ghaemiyeh.com
سرشناسه:لاهوری، ابوالقاسمبنحسین، - ۱۳۲۴ق.
عنوان و نام پدیدآور:رسالة السادة فی سیادة السادة(البدر المشعشع در احوال ذریة موسی المبرقع)/مولف ابوالقاسمبنحسین رضویقمیلاهوری ؛ محقق مهدی رجائیموسوی.
مشخصات نشر:قم: کتابخانه بزرگ حضرت آیهالله العظمی مرعشینجفی، گنجینه جهانی مخطوطات اسلامی، ۱۳۸۶= ۲۰۰۷م.= ۱۴۲۸ق.
مشخصات ظاهری:336 ص.
فروست:کتابخانه بزرگ حضرت آیهالله العظمی مرعشینجفی .مرکز تبارشناسی؛ ۳۴
شابک:978-964-8179-62-0
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:سادات -- نسبنامه.
موضوع:امامزادگان -- نسبنامه.
شناسه افزوده:رجائی، مهدی، ۱۳۳۶-
شناسه افزوده:کتابخانه بزرگ حضرت آیهالله العظمی مرعشینجفی.
رده بندی کنگره:BP۵۳/۷/ل۲ر۵
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۵۱۹۳۹
رسالة السادة فی سیادة السادة(البدر المشعشع در احوال ذریة موسی المبرقع)
مولف ابوالقاسمبنحسین رضویقمیلاهوری
محقق مهدی رجائیموسوی.
سید أبو القاسم الرضوی القمّی اللاهوری الهندی بن الحسین بن النقی بن الحسین بن علی بن السیّد أبی الحسن بن الحاج السیّد محمّد المدفون در قریۀ احمد پوره بن السیّد حسین القمّی بن السیّد محمّد بن السیّد أحمد بن سیّد منهاج بن السیّد جلال بن السیّد قاسم بن السیّد علی بن السیّد حبیب بن السیّد حسین بن أبی عبد اللّه السیّد أحمد نقیب قم بن أبی علی السیّد محمّد الأعرج بن أبی المکارم السیّد أحمد بن أبی جعفر السیّد موسی المبرقع بن الإمام الهمام أبی جعفر محمّد التقی بن الإمام علی الرضا بن الإمام موسی الکاظم بن الإمام جعفر الصادق بن الإمام محمّد باقر بن الإمام زین العابدین بن الإمام أبی عبد اللّه الحسین بن الإمام أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب.
علاّمه شیخ آقا بزرگ طهرانی در حقّ ایشان فرموده:عالم جلیل،و مصنّف مکثر،و تقی صالح (1).
و علاّمه سید محسن عاملی فرموده:ایشان عالم فاضل،و فقیه مفسّر،و از مشاهیر علماء هند میباشند (2).
و جناب سید حسین عارف نقوی درباره ایشان چنین مینویسد:سید حسین قمّی جد امجد مولانا سید ابو القاسم حائری جدّ چهارم،از قم بن کشمیر آمد، سید حسین یکی از تجّار معتبر به شمار میرفت،مولانا سید ابو القاسم حائری در سال(1249)ه ق در فرخآباد متولّد شد،پدرش علاقهمند بود که او به تجارت روی آورد،ولی وی به علوم دین راغب بود،چنانکه در شهر لکنهو در زمرۀ شاگردان سلطان العلماء،و سید العلماء درآمد،و از محضر ایشان اجازهای در مقدّمات فقه،عقائد،اصول فقه،تفسیر،و حدیث حاصل کرد،مدّتی در لاهور بود.
وقتی جناب نوازش علی خان،و نوّاب ناصر علی خان ارادۀ انجام فریضۀ حج کردند،وی در معیت آنان بود،بعد از ادای فریضۀ حج،برای زیارت عتبات متبرّکه به عراق رفت،و از حضرت شیخ مرتضی انصاری،و مرحوم علاّمۀ اردکانی استفادۀ شایان برد،و از سوی وی به فاضل هندی ملقّب شد،و اجازۀ اجتهاد دریافت کرد،بعد از آن از محضر علمای شیراز،قم،کرمان،اصفهان،و مشهد هم استفاده کرد،و به لاهور برگشت،و مدرسهای تأسیس کرد،که کل هزینۀ آن به عهدۀ مرحوم نوّاب بود،و نیز با تشویق او بود که مرحوم نوّاب در پیشاور و لاهور برای شیعیان مساجدی ساختند.
در مجالس درس او پیروان مذاهب مختلف مانند حنفی،اهل حدیث، تحصیل کردهها و روشنفکران آریایی و مسیحی همه شرکت میکردند.
سپس میفرماید:حقیقت این است که مولانا سید ابو القاسم الحائری،و پسر او حضرت علاّمه سید علی الحائری اعلی اللّه مقامهما،نسبت به مذهب حقّۀ جعفری،خدمات شایانی،در پنجاب و سند انجام دادهاند،خداوند ایشان را در
اعلا علیین،مقام عنایت بفرماید (1).
وی در مورد وفات خود یک هفته قبل پیشگویی کرده بود،و قبل از وفاتش فرزند خویش،علاّمه سید علی حائری را احضار کرد،وصیتی چند به شرح زیر فرمود:
1-ای فرزند مرگ بر حقّ است،برای عواقب و امور خیر همیشه دعا کن.
2-زهد و تقوا برای خدا میباشد.
3-همیشه پایبند تزکیۀ نفس،و تصفیۀ قلب باش،و از خوردن غذای حرام اجتناب کن.
4-دین را بر دنیا ترجیح بده.
5-هنگام تشییع جنازۀ من مثل عوام الناس جهّال گریه و زاری نکن،بلکه به تسبیح و تهلیل و تحمید ربّ المجید و صلوات متوسّل شو.
6-در حفظ کتابخانه بگوش که از بین نرود.
7-برای چاپ دوازده مجلّد از تفسیر،همّت گمار،و برای مرتّب کردن ماندۀ هیجده مجلّد تفسیر قرآن عمر خود را صرف کن.
مؤلّف کتاب آثار بیشماری دارد،و تمام آنها به زبان عربی و فارسی و اردو میباشد،و تقریبا اکثر آنها به وسیلۀ نوّاب نواز علی خان کابلی نزیل لاهور، و همچنین به وسیلۀ ناصر علی خان مروّج مذهب جعفری در لاهور،چاپ و نشر گردیده،و آثار ایشان عبارت است از:
1) (1) تذکرۀ علمای امامیه پاکستان ص 16-18.
1-الإبانة عن سبب مصاهرة بعض الصحابة،به فارسی.
2-رسالۀ ابراز و اعجاز علی علیه السّلام به وقت خلافت.
3-ابطال تناسخ،أو بطلان مسخ و نسخ،در لاهور به چاپ رسیده است.
4-اجوبۀ اسئلۀ نصاری.
5-الأجوبة الزائرة،مناظره.
6-أرض العتاق در اباحت.
7-أرکان خمسه،در فقه،ترجمۀ انوار باردو.
8-إزالة الغین فی بصارة العین بإثبات شهادة الحسین علیه السّلام،به فارسی چاپ شده است.
9-الإصابة،در تحقیق حال بعض صحابه.
10-أنوار خمسه،در فقه به اردو.
11-الایقان،در جواب از مسئلۀ اجتهاد و کتمان.
12-براهین اللغة،عربی.
13-برهان البیان،در خلافت و امامت و تفسیر آیۀ استخلاف،به لغت اردو چاپ شده است.
14-برهان شقّ القمر و ردّ النیّر الأکبر،به لغت عربی،برای نوّاب ناصر علی خان در سال 1296 تألیف نموده،و در سال(1301)به چاپ رسیده است.
15-برهان المتعة.
16-البشری الحسنی،در شرح رسالۀ مودّة القربی سید علی بن شهاب الدین همدانی،به فارسی در دو مجلّد چاپ شده است.
17-تذکرة الملأ الأعلی،در علم کلام به فارسی.
18-تجرید المعبود،در جواب شبهۀ نصارا و یهود.
19-تخریج الآیات و الأحادیث در اثبات امامت ائمّۀ اثنا عشر علیهم السّلام،به فارسی.
20-رسالۀ تعبّد ما لا بد،وجه سجده کردن به طرف کعبه.
21-تعلیقه بر تهذیب الاصول علاّمه.
22-تعلیقه بر شرح باب حادی عشر،عربی.
23-تعلیقه بر شرح تجرید علاّمه.
24-تعلیقه بر شرح شیخ مقداد بر فصول طوسی.
25-تعلیقه بر شرح مبادی الاصول علاّمه.
26-تعلیقه بر شرح میر عبد الوهّاب.
27-تکلیف المکلّفین،به فارسی در دو مجلّد چاپ شده،جلد اوّل در اصول دین،و جلد دوّم در فروع دین میباشد.
28-جنّة الوافیه،دو مجلّد،جلد اوّل در عقائد،جلد دوم در فروع دین.
29-جواب با صواب در طعام اهل کتاب.
30-جواب العین در وجه کسوفین.
31-جواب لا جواب در اثبات عزاداری.
32-حجج العروض،عربی
33-حقایق لدنی شرح خصایص نسائی.
34-الحقائق المدنیه.
35-حکمة الایلام در اثبات ابتلاء.
36-خلاصة الاصول،در این کتاب به آن حواله داده است.
37-رسالۀ خمس سادات.
38-خیر خیر پوری،مناظره.
39-زبدة العقائد و عمدة المقاصد،در بعض مسائل کلامیه میباشد.
40-زبدة المعارف.
41-السادة فی سیاة السادة،همین کتاب.
42-شرح تبصرۀ علاّمه،عربی.
43-شقّ القمر،عربی.
44-صیانة الإنسان.
45-عصمة الأنبیاء و الملائکه و الأنبیاء علیهم السلام،در این کتاب بدان اشاره نموده است.
46-رسالۀ غروب الشمس.
47-رسالۀ لا تدرکه الأبصار،در نفی رؤیت خدای متعال.
48-لوامع التنزیل و سواطع التأویل تفسیر فارسی بزرگی است،در چند مجلّد برای هرجزء از قرآن یک مجلّد تألیف نموده،دوازده جلد آن در زمان حیات ایشان به اتمام رسید،و فرزند ایشان سید علی مجلّدات دیگری را ملحق نموده،و همچنین فرزند ایشان تقریظهایی که مشاهیر علمای عصر براین تفسیر نوشتهاند در یک رسال جمعآوری نموده است.
49-معارف ملّت ناجیه،در شرح افتراق امّت و تعیین ناجی از آنها.
50-ناصر العترة الطاهرة.
51-نفی جبر.
52-نفی رؤیة اللّه.
53-رسالة النور.
54-رسالۀ نوروز.
55-هدایة الأطفال در عقاید.
56-هدایة الفالیة در جواب غالیه.
ایشان دو فرزند داشته،که یکی از آندو عالم و صالح و فقیه بوده،و مورد تجلیل علمای تراجم قرار گرفته است:یکی عالم جلیل سید علی،و دیگری ابو المحاسن زین العابدین معروف به ابو صاحب.
علاّمۀ طهرانی درباره فرزند اوّلش چنین مرقوم داشته است:السید علی بن السید أبی القاسم بن الحسین بن النقی الرضوی القمّی اللاهوری،عالم جامع، و مصنّف مکثر.
کان والده أحد أعلام العلم و کبار المؤلّفین،ولد عام(1288)و نشأ علی أبیه نشأة علمیة عالیة،و نهج نهجه فی التفنّن فی العلوم الاسلامیة،و قد أصاب منها حظّا عظیما،فقد کانت له ید طولی فی التفسیر و الحدیث و الکلام و التاریخ،و الفقه و الاصول،و الأدب و غیرها.
و قد حظی بما حظی به والده من قبل الوجاهة التامّة بین الخواصّ و العوامّ،فقد کان مبجّلا محترما،و محبوبا عند مختلف طبقات الناس،و قد رجع إلیه بالتقلید، فألّف رسالة عملیة لعمل المقلّدین،و قضی عمره فی خدمة الشرع الشریف من تألیف و دفاع عن الدین،و تدریس و نشر أحکام،و هدایة و إرشاد،إلی أن توفّی بعد سنة(1343)فقد طبع بعض کتبه و هو حیّ.
و له آثار کثیرة قیمة،منها:تتمیم لوامع التنزیل فی تفسیر القرآن لوالده، و خوارق البوارق فی أنّ القرآن من الخوارق،و سیف الفرقان فی الکفر و الایمان، و البشارات الأحمدیة فی النبوّة و الإمامة عن الکتب السماویة،و التنقید فی الاجتهاد و التقلید،و تحذیر المعاندین فی أحوال معاویة،و غایة المقصود فی الغیبة و أحوال الحجّة فی أربع مجلّدات طبع رابعها فی سنة(1321)،و منهاج السلامة
فی اصول الدین،و میزان الأعمال،و تقلید المقلّدین رسالته العملیة،و رسالة فی جواز نکاح غیر الهاشمی للهاشمیة،و رسالة فی أحکام الشکوک،و حلّ لا ینحلّ فی أحوال أطفال الکفّار و أولاد الزنا،و الأنوار فی علّة غسل الجنابة،و لمعة لمعانی فی فضل السجود علی التربة،و تقریظات المشاهیر علی تفسیر لوامع التنزیل، و رسالة فی الجهر و الاخفات،و دلیل المتعة،و مهدی موعود،و مسیح موعود، و النفلیة فی النوافل،و منهج المعاد،و فتاوی الحائری،و إظهار حقیقت،و موعظة الغدیر،و موعظة تحریف القرآن،و موعظة المباهلة،و موعظة التقیة،و اللواء فی دفن کربلاء،و الهدی فی إرث الأنبیاء،و خلافت قرآنی،و غیرها (1).
ولادت مترجم در سال(1249)ه در فرخآباد میباشد.
و وفات ایشان در لاهور در چهاردهم محرّم الحرام سال(1324)هجری قمری میباشد،و علاّمه سید علی رضوی فرزند ایشان بر جنازۀ وی نماز خواند، و در کربلا گامی شاه لاهور دفن گردید.
و در اماکن مختلف مجالس فاتحه خوانی برگزار شد،مرثیه سرایان مادۀ تاریخ او را به نظم درآوردند،از آن جمله مادۀ تاریخ از سید موسی شاه کلیم لاهوری«عازم خلد شد فقیه جلیل»1324 ه ق.
امیدوارم این اثر نفیس مورد توجّه علاقهمندان واقع شود،و ذخیره برای شفاعت اینجانب و شیفتگان مکتب والای اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام قرار گیرد،و السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته.
1-ذی قعده-1428 ه ق قم-سید مهدی رجائی
1) (1) نقباء البشر 1338:4-1339.
صفحۀ دوم رسالۀ السادة فی سیادة السادة
صفحۀ آخر رسالۀ السادة فی سیادة السادة
رسالة السادة فی سیادة السّادة
تألیف علاّمه ابو القاسم بن حسین رضوی قمی 1249-1324 ه ق
تحقیق سیّد مهدی رجائی
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمد للّه الحمید سیّد السادة،فساد من سیّده و فاز بالسعادة،و المجد للمجید الذی مجّد أمجادا،لیکون لهم شأنا خارقا للعادة،فالشکر للمشکور الذی اصطفی خاصّة،من صفوة خلقه السادة،محمّدا و آله،فخصّهم بالسیادة قبل الولادة،فکأنّه صیّرهم لها أصلا للمادّة،فلعنة اللّه علی من تسیّد و ادّعی السیادة؛لأنّه ترک نسبه و اتّهم نفسه،و أسند امّه إلی أبرّ القادة،و أصل العصمة و الطهارة و الزهادة،فرمی -عیاذا باللّه-بالسفاح اسود السادة.
فأفضل الصلاة و السلام و التحیة علی عین المادّة الطیبة الطاهرة الصافیة القادة محمّد و آله،أنوار عالم الغیوب و الشهادة،الذین خلقت لهم و خصّت بهم،و ختمت علیهم الصفوة و السعادة و السیادة.
و بعد:بنده آثم ابن الحسین أبو القاسم الرضوی القمّی (1)بعرض میرساند:
خواص و عوام اهل اسلام را که رسم و اسم این مرتبه رسالة السادة فی سیادة السادة به صورت اجمال و وجازت میباشد،و احقر به گمان خود در ترتیب و تهذیب و بیان حقایق و دقایق آن بالاجمال و الاختصار متفرّد گردیده،تا خاصّه و عامّه بدانند که سیّد کیست؟و سیادت و لوازم آن چیست؟و حقوق به ناحق
1) (1) شرح حال و آثار ایشان در مقدّمۀ کتاب گذشت.
ضایع و صرف و تلف نشوند،و حق به اهل حق برسد،هرچند این هیچمدان عدیم الفرصه و المهله به تحریر تفسیر لوامع (1)،و به ورود مجامع و تعلّل طبیعت میباشم.
و لکن اجابت التماس جمعی از اخوان اعاظم و مخلصان افاخم این نواحی و اطراف عوالم واجب و لازم دانسته،اقدام در تقدیم آن نمودم.
پس این رسالۀ شریفه،و عجالۀ منیفه،به نور وضیء،و نیّر مضیء،جامع جمیع اوصاف صوری و معنوی،قدسی خصائل،قدّوسی منازل،ذو الفضائل و الفواضل،البرّ البارّ الباذل العادل العامل،الذی بلغ بوجوده فی سجوده و جوده إلی حدّ النهایة،بل إلی لا نهایة،فمثل معرفته و سجوده وجوده فی الدنیا مثل سائر و دائر،فعند جوده جود کلّ جواد قاصر و مقصّر،لعمری انّه ذو الرئاستین،یعلم و یری ذلک صاحب العین،الملقّب من سلاطین الشریعة و الامراء الطریقة،شمس الهند،أمین الملّة و الإیمان،و من السلطنة البریطانیة،مشیر الدولة،سرانریبل النوّاب نوازش علی خان (2)ممبر کونسل لحیبلیو گورنمنت آف اندیا،زاد اللّه عمره و عزّه و إقباله و إجلاله،ما زال صحیحا سالما قائما دائما موفّقا ما دار الدوران،و ما سار النیران.
خاصّه به جناب ایشان تحفۀ جلیله،و هدیۀ جمیله باشد،و از جانب ایشان به کافّۀ اهالی ازمان تا بقاء صفحۀ روزگار هدایت و یادگار باشد،إن شاء اللّه تعالی.
و احقر به مقابل اینچنین امور اصلا و ابدا صله،و از جیفۀ دنیای دنی چیزی از هیچکس مدّة العمر نگرفتم،و امید و طمع و توقّع حصول و وصول آن از احدی
به غیر اللّه بحمد اللّه ندارم،و نه ثنائی و نه مدحی مرعا دارم،غیر وجه اللّه و رضوانه سبحانه و تعالی.
و ها أنا أشرع فی المطلوب بتوفیق عالم القلوب و الغیوب،و هو خیر مقصود و أصل مطلوب،پس تقسیم این رسالۀ شریفه بر مقدّمه و دو مقصد است:
أمّا
پس بدانکه پسند جمهور عقلا و همان أقرب و أکثر به تأثیر رائی میباشد که اثبات مطلب مطلقا به برهان،و بعد آن به قرآن،و إلاّ به صحاح و حسان اخبار متّفق علیه امّت کرده شود.
پس احقر در این رساله هم به حسب عادت مستمرّه در تآلیف خود به همین اسلوب مینویسم،پس آنچه متّفق علیه سندا و متنا،یا مختلف الاسناد و لکن متّحد و متّفق المتن باشد،اکثر آن را از فرقه میآرم،و به یقین داند که مثل این در کتب معتمدۀ جمهور دیگر فرقه هم میباشد.
و آنچه لفظا متفاوت اگرچه به کمی یا زیادتی الفاظ یا مختلف الألفاظ باشد، آن قسم را از هردو فریق عند الضروره میآرم،و إلاّ فلا،تا هر طایفه از آن منتفع و حجّت و اطمئنان به آن قطع شود.
و بعض قاصر و مقصّر بیخبر از کتب فرقۀ دیگر به تعصّب یا به حسد و عناد میگوید که:این از کتب مخالف و اغیار آورده قابل حجّت و عمل نمیباشد،این چنین قول جحود عنادی او برای غیر قابلیت خود او میباشد.
أمّا
در حقیقت و اصل و اوّل سیادت و معنی آن و فضائل و لوازم و خواص آن بالاجمال و الاختصار
و در آن چند باب است:
سیادت در حقیقت اعجاز است
بدانکه سیادتی که کافّۀ امم مسلمه از همۀ علما و امرا و رعایا و برایا و سلاطین قاهرۀ دنیا به کمال رغبت و نهایت محبّت و غایت الفت به سوی آن خود به خود بلا سببی و لا کسبی خارج مایل،و هر رفیع خود را وضیع،و هر جلیل خود را ذلیل دفعتا اینجا میداند،پس به محض شهود شخص و سماع اسم سیادت خود به خود از ترفّع و تعلّو ذاهل و متنازل،و به اجلال و تعظیم و تکریم و تبجیل و توقیر او مصروف و قائل و مایل،بل همم همۀ آنها مألوف و شامل به آنها میباشد.
پس این حال خالی از اعجاز خارق نیست،پس این تشریف و علوّ شأن و امتیاز و مزیّت به حامل این منصب از اصناف و بنی نوع خود او میباشد،چه مع دواعی مختلفه و آراء متضادّه و انظار و افکار متباینۀ متنافیه،از اصناف خلایق متّحد و منوط و مألوف میباشند،و بر میلان و توقیر و تعظیم و اجلال و عفو و احسان آنها بدون اسباب،و اکتساب خارجۀ آن،برهانی است اقطع،و دلیلی است اقوا،و حجّتی است اوضح بر خارق عادی از فعل و ایجاد جناب باری خاصّه برای اخصّ خواصّ بندگان برگزیدۀ إلهی.
چه معلوم است که هیچ اثری بدون مؤثّری محال و ممتنع میباشد،و مؤثّر این اثر تعظیم و میلان و صرف همم مختلفه از اصطناع و اکتساب و اسباب ظاهری
قطعا معدوم و مفقود میباشد.
پس از اینجا ثابت شد که مؤثّر این اثر در قلوب اصناف خلایق متفاوته خاصّتا جناب باری میباشد،که او تقلیب و تألیف قلوب متباعده،و تحویل آراء و انظار متباینه،و دواعی متنافیۀ آنها در هرزمان بسوی اینها مینماید.
تنبیه:
پس میباید و میشاید که اصل مبدء این مرتبه،غایة من حیث البدایة،و اوّل مادّۀ طیّبۀ این سیادت و سعادت ثابت باشد،و آن مادّۀ اصلیه منتهیه ذات منوّرۀ صافیۀ جامعۀ سیّد کاینات سند موجودات علّت غائی عالم امکانی نور ارضی و سمائی،محمّد بن عبد اللّه خاتم الأنبیاء علیه التحیّة و آلاف الثناء،خاصّه میباشد.
پس از این مادّۀ انور انوار إلهی انهار نور سیادت منفجر گردیده،تا قیام قیامت بلا انقطاع إن شاء اللّه تعالی جاری و ساری میباشند، وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ (1).
در بیان وجوب تعظیم من الخالق و الخلق به سیادت
بدانکه نسبت به این سلسلۀ جلیلۀ جمیلۀ وضیئۀ مضیئۀ طیّبۀ طاهره،که موصوف آن أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ تُؤْتِی أُکُلَها کُلَّ حِینٍ (2)جلالتی و رفعتی و عزّتی و حرمتی من جانب الخالق و الخلق صحیح ثابت است.
امّا از خلق،الحال دانستی که همم همۀ اصناف رفیع و وضیع و جلیل و ذلیل به طور صدق و اعتقاد و به غیر آن طوعا و کرها به امداد و احسان و اجلال و تعظم
و محبّت به آنها تا قیامت مصروف و باقی است.
امّا سبب آن از جانب خالق هم به برهان و قرآن و صحاح و حسان مخالف و مؤالف نیز ثابت و ضابط است.
امّا برهان،پس من جملۀ آن کلّ سادات من جهت الذات منتهی الی سیّد الکاینات و باعث الموجودات علیه آلاف التسلیمات و أخصّ الصلوات،به واسطۀ سیّد اصفیا علی مرتضی،و سیّدۀ زنان دین و دنیا فاطمۀ زهراء علیهما الصلاة بالضرورة و لا شکّ و لا خلاف میباشند،و اینها از مالک الملوک سلاطین دنیا و دیناند،و ذرّیۀ اینها شاهزادگان بالاتّفاقاند.
پس به مقتضای عقل به جهت وجود و ثبوت سلسلۀ سلطنتی در این خاندان وقعی و عظمی و رفعتی و حکمی جداگانه از رعایا و امّت میباشد،لهذا شاهنشاهان دنیا برای شاهزادگان دنیا رتبه و حکمی در خیر و شر و در رفتار و گفتار به خلاف عامّۀ رعایا مقرّر کردهاند.
امّا این سلسله،پس از او منقطع در دنیا و آخرت نمیشود،تعظیما له من اللّه تعالی،و للحدیث المتّفق علیه،کما رواه أحمد و الطبرانی و صاحب الصواعق،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:کلّ نسب و سبب-و دیگر:إنّ الأنساب-تنقطع یوم القیامة غیر نسبی و سببی و صهری (1).
هر نسب و سبب مقطوع در قیامت میباشد و میشود غیر نسب و سبب و مصاهرت من،پس عدم انقطاع آنها اینجا ثابت شد.
امّا ثبوت بودن ذریّه و عترت محمّد صلّی اللّه علیه و اله از نسل فاطمه و علی علیهما السّلام از
1) (1) طبقات الکبری 463:8،و احقاق الحقّ 657:9 از حافظ طبرانی،و تاریخ بغداد 271:10،و الصواعق المحرقة ابن حجر ص 186 از طریق احمد و حاکم،و فتح البیان حنفی 260:6-261 از طریق أحمد و طبرانی و حاکم و بیهقی.
خصایص نبوی است به آیۀ مباهله أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ (1).
و به روایت متّفق علیه امّت:إنّ النبی صلّی اللّه علیه و اله،قال:لکلّ بنی انثی عصبة ینتمون إلی عصبتهم إلاّ ولد فاطمة،فإنّی أنا ولیهم و عصبتهم و أنا أبوهم (2).
و فی اخری زاد:إنّ اللّه تعالی جعل عقبی و عترتی من صلب علی و فاطمة (3).
یعنی:برای اولاد هر دختری خدا عصبه و گروه پدری را مقرّر کرده،که به سوی او منتهی و رجوع میشوند،به خلاف اولاد دخترم فاطمۀ زهراء،چه از خصایص من خدا گردانیده که اولاد من از صلب علی و بطن فاطمه میباشند،و در نسب و حسب منتهی به سوی من میشوند،و انتهاء رجوع نسب آنها تا به من است،پس من عصبه و ولی و پدر آنها میباشم.
پس به اجماع امّت و صحاح متّفق علیه ثابت شد که نسل علی و فاطمۀ بتول از اولاد رسول صلّی اللّه علیه و اله کافّة وارث آن حضرت الی القیامهاند.
و فرمود که:خاصّ خدا عقب و ذریّۀ من از صلب علی و فاطمه مقرّر کرده،و این هم از جملۀ خصایص آن حضرت بالاتّفاق است.
تنبیه:
هرگاه این واضح شد،پس بدانکه ذرّیه و اولاد را ابناء و آل نامیدند،چه مأخذ آل از آل یؤول اوّلا،به معنی رجوع میباشد،چونکه رجوع نسب و انتهاء حال و مآل آنها بالضروره تا آن حضرت است،لهذا به ذرّیۀ محمّدی صلّی اللّه علیه و اله آل
نامیدند.
امّا ابناء،پس ابناء جمع ابن،و ابن مأخوذ از بناء است،پس ولد حلال شرعی را به ابن برای آن نامیدند چه این ولد مبنی پدر و به جای پدر میباشد.
امّا ولد پس او بلا شک نطفۀ پدر و مادر میباشد،و نطفه در اصل قوّت بدنی و لبّ لباب آن و مأخذ و منبع دم و روح حیوانی است،پس ولد جزء اصلی حقیقی حیوان ثابت شد،لهذا این جزء اصلی حکم کلّی از بدن و روح دارد،و بر آن کافّۀ علما و عقلا متّفقاند.
تذکره:
هرگاه این مقرّر گردید،پس اولاد و ذریّۀ آن حضرت تا قیامت جزء اصلی آن حضرت اعلا مرتبت میباشند،پس اینجا هم جزء و کل متّحد الحکم و الحقیقه میباشد،إلاّ ما اخرج بالدلیل،فما اخرج بالدلیل فهو من اللوازم الخارجة من الأوصاف،و المراتب العالیة المختصّة،و المزایا الموهبیة غیر المکتسبیة، کالنبوّة و الخلافة و العصمة و الطهارة و غیرها.
تبصره:
به این برهان قطعی،قطعی گردید که این سلسلۀ جلیله در رتبۀ ذاتیه با آن حضرت متّحد،و بر آن باقی الی القیامهاند،تفاوت قرب و بعد زمان در ولادت و سیادت اینان الی القیامه نمیکند،پس عقلا تعظیم و توفیر و تقریب و احسان و انعام سادات،تعظیم و توقیر و تقریب و احسان و اجلال و انعام عینا به حضرت سیّد کاینات فی الأصاله به غیر تفاوت میباشد.
لهذا در حدیث متّفق علیه امّت وارد است،قال صلّی اللّه علیه و اله:من أحسن و أعان ذرّیتی
فقد أحسن إلیّ و أعاننی و مکافأته علیّ (1).
یعنی:هرکه احسان و اعانت کرد ذرّیۀ مرا به تحقیق به من احسان و اعانت کرده،و مکافات و جزا و عوض آن بر من است،تدبّر تبصّر.
در علوّ شأن سادات به قرآن
بدانکه من جملۀ آن متّفق علیه جمهور مفسّرین امّت است که این آیات از سورۀ فاطر در عموم ذریّۀ رسول صلّی اللّه علیه و اله و اولاد زوج بتول نازل است ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِإِذْنِ اللّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُجَنّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها یُحَلَّوْنَ فِیها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِیها حَرِیرٌوَ قالُوا الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَکُورٌ*الَّذِی أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لا یَمَسُّنا فِیها نَصَبٌ وَ لا یَمَسُّنا فِیها لُغُوبٌ (2).
ملخّص مقصود:آن که کتابی که به سوی تو به وحی فرستادیم،پس وارث گردانیدیم و به میراث دادیم آن کتاب-یعنی قرآن-را به آنانی که برگزیدیم از بندگان خود،پس آنها سه فرقهاند:فرقهای از آنها ظالم نفس خود میباشد، و فرقهای از آنها میانه رفتار یعنی نه ظالم و نه عادل محض،و فرقهای از آنها سابق به جملۀ خیرات و صالحات میباشد به اذن خدا،و علم آن اصطفاء توریث کتاب به این سهگانه به فضل بزرگ خدا میباشد،جنّات عدن را داخل میشوند این فرقات سهگانه.
به روایت معانی الأخبار (1)از تفسیر قرآن ناطق،و به روایت مجمع از پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله،قالا:أمّا السابق،فیدخل الجنّة بغیر حساب.و أمّا المقتصد،فیحاسب حسابا یسیرا.و أمّا الظالم لنفسه،فیحبس فی المقام،ثمّ یدخل الجنّة،فهم الذین یقولون:الحمد للّه الذی أذهب عنّا الحزن إنّ ربّنا لغفور شکور (2).
یعنی:سابق داخل جنّت به غیر حساب میشود،و امّا مقتصد بعد حساب قلیلی،و ظالم پس او بعد حبس به مقام داخل جنّت میشود،و هرسه فرقه بعد دخول به جنّت زیور طلایی و گوهر و لباس حریر پوشیده میگویند:که حمد مر خدای را که زایل ساخت از ما حزن و غم قیامت و عاقبت را،چه به درستی که پروردگار ما بخشندۀ گناهکاران،شکرگذار و جزاء طاعت دهندگان بسیار است، آن خدائی که حلال و داخل ساخت ما را به دار الاقامت راحت ابدی بلا تغیر و لا زوال،آن از فضل و انعام او سبحانه به ما میباشد،مس نکرد ما را تعبی،و مس نکرد ما را کلالی و ملالی و نه بوئی از نار در قیامت.
در صحاح و حسان امّت در تفسیر این آیه مروی است که این آیات در اولاد رسول از نسل زوج بتول نازلاند (3).
در روایات اهل بیت علیهم السّلام هم همین مروی است،چنانچه در بصایر از حضرت کاظم علیه السّلام وارد است:هذه فی ولد علی و فاطمة علیهما السّلام (4).
یعنی:این آیات در اولاد علی و فاطمهاند علیهما السّلام.
در کافی مروی است که حضرت کاظم علیه السّلام (1)فرمود:السابق بالخیرات الإمام، و المقتصد العارف للإمام،و الظالم لنفسه الذی لا یعرف الإمام (2).
یعنی:سابق به خیرات امام معصوم،و مقتصد عارف بالامام،و ظالم لنفسه سیّد زاده غیر عارف به امام میباشد.
حضرت رضا علیه السّلام فرمود که:این فرقات سهگانه از اولاد فاطمه به تفصیل بالااند:و لو أراد الامّة لکانت أجمعها فی الجنّة (3).
یعنی اگر کلّ امّت از این مراد گرفته میشود هرآینه لازم میآید که همۀ امّت در جنّت وجوبا داخل شوند،این باطل،پس مراد از این عترت طاهره و ذریّۀ عامّه میباشد.
اشکال:چگونه فاسد العقیده سیّد زادۀ فاطمی داخل جنّت شود با وجودی که غیر عارف و لا مقر به امامت خصوص امام زمان خود میباشد؟
جواب:به چند وجه علما گفتهاند،من جملۀ آن مفاد آیات و در صحاح اخبار بسیار وارد است که هرکس که به تحقیق ثابت از آل رسول و نسل زوج بتول میباشد،اگرچه در دنیا ضال و مدّت العمر افسق فسّاق و فجّار باشد،و لکن عاقبت او به توبه و به خیر میگذرد،و بدون آن از دنیا نمیرود،این اقوا و اصح الأجوبه است.
و حدیث«سألت اللّه أن یهدی ضالّکم»در آخر این مقصد میآید.
من جملۀ آن این اخبار محمولاند بر عفو سیّدزاده که جاهل از معرفت ائمّۀ
اطهار به عذر باشد،چون غلبه و گرفتاری او در مخالفین مدّت العمر و صورت حرکت و تحصیل معرفت او را میسّر نشده،پس در این شکّی نیست که او ناجی است،و مراد از این منکر امامت ائمّۀ اطهار عمدا نمیباشد،چه منکر احد اصول خمسه چون منکر جمیع اصول دین خارج از ایمان میباشد،و این همه اصحّ الوجوه به غیر منافات از وجوه مآول میباشد.
من جملۀ آن جماعتی میگویند:که آل رسول و اولاد زوج بتول عارف و غیر عارف را تفویض به حضرت رسالت مآب و به ائمّۀ اطیاب تعظیما للنبی و الولی و الفاطمه علیها السّلام میشود،چنانچه در دنیا تفویض شد امر عبّاس و عقیل بعد اسیر شدن به حالت کفر به نبی صلّی اللّه علیه و اله و به علی علیه السّلام،تعظیما لهما از قتل و حبس رها شدند،پس آنها در آنوقت مسلمان شدند.و این روایت از مستفیضات اهل سیر و حدیث است.
امّا صحاح و حسان متّفقه از احادیث که در کتب خاصّه و عامّه لا تعدّند جلد کبیری جمع میشود،من جملۀ آن معدودی قلیل اینجا ذکر میشوند.
پس مصرّح آیه به طریق امامیۀ مرویۀ صادقیه در تفاسیر اهل البیت علیهم السلام از حضرت صادق علیه السّلام است:إنّ فاطمة علیها السّلام لعظمها علی اللّه حرّم اللّه ذرّیتها علی النار،و فیهم آیة ثُمَّ أَوْرَثْنَا ففسّر الفرق الثلاث بما مرّ (1).
یعنی:برای عظمت و حفظ حرمت و اظهار شأن در اوائل و اواخر خلایق علوی و سفلی،خدا ذریّۀ مسلّمۀ فاطمه را حرام بر نار گردانید،پس از این فرمود که این آیه در ذریّۀ فاطمه علیها السّلام نازل،و فرقات سهگانه معصوم و معتدل و ظالم جاهل مراد میباشد.
1) (1) نور الثقلین 364:4 ح 86 از خرائج و جرائح راوندی.
و به طریق مخالف،چنانچه در حلیه (1)،و طبرانی (2)،و بزّار (3)،و صواعق (4)مروی است:إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله قال:إنّ فاطمة قد أحصنت فرجها،فحرّم اللّه ذرّیتها علی النار (5).
یعنی:به تحقیق رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود که:به تحقیق فاطمه حفظ و حصن ظاهر و باطن خود نمود،پس به عوض آن خدا ذرّیۀ او را بر نار حرام گردانید.
در صواعق (6)،و فردوس (7)،و غیر آن،روایت کردند از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله، قال:إنّی سألت ربّی أن لا یدخل أحدا من أهل بیتی النار فأعطانی ذلک (8).
و مثل همین ابن بابویه روایت کرده (9).
یعنی:به درستیکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود که:من به تحقیق سؤال کردم پرودگار خود را که داخل نسازد به نار احدی را از اهل بیت من،پس عطا کرد مسئلت مرا.
در القاب شیرازی،و در صواعق،از ابن عبّاس روایت کرده،قال صلّی اللّه علیه و اله:سألت ربّی أن لا ازوّج إلاّ من أهل الجنّة و لا أتزوّج إلاّ من أهل الجنّة (10).
1) (1) حلیة الأبرار 188:4.
2) (2) احقاق الحقّ 124:10 از المعجم الکبیر طبرانی.
3) (3) الفتح المبین ص 279 از بزّاز.
4) (4) الصواعق المحرقه ص 186.
5) (5) احقاق الحقّ 123:10-131.
6) (6) الصواعق المحرقه ص 184.
7) (7) فردوس الأخبار 439:2،شماره حدیث:3222.
8) (8) احقاق الحقّ 394:9-396.
9) (9) بحار الأنوار 88:27 از امالی شیخ صدوق.
10) (10) کنز العمّال 95:12 ح 34148،از القاب شیرازی.
یعنی:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود که:من سؤال کردم پروردگار خود را که به نکاح نمیدهم دختری را مگر از اهل جنّت،و زنی را به نکاح نمیگیرم مگر از اهل جنّت باشد.
محبّ طبری (1)،و دیلمی (2)روایت کردهاند،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:سألت ربّی أن لا یدخل النار أحدا من أهل بینی فأعطانی (3).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود که:من سؤال کردم خدا را که داخل نار نسازد احدی را از اهل بیت من،پس عطا کرد مرا مسئلت مرا.
و اشکال ندارد چه هرکس با ایمان از دنیا رفت او از اهل جنّت است.
تنبیه:
به این طمع اعزّه و سلاطین قاهره فخرا و اطماعا نسبت بنات خود را به خانۀ نبوّت و امامت مینمایند،زهی سعادت آنکه از اعراس حضرت زهرا علیها السّلام و حضرت مرتضی علیه السّلام و سیّد انبیاء علیهم السّلام بگردد،و در قیامت نداء از بطنان عرش میشود:ای خویشان فاطمه برخیزید بیائید،عرض میکنند:آنها کیستند؟نداء میشود که اختان و اعراس فاطمه مع متعلّقین آنها میباشند.
ایضا روایت کردند از حضرت امیر علیه السّلام که من شنیدم آن حضرت دعا میفرمود:اللّهمّ انّهم عترة رسولک،فهب مسیئهم لمحسنهم،و هب لی،ففعل،قلت:
ما فعل؟قال:فعل ربّکم بکم و یفعله بمن بعدکم (4).
یعنی:بار خدایا اینان عترت نبی تواند،پس بهبخش گناهکار ایشان را برای
محسن ایشان،و بده مرا این سؤالم را،پس نبی صلّی اللّه علیه و اله فرمود که:خدا داد مرا، علی علیه السّلام عرض کرد:چه کرد خدا؟نبی صلّی اللّه علیه و اله فرمود که:عفو و هبه کرد خدا به شما اهل بیت،و میکند همین را با آنانکه بعد شما میآیند.
در صواعق از سخاوی روایت کردند،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:یا علی إنّ اللّه قد غفر لک و لذرّیتک و لولدک و لأهلک و لشیعتک و لمحبّی شیعتک،فأبشر فإنّک الأنزع البطین (1).
یعنی:ای علی به تحقیق خدا بخشید تو را،و ذرّیۀ تو را،و اولادت را،و اهالی تو را،و شیعۀ تو را،و محبّان شیعۀ تو را،پس بشارت باد به تو که انزع البطین میباشی،یعنی انزع از شرک و معاصی،و بطین به علمی،چنانچه همین مفسّر به حدیث دیگر است چنانچه میآید.
در صواعق از احمد روایت کرده،قال صلّی اللّه علیه و اله:یا معشر بنی هاشم و الذی بعثنی بالحقّ نبیا لو أخذت بحلقة الجنّة ما بدأت إلاّ بکم (2).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:یا معشر بنی هاشم قسم به خدائیکه مرا به حق نبی فرستاد اگر حلقۀ در جنّت را بگیرم ابتدا در دخول جنّت نمیکنم مگر به شما و با شما.
طبرانی،و دارقطنی (3)،و ابن حجر (4)،و غیرهم،روایت کردند،قال صلّی اللّه علیه و اله:إنّ أوّل من أشفع له من امّتی أهل بیتی الأقرب فالأقرب الخ.
یعنی:آن حضرت فرمود که:به تحقیق من اوّل شفاعت میکنم از امّت خود
اهل بیت خودم را اقرب پس اقرب پس انصار را،ثمّ من آمن بی و اتّبعنی،ثمّ الیمن،ثمّ سائر العرب،ثمّ الأعاجم (1).و در این مهاجرین را نگفت.
در صواعق (2)از مشایخ خود روایت کرده:وقتی که علی علیه السّلام شکوه کرد که مردم حسد به من دارند،فقال النبی صلّی اللّه علیه و اله:أما ترضی أن تکون رابع أربعة،أوّل من یدخل الجنّة أنا و أنت،و الحسن و الحسین و أزواجنا عن أیماننا و شمائلنا،و ذرّیتنا خلف أزواجنا (3).
و در روایت دیگر قال النبی صلّی اللّه علیه و اله لعلی علیه السّلام:إنّ أوّل أربعة یدخلون الجنّة أنا و أنت،و الحسن و الحسین و ذرارینا خلف ظهورنا،و أزواجنا خلف ذرارینا، و شیعتنا عن أیماننا و شمائلنا (4).
آیا راضی نمیشوی ای علی به تحقیق تو چهارم چهارگانه باشی از آنان که اوّل داخل جنّت شوند من و تو ای علی،و حسن و حسین و زوجات مؤمنات ما چپ و راست،و ذرّیۀ ما دنبال و عقب زنان میباشند.
و به روایت دیگر:ای علی اوّل چهارگانه که داخل جنّت شوند او من و تو و حسن و حسین میباشیم،امّا ذرّیۀ ما پشتسر ما،و زوجات مؤمنات ما عقب ذرّیۀ ما،و شیعۀ ما به چپ و راست ما میباشند.
خاصّه و عامّه منهم ابن حجر در صواعق (5)گفته:قد صحّ أنّه صلّی اللّه علیه و اله قال:قد
وعدنی ربّی فی أهل بیتی من أقرّ منهم بالتوحید ولی بالبلاغ أن لا یعذّبهم (1).
یعنی:صحیح شده که پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود که:خدا مرا وعده در اهل بیتم داد که هرکس از آنها معتقد به توحید و دین باشد،و برای من بلاغ است که خدا او را عذاب نمیکند توهیبا و تعظیما للنبی صلّی اللّه علیه و اله.
در صواعق مروی است،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله لفاطمة علیها السّلام:إنّ اللّه غیر معذّبک و لا ذرّیتک (2).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:ای فاطمه به تحقیق خدا عذاب و عقاب نمیکند تو را و ذرّیۀ تو را.
أقول:این مشروط به ایمان و اعتقاد صحیح ثابت به توحید و دین،پس شرط نجات در همه ایمان ولو نزدیک به موت میباشد،چه اولاد باشند،چه ازواج، چه اقارب،چه اصحاب،بدون آن نجات و جنّت به عقل و نقل حرام میباشد.
اشکال لا ینحل:این آیۀ فاطر،و این صحاح اخبار،منافات دارند با قصّۀ نوح رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحاکِمِینَ (3)ای پروردگار به تحقیق این پسرم از اهل من است،و وعدۀ تو حق است،چه به او وعده کرده بود که از اهل تو احدی را غرق نمیسازم،همین را پیش میکند و عرض مینماید که تو احکم الحاکمین میباشی.
و خدا جواب با عتاب داد یا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ (4)ای نوح آن پسر
از اهل تو نیست،چه او عمل غیر صالح دارد،پس سؤال مکن تو از چیزی که تو علم آن چیز نداری،من تو را نصیحت میکنم از آنکه سؤال تو چون سؤال جاهلان باشد.
پس در این آیه دو سه امر ثابت شدند:
أحدها:ولدی که از نسلش و اصلش بلا فصل بود،سلب او از او کرد به جهت عمل غیر صالح،و هرکه عقیدۀ او فاسد یا غیر صالح از فسق و فجور باشد،نسب او و اصل او چگونه به حال و معفو بلا توبه باشد؟
ثانیها:ردّ دعاء نوح کرد،و به سبب این سؤال او را از جاهلان شمرد،این چگونه جایز باشد؟و این آیۀ فاطر برخلاف او میباشد که از اولاد محمّد صلّی اللّه علیه و اله که ظالم لنفسه را بلا توبه داخل جنّت میسازد.
جواب:بدانکه اجوبۀ این بالتفصیل ما در کتاب عصمة الأنبیاء و الملائکة و الأئمّة نوشتیم.
امّا جواب شقّ اوّل:آنکه این پسر نوح به صورت نفاق بوده،و اطّلاع حال باطن او عالم الغیب به نوح نداده بود،برای امتحان نوح و مصالح دیگر،پس حق تعالی جواب داد به نوح که او از آن اهل نجات نیست که به تو وعده کردهام،و این نفی نسب ولد نوح نمیکند،چه در جواب او نفرمود انّه لیس من نسلک و لا من أبنائک بل «مِنْ أَهْلِکَ» فرمود.
و مراد از اهل اینجا قابلیت است،چنانچه«الحمد للّه کما هو أهله»میگویند، و نیز میگویند که فلانی اهل فلان کار نیست،یعنی قابل و لایق به آن نیست،پس نوح فهمید که او کافر منافق بود،و از نسب به مباینت دینی برنمیآید؛زیرا که اتّصال و اتّحاد ذاتی است،و قطع آن به غیر اعدام و ابطال حقیقی متصوّر نیست نه عقلا و نه شرعا،تفصیل این از کتاب عصمة الأنبیاء نیز بیاب.
پس باطل شد به خود آیه قول آنان که میگویند آن ولد به خطا منسوب به نوح بود،عیاذا باللّه عنه.
امّا جواب از شقّ ثانی:غرض به «رَبِّ» به صورت دعاء و مسئلت نبود،بل استفهام و دریافت حال او بود،پس ردّ دعاء نوح لازم نمیآید،بلی عتاب برای آن به نوح آمد چه به کلمۀ تحقیق «إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی» عرض کرد،اگر «إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی» یا «اِبْنِی مِنْ أَهْلِی» بدون کلمه«انّ»عرض میکرد البتّه از مشابهت کلام جاهلان بعید بود.
چه عادت علما از حکیم مدبّر ذو المصالح صورت دریافتن حال یا دعاء چون«و تفعل کذا»یا«افعل کذا إن کان لک فیه صلاح»میباشد،و در فنّ کلام در باب الدعاء و المسألة مبرهن گردیده،و نوح به شفقت پدری و مقتضای بشری، کلمۀ تحقیق در استفهام حال شامل کرد،این طریقۀ مسأله جاهل غیر عالم میباشد،و آن سزاوار بانی و عالمی نیست،چه جائیکه شیخ الأنبیاء باشد.
پس این تأدیب و تهذیب نبی،خود چون تأدیب و تهذیب پدر کامل و استاد شفیق به پسر و شاگرد خود به شفقت میباشد.
جوابی دیگر:ممکن است که محمّد سیّد الأنبیاء صلّی اللّه علیه و اله،و علّت غائی ممکنات به اجماع امّت میباشد،پس برای شاهنشاه انبیاء مزیتی میباید و میشاید تا ممتاز از نوع خود گردد،پس عفو ذرّیۀ فسقۀ او از جملۀ ممیّزه میباشد،ثمّ اللّه أعلم،پس بحمد اللّه منافاتی بین الآیات و الأخبار نمیباشد.
سؤال:در آنجا برای عمل غیر صالح نجات حاصل نشد،اینجا چگونه نجات فاسد العقیده حاصل میشود؟
جواب اوّل:کفر و شرک و نفاق یک قسم غیر معفو و لا مغفور بدون توبه عقلا و نقلا میباشد،و در پسر نوح نفاق بود،و نفاق منافی و ضد ایمان میباشد،به
خلاف اینجا ظالم لنفسه فسق میباشد،و فسق عبارت از عدم طاعت مع بقاء تصدیقه بالدین میباشد،و مصدّق بالدین بالضروره مؤمن،پس قابل عفو بدون توبه عقلا و نقلا میباشد،چون آیه یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً (1).
جواب ثانی:چونکه از امّت مؤمنۀ آن حضرت عفو غیر منافق به قرآن ثابت، پس محمّد صلّی اللّه علیه و آله که سیّد الأنبیاء و علّت غائی در ایجاد عالم امکانی میباشد، تعظیما له و لوصیّه و لبنته عفو بلا توبه به اولاد غیر منافق و لا مشرک او را بالأولی جایز میباشد،تدبّر تعلم،و لا ینبّئک مثل خبیر.
اشکال:کأنّه معلوم،بل مشهود است که بشارت به نجات و به نار،عینا موجب اتّکال و اغواء و اغراء مکلّف میشود،پس چگونه بشارت به نجات ذریّۀ غیر معصومه معقول و مجوّز باشد؟
جواب:اینچنین اشکال در مجلّدات تفسیر لوامع مکرّر مبرهن گردیده،چه آنکس که معفو و ناجی و ناری در معلوم باری باشد،پس اخبار به او به جنّت و نار جایز و جاری و ساری قدیما میباشد،چه آنکس که معلوم ناجی باشد، پس از او تا مدّة العمر یا در آخر عمر توبه و ایمان و عمل که موجب و سبب نجات قطعی او باشد صادر و ثابت میشود،و آنکس که معلوم ناری باشد از او هم همیشه خصوص نزد انقطاع او از دنیا شرک و کفر ثابت ظاهر میشود،پس موجب اتّکال و اغراء مکلّف خبر به نجات و نار نمیشود،خصوص به نطفۀ نبی و علی و شیر طاهر صدیقۀ کبرا خاصیتی و اثری عظیم دارد که آن طفل بر کفر و نفاق اصلا نمیمیرد اگر فی الحقیقه از نطفۀ آنها باشد،و إلاّ فلا،تأمّل و تعقّل.
1) (1) سورۀ زمر:53.
سؤال:بالنسبت بعض اقارب آن حضرت از بنی هاشم چون طلحه و زبیر،و بعض زوجات،آیا حکم قطعی آنها ناری بودن میباشد،یا بلحاظ بنوّت و زوجیت و قرابت هاشمیه حکم قطعی آنها ناجی میباشد؟
جواب:در این مسئله امّت دو قول دارد:
أحدهما:معتقد یک فرقۀ امّت است که ناجی هر هاشمی و هر مصاهرتی میباشد تعظیما للنبی صلّی اللّه علیه و آله،چنانچه عبّاس و عقیل تشریفا للنبی از قتل و حبس در دنیا رهایی یافتند.
ثانیهما:معتقد فرقۀ ثانیه از امّت است که هرکس که منافق بوده و منافق مرده، او واجب النار است،و جنّت و بوی او بر او حرام الی الأبد است،چه هاشمی باشد چه فاطمی و علوی باشد،فضلا عن الأزواج،چه به مصاهرت قرابت ما بین ناکح و منکوحه،و میان دو قوم اینها ناشی به ضرورت نمیشود،و معلوم است که اگر طلاق یا موت بین الأزواج طاری شد اگرچه زن ذی اولاد باشد به او مزاوجت کفایت نمیکند،و بر یک دیگر دیدن هم دفعتا حرام و با دیگر آن زن نکاح دیگر بعد عدّه کرده میتواند،چنانچه زن نوح و لوط را زوجیت کفایت از عذاب اللّه نکرده،چه آنها به صورت نفاق با دو پیغمبر بودند.
در مأخذ سیادت و معانی آن اشتقاقا
بدانکه لفظ سیّد نزد اهل اشتقاق مأخوذ از ساد قومه یسودهم سیادة فهو سیّدهم،و جمعش سادة و سیائد بالهمزه،و سادات میباشد.
نزد بصریین سید بر وزن فعل و جمعش فعله،و نیز جمع فیعل فیاعل میآید، چون قائد و قادة،و زائد و زادة،چنانچه جمع جید جیاید بالهمزه میآید،امّا افعل تفضیل و آن هو أسود من فلان،و به قولی نیز هو أسید من فلان،أی:أجلّ
منه میباشد.
نزد کوفین اصل و مأخذ سیّد از ساد یسود سیدودة و سؤددا فهو سیود میباشد.پس برای یاء ساکنه واو را به یاء بدل نموده،پس میان دو یاء به جهت مجانست ادغام کرده یا را کسره دادند،پس سیّد چون جیّد شد.امّا أسید به حسب اشتقاق مأخوذ از سواد شخص،چه اصل باب سیادت سواد میباشد.
پس نزد خلیل و ابن سکّیت سیّد القوم مالک و رأس سواد اعظم میباشد،و طاعت او به جهت تملّک و تعلّو او بر مملوک و تابع لازم و واجب میباشد.
آیا استعمال لفظ سیّد بالاضافه و التقیید میشود،چون سیّد القوم،و سیّد العرب و العجم،یا به غیر اضافه و به غیر قید علی الاطلاق استعمال میشود؟
از متکلّمین ما صاحب مجمع (1)تصریح کرده که در غیر اللّه بالاضافه امّا خاصّ در خدا مطلق چون یا سیّد استعمال میشود.
در معنی سیادت لغة و شرعا
بدانکه سیادت در وضع اسم میباشد،امّا سیّد در لغت بر چند معانی میباشد.
چنانچه ابن اثیر در نهایه گفته:السیّد یطلق علی الربّ و المالک و الشریف و الفاضل و الکریم و الحلیم و متحمّل أذی قومه و الزوج و الرئیس و المقدّم (2).
و به قولی:سیّد مطاع متقدّم مرجوع الیه میباشد.
و به قول طریحی:سیّد رئیس کبیر مطاع قوم خود میباشد اگرچه هاشمی یا علوی نباشد.و فرمود:السیّد الذی یفوق الکلّ فی الخیر کلّه (3).
و این اعمّ جامع همۀ معانی لغویه میباشد،لهذا مفسّرین در سیادت یحیی بوجوه تفسیر کردند.
امّا در شریعت سیادت،پس او علم گردیده در اسلام بر ذات فایض البرکات خیر کاینات،و سیّد ممکنات،و سبب ایجاد موجودات.
و بعضی چنین تعریف نوشتهاند که او عبارت است:از خاص نور ذات صافیۀ خالصۀ منیره،که جامع جمیع خیرات و برکات و صفات کمالیه و جمالیه و جلالیه بشریه که منزّه و برتر است از همۀ أخباث و ألواث و أدناس و أرجاس صوریه و معنویه،حضرت سیّد موجودات فخر کاینات محمّد بن عبد اللّه و علی مرتضی سلام اللّه علیهم میباشد.
لهذا مرجوع کلّ مرجعان و مطاع جمیع مطاعان دین و دنیا گردیدند،و در صلبی که و رحمی که رسیدند،آن هم منوّر و سیّد گردید،زمان به زمان الی عبد اللّه و ابی طالب علیهم السلام،چه ظرف به حسب قابلیت مظروف لازم میباشد،و در زمان و مکانی که بوجود آمدند به سیادت و شرافت آنها سیادت و شرافت یافتند؛لأنّ ما یتعلّق بالشریف فهو یتشرّف بتعلّقه،اگرچه فی الحقیقه اینها مکین این مکان و زماناند،و وقار المکان بالمکین مثل مشهور،و لکن شرافت آن زمان و مکان که در آن پیدا شدند ازید و اکثر از همه میباشد.
آیا نمیبینی سلطانی که روزی پیدا میشود آنوقت و آن مکانی که در آن سکونت و حکومت مینماید بر اماکن و اوقات دیگر و به والدین و اولاد و غلام او اجلال و تشریف و تعظیم میکنند،و حال آنکه آن شرافتی ذاتی و حقیقی و دینی ندارد،و بعد اینها این منصب شریف به آل و اولاد و احفاد و ذرّیه و نسل رسول صلّی اللّه علیه و اله و زوج بتول علیها السّلام به اتّفاق و اجماع امّت،و به مقتضای عقل و صحاح نقل،و دلالت آیات،عاید و حاصل گردید.
لهذا به اولاد و نسل علی علیه السّلام از بطون غیر فاطمیۀ زهراء علیها السّلام هم سیّد مینامند،و سیّد یقینا میباشند،بل به کلّ اولاد هاشم سیّد میگویند،و لکن بعد حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله بر ذرّیۀ بتول علیها السّلام و علی علیه السّلام خاص علم گردید،و به اینها همۀ انواع شرافتها حاصل میباشد.
امّا شرافتی که اولاد علی و فاطمه علیهما السّلام دارند اولاد علی علیه السّلام از بطون زنان غیر سیّدة النساء این هردو شرف ندارند،فضلا عن اولاد و احفاد هاشم؛زیرا که اولاد علی و فاطمه علیهما السّلام را شریف و نجیب الطرفین میگویند و مینامند،چه شرافت والدین هردو در اولاد و احفاد اینها جمع است،بخلاف غیر اینها.
پس اولاد علی علیه السّلام را از بطون زنان دیگر شریف و سیّد و علوی و هاشمی میگویند،و اولاد سیّدة النساء علیها السّلام را علوی و فاطمی و اولاد و ابناء و احفاد رسول صلّی اللّه علیه و اله،و نجباء و شرفاء،و اولاد نورین،و نجیب الطرفین،و شریف الجانبین،خاص میگویند.
سؤال:اولاد ائمّۀ اطهار که از هر امامی جدا شدند،آیا آنها در بین خود تقرّب و تفاضل دارند،یا متساوی در قرب و فضل میباشند،یا صدر سابق فضل زاید از لاحق دارد یا بالعکس؟
جواب:بدانکه صدر متقدّم را به اعتبار تقدّم قرب،بل أقرب به آباء خود میباشد،پس به تقرّب و تقدّم زمانی و مکانی شرف و توارث بالنسبت صدر لاحق بالضروره دارند،امّا لاحق اگرچه بعد زمانی و مکانی از آباء دارند،و لکن فضل و شرف آنها زاید از سابق این میباشد،که اینان از ابتداء از اصلاب متعدّدۀ طاهرۀ حجج اللّه برآمدند.
در کشف الغطاء و جواهر از اینجا فرمودند:و لیس ببعید تقدیم الرضوی،ثمّ
الموسوی،ثمّ الحسنی و الحسینی،و تقدیم کلّ من کان علاقته بالأئمّة أکثر (1).
یعنی:بعید نیست که در طبقات تقدیم میباشد سادات رضویه را،پس موسویه را،پس حسنی و حسینی را،قاعدۀ کلّیه تقدیم میباشد آن طبقه را که علاقۀ او به ائمّه اکثر میباشد.و شهید هم مثل همین فرموده (2).
پس هر سیدی که پائینتر از اصلاب ائمّه برآید،شرافت او باعتبار ابوّت متنازله زیادهتر میباشد،مثلا اولادی که از حضرت نقی علیه السّلام جدا شدند شرف آنها زیاده است از آنها که از حضرت تقی علیه السّلام جدا شدند،و آنانکه از حضرت تقیاند علیه السّلام شرف زیادهتر دارند از حضرت کاظم علیه السّلام جدا شدند.
خلاصه شرف آنها زیاده است از آنانکه از ما فوق آنها جدا شدند،به جهت انتقال او از صلب طاهر حجّة اللّه الی صلب طاهر آخر من حجج اللّه،هکذا از صلب مبارک سیّد کاینات الی الحادی عشر،هرکه دور کرده البتّه مرتبۀ متنازله آبائی به او زاید میشود.
و بعضی گمان بردند به اشرفیت آنان که از حضرت نبی صلّی اللّه علیه و اله یا از حضرت علی علیه السّلام و فاطمة علیها السّلام جدا شدند،پس آنانکه از اصلاب متنازله ظاهر شوند آن قدر تنزّل و بعد دارند،معاذ اللّه،این مذهب جمعی از نسّابه عامّۀ عامیه میباشد.
بل ما میگوییم:آنانی که از ابتداء شرف جدا شدند،آنها این شرافت زایدۀ اصلاب مطهّرین دیگر بالضرورت ندارند،چه آنکس که محل و مقام شرف را از بدایت الی نهایت منزل به منزل کلّ منازل را طی کند،البتّه شرف منازل به او ازید و اکثر است بالنسبت آنان که به منزل واحد رسیده برآمد.
اشکال:در این شکّی نیست که لفظ سیّد از کلمات وصفیه است نه از اسماء
ذاتی،چه اسم ذاتی عبارت است از احرف و الفاظی که خاص دلالت بر ذات و حقیقت عین مسمّا کند بغیر اعتبار خارجه،چون انسان و جن و ملک،چه هر یک از این اسم جنسی است که بر ماهیت و حقیقت علم و بالجمله دلالت دارد، امّا صفت پس او به اعتبار خارجه بر وصفی و معنی دلالت میکند،چون قایم و نایم و قاعد و جالس و ضاحک،و امثال اینها دلالت بر عین حقیقت و ماهیت شیء نمیکند.
چنانچه به یحیی وصف کرد سَیِّداً وَ حَصُوراً (1)و خلافی نیست در ترکیب و معنی هردو کلمه که وصف یحیی موصوف سابق الذکر میباشند،چه سیّد به معنی مطاع قوم خود و امثال آن،و حصور به معنی حابس شهوت میباشد.
تنبیه:هرگاه به عقل و اتّفاق امّت این ثابت و واضح گردید،پس لفظ سیادت و سیّد لفظ وصفی لفظا و وضعا و معنا میباشد،پس چگونه در باب سیّد کاینات ذات گردید،چه ممتنع و محال است استحاله و انقلاب وصف به ذات،زیرا که ذات از جواهر قائم بنفسه،و وصف امر عرضی قائم بالغیر میباشد؟
جواب:بدانکه تفصیل این امر و اجوبۀ آن در سورۀ آل عمران تفسیر لوامع التنزیل ذکر شده،و لکن اینجا میگوئیم که:این از باب انقلاب و استحاله به معنی حقیقی نمیباشد،بل من باب الانتقال میباشد،چنانچه در فنّ موضوع و معانی و اصول فقه مقرّر گردیده،که جایز است اسم وصفی را نقل و علم بر ذات بکنند، چون ابیض و احمر و اصفر و اسود،مع ثبوت معنی وصفیت اینها در وضعیت علم بر لونی خاص گردید،چون اسود بر مار سیاه و بر حبشی،و ابلق بر فرس و مار
1) (1) سورۀ آل عمران:39.
متعدّد الوان علم گردیده.
تذکره:هرگاه این از اهل معانی و لغت مبرهن گردید،پس ما میگوئیم:که لفظ سیّد کذلک خاص بر ذات منوّرۀ سیّد عالم و آدم محمّد و علی علیهما السّلام،و بر نسل و ذرّیات اینان الی القیامه علم گردیده،لهذا در اسلام و امّت محمّدی وقتی که لفظ سیادت و سیّد و شریف و نجیب الطرفین ذکر شد،پس به محض ذکر این لفظ هرکس از سامعین به غیر تردّد و لا شکّ دفعتا میفهمد و میداند که شخصی از ذرّیه و اولاد آل رسول از نسل زوج بتول علیها السّلام میباشد.
و کافی است بر انتقال و علمیت آن همین شیاع و شهرت متّحدۀ متّفقه در هر عرف عرب و عجم و هند و کلّ نواحی و اطراف دنیا،پس تجویز انتقال وصف الی العلمیت،و انتقال اسمی به سوی اسم افعالی معهوده،چون وضو و صلات و حج و زکات،ثابت گردید،پس قول به امتناع انتقال باطل گردید،امّا استحاله و انقلاب ماهیت مطلقا ممتنع و محال نیست،ثمّ اللّه أعلم.
اشکال:هرگاه اینجا لفظ سیادت علم بر ذات ثابت گردید،پس لفظ سیّد بالنسبت یحیی آیا بر وصفیت باقی است،یا در آنجا هم اسم ذات گردید؟بر اوّل تخصیص بلا مخصّص،و بر ثانی ترجیح مرجوح لازم میآید،و آن غیر معقول و لا منقول است.
امّا تخصیص بلا مخصّص،برای آن است که این لفظ سیّد وصف مشترک است،پس هر نبی به هر معنی که بگیری بذاته سیّد است.
امّا ترجیح مرجوح،به این جهت است که اولو العزم مستقل متبوع در نبوّتاند،پس هر نبی مستقل متبوع اکمل و افضل از تابع غیر مستقل بالضروره میباشد،و شکّی نیست که یحیی نبی تابع غیر مستقل میباشد،پس ترجیح مرجوح بر ارجح بدون رجحان لازم،و آن ضروری البطلان است.
جواب:بدانکه نه ترجیح بلا رجحان،و نه تخصیص بلا مخصّص لازم میآید؛زیرا که مرجّح و مخصّص آن باری مالک موجود است،چه مالک سبحانه هر نبی را خاص به لقبی و صفتی یاد کرده،و تخصیص به آن داده،مع تسویۀ اینها در اصل حقیقت نبوّت،چه نبوّت من حیث الحقیقه منزلت متّحده است،چون وزارت که در اصل منزلت متّحده است،و احدی را به وزارت ملکی، و دیگری را به وزارت فوجی،پس هریکی را از این وصفی و لقبی متمیّز زاید بر اصل وزارت کرده.
آیا نمیبینی آدم علیه السّلام را صفی اللّه،و نوح علیه السّلام را به شکور،و ابراهیم علیه السّلام را به خلّت،و ایّوب علیه السّلام را به صبر،و موسی علیه السّلام را به کلیم،و عیسی علیه السّلام را به روح،و محمّد صلّی اللّه علیه و اله را به حبیب وصف کرده،و لقب جداگانۀ هریکی را زاید بر اصل منزلت داده.
چنانچه سلطانی حکیم مدبّر به هریکی از رجال دولتی خود خطابی خاص میدهد،چون به احدی شمس الهند،و به دیگر نجم السند،و به آخری امین الدوله،و به دیگر معین الدوله،و به دیگر مزیّن الدوله،و به دیگری منوّر الدوله،و به دیگر فیروز جنگ،و به دیگر شمیر جنگ،و غیر آن.
پس به تخصیص احدی به لقبی و خطابی و وصفی خاص از اشتراک اطلاقی بالجمله برمیآید،چه لفظ اقتضاء نفی از دیگری نمیکند،و این قدر در ترجیح مرجّح،و در تخصیص مخصّص کافی است،مع أنّ الترجیح بلا مرجّح، و التخصیص بلا مخصّص،مطلقا عند الفحص ثابت نمیشود،پس اشکال دارد و عاید نمیشود،و بیان زیاده براین در این رساله قابل نیست.
اشکال:اولاد و احفاد از بنات دیگر رسول صلّی اللّه علیه و اله،چون زینب و امّ کلثوم و رقیه،یا از ابناء چون قاسم و طیّب و طاهر و عبد اللّه،و ذریّۀ اینها به فرض ثبوت
و بقاء آنها،آیا بر آنها هم سیّد به مثل اولاد و احفاد و ذرّیۀ فاطمه اطلاق میشود یا نه؟و بر آخر ترجیح بلا مرجّح لازم میآید،و آن باطل میباشد.
جواب اوّل:بعدم لازم تحقّق ملزوم هم باطل است،چه بعدم بقاء اثر آنها حکم آنها لازم نیست.
جواب ثانی:بدانکه در این بنات سهگانه که آیا اولاد خدیجه از شوهر اوّلاند،یا از اولاد هاله خواهر خوانده پدرشان ابو هند،و پسری هم بعد پدر از او زاییده،و او هم به نام ابو هند موسوم گردیده،یا از یتامای امّتاند،بر تقدیر ثلاثه تربیت یافته و ربیبۀ آن حضرتاند به مربوب ابن و بنت در هر عرف اطلاق در هرزمان و ملک شایع است،یا از نسل حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله و خدیجه خاص میباشند،در علماء انساب خلاف است.
و آخر وجه مشهور متّفق علیه امّت است که این بنات را شأن و حال و مآل و رتبۀ زهراء علیها السّلام اصلا نمیباشند،چنانچه پنج انگشت در یک دست مع اتّحاد مادّه،و وجود اتّصال آنها باهم،مختلف الهیئه و القامه و الطاقه میباشند،در نظیر این باب کافی است،چون و چرا در ارادۀ خدای مالک الملوک حکیم مدبّر عالم بالأصلح راه ندارد،و لهذا در شأن آنها اهل حدیث از مریدان و غیر مریدان مدحی و روایتی نیاوردند که ثابت باشد.
تنبیه:
هرگاه این واضح شد،پس ما میگوئیم:از پسرهای سابق الذکر اگر نسلی موجود و باقی میماند،در این شکّی نبود که آنها سادات،و اولاد و احفاد و ذرّیۀ آنها آل و عترت و ذرّیۀ رسول صلّی اللّه علیه و آله مانند ذرّیۀ بتول بلا تفاوت میبودند،امّا اولاد و احفاد و ذرّیۀ بنات دیگر اگر از آن حضرت به صورت حقیقت و واقعی ثابت میشوند،پس اولاد آنها سادات اصلا و ابدا نبودند؛زیرا که انساب و اولاد
احفاد نزد کافّۀ اهل عقل و ملل و نحل منسوب به سوی جدّ پدری میشوند،مثلا اولاد ابو العاص و اولاد عثمان اموی،به اموی منسوب میشدند،زیرا که این هر دو اموی بودند نه هاشمی،و هاشم من اللّه سیّد گردیده نه امیّه.
ایراد:پس چرا اولاد فاطمه علیها السّلام در سیادت منسوب به آن حضرت گردیدند، و به آل رسول آنها را یاد میکنند،و به اولاد اینها هم به همین سبب سیّد و آل رسول میگفتند؟
جواب اوّل:بدانکه اولاد فاطمه را اولاد و ابناء رسول صلّی اللّه علیه و اله برای آن میگویند که این خاص از خصایص فاطمه علیها السّلام میباشد،چنانچه من بعد نصوص در اولاد و احفاد فاطمه میآیند،که اینها خاصّ اولاد و احفاد رسولاند، و این امر خاص از خصایص فاطمۀ زهراء علیها السّلام من اللّه بود و بس نه به دیگری.
جواب ثانی:امّا اولاد علی را سیّد خاص برای سیّدة النساء نمیگویند،بلکه به جهت خود حضرت امیر علیه السّلام،چه او هم سیّد اقوا و اکمل از فاطمه علیها السّلام مستقل بذاته بود،چنانچه الحال دانستی که نزد کافّۀ اهل عقل و اهالی ملل و نحلل اولاد و احفاد از بدایت إلی نهایت منسوب و منتهی به سوی جدّ پدری میشوند نه به مادری،چه اقوا بودن ماء الرجل از آب زن شکّی نیست،لهذا تغلیب بماء الرجال و منسوب الی الأب و الجدّ برای همین میباشد.
و ایضا برای آنکه در آب مرد قوّت عاقدۀ غالبه،و در آب زن قوّت منعقدۀ منفعله میباشد،پس در اینجا سیادت اولاد علی علیه السّلام را به جهت سیادت علی علیه السّلام و بنوّت و ذرّیۀ محمّدی به جهت فاطمه علیها السّلام میباشد،لهذا اولاد اینها را نجیب الطرفین میگویند.
سیادت و همۀ سعادت دنیویه و اخرویه من البدایه إلی النهایه در محمّد و علی و بعد آن در فاطمه و عترت طاهرۀ او و پس از آن در ذرّیه از نسل اینها الی القیامه می باشد
به عقل و اجماع امّت و قرآن و سنّت.
امّا برهان عقل،پس به صورت اجمال آنکه انسان من حیث انّه انسان علّت غائی در ایجاد این عالم امکانی عند التعقّل و التأمّل میباشد،پس بالضروره علّت متبوع اوّل و اصل از معلول میباشد،پس ثابت شد که علّت این معلول آدمی بذاته است،پس آدم اصل و اکمل و افضل از عالم میباشد.
امّا هر نبی و وصی پس او افضل و اکمل و اقبل از همۀ بنی نوع انسانی و امکانی میباشد،لهذا قابل جمیع فیوض و برکات و سعادات و کمالات دنیویه و اخرویه دفعتا میباشد،چه هرکس قابلتر در ذات و صفات میباشد او کاملتر است بالنسبت کسی که این لیاقت و قابلیت ندارد،و بالضروره پس هر نبی بوجود کمالیه و قابلیت خلقی و ذاتی اکمل و افضل از همۀ آنان میباشد که به سوی آنها برای تکمیل آنها مبعوث میشود.
و اگر خود اقبل و اکمل نمیباشد،پس او اصلا ناقص را تکمیل و تأدیب و تهذیب کرده نمیتواند،و مثل مشهور است که اعمی اعمی را و خفته خفته را راه نموده و بیدار کرده نمیتواند،پس به این سبب هر نبی سیّد مطاع،و مرجع خلایق کافّۀ معاصرین میگردد.
تنبیه:
هرگاه این واضح گردید،پس ما میگوئیم:شخصی که خاتم الأنبیاء و سیّد الرسل،بل نبی و رسول کلّ امم و رسل،در کمال عالم و آدم و در آخر اینها باشد
و به آن ادّعا نماید.
البتّه لازم است که این شخص اکمل و اقبل و افضل از کافّۀ امم و رسل من الأوّل إلی الآخر وجوبا باشد،بل اکثر و ازید در جمیع کمالات ذاتی و صفاتی به درجۀ نهایت و مرتبۀ غایت به نحوی باشد که فوق بر آن عالم امکانی و انسانی را ممکن الوصول فضلا عن الحصول نباشد،تا مرجع اهل الفضل و الکمال بشود، چون مجتهدی که اعلم به جمیع علوم در جزء و کل میباشد،پس او مرجع اعلام عالمین کل میشود،و إلاّ فلا،چه در تفضیل مفضول رجحان و میلان و داعی غیر منفر نمیباشد.
و این درجۀ نهایت در این محمّد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و اله من اللّه کل حاصل و ثابت است،لهذا رسول الأنبیاء و خاتم و سیّد همۀ انبیاء و اصفیاء گردید فضلا عن الامم.
امّا به روایت و حصول این حال در آن حضرت بر منصف غیر متعصّب متّبع علم سیر و تواریخ أواخر و أوائل واضح و لایح است،پس محمّد صلّی اللّه علیه و اله افضل و اکمل انبیاء و اسود الساده میباشد،و باقی ادلّه از کتب کلامیه،و از مجلّدات تفسیر لوامع التنزیل دریاب.
امّا اجماع و اتّفاق امّت است که آن حضرت سیّد الأنبیاء و المرسلین و الخلایق من الأوّلین و الآخرین میباشد،و اتّفاق همۀ امّت از ابتداء مع دواعی و آراء و اهواء مختلفۀ متبدّده قرن فقرن و عصر فعصر إلی سیزده صد سال ثابت،و این حال از علم سیر و کتب ملل اسلامیه واضح و لایح بر متّبع لا غرض میشود، پس محمّد و علی علیهما السّلام سیّد الساده،بل اسود اوّلین و آخرین میباشد،تدبّر و تبصّر و تعلّم.
در آیاتی که دلالت دارند بر سیادت محمّد صلّی اللّه علیه و اله و برگزیده بودن او بر عالمیان و آن بالاجمال در این رسالۀ مختصر به چهار آیه اکتفا میکنیم:
آیۀ اولی:قال اللّه تعالی: إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ (1)بدانکه اصطفی باب افتعال از صفوت الشیء و المال،جیّد آن و خیار و خاص و بهتر و خالص و صافی آن از کدورت و قذر و از آمیزش میباشد.
پس معنی این آیه چنین میشود:که خدا برگزید و برآورد و صاف و خاص و خالص و جید و بهتر را از صفوت کافّۀ خلایق و انبیاء،پس اختیار کرد از آنها آدم و نوح و آل إبراهیم و آل عمران را بر کافّۀ عالمیان.
مفسّرین متّفقاند که محمّد صلّی اللّه علیه و اله و عترت محمّد صلّی اللّه علیه و اله و علی علیه السّلام از آل إبراهیم به اتّفاق کافّۀ امماند،بل جید و افضل از آل إبراهیم محمّد و علی و ائمّۀ هدیاند.
در مواهب (2)و غیر آن از ابن عبّاس روایت کرده،قال:إنّ محمّدا صلّی اللّه علیه و اله من آل إبراهیم (3).
و ایضا در آن است:و انّ آل محمّد صلّی اللّه علیه و اله من اهل بیت إبراهیم (4).
1) (1) سورۀ آل عمران:33.
2) (2) شاید کتاب«المواهب اللدنّیة بالمنح المحمّدیة»باشد،این کتاب تألیف شهاب الدین قسطلانی متوفّای سال(923)هجری قمری،و درباره سیرۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله تألیف نموده،این کتاب فعلا در دسترس اینجانب نمیباشد.
3) (3) شواهد التنزیل حسکانی 118:1،احقاق الحقّ 537:3 و ج 383:14.
4) (4) شواهد التنزیل حسکانی 118:1.
و در روایات اهل بیت رسالت است که سه عمران جلیل در دنیا بودند:اوّل پدر موسی و هارون،ثانی:پدر مریم،ثالث:ابو طالب (1).
چه اسم او بالاتّفاق عمران است،و ابو طالب کنیت او میباشد،چونکه آباء خاتم انبیاء و سیّد اوصیاء همه از ابو طالب و عبد اللّه تا آدم علیه السّلام انبیاء و اوصیاء بودند.
پس مراد از آل عمران در این آیه آل أبو طالب،و سیّد این آل ائمّۀ اثنا عشر علیهم السّلام که حجج اللّه علی کافّة الخلق إلی القیامه میباشند.
و لفظ «اَلْعالَمِینَ» جمع،و در علم نحو و اصول فقه قاعدۀ مقرّره است که بر جمع کثرت اگر الف و لام داخل میشود فایدۀ استغراق مع تأکید اکید میکند.
پس در اینجا ثابت شد که محمّد و علی و ذرّیۀ اینها برگزیدۀ از صفوۀ خلایقاند،و آنها را خدا اختیار و ایثار کرد بر کافّۀ عالمیان.
و جواب اشکال در لوامع مفصّل،و در این رساله من بعد میآید ان شاء اللّه تعالی.
آیه ثانیه:در آنکه آن حضرت نبی الأنبیاء و الامم کلاّ میباشد،و آن آیه وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ النَّبِیِّینَ لَما آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ -إلی قوله- وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشّاهِدِینَ (2).
خلاصۀ مقصود:آنکه خدا اخذ میثاق و عهد کرد از همۀ انبیاء سلف در عالم ذر جمعا،و در عالم عنصر قرن فقرن،که رسول مصدّق شما محمّد صلّی اللّه علیه و اله وقتی که به دنیا بیاید به او خود شما انبیاء و امم شما ایمان و تصدیق نبوّت او و یاری او در هرحال بنمائید،تا آنکه فرمود:در اخذ این میثاق و از امم شما من هم با شما
از جملۀ شاهدان میباشیم.
در مواهب و غیر او از حضرت امیر روایت مفسّره آورده،قال علی علیه السّلام:لم یبعث اللّه نبیا من آدم فمن بعده إلاّ أخذ علیه العهد فی محمّد صلّی اللّه علیه و اله لئن بعث و هو حیّ لیؤمننّ به و لینصرنّه،و یأخذ العهد بذلک علی قومه (1).
خلاصه:آنکه از آدم تا عیسی،بل تا زمانۀ محمّد صلّی اللّه علیه و اله،هیچ پیغمبری مبعوث به نبوّت نشده،مگر آنکه بر او عهد و میثاق نبوّت محمّد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و اله گرفته شد که وقتی آن حضرت به دنیا بیاید و آن نبی مأخوذ المیثاق هم زنده در دنیا باشد،هرآینه به محمّد صلّی اللّه علیه و اله ایمان بیارد،و هرآینه او را در جهاد لسانی و فعلی یاری بدهد،و به همین هر نبی از امّت خود عهد و پیمان و میثاق او بگیرید.
تنبیه:
پس در اینجا ثابت گردید که محمّد صلّی اللّه علیه و اله رسول به کافّۀ انبیاء،و به کافّۀ امم میباشد،پس آنکس که نبی کلّ انبیاء و کلّ امم آنها باشد،البتّه بالضروره او اکمل و افضل از همۀ انبیاء و امم باید باشد،پس این کلّ انبیاء از امّت محمّد صلّی اللّه علیه و اله میباشد،بس است همین در نهایت بشریّت و جامعیت همۀ صفات عالیۀ کمالیه، و جلالت و عظمت و رفعت و علوّ شأن او،چه او به سوی کمّل خلایق مبعوث گردیده،و آنها از امّت تابعۀ او باشند.
آیۀ ثالثه: لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ (2)و جماعتی از مفسّرین و صاحب مواهب نقل کردند:که قرائت پیغمبر به روایت انس،و قرائت حضرت صادق علیه السّلام «أَنْفُسِکُمْ» بفتح میباشد،فقال النبی صلّی اللّه علیه و اله:أنا أنفسکم نسبا و صهرا
و حسبا،و لیس فی آبائی من لدن آدم سفاح،و کلّنا نکاح (1).
یعنی:آن حضرت فرمود در تفسیر این آیه:که من نفیسترین و نظیف و پاکیزهترین همۀ شما بنی آدم از ابتداء آدم تا قیامت میباشم در نسب و حسب و مصاهرت آباء من از ابتداء آدم تا این وقت،در هیچ زمانی به لوث زنا و سفاح ملوّث نمیباشم،بل از همۀ قبایح و مفاسد عقلی و شرعی محفوظ و محروس و منزّه و مبرّا میباشم،بل همۀ آباء و امّهات ما به نکاح صحیح شرعی در هرزمان تا زمانۀ من پیدا شده آمدند،پس آنکس که اطیب و انفس و اقدس انسان کلّ اولاد آدم در همۀ عوالم باشد در شأن او آدم چه وصف میکند.
آیۀ رابعه: وَ ما کانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ (2)نصّ صریح است که خدا مجرمین این امّت را عذاب تا قیامت نمیکند و تو در میان آنها باشی.
و در صواعق گفته:و بعد فقد آن حضرت تا وقتی که ذرّیۀ او در دنیا باقی باشد خدا هرگز مجرمین اهل دنیا را تعجیل در عذاب و عقاب و انزال بلاء و مسخ و فسح مانند اکثر مجرمین امم سلف نمیکند (3).
و به تحقیق صحیح شده که آن حضرت فرمود،چنانچه جمهور محدّثین،منهم احمد بن حنبل روایت کرده:قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:إنّ أهل بیتی أمان لأهل الأرض،کما أنّ النجوم أمان لأهل السماء،فإذا ذهب أهل بیتی عن الأرض جمیعا لذهبت الأرض بأهله جمیعا (4).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که اهل بیت من به تحقیق نجات و امان مر اهل
زمین را میباشند،چنانچه ستارگان امان مر اهل آسمان را میباشند،پس وقتی که اهل بیت من از زمین بالکلّیه بروند هرآینه زمین هم به اهل خود میرود،باقی احدی نمیماند.
پس ثابت شد بطوریکه آن حضرت و عترت طاهرۀ او علّت غائی در ایجاد عالم و آدماند،همچنین ایشان سبب بقاء ارض و اهل آن میباشند.
و جمعی از عامّه و بعضی از خاصّه پس از این احادیث میگویند:که آل رسول صلّی اللّه علیه و اله و نسل بتول کلاّ باعث و سبب امان و نجات اهل زمین از غضب و نزول بلایا و آفات میباشند.
تنبیه:
صحاح اخبار به انواع و اقسام بر دوام سیادت از بدایت إلی نهایت،و بر کمال شرف و سعادت این سلسلۀ جلیلۀ طیّبۀ طاهره میتواند باشد.و ما به صورت اختیار چند حدیث از قسم فضل سلسلۀ جلیله و تشریف اسماء و تقدیس و تطهیر ذات منوّرۀ آنها ذکر میکنیم:
از جمهور ائمّۀ سیر:قسطلانی،و قاضی عیاض،و محمّد بن إسحاق،و وهب بن منبّه،و کلبی،و ابن سیرین،و غیرهم میباشد،و میگویند:و أمّا شرف نسبه و کمال علوّه و کرم بلده و منشائه،فممّا لا یحتاج إلی إقامة دلیل علیه،و لا بیان مشکل و لا خفی منه،فإنّه نخبة بنی هاشم،و سلالة قریش،و صمیمها،و أشرف العرب،و أفضلهم،و أعزّهم نفرا من قبل أبیه و امّه،و من أهل مکّة،و هی من أکرم بلاد اللّه تعالی علی اللّه و علی عباده،فلا ینکره إلاّ جحود عنود مکابر عمیان البصر و النظر،فلا یعبأ به و لا یلتفت إلی قوله (1).
1) (1) به کنز العمّال 93:12-105 مراجعه شود.
یعنی:شرف و کمال علوّ منزلت او و بزرگی بلد و منشأ و مولد او از آن اموری است که حاجت به سوی اقامت دلیل بر او و به بیان مشکل و خفاء نمیباشد،آن اظهر من الشمس،و ابین از هر من الأمس میباشد،چه آن حضرت از خیار و برگزیدۀ بنی هاشم که سلالۀ جلیلۀ جمیلۀ قریش و صمیم آنها و اشرف و اعزّ عرب و افضل آنها از روی جماعت میباشد از جانب پدر و مادر.
و امّا مولد و مسکن و منشأ او و آبای او که اکرم کلّ بلاد اللّه تعالی بر عباد او میباشد،و از این احدی انکار ندارد،و اگر کسی انکار هم از این نماید او جهول جحود و عنود و مکابر نابینای بصر و کور دل میباشد،و قول و ایراد او چه اعتبار دارد،و کدام به سخن آن اجهل احمق مکابر التفات کند و بشنود،چه انکار این کمتر از انکار روشنی روز و ظلمت شب نمیباشد.
در برگزیدگی سلسلۀ آبای آن حضرت از ابتداء آدم تا عبد اللّه و أبو طالب می باشد
بدانکه متّفق علیه کافّۀ امم و امّت محمّدی صلّی اللّه علیه و اله است،چنانچه همۀ خاصّه و عامّه،منهم در ترمذی و شفا و مشکات و مواهب و بحار و غیر اینها،به اسانید خود هریکی روایت کرده،قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:إنّ اللّه اصطفی من ولد إبراهیم إسماعیل،و اصطفی من ولد إسماعیل بنی کنانة،و اصطفی من بنی کنانة قریشا، و اصطفی من قریش بنی هاشم،و اصطفانی من بنی هاشم (1).
یعنی:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:به تحقیق برگزید خدا از اولاد إبراهیم اسماعیل را،و برگزید از اولاد إسماعیل بنی کنانه را،و برگزید از بنی کنانه قریش را،و
1) (1) صحیح ترمذی 544:5 ح 3605 و 3606،مشکات المصابیح 353:2 ح 5740،بحار الأنوار 3:15.
برگزید از قریش بنی هاشم را،و برگزید از بنی هاشم مرا.
در بخاری و شفا و مواهب و غیر اینها مروی است،:قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:قال:بعث من خیر قرون بنی آدم قرنا فقرنا،حتّی کنت من القرن الذی کنت منه (1).
یعنی:آن حضرت فرمود:که من مبعوث گردیدم در بهترین قرون بنی آدم عصر به عصر،حتّی آنکه گردیدم در آن قرنی و عصری که برآمدم در آن عصر.
در ترمذی و شفا و مواهب از عبّاس عمّ نبی مروی است،قال صلّی اللّه علیه و اله:إنّ اللّه خلق الخلق،فجعلنی من خیرهم و من خیر قرنهم،ثمّ تخیّر القبائل،فجعلنی من خیر قبیلة،ثمّ تخیّر البیوت،فجعلنی من خیر بیوتهم،فأنا خیرهم نفسا،و خیرهم بیتا (2).
یعنی:به تحقیق خدا آفرید خلق را،و مرا گردانید از برگزیدۀ آنها،از بهترین قرن آنها،پس از آن اختیار کرد قبائل را،پس گردانید مرا در بهترین قبایل،پس از آن برگزید خانهها را،پس مرا بهترین آن خانه از روی نفس و ذات،و بهترین آنها به خانه گردانید.
اقول:این اشاره است به سوی آیۀ تطهیر (3).
در طبرانی،و شفا،و مواهب،از ابن عمر مروی است،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:إنّ اللّه اختار خلقه،فاختار منهم بنی آدم،ثمّ اختار بنی آدم فاختار منهم العرب،ثمّ اختار العرب فاختار منهم قریشا،ثمّ اختار قریشا فاختار منهم بنی هاشم،ثمّ
اختار بنی هاشم فاختارنی منهم،فلم أزل خیارا من الامم (1).
یعنی:آن حضرت فرمود:که خدا اختیار کرد خلق را،پس برگزید از همۀ آنها بنی آدم را،پس برگزید از بنی آدم عرب را،پس برگزید از عرب قریش را،پس برگزید از قریش بنی هاشم را،پس برگزید مرا از بنی هاشم،و من همیشه برگزیدۀ از برگزیدگان امم در هر عصر بودم.
در امالی ابن بابویه،و شفا عیاض،و حلیۀ ابو نعیم،مروی است از ابن عبّاس، قال صلّی اللّه علیه و اله:إنّ اللّه قسّم الخلق قسمین،فجعلنی من خیرهما قسما،و ذلک قوله تعالی فی ذکر أصحاب الیمین و أصحاب الشمال،و أنا من أصحاب الیمین،و أنا خیر أصحاب الیمین،ثمّ جعل القسمین أثلاثا،فجعلنی من خیرها ثلثا،و ذلک قوله فَأَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ*وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ *وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ (2)و أنا من السابقین،و أنا خیر السابقین،ثمّ جعل الأثلاث قبائل،فجعلنی من خیرها قبیلة،و ذلک قوله وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ (3)فأنا أتقی ولد آدم و أکرمهم علی اللّه و لا فخر،ثمّ جعل القبائل بیوتا، فجعلنی فی خیرها بیتا،فذلک قوله تعالی: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ (4)الآیة (5).
در شفا بعد از این روایت کرده،قالوا:یا رسول اللّه متی وجبت لک النبوّة؟قال:
و آدم بین الماء و الجسد (1).
و در روایات دیگر فرمود:و کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین (2).
صدوق و قاضی عیاض روایت کردند از ابن عبّاس قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:أنا أکرم الأوّلین و الآخرین (3).
ملخّص کلام:آنکه خدا تقسیم کرد خلق را به دو قسمت،پس مرا از بهترین و از برگزیدگان آنها گردانید،و این است معنی آیه أَصْحابُ الْیَمِینِ و أَصْحابُ الشِّمالِ ،پس من از اصحاب یمین میباشم،و من بهترین اصحاب یمینام.
پس از آن تقسیم کرد اصحاب یمین را،و مرا بهترین اصحاب یمین ساخت، پس دو قسم را اثلاث کرد،پس مرا از بهترین ثلاثه گردانید،و آن آیه أَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ،و اصحاب مشئمه سابقین سابقان در همۀ خیرات میباشند،و من از سابقان،و من بهترین سابقان میباشم،پس اثلاث را قبائل گردانید،پس مرا بهترین همه ساخت،و آن است آیه جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ .
پس من متّقیترین اولاد آدمم،و اکرم آنها بر خدا،و از روی فخر و مباهات نمیگویم،بل از واقع حقیقت به شما اعلام و خبر من اللّه میدهم چون دیگر احکام تعالی.
پس گردانید قبائل را بیوت،پس مرا گردانید از بهترین بیوت،و آن بیت تطهیر میباشد.
پس مردم عرض کردند:یا رسول اللّه کی برای تو نبوّت لازم و واجب گردید؟
پیغمبر فرمود:در وقتی که هنوز آدم میان روح و جسد بود،و در دیگر:و آدم
میان آب و گل بود.
و ابن عبّاس گفته:که پیغمبر فرمود:من گواهیترین همۀ اوّلیان و آخریان میباشم،و لکن از روی فخر و مباهات این را نمیگویم،بلکه به امر اللّه به شما اخبار و اعلام از واقعی خود خبر میدهم چون دیگر احکام اللّه.
تنبیه:
در اینجا ثابت شد که والدین آن حضرت صلب به صلب همه سادات عالیه از ابتدای آدم تا عبد اللّه،و برگزیدۀ همۀ قبایل بودند،و حصر این قسم اخبار در اینجا ممتنع است.
در آن که آن حضرت و علی نور خاص إلهی تعالی قبل ایجاد عالم و بعد ایجاد آدم علیه السّلام در اصلاب و ارحام بودند تا عبد اللّه و ابو طالب
بدانکه در فردوس الأخبار شیرویه دیلمی در باب الحاء،روایت کرده:قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:خلقت أنا و علی من نور واحد قبل أن یخلق آدم بأربعة عشر ألف عام (1)، فلمّا خلق اللّه آدم رکّب ذلک النور فی صلبه،فلم نزل فی شیء واحد حتّی افترقنا فی صلب عبد المطّلب،ففیّ النبوّة،و فی علی الخلافة (2).
و ابن مغازلی شافعی به اسناد خود همین را نیز روایت کرده،که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:آفریده شدم من و علی از نور واحد پیش از ایجاد آدم چهارده هزار سال،پس وقتی که آدم را آفرید آن نور را ترکیب و ترتیب داد در صلب او، پس من و علی همیشه در شیء واحد بودیم،تا آنکه جدا شدیم در صلب
عبد المطّلب،پس در من نبوّت،و در علی خلافت مقرّر کرد (1).
احمد در فضائل،و دیلمی در فردوس الأخبار،روایت کردند،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:
کنت أنا و علی نورا واحدا عند اللّه تعالی قبل أن یخلق آدم بأربعة عشر ألف سنة، فلمّا خلق آدم جعل ذلک النور قسمین،کنت جزء و کان علی جزء (2).
و زاد الدیلمی:فانتقلنا فی الأصلاب من صلب إلی صلب،فصار لی النبوّة، و لعلی الوصیة (3).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که من و علی نور واحد بودیم قبل از ایجاد آدم به چهارده هزار سال،پس وقتی که آدم را آفرید آن نور را دو حصّه گردانید،من یک جزء و علی جزء دیگر آن بود،پس منتقل ساخت ما را در اصلاب از صلبی به سوی صلبی،پس برای من نبوّت،و برای علی وصایت نبوّت گردانید.
در فضایل احمد از سلمان روایت کرده،قال صلّی اللّه علیه و آله:کنت أنا و علی نورا بین یدی اللّه قبل أن یخلق آدم بأربعة ألف عام،فلمّا خلق آدم قسّم ذلک النور جزأین، فجزء أنا و جزء علی (4).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که من و علی یک نور پیش روی خدا بودیم قبل ایجاد آدم چهار هزار سال،پس از ایجاد آدم دو قسمت کرد آن نور را،یک قسمت من،و قسمت دوم علی میباشد.
ایضا در روایت دیگر آورده:خلقت أنا و علی من نور واحد،و کنّا عن یمین العرش قبل أن یخلق اللّه آدم بألفی عام،فجعلنا ننقلب فی أصلاب الرجال إلی عبد المطّلب (1).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که من و علی از یک نور آفریده شدیم قبل ایجاد آدم به دو هزار سال،پس ما در اصلاب مردان میگردانید تا آنکه به عبد المطّلب رسیدیم (2).
در شواهد التنزیل ابو القاسم حسکانی روایت کرده از ابو امامه باهلی، قال صلّی اللّه علیه و اله:إنّ اللّه تعالی خلق الأنبیاء من أشجار شتّی،و خلقت أنا و علی من شجرة واحدة،أنا أصل تلک الشجرة،و علی فرعها،و الحسن و الحسین ثمرتها،و شیعتنا أوراقها،من تعلّق بغصن منها یجوز،و من مثل عنها سقط فی النار،و لو عبد اللّه تعالی بین الصفا و المروة ألف سنة فألف سنة فألف سنة حتّی یصیر کالشنّ البالی و لم یدرک حبّنا لأکبّه اللّه فی النار،فقرأ آیة المودّة (3).
یعنی آن حضرت فرمود:که به تحقیق خدا آفرید همۀ انبیاء را از درختهای متعدّده،و آفریده شدم من و علی از درخت واحد،من اصل تنه و بیخ آن درختم، و علی فرع آن،و حسن و حسین میوۀ آن،و شیعۀ ما برگهای آن درختند،و هر
1) (1) تذکرة الخواص ص 52،احقاق الحق 247:5.
2) (2) اشکال:در کلام معصوم اختلاف نباید،و در یک خبر چهارده هزار سال،در دیگری چهار هزار،در دیگر دو هزار سال میباشد،این منافات بیّن است. جواب:منافات ندارد،چه این به اعتبار ایّام دنیا و عقبا وارد شده،آیا نمیبینی که یوم القیامه به مقدار پنجاه هزار سال میباشد،و یوم آخرت به مقدار هزار سال میباشد «منه».
3) (3) شواهد التنزیل 141:2-142 ح 837،احقاق الحق 262:5-263.
که تعلّق گرفت به شاخی از آن درخت به جنّت میرود و میرسد،و هرکه از آن برگردد در نار وارد میشود،اگر بنده خدا را عبادت کند میان کوه صفا و مروه در مکّه هزار سال،پس هزار سال،پس هزار سال،و محبّت ما اهل بیت نداشته،هر آینه او را به روی در نار میاندازند.
به طرق امامیه مروی است،قال صلّی اللّه علیه و اله:خلق اللّه محمّدا و عترته أشباح نور بین یدی اللّه،قلت:و ما الأشباح؟قال:ظلّ النور،أبدان نورانیة بلا أرواح (1).
یعنی:آن حضرت فرمود:خدا آفرید محمّد و عترت او را اشباح نور علیهم السلام.راوی عرض کرد:که اشباح چه معنی دارد؟آن حضرت فرمود:ظلّ نور و ابدان نوریه بل ارواح نورانیه میباشند.
در کافی ایضا مروی است،قال أبو جعفر علیه السّلام:یا جابر إنّ أوّل ما خلق اللّه خلق محمّدا و عترته الهداة المهدیین،فکانوا أشباح نور بین یدی اللّه تعالی (2).
حضرت باقر علیه السّلام فرمود:ای جابر اوّل آنچه خدا آفرید خلقت محمّد و اولاد هادیۀ مهدیۀ او بود،پس آنها به ابدان اشباح نوری پیش خدا موجود بودند.
در دو دلایل النبوّۀ بیهقی و حافظ ابو نعیم و عیاض و قسطلانی روایت کردند، قال صلّی اللّه علیه و اله:إنّ قریشا کان نورا-و در دیگری بجای قریش کنت نورا-بین یدی اللّه تعالی قبل أن یخلق آدم بألفی عام،یسبّح ذلک النور،و تسبّح الملائکة بتسبیحه،فلمّا خلق اللّه آدم ألقی ذلک النور فی صلبه،فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:
فأهبطنی إلی الأرض فی صلب آدم،و جعلنی فی صلب نوح،و قذف فی صلب إبراهیم،ثمّ لم یزل اللّه تعالی ینقلنی من أصلاب الکریمة إلی الأرحام الطاهرة.
و فی اخری:من الأصلاب الطاهرة إلی الأرحام المطهّرة،حتّی أخرجنی بین
أبوی لم یلتقیا علی سفاح قطّ (1).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که قریش یا من بودم نوری از خدا پیش روی خدا قبل ایجاد آدم به دو هزار سال،تسبیح میکرد آن نور،و ملایکه هم تسبیح به همان میکردند،پس وقتی که خدا آفرید آدم را انداخت آن نور را در صلب او،پس به زمین فرستاد مرا در صلب آدم،و مرا در صلب نوح،و در صلب إبراهیم آورد، پس همیشه مرا خدا نقل میکرد از اصلاب کریمۀ طاهره به سوی ارحام مطهّره تا آنکه برآورد مرا از صلب و رحم والدینم عبد اللّه و آمنه بنت وهب،و هرگز در هیچ زمان والدینم باهم متلاقی به زنا و سفاحت و الواث جاهلیت نشدند.
در امالی صدوق روایت کرده،سئل النبی صلّی اللّه علیه و اله أین کنت و آدم فی الجنّة؟قال:
کنت فی صلبه،و هبط بی إلی الأرض فی صلبه،و رکبت السفینة فی صلب أبی نوح،و قذف بی فی النار فی صلب أبی إبراهیم،لم یلتق لی أبوان علی سفاح قطّ، و لم یزل اللّه ینقلنی من الأصلاب الطیبة إلی الأرحام الطاهرة هادیا مهدیا حتّی أخذ اللّه بالنبوّة عهدی،و بالاسلام میثاقی،و بیّن کلّ شیء من صفتی،و أثبت فی التوراة و الإنجیل ذکری،ورقی بی إلی سمائه،و شقّ لی اسما من أسمائه الحسنی، امّتی الحمّادون،فذو العرش محمود و أنا محمّد (2).
از پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله پرسیده شد که کجا بودی وقتی که آدم در جنّت بود؟ پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:من در صلب آدم بودم،و مرا به زمین در صلب او فرستاد،و من سوار سفینه در صلب نوح بودم،و من در نار انداخته شدم در صلب پدرم إبراهیم،و هرگز والدین من در هیچ زمانی متلاقی به زنا نشدند هرگز،و همیشه خدا نقل میکرد مرا از اصلاب پاکیزۀ پدران به سوی ارحام طاهرۀ مادران،به
حالتی که هادی و مهدی بودم،تا آنکه گرفت به نبوّت من عهد مرا،و به اسلام میثاق مرا از جمیع انبیاء و امم،و بیان کرد هر شیء را از صفت من به انبیاء،و اثبات کرد در تورات و انجیل ذکر مرا،و به آسمان مرا بلند کرد،و برآورد اسم مرا از نامهای بهتر خود،و امّت مرا نام به حمّادون نهاد که حمد خدا میکنند،پس صاحب عرش محمود خالقم است،و مرا محمّد نام نهاد و من محمّدم.
در امالی شیخ طوسی از امام حسن علیه السّلام مروی است:سمعت جدّی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله یقول:خلقت من نور اللّه،و خلق أهل بیتی من نوری،و خلق محبّوهم من نورهم،و سائر الخلق فی النار (1).
یعنی:شنیدم که جدّم حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله میفرمود:که من آفریده شدم از نور خدای،و اهل بیت من آفریده شدند از نور من،و محبّان ما اهل بیت آفریده شدند از نور اهل بیت من،و همۀ خلق در نار میباشند.
از شیخ کلینی به اسناد اهل البیت علیهم السّلام مروی است،قال تعالی:یا محمّد إنّی خلقتک و علیا نورا واحدا-یعنی:روحا بلا بدن-قبل أن أخلق سماواتی و أرضی و عرشی و بحری،فلم أزل تهلّلنی و تمجّدنی،ثمّ جمعت روحکما فجعلتهما واحدة،فکنت (2)تمجّدنی و تقدّسنی و تهلّلنی،ثمّ قسّمتها ثنتین ثنتین فصارت أربعة، محمّد واحد،و علی واحد،و الحسن و الحسین ثنتین،ثمّ خلق اللّه فاطمة من نور ابتدأها روحا بلا بدن،ثمّ مسحنا بیمینه فأفضی نوره فینا (3).
خلاصه خدا فرمود:ای محمّد تو را و علی را نور واحد آفریدم،یعنی ارواح نوری بلا بدن قبل از آنکه بیافرینم آسمانها و زمین و عرش و بحر را،پس
همیشه تو تهلیل و تمجیدم میکردی،پس جمع کردم روح شما هردو را و یک ساختم تو را و علی را،پس تمجید و تقدیس و تهلیل من میکردید،پس دو قسم کردم شما را،پس تقسیم شما دو را دو دو نمودم،پس چهار شدید،ای محمّد یکی تو،و علی یکی،و حسنین دوتا،پس آفرید فاطمه را از نوری که در ابتداء روح محمّد صلّی اللّه علیه و اله را آفریده بود،پس از آن به دست قدرت راست خود به ما پنج تن را مسح کرد و دست گردانید،پس در میان ما نور خاص خود جاری و ساری و لاحق ساخت،و برای همین این اصحاب خمسه را نور پنج تن میگویند.
ابن بابویه روایت کرده به اسناد اهل البیت علیهم السّلام،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:ما خلق اللّه خلقا أفضل منّی،و لا أکرم علیه منّی،فقال علی علیه السّلام:یا رسول اللّه فأنت أفضل أم جبرئیل؟فقال صلّی اللّه علیه و اله:یا علی إنّ اللّه تعالی فضّل أنبیاءه المرسلین علی ملائکته المقرّبین،و فضّلنی علی جمیع النبیین و المرسلین،و الفضل بعدی لک یا علی و للأئمّة من بعدک،و إنّ الملائکة لخدّامنا و خدّام محبّینا،یا علی الذین یحملون العرش و من حوله یسبّحون بحمد ربّهم و یستغفرون للذین آمنوا بولایتنا،یا علی لو لا نحن ما خلق اللّه آدم و لا الحوّاء و لا الجنّة و لا النار و لا السماء و لا الأرض، فکیف لا نکون أفضل من الملائکة؟و قد سبقنا إلی معرفة ربّنا و تسبیحه و تهلیله و تقدیسه؛لأنّ أوّل ما خلق اللّه تعالی أرواحنا،فأنطقنا بتوحیده و تحمیده،ثمّ خلق الملائکة إلی قوله:فسبّحت الملائکة بتسبیحنا الخ (1).
خلاصه:آنکه حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که خدا هیچ خلقی را افضل و اکرم برخود از من نیافرید،پس حضرت امیر عرض کرد:یا رسول اللّه آیا شما افضلید یا جبرئیل؟
1) (1) عیون اخبار الرضا علیه السّلام شیخ صدوق 262:1-263.
آن حضرت فرمود:ای علی خدا تفضیل داد انبیاء مرسلین را بر ملائکۀ مقرّبین،و تفضیل داد مرا بر جمیع انبیاء مرسلین،و فضل من بعد من مختصّ به تو ای علی،و به ائمه میباشد بعد از تو،چه ملائکه خدمتگاران ما و خدمتگاران محبّان ما اهل بیت میباشند.
ای علی حاملان عرش و آنانکه حول عرشاند تسبیح میکنند خدا را به حمد و استغفار برای مصدّقان و مؤمنان به ولایت ما،ای علی اگر ما نمیبودیم هرآینه خدا نمیآفرید آدم و حوّاء،و نه جنّت و نه نار،و نه آسمان و نه زمین را، مع ذلک پس ما چگونه افضل از ملائکه نباشیم و حال آنکه ما سابق به معرفت خدا و به تسبیح و تهلیل و تقدیس او میباشیم،و اوّل آنچه خدا آفرید ارواح ما بود و به نطق آورد ما را به توحید و تحمید خود،پس از آن ملائکه را آفریده،و به سماع و شهود توحید و تحمید از ما آنها یاد گرفتند،پس تهلیل و توحید او به تهلیل و توحید ما میکردند،حدیث طویل است غایت المرام را ملاحظه کن.
موفّق بن احمد و ابن اخطب از عمر خطّاب روایت کردند،قال عمر:إنّ اللّه خلق ملائکة من نور وجه علی (1).
یعنی عمر گفت:که خدا به تحقیق آفرید از نور روی علی ملائکه را.
در مودّة و فردوس و موفّق به اسناد خود روایت کردند از انس،قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:خلق اللّه تعالی من نور وجه علی بن أبی طالب سبعین ألف ملک یستغفرون له و لمحبّیه إلی القیامة (2).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که خدا آفرید از نور روی علی هفتاد هزار ملک را که آنها استغفار میکنند برای علی و محبّان او تا قیامت.
ایضا ابو الحسن فقیه محمّد بن احمد بن شاذان به اسناد عامّه از ابو بکر بن قحافه روایت کرد که من شنیدم که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله میفرمود:إنّ اللّه تعالی خلق من نور وجه علی بن أبی طالب ملائکة یسبّحون و یقدّسون و یکتبون ذلک لمحبّیه و محبّی ولده (1).
یعنی:به تحقیق آفرید خدا از نور روی علی ملائکه را که تسبیح و تقدیس تعالی مینمایند،و مینویسند آن تسبیحات و تقدیسات کل را برای علی و برای محبّان او.
در ابتداء خلقت و تسمیۀ اینها و آن که ایشان علّت غائی در ایجاد این عالم امکانی و به هر جا به نور اسماء اینها نوشته می باشد
بدانکه در مواهب و بشائر و دلائل روایت کردند،و به طرق امامیه نیز،و این حدیث از جمله مشهورات به حدّ تواتر میباشد،و آن حدیث قدسی این است، قال اللّه تعالی:لولاک لما خلقت الأفلاک (2).
یعنی:ای محمّد اگر ایجاد تو در عرصۀ موجود مراد نمیبود،هرآینه سماوات را نمیآفریدم.
در مواهب و ابن عساکر از سلمان روایت کردند،قال:هبط جبرئیل علی النبی صلّی اللّه علیه و اله،فقال:إنّ ربّک یقول:إن کنت اتّخذت إبراهیم خلیلا فقد اتّخذتک حبیبا، و ما خلقت خلقا أکرم علیّ منک،و لقد خلقت الدنیا و أهلها لاعرّفهم کرامتک
و منزلتک عندی،و لولاک ما خلقت الدنیا (1).
یعنی:جبرئیل بر پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله نازل شد عرض کرد:که خدا میفرماید که من إبراهیم را به خلّت گرفته بودم و تو را به حبیبیت،و من خلقی را گرامیتر از تو نیافریدم،و به تحقیق آفریدم دنیا و اهل دنیا را تا آنکه به آنها بشناسانم کرامت و رفعت و علوّ منزلت تو را که نزد من داری،و اگر ایجاد تو مرادم نمیبود البتّه این عالم ارض و سماء و دنیا و عقبا را نمیآفریدم.
در دلایل و حاکم مع التصحیح و طبرانی و قسطلانی از عبد الرحمن بن زید بن اسلم از عمر خطّاب روایت کردند:لمّا اقترف آدم الخطیئة،قال:ربّ أسألک بحقّ محمّد لما غفرت لی،فقال تعالی:یا آدم و کیف عرفت محمّدا و لم أخلقه؟قال:
لأنّک یا ربّ لمّا خلقتنی بیدک،و نفخت فیّ من روحک،و رفعت رأسی،فرأیت علی قوائم العرش مکتوب:لا إله إلاّ اللّه،محمّد رسول اللّه،فعلمت أنّک لم تضف إلی اسمک إلاّ أحبّ الخلق إلیک،فقال تعالی:صدقت یا آدم،إنّه لأحبّ الخلق إلیّ، فقال تعالی:و إذا سألتنی بحقّه فقد غفرت لک،و لو لا محمّدا لما خلقتک.و زاد الطبرانی:و هو آخر الأنبیاء (2).
یعنی:هرگاه آدم ترک اولی نمود،عرض کرد:ای پروردگار مسئلت به تو میکنم به حقّ محمّد و آل او که مرا بیامرز،باری فرمود:ای آدم از کجا دانستی محمّد را و حال آنکه هنوز او را نیافریدم؟
آدم عرض کرد:ای پروردگار وقتی که مرا آفریدی به دست خود و نفخ روح در من کردی،سر برداشتم پس دیدم که بر قوائم عرش مکتوب بود«لا إله إلاّ اللّه محمّد رسول اللّه»در آنوقت دانستم که تو مضاف نمیکنی به اسم خودت مکر
اسم آن کسی که دوستترین خلایق به سوی تو باشد.
خدا فرمود:ای آدم راست گفتی که او احبّ خلق به سوی من است،و هرگاه تو به حقّ او مرا سؤال کردی پس به تحقیق تو را آمرزیدم،و اگر محمّد مراد در ایجاد نمیبود هرآینه تو را نمیآفریدم،و او آخر انبیاء از ذرّیۀ تو میباشد.
در مواهب روایت کرده:لمّا اخرج آدم من الجنّة رأی مکتوبا علی ساق العرش و علی کلّ موضع من الجنّة اسم«محمّد»مقرونا باسم اللّه تعالی،فقال:یا ربّ هذا محمّد من هو؟فقال اللّه:هذا ولدک الذی لولاه لما خلقتک،فقال:یا ربّ بحرمة هذا الولد ارحم هذا الوالد،فنودی بی:یا آدم لو تشفّعت إلینا بمحمّد فی أهل السماوات و الأرض لشفّعناک (1).
یعنی:وقتی که آدم از جنّت برآورده شد،بر ساق عرش و بر هر موضعی از جنّت اسم محمّد صلّی اللّه علیه و آله الطیّبین الطاهرین مکتوب دید که مقرون به اسم تعالی میباشد،پس عرض کرد:ای پروردگار این محمّد کیست؟خدا فرمود:که ولد توست،اگر در ایجاد وجود او مراد نمیبود تو را نمیآفریدم،پس آدم گفت:ای پروردگار به حرمت این ولد رحم کن والد او را،پس به من ندا کرده شد:ای آدم که اگر شفاعت همۀ اهالی آسمانها و زمین میخواستی هرآینه شفاعت آنها به تو میدادم.
و در روایت دیگر بعد محمّد علی هم مقرون بود (2).
صاحب معجم عبد الباقی،و در فضایل صحابه أحمد حنبل،و حلیة الأولیاء ابو نعیم،و شفاء قاضی عیاض،به اسانید از ابو الحمراء و غیر او،روایت کردند، قال صلّی اللّه علیه و اله:لمّا اسری بی إلی السماء إذا علی العرش مکتوب:لا إله إلاّ اللّه،محمّد
رسول اللّه،أیّدته بعلی (1).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:وقتی که مرا به سیر عرش بردند،دیدم بر عرش نوشته بود:لا إله إلاّ اللّه،محمّد رسول خداست،و تأیید محمّد به علی کردم.
در مسند احمد،و تفسیر ثعلبی،و در مناقب ابن مغازلی شافعی،به اسانید متعدّده روایت کردند از جابر انصاری،قال صلّی اللّه علیه و اله:رأیت مکتوبا علی باب الجنّة قبل أن یخلق اللّه السماوات بألفی عام محمّد رسول اللّه علی أخو رسول اللّه (2).
و به روایت دیگر:علی أمیر المؤمنین (3).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که دیدم بر در جنّت نوشته بود پیش از پیدایش آسمانها به دو هزار سال:محمّد رسول اللّه،علی برادر رسول است.
در مودّت شافعی همدانی،و به اسناد اهل البیت،از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله روایت کردند:إنّ فی اللوح المحفوظ و فی العرش مکتوب:علی بن أبی طالب أمیر المؤمنین (4).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که در لوح محفوظ و در عرش نوشته است:علی امیر المؤمنین است.
در درّ منثور از ابن عبّاس مروی است:سئل رسول اللّه عن الکلمات التی
1) (1) احقاق الحق 139:6-141 از حافظ أبو نعیم،و ذهبی،و عسقلانی،و بدخشی، و قندوزی،و دیگران.
2) (2) مناقب ابن مغازلی شافعی ص 91 ح 134.
3) (3) فضائل الصحابة احمد بن حنبل 665:2 ح 1134،حلیة الأولیاء 256:7،میزان الاعتدال 269:1،ذخائر العقبی ص 66،مجمع الزوائد 111:9،عمدۀ ابن بطریق ص 233.
4) (4) احقاق الحق 486:16-493.
تلقّاها آدم من ربّه فتاب علیه،فقال:سأل بحقّ محمّد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین إلاّ تبت علیّ،فتاب علیه (1).
از حضرت پرسیده شد از کلماتی که آدم تلقّی آنها از خدا نموده،پس توبۀ او به آن قبول کرد،پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که آدم سؤال کرد ای پروردگار به حقّ محمّد و علی و فاطمه و حسنین مگر آنکه بر من توبه بدهی،پس خدا بر او توبه داد و قبول کرد.
در تفسیر اصفی،و درّ منثور،در تفسیر همین آیه کلمات آدم،روایت کرده، فقال:ألهمه اللّه تعالی إیّاها،فسأل:إلهی بحقّ محمّد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین،فتاب علیه (2).
که خدا به آدم وحی این کلمات کرد،پس آدم به پیشی کلمات سؤال توبه کرد،و آن کلمات همین اسماء پنج تن پاک میباشد،و به پیشی آن کلمات خمسه توبۀ آدم و حوّاء را قبول کرد.
در جمع الجوامع در باب جامع الدعاء سیوطی،مروی است،قال آدم:اللّهمّ بحقّ محمّد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین تب علیّ،فتاب علیه (3).
در دو دلایل حافظ ابو نعیم و بیهقی از عمر خطّاب به اسانید خود در ذیل کلمات آدم روایت کردند،آخرش این است،فقال آدم:أسألک بحقّ محمّد و آله إلاّ غفرت لی-إلی قوله:-فتاب اللّه علیه،و قال:و لو لا هو ما خلقتک (4).
در مناقب ابن مغازلی شافعی به اسناد خود از ابن عبّاس روایت کرده،
آخرش این است:فسأله بحقّ محمّد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین إلاّ ما تبت علیّ،فتاب علیه (1).
در خصایص العلویه نطنزی از ابن عبّاس روایت کرده،آخرش این است:
و لمّا نفخ فی آدم من روحه تداخله العجب،فقال:یا ربّ خلقت خلقا هو أحبّ إلیک منّی،فقال تعالی:نعم و لولاهم ما خلقتک،فقال:یا ربّ أرنیهم،فرفعت ملائکة الحجب الحجاب،فرأی آدم خمسة أشباح قدّام العرش،فقال:یا ربّ من هؤلاء؟قال تعالی:هذا نبیی،و هذا علی أمیر المؤمنین ابن عمّ النبی،و هذه فاطمة بنت نبیی،و هذان الحسن و الحسین ابنا علی و ولدا نبیی،ثمّ قال:یا آدم هم ولدک، ففرح بذلک،فلمّا اقترف الخطیئة قال آدم:أسألک بمحمّد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین لما غفرت لی،فغفر اللّه له،فلمّا هبط إلی الأرض فنقش علی خاتمه محمّد رسول اللّه،علی أمیر المؤمنین،و یکنّی آدم بأبی محمّد (2).
ملخّص:آنکه وقتی نفخ در آدم کرد،عجبی در نفس آدم طاری شد،که آیا خلقی دوستتر از من آفریدی؟خدا فرمود:آری،پس بفرموده خدا ملائکه حجاب را بلند کردند،و آدم اشباح خمسه را پیش عرش دید،پس خدا فرمود:
که این محمّد نبی من،و این علی امیر المؤمنین،و این فاطمه دختر نبی من،و این حسنین دو فرزند علی دو پسر نبی مناند،و آدم به آن نهایت فرحان شد،و پس بعد ترک أولی همین اسماء خمسۀ پنج تن پاک را شفیع بارگاه تعالی گردانید تا توبه آدم قبول گردید،و آدم و حوّاء آمرزیده شدند،و بعد هبوط به زمین نقش نگین خود«محمّد رسول اللّه علی أمیر المؤمنین»کند و در دست نهاد،و آدم را کنیت ابو محمّد و ابو البشر،و حوّاء کنیت امّ الزهراء بود.
و در تفسیر برهان از قاضی ابو عمرو عثمان بن احمد،که احد شیوخ اهل سنّت میباشد،به اسناد او از ابن عبّاس روایت کرده:عن النبی صلّی اللّه علیه و اله لمّا اشتملت آدم الخطیئة،نظر إلی أشباح تضیء حول العرش،فقال:یا ربّ إنّی أری أنوار أشباح تشبه خلقی فما هی؟قال تعالی:هذه الأنوار أشباح اثنین من ولدک،اسم أحدهما محمّد،أبدأ النبوّة بک و أختمها به،و الآخر أخوه و ابن أخی أبیه،اسمه علی اأیّد محمّدا به،و أنصره علی یده،و الأنوار التی حولهما أنوار ذرّیة هذا النبی من أخیه هذا،یزوّجه ابنته تکون له زوجة یتّصل بها أوّل الخلق ایمانا به و تصدیقا له، أجعلها سیّدة النسوان،و أفطمها و ذرّیتها من النیران،فتنقطع الأسباب و الأنساب یوم القیامة إلاّ سببه و نسبه،فسجد آدم شکرا للّه أن جعل ذلک فی ذرّیته،فعوّضه اللّه عن ذلک السجود أن أسجد له ملائکته (1).
حاصل مقصود:آنکه هرگاه آدم اشباح انوار و ضیئۀ دور عرش دید از خدا پرسید که اینها کیستند؟
خدا فرمود:که اینها اولاد تواند،یکی از اینها محمّد رسول من است،ابتداء در نبوّت به تو و ختم به او میکنم،و دیگر پسر عمّ او علی است،به این محمّد را تأیید کنم،و به او یاری میدهم،و آن انواری که دور اینهاند اینها ذرّیۀ این نبیاند،و دختر این نبی،و او زوجۀ علی مادر این ذرّیه میباشد،و او را سیّدۀ زنان دنیا و آخرت گردانیدم،و اولاد و ذرّیۀ او را بریدم و دور گردانیدم از نار،و کلّ اسباب و انساب روز قیامت مقطوع میشوند،مگر نسب و سبب او.
پس آدم به صورت شکر به سجده افتاد،که از ذرّیۀ من چنین اشخاص میباشند،و خدا به عوض آن سجدۀ آدم ملائکه را در سجده اللّه آورد.
1) (1) برهان سید هاشم بحرانی 199:1-200 ح 16.
در معارج النبوّة آورده روایتی را که ابو نعیم در منقبة المطهّرین و غیر آن روایت کرده،خلاصۀ آنها آن است که جبرئیل و آدم و حوّاء در فردوس اعلی علیین قصری از نور،و در قصری تختی از نور اخضر و احمر،و بر آن دختری با تاج مکلّل و منوّر و قلادۀ مرصّع،و در دو گوش او دو گشوارۀ سرخ و سبز،و پیش رویش حوریها به ادب دست بسته ایستاده،آدم و حوّاء از نور و صورت و شکل او حیران شده.
از مصدر جلال إلهی نداء آمد:که این دختر نبی مصطفی،و زوجۀ ولی مرتضی،نامش صدّیقۀ زهراء میباشد،پس آدم نگاه به سوی قصر بالا کرد پنج در دید،و بر هر دری به نور احمر متلألأ سطری به دست قدرت نوشته بود:سطر اوّل بر یک در«أنا المحمود و هذا محمّد»سطر ثانی«أنا الأعلی و هذا علی»سطر ثالث«أنا الفاطر و هذه فاطمة»سطر رابع«أنا المحسن و هذا الحسن»سطر خامس«منّی الاحسان و هذا حسین».
پس آدم به اشارۀ جبرئیل این أسماء متبرّکۀ خمسه را یاد کرد تا عند الحاجت به او بکار آید،پس از صدور ترک اولی آدم را این اسماء یادش آمد بعد سیصد سال،پس آدم گفت:یا محمود،یا علی الأعلی،و یا فاطر،و یا محسن،و یا منک الاحسان،أسألک بحقّ محمّد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین أن تغفر لی و تقبل توبتی بالفور.
پس خطاب از مصدر جلال إلهی در رسید:ای آدم اگر بخشش تمام مجرمان ذرّیۀ خود تا قیامت میخواستی،البتّه به برکت این أسماء خمسه همۀ آنها را میآمرزیدم،پس توبۀ او و حوّاء قبول شد (1).
1) (1) معارج النبوّه کاشفی:رکن دو ص 9 چاپ هند،احقاق الحق 78:3-79 از معارج.
در کتاب النصوص از ابو امامه روایت کرده،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:لمّا عرج بی إلی السماء رأیت مکتوبا علی ساق العرش بالنور:لا إله إلاّ اللّه،محمّد رسول اللّه، أیّدته بعلی،و نصرته به،ثمّ بعده الحسن و الحسین،و رأیت علیا علیا علیا و محمّدا مرّتین،و جعفر و موسی و الحسن و الحجّة اثنی عشر اسما مکتوبا بالنور،فقلت:یا ربّ أسامی من هؤلاء الذین قرنتهم بی؟فنودیت:یا محمّد هم الأئمّة بعدک، و الأخیار من ذرّیتک (1).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:در معراج دیدم که نوشته به نور بر ساق عرش بود:«لا إله إلاّ اللّه،محمّد رسول اللّه»و تأیید کردم و یاری دادم او را به علی،و بعد او به حسنین،و دیدم سه اسم علی،و دو اسم محمّد،و اسم جعفر و موسی و حسن و حجّت،اسماء دوازدهگانه را به نور نوشته بود،پس من عرض کردم این اسماء کیستند مقرون به من؟پس به من نداء کرده شد:که اینها ائمّۀ خلق بعد تو از ذرّیۀ تواند.
در فردوس مروی است:لمّا اسری بی رأیت علی باب الجنّة مکتوبا بالذهب لا بماء الذهب:لا إله إلاّ اللّه،محمّد حبیب اللّه،علی ولی اللّه،فاطمة أمة اللّه، الحسن و الحسین صفوة اللّه (2).
یعنی:به لیلة المعراج بر در جنّت نوشته به طلا دیدم متلألأ:لا إله إلاّ،محمّد حبیب اللّه،علی ولی اللّه،و فاطمة أمة اللّه،و حسنین برگزیدۀ خداند.
أیضا روایت کرده:رأیت علی باب الجنّة مکتوبا:لا إله إلاّ اللّه،محمّد رسول
اللّه،علی أخو رسول اللّه (1).
یعنی:بر دروازۀ جنّت دیدم نوشته بود«لا إله إلاّ اللّه،محمّد رسول اللّه،علی برادر رسول اللّه.
در روایت دیگر است که به بطن عرش چهار محمّد و چهار علی و دو حسن و یک حسین و یک جعفر و یک کاظم و یک فاطمه به نور نوشته بود،و عرش به برکت همین أسماء چهارده معصوم قائم بلا اعتماد و بلا تعلّق میباشد (2).
سبحان اللّه این مرتبه اسماء دارند که عرش و فرش به تحریر آنها قائم بلا جنبش بمانند،و لکن این امّت را به بین جهّال را بر آنها تفضیل میدهند،و بعض آنها را پایمال سم اسبان کوفه و شام نمودند،العجب ثمّ العجب،و کیف لا أتعجّب من ذلک؟!.
در احتجاج الأئمّه از حضرت أبی عبد اللّه الصادق علیه السّلام مروی است:إنّ اللّه عزّ و جلّ لمّا خلق العرش کتب علیه:لا إله إلاّ اللّه،محمّد رسول اللّه،علی أمیر المؤمنین.
و لمّا خلق الماء کتب اللّه فی مجراه:لا إله إلاّ اللّه محمّد رسول اللّه،علی أمیر المؤمنین.
و لمّا خلق اللّه الکرسی کتب علی قوائمه:لا إله إلاّ اللّه،محمّد رسول اللّه،علی أمیر المؤمنین.
و لمّا خلق اللّه اللوح کتب فیه:لا إله إلاّ اللّه،محمّد رسول اللّه،علی ولی اللّه.
و لمّا خلق اللّه إسرافیل کتب علی جبهته:لا إله إلاّ اللّه،محمّد رسول اللّه،علی أمیر المؤمنین.
و لمّا خلق جبرئیل کتب علی جناحیه:لا إله إلاّ اللّه الخ.
و لمّا خلق السماوات کتب فی أکنافها:لا إله إلاّ اللّه الخ.
و لمّا خلق اللّه الأرضین کتب اللّه فی أطباقها:لا إله إلاّ اللّه الخ.
و لمّا خلق اللّه الجبال کتب فی رؤوسها:لا إله إلاّ اللّه الخ.
و لمّا خلق اللّه الشمس کتب اللّه علیها:لا إله إلاّ اللّه الخ.
و لمّا خلق اللّه القمر کتب علیه:لا إله إلاّ اللّه،محمّد رسول اللّه،علی أمیر المؤمنین،و هو السواد الذی ترونه فی القمر (1).
حاصل این حدیث:آنکه جمیع آنچه خدا از تحت الثری إلی العرش الأعلی آفریده،چون عرش،و در مجرا و منبع آب،و بر قوائم کرسی در لوح محفوظ،و بر پیشانی اسرافیل،و بر دو بال جبرئیل،و در اکناف هر آسمان،و در اطباق هر زمین،و بر سرهای هر کوهی،و بر صدر آفتاب،و بر بطن قرص ماه:«لا إله إلاّ اللّه،محمّد رسول اللّه،علی أمیر المؤمنین»به دست قدرت نوشته است.
تنبیه:از این اخبار کثیره که از هر طایفۀ اسلامیه کأنّه از عشرات و از مئات آحاد باشد نوشتم،واضح شد که ذوات مقدّسۀ آنها فی الحقیقه نور انور خاص إلهی،ملبّس به لباس ظاهر انسانی،قائل به «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» (2)چون شمعی روشن،مغلّف به غلاف فانوس آبگینۀ سرخ و سفید و سبز میباشند،و رائی را به حسب قابلیت خود مینماید،و لکن در باطن آن نور روشن یک نور میباشد،و بعض کم بینایان را کم مینماید،و اهل عمیان را یا چشم پوش را بالکلّ نمینماید،این قصور و تقصیر به خود رائی،و به قابلیت او میباشد.
و مصرحّش آیه وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما
یَلْبِسُونَ (1)یعنی اگر ملک نوری و هوائی نفیس شفّاف لطیف را به سوی آدمیان بفرستیم،چونکه آدمیان از عنصر کثیف در ملک کثیفاند به عیون عنصری او را دیده نمیتوانستند،پس چاره نبود که آن ملک را به لباس و صورت و شکل آدمی ساخته به سوی آنها بفرستیم،و بر آنها به پوشیم آنچه آنها میپوشند،چون نمودن جبرئیل به صورت دحیۀ کلبی،و عزرائیل به صورت اعرابی،و ملائکۀ دیگر به صورت آدمی.
و ایضا ثابت شد که اسماء مطهّره متعلّق این چهارده معصوم،نهایت رتبۀ عالیه دارند،که بر هر مخلوقی از عرش تا فرش به نور به دست قدرت إلهی تحریر شدهاند،و به برکت آنها،آنها برکت و عظمت و رفعت یافته و قائماند،و به شفاعت اسماء مطهّرۀ حسنی آنها اصفیاء انبیاء را حاجت برآید،و توبه قبول شود،این اقطع دلیلی و اقوا برهانی بر کمال سیادت و نهایت سعادت و غایت رفعت و تقدیم آنها بر کافّۀ خلقت فی الواقع میباشد.
در ولادت و خلقت عنصری آنها از بدایت آدم تا خاتم کافّۀ ابوین آن حضرت اطهر طاهرین و أنظف طیبین موحّد و انبیاء و اوصیاء مرضیین بودند
بدانکه ابن مردویه و قسطلانی و غیر اینها از حضرت جعفر بن محمّد الصادق علیهما السّلام روایت کردهاند که قرائت او در این آیه لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ (2)بفتح الفاء،و لم یصبه شیء من ولادة الجاهلیة،فقال:و قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:
خرجت من نکاح غیر سفاح (1).
یعنی:مراد از «أَنْفُسِکُمْ» به فتح فاء این است که آن حضرت نفیس و نظیف ترین کلّ نفیسان و نظیفان بنی آدم میباشد،و به آن حضرت در هیچ زمان هرگز چیزی از الواث ولادت جاهلیت،و در فترت نبوّت خبثی نرسیده،و فرمود که حضرت رسول فرمود:که من از ابتداء إلی انتهاء به نکاح صحیح شرعی در هر زمان بدون سفاح و زنا میباشم و برآمدهام.
در مواهب لدنیه از انس روایت کرده،قال:قرأ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله لقد جاءکم رسول من أنفسکم بفتح الفاء،فقال:أنا أنفسکم نسبا و صهرا و حسبا،و لیس فی آبائی من لدن آدم سفاح کلّنا نکاح (2).
یعنی:در قرائت نبی صلّی اللّه علیه و اله أنفسکم بفتح فاء است،پس مراد آنچه باشد این است که به تحقیق آمد شما را رسولی از نفیس و نظیفترین شما همۀ بنی آدم، لهذا نزد تلاوت این آیه،آن حضرت فرمود:که من نظیفترین همۀ شما از روی نسب و حسب و صهر میباشم،و نیست در همۀ والدین و آبای من از ابتداء آدم تا خاتم زنائی و فسقی،چه همۀ والدین با نکاح شرعی در هرزمان پیدا شدهاند.
در سنن بیهقی آورده،قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:ما ولّدنی من سفاح الجاهلیة شیء، و ما ولّدنی إلاّ نکاح الاسلام (3).
یعنی پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:من هیچگاهی پیدا نشدم از زناء جاهلیت،و هیچگاهی من به دنیا نیامدم مگر به نگاه اسلام در همۀ ایّام و اعوام.
در مواهب،و در اوسط طبرانی،و ابن عساکر،و ابو نعیم در دلایل،از حضرت أمیر علیه السلام روایت کردهاند:انّ النبی صلّی اللّه علیه و اله قال:خرجت من نکاح و لم أخرج من سفاح من لدن آدم إلی أن ولّدنی امّی و أبی،لم یصبنی من سفاح الجاهلیة شیء (1).
یعنی:به تحقیق پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که من همیشه از نکاح صحیح شرعی به دنیا برآمدم،و به زنا هیچگاهی برنیامدم و نه زائیدم،از ابتداء زمانه آدم تا این والدین من عبد اللّه و آمنه،و مرا هیچ قدحی و خبثی و قبحی از سفاح و آثار و اطوار جاهلیت مس نکرده.
در مثالب کلبی از پدر خود مینویسد،که قال:قد کتبت للنبی صلّی اللّه علیه و اله من آدم إلی عبد اللّه خمسمائة امّ،فما وجدت فیهنّ سفاحا و لا شیئا ممّا کان فی أمر الجاهلیة و الفترة قطّ.و همین را نیز در مواهب نقل کرده (2).
یعنی به تحقیق نوشتم من برای پیغمبر از آدم تا عبد اللّه پنج صد مادر،پس نیافتم در هیچیکی از آنها زنائی و سفاهتی و قبحی و قدحی و فسقی و خبثی از آثار جاهلیت.
و در آیۀ اَلَّذِی یَراکَ حِینَ تَقُومُ*وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّاجِدِینَ (3)جمهور محدّثین و مفسّرین روایت کردهاند،چنانچه در دلایل ابو نعیم و مواهب و معالم بغوی روایت کردند:إنّه ینتقل من موحّد إلی موحّد (4).
و در دیگر:من ساجد إلی ساجد (1).
یعنی:مراد آیه این است که آن حضرت منتقل از موحّد به سوی موحّد،و از پدر ساجد للّه به سوی ساجد للّه میشد.
در ترمذی و معالم و مواهب و مشکات از ابن عبّاس روایت کردهاند:ینتقل من نبی إلی نبی حتّی أخرجتک نبیا (2).
یعنی خدا نقل میفرمود:ای محمّد تو را از صلب پیغمبری به سوی صلب پیغمبری،نقل کردم تا آنکه تو را این وقت نبی برآوردم.
در دلایل حافظ از ابن عبّاس روایت کرده،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:لم یلتق أبوای قطّ علی سفاح،لم یزل اللّه ینقلنی من الأصلاب الطیب إلی الأرحام الطاهرة مصفّی مهذّبا،لا تتشعّب شعبتان إلاّ و کنت فی خیرهما (3).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:متلاقی باهم والدین من از آدم تا این دم در هیچ وقت به زنا نشدهاند هرگز،همیشه خدا نقل میفرمود مرا از اصلاب طاهره پاگیزۀ پدران به سوی ارحام طاهرۀ مادران،به صورت صاف و پاک و مهذّب، دو شعبه نشده قبیلهای در هیچ عصری،مگر آنکه من در بهترین آن قبیله بودم.
حسکانی و طبری و واحدی و نیشابوری و فخر رازی و غیر ایشان در تفاسیر خود به متعدّد مقام روایت کردهاند،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:لم یلتق أبوای قطّ علی سفاح،فلم یزل ینقلنی اللّه من الأصلاب الطاهرة إلی الأرحام المطهّرة حتّی أخرجنی فی عالمکم هذا (4).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که والدین من در هیچ زمانی هرگز باهم متلاقی به زنا و فسق نشدهاند،پس خدا همیشه مرا نقل میفرمود از اصلاب طاهرۀ پدران به سوی ارحام مطهّرۀ مادران،تا آنکه برآورد مرا در این عالم شما.
در ترمذی و در دلایل و در مواهب از ابن عبّاس در ذیل آیه مروی است، قال:ما زال النبی ینقلب فی اصلاب الأنبیاء حتّی ولدته امّه (1).
یعنی:همیشه پیغمبر منقلب و منتقل میشد در اصلاب انبیاء تا آنکه زائید از آمنه مادر خود.
در کافی کلینی اینطور روایت کرده که حضرت صادق علیه السّلام فرمود:که نور محمّد صلّی اللّه علیه و اله و علی علیه السّلام را در وقتی آفریده که هیچ خلقی و هیچ شیء را نیافریده بود،پس آن نور را در اصلابی و ارحامی جاری ساخته.
قال:و خلق نور الأنوار الذی نوّرت منه الأنوار و أجری فیه من نوره الذی منه الأنوار،و هو النور الذی خلق منه محمّدا و علیا علیهما السّلام،فلم یزالا نورین أوّلین،إذ لا شیء کوّن قبلهما،فلم یزالا یجریان طاهرین مطهّرین فی الأصلاب الطاهرة، حتّی افترقا فی أطهر طاهرین فی عبد اللّه و أبی طالب (2).
در جواهر سنیه در حدیث قدسیه مروی است:قد نزل جبرئیل علی النبی صلّی اللّه علیه و اله فقال:إنّ ربّک یقرؤک السلام و یقول:إنّ أهل الکهف أسرّوا الایمان و أظهروا الشرک،فأتاهم اللّه أجرهم مرّتین،و انّ أبا طالب أسرّ الایمان و أظهر الشرک،فأتاه اللّه أجره مرّتین،ثمّ قال:کیف یصفونه بهذا و قد نزل جبرئیل لیلة مات أبو طالب، فقال:یا محمّد اخرج من مکّة فلیس لک بها ناصر بعد أبی طالب (3).
یعنی:به تحقیق جبرئیل نازل شد بر نبی و عرض نمود:که پروردگارت سلام میرساند،و میگوید:که به تحقیق اهل کهف اخفاء ایمان و اظهار شرک کردند، پس خدا داد آنها را اجر آنها دو مرتبه،و به تحقیق ابو طالب اظهار شرک و اخفاء ایمان کرد،پس به او داده شد اجر دو مرتبه،پس حضرت صادق علیه السّلام فرمود:که چگونه به آن جمعی از مخالفین وصف ابو طالب میکنند،و حال آنکه جبرئیل بر پیغمبر به شب وفات ابو طالب علیه السّلام نازل شد و عرض کرد:ای محمّد بیرون رو از مکّه به سوی مدینه،چه من بعد ابو طالب به تو ناصری و یاری دهنده نیست،لهذا آن حضرت هجرت از مکّه به مدینه کرد.
در جواهر سنیه به اسناد دیگر از ابی عبد اللّه الصادق علیه السّلام،حدیث قدسی را روایت کرده،قال:نزل جبرئیل علی النبی صلّی اللّه علیه و اله،فقال:یا محمّد إنّ ربّک یقرؤک السلام و یقول:إنّی قد حرمت النار علی صلب أنزلک،و بطن حملک،و حجر کفّلک، فالصلب صلب عبد اللّه بن عبد المطّلب،و البطن الذی حمّلک فآمنة بنت وهب،و أمّا حجر کفّلک فحجر أبی طالب (1).
در مجالس صدوق در مجلس هشتاد و هشتم،و در جواهر سنیه در حدیث قدسیه به اسناد دیگر روایت کرده:نزل جبرئیل،فقال:یا محمّد إنّ اللّه یقرؤک السلام،و یقول:إنّی قد حرّمت النار علی صلب أنزلک،و بطن حملک،و حجر کفّلک،فقال:یا جبرئیل بیّن لی ذلک،فقال:أمّا الصلب الذی أنزلک فعبد اللّه بن عبد المطّلب،و أمّا البطن الذی حملک فآمنة بنت وهب،و أمّا الحجر الذی کفّلک فأبو طالب بن عبد المطّلب و فاطمة بنت أسد (2).
و در معانی الأخبار به همین سند مروی است (1).
خلاصه:آنکه جبرئیل نازل شد،و عرض نمود:که خدا به تو سلام میرساند و میفرماید:که به تحقیق حرام گردانیدم نار را بر صلبی که تو از آن برآمدی،و آن صلب پدرت عبد اللّه میباشد،و بر شکمی که تو را حمل کرده و برداشته تا وضع آن،و آن شکم مادرت آمنه بنت وهب میباشد،و بر حجر یعنی بر کناره و بغل و دامن که طفل را در آنجا مادر میگیرد و برمیدارد به غرض تربیت،و آن حجر ابو طالب و حجر فاطمه بنت اسد،که آنها هردو تو را تربیت در دامن و بغل کردند.
تنبیه و تنویر:
بدانکه به صراحت و نصّ کثیر این صحاح و حسان از متّفقات امّت،مع اجماع اهل بیت رسالت،و اتّفاق علمای این ملّت،ثابت و قطعی گردید که کلّ والدین علی و محمّد علیهما السلام از ابو طالب علیه السّلام و عبد اللّه تا آدم مؤمن موحّد، بل انبیاء و أوصیاء طاهر و مطهّر بودند،پس آنچه منافی و معارض این روایتی دیگر باشد،او محلّ قطع و یقین و عمل و اعتماد نمیباشد به چند وجه:
اوّل:صحاح و حسان متّفق علیه امّت،و مجمع علیه اهل بیت علیهم السلام، ناطق و صریحاند بر ایمان و توحید و تسجید و تعبید آنها خاصّ برای خدا،بل بعض دیگر اصرحاند بر نبوّت آنها.
در فنّ اصول و علم درایه و حدیث،قانون و قاعده مقرّر گردیده،که در جائی که تعارض ادلّه شود،تقدیم به برهان و به محکم قرآن و متّفق علیه صحاح و حسان احادیث باشد،پس در قسم ثانی مع التصحیح اگر تأویل و حمل مطابق
1) (1) معانی الأخبار ص 136 ح 1،بحار الأنوار 108:15 ح 52.
برهان و قرآن میسّر و ممکن باشد تأویل کرده شود،و إلاّ مطرود و متروک محض میباشد،و این اخبار متّفق علیه امّت واجب التمسّک و الأخذ و العمل، پس معارض و منافی آن متروک میباشد.
ثانی:ایضا در فنّ اصول و انساب و درایه قانون مقرّر گردیده که در دعوای ایمان و نسب اصل ثبوت آن،لهذا تقدیم و تصدیق او بر نفی و سلب آن میباشد، و استصحاب آن باقی تا ثبوت سلب و منافی قطعی آن میباشد،پس در اینجا هم دعوای ایمان و هم صحّت انساب آباء آن حضرت در اصل ثابت و استصحاب باقی،خصوص نصّ از نبی معصوم بر طهارت و ایمان و صحّت ولادت همۀ اینها مع شهادت جمهور اهل انساب میباشد،پس معارض و منافی اسلام بعض ایشان باطل محض میباشد.
ثالث:ایضا اگر تعدیل و جرح متعارض شود،گرچه در تقدیم أحدهما بر دیگر در اهل حدیث و درایه و رجال و اصول دو قول است،و لکن آنان که بالجمله ایمان دارند به آنها،چاره نیست برای حفظ مرتبۀ نبوّت و خلافت تقدیم تعدیل و ترجیح آن بر تجریح واجب میدانند،به سبب ثبوت این صحاح متّفق علیه،تا ایذاء و توهین سیّد موجودات لازم نیاید،و همین اسلوب جمهور دین داران است،چون قاضی عیاض،و محکی از احمد،و محکی از شافعی نیز،و قسطلانی،و سیوطی در آخر رسالۀ وزراء مهدی و اسلام آباء نبی،و قاضی ابو بکر،و از دلایل رازی،و نیشابوری،و امثالهم،صونا لناموس الاسلام و الإیمان.
رابع:بعد صحاح اخبار مجمع علیه اجماع اهل بیت عصمت و طهارت،و اتّفاق کلّ علماء این ملّت،مع اعتقاد جماعتی از جمهور اهل سنّت بر اینکه کلّ آباء نبی و علی از آدم تا عبد اللّه و أبو طالب مسلمان و موحّد،بل نزد امامیه به
اخبار مزبوره انبیاء و اصفیاء بودند،و اجماع ایشان حجّت،و اتّباع ایشان مطلقا واجب عینی است بالاتّفاق،به خبر متواتر«إنّی تارک فیکم الثقلین» (1)الخ.
و حدیث«أهل بیتی کسفینة نوح» (2)الخ،و برای آنکه آیۀ تطهیر (3)خاصّ در ایشان است،و برای آنکه اقرب رسول و اعرف بما فی البیتاند.
اشکال:سلّمنا پس در آزر پدر إبراهیم چه کرده شود؟و در قرآن آیات (4)صریح بر کفر و بتپرستی و بر پدریت اواند،در آنجا مجال تحویل و تأویل باقی نمیباشد؟
جواب:آن امام رازی در تفسیر کبیر به چند وجه داده:
اوّل:قیل:إنّ آذر لم یکن والد إبراهیم،بل کان عمّه،و احتجّوا علیه بوجوه (5).
یعنی آذر پدر إبراهیم فی الحقیقه نبوده،بل عمّ او بوده.
چنانچه بیضاوی (6)و غیر او هم نقل کردهاند که اهل انساب و سیر متّفق علیهاند که پدر إبراهیم تارح بوده،و آذر عمّ آن حضرت،چونکه از صغر إبراهیم علیه السلام را تربیت کرده،و بر مربّی و پدر رضاعی اگرچه از اباعد باشد أب در هر عرف میگویند،پس این حکایت از اطلاق إبراهیم میباشد نه اعلام و نه اخبار از حقیقت آذر،پس تأویل معقول میباشد.
منها:أنّ آباء الأنبیاء ما کانوا کفّارا،و یدلّ علیه وجوه،منها:قوله تعالی اَلَّذِی
یَراکَ حِینَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّاجِدِینَ (1)قیل:معناه انّه کان ینتقل نوره (2)من ساجد إلی ساجد.و قال:فیه دلالة علی أنّ جمیع آباء محمّد صلّی اللّه علیه و اله کانوا مسلمین (3).
یعنی:از جملۀ ادلّه این است که نقل نور آن حضرت از ساجدی به سوی ساجدی میفرمود،پس این آیه دلیل است که به تحقیق همۀ آباء انبیاء کفّار نبودند،و آیه اَلَّذِی یَراکَ پس گفته شد که معنی آیه این است که خدا نور آن حضرت را نقل میفرمود از ساجدی به سوی ساجدی،و در آن دلالت است که به تحقیق جمیع آباء نبی ما از آدم تا عبد اللّه مؤمن و مسلمان و موحّد بودند نه کافر.
ثانی:رازی گفته:و ممّا یدلّ علی أنّ آباء محمّد صلّی اللّه علیه و اله ما کانوا مشرکین قوله صلّی اللّه علیه و اله:«لم أزل أنقل من أصلاب الطاهرین إلی الأرحام الطاهرات حتّی أخرجنی فی عالمکم هذا»و قال اللّه تعالی إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فوجب أن لا یکون أحدا من آبائه و أجداده مشرکا أبدا،و إلاّ لم یصفهم بالطهارة عموما (4).
یعنی:و آنچه دلالت دارد که از آباء محمّد صلّی اللّه علیه و اله احدی مشرک نبوده،حدیث آن حضرت است:که من همیشه از آدم تا عبد اللّه نقل میشدم از اصلاب طاهرین به سوی ارحام طاهرات،و إلاّ وصف شأن به طهارت عموما نمیکرد؛لقوله تعالی که جز این نیست که همۀ انواع مشرکین و کفّار نجس در ظاهر و باطناند،پس به این جهت واجب شد که احدی از اجداد و آباء آن حضرت مشرک ابدا و اصلا
نمیباشد.و وجوه دیگرند صورت ضبط آنها در این مختصر ممتنع است.
اشکال:سلّمنا که والدین آن حضرت درک اسلام نکردند نبی یا وصی،و بر دین إبراهیم بودند،چه دین إبراهیم غیر منسوخ در اولاد او بود،و أمّا أبو طالب درک اسلام نمود،و لکن اقرار به لسان ظاهرا به آن ننموده،و کافی است بر او قصیدۀ مشهورۀ او مرویه صحاح اسلامیه.
من جملۀ آن:النبی صلّی اللّه علیه و اله یقول لأبی طالب عند موته:یا عمّ قل لا إله إلاّ اللّه کلمة أستحلّ بها لک الشفاعة یوم القیامة،فلمّا رأی أبو طالب حرص النبی علیه السّلام قال:یابن أخی و اللّه لو لا مخافة قریش إنما قلتها جزعا من الموت لقلتها لأقرّ بها ألا لا أشرک.و فی اخری:لأقررت بها عینیک ألا لا أشرک بها،کما نقله فی المواهب و غیره (1).
جواب:به چند وجه است:
اوّل:ما گفتیم آنفا در جائی که تعارض ادلّه میشود،عمل کافّۀ عقلا و علما عمل بر برهان و بر محکم قرآن و بر احادیث صحیحه متّفق علیه،و منافی مأوّل یا متروک میباشد،پس این قسم اخبار متروکاند.
و ما میگوئیم:که به فرض تصحیح این خبر از خود این هویداست اسلام ابو طالب که او گفت در این وقت اظهار کلمه موجب عار و طعن قریش است که به خوف این را گفته،و إلاّ چشمت را به آن آرام و قرار میدادم،و لکن آگاه باش که مشرک نیستم.
در روایات مسلم وارد است که صنادید قریش در آنوقت در دورش بوده میگفتند:أترغب یا أبا طالب عن ملّة عبد المطّلب.و در دیگر:عن ملّة آبائک (2).
پس این صریح است که او معتقد دین و کلمۀ توحید بوده،چه عبد المطلّب و آباء او همه بر دین إبراهیم و از اوصیاء او بودند،و ملّت إبراهیم منسوخ نبوده.
ثانی:امّا قصیده بنابر آنچه در مواهب از مقاتل نقل نموده این است که پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله ابو طالب را به اسلام دعوت کرد،و کفّار ارادۀ اذیت آن حضرت نمودند،پس ابو طالب علیه السّلام به آنها فرمود:که هرگز تبدیل محمّد صلّی اللّه علیه و اله برای قتل به ولدی دیگر ممکن نیست،آیا ناقه به عوض بچۀ خود بچۀ دیگری را قبول میکند،و من به عوض محمّد صلّی اللّه علیه و اله دیگری را قبول کنم،پس مخاطب به نبی شده این اشعار خواند:
و اللّه لن یصلوا إلیک بجمعهم حتّی اوسّد فی التراب دفینا
فاصدع بأمرک ما علیک غضاضة و ابشر و قرّ بذاک منک عیونا
و دعوتنی و زعمت أنّک ناصحی و لقد صدقت و کنت ثمّ أمینا
و عرضت دینا لا محالة أنّه من خیر أدیان البریة دینا
لو لا الملامة أو حذاری سبّه لوجدتنی سمحا بذاک مبینا
پس ابو طالب بعد این قول برخواست از آن حضرت ذبّ و دفع میکرد کفّار قریش را (1).
در مواهب از عراقی در شرح تنقیح بعد نقل قصیده در باب ابو طالب علیه السّلام گفته،قال:فهذا تصریح باللسان،و اعتقاد بالجنان،غیر أنّه لم یذعن.
یعنی:به این قصیده تصریح ایمان به زبان و اعتقاد به دل میباشد،سوای آن که اذعان در مجلس نکرد علانیه.
تنبیه:از خود این قصیده هویداست که صدقت گفته و اسلام را خیر الأدیان
1) (1) طرائف سید ابن طاووس ص 301-303.
شمرده،آن حضرت مع این احوال هولناک تصدیق به دین اسلام و به نبوت آن حضرت کرده،اگرچه تلفّظ به الفاظ«لا إله إلاّ اللّه محمّد رسول اللّه»عینا در آن وقت نکرده،چه شرط ایمان و اسلام همین لفظ عینی نیست،بل به مفاد و به مآل آن اعتقاد و اقرار شرط اسلام است.
و مصرّحش دو مرویه جلد اوّل مسلم از عثمان است،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:من مات و هو یعلم أنّه لا إله إلاّ اللّه دخل الجنّة (1).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود که هرکه مرد و او میدانست«لا إله إلاّ اللّه»را،یعنی مفهوم و معنی آن را،یعنی توحید خدا را عالم بود،او داخل جنّت میشود.
و به این حدیث،اگر ابو طالب علیه السّلام تصدیق و اقرار به دین و نبوّت ظاهر نمیکرد،کافی بود در اسلام و ایمان او علم او به توحید و به نبوّت،و الحمد للّه این قصیده هم ناطق به اقرار اوست.
ثالث:بدانکه در دلایل بیهقی،و مواهب لدنی،از طریق یونس بن بکیر،از ابن اسحاق،و به او حدیث کرد عباس بن عبد اللّه،و از بعض اهل خود از ابن عباس،قال:لمّا تقارب من أبی طالب الموت نظر العبّاس إلیه و هو یحرّک شفتیه، فأصغی العبّاس باذنیه،فقال:یابن أخی و اللّه لقد قال أخی الکلمة التی أمرته بها، فقال النبی صلّی اللّه علیه و اله:و لم أسمعه (2).
یعنی:وقتی که ابو طالب علیه السّلام را موت قریب شد،و به دورش مردم و آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله بودند،و برادرش عبّاس نزدیکتر به او نشسته بود،عبّاس دید که ابو طالب علیه السّلام لبهای خود را حرکت میدهد،پس عبّاس گوشهای خود را نزدیک دهان او برده گوش داد و شنید که«لا إله إلاّ اللّه محمّد رسول اللّه»آهسته آهسته
میگوید،عبّاس ندا کرد:ای پسر برادرم محمّد،و اللّه برادرم ابو طالب همین کلمه را که امر به خواندنش کرده بودی به تحقیق گفت،آن حضرت فرمود:که من به گوش خود نشنیدم،و تا اینجا صوتش نرسید.
در مواهب گفته:کذا فی روایة ابن اسحاق:إنّ أبا طالب أسلم عند موته.
یعنی:ابن اسحاق هم روایت کرده که أبو طالب علیه السلام به تحقیق نزد موت خود اسلام صریحا آورده.
بعد این گفته:که امّا فرمودن پیغمبر که من نشنیدم،این استعمالی است که عادلی وقتی که امری را بشنود و اعدل از او خود نشنود مگر از شاهد عادل،پس در آنوقت اعدل میگوید که من به گوش خود نشنیدم.
پس در این وقت اخذ میشود به قول آنکس که اثبات سماع کرده؛لأنّ الشاهد العدل إذا قال:سمعت و قال من هو أعدل منه لم أسمع،فنأخذ بقول من أثبت السماع.انتهی.
نبیرۀ جوزی از واقدی روایت کرده عن علی علیه السّلام:لمّا توفّی ابو طالب أخبرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:فبکی بکاء شدیدا،ثمّ قال له:اذهب فغسّله و کفّنه و واره،غفر اللّه له و رحمه (1).
یعنی:حضرت أمیر علیه السّلام از وفات ابو طالب علیه السّلام خبر کرد به حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله،پس آن حضرت برای فوت او گریه کرد گریه شدیدتر،پس فرمود:
که او را غسل و کفن کن،و دفن نما،خدا بیامرزد و رحمت کند او را.
در روایت دیگر آوردهاند،فقال له العبّاس:یا رسول اللّه إنّک لترجو، فقال صلّی اللّه علیه و اله:ای و اللّه إنّی لأرجو له،و جعل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله یستغفر له أیّاما لا یخرج
1) (1) تذکرة الخواص ابن جوزی ص 8.
من بیته،فعارض رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله جنازة أبی طالب،فقال:وصلتک رحم،و جزاک اللّه یا عمّ خیرا (1).
خلاصه:آنکه عبّاس گفت:یا رسول اللّه هرآینه تو امیدی در باب نجات ابو طالب داری؟چه خود آن حضرت از زبان ابو طالب علیه السّلام قول«لا إله إلاّ اللّه» نشنیده بود إلاّ عبّاس شنیده بود،برای همین دریافت نمود،پس پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:آری قسم به خدا من امید نجات او دارم،و پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله ایّامی چند استغفار برای ابو طالب علیه السّلام میکرد،و از خانه به آن ایّام برنیامد،پس جنازۀ او را به پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله عارض ساختند،آن حضرت در آنوقت فرمود:وصل ارحام کردی،و خدا به تو جزای خیر بدهد ای عم من.
ایراد:اگر این امر صحیح و ثابت بود،پس چرا پیغمبر علیه السّلام یا علی علیه السّلام بر ابو طالب علیه السّلام نماز جنازه نخواند؟
جواب:بدانکه صلات جنازه تا آنوقت بر اموات خواندن واجب نشده بود، و او در مدینه بعد چند سال واجب شد،در این خلافی نیست.
اشکال:این سیادت و نبوّت و وصایت و نوریت آباء نبی وقتی صحیح و ثابت میشود که نام آنها چون عبد المناف و عبد الشمس به امیه نمیبود،این اضافۀ عبدیت و تسمیۀ به آن دلالت دارد که همۀ آنها بر ملّت حنیفۀ مرضیۀ خلیل الرحمان نبودند،چه مناف صنمی عظیم و جسیم و بلند و بالا از مشرکین قریش مشهور إلی حین بود و میباشد،پس به ثبوت این قول به ایمان و انبیاء بودن آنها باطل شد.
جواب:اصحّ الوجوه این است:امّا عبد اللّه پس ملقّب به عبد اللّه الذبیح بود،چه
1) (1) تذکرة الخواص ابن جوزی ص 8-9.
پدرش ذبح احد اولاد اثنا عشر نذر نهاده بود،و بر او قرعه آمد،پس به عوض او صد شتر قربانی کردند.
امّا عبد المطّلب نامش به اتّفاق اهل تواریخ شیبة الحمد بود،و برای آن شیبة الحمد نامیدند،چه در مواهب است که او متولّد شد و در سر او سفید موی بود به آن نامیدند.نزد ابن قتیبه نامش ابن عامر،و کنیتش به ابو الحارث به پسر بزرگش بود.امّا عبد المطّلب برای آن در عوام مشهور گردید،چه پدر او هاشم برای برادر خود مطلب گفت أدرک عبدک بیثرب،پس به عبد المطلب برای آن مشهور گردید.
و به روایت دیگر نسّابه که عمّش مطلب او را ردیف خود به مکّه آورد،چون که به لباس خراب و حال ذلیل بود،بین راه هرکس از او میپرسید میگفت:هو عبدی،برای خجالت و شرم نزد خلق به عبد المطلب از مدینه تا مکّه مشهور گردید.
امّا هاشم اسمش عمرو بود،و هاشم برای آن نامیدند،چه همیشه در ایّام قحط نان را در آبگوشت پاره کرده تر میکرد و به مردم میخورانید.
و امّا عبد مناف نامش مغیرة بن قصی بن کلاب بود،و نام کلاب زید یا یزید بود.
و امّا تسمیۀ او به عبد مناف آنکه چه مناف یا مأخوذ از نوف و آن سنام عالی و بلند باشد،چه او وقت تولّد بلند و بالا و طویل القامه بود،برای آن اضافه به سوی آن کردند،یا مأخوذ از نیف و آن در اصل واوی به معنی زیادتی و فضل و احسان میباشد،چونکه آن حضرت در ذات شریف و ذو الفضل و احسان و انعام بود،لهذا او را مضاف به سوی آن کردند،عرب به سوی وصفی یا فعلی اسم را مضاف میکنند،چنانچه میگویند عبد الدینار،عبد الدنیا،عبد البطن.
و امّا ابو طالب نامش عمران،و کنیت او به پسر بزرگ ابو طالب شد (1).
در آن که چهارده معصوم از محمّد صلّی اللّه علیه و اله تا مهدی علیه السّلام و تبعۀ ایشان خیر خلق اند
قوله تعالی إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ (2)تا آخر آیة.یعنی:به تحقیق آنان که ایمان آوردند و عملهای صالحه را به عمل آوردند،آنها بهترین اهل زمین یا بهترین خلقاند.
و خیر به معنی افضل است.امّا بریّه پس به احد الوجهین به معنی زمین مأخوذ از«بر»میباشد،پس مضاف محذوف،و آن خیر اهل البریه میباشد.و به ثانی الوجهین مأخوذ از«برء»میباشد،پس در آنوقت به معنی خلقت میباشد،و اگر از بری بگیریم پس در آنوقت به معنی بهترین نیکان و پاکان میباشند.
بدانکه جمهور مفسّرین و محدّثین امّت متّفقاند که این آیات تا آخر در علی علیه السّلام و ذرّیه و شیعۀ ایشان نازل شده،و همانها مقصود و مرادند.
در صواعق مروی است:قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:لمّا نزلت هذه الآیة قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:
هو أنت و شیعتک،تأتی أنت و شیعتک یوم القیامة راضین مرضیین،و یأتی عدوّک غضابا مقمحین،قال:و من عدوّی قال من تبرّأ منک و لعنک،و خیر السابقین إلی ظلّ العرش یوم القیامة طوبی لهم،قیل:و من هم؟قال:هم شیعتک یا علی و محبّوک (3).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود وقت نزول این آیه:یا علی خیر بریه توئی و شیعۀ تو،و میآئی تو و شیعۀ تو در حالیکه راضی مرضی میباشید،و میآید دشمن تو خشمگین سرنگون شرمنده،و دشمن آنکس است که از تو بیزاری میجوید و جدائی دارد،و لعن و سبّ تو میکند،چون معاویه و اصحاب و تبعۀ او که بر آن حضرت تا هشتاد و چهار سال بعد هر نماز در هر مسجد در قلمرو او و به امر او بر علی علیه السّلام بالای منبر لعن میکردند،و خود هم در شام لعن میکرد،و بهترین سابقان به ظلّ عرش رحمان روز قیامت میباشند،گوارا باد به آنها،پرسیده شد آنها کیستند؟فرمود:آنها توئی و شیعه و محبّان تواند یا علی.
در ما نزل فی علی،حافظ ابو نعیم دو روایت کرده از ابن عبّاس و از امام محمّد باقر علیه السّلام:لمّا نزلت هذه الآیة قال النبی صلّی اللّه علیه و اله لعلی علیه السّلام ما معناه:إنّ خیر البریة أنت و شیعتک تأتی یوم القیامة أنت و شیعتک راضین مرضیین،و یأتی أعداؤک مغضوبا علیهم مغلولین (1).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:یا علی تو و شیعۀ تو بهترین خلقید،میآئی تو و شیعۀ تو به روز قیامت در حالیکه راضی و مرضی خواهید بود،و میآیند دشمنان و مخالفان تو در حالیکه مغضوب خدا دستها بسته به گردنهای خود میباشند.
در شواهد التنزیل امام حسکانی از یزید بن شراحیل کاتب علی علیه السّلام روایت کرده:سمعت علیا علیه السّلام یقول:قبض النبی صلّی اللّه علیه و اله و هو متّکیء علی صدری،فقال فی تلک الحال:أما سمعت آیة خیر البریة؟فقال:هم أنت و شیعتک و میعادی معکم علی الحوض إذا اجتمعت الامم للحساب،تدعون بوجوه و أید و أرجل مبیضّة
1) (1) النور المشتعل ابن نعیم اصفهانی ص 274-276،احقاق الحق 290:3 و 263:14.
منوّرة (1).
مجلسی به طرق اهل سنّت از ابن عبّاس روایت کرده:إنّ هذه الآیة قد نزلت فی علی و أهل بیته (2).
یعنی:این آیه در علی و اهل بیت او نازل شده.
و همین را جمعی،منهم ابن مردویه در تفسیر الآیات روایت کرده (3).
ثعلبی،و در درّ منثور،و ابن عساکر،از جابر روایت کردند،قال:کنّا عند النبی صلّی اللّه علیه و اله،فأقبل علی علیه السّلام،فقال النبی صلّی اللّه علیه و اله:و الذی نفسی بیده انّ هذا و شیعته لهم الفائزون یوم القیامة،و فیهم نزلت أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ فکان أصحاب النبی صلّی اللّه علیه و اله إذا أقبل علی علیه السّلام قالوا:قد جاء خیر البریة (4).
ایضا در درّ منثور است که ابن عدی و ابن عساکر از أبی سعید خدری مرفوعا روایت کردند،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:اولئک خیر البریة علی (5).
یعنی:جابر میگوید که ما اصحاب نبی صلّی اللّه علیه و اله نزد نبی صلّی اللّه علیه و اله حاضر بودیم که علی علیه السّلام آمد،پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:قسم به خدا این شخص و شیعۀ او رستگار در قیامتاند،و در آنها آیۀ خیر البریه نازل شد،پس به این جهت همیشه وقتی که علی میآمد میگفتند که خیر البریه آمد.
ابن مردویه از حضرت امیر علیه السّلام روایت کرده:ألم تسمع قول اللّه أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ أنت و شیعتک و موعدی و موعدکم الحوض إذا جیئت الامم للحساب
یدعون غرّا محجّلین (1).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که خیر البریه در این آیه تو و شیعۀ تواند،جای وعدۀ من و شما حوض کوثر است وقتی که همۀ امم برای حساب میآیند،و شیعۀ تو به دستوپای نورانی میآیند.
در خصایص العلویّه نطنزی محمّد بن علی باشد،روایت میکند که حارث روایت کرد،قال علی علیه السّلام:نحن أهل بیت لا یقاس بالناس،فقام رجل فأتی عبد اللّه بن عبّاس،فأخبره بذلک،فقال ابن عبّاس:صدق علی أو لیس کان النبی صلّی اللّه علیه و اله حیا لا یقاس بالناس و نزلت أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ فی علی علیه السّلام (2).
خلاصه:آنکه حضرت امیر علیه السّلام روزی بر منبر فرمود:که ما اهل بیتی هستیم قیاس کرده نمیشویم به مردم،پس مردی ابن عبّاس را این کلمه رسانید،ابن عبّاس گفت:که علی راست فرمود،آیا نبی به حالت زندگی او قیاس به مردم کرده نمیشد،و آیۀ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ در علی علیه السّلام نازل شده.
در مودّة همدانی مروی است از علی علیه السّلام،قال:قال لی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:یا علی أنت خیر البشر ما یشکّ فیه إلاّ کافر (3).
یعنی:ای علی تو بهترین بشری،شک نمیکند در آن مگر کافر.
در مودّة و فردوس از حذیفه روایت کرده،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:علی خیر البشر من أبی فقد کفر (4).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود که علی بهترین بشر است،هرکه ابا از این کند به
تحقیق او کافر است.
مجلسی و غیر او از امام رازی روایت کردند از ابن مسعود،قال:علی خیر البشر من أبی فقد کفر (1).
یعنی:ابن مسعود فرمود:که علی بهترین بشر است،منکر آن کافر است.
از جماعتی منهم امام رازی روایت کردند در قتل ذو الثدیه در قوم خوارج، قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:یقتله خیر هذه الامّة (2).
یعنی:ذو الثدیه را و خوارج را بهترین این امّت قتل خواهد کرد،و او را علی علیه السّلام کشت در خوارج.
بخاری در باب علامات نبوّت در خوارج در ذو الثدیه روایت کرده:أتاهم رجل أسود إحدی عضدیه مثل ثدی المرأة،أو مثل البضعة تدر در،یخرجون علی خیر فرقة من الناس (3).
یعنی:آن ذو الثدیه مردی میباشد که یک بازوی او سیاه مانند پستان زن میباشد،و از او شیر برمیآید،خروج من نماید بر بهترین فرقه از مردم.
و سعید خدری در ذیل این حدیث میگوید:و أشهد أنّ علی بن أبی طالب قاتلهم و أنا معه،فأمر بذلک الرجل فاتی به حتی نظرت إلیه علی نعت النبی صلّی اللّه علیه و اله الذی نعته (4).
که من شهادت میدهم ذو الثدیه و قوم خوارج را علی علیه السّلام کشت،و من با او بودم،و آن ذو الثدیه را دیدم به همان وصف و صورتیکه پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله وصف
کرده بود.
در مودّة و در فردوس از جابر روایت کردند،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:علی خیر البشر من أبی فقد کفر (1).
در مودّة از عایشه روایت کرده،قالت:علی خیر البشر لا یشکّ فیه إلاّ کافر (2).
ابن مردویه از ابو أیسر انصاری (3)روایت کرده از پدرم،که عایشه پرسید که خوارج را کدام کشته؟من گفتم:که علی آنها را کشته،فقالت:ما تمنعنی العداوة التی فی قلبی لعلی عن قول الحقّ،سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله یقول:یقتلهم خیر هذه الامّة،و سمعته یقول:علی مع الحقّ و الحقّ مع علی یدور حیث ما دار (4).
پس عایشه گفت:که مرا چهقدر عداوت قلبی علی مانع از قول حق در او میشود،چه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در او فرمود:که قتل میکند قوم خوارج را بهترین این امّت،و پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که علی با حق و حق با علی،دور میکند به هر طرف که علی دور میکند.
و از مسروق روایت میکنند که او گفت:من حلف دادم به عایشه که بگوئی آنچه در قتال علی با خوارج از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شنیدی،فقالت:سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله یقول:إنّهم-یعنی الخوارج-شرّ الخلق و الخلیقة،یقتلهم خیر الخلق و الخلیقة،و أکبرهم عند اللّه قربا و وسیلة (5).
عایشه گفت:شنیدم که خوارج بدترین خلایق و خلقتاند،قتل میکند آنها را بهترین خلایق و خلقت،و بزرگترین قرب و وسیله که مر او را نزد خالق میباشد.
در مرویات متعدّده احمد حنبل است:علی و شیعته خیر الخلق،و خیار الخلق، و یقتل الخوارج خیار امّتی (1).
در مودّة همدانی و ابن مغازلی نیز روایت کردند،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:إنّ اللّه اطّلع علی الدنیا،فاختارنی علی رجال العالمین،ثمّ اطّلع الثانیة فاختارک یا علی علی رجال العالمین،ثمّ اطّلع الثالثة فاختار الأئمّة من ولدک علی رجال العالمین،ثمّ اطّلع الرابعة فاختار بنتی فاطمة علی نساء العالمین (2).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که به تحقیق خدا به نظر اطّلاع دنیا را نگریست،پس اختیار کرد مرا بر همۀ عالمیان،پس نظر ثانی کرد برگزید و اختیار کرد تو را ای علی بر کافّۀ عالمیان،پس نظر ثالث کرد و برگزید از دنیا ائمّه را از اولاد تو بر کافّۀ عالمیان،پس نظر رابع کرد و برگزید دخترم فاطمه را بر کافّۀ عالمیان.
در مودّة از امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کردند:سئل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله عن خیار الناس أو الامّة،فقال صلّی اللّه علیه و اله:خیرها و أتقاها و أفضلها و أقربها إلی الجنّة أقربها منّی، و لا فیکم أتقی و لا أقرب من علی بن أبی طالب (3).
یعنی:پیغمبر را از خیار و بهترین خلق پرسیده شد،پس آن حضرت فرمود:
بهترین مردم و متّقیترین آنها،و افضل آنها،و اقرب آنها الی الجنّة،اقرب همۀ آنها نزد من میباشد،و نیست در شما اتقی و اقرب کسی از علی بن ابی طالب.
در مودّة شافعی همدانی از ابن عمر مروی است که او پرسید عایشه را:کیف کان منزلة علی من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله؟قالت:کان أکرم رجالنا علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله (1).
که چگونه منزلت علی علیه السّلام نزد پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله بود؟عایشه گفت:که علی گرامیترین مردان ما به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بود.
در مودّة شافعی از ابن عمر مروی است،قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:خیر رجالکم علی بن أبی طالب،و خیر شبابکم الحسن و الحسین،و خیر نسائکم فاطمة بنت محمّد (2).
یعنی:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که بهترین مردان شما علی بن أبی طالب،و بهترین جوانان شما حسنین،و بهترین زنان شما فاطمة بنت محمّد میباشد.
در مودّة شافعی مروی است،قال ابن مسعود:قرأت سبعین سورة من القرآن علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله،و قرأت البقیة علی خیر هذه الامّة علی بن أبی طالب (3).
ابن مسعود گفت:که من هفتاد سوره قرآن را بر حضرت رسول خواندم،و کلّ مابقی قرآن را بر خیر این امّت که علی علیه السّلام باشد خواندم.
أقول:این دو صحابی رؤوس مفسّرین ابن عبّاس و ابن مسعود از تلامذۀ علیاند.
در مودّة همدانی از امّ هانی مروی است،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:أفضل البریة عند اللّه تعالی من أقام علی سیرتی،و لا شکّ فی علی و ذرّیته انّهم خیر البریة (4).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:افضل بریّه آنکس است که بر سیر و خصایل و طریقۀ من اقامه از ابتداء تا انتها کند،شکّی نیست در علی و ذرّیّۀ او که آنها بهترین اهل زمین و خلقتاند.
در مودّة از ابن عبّاس روایت کرده،قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:أفضل رجال العالمین فی زمانی هذا علی،و أفضل نساء الأوّلین و الآخرین فاطمة بنتی (1).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که افضل مردان همۀ عالمیان در زمانۀ من این علی است،و افضل همۀ زنان اوّلین و آخرین فاطمه دخترم است.
در کلینی مروی است که حمّاد کاتب به حضرت صادق علیه السّلام عرض کرد:کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله سیّد ولد آدم أ فقال:کان و اللّه سیّد من خلق اللّه،و ما برأ اللّه بریّة خیرا من محمّد صلّی اللّه علیه و اله (2).
یعنی:آیا پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله سیّد اولاد آدم نبوده؟آن حضرت فرمود:قسم به خدا پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله سیّد خلایق بوده،و هیچ پیدایشی را بهتر از محمّد صلّی اللّه علیه و اله نیافریده.
در کافی حضرت صادق علیه السّلام از حضرت امیر علیه السّلام روایت کرده،قال أمیر المؤمنین علیه السّلام:ما برأ اللّه نسمة خیرا من محمّد صلّی اللّه علیه و اله (3).
یعنی:نیافرید خلقی را بهتر از محمّد صلّی اللّه علیه و اله.
تنبیه:چونکه آل و اولاد آن حضرت فاطمه و ائمّۀ اثنا عشر علیهم السّلام میباشند،و هرکه اولاد و آل باشد،ولادت و رجوع آنها به سوی آن حضرت اکثر،پس به او اقرب،و به همۀ احوال او اعرف و اعلم،به سبب نهایت قابلیت ذاتی و صفاتی،و اعمل به جمیع اوامر و نواهی او میباشند.
و شکّی نیست که نطفۀ اصل و لبّ لباب روح دیدن آدمی میباشد،پس آل و اولاد لب و اصل روح و جسد محمّد صلّی اللّه علیه و اله میباشد،و جزء و کلّ محمّد صلّی اللّه علیه و اله به اجماع امّت اکمل و افضل از کافّۀ کاینات،و علّت غائی همۀ موجودات میباشد، پس اولاد و آل و ذرّیۀ او هم افضل و اکمل و اقبل و اقرب همۀ موجودات و کافّۀ کاینات میباشند.
پس به این دلیل و ادلّۀ سمعیۀ مزبوره،آن حضرت مع عترت طاهره افضل اوّلین و آخرین،و خیر بریه اجمعین میباشند.
إشکال:تبعه و شیعۀ ایشان چگونه خیر کافّۀ برایا و افضل امم میشوند؟
جواب:چون که ما یتعلّق بالأکمل و الأفضل أکمل و أفضل به إلصاق و إلحاق میشوند،لهذا نعلین از چرم گاوی یا شتری به إلصاقیۀ آن حضرت بر عرش به مقام قاب قوسین أو أدنی رسید.
پس شیعۀ ایشان به تعلّق ایشان اکمل و افضل گردیدند،لهذا در این آیه و در احادیث کثیره صحیحه وصف آنها خیر البریه و خیر الخلیقه وارد شده.
آیا نمیبینی وزیری که نمک حلالی و جانفشانی،و در همۀ امور سلطانی خدمتگزاری علی الدوام به درجۀ اتم میکند،او افضل و اقبل و اقرب نزد سلطان از همۀ وزراء و امناء دولت میباشد،پس کارندههای این وزیر هم که همۀ امور و کارهای سلطانی را به تبعیت او به وجه اتم و اکمل به انجام رسانیدند و میرسانند،لا محاله از همۀ عساکر و افواج دیگر نزد سلطان اکمل و اقبل و اقرب و افضل و اوقر میباشند،تدبّر تبصّر،پس شیعۀ اهل البیت علیهم السلام افضل اهل زمیناند.
محمّد و علی و ائمّۀ اطهار علیهم السّلام و بنی هاشم کلاّ سادات خلایق إلی القیامت اند
در ترمذی از ابو سعید خدری مروی است،قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:أنا سیّد ولد آدم یوم القیامة،و بیدی لواء الحمد و لا فخر،و ما من نبی یومئذ آدم فمن سواه إلاّ تحت لوائی (1).
یعنی:حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که من سیّد اولاد آدمم به روز قیامت،و به دست من لواء حمد است،و از روی فخر نمیگویم،بل از حقیقت واقعه چون احکام دیگر از جانب خدا به شما خبر میدهم،تا واقف مرتبۀ ما باشید،و هیچ نبی و بنی آدمی نمیباشد مگر زیر لوای من میباشد.
در مواهب از ابن ماجه روایت کرده:أنا سیّد ولد آدم و أوّل من تنشقّ الأرض یوم القیامة (2).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که من سیّد اولاد آدمم،و أوّل کس که شق میشود زمین برای او به روز قیامت،یعنی اوّل کسی که از قبر برآید من میباشم.
ایضا از انس روایت کرده:أنا أکرم ولد آدم یومئذ علی ربّی (3).
یعنی:من گرامیترین کلّ اولاد آدمم به روز قیامت بر پروردگار خود.
در مواهب از بخاری از ابو هریره روایت کرده:أنا سیّد الناس یوم القیامة (4).
سؤال:چرا مقیّد به یوم القیامه کرده؟این مشعر میباشد که در دنیا سیّد نباشد.
جواب:مثالش چون مالک یوم الدین،و چون آیه لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ (1)میباشد،خدا در اینجا مالک دنیا و مالک یوم دین است.
و لکن چونکه در دنیا سلطان و مالک و سیّد انواع خلایق به حق و باطل و به حقیقت و مجاز میباشد،امّا در آخرت اصلا مالکی و سلطانی و صاحب ملک و حکومتی و سیدی نمیباشد غیر جناب باری،و بعد او حضرت رسالت پناهی صلّی اللّه علیه و اله،حقیقتا اگرچه آنها سادات دین و در دنیا هماند تا سیادت مجازی و انواعی و اشتراکی از انظار و عیون خلایق برآرد،پس این اشعار از عدم سیادت آنها در دنیا نمیکند،چنانچه از مالکیت دنیا خدا به مالک یوم الدین برنمیآید.
در فضایل بیهقی،و در دلائل ابو نعیم،و در مواهب روایت کردند:انّه ظهر علی بن أبی طالب من البعد،فقال النبی صلّی اللّه علیه و اله:هذا سیّد العرب،فقالت عائشة:
ألست سیّد العرب؟فقال النبی صلّی اللّه علیه و اله:أنا سیّد العالمین،و هذا علی سیّد العرب (2).
یعنی:حضرت امیر علیه السّلام از بعد و دور ظاهر شد،پس نبی صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که این سیّد العرب است،پس عائشه گفت:که آیا تو سیّد العرب نیستی؟پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله:
فرمود:که من سیّد العالمین،و او سیّد العرب است.
در مواهب هشام بن عروه از پدر خود روایت کرده،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:ادعوا لی سیّد العرب،و أراد به علیا علیه السّلام،فقالت عائشة:ألست سیّد العرب؟فقال النبی صلّی اللّه علیه و اله:
أنا سیّد ولد آدم و علی سیّد العرب (3).
یعنی:به طلبید برای من سیّد عرب را،و مرادش به آن علی علیه السّلام بود،پس عایشه گفت:که آیا تو سید عرب نیستی؟آن حضرت فرمود:که من سید اولاد
آدمم،و علی سید العرب است.
و همین را حاکم مع التصحیح از ابن عبّاس روایت کرده (1).
در حلیة الأولیاء حافظ ابو نعیم،و ابن طلحۀ شافعی از امام حسن علیه السّلام روایت کردند:قال:قال لی جدّی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:ادعوا لی سیّد العرب یعنی علیا،فقالت عائشة:ألست سیّد العرب؟فقال:أنا سیّد ولد آدم،و علی سیّد العرب (2).
در مواهب از جابر روایت کرده،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:ادعوا لی سیّد العرب،فقالت عائشة:ألست سیّد العرب؟فقال ما قال سابقا (3).
جمهور روایت کردند،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله فی مرض موته:ادعوالی سیّد العرب- و فی اخری:سیّد الناس-فطلبت عائشة أباها أبا بکر،فلمّا رآه النبی صلّی اللّه علیه و اله،فأخذ الرداء علی رأسه،ثمّ قال:ادعوا لی سیّد العرب،فطلبت حفصة أباها عمر،فلمّا رآه النبی أعرض و أخذ الرداء علی رأسه،فقال:ادعوا لی سیّد العرب،فقالت عائشة:و اللّه ما یطلب إلاّ علیا،فلمّا رآه علیا،فأخذ رأسه تحت الرداء علی صدره،فیناجیه شیئا حتّی قبض و ما سمعنا ذلک (4).
یعنی:پیغمبر فرمود در مرض موت خود:که برای من سید عرب را بهطلبید، عایشه پدر خود ابابکر را طلبید،و پیغمبر وقتی که ابو بکر را دید سر خود به زیر رداء خود کرد،پس فرمود:بهطلبید برای من سیّد عرب را،پس حفصه پدر خود عمر را طلبید،پیغمبر وقتی که او را دید باز سر خود را درون رداء برد،پس فرمود:بهطلبید برای من سیّد عرب را،عایشه گفت:و اللّه این نمیخواهد مگر
علی را،پس پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله وقتی که علی را دید سر خود و علی را درون رداء برد، پس به علی رازهای مخفی میفرمود،تا آنکه همانطور آن حضرت مرد،و ما نفهمیدیم که او به او چه میفرمود.
إشکال:از این روایت ثابت شد که محمّد صلّی اللّه علیه و اله سیّد اولاد آدم است نه سیّد خود آدم،و علی سیّد عرب است نه سیّد عجم و عالم.
جواب:به روایات مفصّلۀ دیگر ثابت است که آن حضرت سادات جمیع عالمیان است،امّا علی علیه السّلام و ائمّه علیهم السّلام هم بعد آن حضرت سیّد عالم و آدماند؛ زیرا که بنی هاشم برگزیدۀ عرباند،و عرب برگزیدۀ قریش،و قریش برگزیدۀ بنی إبراهیم،و بنی إبراهیم برگزیدۀ کلّ بنی آدم.
و به احادیث سابقه ثابت شد،پس به این حجّت علی و ائمّه هرگاه سیّد عرب ثابت شدند،سادات کلّ بنی آدم ثابت شدند.امّا ذکر ولد آدم و بنی آدم علم بر بشر گردیده،پس این به صورت علمیت فرمود،پس خود آدم هم در آن داخل، و مع ذلک مبیّن این مجمل احادیث مفصّلهاند.
در فضائل احمد بن حنبل مروی است،چنانچه در تذکرۀ خواص الائمّۀ سبط جوزی هم از ابن عبّاس روایت کرده:انّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله قد بعثنی إلی علی علیه السّلام،فقال لی النبی صلّی اللّه علیه و اله:قل لعلی أنت سیّد فی الدنیا سیّد فی الآخرة.و قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:من أحبّک فقد أحبّنی،و من أبغضک فقد أبغضنی (1).
ابن عبّاس میگوید:که مرا حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله به رسالت به سوی علی علیه السّلام فرستاد،و فرمود:که بگو به علی:یا علی تو سیّد دنیائی سیّد در آخرتی.و فرمود:
هرکه تو را دوست دارد به تحقیق مرا دوست دارد،و هرکه تو را دشمن دارد مرا
1) (1) تذکرة الخواص ابن جوزی ص 48.
دشمن دارد.
در مطالب السؤول از حافظ ابو نعیم روایت کرده:قال النبی صلّی اللّه علیه و اله لعلی علیه السّلام:
مرحبا بسیّد المؤمنین و سیّد المسلمین (1).
از حلیة الأولیاء صاحب مطالب السؤول روایت کرده،قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:یا أنس أوّل من یدخل علیک من هذا الباب أمیر المؤمنین،و سیّد المسلمین،و قائد الغرّ المحجّلین،و خاتم الوصیین،قال أنس:قلت فی نفسی:اللّهمّ اجعله رجلا من الأنصار،إذا جاء علی علیه السّلام،فقال:من هذا یا أنس؟فقلت:علی،فقام مسرورا مستبشرا،فاعتنقه و یمسح عرق وجهه بوجهه الخ (2).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:ای انس اوّل کسی که داخل بر تو از این در میشود او امیر المؤمنین،و سیّد المسلمین،و قائد الغرّ المحجّلین،یعنی پیشوای دستوپای نورانیان،و خاتمۀ اوصیا میباشد،انس گفت:که من در دل گفتم:خدایا این شخص را مردی از انصار بگردان،پس ناگاه علی آمد،پیغمبر فرمود:کیست ای انس،عرض کردم:که علی است،پس آن حضرت مسرور مستبشر برخواست و باهم گردن یک دیگر گرفتند،و پیغمبر عرق روی علی را به روی خود میمالید.
در مودّة شافعی از عبایة بن ربعی مروی است،قال:أنا سیّد النبیین،و علی سیّد الوصیین،و انّ أوصیائی بعدی اثنا عشر،أوّلهم علی،و آخرهم قائمهم (3).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:من سیّد انبیاء آدم،و علی سیّد اوصیاء،و اوصیاء من بعد من دوازدهاند،اوّل ایشان علی،آخر ایشان قائم مهدی است.
در مناقب ابن مغازلی شافعی به اسناد خود روایت میکند از عبد الرحمان بن
اسعد انصاری،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:لمّا کان لیلة اسری بی إلی السماء إذا قصر من یاقوتة حمراء یتلألأ نورا،فأوحی اللّه إلیّ فی علی ثلاث:إنّه سیّد المسلمین،و إمام المتّقین،و قائد الغرّ المحجّلین (1).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:به شب اسراء به آسمان،ناگاه قصری را از یاقوت سرخ متلألأ به نور احمر بود،خدا درآنجا به من وحی کرد در علی:که او به تحقیق سیّد مسلمانان،و امام متّقیان،و پیشوای دستوپای نورانیان است.
ایضا باسناد دیگر روایت کرده در لیلة اسرا إلی السماء،پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:
انتهیت إلی سدرة المنتهی،فأوحی اللّه إلیّ فی علی ثلاث:إنّه امام المتّقین،و سیّد المسلمین،و قائد الغرّ المحجّلین إلی جنّات النعیم (2).
در فردوس مروی است،قال:لمّا اسری بی رأیت علی باب الجنّة مکتوبا بالنور لا بماء الذهب:علی سیّد المؤمنین (3).
طبرانی و خطیب و ابن مغازلی روایت کردند،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:یا علی أنت سیّد المسلمین،و إمام المتّقین،و قائد الغرّ المحجّلین،و یعسوب المؤمنین (4).
و ابن فورک مالکی در فصول المهمّة،و موفّق احمد بن مکّی به اسناد دیگر بلا تفاوت این را روایت کردند (5).
در امالی صدوق روایت از انس در مجلس 72 کرده:نحن بنو عبد المطّلب سادة أهل الجنّة:رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله،و حمزة سیّد الشهداء،و جعفر ذو الجناحین،
و علی،و فاطمة،و الحسن،و الحسین،و المهدی علیهم السّلام (1).
یعنی:آن حضرت فرمود:ما اولاد عبد المطّلب سادات اهل جنّت میباشیم:
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله،و حمزه سیّد الشهداء،و جعفر صاحب دو بال اخضر،و علی،و فاطمه،و حسنین،مع مهدی آخر الزمان.
در امالی ایضا از اصبغ بن نباته روایت کرده،قال أمیر المؤمنین علیه السّلام:سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله یقول:أنا سیّد ولد آدم،و أنت یا علی و الأئمّة من بعدک سادة امّتی، من أحبّنا فقد أحبّ اللّه،و من أبغضنا فقد أبغض اللّه-إلی قوله:-و من أطاعنا فقد أطاع اللّه،و من عصانا فقد عصی اللّه (2).
یعنی:حضرت امیر علیه السّلام فرمود:شنیدم که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که من سیّد اولاد آدمم،و ای علی تو و امامان بعد تو سادات امّت مناند،هرکه آنها را دوست دارد به تحقیق خدا را دوست داشته،و هرکه ما را دشمن دارد خدا را دشمن داشته،و هرکه اطاعت ما نماید خدا را اطاعت کرده،و هرکه عصیان به ما کند به تحقیق خدا را عصیان کرده.
در امالی در مجلس 92 حضرت صادق علیه السّلام از آباء خود روایت کرده،قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:یا علی أنت أخی و وارثی و وصیّی و خلیفتی فی أهلی و امّتی،فی حیاتی و بعد مماتی،محبّک محبّی،و مبغضک مبغضی،یا علی أنا و أنت أبوا هذه الامّة،أنا و أنت یا علی و الأئمّة من ولدک سادة فی الدنیا و ملوک فی الآخرة،من عرفنا فقد عرف اللّه،و من أنکرنا فقد أنکر اللّه (3).
یعنی:حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله فرمود:ای علی تو برادر منی،و وارث منی،و
وصی منی،و خلیفۀ منی در اهل من و در امّت،در زندگی من و بعد موت من، محبّ تو محبّ من،و مبغض تو مبغض من است،ای علی من و تو والدین این امّت هستیم،ای علی من و تو و امامان از اولاد تو سادات در دنیا و پادشاهان در آخرت هستیم،هرکه ما را بشناخت به تحقیق خدا را شناخت،و هرکه انکار به ما کرد به تحقیق خدا را انکار کرد.
در امالی در مجلس 60 روایت کرده من جملۀ آن،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:یا امّ سلمة اسمعی و اشهدی هذا علی بن أبی طالب سیّد المسلمین،و إمام المتّقین،و قائد الغرّ المحجّلین،و قاتل الناکثین و القاسطین و المارقین،فقالت امّ سلمة:یا رسول اللّه من الناکثون؟قال:الذین یبایعونه بالمدینة و ینکثون بالبصرة،قلت:و من القاسطون؟قال:معاویة و أصحابه من أهل الشام،قلت:من المارقون؟قال:
أصحاب النهروان (1).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:ای امّ سلمة بشنو و شاهد باش،که این علی سیّد مسلمانان،و امام متّقیان،و پیشوای دستوپای نورانیان،و قاتل ناکثان و قاسطان و مارقان میباشد.
امّ سلمة عرض کرد:که یا رسول اللّه ناکثین کیستند؟آن حضرت فرمود:آنان که بیعت علی در مدینه و نکث آن در بصره نمایند،آنها أهل جملاند،و قاسطین کیستند؟فرمود:معاویه با اصحاب خود از اهل شام،و مارقین کیستند؟فرمود:
اصحاب نهروان خوارج میباشند.
طبرانی در اوسط،و قسطلانی در مواهب،و حافظ امام ابو نعیم در دلائل،از عائشه روایت کردند از نبی صلّی اللّه علیه و اله،قال:قال جبرئیل:قلّبت مشارق الأرض
1) (1) امالی شیخ صدوق ص 464 ح 620.
و مغاربها،فلم أر رجالا أفضل من محمّد،و لم أر بنی أب أفضل من بنی هاشم (1).
یعنی:جبرئیل فرمود:که من گردیدم مشرقهای زمین و مغربهای آن را،پس من ندیدم مردی افضل از محمّد،و من ندیدم اولاد پدری افضل از بنی هاشم باشند،سلام اللّه علیهم اجمعین.
دیلمی در فردوس،و ابن حجر در صواعق،روایت کردند،قال صلّی اللّه علیه و اله:نحن بنو عبد المطّلب سادات أهل الجنّة:أنا و حمزة و علی و جعفر ابنا أبی طالب،و الحسن و الحسین و المهدی (2)،فقال النبی صلّی اللّه علیه و اله:وعدنی ربّی فی أهل بیتی من أقرّ منهم بالتوحید ولی البلاغ أن لا یعذّبهم (3).
یعنی:ما اولاد عبد المطّلب سادات اهل جنّتیم،من جملۀ آنها:من و حمزه و علی و جعفر و حسنین مع مهدی،و خدا به من وعده داده در اهل بیت من هرکه مقرّ توحید باشد،برای من بلاغ است که آنها را عذاب نمیکند.
در صواعق حدیث متّفق علیه امّت از مشایخ خود روایت کرده حدیث ثقلین را،کتاب اللّه،و عترت آن حضرت میباشد،و آخرش این است که:لن یتفرّقا حتّی یردا علیّ الحوض،و سألت ربّی ذلک لهما،فلا تتقدّموهما فتهلکوا،و لا تقصروا عنهما فتهلکوا،و لا تعلّموهم فإنّهم أعلم منکم (4).
یعنی:من مسألت کردم خدا را به آن،پس بر قرآن و عترت من تقدّم مجوئید و مکنید،ای صحابه و امّت هلاک میشوید،و تقصیر مکنید از آنها هلاک میشوید،و تعلیم مدهید آنها را چه آنها از شما اعلم و افهماند.
در نصوص سیادت عینیه فاطمه و حسنین و ائمّه از ذریّۀ حسین علیهم السّلام
به صورت اختصار،در ترمذی،و مشکات،و جامع الاصول،و جمع بین الصحاح الستّه،از حذیفۀ یمانی مروی است،قال لی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:یا حذیفة إنّ هذا ملک لم ینزل الأرض قطّ قبل هذه اللیلة استأذن ربّه أن یسلّم علیّ و یبشّرنی بأنّ فاطمة سیّدة نساء أهل الجنّة،و إنّ الحسن و الحسین سیّدا شباب أهل الجنّة (1).
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که ای حذیفه این ملکی سماوی است هرگز به زمین نازل نشده قبل براین شب،و از خدا اذن گرفته که سلام به من بکند و بشارت بدهد مرا که فاطمه سیّدۀ زنان جنّت،و حسنین سیّد جوانان اهل جنّت میباشد.
در بخاری،و مسلم،و ترمذی،و مشکات،و غیر اینها مروی است،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله لفاطمة علیها السّلام:یا فاطمة ألا ترضین أن تکونی سیّدة نساء أهل الجنّة،أو نساء المؤمنین (2).
در جامع الاصول،و جمع بین الصحاح الستّة مروی است،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:إنّ ابنتی فاطمة سیّدة نساء العالمین (3).
در صواعق از بخاری و مسلم روایت کرده،قال:یا فاطمة ألا ترضین أن
تکونی سیّدة المؤمنین (1).
در صواعق از احمد،و در ترمذی از خدری،و طبرانی از ابن عمر،و از علی، و از جابر،و از ابو هریره،و اسامة بن زید،و از براء،و ابن عدی،از ابن مسعود روایت کردند:إنّ النبی صلّی اللّه علیه و اله،قال:الحسن و الحسین سیّدا شباب أهل الجنّة (2).
در صواعق از ابن عبّاس و از علی،و از ابن عمر،و ابن ماجه،و حاکم از ابن عمر،و طبرانی از قرّه،و از مالک بن حویرث،و حاکم از ابن مسعود روایت کردند:انّ النبی صلّی اللّه علیه و اله،قال:ابنای هذان الحسن و الحسین سیّدا شباب أهل الجنّة و أبوهما خیر منهما (3).
به تحقیق نبی صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که این دو پسرم حسن و حسین دو سیّد سرداران و جوانان اهل الجنّت،و پدر آنها بهتر از آنها است.
همدانی شافعی از اسلمی روایت کرده،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله لفاطمة:أمّا ترضین أن تکونی سیّدة نساء العالمین.و فی اخری:أن تکونی سیّدة هذه الامّة کما کانت مریم سیّدة نساء بنی إسرائیل (4).
خلاصه:آنکه فاطمه سیّدۀ زنان عالمین است،و سیّدۀ زنان این امّت چون مریم سیّدۀ زنان بنی اسرائیل میباشد.
ایضا قال:سمّیت فاطمة البتول لأنّها تبتّلت من الحیض و النفاس (5).
در صواعق مروی است از نسائی:انّ ابنتی فاطمة حوراء آدمیة لم تحض و لم
تطمث،إنّما سمّاها فاطمة لأنّ اللّه فطمها و ذرّیتها عن النار (1).
یعنی:دخترم فاطمه حوریه آدمیه است،لهذا حیض و نفاس ندارد،و فاطمه برای آن نامیدند که خدا او را و ذرّیۀ او را از نار آزاد کرد.
در مودّة همدانی روایت کرده از ابن عبّاس:لمّا تزوّج رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله فاطمة علیها السّلام من علی علیه السّلام،فقالت:یا رسول اللّه زوجی عایل لا مال له،فقال النبی صلّی اللّه علیه و اله:أو ما ترضین إنّ اللّه اطّلع إلی الأرض فاختار منهم رجلین أحدهما أبوک و الآخر بعلک (2).
یعنی:وقتی که عقد فاطمه با علی واقع شد،پس فاطمه عرض کرد:ای پدر شوهرم بیمال و بیچیز است،پس پیغمبر فرمود:آیا راضی نیستی تو چه خدا در اهالی ارض نگریست از آندو آدم را برگزید،یکی پدرت و دیگری شوهرت علی را.
در مناقب موفّق احمد بن مکّی از سلمان فارسی به اسناد مشایخ حدیث روایت کرده که راوی میگوید که من دیدم حسین را که بر ران پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله بود که آن حضرت بر چشمها و بر دو لبهای حسین بوسه میکرد و میفرمود:أنت سیّد ابن سیّد،و أخو السیّد،و أبو السادة،أنت إمام ابن الامام أبو الأئمّة،أنت حجّة ابن حجّة أبو حجج التسعة من صلبک تاسعهم قائمهم (3).
یعنی:ای حسین تو سیّد ابن سیّدی،و برادر سیدی،و پدر ساداتی،تو امام، پسر امام،پدر ائمّه هستی،تو حجّتی،پسر حجّتهای نهگانه از صلب تو،نهم آنها قائم مهدی آخر الزمان میباشد.
در فرائد السمطین إبراهیم حموینی به اسناد خود روایت کرده،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:الحسن و الحسین إماما امّتی بعد أبیهما،و سیّد أهل الجنّة،و امّهما سیّدة نساء العالمین،و أبوهما سیّد الوصیین،و من ولد الحسین تسعة أئمّة تاسعهم قائمهم من ولدی،طاعتهم طاعتی،و معصیتهم معصیتی (1).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که حسن و حسین دو امام امّت من بعد پدر خود،و آنها سیّد و مطاع همۀ اهل جنّتاند،و مادر آنها سیّدۀ زنان عالمیان است،و پدر آنها سیّد اوصیای سلف و خلف است،و از اولاد حسین ائمّۀ تسعهاند،نهم آنها قائم باقی آنها تا قیامت از اولاد مناند،طاعت همۀ ایشان طاعت من،و معصیت همۀ اینها معصیت من است.
و به فضائل و کمالات آنها دفاتر مملو و مشحوناند،چنانچه صاحب استیعاب و ابن مغازلی و غیر اینها روایت کردند:لو کانت البحار مدادا و الأشجار أقلاما،و السماوات صحافا،و الجنّ و الانس کتّابا،لنفدت البحر و کلّت الأقلام و قلّت الصحائف قبل أن تنفد فضائل علی بن أبی طالب (2).
و فی اخری:و الملائکة حسّاب،ما کتبوا عشر معاشیر فضائل علی علیه السّلام (3).
یعنی:از ابن عبّاس نقل کرده که اگر سمندر و بحر محیط سیاهی،و درختهای دنیا قلم،و آسمانها کاغذ،و تمام انس و جن نویسندۀ فضائل و مناقب علی علیه السّلام میشدند،هرآینه سیاهی به اتمام میرسد،و قلم کند میشوند،و صحایف سماواتی مملو میشوند قبل از آنکه فضائل علی علیه السّلام تمام میشوند.
و در دیگر روایت است:که اگر کلّ ملائکه محاسب شوند،هرآینه ده یک از
فضائل علی علیه السّلام تمام نمیشوند،پس این به صورت نمونه از عشرات بل از مئات آحاد بل از آلاف آحاد،و از انبار حبّه نمودار میباشد.
نزول سورۀ کوثر خاصّ در ذرّیۀ خاصّ و عامّ سیّد رسل و هادی سبل
بدانکه من جملۀ عطایای تعالی به حضرت سورۀ کوثر است بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ،إِنّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَفَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْإِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ (1).
خلاصۀ ترجمه:آنکه خدا مخاطب به نبی خود صلّی اللّه علیه و اله میفرماید:که ما به تحقیق و به درستی عطا کردیم و دادیم تو را کوثر را،و آن در اصل وضع کثرت میباشد،پس یا محمّد به عوض این نعمت جزیلۀ جلیلۀ جمیلۀ دائمۀ قائمۀ إلی بقاء الشهور و الدهور از روی شکر نماز کن و نحر کن،و آن قربانی حیوانات در مقام منی از مکّه میباشد،یا دعاء قنوت در نماز میباشد،چه به درستیکه مبغض و دشمن طاعن تو به لفظ ابتر خود ابتر و مقطوع النسل و عقب بریده از نسل و از ذکر خیر إلی الأبد میباشد.
پس آیا این کوثر خاصّ است یا عام؟مفسّرین در آندو قول دارند.امّا نزد آنان که خاصّ است،پس از آنها هریکی وجهی به حسب روایتی گفته:
نزد جمعی مراد از کثرت هر خیر دین و دنیا إلی الأبد میباشد.
نزد جمعی مراد از کوثر آب حوض در آخرت است،نزد جمعی کوثر نهری در جنّت است.
1) (1) تمام سورۀ کوثر.
نزد جمعی علماء امّت است؛لقوله«علماء امّتی کأنبیاء بنی إسرائیل» (1)و «العلماء ورثة الأنبیاء» (2)چه آنها اولاد معنوی آن حضرتاند،ذکر خیر او و یاد او در توعیظ و تحریر و در خطب میکنند،و اظهار و اجرای احکام دین او تا قیامت مینمایند.
نزد بعضی مقام محمود،و وسیلۀ او در قیامت میباشد.
نزد جمعی ابقاء اسلام و دین و حسن صیت و ذکر خیر او خصوص در پنج وقت اذان هر شبوروز،با شهادت و وحدانیت خدا شهادت رسالت محمّد صلّی اللّه علیه و اله تا قیامت میباشد.
نزد جمعی کثرت تبعه از امّت مسلمۀ آن حضرت باقی تا قیامت بلا زوال میباشد.
نزد بعضی قرآن و اعجازیت آن باقی إلی قیامت میباشد.
نزد جمعی نبوّت است،چه اصل نبوّت فضلا عن الخاتمیت بلا شک خیر اعظم و اکبر و اجزل و اجل از همۀ خیرات دین و دنیا میباشد،چه فوق براین مرتبه عالم امکانی را ممکن بالحصول فضلا عن الوصول اصلا و ابدا نیست؛زیرا که فوق و اعلا بر نبوّت خصوص بر مرتبۀ خاتمیت مرتبهای نمیباشد الاّ مرتبۀ اوست.
نزد جمهور امّت مراد کثرت آل و اولاد و عترت و ذرّیت از نسل فاطمه و علی علیهما السّلام باقی تا قیام قیامت بلا زوال میباشد.
امّا نزد آنان که عام است،پس نزد آن طایفه همۀ این وجوه مع وجوه دیگر
مقصود از کوثر است (1).
نزد محقّقین امّت حمل کوثر بر عموم اولی مع إمکان ذلک میباشد،اگرچه کوثر متحمّل همۀ این وجوه است،و لکن اصل همۀ اینها اقوا و اثبت و اقطع وجه آخر،و آن کثرت آل و ذرّیّه از نسل فاطمه علیها السّلام و علی علیه السّلام میباشد؛زیرا که مفهوم و معانی الفاظ و کلمات و قراین داخله و خارجه و سبب نزول آن،دالّ بر همین وجه نسل،و اقرب و انسب به وضع و حقیقت میباشد،مفسّرین خاصّه و عامّه روایات متعدّده کردند که این سوره در ردّ کفّار قریش و بنی امیه نازل شده.
من جملۀ آن:إنّه علیه السّلام کان یخرج من المسجد و العاص بن وائل السهمی یدخل،فالتقیا فتحدّثا و صنادید قریش فی المسجد،فلمّا دخل قالوا:من الذی تتحدّث معه؟فقال:ذلک الأبتر،فلمّا سمعه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله بکی بکاء شدیدا،فنزل جبرئیل بهذه السورة (2).
یعنی:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از مسجد برمیآمد،و عاص بن وائل سهمی داخل میشد،باهم متلاقی و هم کلام شدند،و صنادید قریش در مسجد او را پرسیدند با که سخن میگفتی؟او گفت:که با مرد مقطوع النسل،حضرت این سخن را فهمیده گریۀ شدید برای تعییر آنها کرد،پس پیک جمیل جبرئیل از خداوند جلیل این سوره را به وعدۀ قطعی در تسلّی آن حضرت آورد که به تو یا محمّد کثرت اولاد از نسل فاطمه و علی عطا کردیم،تا بقاء دنیا عدد آنها به غیر خدا کسی نمیداند،و یک بالشت آبادی از بلاد دنیا نباشد مگر آنکه اولاد تو به زمین عبور و از بلاد گذر میکنند،و در اکثر بلاد و مدائن و قری سکونت
مینمایند،تو به عوض این نعمت عظمی شکر و ثناء تعالی بکن،و به تحقیق طاعن و مبغض تو ابتر و مقطوع النسل و الخیر،و از بقای اثر بالکلّ او مستأصل میباشد.
من جملۀ آن:روایت دیگر همین مردم نقل کردند:لمّا مات عبد اللّه ابن النبی صلّی اللّه علیه و اله من خدیجة،کان یقول العاص بن وائل و أبو سفیان:إنّ محمّدا أبتر لا ابن له یقوم مقامه بعده،فإنّه إن مات فانقطع و استرحتم منه.و قیل:قال هذا جماعة من قریش لکعب بن الأشرف الیهودی.و قیل:لمّا مات ابن النبی صلّی اللّه علیه و اله قال أبو جهل:إنّ محمّد أبتر،فإنّی أبغضه،فنزلت هذه السورة فی تسلیة للنبی صلّی اللّه علیه و اله بوعد قطعی فی إبقاء نسله و کثرتهم إلی یوم القیامة (1).
یعنی خلاصه همه:آنکه جماعتی منهم عاص و ابو جهل و ابو سفیان مع جمعی دیگر از کفّار قریش بعد فوت پسر نبی عبد اللّه نام از خدیجه به عیب میگفتند این مرد یعنی محمّد صلّی اللّه علیه و اله ابتر مقطوع النسل است و لا اولاد است،پس به محض موت خودش اسمش و ذکرش خاموش میشود،و همۀ ماها استراحت در آنوقت خواهیم یافت،و ما را آن ابتر بد میآید،و دشمنش هستیم،پس این آیه به صیغۀ ماضی به وعدۀ قطعی در تکثیر نسل آن حضرت،و ابقاء آن تا قیامت نازل شده، و همین قول ابن عبّاس و مقاتل و کلبی و عامّه و خاصّۀ مفسّرین میباشد.
و امّا شهر بن حوشب،و قاضی ابو بکر،و واحدی،و نیشابوری،و قسطلانی،و امام رازی،و غیر ایشان جمّ غفیر میگویند:و الکوثر أولاده؛لأنّ هذه السورة إنّما نزلت ردّا علی من عابه بعدم الأولاد،فالمعنی أنّه یعطیه نسلا یبقون علی مرّ الزمان،فانظرکم قتل من أهل هذا البیت،ثمّ العالم تمتلیء منهم،و لم یبق من بنی
1) (1) تفسیر ثعلبی 562:5-565.
امیة مع کثرتهم فی الدنیا أحد یعبأ به،ثمّ انظرکم کان فی أهل هذا البیت من أکابر العلماء و الزهّاد کالباقر و الصادق و الکاظم و الرضا علیهم السّلام و النفس الزکیة و أمثالهم.
انتهی عین عبارة الرازی و القسطلانی (1).
یعنی:به حسب نزول و معنی مراد از کوثر اولاد آن حضرت تا قیامتاند،چه این سوره در ردّ آنانی نازل شده که آن حضرت را عار و عیب و ذم میکردند به عدم اولاد و به قطع نسل او،پس معنی آن این شد که زودتر تو را عطا میکند نسلی را که همۀ آنها باقی میمانند در دنیا به مرور شهور و دهور.
پس بنگر و به تأمّل نظر کن که چهقدر و به چه کثرت اهل بیت این نبی میباشد،با ثبوت آنکه به چه کثرت سادات از اهل بیت این پیغمبر در ازمنۀ سلاطین ظلمۀ امویه و عبّاسیه و غیر ایشان به قتل رسیدند،باز هم عالم به فضل اللّه از اینها مشحون و ممتلیء است،و باقی نماند از بنی امیه و از دشمنان و طاعنان ایشان مع کثرت آنها در دنیا یکی واحدی که به او عیب و ذم و اعتبار کرده میشد.
پس به تأمّل نظر در خانۀ اهل بیت بکن که از اکابر علما و زهّاد اینها چون حضرت باقر و صادق و کاظم و رضا علیهم السّلام و نفس زکیه (2)،و امثال اینها،به چه کثرت و عدد به ظهور آمدند و میآیند،تعداد و کثرت آنها غیر اللّه احدی نمیداند،لهذا اهل اسلام زین العابدین علیه السّلام را آدم ثالث نامیدند،چه در قتل امویه به غیر او از اولاد رسول احدی به اتّفاق باقی نمانده،هل هذا إلاّ إجراء وعد
اللّه و انجازه،فصدق اللّه و صدق رسوله.
و خبر مطابق واقع بعد آن إلی حین به همان کثرت بروز کرد،و مشهود اهالی هرزمان این کثرت اولاد فاطمه علیها السّلام میباشد،و مفقود الاثر و الاسم فی الواقع همۀ طاعنان آن حضرت به ابتر،خصوص بنی امیه مع کثرتهم نیز میباشد،پس این از اعاظم شواهد و دلائل و اقطع و اقوا و اثبت براهین إلی حین بر ثبوت نبوّت محمّدی صلّی اللّه علیه و اله میباشد.
تنبیه:پس ابقاء نسل آن حضرت به کثرت تا قیامت از اعاظم معجزات باقیۀ آن حضرت میباشد،و به این سبب نوع دیگر تعظیم عترت و ذرّیۀ آن حضرت تا قیامت بر هر مؤمن مصدّق ذی بصیرت واجب است،تدبّر تبصّر.
در تسمیۀ زهرا علیها السّلام به فاطمه و عقد او با علی علیه السّلام و به دعاء
رسول این ذرّیۀ بتول محفوظ تا قیامت مع فضائل اینها
بدانکه در صواعق روایت کرده:جاء جبرئیل إلی النبی صلّی اللّه علیه و اله،فقال:إنّ اللّه یأمرک أن تزوّج فاطمة من علی،فدعا جماعة من أصحابه،فقال الخطبة:الحمد للّه المحمود بنعمته،الخطبة المشهورة،ثمّ تزوّج علیا و کان غائبا،و فی آخرها دعا لهما النبی صلّی اللّه علیه و اله،و قال:فجمع اللّه شملهما،و طیّب نسلهما،و جعل نسلهما مفاتیح الرحمة،و معادن العلم و الحکمة و آمن الامّة (1).
یعنی:جبرئیل آمده عرض کرد که خدا سلام میفرماید،و امر میکند که فاطمه را به نکاح و عقد علی درآر.
در روایت همدانی و غیر او زیاد است:لو لم یخلق علی لما کان لفاطمة کفو فی
1) (1) صواعق ابن هجر ص 140،احقاق الحق 600:6.
الدنیا (1).
چه اگر علی در دنیا به وجود نمیآمد،هرآینه برای فاطمه کفوی در دنیا برای نکاح نبود،پس آن حضرت خطبۀ مشهوره در علماء امّت خواند،که ابتدایش الحمد للّه المحمود بنعمته میباشد،پس علی را با فاطمه تزویج و عقد کرد،و علی حاضر نبود،پس علی را طلبیده فرمود:یا علی إنّ اللّه أمرنی أن ازوّجک علی أربعمائة مثقال فضّة أرضیت بذلک؟فقال:قد رضیتها،ثمّ خرّ علی ساجدا للّه شکرا،فلمّا رفع رأسه،قال له النبی صلّی اللّه علیه و اله:بارک اللّه لکما و بارک فیکما،و أعزّ جسدکما،و أخرج اللّه منکما الکثیر الطیّب.و أخرجه أبو الخیر القزوینی (2).
پس به علی فرمود به امر خدا فاطمه را عقد با تو کردم بر مهر چهار صد مثقال،و در احادیث دیگر خاصّه و عامّه بر مهر سنّت،و آن پنج صد درهم جیاد میباشد،آیا تو راضی به آن هستی؟علی عرض کرد:راضی هستم،و علی به سجده افتاده بعد شکر خدا سر برداشت.
و آن حضرت بعد خطبه هم دعا به آنها کرد،که پس خدا جمع کند پریشانی آنها را،و پاکیزه سازد نسل آنها را،و بگرداند نسل آنها را کلیدهای رحمت و معدنهای علم و حکمت خود،و امن و امین امّت.
و پس از عقد باز دعای دیگر کرد:خدا مبارک گرداند شما هردو را،و برکت دهد در شما،و عزیزتر گرداند بدن شما هردو را،و بر آرد از شما نسل کثیر طیّب و پاک را.
در صواعق از انس روایت کرده:و اللّه لقد أخرج اللّه منهما الکثیر الطیّب (3).
یعنی:به خدا قسم خدا به تحقیق برآورد از علی و فاطمه نسل کثیر پاکیزه را تا عالم را مملو ساخت.
در صواعق از احمد و از ابو حاتم و غیرهما روایت کرده:وقتی که علی فاطمه را به خانۀ خود به شب زفاف برد،حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله به علی علیه السّلام فرمود:
که تعجیل در ارادۀ خود نکنی تا وقتی که من بیایم،پس پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله آمده،فدعا النبی صلّی اللّه علیه و اله بماء،فأتته بقدح فیه ماء،فمجّ فیه،ثمّ نضح علی رأسها و بین ثدییها، و قال:اللّهمّ انّی اعیذها بک و ذرّیتها من الشیطان الرجیم،ثمّ قال لعلی علیه السّلام:ائتنی بماء فعلمت ما یرید،فملئت القعب فأتیته به،فنضح منه علی رأسی و بین کتفی، و قال:اللّهمّ إنّی اعیذه بک و ذرّیته من الشیطان الرجیم،ثمّ قال:ادخل بأهلک علی اسم اللّه تعالی و برکته (1).
پس پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله کاسۀ آبی را طلبید،پس آب مضمضۀ خود در آن انداخته خلط نموده بر سر فاطمه و میان پستان او پاشید و دعا کرد:خدایا به تحقیق فاطمه را به پناه تو میآرم مع ذرّیۀ او از شیطان رجیم،پس برای علی هم همین طور دعا کرد،و آب ظرف دیگر را بر سر او و میان دو شانۀ او پاشید،و همین دعا به او هم کرد،پس فرمود:برو نزد اهلیۀ خود داخل شو.
در صواعق از مناقب نسائی به سند صحیح روایت کرده در خطبه و عروسی فاطمه آخرش این است،فقال النبی صلّی اللّه علیه و اله:یا علی لا تحدث شیئا حتّی تلقانی، فدعا بماء فتوضّأ به،ثمّ أفرغه علی علی و فاطمة،فقال:اللّهمّ بارک فیهما و بارک لهما فی نسلهما.
و فی روایة:فی شملهما.و بالتحریک الجماع.
1) (1) احقاق الحق 405:10-409.
و فی آخر:فی شبلیهما،و هو ولد الأسد،و یطلق علی الحسنین بالشبلین،و هو دلیل علی اطّلاعه علی أولادهما قبل التزویج (1).
پس پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله به علی علیه السّلام به شب زفاف فرمود:که امری را نکنی تا تلاقی من،پس پیغمبر آبی طلبیده وضو به آن کرده،پس آن را بر علی و فاطمه پاشیده، و دعا کرد برای آنها و اولاد آنها،به آنکه خدایا برکت ده در علی و فاطمه،و مبارک گردان برای آنها در نسل آنها،و در تقارب آنها،و در دو شیر بچّۀ آنها که حسنین باشند،و این دلیل است که آن حضرت را اطّلاع از اولاد آنها قبل نکاح آنها بود.
در مودّة همدانی از ابوذر مروی است،قال:إنّ اللّه تعالی اطّلع إلی الأرض اطّلاعه بلا کیف،فاختار لی صهرا جعله سیّد الأوّلین و الآخرین،و لم یعط أحدا من النبیین و المرسلین-إلی قوله:-أعطانی فاطمة العذراء ترجع فی کلّ لیلة بکرا و لم یعط أحدا من النبیین الخ (2).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:به تحقیق خدا نگریست بلا کیفیت به سوی زمین، پس برگزید از اهل زمین برای من دامادی را که سیّد اوّلین و آخرین است،و عطا نکرد احدی را از انبیاء و مرسلین مثل او،و در آخر حدیث این است که مثل من خسری را به علی عطا کرد که مثل آن احدی را از عالمیان عطا نکرد،و عطا کرد به من دختری فاطمه عذراء که در هر شب باکره برمیگردد و به احدی از انبیاء اینچنین نصیب نشده،و به من داد دو ولد دختر حسنین سیّد جوانان جنّت و به احدی از انبیاء عطا نکرد مثل آن.
در مودّة از امّ سلمة روایت کرده،قالت:سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سمّیت فاطمة
بتولا؛لأنّها تبتّلت کلّ لیلة،أی:ترجع کلّ لیلة بکرا،و سمّیت مریم بتولا؛لأنّها ولدت عیسی بکرا (1).
یعنی:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود که برای آن فاطمه را بتول نامیده شد چه او را هر شب بکارت داده میشود،و بکارت به او رجوع میکند.
در مودّة و فردوس مروی است،قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:إنّما سمّیت فاطمة بالبتول؛لأنّها تبتّلت من الحیض و النفاس؛لأنّ ذلک یجب فی بنات الأنبیاء (2).
و فی آخر:إنّ ذلک نقصان.
و فی آخر:إنّه مکروه فی بنات الأنبیاء (3).
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:برای آن فاطمه را بتول نامیدند،چه از او بریده است حیض و نفاس را،به جهت اظهار تطهیر و اجلال و تعظیم و علوّ شأن او در خلق،و آفرید فاطمه را بری و طاهر از ظهور خون حیض و نفاس،چه در بنات انبیا واجب یا محبوب تعالی است پاک بودن آنها از این رجس و خبث.
و چون در مطهّرات و طیّبات و معصومات از بنات خاصّۀ انبیا مکروه و ظهورش نقصان در آنها،به خلاف زنان کافّۀ دنیا از آدم تا خاتم میباشد،و احدی خالی از این نیست حتّی زوجات و قرابات پیغمبر،و این تنزّه مختصّ مریم و فاطمه علیهما السّلام میباشد به صورت خارق عادت.
و در روایات بسیار وارد است:و سمّیت فاطمة بالزهراء؛لأنّ نورها فی الدنیا یزهر إلی السماء عند قیامها بالصلوات (4).
یعنی:فاطمه را برای آن به زهراء نامیدند چه نور او میدرخشد وقت قیام او به نمازها به سوی آسمانها تا عرش،و ملایکه به آن میفهمیدند که فاطمه متوجّه به سوی عبادت خدا شده.
در صواعق از خصائص نسائی روایت کرده:إنّ ابنتی فاطمة حوراء آدمیة لم تحض و لم تطمث،إنّما سمّاها فاطمة؛لأنّ اللّه فطمها و محبّیها علی النار (1).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:دخترم فاطمه حوریه آدمیه است،لهذا او را خون حیض و نفاس نمیباشد،و برای آن او را به فاطمه نامیدند،چه خدا حرام و بعید گردانید فاطمه را و محبّان او را بر نار جهنّم.
و در روایات بسیار در صواعق از بزّاز و طبرانی و أبو نعیم مروی است، قال صلّی اللّه علیه و اله:فاطمة أحصنت فرجها،فحرّم اللّه ذرّیتها و محبّیها علی النار (2).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:فاطمه حفظ ظاهر و باطن خود کرد،پس خدا به عوض آن ذرّیه و محبّان او را حرام گردانید بر نار جهنّم.
از ابن جوزی در صواعق روایت کرده:قال صلّی اللّه علیه و اله:إنّ اللّه جعل ذرّیة کلّ نبی فی صلبه،و انّه تعالی جعل ذرّیتی فی صلب علی بن أبی طالب (3).
یعنی:به تحقیق خدا گردانید ذرّیۀ هر پیغمبر را در صلب خود او،و لکن خدا گردانید ذرّیه و نسل مرا در صلب علی.
و بعد این گفته:که در این احادیث دلیل است آنچه محقّقین أئمّۀ ما گفتند که از خصائص نبی ماست که خاصّ اولاد دختر او فاطمه منسوب إلیه در کفائت و غیر آن میباشد.
سادات بنی فاطمه علیها السّلام مآل و عاقبت به خیر و معفو و ناجی و مبغض آنها زنازاده است
در صواعق از سخاوی و طحاوی و طبرانی روایت کرده،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:أنا شجرة،و فاطمة حملها،و علی لقاحها،و الحسن و الحسین ثمرها،و المحبّون لأهل بیتی ورقها فی الجنّة حقّا حقّا (1).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که من به منزلۀ درختیام،و فاطمه بار آن درخت،و علی گل آن درخت،و حسنین میوۀ آن درخت،و محبّان مخلص به اهل بیت من برگ آن درخت در جنّت حقّا حقّا میباشند.
در صواعق از محبّ طبری روایت کرده،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:أنا و أهل بیتی شجرة فی الجنّة،و أغصانها فی الدنیا،فمن تمسّک بها اتّخذ إلی ربّه سبیلا (2).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که من و اهل بیت من درختی در جنّتاند،و شاخههای آن در دنیا،پس هرکس که تمسّک کرد و چنگ زد به آن درخت یا به شاخ آن درخت،او به سوی پروردگار خود راه محکمی را گرفت.
در صواعق از محبّ طبری و از دیلمی روایت کرده،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:سألت ربّی أن لا یدخل النار أحدا من أهل بیتی،فأعطانی ذلک (3).
نبی صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که من سؤال کردم خدا را که احدی را از اهل بیت من داخل نار نسازد،و خدا به من عطا کرده.
در روایت دیگر قال النبی صلّی اللّه علیه و اله لفاطمة علیها السّلام:إنّ اللّه غیر معذّبک و لا ولدک (1).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:ای فاطمه به تحقیق خدا عذاب نمیکند تو را و اولاد تو را.
در روایت دیگر قال صلّی اللّه علیه و اله:وعدنی ربّی فی أهل بیتی،من أقرّ منهم بالتوحید ولی بالبلاغ أن لا یعذّبهم (2).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که خدا مرا وعده داده در اهل بیتم،که هرکس از آنها مقر و معتقد توحید باشد،و برای من ابلاغ این امر است او را خدا عذاب و عقاب نمیکند.
در روایت دیگر آورده،قال علی علیه السّلام:سمعت النبی صلّی اللّه علیه و اله یقول:إنّهم عترة رسولک،فهب مسیئهم لمحسنهم،و هبهم لی،ففعل،قلت:ما فعل؟قال:فعله ربّکم بکم و یفعله بمن بعدکم (3).
در روایت دیگر سخاوی آورده،قال:یا علی إنّ اللّه قد غفر لک و لذرّیتک و لولدک و لأهلک و لشیعتک و لمحبّی شیعتک،فإنّک الأنزع البطین (4).
أیضا روایت کردند به اسانید متعدّده،قال صلّی اللّه علیه و اله:دعوت اللّه أن یرزق آل محمّد کفافا (5).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که من دعا کردم و خواستم از خدا که روزی دهد آل و اولاد مرا به کفاف.
اشکال:پس آنکس که از آل محمّد موسّع و مرفّه الحال است،او یا در آل
داخل نباشد،یا دعای پیغمبر مجاب عموما نباشد.
جواب:دعای نبی مجاب عموما بالنسبت آل هست،و صاحب توسّع و ترفّه بالنسبت آل اگرچه حال دارد،امّا اگر دعای نبوی شامل او نمیبود،او اوسع و ارفه بالنسبت الحال میبود اشکال نیست.
ابن ماجه و در صواعق روایت کرده:رأی النبی صلّی اللّه علیه و اله فتیة من بنی هاشم،فتغیّر لونه و اغرورقت عیناه،فسال دموعه،فقال صلّی اللّه علیه و اله:إنّا أهل بیت اختار اللّه لنا الآخرة،و إنّ أهل بیتی سیلقون بعدی بلاء و تشریدا و تطریدا (1).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله جماعتی را از بنی هاشم پریشان حال دید،پس لون آن حضرت متغیّر و چشمهای مبارک پر آب شده اشکش جاری شد،پس فرمود:که ما اهل بیتی هستیم که خدا اختیار کرد برای ما آخرت را،و به تحقیق اهل بیت مرا زود بعد من بلائی و جلای اوطان و افتادگی میرسد،نه صورت ماندنی،و نه صورت رفتنی باشد.
در صواعق از طبرانی روایت کرده،قال صلّی اللّه علیه و اله:یا بنی هاشم إنّی قد سألت اللّه لکم أن یجعلکم نجباء رحماء،و سألته أن یهدی ضالّکم،و یؤمن خایفکم،و یشبع جایعکم (2).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:ای اولاد هاشم که من خواستم از خدا برای شما که بگرداند شما را نجباء رحماء،و سؤال کردم که ارشاد و هدایت کند گمراه شما را، و آمن دهد خایف شما را،و یسر گرداند گرسنۀ شما را.
در صواعق از احمد روایت کرده و قد صحّ،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:یا بنی عبد المطّلب إنّی سألت اللّه لکم ثلاثا أن یثبّت قائمکم،و أن یهدی ضالّکم،و أن یعلم جاهلکم،
و سألت اللّه أن یجعلکم کرماء نجباء رحماء،فلو أنّ رجلا صفن-أی:من الصفن، و هو صفّ القدمین-بین الرکن و المقام فصلّی و صام،ثمّ لقی اللّه و هو یبغض آل بیت محمّد دخل النار (1).
یعنی:قطعا صحیح و ثابت شده که پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:ای اولاد عبد المطّلب به درستی که من سؤال کردم خدا را برای شما سه چیز را:
ثابت و باقی دارد قائم شما را بر دین.
و خدا هدایت و ارشاد کند طریقۀ حق را به گمراه و فاسد العقیدۀ شما را،این به تجربه آمده مکرّر که بعض بعض سیّدزادهها در مدّت العمر فاسد العقیده و متجاهر به انواع فسق و فجور بودند،و لکن قریب به موت تائب و آیب سلیم رفتند.
و تعلیم دهد و اعلام کند جاهل شما را،و سؤال کردم خدا را که بگرداند شما را از کریمان و از نجیبان و از رحیمان.
پس اگر مردی صف به قدم کشد و قائم برپای میان رکن و مقام،پس شب قائم و روز مدّة العمر نماز بخواند و روزه بگیرد برای خدا،و با این احوال عبادت و زهادت ملاقی شود خدا را به بغض یکی از شما آل محمّد،خدا او را داخل نار میسازد،و ایمان و عمل او هیچ به کارش نمیآید؛زیرا که رسول صلّی اللّه علیه و اله را اذیت کرد،موذی رسول موذی خدا،و موذی خدا کافر مرتد در نار ابد میباشد.
در کافی مروی است:لا یقبّل رأس أحد و لا یده إلاّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله أو من ارید به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله (2).
یعنی:به سر و دست کسی بوسه کردن جایز نیست مگر به دست پیغمبر،یا آن که مراد دست رسول صلّی اللّه علیه و اله کرده شود.
طبرانی و خطیب و صاحب صواعق حدیث کردند:یقوم الرجل لأخیه عن مقعده إلاّ بنی هاشم،فإنّهم لا یقومون لأحد (1).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:حق و ادب این است که هر مؤمنی برای برادر مؤمنی به غرض تعظیم او از جای خود برخیزد،مگر بنی هاشم برای احدی به تعظیم برنخیزند و ایستاده نشوند،چه خود بنی هاشم معظّم و واجب التعظیماند.
أیضا در صواعق روایت کردند،قال صلّی اللّه علیه و اله:نحن أهل البیت شجرة النبوّة، و مختلف الملائکة،و أهل بیت الرسالة،و أهل بیت الرحمة،و معدن العلم (2).
یعنی:ابن عبّاس روایت کرده:ای مردم ما اهل بیت شجرۀ نبوّت،و محلّ آمد و رفت ملایکه،و اهل بیت رسالت،و اهل بیت رحمت،و معدن علم و حلم و کرم هستیم.
ایضا روایت از حضرت علی علیه السّلام کرده،قال:نحن النجباء،و أفراطنا أفراط الأنبیاء،و حزبنا حزب اللّه،و الفئة الباغیة حزب الشیطان،و من سوّی بیننا و بین عدوّنا فلیس منّا (3).
یعنی:علی علیه السّلام فرمود:ما اهل بیت محمّد قوم نجباء شرفاء هستیم،و افراط به ما افراط به انبیاء میباشد،و گروه ما گروه فوج خداست،و گروه ستمگار باغی فوج و قوم شیطان است،و هرکس تسویه کند میان ما و میان دشمنان ما یعنی ما و آنها را مساوی داند،پس آنکس از ما و از حزب اللّه نیست.
در ترمذی و مشکات است،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:حربکم حربی،و سلمکم سلمی (1).
یعنی:ای اهل بیت من جنگ شما جنگ من،و صلح شما صلح من است.
در صواعق چند روایت از جمهور ائمّۀ حدیث نقل کرده،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:من أبغضنا أهل البیت حشره اللّه یهودیا.
و در دیگر:أو یهودیا أو نصرانیا أو مجوسیا و إن شهد أن لا إله إلاّ اللّه (2).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:هرکه دشمنی و عداوت و عناد کند به اهل بیت من خدا او را حشر یهودی یا نصرانی یا مجوسی میسازد،زیرا که از دین اسلام عناد آل که فی الحقیقه عناد رسول باشد برمیآید.
أقول:از این امر معروف و نهی منکر،و کراهت داشتن از فاسق و فاجر که واجب است مستثنی میباشد.
در آخر فردوس است:یا علی ما کنت ابالی من مات من امّتی و هو یبغضک مات یهودیا أو نصرانیا (3).
یعنی:من بلا مبالات میگویم:هرکه از امّت من بهمیرد و او مبغض تو باشد یهودی یا نصرانی بهمیرد.
أیضا:قال صلّی اللّه علیه و اله:یا علی لا یبغضک من الرجال إلاّ منافق و من حملت به امّه و هی حائض،و لا یبغضک من النساء إلاّ السلقلق،و هی التی تحیض من دبرها (4).
أیضا:از احمد چند روایت کرده:من أبغض أهل البیت فهو منافق (1).
و به روایتی:بغض بنی هاشم نفاق (2).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که مبغض اهل بیت من منافق،و بغض بنی هاشم نفاق است.
أیضا روایت کرده:من سبّ أهل بیتی،فإنّما یرتدّ عن اللّه و الاسلام،و من آذانی فی عترتی فعلیه لعنة اللّه،و من آذانی فی عترتی فقد آذی اللّه،إنّ اللّه حرّم الجنّة علی من ظلم أهل بیتی أو قاتلهم،أو أعان علیهم أو سبّهم (3).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:هرکه سب کند و بد گوید اهل بیت را،به تحقیق او مرتد از خدا و از اسلام شده،و هرکه اذیّت کند مرا در عترت و ذرّیۀ من پس بر او لعنت خدا باد،و هرکه اذیت کند مرا در ذرّیّۀ من،به تحقیق او اذیت میکرد خدا را،چه به تحقیق خدا حرام گردانیده جنّت را بر آنکس که ظلم کرد اهل بیت مرا،و قتال کرد آنها را،و اعانت ظلمه نمود بر آنها،و اعانت کسی را بر سب و بدگوئی بر اهل بیت من.
قاضی عیاض در شفا در سبّ سادات گفته:من سبّ أبا أحد من ذرّیته و لم تقم قرینة علی إخراجه وجب القتل (4).
یعنی:هرکه سب به پدر سیدی از ذرّیۀ آن حضرت کرد،اگر قرینه قائم نسازد در اخراج آن حضرت از آباء سیّد،او واجب القتل است،و هرکه او را بکشد مهدور الدم است.
طبرانی و در صواعق روایت کردند،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:إنّ للّه عزّ و جلّ ثلاث حرمات،فمن حفظهنّ حفظ اللّه دینه و دنیاه،و من لم یحفظهنّ لم یحفظ اللّه دینه و لا دنیاه،قلت:و ما هنّ؟قال:حرمة الاسلام،و حرمتی،و حرمة رحمی (1).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:به تحقیق مر خدای راست سه حرمت،پس هرکس که حرمت آن سه را حفظ کرد،خدا حفظ میکند دین و دنیای او،و هرکه حفظ نکند حرمت آنها را دین و دنیای او عند اللّه محفوظ نیست،راوی پرسید آن حرمات ثلاثه کداماند؟آن حضرت فرمود:حرمت اسلام،و حرمت من،و حرمت رحم من.
بیهقی و در صواعق روایت کردند،قال:لا یؤمن عبد حتّی أکون أحبّ إلیه من نفسه،و تکون عترتی أحبّ إلیه من عترته،و یکون أهلی أحبّ إلیه من أهله، و تکون ذاتی أحبّ إلیه من ذاته (2).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:ایمان هیچ بنده کامل نمیشود،تا آنکه باشم من دوستتر به سوی او از نفس او،و تا باشد ذرّیۀ من دوستتر نزد او از اولاد خودش،و باشد اهل بیت نزد او دوستتر از اهل خودش،و باشد ذات من نزد او دوستتر از ذات خود.
در صواعق و در مشکات روایت کرده،قال:و الذی نفسی بیده لا یدخل قلب رجل الایمان حتّی یحبّکم للّه و لرسوله (3).
یعنی:قسم به خدا داخل نمیشود ایمان به دل مردی تا آنوقت که دوست دارد شما أهل بیت مرا برای خدا و برای رسول او.
أیضا روایت کرده،قال صلّی اللّه علیه و اله:و الذی نفسی بیده لا یؤمن أحد حتّی یحبّکم لحبّی،أ یرجون أن یدخلوا الجنّة بشفاعتی و لا یرجوها بنو عبد المطّلب؟ (1)؟
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:قسم به خدا ایمان نمیآرد احدی تا آنکه دوست ندارد شما عترت مرا برای محبّت من به شما،آیا مسلمانان و صحابه امید میکنند که آنها به شفاعت من داخل جنّت میشوند و اولاد عبد المطّلب امیدوار شفاعت نباشند و به اینها نرسد؟
أیضا روایت کرده که پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله غضبناک برآمده بالای منبر شد،و بعد حمد فرمود:ما بال رجال یؤذوننی فی أهل بیتی،و الذی نفسی بیده لا یؤمن عبد حتّی یحبّنی،و لا یحبّنی حتّی یحبّ ذرّیتی (2).
چه شد مردمان را که اذیت میکنند مرا در اهل بیت من،قسم به خدا هیچ بنده را ایمانش ایمان نیست تا وقتی که دوست دارد مرا،و دوست نمیدارد مرا تا وقتی که دوست دارد ذرّیۀ مرا.
بیهقی روایت کرده،قال:أیّها الناس ما لی اؤذی فی أهلی،فو اللّه إنّ شفاعتی لتنال قرابتی (3).
در دیگر:ما بال أقوام یؤذوننی فی نسبی و ذوی رحمی،ألا و من آذی نسبی و ذوی رحمی فقد آذانی،و من آذانی فقد آذی اللّه (4).
ای مردم چه شد شما را که ایذا میکنید مرا در اهل من،قسم به خدا شفاعت من به قرابت من میرسد،و چه شد اقوامی را که اذیت میکنند مرا در نسب من و
در اصحاب رحم من،آگاه باشید هرکه اذیت کند نسب مرا و ذو رحم مرا و قرابت مرا،به تحقیق مرا اذیت کرده،و هرکه مرا اذیت کرده به تحقیق خدا را اذیت کرده.
در صواعق مروی است:حبّ آل محمّد خیر من عبادة سنة،و معرفة آل محمّد براءة من النار،و حبّ آل محمّد جواز علی الصراط،و الولایة لآل محمّد أمان من العذاب (1).
حبّ آل محمّد یک ساعت بهتر است از عبادت یک ساله است،و معرفت آل محمّد برائت از نار جهنّم است،و حبّ آل محمّد موجب گذر بر صراط است،و تمسّک به ولایت آل محمّد امان از عذاب است.
در صواعق و در فردوس مروی است،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:یا علی إنّ أهل شیعتنا یخرجون من قبورهم یوم القیامة علی ما بهم من الذنوب و العیوب،وجوههم کالقمر لیلة البدر (2).
یعنی:ای علی شیعۀ ما برمیآیند از قبور روز قیامت با آنچه آنها از گناهان و عیوب میباشد،امّا رویهای ایشان چون ماه چهاردهم نورانی درخشنده میباشند.
در فردوس و در صواعق و أبو الشیخ روایت کردند،قال صلّی اللّه علیه و اله:من لم یعرف حقّ عترتی و الأنصار و العرب،فهو لإحدی ثلاث:إمّا منافق،و إمّا ولد زنیة،و إمّا امرؤ حملت به امّه فی غیر طهارة (3).
یعنی:هرکه نشناسد حقّ عترت مرا و انصار و عرب را،پس او خالی از سه
حالت نیست:یا کافر و منافق میباشد،یا ولادت او از زنا میباشد،یا مادرش حمل گرفت در ایّام غیر طهارت،یعنی در ایّام حیض.
در صواعق مروی است،قال صلّی اللّه علیه و اله:إنّ أهل بیتی سیلقون بعدی من امّتی قتلا و تشریدا،و إنّ أشدّ قومنا لنا بغضا بنو امیة و بنو المغیرة و بنو مخزوم (1).
یعنی:اهل بیت مرا زود بعد من میرسد از امّت من قتل و اجلاء وطن،و اشدّ قوم به ما از روی بغض بنی امیه و بنی مغیره و بنی مخزوم میباشند.
ایضا روایت کرده،قال:و من أشدّ الناس بغضا لأهل البیت مروان بن الحکم (2).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:از اشدّ الناس به روی عناد و بغض برای اهل بیت من مروان بن الحکم میباشد.
در صواعق از حاکم حدیث صحیح از عبد الرحمن بن عوف نقل کرده،که ولدی در مهاجر و انصار متولّد نمیشد مگر آنکه نزد نبی آورده به او دعا میخواند،فادخل مروان بن الحکم،فقال:هذا الوزغ ابن الوزغ الملعون ابن الملعون (3).پس مروان بن الحکم بعد تولّد بر پیغمبر داخل کرده شد،پیغمبر فرمود:که این چلپاسه پسر چلپاسه،ملعون پسر ملعون میباشد.
در صواعق باز از صحیحۀ حاکم روایت کرده که معاویه وقتی که بیعت یزید در مدینه از خلق گرفته،مروان گفت:که این سنّت أبو بکر و عمر است،پس عبد الرحمن گفت:که این سنّت هر قل و قیصر است،پس مروان به عبد الرحمن گفت:ای عبد الرحمن تو کسی هستی که به والدین خود افّ لکما گفتی،پس در تو آیه فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ نازل شده،فقالت عائشة:کذب و اللّه ما هو به،و لکن
رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله لعن أبا مروان و مروان فی صلبه،پس عائشه گفت:که مروان کذّاب است،و لکن رسول خدا لعنت کرد پدر مروان و به خود مروان در صلب او (1).
و ایضا روایت کردند:إنّ الحکم بن العاص استأذن علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله فعرف صوته،فقال:ائذنوا له علیه لعنة اللّه و علی من یخرج من صلبه إلاّ المؤمن منهم قلیل،و هم یترفّهون فی الدنیا،و یضعون الآخرة،ذووا مکر و خدیعة،یعطون فی الدنیا و ما لهم فی الآخرة من خلاق (2).
وقتی که حکم بن عاص اذن دخول بر نبی صلّی اللّه علیه و اله خواست،و آن حضرت آوازش فهمید فرمود:اذن بدهید،بر او لعنت خدا باد،و لعنت باد بر آنکس که از پشت او برآید،یعنی عمرو بن العاص وزیر معاویه،مگر لعنت مباد بر مؤمنی که از آنها باشد،و مؤمن از آنها قلیل میباشد،و آنها مترفّه الحال،و متوسّع به اموال در دنیا،و لکن همۀ آنها موضوع متروک الآخره میباشند،اصحاب مکر و فریب در دنیا میباشند،و نیست مر آنها را در آخرت به هیچوجه نصیبی و سهمی از عقبا.
و در ابتدای فردوس الأخبار از ابن عمر روایت کرده،قال:أوّل من خاصم (3)من هذه الامّة بین یدی الربّ تعالی علی و معاویة (4).
یعنی:اوّل کسی که خصومت از این امّت در قیامت نزد خدا کند علی با معاویه میباشد.
در فردوس از ابو عبیدۀ جرّاح روایت کرده،قال صلّی اللّه علیه و اله:لا یزال أمر امّتی قائما بالقسط حتّی یکون أوّل من یثلمه رجل من بنی امیة یقال له یزید (1).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که أمر امّت بر میان رفتاری قائم است،تا قیام شخصی که او اوّل آنکس باشد که رخنه و خلل در دین من بیندازد از بنی امیه نامش یزید میگویند.
تتمّة:محبّت آل محمّد جمیعا فرض عین بر هرکس از صحابی و امّت تا قیامت به اتّفاق امّت است،بل عین ایمان است،و به غیر مودّت آل ایمان و هیچ عملی قبول نیست،لقوله تعالی قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیها (2)یعنی:بگو یا محمّد به همۀ صحابه و امّت تا قیامت،که من از شما سؤال نمیکنم در عوض ابلاغ رسالت و پیغمبری به شما مگر به مقابل آن محبّت و مودّت قلبی را در قریبان من،و هرکه اکتساب کند حسنه را و مرا مودّت آل محمّد میباشد،زیاده میکنیم ما در ثواب حسنات او.
مجمع علیه امّت است که این آیه در اقارب آن حضرت نازل شده،و اجماع نیز کردند مفسّرین و محدّثین امّت که اقارب آن حضرت بعد عموم آنها خاص خواص آنها علی و فاطمه و حسنین و ائمّۀ هدی علیهم السّلام میباشند.
قالت الصحابة بعد نزولها:یا رسول اللّه من قرابتک هؤلاء الذین وجبت علینا مودّتهم؟قال:علی و فاطمة و ابناهما و أولادهما (3).
پس صحابه بعد نزول این آیه عرض کردند:که آنانی که از قرابت تواند،و محبّت آنها بر ما فرض عین است،آنها کداماند؟آن حضرت فرمود:که آنها علی
و فاطمه و اولاد آنهاند.
و این خبر متواتر است احدی انکار از این ندارد،و همه این را روایت،کردند، و همین را صاحب شواهد التنزیل،و اسباب النزول،و ثعلبی،و قاضی أبو بکر،و رازی،و نیشابوری،و زمخشری،و صاحب صواعق،و أحمد،و طبرانی،و طبری،و أبو حاتم،و حاکم،و أبو نعیم،و بغوی،و ابن جوزی،و کلّ مفسّرین، و جمهور محدّثین،روایت کردهاند (1)،و ثابت شد که اهل البیت و آل و قرابت و عترت آن حضرت،خاص همین اصحاب کساء و ذرّیۀ اینها تا قیامتاند.
ثعلبی،و امام حسکانی،و امام رازی،و نیشابوری،و امام احمد،و امام ابو نعیم،و زمخشری،به اسانید خود اکثر آنها روایت کردند:قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:
ألا من مات علی حبّ آل محمّد مات شهیدا،ألا من مات علی حبّ آل محمّد مات مرحوما،ألا من مات علی حبّ آل محمّد مات تائبا،ألا من مات علی حبّ آل محمّد مات علی الایمان الکامل،ألا من مات علی حبّ آل محمّد بشّره ملک الموت و نکیر و منکر بالجنّة.
ألا من مات علی حبّ آل محمّد دخل الجنّة کالعروس التی تزفّ إلی بیت زوجها،ألا من مات علی حبّ آل محمّد یفتح من قبره إلی الجنّة بابان،ألا من مات علی حبّ آل محمّد أرسل اللّه ملائکة الرحمة إلی زیارة قبره،ألا من مات علی حبّ آل محمّد مات علی السنّة و الجماعة،ألا من مات علی بغض آل محمّد حضر فی یوم القیامة و مکتوب بین عینیه مقنوط من رحمة اللّه،ألا من مات علی بغض آل محمّد مات کافرا،ألا من مات علی بغض آل محمّد لا یشمّ رائحة الجنّة
1) (1) مراجعه شود به احقاق الحق 298:2 و 489 و ج 2:3-23 و 279 و 531 و 541 و 572 و 586 و ج 415:4 و 417 و 420 و 422 و ج 39:5 و 52 و 262 و ج 92:9- 101 و ج 106:14-110 و غیر آن.
أبدا (1).
ترجمه تشریحی:آنکه یعنی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بعد نزول این آیه فرمود:آگاه باشید هرکه بر محبّت آل محمّد مرد شهید مرده،اگرچه بر فرش خواب خود مرده،آگاه باشید هرکه بر محبّت آل محمّد مرد واجب الرحمه و الغفران مرد،آگاه باشید هرکه بر محبّت آل محمّد مرد تایب مرد اگرچه بیتوبه مرده،و محبّت آنها توبه و کفّارۀ اوست،آگاه باشید هرکه بر محبّت آل محمّد مرد بر ایمان کامل مرد چه ولایت و محبّت اینها مکمّل ایمان و تصدیق است.
آگاه باشید هرکه بر حبّ آل محمّد مرد بشارت میدهد او را ملک الموت و نکیر و منکر در قبر به جنّت،آگاه باشید هرکه بر محبّت آل محمّد مرد داخل کرده میشود به جنّت،چون عروسی که به زفاف به خانۀ شوهر خود به آرایش و زیور و حلل ثمنی پوشیده معطّر میرود،آگاه باشید هرکه بر محبّت آل محمّد مرد گشوده میشوند از قبر او به سوی جنّت دو دروازه برای او،آگاه باشید هرکه بر حبّ آل محمّد مرد خدا ملائکۀ رحمت خود به زیارت قبر او میفرستد تا قیامت برای او استغفار میکنند.
آگاه باشید هرکه بر حبّ آل محمّد مرد بلا شک بر طریقۀ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و جماعت اهل ایمان مرد،آگاه باشید هرکه بر عداوت آل محمّد مرد چه قلیل چه کثیر آن کفر است،حاضر کرده میشود در قیامت و نوشته میان دو چشم او به دست قدرت إلهی میباشد که این شخص ناامید مرد از رحمت خدا،پس مأیوس الرحمه أبد الآباد و آمرزیده نمیشود.
آگاه باشید هرکه بر عداوت آل محمّد مرد کافر مرد اگرچه در توحید و نماز
1) (1) الکشف و البیان معروف به تفسیر ثعلبی 391:5،تفسیر زمخشری 467:3.
بمیرد چه مبغض نبوّت بود،آگاه باشید هرکه بر عداوت آل محمّد مرد اصلا و ابدا نمیآشامد بوی بهشت را.
در ترمذی و مشکات و صواعق و غیر اینها روایت کردند:إنّ النبی صلّی اللّه علیه و اله قد أخذ بید الحسن و الحسین،فقال:من أحبّنی و أحبّ هذین و أباهما و امّهما کان معی فی درجتی یوم القیامة (1).
پیغمبر به تحقیق دو دست حسنین را گرفته بالای منبر رفت و فرمود:ای امّت هرکه دوست دارد مرا و دوست دارد این دو پسرم را و پدر اینها و مادر اینها را، او میباشد با من در درجه و مرتبۀ من در روز قیامت.
دیلمی و همدانی شافعی و ایضا در استیعاب و مجلسی و اردبیلی و سیّد هاشم بحرینی از اهل سنّت و غیر اینها روایت کردند از ابن عبّاس،قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:
لو اجتمع الناس علی حبّ علی بن أبی طالب لما خلق اللّه النار (2).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:اگر کلّ خلائق یا این امّت تا قیامت مجتمع میشد بر حبّ علی بن أبی طالب،هرآینه خدا نمیآفرید نار جهنّم را یا طبقۀ نار مسلمانان را.
ایضا دیلمی و همدانی و همین حضرات از معاذ بن جبل روایت کردند،قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:حبّ علی حسنة لا یضرّ معها سیّئة،و بغضه سیئة لا ینفع معها حسنة (3).
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:حبّ علی حسنه است که ضرر به آن نمیرساند هیچ گناهی،و بغض علی سیّئه است که نفع نمیرساند به آن هیچ نیکی.
أقول:اجوبۀ اشکالات این دو حدیث در کتاب معارف به قلم ناچیز نوشته شده.
ایضا روایت کردند،قال صلّی اللّه علیه و اله:إنّ اللّه جعل علیا قائد المسلمین إلی الجنّة،به یدخلون الجنّة،و ببغضه یدخلون النار (1).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:به درستیکه خدا علی را برندۀ مردم مسلمانان إلی الجنّت گردانیده،و به او داخل جنّت و داخل نار میشوند،صحابه عرض کردند:
چگونه؟پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:به محبّت او به جنّت،و به عداوت او به نار میروند.
در صواعق از دارقطنی روایت کرده که حضرت علی علیه السّلام در وقت شورا به اهل شورا به حضور جماعتی از صحابه فرمود:أنشدکم باللّه هل فیکم أحد غیری قال له رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:یا علی أنت قسیم النار و الجنّة یوم القیامة؟قالوا:اللّهمّ لا، فسئل الرضا علیه السّلام عن کیفیة هذا الحدیث؟فقال:یوم القیامة یقول علی علیه السّلام للنار:
هذا لی و هذا لک (2).
ای صحابه شما را قسم به خدا میدهم آیا در میان شما صحابه کسی هست که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله به او فرموده باشد:که ای علی تو قاسم نار و جنّتی؟همۀ حاضرین گفتند:بار خدایا نه این مختصّ به تو است؟پس حضرت رضا علیه السّلام از این حدیث پرسیده شد،پس حضرت رضا علیه السّلام فرمود:که علی به روز قیامت امّت را دو قسمت میکند به اعلام باری که این ناجی و این ناری است،پس علی
به نار میگوید:بگیر این را که برای تو و این برای من است.
در صواعق از ابو بکر روایت کرده،قال:سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله یقول:لا یجوز أحد الصراط إلاّ من کتب له علی بن أبی طالب الجواز (1).
من شنیدم که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله میفرمود:احدی از صحابه و قرابت و امّت از پل صراط نمیگذرد،مگر آنکه برای او برات علی بن أبی طالب در گذرش و عبورش باشد.
در صواعق از ابو بکر غیلانی،و تذکرة الخواص از ابن المبارک دو روایت از ابو هریره،و از أبو ایوب انصاری کرده،قال صلّی اللّه علیه و اله:إذا کان یوم القیامة نادی مناد من بطنان العرش:یا أهل الجمع نکّسوا رؤوسکم و غضّوا أبصارکم حتّی تمرّ فاطمة بنت محمّد علی الصراط،فتمرّ مع سبعین ألف جاریة من الحور العین کمرّ البرق (2).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که به روز قیامت ندا میکند منادی:ای جمعیت محشر سرنگون شوید،و چشمها باهم و نگاهها بهبندید،تا فاطمه سیدۀ زنان دنیا و آخرت دختر محمّد صلّی اللّه علیه و اله بر پل صراط میگذرد با هفتاد هزار جاریه از حور العین جنّت چون گذر برق میپرند.
امام أبو نعیم در حلیه و منقبة المطهّرین زیاده کرده که در آنوقت ندا میشود:
ای فاطمه دوستان خودت و محبّان ذرّیۀ خود از محشر با خود ببر،پس فاطمه شیعۀ خود را میچیند از جمعیت محشر چنانچه مرغ دانه جید را از دانههای بد میچیند،پس همۀ شیعۀ آنها به جنّت میروند،و بسیاری مردم بلا حساب و لا
سؤال به شفاعت داخل جنّت میشوند،لهذا او را به خاتون جنّت و محشر نامیدند (1).
در آخر فردوس مروی است:یا علی إنّ اللّه تعالی قد غفر لک و لولدک و لأهلک و لشیعتک و لمحبّی شیعتک،فأبشر فإنّک الأنزع البطین.یعنی:منزوع من الشکّ بطین من العلم (2).
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:ای علی به تحقیق خدا آمرزید تو را،و برای اولاد تو،و برای اهلیۀ تو،و برای شیعۀ تو،و برای دوستان شیعۀ تو،به تحقیق انزع بطینی، یعنی مبرا و منزوع از شک و ریب،و مملو الشکم بالعلم هستی.
ایضا از ابن عبّاس مروی است،قال صلّی اللّه علیه و اله:یا علی انّه تعالی زوّجک فاطمة و جعل صداقها الأرض،فمن مشی علیها مبغضا لک مشی حراما (3).
یعنی:ای علی او سبحانه تعالی فاطمه را به تو به زوجیت داد،و مهرش کلّ زمین گردانید،پس هرکه بر زمین برود و مبغض تو باشد،حرام است او را مشی بر زمین.
در صواعق مروی است،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:فی کلّ خلف من امّتی عدول من أهل بیتی ینفون عن هذا الدین تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین (4).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که در خلقی از امّت من جماعتی عدول از اهل بیت من موجود میباشند که آنها منفی میسازند از این دین تحریف غالیان،و انتحال مبطلان،و تأویل جاهلان را.
ابن خلّکان در تاریخ خود جمعی را از سادات شمرده،اللّهمّ اجعلنا فی شفاعتها مع أبنائها و آبائنا و أسلافنا و امّهاتنا و أزواجنا و من جملتهم و من أهل الجنّة.
از سادات آل محمّد فرد خاص و آنها مختصّ دوازده امام و فاطمه علیهم السّلام معصوم و مطهّرند
بدانکه اتّفاق امّت است که آیه تطهیر إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (1)خاص در آل اربعۀ عبا نازل شده،حاصل آن که ارادۀ خدا تعلّق گرفت در ازالۀ مادّۀ هر گناه،پس هر پلیدی را زایل و دور گردانید از شما اهل بیت محمّد،و پاک گردانید شما را ای اهل بیت محمّد پاک گردانیدی.
جماعتی منهم صاحب صواعق گفتند:که این آیۀ تطهیر چون سورۀ حمد مکرّر نازل شد برای تأکید أکید در طهر و اظهار علوّ شأن این مرتبه،أحدهما به یوم مباهلۀ پیغمبر با نصارای نجران به غرض مباهله بیرون مدینه با علی و فاطمه و حسنین علیهم السّلام برآمد در آنجا این آیۀ تطهیر نازل شد.
و همین احد روایتین مفسّرین و محدّثین،منهم:مسلم،و ترمذی،و مشکات،و جامع الاصول،و غیر آنها میباشد:لمّا نزلت آیة نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ (2)فدعا النبی صلّی اللّه علیه و آله علیا و فاطمة و حسنا و حسینا،فقال:اللّهمّ هؤلاء أهلی (3).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله طلبید علی و فاطمه و حسنین علیهم السّلام را،پس فرمود:بار
خدایا همین اصحاب اربعۀ کساء اهل مناند،پس آیۀ تطهیر در این وقت نازل شد.
در مسلم و ترمذی و مشکات از عائشه مروی است،قالت:خرج النبی صلّی اللّه علیه و اله ذات غداة و علیه مرط مرحّل من شعر أسود،فجاء الحسن فأدخله فیه،ثمّ جاء الحسین علیه السّلام فدخل معه،ثمّ جاءت فاطمه علیها السّلام فأدخلها،ثمّ جاء علی فأدخله،ثمّ قال:إنّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهّرکم تطهیرا (1).
عایشه گفت:به صبحی پیغمبر برآمد و بر او عبائی خیبری از موی سیاه مخطّط بود،پس حسنین و فاطمه و علی را در آن عبا داخل کرد،پس از ادخال آنها در تحت عبا گرفته آیۀ تطهیر خواند.
ثانیهما:این آیۀ تطهیر در خانۀ امّ سلمه زوجۀ پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله نازل شد.
در ترمذی و مشکات و غیر اینها از أبی سلمه مروی است:لمّا نزلت هذه الآیة إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ فدعا النبی صلّی اللّه علیه و اله فاطمة و حسنا و حسینا،فجلّلهم بکساء و علی خلف ظهره،فجلّله بکساء،ثمّ قال:اللّهمّ هؤلاء أهل بیتی فأذهب عنهم الرجس و طهّرهم تطهیرا،قالت امّ سلمة:و أنا معهم یا نبی اللّه؟فقال صلّی اللّه علیه و اله:أنت علی مکانک و أنت علی خیر (2).
أیضا از ابی سلمه و امّ سلمه و معقل بن یسار و أبو الحمراء و انس روایت کردند:إنّ النبی صلّی اللّه علیه و اله جلّل علی الحسن و الحسین و علی و فاطمة کساء،ثمّ قال:
اللّهمّ هؤلاء أهل بیتی و حامّتی أذهب عنهم الرجس و طهّرهم تطهیرا،فقالت امّ سلمة:و أنا معهم یا رسول اللّه،فقال:إنّک علی خیر.و فی اخری:من أزواج
النبی صلّی اللّه علیه و اله (1).
یعنی:این چهار حضرات را کساء پوشانید و گفت:بار خدایا همین چهار نفر اهل بیت من و خواص حامیان مناند،زایل گردان از اینها مادۀ پلیدی و گناه را، و پاک گردان اینها را پاک گردانیدنی،پس امّ سلمه در این وقت عرض کرد:که من هم با ایشانام ای رسول اللّه؟پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که عاقبت تو به خیر از زوجات نبی در دنیا و آخرتی.
و پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله ذکر آیۀ تطهیر مخاطب به آل خود میفرمود،چنانچه در مسلم و ترمذی هم مروی است،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله لعلی و فاطمة و الحسن و الحسین علیهم السّلام:أنا حرب لمن حاربکم،و سلم لمن سالمکم (2).
یعنی:ای علی و فاطمه و حسنین،من در جنگ آن شخصم که به جنگ شما باشد،و من به صلح آن کسم که با شما به صلح باشد.
در ترمذی از انس روایت کرده،قال:إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله کان یمرّ بباب فاطمة ستّة أشهر إذا خرج لصلاة الفجر یقول:الصلاة یا أهل البیت إنّما یرید اللّه الخ (3).
به تحقیق حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله از روز نزول آیۀ تطهیر هر روز به دروازۀ فاطمه علیها السّلام با اصحاب خود میرفت تا شش ماه وقتی که برای نماز صبح بر میآمد،و میفرمود به ندای بلند:نماز به پا دارید اهل بیت من،و خدا شما را پاک گردانید پاک گردانیدی،یعنی آیۀ تطهیر را میخواند.
در درّ منثور از ابن عبّاس مروی است:شهدنا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله تسعة أشهر یأتی کلّ یوم باب علی عند وقت کلّ صلاة،فیقول:السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته
أهل البیت،إنّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس الخ،الصلاة یرحمکم اللّه (1).
یعنی:ما دیدیم حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله را که با اصحاب تا نه ماه-و در روایت دیگر تا یک سال-به دروازۀ علی علیه السّلام میرفت،پنجبار نزد وقت هر نماز روز و شب،و میفرمود:سلام باد بر شما اهل بیت من مع رحمت و برکات او تعالی،و آیۀ تطهیر را میخواند که نماز را به اوقات خود برپای دارید.
در مسلم دو روایت کرده که صحابه از زید بن ارقم پرسیدند که:من أهل بیته نساؤه؟قال:لا أیم اللّه إنّ المرأة تکون مع الرجل العصر من الدهر،ثمّ یطلّقها فترجع إلی أبیها و قومها،أهل بیته أصله و عصبته الذین حرموا الصدقة علیهم بعده (2).
یعنی:آیا اهل بیت نبی زوجاتش نیستند؟زید بن ارقم گفت:نه و اللّه،چه زوجه با شوهر به دهری میماند،پس از طلاق او آن زن برمیگردد نزد پدر و قوم خود،بل اهل بیت محمّد صلّی اللّه علیه و اله اصل و رگ و پی او میباشد،و آنها آنانیاند که صدقه و زکات بر آنها بعد او حرام میباشد.
در روایت دیگر:و هم آل علی و عقیل (3).
و آنها آل علی و عقیلاند،و بر آنها صدقه حرام است.
تنبیه:این منزلۀ عالیۀ عصمت و طهارت از کلّ آل و اقارب و ازواج و اصحاب و ذرّیه مختصّ به همین چهار بزرگوار،و بعد اینها به نه إمام از اولاد حسین علیه السّلام میباشد،و احدی با اینها شامل آن نیست.
سؤال:چرا از وقت نزول آیۀ تطهیر تا یک سال با اصحاب هر شبوروز به
وقت هر نماز پنجبار به دروازۀ علی و فاطمه علیهما السّلام رفته به آواز بلند آیۀ تطهیر را میخواند؟
جواب:برای اتمام حجّت،و قطع معذرت و طمع و امید هر قریب و بعید و ازواج و اصحاب،تا احدی به هیچوجه ادّعای امر عصمت و طهارت کرده نتواند.
در مکافات محسنین به سادات آل محمّد علیهم السّلام و شفاعت فاطمه علیها السّلام
بدانکه شکّی نیست که احسان و امداد و تعظیم و اجلال سیّدزادهها،عینا اجلال و تعظیم و احسان و امداد به خود حضرات ائمّۀ طاهرین علیهم السّلام خصوص به حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله و به زوج بتول علیها السّلام بلا نکول میباشد.
طبرانی و ابن حجر و غیرهما روایت کردند،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:من صنع إلی أحد من ولد عبد المطّلب یدا فلم یکافئه بها فی الدنیا،فعلیّ مکافاته غدا إذا لقینی (1).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:هرکه خیری و احسانی و انعامی به اولاد عبد المطّلب کرده باشد،و او را مکافات آن در دنیا حاصل نشده،پس بر من واجب و فرض عین است جزاء و مکافات آن احسان به روز قیامت وقتی که به من ملاقی میشود.
ایضا در فردوس روایت کردند،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:إنّی شفیع یوم القیامة لأربع:
المکرم لذرّیتی،و القاضی لهم حوائجهم،و الساعی لهم فی امورهم عندما اضطرّوا إلیه،و المحبّ لهم بقلبه و لسانه (2).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:که من شفیع به روز قیامت برای چهار نوع محسنان ذرّیتم میباشم،و از آنها یکی مکرم یعنی اکرام و انعامکننده ذرّیۀ مرا،و دیگر برای برآرنده حاجات آنها،و دیگر برای سعیکننده در امور آنها نزد احتیاج و اضطرار آنها به آن،و دیگر دوستی کنندۀ آنها را به دل و زبان.
ایضا روایت کردند،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:من اصطنع صنیعة إلی أحد من ولد عبد المطّلب و لم یجازه علیها فأنا اجازیه إذا لقینی یوم القیامة،و حرمت الجنّة علی من ظلم أهل بیتی و آذانی فی عترتی (1).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:هرکه کاری و نیکی کرده باشد به سوی یکی از اولاد عبد المطّلب،و او را جزاء بر آن نیکی و احسان حاصل نشده باشد،پس من جزایش میدهم وقتی که ملاقی من میشود به روز قیامت،و حرام کرده شده جنّت بر کسی که ظلمی به اهل بیت من کرده باشد و به من اذیّت رسانیده باشد در ذرّیۀ من.
ایضا اینها و دیگران به اسناد و الفاظ دیگر روایت کردند،قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:
إنّی شافع یوم القیامة لأربعة أصناف و لو جاؤوا بذنوب أهل الدنیا:رجل نصر ذرّیتی،و رجل بذل ماله لذرّیّتی عند المضیق،و رجل أحبّ ذرّیتی باللسان و القلب،و رجل سعی فی حوائج ذرّیتی إذا طردوا و شرّدوا (2).
یعنی:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:به تحقیق من شفیعم به روز قیامت برای چهار صنف مؤمنین اگرچه به گناهان تمام دنیا بیایند:مردی که یاری و اعانت کرد ذرّیۀ مرا،و مردی که بذل کرده مال خود را به ذرّیۀ من وقت تضییق و تنگی آنها، و مردی که سعی کند در برآمدن حاجات ذرّیۀ مرا وقتی که رانده و رمیده و
معطّل افتاده باشد.
به طرق إمامیه خاصّه از قرآن ناطق جعفر بن محمّد الصادق علیهما السّلام مروی است،قال صلّی اللّه علیه و اله:إذا کان یوم القیامة نادی مناد:أیّها الخلائق أنصتوا،فإنّ محمّدا یکلّمکم،فتنصت الخلائق،فیقوم النبی صلّی اللّه علیه و اله،فیقول:یا معشر الخلائق من کانت له عندی ید أو منّة أو معروف،فلیقم حتّی اکافئه،فیقولون:بآبائنا و امّهاتنا و أیّ ید و أیّ منّة و أی معروف لنا،بل الید و المنّة و المعروف للّه و لرسوله علی جمیع الخلائق،فیقول:بلی من آوی أحدا من أهل بیتی،أو أبرّهم،أو کساهم من عری، أو أشبع جایعهم،فلقم حتّی اکافئه،فیقوم اناس قد فعلوا ذلک،فیأتی النداء من عند اللّه:یا محمّد یا حبیبی قد جعلت مکافأتهم إلیک،فاسکنهم من الجنّة حیث شئت، فیسکنهم فی الوسیلة بحیث لا یحجبون عن محمّد صلّی اللّه علیه و اله و أهل بیته علیهم السّلام (1).
یعنی:حضرت صادق علیه السّلام فرمود:به روز قیامت منادی ندا میکند:ای خلایق محشر ساکت شوید،گوش دهید چه پیغمبر به شما کلام میکند،و مردم ساکت گوش گذار شده،پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله میخیزد و میفرماید:ای گروه مردم برای هرکس که نعمتی یا منّتی یا معروفی نزد من باشد پس برخیزد تا حقّش را مکافات میکنم و جزا میرسانم.
پس مردم میگویند:ما با پدرها و مادرها فدای شما بشویم چه نعمتی و کدام منّتی و چه معروفی و احسانی از جانب ما میباشد،بل هر نعمتی و منّتی و معروفی مر خدای راست بر کافّۀ خلایق.
پس پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله میفرماید:هرکه جائی و مکانی و منزلی و قرارگاهی داده احدی را از اهل بیت من،یا به آنها نیکی رسانیده،یا آنها را پوشانیده از عریانی
1) (1) من لا یحضره الفقیه 65:2 ح 1727.
و بیسامانی،یا شکم سیر کرده و ساخته گرسنۀ آنها را،پس برخیزد این وقت تا او را جزایش دهم و مکافات بکنم،پس بر میخیزد جماعتی که آنها این امور به ذرّیۀ آن حضرت در دنیا کرده باشند.
پس من عند اللّه ندای دیگر میآید:ای محمّد ای حبیب من به تحقیق مکافات و جزای آنها را به تو گذاشتم و سپردم،پس ساکن کن آنها را از مقامات جنّت هر جا که بخواهی،پس ساکن میسازد آنها را در وسیله که خاص مقام و مرتبۀ خاتمیت در جنّت میباشد به حیثیتی که محجوب نمیشوند از محمّد صلّی اللّه علیه و اله و از اهل بیت محمّد علیهم السّلام طرفة العینی.
و از این باب احادیث لا شمارند،احصاء آنها اینجا محال و ممتنع میباشد، حسبک هذا إن شاء اللّه تعالی.
خلاصه:بدانکه توصّل ارحام و تقدیم رحم محمّد و آل محمّد واجب در همۀ احوال میباشد.
در اصول کافی مروی است که عمر بن یزید حضرت صادق علیه السّلام را عرض کرد:که مراد از آیۀ اَلَّذِینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ (1)قال:نزلت فی رحم آل محمّد (2).
فرمود:که مراد به آن توصل ارحام،و این آیه در صلۀ ارحام محمّد صلّی اللّه علیه و اله نازل شده.
در کافی از حضرت رضا علیه السّلام در این آیه وارد است،قال:إنّ رحم آل محمّد علیهم السّلام لمعلّقة بالعرش،تقول:اللّهمّ صل من وصلنی،و اقطع من قطعنی،ثمّ هی جاریة فی أرحام المؤمنین،ثمّ تلا هذه آیة وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ
وَ الْأَرْحامَ (1).
یعنی:حضرت رضا علیه السّلام فرمود در تفسیر آیه وَ اتَّقُوا اللّهَ که به تحقیق توصّل رحم آل محمّد أوجب و أقدم بر ارحام خود است،چه رحم آل محمّد علیهم السّلام آویخته به عرش اعظم تعالی است،و میگوید آن رحم:خدایا وصل کن آنکس را که به من وصل کرده،و قطع کن آنکس را که مرا قطع کرده،پس مفاد رحم آل محمّد علیهم السّلام جاری است در ارحام مؤمنین.
عاقبت و خاتمۀ کلّ ذرّیۀ فاطمه علیها السّلام به خیر و ایمان می باشد
بدانکه احادیث این امر و آیات اینجا بسیار ذکر شدند،و من بعد نیز بعض مکرّر ذکر میشوند،و اینجا به یک آیه و یک حدیث ختم این مقصد میکنیم،چه در قرآن است وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ إِلاّ لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ یَکُونُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً (2).
خلاصه:آنکه احدی از اهل کتاب نمیماند،مگر آنکه ایمان بیارد به دین نبی و إمام قبل از مردن خود،و روز قیامت او بر خلق شاهد میباشد.
در تفسیر عیاشی (3)،و برهان،و نور الثقلین مروی است که حضرت صادق علیه السّلام در تأویل این فرمودند:هذه نزلت فینا خاصّة،إنّه لیس رجل من ولد فاطمة یموت و لا یخرج من الدنیا حتّی یقرّ للإمام بإمامته،کما أقرّ ولد یعقوب لیوسف (4).
یعنی:این آیه خاص در ما بنی فاطمه نازل شده،که احدی از اینها از دنیا بر نیامد و نمیمیرد مگر آنکه ایمان میآورد به امام زمان خود و اقرار میکند، چنانچه در آخر اولاد یعقوب به یوسف اقرار کردند و ایمان آوردند،زیرا که این نطفه و این شیر فاطمه علیها السّلام را این تأثیر میباشد،به شرطی که صحیح از اولاد رسول صلّی اللّه علیه و اله و زوج بتول علیها السّلام باشد.
أمّا
در کیفیت حصر و تقسیم اعیان و اشخاص سیادت در چهار فرق خاص از مدّعیان
بدانکه سیّد اوّل و سند اصل خاتم رسل افضل جزء و کل محمّد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و اله،و بعد آن حضرت آل و اولاد و عترت و ذرّیۀ آن حضرت تا قیامت بلاخلاف میباشند.
تنبیه:هرگاه این مقرّر شد،پس قانون کلّی آنکه هرکه ادّعای نسب خود کند، چه سیادت باشد چه غیر آن،خالی از این احوال اربعه نیست:یا مقطوعی الأنساب،یا مظنونی الأنساب،یا مشکوک الأنساب،یا مجعول الأنساب میباشد.
چه به محض دعوا چه به قیام بیّنه و قرینۀ داخله یا خارجه چون مدّعی به دعوای ملّتی برای نفس خود میباشد،پس حکم دعوای نسب و فقر و اسلام متّحد میباشد.
پس بیان و اثبات آن مع الدلایل به صورت اختصار در چند باب میشود، و اللّه ولی التوفیق و التدقیق و التحقیق.
در کیفیت اثبات سیادت سیّد اوّل و سند اصل و او خاتم رسل و مادّۀ کل می باشد
بدانکه سیادت طبقۀ اصلیه،و آن فی الأصالة و الحقیقه من حیث البدایة و المادّه،سیادت خاتم الأنبیاء و سیّد الأواخر و الأوائل میباشد،و در این حاصل و ثابت شده،چه آن حضرت ادّعا به سیادت خود کرده،و بر آن کافی خبر مستفیض که به حسب المعنی متواتر میباشد،و آن:«أنا سیّد ولد آدم،و سیّد الناس،و سیّد الخلق،و سیّد الأوّلین و الآخرین» (1)میباشد.
و أمّا ثبوت این دعوا به چند دلیل است:
اوّل:آن حضرت عاقل کامل متدیّن ثقه به اتّفاق جمهور ملل و اهل نحل است،پس دعوای هر ثقۀ کامل معتمد مسموع،پس ادّعای آن حضرت صحیح میباشد.
ثانی:مع دعوای آن حضرت به آن لوازم و خواص،سیادت از آن حضرت از ابتدای ولادت تا نهایت او ثابت و هویدا به غیر نکیر و منافی میباشد،پس به ثبوت لازم ملزوم نیز ثابت شد.
ثالث:آن حضرت دعوای از این اعظم کرد،و آن نبوّت میباشد،و دعوای نبوّت او بعد صیانت و دیانت او به اظهار مصدّق و شاهد خارق عادت قرین به دعوای او ثابت شد،و نبوّت کسی که ثابت قطعی باشد،پس هر دعوائی که آن شخص معصوم و مطهّر مقرون اعجاز خارق به نماید ثبوت آن از علم الیقین به عین الیقین،بل به حقّ الیقین میرسد،چنانچه اقاریر و دعاوی انبیاء سلف به
1) (1) کنز العمّال 434:11-435.
ثبوت رسیده.
پس باطل شد گمان باطل آنان که میگویند که خود مدّعی و خود شاهد و خود حاکم مصدّق غیر معقول و لا مقبول میباشد،و الحمد للّه بدون قیل و قال مع جواب اشکال مضلّ ضالّ به الفاظ قلیل مع الدلیل ثابت شد.
در طبقۀ اصول آبائی و اعمامی آن حضرت
بدانکه به ثبوت سیادت این شخص الزام سیادت طبقۀ آبائی و اعمامی آن حضرت میباشد،از حضرت أبو طالب علیه السّلام،و حضرت عبد اللّه،و عبد المطّلب،و حضرت هاشم،و عبد مناف،إلی آدم بلا دغدغه ثابت شد،مع ذلک بر سیادت آنها نص آمده،پس عینا همۀ آباء آن حضرت قطعی الأنساب میباشند.
بلی در همین طبقۀ اولی از قطعی الأنساب،طبقۀ فروع این طایفه:اولاد هاشم،و اولاد عبد المطّلب،و اولاد ابو طالب،چون اولاد عقیل و جعفر،و اولاد حمزه،و اولاد عبّاس میباشند،نه به مرتبه و مثابۀ اولاد آن حضرت،چه آنها اشرف الساداتاند؛زیرا که اولاد أجزاء اصلیه آن حضرتاند،پس جزء و کل آن حضرت اشرف از همۀ طبقات اصلیه و از همه طبقات فرعیه آنهااند؛زیرا که جزء و کل متّحد الحکم میباشد.
و أمّا بنی فاطمه علیها السّلام در این شکی نیست که افضل و اشرف همۀ سلف و خلف از اصول و فروعاند،زیرا که مادر اینها سیّدۀ نساء العالمین،و پدر اینها سیّد الأصفیاء المرضیین،و جدّ اینها سیّد العالمین افضل الأنبیاء و المرسلین،و جدّۀ اینها خدیجه کمّل از زنان عالمین میباشد،پس همۀ این شرافتهای انتسابی و صفاتی و کمالی در اولاد غیر خاتم الانبیاء بالضرورت نیست فضلا عن اولاد بنی اعمام و بنی هاشم.
و امّا طلحه و زبیر از بنی هاشماند یا نه،جماعتی از ائمّۀ نسّابه،چون محمّد بن إسحاق و کلبی در مثالب و غیرهم،اینها را متّهم الأنساب نوشتهاند،ثمّ اللّه أعلم.
آیا مطّلب و اولاد او سادات و مستحق خمساند؟فقهاء إمامیه در آندو قول دارند،اصحّهما نمیباشند.
در سیادت طبقۀ اولی و همۀ آنها اولاد صلبی بلا فصل و احفاد آن حضرت از ذکور و اناث قطعی الأنساب اند
بدانکه بر آنان که نص و اجماع امّت است که اینها اولاد آن حضرتاند، و آنها:قاسم و او اوّل اولاد،و مکنّی هم آن حضرت به ابو القاسم برای همین شده، و إبراهیم خاص از ماریۀ قبطیه در مدینه تولّد یافته،و به قول جمّ غفیر عبد اللّه.
و از اناث فاطمۀ زهراء علیها السّلام،این هرسه به غیر إبراهیم از بطن خدیجه میباشند.و ولادت قاسم قبل المبعث در مکّه شده کما هو المشهور.
و أمّا باقی مذکورین بعد مبعث تولّد یافتهاند.
امّا باقی ذکور،پس من جمله آنها:طاهر و مطهّر و طیّب و مطیّب.
آیا این أسماء اعلام بر پسران چهارگانه دیگرند که بعد مبعث از خدیجه هر جفتی از این به صورت توأم تولّد یافتند،یا هریکی فرادا فرادا تولّد یافته،پس هر نامی از این چهار نام منسوب به یکی میباشد،یا این هر چهار اسم از القاب إبراهیم و عبد اللّه میباشند؟
در آن اهل سیر و ائمّۀ مؤرّخین و حدیث خلاف کردند،و بنابر قول آخر هفت نفر از ذکور و یک دختر فاطمه هشتم میباشند،و بعض نسّابه زیاده کردند که قبل مبعث یک پسر دیگر عبد مناف داشت،این از معرض اعتبار ساقط است.
و در مواهب بعد نقل اختلاف میگوید:فتحصّل من جمیع الأقوال ثمانیة
ذکور،اثنان متّفق علیه:القاسم و إبراهیم،و ستّة مختلف فیهم:عبد مناف،و عبد اللّه، و الطیّب،و المطیّب،و الطاهر،و المطهّر،و الأصحّ أنّهم ثلاثة ذکور و أربع بنات متّفق علیهنّ،کلّهنّ من خدیجة بنت خویلد،إلاّ إبراهیم فإنّه من الماریة القبطیة.
یعنی:متّفق علیه آنچه هست این است که ذکور او قاسم و إبراهیم میباشد،و ششگانه مختلف فیهاند،و آنها عبد مناف و عبد اللّه و طیب و مطیب و طاهر و مطهر،و اصح آن است که ذکور سه نفر قاسم و عبد اللّه و إبراهیم،و چهارگانه دخترند:زینب و رقیه و امّ کلثوم،و همۀ اینها از خدیجهاند به غیر إبراهیم چه او از ماریه است.
و امّا اناث،پس بعد فاطمه او زینب منکوحۀ ابو العاص بن ربیع اموی،و رقیه و امّ کلثوم،در ابتدا این دو خواهر به نکاح دو پسر ابو لهب عتبه و عتیبه بودند،و قبل دخول به آنها طلاق دادند،پس این هردو یکی بعد دیگری به عثمان عفّان در عقد آمدند،و از هریکی از این سه دختر عقبی باقی نماند إلاّ یک دختر از زینب امامه نام بنت ابی العاص،و او را حضرت امیر علیه السّلام بعد شهادت حضرت زهراء علیها السّلام به عقد خود درآورد.
آیا این سه دختر از یتامای امّت مربوبۀ آن حضرت بودند؟و به مربوب ابن و بنت و به مربی و مربیه،چنانچه به مرتضع ابن و به مرتضعه بنت و به مرضعه امّ و به مرضع اب در هر عرف و هر ملک میگویند.
یا دختران هاله خواهر خدیجهاند،و پدر آنها ابو هند نام باشد،و برادری هم به آنها بعد از فوت پدر پیدا شده،او هم ابو هند نام دارد،زنده در معرکۀ کربلا اهل مغازی میگویند حاضر با سیّد الشهداء بود،و آن حضرت و خدیجه بعد فوت پدر آنها،آن دخترها و مادر و برادر آنها را در خانۀ خود تربیت نمودند.
یا دخترهای خدیجه از شوهر اوّلشاند،و بر اولاد زن هم به مجاز و تربیت
ابناء و بنات میگویند،یا خاص اولاد آن حضرت از خدیجهاند،و امّا به مثابه و شأن و رفعت و علم و عمل و عصمت و طهارت سیّدۀ زنان دنیا و آخرت اصلا و ابدا نیستند بالاتّفاق،چنانچه پنج انگشت در یک کف دست در طاقت و قامت و صورت و شکل و کلفت مع اتّحاد و اتّصال مادّه و اصل متساوی نیستند،چه کمالات ذاتی و صفاتی به حسب قابلیت تکوینی و تخلیقی من الخالق المالک الحکیم المدبّر موهوب و متفاوت میباشد،اگرچه از یک پدر و مادر باشند.
لهذا برای آنها حدیثی قطعی متضمّن فضائل و مناقب ایشان در کتب اسلامیه وارد نیست،باوجود آنکه به بودن آنها در عقد عثمانی دواعی مریدان مقتضی وضع بودند،چنانچه برای معاویه و اصحاب او آنها وضع کردند.
در نسّابه بالجمله خلاف است،و آن را جمعی از اصحاب ما چون صاحب کامل البها،و محکی از قاضی نور اللّه نیز میباشد.
اوّل:مختار رئیس العلماء طایفه ناجیه شیخ مفید که در رسالۀ مصاهرت آنها به صحابی منسوب الیه میباشد.
ثانی:مختار صاحب کامل البهاء أبو الحسن طبرسی میباشد.
و آخر مختار اکثر امّت،و همان مشهور میان خاصّه و عامّه،و همان مؤیّد و منصور به اکثر اخبار و به ادعیات ائمّۀ اطهار علیهم السلام امامیه میباشد.
چونکه باب نسب و از نسب،نسب سیّد الانبیاء میباشد،جرأت و اقدام دفعتا به قولی آحاد نسّابی،یا به روایتی آحادی،یا به مذهب مجتهدی بر نفی و سلب نسب آنها،بل بر نفی ادنی نسب مؤمنی نباید کرد،تا وقتی که معارض و منافی قطعی ثابت مانند نسب نشود،و همین احوط و انسب به نسب خصوصا در اینجا میباشد،و در محذورات و مشکلات تأویل و تحویل آن به معقول و منقول لازم و أقدم مع امکان التأویل میباشد،و عاقل نباید که برای ورود أدنی شبه و
اشکال انکار از اصل ثابت در دین و نسب بکند.
در اصول کافی در کتاب الحجّه در اوّل باب از ابواب مولود،به اسناد خود ثقة الاسلام میفرماید:و تزّوج خدیجة و هو ابن بضع و عشرین سنة،فولد له منها قبل مبعثه صلّی اللّه علیه و اله:القاسم،و رقیة،و زینب،و امّ کلثوم،و ولد له بعد المبعث:الطیب، و الطاهر،و فاطمة علیها السّلام.و روی أیضا أنّه لم یولد له بعد المبعث إلاّ فاطمة علیها السّلام،و انّ الطیب و الطاهر ولدا قبل مبعثه (1).انتهی.
یعنی:پیغمبر به نکاح آورد خدیجه را،و آن حضرت بیست و چند ساله بود، پس قبل از مبعث،آن حضرت را از خدیجه قاسم و رقیه و زینب و امّ کلثوم،و بعد مبعث طیب و طاهر و فاطمه علیها السّلام متولّد شدند.و به روایت دیگر قبل مبعث طیب و طاهر،و بعد مبعث فاطمه علیها السّلام متولّد شد.
تنبیه:بالنسبت به آنان که شواهد بیّن از قسم نص و شهرت بنوّت آنها از صدر اوّل إلی الآخر ثابت است،پس در قطعی الأنساب بودن آنها شکّی نیست،پس این اولاد بلا فصل صلبی طبقۀ اوّلی از مقطوعی الأنساب میباشند.
تذکره:ولادت پیغمبر عام الفیل هفده ربیع الأوّل در شعب ابی طالب،و نام پدرش عبد اللّه بن عبد المطّلب،و نام مادرش آمنه بنت وهب بن عبد مناف،و مدفنش در مدینۀ طیّبه بعد هجرت سنۀ یازده،بیست و هشتم صفر میباشد.
سؤال:این اولاد اگر باقی میماندند،در سادات بودن آنها شکّی نمیباشد، لکن کلام در این است که آیا آنها حجّة اللّه بعد نبی اللّه چون أئمّۀ هدی علیهم السّلام از اولاد زهراء علیها السّلام میبودند یا محجوج میبودند؟
جواب:امری که مفقود بالأصاله باشد،تکلّف و تفحّص در آن بلا فائده و لا
1) (1) اصول کافی 439:1.
غرض میباشد.
و ما میگوئیم:چونکه نبوّت و خلافت امری معهودی است نه موروثی،پس بعد ختم النبوّة نبی صلّی اللّه علیه و اله إلی الأبد اصلا نمیباشد سمعا إلاّ خلافت،و خلافت هم معهودی من اللّه به ائمّۀ اثنا عشر خاصّه از علی تا مهدی علیهم السلام از ازل إلی الأبد میباشد،و دیگری را از برادران و پسران دخلی و دعوایی نمیباشد، چنانچه قصّۀ محمّد حنفیه با امام زین العابدین علیه السّلام در باب خلافت کافی است (1).
تنبیه:بنابراین لازم شد که اگر آنها زنده باقی میماندند،سادات خلق واجب التعظیم و الاجلال بلا شک بودند،و لکن تابع و محجوج و مقتدی ائمّۀ هدی علیهم السّلام چون خواهر خود فاطمۀ زهرا علیها السّلام مکلّف میبودند،ثمّ اللّه أعلم.
ایراد:پس آنچه از روایت خاصّه و عامّه چون صاحب وافی و مواهب لدنی از ابن عبّاس،و از أنس بن مالک،روایت کردند:لو بقی ابن النبی إبراهیم لکان نبیا،و لکن لم یبق؛لأنّ نبیکم آخر الأنبیاء.
و در مرویۀ عامّه زیاده براین قدر است:و لو عاش لکان صدیقا نبیا و اعتقت أخواله من القبط.
جواب اوّل:قضیۀ شرطیه در فنّ موضوع و اصول قطع گردیده که مستلزم وقوع نمیباشد.
جواب ثانی:از خود خبر هویداست به لفظ،و لکن کلمۀ استدراک است،پس مراد این شد که اگر ختم نبوّت نمیبود البتّه او نبی میشد،و لکن ختم نبوّت شده، و اگر او زنده میماند صدیق میشد نه نبی.
جواب ثالث:این اخبار از گمان خود انس میباشد،و این حجّت نمیباشد؛
1) (1) داستان مفصّل است،مراجعه شود به بحار الأنوار 111:46-112.
زیرا که لازم نیست که اولاد هر نبی نبی بشود،چون بسیاری از اولاد انبیا انبیا نشدند،و إلاّ همۀ امم از آدم تا خاتم انبیا به میراث میشدند نه امم.
در مواهب بعد این گفته:فذلک أی قول أنس باطل،و جسارة علی الکلام فی المغیبات،و مجازفة و هجوم علی عظیم.انتهی.
اشکال:به عقود نکاح دختر گرفتن از شیخین و دادن دو دختر خود به ثالث، یا به علم نبی به نفاق آنها،یا به جهل نبی به حال و مآل آنها بود،و به هردو تقدیر ایراد بر اصل نبوّت لازم میآید،پس جمیع آنچه کرده به وحی و علم کرده،چه او خاص صاحب «وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی» (1)میباشد،پس گمان به نفاق و کفر آنها کفر میباشد،و چگونه اطهر الطاهرین طیبات از نفس نفیسه دو دختر خود را به منافق کافری نجسی بدهد،و از رأس منافقین أنجس نجسین را در عقد خود بیارد؟
جواب اوّل:از مخالفین اینها بعض اعلام گفتند:که این مصاهرت در بین قبل نزول آیۀ تحریم نکاح کفّار و منافقین واقع شده،پس نصّ لاحق مبطل و منافی امر واقع سابق نمیشود.
جواب ثانی:از بعض اعلام آنکه کل شرایع از ابتدای آدم تا خاتم محکوم در عمل به ظاهر شریعت میباشند،و علم باطن در شرایع معمول نیست،پس بر منافقین به ظاهر اقرار و اعمال شرایع حکم به اسلام و لوازم آن جاری میباشد، لهذا این عقد هم به ظاهر طریقه واقع شده،و تا وقتی که منافی قطعی به ظاهر شریعت ثابت نمیشود حکم به حسب باطن کرده نمیشود.
و کافی است در این مرام قصّۀ آدم به ابلیس،و قصّۀ حضرت امیر علیه السّلام با ابن
1) (1) سورۀ نجم:3.
ملجم که آنها کفر و نفاق آنها میدانستند،لکن معمول و مأمور به باطن نبودند، لهذا شهید به دست ابن ملجم شده،و حال آنکه او را در مسجد بیدار و از اراده و فعل او باخبر داده،و شمشیرش کلام به او نموده،و به صحابه فرمود که قبل صدور فعلی از او مؤاخذه و گیر و دار جایز نمیباشد.
جواب ثالث:علّت در اکثر تکالیف شرعیه امتحان موافق از منافق میباشد،و إلاّ به خدا عالم القلوب و الغیوب ظاهر و باطن یک سان منکشف میباشد،پس جایز است که ایقاع این امر برای امتحان و تحصیل اجتهاد مکلّفین آینده تا قیامت میباشد،لهذا از نبی خود حال بعض منافقین را تا زمانی به غرض و حکمتی مستور دارد.
و مؤیّدش آیه وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ (1)میباشد،یعنی جمعی از اهل مدینه مدّتی مدید را گذرانیدند بر نفاق، یا محمّد تو آنها را نمیدانی و ما آنها را میدانیم.
و از جمله علل در کتمان حال نفاق آنها از نبی خود نمیباشد مگر امتحان و تمیز،و اظهار موافق از منافق از صدر اوّل تا آخر قیامت به اجتهاد و تحقیق.
جواب رابع:این مناکحۀ جانبین در بدایة اسلام واقع شده،که در آنوقت آن حضرت و اسلام نهایت قلیل و ضعیف مقهور اعادی کفّار بود،و مشهود در هر بلد است که اگر شخصی از قومی دختری میگیرد و میدهد آن قوم بل اهل آن بلد و محلّه هم حامی آن شخص علی کلّ حال میباشند.
پس غرض در این مصاهرت تقویت اسلام در بدایت و لو به اظهار کثرت و تعداد سواد باشد،تا دفعتا خصام و اعادی مسلمانان را قلیل و ضعیف شمرده بر
1) (1) سورۀ توبه:101.
آنها حملهور نشوند،این احوال را مقاتلین خوبتر میدانند،و آنها در لشکر خود سواد لشکر را به مردم بیکاره زیاد میکنند تا دشمن را قلیل شمرده جرأت و غلبه و حمله دفعتا نکنند.
جواب خامس:این مناکحه به غرض تألیف و تثبیت منافقین و ندیدن واقع شد، چنانچه همین مروی در مشکات و در کتب صحاح عامّه،چون جامع الاصول و غیر آن است.
و در نهایۀ ابن اثیر در شرح آن میگوید:فی حدیث أسماء بنت عمیس«قیل لعلی:ألاّ تتزوّج إبنة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله،فقال علی علیه السّلام:مالی صفراء و لا بیضاء، و لست بمأبور فی دینی فیورّی بها رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله عنّی،و إنّی لأوّل من أسلم.پس در شرح این گفته یعنی:لست غیر صحیح فی الدین،و لا المتّهم فی الإسلام، فیتألّفنی علیه بتزویجها إیّای (1).
یعنی:اسماء بنت عمیس به علی علیه السّلام گفت:که چرا فاطمه علیها السّلام را خواستگاری نمیکنی؟حضرت امیر علیه السّلام فرمود:من این وقت نه طلا و نه نقره دارم که صرف عروسی بنمایم،و نه من مأبورم یعنی و نه من مؤلّف قلبم در دین تا دین دار سازد مرا رسول به دادن دختر خود به من،و من هرآینه اسلام و تصدیق از ابتدا إلی حین کامل دارم،و ثابت بر دین خودم،بدهد دختر خود را یا ندهد،ایمان و اسلامم تفاوت اصلا نمیکند.
و در شرح مصابیح و در قاموس در لغت ابر در این حدیث گفته:و قول علی «و لست بمأبور فی دینی»أی:لست بمتّهم فی دینی فیتألّفنی النبی صلّی اللّه علیه و اله بتزویجی فاطمه (2).
یعنی:مراد از قول علی علیه السّلام«و لست بمأبور فی دینی»این است که من متّهم در دین خود نیستم،تا که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله به تزویج دختر خود فاطمه مرا مؤلّف قلب به سوی دین سازد.
تنبیه:مخالفین مشایخ میگویند:که این تعریض و تلویح و تصریح است به نفاق آنان که دخترها از آنها گرفت،و دخترها به او داد،و این سیر انبیاء سلف است،آیا نمیبینی که حضرت لوط به منافقین و کفّار برای اصلاح و تألیف آنها به نداء بلند مکرّر فرمود: یا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ (1).
أی امّت و قوم من این دخترهای من پاک و پاکیزهترند بگیرید اینها را در نکاح خود،و غرضش تقویت دین و ترویج آئین ربّ العالمین به دادن دخترها بود تا به تألیف به اصلاح بیایند.
و از رسالۀ ابانه فی علّة المصاهرة بالصحابة (2)در جواب این مسأله و امثال این معضله به تفصیل مسطور و در این باب خاص و در آن معرکه است.
سؤال:اولاد بنات ثلاثه،آیا سیّد و مستحق خمس میبودند یا نمیبودند، چنانچه اولاد فاطمه علیها السّلام سیّد و مستحقّ خمساند؟
جواب:اولاد این بنات نه سید بودند،و نه خمس به آنها داده میشد؛زیرا که شوهرهای این هرسه دختر هاشمی نبودند،بل أبو العاص و عثمان اموی بودند نه هاشمی،و نه اولاد و نه آل رسول بودند.
بلی در اولاد فاطمه علیها السّلام دو سبباند:أحدهما علی علیه السّلام به ذاته سید هاشمی ثانی اثنین و شریک رسول از بدایت تا نهایت به مرتبۀ مستقلّۀ خلافت اللّه در غیر اسم نبوّت بود.ثانیهما بالاتّفاق از خصائص علی و فاطمه علیهما السّلام است عقلا و
شرعا که اینها آل و اولاد آنها اولاد محمّدند،پس در این مرتبه خواهران فاطمه علیها السّلام را دخلی نمیباشد،چنانچه از احادیث بالا دانستی.
تنبیه:از اولاد بلا فصل سید کائنات آنان که مختلف فیه نیستند آنها قطعا سیدند،امّا در آنان که خلاف است آنها مشکوک فیهاند.
در خمس سادات و تحریم صدقه بر آل محمّد
بدانکه خدا در قرآن و نبی صلّی اللّه علیه و اله در سنّت،خمس برای آل محمّد مقرّر کرده، چه صدقه چرک مردم است بر آل محمّد که اشرف خلایقاند حرام گردانیده در قرآن وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ (1).
ملخّص:آنکه خمس مال غنیمت برای خدا و رسول او،و برای قریبان محمّد صلّی اللّه علیه و اله که آلش میباشند،و برای یتیمان آل محمّد صلّی اللّه علیه و اله،و برای مسکینان آل محمّد صلّی اللّه علیه و اله،و برای آنان که در راه معطّل افتاده باشند.
در صحاح ستّه مروی است سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله یقول:إنّ هذه الصدقات إنّما هی أوساخ الناس،و انّها لا تحلّ لمحمّد و لآل محمّد (2).
در موطّأ مروی است،قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:لا تحلّ الصدقة لآل محمّد،إنّما هی أوساخ الناس (3).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:این صدقات چرک مردم است،و آن حلال برای محمّد و آل محمّد نیست.
در مسلم است که صحابه از زید ارقم پرسیدند اهل بیت آن حضرت زنان آن حضرت هستند،قال زید:لا،و أیم اللّه إنّ المرأة تکون مع الرجل العصر من الدهر، ثمّ یطلّقها،فترجع إلی أبیها و قومها،أهل بیته أصله،و عصبته الذین حرمت الصدقة علیهم (1).
زید گفت:به خدا قسم زوجات اهل بیت نیستند؛زیرا که زن بعد طلاق رجوع به پدر و قوم خود میکند،و اهل بیت آن حضرت رگ و پی آن حضرت میباشد که بر آنها بعد از آن حضرت صدقه حرام گردیده.
در مسلم است که زید را پرسیدند،زید گفت:أهل بیته من حرم الصدقة علیهم بعده،و هم آل علی و آل عقیل و آل جعفر و آل عبّاس،کلّ هؤلاء حرم الصدقة علیهم (2).
یعنی:اهل بیت آن حضرت آنانیاند که بر آنها بعد پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله صدقه حرام کرده شد،و آنها آل علی و آل عقیل و آل جعفر و آل عبّاساند،چه بر همۀ اینها إلی القیامه صدقات و کفّارات حرام کرده شد.
تنبیه:در اینجا واضح گردید که روزی آل محمّد در اطیب و اطهر ارزاق مؤمنین مقرّر گردیده،زهی سعادت آنانکه مال طیب و طاهر دارند،و موفّق گردیده انفاق و اطعام به نبی و به ذرّیۀ نبی کنند.
در کیفیت اثبات سیادت طبقۀ اصلیۀ اوّلیه و آن فاطمه و ائمّۀ اطهار علیهم السّلام می باشند
بدانکه سیادت این سیزده معصوم هم علم الیقنی بل حقّ الیقینی،مثل سیادت
حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله میباشد به عقل و نقل.
إمّا عقل،پس من جملۀ آن اینها آل و اولاد رسول به اجماعاند،و آنکس که اولاد میباشد شکّی نیست که ولد از نطفه میباشد،و نطفه لبّ لباب روح و اصل مایۀ بدن بالاتّفاق میباشد عقلا و سمعا.
پس در اتّحاد اصلی و حقیقی ولد و والدین شکّی نمیباشد،مگر تفاوت در بعض لوازم خارجیۀ عارضیه میباشد،و منافات در بعض لوازم عارضیۀ خارجیه مستلزم منافات حقیقی نمیباشد،پس در اینجا محمّد صلّی اللّه علیه و اله سیّد و اولادش هم کلاّ تا قیامت سیّد میباشند.
امّا عقلی دلیلی دیگر میباشد،که همۀ آنها ادّعای سیادت کردند،و آنکس که ادّعای نسب کند و معارضی و منافی قطعی نباشد او مصدوق در آن نسب است،و اینها«نحن أهل البیت،و آل محمّد،و عترة محمّد،و ذرّیة محمّد» (1)گفتند،و معارضی و منافی هم اصلا و ابدا ندارند،پس واجب التصدیقاند.
امّا عقلی دلیلی دیگر دارند بر وجوب تصدیق در همۀ دعاوی و اقاریر،و آن حصول خلافة اللّه و خلافة الرسول در آنها میباشد،و آن کس که چنین باشد واجب است که معصوم،و منصوص بالقول و الفعل باشد.
امّا نصوص قولی بر خلافت و سیادت آنها از متّفق علیه مختصری از احادیث نبوی به تو ذکر شد،و هکذا از سابق بر لاحق نصّ است که این پسرم حسن خلیفۀ من و امام بر شماست،و حسین منی و أنا من حسین،و الحسن و الحسین ابنای، پس خلافت و سیادت آنها ثابت شد به صورت عین الیقین.
امّا نصّ فعلی بر سیادت و امامت و اولاد رسول بودن آنها معجزه از هریکی
1) (1) در روایات فراوان که از اهل بیت علیهم السّلام وارد شده است.
از سیزده معصوم ثابت و منضبط میباشد،پس هرکه منصوص بالقول و الفعل بر دعوا باشد امامت و سیادت و نبوّت و ابوّت و صداقت آنها فی بینهم بعلم الیقین بل بحقّ الیقین ثابت و واضح گردید.
اشکال:دوازده معصوم علیهم السّلام مع فاطمه علیها السّلام بلا شک اولاد رسولاند،امّا علی بن أبی طالب علیه السّلام چگونه در اولاد و عترت و ذرّیۀ رسول تواند شد؟چه معلوم است که آن حضرت ولد عبد اللّه،و علی از ابو طالب است،بلی از بنی اعمام است، و ادخال او در آن خلاف واقع میباشد؟
جواب:بدانکه امّت را خلافی نیست،بل اجماع است که علی از آل و اهل بیت محمّد صلّی اللّه علیه و اله،و اوّل و سیّد آنهاست،مختصر به دو دلیل:
أوّلهما:اجماع امّت است که آیۀ تطهیر إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (1)دو دفعه نازل شد،یکی در یوم مباهله،دیگر مرتبه در خانۀ امّ المؤمنین حضرت امّ سلمه،و آن حضرت علی و فاطمه و حسنین علیهم السّلام را زیر عبا گرفته،پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله دست برداشته دعا کرد که بار خدایا برای هر نبی آلی و اهلی مقرّر میباشد،و هؤلاء أهل بیتی و خاصّتی،فأذهب عنهم الرجس و طهّرهم تطهیرا (2).
یعنی:همین چهار تن که زیر عبای مناند اهل بیت و خواص مناند،از اینها دور گردان مادۀ جمیع انواع پلیدی و معاصی را،و پاک گردان اینها را پاک گردانیدنی،حضرت امّ سلمة در آنوقت ارادۀ ادخال سر خود تحت عبای آن حضرت نموده،عرض کرد که من هم از اینانام؟آن حضرت سر عبا را از دستش گرفته فرمود:که نه و تو به مکان خود از ازواج رسولی،عاقبت تو به خیر است،و
آیه تطهیر خاص در اینان نازل میباشد.
و به روایت ترمذی تا شش ماه،و به روایت درّ منثور تا یک سال با اصحاب خود به هر صبح به خانۀ علی و فاطمه علیهما السّلام رفته آیۀ تطهیر را هر روز میخواند، و بعد آن«سلمکم سلمی،و حربکم حربی» (1)میفرمود.
ثانیهما:نزد نزول آیۀ مودّت سابق حدیث متواتر شنیدی که صحابه گفتند بعد نزول آن:یا رسول اللّه آن اقارب تو کداماند که محبّت آنها خدا بر ما فرض عین گردانید؟آن حضرت فرمود:آنها علی و فاطمه و حسنیناند،پس به این جهت خدا او را از آل و اهل البیت و عترت محمّد صلّی اللّه علیه و اله شمرده و داخل نموده،و او را سیّد آنها گردانیده.
امّا آل مأخود از آل یؤول اولا به معنی رجوع،چونکه رجوع اصحاب عبا به جهت اقربیت اکثر و منتهای همۀ امور اینها تا آن حضرت است،پس رجوع کسی که اکثر به آن حضرت باشد او آل است،و رجوع و نهایت اینها در همۀ امور ذاتی و صفاتی و کمالی و غیر اینها تا آن حضرت معلوم هرکس است،پس اینها آل آن حضرت در همۀ احوالاند.
امّا عترت پس او در لغت به کسر اوّل نسل رجل و رهط و عشیرۀ ادون و اقرب میباشد،پس علی علیه السّلام اقرب رهط و قوم و خویشان و قریبان اوست،و آن هم معلوم هرکس است،پس علی علیه السّلام به سبب قرب ذاتی او داخل در عترت که نسل او باشد شامل است.
امّا آل و اهل در اصل یک لغت به معنی اصحاب قرابت قریبۀ ذاتی و عشیرۀ قریبه،و به معنی قابلیت و لیاقت میباشد،و معلوم هرکس است که علی علیه السّلام
1) (1) احقاق الحق 485:4 ج 296:7 و ج 220:15.
اقرب قرائب و عشیرۀ او،و اشد قابلیت و اکثر لیاقت در تحصیل کمالات داشت، پس علی علیه السّلام اوّل و سیّد آل و اهل آن حضرت میباشد.
در سیادت قطعی الأنساب طبقۀ ثانیه از اولاد و احفاد ائمّۀ هدی علیهم الصلاة و السلام که آنها متّصل بلا فصل اند
بدانکه بالاختصار و الاجمال محض اسمای اولاد هر امامی در فصلی جداگانه اینجا ثبت میکنیم،تا نزد هرکس که این رساله برسد به اسهل وجه آن سیّدزاده انساب خود را بر حاشیۀ آن فصل تا به جد خود نوشته بگذارد.
بدانکه امامزادههای بلا فصل،پس از بعض آنها صدور خطایا گاهی به جهل،گاهی به تقیه،و گاهی به حیر و خوف،و گاهی به عسر و مرض شده،پس به امامزادهها متعرّض شدن،و آنها را به تجریح و به بدی و تقبیح یاد کردن کمال جرأت و بیدینی است،یا به جهالت یا به عناد یا به غباوت و بغاوت میباشد، چه عاقبت و خاتمۀ آنها به خیر میگذرد و میباشد.
چنانچه از احادیث متّفق علیه امّت محمّدی سابق شنیدی که پیغمبر فرموده:
إنّی سألت اللّه أن یثبت قائمکم و أن یهدی ضالّکم،و أن یشبع جایعکم (1).
در دیگر ایضا فرمود:من سبّ أهل بیتی،فإنّما یرتدّ عن اللّه و الاسلام،و من آذانی فی عترتی،فعلیه لعنة اللّه،و من آذانی فی عترتی فقد آذی اللّه و حرم علیه الجنّة (2).
متعرّض آنها موذی خدا و ملعون مرتدّ،بر او جنّت حرام است.
أیضا قال صلّی اللّه علیه و اله:اللّهمّ إنّهم عترة نبیک،فهب مسیئهم لمحسنهم،و هبهم لی،
ففعل (1).
بار خدایا گناهگار عترت نبی خود را بهبخش برای محسن آنها،و به من به بخش،پس بخشید.
ایضا در تفسیر عیاشی،و نور الثقلین،و برهان،در تفسیر آیۀ وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ إِلاّ لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ یَکُونُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً (2).
یعنی:احدی از اهل کتاب نمیماند مگر آنکه ایمان میآرد به دین و کتاب قبل از مردن او و به روز قیامت میباشد بر آنها گواه.
مروی است در تأویل این آیه از حضرت صادق علیه السّلام،فقال:نزلت هذه فینا خاصّة،إنّه لیس رجل من ولد فاطمة علیها السّلام یموت و لا یخرج من الدنیا حتّی یقرّ للإمام (3).
خلاصه:آنکه آن حضرت فرمود:که این آیه خاصّ در ما بنی فاطمه علیها السّلام نازل شد،که احدی از اولاد فاطمه علیها السّلام از دنیا برنمیآید مگر آنکه اقرار به امام زمان خود و به دین و به قرآن ایمان آرد،و خاتمۀ او بالخیر میگذرد.
و احادیث بسیار به این مضموناند که:إنّ اللّه حرّم فاطمة و ذرّیتها و محبّیها علی النار،و انّ اللّه وعدنی أن لا یدخل أحدا من أهل بیتی و ذرّیتی فی النار (4).
لهذا اساطین علما خصوص از اراکین (5)متأخّرین،چون عماد الاسلام صاحب جواهر،و خاتمة الاصولیین سر کار شیخ مرتضی انصاری،و از
معاصرین أبو الفقهاء جناب شیخ زین العابدین مازندرانی أدام اللّه وجوده،به واسطۀ ثقات و عدول مسموع گردیده که به جواب سائلین در باب محمّد حنفیه و زید شهید و جعفر ثانی نوشتند و به زبان فرمودند:که معاندان دین لا تعدّند تا احصاء آنها،امید است که حضرت حجّت علیه السّلام ظاهر خواهد شد،پس از خود آن حضرت دریافت کن،و زبان خود را از تعرّض امامزادهها خصوص از اولاد بلا فصل به بند،و تفویض امر آنها إلی آبائهم علیهم السّلام بهنما،چنانچه در ذخیرۀ شیخ معاصر تصریح به همین فرموده.
در کلّ اولاد صلبی حضرت امیر علیه السّلام از حضرت زهراء علیها السّلام و از غیر او
بدانکه جماعتی از ائمّۀ علماء أنساب،چون محمّد بن إسحاق،و کلبی،و والد او،و ابن جوزی در صفوه (1)،و نبیرۀ او در تذکره (2)،و ابن طلحه در مطالب السؤول (3)اولاد حضرت امیر علیه السّلام از سیّدة النساء و از غیر سیّده از زنان دیگر سی و چهار مع السقط (4)نوشتهاند.
امّا اولاد ذکور پانزده نوشتهاند:1-إمام حسن علیه السّلام،2-امام حسین علیه السّلام، 3-محسن که اسقاط شده،4-محمّد الأکبر معروف بابن الحنفیه،5-أبو بکر، 6-العبّاس،7-عثمان،8-جعفر،9-عبد اللّه،10-محمّد الأصغر،11-یحیی، 12-عون،13-عمر،14-محمّد اوسط،15-معطّل.
امّا اناث پس از آنها:1-زینب کبری،2-امّ کلثوم،3-امّ الحسن،4-رملۀ کبری،5-امّ هانی،6-میمونه،7-زینب صغری،8-رملۀ صغری،9-امّ کلثوم صغری،10-رقیه،11-فاطمه،12-امامه،13-خدیجه،14-امّ الکرام،15-امّ سلمه،16-امّ جعفر،17-نفیسه،18-دختری دیگر که صغیره مرده لهذا نامش را ننوشتند.
در تذکرة الخواص نبیره جوزی،از لیث بن سعد نقل کرده آن دختر رقیه باشد (1).
امّا اسماء مادران اینها،پس فاطمۀ زهراء علیها السلام سیّدة النساء مادر حسنین علیهما السّلام و زینب کبری و امّ کلثوم کبری و محسن میباشد،و این اشرف و اکمل کلّ طبقات اوائل و اواخر میباشد،چه در اینها همۀ شرافات جدّی و جدّه و پدری و مادری مع شرف خود آنها جمع است،و در اولاد دیگر خود حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله جمع کل نمیباشد،لهذا به این اصحاب کسا و ذرّیۀ فاطمه علیها السّلام شرف السادات و اطیب الطیبین در شریعت و طریقت نامیدهاند و میگویند.
پس از این گفتند:که بعد از حسنین و ائمّه علیهم السّلام آن کسی که افضل علویه و إمامزاده میباشد من جهة الذات و الکمالات او محمّد اکبر معروف بابن الحنفیه، و اسم مادرش خوله بنت جعفر بن قیس الحنفیه میباشد.
و اسم مادر عبید اللّه ابو بکر لیلا بنت مسعود میباشد.
و اسم مادر عبّاس و جعفر و عبد اللّه امّ البنین بنت حزام بن خالد میباشد.
و بعد ابن الحنفیه این هرسه برادر خصوص عبّاس فیض شهادت وصیت دین و دنیا برده.
1) (1) تذکرة الخواص ص 55.
و اسم مادر یحیی و عون اسماء بنت عمیس میباشد.
و اسم مادر محمّد اوسط امامه بنت أبی العاص دختر زینب بنت رسول صلّی اللّه علیه و اله دختر خواهر فاطمه علیها السّلام که پیغمبر او را در نماز بر شانۀ خود حمل نموده نماز خوانده،به وصیت فاطمه علیها السّلام حضرت امیر علیه السّلام او را به عقد خود آورد تا حفظ دخترهای زهرا علیها السّلام نماید.
و اسم مادر امّ الحسن و رملۀ کبری امّ سعید بنت عروه،همۀ اینها منکوحه به عقد دائم بودند،و بقیّۀ اولاد حضرت امیر علیه السّلام را مادران متعدّد امّهات اولاد بودند.
و وقت شهادت چهار حرّه:امامه بنت أبی العاص،و لیلا بنت مسعود تمیمیه،و اسماء بنت عمیس خثعمیه،و امّ البنین کلابیه،و امّهات الأولاد و هیجده جاریه موجود بودند.
امّا نزد جمهور امامیّه،چون شیخ مفید (1)،و ابن شهر آشوب (2)،و قطب الدین راوندی،و سیّد مرتضی رازی،و غیرهم،اولاد ذکور حضرت امیر علیه السّلام:
1-حضرت امام حسن علیه السّلام،2-حضرت امام حسین علیه السّلام،3-زینب کبری، 4-زینب صغری که مکنّی بامّ کلثوم،و اسم مادر اینها حضرت بتول دختر حضرت رسول علیهم السلام میباشد5-محمّد حنفیه،و اسم مادر او خوله بنت جعفر بن قیس الحنفیه میباشد،6-عمر،و خواهرش رقیه هردو توأم یکجا معا متولّد شدهاند،و اسم مادر اینها امّ حبیب بنت ربیعه میباشد.
7-عبّاس،8-جعفر،9-عثمان،10-عبد اللّه،هر چهار شهید با برادر خود سیّد الشهداء در کربلا شدند،و اسم مادر اینها امّ البنین بنت حزام بن خالد بن دارم
میباشد.
11-محمّد اصغر مکنّا به ابو بکر.12-عبد اللّه هردو شهید در کربلا شدند، و اسم مادر اینها لیلا بنت مسعود دارمیه میباشد.
13-یحیی،و اسم مادرش اسماء بنت عمیس خثعمیه میباشد.
14-امّ الحسن،15-رمله،و اسم مادر اینها امّ سعید بنت عروة بن مسعود ثقفی میباشد.
16-نفیسه،17-زینب صغری،18-رقیۀ صغری،19-امّ هانی،20-امّ الکرام،21-جمانه بالجیم و النون مکنّا به امّ جعفر،22-امامه،23-امّ سلمه، 24-میمونه،25-خدیجه،26-فاطمه،همۀ اینها از امّهات متعدّدۀ دیگر میباشند.
نزد جمعی از عامّه و کلّ خاصّه محسن هم از اولاد حضرت زهرا علیها السّلام سقط شده،ثمّ اللّه اعلم (1).
تنبیه:جمعی از اینها عقبی دارند.
امّا ولادت حضرت امیر علیه السّلام در درون کعبه برای اکرام و تعظیم و اجلال او من اللّه تعالی،سیزدهم رجب سنۀ سی از عام الفیل.
امّا شهادت آن حضرت بیست و یکم از ماه رمضان،به دست ابن ملجم از خوارج مرادی،بعد از چهل سال از هجرت میباشد.
امّا مزار آن حضرت در نجف اشرف که الآن محلّ آمد و رفت زائران علی المشهور بین الامّت است.
و اسم مادر حضرت امیر علیه السّلام فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف میباشد،
1) (1) و اللّه أعلم بما جری علی فاطمة الزهراء علیه السّلام من المصائب فی شهادة ابنها محسن.
و مزار او در مدینۀ طیبه در جنّت البقیع (1)محلّ زیارت حجّاج و زوّار إلی حین میباشد.
در اولاد ابو محمّد امام حسن المجتبی بن علی المرتضی علیهما السّلام
بدانکه نزد اکثر نسّابه اولاد آن حضرت مرد و زن پانزدهاند.
امّا نزد ابن طلحه (2)اسماء ذکور او:1-حسن مثنّی،2-زید،3-حسین، 4-عبد اللّه،5-عبد الرحمن،6-عبید اللّه،7-إسماعیل،8-محمّد،9-یعقوب، 10-جعفر،11-طلحه،12-حمزه،13-ابو بکر،14-قاسم.
امّا به قول ابن طلحه و جمعی دیگر از نسّابه به غیر از حسن مثنّی و زید از احدی عقب و اولاد نمانده.
امّا اناث،و آن دختر واحد امّ الحسن است.
در عمدة الطالب از مردان و زنان از عبیدلی پانزده نقل کرده،و به جای جعفر عمر آورده (3).
و امّا اناث از این عدد پنج گفته:1-امّ الحسین رمله،2-امّ الحسن، 3-فاطمه،4-امّ سلمه،5-امّ عبد اللّه.و بعضی دیگر رقیه را افزودهاند.
شیخ مفید (4)و غیره از امامیه پانزده مرد و زن گفتهاند:1-زید،2-امّ الحسن، 3-امّ الحسین دو خواهر زید،و اسم مادر اینها امّ بشیر بنت أبی مسعود بن عقبة بن عمرو بن ثعلبة الخزرجیة.4-حسن،و اسم مادرش خوله بنت منظور الفزاریه
میباشد،5-عمرو بن الحسن،6-قاسم،7-عبد اللّه دو برادر عمرو میباشند،و مادر اینها امّ ولد جاریه میباشد 8-عبد الرحمن،و مادر او هم امّ ولد میباشد، 9-حسین ملقّب به اثرم،10-طلحه برادر حسین،11-فاطمه خواهر حسین و طلحه میباشد،و اسم مادر اینها امّ إسحاق بنت طلحة بن عبد اللّه التیمی،12-امّ عبد اللّه،13-فاطمه،14-امّ سلمه،15-رقیه،و این سه از امّهات الاولاد متعدّده میباشند.
سؤال:شیخ عبد القادر جیلانی آیا از اولاد حسن مثنّی هست یا نه؟
جواب:این هیچ مدان تا این وقت از کتب امامیه قولی و خبری و روایتی بر اینکه او سید باشد،و نه خلافی در اسناد او إلی الامام.
و جمعی از معاصرین شنیدم که میفرمودند:کافی است برای او همینکه مشهور به شیخ عبد القادر میباشد،چه سیدزاده را خلف و سلف به اسم شریف یا به علوی یا به فاطمی،یا به هاشمی ذکر میکنند،و لفظ شیخ در غیر سادات إلی حین اطلاق و استعمال میشود،و در هند و نواحی آن شیخ بر آنکس اطلاق میشود که از کفر مسلمان شده باشد.
و میگویند:که شیخ مزبور صوفی فقیر مسلک وحدت وجودی محض بود.
و در کتاب غنیۀ خود،در فصلی از فصول عاشورا گفته،خلاصۀ او آنکه:یوم عاشورا یوم العید از قدیم است،چرا او را یوم الحزن قرار دادند،اگر برای شهادت سیّد الشهدا باشد،پس اکمل و افضل از حسین از انبیاء و خلفا شهید شدهاند،پس چرا یوم الشهادت آنها را یوم الحزن قرار ندادهاند،بل باید یوم السرور و الصیام و غیر ذلک آن را بگردانند،و به کتابش رجوع کن در آن هذیانات دیگرند،حالش دریافت خواهد شد.
پس کسی که یوم الشهادۀ سیّد الشهدا علیه السّلام را یوم السرور و العید قرار دهد،
تابع بنی امیه و یزید میباشد،چه آنها روز عاشورا را صوم و عید و یوم السرور و المصافحه گرفتند.
در زبر الأنساب عبد الرحمن اصفهانی یکی از مشایخ انساب،و احد ائمّۀ سیر اهل سنّت معروف میباشد،در باب انساب قریش در فصول هواشمی،بعد نقل انساب متقرّرۀ این شخص میگوید:که جماعتی از نسّابه در مکّه با من مباحثه در نسب شیخ مزبور کردند،و من نقل به آنها از کتب انساب کردم،أمّا کون الشیخ عبد القادر الجیلانی هاشمیا أو فاطمیا،ففی أهل الأنساب خلاف،و الأصحّ أنّه غیر ثابت (1)انتهی.
یعنی:بودن عبد القادر از قوم هاشمی یا فاطمی در اهل انساب دو قول است:
احدهما او سید است،ثانیهما او غیر سید است،و صحیحتر همین است که سیادت او غیر ثابت است،بلی اهل سنّت هم در نسب اصلی او دو قول دارند،که عبد القادر آیا از اولاد محمّد ابن رومیه هست،یا از اولاد عجمی جنگی دوست یا چنگ دوست نام است.
در عمدة الطالب احمد بن علی مهنّائی که معروف از نسّابین اهل سنّت (2)است گفته:و قد نسبوا إلی عبد اللّه بن محمّد بن یحیی بن محمّد ابن الرومیة محیی الدین عبد القادر الجیلانی،فقالوا:هو عبد القادر بن محمّد جنکی دوست بن عبد اللّه المذکور،و لم یدّع الشیخ عبد القادر هذا النسب و لا أحدا من أولاده،و إنّما ابتدأ بها ولد ولده القاضی أبو الصالح نصر بن أبی بکر بن عبد القادر،و لم یقم علیها بینة،و لا عرفها له أحد،علی أنّ عبد اللّه بن محمّد بن یحیی رجل حجازی لم یخرج عن الحجاز،و هذا الاسم اعجمی صریح،یعنی جنک دوست،و مع ذلک فلا طریق إلی
اثبات هذا النسب إلاّ بالبیّنة الصریحة العادلة،و قد أعجزت القاضی أبا صالح،و أقرّ بها عدم موافقة جدّه عبد القادر و أولاده له،و اللّه سبحانه أعلم (1).انتهی عین کلامه.
حاصل کلام:آنکه اهالی انساب عبد القادر را گاهی منسوب به رومیه،و گاهی منسوب به چنگی دوست ساختند،و به این سبب خود عبد القادر و اولاد او ادّعا نکردند،بل نبیرۀ او قاضی ابو صالح نصر بن ابی بکر این ادّعا کرده بود،و احدی به آن نسب عارف نبود،چه عبد اللّه رومیه حجازی بود،و گاهی از حجاز برنیامده،و جنگ دوست عجمی صریحی میباشد،مع ذلک طریقی در اثبات آن نمیباشد مگر به بیّنۀ صریحۀ عادله،و به تحقیق من عاجز ساختم نبیره او را،و اقرار کرد به آنکه جدّم عبد القادر و اولاد او موافق او و مدّعی به این نسب نمیباشد،ثمّ اللّه اعلم بحقایق الأحوال.
تنبیه:مع ذلک سعادت ابدی دارین منوط به صحّت اسلام و ایمان میباشد نه به سیادت،چه بسا سادات که عقیده و ایمانشان درست و صحیح نمیباشد بدل هیزم در جهنّم میسوزند،و امور شعبده و رقی و منتریات کرامت و سعادت نمیباشد.
تتمّه:ولادت با سعادت حضرت امام حسن علیه السّلام در مدینه در سنۀ سوم هجرت نزد جمهور،و وفاتش در چهل و نه،یا در پنجاهم بیست و هشتم یا ششم ربیع الأوّل علی خلاف،و مدفون در جنّة البقیع نزد جدّۀ خود فاطمه بنت اسد بالاتّفاق میباشد،و در شهادتش سبب معاویه به واسطۀ جعده زوجهاش به اتّفاق جمهور سیر و تواریخ میباشد.
1) (1) عمدة الطالب ابن عنبه ص 159.
در تذکره نبیره جوزی از شعبی روایت کرده که زوجۀ آن حضرت جعده نام إنّما دسّ إلیها معاویة،فقال:سمّی الحسن و ازوّجک یزید،و أعطیک مائة ألف درهم،فلمّا مات الحسن علیه السّلام،فطلبت إنجاز وعده،فقال معاویة:إنّی احبّ یزید و أرجو حیاته،و لو لا ذلک لزوّجتک إیّاه (1).
خلاصه:به وعدۀ معاویه و به امر او زوجۀ آن حضرت جعده نام امام حسن علیه السّلام را به زهر کشت،پس از شهادت آن حضرت جعده از معاویه انجاز وعده خواست،آن ملعون به او گفت:که من یزید را دوست میدارم و طالب بقای او میباشم،و اگر این نبود البتّه تو را به عقد او میآوردم.
در اولاد امام حضرت ابی عبد اللّه الحسین علیه السّلام
بدانکه جمعی از نسّابه و علما فرمودند:که اولاد سیّد الشهداء علیه السّلام ده نفر بودند،و شش نفر مرد از آن و چهار زن بودند.
امّا از جملۀ مردان:1-علی اکبر شهید در کربلا با پدر،و اسم مادرش آمنه بنت أبی مرّة بن عروة بن مسعود الثقفی،و به گمان شیخ مفید (2)همین امام زین العابدین علیه السّلام،مادرش شاه زنان بنت کسرا یزدجرد،و عقب از همین حضرت میباشد،این اکبریت خلاف مشهور در فن انساب و مغازی و نبذی از صحاح حدیث میباشد.
2-علی اوسط،و او امام زین العابدین و سیّد الساجدین علیه السّلام،از همین عقب ائمّه و غیر ائمّه میباشند،و اسم مادرش در آن خلاف کردند،نزد جریر طبری
غزاله،نزد مبرّد سلافه (1)،به هردو صورت دختر کسرا بود،نزد جمعی از خاصّه و عامّه شاه زنان بنت کسرا یزدجرد بن شهریار بن پرویز سلاطین ایران باشند،نزد دیگر شهربانویه.
در عمدة الطالب و در ارشاد شیخ مفید و غیر اینها از ابن مغازلی و سیر روایت کردند:که حارث (2)بن جابر جعفی را حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام از مشرق فرستاده بود،فإنّ الحارث بعث إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام ابنتی یزدجرد بن شهریار، فأخذهما و أعطی أحدهما علی ابنه الحسین،و هی شاه زنان،فأولدها زین العابدین علیه السّلام،و أعطی الاخری لمحمّد بن أبی بکر،فأولد منها القاسم،فکان علی و القاسم ابنا خالة (3).
پس حارث دو دختر یزدجرد بن شهریار نزد حضرت امیر علیه السّلام فرستاد،و آن حضرت شاه زنان را به عقد امام حسین علیه السّلام درآورد،و سید الساجدین علیه السّلام پیدا شد،و دختر دیگر را به محمّد ابو بکر داد،پس قاسم پیدا شد،و این هردو باهم پسر خالهاند.و همین در بحار از کلینی نقل کرده (4).
اشکال:مشهور است که به فتح عمر این دو دختر به دست آمدند،و عمر یکی را به حسین علیه السّلام،و دیگر به ابن عمر یا محمّد ابو بکر داد،پس اینها اگر امام ظالم یا ظلمه بودند،پس تصرّف شهربانو برای امام حق چگونه جایز باشد؟
جواب:علماء این ملّت گفتهاند،و ما به غیر آن میگوئیم،که در شریعت مقرّر است که اگر به غیر اذن امام قتال کند،و همۀ آنچه به غارت آورده کلّ آن مال
مال امام زمان میباشد،و اینها به غیر اذن و لا اشارۀ امام زمان که علی علیه السّلام فی الواقع بود قتال کردند،یا به اذن و اشارۀ او،و بر اوّل حقّ خود به اهل حق رسید، و بر ثانی که قتال بلا اذن باشد حلال،چه خمس اهل بیت هم در آن بود،پس به خمس شهربانو آمده،به هردو تقدیر اشکال ندارد.
و بالفرض که غیر این دو صورت باشد،پس در آنوقت هم آنچه به اهل بیت به صورت غلام و کنیز داده شد،آن حضرت چه از عمر یا از حارث گرفته رق شده،و بعد آن آزادش کرد،و بعد آن به اختیار او نکاح با او کرد،باز هم اشکال ندارد،تبصّر.
3-پسر سوّم علی اصغر بود،و او هم در کربلا با پدر خود امام حسین علیه السّلام شهید شد،و اسم مادرش به روایت شیخ مفید (1)لیلا بنت ابی مرّة بن عمرو بن مسعود الثقفی میباشد.
4-جعفر،او عقب ندارد،چه وفات او در زمان پدرش سیّد الشهدا علیه السّلام شد،و اسم مادرش سلافه قضاعیه میباشد.
5-عبد اللّه رضیع،بر دست پدر در کربلا به سهم حرملۀ کاهلی شهید شد،و اسم مادرش به روایتی رباب میباشد.
6-محمّد،در تذکرة الخواص آورده که او هم با پدر خود شهید شد (2).
امّا دختران آن حضرت چهار بودند:1-زینب،به روایت ابن طلحه (3).
2-فاطمه،و مادرش امّ إسحاق بنت طلحة بن عبد اللّه (4)تیمیه میباشد.3-امّ
عبد اللّه.4-سکینه،و اسم مادرش رباب بنت امرء القیس بن عدی کلبیه معدیه میباشد،و همین مادر عبد اللّه میباشد نزد اهل انساب بالاتّفاق.
و بالجمله همۀ این دخترها بعد سیّد الشهداء علیه السّلام زنده موجود بودند،و از شوهرهای خود اولاد دارند.امّا سکینه متعدّد شوهر کرد،اوّل مصعب بن زبیر و از او دختری ماند فاطمه نام،پس او کشته شد،پس از او عبد اللّه بن عثمان بن حکیم بن حزام،پس ولدی از او عثمان نام شد،پس از او اصبغ بن عبد العزیز،و در ایّام هشام بن عبد الملک مرد.
تنبیه:ولادت سیّد الشهداء علیه السّلام در مدینه سوّم یا پنجم شعبان یا نصف شعبان در سنۀ چهارم هجرت و آخر ربیع اوّل سنۀ سوّم هجرت به قول شهید در دروس (1)، یا سیزدهم ماه رمضان،و شهادت در سنۀ شصت و یک از هجرت به روز عاشورا محرّم روز جمعه یا شنبه،و مدفون در موضع کربلا جای شهادت که الحال محلّ زیارت همانجا میباشد،و در ایّام عمر شریف و یوم ولادت و اسماء ازواج مطهّرات نیز خلاف است.
در عدد و اسماء اولاد سیّد الساجدین علی بن الحسین علیهما السّلام
بدانکه نزد جمعی منهم ابن طلحه (2)اولاد آن حضرت کل به غیر اناث نه نفر بودند:1-ابو جعفر امام محمّد باقر علیه السّلام.2-زید شهید بکوفه.3-عبد اللّه.
4-عبید اللّه.5-حسن.6-حسین.7-علی.8-عمر.9-علی.
در تذکرة الخواص (3)زنان و مردان هفده آورده:1-الحسن.2-الحسین الأکبر.
3-أبو جعفر امام محمّد باقر علیه السّلام.4-عبد اللّه،و اسم مادر اینها امّ عبد اللّه بنت امام حسن مجتبی علیه السّلام میباشد.5-عمر.6-زید مقتول.7-علی.8-خدیجه،و مادر اینها امّ ولد میباشد.9-حسین الأصغر.10-امّ علی معروفه به تغلبیه،و مادر اینها امّ ولد میباشد.11-کلثوم.12-سلیمان.13-ملیکه،و مادر اینها امّ ولد میباشد.14-قاسم.15-امّ الحسن.16-امّ البنین.17-فاطمه،و از مادرهای متعدّده امّهات الاولاد میباشند.
در ارشاد پانزده ذکر کرده:أبو جعفر امام محمّد باقر علیه السّلام،امّا مادرش امّ عبد اللّه نامش فاطمه دختر حضرت امام حسن علیه السّلام میباشد.و عبد اللّه،و حسن، و حسین،امّا مادر اینها امّ ولد میباشد،و زید،و عمر،امّا مادر اینها هم امّ ولد میباشد،و حسین اصغر،و عبد الرحمن،و سلیمان،امّا مادر اینها امّ ولد میباشد، و علی اصغر،همۀ این پسرانش میباشد.و خدیجه،امّا مادر اینها امّ ولد میباشد،و محمّد اصغر،و فاطمه،و علیه،و امّ کلثوم،امّا مادر اینها نیز امّ ولد میباشد (1).
تنبیه:ولادت امام علی زین العابدین علیه السّلام در مدینه قبل از شهادت جدّش حضرت امیر علیه السّلام دو سال در سنۀ سی و هشت هجری میباشد.
امّا وفاتش در سنۀ پنجاه و نه از هجرت به زهر ولید بن عبد الملک به قول کفعمی و اکثر،و به قولی به زهر هشام بن عبد الملک،و در جنّت البقیع نزد جدّۀ خود فاطمه بنت اسد و عمّ خود حضرت امام حسن علیه السّلام و عمّ رسول صلّی اللّه علیه و اله عبّاس بن عبد المطّلب در یک گنبد مدفون میباشند.
اشکال:زید بن علی آیا خروج بلا اذن امام جعفر صادق علیه السّلام کرده،بل به
1) (1) ارشاد شیخ مفید 155:2.
برادر خود حضرت باقر علیه السّلام و به حضرت صادق علیه السّلام حاسد هم میگفت و بلا اذن او برآمده و آخر کشته شد.
جواب اوّل:همۀ ائمّهزاده به غیر ائمّۀ هدی علیهم السّلام نه حجّتاند و نه معصوم، پس غیر معصوم جایز الخطایا میباشد،و ما را غرض اثبات انتساب اینها تا ائمّه است نه غیر آن.
ثانی:آنچه از امامزادهها خطایا و معاصی صادر شدند او مفوّض إلی آبائهم است،و صورت تعرّض بر اینها به سبب آیات قرآنیه و احادیث نبویه و ائمّه به طرق خاصّه و عامّه نمیباشد،مع ذلک تأویل آنها اگر ممکن باشد مأوّل،و إلاّ سکوت لازم بر ما کافّۀ مکلّفین است.امّا در باب شهادت او اخبار وارد است که حضرت صادق علیه السّلام به سمع آن آب از چشمش برآمد،بل در بعض آن رحم اللّه عمّی فرمود (1)،و برای ما همینقدر بس است.
در اولاد حضرت ابو جعفر امام محمّد باقر علیه السّلام
بدانکه ابن طلحه گفته:سه پسر و یک دختر داشت (2).
در تذکرة الخواص شش گفته:1-ابو عبد اللّه امام جعفر صادق علیه السّلام.
2-عبد اللّه،و مادر اینها امّ فروه دختر قاسم بن محمّد بن ابو بکر میباشد.
3-إبراهیم،و مادرش امّ حکیم بنت اسد بن المغیرة بن الأخنس بن شریق میباشد.4-علی.5-زینب،و مادر اینها امّ ولد میباشد.6-امّ سلمه،مادرش امّ ولد.و نسل و عقب او از اولاد صادق علیه السّلام میباشد (3).
نزد شیخ مفید هفت اولاد میباشند،و او عبید اللّه را زیاد کرده (1).
تنبیه:ولادت حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام در مدینۀ طیبه یوم دوشنبه سوّم صفر سنۀ پنجاه و هفت از هجرت.
و سبب وفاتش به قولی به زهر عبد الملک بن مروان در یکصد و چهارده،و به قولی یک صد و هفده،به روز شنبه هفتم ذی الحجّه،و به روایت شهید (2)سنۀ شانزده و یک صد بوده،و این را جابر انصاری دیده و سلام پیغمبر به امام محمّد باقر علیه السّلام رسانیده،و مدفون در جنّت البقیع نزد جدّه و عمّ خود امام حسن و پدر خود زین العابدین علیهم السلام میباشد.
در عدد و اسماء اولاد حضرت امام صادق علیه السّلام
بدانکه نزد ابن طلحه اولاد آن حضرت کل هفت نفر،و شش از آن پسر،و یکی دختر میباشد (3).
و نزد نبیرۀ جوزی (4)و شیخ مفید ده اولاد از پسر و دختر داشت:1-اکبر اولادش اسماعیل اعرج و معروف به افطح.2-عبد اللّه.3-امّ فروه،و مادر اینها فاطمه دختر حسین الأثرم بن حسن بن علی بن أبی طالب میباشد.4-امام موسی کاظم علیه السّلام.5-إسحاق.6-محمّد معروف به دیباج به جهت حسن صورت او میباشد،و مادر اینها امّ ولد میباشد.7-عبّاس.8-علی.9-اسماء.
10-فاطمه.و مادرهای اینها امّهات متعدّده میباشند (1).
و واقدی هم همین ثبت کرده (2).
و مروی است که حضرت صادق علیه السّلام اسماعیل را بسیار دوست از همۀ اولاد داشت،و به موت او نهایت به جزع و فزع آمد حتّی به موت او مدّتی اعتزال اختیار کرده بود (3).
تنبیه:امّا همۀ اینها نوشتهاند که نسل آن حضرت از محمّد و از حضرت امام موسی کاظم علیه السّلام باقیمانده.
تنبیه:ولادت آن حضرت در مدینه به سنۀ هشتاد و سه،و به قول ابن طلحه (4)در سنۀ هشتاد شده،و در شوّال در سنۀ چهل و چهار و یک صد.
و به روایتی به زهر منصور دوانقی به دار البقا منتقل گردیده،و در جنّت البقیع نزد عمّ و جدّ خود امام حسن و زین العابدین و محمّد باقر علیهم السّلام مدفون گردیده.
شیخ مفید فرموده:که مادرش امّ فروه فاطمه نام دختر قاسم پسر محمّد پسر ابو بکر میباشد (5).
در دروس فرموده:ولادت حضرت صادق علیه السّلام در مدینه روز دوشنبه هفدهم ربیع الأوّل در سنۀ هشتاد و سه،و وفات او به قولی نصف رجب روز دوشنبه در سنۀ یک صد و چهل و هشت حاصل شده (6).
اشکال:حضرت جعفر علیه السّلام چرا خاص به صادق ملقّب گردید؟و حال آنکه همۀ اینها صادق به وجود عصمت و طهارتاند.
جواب:از احقر العباد آنکه چون در عهد آنجناب هارون رشید غیر او چهار امام کذّاب را به جعل مقابل آن حضرت مقرّر کرده بود،لهذا امام جعفر علیه السّلام به امام صادق ملقّب از ابتدا و مشهور با اینها برای همین من اللّه بر ألسنۀ خواص و عوام گردید،اگرچه در حدیث علّت دیگر ذکر شده (1)،و لکن این جواب بلا معارضه معقول و انسب و اقوا میباشد.
در عدد و اسماء اولاد ابو الحسن امام موسی کاظم علیه السّلام
بدانکه ابن طلحه گفته:سی و هشت اولاد بودند،امّا ذکور آنها بیست نفرند:
1-علی معروف به امام رضا علیه السّلام.2-زید.3-ابراهیم.4-عقیل.5-هارون.
6-حسن.7-حسین.8-عبد اللّه.9-اسماعیل.10-عبید اللّه.11-عمر.
12-احمد.13-جعفر.14-یحیی.15-إسحاق.16-عبّاس.17-حمزه.
18-عبد الرحمن.19-قاسم.20-جعفر اصغر.و بعضی بجای عمر محمّد را شمردهاند.
اما بنات پس آنها هفدهاند:1-خدیجه.2-امّ فروه.3-اسماء.4-فاطمه.
5-فاطمه دیگر،و نبیرۀ جوزی گفته چهار فاطمهان (2)د.6-امّ کلثوم.7-امّ کلثوم دیگر.8-آمنه.9-زینب.10-امّ عبد اللّه.11-زینب صغری.12-امّ القاسم.
13-حکیمه.14-اسماء صغری.15-محموده.16-امامه.17-میمونه (3).
در ارشاد آورده:حضرت علی رضا علیه السّلام و إبراهیم و عبّاس و قاسم،و مادرهای اینها امّهات اولادند،و إسماعیل و جعفر و هارون و حسن،و مادر اینها امّهات ولد است،و احمد و محمّد و حمزه،و مادر اینها امّ ولد است،و عبد اللّه،و اسحاق و عبید اللّه و زید و حسن و فضل و حسین و سلیمان،و مادرهای اینها امّهات اولاد متعدّدهاند،و فاطمۀ صغری،و امّ کلثوم،و امّ جعفر،و لبابه،و زینب، و خدیجه،و علیه،و آمنه،و حسنه،و بریهه،و عایشه،و امّ سلمه،و میمونه،و امّ کلثوم،و مادرهای اینها امّهات اولاد متعدّدهاند (1).
نبیرۀ جوزی از چهل و دو تا سه شمرده:علی بن موسی الرضا علیه السّلام،و ابراهیم، و عقیل،و هارون،و حسن،و عبد اللّه،و عبید اللّه،و اسماعیل،و عمر،و احمد،و جعفر،و یحیی،و إسحاق،و عبّاس،و حمزه،و عبد الرحمن،و قاسم،و جعفر اصغر،و محمّد،و خدیجه،و امّ فروه،و أسماء،و علیه،و فاطمة الکبری،و فاطمة الصغری،و فاطمة الوسطی،و فاطمۀ اخری،و امّ کلثوم،و آمنه،و زینب،و امّ عبد اللّه،و زینب الصغری،و امّ القاسم،و حکیمه،و أسماء صغری،و محموده،و امامه،و میمونه،همۀ اینها از امّهات الاولاد متعدّده میباشند (2).
امّا مادر حضرت کاظم علیه السّلام به قولی حمیده بربریه،نزد بعضی اندلسیه.
و ولادت در ابواء که ما بین مکّۀ شریفه و مدینه قریه میباشد،به روز یکشنبه در هفتم صفر سنۀ یک صد و بیست و هشت یا نه حاصل شده.
و شهادت او به زهر هارون در قید خانۀ سندی بن شاهک غلام هارون بیست و پنجم رجب سنۀ یک صد و هشتاد و سه،و به روایتی روز جمعه ششم یا پنجم رجب به سنه یک صد و هشتاد و یک حاصل شده،و در کاظمین به مقبرۀ قریش
که الآن قبر شریفش مزار زائران میباشد مدفون گردیده.
در عدد و اسماء اولاد حضرت أبو الحسن علی بن موسی الرضا علیه السّلام
بدانکه جماعتی منهم ابن جوزی در صفوه،و نبیرۀ او در تذکرة خواص الأئمّة،و ابن طلحه در مطالب،پنج اولاد از حضرت رضا علیه السّلام چهار مرد و یکی زن شمردهاند:1-ابو جعفر حضرت امام محمّد تقی علیه السّلام.2-ابو محمّد الحسن.
3-جعفر.4-ابراهیم.5-حسین.6-عائشه (1).
در ارشاد فرمود:که از حضرت رضا علیه السّلام ما نمیدانیم که ولدی به غیر امام محمّد تقی،و نسلی از غیر حضرت تقی علیه السّلام باقیمانده باشد (2).
در عمدة الطالب گفته:و عقب و ذرّیۀ حضرت رضا علیه السّلام (3)از دو کس باقی مانده،از امام هادی نقی علیه السّلام،و موسی المبرقع پسر امام محمّد تقی علیه السّلام (4).
و مراد از هادی امام علی نقی علیه السّلام میباشد،همین مجمع علیه نسّابه و محدّثین خاصّه و عامّه میباشد،و خلاف این اختلاق محض باطل،و اگر کسی بگوید که امام محمّد تقی علیه السّلام عقبی غیر امام علی النقی دیگر اولادی نداشت،یا ابن طلحه نفی اولاد غیر امام علی النقی علیه السّلام کرده،او کذّاب و افتراء باطل محض میباشد،و کتاب او مطالب السؤول موجود است از آن برآر (5).
و ولادت آن حضرت در مدینه به سنۀ یک صد و چهل و چهار،و به قول ابن طلحه یازدهم ذی الحجّة سنۀ یک صد و پنجاه و سه (1).
امّا وفاتش به طوس مدفون به زمین سناباد،که الآن آن را مشهد مقدّس میگویند،و آن را اوّل کسی که تیار کرده سلطان خدابنده ترک بود علی قول،و به زهر مأمون الرشید عند الامامیه در صفر به سنۀ دو صد و سه شهید شد.
در دروس فرمود:که اسم مادرش امّ البنین امّ الولد میباشد،ولادتش در مدینۀ طیبه در سنۀ یک صد و چهل و چهار میباشد،و به قولی روز پنجشنبه یازدهم ذی القعده میباشد.و وفاتش در صفر در ملک طوس به سنۀ دو صد و سه،و قبرش در سناباد که إلی الآن مشهد مقدّس مزار زائران دنیا میباشد (2).
سؤال:مردم گمان دارند که آن حضرت ملقّب به رضا برای آن گردید چه به ولایت عهد مأمون الرشید رضا دادند،و چگونه رضا به ولایت ظالمی فاجری آن حضرت داد؟
جواب:به وجوه گفتهاند:
اوّل:چونکه مأمون به مصلحتی عهد خلافت خود به آن حضرت تفویض نمود،و کرها آن حضرت در قبول آن رضا دادند.
ثانی:آنکه آن حضرت طوعا ولایت مأمون قبول نمود و رضا به آن دادند تا حجّت بر او و بر امثال او از خلف و سلف باشد.
ثالث:اگر از جائری غاصب منصب خود و منصب آبائی خود به اصرار و الحاح او به دست آید حقّ خودش به دست او آمده،در این قدحی نیست،بل در آن مدح است که از ظالم باطل حق به اهل حق رسیده.
رابع:چونکه آن حضرت از قضا و قدر سوانح عمری خود اطّلاع یافته به آن تسلیم در رضا داد،لهذا به رضا ملقّب گردیده،و همین در خبری آمده،و در این بالجمله اشکالی میباشد.
اشکال:علماء أنساب و سیر و رجال و تواریخ،همه اولاد و احفاد حضرت رضا علیه السّلام را تا مهدی آخر الزمان اولاد و آل رضا میگویند،و حال آنکه آن حضرت را غیر از امام محمد تقی علیه السّلام ولدی دیگر باقی نمانده بود،پس تخصیص احفاد و ذرّیّۀ رضا علیه السّلام را به اولاد رضا که مفادش ابناء بلا فصل باشد تخصیص بلا مخصّص باشد.
جواب اوّل:حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله را غیر فاطمه اولادی صلبی بلا فصل باقی نماند،و ایضا ائمّۀ هدی و احفاد و ذرّیّۀ علی را علوی،و اولاد ائمّۀ اطهار علیهم السّلام را اولاد حسین علیه السّلام مینامند،و حال آنکه به غیر سجّاد او را ولدی دیگر باقی نمانده،پس جوابکم فی هذا جوابنا.
جواب ثانی:چونکه به حضرت رضا علیه السّلام ریاست دین و دنیا معا جمع شده، و معروف در کافّۀ ملل و نحل و سلاطین آن حضرت گردیده بود،پس به سوی بزرگ اعیان و سلاطین اولاد و احفاد و نسل و اقوام او را به آل و عترت و ذرّیه و قرابه اسناد میکنند.
جواب ثالث:چونکه طایفهای ختم امامت تا موسی کاظم علیه السّلام،و طایفهای ختم امامت تا حضرت رضا علیه السّلام میدانستند،و هم اولاد و احفاد و ذرّیّۀ آن حضرت را به اولاد رضا نامیدند،تا القاء شبه در ضعفاء ننمایند که مانند جدّش ابتر یعنی مقطوع النسل و خلافت را منقطع و مشهور نسازند،نزد بعضی همۀ این وجوه محتملاند.
در اولاد امجاد ابو جعفر امام محمّد تقی علیه السّلام
ولادت آن حضرت در مدینۀ طیبه لیلة الجمعه نهم ماه رمضان،و به قولی دهم ماه رجب المرجّب،در سنۀ یک صد و نود و پنج میباشد.
أمّا وفاتش به قول جمعی منهم شیخ مفید (1)به زهر معتصم عبّاسی،و مزارش نزد جدّش حضرت امام موسی کاظم علیه السّلام در بغداد الآن معروف به کاظمین در آخر ذی القعده میباشد،نزد بعضی یوم سهشنبه یازدهم ذی القعدة سنۀ دو صد و بیست میباشد.
و اسم مادرش حضرت سکینه به روایت نبیرۀ جوزی (2).امّا به روایت شیخ مفید سبیکه نوبیه بود (3).و در دروس شهید (4)،و مطالب السؤول اسم مادرش خیزران باشد (5).
و به جای پدر خود برخلاف از عمر هفت تا ده ساله نشست،و آن حضرت بیست و پنج سال عمر کرد.
اشکال:چگونه طفل صغیر به حال صبابت بر اعظم مسند خلافت جلوس،و کار خلافت خدا و رسول صلّی اللّه علیه و اله را انجام دهد،و کفیل شریعت و مقتدای کافّۀ امّت در همۀ امور دین و دنیا شده تواند؟
جواب:به طوریکه یحیی بن زکریا در صبابت و عیسی علیه السّلام در مهد مادر نبی
و کفیل خلق گردیدند،جوابکم جوابنا.
جواب ثانی:حجج اللّه از انبیاء و اوصیاء به خرق عادت که عبارت از اعجاز باشد نبی و خلیفه و کفیل شده میتوانند در صبابت،چه در آنها کمالات صوری و معنوی دفعتا میآفریند،چنانچه در آدم دفعتا علم ضروری آفریده امر نمود ب یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ (1)لهذا یحیی و عیسی علیهما السّلام در صبابت نبی،و محمّد تقی و مهدی آخر الزمان علیهما السّلام در حال صبابت خلفاء اللّه گردیدند،و اینها به خلاف امم میباشند.
امّا اولادش،بدانکه نزد شیخ مفید (2)،و در کشف الغمّه (3)،و خواصّ الامّه (4)،و صفوة الصفوه،بل مجمع علیه نسّابه میباشد که آن حضرت به غیر دو پسر و دو دختر باقی نگذاشت:1-حضرت جواد امام محمّد تقی علیه السّلام.2-موسی المبرقع رئیس بلدۀ قم.3-فاطمه.4-امامه.پس به غیر این چهار نفر اولادی آن حضرت را بعد او باقی نمانده،و عقب آن حضرت از هردو پسر میباشد (5).
در ارشاد شیخ مفید،و کشف الغمّۀ اربلی فرمودند که:خلّف بعده من الولد علیا ابنه امام الهادی علیه السّلام،و موسی المبرقع،و فاطمة و امامة ابنتیه،و لم یخلف ذکرا غیر من سمّیناه (6).
در اعلام الوری طبرسی،و در فصول المهمّه ابن فورک مالکی،بعد ذکر
عبارت عربیه بالا زیاد این قدر فرمودند:امّا عقب از هردو صاحبزاده دارد (1).
امّا عقب امام علی النقی علیه السّلام از جعفر ثانی،و حضرت موسی المبرقع از احمد بن موسی بلاخلاف و لا نکیر میباشد.
از نفحات العنبریه فی آل خیر البریه بعض معاصرین نقل فرمودند در باب امام محمّد تقی علیه السّلام:و أولد من الذکور محمّدا و علیا و موسی المبرقع و الحسین (2)،و من الاناث حکیمه و بریهه و امامه.امّا محمّد و الحسین ابناء التقی فلا أعرف لهما عقبا.و امّا موسی فلبس السواد و اختصّ بخدمة المتوکّل مع تحامل المتوکّل علی علی أمیر المؤمنین علیه السّلام و أولاده،و اولاده أربعة:محمّد و أحمد امّهما امّ ولد، و إسحاق و جعفر.امّا محمّد فلا اعرف له عقبا.
و امّا أحمد فأعقب،فمن ولده:أبو علی المبرقع محمّد بن أحمد بن موسی بن التقی،مات بقم بضمّ القاف و سکون المیم مدینة من مدائن فارس،و من ولده:
یحیی بن أحمد بن أبی علی المبرقع،کان کریما واسع الجاه و المسکنة.
و أمّا إسحاق بن موسی بن التقی،فلا أعرف حاله أیضا.
و أمّا جعفر بن موسی بن التقی،فعقبه فی قاشان بفتح القاف و الشین المعجمة و نون بعد الألف (3).انتهی.
خلاصۀ کلام:آنکه امام محمّد تقی علیه السّلام را هفت اولاد باقی مانده بود.امّا ذکور از او محمّد و علی و موسی و حسین میباشد.و امّا از اناث پس از او حکیمه خاتون و بریهه و امامه میباشد.
امّا از محمّد و حسین که اولاد حضرت تقی میباشند من اولاد اینها را نمیدانم،یعنی عقبی از اینها باقی مانده نمیدانم.
امّا موسی المبرقع او اختصاص به متوکّل ظالم بر آل علی یافت،چه او را از مدینۀ طیبه از خواص خود گردانید،چونکه سلاطین بنی العبّای لباس خود را سیاه لازم ساخته بودند موسی هم را لباس سیاه پوشانید.
امّا اولاد موسی المبرقع،پس او چهار پسر داشت:محمّد و احمد و مادر اینها امّ ولد بود،و اسحاق و جعفر.امّا محمّد پس او عقبی ندارد.
امّا احمد بن موسی،پس عقب او از ابو علی مبرقع محمّد بن احمد بن موسی المبرقع بن الامام محمّد تقی میباشد،و در بلدۀ قم که از شهرهای ملک فارس باشد احمد فوت شده.
و از اولاد احمد:یحیی بن احمد بن ابو علی المبرقع،مرد کریمی وسیع الجاه رفیع المسکن،در قم معروف و مشهور بود.
امّا إسحاق بن موسی بن تقی،عقبی همچنان برای او نمیدانم.
امّا جعفر بن موسی بن تقی،پس عقب او در شهر کاشان میباشد.
در خواص الامّه نبیرۀ جوزی میگوید:و له الهادی،یعنی للامام محمّد التقی اولاد مشهور منهم الامام المهدی،یعنی امام علی النقی مرادش میباشد (1).
در مجالس المؤمنین قاضی فرموده:امّا رضویه،پس نسب شریف سادات عظام رضویۀ مشهد مقدّس منوّر،و سادات رضویه قم،مجموع به أبی عبد اللّه احمد نقیب قم بن محمّد الأعرج بن احمد بن موسی المبرقع بن الامام محمّد التقی علیه السّلام منتهی میشود.
1) (1) تذکرة الخواص ص 359.
و سیّد نقیب امیر شمس الدین محمّد به سیزده واسطه به ابی عبد اللّه احمد نقیب قم میرسد،در زمان سلطنت شاهرخ میرزا از مدینۀ قم به مشهد مقدّس منوّر آمده،و میرزا ابو طالب از اولاد امجاد اوست،و مدّتی بنابر تفویض پادشاه مغفور به حکومت ولایت تبریز اشتغال داشت،و الحال فرزندان و برادرزادگان در مشهد مقدّس رضوی با غایت حشمت و شوکت ساکناند (1).
و جمعی از اهل خبره معاصرین میگویند:که إلی حین در نواحی بنگاله و هند جماعتی از سادات رضویه نوّابان و راجگان دوریر زادگان موجودند،و وزیر سلطان لکهنو معتمد الدوله آقا سیّد علی در عوام معروف به آقا میر از سادات رضویۀ احمد پوره کشمیری بود،و اولاد و احفادش إلی حین در نواحی لکهنو و کانپور به نوّابی معروفند.
در عمدة الطالب احمد مهنّا نسّابی در اولاد امام محمّد التقی علیه السّلام آورده:
و أعقب من أحمد بن موسی المبرقع وحده،فأعقب أحمد بن موسی المبرقع من محمّد الأعرج وحده،و البقیة فی ولده لابنه أبی عبد اللّه أحمد نقیب بلدة قم (2).
انتهی.
یعنی:عقب و اولاد امام محمّد تقی علیه السّلام از احمد بن موسی المبرقع فقط میباشد نه از اولاد دیگر،و عقب احمد بن موسی المبرقع از سیّد محمّد اعرج تنها میباشد،و بقیۀ ذرّیۀ او از پسرش ابو عبد اللّه نقیب بلدۀ قم میباشد.
در زبر الأنساب آورده:و عقب الرضا علیه السّلام من الامام محمّد التقی علیه السّلام،و من التقی الامام علی النقی علیهما السّلام،و موسی المبرقع،و هم المعروفون فی العوالم.
أمّا عقب النقی علیه السّلام من جعفر المعروف بالکذّاب،و من الحسن العسکری علیه السّلام،
لا أولاد له غیر الامام المهدی علیه السّلام،تقول الشیعة:هو الامام المهدی الموعود المبشّر بظهوره فی آخر الزمان.
و أمّا المبرقع،فما بقی له إلاّ ولدان:1-محمّد.2-أحمد.و أمّا فی بقیة عقب محمّد قولان،مختار الدینوری وحده أنّ بنی الخشّاب من ولده،و الأکثر علی خلافه.و أمّا بقیة ذرّیة التقی علیه السّلام کلّهم من أحمد بن موسی المبرقع،و علیه أجمع النسّابون،و کلّ من بعد الرضا من التقی و النقی و العسکری علیهم السّلام و ذرّیتهم یقال لهم کلّهم:أولاد الرضویة لعلوّ شأنه و شهرة مکانه (1)انتهی.
خلاصه:آنکه عقب حضرت امام رضا علیه السّلام از امام تقی علیه السّلام،و از امام محمّد تقی امام علی النقی علیهما السّلام و موسی المبرقع است.
امّا از امام علی النقی علیه السّلام از جعفر کذّاب عقب او باقی است،و از پسر دیگر نقی حسن عسکری علیهما السّلام،و از عسکری علیه السّلام غیر مهدی آخر الزمان علیه السّلام ولدی دیگر باقی نمانده،بل غیر مهدی نه زائیده،و همین امام مهدی موعود و مبشّر به ظهور او در آخر الزمان نزد امامیه میباشد.
و امّا المبرقع،پس بقیۀ او نمانده مگر دو پسرش یکی محمّد،دیگر احمد،و در بقیۀ عقب محمّد بن المبرقع نسّابه دو قول دارند،مزعوم ابو حرب دینوری فقط بنی الخشّاب از اولاد محمّدند،این غلط است چه او عقبی و ولدی نداشت،و اکثر اهل انساب برخلاف دینوریاند (2)،و امّا بقیۀ ذرّیۀ تقی علیه السّلام کلاّ از احمد بن المبرقعاند،و همین مجمع علیه نسّابین میباشد.
پس خود حضرات ائمّه تقی و نقی و عسکری علیهم السّلام و ذرّیۀ اینها را رضویه میگویند،به جهت علوّ شأن رضا و رفعت و شهرت مکان او در کافّۀ انواع فرقات
خلایق.
تنبیه:اجماع همۀ اعلام و ائمّۀ انساب خاصّه و عامّه،چون ابی مخنف بن لوط خزاعی در کنز،و سیّد مرتضی رازی در سلسلة الذهب،و اصفهانی در زبر،و در صفوة الصفوه ابن جوزی،و در تحریر الأنساب،و در خواص الامّة (1)،و در فصول المهمّة (2)،و در عمدة الطالب (3)،و در کتاب الأطیاب (4)ابو نصر بخاری،و صاحب نفحات عنبری (5)،و در جواهر الأنساب عبیدلی،و در تذکرة الأصفیاء،و در بحر الأنساب،و در ارشاد مفید،و در اعلام الوری طبرسی،و در کشف الغمّۀ اربلی،و در کتاب سلالة الأطهار،و در کتاب النجباء الأخیار،و مولانا المجلسی در بحار مجلّد یازده و دوازده،و در سماء العالم،و در کشکول شیخ بهائی،و در تذکرة الأصفیاء،و در مجالس شوشتری،و غیرهم از اساطین اعلام و اراکین عظام متّحد القولاند که اولاد و ذرّیۀ امام محمّد تقی علیه السّلام خصوصا مع اولاد حضرت امام علی النقی و حضرت عسکری علیهما السّلام عموما اولاد در رضویه کلاند.
تبصرة:نقل این جم غفیر به غیرخلاف از تواتر لفظی گذشته به حدّ شیاع رسیده،پس علم الیقین قطعا از این حاصل شده،پس منکر از سادات رضویه و منقص و نافی آنها اجهل مکابر و منکر اجماعیات امّت مع الاعتقاد مکذّب ائمّه و علما،ملعون و مع الجهل واجب التوبه است.
1) (1) شاید مراد تذکرة الخواص سبط ابن جوزی باشد.
2) (2) فصول المهمّة تألیف ابن صبّاغ مالکی متوفّای سنۀ(855)میباشد.
3) (3) به تحقیق اینجانب چاپ و منتشر شده است.
4) (4) شاید مراد همان کتاب سرّ السلسلة العلویه ابو نصر بخاری باشد
5) (5) همان کتاب النفحة العنبریة فی أنساب خیر البریة،تألیف محمّد کاظم یمانی موسوی از اعلام قرن نهم هجری،این کتاب به تحقیق اینجانب چاپ و منتشر گردیده.
تنبیه:اکثر اولاد رضویه در اقلیم ایران منشور و مشهور میباشند،چه جدّ ایشان موسی مع اولاد خود محمّد اعرج و احمد نقیب قم در قم مدفون،و همه در یک گنبد إلی الآن زیارتگاه مؤمنان مزارشان در بلدۀ طیبه قم (1)میباشند.
و وفات موسی المبرقع در قم در سنۀ دو صد و نود و شش حاصل شده.
و دفن در مکان خود،و بر قبرش گنبدی تیار معروف و إلی حین مشهور میباشد.
و وفات ابو علی محمّد بن احمد بن موسی المبرقع بن امام محمّد بن علی الرضا در سنۀ سه صد و پانزده واقع شده،و دفن نزد جدّ خود مبرقع درون گنبد میباشد،و مجاورین در آنجا إلی حین میباشند،و حسین بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی قریب العصر بودند.
در مدح مجمل بلدۀ طیبۀ قم حرسها اللّه تعالی
بدانکه در مجالس المؤمنین آورده:که بلدۀ قم شهری عظیم،و مدینۀ کریم است،از جمله بلادی است که همیشه دار المؤمنین بوده،و بسیاری از اکابر و افاضل و مجتهدان شیعۀ امامیه از آنجا برخواستهاند،و انتساب به اینچنین بلدی از اقوا ادلّۀ صحّت عقیدۀ منسوب إلیه میباشد (2).انتهی.
و در معجم البلدان و غیر آن مسطور است که بلدۀ طیّبۀ قم از مدائن مستحدثه اسلامیه میباشد،و اهالی آنجا همیشه شیعۀ امامیه بودهاند،و ابتدای بنای آن در سنۀ ثلاث و ثمانین در زمان عبد الملک بن مروان شده الخ (3).
در بحار السماء و العالم در تعریف بلدان روایت کرده که حضرت صادق علیه السّلام فرمود:إنّما سمّی قم لأنّ أهله یجتمعون مع قائم آل محمّد علیه السّلام،و یقیمون معه و یستقیمون علیه و ینصرونه (1).
یعنی:برای آن قم نامیده شده چه اهل قم مجتمع با قائم آل محمّد علیه السّلام میشوند،و اقامت و استقامت بر او و یاری به او مینمایند.
ایضا در بحار و مجالس روایت کردند که آن حضرت فرمود:إنّ للجنّة ثمانیة أبواب،و واحد منها لأهل قم،و هم خیار شیعتنا من بین سائر البلاد،خمّر اللّه تعالی ولایتنا فی طینتهم (2).
یعنی:به تحقیق برای جنّت هشت دراند،و یکی از آنها خاصّ برای اهل قم میباشد،و باشندگان آن بلد برگزیدۀ شیعیان مااند از همۀ بلاد،و خدا در طینت آنها ولایت ما آل محمّد علیهم السّلام را خمیر ساخته.
ایضا هردو روایت کردند که آن حضرت فرمود:إنّ للّه حرما و هو مکّة،و إنّ للرسول حرما و هو المدینة،و لأمیر المؤمنین حرما و هو الکوفة،و إنّ لنا حرما و هو بلدة قم (3).
یعنی:به تحقیق برای خدا حرمی میباشد و آن مکّه است،و به تحقیق برای رسول حرمی است و آن مدینه است،و برای حضرت امیر حرمی است و آن کوفه است،و برای ما حرمی است و آن بلدۀ قم است.
در مجالس است:ألا إنّ للجنّة ثمانیة أبواب،ثلاث منها إلی قم،و تقبض فیها امرأة من ولدی اسمها فاطمة بنت موسی،تدخل بشفاعتها شیعتی الجنّة
بأجمعهم (1).
حضرت صادق علیه السّلام فرمود:که آگاه باشید برای بهشت هشت دراند،سه از آن به سوی بلدۀ قم یعنی برای اهل قم است،و در آن بلد قبض و دفن میشود زنی از اولاد من نامش فاطمه دختر موسی میباشد،داخل میشوند به شفاعت او شیعۀ من همه به جنّت.
ایضا قاضی روایت کرده:إذا عمّت البلدان الفتن و البلایا،فعلیکم بقم و حوالیها و نواحیها،فإنّ البلایا مدفوع عنها (2).
یعنی:وقتی که همۀ بلاد را فتنه و بلایا بگیرند،پس بر شما مؤمنین رجوع به قم واجب است و به حوالی و نواحی آن،چه بلایا مدفوع از بلدۀ قم میباشند.
ایضا قاضی از حضرت رضا علیه السّلام روایت کرده:للجنّة ثمانیة أبواب،فثلاث منها إلی أهل قم،فطوبی لهم ثمّ طوبی لهم (3).
برای جنّت هشت دراند،سه از آن به سوی قم است،پس خوشا حال آنها، پس خوشا حال آنها.
ایضا قاضی روایت از سعد بن الأحزم کرده که آن حضرت فرمود:یا سعد من زارها فله الجنّة،أو هو من أهل الجنّة (4).
یعنی:ای سعد هرکه زیارت بلدۀ قم (5)نماید برای او بهشت باشد.
ایضا قاضی و در سماء و العالم مجلسی روایت کردند از حضرت امیر علیه السّلام
قال:سلام اللّه علی أهل قم،و رحمة اللّه علی أهل قم،سقی اللّه بلادهم الغیث، و تنزل علیهم البرکات،فیبدّل اللّه سیّئاتهم حسنات،هم أهل رکوع و خشوع و سجود و قیام و صیام،هم الفقهاء العلماء الفهماء،هم أهل الدین و الولایة و العبادة و حسن العادة،صلوات اللّه علیهم و رحمة اللّه و برکاته (1).
در بحار به جای اهل الدین آورده:هم أهل الدرایة و الروایة و حسن العبادة (2).
یعنی سلام خدا و رحمت تعالی باد بر اهل قم،آبپاشی نماید خدا باران بلاد اهل قم را،و بر آنها برکتهای خود نازل میسازد،پس تبدیل گناهان ایشان به حسنات ایشان مینماید،و اهل قم اهل رکوع و سجود و قیام و صیاماند،آنها فقهاء علماء فهماء اهل دین و اهل ولایت و عبادت و نیک عادت،و اهل درایت و روایت و نیک عبادت میباشند.
در سماء و العالم روایت کرده:إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله قال:لمّا اسری به رأی إبلیس بارکا بهذه البقعة،فقال له صلّی اللّه علیه و اله:قم یا ملعون،فسمّیت بذلک قم (3).
حضرت رسول به شب معراج ابلیس را دید که دو زانو نشسته در بقعۀ زمین قم،پس پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله آن ملعون را فرمود:ای ملعون برخیز دور شو از این بقعه، لهذا به قم نامیده شد.
اشکال:اینروایت منافی روایت اهل تواریخ است که قم از بلاد مستحدثۀ اسلام مجعول زمان عبد الملک مروان میباشد.
جواب:منافات ندارد،چه در اینروایت بهذه البقعة است نه هذه البلدة،پس
آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله از بقعۀ زمین قم اخراج نموده که بعد آن بر آن بقعه بلدۀ قم حادث شده.
ایضا مجلسی روایت کرده که حضرت صادق علیه السّلام فرمود:تربة قم مقدّسة و أهلها منّا و نحن منهم،لا یریدهم أحد بسوء إلاّ عجّلت عقوبته الخ (1).
یعنی:خاک بلدۀ قم پاک گردیده،و اهل آن از شیعیان ما آل محمّدند،و ما ائمّۀ آنها هستیم،احدی ارادۀ بدی به آنها نمیکند مگر آنکه خدا به عقوبت او تعجیل مینماید.
ایضا مجلسی روایت کرده آخرش این است:فإنّهم یحاسبون فی حفرتهم، و یحشرون من حفرهم إلی الجنّة،ثمّ قال علیه السّلام:إنّ أهل قم مغفور لهم (2).
یعنی:اهل قم را حساب در قبور کرده میشود،و به قیامت محشور گردیده از قبور برابر به جنّت میروند،و اهل قم آمرزیده شدهاند.
و مجلسی نقل روایات به طرق عامّه هم در مدح قم آورده (3).
ایضا مروی است:لو لا القمّیون لضاع الدین (4).
در روایت دیگر زائد است:فمن تعدّی بالقمّی لذاب کما ذاب الملح فی الماء (5).
یعنی اهل قم در اسلام اگر موجود نمیبودند،هر آینۀ دین اسلام ضایع میشد، پس هرکه تعدّی به قمّی کند هرآینه گداخته میشود،چون گداخته شدن نمک
در آب.
اولاد رضویه نقباء قم و ولات اکثر بلاد عجم خصوص بعض و الی تبریز و خراسان و غیر آن صدها سال بودند
بدانکه شیخ بهاء الدین در کشکول آورده،خلاصۀ آن این است:که اوّل کسی که از سادات وارد و ساکن بلدۀ قم شدند سادات رضویه موسی المبرقع ابن امام محمّد تقی،و اولاد مبرقع نقباء قم بودند (1).
و همین را محدّثین خصوصا مولانا مجلسی رحمه اللّه به تفصیل در مجلّد دوازدهم بحار از تاریخ قم حسن بن علی القمّی نقل نموده:إنّ أوّل من انتقل من الکوفة إلی قم من السادات الرضویة کان أبا جعفر موسی بن محمّد بن علی الرضا علیهم السّلام فی سنة ستّ و خمسین و مائتین.
و کان یسدل علی وجهه برقعا دائما،فأرسلت إلیه العرب أن اخرج من مدینتنا و جوارنا،فرفع البرقع عن وجهه،فلم یعرفوه،فانتقل عنهم إلی کاشان،فأکرمه أحمد بن عبد العزیز بن دلف العجلی،فرحّب به،و ألبسه خلاعا فاخرة،و أفراسا جیادا،و وظّفه فی کلّ سنة ألف مثقال من الذهب و فرسا مسرّجا.
فدخل قم بعد خروج موسی منه أبو الصدیم الحسین بن علی بن آدم،و رجل آخر من رؤساء العرب،و أنبائهم علی إخراجه،فأرسلوا رؤساء العرب بطلب موسی و ردّوه إلی قم،و اعتذروا منه و أکرموه،و اشتروا من مالهم له دارا،و وهبوا له سهاما من قری هنبرد و اندریقان و کارچه،و أعطوه عشرین ألف درهم، و اشتری ضیاعا کثیرة.
1) (1) کشکول شیخ بهائی 207:1.
فأتته أخواته زینب و امّ محمّد و میمونة و بنات الجواد علیه السّلام،فنزلن عنده،فلمّا متن دفنّ عند فاطمة بنت موسی الکاظم علیه السّلام،و أقام موسی بقم حتّی مات لیلة الأربعاء لثمان لیال بقین من ربیع الآخر سنة ستّ و تسعین و مائتین،و دفن هو فی داره،و هو المشهد المعروف الیوم (1).انتهی.
حاصل کلام:آنکه اوّل کسی که از کوفه ببلدۀ قم از سادات رضویه منتقل شد ابو جعفر موسی بن محمّد بن علی الرضا بود،در سنۀ دو صد و پنجاه و شش،و به سبب کمال حسن صورت او همیشه رقعه بر روی خود میآویخت.
پس به تعدّی اعراب از کوفه برآمده به کاشان رفت،و رئیس آنجا احمد بن عبد العزیز دلف العجلی موسی را مرحبا گفته،بعد کمال تعظیم و إجلال او را خلعتهای فاخره و اسبهای خیلی جید و نیک داده،و وظیفۀ او را در هر سال هزار مثقال طلا و اسب مزیّن به زین عالی مقرّر نمود.
پس از آن ابو الصدیم بن علی مع آدمی دیگر داخل قم شده،و از اخراج موسی به او خبر دادند،پس این حاکم رؤوس همۀ عرب را بهطلب مبرقع فرستاده،بعد اعتذار تمام مبرقع را به قم آوردند،و به او کمال تعظیم و اجلال و اکرام نمودند،و از اموال خود همۀ رؤوس عرب و عجم بلدۀ قم خانه عالی را به موسی خریده دادند،و برای او سهام کثیره از جواگیر و از دهات متعدّده چون هنبره و اندریقان و کارچه را دادند،و بیست هزار درهم نیز به او دادند و خود موسی متاع و ضیاع کثیری بعد آن به پول خود خرید.
پس از آن خواهران مبرقع زینب و امّ محمّد و میمونه و دختران حضرت جواد هم علیه السّلام به قم آمده نزد او منزل کردند،و تا فوت آنها کفیل آنها
1) (1) بحار الأنوار 160:50-161.
موسی بود،و همۀ اینها را مدفون نمود نزد فاطمه خواهر حضرت رضا علیه السّلام دختر امام موسی کاظم علیه السّلام در بلدۀ قم.
و امّا خود مبرقع ساکن قم ماند تا که در همان بلد مرد به شب چهارشنبه که هشت شب از ربیع الآخر باقی مانده بود در سنۀ دو صد و نود و شش،و او در خانۀ خود مدفون گردید،و در همان ایّام گنبدی رفیع بر قبر شریفش بنا کردند و آن إلی الآن مشهدی معروف و زیارتگاه خلّص و عرفاء مؤمنین میباشد.
در عمدة الطالب گفته:و امّا موسی المبرقع بن محمّد الجواد بن علی الرضا بن موسی الکاظم علیهم السّلام،و هو لامّ ولد،مات بقم و قبره بها،و یقال لولده:الرضویون، و هم بقم إلاّ من شذّ منهم إلی غیره (1).
امّا موسی مبرقع بن محمّد الجواد مادرش امّ ولد و مرد به شهر قم،امّا قبرش در آنجاست،و اولادش معروف به رضویه میباشند،و آنها اکثر در قم و نواحی آن إلی الآن میباشند،مگر شاذی از اولاد او در غیر آن نواحی به بلاد دیگر میباشند.
در مجلّد سماء و العالم در تعریف بلدان بعد تعریف بلدۀ قم احوال اولاد و اخوات امام رضا علیه السّلام نوشته میفرماید:که حدیث کرد مرا حسین بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه القمّی،و آخرش این است:ثمّ ماتت امّ محمّد بنت موسی المبرقع بن محمّد بن علی الرضا،فدفنوها فی جنب فاطمة بنت الکاظم علیه السّلام،ثمّ توفّیت میمونة اختاه فدفنوها هناک أیضا،و بنوا علیهما قبّة،و دفن فیها امّ إسحاق جاریة محمّد،و امّ حبیب جاریة محمّد بن أحمد الرضا،و اخت محمّد بن موسی.
1) (1) عمدة الطالب ص 244.
ثمّ قال:و منها قبر أبی جعفر موسی بن محمّد بن علی الرضا.
و قال علی بن الحسین بن بابویه:و هو أوّل من دخل من السادات الرضویة قم، و کان مبرقعا دائما،فأخرجه العرب من قم،ثمّ اعتذروا فیه و أدخلوه و أکرموه، و اشتروا من أموالهم له دارا و مزارع،و حسن حاله،و اشتری من ماله أیضا قری و مزارع،فجاءت إلیه أخواته زینب و امّ محمّد و میمونة بنات الجواد علیه السّلام،ثمّ بریهة بنت موسی،فدفن کلّهنّ عند فاطمة رضی اللّه عنها،و توفّی موسی لیلة الأربعاء ثامن شهر ربیع الآخر من سنة ستّ و تسعین و مائتین.و دفن فی الموضع المعروف.
و منها قبر ابی علی محمّد بن أحمد بن موسی بن الإمام علی الرضا،و توفی فی سنة خمس عشر و ثلاثمائة،و دفن فی مقبرة محمّد بن موسی،ثمّ ذکر مقابر کثیرة من السادات الرضویة (1).انتهی المطلوب.
حاصل:آنکه بعد تدفین اولاد و بنات و خواهر و بنات و اعراس حضرت رضا و تقی علیهما السّلام میفرماید:که در همین بلدۀ قم قبر ابو جعفر موسی المبرقع بن امام محمّد تقی علیه السّلام میباشد،و مبرقع اوّل کسی است که از سادات رضویه داخل در بلدۀ قم شده،و او همیشه برقع پوش بود،و او را عرب در اوّل از قم بر آوردند،پس از آن عرب از موسی عذر بسیاری خواستند و داخل شهر قم باز ساختند،و بسیار احترامش و اکرامش نمودند،و برای او اموال و امتعه و اماکن و اراضی مزروعه خریده دادند،پس نیک و وسیع و رفیع شد حال موسی،و پس از این از اموال خود هم دهات و زراعتهای بسیار خرید.
پس به سوی موسی خواهران موسی دختران امام تقی علیه السّلام زینب و امّ محمّد و
1) (1) بحار الأنوار 219:60-220.
میمونه آمده در خانۀ او جمع شدند،و نیز پس از این دختر موسی بریهه نام و دختران امام تقی و نقی علیهما السّلام نزد او همه مجتمع شده،کفالت همۀ آنها مبرقع میکشید،تا همه مردند و با فاطمه خواهر حضرت رضا علیه السّلام همۀ آنها را دفن نموده،گنبدی برای همۀ آنها در یک مقام بنا کرده.
پس از آنها خود ابو جعفر موسی المبرقع در شب چهارشنبه هشتم ربیع الآخر از سنۀ دو صد و نود و شش فوت شده،و دفن در مکان معروف خود شده،و قبرش معروف مشهور زیارتگاه زائران میباشد.
و قبر ابو علی محمّد بن احمد بن موسی المبرقع بن امام محمّد بن علی الرضا نزد جدّ خود مبرقع معروف میباشد،و او در سنۀ سه صد و پانزده فوت شده.
و پس از این ابن بابویه مقابر از سادات کثیر رضویه ذکر فرمود،چه ابن بابویه قریب العصر به آنها،و اعرف به احوال خیر مآل همۀ آنها را بوده.
تنبیه:از این باب احادیث و اقوال اعلام خاصّه و عامّه لا تحدّاند،صورت احصاء آنها در این رساله اصلا نمیباشد.
در بعض بلادی که اولاد رضویه از ابتدا إلی حین در آنها ساکن اند اجمالا
بدانکه سادات بنی فاطمه علیها السّلام بعضی به ترس و ایذاء و إجلاء بنی امیه،و بعضی به سبب تعدّی و قتل مروانیه،و بعضی به قتل و ظلم و إجلاء سلاطین عبّاسیه،در اقالیم منتشر گردیدند.
امّا سادات رضویه اکثر در قم و نواحی آن بودند،و بعضی إلی حین میباشند، و بعضی در خراسان،و بعضی در تبریز،و بعضی در یزد،و بعضی در قزوین،و بعضی در طبرستان،و بعضی در افغانستان،و بعضی در هندوستان.
پس از جمله بلاد هند دهلی و نواحی آن،چون جارچه،و در قصبات دیگر آن،و در لکهنو،و در نواحی آن چون کانپور،و پرگنات آن چون سیتاپور،و زیدپور،و فیضآباد،و لاهرپور،و غیر آن إلی الحال میباشند،و در بنگاله چون مرشدآباد،و عظیمآباد،و مظفّرپور،و الهآباد و نواحی آن،و کلکته،و جلپور و نواحی آن،و بعضی در بلدۀ سامانه،و در پنجاب،در بعض بلاد و دهات منشور میباشند،و در کشمیر و تبّتها نیز بسیار سادات رضویه میباشد.
در فرقات سادات کشمیر و تبّت
بدانکه در کشمیر و پنجاب سادات مشکوک و مجعول النسب بسیارند،و ذکر آنها بعد این میآید إن شاء اللّه تعالی.
امّا از سادات صحیح الأنساب که عبارت است:از اینکه در انتساب آنها اهالی خبرۀ بلدی و علماء انساب و امراء و سلاطین آن املاک،متّفق علیه بلا نکیر و لا اعتراض از سلف إلی خلف زمن به زمن و عصر به عصر إلی حین معروف و مشهور باشند،پس همۀ آنها سه قبیلهاند:سادات سجّادیه،و سادات موسویه،و سادات رضویه.
امّا سادات سجّادیه فقط یک قبیلۀ قلیلة العدد در شهر کشمیر،و اسم جدّ ایشان السیّد حسین بن السیّد علی بن الحسین،از اولاد السیّد حسین الأصغر معروف و مشهور،و آن جناب جلیل القدر عظیم الشأن مدفون در قریۀ گوپهکار نزد شهر کشمیر میباشد،و این قبیله مشهور در ملک کشمیر به قبیلۀ جلالیه و حسینیه میباشد.
و امّا قبیلۀ موسویه از صحیح النسب،پس آنها هم نهایت قلیل در کشمیر میباشند،و یک خانۀ اینها در لکهنو و یک خانه در شهر کشمیر در محلّۀ
تپلیپوره میباشند،و اسم جدّ ایشان السیّد سلطان حیدر،تسلسل او تا بالسیّد أبو القاسم بن امام موسی الکاظم میرسد،و مدفن سیّد سلطان حیدر در شهر کشمیر در خانقاه معلّی نزدیک مکانات میرزا محمّد علی مرحوم رئیس میباشد.
امّا این سادات سلطان حیدری در کشمیر از دو برادر میباشند:احدهما معروف به سادات تپلیپوره.ثانیهما به سادات باغبان پوره،و به غیر این خانه کلّهم در کشمیر از موسویه مشاکیک الأنساب میباشند.
امّا سادات رضویه،پس همۀ اینها در ملک کشمیر از دو حضرات عالی درجات میباشند:احدهما جناب مفخر زمن سیّد مؤتمن،جناب السیّد أبو الحسن اعلی اللّه درجته،و مدفن شریف آن جناب در شهر کشمیر در مقام بلبل لانگر میباشد،و قبر شریفش زیارتگاه عرفاء مؤمنین میباشد.
و اولاد رضویه آنجناب تقدّس مآب،معروف در ملک کشمیر و لکهنو به سادات رضویه ریشیپوره میباشند.
ثانیهما:نفس زکیه المصون من کلّ زیغ و مین،جناب السیّد حسین القمّی معروف و مشهور،جدّ امجد رضویۀ خطّۀ کشمیر میباشد،و مدفن شریفش در نواحی قصبۀ شاهپور در پرگنه زینهگیر الآن روضۀ شریفش به مقام سیّدهپوره مذکور بر السنۀ خواص و عوام.
و امّا روضۀ شریفش زیارتگاه حکّام و ولات و امراء و علماء ملک کشمیر،و عبادتگاه زیادان نواحی،و محلّ استجابات دعوات بندگان إلهی:ذو الکرامات الباهرات،و خوارق العادات میباشد،و همۀ مخالف و مؤالف به آن اعتقاد و اعتماد دارند،و از اطراف تبتها و کوهستان و نواحی پنجاب و اهالی شهر کشمیر و پرگنات آن به زیارتش همیشۀ سال به سال،خصوص اهل ملک کشمیر شب جمعه به جمعه در ایام تابستان میآیند.
امّا پسر بزرگ حضرت سیّد حسین قمّی عالم نبیه فقیه بلا تمویه ازهد اوحد فخر الحاج و العمّار،جناب الحاج آقا سیّد محمّد جدّ ممجّد سادات رضویه احمدپوره و تانتریپوره و هایهگامه میباشد.
امّا پسر ثانی آقا سیّد حسین قمّی-اعلی اللّه درجته-قدسی خصائل قدوسی منازل،زاهد کامل جامع مناصب صوری و معنوی،جناب آقا السیّد احمد جدّ امجد حضرات سادات قصبۀ باره موله،و مدفن شریفش نزد والد ماجد خودش سید حسین قمّی بیرون روضۀ شریفه زیر درخت قدیمی میباشد.
امّا سرکار شریعتمدار الحاج سید محمّد ابن سید حسین قمّی سه پسر داشت:
احدهم جدّ مستند سادات قریه احمدپوره و هایهگامه،و اسم شریفش السیّد صالح اسم با مسمّی مطابق میباشد،و مدفن شریفش در خود قریه هایهگامه در پرگنه کرهن به زیر چنار میباشد.
ثانیهم:پسر آقا حاج سید محمّد بن السید حسین القمّی،جدّ سادات حضرات سازگریپوره که از احد محلاّت شهر کشمیر معروف به حلیم شاهی میباشند،و مدفن شریفش در غلام گردش آستانۀ جدّش حضرت سید حسین قمّی اعلی اللّه مقامهم میباشد.
ثالثهم:جدّ امجد حضرات سادات تانتریپوره که حصّۀ دوّم احمدپوره میباشد،و اسم شریفش السیّد... (1)مؤتمن فی اهل الزمن،و مدفن شریفش خود همان قریه تانتریپوره زیر درخت برمجی به مقام معروف سیده داری میباشد.
و جماعتی از شیوخ آن قریه نقل میکنند که گاه گاه در لیالی متبرّکۀ محترمه
1) (1) در نسخۀ چاپی سفید است.
در میان دو شاخ رفیع آن درخت که بالا سر قبر شریفش میباشد چراغ سوزان و روشن در مکرّر اوقات معاینه کردند،و میگویند:که این صاحبزادۀ بزرگ حاج سیّد محمّد بن سیّد حسین قمّی میباشد اعلی اللّه مقامهم.
و قبیلۀ دیگر از رضویۀ کشمیر باشندگان خان ملهپوره در پرگنه بیروه میباشد،از اولاد سید صفدر خان مرحوم،و این خان مرحوم مدفون در همان خان ملهپوره میباشد.
و از نقل کاغذ غفران مآب جناب ملاّ محمّد جواد کشمیر اعلی اللّه مقامه أبا و جدّا که واقف خاندانهای سادات ملک کشمیر تفصیلا بودند در حال تألیف این رساله از بعض ثقات کشمیر به من رسیده،و قبل براین هم بر شجرۀ این خاندان تصدیق مهری آن جنّت مآب خود احقر دیده بودم که سید صفدر خان نیز از سادات عالیه رضویه متسلسل تا سید موسی المبرقع میباشد،و این هم یک خانه در کشمیر میباشد،پس این قبائل کلاّ شاید از زنان و مردان زیاده از پنج صد نفر در ملک کشمیر نخواهند بود.
امّا نقل انساب حضرات رضویه احمدپوره بالاتّفاق چنین میباشد:السیّد حسین القمّی بن السیّد محمّد بن السیّد أحمد بن سیّد منهاج بن السیّد جلال بن السیّد قاسم بن السیّد علی بن السیّد حبیب بن السیّد حسین بن أبی عبد اللّه السیّد أحمد نقیب قم بن أبی علی السیّد محمّد الأعرج بن أبی المکارم السیّد أحمد بن أبی جعفر السیّد موسی المبرقع بن الإمام الهمام أبی جعفر محمّد التقی بن الإمام علی الرضا بن الإمام موسی الکاظم بن الإمام جعفر الصادق بن الإمام محمّد باقر بن الإمام زین العابدین بن الإمام أبی عبد اللّه الحسین بن الإمام أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب.و امّهم البتول فاطمة سیّدة نساء العالمین بنت محمّد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله خاتم النبیین بن عبد اللّه بن عبد المطّلب بن هاشم بن عبد مناف.
امّا نسب از اولاد مؤلّف احقر العباد أبو تراب سید علی و أبو المحاسن زین العابدین المعروف بأبی صاحب ابنی أبی القاسم معروف بالقاسم بن الحسین بن النقی بن الحسین بن علی بن السیّد أبی الحسن بن الحاج السیّد محمّد المدفون در قریۀ احمد پوره بن السیّد حسین القمّی إلی آخره،از قبیلۀ رضویۀ احمد پوره میباشد.
امّا سلسلۀ مفصّلۀ رضویه ریشی پوره حاضر وقت تحریر نبود،لکن به حسب تحریر الحاج سید محمّد باقر بن علاّمه سید مرتضی بن سید موسی خوشیپوره اسلافی چند در رسالۀ سیف صارم او ثبت بودند به اینطور:سید ضیاء الملک بن سیّد سلطان بن سیّد أحمد بن سید محسن بن سید مرسل بن سید فریدون بن سید سلطان اویس بن سید عطاء اللّه بن سید هاشم بن سید فخر الدین بن سید عبد الرزّاق بن سیّد محمّد بن سید علاء الدین بن سید إسماعیل بن سید إبراهیم بن سید صالح بن أبی عبد اللّه سید أحمد نقیب قم بن أبی علی سید محمّد الأعرج بن أبی المکارم سید احمد بن حضرت أبو جعفر سید موسی المبرقع بن الإمام الجواد محمّد التقی علیه السّلام.
اشکال:چرا موسی مبرقع نقاب پوش دائما بود؟لهذا به برقع پوشی مشهور گردید،و برقع پوشی بر مردان چگونه جایز باشد؟
جواب:جمعی از نسّابه تصریح کردهاند چونکه موسی از بدائت کمال صباحت و ملاحت و نفاست و حسن هیکل و وضائت وجه داشت،به نحوی که یوسف زمانۀ خود او را میشمردند،لهذا او در هر کوچه و بازار وقت رفتار او زنان و مردان بلا اختیار به دیدار او گرفتار و دنبالش میشدند،و آن جناب به آن متأذّی بسیار میشد.
پس برای همین آن جناب در خانه منزوی هم سکونت مینمود،و در وقت
رفتار در کوچه و بازار رقعۀ کرباس و دیباج ساتر بر عمامۀ خود به غرض تنزّه میگذاشت،تا متأذّی نشود،و زنان نامحرم او را نبینند،و این عمل برای تنزّه از نگریستن نامحرم و فساد در میان زنان نامحرم واجب میباشد،و این فی الحقیقه برقع زنان نمیباشد.
اشکال:چرا عرب به موسی به دعوی پیش شدند و اخراجش از بلد نمودند؟
جواب:برای آنکه امامزاده بلا فصل آثار ریاست و سیادت و جلالت دینی و دنیائی از ناصیۀ او ساطع و هویدا بود،گمان کرده باشند که مبادا ریاست رجوع به سوی او کرده،ریاست و حکومت قم و نواحی آن از دست ما برآید،چه مشهور است الملک عقیم،و انبیا و أئمّۀ هدی به سبب دنیا و زر و ملک قتل گردیدند.
اشکال:استفتا از اهل کشمیر که در این ایّام مهدی شاه کشمیری مع عزیزان و قریبان به جهت مشکوکیت خود در مکرّر مواعظ در عوام مشاهد خود ذکر نمود،چنانچه این مواعظ او از حدّ شیاع گذشتهاند که سادات رضویه اولاد رضا علیه السّلام نیستند به دو وجه:
أحدهما:برای آنکه حضرت رضا علیه السّلام را کسی به غیر امام محمّد تقی علیه السّلام باقی نماند،پس اگر انتساب اینها به امام محمّد تقی علیه السّلام اثبات شود،پس اسناد آنها به رضویه باطل و بهتان و دروغ محض میباشد.
ثانیهما:زن محمّد اعرج با شوهر خود سازش نداشت،پس حمل غیری را اسناد به محمّد اعرج نمود،و رضویه متّهم النسب کلاّ میباشند،پس جمیع آنچه از وجه خمس و نذور مخصوصه تا این وقت به آنها دادید واپس بگیرید،و من بعد اصلا و ابدا به آنها اعانتی و امدادی از وجوه خمس و نذور و وجوه سادات، بل حقوق غیر سادات هم اصلا به آنها مدهید،و اگر دادید ضامنید،چه اینها سید
نیستند.
و مع ذلک موسی مبرقع شرابخوار بود،لهذا سید قوم و قبیلۀ او خصوص برادرزادهاش جواد نام مع تبعۀ او هر سید رضوی را هر وقت میبینند در جواب سلامش میگویند ای فرزند متّهم،و ای فرزندان شراب خوار،و بالفعل بر سادات رضویه آب و معاش حرام گردانیده،و اجهل تبعۀ او دنبال آنها إلی حین از استرداد آنچه در سلف گرفته بودند میباشند.
و برادرزادهاش که لسّان و اشر وزیر ذی تدبیر و زبان مهدی شاه باشد علاوه بر اقوال او برملا میگوید:که سادات رضویه بدتر از سگاند،نعوذ باللّه من ذلک.
و نیز مهدی شاه مکرّر در مواعظ گفت:که از این بدتر به مردم نقل میکنیم،تا وقتی که همۀ صحاح الأنساب مرا و قبیلۀ مرا صحاح الأنساب نگویند،و بر اشجار ما مواهیر خود ثبت نکنند،و این عداوت با سادات صحاح الأنساب کلاّ خصوص با رضویه،و با ملاّ محمّد جواد مرحوم زیادهتر دارد مهدی شاه و قبیله و تبعۀ او،به سبب توقّف و سکوت در سیادت او از زمان والی کشمیر عالم عالمیان نوّاب إبراهیم خان مرحوم و علمای عصر او،برای خدا و رسول و ائمّۀ اطهار علیهم السّلام،چارهسازی این فساد عظیم بنمائید.
جواب:مختصر این شبهۀ نفاقیه کذّاب به چند وجه میباشد:
جواب اوّل از شبهۀ اوّل:مجمع علیه امّت است که اولاد و احفاد و ذرّیّۀ ائمّۀ ثلاثه،یعنی همۀ اولاد امام محمّد تقی و امام علی النقی و امام حسن عسکری علیهم السّلام،خصوص اولاد تقی علیه السّلام اولاد رضویاند،برای شهرت حال او و رفعت شأن او در همۀ امم و ملل و نحل.
چنانچه اولاد و احفاد ائمّۀ ثمانیه را ذرّیۀ حسینی و نسل حسینی و حسنی،و ائمّه را اولاد علوی و فاطمی،و همۀ اینها و نسل اینها را إلی القیامت آل و اولاد و
ابناء و احفاد رسول و عترت و قربی و ذرّیّۀ آن حضرت بلاخلاف مینامند،چه آنکس که اشهر از آباء باشد قاعدۀ عرب است چه نیک باشد چون آل محمّد و آل نبی ما،و چه بد باشد چون آل فرعون و امثال او را علی الدوام آل او میگویند،و علم موضوع و قرآن و علم سیر و تواریخ و قصص سلاطین بر آن ناطقاند.
آیا نمیبینی که بعد انقضای هزارها سال در قرآن ذرّیۀ آدم را به یا بنی آدم،و معاصرین حضرت نبوی اهل کتاب را یا بنی اسرائیل مکرّر ندا فرموده،این اعمای محض است،من کان فی هذه أعمی فهو فی الآخرة أعمی.
امّا جواب ثانی از شبهۀ ثانیه اعمی القلب به صورت اجمال:آنکه زوجات انبیا و ائمّۀ اطهار علیهم السّلام،و نیز زوجات اولاد و احفاد ائمّۀ اطهار که معاصرین ائمّۀ طاهرین علیهم السّلام میباشند،زانیات نمیباشند به اجماع امامیه،بل به اتّفاق امّت مسلّمه نیز،چه در آن حطّ منزلت آنها،و نفرت خلق و اعتراض بر آنها میباشد.
ایراد:چگونه این صحیح شود؟و حال آنکه نوح نبی«إنّ ابنی هذا من أهلی» (1)عرض کرد،و خدا با عتاب در جوابش رد کرد یا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ (2).
جواب:مجمع علیه امّت است که قبل طوفان،به نوح علیه السّلام وعدۀ مجمله داده بود که هرکس از اهل تو باشد او را غرق نمیسازم،پس نوح علیه السّلام به مقتضای بشری و شفقت پدری عرض به خدا نمود به قوله:این پسرم از اهل من است، ولدیت و اهلیت را به دو لفظ ذکر نمود،و مستلزم دو معنی بالمغایره میباشد،و
خدا در جوابش به لفظ آخر ذکر فرمود:که ای نوح که آن ابن تو از اهل تو نیست،یعنی پسرت قابلیت و استحقاق نجات ندارد،زیرا که او عمل غیر صالح دارد،پس ردّ ابنیت او ننمود،بل ردّ اهلیت او نمود،و علّتش عمل غیر صالح تصریح فرمود،و دعاء«الحمد للّه کما هو أهله»به معنی مستحقّ و قابلیت میباشد،اعتراض باطل شد.
جواب ثالث در شبهۀ ثانیه:آنکه موسی و اولاد و احفاد او معاصر حضرت امام علی نقی و عسکری و حضرت مهدی علیهم السلام بلاخلاف بودند،و این حضرت أئمّه به اسم قرابۀ خود آنها را یاد فرمودند،پس آنکس را که امام معصوم به قرابت خود یاد،یا تصدیق به قرابت او نماید،یا انکار از نسب او ننماید،پس بلا شک و لا نکیر این قسم سادات مقطوعی الأنساب میباشند،پس حضرات رضویه قطعی الأنساب صحیح الولادت میباشند.
جواب رابع در شبۀ ثانیه:آنکه در اصول فقه مقرّر گردیده که در ایلاد و تولید اصل صحّت و ثبوت ولادت،و استصحاب هم باقی میباشد،پس سلب و نفی آن نمیشود مگر به دلیل قطعی،و آن نیست إلاّ وحی صریح از عالم الغیب و الشهاده، بلی به نفی والد نفی ولد به ظاهر نمیشود إلاّ به إقامۀ عدول شهود اربعه به نهج شرعیه،و إلاّ بر والد نافی حدّ قذف به قرآن و سنّت حضرت ختمی مرتبت و اجماع اهل البیت و امّت لازم میشود.
تنبیه:این امر در عامّۀ امّت میباشد،امّا در اولاد أئمّۀ اطهار علیهم السّلام و انبیاء این ممتنع الوقوع و الحصول است،خصوص در احفاد موسی المبرقع؛زیرا که احمد و محمّد عیاذا باللّه ادّعاء چنین باطل بالاجماع نکردهاند،پس صحّت نسب سادات رضویه واجب الثبوت بلا نکیر میباشد،و دعوای مدّعی قاذف کذّاب باطل محض است.
جواب خامس:ذریّۀ هیچ نبی یا هیچ امامی إلی سیزده صد و هفت سال در فنون سیر و تواریخ و انساب و رجال و حدیث متّهم الأنساب و الولادت آنها به صورت زنا منقول نگردیده،به اتّفاق کافّۀ اهالی ادیان حقّه و باطله،إلاّ این غیر معقول و لا منقول را این شخص کشمیری ادّعا نموده برای فساد عقیدۀ باطنی خود؛لأنّ اللسان کاشف ما فی القلب میباشد.
سابع:خداوند جلی و علی در عموم اصطفاء و خیریت عاقبت و مآل آل و ذرّیۀ رسول صلّی اللّه علیه و اله و نسل زوج بتول إلی یوم المسؤول آیات سورۀ فاطر ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا (1)و سورۀ مبارکۀ کوثر،در مدح آنها خصوصا و عموما معا فرستاده.
پس چگونه-عیاذ باللّه-کلّ ذرّیه و نسل سه امام معصوم مطهّر حضرت رضا و حضرت امام محمّد تقی و امام علی النقی علیهم السلام به ادّعاء کذّاب مقدوح الولادت و غیر طاهر الولادت،داخل نسل خیر الأواخر و الأوائل و خلاف واقع شامل آیات قرآن باشد،پس به تصدیق قول این کذّاب کذب اصل قرآن و مخالفت علم و اعلام خالق متعال لازم میآید.
ثامن:از مراقد سادات مشهورۀ کرام،خصوص از سادات اعالی مقام احیاء، و از مراقد اموات آنها،خصوص از حضرت آقا سیّد حسین قمّی که در کشمیر زیارتگاه اهالی تبّتها و گلگت و ملک کشمیر و نواحی آن و اهل کوهستان آن و نواحی شهر پنوچ و منجبل و خویشیال و پنجاب و مردمان مخالف و هنود و حکّام و امراء و اعلام کشمیر هم الی حین اعتقاد و اقرار به ظهور کرامات و خوارق عادات آن جناب،و سرعت اجابت دعوات در آن مکان دارند.
1) (1) سورۀ فاطر:32.
لهذا در اوقات هرجومرج توجّه به سوی آستان ملایک پاسبان او مینمایند، چنانچه خود طایفۀ این رأس مشاکیک الأنساب تاحال آمد و رفت به سوی مرقد مظهر کرامات او مینمایند،هرچند برای ابطال همین حجّت این مضل ضال به قوم و تبعۀ خود از مرور و مجیء به سوی او منع بلیغ کرده و میکند لکن اکثر باز نماندند.
پس اگر حضرات رضویه طاهر و طیب الولادت و اهل سعادت و زهادت نمیبودند،عیاذا باللّه کرامات از انجس و اخبث الولادت من جانب اللّه مکرّر از احیاء و اموات آنها ظاهر نمیشدند،و إلاّ بنابر فساد عقیدۀ این کذّاب لازم میآید اضلال و اغراء و فریب جناب مقدّس تعالی،چه بر صاحب نسب انجس باطل اظهار کرامات و در مکان خبیث او اجابت دعوات بندگان خود مینماید.
تاسع:در جواب حوالۀ این کذّاب بطّال به مجلّد دوازده بحار،و تذکرة الأئمّۀ مجلسی،و شجرة الأولیاء مکّه،شجرة الأولیاء هرچند مجهول الحال صوفی است،و تذکرة الأئمّه منسوب الی المجلسی،و بحار مجلسی معاذ اللّه که این چنین خرافات در آنها باشند،و این است این کتب و کلّ مجلّدات بحار الأنوار و چهل و پنج کتب انساب از جمهور و ائمّۀ اعلام انساب خاصّه و عامّه این افتراء را از آن بنماید،حقّ تعالی فرمود: فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللّهِ کَذِباً (1)یعنی:کدام کس اظلم الظالمین است از آنکس که افتراء و دروغ ببندد بر خدا.
و قال النبی صلّی اللّه علیه و اله:و من کذب علیّ-و فی اخری:افتری علیّ-فلیتبوّء مقعده من النار (2).یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:هرکه بر من دروغ و افترا بهبندد جای او آماده در قعر جهنّم است.
خلاصه آنکه در هیچ ملّتی و کتابی معتبر این بهتان عظیم نیست وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظِیمٌ (1)و آیا میشمارید شما آن را امری سهل و خفیف،و حال آنکه آن امر سبک و آسان نزد خدا نمیباشد،بل آن امر را اعظم بدانید نه سبک.
عاشر:این افتراء عظیم میباشد بر سادات رضویه که صحیح الولادت عیاذا باللّه نیستند،و اگر به اعتقاد باشد پس این بلا ریب اظهار نفاق در دین است،و اگر به حسد است پس ثانی حاسد ابلیس باشد،باز هم از اکبر کبایر غیر معفوّ و لا مقبول التوبه است،چه اسناد زنا به چهار ائمّۀ اطهار علیهم السّلام و احفاد آنها مع الاصرار و العلم بخلافه،بلا شک ارتداد فطری میباشد،و اگر به شبهه و نافهمی و جهل است،پس بعد العلم و التعزیر واجب التوبه است.
حادی عشر:اگر اسناد ادنی محصنی به زنا کرده شود،چه مرد باشد چه زن،در شریعت مطهّره به اتّفاق امّت قذف میباشد،پس هر قاذف واجب الحدّ است؛ لقوله تعالی وَ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِینَ جَلْدَةً وَ لا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً أَبَداً وَ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ (2).
خلاصه:هرکس که زنی عفیفه را اسناد به زنا کند،پس اثبات آن به شهود اربعۀ عدول ننماید،پس قاذف را هشتاد تازیانه بر بدن عریان حد بزنید وجوبا، بل به شاهدان زور و دروغ هم همین حد زده میشود،و شهادت برای آنها ابدا قبول نیست،و آنها فسقهاند،چه ملاّ باشد چه غیر ملاّ،چه سید یا غیر سید.
و همین تفسیر به احادیث سنّی و شیعه بلاخلاف است،پس در هر عصر ذرّیۀ رضویه از تقویه و نقویه بل عسکریه هم علیهم السّلام متجاوز از هزارها تالکها آدم از
زنان و مردان میباشند،اگر همۀ آنها جملة و دفعتا طلب حد بر قاذف کذّاب نمایند،پس برای همه یک دفعه یک حد زده میشود.
و اگر فرادا فرادا طلب حد بر قاذف کنند،پس برای هر واحدی از هر زن و مرد یکیک حد به او علاحده علاحده زده میشود به عدد آن قوم،معاذ اللّه این اسناد ابلیس و دجّال لعین هم به ائمّۀ اطهار و احفاد آنها اصلا نکرده.
لصحیحة جمیل بن درّاج،عن الصادق علیه السّلام فی رجل افتری علی قوم جماعة، فقال علیه السّلام:إن أتوا به مجتمعین ضرب حدّا واحدا،و إن أتوا متفرّقین ضرب لکلّ واحد حدّا (1).
حاصل آنکه در حدیث صحیح جمیل است که مردی افترا بست به زنا بر قومی از روی جماعت،مثلا عیاذ باللّه به قول کذّابی که سادات رضویه حلال زاده نیستند،پس حضرت قرآن ناطق جعفر بن محمّد الصادق علیهما السّلام فرمود:که اگر مقذوفین به حالت اجتماع آمده طلب حد کردند،حد واحد به قاذف واجب است که زده شود،و اگر آن قوم و جماعت متفرّق یگانه یگانه آمده طلب حد کردند،پس به جهت هر وارثی طالب یکیک حدّ جدا جدا زده میشود.
تنبیه:جملۀ سادات رضویه را هر دجّال کذّاب بطّالی که رمی و قذف نموده به غیر حق،پس کل سادات رضویه دنیا این عصر و زمان از عرب و عجم و هند و پنجاب و افغانستان و سند و غیر ذلک،هر واحدی از مردان و زنان طالب اجرای حدّ خود بر آن کذّاب بطّال میباشند،حاشا و کلاّ که رضویه راضی شوند به حدّ واحد.
پس از فراغ از حدّ مقرّرۀ شرعیۀ مطهّره،نیز در شرع مقرّر است که:و یشتهر
1) (1) فروع کافی 209:7 ح 1.
القاذف لیجتنب عن شهادته و تعدیله الخ (1).یعنی:تشهیر و جلاء وطن کرده شود قاذف در بلاد دنیا،تا همۀ مردم شهادت او را و إمامت او را قبول نکنند،و او را عادل ندانند و نشمارند،تا زندگی او این جزاء سوء عملش در دنیا،و امر عقبا علاحده است.
پس چگونه مع این احوال جهّال و قبیله و تابعان با او جماعت میخوانند،و شهادتش قبول دارند،و حقوق خالق و خلق به او سپرد مینمایند،و او را عادل میدانند،و حال آنکه مریدانش حلفهای دروغ او،و صبح یک سخن،ظهر و مغرب خلاف او،به حضور آن قبیله و قوم میگوید و میفهمند،و آن کذّاب واجب الحد را ترک نمیکنند،نعوذ باللّه من تعصّبهم و جهلهم و حمیتهم و حمایتهم له.
ثانی عشر:امّا قول برادرزادۀ بطّالی که سادات صحاح الأنساب کشمیر خصوص سادات رضویه را بدتر از سگ میداند.جوابش در شریعت مطهّره به اتّفاق امّت مقرّر است،چنانچه جمهور خاصّه و عامّه در کتاب الحدود و التعزیرات خود آوردهاند:من سبّ ذرّیة النبی صلّی اللّه علیه و اله،أو أحدا منهم،و یکون جدّهم المعصوم شاملا معهم و لم یستثن،فلا خلاف أنّ سابّهم یقتل و یحلّ دمه لکلّ سامع،و إن کان المعصوم خارجا منهم،فیعزّره حدّ السبّ لکلّ واحد حدّ (2).
یعنی:هرکه دشنام دهد ذرّیۀ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله را،یا یکی را از ذرّیۀ او،و جدّ معصوم آنها شامل و داخل در آن دشنام باشد،و معصوم را از آن استثنا نکرده،بلا خلاف دشنام دهنده واجب القتل،و خون او حلال برای هر سامع است،و اگر پدر معصوم آنها خارج از آن باشد،پس دشنام دهنده را به عدد هریکی از ذرّیۀ آن
حضرت یک حدّ زده میشود.
أمّا جواب شبهۀ ثالثه:فرزندان شراب خوار به چند وجه میباشد:
اوّل:به حضرت ابو جعفر موسی المبرقع اسناد شراب خواری از هیچ کتابی و تاریخی معتمد و معتبر به ثبوت نرسیده،بر مدّعی اثبات آن از کتب معتمده میباشد.
ثانی:آنچه حکایت میکنند از متوکّل ملعون که به حضرت امام علی نقی علیه السّلام جام شراب داد آن حضرت عذر خواست،پس متوکّل به اهل مجلس خود به عتاب گفت:و یحکم قد أعیانی أمر ابن الرضا،و جهدت أن یشرب معی و أن ینادمنی فامتنع،و جهدت أن أجد فرصة فی هذا المعنی فلم أجدها.
خلاصه:آنکه حیف به شما مردم که مرا پسر رضا یعنی امام علی النقی علیه السّلام در مشقّت و رنج انداخت به نخوردن شراب با من،و هرچند کوشش کردم که وقتی بیابم تا او را بخورانم إلی حین آن به من ممکن نشد.
پس بعضی مکّار از رجال دولتش گفتند:که برادرش موسی المبرقع را از مدینه قهرا بطلبان،و او را منادم و مصاحب خود مقرّر کن،پس او را تکلیف به شراب خوردن بکن،چونکه او هم ابن الرضا است،پس به شراب خواری در مجلس مشهور میشوند در تمام خلق که اولاد رضا شراب خوارند،و احدی تمیز نمیکند که امام علی نقی علیه السّلام است یا موسی،و اگر موسی را شراب خوراندی امام علی نقی علیه السّلام را شراب خوراندی.
پس حضرت موسی المبرقع را به عزّت و حشمت طلبیده،تا به جسر وصیف اراکین دولت خود را به استقبال او فرستاد،و مکانی عالی نزدیک مکان خود در سامرّه برای او مقرّر نمود،و خود متوکّل هم تا به آن خانه به استقبالش برآمده در آن مکان فرودش آورد،و خدم و حشم خود و فروش و لوازم و کل مصارف
او به صورت وسیع،و حضور موسی نزد خود هر صبح و شام مقرّر نموده.
امّا امام علی النقی علیه السّلام هم استقبال برادر خود مبرقع را تا به پل وصیف نمود، آن حضرت بعد مرحبا و معانقه و ادای حق اخوّت،تنها به برادر خود موسی از ارادۀ متوکّل اطّلاع داد،و فرمود:که تو هرگز تن به شراب خواری ندهی،و موسی عرض نمود که سلطان ظالم قهّاری جبّاری هرگاه از مدینه خاص به همین غرض مرا آورده چه حیلۀ خلاصی و چگونه نجات از آن به من ممکن باشد.
پس از این قیل و قال،حضرت امام علی نقی علیه السّلام به معرض دعا یا به صورت وعده به برادر خود مبرقع این فقرات را فرمود:أما أنّ هذا مجلس لا تجتمع أنت و هو علیه أبدا،فأقام موسی ثلاث سنین یبکّر کلّ یوم،فیقال لموسی:قد تشاغل فرح فیروح فیبکّر،فیقال له:قد شرب دواء،فما زال علی هذا الحال ثلاث سنین حتّی قتل المتوکّل و لم یجتمع معه إلی موته.رواه المجلسی فی البحار (1).
حاصل آنکه جمع نمیشوی تو و متوکّل بر مجلس مراد او ابدا،خداوند جلّ و علا در انجاز وعده و اجابت دعاء آن حضرت نمود،که برادرش حضرت مبرقع با متوکّل هیچ وقتی مجتمع نشد،و هر صبح موسی را خبر به دروازه میدادند که متوکّل امروز دوا خورده،و به روز دوم خواب نموده،و امروز مشغول به امری است برگرد،تا سه سال حال مبرقع به همین منوال بود،که اصلا باهم ملاقی نشدند تا متوکّل ملعون کشته گردیده،پس امام و مبرقع خیلی خوشحال شده روانۀ شهر قم شد.
تنبیه:از خود این خبر ثابت شد که مراد متوکّل حاصل نشد،و اگر به این حال
1) (1) اصول کافی 502:1 ح 8 و بحار الأنوار 158:50-160.
واقع میشد،پس او امر اجباری بود،و امر اجباری به اتّفاق فقها بل به اجماع امّت و به عقل و نقل معفو میباشد،پس دعواء مدّعی بطّال کذّاب در اینجا باطل محض برآمد.
بلی در کتاب شمس الشموس آورده:که عقب امام جواد علیه السّلام از موسی المبرقع است،و او در نخست هواء بزرگی در سر داشت،تا روزی وی را برادرش علی هادی علیه السّلام اندرز نمود و موعظت فرمود،پس از آن در صحبت برادر خود هادی علیه السّلام بود و علم و ادب میآموخت شایستگی و افزونی داشت.
امّا عقب او از احمد است،و او نیز صالح بود،و عقب او از محمّد اعرج است، و او را زبانی فصیح و بر درویشان کثیر الاحسان بود،و عقب او از ابو عبد اللّه احمد نقیب نقباء قم کثیر العباده،و رنج بار عیال و خوشنودی بسیار از مهمان داشت الخ (1).
ثالث:در علم درایه و روایه و رجال و حدیث و اصول فقه است که اگر امر شخصی دایر بین التعدیل و التجریح باشد،و اگر به صورت قطعی احد الطرفین ثابت نباشد،پس در تقدیم کدامی از این دو قول است؟
مختار جمهور امّت تعدیل است،زیرا که اصل در مؤمن تعدیل است،و حکم به خلاف آن کرده نمیشود،تا که ثبوت قطعی برخلاف او نباشد،هرچند اینجا تجریح موسی ثابت نیست،پس دعوای مدّعی کذّاب بطّال بالأصاله باطل میباشد.
رابع:در عقل و نقل مقرّر است که فضل آبائی فخر ابنائی میباشد،امّا به ذمّ آبائی ذمّ به ابناء نمیشود،امّا عقلی او کأنّه معلوم است،امّا نقلی او آیۀ وَ لا تَزِرُ
1) (1) کتاب شمس الشموس،در دسترس اینجانب نمیباشد.
وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری (1)به وزر و وبال کسی دیگری مأخوذ و گرفتار نمیشود، چه از این ظلمی اظلم و قبحی نباشد،و اگر عیاذ باللّه مبرقع شارب الخمر میبود، البتّه این وصف سرایت در اولاد و احفادش نمیکرد.
خامس:صحابۀ گرام حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله قبل اسلام متّصف به کفر به اتّفاق کافّۀ امم بودند،پس بنابراین قول به سبب کفر سابق بر آنها بعد اسلام هم اطلاق کافر جایز باشد،باوجود آنکه توبۀ کفر اسلام است،و در آنها ثابت میباشد.
و عجب بل اعجب از باغی غبی این است که به تعصّب و عناد،یا به جهل و نا فهمی او،لازم میآید که به خصومت با سادات به صحابۀ عظام سید رسل کفره اطلاق شود،بل آنها عیاذا باللّه کفّار محض باشند.
سادس:اکثر امّهات ائمّۀ اطهار علیهم السّلام متّصف به کفر بودند،و قبل العقد به امام مسلمان شدند،پس به جهت صدق ایمان واقعی خود محل و مصدر انوار خاصّۀ إلهی سادات زنان دنیا و آخرت گردیدند؛زیرا که حجج تعالی از آنها متولّد شدند،پس بنابر دعواء باطل بطّال عیاذا باللّه قدح در خود ائمّه علیهم السّلام باشد،و به مادران ائمّۀ اطهار علیهم السّلام که محل و ظرف انوار إلهی بودند یا بنات الکفره دای کافرات عیاذا باللّه جائز باشد؛زیرا که این شخص مع افترائه علی المبرقع و قبیله و تبعۀ او مع اغوائهای پسران شرابخوار میگویند.
سابع:اگر مبرقع صحیح الولاده و الأعمال و الأفعال و الاعتقاد نمیبود،خود امام زمان علی النقی علیه السّلام که لنگر زمین و آسمان بود به استقبال او تا به پل وصیف نمیرفت،و معانقه و مصافحه و اداء حقّ اخوّت و بوسه بر خدّین و بر لب شارب الخمر نمینمود،و او را بر اسرار باطنی خبر نمیکرد،و امام علی النقی و
1) (1) سورۀ انعام:164 و غیره.
عسکری علیهما السّلام مبرقع و احمد و محمّد و احمد را مصافحه و معانقه و تقبیل بر خدّین و تعظیم و تقدیم بر اقارب و ائمّه زادهای دیگر نمیفرمودند.
چه زنازادها در صحاح و حسان روایات اکفر و اشر از مجوس و جهود و ترساند،و به اتّفاق فقها فاسد العقیده میمیرند،و عرق و مرطوب آنها در دنیا نجس است.و به جواز در مسجد و در حمل قرآن و غیر آن مجاز نمیباشند.
ثامن:اگر موسی و احفادش مطعون میبودند،جمعی از اساطین اعلام چون سالویه و قولویه و علی بن بابویه و مجلسی و غیرهم-رحمهم اللّه-إجازت و ترغیب به زیارت سادات رضویه نمیدادند،این هم اقطع دلیلی است بر کذب کذّاب بطّال.
تاسع:اگر موسی المبرقع و سادات رضویه مطعون الأنساب و مذموم الأعمال میبودند،البتّه محلّ ظهور کرامات و مجاب الدعوات احیاء و اموات اینها اصلا و ابدا نمیشدند،چه محال است که خالق متعال تعظیم و اجلال فاسد فاسق نجس نماید؛زیرا که اغرا و اغواء خلق و حسن قبح در انظار آنها لازم میآید،تعالی اللّه عنه.
عاشر:حضرات رضویه خصوص مبرقع و اولاد و احفادش اگر فاسد الولاده و العقیده و العمل میبودند،البتّه علماء رجال و درایه و روایه لا محاله مع الآراء المتباینه و الداوعی المختلفه آن را یکجا نه به جای دیگر ثبت و ضبط میکردند،و حال آنکه غیر مدح ثبت و ضبط چیزی نکردند.
حادی عشر:اگر سادات رضویه خصوص مبرقع و اولادش و احفادش مطعون و مذموم و مقدوح میبودند،البتّه اعلام حدیث از آنها حدیث قبول نمیکردند،و به روایات و نقل فسقه و فجره کل خصوص جمهور مدقّقین و محقّقین اثبات امور شرع مطهّر و جحّت بر آن به احادیث مرویۀ آنها نمیکردند،و به معرض استدلال
اصولیین آن را پیش و اعتماد بر آن نمینمودند،چنانچه مجلسی در شرح اربعین،و در کتاب رسائل شیخ مرتضی،و در وسائل شرح آن،و در فصول الاصول،و ضوابط،و قوانین الاصول،و در تحف العقول،و غیر اینها حجّیت قرعهاندازی و اثبات آن به حسب اینروایت میکنند.
روی الشیخ الجلیل الحسن بن علی بن أبی شعبة فی تحف العقول،عن موسی بن محمّد بن الرضا،عن أخیه أبی الحسن یعنی الامام علی بن محمّد علیهما السّلام،حین سأله یحیی بن أکثم عن مسائل،فسأل أخاه،فأجابه علیه السّلام،فکان من جملة تلک المسائل أنّه سأله عن رجل أتی إلی قطیع غنم،فرأی الراعی ینزو علی شاة منها، فلمّا بصر بصاحبها خلّی سبیلها،فدخلت بین الغنم،کیف تذبح؟و هل یجوز أکلها أم لا؟
فأجاب علیه السّلام:إن عرفها ذبحها و أحرقها،و إن لم یعرفها قسّم الغنم نصفین، و ساهم بینهما،فإذا وقع علی أحد النصفین،فقد نجی النصف الآخر،ثمّ یفرّق النصف الآخر،فلا یزال کذلک حتّی یبقی شاتان فیقرع بینهما،فأیّهما وقع السهم بها ذبحت و احرقت و نجی سائر الغنم (1)انتهی.
و قال فی القوانین:قال المجلسی رحمه اللّه فی الأربعین بعد ذکر هذه الروایة:إنّ هذا الخبر یدلّ علی أنّ الحلال المشتبه بالحرام یجب التخلّص عنه بالقرعة،کما اختاره بعض الأصحاب،و هو مؤیّد بما ورد فی الأخبار المستفیضة انّ کلّ مشکل فیه القرعة (2)انتهی.
چه محال است که مع دواعی و انظار و ابصار و افهام متباینۀ متفاوته،خلایق از اهل بصائر و غیر بصائر ترک مطاعن مطعونی نموده،به اتّفاق احتجاج بر
اثبات حکمی از احکام شرعیۀ إلهیه،و تصحیح مرویۀ او بنمایند،و از اینجا ثابت شد که موسی أعلا و اجلّ شأن فقیه و حامل احادیث شریعت سید الانام بود،پس افتراء و بهتان عظیم کذّاب دجّال بطّال باطل محض میباشد.
ثانی عشر:در جواب آنکه رضویه بدتر از سکاند و زیاده تفضیح اینها میکنم تا وقتی که مرا و قوم مرا سادات صحاح الأنساب نگویند،و بر اشجار ما مواهیر ثبت نکنند.
بدانکه از خود ابن فقرات او چند چیز ثابت شد:
اول:این ابلیس حاسد به حسد و عناد به سادات میگوید آنچه میگوید،و حسد از اکبر کبائر در نار با عزرایل میباشد.
ثانی:اثبات کرد که خود و قومش نا سید بوده،و مثل مشهور در افواه عوام کشمیر که احدی از او در زمانه ملک زین العابدین یا به زمانه عراقی منتحل الی الاسلام گردیده،چه اگر خود در سیادت خود متردّد و ناامید نمیبود تا مرا و قوم مرا سید صحاح الانساب نگویند از زبانش رانده نمیشد،و تمنّای شمول خود با آنها نمینمود،و این اقطع برهانی و اقوا حجّتی بر ناسید بودن او و قوم او میباشد،تدبّر تبصّر.
ثالث:در این مخاطبین سادات به قول خودش و قومش اثبات کرد که آنها سادات صحاح الأنساب اهل خبره میباشند،لهذا او محتاج به تصدیق و اقرار ایشان در سیادت خود و قومش میباشد،و الاّ این قدر نمیکرد.
رابع:غرض حاسد معاند آل رسول تشنیع و شیوع فاحشۀ مفتریه در عوام و خواص ذرّیۀ بتول بلا شک و لا ریب میباشد،پس در ناری بودن این شخص شکّی نیست؛لقوله تعالی إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ
عَذابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ (1).
سبحان اللّه چه اجتهادی است که امامزادههای بلا فصل را بهتان بسته،نشر در عالم و آدم نماید،امّا از طعن و لعن منافقان و ظالمان دین و دنیا و مراثی خوانی سید الشهداء علیه السّلام را منع میکند،و هل هذا سوی النفاق.
خامس:غرض مخاصم آل رسول و زوج بتول بدل قصاص نوّاب غفران مآب ملاّ ابراهیم خان و علماء اعصار و اهل خبرۀ آن امصار گرفتن از سادات میباشد،چه او نفی او و طایفۀ او کرده به نبودن ثبوت سیادت آنها و دلیلی بر آن، امّا سادات بیچاره چه تقصیر دارند وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری (2).
تنبیه:غرض این شخص مفتری واضح شد که ذات باطلۀ خاکیۀ خود را داخل و شامل با ذات پاک پنج تن به جبر و قهر سازد،دین را به دنیای دنی بفروشد، و قی اللّه المسلمین و الاسلام عن شرّه.
خلاصه به این دست و پا زدن و هفوات چیزی شدنی نیست،نه سادات عالی مناصب از سیادت به نفی تو برمیآیند،چه سیادتشان چون آفتاب روشن در کبد السماء،و در کل عالم روشن و مبرهن است،و نه تو و قوم تو سید بگردد،و بگردیدن در دنیا فی الوقع سید نزد اهل خبرۀ بلادی اصلا و ابدا نمیشوید،بل تا این وقت غیر ملک کشمیر حال شمایان کسی نمیدانست،و الحال به افعال و اقوال و سوء خصال خودت در همۀ اقالیم مسلمانان خود را مشهور و منشور ساختی.
سؤال:مبرقع چرا قول امام علی النقی علیه السّلام را که به گفتۀ متوکّل شراب نخوری قبول نکرد و در جوابش گفت:فما حیلتی؟
جواب:چونکه امام به صورت اعلام به مبرقع فرموده بود که به دادن متوکّل و به گفتۀ او مهما امکن شراب نخوری قطع نظر از گناه،غرضش در این هتک حرمت و نشر فضیحت تو میباشد،پس مبرقع عرض نمود:که هرگاه سلطان ظالم جبّار مرا از مدینه برای الزام این امر طلبیده احتراز از آن چگونه ممکن میباشد؟
پس آن حضرت وقتی که جواب مبرقع اقوا دید به مورد وعده این کلام را که «أما انّ هذا مجلس لا تجتمع أنت و هو علیه أبدا»فرمود،و حق تعالی وعدۀ آن حضرت را فورا انجاز نمود،اشکالی لازم نمیآید،چه ردّ کلام وقتی لازم میآید که اختیاری میبود،یا میخورد مبرقع امر اجباری جبّار به عذر نزد آن حضرت نقل کرد.
مع ذلک ما میگوییم:که غیر چهارده معصوم علیهم السّلام کسی معصوم نمیباشد،و غیر معصوم جایز الخطا میباشد،امّا امامزادهها به موجب آیات و حدیث مسطورۀ سابقۀ متواتره معفو و موفّق بالتوبه ضرور میباشند،و لکن مبرقع در قول اینجا خطا نکرد،و نه قبح فعل او از او واقع شد،تبصّر تدبّر.
تنبیه:جماعتی از اعلام تقدیم و زیادۀ تعظیم و توقیر به سادات رضویه میدانند و میکنند،چنانچه شهید و صاحب کشف الغطا و صاحب الجواهر تصریح به آن کردند:و لیس بالبعید تقدیم الرضوی،ثمّ الموسوی،ثمّ الحسنی،ثمّ الحسینی،و تقدیم کلّ من کان علاقته بالأئمّة أکثر (1).
یعنی:بلا استبعاد تقدیم رضوی بر همۀ سادات میباشد،پس از آنها موسوی، پس از آنها حسینی و حسنی،و تقدیم هرکس که علاقۀ او به ائمّه اکثر باشد.
1) (1) جواهر الکلام105:16،از کشف الغطاء نقل نموده.
و سبب این ذکر فرمودند که تعلّق اینان به اکثر ائمّۀ هدی میباشد.
در دروس فرمود:ینبغی توقیر الطالبیین علی غیرهم،و ولد فاطمة علیها السّلام علی الباقین (1).
سؤال:به شما چگونه ثابت شده که در رضویه چنین رمی و قذف واقع شده؟
جواب اوّل:به طوریکه اخبار خلف و سلف عوالم و اداوم،و بلاد غایبۀ متباعده،و نبوّت و امامت انبیا و ائمّه،و اقوال و افعال سلاطین ظلمه،بیدیده ثابت شده،و إلاّ هیچ بلدی و ملکی خالی ثابت شده نمیتواند.
جواب ثانی:مسافرین و متردّدین از مخالف و مؤالف و تجّار و حجّاج و زوّار و اهل تبّتها و کلگت و نواحی آنها و اهالی کشمیر مرور و مجیء شبوروز به این طرف دارند،پس به تواتر اقاریر و تحریرات خواص و عوام که متّحد الکلمهاند بر قول تو به این هفوات که در مکرّر مواعظ و مشاهد ذکر آن را کردی، تتابع و تواتر هرگز بر غلطی نمیباشد،چه لفظی باشد چه معنوی،علم قطعی به غائب سامع حاصل میشود،و قضایای تو از تواتر و شیاع گذشته است،هرچه در ظاهر و خفا میکنی و میگویی اکثر آن در اطراف مشهور گردیده.
در ذکر اولاد ابو الحسن الثالث حضرت امام علی النقی علیه السّلام
بدانکه نزد شیخ مفید اولاد امام علی النقی پنج نفر بودند:ابو محمّد امام حسن عسکری علیه السّلام،حسین،محمّد،جعفر،عایشه (2).
امّا ولادت آن حضرت در مدینۀ طیبه نزد شیخ مفید (3)به نصف ذی الحجّه،و نزد
شهید (1)نیز از ماه ذی الحجّه سنۀ دو صد و دوازده میباشد.
امّا وفات او به زهر معتمد عبّاسی،و به روایت دیگر به زهر متوکّل عبّاسی در شهر سرّ من رأی سوّم ماه رجب سنۀ دو صد و پنجاه و چهار میباشد،و مادرش امّ ولد نامش سمانه.
نزد ابن طلحه ولادتش در رجب سنۀ دو صد و چهارده،و وفاتش در بیست و پنجم ماه جمادی الآخر سنۀ دو صد و پنجاه و چهار میباشد،و نام مادرش سمانه مغربیه میباشد (2).
و در اعلام الوری (3)،و کشف الغمّه:یوم سهشنبه پنجم رجب وفاتش نوشته (4).
و مدفنش در سرّ من رأی معروف به سامرّاء در مقام خود مشهد معروف إلی الآن زیارتگاه عالمیان میباشد.
نزد جمعی از نسّابه عقبش غیر از جعفر نمیباشد،و مشهور به کثرت اولاد جعفر صاحب کرّین بود،و مشهور در نسّابه که جعفر صد و بیست فرزند داشت،و جماعتی از اولاد و احفاد و ذرّیۀ او باقی میباشد.
اشکال:اکثر اهل سیر و تواریخ و محدّثین عامّه و خاصّه،منهم ثقة الاسلام کلینی،و شیخ مفید،و ابن بابویه،و شیخ الطایفه،و شیخ طبرسی،و صاحب احتجاج،و صاحب وافی،و صاحب بحار و غیرهم از عماید محدّثین،آیا نفرمودند جعفر معروف به کذّاب بود،به تکذیب برادر خود امام حسن
عسکری علیه السّلام و حاسد او،و سبب حبس آن حضرت و غصب مکان و اخذ اسباب حضرت مهدی آخر الزمان علیه السّلام،و احد اسباب غیبت او،و شارب و عراف و صاحب طنبور و رباب و غیر این مرتکب به قبائح دیگر بود.
من جملۀ آن دعوای امامت خود در حضور و بعد فوت حضرت عسکری علیه السّلام نموده،لهذا به قرآن ناطق جعفر بن محمّد علیهما السّلام را به صادق حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله و ائمّۀ اطهار علیهم السّلام ملقّب گردانیدند قبل تولّد اینها تا ممتاز شود از این جعفر کذّاب،و به پسر نوح خطاب إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ (1)آمد.
پس چگونه از اولاد امام معصوم مطهّر چنین فاجر فاسق؟و چگونه و چرا از انبیاء و ائمّۀ معصومین علیهم السّلام چنین اولاد کفره و فجره به وجود آیند؟و اگر از غیر معصوم چنین اولاد به عمل آیند مستبعد نیست،چه آنها پاک و ناپاک و حلال و حرام را میخورند،امّا معصومین منزّه از همۀ الواث و ادناس میباشند؟
جواب اوّل:علمای مسلمانان به حسب ورود آیات و صحاح و حسان اخبار متضمّن عاقبت بالخیر و مؤیّد به توبه گردیدن اینها عموما و خصوصا که به حدّ مفاد التواتر اگر مسلمان و صحیح الولادت و العقیده و بدون توبه رفته میباشند، السنۀ خود را از تعرّض و تجریح و تقبیح امامزادگان مشهور بالکل بستهاند،چه تفویض احوال ایشان به آباء طاهرین ایشان در آخرت میباشد،و از هر غیر معصوم و لا مطهّر خلل و زلل و صدور قبایح و مآثم جایز میباشد.
لهذا بما سزاوار نیست که تشییع فاحشه و تتبّع زلاّت و عثرات آنها بنمائیم،إلاّ آنکه من باب الأمر بالمعروف امر و نهی در احیاء و کراهت از شناعت افعال
1) (1) سورۀ هود:46.
احیاء و اموات ایشان داشته استغفار برای آنها بنمائیم،تکلیف ما همین است.
جواب ثانی:اگر جرح و تعدیل به شخصی عارض شود اهل درایه و روایه و اصول در تقدیم کدام یک دو قول دارند،و نزد محقّقین ایشان تقدیم تعدیل است؛ زیرا که اصل برائت،پس تعدیل ثابت است،و اگر در آخر جرح توبه طاری و لاحق شده و لو ظنّا او احتمالا،باز هم برائت او ثابت میشود،هرچند روایت توبه من باب الآحاد و ظنّی باشد،امّا در امامزادهها و در قبول آن اشکال نمیباشد،چه مؤیّدات دیگر بر عاقبت بالخیر بودن آنها واردند.
تنبیه:مؤیّد این باب توقیع مبارک حضرت حجّة اللّه القائم،در آخر در باب عفو جعفر میباشد:چون«أمّا مثل عمّی جعفر کمثل إخوان یوسف» (1)یعنی:مماثلۀ عمّم جعفر چون برادران یوسف میباشد،که اوّل ایذاء او و خطایا کردند،و لکن در آخر یعقوب و یوسف برای آنها استغفار کرده معفو شدند،پس جعفر مدّة العمر عاصی بوده،لکن در آخر او نادم،و حضرت قائم علیه السّلام عفو و استغفار برایش فرموده باشد.
بلی فسق جعفر متواتر،امّا عفو او در آخر من باب الآحاد مظنونی باشد،و به قیام این امر ظنّی عفو و برء جعفر ثابت میباشد.
جواب ثالث:آنکه تسمیت و شهرت جعفر به کذّاب،اگرچه به تکذیب او به امام بوده باشد،پس وقتی که خود امام حجّة اللّه القائم علیه السّلام توبۀ او را قبول و عفو حقوق خود نموده،پس در آخر به سبب توبه و عفو اسم کذّابی او به توّاب مبدلّ گردیده اشکال ندارد.
جواب رابع:در تسمیۀ قرآن ناطق به جعفر صادق علیه السّلام سبب همین نمیباشد
1) (1) بحار الأنوار 227:50 ح 1.
که از جعفر ثانی کذّاب ممتاز و حق از باطل جدا و مباین باشد،بل نزد ما وجه تسمیۀ امام جعفر علیه السّلام به صادق این است که در عصر آن حضرت فقهاء کذّاب به جعل سلاطین ظلمه به امام فلانی و فلانی و فلانی و فلانی مشهور گردیده بودند، لهذا حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام از زبان خدا و رسول صلّی اللّه علیه و اله و ائمّۀ اطهار علیهم السّلام از آباء او ملقّب به صادق گردیده بودند،تا به مقابل باطل حق واضح و مشهور، چون در زمانۀ هر فرعونی موسائی من اللّه موجود باشد.
جواب خامس:در تمثیل جعفر به پسر نوح بیان گردیده،و اینجا میگوییم:که پسر نوح کافر به خدا و نوح بود،و از عمل غیر صالح اشارۀ به آن باشد،امّا جعفر مشرک و کافر به دین اسلام به اتّفاق امّت نبود،بل فاجری و فاسقی بوده،و فسق عبارت است از ترک طاعت مع اعتقاده بالدین،پس به قیاس حمل حال جعفر ثانی بر پسر کافر از نوح باطل محض و غباوت و بغاوت محض میباشد، خصوص عند ورود الروایه در باب جعفر رضوان اللّه علیه و علی آله.
جواب سادس:در اینکه از انبیاء معصومین علیهم السّلام و ائمّه طاهرین علیهم السّلام چرا این اجزاء خبیثه و رجسه ظاهر شوند،به چند وجه مختصر است:
اوّل:بر دیندار چون و چرا بر مصالح و حکم تعالی اصلا نمیسزد.
ثانی:در اینچنین اولاد و احفاد از معصومین پیدا شدن علّت و حکمت امتحان و ابتلاء امّت میباشد،چه بسیاری از احکام شرعیه معلّل به امتحان میباشند،و قرآن از آن مملو میباشد،من جملۀ آن وَ لِیَبْتَلِیَ اللّهُ ما فِی صُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحِّصَ ما فِی قُلُوبِکُمْ وَ اللّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (1).
ثالث:اینچنین اولاد از معصومین پیدا شدن به منزلۀ جزء فاضله در بدن
1) (1) سورۀ آل عمران:154.
میباشند،قدح در نبوّت و امامت نمیرساند،آیا نمیبینی که فضلات بدنیه از انبیاء علیهم السّلام جدا میشوند،و به انفکاک آنها در انبیاء و ائمّه علیهم السّلام قدحی و نه به آن فضلات وهنی عاید میشود.
رابع:بعضی نقل کردهاند که بعض سلاطین عبّاسیه به کدام امام معصومی علیه السّلام در مجلس عرض کرد:که ما مردم جهله ظلمه میباشیم،و اغذیه ما هم نجس و خبیث ضرور میباشد،و اگر اولاد ما ظالم و فاجر و فاسق بوجود آیند حیرتی نمیباشد،امّا بعضی از ما نیک هم بوجود میآیند،امّا از شما معصومین اولاد فجرۀ فسقۀ ضالّۀ مضلّه بوجود آمدن اشد حیرت است،چه شما معصوم و مطهّر در ظاهر و باطن،و مآکل و مشارب شما هم اطهر میباشند،پس سبب تولّد اولاد نیک از ما و تولّد ولد بد از شما چه میباشد؟
جواب میگویند:که امام معصوم فی البداهت جواب داد:چونکه به شما شیء و لقمۀ حلالی و طاهری من باب الهدایا و التحف و امثال آن به طیب نفس کسی میرساند و آن را میخورید،و در امثال مجالس شما به ما غذائی و لقمۀ خبیثی فی الواقع میرسد،پس از آن لقمه به شما ولد نیکی و به ما ولد بدی بعمل میآید.
راوی میگوید:که سلطان عبّاسی منخجل و سرنگون شده،و مجلس متلذّذ از این جواب و سؤال بسیار شد.
ایراد:انبیاء علم ما کان و ما یکون دارند هرچیزی را میدانند،پس چگونه شیء خبیث را آنها بخورند؟و چگونه اکل آن بعد العلم جایز باشد؟چه مخالفت علم به عالم خصوص نبی و امام جایز نمیباشد،و اگر علم به باطن امام ندارد، پس دعوای ما کان و ما یکون باطل محض میباشد.
جواب:بدانکه هیچ نبی و امام از آدم تا خاتم مأمور در عمل به باطن و به
حقایق حقیقت نمیباشند،بل همۀ اینها مأمور و محکوم در عمل به ظاهر شرایع میباشند،و افعال المسلمین و أعمالهم محمولة علی الصحّة قاعدۀ قدیمۀ مقرّر دارند،پس آنچه از لقمه و حبّی معصومین تناول و استعمال نمودند نظرا إلی ظاهر الشریعة طاهر و حلال دانسته نمودند،خلاف علم و عصمت و نبوت و امامت به آن لازم نمیآید.
و نیز جایز است که خدا علم باطنی آن جزء را از معصومین مستور دارد،یا اسناد محو از قلب آنها نماید برای امتحان خلق به آن،اشکالی لازم نمیآید،بلی علم ما کان و ما یکون به آنها به صورت اعجاز میباشد تا ممتاز عند الحاجت حجج اللّه از رعایا و امّت باشند،ثمّ اللّه أعلم.
در اولاد أبو محمّد العسکری علیه السّلام
بدانکه اولاد آن حضرت غیر امام مهدی آخر الزمان علیه السّلام بالاتّفاق ولدی دیگر نمیباشد،نه از اناث و نه از ذکور (1).
امّا ولادت آن حضرت در مدینة الرسول هشتم ربیع الأوّل،و بعضی دهم ربیع الأوّل،و بعضی چهارم ربیع الأوّل گفتهاند سنۀ دو صد و سی و شش،یا سی و یک،یا سی و دو،علی اختلاف الأقوال میباشد.
أمّا وفاتش به زهر معتمد عبّاسی به روز جمعه،و به قول شهید (2)یوم یک شنبه هشتم ربیع الأوّل سنۀ دو صد و شصت میباشد.
امّا مدفنش در روضۀ پدرش امام علی النقی علیه السّلام در سرّ من رأی.
امّا نام مادرش امّ الولد،به قول شیخ مفید (1)و شهید (2)حدیثه،و به قول نبیرۀ جوزی (3)و ابن طلحه (4)سوسن نامش میباشد.
ابو القاسم حجّة اللّه القائم امام مهدی آخر الزمان علیه السّلام
بدانکه در تولّد آن حضرت کل اهل قبله دو قول دارند،نزد جمعی از اهل سنّت هنوز آفریده نشده پیدا خواهد شد.نزد امامیه و جماعتی دیگر از متفرّق ملل مسلمانان پیدا شده.
و ولادت با سعادت آن حضرت در سرّ من رأی در خانۀ إمام حسن عسکری علیه السّلام به قول شهید (5)لیلة الجمعه،و به قولی قریب به صبحی در یوم الجمعه، و به روایتی قریب به صبح صادق نصف شعبان المعظّم سنۀ دو صد و پنجاه واقع شده،نزد ابن طلحه (6)بیست و سوّم رجب (7)سنۀ دو صد و پنجاه و هشت هجری واقع شده.
و اسم مادرش نزد شهید (8)و ابن طلحه (9)و نبیرۀ جوزی (10)مع جمعی
دیگر صیقل (1)امّ ولد میباشد،نزد صدوق و مفید (2)و غیرهما از خاصّه و عامّه حضرت نرجس خاتون دختر قیصر روم این اشهر است،و به قول جمعی و روایت دیگر شهید در دروس الأحکام مریم بنت زید العلویه و هو المتیقّن عنده میباشد (3)،و به قول دیگر ابن طلحه (4)حکیمه خاتون،و غیر آن هم میباشد.
امّا اولادی و زوجهای از این حضرت در این عالم ظاهر نشنیده شده،و نه منقول و نه دیده شده،اگرچه در عالم غیبت زوجات و اولاد و احفاد داشته باشد از آن انکار نمیباشد.
تنبیه:جمّ غفیر از اهل سنّت و فرقۀ امامیه اثنا عشریه بعد ولادت از حضرت حسن عسکری علیه السّلام در عهد معتمد عبّاسی به وجود و بقایش إلی حین قائل و معتقدند،و با پدر خود تا پنج سال یا شش سال بود،پس به عمر پنج ساله یا شش ساله غیبت اختیار فرمودند.
امّا جمّ غفیر از معتمدین امامیه عرب و عجم به إرائۀ پدرش حضرت عسکری علیه السّلام او را دیده،و نصّ جلی بر امام مهدی آخر الزمان علیه السّلام بودن او بلا واسطه همه شنیدند،و از خود مهدی علیه السّلام در همان حال صبائت اجوبۀ مسائل معضله مشکله را مکرّر شنیدند،و به عمر یحیی بن زکریا پنج ساله یا شش ساله به مسند خلافت به جای پدر خود نشسته،پس از این به ظلمۀ بنی العبّاس و غیر ایشان در سردابه خانۀ خود تا هفتاد سال به صورت اختفا از عوام به غیر خواص شیعۀ خود گذرانید،و بعد از این غیبت کبری اختیار نمودند،پس در اینجا
سفارت و نیابت سفرا و نایبان منقطع گردید.
و در غیبت کبری هم بسیاری از سنّی و شیعه ناگاه مشرّف خدمت او شده،و آنها آن حضرت را به مهدویت شناختند،و تصدیق به او و به دین آباء او نمودند، و اسماء همۀ آنها در کتب ثبتاند،لااقل به کتاب حقّ الیقین رجوع نموده،جمعی از آن دریافت خواهند شد.
تنبیه:تا اینجا ذکر سادات مقطوعی الأنساب بود،و الحال ذکر مظنونی الأنساب،و مشکوک الأنساب،و مجعول الأنساب،و مردود الأنساب میباشد.
در سیادت مظنونی الأنساب و تعریف آن
بدانکه در غیبت کبری تا ظهور آن حضرت سیادت بنی فاطمه مظنونی الأنساب به ظاهر محسوب میشوند.
امّا مظنونی الأنساب ساداتیاند که نصّ قطعی و تصدیق عینی به صورت جلی یا خفی از معصوم دربارۀ نسب آنها،چون«إنّ الحسن و الحسین ابنای»و أمثال آن نرسیده باشد.
پس آیا به محض ادّعا و دعوای سیادت تصدیقش کرده میشود بدون اعتقاد خارجه،یا تصدیقش کرده میشود مع ظنّ صدقه،یا مع عدم اتّهامه،یا تصدیقش کرده میشود مع ظنّ صدقه و عدم اتّهامه،و اثبات البینة و الشهادة المستفیضة،فقها خلاف دارند.
امّا صورت اولی ضعیف بل باطل است؛زیرا که در اداء حقوق یقینی برائت ذمّۀ یقینی مطلوب است،و آن در صورت اوّلی ممکن اصلا نیست،پس تصدیق به محض مطلق دعوا غیر صحیح و لا جایز میباشد.
و ایضا ادّعای نسب در حقیقت امری مجهول،خصوصا دعوای سیادت
متضمّن غرض،پس چگونه صدق مدّعی بلا بینه و لا قراین قطعیه متصوّر میشود؟
امّا صورت ثانیه:که دعوای مع ظنّ صدقه و عدم اتّهامه،ایضا به آن در اداء حقوق برائت یقینی به مؤدّی و معطی حاصل نمیشود،پس این صورت هم ضعیف است.
امّا در صورت ثالثه:که مع الدعوی بیّنۀ عادله،و شهادت مستفیضه از اهل خبرۀ عصری و بلدی و غیر اینها که میباشد،البتّه در اینصورت دعوا و برائت مؤدّی و معطی بالجمله به غیر ضمانت حاصل میشود،لهذا این قول مختار جمهور محقّقین ماضین و معاصرین و عمل بر همین میباشد.
و ما در اینجا مختصری از اقوال آنها نقل میکنیم:
در فتاوی مولانا مجلسی است:که سید آنکس است که انتساب پدری او تا حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله و حضرت امیر علیه السّلام بلا معارضه و لا منافات برسد.
مولانا محقّق محمّد حسین اردکانی در سؤال (1)جواب تحریر فرمودند:بسم اللّه الرحمن الرحیم،در ثیوت سیادت به شهادت عدلین و استفاضه اشکالی نیست،و در باب اکتفاء به دعوای سیادت در جواز اعطای خمس بریء الذمّه از
1) (1) سؤال:در شهری قبیلهای از قبائل سادات از مدّت دو سه صد سال مشتهر و معروف با شک در سیادت شده باشند،و مأخذ شک ایشان معلوم نباشد،به غیر از آنکه اجداد ایشان مدّعی سیادت بودند بدون بیّنه و شهود،و همواره نسلا بعد نسل آنها را مشکوک السیاده و مجهول الحال نسب میگویند،آیا الآن به ادّعای احدی از ایشان سیادتشان که عبارت از انتساب إلی الهاشم بالأب باشد ثابت شده رفع شک از ایشان میشود یا نه؟ و دیگر خمس و نذر مختصّۀ سادات به ایشان میتوان داد یا نه؟و نیز بیان فرمائید که سیادت به چه نوع ثابت میشود در شرع،آیا مطلق مظنّه کفایت میکند یا حصول مظنّۀ متآخم به استفاضه؟
آن مثل اکتفاء به دعوی فقر در جواز دفع زکات و برائت ذمّه از آن گرفتهاند،ولی جملهای از محقّقین فقهاء در مسأله اشکال کردند،واقعا جای اشکال هم است،و اگر مراعات نمایند به اینکه خمس را به سید ثابت السیادت دهند که او به آن مشکوک السیادت بدهد،چنانچه شنیدهام که این طریقۀ احتیاط را در آنجا مسلوک میدارند بسیار خوب،و طریقۀ دیگر هم است الخ.
و شیخ جعفر تستری بر همین سؤال-یعنی در کشمیر-جواب تحریر نمود:
باسمه سبحانه تعالی،سیادت ثابت میشود با استفاضۀ نسب که ابا من جد معروف به سیادت باشد،و هرگاه همیشه معروف به مشکوکیت نسب بودند،پس به محض ادّعا حرف مدّعی سیادت مسموع نیست،و احکام سیادت بر او جاری نمیشود.
حضرت حجّة الإسلام میرزا محمّد حسن شیرازی بر استفتاء مشکوکی در جواب او تحریر فرموده این است:بسم اللّه الرحمن الرحیم،مقتضای بعضی از علما کفایت دعوی سیادت است،و مؤیّد است به بعضی از وجوه،امّا مع ذلک خالی از اشکال نیست،و در کفایت معروفیت به سیادت در طبقات سابقه اگرچه از جهت ظهور حال یا عدم اطّلاع بر بی مأخذ بودن آن بوده باشد اشکالی نیست، و اگر متحقّق شد بیمأخذ بودن در طبقات سابقه به نحوی از انحاء به طریقی از طرق،مسأله برمیگردد به کفایت دعوی.انتهی.
یعنی اشکال دارد کفایت دعوا در سیادت نزد حضرت میرزا.
فتوای ثانی از محققّ لا ثانی فاضل محمّد حسین اردکانی اعلی اللّه مقامه:بسم اللّه تعالی،اگرچه سماع دعوی سیادت مثل سماع دعوی فقر نسبت به مشهور دادهاند،ولی نزد این اقل ثبوت سیادت به غیر بینه و استفاضه به غایت مشکل،و قاعده مقتضی عدم ثبوت،و احتیاط هم مقتضی عدم اکتفاء به مجرّد دعوی
میباشد،و اللّه أعلم.
فتوای شیخ الاسلام و المسلمین زین العابدین مازندرانی براین سؤال تحریر فرمودند:بسم اللّه و له الحمد:به مجرّد ادّعاء نسب ثابت نمیشود،و همچنین انتساب به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و به ائمّۀ اطهار صلوات اللّه علیهم.
در ذخیرة المعاد همین شیخ الاسلام سلّمه اللّه فرمود:که مدّعی فقر را زکات بده،و مدّعی سیادت را تا اثبات نکند سیادت را خمس مده.
ایضا در جواب استفتاء اهل کشمیر تحریر فرمود:که خمس و مال امام به مجهول الحال و به مشکوک السیادت نمیتوان داد،چه برائت ذمّۀ یقینی معطی را به غیر دادن به معلوم السیادت حاصل نمیشود.
فتوای سرکار میرزا حبیب اللّه النجفی الجیلانی سلمّه اللّه تعالی:که سیادت به غیر بیّنۀ عادله و استفاضه به محض دعوی از مدّعی سیادت ثابت نمیشود،پس هرکس را که معطی میداند این سید نیست یا شک دارد،پس خمس و نذر سادات به او نمیتواند داد و نه بریء الذمّۀ معطی میشود.
و در رسالۀ معروف به صراط النجات منظورۀ حضرت حجّة الاسلام میرزا دام ظلّه،در مسائل متفرّقه بعد بحث الرضاع فرموده:مسألة:سیادت به ادّعای شخص ثابت نمیشود،مگر آنکه در بلد مشهور باشد به سیادت،یا مظنّۀ نزدیک به علم حاصل شود انتهی.
در فتوای شیخ الاسلام زین العابدین سلّمه تعالی در استفتاء بعض فضلاء تحریر فرموده:
بسم اللّه و له الحمد،السیادة نسب خاصّ لا یثبت إلاّ بما یثبت به النسب من البینة العادلة،و الاستفاضة القطعیة المستمرّة أبا عن جدّ،بحیث لا یکون فی طبقات الاستفاضه لو کانت،أو فی طبقة واحدة قادح فی الانتساب،و حینئذ تثبت
السیادة و إلاّ فلا،و مجرّد الادّعاء و حمل قول المسلم أو فعل من یعطیه الخمس علی الصحّة لا یثمر و لا یثبت النسب،و أنّه من نسل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله من طرف الأب،و هو واضح عند أهل الفقه و السداد،و عند اولی الأبصار،و اللّه العالم.
فاضل ایروانی معروف به ملاّ محمّد ایروانی نجفی رحمه اللّه أیضا در جواب همین تحریر فرمودند:لا تثبت النسب بمجرّد الاّدعاء،بل یحتاج إلی إقامة الشهود العدول أو الاستفاضة،کما فی انتساب سائر الأنساب.انتهی.
خلاصه:آنکه ثابت نمیشود نسب سادات به مجرّد دعوی،بلکه محتاج است به سوی إقامت شهود عدول،یا ثابت میشود به استفاضه چنانچه در انتساب همۀ انساب همین شرط صحّت و ثبوت میباشد.
امّا از اعلام اموات بدانکه در قرشیۀ مشکوکة فیها در مدارک الأحکام فرمود:
و من اشتبه نسبها کما هو الأغلب فی هذا الزمان من عدم العلم بنسب غیر الهاشمیین،فالأصل یقتضی عدم کونها قرشیة،و یعضده استصحاب التکلیف بالعبادة إلی أن یتحقّق المسقط (1).
خلاصه:زنی که معلوم الانتساب قطعا إلی قریش و هاشم نباشد،اصل در شک مقتضی نبودن آن زن از قریش،و معضد و مؤیّدش استصحاب تکلیف به عبادت تا تحقّق مسقط میباشد.
در تمهید القواعد فرمود:لو شکّت المرأة فی کونها قرشیة أو نبطیة،فالأصل عدم کونها منها؛لأنّ هذا النسب طاریء علی الناس،و الأصل یقتضی عدم التولّد من نضر بن کنانة (2).
یعنی:اگر شک شود در زنی که آیا قرشیه و نبطیه هست یا نه،پس اصل نبودن
این زن مشکوکه از قریش میباشد،چه این نسب طاری به مردم میباشد،و اصل عدم تولّد او از نضر بن کنانه میباشد.
شیخ مرتضی انصاری فرمود:فإذا لم یعلم انتساب الشخص إلی جماعة، فالأصل عدمه،و مثله الکلمة فی کونها هاشمیا الخ.
یعنی:وقتی که نسبت شخصی به سوی جماعتی معلوم نشود،پس اصل در این مقام شک نبودن او از آن جماعت میباشد،و مثل آن حکم است در هاشمیت، یعنی اگر در هاشمیت او شک بود اصل در آنجا هم عدم است که مشکوک فیه از قوم هاشمی نمیباشد.
ایضا در استفتاء کشمیر شیخ مرتضی رحمه اللّه تحریر فرمود:بلی اجازه میدهم که سهم امام علیه السّلام به معلوم السیاده و الفقر داده شود.
در شرح ارشاد اردبیلی فرمود:و یثبت النسب بالشیاع مع عدم المنازعة و معه بالعدلین (1).
یعنی:ثبوت نسب میشود به شیاع به شرط نبودن منازع و نه نگیر،و با آن ثبوت آن به شهادت عدلین میشود.
در لمعه و در شرحش در بحث حیض است:فمن علم انتسابها إلی قریش بالأب لزمها حکمها،و إلاّ فالأصل عدم کونها منها (2).
یعنی:زنی که انتسابش به سوی قریش بالأب ثابت باشد محکوم به آن میشود،و إلاّ اصل نبودن آن زن از قریش میباشد.
و از اصطلاح العلماء بعض ثقات نقل کردند:و یثبت کون المرأة قرشیة أو نبطیة أو غیرهما بالعلم،سواء حصل من التواتر أم من غیره مطلقا،و بشهادة العدلین،و لا
یثبت بشهادة عدل واحد،و لا بشهادة النساء مطلقا،و لو کنّ منضمّات بالرجال، و هل یثبت بمطلق ما یفید الظنّ،فیکون الظنّ هنا قائما مقام العلم کما فی کثیر من المواضع أو لا؟فیه إشکال الخ (1).
خلاصه:آنکه ثابت میشود بودن زن قرشیه یا نبطیه یا غیر آن به علم،چه آن علم حاصل از خبر متواتر شده باشد یا از غیر آن مطلقا،یا ثابت میشود به شهادت دو عادل،و ثابت نمیشود به شهادت یک عادل،و نه به شهادت زنان در هر حال اگرچه آنها ضمیمۀ مردان هم باشند،و آیا ثابت میشود به مطلق آنچه إفادۀ ظن میکند،پس آن ظن حاصل در اینجا قائم مقام علم گردد،چنانچه در بسیاری از مواضع آن جاری میباشد،یا قائم به مقام علم ظن اینجا میباشد،در آن اشکال است.
در شرح نافع طباطبائی فرمود:فإذا لم یثبت القرشیة بالعلم العادی أو الظنّ المتآخم أو البینة،فالأصل عدم کونها قرشیة (2).
یعنی:و وقتی که قرشیۀ زن به علم عادی یا به ظنّ متآخم به علم یا بینه حاصل نشود،پس اصل در آن زن نبودن او از قوم قریش میباشد.
قاعدۀ کلّیه اصولیین است که در امر مشکوک فیه اصل عدم،و در مظنون الحاق به اعم اغلب میباشد،پس علی جمیع الأحوال در این طایفه مشکوک فیهم لوجود الشکّ اصل عدم،و به إلحاق الظنّ الأغلب باز هم عدم است.
تنبیه:همینقدر در مؤیّد مرام برای عاقل کافی است،که سیادت به محض دعوی حاصل نمیشود،مگر به علم یا به ظنّ متآخم به علم حال او بلاخلاف و لا معارض و لا نکیر.
اشکال:آیا انّ دعوی المسلم فی النسب کالفقر یصدّق کالفقر؟بعضی قاعدۀ در سماع دعوا نسب نقل و مقرّر نفرمودند،پس ترک این چگونه جایز باشد؟
جواب اوّل:این قول آیا از اخبار مأخوذ است یا از تقریر بعض اعلام؟و اگر اوّل است پس مخالف عقل و نقل غیر مقبول مطرود لا معمول میباشد؛زیرا که اگر این صحیح شود من باب الظنّ و الآحاد میباشد،و امر ظنّی معارض علم قطعی نمیشود،چه در اداء حقوق لازمی برائت ذمّۀ یقینی واجب است،و آن اینجا حاصل اصلا نمیشود.و اگر از اقاریر علما است،او واجب العمل نیست فضلا عن الحجّة؛زیرا که منافی برهان عقل و نقل میباشد.
جواب ثانی:سلّمنا که این قول منقول حجّت است،پس این دلالت ندارد بر دعوای نسب خاص،و آن دعوی نسب سیادت خاص که متضمّن غرض و نفع مدّعی است،و آنچه متضمّن غرض و نفع باشد،او بلا بیّنۀ عادله و استفاضۀ حاصله مسموع نمیباشد،لهذا حمل آن ممکن بر نسب عام اهالی انساب که بلا غرض و لا تصوّر نفع و لو بالاستقبال میباشد،نه بر نسب خاص سادات،و برای همین نزد جمهور اعلام که من جملۀ ایشان اقوال ایشان آنفا ذکر شد سماع و تصدیق دعوای سیادت بلا علم و لا ظنّ متآخم به علم اصلا قبول نیست،و ادلّۀ دیگر بر ضعف بل بر بطلان آن بسیار میباشد،در رسالۀ خلاصة الاصول همۀ آن جمع نمودهام.
در اسباب مظنونی الأنساب که به آن نسب او ظنّی بگردد
بدانکه این اسباب به وجوهاند:
اوّل:نزد صاحب کشف الأستار (1)بعد دعوی سیادت،متّهم در نسب و قول و فعل خود نباشد.
ثانی:نزد بعض اعلام بعد دعوی سیادت،ظنّ به صدق و به صلاح و عدالت او باشد.
أقول:اگر فرادی فرادی این دو قول مستقل باشند،این صحیح نیست؛زیرا که خود مدّعی خود شاید لازم میآید این به غیر معصومین جایز نیست،چه این از خصائص معصومین علیهم السّلام خاص میباشد؛زیرا که عصمت آنها زاید از هزار شاهد میباشد.
ثالث:بعد دعوی مع عدم اتّهامه و ظنّ صدقه،اگر معارض و نکیری از اهل خبرۀ عصری و بلدی او بر او نباشد،تا منافات و معارضه و انکار خاصّه بر سیادت او حاصل نشود.
أقول:این قول هم بالجمله اشکال دارد،چه برائت ذمّه به اداء حقوق به صورت یقین به این حاصل نمیشود.
رابع:بعد دعوی سیادت مع عدم اتّهامه و مع ظنّ صدقه و عدم المعارض و لا نکیره،شاهد و بیّنه بر آن قائم سازد،البتّه این بلا اشکال میباشد.و امّا این بیّنۀ عادله و شاهد مقبوله چند چیز میباشد:
اوّل:شهود عدول اهل خبرۀ بلدی،که واقف انساب او از سلف إلی خلف میباشند،و لا اقل دو نفر باشند،نه عدل واحد،و نه دو زن عادله و مرد واحد عدل علی الأحوط.
ثانی:شهادت مستفیضه بر انساب او طبقا در طبق خلفا عن سلف بلا نکیر
1) (1) مراد علامّۀ محدّث میرزا حسین نوری صاحب کتاب مستدرک الوسائل،و کتاب کشف الأستار ایشان چاپ شده است.
باشد.
ثالث:شیاع بر انساب او بلا معارض از صدر اوّل تا آخر خلفا عن سلف عصر در عصر باشد،بلی اگر شیاع بلدی او بر سیادت او بلا نکیر و لا معارض بالفعل باشد به غیر علم به زمانی مأخذ بودن طبقه از اصول طبقات،او یا غیر عالم بر بی مأخذ بودن احدی از طبقات او باشد،در آن نظر و تأمّل است.
رابع:اگر بر دعوی سیادت مع ظنّ صدقه و عدم اتّهامه،شجرۀ ممهوری از اهالی خبرۀ بلدی خود از اخلاف و اسلاف آنها بر اسلاف و اخلاف خود بلاغین و لامین بیارد،البته سیادتش مصدوق در بلاد غیر میباشد،چه به اظهار آن معروفیت و مشهوریت او به سیادت در بلاد خود بالجمله ثابت میشود.
بلی غرض از معروفیت،شهرت شخص به سیادت مع آبائه به غیر وجود قادح و لا معارض و لا نکیر بلدی در بلد آبائی و مسقط رأس خودش میباشد،امّا به غریب الوطن اثبات معروفیت خود به سیادت در مولد و موطن آبائی اصلی خود کافی میباشد.
خامس:اگر بعد دعوی سیادت خود به حضور جمعی بگوید:بار خدایا من شاهدی به غیر تو بر دعوی خود ندارم،و اگر من از آل رسول تو و احفاد و أنسال زوج بتول به حق و بلا شک و لا شبهه و لا خلل و لا زلل هستم،به حقّ صدق آباء معصومین من تصدیق من کن بالفعل،مثلا به تعجیل صحّت این مریض،یا به انزال باران الآن،یا به انزال صاعقه،یا به گرفتاری و مواخذۀ فوری این منکران ظالمان،پس اگر اجابت دعا او به حضور جماعتی یا به حضور عدلین مطابق درخواست او و لو بعد ایّام شد،در این هیچ عاقلی تأمّل نمیکند، مگر آنکه میگوید که ثبوت سیادت این سید عالی به برهان قطعی من الالهی اوّل درجه مقطوعی الأنساب و اطیب الأنجاب از آل حضرت ابی تراب و جناب
رسالتمآب صلّی اللّه علیه و آله میباشد.
تنبیه:این انواع آل رسول بلا شک و لا ریب سادات واجب التعظیم و الاحترام،و مستحقّ خمس عند الفقر و الحاجه،و بر مردم واجب و لازم اداء حقوق مستحبّه و واجبه از نذور و اخماس و هدایا،و خبرگیری و وارسی احوال ایشان،و زیارت احیاء و اموات ایشان،به وضوح و محبّت و مودّت آنها و اغماض بصر از تمرّدی و تعدّی و ایذاء ایشان میباشد.
و در امالی صدوق به اسناد خود از حسین بن خالد روایت کرده:عن أبی الحسن علی بن موسی الرضا علیه السّلام:النظر إلی ذرّیتنا عبادة فقیل:یابن رسول اللّه النظر إلی الأئمّة منکم أم النظر إلی جمیع ذرّیة النبی صلّی اللّه علیه و آله؟فقال علیه السّلام:بل النظر إلی جمیع ذرّیّة النبی صلّی اللّه علیه و آله عبادة (1).
خلاصه:حضرت رضا علیه السّلام فرمود:که نگاه کردن به ذرّیّۀ ما ائمّۀ اطهار عبادت است،پس به آن حضرت عرض کرده شد:که ای فرزند رسول که آیا مراد از این حدیث شریف یعنی نگاه به شما ائمّۀ اطهار عبادت خاص است،یا نگاه به جمیع ذرّیّۀ خیر بشر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله عبادت است؟آن حضرت فرمود:بلکه نگاه به سوی جمیع ذرّیّۀ پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله عبادت است.
قال النبی صلّی اللّه علیه و آله:من أعان ذرّیتی و لم یکافئهم فأنا اکافئهم یوم القیامة (2).
یعنی:پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:هرکه امدادی و اعانتی به ذرّیّۀ من تا قیامت کرد،و او را مکافات و عوض آن نرسیده باشد،من مکافات او میکنم به روز قیامت،و من جملۀ آن لااقل شفاعت او یوم القیامه میباشد.
به اسانید خاصّه و عامّه از اهل البیت مروی است:أخبرنا عبد اللّه بن موسی،
عن علی بن موسی،عن أبیه،عن جدّه علی بن الحسین،عن أبیه،عن الحسین بن علی،عن أبیه أمیر المؤمنین علیهم السّلام،قال:قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:إن من سبّ نبیا فاقتلوه،و من سبّ الصحابة فاضربوه (1).
یعنی:عبد اللّه بن موسی از حضرت رضا علیه السّلام به اسناد آباء طاهرین خود از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله روایت کردند:به تحقیق هرکسی که سب و دشنام دهد نبی را پس او را گردنش بزنید،و هرکه دشنام به صحابه دهد،پس او را تعزیر کنید و بزنید،و از صحابه مؤمنین غیر منافقین مراد میباشد،و یا مراد از سبّ خاص فحشگوئی میباشد،چه او مطلقا حرام و از کبائر میباشد.
ابن حجر و نووی و قاضی عیاض در ذیل این میگویند:إنّ من أنسب إلی النبی صلّی اللّه علیه و اله بما لا یلیق بمنصبه علی طریق الذمّ أو عبث أو سبّ النبی صلّی اللّه علیه و اله یقتل.
و بعض أصحاب ما زیاد کردند:أو أحدا من الأئمّة الأطهار علیهم السّلام یجب قتله علی من سمعه.
یعنی:هرکه اسناد کند و نسبت دهد به سوی پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله آنچه لایق منصب او نباشد بر طریق ذم یا عبث یا به أحد ائمّۀ اطهار اسناد آن نماید،واجب است قتل نسبت دهنده،و حلال است خون او بر هر سامع.
و نووی و ابن حجر مکّی در ذیل این گفتند،و من جملة ذلک انتسابه إلی النبی صلّی اللّه علیه و اله بغیر الحقّ.
از جملۀ آن انتساب و اسناد خود إلی النبی به باطل میباشد؛لأنّ من أعظم القریة أن یدّعی الرجل إلی غیر أبیه.چه اعظم فریب است که آدمی ادّعا و انتساب خود به سوی غیر پدر خود نماید،و منسوب إلیه را یا مادر خود را به
1) (1) کنز العمّال 531:11.
باطل اسناد به غیر میکند،این قذف میباشد،و قاذف رسول صلّی اللّه علیه و اله و احد ائمّۀ اطهار علیهم السّلام واجب القتل میباشد.
أی مشکوک به چشم دل و به گوش هوش،بشنو که به دعوی باطل تو به سیادت کار به کجا میرسید،فإنّها لا تعمی الأبصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور.
تتمّة:اینچنین فرقه را علماء أنساب صحیح الأنساب،و به خلاف این مشکوک الأنساب مینامند،امّا علماء شریعت این طایفه را به مشهور و معروف و مستفیض الأنساب،و به خلاف او مجهول و مجعول الأنساب میگویند.
چه نزد علماء صحیح الأنساب عبارت است از آنکس که صحیح الولادت،و مشکوک الأنساب آنکس که بر غیر نکاح صحیح شرعی ولادتش چون به وطی یا به شبهه حاصل شده باشد،و در عرف عام از صحیح و مشکوک اصطلاح نسّابه مشهور میباشد نه شرعیه،ثمّ اللّه أعلم.
در مشکوک الأنساب،و تعریف و اسباب آن
بدانکه مشکوک الأنساب به خلاف صحیح الأنساب میباشد،پس شک در سیادت او به وجوه شتّی میباشد:
اوّل:او مظنون الصدق نمیباشد.
ثانی:متّهم میباشد.
ثالث:بیّنۀ عادله یا حجّت مستفیضه بر دعوی خود نداشته.
رابع:بر دعوی سیادت او معارض و نکیر و منافی او موجود میباشد،و آن به انواع نیز میباشد:
یکی:در سیادت یکی از آباء او اختلاف باشد.
دوّم:یکی از طبقات او مجهول الحال باشد.
سوّم:به صورت مرسل و مجهول به غیر تسلسل دعوی سیادت بلا بیّنه مینماید.
چهارم:مع التسلسل إلی الإمام علیه السّلام کسی از آباء سابقۀ او تا مدّعی دعوی سیادت یا اظهار دعوی سیادت نکرده باشد.
پنجم:بر همۀ طبقات آبائی او عصر به عصر قدیما اهل خبرۀ بلد مولدی او معارض و منافی و نکیر او الی حین میباشند.
ششم:خود را در بلاد غیر شهرت خود به سیادت کرده باشد،و لکن عند الفحص و التحقیق اثبات سیادت خود به نهج مرغوب مطلوب شریعت نکرده باشند.
هفتم:دعوی به سیادت کرده،و لکن نزد اهل فحص و تحقیق عند التحقیق محقّق دعوی آنها به صورت مطلوب شرعی نشده.
هشتم:در سیادت منتهی منسوب إلیه کلام اهل خبره داشته باشند که آباء او سیّد هست یا نه.
نهم:در بقاء عقب او کلام باشد که آیا او عقبی دارد یا نه.
لهذا توقّف و سکوت دربارۀ این انواع سادات واقع شده،پس بالنسبت اینها به حسب شهرت عدم عرفی اطلاق سیادت جاری شد،و لکن از روی احتیاط سلب اسم هم از آنها کرده نشد،و نه خمس به آنها بلا حیله داده شده،اگرچه در محل شکّ اینجا اصل عدم و استصحاب باقی است تا اثبات مطابقه دعوی.
پس در مشاکیک کشمیر توقّف و سکوت به وجود و حصول همۀ این اسباب قدیما و حدیثا عصر به عصر إلی حین ثابت میباشد،پس دعوی آنکس که تا ما را سید صحیح النسب ندانید و نگوئید شما سید نمیباشید،مکابرۀ ابو جهلی بلا
دلیل و لا بیّنه و لا حجّت باطل محض،و مبطل آن خود همین قائل میباشد،بلی در این زمان علامت شناخت این طایفۀ مشاکیک امری است که آن مضحکۀ ثکلی میباشد.
بدانکه جماعتی از این طایفه مشهود به رأی العین گردیدند به رنگین عمّامه، و مرد عزیزی از این تفحّص نمود،این جماعت گفت:که آقا مهدی کشمیری به ما گفته که علامت شناخت سادات در عرب و عجم عمّامه رنگین میباشد،چون که ما سید گردیدیم،باید که برای شناخت خود عمّامۀ رنگین همۀ شما بهبندید، و صحاح الأنساب اینجا از قدیم عمّامۀ سفید میبندند،پس برای شما عمّامۀ رنگین دلالت بر سیادت میکند،و آنها را عمّامۀ سفید دلالت بر غیر سیادت در انظار عرب و عجم شهرت میکند،لهذا به تعلیم مهدی رنگین عمائم میباشیم.
و آن مرد عزیز با اهل مجلس براین سخن بسیار خندیده،به آنها فرمود:که شما خود را در این ملک علامت جدیده بر سیادت خود اختیار کردید،و از آن وقت سادات جدید به آنها میگویند.
در تقسیم سادات کشمیر به دو طایفه
بدانکه در ملک کشمیر کلّ سادات منحصر در دو قسماند:
أوّلهما:سادات صحاح الأنساب،پس آنها به غیر سه طایفه دیگری نمیباشد:
یکی:جلالیۀ عالیه،که اصل آنها سجّادی،معروف به حسینی میباشند،در اصل یک خانه در کلّ کشمیر،چون آفتاب روشن مشهور و معروف میباشند.
دوّم:سادات موسویه قدسیۀ زکیه،از اولاد دو برادر:یکی معروف به تپلیپوره،دیگر معروف به سادات باغبان پوره،دو خانه در کلّ کشمیر میباشند،و این هردو طایفه نهایت قلیل العددند.
سوّم:نفوس زکیۀ طیبۀ عالیۀ قبیلۀ رضویه،پس اینها از دو نفس متبرّکۀ عالیۀ طیّبۀ طاهره:حضرت السید حسین القمّی،و جناب السید ابو الحسن،بالنسبۀ دو قبیلۀ موسویه و جلالیه این قبیلۀ رضویه در کشمیر و لکنهو و عتبات و مشهد مقدّس و تبّت از زنان و مردان تا چهار صد نفر چیزی زیاده میباشند.
و به غیر این سه قبیله هیچکسی در ملک کشمیر و نواحی آن صحیح النسب نمیباشد.
ثانیهما:مشکوک النسب،امّا اینها هم سه طایفهاند:
یکی:عراقیه،اولاد شمس الدین عراقی.
دوّم:مدنیه،اولاد سید محمّد مدنی.
سوّم:همدانیه،اولاد سید علی همدانی صاحب المودّة.هرسه مشکوک میباشند،و با اینها طایفۀ دیگر از مجعول النسب علانی میباشند،و ذکر مجعول النسب من بعد به تفصیل مع اسباب آنها میآید،إن شاء اللّه تعالی.
در وقت تفتیش سادات کشمیر
بدانکه جماعتی از مؤرّخین کشمیر ثبت کردهاند که صیت اسلام بعد هفتصد هجری در بدایت هشتصد در کشمیر رسیده،به مجیء و مرور اکثر عجم و بعض عرب و متعلّفین آنها و به تسلّط سلاطین اسلام،بالجمله در کشمیر اسلام تدریجا زاید شده.
پس جمعی از سادات عرب و عجم هم جلاء از اوطان خود شده،اختیار سکونت کشمیر کردند،و جمعی از مردم کشمیر به برکت علما و سادات عرب و عجم امامیه مذهب هم شدند.
پس از جانب سلاطین چغتائیه منجمله حکّام امامیه عارف زمان رفیع
الشأن سمّو المکان نوّاب ملاّ إبراهیم خان رضوان و غفران مآب والی کشمیر شده،و آن مرحوم جمعی از اعلام زمان از ولایت ایران نزد خود برای تألیف کتاب پنج بیاض ابراهیمی طلبیده در سنۀ یک هزار و کسری.
پس جمّ غفیری از اعلام و امراء عرفاء و اهل خبرۀ کشمیر عصر به عصر از آن زمان إلی حین متّحد الکلمهاند که حاکم مذکور از بسکه عارف و واقف احکام شرعیه بوده،خمس و زکاتی برآورده،علماء عصرش تقسیم آن ذمّه نگرفتند،و به جواب او گفتند:چونکه احوال این سادات ما نمیدانیم برائت ذمّه مشکل است،لهذا نوّاب مزبور در فحص احوال سادات وارده کشمیر برآمد.
پس یک طایفۀ مظنون الصدق غیر متّهم بودند،آنها ادّعای سیادت خود کرده،و بر ثبوت دعوای خود شهود بلد موطنی خود،و بیّنه از قسم سندات سلاطینی و کاغذات اعلام ربّانی ملکی خود،و شجرات خود به مواهیر علما و اهل خبرۀ بلادی مولدی خود پیش نمودند،مظنّه به نوّاب مرحوم و علماء عصر او حاصل شده به آنها،بلا درنگ تصدیق به سیادت فرموده،نذور خاصّه و اخماس شرعیه از آن زمان عصر به عصر إلی حین به آن طایفه مختص داده میروند،و اینها از آن زمان عصر به عصر بلا نکیر و لا معارض در کشمیر إلی حین در عامّة البلوی به صحاح الأنساب مشهور میباشند.
پس من جملۀ همۀ آنها این سه قبیله فقط باقیاند:جلالیه،و موسویه تپلیپوره و باغبانپوره،و رضویه قمّیه از دو شخص معروف به سادات احمدپوره،و ریشیپوره،و بارهموله،و هایهگامه،و خانملهپوره،از نوّاب صفدر خان إلی حین در کشمیر موجود بلا معارض و لا نکیر میباشند،و اینها اشجار اوطان اصلی قدیمی خود و اشجار جدیده هم از بلاد مولدی خود مرّۀ ثانیه نیز تجدید نموده إلی حین موجود دارند.
و جمعی از سادات که بیّنه نداشتند،رجوع به اوطان خود نموده،اشجار جدیده تیار نموده،بار به کشمیر معاودت نمودند،پس به آنها هم سادات گفتند،و به آنها حقوق سادات ادا نمودند.
امّا طایفۀ دیگر پس نه مظنون الصدق بودند،و نه شاهدی،و نه بیّنه بر دعوی خود آوردند،پس به آنها تصدیق در سیادت نکردند،و نه خمس از آنوقت إلی حین به آنها دادند،پس در آنها توقّف و سکوت إلی حین میباشد،و همۀ این طایفه مجهول الحال از آنوقت إلی حین عصر به عصر به مشکوک الأنساب مشهور میباشند.
لهذا امرا و اغنیا و ولات کشمیر إلی حین عصر به عصر از زمان سابق،چون نوّاب علی مردان خان،و نوّاب کفایت خان،و نوّاب امیر خان،و اینجا نوّاب علی رضا خان،و مشیر الدوله نوّاب نواز شعلیخان،و نوّاب ناصر علی خان،و نوّاب نثار علی خان،تصدیق به سیادت آنها نکردند،و خمس به آنها ندادند.
پس قول آنکس که میگوید تا وقتی که ما را سید نگوئید و ندانید شما نیز سید نیستید و فضایح شما در عامّة البلوی زیاده ذکر و نشر میکنم،مکابرۀ فرعونی و جهل ابو جهلی بلا تفاوت میباشد،و مهدی شاه کشمیری از این طایفه میباشد،لهذا واویلا برداشته.
چنانچه سرکار شیخ الاسلام و المسلمین جناب شیخ زین العابدین در استفتاء تاجر پیشاوری حاجی اکبر علی،و در استفتاء کشمیریان،صریح نفی اجتهاد و سیادت مهدی کرده.
و آخر فتوا این است:بسم اللّه و له الحمد،داعی اصلا و قطعا إجازه و اذن به او ندادم فضلا از اجتهاد او،و رجوع به او مشکل است،بلکه جایز نیست،و این واضح است،و چون سیادتش معلوم نبود لهذا خطاب سید کردن به او مشکل بود
شرعا ننوشتم.انتهی عین عبارته.
در معنی مجعول الأنساب و اسباب آن
بدانکه مجعول الأنساب عبارت است از اینکه در اصل حقیقت کلّ اسلاف و اخلاف این شخص إلی حین الدعوی غیر سید محض عام و خاص بلا ریب میباشد،و همۀ مردم بلدی او را ابا و جدّا میدانند و میشناسند و خود را سید میگوید.
امّا اسباب آن بسیارند:
اول:بعد ولادت این شخص مادرش نکاح با سیدی میکند،چه صحیح النسب باشد چه مشکوک،پس به خود این ولد بعد فوت شوهر مادرش خیال دعوی سیادت میشود،یا اولاد و احفاد و نسل این را خواهش سیادت شد، دلیل میدهد که شوهر مادرش فلانی سید میباشد.
دوم:سبب سید گردیدن لفظ میر است،چه لفظ میر در ابتداء نام در هند مستعمل سادات است،چون میر صفدر علی،و میر حیدر علی،و میر باقر علی.
امّا در ملک کشمیر در یک طایفه لفظ میر در آخر اسم برای شناخت آن طایفۀ غیر سید میباشد،پس از این طایفه در هند رسیده،چون جمال میر،و حسن میر،و محمّد میر،سید گردیده به میر جمال و میر حسن و میر محمّد خود را مشهور ساختند،پس خطوط متضمّنۀ به لفظ میر به علما و سادات غیر بلاد خود نموده،شجره به مواهیر علما و امراء غیر بلاد تیار نموده مشهور با اولاد و احفاد خود به سید شدند،و حال آنکه در بلوچ و افغانستان میر رئیس را هم میگویند،چون میر حسن علی،و والی خیرپور میر علی مراد خان بهادر،و میر جان محمّد خان،و میر خان محمّد خان،و غیرهم.و در بلخ به رئیس آن میر
محمّد علم خان میگویند.
سوم:لفظ شاه در هند و نواحی آن به قلندران مست،و به هنود مالدار،و به سادات در آخر اسم نیز میگویند،چون گهنیشاه هنود،و به فقیر فلان شاه،پس جمعی اوّل خود را به فقیر و قلندر شاه مستانه مشهور ساخته،پس از مدّتی سید شدند،چون نور شاه،و کمال شاه،و جمال شاه،و امثال آن خود را مشهور ساخته،دختر سادات به نکاح آورده،سید بلا مضایقه گردیدند.
چهارم:جماعت قلم پیشه در افغانستان و ایران و در بلاد هند و نواحی آن به کاتب کتابت میرزا میگویند،چون میرزا تاج احمد خان،و میرزا ابراهیم خان، و میرزا کاظم علی،و میرزا لطف علی،و میرزا محمّد علی،و میرزا قاسم علی، پس از این نوع جمعی دعوی سیادت کردند،و در ایران و عتبات سید را میرزا میگویند،چون حجّة الاسلام میرزا،و حجّة الاسلام میرزا علی نقی،و میرزا ابو القاسم،پس خطوط خود که به اسم میرزایی از اطراف برای او آمده بودند به علما و به مردم نموده،شجره تیار ساخته،بر آن مواهیر علما و امراء و مؤمنین عرب و عجم و هند غیر واقف ثبت نموده سید گردیدند،از هرکس خمس میگیرند.
پنجم:جمعی از اشجار سادات دزدیده به بلاد غیر تبدیل نام خود به حسب شجره یا نام خود در شجره داخل نموده،خود را سید ساخته،حقوق سادات را میخورند.
ششم:بعض مردم سید شدند،و دلیل میدهد که مرا حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله یا حضرت امیر علیه السّلام در خواب یا ولدی فرمود،لهذا من دعوای سیادت میکنم.
هفتم:اگر کدام حاکم ملکی به شخصی به حسب اسم معروفیت او در آن ملک فرمانی فرستاد خود او یا اولاد و احفاد او سید شدند،چه آن را سند گردانیده به
آنکه فلان حاکم یا فلان سلطان در فلان زمان به من فرستاده،پس به این جهت بلا دغدغه سید گردیدند.
هشتم:اگر قاضی ملکی نکاح مردی با زنی خوانده،و به همان اسمی که به قاضی گفته نکاح نامۀ او نوشته،پس خود این شخص یا احفادش به سبب نکاح نامۀ قاضی عامّه بیخبر خود او و اولاد او بعد مدّتی سید ساختند.
نهم:شخصی که در ملکی مکانی یا حیوانی یا زمینی خریده،و به هر اسمی که خواستند قباله نویسانیده،بعد مدّتی او یا احفاد او سید شدند.
دهم:سیدی لا ولد میباشد،و او غلامی یا آدمی خانهزاد دارد،پس از مردن آن سید غلامزاده باقیمانده که او را ندا به یا ولد و یا پسر میکرد،تمام متروکش برده،بعد مدّتی آن غلامزاده را سید شمرده،جمعی از اولاد او خود را سید ساخته به آن غلامزاده خود را منسوب میسازند،چون اولاد سید محمّد مدنی که در کشمیر در خانقاه دفن است،و این هم یک طایفه از مشاکیک در کشمیر میباشد،و حال آنکه یا ولد و ای پسر اصطلاح عرب و عجم و افغان إلی حین جاری است که به هرکس از غلام و خدم ای پسر و ای ولد میگویند،این حجّت بر سیادت نمیشود.
یازدهم:جماعتی از مشاکیک اشجاری ساخته،و از مردم نوع و تبعۀ خودش بر آن اشجار مواهیر و عبایر مختلفه ضبط نموده،از علماء هند و عتبات و ایران بیخبر از حقیقت حال بر آن اشجار مواهیر ثبت کنانیده،دعوای صحاح النسبی خود خصوصا در کشمیر و لکهنو،بعضی از این طایفه،خصوص مهدی شاه کشمیری حجّت بر صحّت نسب خود پیش میکند و میگوید:اگر ما سید نمیبودیم،پس چگونه مجتهد طباطبایی بر شجرۀ فلانی از قوم من مهر میکرد؟
جواب:چونکه آنها بیخبر از حقیقت حال و مآلاند،مع ذلک بر آن شجره
از متعدّد مردم قبیلۀ تو و تبعۀ تو مواهیر بودند،پس به گمان صحّت آنها مهر کرده باشند،و به مواهیر اعلام دنیا اگر بیخبر باشند ناسید سید نمیشود،چه در انساب به کار شهادت اهل خبرۀ بلدی و علماء ملکی خود میباشد،نه علما و امراء بیخبر غیر بلدی.
در سرائر در کتاب المزار ابن ادریس رحمه اللّه بر شیخ مفید ایراد کرده و غلطی او در باب امامزاده گرفته،پس فرموده:که این باب تو نیست،بل باب اهل انساب و تقریر و تحریر آنها در این حجّت است؛زیرا که آنها اعرف و اوقف به این باب انساباند نه تقریر و تحریر تو،چه وظیفۀ تو فقه و کلام و حدیث و تفسیر است،و کلام تو در آن حجّت بالجمله نمیباشد (1).
دوازدهم:در حضر و سفر جمعی به طمع اجلال و تعظیم و تحصیل نذور و اخماس به هوس و خواهش به سیادت میشود،پس اکثر در اسفار سید میشوند،دین را به متاع قلیل دنیا میفروشند،عاقبتاندیشی نمیکنند.
تذکره:نسّابه این طایفه را به مجعول الأنساب و مردود الأنساب مینامند.
اهل سیر حکایت (2)زینب کذّابه را نقل کردهاند،خلاصه آنکه آن ملعونه در نواحی عرب و عجم مشهور به سیادت خود را ساخته،تا آنکه به سرّ من رأی رسید و مأمون الرشید (3)از حضرت علی بن موسی الرضا علیهما السّلام (4)تفحّص سیادت او به حضور کذّابه نمود،و حضرت فرمود:که مرا علمی از فاطمی بودن او
نمیباشد،و کذّابه همین قول یعنی عدم علمی خود بالنسبت سیادت حضرت رضا علیه السّلام (1)ادّعا کرد،مع زیادتی آنکه به تصدیق و نفی تو سیادت سیدی باطل و سلب نمیشود.
پس حضرت رضا علیه السّلام (2)فرمود:دریافت صحّت امر تو و من اسهل است،که خدا گوشت احفاد رسول صلّی اللّه علیه و اله و اولاد زوج بتول علیها السّلام بر همۀ انواع درندگان و گزندگان و سباع و وحوش و طیور حرام و ممنوع گردانید،و اگر تو صادقی در دعوای خود در این برکة السباع سلطانی داخل شو تا حق و باطل و صدق و کذب تو ظاهر شود.
کذّابه گفت:که تو هم همین دعوی داری،اوّل تو داخل شو.
پس حضرت رضا علیه السّلام (3)بلا تأمّل فورا داخل در برکة السباع شد،هرچند سلطان و امناء و وزراء و رجال دولت مانع (4)از دخولش شدند آن حضرت به آنها تسلّی داد،و فرمود:که شما تماشا کنید،پس همۀ حیوانات آن برکه هجوم چهار طرف آورده،رویهای خود را به پای مبارک حضرت رضا علیه السّلام (5)به خضوع میمالیدند،و آن حضرت بر سر هریکی دست مبارک خود میمالید،تا یک ساعتی توقّف هم نمود و همه میدیدند،پس آن حضرت از برکه برآمد.
کذّابه از قول خود که تو اوّل داخل شو پشیمان شد،و بسیار مسامحه و
مساهله و حیله و عذر میکرد،سلطان هیچ حیله قبول نکرد دفعتا به امر سلطان از بالای بام زینب کذّابه را در برکه القا کردند (1)،و همۀ درندگان زیر آماده بودند بر دهانهای خود کذّابه را گرفته پارهپاره نموده،هریکی از اقویای درندگان او را به طرفة العین خوردند،و اثری از او در زمین نینداختند،و به تکبیرات و صلوات بر آل محمّد آوازها به فلک الافلاک رسیدند (2).
مقدّس اردبیلی و غیر او فرمودند:که این قصّه از متواترات میباشد (3).
اشکال:چگونه جایز باشد که امام معصوم خون ناحقّی کند،غایة ما فی الباب فسق زینب بود نه کفر؟
جواب اجمالی:آنکه ادّعای انتساب خود به حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله و زوج بتول علیها السّلام بهتان و افتراء کفر میباشد،زینب زیرا که اتّهام سید الرسل و خیر البشر و قذف او کرد،و آنکس که شتم و فحش و قذف مادران خود الی النبی و الأئمّة الأطهار نماید،هرآینه آنها را متّهم به فواحش ساخت،پس خون او مباح به هر سامع،و او واجب القتل میباشد،امّا زینب کذّابه یکی تکذیب امام موجود معصوم مشافهتا،دیگر اسناد فحش إلی النبی و علی علیهم السلام کرد،واجب القتل شد،لهذا او را لقمة السباع گردانید،تا حقّ و باطل به صورت اعجاز در انظار ظاهر گردد.
تنبیه:مروی است:لیس من رجل ادّعی لغیر أبیه و هو یعلم إلاّ کفر (1).
یعنی:نیست هیچ مردی که نسبت خود به غیر پدر خود دیده و دانسته نماید مگر آنکه کافر میشود.
و حدیث دیگر گذشت:إنّ من أعظم الفریة أن یدّعی الرجل إلی غیر أبیه (2).
یعنی:به تحقیق از بزرگترین فریبهاست که ادعا کند آدمی نسبت خود را به سوی غیر پدر خود.
در حدیث دیگر است قال صلّی اللّه علیه و اله:من ادّعی إلی غیر أبیه فالجنّة علیه حرام (3).
یعنی:هرکه ادّعا کند نسبت خود را به سوی غیر پدر خود،پس بهشت بر او حرام است.
در حدیث دیگر بعد از این زیاده است:فعلیه لعنة اللّه و الملائکة و الناس أجمعین (4).بر مدّعی نسب خود به دروغ و باطل به سوی غیر پدر خود،پس بر او باد لعنت خدا و لعنت همۀ ملائکه و همۀ مردم.
در حدیث دیگر است:إنّ ادّعاء نسب بالباطل أو التبرّی منه کذلک کفر (5).
یعنی:دعوی خود به نسب باطل بلا حقّ یا بیزاری از نسب خود همچنین کفر است.
تبصره و تذکره:از این قسم صحاح اخبار بسیارند به طرق خاصّه و عامّه، پس بدانکه هرگاه آدمی اسناد انساب خود به اقوام غیر خود منسوب سازد،بر
او لعنت خدا و کافّۀ ملایکه و همۀ مردم،و کافر به لسان نبی و ملائکه میباشد.
پس تأمّل کن هرکسی که بلا بیّنۀ عادله و غیر حجّت قاطعه،خود را منسوب به سوی نسب نبی و ائمّۀ اطهار سازد،کفر و لعنت به آن شخص و عذاب و خزی او در آخرت چهقدر باشد؟و چگونه او مادران خود را به دروغ متّهم و منسوب به نبی صلّی اللّه علیه و اله و علی علیه السّلام و ائمّه علیهم السّلام میسازد؟و معاذ اللّه از این دشنامی اعظم به سید رسل و هدات سبل میباشد.
و چه سود بخشد تصدیق اقرار او به دین و ایمان او،چه قاذف نبی و امام سابّ بلا ریب کافر مرتدّ واجب القتل غیر مقبول التوبه واجب الخلود در نار ابدی میباشد،معاذ اللّه من النفس الأمّارة بالسوء و من الغوایة و البغاوة.
در صواعق میگوید باوجودی که از عامّه میباشد بعد ذکر نبذی از این قسم اخبار نسب:و من هنا توقّف قضاة العدول عن الدخول فی الأنساب ثبوتا أو نفیا، لا سیّما نسب أهل البیت الطاهر المطهّر،و عجب من قوم یبادرون إلی إثباته بأدنی قرینة مرجّحة مموّهة یسألون منها یوم لا ینفع مال و لا بنون إلاّ من أتی اللّه بقلب سلیم.انتهی.
حاصل آنکه به کثرت ورود زواجر صحاح احادیث و اخبار چهقدر قاضیان عدول خود توقّف و عدول کردند از شمول و دخول در انساب از روی ثبوت یا نفی،خصوصا توقّف نمودند از شمول در نسب اهل بیت طاهر و مطهّر نبوّت.
و عجب است از آن قومی که مبادرت مینمایند و پیشی میکنند به ادنی حیله و قرینۀ مرجّحۀ ملبّسه در دعوی سیادت،و اقدام به دخول در خانۀ نبوّت و امامت،سؤال کرده میشوند از این دخول و شمول به باطل و ناحق در آن خانۀ عصمت و طهارت روزی که نفع نمیدهد مال و نه آل مگر آنکس را که آمد نزد
خدا به دل سلیم و اعتقاد پاک قویم.
در حدیث به اسناد اهل البیت است که:من سبّ نبیا فاقتلوه (1).
تنبیه:این قذف اعظم است،پس قتل قاذف واجب است بر هر سامع،و آیا توبۀ این قاذف قبول است یا نه؟فقها در آندو قول دارند:
اوّل:مختار ابو حنیفه و تبعۀ اوست که توبۀ هر کافر قبول است چه ملّی باشد چه فطری.
ثانی:مذهب جمهور امّت است که توبۀ ساب نبی قبول نیست اصلا،و در شفا و تذکره اسناد این مذهب به مالک بن انس و لیث و احمد و ثوری و اسحاق و شافعی و ابن مبارک و زهری و شعبی و به امامیه کردند.
ایراد:متسیّد دشنام و سب و قذف به نبی و به امام معصوم به گمان خود نمیکند،بل به فخر و مباهات اسناد خود به حضرت مینماید،پس باید که متسیّد سابّ و قاذف نباشد.
جواب:هرچند متسیّد به گمان خود قذف و سب نکند،و لکن اسناد باطل به آن حضرت فی الحقیقه مینماید،و آن قذف میباشد،و دانسته مع الاصرار میگوید،پس ساب عامد آنچه بگوید هرچند به صورت ذم و عیب نگوید بل به مباهات بگوید،آن قول از حقیقت سب برنمیآید،لهذا فی الحقیقه ردّت و کفر میباشد،چنانچه به خدا اگر کسی انت أبی بغیر تشریک و اتّحاد جنس نگوید بل به فخر بگوید،در این شک نیست که اینچنین کلمه اسناد إلی اللّه کلمۀ تشریک و کفر میباشد،و تبدیل حقیقت قبیح ذاتی به حسن ممتنع میباشد،لهذا متسیّد ملعون کافر واجب القتل در حدیث و به اقوال فقهاء امّت میباشد.
1) (1) کنز العمّال 531:11 ح 32478.
در جواب سؤال مشکوک الأنساب
سؤال:قبل تشکیک نوّاب إبراهیم خانی شک در ما نبود،پس تشکیک لاحق به سیادت ما مخل و مضر نمیباشد،پس بلا شک ما سید هستیم.
جواب اوّل:بر شما لازم است اثبات دعوی سیادت طبقۀ سابقۀ خود مع تصدیقهم که کجا و کی اثبات به نهج مطلوب شرعی کردهاند.
جواب ثانی:هرگاه تصدیق و تشکیک طبقۀ سابقه اثبات نشود و به ثبوت و حصول تشکیک لاحق عند الفحص،پس ثابت و واضح شد که سابق براین در این طایفه سیادت نبوده،و همین حکم به استصحاب باقی است تا صحّت آن.
سؤال:اگر ما سید نیستیم چرا ما را به اسم سیادت یاد میکنید،و چرا در اوقات تقسیم اخماس متعدّد بار قلیلی قلیلی به ما خمس دادید،و اگر سید نبودیم به خلاف شریعت و به خیانت شریعت در دادن رفتار کردید ضامنید؟
امّا جواب اوّل:ذکر اسماء شما به دو وجه میباشد:
اوّلهما:من باب الاحتیاط،و در آن ربّانیت است که شاید شما را بیّنۀ عادله و حجّت قاطعه بر سیادت خود حاصل خواهد شد و لو بعد حین،اگرچه تا چهارصد سال کسری بالا پیدا نشد.
ثانیهما:اطلاق اسماء شما به سید به جهت اطلاق شما به آن اسماء علی الظاهر میباشد،و آن دلیل حقیقت شما نمیشود.
امّا جواب ثانی:در اوقات تقسیم اخماس اعطاء قلیلی قلیلی به بعض جماعت شما نیز به دو سبب میباشد:
احدهما:برای ازالۀ فساد ظاهری و اطفاء و اسکات آن.
ثانیهما:برای فقر و مسکنت آنها،چه آنها اگرچه ثبوت سیادت آنها نکردهاند
لکن به ظاهر ایمان و حاجت دارند،نه مثل شما که نذور و اخماس سادات کل را به غصب و جبر گرفتید،و اهل حق را حق ندادید،بلکه عوام را آماده کردید که سابق آنچه به صحاح الأنساب دادید آن از سادات صحاح واپس بگیرید و در لا حق اصلا و ابدا مدهید که اینها نه سیدند و نه حلالزاده.
امّا جواب قول تو که اگر ما سید نبودیم،پس در دادن خمس به ما خیانت شریعت کردید،اوّل آنکه به شما خمس ندادند،بل به فرمودۀ عالم ربّانی صاحب خمس تبرّعا آنها را مسکین دانسته قدری برای رضای إلهی غیر از خمس داده.
ثانی:اگر فرض شود که از اصل خمس باشد،پس به صورت حیله و توریه داده باشند که سید مسکینی از صحاح الانساب وجه زائد یافته،پس آن سید بلا شرط به طیب نفس خود از مال خود برای رضای خدا به آنها داد،اشکالی و خیانتی حاصل نمیشود،و حیله و توریه عند الضروره مجوّز در شریعت است، کتاب الربا و الطلاق و نکاح شرایع و قواعد را ملاحظ کن.
و مع ذلک اعلام معاصرین،چون محقّق لا ثانی محمّد حسین اردکانی،و شیخ الاسلام مازندرانی تجویز و تحسین این حیله کردهاند،و حیلۀ دیگر از کتاب الخمس و الزکاة جواهر خاص در این باب ملاحظه کن.
سؤال:مهدی شاه کشمیری میگوید:که ما از اولاد میر شمس عراقی سید میباشیم به چند وجه:
اوّل:میر شمس عراقی مشهور در کشمیر به اسم میر بود،لهذا در مجالس قاضی نور اللّه او را به اسم میر شمس الدین نوشته،چه اگر او سید نمیبود قاضی به اسم میر او را نمینوشت.
ثانی:همین شهرت او در دعوی سیادت به ما کافی است.
ثالث:میر شمس از قوم صفویه پسر شیخ سلطان ابراهیم صفوی میباشد،لهذا
عراقی از خلفای شاه قاسم نور بخش بوده به خلافت او در کشمیر آمد.
جواب:مختصر به چند وجه میباشد:
اوّل:بیان شد که لفظ میر مشترک میان صاحب ثروت و سید و غیر آن میباشد،پس لفظ میر دلیل بر سیادت عراقی نمیشود.
ثانی:ثابت نیست که عراقی مزبور یا آباء او دعوی سیادت کرده،و بعد آن بر دعوی خود بیّنۀ عادله و حجّت قاطعه اثبات کرده،و الاّ در زمان نوّاب غفران مآب إبراهیم خان علماء عصر تکذیب و سکوت و توقّف در این قوم میفرمودند،بر مدّعی اثبات دعوی اوست.
ثالث:ثابت نیست که عراق عقبی داشته باشد،چه مؤرّخان کشمیر منهم میرزا حیدر کاشغری و خواجه اعظم دیده مری مینویسد:که بعد موت شیخ شمس الدین عراقی پسرش را به تهمت رفض کشتند،پس عقبی از او باقی نمانده:بر مدّعی اثبات عقب عراقی میباشد.
رابع:شهرات لاحقه حجّت نمیباشد وقتی که در طبقۀ سابقه شک یا خلاف باشد،چه در مورد شک و اختلاف نزد اصولیین اصل عدم است و استصحاب باقی تا اثبات دعوا میباشد.
خامس:از انساب صفویه میر محمد شمس الدین پسر شیخ سلطان ابراهیم تا این وقت دیده نشد.
سادس:انکار و اعتراض معتمدین اعلام و اهل خبرۀ ملک کشمیر عصر به عصر إلی حین بر سیادت این طایفه به همین سبب ثابت میباشد.
سابع:مؤرّخین کشمیر منهم ملک حیدر رئیس کشمیر در تاریخ خود نوشته که ملک موسی هدایت دستگاه شیخ شمس الدین عراقی را با جمیع فضائل و فواضل متّصف در محلّۀ جدیبل دیده.
پس اگر معروف به سیادت میبود البتّه به لفظ شیخ،مؤرّخین معاصر و غیر معاصر او را نمینوشتند،و حال آنکه دیگر سادات را چون سید وصی،و سید محمّد مدنی،و سید تاج الدین،و سید حسن،و سید بدیع الزمان،و سید حسین قمّی،و سید جمال الدین،و غیرهم،به سیادت نوشتند،و عراقی را هم به سید شمس الدین مثل ایشان مینوشتند،و مع ذلک لفظ شیخ بر بزرگ قوم در عرب اطلاق میشود نه بر سید،و در کشمیر و هند و پنجاب شیخ هنود جدید الاسلام را میگویند.
ثامن:تحریر قاضی نور اللّه به میر شمس عراقی حجّت نمیشود به چند وجه:
یکی:قاضی مرحوم مغفور بیخبر از حقیقت حال و تحریر بیخبر حجّت نمیباشد،چه قاضی سراسر چند ماهی به سیاحت کشمیر رفت،و در آن ملک چندان توقّفی نکرد تا بر کل و جزء احوال کشمیر بذاته مفصّل واقف شود.
دوم:محتمل است که اولاد منسوب الیه بعد قصّۀ غفران مآب نوّاب ابراهیم خان به لفظ میر شمس اسمش شهرت داده باشند،چه از معاصرین و غیر معاصرین او از معتمدین مؤرّخین کشمیر شمس الدین عراقی را به غیر شیخ شمس الدین نوشته دیده نشد،پس قاضی مزبور به حسب اسم مشهور او در عرف عام در آخر به اسم میر شمس الدین تحریر فرموده باشد،و عند ظهور الاحتمال بطل الاستدلال حجّت نمیشود.
ثالث:هرچند اهل درایه و روایت و رجال و نسّابه در کتاب مجالس بالجمله کلامی دارند،تألیف آن کتاب به سبب آن شده که پادشاه و مصاحبین او گفتند که شیعه قدیم از ابتداء نبودند،بلکه ابتداء این طایفه قلیل از زمان سلطان خدابنده پیدا شدند،و در زمان صفویه شهرت یافتند،و قاضی در جوابشان فرمود که شیعه اکثر قدیم بودند،و بناء تألیف این کتاب نمود،و در آن اکثر صوفیه حنفیه و
شافعیه و غیرهم را که بالجمله قصیده یا مدحی به آل محمّد علیهم السّلام کرده بودند در زمرۀ شیعه شمرده،لهذا معروف به قاضی نور اللّه شیعه تراش گردیده.
در مجالس در حال سلطان سید ابراهیم آورده:روایت است که در ایامی که سید قاسم نوربخش به هرات رفت سید ابراهیم مذکور در مجلس یکی از اکابر نشسته بود که شاه قاسم نوربخش درآمد،و خواست که بر سید ابراهیم تقدّم نماید،دست شاه قاسم را گرفته نگاه داشت و گفت:که سبب ارادۀ تقدّم تو بر من چیست؟اگر به سبب سیادت است در ما هردو شک و مشکوک فیه هستیم،و اگر دعویهای بیمعنی است،پس پدر تو دعوی مهدویت کرده،و پدر من دعوی خدایی نمود،و اگر فضیلت است بگو تا بشنویم،سید قاسم منخجل شده به طرفی بنشست.
پس قاضی مشکوکیت هردو سلطان سید ابراهیم و سید قاسم نوربخش مع فضیحت دو پدر اینها ثبت کرد،پس بطلان سیادت ابراهیم و شاه قاسم نوربخش از اقرار خود ایشان ثبت کرده،پس شاهد خود شما به خود شما مبطل میباشد.
سؤال:در زمان ابراهیم خان حضرات شمسیۀ عراقیه دعوی سیادت کردند با نکردند؟و اگر کردند چرا مسموع نشد؟و حال آنکه نسب کالفقر مسموع میباشد،و الاّ هرجومرج خلق لازم میآید؟و اگر دعوی نکردند پس بر منکر اثبات آن باشد؟
جواب:این بالا گذشته،و الحال باز میگوییم به چند وجه:
اوّل:اگر دعوی عراقیان اثبات شود که نزد علماء سابق در عصر ابراهیم خان کردند،پس نزد علما اینها متّهم غیر مظنون الصدق بودند.
ثانی:اقامۀ بیّنۀ عادله و حجّت قاطعۀ ساطعه و شهادت مستفیضه ننمودند لهذا مسموع نگردید.
ثالث:توقّف و سکوت در آنها به جهت دو امر بالا واقع شد،پس به آنها خمس ندادند،چه در اداء حقوق لازمی برات یقینی به معطی واجب است،و آن در اینجا مفقود بالرأس الی الآن میباشد.
امّا قول النسب کالفقر،ادلّۀ ضعف آن قبل براین دیدی حاجت اعاده نیست.
سؤال:ادّعاء سیادت یا مفید قطع میباشد،یا مفید ظن،یا مفید شک،پس اثبات آن به طریق شک مستلزم اثبات آن بر طریق ظن و یقین بالأولی میباشد.
جواب:بدانکه این وقتی لازم میآید که ادّعا من باب الخبر نمیبود،و هر خبر محتمل صدق و کذب بالضروره بذاته بلا اعتبار خارج میباشد،پس به بطلان لازم ملزوم نیز باطل گردید.
ایراد:هرگاه هر خبر احتمال صدق و کذب دارد،پس چرا در اینجا بعضی مسموع و مصدوق،و بعضی مردود و غیر مسموع گردیده،و اعتبار به بعض دون البعض ترجیح بلا مرجّح باطل میباشد.
جواب:صاحب غرض أعمی است و لو کان بصیرا،فمن لم یجعل اللّه نورا فما له من نور،چه ما نقل کردیم که هر خبر بذاته محتمل صدق و کذب و حق و باطل بالضروره بدون اعتبار خارج میباشد،پس در بعضی تصدیق به سبب صدق و اتیان بیّنۀ عادله و حجّت قاطعه و شهادت صادقۀ مستفیضه من الخارج حاصل شد.امّا تکذیب بعض دیگر به اتّهام و مکذوبیت و عدم اثبات بیّنۀ قطعیه و حجّت شافیۀ و شهادت مظنونیه واقع شد،پس دعوی ترجیح بلا مرجّح به بعض دون البعض باطل محض میباشد.
سؤال:اگر قول مدّعی نسب و فقر قبول و مسموع نباشد،پس هرجومرج خلایق لازم میآید،که مثلا مدّعی نسب و فقر در هند باید که به عرب و عجم رفته ثبوت آن از آنجا آورده تا یک دو روپیه نذر یا خمس از تو بازآمده بگیرد،
این تکلیف ما لا یطاق است.
جواب اوّل:بدانکه این قاعدۀ مسلّمۀ مسلّم در انساب خاص نمیباشد،چه انساب من باب الذوات و الحدود میباشند،پس این قیاس مع الفارق باطل میباشد.
جواب ثانی:ما بیان کردیم که اگر سماع مدّعی نسب چون فقر صحیح و ثابت میشود،پس این قول حمل بر عموم انساب میشود،که در آن غرضی به مدّعی از جلب نفع و اجلال و ارجاع خلق الی نفسه نباشد.
امّا نسب سیادت پس آن امری خاص متضمّن اغراض و جلب منافع میباشد،پس در دعاوی اغراضیه قاعدۀ کلّیۀ عقلیه و شرعیه اثبات آن بالبیّنة القطعیه باشد،اگرچه برای اثبات آن از هند به چین رفتن شود،چنانچه برای تحصیل بعض امور دینیه حرکت و لو الی چین کردن بشود واجب است.
جواب ثالث:مکرّر ذکر از جمهور اعلام سلف و خلف شد که در دعوی سیادت دو چیز لازم میباشد:اوّلهما اسناد قبح إلی النبی،و ازالۀ قبح اسنادی إلی النبی و الصفی المعصوم بر هر مسلم واجب است.
ثانیهما:به معطی تحصیل برائت یقینی واجب است،و آن حاصل نمیشود الاّ به ثبوت دعوی مدّعی اگرچه برای ثبوت آن رفتن به چین شود،اگرچه هرج و مرج به دعوی خود به مدّعی لازم آید برای نفس خودش است،و این من باب تکلیف ما لا یطاق نمیباشد،سائل غبی شاق را از ما لا یطاق نمیداند.
سؤال:اگر در سیادت ما خلل و زلل و شک میبود علماء نجف و کربلاء،چون شیخ مرتضی و میرزا محمّد حسن به من و به اقوام متردّدین قوم ما خمس و نذر نمیدادند،و الاّ دانسته و دیده خطا و غلط کردند؟
جواب اوّل:به تو از کجا ثابت شد امر منوی قلبی آنها،که آنچه به تو و امثال
و اقوام تو دادند او عینا خمس و نذر امامی معصوم بوده و به تو دادهاند.
جواب ثانی:به فرض تسلیم،پس محتمل است که به جهت ظن و حسن ظاهر و شهرت سیادت تو و عدم معارض و لا نکیر تو در آن بلد اکتفا بر همین کرده باشند رفعا للعسر.
جواب ثالث:محتمل است از وجه بیت المال به تو داده باشند،پس به این دستوپای زدن سید شدن یا سید نا سید شدن محال،چنانچه قدیم حادث و بر عکس آن گردیدن محال است،هرچند دستوپای زیاد میزنی مجروح زیادهتر میشوی.
سؤال:اگر ما سید نبودیم پس چرا حاکم مسلّم الثبوت سید محمّد طباطبائی بر شجرۀ کاظم شاه و محمّد شاه از قوم ما مهر کرده،و این عبارت ثبت کرده«قد ثبت عندی سیادة المستشهد و فقره،فمن أعانه أعانه اللّه،و کان جدّه شفیعا له یوم القیامة»و خرجه به او به دست خود داد،پس این قبیله به شهادت این حاکم مسلّم الثبوت از سادات صحاح الأنساب میباشند.
جواب:مجتهد صاحب وحی و عصمت بالاتّفاق نیست،تا هر حکم او بلا خلل و لا زلل واجب الانقیاد باشد عموما و خصوصا،هرچند معصومین علیهم السّلام مأمورند که به ظاهر شریعت حکم بنمایند،آیا نمیبینی که به منافقین حکم به اسلام و احکام آن جاری فرموده،حتّی مصاهرت هم ما بین واقع شد،هرچند به اعتقاد تو منافقین منافقین نمیباشند،چه تعرّض به آنها حرام میدانی.
چنانچه مروی است که سید رسل اکمل جزء و کل صاحب و ما ینطق عن الهوی بوده بالای منبر رفته فرمود:أیّها الناس لو حکمت أو قضیت لأحد بظاهر الشریعة لظاهر القرینة و الشهادة،و هو یعلم أنّه ما کان من حقّی فی الواقع،فلا
یملکه و لا یحلّ له التصرّف فیه بینه و بین اللّه تعالی (1).
یعنی پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:ای مردم اگر به حسب قرینه و شهادت ظاهریه در قضیهای من امری و حکمی جاری کردم از قضایای شما،و احد المدّعیین میداند که آن شیء فی الحقیقه و الواقع از حق من نمیباشد،پس تصرّف در آن شیء به هیچوجه برگیرنده بینه و بین اللّه جایز و حلال و مباح اصلا نمیباشد.
تنبیه:هرگاه این قول سید الأنبیاء در قضایای خود میباشد و بفرماید مع أنّه معصوم و ما ینطق عن الهوی إن هو إلاّ وحی یوحی،پس چگونه به حکم غیر معصوم بیخبر و شهادت او نا سید سید یا برعکس او شود،و اعلام ملکی و اهالی بلدی و اهل خبره اوطانی او کلاّ برخلاف واقع او را بدانند.
و از ابن إدریس رحمه اللّه دانستی که به شیخ المشایخ المفید الرشید فرمود که در انساب حجّت قول اهل انساب و اهالی خبره بلدی میباشد (2).
بلی اگر ثابت شود که آقای طباطبائی چنین شهادتی بر شجرۀ آنها ثبت فرموده،به حسب شهادت قبیلۀ مشکوکه و تبعۀ او تحریر فرموده باشد به غیر اطّلاع او از حقیقت حال آنها.
سؤال:دعوی سیادت طایفۀ مشاکیک،یا دلالت بر ثبوت سیادت اینها دارد، یا دلالت بر عدم ثبوت سیادت،یا دلالت بر ثبوت عدم.
أمّا اوّل او نزد شما نمیباشد،پس در آن کلام نمیکنیم.
امّا بر ثانی،پس بنابرآن چرا حکم به تصدیق دعوی سیادت آنها نمیکنید، چه عدم الدلیل دلیل بر عدم نمیباشد.
امّا بر ثالث،پس چرا سلب سیادت فی الأصاله و الحقیقه از این طایفه کلاّ ظاهرا هم نمیکنید،و چرا اینها را بین الدرجتین گذاشتید،چه حال خالی از این نیست،یا ثابت موجود است،یا معدوم محض؛زیرا که ثبوت شیء مستلزم لوازم او میباشد،و تفکیک آن از آن محال و ممتنع میباشد،امّا به ثبوت عدم لا وجود محض لازم و ملزوم هم معدوم میباشد.
جواب:بدانکه مکرّر به تو گفتم که به این خلط مطالب که لازمۀ خلط حقیقت به تو میباشد،و به این اضطراب چیزی شدنی نیست،معدوم به حالت عدم محکوم به وجود یا بالعکس نمیشود،پس به دو وجه میگوییم:
اوّل:چونکه در دعوی نسب به این طایفه دلیل شرعی قطعی یا مظنونی هم اصلا ثابت نیست،و در مقام شک نزد فقها و اصولیین از ادلّۀ عقلیۀ شرعیه اصالت عدم استصحاب باقی تا اثبات آن میباشد،و لکن به قول مدّعی عدم الدلیل دلیل العدم نمیباشد،لهذا اعلام اعصار سابقه إلی حین تعطیل و امهال مشاکیک تا اتیان دلیل بر دعوی خود احوط دانستند،لعلّهم یأتون بالدلیل علی مدّعاه،و إلاّ مقتضای قواعد و دلائل عقلیه و نقلیۀ شرعیه ثبوت العدم بر دعوی این طایفه کلاّ میباشد.
جواب ثانی:در تفکیک لوازم این است که فی الحقیقه هر شیء لوازمی ناقص ناقص تام تام دارد،پس عدم ثبوت سیادت شخصی مستلزم نفی حکم سیادت او و عدم اعطاء خمس و نذور معصوم مختصّۀ معصومیه به او میباشد،لهذا به شما خمس و نذور معصوم نمیدهند،و آنچه گرفتید و میگیرید مغصوب غیر مباح و لا حلال محض بر شما و ضامن و مأخوذ بر آن میباشید.
سؤال:قول آخوند جواد و صفدر شاه که طبق به طبق و عصر به عصر از سلف به خلف به تواتر نفی سیادت این طایفه و معارضۀ طوایف دیگر به آنها إلی حین
به ما رسیده،پس مراد آنها از این تواتر آیا تواتر لغوی است یا تواتر شرعی.
و اگر اوّل یعنی لغوی مراد است پس به آن تلبیس و تدلیس میکنید،و اگر ثانی یعنی تواتر شرعی مراد است این ثابت نیست،و در قول و معنی تواتر شما جاهلیه یا تدلیس مینمایید،و بالفرض پس این تواتر شما معارض تواتر طایفۀ ما به سیادت خود از قدیم نمیباشد،پس ما سید به تواتر از قدیم میباشیم.
جواب:از جانب حضرت رضوان مآب ملاّ محمّد جواد و از قبلۀ کشمیر جناب سید صفدر شاه بدانکه تواتر لغوی عبارت از تتابع خبر میباشد.
امّا تواتر شرعی عبارت از خبر جماعتی که مفید علم به صدقش میباشد،یا عبارت از اخبار جماعتی که تواطؤ آنها مع دواعی متباینه و آراء مختلفه بر کذب عادت محال میباشد،و به ثبوت آن علم مخبر به حاصل میشود،مع وجوه دیگر که مآل همۀ آنها متّحد میباشد.
تنبیه:پس ما میگوییم:که در شک این طایفه تواتر شرعی خاص میباشد،و اگر ما بگوییم که هردو معنی معا مراد ماست قدحی و جهلی لازم نمیآید،که شک در سیادت این طایفۀ مشاکیک در هر عصر إلی حین به تتابع خبر جماعتی که کذب و افتراء بر آن جماعت عادتا ممتنع و محال میباشد به ما رسیده،چنان چه طایفۀ این عصر از معارضین و منکرین معتمدین اهل خبره و اهل بصائر بر تشکیک این طایفۀ مشاکیک خلفا عن سلف موجودند،و عیان وجودی را حاجت بیان لسانی نمیباشد،و مع ذلک بالاجماع نقل رجال صحاح الأنساب إبراهیم خانی هم نزد بعضی إلی حین موجود میباشد.
لهذا هیچ یکی از اغنیاء اولی البصائر و اعلام اواخر و حکّام و ولات ملک کشمیر من بعد نوّاب علی مردان خان،و نوّاب ابراهیم خان،و نوّاب کفایت خان، و نوّاب امیر خان،و نوّاب علی رضا خان،و مشیر قیصریه نوّاب نوازش
علی خان،و نوّاب ناصر علی خان،و نوّاب نثار علی خان،و غیر ایشان از رؤوس عالی شأن و تجّار معروقین عجم در کشمیر به این طایفۀ مشاکیک اصلا خمس و نذور مخصوص ندادند.
تبصره:هرگاه این حال خصوص از منکرین در حال هم به اتّفاق و عیان ما و شما ثابت باشد،پس تواتر شرعی و لغوی معا بر تشکیک شما إلی حین ثابت و واضح میباشد،و تواتر لاحقی شما که عبارت از شهرت دادن خود شما به سیادت خود در بین خود مانع تواتر قدیمی شما به ما إلی حین نمیشود،و دعوی تواتر شما تدلیس و تلبیس به حسب المعنی جهالت در معنی تواتر میباشد.
سؤال:در این طایفۀ مشاکیک آیا شبهۀ موضوعیه است یا حکمیه،و ایضا مرجع در ازالۀ آن شرع است یا عرف،و آیا یقین الثبوت است یا غیر یقینی؟
جواب اوّل:به ظاهر این تشکیک من باب شبهۀ موضوعیه میباشد،چه حکم در صنف مشکوک فیه من الشارع به تنصیص او معلوم از عدم اجرای احکام سیادت و لوازم آن بر اینها میباشد،چنانچه حکم طرف مقابل اینها از صنف ثابت السیاده معلوم و مقرّر از جانب شارع است،یعنی حکم ثابت السیاده اجرای احکام و لوازم آن بر آنها میباشد،پس شبهه در مورد این صنف مشکوک فیه من حیث الموضوع میباشد،پس موضوعیۀ این ثابت نیست یا مشتبهة فی الموضوع،پس شبهۀ موضوعیه میباشد نه شبهۀ حکمیه.
امّا جواب مرجع در ازالۀ آن من حیث الوضع عرف و من حیث الحکم شرع میباشد،لهذا جمهور اعلام اموات و احیا سماعت مجرّد دعوی سیادت را به غیر اقامۀ بینۀ معتبرۀ شرعیه که عبارت از استفاضۀ قطعیۀ مستمرّه یا شهادت عدلین از اهل خبره بلدی میباشد به نحوی که معارض و قادح از ابتداء در هیچ طبقه از طبقات سابقۀ او إلی الآخر نباشد کافی نمیدانند.
سؤال:ما نمیدانیم که تا این وقت در کشمیر مجتهدی یا فقیه معتمدی وارد یا پیدا شده باشد،پس اگر جمعی هم مجتهد قابل جامع شرائط فتوا نبودند چه اجتماعا چه فرادا معتمد و نافذ القول در احکام شرعیه نباشند،بل از غیر مجتهد قول چون بول میباشد.
جواب:بدانکه عالم در عرف آنکس را میگویند که به دراست علوم عقلیه و نقلیه را تحصیل نموده باشد،چه به درجۀ اخذ و استنباط از مأخذ و دلیل باشد یا نباشد.
امّا مجتهد و فقیه بر قولی عبارت است از شخصی که به دراست ممارست و حذاقت و ملکۀ کلّی در استنباط احکام اللّه و استخراج و فهم آنها از مأخذ به ادّلۀ تفصیلیۀ شرعیه در او باشد.
نزد بعضی مجتهد کسی است که او را به دراست و ملازمت علوم لازمه ملکۀ کلّی حاصل،و به آن مقتدر بر استخراج و استنباط حکم شرعی فرعی از اصول به ادلّۀ تفصیلیه بالفعل یا بالقوّه میباشد.
نزد بعضی مجتهد و فقیه آنکس است که برای او ملکه و طبیعت مستقیمه ناشی شده باشد که به وجود آن متمکّن از ردّ فروع إلی الاصول،و ارجاع جزئیات از کلیات،و قوّت ترجیح و تعدیل و تأویل میباشد.
نزد بعضی فقیه عالمی است به احکام شرعیۀ فرعیه از ادلّۀ تفصیلیه.
نزد بعضی فقیه عالمی به علم حلال و حرام جامع شرائط فتوا باشد،و این دو وجه آخر مطابق قاعدۀ اخباریان دوران شامل صحابی و تابعی و اهل سماع میباشند،و ضبط وجوه دیگر در این رساله حاجت نمیباشد.
تنبیه:هرگاه این مقرّر شد،پس ابتداء همین سؤال عاید میشود به خود سائل که دعوی اجتهاد خود نمود،و دعوت مردم در کلّ ملک کشمیر و تبّتها و نواحی
آنها به سوی خود مع ترک تقلید حضرت حجّة الاسلام میرزا،و شیخ الاسلام مازندرانی میکرد،و بر آن کاغذ جعلیه از جانب میرزا ساخته به مردم مینمود که مرا مجتهد نوشته.
و الحال جمعی در جوابش،خصوص حضرت حجّة الاسلام جناب میرزا محمّد حسن (1)،و شیخ الاسلام زین العابدین (2)تکذیبش و نفی و سلب
1) (1) بسم اللّه الرحمن الرحیم،سبحان اللّه عجب است در جرأت مردم بر افتراء نعوذ باللّه، نوشتۀ مزبور از حقیر نیست اصلا،اگر از حقیر است لفظ مجتهد که در او نقل میکنند از حقیر نیست،و دسّ در آن نموده داخل کردهاند بلا شبهه. و علی أیّ حال آنچه این اوقات از او نقل میکنند،اگر واقعیت داشته باشد کاشف از عدم استقامتش از اصل،یا انحرافش به مثابهای که آنچه حکایت شده از انکار بعض ضروریات در حکم به ایمان او تأمّل است و اشکال نعوذ باللّه،و به هیچوجه شایستۀ هیچگونه متابعت نیست،البتّه باید از فریب و تدلیس و بعض ظاهریات مردم فریبی او مغرور نشده احتراز باید نمود،وقی اللّه المسلمین و الاسلام شرّه ان شاء اللّه،حرّره الأحقر محمّد حسن الحسینی فی جمادی الآخر سنة(1306). فتوای جناب شیخ محمّد حسین نوری:بسم اللّه الرحمن الرحیم،حاشیۀ خطّ شریف و مهر مبارک استاد الفقهاء و المجتهدین،حجّة الاسلام و المسلمین،فخر الشیعة،و تاج الشریعة،الاستاد الأعظم میرزا محمّد حسن شیرازی أدام اللّه تعالی ظلّه علی رؤوس الأنام میباشد،مقام را گنجایش زیاده از آنچه مرقوم فرمودند نبود،و الاّ مساوی افعال و قبایح و مفاسد آراء و بدع مشار الیه که از حدّ تواتر گذشته و جمله از آن از کلمات مختلفۀ او معلوم میشود بیش از آن است که بتوان در اوراقی گنجاند،نعوذ باللّه تعالی من الضلالة بعد الهدی،و بیع الآخرة بقلیل من متاع الدنیا،تابع و معین او بیشبهه داخل در زمرۀ مخرّبین دین مبین است،حرّره العبد المسیء حسین النوری الطبرسی فی جمادی الاخری سنة(1306).
2) (2) فتوای جناب شیخ الاسلام زین العابدنی مازندرانی:بسم اللّه و له الحمد،داعی اصلا و قطعا إجازه و اذن به او ندادم....(خوانا نیست).
اجتهادش بالأصاله نوشتند،و آن چاپ شده منشور به دنیا گردیده.
خلاصه آنکه مهدی شاه افترا بر ما بسته،و ما اصلا و ابدا إجازۀ اجتهاد برای او،و اصلا خطّی که متضمّن لفظ اجتهاد یا دالّ بر آن باشد ننوشتیم،و این را خود تیار کرده،یا دستاندازی در آن نموده،و حالات شایعۀ او کاشف از عدم استقامتش از اصل یا انحرافش به مثابۀ آنچه حکایت از او شده از انکار ضروریات در حکم به ایمان او تأمّل و اشکال است نعوذ باللّه،به هیچوجه شایسته و هیچگونه متابعت او نباید،البتّه از فریب و تدلیس و بعض ظاهرداری و مردم فریبی او مغرور نشده احتراز باید نمود،وقی اللّه المسلمین و الاسلام شرّه.
و سرکار شیخ مازندرانی صریح نفی اجتهاد و نفی سیادت او در هردو فتوا تحریر فرمود،چنانچه در این کتاب دیدی.
و جناب شیخ حسین نوری هم صریح نوشتند بعد نفی اجتهاد اینکه تابع و معین این بلا شبهه داخل در زمرۀ مخرّبین دین است.
و این شخص کتاب منقذة الغرقی نوشته،و مردم اهل تقلید را عینا مأمور به عمل آن نموده،و همین کتاب باطل را کلّ علماء عراق از نجف و کربلاء و کاظمین و سامرّه رد نمودند،و به حاملان آن فضیحت تمام فرمودند،پس مجلّدات این کتاب را محمّد اکرم خان غزنی دریا برد نجف کرد،و بعض تلامذۀ او پاره را واپس به لاهور آورده،و در سردابۀ حضرت نوّاب افتاده بودند،پس بعض مریدان کشمیری از سردابۀ سرکار نوّاب لاهوری بعد چند سال شبانگاه مخفی برده به کشمیر رسانیدند.
و بر جامع عبّاسی شیخ بهائی حواشی برای مقلّدان نوشته،و بر مسألۀ غلیان عصیر عنبی مینویسد:که بهائی اینجا به سهو غلط کرده،و شیخ اینجا غلطی نکرده،و حال آنکه این شخص به نافهمی خود نفهمیده خود غلط کرده.
و در دود نوشته:که دود قلیان کشیده به حالت صیام جایز است،و میگویند که جمعی از مقلّدان او در صیام ماه رمضان علانی قلیان میکشیدند،و به متفحّص میگفتند که آقا مهدی به ما فتوا داد.
و برف را مطهّر میداند،و آب دریای شور مضاف میباشد،و در تحریم لعن منافقین رساله نوشته،اصلش نزدم موجود است،و بر تحریم روضه خوانی خصوص در دهۀ اسد که به کشمیر میخوانند بدعت نوشته،و یک فتوی تحریر او من دیدهام،بل در ثبوت إقامۀ عشرۀ محرّم هم تأمّل دارد.
و به رؤوس و علماء عامّۀ کشمیر کاغذات فرستاده که من اینها را منع از لعن صحابه و ترک مراثیه و رجوع إلی الجماعه میکنم،لهذا با من خصومت و دشمنی میکنند،و سه کاغذ مهری و دست خطّی او رؤوس عامّه نزد رأس الأعزّه سید عبد اللّه جلالی فرستادند و نزد او موجودند.
بل میگویند که برای زیادتی اعتبار و صدق خود دعاء صنمی قریش و زیارت عاشورا مع زاد المعاد نزد آنها فرستاد و بناء قتل عامّ مؤمنین نهاده بودند، اگر حاکم ملک مطّلع و مانع عامّه نمیشد،و این شمّهایست از سیر سوء خاصّه این مجتهد مضل مفسد.
تنبیه:پس جواب سؤال مزبور او به چند وجه میباشد:
اوّل:در وجود جمّ غفیر علماء عجم در عصر نوّاب ابراهیم خان مرحوم شکّی نیست،چه به امر او پنج مجلّد کتاب پنج بیاض ابراهیمی مشهور عالم است متضمّن عقلیه و نقلیه شرعیه معا تألیف شده،و بر ملاحظه کنندۀ اجتهاد آنها مستور نیست.
چه نزد نقّاد اعلام لیاقت علمی و اجتهاد آدم به تحریر بعد تقریر منکشف میشود،چنانچه به ملاحظۀ منقذة الغرقی و غیره حال این شخص دریافتند،و
مخالفین قطع نظر از مؤالفین به دیدن آن قهقه میکنند،و هر بیاضی که دیده میشود بیننده مدحش میکند که به غیر اجتهاد این کتاب نمیشود،و مثل تو اگر آن را بفهمد اگر عبارتش صحیح بخواند البتّه صاحب سواد تو را میشمارند.
ثانی:پس از آن طبقه عصر در عصر اعلام از انسال آنها و تعلیم آنها به کمال درجات علوم عقلی و نقلی موجود بودند،اکثری به تقیه و احتیاط تصنیف نکردند،و بعضی تصنیف کردند،چون شرح شرایع الاسلام ملا عبد العلی،و بعضی حواشی شرح تجرید علاّمه که نزد احقر موجود از قریب زمانۀ مصنّف میباشد، و ایضا حواشی بر لوامع صاحب قرانی در سهارنپور دیدهام،و حواشی به صورت شرح مختصر بر کتاب فقیه و شرح فارسی الفیۀ شهید نزد احقر موجود،و حواشی بر شرح الفیۀ شهید ثانی و شرح نفلیه و شرح نهج البلاغه غفران مآب ملاّ محمّد جواد و غیر آن بسیاری موجود نزد علماء کشمیر و نزد غیر آنها میباشند.
پس حصر علمای اعصار کشمیر که دار مدار شریعت تبّت و کشمیر و کوهستان إلی نواحی پنجاب بر آنها بوده این وقت ممکن نیست،چه کتاب جواهر العلماء (1)کشمیر حاضر ندارم،ولی معدودی از اشهر مشاهیر آنها تیمّنا اینجا ضبط میکنم:
فخر المتکلّمین و المهندسین ملاّ محمّد صادق،و وارث علوم خیر بشر عزیز اولاد حیدر جناب ملاّ السیّد صفدر،و فقاهت و فخامت مآب رأس اعلام الجامعین قدّوسی ایاب حضرت ملاّ محمّد جواد،و عزّ الآخرین فخر الأوّلین حضرت ملاّ فضل علی،و رأس الجهابذة استاذ الأساتذة ذوی الملکة الملکیة و القوّة القدسیة و النفوس الزکیة جناب ملاّ محمّد مقیم،و صاحب الکرامة و الکشف
1) (1) متأسّفانه دسترسی به این کتاب و مؤلّف آن پیدا نکردم،و دسترسی به امثال این کتابها،شرححال علمای بزرگ آن سامان برای ما حاصل میشود.
و الریاضة جناب ملاّ محمّد مهدی.
و مرجع الأکامل و الأفاضل منبع الفواضل جامع مفاخر صوری و معنوی حضرت عبد الغنی،و شمس الأعلام فی الأنام ضیاء الأیّام و الأعوام ملک بشری حضرت عبد العلی،و هادی طریقت حافظ شریعت مکمل الخلیقه حضرت ملا عبد الحکیم الشهید،و مظهر آیة اللّه حضرت نعمة اللّه،و منبع جود و زهد و ورع سید بدیع،و وحید الدهر و فرید العصر السید السند و السعید الممجّد جناب الحاج السید محمّد،و وارث خلق نبوی و وارث علوم علوی و زهد حسنی و شجاعت حسینی جناب آقا سید علی،و کشف الدجی و نور الهدی السید مرتضی.
و غیرهم بسیاری از اعلامی که دار مدار شریعت و دین بر آنها بوده در هر عصر بودند،اعلی اللّه مقامهم،و شکر مساعیهم الجمیلة فی حفظ الخلیقة و ناموس الشریعة،و ترویجهم الطریقة فی هذه الظلمة،بسیاری از اینها اصحاب تألیف و تصنیف و تحشّیاند،و لکن صد حیف است که این طریقۀ متجدّه را دو ملّت ساختی.
تنبیه:الحال کلّ اعلام نقّاد و اهل خبرۀ بلاد عراق خصوصا مسلّم کل، حضرت حجّة الاسلام میرزا محمد حسن نفی اجتهاد و ایمان فضیحت اعتقاد تو، بل شیخ الاسلام مازندرانی نفی اجتهاد و نفی سیادت تو معا بالکل کردند،پس قول و نقل تو غیر نافذ باطل،بل چون بول محض از اعتبار ساقط،بل منجس محض میباشد.
حکایت عجیبه:این شخص در خانهای برای تعزیۀ او رفته بود،و ذکر عقود نکاح آمد،این مجتهد فرمود:هرکس را که مجتهد عقد نخوانده عقدش فاسد است لازم التجدید،و غرضش از این ترک عقد از جناب ملاّ محمّد جواد نموده، نزد این شخص خاص خوانده شود،پس مردی استادانه عرض کرد که عقود همۀ
سلف و خلف قدیما این خاندان خواندهاند حتّی عقد والدین شما هم،و اینها به قول شما غیر مجتهدند،و همۀ ما اگر به عقود فاسده به عمل آمدیم،پس آیا عقد شما و والدین شما هم فاسد است یا نه؟اگر این شخص جواب مفوّه او نمیداد البتّه فسادی دیگر برپا کرده بود،چنانچه میگویند جماعتی از مقلّدان خود عقود نکاح سلف آنها را جدید خوانده بود تا آنوقت.
سؤال:اگر معصوم کسی را در خواب تصدیق سیادت نماید،و یا به یا ولد ندا میکند،او از رؤیای صادقه که جزء هفتادم وحی در دنیا میباشد حکم به سیادت او کرده میشود،و الاّ پس به ترک آن ترک الهام در رؤیای صادقه لازم میآید،پس این اقوا برهانی است بر سیادت این قوم،چه متعدّد مردم از این طایفه و غیر این طایفه حضرت نبی و جناب علی و جناب موسی را در منام دیدند به ای ولد فلانی فلانی را ندا میکند.
جواب:فریبهای این شخص را ملاحظه کنید،و این صاحب غرض را از براهین عقلی و حجج نقلی تسلّی شده،کارش در اثبات سیادت حالا به خواب و خیال رسیده،و این خبط را ملاحظه نمایید،راست گفتهاند صاحب الغرض أعمی و لو کان بصیرا.
جواب:بدانکه نایم در نوم خلاف واقع و حقیقت میکند و میبیند،پس مؤثّر و موجد این فعل و حال کیست؟آیا تنها خداست یا ملک به امر خدا،یا تنها غذاست،یا تنها طبیعت،یا این هردو معا،یا شیاطین تنها،یا شیاطین و ملک معا،یا اخلاط اربعه از دم و بلغم و صفراء و سوداء؟جمهور متکلّمین و حکما در آن کلامی بسط دارند.
و أیضا منامات انبیاء آیا تعلیم روحانی محض در منام است،یا ایجاد فعل و حال فی المنام در نفس او،یا خارج از نفس او،یا تعلیم،یا ایجاد آن حال و فعل
به حضور روح او مع الجسد،و لکن لا اثر فیها لروحه و لجسده،پس این منامات انبیاء کل و جزء و گاهی کل و گاهی بعض به غیر کل حجّت قطعیه چون وحی و در بیداری بلا تفاوت میباشد.
پس آیا محتاج به دریافت و تصدیق این رؤیا از خدا هست تا آنکه وحی علانی نشود که آنچه تو را در خواب نمودم از جانب من وحی واجب العمل است،یا محتاج به دریافت و تصدیق نمیباشد،بل به محض بیدار شدن عمل به خواب کند،چون عمل به وحی در بیداری،در این هم اراکین متکلّمین امّت کلامی عظیم دارند،فلکلّ وجه وجه وجیه،از تفسیر لوامع التنزیل دریافت این به تفصیل نما.
تنبیه:هرگاه در حجّیت رؤیاء انبیاء و ائمّۀ معصومین علیهم السّلام بالجمله کلامی متین میباشد،پس رؤیای غیر معصومین چگونه حجّت و مدخلیت آن در شریعت مطهّره شده تواند،چه نائم عند النوم معطّل الحواس زائل العلوم و ساکت العقل گردیده،و خلاف واقع میکند و میبیند،پس چگونه نسبی را در نسبی داخل یا قطع به خواب و خیال سازد،بلی راست است مثل مشهور«الغریق یتشبّث بالحشیش».
سؤال:هرگاه که به طایفۀ مشاکیک خمس داده نمیشود،چه برائت یقینی در آن قطعی نیست،پس عقود دخترهای منذوره به سادات چرا با این طایفۀ مشاکیک خود بستید و خواندید،و خواننده عقود ملک کشمیر به غیر خاندان شما آخوندها از قدیم کسی نمیباشید،و چگونه این وزر گرفتید و حق به باطل دادید،و حال آنکه میان خمس و نذور فرقی به ظاهر در استحقاق نمیباشد،و این معلوم شد که سیادت این طایفه عامّة البلوی بوده،و سیر عام معتبر در ثبوت موضوع عند الشرع میباشد،پس گمان تشکیک در این طایفه از قدیم نبوده،بل
این حادث شده به اختراع مخترعان جدید،و این باطل محض میباشد.
جواب اوّل:شنیده و فهمیده و دیده نشد که کسی از طبقات سابقه إلی حین خصوص در عصر حال از عام مؤمنین دختری نذر برای طایفه مشکوکین نهاده، و به احدی از این قسم دختری داده باشد،بر مدّعی تعیین و اثبات آن باشد،چه تشکیک این طایفه قدیم طبق در طبق إلی حین در کشمیر منشور و مشهور میباشد.
ثانی:بالفرض اگر اثبات شود که دختر منذوره به سادات به این طایفۀ مشاکیک رسیده خالی از دو حال نمیباشد:
احدهما:آیا آن ناذر غریب الوطن بیخبر از حقیقت واقع میباشد.
ثانیهما:یا چون جنگلی وحشی اجهل نافهم لا یعقل و لا شعور میباشد،پس این حجّت بر ثبوت حقّیت باطله نمیشود.
ثالث:قول مدّعی که در خمس و نذر فرقی نمیباشد،این غلطی مدّعی به جهل و نافهمی از فقه میباشد،یا تجاهل برای اثبات غرض باطل خود،و فرق میان نذر زن و خمس متباین و واضح است.
اوّل:مستحق خمس نمیشود مگر به اثبات سیادت و به فقر و حاجت،پس اگر سید نبوده یا سید بوده،و لکن غیر فقیر غنی بوده،او به خمس مستحق نمیشود،به خلاف نذر عینی که به او برای تعیین عینیت داده میشود نه به جهت سیادت و فقر.
ثانی:مستحقّ خمس بعد قبض الخمس مع الشرائط الشرعیه به هر نوع مملوک او گردیده متصرّف آن به هر قسم میشود،به خلاف نذر زن،چه منذور له به وصول دختر منذورۀ حرّه نامحرم بلا عقد و لا مهر و لا تراضی طرفین چون جاریه تصرّف او اصلا و ابدا بالاتّفاق باطل محض میباشد.
تنبیه:هرگاه فرق بیّن بین الخمس و النذر واضح گردید،پس در این منذوره و غیر منذوره سید و غیر سید مساوی میباشد،پس این دلیل بر صحّت سیادت منذور له نمیشود،و قول مدّعی باطل محض میباشد.
جواب رابع:اعلام مرحوم اینجا فرموده میتوانند به دو وجه:
اوّلهما:اگر ثابت شود که اینچنین عقد هم ما خوانده باشیم،پس ما از حقیقت این نذر غافل و بیاطّلاع محض میباشیم،و غافل بیخبر از حقیقت محجوج نمیشود.
ثانیهما:به فرض محال که اینچنین نذر عینی به سید مشکوک فیه اثبات شود،پس ما میگوییم:این عقد عینی بود،و در عقد عینی سید و غیر سید مساوی میباشد،پس در اجرای چنین عقد عینی قدحی به وکیل عقد و لو عمدا نمیباشد.
ایراد:چرا اگر عهد یا ناذر نذر کرده که به این سید این دختر میدهیم،و او در اصل سید نبوده یا مشکوک بوده،و تو هم میدانی عدم سیادت یا مشکوکیت او، پس بر تو اجراء عقد حرام و لا یجوز میباشد،و در اینجا اگر کردی خلاف واقع لا شریعت کردی حق را به باطل دادی؟
جواب:این آنفا گفتیم که اوّل در انعقاد این نذر کلامی میباشد.
ثانی:در صحّت انعقاد این نذر و بطلان آن به جهت عدم ثبوت سیادت منذور له ما میگوییم:که آیا عقد در بینهما به دون شرایط صحیح میشود یا نمیشود، اوّل باطل بالاتّفاق است.
امّا ثانی پس ما میگوییم:که صحّت عقد آنها منحصر بر صحّت ثبوت شرایط نکاح شرعیه بالاتّفاق میباشد،و اگر شرایط ثابت باشد،پس عقد صحیح و وکیل عقد اصلا غیر آثم میباشد؛زیرا که اینجا اعتبار به سیادت نمیباشد،بل اعتبار
بالجمله به عینیت و صحّت شرایط نکاح مطلقا میباشد،ایرادی عاید نمیشود.
جواب خامس:دعوی عامّة البلوی بودن سیادت طایفۀ مشاکیک فریب و غلط و دروغ و بهتان محض،به سبب وجود معارض و نکیر از قدیم الی حین میباشد،ثانی اگر عامّة البلوی به فرض محال اثبات میشود،پس جوابش این است که عامّۀ عوام جاهل از اصل مدرک و مأخذ و از حقیقت موضوع در این موضع میباشند،و هرگاه آنها جاهل یا غافل از موضوعیت باشند،پس شهرت سیادت کسی در عوام حجّت بر ثبوت آن نمیشود،ثمّ اللّه أعلم.
خاتمه:بدانکه اهل شریعت از خاصّه و عامّه علم رجال و درایه را برای دریافت صحّت و بطلان علم روایت تدوین کردهاند،و آن ثابت نمیشود تا تتبّع احوال رجال علما و روات آنها بشود.
پس آنانیکه فاسد یا ضعیف العقیده و ضال و مضل فی الواقع بودند،یا لاحق به آنها شده،یا غیر قابل در نقل روایت و مسائل شرعیه باشند،چه به جهت عدم لیاقت علمی چه به فساد اعتقادی چه به عدم عدالت مقبوله عند اهل الشریعت، چه به جهالت و نافهمی عالم و راوی،و چه به ارتداد آنها در آخر عمر.
پس بر مستندین شریعت و معتمدین طریقت واجب و لازم عینی است که در هر عصر اظهار و اجهار و اثبات و اشتهار سوء احوال و قبح اعتقاد مآل،و اقوال و اعمال و خسران مآل آنها بنمایند،تا دین مبین و شرع متین مانند نصارا و یهود محرّف و متبدّل و نقص و زیاد و در عقائد و اعمال مکلّفین در حال و استقبال خلل و زلل حاصل نشود.
چنانچه در زمانۀ حضرت نبوی و ائمّه و حجج الهی علیهم السّلام،منافقین صحابه به لباس اسلام و ایمان علی الظاهر ملبّس بوده،القاء شبهات و شکوک و نقل اقوال و افعال و اعمال در جهّال ضعفاء مؤمنین میکردند،و هفتاد و سه ملّت همین
منافقین روات و علماء غیر مستندین در دین واحد نمودند،و الی القیامه این رخنۀ ملل و خلاف باقی میباشد،لهذا معتمدین و مستندین هر ملّت اسلامیه در ملّت خود مخالف مذهب و مخالف العقیده و العقول را باقی نمیگذارند در دو قدح و قبح او علانی میگویند و مینویسند،تا دین و تبعۀ مکلّفین از فریب و دغا و اضلال مضلّین محموظ و مصون میماند.
تنبیه:هرگاه این به تو واضح شد،پس حفظۀ آفاق و مرجع از مشایخ اعلام عراق برای مهدی کشمیری بر ملأ عام در اکثر مشاهد و مساجد و محافل دروس و مواعظ،تکذیب و رد و قدح آن کذّاب مینمایند.
و برای همین در متعدّد فتاوی خود جمهور هند تکفیرش،و جمعی از اعلام و مراجع علماء آفاق،خصوص اساطین عراق،چون حضرت حجّة الاسلام میرزا محمّد حسن که مسلّم الثبوت کلّ اعلام دنیا باشد،و شیخ الاسلام کربلائی شیخ زین العابدین مازندرانی،و شیخ المحصّلین و رأس المحدّثین شیخ محمّد حسین نوری،و جناب آقا سید حسین کربلائی،و غیرهم،تکذیب در دعوی اجتهاد او، بل نفی و سلب محض از قابلیت علمی،بل در ایمان و اسلام او،نظر و تأمّل و اشکال کردند به نشر بدعات او،و انکار او از ضروریات مذهب و دین اسلام.
و شیخ الاسلام مع ذلک نفی سیادت او هم در مکرّر فتاوی خود ثبت و ضبط فرموده،چه انکار ضروریات و ادخال بدعات این شخص از حدّ تواتر شرعی و شیاع گذشته به عالم مغرب و مشرق مشهور دفاتر او ثبت و ضبط و حفظ گردیده.
لهذا به کافّۀ مکلّفین خصوصا به مؤمنین کشمیر و نواحی تبّتها و گلگت قطعا مانع علانی میباشند از متابعت او علی کلّ حال،و در همۀ اقوال و افعال و اعمال هرچند الحال از کتب علما بنماید و بگوید،هرگز هرگز احدی قبول نکند،و به آدم فریبی او فریفته نشده،آمد و رفت نزد او ننمایند،چه او دین را به متاع قلیل
دنیا فروخته،ضال و مضل میباشد.
و در منع غرض این است تا که غیر واقفین و ضعفا و جهلای مؤمنین را عقاید و اعمال صحیحۀ آنها فاسد به ناحق و اقتطاع اموال آنها را از حقوق خالق و خلق ننماید،و عالم و آدم را ضایع نسازد،و مذهب باطل مخترع او باقی در دنیا نماند.
پس آنچه بر اعلام واجب بود ادا کردند،حقّ رسالت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله و حضرات ائمّۀ طاهرین علیهم السّلام را تا مفاد لِئَلاّ یَکُونَ لِلنّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ (1)ترک نشود،و الحال مؤمنین ذوی الأدیان مختارند فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ (2).
و در این شکّی نیست،بل این هم مشهور که این ملبّس فاسد مفسد فساد عظیم مقرّر کرده،و مکرّر بناء قتل عظیم گذاشته بود،اگر حکّام ملک مطّلع بر آثار بلوای دیگر نمیشدند،و حکّام شریعت اشتهارات تکذیب و تکفیر او نمیفرستادند،چه چند خط به دست خط خود علما و رؤوس عامّۀ کشمیر را فرستاد که من این طایفۀ شیعۀ شنیعه را منع از سب صحابه،و ترک امامباره،و روضهخوانی،و امر به خلاف آن میکنم،لهذا با من دشمن شده،خصومت دارند، و اگر شما باور ندارید این زیارت عاشورا،و این دعاء صنمی قریش،بر حقّیت و اعتقاد اینها گواه میباشد،و به سوی شما رجوع و شما حامی و پناه من باشید.
و سه خط از تحریر و مهری این شخص رؤوس عامّه نزد رأس الأعزّۀ امامیه سید عبد اللّه شاه صاحب جلالی فرستاده،الی حین نزد او موجود میباشند،و حق تعالی فرمود: مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ
اَلنّاسَ جَمِیعاً (1)این شخص بناء قتل عامّ مؤمنین به صورت استیصال بنا نهاده،و آیه شامل حال او میباشد.
حکایت عجیبة:جماعتی بلا اغراض از ثقات و معتمدین و تجّار و سیّاحین عرب و عجم و غیرهم از اهل دانش و بینش،متعاقب از کشمیر وارد لاهور گردیده،از بدایت إلی نهایت مآل قولشان گویا متّحد الکلمه همین بود و میباشد که فی الحقیقه اقصای مقصود این شخص در غایت دعوی مهدویت میباشد.
و این افعال از مقدّماتش میباشند،چه قوم و تبعه و قبیلۀ او به کثرت میباشد، و هیچ قریه از سی و شش پرگنات کشمیر و تبّت نمیباشد مگر آنکه در هر قریه و محلّۀ شیعه از قبیلۀ او ساکنی و متولّی امور و احکام آنها از جانب او لا محاله معین میباشد،و به این جهت همۀ مردم عوام را به قابو آورده و مسخّر نموده.
و لهذا مبلغ کثیری و مجمع خطیری از نقد و جنس قبض نموده،و به هر ربیع و خریف برای او قطع نظر از زکات و اخماس و نذور ربیع و خریف و غیر آن برای او معین و مقرّر نموده میرسانند،و هر فرمان او نافذ است،چنانچه در مصرف فتنۀ امام باره شهر چندبار هزارها روپیه را بر قیمت او چنده نمودند،و اگر منع حکّام ملکی و تکذیب ولات شرعی نمیرسید،این شخص دفعتا خروج و بلوی بر حکّام ملک هم میکرد،و عند الموقع از آن معطّل و مؤخّر نمیماند.
تتمّة:در بین تألیف این رسالۀ شریفه وریقهای چند متضمّن ایرادات و شبهات رکیکه بر علما و بر سیادت سادات نزد این احقر العباد از خاص تحریری این شخص مغلوط الاملاء از کشمیر رسیده،هرچند بدعات و مخترعات این شخص منشور در عالم و مشهور در آدم از تواتر و شیاع گذشته بودند.
1) (1) سورۀ مائده:32.
و احقر بالکلیه اعتنا به آن نمیکردم،چون ابقای این شبهات فساد عظیمی در کشمیر برپای کرده،و نیز به سادات کار و بار تنگ بسیار نموده،آنها را متّهم الولادت نام نهاده،و در عوام خلق آن را نشر،و آنها را به این راسخ الاعتقاد ساخته،بلا چاری متوجّه اجوبۀ پارهای اسئلۀ او شدم،تا عوام مؤمنین آن را لا جواب و صدق و عین حق و دین ندانند،و مصر باقی چنانچه فی الحالاند در استقبال بر آن نمانند،و دفاع جایر باطل و ظالم مضل از خود و از ناموس شرع مقدّس عند الضرورت واجب است،و إلاّ تعرّض به مثل این هفوات اصلا نمیشدیم،چه اوقاتم ثمنی و قیمتی بودند.
و لکن نسأل اللّه الدیانة و الصیانة عن النفس الأمّارة بالسوء،و الرداءة و الذلّة و الزلّة و الاضلال و الضلالة،و ترک الهدایة،و بیع الدین بمتاع قلیل الدنیا الفانیة، بحقّ محمّد و آله خیار البریّة.
اللّهمّ اهدنا إلی سواء السبیل،و نجّنا من متابعة عزازیل،إنّک أنت ربّی الجلیل الجمیل،فأنت حسبی حسبی و لذرّیتی و أحبّتی و لجمیع المؤمنین،و نعم الوکیل.
فالحمد للّه أوّلا و آخرا علی کلّ حال،و الصلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا محمّد و عترته الطاهرین خیار الآل و ذراریه الماضین و الآتین مع حسن المآل.
و قد تمّت هذه الرسالة الشریفة فی أنساب السادة مع تردّد البال،و کثرة الأشغال،و تعلّل الطبیعة،فی هذا الحال،و قلّة المجال،فی السنة السادسة من المائة الرابعة بعد الألف من الهجرة المقدّسة(1306)یوم السابع عشر من ربیع الآخر،ثمّ الحمد علی اتمامها.
تمام شد استنساخ و تحقیق و تصحیح و تعلیق این رسالۀ شریفه،در روز بیست و هفتم ماه رمضان المبارک سنۀ(1428)هجری قمری بر دست این ناچیز سید مهدی رجائی،در بلدۀ قم حرم اهل بیت و عشّ آل محمّد علیهم السلام.
در احوال ذریة موسی المبرقع
تألیف علاّمه محدّث میرزا حسین نوری طبرسی متوفای سنه 1320 ه
تحقیق سیّد مهدی رجائی
البدر المشعشع در احوال ذرّیۀ موسی المبرقع
مؤلف:آیت اللّه حاج میرزا حسین نوری طبرسی(درگذشتۀ 1320 ق) محقق:سید مهدی رجائی موسوی
ناشر:کتابخانۀ بزرگ حضرت آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی(ره)
-گنجینۀ جهانی مخطوطات اسلامی-قم
«مرکز تبارشناسی 35»
شمارگان:1000 نسخه
لیتوگرافی:تیزهوش
چاپ:ستاره-قم
نوبت چاپ:اول؛1386 ش/1429 ق/2008 م
شابک:3-45-8179-964-978 3-54-9718-469-879:NBSI
N I.R.I,75173 moQ,.TS ک IHS R H LOT
736347715289+Xک.87-079147715289+:LET
moc.yarbilihsaram.www//:ptth
ten.yarbilihsaram.www//:ptth
gro.yarbilihsaram.www//:ptth
gro.yarbilihsaram@ofni:liam_E
بسم اللّه الرحمن الرحیم
جزی اللّه تعالی المؤلّف،علاّمة الزمان،و نادرة الدهر، أدام اللّه تعالی عزّه و تأییده،عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و الأئمّة الطاهرین سلام اللّه علیهم أجمعین،و أولادهم و ذراریهم أفضل الجزاء.
حرّره الأحقر محمّد حسن الحسینی
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمد للّه ربّ العالمین،و الصلاة علی أشرف بریّته محمّد و عترته البررة.
و بعد:چنین گوید بندۀ مذنب مسیء حسین بن محمّد تقی نوری طبرسی حشرهما اللّه تعالی مع موالیهما الأطهار،که در این سال فرخنده مآل،بعضی از نجباء سادات کشمیر-ایّده اللّه و وفّقه لما یحبّ و یرضی-به زیارت ائمّۀ عراق علیهم السّلام مشرّف شد،و چون به ناحیۀ مقدّسۀ سرّ من رأی رسید،از این احقر از حال موسی المبرقع ابن الإمام الهمام أبی جعفر محمّد بن علی علیهما السّلام و ذرّیۀ او سؤال کرد:که آیا قدحی در سادات رضویه از جهت انتساب ایشان به محمّد اعرج پسر احمد پسر موسی مذکور رسیده-چنانچه در بلاد ما شهرت داده-یا خیر؟و حسب خواهش ایشان این چند کلمه در این اوراق ثبت شد،و نام آن را بدر مشعشع در حال ذرّیۀ موسی مبرقع گذاشتم.
بدانکه شیخ فاضل خبیر ماهر حسن بن محمّد بن حسن قمّی که معاصر شیخ صدوق است،و عصرش قریب به عصر سید محمّد اعرج مذکور است،و از اهل وطن اوست،در کتاب قم که مشهور است به تاریخ قم،و به جهت کافی الکفات صاحب بن عبّاد نوشته،در نهایت اتقان و احکام چنین میفرماید-بعد از ذکر جمعی از سادات حسینیه که به قم وارد شدند-
دیگر از سادات حسینیه از سادات رضائیه از فرزندان امام رضا علیه السّلام موسی
بن محمّد بن علی بن موسی الرضا علیهم السّلام صاحب رضائیه أبو علی (1)الحسین بن محمّد بن نصر بن سالم گوید:اوّل کسی از سادات رضویه که به قم آمدند از کوفه ابو جعفر موسی بن محمّد (2)بن علی بن موسی الرضا علیهم السّلام بود،و در سنۀ دویست و پنجاه و شش از کوفه به قم آمده،و به قم مقام گرفت،و پیوسته برقع به روی فرو گذاشتی،تا آنگاه که عرب قم به دو پیغام فرستادند که تو را از مجاورت و همسایگی ما بیرون باید رفت.
پس ابو جعفر موسی بن محمّد از قم به کاشان رفت،چون به کاشان رسید احمد بن عبد العزیز بن دلف العجلی او را اکرام کرد و ترحیب نمود،و خلعتهای بسیار،و بارگیرهای نیکو،و چندین تجمّل به دو بخشید،و مقرّر گردانید که هر سال هزار مثقال طلا با یک اسب مسرّج به دو دهد.
پس ابو الصدیم الحسین بن علی بن آدم،و یکی دیگر از رؤسای عرب در عقب او بیرون آمدند،حال موسی بن محمّد بن علی بن موسی الرضا از قم پرسیدند،و اهل قم را بهسبب بیرون کردن موسی بن محمّد بن علی بن موسی الرضا توبیخ کردند.
پس رؤسای عرب را بهطلب ابی جعفر موسی بن محمد بفرستادند،تا شفاعت کردند،و او را به قم بازآوردند،و بسیاری اعزاز و اکرام کردند،و از مال خود از برای او سرای بخریدند،و همچنین چند سهم از قریه هنبرد و اندریقان و
کارچه (1)از برای او از ورثۀ مزاحم بن علی اشعری بخریدند،و بیست هزار درهم از برای او قسمت کردند و به دو دادند.
و از غیر ابی علی روایت است:که چون عرب به قم به ابی جعفر موسی بن محمّد بن علی بن موسی علیهم السّلام پیغام فرستادند که تو از همسایگی ما بیرون باید رفت،او برقع از روی برانداخت،و ایشان او را بشناختند،پس محمّد گفت:
همّت و اعتقاد ایشان محقّق شد،و این سرای و سهام و اموال به دو دادند.
پس موسی بن محمّد بن علی بن موسی علیهم السّلام قصد عبد العزیز بن دلف کرد،و عبد العزیز او را اعزاز و اکرام کرد،و خلعتها و مرکبها بخشید،و وظیفۀ سالیانه معین کرد،چنانچه یاد کرده شد.
و بعد از آن به قم مراجعت نمود،و دیگرباره اهل قم او را اعزاز و اکرام کردند،و از دنیا ممتّع و مرفّه گردانیدند،چنانچه مستغنی شد،بعد از آن او را احتیاج نبود که به شهرهای دیگر رود به جهت وجه معاش،و به قم املاک خرید، و آب و زمین پیدا کرد و متوطّن شد،و بعد از او خواهرش زینب و امّ محمّد و میمونه دختران محمّد بن علی علیهما السّلام در طلب او از کوفه به قم آمدند.
تا اینکه میگوید:و موسی بن محمّد به قم مقیم بود،و از آنجا به جای دیگر نرفت،تا آنگاه که او را وفات رسید،در شب چهارشنبه روز آخر ماه دی هشت روز از ماه ربیع الآخر مانده سنۀ دویست و نود و شش هجریه،و او را در سرائی که معروف بود به دو که الیوم مشهور است به مشهد او دفن گردید،و در قدیم آن سرای معروف بوده است به محمّد بن الحسن بن ابی خالد اشعری ملقّب به شینوله، و اوّل کسی را که به دین سرای دفن کردند موسی بن محمّد بن علی بن
1) (1) این هرسه قریه از قرای طبرش است که حال او را تفرش میگویند«منه».
موسی علیهم السّلام بود.
تا اینکه میگوید:بعد از آن میمونه دختر موسی وفات یافت،و او را به مقبرۀ بابلان دفن کردند،و این قبّه که به قبّۀ فاطمه علیها السّلام ملاصق است بر سر تربت او بنا نهادند،و خواهر او زینب بنت موسی از او میراث گرفت.
و بعد (1)از آن ابو علی محمّد بن احمد بن موسی بن محمّد بن علی الرضا علیهما السّلام از کوفه به قم آمد،و بعضی از دختران او فاطمه و امّ سلمه.چون ابو علی محمّد به قم رسید عرب قم در اعزاز و اکرام او مبالغه کردند.
و گویند:که عرب به دو پیغام فرستادند که از شهر ما بیرون باید رفت،ابو علی محمّد جواب گفت:که این شهر از آن شما نیست،ملک و زمین از آن خدای است،هرکس که خواهد در آن فرود آید،پس عرب عذر خواستند و او را از خود خوشنود کردند و گرامی داشتند.
و ابو علی محمّد بسیار مردی فاضل بوده است،و به غایت پرهیزگار و خوش محاوره و خوش منظر و فصیح و دانا و عاقل.
و روایت کند احمد (2)بن اسماعیل بن سمکۀ نحوی:که چون ابو مسلم محمّد بن بحر اصبهانی والی و عامل قم شد،هر روز جمعه بر مرکب نشستی و به زیارت رؤسای قم برفتی،و حقوق ایشان بگذاردی،و حرمت داری کردی،اتّفاقا روز
1) (1) در نسخۀ موجود از این کتاب ذکری از احمد بن موسی بن محمّد نشده،محتمل است در نسخه سقط شده،یا چون احمد به قم نیامده بود متعرّض حال او نشد،چون غرض مصنّف ذکر سادات که به قم آمده بودند«منه».
2) (2) این احمد از بزرگان علما و اهل فضل است،و او استاد ابن عمید وزیر معروف است،و خود از تلامذۀ احمد بن محمّد بن خالد است،و روایت میکند از او جعفر بن محمّد بن قولویه استاد شیخ مفید و صاحب کامل الزیاره«منه».
جمعه سوار شد و من در صحبت او بودم،ابتدا کرد به زیارت ابی علی محمّد ابن الرضا،چون به صحبت او درآمد،ابو علی در موضعی پاکیزه نشسته بود،و جامههای سبز پوشیده،ابو علی سلام کرد و اکرام نمود،و سعی او را شکر گفت.
چون ابو مسلم از صحبت او بیرون آمد به راه سرای عبد اللّه بن عبّاس (1)علوی رفت،چون به در سرای او رسید فرود آمد،و در صحبت او رفت او را دید در سرای خود نشسته،و گرد بر گرد او قفسهای قمریان و مرغان نهاده بودند، ابو مسلم سلام کرد و بازگردید و آمد تا به سرای ابی سهل بن أبی طاهر اشعری،و او را نیز بدید و زیارت کرد،و حقّ او بگذارد.
پس بر مرکب نشست و آمد تا به صحبت علی بن احمد بن علی الشجری،و او را سلام و زیارت کرد و بازگردید.
و مرا گفت:ای ابا علی تشبیه نمیکنم ابا علی-یعنی محمّد اعرج ابن الرضا- را در سکون و در نشستن و فضل إلاّ به ائمّه علیهم السلام،و عبّاس علوی را تشبیه نمیکنم مگر به مردمانی که ایشان را دیدهام به بغداد به درب طاق،پس چرا شما به امامت ابی علی قائل نمیشوید؟و او را امام نمیدانید؟باوجود آنکه جمیع خصلتهای خیر در او جمع و موجود است؟
من گفتم:معاذ اللّه که ما به غیر از ائمّۀ دوازدهگانه که امامت ایشان محقّق و روشن است،و دوستی ایشان ما را واجب و لازم است،و بدان اعتقاد داریم، دیگری را امام دانیم،چه اگر ابو علی دعوی امامت کند و باوجود شرف نسبت و شهرت فضل او،ما از او بیزار شویم،چنانچه از جعفر کذّاب بیزار شدیم به سبب دعوی امامت کردن.
1) (1) در تاریخ قم:عبّاس بن عبد اللّه،و همین صحیح است چنانچه خواهد آمد.
پس ابو مسلم گفت:من از اعتقاد و گفتار شما در تعجّبم،و ابو مسلم را مذهب اعتزال بوده است.
و ابو علی را به قم بریهه و امّ کلثوم خدای عزّ و جلّ روزی کرد و بداد،و بعد از ایشان ابو عبد اللّه احمد در وجود آمده است در ماه شوّال سنۀ سیصد و یازده هجریه،و ابو علی به قم وفات یافت روز یک شنبه روز اردیبهشت (1)ماه سه روز از ماه ربیع الاوّل گذشته سنۀ سیصد و پانزده،و او را به مقبرۀ محمّد بن موسی دفن کردند.
و از پسر او ابا عبد اللّه احمد،و از دختران فاطمه و امّ سلمه و بریهه و امّ کلثوم از پس وفات او باز ماندند،و بعد از وفات او خواهرش امّ حبیب دختر احمد از کوفه به قم آمد،و با فرزندان برادرش به قم بود.
و بعد از آمدن او زینب دختر موسی وفات یافت،و او را در مشهد برادرش محمّد بن موسی دفن کردند،و امّ محمّد بنت احمد از او میراث گرفت.
و امّ محمّد به شهر قم روز پنجشنبه روز انیران از ماه مرداد بیست و یک روز از ماه ربیع الآخر گذشته سنۀ سیصد و چهل و سه وفات یافت،و او را در مشهد محمّد بن موسی دفن کردند،و فرزندان برادرش ابی عبد اللّه و فاطمه و امّ سلمه و بریهه و امّ کلثوم میراث او برداشتند.
پس از آن ترکه به ابی عبد اللّه و فرزندان او دادند،و با خواهران او مصالح کردند بر چیزی که ایشان به دو راضی شدند،و او مجموع ترکه با املاک برداشت.
پس فاطمه دختر محمّد بن احمد شب پنجشنبه روز تیر ماه بهمن،یازده روز
1) (1) در ماه فرسیه از برای هر روز از ماه اسم مخصوص است،چنانچه در کتب تواریخ مضبوط است،هرکه خواهد به آنجا رجوع کند«منه».
از شوّال گذشته،سنۀ سیصد و چهل و سه هجریه وفات یافت،و او را ایضا در مشهد محمّد بن موسی دفن کردند،و امّ سلمه میراث او برداشت؛زیرا که هردو از یک مادر بودند.
پس ابی عبد اللّه و امّ سلمه اتّفاق کردند بر آنکه ابی عبد اللّه سدسی از ترکۀ فاطمه بردارد.
و بعد از آن بریهه بنت محمّد بن احمد وفات یافت،و او را در مشهد محمّد بن موسی دفن کردند،و ابو عبد اللّه احمد بن محمد الأعرج بن احمد بن موسی المبرقع و امّ سلمه و امّ کلثوم به حسب سهام مفروضه از او میراث گرفتند.
و چون ابو عبد اللّه بالیده شد به قم،رئیس و متصرّف اموال و املاک که پدر او محمّد بن موسی به دست آورده بود گشت،و همچنین آنچه از عمّۀ خود و خواهرانش به میراث به دو رسیده بود.
و ابو عبد اللّه مردی سخی و کریم بوده است،و به دلهای مردم نزدیک،و نقابت علویه بعد از وفات ابو القاسم علوی به دو مفوّض بوده است.
و ابو عبد اللّه همیشه به قم رئیس و ارباب بوده است،و در روز پنجشنبه روز دی مهرماه،منتصف ماه صفر،سنۀ سیصد و پنجاه و هشت او را وفات رسیده است،و مدّت عمر او چهل و شش سال بوده است،و در مشهد محمّد بن موسی مدفون است،و به وفات او مردم قم را مصیبتی تمام بوده است.
و از او چهار پسر:ابو علی محمّد،و ابو الحسن موسی،و ابو القاسم علی،و ابو محمّد الحسن،و چهار دختر باز ماندهاند.
و پسران او بعد از وفات پدر قصد حضرت رکن الدوله کردند به شهر ری، رکن الدوله ایشان را تسلّی داد و بفرمود جانب ایشان رعایت نماید،و خراج بر املاک ایشان ننهد،پس از آن بازگردیدند و به قم آمدند.
بعد از آن امّ سلمه بنت محمّد بن احمد وفات یافت،و او را در مشهد محمّد بن موسی دفن کردند،و امّ کلثوم خواهرش ترکۀ او برداشت،و از فرزندان محمّد بن احمد به غیر امّ کلثوم نمانده بود.
و پسر برادرش ابو علی محمّد بن احمد املاک امّ سلمه به امّ کلثوم داد،و آن املاک و اموال که به قسط به ابو علی رسیده بود به تبذیر و اسراف تلف کرد،و املاک مجموع بفروخت،و پس از آن به ناحیت خراسان رفت،مردم خراسان او را اکرام کردند،و به صحبت و زیارت او رفتند،و قدر و شرف و حقّ او بشناختند،و به خراسان مقیم بود،تا او را پنهان و نهان بکشتند.
و بعضی دیگر گویند:که او را نکشتند،بلکه او را وفات رسید.
بعد از آن به قم امّ کلثوم بنت محمّد بن احمد وفات یافت،و او را در مشهد محمّد بن موسی در قبر پدرش ابی علی دفن کردند،و پسر برادرش ابی عبد اللّه میراث او یافت.
و ابو القاسم بن ابی عبد اللّه ایضا به خراسان رفت،بعد از آنکه از دختر ابی محمّد الحسن بن محمّد بن حمزه علوی به شهر قم دو دختر آورد.
و چون ابو القاسم به خراسان رسید بعضی از رؤسای خراسان با او مواصلت ورزیدند،و ابو القاسم به طوس وطن گرفت،و کاربار او به نظام شد،و دو پسر و یک دختر آورد.
و ابو الحسن موسی بن احمد تنها به قم ماند،و به کار و بار برادرش ابی محمّد و خواهرانش قیام نمود،و ضیعتها که از پدرش باز مانده بود به دست آورد،و آنچه به رهن بودند از رهن بیرون آورد،و قواعد و سیرت او مجموع نیکو بودهاند،و با مردم قم به وجه احسن معیشت و زندگانی کردی،و حقوق ایشان رعایت نمودی،تا به غایت که گوئیا یکی از ایشان است.
پس اهل قم به صحبت او میل کردند،و او سرور و رئیس ایشان شد،و مؤیّد الدوله و امیر فخر الدوله قدر او بشناختند،و او را گرامی داشتند،و بعضی از خراج به دو بخشیدند و مجری داشتند.
پس در سنۀ سیصد و هفتاد به حج رفت،و ملک عضد الدوله و تاج الدوله قدر او را بشناختند،و او را گرامی داشتند.
و چون حجّ خانۀ خدا بگذارد به مدینه باز آمد،بر پسر عمّان خود شفقت نمود و به رحمت افزود،و ایشان را خلعت و عطا بخشید،پس او را شکر بسیار نمودند.
پس به جانب قم عزیمت نمود،و در ماه ربیع الآخر سنۀ سیصد و هفتاد و یک به قم رسید،مردم قم به قدوم او بشارت نمودند،و شادی افزودند،و بر سر کوچهها و محلّهها آئینه بستند.
و صاحب الجلیل و کافی الکفات ابو القاسم اسماعیل بن عبّاد به دو نامه نوشت،و او را به معاودت از حج خانۀ خدای متعال و مراجعت به شهر و منزل خود تهنیت کرد.
و ابو الحسن موسی بن احمد مردی فاضل و متواضع و متخلّق و سهل الجانب بوده است،با عنفوان جوانی و حداثت سن،نقابت سادات علویه به شهر قم و نواحی آن به دو مفوّض بوده است،و قسمات و وظائف و رسوم و مرسومات و مشاهرات و سادات آبه و قم و کاشان و خورزن مجموع به دست و اختیار و فرمان او بوده است،و عدد ایشان در آن زمان از مردان و طفلان سیصد و سی و یک نفر بوده است،و وظیفۀ هریک از ایشان در هر ماهی سی من نان و ده درم نقره بوده است.
و هرکس از ایشان که وفات یافته است،نام او از کتاب مشاهره طرح
کردهاند،و نام آنکس از ایشان که در وجود آمده است به جای او نوشتهاند.
و ابو الحسن را از امّ ولد پسری بوده است،نام او ابو جعفر،و دختری دیگر از امّ ولدی دیگر ابو عبد اللّه احمد.
و این ابو عبد اللّه روز شنبه روز خور ماه مرداد،پنج روز از صفر گذشته،سنۀ سیصد و هفتاد و دو از مادر به وجود آمده است.
و ابو الحسن دختر علی بن محمّد بن عمید را از برای پسر خود ابی جعفر بخواست،و در سنۀ سیصد و هفتاد و چهار به یک دیگر رسیدند و زفاف واقع شد.
و ابو الحسن به زیارت جدّ خود رضا علیه السّلام در سنۀ سیصد و هفتاد و پنج برفت، و برادرش ابو محمّد الحسن بن احمد مردی متأدّب و فاضل بوده است،و او را در سنۀ سیصد و هفتاد و دو وظیفه تعیین کردهاند،و مصاحب و نائب و کارساز ابو الحسن ابو علی الحسین بن محمّد بن نصر (1)بن سالم بوده است،پیوسته حق گذاری آن خاندان کرده است،و شرائط حقگذاری بجای آورده است،و به صحبت او کار و شغل ابو الحسن به نظام بوده است،و او را بهرۀ تمام و معرفتی اوفر در اسباب معماری و گشت و زرع بوده است،و او و پدرش بدین خاندان معروف و مشهور بوده است.
و چنین رسیده است به من که جدّ او سالم از جملۀ آزاد کردگان ابو جعفر محمّد بن علی الرضا علیهما السّلام است.تمام شد آنچه مقصود بوده نقل از این کتاب شریف از آنچه متعلّق بودند به ذکر حالات موسی مبرقع و ذرّیّۀ طیّبۀ او (2).
چون مؤلّف در عصر سبط او ابو الحسن موسی بوده،لهذا اعقاب او در آنجا
ذکر نشده.
و از اولاد این ابو الحسن موسی عالم جلیل عبید اللّه است،چنانچه شیخ اجل عظیم الشأن که علماء اعلام او را در کتب اجازات چنین وصف کردند:الشیخ الامام الحافظ السعید منتجب الدین موفّق الاسلام سید الحفّاظ رئیس النقلة سید الأئمّة و المشایخ،خادم حدیث رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله أبو الحسن علی بن عبید اللّه بن الحسن بن الحسین بن الحسن بن الحسین بن علی بن بابویه،که تمام اجدادش از علماء اعلام و روات اخبار ائمّۀ اناماند (1).
شیخ مذکور که معاصر شیخ طبرسی و ابن شهرآشوب و امثال ایشان است در کتاب منتجب که مخصوص است به ذکر علماء مصنّفین امامیه معاصرین شیخ الطایفه شیخ طوسی تا عصر خودش چنین فرموده:
السید العالم عبید اللّه بن موسی بن أحمد بن محمّد بن أحمد بن موسی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب علیهم السّلام،ثقة ورع فاضل محدّث،له کتاب أنساب آل الرسول و أولاد البتول،کتاب فی الحلال و الحرام،کتاب الأدیان و الملل،أخبرنا بها جماعة من الثقات،عن الشیخ عبد الرحمن بن أحمد النیسابوری عنه (2).
حاصل ترجمه:اینکه سید عالم عبید اللّه که پسر ابو الحسن موسی است،که از تاریخ قم ذکر فضائل او شد،ثقۀ پرهیزگار و راوی اخبار ائمّۀ اطهار علیهم السّلام،و از تصانیف اوست کتاب انساب سادات،و کتابی در احکام فرعیه،و کتابی در مذاهب مختلفه،خبر داد مرا به آن کتابها جماعتی از ثقات از شیخ مفید نیشابوری از سید مذکور.
و آنچه نقل کردیم از چند نسخه است،که یکی از آنها به خطّ صاحب کرامات شمس الدین محمّد بن علی جباعی جدّ شیخ بهائی است،و او از خطّ شمس الفقهاء شهید اوّل نقل کرده،و علاّمۀ مجلسی در جلد اجازات بحار (1)که تمام این کتاب را نقل فرموده،به همین نحو ذکر نموده،و نیز تلمیذ اجل او مولانا حاجی محمّد اردبیلی در کتاب جامع الروات (2)حال سید مذکور را از این کتاب به همین قسم نقل کرده.
و غرض از این شواهد آنکه نسخهای که در نزد شیخ حرّ علیه الرحمه بوده، دو نفر از سلسلۀ اجداد او افتاده بود،و ایشان به همین نحو در امل الآمل (3)نقل نمودند،و اشتباه آن بر ناظرین پوشیده نیست،چه نشود در عصر شیخ طوسی کسی به چهار واسطه به حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام برسد،و بحمد اللّه نسخۀ منتجب شایع و کثیر الوجود است،هرکه خواهد مراجعه کند برای او میسّر است.
و مؤیّد این مطلب و شاهد بر اصل دعوای صحّت نسب سلسلۀ جلیلۀ رضویه مبرقعیه،آنکه شیخ منتجب الدین مذکور اربعینی تألیف فرموده،و در آخر آن سیزده حکایت نقل کرده،و علماء خصوص علاّمۀ مجلسی آن اخبار و حکایات را در مؤلّفات خود نقل کردهاند.حکایت چهارم چنین است:
الحکایة الرابعة:أخبرنا أبو علی بینمان (4)بن جندب (5)بن الحسن بن أبی عدی البیع، حدّثنا الشیخ المفید أبو محمّد عبد الرحمن بن أحمد بن الحسین الحافظ،حدّثنا
السید أبو الفتح عبید اللّه بن موسی بن أحمد ابن الرضا علیه السّلام،أنّ أبا محمّد جعفر بن أحمد حدّثهم،حدّثنا أحمد بن عمران،حدّثنا عبد اللّه بن جعفر النحوی،عن الحارث بن محمّد التمیمی،عن علی بن محمّد،قال:رأیت إبنة أبی الأسود الدؤلی و بین یدی أبیها خبیص،فقالت:یا أبه أطعمنی،فقال:افتحی فاک،قال:ففتحت فوضع فیه مثل اللوزة،ثمّ قال لها:علیک بالتمر فهو أنفع و أشبع،فقالت:هذا أنفع و أنجع،قال:هذا الطعام بعث به إلینا معاویة یخدعنا به عن حبّ علی بن أبی طالب علیه السّلام،فقالت:قبّحه اللّه یخدعنا عن السید المطهّر بالشهد المزعفر،تبّا لمرسله و آکله،ثمّ عالجت نفسها و قاءت ما أکلت منه،و أنشأت تقول باکیة:
أبا الشهد المزعفر یابن هند نبیع إلیک إسلاما و دینا
فلا و اللّه لیس یکون هذا و مولانا أمیر المؤمنینا (1)
و أبو الفتح عبید اللّه مذکور در این سند که راوی از او شیخ مفید نیشابوری است،همان عبید اللّه بن موسی است که در کتاب منتجب او را ذکر فرموده.
حاصل ترجمۀ حکایت:آنکه علی بن محمّد میگوید:دختر ابی الأسود را دیدم،و در پیش روی پدرش حلوائی گذاشته بود،پس گفت:ای پدر مرا از این بخوران،گفت:دهن باز کن،پس باز کرد و مانند لوزی در دهان او گذاشت،پس أبو الأسود به دخترش گفت:بر تو باد به خرما که نفعش بیش و بهتر سیر میکند، گفت:این حلوا نفعش بهتر و گواراتر است،ابو الأسود گفت:این طعام را معاویه برای ما فرستاده که ما را از دوستی علی بن ابی طالب علیه السّلام برگرداند.
دخترک گفت:خدای خیر را از او دور فرماید که میخواهد که ما را برگرداند از سید مطهّر به وسیلۀ این حلوائی که از عسل و زعفران ساخته،هلاکی و زیان
1) (1) اربعین شیخ منتجب الدین ص 81-82.
باد برای آنکه آن را فرستاد و برای خورندۀ آن،پس خود را معالجه کرد آنچه از آن خورده بود قی کرد.
و با گریه آندو بیت بگفت،یعنی به سبب عسل به زعفران آمیختهای پسر هند دین و اسلام خود را به تو میفروشیم،نه سوگند به خدای تعالی که این نخواهد شد و حال آنکه مولای ما امیر مؤمنان است.
و شیخ ابو الفتوح رازی در تفسیر خود فرموده:که آن دختر پنج یا شش ساله بود.
و نیز جدّ همین شیخ أبو الفتوح شیخ جلیل حافظ ابو سعید محمّد بن احمد بن الحسین النیشابوری در اربعین خود که آن نیز معروف و چند نسخه حاضر،و علاّمۀ مجلسی از آن گاهی نقل میفرماید،چنین میفرماید:
الحدیث الخامس:أخبرنا السید أبو الفتح عبید اللّه بن موسی بن أحمد العلوی الرضوی بقراءتی علیه،قال:أخبرنا أحمد بن الحسن الأیّوبی الخضیب،قال:
حدّثنا القاضی عمر بن الحسین،قال:حدّثنا جعفر بن محمّد و سعید،قالا:حدّثنا نصر بن مزاحم،قال:حدّثنا عبد اللّه بن عبد الملک أبو عبد الرحمن المسعودی،قال:
حدّثنا إبراهیم بن حیّان،عن امّ جعفر بنت محمّد بن جعفر امرأة محمّد ابن الحنفیة، عن أسماء بنت عمیس،أنّها حدّثتها أنّها کانت تغزو مع النبی صلّی اللّه علیه و اله،قالت:قلت:یا جدّ ما کنت تصنعین معه؟قالت:کنت أخرز السقّاء،و اداوی الجرحی،و أکحل العین،و أنّ النبی صلّی اللّه علیه و آله صلّی بنا العصر،فانثنا بنا قبل أن سلّم،فأوحی اللّه تعالی إلیه، فأخبر علیا علیه السّلام و قد کان دخل فی الصلاة و لم یکن أدرک أوّل وقتها.
فلمّا انصرف النبی صلّی اللّه علیه و اله و قد طال ذلک منه حتّی غربت الشمس،فقال له:یا علی:أمّا صلّیت؟قال:لا کرهت أن أطرحک فی التراب،فقال النبی صلّی اللّه علیه و اله:اللّهمّ
ارددها علیه،فرجعت الشمس بعد ما غربت حتّی صلّی علی علیه السّلام (1).
و آنچه نقل کردیم معلوم میشود که از سید أبو الفتح عبید اللّه بن موسی بن احمد بن الأعرج،دو عالم جلیل روایت میکنند،و در نزد او قرائت احادیث نمودهاند،یکی شیخ مفید عبد الرحمن بن احمد نیشابوری،و دیگری برادر او ابو سعید محمّد بن احمد نیشابوری جدّ شیخ ابو الفتوح،و هردو از اعیان علمای امامیه و صاحب تصانیف جلیلهاند.
و مخفی نماند که ابو محمّد حسن بن محمّد بن حمزۀ علوی که دختر خود را به ابو القاسم علی بن ابی عبد اللّه احمد بن محمّد اعرج داد از بزرگان علما و اعیان فقهای اثنا عشریه است.
شیخ طوسی در فهرست خود در حقّ او فرموده:که او فاضل ادیب عارف فقیه زاهد ورع بود،که محاسن بسیار داشت (2).
و در رجال خود فرموده:حسن بن محمّد بن حمزة بن علی بن عبد اللّه بن محمّد بن الحسن بن الحسین بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب مرعشی طبری،ابو محمّد زاهد عالم ادیب فاضل بود (3).
و نجاشی در حقّ او فرمود:که از اجلاّء طایفه و فقهاء ما است (4).
و سائرین نیز به امثال این کلمات او را ستودهاند.
و علی بن محمّد بن عمید که دختر خود را به ابی جعفر پسر ابو الحسن موسی
بن احمد بن محمّد اعرج داد،که در تاریخ قم سنۀ زفاف آن را نیز ضبط نموده، پسر ابن عمید کاتب است،که وزیر رکن الدوله و از تلامذه و تربیت کرده ابی عبد اللّه احمد بن محمّد بن خالد برقی بود،و پس از پدر رکن الدوله او را وزیر کرد،و پس از او رتبۀ وزارت به صاحب بن عبّاد مصاحب پدرش بود رسید.
و این علی ملقّب است به ذو الکفایتین،و کنیهاش ابو الفتح،و جلالت و کمال و فضل و دانش او و پدرش در کتب سیر و تواریخ مذکور است.
و نیز مسطور نماند که مراد از رؤسای عرب که از تاریخ قم گذشت که ایشان موسی مبرقع را اکرام و اعزاز کردند،آنقدر از اموال و عقار دادند که او مستغنی شد،و نیز فرزندزادۀ او ابو علی محمّد بن احمد بن موسی را معزّز و مکرّم داشتند،طایفه جلیلۀ اشعریهاند (1)که سبب آبادی قم شدند.
و در میان ایشان از عهد جناب صادق علیه السّلام تا قریب به عصر شیخ طوسی در هر طبقه آن قدر علما و اعیان و روات و محدّثین و مؤلّفین و مصنّفین و صاحبان مقامات عالیه بودند،که سبب حیرت است،و کمتر کتاب حدیثی است که در هر صفحۀ آن از روات اشعریین نباشند،و اگر خوف اطاله و تنگی وقت نبود به اسامی شریفۀ جملهای از ایشان اشاره میشد.
و نیز معلوم باشد که ذرّیۀ طیّبۀ موسی مبرقع در قدیم معروف به رضائیه بودند، چنانچه تاریخ قم در حالات حضرت جواد علیه السّلام گفته:عدد اولاد او:علی العسکری علیه السّلام،و موسی جدّ رضائیه به قم،و خدیجه،و حکیمه،و امّ کلثوم،و
1) (1) مراد طایفۀ اشعری است نه مذهب اشعری،و ایشان از اعلا و عبد اللّه و احوصاند که پسران سعد بن مالک بن عامری است که قبیلهایست در یمن در سنۀ نود و چهار به قم آمده،و آن را شهری ساختند و از این قبیله بود ابو موسی اشعری معروف«منه».
مادر ایشان امّ الولد بوده است (1).
و نیز در آن تاریخ فرموده که به من رسیده که رضائیه دختران خود را به شوهر نمیدادند؛زیرا که کسی همسر و هم کفو ایشان بود نمییافتند،و موسی بن جعفر علیهما السّلام را بیست و یک دختر بوده است،و از این جهت هیچیک را از ایشان به شوهر نداده،تا غایتی که این معنی در میان دختران ایشان عادت شده است،و محمّد بن علی الرضا علیهما السّلام ده دیه وقف کرده است بر دختران و خواهران خود که شوهر نکردهاند،و از ارتفاعات این دیها،نصیب و قسط رضائیه که به قم ساکن بودهاند از مدینه جهت ایشان آوردهاند (2).
و نیز در آخر احوال حضرت ستّی فاطمه خواهر امام رضا علیه السّلام که در قم مدفون است گفته:و چون پس از وفات فاطمه علیها السّلام امّ محمّد دختر موسی رضائیه وفات یافت،او را در جنب قبر فاطمه علیها السّلام دفن کردند،و پس از او خواهر او میمونه ابنة الرضائیه،و آن را نیز آنجا دفن کردند،و قبّهای بر سر تربت ایشان بنهادند متّصل به قبّۀ فاطمه علیها السّلام.
و در این دو قبّه شش قبرند،از این قرار که مسطور است:قبّۀ اول ستّی فاطمه بنت موسی بن جعفر علیهما السّلام،و قبر امّ محمّد بنت موسی خواهر محمّد بن موسی، و قبر امّ اسحاق جاریۀ محمّد بن موسی.و در قبّۀ ثانیه:قبر امّ حبیب جاریۀ ابی علی محمّد بن احمد ابن الرضا،و این کنیزک مادر امّ کلثوم دختر محمّد بوده است،و قبر امّ القاسم دختر علی کوکبی،و قبر میمونه دختر موسی خواهر محمّد بن موسی (3).
پس واضح و روشن و هویدا و مبرهن شد که سلسلۀ علیۀ جلیلۀ رضویه که منتهی میشود به موسی مبرقع،بلکه به پسر موسی احمد،چه از محمّد بن موسی برادر احمد فرزندی نماند.
در قدیم الایّام معروف و مشهور در بلدۀ طیبۀ قم که دار الایمان،و محلّ امان شیعیان،و مجمع علما و محدّثین،و کهف ذرّیۀ طیّبه بود،ممتاز و سربلند،بلکه به نقابت و ریاست سادات علویه از حسنیه و حسینیه و موسویه و عمریه اولاد عمر بن علی علیه السّلام که در قم و آبه و کاشان و نواحی آن بلاد متوطّن بودند مفتخر،و رسومات و وظائف آن جماعت به دست ایشان بلکه وزراء عظام و فقهای کرام با قرب جوار و اطّلاع بر خفایا و اسرار با ایشان مواصلت و مناکحت میکردند.
و پس از مراجعت از مکّۀ معظّمه شهر قم را بر ایشان آئین بسته و زینت میدادند،وزیر معظّم صاحب الجلیل کافی الکفات اسماعیل بن عبّاد به جهت تهنیت قدوم از حج بیت اللّه الحرام و معاودت به منزل و مستقر خود مکاتبه و مراسله میکرد.
و از ایشان بود عالم جلیل و سید نبیل عبید اللّه بن موسی،که علمای اعیان و بزرگان دین او را در سلسلۀ علما ذکر نمودهاند،و او را به سیادت و علم و فضل و زهد و ورع و رضویت ستودند.
و مهرۀ محدّثین در کتب معتبرۀ خود از او روایت نمودند،و با نهایت اطّلاع و خبرت و هم وطنی و اتّحاد بلد و قرب عصر،بلکه مجاورت آباء و اجداد و ذرّیه و اولاد ایشان را در کتابی که برای مثل صاحب بن عبّاد که مجمع فضل و دانش و معدن کمال و بینش بود جمع و ضبط نموده،که العیاذ باللّه که اگر خود مؤلّف ثقه و عدل نباشد،به ملاحظۀ حفظ عرض و ناموس و خوف از نوشتن خلافی برای چنان شخص معظّم نتواند خلافی بنویسد،و خود را مفتضح کند،با آنکه خود
صاحب تاریخ معدود و از علماست،و محسوب در فضلا.
عالم خبیر بصیر،میرزا عبد اللّه اصفهانی،تلمیذ علاّمۀ مجلسی،در کتاب ریاض العلماء که ده جلد است میفرماید:الشیخ الجلیل الحسن بن محمّد بن الحسن القمّی من أکابر قدماء علماء الأصحاب،و من معاصری الصدوق،و یروی عن الشیخ حسین بن علی بن بابویه أخی الصدوق،بل عنه أیضا،و قد عوّل علیه الاستاد الاستناد فی البحار،و قال:إنّ کتابه معتبر،و ینقل عن کتابه المذکور فی مجلّد المزار من البحار و غیره،و یظهر من رسالة الأمیر المنشی فی أحوال بلدة قم و مفاخرها و مناقبها،أنّ اسم صاحب هذا التاریخ،هو الاستاد أبو علی الحسن بن محمّد بن الحسین الشیبانی القمّی (1).انتهی.
یعنی:شیخ جلیل حسن بن محمّد بن حسن قمّی،از بزرگان قدماء اصحاب است،و از معاصرین صدوق است،و روایت میکند از شیخ جلیل حسین بن علی بن بابویه برادر صدوق،بلکه از خود صدوق نیز روایت میکند،و اعتماد کرده بر او استاد استناد یعنی علاّمۀ مجلسی در بحار،و فرموده:که کتاب او معتبر است،و نقل میکند از کتاب مذکور در جلد مزار بحار و غیر آن.
و ظاهر میشود از رسالۀ امیر منشی در احوال بلدۀ قم و مفاخر و مناقب آن، اینکه اسم صاحب این تاریخ استاد ابو علی حسن بن محمّد بن حسین شیبانی قمّی است.
و نیز صاحب ریاض فرموده که خواهد آمد در باب میم محمّد بن حسن قمّی، و گمانم که او پدر این شیخ باشد (2).و آن جلد در نزد حقیر حاضر نیست.
و نیز فرموده که بدانکه برای این مورّخ فاضل برادری است فاضل،و او
ابو القاسم علی بن محمّد بن حسن کاتب قمّی است،چنانچه ظاهر میشود از این کتاب ایضا،و بیشتر فوائد این کتاب که متعلّق است به احوال خراج قم و بعضی حالات او مأخوذ است از او (1).انتهی.
و شاهد بر صدق این مقال آنکه در اوّل آن کتاب،در ذکر سبب سیم از برای تصنیف آن گفته:که برادرم ابو القاسم علی بن محمّد بن الحسن الکاتب مرا گفت:
چون به شهر قم رسیدم،تفحّص بسیار کردم،باشد که کتابی از اخبار قم به دست آرم،مقدور نشد،پس به غایت من حریص گشتم بر تصنیف این کتاب،و بیشتر از آن اخبار در مدّت حکومت برادرم به قم تحصیل کردم و به دست آوردم (2).
و علاّمۀ مجلسی علیه الرحمه در فصل اوّل از مقدّمۀ مجلّد اوّل بحار که در ذکر کتب معتمدهایست که در نزد ایشان بوده میفرماید:و کتاب تاریخ بلدة قم للشیخ الجلسل حسن بن محمّد بن الحسن القمّی رحمه اللّه (3).
و در فصل دوّم آنجا میفرماید:و تاریخ بلدة قم کتاب معتبر (4).
و بسیاری از علما از این کتاب شریف نقل کردهاند که ذکرش موجب تطویل است.
و از مضحکات عجیبه بلکه از مصیبتهای هائلۀ فظیعه،که کاشف از قلّت مبالات،و بیباکی عوام است در کیش و آئین خود،آنکه شنیده شده از جماعتی از ثقات که جمعی بیخبران از طریقه و مذهب،نسبت شرب خمر نعوذ باللّه به موسی مبرقع میدهند،و ذرّیۀ او را اولاد شرابخوار مینامند،و به این
قناعت نکرده فرزندان ابو علی محمّد اعرج را به جهت نسبت قبیحه به زوجهاش از او نفی میکنند.
و این سید انام همان است که از کثرت فضائل و مناقب و تقوی و سکوت نفس و حسن رفتار،والی قم او را تشبیه به ائمّه علیهم السّلام کرده،قابل امامت میدانست،و تاریخ ولادت فرزند او ابو علی احمد را صاحب تاریخ قم به جهت بزرگی مقام پدرش ضبط کرده،و خود در قم بوده و دیده کسانی را که در آن سال حاضر بودند،و از ایشان نقل آنچه خود ندیده نموده.
و اتقان و احکام محدّثین قم بر همۀ علما بلکه عوام شیعه معلوم و ظاهر است، که اگر شخصی از ضعیفی یا مجهولی یا دروغگویی روایت میکرد او را طرد میکردند،و از او کناره مینمودند،و روایت نمیکردند،هرچند بزرگ و صاحب شأن و منزلت بود.
و از عجائب روزگار آنکه پس از هزار سال جمعی از اخفاء الهام سفهاء الأحلام،از بلدی که هزار فرسخ دور از مرکز علم و کمال و ارباب دانش و خبرت و اطّلاع است،چنین جسارت کنند و به خاندان رسالت و ذرّیۀ طیبه افترا بندند،و ایشان را قذف کنند،و سادات علما را حرامزاده شمارند،و بر احفاد ایشان طعن زنند و سخریه کنند.
و رئیس این سفها امر به این روشنی را چنان مشتبه کاری نماید و غلط اندازی کند،که علمای اعلام هند کثّرهم اللّه تعالی را در زحمت و رنج نوشتن رساله و کتاب اندازد (1)،که این حرفهای دروغ،و این نسبتهای بیاصل،و این
1) (1) یکی از این کتابها و رسالهها رسالۀ السادة فی سیادة السادة تألیف عالم جلیل القدر،أبو القاسم بن الحسین الرضوی القمّی،که بهمراه همین رساله البدر المشعشع به چاپ رسیده است.
کلمات ناشایسته بیمأخذ و دلیل است،خرابی دین خاتم النبیین صلّی اللّه علیه و اله به اینجا رسیده که علاوه بر آنکه اجر رسالت آن رسول معظّم صلّی اللّه علیه و اله که مودّت و محبّت ذوی القربی بود از میان رفته،دامان ایشان از لوث افترا و اکاذیب جاهلان و مفتریان و اهل بدع باید آلوده و ملوّث شود.
نستجیر باللّه از این جرأت و جلادت و خبث فطرت و شقاوت که به جهت متابعت هوی،و موافقت مطرود علما،خود را داخل در خصماء آل محمّد علیهم السّلام کرده،و به عقوبت چندین معصیت کبیره گرفتار نموده،بلکه هزارها کبیرۀ عظیمه به جهت کثرت ابتلای به این کلمات ناشایسته در مجالس و محافل،و شکستن قلوب سادات ابرار،از طعن و قذف بر اجداد اطهار ایشان،و به این شناعت گفتار و آزردن قلوب ذرّیۀ اطهار امید شفاعت و دستگیری از جدّ اکرم ایشان داشتن،نهایت سفاهت و بلاهت و بیحیائی و جهالت است.
و از عجائب مناقضات کارهای این جماعت،آنکه به جهت شبهه،بلکه منع همان رئیس مطرود علما،از بد گفتن به بعضی که بدی ایشان در رفتار و گفتار ضروری مذهب است منع کنند،و آن را منکر شمارند،و این نسبت قبیحه را به شجرۀ طیبه دهند،و از این افترا و بهتان خوف و هراسی ندارند.
بلی محتمل است که موسی در عنفوان و غرور جوانی شرب نبیدی کرده باشد، که به سبب آن خود را متّهم نموده،پیش از مهاجرت به قم و توطّن در آنجا،و لکن این احتمال مجوّز نسبت،و مصحّح طعن و قذف او،و شماتت ذرّیّۀ او نخواهد شد.
امّا سبب احتمال پس به جهت خبری است که شیخ مفید در ارشاد نقل کرده از حسین بن حسن حسینی از یعقوب بن یاسر،گفت:که متوکّل میگفت:وای بر شما که خسته کرده مرا امر پسر رضا،و کوشش کردم که با من شراب خورد
و منادمت کند،پس امتناع نمود،و سعی کردم که در این باب مورد و محلّی بیابم، یعنی او را به این کار وا دارم،پس راهی به دو نیافتم.
پس بعضی از حاضرین به او گفت:که اگر از ابن الرضا نیافتی آنچه میخواهی،پس این برادر او موسی مشغول لهو و بازی میخورد و میآشامد،و عشق بازی کند و بیپروائی نماید،پس او را حاضر کن و این کارها را از او شهرت ده،که این خبر منتشر میشود به اسم ابن رضا که چنین کرد،و مردم فرق نکنند میان او و برادرش،هرکه او را شناخت برادرش را به مثل کارهای او متّهم کند،پس گفت:بنویسید که او را به اکرام روانه کنند.
پس او را به اعزاز روانه نمودند،و متوکّل امر نمود که جمیع بنی هاشم و سرهنگان و سائر مردم او را استقبال کنند،و بنا گذاشت که قطعه زمینی به او دهد، و عمارتی درآنجا برای او بنا نهد،و خمّارین و کنیزان مغنّیه را در آنجا منزل دهند،و امر کرد که او را صله دهند و نیکی کنند،و برای او منزلی معین کرد که شایسته باشد که خود او را در آنجا زیارت کند.
پس چون موسی حضرت أبو الحسن علیه السّلام به جهت ملاقات او تشریف برد تا قنطره و صیف،و آن محلّی بود که مسافر آن را هنگام ورود درآنجا ملاقات میکردند،پس به او فرمود:که این مرد تو را احضار نموده که تو را رسوا کند،و قدر و منزلت تو را پست کند،پس اقرار مکن برای او که هرگز نبیذی نوشیدی،و بهپرهیز از خداوند ای برادر از اینکه مرتکب حرامی شوی.
پس موسی گفت:که او مرا برای همین خواسته،پس چارۀ من چیست؟ فرمود:پست مکن قدر خود را،و معصیت مکن پروردگار خود را،و مکن کاری که تو را زشت کند،او را غرضی نیست جز افتضاح تو.
پس موسی ابا نمود،و حضرت آن کلام را به او مکرّر فرمود و وعظ کرد،و او
برخلاف خود ایستاده،پس چون حضرت دید که او فرمودۀ جنابش را قبول نمیکند،به او فرمود:همانا مجلسی که اراده داری با او در آنجا مجتمع شوید تو با او هرگز مجتمع نشوید،و یکدیگر را ملاقات نخواهید کرد.
پس موسی سه سال ماند،و هر روز صبح به در خانۀ متوکّل میرفت به او میگفتند:امروز مشغول است،میرفت و روز دیگر میآمد میگفتند:دوا خورده،پیوسته به همین نحو بود سه سال،تا آنکه متوکّل را کشتند،و با او در مجلس شراب مجتمع نشد (1).
پس گوییم:اوّلا حال این دو نفر که راوی خبرند مجهول،بلکه اصلا در کتب رجال ذکری از ایشان نیست،بلکه یعقوب راوی متن خبر ظاهرا از بستگان خود متوکّل باشد،که بر مطالب قبیحه نهانی او واقف،و در آن مجلس حاضر بوده، و شاید پسر یاسر خادم مأمون باشد،که در باب حالات حضرت جواد علیه السّلام ذکری از او شده.
و خبر را اگرچه مثل شیخ مفید رحمه اللّه نقل کرده که مقدّم علما و شیخ محدّثین و متکلّمین و فقهاست،بلکه غیر او نیز،امّا در باب فضائل و مناقب در نقل اخبار مسامحه و مساهله داشتند،بلکه اگر راوی از مخالفین و اعدا باشد،در ذکر آن بیشتر اعتنا داشتند.
و لکن این دلالت بر اعتماد نکند،چه اگر فرض کنیم که در آن حکمی شرعی باشد از واجبی یا حرامی یا حلالی،هرگز به آن خبر آن را ثابت نکنند،و به آن مضمون فتوا ندهند،بلکه اگر متضمّن جرح و تفسیق کسی باشد به خبر ضعیف حکم به ضعف و فسق آن شخص نکنند،و لهذا مکرّر در کتب رجالیه اخبار
1) (1) ارشاد شیخ مفید 307:2-308.
ضعیفه که به مراتب اقوا از این خبرند که در مذمّت بعضی از روات رسیده،علما طرح کردند و اعتنا ننمودند.
و ثانیا:معارض است با خبری که اقواست از آن خبر،چنانچه شیخ کلینی در کافی روایت کرده به اسناد خود از احمد بن أبی خالد غلام ابی جعفر،یعنی حضرت جواد علیه السّلام،که او حکایت کرده که آن حضرت او را گواهی گرفت براین وصیت که نسخه شده:
شهادت میدهد احمد بن ابی خالد غلام یا آزاد کردۀ ابی جعفر علیه السّلام،به درستی که ابا جعفر محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب،گواهی گرفت او را که آنجناب وصی قرار داد علی پسرش را بر نفس خودش و خواهرانش،و قرار داد امر موسی را هنگامی که بالغ شد با خودش،و قرار داد عبد اللّه ابن مشاور (1)را قیم بر ترکۀ خود از مزارع و اموال و مصارف آنها و بندها و غیر آنها،تا چون علی بن محمّد بالغ شود،و برگرداند عبد اللّه بن مشاور در روز بلوغ به سوی او که خود رسیدگی نماید به امور خود و خواهرانش،و بگرداند امر موسی را به سوی خودش،یعنی بعد از بلوغ که رسیدگی کند به کارهای خود بعد از عبد اللّه (2)و علی بن محمّد،بر همان شرطی که پدر ایشان یعنی حضرت جواد علیه السّلام کرده در املاکی که وقف نموده آنها را،یعنی حضرت هادی علیه السّلام و موسی،تصرّف کنند در موقوفات آن
جناب به نحوی که قرار داده.
و این در روز یک شنبه است سهشب از ذی الحجّه گذشته سنۀ دویست و بیست،و نوشت احمد بن ابی خالد شهادت خود را به خطّ خود،و گواهی میدهد حسن بن محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب که او را جوّانی میگویند بر مثل شهادت احمد بن ابی خالد که در صدر کتاب است،و نوشت شهادت خود را به دست خود،و شهادت میدهد نصر خادم،و نوشت شهادت خود را به دست خود (1).
و در این خبر تصریح شده که موسی از جانب پدر بزرگوارش مستقلا متولی بود بر جمله از موقوفات آنجناب،که در حین بلوغ بیمشارکت احدی حتّی برادر بزرگوارش خود متصرّف باشد در آنها،و تولیت اوقاف از جانب امام علیه السّلام از شواهد عدالت و امانت و دیانت و کیاست است،چنانچه بر ادنی متشرّعی مخفی نیست،و از جملۀ آن موقوفات ده قریه بود که وقف کرده بود بر دختران عذب ذرّیۀ طاهره.
و چگونه شیعه راضی شود که امام به آن مرتبه و مقام شرابخوار را متولّی کند،و ظالم و فاسق را معین و ناصر و مروّج شود،و امر دیگران به دست او دهد، حاشا و کلاّ که احدی چنین احتمالی دهد.
و مخفی نماند که قیم کردن حضرت عبد اللّه را بر اموال نه به جهت عجز حضرت هادی علیه السّلام بود در حفظ آنها العیاذ باللّه،بلکه به جهت تقیه از قضات جور بود که حضرت هادی علیه السّلام صغیر بود،و در نزد آنها مثل سایر صغار که قابل حفظ مال نیستند و شرعا محجورند،پس بایست آنها را حبس کرد تا بالغ شود،
1) (1) اصول کافی 325:1 ح 3.
لهذا خود قیم قرار دادند که به چنگ آن گرگان نیفتد.
و ثالثا:گویندۀ آن کلمات و نسبت دهندۀ آن همه شنایع از اتباع متوکّل بودند، که به شهادت تمام ایشان در شرع مطهّر ثابت نشود نه جرمی و نه تعدیلی، خصوص در حقّ کسی که او را دشمن و همه قسم اهانت و آزار دربارۀ او روا دارند،و بسا هست که از او لغزشی سر زده و اینان شنیدند،و باقی اعمال را خود مرتکب و مزاول آن بودند بر آن قیاس نمودند.
و رابعا:به جهت کمی سن و قلّت معاشرت با امام از روی جهالت شاید خود را مجبور دانسته،و از این جهت فرمودۀ آن جناب را رد کرده،امّا قلّت سن در آن زمان به جهت آنکه این قضیه بر فرض صحّت سه سال پیش از کشته شدن متوکّل است،و او در سنۀ دویست و چهل و هفت مخلوق این سرا را مستریح کرد،و وفات حضرت ابی الحسن الهادی علیه السّلام در سنۀ دویست و پنجاه و چهار بود،و عمر مبارکش چهل سال بود،و آن قضیه در سنۀ دویست و چهل و چهار خواهد بود،پس سنّ مبارک آن جناب بر فرض صدق آن خبر در آنوقت سی سال باشد،و آن حضرت از موسی بزرگتر بود.
و امّا قلّت معاشرت،به آن سبب که پدر بزرگوارش را ندید مگر در حال کودکی،و گمان میرود که در حال رضاع باشد،چنانچه از تاریخ ولادت برادر معظّم او و تاریخ حرکت حضرت جواد علیه السّلام از مدینه به بغداد معلوم میشود،و برادر معظّمش حضرت هادی علیه السّلام مدّتی قبل از آن به سامره آمده بود.
پس ایام معاشرت او با آن جناب در ایّام صبا و اوایل بلوغ بود،و در وقت تحصیل مراتب علوم و احکام دین در مدینه بیمربّی بود،و به این مقدار نادان کاری بلکه ارتکاب شرب نبیذ که فی الجمله اشعاری در خبر هست به آن بعدی ندارد از او.
پس از معاشرت اهل دانش و معرفت در آنجا و در کوفه مقامش به آنجا رسید که رؤسای عرب قم او را آن قدر اعزاز و اکرام نمودند و اموال بخشیدند،و در آن طبقه بود در میان ایشان مثل احمد بن محمّد بن عیسی اشعری،و احمد بن اسحاق،و محمّد بن یحیی،و امثال ایشان که جمع کرده بودند میان ریاست دنیا و آخرت.
و علما در کتب حدیث از او روایت میکنند،چنانچه شیخ کلینی رحمه اللّه ثقة الاسلام در باب آخر فی میراث الخنثی از کافی (1)،و شیخ طوسی رحمه اللّه در تهذیب در باب میراث خنثی (2)،و حسن بن علی بن شعبه در تحف العقول (3)،چنانچه سید عالم فاضل معاصر (4)ایّده اللّه در سیادة السادة خبر او را نقل فرموده (5).
و خامسا:از حقوق عظیمۀ اخوان مؤمنین چه رسد به سادات مکرمین،ستر معایب،و اخفای قبایح افعال و اقوال ایشان است،به همان نحو که انسان خود دوست دارد که خداوند قبایح و ذمایم رفتار و گفتار او را از همۀ آدمیان،بلکه از تمامی شهود بر اعمال انسان از آسمان و زمین و اصناف ملایکه و زمانها،بلکه از جوارح ستر نماید که ندانند،و اگر دانستند فراموش نمایند.
و تأکید بسیار در آیات و اخبار در این باب شده،حتّی حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام میفرماید:اگر مؤمنی را ببینم بر فاحشه،او را میپوشانم به
جامۀ خود که دیگران نهبینند.
و این مقام شرح رد و قبول خبر نیست که جایز باشد ذکر معایب راوی،و مفاسد کارهای او،و آن تأکید در ستر و کتمان،و این جواز در مقام کشف حال خبر در معایب محقّقه و قبایح ثابته است،نه مثل نسبت شرب خمر است به آن سید مکرّم که راهی برای ثبوت آن در شرع نیست،و از آن رقم مطالب نیز نیست که بتوان در مستند آن مسامحه و مساهله کرد،و به هر خبر ضعیفی متمسّک شد.
و البتّه آنکه بیمستند شرعی چنین نسبتی به هر مؤمنی دهد مستحقّ عقوبات دنیوی و اخروی خواهد بود،و در چندین خبر معتبر وارد شده که افترا و بهتان بر بریء سنگینتر است از کوههای استوار.
و سادسا:آن عمل زشت بر فرض صدق صدور از آن سید معظّم،سبب جواز طعن بر ذرّیۀ ایشان نخواهد بود به مذهب هیچ مسلمی،و اگر طعنه زننده غیر سید باشد که غالبا رشتۀ نسب پدرانش منتهی میشود به بتپرستان و مجوس و سایر مشرکان،علاوه بر عدم جواز و ارتکاب محظور پردۀ حیا و حجاب شرم را بالمرّه از خود برداشته که با چنان اجدادی کفره درصدد عیبجویی و عیبگویی ذرّیۀ برره برآمده به جهت صدور یک قبیح.
شیخ جلیل حسین بن سعید اهوازی در کتاب زهد روایت کرده از جناب صادق و جناب باقر علیهما السّلام که فرمودند:ابو ذر در عهد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مردی را سرزنش کرد به مادرش و به او گفت:ای پسر سیاه،و مادرش سیاه بود،پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به او فرمود:سرزنش میکنی او را به مادرش ای ابوذر،پس ابوذر پیوسته رخسار و سر خود را به خاک میمالید،تا آنکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله
از او راضی شد (1).
و ما در باب چهاردهم از کتاب کلمۀ طیبه از فضائل و مناقب این سلسلۀ جلیله و دوحۀ علویه،و فضل رعایت و احسان به ایشان،از اخبار و لطائف حکایات شرحی دادیم،و سالکان جادّۀ مستقیم را چارهای از رجوع و مطالعۀ آن نیست.
و مناسب آنکه ختم کنیم این اوراق را به ذکر خبر شریفی که در آن دستور العمل است برای رفتار با سادات زشت کردار،و بزرگی عقوبت بیاعتنائی به ایشان،که از آن معلوم خواهد شد طریق معاشرت و آداب سلوک با نیکان یا مجهول الحال ایشان.
شیخ متقدّم در کتاب قم فرموده:اوّل کسی که از سادات حسینیه به قم آمد ابو الحسن (2)الحسن (3)بن الحسین بن جعفر بن محمّد بن اسماعیل بن جعفر صادق علیه السّلام بود،و از مشایخ قم روایت است که ابو الحسن شرب آشکار کردی، روزی قصد سرای احمد بن اسحاق اشعری کرد به سبب حاجتی که او را بود،و احمد به قم وکیل وقف بود،چون ابو الحسن نزدیک سرای احمد رسید،احمد او راه نداد،و او را از صحبت خود منع کرد،ابو الحسن ملول و غمگین به منزل خود مراجعت کرد.
بعد از آن احمد بن اسحاق قصد خانۀ کعبه کرد،چون به سرّ من رأی رسید خواست که به حضرت حسن علی عسکری صلوات اللّه علیه و علی آبائه رود و او را زیارت کند،چون به سرّ من رأی رسید دستوری خواست،امام علیه السّلام او را
اجازت دخول نداد،او را از زیارت و صحبت خود منع کرد و بار نداد،پس احمد متحیّر شد و درمانده،و نمیدانست که به چه سبب او را از صحبت و زیارت خود منع میکند.
احمد بسیاری سر به آستانۀ آن حضرت نهاد و بگریست و گفت:ای نور دیدۀ هردو عالم،و ای برگزیدۀ اولاد آدم،چه بیادبی از من صادر شده است که مرا به حضرت خود راه نمیدهی؟
پس امام علیه السّلام او را دستوری داد درآمد،فرمود:که ای احمد یاد داری که فرزندزادۀ ما ابو الحسن در شهر قم به در خانۀ تو آمد،او را بار ندادی،احمد بگریست و سوگند خورد که من او را از صحبت خود منع نکردم الاّ از برای آن که ترک شرب خمر کند،و از آن توبه کند.
امام علیه السّلام گفت:ای احمد راست گفتی،و لکن باید حقّ سادات علویه را بشناسی،و ایشان را حرمت بداری در هر حالیکه باشند،و به نظر حقارت در ایشان نظر نهکنی که بزهمند شوی و گرفتار آئی.
چون احمد بن اسحاق به قم مراجعت نمود،سید ابو الحسن در صحبت جمعی بسیار از مردم به دیدن احمد رفت،چون نظر احمد بر سید ابو الحسن آمد از جای برجست،و به پیش او باز دوید،و بسیاری اعزاز و اکرام نمود،تا او را در صدر بنشانید.
سید ابو الحسن چون این حالت غریب و بدیع دید،از او سؤال کرد که در این مدّت هرگز چنین لطف و ترحیب دربارۀ من نکردی،از این نوبت موجب چیست؟احمد قصّۀ رفتن خود به صحبت امام حسن العسکری علیه السّلام به سرّ من رأی و منع کردن امام علیه السّلام او را از صحبت شریف خود به سبب سید ابو الجن بازگفت.
چون ابو الحسن این قصه شنید بسیار بگریست،و گفت:امام علیه السّلام تا بدین غایت مرا حرمت همی دهد،پس روا نباشد که من به غیر از رضای خدای عمر و زندگانی گذارم.
پس گفت:توبه کردم،و به درگاه حق رجوع نمودم،و پشیمان شدم از افعالی که از سر جهل و نادانی مباشر آن میشدم،و برخواست و به سرا و منزل خود باز گردید،و آلات شراب بشکست،و در مسجد همۀ اوقات اعتکاف گرفت،تا آنگاه که او را وفات رسید،و او را به مقبره بابلان دفن کردند (1).
و مخفی نماند که این احمد بن اسحاق از بزرگان علما و اصحاب ائمّه علیهم السّلام بود،و از سفرای ممدوحین و وافد قمّیین به سوی ایشان،و وکیل اوقاف و خاصّه حضرت امام حسن علیه السّلام،و خدمت چهار امام رسید.
و شیخ صدوق در کمال الدین حدیثی مبسوط نقل کرده،و در آخر آن مذکور است،که احمد در سرّ من رأی از حضرت امام حسن علیه السّلام پارچهای خواست به جهت کفن خود،پس حضرت سیزده درهم به وی داد و فرمود،این را خرج نکن مگر برای مصارف نفس خودت،و آنچه خواستی به تو میرسد.
شیخ جلیل سعد بن عبد اللّه راوی خبر میگوید:چون از خدمت مولای خود مراجعت کردیم،و به سه فرسخی حلوان که الآن معروف است به پل ذهاب احمد بن اسحاق تب کرد،و سخت ناخوش شد که از او مأیوس شدیم،چون وارد حلوان شدیم در کاروانسرائی منزل کردیم،احمد فرمود:مرا امشب تنها گذارید و به منازل خود روید،هرکس به منزل خود رفت.
نزدیک صبح در فکر افتادم،پس چشم را باز کردم که ناگاه کافور خادم
1) (1) تاریخ قم ص 556-560.
مولای خود ابی محمّد علیه السّلام را دیدم که میگوید:أحسن اللّه بالخبر عزاکم،و جبر بالمحبوب رزیّتکم،پس گفت:از غسل و کفن صاحب شما-یعنی احمد-فارغ شدیم،پس برخیزید که او را دفن کنید،پس به درستی که او عزیزترین شماها است به جهت قرب به خداوند در نزد آقای شما،پس از چشم ما غایب شد (1).
کسی با این مقام و منزلت به جهت آن جزئی جسارت،که آن را هم به جهت نهی از منکر کرده بود،نهایت آنکه خطا در تشخیص محل کرده،که در نهی هر کسی لابد رعایت حال و مقام او را کرد،و به مناسبت آن مراتب نهی از منکر را اعمال نمود،امام علیه السّلام با آن همه خدمات چنین او را طرح کرد و توبیخ نمود.
پس وای به حال آنها که خدمتی کرده،و نه خلاف و خرابی از سید خود دیده، بیداعی شرعی و خیال نهی از منکر،این همه جسارت و بیادبی به سادات عظام کنند،که باید مترقّب باشند غضب خداوند جبّار،و خصمی محمّد مختار و آل اطهار او را در آن روز که لا ینفع مال و لا بنون إلاّ من أتی اللّه بقلب سلیم، و شفاعة نبی رحیم،و امام کریم صلوات اللّه علیهم.
و فرغ من تنمیق هذه الرسالة الأنیقة العبد المذنب حسین بن محمّد تقی النوری الطبرسی فی شهر ربیع الأوّل سنة(1308).
1) (1) کمال الدین شیخ صدوق ص 464-465.
این صورت سؤال و جواب مسئلهای است که از سرکار حجّة الاسلام آقای حاجی میرزا محمّد حسن دام ظلّه العالی سؤال کردهاند و جواب فرمودهاند:
سؤال:سادات رضویه صحیح النسب از اهل کشمیر سلسلۀ خود را تا موسی المبرقع فرزند حضرت امام محمّد تقی علیه و علی آبائه الصلاة و السلام میرسانند،و بعضی جهّال در آنجا اشتباه در عوام انداختند که از موسی المبرقع یا از محمّد اعرج که از نوی آن بزرگوار عقب باقی نمانده،بهسبب آن به فقرای سادات رضویه ضرر کلّی رسیده،جواب با صواب مرقوم فرمائید.
جواب:بسم اللّه الرحمن الرحیم،آنچه متّفق علیه نسّابین است بقای نسل محمّد اعرج است از سید احمد که مکنّی است به ابو عبد اللّه،و نقابت قم چنانچه در عمدة الطالب و تاریخ قم است راجع به او بوده،و اولاد و احفاد او در قم نقابت طالبیین داشتند،و از جمله اشراف اهل البیت محسوب میشدند،و حالات ایشان در تاریخ قم از کتب معتمدۀ شیعه است معلوم میشود،و از احفاد اوست سید عبید اللّه بن موسی بن احمد،که ترجمۀ او در فهرست شیخ منتجب الدین مذکور،و از جمله مشایخ شیعه بوده،و اولاد او غالبا در قم و ری بودند،و از آنجا به قزوین و همدان و خراسان و کشمیر و هند و سایر بلاد منتشر شدند،و الآن در بلاد شیعه از اعظم طوایف سادات و اشرافاند،زادهم اللّه سؤددا و شرفا.
حرّره الأحقر محمّد حسن الحسینی.
تمام شد استنساخ و تحقیق و تصحیح این رسالۀ شریفه،در چهاردهم ماه شوّال سال(1428)ه ق،بر دست این فقیر ناچیز سید مهدی رجائی،در بلدۀ قم حرم اهل بیت و عشّ آل محمّد علیهم السلام.
زندگینامۀ مؤلّف،نام و نسب،توصیف ایشان 3
وصیّتنامۀ ایشان 5
آثار تألیفی ایشان 5
خاندان ایشان 9
ولادت و وفات ایشان 10
مقدّمۀ رسالۀ السادة فی سیادة السادة 15
مقصد اوّل،در حقیقت و اصل و اوّل سیادت و معنی آن و فضائل و لوازم و خواص آن بالاجمال و الاختصار 18
سیادت در حقیقت اعجاز است 18
بیان وجوب تعظیم من الخالق و الخلق به سیادت 19
علوّ شأن سادات به قرآن 23
مأخذ سیادت و معانی آن اشتقاقا 35
معنی سیادت لغة و شرعا 36
سیادت و همۀ سعادت دنیویه و اخرویه من البدایه إلی النهایه در محمّد و علی و بعد آن در فاطمه و عترت طاهرۀ او علیهم السّلام و پس از آن در ذرّیّه از نسل اینها الی القیامه میباشد 45
آیاتی که دلالت دارند بر سیادت محمّد صلّی اللّه علیه و اله و برگزیده بودن او بر عالمیان 47
برگزیدگی سلسلۀ آبای آن حضرت از ابتداء آدم تا عبد اللّه و أبو طالب 52
در آنکه حضرت پیامبر و علی علیهما السّلام نور خاص إلهی تعالی قبل ایجاد عالم و بعد ایجاد آدم علیه السّلام در اصلاب و ارحام بودند تا عبد اللّه و ابو طالب 56
ابتداء خلقت و تسمیۀ اینها و آنکه ایشان علّت غائی در ایجاد این عالم امکانی و به هر جا به نور اسماء اینها نوشته میباشد 64
ولادت و خلقت عنصری آنها از بدایت آدم تا خاتم کافّۀ ابوین آن حضرت اطهر طاهرین و أنظف طیبین موحّد و انبیاء و اوصیاء مرضیین بودند 75
آنکه چهارده معصوم از محمّد صلّی اللّه علیه و اله تا مهدی علیه السّلام و تبعۀ ایشان خیر خلقاند 91
محمّد و علی و ائمّۀ اطهار علیهم السّلام و بنی هاشم کلاّ سادات خلایق إلی القیامتاند 101
نصوص سیادت عینیه فاطمه و حسنین و ائمّه از ذریّۀ حسین علیهم السّلام 110
نزول سورۀ کوثر خاصّ در ذرّیۀ خاصّ و عامّ سیّد رسل و هادی سبل 114
تسمیۀ زهرا علیها السّلام به فاطمه و عقد او با علی علیه السّلام و به دعاء رسول این ذرّیّۀ بتول محفوظ تا قیامت مع فضائل اینها 119
سادات بنی فاطمه علیها السّلام مآل و عاقبت بهخیر و معفو و ناجی و مبغض آنها زنازاده است 125
سادات آل محمّد فرد خاص و آنها مختصّ دوازده امام و فاطمه علیهم السّلام معصوم و مطهّرند 144
مکافات محسنین به سادات آل محمّد علیهم السّلام و شفاعت فاطمه علیها السّلام 148
عاقبت و خاتمۀ کلّ ذرّیۀ فاطمه علیها السّلام به خیر و ایمان میباشد 152
مقصد ثانی،در کیفیت حصر و تقسیم اعیان و اشخاص سیادت در چهار فرق خاص از مدّعیان 153
کیفیت اثبات سیادت سیّد اوّل و سند اصل و او خاتم رسل و مادّۀ
کل میباشد 154
طبقۀ اصول آبائی و اعمامی حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله 155
سیادت طبقۀ اولی و همۀ آنها اولاد صلبی بلا فصل و احفاد آن حضرت از ذکور و اناث قطعی الأنساباند 156
خمس مخصوص سادات و تحریم صدقه بر آل محمّد 165
کیفیت اثبات سیادت طبقۀ اصلیۀ اوّلیه و آن فاطمه و ائمّۀ اطهار علیهم السّلام میباشند 166
سیادت قطعی الأنساب طبقۀ ثانیه از اولاد و احفاد ائمّۀ هدی علیهم الصلاة و السلام که آنها متّصل بلا فصلاند 170
اولاد صلبی حضرت امیر علیه السّلام از حضرت زهراء علیها السّلام و از غیر او 172
اولاد ابو محمّد امام حسن المجتبی بن علی المرتضی علیهما السّلام 176
اولاد امام حضرت ابی عبد اللّه الحسین علیه السّلام 180
عدد و اسماء اولاد سیّد الساجدین علی بن الحسین علیهما السّلام 183
اولاد حضرت ابو جعفر امام محمّد باقر علیه السّلام 185
عدد و اسماء اولاد حضرت امام صادق علیه السّلام 186
عدد و اسماء اولاد ابو الحسن امام موسی کاظم علیه السّلام 188
عدد و اسماء اولاد حضرت أبو الحسن علی بن موسی الرضا علیه السّلام 190
اولاد امجاد ابو جعفر امام محمّد تقی علیه السّلام 193
مدح مجمل بلدۀ طیبۀ قم حرسها اللّه تعالی 200
اولاد رضویه نقباء قم و ولات اکثر بلاد عجم خصوص بعض والی تبریز و خراسان و غیر آن صدها سال بودند 205
بعض بلادی که اولاد رضویه از ابتدا إلی حین در آنها ساکناند اجمالا 209
فرقات سادات کشمیر و تبّت 210
ذکر اولاد ابو الحسن الثالث حضرت امام علی النقی علیه السّلام 233
اولاد أبو محمّد العسکری علیه السّلام 239
ابو القاسم حجّة اللّه القائم امام مهدی آخر الزمان علیه السّلام 240
سیادت مظنونی الأنساب و تعریف آن 242
اسباب مظنونی الأنساب که به آن نسب او ظنّی بگردد 249
مشکوک الأنساب،و تعریف و اسباب آن 254
تقسیم سادات کشمیر به دو طایفه 256
وقت تفتیش سادات کشمیر 257
معنی مجعول الأنساب و اسباب آن 260
جواب سؤال مشکوک الأنساب 269
البدر المشعشع در احوال ذرّیۀ موسی المبرقع 297
تقریظ میرزای بزرگ شیرازی 298
اثبات نسل موسی المبرقع 300
جواب از شبهات وارده در مسئلۀ نسل موسی المبرقع و غیر آن 318
داستان احمد بن اسحاق اشعری 328
صورت سؤال و جواب مسئلهای که از میرزا بزرگ شیرازی در رابطۀ نسل موسی المبرقع سؤال شده 332