَ العَظیمَ 707 (الأخبار الطوال:ص 260، [1]بغیة الطلب فی تاریخ حلب:ج 6 ص 2631). [2]
705.أنساب الأشراف: عمر بن سعد میگفت:هیچ مسافری،همانند بدی [و روسیاهیای ]که من با آن به خانوادهام باز گشتم،به خانوادهاش باز نمیگردد! از تبهکار فاجر،ابن زیاد،فرمان بردم و از حاکم عادل،نافرمانی کردم و خویشاوندیِ شرافتمندانه را بریدم. (2)
(3)4 706.میزان الاعتدال -به نقل از ابو بکر بن عیّاش،از ابو اسحاق-:شِمر با ما نماز میگزارد و سپس چنین دعا میکرد:خداوندا! تو میدانی که من شریفم.پس مرا بیامرز.
گفتم:چگونه خداوند عزّوجلّ تو را بیامرزد،در حالی که تو پسر پیامبر خدا را کشتی؟
گفت:وای بر تو! چه میکردیم؟فرماندهانمان،ما را به کاری وادار کردند و ما نافرمانی نکردیم.اگر از آنها نافرمانی میکردیم،بدتر از این خرانِ آبکش میشدیم.
گفتم:این،عذر بدتر از گناه است! فرمانبری،تنها در کارهای نیک است. (4)
قُلتُ:کَیفَ یَغفِرُ اللَّهُ لَکَ وقَد أعَنتَ عَلی قَتلِ ابنِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله؟
قالَ:وَیحَکَ ! فَکَیفَ نَصنَعُ؟إنَّ امَراءَنا هؤُلاءِ أمَرونا بِأَمرٍ فَلَم نُخالِفهُم،ولَو خالَفناهُم کُنّا شَرّاً مِن هذِهِ الحُمُرِ السُّقاةِ.
قُلتُ:إنَّ هذا لَعُذرٌ قَبیحٌ،فَإِنَّمَا الطّاعَةُ فِی المَعروفِ 709 (میزان الاعتدال:ج 2 ص 280 ش 3742).
1) (1)
2) (2) جَعَلَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ یَقولُ:ما رَجَعَ أحَدٌ إلی أهلِهِ بِشَرٍّ مِمّا رَجَعتُ بِهِ،أطَعتُ الفاجِرَ الظّالِمَ ابنَ زِیادٍ،وعَصَیتُ الحَکَمَ العَدلَ،وقَطَعتُ القَرابَةَ الشَّریفَةَ 708 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 414). [3]
3) (3) ر.ک:ص 887.
4) (4) کانَ شِمرٌ یُصَلّی مَعَنا،ثُمَّ یَقولُ:اللَّهُمَّ إنَّکَ تَعلَمُ أنّی شَریفٌ،فَاغفِر لی.
707.تاریخ الطبری -به نقل از زُبَیدی-:همواره میدیدند که شَبَث بن رِبعی،از جنگ با حسین علیه السلام،ناخشنود است.ابو زُهَیر عَبْسی گفت:من در دوران امارت مُصعَب،از شَبَث شنیدم که میگفت:خداوند به مردم این شهر،خیر نمیدهد و آنان را شایسته پیشرفت نمیسازد.در شگفت نیستید که ما در کنار علی بن ابی طالب علیه السلام و بعد از او،در کنار پسرش با خاندان ابو سفیان به مدّت پنج سال جنگیدیم؛ولی بعد بر پسرش-که بهترین فرد روی زمین بود-تاختیم و با او به همراه خاندان معاویه و پسر سمیّه بدکاره جنگیدیم؟گمراهی بر روی گمراهی! (2)
708.تاریخ الطبری -به نقل از زُبَیدی،در باره کشتههای روز عاشورا-:شَبَث به برخی از اطرافیانش گفت:مادرتان به سوگتان بنشیند! با دست خود،خودتان را میکُشید و خودتان را رام دیگران میکنید و خوشحالید که شخصی همانند مسلم بن عوسَجه کشته شد؟! بدانید-سوگند به خدایی که من تسلیمش هستم-،جایگاه مهمّی را برای او در میان مسلمانان دیدهام! او در جنگ آذربایجان،شش نفر از مشرکان را پیش از آن
1) (1) ابو عبد القدّوس شَبَث بن رِبعی تمیمی یربوعی کوفی،از شخصیت های بسیار بی ثبات در تاریخ اسلام است.او اذان گوی سجّاح (مدّعی نبوّت) شد و سپس به اسلام باز گشت و از یاران امام علی علیه السلام و از فرماندهان سپاه ایشان در جنگ صفّین بود.پس از ماجرای حکمیت،از خوارج و از فرماندهان سپاه آنان گردید.بعد،از آنها هم جدا شد و در جنگ نهروان به سپاه امام علیه السلام پیوست.وی از نویسندگان نامه به امام حسین علیه السلام و درخواست کننده رفتن ایشان به کوفه بود؛ولی از مخالفان ایشان شد و با ایشان جنگید.سپس در رکاب مختار از خونخواهان امام حسین علیه السلام شد و بعد،در قتل مختار،شرکت کرد.وی در حدود سال 70 یا 80 ق،در کوفه مرد.
2) (2) ما زالوا یَرَونَ مِن شَبَثِ [ابنِ رِبعِیٍ] الکَراهَةَ لِقِتالِهِ أی قِتالِ الحُسَینِ علیه السلام،قالَ:وقالَ أبو زُهَیرِ العَبسِیُّ:فَأَنَا سَمِعتُهُ فی إمارَةِ مُصعَبٍ یَقولُ:لا یُعطِی اللَّهُ أهلَ هذَا المِصرِ خَیراً أبَداً،ولا یُسَدِّدُهُم لِرُشدٍ،ألا تَعجَبونَ أنّا قاتَلنا مَعَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام ومَعَ ابنِهِ مِن بَعدِهِ آلَ أبی سُفیانَ خَمسَ سِنینَ،ثُمَّ عَدَونا عَلَی ابنِهِ-وهُوَ خَیرُ أهلِ الأَرضِ-نُقاتِلُهُ مَعَ آلِ مُعاوِیَةَ،وَابنِ سُمَیَّةَ الزّانِیَةِ،ضَلالٌ یا لَکَ مِن ضَلالٍ 710 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 436، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 566). [2]
که سپاه مسلمانان کاملاً برسند،کشت.آیا شما همانند او را میکشید و خوشحالید؟! (1)
قالَ شَبَثٌ لِبَعضِ مَن حَولَهُ مِن أصحابِهِ:ثَکِلَتکُم امَّهاتُکُم،إنَّما تَقتُلونَ أنفُسَکُم بِأَیدیکُم،وتُذَلِّلونَ أنفُسَکُم لِغَیرِکُم،تَفرَحونَ أن یُقتَلَ مِثلُ مُسلِمِ بنِ عَوسَجَةَ ! أما وَالَّذی أسلَمتُ لَهُ،لَرُبَّ مَوقِفٍ لَهُ قَد رَأَیتُهُ فِی المُسلِمینَ کَریمٍ ! لَقَد رَأَیتُهُ یَومَ سَلَقِ آذَربیجانَ،قَتَلَ سِتَّةً مِنَ المُشرِکینَ قَبلَ تَتامِّ خُیولِ المُسلِمینَ،أفَیُقتَلُ مِنکُم مِثلُهُ وتَفرَحونَ؟!711 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 436، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 400). [2]
عثمان،پس از آن که زمام خلافت را به دست گرفت،او را با پدرش به مدینه باز گرداند و بسیار تکریمشان کرد مروان در جریان محاصره و قتل عثمان،در دفاع از عثمان،مجروح شد و سپس به مکّه گریخت و به اصحاب جَمَل پیوست.امام علی علیه السلام از او گذشت؛ولی او به معاویه پیوست و در جنگ صفّین،همراه معاویه بود.
وی در سال 42 ق،حکمران مدینه شد.او همان کسی است که مانع دفن امام حسن علیه السلام در کنار قبر جدّش پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله شد.مروان،پس از یزید بن معاویه،به مدّت نُه یا ده ماه،حکومت کرد و در سال 65 ق،به هلاکت رسید.
709.تاریخ الطبری -به نقل از قاسم بن بُخَیت-:وقتی کاروان کوفه با سرِ حسین علیه السلام به سمت شام آمد،وارد مسجد دمشق شد.مروان بن حکم به آنان گفت:چگونه چنین کاری کردید؟!
گفتند:هجده مرد از آنها (بنیهاشم)،به مَصاف ما آمدند و-به خدا سوگند-ما همه آنها را کشتیم،و این هم سرها و اسیران.
مروان از جا جست و رفت.برادر او،یحیی بن حکم،پیش آنان آمد و گفت:چگونه چنین کاری کردید؟!
1) (1)
2) (2) ابو عبد الملک مروان بن حکم بن ابی العاص قریشی اموی،پسرعموی عثمان،در مکّه یا طائف،زاده شد.مروان،هیچ گاه پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را ندید؛چرا که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله پدر او را به طائف،تبعید کرد و او هم با پدرش به طائف رفت. پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله او را لعن کرد و در باره او فرمود:«وزغ بن وزغ»و با اشاره به پدرش فرمود:«وای بر امّت من،از آنچه در صُلب این مرد است».
آنان،همان سخن را تکرار کردند.
او گفت:از محضر محمّد،در روز قیامت،محروم شدید.هرگز با شما در کاری همکار نمیشوم ! سپس برخاست و رفت. (1)
لَمّا أقبَلَ وَفدُ أهلِ الکوفَةِ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام،دَخَلوا مَسجِدَ دِمَشقَ،فَقالَ لَهُم مَروانُ بنُ الحَکَمِ:کَیفَ صَنَعتُم؟قالوا:وَرَدَ عَلَینا مِنهُم ثَمانِیَةَ عَشَرَ رَجُلاً،فَأَتَینا-وَاللَّهِ-عَلی آخِرِهِم،وهذِهِ الرُّؤوسُ وَالسَّبایا،فَوَثَبَ مَروانُ،فَانصَرَفَ.
وأتاهُم أخوهُ یحَیَی بنُ الحَکَمِ،فَقالَ:ما صَنَعتُم؟فَأَعادوا عَلَیهِ الکَلامَ،فَقالَ:حُجِبتُم عَن مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله یَومَ القِیامَةِ،لَن اجامِعَکُم عَلی أمرٍ أبَداً،ثُمَّ قامَ،فَانصَرَفَ 712 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 465، [1]تاریخ دمشق:ج 62 ص 84).
1) (1)
(1) 710.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): امّ کلثوم دختر عبد اللَّه بن عامر بن کُرَیز،در آن روز،نزد یزید بن معاویه،بر حسین علیه السلام گریست.
یزید گفت:حقّ اوست که برای بزرگ و آقای قریش،شیون و ناله کند. (2)
فَقالَ یَزیدُ:حُقَّ لَها أن تُعوِلَ عَلی کَبیرِ قُرَیشٍ وسَیِّدِها 713 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 489،سیر أعلام النبلاء:ج 3 ص 304).
(3)1 711.أنساب الأشراف: یزید،سرِ حسین علیه السلام را برای زنان خاندانش فرستاد.عاتکه دختر او،
1) (1)امّ کلثوم هند دختر عبد اللَّه بن عامر بن کُرَیز بن ربیعه،همسر یزید بن معاویه است.یزید،دستور داد که سرِ امام حسین علیه السلام را بر درِ خانه اش بیاویزند.هند،در حالی که اندوهگین بود،از خانه خارج شد و جامه چاک زد.
2) (2) بَکَت امُّ کُلثومٍ بِنتُ عَبدِ اللَّهِ بنِ عامِرِ بنِ کُرَیزٍ عَلی حُسَینٍ علیه السلام،وهِیَ یَومَئِذٍ عِندَ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ.
3) (3) عاتکه دختر یزید بن معاویة بن ابی سفیان،همسر عبد الملک بن مروان،و مادر یزید و مروان،پسران عبد الملک،است.او در برابر دوازده خلیفه،حجاب بر می داشت؛چون محرمش بودند.او کاخی اختصاصی در بیرون باب الجابیه دمشق داشت که به نام او معروف بود.در همین کاخ بود که عبد الملک بن مروان مُرد.عاتکه،سر مصعب را-که در دمشق به جایی آویخته شده بود-شست و حنوط کرد و دفن نمود.وی تا زمان کشته شدن نوه اش،ولید بن یزید،زنده بود و او را درک کرد.
مادر یزید بن عبد الملک،سر را گرفت و شستشو داد و روغنمالی و معطّر کرد.
یزید به وی گفت:این دیگر چه کاری است؟
عاتکه گفت:سر خاکآلود پسرعمویم را برایم فرستادی.مرتّب و معطّرش کردم. (1)
بَعَثَ یَزیدُ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام إلی نِسائِهِ،فَأَخَذَتهُ عاتِکَةُ ابنَتُهُ-وهِیَ امُّ یَزیدَ بنِ عَبدِ المَلِکِ-فَغَسَلَتهُ ودَهَنَتهُ وطَیَّبَتهُ.
فَقالَ لَها یَزیدُ:ما هذا؟
قالَت:بَعَثتَ إلَیَّ بِرَأسِ ابنِ عَمّی شَعَثاً،فَلَمَمتُهُ وطَیَّبتُهُ 714 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 416 [1] وراجع:تذکرة الخواصّ:ص 261).
(2)2 712.تاریخ الیعقوبی: معاویة بن یزید بن معاویه-که مادرش،اُمّ هاشم دختر ابو هاشم بن عُتبة بن ربیعه است-چهل روز-و برخی گفتهاند:چهار ماه-حکمرانی کرد.وی عقیده خوبی داشت.برای مردم،سخنرانی کرد و چنین گفت:«پس از ستایش و ثنای خداوند،ای مردم! ما گرفتار شما شدیم و شما گرفتار ما شدید.از ناخشنودیِ شما نسبت به ما و طعنتان،بیخبر نیستیم.بدانید که جدّم معاویة بن ابی سفیان،بر سرِ حکومت،با کسی به ستیز برخاست که به خاطر خویشاوندیاش با پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،برای حکومت،شایستهتر بود و در مسلمانی،شایستگیِ بیشتری داشت و پیشگام
1) (1)
2) (2) ابو لیلی معاویة بن یزید بن معاویة بن ابی سفیان قریشی اموی،ملقّب به«الراجع إلی اللَّه»،در سال 41 ق،زاده شد و در زمان پدرش یزید،با او و پدرش بیعت شد و بجز عبد اللَّه بن زبیر و مردم مکّه،همه با او بیعت کردند.او چهل روز،یا سه یا چهار یا پنج ماه،خلیفه بود و آن گاه بر فراز منبر رفت و خود را از حکومت،برکنار نمود و از پدر و جدّش و کارهای آن دو،اعلام برائت کرد.گفته شده که مسموم شد و گفته شده که با بیماری طاعون در دمشق در گذشت و همان جا دفن شد.
مسلمانان و نخستین مؤمن بود.او پسر عموی فرستاده پروردگار جهانیان و پدر یادگاران خاتم پیامبران بود.او کاری با شما کرد که میدانید و شما هم کاری با او کردید که منکرش نیستید،تا این که مرگش فرا رسید و در گرو عملش قرار گرفت.
سپس پدرم (یزید) زمام امور را به دست گرفت،در حالی که شایسته خلافت نبود.سوار بر مرکب هوسش شد و اشتباه خود را نیکو به حساب آورد و امیدش را زیاد کرد و آرزو،او را تباه ساخت و اجَلش کوتاه شد.پس [کم کم] توانش اندک شد و زمانش به پایان رسید و در گورش قرار گرفت و گرفتار گناه و اسیر جرمش شد».
آن گاه معاویه (پسر یزید) گریست و گفت:«بزرگترین درد ما،این است که میدانیم جایگاه او،بد و بازداشتگاهش،زشت است.او عترت پیامبر خدا را کشت و حرمت حرم را ریخت و کعبه را سوزاند.من،عهدهدار حکومت شما نیستم و زیر بار نتایج کارتان هم نمیروم.خودتانید و حکومت.به خدا سوگند،اگر دنیا غنیمت است،ما از آن،بهره بردهایم و اگر شر است،همین مقدار که خاندان ابو سفیان به آن رسیدهاند،بسشان است!». (1)
مَلَکَ مُعاوِیَةُ بنُ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ-واُمُّهُ امُّ هاشِمٍ بِنتُ أبی هاشِمِ بنِ عُتبَةَ بنِ رَبیعَةَ-أربَعینَ یَوماً،وقیلَ:بَل أربَعَةَ أشهُرٍ،وکانَ لَهُ مَذهَبٌ جَمیلٌ،فَخَطَبَ النّاسَ،فَقالَ:
أمّا بَعدَ حَمدِ اللَّهِ وَالثَّناءِ عَلَیهِ،أیُّهَا النّاسُ،فَإِنّا بُلینا بِکُم،وبُلیتُم بِنا،فَما نَجهَلُ کَراهَتَکُم لَنا،وطَعنَکُم عَلَینا،ألا وإنَّ جَدّی مُعاوِیَةَ بنَ أبی سُفیانَ نازَعَ الأَمرَ مَن کانَ أولی بِهِ مِنهُ فِی القَرابَةِ بِرَسولِ اللَّهِ،وأحَقَّ فِی الإِسلامِ،سابِقَ المُسلِمینَ،وأوَّلَ المُؤمِنینَ،وَابنَ عَمِّ رَسولِ رَبِّ العالَمینَ،وأبا بَقِیَّةِ خاتَمِ المُرسَلینَ،فَرَکِبَ مِنکُم ما تَعلَمونَ،ورَکِبتُم مِنهُ ما لا تُنکِرونَ،حَتّی أتَتهُ مَنِیَّتُهُ وصارَ رَهناً بِعَمَلِهِ.
ثُمَّ قَلَّدَ أبی وکانَ غَیرَ خَلیقٍ لِلخَیرِ،فَرَکِبَ هَواهُ،وَاستَحسَنَ خَطَأَهُ،وعَظُمَ رَجاؤُهُ،فَأَخلَفَهُ الأَمَلُ،وقَصُرَ عَنهُ الأَجَلُ،فَقُلَّت مَنَعَتُهُ،وَانقَطَعَت مُدَّتُهُ،وصارَ فی حُفرَتِهِ،رَهناً بِذَنبِهِ،وأسیراً بِجُرمِهِ.
ثُمَّ بَکی،وقالَ:إنَّ أعظَمَ الاُمورِ عَلَینا عِلمُنا بِسوءِ مَصرَعِهِ،وقُبحِ مُنقَلَبِهِ،وقَد قَتَلَ عِترَةَ الرَّسولِ،وأباحَ الحُرمَةَ،وحَرَقَ الکَعبَةَ،وما أنَا المُتَقَلِّدُ امورَکُم،ولَا المُتَحَمِّلُ تَبِعاتِکُم،فَشَأنُکُم أمرُکُم،فَوَاللَّهِ،لَئِن کانَتِ الدُّنیا مَغنَماً لَقَد نِلنا مِنها حَظّاً،وإن تَکُن شَرّاً فَحَسبُ آلِ أبی سُفیانَ ما أصابوا مِنها 715 (تاریخ الیعقوبی:ج 2 ص 254). [1]
1) (1)
713.تاریخ الطبری -به نقل از حارث بن کعب،از فاطمه دختر علی علیه السلام-:یزید بن معاویه گفت:ای نُعمان بن بشیر! خانواده حسین را با امکاناتی که شایستهشان است،آماده کن و با آنها مردی شامی را که امین و مناسب است،بفرست و با او سپاه و کمککارانی گسیل کن تا آنها را به مدینه ببرد.
آن گاه دستور داد که زنان را وارد اتاقی جداگانه کنند و در اختیار آنها،امکانات مورد نیازشان و برادرشان زین العابدین علیه السلام هم در همان اتاقی باشد که آنها در آن اند.
زنان،بیرون آمدند تا وارد خانه یزید شدند و از خاندان معاویه،هیچ زنی نبود،مگر این که از آنها استقبال نمود و در حالی که میگریست،بر حسین علیه السلام نوحهسرایی میکرد.در آن جا سه روز عزاداری برپا کردند. (1)
قالَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ:یا نُعمانَ بنَ بَشیرٍ،جَهِّزهُم [أی عِیالَ الحُسَینِ علیه السلام] بِما یُصلِحُهُم،وَابعَث مَعَهُم رَجُلاً مِن أهلِ الشّامِ أمیناً صالِحاً،وَابعَث مَعَهُ خَیلاً وأعواناً،فَیَسیرَ بِهِم إلَی المَدینَةِ.
ثُمَّ أمَرَ بِالنِّسوَةِ أن یُنزَلنَ فی دارٍ عَلی حِدَةٍ،مَعَهُنَّ ما یُصلِحُهُنَّ،وأخوهُنَّ مَعَهُنَّ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام فِی الدّارِ الَّتی هُنَّ فیها.
قالَ:فَخَرَجنَ حَتّی دَخَلنَ دارَ یَزیدَ،فَلَم تَبقَ مِن آلِ مُعاوِیَةَ امرَأَةٌ إلَّا استَقبَلَتهُنَّ تَبکی وتَنوحُ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام،فَأَقاموا عَلَیهِ المَناحَةَ ثَلاثاً 716 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 462، [1]تاریخ دمشق:ج 69 ص 177).
714.الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) -به نقل از مغیره-:مرجانه (2)به پسرش عبید اللَّه بن زیاد گفت:ای پلید! پسر پیامبر خدا را کشتی؟! هرگز روی بهشت را
نخواهی دید. (1)
قالَت مَرجانَةُ لِابنِها عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ:یا خَبیثُ ! قَتَلتَ ابنَ رَسولِ اللَّهِ! لا تَرَی الجَنَّةَ أبَداً 717 (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة:ج 1 ص 500 الرقم 461،تهذیب التهذیب:ج 1 ص 594). [1]
715.الکامل فی التاریخ: وقتی حسین علیه السلام کشته شد و سر او و سرهای یارانش،همراه با خولی بن یزید و حُمَید بن مسلم ازدی برای عبید اللَّه فرستاده شد،خولی دید که درِ کاخ،بسته است.به منزلش رفت و سر را در منزلش زیر تَشتی گذاشت و به بسترش رفت و به زنش نوار،گفت:ثروت روزگار را برایت آوردهام.این،سرِ حسین است که در خانه با توست.
نوار گفت:وای بر تو! مردم،طلا و نقره میآورند و تو سرِ پسر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را آوردهای! به خدا سوگند،هرگز سرم با سر تو در یک خانه جمع نخواهد شد.و از رختخواب برخاست و به بیرون اتاق رفت.
نوار گفت:همین طور به نوری چشم دوخته بودم که همانند ستون از آسمان به سوی تَشت،پرتوافشان بود و پرندهای سپید را میدیدم که در کنارش پر میزد. (2)
فَقالَت:وَیلَکَ ! جاءَ النّاسُ بِالذَّهَبِ وَالفِضَّةِ وجِئتَ بِرَأسِ ابنِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله ! وَاللَّهِ،لا یَجمَعُ رَأسی ورَأسَکَ بَیتٌ أبَداً،وقامَت مِن الفِراشِ،فَخَرَجَت إلَی الدّارِ.
قالَت:فَما زِلتُ أنظُرُ إلی نورٍ یَسطَعُ مِثلَ العَمودِ مِنَ السَّماءِ إلَی الإِجّانَةِ،ورَأَیتُ طَیراً أبیضَ یُرَفرِفُ حَولَها 718 (الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 574، [2]مثیر الأحزان:ص 85).
716.الملهوف -به نقل از حُمَید بن مسلم-:وقتی سپاه به زنان امام حسین علیه السلام در خیمههایش
1) (1)
2) (2) لَمّا قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام ارسِلَ رَأسُهُ ورُؤوسُ أصحابِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ مَعَ خَولِیِّ بنِ یَزیدَ وحُمَیدِ بنِ مُسلِمٍ الأَزدِیِّ،فَوَجَدَ خَولِیٌّ القَصرَ مُغلَقاً،فَأتی مَنزِلَهُ،فَوَضَعَ الرَّأسَ تَحتَ إجّانَةٍ فی مَنزِلِهِ،ودَخَلَ فِراشَهُ،وقالَ لِامرَأَتِهِ النَّوارِ:جِئتُکِ بِغِنَی الدَّهرِ،هذا رَأسُ الحُسَینِ مَعَکِ فِی الدّارِ.
یورش آورد و آنها را غارت میکرد،زنی از بنی بکر بن وائل را دیدم که با همسرش در سپاه عمر بن سعد بود.او شمشیری را برداشت و به سوی خیمهها رفت و گفت:«ای خاندان بکر بن وائل! آیا دختران پیامبر خدا غارت میشوند [و شما کاری نمیکنید]؟! هیچ فرمانی جز از جانب خدا نیست.ای خونخواهان پیامبر خدا!»که همسرش او را گرفت و به خیمهاش باز گرداند. (1)
رَأَیتُ امرَأَةً مِن بَنی بَکرِ بنِ وائِلٍ،کانَت مَعَ زَوجِها فی أصحابِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ،فَلَمّا رَأَتِ القَومَ قَدِ اقتَحَموا عَلی نِساءِ الحُسَینِ علیه السلام فی فُسطاطِهِنَّ،وهُم یَسلُبونَهُنَّ،أخَذَت سَیفاً،وأقبَلَت نَحوَ الفُسطاطِ،وقالَت:یا آلَ بَکرِ بنِ وائِلٍ ! أتُسلَبُ بَناتُ رَسولِ اللَّهِ؟! لا حُکمَ إلّا للَّهِِ،یا لَثاراتِ رَسولِ اللَّهِ ! فَأَخَذَها زَوجُها،فَرَدَّها إلی رَحلِهِ 719 (الملهوف:ص 180،مثیر الأحزان:ص 77).
717.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی: کِندی آمد و بُرنُس را که از جنس خز بود،برداشت و وقتی آن را آورد تا زنش امّ عبد اللَّه بشوید،زنش به وی گفت:آیا بُرنُس پسر دختر پیامبر خدا را غنیمت گرفتهای و به خانه من آوردهای؟! از پیش من برو.خدا گورت را پر از آتش کند!
دوستانش گفتند که دستان او خشکید و وضع فلاکتباری داشت تا این که مُرد. (2)
وذَکَرَ أصحابُهُ أنَّهُ یَبِسَت یَداهُ،ولَم یَزَل فَقیراً بِأَسوَإِ حالٍ إلی أن ماتَ 720 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 35؛ [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 53). [2]
718.تاریخ الطبری -به نقل از عبد اللَّه بن عوف بن احمر ازدی-:وقتی حسین بن علی علیه السلام کشته شد و ابن زیاد از اردوگاهش نُخَیله باز گشت و وارد کوفه شد،شیعیان به سرزنش خود و اظهار پشیمانی پرداختند و متوجّه شدند که خطای بزرگی مرتکب شدهاند که حسین علیه السلام را دعوت کردند تا یاریاش کنند؛امّا [پس از آمدن،]رهایش کردند و او در کنار آنها کشته شد و کمکش نکردند.نیز احساس کردند که ننگ و گناهشان در کشتن حسین علیه السلام،جز با کشتن قاتلان او و یا با کشته شدن در این راه،قابل شستشو نیست. (1)
لَمّا قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام ورَجَعَ ابنُ زِیادٍ مِن مُعَسکَرِهِ بِالنُّخَیلَةِ،فَدَخَلَ الکوفَةَ،تَلاقَتِ الشّیعَةُ بِالتَّلاوُمِ وَالتَّنَدُّمِ،ورَأَت أنَّها قَد أخطَأَت خَطَأً کَبیراً بِدُعائِهِمُ الحُسَینَ علیه السلام إلَی النُّصرَةِ،وتَرکِهِم إجابَتَهُ،ومَقتَلِهِ إلی جانِبِهِم لَم یَنصُروهُ،ورَأَوا أنَّهُ لا یُغسَلُ عارُهُم وَالإِثمُ عَنهُم فی مَقتَلِهِ إلّا بِقَتلِ مَن قَتَلَهُ أوِ القَتلِ فیهِ 721 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 552، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 624). [2]
719.الملهوف -پس از سخنرانی امام زین العابدین علیه السلام-:از هر سو،صدای مردم،بلند شد که به همدیگر میگفتند:هلاک شدید و ندانستید! (2)
720.الأمالی،مفید -به نقل از ابو هَیّاج عبد اللَّه بن عامر-:وقتی خبر کشته شدن امام حسین علیه السلام به مدینه رسید،...ما هرگز زن و مرد گریانی را بیشتر از آنچه آن روز دیدیم،ندیده بودیم. (1)
لَمّا أتی نَعیُ الحُسَینِ علیه السلام إلَی المَدینَةِ...،فَما رَأَینا باکِیاً ولا باکِیَةً أکثَرَ مِمّا رَأَینا ذلِکَ الیَومَ 723 (الأمالی،مفید:ص 319،الأمالی،طوسی:ص 89 ش 139). [1]
721.تذکرة الخواصّ: واقدی گفت:وقتی سرِ حسین علیه السلام و اسیران به مدینه رسیدند،هیچ کس در مدینه نمانْد،جز این که با ناله میگریست. (2)
یزید بن معاویة بن ابی سفیان-که مادرش مَیسون،دختر بَجدَل کلبی بود-در سال 25 یا 26 هجری،متولّد شد و در سال 64 هجری،به هلاکت رسید.
وی که مُجرم اصلی در فاجعه خونبار کربلا بود،تنها سه سال پس از این فاجعه،در 38 سالگی با ننگآمیزترینِ مرگها،از دنیا رفت و با مرگش،حکومت ننگین خاندان ابوسفیان نیز پایان یافت.
گزارشها،در باره علّت مرگ ناگهانی یزید،مختلف اند؛امّا مورّخان،اتّفاق نظر دارند که افراط در مِیگُساری و بَدمستی،موجب هلاکت او گردید.برخی گفتهاند:وی هنگام رقص و در حال بدمستی به زمین خورد و مغزش متلاشی گردید.برخی،گاز گرفته شدن توسط میمونش را که با وی بازی میکرد،و برخی،کثرت میگساری و قی کردنِ پیاپی آن را عامل هلاکت او ذکر کردهاند.
همچنین گزارش شده که صورت او پس از مرگ،همچون قیر،سیاه شد و با ظاهری چون باطنش،به عالم آخرت منتقل گردید.
گفتنی است که عبّاسیان،در سالهای نخست حکومتشان،قبرهای یزید،معاویه و عبد الملک بن مروان را نبش کردند و استخوانهای باقیمانده آنان را آتش زدند.
722.أخبار الدول و آثار الاُوَل: یزید در ماه ربیعِ اوّل سال 64،در کنار حَوران (1)
حوران،منطقه بزرگی از توابع دمشق و در سمت جنوب آن است که روستاها و کشتزارهای زیادی دارد.
مُرد و جنازهاش به دمشق،منتقل شد.برادرش خالد-و گفتهاند:پسرش معاویه-بر او نماز خواند و در قبرستان باب الصغیر،دفن شد و گورش اکنون زبالهدانی است. (2)723.کامل الزیارات -به نقل از عبد الرحمان غَنَوی-:به خدا سوگند،یزید ملعون،زود مجازات شد و پس از کشتن امام حسین علیه السلام،از آنچه در پیاش بود،لذّتی نبرد و ناگهانی و غافلگیرانه مُرد.مست خوابید و صبح به مرده تبدیل شد و [جسدش ]چنان تغییر یافته بود که گویی قیرمالی شده است.او به صورت تأسّفباری مرده بود. (3)
ابو حفص عبید اللَّه بن زیاد،در سال 33 یا 39 هجری به دنیا آمد.پدرش،زیاد بن ابیه بود که داستان تغییر یافتن نَسَب او و الحاقش به ابو سفیان توسّط معاویه،مشهور است. (4)مادر عبید اللَّه نیز زنی مجوسی به نام مرجانه فرزند یکی از پادشاهان فارس بود که از زیاد،جدا شد و با مردی کافر به نام شیرویِه ازدواج کرد و عبید اللَّه در خانه او پرورش یافت.
1) (1)
2) (2) ماتَ یَزیدُ فی شَهرِ رَبیعِ الأَوَّلِ سَنَةَ أربَعٍ وسِتّینَ بِذاتِ الجَنبِ بِحَورانَ،وحُمِلَ إلی دِمَشقَ،وصَلّی عَلَیهِ أخوهُ خالِدٌ-وقیلَ:ابنُهُ مُعاوِیَةُ-ودُفِنَ بِمَقبَرَةِ بابِ الصَّغیرِ،وقَبرُهُ الآنَ مَزبَلَةٌ 725 (أخبار الدول [1]وآثار الاُول:ج 2 ص 14).
3) (3) فَوَ اللَّهِ،لَقَد عوجِلَ المَلعونُ یَزیدُ،ولَم یَتَمَتَّعَ بَعدِ قَتلِهِ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام] بِما طَلَبَ،ولَقَد اخِذَ مُغافَصَةً،باتَ سَکرانَ،وأصبَحَ مَیِّتاً،مُتَغَیِّراً کَأَنَّهُ مَطلِیٌّ بِقارٍ،اُخِذَ عَلی أسَفٍ 726 (کامل الزیارات:ص 132 ح 149، [2]بحار الأنوار:ج 44 ص 236 ح 27). [3]
4) (4) شرح مفصّل جریان تولّد او بر فراش عبید ثقفی و ادّعای ابو سفیان را نسبت به او،در دانشنامه امیر المؤمنین علیه السلام (ج 13 ص 203) [4] آوردهایم.
ابن زیاد،در جوانی به سیاست و قدرت،دست یافت.او هوش سیاسی و به تعبیر دیگر،جرئت و قساوت خود را-که از پدرش به ارث برده بود-در راه مقاصد شیطانی بنی امیّه به کار میگرفت.ابن زیاد در زمان معاویه،به حکومت بصره منصوب شد و پس از معاویه،یزید،او را در همان منصب،ابقا کرد و برای مقابله با امام حسین علیه السلام با مشورت سِرجونِ نصرانی،فرمانداری کوفه را نیز به وی وا گذارد.
در حادثه کربلا،همه جنایتها،به دستور مستقیم عبید اللَّه تحقّق یافت،چنان که پس از یزید،بیشترین نقش را در این فاجعه دردناک داشت.او پس از واقعه کربلا نیز در کمال سفّاکی،اعتراضهای عراقیان را سرکوب نمود؛امّا سرانجام و پس از مرگ یزید،در حالی که بر حسب نقل،چهار هزار و پانصد نفر از شیعیان با وضعی فجیع در زندان او بودند،در برابر نافرمانی و شورش بصریان،تاب نیاورد و ذلیلانه فرار کرد.
اندکی بعد،وی در روز دهم محرّم سال 67 هجری-یعنی تنها شش سال بعد و درست،در همان روزی که امام حسین علیه السلام به شهادت رسیده بود-،با سپاه ابراهیم بن مالک اشتر،در خازِر (در پنج فرسنگی موصل در شمال عراق)،درگیر و به وسیله او کشته شد.در این جنگِ سخت که با پیروزی ابراهیم اشتر همراه بود،افزون بر ابن زیاد،بسیاری از فرماندهان جنایتکار و سپاهیان شام،به هلاکت رسیدند.ابراهیم،بدن ابن زیاد را سوزاند و سرش را برای مختار ثقفی فرستاد و او نیز سرش را روانه حجاز نمود تا امام زین العابدین علیه السلام و خاندان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را خوشحال کند.
724.تذکرة الخواصّ -به نقل از ابن جَریر،در بیان وقایع پس از کشته شدن ابن زیاد-:پسرِ اشتر،سر ابن زیاد را برای مختار فرستاد.مختار در قصر نشست و سرها در برابرش گذاشته شدند.او هم آنها را در همان جایی انداخت که سر حسین علیه السلام و یارانش گذاشته شده بود.مختار،سر ابن زیاد را در همان جایی آویزان کرد که سر حسین علیه السلام آن جا آویزان شده بود و در روز بعد،آن را با دیگر سرها در حیاط قصر انداخت. (1)
بَعَثَ ابنُ الأَشتَرِ بِرَأسِ ابنِ زِیادٍ إلَی المُختارِ،فَجَلَسَ فِی القَصرِ،واُلقِیَتِ الرُّؤوسُ بَینَ یَدَیهِ،فَأَلقاها فِی المَکانِ الَّذی وُضِعَ فیهِ رَأسُ الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ،ونَصَبَ المُختارُ رَأسَ ابنِ زِیادٍ فِی المَکانِ الَّذی نَصَبَ فیهِ رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام،ثُمَّ ألقاهُ فِی الیَومِ الثّانی فِی الرُّحبَةِ مَعَ الرُّؤوسِ 727 (تذکرة الخواصّ:ص 286. [1]نیز،ر.ک:المحبّر:ص 491).
1) (1)
725.المعجم الکبیر -به نقل از عبد الملک بن عمیر-:بر عبید اللَّه بن زیاد وارد شدم،در حالی که سرِ حسین بن علی علیه السلام در برابرش بر روی سپری قرار داشت.به خدا سوگند،طولی نکشید که بر مختار وارد شدم و دیدم سرِ عبید اللَّه بن زیاد بر روی سپر است. (1)
دَخَلتُ عَلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ وإذا رَأسُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام قُدّامَهُ عَلی تُرسٍ،فَوَ اللَّهِ،ما لَبِثتُ إلّا قَلیلاً حَتّی دَخَلتُ عَلَی المُختارِ،فَإِذا رَأسُ عُبَیدِ اللَّهِ بنُ زِیادٍ عَلی تُرسٍ 728 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 125 الرقم 2877،البدایة و النهایة:ج 8 ص 196). [1]
726.سنن الترمذی -به نقل از عُمارة بن عُمَیر-:وقتی سرِ عبید اللَّه بن زیاد و یارانش را آوردند،آنها را در ایوان مسجد بر روی هم چیدند.پیش آنها که رفتم،[شنیدم که برخی ]میگفتند:«آمد،آمد!»که ناگهان ماری آمد و در میان سرها گشت تا این که داخل بینی عبید اللَّه بن زیاد شد.مدّتی ماند و بعد بیرون آمد و ناپدید شد.آن گاه گفتند:«آمد،آمد!»و آن مار،این کار را دو یا سه بار انجام داد. (2)
727.رجال الکشّی -به نقل از عمر بن علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام-:وقتی سرِ عبید اللَّه بن زیاد و عمر بن سعد،نزد امام زین العابدین علیه السلام آورده شد،ایشان به سجده افتاد و فرمود:«ستایش،خدایی را که انتقام مرا از دشمنانم گرفت! خدا به مختار،جزای خیر بدهد!». (3)
728.تاریخ الیعقوبی -پس از هلاکت عبید اللَّه بن زیاد به دست مختار در سال 67 هجری-:
1) (1)
2) (2) لَمّا جیءَ بِرَأسِ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ وأصحابِهِ،نُضِّدَت فِی المَسجِدِ فِی الرَّحَبَةِ،فَانتَهَیتُ إلَیهِم وهُم یَقولونَ:قَد جاءَت،قَد جاءَت،فَإِذا حَیَّةٌ قَد جاءَت تَخَلَّلُ الرُّؤوسَ حَتّی دَخَلَت فی مِنخَرَی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،فَمَکَثَت هُنَیهَةً،ثُمَّ خَرَجَت،فَذَهَبَت حَتّی تَغَیَّبَت،ثُمَّ قالوا:قَد جاءَت،قَد جاءَت،فَفَعَلَت ذلِکَ مَرَّتَینِ أو ثَلاثاً 729 (سنن الترمذی:ج 5 ص 660 ح 3780،المعجم الکبیر:ج 3 ص 113 ح 2832).
3) (3) إنَّ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام لَمّا اتِیَ بِرَأسِ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ ورَأسِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ،قالَ:فَخَرَّ ساجِداً،وقالَ:الحَمدُ للَّهِِ الَّذی أدرَکَ لی ثاری مِن أعدائی،وجَزَیَ اللَّهُ المُختارَ خَیراً 730 (رجال الکشّی:ج 1 ص 341 ح 203، [2]رجال ابن داوود:ص 277).
مختار،سرِ عبید اللَّه بن زیاد را به وسیله مردی از خویشانش برای امام زین العابدین علیه السلام در مدینه فرستاد و به او گفت:بر درِ خانه علی بن الحسین علیه السلام بِایست و هر گاه دیدی درهای خانه باز و مردم وارد شدند،این،همان زمانِ بار عام است.تو هم وارد شو.
فرستاده مختار به درِ خانه امام زین العابدین علیه السلام آمد و وقتی درها باز شدند و مردم برای غذا خوردن وارد شدند،او با صدای بلند اعلام کرد:ای اهل بیت نبوّت و مَعادن رسالت و مکانهای فرود آمدن فرشتگان و جایگاههای نزول وحی! من فرستاده مختار بن ابی عبید هستم.سرِ عبید اللَّه بن زیاد،همراه من است.
در خانههای بنی هاشم،هیچ زنی نبود،مگر این که صدا به ناله بلند کرد.فرستاده مختار،وارد شد و سرِ عبید اللَّه را بیرون آورد.وقتی امام زین العابدین علیه السلام آن را دید،فرمود:«خداوند،او را از رحمتش دور کند و به آتش ببرد!».
برخی گفتهاند:امام زین العابدین علیه السلام،از روزی که پدرش کشته شد،هرگز خندان دیده نشد،مگر در آن روز.ایشان شتری داشت که از شام،میوه میآورد.وقتی سرِ عبید اللَّه بن زیاد آورده شد،دستور داد که میوهها در میان اهالی مدینه توزیع شوند و زنان خاندان پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،شانه به سر زدند و مو رنگ کردند.از زمانی که حسین بن علی علیه السلام کشته شده بود،زنی شانه نزده و مو رنگ نکرده بود. (1)
وَجَّهَ [المُختارُ] بِرَأسِ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ إلی عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام إلَی المَدینَةِ مَعَ رَجُلٍ مِن قَومِهِ،وقالَ لَهُ:قِف بِبابِ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام،فَإِذا رَأَیتَ أبوابَهُ قَد فُتِحَت ودَخَلَ النّاسُ،فَذاکَ الوَقتُ الَّذی یوضَعُ فیهِ طَعامُهُ،فَادخُل إلَیهِ.
فَجاءَ الرَّسولُ إلی بابِ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام،فَلَمّا فُتِحَت أبوابُهُ،ودَخَلَ النّاسُ لِلطَّعامِ،نادی بِأَعلی صَوتِهِ:یا أهلَ بَیتِ النُّبُوَّةِ،ومَعدِنَ الرِّسالَةِ،ومَهبِطَ المَلائِکَةِ،ومَنزِلَ الوَحیِ ! أنَا رَسولُ المُختارِ بنِ أبی عُبَیدٍ،مَعی رَأسُ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،فَلَم تَبقَ فی شَیءٍ مِن دورِ بَنی هاشِمٍ امرَأةٌ إلّا صَرَخَت،ودَخَلَ الرَّسولُ،فَأَخرَجَ الرَّأسَ،فَلَمّا رَآهُ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام قالَ:أبعَدَهُ اللَّهُ إلَی النّارِ.
ورَوی بَعضُهُم:أنَّ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام لَم یُرَ ضاحِکاً یَوماً قَطُّ مُنذُ قُتِلَ أبوهُ،إلّا فی ذلِکَ الیَومِ،وأنَّهُ کانَ لَهُ إبِلٌ تَحمِلُ الفاکِهَةَ مِنَ الشّامِ،فَلَمّا اتِیَ بِرَأسِ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،أمَرَ بِتِلکَ الفاکِهَةِ،فَفُرِّقَت فی أهلِ المَدینَةِ،وَامتَشَطَت نِساءُ آلِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله وَاختَضَبنَ،ومَا امتَشَطَتِ امرَأَةٌ ولَا اختَضَبَت مُنذُ قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام 731 (تاریخ الیعقوبی:ج 2 ص 259). [1]
1) (1)
ابو حفص عمر بن سعد بن ابی وقّاص،سرکرده سپاه عبید اللَّه بن زیاد در رویارویی با امام حسین علیه السلام بوده است.در سال تولّد وی،اختلاف است.او در خانوادهای قُرَشی و نسبتاً مهم به دنیا آمد؛امّا از همان آغاز جوانی،هوای ریاست در سر داشت و پدرش را سزاوارترین کس به خلافت میدانست.
ابن سعد،مجرم شماره سوم فاجعه کربلا بود و فرماندهی عملیات را در کربلا به عهده داشت.وی به طمع مُلک ری،فریفته وعدههای دروغین ابن زیاد شد و به جنایتهای بزرگی دست یازید که ننگ آن برای همیشه،دامنگیر او و خانوادهاش گشت.
عمر بن سعد-چنان که امام حسین علیه السلام پیشگویی کرده بود-به خواسته خود،یعنی حکومت بر مُلک ری نرسید و ناکام در کوفه ماند،تا آن که در قیام مختار به کیفر دنیوی خود رسید.
عمر بن سعد در قیام مختار،به شدّت،هراسان شد.از این رو،به وسیله عبد اللَّه بن جَعدة بن هُبَیره از مختار،اماننامه گرفت؛امّا مختار،اماننامه را ماهرانه و دوپهلو تنظیم نمود و در اوّلین فرصت،بهانهای به دست آورد و یکی از یاران خود را به نام ابو عمره،برای دستگیری او روانه کرد.ابو عمره نیز در درگیری با عمر بن سعد،او را با شمشیر به قتل رساند و سرش را در لباسش نهاد و به حضور مختار آورد.
مختار،سر عمر بن سعد را به پسر او،حفص،نشان داد و از او پرسید:آیا او را میشناسی؟حفص،پاسخ مثبت داد و کلمه استرجاع (انّا للَّهِ) بر زبان راند و گفت:زندگی پس از او فایده ندارد ! مختار نیز گفت:راست گفتی ! تو پس از او زندگی
نخواهی کرد.و دستور داد او را کشتند و چون سر او را در کنار سر پدرش نهادند،مختار گفت:این،در مقابل حسین و این،در مقابل علی بن الحسین،هر چند مساوی نیستند !
مختار سپس سر آن دو را به مدینه نزد محمّد بن حنفیّه فرستاد.
گفتنی است که در سال وقوع این حوادث،اختلاف است؛ولی به نظر میرسد-چنان که طبری گزارش کرده-،کشته شدن عمر بن سعد،در اوایل نهضت مختار،یعنی سال 66 هجری،اتفاق افتاده است. (1)
ر.ک:تاریخ الطبری:ج 6 ص 62.
729.الإرشاد -به نقل از عبد اللَّه بن شَریک عامری-:من از یاران امام علی علیه السلام میشنیدم که هر وقت،عمر بن سعد از درِ مسجد وارد میشد،میگفتند:این،کشنده حسین بن علی است.و این،پیش از کشته شدن امام حسین علیه السلام بود. (2)
730.الإرشاد -به نقل از سالم بن ابی حفصه-:عمر بن سعد به امام حسین علیه السلام گفت:ای ابا عبد اللَّه ! در اطراف ما،افراد سفیهی هستند که میپندارند من تو را میکشم.
امام حسین علیه السلام به او فرمود:«آنان سفیه نیستند؛بلکه عاقل اند؛امّا آنچه مایه روشنیِ چشم من است،این است که تو پس از من،گندم عراق را به مدّت بسیار کمی خواهی خورد». (3)
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:إنَّهُم لَیسوا بِسُفَهاءَ،ولکِنَّهُم حُلَماءُ،أما إنَّهُ یَقَرُّ عَینی ألّا تَأکُلَ بُرَّ العِراقِ بَعدی إلّا قَلیلاً 733 (الإرشاد:ج 2 ص 132؛ [3]تاریخ دمشق:ج 45 ص 48).
731.الأخبار الطوال: شمر بن ذی الجوشن و عمر بن سعد و محمّد بن اشعث و برادرش قیس بن اشعث،وقتی خبر شورش مردم بر مختار و سر باز زدن از فرمان او را شنیدند،به کوفه آمدند.آنان در طول حکومت مختار،از مختار،فراری بودند؛چون فرماندهان جنگ با حسین علیه السلام بودند.آنان با مردم کوفه همراه شدند و زمام امور مردم
1) (1)
2) (2) کُنتُ أسمَعُ أصحابَ عَلِیٍّ علیه السلام إذا دَخَلَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ مِن بابِ المَسجِدِ-یَقولونَ:هذا قاتِلُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،وذلِکَ قَبلَ قَتلِهِ بِزَمانٍ 732 (الإرشاد:ج 2 ص 131، [1]کشف الغمّة:ج 2 ص 221). [2]
3) (3) قالَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ لِلحُسَینِ علیه السلام:یا أبا عَبدِ اللَّهِ،إنَّ قِبَلَنا ناساً سُفَهاءَ یَزعُمونَ أنّی أقتُلُکَ.
را بر عهده گرفتند.
دو گروه،آماده نبرد شدند.کوفیان،همگی در جَبّانة الحَشّاشین گرد آمدند.مختار به سوی آنها حرکت کرد و درگیر شدند....
به مختار،خبر رسید که شَبَث بن رِبعی و عمرو بن حَجّاج و محمّد بن اشعث با عمر بن سعد،به همراه گروهی از اشراف کوفه،راه بصره را پیش گرفتهاند [و فرار میکنند].وی مردی از نزدیکان خود به نام ابو قَلوص شِبامی را با سپاهی در پی آنان فرستاد.او در منطقه مَذار به آنها رسید.آنها با او (ابو قَلوص) درگیر شدند و ساعتی با وی جنگیدند و شکست خوردند و عمر بن سعد به دست او افتاد و بقیّه فرار کردند.او عمر بن سعد را نزد مختار آورد.
مختار گفت:ستایش،خدایی را که تو را در دسترس قرار داد ! به خدا سوگند،دلهای خاندان محمّد را با ریختن خونت تسکین میدهم.ای کَیسان ! گردنش را بزن.او هم گردن عمر بن سعد را زد و سرش را گرفت و به مدینه نزد محمّد بن حنفیّه فرستاد. (1)
إنَّ شِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِ،وعُمَرَ بنَ سَعدٍ،ومُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ،وأخاهُ قَیسَ بنَ الأَشعَثِ قَدِمُوا الکوفَةَ عِندَما بَلَغَهُم خُروجُ النّاسِ عَلَی المُختارِ وخَلعُهُم طاعَتَهُ،وکانوا هُرّاباً مِنَ المُختارِ طولَ سُلطانِهِ،لِأَنَّهُم کانُوا الرُّؤَساءَ فی قِتالِ الحُسَینِ علیه السلام،فَصاروا مَعَ أهلِ الکوفَةِ،وتَوَلَّوا أمرَ النّاسِ،وتَأَهَّبَ الفَریقانِ لِلحَربِ،وَاجتَمَعَ أهلُ الکوفَةِ جَمیعاً فی جَبّانَةِ الحَشّاشینَ،وزَحَفَ المُختارُ نَحوَهُم،فَاقتَتَلوا....
وبَلَغَ المُختارَ:أنَّ شَبَثَ بنَ رِبِعیٍّ،وعَمرَو بنَ الحَجّاجِ،ومُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ مَعَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ قَد أخَذوا طَریقَ البَصرَةِ فی اناسٍ مَعَهُم مِن أشرافِ أهلِ الکوفَةِ،فَأَرسَلَ فی طَلَبِهِم رَجُلاً مِن خاصَّتِهِ یُسَمّی أبا القَلوصِ الشِّبامِیَّ فی جَریدَةِ خَیلٍ،فَلَحِقَهُم بِناحِیَةِ المَذارِ،فَواقَعوهُ،وقاتَلوهُ ساعَةً،ثُمَّ انهَزَموا،ووَقَعَ فی یَدِهِ عُمَرُ بنُ سَعدٍ،ونَجا الباقونَ،فَأَتی بِهِ المُختارُ.
فَقالَ:الحَمدُ للَّهِِ الَّذی أمکَنَ مِنکَ،وَاللَّهِ،لَأَشِفیَنَّ قُلوبَ آلِ مُحَمَّدٍ بِسَفکِ دَمِکَ،یا کَیسانُ،اضرِب عُنُقَهُ.فَضَرَبَ عُنُقَهُ،وأخَذَ رَأسَهُ،فَبَعَثَ بِهِ إلَی المَدینَةِ،إلی مُحَمَّدِ بنِ الحَنَفِیَّةِ 734 (الأخبار الطوال:ص 300. [1]نیز،ر.ک:تاریخ دمشق:ج 45 ص 58).
732.الدعوات: وقتی مختار،سرِ عمر بن سعد-که بر او لعنت باد-را برای امام زین العابدین علیه السلام فرستاد،به پیکش گفت:به هیچ کس مگو که چه همراه داری،تا سفره غذا
1) (1)
پهن شود.
او وارد شد و سفره،پهن شده بود.امام زین العابدین علیه السلام [پس از دیدن سرِ عمر بن سعد] به سجده افتاد و گریست و گریهاش را طول داد.آن گاه نشست و فرمود:«ستایش،خدایی را که انتقام خون مرا پیش از درگذشتم گرفت!». (1)
لَمّا بَعَثَ المُختارُ بِرَأسِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ عَلَیهِ اللَّعنَةُ إلَیهِ،وقالَ:لا تُعلِم أحَداً ما مَعَکَ حَتّی یَضَعَ الغَداءَ.
فَدَخَلَ وقَد وُضِعَتِ المائِدَةُ،فَخَرَّ زَینُ العابِدینَ علیه السلام ساجِداً،وبَکی وأطالَ البُکاءَ،ثُمَّ جَلَسَ،فَقالَ:الحَمدُ للَّهِِ الَّذی أدرَکَ لی بِثَأری قَبلَ وَفاتی 735 (الدعوات:ص 162 ح 449.نیز،ر.ک:العلل،ابن حنبل:ج 1 ص 133 ح 11).
ابو سابغه شمر بن ذی الجوشن (2)ضباب بن کِلاب بن ربیعة بن عامر بن صَعصعة بن معاویة بن بَکر بن هَوازن بن منصور،از نقشآفرینان اصلی جنایات کربلاست.او زشترو (3)و زشتکردار بود.
شمر در جنگ صفّین،همراه امام علی علیه السلام با امویان جنگید و حتّی مجروح گشت؛امّا پس از آن،دچار سوء عاقبت شد و به هواداران آنان پیوست.گواهیِ وی بر ضدّ حُجر بن عَدی،موجب شهادت این مرد بزرگ در مرج عذرا گردید.او همچنین در پراکندن کوفیان از اطراف مسلم،نقشی مؤثّر داشت و در واقعه کربلا موجب شد که ابن زیاد،پیشنهاد عمر بن سعد را نپذیرد و خود،مأموریت ابلاغ پیام تهدیدآمیز عبید اللَّه به عمر بن سعد را-که دستور یورش همه جانبه به امام حسین علیه السلام و یارانش،یا واگذاری فرماندهی به شمر بود-،به عهده گرفت.البتّه پس از آن که عمر بن سعد،خود،فرماندهیِ جنگ با امام علیه السلام را پذیرفت،شمر،فرمانده جناح
چپ سپاه شد.
شمر،هنگامی که جنگ تن به تن امام حسین علیه السلام را در اوج تنهایی و بییاوری دید و متوجّه شد که نمیتوان امام علیه السلام را در جنگِ تن به تن از پای در آورد،فرمان داد که پیادگان و تیراندازان و سوارکاران،به یکباره بر ایشان یورش برند.نیز پس از آن که امام علیه السلام بر زمین افتاد و خولی از بریدن سر ایشان هراسید،بنا بر برخی از گزارشها شمر بود که از اسب به پایین آمد و سر مبارک امام علیه السلام را از پیکر،جدا کرد و آن را به وسیله خولی برای عمر بن سعد فرستاد.
شمر همچنین به غلامش دستور داد تا همسر عبد اللَّه بن عُمَیر کلبی را به شهادت برساند.نیز در حمله به خیمهها،سوء قصد به جان امام زین العابدین علیه السلام و بردن اسیران و سرهای مطهّر شهیدان از عراق به سوی دربار شام،نقش اصلی را به عهده داشت.
جنایات شمر به حدّی بود که امام حسین علیه السلام،او را نفرین نمود.وی در جریان قیام مختار،مجبور به فرار شد؛امّا در میان راه و در صحرای سوزان میان کوفه و بصره،گرفتار شد و در زد و خوردی کوتاه،زخمی گردید و بر طبق گزارشهایی،در همان جا به قتل رسید.گزارش دیگری هم میگوید:او را اسیر کردند و به سوی مختار فرستادند.مختار هم او را گردن زد و جنازه او را در روغن جوشان انداخت.
733.الملهوف: شمر بن ذی الجوشن-که خدا لعنتش کند-به خیمه امام حسین علیه السلام یورش برد و با نیزه به آن کوبید و آن گاه گفت:آتش بیاورید تا خیمه را با ساکنانش آتش بزنم!
امام حسین علیه السلام به او فرمود:«ای پسر ذی الجوشن! تو آتش میخواهی تا خانواده مرا بسوزانی؟! خدا به آتش بسوزاندت!». (1)
إنَّ شِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِ لَعَنَهُ اللَّهُ حَمَلَ عَلی فُسطاطِ الحُسَینِ علیه السلام فَطَعَنَهُ بِالرُّمحِ،ثُمَّ قالَ:عَلَیَّ بِالنّارِ احرِقهُ عَلی مَن فیهِ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام:یَابنَ ذِی الجَوشَنِ،أنتَ الدّاعی بِالنّارِ لِتُحرِقَ عَلی أهلی ! أحرَقَکَ اللَّهُ بِالنّارِ 736 (الملهوف:ص 173،بحار الأنوار:ج 45 ص 54). [1]
734.میزان الاعتدال -به نقل از ابو اسحاق-:شمر با ما نماز میخوانْد و پس از نماز
1) (1)
میگفت:خداوندا ! تو میدانی که من انسانی شریفم.پس مرا بیامرز.
گفتم:چگونه خدا تو را بیامرزد،در حالی که در کشتن پسر پیامبر خدا،دست داشتی؟
گفت:وای بر تو! پس چه کار میکردیم؟! فرماندهانِ ما به ما دستوری دادند و ما هم سرپیچی نکردیم.اگر سرپیچی میکردیم،بدتر از این خرانِ آبکش بودیم.
گفتم:این،عذر زشتی است.فرمانبری،فقط در کار خیر،مُجاز است. (1)
کانَ شِمرٌ یُصَلّی مَعَنا،ثُمَّ یَقولُ:اللّهُمَّ إنَّکَ تَعلَمُ أنّی شَریفٌ فَاغفِر لی.
قُلتُ:کَیفَ یَغفِرُ اللَّهُ لَکَ وقَد أعَنتَ عَلی قَتلِ ابنِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله؟
قالَ:وَیحَکَ ! فَکَیفَ نَصنَعُ؟إنَّ امَراءَنا هؤُلاءِ أمَرونا بِأَمرٍ فَلَم نُخالِفهُم،ولَو خالَفناهُم کُنّا شَرّاً مِن هذِهِ الحُمُرِ السُّقاةِ.
قُلتُ:إنَّ هذا لَعُذرٌ قَبیحٌ،فَإِنَّمَا الطّاعَةُ فِی المَعروفِ 737 (میزان الاعتدال:ج 2 ص 280،لسان المیزان:ج 3 ص 152).
735.الأمالی،طوسی -به نقل از مدائنی،از راویانش-:مختار،شمر بن ذی الجوشن را خواست.شمر به بیابان گریخت.خبر فرار او را به ابو عَمره رساندند.ابو عَمره با تعدادی از یارانش در پی شمر روان شد و او با آنها جنگ سختی کرد و زخمی شد و همین باعث ناتوانی او گردید،تا این که ابو عَمره او را دستگیر کرد و برای مختار فرستاد.
مختار،گردن او را زد و روغنی را در دیگی به جوش آورد و شمر را در آن انداخت و بدنش آش و لاش شد و از هم وا رفت.
یکی از وابستگان خاندان حارثة بن مُضَرِّب،سر و صورت او را زیر پا انداخت و لگد کرد. (2)
1) (1)
2) (2) طَلَبَ المُختارُ شِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِ،فَهَرَبَ إلَی البادِیَةِ،فَسُعِیَ بِهِ إلی أبی عَمرَةَ،فَخَرَجَ إلَیهِ مَعَ نَفَرٍ مِن أصحابِهِ،فَقاتَلَهُم قِتالاً شَدیداً،فَأَثخَنَتهُ الجِراحَةُ،فَأَخَذَهُ أبو عَمرَةَ أسیراً وبَعَثَ بِهِ إلَی المُختارِ،فَضَرَبَ عُنُقَهُ،وأغلی لَهُ دُهناً فی قِدرٍ وقَذَفَهُ فیها فَتَفَسَّخَ،ووَطِئَ مَولیً لِآلِ حارِثَةَ بنِ مُضَرِّبٍ وَجهَهُ ورَأسَهُ 738 (الأمالی،طوسی:ص 244 الرقم 424، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 338 الرقم 2). [2]
ابو عبد الرحمان حُصَین بن نُمَیر بن نائل کِندی سَکونی،از اهالی حِمص (از شهرهای مهمّ شام) و امیر آن بود.او در جنگ صفّین،فرماندهی لشکر حِمص را در سپاه معاویه به عهده داشت.او از شخصیتهای بارز حکومت بنی امیّه و فرمانده نگهبانان و معاون ابن زیاد بود و از سوی ابن زیاد،مناطق قادسیّه،خَفّان و قُطقُطانه را زیر نظر داشت.
او عامل دستگیری قیس بن مُسهِر (فرستاده امام حسین علیه السلام) و عبد اللَّه بن یَقطُر بود.حُصَین،در کربلا حضور داشت و روز عاشورا،فرماندهی تیراندازان لشکر عمر بن سعد را به عهده داشت و با تیراندازانش،یاران امام علیه السلام را تیرباران کرد و اسبان آنها را کشت و زمینه را برای یورش نهایی و گروهیِ سپاه ابن سعد به سپاه امام علیه السلام فراهم کرد.
حُصَین،شخصاً در برخی درگیریها شرکت داشت و در شهادت حبیب بن مُظاهر،نقش داشت.او همان کسی است که در روز عاشورا به امام علیه السلام تیراندازی کرد و تیر به دندانهای شریف ایشان خورد و بدین ترتیب،مانع آب خوردن امام علیه السلام شد.حُصَین،پس از پایان جنگ،هفده سر را با افراد تحت فرمانش به کوفه برد.
وی پس از واقعه کربلا نیز در واقعه حَرّه،جانشین مُسلم بن عُقْبه،فرمانده خونریز سپاه جنایتکار شام،در مدینه شد و پس از مرگ او،سپاه را به سمت مکّه سوق داد و در درگیریاش با عبد اللَّه بن زبیر،کعبه را به آتش کشید.سپس به عراق باز گشت و در سرکوب«قیام توّابین»به رهبری سلیمان بن صُرَدِ خُزاعی،شرکت جست.
او،سرانجام پس از قیام مختار،در جنگ با ابراهیم بن مالک اشتر-که از سران سپاه مختار بود-کشته شد.ابراهیم،جسد او را سوزاند و سرش را برای مختار به کوفه و سپس برای ابن زبیر به مکّه فرستاد.سر او را در مکّه و مدینه آویزان کردند تا عبرت دیگران باشد.
گفتنی است که برخی از جنایتهای یاد شده،در تعدادی از منابع،به حُصَین بن تمیم بن اسامة بن زُهَیر بن دُرَیدِ تمیمی،نسبت داده شده است.در این باره باید گفت که امکان ندارد این شخص،با شخصی که ما شرح حال او را بازگو میکنیم (حُصَین بن نُمَیر)،یکی باشد و احتمال دارد که نام او دستکاری یا تصحیف شده باشد،یا در نسبت دادن جنایتها،خَلطْ صورت گرفته باشد.آنچه مسلّم است،این است که حُصَین بن نُمَیر،یکی از فرماندهان اصلی و تَرازِ اوّل سپاه بنی امیّه در جنگ صفّین،واقعه عاشورا،واقعه حَرّه،حادثه مکّه و نیز جنگ با توّابین و مختارِ ثقفی بوده است.
عمرو بن حَجّاج بن عبد اللَّه بن عبد العزیز بن کعب مَذحِجی زُبَیدی،از سران کوفه و شوهر خواهر هانی بن عروه بود.وی از جمله کسانی بود که برای امام حسین علیه السلام نامه نوشت و ایشان را به کوفه دعوت کرد؛ولی پس از اندک زمانی،تغییر موضع داد و از یاران ابن زیاد شد،تا جایی که ابن زیاد،او را به فرماندهی جناح راست سپاه عمر بن سعد در کربلا برگزید.او در کربلا با سوارانش،آب را بر امام حسین علیه السلام و یارانش بست و با عبّاس علیه السلام جنگید و در روز عاشورا سپاهش را بر ضدّ امام حسین علیه السلام تحریک کرد.
او راه چیره شدن بر یاران دلیر و جنگجوی امام حسین علیه السلام را سنگباران کردن آنان و تاختن یکباره بر آنها،و نه مبارزه و درگیریِ تن به تن دانست و این نقشه را با موافقت عمر بن سعد،عملی ساخت و خود با لشکرش بر جناح چپ لشکر امام علیه السلام که فرماندهی آن با مُسلم بن عَوسَجه بود-یورش برد و مسلم در این یورش،نقش بر زمین شد.
عمرو بن حَجّاج در روز عاشورا به امام حسین علیه السلام توهین کرد و ایشان را«خارجی (خارج شده از دین)»نامید.او پس از واقعه عاشورا،از جمله حاملان سرهای شهدا به
کوفه بود.
عمرو،سرانجام،در قیام مختار،فرار کرد و بنا به گزارشی،به نفرین امام حسین علیه السلام گرفتار شد و از شدّت تشنگی،در بیابان،هلاک گردید و بنا به گزارشی دیگر،در دو راهی کوفه و بصره ناپدید شد و دیگر هیچ کس،او را ندید.
736.البدایة و النهایة: یاران عمر بن سعد،مانع دستیابی یاران حسین علیه السلام به آب شدند.در گُردان آنان،عمرو بن حَجّاج بود و حسین علیه السلام آنها را به دچار شدن به تشنگی،نفرین کرد.این مرد،از شدّت تشنگی مُرد. (1)
وجَعَلَ أصحابُ عُمَرَ بنِ سَعدٍ یَمنَعونَ أصحابَ الحُسَینِ علیه السلام مِنَ الماءِ،وعَلی سَرِیَّةٍ مِنهُم عَمرُو بنُ الحَجّاجِ،فَدَعا عَلَیهِم بِالعَطَشِ،فَماتَ هذَا الرَّجُلُ مِن شِدَّةِ العَطَشِ 739 (البدایة والنهایة:ج 8 ص 175). [1]
737.الأخبار الطوال: عمرو بن حَجّاج-که از سران قاتلان حسین علیه السلام بود-گریخت و قصد عزیمت به بصره را داشت که از سرزنش بصریان ترسید و راهش را به سوی سَراف،کج کرد.ساحلنشینان،به وی گفتند:از پیش ما برو که ما از مختار،بیمناکیم.
او هم از پیش آنها رفت و آنان خود را سرزنش کردند و گفتند:کار بدی کردیم !
پس عدّهای از آنها سوار بر مرکبهایشان در جستجوی وی برآمدند تا وی را برگردانند؛ولی او وقتی آنها را از دور دید،گمان کرد که یاران مختارند.پس به بیراههای در ریگستان،به جایی به نام بُیَیضه روی آورد و این،در هوایی بسیار داغ بود.بُیَیضه در میان آبادیهای بنی کلب و بنی طَی قرار داشت.او در آن جا اندکی خوابید و تشنگی،او و همراهانش را از پای در آورد. (2)
فَرَکِبَت جَماعَةٌ مِنهُم فی طَلَبِهِ لِیَرُدّوهُ،فَلَمّا رَآهُم مِن بَعیدٍ ظَنَّ أنَّهُم مِن أصحابِ المُختارِ،فَسَلَکَ الرَّملَ فی مَکانٍ یُدعَی البُیَیضَةَ،وذلِکَ فی حَمارَّةِ القَیظِ،وهِیَ فیما بَینَ بِلادِ کَلْبٍ وبِلادِ طَیِّیٍ،فَقالَ فیها،فَقَتَلَهُ ومَن مَعَهُ العَطَشُ 740 (الأخبار الطوال:ص 303). [2]
احبَش بن مَرثَد بن عَلقَمة بن سَلامه حَضرَمی-که در برخی منابع از او به«اَخنَس»یاد میکنند-،از سواران سپاه عمر بن سعد و از جمله ده نفری است که به درخواست عمر بن سعد،بر بدن مبارک امام حسین علیه السلام اسب تاختند.بنا بر گزارشی،احبش،همان کسی است که عمامه امام حسین علیه السلام را به غارت بُرد.
پس از واقعه عاشورا،او در صحنه جنگ،ایستاده بود که تیری از کمان،رها شد-و پرتاب کنندهاش معلوم نشد-و به وی خورد و قلبش را شکافت و مُرد.
اسحاق بن حَیوه حضرمی،از سوارانی است که داوطلبانه به دعوت عمر بن سعد،بر پیکر پاک امام حسین علیه السلام اسب تاختند.او همچنین پیراهن امام علیه السلام را به غارت برد و چون آن را پوشید،به پیسی مبتلا شد و مویش ریخت.مختار ثقفی،او را دستگیر کرد و دستور داد بر بدنش اسب تاختند تا به هلاکت رسید.
738.تاریخ الطبری -به نقل از حمید بن مسلم-:عمر بن سعد در میان یارانش بانگ زد که:چه کسی حاضر است بر بدن حسین،اسب بتازد؟
ده نفر،اعلام آمادگی کردند و از جمله،اسحاق بن حَیوه حضرمی بود و او همان کسی است که پیراهن حسین علیه السلام را کند و بعدها به پیسی مبتلا شد. (1)
إنَّ عُمَرَ بنَ سَعدٍ نادی فی أصحابِهِ:مَن یَنتَدِبُ لِلحُسَینِ ویوطِئُهُ فَرَسَهُ؟فَانتَدَبَ عَشَرَةٌ،مِنهُم:إسحاقُ بنُ حَیَوةَ الحَضرَمِیُّ،وهُوَ الَّذی سَلَبَ قَمیصَ الحُسَینِ علیه السلام،فَبَرِصَ بَعدُ 741 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 454، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 410). [2]
1) (1)
بَجدَل،از قبیله کلب،همان کسی است که پس از شهادت امام حسین علیه السلام انگشت ایشان را برای در آوردن انگشتر ایشان،برید.از این رو،وقتی به وسیله مختار دستگیر شد،دست و پایش را بریدند و رهایش کردند تا در خونش بغلتد و هلاک شود.اطّلاعات دیگری از زندگی وی در دست نیست.
بحر بن کعب،همان کسی است که در روز عاشورا،دست عبد اللَّه پسر امام حسن علیه السلام را در آغوش عمویش امام حسین علیه السلام قطع کرد.وی از کسانی است که در غارت لباس امام حسین علیه السلام نقش داشتند.
739.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف-:سلیمان بن ابی راشد از حمید بن مسلم برایم نقل کرد که وقتی حسین علیه السلام در میان سه یا چهار تن از یاران خودْ تنها ماند،شلواری محکمبافت خواست تا برایش بیاورند که [آوردند و] چشمنواز بود و بافت محکم یمانی داشت.آن را پاره کرد و شکافت که کسی آن را [ بعد از شهادتش] از تنش بیرون نیاورد.کسی از یارانش به ایشان گفت:خوب است زیر آن هم شلوارکی بپوشید.فرمود:«آن،لباس خواری است.برای من چنان لباسی شایسته نیست».
وقتی حسین علیه السلام کشته شد،بحر بن کعب،همان شلوار را به غارت بُرد و ایشان را برهنه رها کرد.
عمرو بن شعیب،به نقل از محمّد بن عبد الرحمان به من خبر داد که:دو دست بحر بن کعب در زمستان،آب میداد و در تابستان،همانند چوب،خشک میشد. (1)
حدثنی سلیمان بن أبی راشد عن حمید بن مسلم:لَمّا بَقِیَ الحُسَینُ علیه السلام فی ثَلاثَةِ رَهطٍ أو أربَعَةٍ،دَعا بِسَراویلَ مُحَقَّقَةٍ،یُلمَعُ فیهَا البَصَرُ یَمانِیٍّ مُحَقَّقٍ،فَفَزَرَهُ ونَکَثَهُ لِکَیلا یُسلَبَهُ.
فَقالَ لَهُ بَعضُ أصحابِهِ:لَو لَبِستَ تَحتَهُ تُبّاناً! قالَ:ذلِکَ ثَوبُ مَذَلَّةٍ،ولا یَنبَغی لی أن ألبَسَهُ.
قالَ:فَلَمّا قُتِلَ أقبَلَ بَحرُ بنُ کَعبٍ،فَسَلَبَهُ إیّاهُ،فَتَرَکَهُ مُجَرَّداً.
قالَ أبو مِخنَفٍ:فَحَدَّثَنی عَمرُو بنُ شُعَیبٍ عَن مُحَمَّدِ بنِ عَبدِ الرَّحمنِ:أنَّ یَدَی بَحرِ بنِ کَعبٍ کانَتا فِی الشِّتاءِ تَنضَحانِ الماءَ،وفِی الصَّیفِ تَیبَسانِ کَأَنَّهُما عودٌ 742 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 451، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 408). [2]
1) (1)
ابو اسماء بِشر بن سَوط هَمْدانی قابضی،از قبیله همْدان و از مشارکت کنندگان در به شهادت رساندن عبد الرحمان بن عقیل است.در برخی از ادعیه و زیارتنامهها،قتل پسر دیگر عقیل،یعنی جعفر بن عقیل نیز به وی نسبت داده شده است که او را با پرتاب تیری کشت؛امّا در متون تاریخی،عبد اللَّه بن عروه خثعمی و یا نام مشابه آن،قاتل جعفر،معرّفی شده است.به هر حال،در قیام مختار،بِشر به وسیله عبد اللَّه بن کامل،دستگیر و سرش با ذلّت تمام،بریده شد.
تمیم بن حُصَین،از قبیله فَزار و جزو سوارانی بود که از سپاه عمر بن سعد برای جنگ تن به تن،گامْ جلو نهاد و با لحنی شماتتآمیز،آب فرات و تلألؤ آن را به رخ سپاه تشنه امام حسین علیه السلام کشید.از این رو،امام حسین علیه السلام او را نکوهید و وی را از اهل دوزخ شمرد و نفرین کرد که تشنه کشته شود.بر اثر دعای امام علیه السلام،بلافاصله چنان عطشی بر او مسلّط شد که از اسب افتاد و زیر سُم سواران،له شد و مُرد.
حرمله از قبیله بنی اسد و از تیراندازان سپاه عمر بن سعد بود.او در روز عاشورا،با
پرتاب تیر،طفل شیرخوار امام حسین علیه السلام را در آغوش پدر به شهادت رساند.وی قاتل عبد اللَّه بن حسن نیز معرفی شده است.او همچنین در شهادت عباس بن علی علیه السلام نقش داشت و حامل سر ایشان به کوفه بود.
حرمله،بر اثر جنایتهایش به عقوبت دنیوی دچار شد و در پایان عمر نیز در قیام مختار،دستگیر شد.به فرمان مختار،دست و پای او را قطع کردند و سپس،او را در آتش سوازندند.
740.الأمالی،طوسی -به نقل از مِنهال بن عمرو-:وقتی از مکّه بر میگشتم،بر امام زین العابدین علیه السلام وارد شدم.به من فرمود:«ای مِنهال ! حرملة بن کاهل اسدی،چه میکند؟».
گفتم:او در کوفه زنده بود که من آمدم.
امام علیه السلام دستانش را کامل بالا آورد و فرمود:«خداوندا ! داغیِ آهن را بر او بچشان.خداوندا ! داغیِ آهن را بر او بچشان.خداوندا ! داغیِ آتش را بر او بچشان».
به کوفه آمدم.مختار،پیروز شد و امور را به دست گرفت،و او دوست من بود.من چند روزی در خانهام بودم تا این که رفت و آمدِ مردم،تمام شد.سوار بر مرکب شدم و به سوی مختار رفتم.او را در بیرون خانهاش دیدم.
گفت:ای منهال ! در دوران حکومت ما،پیش ما نیامدی و برای آن،به ما شادباش نگفتی و در آن با ما همکاری نکردی؟
به او اطّلاع دادم که در مکّه بودم و اکنون آمدهام.با او قدم زدیم و حرف زدیم تا به کِناس (محلّه بنی اسد) رسیدیم.مختار ایستاد،گویی که در انتظار چیزی است.جای حرملة بن کاهله،به مختار،اطّلاع داده شده بود و او کسی را در پی حرمله فرستاده بود.مدّتی نگذشت که گروهی آمدند که پا بر زمین میکوبیدند و نیز گروهی که میدویدند،تا این که گفتند:ای امیر ! مژده باد که حرملة بن کاهل،دستگیر شد !
طولی نکشید که او را آوردند.وقتی مختار به حرمله نگاه کرد،گفت:ستایش،خداوندی راست که تو را در دسترس قرار داد!
آن گاه گفت:جلّاد،جلّاد !
جلّادی آوردند.مختار به وی گفت:دستانش را قطع کن.پس دستانش قطع شد.
آن گاه به او گفت:پاهایش را قطع کن.پاهایش هم قطع شد.
آن گاه گفت:آتش،آتش!
آتش و نیهایی را آوردند و حرمله را در آن انداختند و آتش با او شعله کشید.
گفتم:سبحان اللَّه!
به من گفت:ای منهال ! تسبیح گفتن،خوب است؛امّا تو برای چه تسبیح گفتی؟
گفتم:ای امیر ! در این سفرم،هنگامی که از مکّه بر میگشتم،بر علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام وارد شدم.به من فرمود:«ای مِنهال ! حرملة بن کاهل اسدی،چه میکند؟».
گفتم:در کوفه زنده بود که من آمدم.پس دستانش را کاملاً بالا آورد و فرمود:«خداوندا ! داغیِ آهن را به او بچشان.خداوندا ! داغیِ آهن را به او بچشان.خداوندا ! داغیِ آتش را به او بچشان».
مختار به من گفت:از علی بن الحسین شنیدی که این را میگفت؟
گفتم:به خدا سوگند،شنیدم که چنین میگفت.
مختار از مرکبش پیاده شد و دو رکعت نماز خواند و سجدهای طولانی به جا آورد و سوار که شد،حرمله سوخته بود.با هم سوار شدیم و حرکت کردیم و به مقابل خانهام رسیدیم.گفتم:ای امیر ! اگر صلاح بدانی،تشریففرما شوی و بر من منّت بگذاری و نزد من فرود آیی و از غذای من بخوری.
مختار گفت:ای منهال ! به من میگویی که علی بن الحسین علیه السلام چهار دعا کرد و خداوند،آن را به دست من به اجابت رساند و آن گاه مرا دعوت به خوردن میکنی؟! امروز،روز روزه است،برای سپاسگزاری از خدای عزّوجلّ،به خاطر توفیقی که به من داد که این کار را بکنم.
حرمله،همان کسی است که حامل سر امام حسین علیه السلام بود. (1)
دَخَلتُ عَلی عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام مُنصَرَفی مِن مَکَّةَ،فَقالَ لی:یا مِنهاُل،ما صَنَعَ حَرمَلَةُ بنُ کاهِلَةَ الأَسَدِیُّ؟فَقُلتُ:تَرَکتُهُ حَیّاً بِالکوفَةِ.
قالَ:فَرَفَعَ یَدَیهِ جَمیعاً،فَقالَ:اللَّهُمَّ أذِقهُ حَرَّ الحَدیدِ،اللَّهُمَّ أذِقهُ حَرَّ الحَدیدِ،اللَّهُمَّ أذِقهُ حَرَّ النّارِ.
قالَ المِنهالُ:فَقَدِمتُ الکوفَةَ،وقَد ظَهَرَ المُختارُ بنُ أبی عُبَیدٍ،وکانَ لی صَدیقاً،قالَ:فَکُنتُ فی مَنزِلی أیّاماً،حَتَّی انقَطَعَ النّاسُ عَنّی،ورَکِبتُ إلَیهِ،فَلَقیتُهُ خارِجاً مِن دارِهِ.
فَقالَ:یا مِنهالُ،لَم تَأتِنا فی وِلایَتِنا هذِهِ،ولَم تُهَنِّنا بِها،ولَم تَشرَکنا فیها؟!
فَأَعلَمتُهُ أنّی کُنتُ بِمَکَّةَ،وأنّی قَد جِئتُکَ الآنَ،وسایَرتُهُ ونَحنُ نَتَحَدَّثُ،حَتّی أتَی الکِناسَ،فَوَقَفَ وُقوفاً کَأَنَّهُ یَنتَظِرُ شَیئاً،وقَد کانَ اخبِرَ بِمَکانِ حَرمَلَةَ بنِ کاهِلَةَ،فَوَجَّهَ فی طَلَبِهِ،فَلَم نَلبَث أن جاءَ قَومٌ یَرکُضونَ وقَومٌ یَشتَدّونَ،حَتّی قالوا:أیُّهَا الأَمیرُ،البِشارَةَ،قَد اخِذَ حَرمَلَةُ بنُ کاهِلَةَ،فَما لَبِثنا أن جیءَ بِهِ،فَلَمّا نَظَرَ إلَیهِ المُختارُ،قالَ لِحَرمَلَةَ:الحَمدُ للَّهِِ الَّذی مَکَّنَنی مِنکَ.
ثُمَّ قالَ:الجَزّارَ الجَزّارَ ! فَاُتِیَ بِجَزّارٍ،فَقالَ لَهُ:اِقطَع یَدَیهِ،فَقُطِعَتا.ثُمَّ قالَ لَهُ:اِقطَع رِجلَیهِ،فَقُطِعَتا.ثُمَّ قالَ:النّارَ النّارَ ! فَاُتِیَ بِنارٍ وقَصَبٍ،فَاُلقِیَ عَلَیهِ،وَاشتَعَلَت فیهِ النّارُ.
فَقُلتُ:سُبحانَ اللَّهِ ! فَقالَ لی:یا مِنهالُ ! إنَّ التَّسبیحَ لَحَسَنٌ،فَفیمَ سَبَّحتَ؟
فَقُلتُ:أیُّهَا الأَمیرُ ! دَخَلتُ فی سَفرَتی هذِهِ مُنصَرَفی مِن مَکَّةَ عَلی عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام،فَقالَ لی:یا مِنهالُ،ما فَعَلَ حَرمَلَةُ بنُ کاهِلَةَ الأَسَدِیُّ؟فَقُلتُ:تَرَکتُهُ حَیّاً بِالکوفَةِ.فَرَفَعَ یَدَیهِ جَمیعاً،فَقالَ:اللَّهُمَّ أذِقهُ حَرَّ الحَدیدِ،اللَّهُمَّ أذِقهُ حَرَّ الحَدیدِ،اللَّهُمَّ أذِقهُ حَرَّ النّارِ.
فَقالَ لِیَ المُختارُ:أسَمِعتَ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام یَقولُ هذا؟فَقُلتُ:وَاللَّهِ،لَقَد سَمِعتُهُ قالَ.
فَنَزَلَ عَن دابَّتِهِ وصَلّی رَکعَتَینِ،فَأَطالَ السُّجودَ،ثُمَّ قامَ فَرَکِبَ،وقَدِ احتَرَقَ حَرمَلَةُ،ورَکِبتُ مَعَهُ وسِرنا،فَحاذَیتُ داری،فَقُلتُ:أیُّهَا الأَمیرُ ! إن رَأَیتَ أن تُشَرِّفَنی وتُکَرِّمَنی وتَنزِلَ عِندی وتَحَرَّمَ بِطَعامی.
فَقالَ:یا مِنهالُ ! تُعلِمُنی أنَّ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام دَعا بِأَربَعِ دَعَواتٍ،فَأَجابَهُ اللَّهُ عَلی یَدَیَّ،ثُمَّ تَأمُرُنی أن آکُلَ ! هذا یَومُ صَومٍ شُکراً للَّهِِ عزّوجلّ عَلی ما فَعَلتُهُ بِتَوفیقِهِ.
حَرمَلَةُ هُوَ الَّذی حَمَلَ رَأسَ الحُسَینِ علیه السلام 743 (الأمالی،طوسی:ص238 ح423، [1]کشف الغمّة:ج2 ص324).
حکیم بن طُفَیل،یکی از کسانی است که در روز عاشورا،به سوی امام حسین علیه السلام تیراندازی کردند،هر چند که به ادّعای خودش،تیرش به پیراهن امام علیه السلام اصابت کرد
1) (1)
و به ایشان زیانی نرساند.پس از شهادت امام علیه السلام نیز،او جزو ده نفری بود که بر پیکر مطهّر ایشان اسب تاختند.
همچنین گزارش شده که او در به شهادت رساندن عبّاس بن علی علیه السلام،شرکت داشت و لباس ایشان را پس از شهادتش به غارت برد.این گزارش،با متن زیارتنامه عبّاس علیه السلام-که او را در شمار قاتلان ایشان آورده-همخوان است،چنان که با سنّت عرب در مِلکیت لباس جنگجو،همخوان است؛زیرا آن را متعلّق به کسی میدانستند که صاحب آن را به قتل رسانده است.از این رو،آن گاه که در قیام مختار دستگیر شد،مردم به او هجوم بردند و او را عریان کرده،دسته جمعی،او را هدف تیر قرار دادند و به هلاکت رساندند.
741.تاریخ الطبری -به نقل از موسی بن عامر،در باره حوادث سال 66 هجری-:سپس مختار،عبد اللَّه بن کامل را در پی حَکیم بن طُفَیل طایی سِنبِسی-که لباس عبّاس بن علی علیه السلام را غارت کرده و تیری را هم به سوی حسین علیه السلام پرتاب نموده بود؛ولی میگفت:«تیر من،به پیراهن حسین اصابت کرد؛ولی به او آسیبی نرساند !»-فرستاد.
عبداللَّه بن کامل به دنبال او رفت و وی را دستگیر کرد و آورد.خانوادهاش به سراغ عَدیّ بن حاتم رفتند و از او کمک خواستند.او با آنها همراه شد و با عبداللَّه بن کامل،حرف زد.عبد اللَّه گفت:من در باره او اختیاری ندارم و تصمیم،با امیر مختار است.
عَدی گفت:پس من به نزد او (مختار) میآیم.
عبد اللَّه گفت:بیا که [ إن شاء اللَّه ]موفّق شوی.
عَدی به سمت مختار به راه افتاد.مختار،شفاعت او را در باره عدّهای از قومش که در جَبّانةُ السَّبیع (1)
جَبّانه،به بیابان گفته میشود و کوفیان،گورستان را نیز جبّانه مینامند.در کوفه،مکانهایی به این نام بود و به نام قبیلهها اضافه میشد،از جمله جَبّانة السبیع که داستان مختار در آن،مشهور است (معجم البلدان:ج 2 ص 99). [1]
گرفتار شده بودند و در باره حسین علیه السلام و خاندانش،چیزی نگفته بودند،پذیرفت.1) (1)
شیعیان به ابن کامل گفتند:میترسیم که امیر،میانجیگریِ عَدی بن حاتم را در باره این پلید بپذیرد،در حالی که او آن جنایتی را انجام داده که میدانی.بگذار ما او را بکشیم.
عبد اللَّه گفت:این شما و این هم حکیم !
وقتی او را-که کتفبسته بود-به دار العَنَزیّین رساندند،هدف تیر قرارش دادند و به او گفتند:لباس پسر علی را غارت کردی؟! به خدا سوگند،لباست را میکَنیم،در حالی که زندهای و نگاه میکنی.
پس لباسش را کندند و آن گاه به وی گفتند:به حسین علیه السلام تیر انداختی و او را هدف تیرت قرار دادی و گفتی:«تیر من به پیراهن او اصابت کرد؛ولی به خودِ او آسیب نرساند !».ما هم تو را تیرباران میکنیم،همان گونه که تو تیر انداختی و هر مقدار از آن تیرها به تو اصابت کرد،تو را بس است.
آن گاه دستجمعی تیر انداختند و از آنها تیرهای فراوانی به وی اصابت کرد و مرده بر زمین افتاد. (1)
ثُمَّ إنَّ المُختارَ بَعَثَ عَبدَ اللَّهِ بنَ کامِلٍ [1]إلی حَکیمِ بنِ طُفَیلٍ الطّائِیِّ السِّنبِسِیِّ،وقَد کانَ أصابَ سَلَبَ العَبّاسِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام ورَمی حُسَیناً علیه السلام بِسَهمٍ،فَکانَ یَقولُ:تَعَلَّقَ سَهمی بِسِربالِهِ وما ضَرَّهُ.فَأَتاهُ عَبدُ اللَّهِ بنُ کامِلٍ، [2]فَأَخَذَهُ،ثُمَّ أقبَلَ بِهِ،وذَهَبَ أهلُهُ،فَاستَغاثوا بِعَدِیِّ بنِ حاتِمٍ،فَلَحِقَهُم فِی الطَّریقِ،فَکَلَّمَ عَبدَ اللَّهِ بنَ کامِلٍ [3]فیهِ،فَقالَ:ما إلَیَّ مِن أمرِهِ شَیءٌ إنَّما ذلِکَ إلَی الأَمیرِ المُختارِ.قالَ:فَإِنّی آتیهِ.قالَ:فَأتِهِ راشِداً.
فَمضی عَدِیٌّ نَحوَ المُختارِ،وکانَ المُختارُ قَد شَفَّعَهُ فی نَفَرٍ من قَومِهِ أصابَهُم یَومَ جَبّانَةِ السَّبیعِ لَم یَکونوا نَطَقوا بِشَیءٍ مِن أمرِ الحُسَینِ ولا أهلِ بَیتِهِ علیهم السلام،فَقالَتِ الشّیعَةُ لِابنِ کامِلٍ: [4]إنّا نَخافُ أن یُشَفِّعَ الأَمیرُ عَدِیَّ بنَ حاتِمٍ فی هذَا الخَبیثِ،ولَهُ مِنَ الذَّنبِ ما قَد عَلِمتَ،فَدَعنا نَقتُلهُ.قالَ:شَأنَکُم بِهِ.
فَلَمَّا انتَهَوا بِهِ إلی دارِ العَنَزِیّینَ وهُوَ مَکتوفٌ نَصَبوهُ غَرَضاً،ثُمَّ قالوا لَهُ:سَلَبتَ ابنَ عَلِیٍّ علیه السلام ثِیابَهُ،وَاللَّهِ لَنَسلُبَنَّ ثِیابَکَ وأنتَ حَیٌّ تَنظُرُ.فَنَزَعوا ثِیابَهُ.
ثُمَّ قالوا لَهُ:رَمَیتَ حُسَیناً علیه السلام وَاتَّخَذتَهُ غَرَضاً لِنَبلِکَ،وقُلتَ:تَعَلَّقَ سَهمی بِسِربالِهِ ولَم یَضُرَّهُ،وایمُ اللَّهِ،لَنَرمِیَنَّکَ کَما رَمَیتَهُ بِنِبالٍ ما تَعَلَّقَ بِکَ مِنها أجزاکَ.قالَ:فَرَمَوهُ رَشقاً واحِداً،فَوَقَعَت بِهِ مِنهُم نِبالٌ کَثیرَةٌ،فَخَرَّ مَیِّتاً 744 (تاریخ الطبری:ج 6 ص 62. [5]نیز،ر.ک:أنساب الأشراف:ج 6 ص 407). [6]
1) (1)
خولی بن یزید اصبحی ایادی دارِمی،در شمار سپاه و تیراندازان عمر بن سعد بود.در زیارتنامه شهدا و منابع تاریخی،به او نسبت داده شده که تیرهایی را به سوی عثمان (پسر امیر مؤمنان علیه السلام و برادر ابو الفضل العبّاس) پرتاب کرد و او بر اثر تیر وی و تیر دیگری که شخصی از قبیله بنی ابان پرتاب کرد،به شهادت رسید.
وی را قاتل جعفر بن علی علیه السلام هم شمردهاند؛امّا بیشتر منابع تاریخی،کشته شدن جعفر بن علی را به هانی بن ثُبَیت حضرمی نسبت دادهاند.
خولی،در شهادت امام حسین علیه السلام و بریدن سر مبارک ایشان نیز دست داشت.او به همراه حُمَید بن مسلم ازدی،سر مبارک امام حسین علیه السلام را برای عبید اللَّه بن زیاد به کوفه برد.او شبهنگام به کوفه رسید و سرِ امام علیه السلام را در خانهاش گذاشت و چون همسرش از ماجرا باخبر شد،با وی دشمن گشت.از این رو،در قیام مختار،وقتی مأموران مختار،وارد خانه خولی شدند،وی مخفیگاه او را به آنان نشان داد.
مأموران،خولی را دستگیر کردند و او را به سوی مختار میبردند که مختار،آنها را از میانه راه برگرداند و فرمان داد که او را در خانه خودش بکُشند.
پس از کشته شدن خولی،مختار،جسد او را آتش زد و آن قدر ماند تا جنازهاش به خاکستر تبدیل شد و سپس باز گشت.
742.تاریخ الطبری -به نقل از موسی بن عامر-:مختار،مُعاذ بن هانی بن عَدیِ کِندی،برادرزاده حُجْر،و نیز ابو عَمره،فرمانده نگهبانانش را اعزام کرد.آنان رفتند و خانه خولی بن یزید اصبحی را که سر حسین علیه السلام را همراه خود آورْد،محاصره کردند.
او در خروجیِ خانه پنهان شد.مُعاذ به ابو عَمره دستور داد که خانه را جستجو کنند.زن خولی،به سوی آنان رفت.آنها به وی گفتند:همسرت کجاست؟
گفت:نمیدانم کجاست.و با دست به خروجی اشاره کرد.آنان وارد شدند و او را
پیدا کردند،در حالی که روی سرش سبد خرمایی گذاشته و زیر آن،پنهان شده بود.پس او را بیرون کشیدند.
مختار در کوفه گردش میکرد و سپس در پی یارانش روان شد،که ابو عَمره،پیکی را به سوی او فرستاد.مختار در کنار خانه ابو بلال از پیک،استقبال کرد-و عبد اللَّه بن کامل هم با مختار بود-.پیک،ماجرا را به مختار گفت و مختار به سمت آنان به راه افتاد و آنان از او استقبال کردند.مختار،خولی را برگرداند و او را در کنار خانوادهاش کشت و آتشی خواست و خولی را با آتش سوزاند و از پیش او نرفت تا به خاکستر تبدیل شد.آن گاه باز گشت.
زن خولی،عُیوف دختر مالک بن نهار بن عقرب،از طایفه حَضْرَموت بود و از وقتی خولی،سرِ حسین علیه السلام را آورد،با او دشمن شده بود. (1)
بَعَثَ [المُختارُ] مُعاذَ بنَ هانِئِ بنِ عَدِیٍّ الکِندِیَّ ابنَ أخی حُجرٍ،وبَعَثَ أبا عَمرَةَ صاحِبَ حَرَسِهِ،فَساروا حَتّی أحاطوا بِدارِ خَولَیِّ بنِ یَزیدَ الأَصبَحِیِّ،وهُوَ صاحِبُ رَأسِ الحُسَینِ علیه السلام الَّذی جاءَ بِهِ،فَاختَبَأَ فی مَخرَجِهِ،فَأَمَرَ مُعاذٌ أبا عَمرَةَ أن یَطلُبَهُ فِی الدّارِ،فَخَرَجَتِ امرَأَتُهُ إلَیهِم،فَقالوا لَها:أینَ زَوجُکِ؟فَقالَت:لا أدری أینَ هُوَ،وأشارَت بِیَدِها إلَی المَخرَجِ،فَدَخَلوا فَوَجَدوهُ قَد وَضَعَ عَلی رَأسِهِ قَوصَرَّةً،فَأَخرَجوهُ.
وکانَ المُختارُ یَسیرُ بِالکوفَةِ،ثُمَّ إنَّهُ أقبَلَ فی أثَرِ أصحابِهِ وقَد بَعَثَ أبو عَمرَةَ إلَیهِ رَسولاً،فَاستَقبَلَ المُختارُ الرَّسولَ عِندَ دارِ أبی بِلالٍ ومَعَهُ ابنُ کامِلٍ، [1]فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ،فَأَقبَلَ المُختارُ نَحوَهُم،فَاستُقبِلَ بِهِ،فَرَدَّدَهُ حَتّی قَتَلَهُ إلی جانِبِ أهلِهِ،ثُمَّ دَعا بِنارٍ،فَحَرَّقَهُ بِها،ثُمَّ لَم یَبرَح حَتّی عادَ رَماداً،ثُمَّ انصَرَفَ عَنهُ.
وکانَتِ امرَأَتُهُ مِن حَضرَمَوتَ یُقالُ لَها:العُیوفُ بِنتُ مالِکِ بنِ نَهارِ بنِ عَقرَبَ،وکانَت نَصَبَت لَهُ العَداوَةَ حینَ جاءَ بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام 745 (تاریخ الطبری:ج 6 ص 59، [2]الفتوح:ج 6 ص 244). [3]
رُشَید،غلام ابن زیاد و قاتل هانی بن عروه بوده است.در قیام مختار،او به همراه ابن زیاد با لشکر ابراهیم بن مالک اشتر،رو به رو شد و با آنها در کنار رودخانه خازِر جنگید.در این جنگ،عبد الرحمان بن حُصَین مرادی-که از سپاهیان ابراهیم بن اشتر بود-او را دید و چون شنید که مردم گفتند:«این،کشنده هانی است»،با نیزهاش به وی
1) (1)
حمله کرد و او را کشت.
743.تاریخ الطبری -به نقل از عون بن ابی جُحَیفه-:غلام عبیداللَّه بن زیاد-که غلامی تُرک به نام رُشَید بود-،هانی بن عروه را با شمشیر زد و شمشیرش کارگر نیفتاد.هانی گفت:بازگشت،به سوی خداست.خداوندا ! طالب رحمت و خشنودی تو ام.
آن گاه رُشَید،ضربه دیگری زد و او را کشت.
عبد الرحمان بن حُصَین مرادی،او (رُشَید) را همراه عبید اللَّه بن زیاد،در خازِر (1)
خازِر،رودی است میان اربیل و موصل.عبید اللَّه بن زیاد و ابراهیم بن مالک اشتر در قیام مختار،در کنار همین رود،درگیر شدند.در آن روز،ابن زیاد کشته شد و این به سال 66 هجری بود (معجم البلدان:ج 2 ص 337. [1]نیز،ر.ک:نقشه شماره 5 در پایان کتاب).
دید.مردم گفتند:این،کشنده هانی بن عروه است.ابن حُصَین گفت:خدا مرا بکشد،اگر او را نکشم و یا به دست او کشته نشوم !
پس با نیزه به او تاخت و او را زد و کشت. (2)
قالَ:فَبَصُرَ بِهِ عَبدُ الرَّحمنِ بنُ الحُصَینِ المُرادِیُّ بِخازِرَ،وهُوَ مَعَ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،فَقالَ النّاسُ:هذا قاتِلُ هانِئِ بنِ عُروَةَ.
فَقالَ ابنُ الحُصَینِ:قَتَلَنِی اللَّهُ إن لَم أقتُلهُ أو اقتَل دونَهُ،فَحَمَلَ عَلَیهِ بِالرُّمحِ،فَطَعَنَهُ فَقَتَلَهُ 746 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 379؛ [2]الإرشاد:ج 2 ص 64). [3]
زُرعه،از قبیله بنی أبان بن دارِم،قاتل محمّد فرزند امام علی علیه السلام بوده است.همچنین مشارکت در شهادت فرزند دیگر امام علی علیه السلام به نام عثمان،به زُرعه نسبت داده شده که احتمالاً همین شخص است.
زُرعه از کسانی بود که دیگران را به بستن آب بر روی امام حسین علیه السلام ترغیب میکردند.بنابر گزارشی،امام حسین علیه السلام،در روز عاشورا آب طلبید؛امّا پیش از آن که
آب بنوشد،زُرعه تیری به گلوی امام علیه السلام زد و ایشان دیگر نتوانست آب بنوشد.امام حسین علیه السلام نیز او را چنین نفرین کرد:«خداوندا! او را تشنه بدار».سرانجام،وی به چنان عطش و حرارت درونیای مبتلا شد که با وجود آب و یخ در نزدش،فریادش از سوختن جگر،به آسمان میرسید.
744.مجابو الدعوة -به نقل از محمّد کوفی-:مردی از بنی ابان بن دارِم به نام زُرعه،در کشتن حسین علیه السلام شرکت داشت.وی حسین علیه السلام را با تیری زد و تیر به فکّ ایشان اصابت کرد [و از آن،خون جاری شد].ایشان،خون را میگرفت و به سوی آسمان میپاشید و این،وقتی بود که حسین علیه السلام آبی خواست تا بنوشد.وقتی زُرعه ایشان را با تیر زد،میان ایشان و آب،فاصله انداخت و ایشان نفرین کرد که:«خداوندا ! تشنهاش کن.خداوندا ! تشنهاش کن».
آن که شاهد مرگ وی بوده،برایم تعریف کرد که:زُرعه از داغی شکم و سردی پشتش،در حالی که در برابرش خنکی و یخ بود و در پشت سرش،آتشِ شعلهور،فریاد میزد و میگفت:به من،آب بدهید که تشنگی،مرا کُشت! برایش ظرف بزرگی آوردند که اگر از آن،پنج نفر هم میآشامیدند،سیرابشان میکرد.او به تکرار میآشامید و میگفت:به من،آب بدهید که تشنگی،مرا کشت !
وی گفت:شکمش،همانند پاره شدن شکم شتر،پاره شد. (1)
کانَ رَجُلٌ مِن بَنی أبانِ بنِ دارِمٍ یُقالُ لَهُ:زُرعَةُ،شَهِدَ قَتلَ الحُسَینِ علیه السلام،فَرَمَی الحُسَینَ علیه السلام بِسَهمٍ،فَأَصابَ حَنَکَهُ،فَجَعَلَ یَتَلَقَّی الدَّمَ،ثُمَّ یَقولُ هکَذا إلَی السَّماءِ،فَیَرمی بِهِ،وذلِکَ أنَّ الحُسَینَ علیه السلام دَعا بِماءٍ لِیَشرَبَ،فَلَمّا رَماهُ حالَ بَینَهُ وبَینَ الماءِ،فَقالَ:اللَّهُمَّ ظَمِّئهُ،اللَّهُمَّ ظَمِّئهُ.
قالَ:فَحَدَّثَنی مَن شَهِدَهُ وهُوَ یَموتُ،وهُوَ یَصیحُ مِنَ الحَرِّ فی بَطنِهِ وَالبَردِ فی ظَهرِهِ،وبَینَ یَدَیهِ المَراوِحُ وَالثَّلجُ،وخَلفَهُ الکانونُ،وهُوَ یَقولُ:اِسقونی أهلَکَنِیَ العَطَشُ ! فَیُؤتی بِعُسًّ عَظیمٍ فیهِ السَّویقُ أو الماءُ وَ اللَّبَنُ،لَو شَرِبَهُ خَمسَةٌ لَکَفاهُم،قالَ:فَیَشرَبُهُ،ثُمَّ یَعودُ فَیَقولُ:اِسقونی أهلَکَنِیَ العَطَشُ ! قالَ:فَانقَدَّ بَطنُهُ کَانقِدادِ البَعیرِ 747 (مجابو الدعوة،ابن أبی الدنیا:ص 92 ح 58،تاریخ دمشق:ج 14 ص 223).
1) (1)
745.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف-:همچنین مختار،عبد اللَّه شاکری را در پی مردی از بنو جَنب به نام زید بن رُقاد فرستاد؛همان که میگفت:من،جوانی از آنان را با تیر زدم،در حالی که او دستش را به پیشانیاش گذاشته بود که مانع اصابت تیر شود.پس کف دستش را به پیشانیاش چسباندم و نتوانست دستش را از پیشانیاش جدا کند.
ابو الأعلی زُبَیدی،برایم تعریف کرد که:آن جوان،عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل بود و زمانی که دستش با تیر به پیشانیاش چسبید،گفت:خداوندا ! آنان ما را کوچک شمردند و خوارمان کردند.خداوندا ! آنان را بکُش،همان گونه که آنان ما را کشتند و خوارشان کن،همان گونه که ما را خوار کردند.
زید،سپس تیر دیگری به آن جوان زد و او را کشت.
زید گفت:پیش او آمدم.مرده بود.تیرم را که با آن،او را کشته بودم،از شکمش بیرون کشیدم؛ولی آن تیری را که به پیشانیاش زده بودم،بارها تکان دادم تا کنده شد،هر چند سرِ تیر،همچنان بر پیشانیاش ماند و نتوانستم آن را بیرون بیاورم.
وقتی [ عبد اللَّه] ابن کامل به خانه زید آمد،آن را محاصره کرد و مأمورانش به او یورش بردند.او با شمشیری آخته بیرون آمد و البته مردی دلیر بود.ابن کامل،فرمان داد که:او را با شمشیر و نیزه نزنید؛بلکه با تیر بزنید و سنگبارانش کنید.
آنان چنین کردند تا بر زمین افتاد.
ابن کامل گفت:اگر هنوز رمقی دارد،بیرونش بیاورید.او را آوردند و هنوز رمق
داشت.آتشی خواست و او را زنده زنده سوزاند. (1)
بَعَثَ المُختارُ أیضاً عَبدَ اللَّهِ الشّاکِرِیَّ إلی رَجُلٍ مِن جَنبٍ،یُقالُ لَهُ:زَیدُ بنُ رُقادٍ،کانَ یَقولُ:لَقَد رَمَیتُ فَتیً مِنهُم بِسَهمٍ،وإنَّهُ لَواضِعٌ کَفَّهُ عَلی جَبهَتِهِ یَتَّقِی النَّبلَ،فَأَثبَتُّ کَفَّهُ فی جَبهَتِهِ،فَمَا استَطاعَ أن یُزیلَ کَفَّهُ عَن جَبهَتِهِ.
قالَ أبو مِخنَفٍ:فحَدَّثَنی أبو عَبدِ الأَعلَی الزُّبَیدِیُّ:أنَّ ذلِکَ الفَتی عَبدُ اللَّهِ بنُ مُسلِمٍ بنِ عَقیلٍ،وأنَّهُ قالَ-حَیثُ أثبَتَ کَفَّهُ فی جَبهَتِهِ-:اللَّهُمَّ إنَّهُمُ استَقَلّونا وَاستَذَلّونا،اللّهُمَّ فَاقتُلهُم کَما قَتَلونا،وأذِلَّهُم کَمَا استَذَلّونا.ثُمَّ إنَّهُ رَمَی الغُلامَ بِسَهمٍ آخَرَ فَقَتَلَهُ،فَکانَ یَقولُ:جِئتُهُ مَیِّتاً،فَنَزَعتُ سَهمِی الَّذی قَتَلتُهُ بِهِ مِن جَوفِهِ،فَلَم أزَل انَضنِضُ السَّهمَ مِن جَبهَتِهِ حَتّی نَزَعتُهُ،وبَقِیَ النَّصلُ فی جَبهَتِهِ مُثبَتاً ما قَدَرتُ عَلی نَزعِهِ.
قالَ:فَلَمّا أتَی ابنُ کامِلٍ [1]دارَهُ أحاطَ بِها،وَاقتَحَمَ الرِّجالُ عَلَیهِ،فَخَرَجَ مُصلِتاً بِسَیفِهِ-وکانَ شُجاعاً-فَقالَ ابنُ کامِلٍ: [2]لا تَضرِبوهُ بِسَیفٍ،ولا تَطعُنوهُ بِرُمحٍ،ولکِنِ ارموهُ بِالنَّبلِ،وَارجِموهُ بِالحِجارَةِ،فَفَعَلوا ذلِکَ بِهِ فَسَقَطَ.
فَقالَ ابنُ کامِلٍ: [3]إن کانَ بِهِ رَمَقٌ فَأَخرِجوهُ.فَأَخرَجوهُ وبِهِ رَمَقٌ،فَدَعا بِنارٍ،فَحَرَّقَهُ بِها وهُوَ حَیٌّ لَم تَخرُج روحُهُ 748 (تاریخ الطبری:ج 6 ص 64، [4]أنساب الأشراف:ج 6 ص 407). [5]
سِنان بن انَس بن عمرو بن حیّ بن حارث بن غالب بن مالک بن وَهبیل،از کسانی است که نقش مؤثّری در کشتن امام حسین علیه السلام داشتند و در آخرین دقایق،به کمک افرادی مانند شمر بن ذی الجوشن،امام علیه السلام را به شهادت رساندند.پیشتر،امام علی علیه السلام در نکوهش پدر سِنان،این واقعه را پیشگویی کرده بود.
بر پایه گزارشی،سِنان در مجلس حَجّاج،به کشتن امام حسین علیه السلام اعتراف کرد و پس از بازگشت به خانهاش،دیوانه شد و با وضع ناگواری از دنیا رفت.
در گزارشی دیگر آمده که مختار،سِنان را دستگیر کرد و پس از شکنجهای سخت،او را کشت.
746.الملهوف: نقل است که مختار،سِنان را دستگیر کرد و انگشتانش را بند بند برید و سپس دستها و پاهایش را قطع کرد.آن گاه دیگ روغنی را به جوش آورد و او را در
1) (1)
آن انداخت،در حالی که دست و پا میزد. (1)
ورُوِیَ أنَّ سِناناً هذا أخَذَهُ المُختارُ،فَقَطَعَ أنامِلَهُ أنمُلَةً أنمُلَةً،ثُمَّ قَطَعَ یَدَیهِ ورِجلَیهِ،وأغلی لَهُ قِدراً فیها زَیتٌ،ورَماهُ فیها وهُوَ یَضطَرِبُ 749 (الملهوف:ص 176،مثیر الأحزان:ص 75).
عبد الرحمان بن ابی خُشکاره بَجَلی،از تیره روزانی،همان کسی است که به کمک مسلم بن عبد اللَّه ضِبابی،مسلم بن عوسجه (یار بزرگ امام حسین علیه السلام) را کشت.
او در قیام مختار،دستگیر گردید و به دستور مختار،در بازار مالْفروشان،در برابر دیدگان مردم،سر بریده شد.
747.تاریخُ ابن خَلدون: پایان سال 66 [هجری] بود.بزرگان قوم به بصره رفتند.مختار،قاتلان حسین علیه السلام را تعقیب میکرد....او زیاد بن مالک ضُبَعی،عمران بن خالد عَثری،عبد الرحمان بن ابی حُشکاره (/خُشکاره) بَجَلی و عبد اللَّه بن قیس خَولانی را-که وَرسِ (2)همراه حسین علیه السلام را غارت کرده بودند-احضار کرد و آنان را کشت. (3)
عبد اللَّه بن ابی حُصَین ازدی بجلی،از سواران تحت فرمان عمرو بن حَجّاج و جزو کسانی بود که آب را بر امام حسین علیه السلام و یارانش بستند.او با بیشرمی به امام علیه السلام گفت:ای حسین !...به خدا سوگند،جرعهای آب نخواهی چشید تا از تشنگی بمیری.
1) (1)
2) (2) وَرس:دانه زردی شبیه کُنجد که برای رنگ کردن لباس و موی سر و نیز درمان به کار میرود و بوی خوشی دارد.
3) (3) آخِرُ سَنَةِ سِتٍّ وسِتّینَ:وخَرَجَ أشرافُ النّاسِ إلَی البَصرَةِ،وتَتَبَّعَ المُختارُ قَتَلَةَ الحُسَینِ علیه السلام...ثُمَّ أحضَرَ زِیادَ بنَ مالِکٍ الضُّبَعِیَّ،وعِمرانَ بنَ خالِدٍ العَثرِیَّ،وعَبدَ الرَّحمنِ بنَ أبی حُشکارَةَ البَجَلِیَّ،وعَبدَ اللَّهِ بنَ قَیسٍ الخَولانِیَّ،وکانوا نَهَبوا مِنَ الوَرسِ الَّذی کانَ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام،فَقَتَلَهُم 750 (تاریخ ابن خلدون:ج 3 ص 33). [1]
امام حسین علیه السلام نیز او را نفرین نمود و فرمود:«خداوندا ! او را تشنه بمیران»و چنین هم شد.وی به بیماری استسقا (عطش) گرفتار شد و هر چه آب مینوشید،تشنگیاش برطرف نمیشد تا این که هلاک شد.
گفتنی است که نام وی در برخی منابع،عبد اللَّه بن حُصَین یا حِصن یا عبد الرحمان بن حُصَین ازدی آمده است.احتمالاً تمیم بن حُصَین-که شرح حالش گذشت-همین شخص است.
هویت و حتّی نام دقیق وی و پدرش،مشخّص نیست و منابع حدیثی و تاریخی،از او با نامهای متفاوت یاد کردهاند؛امّا از آن جا که همه این نامها،گزارش یک جریان تاریخیاند،معلوم میشود که مقصود همه آنها یکی است.ماجرای او چنین است که آمد و جلوی امام حسین علیه السلام ایستاد و امام علیه السلام را صدا زد و بیادبانه گفت:[تو را] به آتش،بشارت باد ! امام علیه السلام از نام او پرسیدند و چون معلوم گشت که نام او ابن حوزه است،فرمود:«پروردگارا ! او را به سوی آتش بکشان».در همین اثنا،اسب او زمین خورد و سپس همین طور که پای او در رکاب بود،اسب رم کرد و سر او را بهزمین کوبید،تا هلاک شد.
748.تاریخ الطبری -به نقل از ابو مخنف،از حسین ابو جعفر-:مردی از بنی تمیم به نام عبد اللَّه بن حَوزه آمد و در برابر حسین علیه السلام ایستاد و گفت:ای حسین! ای حسین!
حسین علیه السلام فرمود:«چه میخواهی؟».
گفت:مژدهات باد به آتش!
فرمود:«هرگز ! من،بر پروردگارِ مهربان و شفیعِ فرمانبرداری شده،وارد میشوم.این کیست؟».
یاران حسین علیه السلام به ایشان گفتند:این،ابن حَوزه است.
فرمود:«پروردگارا ! او را به سوی آتش بکشان».
اسب ابن حَوزه،در نهر کوچکی،سکندری رفت و وی را در آن نهر انداخت،در حالی که پایش در رکاب،گیر کرده بود و سرش به زمین افتاده بود.اسب همچنان میدوید و سرِ او را به هر سنگ و چوبی میکوبید تا این که مُرد.
امّا سُوَید بن حَیّه،نظرش این بود که عبد اللَّه بن حوزه،وقتی اسبش سکندری رفت،پای چپش در رکاب ماند و پای راستش در هوا معلّق بود و اسب با همان وضع میدوید و سر او را به هر سنگ و چوبی میزد تا این که مُرد. (1)
ثُمَّ إنَّ رَجُلاً مِن بَنی تَمیمٍ-یُقالُ لَهُ عَبدُ اللَّهِ بنُ حَوْزَةَ-جاءَ حَتّی وَقَفَ أمامَ الحُسَینِ علیه السلام،فَقالَ:یا حُسَینُ یا حُسَینُ ! فَقالَ حُسَینٌ علیه السلام:ما تَشاءُ؟قالَ:أبِشر بِالنّارِ !! قالَ:کَلّا،إنّی أقدَمُ عَلی رَبٍّ رَحیمٍ،وشَفیعٍ مُطاعٍ،مَن هذا؟قالَ لَهُ أصحابُهُ:هذَا ابنُ حَوزَةَ.
قالَ:رَبِّ حُزْهُ إلَی النّارِ،قالَ:فَاضطَرَبَ بِهِ فَرَسُهُ فی جَدوَلٍ،فَوَقَعَ فیهِ،وتَعَلَّقَت رِجلُهُ بِالرِّکابِ،ووَقَعَ رَأسُهُ فِی الأَرضِ،ونَفَرَ الفَرَسُ،فَأَخَذَ یمُرُّ بِهِ،فَیَضرِبُ بِرَأسِهِ کُلَّ حَجَرٍ وکُلَّ شَجَرَةٍ حَتّی ماتَ.
قالَ أبو مِخنَفٍ:وأمّا سُوَیدُ بنُ حَیَّةَ،فَزَعَمَ لی أنَّ عَبدَ اللَّهِ بنَ حَوزَةَ حینَ وَقَعَ فَرَسُهُ،بِقَیَت رِجلُهُ الیُسری فِی الرِّکابِ،وَارتَفَعَتِ الیُمنی فَطارَت،وعَدا بِهِ فَرَسُهُ یَضرِبُ رَأسَهُ کُلَّ حَجَرٍ وأصلَ شَجَرَةٍ حَتّی ماتَ 751 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 430، [1]أنساب الأشراف:ج 3 ص 399). [2]
749.المعجم الکبیر -به نقل از ابن وائل،یا وائل بن علقمه که در آن جا حاضر بود-:مردی ایستاد و گفت:آیا حسین در میان شماست؟
گفتند:آری.
گفت:مژدهات باد به آتش !
حسین علیه السلام فرمود:«من به پروردگارِ مهربان و شفیعِ فرمان بُرداری شده،مژده داده شدهام تو کیستی؟».
او گفت:من ابن جُوَیزه-یا حُوَیزه-هستم.
حسین علیه السلام فرمود:«خداوندا ! او را به سوی آتش بکشان».
پس چارپایش،او را برداشت [ و دوید]،در حالی که پایش در رکاب،گیر کرده
1) (1)
بود.به خدا سوگند،از او چیزی جز پایش که در رکاب بود،باقی نماند. (1)
قامَ رَجُلٌ،فَقالَ:أفیکُم حُسَینٌ؟قالوا:نَعَم،فَقالَ:أبشِر بِالنّارِ !
فَقالَ:اُبشِرُ بِرَبٍّ رَحیمٍ،وشَفیعٍ مُطاعٍ،قالَ:مَن أنتَ؟
قالَ:أنَا ابنُ جُوَیزَةَ-أو حُوَیزَةَ-.
قالَ:فَقالَ:اللَّهُمَّ حُزهُ إلَی النّارِ ! فَنَفَرَت بِهِ الدّابَّةُ،فَتَعَلَّقَت رِجلُهُ فِی الرِّکابِ.قالَ:فَوَاللَّهِ،ما بَقِیَ عَلَیها مِنهُ إلّا رِجلُهُ 752 (المعجم الکبیر:ج 3 ص 116 ح 2849،المصنّف،ابن أبی شیبة:ج 8 ص 633 ح 261).
عبد اللَّه بن عَزْره خَثعَمی،یکی از تیراندازان سپاه عمر بن سعد بود که جنایتهای زیادی مرتکب شد.او قاتل جعفر بن عقیل است.و بنا به نقلی،عبد الرحمان بن عقیل را نیز با پرتاب تیر به شهادت رساند.با قیام مختار،او فرار کرد و به مُصعَب،پناهنده شد و مختار،خانهاش را ویران نمود.
750.تاریخ الطبری -به نقل از ابو عبد الأعلی زُبَیدی-:مختار،در پی مردی از بنی خثعم،به نام عبد اللَّه بن عروه خثعمی بود که میگفت:دوازده تیر،به سوی آنها (سپاه حسین) پرتاب کردم که همهشان ضایع شدند [ و اصابت نکردند].
او از دست مختار،فرار کرد و به مُصعَب [بن زبیر] پیوست و مختار،خانهاش را ویران نمود. (2)
عبد اللَّه بن عُقبه غَنَوی،از تیراندازان لشکر عمر بن سعد بود که با تیر خود،یکی از فرزندان امام حسن علیه السلام به نام ابو بکر را به شهادت رساند.عبد اللَّه بن عُقبه با قیام
مختار،از کوفه به جزیره (شمال عراق) گریخت و از این رو،مختار،تنها توانست خانه او را ویران کند.
عثمان بن خالد بن اسَیر دُهْمانی جُهَنی،از تیراندازان لشکر عمر بن سعد بود که به همراه بِشر بن سَوْط با پرتاب تیر،به عبد الرحمان بن عقیل،حمله کردند و او را کشتند و لباسش را به غارت بردند.
مختار،در جریان قیامش دستور داد که آن دو را دستگیر کنند و پس از این که آن دو را کشتند،بدنشان را سوزاندند و پیش از سوزاندن،مانع دفنشان شد.
عمرو بن صبیح صَیداوی یا صائدی،از تیراندازان لشکر عمر بن سعد بود.او عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل را وقتی دستش را بر پیشانیاش نهاده بود،با تیر،نشانه رفت و بدین سان،دست عبد اللَّه را به پیشانیاش دوخت و با تیر دیگر،قلب او را نشانه گرفت و او را به شهادت رساند.
عمرو بن صبیح،پس از شهادت امام حسین علیه السلام به درخواست عمر بن سعد،پاسخ مثبت داد و در شمارِ ده تنی بود که بر پیکر امام علیه السلام،اسب تاختند.وقتی مختار ثقفی او را دستگیر کرد،دستور داد سپاهیانش او را در میان بگیرند و با نیزه،او را بزنند تا کشته شود،و این گونه او به هلاکت رسید.
قیس بن اشعث کِنْدی،پس از پدرش،ریاست قبیله کِنْده را در کوفه بر عهده داشت.او
همانند پدرش،نفاق و چندچهرگی داشت و از جمله کسانی بود که در آغاز قیام امام حسین علیه السلام به ایشان نامه نوشتند و به امام علیه السلام وعده یاری دادند؛امّا به محض ورود ابن زیاد به عراق،وی به ابن زیاد پیوست و فرماندهی قبیله کِنده و بخشی از قبیله ربیعه را بر عهده گرفت.او به خاطر همدستیاش در غارت خیمهها پس از جنگ و نیز غارت قَطیفه (رواَندازِ) امام علیه السلام،به«قیسِ قَطیفه»مشهور شد.او از جمله کسانی بود که سرهای مبارک شهیدان کربلا را برای ابن زیاد بردند.
او در جریان قیام مختار،به یکی از فرماندهان بزرگ مختار،یعنی عبد اللَّه بن کامل،پناهنده شد؛امّا مختار،ابو عَمره را به مخفیگاهش فرستاد و او را کشت.
مالک بن نُسَیر بَدّی کِندی،از مهاجمانی است که بر امام حسین علیه السلام یورش آورد و با شمشیر بر سر مبارک امام علیه السلام ضربت زد.امام علیه السلام نیز او را نفرین نمود و او بر اثر آن،به فقر شدید دچار شد.بنا بر برخی گزارشهای تاریخی،دستانش فلج شد و عقلش کم و کاستی پیدا کرد.
وی در جریان قیام مختار،دستگیر شد و مختار،دستور داد که دستها و پاهایش را قطع کنند و رها گردد تا بمیرد.
751.تاریخ الطبری -به نقل از مالک بن اعیَن جُهَنی-:مختار،به بَدّی (مالک بن نُسَیر) گفت:تو بُرنُس ایشان را برداشتی؟
عبد اللَّه بن کامل به مختار گفت:آری.این،همان است.
مختار گفت:دستها و پاهای این مرد را قطع کرده،رهایش کنید تا به خونش بغلتد و بمیرد.
این کار با او شد و رها گردید و چندان خون از او رفت تا مُرد. (1)
قالَ المُختارُ لِلبَدِّیِّ [مالِکِ بنِ النُسَیرِ]:أنتَ صاحِبُ بُرنُسِهِ؟فَقالَ لَهُ عَبدُ اللَّهِ بنُ کامِلٍ:نَعَم،هُوَ هُوَ.
فَقالَ المُختارُ:اِقطَعوا یَدَی هذا ورِجلَیهِ،ودَعُوهُ،فَلیَضطَرِب حَتّی یَموتَ.فَفُعِلَ ذلِکَ بِهِ وتُرِکَ،فَلَم یَزَل یَنزِفُ الدَّمَ حَتّی ماتَ 754 (تاریخ الطبری:ج 6 ص 58؛ [1]الأمالی،طوسی:ص 244 ح 424). [2]
1) (1)
محمّد بن اشعث بن قیس کِندی،برادر تنیِ قیس بن اشعث،یکی از نقشآفرینان حادثه کربلا و از فرآهم آورندگان زمینههای حوادث عاشورا و جزو نویسندگان نامه به یزید است که خواستار اقدامات جدّیتر بر ضدّ نهضت امام حسین علیه السلام شدند.او فرمانده نیروهایی بود که مسلم بن عقیل را دستگیر کردند.
وی در روز عاشورا،فضیلت امام حسین علیه السلام و منزلت انتساب ایشان را به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،منکر شد و از این رو،امام علیه السلام نفرینش نمود که با ذلّت بمیرد.طبق برخی گزارشها،در پی نفرین امام علیه السلام،همان روز،عقربی سیاه،او را نیش زد و با خواریِ تمام،مُرد.
امّا روایتهایی که شهرت بیشتری دارند،میگویند که مرگ وی،در دوران مختار بوده است.او از کوفه گریخت و در بصره به مُصعَب پیوست و در نبرد مختار و مُصعَب،به دست مختار،کشته شد.
752.الکافی -به نقل از علی بن یَقطین،از کسی که نام برده،از امام صادق علیه السلام-:اشعث بن قیس،در [ریختن ]خون امیر مؤمنان علیه السلام مشارکت داشت و دخترش جَعده،حسن علیه السلام را مسموم کرد و پسرش محمّد،در ریختن خون حسین علیه السلام شرکت داشت. (1)
إنَّ الأَشعَثَ بنَ قَیسٍ شَرِکَ فی دَمِ أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام،وَابنَتُهُ جَعدَةُ سَمَّتِ الحَسَنَ علیه السلام،ومُحَمَّدٌ ابنُهُ شَرِکَ فی دَمِ الحُسَینِ علیه السلام 755 (الکافی:ج 8 ص 167 ح 187، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 142 ح 8). [2]
753.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام-:مرد دیگری از لشکر عمر بن سعد به نام محمّد بن اشعث بن قیس کِندی،بیرون آمد و گفت:ای حسین،پسر فاطمه ! برای تو چه حرمتی از طرف پیامبر خدا هست که برای دیگران نیست؟
حسین علیه السلام این آیه را خواند:«خداوند،آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عِمران را
1) (1)
بر جهانیان برگزید؛نسلی که برخی از آنها،از برخی دیگرند» (1)
سوره آل عمران:آیه 33 و 34.
تا آخر آیه.آن گاه فرمود:«به خدا سوگند،محمّد،از خاندان ابراهیم بود و عترت هدایتگر،از خاندان محمّدند.این مرد،کیست؟».گفتند:محمّد بن اشعث بن قیس کِندی.حسین علیه السلام سرش را به سوی آسمان،بلند کرد و فرمود:«خداوندا ! همین امروز،ذلّتی را نصیب محمّد بن اشعث کن که پس از این،هیچ گاه عزیز نشود».
احساس دفع به محمّد،دست داد و از لشکر،بیرون آمد.خدا،عقربی را بر وی مسلّط کرد و او را نیش زد و او با عورتی برهنه مُرد. (2)
ثُمَّ قالَ:وَاللَّهِ،إنَّ مُحَمَّداً لَمِن آلِ إبراهیمَ،وإنَّ العِترَةَ الهادِیَةَ لَمِن آلِ مُحَمَّدٍ.مَنِ الرَّجُلُ؟فَقیلَ:مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ بنِ قَیسٍ الکِندِیُّ.
فَرَفَعَ الحُسَینُ علیه السلام رَأسَهُ إلَی السَّماءِ،فَقالَ:اللَّهُمَّ أرِ مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ ذُلّاً فی هذَا الیَومِ،لا تُعِزُّهُ بَعدَ هذَا الیَومِ أبَداً.
فَعَرَضَ لَهُ عارِضٌ،فَخَرَجَ مِنَ العَسکَرِ یَتَبَرَّزُ،فَسَلَّطَ اللَّهُ عَلَیهِ عَقرَباً،فَلَدَغَتهُ،فَماتَ بادِیَ العَورَةِ 756 (الأمالی،صدوق:ص 221 ح 239، [1]روضة الواعظین:ص 204). [2]
754.الطبقات،خلیفة بن خیاط: محمّد بن اشعث بن قیس،مادرش امّ فَروه دختر ابو قُحافه،در سال 67 [هجری]،همراه مُصعَب،در دوران مختار،کشته شد. (3)
مُرّة بن مُنقِذ بن نُعمان عبدی،در جنگ جَمَل در سپاه امام علی علیه السلام بود؛امّا به تدریج،به صف دشمنان اهل بیت علیهم السلام پیوست و در حادثه کربلا،جزو سپاه عمر بن سعد بود.وی
1) (1)
2) (2) أقبَلَ رَجُلٌ آخَرُ مِن عَسکَرِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ،یُقالُ لَهُ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ بنِ قَیسٍ الکِندِیُّ،فَقالَ:یا حُسَینَ بنَ فاطِمَةَ،أیَّةُ حُرمَةٍ لَکَ مِن رَسولِ اللَّهِ لَیسَت لِغَیرِکَ؟فَتَلَا الحُسَینُ علیه السلام هذِهِ الآیَةَ: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ * ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ ) ،الآیَةَ.
3) (3) مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ بنِ قَیسِ،اُمُّهُ امُّ فَرْوَةَ بِنتِ أبی قُحافَةَ،قُتِلَ سَنَةَ سَبعٍ وسِتّینَ مَعَ مُصعَبٍ أیّامَ المُختارِ 757 (الطبقات لخلیفة بن خیاط:ص 246،تهذیب الکمال:ج 24 ص 496).
در شهادت علی اکبر علیه السلام،پسر نیکوخصال و رشید امام حسین علیه السلام،نقش اصلی را داشت.وقتی مُرّه،شجاعت علی اکبر علیه السلام و مهارت و شمشیر زدنش را در جنگ دید،در جایی کمین کرد و از پشت،با نیزه به او یورش آورد و دیگر دشمنان هم با شمشیرهایشان به او تاختند و او را به شهادت رساندند.
مُرّة بن مُنقِذ،در جریان قیام مختار،در خانهاش محاصره شد؛امّا با یک نیزه و اسب،از خانه بیرون آمد و خود را پس از درگیری با آنها،از محاصره رهانید و به مُصعَب بن زبیر پیوست.در این درگیری،دست چپ او آسیب دید و فلج شد.
755.تاریخ الطبری -به نقل از ابو جارود-:مختار،عبد اللَّه بن کامل را به سوی قاتل علی بن الحسین (علی اکبر) علیه السلام-که مردی دلیر و از قبیله عبد قیس،به نام مُرّة بن مُنقِذ عبدی بود-فرستاد.عبد اللَّه بن کامل،به سمت او آمد و خانهاش را محاصره کرد.او سوار بر اسبی چابک،با نیزهای از خانه بیرون آمد و عبید اللَّه بن ناجیه شِبامی را زد و او را انداخت؛امّا آسیبی به او نرسید.
عبد اللَّه بن کامل،او را با شمشیر میزد و او دست چپش را سپرِ خود،قرار داده بود.امّا شمشیر در (دست چپش) ماند و اسب،او را با شتاب،از معرکه بیرون برد و نجات یافت و به مُصعَب پیوست.پس از این ماجرا،دستش فلج گردید. (1)
وبَعَثَ المُختارُ إلی قاتِلِ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام،عَبدَ اللَّهِ بنَ کامِلٍ، [1]وهُوَ رَجُلٌ مِن عَبدِ القَیسِ یُقالُ لَهُ:مُرَّةُ بنُ مُنقِذِ بنِ النُّعمانِ العَبدِیُّ-وکانَ شُجاعاً-فَأَتاهُ ابنُ کامِلٍ، [2]فَأَحاطَ بِدارِهِ،فَخَرَجَ إلَیهِم وبِیَدِهِ الرُّمحُ،وهُوَ عَلی فَرَسٍ جَوادٍ،فَطَعَنَ عُبَیدَ اللَّهِ بنَ ناجِیَةَ الشِّبامِیَّ،فَصَرَعَهُ ولَم یَضُرَّهُ.
قالَ:ویَضرِبُهُ ابنُ کامِلٍ [3]بِالسَّیفِ،فَیَتَّقیهِ بِیَدِهِ الیُسری،فَأَسرَعَ فیهَا السَّیفُ،وتَمَطَّرَت بِهِ الفَرَسُ،فَأَفلَتَ ولَحِقَ بِمُصعَبٍ،وشَلَّت یَدُهُ بَعدَ ذلِکَ 758 (تاریخ الطبری:ج 6 ص 64؛ [4]ذوب النضّار:ص 119).
هانی بن ثُبَیت حَضرَمی،از جنگجویان لشکر عمر بن سعد بود.او را قاتل تعدادی از شهیدان کربلا،از جمله عبد اللَّه و جعفر،دو پسر برومند امیر مؤمنان علیه السلام،دانستهاند.
1) (1)
هانی بن ثُبَیت،از جمله ده نفری است که پس از شهادت امام حسین علیه السلام،درخواست عمر بن سعد را برای اسب تاختن بر پیکر پاک ایشان،اجابت کردند.او در غارت لباسهای امام علیه السلام و ادوات جنگی ایشان نیز مشارکت داشت.وی در«زیارت ناحیه»،به صراحت،لعن شده است.
با قیام مختار،هانی دستگیر شد و زیر پای اسبان سپاه مختار،به هلاکت رسید.
756.الملهوف: عمر بن سعد،در میان یارانش فریاد زد:چه کسی حاضر است بر پشت حسین،اسب بتازد؟
ده تن،اعلام آمادگی کردند و آنان،...هانی بن ثُبَیت حَضرَمی و اسَید بن مالک-که خداوند،لعنتشان کند-،بودند.آنان با سُمهای نعلشده اسبانشان بر بدن حسین علیه السلام تاختند تا این که پشت و سینهاش را خُرد کردند....
مختار،اینان را گرفت و دست و پاهایشان را با حلقههای آهنی بست و بر پشتشان اسب تاخت تا هلاک شدند. (1)
نادی عُمَرُ بنُ سَعدٍ فی أصحابِهِ:مَن یَنتَدِبُ لِلحُسَینِ فَیوطِئَ الخَیلَ ظَهرَهُ؟فَانتَدَبَ مِنهُم عَشَرَةٌ،وهُم:...هانِیءَ بنُ ثُبَیتٍ الحَضرَمِیُّ واُسَیدُ بنُ مالِکٍ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَداسُوا الحُسَینَ علیه السلام بِحَوافِرِ خَیلِهِم،حَتّی رَضّوا ظَهرَهُ وصَدرَهُ....
وهؤُلاءِ أخَذَهُمُ المُختارُ،فَشَدَّ أیدِیَهُم وأرجُلَهُم بِسِکَکِ الحَدیدِ،وأوطَأَ الخَیلَ ظُهورَهُم حَتّی هَلَکوا 759 (الملهوف:ص 182،مثیر الأحزان:ص 78).
757.تاریخ دمشق -به نقل از ابو نضر جَرمی-:مردی بدریخت و کور را دیدم.از او سبب کور شدنش را پرسیدم.گفت:من از اعضای لشکر عمر بن سعد بودم.وقتی شب فرا رسید،خوابیدم و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را در خواب دیدم که در برابرش،تشتی از خون بود و پَری خونآلود که برای یاران عمر بن سعد،برده میشد و عمر بن سعد،آن پَر را میگرفت و با آن،در میان دو چشم سپاهیانش،علامت میکشید.آن گاه مرا آوردند.
1) (1)
گفتم:ای پیامبر خدا ! به خدا سوگند،نه شمشیری زدم،نه نیزهای و نه تیری.
فرمود:«آیا بر تعداد دشمنان ما نیفزودی؟»،آن گاه،انگشت اشاره و وسطیِ خود را در خون کرد و آن دو را به سوی چشمان من،بالا آورد.چون صبح شد،دیدم که بیناییام از دست رفته است. (1)
رَأَیتُ رَجُلاً سَمجَ العَمی،فَسَأَلَتُهُ عَن سَبَبِ ذَهابِ بَصَرِهِ،فَقالَ:کُنتُ مِمَّن حَضَرَ عَسکَرَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ،فَلَمّا جاءَ اللَّیلُ رَقَدتُ،فَرَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فِی المَنامِ وبَینَ یَدَیهِ طَستٌ فیها دَمٌ،وریشَةٌ فِی الدَّمِ،وهُوَ یُؤتی بِأَصحابِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ،فَیَأخُذُ الرّیشَةَ،فَیَخُطُّ بِها بَینَ أعیُنِهِم،فَاُتِیَ بی،فَقُلتُ:یا رَسولَ اللَّهِ،وَاللَّهِ ما ضَرَبتُ بِسَیفٍ،ولا طَعَنتُ بِرُمحٍ،ولا رَمَیتُ بِسَهمٍ.
قالَ:أفَلَم تُکَثِّر عَدُوَّنا؟! فَأَدخَلَ إصبَعَهُ فِی الدَّمِ-السَّبّابَةَ وَالوُسطی-وأهوی بِهِما إلی عَینی،فَأَصبَحتُ وقَد ذَهَبَ بَصَری 760 (تاریخ دمشق:ج 14 ص 259،المناقب،ابن مغازلی:ص 405 ح 459).
758.ثواب الأعمال: قاسم بن اصبغ بن نُباته گفت:مردی سیاهچهره از بنی دارِم-که در کشتن حسین علیه السلام حضور داشت-،پیش ما آمد،در حالی که [پیشتر] مردی زیبارو و سفید بود.به وی گفتم:نزدیک بود به جهت تغییر رنگ چهرهات،تو را نشناسم!
گفت:من مردی از یاران حسین را-که چهرهای سفید داشت و اثر سجده بر پیشانیاش بود-،کُشتم و سرش را هم آوردم [و تغییر یافتن رنگ چهرهام،به خاطر آن است].
قاسم گفت:[پس از شهادت حسین علیه السلام و یارانش،] او را بر اسبی چموش دیدم که سر [آن شهید] را بر سینه اسب،آویزان کرده بود و به زانوهای آن حیوان میرسید.به پدرم گفتم:ای کاش آن سر را اندکی بالا میبرد ! نمیبینی که اسب با دستهایش،با آن سر،چه میکند؟
به من گفت:پسرم ! آنچه بر سرِ [خودِ] او خواهد آمد،بسیار بدتر است !
1) (1)
مردِ دارِمی به من خبر داد و گفت:از آن هنگام که وی را کشتهام،تا کنون،خوابم نبرده است،مگر این به خوابم میآید و شانههایم را میگیرد و مرا راه میبَرد و میگوید:«برو»و مرا به سوی جهنّم میبَرد و در آن،پرتاب میکند،تا این که صبح میشود.
کنیز او،این را شنید و گفت:از فریادش نمیگذارد شبها لحظهای بخوابیم !
[قاسم] گفت:با گروهی از جوانان محلّه،نزد زنش رفتیم و از حال او پرسیدیم.گفت:او خودش،خودش را هلاک ساخت و به شما،راست گفته است. (1)
قَدِمَ عَلَینا رَجُلٌ مِن بَنی دارِمٍ مِمَّن شَهِدَ قَتلَ الحُسَینِ علیه السلام مُسوَدَّ الوَجهِ،وکانَ رَجُلاً جَمیلاً شَدیدَ البَیاضِ،فَقُلتُ لَهُ:ما کِدتُ أعرِفُکَ لِتَغَیُّرِ لَونِکَ !
فَقالَ:قَتَلتُ رَجُلاً مِن أصحابِ الحُسَینِ أبیَضَ بَینَ عَینَیهِ أثَرُ السُّجودِ،وجِئتُ بِرَأسِهِ.
فَقالَ القاسِمُ:لَقَد رَأَیتُهُ عَلی فَرَسٍ لَهُ مَرِحاً،وقَد عَلَّقَ الرَّأسَ بِلَبانِها،وهُوَ یُصیبُ رُکبَتَیها،قالَ:فَقُلتُ لِأَبی:لَو أنَّهُ رَفَعَ الرَّأسَ قَلیلاً،أما تَری ما تَصنَعُ بِهِ الفَرَسُ بِیَدَیها؟فَقالَ لی:یا بُنَیَّ ما یُصنَعُ بِهِ أشَدُّ،لَقَد حَدَّثَنی فَقالَ:ما نِمتُ لَیلَةً مُنذُ قَتَلتُهُ إلّا أتانی فی مَنامی،حَتّی یَأخُذُ بِکَتِفی،فَیَقودُنی،ویَقولُ:اِنطَلِق،فَیَنطَلِقُ بی إلی جَهَنَّمَ،فَیَقذِفُ بی فیها حَتّی اصبِحَ.
قالَ:فَسَمِعَت بِذلِکَ جارَةٌ لَهُ،فَقالَت:ما یَدَعُنا نَنامُ شَیئاً مِنَ اللَّیلِ مِن صِیاحِهِ.
قالَ:فَقُمتُ فی شَبابٍ مِنَ الحَیِّ،فَأَتَینَا امرَأَتَهُ،فَسَأَلناها،فَقالَت:قَد أبدی عَلی نَفسِهِ،قَد صَدَقَکُم 761 (ثواب الأعمال:ص 259 الرقم 8،بحار الأنوار:ج 45 ص 308). [1]
759.تاریخ الطبری -به نقل از سعد بن عبیده-:دو نوجوانِ آنها (کاروان اسیران کربلا)-که فرزند عبد اللَّه بن جعفر یا نوه جعفر بودند-فرار کردند و پیش مردی از قبیله طَی آمدند و به او پناه آوردند.او گردن آن دو را زد و سرهایشان را آورد و نزد ابن زیاد گذاشت.ابن زیاد،گردن آن مرد را زد و دستور داد خانهاش را ویران کردند. (2)
1) (1)
2) (2) اِنطَلَقَ غُلامانِ مِنهُم-لِعَبدِ اللَّهِ بنِ جَعفَرٍ،أوِ ابنِ ابنِ جَعفَرٍ-فَأَتَیا رَجُلاً مِن طَیِّئٍ،فَلَجَآ إلَیهِ،فَضَرَبَ أعناقَهُما،وجاءَ بِرُؤوسِهِما حَتّی وَضَعَهُما بَینَ یَدَیِ ابنِ زِیادٍ؛قالَ:فَهَمَّ بِضَربِ عُنُقِهِ،وأمَرَ بِدارِهِ،فَهُدِّمَت 762 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 393، [2]أنساب الأشراف:ج 3 ص 424 ). [3]
760.تاریخ دمشق -به نقل از فضل بن زبیر-:کنار مردی نشسته بودم که مردی دیگر آمد و کنار او نشست و بویش،همانند بوی قطران (1)
قطران،روغن مخصوصی است که نوع گیاهی آن،از درخت عَرعَر گرفته میشود و با آن،محلّ گریِ شتر را چرب و ضدّ عفونی میکنند تا بهبود یابد (مجمع البحرین:ج 3 ص 1493 مادّه«قطر»).[گفتنی است:در گذشته،نوعی درخت سَروِ کوهی (ناژ) را«عَرعَر»مینامیدند که از شیره و صَمغ آن،قطرانْ گرفته میشد و با درخت عرعر امروزی (یا همان«آلان») متفاوت است (ر.ک:لغتنامه دهخدا:ذیل«عرعر»و«قطران»)].
بود.این مرد به او گفت:آقا ! قَطرانفروشی؟او گفت:من هرگز قطران نفروختهام.
این مرد از او پرسید:پس این بوی چیست؟
او گفت:من جزو لشکر عمر بن سعد بودم و به آنها میخهای آهنی میفروختم.وقتی شب فرا رسید،خوابیدم و در خواب،پیامبر خدا را به همراه علی دیدم و علی،یارانِ کشته شده حسین را آب میداد.به ایشان گفتم:به من هم آب بده.
امّا او،خودداری کرد.گفتم:ای پیامبر خدا ! به او دستور بده که به من هم آب بدهد.
فرمود:«تو از کسانی نیستی که به دشمن ما کمک کردی؟».
گفتم:ای پیامبر خدا ! به خدا سوگند،من شمشیری نزدم،نیزهای نکوبیدم و تیری پرتاب نکردم و فقط به آنها میخهای آهنی میفروختم.
فرمود:«ای علی ! به او آب بده».
علی ظرفی پُر از قَطْران به من داد و من از آن نوشیدم و از آن پس،مدّتی قطرانْ
1) (1)
ادرار میکردم.بعد،ادرارِ قطران،بند آمد؛ولی بویش در بدنم ماند. (1)
کُنتُ جالِساً عِندَ شَخصٍ،فَأَقبَلَ رَجُلٌ فَجَلَسَ إلَیهِ،رائِحَتُهُ رائِحَةُ القَطِرانِ،فَقالَ لَهُ:یا هذا،أتَبیعُ القَطِرانَ؟قالَ:ما بِعتُهُ قَطُّ،قالَ:فَما هذِهِ الرّائِحَةُ؟
قالَ:کُنتُ مِمَّن شَهِدَ عَسکَرَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ،وکُنتُ أبیعُهُم أوتادَ الحَدیدِ،فَلَمّا جَنَّ عَلَیَّ اللَّیلُ رَقَدتُ،فَرَأَیتُ فی نَومی رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله ومَعَهُ عَلِیٌّ،وعَلِیٌّ یَسقِی القَتلی مِن أصحابِ الحُسَینِ،فَقُلتُ لَهُ:اِسقِنی،فَأَبی،فَقُلتُ:یا رَسولَ اللَّهِ مُرهُ یَسقینی.
فَقالَ:ألَستَ مِمَّن عاوَنَ عَلَینا؟فَقُلتُ:یا رَسولَ اللَّهِ،وَاللَّهِ ما ضَرَبتُ بِسَیفٍ،ولا طَعَنتُ بِرُمحٍ،ولا رَمَیتُ بِسَهمٍ،ولکِنّی کُنتُ أبیعُهُم أوتادَ الحَدیدِ،فَقالَ:یا عَلِیُّ اسقِهِ،فَناوَلَنی قَعباً مَملوءاً قَطِراناً،فَشَرِبتُ مِنهُ قَطِراناً،ولَم أزَل أبولُ القَطِرانَ أیّاماً،ثُمَّ انقَطَعَ ذلِکَ البَولُ عَنّی،وبَقِیَتِ الرّائِحَةُ فی جِسمی 763 (تاریخ دمشق:ج 14 ص 258.نیز،ر.ک:المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 59). [1]
ر.ک:دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج 9 ص 147 (بخش دهم/فصل ششم/سرانجام کسانی که در کشتن امام حسین علیه السلام و یارانش نقش داشتند)
1) (1)
یکی از مسائل بسیار مهم و قابل تأمّلِ واقعه عاشورا-که برای همه،بویژه برای ستمگران و جنایتکاران تاریخ،عبرتآموز و تنبّهآفرین است-سرنوشت کسانی است که با امام حسین علیه السلام جنگیدند و یا ایشان را در برابر دشمن،تنها گذاشتند و یاری ننمودند.آنان،نه تنها در آخرت،به میزان جرم خود،مجازات خواهند شد،بلکه بخشی از کیفر آنها در همین جهان،دامنگیرشان گردید.
پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله سالها پیش از واقعه عاشورا،چنین رویداد هولناکی را میدید و بر پایه روایتی،کسانی را که با امام حسین علیه السلام جنگیدند یا او را یاری نکردند،بدین سان نفرین فرمود:
اللَّهُمَّ اخْذُل مَن خَذَلَهُ،وَ اقتُل مَن قَتَلَهُ،وَ اذبَح مَن ذَبَحَهُ،وَ لا تُمَتِّعهُ بِما طَلَبَ (1)
کامل الزیارات:ص 131 ح 149. [1]
.بار خدایا ! هر که او را بی یاور گذاشت،بییاورش بگذار و قاتل او را بکُش،و کسی را که سر او را بُرید،ذبح کن و خواستش را برآورده مکن.
نفرین پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله مستجاب شد و همه کسانی که به گونهای در فاجعه خونبار کربلا
1) (1)
نقش داشتند (چه کسانی که رو در رو با امام حسین علیه السلام جنگیدند و چه کسانی که با یاری نکردن امام علیه السلام،غیر مستقیم در این حادثه دردناک شریک بودند)،مجازات شدند.
نخستین موج رویداد عاشورا،تنها سه سال پس از آن،پدیدار شد و موجب زوال حکومت خاندان ابو سفیان گردید.نقش این فاجعه در افول قدرت این خاندان،به قدری روشن بود که عبد الملک بن مروان،با این که خود،میراثخوار حکومتِ آنان بود،پس از رسیدن به قدرت،رسماً به این واقعیتْ اعتراف کرد و به حَجّاج بن یوسف نوشت:
مرا از ریختن خون فرزندان عبد المطّلب،دور بدار،که در آنها راه نجاتی از جنگ نیست.من،فرزندان حَرب را دیدم که وقتی حسین بن علی را کُشتند،پادشاهی را از دست دادند (1)
العقد الفرید:ج 3 ص 382،المحاسن و المساوئ:ص 55،جواهر المطالب:ج 2 ص 278.
.عبد اللَّه بن بدر خَطْمی،از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله روایت کرده است که فرمود:
مَن أحَبَّ أن یُبارَکَ فی أجَلِهِ،وَ أن یُمَتَّعَ بِما خَوَّلَهُ اللَّهُ تَعالی فَلیَخلُفنی فی أهلی خِلافَةً حَسَنَةً،وَ مَن لَم یَخلُفنی فیهِم بُتِکَ عُمُرُهُ،وَ وَرَدَ عَلَیَّ یَومَ القِیامَةِ مُسوَدّاً وَجهُهُ (2).
هر کس علاقهمند است که عمرش طولانی شود و از آنچه خداوند متعالْ نصیب او کرده،بهره ببرد،جانشینی خوب برای من در خانوادهام باشد،و هر کس جانشینی مرا در خانوادهام به عهده نگیرد،عمرش کوتاه میشود و در قیامت،روسیاه نزد من میآید.
عبد اللَّه،سپس میگوید:همان گونه شد که پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله فرموده بود.یزید بن معاویه،جانشین خوبی برای خانواده پیامبر نبود و عمرش نیز کوتاه شد و پس از شهادت امام حسین علیه السلام مدّت کمی زنده بود و همین طور عبید اللَّه بن زیاد-که خدا،هر دوی آنها را لعنت کند-.
یزید،در 38 سالگی هلاک شد و ابن زیاد،در 28 یا 34 سالگی کشته شد.همچنین،بر پایه گزارشهای معتبر جنایتکاران کربلا به انواع بیماریهای خطرناک (مانند:جنون،جُذام و پیسی) مبتلا شدند.
ابن کثیر تصریح میکند که بیشتر گزارشهایی که بر سرنوشت شوم فاجعهآفرینان کربلا دلالت دارند،صحیح اند:
اخباری که درباره گرفتار شدن قاتلان حسین علیه السلام روایت شده،بیشترشان درست اند؛چه این که کمتر کسی از آنها که در کشتن او شرکت کردند،از آسیب و درد در همین دنیا،در امان مانْدند،و از دنیا نرفتند،مگر این که به بیماری مبتلا شدند،و بیشتر آنها دیوانه شدند. (1)
البدایة و النهایة:ج 8 ص 201.
بسیاری از کسانی که در فاجعه کربلا نقش داشتند،در قیام مختار،دستگیر و اعدام شدند.یعقوبی،در این باره مینویسد:
مختار،قاتلان حسین علیه السلام را تعقیب کرد و جمع فراوانی از آنها را کُشت،به گونهای که کمتر کسی از آنها زنده ماند (2).
در فاجعه کربلا،نه تنها کسانی که به طور مستقیم در آن نقش داشتند،کیفر طبیعیِ کردار زشت خود را پیش از مجازات آخرت،در دنیا دیدند؛بلکه کسانی که با یاری
نرساندن به امام حسین علیه السلام به طور غیر مستقیم در این فاجعه اثرگذار بودند،نیز به گونهای گرفتار عقوبتهای دنیوی شدند.برخی از آنها توبه کردند و«نهضت توّابین»را پدید آوردند و در این راه،کشته شدند و شمار دیگری،گرفتار حکومت مستبدّ حَجّاج بن یوسف گردیدند؛همان حکومتی که امام علی علیه السلام آن را برای مردمی که از یاری کردن ایشان امتناع میکردند،پیشگویی کرده بود.در نهجالبلاغه آمده که امام علیه السلام خطاب به آنها فرمود:
أما وَاللَّهِ لَیُسَلَّطَنَّ عَلَیکُم غُلامُ ثَقیفٍ الذَّیّالُ المَیّالُ،یَأکُلُ خَضِرَتَکُم،وَ یُذیبُ شَحمَتَکُم،إیهٍ أبا وَذحَةَ (1)
نهج البلاغة:خطبه 116. [1]
.به خداوند سوگند که جوانی ثَقَفی (حَجّاج) بر شما تسلّط خواهد یافت؛متکبّر و منحرفی که سبزههای (داراییهای) شما را میخورد،و پیههایتان را آب میکند ! بس کن،ابو وَذحه (2).
آری ! مردمی که از یاری رساندن به کسانی چون امام علی،امام حسن و امام حسین علیهم السلام امتناع ورزند،سزاوار سلطه یافتن حَجّاج بن یوسف بر خویشاند.
در سال 75 هجری،یعنی چهارده سال پس از فاجعه کربلا،این پیشگویی امام علی علیه السلام تحقّق یافت.حَجّاج،در طول حکومتش،صد و بیست هزار نفر را کُشت (3)و هشتاد هزار نفر را-که سی هزار نفر از آنها زن بودند-به زندان انداخت. (4)
احادیث مربوط به شدّت کیفر (مجازاتِ) قاتلان امام حسین علیه السلام و یاران ایشان،
1) (1)
2) (2) وَذحَه:جُعَل؛سِرگینْچرخان.ابو وَذحه،کُنیهای است که بعدها،حَجّاج،به آن،شهرت یافت و اشاره است به داستان حَجّاج و وَذْحه که روزی،وی نشسته بود و وذحهای با زحمت،پِشکِلی را میغلتانْد و به جانب او میآمد.حَجّاج گفت:این،سوسکی از سوسکهای شیطان است.
3) (3) سنن الترمذی:ج 4 ص 499 ش 2220،تهذیب التهذیب:ج 1 ص 510.
4) (4) تاریخ دمشق:ج 12 ص 185،تاریخ الإسلام:ج 6 ص 323. [2]
بسیارند که در این جا تنها به ذکر دو نمونه بسنده میکنیم:
شیخ صدوق از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله روایت کرده است که فرمود:
إنَّ فِی النّارِ مَنزِلَةً لَم یَکُن یَستَحِقُّها أحَدٌ مِنَ النّاسِ إلّا بِقَتلِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ-صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیهِما-وَ یَحیَی بنِ زَکَرِیّا علیه السلام (1)
ثواب الأعمال:ص 257 ح 2،بحار الأنوار:ج 44 ص 301 ح 9. [1]
.در جهنّم،جایگاهی است که بر هیچ کس روا نخواهد بود،جز با کشتن حسین بن علی-درود خدا بر آن دو-و یحیی بن زکریا علیه السلام.
ابن عساکر نیز از جابر بن عبد اللَّه نقل میکند که وقتی پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله قاتل امام حسین علیه السلام را لعنت کرد و وی در باره قاتل ایشان پرسید،پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در پاسخ فرمود:
رَجُلٌ مِن امَّتی یُبغِضُ عِترَتی،لا تَنالُهُ شَفاعَتی،کَأَنَّ بِنَفسِهِ بَینَ أطباقِ النّیرانِ یَرسبُ تارَةً وَیَطفو اخری،وَ إنَّ جَوفَهُ لَیقولُ:غقّ غقّ (2).
کسی از امّت من که با خاندانم دشمنی ورزد،از شفاعت من برخوردار نخواهد شد،گویی اوست که میان طبقات آتش،بالا و پایین میرود و از درونش،صدای غُلغل جوشیدن میآید.
فصل یکم:سوگواری
فصل دوم:مصیبتخوانی برای امام حسین علیه السلام
فصل سوم:اهمّیت و آداب روز عاشورا
فصل چهارم:گریستن و گریاندن بر سیّد الشهدا علیه السلام و یارانش
فصل پنجم:دو زیارت منسوب به ناحیه مقدّسه
761.فضل زیارة الحسین علیه السلام -به نقل از ابو حمزه،از امام باقر علیه السلام،پس از آن که آیه (ما فرستادگانمان را و کسانی را که ایمان آوردهاند،در زندگی دنیا و روزی که شاهدان بر میخیزند،یاری میکنیم» (1)
سوره غافر:آیه 51.
را تلاوت فرمود-:حسین بن علی علیه السلام از آنهاست.به خدا سوگند،گریه شما بر حسین علیه السلام و بازگوییِ ماجرایی که بر ایشان گذشت،و زیارت قبر ایشان،پیروزیای برای شما در دنیاست.پس مژده بر شما که با او،در کنار پیامبر خدا علیه السلام خواهید بود! (2)762.کامل الزیارات -به نقل از عبد اللَّه بن حمّاد بصری-:امام صادق علیه السلام به من فرمود:«در نزد شما (یا فرمود:در نزدیکی شما)،فضیلتی است که همانند آن را به هیچ کس ندادهاند و گمان نمیکنم تمام حقیقتِ آن را بشناسید و آن را پاس بدارید و برای آن،اقدامی کنید.آن فضیلت،صاحبان ویژهای دارد که به آن اختصاص یافتهاند،بدون حرکت و بدون
1) (1)
2) (2) -أنَّهُ لَمّا تَلا هذِهِ الآیَةَ: «إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ) قالَ-:الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام مِنهُم،ووَاللَّهِ،إنَّ بُکاکُم عَلَیهِ،وحَدیثَکُم بِما جَری عَلَیهِ،وزِیارَتَکُم قَبرَهُ،نُصرَةٌ لَکُم فِی الدُّنیا،فَأَبشِروا فَإِنَّکُم مَعَهُ فی جِوارِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله 764 (فضل زیارة الحسین علیه السلام:ص 48 ح 25). [1]
[صَرف] نیرویی از سوی آنها،و این از جانب خدا به آنان داده شده است.خوشبختی و رحمت و رأفت و پیشکشی است که خدا برایشان در نظر گرفته است».
گفتم:فدایت گردم ! این چیست که آن را تعریف میکنی،ولی نامش را نمیبری؟
فرمود:«زیارت جدّم حسین بن علی علیه السلام،که در سرزمینی بیگانه،غریب افتاده است.هر که او را زیارت کند،برایش میگِرید و هر که زیارتش نکند،برایش اندوهگین میشود و هر که در محضرش نباشد،برایش میسوزد و هر که به قبر پسرش در پایین پایش نظر بیندازد،رحمش میآید...».
آن گاه فرمود:«به من خبر رسیده که گروهی،از اطراف کوفه و کسانی از غیر آن،کنار قبر ایشان میآیند و نیز زنانی که شیون سر میدهند،و این،در نیمه شعبان است.پس در میان آنان،قاریای قرآن میخواند و قصّهگویی،ماجرای کربلا را میگوید و عدّهای،ناله سر میدهند،و برخی مرثیهسرایی میکنند».
به ایشان گفتم:فدایت گردم ! آری.برخی از چیزهایی که گفتی،شاهد بودهام.
فرمود:«ستایش،خدایی راست که در میان مردم،کسانی را قرار داد که به سوی ما میآیند و ما را میستایند و برایمان مرثیهسرایی میکنند،و نیز کسانی را از خویشان ما و غیر خویشان ما قرار داد که به دشمنان ما طعنه میزنند و آنان را باطل میدانند و کارشان را زشت میشمارند!». (1)
قالَ لی:إنَّ عِندَکُم-أو قالَ:فی قُربِکُم-لَفَضیلَةً ما اوتِیَ أحَدٌ مِثلَها،وما أحسَبُکُم تَعرِفونَها کُنهَ مَعرِفَتِها،ولا تُحافِظونَ عَلَیها ولا عَلَی القِیامِ بِها،وأنَّ لَها لَأَهلاً خاصَّةً قَد سُمّوا لَها،واُعطوها بِلا حَولٍ مِنهُم ولا قُوَّةٍ،إلّا ما کانَ مِن صُنعِ اللَّهِ لَهُم،وسَعادَةٍ حَباهُمُ اللَّهُ بِها،ورَحمَةٍ ورَأفَةٍ وتَقَدُّمٍ.
قُلتُ:جُعِلتُ فِداکَ،وما هذَا الَّذی وَصَفتَ ولَم تُسَمِّهِ؟
قالَ:زِیارَةُ جَدِّیَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیهما السلام،فَإِنَّهُ غَریبٌ بِأَرضِ غُربَةٍ،یَبکیهِ مَن زارَهُ،ویَحزَنُ لَهُ مَن لَم یَزُرهُ،ویَحتَرِقُ لَهُ مَن لَم یَشهَدهُ،ویَرحَمُهُ مَن نَظَرَ إلی قَبرِ ابنِهِ عِندَ رِجلِهِ...
ثُمَّ قالَ:بَلَغَنی أنَّ قَوماً یَأتونَهُ مِن نَواحِی الکوفَةِ وناساً مِن غَیرِهِم،ونِساءً یَندُبنَهُ،وذلِکَ فِی النِّصفِ مِن شَعبانَ،فَمِن بَینِ قارِئٍ یَقرَأُ،وقاصٍّ یَقُصُّ،ونادِبٍ یَندُبُ،وقائِلٍ یَقولُ المَراثِیَ،فَقُلتُ لَهُ:نَعَم،جُعِلتُ فِداکَ،قَد شَهِدتُ بَعضَ ما تَصِفُ.
فَقالَ:الحَمدُ للَّهِِ الَّذی جَعَلَ فِی النّاسِ مَن یَفِدُ إلَینا ویَمدَحُنا ویَرثی لَنا،وجَعَلَ عَدُوَّنا مَن یَطعُنُ عَلَیهِم مِن قَرابَتِنا،وغَیرِهِم یَهدُرونَهُم ویُقَبِّحونَ ما یَصنَعونَ 765 (کامل الزیارات:ص 537 ح 829، [1]بحار الأنوار:ج 101 ص 74 ح 21). [2]
1) (1)
763.الکافی -به نقل از معاویة بن وَهْب-:از امام صادق علیه السلام اجازه ورود خواستم.به من گفته شد:وارد شو.
من وارد شدم و دیدم که ایشان در حال نماز گزاردن در جایگاه نمازش در خانهاش است.نشستم تا نمازش را به پایان رساند.شنیدم که با پروردگارش چنین راز و نیاز میگفت:«ای آن که ما را بر کرامت و وصایت،مخصوص گردانیدی و به ما وعده شفاعت دادی و علمِ گذشته و آینده را به ما عطا فرمودی و دلهای مردم را به سوی ما،متمایل نمودی! مرا بیامرز،و نیز برادرانم و زائران قبر ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام را که مالشان را هزینه کردهاند،و تنشان را به حرکت در آوردهاند،به جهت علاقهمندی به احسان ما و امید به آنچه در صِله ما نزد توست،و شادمانیای که به پیامبرت-که درودهای تو بر او و خاندانش باد-دادند،و به جهت پاسخ گفتن به فرمان ما و نیز غیظی که به دشمنانمان وارد کردند و با آن،طالب خشنودی تو بودند.
پس،از جانب ما رضوان را به آنان پاداش ده و در شب و روز،آنان را محافظت فرما و برای خاندان و فرزندانی که بر جا گذاشتهاند،بهترین جانشین باش،و همراهیشان کن و از شرّ هر زورگوی کینهجو و هر آفریده ناتوان و توانمندت،و از شرّ شیطانهای انس و جن،کفایتشان نما و به آنان در دوری از کاشانهشان،به خاطر آن که ما را بر فرزندان و خانواده و خویشانشان ترجیح دادهاند،بیشتر از آنچه از تو خواستهاند،عطا کن.
خداوندا ! دشمنان ما،حرکت آنان را [برای زیارت ما] بر ایشان عیب شمردند؛ولی این،آنها را از آمدن به سوی ما،باز نداشت و باز هم به خاطر مخالفت با مخالفان ما [به سوی ما آمدند].پس بر آن چهرههایی که خورشید،دگرگونشان کرد،رحم آور و
بر آن گونههایی که به سوی قبر ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام در رفت و آمدند،رحم کن و بر آن چشمهایی که اشکشان از سرِ دلسوزی بر ما روان شده،رحم کن و بر آن دلهایی که برای ما بیتاب شده و سوختهاند،رحم نما و بر شیونهایی که برای ما بلند گردیدهاند،رحم آور.
خداوندا ! این جانها و این بدنها را به تو میسپارم تا آنان را در روز تشنگی،در کنار حوض [کوثر] در یابیم».
او همچنان در حال سجده بود و این دعا را زمزمه میکرد. (1)
اِستَأذَنتُ عَلی أبی عَبدِ اللَّهِ علیه السلام فَقیلَ لی:اُدخُل،فَدَخَلتُ فَوَجَدتُهُ فی مُصَلّاهُ فی بَیتِهِ،فَجَلَستُ حَتّی قَضی صَلاتَهُ،فَسَمِعتُهُ وهُوَ یُناجی رَبَّهُ ویَقولُ:
یا مَن خَصَّنا بِالکَرامَةِ،وخَصَّنا بِالوَصِیَّةِ،ووَعَدَنَا الشَّفاعَةَ،وأعطانا عِلمَ ما مَضی وما بَقِیَ،وجَعَلَ أفئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهوی إلَینا،اغفِر لی ولِإِخوانی ولِزُوّارِ قَبرِ أبی عَبدِ اللَّهِ الحُسَینِ علیه السلام،الَّذینَ أنفَقوا أموالَهُم،وأشخَصوا أبدانَهُم رَغبَةً فی بِرِّنا،ورَجاءً لِما عِندَکَ فی صِلَتِنا،وسُروراً أدخَلوهُ عَلی نَبِیِّکَ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وآلِهِ،وإجابَةً مِنهُم لِأَمرِنا،وغَیظاً أدخَلوهُ عَلی عَدُوِّنا،أرادوا بِذلِکَ رِضاکَ،فَکافِهِم عَنّا بِالرِّضوانِ،وَاکلَأهُم بِاللَّیلِ وَالنَّهارِ،وَاخلُف عَلی أهالیهِم وأولادِهِمُ الَّذینَ خُلِّفوا بِأَحسَنِ الخَلَفِ،وَاصحَبهُم وَاکفِهِم شَرَّ کُلِّ جَبّارٍ عَنیدٍ،وکُلِّ ضَعیفٍ مِن خَلقِکَ أو شَدیدٍ،وشَرَّ شَیاطینِ الإِنسِ وَالجِنِّ،وأعطِهِم أفضَلَ ما أمَّلوا مِنکَ فی غُربَتِهِم عَن أوطانِهِم،وما آثَرونا بِهِ عَلی أبنائِهِم وأهالیهِم وقَراباتِهِم.
اللَّهُمَّ إنَّ أعداءَنا عابوا عَلَیهِم خُروجَهُم،فَلَم یَنهَهُم ذلِکَ عَنِ الشُّخوصِ إلَینا،وخِلافاً مِنهُم عَلی مَن خالَفَنا،فَارحَم تِلکَ الوُجوهَ الَّتی قَد غَیَّرَتهَا الشَّمسُ،وَارحَم تِلکَ الخُدودَ الَّتی تَقَلَّبَت عَلی حُفرَةِ أبی عَبدِ اللَّهِ علیه السلام،وَارحَم تِلکَ الأَعیُنَ الَّتی جَرَت دُموعُها رَحمَةً لَنا،وَارحَم تِلکَ القُلوبَ الَّتی جَزِعَت وَاحتَرَقَت لَنا،وَارحَمِ الصَّرخَةَ الَّتی کانَت لَنا،اللَّهُمَّ إنّی أستَودِعُکَ تِلکَ الأَنفُسَ وتِلکَ الأَبدانَ حَتّی نُوافِیَهُم عَلَی الحَوضِ یَومَ العَطَشِ.
فَما زالَ وهُوَ ساجِدٌ یَدعو بِهذَا الدُّعاءِ 766 (الکافی:ج 4 ص 582 ح 11، [1]ثواب الأعمال:ص 120 ح 44).
764.ثواب الأعمال -به نقل از محمّد بن سِنان،از برخی راویان شیعه،از امام صادق علیه السلام-:پیامبر خدا علیه السلام فرمود:«وقتی روز قیامت میشود،خیمهای از نور برای فاطمه بر پا میگردد و حسین،سر [بُریده] خود را پیشاپیشِ دست او میآورد و وقتی فاطمه آن را میبیند،نالهای بلند،سر میدهد و کسی از فرشتگان مقرّب و پیامبران مُرسَل و بندگان
1) (1)
مؤمن نمیمانَد،مگر این که برای [ناراحتی] فاطمه میگِرید...».
خداوند،شیعیان ما را رحمت کند ! به خدا سوگند،آنان،حقیقتاً مؤمن اند.به خدا سوگند،آنان در اندوه و حسرتی مدام،در عزای ما شرکت میکنند. (1)
قالَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله:إذا کانَ یَومُ القِیامَةِ نُصِبَ لِفاطِمَةَ علیها السلام قُبَّةٌ مِن نورٍ،وأقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام رَأسُهُ عَلی یَدِهِ،فَإِذا رَأَتهُ شَهِقَت شَهقَةً لا یَبقی فِی الجَمعِ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ ولا نَبِیٌّ مُرسَلٌ ولا عَبدٌ مُؤمِنٌ إلّا بَکی لَها...
ثُمَّ قالَ أبو عَبدِ اللَّهِ علیه السلام:رَحِمَ اللَّهُ شیعَتَنا،شیعَتُنا-وَاللَّهِ-هُمُ المُؤمِنونَ،فَقَد-وَاللَّهِ-شَرِکونا فِی المُصیبَةِ بِطولِ الحُزنِ وَالحَسرَةِ 767 (ثواب الأعمال:ص 257 ح 3، [1]الملهوف:ص184).
765.الأمالی،صدوق -به نقل از ابراهیم بن ابی محمود،از امام رضا علیه السلام-:محرّم،ماهی است که در دوران جاهلی،مردم،جنگ را در آن،تحریم میکردند؛امّا ریختن خون ما را در آن،روا شمردند و حرمت ما را شکستند و فرزندان و زنان ما را به اسارت بردند و در خیمه و خرگاه ما،آتش بر افروختند و هر چه داشتیم،به غارت بردند و حرمت پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را در حقّ ما رعایت نکردند.
روز حسین علیه السلام،پلکهای ما را زخمی کرد و اشکمان را جاری ساخت و عزیز ما را ذلیل کرد و در سرزمین کَرْب (اندوه) و بلا (گرفتاری)،اندوه و گرفتاری برایمان به ارمغان آورد.پس تا روز قیامت،باید گریه کنندگان بر کسی مانند حسین علیه السلام بگِریند،که گریه،گناهان بزرگ را میریزد.
پدرم-که درودهای خدا بر او باد-وقتی ماه محرّم میرسید،خندان دیده نمیشد و اندوه،بر او چیره میشد تا این ده روز به پایان برسد.وقتی روز دهم میرسید،آن روز،روز عزا و اندوه و گریهاش بود و میفرمود:«این،همان روزی است که حسین-که درودهای خدا بر او باد-در آن،کشته شد». (2)
766.عیون أخبار الرضا علیه السلام -به نقل از ریّان بن شَبیب-:در روز اوّل محرّم،بر امام رضا علیه السلام وارد شدم.فرمود:«ای پسر شَبیب ! آیا روزهای؟».
گفتم:نه.
فرمود:«این،همان روزی است که در آن،زکریّا علیه السلام،پروردگارش عزّوجلّ را خواند و گفت:«پروردگارا ! از جانب خود،نسلی پاک به من عطا کن،که تو همانا شنوای دعایی» (1).
خداوند،دعایش را به اجابت رسانْد و به فرشتگان،دستور داد که به زکریّا علیه السلام ندا در دهند،«در حالی که در محراب به نماز ایستاده بود:خداوند،تو را به یحیی مژده میدهد!» (2).
پس هر کس امروز را روزه بگیرد و آن گاه،خداوند عزّوجلّ را بخواند،خدا،دعای او را اجابت میکند،همان گونه که برای زکریّا علیه السلام اجابت کرد».
آن گاه فرمود:«ای پسر شَبیب ! محرّم،ماهی است که مردم دوران جاهلی،ستم و جنگ را در آن تحریم میکردند؛امّا این امّت،حرمت آن را نشناختند و حرمت پیامبرش را نگه نداشتند.در این ماه،فرزندان او را کشتند و زنانش را به اسارت گرفتند و بار و بنهاش را غارت کردند.خداوند،هرگز آنان را نیامرزد !
ای پسر شَبیب ! اگر برای چیزی گریه میکنی،برای حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام گریه کن.او،همانند قوچ،سر بُریده شد و هجده مرد از خانوادهاش همراه او
کشته شدند و همانندی در زمین نداشتند.آسمانهای هفتگانه و زمینها،برای کشته شدنش گریستند و چهار هزار فرشته برای یاریاش به زمین فرود آمدند؛امّا به آنان اجازه داده نشد.آنان در کنار قبر حسین علیه السلام،آشفته و پریشانحال،به سر میبَرند تا قائم علیه السلام برخیزد.آنان از یاران او خواهند بود و شعارشان این است:«یا لثارات الحسین؛ای خونخواهان حسین!».
ای پسر شَبیب ! پدرم،از پدرش،از جدّش [امام باقر علیه السلام] برایم نقل کرد که وقتی جدّم حسین-که درودهای خدا بر او باد-کشته شد،آسمان،خون گریست و خاک،سرخ شد.
ای پسر شَبیب ! اگر برای حسین علیه السلام،چنان گریه کنی که اشکهایت بر گونهات جاری شوند،خداوند،همه گناهانت را از کوچک و بزرگ،و کم و زیاد،میآمرزد».
ای پسر شَبیب ! اگر خوشحال میشوی که خدای عزّوجلّ را ملاقات کنی و گناهی نداشته باشی،حسین علیه السلام را زیارت کن.
ای پسر شَبیب ! اگر خوشحال میشوی که در غرفههای ساختهشده در بهشت،با پیامبر صلی اللَّه علیه و آله ساکن باشی،قاتلان حسین علیه السلام را لعن کن.
ای پسر شَبیب! اگر خوشحال میشوی که ثوابی همانند شهیدشدگان با حسین بن علی علیه السلام داشته باشی،هر وقت یاد حسین علیه السلام افتادی،بگو:"ای کاش با آنها میبودم و به رستگاری بزرگی،نایل میشدم!".
ای پسر شَبیب ! اگر خوشحال میشوی که با ما در درجههای عالی بهشت باشی،برای اندوه ما،اندوهگین باش و برای خوشحالی ما،خوشحال باش و همواره،ولایت ما را داشته باش.پس اگر مردی سنگی را [هم ]دوست داشته باشد،خدای عزّوجلّ او را در قیامت،با آن،محشور میکند». (1)
دَخَلتُ عَلَی الرِّضا علیه السلام فی أوَّلِ یَومٍ مِنَ المُحَرَّمِ.
فَقالَ: یَابنَ شَبیبٍ،أصائِمٌ أنتَ؟قُلتُ:لا،فَقالَ:إنَّ هذَا الیَومَ هُوَ الیَومُ الَّذی دَعا فیهِ زَکَرِیّا علیه السلام رَبَّهُ عَزَّ وجَلَّ،فَقالَ: «رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ) ،فَاستَجابَ اللَّهُ لَهُ،و أمَرَ المَلائِکَةَ، [1]فَنادَت -
1) (1)
767.الملهوف: زنان را از خیمهها بیرون آوردند و خیمهها را آتش زدند.پس زنان،سوگوار
و غارتزده و پابرهنه و گریان،بیرون آمدند و در حالی که به صورت اسیر،با خواریِ اسیری،حرکت میکردند،گفتند:«به حقّ خدا سوگند،ما را از کنار قتلگاه حسین ببرید !»و هنگامی که چشم زنان به کشتگان افتاد،شیون کردند و بر صورتشان زدند.
به خدا سوگند،زینب دختر علی علیه السلام را فراموش نمیکنم که حسین علیه السلام را صدا میکرد و اندوهناک و با دلی شکسته،فریاد میزد:«وا محمّدا ! درودهای فرشتگان آسمان،بر تو باد ! این،حسین است که آغشته به خون،در صحرا افتاده و قطعه قطعه شده است.وا مصیبتا! دختران تو،اسیر شدهاند.به خدا و به محمّدِ مصطفی و به علیِ مرتضی و به فاطمه زهرا و به حمزه سیّد الشهدا،شِکوه میکنم.
وا محمّدا ! این،حسین است که در بیابان افتاده.باد صبا بر او میوزد و به دست زنازادگان،کشته شده است.چه غم جانکاهی و چه غصّهای بر تو،ای ابا عبد اللَّه ! امروز،جدّم پیامبر خدا،از دنیا رفت.ای اصحاب محمّد ! اینان،نسل مصطفایند که به اسیری برده میشوند». (1)
أخرَجُوا النِّساءَ مِنَ الخَیمَةِ،وأشعَلوا فیهَا النّارَ،فَخَرَجنَ حَواسِرَ،مُسَلَّباتٍ حافیاتٍ باکِیاتٍ،یَمشینَ سَبایا فی أسرِ الذِّلَّةِ،وقُلنَ:بِحَقِّ اللَّهِ إلّا ما مَرَرتُم بِنا عَلی مَصرَعِ الحُسَینِ علیه السلام،فَلَمّا نَظَرَتِ النِّسوَةُ إلَی القَتلی صِحنَ وضَرَبنَ وُجوهَهُنَّ.
قالَ [الرّاوی]:فَوَ اللَّهِ،لا أنسی زَینَبَ ابنَةَ عَلِیٍّ علیه السلام وهِیَ تَندُبُ الحُسَینَ علیه السلام وتُنادی بِصَوتٍ حَزینٍ،وقَلبٍ کَئیبٍ:وا مُحَمَّداه! صَلّی عَلَیکَ مَلیکُ السَّماءِ،هذا حُسَینٌ بِالعَراءِ،مُرَمَّلٌ بِالدِّماءِ،مُقَطَّعٌ الأَعضاءِ،وا ثُکلاه! وبَناتُکَ سَبایا،إلَی اللَّهِ المُشتَکی،وإلی محمّدٍ المُصطَفی،وإلی عَلِیٍّ المُرتَضی،وإلی فاطِمَةَ الزَّهراءِ، [1]وإلی حَمزَةَ سَیِّدِ الشُّهَداءِ.
وا مُحَمَّداه! وهذا حُسَینٌ بِالعَراءِ،تَسفی عَلَیهِ ریحُ الصَّبا،قَتیلُ أولادِ البَغایا،وَاحُزناه! واکَرباه عَلَیکَ یا أبا عَبدِ اللَّهِ ! الیَومَ ماتَ جَدّی رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،یا أصحابَ مُحَمَّدٍ،هؤُلاءِ ذُرِّیَّةُ المُصطَفی یُساقونَ سَوقَ السَّبایا 770 (الملهوف:ص 180،بحار الأنوار:ج 45 ص 58). [2]
768.الأمالی،صدوق -به نقل از عبد اللَّه بن منصور،از امام صادق،از پدرش،از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام-:اسب حسین علیه السلام به [سمت ایشان] رفت تا این که یال و پیشانیاش
1) (1)
را به خون حسین علیه السلام خونآلود کرد و پا بر زمین کوبید و شیهه سر داد.دختران پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،شیهه اسب را شنیدند و بیرون آمدند.ناگهان،اسبِ بیسوار را دیدند و فهمیدند که حسین علیه السلام کشته شده است.
امّ کلثوم،دختر حسین علیه السلام، (1)
در مصدر،چنین آمده؛ولی درست،آن است که امّ کلثوم،خواهر امام حسین علیه السلام است.
بیرون آمد،در حالی که دستش را بر روی سر گذاشته بود و صدا میزد:«وا محمّدا ! این،حسین است که در بیابان افتاده و عمامه و رَدایش را بردهاند». (2)769.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی -به نقل از حُمَید بن مسلم-:عمر بن سعد،فرمان کوچ به کوفه را داد و دختران و خواهران حسین علیه السلام و علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام و فرزندانشان را حرکت دادند.هنگامی که آنها را از کنار جنازه حسین علیه السلام و یارانش عبور دادند،صدای شیونِ زنان،بلند شد و به صورتشان میزدند.زینب علیها السلام فریاد زد:«وا محمّدا ! درود فرشتگانِ آسمان بر تو ! این،حسین است که در بیابان افتاده و در خون،غوطهور و خاکآلود و قطعه قطعه شده است.وا محمّدا ! دخترانت در اردوگاه دشمن اسیرند و فرزندانت،کشته شدهاند و باد بر آنها میوزد.این،پسر توست با سری از پشت بُریده.نه غایب است که به حضورش امید رود و نه زخمی است که درمان شود».
زینب علیها السلام همچنان همین حرفها را میزد تا این که-به خدا سوگند-دوست و دشمن را گریاند،تا آن جا که دیدیم اشک سواران بر سُم اسبانشان جاری است. (3)
یا مُحَمَّداه ! صَلّی عَلَیکَ مَلیکُ السَّماءِ،هذا حُسَینٌ بِالعَراءِ،مُزَمَّلٌ بِالدِّماءِ،مُعَفَّرٌ بِالتُّرابِ،مُقَطَّعُ الأَعضاءِ،یا مُحَمَّداه! بَناتُکَ فِی العَسکَرِ سَبایا،وذُرِّیَّتُکَ قَتلی تَسفی عَلَیهِمُ الصَّبا،هذَا ابنُکَ مَحزوزُ الرَّأسِ مِنَ القَفا،لا هُوَ غائِبٌ فَیُرجی،ولا جَریحٌ فَیُداوی.
وما زالَت تَقولُ هذَا القَولَ حَتّی أبکَت-وَاللَّهِ-کُلَّ صَدیقٍ وعَدُوٍّ،وحَتّی رَأَینا دُموعَ الخَیلِ تَنحَدِرُ عَلی حَوافِرِها 772 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 39). [3]
1) (1)
2) (2) أقبَلَ فَرَسُ الحُسَینِ علیه السلام حَتّی لَطَّخَ عُرفَهُ وناصِیَتَهُ بِدَمِ الحُسَینِ علیه السلام،وجَعَلَ یَرکُضُ ویَصهِلُ،فَسَمِعَت بَناتُ النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله صَهیلَهُ،فَخَرَجنَ فَإِذَا الفَرَسُ بِلا راکِبٍ،فَعَرَفنَ أنَّ حُسَیناً قَد قُتِلَ،وخَرَجَت امُّ کُلثومِ بِنتُ الحُسَینِ علیه السلام واضِعَةً یَدَها عَلی رَأسِها،تَندُبُ وتَقولُ:وا مُحَمَّداه ! هذَا الحُسَینُ بِالعَراءِ،قَد سُلِبَ العِمامَةَ وَالرِّداءَ 771 (الأمالی،صدوق:ص 226 ح 239؛ [1]مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 37). [2]
3) (3) أذَّنَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ بِالنّاسِ فِی الرَّحیلِ إلَی الکوفَةِ،وحَمَلَ بَناتِ الحُسَینِ علیه السلام وأخَواتِهِ وعَلِیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السلام وذَرارِیَّهُم،فَلَمّا مَرّوا بِجُثَّةِ الحُسَینِ وجُثَثِ أصحابِهِ علیهم السلام،صاحَتِ النِّساءُ ولَطَمنَ وُجوهَهُنَّ،وصاحَت زَینَبُ [علیها السلام]:
770.تاریخ دمشق: رَباب،دختر امرؤ القیسِ...کَلْبی،زنی است که به مدّت یک سال در کنار قبر [شوهرش ]حسین علیه السلام ماند و سرود:
تا یک سال میمانم و آن گاه با شما وداع میکنم
و هر که یک سال کامل بگِرید،عذرش [برای رفتنْ] پذیرفته است.
...وقتی حسین علیه السلام از دنیا رفت،از رَباب،خواستگاری شد و بر آن،پافشاری شد.گفت:«غیر از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،پدرشوهری انتخاب نمیکنم»و ازدواج نکرد.یک سال پس از آن زیست و زیر سایه نرفت تا بیمار شد و افسرده،از دنیا رفت. (1)
رَبابُ بِنتُ امرِئِ القَیسِ...الکَلبِیَّةُ،وهِیَ الَّتی أقامَت عَلی قَبرِ الحُسَینِ علیه السلام حَولاً،ثُمَّ قالَت:
إلَی الحَولِ ثُمَّ اسمُ السَّلامِ عَلَیکُما ومَن یَبکِ حَولاً کامِلاً فَقَدِ اعتَذَرَ
...ولَمّا تُوُفِّیَ الحُسَینُ علیه السلام خُطِبَتِ الرَّبابُ واُلِحَّ عَلَیها،فَقالَت:ما کُنتُ لِأَتَّخِذَ حَمواً بَعدَ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،فَلَم تَزَوَّج،وعاشَت بَعدَهُ سَنَةً لَم یُظِلَّها سَقفُ بَیتٍ،حَتّی بُلِیَت وماتَت کَمَداً 773 (تاریخ دمشق:ج 69 ص 120،البدایة والنهایة:ج 8 ص 210). [1]
771.الکامل فی التاریخ: همراه امام حسین علیه السلام،همسرش رَباب،دختر امرؤ القیس و مادر دخترش سَکینه بود که او را با کاروان اسیران به شام بردند.او به مدینه باز گشت و بزرگان قریش،از وی خواستگاری کردند.گفت:«من جز پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،پدرشوهری بر نمیگزینم»و به مدّت یک سال ماند و زیر سقف خانهای نرفت،تا این که بیمار شد و افسردهحال،از دنیا رفت.
1) (1)
گفتهاند:به مدّت یک سال در کنار قبر حسین علیه السلام ماند و [سپس] به مدینه باز گشت و با حالی اندوهگین،در گذشت. (1)
کانَ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام امرَأَتُهُ الرَّبابُ بِنتُ امرِئِ القَیسِ،وهِیَ امُّ ابنَتِهِ سُکَینَةَ،وحُمِلَت إلَی الشّامِ فیمَن حُمِلَ مِن أهلِهِ،ثُمَّ عادَت إلَی المَدینَةِ،فَخَطَبَهَا الأَشرافُ مِن قُرَیشٍ.
فَقالَت:ما کُنتُ لِأَتَّخِذَ حَمواً بَعدَ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،وبَقِیَت بَعدَهُ سَنَةً لَم یُظِلَّها سَقفُ بَیتٍ،حَتّی بُلِیَت وماتَت کَمَداً.
وقیلَ:إنَّها أقامَت عَلی قَبرِهِ سَنَةً،وعادَت إلَی المَدینَةِ،فَماتَت أسَفاً عَلَیهِ 774 (الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 579، [1]جواهر المطالب:ج 2 ص 295). [2]
772.الأمالی،مفید -به نقل از حَذلَم بن سُتَیر-:در محرّم سال 61 [هجری] وارد کوفه شدم،زمانی که علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام با زنان از کربلا باز میگشت و با آنان،سپاهیانی بودند که آنها را در محاصره داشتند.مردم برای تماشای آنها بیرون آمدند و وقتی آنان را با شترانی بیجهاز آوردند،زنان کوفه شروع به گریه و زاری کردند (2). (3)
773.الملهوف: مردم [پس از سخنرانی امّ کلثوم دختر علی علیه السلام در کوفه]،گریه و شیون و وا ویلا و نوحه،سر دادند و زنان،موهایشان را پریشان نمودند و خاک بر سرشان پاشیدند و بر صورتهایشان،چنگ زدند و بر چهرههایشان،سیلی نواختند و بانگ وا ویلایشان بلند شد.مردان نیز گریستند و ریشهایشان را کَنْدند.زن و مردِ گریه
1) (1)
2) (2) در الاحتجاج (ج 2 ص 109 ح 170)،از حذیم بن شریک اسدی نقل شده است که در آن به جای«زنان کوفه میگریستند...»،آمده:«زنان کوفه میگریستند و گریبان چاک میکردند و مردان هم با آنان میگریستند».در بلاغات النساء نیز از حذام اسدی نقل شده و در آن به جای این عبارات،آمده است:«زنان کوفه در آن روز،به خود،سیلی میزدند و گریبان چاک میکردند».
3) (3) قَدِمتُ الکوفَةَ فِی المُحَرَّمِ سَنَةَ إحدی وسِتّینَ،عِندَ مُنصَرَفِ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیهما السلام بِالنِّسوَةِ مِن کَربَلاءَ ومَعَهُمُ الأَجنادُ مُحیطونَ بِهِم،وقَد خَرَجَ النّاسُ لِلنَّظَرِ إلَیهِم،فَلَمّا اقبِلَ بِهِم عَلَی الجِمالِ بِغَیرِ وِطاءٍ،جَعَلَ نِساءُ الکوفَةِ یَبکینَ ویَنتَدِبنَ 775 (الأمالی،مفید:ص 321 ح 8؛بلاغات النساء:ص 39). [3]
کنندهای به اندازه آن روز،دیده نشده بود. (1)
فَضَجَّ النّاسُ [بَعدَ خُطبَةِ امِّ کُلثومٍ علیها السلام بِنتِ عَلِیٍّ علیه السلام فِی الکوفَةِ] بِالبُکاءِ وَالنَّحیبِ وَالنَّوحِ،ونَشَرَ النِّساءُ شُعورَهُنَّ،وحَثَینَ التُّرابَ عَلی رُؤُوسِهِنَّ وخَمَشنَ وُجوهَهُنَّ،ولَطَمنَ خُدودَهُنَّ،ودَعَونَ بِالوَیلِ وَالثُّبورِ،وبَکَی الرِّجالُ،ونَتَفوا لِحاهُم،فَلَم یُرَ باکِیَةٌ وباکٍ أکثَرَ مِن ذلِکَ الیَومِ 776 (الملهوف:ص 198،بحار الأنوار:ج 45 ص 112). [1]
774.الملهوف -در مجلس یزید،هنگامی که سرِ امام حسین علیه السلام در برابرش بود-:زنی از بنی هاشم که در کاخ یزید بود،شروع به مرثیهسرایی برای حسین علیه السلام کرد و فریاد میزد:ای حسین ! ای محبوب ! ای آقا ! ای آقای خاندانش ! ای پسر محمّد ! ای بهار بیوگان و یتیمان ! ای کشته به دست اولاد حرامزاده !
هر که این را شنید،گریست. (2)
775.أنساب الأشراف: همین که زنان حسین علیه السلام وارد شدند،چند زن از زنهای یزید بن معاویه،شیون کشیدند و فغان بر آوردند و برای حسین علیه السلام ماتم گرفتند. (3)
776.تاریخ الیعقوبی: نخستین شیونکنندهای که صدایش در مدینه بلند شد،امّ سلمه،همسر پیامبر خدا بود.پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،شیشهای پُر از خاک به وی سپرده بود...و به او فرموده بود
1) (1)
2) (2) جَعَلَتِ امرَأَةٌ مِن بَنی هاشِمٍ کانَت فی دارِ یَزیدَ تَندُبُ الحُسَینَ علیه السلام وتُنادی:یا حُسَیناه ! یا حَبیباه ! یا سَیِّداه ! یا سَیِّدَ أهلِ بَیتاه! یَابنَ مُحَمَّداه! یا رَبیعَ الأَرامِلِ وَالیَتامی! یا قَتیلَ أولادِ الأَدعِیاءِ! قالَ الرّاوی:فَأَبکَت کُلَّ مَن سَمِعَها 777 (الملهوف:ص 213،بحار الأنوار:ج 45 ص 132). [2]
3) (3) وصَیَّحَ نِساءٌ مِن نِساءِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ،ووَلوَلنَ حینَ ادخِلَ نِساءُ الحُسَینِ علیه السلام عَلَیهِنَّ،وأقَمنَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام مَأتَماً 778 (أنساب الأشراف:ج 3 ص 417، [3]تاریخ الطبری:ج 5 ص 464). [4]
که:«جبرئیل به من خبر داده که امّت من،حسین را میکُشند».
[امّ سلمه گفت:] پیامبر صلی اللَّه علیه و آله این خاک را به من داد و فرمود:«وقتی این خاک،خون تازه شد،بدان که حسین،کشته شده است».
این،پیش امّ سلمه بود.هنگامی که زمانش فرا رسید،امّ سلمه،هر ساعت به آن شیشه نظر میانداخت و وقتی دید که آن خاک،خون شده است،فریادش به«وا حسینا ! ای پسر پیامبر خدا!»بلند شد.زنان،از هر سو شیون سر دادند،تا این که در مدینه چنان ولوِلهای شد که تا آن زمان،شنیده نشده بود. (1)
کانَ أوَّلَ صارِخَةٍ صَرَخَت فِی المَدینَةِ امُّ سَلَمَةَ زَوجُ رَسولِ اللَّهِ،کانَ دَفَعَ إلَیها قارورَةً فیها تُربَةٌ،وقالَ لَها:إنَّ جِبریلَ أعلَمَنی أنَّ امَّتی تَقتُلُ الحُسَینَ.[قالَت:] وأعطانی هذِهِ التُّربَةَ،وقالَ لی:«إذا صارَت دَماً عَبیطاً فَاعلَمی أنَّ الحُسَینَ قَد قُتِلَ»،وکانَت عِندَها.
فَلَمّا حَضَرَ ذلِکَ الوَقتُ،جَعَلَت تَنظُرُ إلَی القارورَةِ فی کُلِّ ساعَةٍ،فَلَمّا رَأَتها قَد صارَت دَماً صاحَت:وا حُسَیناه! وَابنَ رَسولِ اللَّهِ! وتَصارَخَتِ النِّساءُ مِن کُلِّ ناحِیَةٍ،حَتَّی ارتَفَعَتِ المَدینَةُ بِالرَّجَّةِ الَّتی ما سُمِعَ بِمِثلِها قَطُّ 779 (تاریخ الیعقوبی:ج 2 ص 245). [1]
777.الملهوف: عبید اللَّه بن زیاد به یزید بن معاویه نوشت و خبر کشته شدن حسین علیه السلام و خبر [اسارت ]خاندان او را به وی داد.او به عمرو بن سعید بن عاص،حکمران مدینه نیز همین را نوشت؛امّا عمرو،وقتی خبر را دریافت کرد،به منبر رفت و خبر را اعلام کرد.آه و ناله بنیهاشم،شَدید و زیاد شد و آیین ماتم و سوگ بر پا کردند. (2)
778.الأمالی،مفید -به نقل از ابو هَیّاج عبد اللَّه بن عامر-:وقتی خبر کشته شدن امام حسین علیه السلام در مدینه پیچید،اسماء دختر عقیل بن ابی طالب با تعدادی از زنانشان،بیرون آمد تا به قبر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله رسید و به آن پناه برد و پیش آن،شیون سر داد.
1) (1)
2) (2) کَتَبَ عُبَیدُ اللَّهِ بنُ زِیادٍ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ یُخبِرُهُ بِقَتلِ الحُسَینِ علیه السلام وخَبرِ أهلِ بَیتِهِ،وکَتَبَ أیضاً إلی عَمرِو بنِ سَعیدِ بنِ العاصِ أمیرِ المَدینَةِ بِمِثلِ ذلِکَ.فَأَمّا عَمرٌو فَحینَ وَصَلَهُ الخَبَرُ صَعِدَ المِنبَرَ،وخَطَبَ النّاسَ،وأعلَمَهُم ذلِکَ،فَعَظُمَت واعِیَةُ بَنی هاشِمٍ،وأقاموا سُنَنَ المَصائِبِ وَالمَآتِمِ 780 (الملهوف:ص 207).
سپس رو به مهاجران و انصار کرد و سرود:
چه خواهید گفت:اگر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به شما
در روز حساب-که [در آن،] فقط حرف راست شنیده میشود-بگوید:
«خانوادهام را بیپناه گذاشتید،یا نبودید؟
-و البته حقیقت،در نزد صاحب امر است-.
آنان را به دست ستمگران سپردید
و برایتان امروز،در پیشگاه خدا،شفاعتِ پذیرفته شدهای نیست.
در صبحگاه طَف،آن گاه که در پیشگاه مرگ،حاضر شدند
از هیچ یک از آنان،دفاع نشد».
ما زنان و مردان گریانی،به آن اندازه،تا آن روز،ندیده بودیم. (1)
لَمّا أتی نَعیُ الحُسَینِ علیه السلام إلَی المَدینَةِ،خَرَجَت أسماءُ بِنتُ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ فی جَماعَةٍ مِن نِسائِها حَتَّی انتَهَت إلی قَبرِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،فَلاذَت بِهِ،وشَهِقَت عِندَهُ،ثُمَّ التَفَتَت إلَی المُهاجِرینَ وَالأَنصارِ،وهِیَ تَقولُ:
ماذا تَقولونَ إن قالَ النَّبِیُّ لَکُم یَومَ الحِسابِ وصِدقُ القَولِ مَسموعُ خَذَلتُم عِترَتی أو کُنتُم غُیَّباً وَالحَقُّ عِندَ وَلِیِّ الأَمرِ مَجموعُ أسلَمتُموهُم بِأَیدِی الظّالِمینَ فَما مِنکُم لَهُ الیَومَ عِندَ اللَّهِ مَشفوعُ ما کانَ عِندَ غَداةِ الطَّفِّ إذ حَضَروا تِلکَ المَنایا ولا عَنهُنَّ مَدفوعُ
فَما رَأَینا باکِیاً ولا باکِیَةً أکثَرَ مِمّا رَأَینا ذلِکَ الیَومَ 781 (الأمالی،مفید:ص 319 الرقم 5،الأمالی،طوسی:ص 89 الرقم 139). [1]
779.الملهوف -به نقل از بشیر بن حَذلَم (2)-:وقتی به مدینه نزدیک شدیم،علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام پیاده شد.بارش را بر زمین گذاشت و خیمهاش را بر پا کرد و زنان
را پیاده نمود و فرمود:«ای بشیر! خدا،پدرت را رحمت کند که شاعر بود.آیا تو هم میتوانی شعر بسرایی؟».
گفتم:آری،ای پسر پیامبر خدا ! من هم شاعرم.
فرمود:«پس به مدینه برو و خبر کشته شدن حسین علیه السلام را اعلام کن».
اسبم را سوار شدم و تاختم تا وارد مدینه شدم.وقتی به مسجد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله رسیدم،صدایم را بغضآلود،بلند کردم و چنین سرودم:
ای مردم یثرب ! این شهر،دیگر جای نشستن نیست.
حسین،کشته شد ! مانند باران،بگِریید.
تنَش در کربلا،گلگون افتاده
و سرش بر تیرکها،چرخانده میشود.
آن گاه گفتم:این،علی بن الحسین (زین العابدین علیه السلام) است که با عمّهها و خواهرانش در نزدیکی شما فرود آمدهاند و در آستانه وارد شدن بر شمایند و من،فرستاده اویم.جایش را نشانتان میدهم.
هیچ زن پردهنشین و پوشیدهای نبود،مگر این که با صورتی باز،از پشت پردهها بیرون آمد،با سر برهنه و سیلی به صورتْزنان.آنان،شیون میکردند.من زن و مردِ گریانی بیش از آن روز ندیدهام و نیز روزی را تلختر برای مسلمانان پس از در گذشت پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله.از کنیزی شنیدم که بر حسین علیه السلام نوحهسرایی میکرد...
آن گاه آن کنیز گفت:ای جارچی ! با خبر مرگ ابا عبد اللَّه،اندوه ما را تازه کردی و زخمهایی را که هنوز بهبود نیافته بود،خراشیدی.تو که هستی،رحمت خدا بر تو؟
گفت[م]:من بَشیر بن حَذلَم هستم که مولایم علی بن الحسین علیه السلام مرا فرستاد و خودِ او،فلان جا با خانواده ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام و زنانش فرود آمده است.
آنان،مرا در همان جا رها کردند و بیرون دویدند.من هم اسبم را هِی کردم و به سوی آنان،باز گشتم و دیدم که راه و همه جا پُر از جمعیت است.از اسبم پیاده شدم و
جمعیّت را شکافتم تا به درِ خیمه نزدیک شدم.علی بن الحسین علیه السلام داخل آن بود و در حالی که با پارچهای اشکهایش را پاک میکرد،بیرون آمد.
پشت سرِ امام علیه السلام،خادمی صندلی در دستش بود و آن را برای ایشان گذاشت.امام علیه السلام بر روی آن نشست؛ولی نمیتوانست جلوی اشکش را بگیرد.صدای گریه مردم،بلند شد و ناله کنیزکان و زنان به هوا برخاست.مردم از هر سو،امام زین العابدین علیه السلام را تسلّی میدادند و آن مکان،یکپارچه آه و فغان شد. (1)
فَلَمّا قَرُبنا مِنها [أی مِنَ المَدینَةِ] نَزَلَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام فَحَطَّ رَحلَهُ،وضَرَبَ فُسطاطَهُ،وأنزَلَ نِساءَهُ،وقالَ:یا بَشیرُ،رَحِمَ اللَّهُ أباکَ،لَقَد کانَ شاعِراً،فَهَل تَقدِرُ عَلی شَیءٍ مِنهُ؟
قُلتُ:بَلی یَابنَ رَسولِ اللَّهِ،إنّی لَشاعِرٌ.
قالَ:فَادخُلِ المَدینَةَ وَانعَ أبا عَبدِ اللَّهِ علیه السلام.
قالَ بَشیرٌ:فَرَکِبتُ فَرَسی ورَکَضتُ حَتّی دَخَلتُ المَدینَةَ،فَلَمّا بَلَغتُ مَسجِدَ النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله،رَفَعتُ صَوتی بِالبُکاءِ،وأنشَأتُ أقولُ:
یا أهلَ یَثرِبَ لا مُقامَ لَکُم بِها قُتِلَ الحُسَینُ فَأَدمُعی مِدرارُ الجِسمُ مِنهُ بِکَربَلاءَ مُضَرَّجٌ وَالرَّأسُ مِنهُ عَلَی القَناةِ یُدارُ
قالَ:ثُمَّ قُلتُ:هذا عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام مَعَ عَمّاتِهِ وأخَواتِهِ،قَد حَلّوا بِساحَتِکُم،ونَزَلوا بِفِنائِکُم،وأنَا رَسولُهُ إلَیکُم اعَرِّفُکُم مَکانَهُ.
قالَ:فَما بَقِیَت فِی المَدینَةِ مُخَدَّرَةٌ ولا مُحَجَّبَةٌ إلّا بَرَزنَ مِن خُدورِهِنَّ مَکشوفَةً شُعورُهُنَّ،مُخَمَّشَةً وُجوهُهُنَّ،ضارِباتٍ خُدودَهُنَّ،یَدعونَ بِالوَیلِ وَالثُّبورِ،فَلَم أرَ باکِیاً ولا باکِیَةً أکثَرَ مِن ذلِکَ الیَومِ،ولا یَوماً أمَرَّ عَلَی المُسلِمینَ مِنهُ بَعدَ وَفاةِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،وسَمِعتُ جارِیَةً تَنوحُ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام...
ثُمَّ قالَت:أیُّهَا النّاعی! جَدَّدتَ حُزنَنا بِأَبی عَبدِ اللَّهِ علیه السلام،وخَدَشتَ مِنّا قُروحاً لَمّا تَندَمِل،فَمَن أنتَ یَرحَمُکَ اللَّهُ؟
قُلتُ:أنَا بَشیرُ بنُ حَذلَمٍ وَجَّهَنی مَولایَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام وهُوَ نازِلٌ مَوضِعَ کَذا وکَذا مَعَ عِیالِ أبی عَبدِ اللَّهِ الحُسَینِ علیه السلام ونِسائِهِ.
قالَ:فَتَرَکونی مَکانی وبادَروا،فَضَرَبتُ فَرَسی حَتّی رَجَعتُ إلَیهِم،فَوَجَدتُ النّاسَ قَد أخَذُوا الطُّرُقَ وَالمَواضِعَ،فَنَزَلتُ عَن فَرَسی وتَخَطَّیتُ رِقابَ النّاسِ حَتّی قَرُبتُ مِن بابِ الفُسطاطِ،وکانَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام داخِلاً فَخَرَجَ ومَعَهُ خِرقَةٌ یَمسَحُ بِها دُموعَهُ،وخَلفَهُ خادِمٌ مَعَهُ کُرسِیٌّ،فَوَضَعَهُ لَهُ وجَلَسَ عَلَیهِ وهُوَ لا یَتَمالَکُ مِنَ العَبرَةِ،فَارتَفَعَت أصواتُ النّاسِ بِالبُکاءِ وحَنینُ الجَواری وَالنِّساءِ،وَالنّاسُ مِن کُلِّ ناحِیَةٍ یُعَزّونَهُ،فَضَجَّت تِلکَ البُقعَةُ ضَجَّةً شَدیدَةً 782 (الملهوف:ص 226،بحار الأنوار:ج 45 ص 147). [1]
1) (1)
780.الأمالی،شجری -به نقل از حسن بن خضر،از پدرش،از امام صادق علیه السلام-:بر حسین علیه السلام پنج سال گریسته شد.اُمّ جعفر کِلابی (امّ البنین)،برای حسین علیه السلام مرثیه میسرایید و میگریست تا این که چشمانش نابینا شد.مروان،حاکم مدینه،به صورت ناشناس میآمد و پشتِ در میایستاد و به گریه و مرثیهسرایی او گوش میداد. (1)
بُکِیَ الحُسَینُ علیه السلام خَمسَ حِجَجٍ،وکانَت امُّ جَعفَرٍ الکِلابِیَّةُ تَندُبُ الحُسَینَ علیه السلام وتَبکیهِ وقَد کُفَّ بَصَرُها،فَکانَ مَروانُ وهُوَ والِ المَدینَةِ یَجیءُ مُتَنَکِّراً بِاللَّیلِ حَتّی یَقِفُ،فَیَسمَعُ بُکاءَها ونَدبَها 783 (الأمالی،شجری:ج 1 ص 175). [1]
781.دعائم الإسلام -به نقل از امام صادق علیه السلام-:برای حسین علیه السلام در طول یک سالِ کامل،شبانهروز،نوحهسرایی شد و سه سال هم [روزانه،] از همان روزی که در آن کشته شد.
مِسوَر بن مَخرَمه،ابو هُرَیره و بزرگانی از صحابیان پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،به صورت پنهانی و پوشیده میآمدند و به نوحهها گوش میدادند و میگریستند. (2)
782.کامل الزیارات -به نقل از زُراره،از امام صادق علیه السلام-:هیچ یک از زنان ما خضاب نکرد و روغنی استفاده ننمود و سُرمه نکشید و شانه نزد،تا این که سرِ عبید اللَّه بن زیاد را برایمان آوردند.ما پس از آن نیز،همواره،گریان بودیم. (3)
783.رجال الکشّی -به نقل از جارود بن مُنذِر،از امام صادق علیه السلام-:هیچ زن هاشمی از ما شانه
1) (1)
2) (2) نیحَ عَلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام سَنَةً کامِلَةً،کُلَّ یَومٍ ولَیلَةٍ،وثَلاثَ سِنینَ مِنَ الیَومِ الَّذی اصیبَ فیهِ،وکانَ المِسوَرُ بنُ مَخرَمَةَ وأبو هُرَیرَةَ وتِلکَ الشّیخَةُ مِن أصحابِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،یَأتونَ مُستَتِرینَ ومُقَنِّعینَ،فَیَسمَعونَ ویَبکونَ 784 (دعائم الإسلام:ج 1 ص 227، [2]بحار الأنوار:ج 82 ص 102 ح 48). [3]
3) (3) مَا اختَضَبَت مِنَّا امرَأَةٌ،ولَا ادَّهَنَت،ولَا اکتَحَلَت،ولا رَجَّلَت،حَتّی أتانا رَأسُ عُبَیدِ اللَّهِ بنِ زِیادٍ،وما زِلنا فی عَبرَةٍ بَعدَهُ 785 (کامل الزیارات:ص 167 ح 219، [4]بحار الأنوار:ج 45 ص 207 ح 13). [5]
نزد و خضاب نکرد،تا زمانی که مختار،سرِ قاتلان حسین علیه السلام را برایمان فرستاد. (1)
مَا امتَشَطَت فینا هاشِمِیَّةٌ،ولَا اختَضَبَت،حَتّی بَعَثَ إلَینَا المُختارُ بِرُؤوسِ الَّذینَ قَتَلُوا الحُسَینَ علیه السلام 786 (رجال الکشّی:ج 1 ص 341 ح 202، [1]رجال ابن داوود:ص 277).
784.الأمالی،شجری -به نقل از عبد اللَّه اصَم،از مادرش-:زمانی که امام حسین علیه السلام کشته شد،برای امّ سلمه-که خدا از او خشنود باد-در مسجد پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،خیمهای بر پا کردند.من بر سر او،مَقنعهای مِشکی دیدم. (2)
785.المحاسن -به نقل از عمر بن علی بن الحسین علیه السلام-:وقتی حسین بن علی علیه السلام کشته شد،زنان بنی هاشم،لباس سیاه و خشن بر تن کردند و از هیچ گرمی و سردیای،شِکوه نمیکردند.علی بن الحسین علیه السلام در [موقع ]سوگواری آنان،غذا تهیّه میکرد. (3)
1) (1)
2) (2) ضُرِبَ لِاُمِّ سَلَمَةَ رَضِیَ اللَّهُ عَنها قُبَّةٌ فی مَسجِدِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله حینَ قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام،فَرَأَیتُ عَلَیها خِماراً أسوَدَ 787 (الأمالی،شجری:ج 1 ص 164). [2]
3) (3) لَمّا قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیهما السلام،لَبِسنَ نِساءُ بَنی هاشِمٍ السَّوادَ وَالمُسوحَ،وکُنَّ لا یَشتَکینَ مِن حَرٍّ ولا بَردٍ،وکانَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیهما السلام یَعمَلُ لَهُنَّ الطَّعامَ لِلمَأتَمِ 788 (المحاسن:ج 2 ص 195 ح 1564، [3]بحار الأنوار:ج 45 ص 188 ح 33). [4]
786.کامل الزیارات -به نقل از مِسمَع بن عبد الملک کردین بصری-:امام صادق علیه السلام به من فرمود:«ای مِسمَع!...آیا آنچه را با حسین علیه السلام شد،یادآوری نمیکنی؟».
گفتم:چرا.
فرمود:«بیتابی نیز میکنی؟».
گفتم:آری-به خدا سوگند-و برای آن،اشک هم میریزم و خانوادهام،اثر آن را در من میبینند و از غذا خوردن،خودداری میکنم،به گونهای که آن وضعیت،در چهرهام نمایان میشود.
فرمود:«خدا بر اشکهایت،رحمت آورد ! بدان که تو از بیتابی کنندگان بر مایی». (1)
قالَ لی أبو عَبدِ اللَّهِ علیه السلام:یا مِسمَعُ...أفَما تَذکُرُ ما صُنِعَ بِهِ؟قُلتُ:نَعَم،قالَ:فَتَجزَعُ؟قُلتُ:إی وَاللَّهِ،وأستَعبِرُ لِذلِکَ حَتّی یَری أهلی أثَرَ ذلِکَ عَلَیَّ،فَأَمتَنِعُ مِنَ الطَّعامِ،حَتّی یَستَبینَ ذلِکَ فی وَجهی.
قالَ:رَحِمَ اللَّهُ دَمعَتَکَ،أما إنَّکَ مِنَ الَّذینَ یُعَدّونَ مِن أهلِ الجَزَعِ لَنا 789 (کامل الزیارات:ص 203 ح 291، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 289 ح 31). [2]
1) (1)
787.الکافی -به نقل از حسین بن ثویر-:به امام صادق علیه السلام گفتم:فدایت شوم ! بسیار میشود که من از حسین علیه السلام یاد میکنم.چه بگویم؟فرمود:«بگو:"درود بر تو،ای ابا عبد اللَّه !".این را سه بار میگویی و سلام تو،از دور و نزدیک،به او میرسد» (1)
یادکردِ امام حسین علیه السلام در این عبارت،بدون هیچ قیدی آمده است و همه موارد یادآوری را شامل میشود.از جمله،ذکر مصیبت امام علیه السلام که از بهترین انواع یادآوری است.بنا بر این،شایسته است که عبارت:«صلّی اللَّه علیک یا أبا عبد اللَّه!»که از آداب یادکردِ ایشان است-،هنگام ذکر مصیبت،گفته شود.
. (2)788.الکافی -به نقل از داوود رِقّی-:در محضر امام صادق علیه السلام بودم که آب طلبید.وقتی از آن نوشید،اشک ریخت و چشمانش اشکبار شد.
آن گاه به من فرمود:«ای داوود ! خدا لعنت کند کُشنده حسین را ! هیچ کس نیست که آب بنوشد و از حسین علیه السلام و خاندانش یاد کند و کُشندهاش را لعن کند،مگر این که خداوند،برایش یکصد هزار حسنه مینویسد و یکصد هزار گناه را از او میزُداید و یکصد هزار درجه به او میدهد و گویی که یکصد هزار برده،آزاد کرده است.همچنین خداوند عزّوجلّ وی را در قیامت،خنکدل محشور میکند». (3)
ثُمَّ قالَ لی:یا داوودُ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَ الحُسَینِ علیه السلام،وما مِن عَبدٍ شَرِبَ الماءَ فَذَکَرَ الحُسَینَ علیه السلام وأهلَ بَیتِهِ ولَعَنَ قاتِلَهُ،إلّا کَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وجَلَّ لَهُ مِئَةَ ألفِ حَسَنَةٍ،وحَطَّ عَنهُ مِئَةَ ألفِ سَیِّئَةٍ،ورَفَعَ لَهُ مِئَةَ ألفِ دَرَجَةٍ،وکَأَنَّما أعتَقَ مِئَةَ ألفِ نَسَمَةٍ،وحَشَرَهُ اللَّهُ عَزَّ وجَلَّ یَومَ القِیامَةِ ثَلِجَ الفُؤادِ 791 (الکافی:ج 6 ص 391 ح 6، [2]کامل الزیارات:ص 212 ح 304). [3]
1) (1)
2) (2) فقلتُ:جُعِلتُ فِداکَ ! إنّی کَثیراً ما أذکُرُ الحُسَینَ علیه السلام،فَأَیَّ شَیءٍ أقولُ؟قُل:«صَلَّی اللَّهُ عَلَیکَ یا أبا عَبدِ اللَّهِ»تُعیدُ ذلِکَ ثَلاثاً،فَإِنَّ السَّلامَ یَصِلُ إلَیهِ مِن قَریبٍ ومِن بَعیدٍ 790 (الکافی:ج 4 ص 575 ح 2، [1]تهذیب الأحکام:ج 6 ص 103 ح 180).
3) (3) کُنتُ عِندَ أبی عَبدِ اللَّهِ علیه السلام إذَا استَسقَی الماءَ،فَلَمّا شَرِبَهُ رَأَیتُهُ قَدِ استَعبَرَ،وَاغرَورَقَت عَیناهُ بِدُموعِهِ.
789.المصباح،کفعمی: سَکینه (دختر امام حسین علیه السلام) گفت:وقتی [پدرم] حسین علیه السلام شهید شد،او را در آغوش گرفتم و از هوش رفتم.شنیدم که میفرمود:
«ای شیعیان من ! هر گاه آب گوارایی نوشیدید،مرا یاد کنید
یا اگر در باره غریبی یا شهیدی چیزی شنیدید،بر من مویه کنید».
پس سکینه سراسیمه برخاست،در حالی که زیر چشمش آسیب دیده بود و بر صورت خود،سیلی میزد.در این هنگام،هاتفی ندا داد:
آسمان و زمین بر او
اشک و خون فراوان گریست.
آن دو بر کشته کربلا میگریستند
در میان همهمه مدّعیان امّت.
از آبی که در نزدیکیاش بود،باز داشته شد.
ای چشم ! بر آن که از آبْ منع شد،گریه کن. (1)
قالَت سُکَینَةُ [بِنتُ الحُسَینِ]:لَمّا قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام اعتَنَقتُهُ،فَاُغمِیَ عَلَیَّ،فَسَمِعتُهُ یَقولُ:
شیعَتی ما إن شَرِبتُم رَیَّ عَذبٍ فَاذکُرونی أو سَمِعتُم بِغَریبٍ أو شَهیدٍ فَاندُبونی
فَقامَت مَرعوبَةً قَد قَرِحَت مَآقیها،وهِیَ تَلطِمُ عَلی خَدَّیها.وإذا بِهاتِفٍ یَقولُ:
بَکَتِ الأَرضُ وَالسَّماءُ عَلَیهِ بِدُموعٍ غَزیرَةٍ ودِماءِ تَبکِیانِ المَقتولَ فی کَربَلاءَ بَینَ غَوغاءِ امَّةٍ أدعِیاءِ مُنِعَ الماءَ وهُوَ عَنهُ قَریبٌ عَینُ ابکِی المَمنوعَ شُربَ الماءِ
792 (المصباح،کفعمی:ص 967). [1]
790.کفایة الأثر -به نقل از کُمَیت-:به محضر سَرورم امام باقر علیه السلام وارد شدم و گفتم:ای پسر پیامبر خدا ! من در باره شما چند بیت سرودهام.اجازه میدهی آنها را بخوانم؟
فرمود:«در ایّام بیض هستیم [و نارواست]».
1) (1)
گفتم:در باره شماست.
فرمود:«پس بخوان».
گفتم:
روزگار،مرا خندانْد و گریانْد
و روزگار،دگرگون میشود و رنگارنگ،
برای نُه نفری که در طَف،مورد نیرنگ قرار گرفتند
و همگی کفن شدند.
امام باقر علیه السلام گریست و امام صادق علیه السلام هم.نیز شنیدم که از پشت پرده،دخترکی میگِرید.گفتم:
و با شش نفر که همانند ندارند:
فرزندان عقیل،که بهترین جوانان بودند.
آن گاه علی-که بهترینِ مردم و مولای شماست-.
یاد آنان،اندوهها را بر میانگیزانَد.
وقتی به این جا رسیدم،امام علیه السلام گریست و فرمود:«هیچ کس نیست که ما را یاد کند و یا در نزدش یاد شویم و از چشمانش،هر چند به اندازه بال پشهای اشک بیاید،مگر این که خداوند برایش خانهای در بهشت بنا میکند و آن را میان او و آتش،حجاب قرار میدهد». (1)
دَخَلتُ عَلی سَیِّدی أبی جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ الباقِرِ علیه السلام،فَقُلتُ:یَابنَ رَسولِ اللَّهِ ! إنّی قَد قُلتُ فیکُم أبیاتاً،أفَتَأذَنُ لی فی إنشادِها؟
فَقالَ علیه السلام:إنَّها أیّامُ البیضِ،قُلتُ:فَهُوَ فیکُم خاصَّةً،قالَ علیه السلام:هاتِ،فَأَنشَأتُ أقولُ:
أضحَکَنِی الدَّهرُ وأبکانی وَالدَّهرُ ذو صَرفٍ وألوانِ لِتِسعَةٍ بِالطَّفِّ قَد غودِروا صاروا جَمیعاً رَهنَ أکفانِ
فَبَکی علیه السلام وبَکی أبو عَبدِ اللَّهِ علیه السلام،وسَمِعتُ جارِیَةً تَبکی مِن وَراءِ الخِباءِ،فَلَمّا بَلَغتُ إلی قَولی:
وسِتَّةٌ لا یُتَجاری بِهِم بَنو عَقیلٍ خَیرُ فِتیانِ ثُمَّ عَلِیُّ الخَیرِ مَولاکُمُ ذِکرُهُم هَیَّجَ أحزانی
فَبَکی،ثُمَّ قالَ علیه السلام:ما مِن رَجُلٍ ذَکَرَنا أو ذُکِرنا عِندَهُ،فَخَرَجَ مِن عَینَیهِ ماءٌ ولَو قَدرَ مِثلِ جَناحِ البَعوضَةِ إلّا بَنَی اللَّهُ لَهُ بَیتاً فِی الجَنَّةِ،وجَعَلَ ذلِکَ حِجاباً بَینَهُ وبَینَ النّارِ 793 (کفایة الأثر:ص 248، [1]بحار الأنوار:ج 36 ص 390 ح 2). [2]
1) (1)
791.کامل الزیارات -به نقل از ابو هارون مکفوف-:خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم.به من فرمود:«برایم شعر بخوان».من هم خواندم.فرمود:«نه ! آن گونه که خود میخوانید و همان گونه که در کنار قبرش مرثیهسرایی میکنی».من هم خواندم:
از کنار قبر حسین،عبور کن
و به استخوانهای پاکش بگو
به این جا که رسیدم،امام علیه السلام گریست و من خواندن را متوقّف کردم.فرمود:«ادامه بده».ادامه دادم.آن گاه فرمود:«بیشتر،بیشتر»بخوان.
من [این شعر را] خواندم:
ای مریم ! برخیز و بر مولایت،مویه کن
و با گریهات به حسین یاری برسان.
امام علیه السلام،گریه کرد و زنان،به فغان آمدند.وقتی آنان آرام گرفتند،امام علیه السلام به من فرمود:«ای ابو هارون! هر کس در باره حسین علیه السلام مرثیه بخواند و ده نفر را بگریانَد،بهشت برای او حتمی است».سپس شروع کرد و یکی یکی،از عدد ده کم نمود و وقتی به عدد یک رسید،فرمود:«هر کس برای حسین علیه السلام مرثیه بخواند و یک نفر را بگریانَد،بهشت برایش حتمی است».
آن گاه فرمود:«هر کس یاد حسین علیه السلام کند و بگِرید،بهشت،برایش حتمی است». (1)
دَخَلتُ عَلی أبی عَبدِ اللَّهِ علیه السلام فَقالَ لی:أنشِدنی،فَأَنشَدتُهُ،فَقالَ:لا،کَما تُنشِدونَ،وکَما تَرثیهِ عِندَ قَبرِهِ،فَأَنشَدتُهُ:
اُمرُر عَلی جَدَثِ الحُسَینِ فَقُل لِأَعظُمِهِ الزَّکِیَّةِ
قالَ:فَلَمّا بَکی أمسَکتُ أنَا،فَقالَ:مُرَّ،فَمَرَرتُ،قالَ:ثُمَّ قالَ:زِدنی زِدنی،قالَ:فَأَنشَدتُهُ:
یا مَریَمُ قومی فَاندُبی مَولاکِ وعَلَی الحُسَینِ فَأَسعِدی بِبُکاکِ
قالَ:فَبَکی وتَهایَجَ النِّساءُ،قالَ:فَلَمّا أن سَکَتنَ،قالَ لی:یا أبا هارونَ ! مَن أنشَدَ فِی الحُسَینِ علیه السلام فَأَبکی عَشَرَةً فَلَهُ الجَنَّةُ،ثُمَّ جَعَلَ یَنقُصُ واحِداً واحِداً حَتّی بَلَغَ الواحِدَ،فَقالَ:مَن أنشَدَ فِی الحُسَینِ علیه السلام فَأَبکی واحِداً فَلَهُ الجَنَّةُ،ثُمَّ قالَ:مَن ذَکَرَهُ فَبَکی فَلَهُ الجَنَّة 794 (کامل الزیارات:ص 210 ح 301، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 287 ح 25). [2]
1) (1)
792.رجال الکشّی -به نقل از زید شَحّام-:تعدادی کوفی در خدمت امام صادق علیه السلام بودیم که جعفر بن عَفّان،بر ایشان وارد شد.امام علیه السلام او را به خود نزدیک کرد و در کنار خویش جا داد و آن گاه به وی فرمود:«ای جعفر!».
گفت:در خدمتم،خداوند،مرا فدایت گردانَد !
فرمود:«خبردار شدم که تو در باره حسین علیه السلام میخوانی و خوب هم میخوانی».
گفت:آری،خداوند،مرا فدای تو گردانَد !
امام علیه السلام فرمود:«بگو».
او هم برای امام علیه السلام و اطرافیانش خواند،تا آن که اشکهای امام علیه السلام بر صورت و محاسنش جاری شد. (1)
کُنّا عِندَ أبی عَبدِ اللَّهِ علیه السلام ونَحنُ جَماعَةٌ مِنَ الکوفِیّینَ،فَدَخَلَ جَعفَرُ بنُ عَفّانَ عَلی أبی عَبدِ اللَّهِ علیه السلام فَقَرَّبَهُ وأدناهُ.
ثُمَّ قالَ:یا جَعفَرُ،قالَ:لَبَّیکَ جَعَلَنِیَ اللَّهُ فِداکَ،قالَ:بَلَغَنی أنَّکَ تَقولُ الشِّعرَ فِی الحُسَینِ علیه السلام وتُجیدُ.فَقالَ لَهُ:نَعَم،جَعَلَنِیَ اللَّهُ فِداکَ.
فَقالَ:قُل،فَأَنشَدَهُ علیه السلام ومَن حَولَهُ،حَتّی صارَت لَهُ الدُّموعُ عَلی وَجهِهِ ولِحیَتِهِ 795 (رجال الکشّی:ج 2 ص 574 ح 508، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 282 ح 16). [2]
793.الأغانی -به نقل از علی بن اسماعیل تمیمی،از پدرش-:خدمت جعفر بن محمّد صادق علیه السلام بودم که مسئول دیدارهای ایشان علیه السلام از ایشان برای سیّد، (2)اجازه دیدار
1) (1)
2) (2) ابو هاشم اسماعیل بن محمّد یزید بن ربیعه حِمیَری،معروف به«سیّد حِمیَری»است،هر چند از بنی هاشم (سادات) نبوده است.وی به سال 105 ق،در عمّان به دنیا آمد و در بصره زندگی کرد.در سال 173 ق،در گذشت و در جنینه بغداد،دفن گردید.درگذشت وی در زمان حکمرانی هارون الرشید،روی داد.او سراینده قصیده معروف عینیّه و چنان که در الأغانی آمده،یکی از سه شاعری است که برترین شاعران دانسته شدهاند (ر.ک:دانشنامه امام حسین علیه السلام:ج 10 ص 263:بخش دوازدهم/فصل دوم/سیّد حمیری).
خواست.جعفر بن محمّد علیه السلام دستور داد که او را بیاورند و خانوادهاش را پشت پرده نشانْد.سیّد،وارد شد و سلام کرد و نشست.جعفر بن محمّد علیه السلام از او خواست که بخواند.او هم خواند:
بر قبر حسین،گذر کن
و به استخوانهای پاکش بگو:
ای استخوانهایی که همواره
از اشکهای ریزان،سیرابید!
و هر گاه گذرت به قبرش افتاد
درنگ کاروان را در آن جا طولانی کن
و خالصانه برای پاک و
پاکِ پاکیزه،گریه کن،
همانند گریه مادری که
تنها جوانش را مرگ،رُبوده است.
دیدم اشک جعفر بن محمّد علیه السلام بر گونههایش جاری شد و صدای شیون و گریه از خانهاش بلند گردید،تا این که خود ایشان،به سیّد،دستور داد که آرام بگیرد و او آرام شد. (1)
کُنتُ عِندَ أبی عَبدِ اللَّهِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام،إذِ استَأذَنَ آذِنُهُ لِلسَّیِّدِ،فَأَمَرَهُ بِإِیصالِهِ،وأقعَدَ حُرَمَهُ خَلفَ سِترٍ،ودَخَلَ فَسَلَّمَ وجَلَسَ.فَاستَنشَدَهُ،فَأَنشَدَهُ قَولَهُ:
اُمرُر عَلی جَدَثِ الحُسَی -نِ فَقُل لِأَعظُمِهِ الزَّکِیَّهْ آأعظُماً لا زِلتِ مِن وَطفاءَ سِاکِبَةٍ رَوِیَّهْ وإذا مَرَرتَ بِقَبرِهِ فَأَطِل بِهِ وَقفَ المَطِیَّهْ وَابکِ المُطَهَّرَ لِلمُطَ -هَّرِ وَالمُطَهَّرَةِ النَّقِیَّهْ کَبُکاءِ مُعوِلَةٍ أتَت یَوماً لِواحِدِهَا المَنِیَّهْ
قالَ:فَرَأَیتُ دَمعَ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّد علیه السلام تَتَحَدَّرُ عَلی خَدَّیهِ،وَارتَفَعَ الصُّراخُ وَالبُکاءُ مِن دارِهِ،حَتّی أمَرَهُ بِالإِمساکِ فَأَمسَکَ 796 (الأغانی:ج 7 ص 260). [1]
1) (1)
794.کامل الزیارات -به نقل از ابو عُماره مُنشِد-:روزی نشد که در محضر امام صادق علیه السلام از امام حسین علیه السلام یاد شود و دیده شود که ایشان،از صبح تا شبِ آن روز،خندان باشد.میفرمود:«حسین علیه السلام،اشک هر مؤمنی است». (1)
ما ذُکِرَ الحُسَینُ علیه السلام عِندَ أبی عَبدِ اللَّهِ علیه السلام فی یَومٍ قَطُّ،فَرُئِیَ أبو عَبدِ اللَّهِ علیه السلام مُتَبَسِّماً فی ذلِکَ الیَومِ إلَی اللَّیلِ،وکانَ علیه السلام یَقولُ:الحُسَینُ علیه السلام عَبرَةُ کُلِّ مُؤمِنٍ 797 (کامل الزیارات:ص 214 ح 309، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 280 ح 11). [2]
1) (1)
795.علل الشرائع -به نقل از عبد اللَّه بن فضل هاشمی-:به امام صادق علیه السلام گفتم:ای پسر پیامبر خدا ! چه طور روز عاشورا،روز ماتم و اندوه و بیتابی و گریه شد؛ولی روز رحلت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و روز درگذشت فاطمه علیها السلام و روز شهادت امیر مؤمنان علیه السلام و روز کشته شدن امام حسن علیه السلام با زهر،چنین نشد؟
فرمود:«روز [شهادت] حسین علیه السلام،مصیبتی بزرگتر از دیگر روزها دارد.این،از آن روست که اصحاب کسا-که گرامیترینِ مردمان در پیشگاه خدای متعالاند-،پنج تن بودند.وقتی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله از میان آنان رفت،امیر مؤمنان،فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام بودند و آنها برای مردم،مایه تسلیت و دلخوشی بودند.نیز هنگامی که فاطمه علیها السلام در گذشت،دلداری و تسلّیِ مردم،با امیر مؤمنان و حسن و حسین علیهم السلام بود.همچنین زمانی که امیر مؤمنان علیه السلام در گذشت،مردم با حسن علیه السلام و حسین علیه السلام،آرامش و تسکین مییافتند.نیز وقتی حسن علیه السلام در گذشت،حسین علیه السلام برای مردم،مایه دلداری و تسلّی بود؛ولی زمانی که حسین علیه السلام کشته شد،هیچ کس از اصحاب کسا باقی نبود که مردم،با او دلداری و تسکین پیدا کنند.
بنا بر این،رفتن حسین علیه السلام،به مثابه رفتن همه آنها بود،همان گونه که بودن ایشان،به مثابه
بودن همه آنها بود.به این جهت،روز کشته شدن حسین علیه السلام،بزرگترین مصیبت بود».
به امام علیه السلام گفتم:ای پسر پیامبر خدا ! چرا علی بن الحسین (امام زین العابدین) علیه السلام همچون پدرانش که برای مردم،مایه دلداری و تسلّی بودند،مایه دلداری و تسلّی نبود؟ (1)
قُلتُ لِأَبی عَبدِ اللَّهِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ الصّادِقِ علیهما السلام:یَابنَ رَسولِ اللَّهِ،کَیفَ صارَ یَومُ عاشوراءَ یَومَ مُصیبَةٍ وغَمٍّ وجَزَعٍ وبُکاءٍ دونَ الیَومِ الَّذی قُبِضَ فیهِ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،وَالیَومِ الَّذی ماتَت فیهِ فاطِمَةُ علیها السلام،وَالیَومِ الَّذی قُتِلَ فیهِ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام،وَالیَومِ الَّذی قُتِلَ فیهِ الحَسَنُ علیه السلام بِالسَّمِّ؟فَقالَ:إنَّ یَومَ الحُسَینِ علیه السلام أعظَمُ مُصیبَةً مِن جَمیعِ سائِرِ الأَیّامِ؛وذلِکَ أنَّ أصحابَ الکِساءِ الَّذینَ کانوا أکرَمَ الخَلقِ عَلَی اللَّهِ تَعالی کانوا خَمسَةً،فَلَمّا مَضی عَنهُمُ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله بَقِیَ أمیرُ المُؤمِنینَ وفاطِمَةُ وَالحَسَنُ وَالحُسَینُ علیهم السلام،فَکانَ فیهِم لِلنّاسِ عَزاءٌ وسَلوَةٌ،فَلَمّا مَضَت فاطِمَةُ علیها السلام کانَ فی أمیرِ المُؤمِنینَ وَالحَسَنِ وَالحُسَینِ علیهم السلام لِلنّاسِ عَزاءٌ وسَلوَةٌ،فَلَمّا مَضی مِنهُم أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام کانَ لِلنّاسِ فِی الحَسَنِ وَالحُسَینِ علیهما السلام عَزاءٌ وسَلوَةٌ،فَلَمّا مَضَی الحَسَنُ علیه السلام کانَ لِلنّاسِ فِی الحُسَینِ علیه السلام عَزاءٌ وسَلوَةٌ،فَلَمّا قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام لَم یَکُن بَقِیَ مِن أهلِ الکِساءِ أحَدٌ لِلنّاسِ فیهِ بَعدَهُ عَزاءٌ وسَلوَةٌ،فَکانَ ذَهابُهُ کَذَهابِ جَمیعِهِم،کَما کانَ بَقاؤُهُ کَبَقاءِ جَمیعِهِم،فَلِذلِکَ صارَ یَومُهُ أعظَمَ مُصیبَةً 798 (علل الشرائع:ص 225 ح 1، [1]بحار الأنوار:ج 44 ص 269 ح 1). [2]
796.مصباح المتهجّد -به نقل از عَلقمة بن محمّد حَضرَمی،از امام باقر علیه السلام،در«زیارت عاشورا»-:سلام بر تو،ای ابا عبد اللَّه !....مصیبت تو،بسی بزرگ است.مصیبت تو بر ما و بر تمام مسلمانان،تکاندهنده و عظیم است،و مصیبت تو،عظیم است برای آسمانیان و در میان آسمانها. (2)
797.کامل الزیارات -به نقل از مالک جُهَنی،از امام باقر علیه السلام،در باره روز عاشورا-:اگر
توانستی در پیِ بر آوردن حاجتی نروی،نرو؛چرا که عاشورا،روز شومی است و حاجتی در آن،برآورده نمیشود،و اگر هم برآورده شود،برکتی ندارد و پیشرفتی نمیبیند.همچنین [در این روز]،برای خانهات چیزی را ذخیره نکن،که هر کس در روز عاشورا برای خانهاش چیزی بیندوزد،در اندوختهاش برکتی نخواهد بود و در خانوادهاش نیز برکتی نخواهد بود. (1)
فَإِنِ استَطَعتَ أن لا تَنتَشِرَ یَومَکَ فی حاجَةٍ فَافعَل،فَإِنَّهُ یَومُ نَحسٍ،لا تُقضی فیهِ حاجَةٌ،وإن قُضِیَت لَم یُبارَک لَهُ فیها،ولَم یَرَ رُشداً،ولا تَدَّخِرَنَّ لِمَنزِلِکَ شَیئاً،فَإِنَّهُ مَنِ ادَّخَرَ لِمَنزِلِهِ شَیئاً فی ذلِکَ الیَومِ لَم یُبارَکَ لَهُ فیما یَدَّخِرُهُ،ولا یُبارَکُ لَهُ فی أهلِه 800 (کامل الزیارات:ص 326 ح 556، [1]مصباح المتهجّد:ص 773). [2]
798.علل الشرائع -به نقل از حسن بن فضّال،از امام رضا علیه السلام-:هر کس در روز عاشورا،تلاش و کوشش برای بر آوردن نیازهایش را رها کند،خداوند،نیازهای دنیایی و آخرتیِ او را بر میآورد،و هر کس عاشورا،روز ماتم و اندوه و گریهاش باشد،خداوند عزّوجلّ قیامت را روزِ شادی و خوشحالیاش قرار میدهد و چشمش در بهشت،به ما روشن میشود. (2)
799.مصباح المتهجّد -به نقل از عبد اللَّه بن سِنان،از امام صادق علیه السلام،وقتی از ایشان در باره روزه روز عاشورا پرسیده شد-:در آن روز،روزه بگیر،امّا بدون تصمیم شبانه، (3)و بخور،امّا نه به قصد شادی،و روزه آن را کامل نکن،و خوردنت هم ساعتی پس از نماز عصر با نوشیدن جرعهای آب باشد؛چرا که در چنین ساعتی از روز،جنگ با خاندان پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله فرو نشست و کشتار آنان،متوقّف شد و سی کشته از یاران آنها
1) (1)
2) (2) مَن تَرَکَ السَّعیَ فی حَوائِجِهِ یَومَ عاشوراءَ قَضَی اللَّهُ لَهُ حَوائِجَ الدُّنیا وَالآخِرَةِ،ومَن کانَ یَومُ عاشوراءَ یَومَ مُصیبَتِهِ وحُزنِهِ وبُکائِهِ یَجعَلُ اللَّهُ عزّوجلّ یَومَ القِیامَةِ یَومَ فَرَحِهِ وسُرورِهِ،وقَرَّت بِنا فِی الجِنانِ عَینُهُ 801 (علل الشرائع:ص 227 ح 2، [3]عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 1 ص 298 ح 57). [4]
3) (3) علّامه مجلسی گفته است:«بدون تصمیم شبانه»،یعنی بی آن که شب،قصد روزه کنی،وافطار کن؛امّا نه برای شماتت و خوشحالی؛بلکه به منظور مخالفت با کسانی که به قصد تبرّک،روزه میگیرند (بحار الأنوار:ج 101 ص 307).
بر زمین افتاده بود،که کشته شدن آنان بر پیامبر خدا،گران بود و اگر پیامبر-که درود خدا بر او باد-آن روز زنده بود،صاحبعزا بود. (1)
صُمهُ مِن غَیرِ تَبییتٍ وأفطِرهُ مِن غَیرِ تَشمیتٍ،ولا تَجعَلهُ یَومَ صَومٍ کَمَلاً،وَلیَکُن إفطارُکَ بَعدَ صَلاةِ العَصرِ بِسَاعَةٍ عَلی شَربَةٍ مِن ماءٍ،فَإِنَّهُ فی مِثلِ ذلِکَ الوَقتِ مِن ذلِکَ الیَومِ تَجَلَّتِ الهَیجاءُ عَن آلِ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله،وَانکَشَفَتِ المَلحَمَةُ عَنهُم،وفِی الأَرضِ مِنهُم ثَلاثونَ صَریعاً فی موالیهِم،یَعِزُّ عَلی رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله مَصرَعُهُم،ولَو کانَ فِی الدُّنیا یَومَئِذٍ حَیّاً لَکانَ-صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیهِ-هُوَ المُعَزّی بِهِم 802 (مصباح المتهجّد:ص 782، [1]المزار الکبیر:ص 473 ح 6).
800.مَسارُّ الشیعة: امام حسین علیه السلام در روز دهم محرّم،به سال 61 هجری،کشته شد و این روز،روزی است که اندوههای خاندان محمّد صلی اللَّه علیه و آله و پیروانشان،تجدید میشود.از امامان علیهم السلام روایت شده که در عاشورا،باید از کامجویی پرهیز شود و مراسم ماتم برگزار شود.نیز از خوردن غذا و آب،تا ظهر خودداری گردد و پس از آن،غذایی در حدّ غذای مصیبتدیده،خورده شود،مانند شیر و امثال آن،بی آن که از غذاها و نوشیدنیهای لذیذ،استفاده شود. (2)
وجاءَتِ الرِّوایَةُ عَنِ الصّادِقینَ علیهم السلام بِاجتِنابِ المَلاذِّ،وإقامَةِ سُنَنِ المَصائِبِ،وَالإِمساکِ عَنِ الطَّعامِ وَالشَّرابِ إلی أن تَزولَ الشَّمسُ،وَالتَّغَذّی بَعدَ ذلِکَ بِما یَتَغَذّی بِهِ أصحابُ أهلِ المَصائِبِ،کَالأَلبانِ وما أشبَهَها دونَ المَلَذِّ مِنَ الطَّعامِ وَالشَّرابِ 804 (مسارّ الشیعة:ص 43). [2]
801.الأمالی،صدوق -به نقل از ابراهیم بن ابی محمود،از امام رضا علیه السلام-:هر گاه محرّم میشد،پدرم-که درودهای خدا بر او باد-خندان دیده نمیشد و اندوه،بر او چیره میگشت تا دهه محرّم به پایان برسد و وقتی روز دهم میشد،آن روز،روز ماتم و اندوه و گریهاش بود و میفرمود:«امروز،همان روزی است که حسین-که درود خدا بر او باد-کشته شد». (3)
1) (1)
2) (2) فِی الیَومِ العاشِرِ مِنهُ [أی مِن شَهرِ المُحَرَّمِ] مَقتَلُ سَیِّدِنا أبی عَبدِ اللَّهِ الحُسَینِ علیه السلام مِن سَنَةِ إحدی وسِتّینَ 803 (61) مِنَ الهِجرَةِ،وهُوَ یَومٌ یَتَجَدَّدُ فیهِ أحزانُ آلِ مُحَمَّدٍ علیهم السلام وشیعَتِهِم.
3) (3) کانَ أبی صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیهِ إذا دَخَلَ شَهرُ المُحَرَّمِ لا یُری ضاحِکاً،وکانَتِ الکَآبَةُ تَغلِبُ عَلَیهِ حَتّی یَمضِیَ مِنهُ عَشَرَةُ أیّامٍ،فَإِذا کانَ یَومُ العاشِرِ،کانَ ذلِکَ الیَومُ یَومَ مُصیبَتِهِ وحُزنِهِ وبُکائِهِ،ویَقولُ:هُوَ الیَومُ الَّذی قُتِلَ فیهِ الحُسَینُ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیهِ 805 (الأمالی،صدوق:ص 190 ح 199، [3]الإقبال:ج 3 ص 28). [4]
802.الکافی -به نقل از عبد الملک،از امام صادق علیه السلام-:روز عاشورا،روزی است که حسین علیه السلام در آن روز،کشته شد....این روز،جز روز اندوه و ماتم نیست؛اندوه و ماتمی که بر آسمانیان و زمینیان و همه مؤمنان،وارد شده است. (1)
أمّا یَومُ عاشوراءَ فَیَومٌ اصیبَ فیهِ الحُسَینُ علیه السلام...وما هُوَ إلّا یَومُ حُزنٍ ومُصیبَةٍ دَخَلَت عَلی أهلِ السَّماءِ،وأهلِ الأَرضِ،وجَمیعِ المُؤمِنینَ 806 (الکافی:ج 4 ص 147 ح 7، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 95 ح 40). [2]
803.کامل الزیارات، -به نقل از مالک جُهَنی،در باره برپایی ماتم در روز عاشورا برای امام حسین علیه السلام-:[به امام باقر علیه السلام ]گفتم:چگونه برخی به یکدیگر تسلیت بگویند؟
فرمود:«[چنین] میگویند:"خداوند،پاداشهای ما را بر سوگواری حسین علیه السلام بزرگ گردانَد و ما و شما را همراه با ولیّ خودش،مهدیِ خاندان محمّد صلی اللَّه علیه و آله،از خونخواهان حسین علیه السلام قرار دهد"». 2
804.مصباح المتهجّد -به نقل از عبد اللَّه بن سِنان-:روز عاشورا،بر سَرورم امام صادق علیه السلام وارد شدم.دیدم رنگپریده و اندوهگین است و اشک از چشمانش،همانند لؤلؤ،جاری است.گفتم:ای پسر پیامبر خدا ! چرا گریه میکنی-خداوند،چشمانت را گریان نکند-؟
به من فرمود:«آیا غافلی؟آیا نمیدانی که در چنین روزی،حسین بن علی علیه السلام کشته
1) (1)
شد؟». (1)
در الإقبال (ج 3 ص 65)،این افزوده آمده است:گفتم:چرا،سَرورم ! میدانم و برای همین آمدهام که در این باره،از شما سؤال کنم و در باره این روز،از علم شما استفاده کنم.فرمود:«هر سؤالی داری،بپرس».
گفتم:سَرورم! نظرت در باره روزه امروز چیست؟
فرمود:«روزه بگیر؛امّا بدون تصمیم شبانه،و افطار کن،امّا نه با سرخوشی و روزه آن را کامل نکن و افطارت،ساعتی پس از نماز عصر،با جرعهای آب باشد؛چرا که در چنین ساعتی،جنگ با خاندان پیامبر خدا،فرو نشست و آن واقعه بزرگ،متوقّف شد،در حالی که سی کشته از آنان در جمع یارانشان بر زمین افتاده بود،که کشته شدنشان برای پیامبر خدا،گران بود و اگر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله زنده بود،ایشان-که درودهای خدا بر او باد-خود،صاحبعزا بود».
همچنین،امام صادق علیه السلام گریست تا این که محاسنش با اشکهایش خیس شد و آن گاه فرمود:«خداوند عزّوجلّ هنگامی که نور را آفرید،آن را در روز جمعه،در آغاز ماه رمضان مقدّر کرد و تاریکی را در روز چهارشنبه آفرید،که روز عاشورا را هم در چنین روزی آفرید (یعنی روز دهم ماه محرّم) و برای هر یک از نور و تاریکی،راه و روشی قرار داد.
ای عبد اللَّه بن سِنان ! بهترین کاری که در این روز انجام میدهی،این است که در پی جامه تمیز باشی و آن را بپوشی و تسلُّب کُنی».
گفتم:تسلُّب،یعنی چه؟
فرمود:«[یعنی] خود را به شکل ماتمزدگان درآوری (دکمههایت را باز کنی و آستینهایت را بالا بزنی). (2)بعد به بیابان کویری،یا جایی که کسی تو را نبیند،یا به خانهای که خالی باشد یا جایی خلوت میروی،در زمانی که روز،بالا آمده باشد.آن
گاه،چهار رکعت نماز با رکوع و سجده خوب،و با خشوع،میخوانی و در هر دو رکعت،سلام میدهی.در رکعت اوّل،سوره حمد و «قُلْ یا أَیُّهَا الْکافِرُونَ» و در رکعت دوم،سوره حمد و «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را میخوانی.سپس دو رکعتِ دوم را به جا میآوری و در آن،در رکعت اوّل،سوره حمد و سوره احزاب و در رکعت دوم،سوره حمد و «إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ» یا هر چه قدر از قرآن که توانستی بخوانی،میخوانی.آن گاه،سلام میدهی (1)
در الإقبال (ج 3 ص 66)، [1]چنین آمده است:«آن گاه سلام میدهی و رویت را به سمت قبر ابا عبد اللَّه علیه السلام میگردانی و جایگاه به زمین افتادنش را مجسّم میکنی و ذهنت را از هر چیزی فارغ مینمایی و تمامی بدنت و فکرت را متمرکز میکنی.آن گاه هزار بار،کُشندهاش را لعن میکنی.برایت به ازای هر لعن،هزار حسنه نوشته میشود و هزار گناه،پاک میگردد و برایت هزار درجه در بهشت،ثبت میشود.سپس از جایی که نماز خواندی،هفت بار حرکت کن،[و بِایست] و در هر بار،هفت مرتبه بگو:" «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» .رضیً بقضاه و تسلیماً لأمره؛«ما از خداییم و بازگشتمان به سوی اوست».خشنود به قضای خدا و فرمانبر اوییم".در همه این حالتها،غمگین و اندوهناک،ماتمزده و غصّهدار و اندوهگین باش.وقتی از این حالت فارغ شدی،در جایی که در آن نماز خواندی،میایستی و هفتاد بار میگویی...»و دعایی را که در متن کتاب آمده،ذکر میکند.
و صورتت را به سمت قبر حسین علیه السلام و آرامگاهش بر میگردانی و جایگاه به زمین افتادنش را در نظرت مجسّم میکنی و بر ایشان و هر که از فرزندان و خانواده،با ایشان بوده،سلام و درود میفرستی و کُشندگان ایشان را لعن میکنی و از کارهایشان،بیزاری میجویی.خداوند،با این،درجات تو را در بهشت بالا میبرد و گناهانت را میریزد.آن گاه تلاش میکنی در آن جایی که هستی،در بیابان یا فضای باز یا هر جایی که هست،گامهایی برداری و در این هنگام میگویی:" «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ؛ همه از خداییم و به سوی او باز می گردیم».رضیً بقضاء اللَّه و تسلیماً لأمره؛خشنود به قضای خدا و تسلیم فرمانش هستیم".در این حال،باید حالت غم و اندوه داشته باشی.در چنین روزی،خدای سبحان را بسیار یاد کرده،و استرجاع کن (إنّا للَّه بگو).
و هنگامی که از قدم زدن و کارت فارغ شدی،در جایی که نماز خواندی،بِایست و
1) (1)
بگو:"خداوندا! فاجرانی را که با پیامبرت دشمنی کردند و با دوستانت جنگیدند و جز تو را پرستیدند و حرامهای تو را حلال شمردند،کیفر کن و فرماندهان و پیروانشان و هر کس را که از آنهاست و اسبی تازانْد و در میان جمعیّتِ آنها بود و یا به کارشان راضی بود،فراوان لعنت کن.
خداوندا ! در گشایش کار خاندان محمّد شتاب کن و درودهایت را بر او و بر آنان نثار کن،و آنها را از دست منافقانِ گمراه و کافران منکِر،نجات بده و برایشان پیروزیِ آسان نصیب کن و برایشان رحمت و گشایشِ نزدیک فراهم کن و برایشان از جانب خودت،بر دشمنت و دشمن آنان،تسلّطی پیروزمندانه قرار ده".
آن گاه دستانت را بلند کن و با این دعا،قنوت بگیر و در حالی که به دشمنان خاندان محمّد-که درود خدا بر او و بر آنان باد-اشاره میکنی،بگو:"خداوندا ! بسیاری از امّت،با امامانی پاس داشتهشده،دشمنی کردند و به کلمه[ی توحید] کافر شدند و با پیشوایان ستمگر،همراهی کردند و از قرآن و سنّت،دوری گزیدند و از دو ریسمانی که دستور داده شده بود از آنها اطاعت شود و به آنها چنگ زده شود،منحرف شدند و حق را کشتند و از راه میانه [و مستقیم]،تجاوز کردند،و به احزاب،یاری رساندند و کتاب را تحریف کردند و حق را که برایشان آمده بود،منکر شدند و وقتی باطل بر آنان عرضه شد،آن را گرفتند و حقّ تو را تباه نمودند و بندگانت را گمراه کردند و فرزندان پیامبرت را-که بهترینِ بندگانت و حاملان علم تو و وارثان حکمت و وحی تو بودند-کشتند.
خداوندا ! گامهای دشمنانت و دشمنان فرستادهات و دشمنان خاندان پیامبرت را بلغزان و خانههایشان را ویران کن و سلاحشان را کُند نما و یگانگیشان را در هم بریز و بازوانشان را بشکن و نیرنگشان را سست کن و با شمشیر برندهات،آنها را بزن و با سنگ شکنندهات،آنها را هدف قرار بده و از همه سو در بلا گرفتارشان کن و با عذابت،بیچارهشان نما و به عذابی ناشناخته گرفتارشان کن و به قحطی و عقوبت-که با آن،دشمنانت را نابود کردهای-مبتلایشان ساز،که تو انتقامگیر از مجرمانی.
خداوندا ! سنّت تو،تباه و احکام تو،تعطیل و نسل پیامبر تو،در زمین،سرگردان اند.خداوندا ! حق و اهل آن را یاری ده و باطل و اهل آن را در هم بکوب و با نجات دادن ما،بر ما منّت نِه و ما را به ایمان،رهنمون ساز و در گشایش کار ما،شتاب کن و آن را به گشایش کار اولیایت سامان ده و آنها را دوست ما قرار ده و ما را وارد بر آنان ساز.
خداوندا ! هر کسی را که روز کشته شدن پسر پیامبرت و برگزیدهات را عید قرار داد و با آن،خوشی و سرحالی کرد،نابود کن و آخرینشان را بگیر،همان گونه که اوّلینشان را گرفتی،و عذاب و عقوبتت را دو برابر به هر ستم کننده بر اهل بیت پیامبرت،قرار بده و پیروان و پیشوایانشان را نابود ساز و حامیان و گروهشان را هلاک کن.
خداوندا ! درودها و رحمتها و برکتهایت را بر نسل پیامبرت افزون کن؛همان نسلی که حقّشان ضایع شد و ترسان و خوارشده و باقیمانده شجره پاک و خجستهاند.
خداوندا ! آرمان آنان را رفعت بخش و حجّتشان را آشکار کن و بلا و تنگی و تاریکی و بیهودگیها و تیرگی را از آنان برطرف کن و دلهای شیعیانشان و حزبت را بر طاعت آنان و دوستی و یاری و ولایتشان استوار ساز و آنان را کمک کن و شکیبایی در برابر آزارها را نصیبشان کن و برایشان روزگاری مشهود و وقتهای پسندیده فرخنده قرار ده،که گشایش امورشان در آن ایّام،نزدیک شود و مایه مکنت و یاریشان گردد،همان گونه که برای دوستانت در کتاب نازلشدهات تضمین کردی.تو گفتی-و گفته تو،عین حق است-که:«خداوند به کسانی که ایمان آورده و کار شایسته کردهاند،وعده داده است که آنان را در زمین،جانشین [خویش] گرداند-همان گونه که پیش از آنها را جانشین [خویش] کرد-و برای آنان دینش را که برایشان رضایت داده،فراهم سازد و نگرانیشان را به امنیت بدل سازد،[و این که] مرا بپرستند و برایم هیچ انبازی قرار ندهند» (1)
سوره نور:آیه 55.
.1) (1)
خداوندا ! غصّهشان را برطرف کن،ای کسی که جز او هیچ کس،عهدهدار برطرف کردن رنج نیست! ای یگانه،ای زنده و ای برپا دارنده !
و من-ای معبودم-بنده ترسان تو ام،و بازگشت کننده به تو.از تو خواهانم،و به تو رویآورم،و به آستانه تو پناهندهام،و میدانم که هیچ پناهگاهی از تو،جز خود تو نیست.
خداوندا ! دعایم را بپذیر و-ای معبود من-آشکار و پنهانم را بشنو و مرا از کسانی قرار بده که از کردارش راضی هستی و عبادتهایش را پذیرفتهای و به رحمت خودت نجاتش دادهای،که تو ارجمند و بزرگواری.
خداوندا ! در آغاز و پایان،بر محمّد و خاندان محمّد،درود فرست و به محمّد و خاندان محمّد،برکت بده و بر محمّد و خاندان محمّد،رحم کن به کاملترین و بهترین درودها و برکتها و رحمتی که بر پیامبرانت و فرستادگانت و فرشتگانت و حاملان عرشت فرستادهای و عطا کردهای،به حقّ این که معبودی جز تو نیست.
خداوندا ! میان من و خاندان محمّد-که صلوات تو بر او و آنان باد-جدایی مینداز.ای مولای من ! مرا شیعه محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام و نسل پاک و برگزیدهشان قرار بده و تمسّک به ریسمان آنان و خشنودی از راه آنها و پیروی از سنّت آنان را به من عطا کن،که تو بخشنده بزرگواری".
آن گاه صورت را روی خاک بگذار و بگو:"ای کسی که هر چه را بخواهد،حکم میکند و هر چه را اراده نماید،انجام میدهد.تو حکم کردی.پس ستایش،از آنِ توست.تویی ستوده و سپاسگزاریشده.
ای مولای من ! در گشایش امورِ آنان و گشایش کار ما به دست آنان،شتاب کن،که تو،ضامن عزّت آنان پس از خواری،و افزایش آنان پس از اندکی،و آشکار شدنشان پس از پنهانی،هستی.ای راستگوترینِ راستگویان و ای مهربانترینِ مهربانان !
ای معبود و سَرورم ! به بخشش و بزرگواریات،با تضرّع به درگاهت،از تو میخواهم،برآوردن آرزویم را،و گذشتت را از من،و قبول اندک و زیاد عملم را،و
زیاد شدن این روزهایم را،و رسیدن به این شهادتگاه را،و این که مرا از کسانی قرار دهی که دعوت شدند و طاعت و دوستی و یاری آنان را اجابت کردند و این که آن را با آسایشی به همین زودی و با شتاب،به من نشان دهی،که تو بر هر چیزی توانایی".
آن گاه سرت را به سمت آسمان،بلند کن و بگو:"به تو پناه میبرم از این که از کسانی باشم که ایّام تو را آرزو نمیکنند.پس پناهم ده-ای معبودم-به رحمت خودت از این".
ای ابن سِنان ! این،بهتر است از فلان و فلان حج و فلان و فلان عمره که به صورت داوطلبانه انجام دهی و مالت را برای آن هزینه کنی و بدنت را به زحمت و رنج بیندازی و از خانواده و فرزندانت جدا شوی.
بدان که هر کس این نماز را در این روز بگزارد و این دعا را با اخلاص بخواند و این عمل را با یقین و صدق انجام دهد،خداوند متعال،ده خصلت به او میبخشد که از جمله آنهاست:خداوند،او را از مرگ بد،نگه میدارد،و از بدیها و ناداری در امان میدارد،و هیچ دشمنی را بر او چیره نمیکند تا بمیرد،و او را از دیوانگی و بیماریِ جُذام و پیسی در خودش و فرزندانش تا چهار پشت،حفظ میکند،و راه نفوذ شیطان و دوستانش را بر او و نسلش تا چهار پشت میبندد».
ابن سِنان میگوید من باز گشتم،در حالی که میگفتم:ستایش،از آنِ خدایی است که با شناخت شما و دوستیتان،بر من منّت گذاشت و از او درخواست میکنم که مرا به منّت و رحمتش بر فرمانبرداری از شما در واجباتم یاری کند. (1)
دَخَلتُ عَلی سَیِّدی أبی عَبدِ اللَّهِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام فی یَومِ عاشوراءَ،فَأَلفَیتُهُ کاسِفَ اللَّونِ ظاهِرَ الحُزنِ،ودُموعُهُ تَنحَدِرُ مِن عَینَیهِ کَاللُّؤلُؤِ المُتَساقِطِ.فَقُلتُ:یَابنَ رَسولِ اللَّهِ ! مِمَّ بُکاؤُکَ لا أبکَی اللَّهُ عَینَیکَ؟
فَقالَ لی:أوَ فی غَفلَةٍ أنتَ؟أما عَلِمتَ أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ اصیبَ فی مِثلِ هذَا الیَومِ؟فَقُلتُ:یا سَیِّدی،فَما قَولُکَ فی صَومِهِ؟
فَقالَ لی:صُمهُ مِن غَیرِ تَبییتٍ،وأفطِرهُ مِن غَیرِ تَشمیتٍ،ولا تَجعَلهُ یَومَ صَومٍ کَمَلاً،وَلیَکُن إفطارُکَ-
1) (1)
در باره حکم روزه روز عاشورا،گزارشهای مختلفی وجود دارد:شماری از احادیث اهل بیت علیهم السلام بر استحباب روزه این روز،دلالت دارند و شماری دیگر،از آن،نهی کردهاند؛زیرا بنی امیّه برای ابراز شادی و تبرّک،این روز را روزه گرفتهاند و از آن جا که روزه گرفتن در این روز،تشبّه به آنهاست،آن را مذموم دانستهاند.
گفتنی است که در منابع اهل سنّت نیز احادیثی وجود دارند که بر استحباب روزه این روز،دلالت دارند و فقهای اهل سنّت،بر اساس آنها،به استحباب آن،فتوا دادهاند؛امّا آرای فقهای امامیّه در باره حکم روزه روز عاشورا،با عنایت به احادیثی که بِدانها اشاره شد،بدین شرح است:
1.استحباب،مطلقاً (یعنی بدون هیچ قید و شرطی)؛
2.استحباب،در صورتی که روزهدار به قصد ابراز حزن بر مصیبت اهل بیت علیهم السلام،این روز را روزه بگیرد؛
3.کراهت؛
4.حُرمت (حرام بودن).
نکته قابل توجّه،این است که دلیلی وجود ندارد که اثبات کند یکی از آداب عزاداری برای سیّد الشهدا علیه السلام در روز عاشورا،روزهداری است.
بنا بر این،تنها چیزی که میتوان آن را به عنوان ادب عزاداری مطرح کرد،امساک
از خوردن غذا و آب تا عصر و استفاده از غذاهای ساده،پس از عصر است،چنان که در روایت عبد اللَّه بن سِنان آمده و جمعی از فقها به آن،فتوا دادهاند.
امّا این که جدا از این ادب،روزه عاشورا چه حکمی دارد،خارج از چارچوب این کتاب است و باید در مباحث فقهی مورد بررسی قرار گیرد.
805.مستدرک الوسائل -به نقل از ابن سِنان-:امام صادق علیه السلام فرمود:«پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به حسین بن علی علیه السلام-که به خدمت ایشان آمده و ایشان او را بر دامنش نشانده بود-نگاه کرد و فرمود:"از کشته شدن حسین،حرارتی در دلهای مؤمنان است که هرگز سرد نمیشود"».
آنگاه فرمود:«پدرم فدای کشته هر اشکی !».
به ایشان گفته شد:کشته هر اشکی،یعنی چه-ای پسر پیامبر خدا-؟
فرمود:«هیچ مؤمنی از او یاد نمیکند،مگر این که میگِرید». (1)
نَظَرَ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام وهُوَ مُقبِلٌ،فَأَجلَسَهُ فی حِجرِهِ،وقالَ:إنَّ لِقَتلِ الحُسَینِ حَرارَةً فی قُلوبِ المُؤمِنینَ لا تَبرُدُ أبَداً.
ثُمَّ قالَ علیه السلام:بِأَبی قَتیلُ کُلِّ عَبرَةٍ،قیلَ:وما قَتیلُ کُلِّ عَبرَةٍ یَابنَ رَسولِ اللَّهِ؟قالَ:لا یَذکُرُهُ مُؤمِنٌ إلّا بَکی 809 (مستدرک الوسائل:ج 10 ص 318 ح 12084). [1]
806.کامل الزیارات -به نقل از ابو یحیی حذّاء،از یکی از شیعیان،از امام صادق علیه السلام-:امیر مؤمنان علیه السلام به حسین علیه السلام نگاه کرد و فرمود:«ای اشک هر مؤمن!».
حسین گفت:منم،ای پدر؟
1) (1)
فرمود:«آری،پسرم!». (1)
نَظَرَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام إلَی الحُسَینِ علیه السلام،فَقالَ:یا عَبرَةَ کُلِّ مُؤمِنٍ،فَقالَ:أنَا یا أبَتاه؟قالَ:نَعَم یا بُنَیَّ 810 (کامل الزیارات:ص 214 ح 308، [1]فضل زیارة الحسین علیه السلام:ص 38 ح 9). [2]
807.ثواب الأعمال -به نقل از هارون بن خارجه،از امام صادق علیه السلام،از امام حسین علیه السلام-:من،کشته اشکم.من،اندوهناک کشته شدم و بر خداست که هیچ غمزدهای نزد من نیاید،مگر این که او را شادمان به خانوادهاش برگرداند. (2)
808.الکافی -به نقل از عیسی بن ابی منصور-:از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود:«نفَس فرد غمگین،که به خاطر ستم بر ما،غصّهدار است،تسبیح است و اندوهش برای کار ما،عبادت به شمار میرود و راز ما را نگه داشتن،جهاد در راه خداست». (3)
809.الأمالی،طوسی -به نقل از معاویة بن وهب،از امام صادق علیه السلام-:هر بیتابی و گریهای ناپسند است،جز بیتابی و گریه بر حسین علیه السلام که پاداش هم دارد. (4)
810.تهذیب الأحکام -به نقل از خالد بن سدیر،از امام صادق علیه السلام-:زنهای فاطمی برای حسین بن علی علیه السلام گریبان چاک کردند و سیلی به صورت زدند و برای چنین مصیبتی باید که بر صورت کوبید و گریبان درید. (5)
811.عیون أخبار الرضا علیه السلام -به نقل از حسن بن علی بن فضّال،از امام رضا علیه السلام-:هر کس مصیبتهای ما را یاد کند و بگرید و بگِریانَد،چشم او در روز گریان بودن چشمها،
1) (1)
2) (2) أنَا قَتیلُ العَبرَةِ،قُتِلتُ مَکروباً،وحَقیقٌ عَلَی اللَّهِ أن لا یَأتِیَنی مَکروبٌ إلّا رَدَّهُ وقَلَبَهُ إلی أهلِهِ مَسروراً 811 (ثواب الأعمال:ص 123 ح 52،کامل الزیارات:ص 216 ح 314). [3]
3) (3) سَمِعتُ أبا عَبدِ اللَّهِ علیه السلام یَقولُ:نَفَسُ المَهمومِ لَنا المُغتَمِّ لِظُلمِنا تَسبیحٌ،وهَمُّهُ لِأَمرِنا عِبادَةٌ،وکِتمانُهُ لِسِرِّنا جِهادٌ فی سَبیلِ اللَّهِ 812 (الکافی:ج 2 ص 226 ح 16، [4]الأمالی،مفید:ص 338 ح 3).
4) (4) کُلُّ الجَزَعِ وَالبُکاءِ مَکروهٌ،سِوَی الجَزَعِ وَالبُکاءِ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام،فَإِنَّهُ فیهِ مَأجورٌ 813 (الأمالی،طوسی:ص 162 ح 268، [5]بحار الأنوار:ج 44 ص 280 ح 9). [6]
5) (5) وقَد شَقَقنَ الجُیوبَ،ولَطَمنَ الخُدودَ الفاطِمِیّاتُ عَلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،وعَلی مِثلِهِ تُلطَمُ الخُدودُ،وتُشَقُّ الجُیوبُ 814 (تهذیب الأحکام:ج 8 ص 325 ح 1207،عوالی اللآلی:ج 3 ص 409 ح 15). [7]
گریان نمیشود (1)
در الأمالی صدوق،پس از عبارت«هر کس مصیبتهای ما را یاد کند»،این افزوده وجود دارد:«و به خاطر رفتاری که با ما شد،بگِرید،در روز قیامت،همراه ما و در رتبه ما خواهد بود،و هر کس مصیبت ما را یاد کند».
. 2812.عیون أخبار الرضا علیه السلام -به نقل از ریّان بن شبیب،از امام رضا علیه السلام-:اگر قرار است برای چیزی گریه کنی،برای حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام گریه کن؛چرا که او همانند قوچ،سر بریده شد و هجده تن از خاندانش-که در زمین،بینظیر بودند-همراه او کشته شدند. 3
1) (1)
اضافه شدن«قتیل (کُشته)»به«العَبرة (اشک)»،اضافه سبب به مسبَّب است.بنا بر این،جمله«من،کشته اشکم»،بدین معناست که کشته شدن من،سبب جاری شدن اشک است.این جمله در احادیث نیز چنین تفسیر شده است:
أنَا قَتیلُ العَبرَةِ،لا یَذکُرُنی مُؤمِنٌ إلَّا استَعبَرَ (1)
ر.ک:کامل الزیارات:ص 215 ح 310، [1]الأمالی،صدوق:ص 200 ح 214. [2]
.من کشته اشکم.مؤمنی از من یاد نمیکند،جز این که میگرید.
لا یَذکُرُهُ مُؤمِنٌ إلّا بَکی (2).
مؤمنی از او یاد نکرد،جز این که گریست.
علّامه مجلسی در تبیین این جمله میگوید:
عبارت«من کشته اشکم»،یعنی:کشتهای که به اشک و گریه نسبت داده میشود و سبب جاری شدن اشک است،یا با اشک و آه و ناله کشته میشود،که معنای اوّل،اظهر است (3).
البتّه به نظر میرسد که وجه نخست،به دلیل انطباق با احادیثی که به آنها اشاره شد و همسویی با جایگاه امامت و عظمت روحیِ امام حسین علیه السلام،مُتَعیَّن (قطعی) است و
نه اظهر (نزدیکتر به واقع).
در واقع،جمله«أنا قتیل العبرة»،به یک پدیده مهم و تنبّهآفرین اجتماعی و تاریخی اشاره دارد که کشته شدن هیچ کس در طول تاریخ،به اندازه کشته شدن سیّد الشهدا،غمانگیز و گریهآور نبوده و نیست.
در طول تاریخ،انسانهای بسیاری کشته شدهاند که کسی بر آنها نَگریسته و بسیاری نیز کشته شدهاند و گریه بر آنها،موقّت بوده و بسیاری نیز کشته شدهاند و تنها گروه خاصّی را متأثّر کردهاند؛امّا تحقیقاً در باره هیچ کس جز امام حسین علیه السلام گزارش نشده است که همه پیامبران از آدمِ ابو البشر تا خاتم انبیا،و خاندان پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و جمعی از اصحاب پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله قبل از ولادتش،بر او گریسته باشند و نیز فرشتگان،پریان،حیوانات و زمین و آسمان بر او گریه کرده باشند و حتّی دشمن بر او گریسته باشد.
در طول تاریخ،کسی را سراغ نداریم که مردمی بیش از یکهزار و سیصد سال،بر او بگریند.آری! سیّد الشهدا،«کشته اشک»است؛اشکی که تا وقتی انتقام خون همه مظلومان تاریخ را از ستمگران باز نستاند و آرمانهای حسینی را به رهبری فرزند بزرگوارش،مهدی آل محمّد،در جهانْ تحقّق نبخشد،همچنان بر گونههای مؤمنان راستین و علاقهمندان به خاندان رسالت،جاری خواهد بود.
813.الخصال -با سند خود،از امیر مؤمنان علیه السلام-:همه چشمها در قیامت،گریان و بیدارند،جز چشمی که مشمول کرامت ویژه خدا باشد و به خاطر شکسته شدن حریم حسین علیه السلام و خاندان محمّد صلی اللَّه علیه و آله،گریه کرده باشد. (1)
کُلُّ عَینٍ یَومَ القِیامَةِ باکِیَةٌ،وکُلُّ عَینٍ یَومَ القِیامَةِ ساهِرَةٌ،إلّا عَینَ مَنِ اختَصَّهُ اللَّهُ بِکَرامَتِهِ،وبَکی عَلی ما یُنتَهَکُ مِنَ الحُسَینِ وآلِ مُحَمَّدٍ علیهم السلام 817 (الخصال:ص 625 ح 10، [1]عیون الحکم و المواعظ:ص 398 ح 6747).
814.الأمالی،مفید -به نقل از ربیع بن منذر،از پدرش،از امام حسین علیه السلام-:هیچ کس قطره اشکی برای ما نریخت و با چشمانش در راه ما گریه نکرد،مگر این که خداوند،او را روزگارانی در بهشت،بهرهمند میگرداند. (2)
815.ثواب الأعمال -به نقل از محمّد بن مسلم،از امام باقر علیه السلام-:علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام میفرمود:«هر مؤمنی که چشمش برای کشته شدن حسین علیه السلام،چنان اشک بریزد که به صورتش روان شود،خداوند متعال در بهشت برایش اتاقهایی فراهم میکند که روزگارانی را در آنها سپری نماید،و هر مؤمنی که چشمانش به خاطر آزاری که ما در دنیا از دشمنانمان دیدیم،اشک بریزد و اشکش بر چهرهاش جاری گردد،خداوند،جایگاهی راستین را برایش در بهشت فراهم میکند،و هر مؤمنی که در راه ما آزار ببیند و چشمانش از دردِ آزاری که در راه ما دیده،اشک بریزد تا بر گونهاش روان شود،خداوند،صورتش را از آزار،نگه میدارد و در روز قیامت،او را از خشم خود و آتش،در امان نگه میدارد». (3)
وأیُّما مُؤمِنٍ مَسَّهُ أذیً فینا،فَدَمَعَت عَیناهُ حَتّی تَسیلَ عَلی خَدِّهِ مِن مَضاضَةِ ما اوذِیَ فینا،صَرَفَ اللَّهُ عَن وَجهِهِ الأَذی،وآمَنَهُ یَومَ القِیامَةِ مِن سَخَطِهِ وَالنّارِ 819 (ثواب الأعمال:ص 108 ح 1،تفسیر القمیّ:ج 2 ص 291). [6]
1) (1)
2) (2) ما مِن عَبدٍ قَطَرَت عَیناهُ فینا قَطرَةً،أو دَمَعَت عَیناهُ فینا دَمعَةً،إلّا بَوَّأَهُ اللَّهُ بِها فِی الجَنَّةِ حُقُباً 818 (الأمالی،مفید:ص 340 ح 6، [2]الأمالی،طوسی:ص 117 ح 181). [3]
3) (3) کانَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیهما السلام یَقولُ:أیُّما مُؤمِنٍ دَمَعَت عَیناهُ لِقَتلِ الحُسَینِ علیه السلام حَتّی تَسیلَ عَلی خَدِّهِ،بَوَّأَهُ اللَّهُ تَعالی بِها فِی الجَنَّةِ [4]غُرَفاً یَسکُنُها أحقاباً،وأیُّما مُؤمِنٍ دَمَعَت عَیناهُ حَتّی تَسیلَ عَلی خَدِّهِ فیما مَسَّنا مِنَ الأَذی مِن عَدُوِّنا فِی الدُّنیا،بَوَّأَهُ اللَّهُ فِی الجَنَّةِ [5]مُبَوَّأَ صِدقٍ.
816.ثواب الأعمال -به نقل از ابو هارون مکفوف،از امام صادق علیه السلام-:هر کس در نزد او از حسین علیه السلام یاد شود و از چشمانش به اندازه بال مگسی اشک خارج شود،ثوابش بر عهده خدای عزّوجلّ خواهد بود و خدا برایش به چیزی جز بهشت،رضایت نمیدهد. (1)
مَن ذُکِرَ الحُسَینُ علیه السلام عِندَهُ،فَخَرَجَ مِن عَینَیهِ مِقدارُ جَناحِ ذُبابَةٍ،کانَ ثَوابُهُ عَلَی اللَّهِ عَزَّ وجَلَّ،ولَم یَرضَ لَهُ بِدونِ الجَنَّةِ 820 (ثواب الأعمال:ص 109 ح 1،کامل الزیارات:ص 202 ح 287). [1]
817.کامل الزیارات -به نقل از علی بن ابی حمزه،از امام صادق علیه السلام-:گریه و بیتابی،برای انسان در باره هر چه بیتابی کند،ناپسند است،جز گریه و بیتابی بر حسین بن علی علیه السلام که برای آن،پاداش هم دارد. (2)
818.کامل الزیارات -به نقل از عبد اللَّه بن بُکَیر ارْجانی،از امام صادق علیه السلام-:حسین علیه السلام به زائرانش نظر میاندازد-و او به حال آنها و به نام پدرانشان و درجاتشان و جایگاهشان در پیشگاه خداوند،داناتر است از هر یک از شما به حال فرزندش و آنچه در خانهاش هست-و گریه کنندهاش را میبیند و برایش از سرِ رحمت،درخواست آمرزش میکند و از پدرانش علیهم السلام میخواهد که برای او درخواست آمرزش کنند و میفرماید:«ای گریه کننده ! اگر آنچه را که برایت فراهم شده،میدانستی،خوشحالیات بیش از بیتابیات بود».
پس هر یک از فرشتگان آسمان و فرشتگان حائر (حَرَم) حسینی،که صدای گریه او را میشنود،برایش درخواست آمرزش میکند و زائر،در حالی باز میگردد که گناهی ندارد. (3)
ویَقولُ:لَو تَعلَمُ أیُّهَا الباکی ما اعِدَّ لَکَ لَفَرِحتَ أکثَرَ مِمّا جَزِعتَ،فَیَستَغفِرُ لَهُ کُلُّ مَن سَمِعَ بُکاءَهُ مِنَ المَلائِکَةِ [4]فِی السَّماءِ وفِی الحائِرِ،ویَنقَلِبُ وما عَلَیهِ مِن ذَنبٍ 822 (کامل الزیارات:ص 544 ح 830، [5]بحار الأنوار:ج 25 ص 376 ح 24). [6]
1) (1)
2) (2) إنَّ البُکاءَ وَالجَزَعَ مَکروهٌ لِلعَبدِ فی کُلِّ ما جَزِعَ،ما خَلَا البُکاءَ وَالجَزَعَ عَلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیهما السلام فَإِنَّهُ فیهِ مَأجورٌ 821 (کامل الزیارات:ص 201 ح 286، [2]بحار الأنوار:ج 44 ص 291 ح 32). [3]
3) (3) إنَّهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام ]لَیَنظُرُ إلی زُوّارِهِ،وهُوَ أعرَفُ بِهِم،وبِأَسماءِ آبائِهِم وبِدَرَجاتِهِم،وبِمَنزِلَتِهِم عِندَ اللَّهِ مِن أحَدِکُم بِوَلَدِهِ وما فی رَحلِهِ،وإنَّهُ لَیَری مَن یَبکیهِ،فَیَستَغفِرُ لَهُ رَحمَةً لَهُ،ویَسأَلُ أباهُ الاِستِغفارَ لَهُ.
819.ثواب الأعمال -به نقل از صالح بن عقبه-:امام صادق علیه السلام فرمود:«هر کس در باره حسین علیه السلام شعری بخواند و بگرید و ده نفر را بگریاند،بهشت برای او و آنان حتمی خواهد بود و هر کس در باره حسین علیه السلام شعری بخواند و بگرید و نُه نفر را بگریاند،بهشت برای او و آنان حتمی خواهد بود»و همین طور میفرمود تا این که فرمود:«هر کس در باره حسین علیه السلام شعری بخواند و گریه کند،بهشت برایش حتمی خواهد بود»و گمان میکنم که فرمود:«یا تظاهر به گریه کند». (1)
مَن أنشَدَ فِی الحُسَینِ علیه السلام بَیتاً مِن شِعرٍ فَبَکی وأبکی عَشَرَةً فَلَهُ ولَهُمُ الجَنَّةُ،ومَن أنشَدَ فِی الحُسَینِ علیه السلام بَیتاً فَبَکی وأبکی تِسعَةً فَلَهُ ولَهُمُ الجَنَّةُ،فَلَم یَزَل حَتّی قالَ:مَن أنشَدَ فِی الحُسَینِ علیه السلام شِعراً فَبَکی-وأظُنُّهُ قالَ:أو تَباکی-فَلَهُ الجَنَّةُ 823 (ثواب الأعمال:ص 110 ح 3،کامل الزیارات:ص 210 ح 300). [1]
820.ثواب الأعمال -به نقل از ابو عُماره شعرخوان-:امام صادق علیه السلام به من فرمود:«ای ابو عُماره ! در باره حسین علیه السلام برایم شعر بخوان».
من هم برای ایشان شعر خواندم و ایشان گریست.باز هم شعر خواندم و ایشان گریست.به خدا سوگند،من همین طور شعرخوانی را ادامه دادم و ایشان گریه میکرد تا این که صدای گریه را از خانه شنیدم.
آن گاه به من فرمود:«ای ابو عُماره ! هر کس در باره حسین بن علی علیه السلام شعری بخواند و پنجاه نفر را بگریاند،بهشت برایش حتمی میشود،و هر کس در باره حسین علیه السلام شعری بخواند و چهل نفر را بگریاند،بهشت برایش حتمی میشود،و هر کس در باره حسین علیه السلام شعری بخواند و سی نفر را بگریاند،بهشت برایش حتمی میشود،و هر کس در باره حسین علیه السلام شعری بخواند و بیست نفر را بگریاند،بهشت
1) (1)
برایش حتمی میشود،و هر کس در باره حسین علیه السلام شعری بخواند و ده نفر را بگریاند،بهشت برایش حتمی میشود،و هر کس در باره حسین علیه السلام شعری بخواند و یک نفر را بگریاند،بهشت برایش حتمی میشود،و هر کس در باره حسین علیه السلام شعری بخواند و بگرید،بهشت برایش حتمی میشود،و هر کس در باره حسین علیه السلام شعری بخواند و تظاهر به گریه کند،بهشت برایش حتمی میشود». (1)
قالَ لی:یا أبا عُمارَةَ،أنشِدنی فِی الحُسَینِ علیه السلام،قالَ:فَأَنشَدتُهُ فَبَکی،قالَ:ثُمَّ أنشَدتُهُ فَبَکی.
قالَ:فَوَاللَّهِ،ما زِلتُ انشِدُهُ ویَبکی حَتّی سَمِعتُ البُکاءَ مِنَ الدّارِ.
فَقالَ لی:یا أبا عُمارَةَ،مَن أنشَدَ فِی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیهما السلام شِعراً فَأَبکی خَمسینَ فَلَهُ الجَنَّةُ،ومَن أنشَدَ فِی الحُسَینِ علیه السلام شِعراً فَأَبکی أربَعینَ فَلَهُ الجَنَّةُ،ومَن أنشَدَ فِی الحُسَینِ علیه السلام شِعراً فَأَبکی ثَلاثینَ فَلَهُ الجَنَّةُ،ومَن أنشَدَ فِی الحُسَینِ علیه السلام شِعراً فَأَبکی عِشرینَ فَلَهُ الجَنَّةُ،ومَن أنشَدَ فِی الحُسَینِ علیه السلام شِعراً فَأَبکی عَشَرَةً فَلَهُ الجَنَّةُ،ومَن أنشَدَ فِی الحُسَینِ علیه السلام شِعراً فَأَبکی واحِداً فَلَهُ الجَنَّةُ،ومَن أنشَدَ فِی الحُسَینِ علیه السلام شِعراً فَبَکی فَلَهُ الجَنَّةُ،ومَن أنشَدَ فِی الحُسَینِ علیه السلام شِعراً فَتَباکی فَلَهُ الجَنَّةُ 824 (ثواب الأعمال:ص 109 ح 2،کامل الزیارات:ص 209 ح 298). [1]
821.کامل الزیارات -به نقل از عبد اللَّه بن محمّد صنعانی،از امام باقر علیه السلام-:پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله حسین علیه السلام را وقتی وارد میشد،در آغوش میکشید و آن گاه به امیر مؤمنان علیه السلام میفرمود:«نگهش دار».سپس بر روی او میافتاد و غرق بوسهاش میکرد و میگریست.
حسین علیه السلام میگفت:پدر جان ! چرا گریه میکنی؟
میفرمود:«پسر جان! من جای شمشیرها را در بدن تو میبوسم و میگریم».
[می]گفت:پدر جان ! من کشته میشوم؟
[می]فرمود:«آری،به خدا سوگند ! تو و پدر و برادرت». (2)
یَقولُ:یا أبَه! لِمَ تَبکی؟فَیَقولُ:یا بُنَیَّ! اقَبِّلُ مَوضِعَ السُّیوفِ مِنکَ وأبکی.
قالَ:یا أبَه! واُقتَلُ؟قالَ:إی وَاللَّهِ،وأبوکَ وأخوکَ وأنتَ 825 (کامل الزیارات:ص 146 ح 172، [2]بحار الأنوار:ج 44 ص 261 ح 14). [3]
822.کشف الغمّة -به نقل از محمّد بن عبد الرحمان-:پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله در خانه عایشه در خواب نیمروز بود که ناگهان گریانْ بیدار شد.عایشه گفت:چرا گریه میکنی،ای پیامبر خدا؟پدر و مادرم فدایت گردند !
فرمود:«مرا این به گریه انداخت که جبرئیل به نزدم آمد و گفت:ای محمّد ! دستت را باز کن،که این،خاکِ تلّی است که پسرت حسین بر آن کشته میشود.او را مردی از امّت تو میکشد».
عایشه گفت:پیامبر خدا برایم حدیث کرد،در حالی که میگریست.میفرمود:«این کیست از امّت من؟این کیست از امّت من؟این کیست از امّت من،که پس از من،حسین را میکشد؟». (1)
بَینا رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فی بَیتِ عائِشَةَ رَقدَةَ القایِلَةِ،إذَا استَیقَظَ وهُوَ یَبکی،فَقالَت عائِشَةُ:ما یُبکیکَ-یا رَسولَ اللَّهِ-،بِأَبی أنتَ واُمّی؟
قالَ:یُبکینی أنَّ جَبرَئیلَ أتانی،فَقالَ:اُبسُط یَدَکَ-یا مُحَمَّدُ-،فَإِنَّ هذِهِ تُربَةٌ مِن تِلالٍ یُقتَلُ بِهَا ابنُکَ الحُسَینُ،یَقتُلُهُ رَجُلٌ مِن امَّتِکَ.
قالَت عائِشَةُ:ورَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله یُحَدِّثُنی وأنَّهُ لَیَبکی،ویَقولُ:مَن ذا مِن امَّتی،مَن ذا مِن امَّتی،مَن ذا مِن امَّتی،من یَقتُلُ حُسَیناً مِن بَعدی؟826 (کشف الغمّة:ج 2 ص 270). [1]
823.المستدرک علی الصحیحین -به نقل از عبد اللَّه بن مسعود-:خدمت پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله آمدیم و ایشان،شادمان به سوی ما آمد،در حالی که شادی در صورتش هویدا بود.چیزی از ایشان نپرسیدیم،مگر این که جوابش را داد،و خاموش نشدیم،مگر این که خودِ ایشان شروع کرد.
تا این که جوانانی از بنی هاشم از آن جا گذشتند که در میانشان،حسن علیه السلام و حسین علیه السلام هم بودند.وقتی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله آن دو را دید،آنها را در آغوش کشید و چشمانش گریان گردید.به ایشان گفتیم:ای پیامبر خدا ! همواره در چهرهتان چیزی را میبینیم که خوشایندمان نیست.
1) (1)
فرمود:«ما اهل بیتی هستیم که خداوند،آخرت را برای ما به جای دنیا برگزیده،و زود است که اهل بیت من،پس از من،در شهرها تحت فشار قرار گیرند و رانده شوند،تا این که [صاحبانِ] پرچمهای سیاه از مشرق سر بر آورند و حق را طلب نمایند؛ولی به آنها داده نمیشود.دوباره طلب میکنند؛ولی داده نمیشود.بار سوم،طلب میکنند.باز هم داده نمیشود.پس میجنگند و پیروز میشوند.
پس هر کس از شما و از نسل شما آن را درک کرد،نزد امامی از اهل بیت من بیاید،هرچند که پابرهنه بر برف و سرما باشد؛چرا که آنان پرچمهای هدایت اند.
آنها پرچمها را به مردی از اهل بیت من وا میگذارند که نامش،همنام من است...و حاکم زمین میشود و آن را آکنده از عدل و داد میکند،همان گونه که آکنده از جور و ستم شده است». (1)
أتَینا رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله فَخَرَجَ إلَینا مُستَبشِراً یُعرَفُ السُّرورُ فی وَجهِهِ،فَما سَأَلناهُ عَن شَیءٍ إلّا أخبَرَنا بِهِ،ولا سَکَتنا إلَّا ابتَدَأَنا،حَتّی مَرَّت فِتیَةٌ مِن بَنی هاشِمٍ،فیهِمُ الحَسَنُ وَالحُسَینُ علیهما السلام،فَلَمّا رَآهُمُ التَزَمَهُم،وَانهَمَلَت عَیناهُ،فَقُلنا:یا رَسولَ اللَّهِ ! ما نَزالُ نَری فی وَجهِکَ شَیئاً نَکرَهُهُ؟
فَقالَ:إنّا أهلُ بَیتٍ اختارَ اللَّهُ لَنَا الآخِرَةَ عَلَی الدُّنیا،وإنَّهُ سَیَلقی أهلُ بَیتی مِن بَعدی تَطریداً وتَشریداً فِی البِلادِ،حَتّی تَرتَفِعَ رایاتُ سودٍ مِنَ المَشرِقِ،فَیَسأَلونَ الحَقَّ فَلا یُعطونَهُ،ثُمَّ یَسأَلونَهُ فَلا یُعطونَهُ،ثُمَّ یَسأَلونَهُ فَلا یُعطونَهُ،فَیُقاتِلونَ فَیُنصَرونَ،فَمَن أدرَکَهُ مِنکُم أو مِن أعقابِکُم فَلیَأتِ إمامَ أهلِ بَیتی ولَو حَبواً عَلَی الثَّلجِ،فَإِنَّها رایاتُ هُدیً،یَدفَعونها إلی رَجُلٍ مِن أهلِ بَیتی،یُواطِئُ اسمُهُ اسمی...فَیَملِکُ الأَرضَ،فَیَملَؤُها قِسطاً وعَدلاً کَما مُلِئَت جَوراً وظُلماً 827 (المستدرک علی الصحیحین:ج 4 ص 511 ح 8434؛دلائل الإمامة:ص 446 ح 420).
824.الأمالی،صدوق -به نقل از محمّد بن عبد الرحمان،از پدرش،از امام علی بن ابی طالب علیه السلام-:من و فاطمه و حسن و حسین،در محضر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله بودیم که رو به ما کرد و گریست.گفتم:ای پیامبر خدا ! چرا گریه میکنی؟
فرمود:«میگریم برای ضربت خوردن سر تو و سیلی خوردن فاطمه و فرو رفتن نیزه در ران حسن و زهری که به او خورانده میشود و [نیز برای] کشته شدن حسین».
در این هنگام،اهل خانه همگی گریستند. (2)
فَقالَ:أبکی مِمّا یُصنَعُ بِکُم بَعدی.فَقُلتُ:وما ذاکَ یا رَسولَ اللَّهِ؟
قالَ:أبکی مِن ضَربَتِکَ عَلَی القَرنِ،ولَطمِ فاطِمَةَ خَدَّها،وطَعنَةِ الحَسَنِ فی الفَخِذِ،وَالسَّمِّ الّذی یُسقی،وقَتلِ الحُسَینِ.
قالَ:فَبَکی أهلُ البَیتِ جَمیعاً 828 (الأمالی،صدوق:ص 197 ح 208، [1]المناقب،لابن شهرآشوب:ج 2 ص 209). [2]
825.خصائص الأئمّة علیهم السلام -به نقل از عبد اللَّه بن میمون،از امام صادق علیه السلام،از پدرش،از پدرانش علیهم السلام-:امیر مؤمنان علیه السلام با جمعی از اصحابش از کربلا گذر کرد و وقتی از آن جا گذشت،چشمانش گریان گشت.آن گاه فرمود:«این جا،محلّ خوابیدن شترانشان است و این جا،جای اثاثیه کاروانشان است و این جاست که خونشان ریخته میشود.خوشا به تو،ای خاک ! بر این خاک،خونهای دوستان ریخته میشود». (1)
مَرَّ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام فی ناسٍ مِن أصحابِهِ بِکَربَلاءَ،فَلَمّا مَرَّ بِهَا اغرَورَقَت عَیناهُ بِالبُکاءِ،ثُمَّ قالَ:هذا مُناخُ رِکابِهِم،و هذا مُلقی رِحالِهِم،وهاهُنا تُهَراقُ دِماؤُهُم،طوبی لَکِ مِن تُربَةٍ،عَلَیها تُهرَقُ دِماءُ الأَحِبَّةِ 829 (خصائص الأئمّة علیهم السلام:ص 47، [1]کامل الزیارات:ص 453 ح 685). [2]
826.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی -به نقل از شیخ الإسلام حاکم جُشَمی-:امیر مؤمنان علیه السلام وقتی راهیِ صفّین شد،در کربلا فرود آمد و به ابن عبّاس فرمود:«آیا میدانی این جا چه جایی است؟».
گفت:خیر.
فرمود:«اگر میشناختی،مانند من میگریستی»و آن گاه گریه شدیدی کرد و فرمود:«مرا با خاندان ابو سفیان،چه کار؟!»و سپس به حسین علیه السلام رو کرد و فرمود:«شکیبا باش،پسرم ! به پدرت نیز از آنها همانند چیزی رسیده که پس از او به تو خواهد رسید». (2)
ثُمَّ قالَ:ما لی ولِآلِ أبی سُفیانَ،ثُمَّ التَفَتَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام،وقالَ:صَبراً یا بُنَیَّ،فَقَد لَقِیَ أبوکَ مِنهُم مِثلَ الَّذی تَلقی بَعدَهُ 830 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 1 ص 162). [3]
827.دلائل الإمامة -به نقل از موسی بن ابراهیم مروزی،از امام کاظم،از پدرش امام صادق،از جدّش امام باقر علیهم السلام،از جابر بن عبد اللَّه انصاری-:پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله به فاطمه علیها السلام فرمود:«جبرئیل پیش من آمد و مرا به دو پسری که تو خواهی داشت،مژده داد و بعد درباره یکی از آن دو،دلداریام داد و فهمیدم که او تشنه و در غربت،کشته میشود».
پس فاطمه علیها السلام چنان گریست که صدای گریهاش بلند شد.آن گاه گفت:پدر جان ! چرا او را میکشند،در حالی که تو جدّ اویی و پدرش علی است و من مادرش هستم؟
پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«دخترم ! برای پادشاهی.بدان که بر روی آنها شمشیری آشکار خواهد شد که غلاف نمیشود،جز به دست مهدی از فرزندان تو [که بر آنان چیره میشود]». (1)
أتانی جَبرَئیلُ فَبَشَّرَنی بِفَرخَینِ یَکونانِ لَکِ،ثُمَّ عُزّیتُ بِأَحَدِهِما،وعَرَفتُ أنَّهُ یُقتَلُ غَریباً عَطشاناً.فَبَکَت فاطِمَةُ حَتّی عَلا بُکاؤُها،ثُمَّ قالَت:یا أبَه،لِمَ یَقتُلونَهُ وأنتَ جَدُّهُ،وأبوهُ عَلِیٌّ،وأنَا امُّهُ؟
قالَ:یا بُنَیَّةُ،لِطَلَبِهِمُ المُلکَ،أما إنَّهُ سَیَظهَرُ عَلَیهِم سَیفٌ لا یُغمَدُ إلّا عَلی یَدِ المَهدِیِّ مِن وُلدِکِ 831 (دلائل الإمامة:ص 102 ح 30).
828.کمال الدین -به نقل از ابن عبّاس-:وقتی حسین بن علی علیه السلام زاده شد-و زمان تولّدش در شامگاه پنجشنبه و شب جمعه بود...-،جبرئیل بر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرود آمد و به ایشان تهنیت گفت-همان گونه که خدای عزّوجلّ به او دستور داده بود-و ایشان را دلداری داد.پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به جبرئیل گفت:«امّتم او را میکشند؟».
جبرئیل به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله گفت:آری،ای محمّد !
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«اینان،امّت من نیستند! از این گروهِ امّتم بیزارم و خدای عزّوجلّ از آنها بیزار است».
1) (1)
جبرئیل علیه السلام گفت:من هم از آنان بیزارم،ای محمّد !
پس پیامبر صلی اللَّه علیه و آله بر فاطمه علیها السلام وارد شد و به او تهنیت گفت و دلداریاش داد.فاطمه علیها السلام گریست و گفت:ای کاش من او را نزاده بودم ! کشنده حسین،در آتش است.
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود:«من بر این،گواهی میدهم،ای فاطمه ! او کشته نمیشود،مگر این که فرزندی از او باقی میماند که امامان هدایتگر پس از او،از نسل اویند...».
پس فاطمه علیها السلام آرام گرفت. (1)
لَمّا وُلِدَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام وکانَ مَولِدُهُ عَشِیَّةَ الخَمیسِ لَیلَةَ الجُمُعَةِ...فَهَبَطَ جَبرَئیلُ علیه السلام عَلَی النَّبِیِّ صلی اللَّه علیه و آله فَهَنَّأَهُ کَما أمَرَهُ اللَّهُ عزّوجلّ وعَزّاهُ.
فَقالَ لَهُ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله:تَقتُلُهُ امَّتی؟فَقالَ لَهُ:نَعَم یا مُحَمَّدُ،فَقالَ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله:ما هؤُلاءِ بِاُمَّتی أنَا بَریءٌ مِنهُم،وَاللَّهُ عزّوجلّ بَریءٌ مِنهُم،قالَ جَبرَئیلُ علیه السلام:وأنَا بَریءٌ مِنهُم یا مُحَمَّدُ،فَدَخَلَ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله عَلی فاطِمَةَ علیها السلام فَهَنَّأَها وعَزّاها،فَبَکَت فاطِمَةُ علیها السلام وقالَت:یا لَیتَنی لَم ألِدهُ،قاتِلُ الحُسَینِ فِی النّارِ.
فَقالَ النَّبِیُّ صلی اللَّه علیه و آله:وأنَا أشهَدُ بِذلِکِ-یا فاطِمَةُ-،ولکِنَّهُ لا یُقتَلُ حَتّی یَکونَ مِنهُ إمامٌ یَکونُ مِنهُ الأَئِمَّةُ الهادِیَةُ بَعدَهُ،...فَسَکَتَت فاطِمَةُ علیها السلام مِنَ البُکاءِ 832 (کمال الدین:ص 282 ح 36، [1]الصراط المستقیم:ج2 ص144). [2]
829.کامل الزیارات -به نقل از ابو بصیر-:در محضر امام صادق علیه السلام بودم و با ایشان صحبت میکردم...که گریست و فرمود:«ای ابو بصیر ! وقتی به فرزندان حسین علیه السلام مینگرم،به سبب بلاهایی که بر سر آنان و پدرشان (حسین علیه السلام) آمد،حالتی به من دست میدهد که از اراده من خارج است.
ای ابو بصیر ! فاطمه علیها السلام برای حسین علیه السلام میگرید و ضجّه میزند و دوزخ،آهی میکشد،و اگر نبود که نگهبانان دوزخ،صدای گریه فاطمه را میشنوند و برای آن آماده میشوند،از بیم آن که مبادا از دوزخ،شرارهای بر آید و یا دودش را بیرون بدهد و اهل زمین را بسوزاند [،چنین میشد و زمینیان میسوختند].پس تا زمانی که فاطمه علیها السلام گریان است،جلو دوزخ را میگیرند و آن را باز میدارند و از نگرانی برای اهل زمین،درهایش را محکم میکنند.پس دوزخ،آرام نمیگیرد تا صدای فاطمه علیها السلام
1) (1)
خاموش شود.
و دریاها نزدیک است که بشکافند و در هم فرو ریزند و هیچ قطرهای از دریا نیست،مگر این که فرشته موظّفی دارد که وقتی آن فرشته صدای دریاها را میشنود،تلاطم آن را با بالهای خود خاموش میکند،و از نگرانی برای دنیا و هر چه در آن است و هر که در زمین است،آبها را،مهار میسازد.و فرشتگانْ همواره نگران میمانند و برای گریه فاطمه علیها السلام میگریند و خداوند را میخوانند و به درگاه او مینالند و عرشیان و پیرامونیان عرش مینالند و صدای عدّهای از فرشتگان،به تقدیس خدا بلند میشود،از نگرانی برای اهل زمین،و اگر صدایی از آنان بر زمین برسد،اهل زمین از هوش میروند و کوهها متلاشی میشوند و زمین برای ساکنانش به حرکت در میآید».
گفتم:فدایت گردم ! این،امری بس بزرگ است.
فرمود:«چیز دیگری غیر از آن هست که نشنیدهای و آن،بزرگتر است».
آن گاه به من فرمود:«ای ابو بصیر ! آیا دوست نداری که به فاطمه علیها السلام کمک کنی؟».
وقتی امام علیه السلام از فاطمه علیها السلام سخن گفت،من چنان گریستم که توان سخن گفتن نداشتم و گریه از حرف زدن،ناتوانم کرد.
آن گاه امام علیه السلام برخاست و به نمازخانه رفت و دعا میکرد.از محضرش با همان حال،بیرون آمدم.نه غذایی خوردم و نه خوابم برد.صبح کردم،در حالی که روزهدار و بیمناک بودم تا خدمت امام علیه السلام رسیدم.وقتی دیدم که ایشان آرام شده،آرام گرفتم و خدا را ستودم که عذابی بر من فرود نیامد. (1)
کُنتُ عِندَ أبی عَبدِ اللَّهِ علیه السلام احَدِّثُهُ...ثُمَّ بَکی وقالَ:یا أبا بَصیرٍ ! إذا نَظَرتُ إلی وُلدِ الحُسَینِ علیه السلام أتانی ما لا أملِکُهُ بِما أتی إلی أبیهِم وإلَیهِم.یا أبا بَصیرٍ ! إنَّ فاطِمَةَ علیها السلام لَتَبکیهِ وتَشهَقُ،فَتَزفِرُ جَهَنَّمُ زَفرَةً،لَولا أنَّ الخَزَنَةَ یَسمَعونَ بُکاءَها،وقَدِ استَعَدّوا لِذلِکَ مَخافَةَ أن یَخرُجَ مِنها عُنُقٌ أو یَشرُدَ دُخانُها،فَیُحرِقَ أهلَ الأَرضِ،فَیَکبَحونَها ما دامَت باکِیَةً،ویَزجُرونَها ویوثِقونَ مِن أبوابِها مَخافَةً عَلی أهلِ الأَرضِ،فَلا تَسکُنُ-
1) (1)
830.الملهوف: امام حسین علیه السلام به حرکتش ادامه داد تا به زُباله رسید و در آن جا،خبر مسلم بن عقیل را دریافت نمود....
در آن جا صدای گریه و شیون به خاطر کشته شدن مسلم بن عقیل،بلند شد و اشکها از هر سو برای وی،جاری گشت....
امام حسین علیه السلام اشک ریخت و آن گاه فرمود:«خداوند،مسلم را رحمت کند ! به سوی رحمت و ریحان و درود و رضوان خدا رفت.او آنچه بر عهدهاش بود،انجام داد و آنچه بر عهده ماست،هنوز هست». (1)
قالَ الرّاوی:وَارتَجَّ المَوضِعُ بِالبُکاءِ وَالعَویلِ لِقَتلِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، [2]وسالَتِ الدُّموعُ عَلَیهِ کُلَّ مَسیلٍ...
قالَ:فَاستَعبَرَ الحُسَینُ علیه السلام باکِیاً،ثُمَّ قالَ:رَحِمَ اللَّهُ مُسلِماً،فَلَقَد صارَ إلی رَوحِ اللَّهِ ورَیحانِهِ وتَحِیَّتِهِ ورِضوانِهِ،أما إنَّهُ قَد قَضی ما عَلَیهِ وبَقِیَ ما عَلَینا 834 (الملهوف:ص 134،بحار الأنوار:ج 44 ص 374). [3]
1) (1) سارَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی بَلَغَ زُبالَةَ،فَأَتاهُ فیها خَبَرُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ... [1]
831.تاریخ الطبری -به نقل از عُقبة بن ابی العَیزار،پس از رسیدن خبر شهادت قیس بن مُسهِر صیداوی-:چشمان حسین علیه السلام پر از اشک شد و نتوانست جلو اشکش را بگیرد و سپس فرمود:«(برخی از آنان،به عهدشان وفا کردند و برخی دیگر در انتظارند و [در عهدشان] هیچ تغییری ندادند» (1)
سوره احزاب:آیه 23.
.خداوندا ! بهشت را برای ما و آنان پذیرا قرار بده و ما را با آنان در قرارگاه رحمت خودت و جایگاه ذخیرهشدهات گرد آور». (2)832.مثیر الأحزان -در توصیف کشته شدن علی بن الحسین (علی اکبر)-:[علی اکبر] به آوردگاه و رزمگاه آنان باز گشت.مُنقِذ بن مُرّه عبدی،او را با تیر زد و به خاکش انداخت.سپاهیان دشمن،او را دوره و قطعه قطعه کردند.
امام حسین علیه السلام در برابر [جنازه] او ایستاد و فرمود:«خداوند،گروهی را که تو را کشتند،بکشد ! چه جرئتی بر خدا و بر هتک حرمت پیامبر کردند !»و چشمانش پر از اشک شد.آن گاه فرمود:«پس از تو،خاک بر دنیا!». (3)
قَتَلَ اللَّهُ قَوماً قَتَلوکَ،فَما أجرَأَهُم عَلَی اللَّهِ وعَلَی انتِهاکِ حُرمَةِ الرَّسولِ،وَاستَهَلَّت عَیناهُ بِالدُّموعِ،ثُمَّ قالَ:عَلَی الدُّنیا بَعدَکَ العَفاءُ.836 (مثیر الأحزان:ص 69).
1) (1)
2) (2) فَتَرَقرَقَت عَینا حُسَینٍ علیه السلام ولَم یَملِک دَمعَهُ،ثُمَّ قالَ: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً) .اللَّهُمَّ اجعَل لَنا ولَهُمُ الجَنَّةَ نُزُلاً،وَاجمَع بَینَنا وبَینَهُم فی مُستَقَرٍّ مِن رَحمَتِکَ ورَغائِبَ مَذخورِ ثَوابِکَ 835 (تاریخ الطبری:ج 5 ص 405، [1]الکامل فی التاریخ:ج 2 ص 554). [2]
3) (3) رَجَعَ إلی مَوقِفِ نِزالِهِم ومَأزِقِ مَجالِهِم،فَرَماهُ مُنقِذُ بنُ مُرَّةَ العَبدِیُّ فَصَرَعَهُ،وَاحتَواهُ القَومُ فَقَطَّعوهُ،فَوَقَفَ [الحُسَینُ ]علیه السلام عَلَیهِ،وقالَ:
833.الملهوف -در توصیف جنگ روز عاشورا-:میان عبّاس و برادرش (امام حسین علیه السلام) فاصله انداختند و از هر سو او را دوره کردند،تا این که او را کشتند.خداوند،روح او را پاک گرداند ! امام حسین علیه السلام به شدّت گریست. (1)
اقتَطَعُوا العَبّاسَ علیه السلام عَنهُ [الحُسَینِ علیه السلام]،وأحاطوا بِهِ مِن کُلِّ جانِبٍ ومَکانٍ،حَتّی قَتَلوهُ قَدَّسَ اللَّهُ روحَهُ،فَبَکَی الحُسَینُ علیه السلام بُکاءً شَدیداً 837 (الملهوف:ص 170،مثیر الأحزان:ص 71).
834.المناقب،ابن شهرآشوب -در توصیف کشته شدن عبّاس-:وقتی امام حسین علیه السلام او را در کنار فرات به خاک افتاده دید،گریست. (2)
835.مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی -به نقل از ابو مخنف-:آن گاه بر اساس برخی روایتها پس از عون بن عبد اللَّه،عبد اللَّه بن حسن بن علی بن ابی طالب و بر اساس روایات دیگر،قاسم بن حسن-که نوجوانی بود و هنوز به بلوغ نرسیده بود-به میدان آمد.وقتی چشم حسین علیه السلام به او افتاد،او را در آغوش گرفت و هر دو شروع به گریه کردند تا از حال رفتند.آن گاه آن نوجوان،اجازه جنگ خواست؛امّا عمویش حسین علیه السلام از اجازه دادن به او خودداری کرد.آن نوجوان همچنان دست و پاهای ایشان را میبوسید و رخصت میخواست،تا این که ایشان به او رخصت داد.او به سوی میدان رفت،در حالی که اشکهایش بر گونههایش روان بود. (3)
1) (1)
2) (2) فَلَمّا رَآهُ الحُسَینُ علیه السلام مَصروعاً عَلی شَطِّ الفُراتِ بَکی 838 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 108، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 41). [2]
3) (3) خَرَجَ مِن بَعدِهِ [أی بَعدَ عَونِ بنِ عَبدِ اللَّهِ] عَبدُ اللَّهِ بنُ الحَسَنِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ فی بَعضِ الرِّوایاتِ-وفی بَعضِ الرِّوایاتِ القاسِمُ بنُ الحَسَنِ علیه السلام-وهُوَ غُلامٌ صَغیرٌ لَم یَبلُغِ الحُلُمَ-فَلَمّا نَظَرَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام اعتَنَقَهُ وجَعَلا یَبکِیانِ حَتّی غُشِیَ عَلَیهِما،ثُمَّ استَأذَنَ الغُلامُ لِلحَربِ،فَأَبی عَمُّهُ الحُسَینُ أن یَأذَنَ لَهُ،فَلَم یَزَلِ الغُلامُ یُقَبِّلُ یَدَیهِ ورِجلَیهِ ویَسأَلُهُ الإِذنَ حَتّی أذِنَ لَهُ،فَخَرَجَ ودُموعُهُ عَلی خَدَّیهِ 839 (مقتل الحسین علیه السلام،خوارزمی:ج 2 ص 27؛ [3]بحار الأنوار:ج 45 ص 34). [4]
836.الإرشاد: عمر بن سعد،فریاد زد:ای سپاهیان خدا ! سوار شوید و [به بهشتْ ]بشارتتان باد !
سپاهیان،سوار شدند و به سوی سپاه حسین علیه السلام حرکت کردند،در حالی که ایشان جلو خیمهاش نشسته بود و شمشیرش را در بر گرفته بود،که سرش به سمت زانوانش خم شد.خواهرش همهمه لشکر را شنید و به برادر،نزدیک شد و گفت:برادرم ! آیا صداها را نمیشنوی که نزدیک میشود؟
حسین علیه السلام سرش را بلند کرد و فرمود:«اکنون پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را خواب دیدم که به من فرمود:"تو به زودی به سمت ما میآیی"».
زینب به صورتش زد و واویلا سر داد.امام علیه السلام به او فرمود:«خواهرم ! برای تو ویل [و بیچارگی] نیست.آرام باش،رحمت خدا بر تو!». (1)
نادی عُمَرُ بنُ سَعدٍ:یا خَیلَ اللَّهِ ارکَبی وأبشِری،فَرَکِبَ النّاسُ،ثُمَّ زَحَفَ نَحوَهُم بَعدَ العَصرِ،وحُسَینٌ علیه السلام جالِسٌ أمامَ بَیتِهِ،مُحتَبٍ بِسَیفِهِ،إذ خَفَقَ بِرَأسِهِ عَلی رُکبَتَیهِ،وسَمِعَت اختُهُ الصَّیحَةَ،فَدَنَت مِن أخیها،فَقالَت:یا أخی ! أما تَسمَعُ الأَصواتَ قَدِ اقتَرَبَت؟فَرَفَعَ الحُسَینُ علیه السلام رَأسَهُ،فَقالَ:إنّی رَأَیتُ رَسولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله السّاعَةَ فِی المَنامِ،فَقالَ لی:إنَّکَ تَروحُ إلَینا.
فَلَطَمَت اختُهُ وَجهَها،ونادَت بِالوَیلِ،فَقالَ لَها:لَیسَ لَکِ الوَیلُ-یا اخَیَّةُ-.اُسکُتی رَحِمَکِ اللَّهُ 840 (الإرشاد:ج 2 ص 89؛ [1]تاریخ الطبری:ج 5 ص 416). [2]
837.الإرشاد: خانواده امام حسین علیه السلام را بر ابن زیاد،وارد کردند.زینب خواهر حسین علیه السلام که در میان آنان به صورت ناشناخته بود و بدترین لباسهایش را بر تن داشت-،وارد شد....
ابن زیاد به زینب گفت:خداوند،دل مرا از بابتِ سرکش و نافرمانِ خانواده تو
1) (1)
تسکین داد!
زینب علیها السلام،شیون کرد و گریست و به ابن زیاد فرمود:«بزرگانِ مرا کشتی و خانوادهام را به اسارت به بیابانها کشاندی و شاخهام را بریدی و ریشهام را کندی.اگر این،تو را تسکین میدهد،پس به آرامش رسیدهای». (1)
اُدخِلَ عِیالُ الحُسَینِ علیه السلام عَلَی ابنِ زِیادٍ،فَدَخَلَت زَینَبُ علیها السلام اختُ الحُسَینِ علیه السلام فی جُملَتِهِم مُتَنَکِّرَةً وعَلَیها أرذَلُ ثِیابِها،...
فَقالَ لَهَا ابنُ زِیادٍ:لَقَد شَفَی اللَّهُ نَفسی مِن طاغِیَتِکِ وَالعُصاةِ مِن أهلِ بَیتِکِ !
فَزَقَت زَینَبُ علیها السلام وبَکَت،وقالَت لَهُ:لَعَمری لَقَد قَتَلتَ کَهلی،وأبَدتَ أهلی،وقَطَعتَ فَرعی،وَاجتَثَثتَ أصلی،فَإِن یَشفِکَ هذا فَقَدِ اشتَفَیتَ 841 (الإرشاد:ج 2 ص 115؛ [1]تاریخ الطبری:ج 5 ص 457). [2]
838.الخصال -به نقل از حمران بن اعیَن،از امام باقر علیه السلام-:علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام در شبانهروز،هزار رکعت نماز میخواند...و بر پدرش حسین علیه السلام به مدّت بیست سال گریست.هیچ گاه غذایی در برابرش گذاشته نشد،مگر این که گریست،تا جایی که یکی از غلامانش به ایشان گفت:ای پسر پیامبر خدا ! آیا وقت آن نرسیده که اندوهت به پایان برسد؟
به وی فرمود:«وای بر تو ! یعقوبِ پیامبر،دوازده پسر داشت که خدا یکی از آنها را از او پنهان کرد؛ولی چشمانش از کثرت گریه بر یوسف،سفید گردید و موهایش از اندوه،سفید شد و کمرش از غمْ خمید،در حالی که پسرش زنده بود.من،پدر و برادر و عمو و هفده تن از خانوادهام را دیدم که در اطرافم کشته شدند.چگونه اندوهم پایان پذیرد؟». (2)
فَقالَ لَهُ:وَیحَکَ،إنَّ یَعقوبَ النَّبِیَّ علیه السلام کانَ لَهُ اثنا عَشَرَ ابناً،فَغَیَّبَ اللَّهُ عَنهُ واحِداً مِنهُم،فَابیَضَّت عَیناهُ مِن کَثرَةِ بُکائِهِ عَلَیهِ،وشابَ رَأسُهُ مِنَ الحُزنِ،وَاحدَودَبَ ظَهرُهُ مِنَ الغَمِّ،وکانَ ابنُهُ حَیّاً فِی الدُّنیا،وأنَا نَظَرتُ إلی أبی وأخی وعَمّی وسَبعَةَ عَشَرَ مِن أهلِ بَیتی مَقتولینَ حَولی،فَکَیفَ یَنقَضی حُزنی؟842 (الخصال:ص 517 ح 4، [3]المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 166). [4]
839.الخصال -به نقل از محمّد بن سهل بَحرانی،که سند حدیث را به امام صادق علیه السلام رسانده است-:آنان که بسیار گریستند،پنج نفرند:آدم علیه السلام،یعقوب علیه السلام،یوسف علیه السلام،فاطمه دختر محمّد صلی اللَّه علیه و آله و علی بن الحسین علیه السلام.
آدم،برای بهشت گریست،تا جایی که در گونههایش جایی همانند جوی،پدیدار شد.یعقوب،بر یوسف علیه السلام گریست تا نابینا شد،و به او گفته شد:«به خدا سوگند،چنان به یاد یوسف هستی که یا تباه میشوی و یا از نابود شدگان خواهی بود» (1)
سوره یوسف:آیه 85.
.یوسف نیز چنان برای یعقوب گریست که زندانیان از دست او اذیّت شدند و به وی گفتند:«یا شب،گریه کن و روز،آرام باش و یا روز،گریه کن و شب،خاموش باش»و او با آنها در یکی از این دو وقت،کنار آمد.
فاطمه نیز چنان برای پیامبر خدا گریست که مردم مدینه از آن،اذیّت شدند و گفتند:«ما را از گریه زیادت اذیّت کردی».او هم به گورستان شهیدان میرفت و آن جا،هر چه میخواست،گریه میکرد و باز میگشت.
و علی بن الحسین (زین العابدین) علیه السلام بیست سال-یا چهل سال (2)-بر حسین علیه السلام گریست و هیچ گاه غذایی در برابرش گذاشته نشد،مگر این که گریست.یکی از غلامانش به ایشان گفت:ای پسر پیامبر خدا ! جانم به فدایت ! من میترسم که تو از بین بروی.
1) (1)
2) (2) تردید از راوی است.ظاهراً بیست سال درست است و نه چهل سال؛زیرا امام زین العابدین علیه السلام پس از شهادت پدرش امام حسین علیه السلام،در حدود،34 سال زیست و در سال 95 ق،به شهادت رسید.البتّه ممکن است چهل سال،تقریبی باشد و نه قطعی،و منظور،این باشد که ایشان تا آخر عمرش برای پدرش گریست،چنان که در حدیث بعدی آمده است.
فرمود:««من غصّه و اندوهم را به خدا شِکوه میکنم و از خدا چیزی را میدانم که شما بیاطّلاعید» (1)
سوره یوسف:آیه 86.
.من،هیچگاه قتلگاه فرزندان فاطمه را به یاد نمیآورم،جز این که گریه،راه گلویم را میگیرد». (2)فَأَمّا آدَمُ علیه السلام فَبَکی عَلَی الجَنَّةِ حَتّی صارَ فی خَدَّیهِ أمثالُ الأَودِیَةِ،وأمّا یَعقوبُ علیه السلام فَبَکی عَلی یوسُفَ علیه السلام حَتّی ذَهَبَ بَصَرُهُ،وحَتّی قیلَ لَهُ: «تَاللّهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهالِکِینَ ) .
وأمّا یوسُفُ علیه السلام فَبَکی عَلی یَعقوبَ علیه السلام حَتّی تَأَذّی بِهِ أهلُ السِّجنِ،فَقالوا لَهُ:إمّا أن تَبکِیَ اللَّیلَ وتَسکُتَ بِالنَّهارِ،وإمّا أن تَبکِیَ النَّهارَ وتَسکُتَ بِاللَّیلِ فَصالَحَهُم عَلی واحِدٍ مِنهُما.
وأمّا فاطِمَةُ علیها السلام،فَبَکَت عَلی رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله حَتی تَأَذّی بِها أهلُ المَدینَةِ،وقالوا لَها:قَد آذَیتِنا بِکَثرَةِ بُکائِکِ،فَکَانَت تَخرُجُ إلَی المَقابِرِ-مَقابِرِ الشُّهَداءِ-فَتَبکی حَتّی تَقضِیَ حاجَتَها ثُمَّ تَنصَرِفُ.
وأمّا عَلِیُّ بنُ الحُسَین علیهما السلام فَبَکی عَلَی الحُسَینِ علیه السلام عِشرینَ سَنَةً أو أربَعینَ سَنَةً،ما وُضِعَ بَینَ یَدَیهِ طَعامٌ إلّا بَکی حَتّی قالَ لَهُ مَولیً لَهُ:جُعِلتُ فِداکَ یَابنَ رَسولِ اللَّهِ،إنّی أخافُ عَلَیکَ أن تَکونَ مِنَ الهالِکینَ.قالَ: «إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ ) .إنّی ما أذکُرُ مَصرَعَ بَنی فاطِمَةَ إلّا خَنَقَتنی لِذلِکَ عَبرَةٌ 843 (الخصال:ص 272 ح 15،الأمالی،صدوق:ص 204 ح 221).
840.تهذیب الکمال -به نقل از ابو حمزه محمّد بن یعقوب بن سَوّار،از امام صادق علیه السلام-:از زین العابدین علیه السلام در باره زیاد گریه کردنش پرسیدند.فرمود:«مرا سرزنش مکنید؛چرا که یعقوب با ناپدید شدن یکی از پسرانش،چنان گریست که چشمانش سفید شد،در حالی که نمیدانست که پسرش مرده است و من،چهارده تن از خاندانم را دیدم که در یک نیمروز،سر بریده شدند.آیا گمانتان این است که روزی،اندوهشان از دلم میرود؟!». (3)
841.مثیر الأحزان -به نقل از ابو حمزه ثُمالی-:از امام زین العابدین علیه السلام در باره زیاد گریه کردنش سؤال شد.فرمود:«یعقوب یکی از فرزندانش را گم کرده بود.برای او چنان
1) (1)
2) (2) البَکّاؤونَ خَمسَةٌ:آدَمُ،ویَعقوبُ،ویوسُفُ علیهم السلام،وفاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدٍ صلی اللَّه علیه و آله،وعَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیهما السلام.
3) (3) سُئِلَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیهما السلام عَن کَثرَةِ بُکائِهِ،فَقالَ:لا تَلومونی،فَإِنَّ یَعقوبَ علیه السلام فَقَدَ سِبطاً مِن وُلدِهِ،فَبَکی حَتَّی ابیَضَّت عَیناهُ ولَم یَعلَم أنَّهُ ماتَ،ونَظَرتُ أنَا إلی أربَعَةَ عَشَرَ رَجُلاً مِن أهلِ بَیتی ذُبِحوا فی غَداةٍ واحِدَةٍ،فَتَرَونَ حُزنَهُم یَذهَبُ مِن قَلبی أبَداً؟! 844 (تهذیب الکمال:ج20 ص399،حلیة الأولیاء:ج3 ص138).
گریست که چشمانش نابینا شد،در حالی که پسرش زنده بود و اطّلاعی از مرگش نداشت؛امّا من با چشم خود دیدم که پدرم و هفده تن از خانوادهام در یک ساعت،کشته شدند.آیا گمان میکنید اندوه آنها از دلم بیرون میرود؟». (1)
سُئِلَ [الإِمامُ زَینُ العابِدینَ] علیه السلام عَن کَثرَةِ بُکائِهِ،فَقالَ:إنَّ یَعقوبَ علیه السلام فَقَدَ سِبطاً مِن أولادِهِ،فَبَکی عَلَیهِ حَتَّی ابیَضَّت عَیناهُ وَابنُهُ حَیٌّ فِی الدُّنیا ولَم یَعلَم أنَّهُ ماتَ،وقَد نَظَرتُ إلی أبی وسَبعَةَ عَشَرَ مِن أهلِ بَیتی قُتِلوا فی ساعَةٍ واحِدَةٍ،فَتَرَونَ حُزنَهُم یَذهَبُ مِن قَلبی؟! 845 (مثیر الأحزان:ص 115).
842.کامل الزیارات -به نقل از زراره،از امام صادق علیه السلام،در یادکرد گریه امام زین العابدین علیه السلام بر پدرش امام حسین علیه السلام-:جدّم به یاد حسین علیه السلام که میافتاد،میگریست،تا این که اشک،چشمان و محاسنش را خیس میکرد،تا جایی که هر کس ایشان را میدید،از سرِ ترحّم،به گریه او میگریست. (2)
843.الملهوف: یکی از غلامان امام زین العابدین علیه السلام نقل کرد که:امام علیه السلام روزی به بیابان رفت و من هم دنبال ایشان رفتم.دیدم روی سنگ سختی به سجده افتاد.ایستادم و شیون و گریهاش را میشنیدم و شمردم که هزار بار فرمود:«لا إله إلّا اللَّه حقّاً حقّا،لا إله إلّا اللَّه تعبّداً و رِقّا،لا إله إلّا اللَّه إیماناً و تصدیقا!».آن گاه سرش را از سجده برداشت،در حالی که محاسن و صورتش را اشک،فرا گرفته بود.
گفتم:ای مولای من ! آیا وقتِ آن نرسیده که غمت پایان یابد و گریهات کمتر گردد؟
به من فرمود:«وای بر تو ! یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم،پیامبر بود و پسر پیامبر.او دوازده پسر داشت.خداوند سبحان،یکی از آنان را ناپدید کرد و موی سر او از اندوه،سفید شد و از غم و غصّه،کمرش خمید و چشمش از فرط گریه نابینا گشت،در حالی که پسرش زنده بود؛ولی من دیدم که پدر و برادر و هفده تن از خانوادهام،کُشته بر خاک افتادهاند.پس چگونه غصّهام به پایان برسد و گریهام اندک شود؟!». (3)
فَقالَ لی:وَیحَکَ إنَّ یَعقوبَ بنَ إسحاقَ بنِ إبراهیمَ علیهم السلام کانَ نَبِیّاً ابنَ نَبِیٍّ،لَهُ اثنا عَشَرَ ابناً فَغَیَّبَ اللَّهُ سُبحانَهُ واحِداً مِنهُم،فَشابَ رَأسُهُ مِنَ الحُزنِ،وَاحدَودَبَ ظَهرُهُ مِنَ الغَمِّ وَالهَمِّ،وذَهَبَ بَصَرُهُ مِنَ البُکاءِ،وَابنُهُ حَیٌّ فی دارِ الدُّنیا؛وأنَا رَأَیتُ أبی وأخی وسَبعَةَ عَشَرَ مِن أهلِ بَیتی صَرعی مَقتولینَ،فَکَیفَ یَنقَضی حُزنی ویَقِلُّ بُکائی؟847 (الملهوف:ص 234،مسکّن الفؤاد:ص 92).
1) (1)
2) (2) کانَ جَدّی إذا ذَکَرَهُ بَکی حَتّی تَملَأَ عَیناهُ لِحیَتَهُ،وحَتّی یَبکِیَ لِبُکائِهِ رَحمَةً لَهُ مَن رَآهُ 846 (کامل الزیارات:ص 168 ح 219، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 207 ح 13). [2]
3) (3) حَدَّثَ مَولیً لَهُ [ أی لِلإِمامِ زَینِ العَابِدینَ] علیه السلام أنَّهُ بَرَزَ إلَی الصَّحراءِ یَوماً،قالَ:فَتَبِعتُهُ فَوَجَدتُهُ قَد سَجَدَ عَلی حِجارَةٍ خَشِنَةٍ،فَوَقَفتُ وأنَا أسمَعُ شَهیقَهُ وبُکاءَهُ،وأحصَیتُ عَلَیهِ ألفَ مَرَّةٍ یَقولُ:«لا إلهَ إلَّا اللَّهُ حَقّاً حَقّاً،لا إلهَ إلَّا اللَّهُ تَعَبُّداً ورِقّاً،لا إلهَ إلَّا اللَّهُ إیماناً وصِدقاً»،ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ مِن سُجودِهِ،وإنَّ لِحیَتَهُ ووَجهَهُ قَد غَمَرا مِنَ الدُّموعِ،فَقُلتُ:یا مَولایَ ! أما آنَ لِحُزنِکَ أن یَنقَضِیَ ولِبُکائِکَ أن یَقِلَّ؟
844.مروج الذهب -به نقل از محمّد بن سلیمان نوفلی-:وقتی کُمَیت بن زید اسدی،از طایفه اسد،از بنی مُضَر بن نِزار،[قصیده میمیّه] هاشمیّات را سرود...،در همان زمان،به مدینه آمد و خدمت ابو جعفر باقر علیه السلام رسید و ایشان شبانه به او اجازه وارد شدن داد.وقتی او در [قصیده] میمیّهاش به این جا رسید که:
و کشته شدنِ آن کشته در طَف،نیرنگی از جانب آنان بود؛
همان فرومایگان امّت و رذلها.
باقر علیه السلام گریست و فرمود:«ای کُمَیت ! اگر نزد ما مالی بود،به تو میدادیم؛ولی در حقّ تو همان است که پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله به حَسّان بن ثابت فرمود که:"همواره به روح القدس تأییدشدهای،تا زمانی که از ما اهل بیت دفاع میکنی"». (1)
لَمّا قالَ الکُمَیتُ بنُ زَیدٍ الأَسَدِیُّ-مِن أسَدِ مُضَرَ بنِ نِزارٍ-الهاشِمِیّاتِ...فَحینَئِذٍ قَدِمَ المَدینَةَ،فَأَتی أبا جَعفَرٍ مُحَمَّدَ بنَ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیهم السلام،فَأَذِنَ لَهُ لَیلاً وأنشَدَهُ،فَلَمّا بَلَغَ مِنَ المیمِیَّةِ قَولَهُ:
وقَتیلٍ بِالطَّفِّ غَودِرَ مِنهُم بَینَ غَوغاءِ امَّةٍ وطَغامِ
بَکی أبو جَعفَرٍ علیه السلام،ثُمَّ قالَ:یا کُمَیتُ ! لَو کانَ عِندَنا مالٌ لَأَعطَیناکَ،ولکِن لَکَ ما قالَ رَسولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله لِحَسّانِ بنِ ثابِتٍ:لازِلتَ مُؤَیَّداً بِروحِ القُدُسِ ما ذَبَبتَ عَنّا أهلَ البَیتِ 848 (مروج الذهب:ج 3 ص 242). [1]
845.مصباح المتهجّد -به نقل از عبد اللَّه بن سِنان-:در روز عاشورا بر سَرورم امام صادق علیه السلام
1) (1)
وارد شدم،در حالی که گرفته و اندوهناک بود و اشکهایی همانند لؤلؤ از چشمانش سرازیر بود.گفتم:ای پسر پیامبر خدا ! گریهات از چیست؟خداوند،چشمانت را گریان نکند !
به من فرمود:«آیا غافلی؟آیا نمیدانی که حسین بن علی علیه السلام در چنین روزی کشته شد؟».
امام صادق علیه السلام چنان گریست که مَحاسنش از اشکهایش تر شد. (1)
دَخَلتُ عَلی سَیِّدی أبی عَبدِ اللَّهِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ [الصّادِقِ] علیهما السلام فی یَومِ عاشوراءَ،فَأَلفَیتُهُ کاسِفَ اللَّونِ،ظاهِرَ الحُزنِ،ودُموعُهُ تَنحَدِرُ مِن عَینَیهِ کَاللُّؤلُؤِ المُتَساقِطِ.فَقُلتُ:یَابنَ رَسولِ اللَّهِ ! مِمَّ بُکاؤُکَ،لا أبکَی اللَّهُ عَینَیکَ؟
فَقالَ لی:أوَ فی غَفلَةٍ أنتَ؟أما عَلِمتَ أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام اصیبَ فی مِثلِ هذَا الیَومِ؟...قالَ:وبَکی أبو عَبدِ اللَّه علیه السلام حَتَّی اخضَلَّت لِحیَتُهُ بِدُموعِهِ 849 (مصباح المتهجّد:ص 782، [1]المزار الکبیر:ص 473 ح 6).
846.کامل الزیارات -به نقل از هارون بن خارجه-:در خدمت امام صادق علیه السلام بودیم که از حسین علیه السلام یاد کردیم.ایشان گریست و ما هم گریه کردیم.امام علیه السلام سرش را بلند کرد و فرمود:«حسین علیه السلام فرمود:"من کشته اشکم و هیچ مؤمنی مرا یاد نمیکند،مگر این که میگریَد"». (2)
قالَ:ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ،فَقالَ:قالَ الحُسَینُ علیه السلام:أنَا قَتیلُ العَبرَةِ،لا یَذکُرُنی مُؤمِنٌ إلّا بَکی 850 (کامل الزیارات:ص 216 ح 313، [2]فضل زیارة الحسین علیه السلام:ص 41 ح 14). [3]
847.کامل الزیارات -به نقل از صفوان جمّال-:در راه مدینه،عازم مکّه بودیم که از امام صادق علیه السلام پرسیدم و گفتم:ای پسر پیامبر خدا ! چه شده که تو را گرفته و اندوهگین و شکسته میبینم؟
فرمود:«اگر آنچه را من شنیدم،تو هم میشنیدی،تو را از سؤال کردن از من باز میداشت».
گفتم:چه شنیدی؟
فرمود:«نفرین و ناله فرشتگان را به درگاه خدای عزّوجلّ بر کُشندگان امیر مؤمنان علیه السلام و
حسین علیه السلام و نوحهسرایی جِنّیان و گریه فرشتگانِ پیرامون او و بیتابی زیاد آنها را.با این وصف،برای چه کسی غذا یا آب یا خواب،گوارا میشود؟». (1)
سَأَلتُهُ فی طَریقِ المَدینَةِ ونَحنُ نُریدُ مَکَّةَ،فَقُلتُ:یَابنَ رَسولِ اللَّهِ ! ما لی أراکَ کَئیباً حَزیناً مُنکَسِراً؟
فَقالَ:لَوتَسمَعُ ما أسمَعُ لَشَغَلَکَ عَن مَسأَلَتی،قُلتُ:فَمَا الَّذی تَسمَعُ؟
قالَ:اِبتِهالَ المَلائِکَةِ إلَی اللَّهِ عزّوجلّ عَلی قَتَلَةِ أمیرِ المُؤمِنینَ وقَتَلَةِ الحُسَینِ علیهما السلام،ونوحَ الجِنِّ وبُکاءَ المَلائِکَةِ الَّذینَ حَولَهُ وشِدَّةَ جَزَعِهِم،فَمَن یَتَهَنَّأُ مَعَ هذا بِطَعامٍ أو بِشَرابٍ أو نَومٍ؟851 (کامل الزیارات:ص 187 ح 263 و ص 495 ح 767، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 226 ح 19). [2]
848.الأمالی،صدوق -به نقل از ابراهیم بن ابی محمود،از امام رضا علیه السلام-:وقتی ماه محرّم میرسید،پدرم خندان دیده نمیشد و پریشانحالی بر او سایه میانداخت،تا این که ده روز از آن میگذشت.وقتی روز دهم فرا میرسید،آن روز،روز مصیبت و اندوه و گریهاش بود و میفرمود:«امروز،همان روزی است که حسین علیه السلام کشته شده است». (2)
849.کامل الزیارات -به نقل از ابو بکّار-:مقداری از خاک کنار سرِ امام حسین بن علی علیه السلام را بر گرفتم-که گِل سرخ بود-و بر امام رضا علیه السلام وارد شدم و آن را به ایشان عرضه کردم.آن را گرفت و بویید و گریست و اشکهایش روان شد و آن گاه فرمود:«این،تربت جدّم است». (3)
1) (1)
2) (2) کانَ أبی علیه السلام إذا دَخَلَ شَهرُ المُحَرَّمِ لا یُری ضاحِکاً،وکانَتِ الکَآبَةُ تَغلِبُ عَلَیهِ حَتّی یَمضِیَ مِنهُ عَشَرَةُ أیّامٍ،فَإِذا کانَ یَومُ العاشِرِ کانَ ذلِکَ الیَومُ یَومَ مُصیبَتِهِ وحُزنِهِ وبُکائِهِ،ویَقولُ:هُوَ الیَومُ الَّذی قُتِلَ فیهِ الحُسَینُ علیه السلام 852 (الأمالی،صدوق:ص 191 ح 199،الإقبال:ج 3 ص 28). الأمالی،صدوق:ص 191 ح 199، [3]الإقبال:ج 3 ص 28). [4]
3) (3) أخَذتُ مِنَ التُّربَةِ الَّتی عِندَ رَأسِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام،فَإِنَّها طینَةٌ حَمراءُ،فَدَخَلتُ عَلَی الرِّضا علیه السلام فَعَرَضتُها عَلَیهِ،فَأَخَذَها فی کَفِّهِ،ثُمَّ شَمَّها،ثُمَّ بَکی حَتّی جَرَت دُموعُهُ،ثُمَّ قالَ:هذِهِ تُربَةُ جَدّی 853 (کامل الزیارات:ص 474 ح 723، [5]بحار الأنوار:ج 101 ص 131 ح 56). [6]
(1) 850.المزار الکبیر -از زیارت ناحیه-:اکنون که روزگار،مرا عقب آورده و تقدیر،مرا از یاری دادن به تو باز داشته و نبودهام تا با جنگجویان با تو،بجنگم و در برابر برافرازندگان پرچم دشمنی با تو،بِایستم،پس هر صبح و شام بر تو مینالم و به جای اشک،از دیده خون میافشانم،از سرِ حسرت و تأسّف بر تو و افسوس خوردن بر گرفتاریهایی که به تو رسیده،تا آن گاه که از سوز مصیبت و غم فقدانت بمیرم. (2)
851.الکافی -به نقل از هارون بن خارجه-:از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود:«خداوند برای قبر حسین علیه السلام چهارهزار فرشته آشفتهحالو پریشان گماشته که تا قیامت میگریند». (3)
852.کامل الزیارات -به نقل از هارون بن خارجه،از امام صادق علیه السلام-:وقتی حسین علیه السلام کشته شد،همه حتّی بیشهها هم برایش گریستند و خداوند برای او چهار هزار فرشته آشفتهحال و پریشان گماشته که تا قیامت میگریند. (4)
1) (1)برای بهره گیری هر چه بیشر خوانندگان،در پایان کتاب متن کامل دو زیارت منسوب به ناحیه مقدسه،همچنین تحلیل در ارتباط با میزان اعتبار آنها آورده می شود.
2) (2) فَلَئِن أخَّرَتنِی الدُّهورُ،وعاقَنی عَن نَصرِکَ المَقدورُ،ولَم أکُن لِمَن حارَبَکَ مُحارِباً،ولِمَن نَصَبَ لَکَ العَداوَةَ مُناصِباً،فَلَأَندُبَنَّکَ صَباحاً ومَساءً،ولَأَبکِیَنَّ عَلَیکَ بَدَلَ الدُّموعِ دَماً،حَسرَةً عَلَیکَ وتَأَسُّفاً عَلی ما دَهاکَ وتَلَهُّفاً،حَتّی أموتَ بِلَوعَةِ المُصابِ،وغُصَّةِ الاِکتِیابِ 854 (المزار الکبیر:ص 501 ح 9،بحار الأنوار:ج 101 ص 320 ح 8). [1]
3) (3) سَمِعتُ أبا عَبدِ اللَّهِ [الصّادِقَ] علیه السلام یَقولُ:وَکَّلَ اللَّهُ بِقَبرِ الحُسَینِ علیه السلام أربَعَةَ آلافِ مَلَکٍ،شُعثٍ غُبرٍ،یَبکونَهُ إلی یَومِ القِیامَةِ 855 (الکافی:ج 4 ص 581 ح 6، [2]ثواب الأعمال:ص 113 ح 17).
4) (4) إنَّ الحُسَینَ لَمّا اصیبَ بَکَتهُ حَتَّی البِلادُ،فَوَکَّلَ اللَّهُ بِهِ أربعَةَ آلافِ مَلَکٍ،شُعثاً غُبراً،یَبکونَهُ إلی یَومِ القِیامَةِ 856 (کامل الزیارات:ص 353 ح 607، [3]بحار الأنوار:ج 45 ص 224 ح 16). [4]
853.کامل الزیارات -به نقل از زراره،از امام صادق علیه السلام-:فرشتگانی که در کنار قبر حسین علیه السلام هستند،میگریند و با گریه آنان،همه فرشتگان آسمان و فضا میگریند. (1)
إنَّ المَلائِکَةَ الَّذینَ عِندَ قَبرِهِ [أی قبرِ الحُسَینِ علیه السلام] لَیَبکونَ،فَیَبکی لِبُکائِهِم کُلُّ مَن فِی الهَواءِ وَالسَّماءِ مِنَ المَلائِکَةِ 857 (کامل الزیارات:ص 168 ح 219، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 207 ح 13 و ص 174 ح 22). [2]
854.المناقب،ابن شهرآشوب -به نقل از اوزاعی،از امام زین العابدین علیه السلام-:من،پسر آن کسی هستم که جِنّیانِ زمین و پرندگانِ هوا بر او نوحهگرند. (2)
855.کامل الزیارات -به نقل از حارث اعوَر،از امام علی علیه السلام-:پدر و مادرم فدای حسینِ کشتهشده در بیرون کوفه ! به خدا سوگند،گویی وُحوش گوناگونی را میبینم که گردنشان را به سوی قبر او کشیدهاند و گریه میکنند و شب تا صبح،مرثیه میسرایند.وقتی چنین است،از جفا بپرهیزید! (3)
856.کامل الزیارات -به نقل از ابو بصیر،از امام باقر علیه السلام-:انسیان و جِنّیان و پرندگان و حیوانات،چنان بر حسین بن علی علیه السلام میگریند که اشکشان جاری میشود. (4)
1) (1)
2) (2) أنَا ابنُ مَن ناحَت عَلَیهِ الجِنُّ فِی الأَرضِ وَالطَّیرُ فِی الهَواءِ 858 (المناقب،ابن شهرآشوب:ج 4 ص 168). [3]
3) (3) بِأَبی واُمِّی الحُسَینُ المَقتولُ بِظَهرِ الکوفَةِ،وَاللَّهِ،کَأَنّی أنظُرُ إلَی الوُحوشِ مادَّةً أعناقَها عَلی قَبرِهِ مِن أنواعِ الوَحشِ،یَبکونَهُ ویَرثونَهُ لَیلاً حَتَّی الصَّباحِ،فَإِذا کانَ ذلِکَ فَإِیّاکُم وَالجَفاءَ 859 (کامل الزیارات:ص 165 ح 214، [4]بحار الأنوار:ج 45 ص 205 ح 9). [5]
4) (4) بَکَتِ الإِنسُ وَالجِنُّ وَالطَّیرُ وَالوَحشُ عَلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیهما السلام،حَتّی ذَرَفَت دُموعُها 860 (کامل الزیارات:ص 165 ح 212،بحار الأنوار:ج 45 ص 205 ح 8). [6]
857.کامل الزیارات -به نقل از زراره،از امام صادق علیه السلام-:حسین علیه السلام جان داد و دوزخ،چنان صدایی کرد که نزدیک بود زمین در اثر آن بشکافد....دوزخ برای حسین علیه السلام میگرید و مرثیهسرایی میکند و برای کشنده حسین علیه السلام زبانه میکشد. (1)
لَقَد خَرَجَت نَفسُهُ [أیِ الحُسَینُ] علیه السلام فَزَفَرَت جَهَنَّمُ زَفرَةً کادَتِ الأَرضُ تَنشَقُّ لِزَفرَتِها...وإنَّها لَتَبکیهِ وتَندُبُهُ،وإنَّها لَتَتَلَظّی عَلی قاتِلِهِ 861 (کامل الزیارات:ص 167 ح 219، [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 207 ح 13). [2]
858.کامل الزیارات -به نقل از ابو حمزه ثمالی،از امام صادق علیه السلام،در زیارت امام حسین علیه السلام-:پدر و مادرم فدایت،ای آقای من ! برایت میگریم-ای برگزیده خدا و پسر برگزیده خدا-و سزاوار است که بگریم،که آسمانها و زمینها و کوهها و دریاها برایت میگریند.پس اگر نگریم،چه عذری برای آن دارم،در حالی که حبیبِ پروردگارم،برای تو گریست و امامان-که درودهای خدا بر آنان باد-گریستند و هر چه پایینتر از سِدرةُ المنتهی (2)است تا خاک،برایت گریست و زاری کرد؟! (3)
859.الکافی -به نقل از حسین بن ثُوَیر،از امام صادق علیه السلام-:وقتی حسین علیه السلام در گذشت،
1) (1)
2) (2) طَبْرِسی میگوید:از کلبی و مُقاتل،نقل شده که:«سِدرَةُ المُنتهی (آخرین درخت سِدر)،درختی است در سمت راست عرش،بر فراز آسمان هفتم،که سرچشمه دانش فرشتگان است».از ابن مسعود و ضحّاک نیز نقل شده است که:«فرمانهای خداوند که از آسمان،بالا میروند یا از آن،پایین میآیند،از آن جا صادر میشوند»(مجمع البیان:ج 9 ص 292).
3) (3) بِأَبی أنتَ واُمّی یا سَیِّدی،بَکَیتُکَ یا خِیَرَةَ اللَّهِ وَابنَ خِیَرَتِهِ،وحُقَّ لی أن أبکِیَکَ،وقَد بَکَتکَ السَّماواتُ وَالأَرَضونَ،وَالجِبالُ وَالبِحارُ، [3]فَما عُذری إن لَم أبکِکَ،وقَد بَکاکَ حَبیبُ رَبّی،وبَکَتکَ الأَئِمَّةُ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیهِم،وبَکاکَ مَن دونَ سِدرَةِ المُنتَهی إلَی الثَّری،جَزَعاً عَلَیکَ 862 (کامل الزیارات:ص 409 ح 639، [4]بحار الأنوار:ج 101 ص 182). [5]
آسمانها و زمینهای هفتگانه و هر چه در آنها و در میان آنهاست،گریه کردند.نیز هر مخلوق پروردگار ما که به بهشت و جهنّم میرود،و آنچه دیده میشود و آنچه دیده نمیشود،بر حسین علیه السلام گریستند. (1)
إنَّ أبا عَبدِ اللَّهِ الحُسَینَ علیه السلام لَمّا قَضی بَکَت عَلَیهِ السَّماواتُ السَّبعُ،وَالأَرَضونَ السَّبعُ،وما فیهِنَّ وما بَینَهُنَّ،ومَن یَنقَلِبُ فِی الجَنَّةِ وَالنّارِ مِن خَلقِ رَبِّنا،وما یُری وما لا یُری بَکی عَلی أبی عَبدِ اللَّهِ الحُسَینِ علیه السلام 863 (الکافی:ج 4 ص 575 ح 2، [1]کامل الزیارات:ص 167 ح 218). [2]
1) (1)
نقلهای فراوان و متواتر شیعی و سنّی به دست ما رسیدهاند که نشان میدهند-چنان که در ماجراهای پس از شهادت امام حسین علیه السلام در فصل«نشانههای شهادت امام علیه السلام»گذشت-ماجرای سنگین شهادت ایشان،تأثیراتی در عالم تکوین گذارده است.از این رو امکان وقوع،تأثیرات و خوارق عاداتی اینچنین در نظام طبیعت،نه تنها با دلیل عقلی قابل نفی نیستند،بلکه بی تردید،در عالَم خارج،واقع هم شدهاند.
روشن است که شادی و غم و گریه و خنده در غیر انسان،همانند انسان نیست و اگر تحقّق پیدا کند،میتواند نوعی تأثیر و تأثّر تکوینی و متناسب با همان پدیدهها باشد.
در مورد حیوانات،این نکته را باید اضافه کرد که:بر اساس قرآن و احادیث،حیوانات،درک ویژهای دارند.ماجرای هدهد و مورچگان در قرآن،حکایت از درک بالای حیوانات دارد.بنا بر این،درک و تأثّر آنها از ماجرای عظیم عاشورا نیز کاملاً امکانپذیر است.
860.المزار الکبیر: زیارت دیگری در روز عاشورا برای امام حسین-که درودهای خدا بر او باد-،از ناحیه مقدّسه به دست یکی از بابها (1)
مقصود،یکی از وکلا یا یاران یا نوّاب خاصّ امام زمان علیه السلام در دوره غیبت صغراست.
رسیده است که در آن،آمده است:«نزد سر او-که درود خدا بر او باد-میایستی و میگویی:سلام بر آدم،برگزیده خدا از میان آفریدگانش !
سلام بر شیث،ولیّ و برگرفته خدا ! سلام بر ادریس،قیام کننده با حجّت خدا برای او !
سلام بر نوح مستجاب الدعوه !
سلام بر هود،کمک گرفته از خدا !
سلام بر صالح،گرامی داشته شده از سوی خدا !
السَّلامُ عَلی آدَمَ صَفوَةِ اللَّهِ مِن خَلیقَتِهِ،السَّلامُ عَلی شَیثٍ وَلِیِّ اللَّهِ وخِیَرَتِهِ،السَّلامُ عَلی إدریسَ القائِمِ للَّهِِ بِحُجَّتِهِ،السَّلامُ عَلی نوحٍ المُجابِ فی دَعوَتِهِ،السَّلامُ عَلی هودٍ المَمدودِ مِنَ اللَّهِ بِمَعونَتِهِ،السَّلامُ عَلی صالِحٍ الِّذی تَوَجَّهَ اللَّهُ بِکَرامَتِهِ.
1) (1)
سلام بر ابراهیم که خداوند،او را دوست خود قرار داد !
سلام بر اسماعیل که خداوند،ذبحی بزرگ را از بهشتش،جانْفدای او کرد !
سلام بر اسحاق که خدا نبوّت را در نسل او قرار داد !
سلام بر یعقوب که خداوند،بیناییاش را با رحمتش،به او باز گردانْد !
سلام بر یوسف که خداوند،او را با بزرگی خود از چاه،نجات بخشید !
سلام بر موسی که خداوند،دریا را با قدرتش برای او شکافت !
سلام بر هارون که خداوند،به پیامبری،ویژهاش ساخت !
سلام بر شُعَیب که خداوند،او را بر امّتش غلبه داد !
سلام بر داوود که خداوند،از خطایش گذشت !
سلام بر سلیمان که خداوند،جن را با عزّت خویش،رام او کرد !
سلام بر ایّوب که خداوند،او را از درد،شفا بخشید !
سلام بر یونس که خداوند،وعده ضمانت شدهاش را برایش محقّق ساخت !
السَّلامُ عَلی إبراهیمَ الَّذی حَباهُ اللَّهُ بِخَلَّتِهِ،السَّلامُ عَلی إسماعیلَ الَّذی فَداهُ اللَّهُ بِذِبحٍ عَظیمٍ مِنَ جَنَّتِهِ،السَّلامُ عَلی إسحاقَ الَّذی جَعَلَ اللَّهُ النُّبُوَّةَ فی ذُرِّیَّتِهِ.
السَّلامُ عَلی یَعقوبَ الَّذی رَدَّ اللَّهُ عَلَیهِ بَصَرَهُ بِرَحمَتِهِ،السَّلامُ عَلی یوسُفَ الَّذی نَجّاهُ اللَّهُ مِنَ الجُبِّ بِعَظَمَتِهِ.
السَّلامُ عَلی موسَی الَّذی فَلَقَ اللَّهُ البَحرَ لَهُ بِقُدرَتِهِ،السَّلامُ عَلی هارونَ الَّذی خَصَّهُ اللَّهُ بِنُبُوَّتِهِ،السَّلامُ عَلی شُعَیبٍ الَّذی نَصَرَهُ اللَّهُ عَلی امَّتِهِ.
السَّلامُ عَلی داوودَ الَّذی تابَ اللَّهُ عَلَیهِ مِن خَطیئَتِهِ،السَّلامُ عَلی سُلَیمانَ الَّذی ذَلَّت لَهُ الجِنُّ بِعِزَّتِهِ.
السَّلامُ عَلی أیّوبَ الَّذی شَفاهُ اللَّهُ مِن عِلَّتِهِ،السَّلامُ عَلی یونُسُ الَّذی أنجَزَ اللَّهُ لَهُ مَضمونَ عِدَتِهِ.
سلام بر عُزَیر که خداوند،او را پس از مرگش زنده کرد !
سلام بر زکریّای شکیبا در گرفتاریاش !
سلام بر یحیی که خداوند،با شهادتش او را به خود،نزدیک کرد !
سلام بر عیسی،روح خدا و کلمه او !
سلام بر محمّد،حبیب خدا و برگزیده او ! سلام بر امیر مؤمنان،علی بن ابی طالب،تنها برادر او ! سلام بر فاطمه زهرا،دختر او !
سلام بر ابو محمّد،حسن،وصیّ پدر و جانشینش !
سلام بر حسین که بیدریغ و بزرگوارانه،خون خود را نثار کرد ! سلام بر آن که خداوند را در نهان و آشکار خویش،اطاعت کرد ! سلام بر کسی که شفا را در تربتش قرار دادند ! سلام بر کسی که اجابت دعا،زیر گنبد اوست ! سلام بر امامان از نسل او !
سلام بر فرزند خاتم پیامبران ! سلام بر فرزند سَرور وصیّان ! سلام بر فرزند فاطمه زهرا !
السَّلامُ عَلی عُزَیرٍ الَّذی أحیاهُ اللَّهُ بَعدَ مَیتَتِهِ،السَّلامُ عَلی زَکَرِیَّا الصّابِرِ فی مِحنَتِهِ.
السَّلامُ عَلی یَحیَی الَّذی أزلَفَهُ اللَّهُ بِشَهادَتِهِ،السَّلامُ عَلی عیسی روحِ اللَّهِ وکَلِمَتِهِ.
السَّلامُ عَلی مُحَمَّدٍ حَبیبِ اللَّهِ وصَفوَتِهِ،السَّلامُ عَلی أمیرِ المُؤمِنینَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ المَخصوصِ بِاُخُوَّتِهِ.
السَّلامُ عَلی فاطِمَةَ الزَّهراءِ ابنَتِهِ،السَّلامُ عَلی أبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ وَصِیِّ أبیهِ وخَلیفَتِهِ.
السَّلامُ عَلَی الحُسَینِ الَّذی سَمَحَت نَفسُهُ بِمُهجَتِهِ،السَّلامُ عَلی مَن أطاعَ اللَّهَ فی سِرِّهِ وعَلانِیَتِهِ،السَّلامُ عَلی مَن جُعِلَ الشِّفاءُ فی تُربَتِهِ،السَّلامُ عَلی مَنِ الإِجابَةُ تَحتَ قُبَّتِهِ،السَّلامُ عَلی مَنِ الأَئِمَّةُ مِن ذُرِّیَّتِهِ،السَّلامُ عَلَی ابنِ خاتَمِ الأَنبِیاءِ،السَّلامُ عَلَی ابنِ سَیِّدِ الأَوصِیاءِ،السَّلامُ عَلَی ابنِ فاطِمَةَ الزَّهراءِ،
سلام بر فرزند خدیجه کبرا ! سلام بر فرزند سِدرَةُ المُنتَهی ! (1)
سدرة المنتهی:آخرین درخت سدر.مقصود،درخت سدر خاصّی است که در بالاترین جای بهشت،قرار دارد و منشأ همه علوم گذشتگان و آیندگان است (النهایة:ج 2 ص 353 مادّه«سدر»).
سلام بر فرزند جَنّة المَأوی ! سلام بر فرزند زمزم و صفا ! سلام بر آن که در خون خود غلتیده و خیمهاش دریده شده ! سلام بر پنجمین تن از اصحاب کَساء ! سلام بر غریب غریبان ! سلام بر شهید شهیدان ! سلام بر کشته حرامیان ! سلام بر ساکن کربلا !
سلام بر آن که فرشتگان آسمان،بر او میگِریند ! سلام بر کسی که نسلش پاکان اند ! سلام بر سالار دین ! سلام بر جایگاه بُرهانها ! سلام بر امامان سَرور ! سلام بر گریبانهای خونآلود ! سلام بر لبهای خشکیده ! سلام بر نفسهای بُریده ! سلام بر روحهای از بدنْ برون رفته ! سلام بر پیکرهای برهنه ! سلام بر بدنهای رنگپریده ! سلام بر خونهای ریخته شده و روان ! سلام بر اندامهای
السَّلامُ عَلَی ابنِ خَدیجَةَ الکُبری،السَّلامُ عَلَی ابنِ سِدرَةِ المُنتَهی،السَّلامُ عَلَی ابنِ جَنَّةِ المَأوی،السَّلامُ عَلَی ابنِ زَمزَمَ وَالصَّفا،السَّلامُ عَلَی المُرَمَّلِ بِالدِّماءِ،السَّلامُ عَلی مَهتوکِ الخِباءِ،السَّلامُ عَلی خامِسِ أصحابِ أهلِ الکِساءِ،السَّلامُ عَلی غَریبِ الغُرَباءِ،السَّلامُ عَلی شَهیدِ الشُّهَداءِ،السَّلامُ عَلی قَتیلِ الأَدعِیاءِ،السَّلامُ عَلی ساکِنِ کَربَلاءَ.
السَّلامُ عَلی مَن بَکَتهُ مَلائِکَةُ السَّماءِ،السَّلامُ عَلی مَن ذُرِّیَّتُهُ الأَزکِیاءُ،السَّلامُ عَلی یَعسوبِ الدّینِ،السَّلامُ عَلی مَنازِلِ البَراهینِ،السَّلامُ عَلَی الأَئِمَّةِ السّاداتِ،السَّلامُ عَلَی الجُیوبِ المُضَرَّجاتِ.السَّلامُ عَلَی الشِّفاهِ الذّابِلاتِ،السَّلامُ عَلَی النُّفوسِ المُصطَلَماتِ،السَّلامُ عَلَی الأَرواحِ المُختَلَساتِ،السَّلامُ عَلَی الأَجسادِ العارِیاتِ،السَّلامُ عَلَی الجُسومِ الشّاحِباتِ،السَّلامُ عَلَی الدِّماءِ السّائِلاتِ،السَّلامُ عَلَی الأَعضاءِ
1) (1)
قطعه قطعه شده ! سلام بر سرهای بالای نیزه رفته ! سلام بر زنانِ از پرده بیرون دویده !
سلام بر حجّت خدای جهانیان ! سلام بر تو و بر پدران پاکت ! سلام بر تو و بر پسران شهیدت ! سلام بر تو و بر فرزندان یاریگرت ! سلام بر تو و بر فرشتگان همبالینت !
سلام بر کُشته ستم ! سلام بر برادر کشته به سَمّت ! سلام بر علی اکبر ! سلام بر شیرخوار خُرد ! سلام بر پیکرهای برهنه شده ! سلام بر خاندان نزدیک [ و خویشاوند ] ! سلام بر افتادگان در دشتها ! سلام بر بیرون آورده شدگان از وطنها ! سلام بر به خاک سپرده شدگان بدون کفن ! سلام بر سرهای بُریده از بدن ! سلام بر شکیبا در راه خدا و به حساب او ! سلام بر مظلوم بییاور !
سلام بر ساکن خاک پاک ! سلام بر دارای گنبد والا ! سلام بر آن که [ خدای ]جلیل،او را پاک کرده ! سلام بر مایه افتخار جبرئیل ! سلام بر همبازی میکائیل در گاهواره !
المُقَطَّعاتِ،السَّلامُ عَلَی الرُّؤوسِ المُشالاتِ،السَّلامُ عَلَی النِّسوَةِ البارِزاتِ.
السَّلامُ عَلی حُجَّةِ رَبِّ العالَمینَ،السَّلامُ عَلَیکَ وعَلی آبائِکَ الطّاهِرینَ،السَّلامُ عَلَیکَ وعَلی أبنائِکَ المُستَشهَدینَ،السَّلامُ عَلَیکَ وعَلی ذُرِّیَّتِکَ النّاصِرینَ،السَّلامُ عَلَیکَ وعَلَی المَلائِکَةِ المُضاجِعینَ.
السَّلامُ عَلَی القَتیلِ المَظلومِ،السَّلامُ عَلی أخیهِ المَسمومِ،السَّلامُ عَلی عَلِیٍّ الکَبیرِ،السَّلامُ عَلَی الرَّضیعِ الصَّغیرِ.السَّلامُ عَلَی الأَبدانِ السَّلیبَةِ،السَّلامُ عَلَی العِترَةِ القَریبَةِ،السَّلامُ عَلَی المُجَدَّلَینَ فِی الفَلَواتِ،السَّلامُ عَلَی النّازِحینَ عَنِ الأَوطانِ،السَّلامُ عَلَی المَدفونینَ بِلا أکفانٍ،السَّلامُ عَلَی الرُّؤوسِ المُفَرَّقَةِ عَنِ الأَبدانِ،السَّلامُ عَلَی المُحتَسِبِ الصّابِرِ،السَّلامُ عَلَی المَظلومِ بِلا ناصِرٍ.
السَّلامُ عَلی ساکِنِ التُّربَةِ الزّاکِیَةِ،السَّلامُ عَلی صاحِبِ القُبَّةِ السّامِیَةِ،السَّلامُ عَلی مَن طَهَّرَهُ الجَلیلُ،السَّلامُ عَلی مَنِ افتَخَرَ بِهَ جَبرَئیلُ،السَّلامُ عَلی مَن ناغاهُ فِی المَهدِ میکائیلُ.
سلام بر کسی که پیمانش را شکستند ! سلام بر کسی که حُرمتش را هتک کردند ! سلام بر کسی که خونش را ستمکارانه ریختند ! سلام بر شسته شده به خونِ زخم ! سلام بر نوشیده از کاسه نیزهها ! سلام بر ستمدیده حق بُرده شدهای که حقّش را حلال شمردند ! سلام بر مهجور شده میان مردم ! سلام بر آن که روستانشینان،عهدهدار به خاک سپردنش شدند ! سلام بر آن که رگ قلبش بُریده شده ! سلام بر حمایتگر بدون یاور !
سلام بر موی سپیدِ خضاب شده [ با خون ] ! سلام بر گونه خاک آلوده ! سلام بر بدن برهنه شده ! سلام بر دندانِ با چوبْ نواخته شده ! سلام بر رگِ گردنِ بُریده ! سلام بر سرِ بالا رفته [ بر نیزه ] ! سلام بر پیکرهای برهنه و خوراک گرگهای درنده بیابان شده و جایگاه آمد و شدِ دیگر حیوانات درنده گشته !
سلام بر تو-ای مولای من-و بر فرشتگان صف کشیده در پیرامون قُبّهات که
السَّلامُ عَلی مَن نُکِثَت ذِمَّتُهُ،السَّلامُ عَلی مَن هُتِکَت حُرمَتُهُ،السَّلامُ عَلی مَن اریقَ بِالظُّلمِ دَمُهُ،السَّلامُ عَلَی المُغَسَّلِ بِدَمِ الجِراحِ،السَّلامُ عَلَی المُجَرَّعِ بِکَأساتِ الرِّماحِ،السَّلامُ عَلَی المُضامِ المُستَباحِ،السَّلامُ عَلَی المَهجورِ فِی الوَری،السَّلامُ عَلی مَن تَوَلّی دَفنَهُ أهلُ القُری،السَّلامُ عَلَی المَقطوعِ الوَتینِ،السَّلامُ عَلَی المُحامی بِلا مُعینٍ.
السَّلامُ عَلَی الشَّیبِ الخَضیبِ،السَّلامُ عَلَی الخَدِّ التَّریبِ،السَّلامُ عَلَی البَدَنِ السَّلیبِ،السَّلامُ عَلَی الثَّغرِ المَقروعِ بِالقَضیبِ،السَّلامُ عَلَی الوَدَجِ المَقطوعِ،السَّلامُ عَلَی الرَّأسِ المَرفوعِ،السَّلامُ عَلَی الأَجسامِ العارِیَةِ فِی الفَلَواتِ تَنهَشُهَا الذِّئابُ العادِیاتُ،وتَختَلِفُ إلَیهَا السِّباعُ الضّارِیاتُ.
السَّلامُ عَلَیکَ یا مَولایَ،وعَلَی المَلائِکَةِ المَرفوفینَ حَولَ قُبَّتِکَ،الحافّینَ بِتُربَتِکَ،الطّائِفینَ بِعَرصَتِکَ،
گرداگرد تربتت را گرفتهاند،در حیاط تو طواف میکنند و به زیارتت آمدهاند ! سلام بر تو که من،آهنگ تو کردهام و رستگاری نزد تو را امید میبرم !
سلام بر تو؛سلام عارف به حُرمتت،خالص در ولایتت،تقرّبْ جوینده به خدا با محبّتت،و بیزار از دشمنانت ! سلام کسی که دلش به مصیبت تو،زخمدار،و اشکش به گاه یاد تو،جاری است ! سلام فاجعه دیده اندوهگین،سرگردان و در هم شکسته ! سلام کسی که اگر با تو در طَف (کربلا) بود،تو را با جانش از تیزیِ شمشیرها،نگاه میداشت و جانش را سپر تو مینمود و پیش رویت میجنگید و بر سرکشان بر تو،یاریات میداد و تن و جان و مال و فرزندش را فدایت میکرد ! جانش فدای جان تو و خاندانش سپرِ حفظ خاندان تو باد !
اکنون که روزگار،مرا عقب آورده و تقدیر،مرا از یاری تو باز داشته است و نبودهام تا با جنگجویان با تو بجنگم و در برابر برافرازندگان پرچم دشمنی با تو،بِایستم،پس هر صبح و شام،بر تو مینالم و به جای اشک،از دیده،خون میافشانم،
الوارِدینَ لِزِیارَتِکَ،السَّلامُ عَلَیکَ فَإِنّی قَصَدتُ إلَیکَ ورَجَوتُ الفَوزَ لَدَیکَ.
السَّلامُ عَلَیکَ سَلامَ العارِفِ بِحُرمَتِکَ،المُخلِصِ فی وِلایَتِکَ،المُتَقَرِّبِ إلَی اللَّهِ بِمَحَبَّتِکَ،البَریءِ مِن أعدائِکَ،سَلامَ مَن قَلبُهُ بِمُصابِکَ مَقروحٌ،ودَمعُهُ عِندَ ذِکرِکَ مَسفوحٌ،سَلامَ المَفجوعِ المَحزونِ،الوالِهِ المُستَکینِ.سَلامَ مَن لَو کانَ مَعَکَ بِالطُّفوفِ لَوَقاکَ بِنَفسِهِ حَدَّ السُّیوفِ،وبَذَلَ حُشاشَتَهُ دونَکَ لِلحُتوفِ،وجاهَدَ بَینَ یَدَیکَ،ونَصَرَکَ عَلی مَن بَغی عَلَیکَ،وفَداکَ بِروحِهِ وجَسَدِهِ ومالِهِ ووَلَدِهِ،وروحُهُ لِروحِکَ فِداءٌ،وأهلُهُ لِأَهلِکَ وِقاءٌ.
فَلَئِن أخَّرَتنِی الدُّهورُ،وعاقَنی عَن نَصرِکَ المَقدورُ،ولَم أکُن لِمَن حارَبَکَ مُحارِباً،ولِمَن نَصَبَ لَکَ العَداوَةَ مُناصِباً،فَلَأَندُبَنَّکَ صَباحاً ومَساءً،ولَأَبکِیَنَّ عَلَیکَ بَدَلَ الدُّموعِ دَماً،
از سرِ حسرت و تأسّف بر تو،و دریغ و افسوس بر گرفتاریهایی که به تو رسیده،تا آن گاه که از سوز مصیبتت و غم فقدانت بمیرم.
گواهی میدهم که تو،نماز را به جای آوردی و زکات پرداختی،و امر به معروف و نهی از تجاوز و زشتکاری کردی،و خدا را پیروی کردی و سرپیچی ننمودی،و به او و به ریسمانش چنگ زدی،و او را خشنود ساختی؛و از او ترسیدی،و او را در نظر داشتی،و [ دعوت ] او را اجابت کردی،سنّتها را پایه نهادی،و فتنهها را خاموش کردی،و به رشد،فرا خواندی،و راههای استوار را روشن نمودی و در راه خدا،آن گونه که باید،جهاد کردی.
خدا را مطیع،و جدّت محمّد صلی اللَّه علیه و آله را پیرو،و پدرت را گوش به فرمان،و به وصیّت برادرت،شتابان بودی.پایه دین را برافرازنده،و طغیان را براندازنده،و طاغوتها را کوبنده،و امّت را نصیحت کننده بودی،و در دریای مرگ،شنا کننده،با فاسقان،رو در رو شونده،حجّتهای خدا را بر پا دارنده،و اسلام و مسلمانان
حَسرَةً عَلَیکَ وتَأَسُّفاً عَلی ما دَهاکَ وتَلَهُّفاً،حَتّی أموتَ بِلَوعَةِ المُصابِ وغُصَّةِ الاِکتِیابِ.
أشهَدُ أنَّکَ قَد أقَمتَ الصَّلاةَ وآتَیتَ الزَّکاةَ،وأمَرتَ بِالمَعروفِ ونَهَیتَ عَنِ المُنکَرِ وَالعُدوانِ،وأطَعتَ اللَّهَ وما عَصَیتَهُ،وتَمَسَّکتَ بِهِ وبِحَبلِهِ فَأَرضَیتَهُ وخَشیتَهُ،وراقَبتَهُ وَاستَجَبتَهُ،وسَنَنتَ السُّنَنَ،وأطفَأتَ الفِتَنَ،ودَعَوتَ إلَی الرَّشادِ،وأوضَحتَ سُبُلَ السَّدادِ،وجاهَدتَ فِی اللَّهِ حَقَّ الجِهادِ.
وکُنتَ للَّهِِ طائِعاً،ولِجَدِّکَ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وآلِهِ تابِعاً،ولِقَولِ أبیکَ سامِعاً،وإلی وَصِیَّةِ أخیکَ مُسارِعاً،ولِعِمادِ الدّینِ رافِعاً،ولِلطُّغیانِ قامِعاً،ولِلطُّغاةِ مُقارِعاً،ولِلاُمَّةِ ناصِحاً.وفی غَمَراتِ المَوتِ سابِحاً،ولِلفُسّاقِ مُکافِحاً،وبِحُجَجِ اللَّهِ قائِماً،ولِلإِسلامِ وَالمُسلِمینَ راحِماً،
را مهربان،و حق را یاور بودی.هنگام بلا،شکیبا،و دین را پاسدار،و قلمرو آن را مرزبان،و آیینش را پشتیبان بودی.
گِرد هدایت را گرفته و یاریاش میکردی،عدالت را گسترش داده،منتشر میکردی،و دین را یاری و آشکار مینمودی،بیهودهکار را باز میداشتی و نهی میکردی،و حقّ فرودست را از فرادست،میستاندی،و میان نیرومند و ناتوان،یکسان حکم میراندی.
تو،بهار یتیمان،و دستاویز مردمان،و عزّت اسلام،و معدن احکام،و هماره نعمتبخش،و پوینده راههای جدّت و پدرت بودی،و مانند برادرت در وصیّت [ به امامت ]،به پیمانها وفادار بودی،و با خویهای پسندیده و کرامت آشکار،شبزندهدار در دل تاریکیها بودی.با روشهای استوار و طبعی کریمانه و سابقههایی سِتُرگ،از تباری شریف و خاندانی والا،بلندمرتبه،پُرفضیلت،نیکوسرشت،با بخششهایی فراوان،بردبار،رهیافته،بخشنده،دانا،باصلابت،امام شهید،گریان و بازگردنده [ به خدا ]،محبوب و باهیبت بودی.
ولِلحَقِّ ناصِراً،وعِندَ البَلاءِ صابِراً،ولِلدّینِ کالِئاً،وعَن حَوزَتِهِ مُرامِیاً،وعَن شَریعَتِهِ مُحامِیاً.
تَحوطُ الهُدی وتَنصُرُهُ،وتَبسُطُ العَدلَ وتَنشُرُهُ،وتَنصُرُ الدّینَ وتُظهِرُهُ،وتَکُفُّ العابِثَ وتَزجُرُهُ،وتَأخُذُ لِلدَّنِیِّ مِنَ الشَّریفِ،وتُساوی فِی الحُکمِ بَینَ القَوِیِّ وَالضَّعیفِ.
کُنتَ رَبیعَ الأَیتامِ،وعِصمَةَ الأَنامِ،وعِزَّ الإِسلامِ،ومَعدِنَ الأَحکامِ،وحَلیفَ الإِنعامِ،سالِکاً طَرائِقَ جَدِّکَ وأبیکَ،مُشَبَّهاً فِی الوَصِیَّةِ لِأَخیکَ،وَفِیَّ الذِّمَمِ،رَضِیَّ الشِّیَمِ،ظاهِرَ الکَرَمِ،مُتَهَجِّداً فِی الظُّلَمِ،قَویمَ الطَّرائِقِ،کَریمَ الخَلائِقِ،عَظیمَ السَّوابِقِ،شَریفَ النَّسَبِ،مُنیفَ الحَسَبِ،رَفیعَ الرُّتَبِ،کَثیرَ المَناقِبِ،مَحمودَ الضَّرائِبِ،جَزیلَ المَواهِبِ،حَلیمٌ رَشیدٌ مُنیبٌ،جَوادٌ علیمٌ شَدیدٌ،إمامٌ شَهیدٌ،أوّاهٌ مُنیبٌ،حَبیبٌ مَهیبٌ.
تو فرزند پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،و رهایی دهنده قرآن،و بازوی مردمان،و کوشنده در اطاعت فرمان،و حافظ عهد و پیمان،و کنارهگیر از راههای فاسقان،و بذل کننده همه توان،و طول دهنده رکوع و سجود بودی.
به دنیا،بیرغبت بودی،همچون بیرغبتی کوچ کننده از آن و در نگرنده به دنیا،با چشم بیمناکان از آن.آرزوهایت از آن،برچیده،و همّتت از زیور آن،چرخیده،و نگاههایت از زیبایی آن،کنار کشیده،و رغبتت به آخرت،شناخته شده بود.
تا ستم،دست خود را دراز کرد و ظلم،نقاب خود را باز کرد و گمراهی،پیروانش را فرا خواند،در حالی که تو در حرم جدّت [ مدینه ]ساکن بودی،از ستمکاران،جدا شدی و با خانه و محراب،همنشین گشتی،و از لذّتها و شهوتها،بر کنار بودی.منکَر را با دل و زبانت،به اندازه تاب و توانت،انکار میکردی و سپس،علمت،مقتضیِ انکار گشت و جهاد با کافران،بر تو لازم شد و تو با فرزندان،خاندان
کُنتَ لِلرَّسولِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وآلِهِ وَلَداً،ولِلقُرآنِ مُنقِذاً،ولِلاُمَّةِ عَضُداً،وفِی الطّاعَةِ مُجتَهِداً،حافِظاً لِلعَهدِ وَالمیثاقِ،ناکِباً عَن سُبُلِ الفُسّاقِ،باذِلاً لِلمَجهودِ،طَویلَ الرُّکوعِ وَالسُّجودِ.
زاهِداً فِی الدُّنیا زُهدَ الرّاحِلِ عَنها،ناظِراً إلَیها بِعَینِ المُستَوحِشینَ مِنها،آمالُکَ عَنها مَکفوفَةٌ،وهِمَّتُکَ عَن زینَتِها مَصروفَةٌ،وألحاظُکَ عَن بَهجَتِها مَطروفَةٌ،ورَغبَتُکَ فِی الآخِرَةِ مَعروفَةٌ.حَتّی إذَا الجَورُ مَدَّ باعَهُ،وأسفَرَ الظُّلمُ قِناعَهُ،ودَعَا الغَیُّ أتباعَهُ،وأنتَ فی حَرَمِ جَدِّکَ قاطِنٌ،ولِلظّالِمینَ مُبایِنٌ،جَلیسُ البَیتِ وَالمِحرابِ،مُعتَزِلٌ عَنِ اللَّذّاتِ وَالشَّهَواتِ،تُنکِرُ المُنکَرَ بِقَلبِکَ ولِسانِکَ عَلی قَدرِ طاقَتِکَ وإمکانِکَ.ثُمَّ اقتَضاکَ العِلمُ لِلإِنکارِ،ولَزِمَکَ أن تُجاهِدَ الفُجّارَ،فَسِرتَ فی أولادِکَ وأهالیکَ،
و پیروان و وابستگانت،حرکت کردی و حقیقت و برهان روشن را فراز آوردی و با حکمت و اندرز نیکو،به سوی خدا،فرا خواندی و به اجرای حدود شرعی و اطاعت از معبودِ هستی،فرمان دادی و از پلیدیها و طغیان،باز داشتی و آنان،با ستم و تجاوز،با تو رویارو شدند و تو،پس از اندرز دادن و تأکید حجّتهابرای ایشان،با آنان جهاد کردی،و آنان،پیمان و بیعت با تو را شکستند و پروردگار و جدّت را خشمگین کردند و به جنگ،آغازیدند،و تو در برابر ضربِ نیزه و شمشیر،پایداری کردی و لشکر فاجران را در هم شکستی و در غبار جنگ،فرو رفتی و با شمشیر ذو الفقار،قهرمانانه جنگیدی،گویی که علیِ برگزیده،تویی.
و هنگامی که تو را استوارْدل و بدون ترس و واهمه دیدند،نیرنگهای نابود کنندهشان را بر تو بر افراشتند و با مکر و شرارت،با تو جنگیدند و [ عمر بن سعد ]لعین،سربازانش را فرمان داد تا تو را از آب و ورود به آن،باز دارند و به کارزار با تو،شتاب کردند و به جنگ با تو،اقدام نمودند و تو را هدف تیر و سنگ خود،قرار
وشیعَتِکَ ومَوالیکَ،وصَدَعتَ بِالحَقِّ وَالبَیِّنَةِ،ودَعَوتَ إلَی اللَّهِ بِالحِکمَةِ وَالمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ،وأمَرتَ بِإِقامَةِ الحُدودِ،وَالطّاعَةِ لِلمَعبودِ،ونَهَیتَ عَنِ الخَبائِثِ وَالطُّغیانِ،وواجَهوکَ بِالظُّلمِ وَالعُدوانِ.
فَجاهَدتَهُم بَعدَ الإِیعاظِ لَهُم،وتَأکیدِ الحُجَّةِ عَلَیهِم،فَنَکَثوا ذِمامَکَ وبَیعَتَکَ،وأسخَطوا رَبَّکَ وَجَدَّکَ،وَبَدؤوکَ بِالحَربِ،فَثَبَتَّ لِلطَّعنِ وَالضَّربِ،وطَحَنتَ جُنودَ الفُجّارِ،وَاقتَحَمتَ قَسطَلَ الغُبارِ،مُجالِداً بِذِی الفَقارِ،کَأَنَّکَ عَلِیٌّ المُختارُ.
فَلَمّا رَأَوکَ ثابِتَ الجَأشِ،غَیرَ خائِفٍ ولا خاشٍ،نَصَبوا لَکَ غَوائِلَ مَکرِهِم،وقاتَلوکَ بِکَیدِهِم وشَرِّهِم،وأمَرَ اللَّعینُ جُنودَهُ فَمَنَعوکَ الماءَ ووُرودَهُ،وناجَزوکَ القِتالَ،
وعاجَلوکَ النِّزالَ،ورَشَقوکَ بِالسِّهامِ وَالنِّبالِ،
دادند و دستِ نابودی به سوی تو گشودند و پیمان تو را رعایت ننمودند و کیفر کُشتن دوستان تو و غارت کاروان تو را نادیده گرفتند.تو در غبار [ جنگ ]،پیش آمدی و آزارها را به جان خریدی و با شکیباییات،فرشتگان آسمانها را به شگفت آوردی.
دشمنانت،از همه سو،گِردت را فرا گرفتند و با زخمهای کاری،تو را زمینگیر کردند و تو را از حرکت کردن،باز داشتند و یاوری برای تو نمانْد و تو برای رضای خدا،شکیبا بودی.از زنان و فرزندانت دفاع میکردی تا آن که تو را از اسبت،به زیر کشیدند و زخمی و خونین،به زمین افتادی و اسبها،تو را زیر سُمهایشان گرفتند و طاغیان،با شمشیرهای بُرّان،بر سرت ریختند و عَرَق مرگ،بر پیشانیات نشست و چپ و راست پیکرت،منقبض و منبسط میشد و نیمنگاهی از زیر چشم،به چادرها و سَرایت داشتی و [ دردهایت ] تو را به خود،نه فرزندان و خانوادهات،مشغول کرد و اسبت به شتاب گریخت و با شیهه و زاری،آهنگ خیمههایت را کرد.
وبَسَطوا إلَیکَ أکُفَّ الاِصطِلامِ،ولَم یَرعَوا لَکَ ذِماماً،ولا رَاقَبوا فیکَ أثاماً فی قَتلِهِم أولِیاءَکَ ونَهبِهِم رِحالَکَ،أنتَ مُقَدَّمٌ فِی الهَبَواتِ،ومُحتَمِلٌ لِلأَذِیّاتِ،وقَد عَجِبَت مِن صَبرِکَ مَلائِکَةُ السَّماواتِ.
وأحدَقوا بِکَ مِن کُلِّ الجِهاتِ،وأثخَنوکَ بِالجِراحِ،وحالوا بَینَکَ وبَینَ الرَّواحِ،ولَم یَبقَ لَکَ ناصِرٌ،وأنتَ مُحتَسِبٌ صابِرٌ،تَذُبُّ عَن نِسوَتِکَ وأولادِکَ.حَتّی نَکَسوکَ عَن جَوادِکَ،فَهَوَیتَ إلَی الأَرضِ جَریحاً،تَطَؤُکَ الخُیولُ بِحَوافِرِها،وتَعلوکَ الطُّغاةُ بِبَواتِرِها،قَد رَشَحَ لِلمَوتِ جَبینُکَ،وَاختَلَفَت بِالاِنقِباضِ وَالاِنبِساطِ شِمالُکَ ویَمینُکَ،تُدیرُ طَرفاً خَفِیّاً إلی رَحلِکَ وبَیتِکَ،وقَد شُغِلتَ بِنَفسِکَ عَن وَلَدِکَ وأهلِکَ،وأسرَعَ فَرَسُکَ شارِداً،وإلی خِیامِکَ قاصِداً،مُحَمحِماً باکِیاً.
هنگامی که زنان،اسبت را خوار و پریشان،و زین تو را بر آن،واژگون دیدند،از پرده بیرون آمدند،موهایشان را پریشان کردند و بر گونههای خود زدند،صورتهای خود را گشودند و ناله،سر دادند و پس از عزّت،خوار شدند و به سوی قتلگاهت شتافتند.
و شمر،بر سینهات نشسته،شمشیرش را در گودی گلویت فرو برد،محاسن سپیدت را به دستش گرفت و با شمشیر هندی خود،تو را ذبح کرد.حواسّ تو،آرام گرفت و نَفَسهایت،آهسته گشت،و سرت به بالای نیزه رفت،و خاندانت را مانند بندگان به اسارت گرفته،غل و زنجیر کردهاند و بر پشت شتران [ بدون جهاز ]نشاندند و آفتاب سوزان نیمروز،چهرههایشان را سوزاند و در صحراها و دشتها،رانده شدند،در حالی که دستهایشان را به گردن،بسته بودند و آنها را در بازارها میچرخاندند.
پس وای بر عاصیان فاسق ! با کشتن تو،اسلام را کُشتند و نماز و روزه را تعطیل
فَلَمّا رَأَینَ النِّساءُ جَوادَکَ مَخزِیّاً،ونَظَرنَ سَرجَکَ عَلَیهِ مَلوِیّاً،بَرَزنَ مِنَ الخُدورِ،ناشِراتِ الشُّعورِ،عَلَی الخُدودِ لاطِماتٍ،لِلوُجوهِ سافِراتٍ،وبِالعَویلِ داعِیاتٍ،وبَعدَ العِزِّ مُذَلَّلاتٍ،وإلی مَصرَعِکَ مُبادِراتٍ.
وَالشِّمرُ جالِسٌ عَلی صَدرِکَ،مولِغٌ سَیفَهُ عَلی نَحرِکَ،قابِضٌ عَلی شَیبَتِکَ بِیَدِهِ،ذابِحٌ لَکَ بِمُهَنَّدِهِ،قَد سَکَنَت حَواسُّکَ،وخَفِیَت أنفاسُکَ،ورُفِعَ عَلَی القَنا رَأسُکَ،وسُبِیَ أهلُکَ کَالعَبیدِ،وصُفِّدوا فِی الحَدیدِ،فَوقَ أقتابِ المَطِیّاتِ،تَلفَحُ وُجوهَهُم حَرُّ الهاجِراتِ،یُساقونَ فِی البَراری وَالفَلَواتِ،أیدیهِم مَغلولَةٌ إلَی الأَعناقِ،یُطافُ بِهِم فِی الأَسواقِ.
فَالوَیلُ لِلعُصاةِ الفُسّاقِ،لَقَد قَتَلوا بِقَتلِکَ الإِسلامَ،وعَطَّلُوا الصَّلاةَ وَالصِّیامَ،
کردند و سنّتها و احکام را زیر پا گذاشتند و پایههای ایمان را منهدم کردند و آیههای قرآن را تحریف کردند و در تجاوز و سرکشی،فرو رفتند.
پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله،داغدار خونِ تاوانْ نگرفته تو شد و کتاب خدای عزّوجلّ،مهجور گشت و به حق،خیانت شد،هنگامی که تو را مقهور سلطه خود کردند.با از دست رفتن تو،تکبیر و تهلیل و حرام و حلال و تنزیل و تأویل [ قرآن ]،از دست رفت و پس از تو،تغییر و دگرگونی و کفر و معطّل گذاردن [ احکام الهی ]و هوس و گمراهی و فتنه و باطل،آشکار شد.
خبررسان شهادتت،با چشم اشکبار،نزد قبر جدّت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله ایستاد و گفت:«ای پیامبر خدا ! نوه و جوانت را کُشتند و حُرمت خاندانت را شکستند و پس از تو،فرزندانت را به اسارت بردند و آنچه میترسیدی،بر خاندان و خویشانت فرود آمد»،و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله،دلش پریشان و ترسان و گریان شد و فرشتگان و پیامبران،او را به شهادت تو،تسلیت دادند و مادرت زهرا،به تو داغدار گشت.
ونَقَضُوا السُّنَنَ وَالأَحکامَ،وهَدَموا قَواعِدَ الإِیمانِ،وحَرَّفوا آیاتِ القُرآنِ،وهَملَجوا فِی البَغیِ وَالعُدوانِ.
لَقَد أصبَحَ رَسولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وآلِهِ مَوتوراً،وعادَ کِتابُ اللَّهِ عَزَّ وجَلَّ مَهجوراً،وغودِرَ الحَقُّ إذ قُهِرتَ مَقهوراً،وفُقِدَ بِفَقدِکَ التَّکبیرُ وَالتَّهلیلُ،وَالتَّحریمُ وَالتَّحلیلُ،وَالتَّنزیلُ وَالتَّأویلُ،وظَهَرَ بَعدَکَ التَّغییرُ وَالتَّبدیلُ،وَالإِلحادُ وَالتَّعطیلُ،وَالأَهواءُ وَالأَضالیلُ،وَالفِتَنُ وَالأَباطیلُ.
فَقامَ ناعیکَ عِندَ قَبرِ جَدِّکَ الرَّسولِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وآلِهِ،فَنَعاکَ إلَیهِ بِالدَّمعِ الهَطولِ قائِلاً:یا رَسولَ اللَّهِ قُتِلَ سِبطُکَ وفَتاکَ،وَاستُبیحَ أهلُکَ وحِماکَ،وسُبِیَت بَعدَکَ ذَراریکَ،ووَقَعَ المَحذورُ بِعِترَتِکَ وذَویکَ،فَانزَعَجَ الرَّسولُ وبَکی قَلبُهُ المَهولُ،وعَزّاهُ بِکَ المَلائِکَةُ وَالأَنبِیاءُ،وفُجِعَت بِکَ امُّکَ الزَّهراءُ.
فرشتگان مقرّب،دسته دسته میآمدند و میرفتند و پدرت امیر مؤمنان را تسلیت میدادند و در اعلی عِلّیّین (بالاترین جایگاه قُرب بهشت)،مجلس سوگواریِ تو بر پا شد و حوریان بهشتی،بر مصیبت تو،به صورت خود زدند و آسمان و ساکنانش،بهشت و خزانهدارانش،کوههای گسترده و دامنههایش،زمین و کرانههایش،دریاها و ماهیانش،مکّه و پایههای آن (کعبه)،بهشت و جوانانش،کعبه و مقام [ ابراهیم ]،و مشعر الحرام و حرم و غیر حرم،بر تو گریستند.
خدایا ! به احترام این مکان والا،بر محمّد و خاندان محمّد،درود فرست و مرا در زمره آنان،محشور کن و با شفاعت ایشان،به بهشت در آور.
خدایا ! ای سریعترینِ حسابرسان،و نیز ای کریمترینِ کریمان،و حاکمترینِ حاکمان ! به وسیله محمّد،خاتم پیامبران و فرستادهات به سوی همه جهانیان،و همچنین به وسیله برادر و پسرعمویش که مو از جبینش آویخته و علم به درونش ریخته،دانشمند والامقام،علی امیر مؤمنان،و فاطمه،سَرور زنان جهانیان،
وَاختَلَفَت جُنودُ المَلائِکَةِ المُقَرَّبینَ تُعَزّی أباکَ أمیرَ المُؤمِنینَ،واُقیمَت لَکَ المَآتِمُ فی أعلی عِلِّیّینَ،ولَطَمَت عَلَیکَ الحورُ العینُ،وبَکَتِ السَّماءُ وسُکّانُها،وَالجِنانُ وخُزّانُها،وَالهِضابُ وأقطارُها،وَالأَرضُ وأقطارُها،وَالبِحارُ وحیتانُها،ومَکَّةُ وبُنیانُها،وَالجِنانُ ووِلدانُها،وَالبَیتُ وَالمَقامُ،وَالمَشعَرُ الحَرامُ،وَالحِلُّ وَالإِحرامُ.
اللَّهُمَّ فَبِحُرمَةِ هذَا المَکانِ المُنیفِ،صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وآل مُحَمَّدٍ وَاحشُرنی فی زُمرَتِهِم،وأدخِلنِی الجَنَّةَ بِشَفاعَتِهِم.اللَّهُمَّ فَإِنّی أتَوَسَّلُ إلَیکَ یا أسرَعَ الحاسِبینَ،ویا أکرَمَ الأَکرَمینَ،ویا أحکَمَ الحاکِمینَ،بِمُحَمَّدٍ خاتَمِ النَّبِیّینَ،رَسولِکَ إلَی العالَمینَ أجمَعینَ،وبِأَخیهِ وَابنِ عَمِّهِ الأَنزَعِ البَطینِ،العالِمِ المَکینِ،عَلِیٍّ أمیرِ المُؤمِنینَ،وبِفاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساءِ العالَمینَ،
و حسنِ پاک،دستاویز پرهیزگاران،و ابا عبد اللَّه الحسین،بزرگوارترینِ شهیدان و فرزندان کشته شده و خاندان ستمدیدهاش،و علی بن الحسین،زیورِ پرستشگران،و محمّد بن علی،قبله توبهکنندگان،و جعفر بن محمّد،راستگوترینِ راستگویان،و موسی بن جعفر،آشکار کننده برهانها،و علی بن موسی،یاور دین،و محمّد بن علی،الگوی رهیافتگان،و علی بن محمّد،زاهدترینِ زاهدان،و حسن بن علی،وارث جانشینان،و نیز به وسیله حجّت بر همه خلق،به تو توسّل میجویم که بر محمّد و خاندان محمّد،راستانِ نیکوکار و خاندان طاها و یاسین،درود فرستی و مرا در قیامت،از دلآرامان در امان و رستگاران شادان و خندان،قرار دهی.
خدایا ! مرا جزو مسلمانان بنویس و به صالحان،بپیوند،و مرا میان پسینیان،نیکنام گردان،و در برابر ستمکاران،یاریام ده،و از نیرنگ حسودان،کفایتم کن،و مکر مکرورزان را از من بچرخان،و دستهای ظالمان را از من،
وبِالحَسَنِ الزَّکِیِّ عِصمَةِ المُتَّقینَ،وبِأَبی عَبدِ اللَّهِ الحُسَینِ أکرَمِ المُستَشهَدینَ،وبِأَولادِهِ المَقتولینَ،وبِعِترَتِهِ المَظلومینَ،وبِعَلِیِّ بنِ الحُسَینِ زَینِ العابِدینَ،وبِمُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ قِبلَةِ الأَوّابینَ،وجَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ أصدَقِ الصّادِقینَ،وموسَی بنِ جَعفَرٍ مُظهِرِ البَراهینِ،وعَلِیِّ بنِ موسی ناصِرِ الدّینِ،ومُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ قُدوَةِ المُهتَدینَ،وعَلِیِّ بنِ مُحَمَّدٍ أزهَدِ الزّاهِدینَ،وَالحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ وارِثِ المُستَخلَفینَ،وَالحُجَّةِ عَلَی الخَلقِ أجمَعینَ،أن تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ،الصّادِقینَ الأَبَرّینَ،آلِ طه ویس،وأن تَجعَلَنی فِی القِیامَةِ مِنَ الآمِنینَ المُطمَئِنّینَ،الفائِزینَ الفَرِحینَ المُستَبشِرینَ.
اللَّهُمَّ اکتُبنی فِی المُسلِمینَ،وألحِقنی بِالصّالِحینَ،وَاجعَل لی لِسانَ صِدقٍ فَی الآخِرینَ،وَانصُرنی عَلَی الباغینَ،وَاکفِنی کَیدَ الحاسِدینَ،وَاصرِف عَنّی مَکرَ الماکِرینَ،وَاقبِض عَنّی أیدِیَ الظّالِمینَ،
برگیر و مرا با سَروران خجسته و با پیامبران،صدّیقان،شهیدان و صالحان-که به آنها نعمت بخشیدی-،در اعلی عِلّیّین (بالاترین جایگاه قرب بهشت) گِرد هم آور،به رحمتت،ای مهربانترینِ مهربانان !
خدایا ! تو را به پیامبر معصومت،و به حکم حتمیات،و نهی پنهانت،و به این قبری که بر آن در آمدهام و در زیر آن،امام معصومِ مقتول و مظلوم،آرمیده است،سوگند میدهم که غمهای مرا بگشایی و شرّ قَدَر حتمیات را از من بچرخانی و از آتش مسموم،پناهم دهی.
خدایا ! مرا با نعمتت،بزرگ گردان،و به قسمتت،خشنود بدار،و به جود و کَرَمت،فرا گیر،و از مکر و عقوبتت،دور ساز.
خدایا ! مرا از لغزشها،نگاه و در گفتار و کردار،استوار بدار.مهلت رسیدن اجَلم را بیشتر بگردان و از دردها و بیماریها،عافیتم ده و به وسیله دوستانم و به فضلت،مرا به بهترین آرزوهایم برسان.
وَاجمَع بَینی وبَینَ السّادَةِ المَیامینِ فی أعلا عِلِّیّینَ،مَعَ الَّذینَ أنعَمتَ عَلَیهِم مِنَ النَّبِیّینَ،وَالصِّدّیقینَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحینَ،بِرَحمَتِکَ یا أرحَمَ الرّاحِمینَ.
اللَّهُمَّ إنّی اقسِمُ عَلَیکَ بِنَبِیِّکَ المَعصومِ،وبِحُکمِکَ المَحتومِ،ونَهیِکَ المَکتومِ،وبِهذا القَبرِ المَلمومِ،المُوَسَّدِ فی کَنَفِهِ الإِمامُ المَعصومُ،المَقتولُ المَظلومُ،أن تَکشِفَ ما بی مِنَ الغُمومِ،وتَصرِفَ عَنّی شَرَّ القَدَرِ المَحتومِ،وتُجیرَنی مِنَ النّارِ ذاتِ السَّمومِ.
اللَّهُمَّ جَلِّلنی بِنِعمَتِکَ،ورَضِّنی بِقِسمِکَ،وتَغَمَّدنی بِجودِکَ وکَرَمِکَ،وباعِدنی مِن مَکرِکَ ونَقِمَتِکَ.
اللَّهُمَّ اعصِمنی مِنَ الزَّلَلِ،وسَدِّدنی فِی القَولِ وَالعَمَلِ،وَافسَح لی فی مُدَّةِ الأَجَلِ،وأَعفِنی مِنَ الأَوجاعِ وَالعِلَلِ،وبَلِّغنی بِمَوالِیَّ وبِفَضلِکَ أفضَلَ الأَمَلِ.
خدایا ! بر محمّد و خاندان محمّد،درود فرست،و توبهام را قبول کن،و بر اشکم رحم آور،و عذر لغزشم را بپذیر،و گرفتاریام را گشایش ده،و خطایم را بپوشان،و نسلم را صالح بگردان.
خدایا ! در این مرقد شریف و بزرگ و جایگاه گرامی،گناهی از من مگذار،جز آن که آن را بیامرزی،و نه عیبی،جز آن که بپوشانی،و نه غمی،جز آن که بگشایی،و نه روزیای،جز آن که گسترده سازی،و نه منزلتی،جز آن که آبادش بداری،و نه تباهیای،جز آن که اصلاحش کنی،و نه آرزویی،جز آن که مرا به آن برسانی،و نه دعایی،جز آن که مستجابش کنی،و نه تنگنایی،جز آن که گشایشش دهی،و نه پریشانیای،جز آن که سامانش دهی،و نه کاری،جز آن که به پایانش بری،و نه آمالی،جز آن که فراوانش کنی،و نه خویی،جز آن که نیکویش کنی،و نه انفاقی،جز آن که جایش را پُر کنی،و نه حالتی،جز آن که آبادش کنی،و نه حسودی،جز آن که قلع و قمعش کنی،و نه دشمنی،جز آن که خوارش کنی،و نه شرّی،جز آن که کفایتش کنی،و نه بیماریای،جز آن که شفایش دهی،و نه دوریای،جز آن که نزدیکش کنی،و نه پراکندگیای،جز آن که جمعش کنی،و نه درخواستی،جز آن که عطایش کنی.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وَاقبَل تَوبَتی،وَارحَم عَبرَتی،وأَقِلنی عَثرَتی،ونَفِّس کُربَتی،وَاغفِر لی خَطیئَتی،وأَصلِح لی فی ذُرِّیَّتی.
اللَّهُمَّ لا تَدَع لی فی هذَا المَشهَدِ المُعَظَّمِ وَالمَحَلِّ المُکَرَّمِ،ذَنباً إلّا غَفَرتَهُ،ولاعَیباً إلّا سَتَرتَهُ،ولا غَمّاً إلّا کَشَفتَهُ،ولا رِزقاً إلّا بَسَطتَهُ،ولاجاهاً إلّا عَمَرتَهُ،ولا فَساداً إلّا أصلَحتَهُ،ولا أمَلاً إلّا بَلَّغتَهُ،ولا دُعاءً إلّا أجَبتَهُ،ولا مَضیقاً إلّا فَرَّجتَهُ،ولا شَملاً إلّا جَمَعتَهُ،ولا أمراً إلّا أتمَمتَهُ،ولا مالاً إلّا کَثَّرتَهُ،ولا خُلُقاً إلّا حَسَّنتَهُ،ولا إنفاقاً إلّا أخلَفتَهُ،ولا حالاً إلّا عَمَّرتَهُ،ولا حَسوداً إلّا قَمعتَهُ،ولاعَدُوّاً إلّا أردَیتَهُ،ولا شَرّاً إلّا کَفَیتَهُ،ولا مَرَضاً إلّا شَفَیتَهُ،ولا بَعیداً إلّا أدنَیتَهُ،ولا شَعَثاً إلّا لَمَمتَهُ،ولا سُؤالاً إلّا أعطَیتَهُ.
خدایا ! از تو خیر اکنون و پاداش آینده را میخواهم.خدایا ! مرا به حلالت از حرامت،و به فضلت از همه مردمان،بینیاز کن.خدایا ! از تو علمی سودمند،دلی خاشع،یقینی شفابخش،عملی پاک،صبری زیبا و اجری فراوان میخواهم.
خدایا ! سپاسگزاری نعمتی را که به من دادهای،روزیام کن،و بر احسان و کَرَمت به من بیفزای،و گفتهام را میان مردم،شنیده شده و مورد قبول،و کردارم را نزد تو بالا برده شده،و کار خیرم را دنبالهدار،و دشمنم را خوار بگردان.
خدایا ! بر محمّد و خاندان برگزیده محمّد،در نیمههای شب و دو سوی روز،درود فرست،و شرّ اشرار را از من،کفایت کن و مرا از گناهان و بار سنگین آن،پاک بگردان و از آتش،پناهم ده و به سرای ماندن،واردم کن.من و همه مردان و زنان با ایمان را که به خاطر تو با آنان دوستی میکنم،بیامرز،به رحمتت،ای مهربانترینِ مهربانان !
اللَّهُمَّ إنّی أسأَلُکَ خَیرَ العاجِلَةِ وثَوابَ الآجِلَةِ،اللَّهُمَّ أغنِنی بِحَلالِکَ عَنِ الحَرامِ،وبِفَضلِکَ عَن جَمیعِ الأَنامِ.اللَّهُمَّ إنّی أسأَلُکَ عِلماً نافِعاً وقَلباً خاشِعاً،ویَقیناً شافِیاً،وعَمَلاً زاکِیاً،وصَبراً جَمیلاً،وأجراً جَزیلاً.
اللَّهُمَّ ارزُقنی شُکرَ نِعمَتِکَ عَلَیَّ،وزِد فی إحسانِکَ وکَرَمِکَ إلَیَّ،وَاجعَل قَولی فِی النّاسِ مَسموعاً،وعَمَلی عِندَکَ مَرفوعاً،وأثَری فِی الخَیراتِ مَتبوعاً،وعَدُوّی مَقموعاً.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ الأَخیارِ،فی آناءِ اللَّیلِ وأطرافِ النَّهارِ،وَاکفِنی شَرَّ الأَشرارِ،وطَهِّرنی مِنَ الذُّنوبِ وَالأَوزارِ،وأَجِرنی مِنَ النّارِ،وأَدخِلنی دارَ القَرارِ،وَاغفِر لی ولِجَمیعِ إخوانی فیکَ وأخَواتِیَ المُؤمِنینَ وَالمُؤمِناتِ،بِرَحمَتِکَ یا أرحَمَ الرّاحِمینَ.
سپس،رو به قبله میکنی و دو رکعت نماز میگزاری که در رکعت اوّل،سوره انبیا و در رکعت دوم،سوره حشر را میخوانی و در قنوتش میگویی:
خدایی جز خدای بردبارِ بزرگوار نیست.خدایی جز خدای والای بزرگ نیست.خدایی جز خداوندِ مالک آسمانهای هفتگانه و زمینهای هفتگانه و آنچه در آنها و میان آنهاست،نیست،بر خلاف دشمنانش و با انکار شریک گیرندگانش،با اقرار به ربوبیّتش و خشوع در برابر عزّتش.
اوّل است،بدون آن که اوّلی باشد،و آخِر است،بدون این که آخِری باشد.با قدرتش بر همه آشکار است و نهانتر از هر چیز است،با دانش و لطافتش.خِردها بر ژرفای بزرگیاش آگاه نمیشوند و وهمها،حقیقتِ چیستیاش را در نمییابند و جانها،چگونگی معانی او را تصوّر نمینمایند.بر درونها،آگاه است و به باطنها،شناسا.چشمهای خیانتکار را میشناسد و پنهانکاریهای سینهها را میداند.
خدایا ! تو را بر تصدیقم نسبت به فرستادهات و ایمانم به او و آگاهیام به منزلتش،گواه میگیرم.گواهی میدهم که او،پیامبری است که حکمت،به فضلش
لا إلهَ إلَّا اللَّهُ الحَلیمُ الکَریمُ،لا إلهَ إلَّا اللَّهُ العَلِیُّ العَظیمُ،لا إلهَ إلَّا اللَّهُ رَبُّ السَّماواتِ السَّبعِ وَالأَرَضینَ السَّبعِ،وما فیهِنَّ وما بَینَهُنَّ،خِلافاً لِأَعدائِهِ،وتَکذیباً لِمَن عَدَلَ بِهِ،وإقراراً لِرُبوبِیَّتِهِ،وخُشوعاً لِعِزَّتِهِ،الأَوَّلُ بِغَیرِ أوَّلٍ،وَالآخِرُ بِغَیرِ آخِرٍ،الظّاهِرُ عَلی کُلِّ شَیءٍ بِقُدرَتِهِ،الباطِنُ دونَ کُلِّ شَیءٍ بِعِلمِهِ ولُطفِهِ.لا تَقِفُ العُقولُ عَلی کُنهِ عَظَمَتِهِ،ولا تُدرِکُ الأَوهامُ حَقیقَةَ ماهِیَّتِهِ،ولا تَتَصَوَّرُ الأَنفُسُ مَعانِیَ کَیفِیَّتِهِ،مُطَّلِعاً عَلَی الضَّمائِرِ،عارِفاً بِالسَّرائِرِ،یَعلَمُ خائِنَةَ الأَعیُنِ وما تُخفِی الصُّدورُ.
اللَّهُمَّ إنّی اشهِدُکَ عَلی تَصدیقی رَسولَکَ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وآلِهِ،وإیمانی بِهِ،وعِلمی بِمَنزِلَتِهِ،وإنّی أشهَدُ أنَّهُ النَّبِیُّ الَّذی نَطَقَتِ الحِکمَةُ بِفَضلِهِ،
زبان گشوده است و پیامبران،به او بشارت دادهاند و به اقرار به آنچه آورده،فرا خواندهاند و به تصدیق او،ترغیب کردهاند؛و [ دلیل این همه،] سخن خدای متعال است که:«او را که نزد خود،در تورات و انجیل،مکتوب مییابند.ایشان را امر به معروف و نهی از منکر میکند و پاکیها را بر ایشان،حلال،و خبیثها را بر ایشان،حرام مینماید و سنگینی و بندهایی را که بر ایشان بود،از آنان بر میدارد» (1)
سوره اعراف:آیه 157.
.پس بر محمّد،فرستادهات به سوی انس و جن و سَرور پیامبران برگزیده،و بر برادر و پسر عمویش-که هیچ گاه و چشم بر هم زدنی،به تو شرک نورزیدند-،درود فرست،و نیز بر فاطمه زهرا،سَرور زنان جهانیان،و بر دو سَرور جوانان بهشتی،حسن و حسین؛درودی ماندگار و جاودان،به عدد قطرههای ریز باران و به وزن کوهها و درّهها تا هر زمان که بر درختان،برگ میروید و شب و روز میآیند و میروند؛و همچنین بر خاندان پاکش،امامان رهیافته،مدافعان دین:
وبَشَّرَتِ الأَنبِیاءُ بِهِ،ودَعَت إلَی الإِقرارِ بِما جاءَ بِهِ،وحَثَّت عَلی تَصدیقِهِ بِقَولِهِ تَعالی: «اَلَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ ) .
فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ رَسُولِکَ إلَی الثَّقَلَینِ،وسَیِّدِ الأَنبِیاءِ المُصطَفَینَ،وعَلی أخیهِ وَابنِ عَمِّهِ اللَّذَینِ لَم یُشرِکا بِکَ طَرفَةَ عَینٍ أبَداً،وعَلی فاطِمَةَ الزَّهراءِ سَیِّدَةِ نِساءِ العالَمینَ،وعَلی سَیِّدَی شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ الحَسَنِ وَالحُسَینِ،صَلاةً خالِدَةَ الدَّوامِ،عَدَدَ قَطرِ الرِّهامِ،وزِنَةَ الجِبالِ وَالآکامِ،ما أورَقَ السَّلامُ،وَاختَلَفَ الضِّیاءُ وَالظَّلامُ،وعَلی آلِهِ الطّاهِرینَ،الأَئِمَّةِ المُهتَدینَ،الذّائِدینَ عَنِ الدّینِ،
1) (1)
علی،محمّد،جعفر،موسی،علی،محمّد،علی،حسن و حجّت؛بر پا دارندگان عدالت و فرزند نواده پیامبر !
خدایا ! به حقّ این امام،از تو،گشایش زودهنگام،و شکیبایی زیبا و یاری پیروزمندانه،و بینیازی از مردم،و استوارْگامی در راه هدایت،و توفیق به آنچه دوست میداری و میپسندی،روزیِ گسترده،حلال،پاک،گوارا،روان،فراوان،افزون و زیاده،ریزان و پُر جریان،بدون رنج و کاستی،و بی منّت کسی،و نیز عافیت از هر گرفتاری و بیماری و مرضی،و سپاس نهادن بر عافیت و نعمت را میخواهم و هنگامی که مرگ میآید،ما را بر بهترین حالت طاعتت و نگاهدار فرمانت به ما،قبض روح کن تا ما را به بهشت نعمتهای جاودانت برسانی،به رحمتت،ای مهربانترینِ مهربانان !
خدایا ! بر محمّد و خاندان محمّد،درود فرست و مرا از دنیا،بیگانه و با آخرت،مأنوس بگردان،که جز بیم تو داشتن،از دنیا بیگانه نمیکند و جز امید به تو،اُنس به آخرت نمیدهد.
عَلِیٍّ،ومُحَمَّدٍ،وجَعفَرٍ،وموسی،وعَلِیٍّ،ومُحَمَّدٍ،وعَلِیٍّ،وَالحَسَنِ وَالحُجَّةِ،القُوّامِ بِالقِسطِ،وسُلالَةِ السِّبطِ.
اللَّهُمَّ إنّی أسأَلُکَ بِحَقِّ هذَا الإِمامِ فَرَجاً قَریباً،وصَبراً جَمیلاً،ونَصراً عَزیزاً،وغِنیً عَنِ الخَلقِ،وثَباتاً فِی الهُدی،وَالتَّوفیقَ لِما تُحِبُّ وتَرضی،ورِزقاً واسِعاً حَلالاً طَیِّباً مَریئاً دارّاً،سائِغاً فاضِلاً مُفضَلاً،صَبّاً صَبّاً،مِن غَیرِ کَدٍّ ولا نَکَدٍ،ولا مِنَّةٍ مِن أحَدٍ،وعافِیَةً مِن کُلُّ بَلاءٍ وسُقمٍ ومَرَضٍ،وَالشُّکرَ عَلَی العافِیَةِ وَالنَّعماءِ،وإذا جاءَ المَوتُ فَاقبِضنا عَلی أحسَنِ ما یَکونُ لَکَ طاعَةً،عَلی ما أمَرتَنا مُحافِظینَ،حَتّی تُؤَدِّیَنا إلی جَنّاتِ النَّعیمِ،بِرَحمَتِکَ یا أرحَمَ الرّاحِمینَ.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ،وأوحِشنی مِنَ الدُّنیا وآنِسنی بِالآخِرَةِ؛فَإِنَّهُ لا یوحِشُ مِنَ الدُّنیا إلّا خَوفُکَ،ولا یُؤنِسُ بِالآخِرَةِ إلّا رَجاؤُکَ.
خدایا ! حجّت،از آنِ توست،نه علیه تو،و به سوی تو شِکوه میشود،نه از تو.پس بر محمّد و خاندانش،درود فرست و مرا در برابر نفس ستمکار و نافرمانم و شهوت چیرهام،یاریام ده و سرانجام مرا به عفو و عافیت،ختم بفرما.
خدایا ! آمرزشخواهیام با وجود پافشاری بر آنچه از آن،نهی کردی،کمحیایی است و آمرزشخواهی نکردنم با وجود آگاهیام به گستره بردباریات،تباه کردن حقّ امیدواری است.
خدایا ! گناهانم،مرا از امیدواری به تو،مأیوس کردهاند و آگاهیام به گستردگی رحمتت،مرا از ترسیدن از تو،باز داشته است.پس بر محمّد و خاندان محمّد،درود فرست و امیدم را به تو،تصدیق کن و هراسم را از تو،بیپایهگردان و همان جا [ و همان گونه ] باش که بهترین گمانم میگوید،ای مهربانترینِ مهربانان !
خدایا ! بر محمّد و خاندان محمّد،درود فرست،و مرا با عصمت،تأیید فرما،و زبانم را به حکمت بگشای،و مرا از کسانی قرار ده که بر آنچه در دیروز خود تباه
اللَّهُمَّ لَکَ الحُجَّةُ لا عَلَیکَ،وإلَیکَ المُشتَکی لا مِنکَ،فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِهِ،وأَعِنّی عَلی نَفسِیَ الظّالِمَةِ العاصِیَةِ،وشَهوَتِیَ الغالِبَةِ،وَاختِم لی بِالعَفوِ وَالعافِیَةِ.
اللَّهُمَّ إنَّ استِغفاری إیّاکَ وأنَا مُصِرٌّ عَلی ما نَهَیتَ،قِلَّةُ حَیاءٍ،وتَرکِیَ الاِستِغفارَ مَعَ عِلمی بِسَعَةِ حِلمِکَ،تَضییعٌ لِحَقِّ الرَّجاءِ.
اللَّهُمَّ إنَّ ذُنوبی تُؤیِسُنی أن أرجُوَکَ،وأنَّ عِلمی بِسَعَةِ رَحمَتِکَ یَمنَعُنی أن أخشاکَ،فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ،وصَدِّق رَجائی لَکَ،وکَذِّب خَوفی مِنکَ،وکُن لی عِندَ أحسَنِ ظَنّی بِکَ،یا أکرَمَ الأَکرَمینَ.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وأیِّدنی بِالعِصمَةِ،وأنطِق لِسانی بِالحِکمَةِ،وَاجعَلنی مِمَّن یَندَمُ عَلی ما ضَیَّعَهُ فی أمسِهِ،
کردهاند،پشیمان میشوند و از نصیبِ امروز خود،کم نمیگذارند و به روزی فردایشان نمیاندیشند.
خدایا ! توانگر،کسی است که به تو نیاز برد و از دیگران،بینیازی جوید،و فقیر،کسی است که با خلق،از تو بینیازی جوید.پس بر محمّد و خاندان محمّد،درود فرست،و مرا با خود،از خلق خود،بینیاز گردان،و مرا از کسانی قرار ده که دست طلب،جز به سوی تو نمیگشایند.
خدایا ! شور بخت،آن ناامیدی است که پیش رویش،توبه و پشت سرش،رحمت است [ و آنها را نمیبیند ]،و اگر من در عمل ضعیفم،امّا در امید به رحمتت،نیرومندم،پس ضعف عملم را به نیرومندیِ امیدم،ببخش.
خدایا ! اگر تو میدانی که میان بندگانت،سنگدلتر از من و گنهکارتر از من هست،من نیز میدانم که مولایی بخشندهتر و گستردهرحمتتر و باگذشتتر از تو نیست.ای که در رحمتت،یگانهای ! آن را که در خطایش تنها نیست،بیامرز !
ولا یَغبَنُ حَظَّهُ فی یَومِهِ،ولا یَهُمُّ لِرِزقِ غَدِهِ.
اللَّهُمَّ إنَّ الغَنِیَّ مَنِ استَغنی بِکَ وَافتَقَرَ إلَیکَ،وَالفَقیرَ مَنِ استَغنی بِخَلقِکَ عَنکَ،فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ،وأغنِنی عَن خَلقِکَ بِکَ،وَاجعَلنی مِمَّن لا یَبسُطُ کَفّاً إلّا إلَیکَ.
اللَّهُمَّ إنَّ الشَّقِیَّ مَن قَنَطَ وأمامَهُ التَّوبَةُ ووَراءَهُ الرَّحمَةُ،وإن کُنتُ ضَعیفَ العَمَلِ فَإِنّی فی رَحمَتِکَ قَوِیُّ الأَمَلِ،فَهَب لی ضَعفَ عَمَلی لِقُوَّةِ أمَلی.
اللَّهُمَّ إن کُنتَ تَعلَمُ أنَّ فی عِبادِکَ مَن هُوَ أقسی قَلباً مِنّی،وأعظَمُ مِنّی ذَنباً،فَإِنّی أعلَمُ أنَّهُ لا مَولی أعظَمُ مِنکَ طَولاً،وأوسَعُ رَحمَةً وعَفواً،فَیا مَن هُوَ أوحَدُ فی رَحمَتِهِ،اغفِر لِمَن لَیسَ بِأَوحَدَ فی خَطیئَتِهِ.
خدایا ! به ما فرمان دادی و نافرمانیات کردیم.ما را باز داشتی و دستْ نکشیدیم.به یادمان آوردی و از یاد بردیم.بینایمان نمودی و نادیده گرفتیم.برایمان مرز نهادی و آن را زیر پا گذاشتیم،و این،جزای احسان تو به ما نبود و تو به آنچه آشکار و نهان کردهایم،داناتری،و به آنچه میآوریم و آوردهایم،آگاهتری.بر محمّد و خاندان محمّد،درود فرست و ما را به آنچه در آن خطا و فراموش کردیم،سرزنش مکن،و حقوق خود را بر ما ببخش و احسانت را بر ما کامل کن و رحمتت را بر ما سرازیر کن.
خدایا ! با این امام راستین،به تو توسّل میجوییم و به حقّی که برای او و برای جدّش،فرستادهات،و برای پدر و مادرش علی و فاطمه،خاندان رحمت،قرار دادهای،فراوانیِ روزیای که قوام زندگی ما،به آن است،و سامانِ حال خانوادهمان را از تو میخواهیم که تو بزرگواری هستی که از سرِ گستردگی،میبخشی و از سرِ قدرت،باز میداری و ما از روزی،آن چیزی را میخواهیم که سامان دهنده دنیایمان و رساننده به آخرتمان باشد.
اللَّهُمَّ إنَّکَ أمَرتَنا فَعَصَینا،ونَهَیتَ فَمَا انتَهَینا،وذَکَّرتَ فَتَناسَینا،وبَصَّرتَ فَتَعامَینا،وحَدَّدتَ فَتَعَدَّینا،وما کانَ ذلِکَ جَزاءَ إحسانِکَ إلَینا،وأنتَ أعلَمُ بِما أعلَنّا وأخفَینا،وأخبَرُ بِما نَأتی وما أتَینا،فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ،ولا تُؤاخِذنا بِما أخطَأنا ونَسینا،وهَب لَنا حُقوقَکَ لَدَینا،وأتِمَّ إحسانَکَ إلَینا،وأسبِل رَحمَتَکَ عَلَینا.
اللَّهُمَّ إنّا نَتَوَسَّلُ إلَیکَ بِهذَا الصِّدّیقِ الإِمامِ،ونَسأَلُکَ بِالحَقِّ الَّذی جَعَلتَهُ لَهُ ولِجَدِّهِ رَسولِکَ،ولِأَبَوَیهِ عَلِیٍّ وفاطِمَةَ أهلِ بَیتِ الرَّحمَةِ،إدرارَ الرِّزقِ الَّذی بِهِ قِوامُ حَیاتِنا،وصَلاحُ أحوالِ عِیالِنا،فَأَنتَ الکَریمُ الّذی تُعطی مِن سَعَةٍ،وتَمنَعُ مِن قُدرَةٍ،ونَحنُ نَسأَلُکَ مِنَ الرِّزقِ ما یَکونُ صَلاحاً لِلدُّنیا وبَلاغاً لِلآخِرَةِ.
خدایا ! بر محمّد و خاندان محمّد،درود فرست و ما،والدین ما و همه مردان و زنان با ایمان و مسلمان،زنده و مرده آنها را بیامرز و در دنیا و آخرت،به ما نیکی بده و از عذاب دوزخ،نگاهمان دار. (1)
اللَّهُمَّ صَلَّ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ،وَاغفِر لَنا ولِوالِدَینا،ولِجَمیعِ المُؤمِنینَ وَالمُؤمِناتِ وَالمُسلِمینَ وَالمُسلِماتِ الأَحیاءِ مِنهُم وَالأَمواتِ،وآتِنا فِی الدُّنیا حَسَنَةً وفِی الآخِرَةِ حَسَنَةً وقِنا عَذابَ النّارِ.
سپس،رکوع و سجود و نشستن و تشهّد و سلام را به انجام میرسانی و چون تسبیحات را گفتی،گونههایت را بر خاک بگذار و چهل مرتبه بگو:
منزّه است خدا ! ستایش،ویژه خداست.خدایی،جز اللَّه نیست.خدا،بزرگتر است. (2)
و عصمت و نجات و آمرزش و توفیق عمل نیکو و قبولیِ آنچه را برای تقرّب به او و به قصد دیدار او میکنی،از خدا بخواه و نزد سر [ امام علیه السلام ] بِایست و دو رکعت نماز،به همان گونه که گذشت،بخوان.
سپس،خود را بر روی قبر بینداز و آن را ببوس و بگو:
خداوند،بر شرفتان بیفزاید،و سلام و رحمت و برکات خدا،بر شما باد ! (3)
و برای خودت و پدر و مادرت و هر کسی که خواستی،دعا کن و به یاری خداوند،باز گرد (4).
زیارت دوم،به روایت«الإقبال» (1)
861.الإقبال -به نقل از ابو منصور بن عبد المُنعم بن نُعمان بغدادی-:از ناحیه مقدّسه،در سال 252 هجری (2)و هنگام وفات پدرم،این نوشته به دست شیخ محمّد بن غالب اصفهانی بیرون آمد.من تازهسال بودم و در نامهام،برای زیارت مولایم ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام و شهیدان [ کربلا ]-که رضوان خداوند بر ایشان باد-،اجازه خواسته بودم.
پاسخ نامه،چنین آمد:«به نام خداوند رحمتگر مهربان.هنگامی که خواستی شهیدان را-که رضوان خداوند بر ایشان باد-زیارت کنی،نزد پاهای حسین علیه السلام که همان قبر علی اکبر،فرزند امام حسین-که درودهای خدا بر هر دوشان باد-است،رو به قبله بِایست-که آن جا،محلّ [ دفن ] شهیدان علیهم السلام است-و با ایما و اشاره،به علی اکبر علیه السلام خطاب کن و بگو:
سلام بر تو،ای نخستین کُشته از نسل بهترین بیرون آمده از نسل ابراهیم
السَّلامُ عَلَیکَ یا أوَّلَ قَتیلٍ مِن نَسلِ خَیرِ سَلیلٍ مِن سُلالَةِ إبراهیمَ
1) (1)علّامه مجلسی،پس از آوردن این زیارت،گفته است:بدان که [شیخ] مفید و سیّد [ابن طاووس]،این زیارت را در کتاب هایشان با حذف سند برای«روز عاشورا»آورده اند و مؤلّف المزار الکبیر،چنین گفته:«زیارت شهیدان در روز عاشورا:ابو الفتح محمّد بن محمّد جعفری-أدام اللَّه عزّه-برای من روایت کرد از...و نیز شیخ محمّد بن احمد بن عیّاش،به من خبر داد از...و عیناً همین زیارت را نقل کرد؛امّا ما آن را در زیارت های مطلقه آوردیم؛زیرا روایت،دلالتی بر اختصاص داشتن آن به زمان خاصّی ندارد»(بحار الأنوار:ج 101 ص 274). [1]
2) (2) علّامه مجلسی فرموده:«بدان که در تاریخ روایت [ و توقیع ]،اشکالی وجود دارد؛زیرا چهار سال زودتر از تولّد امام مهدی علیه السلام است.از این رو،شاید تاریخ آن 262 باشد [ و نه 252 ق ].نیز ممکن است که از سوی امام حسن عسکری علیه السلام صادر شده باشد»(بحار الأنوار:ج 101 ص 274)؛لیکن باید توجّه داشت که تاریخ یاد شده (252 ق) همزمان با دوران امامت امام هادی علیه السلام (212-254 ق) است:بنابر این،سخن علّامه در مورد امکانِ نسبت دادن آن به امام حسن عسکری علیه السلام صحیح به نظر نمیرسد،بلکه علی القاعده امام هادی علیه السلام مقصود است.
خلیل ! خداوند،بر تو و پدرت درود فرستد،هنگامی که در باره تو گفت:«خداوند،کسانی را که تو را کُشتند،بکُشد ! پسر عزیزم ! چه گستاخاند ایشان بر [ خدای ]رحمان و در پردهدری از حرمت پیامبر! دنیا پس از تو،ویران باد!».
گویی تو را میبینم که پیش رویش ایستادهای و به کافران میگویی:
من،علی بن حسین بن علیام.
به خانه خدا سوگند که ما،به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله نزدیکتریم.
آن قدر نیزه به شما میزنم تا خم شود
و شما را در حمایت از پدرم،با شمشیر میزنم؛
شمشیر زدنِ جوان هاشمی و عرب.
به خدا سوگند،فرزند حرامزاده،بر ما حکم نمیراند !
تا آن که مدّتت را به پایان بردی و خدایت را دیدار کردی.
گواهی میدهم که تو به خدا و پیامبرش نزدیکتری و تو فرزند پیامبر او،حجّت،امین و فرزند حجّت و امین اویی.خداوند،بر قاتلت مُرّة بن مُنقِذ بن
الخَلیلِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیکَ وعَلی أبیکَ،إذ قالَ فیکَ:«قَتَلَ اللَّهُ قَوماً قَتَلوکَ،یا بُنَیَّ ما أجرَأَهُم عَلَی الرَّحمنِ وعَلَی انتِهاکِ حُرمَةِ الرَّسولِ ! عَلَی الدُّنیا بَعدَکَ العَفا»،کَأَنّی بِکَ بَینَ یَدَیهِ ماثِلاً،ولِلکافِرینَ قائِلاً:
أنَا عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ بنِ عَلِی
حَتّی قَضَیتَ نَحبَکَ ولَقیتَ رَبَّکَ،أشهَدُ أنَّکَ أولی بِاللَّهِ وبِرَسولِهِ،وأنَّکَ ابنُ رَسولِهِ،وحُجَّتُهُ وأمینُهُ،وَابنُ حُجَّتِهِ وأمینِهِ.حَکَمَ اللَّهُ عَلی قاتِلِکَ
نُعمان عبدی-که خداوند،لعنت و رسوایش کند-و هر کس که با او در قتل تو شرکت جست و وی را پشتیبانی کرد،حکم براند و آنان را به دوزخ برساند،که بد سرانجامی است ! و خداوند،ما را از دیدار کنندگان و همراهان تو قرار دهد،و نیز همراهان جدّت،پدرت،عمویت،برادرت و مادر ستمدیدهات.از دشمنان انکار کننده[ ی حق ]،به سوی خدا بیزاری میجویم.سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد !
سلام بر عبد اللَّه بن الحسین،طفل شیرخوار،تیر خورده افتاده،در خون غلتیده و خونش به آسمان پاشیده،سربُریده با تیر در دامان پدر ! خداوند،تیرانداز به او،حرملة بن کاهِل اسدی و همراهانش را لعنت کند !
سلام بر عبد اللَّه،فرزند امیر مؤمنان،خوبْ امتحان داده در بلا،ندا دهنده به ولایت در عرصه کربلا،ضربه خورده از جلو و پشت ! خداوند،قاتلش هانی بن ثُبَیت حَضرَمی را لعنت کند !
سلام بر ابو الفضل العبّاس،فرزند امیر مؤمنان،از خود گذشتگی کننده با جان برای برادر،گیرنده از دیروزش برای فردایش،فداییِ او،نگه دارنده و کوشنده برای
مُرَّةَ بنِ مُنقِذِ بنِ النُّعمانِ العَبدِیِّ-لَعَنَهُ اللَّهُ وأخزاهُ-ومَن شَرِکَهُ فی قَتلِکَ،وکانوا عَلَیکَ ظَهیراً،أصلاهُمُ اللَّهُ جَهَنَّمَ وساءَت مَصیراً،وجَعَلَنَا اللَّهُ مِن مُلاقیکَ ومُرافِقیکَ،ومُرافِقی جَدِّک وأبیکَ وعَمِّکَ وأخیکَ واُمِّکَ المَظلومَةِ،وأبرَأُ إلَی اللَّهِ مِن أعدائِکَ اولِی الجُحودِ،وَالسَّلامُ عَلَیکَ ورَحمَةُ اللَّهِ وبَرَکاتُهُ.
السَّلامُ عَلی عَبدِ اللَّهِ بنِ الحُسَینِ الطِّفلِ الرَّضیعِ،المَرمِیِّ الصَّریعِ،المُتَشَحِّطِ دَماً،المُصَعَّدِ دَمُهُ فِی السَّماءِ،المَذبوحِ بِالسَّهمِ فی حِجرِ أبیهِ،لَعَنَ اللَّهُ رامِیَهُ حَرمَلَةَ بنَ کاهِلٍ الأَسَدِیَّ وذَویهِ.
السَّلامُ عَلی عَبدِ اللَّهِ ابنِ أمیرِ المُؤمِنینَ،مُبلِی البَلاءِ،وَالمُنادی بِالوَلاءِ فی عَرصَةِ کَربَلاءَ،المَضروبِ مُقبِلاً ومُدبِراً،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ هانِئَ بنَ ثُبَیتٍ الحَضرَمِیَّ.
السَّلامُ عَلی أبِی الفَضلِ العَبّاسِ ابنِ أمیرِ المُؤمِنینَ،المُواسی أخاهُ بِنَفسِهِ،الآخِذِ لِغَدِهِ مِن أمسِهِ،الفادی لَهُ،الواقی،السّاعی إلَیهِ بِمائِهِ،المَقطوعَةِ یَداهُ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَیهِ
رساندن آب به او که دستهایش بُریده شد ! خداوند،قاتلانش یزید بن رُقاد حیتی و حکیم بن طُفَیل طایی را بکُشد !
سلام بر جعفر،فرزند امیر مؤمنان،شکیبا به جان دادن در راه خدا،دور و غریب از وطن،آماده کارزار،پیشاهنگ در نبرد که خیل جنگجویان بر او یورش بردند تا بر او چیره گشتند ! خداوند،قاتلش هانی بن ثُبَیت حَضرَمی را لعنت کند !
سلام بر عثمان،فرزند امیر مؤمنان،همنام عثمان بن مظعون ! خداوند،تیرانداز به او،خولی بن یزید اصبحی ایادی دارِمی را لعنت کند !
سلام بر محمّد،فرزند امیر مؤمنان،کشته شده به دست ایادی دارِمی-که خداوند،لعنتش کند و عذاب دردناک را بر او دوچندان سازد-! خداوند،بر تو-ای محمّد-و بر خاندان شکیبایت،درود فرستد !
سلام بر ابو بکر فرزند حسن بن علیِ زکی و ولی! آن تیر خورده با تیر کُشنده ! خداوند،قاتلش عبد اللَّه بن عُقْبه غَنَوی را لعنت کند !
یَزیدَ بنَ الرُّقادِ الحیتی وحَکیمَ بنَ الطُّفَیلِ الطّائِیَّ.
السَّلامُ عَلی جَعفَرِ ابنِ أمیرِ المُؤمِنینَ،الصّابِرِ بِنَفسِهِ مُحتَسِباً،وَالنّائی عَنِ الأَوطانِ مُغتَرِباً،المُستَسلِمِ لِلقِتالِ،المُستَقدِمِ لِلنِّزالِ،المَکثورِ بِالرِّجالِ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ هانِئَ بنَ ثُبَیتٍ الحَضرَمِیَّ.
السَّلامُ عَلی عُثمانَ ابنِ أمیرِ المُؤمِنینَ،سَمِیِّ عُثمانَ بنِ مَظعونٍ،لَعَنَ اللَّهُ رامِیَهُ بِالسَّهمِ خَولِیَّ بنَ یَزیدَ الأَصبَحِیَّ الإِیادِیَّ الدّارِمِیَّ.
السَّلامُ عَلی مُحَمَّدِ ابنِ أمیرِ المُؤمِنینَ،قَتیلِ الإِیادِیِّ الدّارِمِیِّ لَعَنَهُ اللَّهُ وضاعَفَ عَلَیهِ العَذابَ الأَلیمَ،وصَلَّی اللَّهُ عَلَیکَ یا مُحَمَّدُ وعَلی أهلِ بَیتِکَ الصّابِرینَ.
السَّلامُ عَلی أبی بَکرِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الزَّکِیِّ الوَلِیِّ،المَرمِیِّ بِالسَّهمِ الرَّدِیِّ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ عَبدَ اللَّهِ بنَ عُقبَةَ الغَنَوِیَّ.
سلام بر عبد اللَّه،فرزند حسن بن علیِ زکی ! خداوند،قاتل و تیرانداز به او،حرملة بن کاهِل اسدی را لعنت کند !
سلام بر قاسم،فرزند حسن بن علی،ضربت خورده بر سرش،و زِره کَنْده شده به هنگامی که عمویش حسین را صدا زد ! پس عمویش،خود را مانند بازی شکاری بر بالای سرش رسانْد و او پا به خاک میسایید و حسین علیه السلام میفرمود:«از رحمت خدا دور باشند قاتلان تو؛کسانی که روز قیامت،خصمشان جدّ تو و پدر توست !».و سپس فرمود:«به خدا سوگند،بر عمویت گران است که او را بخوانی و پاسخت ندهد یا پاسخت را بدهد،ولی تو کشته بر خاک افتاده باشی و سودت ندهد.به خدا سوگند،امروز،روزی است که کُشندگان او (عمویت)،فراوان و یاورش اندک اند !».
خداوند،مرا در روز قیامت،با شما دو نفر (قاسم و امام حسین علیه السلام)،قرار دهد و در جایگاه شما،جای دهد.خداوند،قاتلت عمر بن سعد بن عروة بن نُفَیل ازْدی را لعنت کند و او را به دوزخ برساند و عذابی دردناک،برایش آماده سازد !
السَّلامُ عَلی عَبدِ اللَّهِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الزَّکِیِّ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ ورامِیَهُ حَرمَلَةَ بنَ کاهِلٍ الأَسَدِیَّ.
السَّلامُ عَلَی القاسِمِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ،المَضروبِ عَلی هامَتِهِ،المَسلوبِ لامَتُهُ،حینَ نادَی الحُسَینَ عَمَّهُ،فَجَلا عَلَیهِ عَمُّهُ کَالصَّقرِ،وهُوَ یَفحَصُ بِرِجلَیهِ التُّرابَ،وَالحُسَینُ یَقولُ:«بُعداً لِقَومٍ قَتَلوکَ ! ومَن خَصمُهُم یَومَ القِیامَةِ جَدُّکَ وأبوکَ».ثُمَّ قالَ:«عَزَّ وَاللَّهِ عَلی عَمِّکَ أن تَدعُوَهُ فَلا یُجیبَکَ،أو أن یُجیبَکَ وأنتَ قَتیلٌ جَدیلٌ فَلا یَنفَعَکَ،هذا وَاللَّهِ یَومٌ کَثُرَ واتِرُهُ وقَلَّ ناصِرُهُ»،جَعَلَنِیَ اللَّهُ مَعَکُما یَومَ جَمعِکُما،وبَوَّأَنی مُبَوَّأَکُما،ولَعَنَ اللَّهُ قاتِلَکَ عُمَرَ بنَ سَعدِ بنِ عُروَةَ بنِ نُفَیلٍ الأَزدِیَّ،وأصلاهُ جَحیماً وأعَدَّ لَهُ عَذاباً ألیماً.
سلام بر عون بن عبد اللَّه بن جعفرِ طیّار (گردش کننده) در بهشت،همدوش ایمان،جنگنده با همگِنان،خیرخواه به خاطر [ خدای ]رحمان،تلاوت کننده مثانی و قرآن ! خداوند،قاتلش عبد اللَّه بن قُطبه نَبْهانی را لعنت کند !
سلام بر محمّد بن عبد اللَّه بن جعفر،حاضر شده [ در کربلا ] به جای پدر و [ به میدان آمده ]در پی برادرش و حفظ کننده او با پیکرش ! خداوند،قاتلش عامر بن نَهشَل تمیمی را لعنت کند !
سلام بر جعفر بن عقیل ! خداوند،قاتل و تیرانداز به او،بِشْر بن خَوط هَمْدانی را لعنت کند !
سلام بر عبد الرحمان بن عقیل ! خداوند،قاتل و تیرانداز به او،عمر بن خالد بن اسد جُهَنی را لعنت کند !
سلام بر کُشته شده،پسر کُشته شده،عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل ! خداوند،قاتلش عامر بن صعصعه (و گفته شده:اسد بن مالک) را لعنت کند !
السَّلامُ عَلی عَونِ بنِ عَبدِ اللَّهِ بنِ جَعفَرٍ الطَّیّارِ فِی الجِنانِ،حَلیفِ الإِیمانِ،ومُنازِلِ الأَقرانِ،النّاصِحِ لِلرَّحمنِ،التّالی لِلمَثانی وَالقُرآنِ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ عَبدَ اللَّهِ بنَ قُطبَةَ النَّبهانِیَّ.
السَّلامُ عَلی مُحَمَّدِ بنِ عَبدِ اللَّهِ بنِ جَعفَرٍ،الشّاهِدِ مَکانَ أبیهِ،وَالتّالی لِأَخیهِ،وواقیِه بِبَدَنِهِ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ عامِرَ بنَ نَهشَلٍ التَّمیمِیَّ.
السَّلامُ عَلی جَعفَرِ بنِ عَقیلٍ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ ورامِیَهُ بِشرَ بنَ خَوطٍ الهَمدانِیَّ.
السَّلامُ عَلی عَبدِ الرَّحمنِ بنِ عَقیلٍ،لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ ورامِیَهُ عُمَرَ بنَ خالِدِ بنِ أسَدٍ الجُهَنِیَّ.
السَّلامُ عَلَی القَتیلِ ابنِ القَتیلِ،عَبدِ اللَّهِ بنِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ،ولَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ عامِرَ بنَ صَعصَعَةَ.وقیلَ:أسَدَ بنَ مالِکٍ.
سلام بر عبید اللَّه بن مسلم بن عقیل ! خداوند،قاتل و تیرانداز به او،عمرو بن صَبیح صَیداوی را لعنت کند !
سلام بر محمّد بن ابی سعید بن عقیل ! خداوند،قاتلش لَقیط بن ناشِر جُهَنی را لعنت کند !
سلام بر سلیمان،غلامِ حسین پسر امیر مؤمنان ! خداوند،قاتلش سلیمان بن عوف حَضرَمی را لعنت کند !
سلام بر قارِب،غلامِ حسین بن علی !
سلام بر مُنجِح،غلامِ حسین بن علی !
سلام بر مسلم بن عَوسَجه اسدی ! آن که چون حسین علیه السلام به او اجازه بازگشت داد،گفت:آیا ما،تو را رها کنیم؟آن گاه در پیشگاه خدا،چه عذری در ادای حقّ تو خواهیم داشت؟! نه.به خدا سوگند،تا آن که این نیزهام را در سینههای آنان بشکنم و تا قبضه این شمشیر در دستم است،آنان را با شمشیر میزنم،و از تو جدا
السَّلامُ عَلی عُبَیدِ اللَّهِ بنِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ،ولَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ ورامِیَهُ عَمرَو بنَ صَبیحٍ الصَّیداوِیَّ.
السَّلامُ عَلی مُحَمَّدِ بنِ أبی سَعیدِ بنِ عَقیلٍ،ولَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ لَقیطَ بنَ ناشِرٍ الجُهَنِیَّ.
السَّلامُ عَلی سُلَیمانَ مَولَی الحُسَینِ بنِ أمیرِ المُؤمِنینَ،ولَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ سُلَیمانَ بنَ عَوفٍ الحَضرَمِیَّ.
السَّلامُ عَلی قارِبٍ مَولَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ.
السَّلامُ عَلی مُنجِحٍ مَولَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ.
السَّلامُ عَلی مُسلِمِ بنِ عَوسَجَةَ الأَسَدِیِّ،القائِلِ لِلحُسَینِ وقَد أذَنِ لَهُ فِی الاِنصرافِ:«أنَحنُ نُخَلّی عَنکَ؟وبِمَ نَعتَذِرُ عِندَ اللَّهِ مِن أداءِ حَقِّکَ؟لا وَاللَّهِ حَتّی أکسِرَ فی صُدورِهِم رُمحی هذا،وأضرِبَهُم بِسَیفی ما ثَبَتَ قائِمُهُ فی یَدی،ولا افارِقُکَ،ولَو لَم یَکُن مَعی
نمیشوم،و اگر سلاح نداشتم تا با آنان بجنگم،به آنان سنگ پرتاب میکنم و از تو جدا نمیشوم تا با تو بمیرم.
تو،نخستین کسی بودی که جان خود را تقدیم کرد و نخستین شهیدی بودی که به دیدار خدا رسید و پیمانه عمرش به پایان رسید.سوگند به خدای کعبه،رستگار شدی ! خداوند،قرار گرفتن تو پیش رویِ امامت و از خود گذشتگیات را برای او سپاس نهاد،آن گاه که حسین علیه السلام به سوی تو-که بر زمین افتاده بودی-،آمد و فرمود:«خدایت رحمت کند،ای مسلم بن عوسجه !»و تلاوت کرد:«برخی از آنان،پیمانه عمرشان را به سر رساندند و برخی،به انتظار [ شهادت ]نشسته،[ پیمان خود را ] هرگز تغییر ندادند» (1)
سوره احزاب:آیه 23.
.خداوند،همدستان در قتل تو:عبد اللَّه ضَبابی و عبد اللَّه بن خُشکاره بَجَلی را لعنت کند !سلام بر سعد بن عبد اللَّه حَنَفی که حسین علیه السلام به او اجازه بازگشت داد؛امّا او گفت:نه ! به خدا سوگند،ما تو را رها نمیکنیم تا خداوند بداند که ما در غیاب پیامبر
سِلاحٌ اقاتِلُهُم بِهِ لَقَذَفتُهُم بِالحِجارَةِ،ولَم افارِقکَ حَتّی أموتَ مَعَکَ».
وکُنتَ أوَّلَ مَن شَری نَفسَهُ،وأوَّلَ شَهیدٍ شَهِدَ اللَّهَ وقَضی نَحبَهُ،فَفُزتَ بِرَبِّ الکَعبَةِ،شَکَرَ اللَّهُ استِقدامَکَ ومُواساتَکَ إمامَکَ،إذ مَشی إلَیکَ وأنتَ صَریعٌ،فَقالَ:
«یَرحَمُکَ اللَّهُ یا مُسلِمَ بنَ عَوسَجَةَ»،وقَرَأَ: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً) ،لَعَنَ اللَّهُ المُشتَرِکینَ فی قَتلِکَ:عَبدَ اللَّهِ الضِّبابِیَّ،وعَبدَ اللَّهِ بنَ خُشکارَةَ البَجَلِیَّ.
السَّلامُ عَلی سَعدِ بنِ عَبدِ اللَّهِ الحَنَفِیِّ،القائِلِ لِلحُسَینِ وقَد أذِنَ لَهُ فِی الاِنصِرافِ:«لا وَاللَّهِ لا نُخَلّیکَ حَتّی یَعلَمَ اللَّهُ أنّا قَد حَفِظنا غَیبَةَ رَسولِ
1) (1)
خدا صلی اللَّه علیه و آله،حرمت او را پاس داشته و تو را حفظ کردهایم.به خدا سوگند،اگر میدانستم که کشته میشوم و زنده میشوم و آن گاه،سوزانده میشوم و خاکسترم را به باد میدهند و این را هفتاد مرتبه با من میکنند،باز از تو جدا نمیشدم تا مرگم را پیشِ روی تو ببینم.پس چگونه این کار را نکنم،در حالی که فقط یک مرگ است و یک کشته شدن و پس از آن،کرامت جاویدِ بیپایان؟!
بیتردید،تو مرگت را دیدی و برای امامت از خود گذشتگی کردی و کرامت خدا را در سرای ماندن،دیدی.خداوند،ما را با شما،جزو شهیدان،محشور کند و همراهی با شما را در بالاترین درجه قرب به خدا،روزیمان سازد !
سلام بر بِشر بن عمر حَضرَمی ! خداوند،گفتهات به حسین علیه السلام را سپاس گزارد که چون به تو اجازه بازگشت داد،گفتی:درندگان،مرا زنده زنده بخورند،اگر از تو جدا شوم و از قافلهها حال تو را بپرسم و تو را با کمیِ یاورانت،وا گذارم ! این،هرگز نمیشود.
سلام بر یزید بن حُصَین هَمْدانیِ مِشرَقیِ قاری؛کشته و بر خاک افتاده به شمشیر مَشرَفی !
اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وآلِهِ فیکَ،وَاللَّهِ لَو أعلَمُ أنّی اقتَلُ ثُمَّ احیی ثُمَّ احَرُق ثُمَّ اذری،ویُفعَلُ بی ذلِکَ سَبعینَ مَرَّةً ما فارَقتُکَ،حَتّی ألقی حِمامی دونَکَ،وکَیفَ لا أفعَلُ ذلِکَ وإنَّما هِیَ مَوتَةٌ أو قَتلَةٌ واحِدَةٌ،ثُمَّ هِیَ بَعدَهَا الکَرامَةُ الَّتی لَا انقِضاءَ لَها أبَداً».
فَقَد لَقیتَ حِمامَکَ،وواسَیتَ إمامَکَ،ولَقیتَ مِنَ اللَّهِ الکَرامَةَ فی دارِ المُقامَةِ،حَشَرَنَا اللَّهُ مَعَکُم فِی المُستَشهَدینَ،ورَزَقَنا مُرافَقَتَکُم فی أعلی عِلِّیّینَ.
السَّلامُ عَلی بِشرِ بنِ عُمَرَ الحَضرَمِیِّ،شَکَرَ اللَّهُ لَکَ قَولَکَ لِلحُسَینِ وقَد أذِنَ لَکَ فِی الاِنصِرافِ:«أکَلَتنی إذَنِ السِّباعُ حَیّاً إن فارَقتُکَ وأسأَلُ عَنکَ الرُّکبانَ،وأخذُلُکَ مَعَ قِلَّةِ الأَعوانِ،لا یَکونُ هذا أبَداً».
السَّلامُ عَلی یَزیدَ بنِ حُصَینٍ الهَمدانِیِّ المِشرَقِیِّ القاری،المُجَدَّلِ بِالمَشرَفِیِّ.
سلام بر عمر بن ابی کعب انصاری !
سلام بر نَعیم بن عَجلان انصاری !
سلام بر زُهَیر بن قَین بَجَلی که چون حسین علیه السلام،به او اجازه بازگشت داد،گفت:نه ! به خدا سوگند،این هرگز نمیشود ! فرزند پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله را در دست دشمنان اسیر،وا گذارم و خود را نجات دهم؟! خداوند،هیچ گاه این روز را برایم پیش نیاورد !
سلام بر عمرو بن قَرَظه انصاری !
سلام بر حبیب بن مُظاهر اسدی !
سلام بر حرّ بن یزید ریاحی !
سلام بر عبد اللَّه بن عُمَیر کلبی !
سلام بر نافع بن هلال بن نافع بَجَلی مرادی !
السَّلامُ عَلی عُمَرَ بنِ أبی کَعبٍ الأَنصارِیِّ.
السَّلامُ عَلی نَعیمِ بنِ عَجلانَ الأَنصارِیِّ.
السَّلامُ عَلی زُهَیرِ بنِ القَینِ البَجَلِیِّ،القائِلِ لِلحُسَینِ وقَد أذِنَ لَهُ فِی الاِنصِرافِ:«لا وَاللَّهِ لا یَکونُ ذلِکَ أبَداً،أترُکُ ابنَ رَسولِ اللَّهِ أسیراً فی یَدِ الأَعداءِ وأنجو ! لا أرانِیَ اللَّهُ ذلِکَ الیَومَ».
السَّلامُ عَلی عَمرِو بنِ قَرَظَةَ الأَنصارِیِّ.
السَّلامُ عَلی حَبیبِ بنِ مُظاهِرٍ الأَسَدِیِّ.
السَّلامُ عَلَی الحُرِّ بنِ یَزیدَ الرِّیاحِیِّ.
السَّلامُ عَلی عَبدِ اللَّهِ بنِ عُمَیرٍ الکَلبِیِّ.
السَّلامُ عَلی نافِعِ بنِ هِلالِ بنِ نافِعٍ البَجَلِیِّ المُرادِیِّ.
سلام بر انَس بن کاهِل اسدی !
سلام بر قیس بن مُسهِر صَیداوی !
سلام بر عبد اللَّه و عبد الرحمان،دو پسر عروة بن حَراقِ غِفاری !
سلام بر جون بن حَری،غلام ابو ذر غِفاری !
سلام بر شَبیب بن عبد اللَّه نَهشَلی !
سلام بر حَجّاج بن یزید سعدی !
سلام بر قاسِط و کَرِش،دو پسر ظَهیر تَغلِبی !
سلام بر کِنانة بن عتیق !
سلام بر ضِرغامة بن مالک !
سلام بر حُوَیّ بن مالک ضُبَعی !
سلام بر عمر بن ضُبَیعه ضُبَعی !
السَّلامُ عَلی أنَسِ بنِ کاهِلٍ الأَسَدِیِّ.
السَّلامُ عَلی قَیسِ بنِ مُسهِرٍ الصَّیداوِیِّ.
السَّلامُ عَلی عَبدِ اللَّهِ وعَبدِ الرَّحمنِ ابنَی عُروَةَ بنِ حَراقٍ الغِفارِیَّینِ.
السَّلامُ عَلی جَونِ بنِ حَرِیٍّ مَولی أبی ذَرٍّ الغِفارِیِّ.
السَّلامُ عَلی شَبیبِ بنِ عَبدِ اللَّهِ النَّهشَلِیِّ.
السَّلامُ عَلَی الحَجّاجِ بنِ یَزیدَ السَّعدِیِّ.
السَّلامُ عَلی قاسِطٍ وکَرِشٍ ابنَی ظَهیرٍ التَّغلِبِیَّینِ.
السَّلامُ عَلی کِنانَةَ بنِ عَتیقٍ.
السَّلامُ عَلی ضِرغامَةَ بنِ مالِکٍ.
السَّلامُ عَلی حُوَیِّ بنِ مالِکٍ الضُّبَعِیِّ.
السَّلامُ عَلی عُمَرَ بنِ ضُبَیعَةَ الضُّبَعِیِّ.
سلام بر زید بن ثُبَیت قیسی !
سلام عبد اللَّه و عبید اللَّه،دو پسر یزید بن ثُبَیت قیسی !
سلام بر عامر بن مسلم !
سلام بر قَعنَب بن عمرو تَمری !
سلام بر سالم،غلام عامر بن مسلم !
سلام بر سیف بن مالک !
سلام بر زُهَیر بن بِشر خَثعَمی !
سلام بر زید بن مَعقِل جُعْفی !
سلام بر حَجّاج بن مسروق جُعْفی !
سلام بر مسعود بن حَجّاج و پسرش !
سلام بر مُجَمِّع بن عبد اللَّه عائذی !
السَّلامُ عَلی زیدِ بنِ ثُبَیتٍ القَیسِیِّ.
السَّلامُ عَلی عَبدِ اللَّهِ وعُبَیدِ اللَّهِ ابنَی یَزیدَ بنِ ثُبَیتٍ القَیسِیِّ.
السَّلامُ عَلی عامِرِ بنِ مُسلِمٍ.
السَّلامُ عَلی قَعنَبِ بنِ عَمرٍو التَّمرِیِّ.
السَّلامُ عَلی سالِمٍ مَولی عامِرِ بنِ مُسلِمٍ.
السَّلامُ عَلی سَیفِ بنِ مالِکٍ.
السَّلامُ عَلی زُهَیرِ بنِ بِشرٍ الخَثعَمِیِّ.
السَّلامُ عَلی زَیدِ بنِ مَعقِلٍ الجُعفِیِّ.
السَّلامُ عَلی الحَجّاجِ بنِ مَسروقٍ الجُعفِیِّ.
السَّلامُ عَلی مَسعودِ بنِ الحَجّاجِ وَابنِهِ.
السَّلامُ عَلی مُجَمِّعِ بنِ عَبدِ اللَّهِ العائِذِیِّ.
سلام بر عمّار بن حَسّان بن شُرَیح طایی !
سلام بر حیّان بن حارث سلمانی ازْدی !
سلام بر جُندَب بن حُجر خَولانی !
سلام بر عمر بن خالد صَیداوی !
سلام بر سعید،غلام او !
سلام بر یزید بن زیاد بن مهاجر کِنْدی !
سلام بر زاهِر،غلام عمرو بن حَمِق خُزاعی !
سلام بر جَبَلة بن علی شیبانی !
سلام بر سالم،غلام ابن مَدنیّه کلبی !
سلام بر اسلَم بن کثیر ازْدی اعْرَج !
سلام بر زُهَیر بن سُلَیم ازْدی !
السَّلامُ عَلی عَمّارِ بنِ حَسّانَ بنِ شُرَیحٍ الطّائِیِّ.
السَّلامُ عَلی حَیّانَ بنِ الحارِثِ السَّلمانِیِّ الأَزدِیِّ.
السَّلامُ عَلی جُندَبِ بنِ حُجرٍ الخَولانِیِّ.
السَّلامُ عَلی عُمَرَ بنِ خالِدٍ الصَّیداوِیِّ.
السَّلامُ عَلی سَعیدٍ مَولاهُ.
السَّلامُ عَلی یَزیدَ بنِ زِیادِ بنِ المُهاجِرِ الکِندِیِّ.
السَّلامُ عَلی زاهِرٍ مَولی عَمرِو بنِ الحَمِقِ الخُزاعِیِّ.
السَّلامُ عَلی جَبَلَةَ بنِ عَلِیٍّ الشَّیبانِیِّ.
السَّلامُ عَلی سالِمٍ مَولَی ابنِ المَدَنِیَّةِ الکَلبِیِّ.
السَّلامُ عَلی أسلَمَ بنِ کَثیرٍ الأَزدِیِّ الأَعرَجِ.
السَّلامُ عَلی زُهَیرِ بنِ سُلَیمٍ الأَزدِیِّ.
سلام بر قاسم بن حبیب ازْدی !
سلام بر عُمَر بن جُندَب حَضرَمی !
سلام بر ابو ثُمامه،عمر بن عبد اللَّه صائدی !
سلام بر حَنظَلة بن اسعد شِبامی !
سلام بر عبد الرحمان بن عبد اللَّه بن کَدِر ارحَبی !
سلام بر عمّار بن ابی سلامه هَمْدانی !
سلام بر عابِس بن شَبیب شاکری !
سلام بر شَوذَب،غلام شاکر !
سلام بر شَبیب بن حارث بن سریع !
سلام بر مالک بن عبد بن سریع !
السَّلامُ عَلی قاسِمِ بنِ حَبیبِ الأَزدِیَّ.
السَّلامُ عَلی عُمَرَ بنِ جُندَبٍ الحَضرَمِیِّ.
السَّلامُ عَلی أبی ثُمامَةَ عُمَرَ بنِ عَبدِ اللَّهِ الصّائِدِیِّ.
السَّلامُ عَلی حَنظَلَةَ بنِ أسعَدَ الشِّبامِیِّ.
السَّلامُ عَلی عَبدِ الرَّحمنِ بنِ عَبدِ اللَّهِ بنِ الکَدِرِ الأَرحَبِیِّ.
السَّلامُ عَلی عَمّارِ بن أبی سَلامَةَ الهَمدانِیِّ.
السَّلامُ عَلی عابِسِ بنِ شَبیبٍ الشّاکِرِیِّ.
السَّلامُ عَلی شَوذَبٍ مَولی شاکِرٍ.
السَّلامُ عَلی شَبیبِ بنِ الحارِثِ بنِ سَریعٍ.
السَّلامُ عَلی مالِکِ بنِ عَبدِ بنِ سَریعٍ.
سلام بر زخمی اسیر،سوّار بن ابی حِمیَر فَهْمی هَمْدانی !
سلام بر زخمی همراه او،عمرو بن عبد اللَّه جُندَعی !
سلام بر شما،ای بهترین یاوران !
سلام بر شما،به خاطر صبرتان،که چه عاقبت نیکویی دارید ! خداوند،شما را در جایگاه نیکان،جای دهد ! گواهی میدهم که خداوند،پرده از چشمان شما بر گرفت و برایتان،جایگاهی [ آسوده در بهشت ]آماده ساخت و به شما عطای فراوان داد.شما هم در همراهی حق،درنگ نکردید و پیشروان ما [ به سوی بهشت ]شدید و ما [ إن شاء اللَّه ] همنشینان شما در سرای جاویدان هستیم.سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد! (1)
الإقبال:ج 3 ص 73، [1]المزار الکبیر:ص 486 ح 8.
السَّلامُ عَلَی الجَریحِ المَأسورِ سَوّارِ بنِ أبی حِمیَرٍ الفَهمِیِّ الهَمدانِیِّ.
السَّلامُ عَلَی المُرثَثِّ مَعَهُ عَمرِو بنِ عَبدِ اللَّهِ الجُندَعِیِّ.
السَّلامُ عَلَیکُم یا خَیرَ أنصارٍ.
السَّلامُ عَلَیکُم بِما صَبَرتُم فَنِعمَ عُقبَی الدّارِ،بَوَّأَکُمُ اللَّهُ مُبَوَّأَ الأَبرارِ،أشهَدُ لَقَد کَشَفَ اللَّهُ لَکُمُ الغِطاءَ،ومَهَّدَ لَکُمُ الوِطاءَ،وأجزَلَ لَکُمُ العَطاءَ،وکُنتُم عَنِ الحَقِّ غَیرَ بِطاءٍ،وأنتُم لَنا فُرَطاءُ،ونَحنُ لَکُم خُلَطاءُ فی دارِ البَقاءِ،وَالسَّلامُ عَلَیکُم ورَحمَةُ اللَّهِ وبَرَکاتُهُ.
1) (1)
دو زیارتی که متن آنها در آغاز این فصلْ گزارش شد،به ناحیه مقدّسه (1)
ناحیه مقدّسه،اصطلاحی است که امامیه،از نیمه اوّل قرن سوم هجری و به خاطر شرایط سخت سیاسی-اجتماعی،در نقل مطلب از امامان:هادی علیه السلام و عسکری علیه السلام و مهدی علیه السلام یا گفتگو درباره ایشان،آن را به جای نام امام،به کار میبردهاند و عمدتاً در عصر غیبت صغرا و برای امام زمان علیه السلام به کار میرفته است.
نسبت داده شدهاند و از آن جا که در آنها (بویژه در زیارت نخست) به مصائب سید الشهدا و یاران آن بزرگوار،اشاره شده،مورد استناد و استفاده اهل منبر و ذاکران مصائب اهل بیت علیهم السلام قرار دارند.از این رو،آگاهی از میزان اعتبار آنها،از اهمیت ویژهای برخوردار است؛ولی پیش از پرداختن به این موضوع،توجّه به چند نکته لازم به نظر میرسد:1.هرچند هر دو زیارت،منسوب به ناحیه مقدّسه اند،لیکن زیارتی که به«زیارت ناحیه مقدّسه»شهرت دارد،همان زیارت نخست این فصل است.این زیارت،در کتاب موسوم به المزار الکبیر (نگاشته ابن مشهدی) (2)آمده است. (3)
2.علامه مجلسی،در بحارالأنوار،زیارت نخست را از کتاب المزار شیخ مفید نیز گزارش کرده است؛ (4)لیکن در نسخههای موجود از کتاب المزار مفید،این متن،
وجود ندارد.
همان طور که در متن منقول از کتاب المزار الکبیر ملاحظه شد،این زیارت،سند متّصل به ناحیه مقدّسه ندارد و روایت آن،اصطلاحاً«مُرسَل»است و قابل ارزیابی سندی نیست؛ولی مؤلف کتاب المزار الکبیر،در مقدمه این کتاب،آورده است:
اما بعد:من در این کتابم،زیارتهای گوناگونی را برای مشاهد مشرّف،و نیز آنچه را در آداب مسجدهای فرخنده وارد شده است،ودعاهایی را که پس از نمازها خوانده میشوند،و مناجاتهای لذتبخشی را که در خلوتگاهها با خداوندِ ازَلی میشود،و آن دسته دعاهایی را که در امور مهم،با آنها به خداوندْ پناه برده میشود،گرد آوردهام؛دعاهایی که راویان مورد اعتماد،با سند،از بزرگان [امّت]،نقل کردهاند (1)
المزار الکبیر:ص 27.
.برخی گفتهاند که این عبارت،در توثیق عمومی همه کسانی که در اسناد روایات کتابِ یاد شده قرار دارند،صراحت دارد و از جمله کسانی که بر این مطلبْ اصرار دارند،محدّث نوری است؛ (2)لیکن در این باره،توجه به چند نکته ضروری است:
1.ممکن است مقصود ابن مشهدی از عبارت مذکور،توثیق مشایخ بِلا واسطه روایی خویش باشد.بنا بر این،او میخواهد بگوید کسانی که این روایات را برای وی نقل کردهاند یا در کتب خود نوشتهاند،مورد وثوق هستند،نه این که همه کسانی که در سلسله اسناد روایات کتاب وی (المزار الکبیر) آمدهاند،مورد وثوق او باشند.
2.وقتی برخی از راویان کتابهایی مانند الکافی (با آن همه دقت مؤلف آن)،ثقه نیستند،بعید به نظر میرسد مؤلفی ادعا کند که همه راویان کتاب او،مورد وثوق او هستند.
3.بر فرض که از عبارت یاد شده،استنباط شود که ابن مشهدی،همه راویان کتاب المزار الکبیر را توثیق کرده است،با عنایت به این که وی از متأخّرانْ محسوب میشود،قطعاً توثیق او هم بر پایه حدس و نظر بوده و از اعتبار لازم،برخوردار نیست.
بر این اساس،هر چند مورد وثوق بودن مشایخ ابن مشهدی،موجب اعتبار نِسبی روایات کتاب اوست،لیکن این اعتبار،به گونهای نیست که بتوان با اطمینان،زیارتنامه یاد شده را به طور مستقیم،به امام زمان علیه السلام نسبت داد و لذا به کسانی که«زیارت ناحیه مقدّسه»را بازگو مینمایند،توصیه میشود که آن را مستقیماً به امام زمان علیه السلام نسبت ندهند؛بلکه آن را به نقل از کتاب المزار الکبیر،از ناحیه مقدّسه،گزارش نمایند.
گفتنی است درباره کتاب ابن مشهدی،نکات دیگری نیز هست که در این مختصر،فرصت پرداختن به آنها نیست.
این زیارتنامه نیز منسوب به ناحیه مقدّسه است؛لیکن به«زیارت شهدا»مشهور است.در این باره نیز چند نکته قابل توجه است:
1.این زیارت،در کتابهای:الإقبال، (1)
ر.ک:الإقبال:ج 3 ص 73.
المزار الکبیر (2)و مصباح الزائر (3)آمده است؛لیکن در مصادر کهن،مانند:کامل الزیارات و مصباح المتهجّد،گزارش نشده است.2.با عنایت به این که شیخ طوسی در سلسله سند این روایت (زیارت) است،جای این پرسش وجود دارد که:چرا ایشان،این زیارت را در مصباح المتهجّد نیاورده است؟
3.بر فرض آن که سند این روایت را تا شیخ طوسی معتبر بدانیم،به نظر میرسد که پس از شیخ طوسی،سند،دچار گسستگی و سَقْط است؛زیرا در فاصله طولانی دوران حیات شیخ طوسی (385-460 ق) تا زمان صدور روایت (سال 252 ق)،تنها دو واسطه،آن را گزارش کردهاند که عادتاً ممکن نیست.
4.زمان صدور زیارتنامه یاد شده،سال 252 ق،یعنی دوران امامت امام هادی علیه السلام و قبل از ولادت امام مهدی علیه السلام گزارش شده است.بنا بر این،مقصود از«ناحیه مقدّسه»در این روایت،نه امام مهدی علیه السلام،بلکه امام هادی علیه السلام (214-254 ق) است.
با توجّه به نکات یاد شده،این زیارتنامه نیز سند معتبر ندارد.البته باید توجه معناست که نمیتوان آن را به طور مستقیم و صریح،به اهل بیت علیهم السلام نسبت داد و در کرده،مورد بهرهبرداری قرار گیرد.