ghaemiyeh.com
سرشناسه:سماوی، محمد تیجانی، ۱۹۳۶ - م.
عنوان قراردادی:فسیرو فی الارض فانظروا ... . فارسی
عنوان و نام پدیدآور:سفرها و خاطرهها/ محمد تیجانیتونسی؛ ترجمه عقیل سعیدی.
مشخصات نشر:قم: حبیب، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری:۵۴۰ ص.: نقشه.
شابک:۵۸۰۰۰ ریال: چاپ دوم978-964-6119-54-3 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا(چاپ دوم)
یادداشت:ص. ع. به انگلیسی: Mohammad Al- Tijani Al- Tunisi. Odyssys and memoirs.
یادداشت:چاپ اول: ۱۳۸۹.
یادداشت:چاپ دوم.
موضوع:سماوی، محمد تیجانی، ۱۹۳۶ - م. -- سفرها
موضوع:سفرنامهها
موضوع:Traveler's writings
شناسه افزوده:سعیدی، عقیل، ۱۳۶۰ - ، مترجم
رده بندی کنگره:G۴۶۵/س۸ف۵۰۴۱ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۹۱۰/۴۱
شماره کتابشناسی ملی:۱۹۹۱۱۵۵
بسم الله الرحمن الرحیم
سفرها و خاطرهها
نویسنده : محمد تیجانیتونسی
ترجمه: عقیل سعیدی
مقدمه ناشر 7
مقدمه 9
سفر به مصر 15
شیخ عبدالباسط عبدالصمد 21
خالد محمد خالد 30
دکتر محمد عماره 32
شیخ عبدالحمید کِشک 36
صَفیناز کاظم 52
یورش به منزل 56
سفر به حجاز 95
سفر به سوریه 113
سفر دیگر به سوریه 123
سفر به لبنان 137
سفر به عراق 153
سفر به الجزایر 187
سفر به لیبی 205
سفر به کویت 219
سفر به اردن 231
سفر به مراکش 247
سفر به ایران 271
سفر به ترکیه 289
سفر به کمور 303
سفر به ساحل عاج 323
سفر به کنیا 341
سفر به هند 369
سفر به سوئد 395
سفر به انگلستان 423
سفر به تایلند 437
سفر به استرالیا 451
سفر به آمریکا 469
سفر به فرانسه 509
الحمد للّهربّ العالمین والصّلاة والسلام علی أشرف الأنبیاء والمرسلین سیّدنا ومولانا محمّدٍ وعلی آله الطیّبین الطاهرین الذین جعلهم اللّه سبحانه قدوة للعالمین وسفینة النجاة لمن رکبها من المسلمین.
و رضوان خداوند بر صحابۀ میامینش، آنان که از ایشان و خاندانش پیروی نمودند و پس از پیامبر خود تغییر و بدعتی ایجاد ننمودند و بر عهد و پیمان خویش ثابتقدم ماندند و از شاکرین شدند و نیز بر تابعین که به نیکی از رسول اکرم و خاندانش پیروی نمودند.
و نابود باد دشمنان ایشان، آنان که دینشان را به دنیایشان فروختند و از معاندین شدند و بدین ترتیب آنان را دور ساختند و با هدف تخریب ارکان دین با آنان به ستیزه پرداختند. پس لعنت دایم خداوند بر آنان و یاورانشان و هر که از اولین و آخرین آنها را یاری رساند تا روزی که مردم در محضر پروردگار جهانیان بپاخیزند.
بارالها بهدرگاهت دعا میکنیم و به واسطۀ حبیبت و برترین بندگانت محمد صلی الله علیه و آله و خاندان مطهرش به حضرتت متوسل میشویم که دلهای مؤمنین صادق را بگشایی و با فضل و منّتت به آنها در درک حقیقت یاری رسانی، ای خدایی که بر همه منّت داری و کسی بر تو منّت ندارد. چرا که تو در کتاب عزیزت قرآن فرمودی
و سخن تو بر حق است که:
«یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلامَکُمْ بَلِ اللّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَداکُمْ لِلْإِیمانِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ».1
بارالها، پس دلهای جویندگان حق و حقیقت و بیگناهان مسلمان را هدایت فرما. آنان که در پیچ و خمهای کاذب دروغپردازان، حیران و سرگردان شدند.
دروغپردازانی که حق را باطل نشان دادند و برای شیاطین یار و یاور بودند. به راستی که تو هر که را اراده فرمایی به راه راست هدایت میفرمایی.
و اینک من این کتاب را که سفرها و خاطرهها نامیدم به خوانندگان ارجمند تقدیم میکنم که عبارت است از یادداشتهای خاطراتی که آنها را طی سی سال گردآوری نمودم. خاطراتی که خیر و شر، تلخ و شیرین، سرد و گرم، جنگ و گریز، بخل و بخشش، یأس و امید، ترس و بزدلی، جرأت و شجاعت، رازها و حکایتها، خنده و گریه و سختی و آسایش در آن وجود دارد. اینها ماجراهایی است که مردی به آنها تن داد که دنیایش را به آخرتش فروخت، پس از آنکه حق را دریافت و باطل را شناخت و نقاب از چهرۀ نیرنگ و فریب کنار زد. پس خداوند او را از دسیسۀ توطئهچینان نگهدارد و از شر حاسدان حفظ فرماید و در میدان مبارزه با معاندین، نواصب و گمراهان پیروز گرداند.
من خاطرات مسافرتهای خودم را همانطور که پیش آمد، بی کم و زیاد به خوانندگان بزرگوار و همۀ آزادگان تقدیم میکنم. خواننده، در این خاطرات،
پیشآمدهای غافلگیرانه و شبنشینیهایی را خواهد یافت که از غم و اندوه تهی نیست، همینطور مبارزهطلبی و زورآزمایی. در این کتاب سعی کردم به دلیل رعایت حال خوانندگان بزرگوار مطالب را خیلی کوتاه و مختصر کنم. البته بدون سهلانگاری در آنچه باید بیان شود و بدون تخلف در آنچه نباید بیان شود. من این کتاب را به دو بخش تقسیم کردم. در بخش اول به سفرهایی که به کشورهای عربی داشتم پرداختم و در بخش دوم، سفرهایم به کشورهای اسلامی و غربی. با توجه به اینکه همۀ کشورهایی که در خاطراتم از آنها یاد کردم بیش از یک بار از آنها دیدن کردم. و چه بسا دیدار از بعضی آنها دهها بار تکرار شده نظیر عراق، ایران، لندن، حجاز، سوریه، لبنان، آمریکا، ترکیه، اردن و مصر. اما کشورهای سنگال، سیرالئون، موریتانی، تانزانیا، سودان و همینطور ایتالیا، سوئیس، فرانسه، اسپانیا، هلند، بلژیک، ایرلند، آلمان، اتریش، بلغارستان، یوگسلاوی، اسکاتلند و کشورهای شمال نظیر نروژ، دانمارک، هلند، کانادا، روسیه و نیز بعضی کشورهای خلیجی، از همۀ این کشورها به دفعات دیدن کرده بودم و در آنها سخنرانیهایی داشتم و گفت و گوها و مباحثاتی برایم پیش آمد و خاطراتی هم از آنها به یاد دارم.
اما اکثر این خاطرات ارزش گردآوری و تدوین ندارد. چرا که ممکن است مشابه یا نزدیک به آن چیزی باشد که در کشورهای نام برده برایم پیش آمده بود. سعی در رعایت اختصار و بیان آنچه برای خوانندگان مفید است نمودم. خوانندگانی که در پی صداقت در گفتار و اخلاص در عمل هستند. از خداوند متعال میخواهم این عمل مرا خالصانه برای حضرتش قرار دهد و به همۀ ما توفیق کسب خشنودیاش را بدهد و در ایجاد وحدت کلمه و وحدت عقیده ما را یاری دهد تا بهترین امتی باشیم که برای مردم برگزیده شده است، همانطور که خداوند متعال خواسته است و
امتی متفرق از هم، مخالف هم و منحرف نباشیم، همانطور که شیطان ملعون میخواهد.
خداوند بندگانش را به گردش در زمین فرمان داد تا فرجام مردمان پیش از خود را ببینند و نیز با یکدیگر آشنا شوند همانطور که فرمان داد به سوی فراگیری معارف دینی بشتابند و چون به میان قوم خود بازگشتند آنان را ارشاد نموده و بیدار سازند بنابراین در سیر و سفر، رحمت، شفا، علم و معرفت نهفته است. آیا تمام زندگی چیزی جز سفر به سوی فنا و سپس انتقال به سوی زندگی ابدی است. خدای متعال به ما فرمان میدهد که سفر خود را به اتمام نرسانیم، مگر با اندیشه و تأمل در حق و حقیقت، و حق شناخته نمیشود مگر به واسطۀ محمد و خاندان پاکش. پس پند بگیرید ای اهل خرد.
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ * یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ * وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ * وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ وَ أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ »1.
و ما در تأیید کلام خداوند رحمان و تکذیب شیطان به درگاه خدای متعال تضرع کرده و از او میخواهیم که ما را از متقین قرار دهید و ما را نمیراند مگر آنکه مسلمان باشیم و ما را همدل و متحد گرداند و از جملۀ هدایتشدگان و چنگزدگان به ریسمان محکمش قرار دهد و از آنان که از هم متفرق و با هم مخالفاند قرار ندهد. بحقّ محمّد وآله الطاهرین صلوات اللّه علیهم أجمعین وآخر دعوانا أن الحمد للّه ربّ العالمین.
محتاج رحمت پروردگار
محمد تیجانی تونسی
مصر
مساحت: 1000000 کیلومتر مربع
جمعیت: 65 میلیون نفر
موقعیت جغرافیایی: شرق آسیا
پایتخت: قاهره
مرزهای این کشور:
از غرب: به لیبی
از شرق: به دریای سرخ و اردن
از شمال: به دریای مدیترانه
از جنوب: به سودان
سفر به مصر
جهت ایجاد وحدت، میان مسلمانان و وحدت کلمه آنها و ریشهکن کردن اختلاف بین آنها جمهوری اسلامی ایران اقدامات ارزشمند بسیاری انجام داد از جمله: برپایی کنفرانسهایی به مناسبتهای مختلف و با عناوین متفاوت مانند:
کنفرانس ائمۀ جمعه و جماعات، کنفرانس اندیشمندان اسلامی، کنفرانس تقریب مذاهب، کنفرانس نهجالبلاغه و کنفرانس وحدت اسلامی، که برای برپایی آن میلاد باسعادت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله انتخاب شد و با توجه به اینکه میلاد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نزد اهل سنت دوازده ربیعالاول و نزد شیعه هفدهم ربیعالاول میباشد، این هفته، هفتۀ وحدت نامگذاری شد. جمهوری اسلامی ایران نیز امکانات مادی و انسانی بسیار بزرگی برای برگزاری این کنفرانس تدارک دید و شخصیتهای اسلامی را که اغلب آنها از اهل تسنن بودند از تمام جهان برای ایراد سخنرانی، نوشتن مقاله و حضور در همایشها و گفت و گوها و مناظرات دعوت کرد، تا با یکدیگر به تبادل آرا و اندیشهها بپردازند. من نیز شخصاً چهار مرتبه در این کنفرانس شرکت کردم و دریافتم که چه ابعاد و فواید زیادی دارد. چه بسا این کنفرانس به هدف مورد نظر که همانا ایجاد وحدت میان مسلمانان است نرسد، اما عدۀ زیادی را به ویژه علما، اندیشمندان و دانشمندان با حقایق محو شدۀ اهل بیت علیهم السلام طی قرون گذشته آشنا کرد و در نهایت هم آنها را با برادران شیعۀ خود آشنا نمود و بسیاری از شبهات و
مسائل بیپایه و اساس را از بین برد و دیدگاههای متفاوت را به هم نزدیک کرد.
چون زمان تدارک مقدمات کنفرانس پنجم وحدت اسلامی، در سال 1985 فرا رسید و من یکی از اعضای هیئت مسئول آن بودم به فکر دعوت از شخصیتهای علمی از مصر که مهم بوده و از جایگاهی در سطح اسلامی برخوردار باشند افتادیم.
از این میان شیخ عبدالباسط عبدالصمد، شیخ عبدالحمید کشک، دکتر خالد محمد خالد، دکتر محمد عماره، دکتر جمال البنّا، شیخ سعید رمضان و روزنامهنگار معروف در سطح اسلامی، خانم صفیناز کاظم را انتخاب کردیم و چون آن زمان روابط ایران و مصر برقرار نبود و تماس با این افراد ممکن نبود، جز از طریق کسی که خودش دعوتنامهها را به آنها برساند و نیز چون خودم اکثر اشخاص نام برده را میشناختم و رابطۀ دیرینهای با آنها داشتم و در اولین کتابم نیز به نام آنگاه هدایت شدم از بعضی از آنها نام بردهام، خودم را از میان حاضرین تنها کسی دیدم که مصر را میشناسد. من در گذشته بارها به این کشور رفته بودم و آنجا دوستان زیادی دارم. به همین جهت داوطلب انجام این مأموریت شدم. مأموریتی که به نظر میرسید برای من آسان و میسّر باشد. پس دعوتنامهها را رسماً به نام اشخاص یاد شده نوشتم و یک بلیط رفت و برگشت از پاریس به قاهره تهیه کردم. و نیز چهار هزار دلار برای تهیۀ بلیط برای دعوت شدگان از قاهره تا ایران دریافت نمودم.
به خدا توکل کردم و پانزده روز پیش از برگزاری کنفرانس، توسط خطوط هوایی مصر به طرف قاهره حرکت کردم. در هواپیما روزنامههای مصری بین مسافران توزیع شد و روزنامۀ الأهرام نصیب من شد. روزنامه را باز کردم و عنوان تیتر درشتی را خواندم که در صفحۀ اول به رنگ قرمز نوشته شده بود: «ایران عدهای از تونسیها را برای تروریسم آموزش میدهد». با خود گفتم: یا فتاح، یا رزاق،
خدایا این امر را ختم به خیر کن.
وقتی هواپیما به فرودگاه بین المللی قاهره رسید، طبق روال معروف، ابتدا پاسپورتها را به مأمورین فرودگاه عرضه کردیم. سپس همۀ مسافران از آنجا رفتند به جز من که بیش از یک ساعت منتظر ماندم. پس از آن پاسپورت مرا آوردند و گفتند: بفرمایید این هم پاسپورت. خوش آمدید دکتر.
از فرودگاه خارج شدم و سوار تاکسی شدم. تاکسی مرا به منطقه «باب اللّق» رساند. جایی که آن را میشناسم و دوستان و آشنایانی دارم، در یک مسافرخانه اتاقی گرفتم و بعد برای تبدیل پول و نیز تماس با بعضی از دوستان از مسافرخانه خارج شدم. طی تماسی که گرفتم ناگهان باخبر شدم که یکی از دوستانم طی ده سالی که در مصر حضور نداشتم از دنیا رفته است و خوشبختانه بقیۀ تماسها مثبت بود.
با شیخ عبدالباسط عبدالصمد تماس گرفتم. او صدای مرا شناخت و بر من اصرار کرد که فوراً پیش او بروم تا با من ملاقات کند. خیلی زود به منزلش رفتم. از من استقبال بسیار گرمی نمود. دو پسرش حسن و حسین و یکی از فضلا که از روحانیون معمم الأزهر بود نزد وی حضور داشتند. دربارۀ همه چیز با هم به گفت و گو پرداختیم و روزهای گذشته را به یاد آوردیم. فرصت را غنیمت شمردم و گفتم:
آقا من دعوتنامهای برای شما آوردهام تا در کنفرانس وحدت اسلامی در تهران شرکت کنید و با یک تلاوت دلنشین با صدای جاودانۀ خودتان کنفرانس را افتتاح کنید. هر چه میخواهید میتوانید تقاضا کنید تا صادقانه در اختیار شما قرار گیرد.
شیخ عبدالباسط از حرفی که زدم خندید و گفت: شما میخواهید سرم را به باد بدهید.
گفتم: چرا؟ جواب داد: نه، من با رفتن به ایران با جان خودم بازی نمیکنم. سعی کردم او را متقاعد کنم که این فقط یک کنفرانس اسلامی برای ایجاد وحدت میان مسلمانان است و ارتباطی با سیاست ندارد. اما وی به من فهماند که نمیتواند دست به چنین ماجراجویی خطرناکی بزند.
در اولین روزی که به قاهره رسیدم احساس ناامیدی کردم. شیخ عبدالباسط که فکر میکردم مرد قرآن است و ارتباطی با مشکلات سیاسی که اینجا و آنجا رخ میدهد ندارد، حاضر نیست حتی با یک تلاوت قرآن در کنفرانسی که به وحدت میان مسلمانان دعوت میکند، شرکت کند، پس موضع کسانی که سیاستپیشهاند چه خواهد بود؟!...
پس از خوردن شربت انبه، از وی عذرخواهی نمودم و برای رفتن خداحافظی کردم. آنگاه از من پرسید: آیا به قاهره آمدهای تا مرا دعوت کنی که به ایران بروم؟
گفتم: بله و همین طور برای دعوت از اشخاص دیگر.
پرسید: آیا کسی از آنها را دیدهای؟
گفتم: شما اولین کسی هستید که با او ملاقات کردم و امیدوارم بقیه موضع شما را نداشته باشند.
شیخ عبدالباسط گفت: من و شما قبل از ایران و از سالها پیش با هم دوست بودیم. من حتماً باید شما را فردا برای صرف ناهار دعوت کنم. سعی کردم عذرش را بخواهم، اما قبول نکرد و من با بیمیلی این دعوت را پذیرفتم و از او تشکر کردم.
با هم برای ساعت یک بعد از ظهر فردا در همان جا قرار گذاشتیم.
بقیۀ روز را با تماسهای تلفنی با دوستان و آشنایان گذراندم. بعضی از آنها از محل اقامتم با خبر شدند و بعضی هم قول دادند که به زودی به دیدنم میآیند.
فردای آن روز، طبق قرار به طرف منزل شیخ عبدالباسط به راه افتادم. آنجا یک روحانی معمّم الأزهر را دیدم که محاسن خود را تراشیده بود و در حال گفت و گو با شیخ عبدالباسط و دو پسرش، حسن و حسین بود. همه از رسیدن به موقع من خوشحال شدند. سپس شیخ عبدالباسط از ما دعوت کرد تا سوار خودروی شخصی او بشویم. پرسیدم: کجا؟
جواب داد: جایی که ناهار منتظر ماست.
حسن رانندگی میکرد و آن روحانی کنار او نشست، در حالی که من بین شیخ عبدالباسط و پسرش حسین در عقب خودرو نشستیم.
بعد از مدت کوتاهی به زَمالِک رسیدیم و به مجللترین رستوران در آنجا رفتیم. به محض ورود ما صدای آواز به صدای ترتیل قرآن با صدای عبدالباسط تبدیل شد. در آستانۀ در دو نفر از ما استقبال نموده و به گرمی سلام کردند.
عبدالباسط ابتدا مرا به آن دو معرفی کرد، سپس یکی از آنها را به من معرفی کرد و گفت: او شهردار قاهره است و به افتخار شما برای صرف ناهار به اینجا آمده است.
از این استقبال بسیار گرم، خیلی خوشحال شدم. سپس دور یک میز بسیار زیبا که قبل از آمدن ما آماده شده بود نشستیم. من بین عبدالباسط و پسرش حسین نشستم. در حالی که حسن رو به روی برادرش و روحانی الأزهر رو به روی من، و شهردار رو به روی شیخ عبدالباسط نشست.
گوشتهای کباب شده و غذاهای اشتها برانگیز پی در پی از راه میرسید. شروع به خوردن کردیم که ناگاه شهردار از من دربارۀ «ژاک شیراک» پرسید. در آن زمان
شیراک، شهردار پاریس بود. پس به او گفتم که من هیچ ارتباطی با شیراک ندارم. من فقط یک دکتر هستم و از دانشگاه سوربن، بخش فلسفه و علوم انسانی و مقایسه بین ادیان فارغ التحصیل شدم. پس اگر در این باره مطلب مهمی به نظرتان میرسد من آمادهام به هر سؤالی جواب بدهم.
روحانی حرف مرا قطع کرد و به او گفت: از من دربارۀ ژاک شیراک و دربارۀ همۀ فرانسه بپرس. من به تازگی با آنجا آشنا شدم و همین اواخر از پاریس دیدن کردم. آنجا چیزهای بسیار عجیبی دیدم. با یک خانم فرانسوی آشنا شدم که به اتفاق دخترش مسلمان شده بود و زیباترین روزها را با آنها گذراندم. از من دربارۀ خمینی پرسیدند، به آنها هشدار دادم و گفتم که او کافر است و با اسلام آشنایی ندارد.
با حرفهای آخرش مرا تحریک کرد و غذا در گلویم ایستاد. حرفهایی را که میشنیدم باور نمیکردم. پس گفتم: دوباره تکرار کنید! چه گفتید؟
او هم حرفش را به صراحت تکرار کرد و بر آن افزود. لذا فوراً به او گفتم: اگر امروز بنا باشد که اسلام در کسی تجسّم پیدا کند، هرگز کسی را بهتر از امام خمینی پیدا نخواهد کرد. بنابراین شما چگونه وی را تکفیر میکنید و میگویید که او اسلام را نمیشناسد؟
روحانی جواب داد: اولاً آنها شیعه هستند و شیعیان از اسلام بسیار دورند.
ثانیاً او جنایتکار و جلاد است و کسانی را که انقلاب کردند و او را به حکومت رساندند به قتل رساند.
گفتم: اینکه آنها شیعه هستند و شیعیان از اسلام دورند، پس لازم است اطلاعات خودتان را اصلاح کنید. مگر شما از فتوای عالم بزرگ الأزهر، شیخ
محمود شلتوت غافل هستید که انجام عبادات را بر اساس مذهب شیعه جایز دانست؛ زیرا آنها مانند پیروان سایر مذاهب مسلمانند. این فتوی دهها سال پیش از انقلاب اسلامی در ایران صادر شده است و پس از به وجود آمدن انقلاب اسلامی، خاص و عام و همۀ مردم پس از ارتباط با شیعه در ایران و خارج از ایران دریافتند که آنچه دربارۀ شیعه گفته میشود، کذب محض بوده و افترا است و تنها دلیل حضورم در میان شما همین امر است. من به اینجا آمدهام تا شیخ عبدالباسط و چند تن از علما و اندیشمندان را برای حضور در کنفرانس وحدت اسلامی دعوت کنم، تا بدین وسیله با شیعه و مذهب اهل بیت که از آن پیروی میکنند، آشنا شوند و از این طریق نیز تبلیغات منفی و شایعات دروغین از بین برود.
بهعلاوه این حرف شما که امام خمینی تنها یک جلاد است و فرزندان انقلاب که او را به حکومت رساندند، را به قتل رساند شایعاتی بیاساس است که مراکز ضد اسلام و مسلمانان پراکنده میسازند. چرا که امام خمینی حتی مگسی نکشته است.
ایشان با حکومت مستقیم فاصله دارد و هرگز چنین عملی را نمیپذیرد. بلکه تنها در خانه داماد خود نشست و زاهدانه دست از دنیا کشید. غذایش نان و شیر است و همۀ لباسش در بقچهای است که به آن تکیه میدهد.
مرد روحانی از حرفهایم خندید و با اعتراض گفت:
تو خمینی را نمیشناسی، او خودش بر ایران حکومت میکند و هیچ اتفاقی رخ نمیدهد، مگر با اجازه و دستور او. مگر از اعدامهایی که همۀ خبرگزاریهای جهان آنها را گزارش کردند خبر نداری؟ اعدامهایی که همۀ خبرگزاریهای انقلاب قربانی آن شدند.
با اطمینان گفتم: این شما هستید که خمینی را نمیشناسید، بلکه فقط چیزی را
که خوشایند شماست دربارۀ ایشان میشنوید. اما من ایشان را به خوبی میشناسم در «نوفل لوشاتو» ی فرانسه، سه مرتبه با وی دیدار کردم. همچنین در قم، پس از بازگشتشان به ایران با او گفت و گو کردم. اما در خصوص اعدامهایی که گفتید، باید بگویم که حکم آنها را یک دادگاه قانونی اسلامی صادر نموده و همۀ منافقینی که افراد بیگناه را در مساجد و نیز رئیسجمهور رجایی و نخستوزیر باهنر و همۀ اعضای دولت که 72 نفر بودند را کشتند، محکوم کرد. آیا میخواهید بعد از این همه جنایت، امام آنها را عفو کند.
روحانی گفت: چیزی که من میدانم این است که قتل مسلمانان جایز نیست.
گفتم: عجب! کمی پیش که میگفتید شیعیان مسلمان نیستند.
اما چون میخواهید امام خمینی را محکوم کنید، در مقابل از جنایتکاران و منافقینی که با اسلام و مسلمین مبارزه میکنند و میخواهند به هر قیمتی جمهوری اسلامی را سرنگون کنند، دفاع میکنید. آقا در مورد بندگان مؤمن خدا از او بترسید.
اگر شما امام را به خاطر کشتن جنایتکاران محکوم میکنید، پس چرا ابوبکر صدیق را که مسلمانان را تنها به خاطر عدم پرداخت زکات به قتل رساند محکوم نمیکنید.
روحانی فریاد زد: آیا ابوبکر صدیق را با این خوک مقایسه میکنی؟
من نیز به خشم آمدم و گفتم: کسی را که تو خوک مینامی از ابوبکر صدیق برتر است.
گفت: اگر نسبت به آقا ابوبکر کینه داری، پس تو شیعه هستی.
گفتم: این موضوع را رها کن و در مورد قتل مسلمانان با من صحبت کن. البته اگر از تاریخ اطلاع داری؟ و چگونه میتوانی اطلاع داشته باشی، در حالی که از سادهترین مسائل که همۀ مردم از آن آگاهند بیاطلاع هستی. چرا که حتی از فتوای
شیخ شلتوت که در الأزهر صادر شد خبر نداری. با اینکه از علمای الأزهر هستی.
روحانی گفت: شیخ شلتوت تنها از جانب خودش ابراز نظر میکند و عدهای علمای ما او را تکفیر کردهاند.
گفتم: بنابراین تکفیر امام خمینی از جانب شما، بر اساس تکفیر شیخ شلتوت است که امام الأزهر در زمان خودش بود. چنین چیزی از شما عجیب نیست؛ زیرا بروز امری از مصدرش باعث تعجب نیست.
بعد از این بحث و مجادله که تقریباً بیش از یک ساعت طول کشید، ناگهان به خود آمدم. گویی به یک خواب عمیق فرو رفته بودم، متوجه شدم که خودم را درگیر موضوعات خطرناکی کردم که از آنها بینیازم و دیدم که، این شهردار دروغین حتی یک کلمه هم به زبان نمیآورد و یک بار به من خیره میشود و یک بار هم به عبدالباسط.
خودم گفتم: تیجانی، خودت را با کسانی گرفتار کردی که آنها را به خوبی نمیشناسی. به این نمایش و دامی که برای من نصب شده بود شک کردم؛ زیرا آنان میخواستند به این وسیله، هویت واقعی خودم و مأموریتی را که به خاطر آن به اینجا آمده بودم، آشکار کنم. چرا در این مدت هیچ یک از حاضران حرفی نمیزد و در این بحث شرکت نمیکرد؟ چرا همۀ حرفهای روحانی تحریکآمیز بود و تنها من مخاطب او بودم؟ چرا تنها کسی که حرف میزد من بودم؟
همۀ این سؤالها به ذهنم رسید، جوابشان نیز همینطور و نیازی به توضیح بیشتر نداشت. برای من روشن شد که این شهردار دروغین کسی نیست جز یک افسر اطلاعاتی مصر، و جز این هم چه کسی میتوانست باشد. او نگاهش را پشت عینک سیاهی مخفی کرده بود که قسمتی از چهرهاش را میپوشاند.
خودم را پریشان و در تنگنا دیدم و عاملی را که باعث شد با این جماعت توطئهگر همنشین شوم نفرین میکردم. جماعتی که در ظاهر دوست و مهربانند و در باطن فریبکار و نیرنگبازند. نگاه تندی به ساعتم انداختم و بعد به عبدالباسط که کنارم بود، رو کردم و گفتم: از اینکه به این زودی مرخص میشوم از شما عذرخواهی میکنم. چون رأس ساعت سه جلوی منزل شما با یکی از دوستانم قرار گذاشتهام؛ زیرا فکر میکردم که ناهار آنجا خواهد بود و با توجه به اینکه من به قول و قرارهایم مقید هستم، تقاضا میکنم قبل از اینکه دیر شود مرا به آنجا برسانید.
شیخ عبدالباسط به پسرش که رو به روی من نشسته بود رو کرد و گفت: ایشان را زود برسان و برگرد.
با همه خداحافظی کردم و به سرعت از آنجا بیرون رفتم. میدانستم که مسافت زَمالِک تا منزل شیخ عبدالباسط در بهترین شرایط سیدقیقه طول میکشد. در طول مسیر با همراهم دربارۀ ایران، امام خمینی و جمهوری اسلامی صحبت میکردم و اینکه خداوند ایران را به جای مصر به مسلمانان داد، پس از اینکه مصر از صف کشورهای عربی خارج شد و با اسرائیل صلح کرد و بقیۀ کشورهای عربی با آن قطع رابطه کردند و اینکه رسانههای گروهی صهیونیستی چگونه بر مردم مصر تأثیر گذاشتهاند، به طوری که امروز از ایران واهمه دارند و در کنار اسرائیل احساس امنیت میکنند. من همۀ اینها را میگفتم و حسن میشنید، اما حتی یک کلمه هم به زبان نمیآورد گویی که لال باشد.
او مرا روبروی منزل پدرش پیاده کرد و بعد از اینکه به دوستم «عبده» که آنجا منتظرم بود سلام کرد برگشت. عبده از دیدنم بسیار خوشحال شد، من نیز همین
احساس را نسبت به او داشتم حتی بیش از او، چرا که این جوان از ده سال پیش، روزی که در منزل این خانواده در «حلوان الحماعات» مهمان شدم و او را شناختم خیلی تغییر کرده بود. عبده خبر ازدواجش را به من داد و گفت که مادرش که علاقۀ زیادی به او دارد او را فرستاده، تا مرا با خودش به خانه ببرد. خیلی سعی کردم از این کار خودداری کنم اما او اصرار زیادی کرد و بالاخره مرا تا مسافرخانه همراهی کرد. آنجا همۀ وسایل مرا جمع کرد و در چمدان گذاشت و خودش آنها را حمل نمود، من هم مطیعانه و با اشتیاق زیاد برای دیدار این خانوادۀ بزرگوار با او همراه شدم. خانوادهای که از روزی که با آقای عبدالحمید خاطر از لیبی به مصر همسفر شدم و در منزل وی مهمان شدم، شناختم و با همۀ اعضای آن آشنا شدم. آن روزها طی اقامتم در مصر به هر جا که میرفتم عبده را با خودم میبردم. امروز یک بار دیگر به مصر آمدم و خانوادۀ عبدالحمید خاطر را غافلگیر کردم و در منزل جدیدشان بیش از یک هفته با آنها اقامت کردم. و اکنون من وارد منزلشان میشوم در حالی که همه آنها منتظر ورود من هستند. من همه را شناختم از جمله همسر عبده. آن شب را با یک شبنشینی به یادماندنی به صبح رساندیم. مادر عبده گاه به گاه به شوخی از من گله میکرد که چرا به مسافرخانه میروم در حالی که در مصر دوستانی دارم. سپس عبده مرا به پسرخالۀ جوانش «طاها» معرفی کرد. جوانی که چند روز پیش، از اتریش آمده بود. جایی که تحصیلاتش را به پایان رسانده بود و اکنون خود را برای نامزدی و تدارک خانۀ زناشویی آماده میسازد. من در این جوان، متانت و آرامش توأم با فرهنگ بالا و آگاهی از مسائل روز را دیدم. همچنین توسط عبده و طاها با عدهای از بهترین جوانان فرهیخته آشنا شدم. آنها عادت کردند که هر شب نزد ما بیایند و تا نیمههای شب با ما بنشینند. من از هر فرصتی
استفاده میکردم تا موضوع مذاهب اسلامی و مشکل شیعه و سنی را مطرح کنم.
بحثهای ما گاهی با تمایل و گاهی با اکراه همراه بود. نسبت به وقایع و پیشآمدها واکنش نشان میدادیم. لذا گاهی به خشم میآمدیم و گاهی هم میخندیدیم.
احساس کردم که با صحبتهایم بر اکثر حاضرین تأثیر گذاشتم. بهخصوص طاها که هر جا میرفتم مرا همراهی میکرد. زیرا او شاغل نبود و در انتظار کاری جدید به سر میبرد. به همین جهت هر روز صبح به خانۀ عبده میآمدم تا صبحانه را به اتفاق این خانواده صرف کنم. سپس به اتفاق طاها از حلوان به طرف قاهره که سی کیلومتر فاصله داشت به راه میافتادیم.
یک روز صبح به طور اتفاقی برای ادای نماز ظهر به مسجد امام حسین علیه السلام(1)
رفتیم. همین که نمازم را تمام کردم و سرم را بلند کردم تا نقوش و کتیبهها را که دور تا دور روی دیوارهای مسجد نقش بسته بود بخوانم، ناگهان حدیث ثقلین که روی دیوار و نزدیک محراب نوشته شده بود و نور چراغ بر آن میتابید، توجه مرا جلب کرد. طاها را صدا زدم و از او خواستم که آن را بخواند. او هم حدیث را خواند:
«إنّی تارک فیکم الثقلین ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا بعدی أبدا کتاب الله و عترتی أهل بیتی».(2)
طاها با صدای بلند گفت: باور نمیکنم، تیجانی تو این حدیث را اینجا و روی دیوار نصب کردی.
تعجب طاها بر خوشحالی من افزود. زیرا او دربارۀ مضمون این حدیث بارها با من بحث کرده بود و منکر این شد که رسول خدا صلی الله علیه و آله بگوید: کتاب اللّه و عترتی.
(کتاب خدا و فرزندان و اهلبیتم). بلکه همیشه میگفت: کتاب اللّه و سنّتی، و مدّعی شد که در تمام عمرش از کسی نشنیده است که بگوید کتاب اللّه و عترتی.
طاها را از مسجد بیرون بردم و به طرف الأزهر که در آن نمایشگاه کتاب برپا شده بود به راه افتادیم. به او گفتم: طاها از خدا بترس و متکبّر نباش، چرا که من از نزد خودم چیزی را نیاوردهام، حتی اگر حدیث نوشته شده در مسجد را خودم در این روزها آنجا نصب کردهام. بنابراین نظرت دربارۀ کتاب صحیح مسلم چیست که از کهنترین کتب اسلامی است و اکنون در نمایشگاه به فروش میرسد و در دسترس توست؟
طاها پرسید: مگر حدیث عترت در آن هم آمده است؟
باب فضایل اهلبیت را پیدا کردم و حدیث را به او نشان دادم. او هم حدیث را دو یا سه مرتبه خواند، مدتی سکوت کرد، گویی داشت با خودش فکر میکرد، چهرهاش زرد شده بود، و به نظر میرسید که
آنگاه گفتم: این قطرهای از دریاست. اگر مایلی دهها حدیث دیگر را که مؤید این معناست و همۀ آنها نیز از کتب صحاح اهلسنت هستند، به تو نشان میدهم.
طاها به آهستگی گفت: حالا من شیعه شدم و به همۀ صحبتهایت دربارۀ اهلبیت متقاعد شدم.
طاها در شبهای بعد جهت متقاعد کردن بقیۀ جوانان سعی و تلاش میکرد. و آنچه را که با دلیل و برهان مطرح میکردم تأیید میکرد و نسبت به صحبتهایم اشتیاق زیادی نشان میداد. بدین ترتیب بقیۀ جوانان هم که هشت نفر بودند شیعه شدند.
طاها را از برنامۀ دیدارم از قاهره مطلع کردم. و با توجه به اینکه طاها از شهروندان این کشور است از وی خواستم که با من همراه شود و به اتفاق نزد اشخاصی که برایشان دعوتنامه کنفرانس را آورده بودم، برویم.
قرار ما در قاهره برای دیدار با دکتر خالد محمد خالد نویسندۀ شهیر در دفتر کارش بود. وقتی که به آنجا رسیدیم خانم منشی به ما گفت که از نیم ساعت پیش منتظر رسیدن ما بوده است. ما هم که به دلیل ترافیک بالای خیابانهای قاهره دیر به آنجا رسیده بودیم از وی عذرخواهی کردیم. منشی گفت: کمی منتظر باشید چون دکتر چند نفر مهمان دارند!
ما هم کمی منتظر ماندیم، سپس در اتاق دکتر برای استقبال از ما باز شد، اما آنجا آنطور که منشی ادعا کرده بود هیچ مهمانی وجود نداشت. جوانی حدوداً سی ساله از ما استقبال کرد و به ما خوشآمد گفت. او خود را دکتر اسامه پسر دکتر خالد محمد خالد معرفی کرد و گفت: از شما به خاطر عدم حضور پدرم عذرخواهی میکنم. چون ایشان مریض است و برای انجام معاینات پزشکی به اتریش مسافرت کرده است بنابراین بفرمایید چه کار دارید؟
گفتم: بهخاطر بیماری پدرتان جداً متأسفیم، خدا ایشان را حفظ کند و عمر بدهد.
مایل بودم شخصاً با ایشان ملاقات کنم تا دعوتنامه رسمی برای حضور در کنفرانس اسلامی را که در ایران برگزار میشود به ایشان تقدیم کنم. بنابراین انشاءاللّه کی تشریف میآورند؟
جواب داد: بیش از یک ماه، اما دعوتنامه را به من بدهید و مطمئن باشید که بدستشان خواهد رسید.
گفتم: این کار فایدهای ندارد، چون موعد برگزاری کنفرانس تا ده روز دیگر خواهد بود و پدر شما در این مدت تحت معالجه خواهد بود، بنابراین حضور ایشان ان شاءاللّه برای فرصت دیگری باشد.
دکتر اسامه در انتظار رسیدن شربتی که با تلفن سفارش داده بود، بسیار سعی کرد که تا آنجا که ممکن است ما را در دفترش نگهدارد. بهعلاوه سعی کرد، جزئیات این مأموریت را بفهمد و اینکه چه کسی مسئول برگزاری این کنفرانس است و بدین ترتیب با بارانی از سؤالات مرا در تنگنا قرار داد که بهطور مختصر به بعضی از آنها جواب دادم، سپس عذرخواهی کردم و از آنجا خارج شدم، مثل این بود که از یک مرکز بازجویی خارج شدم.
در راه بازگشت، طاها شک خودش را نسبت به دکتر اسامه پنهان نکرد و تأکید کرد که هنگام ورود ما به اتاق دکتر اسامه، صدای روشن شدن ضبط صوت را شنید و افزود: خانم منشی به ما القا کرد که دکتر اسامه مشغول مهمانان است در حالیکه او ضبط صوت را آماده میکرد تا صحبتهای ما را ضبط کند.
گفتم: اهمیت نده، ما نه حرفی زدیم و نه کاری کردیم که بترسیم و اگر دعوت از نویسندگان و متفکران برای شرکت در کنفرانس وحدت، جرم به حساب میآید پس کار این دنیا تمام است.
طاها گفت: حرف شما درست است اما دولت از هر چه اسمش اسلام است میترسد به خصوص از ایران.
گفتم: ایران در عهد شاه مقبور، دوست همه بود و همه دوستیاش را به خود جلب میکردند. اما در عهد امام خمینی که لوای اسلام را برافراشت و جمهوری اسلامی را تأسیس نمود، دشمن همه شد و همه روابطشان را با آن قطع کردند.
طاها گفت: موضوع روشن است، چون شاه همپیمان آمریکا بود اما امام خمینی دشمن سرسخت آمریکاست و آن را شیطان بزرگ نامید و چهرهاش را به خاک مالید. اما در مورد مسلمانان و اعراب، همۀ آنها را اراده و خواست آمریکا به پیش میراند و آنها را به هر سو که بخواهد سوق میدهد.
با شنیدن این چنین عباراتی احساس راحتی زیادی کردم و خدا را سپاس گفتم که میان مردم کسی هست که واقعیت امور را درک میکند و مسائل را با معیارهای صحیح میسنجد. حق را به حقدار میدهد و «از ارزش حق کسی نمیکاهد »(1).
هنگام صبح به اتفاق طاها به طرف منزل دکتر محمد عماره به راه افتادم. وی یک نویسندۀ بهنام در زمینۀ مسائل اسلامی است. او دور از قاهره و در حوالی آن زندگی میکند.
دکتر با آغوش باز از ما استقبال کرد. وی قبلاً میدانست کسی که تلفنی با او صحبت کرده بود، یک دکتر تونسی است که در پاریس اقامت دارد و جهت دیدار و گفت و گو با او به قاهره آمده است.
پس از خوشآمدگویی و صرف میوه، دکتر محمد عماره دریافت که همراهم یک شهروند مصری است و اینکه داییهای او افراد سرشناسی هستند و دربارۀ بعضی از آنها از او پرسوجو کرد. من نیز از صحبتهایشان فهمیدم که یکی از داییهای طاها از روحانیون الأزهر است و دیگری در ادارۀ آگاهی مشغول است و یکی دیگر از پیمانکاران بزرگ است. به شوخی به طاها گفتم: ماشاءاللّه شما از یک
1) (1) .با بهره از آیه شریفۀ: «وَلاَ تَبخَسُوا النَّاسَ أشیَاءَهُم». از ارزش اشیاء مردم مکاهید.
خانوادۀ علمی و امنیتی و بورژوازی هستید. طاها جواب داد: اما من تا حالا هیچ شغلی بهدست نیاوردهام. و از وقتی که از اتریش برگشتم در یک انتظار طولانی به سر میبرم.
دکتر به طاها گفت: راستی زندگی در اتریش چطور است؟ طاها نیز بعضی مسائل مربوط به زندگی در آنجا را برایش بازگو کرد. من هم فرصت را غنیمت شمردم و به دکتر عماره گفتم: دکتر فرصت مناسب برای شما پیش آمده تا از اتریش دیدن کنید و از نزدیک با آنجا آشنا شوید. پرسید: چطور، مگر تو اتریشی هستی؟ گفتم: خیر، من یک تونسیام و در پاریس اقامت دارم. و یک دعوتنامه برای شما آوردهام تا در کنفرانس وحدت در تهران شرکت کنید، اما مسیر شما از طریق اتریش خواهد بود. بنابراین اگر ویزای اتریش را بهدست آوردید، بلیط هواپیمای شما هم از قاهره به وین و از آنجا به تهران خواهد بود و میتوانید در مسیر رفت یا در بازگشت در وین پایتخت اتریش پیاده شوید.
دکتر عماره در حالیکه چهرهاش از خوشحالی شکفته بود گفت: این کنفرانس ان شاءاللّه کی برگزار میشود؟
گفتم: نه روز دیگر و به مدت یک هفته و به مناسبت میلاد با سعادت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله. اما بعد از کنفرانس هم میتوانید هر طور مایلید به میزبانی جمهوری اسلامی در ایران اقامت کنید.
دکتر با تأسف گفت: چقدر حیف شد، واقعاً حیف شد، اگر دو روز پیش میآمدی لحظهای تردید نمیکردم، اما امروز دیر است.
از این حرف تعجب کردم و علت را پرسیدم. دکتر جواب داد: از یک هفته پیش تعطیلات سالانۀ من شروع شد و من این تعطیلات را به طور عادلانه با همسرم
تقسیم کردهام. ما تعطیلات را یک بار نزد خویشان خودم و یک بار نزد خویشان همسرم به دور از قاهره و شلوغی آن سپری میکنیم. از دو روز پیش شروع به جمع کردن وسایلمان کردیم، تا ان شاءاللّه فردا برای دیدن خویشان همسرم به مسافرت برویم. آنها منتظر ما هستند، چون آمدن خودمان را به آنها اطلاع دادیم، بنابراین اگر دو روز پیش میآمدید همه چیز را لغو میکردم، اما امروز انجام این کار دیگر ممکن نیست.
گفتم: یک هفتۀ کامل گذشت و من در این مدت به دنبال آدرس و شمارۀ تلفن شما میگشتم، اما شانس مرا یاری نکرد مگر دیروز و اگر طاها از دایی خودش در مسجد جامع الأزهر کمک نمیگرفت آدرس و شمارۀ تلفن شما را بهدست نمیآوردیم.
دکتر گفت: «وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اللّهُ».1 به هر حال من از شما و از جمهوری اسلامی که به فکر ما بود و از ما دعوت به عمل آورد تشکر میکنیم. و هرگاه شرایط مناسب پیش آمد این دعوت را اجابت میکنیم، چون من بسیار مشتاق آشنایی با ایران و روحانیان فاضل آن هستم. من دربارۀ امام خمینی، این مرد عظیم که با انقلاب اسلامی خودش جهان را به لرزه درآورد، کتابی نوشتم.
گفتم: کاش میتوانستم این کتاب را بخوانم. جواب داد: خواهید خواند. دکتر فوراً وارد دفترش شد و یک نسخه از آن کتاب را به عنوان «الفکر القائد فی الثّورة الإیرانیة»(1)برایم آورد. و آن را به من اهدا کرد.
سپس دربارۀ امام خمینی، انقلاب و روحانیان اصلاحطلب در گذر تاریخ
1) (2) .اندیشۀ رهبر در انقلاب ایران.
صحبت کردیم و البته این سخن سری دراز دارد.
دکتر عماره گفت: تاریخ حتی در حق جمالالدین افغانی این اصلاحطلب بزرگ هم منصف نبود. من درصدد هستم تا همۀ زندگی و اقداماتش و تأثیری را که بر جهان اسلام گذاشت بنویسم و تاکنون سه بخش از این کتاب را نوشتهام، سپس دکتر تعدادی از این نوشتهها را به من نشان داد و قول داد پس از چاپ این کتاب یک نسخه از آن را به من اهدا کند.
کارت خودم را به وی دادم و بهخاطر استقبال گرمش از او تشکر کردم. یک بار دیگر به خاطر عدم امکان مشارکتش در کنفرانس ابراز تأسف کردم و ایشان هم متقابلاً ابراز تأسف کرد. سپس من و طاها با دکتر عماره خداحافظی کردیم، وی برای خداحافظی ما را تا خیابان همراهی کرد و همچنان کنار ما ایستاد تا اینکه سوار تاکسی شدیم و به طرف قاهره حرکت کردیم و از آنجا به حلوان برگشتیم.
آن شب را طبق معمول تا نیمه شب با جوانان بیدار ماندیم. طاها هنگام رفتن از من سه روز مهلت خواست تا بتواند طی این مدت برای انجام کارهایش به اسکندریه سفر کند. اما عبده آرزو داشت که مرا همراهی کند و از اینکه شغلش چنین اجازهای به او نمیداد افسوس میخورد، من عبده را فقط شب هنگام و پای سفره شام میدیدم. مادر عبده نیز بهخاطر نبودن همسرش عبدالحمید که در کشور لیبی کار میکرد، افسوس میخورد و آرزو میکرد که همسرش طی مدتی که من میان آنها حضور دارم به مصر بیاید. مادر عبده یک روز به من اطلاع داد که همسرش طی یک تماس تلفنی از منزل همسایه با آنها صحبت کرده است و اینکه آمدن مرا به وی خبر داده و او بسیار خوشحال شده است و با اصرار زیاد از آنها خواسته که اجازه ندهند منزلشان را ترک کنم. همچنین به من اطلاع داد که همسرش
یک شب برای سلام و احوالپرسی با من دوباره تماس خواهد گرفت.
همین طور هم شد. چند تن از کودکان همسایه در حالیکه مرا صدا میزدند شتابان نزد من آمدند تا جواب تلفن را بدهم. با عبدالحمید، این دوست باوفا تلفنی صحبت کردم، حرفهایش هنوز در گوشم طنینانداز است که گفت: آقا من چه آنجا باشم چه نباشم منزل، منزل شماست. شما در چشمان ما جا دارید و ما همه نوکر شما هستیم.
صبح روز بعد به تنهایی از منزل بیرون رفتم و با قطار به سمت قاهره حرکت کردم. به مسجدی که شیخ عبدالحمید کشک، خطیب مشهور، پیشنماز آن بود رفتم.
خطیبی که در همۀ کشورهای عربی و اسلامی به خاطر صراحت، جرأت و نیز بلاغت و حس بیانش معروف است و در همۀ جهان طرفدارانی دارد و نوارهای صوتیاش مثل نان به فروش میرسد.
از اولین سفرم به مصر این مسجد را میشناختم، اما رابطۀ من با شیخ عبدالحمید یک رابطۀ شخصی نبود، بلکه تنها با عدهای از حضار در بعضی از جلسات سخنرانی وی حاضر شدم. وی یک فرد نابیناست و برای رهگذری چون من ممکن نیست که تنها با شنیدن سخنانش با او آشنا شوم.
در مسجد سراغ شیخ را گرفتم، به من گفتند که ایشان در منزل خودش زندانی شده است و از آنجا بیرون نمیآید. سعی کردم علت را بفهمم اما بیفایده بود و بعد از تلاش بسیار یکی از نمازگزاران، نشانی وی را که روی یک قطعه کاغذ نوشته شده بود به من داد.
وقتی رانندۀ تاکسی نشانی را خواند و دریافت که من اهل این کشور نیستم، پرسید: میخواهی شیخ را ببینی؟
گفتم: کدام شیخ؟
جواب داد: شیخ عبدالحمید کشک.
گفتم: بله.
راننده گفت: مراقب باش، چون تحت نظر است و هیچکس به دیدنش نمیرود، مردم میترسند، حتی دوستداران و علاقهمندانش هم او را رها کردهاند.
گفتم: من یک تونسیام نه یک مصری و با سیاست هم میانهای ندارم.
راننده مرا به محل مورد نظر رساند و از دور ساختمانی را که شیخ در آن سکونت داشت به من نشان داد و گفت: او در آن ساختمان و در طبقۀ دوم است، اسمش روی در نوشته شده است، شما را به خدا مراقب خودتان باشید، خدا نگهدار.
وارد ساختمان شدم، در حالیکه نوشتههای روی درها را میخواندم از پلهها بالا رفتم، اسم شیخ را خواندم و در زدم، همسرش در را کمی باز کرد و از پشت در با من صحبت کرد در حالیکه دو پسربچه سعی داشتند بیرون بیایند تا بفهمند چه کسی در زده است.
خودم را معرفی کردم و گفتم: من یک تونسیام و برای دیدن شیخ به اینجا آمدهام.
همسر شیخ گفت: شیخ تا نیم ساعت دیگر برای دیدن شما آماده میشود. از ساختمان خارج شدم و در انتظار وقت مقرر، در محله شروع به گشت زدن کردم.
گذرم به یک فروشگاه مواد غذایی افتاد، با خودم فکر کردم که با یک هدیه برای آن پسربچهها که آثار فقر و بینوایی بر آنها پیدا بود، به منزل شیخ برگردم.
تعدادی شیرینی و اسباببازی برای بچهها و نیز مقداری عطر برای شیخ خریدم.
شیخ با آغوش باز از من استقبال کرد، مرا در آغوش میکشید و میبوسید، گویی مدتهاست مرا میشناسد، از حرفهایش دریافتم که چند ماهی است کسی به دیدن او نیامده است، گویی این دیدار زندگی توأم با اندوه و تنهایی در خانه را کمی برایش قابل تحمل کرد.
بهخاطر هدیهها از من تشکر کرد و بسیار برایم دعا کرد. از دیدن این همه فقر و سادگی در خانه شیخ چشمانم پر از اشک شد و آنچه در منزل شیخ عبدالباسط عبدالصمد از سالنهای پذیرایی متعدّد و اسباب و اثاثیه، دیده بودم به یاد آوردم. در حالیکه من و شیخ عبدالحمید روی یک نیمکت چوبی نشسته بودیم که با پارچۀ وصله شده با چندین قطعۀ دیگر پوشیده شده بود.
از هویتم پرسید، خودم را معرفی کردم و گفتم که من مثل میلیونها مسلمان دیگر شیفته او هستم، برایش آرزوی طول عمر کردم، چرا که مسلمانان بسیار نیازمند کسانی چون او هستند، همچنین وی را از هدف این دیدار و دعوتنامهای که از ایران برایش آورده بودم آگاه نمودم. شیخ با شنیدن این حرف گریست و گفت:
به خدا اگر میدانستم که میتوانم به ایران بروم با همسر و بچههایم خداحافظی میکردم و دیگر هرگز به اینجا برنمیگشتم.
با شنیدن این حرف خوشحال شدم و پرسیدم: چرا نمیتوانید به ایران بروید؟
جواب داد: من نمیتوانم از منزل خود خارج شوم، حتی نمیتوانم به مسجد مجاور بروم، آن وقت شما میگویید به ایران بروم؟!!
ایشان به من فهماند که در خانۀ خودش زندانی شده است و در تنهایی کامل به سر میبرد به طوری که حتی دوستان و آشنایانش هم به دیدنش نمیآیند.
دغدغهها و نگرانیها به ذهنم رسید و شیخ عبدالباسط و ترسش را از دیدار ایران به یاد آوردم، در صورتی که شیخ عبدالحمید کشک اظهار میدارد: اگر به من اجازه میدادند برای همیشه به ایران میرفتم. بین این دو موضع چه تفاوت زیادی وجود دارد، موضع کسی که آزاد است و میتواند، اما تنها بهخاطر شایعاتی که علیه ایران اعمال میشود از این کار سر باز میزند و موضع کسی که زندانی و عاجز است اما آرزو دارد آزاد شود تا با تمام وجود، به آنجا بشتابد.
بین زندگی اجتماعی این دو مرد هم تفاوت زیادی است، آن یکی قاری قرآن است و همچون امپراتور زندگی میکند و این یکی عالمی است متبحّر در علوم مختلف، اما همچون فقیری بینوا زندگی میکند. آن یکی آزاد و رهاست و از زندگی بهرهمند است و این یکی زندانی است و از همۀ اسباب زندگی و امرار معاش محروم است، این ظلم سیاست و سیاستپیشگان است.
دربارۀ موضوعات زیادی با شیخ عبدالحمید کشک گفت و گو کردم، و در خصوص هر موضوعی عمیقاً مرا خشنود کرد، و کلامش همچون عسل بر دلم نشست.
نظرش را دربارۀ جمهوری اسلامی ایران جویا شدم. یکباره با هیجان گفت:
خداوند متعال ایران را جایگزین مصر نمود، پس از اینکه مصر از صف کشورهای عربی جدا شد تا با اسرائیل صلح کند و با آن روابط دوستانه برقرار کند. اما ایران از پیمان آمریکایی - اسرائیلی جدا شد و برای نصرت و حمایت از اسلام و مسلمین به صف کشورهای عربی پیوست، به همین دلیل هم کشورهایی که دشمن اسلام و مسلمین هستند این جنگ ظالمانه را به رهبری صدام مزدور علیه ایران بهراه انداختند.
گفتم: عجیب است شما صدام را مزدور مینامید، در صورتیکه اعراب فریب خورده او را شمشیر اعراب و قهرمان قادسیه مینامند.
شیخ گفت: این عده یا نادانند و یا مزدورند، خدا خانه خرابشان کند. سپس از من پرسید: عجب! آیا آن نوار صوتی را که دربارۀ صدام مزدور و جنگ ظالمانهاش پر کردهام، نشنیدید؟
گفتم: خیر هنوز نشنیدم، ان شاءاللّه این نوار را تهیه میکنم و به آن گوش میدهم.
سپس ادامه داد: وقتی ایران درعهد شاه اسرائیلی و آمریکایی بود، صدام و همۀ اعراب به این کشور احترام میگذاشتند و از آن میترسیدند و حالا که این کشور به برکت این مرد صالح، به یکباره به اسلام روی آورده و امام خمینی به کتاب خدا و سنت پیامبرش ارج نهاده صدام و همۀ اعراب که حامی او هستند برای مبارزه با ایران و سرنگونیاش به پا خاستند.
صحبتهای شیخ دربارۀ انقلاب با برکت ایران و رهبر آن امام خمینی و دعا برای طول عمر و پیروزی ایشان بر دشمنان اسلام، بیش از نیم ساعت ادامه یافت.
برای اینکه نظر شیخ را جویا شوم گفتم: ایران تماماً شیعه است، نظر شما در این باره چیست؟
جواب داد: همۀ ما مسلمانیم. شیعه و سنّی، این مهم نیست. مهم این است که مسلمانان علیه دشمنشان یک دست و متحد باشند.
گفتم: سؤال من دربارۀ ایران و جنگ عراق نیست، بلکه دربارۀ اعتقاد است، به نظر شما اعتقادات شیعه صحیح است؟
جواب داد: امام شافعی (رضوان اللّه علیه) میگوید: «اگر محبت آل محمد نشانۀ رافضی بودن است، پس جن و انس گواه باشند که من نخستین رافضیام». من نیز
همین را میگویم. مگر چیست؟ آیا چیزی جز محبت خاندان پیامبر و پیروان آنهاست. بنابراین من اهلبیت را دوست دارم و به آنان اقتدا میکنم، پس مسلمانانی که این گونه عمل میکنند همه شیعه هستند.
شیخ شروع کرد به بازگو کردن حکایات جالبی از بزرگان تصوف و اینکه آنان شیعه هستند و افزود: هر انسان صالحی که به مرتبۀ درستکاری و پاکدامنی رسید جز یک شیعه چیز دیگری نمیتواند باشد.
از اینکه این دیدار به خاطر فواید بسیاری که داشت ضبط نشد متأسف شدم؛ زیرا میتوانست بهترین نواری باشد که از شیخ عبدالحمید کشک ضبط شده است. به گرفتن چند عکس به اتفاق ایشان اکتفا کردم؛ و سپس مبلغ اندکی به ارزش یکصد جُنیه (لیره مصری) به ایشان دادم، برایش دعا کردم و تقاضا کردم که برای من نیز دعا کند. شیخ از جا برخاست و مرا تا درب منزل همراهی کرد، با وی خداحافظی کردم و قول دادم که پیش از ترک مصر سری به او بزنم. با حسرت و افسوس به حلوان برگشتم، شب را به اتفاق بچهها و بدون حضور طاها دور هم نشستیم، موضوع دیدار خودم را با شیخ عبدالحمید کشک و گفت و گویی که میان ما انجام شد برایشان بازگو کردم، از جرأتی که از خودم نشان داده بودم تعجب کردند و آرزو کردند که کاش این دیدار را ضبط میکردم.
بچهها گفتند که در حال حاضر شیخ عبدالحمید کشک دیگر قادر به ایراد سخنرانی و بیان موعظه نمیباشد؛ زیرا وی پس از سخنرانی دربارۀ جنگ عراق، متهم به جانبداری از امام خمینی شد و این امر در مصر جرم به شمار میرود.
تصمیم گرفتم طی دو روز آینده و پیش از بازگشت طاها برای خودم گشت و گذاری داشته باشم و پس از آن به کمک طاها با بقیۀ اشخاص دعوت شده به
کنفرانس تماس بگیرم.
صبح روز بعد با یک دستگاه دوربین، برای دیدن اهرام و آثار باستانی مصر، از منزل بیرون رفتم و سوار تاکسی شدم، همانطور که در بعضی کشورهای عربی و اسلامی رایج است، تاکسی برای هر مسافری که با آن هم مسیر باشد توقف میکند، حتی اگر حامل دو یا سه مسافر باشد، بدین ترتیب خودم را در عقب خودرو و کنار یک دختر جوان دیدم، و در جلوی خودرو، کنار راننده یک جوان حدوداً سی ساله نشسته بود. از ضبط صوت خودرو هم صدای شیخ عبدالحمید کشک در حال پخش بود.
دختر جوان با نفرت خطاب به راننده گفت: صدای این دیوانه را خفه کن، وقتی صدایش را میشنوم اعصابم بههم میریزد.
مرد جوان خطاب به او گفت: تو دیوانهای نه او، اگر در مصر ده نفر مثل او داشتیم حتی یک دیوانه هم در مصر باقی نمیماند.
سپس به راننده گفت: کمی صداشو بلند کن.
بحث شدیدی بین مرد جوان و این دختر جوان که ادعا کرد شیخ عبدالحمید بیش از دو سال از عمرش را در تیمارستان گذرانده بود، در گرفت. مرد جوان با شور و هیجان همۀ ادعاهای او را تکذیب میکرد. این همه جر و بحث پیش آمد و راننده همچنان ساکت بود و رانندگی میکرد، گویی که اصلاً آنجا حضور نداشت، مرد جوان وقتی فهمید من یک تونسیام رو به من کرد و نظرم را دربارۀ شیخ عبدالحمید کشک جویا شد.
گفتم: ولی من ایشان را خیلی دوست دارم و دلیل این ادعا هم این است که دیروز در منزل ایشان بودم. آن جوان دست مرا گرفت و بوسید و با هیجان احوال
شیخ را از من جویا شد، دختر جوان با نفرت به من نگاهی انداخت و از راننده خواست تا او را پیاده کند، راننده هم همین کار را کرد و ما سه نفر در خودرو باقی ماندیم. راننده و آن مرد جوان شروع به پرسش از من کردند: چطور شیخ را پیدا کردید و به شما چه گفت؟
آن جوان شور و اشتیاق بیشتری داشت و سوگند یاد میکرد که اگر امکان داشته باشد حاضر است چشمانش را به شیخ نابینا بدهد؛ زیرا شیخ خیلی بیشتر به دو چشم نیاز دارد تا ایشان.
کمی بعد مرد جوان پیاده شد و من همراه راننده باقی ماندم، از من تقاضا کرد کنارش بنشینم، میدانست مسیرم طولانی است چون مرا به اهرام میبرد. راننده بعد از اینکه ضبط صوت را خاموش کرد شروع به صحبت کرد و اظهار داشت که نسبت به شیخ عبدالحمید کشک علاقۀ زیادی دارد، سپس داشبرد ماشین را باز کرد و بیست نوار صوتی را که همۀ آنها متعلق به شیخ بود به من نشان داد.
گفتم: پس چرا برای دفاع از او حرفی نزدی؟
جواب داد: و من به هیچکس اعتماد نمیکنم، اگر چیزهایی که من میشنوم شما هم میدیدید و میشنیدید، دیوانه میشدید. اما من با سکوتم حریف آنها میشوم.
آهی کشیدم و گفتم: کاش میتوانستم شیخ را از مصر خارج کنم، اگر به ایران برود و آنجا یک ایستگاه رادیویی عربی در اختیارش قرار بگیرد، انقلابی به پا میکردم که اهمیتش کمتر از انقلاب امام خمینی نخواهد بود؛ زیرا همۀ جوانان مسلمان به سخنرانیهایش علاقۀ زیادی دارند و نوارهای صوتیاش نهان و آشکارا میان آنها دست به دست میگردد.
راننده گفت: چه خوب میشد، اگر چنین میشد همۀ مسلمانان را میدیدی که
شیعه شدهاند.
گفتم: دربارۀ شیعه چه میدانی؟
پاسخ داد: من یکی از آنها هستم.
آنگاه با تلاش بسیار سعی کرد مرا متقاعد کند که شیعه بر حق است، ولی مردم دشمن آن چیزی هستند که نمیدانند.(1)
با خودم گفتم: چه بسا یک پیشآمد غیرمنتظره بهتر از هزار وعده و قرار باشد.
چه بزرگ است آن خدایی که دلها را بیهیچ مقدمهای، به هم پیوند میدهد و میانشان الفت و دوستی قرار میدهد.
گفتم: من نیز یکی از آنها هستم، از وقتی که به مصر آمدم عدهای از جوانان روشنفکر و فرهیخته را به قبول تشیع قانع کردم، اگر مایل هستی تو را با آنها آشنا کنم.
راننده بسیار خوشحال شد و گفت: اگر ایرانیان میتوانستند شیخ عبدالحمید کشک را به ایران ببرند، دنیا زیر ورو میشد.
گفتم: آیا راهی وجود دارد که بتوان شیخ را از مصر خارج کرد؟
جواب داد: بله، با پول همه چیز ممکنه، ناممکن امکانپذیر میشه.
گفتم: خدا خیرت بدهد، بیشتر توضیح بده، چطور میشود این کار را کرد، شاید خداوند برای رهایی او از این زندان راهی قرار بدهد.
جواب داد: شیخ مریض است و اگر عدهای از پزشکان با معالجه ایشان در خارج از کشور مثلاً در لندن، فرانسه یا آلمان موافقت کنند بدون شک میتواند از کشور خارج شود.
1) (1) .ضرب المثل: «الناس أعداء ما جَهِلوا».
ناگهان فکری به نظرم رسید و مرا به خود مشغول کرد، خدا چرا با پولی که دارم شیخ را از کشور خارج نکنم؟ هر چند که این پول برای تهیۀ بلیط سفر مدعوین است. تا حالا که هیچ یک از آنها به این دعوت پاسخ مثبت نداده است، اساساً مدعوین و حضورشان در کنفرانس چه فایدهای دارد، در مقایسه با خارج کردن شیخ و اقامتش در ایران برای اینکه منادی حق باشد. مطمئناً اگر از مسئولین ایرانی تقاضا شود، برای این کار میلیونها دلار پرداخت خواهند کرد و اگر شخصاً موفق شوم که ایشان را از کشور خارج کنم، در این کار اجر بسیار و شهرت بزرگی خواهد بود، اما این کار خطرناکی است و دولت محلی را که از دیدار مردم با شیخ عبدالحمید جلوگیری میکند به واکنش میطلبد، پس من که یک خارجی هستم چگونه میتوانم او را از چنگشان رها کنم؟
به اهرام رسیدیم، راننده مرا تنها نگذاشت، بلکه بعد از اینکه تاکسی خودش را پارک کرد، همراه من پیاده شد و گفت: شما را بین این دزدها رها نمیکنم. آنها شما را میدزدند و پولتان را بالا میکشند.
بعد از اینکه اسمش را پرسیدم به او گفتم: حسنین(1)اجازه بده در مورد نحوۀ خارج نمودن شیخ و بردنش به ایران فکر کنیم، چرا که این عمل از بهترین اعمالی است که خداوند دوست دارد.
حسنین گفت: آیا پول داری؟
گفتم: چهارهزار دلار.
حسنین ذوق زده شد و گفت: با چهارهزار دلار میتوانی شیخ و پدر شیخ رو هم از کشور خارج کنی.
1) (1) . از نامهای رایج مردان در مصر به معنای حسن و حسین.
گفتم: چطور میشود این کار را کرد؟
جواب داد: دایی من دکتر است و در اتحادیه پزشکان کار میکند و آن طور که من میدانم اگر به بعضی از آنها مبلغی بپردازد با معالجۀ شیخ در خارج از مصر موافقت خواهند کرد. من ان شاءاللّه این مبلغ را به دایی خود پیشنهاد میکنم و او برای بردن شیخ به پاریس، جایی که شما اقامت دارید اقدام خواهد کرد و در آنجا خودتان برای بردن شیخ به ایران اقدام خواهید کرد.
بسیار خوشحال شدم و گفتم: اگر در این سفرم تنها همین کار را انجام بدهم کافی است، زیرا برای همه سودمند خواهد بود، چه بسا خدای متعال مرا برای نجات شیخ فرستاده باشد تا عامل این رویداد بزرگ باشم.
هر دو با هم قدم میزدیم در حالیکه مثل دو برادر شده بودیم که گویی بیست سال از دوستی و معاشرتشان میگذرد. بعد از اینکه از شیعه بودن حسنین اطمینان یافتم با خیال راحت دربارۀ موضوعات زیادی با هم صحبت کردیم و سپس به قاهره برگشتیم. در بین راه، حسنین کمی توقف کرد تا منزل شهید قهرمان و افتخار مصر و مصریان آزاده را - همان طور که حسنین او را نامید - از دور به من نشان دهد. گفتم: او کیست؟ جواب داد: شهید خالد اسلامبولی، قاتل خائنان.
با هم قرار گذاشتیم که فردا در مسجد امام حسین علیه السلام هنگام نماز عصر و پس از ناهار همدیگر را ببینیم. از هم جدا شدیم در حالیکه برای یکدیگر دعا میکردیم و خدا را به خاطر این پیشامد شیرین شکر میکردیم.
شب را در حالی به سر بردم که به رؤیای تحقق این هدف میاندیشیدم و برای آینده برنامهریزی میکردم. شروع کردم به فکر کردن و برنامهریزی برای مرحلۀ بعد از بردن شیخ به خارج از کشور و اینکه در پاریس چه باید بکنم؟ و آیا موضوع را
به شیخ عبدالحمید اطلاع بدهم تا برای رفتن آماده شود یا اینکه در وقت مناسب او را غافلگیر کنم؟
شروع کردم به لحظهشماری و با خودم این بیت را زمزمه میکردم:
این شب شور کی به فردا میرسد آیا قیامت فرجام آن است(1)
با خودم گفتم: اگر طاها بداند که در نبود او چه کردم از خوشحالی پرواز میکند؛ زیرا میدانستم که او از ارادتمندان شیخ عبدالحمید است. طاها همیشه در مورد شیعه با استناد به سخنان شیخ با من مخالفت میکرد و میگفت: اگر واقعیت آن طور بود که میگویی هیچگاه بر شیخ پوشیده نمیماند، من به همۀ نوارهای صوتی ایشان گوش دادهام، ایشان حتی یک بار هم دربارۀ صحت اعتقادات شیعه چیزی نگفت.
طاها را با این مطلب که شیخ افتخار میکند یک شیعه باشد غافلگیر خواهم کرد. مطمئناً بعد از اینکه به صحت گفتههایم پی برد از شنیدن این مطلب خوشحال میشود.
صبح زود به قاهره رفتم تا برای دیدار با حسنین در مسجد امام حسین علیه السلام آماده باشم، امید که پیش از موعد مقرر و بهطور اتفاقی او را در یکی از خیابانها ببینم، برای همین هم به هر تاکسی که از نزدیکی من رد میشد نگاه میکردم.
وقتم را در الأزهر و در نمایشگاه کتاب با نگاه کردن به کتابها و نیز گفت و گو با بعضی افراد گذراندم. آنها وقتی از لهجهام فهمیدند که من مصری نیستم توجه خاصی نشان میدادند.
زمان مقرر فرا رسید و من و حسنین با هم ملاقات کردیم، او مرا از آنجا به یکی از قهوهخانههای مجاور برد. حسنین با ابراز تأسف شدیدش مرا غافلگیر کرد و
1) (1) .یا لیل الصّب متی غدهأقیام السّاعة موعده
گفت: بعد از اینکه با دایی خودم در مورد تو و نقشهات صحبت کردم، تو را نصیحت کرد که فوراً مصر را ترک کنی و پول خودت را بیجهت هدر ندهی.
گفتم: چرا؟
جواب داد: نظر داییام را دربارۀ خارج نمودن شیخ از کشور جویا شدم و او هم قاطعانه گفت: حتی اگر همۀ پزشکان در مصر، به اتفاق با معالجۀ ایشان در خارج از کشور موافقت کنند، هرگز از مصر بیرون نخواهد رفت تا زمانی که در خانهاش بمیرد، او به چنین مجازاتی محکوم شده است.
همۀ امید و آرزوهایم، به اندک زمانی به باد رفت، خدا را شکر کردم که به شیخ اطلاع ندادم و بیجهت او را امیدوار نکردم.
حسنین همچنان با اصرار، مرا متوجه خطری میکرد که تهدیدم مینمود و به عجله برای ترک مصر وادارم میکرد تا اینکه با او خداحافظی کردم.
به حلوان برگشتم، شب را در حالی کنار دوستان گذراندم که افکارم پریشان و روحم ناآرام و مضطرب بود، از خودم میپرسیدم چرا حسنین مرا از خطرناک بودن موقعیتم میترساند؟ شک و تردید ذهنم را مشغول کرد و با خودم گفتم: شاید حسنین یک مأمور اطلاعات است و برای ادارۀ آگاهی کار میکند و این دام را برایم گذاشت تا راز آمدنم را به قاهره بفهمد. اما خیلی زود این مطلب را از ذهنم دور کردم و گفتم: اگر چنین بود مرا نصیحت نمیکرد تا فوراً مصر را ترک کنم، بلکه مرا همراهی میکرد تا همه چیز را دربارۀ من بداند.
بهعلاوه چرا باید بترسم؟ مگر مرتکب جرمی شدهام یا اینکه با قانون مخالفتی کردهام و یا علیه امنیت کشور توطئهای چیدهام؟ من که هیچ یک از این کارها را نکردهام. کل موضوع این است که یکی از شهروندان مصری مرا تشویق کرد که پس
از اینکه خودش شیخ عبدالحمید را به پاریس آورد، من او را به ایران ببرم و در این کار هیچ توطئهای علیه کسی وجود ندارد.
آن روز را در حلوان ماندم و همراه چند تن از دوستان به گرمابه رفتیم و همچنان که با هم قدم میزدیم از هر دری صحبت میکردیم، اما کسی از موضوع چیزی نفهمید. شب هنگامی که دور هم نشسته بودیم طاها از سفر برگشت، او سفری را که جز خستگی، مشقت و ضرر مالی چیزی از آن عایدش نشده بود نفرین میکرد.
گفتم: هر دو ما یک درد داریم.(1)چرا که من هم خسته شدم و در هدفی که به خاطرش به اینجا آمدم موفیقتی بهدست نیاوردم.
طاها جواب داد: ولی ما از وجود شما استفاده کردیم، شما ما را از گمراهی نجات دادید و این برای شما از دنیا و همه چیز آن بهتر است.
طاها با این حرفش مرا از نگرانی و فکر و خیال نجات داد و اندوه مرا به خوشحالی تبدیل کرد. با خودم گفتم: «عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ».2
طاها از من پرسید که در نبودش چه کردم؟
گفتم: کار خاصی نکردم جز اینکه با شیخ عبدالحمید کشک در منزلش ملاقات کردم.
طاها با شنیدن این خبر بسیار خوشحال شد و گفت: گذاشتی بروم و این کار را انجام دادی! من با بیصبری تمام منتظر بودم که همراه شما بروم و با ایشان آشنا بشوم.
1) (1) . ضرب المثل: «کلّنا فی الهواء سواء».
گفتم: آیا میدانی که او ممنوع الملاقات است؟
جواب داد: میدانم، اما با شما هیچ مشکلی وجود نداره.
ماجرای گفت و گوی خودم را با شیخ به خصوص نظر ایشان را دربارۀ شیعه برایش تعریف کردم. آنگاه جواب داد: خدا را شکر، هرگز فکرش را نمیکردم که چنین نظری داشته باشد، اگر این گفت و گو را ضبط میکردید، میلیونها لیره از فروش آن سود میبردیم.
همه از این حرف خندیدیم.
طاها از من پرسید: چه کسانی در لیست باقی ماندهاند؟
گفتم: کدام لیست؟
جواب داد: لیست مدعوین.
گفتم: هنوز شیخ سعید رمضان، دکتر جمال البنّا، و صَفیناز کاظم باقی ماندهاند.
طاها گفت: دربارۀ شیخ سعید رمضان پرسیدم، آیا میدانی که او با دختر شهید حسن البنّا ازدواج کرده است؟
گفتم: این را میدانم.
طاها گفت: او از کسانی است که مورد خشم دولت قرار گرفتهاند و در مصر زندگی نمیکند، بلکه در حال حاضر در سوییس و در شهر ژنو اقامت دارد.
گفتم: بنابراین فقط جمال البنّا و صفیناز کاظم باقی میمانند.
جواب داد: اگر مایل هستی ان شاءاللّه پس فردا به دیدنشان میرویم.
گفتم: چرا پس فردا؟ فردا برویم.
جواب داد: فردا ان شاءاللّه سراغشان را میگیریم و محل و آدرس آنها را بهدست میآوریم؛ زیرا دکتر جمال البنّا برادر شهید حسن البنّاست و هم نمیدانیم که
او از مخالفین سیاسی است یا از کسانی است که مورد خشم و غضب قرار گرفتهاند.
شب بعد، طاها آدرسهای مورد نظر را برایم آورد و گفت که دوستی دارد بهنام صلاح مصطفی که از اسلامگرایان سرشناس است و در «المعادی»، در نزدیکی حلوان زندگی میکند و بسیار مشتاق دیدار از ایران است. طاها از من تقاضا کرد که اگر برایم ممکن باشد او را به جای دکتر محمد عماره دعوت کنم، من هم گفتم: اگر خود او موافق باشد این کار مانعی ندارد.
طاها گفت: با او صحبت کردم و کاملاً موافق است.
همان شب با صلاح مصطفی در منزل خودش تماس گرفتیم، او بسیار خوشحال شد و با هم قرار گذاشتیم که صبح فردا، ساعت 9 در منزلش همدیگر را ببینیم.
وی در منزلش به گرمی از ما استقبال کرد و برای ما قهوه آورد، من شخصیت او را پسندیدم و از او خوشم آمد، با هم قرار گذاشتیم همین که ایشان ویزای اتریش را از سفارت این کشور گرفت برای وی بلیط تهیه کنم.
همه با هم به قاهره رفتیم، صلاح مصطفی به سفارت اتریش رفت و من و طاها به دفتر اتحادیه کارگران عرب در قاهره رفتیم، جایی که دکتر جمال البنّا کار میکرد.
تقاضای ملاقات با وی را نمودیم، از دیدن ما خوشحال شد، او دریافت که من برایش دعوتنامه کنفرانس اسلامی را آوردهام؛ لذا بیشتر خوشحال شد و از من پرسید: از مصر چه کسی در این کنفرانس شرکت خواهد کرد؟ با عجله و به اختصار ماجرای عذرخواهی چند نفر از مدعوین را از پذیرفتن این دعوت برایش بازگو کردم و گفتم: امید است دکتر جمال و صفیناز کاظم در این کنفرانس شرکت کنند.
پرسید: آیا برای صفیناز هم دعوتنامه داری؟
گفتم: بله.
جواب داد: این خانم مثل دخترمه.
سپس گوشی را برداشت و شمارهگیر تلفن را چرخاند. با او تماس گرفت و گفت: صبح بهخیر صفیناز، برایت مژدهای دارم، من و شما به ایران مسافرت خواهیم کرد، آنگاه موضوع کنفرانس و دعوتنامهها را به سرعت برای او بیان کرد و افزود:
مسئول دعوتنامهها چند دقیقۀ دیگر به دیدن شما خواهد آمد، اگر مشغول نبودم برای دیدن شما همراه ایشان میآمدم.
با دکتر جمال قرار گذاشتم که به محض گرفتن ویزای اتریش، بلیط سفرش را تهیه کنم.
دکتر گفت: چطور میتوانم با شما تماس بگیرم؟
گفتم: من با شما تماس میگیرم، فردا در همین وقت با شما تلفنی تماس خواهم گرفت تا بدانم چه کردید.
من و طاها به اتفاق به طرف «العتبة» و «العباسیة» جایی که منزل روزنامهنگار معروف، صفیناز کاظم قرار داشت به راه افتادیم. به راحتی به منزل وی واقع در طبقۀ دوم یک ساختمان بزرگ رسیدیم.
از پلهها بالا رفتم، با خودم فکر کردم که چگونه او را ملاقات خواهم کرد؛ زیرا من یک سال پیش در یک کنفرانس اسلامی در لندن با وی آشنا شده بودم و از بیان و فصاحتش خوشم آمده بود. داستان غمانگیزش را از زبان خودش شنیدم، اینکه چگونه در یکی از دانشگاههای بغداد مشغول تدریس بود و صدام، همسرش را به اجبار به جنگ علیه ایران اعزام کرد و شهید شد، سپس به اتفاق تنها دخترش از
عراق فرار کرد و به وطنش مصر بازگشت و آنجا به روزنامهنگاری مشغول شد.
مقالههایی دارد که هر از چندگاهی منتشر میشود و خودش در کنفرانسهای اسلامی که در اینجا و آنجا برگزار میشود شرکت میکند.
در زدیم، خانم صفیناز به اتفاق دخترش از ما استقبال کرد، سپس ما را به اتاق پذیرایی راهنمایی نمود و برای شربت آورد، او مرا شناخت اما همراهم را به جا نیاورد. پس گفتم: او طاهاست، یک برادر مصری از حلوان و یک دوست عزیز برای من، او هر روز من را همراهی میکند تا آدرسهایی را که نیاز دارم پیدا کنم؛ چون اهل مکه به درهها و کوره راههای آن آشناترند.(1)
خانم صفیناز گفت: خوش آمدید، کی و برای چه کاری به مصر آمدید؟
گفتم: بیش از ده روز است که به اینجا آمدهام، دقیقاً از 15 روز پیش، اما من ترجیح دادم که شما حُسن ختام این مأموریت باشید و همانطور که کمی پیش از دکتر جمال البنّا شنیدید من برای شما یک دعوتنامه جهت دیدار از ایران آوردهام.
خانم صفیناز از من بهخاطر احساسم تشکر کرد و گفت: دکتر من میدانم که شما یک صاحبنظر هستید و در لندن بعضی از نقطه نظرات شما را شنیدهام. من دربارۀ حضرت سکینه دختر امام حسین کتابی نوشتهام و میخواهم پیش از چاپ، آن را مطالعه کنید و نظر خودتان را دربارهاش بیان کنید.
از وی بهخاطر حُسنظنش تشکر کردم، او سپس به اتاق دیگری رفت، کمی بعد کتابی آورد و آن را جلوی من گذاشت و نشست، صفحۀ اول کتاب را باز کردم، یک مرتبه کاغذی دیدم که روی آن نوشته شده بود: دکتر خواهش میکنم فعلاً دربارۀ ایران با من صحبت نکنید و فردا بعد از نماز عصر به تنهایی نزد من بیایید.
1) (1) .ضرب المثل: «أهل مکة أدری بشعابها».
منظورش را فهمیدم و دانستم که او بسیار محتاطانه عمل میکند؛ زیرا به کسی اعتماد ندارد.
و از اینکه طاها همراه من بود در موقعیت دشواری قرار گرفت، لذا کتاب را بستم و گفتم: در حال حاضر فکرم مشغول است و این کتاب کمی بزرگ است، بنابراین دفعۀ بعد برای مطالعۀ این کتاب و اظهار نظر دربارۀ آن نزد شما خواهم آمد.
جواب داد: اشکالی ندارد منتظرتان میمانم.
شربت را نوشیدیم و بعد از وی برای رفتن اجازه گرفتیم، وقتی از منزلش بیرون رفتیم، طاها پرسید: چرا نظر او را دربارۀ سفر به ایران نپرسیدی؟
گفتم: موقعیت مناسب نبود، من یکبار دیگر نزد او خواهم آمد.
طاها از این جواب قانع نشد، اما به ناچار ساکت شد و حرفی نزد.
به حلوان برگشتیم و شب هنگام، طبق معمول با بچهها به گفت و گو نشستیم. بعد از آن شب، دو روز منتظر جواب دکتر صلاح مصطفی و دکتر جمال البنّا بودم، با آنها تلفنی تماس گرفتم و هر دو آنها به من اطلاع دادند که از سفارت اتریش تقاضای ویزا نمودهاند اما هنوز منتظر جواب هستند.
انتظار مرا نگران کرد، میدانستم فرصت کافی وجود ندارد؛ زیرا موعد برگزاری کنفرانس تا پنج روز دیگر خواهد بود و من باید حتماً به پاریس برگردم، سپس از آنجا توسط خطوط هوایی ایران که هفتهای دو بار به پاریس پرواز دارد، به تهران بروم. من مجدداً به دیدار صفیناز کاظم نرفتم، چون میدیدم دکتر جمال البنّا بیش از خود من خواستار رفتن او به ایران است، بنابراین اگر صفیناز ویزا بگیرد، همراه دکتر جمال به ایران خواهد رفت. روز سوم با دکتر صلاح مصطفی تماس گرفتم و به من گفت که به او ویزا داده نشد و تقاضایش رد شده است.
دکتر جمال البنّا هم با ابراز تأسف همین خبر را به من داد. به این ترتیب نمایش دعوتنامهها به پایان رسید و موضوع را به طور کلی کنار گذاشتم. برای گذراندن آخرین روز سفرم در مصر همراه طاها به قاهره رفتم؛ زیرا تصمیم گرفتم فردا به پاریس بروم، لذا عبده و مادرش را از این موضوع آگاه کردم.
در شرکت هواپیمایی مصر، برای بازگشت به پاریس یک بلیط رزرو کردم، سپس به مخابرات رفتم و برای اولین بار از وقتی که از منزل خارج شدم با همسرم صحبت کردم و او شروع کرد به گله کردن و سرزنش من که چرا با آنها تماس نگرفتم و خیالشان را از جهت خودم آسوده نکردم، لذا به او گفتم: ان شاءاللّه فردا ساعت سه بعد از ظهر نزد شما خواهم بود.
آن روز، زود به حلوان برگشتم، میدانستم که بچهها برای خداحافظی با من خواهند آمد؛ زیرا از موضوع بازگشتم به پاریس باخبر شده بودند. در آن شبنشینی آخر همۀ اعضای خانواده حاضر بودند، عبده و همسر، مادر و خواهرش و همۀ برادرانی که هدایت یافته بودند و تا ساعت یک بعد از نیمه شب با هم نشستیم. بعد از رفتن مهمانان، چمدانم را بستم و در حالیکه به رؤیای بازگشت نزد همسر و فرزندانم بعد از یک غیبت هفده روزه، میاندیشیدم به خواب عمیقی فرو رفتم. گاهی به خاطر عدم موفقیتم در مأموریتم افسوس میخوردم و گاهی هم به خاطر آنچه از هدایت و ارشاد به سوی حقیقت اهلبیت علیهم السلام به این جوانان فرهیخته تقدیم کردم، خوشحال میشدم و با خودم میگفتم: این مأموریتی است که خداوند مرا به خاطر آن به اینجا فرستاد.
بعد از یک روز خسته کننده و یک شبنشینی طولانی، در حالیکه خودم را برای بیدار شدن رأس ساعت هفت صبح آماده میکردم به خواب عمیقی فرو رفتم؛ زیرا مسافت حلوان تا قاهره و از آنجا تا فرودگاه وقت زیادی میطلبید.
هنوز یک ساعت نگذشته بود که یک مرتبه با صدای در که با شدت و خشونت و با ضربات پی در پی و بیوقفه زده میشد، بیدار شدم و با توجه به اینکه من در اتاق پذیرایی که مستقیماً به طرف در منزل راه داشت میخوابیدم، هراسان از جا برخاستم و چراغ را روشن کردم، سپس در را باز کردم و بیش از هفت نفر را دیدم که ناگهان به داخل هجوم بردند، یکی از آنها که نزدیک من بود پرسید: اسمت چیست؟
گفتم: تیجانی.
گفت: دستگیرش کنید.
و ناگهان سه نفر بر سرم ریختند و در یک لحظه دستهایم را بستند و بقیه شروع به بازرسی خانه کردند.
فهمیدم که آنها مأمورین مخفی امنیتی هستند، چرا که آنها غیرنظامی بودند و کت و شلوارهای شیک به تن داشتند و هرگاه یکی از آنها حرکتی میکرد، اسلحۀ کمری را زیر بغل او میدیدم. هنوز چند لحظه نگذشته بود که ناگهان یک منظرۀ تکان دهنده را دیدم، چه وحشتناک بود، دیدم عبده و همسرش را نیمه عریان و لرزان از اتاق خواب بیرون کشیدهاند و آنها را ایستاده مقابل من قرار دادند. سپس مادر عبده و دختر نوجوانش را با لباس نازک بیرون آوردند در حالیکه فریاد میزد: مامان، مامان، مگه ما چه کار کردیم.
و بعد صدای مادرش را شنیدم که به من میگفت: چرا این کار را با ما کردی سید، خدا به سزایت برسد، چقدر تکان دهنده بود.
و عبده با صدای بلند به مادرش میگفت: مامان، بس کن.
نه میتوانستم حرفی بزنم و نه حرکتی بکنم، به همان حال باقی ماندم و فقط این سنگدلان را تماشا میکردم که ساکها و چمدانها را میآوردند و آنها را خالی میکردند، تخت خوابها را واژگون و لباسها را پخش میکردند و بعضی چیزها را جمع میکردند.
یک ساعت تمام گذشت و ما همچنان به همان حال بودیم، سپس چمدانم را بردند و مرا از پلهها پایین آوردند. در طبقۀ دوم صدای افسر ارشد را شنیدم که دستور داد عبده را پایین ببرند. دو نفر از آنها مرا از دو بازوی چپ و راستم گرفته بودند، روی هر پله یک پلیس دیدم که با لباس رسمی و یک اسلحۀ خودکار ایستاده بود، همۀ راهپله روشن بود، و وقتی که از ساختمان خارج شدیم یک مرتبه ارتش را دیدم که تمام ساختمان را محاصره کرده بود و افرادش تا بن دندان مسلح بودند، همچنین سه کامیون ارتشی و دو خودرو کوچک دیگر از نوع جیپ آنجا بودند.
افسر ارشد رو به عبده کرد و با صدای بلند از او پرسید: طاها کجاست؟
جواب داد: در خانۀ خودش است و اسم منطقه را به او گفت.
افسر دستور داد: طاها را بیاورید. و بعد داد زد: ده نفر همراه تونسی باشند.
سپس مرا بلند کردند و در کامیون انداختند، آنجا خودم را بین بیست سرباز دیدم، با سرعت عجیبی چشمهایم را بستند و به دستهایم دستبند زدند.
در ابتدا از شدت سرما میلرزیدم؛ زیرا نیمۀ زمستان بود و ماه جاری در حال
تمام شدن. ساعت، سه بامداد بود و من لباس خواب به تن داشتم، اما بعد داخل کامیون سرپوشیده کمی احساس گرما کردم.
بعد از پانزده دقیقه حرکت، مرا پیاده کرده و چشمانم را باز کردند، فهمیدم که من در کلانتری حلوان هستم. سپس عبده را آوردند و همراه وی طاهای بیچاره که لباس خواب به تن داشت. او به من نگاه میکرد گویی میپرسید که تو چه کردهای؟ افسر ارشد چمدانم را به من نشان داد، آن را جلوی من باز کرد و پولهای داخل آن را شمرد، سپس چمدان را با همۀ لباسها و پاسپورتم که در آن بود بست، مجدداً چشمانم را با یک پارچۀ سیاه بستند و مرا دوباره سوار کامیون کردند، حرکت ما که بیش از دو ساعت ادامه داشت از سرگرفته شد، صدای صفیر کامیونها - را که سه دستگاه بودند و دو خودرو کوچک دیگر - را میشنیدم. سپس توقف کردیم تا اینکه صدای باز شدن درهای آهنی بزرگ و صدای احترامهای نظامی را شنیدم، مرا با سکوت مهیبی به داخل بردند، یکی از آنها جلو آمد و لباسهای مرا به دقت بازرسی کرد و بند کمری لباسم را بیرون کشید. سپس دو نفر دیگر مرا تحویل گرفتند، آنها شروع به زدن من کردند و همینطور مرا به جلو میراندند، طوری که تمام نیرو و توانم از بین رفت و هر بار که مرا میزدند، میگفتند: شش تا پله برو بالا، شش تا پله برو پایین، تا اینکه مرا به یک سلول کوچک رساندند.
آنجا چشمانم را باز کردند و مرا به داخل سلول انداختند، یک مرتبه خودم را داخل یک اتاق کوچک مثلثی شکل دیدم که اندازهاش از سه متر در یک متر ونیم بیشتر نبود، سپس در را به رویم بستند و مرا آنجا رها کردند، بالای دیوار سلول دریچۀ کوچکی با میلههای آهنی قطور وجود داشت که نور چراغ در شب و نور آفتاب در روز از آن به داخل میتابید، هنوز هوا تاریک بود؛ چون آفتاب طلوع
نمیکرد مگر بعد از ساعت هفت و نیم صبح، شروع کردم به تماشای اقامتگاه جدیدم، یک در آهنی که در بالای آن شیارهای کوچکی قرار داشت که از بیرون باز میشد. کنار در یک حوض گلی برای استحمام وجود داشت که در آن آب کدری بود و یک حوض دیگر که بوی بدی داشت، فهمیدم که برای ادرار گذاشته شده است. و نیز دو دیوار در سمت راست و چپ در که به یک زاویه منتهی میشدند.
روی این دیوارها نوشتههایی به رنگهای مختلف بود، به خود لرزیدم وقتی که این عبارت را که با خون و با خط درشت روی دیوار نوشته شده بود، خواندم: «ای ظالم روزی از تو انتقام گرفته خواهد شد». معلوم بود صاحب این نوشته آن را با انگشتش نوشته بود، سپس به زمین نگاه کردم جز یک روانداز بسیار کثیف و خونآلود که زیر آن حشرات مختلفی بود، چیز دیگری وجود نداشت. گفتم: «لاحول و لا قوة إلا باللّه العلی العظیم، إنا للّهو إنا إلیه راجعون»، آنگاه از خودم پرسیدم: مگر من چه کردم؟ چه گناهی مرتکب شدم؟
دلم میخواست فریاد بکشم: با شما هستم، بگذارید از این کشور بروم، جای من در هواپیمای امروز صبح رزرو شده است، قسم میخورم که بار دیگر به مصر برنگردم. اما با چه کسی صحبت کنی و چه کسی به تو گوش میدهد: با شما هستم، همسر و فرزندانم امروز منتظرم هستند، امروز نسبت به روزهای دیگر برای آنها روز جشن و شادی است، پس این روز را برای آنها به روز غم و اندوه تبدیل نکنید، من کاری نکردهام که به خاطر آن شایستۀ چنین برخوردی باشم.
وقتی انتظار همسر و فرزندانم را پیش خودم تصور کردم یک مرتبه به گریه افتادم. نمیدانستم انتظارشان چقدر طول خواهد کشید و چه کسی به آنها اطلاع میدهد که من زندهام و در چه حالی هستم. آن ناز و نعمت و اثاثهای نرم و راحتی
را که از آنها بهرهمند بودم به یاد آوردم و بعد به این سلول و سر و وضع آن نگاهی انداختم و گریهام بیشتر شد و اندوه و نگرانیهایم دو چندان شد، شروع کردم به بررسی تماسهایی که انجام داده بودم و بعد هشدار رانندۀ تاکسی را به یاد آوردم و اینکه مرا به عجله برای ترک این کشور نصیحت کرده بود. همچنین هشدار طاها را به یاد آوردم وقتی که از دفتر دکتر خالد محمد خالد خارج شدیم و نیز ترس و بیاعتمادی خانم صفیناز کاظم وقتی که مرا از حرف زدن دربارۀ ایران در حضور طاها بر حذر داشت. اما من در همۀ این موارد چیزی که مرا محکوم کند پیدا نکردم، بهعلاوه چرا برای دستگیری من چنین روشی به کار بردند و خانوادهای را که مرا مهمان خود کرده بود به وحشت انداختند و چرا این همه پلیس و ارتش سراپا مسلح را آنجا جمع کردند، گویی که با یک گروه مسلح و خطرناک روبرو خواهند شد و چرا از بین همۀ جوانانی که توسط من هدایت یافتند عبده و طاها دستگیر شدند.
سؤالات زیادی به ذهنم رسید که جز گریه و حیرت جوابی برایشان نیافتم، سعی کردم کمی استراحت کنم چرا که شبی را سپری کردم که تمام آن بیخوابی، ترس و اضطراب بود، ولی خواب کجا بود که به سراغم بیاید، زیرا هرگاه کمی به خواب میرفتم، ناگهان با وحشت از خواب میپریدم و با واقعیت سلول روبهرو میشدم؛ سلولی که روشنایی روز درونش را روشن کرده بود و نوشتههای روی دیوارهایش هم نمایان شده بود. نوشتههایی که از ظلم و آزار و اذیت شدن صاحبانشان خبر میدادند و آنطور که میشد از آنها فهمید، همۀ این افراد مسلمان و متدین بودند و بهخاطر اعتقادشان زندانی یا کشته شدند. بعضی از این نوشتهها مرا به یاد حرفهای شیخ عبدالحمید کشک و اذیت و آزارهایی که در سلول در ماجرای گرفتاری اخوان المسلمین دیده بود انداخت، همینطور چیزهایی که خانم زینب
الغزالی تعریف کرده بود.
همچنین کسانی بودند که روزنامۀ روزهایی را که سپری کرده بودند به تصویر میکشیدند و با نقش و نگار روی دیواری که بهخاطر رطوبت و عدم ترمیم، نرم به نظر میرسید، روزها را میشمردند.
بعضی از صداهای مربوط به نگهبانان را که بین سلولها رفت و آمد میکردند، شنیدم، کفشهای نظامی شروع به آمد و شد کردند، نور آفتاب هم به داخل سلول تابید، در باز شد، مردی وارد سلول شد و حوض مخصوص استحمام را از آب پر کرد و بدون اینکه به من نگاه کند بیرون رفت، در میانۀ روز هم مرد دیگری با یک بشقاب برنج آمد و آن را کنار در گذاشت و رفت.
تمام روز را با ناله و زاری گذراندم و چشمانم از اشک ریختن باز نمیایستاد و به بشقاب اول و دوم توجهی نکردم، چطور میتوانم غذا بخورم در حالیکه ناراحت و افسردهام. آن شب را بر خلاف میلم با آن روانداز کثیف و متعفّن، خوابیدم و حشرات روی بدنم حرکت میکردند تا اجازه ندهند راحت بخوابم، شروع کردم به خاراندن پوستم و به همه طرف میغلطیدم، به یاد همسر و فرزندانم افتادم که روی تختخوابهای نرم و راحت میخوابند. با خودم فکر کردم که آنها آن شب را نخوابیدهاند، زیرا پریشانند و نمیدانند چه پیش آمده و کسی هم نیست که به آنها خبر دهد که من کجا هستم، نشستم و به دیوار تکیه دادم و سرم را روی زانوهایم گذاشتم تا اینکه سپیده دم طلوع کرد، سپس از شر شیطان به خداوند پناه بردم و وضو گرفتم، سپس به سمتی که وضعیت هندسی سلول اجازه میداد نماز خواندم و قضای نمازهایی را که دیروز از دست داده بودم بهجا آوردم. از پروردگارم طلب مغفرت کردم چرا که او میداند که من از روی عمد این نمازها را از دست ندادم،
بلکه دردسرهایی که پی در پی پیش آمد و وضعیتی که گریبانگیر من شد باعث شد که حتی خودم را هم فراموش کنم.
صبح روز بعد در باز شد و دو سرباز مسلح وارد شدند، آنها مرا گرفته و دستها و چشمانم را محکم بستند و مرا در حالیکه میلرزیدم از سلول خارج کردند و بعد گفتند: شش پله برو بالا، و من بالا میرفتم و میشمردم و بعد شش تا پایین میآمدم تا اینکه مرا وارد اتاقی کردند و ایستاده رهایم کردند، سپس احترام نظامی را بهجا آوردند و رفتند و در را پشت سر خود بستند.
در حالیکه دستها و چشمانم بسته شده بود، ایستاده باقی ماندم، احساس کردم مردی مرا روی صندلی مینشاند و میگوید: بفرما بنشین دکتر.
من هم نشستم، زبانم بند آمده بود و منتظر بودم ببینم که با من چه خواهد شد.
آن مرد با لهجۀ مصری گفت: حتماً خودتان میدانید چرا اینجا هستید؟
گفتم: من نمیدانم چرا اینجا هستم و چرا اینطور با من رفتار میشود؟
جواب داد: دکتر شما ماشاءاللّه مرد فرهیختهای هستی از سوربن فارغالتحصیل شدید و همۀ دنیا را گشتید و ما میخواهیم متناسب با جایگاه علمیتان با شما رفتار کنیم، پس از جناب عالی میخواهم که دربارۀ مأموریتی که بهخاطرش به مصر آمدید برایم صحبت کنید و همین امروز از اینجا بیرون میروید و بعد از این کشور خواهید رفت و دردسر هم نمیخواهیم.
با خودم گفتم: طفره رفتن فایدهای ندارد، همان طور که از کلام امام علی علیه السلام یاد گرفته بودم که فرمود: «تدبیر در ترک حیلهگری است».(1)
پس جواب دادم: من هیچ مأموریتی ندارم، بلکه فقط از پاریس آمدم و با خودم
1) (1) .«الحیلة فی ترک الحیل».
دعوتنامههایی برای چند تن از دانشمندان و اساتید برای حضور در کنفرانس وحدت در تهران آوردم و با آنها هم تماس گرفتم اما نپذیرفتند. من پیش از ظهر دیروز در حال بازگشت به پاریس بودم که شما مرا معطل کردید، این کل ماجرا بود.
آن مرد گفت: نه دکتر این حرفها خیلی ساده است، ما مأموریت رسمی را میخواهیم، دعوتنامههای کنفرانس برای ما مهم نیست.
من از این حرف او فهمیدم که مأمورین امنیتی مصر، به من حجمی بزرگتر از خودم دادهاند و چه بسا اتهاماتی به من وارد میکنند که از آنها بهدورم.
به همین خاطر دلم آرام گرفت و این گرفتاری بر من آسانتر شد و گفتم: آقا مطمئن باشید که من هیچ مأموریت رسمی یا غیررسمی ندارم و به مصر نیامدم مگر برای دیدار با اساتید و دانشمندان و نیز دعوت آنها به کنفرانس، پس اگر مایلید واقعیت را از شیخ عبدالباسط و یا دکتر محمد عماره یا دکتر خالد محمد خالد بپرسید.
جواب داد: شاید برای فکر کردن وقت میخواهید. من از شما دلخور نمیشوم و ده دقیقه به شما وقت میدهم تا فکر کنید.
سپس زنگ را به صدا درآورد، در باز شد و صدای چکمههای نظامی را برای ادای احترام شنیدم، مأمور گفت: در خدمتم جناب پاشا.(1)
آن مرد گفت: دکتر را بیرون ببر تا ده دقیقه فکر کند.
او هم مرا به جای نامعلومی برد، دستبند را از دستهایم باز کرد و شروع کرد به درآوردن لباسهایم، از این کارش تعجب کردم و در حالیکه نمیتوانستم او را
1) (1) .خطاب محترمانه برای آقایان در مصر و از میراثهای فرهنگی، اجتماعی بهجا مانده از دوران استیلای عثمانیان بر مصر.
ببینم چون هنوز چشمانم را باز نکرده بود به او گفتم: افسر به تو گفت او را بیرون ببر تا فکر کند، دستور نداد که لباسهایم را درآوری.
جواب داد: ببینم تو میخواهی کارم را به من یاد بدهی، بس کن تو یکی ساکت شو و دیگر حرف نزن.
سپس به کارش ادامه داد تا اینکه مرا کاملاً عریان کرد، درست مثل روزی که خداوند مرا آفریده بود، و بعد دستهایم را از پشت بست و مرا ایستاده به حال خودم گذاشت و رفت.
فهمیدم که اینها دستوراتی است که به او داده شده وگرنه چنین کسی حق ندارد با من چنین کند و نیز دانستم که آنها شکنجه روحی را شروع کردهاند. بنابراین صبر کردم چون فکر میکردم پس از یک مدت کوتاه که از نیم ساعت بیشتر نخواهد بود مرا نزد آن افسر خواهد برد. اما ده دقیقهای که برای فکر کردن به من داده شده بود، بیش از ده ساعت طول کشید. صدای اذان ظهر را شنیدم، دریافتم زندانی که در آن هستم در نزدیکی یک مسجد است که در آن نماز اقامه میشود و وقتی عصر شد صدای بعضی از نگهبانان را شنیدم که در نزدیکی من نماز میخوانند. سپس هنگام اذان مغرب فرا رسید، از خستگی کمرم خم شد، احساس کردم که روبروی من یک دیوار قرار دارد، یک مرتبه نگهبان بر سرم داد زد و به من دستور داد که راست بایستم. از شدت سرما شروع به لرزیدن کردم، چون در زمستان وقتی آفتاب غروب میکند هوا سرد میشود، احساس کردم تمام پوست تنم پر از خار شده است، با خودم گفتم که فریاد بکشم اما چه فایده، تنها راه صبر است؛ زیرا بهترین فضیلت است. سپس اذان عشا را شنیدم و نگهبانان در نزدیکی من نماز میخواندند. با خودم گفتم: اینها چطور نماز میخوانند؟ آیا واقعاً مسلمانند؟ چطور به خودشان اجازه
میدهند نماز بخوانند و روبرویشان یک فرد عریان وجود دارد؟ با خودم گفتم:
خدایا نماز دل و زبان را از من بپذیر؛ چرا که من از ادای نماز ممنوع شدهام و بر خلاف خواستهام عورتم پوشیده نیست، پس لعنت بر کسی که به من نگاه کند. تقریباً دو ساعت بعد از نماز عشا در حالیکه پشتم خمیده شده بود و قادر به حرکت نبودم نگهبان بازوی مرا گرفت و کشان کشان وارد اتاق افسر کرد، یک مرتبه افسر با صدای بلند گفت: ا ا! چرا با دکتر چنین کردی؟
نگهبان جواب داد: معذرت میخواهم جناب پاشا مرا ببخشید و دوباره مرا از اتاق بیرون برد و از من عذرخواهی کرد و گفت: معذرت میخواهم دکتر، لباسهایم را به تنم کرد، سپس دستهایم را دوباره بست، باز مرا به اتاق افسر برد و روی صندلی نشاند و بیرون رفت.
افسر لب به سخن باز کرد و گفت: خوب فکر کردی دکتر؟
با عصبانیت فریاد زدم: آیا ده دقیقه برای تو این است؟
با تمسخر جواب داد: تو که هنوز چیزی ندیدی، اگه با ما روراست نباشی چیزهای جور واجور خواهی دید.
گفتم: من فقط واقعیت را به شما گفتم آن هم در نهایت صراحت.
افسر گفت: حالا که فکر کردی چه میخواهی بگویی؟
گفتم: همان چیزهایی که گفتم و غیر از آن هم چیزی نمیدانم.
از پشت سرم مردی با یک لحن جدی که صدایش را قبلاً نشنیده بودم به افسر گفت: این پست فطرت مستحق مدارا و احترام شما نیست.
افسر گفت: مهم نیست، امشب او را به حال خودش میگذارم تا فکر کند.
پاسی از شب گذشته بود که مرا به سلول برگرداندند، آنجا چشمبند را از
چشمانم باز کردند و بیآنکه چیزی ببینم یا بتوانم حرکتی بکنم روی زمین افتادم و بیهوش شدم، و فقط صبح هنگام وقتی که در باز شد و برایم غذا آوردند، بیدار شدم.
روز اول را در سلول و روز دوم را ایستاده و عریان در بازجویی سپری کردم و این هم روز سوم و هنوز چیزی از گلویم پایین نرفته است و اشتهایی هم برای خوردن ندارم. برخاستم و وضو گرفتم تا نماز بخوانم که در باز شد و دو سرباز جدید آمدند و طبق معمول دستها و چشمانم را بستند و مرا پیش افسر بردند.
صدایش را شنیدم که گفت: حالت چطوره دکتر؟
گفتم: خدا را شکر.
گفت: شما اعتصاب غذا کردید یا چی؟
گفتم: اشتها ندارم.
جواب داد: چرا با خودت این کار را میکنی؟ چرا هم ما و هم خودت را راحت نمیکنی تا پیش خانوادهات برگردی، آنها حتماً نگرانت هستند، وقتی شنیدم که دربارۀ خانوادهام حرف میزند عصبی شدم، چرا که روی نقطۀ حساسی انگشت گذاشت پس با عصبانیت گفتم:
من دیگر چیزی نمیگویم، میخواهم وزیر کشور را ببینم، اگر گناهکار بودم، مرا محاکمه کنید، شما حق ندارید مرا بدون محاکمه زندانی کنید.
از پشت سرم صدای مردی را شنیدم که با صدای بلند میخندید، مردی که رو به روی من بود از جا برخاست و شانهام را گرفت و گفت: بشنو چه میگویم تیجانی، جمال عبدالناصر ساده لوح مُرد و سادات مقبور کشته شد و حسنی مبارک را هم اگر بخواهی برایت به سلول میآورم، در این کشور غیر از ما کس دیگری حکومت
نمیکند.
و بعد گفت: میخواهی دوباره فکر کنی؟
گفتم: نه، خواهش میکنم، من فکر کردم و بیشتر از آنچه که صریحاً به شما گفته بودم چیزی به ذهنم نرسید.
مردی که پشت سرم بود لب به سخن باز کرد و گفت: تو داستان زندگیت را از روزی که به دنیا آمدی تا به امروز برای ما تعریف میکنی.
گفتم: من زندگیام را از روزی که توانستم بفهمم و تشخیص بدهم برای شما تعریف میکنم چون زمانی را که به دنیا آمدم به یاد ندارم.
جواب داد: اشکالی ندارد.
شروع کردم از کودکیام گفتم، از مکتب و مدرسۀ ابتدایی گفتم و از همۀ مراحل زندگیام در دبیرستان و انتقالم از شهری به شهر دیگر همینطور از کارم و اینکه در دبیرستانی در شهر قفصه مدت 17 سال مشغول تدریس بودم و پس از آن برای ادامۀ تحصیل وارد مهمترین دانشگاه در پاریس شدم و لیسانس پژوهشهای عالی و سپس دکترا را از دانشگاه سوربن بهدست آوردم و در حال حاضر هم خود را برای اخذ دکترای دولتی آماده میکنم.
آنگاه ماجرای گرایشم از مذهب مالکی به مذهب جعفری و نیز سفرم را از مصر به عراق برایشان گفتم.
سپس اولین دیدارم را با امام خمینی در نوفل لوشاتو در نواحی پاریس، که به اتفاق جمعی از اساتید و دانشجویان انجام گرفت، بازگو کردم.
و بعد دربارۀ حضورم در چندین کنفرانس اسلامی، پس از پیروزی انقلاب و نیز آمدنم به مصر جهت دعوت از چند تن از دانشمندان و اساتید برای حضور در
کنفرانس و چگونگی تماسم با آنها و صحبتهایی که میان ما انجام شد تا زمانی که دستگیر شدم، برای آنها تعریف کردم.
و هر بار که برای فکر کردن و بیان صحیح جملاتم سکوت میکردم، صدایش را میشنیدم که میگفت: ادامه بده.
اما همین که داستانی را که بیش از یک ساعت طول کشید، تمام کردم، گفت:
دوباره از اول بگو.
آه سردی کشیدم و یک بار دیگر از اول شروع به شرح ماجرا کردم و من همچنان در تاریکی بودم. نمیدانستم چه کسانی و چند نفر در حال گوش دادن به صحبتهایم هستند و هر بار که ساکت میشدم تا وجودشان را حس کنم، جز عبارت ادامه بده، حرف دیگری نمیشنیدم و مثل بار اول، همۀ مراحل زندگی، تحصیلات، کارها، تماسها و مسافرتهایم را بازگو میکردم تا اینکه میرسیدم به زمانی که دستگیر شدم.
صدای جدیدی شنیدم که گفت: تیجانی از اول تکرار کن، میخواستم صحبت کنم که شخصی که روبرویم بود حرفم را قطع کرد و گفت: سیگار یا چای میخواهی؟
محکم و با افتخار گفتم: در طول عمرم سیگار نکشیدم و چای هم نمیخورم.
دوباره گفت: قهوه برایت بیاروم تا اعصابت را راحت کند، پیداست خستهای.
پاسخ دادم: من چیزی نمیخواهم، اگر میخواهید ده بار دیگر همه چیز را برایتان تعریف میکنم تا مطمئن شوید که حرفهای اولم با حرفهای آخرم یکی است و من به شما دروغ نمیگویم.
جواب داد: بسیار خوب، حالا داری سر عقل میآیی هر چه میدانی بگو و
داستان زندگیام را برای بار سوم تکرار کردم، این بار جلوی حرفم را گرفت و از من دربارۀ هویّتم، اسم و شغل پدرم، مادرم، خواهرها و برادرانم، و شغل و سن هر یک از آنها پرسید و نیز دربارۀ دوستان نزدیکم، سپس از کشورهایی که به آنها سفر کردم و اینکه در آن کشورها چه کسانی را میشناسم، سپس دربارۀ اقامتم در پاریس و چگونگی امرار معاش و کسب درآمدم پرسید و من به همۀ این سؤالات فوراً و با کمال صداقت جواب میدادم.
تمام روز را نزد آنها گذراندم و این را زمانی فهمیدم که مرا به سلول باز گرداندند و چشمها و دستانم را باز کردند، ناگهان متوجه شدم که شب فرا رسیده و چادر سیاهش را پهن کرده است.
بدین ترتیب پنج روز را بدون غذا سپری کردم و هرگاه گرسنه میشدم شکمم را پر از آب میکردم. حتی یکبار هم درخواست نکردم که مرا برای قضای حاجت بیرون ببرند و فقط در حوضی که مخصوصاً در سلول گذاشته شده بود ادرار میکردم. احساس ضعف و فشار زیادی به من دست داد و آثار خستگی بر چهرهام نمایان شد، این مطلب را وقتی که یکی از پرستارها برای عیادتم به سلول آمده بود فهمیدم، او سعی کرد مرا متقاعد کند که غذا بخورم وگرنه خواهم مُرد، همچنین خواست به من آمپول تزریق کند اما قبول نکردم.
وقتی با خوشرویی به من اصرار کرد و بهخاطر این بلا و گرفتاری به من دلداری داد و حضرت یوسف علیه السلام را به یادم آورد که ظالمانه به زندان افتاد و بر قضا و قدر خداوند صبر کرد از سخنانش لذت بردم و دلشاد شدم، از او تقاضا کردم که یک جلد قرآن برایم بیاورد و او نیز به من قول داد به شرطی که غذا بخورم. گفتم: من بیمارم و به غذا میل ندارم، بنابراین در حق من لطف میکنی اگر بهجای غذا برایم
شیر بیاوری.
آن روز، شب هنگام نیم لیتر شیر و یک عدد پرتقال برایم آوردند و هر روز غذای من همین نیم لیتر شیر و یک عدد پرتقال در نهار و همین مقدار در شام شد.
این تغذیه از روز پنجم تا آخرین روزی که از سلول خارج شدم ادامه یافت. آن پرستار هم به قول خود عمل کرد و یک جلد قرآن کوچک که آن را در جیب خود گذاشته بود برایم آورد و پس از آن دو یا سه مرتبه برای مداوای من به دیدنم آمد.
نماز میخواندم و بر گرفتاری خودم میگریستم. موعد برگزاری کنفرانس را که این روزها شروع شده بود به یاد میآوردم و از خودم میپرسیدم: آیا دوستانم سراغ مرا میگیرند؟ آیا جویای سرنوشت من هستند؟ آیا هنوز منتظر رسیدن دانشمندان از مصر هستند؟ با خط کشیدن روی دیوار بهوسیلۀ پنجههایم شروع به شمردن روزها کردم. روز اول هفدهم ژانویه بود، شناخت روزها برایم ممکن نبود مگر با شمردن خطوطی که روی دیوار میکشیدم. اما ساعتها را فقط با اوقات اذان که صدایش به سلولم میرسید، میشناختم، اذانی که با صدایش به نماز میایستادم و به ذکر و دعا میپرداختم و بهدرگاه خداوند میگریستم.
روز هفتم طبق معمول مرا با دستها و چشمان بسته از سلول خارج کردند، فهمیدم که در حال رفتن به بازجویی و یا به شکنجه هستم.
این بار بازجویی با خشونت آغاز شد و افسر فریاد زد: چرا از دیدارت با شیخ عبدالحمید کشک حرفی نزدی؟ جواب دادم: البته که حرف زدم، در هر دفعه دربارۀ افرادی که با آنها ملاقات کردم صحبت کردم و از میان این افراد به شیخ عبدالحمید کشک هم اشاره کردم.
جواب داد: کاملاً توضیح ندادی. گفتم: دربارۀ هر چه میخواهی بپرس تا جواب
بدهم. با عصبانیت گفت: من سؤال نمیکنم بلکه خودت حرف میزنی.
جریان دیدارم را با شیخ عبدالحمید کشک با همۀ بخشها و جزئیاتش تعریف کردم و نیز گفت و گوهایی که میان ما انجام شد. افسر گفت: چقدر به او پول دادی؟
گفتم: یکصد لیره. فریاد زد: دروغگو، تو به او هزارتا دادی.
دریافتم که او یادداشتهای مرا که در آنها میزان مخارج و هزینهها را مینوشتم، خوانده است. پس گفتم: من معادل ارزش مخارجم را که به لیرۀ مصری است به پول فرانسه ثبت میکنم؛ بنابراین ارزش یکصد لیره هم برابر یک هزار فرانک فرانسه است و اگر خواستی مطمئن شوی هزینۀ مهمانخانه را در روزهای اول سفرم مطالعه کن، همینطور مخارج رستوران، همۀ این مخارج ثبت شده است.
افسر گفت: وقتی به مصر آمدی چقدر همراهت بود؟ گفتم: چهار هزار دلار.
یک نفر از آنها از پشت سرم با صدای بلند گفت: چهار هزار دلار؟! با این پول میتوانی یک پادگان نظامی بخری.
گفتم: این مبلغ، هزینه بلیط سفر شش نفر است و من با پادگان نظامی کاری ندارم.
پرسید: از این افراد چه کسی دعوت را قبول کرد و به ایران رفت؟
گفتم: هیچ کس.
شخص دیگری که صدایش برایم ناشناس بود و پیش از این هم صدای او را نشنیده بودم گفت: تو به مصر آمدی تا برای انقلاب ایران تبلیغ کنی، یک کتاب هم آوردی که خمینی را ستایش میکند!
گفتم: من نه برای تبلیغ انقلاب ایران آمدهام و نه کتابی با خودم آوردم و بعد مثل اینکه میخواست کاری کند که دیگران هم بشنوند، عبارتی را خواند:
اندیشۀ رهبر در انقلاب ایران.(1)پس به یاد کتابی که دکتر محمد عماره به من اهدا کرده بود افتادم و گفتم:
من این کتاب را با خودم نیاوردم، بلکه مؤلف آن دکتر محمد عماره آن را به من اهدا نمود و این کتاب نزد شما در مصر به فروش میرسد، حتی بهایش هم روی آن نوشته شده است.
یکی از آنها گفت: تو شیعهای؟ چرا انکار نکردی که شیعهای؟
گفتم: چطور انکار کنم و این افتخار من است، حتی در سوربن هم مرا میشناسند، من همیشه به اینکه شیعۀ اهلبیت علیهم السلام هستم افتخار میکنم.
با تمسخر گفت: تو خودت را به ایران فروختی.
خواستم جوابش را بدهم که آن افسر حرفم را قطع کرد و گفت: راستش را بگو و از مأموریتی که ایران تو را بهخاطرش فرستاده برای ما بگو.
گفتم: من مأموریتی ندارم که ایران مرا برایش فرستاده باشد، هر چه میدانستم به شما گفتم. با صدای بلند فریاد زد: بازی در نیاور، کاری نکن که ناراحت بشوم.
مرد دیگری لب به سخن باز کرد و گفت: آقای تیجانی سماوی ما همه چیز را دربارۀ تو میدانیم، ما منتظر آمدنت بودیم و از روزی که از پاریس آمدی مراقبت بودیم و از مأموریتی که برای انجام آن به اینجا آمدی خبر داریم.
گفتم: مادامی که همه چیز را دربارۀ من میدانید حتی چیزهایی که خودم هم از آنها اطلاع ندارم، پس حرف زدن من چه فایدهای دارد.
جواب داد: ما میخواهیم از خودت و با اعتراف خودت بشنویم برای تو از استعمال زور و شکنجه بهتره.
1) (1) . الفکر القائد فی الثورة الإیرانیة.
گفتم: زور و شکنجه بیشتر از آنچه به شما گفتم چیزی از زبانم در نمیآورند. آیا از من میخواهید به خودم دروغ بگویم؟
به چه چیزی میخواهید برایتان قسم بخورم، به خدا سوگند میخورم، یکی از آنها حرف مرا قطع کرد و با تمسخر گفت: خدا هم اگر بیاد او را همراهت به سلول میاندازم.
از شنیدن این کفر و رویارویی با خداوند تنم لرزید و با خودم گفتم: رسول خدا راست فرمودند که: «اگر حیا نمیکنی پس هر چه میخواهی انجام بده».(1)برایم معلوم شد که این ملحدان به خدا و روز قیامت ایمان ندارند. در این لحظه بود که برجان خودم ترسیدم و کمی احساس ناامیدی کردم، احساس ناامیدی از اینها که هیچ انتظاری از آنها نمیرود.
گفتم: من میدانم که مصر افتخار امت عربی و اسلامی است.
یکی از آنها وسط حرفم پرید و با عبارت زشت و زنندهای که قادر به نوشتن آن نیستم به من گفت:... مادر تو و... مادر اسلام. تو جز تنبیه و شکنجه مستحق چیز دیگری نیستی.
و مشت و لگدها شروع شد، نمیدانستم این ضربات از کجا میآمد. یک نفر گفت: ما میدانیم این تو بودی که سعی کردی امیر کویت رو ترور کنی و آنجا اقدام به بمبگذاری کردی.
دیگری گفت: تو در ترور سادات هم شرکت کردی، اما تو ترسویی، شجاع خالد اسلامبولی بود که همین جا، جای تو نشست و به همه چیز اعتراف کرد، اما تو مرد نیستی.
و یکی دیگر گفت: ایران تو را فرستاده تا در تأسیسات اقتصادی مصر،
1) (1) . «إذا لم تَستَح فافعَل ما شِئتَ». (بحار الانوار، ج 68، ص 336، ح 19)
بمبگذاری کنی و بعضی از مسئولین را هم ترور کنی، تو مأمور کشتن چه کسانی هستی؟
چه بگویم که اتهاماتی را میشنوم که حتی در خیال هم به ذهنم خطور نکرده است. آنگاه دریافتم که این افراد، از من یک قربانی برای اهداف سیاسی پلیدشان خواهند ساخت و این همه فقط برای محکوم کردن ایران اسلامی است. استغفار کردم و خودم را کنترل کردم. سپس گفتم: من این کارها را انجام میدهم؟ من که تا امروز اسلحهای بهدست نگرفتهام و خشونت را هم دوست ندارم و از ادای خدمت سربازی هم در کشورم امتناع کردهام.
یکی از آنها گفت: ما از شما مواد منفجره را ضبط کردهایم!
گفتم: در تمام عمرم نه مواد منفجره را شناختهام و نه آنها را دیدهام.
جواب داد: آن را به تو نشان میدهیم، در چمدان توست.
ترس و دلهره مرا فرا گرفت و گمان کردم که برای اثبات جرمم در چمدانم مواد منفجره گذاشتهاند. همانطور که با هر شخصی که میخواهند از دست او خلاص شوند چنین میکنند.
همانطور که ایستاده بودم مرا به طرف دیوار برگرداندند. آن مرد، چشمبند را با انگشتانش کمی بالا برد و چیزی جلوی چشمانم گرفت اما چیزی ندیدم. لذا گفتم:
کمی دورش کن تا ببینم، یک مرتبه شیشۀ کوچک سرمهای را دیدم که آن را از مکه مکرمه خریده بودم تا به پیروی از آنچه در سنت پیامبر صلی الله علیه و آله از فضایل سرمه کشیدن در روز چهارشنبه وارد شده، عمل کنم.
به همین دلیل دلم آرام گرفت و به آنها گفتم که این سرمه است نه مواد منفجره.
اما مشکوک شدم که چطور مأموران اطلاعات فرق بین سرمه و مواد منفجره را
تشخیص نمیدهند، این کارشان بیتردید بازی با اعصاب بود.
خسته و کوفته به سلولم برگشتم، اما خدای متعال را شکر میکردم شکنجهای را که دربارهاش شنیدهام تا به این لحظه ندیدهام و کتکهایی را که خوردم خیلی زود فراموش کردم، پس خودم را روی زمین انداختم در حالیکه قادر به هیچ کاری نبودم.
روز بعد طبق معمول مرا از سلول بردند و بازجویی با خشنترین وجه ممکن شروع شد. آنها سعی میکردند از من دربارۀ اتهاماتی که به من نسبت داده بودند اعتراف بگیرند. میپرسیدند چگونه در ترور انور سادات، رئیس جمهور مصر شرکت کردم، چگونه در کویت اقدام به بمبگذاری کردم، در مصر چه جاهایی را میخواهم منفجر کنم و اینکه من مأمور ترور چه کسانی هستم. بالأخره طوری شد که گاهی میخندیدم و گاهی به خشم میآمدم و به این ترتیب جنگ اعصاب در طول روز ادامه یافت.
روز دهم وقتی مرا روی صندلی نشاندند از من دربارۀ همسر و فرزندانم پرسیدند. گفتم که همسرم به اتفاق چهار دخترم در پاریس زندگی میکند.
پرسید: پسرت شرف کجاست؟ گفتم: در قم مشغول تحصیل است.
مردی از پشت سرم گفت: جوجه اردک شناگره.(1)اما من جوابی به او ندادم.
افسر ارشد گفت: چرا به خودت و خانوادهات که همه آنها زن هستند رحم نمیکنی، اگر تو را کشتیم که مطمئناً خواهیم کشت اگر اعتراف نکنی، در این صورت حتماً همسر و دخترهایت در پاریس هرزه و بدکاره میشوند، آیا قبول میکنی بگویند همسر دکتر تیجانی مبلّغ اسلامی، همسر یا دخترش بدکاره هستند؟
1) (1) .ضرب المثل: «فرخ الوز عوّام».
با متانت و خونسردی گفتم: من هنوز زندهام، پس هر چه میخواهد بشود، من که مسئول آنها نیستم.
جواب داد: حتی یک نفر از نزدیکان یا دوستانت نمیدانند تو کجا هستی، به راحتی میشود از دستت خلاص شد و بعد در روزنامهها نوشته میشود: دکتر تیجانی در یک حادثه تصادف کشته شد.
گفتم: عوامل بسیارند و مرگ یکی است.(1)
جواب داد: تو هنوز شکنجه را نشناختی و ما هنوز شدیداً مایلیم که از شر تو در امان باشیم، پس بهتره اعتراف کنی و من به تو قول میدهم که از زندان آزاد بشوی و به فرانسه بروی. چون ما مطمئن هستیم که تو یک قربانی هستی و حکومت ایران میخواهد تو را، در مخمصه بیندازد. ببین حالا تو کجا و ایران دنبالت نمیگردد، حتی به تو اهمیت هم نمیدهد.
گفتم: گناه است که دیگران را به خاطر کاری که خودم انجام دادهام متهم کنم، ایران به هیچ وجه مرا در مخمصه نینداخته است و آنچه من کردهام دعوت از دانشمندان و اساتید برای حضور در کنفرانسی است که در جهت وحدت مسلمانان عمل میکند. پس اگر این عمل از نظر شما جرم است، من بهخاطر آن پشیمان نیستم.
سخت عصبانی شد و با داد و فریاد به من ناسزا گفت و به صورتم سیلی زد.
روز یازدهم وقتی مرا روی صندلی نشاندند به من گفت:
میدانی چرا تو را آوردیم؟ گفتم: طبق معمول، برای بازجویی. جواب داد: نه، این بار میخواهیم تو را کاملاً کنار بزنیم چون تصمیم گرفتیم اعدامت کنیم، دادگاه
1) (1) .ضرب المثل: «تعدّدت الأسباب والموت واحد».
امنیت کشور تو را به اعدام محکوم کرده، ولی ما طبق قانون حتماً باید پیش از اعدام متهم جلوی او دو مورد برای انتخاب قرار بدهیم و با توجه به اینکه تو تونسی هستی و در پاریس اقامت داری، میتوانی بین فرستادن جسدت برای نزدیکانت در تونس یا برای همسرت در فرانسه یکی را انتخاب کنی.
گفتم: نه نزدیکانم در تونس و نه همسرم در پاریس نیازی به جسدم ندارند و من آن را به شما و پژوهشگران در دانشگاههای پزشکی اهدا میکنم.
گفت: بسیار خوب، پس اتهاماتی را که به تو نسبت داده شد پذیرفتی و اعتراف کردی. حرف او را قطع کردم و گفتم: من نه قبول کردم و نه اعتراف کردم ولی چه کنم که شما میخواهید اتهامات خطرناکی را به من نسبت بدهید که نسبت به آنها بیگناهم، میخواهید برای محکوم کردن ایران از من یک قربانی بسازید، سخنش چه راست بود آن کس که گفت: جنگ زورمندان همچو جنگ شیران است با دندان و پنجهها برهان میآورند.(1)
یکی از آنها گفت: آفرین تو شاعر هم که هستی سپس شروع کرد به لمس کردن همه جای بدنم و گفت: مطمئناً این بدن به سه مرحله از شکنجه نمیرسد. ما دَه مرحله داریم و قویترین بدنی که تا حالا پیش ما آمد بیش از شش مرحله دوام نیاورد و تو هم بیشتر از سه مرحله تحمل نمیکنی. نظرت چیه؟!
گفتم: کسی که از او اطاعت نمیشود، نظری نمیتواند داشته باشد، حالا که در چنگ شما هستم پس هر کاری میخواهید با من بکنید، خداوند متعال از تکتک مردم بهخاطر گناهی که مرتکب شدهاند بازخواست خواهد کرد.
و پس از یک خستگی شدید، پاسی از شب گذشته مرا به سلول برگرداندند، اما
1) (1) .ودعوی القوی کدعوی السباع من النّاب والضفر برهانها.
همین که مرا به داخل انداختند از هوش رفتم.
ناگهان بر اثر فریادی به هوش آمدم و خودم را میان دو نظامی یافتم که دو مسلسل کوچک بهدست داشتند و نفر سوم با صدای بلند از من پرسید:
اسمت چیست؟ گفتم: تیجانی.
گفت: اسمت چهله، ای سگ. و سؤالش را دوباره تکرار کرد: اسمت چیست؟
گفتم: اسمم محمد التیجانی است. سیلی محکمی به صورتم نواخت و گفت: به تو گفتم چهل، ای سگ. گفتم: بسیار خوب اسمم چهل است، در حالیکه مثل شاخه درخت خرما میلرزیدم و خستگی طول روز مرا از پا در آورده بود و دو بازوی مرا گرفته بودند. آن مرد رو به آنها کرد و گفت: دستور اعدام فوری او داده شده، پس منتظر باشید تا افسری که مأمور اعدامش شده بیاید.
یقین پیدا کردم که موقع مرگم فرا رسیده است؛ لذا چندین بار ذکر شهادتین را به زبان آوردم، نیروی بدنم تحلیل رفت و هر دو زانویم شل شد، در حالیکه برای اولین بار و بدون چشمبند به آن نظامی که مسلسل خود را روی قلبم گذاشته بود مینگریستم. نور ضعیفی از دریچۀ سلول میتابید و صدای رفت و آمد زیاد کفشهای نظامی را میشنیدم، گاه گاهی صدای شلیک گلولهها و نیز صدای فریادی به گوشم میرسید، لذا تصور کردم که آنها پیش از من دو نفر را اعدام کردهاند و تا لحظاتی دیگر هم نوبت من خواهد بود.
انتظارم به طول انجامید، همۀ این مدت ده دقیقه بود اما برای من گویی ده ساعت بود. افسری به اتفاق دو نفر دیگر که همه سرتاپا مسلح بودند از راه رسیدند، ضربان قلبم بیشتر شد و به چیزی جز شهادت فکر نمیکردم.
افسر گفت: اسمت چیست؟ گفتم: چهل، در حالیکه بریده بریده نفس میکشیدم
و گلویم کاملاً خشک شده بود.
گفت: چهل، یعنی چی؟ یکی از آنها جواب داد: این شماره سلولشه.
گفت: اسم واقعیش را میخواهم. جواب داد: تیجانی.
دوباره گفت: تیجانی چی؟ گفتم: تیجانی سماوی از تونس.
آنگاه گفت: رهایش کنید، امشب نوبت او نیست. مرا بین مرگ و زندگی رها کردند و در سلول را به رویم بستند و من همچنان بیحرکت ماندم. عجیب بود که در آن روزها از مرگ خودم کاملاً مطمئن بودم، چون پدر و مادرم را که مدتها پیش فوت کرده بودند در عالم خواب دیدم، آنها را دیدم که به سراغم آمدهاند و مرا با خودشان سوار خودرو کردند، ما تعبیر این نوع خوابها را مرگ میدانستیم؛ لذا با خودم گفتم: لاحول ولا قوّة إلّاباللّه العلی العظیم، اینها اگر امشب مرا اعدام نکنند حتماً فردا شب این کار را خواهند کرد.
روز بعد مرا به بازجویی بردند، تمام لباسهایم را از تنم درآوردند و دوباره دستهایم را بستند، سپس یک گاز انبر روی نوک پستان راستم و یکی روی نوک پستان چپم و سومی را روی نوک عضو تناسلیام قرار دادند، فهمیدم که شکنجه به اوجش خواهد رسید.
اولی گفت: حالا وقتش است، به همه چیز اعتراف میکند.
دومی گفت: اعتراف بکند یا نکند برای من مهم نیست، دیگر دیر شده.
صدای دیگری گفت: تیجانی، این آخرین بار و آخرین فرصته، حرف بزن.
گفتم: میخواهید چه بگویم؟ اما جوابی نشنیدم در واقع جوابشان یک شوک الکتریکی بود که تمام بدنم را سخت تکان داد، ناخواسته فریاد بلندی کشیدم زیرا یک شوک ناگهانی توأم با دردی توصیفناپذیر بود.
به یاد آوردم که در تمام عمرم دو یا سه مرتبه وقتی که با بیتوجهی برق را لمس میکردم دچار برق گرفتگی شدم، اما بین برق گرفتگی از ناحیۀ انگشتان و برق گرفتگی از ناحیۀ نوک پستان و عضو تناسلی تفاوت زیادی است. همین که به حالت طبیعی برگشتم و فریادم خاموش شد، یک بار دیگر شوک قویتری به من وارد کردند. صدای یکی از آنها را شنیدم که میگفت: ولتاژ را بیشتر کن و داد و فریادم بیشتر شد، سعی بسیاری کردم که مقاومت کنم و ساکت بمانم، آرزو کردم که از هوش بروم تا چیزی حس نکنم، اما چیزی از این قبیل رخ نداد. هر بار که میگفت:
اعتراف کن، ولتاژ قویتر میشد، طوری که بر اثر تکانهای شدید به زمین افتادم و گازانبرها با درد وحشتناکی از بدنم جدا شد و تصور کردم که عضو تناسلیام از تنم جدا شده است.
دوباره مرا سرپا نگه داشتند و گاز انبرها را سرجای اولشان نصب کردند. یکی از آنها گفت: به تو نگفتم که بیشتر از سه مرحله شکنجه را نمیتوانی تحمل کنی، تو هنوز در مرحلۀ اول هستی. حرف میزنی یا وارد مرحلۀ دوم بشویم؟
گفتم: حرف میزنم، اجازه بدهید کمی استراحت کنم! جواب داد: وقت نداریم.
گفتم: خواهش میکنم بدون شکنجه مرا بکشید و راحتم کنید، هرچه میخواهید بنویسید و به من بدهید تا پای آن امضا کنم.
این بار جواب من یک شوک برقی قویتر و شدیدتری بود، یک بار از جا میپریدم و یک بار میافتادم و فریادهایم گلویم را خشک کرد، سپس کاملاً از هوش رفتم و بعد از آن چیزی نفهمیدم.
داخل سلول به هوش آمدم، کاملاً عریان بودم و لباسهایم نزدیک من روی هم انداخته شده بود، خورشید طلوع کرده بود، ولی آن لحظه ترتیب روزها را نفهمیدم
لذا شروع کردم به شمردن خطهایی که روی دیوار کشیده شده بود، آنها چهارده تا بودند و یادم آمد که در آستانه روز تولد خودم که مصادف با دوم فوریه بود، قرار گرفتهام. روزی که آن را همراه خانوادهام با شادی و سرور و تبریک و شادباش سپری میکردم، اما این بار این روز را در سلولی تاریک و بدبو که حشرات در آن به این طرف و آن طرف میروند، سپری میکنم. ولی درد این سلول در مقابل این شکنجۀ مستمر و اهانتهای بیش از حد بر من آسانتر شد. تقریباً دو هفته بر من گذشت و تنها دو بار به دستشویی رفتم. شلوارم نیز وقتی که سرپا میایستم پایین میآید، حتی کمربندی ندارم تا آن را ببندم، هر وقت به صورتم دست میزدم، احساس میکردم که موهای ریش و سبیلم مثل تیغهای جوجه تیغی شده است، بدون شک صورتم تغییر کرده همان طور که بدنم تغییر کرده است.
در چنین مواقعی انسان فقط به پروردگارش روی میآورد، با خودم فکر کردم که خداوند با این مصیبت یا اینکه مرا مورد آزمایش قرار داده تا به قرب او نایل شوم یا اینکه مرا مورد مجازات قرار میدهد، چون در حق بعضی از نعمتهای او ناسپاسی کردهام و از او دور شدم. خواندن نماز و تلاوت قرآن را بیشتر کردم، پانزده روز گذشت اما همۀ آنها با شکنجۀ روحی و جسمی همراه بود و این جماعت هنوز حقیقت مرا نفهمیدهاند یا اینکه فهمیدهاند اما یک قربانی میخواهند تا آن را بهخاطر دشمنی با ایران به این کشور نسبت دهند؛ دشمنی که از روزی شدت گرفت که مصر از شاه مخلوع ایران با آغوش باز استقبال کرد. کسی که حتی همپیمانش آمریکا هم او را از خود رانده بود و همۀ کشورها نیز حاضر نشدند به او پناهندگی بدهند به جز مصرِ عربی و اسلامی که او را پذیرفت و به او پناهندگی داد تا اینکه در خاک این کشور مُرد و خاک سپرده شد. به همین دلیل ایران، دولت مصر را محکوم کرد و
حالا دولت مصر در پی بهانهای برای محکومیت ایران است و چه آسانتر از اینکه ادعا کند ایران تروریستها را برای تخریب اقتصاد مصر و ترور شخصیتهای آن و دخالت در امور داخلیاش به این کشور میفرستد و چه آسانتر از اینکه - شخصی به تلویزیون آورده شود - که تحت تأثیر شکنجه و مواد مخدر به اتهاماتی که به او نسبت داده شده اعتراف کند و این آخرین چیزی است که سیاستمداران برای توجیه اعمال و مواضع خود به آن روی میآورند.
اما هیهات، محال است که چنین امری از من سر بزند، چرا که مرگ و شهادت برای من از چنین کاری دوست داشتنیتر است؛ زیرا مطمئنم کسانی که زیر شکنجه به کارهایی اعتراف میکنند که انجام ندادهاند، به آنها وعدۀ آزادیِ پس از اعتراف میدهند ولی بعد آنها را به قتل میرسانند و رازشان همراه خودشان مدفون میشود، این روش از دیرباز شناخته شده و معروف است.
همچنان که با خودم فکر میکردم و دغدغهها و نگرانیها در ذهنم میچرخید، در باز شد و افسری به اتفاق محافظانی که پشت سر او حرکت میکردند وارد سلول من شد، نگاهی به من کرد و پرسید چیزی نیاز دارم یا خیر؟ گفتم: خیر. سپس بیرون رفت و در بسته شد، اما دریچۀ سلول باز شد، این دریچه، وقتی که زندانی برای قضای حاجت در میزند، توسط نگهبان از بیرون باز میشود و از طریق آن نگاهی به داخل میاندازد تا بداند که زندانی چه میخواهد.
از این دیدار که برای اولین بار انجام شد تعجب کردم، پس برخاستم تا پشت شیارهای دریچۀ در نگاهی به بیرون سلول بیاندازم، برای اولین بار، درهای آهنی سلولهای زیادی را دیدم که شماره گذاری شدهاند و تعدادی نگهبان، که در حال آمد و شد بودند. در گوشهای نگهبانی دیدم که یک زندانی را با چشمهای بسته با
خود به جایی میبرد و او را از سه پله بالا برد. فهمیدم که این زندانی برای قضای حاجتش به توالت میرود، تمام روز را در انتظار نگهبانانی که مرا به بازجویی میبرند سپری کردم ولی آن روز به سلامتی و بدون بازجویی گذشت، آن شب را خوب خوابیدم و برای اولین بار تا صبح احساس راحتی کردم.
نمازهای گذشته را به جا آوردم و تصمیم گرفتم برای قضای نمازهایی که از دست دادهام با هر فریضه یک فریضۀ دیگر بخوانم. شروع کردم به قدم زدن از در تا گوشۀ سلول چهار قدم میشمردم و همینطور بعضی از سورههای قرآن را که فراموش کرده بودم حفظ میکردم. گاه گاهی هم از پشت شیارهای دریچۀ در نگاهی به بیرون میانداختم تا به تماشای نظامیان و نگهبانان بپردازم و هر از چند گاهی در میزدم و ادعا میکردم که میخواهم به قضای حاجت بپردازم در صورتی که فقط میخواستم بیرون از سلول کمی قدم بزنم و بعضی چیزها را که توسط زندانیان روی دیوارهای دستشویی نوشته شده بود بخوانم.
روزها گذشت و من آنها را میشمردم، در هر سطر ده خط کشیدم و حالا چهار سطر شدهاند. چهل روز در سلول گذشت و این بدین معنی است که من در آستانه ماه مارس قرار گرفتهام، از این مدت پانزده روز را در شکنجه گذراندم، تقریباً از روز تولدم مرا به بازجویی نبردند و از شکنجه هم بیش از یک ماه مرا کاملاً فراموش کردند و این مدت به خوشی گذشت. هر روز صبح افسر به اتفاق محافظانش به دیدنم میآمد و میپرسید که چیزی نیاز دارم یا نه و بعد میرفت، تا اینکه کم کم از طریق شنیدن صدای در سلولها که یکی پس از دیگری باز میشد به موعد آمدنش عادت کردم، بنابراین او از همۀ زندانیان بازدید به عمل میآورد و به نظر میرسید که فقط زندانیانی که بازجویی را به اتمام رساندهاند، میبیند.
شکر خدا به آن زندگی ساده عادت نمودم، جسمم خیلی سبک شد تا حدی که شلوارم را آن قدر محکم میبستم تا سر نخورد. روزی یک نفر آمد و ریشم را تراشید، اما طوریکه هیچگاه فراموش نخواهم کرد.
یک روز پرستاری که یک جلد قرآن به من داده بود به دیدنم آمد، از دیدنش خوشحال شدم و یک بار دیگر دربارۀ زندانی شدن حضرت یوسف با هم صحبت کردیم. به شوخی به او گفتم این مصریها بودند که حضرت یوسف را ظالمانه به زندان انداختند و مرا هم ظالمانه زندانی کردند. از این حرفم خندید و گفت: صبر کلید گشایش است.
با خودم گفتم: اگر همسر و دخترانم از سرنوشتم باخبر میشدند و خودم نیز میدانستم که در مدتی که نبودم چه بر سرشان آمده است، یک سال تمام صبر میکردم، اما چه کسی میداند که ماندنم در اینجا چقدر طول خواهد کشید و سرانجام من چه خواهد شد، فقط خدا میداند، بنابراین چه بخواهم و چه نخواهم چارهای جز صبر ندارم. نصف قرآن کریم را بعد از اینکه داشتم فراموش میکردم دوباره حفظ کردم، خدا را بهخاطر سلامتیام شکر کردم، پرتوی از امید به زندگی و خلاصی از این گرفتاری و پیوستن به خانوادهام برایم پیدا شد و با خودم میگفتم:
«وَ هُوَ عَلی جَمْعِهِمْ إِذا یَشاءُ قَدِیرٌ».1
شبی خیلی گریستم و خیلی نماز خواندم و به محمد و اهلبیت او بسیار متوسل شدم، همان شب امیرالمؤمنین را در خواب دیدم، آری حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام، درست مثل همان عکس زیبایی که در اولین دیدارم از نجف اشرف خریده بودم.
مدتی لبخند زد و فرمود: هیچ ضرری به تو نمیرسد، ان شاء اللّه امروز آزاد میشوی. از خواب بیدار شدم در حالیکه از این خواب و از این مژده شاد و خوشحال و مطمئن بودم؛ زیرا وقتی در تونس نزد مأمورین امنیتی بازداشت شده بودم، یک بار ایشان را در عالم خواب دیدم و مثل این بار به من مژده آزادی داد و همان وقت آزاد شدم.
شروع کردم به وضو گرفتن و نماز خواندن و خدا را به خاطر این خواب شکر کردم. هنگام صبح همین که افسر طبق معمول به دیدنم آمد و پرسید که آیا چیزی نیاز دارم یا خیر؟ گفتم: بله، یک ورق و یک قلم میخواهم، فوراً برایم کاغذ و قلم آوردند. نامهای به وزیر کشور نوشتم و در آن چگونگی آمدنم به مصر و تماسم را با افراد نام برده و اینکه آنها را به شرکت در کنفرانس وحدت در ایران دعوت نموده بودم شرح دادم و گفتم که مأمورین امنیتی مدت یک ماه و نیم است که مرا بازداشت کردهاند و اتهاماتی به من نسبت دادند که نسبت به آنها بیگناهم. پس اگر قانونشکنی کردهام، دستور محاکمه علنی مرا بدهید در غیر اینصورت تقاضای آزادی فوری خودم را دارم تا به جمع خانوادهام بپیوندم، آنها منتظر آمدنم هستند و هیچ اطلاعی از سرنوشت من ندارند.
کاغذ و قلم را به نگهبانی که به انتظار من ایستاده بود، دادم و مشغول فکر کردن دربارۀ خوابی شدم که دیده بودم. وقتی عصر شد، ایستادم که نماز بخوانم ناگهان در باز شد اما این بار به طور کامل و نگهبان گفت: فرج رسید تیجانی... به خاک افتادم و سجده کردم، خدای متعال را شکر کردم و حمد او را بهجا آوردم، چند دقیقه بعد طاها و عبده را نزد من آوردند و ما را تنها گذاشتند، نگاهی به همدیگر انداختیم، زندان در این مدت چهرههای ما را تغییر داده بود، سر طاها کاملاً تراشیده شده بود،
اما عبده به خود میلرزید و میگفت: ما را اعدام خواهند کرد. طاها جواب داد: ما را اعدام نمیکنند تا راحت بشویم احوالشان را جویا شدم، گفتند: حال ما خوب است اما نگران شما بودیم.
هر سه نفر ما در یک سلول بودیم، سلولی که برای اولین بار درش باز مانده بود.
طاها که از عبده به من نزدیکتر بود، روی زمین نشسته بود، عبده هم که ترس و اضطراب بر او نمایان بود، گاه به گاه میگفت: ما را اعدام خواهند کرد، گویی که این را از من میپرسید. پس به او میگفتم: نه ان شاءاللّه امروز آزاد میشویم، به شما مژده میدهم همانطور که امیرالمؤمنین به من مژده داد.
طاها رو به من کرد و گفت: آیا میدانی چه کسی پشت این بلاهاست.
گفتم: نه، با صدای خیلی آرام جواب داد: او عبدالباسط است.
متعجب شدم و گفتم: شیخ عبدالباسط عبدالصمد؟!
جواب داد: خود خودشه. گفتم: این را چطور فهمیدی؟
گفت: دایی من در دستگاه امنیتی کشور کار میکند، او برای دیدنم به اینجا آمد و همه چیز را برایم توضیح داد، به نگهبانان هم توصیه کرد که با من رفتار خوبی داشته باشند.
از ترس توطئههایی که ممکن بود دامنگیر ما شود، آرام و درگوش با هم حرف میزدیم.
تقریباً پانزده دقیقه بعد ما را گرفته و چشمان ما را بستند، سپس مرا اول ردیف قرار دادند و پشت سرم طاها که دستهایش روی شانهام بود، پشت سر او هم عبده و دستهای او هم روی شانۀ طاها. به همین شکل ما را به اتاقی بردند، آنجا چشمهای ما را باز کردند، سپس طاها و عبده را از اتاق خارج نمودند و من به
تنهایی به انتظار نشستم، آنگاه چمدانم را که در آن لباسها و خرده وسایلم بود آوردند و پولها را جلوی من شمردند، گفتم: هفتصد دلار کم است. مأمور با عصبانیت گفت: ما را به دزدی متهم میکنی؟! مأموری که مرا به آنجا آورده بود به من چشمک زد، پس چمدانم را برداشتم، او چمدان را از من گرفت و مرا به طرف خودرو ویژۀ زندانیان برد. طاها و عبده را سوار خودرو دیدم، همین که خودرو کمی حرکت کرد، در حالیکه طاها از پشت شیارهای دریچه به بیرون نگاه میکرد، گفت:
ما در زندان قلعه بودیم. البته طاها و عبده هر دو به همدیگر دستبند زده شده بودند و من با یک نظامی که از او پرسیدم: ما کجا میرویم؟ جواب داد: تو از زندان قلعه آزاد شدی جایی که هر کس واردش شد مفقود میشود و هر کس از آن خارج شد در واقع تازه به دنیا آمده و بعد از اینکه از چنین جایی آزاد میشوی خودت را درگیر گرفتاریها و مشکلات نمیکنی.
ما را وارد زندانی در وزارت کشور کردند. در آنجا من، طاها و عبده در تالاری که کف آن با موکت سبز رنگ پوشیده شده بود، نشستیم و نگهبان بیرون از تالار نشست، لذا توانستم با جزئیات بیشتری با طاها صحبت کنم. او برایم توضیح داد که عبدالباسط عبدالصمد دو پسر دارد که یکی از آنها در دستگاه اطلاعات فعالیت میکند و اینکه رئیس شهربانی یا معاون او بود که در ضیافت نهاری که عبدالباسط ترتیب داده بود، حضور داشت. فرصتی پیدا کردم تا از عبده که آرام شده بود عذرخواهی کنم. به او گفتم: عذرخواهی و سلام مرا به مادرت برسان و به ایشان تفهیم کن که من بیگناهم، همانطور که شما دو نفر بیگناهید.
طاها گفت: راستی این را بگویم که ما را نه زدند و نه شکنجه دادند، بلکه به ما گفته شد که شما آزاد نمیشوید مگر اینکه تیجانی آزاد شود، هیچ اتهامی وجود
نداشت که به ما نسبت داده شود، فقط به ما گفتند که بر شما لازم بود که مسئولین محلی را از حضور یک خارجی نزد خودتان مطلع میکردید.
پرسیدم: آیا شما هر دو نفرتان در یک سلول بودید؟
گفتند: بله و در تمام این مدت به فکر شما بودیم، چون میدانستیم که شما بیگناهید، با هم به گفت و گو نشستیم، برای اولین بار خنده بر چهرهام نقش بست وقتی که به موهای تراشیده شده طاها که سر و صورت او را تغییر داده بود نگاه کردم. سپس او هم خندید و گفت: اگر چهرۀ خودت را میدیدی بیشتر میخندیدی.
یک ساعت بعد نگهبان آمد و طاها و عبده را صدا زد، آنها با عجله از جا برخاستند. من نیز به خداحافظی و روبوسی با آنان پرداختم، در حالیکه آرزو میکردم که همراه من بمانند، اما مادر و خانوادۀ آنها نسبت به من اولیترند؛ زیرا بدون شک بسیار مشتاق دیدارشان هستند و پس از این جدایی خداوند، آنها را کنار هم قرار خواهد داد.
من همانجا منتظر ماندم تا اینکه اسم مرا صدا زدند، از تالار خارج شدم، مرا به وسیلۀ آسانسور به طبقۀ چهارم بردند و بعد وارد یک دفتر نمودند، در آنجا همان مأمورین امنیتی را که در شب دستگیریام به خانه هجوم آورده بودند، دیدم. با آغوش باز و روی گشاده از من استقبال کردند و گفتند: خدا را شکر که سلامتی دکتر، حالت چطوره؟
گفتم: الحمدللّه، در خوشی و ناخوشی و در همه حال خدا را شکر.
گفتند: ما را سرزنش نکن چون ما دستوراتی را که از بالا میرسد اجرا میکنیم.
گفتم: کسی شما را ملامت نمیکند، این یک امتحان الهی است، خدا را بهخاطرش شکر میکنم.
مرا نشاندند و یک شربت خنک برایم آوردند سپس گرد من جمع شدند و گفتند:
ببین جناب دکتر متهمی که بیگناهیش ثابت میشود بهتر از بیگناهی است که محکومیتش ثابت میشود و شکر خدا بیگناهی شما ثابت شد.
با لبخند گفتم: ولی بیگناهی من ثابت نشد مگر زمانی که نزدیک بود هلاک بشوم.
گفتند: اشکالی ندارد، همه چیز مثل اول برمیگردد و ضرب المثلی هست که میگوید: بزرگ میشوی یادت میرود.
سپس شروع کردند به پرسش از من دربارۀ جمال عبدالناصر و سادات. با خنده گفتم: هیهات که از من یک کلمه بشنوید؛ چرا که اگر زبانم نبود به زندان شما نمیرفتم، شاید این برای من یکی از بزرگترین موعظهها و دروس عبرت بود.
از حرفی که زدم خندیدند و پرسیدند که از آنها چیزی میخواهم یا نه؟ گفتم:
به شما التماس میکنم به من اجازه بدهید که به همسرم در پاریس تلفن کنم تا خیالش را آسوده کنم، این بزرگترین خدمتی است که من میکنید.
جواب دادند: متأسفیم، چون همۀ تلفنهایی که در دفاتر ما است ارتباط خارجی ندارند، همۀ آنها فقط با داخل کشور ارتباط دارند، یک ساعت بعد افسری به سراغم آمد و به من دستبند زد، آنگاه چمدانم را برداشت و مرا با خودش از وزارت کشور بیرون برد و با هم سوار اتومبیل شدیم، به او بیست لیره دادم تا به من بگوید که ما در حال حاضر به کجا میرویم. جواب داد: به تخشبیّه.
گفتم: تخشبیّه چیست؟ جواب داد: در مقایسه با قلعه، هتل هیلتون است. به تخشبیّه رسیدیم و آن زندانی است که خارجیان بازداشت شده را که قرار است به کشورشان بازگردانده شوند در آن قرار میدهند. آن افسر مرا به یک فرد مسئول در
آنجا تحویل داد، البته بعد از اینکه زیر گوشش مطلبی گفت که بعداً مضمون آن را فهمیدم. آن مسئول به من گفت: دکتر اگر پولی همراهت هست او را پیش من در امانات بگذار چون در زندان دزد هست، پس همۀ دلارهای باقی مانده را به او سپردم و جز لیرههای مصری که از یکصد و پنجاه لیره تجاوز نمیکرد نزد خودم چیزی باقی نگذاشتم. شب هنگام، با وی به گفت و گو نشستم، او یک دکتر سودانی را به من معرفی کرد که زندانی شده بود و حالا قرار است او را به کشورش باز گردانند؛ زیرا آن طور که این مسئول میگوید، این دکتر سودانی وحدت سودان را با مصر مورد انتقاد قرار داده است.
وارد سالن ویژۀ زندانیان شدم، ناگاه تختخوابهایی دیدم، گویی که یک خوابگاه دانشجویی بود، توالتها و دوشهایی هم برای حمام در آن وجود داشت، آنجا برای اولین بار از زمان بازداشتم خودم را در آینه دیدم اما خودم را نشناختم.
گریستم، جمعی از زندانیان دور من جمع شدند، اغلبشان خارجیان فرانسوی، هلندی و غیره بودند که به خاطر مواد مخدر بازداشت شده بودند و در انتظار بازگشت به سر میبردند. آنها به زبان فرانسه با من صحبت کردند و وسایل اصلاح و صابون در اختیارم گذاشتند، برای اولین بار پس از دو ماه یا بیشتر به حمام میرفتم تا بدن خودم را که نیمی از وزن آن یا بیشتر کم شده بود، شستشو دهم.
از حمام بیرون آمدم در حالیکه لباسهای تمیزی به تن داشتم که در چمدانم بود. دوربین را برداشتم و از یکی از زندانیان تقاضا کردم که چند عکس یادگاری برایم بگیرد.
آن شب را سپری کردم در حالیکه بسیار مشتاق بازگشت به خانوادهام بودم. هر چقدر سعی کردم با آنها تماس بگیرم موفق نشدم؛ زیرا آنطور که میگفتند همۀ
خطوط تلفن فقط با داخل کشور ارتباط دارند.
سه روز دیگر در تخشبیّه ماندم و هر روز چشم انتظار بازگشت بودم، اما بیفایده بود، آن دکتر سودانی مرا نصیحت کرد که با پول خودم بلیط تهیه کنم وگرنه بیش از یک ماه منتظر خواهم ماند تا اینکه با سفارت تونس که عهدهدار بازگشت من و هزینۀ آن میشود، تماس بگیرند و آنجا هم سرنوشت من زندان خواهد بود.
همینطور هم شد، پانصد دلار برای تهیۀ بلیط از قاهره به پاریس پرداختم، دو روز بعد بلیط به دستم رسید، این دو روز، وقتی که ساعتها و دقیقهها را میشمردم برایم چقدر طولانی بود.
روز رفتن فرا رسید، بعد از اینکه با من خداحافظی کردند و باقیماندۀ پولها را که حدوداً دو هزار و پانصد دلار بود به من تحویل دادند، دستهایم را بستند. در فرودگاه مرا از دری غیر از در ویژه مسافرین وارد کردند در حالیکه دستهایم بسته بود و چمدانم را یک نظامی با خود حمل میکرد که دزدانه از من پرسید: پول داری؟ گفتم: نه. بعد از اینکه چمدانم را ثبت کرد مرا از در ویژۀ گمرک وارد نمود، آنجا مأمور گمرک مرا بازرسی کرد و دلارها را از جیبم درآورد و گفت: آیا تو قاچاقچی ارزی؟ گفتم: من دو ماه است که زندانیام و این پول مال من نیست.
جواب داد: اگر میخواهی به مصر برگردی و مشکلی درست کنی که بعداً ثابت شود کار خود توست برگرد.
سعی کردم از او خواهش کنم اما افسری که همراهم بود مرا محکم کشید و از آنجا بیرون برد. به من گفت: میخواهی دوباره به قلعه برگردی؟ خودت را خلاص کن، لعنت به هر چه پوله.
دنبال او راه افتادم در حالیکه بهخاطر توطئههایی که هنوز علیه من میشد
ناراحت بودم و افسوس میخوردم، اما من نیز همان حرف او را گفتم، لعنت به هر چه پوله.
مرا به هواپیمایی که در انتظارم بود سوار کرد و روی صندلی جلو نشاند، آنجا دستهایم را باز کرد و بلیط هواپیما و اتیکت چمدانم را به من داد، بعد پیاده شد و در هواپیما را بست تا آمادۀ پرواز شود.
همانطور که نشسته بودم گریستم، باورم نمیشد که هواپیما پرواز خواهد کرد، گریستم بهخاطر شکستی که خوردم، بهخاطر ظلم، بهخاطر سوار شدنم به هواپیما با آن وضعیت، گویی که یک جنایتکارم، همچنین بهخاطر نگاههای مسافران، حال آنکه از ماجرای من خبر ندارند و نمیدانند برایم چه پیش آمده است.
یک خانم فرانسوی که سن و سال بالایی داشت آمد و کنارم نشست، دستم را گرفت، ماجرای مرا جویا شد، پس به اختصار برایش توضیح دادم، از جا برخاست و با یک پزشک و چند مسافر فرانسوی برگشت، فهمیدم که آنها یک گروه جهانگردی هستند. دکتر فوراً مرا معاینه کرد و لباسهایم را از ناحیه سینه و کمر باز کرد، سپس به من یک آمپول تزریق کرد و در دهانم قرص گذاشت. پیرزن فرانسوی به خاطر گریهام میگریست و میگفت: اینها وحشی و دیوانهاند، اینها خیلی به ما توهین کردند، از من دربارۀ همسر و کودکانم پرسید، او را از بیخبری خانوادهام از اتفاقی که برایم پیش آمد آگاه کردم و اینکه آنها چطور پس از دو ماه یا بیشتر انتظار آمدنم را میکشند.
بیست فرانک فرانسوی به من داد و خواهش کرد که به خانهام نروم مگر بعد از اینکه از فرودگاه پاریس تلفنی با آنها صحبت کنم.
سپس یک جعبه از شیرینیهای مصری را که برای خودش خریده بود به من داد
و گفت: این شیرینیها را به عنوان هدیه به همسر و دخترانت بده. از وی بهخاطر شهامت و انسانیتش خیلی تشکر کردم، در طول مسیر گریه میکردم و او سعی میکرد به من دلداری دهد، گاه به گاه هم دکتر آنها میآمد و مرا معاینه میکرد و به من فهماند بعد از رسیدن، خودم را به دکتر خودم در پاریس نشان دهم.
از هواپیما پیاده شدم، با گروه جهانگردان فرانسوی خداحافظی کردم و چمدانم را تحویل گرفتم، سپس به سراغ تلفن رفتم، صدای بوق تلفن را شنیدم که در خانهام به صدا در میآید، آنگاه صدای همسرم را شنیدم، همین که گفتم من تیجانیام ناگهان به گریه افتاد، صدای داد و فریاد را از خانه شنیدم گریهام بیشتر شد و نیروی بدنم تحلیل رفت. بعد صدای دختر بزرگم را شنیدم که فریاد میزد و میگفت: تو کجایی بابا؟ گفتم: من در فرودگاه هستم تا نیم ساعت دیگر پیش شما میآیم، گوشی تلفن را گذاشتم در حالیکه باورم نمیشد، آیا در خواب هستم یا در بیداری.
زمان دیدار فرا رسید، چه دیداری بود، هر که در خانه بود گریه میکرد، گویی که جنازهای آنجا بود، دختر بزرگم وقتی مرا دید دچار یک شوک روانی شد، دو روز تمام همچنان گریه میکرد و هیچ حرف نمیزد. به حدی که نگران حال او شدیم.
دختر کوچکم نیز مرا نشناخت و یک هفته طول کشید تا مرا به خاطر آورد.
پی بردم که وزنم نوزده کیلو کم شده بود و اینکه بدنم ضعیف و ناتوان شده است. چرا که دیگر با گوش راستم قادر به شنیدن نیستم؛ زیرا گوش میانی آن سوراخ شده بود، دو مهره از کمرم نیز ساییده شده بودند و باعث بیماری سیاتیک شدند. همچنین دو ماه تمام مشغول معالجۀ بیماری کلیوی خودم شدم که شکنجه و نوشیدن آب آلوده موجب آن شده بود و بنابر گزارشهای پزشکی، آثار این بیماریها تا بقیۀ عمر مرا همراهی خواهد کرد. به هر حال خدا را سپاس میگویم
چه بسا افراد بیگناهی که به نحو غیر قابل تحملی شکنجه شدند تا اینکه زیر شکنجه مردند، باری دنیا این چنین است، ناپاکانی که باده مینوشند، زنا میکنند و مال مردم را با دزدی و به ناحق میخورند، از زندگی در آن بهرهمندند و هیچ کس آنان را بازخواست و یا تقبیح نمیکند، اما مؤمنانی که به صراط مستقیم خداوند پایبندند، مسلمانانی که نماز را برپا میدارند و زکات را ادا میکنند و امر به معروف و نهی از منکر میکنند و از فحشا میگریزند، اینان صرفاً بهخاطر یک شبهۀ سیاسی به شدت تحت پیگرد قرار میگیرند، شکنجه میشوند و نیز سر از تنشان جدا میشود؛ زیرا از نظام انتقاد کردند و یا به رئیس دولت ناسزا گفتند. بنابراین آیا بر کسی پوشیده میماند کسی که به خداوند اهانت میکند، کسی او را تقبیح نمیکند در صورتیکه کسی که به پادشاه یا رئیس دولت اهانت میکند از ترس هلاک میشود و این چیزی است که در همۀ کشورهای عربی رخ میدهد برای همین است که انواع کفر و توهین به حضرت ذوالجلال را در همۀ کشورهای عربی میشنویم، ولی هیچ گاه نمیشنویم کسی از پادشاه یا رئیس دولت انتقاد کند چه رسد به توهین به او.
باری دنیا این چنین است دنیای فرومایهای که همه چیز در آن وارونه است، آنگاه که عالم جلیل القدر محمد باقر صدر که فکر و علمش شرق تا غرب جهان را پر میکند کشته میشود، هیچ کس از این خبر آگاه نمیشود، در صورتیکه «عبدالحلیم حافظ»، خوانندهای که آوازش شرق تا غرب جهان را پر میکند، میمیرد آنگاه تمام مصر و جهان عرب به پا میخیزد و عزای عمومی اعلام میکند و مردم بهخاطر شنیدن خبر مرگ او خودکشی میکنند بدین ترتیب کار اسلام تمام است و دنیا هم دیگر کارش ساخته است.
حجاز یا کشور پادشاهی عربی سعودی
مساحت: 2150000 کیلومتر مربع
جمعیت: 19 میلیون نفر
موقعیت جغرافیایی: قارۀ آسیا
پایتخت: ریاض
مرزهای این کشور:
از شمال: اردن و عراق
از شرق: کویت و امارات
از غرب: دریای سرخ
از جنوب: یمن و عمان
سفر به حجاز
بسم اللّه الرحمن الرحیم
«إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِی جَعَلْناهُ لِلنّاسِ سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ...».1
این آیه کریمه شعار کنفرانسی بود که در شهر پاریس به عنوان کنفرانس حج برگزار شد و انجمن دانشجویان مسلمان در پاریس بر آن نظارت کرد. من نیز یکی از مسئولین اداره کنندۀ آن بودم و از تونس ده نفر برای شرکت در آن دعوت کرده بودم. در این کنفرانس بیش از بیست کشور عربی و اسلامی شرکت کردند و طی آن سخنرانیها و بیاناتی ایراد شد و مناظرات و همایشهایی نیز برگزار شد. همۀ شرکت کنندگان بر تفسیر این آیۀ کریمه نظر موافق داشتند که خداوند متعال مسجد الحرام را ملکی برای همۀ مسلمانان قرار داده است و بین کسانی که برای همیشه در آنجا زندگی میکنند و کسانی که دور از آن ساکنند، فرقی نیست. و این معنای این کلام خداوند متعال است: «جَعَلْناهُ لِلنّاسِ سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ » ؛آن را برای مردم، چه مقیم آن و چه مسافر یکسان قرار دادیم.
بنابراین چرا باید عربستان سعودی آنجا را در انحصار خود داشته باشد تا از
املاک خاص این کشور قرار گیرد و بدین ترتیب به هرکس که دوست داشته باشد اجازۀ ورود به این سرزمین را بدهد و هر کس را دوست نداشته باشد از ورود به آنجا منع نماید.
ایدۀ اصلی، مطالبه همۀ کشورهای عربی و اسلامی برای مستقل قرار دادن بیتاللّه الحرام از همۀ کشورها، یا قرار دادن آن به عنوان ملکی برای همۀ کشورهای اسلامی است، که به تناوب و یکی پس از دیگری متولی ادارۀ شئون آن میشوند، همانطور که خداوند متعال برای آن خواسته بود.
و البته چنین امری مورد پسند عربستان سعودی نیست و هرگز با آن موافقت نمیکند، بلکه هرکس را که به این ایده دعوت میکند دشمن خود میداند.
بیشک خبرهای کنفرانس و پیشنهادهای آن به وسیلۀ ابزارهای اطلاعاتی جهانی که عربستان در اختیار دارد به گوش مسئولین این کشور رسید و بیشک لیست شرکت کنندگان در کنفرانس نیز برایشان شناخته شده گردید، بدین ترتیب بعضی از نامها در آنچه که به این لیست سیاه میگویند قرار گرفت و بیشک اسم من نیز یکی از آنها بود.
سال آینده قصد رفتن به حج و زیارت بیتاللّه الحرام را کردم. به اتفاق مادر همسرم که هشتاد سال سن داشت و پسرم شرف که شانزده ساله بود تا با ما باشد و کمک کارمان باشد.
بعضی از دوستانم وقتی از موضوع آگاه شدند تصمیم گرفتند که خودشان هم به حج بروند. آنها دوازده نفر از دانشجویان، دکتران و فارغ التحصیلان بودند و همه از جمله هدایت یافتگانی بودند که به کتابخانۀ اهلبیت علیهم السلام در پاریس رفت و آمد میکردند. این عده، تونسی و الجزایری بودند بهعلاوۀ پنج نفر لبنانی. یکی از این
لبنانیها، ابوجعفر سید محمد باقر فضلاللّه بود.
برای رفتن به حج بهطور گروهی با هم به توافق رسیدیم تا مخارج ما زیاد نشود و اقامت ما با کمترین هزینه صورت گیرد و با توجه به اینکه من عربستان سعودی را از قدیم میشناسم و پیش از این دو بار به حج رفتم، مسئولیت کرایۀ منزل و نیازهای غذایی خودمان را به عهده گرفتم، مشروط به اینکه هزینهها به طور مساوی بین همۀ ما تقسیم شود و به قول معروف، «جماعت یار خاطر نبودند، یار شاطر بودند و دست خدا نیز با جماعت است».(1)
یک هفته قبل از بقیۀ افراد گروه برای تدارک اسباب اقامتمان به اتفاق مادر همسرم و فرزندم به مدینۀ منوره رفتم. هتل راحتی از نوع متوسط برای اقامتمان در خیابان ابوذر انتخاب کردم. چون من این صحابی جلیل را دوست دارم و به مواضع دلیرانهاش احترام میگذارم. با مدیر هتل توافق کردم که برای ما دو اتاق رزرو کند و در هر یک هشت تختخواب باشد با توجه به اینکه یکی از لبنانیان بهنام «ابوعلی» به اتفاق همسرش به حج خواهد آمد و اقامتشان در همان اتاقی خواهد بود که پسرم و مادر همسرم خواهند بود، به مدیر هتل مبلغی به عنوان بیعانه دادم مشروط به اینکه کرایهها را از زمان آمدن بقیه افراد گروه حساب کند.
پی بردم که بعثۀ حج ایران که جمهوری اسلامی از ایران اعزام میکند در ساختمانی در مجاورت هتل ما مستقر شده است.
بنابراین در طول این یک هفته به اتفاق پسرم شرف نزد آنها رفت و آمد میکردم و با چند تن از روحانیان بزرگشان آشنا شدم. به من پیشنهاد کردند که به طور مجانی با آنها اقامت کنم، اما از آنها عذرخواهی کردم و گفتم که اجارۀ هتل
1) (1) .ضرب المثل: حِمل الجماعة ریش وید اللّه مع الجماعة.
از پیش پرداخت شده است و اینکه من تنها نیستم.
یک هفته بعد بقیۀ افراد گروه ما از راه رسیدند و پیگردشان از فرودگاه آغاز شد؛ زیرا همۀ پاسپورتها را از آنها گرفتند و از آنها خواسته شد که به یکی از ادارهها در مدینۀ منوره مراجعه کنند و از آنجا که آنها آدرس هتل را میدانستند در حالیکه خسته بودند به هتل رسیدند. سپس بار و بُنۀ خود را گذاشتند و به طور پراکنده در پی من به جست و جو پرداختند، پسرم به آنها اطلاع داد که من به استقبالشان رفتهام و چون انتظارشان به طول انجامید، چند تن از ایرانیان آنها را مهمان خود کردند و از آنها پذیرایی نمودند. در آنجا هوای مطبوع دستگاههای تهویه نیز وجود داشت، پس همان جا ماندند تا اینکه من برگشتم، پسرم شرف به من خبر داد که چند تن از عربستانیها، صلاح البطل را همراه با یکی از لبنانیها، بهنام محمد خلیفه به جای نامعلومی بردند. سپس جایی را که آن دو نشسته بودند به من نشان داد، آنگاه مغازهای را دیدم که روبروی همان ساختمانی قرار دارد که بعثۀ ایرانی در آن مستقر شده است و در این مغازه چهار نفر از مأمورین امنیتی و اطلاعاتی هستند که لباسهای غیرنظامی به تن دارند. بنابراین هر کسی نمیتواند آنها را بشناسد، مگر کسی که نسبت به چنین افرادی آشنایی کافی داشته باشد.
آنها مراقب هر کسی هستند که پیش ایرانیها میرود یا از نزد آنها خارج میشود، پس اگر فهمیدند که او ایرانی نیست او را به گروه ویژهای تحویل میدهند تا او را به جایی ببرند که فقط خدا میداند.
من فوراً با سیدمحمدباقر فضلاللّه که او هم دنبال من میگشت تماس گرفتم و با هم به اداره رفتیم تا پاسپورتهای توقیف شده را که برای ثبت اسامی افراد گروه به روش قانونی حتماً لازم بود تحویل بگیریم. در بین راه دربارۀ صلاح البطل و محمد
خلیفۀ لبنانی که پلیس عربستان آنها را دستگیر کرده بود، صحبت کردیم، موضوع را کوچک و بیاهمیت پنداشتیم و قرار گذاشتیم که بعد از گرفتن پاسپورتها دنبالشان خواهیم گشت.
رئیس اداره بهعنوان یک راهنمای حج از ما استقبال کرد و او از آمدن ما به ظاهر بسیار خوشحال شد و گفت: بعد از اینکه با من چای خوردید همۀ پاسپورتها را به شما تحویل خواهم داد. سپس از طریق تلفن چای سفارش داد، اما به جای رسیدن چای یک خودرو نظامی با سه مأمور از راه رسید، ما را سوار کردند، خودرو به راه افتاد و خیابانهای شهر را طی کرد تا اینکه از راههای غیرعادی و نامتعارف از مدینۀ منوره خارج شدیم. نیم ساعت بعد به ساختمانی در بیابان رسیدیم که بهتنهایی میان شنها قد برافراشته بود. هنگامی که از خودرو پیاده شدیم و وارد ساختمان شدیم ناگهان با همۀ افراد گروهمان مواجه شدیم که وسط سالن بزرگی روی زمینی که با موکت پوشیده شده بود نشستهاند، از جمله صلاح البطل و محمد خلیفه و نیز یکی از نگهبانان که مأمور بودند مانع حرف زدنشان با یکدیگر شوند در حالیکه این نگهبان روی کاناپه نشسته بود و همه را میدید.
بعد از پانزده دقیقه انتظار و نگاه انداختن به یکدیگر، یک مأمور آمد و اسمم را صدا زد، با خشونت مرا سوار آسانسور کرد و به طبقۀ چهارم برد و همینطور که بازویم را گرفته بود مرا وارد اتاق بزرگی کرد که درِ آن به خوبی با چرم پوشیده شده بود، سپس مرا آنجا رها کرد و در را پشت سرم بست.
همچنان ایستادم و به میز اداری جلوی خودم نگاه میکردم، مردی پشت آن نشسته بود که از ظاهرش به نظر میرسید رئیس ادارۀ اطلاعات در مدینۀ منوره باشد. او یک دست لباس عربستانی شیک مثل لباس شاهزادگان به تن داشت، روی
سینهاش نیز یک هفتتیر بلند و کشیدهای گذاشته بود که نظیرش را حتی در فیلمهای گاوچرانهای آمریکایی هم ندیده بودم. به من نگاه کرد و گفت: نزدیکتر بیا، رفتم، گفت: بنشین، نشستم، گفت: در را ببند، ناخواسته روی صندلی تکانی خوردم و بعد گفتم: در بسته است.
فهمیدم که این را میداند، اما مرا میترساند و با این کار به قول معروف میخواهد هوش مرا بسنجد.
پرسید: اسمت چیست؟ اسم و کنیۀ خودم را گفتم.
پرسید: شغلت چیست؟ گفتم: استاد در دانشگاه سوربن در پاریس. با عصبانیت از جا برخاست و در حالیکه اسلحهاش را به سمت من گرفته بود به طرفم آمد و گفت: ای کثافت، تو به مکه و مدینه آمدی و میخواهی آنها را به کثافت بکشانی و خرابکاری کنی، ای خبیث، ما تو را میکشیم و از شرت راحت میشویم.
از تهدید، فریاد و سرخی چشمانش، ترس و وحشت مرا فرا گرفت. از خودم پرسیدم: مگر من چه کردهام که مستحق این همه توهین و ناسزا باشم، من که یکی از حاجیان هستم و برای ادای فریضۀ حج به اینجا آمدهام.
در چند لحظه خطرناک بودن موقعیتم را دریافتم و مشارکت فعالانۀ خودم را در کنفرانس حج به یاد آوردم که سال گذشته نزد خودمان در پاریس برگزار شد و من نیز یکی از مدیران و دعوتکنندگان برای این کنفرانس بودم. با خودم گفتم: تیجانی، وقت انتقام از تو رسیده است، بنابراین جز خودت کسی را سرزنش نکن، چون تو بعد از اینکه با سخنرانیها و مقالات خودت بسیاری از دانشمندان، اساتید و متفکران را علیه آنان تحریک کردی اینک با پای خودت نزد آنها آمدهای.
خیال کردم همین حالا میمیرم و آن بهخاطر خشونت، بیرحمی و تهوری است
که در کشتن افراد بیگناه در اینها سراغ دارم. بیگناهانی که از تأثیرشان به مردم میهراسند، آنها بسیاری از شخصیتها را صرفاً بهخاطر اینکه علیهشان مطالبی نوشتند و هویتشان را برای مردم تبیین کردند به قتل رساندند.
فهمیدم که مرتکب اشتباه بزرگی شدم چرا که بدون اینکه کسی حتی پسرم بداند کجا رفتهام به اتفاق سید ابوجعفر نزد مرکز راهنمای حج عربستان رفتهام.
همچنان که او مرا تهدید میکرد و اسلحهاش را مقابل صورتم گرفته بود بهخاطرم رسید که به خداوند متعال و به محمد و اهلبیتش علیهم السلام متوسل شوم تا مرا از این گرفتاری نجات دهند.
پس بر خودم مسلط شدم و آرامش خودم را بازیافتم و به نرمی با او صحبت کردم. گفتم: «لاحول ولا قوة إلّاباللّه العلی العظیم». مگر من چه کردهام که مرا به چنین تهمت ناروایی متهم میکنید و میگوئی که به مکه و مدینه آمدهای تا آنها را به کثافت بکشانی و خرابکاری کنی.
جواب داد: چون تو گروهی از خرابکارها را آوردهای و میخواهی با ایرانیها در کارهای تروریستی آنها همکاری کنی.
گفتم: شما کجا این خرابکارها و تروریستها را دیدید. آیا میشود قبول کرد که مادر پیر، همسرم و فرزند کم سن و سالم از خرابکاران باشند؟ جواب داد: همه آنها اینجا در بازداشت هستند و به این موضوع اعتراف کردند. این نیرنگ او در من نگرفت لذا به آرامی به او گفتم: آقا از خدا بترسید. اینها دکتر و دانشجو هستند و همه فرهیخته و روشنفکرند، تروریسم و خرابکاری را نه میشناسند و نه آن را قبول دارند، همۀ ما هم از باب«وَ تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی» برای ادای فریضۀ حج به اینجا آمدهایم و تنها به جهت منافع دنیا و آخرتمان در اینجا گردهم
آمدهایم.
پرسید: چرا همین که به مدینه رسیدید با بعثۀ ایرانی تماس گرفتید؟
گفتم: این مورد تصادفی بود وقتی که دوستانم به هتل رسیدند من آنجا نبودم برای همین نزد ایرانیها رفتند، ایرانیها خوشحال شدند و از آنها پذیرایی کردند و چون خسته بودند مناسب دیدند که آنجا بمانند تا زمانی که من برگردم.
گفت: پس تو اعتراف میکنی که دوستانت پیش ایرانیها رفتند و همانجا ماندند و از آنها پذیرایی شد، همین دلیل برای من کافیست.
گفتم: آیا تماس با ایرانیها و نشستن و خوردن و آشامیدن با آنها در کشور شما جرمی است که قانون بهخاطر آن فرد خاطی را مجازات میکند؟ اگر خداوند متعال حج را بر مسلمانان واجب نمود تا شاهد فواید و منافعی برای خود باشند،(1)
پس یکی از بزرگترین و مهمترین منافع این است که مسلمانان با یکدیگر آشنا شوند. خداوند متعال فرمود: «ای مردم ما شما را از یک مرد و یک زن آفریدیم و شما را ملتها و گروههایی قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید».(2)
و شما میگویید که آشنا شدن ملتها با یکدیگر خرابکاری و تروریسم است.
بنابراین آیا کلام خداوند را رها کنیم و از کلام شما تبعیت کنیم. بعلاوه اگر شما معتقد هستید که ایرانیها خرابکار و تروریست هستند، چرا از ورودشان به این کشور ممانعت نمیکنید تا هم خودتان راحت شوید و هم مردم را از مشکلات و دردسرهایشان خلاص کنید؟
حرفم را قطع کرد و گفت: من میدانم که تو دکترای فلسفه داری، پس برای من فلسفهبافی نکن، فقط به سؤالهای من جواب بده، من تو را اینجا نیاوردم که به من تفسیر قرآن یاد بدهی.
گفتم: بفرما بپرس تا جواب بدهم. گفت: چرا با ایرانیها در راهپیمایی دیروزشان شرکت کردی؟ گفتم: خبر فاجعۀ صبرا و شتیلا را شنیدم، برای همین هم با آنها راهپیمایی کردیم و فریاد زدیم مرگ بر اسرائیل، مرگ بر «بگین».
گفت: تو شیعه هستی یا سنّی؟
جواب او فوری و بدون تأمل روی زبانم آمد، نمیدانم چطور این جواب را دادم:
ما همه در تونس سنّی مالکی هستیم و آنجا شیعه نداریم. از این جواب فوری که بدون تأمل به او دادم پیش خودم تعجب کردم، فهمیدم که گریزی از تقیّه نیست بلکه چارهای جز آن ندارم وگرنه این مسئول امنیتی مرا به پیروی از ایرانیها متهم خواهد کرد و باعث مشکلات بزرگی برای همراهان بیگناهم خواهد شد.
سؤالش را دوباره تکرار کرد: تو شیعه هستی یا سنّی؟ دربارۀ تونس و مردم تونس برای من صحبت نکن، آنچه برای من اهمیت داره فقط شخص خود توست.
گفتم: من سنّی مالکیام.
جواب داد: از چیزی که میگویی مطمئنی؟
گفتم: بله، همانطور که از وجود خودم در اینجا و با شما در دفترتان مطمئنم.
پرسید: پس تو چه ارتباطی با فضلاللّه داری که یک شیعه است؟
گفتم: او یک استاد دانشگاه است و در سوربن همکار من میباشد، من با افکارش آشنا هستم، او به افکار اهلسنت بسیار نزدیک است و من امیدوارم که ان شاءاللّه او را به راه حق هدایت کنم.
گفت: آیا میدانی لبنانیهایی که همراه تو هستند همه شیعه هستند؟
گفتم: من کاری با لبنانیها ندارم. آنها فقط برای ادای فریضۀ حج به اتفاق سیدمحمدباقر فضلاللّه به اینجا آمدهاند. آنها به او احترام میگذارند و او را مقدّم میدانند و اگر هدایت شود، بر آنها تأثیر خواهد گذاشت آن هم چه تأثیری. جواب داد: بقیه که الجزایری و تونسیاند چطور؟
گفتم: آنها یا همکاران من هستند یا شاگردانی که به آنها درس میدادم و بین آنها کسانی هستند که نسبتاً به من نزدیکند، مثل صلاح البطل و ناصیبور شریف؛ چون این دو نفر از شهر قفصه هستند و از کودکی شاگرد من بودند.
آقا کم کم داشت آرام میشد تا اینکه روبروی من نشست در حالیکه برای سومین بار سؤالش را تکرار میکرد، پس تو شیعه نیستی؟
برای اینکه به او اطمینان بدهم و آرامش کنم با تنفر گفتم: آقا کدام شیعه؟ اینها که به ازدواج موقت و امام غایب، مهدی منتظر اعتقاد دارند، من چیزهای عجیب و غریبی دربارۀ آنها خوانده بودم.
آقا با حرفهای آخرم از یک دشمن واقعی به یک دوست صمیمی تبدیل شد، پس یکی از مأمورها را با صدای زنگ طلبید و دستور داد که برایم قهوه بیاورد، از کلامش به نظر میرسید که رفتارش ملایمتر شده و در حالیکه سعی میکرد رضایت مرا به خود جلب کند، گفت: آیا میدانی چه کسانی در بعثۀ ایرانی هستند؟ گفتم: نه، نمیدانم.
جواب داد: اینها همان جنایتکارانی هستند که گروگانهای آمریکایی را در تهران گرفته بودند و به آنها سپاه پاسداران میگویند.
با تأسف گفتم: آمریکاییهای بیچاره حتماً خیلی اذیت شدند در صورتیکه
کاملاً بیگناهند، گناهی ندارند جز اینکه از کادر دیپلمات در ایران بودند.
وقتی این حرفها را شنید اطمینانش بیشتر و بیشتر شد طوریکه مرا شیخ تونسیها خطاب کرد و آن قدر مجذوب من شد که مرا نامزد دریافت جایزۀ ملک عبدالعزیز کرد.
دربارۀ اولین دیدارم از عربستان سعودی در سال 1964 و در عهد ملک فیصل بن عبدالعزیز با او صحبت کردم و اینکه شخصاً با وی دست دادم و باقلوای تونسی را که داشتم به او دادم و خورد. از صحبتهایم بسیار خوشحال شد و به خاطر تهدیدهایی که در ابتدا از او سر زد از من عذرخواهی کرد. پس گفتم: آقا این حق شماست، گفت و گوی ما طول کشید و من وانمود کردم که گویی به افکار وهابیت تمایل دارم، برای همین هم بیشتر خوشحال شد و یکی از نگهبانها را طلبید و به او گفت:
یک ماشین راحت بیاور تا جناب دکتر، شیخ تونسیها را با کمال ادب و احترام به محل اقامتش برسانی.
مأمور از مشاهدۀ این تغییر موضع تعجب کرد، چون پیش از این با خشونت مرا به طبقۀ چهارم آورده بود در حالیکه خیال میکرد که من سالم از آنجا بیرون نخواهم آمد و حالا مانند نوکری که دنبال آقای خودش راه میرود مرا همراهی میکند و حتماً از وقتی که آن مسئول امنیتی او را طلبید تا برایم قهوه بیاورد تعجب کرده بود. زیرا با تغییر رفتار رئیس و آقای خودش از تهدید و وعید به لطف و مهربانی شدید روبرو شده بود. پس چارهای نداشت جز اینکه در آسانسور در حالیکه پایین میآمدیم از من پرسد تو را به خدا بگو چه کار کردی که آزاد شدی؟ گفتم: الحمدللّه، جز خوبی کاری نکردم.
در حالی که لبخندی به لب داشتم نگاهی به همراهانم انداختم تا به دلهای پریشانشان آرامش بدهم خطاب مأمور به همکارش نیز بر آرامش آنها افزود وقتی که به او گفت: زود برو یک خودروی راحت برای آقای دکتر بیاور. او نیز تعجب کرد و همینطور که با هم حرف میزدند برای تدارک خودرو از ساختمان بیرون رفتند.
لذا فرصت را غنیمت شمردم و با سیدمحمدباقر صحبت کردم. به او فهماندم که من او را به خاطر افکارش که به اهلسنت نزدیک است دوست دارم، همچنین در حضور افراد گروهمان به او فهماندم که آنها به طور تصادفی و برای جست و جوی من پیش ایرانیها رفتند.
همراهانم از این تغییر و تحول تعجب کردند و به آنها آرامش و اطمینان بیشتری داد و بعد از اینکه خسته و هراسان بودند به آنها روحیه و نشاط بخشید.
آن مأمور به وسیلۀ یک خودروی شیک آمریکایی مرا به هتل رساند، در طول راه میپرسید: چه کار کردی که توانستی مسئول امنیتی را متقاعد کنی؟ و من میگفتم: جز خوبی کاری نکردم.
در هتل، مادر همسرم و ام علی لبنانی و پسرم شرف را دیدم که گریه میکردند، چون شرف موضوع را به آنها گفته بود برای همین سرگشته و پریشان از ظهر تا شب منتظر ما بودند، آنها از آمدنم خوشحال شدند و سراغ بقیۀ بچهها را از من گرفتند. گفتم: ان شاءاللّه که خیر است.
با پسرم وارد اتاق اول بچهها شدم یک مرتبه یکی از لبنانیها را دیدم که روی تختخواب دراز کشیده است. پرسیدم: چطور شد که مأمورها او را رها کردند؟ پس به من اطلاع داد که خودش یک پاسپورت دیپلماتیک به همراه دارد و اینکه او هم به فکر سید محمد باقر و بقیۀ لبنانیهاست.
گفتم: آنها هنوز تحت بازجویی و در بازداشت به سر میبرند، ولی ما حتماً باید اسباب و وسایلشان را پیش از اینکه توسط پلیس بازرسی شود وارسی و پاکسازی کنیم. همۀ کیفها و چمدانها را که در هر دو اتاق بود باز کردیم و هر چه که ضد نظام حاکم عربستان سعودی بود از بین بردیم، مانند اشیاء و تصاویری که در کنفرانس حج روی دیوارها نصب شده بود و نیز چند بیانیه که علیه نظام عربستان سعودی بود.
چه عظمتی دارد خدای متعال که به بندگانش الهام میبخشد، هنوز چند دقیقهای از تمام شدن کارمان نگذشته بود که چهار مأمور پلیس با یک خودرو نظامی آمدند و همۀ ساکها، چمدانها و وسایل را با خودشان بردند. همچنین از مدیر مصری هتل پرسیدند که آیا من پیش از رسیدنشان اتاقها را رزرو کردم یا خیر؟ او هم جواب داد که آنها از یک هفتۀ قبل، پیش من اتاق رزرو کردهاند.
هنگام صبح و بعد از نماز نزد دیپلمات لبنانی رفتم و از وی خواستم که مرا تا بعثۀ دارالتوحید کویت همراهی کند تا به سید محمد حسین فضلاللّه اطلاع دهیم که برادرش بازداشت شده است تا شاید اقدامی انجام دهد زیرا آنجا آشنایان زیادی داشت.
ایشان در جواب گفت که استخارهای خواهد کرد، تسبیح را گرفت و دانههایی از آن را شمرد و بعد گفت: خوب نیست.
آن روز را در حالیکه نگران همراهانم بودم سپری کردم خصوصاً وقتی نزد مادر همسرم و ام علی میرفتم و آنها را در حالیکه چشمهایشان بر اثر گریه سرخ شده بود از من سراغ بقیه را میگرفتند. دویا سه بار دیگر پیش دیپلمات لبنانی رفتم و هر بار با تسبیحش استخاره میگرفت، اما نتیجه خوب نبود.
روز بعد، صبح زود برای یافتن محل بعثۀ دارالتوحید کویت به راه افتادم، چون میدانستم آنها هر سال در موسم حج، سید محمدحسین فضلاللّه را دعوت میکنند تا پیشنمازشان باشد و به بیان بعضی از مسائل دینی بپردازد و نیز به اتفاق آنها فریضۀ حج را ادا نماید.
با سید محمدحسین فضلاللّه تماس گرفتم و موضوع را به اطلاعشان رساندم.
ایشان به نوبۀ خود با یکی از عوامل کادر دیپلماتیک در سفارت لبنان تماس گرفت.
او به سید اطلاع داد که شیخ تونسیها همۀ افراد گروه را از این گرفتاری نجات داد و به زودی همۀ آنها آزاد خواهند شد. سید این مژده را به من داد، در حالیکه بهخاطر این لقب جدید، یعنی «شیخ تونسیها» میخندید و تا امروز هم هر گاه مرا میبیند میگوید: خوش آمدید شیخ تونسیها.
روز بعد همه آزاد شدند به جز محمد خلیفۀ لبنانی که به نظر آنها حرفهایش بسیار متناقض بود، به همین خاطر وی مناسک حج را در حالیکه با یکی از مأموران غیرنظامی دستبند زده شده بود به جا آورد. یکی از خاطرات شیرین او که همیشه آن را به یاد میآوردیم این بود که گفت: هر بار که دور کعبه طواف میکردم، در هر یک از هفت دور از همراهم که طرف دیگر دستبند را گرفته بود میخواستم که دو رکعت نماز بخوانم، او هم اجازه میداد و چون دستهایم را برای قنوت بالا میبردم خودش را مجبور میدید که همزمان با من دستش را بلند کند بدین ترتیب دستبند نمایان میشد و من قنوت را آنقدر طولانی میکردم که مضطرب و نگران میشد، لذا دستبند را محکم میکشید تا دستهایم را پایین بیاورم و این کار را در هر دور آنقدر تکرار کردم تا اینکه جانش را به لب آوردم.
محمد خلیفه بعد از اینکه فریضۀ حج را در حالیکه با یکی از عوامل امنیتی
دستبند زده شده بود به جا آورد به بیروت بازگردانده شد و به او اجازه ندادند که به پاریس برگردد، وی در حال حاضر در آفریقا به داروسازی اشتغال دارد.
اما بقیه افراد گروهمان مناسک حج را به بهترین وجه ممکن بجا آوردند، با هم که مینشستیم، خاطراتمان را به یاد میآوردیم و خدای متعال را شکر میکردیم بهخاطر نعمتهایش، بهخاطر حفظ و عنایتش... من هرگاه سید محمدباقر فضلاللّه را میبینم از ایشان میپرسم: آیا هدایت شدید یا هنوز گمراهید؟ او هم میخندد و میگوید: من هدایت یافتهام و خدا را شکر میکنم.
سوریه
مساحت: 185000 کیلومتر مربع
جمعیت: 16 میلیون نفر
موقعیت جغرافیایی: قارۀ آسیا
پایتخت: دمشق
مرزهای این کشور:
از شمال: ترکیه
از شرق: عراق
از غرب: لبنان
از جنوب: اردن و فلسطین
سفر به سوریه
در کنفرانس غدیر که مجمع اسلامی دیترویت در ایالات متحده آن رابرگزار کرد، من از جانب شیخ عبداللطیف برّی به همراه تعدادی از علمای فاضل از لبنان، عراق و سوریه دعوت شدم، و آنجا با آقای «مصطفی جمال الدین»، شاعر معروف دیدار کردم.
وی بعد از سلام و احوالپرسی به من گفت: شما از سوریه خیلی تعریف کرده و آن را بسیار بالا بردی.
گفتم: شکر خدا خیلی وقت است که به سوریه نرفتهام، در نظر دارم که ان شاءاللّه طی ماههای آینده از آنجا دیدن کنم.
گفت: مبادا پیش از اینکه به من اطلاع بدهی به آنجا بروی، برای اینکه به پیشواز شما بیایم و هنگام ورود امنیت را برایتان فراهم کنیم؛ چون آنجا کسانی هستند که قتل شما را جایز میدانند، بلکه با این عمل به خداوند تقرب میجویند.
گفتم: چطور، مگر چه شده؟ من با دکتر اسعد علی در ایران ملاقات کردم و وی از من دعوت کرد به سوریه بیایم، اما دربارۀ جدی بودن این موضوع با من حرفی نزد.
جواب داد: اعضای دفتر رایزنی فرهنگی ایران، کتاب شما را - آنگاه هدایت شدم -، چاپ کردند و آن را بهطور مجانی بین بعضی از نمازگزاران پخش کردند.
در آن مُهر این دفتر نیز وجود دارد، یک نسخه از این کتاب به دست مفتی کشور شیخ احمد کفتارو رسید و آن را مطالعه کرد. روز جمعه که رسید بعد از اینکه برای مردم خطبه خواند کتاب را به آنها نشان داد و گفت: ایران که مدعی وحدت مسلمانان است، حالا میبینیم که در جهت تفرقه و پراکندن آنها اقدام میکند و علمای آن را میبینیم که این کتاب را که تمام آن کفر است نوشتهاند و آن را به یک شخصیت موهوم و غیرواقعی نسبت دادند که وجود خارجی ندارد و اگر هم این شخص که نامش محمد تیجانی سماوی است پیدا شود، پس لعنت خدا بر او باد زیرا او برای اسلام از سلمان رشدی هم خطرناکتر است، اگر خمینی فتوای قتل سلمان رشدی را داد من نیز فتوای قتل این مرتد را میدهم. سپس بعد از نماز عدهای از طرفدارانش در خیابانها به راه افتادند و تظاهرات کردند، به کتابخانهها ریختند و بعضی از کتابها را که به دستشان افتاد سوزاندند و باعث درگیریهای خونین شدند، نیروهای ویژه هم برای متفرق کردنشان مداخله کردند.
وقتی رئیس جمهور، حافظ اسد از ماجرا با خبر شد، دستور داد یک نسخه از کتاب را برایش بیاورند، وی کتاب را مطالعه کرد و سپس دستور ممنوعیت آن را صادر کرد.
از شنیدن این ماجرا که از آن اطلاع نداشتم تعجب کردم. گفتم: اگر وضعیت تا این حد خطرناک است پس سفرم را به آنجا لغو میکنم.
جواب داد: نه، شما سوریه را نمیشناسید، سنّیها و شیعیان، علویها و نصیریها، دروزیها و قبطیها، مسیحیان با همۀ گروهها و مذاهبشان و نیز ارامنه و یهودیان در این کشور وجود دارند. همۀ اینها به خاطر سیاست حکیمانۀ حافظ اسد در امنیت و آرامش با هم همزیستی میکنند. بنابراین ممنوعیت کتاب شما از جانب
ایشان بهخاطر دشمنی با اهلبیت نیست، بلکه برای آرام کردن اوضاع و گرفتن فرصت از کسانی است که میخواهند آرامش کشور را به هم بزنند و میان مردم مسلمان سوریه آشوب به پا کنند.
اما واقعیت این است که یکی از مسئولین مهم سوریه چهار هزار نسخه از این کتاب را در لبنان به حساب خودش چاپ کرد. سپس آنها را به سوریه آورد و آنها را پخش کرد. لذا در آنجا حتی یک خانه علوی هم وجود ندارد که کتاب آنگاه هدایت شدم، در آن نباشد.
بنابراین نترس و سفرت را هم به آنجا لغو نکن چون شما از جانب اهلبیت علیهم السلام مورد تأیید هستید، پس خودشان شما را حفظ میکنند و دفاع از شما را بر عهده میگیرند.
این حرفها مورد تحسین حاضران قرار گرفت لذا با صدای بلندی صلوات فرستادند. سید جمالالدین ادامه داد: باری، ماجرای دیگری برای شما تعریف میکنم که همین روزها پیش آمد.
وزیر دفاع سوریه آقای مصطفی طلاس کتابی به عنوان پاسخ به آیات شیطانی نوشته بود. این کتاب پاسخی است به سلمان رشدی، هر کس این کتاب را مطالعه کند احساس میکند نویسنده شیعه است. زیرا از امام خمینی ستایش میکند و اتحادیه جهان اسلام را نکوهش میکند زیرا سلمان رشدی را که اهانتهایی به اسلام و پیامبر اسلام نوشته بود، هیچ تقبیح نکرد.
چاپ اول این کتاب تماماً به فروش رسید و بسیار مورد استقبال قرار گرفت.
سپس برای بار دوم آن را چاپ کرد و این بار هم خیلی زود به فروش رفت، وی تصمیم گرفت کتاب را برای بار سوم چاپ کند که افراد احمد کفتارو آمدند و از او
خواستند که به مقدمه کتاب یک پاراگراف جدید اضافه کند و در آن این جمله باشد:
اسلام در این روزگار به افراد مرتدی چون سلمان رشدی و تیجانی سماوی مبتلا شده است، وزیر هم این را پذیرفت.
جناب وزیر معاونی داشت که دفترش را اداره میکرد، او لبنانی الأصل و فردی فرهیخته بود، او بعضی از سخنرانیها را که وزیر ایراد میکرد برایش مینوشت و گفته میشود وی در نوشتن کتاب پاسخ به شیطان وزیر کمک میکرد.
صبح، وقتی مدیر دفتر آمد، پاراگراف جدید را روی میز وزیر دید که با افزودن آن به چاپ جدید موافقت کرده است. از دیدن این اسم تعجب کرد، از جناب وزیر دربارۀ تیجانی سماوی پرسید و گفت: اسم سلمان رشدی به گوشمان خورده بود اما این اسم را تا به حال نشنیدهایم.
وزیر هم کتاب آنگاه هدایت شدم را از میز درآورد و گفت: او نویسندۀ این کتاب است. لذا مدیر دفتر از او خواست که تا فردا به او مهلت بدهد تا کتاب را مطالعه کند. روز بعد که فرا رسید پیش آقای وزیر آمد و گفت: این هم کلیدهای شما، من استعفا دادم، من پیش خانواده و بستگانم در لبنان برمیگردم. وزیر تعجب کرد و پرسید: چه شده؟
جواب داد: من این کتاب را خواندم و جز محبت اهلبیت در آن چیزی پیدا نکردم، بنابراین اگر دوستدار اهلبیت نزد شما مرتد خوانده میشود و قتل او را مجاز میدانید، پس من هم مثل او مرتد هستم چون من اهلبیت علیهم السلام را دوست دارم، به همین دلیل هم اگر اینجا بمانم بر جان خودم بیمناک میشوم.
پس وزیر بازوی او را گرفت، تلفن را برداشت و خود مستقیماً با چاپخانه تماس گرفت و به آنها دستور داد که در چاپ جدید، مقدمه را بدون هیچ مورد
اضافهای مجدداً چاپ کنند، سپس به مدیر دفترش رو کرد و گفت:
آیا این تو را راضی میکند؟ جواب داد: احسنت، خداوند به شما خیر بدهد.
سپس آقای مصطفی جمالالدین گفت: شنیدم که آنها مقدمه را بعد از اینکه برای چاپ روی زینک قرار گرفت از روی دستگاه برداشتند. آیا این عنایتی از جانب خداوند و اهلبیت علیهم السلام نیست که از شما دفاع میکنند و خود خبر ندارید.
گفتم: خدا را بهخاطر الطاف و نعمتهایش بسیار شکر میکنم، این خاطرات برای مدت کوتاهی ذهنم را مشغول کرد و مرا به یاد خاطرۀ جالب دیگری انداخت که ابوزهرا النجدی که در کنفرانس امام رضا علیه السلام او را دیده بودم و با وی آشنا شده بودم، برایم تعریف کرد، وی به همراه قاضی سید حیدر العرفی در آنجا حضور داشت. بدین ترتیب هر سه نفر ما شبانهروز با هم بودیم و طی مدتی که در مشهد و قم بودیم از هم جدا نمیشدیم.
وقتی که این دو نفر به سوریه برگشتند، یک روز دربارۀ کتاب آنگاه هدایت شدم، با عدهای از دکترها و فرهیختگان اهلسنت، سخن به میان آمد، آنها گفتند که تیجانی یک شخصیت غیرواقعی و ساختگی است. دکتر ابوزهرا جواب داد: تیجانی چطور میتواند یک شخصیت غیرواقعی باشد حال آنکه من در ایران با وی ملاقات کردهام و روزهای زیادی را با او بودهام. آنها به حرف ابوزهرا قانع نشدند لذا با تمام وجود برایشان سوگند یاد کرد اما با این وجود دو دل و مردد باقی ماندند.
ناگهان در به صدا در میآید و پستچی نامهای از من به او تحویل میدهد. نامهای که بهخاطر عمل به قولی که به ابوزهرا داده بودم فرستادم. من به وی قول داده بودم که چند تا از عکسهایی را که هر دوی ما با سید حیدر العرفی گرفته بودیم برایش ارسال کنم، لذا همان لحظه فریاد زد: اللّه اکبر، این هم از تیجانی که خودش نزد شما
آمد. ابوزهرا النجدی میگوید: آنها وقتی که نامه و نام و نشانی تیجانی را در پاریس دیدند و به درخواست دکتر ابوزهرا نامه را باز کردند و عکسها را در آن یافتند، آنگاه همگی نامه را خواندند در حالیکه مُهر خودم پای آن بود، تنها آن وقت بود که وجود مرا باور کردند و بعضی از آنها هدایت یافتند.
دعوتنامهای از سوریه و از طرف برادر عزیزم ابوعلا سمیر الکحّال، رئیس انجمن امام صادق علیه السلام به دستم رسید، لذا تصمیم گرفتم که به آنجا سفر کنم، پس به خداوند توکل کردم، خدایی که هر که به او توکل کند او را کفایت میکند.
از پاریس سوار هواپیما شدم و به طرف دمشق حرکت کردم، در حالیکه بیمناک بودم و در خیالم تصویر دمشق، پایتخت امویان شکل گرفته بود. کسانی که نه اهلبیت را دوست داشتند و نه کسی را که شیعه آنها بود. دمشق را پیش از این دو یا سه مرتبه دیده بودم، اما پیش از آنکه هدایت شوم، بنابراین مشکل ترس را آن موقع نداشتم چون قلباً و قالباً اموی بودم، اما اکنون همه چیز تغییر یافته است، دیگر از آن شجرۀ ملعونه و هرکس که به آن پناه جوید بیزار شدم و این در حد خودش خطرناک نیست؛ زیرا کسی از درون دلها خبر ندارد مگر آفریدگارشان، اما تا آنجا که به من مربوط میشود، مردم فهمیدهاند که من تا چه اندازه نسبت به امویان دشمنی دارم و آن از طریق کتابهای من است که در سراسر جهان به زبانهای مختلف منتشر شدهاند، کافی است یک نفر در فرودگاه از روی پاسپورت مرا بشناسد تا آشوب به پا شود و برای من مشکل ایجاد کند.
درست است که ظاهر و لباسم نه از دور و نه از نزدیک نشان نمیدهند که من همان دکتر تیجانی صاحب آن مؤلفاتی هستم که در سراسر دنیا انتشار یافته است به همین دلیل هم چه بسیار مواردی که به طور تصادفی با دوستداران و علاقهمندان
خودم روبهرو میشوم و مرا نمیشناسند اما وقتی که بعضی از دوستانم مرا به آنها معرفی میکنند غافلگیر میشوند، در این باره خاطرات جالب زیادی دارم که ان شاءاللّه در وقت مناسب آنها را بیان خواهم کرد.
هواپیما شب به دمشق رسید، قبل از اینکه مردم پیاده شوند اسمم را صدا زدند تا قبل از پیاده شدن خودم را معرفی کنم، به همین جهت خیالم راحت شد زیرا مقابل درب خروجی هواپیما آقای ابوعلا و چند تن از مسئولین را دیدم که به استقبالم آمدهاند، سپس به سرعت از فرودگاه خارج شدم.
در دمشق با دوستداران و پیروان اهلبیت علیهم السلام آشنا شدم، طی شبنشینیها و سخنرانیهایی که ایراد کردم و در آنها صدها تن از مردم، زن و مرد شرکت میکردند همیشه با برادرانم آقای حیدر العرفی و دکتر ابوزهرا النجدی همراه بودم، همچنین با یک دوست قدیمی از روزهای دانشگاه سوربن در پاریس دیدار کردم.
او ابوحسن علی السّنقنقی است که مقامات ذیربط فرانسه دستگیرش کردند، بدون اینکه گناهی مرتکب شده باشد جز اینکه از فعالان محافل اسلامی و تظاهرات مذهبی است.
با برادر عزیزم ریاض علی دیب آشنا شدم که آمده بود تا به من اعتراض کند که من تأمین مالی شدهام تا به نفع شیعه تبلیغ کنم، او سخن شیخ اسماعیل را به یادم آورد که گفت: هر که آغازش سختکوش باشد، فرجامش درخشان خواهد بود.(1)
واقعاً همینطور هم شد زیرا این جوان یکی از عزیزترین دوستان برای من شد، چون مثل سایۀ من شده بود و در طول اقامتم در سوریه هیچگاه از من جدا نمیشد.
از مقید بودن دقیقش نسبت به قول و قرارها خوشم آمد، همچنین بهخاطر از خود
1) (1) . من کانت بدایته محرقة، کانت نهایته مشرقة.
گذشتگی او در راه عشق اهلبیت و هر کس که دیگران را به سویشان فرا میخواند، لذا میبینی که مجالس روحانیان را ترک نمیکند و برای شرکت در مجالس سخنرانی و هماهنگسازی میان آنها و نیز برنامهریزی برای موفقیت این مجالس مسافتهای زیادی را طی میکند.
همچنین با برادر عزیزم مازن فاعور و همۀ اعضای خانوادهاش آشنا شدم که بعد از مطالعۀ تمام کتابهایم هدایت شده بودند. آنها منتظر آمدنم به سوریه بودند تا دوستان و بستگانشان را دور من جمع کنند و با من به گفت و گو بنشینند، بدین ترتیب آنها باعث هدایت بسیاری از دوستان و آشنایان خود بودند.
من آقای مصطفی جمالالدین را که در حرم حضرت زینب علیها السلام ملاقات کردم، با حضور خودم غافلگیر کردم. پرسید: کی آمدی؟ گفتم: بیش از یک هفته پیش.
جواب داد: نگفتم که شما مورد تأیید هستید و از جانب اهلبیت حمایت میشوید.
با شخصیتهای متعدد و روحانیان برجستهای توسط چند تن از آقایان علوی مذهب که در منزل دوست ارجمندم دکتر اسعد علی با آنها آشنا شدم، ملاقات کردم. کسی که در مجالسش همۀ گروهها و مذاهب حضور مییافتند. من متعجب شدم که دکتر اسعد علی چگونه سنّی، شیعه، دروزی، مسیحی، ارمنی و یهودی را که از ایالات متحده نزد او آمدهاند در منزل خودش گرد هم میآورد و همۀ آنها نیز از دانشمندان و روحانیان برجسته هستند.
مجالس شبانۀ دکتر اسعد علی تا ثلث آخر شب ادامه مییابد و به موضوعات مختلف اعتقادی، فلسفی، مذهبی، علمی و حتی پزشکی میپردازد. بدین ترتیب من در این مجالس با دکتر غانم عبدالکریم آشنا شدم که به گیاهدرمانی معروف است، وی روش درمانی خود را «طب الرضا» مینامد که منسوب به امام هشتم
اهلبیت علیهم السلام است.
وقتی که با دکتر غانم عبدالکریم صحبت کردم دقیقاً به من گفت که هر دارویی که من میسازم به برکت دکتر اسعد علی است.
یک بار دیگر به سوریه برگشتم، وقتی هواپیما به آنجا رسید کسی را ندیدم که به پیشوازم آمده باشد و این بهخاطر سوء تفاهمی بود که در مورد موعد رسیدن هواپیما پیش آمده بود.
دفترچۀ تلفن را درآوردم، فوراً اسم دکتر اسعد علی ظاهر شد و با وی صحبت کردم، ایشان خیلی زود برای من یک ماشین به فرودگاه فرستاد، وقتی به منزل رسیدم برای استقبال از من بیرون آمد در حالیکه میگفت: «و ما رمیت إذ رمیت و لکن فی هذه المرّة علی رمی».(1)
گفتم: منظورتان چیست؟ جواب داد: من عادت دارم که گوشی تلفن را برنمیدارم و همۀ مکالمات را به فردا موکول میکنم. اما وقتی که زنگ تلفن به صدا درآمد، احساس کردم که نیرویی مرا به سمت تلفن میکشاند، پس گوشی را برداشتم و شما را پشت خط دیدم در حالیکه همۀ دوستان، شما را تنها گذاشتهاند، بنابراین خود علی شما را نزد من فرستاد.
من دکتر اسعد علی را بیش از پیش شناختم طوری که دوستانش هم او را نشناختهاند؛ زیرا در بسترش میخوابیدم و در جای خودش که به خلوتش
1) (1) .آن دم که تیرافکندی تو نیفکندی بلکه این بار علی تیر را افکند. در قالب آیۀ: «وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمی ».
اختصاص داشت نماز میخواندم.
وی به سن شصت سالگی رسیده بود ولی با این حال مجرد ماند و ازدواج نکرد.
او بسیار شبیه بزرگان تصوف است که نسبت به این دنیا و زینتش زاهد شدند و از زن و شهوت آن چشم پوشیدند و خود را وقف عبادت و خلوت با پروردگار خویش نمودند و جز او هم چیزی نمیخواهند.
دکتر اسعد علی از من تقاضا کرد که برای شرکت در مجلس ختم یکی از دانشمندان به نام دکتر علی سلیمان، همراهش به یک روستا واقع در کوههای علویان بروم، اما من در ابتدا عدم تمایل خودم را برای حضور در این مراسم ابراز داشتم.
پس جواب داد: اگر میخواهی روزی را به تو نشان بدهم که برابر یک سال باشد در این صورت با من بیا.
همراه دکتر اسعد علی به آنجا رفتم، ناگهان هزاران تن از بزرگان قبایل و عشایر را دیدم که در مجلس ختم حضور یافتهاند و اشعار و قصیدهها خوانده میشود و سخنرانیها ایراد میگردد. همچنین دانشمندان و مسئولین در سطوح مختلف در این مراسم حضور دارند، سخنرانیها تا ساعت یک بعد از ظهر ادامه یافت. دکتر اسعد علی قرار بود، پیش از صرف ناهاری که آنجا تدارک دیده شده بود، با سخنان خودش به مراسم پایان دهد، اما وی سخنان خودش را این گونه بیان کرد و گفت:
حُسن ختام این مراسم دکتر تیجانی خواهد بود.
بدین ترتیب خودم را ناچار دیدم که در بزرگداشت مردی سخن بگویم که پیش از این او را نمیشناختم، بنابراین بدون اینکه دربارۀ فرد متوفی چیزی بدانم، دربارۀ وی سخنانی ایراد کردم که با واقعیت همراه بود. اما همین که از جایگاه پایین آمدم،
یک مرتبه انبوه حاضران بر سرم ریختند و شروع به بوسیدن سر و صورتم کردند و حدود یک ساعت بعد وقتی که پای سفرۀ ناهار نشستم تا استراحت کنم از دست آنها رها شدم. سپس دکتر اسعد آمد و کنارم نشست، پرسید: چه دیدی؟ گفتم:
دیدی که مردم با من چه کردند. جواب داد: نگفتم روزی را میبینی که برابر یک سال است.
گفتم: این روز برابر ده سال بود.
در قرداحه با آقای جمال الأسد، ابو کفاح آشنا شدم، او یک ادیب و شاعر است و بسیار به مطالعه و جمعآوری کتابها علاقهمند است، فردی است بسیار متواضع و اهلبیت و هرکس که شیعۀ آنها باشد را دوست دارد. در مجالس آقای جمال الأسد جمعی از اساتید، پزشکان و جوانان فرهیختۀ مهندس و غیره گرد هم میآیند و عجیب این است که من هرگاه به دیدن برادر عزیزم جمال الأسد میروم کتاب جدیدی به نام خودم نزد وی مییابم که از آن بیخبرم.
ایشان روزی از من پرسید: چه وقت کتاب پنجم شما منتشر میشود؟ گفتم: کتاب چهارم. جواب داد: چهارمین کتاب نزد من است، تعجب کردم و تصور کردم که برای وی اشتباهی پیش آمده است.
گفت: نه دکتر، من کتابها را برایتان میشمارم. 1 - آنگاه هدایت شدم. 2 - همراه با راستگویان. 3 - از آگاهان بپرسید. 4 - از خدا بترسید.(1)
گفتم: این کتاب را نمیشناسم، آنگاه کتاب را برایم آورد، روی جلد آن نوشته بود: دکتر محمد تیجانی سماوی. از دیدن این کتاب تعجب کردم، آن را باز کردم و مقدمهاش را خواندم، متوجه شدم که شامل یک سخنرانی است که در یکی از
1) (1) .1 - ثمّ اهتدیت 2 - مع الصادقین 3 - فسألوا أهل الذکر 4 - إتّقوا اللّه.
مناسبتها تحت عنوان از خدا بترسید، آن را ایراد کرده بودم و بعضیها به جهت کسب سود مالی آن را به صورت کتاب در آوردند.
یک بار دیگر به دیدار آقای جمال الأسد در منزلش در لاذقیه رفتم. به من گفت:
چه وقت کتاب هفتم شما منتشر میشود؟ گفتم: کتاب ششم. جواب داد: کتاب ششم پیش من است.
گمان کردم با من شوخی میکند، اما ایشان کتابی به عنوان حق را بشناس برایم آورد و به من داد، دیدم که این یکی هم مثل کتاب سابق است، یک سخنرانی که به کتاب تبدیل شده است.
آخرین بار ایشان مرا غافلگیر کرد و گفت: چه وقت کتاب نهم شما منتشر میشود؟ گفتم: نه، این بار دیگر مزاح میکنید.
جواب داد: نه، به خدا مزاح نمیکنم، سپس کتابی را به نام خودم تحت عنوان همایش سقیفه(1)آورد و به من داد، با تعجب از وی پرسیدم که چگونه این کتابها را بهدست میآورد؟ جواب داد: از بیروت، من دوستانی دارم که آنچه به نام تیجانی منتشر میشود برای من میفرستند. بعد از مدتی که با هم نشستیم، ایشان دفتر لیست کتابخانه را برایم آورد، آنگاه در این دفتر چنین نوشتم: هر بار آقای ابوکفاح را میبینم کتاب جدیدی را به نام خودم نزد ایشان مییابم که آن را نمیشناسم، بنابراین اگر این افراد با نام من تجارت میکنند، خدا از آنها بگذرد و اگر هدفشان، خدمت به واقعیت و معرفی اهلبیت است در این صورت از خداوند مسألت مینمایم که اجر و ثواب دنیا و آخرت را نصیبشان فرماید.
از شهرها، روستاها و کوههای علویان دیدن کردم، میان آنها و در خانههایشان
1) (1) . مؤتمر السّقیفة.
زندگی کردم و به قول معروف با عقاید ظاهری و باطنیشان آشنا شدم، در لاذقیه، قرداحه و بانیاس در ماشقیطه، شبطلیه و جبله مدتی اقامت کردم، همچنین در روستاهای بسیار دیگری که اسمشان را به یاد نمیآورم.
با دانشمندان و سخنورانشان از جمله با دکتر اسعد علی نشستم، با روحانیان فاضل: شیخ محمود صالح الزّللّو، شیخ کامل حاتم، شیخ فاضل الغزال و دکتر علی سلیمان الأحمد و بسیاری دیگر از دکترها، فلاسفه و اندیشمندان آشنا شدم، همچنین با دولتمردان و سیاستپیشگان.
اینجانب نزد علویان نه چیزی از مبالغه و اغراقی که به آنان نسبت داده میشود، یافتم و نه چیزی از بدعتهایی که دربارۀ آنان ادعا میشود. من پشت سر بعضی از پیشنمازهای علوی در مساجدشان نماز خواندم اما چیز ناپسندی در گفتار و کردارشان ندیدم، در همۀ اعتقاداتشان نیز هیچ تفاوتی میان آنان و شیعیان نیافتم.
باری، چه بسا فردی چون من نزد مردم عادی علوی، نسبت به احکام شرعی قدری تسامح و سهلانگاری ببیند مانند: مصرف الکل، ترک نماز، بیحجابی زنان و دست دادن آنها با مردان نامحرم، اما اینها تنها به علویان اختصاص ندارد، چرا که در کشورهای عربی و اسلامی بیشتر مردم اینگونهاند و جز عدۀ اندکی بقیه به احکام شرعی مقید نمیشوند. اگر در کشورهای اسلامی آمار بگیریم تنها گروه اندکی را میبینیم که به احکام شرعی پایبند هستند که شاید تعدادشان از ده درصد هم تجاوز نمیکند و در بعضی از این کشورها نیز میزان درصد بسیار کمتر از این رقم است.
این واقعیتی است که فرد آگاهی چون من برای شما بازگو میکند، فردی که به کشورهای عربی و اسلامی سفر کرد و بدین وسیله به ظاهر و باطن آنها پی برد.
و حالا که وضعیت این چنین است، پس چرا غوغا و بزرگنمایی آن به جز همۀ مذاهب اسلامی متوجه علویان است.
بر محققان و مورخان لازم بود که توجیه مناسبی برای برادران علوی خود بیابند؛ علویانی که از قرنها پیش و از بدو ظهورشان و انتسابشان به امام علی علیه السلام پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وجود داشتهاند. به همین جهت است که این گروه به تنهایی به این اسم عظیم الشأن اختصاص یافتند و به همین جهت نیز از جانب امویان و عباسیان تحت فشار و مورد اذیت و آزار واقع شدند و در هر جا و مکانی به تعقیبشان پرداختند، آنان علویان را وادار به فرار و پناه آوردن به کوهها و غارها نموده و از همۀ امکانات زندگی محروم کردند، آنها را از جامعه جدا ساخته و از تماس مردم با ایشان ممانعت به عمل آوردند؛ لذا سرگردان و پریشان و محروم از حقوق اجتماعی و در انزوا زندگی کردند. بدین ترتیب نه میتوانستند انجمن خیریهای تشکیل دهند، نه یک نهاد دینی تأسیس کنند و نه مسجدی بسازند، سپس استعمار فرانسه روی کار آمد و بر مشکلشان افزود و با آنان به شدت به ستیزه پرداخت زیرا آنان در مناطق کوهستانی خود در برابر این استعمار مقاومت سختی از خود نشان دادند. همچنین حکومتهایی که یکی پس از دیگری بر سرزمین شام مسلط شدند. آخرین این حکومتها، حکومت عثمانی بود که بر شدت اذیت و آزار علویان افزود و حرمت و کرامت آنها را پایمال نمود و تا همین اواخر نیز به علویان اجازه آموزش و پیوستن به دانشگاهها و مراکز مختلف داده نمیشد و کودکانشان نیز همچون سایر کودکان نمیتوانستند در کوچه و خیابان به بازی و تفریح بپردازند. پس با این وجود آیا صحیح است که آنان را مورد انتقاد قرار داده و سرزنش کنیم و در مقابل از فاسدان جنایتکار و متملقی ستایش کنیم که میخواهند
علویان را نابود سازند و یا آنان را از ولایت و محبت امیرالمؤمنین علی علیه السلام جدا کنند. گواه ما بر این مدّعا تاریخ مسلمانان است، تاریخی که به ما میگوید حتی شخص علی هم از دشنام و ناسزای اینان طی هفتاد سال بالای منبرها و در مساجد در امان نماند و اگر علی و فرزندان علی در معرفی قتل و کشتار و شکنجه و آزار قرار گرفتند، در این صورت حال و روز دوستداران و پیروانش چگونه خواهد بود؟ آنان که به او عشق ورزیدند و ولایتش پذیرفتند و به او اقتدا کردند و او را نمونه اعلی و برترین اسوۀ خود قرار دادند تا جایی که دشمنانشان نیز آنان را به وی نسبت داده و به «علویان» ملقب ساختند.
بگذریم از دروغهای بیپایه و اساس و سخنان یاوهای که با تحریف واقعیت به مردم سادهاندیش این گونه القا میکند که علویان کسانی هستند که علی را بر محمد که رسول خداست مقدم میدارند و یا اینکه وی را خدا میدانند؛ زیرا اینها یاوهها و افسانههای بیخردان است که بر هیچ دلیل و برهانی استوار نیست و هدف از اشاعۀ آنها نزد خردمندان و اهل بصیرت روشن است و آن بیزار نمودن مردم از آنها و متهم نمودنشان به کفر است برای اینکه مسلمانان. کشتن و اسیر نمودن آنها و زنان و فرزندانشان را روا بدانند.
اما واقعیت دقیقاً بر خلاف این است و همان طور که پیشتر گفتم شیعیان خود اهلسنتاند؛ زیرا کسانی که از علی و منش علی پیروی کردند خود پیروان حقیقی محمدند و باز هم بر این واقعیت پنهان شده تأکید میکنم که هر علوی، یک محمدی بلافصل است و تفاوتی هم میان این دو نیست چرا که محمد همان علی است و علی همان محمد است. آیا قرآن کریم بر این حقیقت تصریح نکرده است که: «فَقُلْ تَعالَوْا
نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ».1 و رسول خدا نیز آنگاه که علی را فراخواند و فرمود: علی همچون جان من است، آیا ایشان در حق علی نفرمود که: «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلّاأنّه لا نبی بعدی»: «ای علی تو نسبت به من مانند هارون هستی که برادر موسی است جز آنکه پس از من پیامبری نیست »(1).
بنابراین هر انسان عاقلی میتواند اذعان کند که هر علوی، یک محمدی است و خلاف این صحیح نیست یعنی اینکه هر محمدی، علوی نیست زیرا بسیاری از صحابهای که از محمد پیروی نمودند پس از وی به جاهلیت خویش بازگشتند و از امام و خلیفۀ پس از وی پیروی نکردند بلکه در روز سقیفه از خلیفۀ قریش تبعیت نمودند. بدین ترتیب پیروان محمد صلی الله علیه و آله پس از رحلتش دو گروه شدند. گروه اول، تعداد اندکی بودند که به سفارش پیامبرشان عمل کرده و به پیمان خود خیانت نکردند و از شکرگزاران شدند که همان علویان هستند و گروه دیگر افراد بسیاری بودند که برای خود خلیفهای برگزیدند. اینان از علویان نبودند بلکه ابوبکری، عمری، عثمانی، معاویهی و یزیدی و نامهای دیگر بودند که بسیارند.
این علویان بودند که در ولایت و پیروی از امیرالمؤمنین علی علیه السلام از سایرین پیشی گرفتند و شیعه پس از آنها در این راه گام نهاد.
و اگر بخواهم این مطلب را برای شما خوانندۀ بزرگوار روشن کنم میگویم که:
هر رسول و فرستادهای یک نبی و پیامبر است اما هر پیامبری، رسول نیست و هر
1) (2) .صحیح مسلم، ج 7، ص 120؛ سنن ترمذی، ج 5، ص 304.
علوی که پیرو علی است یک محمدی و پیرو محمد است. اما هر محمدی، علوی نیست، بنابراین علویان، امتداد طبیعی اسلام نابی هستند که توسط حضرت محمد صلی الله علیه و آله و ائمه طاهرین از نسل ایشان عرضه شده است.
چه بسا رسول خدا صلی الله علیه و آله به این معنی اشاره نمود وقتی که فرمود: «ای علی، پس از من این تو هستی که برای مردم آنچه را که مورد اختلاف ایشان است برایشان تبیین و آشکار میکنی» و نیز آن دم که فرمود: «من مُنذر و هشدار دهندهام و علی هادی و رهبر است».
من در حضور یکی از دانشمندان عراقی در حال بیان چنین مطالبی بودم که وی با اعتراض حرفم را قطع کرد و گفت: در حق علویان مبالغه نکن همانطور که خودشان در حق علی مبالغه کردند.
گفتم: هر چقدر هم در حق آنان مبالغه کنم هرگز حقشان را ادا نمیکنم؛ زیرا آنها نمونۀ ایثار و از خود گذشتگی در راه ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام هستند.
پرسید: برای این حرف چه دلیلی داری؟
گفتم: تاریخ برای من کافی است که میگوید آنها بیشتر از همۀ فرقههای اسلامی از جانب حکومتهای اسلامی که یکی پس از دیگری روی کار آمدند آزار دیدند و اذیت شدند. همچنین سرگذشت حجر بن عدی کندی که به اتفاق فرزند و یارانش در مرج عذرا سر از تنشان جدا شد زیرا آنها دست از ولایت علی نکشیدند لذا تاریخ آنان را علوی نامید.
جواب داد: علویان قائل به الوهیت علی هستند و میگویند که او خداست.
گفتم: آیا از گفتن این حرف که هیچ دلیلی برای آن ندارید شرم نمیکنید؟ آیا شنیدهای که یکی از آنها چنین چیزی بگوید؟
جواب داد: نه، آنها در حضور دیگران این مطلب را نمیگویند چون میترسند،
اما در باطن، این اعتقاد آنهاست.
گفتم: آیا شما به باطنشان راه یافتید و از درونشان آگاه شدید؟ خود این حرفها و اتهامات از جانب علمای اهلسنت به شما شیعیان نسبت داده میشود مگر خودم شخصاً زمانی که برای اولین بار باسید ابوالقاسم خویی در نجف ملاقات کردم این اتهامات را به ایشان نسبت ندادم و گفتم که شما شیعیان میگویید که جبرئیل در امانت خیانت کرد و نبوت را به جای علی به حضرت محمد صلی الله علیه و آله داد و بعضی از شما نیز قائل به الوهیت علی هستید. من هر گاه اینها را یاد میآورم به خود میخندم و میگویم که چقدر ساده اندیش و ناآگاه بودم، بنابراین اگر شما خودتان قربانی دروغ و افترا شدهاید بهتر است که این اتهامات را به علویان نسبت ندهید و اگر شما از این اتهامات بهدور بوده و بیگناه هستید پس علویان از شما بیگناهتر هستند.
با ناراحتی گفت: خودت نزد آنها برو تا بیحجابی زنانشان را ببینی، آنها با حجاب میانهای ندارند و مردانشان نیز شراب میخورند و نماز هم نمیخوانند.
گفتم: من نزد آنها رفتم و هر چه گفتی به چشم دیدم، اما این موارد ربطی به بحث ما که عبادت حضرت علی علیه السلام است ندارد.
من از شما میخواهم که از نجف به بغداد بروید تا به چشم خودتان بیحجابی زنان، مصرف الکل و زنا را حتی در خانوادههای شیعه ببینید، جدا از خانوادههای سنّی و این در بغداد و در نزدیکی شماست، صرف نظر از مصر و شمال آفریقا مانند:
مغرب، الجزایر و تونس.
پرسید: پس حالا که قدرت و امکانات در اختیار دارند چه چیز مانعشان میشود که روی پای خودشان بایستند و به احکام شرعی رجوع کنند؟
گفتم: این وظیفۀ شما و همۀ روحانیان است، بر شما واجب است که کمی فعالیت کنید و احکام شرعی را برای مردم بیان کنید.
گفت: اوه، روحانیان بسیاری نزد آنها رفتند، اما همۀ تلاششان مثل کسی که در دریا چیزی بکارد، با شکست مواجه شد.
گفتم: و این مشکل اساسی همۀ اصلاح گران است، آنها دوست دارند چیزی را که روزگار طی چهارده قرن تباه کرده است ظرف تنها چند روز اصلاح نمایند، همۀ شما شتاب میکنید، مثل اینکه یک عصای جادویی بهدست دارید که میتوانید به وسیلۀ آن در یک چشم به هم زدن، سیاهی را به سفیدی تبدیل کنید و چنین کاری غیرممکن است. رسول خدا نیز در حالیکه توسط روح القدس مورد تأیید و حمایت بودند طی بیست و پنج سال مردم را به توحید و ترک بتپرستی دعوت مینمودند، اما با این همه، نزد بعضی از اصحاب ایشان غرور دوران جاهلیت هنوز هم وجود داشت. صرف نظر از دشمنان ایشان که هدایت نیافتند، حالا شما میخواهید مردم را تنها با یک سخنرانی یا یک موعظه اصلاح کنید.
ببین که در مصر با وجود مسجد الأزهر و روحانیان الأزهر که بالغ بر هزاران تن به شمار میروند قادر به تغییر و اصلاح مردم نیستند، نمیگویم مردم را اصلاح کنند تا دست از مصرف الکل بردارند و از زنا دوری کنند و نماز بخوانند زیرا این اهداف دور به نظر میرسد، بلکه فقط برای اینکه آن را به لزوم حجاب و عدم دست دادن زنان با نامحرم متقاعد کنند چرا که آنها از چنین عملی عاجزند.
شما و منظورم روحانیانی که به مرتبهای از علم و معرفت دست یافتهاید قادر به اصلاح دیگران نیستید. آیا میدانید چرا؟ زیرا شما از روش الهی که قرآن کریم به آن امر نموده است پیروی نمیکنید که میفرماید: (ای پیامبر، خلق را) به حکمت (و
برهان) و موعظۀ نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و با بهترین طریق با اهل جدل، مناظره کن.(1)همچنین روشی که خداوند به پیامبرش میفرماید: (ای پیامبر) اگر تندخو و سخت دل بودی مردم از گرد تو متفرق میشدند.(2)
مطمئناً اصلاح دیگران با اجبار و تهدید و تسلط بر آنان محقق نمیشود، به همین دلیل است که همۀ جنبشهای اسلامی جهان شکست خوردند و به هدفشان نرسیدند؛ زیرا آنها با به کارگیری این روشها مردم را نسبت به اسلام مرتد دانستند و لذا باید که آنان را کشت و یا با آنان مبارزه کرد و این در حد خودش اشتباه بزرگی است که نه در کتاب خدا و نه در سنت پیامبرش وارد نشده است. آیات و روایات نیز به خلاف این عمل، یعنی قتل مرتد اشاره دارند و در واقع احادیث دروغین از رسول خدا جعل شد تا بدین وسیله اقدامات ابوبکر را پس از رحلت پیامبر اکرم تأیید نمایند وگرنه قرآن کریم به صراحت حق آزادی عقیده را به مردم داده و میفرماید: «و بگو دین حق همان است که از جانب پروردگار شما آمد، پس هر که میخواهد ایمان بیاورد و هرکه میخواهد کافر شود».(3)و نیز بیان صریحتر قرآن که میفرماید: «پس خلق را (به حکمتهای الهی) متذکر ساز که وظیفۀ پیغمبری تو غیر از این نیست. تو مسلط و توانا بر (تبدیل کفر و ایمان) آنها نیستی، جز آنکه هر کس (پس از تذکر) روی از حق برگرداند و کافر شود خداوند او را به عذابی بزرگ (در دوزخ) معذّب کند، البته بازگشت آنها به سوی ماست، آنگاه
1) (1) . «اُدْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ». (النحل( 16):125)
2) (2) .«وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ ».(آل عمران ( 3):159)
3) (3) . «وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ ».(الکهف ( 18):29)
حسابشان بر ما خواهد بود».(1)
وی نگاهی به یکی از دوستانش انداخت و با گوشۀ چشم اشارهای به او کرد و گفت: به نظر میرسد که جناب دکتر تیجانی، زبان دفاع از علویان شده است!
دوست او خندید و گفت: دفعۀ بعد مینویسد: «آنگاه به سوی علویان هدایت شدم». من نیز با آنان خندیدم و گفتم: مینویسم «آنگاه به سوی حق هدایت شدم» چون من هر جا که حق را یافتم از آن پیروی میکنم و به هر قیمتی که باشد زبان دفاع آن خواهم بود.
1) (1) .«فَذَکِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَکِّرٌ * لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ * إِلاّ مَنْ تَوَلّی وَ کَفَرَ * فَیُعَذِّبُهُ اللّهُ الْعَذابَ الْأَکْبَرَ * إِنَّ إِلَیْنا إِیابَهُمْ * ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا حِسابَهُمْ». (الغاشیة ( 88):21-26)
لبنان
مساحت: 100425 کیلومتر مربع
جمعیت: 3/5 میلیون نفر
موقعیت جغرافیایی: قاره آسیا
پایتخت: بیروت
مرزهای آن:
از شرق و شمال: سوریه
از غرب: دریای مدیترانه
از جنوب: فلسطین
سفر به لبنان
به مناسبت میلاد با سعادت امام زمان(عج) که در آن سال مقارن با میلاد حضرت عیسی مسیح علیه السلام بود، از مرکز اسلامی آموزش قرآن کریم در بیروت دعوتنامهای دریافت کردم.
پس از دریافت ویزا خودم را برای سفر به لبنان آماده کردم، هنوز هم آخرین سفرم را به لبنان به یاد میآورم وقتی که به اتفاق دوست عزیزم استاد و ادیب، آقای منجی بن زکری از سوریه به این کشور رفتم.
در میانۀ راه با آقای زین العابدین الشهرستانی رو به رو شدیم، وی به گرمی از ما استقبال کرد و ما را به آپارتمان خودش در ساختمان «کلئوپاترا»(1)واقع در محلۀ حارۀ حریک برد. سپس کلید آپارتمان را به ما تحویل داد و خودش دوباره به شام و سوریه برگشت؛ زیرا یک موقعیت ضروری برای او پیش آمده بود، اما اقامت ما در آنجا خیلی طول نکشید، ما همچنان در روز دوم اقامتمان از مناظر بسیار زیبای بیروت لذت میبردیم. ما در مؤسسۀ دارالمجتبی نشسته بودیم که ناگهان بمبها و خمپارهها از هر سو شروع به انفجار کرد، مردم شروع به بستن دکانها و مغازههای خود کردند و با عجله به این طرف و آن طرف میدویدند، بعضی هم بیاختیار به هر سو میدویدند. پرسیدیم چه اتفاقی رخ داده است؟ گفتند که اسرائیل ساختمان
1) (1) . Cleopatra ملکۀ مصر.
شوری و مقر حزباللّه را بمباران کرده است. بعضی از دختران محجّبه را دیدیم که گریه میکردند، مجبور شدیم از مؤسسه خارج شویم، سعی کردیم به اقامتگاهمان در ساختمان کلئوپاترا برگردیم اما چند تن از نظامیان جلوی ما را گرفتند و گفتند که ساختمان مورد اصابت قرار گرفته است، سردرگم شدیم، نمیدانستیم کجا برویم، دوباره به راه افتادیم، در راه یک مرتبه صدایی شنیدم که مرا به اسم صدا میزند، برگشتم و دوستم حامد العزیزی را دیدم. مدیر انتشارات دارالتعارف که در یکی از سفرها به اتفاق برادر ارجمندم محمد الحکیمی با او آشنا شده بودم، دوست و برادری که عامل شهرتم بود.
وارد دفتر انتشارات شدیم، آنجا وضو گرفتیم و نماز خواندیم، سپس با خودروی آقای عزیزی به منزل وی رفتیم، پس همانجا ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم، سپس طبق قرار به منزل حاج احمد عبداللّه رفتیم اما وی سرگرم پذیرایی از خواهران و چند نفر از بستگانش بود که به همراه کودکانشان به خانهاش پناه برده بودند.
در آن هنگام سید محمدباقر فضلاللّه «ابوجعفر» حیران و سرگردان همه جا را به دنبال من میگشت و سراغ مرا میگرفت. به ایشان گفته بودند که مرا در انتشارات دارالتعارف دیدهاند. آنگاه وی را نزد حاج احمد عبداللّه راهنمایی کردند و در نهایت پیش از غروب ما را پیدا کرد.
سید محمدباقر از من تقاضا کرد که از بیروت خارج شوم و شب را در جایی خارج از شهر به سر ببرم، ایشان همراه ما آمد و با نگهبانان صحبت کرد، پس اجازه دادند که به داخل ساختمان برویم، اشیاء و وسایل خود را برداشتیم و بعد با خودروی سید به طرف مؤسسه خیریۀ دارالایتام به راه افتادیم.
در آنجا به اتفاق عدهای از بچهها به شبنشینی و گفت و گو نشستیم. آنها سفر گذشتهام را به لبنان به یادم آوردند و گفتند: این کجا و آن کجا، دفعۀ پیش از وجود شما لذت بردیم و استفاده کردیم اما این بار، لعنت خدا بر اسرائیل که ما را از امنیت و آرامش محروم کرد.
باری آنان سفر گذشتهام را به یادم آوردند، وقتی که عدهای از جوانان از من پذیرایی نمودند و در جاهای بسیاری مرا مهمان خود کردند. از جمله در بیروت و جنوب جایی که از نبطیه، بقاع، جبشیت، آرامگاه شیث نبی، بعلبک و شهرهای صور و صیدا و روستاهای نزدیک به نوار مرزی اشغالی با اسرائیل دیدار کردیم. همچنین به منزل شیخ راغب حرب رفتیم، شهیدی که مدت زیادی را در سیرالئون و لندن با او بودم و یکی از عزیزترین دوستانم بود.
در آن هنگام بچهها در نظر داشتند کتاب آنگاه هدایت شدم را به صورت یک فیلم سینمایی درآورند و یا آن را روی نوار ویدئو به تصویر بکشند. بنابراین از من تقاضای موافقت کردند، من نیز ضمن تشکر، با این کار موافقت کردم، اما نمیدانم که پس از آن چه پیش آمد.
در آن سفر همچنین دوست ارجمندم ابراهیم محمود از من استقبال کرد، کسی که در ایالات متحده و در شهر تولید و در ایالت اوهایو با او آشنا شدم، من همین که به لبنان رسیدم وی با خودروی خودش به سراغم آمد و مرا به روستای خودش، لبّایا برد؛ جایی که اهالی روستا به مسجد شتافتند تا به سخنرانی من گوش دهند.
ولی ما کجا و آن سفر کجا که طی آن با بیشتر دانشمندان و مبارزان و جوانان مجاهد آشنا شدیم و این سفر که حتی مجال تماس با دوستان را به ما نداد. چرا که این بار اسرائیل جز ترس و وحشت فرصت دیگری به ما نداد؛ زیرا اکثر شهرها و
روستاهای لبنان را بمباران کرد و شهر قانا را با آن کشتار فجیع به ماتم نشاند، کشتاری که در آن بیش از یک صد تن از زنان و کودکان بیگناه قربانی شدند.
به همین جهت سیدمحمدباقر فضلاللّه ما را نصیحت کرد که به سوریه بازگردیم و در لبنان نمانیم. زیرا احتمال میرفت که اوضاع وخیمتر شود. همین کار را هم کردیم، روز سوم به سوریه بازگشتیم و در آنجا در امنیت و آرامش اقامت کردیم و از همان جا نیز خبرهای مربوط به لبنان را دنبال میکردیم.
دفعه قبل سوار هواپیمایی شده بودم که متعلق به سوریه بود، در حالیکه نوار خاطراتم را در ذهنم مرور میکردم، خاطراتی که مملو از حوادث و اتفاقاتی بود که آنها را در لبنان زندگی کردم. اما من این بار از اینکه به لبنان میرفتم تا در مراسم میلاد با سعادت امام زمان(عج) و حضرت عیسی مسیح علیه السلام شرکت کنم، خوشبین بودم، سه روز به اتفاق دوستان در دمشق ماندم و روز چهارم به وسیلۀ یک تاکسی به طرف بیروت به راه افتادم.
به بیروت رسیدم، از راننده خواستم که مرا نزدیک بئر العبد و محلۀ حریک پیاده کند، راننده هم چنین کرد، از تاکسی پیاده شدم در حالیکه چمدانم را روی چرخهای آن میکشیدم و در جست و جوی محل مورد نظر به کوچهها و خیابانها نگاه میکردم، ساختمانها آنقدر به نظرم زیاد میرسید که نتوانستم ساختمان مورد نظرم را پیدا کنم، به همین دلیل بیش از یک ساعت در آن حوالی سرگردان شدم، شروع کردم به پرس و جو کردن از مردم، مردی را که حدوداً پنجاه سال سن داشت پیدا کردم و از او دربارۀ محل مؤسسۀ چاپ و نشر دارالتعارف پرسیدم، کمی با خودش فکر کرد و بعد از من خواست که او را همراهی کنم تا مرا به آنجا راهنمایی کند، پس هر دو باهم به راه افتادیم.
گفت: به نظر میآید یک خارجی باشید چون لهجۀ شما لبنانی نیست.
گفتم: بله، من لبنانی نیستم.
گفت: مطمئناً شما از شمال غرب افریقا هستید.
گفتم: بله، همین طور است. گفت: شما الجزایری هستید؟ گفتم: خیر. پرسید:
مراکشی هستید؟
گفتم: خیر. پرسید: اهل لیبی هستید؟
گفتم: عجیب است. شما همۀ کشورهای آن منطقه را اسم بردید جز کشورم.
گفت: کشورت کجاست؟
گفتم: تونس، من یک تونسیام.
آن مرد از راه رفتن باز ایستاده گویی چیز مهمی به نظرش رسید، پس ابروهایش را در هم کشید و یک بار دیگر پرسید:
شما تونسی هستید؟ گفتم: بله.
گفت: آیا میتوانم دربارۀ یک شخص تونسی از شما سؤال کنم؟
گفتم: دربارۀ چه کسی؟
جواب داد: دکتر محمد تیجانی سماوی.
قلبم به تپش افتاد از اینکه میدیدم کنار مردی ایستادهام که با وجودی که مرا نمیشناسد، سراغ مرا میگیرد. تصور کردم که او از شیعیان لبنان است که مرا از طریق کتابهایم میشناسد.
پس بدون تأمل گفتم: من خودم دکتر تیجانی هستم.
جواب داد: نه، باورم نمیشود!
گفتم: چرا باورتان نمیشود؟
گفت: به ما گفتهاند که او شخصیتی موهوم است و وجود خارجی ندارد.
گفتم: پس چگونه او را شناختید و دربارهاش سئوال میکنید؟
جواب داد: من وی را از طریق کتاب آنگاه هدایت شدم شناختم که کتابی است جالب و مملو از حقایق، اما روحانی ما میگوید که این شخص وجود خارجی ندارد.
از شنیدن این حرفها خاطرم آسوده شد، با خودم گفتم:
دید ناگه جمال آن دلدار اتفاقی به از هزار قرار(1)
برادر، شما با دکتر تیجانی صحبت میکنید و اکنون هم با تمام وجودش جلوی شما ایستاده است.
جواب داد: چگونه میتوانم باور کنم، چون شما هنوز جوان هستید و مانند جوانان لباس به تن دارید.
پاسپورت خودم را به او نشان دادم و گفتم: بفرمایید، این هم مدرک.
پاسپورت را باز کرد و اسم مرا خواند، آنگاه به عکس من نگاه کرد و گفت:
اکنون من شیعه شدم، آنگاه به گرمی با من دست داد و عذرخواهی نمود. پرسیدم که آیا غیر از آنگاه هدایت شدم کتاب دیگری از من خوانده است یا خیر؟ جواب داد:
من هرگز نمیدانم که شما کتابهای دیگری هم دارید. گفتم: من شش کتاب دیگر نیز دارم. پرسید: چگونه میتوانم آنها را تهیه کنم؟
گفتم: از همان مؤسسۀ دارالتعارف که سراغ آن را از شما گرفتم.
جواب داد: همۀ آنها را میخرم و به آن روحانی خواهم داد تا به وی ثایت کنم که وجود شما حقیقت دارد. به کتابخانه رسیدیم و پیش از اینکه به دوستانم سلام
1) (1) .ربّ صدفة خیر من ألف میعاد.
کنم از آنها تقاضا کردم که تعدادی از کتابهایم را بیاورند، روی صفحۀ آخر آنها نوشتم: شیعیان خود اهل سنتاند و سپس آنها را به نام وی اهدا کردم و گفتم: اگر اسم شما نورالدین است از خداوند متعال مسألت دارم که عقلهای مسلمانان را به وسیلۀ شما روشن سازد و حق را کاملاً آشکار نماید.
وی از من بسیار تشکر کرد، سپس از من جدا شد و رفت، اما هنوز دور نشده بود که با عجله برگشت و از من تقاضا کرد که همراه او به یک مغازۀ عکاسی نزدیک بروم تا با من یک عکس یادگاری بگیرد، به مقصودش پی بردم، پس به اتفاق به آنجا رفتیم و همان طور که خواسته بود با او عکس گرفتم.
همین که به دفتر انتشارات برگشتم و سلام کردم، برادر ارجمندم حامد العزیزی به من اطلاع داد که یک خانم دکتر، مدام اصرار میکند که به محض اینکه من نزد آنها آمدم به او اطلاع دهند و شمارۀ تلفن مطب خود را نیز به آنها داده است، من نیز پذیرفتم.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که وی با خودروی خود از راه رسید، خود را به من معرفی کرد، معلوم شد که یکی از هدایتیافتگان است، ماجرای هدایت یافتن خود را به طور خلاصه تعریف کرد و گفت: یکی از دختران جوان برای درمان به مطب من مراجعه میکرد، از ظاهر و برخورد او خوشم آمد، گاهی اوقات نیز صرفاً به خاطر اینکه یک شیعه بود با او بحث میکردم، دختر بینوا به خاطر شرایط سختی که بود نتوانسته بود تحصیلاتش را تمام کند، او روزی به مطب من آمد، به او خوشآمد گفتم و آماده شدم که او را معاینه کنم، پس به من گفت: من برای معاینه به اینجا نیامدهام، بلکه کتابی برای شما آوردهام که میان من و شما قضاوت خواهد کرد؛ زیرا مؤلف آن یکی از دانشمندان اهلسنت و جماعت است، سپس کتاب آنگاه هدایت
شدم را به من داد.
آنگاه لبخندی زد و گفت: ماشاءاللّه دکتر شما در نوشتن روش بسیار جالبی دارید. همین که شروع به خواندن کتاب کردم، به طور عجیبی مجذوب آن شدم و آن را تا انتها یکسره مطالعه کردم و بدین ترتیب این کتاب با دلایل خود مرا متقاعد کرد، لذا کتاب را به برادرم دادم، دو روز بعد نزد من آمد و گفت: حق با شیعه است و این چنین بود که من و برادرم که یک مهندس علوم هستهای است هر دو شیعه شدیم.
رابطۀ من با آن دختر نیز به یک رابطۀ دوستانه و صمیمی تبدیل شد، او به من گفت که شما کتابهای دیگری دارید که در مؤسسۀ دارالتعارف عرضه میشود، لذا به اینجا آمدم و همۀ کتابهای شما را خریدم، مدیر این مؤسسه همان روز به من خبر داد که شما نزد ایشان بودید و بعد از آن به سوریه رفتید، پس ابراز تمایل کردم که با شما دیداری داشته باشم، لذا شمارۀ تلفن خودم را به ایشان دادم.
خداوند را شکر میکنم که این سعادت را نصیب من کرد که از نزدیک با شما ملاقات کنم و با شما آشنا شوم.
بارالها از درگاهت سپاسگزارم چرا که به چنین دیدارهایی عادت کردم، چه دیدارهای غیرمنتظره و چه آن دیدارهایی که انتظارشان را داشتم، چه بسیار خانمهای پزشک و چه بسیار خانمهای فرهیختهای که در لبنان با کتاب آنگاه هدایت شدم، هدایت یافتند و چه بسیار خانوادههای شیعهای که در انتظار آمدنم هستند تا از من دعوت به عمل آورند و با من آشنا شوند. اگر ترس از این نبود که سخن به درازا بکشد و ملالانگیز شود به چنین دیدارهای غیرمنتظرهای کتاب جداگانهای اختصاص میدادم.
در مراسمی که در حسینیۀ المصطفی در بیروت برگزار شده بود شرکت کردم،
همچنین برای شرکت در مراسمی که در مرکز اسلامی آموزش قرآن کریم برپا شده بود، از من دعوت به عمل آمد که در این مراسم نیز حضور یافتم. در این مراسم هرشب یک سخنرانی داشتم که جمعیت انبوهی از زنان و مردان در آن حضور یافتند و پس از آن نیز یک جلسۀ پرسش و پاسخ آزاد برگزار میشد. همچنین در جنوب لبنان از من دعوت شد و در مسجد امام علی علیه السلام در منطقۀ «الحوش» در شهر صور سخنرانی نمودم، همۀ اهالی شیعۀ آن منطقه و تعدادی از دانشمندان اهلسنت به آنجا آمده بودند تا به این سخنرانی گوش دهند، امام جماعت مسجد اهلسنت در «شبریحه» نیز یکی از حاضران بود. وی پس از سخنرانی نزد من آمد و با من دست داد و گفت: به خدا سوگند که همۀ سخنان شما منطقی است، من از شما سپاسگزارم و تقاضا میکنم که مقداری از وقت خودتان را به ایراد یک سخنرانی در مسجد ما اختصاص دهید؛ زیرا صحبتهایی را که اکنون از زبان شما شنیدم، نه تعصبی در آن وجود دارد و نه افراط و بزرگنمایی در آن دیده میشود. همۀ مردم نیز صحبتهای شما را میفهمند، مایلم که مردم ما در شبریحه نیز سخنان شما را بشنوند.
بیدرنگ گفتم: ان شاءاللّه امروز کمی وقت دارم، چون فردا به مسافرت خواهم رفت. جواب داد: پیشاپیش به شما خوشآمد میگویم. من فضا را برای شما مهیا میکنم، آنگاه برای پس از نماز عصر با هم قرار گذاشتیم. وی سپس گفت: من برای شما یک خودرو میفرستم تا شما را از منزل سید به شبریحه برساند، منظور از سید، امام جماعت مسجد امام علی علیه السلام است که مرا برای صرف ناهار در منزل خود دعوت کرد، در منزل سید بودیم که تلفن را به من دادند، یکباره دیدم شیخ باقر الشری پشت خط است، روزنامهنگار معروف لبنانی و سردبیر روزنامۀ «الدیار» لبنانی. وی گفت: دو روز است که من در پی شما هستم، اما شما مانند یک گنجشک
میمانید که یکجا نمیایستد تا اینکه اکنون شما را به چنگ آوردم، من فوراً سراغ شما به منزل سید میآیم، سپس سید به وی سلام کرد و او را برای صرف ناهار به اتفاق ما دعوت کرد. شیخ باقر 30 دقیقه از راه رسید هر دو ما یکدیگر را به آغوش کشیدیم و بعضی از خاطرات خودمان را در تهران و نیز در ایالات متحده به یاد آوردیم، ایشان به خاطر مقالات شجاعانه و تحلیلهای درست و بهجای خود بسیار مورد تحسین من است.
وقت نماز فرا رسید و خودرو هم از راه رسید، بعد از اینکه رخصت خواستم برای رفتن آماده شدم. شیخ باقر گفت: به کجا میروید؟ گفتم: به مسجد فلسطینیها میروم تا در آنجا سخنرانی کنم، آیا مایل هستید با من بیایید تا با هم باشیم چون من تنها به آنجا میروم.
جواب داد: اجازه بدهید که یک استخاره بگیرم، پس تسبیح خود را گرفت و زیر لب کمی زمزمه کرد. سپس گفت: شما را نصیحت میکنم که این سخنرانی را لغو کنید.
گفتم: چرا؟
جواب داد: زیرا آنها سر از تن شما جدا خواهند کرد.
گفتم: در این صورت چه پایان زیبایی خواهد بود که به شهادت میانجامد، شایداین فرجام من باشد.
گفت: این حرفها را رها کن و مواظب خودت باش، آقا من تعجّب میکنم که مردی چون شما چگونه بدون محافظ به همه جا میرود.
گفتم: خداوند متعال میفرماید: «بگو همانا مرگی که از آن میگریزید البته شما
را ملاقات خواهد کرد».(1)
حرف مرا قطع کرد و گفت: البته شما را شبریحه ملاقات خواهد کرد.
آنگاه خندید و حاضران نیز به خاطر جواب فوری او خندیدند، جوابی که همیشه با یک نکتۀ جالب و آموزنده همراه است.
گفتم: بسیار خوب، من به خدا توکل میکنم و به آنجا میروم؛ زیرا از نشانههای یک مؤمن این است که اگر وعدهای داد، خلف وعده نمیکند، من به آنها قول دادهام و حالا منتظر من هستند و خودروی آنان هم، اکنون جلوی در است، پس حالا که باید بروم از شما میخواهم که بعد از سخنرانی بیایید و قطعات متلاشی شدۀ بدنم را جمع کنید و برای من طلب آمرزش کنید.
جواب داد: اجازه بدهید که یک بار دیگر استخاره بگیرم.
گفتم: بفرمایید، پس دوباره تسبیح خود را گرفت و زیر لب زمزمهای کرد و گفت:
این بار خوبه، بعد از اینکه کشته شدید سراغتان میآیم.
با همه خداحافظی کردم، در چهرههایشان آثار ترس و نگرانی را ملاحظه کردم، اما من سوار خودرو شدم در حالیکه با خود تکرار میکردم: «قُلْ لَنْ یُصِیبَنا إِلاّ ما کَتَبَ اللّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا وَ عَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ».2
به شبریحه رسیدم سپس به مسجد جامعی که مملو از نمازگزار شده بود، رفتم.
آنان اذان را گفته بودند و اینک به انتظار آمدن من نشسته بودند، امام جماعت با دیدن من به وجد آمد، به من خوشآمد گفت و مرا به جلو خواند تا امامت نماز
1) (1) .«قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِیکُمْ...» (جمعه ( 62):9).
جماعت را به عهده بگیرم، اما من نپذیرفتم و گفتم که من پشت سر شما نماز میخوانم، بدین ترتیب نماز عصر به امامت وی بجا آوردم.
حاضران وقتی که دیدند من پشت سر پیشنمازشان نماز میخوانم، خوشحال شدند. بعضی از افرادی که خود را کنار کشیده بودند برای ادای نماز جماعت جلو آمدند، از میان این عده چند تن از سنّیان سلفی را مشاهده کردم، من آنها را از ظاهر و از ریش و لباسشان میشناسم. سپس به ایراد سخنرانی پرداختم که یک ساعت تمام ادامه یافت، در این سخنرانی به عمد به حساسترین موضوع پرداختم و آن موضوع عدالت صحابه بود.
آیاتی را که صحابه را به سه گروه شاکرین، منقلبین یا همان واپسگرایان و نیز منافقین تقسیم نموده بود بیان کردم.
همچنین احادیث صحیحی را که در کتابهای بخاری و مسلم آمده بود و از این سه دسته به طور آشکار یاد میکرد، بیان کردم.
سپس به تاریخ اسلامی استناد کردم که به طور آشکارا نشان میدهد که هر یک از این سه گروه در مقابل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهلبیت ایشان و نیز در مقابل اسلام و مسلمین دست به چه اقداماتی زدهاند و به این منظور مثالهایی بیان کردم که همه آنها را میفهمند.
پس از سخنرانی باب بحث و گفت و گو باز شد و من با شیوهای مناسب با آنان گفت و گو و مناظره کردم(1)و گفتم: من نه شما را فریب میدهم و نه چیزی را که معتقدم حقیقت است بر شما میپوشانم. شعار من در این باب کلام خداوند متعال است که میفرماید: «قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ».2
1) (1) . با استناد به آیۀ 125 سوره نحل: «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ ».
به خدا سوگند همین که سخنانم به پایان رسید واز منبر پایین آمدم، حاضران، همه از جا برخاستند شروع به دست دادن با من کردند و مرا میبوسیدند و کتابهایی را که تألیف نمودم از من درخواست میکردند.
امام جماعت در حالیکه از همه به من نزدیکتر بود همراه من از مسجد بیرون آمد، وی از شدت ازدحام همچنان دست مرا گرفته بود تا راه را از میان انبوه مردم برای من باز کند، وقتی از مسجد خارج شدیم و برای سوار شدن به طرف خودرو رفتیم مردم برای خداحافظی با من از پس هم به یکدیگر فشار میآوردند و یکدیگر را هل میدادند، در این هنگام شیخ باقر الشّری با تاکسی از راه رسید، وقتی مرا دید خوشحال شد و گفت: خدا را شکر که سالم و سلامت هستید، سید.
چنان خوشحال بودم که او را بوسیدم، گویی زبان حال من میگفت: آیا عنایت خداوند را نسبت به من دیدید؟ آیا کسانی را که مرا از آنها برحذر داشتید، دیدید؟ دیدی که چگونه برای خداحافظی با من و بوسیدن سر و رویم از یکدیگر پیشی میگیرند؟
ایشان همراه من سوار خودرو شد و راننده ما را از آنجا به بیروت رساند، شیخ باقر شب را به اتفاق من در منزل سید جعفر عقیل به سر برد. سید بزرگوار و دوست صمیمی که با وجود مسئولیتهای بزرگی که دارد، کار خود را رها میکند تا مرا همراهی کند و در انجام کارها راهنمای من باشد.
شیخ باقر برای سفر با ما طبق معمول استخاره گرفت، اما وی پس از اینکه با ما به سوریه آمد تنها یک روز در دمشق ماند، سپس یک بار دیگر استخاره گرفت و بعد به سرعت به بیروت بازگشت. وی از اینکه ما را ترک میکرد از ما عذرخواهی کرد، زیرا در نبودش کار در روزنامۀ الدیار متوقف شده بود بنابراین چارهای نداشت
جز اینکه فوراً به بیروت بازگردد.
مدتی بعد در شهر دیترویت در ایالات متحده و در مرکز اسلامی امام شری (رحمة اللّه علیه) با شیخ باقر الشری ملاقات نمودم. وی طی یک سخنرانی در مراسمی که برگزار شده بود، به حاضران خوشآمد گفت.
شیخ باقر برای شرکت در مراسم یادبود برادرش مرحوم شیخ جواد الشری که مؤسس این مرکز اسلامی بود از من دعوت نمود.
اما چون زمان این مراسم با بازگشت من از تونس به آمریکا هماهنگ نبود، از ایشان عذرخواهی نمودم، امید است که عذر من نزد ایشان و نزد بزرگواران حاضر در این مراسم مورد قبول باشد.
عراق
مساحت: 434000 کیلومتر مربع
جمعیت: 21/5 میلیون نفر
موقعیت جغرافیایی: خاورمیانه در قاره آسیا
پایتخت: بغداد
مرزهای آن:
از شرق: ایران
از شمال و غرب: ترکیه، سوریه و اردن
و از جنوب: کویت و عربستان سعودی
سفر به عراق
اما در مورد عراق، دیدارهایم از این کشور بسیار بود و ماجراهای من نیز از همانجا آغاز شد. هرگاه این کشور را به یاد میآورم اشتیاق دیدار از آن در دلم تازه میشود و هرگاه مخاطرات، مشکلات و شرایط ناگواری که این کشور را احاطه کرده است به یاد میآورم، افسوس میخورم و درد و اندوهم بیشتر میشود و هرگاه شهید صدر را به یاد میآورم که در روزهای واپسین عمرش از جانب ستمپیشگان چه دردها و مشکلاتی را متحمل شد قلبم پاره پاره و نفس در سینهام حبس میشود.
من در اینجا از میان تمام دیدارهایی که از عراق داشتم و البته این دیدارها بیش از ده مورد بودند تنها به آخرین مورد اشاره خواهم کرد؛ دیدارهایی که باعث شد آن بزرگ رویدادهای تلخ در مخیلهام نقش ببندد. رویدادهایی که هرگاه گوشهای از آنها را برای دوستانم نقل میکنم، میبینید که در گوش زمزمه کرده و با چشم به یکدیگر اشاره میدهند و صحبتهای مرا باور نمیکنند.
اما حالا که من در شرح این ماجرا صادق هستم چه مانعی دارد که در اینجا آنها را برای تاریخ نقل کنم، ماجراهایی که آنها را از افراد موثق و مورد اطمینان و نیز از خود صاحبان آنها شنیدهام، کسانی که این ماجراها را تجربه کردهاند و در متن آنها بودهاند، من خود نیز یکی از این افراد بودهام. بعضی از این ماجراها را
تجربه کردهام و با قهرمانان و قربانیان آنها زندگی کردهام.
پس از گرایشم به تشیع در سال 1970 م. با خود عهد کردم که تعطیلات سه ماهه تابستان را که هر سال به عنوان یک استاد دانشگاه از آن برخوردارم، در عراق و در کنار دانشمندان و مراجع بزرگوار و در کنار طلبهها و دوستان در همه جای عراق در بغداد، نجف و کربلا و در کوفه و سامرا بگذرانم.
یک بار به اتفاق همسرم به عراق رفتم و تعطیلات خوشی را در جوار ائمه علیهم السلام گذراندم.
و بار دیگر به اتفاق همسر خواهرم به این کشور رفتم و یک بار نیز به اتفاق فرزندم شرف که قصد داشتم آقای سید محمدباقر صدر طبق قراری که با وی داشتم او را به فرزندی بپذیرد.
ایشان شرف را که در آن زمان ده ساله بود در دامان خود نشاند و شروع به نوازش او نمود و برایش دعا کرد آنگاه به من اشاره کرد، لذا با ایشان خداحافظی کردم و از آنجا خارج شدم، به حرم امام علی علیه السلام رفتم، در آنجا نماز خواندم و مدتی را در حرم ماندم وقتی به منزل سید بازگشتم، ایشان در گوشم زمزمه کرد و گفت: شرف هنوز یک کودک است زیرا به محض رفتن شما گریست و ساکت هم نشد، لذا او را به داخل منزل و نزد خانواده بردم، بنابراین به شما توصیه میکنم که دو سال بعد شرف را نزد من بیاورید آن زمان ان شاءاللّه دوری از خانواده را تحمل خواهد کرد.
از سید به خاطر لطفش تشکر کردم، نمیدانستم که سرنوشت چه چیزهایی را برای ایشان پنهان کرده است. دقیقاً دو سال بعد، انقلاب اسلامی ایران پیروز شد، طبق معمول در تابستان به عراق رفتم. از راه زمینی و از طریق خانقین، عماره،
قصرشیرین و خسروشاه به ایران رفتم تا اینکه به تهران رسیدم و از آنجا رهسپار قم شدم، جایی که امام در منزل دامادشان اقامت داشتند، در آنجا برای اولین بار پس از پیروزی انقلاب در ایران موفق به دیدارشان شدم و از جمله کسانی بودم که به وی تبریک گفتند، امام مرا شناختند، زیرا مدتی پیش از این در نوفل لوشاتو در فرانسه نیز از جمله کسانی بودم که نزد ایشان رفت و آمد داشتند.
من در آن زمان با مرجع بزرگ تشیع آقای شریعتمداری رابطۀ دوستانهای داشتم و با وی درمنزلش دیدار کردم، همچنین آقای گلپایگانی و آقای مرعشی نجفی که همۀ آنها در شهر قم اقامت داشتند.
من با آقای سید عبداللّه شیرازی در مشهد مقدس ملاقات کردم.
من چند قطعه عکس دیواری با خود برداشتم، سپس از همان راهی که از عراق آمده بودم به این کشور بازگشتم.
در مرز عراق به خاطر عکسهای امام مرا توقیف کردند و دو ساعت تمام مرا نگه داشتند تا اینکه افسر آمد، او نگاهی به عکسها انداخت و گفت: خدا را شکر کن که عراقی نیستی وگرنه اعدامت میکردیم، آنگاه خندید. وقتی این حرف را شنیدم تصور کردم که با من شوخی میکند، اما سربازانی که همراه او بودند با خشونت عکسها را از من گرفتند و گفتند: این عکسها را همینجا رها کن، برو و دیگر هم برنگرد، فکر نمیکردم به من اجازۀ ورود به خاک عراق را بدهند.
به نجف رسیدم و در حالیکه به دقت مراقب من بودند بیهیچ دلیلی دو بار مرا از اتوبوس پیاده کردند، تنها به این دلیل که محاسن خود را تراشیده بودم و هربار هم که مأمور گشت وارد اتوبوس شد، نگاهی به من انداخت و اسمم را پرسید. گفتم:
سماوی. گفت: زود پیاده شو، وقتی پیاده شدم دو مأمور پلیس فوراً مرا گرفتند و
کارت شناسایی مرا خواستند، پس پاسپورت تونسی خودم را به آنها نشان دادم آنگاه مرا رها کردند.
به نجف رسیدم، اوضاع شهر را متشنج و ناآرام دیدم، بعضی از دوستان به من پیغام دادند که به دکان آنها در بازار بزرگ نزدیک نشوم زیرا نگران من هستند. به منزل سید محمدباقر صدر رفتم، اما نزد ایشان تنها دو تن از روحانیان را یافتم و دیدم که غم و اندوه بر منزلی که معمولاً مملو از طلبهها و مهمانان بود سایه افکنده است.
نگاهی به چهرۀ سید انداختم، از اینکه چهرۀ ایشان به این زودی تغییر کرده بود متعجّب شدم؛ زیرا آثار ضعف و اندوه و پیری بر وی پیدا بود. با ایشان صحبت کردم، اما جوابهای ایشان بسیار کوتاه و مختصر. پرسیدند: از کجا آمدید؟ وقتی گفتم از ایران آمدم و آنجا با امام خمینی ملاقات نمودم اشک در چشمان ایشان جمع شد آنگاه سکوت کردند و دیگر چیزی نگفتند.
سید از جا برخاستند آنگاه از ما عذرخواهی نمودند و اندرون خانه رفتند، پس یکی از آن دو روحانی گوشهای با من خلوت کرد و گفت: بیایید با هم برویم چون آقا نگران شما هستند.
گفتم: چرا نگران من هستند؟
حواب داد: مگر نشنیدید که این روزها چه پیش آمده است؟
گفتم: خیر چیزی نشنیدهام، چون امروز از راه رسیدم.
مرد روحانی شروع به شرح ماجرا کرد، در حالیکه هر دو با هم در کوچه پس کوچههای تنگ و باریک نجف راه میرفتیم و هرگاه سایهای میدید سکوت میکرد تا آن سایه دور شود، آنگاه دوباره و به طور کاملاً محرمانه به سخنش ادامه میداد.
او گفت:
حزب بعث در حق روحانیت و تشیع و مراجع آنان بسیار ستمگر و بد رفتار است. آنها میدانند که همۀ مردم نجف شیعیان متدیّنی هستند، لذا جهت از بین بردن دغدغه و نگرانی که مردم از اختلاط دانشجویان دختر و پسر دارند دانشگاهی در نجف اشرف احداث کردند.
وقتی بنای ساختمان دانشگاه به پایان رسید و آمادۀ افتتاح شد، چند تن از دانشجویان نزد آیتاللّه خوئی آمدند و نظر ایشان را دربارۀ جایز بودن پیوستن به دانشگاه جویا شدند، اما ایشان دانشجویان را نزد سید محمدباقر صدر فرستادند که به عدم جایز بودن این عمل فتوا دادند. اما دانشجویان از ایشان تقاضا کردند که این فتوا را کتباً و با خط و امضای خودشان در اختیار آنها قرار دهد، تا اهالی نجف نظر وی را در این زمینه بدانند، لذا سید محمدباقر صدر به حرمت عضویت در حزب بعث و وابستگی به آن کتباً فتوا دادند و نقاب از چهرۀ واقعی حزب بعث برداشتند که با هدف ضربه زدن به اسلام تأسیس گردید.
اما همین که این دانشجویان فتوای کتبی را گرفتند، هزاران نسخۀ دیگر از روی آن چاپ کردند و آنها را میان مردم نجف توزیع کردند.
روز افتتاح دانشگاه فرا رسید، رئیسجمهور و رهبر حزب بعث، احمد حسن البکر به همراه معاونش صدام حسین و جمع بسیاری از وزرا، افسران ارتش، گارد ریاست جمهوری، استاندار نجف و همۀ مسئولین ادارات رسمی در این مراسم حضور یافتند.
اما آنان با عدم حضور گروههای مردمی مواجه شدند که طبق معمول منتظر آنها بودند تا برایشان دست بزنند و فریاد زنده باد سر دهند، لذا در کار خود فرو
ماندند و بر استاندار که در امر حضور مردم و بسیج کردن آنان برای استقبال و خوشآمدگویی به مسئولین سهلانگاری کرده بود، خشم گرفتند.
اما استاندار نسخهای از آن فتوا را که هزاران نسخه از آن میان اهالی نجف توزیع شده بود از جیب خود خارج کرد و به آنان داد.
آنان همین که فتوا را خواندند سخت برآشفتند و دستور بازداشت فوری سید محمدباقر صدر و انتقال وی را به کاخ ریاستجمهوری در بغداد صادر کردند. بدین ترتیب مراسم افتتاح لغو شد و همۀ آنان ناامید، شکست خورده و خشمگین بازگشتند. ارتش نیز پاسی از شب گذشته با یک خودروی نظامی سراغ سید آمد و وی را در بستر دستگیر کرد و سپس به جای نامعلومی منتقل کرد.
خواهر سید، خانم بنتالهدی نیز هنگام نماز صبح به حرم امام علی علیه السلام رفت و در آنجا مردم و نمازگزاران را از خبر دستگیری سید آگاه کرد، در پی انتشار این خبر انبوه مردم پس از نماز به خیابانها آمدند. در نجف، بغداد، شهرک الثورة، کربلا و در همۀ شهرهایی که نمایندگان سید محمدباقر صدر حضور داشتند، نمایندگانی که طی تماسهای تلفنی از خبر بازداشت سید مطلع شدند. بدین ترتیب همۀ آنها نیز پس از نماز صبح ضمن یک تظاهرات گسترده و خشمگین به خیابانها آمدند، اما نیروهای امنیتی در همه جا به مقابله با این تظاهرات پرداختند، همچنین عناصر و شبه نظامیان حزب بعث که در همه جا حضور داشتند. برخوردهای خشونتآمیز در این تظاهرات منجر به خسارتهای جانی بسیاری میان دو طرف شد.
وقتی که گزارشها بهدست مقامات مسئول رسید مبنی بر اینکه ملت عراق تماماً به پا خواهد خواست و قیام خواهد کرد و این امر تهدید بزرگی برای حزب بعث و وجودشان در عراق خواهد بود و اینکه تعداد کشتهشدگان و زخمیان در این
تظاهرات صدها تن به شمار میرود، آنگاه حزب بعث به نیرنگ و نفاق روی آورد و نقشۀ پلید خود را پیاده کرد بدین ترتیب که سید محمدباقر صدر را فوراً به وسیلۀ یک هلیکوپتر از بغداد به منزل خود در نجف بازگرداند. رادیو تلویزیونهای دولتی نیز ضمن محکوم کردن کسانی که آنان را خائن نامید اعلام کرد: این افراد که برای رژیم ایران فعالیت میکنند و ادعا میکنند که دولت عراق، مرجع عالیقدر سید محمدباقر صدر را بازداشت کرده است دروغ میگویند؛ زیرا ایشان در کمال صحت و سلامت در منزلشان به سر میبرند و اعمال و اغتشاشات کسانی را که وطن خود را به بیگانه فروختند محکوم مینمایند.
بدین ترتیب این انقلاب مردمی پس از شعلهور شدن سرکوب گردید و هرکس که با منزل سید محمدباقر صدر تماس میگرفت وی را سالم و سلامت مییافت.
حتی دفتر امام خمینی در قم نیز با منزل ایشان تماس گرفت و امام شخصاً با وی صحبت کردند و از ایشان دربارۀ صحت و سقم این وقایع پرسیدند. لذا سید در پاسخ فرمودند که خداوند را به خاطر نعمت سلامتی شکر مینمایند، اما حزب بعث نابکار منزل مسکونی سید را به وسیلۀ دستگاههای ویژه تحت نظر گرفت و افرادی را به مراقبت و تجسس از منزل وی گمارد و از این طریق اغلب دانشجویانی را که با سید محمدباقر صدر همدردی میکردند دستگیر کردند و آنها را بدون محاکمه اعدام کردند و با چنین اقداماتی جو متشنّجی را ایجاد کردند، لذا هیچ خانهای در نجف وجود ندارد مگر اینکه در غم یکی از فرزندان خود ماتم زده است. مطلع شدیم که بیش از دو هزار نفر از بهترین جوانان متدین را به اتهام وابستگی به حزب الدّعوة، اعدام کردند و پدران و مادران نیز فرزندان خود را به خاطر اینکه بر جان آنها بیمناک بودند از رفتن به خیابان بازداشتند.
به همین دلیل سید شدیداً نگران شما بودند و از من خواستند که پیش از اینکه عناصر حزب بعث شما را غافلگیر کرده و دستگیرتان کنند، شما را از منزلشان خارج نمایم، ایشان به خاطر شما و همۀ دانشجویانی که ظالمانه و ناجوانمردانه اعدام شدند گریه میکنند.
از شنیدن این ماجرا گریستم در حالیکه نگاههای سید را به خاطر میآوردم که گویی به خاطر پیشآمدی که خود باعث آن نبودند از من عذرخواهی میکردند. به خاطر حال ایشان که تنها طی چند روز دگرگون شده بود گریستم و افسوس خوردم زیرا تردیدی ندارم که چنان فشارهای سنگینی را متحمل شدند که حتی کوهها نیز توان آنها را ندارند. با خود فکر میکردم که حزب بعث سید را به حال خود رها نخواهد کرد تا اینکه وی را به شهادت برساند و خونش را به ناحق به زمین برساند.
و باز در حالیکه سخن سید را به یاد میآوردم، گریستم، آنگاه که به من فرمودند به شما توصیه میکنم که دو سال دیگر شرف را نزد من بیاورید، آن زمان ان شاءاللّه دوری از خانواده را تحمل خواهد کرد.
اکنون من پس از دو سال به تنهایی به این کشور بازگشتم تا از نزدیک شاهد یک تراژدی دردناک باشم و سید را در واپسین روزهای زندگیشان در حالی ببینم که یاران و شاگردانشان شهید شدهاند و مهمانانشان نیز به کلی از ملاقات با ایشان باز ایستادهاند.
نام روحانی سیدی که مرا همراهی میکرد و این رویدادهای دردناک را برایم بازگو میکرد از او پرسیدم، اما وی از این کار سر باز زد و گفت: من از نزدیکان سید هستم و شخصی را که با من در منزل سید دیدید برادر من بود، تنها ما دو نفر هستیم که رژیم بعث اجازه داد به منزل سید بیاییم تا مایحتاج غذایی خانواده را تأمین کنیم
اما از میان دوستان و شاگردان ایشان آنها که زنده ماندند، گروهی از نجف فرار کردند و گروهی نیز در منزل محبوس شده و خارج نمیشوند. ما در واقع از آمدن شما به نجف غافلگیر شدیم، به همین دلیل بود که سید از شما پرسیدند از کجا آمدید و شما نیز گفتید: از ایران. آنگاه از امام خمینی یاد کردید لذا سید نگران شما شدند و سفارش کردند به شما بگویم که فوراً نجف را ترک کنید، پیش از اینکه طعمۀ این دژخیمان شوید کسانی که به هیچ عهد و پیمانی پایبند نیستند.
همچنین سفارش کردند که از جانب ایشان از شما عذرخواهی کنم و بگویم که از شما التماس دعا دارند.
وقتی که این صحبتهای هولناک و حزنانگیز را شنیدم، احساس کردم که زمین زیر پای من میلرزد.
آنگاه افزود: ما بسیار نگران سید هستیم، میدانیم که ایشان را ترور خواهند کرد زیرا آمریکا به رژیم بعث توصیه کرده است که سید محمدباقر صدر را پیش از اینکه همان کاری را انجام دهد که امام خمینی در ایران انجام داد به قتل برساند، چرا که آنها نمیخواهند همانطور که ایران را از دست دادند، عراق را نیز از دست بدهند.
سید این مطلب را میدانند و خودشان پس از اینکه آزاد شدند و به منزل بازگشتند این مطلب را به من گفتند. اینک رژیم بعث عراق دست به تهاجمات خصمانهای علیه انقلاب اسلامی ایران زده است و برای پایان دادن به حاکمیت اسلام در این کشور خبر از یک جنگ قریب الوقوع میدهد؛ زیرا آنها میترسند که مبادا شیعیان عراق با برادران شیعه خود در جمهوری اسلامی متحد شوند چرا که شیعیان عراق هفتاد درصد جمعیت این کشور را تشکیل میدهند و بقیه از اهلسنت، کردها و تکریتیها و طرفداران رژیم بعث هستند، اکنون آمریکاییها پس از انقلاب امام
خمینی و آنچه ایشان با آنها انجام داد، اهمیت و حساب خاصی قائل هستند.
با این جملات، مرد روحانی با من خداحافظی کرد، آنگاه مرا در آغوش کشید و بوسید ومن سوار تاکسی شدم تا به بغداد بروم و در تاکسی نیز سرم را میان دو بازویم قرار دادم تا اشکهایم را از مسافران پنهان کنم.
به تونس بازگشتم اما باورم نمیکردم که نجات یافتهام، چند روز بعد خبر شهادت سید محمدباقر صدر را در یک خبر کوتاه از طریق رادیو انگلستان شنیدم.
این حادثۀ ناگوار به وقوع پیوست و من حتی بیش از والدین خودم برای این واقعه اندوهگین شدم و دریافتم که دنیا چنان پست و فرومایه است که حتی شخصیتهای فرزانهای چون شهید صدر آنهم چه شخصیتی اینگونه کشته میشوند.
اما هیچ کس حتی نزدیکترین افراد به ایشان در عراق هم از خبر شهادت وی آگاه نمیشوند و حتی یک رادیوی عربی نیز این خبر را اعلام نمیکند، چه رسد به اینکه این عمل را تقبیح و محکوم کنند. این در حالی است که چون فرید الأطرش و عبدالحلیم حافظ(1)میمیرند دنیا را غوغا و پریشانی فرا میگیرد و مردم بهخاطر مرگشان اقدام به خودکشی میکنند و نیز دریافتم که این دنیا چنان پست و فرومایه است که پیامبر خدا حضرت یحیی بن زکریا کشته میشود و سرش نزد ستمگری از ستمگران بنیاسرائیل برده میشود و آن چنان پست و فرومایه که حتی نوادۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سرور جوانان اهل بهشت کشته میشود و سر مبارکش نزد یزید فاسد و فاجر برده میشود و آن چنان پست و فرومایه که سید محمدباقر صدر کشته میشود و پوست و محاسنش زیر شکنجه سوزانده میشود و با خواهر مؤمن وی خانم بنتالهدی نیز به همین شکل رفتار میشود در حالیکه صدام حسین تکریتی
1) (1) . دو خوانندۀ مبتذل مصری.
جنایتکار، فاسد و کافر به خدا و رسول او از حزب بعث و مؤسس پلید آن «میشل عفلق»(1)تمجید و ستایش میکند، سرنوشت عراق را به دست میگیرد و بدینسان هر که را بخواهد به قتل میرساند و از هر که بخواهد میگذرد.
اف بر این دنیا که چقدر پست و فرومایه است، اگر انسان از اندوه و حسرت بمیرد، البته برای او از زندگی توأم با ذلت و خواری بهتر است.
یک سال بعد به عراق بازگشتم، جنگ شروع شده بود، جنگی که رژیم بعث با پشتیبانی تمام قدرتهای غربی به سرکردگی آمریکا، انگلستان و فرانسه برافروخته بود. همۀ این کشورها سعی در براندازی جمهوری اسلامی داشتند، نظامی که مسلمانان سراسر جهان را بیدار کرد و باعث حرکتی شد که به اصطلاح نهضت بیداری اسلامی نامیده میشود، امری که بستر را برای جهان غرب ناهموار کرد و همۀ آنها را پریشان ساخت.
به من نصیحت کردند که از رفتن به نجف خودداری کنم، لذا چند روزی را در کوفه ماندم، در حالیکه تقریباً از منازلی که نزد آنها مهمان بودم خارج نمیشدم، دربارۀ آن واقعۀ ناگوار پرسیدم، واقعۀ کشته شدن سید محمدباقر صدر. از خود پرسیدم که چرا شیعیان هیچ اقدامی و تحرکی از خود نشان نمیدهند. بدین ترتیب به روشهای شیطانی که حزب بعث در پیش گرفته بود پی بردم. روشهایی که برای ادامه دادن به تعرضات خود نسبت به مؤمنین بهکار میگرفت تا آنجا که بیش از ده هزار تن از بهترین جوانان مسلمان و فرهیخته را اعدام کرد.
بدین ترتیب مردم دچار ترس و وحشت شدند، هر خانهای از این میترسید که مبادا مزدوران رژیم از راه برسند و درب منزل را بزنند، مزدورانی که اگر خانوادهای
1) (1) . فردی مسیحی و اهل سوریه که مؤسس حزب بعث در سوریه و عراق بود.
سعی کند یکی از فرزندان خود را پنهان کند از کشتن همۀ آنها ابا نمیکنند و چه بسا تمام اهل خانه را خارج میکردند و پیرمردان و پیرزنان، زنان و کودکانشان را کنار دیوار و در محضر دیگر همسایگان اعدام میکردند. لذا مردم از هول این فجایع مرعوب شدند طوری که بعضیها به خاطر اینکه نگران جان بقیۀ افراد خانواده بودند علیه فرزندان و جگرگوشههای خود نیز در صورتی که تحت پیگرد بودند به دستگاههای امنیتی گزارش میدادند و بعضی نیز چنانچه فرزندشان مخالف رژیم بعث بود از او بیزاری میجستند.
پس از اینکه مردم را در نجف، کربلا و همۀ شهرهای شیعهنشین که جوانانشان از آیتاللّه سید محمدباقر صدر، آیتاللّه سید ابوالقاسم خوئی و آیتاللّه حکیم تقلید میکردند، مرعوب و وحشتزده کردند و نیز پس از اینکه اغلب افراد فعال این گروهها را اعدام کردند و دانستند که مردم در برابر کار انجام یافته تسلیم شدهاند آنگاه سید محمدباقر صدر و خواهرش خانم بنتالهدی را بازداشت کردند و این بار پس از اینکه آنها را به شدت شکنجه دادند هر دو آنها را به شهادت رساندند.
روزی چند تن از مزدوران رژیم شبانه سراغ یکی از بستگان شهید صدر آمدند و به او دستور دادند که پیکر هر دو شهید را با هم و بدون اطلاع کسی به خاک بسپارد، مرد بیچاره نیز پیکر هر دو شهید را تحویل گرفت و آنها را با هم در یک گودال به خاک سپرد. وی آثار شکنجه و سوختگی را که بر اثر آتش محاسن و صورت سید محمدباقر صدر و خواهر پاکدامنش را سوزانده بود، با چشم خود مشاهده کرد.
خداوند آنها را مورد لطف و رحمت واسعۀ خود قرار دهد و با جدشان رسول اللّه و خاندان پاکش در فردوس اعلا جای دهد، «وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ
یَنْقَلِبُونَ».1
باری این است آنچه که برای شهید صدر پیش آمده بود، البته بدون پرداختن به جزئیات چرا که در این کار خودداری نمودم تا از موضوع خارج نشویم. حکایت دیگری نیز هست که آن را از یکی از افراد نزدیک به یک وزیر شیعه که عضو دولت احمد حسن البکر بود، شنیدهام. فرد مذکور این حکایت را پیش از اینکه این وزیر توسط صدام به قتل برسد برای من بازگو کرد. این وزیر میگوید:
یک هفته پس از بازداشت سید محمدباقر صدر و خواهرش خانم بنتالهدی، پسر احمد حسن البکر، در یک حادثۀ رانندگی کشته شد. او تنها پسر وی بود زیرا حسن البکر که رئیس حزب بعث عراق بود به کنترل جمعیت معتقد بود، به همین دلیل وی تنها صاحب یک پسر و یک دختر شده بود، بدین ترتیب تنها پسر او به اتفاق همسرش در حادثۀ رانندگی جان سپرد و پس از چند روز تنها دختر وی نیز به اتفاق همسرش در یک حادثۀ هولناک رانندگی فوت میکند.
وقتی که خبر فوت دختر و داماد رئیسجمهور به گوش او میرسد در حالیکه هنوز داغ پسر بر دل داشت نقش بر زمین شد و از هوش رفت و فوراً به بیمارستان اختصاصیاش انتقال یافت و پس از آن سه روز به حال کما رفت. حزب بعث نیز از وی مأیوس گشت و همقطاران حزبیاش در صدد انتخاب جانشینی برای او برآمدند. صدام نیز که معاون احمد حسن البکر بود آستینهای خود را بالا زد و خود را برای پرکردن جای او آماده کرد، رئیسجمهور احمد حسن البکر به هوش آمد در حالیکه با صدای بلند فریاد میزد: باقر الصدر، باقر الصدر، باقر الصدر،
صدام گفت: ما باقر الصدر را و هرکس که پناه جوید میکشیم.
سپس احمد حسن البکر گفت: مرا مستعفی کنید، من دیگر قادر نیستم به حکومت ادامه بدهم.
صدام جواب داد: این حرفها اینجا و در بیمارستان به کار ما نمیآید، ما این مطلب را به عموم ملتمان و در تلویزیون خواهیم گفت، بدین سان اعضای حزب بعث با این تصمیم موافقت کردند.
من همان روز در بغداد و در منزل یکی از برادران عراقی بودم، وی از دوستان شیخ خالصی است و در کوی دانشگاه و در منزل آقای اسدی سکونت دارد، او فردی است شیعه مذهب که دخترش را به شخصی از اهلسنت عراق که در الجزایر مشغول تدریس بودند تزویج کرد. داماد وی که از اعضای حزب بعث بود سر رسید و ما در حال ناهار سرگرم گفت و گو با این استاد سنی دربارۀ موضوع مذاهب بودیم که گفت: من امروز برای شما یک خبر جدید دارم. پرسیدند: چه خبری؟
جواب داد: امشب رئیسجمهور احمد حسن البکر به نفع صدام حسین از مقام خود کنارهگیری خواهد کرد.
عراقیها متعجب شدند اما در برابر او هیچ اظهار نظری نکردند؛ زیرا میدانستند که او از اعضای حزب بعث است و از جمله کسانی است که از اسرار پشت پردۀ این حزب آگاهی دارد. همین طور هم شد و تلویزیون عراق پیش از غروب بیانیهای پخش کرد مبنی بر اینکه امشب رئیسجمهور نطق مهمی ایراد خواهد کرد.
شب هنگام فرا رسید و رئیسجمهور احمد حسن البکر به اتفاق صدام روی صفحۀ تلویزیون ظاهر شدند، آثار ضعف و خستگی بر چهرۀ رئیسجمهور نمایان بود، او اعلام کرد که به علت بیماری و ناتوانی از قدرت کنارهگیری میکند و اینکه مناسبترین فرد برای جانشینی او و به دست گرفتن پست ریاست جمهوری و
رهبری کشور، صدام حسین است که یار و همکار او در مسیر مبارزۀ سیاسی است.
و همان طور که عادت کشورهای عربی است در پی اعلام این خبر، تلگرافهای آنان جهت تبریک به رئیسجمهور صدام حسین به رادیو و تلویزیون سرازیر شد و پس از آن نیز جشنها و سرودهای ملی آغاز شد.
بدین ترتیب روزگار حکومت احمد حسن البکر با شعار معروف، مرگ بر شاه، زنده باد شاه، پیروز باد شاه جدید به پایان رسید.
من جهت وضو گرفتن و ادای فریضۀ نماز عشاء اجازه خواستم، وقتی وارد شدم تا وضو یگیرم، استاد را دیدم که هنگام وضو پاهای خود را میشوید، من که پیش از این نمیدانستم وی یک سنی است از آنجا خارج شدم تا از سید عبداللّه الأسدی دربارۀ دامادش بپرسم، ایشان نیز به من اطلاع داد که او یک سنی است، آنگاه زیر گوشم گفت: باب گفت و گو را با او باز کن شاید او را متقاعد کنی.
در آن لحظات متعجب شدم که چگونه شیعیان دختران خود را به اهلسنت تزویج میکنند؛ البته تعجب من به خاطر حرمت این عمل نبود، بلکه من تصور میکردم که کینه و نفرت میان این دو مذهب بسیار زیاد است.
صاحبخانه، سید عبداللّه الأسدی گفت: ما دربارۀ چنین موضوعاتی بحث نمیکنیم، زیرا این کار ممنوع است، اما شما یک خارجی هستید نه عراقی، پس سعی کنید ایشان را متقاعد کنید چون ایشان در طول تعطیلات تابستانی نزد ما خواهد بود و پس از آن به اتفاق دخترم و فرزندانش به الجزایر باز خواهد گشت.
استاد پس از اینکه نماز خود را به تنهایی به جا آورده آمد و کنار ما نشست، ما پیش از این با هم آشنا شده بودیم و اکنون وی از رفتار و برخورد تونسیها ستایش میکند و برای پدر خانمش نقل میکند که روزی در تونس خودرویش از کار افتاد
و تونسیها به او کمک کردند و خودروی او را تعمیر کردند، سپس او را مهمان خود کردند و حتی قبول نکردند اجرت تعمیر خودرو را بگیرند.
از وی بهخاطر احساسات صمیمانهاش تشکر کردم، سپس دربارۀ علت شستن پاهایش به هنگام وضو پرسیدم. استاد ناگهان به ستوه آمد گویی که از بحث کردن دربارۀ این موضوع خسته شده بود و به نظر میرسید که همیشه دربارۀ این مسأله با همسر خود در حال جدال و مشاجره است، لذا با عصبانیت در حضور پدر خانمش و همۀ اعضای این خانوادۀ شیعه گفت:
این همان وضوی صحیح است و آن چه شیعه به هنگام وضو و نماز و در همۀ کارها انجام میدهند، در واقع تفسیر غلط و تحریف کتاب خداست.
وقتی که دیدم حاضران مهر خاموشی بر لب زدهاند و هیچ یک از آنان پاسخی به او نمیدهند تعجب و حیرتم بیشتر شد، گویی که سخن او را نشنیدهاند.
گفتم: استاد ماشاءاللّه شما فرد فرهیختهای هستید و به فرزندان مسلمانان آموزش میدهید، شیعیان خویشاوندان شما هستند، اما شما با این وجود آنها را تکفیر میکنید.
با عصبانیت حرف مرا قطع کرد و گفت: من آنها را تکفیر نکردم.
گفتم: پس منظور شما از اینکه میگویید شیعه کتاب خدا را به غلط تفسیر و تحریف میکنند چیست؟ آیا این حرف به معنای حقیقی خود تکفیر نیست؟ زیرا هر کس کتاب خدا را تحریف کند کافر است.
پس بیدرنگ پاسخ داد: بله آنها کافرند و من بهتر از شما میدانم که آنها به صحابه پیامبر و امالمؤمنین عایشه اهانت میکنند.
از این سخن او پی بردم که او علیه شیعه موضعگیری تندی دارد؛ زیرا از موضوع
وضو و نماز و تحریف قرآن به یکباره به همان اتهام معروف یعنی اهانت به صحابه و امالمؤمنین میپردازد.
همچنین بر اساس تجربه پیبردم که وقتی یک مرد سنی با یک زن شیعه ازدواج میکند و یا بالعکس وقتی که یک مرد شیعه با یک زن سنی ازدواج میکند اولین مشکلی که با آن مواجه میشوند سخن دربارۀ امالمؤمنین عایشه است. امری که یک شیعه آن را رسواسازی و افشای مداخلاتی میداند که عایشه در تاریخ انجام داده است، اما یک فرد سنی آن را اهانتی به امالمؤمنین میشمرد.
گفتم: استاد اجازه بدهید دربارۀ موضوع وضو و نماز صحبت کنیم تا برای ما مشخص کنید که شیعه چگونه قرآن را تحریف کردهاند.
جواب داد: من دربارۀ این مسائل بحث نمیکنم چون من دانشمند نیستم، اما من نسبت به شیعه کینه دارم، زیرا نسبت به صحابه و امالمؤمنین عایشه اهانت میکنند.
گفتم: موضوع امالمؤمنین عایشه را رها کن چرا که موجب فتنۀ جنگ جمل شد که تر و خشک مسلمانان را با هم سوزاند.
استاد رو به من کرد و با خشم گفت:
شما هم به امالمؤمنین اهانت میکنید، این هم از حرفهای شیعه است.
گفتم: حرفهای شیعه را واگذار چرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله، عایشه را فتنه خواند وقتی که به خانۀ او اشاره کرد و فرمود: «فتنه همین جاست، فتنه همین جاست، شاخهای شیطان از همین جا سر بر میآورند».
پس با خشم بیشتری جواب داد: اینها حرفهای شیعیان دروغپرداز است.
گفتم: استاد متأسفانه اینها حرفهای صحیح بخاری صادق است که نزد شما با کتاب خدا برابری میکند.
نزدیک بود نفس استاد از شدت خشم بایستد، پس ایستاد و با صدای بلند فریاد زد و گفت: با شما شرط میبندم، به بخاری دروغ نبندید.
او با این حرف که «به بخاری دروغ نبندید» خشم مرا برانگیخت. اما سید عبداللّه الأسدی دست مرا گرفت و با چشم اشارهای به من کرد. به وی گفتم: آیا در منزل کتاب صحیح بخاری دارید؟ پاسخ داد: بله دارم و با سرعت کتاب را آورد. باب «خانههای همسران پیامبر»(1)را باز کردم و به استاد دادم. وقتی که حدیث را خواند کتاب را به زمین انداخت و گفت: این کتاب تحریف شده است، خستگی بر چهرۀ او نمایان بود و نزدیک بود از هوش برود، همسرش را نیز دیدم که به پدرش اشاره میکند که این بحث را تمام کند.
آنگاه من ورود برادر استاد را به هال منزل غنیمت شمردم و از او عذرخواهی کردم و گفتم: اجازه بدهید این موضوع را رها کنیم تا ببینیم که برادر استاد چه خبرهای جدیدی دارند.
او نیز جواب داد: خبری از صدام دارم، او دیشب هجده تن از وزرا و مسئولین حزب بعث را اعدام کرد. سید عبداللّه الأسدی روزنامه را گرفت و آن را باز کرد، ناگهان تصاویر مربوط به افراد اعدام شده را که به همراه نام و پست هر یک از آنان در روزنامه درج شده بود، مشاهده کرد. برادر خانم سید عبداللّه و نیز وزیر شیعهای که از او یاد کردم از جملۀ این افراد بودند.
بدین ترتیب روزگار احمد حسن البکر به پایان رسید و روزگار صدام با تمام تراژدیها و جنایتهای آن آغاز شد. همچنین با قتل شهید سید محمدباقر صدر و خواهرش خانم بنتالهدی و عدۀ زیادی از بهترین طلبههای علوم دینی و نیز
1) (1) . باب «بیوت أزواج النبی».
دانشمندان، وزرا و مدیران ارشد و نابود کردن تمام مهرههای مهم مخالفان و پس از آن نوبت به مراجع عظام، علما، افسران، زنان، کودکان و افراد سالخورده رسید و نیز هر کس که حتی در باطن خود نیز کوچکترین مخالفتی با صدام داشته باشد.
بدین ترتیب صدام با این اقدامات خود کاری کرد که مردم حاکمان پیش از او و اینکه چه کسی پس از او بر سر کار میآید را از یاد ببرند و مردم عراق را در همۀ کشورهای جهان آواره کرد، پس گروهی مهاجرت کردند و گروهی پناهنده شدند و گروهی نیز آوارۀ اردوگاهها شدند.
و برای بقیۀ ملت عراق فقر، گرسنگی، ویرانی، بیماری و عقبماندگی را به ارمغان آورد، بعد از اینکه عراق یکی از پیشرفتهترین کشورهای عربی و اسلامی بود.
دربارۀ جنگ ظالمانۀ صدام نیز سخن نمیگوییم که علیه جمهوری نوخاستۀ اسلامی که آن زمان تازه تأسیس بود، آغاز کرد(1)و بدین وسیله قصد خاموش کردن نور اسلام و اعلای کلمۀ باطل را داشت.
در کوفه و در منزل دوستم مرحوم شهید عیسی عبدالرسول بودم، من از وی به اسم یاد میکنم زیرا او را کشتند و اینگونه قربانی خیانت، لئامت و توطئه شد. عیسی عبدالرسول، ابوشبر عزیزترین دوست من بود، وی افسر بیسیم بود و روی سیستم رادار کار میکرد. من در نخستین دیدارم از عراق با او آشنا شده بودم، دوست خوب
1) (1) . این مطلب را خود صدام وقتی که روزنامهنگار فرانسوی از او پرسید که آیا از کشورهایغربی که او را تهدید به بمباران هوایی کردهاند، بیمناک نیست؟ به صراحت اعلام کرد و گفت: چنین اتفاقی روی نخواهد داد. زیرا من هشت سال تمام به خاطر دفاع از منافع آنان با ایران جنگیدم. رئیس جمهور سابق فرانسه (میتران) نیز در زمان جنگ خلیج فارس در یک کنفرانس مطبوعاتی به این مطلب اعتراف کرد.
و باوفایی برای من بود، من در او فتوت، شهامت و غیرت نسبت به دین و مذهب را یافتم. وی از جمله کسانی بود که از رئیسجمهور الجزایر، احمد بن بلّا استقبال کردند و او را از زیارت قبر عبدالرحمن بن ملجم مرادی بر حذر داشتند و بهخاطر این کار او را سرزنش کردند. این شهید همچنین یکی از اعضای هیئتی بود که از نویسندۀ مصری احمد امین استقبال کردند و او را بهخاطر مطالبی که علیه شیعه نوشته بود، سرزنش کردند، وی اغلب اوقات همراه من به منزل شهید سید محمدباقر صدر میآمد، سید نیز او را بهخاطر خدمات ارزندهای که به مؤمنین ارائه میداد بسیار دوست میداشتند.
وی هرگاه متوجه خطر یا توطئهای میشد که عناصر بعثی علیه کسی ترتیب دادهاند در وقت مناسب فوراً به اشخاص مربوطه اطلاع میداد تا کاملاً محتاطانه عمل کنند و فرصت را از آنها بگیرند.
شهید عیسی عبدالرسول، امام خمینی را بسیار دوشت میداشت و وجود ایشان را به منزلۀ علامت ظهور امام زمان(عج) میدانست، علاوه بر این فرصت ادای نماز شب و نمازهای مستحبی زیاد و نیز همنشینی با علمای بزرگ را از دست نمیداد.
هنگامی که به اتفاق همسرم به عراق رفتم وی را از میان تمام دوستانم برگزیدم و در طول اقامتم در عراق نزد او اقامت کردم و این بهخاطر تعهد، حسن برخورد و مهماننوازی او بود. خداوند او را مورد رحمت بیکران خود قرار دهد و با آنان که دوستدارشان بود محشور سازد، چرا که تمامی عشق او از آن محمد و آل محمد علیهم السلام بود.
روزی در کوفه و در منزل این شهید بودم و دربارۀ جنگی که حزب بعث علیه جمهوری اسلامی آغاز کرده بود صحبت میکردیم در حالیکه من از حقایق این
قضیه ناآگاه بودم.
شهید عیسی عبدالرسول به دلیل آگاهی از توطئههای رژیم و نیز بهخاطر احتیاط زیادی که میکرد، ابتدا از منزل بیرون میآمد و نگاهی به اطراف میانداخت سپس به درون منزل برمیگشت و درها را یکی پس از دیگری میبست، آنگاه همۀ کودکان را از هال به اتاق مجاور میبرد و در را به روی آنان میبست، سپس مینشست و با صدای آهسته با من صحبت میکرد، از جمله مطالبی که میگفت این بود که: آمریکا، آلمان، انگلستان و فرانسه، سلاحهای کشتار جمعی و شیمیایی کشندهای به صدام دادند تا جمهوری اسلامی را ریشهکن کنند، آنگاه گریست.
گفتم: چرا گریه میکنید، نترسید و خدا را یاد کنید.
جواب داد: این شیطانصفتان همۀ کارشناسان، ژنرالهای بزرگ و تمام زیرساختهای نظامی را از بین بردند و همۀ تجارب علمی و فنی کشور را نابود کردند. همچنین کشورهای حوزۀ خلیج فارس و در رأس آنها عربستان سعودی را به نحوی وا داشتند که جهت تأمین هزینۀ جنگ، روزانه یک میلیارد دلار به صدام بپردازند. این کشورها سازمان شورای همکاری خلیج فارس را جهت ادامۀ جنگ و ریشهکن کردن اسلام در ایران تشکیل دادند؛ زیرا همۀ آنان دریافتهاند که آنچه در ایران میگذرد ریشه در اسلام ناب دارد، امری که آنان را هراسان میکند و منافعشان را تهدید مینماید و دستشان را کوتاه میسازد.
اما آیا میدانید چرا گریه میکنم؟
گفتم: شما نگران اسلام و مسلمین هستید، مانند هر مسلمان دیگری و نسبت به دین خود فرد غیرتمندی هستید. اما خداوند از همه بزرگتر است، بزرگتر از آمریکا و همۀ کشورهای دنیا، خداوند متعال به ما وعدۀ پیروزی داده است،
«وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللّهُ وَ اللّهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ».1
سپس اشکهای خود را پاک کرد، آنگاه به من نگاه کرد و گفت: من نگران جمهوری اسلامی هستم و اینکه چگونه دشمنان برای براندازی آن برنامهریزی میکنند. من نگران جان خودم نیستم، میدانم که آنها در آیندۀ نزدیک مرا به قتل خواهند رساند.
گفتم: از خدا بترس برادر، این حرف را نزنید، خیال من در مورد شما آسوده است، زیرا شما یکی از آنها به شمار میروید و به عنوان مهندس رادار نزد آنها فعالیت میکنید بنابراین آنها به وجود شما نیاز دارند.
گفت: میخواهم یک مطلب کاملاً محرمانه را که فقط خدا از آن آگاه است به شما بگویم و یک روز وقتی که صحت گفتارم برای شما آشکار میشود مرا به یاد خواهید آورد.
گفتم: من میدانم که شما هرچه میگویید درست است، من از شما صداقت و امانتداری را یاد گرفتم چرا که گفتهاند سرّ محفل نباید فاش گردد.(1)
گفت: آیا خبر حملۀ اسرائیل به نیروگاه اتمی عراق را شنیدهاید؟
گفتم: البته، کسی نیست که این خبر را نشنیده باشد، همۀ خبرگزاریهای عربی و خارجی نیز این خبر را گزارش دادهاند، بعضی از آنها نیز این خبر را این گونه تفسیر کردند که اسرائیل در جنگ علیه عراق با ایران همکاری میکند.
گفت: احسنت، این اصل مطلب است، آیا میدانید که وقتی هواپیماهای اسرائیلی از طریق مرزهای اردن وارد آسمان عراق شدند من اولین کسی بودم که از طریق
1) (2) .ضرب المثل: المجالس بالأمانات.
رادار به وجود آنها پی بردم.
از شنیدن این مطلب ابراز تعجب کردم چون میدانستم که هواپیماهای اسرائیلی وارد عراق شدند و نیروگاه اتمی این کشور را در بغداد بمباران کردهاند بدون اینکه حتی یکی از آژیرهای خطر به صدا درآید و بدون اینکه حتی کسی هنگام ورود یا خروجشان از عراق متعرض آنها بشود.
وقتی که برادر ارجمندم عیسی عبدالرسول مرا از این موضوع آگاه کرد، حیرت و تعجبم بیشتر شد و از وی پرسیدم که این فریب و گمراهسازی چگونه ممکن است؟
جواب داد: باورتان میشود که کشوری چون عراق که یک نیروگاه اتمی را به این حجم در بغداد تأسیس کرده است آن را بدون حمایت و محافظت رها کند. آیا چنین چیزی از حیث برآوردهای نظامی قابل قبول است به ویژه اینکه عراق در حال جنگ با ایران است که یک کشور قدرتمندی میباشد.
من که باور نمیکنم، من خود نیز مانند بسیاری دیگر از مردم متعجب شدم که چگونه عراق، نیروگاه اتمی خود را بدون محافظت وا میگذارد.
عبدالرسول خندۀ تمسخرآمیزی کرد و گفت: بغداد تماماً حفاظت شده است و در همه جای آن موشکهای ضد هواپیما قرار داده شده است، حتی یک متر مربع نیز بدون تدابیر شدید حمایتی باقی نمانده است و اگر من زمانی که هواپیماهای دشمن به آسمان کشور تجاوز کردند در کوفه به وجود آنها پی بردم در این صورت این هواپیماها چگونه از دیدرس انبوه رادارها در بغداد که در همه جا پراکنده شدهاند پنهان میماند.
با حسرت و اشتیاق گفتم: بقیۀ ماجرا را بگو، پس از اینکه هواپیماهای اسرائیلی را روی رادار کشف کردید چه شد؟ آیا به مسئولین اطلاع دادید؟
پاسخ داد: البته، فوراً با مرکز فرماندهی تماس گرفتم و موضوع را گزارش دادم، اما پاسخ آنان در نهایت خونسردی بود. آنها گفتند: تلفن را قطع کنید، ما خودمان پیش از شما آنها را یافتیم، سپس تلفن را قطع کردند.
علیرغم برخورد سردشان خوشحال شدم و لحظه به لحظه اخبار را پیگیری کردم، به این امید که این خبر را بشنوم که نیروی هوایی عراق، هواپیماهای اسرائیلی را که به حریم هوایی کشور تجاوز کردند، سرنگون کرد. چرا که میدانم وقت مورد نیاز برای رسیدن یک هواپیما از مرز به بغداد در بدترین شرایط حداقل بیست دقیقه خواهد بود و این مدت برای مقابله با این هواپیما و سرنگون کردن آن و یا وادار کردن آن به بازگشت کافی است.
اما من صبح روز بعد ناگهان با رسانههای گروهی عراق مواجه شدم که اعلام کردند: نیروگاه اتمی عراق توسط اسرائیل که با ایران همپیمان است بمباران شده است. همچنین همان روز با خبر برکناری و بازنشستگی خودم غافلگیر شدم، شاید هم مرا جهت خدمت سربازی به جبهه بفرستند تا با برادران مسلمان خودم مبارزه کنم، آنگاه به گریه افتاد.
من نیز بهخاطر گریۀ او گریستم و نیز بهخاطر نقشههای پلیدی که برای این امت مصیبتدیده کشیده میشود و گفتم: «لا حول ولا قوّة إلّاباللّه العلیّ العظیم، إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ».
بدتر از این همه اینکه شنیدم رئیس اداره با خوشحالی به همکار خود میگوید:
بدین ترتیب ملتهای عرب و مسلمانی که با ایران همدردی کردند پی میبرند که ایران با اسرائیل همکاری میکند و برای ضربه زدن به عراق و نابود کردن و مستولی شدن بر عراق از آن استمداد میطلبد.
همکارش نیز پاسخ داد: این برای من از نیروگاه اتمی که بعد از براندازی نظام خمینی، فرانسه آن را بازسازی خواهد کرد، مهمتر است، پس از آن نیز عراق قویترین قدرت منطقه خواهد شد و حزب بعث جهان عرب را فرا خواهد گرفت.
آنگاه من از اتاق خارج شدم و به محل سرویس بهداشتی رفتم زیرا ترسیدم پی ببرند که من صحبتهای آنها را شنیدهام و مرا اعدام کنند. به آقای عیسی عبدالرسول گفتم:
هدف آنها از این نمایش چیست؟ آیا ممکن است کار آنها به اینجا برسد؟
جواب داد: از این هم بیشتر، این چیزی است که ما به آن پی بردیم، اما آنچه که به طور کاملاً محرمانه و در پشت پرده میگذرد تنها خداوند از آن آگاه است.
هدف از این اقدامات روشن است، وقتی که کشورهای غربی احساس کردند ملتهای عرب با ایران همدردی میکنند به ویژه پس از سخنرانی شیخ عبدالحمید کشک که طی آن از اهداف شوم صدام پرده برداشت و مردم مصر و سایر مسلمانان نیز تحت تأثیر سخنان وی قرار گرفتند، ترسیدند که مبادا مسلمانان به دسیسهها و توطئههای آنان علیه اسلام در ایران پی ببرند و در نتیجه به منافعشان در همۀ کشورهای عربی و اسلامی ضربه بزنند، به ویژه اینکه امام خمینی در هر سخنرانی که ایراد میکردند به این موضوع اشاره میکردند.
بنابراین غربیها جهت بمباران نیروگاه اتمی عراق در بغداد با صدام به توافق رسیدند تا با این اقدام ملتهای مسلمان و عرب را نسبت به مصداقیت انقلاب اسلامی ایران به شک و تردید وادارند و ایران را به همپیمانی با اسرائیل متهم سازند.
همانطور که شما هم میدانید تنها دشمن همۀ اعراب و مسلمانان، اسرائیل است به همین دلیل خبرگزاریهای عربی و غربی، ایران را متهم کردند که با اسرائیل اتحاد
و همکاری دارد و اینکه اسرائیل مایحتاج ایران را از قبیل اسلحه و قطعات یدکی به این کشور میرساند، رادیو تلویزیون اسرائیل نیز به نوبۀ خود اعلام کرد که این رژیم تمام نیازهای ایران را از طریق بازار سیاه به این کشور میفروشد.
این ادعای دروغین با هدف قرار دادن نیروگاه اتمی عراق در ذهن بسیاری از اعراب و مسلمانان مؤثر واقع شد و این شایعات دروغین از نظر آنان به منزلۀ واقعیتهای ملموس به حساب آمد. آمریکا و همپیمانانش نیز برای این منظور همۀ رسانههای گروهی و تبلیغاتی را به کار گرفتند و بدین ترتیب کسانی که تا دیروز عراق را به خاطر حمله به ایران محکوم میکردند، امروز خواستار سرنگونی انقلاب ایران شدند که با اسرائیل همپیمان است و پس از آن هم دیگر نمیشنیدند که کسی بگوید: «انقلاب اسلامی» بلکه میگفتند: انقلاب شیعی ایران. مطبوعات غربی نیز سخن از «ایران گیت» و معاملات پنهانی اسرائیل با همپیمانش ایران و دوست صمیمیاش امام خمینی به میان آوردند.
واعظان و ائمه جماعاتی که وجدان خود را به درهم و دلار فروخته بودند، شتافتند و در همۀ پایتختهای غربی که مسلمانان در آنها حضور دارند وارد مساجد شدند تا انگشت اتهام را به سوی ایران فارس و مجوسی دراز کنند و بگویند که جنگ صدام با ایرانیان همان جنگ قادسیه است و خمینی مزدور امپریالیسم و صهیونیسم جهانی است و اینکه وی یکی از اعضای ماسونری میباشد.
گفتم: آنان چگونه یک نیروگاه اتمی را که برایشان میلیونها دلار تمام شد بهخاطر تبلیغات برای صدام از دست میدهند.
جواب داد: آنها چیزی را از دست نمیدهند، بلکه نیروگاه را از نو میسازند و از این طریق سودهای کلانی میبرند که به اقتصادشان رونق میبخشد.
گفتم: بنابراین، عراق این نیروگاه را از دست میدهد.
پاسخ داد: حتی عراق هم چیزی از دست نمیدهد، تبلیغاتی که علیه صدام بود با این اقدام به سود او تبدیل شد طوری که ظالم بود و اینک مظلوم شد، متجاوز بود و اینک معذور شد. اما نیروگاه اتمی را در صورتی که تصمیم بگیرند آن را بازسازی کنند هزینۀ آن را کشورهای حوزۀ خلیج پرداخت خواهند کرد، کشورهایی که هزینۀ جنگ را به این بهانه تأمین میکنند که صدام به منظور دفاع از آنان اقدام به جنگ نموده است و اگر صدام نمیبود، ایران همۀ آنها را میبلعید، این چیزی است که غرب به اینها میگوید.
گفتم: چرا گفتید اگر تصمیم بگیرند آن را بازسازی کنند، آیا آنها در این کار مردد هستند، پس چگونه با صدام برای بمباران نیروگاه به توافق رسیدند؟
پاسخ داد: آقا شما از ناامیدی که آمریکا و همپیمانانش پس از سقوط شاه و بازگشت امام خمینی دچار آن شدند آگاه هستید و میدانید که تکانی به آنها وارد شد که در تاریخ نظیر آن وجود ندارد و از جزئیات عملیات آزادسازی گروگانها در تهران و شکست مداخلۀ نظامی در عملیات «طبس» که کارتر برای آن برنامهریزی کرده بود، خبر دارید.
گفتم: بله، من همۀ اینها را میدانم، اما اینها چه ارتباطی با بمباران نیروگاه اتمی عراق دارند؟
جواب داد: آمریکا به طور خاص و کشورهای غربی به طور کلی از انقلاب اسلامی عبرت گرفتند و دریافتند که ارادۀ ملتها شکستناپذیر است، لذا آنها میترسند که در عراق نیز همان چیزی روی دهد که در ایران روی داده است، یعنی اینکه در عراق نیز انقلاب اسلامی به وجود آید و در نتیجه نظام اسلامی عراق از
نیروگاه اتمی و اسلحه بهرهمند شود، همانطور که ملت مسلمان ایران از اسلحهای که شاه برای دفاع از منافع آنها روی هم انباشته بود، بهرهمند شدند. اما ناگهان به اسلحهای علیه آنها مبدّل شد، غربیها اکنون با چنین منطقی دربارۀ این موضوع میاندیشند، اگر صدام و رژیم او بتوانند جمهوری اسلامی ایران را سرنگون کنند در این صورت غربیها نیروگاه اتمی را بازسازی خواهند کرد و به صدام نیز هر مقدار اسلحه بخواهد میدهند تا به جای شاه ایران پلیس منطقه باشد و به منافعشان خدمت کند، همان کاری که شاه برایشان انجام میداد، آنان هزینۀ همۀ این خدمات را از کشورهای نفتخیز خلیجی در مقابل حمایت از تختهای شاهانۀ آنها و نیز حمایت از رژیم صهیونیستی در منطقه، دریافت میکنند.
اما در صورتی که صدام نتواند انقلاب اسلامی ایران را سرنگون کند، آنان او را از همۀ سلاحهای کشتار جمعی که به او داده بودند خلع سلاح خواهند کرد و هرگز نیروگاه اتمی را بازسازی نخواهند کرد.
گفتم: البته، زیرا آنان نگران اسرائیل هستند.
پاسخ داد: آنها قبل از هر چیز نگران منافع خود هستند و از صدام بهخاطر اسرائیل نمیترسند، چرا که او قادر به انجام کاری نیست مگر اینکه آنها موافقت کنند، آنها در واقع از بروز انقلاب اسلامی در عراق بیمناک هستند، اگر قرار باشد که چنین انقلابی پیروز شود بدون شک با انقلاب اسلامی ایران متحد خواهد شد؛ زیرا نظریهپرداز هر دو انقلاب، شهید سید محمدباقر صدر (رضواناللّه تعالیعلیه) میباشد و اغلب ملت عراق نیز شیعه هستند.
بنابراین آنان در واقع از جانب اسلام شیعی بر اسرائیل میترسند، اسلامی که به نظر میرسید برای ورود به نبردی سرنوشتساز با رژیم بیدادگر صهیونیستی، قاطع
و مصمم است و از تصمیم قاطع انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی برای نابودی اسرائیل مطمئن شده بودند. آنان به چشم خود دیدند که در ایران چگونه از یاسر عرفات استقبال شد و انقلاب اسلامی چگونه سفارت اسرائیل را در اختیار وی قرار داد تا سفارت کشور فلسطین باشد و امام چگونه تصمیم گرفتند که آخرین جمعۀ ماه رمضان را به عنوان روز قدس قرار دهند تا همۀ امت اسلام را تشویق نمایند و آنها را برای نابودی اسرائیل که حقوق ملت فلسطین را غصب کرده است، تحریک کنند.
اما در مورد صدام یقین داشته باشید که حتی در صورت شکست او در جنگ از او حمایت خواهند کرد؛ زیرا تنها کسی است که در بیزاری از اسلام و مسلمین نظیر ندارد و در این باره بارها او را آزمودهاند. چرا که این خود صدام بود که وقتی سروران آمریکاییاش به او دستور دادند که شهید صدر را پیش از اینکه به قول خودشان خمینی عراق بشود، به قتل برساند، با دستهای پلیدش وی و خواهرش را به شهادت رساند و یقین بدان که اگر انقلاب اسلامی بر ضد صدام به پیروزی برسد در این صورت آنان برای نجات تاج و تخت و رژیم او اقدام به مداخلۀ نظامی خواهند کرد.
دو سوم شب گذشته بود، عیسی عبدالرسول برخاست و شروع به ادای نماز شب کرد، او میگریست و من صدای راز و نیاز و تضرع او را میشنیدم، خواب پلکهایم را سنگین کرده بود، در حالیکه میگریستم به خواب رفتم به همین دلیل خوابهای بدی دیدم که باعث شد باز هم با گریه از خواب بیدار شوم.
با دوست عزیزم عیسی عبدالرسول خداحافظی کردم در حالیکه میگریستم و مانند همان نگاههای آخر خداحافظیام با سید محمدباقر صدر به او مینگریستم.
گفتم: شاید خدای متعال ما را در حالیکه پیروز شدهایم در نجف اشرف یا در
کربلای امام حسین به دیدار هم نایل کند، شما را به خدا میسپارم. جواب داد: «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ».1 گفتم: صدق اللّه العلی العظیم.
آنگاه مرا به آغوش کشید و بوسید و این آخرین دیدار من با این شهید بود.
چند سال بعد در لندن با پسر وی «شبّر» ملاقات کردم. شبّر مرا شناخت و خود را به من معرفی کرد و گفت که آنها پس از اینکه پدرش را بازنشست کردند او را به مدت شش ماه زندانی کرده و سپس وی را آزاد کردند.
شبّر اظهار داشت: پدرم نزد ما به خانه بازگشت اما از شدت ضعف و ناتوانیاش او را نشناختیم، او تنها دو روز نزد ما بود و سپس به رحمت خدا رفت اما پیش از فوت خود به ما گفت که بعثیها سمّ کشنده به او دادهاند.
و بدینسان زندگی قهرمانی از قهرمانان فعال اسلام به پایان رسید و خداوند او را به دست حزب مرتد بعث به مقام شهادت مفتخر نمود تا با پیامبران و صدّیقان و شهیدان و صالحان باشد«وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً».2
من این روزها این شهید و تحلیلهایی را که ارائه میداد بهخاطر میآورم و با خود میگویم که این شهید با نور الهی مینگریست، او دربارۀ اموری با من سخن میگفت که عملاً همانطور که پیشبینی کرده بود، پیش آمد. ای عبدالرسول خداوند تو را مورد رحمت خود قرار دهد، ای کسی که نمایانگر تمامی ملت عراق بودی و ملتی در یک فرد بودی.
خداوند تو را مورد رحمت خود قرار دهد ای کسی که مثال اخلاص و ایثار در راه قیام دولت اسلام و در راه نصرت حق بودی و زندگی خود را و هر آنچه در دست داشتی برای اعلای کلمۀ حق تقدیم نمودی.
من پس از تو در مورد همۀ تحلیلهایی که برای من بیان کرده بودی اندیشیدم و دریافتم که تو از جمله شیعیان مخلص اهلبیت بودی که پرده از برابر دیدگانشان زدوده شده بود.
پس این شهادت بر تو مبارک باد. ای عبدالرسول تردیدی ندارم که تو نزد پروردگارت و در جوار عترت پاک رسول خدا صلی الله علیه و آله زندهای، پس مرا در دعاهایت فراموش نکن، چرا که من از تو بسیار یاد میکنم و از خداوند برایت رحمت میطلبم. من یقین میدانم که با پیروزی اسلام در عراق خرسند خواهم شد و آن زمان بهزیارت آرامگاهت میآیم تا با تو تجدید پیمان کنم. والسلام علیکم ورحمة اللّه وبرکاته.
الجزایر
مساحت: 2380000 کیلومتر مربع
جمعیت: 29 میلیون نفر
موقعیت جغرافیایی: شمال آفریقا
پایتخت: الجزیره
مرزهای این کشور:
از شرق: تونس و لیبی
از شمال: دریای مدیترانه
از غرب: مراکش و موریتانی
و از جنوب: به نیجر و مالی محدود میشود.
سفر به الجزایر
من دو بار به این کشور مسافرت کردم. یک بار پس از استقلال و یک بار نیز پیش از اینکه هدایت یابم. در آنجا بستگان و آشنایانی دارم که پیش از آزادسازی تونس به اتفاق ما در این کشور زندگی میکردند. معروف است که در الجزایر قبایلی چند وجود دارد که از خوارج هستند و در منطقۀ «وادمزاب» ساکنند و بعضی دیگر نیز در «جزیرۀ جربه» زندگی میکنند و با نام «أباخیته» شناخته میشوند. بعضی از مسئولان در عراق برای من نقل کردند که وقتی رئیسجمهور سابق الجزایر احمد بن بلّا در دهۀ شصت از عراق دیدار کرد، سراغ قبر عبدالرحمن بن ملجم خارجی گرفت، کسی که امام علی بن ابیطالب را به شهادت رساند، پس مسئولین عراقی او را از این کار برحذر داشتند و گفتند که اگر شیعیان عراق از این امر آگاه شوند او را به قتل خواهند رساند.
در دهۀ هفتاد و پس از اینکه یکی از دوستانم بهنام عمر حتیره که از علمای مسجد الزیتونه بهشمار میرود، هدایت یافت برای تدریس در حومۀ الجزیره پایتخت به مدت حدوداً 8 سال فراخوانده شد. کسی که پیش از آشنایی با حقیقت با سرسختیهایش مرا به ستوه آورد.
احمد حتیره هر سال در تعطیلات تابستانی برای دیدنم به منزلم در شهر قفصه میآمد و در مجاورت من اقامت میکرد. وی به اتفاق من و جمعی از دوستان
هدایت یافته شبنشینیهای بلندی را میگذراند و از فعالیتهای خود در الجزایر و متقاعد کردن دهها تن از دوستان و شاگردانش که هدایت یافته بودند و به مذهب اهلبیت علیهم السلام رو آورده بودند برای ما صحبت میکرد.
پس از اینکه نخستین کتابم بنام آنگاه هدایت شدم انتشار یافت نامههایی از شمال آفریقا به دستم میرسید، از جمله نامههایی از الجزایر از چند تن از هدایت یافتگان که از من تقاضا داشتند نسخههایی از کتاب مذکور را برایشان ارسال کنم و از من میخواستند که حقایق بیشتری را که از آنها بیاطلاع هستند بنویسم. بعضی از این افراد نیز بعد از اینکه پی بردند که من وکیل آیتاللّه خوئی در شمال آفریقا هستم از من دربارۀ پارهای از مسائل شرعی سؤال میکردند.
حتی بهطور مرتب نامههایی از چند تن از خانمهای معلم الجزایری دریافت میکردم که از من دربارۀ هر مورد کوچک و بزرگی سؤال میکردند. از این میان خانم ملیکه بیش از سایر همکارانش برای من نامه مینوشت تا آنجا که حتی دربارۀ ازدواجش نیز با من مشورت میکرد و میپرسید که آیا میتواند پس از تشیعش با یک سنی ازدواج کند؟
جواب من به او و سایر خانمها همیشه این بود که ازدواج با یک سنی مانعی ندارد اما بهتر است که با فردی نظیر خودشان که هدایت یافته است ازدواج نمایند تا برای خود مشکلاتی به وجود نیاورند و اینکه کودکان پاک و بیآلایش آنان از همان روز اول زندگی، عشق و ولایت اهلبیت را از سینۀ مادر بگیرند.
در صورتی که اگر با یک سنی ازدواج نماید، در حالیکه خودش به تشیع رو آورده است به خاطر اعتقاداتش از جانب همسرش با استهزا مواجه خواهد شد و در بعضی از عبادتها و مواردی که به نظرش بدعتی از بدعتهای شیعه است با او
مخالفت خواهد کرد، حتی اگر چنین عملی توسط پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله انجام شده باشد مانند: سجده کردن روی مهر و مسح کردن پاها به هنگام وضو.
به علاوه کودکان در منش و تربیت خود دچار اختلال و پریشانی میشوند و زمانی که بزرگ میشوند میان پدر و مادر سردرگم میشوند و حقیقت را جز با سختی و مشقت بسیار نمیتوانند تشخیص دهند.
من همۀ این مطالب را برای آن خانمهای الجزایری هدایت یافته مینوشتم.
نامۀ ملیکه مرا دلشاد کرد، نامهای که در آن نوشته بود: خدا را سپاسگزارم که خواستگاران بسیاری را رد کردم تا خداوند متعال از من راضی و خشنود شود و پس از آن جوانی که به تشیع رو آورده بود از من خواستگاری کرد که من نیز پذیرفتم.
ما در مورد همه چیز با هم توافق کردیم، اما مراسم ازدواج را بهدلیل رحلت آیتاللّه العظمی خوئی به تأخیر انداختیم.
همچنین تعدادی از جوانان از کشور الجزایر به طور مستمر برای من نامه مینوشتند از جمله آقایی به نام عبدالجواد ثامر و آرزو میکرد مرا ببیند و میگفت:
آقا اگر شما را ببینم حتماً خاک زیر پای شما را میبوسم و از خداوند مسئلت مینمایم که مرا از دنیا نبرد تا اینکه شما را ملاقات کنم.
دست روزگار مرا با خود برد تا اینکه روزی خودم را در الجزایر یافتم تا مشکل قانونی خودروی شخصیام را برطرف کنم، خودرویی که باید از خاک تونس خارج شود تا بتواند مدت بیشتری در خارج از کشور تردد کند.
روزی به فکرم رسید که از شهر تیارت که برادر ارجمندم عبدالجواد در آن
سکونت دارد دیدن کنم، فردی که نه من او را میشناسم و نه او مرا میشناسد مگر از طریق نامهها.
به شهر تیارت رسیدم و طبق آدرس به جست و جوی منزل آقای عبدالجواد پرداختم. با پسر وی، سعید که 20 سال سن داشت آشنا شدم، سعید گفت که پدرش در دانشگاه، به تدریس اشتغال دارد، سپس همراه من سوار خودرو شد تا مرا به دانشگاه راهنمایی کند، در میانۀ راه اسم مرا جویا شد، وقتی که خودم را معرفی کردم از تعجب فریاد زد در حالیکه باور نمیکرد که من محمد تیجانی سماوی باشم و اصولاً چگونه میتواند باور کند چرا که او جوانی با لباسهای اسپورت و ریشهای تراشیده شده را در برابر خود میدید، در صورتی که همانطور که خودش برای من میگفت تصویری که از آقای تیجانی در مخیلهاش نقش بسته بود، تصویر مردی بود سالخورده با ریشهای سفید و عمامه سیاه که عبا و لباده به تن داشته و عصا در دست دارد و دندانهایش نیز ریختهاند.
سعید باز هم باور نکرد و پرسید: شما مؤلف کتاب آنگاه هدایت شدم هستید؟ گفتم: بله، دربارۀ سایر کتابهای من پرسید، به او جواب دادم اما هرگز قانع نشد تا اینکه پاسپورت خودم را به او نشان دادم. آنگاه گفت: آقا به خانه برگردید زیرا اگر پدرم شما را ببیند اختیار خود را از دست خواهد داد، نمیدانم شاید هم همانجا در دانشگاه دچار شوک روانی شود.
سعید مرا به منزل بازگرداند و به اتاق پذیرایی برد، آنگاه از من اجازه خواست که برای مدت کوتاهی مرا ترک کند، اما کمی بعد نزد من آمد و گفت که پدرش به منزل پدربزرگش رفته است تا مادر و خواهرش را به منزل بیاورد. سپس گفت:
خواهش میکنم برای پدرم نقش بازی کنید و اجازه ندهید که شما را بشناسد چرا
که یک روز نمیگذرد مگر اینکه از شما صحبت میکند، شما پیوسته ذهن ایشان را به خود مشغول کردهاید، سپس گفت که پدرش در تونس دوستی دارد به نام «حسین» که در شهر «تبسّه» زندگی میکند.
گفتم: خیالت راحت باشد، چون من هنر بازیگری را خوب اجرا میکنم و در اینباره نشانها و گواهینامههایی دارم.
هنوز نیم ساعت نگذشته بود که سعید طی این مدت مقداری میوه با خود آورد و آقای عبدالجواد نیز پس از همسر و دخترش وارد منزل شد. دختر آقای عبدالجواد همانطور که سعید به من گفته بود چند روز پیش به عنوان پزشک فارغالتحصیل شده بود، مادر و دخترش به درون منزل رفتند اما عبدالجواد نزد ما به اتاق پذیرایی آمد و به سردی سلام کرد، گویی که میخواست بگوید که وجود من در منزلش او را سخت در تنگنا قرار داده است. ناگهان سعید گفت: ایشان از تونس برای جست و جوی شما به اینجا آمدهاند.
عبدالجواد با نگرانی بیشتری گفت: خوش آمدید.
گفتم: من دوست حسین هستم که در شهر تبسّه ساکن است، من نزد حسین رفتم و ایشان سه روز از من پذیرایی کرد و چون فهمید که من عازم تیارت هستم نشانی شما را به من داد و تقاضا کرد که به شما سر بزنم و با شما آشنا شوم.
پرسید: حسین با من چه کاری دارد؟ کاری را که از من خواسته بود تماماً برای او انجام دادم.
گفتم: من کاری به این موضوع و اینکه شما برای ایشان چه کار کردهاید ندارم، به اینجا هم نیامدهام که برای من کاری انجام بدهید.
جواب داد: یک بار دیگر هم میگویم، خوش آمدید.
گفتم: اما من نمیتوانم اینجا بمانم تا اینکه بدانم شما چه اعتقادی دارید، این را میگویم چون من طی اقامتم نزد حسین چیزهای عجیب و غریبی از ایشان شنیدم.
پرسید: مثلاً چه چیزهایی؟
گفتم: ایشان اعتبار صحابه را زیر سؤال میبرد و در مورد عدالتشان تردید داشت، حتی امالمؤمنین عایشه نیز از انتقاد و اهانتش سالم نماند.
پاسخ داد: آقا من چه کار به اعتقادات حسین دارم، هرکسی در اعتقادات خود آزاد است و خودم شخصاً نه معتقد میشوم و نه انتقاد میکنم. کل موضوع این است که ما اهلبیت را دوست داریم و از آنها پیروی میکنیم و کاری به صحابه و عایشه هم نداریم.
گفتم: ما در این مورد از شما سزاوارتریم، اما لازمۀ محبت اهلبیت که زیر سؤال بردن صلاحیت صحابه و لطمه زدن به اعتبارشان نیست، زیرا چیزهایی که چند روز پیش از حسین شنیدم واقعاً خطرناک است و در واقع شک و تردید در دین اسلام است.
پاسخ داد: چرا؟ مگر کسی که نسبت به صحابه تردید داشته باشد نسبت به دین تردید کرده است؟
گفتم: البته، چون ما دین را تنها از طریق آنها و به واسطۀ آنها میشناسیم و شما را همین بس که رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «نیمی از دینتان را از عایشه بگیرید».(1)همچنین میفرماید: «اصحاب من مانند ستارگان هستند، به هر یک از ایشان که اقتدا کردید، هدایت یافتهاید».(2)
بنابراین چگونه میتوان با وجود چنین دلایلی به بهانۀ محبت اهلبیت نسبت به صلاحیت و اعتبار صحابه تردید داشت، این توطئۀ شیعه علیه اسلام است، چرا که میخواهند دین را نابود کنند لذا محبت اهلبیت را سرپوش قرار میدهند تا به این وسیله دستشان رو نشود.
پرسید: شما از تونس هستید؟
گفتم: بله.
گفتم: کدام دکتر؟ سپس ادامه دادم، آهان همان کسی که کتابی دربارۀ زندگی خود نوشته است و اینکه با فریدالأطرش(1)ملاقات کرده، سپس با شیعیان عراق اهل شقاق و نفاق آشنا شده است.
این همه با هم صحبت کردیم و ایشان ایستاده بود و نمینشست، اما وقتی از تیجانی گفتم روی فرشی که آنجا پهن شده بود نشست. سپس رو به پسرش کرد و گفت: سعید برو یک نخ «سیگار» بیاور.
به نظر میرسید سعید عادت کرده بود که هر وقت پدرش ناراحت شد و دنیا در برابر چشمانش تیره و تار شد برای او یک نخ سیگار از همسایه بیاورد.
سعید پی برد که پدرش عصبی شده است لذا از آنجا خارج شد و به داخل منزل رفت و به مادرش خبر داد که مهمان آنها در واقع دکتر تیجانی است، سر و صدا از درون منزل بلند شد، همسر و دختر عبدالجواد به اتاق پذیرایی آمدند و سعید نیز پشت سرشان راه میرفت، در حالیکه میگفتند: بابا ایشان دکتر تیجانی هستند.
1) (1) . خوانندۀ مبتذل مصری.
آنها یک باره جلو ریختند و شروع به سلام و احوالپرسی کردند. عبدالجواد نیز خود را به زمین انداخت و سعی کرد پای مرا ببوسد، اما من سر او را گرفتم تا او را باز دارم اما او به گریه افتاد و گفت: مانع من نشوید زیرا من قسم خوردم که کفشهای شما را در حضور همسر و فرزندانم ببوسم.
من نیز بهخاطر گریۀ او گریستم و ما را احساسی فرا گرفت که قلم از وصف آن عاجز است و آن احساس شوقی است که جز پیروان اهلبیت علیهم السلام کسی آن را نمیشناسد. کسانی که شادی آنها با اندوهشان در میآمیزد، لذا ایشان را میبینی که در گرانترین لحظات زندگیشان که سرشار از شور و شادی است به سر میبرند، اما ناگهان شهادت اباعبداللّه الحسین، فرزندان، برادران و اصحابش را به یاد میآورند و هنوز این خاطره از ذهنشان دور نشده که خاطرات دیگری به یادشان میآید و ترور امیرالمؤمنین و مصیبت حضرت فاطمۀ زهرا و پدرش و نیز ترور امام حسن مجتبی و مصیبت امام زینالعابدین و عمهاش حضرت زینب را به یادمان میآورد و بدینسان هنوز حادثهای را از یاد نبردهای که به یک باره حادثۀ دیگری را با یاد میآوری و هنوز مصیبتی را فراموش نکردهای که به یک باره مصیبتهای بسیار دیگری در ذهنت تداعی میشود.
همۀ ما بهخاطر گریۀ آقای عبدالجواد که به کمتر از بوسیدن پای من راضی نمیشد، گریستیم، من نیز با تلاش بسیار سعی کردم او را از این کار باز دارم، اما سودی نبخشید.
مرد بیچاره ایستاد و جلوی اشکهایش را گرفت و شروع به بوسیدن سر و دست من کرد و من نیز متقابلاً همین کار را کردم، سپس رو به همسر و دخترش کرد و از آنها خواست که فوراً شام را آماده کنند و سعید را به بازار فرستاد تا مایحتاج آنها را تهیه کند، خورشید نیز غروب کرده بود.
آقای عبدالجواد گفت: آقا خدا شما را ببخشد با من چه کردید، من چشم انتظار روزی بودم که تشریف بیاورید، من به اتفاق عدهای از دوستان در حال تدارک برنامۀ استقبال از شما در فرودگاه بودیم برای اینکه روزی به یادماندنی باشد، او کمی سکوت کرد و دوباره نگاه از چهرهام پر میکرد، سپس میگفت: باور نمیکنم، نمیدانم من خواب هستم یا بیدار، آیا واقعاً دکتر تیجانی سماوی اکنون شخصاً در خانۀ من است؟!
گفتم: بله من خودم هستم با تمام وجودم و شما بیدار هستید، خدا را سپاس که ما را در این روز فرخنده گرد هم آورد، همۀ اینها را سعید برنامهریزی کرد.
عبدالجواد خندید و گفت: خدا را بسیار شکر میکنم که به من عمر داد تا اینکه شما را ملاقات کردم.
سفره شام چیده شد و اعضای خانواده با عنایت و توجه خاصی دور مرا گرفتند.
گویی که من پدرشان بودم که بعد از یک غیبت طولانی از سفر حج بازگشتهام، آقای عبدالجواد نیز با دست خود به من غذا میداد و در دهانم لقمه میگذاشت، اما خودش چیزی نمیخورد.
پس از یک شبنشینی کوتاه وی خستگی را در چشمانم ملاحظه کرد لذا گفت:
بهخاطر عدم وجود دستگاه تهویه از شما عذرخواهی میکنم و از آنجا که هوا گرم است شما میخوابید و من شما را باد میزنم.
گفتم: من چنین چیزی را نمیپذیرم چرا که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «نفس تو بر تو حقی دارد و همسرت بر تو حقی دارد و پروردگارت نیز بر تو حقی دارد، پس
حق هر ذی حقی را به او ادا کن.(1)شما را به خدا قسم میدهم که در بستر خودتان بخوابید و مرا همینجا در اتاق پذیرایی تنها بگذارید و مرا شرمنده نکنید وگرنه یک هتل پیدا میکنم تا شب را در آن به سر ببرم.
جواب داد: آقا من از شما تقاضا میکنم و التماس میکنم که در منزل برادرتان راحت بخوابید، چرا که اینجا منزل شماست و ما همه مهمان شما هستیم.
گفتم: بنابراین توافق کردیم، پس تا فردا ان شاءاللّه، پس از یک روز مسافرت خواب مرا ربود، اما هرگاه بیدار میشدم و چشمانم را باز میکردم آقای عبدالجواد را بالای سرم میدیدم در حالیکه یک بادبزن در دست داشت.
صبح هنگام وی با صبحانه نزد من آمد آنگاه رو به روی من نشست و گفت:
سبحاناللّه، اگر همدیگر را در خیابان میدیدیم هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که شما همان دکتر تیجانی باشید. اگر بدانید که در اینجا بعضی از مردم اگر از وجود شما آگاه میشدند در این صورت شور و هیجان به پا میکردند، چرا که آنها شما را بیش از من دوست میدارند و بعضی از مخالفان نیز اگر از وجود شما آگاه میشدند شما را بهخاطر کینهای که نسبت به شخص شما دارند، میکشتند. گفتم: خدا را شکر که هیچ کس چه دوست و چه دشمن مرا نمیشناسند.
گفت: احسنت، کار درستی انجام دادید که به این شکل و با این لباس آمدید، زیرا تا وقتی که ما شما را معرفی نکنیم کسی نمیتواند شما را بشناسد و امروز هم شما چیزهای شگفتی را خواهید دید.
1) (1) . قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: «لنفسک علیک حقّ ولزوجک علیک حقّ ولربّک علیک فأتِ کلّ ذی حقٍّحقّه».
گفتم: اگر در این مسأله برای من و شما خطری وجود دارد در این صورت ضرورتی ندارد که به کسی اطلاع دهید، به همین دیدار اکفتا میکنیم چرا که در حد خودش دیداری است مؤثر و بابرکت.
پاسخ داد: نگران نباشید، ان شاءاللّه که خطری متوجه شما نیست، من شما را جز به دوستداران اهلبیت معرفی نخواهم کرد، کسانی که آرزوی دیدارتان را دارند بلکه نسبت به عشق شما مبالغه میکنند.
گفتم: عشق آنها نسبت به من به این حد رسیده است در صورتی که من برایشان کاری نکردهام.
پاسخ داد: شما همه کار کردهاید، شما باعث هدایت ما از گمراهی شدید و درهای بهشت را به روی ما باز کردید، آقا خودتان را کوچک نشمرید.
از وی بهخاطر عواطف ارزندهاش تشکر کردم، لباسهایم را به تن کردم و آماده شدم که به اتفاق او به جایی بروم که خبر نداشتم، در حالیکه کمی بیمناک بودم زیرا میدانستم که بعضی از افراد متعصب در کشتن من درنگ نمیکنند به ویژه الجزایریها که به خاطر تندی مزاج و خلق و خوی انعطاف ناپذیرشان معروفند.
به اتفاق آقای عبدالجواد از منزل خارج شدم و به طرف مرکز شهر به راه افتادیم جایی که ساختمانهای بلند و عمارتهای بسیار بزرگ وجود داشت، به ساختمان نُه طبقهای رسیدیم که روی آن نوشته بود: صندوق ملی تأمین اجتماعی.
به طبقۀ دوم ساختمان رفتیم، در آنجا آقای عبدالجواد با کارمندی که او را شناخت و به گرمی با او سلام کرد، صحبت کرد، وقتی سراغ رئیس اداره را از او گرفت، جواب داد: ایشان سرگرم یکی از مهمانان هستند، هر وقت خارج شد شما طبق معمول بدون اجازه وارد شوید.
کمی به انتظار نشستیم تا اینکه مهمان بیرون آمد، پس آقای عبدالجواد دستم را
گرفت و مرا با خود برد و بعد از اینکه از کنار خانم منشی که او نیز به نوبۀ خود به آقای عبدالجواد خوشآمد گفت، گذشتیم و وارد دفتر رئیس شدیم.
آقای رئیس از جا برخاست و به آقای عبدالجواد خوشآمد گفت و بهخاطر غیبت طولانی وی شروع به گله از او کرد، اما آقای عبدالجواد به گلههای او اعتنایی نکرد و به من اشاره کرد و گفت: اول به سید سلام کنید.
آقای رئیس به من سلام کرد و زنگ را به صدا درآورد، منشی با عجله آمد و رئیس سه عدد قهوه به او سفارش داد، آنگاه ما را به مجاورت دفترش برد و وارد اتاق بزرگی کرد که مبلمانهای مجللی در آن وجود داشت، هر سه نشستیم، آقای رئیس از عبدالجواد پرسید: آیا ما را با سید معرفی نمیکنید؟
پاسخ داد: نیازی به این کار نیست چون شما ایشان را میشناسید.
آقای رئیس با تردید گفت: من ایشان را نمیشناسم و بار اول است که ایشان را میبینم.
عبدالجواد گفت: خیر، شما ایشان را کاملاً میشناسید، پس تظاهر نکنید که نمیشناسید.
رئیس گفت: ببخشید آقا، اهانت نکنید، من به شما میگویم که ایشان را نمیشناسم.
عبدالجواد گفت: و من به خدا سوگند میخورم که شما ایشان را میشناسید.
آقای رئیس سردرگم شد و یک بار به من مینگریست و یک بار هم به عبدالجواد، گویی که ذهن خود را جست و جو میکرد، بلکه او را در این امر یاری کند و مرا بهخاطر بیاورد.
به عبدالجواد گفتم: آیا میخواهید برای آقای رئیس هم نقشه بازی کنید
همانطور که دیشب برای من نقش بازی کردید؟
عبدالجواد لبخندی به آقای رئیس زد و به من اشاره کرد و گفت: ایشان همان آنگاه هدایت شدم هستند. آقای رئیس وقتی این حرف را شنید، فریادی برآورد و خود را به روی من انداخت، آنگاه مرا به آغوش کشید و با صدای بلند شروع به گریه کرد، در این هنگام خانم منشی در حالیکه سینی قهوه و نوشیدنیها را در دست داشت وارد شد و آقای رئیس را دید که مرا به آغوش گرفته و گریه میکند، تصور کرد که من خبر فوت پدر یا مادر او را برایش آوردهام، لذا سینی را انداخت و فریاد زد: «چه اتفاقی افتاده».
آقای رئیس به او اشاره کرد که خارج شود، آنگاه رو به آقای عبدالجواد کرد و گفت: آیا اینچنین مرا با دیدار دکتر تیجانی غافلگیر میکنید؟
عبدالجواد لبخندی زد و گفت: آنچه که دیروز برای من پیش آمده بود با آنچه که امروز برای شما پیش آمد قابل مقایسه نیست، چرا که آقای تیجانی فردی است غیرقابل پیشبینی و همه را غافلگیر میکند.
آقای رئیس آرام شد و شروع به سلام و احوالپرسی با من کرد، او مرا میبوسید و خدای متعال را بهخاطر این نعمت شکر میکرد که بر او منّت نهاد و من برای ملاقات با او به دفترش آمدم.
آنگاه رو به عبدالجواد کرد و گفت: یا اللّه، به خدا توکل کنیم و برویم. به او گفت:
پس کارتان چه میشود؟ چطور کارتان را رها میکنید؟ آقای رئیس هم گویی میخواست به من نشان دهد که چقدر به من علاقهمند است.
پاسخ داد: لعنت به هر چه کاره، بیا دوستان را جمع کنیم تا با سید آشنا شوند، چون آنها همیشه از دیدار ایشان در پاریس صحبت میکنند.
به اتفاق از آنجا خارج شدیم در حالیکه آقای رئیس بازوی راستم و عبدالجواد نیز بازوی دیگرم را گرفته بود و هر یک سعی میکردند مرا از دیگری جدا کند، سوار خودروی آقای رئیس شدیم و من خودروی خودم را در پارکینگ اداره رها کردم.
سی دقیقه بعد به شهر «المعسکر» رسیدیم که کمی دورتر از شهر «تیارت» قرار دارد. همین که به منزل رسیدیم فریاد شادی و هلهله بلند شد، آنگاه مکالمات تلفنی و تماسهای پنهانی آغاز شد و گروههای دو نفری، سه نفری و چهار نفری نیز شروع به آمدن کردند و هنوز یک یا دو ساعت نگذشته بود که بیش از چهل مرد در منزل جمع شدند و هرگاه هم عدهای وارد میشدند صدای تکبیر و تهلیل بلند میشد و یکدیگر را به آغوش میکشیدیم. صاحبخانه نیز سه یا چهار رأس گوسفند تهیه کرد و آنها را سر بریدند، همه به اتفاق گوشتها را آماده کردیم و زنان سرگرم تهیه غذا شدند، همین که شب فرا رسید تعداد بچهها به هفتاد نفر یا بیشتر رسید، یکی از آنها را شناختم، اسم او «الحسینی» بود، وی سابقاً در پاریس به دیدنم آمد و من چند نسخه از کتابهای خودم را به او دادم، الحسینی به اتفاق بعضی از شرکای خود چاپخانۀ ابن بادیس را در شهر تیارت در اختیار دارند.
پس از پایان ضیافت شام، مهمانی شبانه که همۀ آقایان را دور هم جمع کرد آغاز شد، خانمها نیز به اتفاق ما در اتاق مجاور در این مهمانی شرکت کردند و همه با هم نماز جماعت را به امامت خودم برگزار کردیم.
به همین مناسبت سخنرانی مختصری بیان کردم و طی آن به همۀ حاضران خوشآمد گفتم و از آنان بهخاطر استقبال گرمشان تشکر کردم و از اینکه باعث زحماتی برای آنها شدم عذرخواهی کردم، سپس خداوند متعال را ستایش کردم که
ما را بر طاعت خویش گرد هم آورد، در حالیکه با ولایت و اقتدایمان به محمد و اهلبیتش صلی الله علیه و آله بر کشتی نجات نشستیم، آن هم در زمانی که بدعتها و افتراها فزونی یافته است و بدینسان میان دوستان و نزدیکان خود همچون غریبان و بیگانگان شدیم.
سپس باب پرسش و گفت و گو را باز کردیم و حاضران در مورد همه چیز و هر خرد و کلانی از من سؤال کردند و من به آنچه میدانستم پاسخ دادم و از آنچه نمیدانستم امتناع کردم.
همچنین از طریق این کتاب پی بردم که اغلب حضار توسط کتاب آنگاه هدایت شدم شیعه شدهاند. آنان این کتاب را با نسخهبرداری از روی آنکه چهل دینار به ازای هر نسخه برایشان هزینه در بردارد، دست به دست میگردانند، حال آنکه نیاز شدیدی به نسخههای بیشتری از این کتاب دارند، چرا که جوانان فرهیختۀ گروه عباس مدنی و علی بالحاج شروع به تشیع و گرایش به مذهب اهلبیت علیهم السلام کردند و اینک آنان تشنه و مشتاق مطالعۀ آنگاه هدایت شدم هستند.
حاضران به من به عنوان وکیل آیتاللّه خوئی مبلغی دادند و اظهار داشتند که این مبلغ شامل حقوق شرعی از قبیل خمس و زکات میباشد. کمی با خود فکر کردم سپس به نتیجهای رسیدم که همگان را متقاعد میکرد. گفتم: شما میدانید که این مبالغ هر چقدر هم زیاد باشد در خارج از الجزایر ارزشی ندارد، بنابراین من به نیابت از آقای خوئی - رحمة اللّه علیه - به شما این اختیار را میدهم که این مبلغ را جهت چاپ کتاب آنگاه هدایت شدم هزینه کنید و سپس نسخههای آن را بهطور رایگان میان کسانی که مایل به شناخت حقیقت هستند توزیع نمایید و این هم آقای الحسینی مسئول چاپخانه که میتوانید با ایشان به توافق برسید.
همگان این ایده را پسندیدند و از من سپاسگزاری کردند، آقای الحسینی پس از اطلاع از مبلغ موجود قول داد که این کتاب را در دو هزار نسخه چاپ نماید و پیش از اینکه از یکدیگر جدا شویم همگان را به تقوای خدا و عمل توأم با اخلاص جهت نشر اسلام راستین که در شخص رسول اکرم و اهلبیت او جلوهگر شده است، توصیه کردم و نیز دوری از مشکلات سیاسی و هر آنچه که به تحریک دیگران بیانجامد تا اینکه خداوند متعال امری را که مقدر نموده بود به انجام برساند.
لیبی
مساحت: 2000000 کیلومتر مربع
جمعیت: حدود 6 میلیون نفر
موقعیت جغرافیایی: شمال آفریقا
پایتخت: طرابلس
مرزهای آن:
از شمال: دریای مدیترانه
از شرق: مصر
از جنوب: سودان، چاد و نیجر
و از غرب: الجزایر و از شمالغربی به تونس محدود میشود.
سفر به لیبی
من پس از انقلاب فاتح با کشور لیبی آشنا شدم، زمانی که کادر آموزشی در شهر قفصه جهت آشنایی با مؤسسات آموزشی و اقتصادی لیبی سفری مطالعاتی به این کشور ترتیب دادند و این سفر در پی تحول بزرگی بود که انقلاب فاتح در ماه سپتامبر به وجود آورده بود.
من از جمله کسانی بودم که ذوق و شوق زیادی برای این سفر داشتند، لذا تمام سعی خودم را برای انجام این مسافرت به کار گرفتم، زیرا چند ماه پیش از این از رفتن به این کشور منع شده بودم و اینک شرح ماجرا.
من به اتفاق دو تن از اساتید فرانسوی که از همکارانم در دبیرستان بودند و در آنجا زبان فرانسه را تدریس میکردند تصمیم گرفتیم که در تعطیلات زمستانی یعنی در ماه دسامبر به لیبی سفر کنیم و این سه ماه پس از انقلاب الفاتح و در نخستین یادبود آن بود.
در آن زمان من در آغاز تحقیق و مطالعۀ خودم جهت تشیع بودم، پدرم فوت کرده بود و همسرم نیز شش ماه پس از آن فرزند دومش را بهدنیا آورده بود، که او را به اسم پدرم «الناصر» نامیدم، او بسیار زیبا و کاملاً سالم و تندرست بود، طوری که در شش ماهگی از برادرش شرف که یک سال از او بزرگتر بود، وضعیت بهتری داشت، من بسیار شیفتۀ او بودم، گویی که پدرم را به یادم میآورد.
وقتی آن دو استاد فرانسوی بر حسب موعد مقرر جهت سفر به لیبی سراغ من آمدند، مرا در حال تهیۀ غذای مخصوص برای فرزند کوچکم دیدند. لذا گفتم: کمی منتظرم باشید تا غذای او را تمام کنم و بعد حرکت خواهیم کرد.
همسرم غذایی جهت ناهار برای مهمانانم تهیه کرده بود تا پیش از مسافرت با هم صرف کنیم، اما همانطور که فرانسویان به من عادت داده بودند زمان تأخیر را نمیپذیرد، بنابراین ناهار را همراه خودمان به خودرو بردیم، با خانوادهام خداحافظی کردم و سپس به اتفاق همراهانم به طرف طرابلس پایتخت لیبی به راه افتادیم.
شبانگاه به مرز لیبی و تونس رسیدیم، گذرنامهها را به مأموران کنترل مرزی تونس دادیم، آنها به گذرنامۀ فرانسویان مهر خروج زدند، اما به گذرنامۀ من مهری نزدند و بدون اینکه دلیلی ارائه دهند به من گفتند که مسافرت برای شما ممنوع است.
فرانسویها سردرگم شدند و هوش از کف دادند، زیرا نمیتوانستند به خوبی به زبان عربی صحبت کنند، بنابراین چگونه روزهای آینده را در لیبی سپری خواهند کرد، حال آنکه آنان در این سفر به من اعتماد کرده بودند، تقاضای دیدار افسر ارشد را کردیم و هر سه با هم وارد اتاق او شدیم، دو استاد فرانسوی از وی علت ممنوعیت مرا از مسافرت جویا شدند. افسر پاسخ داد: شما آزاد هستید و میتوانید هر وقت خواستید بروید، اما اساتید تونسی در تعطیلات کوتاه مدت حق مسافرت ندارند، این بخشنامهای است که در این خصوص به دست ما رسیده است، سعی کردم او را متقاعد کنم، اما وی مرا پس زد و گفت: به خدا قسم هرگز به تو اجازه نمیدهم که مسافرت کنی.
به ناچار در حالیکه خشمگین بودم تسلیم قانون شدم، البته بهخاطر اینکه از این سفر مجانی که با خودروی اختصاصی نیز انجام میشد، محروم شده بودم.
از دفتر وی خارج شدیم، نشستیم و مشغول خوردن غذایی شدیم که همسرم تدارک دیده بود در حالیکه متحیر بودیم و هر سه به بازگشت فکر میکردیم، اما معاون واحد کنترل مرزی به ما گفت که فرانسویها ولو برای یک شب هم که شده باید از مرز عبور کنند، زیرا مهر خروج از خاک تونس روی گذرنامههای آنان زده شده است، بالاخره با هم توافق کردیم که آنها هر دو به لیبی بروند و مرا در اینجا تنها بگذارند.
چگونه میتوانستند مرا در این مرز که «رأس جدیر» نامیده میشود تنها بگذارند در حالیکه شب چادر سیاه خود را گسترده بود و من هیچ پناهگاهی نداشتم.
بنابراین از مأموران مرزی تقاضا کردیم که به فرانسویها اجازه بدهند که بهخاطر من به شهر «بنقردان» در تونس بازگردند تا مرا به هتل برسانند و پس از آن بازگردند، پس مأمور گفت که شما هرکاری میخواهید انجام دهید اما حتماً باید پیش از نیمه شب از مرز عبور کنید وگرنه با تغییر تاریخ پس از نیمه شب در مرز لیبی با مشکل مواجه خواهید شد.
به سرعت به شهر بنقردان بازگشتیم در حالیکه ناراحت بودم و افسوس میخوردم، یکی از همراهانم به زبان فرانسه با من صحبت میکرد اما معنی سخنش، آیات قرآن بود. او گفت: شما میگویید: چه بسا از چیزی بیزار باشید که به صلاح شماست. پس ناراحت نباشید دوست من.
همچنان که او صحبت میکرد آن آیۀ عظیم را به یاد آوردم. «وَ عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا
تَعْلَمُونَ».1
خدا را سپاس گفتم و بردباری کردم، با همراهانم خداحافظی کردم و برایشان سفر بابرکتی را آرزو کردم، آنگاه وارد اتاق شدم تا خودم را به دست خواب عمیقی بسپارم.
صبح هنگام سوار اتوبوس شدم و عازم شهر «مدنین» شدم. در آنجا و در ایستگاه اتوبوس دیگری یافتم و عازم «الذهبیه» بود و آن منطقۀ مرزی دیگری است که از جنوب کشور به لیبی راه دارد، بنابراین در تهیۀ بلیط برای سوارشدن به اتوبوس و عزیمت به آنجا درنگ نکردم؛ زیرا دوست صمیمی خودم که تمام تحصیلاتم را با او گذراندم، اینک مسئول آن نقطۀ مرزی است، در آنجا سوار اتوبوس شدم و منتظر ماندم تا پس از پانزده دقیقۀ دیگر حرکت کند. با خودم گفتم:
فردا در طرابلس، پایتخت لیبی به همکاران فرانسوی خودم خواهم پیوست، در همۀ هتلها به جست و جوی آنها میپردازم، این دیدار برای آنها غافلگیرکننده خواهد بود.
اما احساس کردم که از این سفر راحت نیستم، کسی چه میداند شاید دوستم حسن شریف در مرخصی به سر میبرد، در این صورت زحمات من دو چندان خواهد بود و بازگشت من به قفصه فقط فردا ممکن خواهد بود؛ زیرا اتوبوس تنها یک بار در روز از شهر «قابس» حرکت خواهد کرد.
از اعماق وجودم صدای همکار فرانسوی خودم را شنیدم که به من یادآوری میکرد که بازگشت به سود من است پس چرا خطر کنم.
فوراً از اتوبوس پیاده شدم و به جای سفر به «الذهبیه» سوار اتوبوس دیگری شدم و به سمت قابس رفته و از آنجا مستقیماً به شهر قفصه و منزلم بازگشتم.
همین که در منزل را زدم و در برای من باز کردند یک نفر فریاد زد: خدا را شکر، الآن اگه بمیرد پاک از دنیا میرود.
با عجله وارد منزل شدم، آنچه را میشنیدم باور نمیکردم، ناگهان همسرم را دیدم که گریه میکند و مادر و خواهران او نیز دورش را گرفتهاند. پرسیدم: چه پیش آمده است؟ پس به فرزندم الناصر اشاره کردند، به او نگاه کردم اما او را نشناختم، عجیب بود، چگونه طی یک شبانه روز دگرگون شده بود، لاغر اندام و چشمانش گود افتاده بود و بینی او نیز چون نوک پرندهای شده بود، او را میان دو دستم گرفتم اما جثهاش نصف آن چیزی شده بود که دیروز پیش از مسافرت او را ترک کرده بودم.
پرسیدم چه شده؟ همسرم در حالیکه میگریست، گفت: دیشب او را نزد دکتر بردم و به من گفت: دیگر دیر شده و گفت: و اگر امروز زنده بماند در این صورت اسهال او متوقف خواهد شد. دوباره پرسیدم: چه اتفاقی افتاده است؟
پاسخ داد: نمیدانم از وقتی که شما از منزل خارج شدید شروع به تهوع کرد و هرگاه به او غذا یا آب میدادیم آن را بالا میآورد و شکمش نیز آب پس میدهد.
همچنان که به او مینگریستم و او نیز با چشمان درشت و گود افتادهاش به من نگاه میکرد احساس کردم که قلبم پاره پاره میشود، گویی که ملامتم میکرد و میگفت: چرا مرا رها کردی و به مسافرت رفتی، اگر کنارم بودی کارم به اینجا نمیکشید.
آن قدر گریستم که صورتم خیس شد. میگفتم: عزیزم، جگرگوشۀ من، من به
خاطر تو برگشتم و به مسافرت نرفتم، بهخاطر اینکه حالت خوب شود و از این درد و رنج راحت شوی.
همسرم جلوی اشکهایش را گرفت و گفت: خدا را شکر که اکنون شما اینجا هستید، پس بگذار هرچه خداوند اراده فرموده پیش آید. حالا قلبم آرام گرفت، زیرا به این فکر میکردم که چگونه او را به خاک بسپارم و شما حضور ندارید، با خود گفتم که همسرم چگونه فرزندش را در حالی ترک کرد که میخندید و بازی میکرد و چون بازخواهد گشت اثری از او نمییابد، به او چه بگویم و چه عذری برایش بیاورم؟
با این سخن و سخنان حاضران که شروع به حمد و ستایش خداوند کردند که به این زودی مرا نزدشان باز گرداند چرا که انتظار داشتند که من تا دو هفتۀ دیگر از سفر بازگردم.
یکی از خانمها گفت: خدا را شکر حالا اگر بمیرد پاک از دنیا میرود، به اتاقم رفتم و در را به روی خودم بستم و در حالیکه میگریستم به روی زمین افتادم تا اینکه از گریه کردن سیر شدم، سپس برخاستم و به درگاه پروردگارم نماز شکر به جای آوردم. با خود گفتم: دیشب چقدر بیتوجه بودم که وقتی آن افسر به من گفت به خدا سوگند اجازه نمیدهم که به مسافرت بروی، از حرف او به خشم آمدم.
چقدر کینهاش را به دل گرفتم، حالا او کجاست؟ کاش او را میدیدم تا از او عذرخواهی کنم و بهخاطر اینکه مرا از سفر بازداشت از او تشکر کنم.
بارالها چه بزرگ و منزهی، چقدر نسبت به بندگانت مهربانی و چقدر نسبت به آنان لطف داری، چرا که تو خود فرمودی و تو صادقترین و راستگوترینی: «و چه بسا از چیزی بیزار باشید حال آنکه به صلاح شماست و چه بسا چیزی را بپسندید
حال آنکه به زیان شماست و خداوند آگاه است و شما آگاه نیستید.(1)
از اینکه از مرز کشور باز گردم ناراحت بودم، حال آنکه به صلاح من بود تا در لحظات فوت فرزندم حاضر شوم، امری که به صلاح همۀ خانوادهام بود، خانوادهای که بهخاطر بازگشت من خوشحال شده بود، هر چند که بهخاطر از دست دادن فرزندش داغ دیده بود، به صلاح من بود که خود بر بالینش حاضر شوم تا او را غسل بدهم، کفنش کنم و سپس به خاک بسپارم وگرنه تا زمانی که زندهام داغ آن بر دلم خواهد ماند.
همچنان که با پروردگارم مناجات میکردم و حمد و سپاس او را بسیار میگفتم صدای گریه و شیون زنان بلند شد، پی بردم که فرزندم در حال وداع با زندگی است پس به سوی او شتافتم و او را در آغوشم گذاشتم در حالیکه با صدای بریده بریده میگفتم: أشهد أن لا إله الا الله و أشهد أنّ محمّدا رسول الله. بارالها این قربانی را از ما بپذیر و او را برای ما ذخیرۀ روز قیامت قرار بده، آنگاه چون پرندهای پاک و معصوم جان به جان آفرین تسلیم کرد و این حادثه داغ و اندوهی بود آمیخته با رضایت و خرسندی از حضورم در این لحظات. فریاد حاضران نیز خاموش شد تا متضرعانه از درگاه پروردگار خویش رحمت و مغفرت او را مسألت نمایند. إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، و لا حول و لا قوة إلّابالله العلی العظیم. من با دستان خودم او را مهیای دفن کردم و او را به طرف قبرستان حمل کردم، جایی که او را کنار پدربزرگش که یک ماه پیش از تولدش درگذشته بود به خاک سپردم.
چندین ماه پس از این حادثه زمان سفر اساتید و کادر آموزشی شهر قفصه فرا
1) (1) .«وَعسی أن تکرهوا شیئاً وهو خیر لکم وعسی أن تحبّوا شیئاً وهو شرّ لکم واللّه یعلم وأنتم لا تعلمون». (بقره ( 2):216)
رسید، سفری که همانطور که پیشتر گفته بودم بنا به دعوت کادر آموزشی کشور لیبی در آن شرکت کردم، استقبالهایی که برادران لیبی از ما به عمل آوردند بسیار با شکوه بود و مهماننوازیها و پذیراییهای آنان نیز متعدد بود و طی این دیدارها با موفقیتهای انقلاب نوخاستۀ این کشور که هنوز در سال دوم آن بوده آشنا شدیم و چند همایش و جلسۀ شبانه برگزار کردیم. همچنین با انجام چند دیدار از اغلب مؤسسات مدرن و چند موزه و آثار باستانی بازدید نمودیم و شخصاً با چندین استاد مخلص عقد برادری و دوستی بستم.
پس از این سفر یا از طریق دیدار و ملاقات و یا از طریق نامهنگاری با این افراد ارتباط داشتم.
آن زمان هنوز در جست و جوی حقیقتی بودم که در حال کشف آن بودم و چه بسیار مواردی که بعضی از موضوعات حساس را با این افراد مطرح میکردم تا میزان هوش و زکاوت و سعۀ صدر این افراد را بیازمایم.
روزی با یکی از این افراد که نام او صالح السعوانی است گفت و گو کردم، وی از عدالت عمر بن خطاب و نیروی ایمان، تعدّد ویژگیهای مثبت و خدمات ارزندهاش به اسلام و مسلمین و نیز فتوحاتی که خلافت خود را با آنها مزین نمود برای من صحبت میکرد تا این که گفت: اگر در امت اسلام دو تن همانند وی میبود سراسر جهان را اسلام فرا میگرفت.
سعی کردم صحت بیانات او را دربارۀ عمر بن خطاب زیر سؤال ببرم، لذا فقط گفتم: شاید مورخینی که مجذوب شخصیت عمر شدهاند کمی اغراق کردهاند.
از سخن من به خشم آمد و گفت: بر عکس، آنچه که این مورخان برای ما نقل نکردهاند بسیار بیش از آن چیزی است که برای ما نقل کردهاند چرا که روزگار،
شخصی چون عمر را به جهان عرضه نکرد.
گفتم: شیعیان با آنچه ما دربارۀ فضایل عمر و ویژگیهای معروف شخصیت او بیان میکنیم موافق نیستند.
پاسخ داد: شیعیان مجوسیاند و آقایمان عمر را دوست ندارند، زیرا ایشان امپراتوری فارس و کبریای مجوسی کینهتوز آنان را نابود ساخت.
گفتم: پس گرایش آنان را به اسلام که گروه گروه به آئین الهی در آمدند، چگونه تفسیر میکنید؟
جواب داد: آنان هیچگاه به اسلام روی نیاوردند و به آئین الهی نیز در نیامدند اگر هم چنین کاری کرده باشند توطئهای است از جانب آنها علیه اسلام و مسلمین، آیا نمیبینی که ایران گستردهترین روابط را با آمریکا و اسرائیل برقرار میکند و شاه خود در تجاوز سهگانۀ ایران، آمریکا و اسرائیل علیه کشور اسلامی عربیِ مصر شرکت کرد.
گفتم: من با شما موافقم اما در عراق، عربستان، لبنان و کشورهای خلیجی شیعیان بسیاری وجود دارند و همۀ آنان عرب هستند نه فارس، پس چگونه همۀ شیعیان را در یک صنف قرار میدهی و میگویی که آنان مجوسیاند و آقایمان عمر را دوست ندارند، زیرا امپراتوری آنها را نابود ساخت؟
پاسخ داد: شیعیان عرب همه تحت تأثیر مجوسیان قرار گرفتهاند زیرا آنان دارای تمدنی باستانی هستند و ثروتهای کلانی دارند حال آنکه اعراب همه تهیدستند و در بسیاری از موارد فقیر از غنی تبعیت میکند.
از تحلیلها و بررسیهایش دربارۀ این مسائل دریافتم که او آنچه را که از بعضی از ائمه جمعه و جماعات شنیده است تکرار میکند. پس گفتم:
آیا در تاریخ نخواندهاید که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله بعضی از صحابه شیعۀ امام علی علیه السلام شدند تا آنجا که از بیعت با ابوبکر امتناع کردند و در منزل حضرت فاطمۀ زهرا ماندند لذا آنان را تهدید کردند که خانه را بر سرشان آتش خواهند زد.
حرفم را قطع کرد و گفت:
ما چنین تاریخی را نمیشناسیم، آری ما میدانیم که شیعیان کسانی هستند که به نبوت آقا علی بن ابیطالب معتقد شدند و نبوت پیامبر اکرم حضرت محمد صلی الله علیه و آله را نپذیرفتند، بنابراین مورخان آنان را رافضی نامیدند، لعنت خدا بر ایشان باد.
گفتم: حرام است نفرین نکن چه بسا این نفرین به شما بازگردد.
جواب داد: میبینم که از آنان دفاع میکنید و نسبت به آقایمان عمر تردید دارید، آیا شما یکی از آنها هستید؟
گفتم: خیر، هنوز در پی حقیقت میگردم، اما من تا این لحظه در حال تأثیر پذیرفتن از افکار و عقایدشان هستم.
دوستم صالح با تعجب چشمان خود را باز کرد و گفت:
آیا شما هم معتقد هستید که آقا علی بن ابیطالب خود پیامبرند و حضرت محمد پیامبر نیستند؟
با خندۀ کنایهآمیزی گفتم: من نیز معتقد به اعتقاد آنان هستم، زیرا آنان معتقد به آنچه شما در موردشان اعتقاد دارید نیستند.
پس هوش از کف داد و چیزی از حرفهای من نفهمید و با خشم گفت:
شما مبهم سخن میگویید و من چیزی از حرفهای شما جز معتقدم، معتقدی، معتقدند نفهمیدم، بنابراین من به چه معتقدم، شما به چه معتقدی و آنان به چه معتقدند؟ برای من توضیح دهید و لطفاً بدون ابهام هم توضیح بدهید؟!
یک بار دیگر خندیدم و گفتم: برادر، من و شما و آنان معتقدیم که خدایی جز خداوند یکتا وجود ندارد و اینکه محمد بنده و فرستادۀ اوست، آیا در این مورد ابهامی وجود دارد؟
پاسخ داد: اما شما کمی پیش گفتید که آنان به آنچه که من اعتقاد دارم معتقد نیستند و به نظر میرسد که این امر متناقض است.
پاسخ دادم: خیر، من گفتم که آنان به آنچه که شما در موردشان معتقد هستید اعتقاد ندارند، یعنی اینکه معتقد نیستند که علی خود رسول خداست، همانطور که شما از قول آنان مدعی شدید.
جواب داد: این چیزی است که از ائمه جمعه و جماعات و دانشمندان روشنفکر میشنویم.
گفتم: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «فرد را در دروغگویی همین بس که هر آنچه بشنود به زبان آورد».(1)بنابراین هر آنچه میشنویم که حقیقت ندارد برادر و شما هم این را میدانید.
گفت: به هرحال اگر شما آنان را میشناسید من به شما اعتماد دارم، زیرا سخنان شما موثقتر از آن چیزی است که ما میشنویم. گفتم: من با دانشمندان آنان نشستهام و بعضی از کتابهایشان را نیز مطالعه کردم و به همین دلیل بود که گفتم من در صدد تحقیق به منظور کشف حقیقت هستم، زیرا من اغلب اوقات حق را به جانب آنان مییابم کما اینکه منطق را نیز در سخنشان مییابم.
پس از آن مدت زیادی از هم جدا شدیم، طی این مدت دو یا سه نامه میان ما مبادله شد و سپس این نامهنگاری متوقف شد.
1) (1) . «کفی بالمرء کذباً أن یحدّث بکلّ ما یسمع».
در دیدار بعدی که از طرابلس پایتخت لیبی داشتم شیعه بودم و همراه خودم یک نسخه از کتاب آنگاه هدایت شدم را داشتم تا آن را به دوست خودم صالح السعوانی اهدا کنم. اما او را نیافتم و به من گفته شد که او از لیبی به کشور دیگری مهاجرت کرده و هیچ نشانی از خود به جا نگذاشته است.
به طور اتفاقی با همکلاسی دوران ابتدایی خودم و دوست گروه پیشآهنگی، برادر حمّادی الطرابلسی که از بیست سال پیش او را ندیده بودم، برخوردم و کتاب نیز قسمت وی بود. همین که با او صحبت کردم، آمادگی و استعداد بسیار زیادی در او یافتم، وی تنها در یک شب کتاب را مطالعه نمود و هدایت یافت، بزرگ و منزه باد پروردگاری که از میان بندگانش هر که را اراده فرماید برای هدایت یافتن به این راه برمیگزیند و به قول معروف:
دید ناگه جمال آن دلدار اتفاقی به از هزار قرار(1)
چرا که برای یافتن شخصی به لیبی آمدم، اما به جای او شخص دیگری را در انتظارم دیدم و به امید هدایت شخصی آمدم اما به جای او خداوند متعال شخص دیگری را توسط من هدایت فرمود و در حالیکه از این پیشآمدهای جالب شادمان و در عین حال متعجب بودم به کشورم بازگشتم و پس از آن نیز به تماس با آقای الطرابلسی ادامه دادم و باخبر شدم که تعداد اندکی از دوستانش به راه حق هدایت یافتهاند.
1) (1) .ربّ صدفة خیر من ألف میعاد.
کویت
مساحت: 17800 کیلومتر مربع
جمعیت: 1/5 میلیون نفر
موقعیت جغرافیایی: خاورمیانه
پایتخت: کویت
مرزهای این کشور:
از شرق: خلیج فارس
از شمال: عراق
و از غرب و جنوب: عربستان سعودی
سفر به کویت
اما کویت، من در اوایل تشیعم از این کشور دیدار کرده بودم و آنطور که بهخاطرم میرسد این دیدار در سال هفتاد(1)انجام شد. هنگامی که از عراق و از راه زمینی به این کشور مسافرت کردم.
دیدار من از این کشور تنها بیش از دو روز طول نکشید، زیرا آن زمان مایل بودم که با شیعیان کویت آشنا شوم تا از سالم بودن این مذهب اطمینان یابم، اما موفق به دیدار علما و روحانیان نشدم و به من گفتند که نمایندۀ آیتاللّه خوئی بیمار هستند و جهت معالجه به خارج از کشور مسافرت کردهاند. به من گفتند: شما چگونه از تونس به اینجا میآیید تا سراغ علمای شیعه را بگیرید زیرا آنان مظنون و تحت نظر قرار دارند.
از همان راهی که آمده بودم بازگشتم، از راه بصره و سپس به نجف اشرف.
از آن زمان اندیشۀ بازگشت به کویت از راه رسمی همیشه به ذهنم خطور میکرد، بعد از تشرّفم به تشیع بارها به سفارت کویت در پاریس مراجعت کردم و تقاضای ویزا نمودم میگفتند: چرا میخواهید به کویت بروید؟
گفتم: برای گردشگری. گفتند: ما گردشگری نداریم.
گفتم: به دیدن کسی میروم، من در آنجا دوستانی دارم.
1) (1) . سال 1970 میلادی.
گفتند: ما تنها برای تجّار و بازرگانان ویزا صادر میکنیم، کسانی که در دولت کویت منافعی داشته باشند.
اما برای دیدار از کشور حتماً باید دعوتنامه و ضامن داشته باشید تا ویزا بگیرید.
بعد از آن همه تلاش، اندیشیدن دربارۀ کویت را رها کردم، اما همیشه مشتاق دیدار از این کشور بودم زیرا در آنجا دوستان و آشنایان زیادی دارم که در پاریس و لندن با آنان ملاقات کرده بودم. آنان دوستان صمیمی برای من بودند و برای خدمت به اهلبیت علیهم السلام مخلصانه فعالیت میکردند، از این میان از برادر علی المتروک یاد میکنم و برادر عدنان الکاظمی که در حق من بزرگواری، عنایت و توجه خاصی نمود و مرا تشویق نمود تا به تحقیقات خودم ادامه دهم، خداوند او را از جانب من و اهلبیت بهترین اجر را کرامت فرماید.
همچنین برادر ارجمندم حسن حبیب اشکنانی که در آمریکا با او آشنا شدم، کسی که مرا بسیار دوست میداشت تا آنجا که مرا نزدیک پیکرتراش آمریکایی برد و یک نسخه برابر اصل از روی دست راستم ساخت و گفت: دستی که آنگاه هدایت شدم را نوشت نزد خودم نگه میدارم.
اما من سخن را به اینجا محدود نمیکنم چرا که سخن جالبی در مورد کویت دارم که باید آن را در اینجا بنویسم تا خوانندۀ بزرگوار بداند که خداوند متعال اسباب و شرایط را فراهم مینماید تا از میان بندگانش هرکه را اراده فرماید به این راه که همانا صراط مستقیم است هدایت نماید.
روزی از یکی از برادران عراقی مکالمهای تلفنی دریافت نمودم، اسم او عماد الجنابی و به عنوان مهندس در آمریکا مشغول به کار است، وی طی این مکالمه
تحسین و قدردانی خود را ابراز داشت، همچنین به دلیل عدم ملاقات من در ایالات متحده شدیداً ابراز تأسف نمود و گفت که وقتی خبر آمدن مرا به کنفرانس شنید بهخاطر من از «سیاتل» به «کانزانس سیتی» رفت، اما همان روزی رسید که من به تونس باز میگشتم، لذا بهخاطر این بداقبالی افسوس میخورد، مهندس عماد به من قول داد که در آیندۀ نزدیک به تونس بیاید تا با من آشنا شود.
همینطور هم شد، پس از مدت کوتاهی تلفنی با من تماس گرفت، پی بردم که او همان برادر ارجمند عماد الجنابی است، وی تقاضای ملاقات فوری مرا نمود و به من اطلاع داد که او اکنون منزل پدر خانم برادرش حضور دارد زیرا برادرش با یک خانم تونسی ازدواج کرده است، آنگاه جهت صرف شام به اتفاق آن خانواده از من دعوت نمود تا مرا به آنان معرفی نماید.
نشانی را از وی گرفتم اما تعجب کردم از اینکه یک شخص عراقی که مرا جز از طریق کتابهایم نمیشناسد میخواهد مرا به یک خانوادۀ تونسی معرفی کند.
میدانستم که او برای اولین بار به تونس میآید و سوگند یاد میکند که تنها بهخاطر من به این کشور آمده است.
به منزل مذکور رفتم و آنجا با آن خانوادۀ تونسی آشنا شدم، همچنین با برادرمان عماد الجنابی و جواد الشکرچی مدیر تئاتر عراق آشنا شدم، وی در تونس و در برنامۀ «دوربین مخفی» فعالیت میکند و همۀ تونسیها او را بهخاطر آن برنامۀ تفریحی که در ماه مبارک رمضان پخش میشود میشناسند، در این جمع همچنین برادر نصیر شمّا، استاد مؤسسۀ عالی موسیقی در تونس که یک عراقی سرشناس است حضور داشت.
جمع حاضران با حضور من کامل شد و پس از آشنایی و سلام و احوالپرسی با
هم پشت میز غذاخوری نشستیم، سفرۀ غذا چیده شد، یک باره متوجه شدیم که شامل همان غذای اصلی و رسمی است، برنج و خوراک دریایی، و خوراک دریایی هم یعنی هر جنبندهای که در دریا زندگی میکند از قبیل اختاپوس، صدف، میگو و غیره.
و البته این سه نفر عراقی شیعه و من از دریا تنها چیزی را میخوریم که دارای فلس باشد، لذا آنها را دیدم که دست از غذا میکشند و وانمود میکنند که سیر هستند و اهل خانه نیز به آنان اصرار میکنند، زیرا بهترین غذایی را که تونسیها به مهمانان خود تقدیم میکنند بر سر سفره گذاشتهاند. اما من طبق معمول روراست بودن و صراحت را دوست دارم و شعار من همیشه این است که خداوند از بیان حقیقت شرم نمیدارد، لذا به اهل خانه گفتم: ما شیعیان از دریا تنها ماهیهایی را میخوریم که دارای فلس باشند اما اینها از نظر ما حرام است.
از شنیدن این حرف تعجب آنان دو چندان شد، اولاً بهخاطر اینکه گفتم ما شیعیان، چرا که من با این خبر آنها را غافلگیر کردم و دریافتم که آنان نمیدانستند که دامادشان یعنی کسی که دخترشان را به او دادهاند یک شیعه است و همچنین نمیدانستند که برادرش که از آمریکا آمده است او نیز یک شیعه است و خبر نداشتند که جواد الشکرچی و نصیر شمّا، هر دو آنها نیز شیعه هستند، بعلاوه من نیز که یک تونسیام چگونه ممکن است یکی از آنها باشم یعنی یک شیعه، زیرا چنین چیزی برای آنان نامأنوس است.
اما تعجب دیگرشان از این بود که چگونه شیعیان خوردن آبزیان دریایی را حرام میدانند، حال آنکه از نظر اهلسنت بسیار حلال میباشد و بهترین چیزی است که خورده میشود.
به هر حال مهم این است که غذاها را از سرسفره برداشتند و در مدت کوتاهی غذای دیگری برای ما تدارک دیدند. و پس از شام همه در اتاق پذیرایی جمع شدند و به حکایت من با تشیع گوش میدادند و تا پاسی از شب به گفت و گو با هم نشستیم و چون این خانواده، خانوادۀ فرهیختهای بود دیدم که به موضوع اهمیت بسیار زیادی دادند و از من سؤالات مشخصی را پرسیدند. آن سه نفر عراقی نیز سخنان مرا تأیید میکردند و به کسانی چون من افتخار میکردند و آرزو میکردند که این شبنشینی تا صبح ادامه یابد.
اما من نخستین کتاب خودم آنگاه هدایت شدم را خارج نمودم و قصد داشتم آن را به برادر ارجمندم عماد الجنابی که از آمریکا آمده بود، اهدا کنم.
اما نظر خودم را تغییر دادم و آن را به این خانواده بخشیدم و گفتم: این کتاب برای شماست آن را مطالعه کنید شاید خداوند متعال دلهای شما را به روی حق باز کند.
خواهران همسر صاحبخانه و همسران آنان نیز در میان جمع بودند، پس یکی از دو خواهر این خانم کتاب را به زور از چنگ بقیه خارج کرد و گفت: من اولین کسی هستم که این کتاب را میخوانم.
این خانواده به ما اصرار زیادی نمود که هفتۀ آینده ما را جهت صرف شام دعوت نماید و این دعوت به منظور خداحافظی با برادر عماد الجنابی بود که قرار بود تونس را به مقصد آمریکا ترک کند. احساس کردیم که با این اقدام میخواستند جبران شام آن را بنمایند تا مایۀ رضایت و خرسندی ما باشد.
در شب موعود دور هم گرد آمدیم، خانم راضیه که در وزارت اقتصاد مشغول بود کتاب را مطالعه کرده بود و با مطالب آن متقاعد شده بود و حالا آمده بود که
کتاب دیگری از من درخواست نماید. همچنین خواهران او و پدر امین و با انصاف خانواده، آن شب نیز با هم به شبنشینی نشستیم در حالیکه در آن منزل تنها شیعیان بودند، چه بزرگ و منزه است آن خدایی که ما را اینچنین بدون هیچ قرار موعدی گرد هم آورد.
روزها سپری شد و ناگهان راضیه تلفنی با من تماس گرفت و گفت که گروهی از جوانان که چهار نفر هستند و همکاران او در وزارت اقتصاد میباشند، همه شیعه هستند و میخواهند با من آشنا شوند. راضیه افزود که این جوانان با او دربارۀ دکتر تیجانی سماوی صحبت کردهاند، لذا به آنان گفت که من دیشب در حضور دکتر تیجانی بودم اما حرف او را باور نکردند و گفتند: شاید منظور شما کسی غیر از فرد مورد نظر ماست. راضیه گفت: آیا او از شهر قفصه نیست؟ گفتند: بله. پرسید: آیا او شیعه نیست؟
گفتند: بله، به خدا او همان کسی است که ما همه جا به دنبال او هستیم.
راضیه گفت: وی دیشب در منزل خواهرم بود و به اتفاق تا نیمههای شب نشسته بودیم، من نشانی و شمارۀ تلفن وی را دارم و تعدادی از کتابهای او را نیز خواندهام.
چهار مرد جوان پی بردند که همکارشان نیز مانند آنها یک شیعه است و همکارشان نیز دریافت که این چهار نفر همکارانش هم همه شیعه هستند. راضیه ماجرای تشیع خود را برای آنان بازگو کرد و آنان نیز ماجرای خود را برای او تعریف کردند، آنگاه از وی شمارۀ تلفن مرا تقاضا کردند تا با من تماس بگیرند و با من آشنا شوند و اینگونه سپاسگزارش باشند.
سپس گفت: دکتر من بهخودم اجازه ندادم کهشمارۀ تلفن شما را به آنها بدهم
مگر با اجازۀ شما. گفتم: مانعی نیست. من از شما بهخاطر این حسن ادب تشکر میکنم.
روز بعد یکی از آن جوانان با من تماس گرفت و گفت که خانم راضیه خود شمارۀ تلفن شما را به او داده است، آنگاه از من تقاضا کرد که دعوتش را جهت صرف ناهار به اتفاق همکارانش که بسیار مشتاق دیدارم هستند، بپذیرم و با هم برای روز یکشنبه قرار گذاشتیم که نزد ما در تونس، روز تعطیلی آخر هفته است.
بحمداللّه بدون اینکه همدیگر را از قبل شناخته باشیم با هم ملاقات کردیم. آنان شش نفر از هدایتیافتگان بودند، و حالا داستان آنها از زبان خودشان.
پس از جنگ خلیج فارس و اشغال کویت توسط صدام روابط کویت و تونس به دلیل موضعی که مردم تونس در قالب تودههای فریبخورده در تأیید صدام ابراز داشتند تیره گشت و با بازگشت دولت کویت و از سرگیری روابط تونس و کویت وزارت اقتصاد تونس هیئتی متشکل از چهار تن را جهت بازدید از کویت و برنامهریزی برای تعدادی از پروژههای مربوط به توسعه که دولت کویت اعتبارات مالی آنها را تأمین میکند به این کشور اعزام نمود.
با رسیدن هیئت اعزامی به کویت معاون وزارت اقتصاد این کشور از آنان استقبال کرد و آنان را به محل اقامتشان رساند و یکی از اعضای وزارتخانه را در اختیار آنها قرار داد، او از آنها جدا نمیشد مگر شب هنگام وقتی که برای خواب و استراحت به اتاقشان میرفتند.
روز جمعه فرا رسید، روزی که در کویت تعطیل آخر هفته است، هیئت تونسی به اتفاق آن مسئول کویتی خارج شدند و به گشت و گذار در سطح شهر پرداختند تا اینکه بانگ اذان بلند شد. به وی گفتند: میخواهیم به نماز جمعه برویم. وی نیز
آنها را به نزدیکترین مسجدی که نماز جمعه در آن اقامه میشود برد، آنها نشستند و به خطبۀ امام جمعه که آنها را بهشدت تکان داد گوش دادند.
گفتند: ما تعجب کردیم زیرا اولین بار است که چنین خطبهای میشنویم، این خطبه شامل همۀ موضوعات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بود و امام جماعت بدون اینکه مطالب را از روی اوراق نوشته شده بخواند سخنرانی میکند، او با فصاحت سخن میگوید اما لهجهاش عربی نیست و چیزی که بر تعجب ما افزود نامهایی بود که بر زبان میآورد و آنها را بسیار تکرار میکرد و هرگاه هم یکی از این نامها را بر زبان میآورد، میگفت: علیه السلام. تصور کردیم که اینها نامهای انبیا و پیامبران است و هنگام اقامۀ نماز هم مشاهده کردیم که آنها با ما و نماز ما که در تونس میشناسیم متفاوتند.
پس از نماز وقتی از مسجد خارج شدیم از همراهان دربارۀ امام جمعه و این مسجد پرسیدیم.
جواب داد: اینها شیعیان اهلبیت علیهم السلام هستند.
گفتیم: خدا شما را ببخشد، آیا مسجدی غیر از این نیافتید که ما را به آن ببرید؟
جواب داد: چرا؟ آیا ایرادی در نماز یا در چیز دیگری دیدید؟
گفتیم: ما از اهل تسنن هستیم و به شیعه اعتماد نداریم.
پس در حالیکه میخندید پرسید: آیا اعتقاد دارید که شیعیان کافرند؟
گفتیم: نکند شما هم از آنها هستید؟
پاسخ داد: سه چهارم جمعیت کویت از آنها هستند، اما شما را به خدا سوگند میدهم آیا چیز ناپسندی در خطبه یا نماز مشاهده کردید؟
گفتیم: خیر، ما جز آنچه که مورد پسند ما قرار گرفت و ما را تحت تأثیر قرار داد
چیز دیگری نشنیدیم، اما آنچه که نزد ما در تونس شایع است این است که شیعیان مسلمان نیستند به این دلیل که معتقدند علی خود پیامبر است و اینکه....
پس حرف ما را قطع کرد و گفت: و اینکه جبرئیل در انجام مأموریت اشتباه کرد.
ما خندیدیم و گفتیم: شما بقیه را میدانید.
پس به ما نگاه کرد و گفت: مگر شما از تونس نیستید؟
گفتیم: بله، همۀ ما از پایتخت تونس هستیم.
گفت: آیا اسم دکتر تیجانی را شنیدهاید؟
گفتیم: نه، ما هرگز چنین اسمی را نشنیدهایم.
جواب داد: عجب، این مرد از خود شماست، او دنیا را با تحقیقات خودش گیج کرد و شما او را نمیشناسید؟!
گفتیم: ما را با او آشنا کن تا سپاسگزار شما باشیم.
گفت: همراه من به منزلم بیایید و ناهار را با من صرف کنید و بعد کتاب او را به شما خواهم داد.
از وی خجالت کشیدیم و همراهش رفتیم و کتاب آنگاه هدایت شدم را به ما داد. و گفت: این کتاب را بخوانید و پس از آن کتابهای دیگری نیز دارم.
سپس ادامه دادند: وقتی به منزل بازگشتیم شامگاه آن روز شروع به مطالعۀ کتاب کردیم، به طرز عجیبی ما را مجذوب خود کرد طوری که در همان شب اول آن را به پایان رساندیم و از حقایق تکاندهندهای که در بر داشت به شگفت آمدیم.
صبح روز بعد نزد آقای ابوعمار شتافتیم و کتاب بعد را از وی تقاضا کردیم، پس کتاب همراه با راستگویان را به ما داد و ما در سه روز آن را مطالعه کردیم، سپس کتاب از آگاهان بپرسید را مطالعه کردیم و پس از آن نیز کتاب چهارم بنام اهلسنت
واقعی را به ما داد.
وی هر بار نظر ما را جویا میشد و ما نیز در جواب میگفتیم: ما با همان نخستین کتاب شیعه شدیم اما میخواهیم که بیشتر بدانیم.
وقتی چهارمین کتاب را مطالعه کردیم نزد ما کوچکترین شکی نسبت به مذهب اسلامی راستین باقی نماند، بدین ترتیب در کویت شیعه شدیم و نماز جمعۀ بعد را در حالی بهجا آوردیم که به راه حق هدایت یافته بودیم و با همۀ نامها و همۀ ائمه اطهار آشنا شده بودیم و مانند نخستین بار از شنیدن هیچ مطلبی متعجب نشدیم.
به تونس بازگشتیم در حالیکه دلهایمان با عشق و ولایت اهلبیت علیهم السلام میتپید. حکایت خودمان را برای بعضی از همکارانمان بازگو کردیم و کتابهایی را که از کویت آورده بودیم به آنان اهدا کردیم، پس آنان نیز شیعه شدند و بدینسان مجموعۀ قابل توجهی را تشکیل دادیم، این به لطف خداوند و همت شماست دکتر.
گفتم: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کُنّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللّهُ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ».1
آنگاه خندیدم و گفتم: لطف و همت آقای ابوعمار را هم فراموش نکنید.
گفتند: خداوند پدر و مادرش را بیامرزد، ایشان خود باعث آشنایی ما با شما بودند.
اردن
مساحت: 92000 کیلومتر مربع
جمعیت: 6 میلیون نفر
موقعیت جغرافیایی: خاورمیانه
پایتخت: عَمّان
مرزهای این کشور:
از غرب: عراق
از شرق: فلسطین
از شمال: سوریه
و از جنوب: عربستان سعودی
سفر به اردن
دیدار من از اردن به دفعات تکرار شد، بدین ترتیب که نخستین دیداری که طی آن با اردن آشنا شدم در سال 1964 م. پس از کنفرانس پیشآهنگان بود که در مکه مکرمه برگزار شد و من ضمن یک هیئت شش نفره تونسی در آن شرکت کردم.
در فرودگاه عمان به زمین نشستیم و چهار روز در پایتخت اردن به میزبانی انجمن پیشآهنگان اقامت کردیم و آقای ممدوح خرمه نیز که آن زمان یک پست وزارتی را بر عهده داشت از ما استقبال نمود. همچنین خانم شاهزاده علیا در انجمنهای زنان که خود شخصاً در منطقۀ کوههای عمان بر آنها نظارت داشت ما را به مهمانی خود دعوت نمود و توسط وی با بسیاری از شخصیتهای اردنی از زنان و مردان آشنا شدیم.
در آن زمان کشورهای عربی در اوج قدرتشان بودند و خود را از هر جهت برای مقابله با اسرائیل آماده میکردند و این رژیم را به نابودی و پایان دادن به وجود نامشروعش تهدید میکردند و رئیس جمهور فقید مصر، جمال عبدالناصر نیز جهان عرب را رهبری مینمود و مردم به ویژه در اردن و فلسطین نام او را بر زبان داشتند.
در آن روزها دیدار ما از اردن به طور اتفاقی با فعالیت رسانههای گروهی اعم از رادیو، تلویزیون، مطبوعات و مجلات علیه رئیسجمهور بورقیبه همراه شده بود.
فردی که او را به «خائن بزرگ» لقب داده بودند و این به دلیل اظهاراتی بود که طی
دیداری که از اردوگاههای فلسطینیان در اردن انجام داده بود، بیان کرده بود، مبنی بر اینکه: بر فلسطینیان لازم است که تقسیمی که سازمان ملل در سال 1947 بر آنان تحمیل کرده بود، بپذیرند و به کشور خود بازگردند تا از داخل فلسطین با اسرائیل مقاومت کنند.
بدین ترتیب ناسیونالیستهای عرب و طرفدار جمال عبدالناصر و نیز فلسطینیان علیه رئیس جمهور تونسی حبیب بورقیبه سخت برآشفتند و به دشنام و ناسزاگویی وی پرداختند، تا آنجا که مجبور به ناتمام گذاشتن دیدار خود و بازگشت به کشور خود شد و اقدام به قطع روابط دیپلماتیک خود با مصر، اردن، سوریه و عراق نمود.
در آن روزها چه کسی را جرأت آن بود، یعنی سه سال پیش از جنگ زودگذری که اسرائیل علیه ملتهای عرب برافروخته بود و به جنگ شش روزه نامیده شد و طی آن نیز اسرائیل بخشی از سرزمینهای کشورهای عربی مصر، اردن، سوریه و لبنان را اشغال کرد و موجب وارد آمدن ضربهای شد که ملتهای عرب هنوز تا به امروز از آثار آن رنج میبرند.
پیش از این چه کسی را جرأت آن بود که وجود کشوری به نام اسرائیل را به رسمیت بشناسند، تا چه رسد به همزیستی مسالمتآمیز با آن و پذیرش مصوبۀ تحمیلی سازمان ملل که چهل درصد از سرزمین فلسطین را به این رژیم میدهد و آن را به رسمیت میشناسد و این زمانی بود که ملتهای عرب و در رأس آنان پادشاهان و رؤسای جمهور عرب شعار نه سازش نه مذاکره و نه صلح با اسرائیل را سر میدادند.
بنابراین وقتی بورقیبه قائل به پذیرش مصوبۀ تقسیم فلسطین شد، این امر نزد
کشورهای عرب به معنای خیانتی بزرگ به حقوق ملت فلسطین و تسلیم شدن در برابر امر مسلم بود، چیزی که همۀ کشورهای عربی آن را رد میکردند. رادیو تلویزیونها و مطبوعات آن زمان نیز بورقیبه را به انواع خیانتها و مزدور بودن متهم کردند.
خداوند بر عمر بورقیبه افزود تا در همان حالیکه از مقام خود معزول شده است، ببیند و بشنود کشورهایی که او را به خیانت و مزدور بودن متهم میکردند اینک برای به رسمیت شناختن اسرائیل و برقراری روابط با آن از یکدیگر پیشی میگیرند. در رأس همۀ اینها سازمان آزادیبخش فلسطین و رئیس آن یاسرعرفات است که به خاطر اظهارات بورقیبه در سال 64(1)که شصت درصد از سرزمین فلسطین از جمله قدس شریف را به وی واگذار میکرد، جهان را زیر و رو میکند و با رد این اظهارات میگوید: «یا همه یا هیچ».
امروز بورقیبه از طریق تلویزیون میبیند که یاسرعرفات قهرمان آزادی فلسطین و امید فلسطینیان چنان خود را در برابر اسرائیل خار و ذلیل میکند تا این رژیم تنها سیزده درصد از کرانۀ باختری را به او بدهد، آن هم به بهایی گزاف که همانا نابودی جنبش حماس و همۀ آزادگان فلسطینی است که از داخل این سرزمین در برابر اسرائیل مقاومت میکنند.
و نتانیاهو نخستوزیر اسرائیل نیز خواستۀ عرفات را رد میکند و با دادن آن مقدار ناچیز از زمینها در حق او مضایقه مینماید با این ادعا که وی به وعدۀ نابود کردن تروریسم عمل نمیکند.
بدین ترتیب این نمایش نزد همۀ مردم شناخته شده گردید که یاسرعرفات به
1) (1) . سال 1964 میلادی.
اسرائیلیها قول داده است که در صورتی که به او اجازۀ ورود به سرزمین اشغالی را بدهند ولو در بخش کوچکی از آن حتماً انقلاب سنگ، جنبش جهادی حماس، حزباللّه و هرکه علیه اسرائیل شورش به پا کند و یا امنیت و ثبات آن را مورد تهدید قرار دهد ریشهکن خواهد کرد.
مسألۀ مهم برای یاسرعرفات این است که رئیسجمهور فلسطین شود و به این افتخار نایل آید مانند همۀ رهبران عرب که بیهیچ رنج و مشقتی به این پست و مقام رسیدهاند، پس چگونه خودش پس از تحمل این همه مشقت به این پست مهم دست نیابد؟
هرچه بیشتر عمر کنی از روزگار شگفتیها میبینی، وقتی که در خیابانهای عمان قدم میزدیم و تابلوها و پلاکاردهایی را میخواندیم که برای رسواسازی تونس و رئیسجمهورش «خائن بزرگ» نوشته شده بود همان طور که او را مینامند، احساس خجالت و شرمندگی کردیم لذا از بیم عکسالعمل مردم عادی نشانهها و پرچمهای تونسی را که روی شانههایمان بود، برداشتیم. اما آقای ممدوح خرمه به ما آرامش خاطر داد و گفت: شما مهمان ما هستید پس نباید از چیزی بهراسید.
اما میان دوستان پیشآهنگ اردنی ما کسانی بودند که گاهی موضوع رئیسجمهور ما و مواضع او را با ما پیش میکشیدند، لذا در پاسخ به آنان میگفتیم که ما با وی موافق نیستیم و مانند شما جز به نابودی نهایی اسرائیل که سرزمینهای ما را غصب کرد و مسجدالأقصی را اشغال نمود و به مقدسات ما هتک حرمت کرده و حیثیت و اعتبار ما را خدشه دار کرد فکر نمیکنیم.
آن زمان هنوز جوان بودیم و نسبت به مسألۀ فلسطین شور و شوق بسیاری
داشتیم و با غرور و افتخار و اعتماد به نفس بالایی از نابودی آن میکروبی که امپریالیسم در کالبد امت عرب قرار داده بود سخن میگفتیم و خبر نداشتیم که روزگار چه شکستها، رخدادهای شگفت و وقایع ناگواری برای ما پنهان داشته است طوری که کیان ملت عرب را متزلزل ساخت و باعث شکست آن در همۀ زمینههای نظامی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی شد و دیگر برای این ملت هیچ تقدیر و احترامی نزد سایر ملتها باقی نماند.
و اگر به سوی حق و حقیقت هدایت نمییافتم و تاریخ را نمیشناختم و نمیدانستم که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای امت ایشان چه پیش آمد نمیتوانستم علل و عوامل این شکست همه جانبه و فراگیر را دریابم، بنابراین وقتی که هدایت یافتم و حق را شناختم آن وقت بود که دیدگاهها و نظراتم واضح و روشن شد و نتایج و عواقبی که به آنها رسیدیم برای من معلوم گردید، بلکه بهخاطر آنچه که امت اسلام در حق پیامبر خود و عترتش مرتکب شد حتمی و محقق گردید.
و وقتی که سخن حضرت فاطمۀ زهرا علیها السلام را به خاطر میآورم که با پرتو پروردگار خویش فرجام این امت را میدید امتی که از صراط مستقیم منحرف گردید. آن حضرت از سرنوشت این امت خبر داد و اینکه در نتیجۀ انحراف از کتاب خدا و سنت پیامبرش و عشق به ریاست چه بر سرش خواهد آمد، بدین ترتیب این بزرگ بانوی عالم برای ما تصویری را ترسیم نمود که گویی یک تصویر تلویزیونی است که امروزه آن را آشکار میبینیم.
پس اینک به آن حضرت گوش فرا دهیم آن دم که در حضور امت خطبه خواند، در حالیکه آزرده خاطر و دل شکسته بود، تا اینکه در پایان خطبۀ خود در حالیکه به مهاجرین و انصار مینگریست به ایشان بگوید:
بدانید که به جانم سوگند این حکومتی که اینها درست کردهاند تازه آبستن شده است، پس صبر کنید تا اینکه ببینید چه ثمری به بار میآورد، سپس از آن به اندازۀ تغارهای بزرگ خون تازه بدوشید. اینجاست که کسانی که راه باطل رفتهاند، زیانکار میشوند و آیندگان عاقبت آنچه را که گذشتگان تأسیس نمودند، خواهند دید (اکنون که به مراد خود رسیدید) برای دنیای خود خوش باشید و برای فتنههایی که خواهد آمد مطمئن باشید و بشارت باد شما را به شمشیرهای برندهای که به دنبال آن میآید و قدرت متجاوزی که حداکثر ظلم و تعدی را روا میدارد و (بشارت باد شما را) به هرج و مرجی که فراگیر است و همه جا را شامل میشود و (بشارت باد شما را) به استبدادی از ظالمین که جز مقدار اندکی از بیتالمال را باقی نمیگذارد، به گونهای که کسی در آن رغبت نمیکند و جمعیت شما را نابود میکند (همه را قتل عام میکند). پس حسرت و اندوه بر شما باد! به کدامین سو هستید! راه حق و رحمت خداوند بر شما کم شده است، آیا شما را بر رحمت خداوند وادار کنیم حال آنکه خودتان کراهت دارید.
آیا پس از این سخن کوچکترین تردیدی در این باقی میماند که وضعیتی که امروزه مسلمانان دچار آن شدهاند در واقع نتیجۀ قطعی و مسلّم اعمالی است که خود در گذشته مرتکب شدهاند و طعم تلخی را که امروزه میچشند، محصول همان چیزی است که در گذشته کاشته بودند.
و چه بسا آنچه را که در آینده پیش خواهد آمد بسیار زشتتر و بدتر و وحشتناکتر از آن چیزی است که در گذشته پیش آمد. «وَ ما ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ».1 لا حول ولا قوّة إلّاباللّه العلی العظیم.
باری، همۀ این افکار و اندیشهها تراژدی ملت عربی و اسلامی را در همه جای جهان که در آن زندگی میکنیم، به یادمان میآورد.
اگر پیش از این از حقایق تاریخ آگاه بودم همه چیز بر من آسان میشد و برای ناسیونالیسم عربی و آن سنبلهای موهومی که آنها را به عنوان بهترین افراد بشریت تمجید و تقدیس میکردیم، آن شور و اشتیاق مفرط را پیدا نمیکردم.
به یاد میآورم که پس از گرایشم به تشیع یک بار دیگر به اردن رفتم و با بسیاری از دوستان و در رأس آنان با برادر ارجمندم موسی عارف صنوبر ملاقات کردم، من در بعضی از مهمانیهای شبانه سعی کردم که کاذب بودن عقایدشان را برای آنها روشن کنم اما از عکسالعمل آنها بیمناک شدم، زیرا به طور عجیبی از شیعه نفرت دارند، لذا کوچکترین حرفی به آنان نزدم و رفتار شایستهای با آنان داشتم و به اتفاقشان دست به یک ماجراجویی خطرناک زدم که نزدیک بود به بهای جانم تمام شود.
یکی از آنان به من پیشنهاد داد که همراه چند تن از برادران اردنی که فلسطینیالأصل بودند به زیارت مسجدالأقصی بروم و من که امید زیارت قدس شریف، دومین مکان مقدس و محل اسراء و معراج پیامبر را داشتم، نمیتوانستم این پیشنهاد را رد کنم، بنابراین وی یک کارت شناسایی فلسطینی برای من تهیه کرد و به وسیلۀ آن به بهانۀ دیدار از خویشان و نزدیکان، همراه آنان وارد سرزمینهای اشغالی شدم.
صبح هنگام به راه افتادیم و یک ساعت بعد به بیتالمقدس رسیدیم زیرا شهر «السلط» یا «معان» تنها پنجاه کیلومتر از آنجا فاصله دارد. در آنجا نماز گزاردم و از شدت خوشحالی و نیز بهخاطر سستی و سهلانگاری که در برابر خداوند و در
حق خانههای خداوند و مناسک دینی کردیم، گریستم.
نزد یکی از فلسطینیهایی که همراه ما از اردن آمده بودند ناهار خوردیم، سپس نماز ظهر و عصر را در مسجدالأقصی بهجا آوردیم و بعد دوباره به شهر «السلط» بازگشتیم در حالیکه باور نمیکردم که از دست پلیس اسرائیل نجات یافتهام. آنها اگر حتی یک سؤال از من میپرسیدند، پی میبردند که من یک خارجی هستم و اهل فلسطین نیستم، خداوند را بهخاطر این لطف و عنایتش سپاسگزارم. به شهر السلط بازگشتم و دو روز در آنجا اقامت کردم.
یک بار دیگر به اردن سفر کردم تا جهت ادای حج عمره از سفارت عربستان در عَمّان ویزا بگیرم، به شهر «الزرقا» رسیدم و به جست و جوی دوستم موسی صنوبر پرداختم که در این شهر زندگی میکرد، اما به من گفته شد که وی به خارج از کشور رفته است. خواستم به عمّان بازگردم اما جوانی که این خبر را به من داد، مانع من شد و اظهار تمایل کرد که مرا به مهمانی خود بپذیرد تا زمانی که موسی بازگردد. او گفت: شما سه یا چهار روز نزد من در خانه خواهید ماند، تا آن زمان ان شاءاللّه که بازگشته است، سعی کردم عذر او را بخواهم اما او به شدت اصرار کرد، زیرا میترسید اگر بروم موسی از او گلهمند شود، لذا کنار او در کارگاهی که در آن مشغول بود ماندم و در شامگاه همراه وی به منزلش رفتم، آنجا به خوبی از من پذیرایی کردند و اتاق جداگانهای برای اقامتم به من دادند، وقتی شب فرا رسید، گروهی از اخوان المسلمین به منزلش آمدند، آنها همه، ریش خود را زده بودند، به من سلام کردند و پس از صرف شام وقت نماز شد، پس صاحبخانه جلو آمد تا امامت جماعت را به عهده بگیرد، اما دریافتند که من در حالی نماز میخوانم که دستهایم را پایین انداختهام و مانند خودشان آمین نمیگویم و بسمله را نیز
میخوانم و آیات را پس از امام جماعت تکرار میکنم، همین که نماز تمام شد، انتقادها شروع شد و از من پرسیدند که بر چه مذهبی هستم؟
گفتم: من مالکی بودم، اما مذهبم را به جعفری تغییر دادم. گفتند: جعفری یعنی چه، آیا همان مذهب شیعه نیست؟
از اینکه به این مطلب پی بردند، خوشحال شدم و گفتم: بله، این همان مذهب شیعۀ امامی است، پس بعضی از آنها شروع به نگاه کردن به یکدیگر کردند، گویی که با پلک زدن با هم صحبت میکردند. پرسیدم شما چه انتقادی از شیعه دارید؟
پس یکی از آنان در حالیکه به دوستانش نگاه میکرد، گفت: شیعه و یهود با هم یکسانند. دومی گفت: خطر یهود از شیعه کمتر است، زیرا آنها را میشناسی و در برابر آنها و توطئههایشان احتیاط میکنی، اما شیعه به حساب اسلام گذاشته میشوند، آنها منافقند اگر با ما بنشینند، میگویند ما هم مانند شما به یگانگی خداوند و اینکه محمد بنده و رسول اوست شهادت میدهیم اما اگر با خودشان خلوت کردند، میگویند علی رسول خداست.
سومی گفت: منافقین در قعر جهنماند.
از این سخنان به خشم آمدم و گفتم: این همه خرافات و انحرافات دیگر کافی است، آیا میان شما کسی هست که حتی یک کتاب شیعه خوانده باشد، آیا کسی از شما با شیعه نشسته است و با آنها دربارۀ امور دنیا گفت و گو کرده است؟
به خدا قسم که شما ندانسته و بیهدف و بدون استناد به قرآن کریم سخن میگویید و حرفهای نادرستی دربارۀ دیگران میگویید که هیچ دلیلی برای آنها ندارید. من هم مانند شما چیزهایی دربارۀ شیعه میگفتم، همین که مطلبی را میشنیدم و بدون اینکه تحقیق و بررسی کنم، وقتی بررسی کردم متوجه شدم که
شیعیان خود مسلمان واقعی هستند که از عترت رسول خدا و فرزندان ایشان پیروی نمودند.
یکی از آنها خندید و گفت: حتی حسین بن طلال پادشاه ما هم از فرزندان پیامبر است و بقیۀ حاضرین هم خندیدند.
گفتم: بله، حسین طلال و ملک حسن دوم پادشاه مغرب هر دو از نسل پیامبرند به رغم خواست مخالفان.
اما آنها از ائمه معصومین که رسول خدا صلی الله علیه و آله آنها را مشخص نمودهاند و امت را نیز به پیروی و اطاعتشان امر فرمودهاند نیستند.
اغلب آنها خندیدند در حالیکه تکرار میکردند: معصومین! این همان مبالغه و تفسیر به رأی است، اگر پیامبر معصوم نبودند و خود نیز در حدیثی به این مطلب تصریح کردند که
«کلّ بن آدم خطّاء و خیر الخطّائین التوابین».(1)در این صورت چگونه ممکن است که علی و فرزندانش معصوم باشند.
فهمیدم که بحث کردن با آنها دربارۀ این مسائل برای آنها تلخ و ناخوشایند است و نمیتوانند برای امت چیزی را قائل شوند که از رسول خدا صلی الله علیه و آله دریغ میکنند، پس گفتم: مهم این است که منظور من از عترت رسول خدا پادشاه مراکش یا پادشاه اردن یا پادشاه عربستان نیست و مهم این است که بدانید شیعه همانطور که ادعا کردید به رسالت و نبوت علی شهادت نمیدهند بلکه اینها صرفاً شایعات مغرضانه است.
یکی از آنها حرفم را قطع کرد و گفت: یک سؤال از شما میپرسم و اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید به صراحت به من جواب بدهید.
1) (1) . هر بنی آدمی بسیار خطاکار است و بهترین خطاکاران کسانی هستند که همیشه توبه میکنند.
گفتم: ان شاءاللّه با کمال صداقت و صراحت جواب شما را میدهم.
پرسید: آیا شما شخصاً ابوبکر و عمر را دوست دارید؟
بیدرنگ گفتم: خیر، آنها را دوست ندارم.
پس میان حاضران غوغا و همهمهای به راه افتاد، گویی که میان خود جاسوسی را پیدا کردند و رنگ از رخسارشان پرید، بعضی از آنها تصمیم گرفتند که از آنجا خارج شوند اما صاحبخانه مانع آنها شد و گفت: بهتر است که موضوع را عوض کنیم و دربارۀ چیزهایی صحبت کنیم که به ما مربوط میشود.
همینطور هم شد، آنها به اموری پرداختند که به خودشان مربوط میشد، احساس کردم که وجودم برای آنها نامطلوب است، لذا از صاحبخانه اجازه خواستم تا بخوابم، پس مرا به داخل منزل برد و در را به روی من بست.
وقتی که صبح از خواب بیدار شدم و در منزل کسی را نیافتم، مدت زیادی را به انتظار نشستم تا اینکه ساعت حدوداً 9 شد.
به موضوع شک کردم و با خودم گفتم: چرا صاحبخانه نیامد، با اینکه من از صبح زود منتظرش بودم.
پدر صاحبخانه که مرد مسنی بود آمد، به من سلام کرد و صبحانه مختصری جلوی من نهاد اما من از خوردن امتناع کردم، پس پیرمرد بناکرد به پرسیدن سؤالاتی که مرا در تنگنا قرار داد و من با اکراه به بعضی از سؤالاتش جواب دادم، آنگاه سراغ پسرش را گرفتم، پس جواب داد: او به مسافرت رفته است و تا دو هفتۀ دیگر باز نمیگردد.
فهمیدم که این مرد قصد دارد که به طریقی مؤدبانه مرا از منزل بیرون کند. پس گفتم: بنابراین دیگر دلیلی وجود ندارد که نزد شما بمانم، سپس برای رفتن از او
اجازه خواستم، پس با شتاب برخاست و در را برای من گشود در حالیکه میگفت:
به سلامت.
به کارگاهی که عماد در آن اشتغال داشت، سرزدم او را از دور دیدم، وقتی مرا دید به داخل رفت و از نظرها پنهان شد.
مقابل درب کارگاه ایستادم و با خودم فکر میکردم که مگر من با او چه کردم تا خودش را از من مخفی کند، آنگاه پسری بیرون آمد تا به من بگوید آقای عماد به مسافرت رفته است، گفتم: آیا من از تو سراغ عماد یا کس دیگری پرسیدم؟
به راه خودم ادامه دادم در حالیکه از این آدمها متعجب بودم که چگونه به سرعت دگرگون میشوند، او دیروز به من اصرار میورزید که نزد خودش اقامت کنم، و اینک از من میگریزد، گویی که یک جنایتکارم. یک بار دیگر از خودم دربارۀ گناهم پرسیدم، اما جز تشیعم و تعلّقم به اهلبیت دلیل دیگری نیافتم، امری که از نظر اینها گناهی است نابخشودنی.
به جای اینکه در شهر «الزرقاء» بمانم تا منتظر بازگشت دوستم موسی صنوبر باشم، ترجیح دادم که به عمان بروم. بنابراین از آنجا جهت سفر به عربستان سعودی و ادای حج عمره، ویزا گرفتم.
به اتفاق یکی از رانندههای اردنی که کالاها را با خود به کشورهای خلیجی میبرند سوار یک کامیون شدم، رانندگانی که مسیرشان از شهر «خیبر» و مدینۀ منوره میگذرد.
در میانۀ راه که مسیری طولانی بود دربارۀ همۀ موضوعات با هم گفت و گو کردیم، من فرصت استراحت او را غنیمت میشمردم آنگاه وضو میگرفتم و یک یا چند نماز فریضه را به جا میآوردم، اما آثار حیا و حرج را بر او ملاحظه میکردم.
از او پرسیدم: چرا نماز نمیخوانید، شما که مسلمانی خوشقلب و خوش اخلاق هستید.
پاسخ داد: به حکایت من گوش کنید تا آنچه در عربستان برای من پیش آمد برای شما تعریف کنم، با توجه به اینکه من همیشه از مدینه میگذرم، وجدانم مرا توبیخ کرد و گفتم: چطور همیشه از شهر پیامبر بگذرم در حالیکه من تارک الصلاة هستم.
کامیون را متوقف کردم و برای یافتن آبی جهت وضو به جست و جو پرداختم و پس از زحمت زیاد شیر آبی پیدا کردم، شیر آب را باز کردم تا وضو بگیرم، ناگهان دیدم عصایی بر سر و شانههایم فرود میآید و مردی با عصا به جانم افتاده است و با خشم و عصبانیت بر سرم فریاد میزند، به او گفتم: میخواهم وضو بگیرم تا نماز بخوانم.
جواب داد: برو اینجا از وضو خبری نیست، آنگاه شیر آب را بست و مرا به بدترین شکل از آنجا راند، پس برگشتم در حالیکه به عربستانیها ناسزا میگفتم و به روزگار که شأن و جایگاه این پابرهنگان عریان را بالا برد، نفرین میکردم.
طوری که امروز به همۀ مردم اهانت میکنند، بدین ترتیب این روستایی گستاخ بهخاطر شدت ضربات و اهانتهایش مرا از نماز خواندن منصرف کرد.
گفتم: دوست من این عذر قابل قبولی نیست، شاید خداوند متعال قصد داشت تو را بیازماید، بنابراین صبور باش و از نماز دوری نکن زیرا یکی از شیاطین باعث تحریک شما شد، نماز ستون دین است و بین اسلام و کفر همین ترک نماز است و شما شخصاً به حکم شغلی که دارید با مردم ارتباط ندارید، پس ارتباط خودتان را با پروردگارتان که شما را به صورتی تمام و کمال آفرید قطع نکنید و نماز را بهجا
بیاورید و از او بخواهید که شما را در سفرهای دور و درازتان حفظ نماید و شما را به سلامت نزد خانواده و فرزندانتان بازگرداند.
مرد بیچاره از سخنانم متأثر شد و اشک در چشمانش حلقه زد و همان لحظه از جا برخاست و وضو گرفت اما برای خشک کردن پاهای خودش و پوشیدن کفشهایش دچار مشکل شد، بنابراین طریقۀ وضوی اهلبیت علیهم السلام را به او آموزش دادم، او بسیار خوشحال شد و گفت: اگر از قبل با این وضو آشنا بودم نماز را ترک نمیکردم، همچنین جمع بین دو نماز را به او یاد دادم.
پس مرا بوسید و گفت: شما را خداوند برای من فرستاد، خدا خیرتان بدهد.
به مدینۀ منوره رسیدیم، از کامیون پیاده شدم در حالیکه در جیب خودم به دنبال پول میگشتم تا کرایهای را که در مورد مبلغ آن با هم توافق کرده بودیم، به او بپردازم. اما او امتناع کرد و گفت: به خدا اگر شما بهخاطر همراهی با من اجرتی را قبول میکردید با کمال میل آن را به شما میپرداختم.
با هم دست دادیم و همدیگر را در آغوش کشیدیم، آنگاه هر یک از ما دوست خود را بوسید و به امید دیداری دوباره از همدیگر جدا شدیم.
مراکش
مساحت: 710000 کیلومتر مربع
جمعیت: 28 میلیون نفر
موقعیت جغرافیایی: شمال غرب آفریقا
پایتخت: رباط
مرزهای این کشور:
از غرب: اقیانوس اطلس
از شرق: الجزایر
از شمال: دریای مدیترانه
و از جنوب: موریتانی
سفر به مراکش
پیش از گرایشم به تشیع به اتفاق جمعی از دوستان به وسیلۀ یک خودروی اختصاصی دو بار مسافرت کردم، در قالب یک سفر گردشی به قصد آشنا شدن با آن دیار و مردمش و نیز خریدن بعضی از اجناس که از آنجا به بهای کمی وارد میشد.
هر دو سفر موفقیتآمیز بودند و این بهخاطر فواید مادی و معنوی بود که در برداشتند و ذهن انسان نیز آن حال و هوای عربی اسلامی که شهرهای مراکشی را آکنده میکند، بهجا میگذارد. همچنین حسن برخورد و مهماننوازی در روستاهای کوچک که از سر و صدای انبوه گردشگران به دور ماندهاند. گردشگرانی که از همه جا به این کشور سرازیر شده بودند تا در تمامی زمینهها شاهد منافعی برای خویش باشند و از زیبایی طبیعت با شکوهی که نظیر آن در کشورشان سراغ ندارند لذت ببرند و این چنین است که یک مسلمان با خود میگوید: چه بزرگوار و منزه است آنکه این همه نعمت را ارزانی نموده است، اما ما آن طور که شایسته است قدر این نعمتها را ندانستیم و در زمرۀ بندگان شکرگزارش در نیامدیم.
من مردم مراکش را در سادگیشان و گشایش آنان در عمق اعتقادات و تعهد و پایبندی به دین شناختم و نیز در عشق و اخلاص راستین آنان نسبت به آنچه بوی آن سلالۀ پاک و خاندان شریف از آن میتراود، شمار نامهای محمد، علی، فاطمه،
حسن و حسین در مراکش چه بسا از آنچه که در دیگر کشورهای عربی موجود است افزونتر باشد.
من ملاحظه کردم کسانی که فرزندان خود را به این نامها نامگذاری میکنند، به فرزندان خود احترام میگذارند، یعنی اینکه به آنان ناسزا نمیگویند و هرگز به آنان اهانت نمیکنند. اشراف(1)نزد آنان از دیگر کشورهای عربی چیز مقدسی به شمار میرود، همچنین مراکشیها برای مراسم مذهبی ارج و احترام بسیاری قائل هستند.
مساجد، جوامع، عبادتگاهها و آرامگاههای اولیا و صالحین در این کشور بسیارند.
آنان در اعیاد اسلامی مراسم جشن برگزار میکنند و در برگزاری جشن میلاد شریف نبوی که یک ماه تمام به طول میانجامد مبالغه و اغراق مینمایند، برخلاف سعودیها که برگزاری جشن را به این مناسبت حرام میدانند و ادعا میکنند که این عمل یک بدعت است.
به همین دلیل است که مراکش نقش و تأثیر اسلامی سنّی خود را در مذهب حفظ کرد، اما این کشور در اعتقادات خود به شیعه نزدیک است، بدین معنی که هیچ کس را بر اهلبیت علیهم السلام مقدم نمیدارند. آنان همچنین در ماه محرم و در دهۀ نخست آن عزادارند، به ویژه در روز عاشورا ایشان را میبینی که دست از کار میکشند و از زینت و آراستن خویش پرهیز میکنند، بلکه بعضی از آنان را میبینی که میان خود به یکدیگر تسلیت میگویند و از افتخارات سرور جوانان اهل بهشت حضرت اباعبداللّه الحسین علیه السلام یاد میکنند.
لذا وهابیت در مراکش به دلیل عشق و ارادت نامتناهی مردم این کشور نسبت به اهلبیت علیهم السلام و نسل و تبار آنان رواج چندانی نیافت، مراکشیها عادت دارند که
1) (1) . اهل سنت، سید را شریف میخوانند.
همیشه به اهلبیت علیهم السلام به درگاه خداوند متوسل شوند و آنان را میان خود و پروردگارشان به عنوان واسطهای نجاتبخش از عذاب الهی قرار دهند.
به همین دلیل است که میبینی مراکشیها پادشاه خود، ملک حسن دوم را دوست دارند و وی را امیرالمؤمنین میخوانند و بر سر و دست و حتی پای او نیز بوسه میزنند، زیرا وی از نسل آن سلالۀ پاکی است که از علی و فاطمه و حسن و حسین سرچشمه گرفته است، بنابراین اصل و تبار خاندان سلطنتی، حسنی و از اولاد امام حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام میباشد.
بنابراین با خود فکر کردم که کتاب خودم آنگاه هدایت شدم را به ملک حسن دوم اهدا کنم، شاید که حقیقت پنهان شدهای را که در گذر تاریخ با آبا و اجدادش مدفون گشت، بیابد و بدین ترتیب به اصل و تبار خویش بازگشته و ملت خود را نیز برای سوار شدن به کشتی نجات به دنبال خود بکشاند، چرا که مردم بر سیرت پادشاهان خویشند.
پس منتظر فرصت مناسب شدم تا اینکه پیش آمد.
روزی طبق معمول شبانه، مشغول تماشای یک برنامۀ تلویزیونی فرانسوی به نام «ساعت حقیقت» بودم که خانم روزنامهنگار معروف بنام کریستین اوکرینت(1)ما را به تماشای این برنامه عادت داده بود، وی دارای اطلاعات گستردهای در زمینۀ سیاسی و فردی بسیار فرهیخته بود، او در پرسش از مهمان برنامه جسورانه عمل میکرد و طوری او را در تنگنا قرار میداد تا مجبور شود در کمال صداقت به پرسشهایش پاسخ دهد، طی یک هفتهای که تلویزیون برنامههای آیندۀ خود را اعلام میکرد مطلع شدم که برنامۀ «ساعت حقیقت» این بار پذیرای ملک حسن دوم
1) (1) . Christine O'krent .
پادشاه مراکش خواهد بود تا به پرسشهای ارائه شده پاسخ دهد.
و چون ایشان نمیتوانست بهخاطر یک برنامۀ تلویزیونی به فرانسه برود، لذا گروه تدارک دهندۀ این برنامه، خود برای دیدار با وی به مراکش رفت. برنامهای که یک ساعت تمام ادامه مییافت و به همین دلیل هم «ساعت حقیقت» نامگذاری شده بود، برنامه آغاز شد و پادشاه لبخند به لب و با روی گشاده و با نشاط در قصر خود ظاهر شد. آنگاه خانم روزنامهنگار وی را زیر بارانی از سؤالات قرار داد و او نیز با صراحت و بدون اینکه محتاطانه عمل کند به همۀ این سؤالات پاسخ داد.
کریستین اوکرینت اغلب پرسشهای خود را در مورد تقریب اسلام و مسیحیت متمرکز کرده بود و این در سایۀ دیداری بود که پاپ ژان پل دوم از مراکش انجام داده بود، در این دیدار انبوه گروههای مردمی مراکش با شور و شادی و آغوش باز و سردادن شعارهایی از پاپ استقبال نمودند و برای وی و پادشاه فریاد زنده باد سردادند.
اما آنچه که این روزنامهنگار به سبب آن ملک حسن را نگران کرد اعتراض یا انتقاد او از ایشان بود که چگونه در شهر «دارالبیضا» مسجدی با آن عظمت که بزرگترین مسجد جهان است با هزینههای هنگفتی میسازد و حال آنکه در بین ملت مراکش فقرا و تهیدستانی وجود دارند که به لقمه نانی برای رفع گرسنگی محتاجترند، چیزی که از نظر آنان از ساختن مسجدی برای نماز بهتر است.
در اینجا ملک حسن دوم پاسخی داد که به نظر میرسید با این پاسخ این روزنامهنگار مزاحم را متقاعد کرده بود لذا به سؤال دیگر پرداخت.
او پاسخ داد: شما در قرون وسطی گرسنه بودید و از شدت فقر و عقبماندگی به جان یکدیگر میافتادید، با این همه در پاریس بزرگترین کلیسا را به نام
Notredame De Paris ساختید، پس چرا آن زمان به فکر گرسنگان نبودید.
خانم روزنامهنگار سکوت کرد و اعتراضی نکرد آنگاه سؤال بعد را مطرح کرد و پرسید:
نظر شما در مورد شیعه چیست؟
وی فوراً پاسخ داد: آنان فرقهای هستند که از اسلام منحرفند، آنگاه ادامه داد: ما و جهان تشیع طی چهارده قرن با هم برادر بودیم و هیچ کس جز خمینی این رابطۀ برادرانه را برهم نزد.
با شنیدن این پاسخ هوش از کف دادم و افکارم پریشان شد، هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که ایشان در سینۀ خود چنین کینهای را نسبت به شیعه و شخص امام خمینی داشته باشد و بگوید: ما و جهان تشیع طی چهارده قرن با هم برادر بودیم و هیچکس جز خمینی این رابطۀ برادرانه را برهم نزد.
امام خمینی چه کاری انجام دادهاند تا آن رابطۀ برادرانه را برهم بزنند؟ آیا به این دلیل که شاه مخلوع را از ایران بیرون راند، همانطور که دوست عزیزش آمریکا نیز او را از خود راند ولی پادشاه مراکش بعد از اینکه همۀ کشورها درهای خود را به روی او بستند و به او پناهندگی ندادند در مراکش با آغوش باز از او استقبال نمود.
بعلاوه اگر ایشان در مورد شیعه به انحراف آنان از اسلام حکم میدهند و با این وجود طی چهارده قرن آنان را برادران خود میداند، پس حق داریم از ایشان بپرسیم آیا آنچه امام خمینی در انقلاب اسلامی خود علیه مستکبران و علیه ظلم و فساد انجام دادند از انحراف شیعه از اسلام خطرناکتر است یا اینکه شیعه مسلمان بودند و از اسلام منحرف نشدند مگر بعد از ظهور امام خمینی؟
با شنیدن این پاسخ که مرا بسیار ناراحت کرد و خواب را از چشمانم ربود،
بیتاب شدم، در واپسین ساعات شب برخاستم تا به ملک حسن دوم نامهای بنویسم و در آن به اختصار بعضی از افکار و نظرات خودم را شرح بدهم شاید که خداوند متعال بصیرت وی را به روی حق بگشاید تا در خصوص برادران شیعهاش تجدید نظر کند. کسانی که وی را دوست دارند و به او احترام میگذارند تنها به این خاطر که از تبار آن شجرۀ مبارکی است که ریشهاش استوار و شاخهاش در آسمان است.
و اینک نامهای را که به پادشاه مراکش نوشته بودم برای شما نقل میکنم.
بسم اللّه الرحمن الرحیم، والصلوة والسلام علی أشرف المرسلین سیّدنا ومولانا محمّد وآله الطیّبین الطاهرین.
به امیرالمؤمنین والاحضرت ملک حسن دوم پادشاه مراکش که جان نثار وجودشان و خداوند نیز یار و یاورشان باد.
السلام علیکم ورحمة اللّه تعالی وبرکاته وبعد:
دیداری که در کانال اول تلویزیون فرانسه و در برنامۀ «ساعت حقیقت» با شما انجام شد، پیگیری نمودم و پاسخهای قانع کنندۀ شما به پرسشهای آن روزنامهنگار مورد تحسین اینجانب واقع شد، همچنین شخص دلدادۀ شما به عشق خدا و رسول او و عشق ملتتان مورد تحسین و توجه اینجانب قرار گرفت، بنابراین از خداوند متعال مسألت مینمایم که در آنچه خیر و صلاح ملت و مملکت است به شما توفیق دهد و شما را یاری نماید، جز اینکه در اینجا فرصت را غنیمت میشمارم تا به خدمت والاحضرت این نکته را ملحوظ دارم که پاسخ شما در خصوص شیعه زمانی که حکم به انحراف آنان دادید، قانعکننده نبود.
بنابراین اجازه بدهید که کتاب خود آنگاه هدایت شدم را به حضورتان اهدا کنم
باشد که نظر جنابعالی را دربارۀ این فرقه که یک سوم مسلمانان جهان به شمار میرود، تغییر دهد و اگر شیعه برای تأیید اهلبیت و نصرت آنان و ارجاع حق به آنان و اقتدا به ایشان در امور دین و دنیا به پا خاست، اهلبیتی که پوشیده نیست که پدران و نیاکان شما هستند، پس بر شماست که با بیانی شایسته و سخن حق در راه رضای خداوند به آنان یاری رسانید، صرف نظر از همۀ مواضع سیاسی و اختلافی که با امام خمینی دارید. جناب ملک اگر در برنامۀ «ساعت حقیقت» فرموده بودید که شیعیان طی چهارده قرن برادران شما بودند و هیچکس جز خمینی این رابطۀ برادرانه را برهم نزد، پس بر شما لازم بود که امت اسلامی را به ویژه در این مرحلۀ بحرانی به وحدت و برادری صادقانه دعوت نمایید.
و اگر حضرت ملک حسن دوم که فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند در یک تلاش برای وحدت مسلمانان و مسیحیان با نوادۀ عیسی بن مریم علیها السلام یعنی ژان پل دوم دیدار نمودند همانطور که خبرگزاریها و شبکههای تلویزیونی فرانسه تصریح کردند و همانطور که در دیدار تلویزیونی اخیرتان شنیدم زمانی که فرزندان ابراهیم علیه السلام را به وحدت فراخواندید سزاوارتر این بود که فرزندان امت اسلام را اعم از شیعه و سنی به اتحاد و همدلی دعوت نمایید، چرا که بر این امر قادر هستید و سزاوار شماست تا از این طریق به خرسندی جدتان رسول خدا صلی الله علیه و آله و در نهایت رضایت خداوند متعال نایل شوید.
اینجانب زمانی که به روزنامهنگار مجری آن برنامه تصریح نمودید که از عمر شما جز کمتر از آنچه سپری شده چیزی باقی نمانده است، بسیار متأثر شدم، پس جهت اصلاح ذاتالبین بشتابید و میان مسلمانانی که بسیار مشتاق اخوت، وحدت و اتحاد کلمه هستند ایجاد وحدت نمایید چرا که امام خمینی آن شهرت جهانی را
بهدست نیاورد مگر آنگاه که شعار وحدت را مطرح نمود.
و اگر ایشان نتوانستند آرزوهای خود را محقق سازند و با همۀ اعمالشان به دیدار پروردگارشان شتافتند، علی جنابا اینک نوبت به شما رسیده است. امید است که خداوند متعال به وسیلۀ شما وحدت کلمه ایجاد نماید و امت جدتان محمد صلی الله علیه و آله را متحد سازد و بدینسان در دنیا و آخرت سعادتمند خواهید شد. روزی که به سوی پروردگارتان باز میگردید، آنگاه دربارۀ هر کوچک و بزرگی شما را بازخواست خواهد نمود. عالیجناب یقین بدانید که حساب شما بهخاطر آنچه که خداوند متعال از شهریاری و فرمانروایی و نفوذ و اقتدار در اختیارتان قرار داده است دشوار خواهد بود، آیا پاسخی برای جدتان رسول اللّه مهیا داشتهاید آن دم که از شما بپرسند: «ای حسن جهت وحدت میان امتم چه کردی؟ با عترت و فرزندانم چه کردی؟»
سرورم، عالی جناب، من کمتر و کوچکتر از آنم که با چنین بیانی شما را مورد خطاب قرار دهم اما این از باب قول خداوند متعال است که میفرماید: «وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ».1
به درگاه خداوند متعال دعا میکنم که بصیرت شما را جهت مطالعۀ نامه و کتاب اینجانب بگشاید و پند و عتاب مرا بپذیرید، همانا اسلام به ما یاد داده است که پند و نصیحت برای خدا و رسول او و عامۀ مسلمانان است، پس این امر در مورد سران و شاهان و رهبران آنان چگونه است.
همچنین به درگاه حضرتش دعا میکنم که شما را حفظ نموده و مورد لطف و عنایت خویش قرار دهد و شما را مؤید و منصور گرداند و برای خدمت به ملت و
مملکت به شما طول عمر ارزانی نموده و بهوسیلۀ عالیجناب حق را یاری نماید تا از جمله رستگاران و کامیابان شوید.
والسلام علیکم ورحمة اللّه تعالی وبرکاته.
از بندۀ حقیر محمد التیجانی السّماوی.
همچنین برای ایشان کتاب آنگاه هدایت شدم را اهدا نمودم و روی جلد آن چنین نوشتم:
هدیۀ ناچیز اینجانب به امیرالمؤمنین، عالیجناب ملک حسن دوم سلالۀ عترت پاک اهلبیت مصطفی و کشتی نجات امت و چهرههای تابناک هدایت و روشنیبخشان شبهای جهالت. از درگاه خداوند متعال برای آن جناب هدایت و توفیق روزافزون را مسألت دارم و اینکه امت جدش را به وسیلهاش اصلاح نماید و او را از جمله زمینهسازان ظهور صاحبالزمان روحی و ارواح العالمین له الفداء قرار دهد.
مؤلف: محمد التیجانی السّماوی.
کتاب را همراه با نامه توسط پست سفارشی فرستادم و رسید آن را دریافت کردم، یک هفته بعد نامهای از دربار سلطنتی مراکش به دستم رسید مبنی بر اینکه نامه و کتابم به دست پادشاه رسیده است و ایشان از من به جهت این اقدام سپاسگزاری مینمایند.
اخبار و رویدادهای مراکش را همچنان دنبال کردم و چون مطلع شدم که اعلی حضرت از چند تن از روحانیان و دانشمندان شیعه دعوت نمودند و آنان نیز در برنامههای شبانۀ ایشان در ماه رمضان حضور یافتهاند و در حضور وی چند سخنرانی مذهبی ایراد نمودهاند بسیار خوشحال شدم.
همچنین به آیتاللّه محمدعلی تسخیری دبیرکل مجمع جهانی اهلبیت علیهم السلام دعوتنامهای جهت حضور در کنفرانس اسلامی با نظارت پادشاه مراکش ارسال شد و روابط مراکش و جمهوری اسلامی ایران بحمداللّه پس از اینکه قطع شده بود دوباره از سر گرفته شد، فقط خدا میداند شاید نامه و کتاب من در این تحول سریع مؤثر بودهاند.
پس از گرایشم به تشیع همچنان مشتاق دیدار از مراکش بودم، اما میترسیدم که نامۀ جسورانۀ من مشکلاتی را برای من ایجاد کند، زیرا کشورهای ما گاهی اوقات انسان را بهخاطر افکار و عقایدش به شدت مورد بازخواست قرار میدهند.
سرانجام مشیت الهی بر این تعلق گرفت که از کشور ساحل عاج دیدن کنم، اما به ناچار باید از مراکش میگذشتم و در دارالبیضا به حساب شرکت هواپیمایی سلطنتی مراکش اقامت میکردم.
این شرکت اقامت کاملی را به مدت یک روز در یک هتل پنج ستارۀ توریستی به مسافران اعطا میکرد و اگر مسافر مایل باشد که بیش از این مدت یعنی دو یا سه روز دیگر اقامت کند این شرکت نصف هزینۀ مقرر شده را متحمل میشد.
بدین ترتیب تصمیم گرفتم که سه روز در دارالبیضا اقامت کنم و با توجه به اینکه روابط تونس و مراکش بسیار دوستانه بود و برای ورود به این دو کشور نیز نیازی به اخذ ویزا نبود، لذا با هیچ مشکلی مواجه نشدم و به سهولت وارد مراکش شدم و سه روز در آنجا اقامت کردم، طی این مدت به شهرهای دارالبیضا و رباط رفتم و در حالیکه کاملاً محتاط بودم با بعضی از مراکشیها گفت و گو کردم.
به مسجد جدیدی که پادشاه در دارالبیضا و در سواحل اقیانوس بنا نهاده بود وارد شدم، از مشاهدۀ وسعت و عظمتی که این مسجد را متمایز کرده بودند به
شگفت آمدم، همچنین نقشها و کتیبههای اصیل اسلامی که هر بینندهای را به تعجب وا میداشتند.
گردشگران و بازدیدکنندگان زیادی در آنجا بودند، گروهی وارد و گروهی خارج میشدند، عدهای نماز میخواندند و عدهای نیز عکس میگرفتند و عدهای هم نشسته بودند تا استراحت کرده و هوای مرطوب برخاسته از دریا را استشمام کنند.
پس از اینکه مدت زیادی راه رفتم، نشستم تا به بدن خستۀ خودم استراحتی بدهم، آنگاه کفشهایم را درآوردم و پاهایم را دراز کردم و در همان حال به تماشای اطراف پرداختم و کتیبههای قرآنی را که به خطوط کوفی باستانی نوشته شده بود تماشا میکردم و سعی میکردم آنها را بخوانم.
پس مردی با عصبانیت نزد من آمد و با خشونت بر سرم فریاد زد تا پاهایم را جمع کنم، زیرا آنها را به طرف قبله دراز کرده بودم، بعد از اینکه سرپا ایستادم سعی کردم با ملایمت او را آرام کنم و گفتم که من مرتکب فعل حرامی نشدهام که چنین برخورد خشنی با من داشته باشد، کل موضوع این است که از نظر بعضیها مکروه است که انسان پاهای خود را به طرف قبله دراز کند.
گفت: تو از دین چه میدانی تا در مورد این مسائل با من بحث کنی؟
گفتم: بندۀ حقیر استاد آموزش و پرورش اسلامی و دکتر فلسفۀ اسلامی هستم، و بحمداللّه از همۀ این مسائل آگاهم.
نگاه تمسخرآمیزی به من انداخت و سپس راه خود را در پیش گرفت و رفت، آنگاه مرد دیگری نزد من آمد که ظاهری محترم و با متانت داشت و محاسن سفیدش نیز که آنها را به خوبی مرتب کرده بود روی سینهاش افتاده بود و از من تقاضا کرد که همراهش به خارج از مسجد بروم، دنبال او رفتم تا اینکه از مردم دور
شدیم.
او خود را شیخ یک طریقت صوفی منسوب به شاذلیه معرفی کرد و اینکه از شهر فاس میباشد و جهت دیدار از مسجد آمده است.
آنگاه گفت: اما شما از تونس و دکتر فلسفۀ اسلامی هستید.
با تعجب گفتم: چه کسی اینها را به شما گفته است؟
جواب داد: مردی که شما را بهخاطر اینکه پاهایتان را رو به قبله دراز کرده بودید سرزنش کرد، او از پیروان و مریدان من است.
با اطمینان گفتم: چرا مرا از مسجد خارج کردید، من که میخواستم استراحت کنم؟
گفت: چشمها و گوشهای زیادی در آنجاست و در همه جای مسجد هم جاسوسان زیادی وجود دارند.
گفتم: من چه کاری با اینها دارم؟ من یک مسافرم، دو روز را در اینجا گذراندم و فردا ان شاءاللّه عازم هستم.
پرسید: آیا شما دکتر تیجانی نیستید؟
از شنیدن این سؤال یکه خوردم، تعجب کردم که او چگونه مرا شناخت.
با اظهار بیاطلاعی گفتم: دکتر تیجانی کیست؟
گفت: مؤلف کتاب معروف آنگاه هدایت شدم.
از شنیدن این حرف خاطرم آسوده شد، پس لبخندی زدم و گفتم: چگونه مرا شناختید؟
پاسخ داد: عکس شما را در بعضی از مجلاتی که به من اهدا شده بود، دیدم. پس گفتم: بله، من تیجانی هستم، آیا کتاب مرا مطالعه کردهاید؟ گفت: البته، من سه کتاب
از شما خواندهام و ملاحظات و اعتراضات زیادی بر نوشتههای شما دارم.
با خرسندی گفتم: بفرمایید، هر چه دارید بگویید، شاید به تفاهم برسیم.
گفت: نپرسیدید که آن سه کتاب شما چگونه بهدستم رسید؟
گفتم: بله، به یادم آوردید، خوشحالی من از دیدار اتفاقی شما همه چیز را از یادم برد، اما حالا دیگر نه زحمتی وجود دارد و نه ترسی، حالا بفرمایید که چگونه این کتابها را بهدست آوردید؟
گفت: این کتابها حکایت عجیبی دارند، اما من آن را همانطور که پیش آمد برای شما تعریف میکنم. با توجه به اینکه من روحانی مسجد شاذلیه هستم، از همه جا افرادی به دیدن من میآیند، روزی با یکی از این افراد آشنا شدم، او مسلمانی از سنگال و یکی از متصوفان بود، وی سالی یک یا دوبار به این مسجد میآمد، میان ما دو نفر رابطۀ دوستانهای به وجود آمد و مثل دو برادر شدیم، نه او چیزی را بر من پنهان میکرد و نه من، احترام زیادی برای من قائل بود و من نیز متقابلاً چنین احساسی نسبت به او داشتم، شاید هم بیشتر این بهخاطر درستکاری، حسن اخلاق، پاکی و صداقتی بود که در او یافتم.
یک روز در حالیکه مضطرب و پریشان بود و کتاب آنگاه هدایت شدم را در دست داشت نزد من آمد و گفت که این کتاب را سه بار مطالعه کرده و در او تردیدهای زیادی به وجود آورده که از پاسخ دادن به آنها عاجز است. آنگاه افزود: اگر آنچه که این مرد میگوید درست باشد، در این صورت همۀ ما به دوزخ میرویم، آن هم چه دوزخی، آتشی که داغ و شعلهور است، آنگاه از من خواست که این کتاب را بخوانم و خیلی زود پاسخی به آن بدهم پیش از آنکه بسیاری از مردم ما در سنگال تحت تأثیر آن قرار بگیرند.
پس کتاب را از وی گرفتم و پرسیدم که آن را چگونه بهدست آورده است، گفت که این کتاب نزد ما در سنگال به فروش میرسد و یکی از دوستانم که تحت تأثیر آن قرار گرفتند آن را به من اهدا کرد.
پس او را آرام کردم و گفتم: من این کتاب را طی مدتی که شما مهمان من هستید مطالعه میکنم و پس از آن نظرم را دربارۀ آن به شما خواهم گفت.
وی سه روز و سه شب مهمان من بود، هرگاه بخشی از کتاب را مطالعه میکردم کینهام نسبت به شما بیشتر میشد، خصوصاً وقتی که سعی میکردم مطالب را به گونهای تفسیر کنم تا برادر موسی سنگالی را از کتاب شما بیزار کنم و او نیز با من مخالفت میکرد و میگفت که همۀ احادیثی را که در کتاب آمده است پیگیری کرده است و آنها را همانطور که در کتاب نوشته شده بود احادیث صحیح و معتبری یافته است. به علاوه، وقایع تاریخی که کتاب بیان کرده است او را سخت تکان داد، به ویژه آنچه که برای فاطمۀ زهرا پس از رحلت پدرش روی داد، لذا هرگاه این رویدادها را به یاد میآورد به شدت میگریست و هر کسی که او را آزار داد یا باعث آزار او شد نفرین میکرد و این حدیث پیامبر را بسیار یاد میکرد که فرمود: «فاطمه پارۀ تن من است، هر که او را بیازارد مرا آزار داده است و هر که مرا بیازارد خداوند را آزار داده است». سپس میگفت: عمر بن خطاب چگونه فاطمه را به آتش زدن منزلش تهدید میکند؟ و من نیز با تلاش بسیار سعی میکنم که این روایات را تکذیب کنم، اما او به خشم میآید و میگوید: اینها روایات صحیح و معتبری هستند و اگر معتبر نبودند بزرگ بانوی عالم، شبانه، مخفیانه و بدون حضور صحابه به خاک سپرده نمیشد و از همسر خود امام علی نیز نمیخواست که قبرش را پنهان کند تا بدین ترتیب پس از قرنها و تا به امروز ناشناخته بماند.
موسی پس از این سه روز چون مشاهده کرد که من هنوز از عدالت صحابه که در قرآن و بسیاری از آیات و نیز در احادیث شریف نبوی آمده است، دفاع میکنم، کتاب را از من گرفت و با من خداحافظی کرد و پس از آن تا سه سال او را ندیدم.
چون سال گذشته فرا رسید به دیدنم آمد در حالیکه ظاهر و هیئتش تغییر یافته بود، او عمامهای بر سر داشت و روی سینهاش نیز تسبیحی قرار داده بود که آن را تسبیح فاطمۀ زهرا مینامید، وقتی احوال او را جویا شدم، گفت که شیعۀ اهلبیت شده است، از او دربارۀ علت اینکه مذهب آبا و اجدادش را ترک کرده است پرسیدم، پاسخ داد:
وقتی که از نزد شما به کشورم بازگشتم، میان دو جریان مردد ماندم، جریانی مرا به سمت شیعه و تمسک به اهلبیت سوق میداد و جریان دیگر مرا به سمت اهلسنت و جماعت و پیروی از مذهب آبا و اجداد میکشاند و نیز پرهیز از هر آنچه که بدعت بهشمار میرود، چرا که همان طور که در حدیث آمده است، هر بدعتی گمراهی است و هر فرد گمراهی در آتش دوزخ است.
حیرتم بیشتر و شک و تردیدم زیادتر شد تا اینکه حتی نماز را ترک کردم و دین را بیاهمیت و سبک شمردم و با خود گفتم: اگر مسلمانان نخستین و صحابۀ رسول خدا هر چه میخواستند، انجام دادند، در این صورت دیگر کار اسلام تمام است.
بیش از سه ماه نماز جماعت را ترک کردم، نه نماز میخواندم و نه به چیزی از مسائل دین و احکام شرعی مقید بودم.
اما وجدانم تسلیم من نمیشد و خود را همچنان سرزنش میکردم و آن روزی را که کتاب را خواندم نفرین میکردم.
گفتم: منظور شما کدام کتاب است؟
پاسخ داد: کتاب شما، آنگاه هدایت شدم.
گفتم: بقیه ماجرا را بگویید.
آنگاه ادامه داد: وی گفت: شبی همچنان که خواب بودم شیخ طاهر که در قبیلۀ ما معروف است به خوابم آمد و گفت: تو را چه شده است موسی؟ چرا حیران و سردرگم هستی؟ چرا نماز را رها کردی؟
گفتم: آقا حقیقت را به من نشان دهید زیرا من میان گفتهها و نظرات علما و روحانیان گم شدهام و دیگر نمیدانم چگونه نماز بخوانم.
پاسخ داد: اکنون برخیز و دو رکعت نماز بخوان و از خداوند بخواه که تو را به سوی حق راهنمایی کند، چرا که فقط خداوند است که از میان بندگانش هر که را اراده کند هدایت مینماید. موسی گفت: آنگاه من هراسان از خواب بیدار شدم، فوراً وضو گرفتم و نماز خواندم در حالیکه میگریستم و میگفتم: بارالها، مرا به سوی حق راهنمایی کن و به صراط مستقیم هدایتم فرما، سپس در حدی که میسر بود قرآن تلاوت کردم تا اینکه دوباره احساس کردم خوابم میآید، پس همانجا خوابیدم در حالیکه قرآن روی سینهام بود.
در عالم رؤیا رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم که ایستاده بودند اما روی مبارکشان را از من برگردانده بودند و کتابی هم در دست داشتند که روی آن به طرف من بود.
نگاهی به آن انداختم، یکباره دیدم روی آن نوشته بود، آنگاه هدایت شدم. این بار با صدای اذان صبح از خواب بیدار شدم در حالیکه وجودم سرشار از ایمان و اطمینان بود به اینکه حق در این کتاب است و اینکه رسول خدا خواستند به من بگویند که از این کتاب پیروی کن تا به تو بنگرم و بتوانی چهرهام را ببینی.
وقتی صبح از راه رسید ماجرای هر دو خواب خودم را برای همۀ خانواده
تعریف کردم و بدین ترتیب شیعه شدند، همچنین برای همۀ دوستانم ماجرا را بازگو کردم و بسیاری از آنان نیز به تشیع روی آوردند، از آن وقت به بعد همۀ کتابهای شیعه را که به دستم میرسید مطالعه میکردم به ویژه کتابهایی که دکتر تیجانی مینویسد.
گفتم: خدا را شکر، آنگاه از شنیدن این حکایت جالب اشک در چشمانم حلقه زد، حکایتی که مشابه آن را از بعضی از برادرانی که هدایت یافته بودند شنیده بودم، اما بهخاطر نمیآورم که کجا پیش آمده بود، شاید آن حکایت در استرالیا رخ داده بود.
بعد از اینکه مرد روحانی ماجرای آن برادر سنگالی را بازگفت رو به سوی او کردم و گفتم: بسیار خوب، اکنون برگردیم سراغ شما که گفتید سه تا از کتابهای مرا مطالعه کردید و در مورد آنها ملاحظات و اعتراضات زیادی دارید، آیا میتوانید آنها را بهخاطر بیاورید یا بخشی از آنها را بیان کنید؟
گفت: اکنون چهارده قرن از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله میگذرد و در این مدت اگر نگوییم میلیونها تن حداقل هزاران تن از علما، روحانیان، اولیا و صالحان به وجود آمدند و همۀ آنان خداوند را به روش سلف صالح از صحابه و تابعین عبادت کردهاند و چیزی دربارۀ مذهبی به نام مذهب اهلبیت نشنیدیم مگر در همین روزها.
آیا دربارۀ همۀ اینها به کفر و گمراهی قضاوت میکنید و اینکه آنان اهل دوزخند؟
گفتم: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ * لِلّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللّهُ فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ
وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ».1
اما دربارۀ خودم باید بگویم که در حدی نیستم که بخواهم در مورد بندگان خدا چنین قضاوت کنم که اهل بهشتند یا دوزخ؛ زیرا نه من و نه هیچ کس چنین حقی ندارد، بلکه تنها حق خداوند است، همانطور که در قرآن کریم از زبان حضرت عیسی علیه السلام آمده است که: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ».2
گفت: من نمیتوانم آنچه را که در کتاب خود نوشتهاید بپذیرم، زیرا عقل من چنین چیزی را نمیپذیرد، اگر گفتههای شما در این کتاب صحیح باشد در این صورت اغلب امت محمد در جهنم میبودند، امتی که خداوند در حق آن گواهی میدهد و میفرماید که بهترین امتی هستید که برای مردم پدیدار شدهاید و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز در حق آن گواهی میدهد که روز قیامت به سبب امتش بر سایر امتها مباهات مینماید.
گفتم: آقا شما چگونه با چنین منطقی علیه من اعتراض میکنید، منطقی که بر عاقلان و خردمندان پوشیده نیست که نادرست و اشتباه است.
گفت: عجب! من از قرآن برای شما دلیل میآورم و شما میگویید منطق نادرستی است، از خدا بترسید چرا که هرکس چنین چیزی بگوید کفر نموده است،
آیا منطقی بهتر از قرآن میخواهید؟
گفتم: استغفراللّه، منظورم این نبود بلکه تفسیر شما از آیات خداوند همانطور که گفتم نادرست است وگرنه بنابر تفسیر و برداشت شما میگفتیم که امت اسرائیل برتر از امت محمدی است زیرا خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: «یا بَنِی إِسْرائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعالَمِینَ».1
پاسخ داد: من میدانم که خداوند آنان را در زمان خودشان بر مردم جهان برتری داد.
گفتم: اما در این آیه که نه مستقیم و نه غیرمستقیم هیچ دلیلی بر ادعای شما وجود ندارد.
گفت: اما ما این را از احادیث شریف نبوی فهمیدیم. «علی صاحبها أفضل الصلاة وأزکی التسلیم».
گفتم: به علاوه آیهای را که به عنوان دلیل بیان کردید میفرماید: «کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ».2
پس این امت بهترین امت است اگر به این شرایط که خداوند متعال فرموده است عمل کند، اما اگر عمل نکند در این صورت در معرض عذاب الهی خواهد بود همانطور که در احادیث شریف نبوی آمده است. «علی صاحبها أفضل الصلاة وأزکی السلام وعلی آله الطیّبین الطاهرین».
گفت: من حرفهای شما را باور ندارم تا اینکه همان چیزی را ببینم که موسی
سنگالی در خواب دید. اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خواب من آمد و فرمود: مذهب و اعتقاد خود را رها کن و از تیجانی پیروی کن آن وقت است که من از شما پیروی خواهم کرد.
با خنده گفتم: شما کار محال و غیرممکن از من میخواهید، من از شما نمیخواهم که از من پیروی کنید، زیرا من نه پیامبر هستم و نه شیخ طریقت، بلکه فقط از حق پیروی میکنم و اگر مسأله چنین بود که تصور میکنید در این صورت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خواب هر یک از افراد امت خود میآمدند و آنها را به راه درست هدایت مینمودند به ویژه افراد صالح، همانطور که شما آنها را مینامید.
اما آنطور که من میدانم این امر تنها برای آن کسی ممکن است که بندگی خود را تنها و خالصانه برای خداوند بجا آورده باشد و دل خود را پاک نموده و بعد از اینکه از مرحلۀ اسلام و ایمان گذشت به مرحلۀ احساس و نیکوکاری رسیده باشد.
پس اگر شما از این گروه هستید از خداوند متعال میخواهم که خواستۀ شما را اجابت نماید. خداوند در قرآن کریم میفرماید: «وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَ لْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ».1
همینجا با هم خداحافظی کردیم و برای هم آرزوی توفیق و هدایت کردیم، سپس از هم جدا شدیم و من به تنهایی به هتل بازگشتم و همچنان که راه میرفتم با خود میگفتم:
«إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ»1 صدق اللّه العلی العظیم.
اگر این شخص هدایت مییافت در این صورت برای مؤمنینی که از او تبعیت میکنند و به دیدارش میآیند و در او صلاح و رستگاری را میبینند لطف و رحمت الهی میبود، اما شیطان ملعون انسان را وسوسه نموده و به او تلقین میکند که دیگر به درجه کمال رسیده است و دین را بیش از دیگران شناخته است و اکنون پیروان و مریدانی دارد و نفسش او را وسوسه میکند که او بیش از کسانی که پیرامون او هستند به خداوند نزدیک است، پس تکبر میورزد و به کسی اجازه نمیدهد او را نصیحت کند، بلکه اگر به او گفته شود از خدا بترس دچار غرور بیجا میشود.
اما من به خودم متذکر شدم و گفتم: مبادا بهخاطر حکایتی که این روحانی دربارۀ موسی و خوابی که دیده بود به خود مغرور شوی، چرا که این بهخاطر لطف الهی بود که شامل حال من و موسی شد، فردی سنگالی که من هرگز او را نمیشناختم مگر از طریق ماجرایی که این روحانی طریقت شاذلیه بازگو کرده بود.
و او نیز مرا نمیشناخت مگر از طریق کتابهایی که نوشته بودم، شاید که به طور اتفاقی همدیگر را ببینیم چرا که اگر خداوند اراده فرماید بر این کار قادر است.
وسبحان اللّه عمّا یصفون وسلام علی المرسلین والحمد للّهربّ العالمین.
ایران
مساحت: 1650000 کیلومتر مربع
جمعیت: 70 میلیون نفر
موقعیت جغرافیایی: قاره آسیا
پایتخت: تهران
مرزهای این کشور:
از غرب: عراق و آذربایجان
از شرق: روسیه
از شمال: افغانستان، ترکمنستان و دریای خزر
و از جنوب: خلیج فارس
سفر به ایران
به دلیل انبوه دعوتنامههایی که بدستم رسید، و انبوه کنفرانسهایی که در جمهوری اسلامی در آنها حضور یافتم و انبوه بیانات و سخنرانیهایی که ایراد کردم بحمداللّه نزد عموم مردم ایران با همۀ اقشار آن معروف شدم. به ویژه بعد از اینکه در شبکۀ دیگر سیما که برنامههای خود را به زبان عربی پخش میکند، مصاحبههای زیادی انجام دادم، همچنین در شبکه اول سیما که به زبان فارسی برنامههای خود را پخش میکند.
و نیز روزنامههای ایرانی مقالات بسیاری از من منتشر کردند، به ویژه روزنامۀ کیهان عربی که عکس مرا همیشه با لباس سنتی تونسی چاپ میکرد که نزد علما و روحانیان مسجد الزیتونه، لباس معروف و شناخته شدهای است.
این موضوع پیش از چاپ نخستین کتاب من، آنگاه هدایت شدم بود، اما پس از چاپ این کتاب و ترجمۀ آن به زبان فارسی بهخاطر میآورم وقتی که جهت حضور در کنفرانس امام کاظم علیه السلام که در شهر مشهد برگزار شد، از من دعوت به عمل آمد، برای اخذ ویزا به سفارت ایران در پاریس رفتم. پس آقای کنسول به من گفت: شما بدون ویزا به کشور ما میروید، شما در ایران بیش از من و جناب سفیر معروف هستید.
این نعمت بزرگی است که خداوند را بهخاطر آن شکر میکنم، از اینکه برای من
در دل میلیونها تن از مردم محبت و احترامی قرار داد که احیاناً شاید از حد توصیف و تصور هم فراتر رود.
سرانجام در کنفرانسی که بهخاطر ارتباطش با امام موسی بن جعفر علیه السلام بسیار مشتاق آن بودم، حضور یافتم. به راستی موسی بن جعفر کیست؟ باری او نخستین امامی بود که پس از گرایشم به تشیع خداوند مرا به زیارت او مشرف نمود، او کلیدی بود که خداوند سینهام را به وسیلهاش برای آشنایی با حقایق گشود، او عامل شهرت و موفقیتم بود، آنگاه که او را در خواب دیدم در حالیکه به من میفرمود:
این سفر را بنویس، پس آن را نوشتم و حاصل همان کتاب آنگاه هدایت شدم بود.
در این کنفرانس جمع کثیری از دانشمندان، اندیشمندان، فقها و اساتید دانشگاهها حضور یافتند، در قسمت جلو همۀ اعضای دولت نشسته بودند، سید علی خامنهای رئیس جمهور و آقای رفسنجانی رئیس مجلس شورای اسلامی و آقای علیاکبر ولایتی وزیر امور خارجه و سید احمد خمینی و اغلب اعضای دولت. پس سخنرانی خودم را ایراد کردم و حکایت خود را با امام موسی کاظم علیه السلام بازگو کردم و اینکه چگونه برای نخستین بار وارد حرم ایشان شدم در حالیکه مغرور و متکبر بودم و چگونه در کنجی نشستم در حالیکه میگفتم: خداوندا اگر صاحب این مرقد از صالحان است، پس او را بیامرز و حاضران از شنیدن این حکایت جالب خندیدند.
پس از آن دربارۀ امام رضا علیه السلام سخن گفتم و اینکه چگونه شیعیان وی را به غریبالغربا لقب میدهند و در این باره چنین توضیح دادم که امامی که میان شیعیان و دوستداران و پیروان خود به سر میبرد، کسانی که چون پروانگانی بر گرد مرقدش طواف میکنند و مسجدش نیز شبانهروز از زائران تهی نمیشود، غریب نیست، بلکه غریب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که میان جماعتهایی تند و خشن به سر
میبرد، کسانی که به مسلمانانی از امت او اجازه نمیدهند که به مرقدش نزدیک شوند و نه اجازه میدهند که به آستانۀ بارگاهش تمسک و تبرک جویند و به خاطر این کار آنها را میزنند و به آنها اهانت میکنند وآنان را به شرک متهم میکنند.
حاضران به خاطر گریۀ من خود نیز گریستند، آنگاه از تریبون پایین آمدم و گروههای حاضران نزد من آمدند و مرا مورد لطف قرار دادند، مرا میبوسیدند و از من تشکر میکردند، در میان آنان مردی بود که میگفت: مردم را خنداندی و گریاندی و تو تیری پرتاب نکردی آنگاه که پرتاب کردی ولی این امام کاظم بود که پرتاب کرد. بعدها فهمیدم که او دکتر اسعد علی فیلسوف علویان و سخنگوی آنان است که در شهر دمشق اقامت دارد.
از نزدیک با وی آشنا شدم و گفت و گویی پیرامون علویان و اعتقاداتشان با او انجام دادم و به او قول دادم که در سوریه به دیدنش بروم تا ان شاء اللّه از نزدیک مرا با طایفۀ علویان آشنا کند.
و در دیداری دوستانه میان من و دکتر اسعد علی در دمشق با حضور جمعی از شاگردان و دوستداران وی، ایشان همان سخن خود را دوباره تکرار نمود و گفت:
«وما رمیت إذا رمیت ولکن الکاظم رمی».
گفتم: چطور؟
گفت: وقتی شما برای نخستین بار وارد حرم امام کاظم سلام اللّه علیه شدید و گفتید: خداوندا او را بیامرز، ایشان پاسخی بهتر به شما دادند و فرمودند: خداوندا قلب او را هدایت فرما و حاصلش «آنگاه هدایت شدم»، بود. بنابراین آن کتاب، کتاب شما نبود بلکه کتاب امام کاظم بود، به همین دلیل است که مردم را خنداندی و گریاندی و تو تیری پرتاب نکردی آنگاه که پرتاب کردی.
این استدلال مورد تحسین من قرار گرفت، استدلالی که اگر نشانگر چیزی باشد در واقع نشانگر عمق اندیشه، وسعت علم و معرفت و دوراندیشی است که از همۀ موانع میگذرد تا به اوج واقعیت برسد. نکتهای که دکتر اسعد علی آن را چنین بیان میدارد که: باید فرع به اصل پیوند داده شود.
و از طریق دیدارهایی که مراجع و علمای بزرگ با من داشتند پی بردم که به خاطر کتابم که در مجامع علمی و فرهنگی بسیار مورد توجه قرار گرفته بود، در دل مردم جا گرفته بودم، کتابی که در ایران به چند زبان ترجمه شده بود.
در واقع من از عکسالعمل بعضیها در خصوص کتابم در ایران به طور خاص بیمناک بودم و این به خاطر این بود که بعضی از ایرانیهایی که به حساب انقلاب گذاشته میشوند وقتی آنها را با این کتاب آشنا کردم، پیش از چاپ آن نارضایتی و نگرانی خود را ابراز داشتند، به این بهانه که امام خمینی چنین کتابهایی را که احساسات و عواطف اهل سنت و جماعت را بر میانگیزاند دوست ندارند، حال آنکه این کتاب مسلمانان را به وحدت فرا میخواند.
و پس از اینکه این کتاب چاپ و منتشر شده ایرانیها مشتاقانه آن را گرفته و دوبار به فارسی ترجمه کردند (1).و مورد تحسین همۀ خوانندگانش قرار گرفت. آن وقت بود که یکی از مسئولین که دوست من بود با من تماس گرفت و نزد من به پاریس آمد.
گفت: چرا در کتاب خودتان از امام خمینی یاد نکردید؟
گفتم: امام خمینی ارتباطی با کتاب من ندارند، زیرا این کتاب یک ماجرای
1) (1) . کتاب آنگاه هدایت شدم توسط فاضل دانشمند جناب آقای سید محمدجواد مُهری ترجمه وتوسط بنیاد معارف اسلامی دو بار به چاپ رسیده است.
حقیقی را بیان میکند.
همان طور که پیش آمده بود و بدون ظاهرسازی وقایع این کتاب از سال 67 تا 70 پیش آمد و آن زمان امام خمینی معروف نبودند و ما ایشان را در سال 85(1)
شناختیم.
گفت: امام خمینی جهان را با انقلاب خود تکان دادند و باعث تحول بزرگی در جهان شدند و نویسندگان در شرق و غرب اعم از مسلمان و غیر مسلمان دربارۀ ایشان مطالبی نوشتند.
گفتم: بله شما درست میفرمایید و من در این باره با شما مخالفتی ندارم، اما اینکه در کتاب خودم راجع به ایشان سخن بگویم، کار نامعقولی است زیرا در این صورت سخن دربارۀ ایشان دروغ و تملق خواهد بود و خوانندگان به این نکته پی خواهند برد و پس از آن هرگز به سخنان من اعتماد نخواهند کرد.
گفت: اما شما هفده بار از آیت اللّه خویی در کتاب خود یاد کردید، بنابراین یک کتاب تبلیغاتی برای آقای خویی است!
از این حرف او تعجب کردم و گفتم: من که نویسندۀ کتاب هستم به یاد ندارم که چند مرتبه از آقای خویی نام بردم، اما این کار چه اشکالی دارد.
پاسخ داد: پیشتر که به شما گفتم این کتاب تبلیغاتی برای آقای خویی است.
گفتم: اگر هم چنین باشد در این صورت چه چیزی شما را میرنجاند.
گفت: شما این مرد را نمیشناسید او مزدور «ساواک» است.
با عصبانیت گفتم: من مایل نیستم که با شما وارد این کشمکش بشوم و از شما خواهش میکنم همین جا بحث را تمام کنید.
1) (1) . سال 1985 میلادی.
با خود فکر میکردم و میپرسیدم که چرا اینها از خود تعصب نشان میدهند تا اینکه پیش از اهانت به دیگران موجب اهانت به خودشان شوند و اصولاً آیا امام خمینی که جهان را با همۀ مردم آن به لرزه درآورد و بزرگترین انقلاب تاریخ را به وجود آورد، نیازی دارند که فرد سادهای چون من او را تصدیق نموده و در حق وی گواهی دهد و بیهیچ مناسبتی در کتاب خود از او یاد کند، هرگز، چراکه امام خمینی مانند خورشید در سراسر جهان درخشیدند و تمام جهان ایشان را شناخت. بنابراین ایشان نیازی ندارند که نویسندهای یا روزنامهنگاری از وی یاد کند، بهعلاوه چرا باید چنین اتهامات و اهانتهایی به عالم بزرگی نسبت داده شود که تمام عمر خود را صرف خدمت به بشریت نمود و آیا شهرت امام خمینی میتواند لطمهای به شأن و اعتبار آیت اللّه خویی وارد نماید؟
اینها چه بینوا هستند که چنین طرز فکر بیحاصلی دارند و میپندارند که آیتاللّه خویی رهبر حوزۀ علمیه بودند و در این رهبری هیچ کس با ایشان رقابت نداشت. و چون امام خمینی در عرصه ظاهر شدند از دیدگاه خود تشخیص دادند که همۀ رهبریها به استثنای ایشان ملغی شوند و به جز وی به هیچ کس لقب آیت اللّه العظمی داده نشود. البته این حق آنهاست و میتوانند که به هر چه میخواهند اعتقاد داشته باشند. اما لازمۀ این امر دشنام و اهانت و ضربه زدن به ساحت این رهبران روحانی و نسبت دادن اتهامات گوناگون به آنان نیست، با این هدف که عدالت آنان از نظر عامۀ مردم ساقط شود و همه میدانند که وقتی خبرهای مربوط به این تعدیها نابخردانه به گوش امام رسید، تعدیهایی که عوامل آنها توسط بعضی از مراکز مظنون برای ضربه زدن به شیعه بهدست خودشان اداره میشود، ایشان خود این افراد را از این گونه اقدامات نهی نمودند و به آنان امر فرمودند که
برای آقای خویی و همۀ علمای فاضل احترام قائل شوند.
«فرد را در دروغ گویی همین بس که هرچه را میشنود بر زبان آورد».
و بدین ترتیب عامۀ مردم تحت تأثیر این سخنان بیهوده قرار گرفتند و چه بسا بعضی از افراد معمم که از علما و روحانیان بزرگ هستند در این ماجرا نقش به سزایی داشتند، تا آنجا که حتی پلیس فرانسه هم از خود من نیز تحقیق و بازجویی به عمل آورد، مبنی بر اینکه آیا من از هواداران امام هستم یا از هواداران آیت اللّه خویی زیرا از گزارشهایی که به دستشان میرسید معلوم شده بود که خمینیها انقلاب را دوست دارند و از تروریسم حمایت میکنند و خوییها صلحجو هستند و کاری با سیاست ندارند. من شخصاً بعضی از گزارشهای محرمانه را خواندهام مبنی بر اینکه فلانی از کسی نمیهراسد زیرا از مقلدین آیت اللّه خویی است.
باری من این مطالب را با کمال اختصار و بیطرفی برای تاریخ بیان میکنم و خداوند متعال را سپاس میگویم که مرا از آنچه که دیگران گرفتار آن شدند حفظ نمود، لذا وارد اختلافات و کشمکشهایی نشدم که گروهی از آنها سر برآوردند و گروهی دیگر گرفتار آنها شدند. بحمد اللّه تاکنون آزاد و بیطرف ماندهام و به یاری خداوند متعال نیز همچنان آزاد و بیطرف خواهم بود بیآنکه تابع حزب، سازمان، اتحادیه و یا شخصی باشم، هر قدر معتبر و ارزشمند باشند. اما تبعیت، اخلاص و وفاداری من تماماً از آن محمد و آل محمد است، با آن خواهم زیست، بر آن خواهم مُرد و ان شاء اللّه با آن محشور خواهم شد.
و اکنون که در بخش سفر به ایران هستم، نسبت به بیان بعضی از خاطراتی که چند تن از برادران و دانشجویان بازگو کرده بودند، کوتاهی نخواهم کرد، شاید که نسلهای آینده از مطالعۀ آنها بهره ببرند.
لذا من به آنچه مینویسم افتخار میکنم، تنها به این دلیل که حقیقت را مینویسم، همان طور که رخ دادهاند در آنها تصرف شود و یا برای خواننده آراسته شود.
در نخستین سفرم به جمهوری اسلامی، پس از پیروزی انقلاب و به مناسبت کفرانس ائمۀ جمعه و جماعات، با شیخ علی کورانی آشنا شدم و از سخنان وی و نیز شور و شوقی که نسبت به انقلاب اسلامی و به اهل بیت علیهم السلام داشتند لذت بردم و با خبر شدم که ایشان یکی از برجستهترین شاگردان آیت اللّه حکیم هستند و ایشان را به عنوان وکیل خود به کویت اعزام کرده بودند.
عمیقاً نسبت به ایشان اعتماد پیدا کرده و از وی پرسیدم اگر ممکن است سرپرستی فرزندم شرف را که قصد عزیمت به قم و پیوستن به حوزۀ علمیه را دارد بپذیرند. پس مرا به این امر تشویق کردند و چند ماه بعد به اتفاق پسرم به قم آمدم، اما با تعدد احزاب و دستهها در داخل حوزه مواجه شدم و اینکه طلبهها به چندین دسته و گروه تقسیم شدهاند و پس از مشورت با آقای منتظری، با شیخ علی کورانی قرار گذاشتم که شرف را به نجفآباد بفرستم جایی که آموزشگاهی با پذیرش محدود جهت آموزش زبان فارسی وجود داشت. ما پیشبینی کردیم که اگر او زبان فارسی را در آنجا و بهدور از مشکلات حوزه فرا گیرد، پس از آن بهطور مستقل به قم باز خواهد گشت و نیازی به کسی نخواهد داشت تا باعث شود از او سوء استفاده کند.
و بدین ترتیب شرف زبان فارسی فصیح را فرا گرفت و جایزۀ نخست آن را طی شش ماه کسب کرد و مورد تحسین همگان قرار گرفت و برای خیر و سعادت بیشتر و برای اینکه خاطرم از جهت او آسوده شود از آقای کورانی تقاضا کردم که یکی از دختران خود را به عقد او درآورند وبحمد اللّه ازدواج انجام شد و پس از مدت
کوتاهی نیز آقای منتظری با دست خود او را با عمامهای سیاه معمم نمودند.
سال بعد در کنفرانس ائمۀ جمعه و جماعات نیز مجدداً از ایران دیدن کردم، در آن زمان در حوزههای علمیه اندکی آشفتگی فکری و سیاسی وجود داشت، به ویژه در مدرسۀ حجتیه که اغلب طلبههای آن از بیگانگانی چون تونسی، الجزایری، مصری، کویتی و از دیگر کشورهای حوزۀ خلیج فارس بودند حتی تعدادی از فرانسویهایی که به دین اسلام گرویده بودند.
در آن زمان تب تند طغیان و شورش آرام نمیگرفت و لبنان به علت جنگ داخلی پاره پاره شده بود و دولتی رسمی هم وجود نداشت که امور کشور را اداره کند. همه چیز در لبنان آشفته و دچار هرج و مرج بود، طوری که دو رئیس جمهور آن کشته شدند و کشمکشهای قومی هنوز هم عامل ویرانی و آشفتگی همه جانبه بود.
سید محمد حسین فضل اللّه در همۀ کنفرانسهایی که در ایران برگزار میشد حضور مییافت، عدهای از دانشجویان خلیجی از وی پرسیدند که آیا قصد تأسیس جمهوری اسلامی را در لبنان دارد؟ پاسخ دادند که این امر در حال حاضر ناممکن است و اینکه ایشان تلاش میکنند که شیعیان در لبنان به حقوق خود دست یابند.
این دانشجویان اقدام به توزیع نوار ضبط شدۀ این سخنان کردند و به شایعهسازی در این باره پرداختند، مبنی بر اینکه فضل اللّه از تأسیس جمهوری اسلامی در لبنان ممانعت به عمل میآورد.
و در مقابل، شیخ سعید شعبان رهبر جنبش توحید، تمام تلاش خود را جهت تأسیس جمهوری اسلامی در لبنان به کار میگیرد.
بعضی از دانشجویان نیز با شور و هیجان بسیار فریادها وشعارهایی سر
میدادند و خواستار این بودند که به جای آقای سید علی خامنهای، آقای منتظری جانشین امام خمینی باشند باری فضای حاکم بر ایران اینچنین بود.
در این کنفرانس من برای اقامۀ نماز جمعه در یکی از شهرهای ایران و ایراد سخنرانی در حضور نمازگزاران انتخاب شدم و پس از آن مرا توسط یک خودروی رسمی برای دیدار با طلبههای خارجی حوزۀ حجتیه به قم بردند و چون با آنان دیدار کردم، سخن من با آنان کوتاه و مختصر بود، گفتم: شما جهت فراگیری علم و دانش در اینجا هستید، پس از کسی جانبداری نکنید و از گروهگرایی بپرهیزید.
مبادا سیاست، شما را از درس دور کند و فلان کس را تأیید کنید و در برابر شخص دیگر قرار بگیرید؛ زیرا سیاستپیشگان با هر نسیمی که میوزد همسو میشوند، بنابراین کسی را که امروز تأیید میکنید فردا او را نفرین خواهید کرد، لذا شما را نصیحت میکنم که به طلب علم که بر شما واجب است همت بگمارید و جز به اهل بیت علیهم السلام تعلق و ارتباط نداشته باشید، کسانی که خداوند متعال هر گونه پلیدی را از آنان زدود و کاملاً پاک و مطهرشان نمود. بنابراین نه مشی خود را تغییر میدهند، نه از جایگاه خود کنار میروند و نه هویت خود را تغییر میدهند. در عین حال من از شما نمیخواهم که تنها از نظر عاطفی به آنان تعلق داشته باشید، بلکه از شما میخواهم که در این باره بحث و تحقیق علمی داشته باشید تا متقاعد شوید و در نتیجه تعلق و انتساب شما از روی علم و معرفت باشد.
طی اقامتم در قم و در منزل شیخ علی کورانی، یک دعوتنامۀ اختصاصی جهت دیدار با رهبر امت، حضرت آیت اللّه خامنهای بهدستم رسید و سپس آقای ابراهیمی نزد من آمدند و همراه وی و با مصاحبت آقای کورانی به تهران رفتم. در آنجا وارد بیت رهبری شدیم، ایشان با آغوش باز از من استقبال نمودند، همچنان که ایشان را
در آغوش میکشیدم و میبوسیدم، احساس کردم که تمام دنیا را در آغوش کشیدم.
در بیت رهبری، وزیر کشور به اتفاق شیخ محمدعلی تسخیری حضور داشتند.
آقای خامنهای پس از خوشآمدگویی لب به سخن گشودند و به من گفتند: من کتاب آنگاه هدایت شدم را سه بار مطالعه کردم، دو بار به زبان عربی و یک بار هم به زبان فارسی و بسیار مورد پسند من قرار گرفت. اما ترجمۀ فارسی آن را نپسندیدم، لذا یکی از فضلا را که بر زبان فارسی تسلط داشت، موظف کردم که ترجمۀ آن را با همان ویژگی معنوی که در آن لمس کردم، اعاده نماید، سپس افزودند: اما دربارۀ شما، خداوند را بسیار شکر میکنم که شما را برگزید تا از جمله مدافعان حق باشید.
کسانی که از رسول خدا و اهل بیت اطهار دفاع میکنند و این منصبی است که کسی جز یگانه مردان بیهمتا برای آن برگزیده نمیشود، پس به شما تبریک میگویم آقای تیجانی.
سخنان ایشان چون عسلی ناب بر دلم مینشست، در آن لحظات احساس آسایش و آرامش کردم، حاضران که بیش از هفت نفر بیشتر نبودند به دیدۀ تحسین و احترام به من مینگریستند طوری که وقتی از بیت رهبری خارج شدیم، آقای تسخیری در حالی که آقای ناطق نوری را مخاطب قرار میداد، به وی گفت: آرزو کردم که رهبری اندکی از آن چه را که دربارۀ آقای تیجانی گفتند دربارۀ من میگفتند.
یک هفته بعد ضمن یک هیئت رسمی متشکل از بیست شخصیت از علما، دانشمندان، اندیشمندان و شخصیتهای سیاسی به بیت رهبری رفتم. وقتی رهبری وارد شدند، همه ایستادند تا به ایشان عرض سلام نمایند، در این میان بهرۀ بیشتر از آن من بود آنگاه که رهبری نزد من آمدند و مرا در آغوش کشیدند و بوسیدند،
احساس کردم که میان من و ایشان رابطهای معنوی وجود دارد که جز من هیچ از حاضران به آن دست نیافتهاند.
پس از سلام و خوشآمدگویی نشستیم، آنگاه رهبری رو به من نمودند و گفتند:
آقای تیجانی بفرمایید صحبت کنید.
خدایا چرا این همه عنایت و اهتمام از جانب رهبر امت به شخص من حقیر میشود، خصوصاً که سید فضل اللّه، آیت اللّه مشکینی، وزیر آموزش و پرورش اردن و بسیاری از دانشمندان مهم لبنانی در میان حاضران بودند، همگان نیز آرزو داشتند که مورد توجه رهبری قرار گیرند، زبانم بند آمد و بالبداهه سخنان مختصری گفتم و طی آن به خاطر عنایت و توجه ایشان و مسئولین اداره کنندۀ کنفرانس از طرف خودم و حاضران صمیمانه تشکر کردم.
پس از من وزیر آموزش وپرورش اردن صحبت کرد، کسی که حسادت و کینهاش را نسبت به من پنهان نداشت و من جز در آن جلسه که ما را در بیت رهبری کنار هم قرار داد، او را نشناختم. وی گفت: ما از دولت و ملت جمهوری اسلامی به خاطر تلاشهای بزرگی که برای ایجاد وحدت میان مسلمانان اعم از شیعه و سنی مبذول داشتند و هنوز هم مبذول میدارند، تشکر میکنیم، اما در عین حال از آنها میخواهیم که حملاتی را که بعضی از متملقین نسبت به خلفا بهطور خاص و نسبت به صحابه به طور عام انجام میدهند، متوقف نمایند، زیرا این امر باعث تحریک حساسیتها و ایجاد اختلاف و چند دستگی میان امت میشود.
سخنان او برای من دردناک بود و دلم را پاره پاره میکرد و فهمیدم که منظور او شخص من بود، نه حاضران. چگونه میتوانستم در چنین جمعی پاسخ او را بدهم، متحیر شدم، چرا که لذت این شادی را که سراپای وجودم را فرا گرفته بود، برهم زد.
از اینکه حاضران را میدیدم که در سکوتی مهیب به سخنان او گوش میدهند، دلتنگ و ناراحت شدم، در این هنگام صدای رهبری، جناب سید علی خامنهای به گوش رسید که سخنان او را قطع میکرد و میگفت:
آنچه شیعه در گذشته و حال نوشتهاند چیزی جز دفاع از اهل بیت علیهم السلام و بیان حقانیت و امامت آنان برای مسلمانان نیست، اما بعضی از نویسندگان شما مطالبی در اهانت وناسزاگویی به جمهوری اسلامی ایران و ضربه زدن به رهبر آن رضوان اللّه تعالی علیه و شخصیت مهم آن مینویسند تا آنجا که بعضی از آنها قائل به تکفیر ما و اخراج ما از محدودۀ اسلام شدند و ندیدیم ونشنیدیم که حتی یک نفر از شما این امر را با بیان و یا نوشتهای تقبیح نماید.
از این پاسخ روشن که مرا از هر پاسخی بینیاز کرد، دلگرم شدم زیرا سنگی در دهان او نهاده که برای همیشه او را خاموش کرد. خداوند متعال را به خاطر این نعمت سپاس گفتم، زیرا چه کسی مانند من است که رهبر امت متولی دفاع از من شود.
بدین ترتیب ترس و دودلی از من برطرف شد، زیرا هر از چندگاهی بعضی از منتقدان را میشنیدم که ادعا میکردند که آن چه را که من در کتابهایم نوشتم با اهداف جمهوری اسلامی منافات دارد.
بنابراین اگر آنچه را که اینها میگویند درست بود، در این صورت رهبر امت سزاوارتر بودند که مرا از این امر نهی کنند نه اینکه مرا تشویق نمایند و دفاع از مرا بر عهده گیرند.
من به یاد دارم و هنوز هم به یاد میآورم که وقتی دومین کتابم بنام همراه با راستگویان را به ایشان اهدا کردم. ایشان توسط آقای محمود الهاشمی برای من
هدیهای فرستادند، فردی که یکی از عزیزترین دوستان من است و مرا به یاد شهید سید محمد باقر صدر میآندازد. او از برجستهترین شاگردان این شهید میباشد و همچون استادش با وجود سن و سال کمی که داشت در فقه تبحر یافت و به مرتبۀ آیت اللّه رسید، او به خاطر علم، ورع و ایمانش شایسته و سزاوار این مسئولیت است.
آقای هاشمی خوشحال و شاداب نزد من آمد و کتابی را که به رهبری اهدا کرده بودم به من نشان داد و گفت: بفرمایید چیزی را که آقا در این کتاب نوشتهاند، بخوانید. پس روی نخستین صفحۀ آن چنین خواندم: «این کتاب یکی از بهترین کتابهایی است که در طول زندگیام آنها را خواندهام، از مجمع جهانی تحقیقات اسلامی میخواهم که پس از تصحیح متن و اصلاح اشتباهات چاپی که در آن آمده است، آن را تجدید چاپ نموده ومنتشر کند».
خطّه بشماله الفقیر لرحمة ربّه السیّد علی الخامنئی.
بسیار خوشحال شدم و از آقای هاشمی تقاضا کردم که این نسخه را به من بازپس دهد تا آن را در کتابخانۀ خودم نگه دارم. ایشان هم به من قول دادند که پس از اجرای توصیههای رهبری، آن را به من باز گرداند و در حال حاضر این نسخه در اختیار شیخ خالد در بیروت میباشد. همچنین آقای محمود هاشمی موضوع اجرای توصیۀ رهبری را دنبال نمود و بدین ترتیب کتاب لأکون مع الصادقین، پس از تحقیق و بررسی علمی در همۀ روایاتی که در آن آمده بود به زیباترین شکل چاپ گردید(1).
1) (1) .این کتاب نیز بوسیله فاضل ارجمند جناب آقای سید محمدجواد مهری به فارسی ترجمه و سپس توسط بنیاد معارف اسلامی قم چاپ گردید.
افزون بر این آقای هاشمی جهت نشر دو کتاب اول و دوم من در سراسر آفریقا اقدام کردند تا اینکه در نتیجه عدۀ بسیاری هدایت یافتند که شمارشان را تنها خالقشان میداند من شخصاً صدها نامه از آفریقائیان هدایت یافته دریافت کردم که در کتاب آنگاه هدایت شدم چنین خواندهاند که من نام خیابانی را که در شهر «قفصه» در آن سکونت دارم، به نام امام علی علیه السلام تغییر دادم و اکنون برادرم که به جای من در مکان قبل سکونت دارد کار جمعآوری و انتقال نامهها را به نشانی جدید سکونتم بر عهده دارد.
ترکیه
مساحت: 780/000 کیلومتر مربع
جمعیت: 36/5 میلیون نفر
پایتخت: آنکارا
موقعیت جغرافیایی: خاور نزدیک در آسیا
مرزهای آن:
از شمال: دریای سیاه
از شرق: ارمنستان، آذربایجان و ایران
از جنوب: سوریه و دریای مدیترانه
از غرب: اروپا
سفر به ترکیه
ترکیه از جمله کشورهایی است که هفت روز از آن دیدن کردم و اغلب این مسافرتها از راه زمینی و از پاریس توسط قطاری که به سمت شرق میرود، انجام شد. قطاری که از پاریس حرکت میکرد و پس از عبور از سوئیس و ایتالیا از یوگسلاوی، مجارستان، رومانی و سپس از مجارستان میگذرد، و از آنجا عازم استانبول میشود. این سفر سه روز و سه شب به طول میانجامد، لذا انسان دوست دارد که استحمام نموده و بعد خود را به یک خواب عمیق بسپارد.
در نخستین سفرم به این کشور به دلیل اینکه زبان ترکی نمیدانستم خیلی به زحمت افتادم تا اینکه توانستم اماکن توریستی و آثار اسلامی را بشناسم و تمام فکر من دیدار از موزۀ معروف تویقاسرا بود که چندین بار در مورد آن مطالبی را مطالعه کرده بودم، به ویژه بخش اسلامی آنکه آثاری از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و نیز آثاری از خلفا را در بر میگیرد و چندین بار از آن دیدن کردم. بدین ترتیب که هر بار به ترکیه میرفتم حتماً باید یک روز کامل را جهت بازدید از این موزۀ جالب اختصاص میدادم، موزهای که گردشگران برای ورود به آن و مشاهدۀ آثار بسیار جالبش ساعتهای زیادی در صفهای طولانی جلوی درب آن میایستادند.
آنچه که در بخش اسلامی این موزه برای من اهمیت بیشتری دارد، آثار به جا مانده از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میباشد.
چراکه در آن موزه، قطعهای از دندان پیشین رسول اکرم صلی الله علیه و آله وجود دارد که در غزوۀ احد شکسته شده بود. همچنین چند تار مویی از محاسن شریف ایشان و کفشی که با آن راه میرفتند و پیراهنی که به تن میکردند و عصایی که به وسیلۀ آن بالای منبر میرفتند و نیز صندوقی که حاوی خرده وسایل و مهر ایشان بود که به وسیلۀ آن شیئی را ممهور میکردند، در آنجا همچنین تعدادی از نامههای آن حضرت وجود دارد که آنها را به پادشاهان و امپراتوران زمان خود فرستاده بودند.
همچنین در آن موزه درب بیت اللّه الحرام و کلید کعبه مشرفه و نیز ناودان چوبی که میزاب الرحمه نامیده میشود، وجود دارد، علاوه بر همۀ اینها شمشیرهای «خلفای راشدین» و شمشیر خالد بن ولید است. همچنین مصحف شریف قرآن کریم که گفته میشود عثمان آن را با خط خودش نگاشته است و روی آن نیز آثاری از خون وی وجود دارد و نیز گفته میشود که زمانی که وی کشته شد در حال تلاوت قرآن از روی این مصحف بوده است.
به نظر میرسد که ترکهایی که در قالب دولت عثمانی ظاهر شده بودند و بر سه چهارم کرۀ زمین حکومت میکردند، آثار اسلامی را به انحصار خود درآوردند و آنها را از هر جا که بودند جمعآوری کردند، البته اگر هویت حقیقی این آثار همانطور که گفته میشود صحیح و ثابت شده باشد.
اما اینک امویان کجایند، عباسیان کجایند و عثمانیان کجایند، امروز همۀ آنها به گذشته پیوستند و دیگر اثری از آنان نیست مگر در موزه و آثار بجا مانده، خداوند متعال میفرماید: «قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ».1
در استانبول با مسجد سلطان احمد آشنا شدم، همچنین کلیسای ایاصوفیا که
پس از فتح اسلامی به مسجد تبدیل شد و هنر معماری اسلامی در آن دست برد تا گنبدها و گلدستهها را به آن بیفزاید و در بعضی از جوانب آن آثار مسیحی بر جای بماند، دقیقاً همان چیزی که در مسجد اموی در دمشق وجود دارد.
اما ترکها زیر گنبد هر یک از مساجد و در هشت گوشه، هشت اسم نوشتند که بازدید کنندگان آنها را در هر مسجد و هر جامعی مشاهده میکنند و این اسمها عبارتند از:
اللّه، محمّد، ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن و حسین نمیدانم، آیا عثمانیان به خلافت بلافصل امام حسن و امام حسین علیهما السلام پس از پدرشان امام علی علیه السلام اعتقاد داشتند یا خیر؟ چراکه آنان با این کار با هر دو مذهب شیعه و سنی مخالفت کردند و برای خود مذهب خاصی را در نظر گرفتند.
بدین معنا که اعتقاد آنان به مشروعیت خلافت ابوبکر، عمر و عثمان با اعتقاد شیعه که خلافت آنها را نامشروع بلکه غصبی میدانند، منافات دارد. همچنین اعتقاد آنان به خلافت امام حسن و امام حسین پس از امام علی با اعتقاد اهل سنت و جماعت که قائل به مشروع بودن خلافت معاویه و فرزندش یزید و مروان و عبدالملک بن مروان و عمر بن عبدالعزیز و بقیه خلفا دارند، منافات دارد.
و اگر این مطلب صحیح باشد پس چرا همۀ آنان از مذهب ابوحنیفه، نعمان بن ثابت که یکی از ائمه مذاهب اهل سنت است پیروی کردند.
پس حیران ماندم و پاسخی برای این معما نیافتم، لذا از بسیاری از روحانیان ترک در داخل و خارج از مساجد در این باره سؤال کردم، اما هیچ یک از آنان مرا متقاعد نکرد و پاسخی که محققان را متقاعد سازد به من نداد.
بعدها از کتابهای معتبر تاریخی فهمیدم که ترکها وقتی بر خلافت اسلامی
سیطره پیدا کردند، مانع بزرگی بر سر راه خود یافتند و آن این بود که امامان سهگانه اهل سنت یعنی مالک، شافعی و احمد بن حنبل، خلافت را جز برای اعراب قریشی جایز نمیدانستند و این بنابر حدیثی بود که از نظر آنان حدیثی مسلم است و آن فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله بود مبنی بر اینکه: «این امر (خلافت) همچنان در قریش است حتی اگر دو نفر از آنها باقی مانده باشند».(1)
بنا به نقل مسلم و بخاری در باب حکومت از کتابهایشان.
اما ابوحنیفه با این سه امام مخالفت نمود و در مقابل حدیث پیامبر، حدیث عمر بن خطاب را مطرح کرد که پیش از فوت خود گفته بود: «اگر سالم بندۀ ابو حذیفه زنده بود، او را خلیفۀ شما قرار میدادم».
در حالی که آن «سالم» عرب نبود، بنابراین اگر عمر خلافت او را بر اعراب جایز میدانست، چرا ابوحنیفه این عمل را جایز نداند که خود نیز از عقده رنج میبرد زیرا یک فارسی زبان بود نه یک عرب.
و چون از وی دربارۀ دلیل اینکه حدیث عمر بن خطاب را پذیرفت و حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله را کنار گذاشت، پرسیدند، گفت:
به دلیل فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمودند: «بر شما باد عمل به سنت من و سنت خلفای راشدین پس از من، با دندان آن را نگهدارید».(2)
بدین ترتیب ترکها هدف مورد نظر خود را در این فتوا یافتند، و همۀ آنان به مذهب حنفی درآمدند و ابوحنیفه را «امام اعظم» نامیدند.
بدین صورت است که مسلمانان متناقضات را به یکدیگر پیوند میدهند و مثبت
و منفی را که ذاتاً با هم ناسازگارند، کنار هم قرار میدهند.
به آنان میگوییم که: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «این امر (خلافت) جز برای قریش نمیتواند باشد، حتی اگر دو نفر از آنها باقی مانده باشد».(1)
پاسخ میدهند: آقایمان عمر فرمود: «خلافت میتواند برای غیر عرب باشد حتی اگر یکی از بندگان باشد».(2)
و ما به آنان میگوییم: این ردّ قول رسول خدا و ردّ قول خداوند است، زیرا کسی که قول رسول خدا صلی الله علیه و آله را رد کند، بدون شک قول خداوند را رد کرده است.
پس پاسخ میدهند: چه کنیم؟ رسول خدا این گونه ما را به اطاعت از خلفای راشدین در آنچه که انجام میدهند و میگویند و تأیید میکنند، امر فرمودند.
و بدین ترتیب است که مسلمانان دیگر به هیچ اصل و قاعدهای مقید نمیشوند و با هیچ دلیل و حجتی متقاعد نمیشوند.
به آنان میگوییم خداوند متعال میفرماید: «فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ».3
میگویند: بله، خداوند متعال متعه و ازدواج موقت را در قرآن کریم حلال نموده است، اما رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را در سنت خود حرام نمودند.
میگوییم: خداوند میفرماید: «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ».4
میگویند: بله، اما رسول خدا پاهای خود را به هنگام وضو شستند.
بنابراین اگر عمر بن خطاب پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله با سنت و فرمایشات پیامبر در باب خلافت و فرد شایستۀ این منصب مخالفت نمود و احادیث ایشان را از بین برد و به جای آنها از زبان خود پیامبر احادیثی متناقض با آنها قرار داد، این مسأله هرگز جای تعجب ندارد، زیرا هر فرقهای از فرقههای مسلمانان به احادیثی که مذهبشان بر اساس آنها تأسیس شده، پایبند شدند و احادیثی را که با اعتقاداتشان منافات داشتند، رد کردند و احکامی را که آنها از دیدگاه خودشان تشخیص دادند چه بسا احیاناً با قرآن و سنت مغایرت داشته باشند، اما بسیار مایۀ تعجب است که به آنان بگوییم که خداوند متعال میفرماید: «اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسانٍ فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّی تَنْکِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ».1
پس پاسخ میدهند: آقا عمر فرمود: طلاق یک بار است با سه مرتبه تلفظ، پس با گفتن عبارت تو رها هستی بر او حرام میشود اگر سه مرتبه آن را تکرار کند.(1)
میگوییم: خداوند متعال فرمود: «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکِینِ وَ الْعامِلِینَ عَلَیْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ...».3
میگویند: آقایمان عمر فرمود: ما به دلجویی شدگان نیازی نداریم.(2)
به آنان میگوییم: خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: «وَ لا تَجَسَّسُوا...».1
میگویند: اما آقایمان عمر تجسس کرد و جهت مصلحت اسلام، جاسوسانی علیه دیگران قرار داد.
همۀ این مسائل را در جمع عدهای از نمازگزاران در مسجد سلطان احمد میگفتم، آنان بیهیچ اعتراضی به سخنان من گوش میدادند و چون سحن به تجسس رسید یکی از آنان سخن مرا قطع کرد و گفت: ببخشید، من در مورد همۀ صحبتهای شما مخالفتی با شما ندارم، زیرا پیش از این هرگز این مسائل را نشنیدهام و در این باره هم اطلاعی ندارم، اما مسئلۀ تجسس در اسلام امری ثابت و مسلم است و رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز عیونی داشتند یعنی جاسوسانی که اخبار دشمن و تحرکاتش را به عرض ایشان میرساندند.
گفتم: بله تجسس به این معنا جایز، بلکه ضروری است که مراقب تحرکات دشمن باشید و نقاط ضعف و قوت او را بشناسید و از طرح و نیرنگ او آگاه شوید تا توطئههایش را نقش بر آب کنید و بر او پیروز شوید، پس همانطور که گفتم این کاری است که رسول خدا صلی الله علیه و آله انجام میدادند.
اما من در بارۀ جاسوسی از مسلمانان و قرار دادن جاسوسانی علیه آنان برای زیر نظر گرفتن اعمال محرمانۀ آنان که خداوند به پنهان داشتن آنها امر فرموده، صحبت میکنم، اینکه عمر خود جاسوسی صحابه را بنماید و بر آنان جاسوسانی بگمارد تا از آن چه در درون خانهها میگذرد، مطلع شود، این همان عمل حرامی است که خداوند از آن نهی نمود و فرمود: «وَ لا تَجَسَّسُوا».
بهعلاوه چرا از بین همۀ سخنان من تنها پدیدۀ تجسس شما را تحریک کرد،
حال آنکه این نسبت به احکام دیگری که عمر بن خطاب آنها را تغییر داد مسأله کوچکی است. پاسخ داد: اگر آن چه میگویید صحیح باشد که من نیز گمان میکنم صحیح است بنابراین طبق کتاب و سنت این مرد کافر است و هر که از او پیروی کند نیز کافر است.
یکی از آنها لب به سخن گشود و به او گفت: از خدا بترس و دربارۀ بزرگترین مردی که تاریخ شناخته است با عجله قضاوت نکن، چرا که اگر عمر بن خطاب نبود اسلام را نمیشناختیم.
بنابراین آیا حرفهای این مرد را باور میکنی (با اشاره به من) و میلیونها تن از مسلمانان را تکذیب میکنی، آنگاه مرد دیگری لب به سخن گشود تا بگوید:
حقهبازان در هر زمان و مکانی حضور دارند، علما میگویند که در سرگشتگیها به دینت چنگ بزن. بارالها ما را از شر شیاطین، شیاطین جن و انس حفظ بفرما.
سومی لب به سخن گشود و گفت: بر ما به عنوان مسلمان لازم است یاد بگیریم که چگونه انتقاد دیگران را بپذیریم و کسی را که معایب ما را به ما نشان میدهد تکفیر نکنیم، بلکه باید از او تشکر کنیم، پس آفرین بر کسی که عیبهای مرا به من نشان بدهد.
آنگاه رو به من کرد و گفت: از شما بسیار متشکرم زیرا با ما بسیار صریح و رو راست بودید. اگر علما و دانشمندان مانند شما بودند در این صورت مسلمانان همۀ امراض و مشکلاتشان را میشناختند و اگر امراض خود را میشناختند، داروی مؤثر برای آن را نیز مییافتند و اگر مشکلاتشان را میشناختند راههای مناسب برای آنها را هم مییافتند.
و دوباره با همان عبارات از من تشکر کرد، تا اینکه تصور کردم او از شیعیان
ترکیه است.
سپس از مسجد خارج شدم اما جز او کسی مرا همراهی نکرد، منتظرش ماندم با او خداحافظی کردم، پس با سخنی مؤدبانه گفت: آقا از عقل و منطق برای هر کسی صحبت نکنید، اینها گاو هستند نه انسان، آنها هیچ چیز نمیفهمند.
از وی پرسیدم که اهل کجاست؟ گفت: اجداد من اهل سوریه هستند و من اهل ترکیه و ساکن استانبول هستم، علوم دینی را در ترکیه و پاکستان فرا گرفتم، و آرزو دارم که تحصیلاتم را در سوریه و یا عراق به اتمام برسانم.
گفتم: مذهب شما چیست؟
پاسخ داد: ما از پیروان مذهب جعفری هستیم و در استانبول اقلیت هستیم، از شنیدن این خبر خوشحال شدم و ابراز تمایل کردم که با شیعیان ترکیه آشنا شوم، بنابراین با هم قرار گذاشتیم که فردا پس از نماز عصر در مسجد همدیگر را ببینیم.
آنگاه آدرس هتل محل اقامتم را از من گرفت، اما از آن لحظه به بعد دیگر او را ندیدم و افسوس میخوردم که چرا نشانی و نه حتی نام و نام خانوادگی او را نگرفتم.
اما من طبق موعد مقرر به مسجد نرفتم چرا که بادها خلاف میل کشتی میوزند و من همین که به هتل بازگشتم، سی دقیقه بعد از اینکه غذا خوردم و روی تختخواب دراز کشیدم، درب اتاق زده شد، در را باز کردم، ناگهان دو مرد بدون اجازه وارد اتاق شدند و شروع به بازرسی اتاق کردند، کاری که بیش از پنج دقیقه طول نکشید، آنگاه از من خواستند که همراه آنان و با خودروی آنها به کلانتری بروم، در آنجا افسری که سبیلهای بزرگی داشت از من استقبال نمود و به من سلام کرد، آنگاه شروع به تحقیق و بازجویی از من کرد، وقتی پی برد که من تونسی
هستم به وجد آمد و شروع به مزاح و شوخی با من نمود و گفت: رئیس جمهور بورقیبه، ترکیه و کمال آتاترک را دوست دارد و من نیز تونس و مردم تونس و رئیس جمهور آن را دوست دارم.
من نیز متقابلاً همین احساسات را به او ابراز داشتم آنگاه از شغل و حرفۀ من پرسید و مطلع شد که من استاد آموزش و پرورش هستم.
از احساسم به خاطر حضور در ترکیه پرسید و اینکه ترکیه را چگونه دیدم؟
گفتم: من شیفتۀ ترکها هستم و ترکیه را بسیار دوست دارم و برای پنجمین بار است که از آن دیدن میکنم، زیرا احساس میکنم که تماماً در تونس هستم.
از این پاسخ خوشحال شد و شروع به تسکین دادن و آرام کردن من نمود و میگفت: شما حتماً باید از سارقین و حرامزادهها احتیاط کنید، اگر مایل بودید که محافظ در اختیار شما قرار بدهیم ما آمادهایم. یکی از افرادی که در خودرو مرا همراهی کرده بودند، لب به سخن گشود و گفت: شما چه رابطهای با اخوان المسلمین در ترکیه دارید؟
گفتم: نه من آنان را میشناسم و نه آنها مرا میشناسند، نه در ترکیه و نه حتی در تونس.
پرسید: پس چرا در مساجد با آنان ملاقات میکنید؟
گفتم: این مسأله اتفاقی بود، من با نمازگزاران در مسجد نماز خواندم و دربارۀ نامهایی که زیر هر گنبدی نوشته شده بود، پرسیدم، بدین ترتیب سخن ما را به خلفای راشدین و آنچه پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله انجام داده بودند، کشاند و همان طور که میدانید این قصه سری دراز دارد.
گفت: نظر شما دربارۀ ترکیه چیست؟
گفتم: ترکیه در تمدن و اسلامش کشوری اصیل و تاریخی است و ما در تونس خانوادههای زیادی داریم که اصالتاً ترک هستند، اغلب آنها خانوادههایی علمی و تحصیل کرده هستند که موجب احترام دیگران نسبت به خود شدهاند.
پرسید: نظر شما دربارۀ دولت ترکیه چیست؟
گفتم: مرا از این جواب معذور دارید.
گفت: چرا؟
گفتم: چون من فقط دربارۀ چیزی صحبت میکنم که از آن اطلاع داشته باشم و اگر از من دربارۀ مسائل دینی سؤال کنید میتوانم پاسخ بدهم، اما دربارۀ مسائل سیاسی هیچ نظری دربارۀ آنها ندارم و در آنها دخالتی نمیکنم.
افسر گفت: آیا خدمتی از ما بر میآید تا برای شما انجام بدهیم؟
گفتم: از شما به خاطر حسن برخوردتان سپاسگزارم و جز خوشی و سلامتی چیزی نمیخواهم.
آنگاه به خداحافظی و عذرخواهی از من پرداختند و مرا به هتل رساندند، در آنجا کمی روی تختخواب استراحت کردم و دربارۀ ماندن در ترکیه یا ادامه دادن به مسافرت و رفتن به سوریه خوب فکر کردم، بدین ترتیب تصمیم گرفتم که مسافرتم را از سر بگیرم، پس همان لحظه برخاستم و چمدانم را بستم و از هتل مستقیماً به طرف ترمینال اتوبوسرانی رفتم. در آنجا چهار ساعت به انتظار نشستم تا اینکه ظرفیت اتوبوس تکمیل شد و به قصد شهر حلب از راه آنکارا و ازمیر به راه افتادیم، در اتوبوس مردی از کشور سوریه و از اهالی لاذقیه کنار من نشست، نام او احمد الخیر بود، وی در طول سفر از من جدا نمیشد و از صحبتهای من لذت برد همانطور که خودم نیز از صحبتهایش لذت بردم. او به من اصرار نمود که نزد
خودش در لاذقیه منزل کنم، پس نشانی او را گرفتم و قول دادم که سرزده به دیدنش بروم، اما وقتی دو سال بعد به لاذقیه برگشتم و سراغش را گرفتم به من گفته شد که او به رحمت خدا پیوسته است. خداوند او را مورد رحمت واسعۀ خویش قرار دهد و در فردوس برین جای دهد.
جزایر کمور
مساحت: 1900 کیلومتر مربع
جمعیت: 2 میلیون نفر
شامل چهار جزیره واقع در اقیانوس هند ما بین
موزامبیک و ماداگاسکار
موقعیت جغرافیایی: جنوب آفریقا
سفر به کمور
جزایر کمور شامل چهار جزیره میشود که در اقیانوس آرام و در قسمت پایین قارۀ آفریقا قرار دارد. اغلب ساکنان آن از اعراب شهر حضرموت(1)هستند که از زمانهای گذشته به این کشور، مهاجرت کرده بودند، همچنین گروه اندکی از هندیها و ساکنان بومی و اصلی این جزایر.(2)
90 درصد جمعیت کمور را مسلمانان تشکیل میدهند، این کشور پس از استقلال به عضویت اتحادیۀ کشورهای عربی پیوست که اساتیدی را جهت آموزش زبان عربی به این کشور گسیل داشت.
کمور از جمله مستعمرات فرانسه است، سه جزیره از آن کسب استقلال نمودند و جزیرۀ چهارم تا زمان حاضر تحت استعمار فرانسه باقی مانده است.
پایتخت آن مورونی و مهمترین محصولات آن عطر، شیر، قهوه، میخک و غلات استوایی است.
در ابتدای تحصیلات دانشگاهی در پاریس بودم، و پس از موفقیت در دیپلم پژوهشهای عالی که موضوع آن مقایسه بین سه آیین یکتاپرست بود، جهت
تدارک پایاننامه دکترا به اتفاق استاد بهنام دانشگاه سوربن ثبت نام کردم. او مستشرقی به نام «پیارتیی» بود، از جمله موضوعات مطرح شده که مورد توجه من قرار گرفت موضوع «زن مسلمان و نقش او در زندگی» بود.
و چون با این استاد نام برده دربارۀ نقش زن که اسلام آن را مشخص کرده بود، گفت و گو کردم، مرا با این خبر غافلگیر نمود که اسلام در جزایر کمور به زن نقش قیمومیت و سرپرستی میدهد. به عکس آن چه که در قرآن کریم یاد شده است «اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَی النِّساءِ»1 آنگاه با خنده گفت: در کمور «زنان سرپرست مردان هستند».
استاد گفت: اگر این مسأله را با دلایل علمی موثق ثابت کنید در این صورت جایگاه مهمی در میان محققان خواهید یافت، زیرا این موضوع بکر و دست نخورده است و کسی به این موضوع نپرداخته است.
گفتم: چگونه میتوانم در مورد چیزهایی صحبت کنم که از آنها بیاطلاع هستم؟
پاسخ داد: به آنجا میروید و در همان جا به تحقیق میپردازی.
از همان روز تصمیم گرفتم که به جزایر کمور بروم، جایی که اسم آن را میشنوم و گویی که روی سطح ماه قرار دارد. چند کتاب فرانسوی که با تصاویر رنگی که دربارۀ این کشور صحبت میکرد، خریدم که باعث شور و اشتیاق بیشتر من به آنجا شد.
از طریق آژانس مسافربری باخبر شدم که مسافرت به این کشور پانزده ساعت بهطول میانجامد و اینکه هواپیما دوبار در طول مسیر جهت سوختگیری توقف خواهد کرد، یک بار در جده و یک بار در شهر دارالسلام در تانزانیا.
همچنین باخبر شدم که هزینۀ بلیط سفر به کمور اگر روزهای ایاب و ذهاب مشخص شود به بیش از نصف کاهش داده میشود مشروط به اینکه فاصلۀ رفت و برگشت از یک ماه تجاوز نکند، پس عزم سفر کردم و به خدا توکل نمودم.
سوار هواپیمای غول پیکر جمبو 747 شدیم، با همسفر کنار خودم که با من در یک ردیف نشست آشنا شدم، او بازوی راست دزد دریایی معروف باب دینار بود و با توجه به اینکه این سفر طولانی و خسته کننده بود، ویسکی نوشید تا اینکه آثار مستی بر او نمایان شد و من شروع به پرسش از او دربارۀ جزایر کمور کردم که آن از املاک ارباب و شریکش باب دینار میباشد.
من از او به رازهای عجیب و غریبی پی بردم، او با افتخار برای من صحبت میکرد در حالی که به خاطر فصاحتم در زبان فرانسه تصور کرده بود که من یک فرانسوی هستم. یکی از عجیبترین داستانهایی که نقل کرد این بود که چگونه خودش و باب دینار توطئهای جهت سرنگونی رژیم حاکم پس از استقلال ترتیب دادند و به خاطر جالب بودن این حکایت آن را نقل میکنم تا مسلمانان آگاه شوند که در سراسر دنیا تا چه اندازه علیه آنان ظلم و فشار و توطئه اعمال میشود.
فرانسوا میگوید: وقتی که رئیس جمهور احمد عبد اللّه جهت حضور در کنفرانسی که رئیس جمهور فرانسه «ژیسکارد ستن» برای کشورهای فرانکوفونی(1)
ترتیب داده بود، به پاریس رفت من و مردان خودم به دستور باب دینار رژیم حاکم را سرنگون کردیم و رئیس جمهور جدیدی را در این پست نشاندیم و به نام رئیس جمهور، جدید تلگرافی به رئیس جمهور مخلوع در پاریس ارسال کردیم و او را به مرگ تهدید کردیم چنانچه سعی کند که به کمور بازگردد. در نتیجه رئیس جمهور
1) (1) . فرانسه زبان.کrancphone
احمد عبداللّه از دولت فرانسه تقاضای پناهندگی کرد که به او داده شد و همانجا باقی ماند و در کمور نیز اوضاع بر وفق مراد رئیس جمهور جدید شد. روزی به هنگام مراسم جشن عروسی دختر رئیس جمهور فرانسه، رئیس جمهور احمد عبداللّه با دزد دریایی باب دینار ملاقات نمود و بهخاطر کاری که انجام داده بود شروع به سرزنش او کرد و از او دربارۀ علل و انگیزۀ خلعش و امکان دادن به دیگری برای دست یافتن به ریاست جمهوری توضیح خواست. باب دینار خندید و به او گفت: رئیس جمهور یک میلیون دلار به من داد، من هم قدرت را به او سپردم.
احمد عبداللّه به شوخی گفت: اگر موضوع چنین است من دو برابر آن را به شما میدهم، اگر مرا به قدرت بازگردانید. باب دینار گفت: «شیش» یعنی توافق کردیم به شرط اینکه نصف این مبلغ را اکنون و نصف دیگر را پس از اینکه به پست ریاست جمهوری بازگشتید به من بدهید، توافق انجام شد و رئیس جمهور برکنار شده نیمی از مبلغ را پرداخت، و باب دینار نزد شریک خودش فرانسوا رفت و هر دو به اتفاق شروع به چیدن توطئهای برای برکناری رئیس جمهور جدید کردند که همان علی صویلح بود و از چند ماه پیش او را نشانده بودند.
آنان یک کشتی را به ساحل پایتخت آوردند که آن را به عنوان محمولۀ برنج و مواد غذایی به آنجا فرستاده بودند، وقتی شب فرا رسید آنان مردان تا بن و دندان مسلح خود را پیاده کردند و کاخ ریاست جمهوری را از همه طرف محاصره کردند، زیرا از وجود همۀ سربازان تهی بود و این به خاطر نقشهای بود که آنان ترتیب داده بودند، بدین ترتیب که به رئیس جمهور احمد عبداللّه توصیه کرده بودند که تلگراف تهدیدآمیزی به رئیس جمهور حاکم ارسال نماید و اینکه تحت حمایت فرانسه در حال آمدن به کشور جهت اشغال جزیرۀ آنجوان در نزدیکی مورونی پایتخت
میباشد. و در همین هنگام یک کشتی به طرف جزیرۀ آنجوان فرستادند، بدین ترتیب شایعاتی که باب دینار ساخت بودند به آنجا رسید مبنی بر اینکه نیروهای نظامی در حال گذر از اقیانوس به طرف آنجوان هستند این بر رئیس جمهور بینوا کارگر افتاد، رئیس جمهوری پایتخت از وجود همۀ نیروهای نظامی تهی کرده بود و آنها را به آنجوان فرستاد تا مانع از ورود رئیس جمهور مخلوع شوند و با او بجنگد.
وقتی پایتخت از وجود سربازان نظامی خالی شد و رئیس جمهور به اتفاق گارد کاخ ریاست جمهوری تنها ماند، مردان باب دینار شبانه به فرماندهی فرانسوا حمله کردند و چهار تن از آنان را کشتند و بقیه بدون اینکه مقاومت کنند تسلیم شدند.
آنگاه سراغ رئیس جمهور رفتند و دستها و پاهایش را بستند و او را به یک منزل متروک بردند و پیش از سپیده دم نیز رئیس جمهور احمد عبداللّه تحت حمایت نیروهای باب دینار به پایتخت رسید و تیراندازی همراه با نورافشانی و چراغانی در جای جای پایتخت به منظور اعلام بازگشت رئیس جمهور قانونی آغاز شد. آنگاه سربازان مأمور نگهبانی از رئیس جمهور دست بسته سراغ او آمدند و پاهایش را باز کردند و به او توصیه کردند که پیش از اینکه طرفداران احمد عبداللّه او را بگیرند و اعدامش کنند فرار کند. مرد بیچاره نیز در حالی که دستهایش بسته مانده بود فرار کرد و سربازان از پشت سرش به او دستور ایست دادند، سپس به طرفش تیراندازی کردند و او را کشتند و بدین ترتیب جزایر کمور برای رئیس جمهور احمد عبداللّه فریاد زنده باد سر داد، گویی که وی پس از مدتی دوری از وطن که آن را در راه شکوفایی و پیشرفتشان سپری کرده به آغوش آنان بازگشته است و «باب دینار» نیز مابقی مبلغ و بیش از آن را دریافت نمود.
و بدین ترتیب پول بر پول پیروز شد و در این میان ریاست جمهوری تبدیل به
معاملۀ خرید و فروش شد و برندۀ آن کسی است که بیشتر بپردازد، همان طور که قوچ روز عید در بازار به فروش گذاشته میشود و کسی که به صاحب آن بیشتر بپردازد، خود از خوردن بهرهمند میشود، اما تفاوت در این است که خریدار قوچ مبلغ آن را از اموال خودش پرداخته است، اما خریدار ریاست جمهوری مبلغ آن را از اموال زحمتکشان و بینوایان ملت درمانده و بیپناهش پرداخته است. پس تعجبی ندارد اگر که پستها و مسئولیتها در تمامی سطوح از حساب ملتهای ستم دیده مورد داد و ستد قرار گرفت، زیرا تنها بهرهمند همان مسئول است، به همین دلیل است که امروزه مفاهیم در نزد مردم تغییر یافته است. ما در کتابها خواندهایم که در زمان حکومت امیرالمؤمنین علیه السلام وقتی از بعضی از افراد خواسته میشود که مسئولیت کاری را به عهده گیرد، دلش از ترس و هراس از سینهاش جدا میشود و در حضور امیرالمؤمنین میگرید شاید که او را از این امر معاف دارد.
اما امروزه میبینی که مردم علیه یکدیگر توطئه میچینند و با هم به ستیزه میپردازند و در این راه هزینههای کلانی را صرف میکنند و همه چیز خویشان و نزدیکان خود را برای کسب مسئولیت فدا میکنند، زیرا میدانند که چندین برابر آنچه را که هزینه کردهاند، جبران خواهند کرد. گذشته از سوء استفادههایشان و بازی با سرنوشت مردم، علاوه بر همۀ آنان خود را مثل پروردگار جبّار و دارای جلال و جبروت انگاشته و به هر چیزی کن، فیکون میگویند و این را بدون مبالغه میگویم که چرا که این را از یکی از مسئولین شنیدم که تلفنی با مسئول دیگری گفت و گو میکرد و به نظر میرسید که آنان بر سر قدرت رقابت میکردند.
به او گفت: چنین و چنان انجام بده و به کسی اهمیت نده.
مخاطب او پاسخ داد: این کار غیر ممکن است و فقط خداوند از عهدۀ آن بر
میآید.
با عصبانیت گفت: خدای تو تو منم که با تو صحبت میکنم، تو فقط دستور مرا انجام بده.
همچنین از فرانسوا فهمیدم که در کمور فرد دیگری وجود دارد به نام عبداللّه المزوّر که چشم به ریاست جمهوری دارد و طرفدارانی از افراد فرهیخته و دانشجویان در خارج از کشور دارد.
و نیز متوجه شدم که دزدان دریایی چون «باب دینار» در واقع خود سرنوشت کمور را بهدست دارد و آن را بازیچۀ فساد و شرارت خود قرار میدهند، چراکه حتی دختران مسلمان از شدت فقر و نیازی که دارند بدنهایشان در ازای چند درهمی به این فرانسویان میفروشند.
و پی بردم که امیرالمؤمنین علیه السلام جز عقل و حکمت چیزی نمیگوید وهموست که فرمود: «فقر کم و بیش با کفر یکسان است، اگر فقر، مردی بود با او میجنگیدم».(1)
ونیز پی بردم که این دنیا بسیار پست و فرومایه است، زیرا که سفلگان فرومایه را به اوج میبرد و فرزانگان وارسته را به اسفل السافلین تنزل میدهد.
و البته این چیزی جز ایمان بیشتر به انسان مؤمن نمیبخشد، آنگاه که روح و قلبش با آن روز، روز موعود، روز رستاخیز پیوند میخورد، روزی که از عظمتش هیچ نمیدانیم، روزی که هر مظلومی حقش را بهطور کامل از ظالم میستاند. و هر ظالمی نیز به کیفر همۀ اعمالش خواهد رسید، در این روز نه مالی سود خواهد بخشید و نه فرزندانی، نه رئیس وجود دارد و نه مرئوس، نه مسئول و نه رعیت، نه گرانمایهای هست و نه فرومایه.
1) (1) .کاد الفقر أن یکون کفراً، لو کان الفقر رجلاً لقاتلته.
به فرودگاه «مورونی» پایتخت کمور رسیدم، ناگهان دیدم که این مکان فرودگاه کوچکی است که گنجایش بیش از یک هواپیما را ندارد که هفتهای یک بار به آنجا میآید و بعضی از افراد فرهیخته عادت کرده بودند که به فرودگاه بیایند تا به تماشای هواپیما و مسافرانی بپردازند که در آنجا پیاده میشوند و سپس همگی در سالن بزرگی یک جا جمع میشوند و منتظر میمانند تا چند تن از کارگران باربر کیفها و چمدانها را آورده و میان صاحبانشان توزیع کنند. در آنجا با مردی برخوردم که چهرهاش برای من آشنا بود و هر جا میرفتم مراقب من بود، شنیدم که با لهجۀ تونسی با یکی از همکارانش صحبت میکند.
نزدیک من آمد و با چشمان آبیاش به من نگریست، مطمئن شدم که او را میشناسم اما زمان زیادی گذشته و او را فراموش کردهام و به یاد نیاوردم که در کجای تونس با او ملاقات کردهام.
بعد از اینکه به من سلام کرد از من پرسید: آیا شما از جنوب تونس نیستید؟ گفتم: بله.
گفت: گمان میکنم از شهر قفصه باشید؟ گفتم: دقیقاً ما شاء اللّه به این حافظهای که دارید.
گفت: اسمتان را به من یادآوری کنید. گفتم: تیجانی سماوی.
گفت: حالا شما را به یاد آوردم، آیا همراه ما در همایش ملی مسئولان جوان نبودید وقتی که در همۀ استانهای کشور به گشت و گذار پرداختیم؟
گفتم: بله حالا شما را به یاد آوردم، اما اسم شما را فراموش کردم.
گفت: من الهادی محجوب هستم، و سابقاً شهردار شهر مساکن بودم.
همدیگر را به آغوش کشیدیم در حالی که هر یک از ما از دیگری سؤالی
میپرسید، من گفتم: اینجا چه میکنی؟ و او نیز پرسید: چه چیزی باعث شد که به اینجا بیایید؟ از او مطلع شدم که خودش به اتفاق چندتن از همکارانش که ده نفر هستند از طرف اتحادیۀ کشورهای عربی جهت تدریس و آموزش زبان عربی در کمور به مأموریت اعزام شدهاند.
گفتم: اما من به عنوان توریست و با هزینۀ خودم به اینجا آمدهام تا پایاننامۀ دکترای خودم را تدارک ببینم، او که مردی شوخ و حاضر جواب بود از سخن من خندید.
گفت:
گفتم: شرح این موضوع وقت زیادی میطلبد و ان شاء اللّه در فرصت دیگری در این باره صحبت خواهیم کرد.
گفت: کجا اقامت میکنید؟
گفتم: در هتل، و از شما که اهل اینجا هستید تقاضا میکنم که مرا به یک هتل تمیز و ارزان راهنمایی کنید.
گفت: شما نزد من و در منزل من اقامت میکنید هتل را رها کنید و در این باره صحبت نکنید.
گفتم: احسنت، بهخاطر این دعوت از شما سپاسگزارم، اما من مایل نیستم کسی را به زحمت بیاندازم.
پاسخ داد: من در حال حاضر مجرد هستم، همسر و فرزندانم یک ماه پیش به تونس بازگشتهاند و من در منزل تنها ماندهام، بنابراین شما مزاحم کسی نمیشوید، اما اگر بورژواز و پولدار هستید و هتلها و برنامههای شبانه را دوست دارید در این صورت اختیار با شماست.
گفتم: خیر، به خدا سوگند که من از هیچ یک از این مواردی که نام بردید بهرهای ندارم، به همین دلیل به شما گفتم که یک هتل ارزان قیمت میخواهم.
پاسخ داد: بنابراین به خدا توکل کنید و ما را خلاص کنید.
آنگاه چمدان کوچکم را به اتومبیل خودش برد و با هم بهطرف خانه به راه افتادیم، متوجه شدم که وی همچون پادشاهی در خانهای بزرگ و نوساز زندگی میکند که معماری آن به شیوۀ غربی است و با بهترین اثاث و لوازم پوشیده شده است و یک خانوادۀ کموری نیز در اختیار دارد که در خدمت او هستند و دستوراتش را اجرا میکنند. و زمانی که قصد استحمام داشته باشد این خانواده با تمام اعضایش جمع میشوند و از چاه اقدام به پمپاژ کردن آب برای او میکنند، زیرا پمپ آب دستی است لذا در این کار به تناوب با هم همکاری میکنند تا جریان آب قطع نگردد.
آنان بهترین ماهیها و گواراترین میوههای مختلف را بهطور رایگان برای او به خانه میآوردند او غذا را به تنهایی تهیه میکرد و با هم لذیذترین غذاهای تونسی را میخوردیم. وی مرا به بقیۀ همکاران تونسی خودش معرفی نمود، اغلب آنان به اتفاق خانوادههایشان در آنجا زندگی میکردند، شب هنگام به خاطر زیادی پشهها و نیز صداهای عجیبی که میشنیدم خواب به پلکهایم راه نیافت.
طی اقامتم در کمور با سید محمد عبدالرحمان مفتی جمهوری کمور و قاضی القضات عبدالقادر گیلانی آشنا شدم، کنار آنها نشستم و آنها خود را به من معرفی کردند و اینکه از سادات اشراف و سلالۀ پاک نبوت هستند باب گفت و گو دربارۀ موضوع شیعه و سنی را با آنان باز کردم و آنان را با حقایق امور آشنا نمودم.
مفتی جمهوری گفت: امام ما شافعی در مدح اهل بیت میگوید:
ای اهل بیت رسول خدا محبت شما فریضهای است که خداوند در قرآن نازل نموده است در عظمت شأن شما همین بس که هر که بر شما صلوات نفرستد، نمازش پذیرفته نیست(1)
گفتم: اینها تناقضاتی است که سیاست اموی و پس از آن سیاست بنیعباس بر شما تحمیل کرده است، هرگز نه چگونه میتوان پذیرفت که شما از سلالۀ پاک علوی باشید و بگویید امام ما شافعی؟
امام شما و همۀ مسلمانان در واقع امیرالمؤمنین و سید الوصیین، امام المتقین وقائد الغر المحجلین، قاتل کافران و مشرکان و یاور محرومان و مظلومان، اسد اللّه الغالب، علی بن ابی طالب است همو که رسول خدا در زمان حیاتشان این مدال را از میان اصحابشان به کسی جز او ندادند. پاسخ داد: به خدا قسم که این حق است.
قاضی القضات لب به سخن گشود و گفت: بله، حتی امام شافعی خود نیز از سلالۀ پاک نبوت هستند.
گفتم: این یک ادعای بیاساس است، به فرض که وی از این سلالۀ طاهره باشند اینکه به او مشروعیت امامت نمیدهد و به فرض که وی همانطور که او را مینامند امام باشند، آیا برای شما جایز است که اصل را رها کنید و به فرع چنگ بزنید، این همان کاری است که شما انجام دادید، پیروی از امام علی را رها کردید و از شافعی تبعیت کردید.
1) (1) .معارج الوصول، ص 25؛ دیوان شافعی، ص 68:یا أهل بیت رسول اللّه حبکمفرض من اللّه فی القرآن أنزلهکفاکم من عظیم الشأن أنّکممن لم یصل علیکم لا صلاة له
زمخشری میگوید:
تردید و اختلاف فزونی یافت و هر یک خود دعوی صراط مستقیم داشت
پس به لا إله إلّااللّه چنگ زدم و به عشقم به محمد و علی نیز چنگ زدم
سگی به عشق اصحاب کهف رستگار شد پس من چگونه به عشق آل پیامبر سیه روز شوم(1)
پس جناب مفتی به گریه افتاد و گفت: تکرار کنید، تکرار کنید خداوند پدر و مادرتان را بیامرزد.
پس یک بار دیگر تکرار کردم، آنگاه تقاضا کرد که برای بار سوم نیز این ابیات را تکرار کنم و از جیب خود یک قلم و یک دفتر کوچک خارج نمود و آنها را یادداشت کرد در حالی که میگفت: ما شاء اللّه ما شاء اللّه.
وی بسیار با من احساس راحتی کرد و سخنانم مورد توجه گرفت، همچنین قاضی القضات، آنان گفتند خدا را شکر که شما را برای ما فرستاد چرا که شما اعتبارمان را به ما باز گرداندید، زیرا ما نزد عامه مردم از احترام و تقدیر برخوردار بودیم و هرگاه بر جماعتی میگذشتیم به احترام ما از جا برمیخاستند و دستهای ما را میبوسیدند، اما در سالهای اخیر اساتید و معلمانی که از عربستان سعودی به
1) (1) .کثر الشک والتردیدوکل یدعی أنّه الصراط السویفتمسکت بلا إله إلّااللّهوحبی لمحمد وعلیفاز کلب بحبّ أصحاب کهففکیف أشقی بحبّ آل النبی
این جزیره آمدند جوانان ما را که به آنها درس میدادند علیه ما برانگیختند و به آنان گفتند که این احترام و تقدیر و بوسه زدن بر دستها در واقع شرک به خداوند است و در اسلام به هیچ عنوان جایز نیست، بدین ترتیب بر آنان تأثیر گذاشتند طوری که دیگر ما را تحقیر میکردند و ارزشی برای ما قائل نمیشدند و میان ما و فرزندانمان جدایی و فاصلهای افتاد که آثار و نتایج آن را جز خداوند نمیداند.
عادت کردم که هر روز به آنان سر بزنم و مدتی کنارشان بنشینم و برای آنها دربارۀ فضایل امیرالمؤمنین سلام اللّه علیه و آن ویژگیها و امتیازاتی که خداوند به ایشان اختصاص داده است که ایشان را در خور و مناسب رهبری امت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله نموده بود، صحبت میکردم و آنها نیز با من همصدا میشدند و هیچ گونه اعتراضی نمیکردند.
روز ششم آنان را در انتظار خودم یافتم در حالی که لباس ویژهای به تن داشتند و به من اطلاع دادند که جهت افتتاح مسجد جدیدی در شهر به آنجا خواهند رفت، آنان به من اصرار ورزیدند که همراهشان باشم.
وقتی به مسجد رسیدیم جمع زیادی از مردم در انتظار ما بودند، وقتی وارد شدیم و همۀ مردم نشستند جناب مفتی جمهوری مرا به حاضران معرفی نمود که اغلب آنان از فرهیختگان، اساتید و دانشجویان بودند، و از من تقاضا نمود که به جای خودشان سخنرانی کنم.
سخنانی بیان کردم که طی آنها از تعظیم شعایر الهی کوتاهی نکردم و نیز از آن چه که خداوند متعال برای کسی که مساجد را میسازد و جهت عمران و آبادانی آنها میکوشد مهیا نموده است، سپس به طور مشخص دربارۀ اهل بیت علیهم السلام و گزینش آنان از جانب خداوند و تطهیر و پاکسازی آنان سخن گفتم و نیز
اختصاصشان به علم ظاهری و باطنی تا ائمه هدی و روشنیبخشان تاریکیهای جهالت پس از جدشان رسول خدا صلی الله علیه و آله باشند. اما مردم از این امر غافلند و امانت و عهد خداوند را تباه کردند و در پی سرابی دویدند که هیچ بهرهای ندارد.
پس از سخنرانی مردم نزد من آمدند تا با من روبوسی کنند و با من آشنا شوند، یکی از آنان استادی بود که پی بردم یک وهابی است و از عربستان سعودی آمده بود، او تنها کسی بود که سخنان مرا نپسندیده بود و آمده بود تا به من بگوید که آقا شما بسیار اغراق و مبالغه کردید، وی مرا به مهمانی دعوت نمود. گفتم: جناب مفتی در این امر از شما سبقت گرفتند، پاسخ داد: فردا، گفتم: من در منزل آقای الهادی محجوب هستم.
پاسخ داد: ایشان دوست و همکار من هستند من به منزل ایشان سراغ شما خواهم آمد و با هم گفت و گو خواهیم کرد.
موعد مقرر در منزل برادر الهادی فرا رسید وی برای مدعوین که همه تونسیهایی بودند در کمور تدریس میکردند سفرۀ غذای مناسبی را تدارک دیده بود و برای این نشست علمی آن فضایی را که شایسته بود، فراهم نمود.
سرانجام آن مناظرهای که در کتاب خودم بنام «تمام راه حلها» شرح داده بودم، انجام شد، مناظرهای که به موضوع توسل و وساطت پرداخت و من در این مناظره جلوی حاضران با دلایل قرآن و سنت پیروز شدم، تا اینکه این وهابی به جایز بودن وسیله اعتراف نمود و اینکه مسلمان میتواند به زندگان و نه به مردگان توسل جوید، هر کس خواستار جزئیات باشد میتواند به کتاب یاد شده مراجعه نماید.
جناب مفتی و دوست ایشان وقتی که از آن چه که میان من و این وهابی عربستانی گذشت، آگاه شدند، خوشحال شدند و اظهار داشتند که ای کاش با شما
بودیم. عدهای از تونسیها نیز نزد جناب مفتی رفتند و از ایشان دربارۀ ازدواج موقت پرسیدند، زیرا آنان وقتی که از متعهای که من انجام داده بودم، آگاه شدند با یکدیگر اختلاف نظر پیدا کرده بودند. بعضی از آنها این اقدام را جایز دانستند و بعضی نیز آن را حرام شمردند، جناب مفتی نیز از آنان دربارۀ سبب توجهشان به این ازدواج پرسیدند، پس پاسخ دادند: زیرا دوست شما آقای تیجانی این کار را اینجا و در کمور انجام دادند.
ایشان پاسخ دادند: آقای تیجانی فقط کاری را انجام میدهند که حلال باشد، زیرا تنها از اهل بیت پیروی میکنند و اهل بیت چیزی را حرام نمیدانند مگر اینکه خداوند حرام نموده باشد و چیزی را حلال نمیدانند مگر اینکه خداوند حلال نموده باشد، بله جناب مفتی به آنان گفتند: و من از آقای تیجانی بسیار سپاسگزارم، زیرا ایشان یک عقد شرعی را منعقد کردند ولو برای مدت کوتاهی که آن را نزد ما در کمور به سر خواهند برد، اما شما سالهاست که به زنا مبادرت میکنید.
این خبرها را یکی از اساتید تونسی برای من نقل کرد، وی بسیار به من علاقهمند شده بود. او گفت: اگر مفتی کشور به علم شما اعتراف مینماید و شما را بر خود مقدم میدارد، در این صورت مرا از شاگردان و طرفداران خودتان بشمارید.
و سرانجام این استاد طی تنها دو روز هدایت یافت، و از آن پس دانشجویان و شاگردانی را که به آنان درس میداد برای من میآورد و به اتفاق در منزل وی جمع میشدیم و همسر خارجی او نیز که اهل ماداگاسکار بود کنار ما مینشست، و همۀ آنان به من گوش میدادند و به عنوان توضیح و گاهی هم به عنوان اعتراض از من سؤالاتی میپرسیدند، جلسات ما اغلب اوقات چهل یا پنجاه نفر دانشجو را در برمیگرفت، در حالی که با شش یا هفت دانشجو این جلسات را شروع کرده بودیم.
آنان شروع به جذب یکدیگر کردند تا اینکه طی اقامتم در آنجا بیش از شصت تن از آنان هدایت یافتند، من یک نوار صوتی از آنان ضبط نمودم و گاه به گاه به آن گوش میدادم تا کمور و دوستان مرا در کمور به یادم بیاورد.
طی اقامتم همچنین با آقای عبد اللّه المزور که فرانسوا دربارۀ وی در هواپیما برای من صحبت کرده بود، تماس گرفتم و با وی گفت و گوی صریحی انجام دادم و طی آن پی بردم که ایشان از جمله افراد فرهیختهای است که از استعمار فرانسوی بیزارند و جهت آزادی کشورشان از تسلط بیگانگان تلاش میکنند، اما اسلام او رنگ و بوی وهابی داشت و فکر میکنم که وهابیت در آمادهسازی او برای آینده نقش دارد.
روز بازگشت به پاریس فرا رسید، در فرودگاه ایستادم تا اینکه جمع کثیری از مردم را ببینم که برای خداحافظی با من ایستادهاند و پیشاپیش آنان مفتی کشور و قاضی القضات و چندین شخصیت دیگر اعم از آموزگاران و همۀ دانشجویان هدایت یافته و نیز چند تن از اساتید بودند.
بیش از نیم ساعت را به آغوشگیری و روبوسی با بدرقه کنندگان گذراندم، از هواپیما بالا رفتم در حالی که چشمانم از گریه سرخ شده بود، خداوند را به خاطر عنایتش سپاس گفتم چرا که در حالی وارد کمور شدم که حتی یک تن از مردم به پیشوازم نیامده بود و اکنون من این کشور را ترک میکنم و صدها تن از مردم برای خداحافظی با من ایستادهاند و زحمت آمدن از منازلشان تا فرودگاه را متحمل شدند که مسافت نسبتاً دوری از شهر داشت، بارالها حمد و سپاس به درگاهت به خاطر آن نعمتهایی که به من ارزانی داشتی.
روی صندلی خودم نشستم تا به دلهایی فکر کنم که مرا دوست داشتند و با
راهنماییهایم مشتاقانه به سوی اهل بیت علیهم السلام شتافتند، طوری که دیگر خود را سخت فدای عشق و ولایت عترت پاک نبوت میکردند، با خود گفتم: من کجا و تز و دکترا کجا، اینها همه جلوه و جلال ظاهری و توخالی دنیوی است که هیچ سود و فایدهای ندارد، من دنیا را خواستم و خداوند آخرت را.
هواپیما به پرواز درآمد و من از پشت شیشۀ بلورین پنجره به مردم نگاه میکردم که دست تکان میدادند و در چند لحظه سایههای آنان محو شد و از میان رفت.
همین طور در هواپیما نشسته بودم شخص خوش منظری با لباس شیک جلو آمد و با من دست داد و گفت: من مشاور رئیس جمهور احمد عبد اللّه و نخستوزیر ایشان هستم، به احترام او از جا برخاستم، پشت سر وی دو نفر قرار داشتند که مأمور حفاظت از او بودند، کارت شناسایی خود را به من نشان داد تا از جهت او مطمئن شوم؛ آنگاه از من تقاضا کرد که همراهش به جایگاه خودش در بخش درجۀ یک هواپیما بروم، او را همراهی کردم، به من اطلاع داد که از جانب رئیس جمهور مأموریتی دارد که طی آن از عراق و ایران دیدار خواهد کرد و در جهت پایان دادن بهجنگیکهاز پنج سال پیش میان آنها آغاز شدهاست، تلاش خواهد کرد.
وی گفت که رئیس جمهور دربارۀ شما مطالبی شنیدهاند و آرزو دارند که شما را ببینند، اما من امروز ناگهان با خبر سفر شما روبرو شدم.
دربارۀ کمور از من پرسید و نظرم را جویا شد. گفتم: حقیقتی که دربارۀ زن در کمور میشنیدم، واقعی به نظر میرسد، چراکه زن در جامعۀ شما خود سرپرست واقعی است و من این را به چشم دیدم؛ زیرا در بازارها زن خود فروشنده است و خود خانه را میسازد و همۀ ملزومات آن را فراهم میکند، نخست وزیر خندید و گفت: دفعۀ بعد باز هم نزد ما بیایید تا شما را با چیز مهمتری آشنا کنیم.
ساحل عاج
مساحت: 322000 کیلومتر مربع
جمعیت: 13 میلیون نفر
موقعیت جغرافیایی: غرب آفریقا
پایتخت: آبی جان
مرزهای آن:
از شرق: غنا
از غرب: گینه و لیبریا
از شمال: بورکینافاسو و مالی
از جنوب: اقیانوس اطلس
سفر به ساحل عاج
آقای ابو علی عباس جواد در کتابخانۀ اهل بیت علیهم السلام در پاریس نزد من آمد و یک نامۀ مفصل را که شیخ جعفر الصائغ برای او فرستاده بود، به من داد. شیخ جعفر در شهر «آبی جان» پایتخت ساحل عاج اقامت دارد و مرکز اسلامی عربی آفریقایی را در آنجا اداره میکند. نامه را خواندم و منظور شیخ را فهمیدم که از برادر عباس جواد میخواست که با من تماس بگیرد و به خاطر کتاب آنگاه هدایت شدم به من تبریک بگوید و اینکه ایشان آرزوی دیدار مرا دارند و میگویند: اگر این کتاب به زبان فرانسه ترجمه شود تأثیر به سزایی در همۀ کشورهای آفریقایی فرانکوفونی خواهد داشت، زیرا میلیونها مسلمان در آفریقا به زبان فرانسه سخن میگویند و به خوبی هم آن را میخوانند و اینکه ایشان آرزو دارند که این کتاب ذهن اندیشمندان را نسبت به حقیقت اهل بیت علیهم السلام روشن سازد.
و با کمک برادر عباس جواد و آقای ابراهیم رزوقی ابو غدیر چاپ کتاب آنگاه هدایت شدم به زبان فرانسه، پس از اینکه خودم شخصاً آن را ترجمه نمودم، انجام شد و من مقداری از نسخههای آن را به آفریقا فرستادم.
روزی نزد برادر عباس جواد در پاریس با شیخ جعفر الصائغ دیدار کردم و از نزدیک با ایشان آشنا شدم و از صحبت با ایشان لذت بردم و شجاعت و فعالیتشان به رغم سنّ بالایی که داشتند، مورد تحسین من قرار گرفت.
روزها گذشت و من به وطن عزیرم تونس بازگشتم و دعوتنامهای از مرکز اسلامی عربی آفریقایی که برادر عبدالرضا آن را اداره میکند، جهت حضور در نخستین سالگرد درگذشت شیخ جعفر الصائغ رحمة اللّه علیه بدستم رسید. کسی که شهید از دنیا رفت و پیکرش جهت به خاکسپاری در لبنان به آنجا انتقال یافت.
خداوند او را مورد رحمت خویش قرار دهد و در فردوس برین جای دهد، چقدر مشتاق دیدار ایشان در ساحل عاج بودم.
احساس کردم که یک نیروی قوی مرا برای شرکت در مراسم نخستین سالگرد درگذشت ایشان میکشاند به این امید که آن چه که در زمان حیات ایشان نتوانستم اقدام کنم در زمان درگذشتشان اقدام کنم، لذا فوراً و بدون اینکه تردید کنم این دعوت را اجابت نمودم.
در فرودگاه پایتخت «آبی جان» فرود آمدم و در آنجا ناگهان با استقبال مردمی مواجه شدم که برادر ابراهیم عبدالرضا تدارک دیده بود، فردی که او را برای نخستین بار شناختم و در قلبم اثری جاودان بر جا گذاشت که تا زمانی که زندهام باقی خواهد ماند و تصور هم نمیکنم که پس از مرگم نیز آن را فراموش کنم.
روزهای جاودانی بود که به اتفاق لبنانیها در مرکز اسلامی عربی آفریقایی آنها را تجربه کردم، سخنرانیهای زیاد ایراد کردم که مسلمانان و مسیحیان در آنها حاضر شدند و میان من و آنان گفت و گوهای زیادی انجام شد به ویژه مسلمانان سیاهپوست که تحت تأثیر وهابیت قرار گرفتند.
برادر ابراهیم عبدالرضا یک دیدار علمی با مفتی جمهوری ساحل عاج جناب التیجانی انیاه که تحصیلات خود را نزد ما در دانشگاه الزیتونه در تونس به اتمام رسانیده بود، ترتیب داد.
این دیدار بسیار دوستانه بود زیرا جناب مفتی فردی است بیدار و بسیار آگاه که به اهل بیت علیهم السلام نیز گرایش دارد.
به اتفاق تصمیم گرفتیم و هزاران نمازگزار را در مسجد بزرگ وی به اجتماع فراخواندیم و ایشان یک سخنرانی تاریخی در جمع آنان ایراد کرد و در حق شیعه انصاف نمود و با شیوهای صحیح که از اغراق و بزرگنمایی بیزار است و اعتدال و میانهروی را میپسندند بدون اجحاف حق هر ذی حقی را ادا نمود، و پس از پایان سخنرانی خود مرا به حاضران معرفی نمود و آنان را به من محول نمود تا در نهایت صراحت و بدون تقیه به همۀ پرسشهای آنان پاسخ دهم. در آن مناسبت بسیاری از حاضران نسبت به احقیت اهل بیت و شیعیان و دوستداران و پیروان آنان و کسانی که به کشتی ایشان درآمدند، متقاعد شدند.
برادر ابراهیم عبدالرضا مدیر مرکز اسلامی سفرهایی داخلی را ترتیب داد، اما این سفرها دور بودند و تا مرز مالی و نیجریه میرسید. به شهر «کوروگو» رسیدیم، در آنجا استقبالهای مردمی باشکوهی در انتظار ما بود و زنان و مردان و کودکان را که همه لباسهای سفید نو به تن داشتند و سرود میخواندند و شعارهایی سر میدادند بسیج کرده بود.
سفرهای داخلی ما با مراسم مذهبی شبانهای که مؤسسۀ حضرت خدیجۀ کبری ترتیب داده بود و جمعی از خانمهای فرهیخته را از ساحل عاج در برمیگرفت، به پایان رسید؛ و به این مناسبت تعداد زیادی از خانمها حضور یافتند و از من تقاضا کردند که پدر روحانی این مؤسسه باشم، لذا ضمن تشکر از این عنایت جالب این پیشنهاد را پذیرفتم.
همچنین برادر ابراهیم خبرگزاریهای محلی را از وجودم آگاه نمود و آنان را به
استفاده از حضورم در این کشور تشویق نمود، لذا روزی نمیگذشت مگر اینکه دو یا سه تن از روزنامهنگاران روزنامههای فرانسه زبان را در محل اقامتم میپذیرفتم، و اغلب آنان مقالاتی نوشتند که مطالب آنها را خودم گفته بودم، مقالاتی که چهرۀ حقیقی اسلام و نیز پیشنهادهایی که جهت حل مشکلات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مردم ارائه میدهد را معرفی میکرد.
آقای ابراهیم عبدالرضا به من اطلاع داد که رادیو و تلویزیون برای روز پنجشنبه در یک برنامۀ مذهبی اسلامی تحت عنوان «اللّه اکبر» دیداری به من اختصاص دادهاند که روز جمعه از تلویزیون پخش میشد.
و به منظور معرفی اسلام که با همۀ عصرها و تمدنها همسو و هماهنگ میشود و همۀ علوم را میپذیرد و همۀ فرهنگها را نیز قبول میکند، بینندگان را غافلگیر نمودم و لباس متنوع خودم را که از مناطق مختلف بود، نشان دادم. چراکه جبّهام تونسی و پیراهنم اروپایی و شلوارم بربری و کراواتم آمریکایی و کفشم ایتالیایی بودند و روی سرم نیز نوعی کلاه اندونزیایی بود و گفتم که لباس من تصویری صادقانه و حقیقی از آیین غیر متعصبمان به شما ارائه میدهد تا آنجا که تمامی بشریت و همۀ رنگها و نژادها را در برمیگیرد و به همۀ پرسشهایی که از من شد پاسخ دادم. این دیدار در تمامی کشور ساحل عاج بازتاب گستردهای داشت، و مرا بیش از پیش از طریق رادیو و تلویزیون و روزنامهها به مردم آنجا معرفی کرد، حتی پلیس راهنمایی نیز اگر ما را متوقف میکرد، برادر ابراهیم به آنان میگفت: آیا مهمان ما آقای تیجانی را نمیشناسید؟
پس به درون خودرو نگاهی میکردند و به من سلام میکردند و میگفتند: بله ایشان را میشناسیم و ما را بدون بازرسی مرخص میکردند.
و از طریق رادیو، تلویزیون و روزنامهها از جانب سفارت تونس خودمان در «آبی جان» و همچنین سفارت لبنان از من دعوت به عمل آمد و به افتخار من ضیافتهایی ترتیب داده شد که شخصیتهای زیادی در ضیافتها حضور یافتند.
ماه رمضان بود و ما در این ماه هر شب در حسینیه مراسم مذهبی برگزار میکردیم که شیخ مولودی با خواندن یک تعزیۀ حسینی که سی دقیقه ادامه مییافت این مراسم را آغاز مینمود و سپس من با یک سخنرانی علمی و پس از آن گفت و گویی دربارۀ موضوعات مختلف این مراسم را پایان میدادم.
در میان حضاری که برای شنیدن سخنان من به آنجا میآمدند چند تن از مسئولین از دولت بودند که تنها به زبان فرانسه تکلم میکردند، لذا مجبور بودم که سخنرانی را خودم ترجمه کنم تا بتوانند که آنچه را میگویم متوجه شوند، لذا وقت بعضی از آنان تنگ میشد و با عذرخواهی از شدت گرمایی که همۀ ما را ناراحت میکرد آنجا را ترک میکردند، زیرا تالار حسینیه فاقد تهویه و جمعیت زیاد بود.
آقای ابراهیم عبدالرضا نیز در زحمت قرار میگرفت و از اینکه بعضی از آنان مجلس ما را پیش از اینکه پایان یابد ترک میکردند اظهار تأسف مینمود، اما پسر عموی ایشان پیشنهادی ارائه داد و جلوی حاضران گفت:
ما هر شب جهت شنیدن سخنان دکتر تیجانی در سخنرانیهای سودمند علمی ایشان به اینجا میآییم و فرصت حضور ایشان را در میان خودمان مغتنم میشمریم چرا که فرصت گرانبهایی است که نباید آن را از دست بدهیم، زیرا ما هر سال ایشان را نمیبینیم، در صورتی که مجالس حسینی را که هر شب تقریباً یک ساعت از وقتمان را شامل میشود میشناسیم و تکرار مرتب، آن را از بر کردیم، و این ماه رمضان است که در آن قرآن نازل شد و قرآن نیز ما را به علم دعوت میکند،
بنابراین چرا وقت را به گریه و سینهزنی سپری کنیم و در میان ما مهمانانی از دولت حضور دارند که نزد ما میآیند تا از طریق نظریاتی که دکتر تیجانی ارائه میدهند با اسلام آشنا شوند.
بنابراین اگر این کار باید انجام شود یعنی تعزیه، پس برای کسانی که مایلند که تا آنها با ما بمانند، آن را پس از سخنرانی قرار دهید.
پیشنهاد وی مؤثر واقع شد، به ویژه در میان فرهیختگان که آنجا بسیار زیاد هستند، چرا که من تصور میکنم که نود درصد کسانی که به حضور در این مجالس مقید هستند فرهیخته و تحصیل کردهاند، زیرا نیمی از حاضران از دانشجویان دانشگاههای ساحل عاج میباشند.
بدین ترتیب برادر ابراهیم عبدالرضا مدیر مرکز اسلامی تصمیم گرفت که سخنرانی را بر تعزیه مقدم نماید و این چنین بود که سخنرانیها ادامه یافت.
هر شب پس از سخنرانی گفت و گو و پرسش و پاسخ انجام میشد و در نتیجه عدۀ زیادی از دانشجویان سیاهپوستی که غالباً از صفای ذهن و هوش و ذکاوت بسیار بالایی برخوردارند شرکت میکردند و اگر انسان متعصب نباشد و زمینۀ ضد شیعه هم نداشته باشد در این صورت خیلی زود از نزدیکترین راهها حقیقت را در مییابند و چیزی که مرا در این امر یاری نمود تسلط من در زبان فرانسه است و همان هنگام فهمیدم که اگر به روانی به زبان انگلیسی تکلم میکردم، قطعاً در ایالات متحده امریکا تحول بزرگی ایجاد میکردم.
شب مبارک قدر را در مسجد جامع بزرگ به اتفاق شیخ التیجانی النیاه مفتی کشور برگزار کردیم و اغراق نکردهام اگر بگویم که تعداد نمازگزاران و ذاکران بیش از یک میلیون بود چرا که خیابانها پر شده بود و فضاها و میدانها و همۀ مساجد
مملو از زنان و مردان و کودکانی شده بود که به شب زندهداری در آن شب مبارک تا طلوع سپیده عادت کرده بودند، و در ساحل عاج چیزی دیدم که در کشورهای اسلامی ندیدم.
در آن شب آقای ابراهیم عبدالرضا مدیر مرکز اسلامی مرا با یک درخواست دیگری غافلگیر نمود و مرا در طول شب با افکارم تنها گذاشت.
وی به من گفت که قصد دارد رئیس جمهور و اعضای دولت را جهت حضور در مراسم اختتامیه ماه مبارک رمضان دعوت نماید و اگر من بپذیرم که در این مراسم سخنرانی کنم در این صورت در محافل سیاسی و دولتی بازتابی خواهد داشت و این به منظور رفع اتهامات و شایعات بیاساسی است که در ساحل عاج علیه شیعه اعمال میشود، به ویژه پس از شهادت شیخ جعفر الصائغ.
در ابتدا عذر ایشان را خواستم و گفتم که من با خانوادهام در تونس قرار گذاشتهام که عید را کنار آنان سپری کنم و بلیط سفرم نیز برای فردا رزرو شده است، و کارها و مسئولیتهایی دارم که منتظر بازگشت من هستند، اما آقای ابراهیم عبدالرضا به من اصرار نمود و روی نقطۀ حساسی انگشت گذاشت و گفت: اگر مذهب اهل بیت و آبروی آن در ساحل عاج و کل آفریقا برای شما اهمیت دارد و واقعاً مایل هستید که بذرهای سودمندی را در این کشور و کل آفریقا بکارید، پس این تقاضا را رد نکنید. زیرا شما ارزش واقعی و معنوی حضور رئیس جمهور و اعضای دولت و مسئولین را در این مراسم که آن را به افتخار شما برگزار میکنیم نه میدانید و نه تصور میکنید، من مطمئنم که شما با سخنرانی خودتان بر آنها تأثیر خواهید گذاشت.
بنابراین اگر موافق باشید بلیط سفر شما را به ما بعد از عید تغییر خواهم داد و از
هم اکنون دست به کار میشوم، زیرا تنها دو روز برای ما باقی مانده است.
گفتم: شما از حضور رئیس جمهور مطمئن هستید؟
پاسخ داد: این امر را به عهدۀ من بگذارید. مهم برپایی این مراسم شبانه با یک سخنرانی علمی است - که برای آن موضوع «فلسفۀ اسلامی در مواجهه با چالشهای زمانه» را انتخاب میکنیم - و من از توانایی شما مطمئنم، نظر شما چیست؟ از اینکه اصرار و خواهشهای وی را میشنیدم خجالت کشیدم، و همان لحظه تمام پیشنهادها و نظریههای اسلام در برابر دیدگانم مجسم شد و مرا به ماندن و پذیرفتن این تقاضا تشویق میکرد.
گفتم: اگر در این کار مصلحتی باشد و باعث آشنایی با اهل بیت است پس جانم فدای اهل بیت باد، چگونه میتوانم چنین فرصتی را رد کنم که جز در جمهوری اسلامی ایران برای من مهیا نشد، وقتی که سخنرانی خودم را با حضور رئیس جمهور و اعضای پارلمان ایران ایراد کردم.
اما تفاوت این دو موقعیت روشن است، یعنی اینکه در آن کنفرانس اغلب شرکتکنندگان در حضور رئیس جمهور صحبت کردند، اما در این یکی من در حضور رئیس جمهور تنها سخنران خواهم بود، بیآنکه رقیبی داشته باشم، به علاوه رئیس جمهور ایران مسلمان است و آن چه را میگوییم و مطرح میکنیم میشناسد و درک میکند و فردی است هم عقیدۀ ما.
اما رئیس جمهور ساحل عاج مسیحی است و شاید از اسلام جز آن شبهات و دروغهای بیاساسی که دشمنان اسلام ترویج میکنند چیزی نداند و شاید هم در درون خودش نسبت به اسلام و مسلمانان دشمنی داشته باشد، من که چیزی نمیدانم؟
برادر ابراهیم گفت: من میدانم که او دشمن مسلمانان نیست، چرا که اینجا مسلمانان در ساحل عاج بیش از پنجاه درصد هستند و در دولت چند وزیر مسلمان دارند و در پارلمان نیز نمایندگانی دارند، بعلاوه این فرصتی است تا اسلام واقعی را به آنان معرفی کنیم و آنان را موظف به احترام خودمان و اقلیت لبنانی کنیم که در اینجا زندگی میکنند.
گفتم: من برای هر چیزی که به اسلام و مسلمین خدمت کند آمادهام ولو به حساب خودم و خانوادهام باشد که منتظر بازگشت من برای روز عید هستند و شما هم معنای اجتماع خانواده را که در چنین مناسبتهایی انتظار بازگشت پدر را میکشند، میدانید، اما چه باید کرد مشیت، مشیت الهی است، پس به خدا توکل کنیم و کار را شروع کنیم.
آقای ابراهیم شروع به اقدامات فوری و تماسهای زیاد کرد و دست از کار و خانواده کشید و خود را وقف تدارک آن دیدار کرد و پس از یک روز، روزنامهها با تیتر درشت به ما خبر دادند که با حضور جناب آقای رئیس جمهور مرکز اسلامی عربی آفریقایی یک مراسم مذهبی شبانه با ضیافت شام و گفت و گویی با عنوان «فلسفۀ اسلامی در مواجهه با چالشهای عصر» برگزار مینماید که دکتر محمد تیجانی سماوی مهمان مرکز اسلامی در «آبی جان» آن را اداره خواهد کرد.
همچنین رادیو - تلویزیون نیز این خبر را در چندین نوبت از پخش اخبار اعلام کردند و دعوتنامههای چاپ شده نیز در سراسر کشور پخش شد. در اینجا این مطلب را بگویم که همسر شیخ جعفر الصائغ با خودروی خود پی در پی در آمد و شد بودند و بر چاپ و توزیع دعوتنامهها نظارت میکردند و با رادیو و تلویزیون و ادارات رسمی تماس میگرفتند و تا زمانی که کار خود را با موفقیت انجام نمیدادند
خیالشان آسوده نمیشد، فعالیت ایشان جهت خدمت به اسلام مورد تحسین من قرار گرفت و با خود گفتم: اگر آقایان مانند ایشان فعالیت میکردند این مرکز اسلامی رونق میگرفت و شکوفا میشد، این بانوی صالح مرا به شکیبایی و خدمت به دیگران تشویق نمود و با وجودی که کودک خردسالی دارند با مشکلات مبارزه کرده و در برابر آنها پایداری مینمود، مبادا که مرکز اسلامی که همسر فقیدش - رضوان اللّه علیه - آن را تأسیس کرده بود فرو بپاشد، ایشان مرا به رادیو و تلویزیون میرساند و ساعتها منتظرم میشد.
آقای ابراهیم عبدالرضا در گوشم زمزمه میکرد که اگر سه تن دیگر مانند ایشان داشتیم دیگر به آقایان نیاز پیدا نمیکردیم.
طی اقامتم در آنجا پی بردم که این خانم بازوی راست ابراهیم است که کارهای مهم را به ایشان واگذار میکرد و ایشان نیز آنها را با موفقیت تمام انجام میدادند.
خداوند او را به خاطر اسلام و مسلمین جزای خیر دهد و«لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ الْعامِلُونَ »1 .من از ایشان برای تاریخ یاد میکنم که حق هر ذی حقی را به او میدهد، هر چند که میدانم ایشان به خاطر شهرت و یا بهخاطر پاداش کار نمیکنند بلکه پیش از هر چیز برای رضای خدا کار میکنند، شاید هم ایشان از این بیمناک باشند که آن بنای با شکوه که همسر بزرگشان آن را بنا نهاده فرو ریزد. ایشان با عمل خودگویی به همسر خود میگوید: ای همسرم من در زمان حیات شما و پس از درگذشتتان به شما وفادارم.
برادر ابراهیم به من اطلاع داد که این مراسم شبانه در سالن اجتماعات در هتل عاج که بزرگترین هتل در پایتخت میباشد، برگزار خواهد شد، و عدۀ کثیری که
شاید بیش از هزار تن باشند در این مراسم شرکت خواهند کرد. آنگاه مرا سوار خودروی خود کرد و به اتفاق رفتیم تا بر کار آمادهسازی سالن نظارت کنیم، همین که سالن را دیدم و کارگران را که سرگرم تدارک آن بودند، مشاهده کردم، صدایم به تکبیر بلند شد و گفتم: «وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ».1
شب موعود فرا رسید و تدابیر امنیتی شدیدی پیرامون هتل عاج جهت استقبال از رئیس جمهور و اعضای دولت اتحاذ شد، من به اتفاق آقای ابراهیم عبدالرضا به سالن رفتم، استقبال باشکوه بود، ما در همان وقتی به آنجا رسیدیم که هیئت همراه ریاست جمهوری به آنجا رسیده بود، جهت عرض سلام و خوشآمدگویی به وی پیش رفتیم اما مشاهده کردیم که معاون رئیس جمهور و نخست وزیر در حال پیاده شدن هستند، در حالی که محافظانی از گارد ریاست جمهوری پیرامون او را احاطه کرده بودند، وقتی مرا به وی معرفی کردند به من خوشآمد گفت و سلام کرده آنگاه گفت: جناب رئیس جمهور از شما به خاطر عدم حضور عذرخواهی میکنند، زیرا ایشان همین امروز با خبر فوت عموی خود مواجه شدند و جهت حضور در مراسم تشییع جنازه به مسافرت رفتند.
به وی خوش آمد گفته و تسلیت عرض کردیم و تقاضا کردیم که تسلیت ما را به آقای رئیس جمهور ابلاغ نمایند، سپس وارد سالن اجتماعات شدیم و ناگهان مشاهده کردیم که سالن مملو از جمعیت مهمانان و مدعوین است.
آقای ابراهیم عبدالرضا مدیر مرکز اسلامی با ایراد سخنانی به مهمانان خوشآمد گفت و من از طریق این سخنرانی پی بردم که تمام اعضای دولت عاج در این مراسم حضور دارند. همچنین نمایندگان کادر دیپلماتیک و سفرای کشورهای عربی و اسلامی و نمایندگان تمام مطبوعات و رادیو و تلویزیون و نیز نمایندگان هیئتهای
فرهنگی و دانشگاهی و نمایندگان اقلیتهای لبنانی در آفریقا و جهان و مفتی جمهوری عاج و نیز قضات و وکلا.
وی پس از خوشآمدگویی به حضار آنان را جهت صرف شام که برای آنان تدارک دیده شده بود، دعوت نمود، پس مردم گروه گروه از زن و مرد برخاستند و به انتخاب غذاهای متنوع و خوردنیهای رنگارنگی پرداختند که از دیدن و خوردن آنها لذت میبردند، غذاهایی که در ظرفهای نقرهای و بسی نو در آن طرف از تالار چیده شده بود که با نورها و تزئینات مختلف تزئین شده بود.
من کنار نخستوزیر نشستم که فردی خوشکلام و اهل مزاح بود او به من گفت:
ببینید مردم چگونه بر سر غذا با هم رقابت میکنند به جز من و شما، بیآنکه به خودمان زحمت بدهیم برای ما غذا خواهند آورد، و همینطور هم شد.
پس از صرف شام، آقای ابراهیم پشت تریبون رفت و سخنرانی را به نمایندۀ رئیس جمهور واگذار کرد تا جلسه را افتتاح نماید و آغاز سخنرانی را اعلام کند، پس نمایندۀ رئیس جمهور با ایراد سخنان مختصری از مرکز اسلامی عربی آفریقایی و مدیران آن و نیز دستاندرکاران این مراسم تاریخی تشکر کرد، سپس به من خوشآمد گفت و از من به خاطر پاسخ به این دعوت و حضور جهت ایراد سخنرانی سپاسگزاری نمود و افزود: «فلسفۀ اسلامی در مواجهه با چالش عصر» یک موضوع بسیار غنی است و شایستۀ بحث و بررسی میباشد، به همین دلیل یک بار دیگر از دکتر تیجانی سماوی به خاطر حسن انتخابشان تشکر میکنم و افتتاح جلسه را به نیابت از جناب رئیس جمهور آقای «هنری کُنان یی دی» اعلام میکنم.
همه کف زدند و آقای ابراهیم عبدالرضا مرا با یک صلوات که در همۀ سالن طنینانداز شد به تریبون فرا خواند و چون پشت تریبون کنار وی قرار گرفتم که میدانست من هیچ نوشتهای آماده نمیکنم تا برای حاضران بخوانم مرا با یک
تقاضای جدید غافلگیر کرد و گفت: اگر ممکن است به زبان فرانسه صحبت کنید، زیرا زبانی است که همۀ حضار در اینجا آن را میدانند، تا بدین ترتیب وقتی را که باید به ترجمه اختصاص بدهیم صرفهجویی کنیم و وقت بیشتری بهدست بیاوریم.
گفتم: هیچ اشکالی ندارد، إن شاء اللّه چشم شما را روشن خواهم کرد.
به زبان فرانسه یک سخنرانی ایراد کردم، و طی آن مسائل و تعالیم کلی دین مبین اسلام را تبیین کردم، آنگاه پس از آن به طور مشخص به دو موضوع اساسی در زندگی انسان پرداختم که دو موضوع اقتصادی و اجتماعی هستند، و راه حلهایی که اسلام به تمامی بشریت عرضه میدارد تا زندگی توأم با امنیت و آرامش و توأم با کرامت و سعادت داشته باشد را شرح دادم و برای این منظور مثالهای بسیاری جهت مقایسه میان نظریههای اسلام و نظریههای بشری دیگر از قبیل کاپیتالیسم و سوسیالیسم و کمونیسم ارائه دادم و کمال نظریۀ اسلامی و موارد مثبت آن و کاستیهای نظریات بشری و نکات منفی آنها و آن ظلم و ستمها و آزار و شکنجهها و فقر و تهیدستی و جنگهایی را که برای تمامی بشریت باعث شد، برای حاضران توضیح دادم.
پس از سخنرانی جمعی از اندیشمندان به جلو آمدند و من به دقت و صراحت به پرسشهای آنان پاسخ دادم، به خصوص با روزنامهنگاران. راهب بزرگ نیز به صحنه آمد و حاضران را با این سخن خود غافلگیر کرد که: شما برای ما روزنۀ جدیدی به سوی اسلام گشودید و ما را با مسائل تازهای آشنا کردید که از آنها آگاه نبودیم، آن هم با مثالهای زنده و واقعی و به روشی روشن و جذاب، بر ما لازم است که از این روزنه بهره ببریم تا از طریق آن، آن چه را که از آن اطلاع نداشتیم، کشف کنیم، من یک کشیش مسیحیام و دوستان مسلمانی دارم و شما اکنون باعث
شدید که اسلام را دوست بدارم، به شما قول میدهم که یک قرآن تهیه کنم و در مورد علوم جدید آن تحقیق کنم، من یک بار دیگر از شما تشکر میکنم.
همگان به خاطر سخنان روشن و گویای او کف زدند، خدا را به خاطر این توفیق سپاس گفتم و مهمانان شروع کردند به آغوش کشیدن و دست دادن و تبریک گفتن به من. جناب سفیر تونس و بقیۀ سفرا نیز به من تبریک گفتند، جناب رایزن اول سفارت تونس نیز در یک عکس یادگاری که از من و ایشان گرفته شد، با من دست داد و از من تقاضا کرد که جهت یادگاری روی آن را امضا کنم، پس به شوخی به ایشان گفتم: آیا میخواهید مرا مانند «مایکل جکسون» کنید؟
پاسخ داد: مایکل جکسون در برابر شما چیزی نیست، من صمیمانه به شما تبریک میگویم، احسنت، شما در جهان مشهور هستید ولی ما در تونس شما را نمیشناسیم.
گفتم: بهتر است که من نزد شما ناشناس بمانم، چرا که هیچ شخصی در میان قوم خود پیامبری نکرد.
وی مرا به منزل خود دعوت نمود و به اتفاق او و جمعی از کارمندان عالی رتبه، غذای کسکسی تونسی(1)خوردیم. و جبۀ خودش را به همراه یک دست لباس تونسی برای من آورد و از من خواست که آن را بپوشم زیرا جبهای که به تن داشتم زمستانی بود و مناسب تابستان و گرمای ساحل عاج نبود، همچنین جناب سفیر لبنان مرا به مهمانی دعوت نمود و کتاب خود را به من اهدا کرد، همچنین جناب سفیر جمهوری اسلامی ایران از من دعوت به عمل آورد و از من بسیار ستایش
1) (1) . غذای اصلی مردم شمال غرب آفریقا متشکل از بلغور جو، نخود و گوشت و جهت تهیۀ آننوعی الک مخصوص به نام کسکاس دارد.
نمود و گفت که من از طریق کتابهایم انقلاب فکری بزرگی ایجاد کردم و اینجا نیز در ساحل عاج انقلاب فکری دیگری با سخنرانی که ایراد کردم به وجود آوردم.
بسیاری از شخصیتهای لبنانی نیز که خداوند به آنان جزای خیر بدهد از من دعوت و پذیرایی نمودند. از این میان از «خانوادۀ الرز» یاد میکنم که مرا با روز تولد خودم در یک مهمانی شبانۀ خانوادگی غافلگیر کردند و خانوادهام را از یادم برد و ساعاتی را کنارشان سپری کردم که از ذهنم پاک نمیشود. جوان خوبی که علی الرز نام داشت به خاطر من شغل خود را ترک مینمود تا مرا با پایتخت و آثار و اماکن مختلف آن آشنا کند و اندکی از خستگیام بکاهد.
نزد برادر بزرگوار یوسف حیدر با گروههایی از جوانان دانشجویی که تحت تأثیر وهابیت قرار گرفته بودند دیدار کردم و اغلب آنان را متقاعد کردم. آقای یوسف حیدر هرگاه عدهای از جوانان فرهیخته و تحصیل کرده را در کارگاه یا حسینیۀ خود جمع میکرد در صدد یافتن من برمیآمد تا با آنان دیدار کنم، آنگاه به آنها میگفت:
این هم خود دکتر تیجانی نویسندۀ کتابهای معروفی که به شما اهدا کردم، پس با ایشان گفت و گو کنید و دربارۀ هر کوچک و بزرگی از او سؤال کنید. همچنین فراموش نمیکنم که از برادر یوسف حیدر به خاطر تلاشها و عشق و اخلاصش جهت خدمت به اهلبیت علیهم السلام تشکر کنم، چرا که وی در جهت چاپ و ترجمۀ کتابها به زبان فرانسه عمل میکند و آنها را به طور رایگان به دانشجویان میبخشید، خداوند او را به خاطر اهل بیت بهترین پاداش عنایت فرماید. ولمثل هذا فلیتنافس المتنافسون.
بعد از اینکه با همه خداحافظی کردم، به وطنم بازگشتم در حالی که در ذهنم خاطرات زیبا و افتخارآمیزی داشتم، خاطراتی که تا زمانی که زنده هستم باقی
خواهد ماند.
در فرودگاه برادر ارجمند ابراهیم عبدالرضا حضور داشت، همچنین پسر عموی وی حاج سمیر عبدالرضا که او نیز وقت خود را صرف نمود و تمام سفرم با همۀ مراسم و برنامههای شبانۀ آن و سفرهای داخلیام با تصویربرداری و تدوین روی نوارهای رنگی ویدیویی دنبال کرد.
برادر ارجمند علی الرز و تعدادی از جوانان خوب لبنانی نیز با من خداحافظی میکردند و آرزوی بازگشت مجدد مرا نزد خودشان میکردند.
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کُنّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللّهُ».1
کنیا
مساحت: 583000 کیلومتر مربع
جمعیت: 30 میلیون
موقعیت جغرافیایی: شرق آفریقا
پایتخت: نایروبی
مرزهای آن:
از شمال: اتیوپی
از شرق: سومالی و اقیانوس هند
از جنوب: تانزانیا
از غرب: اوگاندا
سفر به کنیا
جمعی از داوطلبان شیعۀ کویتی اقدام به ساخت یک مجتمع فرهنگی نمودند که عبارت بود از یک مدرسۀ بزرگ که شامل یک خوابگاه برای دانشجویان و آپارتمانهایی برای اعضای کادر آموزش و مسئولان اداری بود. همچنین یک مسجد جهت ادای نماز و نیز برپایی مراسم اعیاد و مناسبتهای مختلف، این مسجد شامل یک کتابخانۀ بزرگ جهت مطالعه نیز بود.
این افراد کویتی اقدام به استخدام همۀ اساتید و مسئولین از داخل کنیا کردهاند و به این منظور مبالغ هنگفتی اختصاص دادهاند که مجتمع دانشگاهی و نیازهای مسجد را برآورده میسازد، همچنین کشتیهایی را با بار مواد غذایی، لباس و دارو برای مردم کنیا به این کشور ارسال میکردند، به همین دلیل دولت کنیا به آنان اجازۀ کار و فعالیت و رقابت با عربستانیها داده است که از چند سال پیش به آن منطقه هجوم آورده بودند و وهابیت را بهشکل بسیار گستردهای انتشار میدادند.
در پاریس با بعضی از آنان دیدار کردم و از طریق آنان از روند آن طرح بزرگ مطلع شدم طرحی که مسئولانی از سنیان متعصب آن را اداره میکنند و از لحاظ فکری و اعتقادی به وهابیت گرایش دارند و کویتیها نیز موفق نشدند که حتی روی یکی از آنان تأثیر بگذارند تا به مذهب اهلبیت علیهم السلام روی آورند. یکی از آنان به من پیشنهاد داد که به حساب خودش جهت بررسی اوضاع و آشنایی با مسئولان
اداره کنندۀ آن پروژه به آنجا سفر کنم.
موعد سفر خودم به کنیا را همزمان با موعد سفر تعدادی از کویتیهای مسئول پروژه ترتیب دادم، تعدادی از آنان در فرودگاه مونبای پایتخت کنیا به پیشواز من آمدند. یکی از آنان دوست و همکارم در دانشگاه سوربن، دکتر احمد الخطیب بود که او را از همان نخستین روزی که در پاریس وارد دانشگاه شدم، شناختم، او کنیایی الأصل و با یک خانم ایرانی ازدواج کرده بود و بسیار مشتاق انقلاب اسلامی و مذهب اهلبیت علیهم السلام بود.
فرانسویها به خاطر فعالیت فرهنگی و تبلیغاتی که به سود جمهوری اسلامی انجام میداد، او را بالإجبار از این کشور تبعید و به وطنش باز گرداندند. دکتر احمد الخطیب در کنار زبان سواحیلی که یک زبان کنیایی است به زبانهای عربی، فرانسه، انگلیسی و فارسی سخن میگوید. او هیچ گناهی ندارد جز اینکه همسرش ایرانی است و این از نظر مسئولین امنیتی فرانسه امری خطرناک به شمار میرود، لذا مرد بیچاره مجبور شد که از همسر و فرزندانش که آنان را به ایران بازگرداندند، جدا شود و خود او را نیز به کنیا فرستادند، باری پلیس فرانسه با بسیاری از افرادی که آنان را طرفدار جمهوری اسلامی ایران میداند، چنین رفتار کرد.
با دکتر الخطیب دیدار کردم و پس از سه سال دوری و جدایی خوشحالی من از دیدار او بسیار زیاد بود، بسیار مشتاق دانستن خبرهای من و تألیفاتی بود که انجام دادهام، یک نسخه از کتاب آنگاه هدایت شدم را به او اهدا کردم و شروع به مطالعۀ آن نمود و ما در مسیر خودمان به طرف محل اقامتم در دارالضیافه بودیم که به مهمانان و مسافران اختصاص داده شده بود، مسافت مبدأ تا مقصد نیز نسبتاً دور بود، یک باره متوجه شدم که آقای خطیب بسیار گریه میکند و میگفت: خداوند به
خاطر اسلام و مسلمین به شما جزای خیر بدهد.
کتاب را از او گرفتم تا بدانم که چه موضوعی چنان در او اثر کرده که باعث گریۀ او شده است. باری دکتر به حکایت من رسیده بود و من برای نخستین بار به مقتل امام حسین علیه السلام گوش میدادم و اینکه من چگونه نقش حر را ایفا کردم و گفتم: یابن رسول اللّه آیا میتوانم توبه کنم؟
به او دلداری دادم و گفتم: احمد آقا من تعجب میکنم که چطور کویتیها از من کمک میخواهند در حالی که شما در اینجا در کنیا هستید؟
پاسخ داد: منظور شما را فهمیدم، اما من نمیتوانم مسئولین اداره کنندۀ پروژه را متقاعد کنم، زیرا آنان اساتید من بودند و من تا حالا شرم دارم که با یکی از آنان بحث یا گفت و گو کنم.
گفتم: بسیار خوب این با اساتید و مسئولین اما با دانشجویان و شاگردان چطور؟
پاسخ داد: تا زمانی که بزرگترها بر عقاید خود باقی هستند، تغییر کوچکها محال است، زیرا آنان بر این اصل عمل میکنند که: «ما از سروران و بزرگانمان اطاعت کردیم».
گفتم: بنابراین، چنین کاری تقریباً ناممکن است؟
گفت: خیر برای شخص شما ممکن است، زیرا من روش گفت و گو و مناظرۀ شما را میشناسم و میدانم چه تعداد از کسانی که به کتابخانۀ اهلبیت علیهم السلام در پاریس رفت و آمد میکنند، هدایت یافتهاند، بهعلاوه شما میتوانید با همۀ اساتید و مسئولین گفت و گو کنید زیرا شما مانند من شاگرد آنها نبودهاید.
آنگاه دکتر خطیب به ارشد آنان اشاره کرد و گفت: شیخ علی بزرگ آنهاست، اگر توانستی شیخ علی را متقاعد کنید بقیه هم متقاعد خواهند شد.
گفتم: شیخ علی کیست؟
گفت: او مسئول و مدیر تمام پروژه است، او مسن است و در میان مردم نیز طرفداران بسیاری دارد، زیرا وی یک پزشک نیز میباشد که مردم را با گیاه درمانی مداوا میکند و همۀ مردم از زن و مرد به او احترام میگذارند و دست او را میبوسند.
به دلیل همین اعتبار بود که کویتیها وی را جهت ادارۀ پروژه انتخاب کردهاند و برادرش شیخ محمد نیز در صورت عدم حضور یا بیماریش به عنوان جانشین وی قرار داده شده و کسانی هم که امور دانشگاه و خوابگاه را اداره میکنند سه فرزند آنها هستند، یکی فرزند او و دو نفر فرزندان برادرش، شیخ محمد هستند.
پرسیدم: آیا آنها وهابی هستند؟
پاسخ داد: همۀ آنان شافعی بوده و بر مذهب امام محمد شافعی هستند و در اینجا همۀ مردم مسلمان کنیا یا شافعیاند و یا وهابی و در میان آنان شیعه وجود ندارد جز چند تن که از تعداد انگشتان دست تجاوز نمیکنند و إن شاء اللّه شما را با آنها آشنا خواهم کرد.
بعد از آن توسط یک اتوبوس به شهر «لامو» رفتیم، مسیر طولانی بود، لذا فرصت را به دکتر الخطیب دادم تا کتاب آنگاه هدایت شدم را مطالعه نماید و من با خیال راحت به تماشای بیشهزارها و جنگلهای گستردهای پرداختم که کران تا کران را فرا گرفته بود. اتوبوس نیز گاه به گاه توقف میکرد تا یک بار راه را برای گلههای فیلها باز کند و بار دیگر برای میمونها، اینها منظرههای عجیبی بود که توجه مسافرینی که برای نخستین بار از کنیا دیدن میکردند را به خود جلب میکرد.
در شهر «لامو» با همۀ مسئولان و مدیران پروژه آشنا شدم که جهت سلام و خوشآمدگویی نزد من آمده بودند. در رأس آنان شیخ علی و شیخ محمد بودند که
به همراه دو برادر کویتی که از مؤسسان بودند، قرار داشتند. آنان پیشتر از آمدن من با خبر شده بودند، لذا همۀ اسباب راحتی را در دارالضیافه برای من فراهم کرده بودند. خداوند به آنان جزای خیر دهد.
با استاد عثمان الخطیب برادر دکتر احمد الخطیب آشنا شدم که از اساتید این دانشگاه کویتی بود، وی به حکم اختلاطش با برادرش نیمه متشیع بود، دو روز از رسیدن من به آنجا نگذشته بود که پس از مطالعۀ کتابم به راه حق هدایت یافت و از آن هنگام بیشتر اوقات مرا همراهی میکرد.
توسط او با دانشجویانی که شاگردانش بودند دیدار کردم و برای آنان دو یا سه سخنرانی همراه با باز کردن باب بحث و گفت و گو ایراد کردم و به یک باره اغلب آنان هدایت یافتند و خواستار کتابهایی شدند که چنین حقایقی را که طی قرنهای گذشته همچنان محو شده باقی مانده آشکار میکرد.
با کویتیها تماس گرفتم و از آنان تقاضا کردم که کتابهای شیعی را به کنیا بیاورند تا یک کتابخانۀ بزرگ جهت مطالعۀ مجانی تشکیل گردد.
آنان به من اطلاع دادند که قبلاً بیش از یک هزار جلد کتاب همراه خود آوردهاند و به شیخ علی تحویل دادهاند که وی به جای تأسیس کتابخانهای برای مطالعه و استفادۀ دانشجویان و جویندگان حقیقت، کتابها را برای خود نگه داشت و در منزل خود قرار داد.
در یکی از مناسبتها از شیخ علی سراغ کتابها را گرفتم و اینکه چرا مخفی بمانند و دانشجویان علوم از آنها استفاده نکنند، پس پاسخ داد که دانشجویان نیازی به تحریک اختلافات ندارند و ما مایل نیستیم که آنها را با اختلافات میان مذاهب مشغول کنیم و از دروس اصلی دور کنیم. او با این سخن مرا قانع نکرد اما
چاره چیست، چگونه میتوانستم چیزی را بر او تحمیل کنم که مسئولان پروژه که آن همه کتاب را آورده بودند بر او تحمیل نکردند. آیا شاهانهتر از یک پادشاه باشم؟(1)
در یکی از سخنرانیها دانشجویان را به مطالبۀ کتابها تشویق کردم. و بعضی از آنان سعی در متقاعد کردن شیخ علی نمودند، اما وی امتناع کرد و کم کم احساس میکرد که در تنگنا قرار گرفته است، اما احترام مسئولان کویتی نسبت به شخص من باعث شد که وجود تحمیلی مرا با اکراه بپذیرد.
با فرزند شیخ علی که مدیر خارجی دانشگاه بود، دیدار کردم، دو برادر کویتی نیز همراه من بودند، آنگاه با او یک گفت و گوی باز انجام دادم و نظرش را دربارۀ شیعه جویا شدم، ناگهان پرده از عقاید پنهان خود برداشت و به راحتی گفت که شیعیان کافرند، من دلیل کفر شیعه را پرسیدم و او لب به سخن گشود، گویی که کتاب شیعه و سنت احسان الهی ظهیر پاکستانی را از بر کرده باشد، چرا که یک بار میگوید: شیعیان کافرند زیرا به صحابه ناسزا میگویند و بار دیگر میگوید: آنان به قرآن اعتقاد ندارند و اینکه آنان اصالتاً یهودی هستند و جدشان عبد اللّه بن سبأ میباشد. من به سخنان او گوش میدادم در حالی که به چهرۀ کویتیها مینگریستم که از تعجب رنگ به رنگ و دگرگون میشدند و زبان حالم به آنها میگفت که ایراد از او نیست، بلکه از خود شماست.
همین که با کویتیها خلوت کردم، با تأسف بر دستهای خود زدند و گفتند:
همۀ اموال ما را یزید و جماعتش خوردند و ما نمیدانستیم.
گفتم: چطور نمیدانستید، چه عذری دارید، شما که با گوش خود شنیدید مدیری
1) (1) .ضرب المثل است که: أفأکون ملکیاً أکثر من الملک؟
که او را منصوب کردید چه گفت، شکی نیست که عقاید پدر و عمویش دقیقاً مانند عقاید خود اوست، بهعلاوه چگونه میتوانید نسبت به کتابهایی که در منزل شیخ علی مدفون ماندند، سکوت کنید و آیا من بیگانه حق دارم که آنها را مطالبه کنم؟
گفتند: ما از واکنش مردم میترسیم. خصوصاً در این شهر که وهابیها با افکار مسمومشان بر آن مسلط شدهاند و مردم به خاطر کمکها و مساعدتهای مالی که به آنان میدهند به سمت آنها گرایش یافتند. ولی ما نمیخواهیم مردم را با پول جذب کنیم بلکه میخواهیم آنان را با حجت و دلیل متقاعد کنیم، تا بعد از آن تغییر نکنند، به همین دلیل از شما تقاضا کردیم که برای این مهم به اینجا بیایید؛ چراکه اگر خداوند یک نفر از آنان را به وسیلۀ شما هدایت نماید برای شما از دنیا و آن چه در دنیا وجود دارد، بهتر است. احساس خجالت و در عین حال احساس افتخار کردم و گفتم: این یکی از شریفترین مأموریتهاست و من حتماً باید برای رسیدن به هدف مورد نظر به طور جدی تلاش کنم.
این بار با هدف ایجاد تغییر وارد مسجد شدم، زیرا همۀ نمازگزاران پشت سر امام با صدای بلند «آمین» میگویند و زمانی که این صدا را میشنوید احساس میکنید که گویی در یک کلیسا هستید نه در یک مسجد که شیعیان آن را ساختهاند و تمام دیوارهایش را با نامهای دوازده امام علیهم السلام تزیین کردهاند.
از امام جماعت خواستم که پس از اتمام نماز به من فرصتی بدهد تا سخنرانی کنم و به حاضران نیز اطلاع دهد تا برای شنیدن سخنرانی در مسجد بمانند.
امام جماعت که فرزند شیخ محمد و مدیر خوابگاه داخلی بود، چگونه میتوانست تقاضای مرا رد کند، او از جایگاه من نزد کویتیها آگاه بود، لذا با تقاضای من موافقت کرد در حالی که از موضوع سخنرانی اطلاعی نداشت و مرا به
بهترین شکلی به حاضران عرضه کرد.
پس از اتمام فریضۀ نماز نشستم و یک سخنرانی در خصوص بدعتهایی که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله در نماز اعمال شد، ایراد کردم. استدلالهای من از کتابهای بخاری و مسلم بود و اینکه انس بن مالک خدمتگزار پیامبر پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله میگریست و میگفت: به خدا سوگند که دیگر چیزی از آن چه که در عهد رسول خدا بود، نمیبینم. گفتند: حتی این نماز؟ پاسخ داد: در آن هم تغییر ایجاد کردید.
کما اینکه ابن عباس آن صحابی جلیل میگفت: آنها را چه شده است، خداوند آنها را بکشد، به عظیمترین آیه در کتاب خدا که همان بسم اللّه الرحمن الرحیم است دست زدند و ادعا کردند که بدعت است و آن را با کلمۀ آمین عوض کردند که جزء نماز نیست، سپس بین آن تبعیت و پیروی که اهل سنت و جماعت از سنت خلفای راشدین دارند ولو مخالف سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است و آن تبعیت و پیروی که شیعه از رسول خدا و اهل بیت دارند، کسانی که در مورد هیچ چیز با هم اختلاف پیدا نکردند، مقایسه کردم. و نیز توضیح دادم که گفتن «آمین» بدعتی است که نماز را باطل میکند، آنگاه گفت و گویی انجام شد و عدهای از دانشجویان در آن شرکت کردند که کم کم شروع به درک حقیقت کردند و به افکارم گرایش مییافتند. امام جماعت نیز پاسخی به سخنانم نداد بلکه رضایت خود را نسبت به گفتههایم ابراز داشت، و گفتن «آمین» آهسته آهسته از نماز کاسته شد تا اینکه بحمد اللّه پیش از رفتن من از کنیا به کلی قطع شد.
من اوقات فراغت را با مصاحبت دکتر احمد الخطیب و برادرش استاد عثمان الخطیب میگذراندم، دکتر خطیب به من اطلاع داد که در شهر دو گردهمایی وجود
دارد. یکی در قهوهخانهای که نام الغدیر بر آن نهادهاند و دیگری در قهوهخانهای به نام سقیفه.
وی با مزاح به من میگفت: آیا میخواهید به سقیفه بروید یا به غدیر؟
بدیهی بود که منظور وی از الغدیر، قهوهخانهای بود که هدایت یافتگان به آن رفت و آمد میکردند و سقیفه، قهوهخانهای بود که وهابیها به آن رفت و آمد میکردند.
من اغلب اوقات سقیفه را انتخاب میکردم، و به دکتر خطیب میگفتم: بیایید به سقیفه برویم و سعی کنیم آن را تغییر بدهیم، اما الغدیر بحمد اللّه ما از جهت آن مطمئنیم.
در سقیفه دکتر خطیب به بهترین شکل مرا معرفی مینمود، آنگاه میان ما و آنان گفت و گویی دربارۀ مسائل متعدد انجام میشد و ما همیشه آنان را با دلایل روشنی که ارائه میدادیم، در تنگنا قرار میدادیم و راهی برای رد و انکار دلیل نمییافتند.
آنان به جرأت و صراحت من عادت کرده بودند، طوری که انتظار آمدنم را میکشیدند و در صورت عدم حضورم سراغ مرا میگرفتند.
اما دلیل عدم حضور من سفرهای داخلی بود که از «مونباسا» به «نایروبی» و «لامور» و چندین شهر و روستای دیگر انجام میدادم و همۀ آنها صد در صد مسلمان بودند و در آنها مجالس ذکر و نیایش صوفیان برگزار میشد. برادران کویتی به وظیفۀ عمل کردند، لذا یک بار با اتوبوس و یک بار با هواپیما بر حسب شرایط و امکانات منتقل میشدم، زیرا بعضی از شهرها پروازهای داخلی ندارند. با روحانیان و اساتید آنان در حدی که فرصت میشد صحبت کردم و پی بردم که همۀ آنان برای شیخ علی ارزش و احترام قائل هستند، چراکه ایشان آقای بلامنازع همه
میباشد، با خود گفتم که من باید تلاشم را روی او متمرکز کنم زیرا آقای همه است.
بنابراین اگر خداوند هدایتش را مقدر فرمود در این صورت یک انقلاب اعتقادی بزرگی در کنیا خواهد بود.
روزی پای سفرۀ صبحانه بودیم، همانطور که کویتیها ما را عادت داده بودند، زیرا آنان در دارالضیافه نزد من میآمدند و شیخ علی و برادرش شیخ محمد نیز همراه آنان میآمدند، آنگاه در موضوعات مختلف که محل اختلاف میان مسلمانان بود، گفت و گو میشد. کویتیها برای سخنان و پاسخهای من اهمیتی خاص و احترام بسیاری اظهار میکردند، تا آنجا که این مسأله بر روحانیان کنیایی تأثیر گذاشت، لذا جرأت مخالفت با مرا نداشتند ولو از روی مجامله یا تملق برای مسئولان پروژه باشد، زیرا شیخ علی و خانوادهاش همه در این پروژه اشتغال دارند و همچنین برادران شیخ محمد و دکتر خطیب.
به موضوع ازدواج موقت پرداختیم و از من پرسیدند که نظرم دربارۀ آن چیست؟
گفتم: این مسأله در کتاب خدا و سنت پیامبر موجود است، خداوند زنده کند کسی را که آن را زنده بدارد و بمیراند آن کس را که آن را بمیراند. در صحیح بخاری است که ازدواج موقت در کتاب خدا نازل شد و هیچ آیهای از قرآن در تحریم آن نازل نشد تا اینکه رسول خدا رحلت فرمودند، اما پس از آن شخص دیگری نظر خود را آن طور که خود میخواست اظهار داشت. ازدواج موقت درست همان طور است که امیرالمؤمنین دربارۀ آن فرمود: «ازدواج موقت رحمتی است که خداوند به وسیلۀ آن بر بندگانش رحم نمود».(1)و اگر نهی عمر نبود، هیچ انسان بد
1) (1) . قال أمیر المؤمنین علیه السلام: «إنّ المتعة رحمة رحم اللّه بها عباده».
ذاتی زنا نمیکرد، من با شور و هیجان پاسخ میدادم، و هدف من برانگیختن شیخ علی و برادرش بود تا وارد گفت و گو شوند، اما ناگهان دیدم که آنان تماماً با حلال بودن آن موافقت میکنند و از این اظهار نظر دچار حرج نمیشوند، بلکه در جهت اشاعۀ آن تلاش میکنند تا اینکه مرا به ازدواج موقت و برخورداری از آن طی مدت اقامتم در آنجا تشویق کردند. پس گفتم: اللّهمّ أغننا بحلالک عن حرامک وبفضلک عمّن سواک.
همان روز به اتفاق دکتر احمد الخطیب که شهر را به خوبی میشناخت، بیرون رفتیم اما جست و جوی ما به طول نیانجامید، چراکه وارد منزلی شدیم که اهل آن با چای از ما پذیرایی کردند، با زن بیوهای آشنا شدم که همسرش از دو سال پیش درگذشته بود، ما با مادر او جهت ازدواج توافق کردیم، اما دکتر خطیب با آنان به زبان سواحیلی خودشان صحبت میکرد، لذا چیزی نفهمیدم مگر بعد از اینکه از نزد آنان خارج شدیم و من تصور میکردم که هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما دکتر خطیب با آن چه که احساساتم را برانگیخت، مرا غافلگیر کرد، و آن وقتی بود که به من اطلاع داد که پدر آن زن در منزل نیست و شامگاه باز خواهد گشت تا موافقت انجام شود، از شنیدن این خبر متعجب شدم و گفتم: آیا معقول است که پدرش با ازدواج محدود او برای مدت سه هفته موافقت کند؟
پاسخ داد: بله هیچ اشکالی ندارد، زیرا اینجا همه با این ازدواج آشنا هستند و با آن موافقت میکنند.
گفتم: بنابراین آنها شیعه هستند؟
گفت: خیر آنان سنی و از پیروان امام شافعی هستند.
گفتم: آنان چگونه از شافعی پیروی میکنند، اما چیزی را که او تحریم کرده است
حلال میدانند؟
پاسخ داد: این همان چیزی است که مرا نیز متحیر کرده است، زیرا من پیش از اینکه نسبت به مذهب اهل بیت مستبصر شوم، میدانستم که ازدواج موقت نزد ما در کنیا جایز است.
شب هنگام من بیشتر غافلگیر شدم وقتی که عدهای از آقایان به اتفاق دو زن به منزلم آمدند، برای من معلوم شد که یکی از آن دو زن همان دختر بیوه و دیگری مادر اوست، اما آقایان عبارت بودند از: خود شیخ علی و دکتر خطیب و دو برادر کویتی. آنان پدر آن دختر را به من معرفی کردند، آنگاه آنان را به داخل منزل دعوت کردم و با مقداری میوه از آنها پذیرایی کردم، سپس قرار عقد ازدواج موقت بین من و پدر آن دختر انجام شد. وی مهریه را که برای مدت مقرر که شامل مدت زمان اقامتم در شهر آنها بود، دریافت کرد و روز سفرم و بازگشتم به پاریس این عقد به پایان میرسید، سپس همگان ضمن تبریک و خداحافظی از آنجا رفتند و مرا با همسرم تنها گذاشتند و من به خاطر آن چه پیش آمد مبهوت و متعجب ماندم، از خود میپرسیدم: آیا من در خواب هستم یا بیداری؟ و آیا این مسأله در سرزمین شیعه روی میدهد که ازدواج موقت را حلال میدانند؟
نه دیدم و نه شنیدم به رغم دیدارهایی که از همۀ مناطق شیعهنشین و از شهرهای آنان داشتم؛ زیرا این مسأله یعنی ازدواج موقت از نظر آنان حلال است، اما فقط در کتابها و به قول معروف صرفاً مرکب روی کاغذ است، چه بسا در بعضی مناطق هم باشد همان طور که شنیدم اما با حجب و حیا و بهطور محرمانه انجام میشود، شاید دلیل امر تحریم این نوع ازدواج از جانب دولتها باشد، زیرا همۀ دولتها از عهد عمر تا به امروز سنی هستند، حتی در ایران نیز که یک نظام شیعه آن را اداره
میکند، ازدواج موقت هنوز ناآشناست مگر در بطن کتابها و شوخیها و لطیفهها، حتی روزی رئیس جمهور سابق هاشمی رفسنجانی در خطبۀ نماز جمعه در این باره سخن گفت و دعوت به آزادسازی آن نمود، تا جامعۀ ایرانی به سبب زنای حرام تباه نشود.
این مسأله همچنین جامعۀ سنی دیگری را به یادم آورد که بسیار دورتر از کنیاست، کشوری است عربی که یک حکومت سنی آن را اداره میکند، اما ازدواج موقت را حلال میداند.
یک بار پیش از اینکه مستبصر شوم به موریتانی رفتم و هنوز اعتقادات وهابی را داشتم. همچنان در یکی از روستاها مشغول گشت و گذار بودم و دوربین نیز روی سینهام قرار داشت و با آن عکسهای یادگاری میگرفتم، در حال گذشتن از خیابانها و گذرگاههای میان خانهها و خیمهها بودم که خانم جوانی از میان عدهای از خانمها سد راهم شد، آنگاه پرسید که من از کدام کشور هستم، او تصور میکرد که من فرانسویام و چون دانست که من تونسی هستم و به عربی صحبت میکنم؛ گفت: آقای تونسی با من ازدواج میکنید؟
چهرهام سرخ شد، در حالی که برای نخستین بار میشنیدم که زنی میان عدهای از زنان خود را برای مردی خواستگاری میکند. زنانی که هیچ اظهار تعجبی نکردند، من از او خجالت کشیدم و به رغم اینکه از زیبایی و صراحتش خوشم آمد به او گفتم: چگونه با شما ازدواج کنم زیرا من تنها تا دو روز دیگر به تونس میروم؟
گفت: برای دو روز با من ازدواج میکنید.
وقتی این سخن را شنیدم، تعجبم بیشتر شد، تصور کردم که منظور او زناست، زیرا من کمترین اطلاعی از ازدواج موقت نداشتم.
لذا به اختصار گفتم: حرام است، حرام است.
پاسخ داد: من از شما تقاضای یک ازدواج حلال نمودم طبق سنت خدا و سنت رسول خدا و از شما تقاضای زنا که حرام شده نکردم.
مقصودش را نفهمیدم لذا بعد از اینکه از عکس گرفتن از او خودداری کردم با او خداحافظی کردم.
اینها جوامعی است عربی و سنی که با فقر و سادگی زندگی میکنند، اما بغرنج و پیچیده نیستند، جوامعی چون کنیا و موریتانی تصویری واقعی از پاکی و بیگناهی زن مسلمانی ارائه میدهند که نسبت به آنچه خداوند و رسول او حلال نمودهاند، مقید شده است. و از زنای حرام دوری نموده و این همان فطرت الهی است که خداوند به مردم بخشید، اما این انسان است که تغییر و تبدیل ایجاد کرد و این چنین جوامع را تباه کرد و آنها را به فساد کشاند، در حالی که تصور میکند که کار درستی انجام میدهد.
هنگام صبح دوستان آمدند تا به من تبریک بگویند و نیز صبحانه را نزد من صرف کنند. یکی از آنان شیخ علی بود، هر یک از آنان برای من یک هدیۀ ساده با خود آورده بودند، من فرصت را غنیمت شمردم و به هر یک از آنان یک نسخه از کتاب آنگاه هدایت شدم اهدا کردم و از شیخ علی تقاضا کردم آن را مطالعه نماید و نظر خود را به من بگوید و وی را متوجه ساختم که جایگاه علمی و کثرت اطلاعاتش او را در جایگاه رهبری و ارشاد همگان قرار میدهد و من شخصاً به افکار و هر آن چه که از ایشان سر میزند علاقهمندم.
یک هفته بعد ایشان مرا به اتفاق همسرم جهت صرف شام به منزل خود دعوت کرد. من با وی و چند تن از دوستان پای سفرۀ غذا نشستیم و همسرم نیز بر حسب
آداب و رسوم عربی نزد خانمها رفت.
طی این مهمانی شبانه بعد از اینکه شیخ علی کتابخانۀ ارزشمند خود را به من نشان داد، نظرش را دربارۀ کتاب آنگاه هدایت شدم جویا شدم.
پاسخ داد: از نظر اسلوب نگارش که بسیار جالب است و خواننده را به طور عجیبی به خود جذب میکند، اما از نظر موضوع جداً خطرناک است.
گفتم: خطر کجای کار نهفته است؟ نظر شما برای من اهمیت دارد.
گفت: در انتقاد از صحابه و بدنام کردن آنان، زیرا ما اسلام را که حضرت محمد صلی الله علیه و آله آورده بود، فقط از طریق آنان شناختیم.
گفتم: این صحیح است اگر شامل همۀ آنان باشد، اما شکر خدا این انتقاد و بدنامی فقط شامل بعضی از آنان میشود، کسانی که تاریخ به انحراف و دوری آنان از سنت پیامبرشان گواهی داد.
و شما بحمد اللّه از جمله کسانی هستید که تاریخ و وقایع آن را میشناسید و اختلافات، مشکلات و چند دستگیهایی را که در درون یک امت واحد موجب شدهاند، میدانید.
با افتخار گفت: من همۀ اینها را میدانم، اما کسانی که موجب چند دستگی میان امت شدند بنیامیه و در رأس آنان معاویه میباشند. رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز در زمان حیات خود در این باره تصریح کردهاند، وقتی فرمودند: «خلافت پس از من سی سال خواهد بود و پس از آن پادشاهی دژخیمانه خواهد بود».(1)آنگاه به ناسزاگویی به بنیامیه و مدح و ستایش از خلفای راشدین پرداخت و با این عمل سعی در متقاعد ساختن حاضران نسبت به افکار خود میکرد، پس به او اجازه دادم
1) (1) . قال صلی الله علیه و آله: «الخلافة بعدی ثلاثون سنة ثمّ ملک عضوض ».
تا سخن بگوید تا این که سکوت کرد.
گفتم: شیخ علی از خدا بترسید، خداوند متعال علمایی را که حق را میشناسند و آن را کتمان میکنند، دوست ندارد، چرا که فرمود: «کسانی که دلایل روشنگر و هدایتی را که نازل کردیم، بعد از آنکه آن را در کتاب آسمانی برای مردم روشن ساختهایم کتمان میکنند، خداوند آنان را لعنت میکند و لعنت کنندگان نیز لعنتشان میکنند».(1)
آیا بنیامیه خلافت علی بن ابی طالب را که رسول خدا صلی الله علیه و آله در غدیر خم در مورد آن تصریح کردند، غصب کردند؟
آیا بنیامیه حق حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها را در هبه و خمس و در ارث غصب کردند تا اینکه حضرت فاطمه علیها السلام در هر نمازی به آنها نفرین میکرد و در حال غضب نسبت به ایشان و نارضایتی از آنان از دنیا رفت؟
آیا بنیامیه آن چه را که از سنت پیامبر جمعآوری شده بود، سوزاندند و مانع از این شدند که مردم دربارۀ آن گفت و گو کنند؟
آیا بنیامیه احکام قرآن و احکام سنت نبوی را تغییر دادند و آنها را با اجتهادهایی که مسیر اسلام و مسلمین را تغییر داد، جایگزین کردند؟
به خدا سوگند که خیر، شما میدانید که همه این کارها را کسی انجام نداده است جز خلفایی که آنان را راشدین میخوانید، زیرا در آن زمان بنیامیه را نه دولتی بود و نه نفوذی و معاویه و پدرش نیز نزد مسلمانان اهمیتی نداشتند و کسی که معاویه را بزرگ جلوه داد و او را امپراتور اسلام کرد، ابوبکر و عمر و عثمان بودند که شما با
1) (1) .«إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدی مِنْ بَعْدِ ما بَیَّنّاهُ لِلنّاسِ فِی الْکِتابِ أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ». (بقره ( 2):159)
تمام تلاشتان سعی میکنید که هالهای از نور و تقدیس روی چهرۀ آنها بیفکنید و آنان را از نوع پیامبران و فرشتگان خدا قرار دهید.
او در حالی که سعی میکرد با زیرکی طفره برود، جلوی حاضران خندید و گفت:
ما نگفتیم که خلفا از انبیا هستند و نگفتیم که نسبت به خطا معصومند، آنها نیز مانند سایر افراد بشر گاهی اشتباه میکنند و گاهی نیز درست عمل میکنند. رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز فرمودند: «هر بنی آدمی بسیار خطاکار است و بهترین خطاکاران کسانی هستند که بسیار توبه میکنند».(1)بنابراین ما قبول داریم که ابوبکر و عمر و عثمان و علی همه دچار اشتباه شدند و همۀ آنان نیز اجر و پاداش خود را میگیرند، به دلیل فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود: «هر کس اجتهاد کرد و بر حق بود، دو اجر دارد و هر کس اجتهاد کرد و اشتباه نمود، در این صورت یک اجر دارد».
گفتم: شیخ علی یک بار دیگر میگویم از خدا بترسید و به این اوهام واهی که چون لانۀ عنکبوت است پناه نبرید و حقایق روشن و دندانشکن را ترک نکنید که ریشه در خاک و شاخه در افلاک دارند، من جلوی حاضران از شما میخواهم که یک خطا از امام علی برای من ارائه دهید، اما چیزی جز آن چه که پیشینیان و گذشتگان نواصب تکرار میکردند، نخواهید یافت. کسانی که راه به جایی نبردند و نتوانستند که حتی یک اشتباه برای علی بن طالب بیابند، لذا گفتند که ایشان پس از رسیدن به خلافت در مورد عزل معاویه دچار اشتباه شدند و اگر صبر میکردند تا اینکه امر خلافتشان تثبیت میشد و پس از آن او را عزل مینمودند، بهتر بود، یا اینکه در واقعۀ حکمیت در جنگ صفین که نظر خوارج این است دچار اشتباه شدند. بنابراین آیا برای علی بن ابی طالب بیش از دو اشتباه مورد ادعا سراغ دارید
1) (1) . قال صلی الله علیه و آله: «کل ابن آدم خطّاء وخیر الخطّائین التوابون».
که از حد نظرات سیاسی فراتر نمیرود و مردم هم در مورد آن اختلاف نظر پیدا میکنند، لذا برای بعضی اشتباه به نظر میرسد و برای بعضی دیگر عین صواب. و این از باب فرمایش خداوند متعال میباشد که: «وَ عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ».1
این بر فرض این است که امام علی یک شخص عادی است که نه ویژگی و مشخصهای دارد و نه علم و دانشی دارد و در اینجا صحیح نیست که بین این اشتباه که ناشی از اجتهاد شخصی است که دانشی ندارد، با اشتباهی که ناشی از تعارض متون الهی با اعمال نبوی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله انجام دادهاند و مردم را به پیروی و تقیه نسبت به آنها تعلیم نمودند، مقایسه کرد و این از باب فرمایش خداوند متعال است که: «ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً».2
تفاوت میان این دو مانند آسمان و زمین است، آن یکی دوستی و نفرتی است ناشی از عدم علم و آگاهی، زیرا خداوند از روی رحمت و شفقت نسبت به ما در مورد آن سکوت نمود و این امر موجب اجتهادی میشود که در صورت صحت و درستی آن دو اجر دارد و در صورت اشتباه بودن یک اجر دارد.
اما این عناد و عصیانی است از روی علم و معرفت و شناخت نسبت به متون قرآنی و نبوی که ناشی از رأی و نظری است که انسان در مقابل احکام خداوند
انتخاب میکند که موجب کفر و ظلم و تباهی است و البته همۀ اینها گمراهی روشن و آشکاری است که سرنوشت آن دوزخ است و سرای جاوید جهنمی.
بر همین اساس بر ما لازم است که بین آنچه که خطا و اشتباه است با آن چه که عصیان و نافرمانی است تفاوت قائل شویم و علی علیه السلام را با این اشتباه مورد ادعا با آن جماعت در یک جایگاه قرار ندهیم که در برابر متون مذهبی تمرد و سرکشی کردند و آنها را رد کردند و سپس آنها را با احکامی جایگزین کردند که خود برگزیدند و آنها را به اجبار به مردم تحمیل کردند، و اگر خداوند متعال کسی را که معصیتش کرد و با او مخالفت نمود، به جهنم تهدید مینماید، و این در صورتی است که اگر معصیت به شخص خود او مربوط باشد و از حد خودش فراتر نرود، پس دربارۀ کسی که در مورد احکام پروردگارش معصیت او را کرده و مردم را به اجبار به آن معصیت واداشته زیرا بر آنان حکومت میکند، چه فکر میکنید؟ و اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: «هر کس که سنت ناشایستی را بنیان نهاد، بار سنگین گناه آن و گناه هر کسی که به آن عمل کرده تا روز قیامت بر دوش اوست».(1)پس دربارۀ کسی که در برابر سنت خدا و رسولش با بدعتی - که بنیان نهاد - مخالفت کرد و میلیونها تن از مسلمانان از آن تبعیت کردند، چه فکر میکنید؟
و اگر موضوع چنان بود که میگویید جناب شیخ علی، پس چرا برای ابلیس لعنة اللّه علیه عذر و بهانه میآورید که اجتهاد کرد و گفت: «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ».2 پس اجتهادش او را به این نتیجه رساند که آتش از گل برتر است، و یا همان طور که بعضی از صوفیان میگویند: ابلیس بزرگترین موحد و
1) (1) . قال صلی الله علیه و آله: «من سنّ سنّة سیّئة فله وزرها ووزر من عمل بها إلی یوم القیامة».
یکتاپرست است زیرا اجتهادش مانع از این شد که برای غیر خدا سجده کند.
آیا همانند من فکر نمیکنید که موازین و همچنین معیارهای عقلی باید به هنگام صدور حکم الهی از اجتهاد خودداری نمایند، به این فرمایش الهی توجه کنید: «فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ * فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلاّ إِبْلِیسَ».1
پس همۀ فرشتگان گفتند که گوش به فرمانیم و در برابر حکم صادر شده از سوی خالق به مخلوق با رأی و نظر خود اجتهاد نکردند، مگر شیطان که از پیوستن به جمع سجدهکنندگان سرباز زد، چرا؟ زیرا در مقابل این حکم الهی بنابه رأی خود اجتهاد کرد و پنداشت که خودش از آدم برتر است لذا عصیان کرد و تمرد نمود.
و اگر مسأله چنین است پس همۀ مجرمان و فاسقان به دلیل اجتهادشان نزد خداوند اجر و پاداش دارند. بنابراین فرعون در مورد تکذیب موسی علیه السلام اجتهاد کرد، زیرا میپنداشت که همۀ آیات و معجزاتی که موسی آورده بود از نوع سحر و جادو میباشند، لذا ساحران و جادوگران را برای او جمع کرد و تصور کرد که او بزرگ آنان است که سحر و جادو را به آنان آموزش داده است و سامری نیز اجتهاد کرد و مشتی خاک از رد پای فرستادۀ خداوند برداشت و موجب گمراهی بنیاسرائیل شد. قیصر نیز درباره قتل و مصلوب کردن عیسی بن مریم اجتهاد کرد، زیرا تصور میکرد که او از شیادان و حیلهگرانی است که قصد تخریب جامعۀ یهودی را دارند. ابو لهب، عموی پیامبر نیز اجتهاد کرد زیرا تصور کرد که برادرزادهاش در برابر خدایانی که خود میپرستند دعوت را به سود خود میخواهد.
همچنین عایشه نیز در قتل هزاران تن از مسلمانان بیگناه اجتهاد کرد، زیرا مصلحت را در خلافت علی نمیدید و یزید ملعون نیز در قتل سرور جوانان بهشتی، حسین بن علی اجتهاد کرد زیرا از طاعت امیرالمؤمنین خروج کرد و مردم را به سوی خود فرا خواند. حجاج نیز اجتهاد کرد، زیرا میدید که همۀ مردم باید بر طاعت خلیفه و عدم خروج علیه او باشند.
و هیتلر نیز که اجتهاد کرد و پنداشت که آلمانها که نژاد برتر هستند، خود سروران جهانند و همۀ مردم بندگان آنها هستند و یا اینکه باید نابودشان کرد. و صدام که او نیز درباره کشتار میلیونها تن از اعضای حزب دعوت اسلامی اجتهاد کرد؛ زیرا میدید که آنان ضد ناسیونالیسم عربی و ملیگرایی هستند و میلیونها تن را در جنگهای خونین به قتل رساند، زیرا تصور میکرد که ایرانیان دشمن اسلام و فرهنگ و تمدن عربی هستند و اینکه خودش قهرمان قادسیه است. و دربارۀ اشغال کویت نیز اجتهاد کرد، زیرا میدید که این کشور جزء خاک عراق است. بعضی از رؤسای جمهوریها نیز اجتهاد کردند و ملتهای خود را به افطار کردن ماه رمضان واداشتند، به این بهانه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «افطار کنید تا توان (غلبه بر) دشمن را داشته باشید و چون از حضرت دربارۀ دشمن پرسیدند، فرمود: دشمن ما فقر و عقبماندگی است و این همان جهاد اکبر است».(1)و من تصور نمیکنم که شما جناب شیخ علی با این نکته موافق باشید که همۀ اینها، همان اجتهادی است که مستوجب اجر و پاداش از خداوند باشد.
شیخ علی آه سردی کشید و گفت: البته که نه، من تفاوت میان اجتهاد و عصیان
1) (1) . قال صلی الله علیه و آله: «افطروا لتقووا علی عدوّکم ولمّا سئل عن العدو قال: عدوّنا الفقر والتخلّف وهذاهو الجهاد الأکبر».
را همانطور که پیشتر گفتم، میدانم، اما من با توجه به اینکه به امالمؤمنین حضرت عایشه رضی اللّه عنها اشاره کردید، توضیحی دارم و آن اینکه او کسی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله در حق او فرمود: «نیمی از دینتان را از حمیره (زن سرخ رو) بگیرید»(1)و منظور ایشان عایشه بود.
آنگاه من سعی کردم او را متقاعد کنم که این احادیث و امثال آنها در زمان بنیامیه وضع شده است، زمانی که در آن احادیث دروغین به ویژه احادیث فضایل صحابه فزونی یافت، بدین ترتیب که در مدح و ستایش از خلفای سهگانه، ابوبکر، عمر و عثمان از میان مردان و عایشه از میان زنان به دلیل نقشی که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله ایفا کرد، بسیار سخن گفتند.
بدین ترتیب گاهی با من موافقت میکرد و گاهی نیز در مورد پارهای از رویدادهای تاریخی اظهار تردید مینمود و به رغم همۀ تلاشهایم، میخواست که عایشه را در هالهای از تقدیس و عفّت قرار دهد، تا آنجا که او را اعلم صحابه نمود زیرا نیمی از دین تنها از عایشه بود و سایر صحابه نیم دیگر را دارند.
از این اعتقاد خندیدم و گفتم:
نظرتان چیست اگر یک دلیل ملموس برای شما بیاورم، مبنی بر اینکه آن چه میگویید درست نیست؟
گفت: بگویید تا بشنویم.
گفتم: آیا از موضوع شیردادن به یک فرد بزرگسال آگاه هستید؟
پرسید: منظور از شیر دادن به بزرگسال چیست؟
گفتم: به طور مختصر اینکه همسر شما میتواند به من شیر دهد تا بدین ترتیب
1) (1) .قال صلی الله علیه و آله: «خذوا نصف دینکم عن هذه الحمیرة».
پس از آن من فرزند خواندۀ شما بشوم و میتوانم از ایشان همان چیزهایی را برای خودم حلال و جایز بدانم که یک پسر از مادر واقعی حلال و جایز میداند.
او وقتی این نظریه را شنید، با تعجب خندید و گفت: چگونه؟ شما از همسر من شیر بخورید؟ شما چنین اجازهای ندارید.
گفتم: این از نیمی از دین شماست که امالمؤمنین عایشه میگوید.
پاسخ داد: نه نه من تا به حال هرگز این موضوع را نشنیدهام، شاید مزاح میکنید.
گفتم: من در چنین بحثهای علمی مزاح نمیکنم، چگونه دربارۀ اتهام امالمؤمنین عایشه مزاح کنم، اما من از پاریس آمدهام و جز کتاب آنگاه هدایت شدم چیزی همراه ندارم و شما ما شاء اللّه کتابخانۀ بزرگی در اینجا دارید. مطمئناً کتاب صحیح مسلم و موطّأ امام مالک نیز در آن وجود دارد.
پاسخ داد: بله من این کتابها را دارم، آیا این حدیث در آنها وجود دارد؟
گفتم: بله، من به شما فرصت میدهم تا خودتان با خیالی آسوده مطالعه کنید و پس از آن نظرتان را به من بگویید.
گفت: مرا راهنمایی کنید که این حدیث در کجای کتاب است؟
گفتم: باب شیردادن به بزرگسال را در هر دو کتاب مطالعه کنید و فردا نتیجه را به من بدهید. از جا برخاستم و برای رفتن عذرخواهی کردم، زیرا نیمی از شب یا بیشتر سپری شده بود، کویتیها با خودروی خود من و همسرم را همراهی کردند، آنها از موضوع شیر دادن به بزرگسال متعجب بودند و چگونه این کار ممکن است، لذا در طول راه مزاح میکردیم و چون همسر کنیایی من عربی نمیدانست، یکی از آنها به شوخی به من گفت: دکتر به من اجازه میدهید که از همسر شما شیر بخورم تا مادر من بشود؟
با خنده گفتم: من از اتباع حمیره نیستم، اما برای شما اشخاصی چون شیخ را جست و جو میکنم.
دوستش گفت: شما او را (یعنی شیخ علی را) سردرگم کردید و با چیزهایی او را شوک زده کردید که پیش از این از آنها بیاطلاع بود.
اولی گفت: ما که شیعه هستیم به خدا از این مطالب خبر نداشتیم و آنها را نشنیدیم مگر امشب.
دومی گفت: من نیز همین طور و این را هم بگویم که از مهمانی امشب بسیار استفاده بردم، چون نمیدانستم که چگونه با اهل سنت گفت و گو کنم و امشب دکتر روش علمی متقاعد کنندهای را به ما یاد داد، از آنان به خاطر حسن ظنشان تشکر کردم و سپس از یکدیگر جدا شدیم.
صبح روز بعد آقایان طبق معمول جهت صرف صبحانه آمدند، اما شیخ علی بیش از یک ساعت دیر کرد، کم کم در حال تمام کردن صبحانه بودیم که سرزده وارد شد و سرگشتگی ما را پایان داد و وقتی که نزدیک من رسید و سلام کرد، خندید و گفت: به او شیر بده و لو محاسن داشته باشد.(1)
فهمیدم که وی از هر حیث نسبت به موضوع اطلاع یافته است، از این رو خوشحال شدم، از وی دعوت کردیم که بنشیند و صبحانه بخورد و پرسیدیم که چه شد که به موقع برای صبحانه نیامدید؟
پاسخ داد: من فقط کمی خوابیدم، زیرا پس از رفتن شما شب را بیدار ماندم و دربارۀ حکایت شیر دادن به بزرگسال در هر دو کتاب صحیح مسلم و موطّأ مالک مطالعه کردم و در نتیجه مرا سردرگم کرد و خواب از چشمانم پرید و نخوابیدم مگر
1) (1) .«أرضعیه ولو کان ذو لحیة».
بعد از نماز صبح.
گفتم: آیا هنوز هم معتقد هستید که باید نیمی از دینتان از حمیره بگیرید؟
پاسخ داد: اعوذ باللّه، این هرگز جایز نیست، من از امروز شیعه هستم و جز از علی از کسی پیروی نمیکنم.
برادر وی شیخ محمد گفت: دکتر آیا میدانید که ما از سلالۀ امام علی کرّم اللّه وجهه میباشیم؟
گفتم: پس بنابراین شما نسبت به جدتان سزاوارتر هستید. خداوند متعال میفرماید: «وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ».1
برادران کویتی از این هدایت ناگهانی خوشحال شدند و همچنین دکتر الخطیب.
شیخ علی کتابها را برای دانشجویان خارج کرد و در دسترس قرار داد و دکتر الخطیب و برادرش عثمان با تمام تلاش خود آزادانه به کار و تلاش پرداختند و هنوز یک هفته نگذشته بود که بیش از دویست تن از دانشجویان هدایت یافتند.
به برادران کویتی توصیه کردم که به دانشجویان هدایت یافته از لحاظ مادی کمک کنند تا بتوانند با دختران هدایت یافتهای که تعدادشان بیش از پنجاه دانشجوست ازدواج نمایند. همۀ این دختران دانشجو خطبۀ حضرت فاطمۀ زهرا را حفظ بودند، من به صدای یکی از آنان که در حال خواندن خطبۀ حضرت فاطمه علیها السلام بود، گوش داده بودم، برای نخستین بار بود که آن خطبه را با صدای یک دختر جوان میشنیدم، از این رو احساس کردم که صدای حضرت فاطمه را میشنوم، لذا بسیار گریستم و تاکنون نیز آرزو دارم که یک بار دیگر آن را بشنوم.
گروهی در نایروبی و مونباسا نیز از حدیث شیر دادن باخبر شدند، لذا با من تماس تلفنی میگرفتند و از من میخواستند که هر چه زودتر نزد آنها بروم تا از موضوع باخبر شوند.
به اتفاق دکتر خطیب به سوی آنها مسافرت کردم و به خاطر این حدیث که آن را در کتاب اهل سنت واقعی بطور مفصل آورده بودم، بسیاری از آنان مستبصر شدند.
روز جدایی جهت بازگشت به پاریس فرا رسید، اکثر آنان آمده بودند تا با من خداحافظی کنند و جلوتر از همۀ آنان شیخ علی و برادرش شیخ محمد بودند، پیش از ورودم به هواپیما شیخ علی را به آغوش کشیدم و جلوی همۀ حاضران به او گفتم: مرا ببخشید اگر در حق شما بدرفتاری کردم، یا اینکه چیزی از من سر زد که برای شما ناخوشایند بود، بنابراین از شما تقاضای عفو و بخشش دارم.
پاسخ داد: واقعاً ببخشید، شما آقای ما هستید و ما را به صراط مستقیم خداوند هدایت کردید، خداوند به شما جزای خیر بدهد، امیدوارم که فراموش نکنید که به دیدار ما بیایید.
گفتم: آیا جلوی حاضران شهادت میدهید که به راه حق هدایت یافتهاید و عقیدۀ خودتان را تغییر دادهاید؟
با صدای بلند گفت: من گواهی میدهم که شیعه شدهام و امام من نیز علی بن ابیطالب است و خداوند بر آن چه میگویم گواه است.
یک بار دیگر با گرمی بیشتری او را به آغوش کشیدم و سرش را بوسیدم، آنگاه چشمان ما و حاضران پر از اشک شد در حالی که تکبیر میگفتند و با صدای بلند فریاد صلوات سر میدادند.
هند
مساحت: 3368000 کیلومتر مربع
جمعیت: 953 میلیون نفر
پایتخت: دهلی نو
موقعیت جغرافیایی: آسیا
مرزهای آن:
از شمال: چین
از شمال غربی: پاکستان
از جنوب: اقیانوس هند
از شرق: خلیج بنگال
از غرب: دریای عمان
سفر به هند
پس از موفقیت و گسترشی که کتاب آنگاه هدایت شدم در کشورهای بسیاری از جهان بدست آورد؛ دعوتنامهای از سید محمد موسوی وکیل آیت اللّه خویی در شبه قارۀ هند بهدستم رسید که طی آن به من اطلاع داد که یک مؤسسه در بمبئی، کتاب آنگاه هدایت شدم را به شش زبان زنده در هند ترجمه کرده است که عبارتند از: انگلیسی، هندی، اردو، گجراتی، بنگالی و عربی و اینکه این کتاب با اقبال فراوانی در محافل اسلامی رو به رو شده است و از من تقاضا دارد که به حساب مؤسسه، در هند به دیدارشان بروم.
پس از رسیدگیهای قانونی و کسب ویزا از سفارت هند، سوار یک هواپیمای فرانسوی شدم و از پاریس عازم بمبئی شدم، میدانستم که این هواپیما جهت اخذ سوخت مورد نیازش به مدت یک ساعت در فرودگاه جده به زمین خواهد نشست و در آنجا نیز گروهی از مسافران را پیاده و گروهی دیگر را سوار خواهد نمود.
سرنوشت چنین مقدر کرد که صندلی من کنار یک مسافر عربستانی باشد که یک لباس عربی به تن کرده بود و محاسن کوچکی نیز داشت، همین که پی برد که من تونسی هستم، خاطرش آسوده شد، شروع به دوستی و ملاطفت با من کرد، وقتی که غذا آورده شد، غذای من تماماً با سایر مسافران متفاوت بود و این بنابر تقاضایی بود که در زمان رزرو بلیط کرده بودم، زیرا من هر بار که با یک هواپیمای
خارجی سفر میکنم، یعنی اینکه هواپیما متعلق به یک کشور غیر مسلمان باشد، من تقاضای غذا ویژهای میکنم که عاری از گوشت باشد و شامل ماهی یا گیاهی باشد، و وقتی که این عربستانی پیش از خوردن غذا به این مسأله پی برد، علت را از من پرسید، گفتم: زیرا گوشتهایی که به مسافران میدهند به طریقۀ اسلامی ذبح نشده است، پس خندید و گفت: شما یکی از این برادران متعصب هستید، سپس ادامه داد:
بسم اللّه بگویید و میل کنید بنابراین حلال است. خداوند متعال فرمود: «وَ لا تَأْکُلُوا مِمّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ».1
پس ما هم نام خدا را بر آن میبریم و حرام بعد از آن حلال میشود.
با تعجب گفتم: من نیز میدانم که عربستانیها و بعضی از مصریها چنین فتوایی میدهند، به ویژه برای کسانی که در کشورهای اروپایی و آمریکا اقامت دارند، چگونه حرام، حلال میشود همین که نام خدا بر آن برده شود؟
پاسخ داد: این چیزی است که قرآن میگوید و سخن من نیست.
گفتم: از قرآن بهدور است که چنین چیزی بگوید. بلکه فرمود: «وَ لا تَأْکُلُوا مِمّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ» با صیغۀ ماضی، یعنی این هنگام ذبح نام خدا بر آن ذکر نشده است و نفرمود: «ولا تأکلوا حتی تذکروا اسم اللّه علیه».(1)بنابراین تفسیر شما از این آیه بر اساس این معنی بیدلیل است، آنگاه گفتم: شما میدانید که فرانسویان ذبح نمیکنند، پس بنابراین گوشتی که پیش روی شماست مردار است.
گفت: بله این را میدانم، گفتم: پس چگونه چیزی را که خداوند حرام نموده
1) (2) . از ذبح مخورید تا اینکه نام خدا را بر آن یاد کنید.
است، حلال میکنید؟ آیا خداوند متعال نفرموده است که«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ».1 آیا این یک متن صریح و روشن دال بر حرمت خوردن حیوان ذبح نشده، نیست؟
گفت: به خدا سوگند که صریح و روشن است و هیچ شکی در این باره نیست، اما معنی این آیه چیست؟ «وَ لا تَأْکُلُوا مِمّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ».
گفتم: یعنی اینکه اگر حیوان قربانی بدون ذکر نام خداوند ذبح شود، آن نیر حرام است و خورده نمیشود، هر چند که ذبح شده باشد، آیا نمیبینی که یهودیان قربانی را ذبح میکنند و فقط گوشتی را میخورند که به روش آنان ذبح شده باشد، اما این گوشت هم بر مسلمانان حرام است، زیرا نام خدا بر آن ذکر نشده است و هنگام ذبح هم رو به قبله که بیت اللّه الحرام است قرار داده نشده است.
از شنیدن حرمت قربانیهای ذبح شده توسط یهودیان بیشتر تعجب کرد و گفت:
عجب! تصور میکردم که آنان عمل ذبح را بهتر از ما انجام میدهند.
گفتم: متأسفانه ما اغلب مسائل را بهطور معکوس آموختهایم و حق را رها کردیم و از باطل پیروی نمودیم.
او از سخنان من لذت برد و از خوردن غذایی که جلویش گذاشته شده بود، خجالت کشید؛ لذا یکی از خانمهای مهماندار را طلبید و از او تقاضا کرد که غذایی را که جلویش بود بردارد و در عوض نان و پنیر برای او بیاورد. خانم مهماندار نیز چنین کرد، من نیز تکهای از ماهی را جلویش گذاشتم و او نیز ضمن تشکر از من پذیرفت و دربارۀ شغل و تخصص من شروع به پرسش کرد و اینکه من در کدام دانشگاه تحصیل کردهام، اما من با قدری احتیاط به او پاسخ میدادم، مایل نبودم که
وارد بحث تاریخ و مذاهب شوم، زیرا وقت اجازه نمیداد و ما اندکی بعد در جده به زمین مینشستیم، بهعلاوه من از عربستانیها میترسم چنانچه به وجود من در جده پی برند، کسی چه میداند؟ با من خداحافظی کرد و آرزو میکرد که در موسم حج یا عمره او را ببینم یا به دیدارش بروم، آنگاه نشانی خود را در جده به من داد و از هواپیما پیاده شد.
به طرف بمبئی پایتخت هند به راهم ادامه دادم و در آنجا سید موسوی را به همراه عدهای از مسلمانان هندی که برای استقبال از من آمده بودند، یافتم.
هندیهایی که بوسهزنان بر دستهایم افتادند.
هوا گرم بود ومن قاطعانه تصمیم گرفته بودم که از غذاها فقط میوهجات و سبزیجات را بخورم و این برنامه برای مدت زمان اقامتم در هند باشد، به این امید که از وزن اضافۀ خودم خلاص شوم.
همین کار را هم کردم، سه هفته در هند ماندم و در نتیجه بیش از ده کیلو از وزنم کم شد، نه تنها وزن من کم شد بلکه احساس کردم که صفای ذهن و قوت حافظه و سرعت بیان یافتهام. سید موسوی و همۀ کسانی که مرا به مهمانی دعوت کردند نیز سعی کردند که بر من تأثیر بگذارند، اما من در این مهمانیها فقط چیزهایی را که گفته بودم، یعنی غلات و سبزیجات را خوردم.
و سرانجام دیدار مساجد مختلف اسلامی در بمبئی پایتخت آغاز شد، در این دیدارها همیشه با دکتر ابو کوثر که جوانی عراقی بود و در هند زندگی میکرد، همراه بودم. وی مرا با همۀ آثار و مفاخر اسلامی که بسیار مورد توجه من قرار گرفته بود، آشنا میکرد و آنچه که بر تصمیم قاطعانۀ من برای رژیم گرفتن افزود، فقر و تهیدستی شدیدی بود که در هند مشاهده کردم، چرا که منظرههایی دیدم که
سخت تکان دهنده بود و مردم در میانۀ راه و زیر بعضی از تابلوها و جعبهها و صندوق زندگی میکردند، انسان وقتی که زندگی سگها، گربهها و سایر حیوانات را در کشورهای غربی به یاد میآورد و بین زندگی آنها و این انسانها مقایسه میکند، میگرید. انسانهایی که هنگام صبح به صورت دهها جسد که گرسنگی و بیماری آنها را به کام مرگ کشانده است، به درون وسیلههای حمل زباله ریخته میشوند.
خدایا این همه ظلم و بیعدالتی میان بنیآدم! آیا میتوان باور کرد که گروهی از مردم زندگی مرفه داشته باشند و از فرط خوردن دچار سوء هاضمه شوند، بلکه حتی سگانشان نیز ناز پروردهاند در حالی که قشر دیگری از مردم با محرومیت زندگی میکنند و یک لقمه نمییابند تا گرسنگی خود را برطرف سازند و کودکان نیز که قطرهای شیر در سینۀ مادرانشان نمییابند تا آنها را تغذیه کند و بدنشان را سرپا نگهدارد، از فرط گرسنگی میمیرند.
خداوندا تو منزهی و سپاس از آن توست و اعتراضی هم بر اراده و مشیت تو نیست، چراکه ما از حکمتت ناآگاهیم. ملائک نیز در بدو خلقت با این سخن بر تو اعتراض کردند که: «أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ».1 پس به ایشان فرمودی که: «إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ».2
بارالها منزهی، تو از همه چیز آگاهی: تو میبینی و میشنوی، کسی چه میداند شاید آن چیزی که امروز آن را ناخوش میداریم و آن را تحمل نمیکنیم در واقع به
صلاح ما باشد. تو فرموده بودی و سخن تو نیز حق و حقیقت است که: «عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ اللّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ».1
سید محمد موسوی مرا به اتفاق برادر ابو کوثر به انتشارات مطبوعات اسلامی فرستاد تا با آقای شرف الدین مدیر کتابفروشی و چاپخانهای که کتاب آنگاه هدایت شدم را به چندین زبان در هند چاپ کرده بود، دیدار کنم و به من گفت که آقای شرف الدین مردی است بسیار آگاه و نسبت به آنها گرایش و همفکری دارد، به ویژه پس از اینکه کتاب را مطالعه کرده است.
در فروشگاه کتاب، آقای شرف الدین با آغوش باز از من استقبال کرد و با نوشیدنیهایی از من پذیرایی نمود و پس از آن مرا در داخل چاپخانه و فروشگاه گرداند و کتاب آنگاه هدایت شدم را در چندین طرح و رنگ به من نشان داد، وی به من میگفت که این کتاب در هند با استقبال گستردهای روبرو شده است، از من پرسید که آیا کتاب جدیدی دارم، گفتم: همراه با راستگویان.
گفت: ما نیز مانند شما إن شاء اللّه از راستگویان هستیم، پس عنوان کتاب جدید شما چیست؟
گفتم: همراه با راستگویان، عنوان کتاب است.
خندید و گفت: ببخشید، از ابتدا متوجه نشدم.
دربارۀ اهل بیت و صحابه و شأن و جایگاه هر یک از آنان گفت و گو کردیم و دربارۀ همۀ نظراتم اظهار رضایت کرد، اما از من تقاضا کرد که اگر برای من ممکن باشد با مفتی جماعت اسلامی در بمبئی دیدار کنم، زیرا او یک سنی است و پیروان
زیادی دارد که به همۀ دستورات او عمل میکنند، اگر توانستید وی را متقاعد کنید در این صورت پیروزی بزرگی برای همۀ مسلمانان هند خواهد بود. گفتم: نام او چیست؟ آیا او ابوالحسن الندوی نیست؟
گفت: خیر ابوالحسن الندوی اکنون در دهلی اقامت دارد، اما نام این آقا عزیز الرحمان است و به هر حال در اینجاست.
گفتم: من مانعی برای دیدار با ایشان نمیبینم، البته اگر ایشان مایل باشند.
پاسخ داد: خیالتان راحت باشد، من رابطۀ دوستانهای با ایشان دارم، من ترتیب همه چیز را میدهم، بنابراین کجا با شما تماس بگیرم؟
گفتم: با آقای سید محمد موسوی تماس بگیرید.
گفت: من شمارۀ تلفن ایشان را دارم، همین که با این جماعت اسلامی توافق کردم، با شما تماس میگیرم و پیش از اینکه از نزد او خارج شوم، یک جلد قرآن کریم را که در نوع خود عجیب بود، به من اهدا کرد، زیرا تا به حال مانند آن را ندیده بودم. مصحفی که مصحف الفی نامیده میشد، این مصحف علاوه بر اینکه مذهب بود، از نخستین صفحه و اولین سطر تا آخرین صفحه و آخرین سطر با الف آغاز و پایان مییافت. بدین ترتیب هیچ سطری نبود مگر اینکه ابتدای آن با الف آغاز میشد، بهعلاوه در آن یکصد و سیزده بسمله به تعداد سورههای قرآن وجود دارد به جز سورۀ برائت(1)که فاقد آن است و هر بسمله نیز با خط و شکل خاصی نگارش یافته است.
از وی به خاطر هدیۀ ارزشمندش تشکر کردم، من این هدیه را بهترین و باارزشترین هدیهای میدانم که در زندگیام به من اهدا شده است. گفتم: آقا مایۀ
1) (1) . سورۀ توبه.
تأسف من است که چیزی به شما هدیه ندهم، زیرا من مسافرم.
پاسخ داد: خیر این طور نیست، دیدار شما با من بزرگترین هدیه است. بهعلاوۀ هدیۀ دیگری که از این دیدار بزرگتر است، وجود دارد که آن را از شما تقاضا میکنم.
گفتم: چه هدیهای؟
پس در حالی که نسخهای از کتاب آنگاه هدایت شدم را به من میداد، گفت: با خط خودتان روی کتابتان مطلبی بنویسید تا به عنوان یک یادگاری از این دیدار نزد من باقی بماند. من نیز نوشتم، سپس ضمن تشکر از وی به خاطر پذیرایی خوبش با او خداحافظی کردم.
تنها دو روز بعد، سید محمد موسوی به محل اقامت من آمد و به من اطلاع داد که اعضای جماعت اسلامی در انتظار من هستند و سید شرف الدین نیز در راه است تا مرا نزد آنان ببرد، لذا خودم برای رفتن آماده کردم. سید موسوی نیز ایستاد و بالای سرم بعضی از دعاهای روایت شده از اهل بیت را خواند، فهمیدم که وی نگران من است، خصوصاً بعد از اینکه آقای شرفالدین از راه رسید و سید به او هشدار داد و سفارش مرا به او کرد و گفت: اگر شما نبودید و به شما اعتماد نداشتم اجازه نمیدادم که آقای تیجانی نزد آنان برود، پس سید شرفالدین به وی اطمینان داد و گفت: إن شاء اللّه که سرانجام خیر است.
همراه آقای شرفالدین به مسجد بزرگی در شهر بمبئی رفتم و از درب کوچکی در پشت مسجد وارد شدیم و از دو طبقه بالا رفتیم و بسیار راه رفتیم تا اینکه به محل این جماعت رسیدیم.
به آنها سلام کردیم، آنها پنج نفر بودند که پیرامون جناب مفتی عزیز الرحمان
را گرفته بودند، همۀ آنها لباس عربستانی به تن داشتند و محاسنشان نیز هویت سلفیشان را نشان میداد، در دهانشان برگ یا علفی بود که آن را میجویدند و عصارهاش را برای مدتی در دهان نگه میداشتند و سپس گاه به گاه در ظرفهایی که در کنار هر یک از آنان گذاشته شده بود، آب دهان خود را میریختند.
در وهلۀ اول که آنها را دیدم، مشمئز شدم و تنها احساس نفرت کردم، فهمیدم که آنها نیز همین احساس را دارند و حتی بیش از آن، خصوصاً وقتی که میدیدم آنان مایع قرمز رنگی را از دهان خود بیرون میریختند و تصور کردم که خون است و بعد پی بردم که عصارۀ برگهایی است که آنها را میجویدند.
با خود گفتم: این مرا به یاد معتادان به حشیش و افراد هرزه میاندازد که آنها را در یمن و موریتانی و مراکش و کنیا مشاهده کردم بودم که خودشان را با این نوع «قات»(1)مست و بیحس میکردند تا در دریای وهم و فراموشی غرق شوند، پس آیا علما که مرا به یک مناظرۀ علمی دعوت کردند، آیا آنها نیز خود را مست میکنند، در این صورت چگونه با آنها مناظره کنم در حالی که موازین عقلیشان مختل شده است؟
نشستم در حالی که برای هر یک از آنها لبخند میزدم، اما جز چهرههای عبوس و درهم کشیده که با شرارت به من مینگریستند، چیزی نمیدیدم، گویی که حیوانات درندهای هستند که میخواهند به من حمله برده و مرا از پا در آورند.
از آقای شرفالدین خواستم که کنار من بنشیند، پس او فوراً دستم را گرفت و مرا به آنها معرفی کرد و گفت: آقای دکتر تیجانی مؤلف کتاب آنگاه هدایت شدم.
یکی از آنها خندید و گفت: بعد از آن به کجا هدایت یافت؟ بدون شک به گمراهی هدایت یافت.
1) (1) . قات: نوعی درخت که برگهای آن را میجوند و عصارۀ آن دارویی محرک است.
با خود گفتم: این اولین مشت بود، پس تیجانی فقط باید صبر کنی و اذیت و آزارشان را تحمل کنی حالا که خودت را گرفتار کردی و با پای خودت نزد آنها آمدی.
گفتم: خدا شما را ببخشد، من به سوی اهل بیت هدایت یافتم، عترت پاک رسول خدا، پس اگر اهل بیت که خداوند متعال هر گونه پلیدی را از آنان زدود و کاملاً پاکشان نمود، خود گمراهی باشد، در این صورت این سخن شما مرا به خشم نمیآورد بلکه مایۀ افتخار و سربلندی من است.
نفر دوم لب به سخن گشود و گفت: شیعیان این گونهاند، همیشه به خدا دروغ میگویند و قرآن را بر حسب مزاجشان تفسیر میکنند، زیرا قرآن به صراحت میگوید که اهل بیت، همسران پیامبرند، و آنان میگویند که اهل بیت، امامان شیعه هستند.
گفتم: همسران پیامبر راستگوتر از همۀ ما هستند، چرا که خودشان به صراحت گفتند که اهل بیت، امامان شیعه هستند.
روحانی بزرگشان عزیز الرحمان خندید، طوری که دندانهایش نمایان شد و گفت: در زمان پیامبر و نزول قرآن شیعه نبود چه رسد به امامانشان، بنابراین همسران پیامبر چگونه میگویند اهل بیت، امامان شیعه هستند؟
در درون خودم خوشحال شدم و گفتم: خدا را شکر که این جماعت به سبب این علفی که دهانشان را پر کرده است هنوز عقلشان را از دست ندادهاند. گفتم: خیر آقا منظور من لفظ نیست، بلکه منظور من معنی است.
پس خنده و تعجب او بیشتر شد و گفت: آیا از نظر شیعه لفظ با معنا تفاوت دارد؟
شخصی که کنارش بود، گفت: این همان نفاق است که آن را تقیه مینامند.
داشتم از این مناظره که هنوز در ابتدای آن بود، خسته میشدم، اما من بردباری کردم و اعتنایی به این فرد نکردم و رو به روحانی بزرگشان کردم به گمان اینکه او زیرکترین و داناترین آنهاست و اگر برای او مقدر باشد که نسبت به سخن من متقاعد شود، در این صورت پیروزی بزرگی خواهد بود.
گفتم: آقا اجازه بدهید که موضوع را طور دیگری بیان کنم، عایشه و امّ سلمه که هر دو امالمؤمنین و همسران پیامبر هستند، گفتند که این آیه در مورد ما نازل نشده است، بلکه در مورد محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین نازل شده است و شیعه این افراد را به عنوان امامان خود برگزیدند، پس جز آنان کسی را امام و معصوم نمیدانند و جز به آنان به کسی اقتدا نمیکنند و منظور من از لفظی که با معنا تفاوت دارد، همین است.
او قاه قاه خندید تا اینکه بر اثر سرفه به حال خفگی افتاد و گفت: فاطمه امام شیعه؟ رسول خدا فرمود: «قومی که زمام حکومت خویش را بهدست زنی بسپارند، رستگار و موفق نخواهد شد».(1)پس چگونه ممکن است که فاطمه امیرالمؤمنین باشد؟
او و همۀ حاضران خندیدند، آقای شرف الدین با چشم اشارهای به من کرد که تمسخر آنها را تحمل کنم.
یکی از آنان رو به من کرد و گفت: شیعه، همه منافق هستند آنان جهت تخریب اسلام و نابود کردن آن خود را پشت پردۀ محبت اهل بیت پنهان میسازند، از این رو اهل بیت شیعه را نفرین میکردند و مسلمانان را از آنها و توطئههایشان برحذر
1) (1) . قال رسول اللّه: «لا أفلح قوم ولّوا أمرهم امرأة».
میداشتند.
گفتم: کی و کجا دیدهاید که اهل بیت شیعه را نفرین کنند؟
گفت: در نهج البلاغه، امام علی آنان را نفرین میکرد و ناسزا میداد.
گفتم: اولاً امام علی شیعه خود را نفرین نمیکند، اما بعضی از آنها را که نسبت به جهاد فی سبیل اللّه سستی نمودند نکوهش کرد، این چیزی است که در نهج البلاغه وجود دارد. ثانیاً اینکه من از شما میخواهم که میان خودتان در مورد اهل بیت به تفاهم برسید و آنها را مشخص کنید که آیا اهل بیت همسران پیامبر هستند همان طور که کمی پیش ادعا کردید یا امام علی است همان طور که اکنون میگویید؟
پس یکی از آنها گویی که میخواست آنها را از مخمصه نجات دهد، لب به سخن گشود و گفت: عجیب این است که شیعه از حماقتشان به وسیلۀ نهج البلاغه اقامۀ حجت میکنند که نزد آنان مانند قرآن کریم است و این کتاب آنان را نفرین میکند و ناسزا میدهد و پرده از تمام اعمال ننگینشان برمیدارد.
مردی که کنار او بود، در تأیید او لب به سخن گشود و گفت: شیعه همان مجوسانی هستند که به اسلام درآمدند تا علیه مسلمانان توطئه بچینند و خود آنها بودند که آقا عمر و آقا عثمان و آقا علی را به قتل رساندند.
گفتم: شیعه را کنار بگذارید چون مدافع آنها نیستم و با من بحث کنید، زیرا من فقط میتوانم از جانب خودم سخن بگویم. من مالکی مذهب بودم، اما پس از تحقیق و پژوهش پی بردم که من گمراه بودم و اینکه اهل بیت نسبت به سایرین برای پیروی سزاوارترند. رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز از آنان به عنوان کشتی نجات یاد نمود که هر که به آن درآید نجات یافته و رستگار شده است و هر که از آن باز ماند غرق شده و هلاک خواهد شد، پس اگر غیر از این دلیل دیگری دارید، مرا با آن دلیل
متقاعد کنید و برای من دلایلی بیاورید تا از شما تبعیت کنم و در این صورت از شما سپاسگزار خواهم بود، و اگر هیچ دلیل و حجتی ندارید، پس به سخنان من گوش دهید و از من بپرسید شاید که هدایت یابید.
گفتند: چگونه به سخنان شما گوش بدهیم، حال آنکه شما جاهل و بیاطلاع هستید و آیات و احکام قرآن را نمیشناسید؟
گفتم: بنابراین اجازه بدهید به مسلم و بخاری رجوع کنیم تا میان ما داوری کنند، که نزد شما پس از کتاب خدا معتبرترین کتابها هستند و من از همین دو کتاب دلایلی به شما ارائه میدهم مبنی بر اینکه اهل بیت، همسران پیامبران نیستند، بلکه امامان شیعه هستند.
گفتند: هر حدیثی که از مسلم و بخاری به آن استناد میکنید از جانب شیعه به طور پنهانی گنجانده شده است.
از این سخن بیهوده خندیدم و گفتم: بنابراین برای شما چیزی باقی نمانده است تا به آن اطمینان داشته باشید، حالا که شیعه در کتابها و صحاح(1)شما احادیثی را بطور پنهانی گنجاندهاند و دیگر نه این کتابها و نه مذهب شما که بر اساس آنها قرار گرفته است، در خور عنایت و توجه نیست.
آقای شرف الدین این منطق را پسندید، اما بر خود مسلط نشد و خندید و من نیز با او خندیدم.
یکی از آنها که تعمداً قصد تحریک و ناآرام کردن ما را داشت، گفت: هر کس به خلافت خلفای راشدین، آقا ابوبکر، آقا عمر، آقا عثمان و آقا علی و آقا معاویه و آقا یزید رضی اللّه عنهم ایمان نداشته باشد، مسلمان نیست، بلکه یک شیعۀ رافض
1) (1) . صحاح ششگانۀ اهل سنت: صحیح بخاری، صحیح مسلم، سنن ابی داوود و....
است که لعنت خدا و ملائکه و تمام مردم بر او باد.
از این منطق متناقض تعجب کردم و گفتم: امری معقول است که اهل سنت برای ابوبکر، عمر و عثمان از خداوند طلب رضا و خشنودی نمایند، اما برای یزید و پدرش معاویه، چنین چیزی تا به حال شنیده نشده است مگر در هند، زیرا در هر جایی از دنیا اهل سنت سخن معروف خود را میگویند «یزید را لعنت کن و بر این نیفزای».(1)پس چگونه مسلمانان در هند برای یزید از خداوند طلب رضا و خشنودی او را میکنند.
رو به روحانی بزرگ شیخ عزیز الرحمان کردم و گفتم: آیا با آنچه این مرد گفت موافق هستید؟ پس همه با هم گفتند که با این سخنان موافقند زیرا آنان صحابۀ رسول خدا هستند و هر کس که به صحابه ناسزا بگوید، از زنادقه است که قتل آنان واجب است. آنگاه بود که فهمیدم ادامه گفت و گو با آنها فایدهای ندارد و پی بردم که آنان قصد تحریک و برانگیختن مرا دارند تا از من انتقام بگیرند و مرا به بهانه اهانت به صحابه به قتل برسانند، چنانچه دو شاهد علیه من بیاورند.
من شرارت را در چشمان آنها دیدم و بر خودم بیمناک شدم، از همراهم آقای شرف الدین تقاضا کردم که مرا نزد سید موسوی ببرد که منتظر ما بود و مدعی بود که اگر تأخیر کردیم، شخصاً سراغ ما میآید. آقای شرف الدین به سرعت مرا از آنجا خارج کرد و گفت: بیایید از راه پله برویم، دکتر عجله کنید پیش از اینکه بلایی به سرمان بیاید، شتابان به دنبال وی به راه افتادم، در حالی که باور نمیکردم که نجات یافتهام.
وقتی از مسجد خارج شدیم، هر دو نفس راحتی کشیدیم، آنگاه به خاطر این
1) (1) . والعن یزید ولا تزید.
پیشآمد از من عذرخواهی نمود و بر اینها که به وارستگی و دانش سرشارشان معتقد بوده بسیار افسوس خورد و یک بار دیگر به خاطر اینکه از خطر آنان جان به در بردیم، خدا را سپاس گفت. من در حالی از نزد آنها خارج شدم که به خاطر نجات خودم خوشحال بودم و عمیقاً احساس کردم که دوباره متولد شدم. اما از اینکه وضعیت مسلمانان در هند به چنین جایی رسیده بود، خشمگین و متأسف بودم، به ویژه برای کسانی که جایگاهها و موقعیتهای زعامت و رهبری را در اختیار دارند و عالم و دانشمند نامیده میشوند، و با خود گفتم: اگر دانشمندان در این حد از تعصب کورکورانه و جهل مرکب باشند، پس وضع حال عامۀ مردم و جاهلانشان که جز زبان دشنه و خنجر چگونه خواهد بود.
آنگاه بود که دانستم که چگونه جنگها و نزاعها میان مسلمانان شیعه و سنی در میگیرد و همه به زعم خود از اسلام و کیان اسلام دفاع میکنند و به خاطر سرنوشت این امت نگونبخت بلا دیده گریستم. امتی که خداوند مسئولیت هدایت مردم را بر دوش آن نهاد، پس از آنکه آن را بهترین امتی قرار داد که برای مردم پدیدار شده است.
رسول خدا نیز تمام زندگی خویش را صرف تعلیم و هدایت آنان و خارج نمودن آنان از تاریکی به سوی نور نمودند و مسئولیت رساندن آن نور را به دلهای تاریک در جای جای گیتی به دوش آن نهاد. ولی امروزه این امت چیزی جز ظلمت و تاریکی را نمیشناسد و خود به کور سویی از نور نیاز دارد تا آن را به راه راست رهنمون شود. وا گر مسلمانان در هند به صراط مستقیم خداوند بودند، میتوانستند که بر هفتصد میلیون انسان که گاو و بت میپرستند، تأثیر بگذارند و اگر تلاشها و مساعی مسلمانان اعم از شیعه و سنی جهت هدایت و ارشاد آنان به سوی صراط
مستقیم خداوند پیوند مییافت در این صورت قطعاً شبه قارۀ هند تماماً برای پروردگار عالم سر تسلیم فرود میآورد و مسلمان میشد، اما با کمال تأسف میگوییم که امروزه مسلمانان در هند غیر آن خود نیازمند اصلاح و هدایت میباشند، و در این باره نیز نامهای به سید ابوالحسن الندوی عالم روحانی هند نوشتم، هر کس مایل است که از این نامه اطلاع یابد، میتواند به کتاب معروفم تحت عنوان از آگاهان بپرسید، مراجعه نماید. وقتی نزد سید موسوی بازگشتم و آن چه را که میان من و این جماعت اسلامی گذشت، برای وی بازگو کردم، تنها همین را گفت که: از دست این جماعت ظالم نجات یافتی.
گفتم: بله خدای متعال را شکر میکنم که مرا نجات داد، اما من طی این مناظره بسیار آزرده خاطر شدم و حتی یکی از آنان را نتوانستم متقاعد سازم، بلکه آنها در مورد تکفیر و اخراج من از ملت اسلام با یکدیگر متفق و همرأی بودند.
پس سید موسوی به من دلداری داد و فرمایش امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب را به من یادآورد شد که فرمود: «هرگز با دانشمندی مناظره نکردم مگر اینکه بر او غالب شدم و با هیچ جاهلی و نادانی مناظره نکردم مگر اینکه مرا مغلوب کرد».(1)
سپس افزود: شما آن نصیحت و ارشادی را که بر شما لازم بود انجام دادید، هر چند که شما را شکست دادند، چرا که این دلیل جهالت و نابخردی آنان است و اجر و پاداش شما با خداوند و اهل بیت خواهد بود.
از شنیدن این سخنان خوشحال شدم و آرام گرفتم، چراکه به رغم ترسی که مرا فرا میگرفت و به رغم هشدارهایی که از بعضی از دوستان شنیدم، وظیفهام را به جا آوردم و جان خودم را در معرض خطر نهادم، و با هدف تلاش برای هدایت آنان نزد
1) (1) . قال علی علیه السلام: «ما جادلتُ عالماً إلّاوغلبتُه وما جادلتُ جاهلاً إلّاوغلبنی».
آنها رفتم، اما آنان نیکی را با بدی و معروف را با منکر پاسخ دادند. خداوند خود پاداش هر آنچه را که انسان انجام داده است، به او میدهد و به احدی نیز ستم روا نمیدارد.
من در آن روزها در تکیۀ عزاداری روز عاشورا و درگیریهای خونین که به همین مناسبت میان شیعیان و اهل سنت به وقوع پیوست حضور یافتم و از اسلامی که هر دو طرف بر اساس آن با یکدیگر رفتار میکنند، بیزار شدم. اسلامی که چنین به مردم مینمایاند که پیروانش جانورانی وحشی و درنده خویند که تعصب کورکورانه آنان را به جنبش وا میدارد و به سوی جهل و واماندگی سوق میدهد و طغیان تند عواطف و احساسات آنان را بازیچه قرار میدهد.
شیعیان در روز عاشورا در یک دستۀ مهیب و با عظمت خارج میشوند، در حالی که روی شانههای خود تابوت بزرگی حمل میکنند که با تیرهای چوبی ساخته شده و تماماً پارچۀ سیاه به شکل خانۀ کعبه پوشیده شده است. این تابوت نماد مرقد امام حسین میباشد که پیشاپیش آن جمع کثیری از مردم حرکت میکنند و از همه طرف نیز آن را احاطه کردهاند. پشت این تابوت نیز مردان به جز شلوار چیزی به تن نمیکنند و زنجیرهایی نیز به دست میگیرند، گروهی نیز شمشیر بهدست دارند و گروهی هم زنجیرهای تیغدار، پیشاپیش همه نیز گروه طبلزنان و کوسنوازان حرکت میکنند که با نغمههایسوزناک و هماهنگ با «قمه زنان» بر طبلها مینواختند؛ قمهزنانی که با آن سلاحهای تیز و برنده بر بدنهای عریان خویش میکوفتند، لذا میبینی که خون از چهرهها و سینهها و شانهها و کمرهاشان سرازیر میشود.
و همچنان که آنان این چنین مشغول عزاداری هستند، مسلمانان سنی با
سلاحهای برنده با هدف منع و پراکنده ساختن آنها به طرفشان حمله میکنند به این بهانه که این شیعیان به وجهۀ اسلام آسیب میرسانند و مردم را از آن بیزار کنند و این چنین نزاع خونینی در میگیرد که بر اثر آن دهها کشته و صدها زخمی به جا میماند و پس از آن پلیس هند جهت پراکنده ساختن و بازداشت نمودن بعضی از آنان وارد صحنه میشود تا امنیت و آرامش به مردم و منطقه بازگردد.
من این چیزها را با چشمان خودم مشاهده کردم و از خودم بیزار شدم و آرزو کردم که مانند اینهایی که دیدم نه شیعه باشم و نه سنی، نه شیعهای باشم که عواطف یا تقلید کورکورانه چنان مرا به جنبش وا دارد تا بر کوس بنوازم و با آهن به خود بکوبم تا اینکه خون از تنم جاری شود، حال آنکه من در حقیقت جز تخریب چهره اسلام چیزی تقدیم آن ننمودم. و نه سنی باشم که کینه و تعصب کورکورانه چنان مرا به جنبش وا دارد تا دیگری را با سلاح بزنم تا اینکه او را به قتل برسانم، حال آنکه من در حقیقت چیزی را اصلاح نکردهام؛ زیرا اصلاح نمودن با زور ممکن نخواهد بود، بلکه با خرد و حکمت و اندرز شایسته امکانپذیر خواهد بود.
و این چنین هندوهای بتپرست به تماشای جنگهای خونین میان مسلمانان مینشینند که یکدیگر را میکشند و همدیگر را تکفیر میکنند و از اینها کینهها و دشمنیهایی به وجود میآید که نسل به نسل منتقل میگردد. بنابراین نه اینها دست از عمل خود بر میدارند و نه آنها از گناه خود توبه میکنند، همۀ اینها به خاطر یک نمایش فولوکلوریک است که وارد اسلام شد و بعضی از شیعیان از آن تقلید کردند و با خود میپندارند که کار نیکی انجام میدهند و با این اقدام یاد ابا عبد اللّه الحسین را زنده کردهاند و با این عمل ناشایست امام حسین را خشنود کردهاند و خشنودی او را بهدست آوردهاند. اما حسین خود اسلام پویا و انقلابی است که خشنود نمیشود
مگر به آن چه که خداوند را خشنود میسازد و به خشم نمیآید مگر برای آن چه که خداوند را به خشم میآرود، پس ندای من به شیعیان قمهزن همچنان بلند و طنینانداز خواهد ماند تا اینکه دست از عمل بردارند، عملی که هیچ منفعتی ندارد و از آن نیز انتظار متقاعد ساختن کسی نمیرود، بلکه به عکس، این عمل دلها را بیزار مینماید و وجهۀ اهل بیت علیهم السلام را خدشهدار میسازد.
اگر قمهزنان شیعه از قمه زدن دست میکشیدند، سنیان متعصب به آنها یورش نمیبردند و آن کشتار خونین میان طرفین اتفاق نمیافتاد و این فاجعۀ قریب الوقوع تا قیامت مدفون میشد.
و اگر قمهزنان شیعه همان طور که امامان اهل بیت علیهم السلام امر فرمودهاند، برای زنده نگه داشتن یاد امام حسین علیه السلام به نوحهسرایی و نقل مقتل ایشان اکتفا میکردند، قطعاً بر دیگر مسلمانان گمراه تأثیر میگذاشتند، مسلمانانی که به تقلید از گذشتگان اموی خود روز عاشورا را بدون یک تحلیل منطقی به عنوان روز عید جشن میگیرند. و با خود تصور میکنند که کار درستی انجام میدهند و اینکه با این اقدام یک سنت نبوی را احیا کردهاند و به خشنودی خدا و رسولش نایل آمدهاند. اما روز عاشورا در گذر تاریخ برای اسلام و مسلمین همان روز شوم و نامیمون خواهد بود.
همان روز فاجعۀ عظیمی خواهد بود که در آن وجدان امت مرد، اما خدا و رسولش راضی نخواهند شد مگر با زنده شدن آن وجدان و تشویق آن به جهاد تا کلام و ارادۀ خداوندی والا و چیره بماند و کلام و ارادۀ کافران فرو دست و بیمقدار شود و ندای من به اهل سنتی که روز عاشورا را جشن میگیرند نیز همچنان بلند و طنینانداز خواهد بود تا اینکه دست از این پدیدۀ زشت و فتنهانگیز بردارند که جز
شماتت و اهانت نسبت به مصیبت جانگداز پیامبر و اهل بیتش در بر ندارد.
و از آن نیز انتظار متقاعد ساختن کسی مبنی بر اینکه این روز، روز عید و مبارک است، نمیرود. چرا که همۀ روایاتی که در باب فضیلت و برکت این روز وضع شده، برای جلب رضایت یزید و بنیامیه بود که روز عاشورا را جشن گرفتند و آن را روز عید قرار دادند. ما امروزه مایل نیستیم که یاران یزید باشیم نسبت به حسین بن علی شماتت کنیم و روز کشته شدنش را روز عید قرار دهیم، تا به قول اهل سنت این روز را جشن بگیریم و برای خانواده رفاه مادی بیشتری فراهم کنیم و نیز مایل نیستیم که برای حسین شیعیانی باشیم که او را دعوت نمودند تا یاریش کنند و چون به سوی آنها آمد، او را تکذیب کردند و تنهایش گذاشتند و پس از کشته شدنش به خاطر سستی و سهلانگاری که در حق او نمودند پشیمان شدند، از این رو با حسرت و افسوس اقدام به کشتن خویش کردند.(1)
ما میخواهیم که مسلمانان واقعی و از یاران حسین بن علی باشیم که در حضور او مردند و شهید شدند و خود را به پیشگاهش فدا کردند، صحنههای جهاد برای دفاع از انسانیت در همه جای این جهان باز است. و اگر توان این را نداریم و یا شرایط لازم برای ما مهیا نمیشود، پس همان میگوییم که یاران حسین و عاشقانش گفتند:
یا لیتنا کنّا معکم فنفوز فوزا عظیما. بنابراین اسلام بیش از دو موضعگیری
1) (1) .این پاسخی است به دانشمندانی که با این نکته مخالفند که تطهیر و خود پاکسازی را ترکها در همین اواخر وارد کردهاند. بلکه میگویند شیعیانی که امام حسین را تنها فرو گذاشتند، در واقع آنها بودند که این آیه را تفسیر به رأی کردند که میفرماید: «فَتُوبُوا إِلی بارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ »،یعنی اینک به سوی آفریدگار خود باز گردید و خود را (به کیفر عملتان) بکشید، اگر راست میگویید. به این ترتیب که چند روز پس از کشته شدن امام حسین بر مرقد پاکش گذشتند و با شمشیرهای خود به خودزنی پرداختند.
شرافتمندانه از ما نمیخواهد، یا حمایت و یاری عملی و یا حمایت و یاری با دل و زبان و این دو موضع عزت اسلام و مسلمانان است و تأکیدی است بر ادامۀ راهی که ائمه هدی و روشنگران راه حقیقت، اهل بیت عصمت و طهارت الهی در پیش گرفتند. و نیز تأکیدی است بر این فرمایش خداوند: «وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ».1 پس در زنده نگهداشتن یاد عاشورا با خطابه و مرثیهسرایی و ماتم و گریه بر شنوندگان و تماشاگران مسلمان و غیر مسلمان تأثیر بسزایی است. خداوند متعال میفرماید: «أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ».2 رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز فرمود: «به راستی که چشم میگرید و دل متأثر میشود و ما در سوگ جدایی تو ای ابراهیم ماتم زدهایم».(1)
من روزی با سید محمد موسوی دربارۀ تأثیر کتاب آنگاه هدایت شدم بر روی بسیاری از مسلمانانی که از طریق آن با حقیقت آشنا شدند، گفت و گو میکردم و گفت که من چقدر شیفته و مجذوب این کتاب هستم و افزود: ما با تمام تلاشمان سعی داریم که اهداف و مطالب مهم و اساسی این کتاب را به جبلپور برسانیم، جایی که گروهی از دانشجویان سودانی هستند که دولت هند جهت تدارک پایاننامۀ دکترا به آنان بورس تحصیلی داده است و تعداد این دانشجویان بسیار است، من با بعضی از آنان نشستهام و در آنها استعداد پذیرش حقیقت را یافتهام چراکه آنان متعصب نیستند.
گفتم: پس نظر شما چیست اگر به آنجا سفر کنم و با آنها گفت و گو کنم.
1) (3) .قال صلی الله علیه و آله: «إنّ العین تدمع وإنّ القلب لیخشع وإنّا لفراقک یا إبراهیم لمحزونون».
پاسخ داد: این آرزوی من است، اما مسافت دور و خسته کننده است و من مایل نیستم که به شما زحمتی بدهم، بلکه آسایش و راحتی شما را میخواهم.
پرسیدم که مسافت چقدر است، پاسخ داد: به وسیلۀ قطار سه روز است، از این خبر یکه خوردم و با خود گفتم: چگونه میتوانم سه روز در قطار هندی تاب بیاورم. احساس کردم که نیروی عجیبی مرا به مسافرت و تغییر آب و هوا تشویق میکند، چراکه در گفت و گو با عزیز الرحمان و جماعت او شکست خوردم و شهر بمبئی نیز پس از اینکه از اکثر آثار و اماکن معروف آن دیدن کردم، دیگر برای من خسته کننده شده بود، و اگر به مسافرت بروم از طولانی بودن مسیر بیمناکم، زیرا در گذشته سه روز را در قطار شرق سپری کردم که از پاریس پایتخت فرانسه عازم استانبول مرکز ترکیه میشود. به سید موسوی گفتم: نگران خستگی من نباشید، چون من به سفرهای طولانی عادت دارم.
سید موسوی بسیار خوشحال شد و یکی از جوانان همکار خود را به همراهی و رسیدگی به من و تأمین اسباب راحتی من مکلف کرد.
به اتفاق توسط قطار عازم شدیم، قطاری که در هر شهر و در هر روستایی توقف میکرد و هیچ گاه دو نفر از مسافران پیاده نمیشدند مگر اینکه هشت نفر یا بیشتر سوار قطار میشدند و در هر روستایی نیز دو یا سه ساعت توقف میکرد. مردم ازدحام میکردند و به هم فشار میآوردند و با یکدیگر نزاع میکردند و آواز میخواندند و میرقصیدند، گروهی پیاده میشدند و گروهی نیز سوار میشدند، مگر من و همراهم که از ابتدا تا انتها مکان خود را تغییر ندادیم، زیرا همراهم که یک هندی الاصل است جلوتر از من رفت و برای ما دو صندلی چوبی گرفت که روی آنها روانداز ضخیمی پهن کرده و اجازه داد که من دراز کشیده و روی آنها بخوابم و
تمام مایحتاج مرا از نوشیدنیها و میوهجات و حبوبات را برایم فراهم مینمود.
به جبل پور رسیدیم، در آنجا با برادران سودانی که نزد آنها در خوابگاه دانشجویی اقامت کردم، آشنا شدم. من تنها دو شب را با آنان به گفت و گو و شبنشینی نشستم، گرایش و هدایت آنان خیلی زود و حیرتآور بود و انتظار آن را هم نداشتم، من حکایت خودم را با این دانشجویان سودانی در آخرین کتاب خودم تحت عنوان اهل بیت کلید مشکلها(1)آوردهام و کسانی که مایلند از جزئیات آن آگاه شوند میتوانند به این کتاب در فصل «علی ولیّ اللّه» مراجعه نمایند.
از جبل پور بازگشتم در حالی که به خاطر موفقیتی که به فضل خداوند متعال به دست آورده بودم، خرسند و شادمان بودم؛ موفقیتی که مناظرۀ بمبئی و شکست آن را برای من جبران کرد. با خود گفتم: شاید خداوند متعال مسافرت به هند را به خاطر انجام این دیدار برای من آسان نمود، چراکه قطعاً اگر خداوند یک نفر را به وسیلۀ شما هدایت نماید برای شما از دنیا و آن چه در دنیا وجود دارد، بهتر است.
خداوند را سپاسگزارم که تلاشهایم ضایع نشد و سفرم به هند مفید و مثمر بود.
گاهی اوقات به خبرهای سودان گوش میدهم و با خود میگویم: کسی چه میداند شاید آن نهالهایی که کاشتم، رشد کردهاند و بالیدهاند و پس از مدتی نیز إن شاء اللّه به بار خواهد نشست.
1) (1) . کلّ الحلول عند آل الرسول. که به فارسی اهل بیت کلید مشکلها نامگذاری شده و ترجمهگردیده است.
سوئد
مساحت: 450000 کیلومتر مربع
جمعیت: 9 میلیون نفر
پایتخت: استکهلم
موقعیت جغرافیایی: قطب شمال
مرزهای آن:
از شمال شرقی: فنلاند
از غرب: نروژ
از جنوب: دانمارک و دریای بالتیک
از شرق: خلیج بوسنی
سفر به سوئد
در یکی از کنفرانسهای اسلامی در تهران که در آن حضور یافتم، با برادر محمود الطاهری که در سوئد اقامت دارد و یک تونسی است، آشنا شدم.
در یک شب جمعه مشغول خواندن دعای کمیل بودیم، من شدت گریه و تأثر عمیق را بر چهرۀ برادر محمود ملاحظه کردم و دلم برای او سوخت. پس از دعا با وی خلوت کردم و خود را به من معرفی نمود و اینکه از شهر صفاقس میباشد. او حسن اعجاب و تحسین خود را نسبت به این دعا که آن را برای نخستین بار شنیده ابراز کرد، آنگاه به سخن گفتن دربارۀ مسائل بسیاری پرداخت، وی آن شب از من جدا نشد تا اینکه پیش از سپیدۀ صبح هدایت یافت و شیعه شد. لذا وضوی اهل بیت را به او آموزش دادم، آنگاه جلوی او نماز خواندم و او نیز پشت سرم نماز میخواند و سپس در همان اتاق خوابیدیم.
آقای الطاهری به من اطلاع داد که خودش به اتفاق گروهی که شامل عدهای تونسی و یک نفر الجزایری است، از سوئد آمده است، وی به من اصرار نمود که شب بعد را به اتفاق این گروه سپری کنم و موضوع تشیع را مطرح کنم، شاید که به راه راست هدایت یابند. با هم قرار گذاشتیم که وی آنها را در اتاق خودش گرد آورد، سپس مرا دعوت نماید تا طی یک جلسۀ علمی شبانه، با آنان آشنا شوم.
سرانجام گردهم آمدیم و با یکدیگر آشنا شدیم، آنان اطلاع یافتند که من یک
تونسی هستم که شیعه شده است. بعضی از آنان چیزهایی دربارۀ من میشنیدند و آرزوی دیدار مرا میکردند، با آنان آشنا شدم، از جمله برادر عبدالرحمن الشطی که انجمن مسلمانان را در استکهلم پایتخت سوئد اداره میکرد. همراه وی چند تن از اعضای این انجمن بودند از جمله برادر الجزایری رشید بدره و بدران غزال و کمال مبذر و برادر الأمین بن سعید، همچنین آقای ابو حیدر، از میان آنها تنها رشید بدره و الأمین بن سعید حاضر شدند.
شروع کردیم به گفت و گو دربارۀ شیعه و تفاوت میان آنان و اهل سنت و جماعت، من به طور مختصر تاریخ مسلمانان را با آنان بررسی کردم، همچنین احادیث نبوی صحیح و معتبر که دعوت به تمسک به اهل بیت مینمایند، به اتفاق آنان بررسی کردم.
همۀ حاضران به اتفاق با اعجاب و تحسین به من گوش میدادند، جز یک نفر که ابو یاسین نامیده میشود و میگوید که امیر جماعت است. از سخنان و اعتراضاتش چنین فهمیده میشود که تحت تأثیر کتابهای احسان الهی ظهیر پاکستانی قرار گرفته است که در حق شیعه رفتاری ناعادلانه دارد، لذا با زیرکی واضحی هر از گاهی سعی میکرد آن را بپوشاند، میگفت: ما منادی وحدت اسلامی هستیم که امام خمینی به آن دعوت مینمود و ایجاد فتنه را میان مسلمانان دوست نداریم، به ویژه در این زمان که شرق و غرب برای نابودی اسلام وحشیانه با یکدیگر رقابت میکنند.
بنابراین تقاضا دارم که این بحث را متوقف کنید و آن را ادامه ندهید، چرا که ما نیازی به این امور نداریم و به این فرمایش الهی عمل میکنیم که میفرماید: «تِلْکَ
أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما کَسَبَتْ وَ لَکُمْ ما کَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمّا کانُوا یَعْمَلُونَ».1
آنگاه من از حاضران پوزش خواستم اگر که در مورد چیزی نسبت به آنان اسائه ادب نموده باشم، زیرا اگر دعوت و پرسش آنان از من نبود من دربارۀ چنین مسألهای سخن نمیگفتم.
بعضی از حاضران مداخله کردند، به خصوص محمود الطاهری که به ادامه بحث اصرار ورزید تا اینکه حقیقت آشکار گردد و به واقعیتی که در حال تجربۀ آن هستیم، پی ببریم. پس ابو یاسین به وی گفت: کدام حقیقت، کدام واقعیت، او میخواهد (با اشاره به من) اعتقاد ما را از ریشه نابود کند، من با سیاستهای او آشنا هستم. او سخنش را با رسوا کردن منافقین آغاز کرد و پس از آن هم در نهایت به رسوا کردن خلفای راشدین ابوبکر و عمر و رسوایی بزرگترین راویان اسلام ابو هریره و امالمؤمنین عایشه میانجامد، او با حرارت و خشونت سخن میگفت و رنگ از چهرهاش نیز پریده بود.
گفتم: خدا شما را ببخشد برادر، ما میخواهیم یک بحث علمی داشته باشیم نه یک مسابقۀ مشتزنی، به علاوه چرا شما از طریق این افراد دربارۀ اسلام قضاوت میکنید، حال آنکه بر شما لازم بود که از طریق اسلام در مورد آنها قضاوت کنید.
این درست همان چیزی است که امام علی علیه السلام زمانی که دیدند مردی ابوبکر را ستایش میکند، به او فرمودند: «اگر عکس این مطلب را میگفتید سخن شما درست بود، حق به وسیلۀ افراد شناخته نمیشود، حق را بشناس حقپویان را میشناسی»،(1)
1) (2) . قال علیه السلام: «لو عکست لأصبت، لا یعرف الحق بالرجال، اعرف الحق تعرف أهله».
بنابراین ما چه باید بکنیم اگر دربارۀ این افراد با احکام قرآن و سنت حکم کنیم.
گفت: کدام سنت، شما سنت را رد میکنید و از آن تنها چیزی را میگیرید که مورد پسند شماست، من چیزی را که شیعه دربارۀ ابو هریره میگویند، خواندهام، آنان دربارۀ ایشان میگویند: دروغگو، العیاذ باللّه.
گفتم: شتاب نکنید، اگر مایل هستید که نظر اهل سنت را دربارۀ ابو هریره بدانید، باید بگویم که تماماً همان نظر شیعه است و تفاوتی با یکدیگر ندارند، و اگر کمی صبر کنید و به ما اجازه بدهید که دلایل لازم را ارائه بدهیم، قطعاً نظرتان دربارۀ این فرد تغییر خواهید داد.
او خندید و گفت: این مسئلۀ عجیبی است، چگونه اهل سنت ابوهریره را رسوا میکنند و در عین حال او را از راویان میشمرند و بیشتر احادیث را از او نقل میکنند؟ این عجیب است.
حاضران نیز تعجب کردند و گفتند: نخستین بار است که چنین چیزی میشنویم.
گفتم: بنابراین قرار ما برای شب آینده بعد از نماز عشاست و من افراد معتبر و قانع کنندهای که در رابطه با ابوهریره مطلب گفتهاند را به شما معرفی خواهم نمود.
شب بعد با هم دیدار کردیم و من از نمایشگاه کتاب کنفرانس که کتابهای اسلامی را به قیمتهای نمادین در معرض فروش قرار میداد، کتابهای الموطّأ امام مالک و صحیح بخاری را همراه خودم آوردم، محمود الطاهری با خوشحالی منتظر نتایج غیر منتظرهای بود که همراه داشتم. وی سخن ابو یاسین را برای من نقل کرد که سعی داشت برای لغو این ملاقات تصمیم آنها را سست کرده و آنها را از این کار بازدارد، اما آنان به حضور یافتن اصرار نمودند و ابو یاسین نیز مجبور شد که از بیم آنها همراه آنان در این جلسه حضور یابد.
جلسه با افتتاح کوتاهی از برادر محمود الطاهری آغاز شد و تصمیم آقایان را برای ادامۀ بحث جهت رسیدن به حقیقت بیان داشت، چرا که این فرصتی است که خداوند جهت دیدار از ایران اسلامی برای آنان فراهم نموده است، شاید که آزمونی برای آنها باشد. من سخنانم را با حمد و ثنای خداوندی آغاز کردم که «گروهی از بندگانش را مژده داد که به سخنان و نظرات گوناگون گوش میدهند و سپس از بهترین آنها پیروی میکنند »(1)،و گفتم: بیتردید شما مشتاق مطالعۀ دلایلی هستید که به شما قول داده بودم، اما من همان طور که میدانید مانند شما یک مسافرم و کتابخانهام نیز در دسترس من نیست، اما من با این وجود دو کتاب از دو امام جلیلالقدر از امامان اهل سنت و جماعت که آنها را در همین جا یافتم برای شما آوردهام. کتاب اول موطّأ امام مالک است که دربارۀ وی به روایت از شافعی میگویند: پس از کتاب خدا هیچ کتابی صحیحتر و معتبرتر از کتاب مالک روی زمین پدید نیامده است(2).
اما کتاب دوم صحیح بخاری است که نیازی به تعریف ندارد، چراکه از کتابهای عمدۀ اهل سنت و جماعت است، من از یکی از شما میخواهم که جهت خواندن مطالب کتاب داوطلب شود، پس یکی از حاضران داوطلب شد و من نیز کتاب موطأ مالک را که روی صفحۀ مورد نظر گشوده شده بود، به او دادم و او در حالی که همه به او گوش میدادند، شروع به خواندن کرد و گفت:
«و برای من نقل کرد از مالک از سمیّ بندۀ ابوبکر عبد الرحمان بن حارث بن هشام، که شنید ابوبکر بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام میگوید: من و پدرم نزد
مروان بن حکم بودیم که امیر مدینه است، پس در حضورش از ابوهریره یاد شد که میگوید: هر کس در حالی که جنب است به صبح درآمد آن روز را افطار کرده است. پس مروان گفت: ای عبد الرحمان تو را سوگند میدهم که نزد امالمؤمنین عایشه و امسلمه بروید و در این باره از آنها بپرسید. پس عبدالرحمان رفت و من نیز همراه او رفتم تا این که بر عایشه وارد شدیم و به وی سلام کرد، سپس گفت: ای امالمؤمنین ما نزد مروان بن حکم بودیم و در حضورش از ابوهریره یاد شد که میگوید: هر کس در حالی که جنب است به صبح درآمد، آن روز را افطار کرده است، عایشه گفت: ای عبدالرحمان چنین نیست که ابوهریره میگوید. آیا از آن چه که رسول خدا صلی الله علیه و آله انجام میدادند، روی بر میگردانی؟ پس عبد الرحمان گفت: به خدا سوگند که خیر، عایشه گفت: پس گواه باش که رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که بر اثر جماع و نه احتلام جنب میشدند، به صبح در میآمدند، و سپس آن روز را روزه میگرفتند.
ابوبکر گفت: آنگاه ما از نزد ایشان خارج شدیم تا اینکه بر امسلمه وارد شدیم، پس عبد الرحمان در این باره از ایشان پرسید و وی نیز همان سخن عایشه را گفت.
ابوبکر گفت: آنگاه ما خارج شدیم تا اینکه نزد مروان بن حکم آمدیم و عبدالرحمان آن چه را که آنها گفتند برای او باز گفت، پس مروان گفت: ای ابامحمد تو را سوگند دادم که بر مرکب من که بر در است سوار شوی و نزد ابوهریره بروی که در زمین خود در عقیق است و این مطلب را به او اطلاع بده، پس عبدالرحمان سوار شد و من نیز همراه او سوار شدم تا اینکه نزد ابوهریره آمدیم، آنگاه عبدالرحمان ساعتی با او سخن گفت سپس مطلب را برای او باز گفت.
پس ابوهریره گفت: من از این مطلب خبر ندارم بهتر است خودتان به من اطلاع
دهید».(1)
برادر الجزایری وقتی این عبارت را شنید، خندید و با لهجۀ خودش گفت: یعنی چه؟ اینکه شد خبرگزاری، «همهاش قیل و قال است»؟
گفتم: کمی صبر کنید. و کتاب دوم را که صحیح بخاری بود به داوطلب دادم و شروع به خواندن کرد: «عمر بن حفص ما را گفت که ابی ما را گفت که الأعمش ما را گفت که ابو صالح ما را گفت که ابوهریره رضی اللّه عنه مرا گفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بهترین صدقه آن است که یک توانگر به جای گذارد و ید علیا برتر از ید سفلی است و از کسی آغاز کن که عیالمند شده باشد. همسر گوید: یا مرا اطعام کنی و یا اینکه مرا طلاق دهی. و بنده گوید: (خدایا) مرا اطعام کن و مرا به کارگیر و پسر گوید: مرا اطعام کن، مرا به که وا میگذاری، پس گفتند: ای ابو هریره آیا این را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی؟
گفت: خیر این از جیب ابوهریره است».(2)
محمود الطاهری خندید و گفت: همۀ ما در جیب ابوهریره رفتیم. آنگاه امیر جماعت، ابو یاسین سعی کرد که دربارۀ این دو حدیث بحث فلسفی نماید و برای آنها عذر و بهانهای بیابد، لذا گفت: بزرگ و منزه آن خدایی که چیزی را از یاد نمیبرد، ابوهریره نیز مانند سایر انسانها دچار فراموشی شد یا اینکه در مورد حدیث جنب که باعث افطار کردن در آن روز میشود، دچار اشتباه شد، لذا امالمؤمنین عایشه به او یادآوری نمود و او نیز سخن خود را پس گرفت.
اما در مورد حدیث بخاری که میگوید: همسر گوید: یا مرا اطعام کنی و یا این
که مرا طلاق دهی إلی آخر... پس بعضی از حاضران که نسبت به سخنان او متقاعد نشده بودند، به او اعتراض کرده و گفتند: ابو هریره حق ندارد که از جیب خودش چیزی بر حدیث بیفزاید، او یک بار میگوید: خبر ندارم بلکه خودتان به من اطلاع دهید و یک بار نیز میگوید که این از جیب ابوهریره است و با این وجود حدیث را با عبارت پیامبر فرمود آغاز میکند، پس این به صراحت دروغ بستن به پیامبر است.
وقتی که بحث و جدل در این باره زیاد شد و حاضران با ابو یاسین اختلاف نظر پیدا کردند، همۀ آنان ابوهریره را محکوم کردند به جز ابو یاسین که تنها مدافعی شده بود که سعی کرد حدیث را بر خلاف حقیقت آن تفسیر نماید.
آنگاه من با ملایمت مداخله کردم تا به این نزاع خاتمه بدهم و گفتم: برادر عزیز من دلیل روشنتری به شما ارائه میدهم تا بعد از آن هیچ عذر قابل قبولی برای شما باقی نماند و پس از آن هم اگر خواستید که بر عقیدۀ خودتان باقی بمانید در این صورت نیز شما آزاد هستید و نظر شما محترم است.
صحیح بخاری را به او دادم و گفتم: خودتان با صدای بلند بخوانید تا همه بشنوند. او نیز کتاب را گرفت و خواند: «عبداللّه بن محمد خبر داد که هشام بن یوسف به ما خبر داد که معزّ بن الزهری از ابو سلمه و او از ابوهریره رضی اللّه عنه ما را خبر داد که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هیچ بیماری واگیر و زردی و آفتی وجود ندارد، پس مردی اعرابی گفت: یا رسول اللّه پس اشتران را چه میشود که در میان شنزارها همچون آهوانند، آنگاه اشتر مبتلا به جرب با آن در میآمیزد و بدین سان آنها را نیز مبتلا میکند. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هیچ چهارپای بیماری را نباید بر چهارپای سالمی به آبشخور وارد کرد.
و ابو هریره حدیث اول را انکار کرد، گفتیم: مگر حدیث لا عدوی را روایت نکردید، پس ابو هریره سخنان تند و نامفهومی گفت، ابو سلمه گفت: پس از آن ندیدم که (ابوهریره) حدیث دیگری غیر از این حدیث را فراموش کند.(1)
ابو یاسین با خوشحالی فریاد زد: نگفتم که او فراموش کرده است و بحث و جدل میان او و دوستانش دوباره شروع شد، او سعی میکرد آنان را نسبت به پاکی و صداقت ابوهریره متقاعد سازد و سهو و فراموشی و اشتباه را برای او بهانه قرار میداد.
اما آنان این عذر را از او قبول نمیکردند و تکرار میکردند که ما چنین چیزی را دربارۀ ابوهریره نمیدانستیم.
گفتم: مسأله به سهو و فراموشی مربوط میشد، در این صورت اهمیتی نداشت، اما مسأله کاملاً غیر از این است زیرا بسیاری از صحابه، ابوهریره را به خاطر کثرت حدیث تکذیب کردهاند و خود عمر بن خطاب نیز او را مورد حدیث آفرینش آسمانها توسط خداوند و گسترش در هفت روز تکذیب نمود و عایشه نیز او را تکذیب کرد، همان طور که امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب هم او را تکذیب فرمود، و همین بس که کتاب شیخ المضیرة را مطالعه کنید که تألیف شیخ محمود أبو ریّه دانشمند مصری است که پرده از دروغهای ابوهریره برداشت، در حالی که خود یک
1) (1) .قال النبی صلی الله علیه و آله: «لا عدوی ولا صفر ولا هامّة. فقال أعرابی: یا رسول اللّه فما بال الإبل تکون فی الرمل کأنّها الظباء فیخالطها البعیر الأجرب فیجربها. فقال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: لا یوردنّ مُمْرِض علی مُصِحْ». وأنکر أبو هریرة الحدیث الأوّل، قلنا: ألم تحدّث أنّه لا عدوی، فَرَطَنَ بِالحَبَشِیّة، قال أبو سلمة: فما رأیته نسی حدیثاً غیرهم.صحیح البخاری: ج 7، ص 31، باب لا هامّة ولا عدوی.
سنی است.
برادر الجزایری لب به سخن گشود و گفت: شیعه میگویند که ابوهریره یک دروغگوست و در این باره دلیل ارائه میدهند، اما اهل سنت میگویند که او فرد موثقی است اما یک صد دلیل بر دروغهای او ارائه میدهند.
ابو یاسین امیر جماعت برآشفت و رنگ از رخسارش پرید و رو به من کرد و گفت: شما از افراد ساده لوح سوء استفاده میکنید تا بر آنها تأثیر بگذارید، اما من دکترای دولتی دارم و ممکن نیست که بر من تأثیر بگذارید.
برادران از سخن او به خشم آمدند از اینکه چگونه آنان را تحقیر میکند و در موردشان میگوید که سادهلوح هستند.
پس آقای الشطی رئیس انجمن گفت: آقای تیجانی ما تا صبح با شما هستیم و به همۀ صحبتهای شما گوش میدهیم و کسی که سادهلوح است در به رویش باز است و میتواند خارج شود و اینجا را ترک کند.
ابو یاسین پی برد که شخص خودش مورد نظر است، اما فهمید که وقتی آنان را تحقیر کرد و سادهلوح خواند، خودش نیز تحقیر شد.
من برای آرام کردن اوضاع مداخله کردم و گفتم: برادر ابو یاسین من به نظر شما احترام میگذارم ولو دکترای دولتی هم نداشته باشید، من نمیخواهم به شما بگویم که من نیز دکترا دارم، اما این مدارک و این القاب برای من اهمیتی ندارد، زیرا من از فرمایش حکیمانه امیرالمؤمنین علیه السلام آموختم که میفرماید: «ارزش فرد به کار درستی است که انجام میدهد، یک شخص در زیر زبان خود پنهان است نه در زیر جُبّه».(1)
1) (1) .قال علی علیه السلام: «قیمة المرء فی ما یحسن، المرء مخبوء تحت طیّ لسانه لا تحت طیلسانه».
ابو یاسین با عصبانیت از جا برخاست و اتاق را ترک کرد، در حالی که من سعی میکردم که او را به ماندن در کنار خودمان وا دارم، اما حاضران به من اشاره دادند که او را رها کنم تا از آنجا خارج شود و بتوانند از جلسه بهرهمند شوند. وقتی ابویاسین آنجا را ترک کرد، از من خواستند که کیفیت وضو و نماز را به طریقۀ اهل بیت علیهم السلام به آنان آموزش بدهم و من هم چنین کردم، آنان از فردای آن شب به اتاق من آمدند و از من تقاضا کردند که همراهشان به نمایشگاه کتاب بروم تا برای خرید کتابهایی که برایشان سودمند است، آنان را راهنمایی کنم. آنان همۀ کتابهای عرضه شدۀ شیعه را خریدند، وقتی روز بازگشت فرا رسید، پس از پایان کنفرانس جهت دیدارشان در سوئد از من دعوت به عمل آوردند، به این امید که عدۀ بیشتری از دوستانشان را متقاعد کنم و به من اطلاع دادند که انجمن اسلامی آنان وابسته به عربستان سعودی است و اینکه تفکر وهابیت در بین نمازگزاران منتشر شده است، زیرا اغلب مسئولان این انجمن علاوه بر مبالغ ویژه جهت انجام امور این انجمن، حقوق ماهانه دریافت میکنند.
روز موعود فرا رسید و برادران در فرودگاه استکهلم پایتخت سوئد از من استقبال کردند و پس از آن به عنوان مهمان نزد برادر الشطی رئیس انجمن رفتم و طی دو روز با دو سخنرانی، انجمن به دو دسته تقسیم شد و اغلب آنان با کمک برادرانی که طی کنفرانس با آنان آشنا شدم؛ به تشیع گرویدند. برادران محمود الطاهری و الجزایری رشید بدره نسبت به دیگران ذوق و شوق بیشتری برای تشیع داشتند. اما امام جماعت انجمن شرف الدین المصری و معاونش حسین التونسی همچنان سرسخت و مخالف باقی ماندند. امام جماعت کم کم احساس انزوا کرده لذا به مقابله و حملۀ جدی علیه شیعه روی آورد و از جمله گفت که من میدانم که
دانشمندان شیعه دروغگو و منافق هستند و اینکه بزرگترین کتاب نزد آنان کتاب المراجعات است که دکتر تیجانی شخصاً به آن افتخار میکند، این کتاب سراسر دروغ و نفاق است.
سخنان او که در حضور بیش از بیست تن به زبان آورد، مرا بیقرار کرد، لذا گفتم: از خدا بترسید، شما امام جماعت هستید و لازم است که امام جماعت نمونۀ صداقت و امانتداری باشد و آن چه را که نمیداند به زبان نیاورد، بنابراین چطور است اگر از شما دلیلی برای اثبات ادعایتان بخواهم؟
پاسخ داد: من برای آنچه میگویم دلیل دارم و فقط آنچه را که میدانم، میگویم.
از این جرأت او به شگفت آمدم و در حضور دیگران او را به مبارزه طلبیدم و گفتم:
این کتاب هم واقعاً از بزرگترین کتابهایی است در خود من تأثیر گذاشت. من با تحقیق و مطالعۀ آن مطالب آن را دنبال کردم و ملاحظه کردم که مطالب را به دقت نقل میکند، منظورم مؤلف آن یعنی شرف الدین موسوی است که مطالب را با دقت و امانتداری نقل میکند، طوری که نه چیزی میافزاید و نه کم میکند. بنابراین جلوی حاضران از شما میخواهم که تنها یک دروغ از کتاب ایشان بیاورید و در این صورت جلوی همگان هم او و هم شیعه را نفرین خواهم کرد.
گفت: آیا شاهد هستید که ایشان چه گفت؟
گفتند: ایشان خود علیه خودشان حکم کردند، گفتم: بله همین طور است.
گفت: قرار ما برای امشب است و ان شاء اللّه دلیل قاطعی برای شما خواهم آورد.
برادر الجزایری گفت: جلسه امشب در منزل من خواهد بود، بنابراین همۀ شما برای صرف شام مهمان من هستید و بعد از شام دربارۀ این موضوع بحث خواهیم کرد.
برادر محمود الطاهری همچنان نگران بود و مرا از امام جماعت برحذر میداشت، مبنی بر اینکه او فردی فرهیخته و تعلیم دیده است و نسبت به مسائل بسیاری آگاهی دارد و اغلب مردم به دانش او اطمینان دارند، بنابراین اگر خدای نخواسته علیه شما پیروز شود در این صورت، بازگشتی خواهد بود برای همۀ کسانی که شیعه شدهاند.
لذا به او اطمینان و آرامش دادم که شرف الدین شیعه داناتر از شرفالدین سنی است. هنگام دیدار شد، امام جماعت مصری و معاونش حسین التونسی که کیف او را با خود حمل میکرد، او را همراهی میکرد و پس از صرف شام و اتمام فریضۀ نماز صاحب خانه، برادر رشید بدره جلسه را با سخنان مختصری آغاز کرد و طی آن حاضران را که بیش از سی نفر مرد به اتفاق همسرانشان که در اتاق مجاور بودند، همگان را دعوت به احترام مجالس علمی و لزوم رعایت سکوت دعوت نمود و گفت: همه به سخنان دکتر تیجانی و امام شرفالدین گوش میدهیم، زیرا ما برای خصومت و یا برای مشتزنی اینجا نیستیم، بلکه میخواهیم به حقیقت برسیم و این حقیقت ممکن است با تیجانی باشد و یا ممکن است با شرف الدین باشد، بنابراین ما باید در کنار حق باشیم نه در کنار اشخاص.
آقای شرف الدین المصری کتاب النصّ والاجتهاد را از کیف خود خارج کرد و سپس کتاب صحیح بخاری را نیز با آن خارج کرد. کتاب النصّ والاجتهاد را باز کرد و آن را به من داد و تقاضا کرد که صفحۀ مشخص شده را بخوانم، من نیز خواندم، من این صفحه را میشناختم زیرا به اجتهاد عمر بن خطاب تعلق داشت، زمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله بر جنازۀ عبداللّه بن ابی منافق نماز میگذارد پیراهن رسول خدا صلی الله علیه و آله را کشید و به ایشان اعتراض کرد و گفت: خداوند شما را از اینکه بر
منافقان نماز بگزاریم.
گفتم: این قضیه چه ایرادی دارد، اینکه معروف است و هیچ پژوهشگری آن را انکار نمیکند.
پاسخ داد: بله من دربارۀ این موضوع بحث نمیکنم، بلکه دربارۀ دانشمند شیعهای بحث میکنم که دروغ میگوید و حقایق را وارونه میسازد.
گفتم: چطور، من که در این حکایت نه دروغی دیدم و نه وارونهسازی حقیقتی یافتم، متن را دوباره خواندم: «رسول خدا صلی الله علیه و آله خارج شدند تا بر عبد اللّه بن ابی نماز بگزارند، پس عمر آمد و به تندی پیراهن ایشان را کشید».
گفت: همین جا بایستید و توضیحی را که نوشتهام بخوانید آن را خواندم، وی دربارۀ عبارت «ایشان را کشید» در دو سطر ملاحظاتی نوشته بود و گفته بود: این دروغگوی شیاد را ببینید که کلام را از مواضع آن تحریف میکند، آنگاه به دشنام و ناسزاگویی به مؤلف و همۀ شیعه پرداخته بود.
با تعجب گفتم: تا حالا که مقصود شما را متوجه نشدم، این دروغ و تحریف کجاست، من که چیزی ندیدم.
پاسخ داد: نویسنده کتاب به بخاری استناد میکند و بخاری هم پیش روی ماست، بگیرید و خودتان آن چه را که بخاری گفته است بخوانید. کتاب را به من داد و من نیز خواندم: «رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند تا بر او نماز بگزارند، پس عمر ایشان را گرفت».
گفتم: این یکی و آن یکی چه تفاوتی با یکدیگر دارند، مهم این است که عمر رسول خدا را از نماز خواندن بازداشت و من تفاوتی بین ایشان را کشید و یا ایشان را گرفت، نمیبینم، پس فریاد زد: این مشکل شماست، شما نسبت به زبان عربی بیاطلاع هستید.
شما تفاوتی بین ایشان را کشید و ایشان را گرفت قائل نشدید، لفظ ایشان را گرفت به معنی نرمی و ملایمت است و ایشان را کشید به معنی شدت و خشونت است و سرور ما عمر نیز همان طور که بخاری میگوید رسول خدا را آرام و مؤدبانه گرفتند، نه آن طور که عالم شیعه میگوید که ایشان را کشید. و او با این تحریف خود میخواهد این مطلب را القاء کند که سرور ما عمر رضی اللّه عنه و ارضاه شدت و خشونت را در قبال پیامبر به کار میگرفتند.
به پیرامون خودم و به حاضران نگریستم که سر به زیر افکنده بودند، در درون خودم در برابر آقای شرف الدین که از پیروزی خود بر من جلوی حاضران بنا به های و هوی و گردنکشی گذاشته بود، احساس ترس و دلهره کردم، زیرا من جلوی حاضران از وی خواسته بودم که اگر میتواند از آن کتاب یک دروغ بیاورد و حالا این هم دروغ که از نظر حاضران روشن و آشکار است، زیرا شرف الدین موسوی عبارت او را گرفت را با عبارت او را کشید، جایگزین کرده بود و این یک خیانت علمی است.
یک باره پاسخ به ذهنم رسید و آن چه را که شرف الدین نوشته بود، دوباره خواندم و گفتم: بفرمائید، این هم آن چه که بخاری در کتاب لباس در صحیح خود آورده است، آنگاه به کتاب صحیح بخاری را که شرف الدین مصری با خود آورده بود رجوع کردم و متوجه شدم که وی به غیر از آن کتابی استدلال میکند که شرف الدین موسوی ذکر کرده است. آنگاه بود که موضوع را دریافتم و به این دروغپرداز مصری گفتم: برای خوشحالی از پیروزی خودتان شتاب نکنید و اینک من شما را به تقلّب متهم میکنم، چرا آن بخش را که به آن اشاره کردم، ارائه نکردید؟ اگر این را میدانستید که این خود مصیبتی است و اگر هم نمیدانستید، پس مصیبت بزرگتر
است.(1)
شرف الدین با صدای بلند از حاضران پرسید: آیا بخاری غیر از این هم کتاب دیگری دارد؟
گفتم: خیر منظور من این است که چرا همۀ بخشها را ارائه نکردید و فقط همین بخش را ارائه کردید؟ زیرا من میدانستم که بخاری حادثه را در چندین باب نقل میکند و این به جهت حفظ آبروی صحابه است ولو به حساب آبروی رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد. پس صاحب خانه آقای رشید بدره خوشحال شد و گفت: من اینجا صحیح بخاری را با تمام بخشهای آن دارم. گفتم: آن را برای ما بیاورید و در یک لحظه کتاب را آورد و من کتاب لباس را که شرف الدین موسوی به آن استناد کرده بود، گشودم و در آن آمده بود: رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند تا بر او نماز بگزارند، پس عمر آمد و ایشان را کشید. رشید بدره فریاد تکبیر برآورد و حاضران نیز همه خوشحال شدند و امام جماعت مصری سر به زیر افکند، زیرا دچار بهت و حیرت شده بود، برای من معلوم شد که او از وجود این حدیث بیاطلاع بود، لذا همین که صحیح بخاری را باز کرد و به جای عبارت ایشان را کشید، عبارت ایشان را گرفت را پیدا کرد، چنین پنداشت که پی به دروغ و تقلب شیعه برده است. پس سر به زیر افکند و چیزی نگفت، به رغم الفاظ زنندهای که برادر رشید بدره به او زد و گفت:
شرف الدین ما تصور میکردیم که شما دانشمند متبحری هستید اما متوجه شدیم که فرد بیسوادی هستید و دانشمندان و علمای جلیل القدر را به نیرنگ و دروغ متهم میکنید و به افراد بیگناهی ناسزا و اهانت میکنید که تمام وقت خود را برای خداوند متعال گذاشتند.
1) (1) .ضرب المثل است: إنْ کنت تعلم فتلک مصیبةوإنْ کنت لا تعلم فالمصیبة أعظم
آنگاه معاون او حسین التونسی برخاست تا همکار خود را از این وضعیت نجات دهد و او را از دردسر برهاند، لذا مرا مخاطب قرار داد و گفت: اما شما که دیگران را به سوی او دعوت میکنید نظرات شاذ و نامتعارفی دارد، زیرا نکاح زن را از دبر او جایز میداند از این سخن او تعجب کردم، زیرا کسی بود که هرگز حرفی نمیزد و فقط سکوت اختیار کرده بود و به ما گوش میداد.
گفتم: من شما را به کدام امام دعوت کردم؟
گفت: امام خمینی.
من رو به حاضران کردم و پرسیدم: آیا من از وقتی که نزد شما آمدم دربارۀ امام خمینی با شما صحبت کردم؟ گفتند: خیر، ما جز دربارۀ امامان اهل بیت سخنی از شما نشنیدیم و هرگز هم نشنیدیم که دربارۀ امام خمینی صحبت کنید؟
گفتم: چرا مرا به چیزی متهم میکنید که هرگز پیش نیامده است، این نکتۀ اول، اما دوم اینکه چرا امام خمینی را سرزنش میکنید و ایشان را به شذوذ و نامتعارف بودن در مسألهای فقهی متهم میکنید که حتی خود صحابه نیز در مورد آن اختلاف نظر داشتند و بعضی آن را منع میکردند و بعضی آن را مکروه و بعضی نیز آن را جایز میدانستند. و اگر این را برای امام خمینی که قائل به کراهت آن شدند، ناپسند میدانید چرا برای بخاری ناپسند نمیدانید که هزار سال پیش قائل به جواز آن شد.
پاسخ داد: این یاوهها از بخاری بهدور است.
گفتم: بخاری پیش روی ماست و در چند لحظه برای او و حاضران سخن او و بخاری را از قول عبد اللّه بن عمر در تفسیر این کلام خداوند آوردم که میفرماید:
«نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنّی شِئْتُمْ» آوردم که گفته از... با او نزدیکی
کند (1).آن کلمه را نازیبا شمرده و نیاورده است.
وقتی برادر رشید بدره این حدیث را خواند به خشم آمد و به التونسی گفت: شما هم میخواهید حقیقت را از بین ببرید و از ناحق حمایت کنید، فردا وسایل خودتان را بردارید و از همان جایی که آمدید باز گردید، زیرا من هرگز شما را ضمانت نمیکنم و دیگر همه چیز بین ما تمام شده است.
برای من معلوم شد که التونسی را از پاریس به آنجا آورده بودند تا در نبود امام جماعت شرف الدین المصری که غیبتش وقتی به مصر میرود، ماهها به طول میانجامد، امامت نمازگزاران را بر عهده بگیرد، برادر رشید بدره قول داده بود که یک سوئدی را به همسری او درآورد و اوراق اقامت و مدارک قانونی را برای او تدارک ببیند.
من سعی کردم که این برادر الجزایری را به اتمام آنچه که به وی قول داده بود، متقاعد کنم، اما نپذیرفت و گفت: من به ناحق کمک نمیکنم و از ظالمان حمایت نخواهم کرد، برای من معلوم شد که اینها افراد نادانی هستند و ما غافل بودیم.
شادی برادران مستبصر بزرگ بود، به ویژه برادر محمود الطاهری که به من اصرار نمود که با او به شهر فوتوبورگ سفر کنم، جایی که با جمع کثیری از مسلمانان که اغلب آنان نیز ترک هستند، اقامت دارد. با برادران مشورت کردم و آنان نیز این پیشنهاد را مناسب دیدند، بدین ترتیب با وی به مسافرت رفتم و یک شب تمام را با قطار سریعالسیر سپری کردم. من دو روز را در منزل محمود الطاهری به سر بردم و شبها در مسجد به اتفاق نمازگزاران و پیشنمازشان که از ترکهایی
1) (1) .صحیح بخاری 160/5، کتاب تفسیر القرآن، تفسیر آیۀ 223 سورۀ بقره.
بودند که به زبان عربی تکلم میکردند به گفت و گو مینشستیم، بحث مورد پسند و توجه او قرار گرفت و به تشیع متمایل شد، اما ترجیح داد که موضوع آن چنان که هست پنهان بماند، تا اینکه تعداد مستبصرین و هدایت یافتگان بیشتر شود، وقتی روز سوم فرا رسید، دوستان ما در استکهلم با ما تماس گرفتند و از من تقاضا کردند که هر چه سریعتر به آنجا بازگردم، زیرا جماعت مخالف یکی از دانشمندان بزرگ را که مخصوصاً از نروژ آمده بود تا دعوت مرا باطل و خنثی نماید، به کمک طلبیدهاند و اینکه او هماکنون در انتظار من به سر میبرد.
سوار قطار شبانگاهی شدم و صبح روز جمعه به مقصد رسیدم، در ایستگاه سه تن از برادران منتظرم بودند، آنان دربارۀ دانشمندی که ابو لبن نامیده میشد و از دانشگاه عبدالعزیز در عربستان فارغ التحصیل شده است و هر از گاهی نیز به امور انجمن رسیدگی میکند توجیهات وتوصیههایی به من نمودند. به نظر میرسید که عربستان سعودی به منظور نشر وهابیت در هر یک از کشورهای اسکاندیناوی که اقلیتهای اسلامی قابل توجهی در آنها وجود دارد، یک انجمن اسلامی تأسیس نموده است.
آنان مرا تنها گذاشتند تا بهرهای از خواب و استراحت ببرم چرا که شبی را با بیخوابی در قطار سپری کرده بودم، وقتی بیدار شدم یکی از برادران مستبصر برای ما تعریف میکرد که ابو لبن خود نماز جمعه را اقامه کرد، در حالی که مسجد مملو از نمازگزاران شده بود، آنگاه خطبهای ایراد کرد که بنا به اظهارات او تماماً تکفیر و تحقیر شیعه و عقاید دروغین و ساختگی آنان بود. صرف ناهار و دعوت به مناظره در منزل یکی از برادران مستبصر بود، نام او احمد العیساوی و از استان قفصه بود او بسیار به من علاقه داشت و اهل مزاح و نکتهسنج بود از این رو به دوستان میگفت:
که من نگران هموطن خودم نیستم.
ابو لبن از راه رسید و پشت سرش نیز مردی سودانی بود که کیف دستی او را با خود حمل میکرد. مردی بود بلند قامت با لباس عربی که محاسنش نیز روی سینهاش افتاده بود و عینکی هم به چشم داشت، همه از جا برخاستند تا به او سلام کنند و من نیز برخاستم. مرا به او معرفی کردند، اما گویی که مرا کوچک شمرد و اعتنایی به من نکرد، صاحب خانه پیشنهاد داد که هر آنچه از گفت و گو و مناظره میان ما انجام میشود، ضبط شود، من این پیشنهاد را پذیرفتم اما ابو لبن سرباز زد، آنگاه مناظره را شروع کردیم.
گفتم: قبل از هر چیز نظر شما دربارۀ شیعه چیست؟
منظور من از طرح این سؤال این بود که او را در حضور دیگران در تنگنا قرار دهم، کسانی که با او نماز خواندند و سخنانش را شنیدند.
او خواست که خود را از این سؤال خلاص کند اما من بر پاسخ این سؤال اصرار نمودم. لذا پاسخ داد: ما شیعه را تکفیر میکنیم زیرا آنان به قرآن ما ایمان ندارند و برای خود قرآن خاصی دارند که آن را مصحف فاطمه مینامند. از این مطالب خندیدم و پی به ارزش رقیب خودم و سطح علمی او بردم، گفتم: «وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً».1
شما ما را تکفیر میکنید اما ما شما را تکفیر نمیکنیم، بلکه میگوییم که تبلیغات بنیامیه شما را گمراه کرده است و از خداوند میخواهیم که شما را به سوی حق رهنمون سازد، من دربارۀ مسائل موهومی با شما بحث نخواهم کرد که شما آنها را پسر از پدر و طوطیوار، بدون تحقیق و بررسی تکرار میکنید، اما من دربارۀ
موضوعی با شما بحث خواهم کرد که به نظر من مهمترین موضوعی است که مسلمانان را به یکدیگر پیوند میدهد و آنان را از آتش دوزخ میرهاند تا به بهشت نایل شوند.
گفت: بفرمایید بگویید، این چه موضوعی است؟
گفتم: موضوع اهل بیت علیهم السلام و وجوب اقتدا به آنان به جهت عصمت آنان.
گفت: بسیار خوب از اهل بیت شروع کنیم، اهل بیت چه کسانی هستند؟ آیا عایشه از آنها نیست؟
گفتم: خیر، زیرا عایشه هیچ روزی ادعا نکرد که خودش نیز از آنهاست.
در حالی که حاضران را مخاطب قرار میداد با تعجب گفت: آیا در این خانه قرآن دارید؟
گفتم: آیا میخواهید این را بخوانید که میفرماید: «یا نِساءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ».1
گفت: بله همین است.
گفتم: منظور این آیه که همسران پیامبر نیست، زیرا خداوند متعال زمانی که همسران پیامبر را مورد خطاب قرار داد، آنان را با نون جمع مؤنث مخاطب قرار داد و فرمود: لستنّ، إن اتّقیتنّ، فلا تخضعن، وقلن قولاً معروفاً، وقرن فی بیوتکنّ، ولا تبرّجن، وأقمن الصلاة، وآتین الزکاة، وأطعن اللّه ورسوله، بنابراین همۀ این خطابها برای همسران پیامبر است. اما این فرمایش خداوند متعال که: «إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ
عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً».1 شامل آنها نمیشود، و اگر مقصود از این آیه همسران پیامبر بود در این صورت همان سیاق ادامه مییافت و میفرمود:
«إنّما یرید اللّه لیذهب عنکنّ و یطهّرکنّ» پس ابو لبن با تمسخر گفت: به نظر میرسد که شما زبان عربی را خوب نمیدانید و از قواعد آن آگاه نیستید وگرنه دچار چنین اشتباه فاحشی نمیشدید.
گفتم: چرا به من یاد بدهید.
گفت: زیرا زبان عربی نون تأنیث را زمانی میآورد که جمع فقط شامل زنان باشد ولو تعدادشان هزار زن باشد، اما اگر میان آنها یک مرد باشد در این صورت زبان عربی جمع مذکر را میآورد.
گفتم: من این را میدانم، این از ابتداترین قواعد لغت عرب است.
گفت: پس چرا علیه من اعتراض میکنید و میگویید که این آیه به همسران پیامبر اختصاص ندارد؟
گفتم: به چند دلیل و چند وجه که بعداً به اطلاع شما میرسانم. اما من بحثی را با توجه به صحت و درستی آنچه که میگویید در اختیار شما گذاشتم، بنابراین سؤال من از شما این است که این کدام مرد است که مورد نظر خداوند متعال بود و او را در این آیه در زمرۀ همسران پیامبر قرار داد؟
بدون تردید پاسخ داد: او آقا علی بن ابی طالب کرم اللّه وجهه میباشد.
گفتم: الحمد للّهرب العالمین، همین به عنوان حجت و دلیل برای من کافی است،
پس شما میگویید که خداوند رجس و پلیدی را از همۀ همسران پیامبر به همراه امام علی دور ساخت و آنان را پاک و مطهر نمود.
پاسخ داد: این را میگویم زیرا پاسخ مناسبی است به ادعاهای شیعه که میخواهند همسران پیامبر را از عصمت ساقط کنند زیرا امالمؤمنین عایشه را دوست ندارند و ایشان را به هر عمل زشتی متهم میکنند.
گفتم: فرار به مسائل حاشیهای را کنار بگذارید و اجازه بدهید که به اصل موضوع بپردازیم، من جلوی حاضران سؤال برای شما تکرار میکنم تا از آنچه میگویید مطمئن شوید چرا که گفتید که این آیه دربارۀ همسران پیامبر نازل شده است و با آنان یک مرد است و آن هم علی است.
گفت: بله درست است.
گفتم: مطمئن هستید؟ شاید این مرد ابوبکر است؟ گفت: خیر. گفتم: شاید عمر است؟ گفت: خیر. گفتم: شاید عثمان است؟ گفت: این آیه از مردان به کسی اختصاص ندارد مگر علی، بنابراین چرا چیزی را تکرار میکنید که ما میگوییم؟
گفتم: زیرا آن طور که شما اذعان کردید، عصمت برای هیچ مردی ثابت نشد مگر برای یک نفر که آن هم علی بن ابیطالب است و این دلیل قاطعی است بر صحت اعتقاد شیعه، زیرا مسلمانان موظفند که تنها به مردان اقتدا کنند نه به زنان و همه بر امیرالمؤمنین اتفاق نظر پیدا کردهاند و امیرة المؤمنین را نشنیدهایم.
حاضران با شنیدن این پاسخ تکبیر سر دادند و گفتند: آقای ابا لبن این یک حجت قاطع و روشنی است.
پاسخ داد: همۀ علمای ما متفقند که این آیه در حق همسران پیامبر نازل شده است.
گفتم: آقا از خدا بترسید، من میگویم خداوند فرمود و شما میگویید علما گفتند،
آیا قول علما را بر قول پیامبر صلی الله علیه و آله مقدم میشمرید.
گفت: پیامبر چه فرمودند؟
گفتم: ایشان در زیر کسای خود، علی و فاطمه و حسن و حسین را جمع کرد و فرمودند: «بارالها اینان اهل بیت منند، پس رجس و پلیدی را از آنان دور ساز».
آنگاه آیه نازل شد.
ابو لبن گفت: این چیزی است که شیعه میگوید.
گفتم: در حق شیعه از خدا بترسید، زیرا تنها چیزی را میگویند که خدا و رسولش فرمودهاند و این مطلبی را که شما انکار میکنید صحاح اهل سنت آن را ذکر کردهاند.
جواب داد: من این را هرگز نه نزد علمای اهل سنت و نه در صحاحشان ندیدهام.
به صاحب خانه گفتم: آیا میتوانید صحیح بخاری را بیاورید؟ او نیز کتاب را آورد و من آن را به ابولبن دادم تا در فضایل اهل بیت این مطلب را بخواند که عایشه خود روایت کسا و نزول آیه را در مورد این پنج تن نقل کرده است. وقتی این مطلب را در صحیح مسلم خواند رنگ از رخسارش پرید و زبانش بند آمد.
عجز و ناتوانی او آشکار شد. گفتم: بدانید که چرا ما این پنج تن را مختص به نزول این آیه میدانیم، زیرا عایشهای که میخواهید او را به این آیه بچسبانید، خود او شخصاً با شما در این باره موافقت نمیکند. و همچنین ام سلمه یکی دیگر از همسران پیامبر گفت: خواستم که با آنان زیر کسا درآیم اما رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا بازداشت و فرمود: تو بر خیر و صواب هستی. رشید بدره برخاست و رو به ابولبن کرد و گفت: من از امروز شما را ابولهب مینامم، زیرا شما فرمایش رسول خدا را رها میکنید و از سخنان علمایی پیروی میکنید که در عربستان به شما آموزش
دادند.
ابو لبن گفت: من از عربستانیها بیزارم و آنان نیز از من بیزارند و مرا از کشورشان بیرون راندند، آنگاه به مرد سودانی که او را همراهی میکرد به عنوان شاهد استناد کرد، سپس سخن به موضوع وهابیت و توطئههای آنان مبدل شد و جلسه به بهترین وجه ممکن خاتمه یافت و شادی و سرور مستبصران از این پایان خوش بیشتر شد.
و همین که من از سوئد خارج شدم، انجمن به جایی شبیه به حسینیه مبدل شد.
آنان بعد از این ماجرا از شهر مقدس قم یک روحانی را به سوئد فراخواندند و در آنجا مسجدی برای شیعیان تأسیس نمودند که مستبصران به اتفاق جمعی از عراقیها و در رأس آنان آقای ابو حیدر آن را اداره میکردند، کسی که با تمام تلاش و دارایی خود در جهت موفقیت پروژه مشارکت نمود.
انگلستان
مساحت: 243560 کیلومتر مربع
جمعیت: 58/5 میلیون نفر
پایتخت: لندن
موقعیت جغرافیایی: غرب اروپا
مرزهای آن:
جزیرهای شناور در اقیانوس اطلس و دریای شمال
نزدیک آن از شرق: فرانسه و از غرب ایرلند قرار دارند.
سفر به انگلستان
مبالغه نکردهام اگر بگویم که دیدارهایم از انگلستان از ده مورد فراتر رفتهاند.
نخستین آنها در سال هفتاد و پنج میلادی و آخرین آنها در سال نود و دو یا نود و سه انجام شد.
در سال هشتاد و یک من از جمله بنیانگذاران انجمن جهانی اهل بیت در لندن بودم. و در هر دوره که جهت تجدید هیئت مدیره برگزار میشد حضور مییافتم و من در سه دورۀ متوالی به عنوان یکی از اعضای هیئت مدیره انتخاب شدم.
همچنین در کنفرانسهای اسلامی بسیاری که در لندن پایتخت انگلستان برگزار میشد حضور مییافتم.
روزی رادیوی عربی که یکی از برنامههای خود را همایش شنوندگان مینامید از من دعوت به عمل آورد که یک دکتر مصری آن را اجرا میکرد، وی یک گفت و گوی زنده با من انجام داد و این بلافاصله پس از جنگ خلیج فارس و اشغال کویت بود. در این برنامه من به پرسشهای متعددی در زمینۀ مسائل سیاسی و دینی پاسخ دادم، افراد بسیاری از زنان و مردان از مسلمان و مسیحی با من تماس گرفتند و به خاطر میآورم که یکی از خانمها اسلام خود را اعلام کرد و به رسالت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله نیز شهادت داد.
یک بار دیگر به یک رادیوی عربی دیگر دعوت شدم که رادیو کل العرب نامیده
میشود و دکتر نجم عبدالکریم آن را اداره میکند، این دعوت در دو بخش انجام شد و هر شب به مدت یک ساعت و نیم بود. هر دو بخش این برنامه به موضوعات دینی و تاریخی اختصاص داده شد، و به رغم اینکه دکتر نجم عبدالکریم دفاع از اهل سنت و جماعت و دفاع از خلفای راشدین را همچون بهترین علمای اهل سنت برعهده گرفت، با این وجود از جانب بعضی از متعصبینی که تحمل شنیدن جرأت و صراحت مرا نداشتند با خشونت مورد تهاجم قرار گرفت و نتوانستند دلایل مرا رد کنند، از این روی نزد سفیر عربستان رفتند و او را از خوابش بیدار نموده و گفتند:
بیایید ببینید که تیجانی چگونه در درون خانۀ شما و در رادیویی که آن را تأمین مالی میکنید، شما را مورد تهاجم قرار میدهد.
آنان به محل رادیو حملهور شدند و قصد جان دکتر نجم عبدالکریم را کردند.
خوشبختانه من آنجا نبودم زیرا پیش از رسیدن آنها از آنجا خارج شده بودم، اما دکتر نجم عبدالکریم دچار فشار عصبی شد و به بیمارستان انتقال یافت و در آنجا دو یا سه روز بیهوش بود. از روز بعد نیز روی آگهیها، پوسترها و تابلوها نوشته شده بود: «ما جوانان مسلمان افغانی تصمیم گرفتهایم که در راه خدا تیجانی سماوی مرتد و نجم عبدالکریم که او را آورده بود، به قتل برسانیم». من در پی حادثهای که برای دکتر نجم عبد الکریم روی داد برای عیادت از وی به منزلش رفتم و مرا از مضمون یکی از این تابلوها باخبر کرد.
گفتم: بسیار خوب من به زعم آنان مرتد هستم، اما گناه شما چیست که حتی بهتر از آنچه علمای آنها میگویند، دفاع از آنها را بر عهده گرفتید.
گفت: زیرا آنان وقتی که نزد من آمدند و مرا تهدید کرده و اخطار نمودند به آنان گفتم: این همه غوغا برای چیست؟ افراد و شخصیتهای گوناگونی از مسیحیان و
یهودیان و بیدینان و کومونیستها و از همۀ ملتها به رادیو دعوت شدند و شما هیچ اقدامی نکردید و راضی بودید، اما وقتی که دکتر تیجانی آمد و دربارۀ اسلام سخن گفت سخت به خشم آمدید و آشوب کردید، لذا من اکنون یقین دانستم که او بر حق است، زیرا وقتی که شما با حق و حقیقت مبارزه میکنید، این امر دیگر عامل حرکت و واکنش شما نیست.
برادر محمد الحکیمی نزد من آمد و به من اطلاع داد که یک عراقی متعصب به نام السامرایی که در همان شب اول از شما و کتابتان انتقاد میکرد، خودش کتابهای شما را رواج داده و به فروش میرساند، از این سخن متعجب شدم و به نظرم ناممکن رسید.
آنگاه برادر الحکیمی گفت: من همین امروز این را به شما نشان میدهم و إن شاء اللّه خودتان خواهید دید.
گفتم: آیا از برخورد خشونتآمیز او نترسیم؟
پاسخ داد: او شما را نمیشناسد، هیچ کس شما را با این شکل و شمایل نمیشناسد.
سراغ او به فروشگاهش که کتابها، مجلات و روزنامهها را در آنجا عرضه میکرد، رفتیم. وارد فروشگاه شدیم و من مجموعۀ کتابهای سهگانۀ خودم را دیدم، آنگاه هدایت شدم، همراه با راستگویان و از آگاهان بپرسید کتاب اول را گرفتم یک مرتبه مشاهده کردم که قیمت آن هفت لیرۀ استرلینگ است و نزدیک آن نیز یک جلد کتاب بزرگ تنها پنج لیره عرضه میشود.
فروشنده را طلبیدم و او نیز با شتاب آمد، به او سلام کردم و او هم به گرمی پاسخ داد. پرسیدم چرا این کتاب هفت لیره فروخته میشود، در حالی که کتابی با دو
برابر حجم آن تنها پنج لیره عرضه میشود؟
پاسخ داد: آقا این آدم دیوانه است، مردم فریب عنوان کتاب آنگاه هدایت شدم او را خوردهاند و تصور کردهاند که او یک یهودی یا مسیحی است که به اسلام گرویده است و همۀ اتباع کشورهای خلیجی که به لندن میآیند، سراغ این کتاب را میگیرند و من از این کتاب کسب درآمد میکنم.
یکی از برادران مؤمن عراقی بنام حیدر که یک پزشک جراح و تخصصش جراحی قلب است، با من تماس گرفت و از طریق تلفن با من صحبت کرد و اصرار نمود که با جمعی از جوانان که نزد خودش در «گلاسکو» در شمال انگلستان هستند، ملاقات نمایم، من سعی کردم که به علت ضیق وقت عذر او را بخواهم، اما وی مرا به اهل بیت سوگند داد که به دعوتش پاسخ مثبت بدهم و افزود: من موضوع مهمی دارم که میخواهم با شخص شما در میان بگذارم و فوراً بلیط سفر را برای من فرستاد. به فرودگاه رسیدم و او را دیدم که به تنهایی انتظار مرا میکشد، سوار خودروی او شدیم و گفت: آقا موضوع من بسیار ساده است، آرزو دارم که تقاضای مرا انجام دهید و پیش از اینکه آن را با شما در میان بگذارم، ماجرای زندگی خودم را بطور فشرده و مختصر برای جناب عالی بازگو میکنم، گفتم: بفرمایید، خیر است إن شاء اللّه.
او گفت: من از یک پدر سنی و یک مادر شیعه و پیرو اهل بیت که امام علی را بسیار دوست میدارد، بهدنیا آمدهام، وقتی که مادرم به من باردار بود، در عالم خواب امیرالمؤمنین را دید که او را به مولودی مژده میدهد که نام او حیدر است و من همان حیدر بودم، او بسیار دربارۀ خوابش برای من صحبت میکرد.
من میان دو مدرسۀ متفاوت بزرگ شدم، اما من جز با مدرسۀ اهل سنّت آشنا
نبودم، با توجه به اینکه پدرم یک سنی است و مدارسی که در بغداد در آنها آموزش دیدهام همه سنی بودند، و از مدرسۀ اهل بیت علیهم السلام چیزی نمیدانستم جز اینکه مادرم با عشق و محبت تابع این مدرسه است. من او را میدیدم که به روشی غیر از آن چه که ما به آن عمل میکردیم، وضو میگرفت و نماز میخواند و پدرم نیز در مورد هیچ یک از کارهایی که انجام میداد با او مخالفت نمیکرد.
من بزرگ شدم و به دانشگاه راه یافتم، آنگاه بود که کم کم اختلافات و مشکلات را حس کردم، بدین ترتیب که هرگاه از یکی از خلفای راشدین یا امالمؤمنین عایشه یاد میکردم نفرت و بیزاری را در چهرۀ مادرم ملاحظه میکردم.
این مسائل میان پدر و مادرم بسیار برانگیخته میشد و باعث بعضی از مشکلات میشد.
من حیران و مردّد و بیثبات مانده بودم، بین اطاعت از پدرم که مرا تعلیم داد و ادب آموخت و خون و عرق جبینش را به من انفاق کرد تا اینکه مرا به جایی رساند که اکنون به آن رسیدهام، و بین اطاعت از مادرم که مرا به دنیا آورد و شیر داد و پرورش نمود و با مهر و محبتش مرا به خوبی تربیت کرد.
من شروع به تحقیق پیرامون موضوع شیعه و سنت کردم و به مطالعۀ بعضی از کتب شیعه پرداختم و با بعضی از دانشمندان از هر دو طرف نشستم و در نهایت هم غافلگیر شدم که حق با مادرم میباشد و تمام دلایل نیز با اوست و پی بردم که پدرم از آن قربانیانی است که نسبت به تمام صحابه حسن ظن نشان دارند و این چنین در پیچ و خمهای تاریخ گمراه شدند.
از سخن او خندیدم و گفتم چگونه؟
پاسخ داد: آری به خدا، پدرم اگر معاویه را یاد کند با بزرگی و احترام بسیار برای
او آمرزش میطلبد.
گفتم: بسیار خوب ادامه بدهید.
گفت: مهم این است که بدون اطلاع پدرم شیعه شدم، زیرا هرگاه سعی کردم که با ایشان وارد گفت و گو شوم، به خشم میآید و میگوید: تعصب فامیلی با داییهایت تو را به خود کشاند، اما با وجودی که شیعه شدهام با اهل سنت که با آنان پرورش یافتهام و تحصیل کردهام، همچنان همنشینی میکنم.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و ظهور امام خمینی و دعوت ایشان به وحدت مسلمانان از شیعه و سنی، من از طرفداران این گرایش فکری بودم و با تمام تلاشم در پی تأیید و تهذیب این راه بودم و مال و وقت خودم را صرف این راه میکردم، تا اینکه سال گذشته کنفرانس اقلیت مسلمان در لندن فرا رسید و شما برای سخنرانی در آن حضور یافتید. من چیزهایی دربارۀ شما میشنیدم اما شما را نمیشناختم و چون وارد نمایشگاهی شدم که آنان ترتیب داده بودند و عنوان کتاب شما آنگاه هدایت شدم را خواندم، مشمئز شدم و تصور کردم که در این عنوان تحریکی علیه اهل سنت و جماعت میباشد، لذا به رغم اصرار همسرم مانع از این شدم که این کتاب را بخرد و با عصبانیت از آنجا خارج شدم و به مسئولان نمایشگاه گفتم که امام خمینی به وحدت دعوت مینماید و شما به تفرقه دعوت میکنید.
و حالا جناب تیجانی به من اجازه بدهید که چنین با صراحت با شما صحبت کنم که من به خاطر شما این کنفرانس را تحریم کردم و تنها در بعضی از جلسات آن حاضر شدم تا به سخنان بعضی از دانشمندانی که میدانستم آنها طرفدار وحدت هستند، گوش بدهم.
وقتی روزهای کنفرانس سپری شد، توسط قطار به «گلاسکو» سفر کردیم، مسافت طولانی و خسته کننده بود، زیرا قطار یک شب تمام را برای رسیدن به آنجا طی میکرد و ما گروهی از عراقیهایی بودیم که در کنفرانس شرکت کرده بودند. من یک باره متوجه شدم که یکی از آنان مجموعهای از کتاب آنگاه هدایت شدم را با خود دارد و من بیتاب و پریشان شدم، از این رو طبق عادت همیشگی مجبور به مطالعۀ آن شدم، چراکه من پیش از اینکه چیزی مطالعه کنم، به خواب نمیروم و آن لحظه نیز جز کتاب شما چیزی کنار خودم نمییافتم، بدین ترتیب از همراهم جهت استعارۀ یک نسخه از آن اجازه گرفتم و او نیز یک نسخه به من داد و من همین که شروع به مطالعۀ صفحۀ اول کردم، مرا مجذوب خود کرد و خودم را به طرز عجیبی مشغول آن دیدم، طوری که این حالت را پیش از این در مطالعۀ هیچ کتابی ندیده بودم و احساس نشاط و شادابی و گریز خواب از پلکهایم کردم. پس صفحات کتاب را با حرص و ولع بسیار به سرعت خواندم تا بتوانم به نتیجه برسم، همسرم کنارم بود در حالی که خواب بر او مستولی شده بود و هر گاه هم چشمانش را باز میکرد، مرا سخت مشغول مطالعۀ کتاب مییافت. به من غر میزد و با صدای بسیار آهسته میگفت: مرا از خریدن آن بازداشتی و از مطالعۀ آن محرومم کردی و حالا خودت آن را رها نمیکنی.
همین طور هم بود، من این کتاب را کنار نگذاشتم تا اینکه صبح شد و قطار هم به ایستگاه رسید و من میبایست کتاب را به صاحب آن پس میدادم، اما بیست یا سی صفحه از آن مانده بود، به نظر شما چه باید میکردم؟
همراهم از خواب بیدار شد و با شتاب وسایلش را جمع کرد و بقیۀ نسخههای کتاب را نیز جمعآوری نمود و چون دید که من هنوز مشغول مطالعه هستم، گفت:
این یکی هدیهای است از طرف من به شما، از او سپاسگزاری کردم، گویی که گرانترین هدیه را به من داده بود، آنگاه به اتفاق همسر و پسر خردسالم پیاده شدم و در ایستگاه به دنبال یک صندلی برای استراحت گشتم، آنگاه من و همسرم که سرگرم رسیدگی به پسرش شده بود روی صندلی نشستیم و من به مطالعۀ کتاب تا آخرین صفحۀ آن ادامه دادم.
سرانجام یک ساعت و نیم پس از رسیدن قطار به ایستگاه از آنجا خارج شدم.
یک بار دیگر خندیدم و گفتم: خدا را شکر که دشمنی شما پس از مطالعۀ کتاب آنگاه هدایت شدم به دوستی و محبت مبدل شد.
گفت: آقا من آنچه را که در همۀ کتب شیعهای که مطالعه کرده بودم، نیافتم با دلایل روشن از کتب اهل سنت در این کتاب یافتم، و اینک یک بار دیگر شیعه شدم، اما محکمتر از بار اول و مطمئنم که اگر فرد سنی کتاب شما را مطالعه کند، قطعاً شیعه میشود.
گفتم: خدا را شکر، این از فضل خداوند است که مردم به وسیلۀ من هدایت یابند.
گفت: اینک به اصل موضوع رسیدیم.
گفتم: این همه صحبت و هنوز هم به اصل موضوع نرسیدهایم؟
پاسخ داد: دکتر تقاضای من این است که فقط عنوان کتاب را تغییر دهید، زیرا شما با این عنوان مردم را از آن روی گردان میکنید و بدین ترتیب آن را نمیخوانند و سرانجام هم هدایت نمیشوند، و این چیزی است که من شخصاً تجربه کردهام، حال آنکه من شیعه هستم، بنابراین در مورد یک سنی متعصب چه فکر میکنید که در این عنوان تکفیر خود را میبیند، من یقین دارم که اگر عنوان تغییر یابد در این صورت قطعاً دامی برای همۀ اهل سنت و جماعت میشود.
از این رو وقتی شنیدم که امسال به لندن میآیید، فوراً جهت دعوت شما برای این موضوع مهم شتافتم و من پیشبینی میکنم که این کتاب در میان اندیشمندان و فرهیختگان مسلمان یک انقلاب فکری ایجاد خواهد کرد.
از وی به خاطر احساسات ارزشمندش سپاسگزاری کردم و گفتم:
دکتر، عمر این کتاب اکنون بیش از سه سال است و در تمام جهان نیز با این نام شناخته شده است و همان طور که فرمودید انقلابی به پا کرد. من از روی قصد این عنوان را که از کتاب خدا برگزیدم، قرار دادم به یمن این آیۀ کریمه که میفرماید:
«وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی».1
و فرض کنید که عنوان کتاب جالب توجه و یا اغواگر و برانگیزنده است و اینکه خداوند نیز از بیان حقیقت شرم ندارد، پس کسی که عنوان کتاب او را اغوا کرده و بر میانگیزد و آن را تنها به خاطر عنوانش مطالعه نکند، چنین فردی انتظاری از او نمیرود. و اگر عبارت آنگاه هدایت شدم، او را آزار میدهد و تحمل آن را ندارد، پس چگونه میتواند سخنی را دربارۀ ابوبکر و عمر تحمل نماید، حال آنکه با تقدیر و احترام بسیار برای معاویه طلب رضوان و مرحمت مینماید، همان طور که شما دربارۀ پدرتان گفتید.
خیر جناب دکتر من با نظر شما موافق نیستم، این امت حتماً به یک شوک و تکانی نیاز دارد که آن را از خوابش بیدار کند. اما اینکه همچنان به دروغ به مدارا و مجامله و سپاس و ستایش بپردازیم، نمیبینید؟ چرا که این از اخلاق اسلام نیست که جرأت و شجاعت و شدت و حدّت در راه خدا را به ما آموخته است.
خدای متعال میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدی مِنْ بَعْدِ ما بَیَّنّاهُ لِلنّاسِ فِی الْکِتابِ أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ».1
بعلاوه من در مقدمۀ کتاب دوم همراه با راستگویان، معانی مورد نظر از عبارت «آنگاه هدایت شدم» را بیان کردم.
بنابراین دکتر اگر این پیشنهاد را پیش از چاپ کتاب به من میدادید، قطعاً راه و تدبیری برای این کار وجود داشت، اما اکنون و با گذشت بیش از سه سال این کار دیگر ناممکن و کاملاً نامعقول است.
به وسیلۀ خودروی وی به منزلش رسیدیم. جایی که همسرش با مهربانی و مهماننوازی از ما استقبال کرد، عدهای از جوانان و پزشکان نیز منتظر رسیدن ما بودند تا به اتفاق به صرف ناهار بپردازیم.
مشغول خوردن ناهار شدیم در حالی که با هم بحث و گفت و گو میکردیم و هر یک از ما نیز دربارۀ روش دعوت و تبلیغ مذهبی، نظر خود را داشت. پس یکی از حاضران رو به من کرد و گفت: دکتر روش شما تند و جدی است و اهل سنت را منزجر میکند، بنابراین اگر از شدت آن میکاستید بهتر بود.
من رو به او کردم و پرسیدم: آیا شما شیعه هستید؟
پاسخ داد: همۀ ما شیعه هستیم و میان ما سنی وجود ندارد، مگر شما که هدایت یافتهاید.
این را گفت در حالی که میخندید و ما نیز از این سخن او خندیدیم.
گفتم: روش تند و جدی من شما شیعیان را از موضع دفاعی به موضع هجومی سوق داد، زیرا آنچه که شیعه در گذشته و حال نوشتند تنها دفاع از خود بوده است.
میگویند: ای مسلمانان ما نیز از شما هستیم، ما را تکفیر نکنید و محمود شلتوت نیز به جایز بودن عبادت به طریق مذهب اهل بیت فتوا داد.
اما آنچه که من نوشتم میگوید: ما مسلمانان واقعی هستیم و بقیه در گمراهی هستند تا زمانی که بر خلاف این مطلب ثابت شود و این با دلایل قاطع و دندان شکن از کتابهای خود اهل سنت است.
پس همه به اتفاق گفتند: به خدا که هر چه میگویید درست است، ما به وسیلۀ کتابهای شما دیگر قادر شدیم که با آنان اقامۀ دلیل و حجت کنیم و بر آنان پیروز شویم.
و شبانگاه در سالن بزرگی که همۀ برادران ساکن آن منطقه را در بر گرفته بود، به اتفاق به شبنشینی نشستیم و من سخنانی بیان کردم که به دنبال آن یک گفت و گوی جالب انجام شد که همۀ ما از آن بهرهمند شدیم.
صبح فردا دکتر حیدر مرا به فرودگاه رساند و با من خداحافظی کرد و گفت: خدا را شکر، من نسبت به نظر شما متقاعد شدم و إن شاء اللّه نسبت به توزیع این کتاب اقدام خواهم کرد، هر که دوست دارد، بدارد و هر که نمیخواهد نخواهد.
و این چنین بود سفر من به اسکاتلند بیست و چهار ساعت که آن را به بحث و گفت و گو سپری کردم. و آخر دعوانا أن الحمد للّهربّ العالمین.
تایلند
مساحت: 514000 کیلومتر مربع
جمعیت: 60 میلیون نفر
پایتخت: بانکوک
موقعیت جغرافیایی: جنوب شرق آسیا
مرزهای آن:
از شمال: چین و برمه
از جنوب: مالزی و اندونزی
از شرق: کامبوج و ویتنام
از غرب: اقیانوس هند
سفر به تایلند
در یکی از کنفرانسهایی که در جمهوری اسلامی در آن حضور یافتم و گمان میکنم که کنفرانس شیخ مفید بود به مناسبت هزارمین سال درگذشت او، و در روز اختتام، آیت اللّه ابراهیمی به تالار کنفرانس آمد، و وقتی وارد شد مردم به احترام ایشان از جا برخاستند، آنگاه نزد من آمد تا به من سلام کند و سپس پشت تریبون رفت و ضمن پوزش از عدم مشارکتش در کنفرانس از روز نخست آن به دلیل سفر به تایلند که از جانب جمهوری اسلامی به انجام مأموریتی ویژه مکلف شده بود، افزود: وقتی که به آنجا رسیدم دو هزار تن که همه از شیعیان مخلص اهل بیت بودند، جهت استقبال از من حضور داشتند، سپس مرا به مهمانی فراخواندند و بهخاطر من قربانیهایی نمودند و چون از تاریخ تشیع در تایلند از آنان پرسیدم همه پاسخ دادند: همۀ ما با خواندن آنگاه هدایت شدم شیعه شدهایم. پس حاضران تکبیر گفتند و صلوات فرستادند. آنگاه ایشان سخن خود را ادامه داد و گفت: اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ای علی اگر خداوند به وسیلۀ تو یک نفر را هدایت فرماید، برای تو از دنیا و هر چه در دنیاست بهتر است» پس آقای تیجانی ما تنها در تایلند دو هزار تن هدایت یافته دارند، مبارک باد بر ایشان. آنان کتاب ایشان را به زبان تایلندی ترجمه کردهاند، دو نسخه از آنها را آوردم که یکی برای خودم و دیگری را به ایشان اهدا میکنم.
ایشان کتاب آنگاه هدایت شدم را که به زبان تایلندی بود، به من اهدا کرد و آن روز دریافتم که این کتاب به هفده زبان ترجمه شده است، لذا خداوند متعال را سپاس گفتم و از درگاهش خواستم که روزی جهت دیدار با برادران هدایت یافته در تایلند مرا به آنجا ببرد، کسانی که آن طور که آیت اللّه ابراهیمی نقل کرده بود، بسیار مشتاق دیدار من هستند.
پس از گذشت یک سال تمام بر این مژده، دعوتنامهای از انجمنهای اسلامی در استرالیا به دستم رسید، و پس از کسب ویزا باخبر شدم که این سفر 28 ساعت توسط هواپیما به طول میانجامد، که مسافتی است طولانی و من به چنین مسافرتی عادت نداشتم؛ زیرا اکثر مسافرتها 9 ساعت به طول میانجامید که آن را در یک صندلی تنگ میگذراندم. از این رو خسته کننده بود، بنابراین چگونه میتوانستم 28 ساعت تاب بیاورم، بالاخره از طریق آژانس مسافربری باخبر شدم که با پرداخت مبلغ اندکی میتوانم برای مدت معینی به منظور استراحت در مالزی یا تایلند و یا ژاپن توقف کنم. به این ترتیب من تایلند و پایتخت آن بانکوک را برای اقامتی به مدت چهار روز برگزیدم و آمادۀ یک سفری طولانی شدم، در حالی که خداوند متعال را شکر میکردم که اسباب این سفر را برای من مهیا نمود تا مرا به آرزوی دیدار دوستانم در تایلند نایل گرداند.
با سید مجید خویی و سید محمد موسوی در لندن تماس گرفتم تا نشانی مرکز آیت اللّه خویی را در بانکوک از آنان بگیرم تا در فرودگاه معطل نشوم زیرا مقامات دولتی دائماً از مسافر سؤال میکنند که محل اقامتش در کجای کشورشان خواهد بود.
اما سید محمد موسوی و سید مجید خویی مرا به عدم مسافرت به آنجا توصیه
کردند و از ترور من اظهار نگرانی کردند، زیرا وهابیان و طرفدارانشان در آنجا به فراوانی حضور دارند و با توجه به اینکه من همراه خودم محافظ شخصی ندارم به لغو این سفر اصرار نمودند، اما من طبق معمول گفتم: خداوند به برکت اهل بیت علیهم السلام مرا حفظ میکند و مورد عنایت خویش قرار میدهد و اگر شهادت در انتظار من باشد در این صورت چه سرانجام با عظمتی است که خداوند برای دوستان و برگزیدگانش بر میگزیند: «قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِیکُمْ»،1
«أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ»2 و حکما نیز گفتهاند که: مرگ یکی است اما اسباب زیاد دارد.(1)
و وقتی که آنان به اصرار و تصمیم قاطع من برای انجام این مسافرت پی بردند، با بعضی از آشنایانشان در تایلند تماس گرفتند و آنها را از آمدن من مطلع ساختند، تا بعضی از تدابیر لازم را اتخاذ نمایند.
اشخاص بسیاری از تایلند از عراقی و تونسی که مرا میشناختند اما من آنان را نمیشناختم با من تماس گرفتند و از طریق تلفن با من صحبت کردند و شادی و اشتیاق بسیار خود را برای دیدار من اظهار داشتند. و من خداوند را سپاس گفتم، خداوندی که هر که بر او توکل نماید او را کفایت کند و لا حول ولا قوة إلّاباللّه.
به بانکوک پایتخت تایلند رسیدم، جایی که از زمان کودکیام رؤیای دیدار از آن را در ذهن داشتم و این به دلیل تکرار زیاد این اسم در فیلمهای سینمایی بود که از
1) (3) .تعدّدت الأسباب والموت واحد.
قهرمانیها و ماجراجوییها سخن میگفتند.
در فرودگاه سه نفر از من استقبال کردند، دو نفر عراقی و یک تونسی و مرا به یک هتل بزرگ بردند که دارای تدابیر حراستی شدیدی بود و جز مهمانان کسی وارد آن نمیشد. آنان از رسیدن من بسیار خوشحال شدند و به من اطلاع دادند که سفارشهایی که از لندن و از جانب برادران به آنها شده بود، آنان را بسیار نگران زندگی من کرده است. از این رو ترجیح دادند که تنها بعضی از افراد را از رسیدن من آگاه کنند و گرنه صدها تن از هدایت یافتگان شیعه برای استقبال از من به فرودگاه میآمدند. از آنان به خاطر لطف و عنایتشان تشکر کردم، خداوند آنان را جزای خیر دهد، آنان یخچال را پر از میوههای گوناگون و انواع حبوبات و خوردنیها کردند و مرا تنها گذاشتند تا از خستگی ناشی از سفر استراحت کنم و گفتند که جز خودشان کسی از محل اقامت من اطلاع ندارد، بنابراین در را جز برای آنها باز نکنم، آن هم با علامتی که مورد توافق ما بود.
صبح هنگام جمع شدیم و برای گشت و گذار در خیابانهای بانکوک به راه افتادیم، آنان دیداری را نزد امام جماعت تایلندی آقای غلام علی ترتیب داده بودند.
کسی که پیش از این در کنفرانسهای جهانی او را شناختم، وی یک تایلندی است که در قم و در حوزههای علمیه آن تحصیل کرده بود، او در کنار زبان تایلندی به زبانهای فارسی، اردو، انگلیسی و عربی نیز تکلم میکند.
وی نیز همین که از خبر رسیدن من آگاه شد، همۀ مستبصران و هدایت یافتگان تایلندی را از زنان و مردان و فرزندانشان، همه را فراخواند و مهمانی شامی در مسجد جامع بزرگی که آن را تأسیس کرده بودند، ترتیب دادند. کنار این مسجد نیز حسینیۀ با شکوهی قرار داشت که همۀ انواع تزئینات و نقش و نگارهای اسلامی را
که با انواع آسیای شرقی آن درآمیخته بود، در بر میگرفت.
و سرانجام گاه دیدار شد، چه دیدار با شکوهی بود، دلها را هوای عشق و دوستی شده بود و دیدگان اشک سرور و شادی میریختند و حنجرهها نیز فریاد سلام و صلوات بر محمد و آل سردادند، هر کس به لهجۀ خودش اما زبان قرآن ما را گرد هم آورده بود و محبت اهل بیت ما را پاک و پیراسته نموده بود و کشتی نجات نیز ما را در بر گرفته بود.
پس از شام و نماز، من به زبان عربی سخنرانی کردم و امام جماعت آقای غلام علی دو بار و به زبانهای تایلندی و انگلیسی به ترجمۀ آن پرداخت، آنگاه طی یک تریبون آزاد جهت بحث و گفت و گو برای یک مدت طولانی به شبنشینی پرداختیم.
و وقتی که قصد رفتن و ترک آنجا را کردیم مرا نگه داشتند تا با من خداحافظی نمایند و عکسهای یادگاری بگیرند. طی کردن مسافت بین منبر تا درب خروجی بیش از یک ساعت به طول انجامید، برادران عبداللّه النجفی و فلاح که کنار من بودند لبخند میزدند و میگفتند: این محبت اهل بیت است، چه میشود کرد، منتظر میمانیم و به خدا توکل میکنیم.
چه روزی بود، روزی که آن را میان عاشقان سپری کردم، کسانی که به زبان من سخن نمیگویند و لهجۀ مرا نیز نمیفهمند، اما همان محبت و مودت و ولای مرا دارند و در این باره معتقدند که من آنان را از گمراهی که در آن بودند نجات دادهام و آنان را به سوی هدایتی که در آن هستند رهنمون شدهام، از این رو آنان را میبینی که بر بوسیدن سر و دست من اصرار مینمایند.
آن روز یکی از روزهای شیرین زندگی من بود که در ذهنم ثبت شده بود تا
برای من انگیزهای باشد جهت ادامۀ راه هر چند که سخت هم باشد و نیز بعضی از خاطرات دردناکی را که آنها را به تلخی تجربه کرده بودم، در حالی که بهای هدایت و استبصارم را به سوی حق میپرداختم، از ذهنم پاک نماید.
روز بعد از انجمن جعفری در تایلند که آیت اللّه خویی رحمة اللّه علیه آن را تأسیس کرده بود، دیدن کردیم.
جمع کثیری از زنان و مردان به استقبال ما آمده بودند، در آنجا ناهار را صرف کردیم و نماز را به جماعت اقامه کردیم، سپس به بیان یک سخنرانی پرداختم که به چندین زبان ترجمه شد.
من بیش از یک ساعت را به امضا و اهدای بعضی از کتابهایم که به چند زبان ترجمه شده بود، همراه با روبوسی و گرفتن عکسهای یادگاری سپری کردم.
شب هنگام در رستوان برادر عبد اللّه پس از صرف شام به شبنشینی نشستیم و من با حضور عده زیادی از تونسیها مواجه شدم که بعضی از آنان مقیم تایلند بودند و بعضی نیز مسافرانی بودند که به قصد تجارت به آنجا آمده بودند.
به مقتضای حال برای آنان سخنانی بیان کردم و آنان را با پارهای از مسائل تاریخی آشنا کردم، از میان این عده دو تن از هدایت یافتگان نیز بودند، بدین ترتیب این مهمانی شبانه تا طلوع سپیده ادامه یافت و سخنان من مورد توجه همگان قرار گرفت. برادر فلاح نیز گروهی از آفریقاییان فرانسه زبان را که مسلمان بودند و تحت تأثیر وهابیت قرار گرفته بودند برای من در فروشگاه خود جمع کرد و من با تمام صراحت با آنان صحبت کردم و بدون تقیه و احتیاط به همۀ پرسشهای آنان پاسخ دادم، تا اینکه اکثر آنان به تشیع گرایش پیدا کردند و از برادر فلاح نیز تقاضا کردند که کتابهای مرا در اختیارشان قرار دهد، لذا وی با پاریس تماس گرفت و از آنان
تقاضای ارسال تعداد بسیاری از کتاب آنگاه هدایت شدم را به زبان فرانسه نمود.
برادر فلاح نیز پس از بازگشت من وقتی که به اتفاق برادر عبداللّه النجفی با من تماس تلفنی گرفتند به من مژده دادند و گفتند که بعضی از آنان مستبصر شده و هدایت یافتهاند و از آن هنگام نزد آنان رفت و آمد میکنند و اظهار علاقه مینمایند.
روز سوم نیز آقای غلام علی نزد من آمد و از من تقاضا نمود که همراه او به ملاقات مفتی جمهوری تایلند بروم که در شهری زندگی میکند که دو ساعت با بانکوک فاصله دارد و این به دلیل حضور اکثر مسلمانان در آنجا بود و اینکه اغلب مردم تایلند بودایی هستند و نسبتی که از یک پنجم تجاوز نمیکند مسلمانند و اقلیت کمی نیز مسیحی میباشند. من با برادران مسئول آقای عبداللّه النجفی و آقای فلاح در این باره مشورت کردم و آنها نیز اشکالی ندیدند، مشروط به اینکه همراه من به این دیدار بیایند.
همگی به اتفاق به آنجا رفتیم و مدیر دفتر جناب مفتی از ما استقبال نمود و به ما خوشآمد گفت و ما را به سالن پذیرایی برد، سی دقیقه بعد جناب مفتی بر ما وارد شد. وی مردی مسن بود، به ما خوشآمد گفت و وقتی مطلع شد که من یک تونسی هستم خوشحال شد و به زبان عربی فصیح با من صحبت کرد و اظهار داشت که او بیست سال پیش به تونس دعوت شده بود و این سرزمین سرسبز مورد توجه او قرار گرفته بود، گفتم: تونس نسبت به گذشته بسیار پیشرفت کرده است و باز هم از عالی به عالیتر در حال پیشرفت است. آرزو کردم که وی یک بار دیگر به تونس بیاید تا در خدمت او باشیم، نسبت به یکدیگر اظهار لطف و محبت کردیم و دربارۀ اوضاع مسلمانان در جهان صحبت کردیم و فرصت را غنیمت شمردیم تا دربارۀ آنچه که اوضاع مسلمانان پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله سرانجام به آن منتهی شد، گفت
و گو کردیم و نیز جنگهایی که به خاطر خلافت میان آنان درگرفت. و از جمله گفتم: رسول خدا صلی الله علیه و آله درست فرمودند وقتی که پیش از رحلتشان به اصحاب خود فرمودند: «به خدا سوگند که من نمیترسم که پس از من شرک بورزید، بلکه بر شما میترسم که به خاطر آن با یکدیگر به رقابت بپردازید».(1)
عملاً هم چنین شد، چرا که آنان بر سر این دنیا رقابت کردند تا این که باعث گمراهی ما شدند و باعث جهل و عقبماندگی ما نیز شدند و این چنین خوار و ذلیل شدیم و از این میترسیم که دوباره ما را به استعمار بکشند، بعد از اینکه بهترین امتی بودیم که برای جهانیان به وجود آمده بود.(2)
جناب مفتی به سخنان من گوش میداد و سر خود را به علامت موافقت تکان میداد و جز لبخند چیزی نمیگفت. گویی که همۀ این حقایق را میداند اما همچون سایر علمای اهل سنت و جماعت مسئولیت همۀ اینها را به عهدۀ قضا و قدر میگذارند، بدین ترتیب که خداوند خود این را خواسته بود و ما نیز به آن چه که خداوند خواسته بود، راضی هستیم، او پیوسته آن چه را که اراده فرماید انجام میدهد و در این باره از او پرسشی نمیشود، بلکه این بندگان او هستند که مورد پرسش قرار میگیرند.
از دفتر وی خارج شدم و با برادر عبداللّه النجفی سوار خودرو شدم در حالی که به ساختمانها و آسمانخراشها نگاه میکردم و جمعیت تایلند را متصور شدم که از شصت میلیون نفر تجاوز نمیکنند و چهل میلیون نفر از آنان بتها را میپرستند و در همه جا برای بودا تندیس برپا میکنند و معابدی که بتهایی را در آنها قرار
دادهاند. آنگاه جمعیت بوداییان جهان و جمعیت ملحدان و بیدینان را متصور شدم و همچنین ترسایان و یهودیان. سپس تعداد گمراه کنندگان امت محمّد صلی الله علیه و آله را به خاطر میآورم و با صدای گریان میگویم: ای فرزند خطّاب با چه سرنوشتی نزد پروردگارت رو به رو میشوی؟ یکی از همراهان گفت: این موضوع چه ربطی به عمر بن خطاب دارد؟
گفتم: خود او مسئول همۀ این گمراهیهایی است که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله پیش آمد.
گفت: عجب! تنها یک انسان باعث گمراهی تمامی یک امت میشود؟
گفتم: اینکه تعجبی ندارد، قرآن برای ما حکایت میکند که یک مرد به نام سامری باعث گمراهی بنیاسرائیل شد مگر گروه بسیار اندکی از آنان و بنیاسرائیل هم تماماً یک امت است. و این همه علیرغم وجود رسول خدا یعنی هارون در میان آنان و تنها غیبت و عدم حضور موسی علیه السلام در میان آنان بود، پس دربارۀ امتی که پیامبرش رحلت کرده چه فکر میکنید و ولیش و وصی رسول خدا را از صحنه دور کردهاند تا آنجا که اگر سکوتش نبود نزدیک بود او را به قتل برسانند. من کاملاً یقین دارم که اگر اقدام جسورانۀ عمر نسبت به خدا و رسولش و جلوگیری او از نوشته شدن آن وصیتنامۀ مشتمل بر هدایت نبود و نیز اگر اقدام دیگر عمر و جلوگیری او از ورود مردم به خانۀ پیامبر و ادعایش مبنی بر اینکه محمد هنوز نمرده است و تهدیدش به کشتن هر کس که این را بگوید، نبود... میگویم: اگر این دو اقدام نبود مردم با یکدیگر اختلاف پیدا نمیکردند و دچار گمراهی نمیشدند.
همراهم گفت: موضع او را از مصیبت روز پنج شنبه فهمیدیم و اینکه اگر آن وصیتنامه نوشته میشد، همان طور که ابن عباس میگوید حتی دو نفر از امت با
هم اختلاف پیدا نمیکردند، اما موضع او را از اینکه از ورود مردم به خانۀ پیامبر پس از رحلتش جلوگیری نمود و گفت که وی هنوز نمرده است، نفهمیدیم، آیا در این باره تفسیری دارید؟
گفتم: البته این مسأله مثل روز روشن، واضح است، زیرا عمر با هوش و ذکاوتش فهمیده بود که صحابۀ پیامبر چنانچه وارد خانۀ پیامبر شوند و وی را ببینند که رحلت نمودهاند و امام علی نیز در کنارشان هستند، فوراً با ایشان بیعت خواهند کرد و اگر جمعی از صحابه با علی بیعت کنند در این صورت پس از آن بیعت با خلیفهای دیگر امری ناممکن خواهد بود.
همراهم وقتی که این تحلیل را شنید گفت: اللّه أکبر، شیطان هم این گونه فکر نمیکند.
گفتم: مگر شیطان از صحنۀ حوادث دور بود؟ خیر، او حضور داشت و همۀ یاران و سربازان خود را از جن و انسان برمیانگیخت و آرام و قرار نمییافت تا اینکه مردم با ابوبکر بیعت کردند، آنگاه بود که شیطان از پیرویاش شادمان شد و به لشکریانش گفت که حالا استراحت کنید چرا که اصحاب محمّد که من و شما را رنجانده بود، مسئولیت دفاع از من و شما را تا روز قیامت بر عهده خواهند گرفت و اکثر مردم را نیز مطیع و فرمانبردار ما خواهید یافت.
پس حاضران در خودرو گفتند: لا حول ولا قوة إلّاباللّه العلی العظیم.
سرانجام به بانکوک رسیدیم و واپسین شب را به اتفاق تونسیها و آفریقاییان سیاهپوست به شبنشینی نشستیم، کسانی که آثار رضایت و اطمینان بر آنان هویدا بود و دیگر مانند شب نخست معاند و مخالف نبودند، بلکه خواستار توضیحات بیشتری بودند تا حقیقت را از نزدیکترین راهها دریابند.
پس از آن نیز وداع و خداحافظی بود، و من احساس کردم که آنان بسیار نیازمند کسی هستند که شب را با آنان به گفت و گو بنشیند و آنچه را که برای آنها مبهم نموده تبیین نماید، چراکه آنان بیگناهانی هستند که از روی غفلت دچار گمراهی شدند، از این رو من به آنان قول بازگشت دادم اگر خداوند متعال اراده فرماید.
صبح زود به اتفاق سه همراه خودم یعنی دو نفر عراقی و یک تونسی که چهار روز پیش به استقبال من آمده بودند به طرف فرودگاه به راه افتادم. ما در آن هنگام همدیگر را نمیشناختیم اما بحمد اللّه طی اقامتم با آنان بیش از برادرانی که از یک مادر زاده شده باشند صمیمی و برادر شده بودیم. به همین دلیل از آنان بسیار تشکر میکنم، به ویژه برادر بزرگوار عبداللّه النجفی که توجه و عنایت بسیاری به من مبذول داشت طوری که از بیان آن عاجزم.
سوار هواپیما به طرف استرالیا راه افتادم و آن خاطرات را با خود مرور میکردم و اینکه چگونه وارد بانکوک شدم در حالی که بیمناک بودم و خودم را از وهابیان پنهان میداشتم، اما آنان به یک باره به دوستانی مبدل شدند که آرزو میکردند که در کنارشان اقامت کنم.
سبحان اللّه مقلّب القلوب، دیشب با من به شبنشینی نشسته بودند و وقتی که از آنان پوزش خواستم تا به هتل باز گردم و وسایلم را آماده کنم تا آماده مسافرت بشوم، نپذیرفتند و هر بار از من پانزده دقیقه وقت بیشتری تقاضا میکردند و تقاضای وقت بیشتر تا چهار بار ادامه یافت تا اینکه همراهانم به جای من از آنان عذرخواهی کردند و قول دادند که در آینده خیلی نزدیک کتابهای مرا در اختیارشان قرار دهند تا ولو با نامهنگاری، بحث را با من ادامه دهند.
بارالها ای ذات پاک، سپاس از آن توست، تو را به نیکی سپاس میگویم و به نیکی شکر میکنم. سپاس و شکری که سزاوار نعمتهای تو باشد و در شأن مزید عطا و احسان تو باشد و لایق و شایستۀ جلال و عظمت حضرتت باشد.
من در حالی از تونس خارج شدم که از تایلند بیمناک بودم و اکنون با سرور و شادی از این کشور خارج میشوم و امید و ایمان سینهام را سرشار میکند.
پس چه میشود اگر با برادرانم در لندن سید مجید خویی و سید محمد موسوی دربارۀ آن چه که در تایلند با آن روبرو شدم سخن بگویم، بیتردید آنان جهت دیدار از آن سرزمین که در آن عشق فراوان و ولای شدید و تقدیس و احترام قابل ملاحظهای نسبت به اهل بیت علیهم السلام وجود دارد، خواهند شتافت.
استرالیا قارهای مستقل
مساحت: 7700000 کیلومتر مربع
جمعیت: 18/5 میلیون نفر
پایتخت: سیدنی
مرزهای آن:
قارهای شناور در اقیانوس
از شمال شرقی: اقیانوس آرام
و از غرب: اقیانوس هند و نیز از جنوب
سفر به استرالیا
قارۀ استرالیا همچنان از من دور ماند و هر گاه باخبر میشدم که هواپیما بیست و هشت ساعت جهت رسیدن به آنجا در راه خواهد بود، باور نمیکردم که بتوانم آن سفر خسته کننده را به دلیل کمردردی که از آن رنج میبردم، تحمل کنم. اما اصرار انجمنهای اسلامی در استرالیا از طریق فکس و تلفن عزمم را جزم کرد و به من نیرویی داد تا به این خطر تن بدهم و قدری از درد و خستگی که در بین راه متحمل میشدم برای من آسان کرد.
اما استرالیا در تونس سفارتی نداشت و هر گاه سعی میکردم که ویزایی بگیرم ضرورت سفر به مصر را به من گوشزد میکردند، زیرا دولت استرالیا سفارتی را در قاهره در اختیار کشورهای عربی قرار داده بود تا جهت تقاضای ویزا به آن مراجعه کنند.
من در کارم فرو ماندم چراکه مصر دور بود و من نیز با این کشور مشکل دیرینهای داشتم که آن را در بخش سفر به مصر شرح دادم، لذا مایل نیستم که یک بار دیگر زندگیام را به مخاطره بکشانم، از این رو از برادرانم در استرالیا پوزش خواستم.
اما برادر ابو حیدر المالکی همچنان با اقدامات و تلاشهای متعدد خود به پیگیری مشکلم ادامه میداد تا اینکه موافقت دولت استرالیا را جهت ورود من به
خاک این کشور کسب کرد، سپس با منزل من در تونس تماس گرفت و به او اطلاع دادند که من در آمریکا هستم و شمارۀ تلفن را در نیویورک به وی دادند، وی به تعقیب من از ایالتی به ایالت دیگر ادامه میداد تا اینکه مرا در لوس آنجلس در ایالت فلوریدا پیدا کرد.
و وقتی که مرا از اخذ ویزا جهت دیدار از استرالیا آگاه کرد و اینکه مشتاقانه انتظار دیدار مرا میکشند، آنگاه قرار گذاشتیم که آن را توسط فکس به سفارت استرالیا در لوس آنجلس ارسال نماید تا آن را با پاسپورت خودم پیوست کنم. من با سفارت استرالیا در آنجا تماس گرفتم، اما خانم کارمند از اعطای ویزا به من امتناع کرد و گفت که شما حتماً باید به مصر بازگردید، زیرا شما یک شهروند عرب هستید، من تقاضای ملاقات با کنسول را کردم و او نیز فوراً آمد. با او گفت و گو کردم و بعضی از مطبوعات آمریکایی را که دربارۀ من و بعضی از تألیفاتم که به زبان انگلیسی بود، مطالبی نوشته بودند، به او نشان دادم، آنگاه بود که پاسپورت مرا گرفت و روی آن جهت ورود به این کشور مهر زد که برای سه ماه و سفرهای متعدد اعتبار داشت.
من بسیار خوشحال شدم و خداوند متعال را شکر کردم که زحمتم را کم کرد و مرا از رفتن به مصر آسوده کرد، همچنین از برادر بزرگوارم ابو حیدر المالکی به خاطر تلاشهایی که مبذول داشت تشکر کردم و به وی قول موثق دادم که إن شاء اللّه در آیندۀ نزدیک نزد آنها بروم.
بلیط سفر من از تونس به رم و از آنجا به مقصد بانکوک پایتخت تایلند بود، جایی که چهار روز در آن جهت استراحت اقامت میکنم و سپس از آنجا به مقصد ملبورن پایتخت دوم استرالیا خواهم رفت.
و در فرودگاه ملبورن نیز استقبالی که برادر ابو حیدر المالکی ترتیب داده بود از با شکوهترین استقبالها بود و پس از آن هم مرا به منزل خود برد.
طبق معمول و همان طور که خودم نیز به این وضعیت عادت داشتم، مکالمات تلفنی پیاپی و دعوتها آغاز شد، اما من با ابو حیدر المالکی نشستم و به تنظیم یک برنامۀ کامل برای مدت پانزده روز که آن را در استرالیا خواهم گذراند، پرداختیم.
این برنامه به سه شهر بزرگ ملبورن، سپس پارت و بعد سیدنی محدود شد و برای هر شهر پنج روز با متوسط چهار برنامۀ شبانه برای هر شهر قرار دادیم.
یک باره متوجه شدیم که این برنامههای شبانه در اغلب اوقات تا طلوع سپیده به طول میانجامد، زیرا پس از سخنرانی جلسۀ گفت و گو و پرسش و پاسخ آغاز میشود. افزون بر این دعوتهای جانبی دیگر نیز میباشند که جمع کثیری از جوانان در آنها حضور مییابند، همچنین جلسات ویژه خانمها و نیز سفرهای داخلی که توسط هواپیما حداقل شش ساعت طول خواهد کشید و این بدین معنی است که من بهرهای از آسایش و راحتی نخواهم داشت.
در استرالیا تعداد بسیاری از اقلیتهای عراقی، لبنانی، سوری و همچنین مسلمانان ترک، افغانی و مصری را مشاهده کردم.
برادر ابو حیدر المالکی مرا با عنایت فراوان خود در برگرفت و با تمام تلاش خود در جهت تأمین اسباب راحتی من برآمد، همچنین وقت خود را در اختیار من قرار داد تا مرا با آثار و اماکن مهم شهر بزرگ ملبورن آشنا سازد. من در مسجد رسول اعظم دو بار و در حسینیه نیز دو بار سخنرانی کردم و در مرکز اسلامی علویان نیز سخنرانی دیگری ایراد کردم، خوب است که در اینجا بعضی از ملاحظات مهمی را که توجه مرا جلب کرد، بنویسم و با تمام تلاش در جهت نزدیک
کردن آرا و دیدگاههای متفاوت برآمدم.
اقلیتهای عراقی که پس از جنگ خلیج فارس مهاجرت کردند و اغلبشان از اردوگاههای رفحا میباشند، همۀ عادات و آداب و رسوم عراقی را همراه خود به استرالیا منتقل کردند. تاریخ بعضی از این آداب و رسوم به قرون وسطی باز میگردد بدین ترتیب که یک مرد عراقی به عنوان مثال هنوز قیمومیت مطلقه و گاهی افراطآمیز خود را حفظ میکند. بنابراین یک زن عراقی از منزل خارج نمیشود و حجاب او این است که نه او مردی را ببیند و نه مردی او را ببیند و فرزندان نیز با مراقبت والدین احاطه شدهاند. و با توجه به اینکه یک خانوادۀ مهاجر عراقی خویشان و بستگان خود را در عراق ترک گفته است از این رو در عزلتی کامل زندگی میکند گویی که در یک زندان نفسگیر هستند.
حتی مردان نیز در این جو تیره و تار زندگی میکنند، از این رو اغلب آنان با تلخی و حسرت و درد و اندوه و گریه زندگی میکنند و گریزگاهی نیز پیدا نمیکردند مگر در گوش دادن به تعزیهخوانی امام حسین لذا یک جوان عراقی هرگاه از جایی به جایی میرفتم مرا همراهی میکرد و با من مزاح میکرد و میگفت:
ما جز گریه چیزی نمیدانیم، در عاشورا گریه میکنیم، در ماه رمضان گریه میکنیم، در اعیاد گریه میکنیم، در جشنها و شادیها گریه میکنیم و در بقیۀ سال نیز گریه میکنیم، با گریه غذا میخوریم، با گریه میخوابیم، و حتی اگر خندیدیم در واقع گریه میکنیم. این حقیقت دردناکی است که یک مهاجر عراقی آن را تجربه میکند، چه در آمریکا، چه در لندن، چه در استرالیا و چه در کانادا، علاوه بر همۀ اینها آنان تراژدیها، جنایات و جنگهای ویرانگری را که حزب بعث عراق به ویژه پس از روی کار آمدن صدام مرتکب شده است را با خود همراه دارند. بنابراین
اکنون برای حجاج بن یوسف طلب آمرزش میکنند، زیرا در آنچه که تاریخ دربارۀ اعمال شنیع و بیرحمانۀ او حکایت میکند، چیزی مانند آن چه که در عهد صدام مشاهده کردهاند، نشنیدهاند.
و چه بسا هم کسی که آنان را سرزنش میکند هزار و یک عذر و بهانه برای آنان جست و جو کند.
اما اقلیت لبنانی با قناعت و عفت زندگی میکنند و با محیطها و شرایط مختلف خو گرفته و همساز میشوند و با هر بادی که میوزد نیز همسو میشوند. اسلام در نظر آنان پیشرفت است، تحول است و زندگی است با تمام معانی آن، اما آنان دغدغۀ مقاومت در برابر رژیم صهیونیستی را با خود منتقل میکنند، همان طور که دغدغۀ نزاعها و کشمکشهای سیاسی و حزبی را که نیز طی آنها شیخ شمس الدین و سید فضل اللّه با یکدیگر رقابت میکنند با خود به آنجا منتقل میکنند، و یا نزاعهای اعتقادی را که سید جعفر مرتضی در مقابله با منکران و تکذیب کنندگان مسأله شکسته شدن پهلوی حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها مطرح میکند.
بدین ترتیب اگر با لبنانیها در نشستهای شبانه حضور یابم، نخستین پرسشی که بر من مطرح میشود این است که نظر شما دربارۀ شکسته شدن پهلوی حضرت فاطمه چیست؟ و طبیعتاً حاضران به دو گروه تقسیم میشوند، گروهی مؤید و گروهی نیز معارض.
و شما نیز اگر در مجلسی نشستید که تمام سخنان آن درباره صدام است، بدانید که آنان عراقی هستند، و اگر در مجلسی نشستید که تمام سخنان آن دربارۀ فضل اللّه و شمس الدین است، بدانید که آنان لبنانی هستند.
بنابراین به هیچ شهری در استرالیا نرفتم مگر اینکه همین اختلافات و همین
موضوعات و اتهامات را از طرفین دیدم، تا آنجا که بر مذهب تشیع بیمناک شدم و از خداوند متعال مسألت کردم که این بلا را به خوشی و سلامتی تمام کند و دلهای همه را که از عشق اهل بیت علیهم السلام میتپد به یکدیگر پیوند دهد و شر توطئههایی را که هدف آنها ایجاد اختلاف و تفرقه میان آنهاست از آنان دور نماید.
اما اقلیت سوریها از جمله علویان در امنیت و آرامش به سر میبرند و هم پا با اسلام متمدن حرکت میکنند و سعی میکنند که آن چه را که روزگار تباه کرده است اصلاح نمایند. همان طور که در جهت دفع اتهامات و شبهاتی عمل میکنند که به آنان نسبت داده میشود و به بعضی از فتواهای ظالمانهای که در این قرن، در دوران آزادی و دموکراسی مباح میدانند، پاسخ میدهند.
اما من با همۀ آنان زندگی کردم و شریک همۀ دغدغههایشان شدم، زیرا من یکی از آنان شدم، آنچه که آنان را خوشحال میکرد مرا نیز خوشحال میکرد و آنچه که آنان را ناراحت میکرد مرا نیز ناراحت میکرد، با تمام تلاشم سعی کردم که از دغدغهها و نگرانیهایشان بکاهم و در جهت اتحاد و یگانگی آنان هر آن چه را که میتوانم اصلاح نمایم.
کما اینکه به اتفاق برادر ارجمندم ابو حیدر المالکی به مسجد بزرگی که متعلق به برادران اهل سنت بود رفتم و در آنجا نماز خواندیم، اما امام جماعت مصری آنان در سطح بالایی از علم و معرفت بود و به اهل بیت نیز بسیار علاقهمند، بدین ترتیب به من اجازه داد که سخنرانی کنم و خود نیز ترجمۀ آن را به زبان انگلیسی به عهده گرفت، پس از سخنرانی گفت و گویی انجام شد که چند تن از فرهیختگان مصری و افغانی را در بر گرفت.
اما مصریان، من جز گوشهای شنوا و دلهای بیدار از آنان ندیدم، شاید آنها به
امام جماعتشان اطمینان پیدا کرده بودند که سخنان مرا دقیقاً ترجمه میکرد و در عین حال نیز ابراز خرسندی مینمود.
و اما افغانیها در امور مسلّم و مورد اتفاق نیز که بخاری و مسلم ارائه دادهاند مخالفت میکردند، پس از مسجد خارج شدند و حتی یک نفر از آنان نسبت به آنچه میگفتم متقاعد نشد به همین دلیل فهمیدم، همان طور که حاضران نیز فهمیدند، آنان آشوبگر هستند و اگر امام جماعت با ما نبود اذیت و آزاری از آنان حاصل میشد.
یک شب پس از ایراد سخنرانی به منزل یکی از برادران اهل سنت که حقیقت برای آنان در حال آشکار شدن بود، دعوت شدیم، به این امید که جهت شناخت حقیقت باب یک گفت و گوی سازنده را باز کنیم.
وقتی به منزل رسیدیم، با جمع کثیری از مردان و زنان مواجه شدم، مردان در یک سالن بزرگ و زنان نیز در سالن مجاور بودند، من به حاضران که جهت سلم و خوشآمدگویی از جا برنخاسته بودند خیره شدم. یک باره متوجه شدم که چهار تن از افغانیهای سلفی هستند که مجموعهای از کتابها را با خود دارند از جمله کتابم اهل سنت واقعی که به زبان انگلیسی ترجمه شده بود و کتاب از آگاهان بپرسید. در نگاهشان شرارتی دیدم که آن را پنهان میکردند و بر چهرههایشان آثار خشم دیده میشد و گاه به گاه نیز لبخندی سرد که با آن به دوستان خود خوش آمد میگفتند و بعد دوباره ناراحت و عصبی میشدند.
با خود گفتم: خدایا شر اینها را از من کم کن و مکرشان را دفع کن. به نظر میرسید که دو تن از آنان روزی که در مسجد حضور یافتم در آنجا حضور داشتند و حالا آنان دو تن دیگر را به کمک طلبیدهاند. و به قصد آشوبگری به اینجا آمدهاند، اما من از بحث علمی ترسی ندارم و چیزی را که از آن بیمناک هستم بحث
با جاهلانی است که بیهدف و بدون علم و آگاهی و بدون استدلال منطقی بحث و جدل میکنند.
به هر حال من به آنان سلام کردم و سخن را با یک آیۀ قرآنی آغاز کردم «فَبَشِّرْ عِبادِ * اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ».1 آنگاه گفتم: ما با یکدیگر برادریم به دلیل فرمایش خداوند متعال که میفرماید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»2 شاید از حیث رأی و نظر با هم اختلاف داشته باشیم، اما این اختلاف محبت و احترام ما را نسبت به یکدیگر از بین نمیبرد مادامی که در پی حقیقت هستیم و مادامی که در همۀ اینها رضا و خشنودی خداوند را میخواهیم.
سپس سخنان مختصری بیان کردم و در آن فضایل و ویژگیهای اهل بیت علیهم السلام و وجوب اقتدا به ایشان را معرفی کردم و برای این منظور دلایلی از زبان قرآن و سنت ارائه دادم، آنگاه همگان را به تمسک به ثقلین، کتاب خدا و عترت پاک رسالت دعوت نمودم و سخنانم را با این جمله پایان دادم که خداوند ما را به سوی آنچه که خیر و صلاح را شامل میشود هدایت فرماید و حق را به ما حق بنمایاند و پیروی از آن را به ما ارزانی نماید و باطل را به ما باطل بنمایاند و دوری از آن را به ما ارزانی دارد. پس از آن نوبت پرسش و پاسخ رسید، اما افغانیها به دیگران فرصت ندادند بلکه فوراً وارد بحث شدند در حالی که از آتش خشم میسوختند، ارشد آنها همان کسی بود که محاسنش روی سینهاش افتاده بود لب به سخن گشود و شروع به انتقاد از من کرد، مبنی بر اینکه من به صحابۀ پیامبر حمله میکنم و به
آنان اهانت میکنم و به ایشان احترام نمیگذارم.
من ادعای او را رد کردم و گفتم: من بحمد اللّه از امیرالمؤمنین علی علیه السلام این سخن او را آموختم که میفرماید: «از ناسزاگویان و نفرین کنندگان نباشید، اما بگویید از جمله اعمال آنان چنین و چنان بود تا در مقام ارائه دلیل و حجت مؤثرتر باشید »(1).بنابراین اگر مقصود شما از دشنام و ناسزا بیان آن چیزهایی است که انجام دادهاند، در این صورت من تنها چیزهایی را بیان کردم که بخاری و مسلم بیان کردهاند و اگر این کار دشنام و ناسزاست پس چرا بخاری و مسلم انجام دادهاند و دیگر هم مرا سرزنش نکنید.
جواب داد: خیر، شما در کتاب خود میگویید که آقا عمر الاغی است که روی چهار پا راه میرود و مسلم و بخاری چنین چیزی را نگفتهاند و فقط شما این را گفتهاید، او با خشم و عصبانیت شدید سخن میگفت و به کتاب من که در دستش بود اشاره میکرد و میگفت: این هم دلیل که کتاب شماست.
سخنان او در بعضی از سنیهای حاضر مؤثر افتاد و همهمه و سر و صدا از اینجا و آنجا شروع شد در حالی که او کتاب را به چپ و راست تکان میداد و میگفت: بفرمایید خودتان بخوانید تا از دروغ او آگاه شوید.
ترسیدم که مبادا بعضی از مترجمین متن کتاب را از پیش خود تحریف کرده باشند، لذا از دکتر مصری که در زبان انگلیسی مهارت داشت تقاضا کردم که جهت بررسی این ادعا خودش متن را بخواند.
وی نیز کتاب را گرفت، سپس ترجمه را خواند و گفت: خیر، نمیگوید که آقا
1) (1) . قال علیه السلام: «لا تکونوا سبّابین ولا لعانین ولکن قولوا کان من فعلهم کذا وکذا لتکونوا أبلغ فیالحجّة».
عمر الاغ است، بلکه متن میگوید: حیوان. مرد افغانی از سخن او خوشحال شد، گویی که پیروزی مهمی بهدست آورده بود، من از این سخن تعجب کردم زیرا من در طول زندگیام دربارۀ عمر ننوشتهام که او حیوان یا الاغ است و گمان کردم که این کتاب یک نسخۀ تقلبی است، لذا از فتنه و آشوب ترسیدم و بر خود بیمناک شدم زیرا افغانیها به وسیلۀ قتل من به خداوند تقرب میجستند به زعم اینکه من از سلمان رشدی نیز برای اسلام خطرناکتر هستم.
به حاضران گفتم: آیا نزد یکی از شما این کتاب به زبان عربی یافت میشود؟ اما کسی جواب نداد، فریاد و سر و صدا بلندتر شد حتی در سالن ویژه زنان نیز سر و صداها بیشتر شده بود، در درون احساس دلهره کردم و از خداوند بحق محمد و آل محمد خواستم که مرا نجات داده و یاریام دهد.
همچنان که حاضران در آشوب و همهمه بودند و همراهان شیعۀ من از من دفاع میکردند و اتهامات را رد میکردند، مشاجره میان آنان و چهار افغانی شدت گرفت و بعضی از اهل سنت ساکت ماندند و نه دفاع میکردند و نه اهانتی میکردند.
یکی از حاضران لب به سخن گشود و گفت: متن کتاب انگلیسی میگوید چهار پا و از آقا عمر بن خطاب یاد نمیکند، بلکه میگوید: عمار گویی یک چهارپاست.
در یک آن به ذهنم رسید و موضوع را به یاد آوردم و به دکتر مصری گفتم: از شما تقاضا دارم که کتاب را از ایشان بگیرید و در این باره تحقیق کنید که به گمانم این مسأله به تیمم تعلق داشته باشد؟
سپس متن را خواند و گفت: بله شما در اینجا دربارۀ تیمم صحبت کردهاید.
گفتم: خدا را شکر حقیقت روشن شد، چرا که من فقط چیزی را گفتم که بخاری گفته بود، که روایت کرده بود که مردی در ایام خلافت عمر بن خطاب نزد وی آمد و
گفت: یا امیرالمؤمنین من جنب شدهام و آبی هم نیافتم چه کنم؟
پس عمر به او گفت: نماز نخوان و آقا عمار بن یاسر که آنجا نشسته بود گفت:
ای امیرالمؤمنین آیا به یاد دارید که من و شما در نهان جنب شدیم و پس از آن آب نیافتیم، شما نماز نخواندید اما من روی زمین غلطیدم همان طور که یک چهارپا میغلطد.
دکتر مصری حکایت را از ابتدا خواند و بعد با لبخندی رو به مرد افغانی کرد و گفت: شما روی ویل للمصلّین توقف کردید، کلمۀ چهارپا را دیدید و همان جا ایستادید و تصور کردید که در مورد آقا عمر است.
اما مرد افغانی از این حرف قانع نشد و او و همراهانش به بحث و مشاجره پرداختند و سر و صدای بیشتری به راه انداختند تا این که بعضی از افراد شیعه که به زور آنان را از منزل بیرون کنند نزاع شدت گرفت و صاحب خانه نزد من آمد و از من عذرخواهی کرد. به او گفتم: شما مرا به اینجا دعوت کردید و شما هم ما را از دست این حقهبازان که به اینجا آمدهاند تا مجلس ما را بر هم بزنند باید رها کنید.
زیرا از هدایت بعضی از اهل سنت راضی نیستند و برایشان ناخوشایند است و ترسیدند که بقیه نیز در این مجلس شبانه به تشیع روی بیاورند، لذا با سوء نیت و به قصد آشوب به اینجا آمدند، صاحب خانه از آنان خواست که آنجا را ترک کنند اما آنان نپذیرفتند و سر و صدایشان بلند شد. ابو حیدر اعوذ باللّه گفت و آهسته زیر گوشم زمزمه کرد: آنها منتظرند تا یک نفر از ما آنها را مورد ضرب و جرح قرار دهد تا پلیس را علیه ما خبر کنند و همۀ ما به زندان برویم.
گفتم: لا حول و لا قوة إلّاباللّه ببینید که چگونه در این مخمصه افتادیم.
جواب داد: فکر نمیکردم که آنها اینجا باشند اگر این را میدانستم، اجازه
نمیدادم به این خانه وارد شوید.
و آن چه که کار را خرابتر کرد این بود که در میان حاضران یک مرد استرالیایی و پسر بیست سالهاش که بر اثر کتابهای من شیعه شده بودند، بسیار مایل بودند که افغانیها را بزنند و آنها را از آنجا به زور بیرون کنند، تا این چنین فضایی مناسب برای بقیۀ حاضران آماده شود. من آهسته به ابو حیدر المالکی گفتم:
بیایید با هم از اینجا برویم پیش از اینکه عدهای کشته شوند، زیرا من افغانیها را میشناسم.
ما از هرج و مرج این جماعت که دست از نزاع و ستیزه بر نداشته بودند استفاده کردیم و از آنجا خارج شدیم، همین که خارج شدیم سوار خودرو شدیم و ابو حیدر با صدای بلند دوستانش را صدا زد و گفت: بیایید نزد خودم و در منزل ادامۀ جلسه را داشته باشیم.
باور نمیکردم که به منزل ابو حیدر رسیده باشم، لذا وارد شدم و گفت: الحمد للّه «وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللّهُ وَ اللّهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ».1
پس از آن به شهر پارت سفر کردم که با هواپیما پنج ساعت با ملبورن فاصله داشت و بین این دو شهر سه ساعت فاصلۀ زمانی بود. در آنجا استقبال بزرگی انجام شد و عراقیها با تعداد بسیار زیادی به فرودگاه آمده بودند و بعضی از آنان پلاکاردهایی با خود داشتند که روی آنها عبارتهای خوشآمدگویی و عشق و وفاداری نوشته شده بود. خوشآمدگویی و به آغوش کشیدن ما در فرودگاه یک ساعت تمام به طول انجامید، عراقیها شوق و علاقۀ بیشتری نسبت به دیگران داشتند و این چیزی بود که در همۀ سفرهایم ملاحظه کردم؛ زیرا مانند آنان در عشق
و اخلاص و ولاء نسبت به اهل بیت و شیعیانشان ندیدم، به ویژه به من که محبت خاصی نزد آنان دارم، که گاهی آن را این گونه تفسیر میکنم که من یکی از آنان و عراقیالأصل هستم و نیاکانم از سماوه هستند.
حاج عقیل و برادرانش ابو سامی و ابو عماد از بهترین افراد بودند، آنان مرا در تمام تحرکاتم همراهی میکردند در حالی که باور نمیکردند که دکتر تیجانی نزد آنها بیاید، چراکه آن طور که میگویند این نعمت بزرگی است که خداوند بر آنها منت نهاد و به آنها بخشید، زیرا مرا از طریق کتابهایم میشناختند که وارد اردوگاههایشان در رفحا شد و در آنها سرگرمی و تسلی خاطری برای خود یافتند و قدری از درد و رنج روحی آنان را کاستم، آنان حتی این کتابها را با دست مینوشتند و آنها را از خانوادهای به خانوادۀ دیگر دست به دست میگرداندند و آرزوی دیدار مرا میکردند و در هر نمازی برایم دعا میکردند، این مطلبی است که بسیار گفته میشد و اغلب عراقیهایی که پس از جنگ خلیج فارس و انقلاب مردمی عراق آن محنت و گرفتاری را در اردوگاه رفحا تجربه کرده بودند برای من بازگو کردند.
من سخنرانیهای بسیاری ایراد کردم و با جوانان در برنامههای شبانۀ بسیاری دیدار کردم، روزهای شیرینی بود که دلهای صمیمی و دوستدار اهل بیت را به یکدیگر پیوند داد.
من با اندوه و تأسف از اینکه از آنان جدا میشدم آنان را ترک گفتم. تالار فرودگاه مملو از بدرقه کنندگان شده بود که به امید دیدار نزدیک در نجف اشرف و کربلا و کاظمین با من خدا حافظی میکردند.
پس از یک سفر طولانی که هفت ساعت به طول انجامید به «سیدنی» رسیدیم،
زیرا هواپیما پیش از پرواز به سوی «سیدنی» پایتخت در فرودگاه ملبورن به زمین مینشست.
در آنجا با جمعی از عراقیها و لبنانیها و دوستان و علاقهمندان ملاقات کردم و مرا تحت حفاظت شدید به یک منزل دور دست بردند و افراد دیگری نیز مسئول حفاظت از منزل بودند.
وقتی با سید هاشم نصر اللّه که از آمدن من خوشحال شده بود، تماس گرفتم به من فهماند که اوضاع نزد آنها ناامن است و اینکه وهابیان زیادی در پایتخت حضور دارند، همچنین به من اطلاع داد که شیعیان نیز به گروههایی که پیشتر گفته بودم، تقسیم شدهاند و هشدار داد که به هیچ سمت و سویی کشیده نشوم و فریب هیچ گرایشی را نخورم.
از نصیحتهای ارزشمند او تشکر کردم و گفتم که من بحمد اللّه همیشه بیطرف خواهم بود و جز به اهل بیت علیهم السلام وابسته نخواهم شد و مایل نیستم که وارد نزاعها و مشکلات شما بشوم و یا توجه به اینکه من از سفر و فعالیت زیادی که در ملبورن و پارت انجام دادهام، خسته هستم از شما تقاضا دارم که مرا در سیدنی به زحمت نیندازید.
سید گفت: ما در خدمت شما هستیم و هر چه امر کنید انجام میشود. من از وی به خاطر احساساتش و نیز امکاناتی را که برای راحتی من فراهم کرده بود، تشکر کردم، من تنها به ایراد یک سخنرانی در حسینیۀ حضرت زهرا علیها السلام که سید هاشم نصر اللّه آن را اداره میکرد، اکتفا کردم و از همۀ مؤسسات و مسئولان که آمده بودند تا با من سلام و دیداری داشته باشند و از من بخواهند که جهت دیدارشان و ایراد سخنرانی نزد آنان وقتی را تعیین کنم، تقاضا کردم که همگی به حسینیۀ حضرت
زهرا علیها السلام بیایند و از آنان عذرخواهی کردم و آنان نیز پذیرفتند.
همچنین بعضی از روزنامهنگاران مطبوعات عربی با من تماس گرفتند، اما من از هر گونه مصاحبه امتناع ورزیدم و از آنان نیز عذرخواهی کردم. من پس از سخنان سید هاشم نصراللّه سخنرانی کردم و این برنامۀ شبانه تا طلوع سپیده ادامه یافت، ما در منزل شبهای خوب و سودمندی را میگذراندیم و هیئتها گروه گروه جهت آشنایی با من میآمدند. من از استرالیا بازگشتم در حالی که 9 عدد نوار ویدئو از تمام سخنرانیهایی که در آنجا ایراد شده بود، همراه داشتم.
و الحمد للّهربّ العالمین.
آمریکا
مساحت: 9/364/000 کیلومتر مربع
جمعیت: 280 میلیون نفر
پایتخت: واشنگتن
مرزهای آن:
از شرق: اقیانوس اطلس
از غرب: اقیانوس آرام
از شمال: کانادا
از جنوب: آمریکای جنوبی و مکزیک
سفر به آمریکا
همان طور که پیشتر گفتم من در کنفرانسهای اسلامی بسیاری در ایالات متحده شرکت کردم چراکه بیش از ده بار به آنجا سفر کردم، بعضی از این مسافرتها بنا به دعوت مجمع اسلامی شیخ عبداللطیف برّی و بعضی با دعوت ابو حیدر بحر العلوم از انجمن عراقیان خارج از کشور انجام شد. همچنین از طرف انجمن امام صادق علیه السلام که برادر ارجمند زین الشریف آن را اداره میکند و بقیۀ این سفرها بنا به دعوت گروه اسلامی در آمریکا و کانادا انجام شد که هر سال یک کنفرانس سالانه برگزار میکنند و طی آن یکی از مشکلات مطرح شده را که مسلمانان با آن مواجه هستند بررسی میکنند.
طی رفت و آمدهایم به آمریکا با یک خانم فاضل مصری آشنا شدم که بانویی بود در غایت بینش و معرفت، وی در جهت تعلیم و آموزش زن مسلمان در شهر دیترویت در ایالت میشیگان فعالیت میکرد و نام ا و خانم مِروَد(1)میباشد. شرایط سخت او را وادار کرد تا از قدس در فلسطین اشغالی به امریکا مهاجرت نماید، جایی که دخترش تحصیل میکند و گاه به گاه نیز به قدس میرود، جایی که همسرش اقامت میکند.
این بانوی بزرگوار پس از مطالعۀ کتاب آنگاه هدایت شدم مستبصر شده و
1) (1) . نامی ترکی از تأثیرات فرهنگی اجتماعی عهد عثمانی بر مصر.
هدایت یافت و به یک مبلغ شیعه مبدل شد، هر جا که میبود یا میرفت و سفرها و مباحثاتی با بعضی از علما و دانشمندان الأزهر در مصر و فلسطین دارد. من هر گاه به شهر دیترویت میرفتم در منزل برادر بزرگوار موسی قدوح دبیر کل مجمع اسلامی با ایشان ملاقات میکردم. و در واقع خود ایشان روزی مرا به شهر سان فرانسیسکو دعوت نمود و در آنجا مرا با یک امام جماعت مصری که امامت جماعت مسلمانان آن شهر را بر عهده داشت، معرفی نمود و خود ایشان بود که آن دیدار و آن سخنرانی را که در آخرین کتابم بنام اهل بیت کلید مشکلها آن را آوردهام ترتیب داده بود، سخنرانی که در پی آن تنی چند از جوانان مسلمان هدایت یافتند.
روزی ایشان را ملاقات کردم و فعالیت وی را مشاهد کردم و از بعضی از درسهایی که روی نوارهای ویدئو ضبط میکرد لذت بردم، آنگاه بین ما دربارۀ تفسیر قرآن سخن به میان آمد، علومی که این زن دارا بود مورد توجه من قرار گرفت و گفتم: آرزوی من این است که در هر منطقهای زنی چون شما باشد، زیرا نقش زن در جامعه اگر نگوییم که مهمتر از نقش مرد است، کمتر از آن نیست.
خانم مروَد پاسخ داد: این بار نامهای برای شما آوردهام که سراسر نقد و اعتراض نسبت به کتاب شما آنگاه هدایت شدم میباشد، زیرا من در آنجا با یکی از پزشکان که از مسلمانان کارگزار و فعال در قدس میباشد ملاقات کردم و این کتاب شما را به او اهدا کردم و تقاضا کردم که آن را بطور کامل مطالعه کرده و به آن پاسخ دهد، من امیدوار بودم که وی به راه حق هدایت یابد زیرا فردی بسیار مهربان و بزرگوار بود، وی کتاب را خواند و نامهای برای من آورد، از شما تقاضا دارم که آن را بپذیرید، من میدانم که سعۀ صدر شما بیش از این است و اینکه شما انتقاد و
اعتراض را میتوانید بپذیرید و در سخنرانیهای بسیاری از شما شنیدم که میتوانید بیش از این را تحمل کنید، بنابراین اگر وقت کافی داشته باشید امیدوارم که به نامۀ ایشان پاسخ دهید زیرا من به وی قول دادم که آن را به دست شما برسانم.
نامهای را که از طریق وی از طرف دکتر محمد موسی بامیه برای من نوشته شده بود به من داد، این نامه شامل پنج صفحه بود، آن را به طور کامل خواندم و سپس به خانم مرود قول دادم که پس از اینکه به پاریس بازگشتم، پاسخ آن را به نشانی ایشان بفرستم تا به نوبۀ خود هنگام بازگشتش به قدس آن را نزد دکتر مذکور ببرد.
بدین ترتیب یک روز و یک شب کامل نشستم و این نامه را که شایسته دیدم آن را در این بخش بیاورم، نوشتم؛ نامهای که آن را از بین موضوعات متعدد بهخاطر در برداشتن فوایدی که برای شیعه و اهل سنت بطور یکسان اهمیت دارد، برگزیدم.
زیرا اغلب اعتراضات و پرسشهایی که از طریق نامهنگاری یا تماسهای مستقیم طی گفت و گوها از من میشود همۀ آنها از حد این مسائل و اشکالات تجاوز نمیکند، شاید که مسلمانان از آنها استفاده نمایند، زیرا از طریق این بانوی بزرگوار خانم مرود شنیدم که پزشک مذکور وقتی که پاسخ نامۀ خود را خوانده بحمد اللّه هدایت یافت.
بنابراین نامه و پاسخ آن را برای خوانندگان گرامی و اندیشمندان آزاد، منتشر میکنم و هر کس دیگری نیز میتواند به پاسخ داده شده به این نامه در صورتی که نقص یا ایرادی در آن دید، پاسخ بدهد و پس از آن هم سعی میکنیم به او پاسخ دهیم تا اینکه حقیقت برای هر کسی که چشم دارد و میبیند متجلی شود، چرا که «ضایع نشود حقی که مدعی باشد پیاش».(1)
1) (1) .ما ضاع حق ورائه مُطالِب. (ضرب المثل).
بسم اللّه الرحمن الرحیم والصلاة والسلام علی أشرف الأنبیاء والمرسلین سیدنا ومولانا محمد وعلی آله الطیبین الطاهرین.
به برادر ارجمند و طبیب مؤمن دکتر محمد موسی بامیة.
خداوند در گشایش بصیرتشان به سوی حق یار و یاورشان باشد.
السلام علیکم و رحمة اللّه تعالی وبرکاته و بعد، اینجانب نامۀ شما را و یا بگویید تفسیر شما را که پس از مطالعۀ کتابم آنگاه هدایت شدم، به من ارائه دادید، مطالعه کردم. من از شما سپاسگزارم که وقت ارزشمند خود را گذاشتید و قدری از توجه و عنایت خودتان را به کتاب اینجانب مبذول داشتید و این از اخلاق شایستۀ شماست، بنابراین از خداوند متعال مسألت دارم که توفیق آنچه را که خیر دنیا و آخرت در آن است به ما ارزانی دارد مادامی که در جست و جوی حقیقت هستیم.
جناب دکتر اجازه بدهید که به اعتراضات شما آن گونه که بر خود لازم میدانم، پاسخ بدهم، بسا که در این امر توضیحی باشد دربارۀ آنچه که فهم آن برای شما مشکل نمود. از باب: «فَذَکِّرْ إِنْ نَفَعَتِ الذِّکْری»، 1 «وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ»2 و پس از آن هم میتوانید نظر خودتان را داشته باشید، چراکه من به نظرتان احترام میگذارم، اگر چه علیه من باشد. در نامۀ شما آمده است:
«اولاً عنوان کتاب آنگاه هدایت شدم اشتباه است چراکه هدایت در واقع بازگشت به سوی صراط مستقیم است به سوی ایمان منحصر به خداوند است و اسلام ربطی به آن ندارد، بلکه به عکس هدایت همان ایمان به خداست. «وَ ما
خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ»1 هدایت این است.
بنابراین اگر مقصود کتاب از عبارت «آنگاه هدایت شدم»، این باشد که ایمان دارد به اینکه علی نسبت به خلافت سزاوارتر است در این صورت این هدایت نیست، بلکه پیروی از یک دیدگاه است و نه تکفیر کسی که به آن ایمان ندارد».
پاسخ: از شما تقاضا دارم جناب دکتر که با تدبّر فرمودۀ خداوند متعال را در سورۀ طه آیۀ 82 بخوانید: «وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی»2
تا دریابید که ایمان منحصر به خداوند در این آیه مقصود نیست، چراکه پیش از کلمۀ هدایت آمده است: «وآمن» که همان ایمان منحصر به خداوند است. سپس افزود «وعمل صالحاً» پس دلالت دارد بر اینکه ایمان بدون عمل صالح به تنهایی کافی نیست، سپس افزود «ثمّ اهتدی» پس دلالت دارد بر اینکه خداوند عمل صالح را نمیپذیرد مگر اینکه صاحب این عمل به سوی صراط مستقیم هدایت یافته باشد و این همانند فرمایش اوست که: «إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا»3 پس سخن آنان یعنی «ربّنا اللّه» که همان ایمان مطلق به خداوند است کافی نیست، مگر اینکه استقامت کنند و استقامت را نیز خداوند نمیپذیرد مگر اینکه بر صراط مستقیم او باشد که خود او ترسیم نموده است.
به همین دلایل است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و همۀ صحابه رضوان اللّه علیهم و همۀ مسلمانان پس از آنها در هر روز به دفعات در نماز میگویند: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ» و آنان بیتردید مطلقاً به خداوند ایمان دارند و جز او را نمیپرستند و با این وجود در تکاپویند و هدایت به سوی صراط مستقیم را میطلبند.
بنابراین منظور من از عنوان کتاب آنگاه هدایت شدم، این نیست که من معتقدم به اینکه علی نسبت به خلافت سزاوارتر است، بلکه منظور من این بود که من به سوی صراط مستقیم خداوند هدایت یافتم که آن را برای بندگان مؤمنش از طریق قرآن و سنت مطهره ترسیم نموده است، اما این صراط مستقیم میان راهها و مذاهب مختلف که ستمپیشگان آنها را پدید آوردهاند، گم شد، و این چنین هر حزب و گروهی با آنچه که در دست داشتند خرسند و شادمان شدند.
بنابراین مسأله به ایمان به اینکه علی علیه السلام نسبت به خلافت سزاوارتر است مربوط نمیشود به قدری که این مسأله تحریف متون صریح قرآن و سنت و جایگزین کردن شریعت خداوند با اجتهادات بشر در تمام احکام آن از عبادی و معاملاتی میباشد، لذا من یقین دارم که خلافت به خاک سپرده شد و تعجب من در مورد امری که به گذشته پیوسته و گفتن اینکه علی نسبت به خلافت سزاوارتر است یا ابوبکر سودی نمیبخشد، بلکه باید خداوند متعال را بپرستیم و با همۀ عبادات و معاملاتی که بر ما فرض نموده به او تقرب بجوییم و همۀ تحریفات و تأویل و تفسیرهایی که در اسلام ایجاد شده است را رد کنیم چراکه این امر بر هر مسلمانی واجب است و جهل جاهل موجب عفو او نمیشود.
سپس در نامۀ شما آمده است: «متأسفانه دیدگاه نویسندۀ کتاب مانند وکیل مدافعی است که در هر موضوعی ناسزا میگوید زیرا متهم بیگناهی ندارد، بلکه هر متهم پیش رویش گناهکار است، این نویسنده اقدام به اهانت و ناسزا
گفتن و شک و تردید نسبت به هر شخصی نموده است که با رسول خدا صلی الله علیه و آله زندگی کرده و مستقیماً قرآن را شنیده است مگر علی که تنها مورد استثناست».
پاسخ: جناب دکتر از شما تقاضا دارم که اگر قضاوت میکنید منصف باشید و فقط کافی است که به صفحۀ 219 کتاب آنگاه هدایت شدم مراجعه کنید تا بدانید که من نسبت به هر شخصی که با پیامبر زندگی کرده است نه اهانت کردهام و نه ناسزا گفتهام و نه شک و تردید روا داشتهام مگر علی که تنها مورد استثناست، همان طور که بر حسب تصورتان ادعا نمودید. خداوند شما را ببخشد. من آنچه را که در آنجا گفته بودم دقیقاً به شما یادآوری میکنم: «من اصحابی که به قهقرا بازگشتند امثال معاویه و عمرو بن عاص و مغیرة بن شعبه و ابوهریره و عکرمه و کعب الأحبار و دیگران با صحابۀ سپاسگزار که عهد و پیمان رسول خدا را نقض نکردند امثال عمار بن یاسر و سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد بن اسود و خزیمة بن ثابت ذی شهادتین و ابی بن کعب و دیگران جایگزین نمودم».
همان گونه که میبینید جناب دکتر من شش تن از صحابۀ رو به قهقرا و شش تن از صحابۀ سپاسگزار را نام بردهام و گفتم که آنان پیمان رسول خدا را نقض نکردند و این بنابر آن چیزهایی است که مورخان در کتابهای خود ثبت کردهاند، بنابراین این ادعای شما باطل است، خداوند شما را ببخشاید.
شما گفتهاید: «اگر این مطلب درست باشد و حال آنکه آنان خود نزول قرآن را مستقیماً درک کردهاند و آنچه را که وحی القا نموده مستقیماً از زبان پیامبر شنیدهاند و این چیزی است که عمیقترین اثر را بر جای میگذارد و دلهای متحجر را نرم میکند و با این وجود تأثیر نپذیرفتند و بر ایمان اندک خود باقی
ماندند گویی که منافقند».
پاسخ: جناب دکتر حسن ظن و ایمان راستین شما باعث شدهاند که شما این تصور را داشته باشید و گرنه شما متخصص بیماریهای زنان و زایمان هستید و روانشناسی و تحجر دلها تخصص شما نیست، و هر قدر هم بیاموزید و آموزش بدهید به این حقیقت که حضرت ذو الجلال در کتاب عزیز خود ثبت نموده نخواهید رسید که فرمود: «أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ».1
و از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است که خداوند متعال دلهای مهاجران را هفده سال پس از نزول قرآن سست و کند یافت و لذا آیۀ«أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا...» را نازل نمود.
همچنین خداوند متعال فرمایش پیامبر را علیه آنان ثبت نمود که فرمود: «یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً».2 بنابراین کسانی که قرآن را کنار گذاشته و رها کردند، آنها هستند که به این کتاب ایمان دارند نه کافران به آن، آیا نمیبینید که خداوند متعال نمیفرماید: «ألم یأن للّذین کفروا» و یا «ألم یأن للمنافقین»، بلکه فرمود: «أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّهِ ...» ، بنابراین این آیه دلالت بر عدم خشوع دلهای مؤمنین به یاد خدا نمود.
آنگاه پرسیدهاید که: «به علاوه معنای این آیه چیست که میفرماید: «لَوْ
أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ»1 بنابراین بیمعناست اگر این آیه بر کسی چون ابوبکر که رسول خدا را مانند سایۀ ایشان ملازمت و همراهی نمود تأثیر نگذارد).
پاسخ: معنی آن این است که دلهای آدمیان در برابر قرآن کریم خشوع نکرد، کتابی که اگر خداوند آن را بر کوهی نازل میکرد در برابر او اظهار کرنش و خاکساری مینمود و متلاشی میشد. اما انسان در برابر خداوند متعال خضوع و خشوع نکرد و از او نترسید و این همانند فرمایش حق تعالی در آیۀ دیگری است که میفرماید: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ».2
و این نیز همانند فرمایش حضرت حق تعالی است که: «إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً».3
اما فرمایش شما که: بنابراین بیمعناست اگر این آیه بر کسی چون ابوبکر که رسول خدا را ملازمت و همراهی نمود تأثیر نگذارد. من شما را به خداوند سوگند میدهم چرا همین سخن را دربارۀ ابوطالب عموی پیامبر نمیگویید که طی سیزده سال ایشان را ملازمت نمود و همچون سایۀ حضرت بود که در یک منزل آنان را پناه میداد و با ایشان نیز در درههای مکه طی سه سال زندانی شد و مستقیماً وحی را از ایشان میشنید، پس چرا قرآن بر وی اثر نگذاشت و ادعا میکنید که ایشان مشرک مرده!
سپس فرمودید: «آیا دوستی رسول خدا با ابوبکر و عمر از روی مصلحت و ریا از جانب رسول خدا و صحابه بود، این وصف از خداوند به دور است. «اگر ایشان از صفات و خصوصیات آنان آگاه بود و آنان را به عنوان یاران نزدیک خود پذیرفت، پس این با صفات پیامبران منافات دارد و کسی که در برابر حق سکوت اختیار میکند شیطانی خاموش است و اگر ایشان از صفات و ویژگیهای آنان بیاطلاع بود این امر عذر بدتر از گناه است و ارتباط حضرت با خداوند و عصمتشان در برابر دشمنانشان کجاست...»».
پاسخ: بیتردید دوستی و مصاحبت رسول خدا با ابوبکر و عمر، بلکه با تمام صحابه از روی مصلحت بود و این مصلحت برای خود آنان و به سود آنان بود تا آنان را از ظلمت و تاریکی به سوی نور و روشنایی رهنمون شود و آنان را از آتش دوزخ برهاند و این مصلحت به ایشان باز نمیگردد. «یا قَوْمِ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِیَ إِلاّ عَلَی الَّذِی فَطَرَنِی».1 و این مصاحبت ریا نبود، چرا که همۀ تلاشهای
ایشان جهت هدایت مردم و خالصانه به درگاه خداوند متعال بود: «لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ».1
اما فرمایش شما: «اگر حضرت از صفات و خصوصیات آنان آگاه بود و آنان را به عنوان یاران نزدیک خود پذیرفت و این با صفات پیامبران منافات دارد و کسی که در برابر حق سکوت اختیار میکند شیطانی خاموش است...
إلی آخره».
در اینجا دو احتمال وجود دارد. نخست اینکه: ایشان از خصوصیات آنان به طور دقیق آگاه نبودند و این چیزی است که قرآن کریم آن را مشخص نموده و فرمود: «وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ».2
و بنابر این بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله هر که را که لفظ شهادتین بر زبان میآورد بدون تحقیق و جست و جو در مورد آن چه که در دل خود پنهان میداشت، پذیرا میشدند و میفرمودند: «من مأمور شدهام که به ظاهر حکم کنم و خداوند خود عهدهدار باطن افراد میشود». و تاریخ یا سیرۀ نبوی ذکر نکردهاند که ایشان به کسی گفته باشند که: تو منافقی و من اسلام تو را نمیپذیرم ولو برای یک بار در زندگیشان، بلکه با تمام صحابه به طور یکسان تعامل میکردند. خداوند به
پیامبرش فرمود: «وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّی یُؤْفَکُونَ».1
اما احتمال دوم: اینکه حضرت صلی الله علیه و آله از خصوصیات آنان به طور دقیق آگاه بودند و با این وجود آنان را به عنوان یاران خود پذیرفتند، و این با صفات پیامبران همان طور که تصور کردید منافات ندارد زیرا آنان جز آنچه که خداوند به آنان وحی مینماید انجام نمیدهند. موسی فرستادۀ خداوند به سوی بنیاسرائیل است، قومی که معجزات بسیاری توسط موسی و هارون مشاهده کردند طوری که فرعون مجبور شد که بنیاسرائیل را آزاد کند و به آنان اجازه بدهد که همراه موسی و هارون از مصر خارج شوند و چون فرعون آنان را پیش از اینکه از دریا بگذرند دریافت، موسی علیه السلام به اذن پروردگارش دریا را برای آنان شکافت و بنیاسرائیل به دریا رفتند تا اینکه به سلامتی از آن خارج شدند و خداوند فرعون و سربازانش را غرق نمود، و این از بزرگترین معجزاتی است که تاریخ بشریت به ثبت رسانده است، اما دلهای اصحاب موسی علیه السلام به یاد خداوند و آن چه از حقیقت مشاهده کردند خاشع نشد و از پیامبرشان خواستند که برایشان بتی قرار دهد تا آن را بپرستند، خداوند متعال در حق آنان فرمود: «وَ جاوَزْنا بِبَنِی إِسْرائِیلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلی قَوْمٍ یَعْکُفُونَ عَلی أَصْنامٍ لَهُمْ قالُوا یا مُوسَی اجْعَلْ لَنا إِلهاً کَما لَهُمْ آلِهَةٌ، قالَ
إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ».1
بیتردید موسی و هارون تا آنجا که میتوانستند جهت هدایت آنان به سوی صراط مستقیم خداوند عمل کردند اما آنان نیکی را با نهایت بدی و هدایت را با گمراهی پاسخ دادند و همین که حضرت موسی علیه السلام چهل شب جهت میقات پروردگارش از آنان غیبت نمود، به خداوند کفر ورزیدند و گوساله را برای خود خدایی قرار دادند که آن را پرستش میکردند و علیه هارون فرستادۀ خداوند به سویشان توطئه کردند و نزدیک بود وی را به قتل برسانند، بنابراین آیا موسی علیه السلام سامری را میشناخت؟ پس چرا با او دوستی و مصاحبت نمود؟
و عیسی نیز فرستادۀ خداوند به سوی بنیاسرائیل بود قومی به رغم معجزات متعدد اعم از شفای نابینا و جذامی و لال و زنده کردن مردگان و به رغم اینکه در گهواره به کلام انبیا و پیامبران با آنان سخن گفت، از قومش تنها دوازده تن از یارانش به وی ایمان آوردند و یکی از آنان نیز نسبت به ایشان خائن بود و در صدد قتل او برآمد، اما عیسی او را از مجلس خویش طرد نکرد و اصحاب خود را به قتل او فرمان نداد، بلکه در قبال او سکوت اختیار نمود و رسوایش نکرد و به یاران خود میفرمود: یکی از شما به من خیانت خواهد کرد و در صدد قتل من بر خواهد آمد، بدون اینکه از او نام ببرد. و حضرت محمد صلی الله علیه و آله فرستادۀ خدا نیز پرده از خیانت یکی از منافقان که از یارانش بود، بر میدارد و عمر بر میخیزد تا گردن او را بزند اما رسول خدا صلی الله علیه و آله مانع او میشود و میفرماید: «او را واگذار تا مردم با یکدیگر
سخن نگویند که محمد یاران خود را به قتل میرساند». این روایت را بخاری در کتاب صحیح خود باب فضایل قرآن سورۀ منافقون آورده است.
و بار دیگر یکی از منافقان که از صحابه بود به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: عدالت کنید و عمر خواست که او را به قتل برساند، اما پیامبر او را از این کار بازداشتند و فرمودند: «او را رها کن چرا که یارانی دارد که هر کدام از شما نمازش را نسبت به نماز آنها و روزهاش را نسبت به روزۀ آنها کم و خوار میشمرد، قرآن را میخوانند اما از حد استخوان ترقوۀ آنان فراتر نمیرود، از دین خارج میشوند همان گونه که تیر از چله جدا میشود».(1)
و مشهور است که رسول خدا صلی الله علیه و آله همۀ منافقان را میشناختند، اما حقیقت آنان پنهان میداشتند و آنان را رسوا نمیکردند. ایشان نامهای چند تن از این منافقان را به حذیفه گفتند و او را به عدم افشای این نامها امر فرمودند. از این رو میبینید که عمر بن خطاب خود از حذیفه میپرسید که چنانچه رسول خدا صلی الله علیه و آله نامش را در زمرۀ منافقانی که به او خبر داده بودند، آوردهاند یا خیر.(2)
و این هم بخاری که در صحیح خود جلد 1 صفحۀ 174 نقل میکند که ابن ملیکه سی تن از یاران پیامبر را درک کرده است که همۀ آنان از نفاق بر خویشتن بیمناک بودند و هیچ از آنان نگفتند که بر ایمانی چون ایمان جبرئیل هستند.
از همۀ اینها به این نتیجه میرسیم که انبیا و پیامبران صلوات اللّه علیهم اجمعین طبق وحی پروردگارشان عمل میکردند و حقیقت منافقان را پنهان میداشتند و آنان را رسوا نمیکردند تا آزمونی برای مردم باشند، آیا فرمودۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله را
نشنیدهاید که: «هر یک از شما نمازش را نسبت به نماز آنها و روزهاش را نسبت به نماز آنها کم و خوار میشمرد»، حال آنکه آنان همان طور که در بعضی روایات آمده است قرآن را بیش از دیگران حفظ میکردند.
آیا حضرت ذو الجلال در حق اینان نفرمود که: «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یُشْهِدُ اللّهَ عَلی ما فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ».1
آیا خداوند متعال به پیامبر خود نفرمود که: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ...».2
بنابراین آگاهی پیامبران از نفاق بعضی از یارانشان و پنهان داشتن این مطلب و سکوت در قبال آنها همان طور که پنداشتید با صفات انبیا منافات ندارد، جناب دکتر، اینکه فرمودید کسی که در قبال حق سکوت اختیار میکند شیطانی خاموش است ارتباطی با موضوع ندارد، چه کسی به شما گفته است که رسول خدا در برابر حق سکوت نمودند؟ ایشان سکوت ننمودند و همه چیز را متناسب با مصلحت اسلام و مسلمین روشن ساختند. آیا ایشان مسلمانان را از فتنۀ همسرشان عایشه برحذر نداشتند وقتی که به منزل وی اشاره نمود و فرمودند: «فتنه همین جاست»، سه مرتبه، «شاخ شیطان از همین جا سر بر میآورد»، این حدیث را مسلم و بخاری
آوردهاند. آیا شخص ابوبکر را برحذر نداشتند وقتی که ابوبکر به ایشان عرض کرد:
یا رسول اللّه چرا در حق ما شهادت نمیدهید که به شما ایمان آوردیم و با شما هجرت کردیم، آنگاه حضرت به وی فرمودند: «من نمیدانم که شما پس از من چه میکنید».(1)
بنابراین امتناع رسول خدا از شهادت در حق ابوبکر نزد خداوند همان گونه که در حق شهدای احد شهادت دادند، بر دگرگون شدن ابوبکر بعد از رسول خدا دلالت دارد، همان طور که حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله به این مطلب اشاره کرده و میفرماید: «من نمیدانم که شما پس از من چه میکنید».
و فاطمه سرور زنان عالم نیز که خداوند از خشم او به خشم میآید و از خشنودی او خشنود میشود (2)،در حالی رحلت نمود که از دست ابوبکر و عمر آزرده خاطر بودند و در هر نمازی که میخواندند آنان را نفرین میکردند.
و همچنین شما در نامه نوشتهاید: «پس اگر خواستار خیر و صلاح مردم هستیم که آغاز کتاب شما آغاز خوبی بود بیاییم روی موارد اتفاق بحث کنیم به نه موارد اختلاف تا امت اسلام را متحد و یک پارچه سازیم و ذلت و خواری را از آن دور کنیم. و همۀ ما هم در مورد کتاب خدا اتفاق نظر داریم که پایه و اساس اسلام است، پس در مورد آنچه که این کتاب در بردارد به توافق برسیم و در مورد تفسیر آن در حد زندگی اجتماعی خودمان اگر اختلاف نظر داشته باشیم، آن را برای اولیای امر، یعنی علما و دانشمندان واگذاریم تا در یک اتاق و در میان خودشان گفت و گو کند و در مورد آن به توافق برسند و یا اختلاف
پیدا کنند، مشروط به اینکه از آنجا خارج نشوند مگر این که به یک دیدگاه مشترک رسیده باشند، در غیر این صورت حق نخواهند داشت که اختلاف آرا و نظرات خودشان را میان مردم منتشر کنند تا این چنین آشوب و تفرقه را میان مردم گسترش دهند. چرا که محدود کردن اختلافات میان یک گروه کوچک، دانشمند و فرهیخته بسیار بهتر از نشر آن در میان عامۀ مردم است که شامل همه نوع افراد، عالم و جاهل، دوست و دشمن، مخلص و منافق و غیره میباشد».
پاسخ: برادر عزیز محمد موسی من خیر و صلاح را برای همۀ مردم و برای شما به طور خاص خواستارم، زیرا شما از دانشمندان این امت هستید، و از این رو آغاز کتاب من خوب بود و همچنین نیز پایان آن خوب و مناسب بود، نه به این دلیل که من به جست و جوی چیزی برآمدم که امت اسلام در مورد آن به توافق رسیده است چرا که هرگز چنین توافقی صورت نگرفته است و این امت از زمان رحلت پیامبرش، تاکنون دربارۀ هیچ چیز اتفاق نظر نداشته است، اما من به جست و جوی حقیقت برآمدم و به فضل خداوند متعال به سوی آن هدایت یافتم و پی بردم که این امت نمیتواند متحد شود و ذلت و خواری را از خود دور سازد، مگر در صورتی که از طریق اهل بیت که خداوند، رجس و پلیدی را از آنان زدود و کاملاً پاک و مطهرشان نمود به کتاب خدا و سنت پیامبر خویش باز گردند. و برای این منظور هیچ طریق و مسلک و مذهبی وجود ندارد مگر این طریق که همان صراط مستقیم خداوند است و منظور رسول خدا در این حدیث که فرمود: «من در میان شما دو چیز گرانبها را به یادگار گذاشتم، تا زمانی که به آنها چنگ بزنید هرگز پس از من گمراه نخواهید شد. (این دو) کتاب خدا و عترت و اهل بیت منند» نیز همین است
این حدیث را صحاح اهل سنت و نیز کتب شیعه آوردهاند.
اما فرمایش شما مبنی بر اینکه: همۀ ما در مورد کتاب خدا که اساس و پایۀ اسلام است اتفاق نظر داریم... إلی آخره، سخن عجیبی است. چگونه در مورد آنچه که این کتاب در بردارد به توافق برسیم و اختلاف نظر پیدا نکنیم و آن را به اولیای امر واگذاریم تا برای ما یک دیدگاه مشترک ارائه دهند؟ آیا شما دانشی دارید تا این دیدگاه مشترک را به ما ارائه دهید؟ شما از حدس و گمان خودتان پیروی میکنید و آنچه که آرزوی آن را دارید.
اگر صحابۀ صدر اسلام یعنی صحابۀ پیامبر که قرآن را از شخص رسول خدا با تفسیر و بیان ایشان شنیدهاند، در مورد آن اختلاف نظر پیدا کردند، چگونه از معاصران میخواهید که در مورد آن به توافق برسند؟
سپس گفتید: علما و دانشمندان حق ندارند که اختلاف آرا و نظراتشان را میان عامۀ مردم منتشر کنند... با کمال تأسف جناب دکتر این سخن شما بسیار دیر و بعد از چهارده قرن مطرح میشود، زیرا دانشمندان اختلافات نظری خود را از همان نخستین قرن هجرت پیامبر بین عامۀ مردم گسترش دادند و حاصل این امر اختلاف مذاهب و فرقهها و گروهها شد.
اما کلام شما مبنی بر محدود کردن اختلافات میان یک گروه کوچک، دانشمند و فرهیخته، من در این باره با شما موافقم و این دقیقاً همان کاری است که انجام دادم و آن حقایق را که خداوند مرا به سوی آنها رهنمون شد در یک کتاب منتشر نمودم و کتاب را نیز همان طور که میدانید تنها یک فرد دانشمند و یا یک انسان فرهیخته مطالعه میکند و سایر افراد از عامۀ مردم، چه دوست باشند و چه دشمن، چه وفادار و چه منافق، اهمیتی برای ما ندارند و موضوع آنها تماماً به خدا باز میگردد. اما بر
ما لازم است که سخن حق را بگوییم و آنان را فریب ندهیم تا هر که تباه میشود از روی حجت و بینه تباه شود و هر که نجات مییابد از روی حجت و بینه نجات یابد و مردم را نیز بعد از پیامبران حجتی بر خدا نباشد.
سپس فرمودید: «این چیزی است که باید مردم را به سوی آن دعوت کنید، نشر محبت و دعوت به اتحاد و همبستگی امت اسلامی نه اهانت و ایجاد تفرقه میان امت، از اینها چه منفعتی عاید شما میشود؟ آیا قادر هستید که خلفای راشدین را بازگردانید و ترتیب خلافت را آن طور که میخواهید مجدداً اعاده کنید؟ اگر بر انجام آن قادر هستید در این صورت من از کسانی خواهم بود که از این واقعه خوشحال میشوند و نه از مخالفان علی که راضی نیستند وی خلیفۀ اول باشد و نه چهارم، این دلیل خشم شدید شماست، ترتیب خلافت علی...».
پاسخ: خداوند از شما درگذرد دکتر، آیا دعوت من برای ترویج محبت و اخوت اسلامی نبود، رأی اینکه مسلمانان به عترت پاک رسالت چنگ بزنند که ضامن هدایت امت است، کسانی که رسول خدا آنان را به کشتی نوح تشبیه نمود که هر که به آن درآید نجات یافته است و هر که از آن اعراض کند، غرق شده و هلاک میشود. آیا من نظریۀ جدیدی از ابداع و ابتکار خودم ارائه دادم؟ خیر جناب دکتر، من جز فرمایش ثابت و صحیح رسول خدا صلی الله علیه و آله چیزی نگفتم و به کسی هم اهانت نکردهام جز اینکه مطالبی را از راویان معتبر نزد اهل سنت و جماعت نقل کردم.
اما فرمایش شما که: آیا قادر هستید که خلافت را بازگردانید.. إلی آخره، من پیش از این در ابتدای پاسخ نامۀ شما توضیح دادم که مسأله و هدایت و ایمان من به اینکه علی نسبت به خلافت سزاوارتر است، مربوط نمیشود، خداوند اجرتان بدهد،
بار دیگر به این قسمت رجوع کنید تا بدانید که دلیل خشم من آن طور که تصور میکنید ترتیب درجۀ خلافت علی نیست.
آنگاه فرمودید: «علی رضی الله عنه از همان اوان کودکی در مدرسۀ رسول اکرم صلی الله علیه و آله پرورش یافت و بیش از دیگر صحابه نسبت به اسلام آگاه بود و فرق است بین آنچه که به عنوان عالم و دانشمند به مسلمانان تقدیم میکنید و بین آنچه که به عنوان خلیفه به مسلمانان تقدیم میکنید. اولاً که به علم نیاز دارید، ثانیاً به نیروی اراده و شخصیت و محبت مردم نیاز دارید».
پاسخ: جناب دکتر از آنجا که من اهمیت زیادی به خلافت نمیدهم به قدری که خواستار بازگشت به آیین راستین الهی میباشم آن گونه رسول خدا و سپس اهل بیتش ترسیم نمودهاند، از این رو وقت را در گفت و گو با شما در مورد این بخش از دست نمیدهم و شهادت شما مرا کفایت میکند که علی از همان اوان کودکی در مدرسۀ رسول اکرم صلی الله علیه و آله پرورش یافت و بیش از دیگر صحابه نسبت به اسلام آگاه بود.
اما در مورد تفاوتی که فرمودید بین آن چه یک عالم و دانشمند به مسلمانان تقدیم میکند و آنچه یک خلیفه تقدیم میکند و اینکه فرد در حالت اول نیازمند علم و در حالت دوم نیازمند نیروی اراده و شخصیت و محبت دیگران است، تمام این ویژگیها در علی بن ابیطالب جمع شدند و در مورد سایر مردم این ویژگیها میان آنان پخش امت، همان طور که دانشمندان امت به این مطلب اذعان کردند.
اما پرسش من از شما جناب دکتر این است که چرا کسی را که از بدو کودکی در مدرسۀ رسول اکرم صلی الله علیه و آله پرورش یافت و بیش از دیگر صحابه نسبت به اسلام آگاه بود، همان طور که اذعان داشتید، رها کردید و در احکام الهی از امام شافعی یا
حنبلی یا حنفی و یا مالکی پیروی کردید که حتی برای یک روز هم رسول خدا را نشناختند، آنگاه پیروان امام علی و شیعیان وی را به انحراف از اسلام متهم کردید؟ سپس گفتید: «و همان طور که ضرب المثل عامیانه میگوید پرندگان در تنوع بسیارند(1)بنابراین اگر صفات ابوبکر و عمر اینهاست، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله را چگونه توصیف میکنید که در طول زندگی خود با آنان زندگی کردند، به ویژه در دوران رسالت و آنان را از میان همۀ کسانی که معاصرشان بودند اعم از قریش و عرب برگزید. و این موضوع ناکامی پیامبر در هدایت نزدیکترین اطرافیانش میرساند و نیز ناکامی قرآن در تأثیر گذاشتن بر خوانندۀ آن است به ویژه کسی که در ابتدای شور و شوق تأثیر آن بر دلها و اندیشهها با آن زندگی کرده است و در نتیجه ناکامی در موفقیت اسلام، شما برتری و امتیاز موفقیت اسلام و گسترش آن را به کسی میدهید که میتواند اسلام را با شمشیر گسترش دهد. امثال معاویة بن ابیسفیان و دیگران، نه امتیاز برتری و موفقیت اسلام را به صداقت و منطق آن بلکه با زور و قدرت به برتری و موفقیت رسیده است، مانند گسترش و استیلای تاتارها بر جهان...».
پاسخ: حاشا که رسول خدایی صلی الله علیه و آله که پروردگار او را به«وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ» و نیز«بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ» وصف نموده را از اینکه با عمر بن خطاب مقایسه کنیم کسی که صحابه او را به خشونت و تندی توصیف میکنند، زیرا روزی که ابوبکر او را جانشین خود قرار داد، طلحه بر او وارد شد و به او گفت: از اینکه فردی خشن و تند را بر ما خلیفه کردهای چه پاسخی برابر پروردگار داری؟
بنابراین من شایستۀ شما نمیبینم جناب دکتر که این ضرب المثل عامیانه را
1) (1) . الطیور علی أشکالها تقع.
بیاورید که: پرندگان در تنوع خود بسیارند و رسول خدا را به دیگر صحابه تشبیه کنید که عمر خود را صرف پرستش بتها و ارتکاب اعمال زشت و حرام کردهاند، اما اینکه گفتهاید: حضرت آنان را از بین همۀ کسانی که معاصرشان بودند، برگزیدند سخن بیپایه و اساسی است و معروف این است که ایشان دو مرتبه علی را برگزیدند و به او فرمودند: تو برادر من در دنیا و آخرت هستی، اما سخن شما مبنی بر ناکام ماندن رسول خدا در هدایت نزدیکترین کسانش، باید بگویم ابوبکر و عمر از عمو و حامی ایشان ابوطالب به حضرت نزدیکتر نبودند که ادعا دارید پیامبر در هدایت او ناکام ماند «والعیاذ باللّه مشرک مرد».
زیرا کفر ورزیدن قومی و عدم پیروی آنان از پیامبران به معنی ناکامی آنها در انجام رسالتشان نیست. نوح علیه السلام نهصد و پنجاه سال در میان قوم خود بود، اما جز گروه اندکی از او پیروی نکردند، حتی همسر و پسرش نیز از او پیروی نکردند.
همچنین لوط، ابراهیم، یونس، صالح، موسی و عیسی که رسالت پروردگارشان را ابلاغ کردند و هر آنچه را که در توان داشتند برای هدایت مردم به کار گرفتند، اما اکثر مردم به کفر خود اصرار ورزیدند. از این رو نمیتوان گفت که آنان در انجام رسالت خود ناکام ماندند، چراکه وظیفۀ یک پیامبر ابلاغ رسالت است و بس، و بعید هم نیست که قوم حضرت محمد و امت ایشان نیز همچون دیگر اقوام و امتها باشند و خداوند نیز به ایشان فرموده بود: «فَإِنْ کَذَّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ».1
بنابراین جناب دکتر شما حق ندارید و نه هیچ یک از مردم که بگوید پیامبر و یا
قرآن در تأثیرگذاری ناکام ماندند و یا اینکه اسلام ناکام ماند، بلکه این شکست و ناکامی به مردم مربوط میشود که به احکام دین عمل نکردند و حدود آن را اجرا نکردند. دشمنان اسلام امروزه ادعا میکنند که دین اسلام، دین بر حقی نیست وگرنه پیروان و گروندگان به آن والاترین و داناترین مردم بودند.
بهعلاوه شما جناب دکتر سخن خودتان را نقض کردید وقتی ادعا کردید که اسلام به خاطر صداقت و قدرتش بر متقاعد ساختن دیگران به وسیلۀ قرآن موفق نشده است، بلکه با زور و قدرت و با شمشیر کسانی چون معاویة بن ابی سفیان و دیگران پیشرفت کرده و به این منظور مثالی آوردید و آن را به گسترش و استیلای تاتارها بر جهان تشبیه نمودید، و اینها دقیقاً ادعای مستشرقین و دشمنان اسلام است که پیوسته تکرار میکنند که اسلام با زور و شمشیر گسترش یافت و این مسلمانان بودند که ملتها را به استعمار کشیدند و اگر «شارل مارتال» نبود که آنان را شکست دهد و جلوی پیشرفت آنان را در شهر بواتی در فرانسه نمیگرفت، سر تا سر قارۀ اروپا را مستعمرۀ خود میکردند.
جناب دکتر این نظریهای که آن را به فال نیک میگیرید نظریۀ صهیونیزم جهانی است که رؤیای توسعه و تأسیس اسرائیل بزرگ را با جنگها و چیره شدن بر ملتها و راندن آنان از وطنشان در سر میپرورانند. جهان اسلام نیز امروزه از نتایج این نظریه رنج میبرد.
اما من آقای عزیز! ایمان دارم که اسلام دین فطرت است و شعار آن«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» است، شعار آن«فَذَکِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَکِّرٌ لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ» است و سخن در این باب بسیار است و شعار من نیز ایجاز و اختصار است. لذا از شما عذرخواهی میکنم.
همچنین در نامه شما آمده است که:
«برادر عزیز در حق اسلام از خدا بترسید و به هر کسی که نسبت به اسلام کینهتوز است فرصت ندهید تا بر تفرقه و از هم گسستگی جهان اسلام بیفزاید و مسلمانان را خوار کند و برای آنان حتی شیرینی یاد رسول خدا و صحابه را باقی نگذارد و گویی که به آنها میگویید: این اسلام و قرآن تماماً دروغ و کذب است و برای مردم بیگانه است و کسی نمیتواند در مدرسۀ آن تعلیم یابد به جز یک شخص پاک که همان علی بن ابیطالب است. بنابراین آیا این طرز بیان مدح اسلام است، و یا ذم و اهانت به آن؟»
پاسخ: جناب دکتر، در حق برادرتان از خدا بترسید و به شیطان فرصت ندهید تا با عواطف شما بازی کند و این چنین برادرتان را به چیزهایی متهم کنید که نسبت به آنها بیگناه است و روز قیامت نیز گناه آن را متحمل شوید، بنابراین شما چگونه پی بردید که من میگویم: این اسلام و قرآن تماماً کذب و دروغ است، آیا در کتاب خودم آنگاه هدایت شدم این مطلب را خواندید و یا اینکه در این کتاب چیزی هست که به نوعی خبر از شک من نسبت به اسلام و یا قرآن بدهد؟ خداوند شما را ببخشد و بیامرزد. و از خداوند متعال تنها هدایت شما را میطلبم، من بر این مسلمانان میگریم که با ترک اهل بیت و پیروی از بدعتهای بنیامیه آن شجرۀ ملعونه که در قرآن آمده است، قرآن و سنت صحیح نبوی را رها کردند.
جناب دکتر، در کجای کتابم ملاحظه کردید که من گفتم که هیچ کس در مدرسۀ اسلام تعلیم نیافت جز یک شخص پاک که همان علی بن ابیطالب است؟
بار دیگر خداوند شما را ببخشد، چرا که شما از خودتان چیزهایی را دربارۀ من میگویید که حتی یک روز هم به ذهنم خطور نکرده است. از شما تقاضا دارم که به
صفحۀ 162 کتابم مراجعه کنید تا بدانید که من جمعی از صحابه که علی را مشایعت و همراهی نمودند، ذکر کردم. از جمله عباس عموی پیامبر و عبداللّه بن عباس و سایر بنیهاشم و نیز اسامة بن زید، زبیر، سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقداد بن اسود، عمار بن یاسر، حذیفة بن یمان، خزیمة بن ثابت، ابو بریدة أسلمی، برّاء بن عازب، ابی بن کعب، سهیل بن حنیف، سعد بن عباده، قیس بن سعد، ابو ایوب أنصاری، جابر بن عبد اللّه، خالد بن سعید و دیگران که بسیارند.
اینها بیست تن از صحابه هستند که آنها را به اسم، نام بردم و اگر سایر بنیهاشم را نیز به آنان بیفزایید تعداد این افراد بیش از سی تن خواهد بود و با این وجود گفتم و دیگران که بسیارند.
بنابراین جناب دکتر اگر منصف باشید حق ندارید که از خودتان چیزهایی را دربارۀ من بگویید که نگفتهام.
سپس گفتید: «همۀ ما انسان هستیم و هر یک از ما نیز معایب و محاسن خود را دارد، پس محاسن اموات خود را یاد کنید و خداوند خود به حساب بندگانش رسیدگی خواهد کرد نه انسان، خداوند جهت محاسبۀ انسان به خاطر ایمانش از جانب خود وکلایی را روی زمین قرار نداده است حتی پیامبران، بنابراین چگونه چنین صفتی را برای خودتان قائل میشوید؟ دو وظیفه را که بعضی از مردم دارا هستند به من یادآور میشوید، مرثیهسرایانی که تنها معایب مردم را بیان میکنند و مداحان و ستایشگرانی که تنها محاسن مردم را بیان میکنند، هر دو اینها مغایر یکدیگرند و بهترین کار میانهروی است».
پاسخ: این سخن شما تماماً صحیح است مگر آنچه که به من نسبت دادید مبنی بر اینکه من برای خودم حق محاسبه و بازخواست مردم را قائل هستم، چراکه من
کسی را مورد بازخواست قرار ندادهام و چنین حقی هم ندارم و هرگز نمیتوانم کسی را بازخواست کنم و اگر هم چنین کردهام، از این پس نفس اماره خود را مورد بازخواست قرار خواهم داد. از باب عمل به این سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله که میفرماید: «خود را مورد محاسبه و بازخواست قرار دهید، پیش از اینکه به حساب شما رسیدگی شود».(1)
اما راجع به کار مرثیهسرایانی که تنها معایب دیگران را بیان میکنند و مداحانی که تنها محاسن مردم را ذکر میکنند، من در این باره به نظر شما احترام میگذارم، مبنی بر اینکه هر دو طرف نقیض و مغایر یکدیگرند، و این نکته را هم بیفزایم که اگر خواستیم در مدح و یا ذم و نکوهش شخصی سخنی بگوییم بر ما لازم است که در مورد او تنها سخن حق را برای آشکار شدن حقیقت به زبان آوریم. نه اینکه شخص را به آنچه در او نیست مدح و ستایش کنیم و یا او را به آنچه در او نیست مذمت و نکوهش کنیم. خداوند متعال در کتاب خود میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ».2
اما اینکه فاجر فاسقی را ستایش کنیم و یک فرد پارسای نیکوکاری را نکوهش کنیم، این عمل مبارزه با حق و نصرت باطل است.
پس از آن در نامۀ شما آمده است:
1) (1) .قال صلی الله علیه و آله: «حاسبوا أنفسکم قبل أن تحاسبوا».
«هر که از شما منکری دید پس بدست خود آن را تغییر دهد و اگر نتواند، با زبانش آن را تغییر دهد و اگر نتواند با قلبش و چنین کسی سستترین ایمان را دارد.
کسی که در برابر حق سکوت اختیار کند شیطانی خاموش است، بنابراین اگر عمر بن خطاب برای اسلام و پیامبر تا این حد بد بودند، پس چه چیزی علی و یارانش را در برابر او ساکت کرد و اگر این مطلب صحیح باشد، ملامت و مسئولیت پیش از عمر بن خطاب متوجه علی و یارانش خواهد بود، به دلیل توصیف نمودن علی به ایمان و عمر به بدی و این یعنی عدم موفقیت مدرسۀ پیامبر در تربیت صحابهای که شایستگی شاگردی ایشان را داشته باشند.
شما شخصی را یا از روی علاقه و یا از روی ترس اطاعت میکنید، بنابراین اگر عمر نتوانستند که پیامبر را از روی علاقه و احترام، اطاعت کنند، پس ایشان به حضرت به عنوان پیامبر ایمان ندارند و این یعنی تردید در حقیقت رسالت آقا محمّد بن عبداللّه و اینکه ایشان رسول خداست و نیز تردید در هیبت و نیروی شخصیت ایشان».
پاسخ: امری که علی را ساکت و خاموش کرد همان چیزی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله را در مصیبت روز پنج شنبه ساکت کرد. جناب دکتر اگر این موضوع را از یاد بردهاید و خواستید که از آن اطلاع یابید، آن را در صحیح بخاری و صحیح مسلم بخوانید. سکوت پیامبر اولاً و سکوت علی ثانیاً به امر الهی و برای مصلحت اسلام و مسلمین بود، تا فتنهای ایجاد نشود و دین هم خالصانه از آن خدا باشد، این در صورتی که منظور شما از سکوت عدم مبارزه و عدم مقاومت با شمشیر باشد، اما اگر منظور شما از سکوت عدم سخن گفتن و اقامۀ حجت باشد، باید بگویم که
رسول خدا صلی الله علیه و آله سکوت نکردند، بلکه شفاهاً آن چه را که قصد نوشتن آن را داشتند، به آنان توصیه کردند و علیه آنان اقامۀ حجت نمودند تا هر که تباه میشود از روی حجت و بینه تباه شود.
و علی بن ابیطالب نیز به همین ترتیب به وصیت پیامبر عمل نمودند، ایشان مبارزه نکرد و دست به شمشیر نبرد، اما علیه آنان اقامۀ حجت و دلیل نمودند مبنی بر اینکه ایشان خود خلیفۀ شرعی رسول خدا هستند و دلیل تأخیرشان از بیعت با ابوبکر ایشان را کفایت میکند، همان طور که بخاری در صحیح خود (باب بیعت با ابوبکر) این مطلب را ثابت کرده است.
اما این سخن شما و تکرار مسأله شکست مدرسۀ پیامبر، در این باره به شما پاسخ دادم و باز هم تکرار میکنم که تکذیب دروغپردازان و کمی تعداد مؤمنان و بسیاری منافقان ارتباطی با حقیقت رسالت آقا محمد بن عبداللّه ندارد و باعث تردید در هیبت و نیروی شخصیت ایشان نیست، خداوند متعال میفرماید: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللّهُ الشّاکِرِینَ».1
جناب دکتر! عزیز مثال دیگری از قرآن برایتان میآورم تا دست از تصور ناکام ماندن پیامبر و یا مدرسۀ ایشان در تربیت صحابهای که شایستگی شاگردی ایشان را داشته باشند، بردارید. موسی بن عمران فرستادۀ خدا به سوی قوم بنیاسرائیل بود و یارانش معجزاتی از او دیدند که اصحاب محمد صلی الله علیه و آله از محمد صلی الله علیه و آله ندیدند و با این
وجود گوش بسپاریم به کلام خداوند متعال که در حق آنان میفرماید: «وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَعَلَ فِیکُمْ أَنْبِیاءَ وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً وَ آتاکُمْ ما لَمْ یُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِینَ * یا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلی أَدْبارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِینَ * قالُوا یا مُوسی إِنَّ فِیها قَوْماً جَبّارِینَ وَ إِنّا لَنْ نَدْخُلَها حَتّی یَخْرُجُوا مِنْها فَإِنْ یَخْرُجُوا مِنْها فَإِنّا داخِلُونَ * قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذِینَ یَخافُونَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمَا ادْخُلُوا عَلَیْهِمُ الْبابَ فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّکُمْ غالِبُونَ وَ عَلَی اللّهِ فَتَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ * قالُوا یا مُوسی إِنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِیها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنّا هاهُنا قاعِدُونَ * قالَ رَبِّ إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلاّ نَفْسِی وَ أَخِی فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ * قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعِینَ سَنَةً یَتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ فَلا تَأْسَ عَلَی الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ »1.
دقت کنید جناب دکتر و در قرآن تدبر نمایید تا متوجه شوید که اصحاب موسی علیه السلام که استحقاق شاگردی او را دارند چه تعداد هستند و در این صورت تنها دو مرد را خواهید یافت که از جمله کسانی هستند که خداترس بودند و خداوند نیز نعمتی را به این دو ارزانی داشته بود (تنها دو نفر) بنا به شهادت قرآن.
و شاید هم اصحاب موسی علیه السلام این دو مرد مؤمن را کشتند زیرا با آنها مخالفت نمودند و از این رو موسی علیه السلام فرمود: پروردگارا من جز اختیار خود و برادر خویش را ندارم، و دربارۀ این دو مرد با اخلاص که خواستند همراه موسی به سرزمین مقدس وارد شوند، چیزی نفرمود. بنابراین جناب دکتر آیا میفرمایید که موسی علیه السلام در انجام رسالت خویش ناکام ماند؟
و این هم از ابراهیم خلیل که از فرشتگان دربارۀ مأموریتشان که در انجام آن اصرار داشتند، میپرسد.
«قالَ فَما خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ * قالُوا إِنّا أُرْسِلْنا إِلی قَوْمٍ مُجْرِمِینَ * لِنُرْسِلَ عَلَیْهِمْ حِجارَةً مِنْ طِینٍ * مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُسْرِفِینَ * فَأَخْرَجْنا مَنْ کانَ فِیها مِنَ الْمُؤْمِنِینَ * فَما وَجَدْنا فِیها غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ...».1
و این هم دیاری که تمامی افراد آن از قوم لوط است، اما تنها یک خانه از مؤمنان در آن وجود دارد. بنابراین جناب دکتر آیا میگویید که لوط نیز در ادای رسالت الهی خود ناکام ماند؟
و محمد رسول خدا و خاتم انبیای الهی که خداوند او را رحمت برای جهانیان قرار داد به درگاه پروردگارش شکوه نموده و میفرماید که قومش از کتاب خدا دور شدند.
«وَ قالَ الرَّسُولُ یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً».1
بنابراین آیا میگویید که محمد در انجام رسالتش شکست خورد، و یا اینکه قرآن در تأثیرگذاری بر شنوندگانش و متقاعد ساختن آنان شکست خورده است، همان طور که در نامۀ شما آمده بود جناب دکتر؟
و در پایان نامۀ شما آمده بود: «صادق بودن ایمان عمر بن خطاب را خداوند، بازخواست مینماید و نه انسان، بنابراین ضرورتی برای بروز اختلاف در مورد چیزی که در حدود تخصص و صلاحیت ما نیست و انسان را به سوی تفرقه میان مسلمانان سوق میدهد، وجود ندارد.
اگر خلافت حق علی بود، پس چرا برای آن نجنگید و رسول خدا نیز فرمود:
«هر که از مال خود دفاع کرده و مرده شهید است» و صحابه نیز به همۀ کسانی که بعد از اسلام و در زمان حیات پیامبر یار و همراه ایشان بودند، گفته میشود، نه فقط عمر و ابوبکر و عثمان و علی. اگر عمر به این بدی و کم ایمانی نسبت به اسلام و پیامبر بود، پس چگونه از جمله ده نفری شمرده میشود که به بهشت بشارت داده شدهاند؟»
«پایان نامة شما برای این جانب».
پاسخ: پیشتر گفتیم که ما حق محاسبۀ عمر بن خطاب را بهخاطر صدق ایمان و یا به خاطر اعمالش نداریم. زیرا حساب، ثواب و عقاب بر آن مترتب میشود،
بنابراین اگر نیکوکار بود قادر به ایفای پاداش و ثواب او نیستیم و اگر بدکردار بود قادر به آسیب رساندن و یا عقاب و عذاب او نیستیم و کسی که توانایی چنین کاری را دارد تنها خداوند متعال است که شریکی ندارد و اوست که میفرماید: «إِنَّ إِلَیْنا إِیابَهُمْ * ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا حِسابَهُمْ»1 و نیز«وَ اتَّقُوا یَوْماً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللّهِ ثُمَّ تُوَفّی کُلُّ نَفْسٍ ما کَسَبَتْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ».2
اما جناب دکتر! لازم است که بین حساب و شناخت حقیقت تفاوت قائل شوید.
بنابراین ما چنانچه سیره و منش افراد مهم را مورد بررسی قرار دهیم و اینکه چه کردند و چه گفتند و زندگی، روابط و جنگ و صلحشان چگونه بود، این، محاسبه و بازخواست آنان نامیده نمیشود، و هیچ خردمندی آن را نگفته است و شما نیز بیتردید در زمرۀ این افراد هستید.
علما و دانشمندان پیش از این سیرۀ رجال معروف به ویژه محدثین و راویان صحابه و تابعین را مورد بررسی قرار دادهاند تا آنجا که آنان را ائمه جرح و تعدیل نامیدهاند، زیرا طبق اخبار و اطلاعاتی که بدست آنها رسیده بود، این افراد چهرۀ بعضیها را اصلاح و چهرۀ بعضی دیگر را مخدوش نمودند و به عنوان مثال میگویند که فلان شخص دروغگو و یا متقلب و یا فاسق است، یا اینکه فرد موثقی نیست، یا صادق نیست، یا سست ایمان است یا زندیق است إلی آخره.
وما نیز اگر بخواهیم که به حقیقت برسیم جناب دکتر! گریزی از بررسی و کنکاش در سیرۀ صحابه نداریم، کسانی که از طریق آنها احکام دینمان را میگیریم،
زیرا ما معاصر رسول خدا صلی الله علیه و آله نبودیم و در حیاتمان نیز پیامبری بعد از حضرت محمد صلی الله علیه و آله ندیدیم تا احکام را از او بگیریم و نسبت به او اطمینان پیدا کنیم، و وقتی که دیده به جهان گشودیم دیدیم که مسلمانان با یکدیگر اختلاف دارند و به مذاهب متعددی گرایش دارند، بنابراین بر ما لازم است که مصدر و عامل اختلاف را پیدا کنیم و اختلاف نظر و دیدگاه را در دین خداوند نپذیریم که میفرماید: «وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً».1
و وقتی که به اختلافات موجود پی بردیم، متوجه شدیم که این اختلافات از خداوند ناشی نمیشوند، بلکه از مردم ناشی میشوند، لذا تاریخ را مطالعه کردیم و یک باره متوجه شدیم که این اختلاف پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله از خود صحابه شروع شده است. از این رو لازم بود که زندگی اینها را بررسی کنیم که احکام دین را برای ما نقل کردند تا محق را از غیر محق و مؤمن را از فاسق و مخلص را از منافق تشخیص دهیم و بدین ترتیب آنچه را که حق است برگیریم و آنچه را که باطل است کنار بگذاریم، همین و بس! و من تصور میکنم که شما به حکم شغل خودتان و علومی که تحصیل کردهاید با این مسأله موافق باشید، چرا که از پیشتازان بهرهگیری از عقل و منطق و دلیل میباشید و دین را تنها از روی تقلید و وراثت نمیپذیرید و نمیتوانید نسبت به همۀ صحابه حسن ظن داشته باشید، تنها به این دلیل که آنان همراه رسول خدا بودند و مطالب و احکام را از ایشان شنیدهاند.
بنابراین این حسن ظن شما مبالغه و سُستی در طلب حقیقت است، امری که جز تباهی و گمراهی نتیجهای به دنبال نخواهد داشت. من در این فرصت کوتاه مثالهای زندۀ بسیاری برای شما از قرآن، کتابی که باطل به هیچ وجه به آن راه ندارد آوردم
و شما را با یاران موسی و عیسی و نوح و لوط و دیگر انبیا آشنا کردم و ایرادی ندارد که مثال دیگری برایتان بیاورم که در کتاب آنگاه هدایت شدم بیان کردهام که به اصحاب حضرت محمد صلی الله علیه و آله مربوط میشود و شاید هم شما آن را در آن کتاب نخوانده باشید، زیرا پردۀ ابهام مجالی برای باز شدن بصیرتتان نداد. اینک مثال را از زبان حضرت محمد بشنوید، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «من از همۀ شما بر حوض پیشی میگیرم، هر که بر من بگذرد از آن مینوشد و هر که بنوشد هرگز تشنه نخواهد شد، گروههایی بر من خواهند گذشت که آنان را میشناسم و آنان نیز مرا میشناسند، آنگاه میان من و آنها حائل شده و ما را از هم جدا میکنند آنگاه میگویم: اصحابم، گفته میشود که شما نمیدانید که پس از شما چه کردند، پس میگویم: نفرین بر کسی که بعد از من دگرگونی و تغییر ایجاد کرده است»(1)و در روایت دیگر آمده است: «لذا از این گروه نمیبینم کسی نجات یابد مگر تعدادی که (در قلت) چون چهارپایان گم شده (در بیابان) هستند».(2)
اما این سخن شما مبنی بر اینکه «اگر خلافت حق علی بود چرا به خاطر آن مبارزه نکردند». پیشتر در این باره به شما پاسخ داده بودم و در اینجا نیز آنچه را که طبری که از علمای اهل سنت و جماعت است در کتاب الریاض النضرة آورده است به اطلاع شما میرسانم. طبری میگوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که در بیماری که منجر به رحلت ایشان شد علی را به حضور طلبیدند، آنگاه وی را به
1) (1) . قال صلی الله علیه و آله: «إنّی فرطکم علی الحوض من مرّ علیَّ شرب ومن شرب لم یظمأ أبداً، لیردن علیَّأقوام أعرفهم ویعرفوننی ثمّ یحال بینی وبینهم فأقول أصحابی فیقال إنّک لا تدری ما أحدثوا بعدک فأقول سحقاً سحقاً لمن غیّر بعدی».
2) (2) .«فلا أری یخلص منهم إلّامثل همل النعم». (صحیح البخاری، ج 4، ص 94؛ صحیح مسلم، ج 7، ص 66، حدیث حوض)
آغوش کشیدند و گریستند و فرمودند: «همانا در سینههای این قوم کینههایی نسبت به تو وجود دارد که آنها را پس از من برایت آشکار خواهند کرد، پس اگر نزد تو آمدند و با تو بیعت کردند بپذیر وگرنه صبر کن تا اینکه مظلومانه مرا ملاقات کنی».
علاوه بر این شما را به پاسخ خود امام علی واگذار میکنم که در نهج البلاغه در خطبه شقشقیه فرمودند:
«آگاه باش به خدا سوگند که پسر ابی قحافه،(1)خلافت را مانند پیراهنی به تن کرد حال آنکه میدانست من برای خلافت مانند قطب وسط آسیاب هستم. سیل علوم و معارف از من سرازیر میشود، هیچ پرواز کنندهای (در فضای دانش و معرفت) به اوج و رفعت من نمیرسد، پس جامۀ خلافت را رها کرده و پهلو از آن تهی کردم و در کار خود اندیشه کردم که آیا بدون دست (سپاه و یاور) حمله کرده (حق خود را مطالبه نمایم) یا آنکه بر تاریکی کوری (و گمراهی خلق) صبر کنم، که در آن پیراهن را فرسوده، جوانان را پیر و فرسوده ساخته و مؤمن (برای دفع فساد) رنج میکشد تا اینکه بمیرد. دیدم که صبر کردن بر این امر خردمندی است، پس صبر کردم در حالی که (از غم و اندوه) چشمانم را خاشاک و غبار و گلویم را استخوان گرفته بود، میراث خود را (منصب خلافت) به تاراج رفته میدیدم... إلی آخره.
از شما تقاضا دارم جناب دکتر! که این خطبه را در شرح نهج البلاغه محمد عبده که شیخ الأزهر است مطالعه نمایید (و شاید هم از نهج البلاغه چیزی نخوانده باشید).
اما اینکه گفتید صحابه همۀ کسانی هستند که بعد از اسلام و در زمان حیات
1) (1) . کنیه ابوبکر.
پیامبر یار و همراه ایشان بودند، ما در این نظر توافق داریم و نشنیدهایم کسی بگوید که صحابه فقط خلفای چهارگانهاند و اگر بخواهید که به کتاب آنگاه هدایت شدم رجوع کنید، در این صورت ملاحظه خواهید کرد که من در نقل حادثه غدیر خم گفتم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بیش از یکصد هزار تن از صحابه را جمع کردند، آنگاه به آنان فرمود: آیا شهادت نمیدهید که من از خودتان نسبت به جانتان سزاوارترم؟
گفتند: آری یا رسول اللّه فرمود: هر که من مولای او بودم اینک علی مولای اوست، بارالها دوست بدار هر که او را دوست بدارد و دشمن دار هر که او را دشمن بدارد.
جناب دکتر ما! این حدیث را به سمت تحقیق و پژوهش پیرامون دوستان و پیروان علی میکشاند تا از آنان پیروی کرده و آنان را دوست بداریم و همچنین پیرامون دشمنان ایشان تا آنان را دشمن بداریم، زیرا خداوند متعال ما را امر نموده و میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَکُمْ وَ إِخْوانَکُمْ أَوْلِیاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَی الْإِیمانِ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ».1
اما سؤال آخر شما که در آن آمده بود: اگر عمر نسبت به اسلام به این بدی و کمایمانی بودند، پس چگونه از جمله ده نفر بشارت داده شده به بهشت بودند؟
جناب دکتر از شما تقاضا میکنم که مادۀ خاکستری رنگ مغزتان را به کار بیاندازید و در این صورت پی خواهید برد که این حدیث جعلی و عاری از صحت است و به این منظور یک دلیل را جهت اختصار برای شما شرح میدهم و اگر
خواستار توضیح بیشتری بودید إن شاء اللّه در خدمت شما خواهم بود.
علی و طلحه و زبیر (از جمله ده نفر بشارت داده شده به بهشت هستند) در جنگ جمل که طلحه و زبیر در آن کشته شدند، با یکدیگر جنگیدند، و اهل سنت و جماعت در صحاح خود روایت میکنند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «اگر دو مسلمان با شمشیر با یکدیگر رو به رو شدند، قاتل و مقتول هر دو در آتش دوزخند، گفتند: یا رسول اللّه این از (جزای) قاتل پس مقتول چرا؟ فرمودند: زیرا بر کشتن حریف خود حریص بود».
به علاوه این حدیث پیامبر که مسلم در کتاب صحیح خود آورده، مبنی بر اینکه «دوست داشتن علی ایمان است و کینۀ نسبت به او نفاق است»، بر ایمان کسی که با علی علیه السلام جنگید دلالت ندارد، چه رسد به ورود این شخص به بهشت.
در اینجا سخن به پایان میبرم و استغفر اللّه لی ولکم وآخر دعوانا أن الحمد للّه ربّ العالمین، والصلاة والسلام علی أشرف المرسلین وعلی آله الطیبین الطاهرین، و خداوند شما را مؤید و منصور بدارد.
الحقیر محمد التیجانی السماوی
فرانسه
مساحت: 649/000 کیلومتر مربع
جمعیت: 58 میلیون نفر
پایتخت: پاریس
موقعیت جغرافیایی: اروپای غربی
مرزهای آن:
از جنوب شرقی: ایتالیا و دریای مدیترانه
از شرق: سوئیس و آلمان
از شمال: لوگزامبورگ، بلژیک و دریای مانش
از جنوب: اقیانوس اطلس
از جنوب غربی: اسپانیا
سفر به فرانسه
من نخستین بار در سال 1965 با فرانسه آشنا شدم. وقتی که به اتفاق همکار فرانسوی الأصل خودم آقای میشل در آموزشگاه به این کشور سفر کردم، جوانی بیست و دو ساله بودم، من او را در یک سفر طولانی توسط خودرویش ابتداءً از جزیرۀ سیسیل ایتالیا همراهی نمودم. این سفر باگذر از ایتالیا و همۀ فرانسه چهار روز به طول انجامید، زیرا وی در شهر «لیل» در نزدیکی مرز بلژیک سکونت داشت. شخصیت من که میشل طی دو سال در آموزشگاه آن را شناخته بود، بسیار مورد توجه او گرفته بود و وقتی که در آن سفر طولانی و خسته کننده او را همراهی کردم، این توجه بیشتر شد، چراکه هیچگاه موعدی برای دیدارمان تعیین نمیکرد، مگر اینکه مرا منتظر خود میدید. روزی از من پرسید: آیا شما عرب نیستید؟
گفتم: بله، چرا این سؤال را میپرسید؟
پاسخ داد: زیرا من چه بسیار که این عبارات را نمیشنوم: قرار عربی، کار عربی، تلفن عربی، از این رو همیشه عربها را سبک میشمردم، اما شما با قول و قرارها و صداقت و وفای خودتان تصویری غیر از آنکه انتظارش را داشتم، به من ارائه کردید. اما پاسخ من جز این نبود که گفتم: آیا میدانید چرا؟
گفت: خیر.
گفتم: چون من به حق و حقیقت یک عرب هستم.
پرسید: منظور شما را نفهمیدم.
گفتم: زیرا عربها بودند که ساعت را جهت تعیین و نگهداشتن زمان اختراع کردند و همانان بودند که در وفای به عهد گفتهاند: «جان برآید ز همان جا که سخن درآید». و همانان بودند که وفا، مروت، حسن معاشرت، مهماننوازی و غیره را به مردم یاد دادند.
در طول مسیر دربارۀ همه چیز با هم صحبت میکردیم، و چون در شرف رسیدن به شهر «لیل» قرار گرفتیم، میشل به وجد آمد و مدتی کف زد و گفت: امروز سگم را میبینم، از این حرف و از این شادی او به خاطر دیدار سگش متعجب شدم، سگی که از وقتی مطلع شدم میشل آن را دارد که به شهر قفصه آمد در حالی که همراه او در خودرویش جز همسر زیبایش که او نیز زبان فرانسه را تدریس میکرد، نبود.
سگ میشل از نوع چوپان آلمانی بود که بوی صاحبش را از فاصلۀ دور میشنید، از این رو پشت در گوشهایش را تیز میکرد و دمش را جهت استقبال از صاحبش پیش از رسیدن او به منزل تکان میداد و همسر میشل نیز از این طریق از آمدن او باخبر میشد.
و با توجه به اینکه همسر او در ماههای اول بارداریش آن گونه که ادعا میکردند جنین خود را به سبب گرمای رو به فزونی شهر قفصه از دست داده بود، به فکر بارداری دیگری افتادند که همسرش پیش از آن و یک ماه قبل از تعطیلات تابستانی همراه سگشان به فرانسه برود و بدین ترتیب از پزشک خود مرخصی گرفت و به آنجا بازگشت.
از این رو میشل میخندید و میگفت: شما نمیدانید که من چقدر سگم را دوست دارم، باور کنید که من آن را بیش از همسرم دوست دارم، آیا میدانستید که همسرم
به من گفت که وقتی این سگ با او به فرانسه رفت یک ماه تمام چیزی نمیخورد.
آیا میدانستید که او هرگز غذا نخورد تا اینکه نامۀ من به دست همسرم رسید و نامه را روی بینی او کشید و آنگاه بود که به غذا روی آورد.
از سخنان او تعجب کردم، تصور نمیکردم که عشق به سگ از عشق به همسر فراتر برود. اما من با خود گفتم: «وللّه فی خلقه شؤون».(1)
میشل مرا به منزل یکی از بستگان نزدیکم به نام صلاح خلیل رساند، او با یک خانم فرانسوی ازدواج کرده بود و در همان شهر سکونت داشت. وی به من قول داد که فردا به سراغ من بیاید تا مرا جهت صرف ناهار به منزل خود ببرد. دوستم صلاح به او گفت: نشانی خودتان را به من بدهید تا ایشان را به منزلتان برسانم و قدری از زحمت شما کم کنم و همین طور هم شد.
روز بعد طبق موعد مقرر به نشانی یاد شده رفتیم، پدر و مادر میشل از ما استقبال کردند و از ما به جهت تأخیر میشل و همسرش عذرخواهی کردند، زیرا آنها جهت حضور در مراسم خاکسپاری سگشان که دیروز مرده بود، رفته بودند. پیرزن با صدای بریده بریده و پر از اندوه و حسرت گفت: ده دقیقه پیش از رسیدن فرزندم میشل، سگ او پشت در گوشهایش را تیز کرد، در حالی که میخواست در را باز کند او دمش را به شدت تکان میداد و با صدای عجیبی شروع به پارس کردن نمود.
پس کُنتی همسر میشل گفت: میشل آمد در را باز کن مامان. من در را باز کردم، اما کسی را ندیدم از این رو به سگ اجازه ندادم که خارج شود. آنگاه کنتی آمد و سگ را گرفت و از او پرسید: آیا میشل از راه رسید؟ حس کردی که آمد؟ ده دقیقۀ دیگر صدای خودروی میشل را شنیدم که جلوی درب منزل ایستاد. در را باز کردیم و
1) (1) .در آفرینش پروردگار شگفتیها بسیار است.
میشل از خودرو پیاده شد، پس سگ او همان لحظه به آغوش او پرید و در حالی که میشل او را به آغوش گرفته بود مرد. پیرزن گریست و گفت: او به ما مهلت نداد تا از آمدن میشل خوشحال بشویم، زیرا میشل از مرگ سگ خود دچار صدمه روحی شد و همسرش نیز همین که متوجه مرگ سگ شد او نیز دچار صدمه شد و جنین خود را از دست داد.
از این حکایت عجیب به شگفت آمدم و از او پرسیدم: همسر میشل در بیمارستان است؟
پاسخ داد: او دیشب را در بیمارستان به سر برد و همسرش ساعت ده امروز او را از آنجا خارج کرد، زیرا کنتی اصرار کرد که در مراسم خاکسپاری حضور یابد.
از این حادثه بسیار متأسف شدم، چراکه من میشل و همسرش کنتی و نیز سگشان را به خوبی میشناختم. به دوستم صلاح گفتم: سبحان اللّه! کنتی به این بهانه که جنینش را به علت گرمای شهر قفصه و آب آلودۀ آن از دست داده است، آنجا را ترک کرد و حالا حکمت خداوند متعال به او میآموزد که گریزی از مشیت الهی نیست، او یک ماه و نیم پیش از تعطیلات تابستانی از قفصه گریخت تا از فرزندش محافظت کند، اما در شهر خودش به علت مرگ سگ جنینش سقط شد.
میشل و همسرش از راه رسیدند در حالی که چشمانشان از شدت گریه قرمز شده بود، به آنان تسلیت گفتیم و جهت رفتن از آنان عذرخواهی کردیم، چراکه بیش از یک ساعت را به انتظارشان سپری نمودیم. من به اتفاق صلاح از منزل میشل خارج شدم تا برای صرف ناهار به یک رستوران در خارج از شهر برویم، لازم بود که حادثه را با تمام احساسات و عواطفی که در بر داشت بنویسم، شاید این حادثه عواطف یک شخص عرب را بر نیانگیزد و احساساتش را به هیچ وجه جریحهدار
نکند، اما من کسانی را دیدم که از این حادثه متأثر شدند و این چنین بر من نیز تأثیر گذاردند و در اعماق وجودم از خود پرسیدم که آیا ممکن است که یک مسلمان که اسلام به او معنای رحم و ملاطفت نسبت به حیوان را آموخته است تحت تأثیر چنین حوادثی قرار نگیرد؟
آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله نفرمودند: «زنی به دوزخ رفت، زیرا گربۀ خود را حبس نمود، نه خود آن را اطعام کرد و نه آن را رها کرد تا از جانداران روی زمین چیزی بخورد». و آیا ایشان نفرمودند که: «زنی به صحرا رفت در حالی که از تشنگی در حال مردن بود تا اینکه چاه آبی یافت و چون دلو را پر کرد تا آب بنوشد، سگی از راه رسید در حالی که از شدت تشنگی زبان خود را بیرون آورده بود، پس آن زن به او آب داد پیش از آنکه خود آب بنوشد، و بدین ترتیب خداوند تمام گناهانش را بخشید».
آیا پیامبر به مسلمانان نیاموخت که نسبت به حیوانات قربانی خود ملاطفت و ملایمت داشته باشند و آنها را سر نبرند تا اینکه به آنها آب بنوشانند و چاقو را به آنها نشان ندهند.
آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله جالبترین و زیبندهترین مثالها را در باب ملاطفت نسبت به حیوان ارائه ندادند، زمانی که شتری نزد ایشان شکایت برد که صاحبش بعد از اینکه سالهای رنج و مشقت او را از پای درآورد، قصد ذبحش را کرده بود. پس رسول خدا خود نزد صاحب آن شتر رفتند و آن را از او خریدند و سپس آزادش نمودند تا از نعمت زندگی بهرهمند شود.
همۀ این افکار به ذهنم رسید در حالی که من به میشل و همسرش تسلیت
میگفتم و آنان نیر میگریستند و قادر به تکلم نبودند.
آیا خداوند متعال برای بعضی از مردم چنان عواطف لطیف و حساسی قرار داده که به مرگ سگی متأثر میشوند، در حالی که مردم یکدیگر را به خاطر بیهودهترین مسائل میکشند؛ مسائلی که اینک آنها را بیان میکنم تا وحشیگری و پستی را که سپاه یزید ملعون با آن به مقابله با سبط پیامبر و عترتش پرداخت، به یاد بیاورم و نیز کشتار خونینی که با آن عترت رسول اکرم صلی الله علیه و آله را نابود کردند، طوری که حتی فرزند شیرخوار حسین نیز از دست آنان نجات نیافت، و با خود میگویم: کجاست میشلی که برای سگش که به خاطر او مرده بود، گریست و ناراحت شد، تا از قاتلان حسین بن علی که او را سر بریدند و با اسبانشان بر سینهاش تاختند، آنگاه سرش را با خود بردند تا آن را به عنوان هدیه به یزید فاسق و فاجر تقدیم کنند یاد کند.
من این ماجرا را در اینجا میآورم، تا همه بدانند که در اوّلین سفرم به فرانسه من هم همچون دیگر جوانان فرهیخته شیفته و فریفتۀ فرانسه و عظمتش شدم تا اینکه مقایسهای باشد بین ظاهر و باطن امور و تناقضاتی که غرب هم اکنون آن را تجربه میکند، غربی که از دین فاصله گرفت و خداوند را با علم و دانش جایگزین کرد و آن احساسات لطیف و عواطف پاک و متعالی را نیز با کینه و دشمنی و نژادپرستی زشت و زننده مبادله نمود.
بازرگانان و مسئولان دولت فرانسه در دهۀ شصت به تونس میآمدند و کارگران را به تعداد بسیار زیاد به کشور خود گسیل میداشتند و اکنون پس از سی سال از کارهای سخت و طاقتفرسا که طی آن راهها و جادهها را آباد کردند و کوهها را
شکافتند و چاهها را کندند و پلها و ایستگاهها را ساختند و شبکۀ زیرزمینی مترو را به راه انداختند، اکنون آنان نیروی کار انسانی را با ابزار و آلات الکترونیکی جایگزین کردند و کارگران را از کارها و مشاغلشان اخراج کردند و آنان را از بعضی حقوقشان محروم کردند و پس از آن خواستار بازگشت و عودت دادن این کارگران به کشورشان شدند به این بهانه که آنان بیگانهاند و نمیتوانند با فرهنگ فرانسه درآمیزند.
من این ماجرا را برای تاریخ ثبت میکنم تا مسلمانان بدانند که زندگیشان در خارج از وطنشان به حساب ارزشهای والایشان و نیز به حساب فرزندانشان تمام میشود که دینشان را تباه خواهند کرد تا با آن بهای اندکی بهدست آورند. رسول خدا صلی الله علیه و آله بهحق درست فرمودند که: «هر دشمنی امید دوستی و مودت او میرود، مگر کسی که در دین نسبت به تو دشمنی ورزد».(1)
اما چاره چیست وقتی که درها به روی تو بسته میشود و به خاطر اعتقادی که به آن ایمان آوردی و سلوک و منش خاصی که به فوایدش معتقد شدی تحت پیگرد و تعقیب قرار میگیری.
چاره چیست وقتی که دیگری میبیند درستکاری و استواری ایدهآل شخصیت شما به یک افراط و تندروی مبدل شده است و رفتار و کردار شما مشکوک و مبهم شده است و چه بسا هم کسی از آن تأثیر بپذیرد و بدین ترتیب پس از آن به یک مشی و منش پذیرفته شده و یا یک حزب سیاسی به رسمیت نشناخته شده مبدل میگردد.
1) (1) .قال صلی الله علیه و آله: «کلّ عدوّ ترجی مودّته إلّامن عاداک فی الدین».
چاره چیست از نظر آن بیکارانی که تمام روز را برای یافتن کار به گردش در خیابانهای داخل و خارج شهر میگذرانند تا از پس آن قوت خود و کسانی را که سرپرستی آنها را بر عهده دارند، تأمین کنند.
چاره چیست از نظر آنان که در تحصیلات خود به هر دلیلی ناکام ماندند، در حالی که مصمم به ادامۀ تحصیل و تعلیم هستند، اما درها را به روی خود بسته میبینند و دانشگاهها و مؤسسات آموزشی بیش از توان خود پر شدهاند، لذا تمایلی به آنها ندارند و آنها نیز اجازه نمیدهند تا یک بار دیگر آزمون خود را اعاده کنند.
چاره چیست از نظر آنان که در زندانها یا کانونهای بازپروری مدتی بر اثر حادثهای غیر منتظره که پس از آن نیز پشیمان شدند، بازداشت شدهاند. اما طبع منیع و والایشان از جامعهای که با قساوت و بیرحمی آنان را مجازات کرد و آنها را نبخشید و از گناهشان نیز نگذشت و همچنان هم با نگاهی موهن و تحقیرآمیز به آنان مینگرد، بیزاری جست.
همۀ این افراد در خارج از وطن خود به جست و جوی راه خروج خواهند پرداخت تا وضع خود را تغییر بدهند و خداوند نیز آن نگونبختی، فقر و ستم وارده بر آنها را برطرف سازد.
من نیز یکی از همین افراد بودم و به رغم اینکه من دبیر دبیرستان بودم و در موقعیتی بودم که شاید بعضیها به خاطر آن نسبت به من رشک ببرند، اما با این همه ترجیح دادم که آموزشگاه را ترک کنم و حال و هوایی تغییر بدهم و در پس خودم همسر و کودکان خردسالی را بر جای بگذارم تا در کابوسی از مسئولیتها و تبعات و بررسیها و مطالعات مستمر و شک و تردیدهای رو به فزونی زندگی نکنم.
از وزارت آموزش و پرورش تقاضا کردم که جهت ادامۀ تدریس در خارج از کشور با عدم فعالیت من در این آموزشگاه موافقت نماید و این طبق قانون مدون در آییننامۀ رسمی دولتی است که به دبیری که قصد ادامۀ تدریس در خارج از کشور را دارد، مدت سه سال اعطا میکند و برای یک بار قابل تجدید نیز میباشد.
موافقت نامه رسید و من پس از اینکه در دانشگاه اول پاریس یعنی سوربُن ثبتنام کردم، عازم فرانسه شدم.
این در سال 1979 و در ماه اکتبر بود، و من یک سال تمام را در پاریس به دور از همسر و فرزندانم گذراندم و با دوستی از شهر قفصه که به کار خرید و فروش اشیای مستعمل مشغول بود، کار میکردم، بدین ترتیب به زیرزمینهای تاریک و یا به طبقات بالا میرفتم تا آن چه از وسایل خانگی از لباسشوییها، اجاقهای گاز، فریزرها و مبلمانهای قدیمی بر جای مانده بود بر پشت خودم حمل کنم و سپس آنها را به بازارهای هفتگی انتقال بدهم تا در آنجا دوستم کار فروش آنها را بر عهده بگیرد، مهم این بود که وی عهدهدار اسکان من بشود و مرا با خود در منزلش جای بدهد و پاسخگوی خورد و خوراک من باشد و مبلغی به من بپردازد تا اندکی از نیازهایم را برطرف کند.
و این چنین بعد از اینکه دبیری محترم و آبرومند بودم خودم را کارگری یافتم که بارهای سنگین را بر پشتم حمل میکردم و آنها را از طبقه هفتم پایین میآوردم.
زمستان سختی را در پاریس گذراندم و گاهی از شدت سرما و مشقتی که از آن رنج میبردم، میگریستم.
بعضی از دوستان عربزبان به من پیشنهاد دادند که همسر و فرزندانم را به
فرانسه بیاورم تا بتوانم از مقرری و کمکهای خانوادگی برخوردار شوم، همین کار را نیز انجام دادم و پس از تلاشهای خسته کننده مدارک لازم را بهدست آوردیم و ما را با مساعدتهای خانوادگی کمک کردند که مرا از کار سخت و طاقتفرسا و زحمات بسیاری آسوده کرد، لذا سخت به درس و تحصیل پرداختم و همان زمان با برادر عزیز محمد حکیمی آشنا شدم که در گرفتاریام مرا یاری کرد. من در وی شخصیت ایدهآلی را در پیروی و تبعیت از اهل بیت علیهم السلام یافتم از این رو هرگاه مشکلی برایم پیش میآمد رو به سوی او میکردم، پس لبخندی میزد و میگفت:
ساده است، إن شاء اللّه آن را برطرف میکنیم و عملاً هم همۀ مشکلاتم را حل میکرد و همچون برادری کنارم میایستاد. من از او نکات بسیاری از اخلاق اهل بیت فرا گرفتم، خداوند او را جزای خیر دهد.
آن روزها برای سفر به «نوفل لوشاتو» علاقهمند شده بودم، روستایی که امام خمینی در آن اقامت داشت، خصوصاً زمانی که تنها بودم پیش از اینکه همسر و فرزندانم به فرانسه بیایند. بدین ترتیب با برادران مؤمن و مخلص ایرانی آشنا شدم و پس از پیروزی انقلاب اسلامی به بسیاری از کنفرانسهایی که در آنجا برگزار شد دعوت شدم، من در کنار درس و تحصیل در مناسبتهای متعدد، سخنرانیهایی ایراد میکردم، به ویژه در محافل دانشجویی و در مساجد پاریس که مسلمانان از ملیتها و طوایف مختلف به آنها رفت و آمد میکردند، فعالیت من پس از اینکه بر کنفرانس حج در نواحی پاریس نظارت کردم، معروف و شناخته شده گردید؛ کنفرانسی که جمع کثیری از علما و دانشمندان را از نقاط مختلف جهان برای آن دعوت کردم. من همراه برادر محمد حکیمی و برادر محمدباقر فضل اللّه بودم که
امور کنفرانس را اداره میکردند و برای موفقیت آن عنایت خاصی را مبذول میداشتند.
ما در پاریس و در کتابخانۀ اهل بیت علیهم السلام و نیز در کنفرانسها هرگز از یکدیگر جدا نمیشدیم، بنابراین اگر میخواستید سراغ تیجانی را بگیرید لازم بود که با حکیمی و فضل اللّه تماس میگرفتید.
از کثرت سفرها و فعالیتهای فرهنگی و به دلیل وجود کتابخانۀ اهل بیت در قلب پایتخت نزد مقامات فرانسوی نیز که هر از گاهی شروع به سختگیری نسبت به ما کرده بود، معروف شدیم، تا اینکه این برخورد منجر به جدایی ما از یکدیگر شد و برادر محمد حکیمی به لندن عزیمت کرد و برادر فضل اللّه نیز به بیروت بازگشت و من تنها در پاریس باقی ماندم.
من با برادر رشید بن عیسی الجزایری نیز آشنا شدم که وی نیز جزء افراد آگاه و اسلامشناس است که همۀ توطئهها و دسیسههای فرانسویان دشمن اسلام را میشناسد و ما به اتفاق، در بسیاری از کنفرانسها در جهت تبیین حقایق و رسواسازی توطئهگران اقدام کردیم، و شبها و روزها را برای شرکت در همایشهای دانشجویی به مسافرت میرفتیم؛ همایشهایی که الجزایریها، مراکشیها و تونسیهای اغلب شهرهای فرانسه را گردهم میآورد.
بار دیگر به کنفرانس اخوت ابراهیمی دعوت شدم که در hantily در نواحی شمالی پاریس برگزار شد، ماه رمضان بود و من خودم را تنها مسلمان حاضر در میان جمعی از یهودیان و مسیحیان یافتم، سخنران یکی از اساتید بارز دانشگاه سوربن بود و همراه او پدر «ریکی» و استاد بزرگ «میشل لولون» و چند تن از
دانشجویان فیلسوف «هنری کربن» بودند. استاد سخنران مدت یک ساعت کامل سخنرانی کرد و سعی در تقریب دیدگاههای سه آیین موحد یعنی یهودیت، مسیحیت و اسلام نمود و ضرورت دیدار علما و دانشمندان این سه آیین یاد شده با یکدیگر و نیز گرفتن فرصت از کسانی که از دین برای رسیدن به اهداف سیاسی بهرهبرداری میکنند و یا کسانی که خود را در پس دین پنهان میکنند و دیگران را به تندروی و تروریسم فرا میخوانند تا ساکنان ایمن جهان را دچار وحشت کنند، تبیین کرد.
فهمیدم که منظور وی از آنچه که آن را بیداری مذهبی از نظر عدهای و یا وابستگی قومی و نژادی از نظر عدهای دیگر نامید انقلاب اسلامی است.
پس از پایان سخنان وی باب گفت و گو باز شد و من اولین متکلم بودم. از استاد سخنران پرسیدم که آیا به نبوت محمد اعتقاد دارد؟
چهرهاش سرخ شد و گفت: چرا این سؤال را میپرسید؟
پدر «ریکی» لب به سخن گشود و به او گفت: پاسخ سؤال او را به صراحت بدهید، اما زبان او به لکنت افتاد و گفت: من به نبوت وی اعتقادی ندارم.
گفتم: اگر به نبوت وی اعتقاد ندارید، پس شما از یک ساعت پیش به خودتان و به ما دروغ میگفتید و آنچه که در سخنرانی خودتان گفتید چیزی جز سخنان بیهوده نبود.
همهمه و سر و صدا در تالار بلند شد، گفتم: و چنین چیزی هم از شما عجیب نیست، چراکه شما همۀ انبیاء و پیامبران از جمله موسی علیه السلام را تکذیب میکنید.
استاد سخنران از سخن من متعجب شد همان طور که حاضران نیز متعجب شدند، آنگاه با لبخند سردی گفت: ما تنها محمد را تکذیب میکنیم.
گفتم: شما این سخن را به حضرت عیسی نسبت دادهاید که: همۀ کسانی که پیش از او آمدند کسانی جز دزد و شیاد نبودند، اما گوسفندان به آنان گوش فرا دادند و از آنان پیروی کردند.
پاسخ داد: محال است، چنین چیزی هرگز وجود ندارد، شما در کدام کتاب این را خواندهاید؟
گفتم: در انجیل یوحنا.
گفت: ابداً، چنین سخنی در هیچ یک از انجیلهای چهارگانۀ رسمی و مورد تأیید کلیسا وجود ندارد.
همچنان که ما مشغول بحث و مجادله بودیم، یک مرتبه پیرزنی که پشت سرم نشسته بود، کتم را کشید و گفت: آقا راست گفتید، آنچه میگویید صحیح است و متأسفانه وجود دارد، بفرمایید این هم کتاب.
من رو به سوی او کردم و دستش را دیدم که میلرزد در حالی که انجیل را به طرف من گرفته و صفحهای که پیشتر دربارۀ آن گفته بودم، باز شده بود.
انجیل را از او گرفتم و تشکر کردم، سپس آن فقره را برای حاضران خواندم، یک بار دیگر همهمه و سر و صدا بلند شد و تشویش و ناآرامی در اینجا و آنجا شروع شد.
کتاب مقدس را به استاد سخنران دادم، او نگاهی به آن انداخت و سپس آن را به پدر «ریکی» سپرد که او نیز به نوبۀ خود آن را خواند و سپس آن را به فردی که کنارش بود، داد و او نیز کتاب مقدس را خواند و در حالی که میخواست کلام حضرت عیسی علیه السلام را توجیه کند، گفت: منظور حضرت مسیح علیه السلام از این سخن
حضرت موسی نبود، بلکه منظور ایشان شیادان و حقهبازانی است که پیش از مسیح ادعای نبوت کردند.
او تصور کرد که با این تفسیر غلط معما را حل کرده است و خشمی را که بر بعضی از حاضران مستولی شده بود، خاموش مینماید.
گفتم: متأسفم از اینکه تفسیر شما صحیح نیست و هر کس که با روشهای فنی و تکنیکی کلمات مقدس آشنایی دارد، فریب آن را نخواهد خورد. و با توجه به اینکه من دکتر دانشگاه سوربن در علم ادیان هستم، معنی واژه گوسفندان را که مجازاً برای اشاره به مؤمنین راستین به کار برده شده میدانم. بدین ترتیب که گفتار منسوب به حضرت مسیح مبنی بر اینکه گوسفندان به آنان گوش فرا دادند و از آنان پیروی نمودند، یعنی اینکه مؤمنین راستین به نبوت و رسالت آنان ایمان آوردند و من میدانم و شما نیز میدانید که مؤمنین راستین به نبوت شیادان و حقهبازان ایمان نیاوردند.
و باز هم همهمه و سر و صدا شد و فریادها بلند شد، لذا پدر «ریکی» مدیر کنفرانس تصمیم گرفت که گفت و گو را موقتاً برای استراحت به مدت نیم ساعت متوقف نماید.
مردم از تالار خارج شدند و من نیز همراه آنان به طرف باغ بزرگی که تالار را احاطه میکرد، خارج شدم من کسی را نمیشناختم تا با او قدم بزنم، لذا به تنهایی زیر درخت بزرگی باقی ماندم تا از سایۀ آن استفاده کنم و شمیم شکوفههایش را استشمام نمایم.
آنگاه شخص نزد من آمد که از لباسش دانستم او راهب بزرگی است، بعد از
اینکه به من سلام کرد، خودش را به من معرفی کرد و گفت: من پدر «میشل لولون» هستم و شما نیز مطمئناً تونسی هستید؟
گفتم: بله، چگونه این را فهمیدید؟
پاسخ داد: این جرأت را فقط تونسیها دارند و من شما را از لهجۀ خودتان شناختم زیرا اکثر دوستانم از تونس هستند.
از رفتار دوستانه و ملاطفت وی خوشحال شدم، آنگاه دستم را گرفت و به جایی دور از مردم رفتیم و از من پرسید: شغل من چیست و در فرانسه چه میکنم و چه کسی مرا به این کنفرانس دعوت کرده است.
من به همۀ سؤالات او صادقانه و به اختصار پاسخ دادم. سپس گفت: شما را نصیحت میکنم که یک بار دیگر به تالار باز نگردید زیرا من نگران شما هستم.
گفتم: چرا نگران من هستید؟
پاسخ داد: شما بمبی در میان حاضران منفجر کردید و در قبال شما سکوت نخواهند کرد، شما سخنان خطرناکی گفتید و از خط قرمز تجاوز کردید.
گفتم: آیا شما مرا میترسانید و یا تهدیدم میکنید؟
وی خندید و بازویم را فشرد و گفت: خیر، این طور نیست، من از آنها نگران شما هستم.
گفتم: از چه کسانی و آنها که هستند؟
پاسخ داد: آیا میدانید که همۀ حاضران در تالار از خاخامهای یهود هستند که دیروز از اسرائیل آمدهاند و هدفشان مهار کردن انجمنها و سازمانهای اسلامی و مسیحی به طور یکسان میباشد.
پرسیدم: چرا؟
پاسخ داد: آنان از بیداری مذهبی که مسلمانان و مسیحیان را هوشیار کرد احساس خطر میکنند، از این رو قصد دارند که به نام اخوت ابراهیمی مسلمانان را به طور خاص گردهم آورند تا در جنگ ایران علیه یهود به این کشور گرایش نیابند و شما با این سخنانی که در تالار بیان کردید، همۀ نقشههای آنان را نقش بر آب کردید. گفتم: اما من دربارۀ یهودیان که حرفی نزدم.
گفت: آیا میدانید که پدر «ریکی» چه کسی است؟
گفتم: او را نمیشناسم و فقط امروز او را شناختم.
گفت: او از کشیشانی است که در جنگ جهانی با یهودیان زندانی شده بود و این چنین از آنان تأثیر پذیرفت و یکی از آنان شد. او مشاور رئیس جمهور فرانسه «فرانسوا میتران» است که او نیز تحت تأثیر آنان قرار گرفت و با فردی از آنان ازدواج نمود.
پرسیدم: من چه ارتباطی با همۀ اینها دارم؟
پاسخ داد: اگر تنها یک کلمه پدر «ریکی» بگوید، بعد خودتان را یا در زندان مییابید و یا میبینید که به کشور خودتان رانده شدهاید، از این رو به شما توصیه میکنم که به کنفرانس باز نگردید، از وی به خاطر عواطفش نسبت به خودم تشکر کردم و قول دادم که به کنفرانس باز نگردم.
وی ادامه داد: من مسئول سازمانی به نام G. R. I. C هستم یعنی
Groupe de Recherche Islamo Christianisme ،انجمن پژوهشهای اسلامی مسیحی.
امیدوارم که به اتفاق ما عضو این سازمان باشید، ما در همۀ نقاط جهان شعبههایی داریم حتی در تونس.
آنگاه کارت شناسایی خود را که روی آن نام و نشانی و شمارۀ تلفنش نوشته شده بود، از جیب خود خارج کرد و آن را به من داد و گفت: ما منتظر شما هستیم، هر وقت مایل بودید، بیایید.
یک بار دیگر از وی تشکر کردم و قول دادم که سری به آنها بزنم. آنگاه با عجله آنجا را ترک کردم و با اولین تاکسی که در مسیر خود یافتم به طرف پاریس به راه افتادم.
در اولین فرصتی که پیش آمد نزد «پدر میشل» رفتم، وی از دیدن من بسیار خوشحال و مرا به دیگر اعضای این سازمان که آنجا بودند معرفی کرد. از جمله همسر «روژه گارودی» و «فانسان مونتای» و تنی چند از دیگر شخصیتهای مصری و الجزایری.
من دو سال تمام همچنان نزد اعضای این سازمان رفت و آمد میکردم و هر ماه دوبار با یکدیگر ملاقات میکردیم و دربارۀ موضوعات مختلف با هم بحث و گفت و گو میکردیم. به خاطر میآورم که روزی با روژه گارودی در خصوص ایران گفت و گو میکردم و از وی پرسیدم که نظرش دربارۀ ایران چیست؟ پاسخ داد که ایران پس از فرار ابوالحسن بنی صدر تباه شد و از بین رفت، من پی بردم که او دوست صمیمی رئیس جمهور مخلوع بنی صدر است که از ایران فرار کرد و از فرانسه تقاضای پناهندگی کرد.
مقامات فرانسه شروع به تحت نظر قرار دادن و سختگیری نسبت به من نمودند
و خروج از فرانسه را بر من تحمیل میکردند تا بدانند که مقصد من کجا خواهد بود و هر بار که به ایران میرفتم و بعد به پاریس باز میگشتم، سه تن از آنان را با لباس غیر نظامی در فرودگاه در انتظارم میدیدم، آنگاه به تحقیق و بازجویی از من میپرداختند و به دقت همۀ وسایلم را جست و جو میکردند.
این پیگردها پس از اینکه من و چند تن از دوستان هفته نامهای به نام القدس تأسیس کردیم، بیشتر شد. در این نشریه من مقالاتی جهت آشنایی مردم با علوم و فضایل اهل بیت و یا مقالاتی دربارۀ موضوعاتی مینوشتم که به مسلمانانی اختصاص داشت که در فرانسه به طور خاص و در اروپا به طور کلّی زندگی میکردند.
در یکی از کنفرانسها با برادر «عبد الکریم دوسال» فرانسوی آشنا شدم که بیست سال پیش اسلام آورده بود و به اتفاق همسرش بارها به زیارت بیتاللّه الحرام رفته بود. بین ما دربارۀ انقلاب اسلامی و نیز مذاهب اسلامی سخن به میان آمد، اما وی از این بحث امتناع کرد و گفت که او به خاطر اختلافهایی که در آیین مسیحیت وجود دارد، آیین خود را رها کرده و به اسلام گرویده که اختلافی در آن نیست.
گفتم: من نگرانم که شما روزی با اختلافات موجود نزد مسلمانان مواجه شوید، آن وقت چه میکنید؟ آیا باز هم اسلام را رها میکنید و به جست و جوی دین دیگری میپردازید؟
پاسخ داد: به صراحت به شما بگویم که من از وقتی که در نوفل لوشاتو به دیدار امام خمینی رفتم و با بعضی از ایرانیان آشنا شدم، متوجه شدم که اختلاف بزرگی میان ما و آنها وجود دارد.
و هنوز مدت کوتاهی از بحثهایی که با وی نمودم، نگذشته بود که مستبصر شده و هدایت یافت و نام همسر خود را که عایشه نام داشت، تغییر داد و نام او «زهرا» شد. برادر عبدالکریم اصرار نمود که با او به روستایش «اکلی» بروم که 170 کیلومتر با پاریس فاصله داشت، جایی که وی دوستانی داشت و خود او، آنان را به اسلام کشانده بود و تعدادشان بیش از ده خانوار میباشد. عبدالکریم گفت که قصد دارد آنان را به راه حق هدایت نماید اما حجت و دلیلی ندارد اما تو میتوانی بهآسانی آنان را متقاعد سازی.
دعوتش را لبیک گفتم و همراهش به آنجا رفتم و با این جماعت فرانسوی که از دیرباز مسلمان شده بودند ملاقات کردم، من به اتفاق برادر عبدالکریم دو شب با آنان به گفت و گو و شبنشینی پرداختم و بدین ترتیب همۀ آنان اعم از زنان و مردان مستبصر شدند و سه روز کنار آنان باقی ماندم و کیفیت وضو و نماز و تیمم و هر آنچه از فقه اهل بیت علیهم السلام بود، به آنان آموزش میدادم.
من به اتفاق عبدالکریم و خانوادهاش همچنان به این روستا رفت و آمد میکردم و همسر خواهرم را که یک پزشک بازنشسته از شهر قفصه بود، فراخواندم که به این روستا آمد و مردان و فرزندانشان را در یک روز به یاد ماندنی ختنه کرد. خبر در همۀ روستا منتشر شد که این جماعت عمل ختنه را در بزرگسالی پذیرفتند و اینکه آنان گوشتهایی را که نزد آنها به فروش میرسد نمیخورند، بلکه گوسفندانی را خریداری کرده و خود آنها ذبح میکنند.
گروهی از روزنامهنگاران نیز آمدند تا از آنان تصویربرداری کرده و از آنها دربارۀ این تحول بپرسند، مطبوعات محلی نیز با عناوین برانگیزنده و تصاویر
حیرتآور در صفحات نخست اطلاعرسانی کرده و با تیترهای درشت نوشتند:
فرانسویان در «اکلی» میگویند: اسلام خوش آمدی و مرگ بر جوامع غربی، فرانسویانی که مسلمان شدهاند خود و فرزندانشان را در یک روز ختنه میکنند، و از غذای ما نمیخورند، زیرا معتقد به نجاست ما هستند، فرانسویانی که به اسلام درآمدند میگویند: اگر اسلام خمینی ما را به مبارزه با ملت خودمان نیز فرمان دهد قطعاً لبیک میگوییم.
پیگردها و تحقیقات آغاز شد، بعضی از روزنامههای آنها نوشتند که دکتر تیجانی که یک تونسی است و در مدرسۀ عالی «بالزاک» تدریس میکند، بسیار به ایران رفت و آمد میکند و او عامل شستشوی مغزی فرانسویان است که به اسلام گرویدهاند، او هر از گاهی به آنان رسیدگی میکند و قصد دارد که از پاریس به نزد آنان رحل اقامت گزیند.
چنین هم شد، زیرا منزل متروکی را به بهای ارزان در آن روستا خریدم و با کمک برادران مسلمان آنجا که اصرار داشتند به میان آنها نقل مکان کنم، شروع به اصلاح و ترمیم آن نمودم.
تهدیدها علیه من از طریق نامه شروع شد و سپس به تهدیدهای صریح از طریق تلفن مبدل شد، تلفن در ساعت سه بامداد و یا پیش از سپیده دم در منزل ما به صدا درآمد، گوشی را بر میداشتم به من گفته میشد: اینجا جبهۀ ملی فرانسه است، تو را میکشیم.
در همان شب پیش از سپیده دم تلفن به صدا درآمد، کوشی را برداشتم، گفت:
شما تیجانی سماوی هستید؟
گفتم: چه میخواهید؟
پاسخ داد: منزل شما سوخت.
گفتم: لعنت بر تو و تلفن را قطع کردم.
بارها تماس گرفت و من گوشی را برداشتم.
یک باره گفت: اینجا مرکز ژاندارمری فرانسه است و افسر ارشد با شما صحبت میکند، چرا نفرین میکنید، اخلاق شما این است؟
از او عذرخواهی کردم و توضیح دادم که بعضی از افراد ناشناس پیش از او مرا تهدید میکردند، او نیز عذر مرا پذیرفت و توضیح داد که منزل شما طعمۀ حریق شده است و از من خواست که فوراً در همان جا حضور یابم.
صبح زود به محل حادثه رفتم، منزل خودم را دیدم که به تلّی از خاکستر مبدل شده است و در نتیجه همۀ امید و رؤیاهایی که مسلمانان «اکلی» به آنها چشم دوخته بودند، دود شد.
تحقیق و پیگرد بیشتر شد پلیس فرانسه شروع به تعقیب بیشتر من کرد و برای ارائه مدارک نسبت به من سختگیری میکرد و بعد از اینکه به من اقامت سه ساله دادند، باید هر سال نیز تجدید میشد، سپس یک سال به سه ماه کاهش یافت.
و این چنین باید خود و خانوادهام ساعتها شب درب دفتر امور مهاجرت و اتباع خارجی میایستادیم تا اقامت ما را تجدید کنند، و این عمل اهانتآمیز هر سه ماه یک بار با یک هفته تمام رنج و دوندگی پیش از آن برای تهیۀ مدارکی که نیاز دارند تکرار میشد.
به بعضی دلایل این سختگیریها پی بردم، و آن اینکه من در نوشتن مقالات
ماهانۀ خودم برای نشریه، نژادپرستی فرانسه را مورد حمله قرار میدادم و کینۀ فرانسویان را علیه اسلام و مسلمین و هجمۀ تند و خشونتآمیزشان بر ضد حجاب اسلامی و نیز تشویق سلمان رشدی توسط آنها که به اسلام و مسلمین و در رأس آنان رسول خدا صلی الله علیه و آله اهانت میکند، را مورد انتقاد قرار میدادم، کما اینکه از جنگ آنان علیه جمهوری اسلامی به طور زورمدارانه و علنی و رساندن انواع سلاحهای کشتار جمعی به صدام توسط آنان جهت نابود کردن اسلام در ایران نیز انتقاد میکردم.
به هر حال حکایتی باز میگردم که سفرنامۀ فرانسه را با آن آغاز کردم، حکایت میشل و سگ او و وفاداری میان آنها، تا ببینید که جوامع غربی چگونه آن تناقضات را تجربه میکنند. در وقتی که یک فرانسوی، سختدل به سگی میسپارد و دیوانۀ عشق او میگردد و هزینههای کلان را صرف او کرده و از فقدان آن میگرید و برایش قبری از مرمر ساخته و روی آن والاترین معانی عشق و اندوه و حسرت را مینویسد، هم او را میبینی که علیه یک انسان همنوع خود کینه میورزد و از فقر و بینوایی او متأثر نمیشود و هنگام نیاز به کمک او نمیشتابد بلکه زبان حالش این است که: «هر کسی تکیه بر خویش زند و نان عزت خویش خورد و خدا هم خدای همه است».
باری اینک شما خوانندۀ بزرگوار را از حال و روز جامعۀ فرانسه آگاه میکنم که طی بیست سال آن را تجربه کردهام تا اینکه گول ظواهر آن را نخورید، تا بدانید که فرانسه هنوز هم پرچمدار جنگهای صلیبی برای نابودی اسلام است، هر جا که باشد و هر کجا که پیدا شود.
شما از موضوع سلمان رشدی خبر دارید که آیات شیطانی را نوشت تا به اسلام و مسلمین و در رأس آنان رسول خدا صلی الله علیه و آله دشنام داده و اهانت کند و میدانید که امام خمینی تنها شخصی بودند که فتوای قتل او را صادر کرد و این باعث شد که کشورهای غربی روابط خود را با ایران قطع کنند.
همۀ اینها ممکن است به سیاست و ترس غرب از اسلامی نسبت داده شود که پس از سقوط شاه با قدرت در ایران پدیدار شد، اما فرانسه خود پرچم را به دست گرفت و در زمانی که بعضی از مؤسسات انتشاراتی در انگلستان از چاپ آیات شیطانی خودداری کردند، مؤسسات انتشاراتی فرانسه برای چاپ کتاب و ترجمه و نشر و فروش آن بنا به سبقت از یکدیگر گذاشتند.
و پستی و فرومایگی اینان بدانجا رسید که «ایزابل ادجانی» هنر پیشه را به اوج بردند و به او نشان زرین افتخار دادند، تا تنها یک صفحه از کتاب سلمان رشدی را در حضور هزاران تن از کارگردانان و روزنامهنگاران در یک جشنوارۀ سینمایی که در کن برگزار میگردد، بخواند.
اما چرا «ایزابل ادجانی»، زیرا پدرش یک الجزایری مسلمان است و مقامات فرانسه پس از این اقدامات سلمان رشدی را به فرانسه دعوت نمودند و برای او چنان تدابیر حفاظتی تأمین کردند که حتی برای یک رئیس جمهور نیز تأمین نمیشود و برای او برنامههایی در تلویزیون اختصاص دادند تا به مسلمانان اهانت کند که آمار آنان در فرانسه بیش از پنج میلیون نفر میباشد.
این در حالی است که رسانههای گروهی فرانسه ادعا میکنند که به آزادی اندیشه و آزادی بیان احترام میگذارند.
و این دروغی است بیاساس و رسوا شده که برای اثبات آن مواردی را متذکر میشوم.
مورد اوّل: مسلمانان در فرانسه شیخ احمد دیدات را که در جنوب آفریقا اقامت دارد و در زمینۀ گفت و گوی علمی میان اسلام و مسیحیت نیز شهرت دارد، به این کشور فرا خواندند.
شیخ احمد دیدات به فرانسه آمد و من نیز از جمله کسانی بودم که جهت استقبال از وی در فرودگاه حضور یافتم، اما مقامات فرانسه علیرغم گذرنامۀ انگلیسی و ملیت انگلیسیاش وی را از ورود به این کشور باز داشتند و سه ساعت در فرودگاه او را نگه داشتند آنگاه به همان جایی که آمده بود، بازگشت و به احدی از کسانی که جهت استقبال از او آمده بودند، اجازۀ ملاقات با او را ندادند.
مورد دوم: اینکه یکی از فرانسویان پایاننامۀ دکترای خود را در دانشگاه لیون فرانسه ارائه داد و در آن موضوع کورههای آدمسوزی یهودی و سوزاندن آنان را در عهد نازیسم مورد بررسی قرار داد و با ارائه دلایلی از مبالغهآمیز بودن تعداد قربانیان پرده برداشت، بدین ترتیب تمام تحقیقات او را مصادره کردند و او را از دانشگاه اخراج نمودند، سپس به دادگاه فرستاده شد و دادگاه نیز او را به اتهام انکار حقایق تاریخی به دو سال حبس محکوم کرد.
مورد سوم: که قربانی آن، اندیشمند بزرگ روژه گارودی است که او را مفتضح نمودند زیرا وقتی کمونیست بود از نظر آنان فیلسوفی بزرگ به شمار میرفت، اما همین که مسلمان شد و مسائل پنهان صهیونیست را آشکار کرد، بر علیه او قرار گرفتند و به او اهانت کردند و به انواع اتهامات متهم ساختند و او را نیز به دادگاه
فرستادند و به زندان هم محکوم کردند.
مورد چهارم: و دهم که همه اتّفاق افتاده است، چرا که آزادی بیان از نظر آنان یعنی اهانت به اسلام و مسلمانان و خلع نمودن آنان از هر فضل و فضیلتی، زیرا فرانسویان بیش از همۀ کشورها و ملتهای غربی دیگر از اسلام بیزارند. کتابهایی نیز که در فرانسه دربارۀ پیامبر اسلام نوشته میشود همه منفی هستند و حقایق را وارونه جلوه نموده و مردم را از آیین اسلامی متنفر میسازند.
همچنین نژادپرستی، ضد عربهای مسلمان در فرانسه رشد و نمو پیدا کرده و با کینههای صهیونیستی و یهودی افراطی تغذیه میشود.
از این روست که میبینی طی جنگ لبنان به یک مسلمان لبنانی اجازۀ ورود به خاک فرانسه داده نمیشود، مگر توسط ویزایی که دو ماه انتظار آن را میکشد و آن را نیز بهدست نمیآورد مگر بعد از یک غربالگری دقیق و بررسی موشکافانه.
ولی لبنانی مسیحی با تمام سهولت به فرانسه میآید و به او پناهندگی اعطا میشود، بنابراین چه تفاوتی میان لبنانی اول و دوم وجود دارد، حال آنکه همه آنها عرب هستند؟
تفاوت روشن است، اولی یک عرب مسلمان است، ولی دومی یک عرب مسیحی است.
این موضوع مرا به یاد حادثۀ دیگری میاندازد که در فرانسه رخ داد و نزدیک بود باعث ایجاد یک بحران در دولت شود، و آن اینکه فلسطینی معروف «جرج حبش» جهت معالجۀ فوری به پاریس آمد، اما همین که خبر آن پخش شد، فرانسویان سخت برآشفتند و از دولت انتقاد کردند که چگونه اجازۀ معالجۀ
تروریستهایی را میدهد که یهودیان را در اسرائیل به قتل میرسانند. مطبوعات نیز نوشتند ومخالفتها، ناآرامیها و انتقادات بالا گرفت، در نتیجه وزیر کشور در تلویزیون ظاهر شد تا به آنان بگوید: او جرج است یعنی مسیحی، پس مردم همه خاموش شدند و خشمشان با نهایت سرعت فروکش کرد.
این نژادپرستی آن طور که بعضیها ادعا میکنند یک پدیدۀ اتفاقی نیست که از حد حزب جبهۀ ملی که «ژان ماری لوپن» آن را رهبری میکند، فراتر نرود، چرا که این صحیح نیست و دلایل دقیقاً خلاف این است زیرا «ژان ماری لوپن» خودش را بیپرده معرفی میکند و ماهیت حقیقی خود را بدون نفاق بیان میکند ولی بقیۀ آنان که ادعای مبارزه با نژادپرستی را دارند آنان خود منافقند و در ظاهر ادعای ضد نژادپرستی دارند ولی منافقانه در پشت پرده نژادپرستی را ترویج میکنند.
و اگر اندیشمندان ملت فرانسه و نخبگان برتر دستگاه قضایی که لازم است خود بیطرف باشند و با عدالت حکم کنند و نژادپرستی را رد کنند، خود نژادپرست باشند (که هستند)، در این صورت ملامتی بر تودۀ مردم و اقشار عادی نیست.
من نمونۀ این را در سال نود در فرانسه تجربه کردم و در نشریه، ضمن انتقاد شدید از حادثه مطالبی در بارۀ آن نوشتم. که باعث ایجاد مشکلاتی برای من در دادگاه جنایی در شهر لیون فرانسه شد. یک مرد پنجاه سالۀ فرانسوی که از دو سال پیش به خاطر قتل یک جوان الجزایری بازداشت شده بود، در دادگاه حضور مییابد، علت قتل نیز این بود که این مرد هنگام صبح از پنجره نگاهی به بیرون میاندازد و جوان الجزایری را میبیند که دور خودرویش میگردد، سپس تفنگ خود را برمیدارد و به طرف او تیراندازی میکند و او را میکشد، با وجود اینکه
تحقیقات ثابت کرد که این جوان دست به خودرو نزده است و اینکه خودرو مورد توجه او قرار گرفته بوده است پیرامون آن میچرخیده، اما قاتل ادعا کرد که تصور کرده است، مقتول یک سارق است و قصد سرقت خودرو وی را دارد و او را کشته است. بدین ترتیب دادگاه او را به دو سال حبس با سه سال تأخیر اجرای حکم محکوم کرد، یعنی اینکه قاتل همان روز آزاد شد، زیرا که او سه سال را در بازداشت به سر برده بود.
صحن دادگاه مملو از الجزایریهایی بود که با بستگان مقتول اظهار همدردی کرده بودند و جهت حضور در دادگاه آمده بودند، وقتی مردم اعلام حکم را شنیدند به فریاد و سر و صدا پرداختند در حالی که وکیل مدافع، موکل جنایتکار خود را در آغوش میکشید و هر دو میخندیدند، مادر مقتول بیهوش نقش زمین شد و برادران او نیز از این ظلم و بیداد فریاد اعتراض بر میآوردند. الجزایریها نیز در برابر ساختمان دادگستری به تظاهرات پرداختند و نیروهای امنیتی و پلیس مداخله کردند و راهپیمایان را مورد ضرب و جرح قرار دادند و بعضی از آنان را بازداشت کردند.
همچنین در همین دادگاه و همین شهر و در برابر همین قضات، یک ماه پس از این حادثه یک مرد فرانسوی به اتهام تلاش برای قتل همسرش حضور یافت، همسری که ادعا کرد که شوهرش قرصهایی به او خورانده بود تا او را به قتل برساند، آن مرد نیز به اتهامات وارده اعتراف کرد و بدین ترتیب دادگاه او را به هفده سال زندان محکوم کرد.
باری هفده سال زندان به خاطر تلاش برای ارتکاب قتل علیرغم اینکه زوجه
نمرده است و دو سال برای کسی که از روی عمد جوان بیگناهی را در اوان جوانی به قتل رسانده است، تنها به این خاطر که تصور کرده او یک سارق است.
«پس اگر این اقدام، نژادپرستی نیست، بنابراین قضات فرانسوی دیوانهاند». این عنوانی بود که من برای محکوم کردن دستگاه قضایی نژادپرست فرانسه برگزیدم.
پیگردها بیشتر شد و اهانتها نیز فزونی یافت، اهانتهایی که هر بار قصد تمدید اقامتم را داشتم، احساس میکردم، بعضی از دوستانم به من پیشنهاد دادند که تقاضای تابعیت فرانسه را بنمایم تا از این طریق بعضی از حقوق خودم را بازپس گیرم و از این اهانتها نیز رها شوم.
من تقاضای تابعیت فرانسه را نمودم و علیرغم اقامت بیست سالهام در فرانسه و علیرغم کسب دیپلم پژوهشهای عالی و دکترای مرحلۀ سوم و دکترای دولتی در فرانسه و علیرغم اینکه فرزندم محمد علی در فرانسه زاده شده بود، با این وجود تقاضای من با عدم موافقت مواجه شد، به این بهانه که وجود من در فرانسه جهت تحصیل بوده و من از کارگران به شمار نمیروم.
اما پلیس مخفی فرانسه شروع به اظهار لطف و عنایت نسبت به من نموده و هر از گاهی مرا جهت تحقیق و بازجویی فرا میخواندند و میگفتند: چرا شما با فرانسه سرستیز دارید و غرب را دوست ندارید، چرا همیشه در نوشتههایتان به ما اهانت میکنید؟ ما میتوانیم به شما کمک کنیم، حتی تابعیتی را هم که تقاضا کردید به شما میدهیم. فقط از شما خواسته میشود که در مورد بعضی از مسائل به ما کمک کنید.
در حالی که میدانستم منظور آنها چیست، گفتم: یعنی من میتوانم به شما کمک کنم؟ آنان سه نفر بودند که به نوبت صحبت میکردند.
گفتند: از آن جا که شما یک دکتر و اندیشمند هستید و به همۀ کشورهای جهان به خصوص ایران مسافرت میکنید و دوستان و آشنایان زیاد و مهمی دارید و ما همانطور که میدانید در فرانسه پنج میلیون مسلمان داریم، آفریقایی، شرقی، مراکشی، ترکهای شیعه و سنی، ایرانی و عربستانی. بنابراین از شما خواسته میشود که با ما همکاری کنید تا از سیاستها، گرایشها و موارد مورد نیاز آنها آگاه شویم و در نهایت هم کاری کنیم که ملزم و مقید شوند تا در کشور ما تروریسم و انفجار پیش نیاید و شما همۀ اینها را میدانید.
ارشد آنان لب به سخن گشود و گفت: اگر موافقت کنید در این صورت این کار فقط از شما یک گزارش میطلبد، نوشتن یک گزارش و ما همۀ هزینههای مورد نیاز شما را میپردازیم و اگر بگویید بله، من از هم اکنون برای آماده کردن پروندۀ شما جهت کسب تابعیت در کمترین زمان ممکن اقدام خواهم کرد.
نفر سوم لب به سخن گشود و گفت: بله ما افتخار میکنیم که امثال دکتر سماوی یک فرانسوی باشند، فرانسه و فرانسویان از دانش و معرفت ایشان بهرهمند شوند.
سرم را به زیر انداختم و نفسی تازه کردم. آنها تصور کردند که من در برابر آنان تسلیم شدهام.
آنگاه سرم را بلند کردم و با تمام سادگی و بدون تردید به آنان گفتم: «شما دیر آمدید، زیرا من با امثال شما معامله نخواهم کرد و تصمیم گرفتهام که به کشورم باز گردم جایی که قوم و خویش من هستند، و من جایی در میان گرگان و سگان وحشی و نژادپرست ندارم، البته منظور من شخص شما نیستید».
ارشد آنان خندید و گفت: البته منظور شما فرانسویان است و ما هم از آنها
نیستیم. آنگاه او و دوستانش خندیدند و مرا از دفتر محل کارشان که در زیرزمین بود اخراج کردند.
پس از آن دو ماه بیشتر نماندم تا اینکه وسایل و کتابخانهام را جمع کردم و به وطنم بازگشتم و گفتم: گرچه در کشورم به من ظلم شود اما شیرین است و گرچه مردمم به من احترام نکنند اما محترم وبزرگند(1).
والحمد للّهرب العالمین.
1) (1) .بلادی وإن جارت علیّ عزیزةوأهلی وإن ضنوا علیّ کرام. (ضرب المثل)