ghaemiyeh.com
سرشناسه:صافی گلپایگانی، لطفالله، ۱۲۹۸ -
عنوان و نام پديدآور:تجلی توحید در نظام امامت/ صافیگلپایگانی مدظلهالشريف.
مشخصات نشر:قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطفالله صافی گلپایگانی، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری:۹۰ص.؛۱۴×۲۱سم.
فروست:سلسله مباحث امامت و مهدویت ؛ ۱۲.
شابک:۲۰۰۰۰ ریال : 978-600-5105-65-0
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
يادداشت:کتاب حاضر در سالهای مختلف توسط ناشرین مختلف منتشر شده است.
یادداشت:کتابنامه: ص.۸۷ - ۹۰؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:امامت
موضوع:توحید
شناسه افزوده:دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطفالله صافی گلپایگانی
رده بندی کنگره:BP۲۲۳/ص۲ت۳ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۵
شماره کتابشناسی ملی:۳۲۰۷۶۲۲
تجلی توحید در نظام امامت
لطف الله صافی گلپایگانی.
مسجد مقدس جمکران
فهرست مطالب.. 3
مقدمه. 7
چهار گفتار پیرامون تجلّی توحید در نظام امامت.. 9
گفتار اوّل: تجلّی توحید در رسالت انبیا 11
گفتار دوم: تجلّی توحید در اسلام. 21
گفتار سوم: تجلّی توحید در نظام امامت... 27
گفتار چهارم: تجلّی توحید در امامت حضرت مهدی(علیه السلام)...... 45
تعلیقات... 55
تعلیقة اوّل.. 57
تعلیقة دوم. 63
تعلیقة سوم. 71
تعلیقة چهارم. 83
کتابنامه. 87
آثار حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی مدظله الوارف در یک نگاه. 91
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله الّذی جعل الأئمّة قوّامه علی خلقه، و حفظةً لدینه، و ولاةً لأمره و الصلاة و السلام علی سیّد رسله أبی القاسم محمّد و آله الطاهرین، سیّما إمام العصر، و ناموس الدهر، کاشف الضرّ و المحن، مولانا الحجة بن الحسن، علیه و علی آبائه المعصومین من الصلوات أنماها، و من التحیّات أزکاها. اللّهمّ اجعلنا من الفائزین بولایته، و أکرمنا بظهوره، و شرّفنا بلقائه، و املأ به الأرض قسطاً و عدلاً برحمتک یا أرحم الراحمین.
قال الله تعالی:
( وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قالَ لاَ یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ)(1)
( به خاطر آوردید ) هنگامی که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگون آزمود؛ و او به خوبی از عهده این آزمایشها برآمد. خداوند به او فرمود: من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم. ابراهیم عرضکرد از دودمان من (نیز امامی قرار بده) خداوند فرمود: پیمان من به ستمکاران نمیرسد.
1) . بقره، 124.
سیر توحیدی و معنوی و کمالی انسان، اگرچه به ظاهر از معرفةالله و توحید و سایر صفات کمالیة باری تعالی آغاز میشود، در ادامه و امتداد نیز همان تکامل معرفت خدا و عقیدة توحید و جلوههای آن است.
عقاید دیگر مثل نبوت و امامت و معاد، هرچند اصولی مستقل در کنار عقیدة توحید محسوب میشوند، در وجود و واقعیت یافتن متأخر از عقیده توحید و مرتبط به آن میباشند، و در واقع مکمل آن و بسط و تفصیل معرفت خدا و صفات کمالی ذاتی و افعالی اوست.
عقیده به نبوت، مرتبهای از مراتب کمال عقیده به توحید، و جلوه ای از جلوه ای معرفت خداست. همچنین عقیده به معاد و امامت، همه از شئون و تجلّیات این عقیده است. آنانکه خدا را به اسماءالحسنی و صفات علیائی که دارد میشناسند، به فرستادن پیامبران و اعطای معجزه به آنها و نزول کتاب و موازین و قواعد و احکام مورد نیاز بشر از جانب او ایمان میآورند؛ چنانکه به نصب امام و وجود حجت در هر عصر و زمان و ولایت و سایر نظامات نیز ایمان میآورند؛
همچنانکه وقتی خدا را به عدل و حکمت و منزه بودن از کار لغو و عبث و بیهوده شناختند، به معاد ایمان میآورند و خلاصه، ابعاد معرفت خدا و فروع عقیده به توحید و صفات جمالیه و جلالیة حق تعالی مانند خونی که در بدن جریان دارد، در تمام مبانی و معیارها و اصول و فروع شرعی جریان دارد، و عقاید دیگر از آثار و لوازم عقیدة اصلیه است.
موضوع این رساله تجلّی توحید در نظام امامت است که چون با تجلّی توحید در کل رسالت انبیا و رسالت اسلام و تجلّی آن در امامت حضرت مهدی(علیه السلام) ارتباط دارد، به حول و قوة الهی آن را در چهار گفتار زیر به پایان میرسانیم.
1- تجلی توحید در کل رسالت انبیا و معارف و شرایع آسمانی.
2- تجلی توحید در اسلام.
3- تجلی توحید در نظام امامت.
4- تجلی توحید در امامت حضرت مهدی(علیه السلام).
تجلّی توحید را در رسالت انبیا، به سه گونه می توان مورد بررسی قرار داد:
اوّل: از جهت پایه بودن ایمان به خدا و عقیده به توحید، برای عقیده به نبوات و رسالتهای آسمانی؛ که بدیهی است عقیده به توحید مانند زیربنا، و عقیده به نبوت و هر عقیده حقّ دیگر نسبت به آن، مانند روبناست. چنان که کل عقاید حقّه و بینشهایی که انسان دارد، و برداشتهایش از مکتبهای مختلف نسبت به اخلاق و اعمال و روش زندگی و شکل نظاماتی که حاکم میشود، زیربناست. بنابراین با نداشتن بینش توحیدی، رسیدن به ایمان به نبوات، طفره و محال است.
دوم: از جهت رسالت انبیا که عمده و اساس آن دعوت به توحید و یکتاپرستی و پرورش موحّد و یکتاپرست میباشد.
قرآن مجید، رسالت پیامبران و کوشش و تلاش آنها را در دعوت به توحید و تربیت افراد موحد، و ساختن جامعه توحیدی، و همچنین مبارزه آنها را با مظاهر شرک و طاغوت پرستی، شرح داده و نشان
میدهد که در طول تاریخ جهان، انبیا بودند که فطرت توحیدی مردم را بیدار کرده آنها را از پرستش طاغوتها نجات دادهاند. چنانکه در این آیه میفرماید:
(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ)(1)
«همانا در میان هر امتی پیغمبری فرستادیم (تا به خلق ابلاغ کند) که خدای را پرستش کرده و از طاغوتها دوری گزینند».
یکی از پیغمبران بزرگ که در قرآن از او تجلیل شده است، حضرت ابراهیم(علیه السلام)، ابوالانبیاء است که با شرک و بت پرستی نمرود و نمرودیان، به آن شکل بیسابقه و بینظیر مبارزه کرد و افکار را علیه شرک و بتپرستی و نمرود و طاغوت بسیج کرد و از قدرت طاغوتی نمرود نهراسید و با فریاد:
(أِنِّی بَرِیءٌ مِمّا تُشْرِکُونَ)(2)
«از آنچه شریک خدا قرار می دهید من بیزارم».
و (أِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماوَاتِ وَالاَرْضَ حَنیفآً)(3)
«همانا من با ایمان خالص روی به سوی خدایی آوردم که آفریننده آسمانها و زمین است».
دلها را تکان داد و مردم را به خودیّت خودشان و به فطرتشان باز گرداند.
این پیامبران، همه در کنار مستضعفان و محرومان جامعه بودند و استعباد و استبداد را محکوم میکردند، و با فقرای مؤمنین همان روابط را داشتند که با اغنیای ایشان داشتند و خلاصه زبانشان و دعوتشان و عملشان و ثروتشان همه از توحید و دواعی الهی ملهم بود، و زندگی موحدین را به همه درس میداد. در خوف و رجا و توکّل و عبادت و محبّت، توحید در خوف و توحید در توکّل و عبادت و محبّت، اساس کارشان بود.
گفته نشود: چگونه دعوت انبیا به توحید، منطقی است با اینکه عقیده به نبوت فرع عقیده به توحید است و با گفته پیغمبران، اثبات وجود خدا و توحید او قابل توجیه نیست؟
زیرا جواب داده میشود: دعوت انبیا دو بخش دارد: یک بخش آن مربوط به توحید و خداشناسی و اصل نبوت عامه و همچنین دعوت به عناوین کلّی است، مثل راستی و امانت و عدالت و رحم و ترک ظلم و خیانت و غیر اینها از اموری که عقل، حسن یا قبح آنها را درک مینماید. در این بخش، نقش انبیا تذکّر و استخراج فطریات و به
کار انداختن قوای عقلی و فکری بشر است. چنان که امیرالمؤمنین(علیه السلام)
فرمود:
«فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ، وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ؛ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ، وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ، وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلِیغِ، وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»(1)
«پس خدای تعالی پیغمبران خود را در بین آنان برانگیخت و ایشان را پی در پی میفرستاد تا عهد و پیمان خداوند را که جبلی آنان بود بطلبند و به نعمت فراموش شده یادآوریشان کنند و از راه تبلیغ با ایشان گفتگو نمایند و عقلهای پنهان شده را بیرون آورده به کار اندازند».
در این بخش، دعوت پیامبران متکی بر عقل و فطرت است و از کسی نمیخواهند که تعبّداً دعوت آنها را بپذیرد.
بخش دیگر دعوت انبیا مربوط است به دعوت به رسالت خودشان و وحیی که بر آنها نازل میشود، و تعیین مصادیق ظلم و خیانت و عدل و امانت و احکام و نظامات. در این بخش، طبعاً باید دعوت متوجّه کسانی باشد که به خدا و عالم غیب ایمان آورده باشند، و لذا در مسئله واجب بودن روزه میفرماید:
1) . نهجالبلاغه، خطبة 1 (ج1، ص23)؛ مجلسی، بحارالانوار، ج11، ص60.
یاأَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ)(1)
«ای کسانی که ایمان آورده اید روزه بر شما نوشته شد».
و همچنین در موارد دیگر که متجاوز از هشتاد مورد است.
و در اینجاست که باید پیغمبر، دلیل صدق و بیّنهای مثل معجزه داشته باشد.
بنابراین، اشکال اینکه دعوت انبیا به توحید، «دورگونه» بوده و قابل توجیه نیست، مرتفع می شود.
سوم: شکل تجلّی توحید در رسالت انبیا این است که دین، از جهت اینکه متضمن برنامهها و قوانین و احکام و نظامات مربوط به نواحی متعدد زندگی بشر است، تحقّق دهنده توحید نظام و توحید قوانین می گردد و آنچه در این توحید، اصل است این است که بشر از جهت اینکه اجتماعی و مدنی الطبع است و از جهات دیگر، نیازمند به قوانین و احکامی است که عمل به آنها سعادت دنیا و آخرت و کمال مادّی و معنوی او را تأمین نماید. و کسی غیر از خداوند متعال صلاحیّت وضع قوانین و احکام را ندارد; زیرا خداست که بر کل افراد بشر و انس و جن و ملائکه، حتی انبیا و اولیا ولایت دارد.
و به عبارت دیگر، آنچه در صلاحیت جعل احکام و وضع قوانین
1) . بقره، 183.
و قواعد شرط است دو چیز است: یکی اینکه قانونگذار کسی باشد که عالم به تمام مصالح و مفاسد امور و نواحی جسم و روح و قوا و غرایز و نیازهای فردی و اجتماعی مردم باشد، و از اینکه فایدهای از عمل به آن قوانین ببرد، منزّه باشد و متهم به داشتن غرض خاصّی در جعل قوانین نشود و در معرض این اتهام هم نباشد.
بدیهی است این صلاحیت را کسی غیر از خداوند متعال دارا نیست که هم عالم به تمام مصالح و مفاسد است و این انسان شناخته نشده را آفریده و میشناسد، و از درون و نهان او آگاه است، و از هرگونه نقص و غرض - چون غنی بالذات و کامل بالذات است - منزّه و مبرّاست.
دوم اینکه قانونگذار کسی باشد که بر همه انسانها بالذات ولایت داشته باشد، و اختیارش نسبت به انسان و تعیین برنامه امورش، از اختیار خود انسان بیشتر باشد و بلکه اختیار انسان، چه تکوینی و چه تشریعی به تکوین و تشریع او باشد. پر واضح است که چنین کسی نیز، غیر از خداوند متعال نیست که مالک و صاحب و خالق و رازق همه بشر و همه مخلوقات است و همه تحت ولایت مطلقة او هستند،(1)
در اینجا گاه ولایت، اثرش در عبد به حدّی میرسد که عبد سر تا پایش اطاعت و تجسم مراد مولی میشود، و حدیث قدسی معروف: «کُنتُ سَمعَهُ الَّذِی یَسمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبصِرُ بِهِ وَ لِسانِهِ الَّذِی یَنطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبطِشُ بِها» در حقش صادق میشود و قلبش مصداق «ان القلوب بین اصبعین من اصابع الله یقلّبها کیف شاء» (برقی، المحاسن، ج1، ص291؛ کلینی، الکافی، ج2، ص352؛ ابن ابی جمهور احسائی، عوالیاللئالی، ج4، ص103) میگردد و دواعی او همه الهی میشود و عامل مشیّةالله میگردد.
در برابر این ولایت، ولایت شیطان و طاغوت و دعوتها و اضلالات ابلیسی است، که آن نیز در محدوده امور اختیاری بشر و به اختیار او انجام میپذیرد، و مراتب مختلف دارد. تا آنجا که )أَفَرَءَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَیهُ( (جاثیه،23) و )خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَعَلَی سَمْعِهِمْ وَعَلَی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ( (بقره، 7) و )لَهُمْ قُلُوبٌ لاَیَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَیُبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ آذَانٌ لاَیَسْمَعُونَ بِها أُولَ-ئِکَ کالاْنعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ((اعراف، 179) در حقّ او صادق میشود تا حدّی که شیطان نیز به او میگوید: )إِنِّی بَرِیءٌ مِنکَ( (حشر، 16) و همه زمینههای خیر و قبول حقّ، در او بیاثر شده، حامل اراده طاغوت و در ولایت کامل شیطان قرار میگیرد.
و همه احکام و تکالیف باید به وحی او و مستند به او باشد،1) . گفته نشود: چگونه همه تحت ولایت او هستند؟ با اینکه خداوند در آیة 257 سورة بقره میفرماید: )اللّهُ وَلِی الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَآؤُهُمُ الطّاغُوتُ( که دلالت دارد بر اینکه، خداوند سبحان فقط ولی مؤمنین است و اولیای کافرین، طاغوت میباشد؛ زیرا پاسخ داده میشود: ولایتی که برای خدا بر هر چیز و هر کس ثابت است، عبارت است از قدرت ذاتیّه و بینهایت او، که در برابر آن، همه ممکنات خاضع و مطیع و منقاد هستند و چنانکه در آیة 83 سورة آلعمران میفرماید: )وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالاَرْضِ طَوْعاً وَکَرْهاً( همه تسلیم اوامر تکوینی او میباشند و براساس آیة 82 سورة یس: )إِنَّما أَمْرُهُ إِذَآ أَرَادَ شَیْ-اً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ( کلیه امور، طبق قضا و قدر او جاری است. این ولایت، همه را زیر پوشش خود گرفته و کسی نیست که بتواند از آن سرباز زند، که از جمله مظاهر و موارد ظهور این ولایت، اختیار داشتن بندگان است، که انسان نمیتواند اختیار نداشته باشد، چون داشتن اختیار، امری از امور تکوینی است که انسان را در آن اختیار نیست، و او مختار است، چه بخواهد و چه نخواهد. اینکه میگوییم همه تحت ولایت مطلقه او هستند، مقصود این ولایت است؛ و امّا آن ولایتی که در آیة 257 سورة بقره: )اللّهُ وَلِی الَّذِینَ آمَنُوا...( مراد است، علیالظاهر ولایت و تصرّف در امور اختیاری عبد است که به صورت هدایت و توفیق و وحی و دعوت انبیا و امر و نهی و تکالیف الهی و عنایات غیبی نسبت به مؤمنین و کسانی که زمینه قبول و پذیرفتن این ولایت را دارند، محقق میشود و نظیر ولایت موالی بر عبید، که با قبول اوامر و نواهی آنها تحقق مییابد و عبد تحت نفوذ و تأثیر اوامر آنها، در عین اختیار خود عمل مینماید.
و مداخله در این امور، مداخله در شئون ربوبی و استکبار و استعلا و خلاف توحید است. و به همین جهت است که به حکم آیه کریمه:
(قُولُوا آمَنّا بِاللّهِ وَما أُنزِلَ إلَیْنا وَما أُنزِلَ إِلَی إبْرَاهِیمَ وَإسْماعِیلَ وَإسْحاقَ وَیَعْقُوبَ وَالأسْباطِ وَما أُوتِی مُوسَی وَعِیسَی وَما أُوتِی النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَد مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ)(1)
«بگویید ما به خدا ایمان آوردیم و به آن چه بر ما نازل شده و آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل گردید و موسی و عیسی و آنچه بر پیغمبران از جانب خدا داده شده است و بین هیچ یک از آنان جدایی قایل نمیشویم و در برابر فرمان او تسلیم هستیم».
باید به نبوت تمام انبیا، ایمان داشته باشیم. دعوت همه، دعوت به خدا بوده است و در جوهر و حقیقت، واحد بوده و آن اسلام و تسلیم بودن در برابر خدا، و حکم و فرمان خدا و قانون خداست. امّت پیغمبران در این دین، امّت واحده هستند،
(وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ أَنا رَبُّکُمْ فاتَّقُونِ)(2)
«و این امت شما امت واحدی است و من پرودگار شما هستم ، پس از مخالفت فرمان من بپرهیزید».
نسبت به همه آنها صادق است. یهودیّت و نصرانیت و اینگونه الفاظ، نمیتواند عنوان دعوت انبیا و معرّف آن باشد، چنانکه ایمان به موسی و عیسی اگر فقط ایمان به وحیی باشد که بر آنها نازل شده و از مسائل نامعقول و باطلی که در تورات و اناجیل رایجه است منزّه باشد، بدون ایمان به رسالت حضرت خاتمالانبیاء(صلی الله علیه و آله)، اسلام نمیباشد.
تجلّی توحید در اسلام، به قدری نیرومند و پرتلألؤ است که اسلام و توحید و موحّد و مسلم، مانند دو لفظ مترادف، مفهوم واحد یافته، و به گفته بیگانگان [ خاورشناسان] - مثل گوستاو لوبون - عقیده توحید، تاج افتخاری است که در بین ادیان بر سر اسلام نهاده شده است.(1)
اسلام، دین خداست دین توحید است و دین همه پیغمبران و پیروان راستینشان؛ دین حضرت خاتمالانبیاء(صلی الله علیه و آله) است، نه برای دین حقّ اسمی بهتر از این اسم میتوان یافت، و نه برای بشر، واقعیت و اصالتی اصیلتر و عالیتر از مفهوم این اسم و این از قضایایی است که میگویند: «قیاساتها معها» دلیلش با خودش میباشد، و خودش دلیل خودش است.
دین حقّ غیر از اسلام، به حقّ نخواهد بود و هر تعبیر دیگری که از دین حقّ بشود، اگر مفهومش، مفهوم کلمه «اسلام» یا کلماتی که در لغات دیگر با آن مترادفند، نباشد، دین حقّ نیست. خدا واحد است، و دین حقّ واحد است و آن اسلام است که در مفهومش هیچگونه
1) . لوبون، تمدن اسلام و عرب، ص143.
دوگانهخواهی و دوگانهپرستی و شرک نیست. تسلیم خدا بودن، و فرمانبردار و فرمانپذیر بیقید و شرط او بودن، هم به اعتقاد و هم به عمل، اسلام است. برای انسان هم، عالیتر از این، مقام و مرتبهای نیست و کمالی از این بالاتر نمیشود. لذا خداوند متعال پیغمبر جلیل خود حضرت خلیل(علیه السلام) را در قرآن مُسِلم خوانده است و از پسران یعقوب(علیه السلام) حکایت می فرماید که در پاسخ پدرشان که در هنگام درگذشت از این جهان، به آنها گفت:
«ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی»
«بعد از من چهکسی را میپرستید؟»
گفتند:
(نَعْبُدُ إِلهَکَ وَإِلهَ آبَآئِکَ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْماعِیلَ وَإِسْحاقَ إِلهاً وَاحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ)(1)
«خدای تو و خدای پدران تو ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را که معبود یگانه است و ما مطیع فرمان او هستیم».
بنابراین اگرچه اسلام، عنوان و نام و رسالت دعوت حضرت خاتمالانبیاء(صلی الله علیه و آله) میباشد و پس از ظهور آن حضرت، بر غیر آنچه آن حضرت به آن رسالت داشته، صحّت اطلاق ندارد؛ امّا این نامگذاری
1) . بقره، 133.
و حصر عنوان اسلام به این دین، برای این است که اسلام خالص است، و اسلام هیچکس، جز به تسلیم در برابر این دین و پذیرفتن احکام و محرمات و واجبات آن محقق نمیشود، و یکی از شواهد بر خاتمیت این دعوت و بقای آن تا روز قیامت این است که در عصری که مفهوم اسلام مجهول و ناشناخته مانده بود و نامها و عنوانها و برچسبهای ناجور، به ادیانی که سابقه الهی و حقانیت داشتند، زده بودند و نه فقط این نامها نارسا و معرّف حقیقت آنها نبود، بلکه با اسلام مغایر و منافی بود، در چنین زمانی، این دعوت بر اساس وحی الهی، اسلام را به جهانیان عرضه کرد، و صریحاً در مثل آیة:
(وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ)(1)
«هر کس غیر از اسلام دینی را اختیار کند هرگز از او پذیرفته نیست».
و آیة:
(إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الأِسْلامُ)(2)
«همانا دین (پسندیده و پذیرفته شده) در نزد خدا اسلام است».
اسلام را یگانه راه نجات اعلام کرد. و در آیاتی مثل آیة:
(فَلاَ وَرَبِّکَ لاَ یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاَ یَجِدُوا فِی أَنفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُوا تَسْلِیماً)(1)
«نه چنین است قسم به خدای تو که اینان به حقیقت اهل ایمان نمی شوند مگر آنکه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاکم کنند و آنگاه هر حکمی که بکنی هیچ گونه اعتراض در دل نداشته و کاملا از جان و دل تسلیم فرمان تو باشند».
و آیة:
«وَما کانَ لِمُؤْمِن وَلاَ مُؤْمِنَة إِذَا قَضَی اللّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ»(2)
«هیچ مرد و زن مؤمنی را هنگامی که خدا و رسولش در کاری حکم کنند اراده و اختیاری نیست».
و آیة:
(وَمَن یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَی)(3)
«و هر کس روی تسلیم و رضا به سوی خدا آورده و نیکوکار باشد چنین کسی به محکم ترین رشته الهی چنگزده».
و آیة:
(وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّن دَعا إِلَی اللّهِ وَعَمِلَ صالِحاً وَقالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ)(1)
«چه کسی در جهان، از آن کس که خلق را به سوی خدا خواند و نیکوکار گردید، و همی به عجز و لابه گفت که من تسلیم خدایم، بهتر و نیکوکارتر است».
و آیات دیگر، ویژگیها و آثار و جلوههای اسلام و حقیقت دین را به نحوی که هیچ تعلق و وابستگی به گروه و نژاد و منطقه ای نداشته باشد، و اصول و فروع آن فطری و خردپسند، و در همه زمانها و عصرها، وحدت دینی را تأمین نماید، روشن فرمود; که پس از چهارده قرن، یگانه بیان کامل و جامع و بیبدیل، دین حقّ است و الی الابد هم بیبدیل خواهد بود. همه باید به این دین بگروند و همه باید ندای وحدت سردهند و اسلام را که عالیترین و کاملترین طرح وحدت است، بپذیرند و شعارهای وحدت:
(إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللّهِ أَتْقَیکُمْ)(2)
«همانا گرامیترین شما، نزد پروردگار پرهیزکار و باپرواترین شماست».
و «الناسُ کُلُّهُم بَنُو آدَمَ وَ آدَمُ خُلِقَ مَنَ التُّرابِ وَ لا فَضْلَ لِعَرَبی عَلی عَجَمیٍّ وَ لا عَجَمِیٍّ عَلی عَرَبِیٍّ وَ لا أَحْمَر عَلی أبْیَضَ وَ لا أَبْیَضَ عَلی أَحْمَرَ إِلّا بِالتَّقْوی»(1)
«همه مردم فرزند آدمند و آدم از خاک خلق شده و هیچ فضل و برتری بر هیچ عربی نسبت به عجمی و بر هیچ عجمی بر عربی و بر هیچ سرخ پوستی به سفید پوستی، و بر هیچ سفید پوستی به سرخ پوستی نیست مگر به تقوا».
را سردهند، و زبانحال و مقال همه مردم جهان، از هر نژاد، و اهل هر قاره و شهر و روستا این باشد:
الصینُ لَنا وَ الْعَرَبُ لَنا
وَ الْهِنْدُ لَنا وَ الْکُلُّ لَنا
أَضْحَی الْإِسْلامُ لَنا دینًا
وَ جَمیعُ الْکَوْنِ لَنا وَطَنًا
تَوْحیدُ اللهِ لَنا نُورٌ
أَعْدَدْنا الرُوحَ لَهُ سَکَنًا
«چین مال ماست و عرب از آن ماست و هند برای ماست، همگی مال ماست. اسلام دین ما و همة هستی وطن ما شد. عقیده به توحید خدا برای ما نور و روشنایی است. جان و روح خود را جایگاه و مسکن برای این عقیده آماده کردهایم»
1) . طبرانی، المعجمالکبیر، ج18، ص 13؛ ر.ک: کراجکی، معدنالجواهر، ص21؛ سیوطی، الدرالمنثور، ج6، ص99.
امامت و رهبری نیز در ابعاد متعدّدی که دارد، شعاع و شعبة عقیدة توحید است و به آن استناد دارد، و چنانکه از آیة:
(إِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً)(1)
«وقتی خداوند ابراهیم را امتحان کرد، فرمود: من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم».
و نیز آیة:
(یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الاْرْضِ)(2)
«ای داوود همانا ما تو را در زمین، مقام خلافت دادیم».
استفاده میشود، امامت با تمام ابعاد عمیق و ارزنده ای که دارد، که از جمله آن خلافت و جانشینی در ارض (زمین) و زمامداری و مدیریت امور عامّه و حکومت کردن بین مردم است، فقط از سوی خدا و به نصب و تعیین اوست، و کسی با خدا در آن حقّ مشارکت
ندارد؛(1)و اصالت توحیدی امامت از اینجا معلوم میشود که بر حسب عقیده توحید، حکومت و ولایت و مالکیت حقیقیه مطلقه، مختص به خداست و حق و حقیقت این صفات فقط برای او ثابت است که:
«هُوَ الْوَلیُّ وَ هُوَ الْحاکِمُ، وَ هُوَ السُّلْطانُ وَ هُوَ الْمالِکُ وَ ألا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ وَ یَفْعَلُ ما یَشاءُ وَ یَحْکُمُ ما یُریدُ».
و هیچکس در عرض خدا، حتی بر نفس خود، نه سلطنت و ولایت تکوینی دارد، و نه ولایت تشریعی; تا چه رسد به اینکه بر دیگری ولایت یا حکومت داشته باشد، یا مالک امر او باشد. بنابراین، هر حکومتی که از جانب خدا و به اذن او نباشد، طاغوت و مداخله در کار خدا و حکومت خداست، و هرگونه پذیرش و فرمانبری از آن، پذیرش از فرمان طاغوت، و حرکت در جهت مخالف دعوت انبیاست که در قرآن در مثل این آیه بیان شده است:
(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ)(2)
نظر به اینکه مفهوم طاغوت، چون اعم است شامل فرمانروایان مستبد و حکومتهای غیر شرعی و طغیانگر نیز میباشد.
همچنین، هر ولایتی باید از جانب خدا و مستند به خدا باشد، حتی
ولایت پدر بر فرزند صغیرش، و ولایت شخص بر نفس و مال خودش و ولایت فقیه در عصر غیبت امام عصر(علیه السلام)(1)و ولایت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) و امام(علیه السلام) همه باید از جانب خدا باشد، و هر ولایتی از جانب او نباشد، هیچ اعتبار و اصالتی ندارد، و اگر خدا پدر را بر فرزند صغیرش ولایت نداده بود، ولایت بر او نداشت، و اگر شخص را بر خود و مالش ولایت نداده بود یا مالکیت او را بر آنچه حیازت کرده یا زمینی که آن را احیا و آباد کرده یا به هر سببی از اسباب تملّک مالک شده، مقرر نفرموده بود، ادعای مالکیت او، ادعای مالکیت در ملک خدا بدون اذن او بود.(2)
البته این ولایتهای شرعی از هر نوعش که باشد، بیمصلحت نیست و ریشه فطری دارد و تشریع بر طبق فطرت واقع شده است، امّا همین امور فطری هم بدون امضای خداوند متعال در عالم تشریع معتبر نیست.
1) . ولایت فقیه در عصر غیبت برای فقیه، مثل ولایت پدر بر فرزند صغیرش نیست که بالاصاله جعل شده و عصر حضور و غیبت در آن تفاوت نداشته باشد، بلکه ولایت فقیه بنا بر بعض مبانی، آنانکه قائل به آن در عصر غیبت میباشند، نظیر اذنها و ولایتهایی است که از جانب امام، در عصر حضور، به اشخاص معین داده میشد، با این تفاوت که در عصر غیبت به طور عام، و به کسانی که معنون به عنوان فقیه و عارف به حلال و حرام شرع باشند، عطا شده است. بنابراین ولایت جدّ پدری و پدر بر فرزند صغیر، قابل عزل و تغییر نیست، به خلاف ولایت و نیابت خاصّ که هر وقت امام بخواهد، شخص منصوب را معزول و دیگری را به جای او نصب مینماید، و به خلاف ولایت عامّه فقها که در هنگام ظهور و حضور خود به خود منتفی میشود.
2) . رجوع کنید به تعلیقه 2.
بنابراین چون حکومت و ولایت اختصاص به خدا دارد، غیر از خدا، دیگری نمیتواند در آن مداخله کند، مگر به اذن او در حدود تشریع و دستور او. بدیهی است که این ولایت و حکومت و مالکیّت که برای بعضی بندگان به اذن خدا اعتبار میشود، اعتباری و قراردادی بوده و حقیقی نیست، لذا به عزل و اسباب دیگر، قابل زوال و انتقال است. این ولایت از نوع ولایت و حکومت الهیّه نیست، چون حکومت و ولایت خدا حقیقی و خود به خود و دائم و ابدی است و مقتضای ارتباط و تعلق مخلوق به خالق، حکومت و ولایت و مالکیت حقیقی خالق است. مخلوق، هویتش مملوکیت و نیازمندی و فرمانپذیری و عنایتخواهی است. نه مملوکیت بنده و تحت ولایت خدا بودن او قابل این است که از او سلب شود، چون ذات او، هویتش و واقعیتش همین است، و نه مالکیت و حکومت و ولایت خدا بر بندگانش قابل سلب و اعطا و انتزاع است.
بنابر آنچه گفته شد، نظام امامت و خلافت و ولایت باید از جانب خدا و انفاذ و اجرای ولایت و حکومت خدا باشد، تا حکومت، شرعی و اطاعت از اوامرش واجب باشد و به این ترتیب است که هرگاه از جانب حضرت ولیامر(علیه السلام) یا هر یک از مجتهدین جامعالشرایط که در عصر غیبت نیابت عامّه دارند حکمی صادر گردد و مخالفت آن شود، در حکم استخفاف به حکم خدا و ردّ بر امام(علیه السلام) خواهد بود، با این
تفاوت که در فرمان علما و فقها به حکم:
«لا طاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فی مَعْصِیَةِ الْخالِقِ»(1)
«برای هیچ فردی، در معصیت خدا، اطاعت از فرد دیگر نیست».
اگر حکم به معصیت باشد، اطاعت فرمان به معصیت، موضوع پیدا نمیکند و حدیث شریف «لا طاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فی مَعْصِیَةِ الْخالِقِ» به اطاعت از پیغمبر و امام نظر دارند.
بر عکس آنانکه میگویند نظام حکومت باید از پایین به بالا باشد و اساس و قاعدة آن را شوراهای روستایی میشمارند، یا پایینیها باید تابع تصمیم و نظرات بالاییها باشند، و شورای وزارتخانهها بر شوراهای استانها، و استانها بر شهرها، و شهرها بر بخشها و روستاها حاکم باشند، یا اینکه یک نفر مثل نظامات استبدادی به نام شاه و امیر و پیشوا و خان در بالا بنشیند، و هرچه هوس میکند فرمان دهد و خود را بر مردم تحمیل نماید. هیچ یک از اینها نیست.
نظام اسلام که همان نظام امامت و حکومت شرعی است، نه حکومت از پایین به بالاست،(2)و نه فرمانروایی از بالا به پایین است،
1) . صدوق، الخصال، ص139، 567، 608؛ طبرسی، مکارمالاخلاق، ص420.
2) . قابل توجّه است، آنانکه این روشهای حکومت را برای فریب تودهها، مطرح میکنند و با بوق و کرنا آن را تبلیغ مینمایند، هرگز به تودههای روستایی و مستضعف اجازه نمیدهند که جز در خطی که بالاها، به اصطلاح رهبران حزب، تعیین مینمایند، شورایی تشکیل دهند و مثل یک انسان آزاد و حیوان زبانبسته، نظری اظهار نمایند. اگر در شکل ظاهر از شورای روستایی به شورای بخش و شهر و استان و کشور میرسند، درواقع از بالا به پایین است و دیکتاتوری «پرولتاریا» به مراتب از دیکتاتوریهای استبدادی قرون وسطی بدتر، و از جهت کوبیدن کرامت و شرف و حقوق و آزادی انسان خطرناکتر است. سالهاست و بلکه متجاوز از نیم قرن است، که محرومان و مستضعفان جهان و ملل به اصطلاح عقبمانده را با الفاظی مثل دموکراسی و حکومت مردم بر مردم و حقوقبشر، و صلح و همزیستی مسالمتآمیز، و مبارزه با استثمار و عدالت اجتماعی و آزادی عقیده و نظام به اصطلاح شورایی فریب داده و هریک از دو ابرستمگر شرق و غرب، تحت یکی از این عناوین، استعمار و استکبار خود را در مناطق مختلف توجیه کرده، دنیا را غارت نموده، مردم محروم و شرافت و حقوق انسانی آنها را در مثل فلسطین و قدس عزیز، افغانستان و لهستان و اریتره و فیلیپین و عراق و سودان و اردن و غیره فدای مطامع پلید و توسعهطلبیهای خود مینمایند.
بلکه نظام خداست که همه در آن، مجری احکام خدا میشوند، و حکومت و امارت چنان که امیرالمؤمنین(علیه السلام) در پاسخ ابن عباس فرمود، وسیلة اقامة حقّ و دفع باطل است و اگر از این حدّ و این شعار که اقامة حقّ و دفع باطل است، خارج باشد، نه حکومت شرعی است و نه اطاعت از آن واجب است.
در این نظام همة متصدیان امور در اجرای احکام خدا مسئولند و هیچ مادونی از مافوق، در تخلّف از قانون و قانون شکنی و معصیت خدا نباید اطاعت کند و هیچ مقامی حتی شخص خلیفه نمیتواند از مردم توقعی غیر از عمل به احکام الهی و اطاعت از قانون داشته باشد.
در این نظام برای به دست آوردن مقامات، چنان که در نظامهای دیگر انجام میشود، بین اشخاص مسابقه و مزاحمت نیست و اگر کسی برای کسب علوّ و برتری شخصی یا گروهی، بخواهد مقامی را
به دستآورد، صلاحیّت آن مقام را ندارد.
در این نظام، مقام، تعهد و تکلیفآور است و هرچه مقام انسان حسّاستر و حدود قلمرو آن وسیعتر باشد، مسئولیت و تکلیفش بیشتر میشود، و ارزش صاحب هر مقامی به میزان خلوص نیت، و حسن معامله ای است که در عمل داشته باشد. بسا که یک رفتگر برای حسننیّت و خلوصی که در کار خود دارد و مراقبتی که برای خدا در انجام وظیفه نشان میدهد، از حاکم شهر و والی استان شریفتر و در درگاه خدا عزیزتر باشد.
در این نظام همانطور که «عدی بن حاتم» در وصف امیرالمؤمنین(علیه السلام) به معاویه گفت:
«لا یَخافُ الْقَوِیُّ ظُلْمَهُ وَلا یَیْأَسُ الضَّعِیفُ مِنْ عَدْلِهِ»(1)
قوی و ضعیف هر دو در امان بودند; هیچ نیرومندی از ستم علی(علیه السلام) نمیترسید; چون میدانست هرگاه بخواهد او (قوی که خلاف کرده) را کیفر و مجازات کند، از حدّ قانون تجاوز نمینماید و از سر خشم و احساسات و به هوای نفس و کینة شخصی، او را بیش از حدّ قانون کیفر نمیدهد. ضعیف نیز از عدل او مأیوس نمیگردید; چون میدانست اگر تمام اقویا و زورمندان در یک صف بایستند و یک نفر ضعیف در
1) . محدث قمی، الکنی و الالقاب، ج2، ص116.
صف دیگر، علی(علیه السلام) در کنار ضعیف میایستد و از او حمایت میکند. او حاکم و زمامداری است که هرگز حقّ ضعیف را وا نمیگذارد و از احقاق حقّ او صرفنظر نمیکند، چنانکه علی(علیه السلام) فرمود:
«الذَّلِیلُ عِنْدِی عَزِیزٌ حَتَّی آخُذَ الْحَقَّ لَهُ وَ الْقَوِیُّ عِنْدِی ضَعِیفٌ حَتَّی آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُ»(1)
«ذلیل پیش من عزیز است تا اینکه حقّ را (از ظالم) برایش بگیرم، و قوی پیش من ضعیف است تا اینکه حقّ (ضعیفها) را از او بگیرم».
و بالاخره این نظام امامت است که تبلور عقیدة توحید در آن ظاهر میشود، و جامعة بیامتیاز توحیدی،(2)و امت واحد و دین واحد و قانون واحد و حکومت واحد و جهانی و همیشه نو و مترقّی اسلام را تحقق میبخشد، چنانکه از بعضی روایات در تفسیر آیة کریمه:
(فَمَن کانَ یَرْجُوا لِقآءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلا صالِحاً وَلا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً)(3)
«پس هرکس به لقای پروردگارش امیدوار است، باید نیکوکار شده و هرگز در پرستش خدا احدی را با او
شریک نگرداند».
استفاده میشود، شرک نورزیدن به عبادت خدا این است که: نظام دیگری را غیر از نظام امامت که نظام الهی است، نپذیرد و برای ائمّه(علیهم السلام) که این ولایت را دارند، شریک قرار ندهد.
از جمله در تفسیر عیّاشی از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است که دربارة این آیه از آن حضرت سؤال شد، فرمود:
«اَلْعَمَلُ الصّالِحُ، الْمَعْرِفَةُ بِالاْئِمَّةِ، وَلا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً، التَّسْلِیمُ لِعَلِیّ(علیه السلام)، لا یُشْرِکُ مَعَهُ فِی الْخِلافَةِ مَنْ لَیْسَ ذلِکَ لَهُ وَلا هُوَ مِنْ أَهْلِهِ»(1)
«عمل صالح، معرفت ائمّه است و این که در عبادت پروردگارش هیچ کس را شریک نکند، تسلیم علی(علیه السلام) بودن است، یعنی کسی را که خلافت برای او نیست و اهل آن نمیباشد، با او (علی(علیه السلام)) شریک قرار ندهد».
در تفسیر علی بن ابراهیم قمی، از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است که در تفسیر )وَلا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً((2)فرمود:
«لا یَتَّخِذُ مَعَ وِلایَةِ آلِ مُحَمَّد(صلی الله علیه و آله) وِلایَةَ غَیْرِهِمْ، وَ وِلایَتُهُمُ الْعَمَلُ الصّالِحُ، مَنْ أَشْرَکَ بِعِبادَةِ رَبِّهِ
فَقْدَ أَشْرَکَ بِوِلایَتِنا وَکَفَرَ بِها وَجَحَدَ
أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام) حَقَّهُ وَ وِلایَتَهُ»(1)
«با ولایت آل محمّد(صلی الله علیه و آله) ولایت غیر ایشان را نگیرد، و ولایت ایشان عمل صالح است؛ کسی که شرک ورزد به عبادت پروردگارش، پس به تحقیق شرک ورزیده است به ولایت ما و به آن کافر شده و جاحد و منکر حقّ و ولایت امیرالمؤمنین(علیه السلام) شده است».
از آنچه در این گفتار بیان شد، معلوم گردید که امامت نیز مثل نبوت از اموری است که به نصب و جعل الهی میباشد و نصب آن فقط حقّ خداست که برحسب حکمت و دلایل عقلیه محکم مثل قاعدة لطف لازم است.
خلاصه مطلب این است که تصرّف در امور عامّه و رتق و فتق امور و حلّ و فصل کارها و اعمال ولایت بر خلق الله، اگرچه یک نفر هم باشد، تصرف در سلطنت الهی و ملک خدایی است که باید به اذن خدا باشد; چنانکه بر حسب آیات قرآن مجید و احادیث متواتر که از طریق شیعه و سنی روایت شده است، در امّت این برنامه انجام شده و نظام امامت توسط حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) به مردم ابلاغشده و "اولیالامر" که تا روز قیامت عهدهدار این منصبند و دوازده نفرند، به امّت معرفی شدهاند.(2)
بنابراین صحّت روش و برنامهای که شیعه در نصب امام معتقد است، برای کسی که به توحید ایمان دارد، نیاز به دلیل ندارد; زیرا در مشروعیت امامت و ولایت به اذن خدا و نصب الهی، جای هیچ گونه تردیدی نیست. فقط سؤالی که پیش میآید، این است که:
اوّلا: اذن خدا وجود دارد یا نه؟
ثانیاً: چه افراد و شخصیّتهایی مورد این عنایت الهی شدهاند؟
پاسخ سؤال اوّل از بیانات گذشته معلوم شد، با توجّه به اینکه مجوّز شرعی برای مداخلات خودسرانه و غیرمستند به خدا دربین نیست; و با توجّه به اینکه مسئله نظام و برنامة ادارة امور و زمامداری امری نیست که قابل تعطیل و بینظم و ترتیب باشد; و نیز باتوجّه به اینکه وجود برنامه پشتوانهدار و مشروع و مستند به خدا در آنچه که مقصود از آفرینش بشر است، دخالت عمده دارد، حتماً از جانب خدا نظام اکمل و اتمّ پیشنهاد و تعیین شده است و امکان ندارد در دینی مثل اسلام که حتی از بیان مستحبّات و مکروهات در موارد جزئی کوتاهی نشده، نسبت به چنین امر بزرگی با نقش و اثری که در اجرای احکام و حفظ مصالح عباد و رعایت حال مستضعفان و محرومان و سیر خلق به سوی خدا دارد، کوتاهی شود.
حاشا و کلاّ! از صاحب شریعت با آن همه عنایت که به تربیت بندگان خود دارد و از هدایتهای تشریعی و تکوینی در هر قسمت
دریغ نفرموده، در چنین امری آنها را از رحمانیت و رحیمیت و ربّانیت و فیاضیت خود محروم فرماید.
حاشا و کلاّ! چگونه ممکن است پیغمبر در چنین امر بزرگی که در تمام شئون امتّش دخالت دارد، برنامه و دستور جامعی نداده و امت را حیران و سرگردان گذارده باشد، و با این حال بفرماید:
«قَدْ تَرَکْتُکُمْ عَلَی الْبَیْضآءِ لَیْلُها کَنَهارِها لا یُزِیغُ بَعْدِی عَنْها إِلّا هالِکٌ»(1)
«شما را ترک کردم در راهی روشن و واضح که شبش مانند روز آن است؛ از آن منحرف نمیگردد مگر هلاکشونده».
از این حدیث میفهمیم که ارشادات و تعالیم پیغمبراکرم(صلی الله علیه و آله) همة تاریکیها و تحیّرها را از میان برده است و اگر امری مثل امر خلافت و امامت را مهمل گذارده بود، این حدیث شریف نامفهوم بود؛ بلکه اگر امر امامت غیرمشخص و بیبرنامه مانده بود، با آن تأکیدی که شخص رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در معرفت امام فرموده است، آیة کریمة:
(الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی )(2)
«امروز دین شما را برای شما کامل کرده و نعمتم را بر شما تمام نمودم».
شأن نزول پیدا نمیکرد.
و امّا پاسخ سؤال دوم این است که: از احادیث کثیره متواتره استفاده میشود که تبلیغ این موضوع از آغاز بعثت و سال سوم و هنگام نزول آیة شریفة:
(وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الأَقْرَبِینَ )(1)
«خویشاوندان نزدیکت را بیم ده».
تا بیماری رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و ارتحال آن حضرت به رفیق اعلی، در مناسبتها و فرصتهای متعدد انجامشده و نظام رهبری مردم پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مشخص و معین گردید.(2)
علاوه بر اینکه هر شخص منصف، اگر به کتابهای تاریخ و تفسیر و حدیث و کلام و فِرق مسلمین و اسرار افتراق آنها مراجعه نماید، تصدیق میکند که هیچیک از نظاماتی که بعد از پیغمبر(صلی الله علیه و آله) عهده دار امور مسلمین شدند، این خصیصه را که شرعیت آنها را بتوان به وحی و تنصیص رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مستند دانست، نداشتند؛ هرچند بعد از وقوع، دیگران خواستند برای مشروعیت آن دلایلی بسازند، این تلاشها جایگیر نشد که حتی در مثل زمان ما - که جهان اسلام به ضررهای جدا بودن دین از سیاست پیبرده و آمادة این میشود که دین را در همة
نواحی زندگی سیاسی و اجتماعی و اخلاقی و اقتصادی و فرهنگی و غیر اینها حکومت دهد - افرادی چون "عبدالکریم خطیب" که از نویسندگان معروف اهل سنّت و صاحب آثار و تألیفات متعدد است، در ضمن بررسیهای خود راجع به خلافت و امامت، نظامهای گوناگونی را که در عالم اسلام به وسیلة افراد و مکتبهای معارض با اهل بیت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) حکومت یافت، بررسی کرده و دلایل شرعی بودن آنها را تحت دقت و مطالعه قرار داده و به این نتیجه می رسد که برای مسئلة امامت و خلافت، در اسلام طرح و پیشنهادی نیست و به خود مردم واگذار شده و در این مسئله دین از سیاست جداست!(1)و درواقع نظر میدهد؛ رژیمهایی که بر امور مسلمین در طول چهارده قرن مستولی شده و از این به بعد روی کار بیایند، باید به واسطة خود مردم انتخاب شوند.
نظر دیگر اهل سنّت این است که: هرکس مسلّط شد و زمام امور را به دست گرفت، باید از او اطاعت کرد،(2)که در حقیقت نظر به شرایط
و صفات حاکم و عدالت و فسق او نیست؛ بلکه اوامری که در کتاب و سنّت راجع به اطاعت از والی و حاکم وارد شده است، نظر به مطلق حکّام دارد(3)و این نظر مطابق است با روشی که تقریباً در طول چهارده قرن بر مسلمین حکومت داشت.
ما در این مقاله، در مقام بررسی نظرات و ردّ آنها نیستیم؛ فقط این نکته را تذکّر میدهیم که مسئلة فقدان دلیل قانع کننده بر صحّت و مشروعیت نظاماتی که بعد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روی کار آمدند، امثال عبدالکریم خطیب را بر این داشته که بگویند: اصلاً اسلام در موضوع نظام و رهبری امور عامّه و سیاست جامعه پیشنهاد و نقشهای ندارد، و این خود مردم هستند که باید این موضوع را حل نمایند.
اینک از آقای عبدالکریم خطیب سؤال میشود که: این مردم که باید این مشکل را حل نمایند، کیستند و برنامه و نظام مداخله مردم در این کار را چگونه و چه کسی باید معین نماید؟ و آیا با اینکه در اسلام حکومت واحد است و حکومتهای متعدد مبنای اسلامی ندارد، با جمعیت حدود هزار میلیون نفوس، چگونه باید رهبر این نظام معین شود؟ آیا حکومتهای کنونی و تجزیهای که در عالم اسلام است، چگونه قابل توجیه است؟ و آیا معرفت امام وقت که بر حسب روایات شیعه(1)و سنی(2)واجب است، چگونه امکانپذیر است؟ و کدام یک از این دهها حاکم و امیر و شاه و رئیس جمهور امام میباشند؟ و در این عصر، چه کسی را باید به عنوان امام و ولی امر شناخت؟ و نسبت به گذشته کدام یک از افرادی که بر امور مسلمین سلطه پیدا
کردند، مردمی بودند؟ و اگر خلیفه ای خلیفه بعد از خود را تعیین کرد، بر چه اساسی است؟ و شورای شش نفری و بالاخره وضعی که تا انقراض عثمانیها برقرار بود، کجایش مردمی بود؟ و پرسشهای دیگر از این رقم.
بدیهی است جواب قانع کنندهای نخواهید شنید. تنها نظامی که می تواند به این پرسشها و پرسشهای مشابه پاسخگو باشد، نظام امامت است.
و اگر کسی بگوید: صحیح است که مشروعیت جزء جوهر و هویّت نظام امامت است; امّا آنان که به این اصل نگرویدهاند، جواز حکومت بر اساس نظامهای گوناگون دیگر را با «أصالة الإباحه» ثابت کرده و میگویند: اگر ما در جواز دخالت در امور ولایتی و مربوط به جهات عامه و مصالح عمومی شک داشته باشیم، با این اصل، اباحه آن ثابت میشود. همچنین در سایر ولایتها، اگر فقیه یا ولی صغیر یا هر صاحب سلطه و قدرتی در جواز بعض تصرّفات و مداخلات شک نمود، با أصالة الإباحه، مباح بودن آن ثابت میشود.
جواب گفته میشود که: «أصالة الإباحه» در موضوعات مربوط به خود مکلّف، مثل استعمال دخانیات یا خوردن گوشت فلان حیوان در صورتی که تذکیه آن محرز باشد یا پوشیدن فلان لباس، حاکم است; امّا جواز اموری که مربوط به دیگران و امر و نهی و مداخله در
کارهای آنهاست و متضمّن الزام به انجام کار یا ترک کاری باشد، با «اصالة الاباحه» ثابت نمیشود; بلکه در اینگونه امور به دلایل متعدّد، "أصالة الحظر"; یعنی ممنوعیت مداخله اجرا میشود. علاوه بر اینکه، آثار وضعیة این مداخلات نیز به مقتضای اصل، بر آن مترتّب نخواهد شد و بالاخره با این بیان، مشروعیت نظام ثابت نمیشود و وجوب اطاعت دیگران از آن ثابت نخواهد شد.
و خلاصه کلام این است که، یگانه نظام توحیدی که بر حسب آیات و احادیث معتبر، مستند به خداوند یگانه است، نظام امامت است که "مجعول من الله" و از جانب خدا برقرار شده و تا قیام قیامت متصل و مستمر خواهد بود.
امروز شاه انجمن دلبران یکی است
دلبراگر هزاربود، دلبر آن یکی است
دیدگاه عاشقان تماشای این تجلّی، و منتظران حقیقی ظهور، و مشتاقان درک فیض حضور، به قدری وسیع و پردامنه است که هرچه ببینند و بیندیشند، عشق و شوقشان بیشتر و وسعت و امتداد دیدگاهشان افزونتر میشود.
علاوه بر آنکه مصدر امامت (چنانکه در گفتار سوم بیان شد)، مصدر توحیدی و اصطفا و اجتبا و گزینش الهی است، و هر امامی در عصر خود، در تصرف در امور و استقلال به رتق و فتق، واحد و بیشریک است، در هنگام ظهور حضرت بقیةالله(علیه السلام) برای اینکه از نعمت وجود امام، بیشترین استفاده ممکن برده شود، شرایط لازم فراهم میشود و موانع ظهور و فعلیت یافتن شئون و ابعاد امامت، که در عصر سایر امامان(علیهم السلام) و عصر غیبت خود آن حضرت وجود دارد، مرتفع میگردد; اسماء حسنای الهی مثل: "الولی" و "العادل" و "الحاکم" و "السلطان" و "المنتقم" و "المبیر" و "القاهر" و "الظاهر" به طور بیسابقهای متجلّی خواهد شد.
و به عبارت دیگر، آن حضرت مظهر این اسما و کارگزار و عامل خداوند متعال میباشد، و مقام خلیفة الهی او در این ابعاد، ظهور عملی و فعلی خواهد یافت.
همه این شئون الهی که امام(علیه السلام) تجسّم ظهور آن خواهد بود، و خدا به حکمت بالغه خود، توسط آن حضرت تحقّق میبخشد، اصالت توحیدی دارد و به اذن خدای یکتا و فرمان او انجام میپذیرد.
و از جمله اموری که تجلّی توحید را در ظهور حضرت مهدی(علیه السلام) روشن میسازد، این است که اهداف توحیدی اسلام مثل وحدت حکومت و نظام، وحدت قانون، وحدت دین و وحدت جامعه، به وسیله آن حضرت تحقّق مییابد. همانگونه که در احادیث وارد شده است، خدا خاور و باختر جهان را به دست آن حضرت فتح مینماید; چنانکه در روایت معروف "جابر" است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«ذلِکَ الَّذِی یَفْتَحُ عَلی یَدَیْهِ مَشارِقَ الأرْضِ وَمَغارِبَها»(1)
«این است آنکسی که خدا به دست او، مشرقها و مغربهای زمین را میگشاید».
و "روز فتح" که از ایامالله بزرگ است و در قرآن مجید آمده،(2)
برحسب بعضی تفاسیر،(1)روز ظهور و فتح آن حضرت است. روزی است که کفار را ایمان آوردن در آن روز سود نمیبخشد و مهلت داده نمیشوند.(2)
چنانکه در احادیث است: قریه ای نمیماند مگر آنکه در آن ندای «لا إله إلا الله» بلندشده و اسلام جهانگیر میشود(3)و این همه دوئیتهایی که از جهت اختلاف نظامها و حکومتها و رژیمها و به اسم نژاد و وطن ساخته شده، ملغی میگردد و مرزهایی که با آنها زورمندان، دنیا را تقسیم کرده و افراد بشر را از هم جدا و بیگانه ساختهاند، از میان برداشته میشود.
در آن عصر، برکات و آثار عقیده و ایمان به خدا آشکار میشود، و برحسب آیة: َوَلًو أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِم بَرَکات مِنَ السَّمآءِ وَالأَرْضِ )(4)
«و چنانچه مردم آبادیها همه ایمان آورده و پرهیزکار میشدند، همانا ما درهای برکات آسمان و زمین را بر روی آنان میگشودیم».
درهای برکات آسمان و زمین به روی مردم و دنیای مؤمن گشوده
میشود و به جای نظامهای مشرکانه و جنگ و نزاع و کینه توزی، نظام الهی اسلام و دوستی و برادری و صفا و صلح واقعی و عمومی برقرار میشود.
از جمله احادیثی که بر این مطلب دلالتدارد، روایتی است که عیاشی به اسناد خود از "ابن بکیر" روایت کرده است، ابن بکیر گفت: از ابیالحسن (حضرت موسیبنجعفر‘) سؤال کردم دربارة این قول خدای تعالی:
(وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِی السَّماواتِ وَالأَرْضِ طَوْعاً وَکَرْهاً )(1)
«هرآنچه در آسمان و زمین است، خواه و ناخواه مطیع فرمان خداست».
حضرت در پاسخ فرمود: (قریب به این مضمون) نازل شده است دربارة قائم(علیه السلام) که وقتی ظاهر شود، اسلام را بر طوایف کفار که در شرق و غرب هستند، عرضه نماید. هرکس از روی اطاعت اسلام آورد، امر میکند او را به نماز و زکات و آنچه مسلمان به آن امر میشود، و هر کس اسلام نیاورد، گردن او را میزند، تا باقی نماند در مشرقها و مغربها احدی مگر اینکه موحد گردد.
ابن بُکیر میگوید: گفتم: فدایت شوم! خلق بیشتر از این میباشند
1) . آلعمران، 83.
(یعنی بیشتر از این هستند که بتوان اسلام را به همه عرضه کرد و همه را یا مسلمان نمود یا کشت).
حضرت فرمود:
«إِنَّ اللّهَ إِذا أَرادَ أَمْراً قَلَّلَ الْکَثِیرَ وَکَثَّرَ الْقَلِیلَ»(1)
«خداوند وقتی کاری و امری را ارادهکند، اندک را بسیار و بسیار را اندک مینماید».
و نیز روایت است ازامام محمد باقر(علیه السلام) در تفسیر آیه:
(الَّذِینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّکاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَللّه عاقِبَةُ الأُمورِ )(2)
«(آنان که خدا را یاری میکنند) آنهایی هستند که اگر در روی زمین به آنان اقتدار و تمکین دهیم، نماز را به پا داشته و به مستحقان زکات میدهند و امربهمعروف و نهیازمنکر می نمایند و میدانند که عاقبت کارها به دست خداست».
که فرمود: این برای آل محمّد(صلی الله علیه و آله) است و مهدی و اصحاب او; خدا ملک ایشان مینماید مشرقهای زمین و مغربهای آن را، و ظاهر و غالب میکند دین را، و خدای عزّوجلّ به وسیله او و اصحابش
بدعتها و باطل را میمیراند- مثل آنکه سفیهان حقّ را میراندند - تا اینکه دیده نشود اثری از ظلم، و امر میکند به معروف و نهی میکند ازمنکر، و برای خداست عاقبت امور.(1)
و ازجمله این روایات، روایتی است از رفاعة بن موسی که گفت: شنیدم امام صادق(علیه السلام) دربارة آیة:
(وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِی السَّماواتِ وَالاَرْضِ )(2)
فرمود:
«إِذا قامَ الْقآئِمُ الْمَهْدِیُّ لا یَبْقی أَرْضٌ إِلّا نُودِیَ فِیها شَهادَةُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُاللهِ»(3)
«وقتی قائم مهدی(علیه السلام) قیام نماید، باقی نمیماند زمینی مگر آنکه در آن ندا میشود: شهادت بر اینکه خدایی نیست غیر از الله و اینکه محمّد رسول خداست».
و نیز از این احادیث است، حدیثی که در "مجمعالبیان" در تفسیر آیه (لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ)در سوره صف، از عیّاشی به سندش از عبایه روایت کرده است که: شنیدم امیرالمؤمنین(علیه السلام) این آیه را تلاوت فرمود:
(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ )(1)
«اوست خدایی که رسولش را با دین حقّ به هدایت خلق فرستاد تا بر همه ادیان عالم تسلط و برتری دهد».
و سپس از حاضران مجلس پرسید: آیا تا این زمان دین را ظاهر گردانیده است؟ گفتند: آری! فرمود: نه! قسم به آن که جانم در دست اوست، نخواهد شد تا باقی نماند قریهای مگر درآن، بامدادان و شامگاهان ندا شود به شهادت «لا إله إلا الله».(2)
و از روایات این باب است، این حدیث که سیّدرضی از رسولخدا(صلی الله علیه و آله) روایت نموده است که فرمود:
«لَیَدْخُلَنَّ هذَا الدِّینُ عَلی ما دَخَلَ عَلَیْهِ اللَّیْلُ»(3)
«هر آینه داخل میشود این دین بر آنچه شب بر آن داخل شده باشد».
این حدیث نیز عالمگیر شدن دین اسلام را مژده میدهد، و ممکن است مراد عبارت، این باشد که کفر و بیایمانی و انحراف از خدا، مانند شب تاریک و ظلمانی است، و اسلام مانند آفتاب است; آفتابی
که همة تاریکیها را از میان میبرد و در هر مکان که تاریکی باشد، آنجا را روشن مینماید.
احادیثی که متضمّن بیان این اهداف است، بسیار و متواتر است. این اهداف، آرمان فطری همة افراد بشر است، و بشر بالفطره به سوی آنها گرایش دارد، و لذا به نام وحدت، سازمان ملل متحد تشکیل میشود; هرچند مقاصد آنان که این سازمان را تشکیل دادهاند، مقاصد سیاسی و استعماری بوده، که همان قرار دادن "حقّ وتو" برای پنج ابرقدرت و استضعاف ملل دیگر، گواه نیّات پلید آنهاست که میخواهند به صورت قانونی استکبار خود را ادامه دهند. به قول شاعر: «این دروغ از راست بگرفته فروغ».
اگر ستمگران از عدل و داد سخن میگویند و اگر جنگافروزان و متجاوزان به ملّتهای ضعیف، و غارتگران بزرگ دنیا و دشمنان واقعی آسایش و امنیت مردم محروم، صلح و همزیستی و خلع سلاح را پیشنهاد مینمایند، و اگر پایمالسازان حقوق بشر و عدالت و آزادی، حقوق بشر را عنوان میکنند و برای آن دلسوزی مینمایند، همه برای این است که فطرت بشر خواستار وجود حقیقی حکومت واحد و عدالت و صلح و امنیت و احترام به حقوق بشر است، و این همان دین فطرت است که واحد است و در آخرالزمان تحت رهبری آن موعود عزیز و محبوب انبیا و اولیا و همة مردان خدا، جهان را فرا
میگیرد و دنیا به سوی قبول این دین و اهداف پاک و انسانی آن به پیش می رود، برای آن که به ندای آن قرة العینِ مصطفی و میوة دل علی و زهرا‘ جواب مثبت بدهد، آماده میشود.
امید آنکه دیدگان انتظار کشیدة ما و همة منتظران و محرومان و مستضعفان به طلعت جهانآرای آن کهف امان و غوث دوران - عجّلالله تعالی فرجه - روشن شود، و جهان پر از آشوب و اضطراب و فتنه و فساد، از برکات ظهور آن حضرت، کانون امن و آرامش و داد و دهش و عرفان و دانش گردد.
وما ذلک علیالله بعزیز
وآخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین
شکی نیست که نصب امام، خلیفه و زمامدار برای رتق و فتق امور و حفظ مصالح عموم، به حکم آیه: (وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ )(1)
«آنان را پیشوای مردم ساختیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند و هر کار نیکو را به ایشان وحی کردیم».
و آیة:
(وَجَعَلْنا مِنْهُمْ اَئِمَةً یهْدُونَ بِاَ مْرِ نا لَمّاصَبَروُا)(2)
«و از آنان امامان (پیشوایانی)قرار دادیم که به امر ما (مردم) را هدایت می کردند برای آن که صبر کردند...»
واقع شده است و شکی نیست که تعیین امام و خلیفه از جانب خدا لطف است و در هدایت مردم و تربیت آنها مؤثر است، چنانکه
واگذار نمودن آن به مردم، یا سکوت شرع از آن، نقض غرض و موجب مفاسد بسیار و تعطیل برنامههای الهی و نظام حقّ و عدالت خواهد شد.
بنابراین بر خداوند متعال است که برحسب حکمیت، ربّانیت و رحمانیت خود، شخص صالحی را تعیین فرماید و خلاصه با توجّه به این آیات، گفته میشود که امامت و خلافت، مثل نبوت نیست که اگر در عصری صورت گرفت، در عصر دیگر تجدید آن ضرورت نداشته باشد; بلکه در تمام اعصار، به خصوص از جهت ولایت بر امور و حکومت از جانب خدا مورد نیاز و حاجت است، و نیاز مردم به آن، به یک عصر و یک زمان محدود نمی شود. و به عبارت دیگر، نبوت، لطف خاص است و ولایت، امامت و خلافت، لطف عام است. بنابراین وقتی ما از آیات قرآن مجید استفاده کردیم که این لطف در عصری واقع شده است، با توجّه به عمومیتی که مصلحت آن دارد، می فهمیم که در همة عصرها هست و مخصوص زمان خاص و مردم خاصی نیست، و به صورت تواتر و توالی باید ادامه داشته باشد; چنانکه ادامه یافته است و در قرآن مجید میفرماید:
(وَلَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ)(1)
«همانا ما برای هدایت این مردم سخن پیوسته آوردیم تا شاید متذکّر شوند».
1) . قصص، 51.
و همچنین از آیاتی مثل:
(النَّبِی أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ)(1)
«پیامبر نسبت به مؤمنان از خود آنها سزاوارتر است».
و نیز آیه:
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا)(2)
«همانا تنها ولی امر شما، خدا و رسولش و کسانی که ایمان آورده اند... می باشند».
به ملاحظة اینکه، آیة )النَّبِیُّ اولی..((3)ظاهر در انشای ولایت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) و اولویت آن حضرت بر انفس میباشند، و آیة )إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ. (ظاهر در انشای ولایت علی(علیه السلام) است، استفاده میشود که، انشا و اعطای این ولایت هرچند در محل صالح و به صاحبان مقام عصمت (نبی و امام) اعطا میشود; ولی در این اعطا و جعل ولایت، نظر به رعایت حال عباد، و استصلاح امور دنیا و آخرت آنهاست; نظیر ولایت جدّ پدری و پدر بر صغیر که هرچند در اعطای ولایت به آنها، مناسبت و علاقة آنها به حفظ مصالح فرزندشان و امور دیگر رعایت
شده است; لیکن اصل نظر در این اعطا، حفظ مصالح صغیر و دفع ضرر از اوست.
بنابراین بعد از پیغمبر(صلی الله علیه و آله) ولایتی که برای آن حضرت ثابت است، برای ائمه(علیهم السلام) نیز باید ثابت باشد و تا روز قیامت استمرار داشته باشد. و مقصود از اینکه میگوییم: در هر عصر و زمان، وجود حجّت و امام و نصب آن لازم است، همین است که جامعة بشری بدون صاحب ولایت و صاحب الامر نخواهد ماند; خواه صاحب آن نبی باشد یا امام، و این رشته استمرار خواهد داشت، و این معنا غیر از وابستگی جهان به وجود امام(علیه السلام) است که در رسالة دیگر پیرامون آن توضیحاتی دادهایم.
و آخرین نکتهای که در اینجا متذکّر میشویم، این است که بر حسب آیات:
(إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً)(1)
«(خداوند به ابراهیم فرمود:) همانا من تو را به پیشوایی خلق برگزینم».
و
(إِنِّی جاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً)(2)
«من در روی زمین جانشینی خواهم گماشت».
و
(یا داوُد إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الأَرْضِ)(1)
«ای داوود ما در زمین به تو مقام خلافت دادیم».
و
)وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ إِماماً((2)
«ما را پیشوای پرهیزکاران قرار ده».
جعل امام و خلیفه که حداقل اثر آن، وجوب اطاعت اوامر و نواهی اوست، فعل خداست و از او صادر شده است؛ بنابراین اگر بنا باشد که جعل آن از جانب غیرخدا هم صحیح باشد، شرکت با خدا در فعل او حاصل میشود، و منافی با توحید افعالی میباشد; زیرا لازمة آن، این است که مثل همان فعلی که از خدا صادر شده، از عبد نیز صادر شود.
یکی از الفاظی که اخیراً بر سر زبانها افتاده، و برخی از آن برای مقاصد التقاطی و سوسیالیسم مآبانه، و درهم ریختن و تحریف نظامات مالی و اقتصادی اسلام استفاده مینمایند، و در زیر پوشش نام مقدّس خدا و دین و اسلام، مکتبهای بیگانه را در بین مسلمین ترویج و تبلیغ مینمایند، "خدا مالکی" است.
با این لفظ، نظامهای سوسیالیستی و اشتراکی یا مالکیت دولتی را توجیه میکنند، و مالکیت شرعی و خصوصی را در کلّ اشیا، یا نسبت به زمین و وسایل تولید و ابزار کار انکار کرده، و در زیر پوشش اظهار غمخواری برای مستضعفان و محرومان و کارگران و کشاورزان، و انتقاد از کارفرمایان بیرحم و معایب نظام سرمایهداری غربی و استعمار غرب، زمینه را برای سلطة کمونیسم و استکبار روسیه فراهم میکنند، تا هرکجا آن را از دری راندند، این بدون مانع و با خیال راحت از در دیگر وارد شود.
و چون در اثر تجربه دریافته اند که شعار حمایت از زحمتکش و محروم، که از آغاز حربه سوسیالیستها و کمونیستها بود، از کار
افتاده است و خودبهخود، اگر قدرت نظامی آن را تحمیل ننماید، کارساز نیست و اوضاع کشورهای بلوک شرق و کمونیستی که برای حقوق انسان و کرامت و آزادیهای انسانها کمترین ارزشی قائل نیست، همه را به ماهیت رژیمهای ضد آزادی و بشری کشورها و پشت پردههای آهنین، آگاه ساخته و از آن متنفّر نموده است، و تبلیغات آنها حتی در کشورهای سرمایهداری نقش بر آب شده، و هرچند جوامع زیر سلطة امپریالیسم غرب بر آن شورش نموده و میخواهند زنجیرهای اسارتی را که استعمار آمریکا و دیگر حکومتهای غربی به گردن آنها افکندهاند، پاره نمایند و پاره خواهند نمود; امّا به همان مقدار که زیر سلطة کمونیسم و تجاوزات بیرحمانه و وحشیانة روسیه بروند نیز، پرهیز دارند و در عین رفع آن، از دفع این نیز غفلت نمینمایند. لذا اخیراً نقشه را عوض کرده، برای اینکه زمینه را برای تسلّط روسیه فراهم نمایند، بهتر میبینند که اوّل سخن از الحاد و انکار خدا و شرایع انبیا به میان نیاورند، و فقط در شعارهای طرفداری از کارگر و کشاورز و محروم و مستضعف با مسلمانان همصدا شده، آن را به مسیرهایی که کمونیسم میخواهد، رهبری نمایند، و در ضمن هم میکوشند تا سطح تولید را پایین آورده، با وعده و نویدهای توخالی که هرگز برآورده نمیشود، توقعهایی را که انجام آن ممکن نیست، در افراد خام ایجاد کرده
و کارخانهها و کشاورزیها را به تعطیل، و کارگران و کشاورزان را به کمکاری و اعتصاب تشویق نمایند; تا هرچه بیشتر فقر اقتصادی که فشارش روی همان طبقة محروم و ضعیف بیشتر خواهد شد، شدت پیدا کند. و آنان بدون اینکه از علل و عوامل نابسامانیها و کمبودها مطّلع باشند، از سوء اوضاع اقتصادی تحریک شده و غولان راهزن را، راهنما و مزدوران بیگانه را خیرخواه پنداشته و با پای خود به سوی دام دشمن خونخواری مثل کاخنشینان بیرحم کرملین بروند، دامی که هر کس و هر کشور در آن افتاد، به زودی و به آسانی راه نجات از آن نیافت.
باری! اینان فهمیدهاند که تبلیغ کمونیسم و وارد کردن نفوذ و استعمار روس با دعوت به الحاد، با عکسالعمل شدید مسلمانان روبرو خواهد شد، و میدانند در کشورهای اسلامی- به خصوص پس از بیداریهای اخیر مسلمانان و توجّه آنها به ارزشها و ذخایر و امکانات مادی و معنوی خود - مسلمانان حداقل این را دریافتهاند که اسلام میتواند به عنوان قدرت سوم در برابر دو قدرت شرق و غرب که به تدریج ملّتها و مردم از آنها مأیوس و به ماهیت استکباری و استضعافشان پیبردهاند، در جهان عرض وجود نماید، و برای این دو قدرت طاغوتی و شیطانی، به صورت خطری جدّی درآمده است؛ لذا به حیلهها و نیرنگها متوسّل میشوند و شعارهایی
را که برای مسلمانان جالب است، در قالب روسی یا آمریکایی می ریزند، تا اینکه مسلمانان را از مقصد مستقیم خود منحرف سازند. به طور مثال: یکی از این شعارها، شعار ضد کمونیستی و شعار دیگر، شعار ضد صهیونیستی است. هر دو شعار است و مسلمان، هم ضد صهیونیسم است و هم ضد کمونیسم، امّا این دو شعار در کشورهایی که رژیمهایشان وابسته به روس یا آمریکاست، اصالتی را که باید داشته باشند، ندارند. شعار ضدّ کمونیسم; در کشورهایی مثل اردن و عربستان سعودی، شعار ضدّ کمونیسم "آمریکایی" است و شعار ضدّ صهیونیسم و امپریالیسم در کشورهایی مثل یمن جنوبی و رژیمهایی که حتی از محکوم کردن تجاوز شوروی به افغانستان خودداری کرده و آن را تأیید می نمایند، شعار ضدّ امپریالیسم و ضد صهیونیسم "روسی" است; که البته تفاوتهایی بین این دو جبهه متقابل هست; امّا به هر حال، پیوستن به هر یک از این دو شعار، باید اسلامی باشد و باید هردو باشند و ملاک باید پیوستن به اسلام باشد. و گرنه آمریکا هم ضدّ کمونیسم است، و روسیه هم ضدّ صهیونیسم، ضدّ کمونیسمی که ضدّ صهیونیسم و آمریکا نباشد، اسلامی نیست و ضدّ صهیونیستی که ضدّ کمونیسم و روسیه نباشد هم، اسلامی نیست و اتّحاد و همبستگی مسلمان با هر یک از آنها جایز نیست.
غرض این است که طرّاحان سیاست بیگانه میدانند چگونه کالاهای
خود را قالب نمایند. آمریکا بُعد ضدّ کمونیستی اسلام را در برابر روسیه و کمونیستها سپر قرار داده و رژیمهای دست نشاندة خود را با این سیاست که در صورت و ظاهر با سیاستهای اسلامی هدف مشترک دارد، به حفظ مصالح استعمارگرانة خود وا می دارد و معادن و منابع آنها را غارت میکند و آنها را عقبمانده و وابسته نگه میدارد و روسیه هم بعد ضدّ صهیونیستی اسلام را وسیلة شوراندن مسلمانان به آمریکای صهیونیست و تحتالحمایه قرار دادن رژیمهای دیگر قرار میدهد و آنها را مترقّی قلمداد میکند.
امّا ضابطة صحیح برای شناخت اصالت اسلامی، این دو شعار "ضدّ صهیونیسم و امپریالیسم" و "ضدّ کمونیسم" این است که، موضع گیری شعار دهنده را نسبت به شعار دیگر مطالعه کنیم. اگر در آن شعار هم، موضعگیریاش محکم و قاطع بود، میفهمیم که شعار، شعار اسلامی است; امّا اگر نسبت به آن طرف بیتفاوت بود، میفهمیم که یا آمریکایی یا روسی است و ما نباید به آن بپیوندیم.
این مثال اگرچه طولانی شد; امّا روشن کرد که با شعارها چگونه بازی میشود و برای درک حقایق، انسان باید تا چه حدّ بیدار و هوشیار باشد و الا با اندک ناآگاهی و بیتوجهی یا دست صهیونیسم را فشرده، یا دست کمونیسم را; یا وابسته به این شده یا به آن. الفاظ محروم و کشاورز و کارگر و مستضعف و رنجبر و استثمارگر
و فئودال و سرمایهدار و این قبیل الفاظ، همه مثل همین ضد کمونیستی و ضد صهیونیستی، بازیچه دست سیاستمداران نیرنگ باز استثمارگر میشود، و آن وقت است که بسیاری را میفریبند و تاریکیهایی ایجاد میکنند که فقط رشد و آگاهی اسلامی میتواند دستگیر و راهگشای انسان شود.
در این موضوع مالکیت که یک اصل اسلامی است، نیز از شعار "خدامالکی" که بسیار دلچسب و توحیدی است، استفاده میکنند. و میگویند: همهچیز یا زمین، ملک خداست و خدا مالک زمین است. بنابراین زمین ملک کسی نخواهد شد و تملّک نمیگردد و قابل نقل و انتقال نیست; چون ملک خداست و خدا هم آن را به کسی نفروخته و نخواهد فروخت. روایاتی هم که میگویند: ملک امام است، مقصود از آن حکومت اسلام است. بنابراین ملک کسی نیست. و حدیث:
«مَنْ أَحْیا أَرْضاً مَیْتَةً فَهِیَ لَهُ»(1)
«هرکس زمین مردهای را زنده کند، مال اوست».
هم اذن و اِخبار از سببیت احیا برای ملکیت، یا امضای سببیت آن - که پیش از اسلام هم بوده است - نیست و انشای ملکیت برای محیی و احیا کننده هم نیست; بلکه فقط اذن در آباد کردن و احیا
1) . ابن ابیشیبه کوفی، المصنّف، ج5، ص284؛ ابنابیجمهور احسائی، عوالی اللئالی، ج3، ص259؛ مجلسی، بحارالانوار، ج73، ص111.
و انشای حق انتفاع است، به نحوی که دیگری نتواند مزاحم او شود، و او در انتفاع و معمور نگه داشتن آن اولی از غیر باشد و آن را هم حکومت میتواند لغو نماید. و فرقی نمیکند که مالک، شخص احیا کننده باشد یا وارث او، یا کسی که آن را از او خریده باشد. و بالاخره با این بینش، همة آیات و احادیث شریفه را که دلالت بر ملکیت دارند، و قواعد فقهی را در ابواب مختلف فقه تأویل نمایند یا بدون مقیِّد و مخصِّص، مقیَّد و مخصَّص سازد.
ما در اینجا راجع به مسایل و قواعد متعدد فقهی و نظامات مالی و اقتصادی که به ابواب مختلف فقه مثل: بیع، اجاره، مزارعه، ارث، وقف، غصب، احیای موات، حیازت مباحات و اقسام اراضی و غیر اینها ارتباط پیدا میکند، قصد مباحثه و اظهارنظر نداریم؛ فقط برای اینکه در اینجا اوّلا: سخن ما از مالکیت مطلقة خدا، برای بعضی این توهم را پیش نیاورد که مالکیت دیگران مفهومی ندارد و ثانیاً: مفهوم این شعار (خدامالکی) را روشن سازیم تا از آن سوءاستفاده ننمایند، و معلوم باشد که خدامالکی و مالکیت خدا با مالکیت عبد منافاتی ندارد; زیرا نوع مالکیت خدا با مالکیت بنده فرق دارد; چون مالکیت خدا مالکیت حقیقیه است که نه زایل می شود و نه قابل نقل و انتقال است و نه میتوان آن را به کسی حتی انبیا اعطا کرد، در حالی که مالکیت عبد، امری اعتباری و قراردادی است که همواره در بین جوامع
بشری بوده و هست و مثل سایر امور اعتباریه قابل نقل و انتقال است، و چه آن را مجعول بالاصاله بدانیم که شارع آن را امضا کرده، یا مجعول بالتبع و منتزع از احکام تکلیفیه باشد، این مالکیت اعتباری غیر از مالکیت حقیقیه است.
بدیهی است مالکیت اعتباریه، در صورتی معتبر و مشروع است که یا از جانب خداوند متعال که مالک حقیقی است، امضا شده باشد، یا بالاصاله اعتبار شده باشد، مثل مالکیت ورثه میّت نسبت به اموال او.
مقصود ما از جامعة بیامتیاز توحیدی، جامعهای است که افراد در برابر حقّ و قانون مساوی و برابر باشند، و قانون نسبت به همه، از مرد و زن، کوچک و بزرگ، توانگر و نیازمند، عالم و جاهل، سیاه و سفید، یکسان اجرا شود، و تفاوتهای طبقاتی موجب نشود که قانون در حقّ بعضی اجرا شود، و در حقّ بعضی دیگر اجرا نشود. و یا هریک از این تفاوتها که به صلاحیت افراد ارتباط ندارد، موجب شود که برای بعضی به علّت این تفاوتها امتیازی قایل شوند و مثلاً آنها را در کارها بیشتر مداخله بدهند یا بیشتر احترام کنند.
بدیهی است این حرفها در اسلام نیست، و حتی در احادیث است که:
«مَنْ تَواضَعَ لِغَنِیٍّ لِغِناهُ (لِأَجْلِ غِناهُ) ذَهَبَ ثُلْثا دینِهِ»(1)
«هر کس برای توانگری به خاطر توانگریاش فروتنی کند، دو ثلث دین او میرود».
1) . سرخسی، المبسوط، ج16، ص111؛ متقیهندی، کنزالعمال، ج3، ص230؛ حرعاملی، الجواهرالسنیه، ص79؛ حسینی، کجوری، الخصائص الفاطمیه، ج2، ص551.
امّا نظام بیطبقة توحیدی که بعضی چپگرایان و گرایشمندان به مارکسیسم و اصالت اقتصاد، آن را شعار خود ساختهاند، و با کلمة "نظام بیطبقة توحیدی" سادهدلان مسلمان را میفریبند و دعوت شعار خود را اسلامی جلوه میدهند، با برنامههای اسلام و آیات قرآن مجید و احادیث شریف سازگار نیست، و وقوع آن در خارج، امکان پذیر نمیباشد و همانگونه که در عالم تکوین تفاوت و تفاضل وجود دارد، و همه در برخورداری از نعمتها و مواهب مادی و معنوی یکسان نیستند، در عالم گیاهان و درختان و انسان و حیوان نیز، همهجا تفاوت به چشم میخورد، و این یکی از سنّتهای الهیه است که حتی میگویند: در عالم تکوین تکرار نیست.
میزان بهرهگیری یک درخت از آب و زمین و هوا با درخت دیگر یکسان نیست. میزان استفادة دو دانش آموز در یک کلاس از یک آموزگار مساوی نیست و استعدادهای آنها برابر نیست. آنان که در مناطق معتدل زندگی میکنند، یک نوع آمادگیهایی برای ترقّی دارند که اهل مناطق دیگر ندارند.
این مسایل در عالم تکوینی با توحید منافی نیست و قابل تغییر نمیباشد. در امور غیر تکوینی نیز همین طور است; جامعه، طبقات مختلف دارد; به حسب استعدادهایی که دارند و موجبات و حوادث قهری و اتفاقی یا کسبی و ارادی، استفادة آنها از نعمتها و مواهب
مختلف میشود، چنانکه مشاغل و نقشهای آنها نیز تفاوت پیدا میکند، و بالاخره با اینکه امکانات همه برابر نیست، نمیتوان از فعالیت آنکسانی که استعداد بیشتر در استخراج و تصاحب مواهب طبیعی یا نیل به مقامات اجتماعی دارند، یا کوشش بیشتر میکنند، جلوگیری کرد. دنیا جایی است که همه باید در میدان کار و کوشش عرض وجود نمایند. میتوان برای هر کس به قدر امکاناتی که دارد، وسیلة استفاده و بهرهبرداری فراهم کرد و امکانات اختیاری را برای همه یکسان قرار داد، مثلاً میتوان برای همه امکان تحصیل فراهم نمود; امّا نمیتوان ترقّی همه را در تحصیل یکنواخت ساخت.
و بالاخره باید بگوییم: نظام بیطبقهای در حدّی با مدنیت بشر ناسازگار است; زیرا نظام زندگی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی بشر، بدون طبقهای بودن مشاغل و کارها، که قهراً بازده آنها و موضع صاحبان آنها در اجتماع متفاوت است، امکان پذیر نیست. بنای مدنیت بر این است که اصناف و طبقات باشند، دستهای مستقیماً در کار تولید وارد باشند، دستهای ابزار تولید بسازند، دستهای بهداشت تولیدکنندگان را متعهد شوند، و دستهای تبدیل و مبادلة اشیای تولید شده و توزیع و رساندن آن را به دیگران عهدهدار باشند، دستهای برقراری عدالت و نظم و امنیت را و دستهای هدایتهای اخلاقی و تربیتی و آموزش را به عهده بگیرند. خود این صنف صنف بودن با
توجّه به اینکه بعضی مشاغل طبعاً مورد علاقه و احترام دیگران است، عین طبقهبندی است، که اگر مناسبات عادلانه بین آنها برقرار شود و با تعالیم صحیح دینی; یعنی اسلام از طغیانها و خودسریها و برتری جوییها جلوگیری شود، همة طبقات در رفاه و آسایش ممکن قرار میگیرند. پس بقای جامعه و مدنیت آن، به طبقاتیبودن آن است که اگر خودبهخود انجام نمیگرفت، لازم میشد که به طور الزام برقرار شود.
البته یک نوع طبقهبندی دیگر نیز هست که در آن، جامعه به دو دسته تقسیم میشود: محروم و مظلوم و جنوب شهری، و برخوردار و ظالم و شمال شهری. اینگونه طبقهبندی، نه فقط هیچگونه ضرورت ندارد; بلکه زیانبخش است. باید برنامه و نظام اخلاقی و تربیتی و اقتصادی و معیشت و کار چنان باشد که رسیدن به معاش متوسط و بهداشت و مسکن مناسب را برای همه تسهیل و بلکه تأمین گردد و امکان فعالیت و ابراز استعداد و فراهم کردن زندگی مافوق متوسط هم برای همه فراهم باشد، که همه بتوانند به حسب قدرت و فعالیت بیشتر و هوش و استعداد سرشارتر به زندگی مرفّهتر دست یابند، و هر شغلی را که بخواهند انتخاب نمایند. در اینجا نیز یک طبقهبندی خود به خود و مشروع و معقول که عامل آن، امکانات و فعالیت و کوشش مشروع و تلاش اشخاص است، صورت میگیرد.
بدیهی است در اینجا در نظام اسلام، عوامل مهمی که بیشتر به تربیت و وجدان و ایمان به خدا و خیر و فضیلت و قناعت و زهد و ترک اسراف و تبذیر و تجمّل پرستی ارتباط دارد، وارد میشود، و کار و فعالیت و بهرهگیری از عواید آن را در مسیر صحیح و دور از افراط و تفریط و تجمّلهای عقدهساز و تنوعهای بیهوده قرار خواهد داد.
قرآن مجید به شدت برنامههای مترفین و خوشگذرانیهای فسادانگیز و رقابتها و همچشمیهای اسرافآمیز آنها را نکوهش کرده و آن را موجب هلاکت و نابودی جامعه معرفی مینماید و عواقب سوء آمال مترفین را چنین شرح میدهد:
( وَإِذَآ أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنا مُتْرَفِیها فَفَسَقُوا فِیها فَحَقَّ عَلَیْها الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِیراً)(1)
«و هنگامی که بخواهیم اهل دیاری را هلاک سازیم، پیشوایان آن دیار را امر میکنیم تا راه ظلم و فسق و تبهکاری در پیش گیرند، (که در این صورت) تنبیه و عقاب لازم شده و ما همه را هلاک میسازیم».
این حقیقت که باید با فقر، در تمام مظاهر و شکلهای مادّی و معنویاش مبارزه شود و افرادی که مالک هزینه معاش نیستند،
1) . اسراء، 16.
و قادر به کاری که معاش متوسط را تأمین کند، نمیباشند، باید در کفالت جامعه یا حکومت قرار بگیرند و محرومیت در این حدّ نباید وجود داشته باشد و مدرسه و بهداشت و سایر لوازم و امکانات رفاهی و وسایط نقلیه باید در اختیارشان باشد، قابل انکار نیست و با پیشبینیهای لازم و راهنماییها و برنامههای کافی اسلام، این مشکل در حدّ ممکن مرتفع خواهد شد.
آیات بسیار در قرآن مجید که در خصوص انفاقات مالی است، و احادیث و روایات در مورد انفاقات و حقوق مؤمنین به یکدیگر، و اخطارهای بسیار شدیدی که راجع به عواقب سوء و آثار وضعی جمع مال و انباشته کردن ثروت شده است، تا آنجا که فرمودند:
(إِنَّ (الأَکْثَرِینَ) الْمُکَثَّرِینَ هُمُ الأَقَلُّونَ یَوْمَ الْقِیامَةِ)(1)
«همانا آنهایی که ثروت بیشتر جمع میکنند (از راه حرام) که تعدادشان زیاد است در قیامت نصیبشان کمتر است».
«وَفِی حَلالِهَا حِسابٌ وفِی حَرامِها عِقابٌ»(2)
«در حلالش حساب و در حرامش کیفر است».
اینها همه در ریشهکن شدن این محرومیتها مؤثّر است.
اگر در مثل این زمان که وسایل تبلیغ سمعی و بصری نقشی مهم را در تعلیم و تربیت و تغذیه فکری جامعه ایفا میکند، ارشادات اسلام به اغنیا و فقرا و نقطه نظرهای اسلام به فقیر و غنی و تعهداتی را که یک فرد مسلم در جامعه نسبت به مردم و خویشاوندان و همسایگان و همشهریها و همکیشان خود و کلّ بشریت دارد، به طور عمیق و مؤثر تبلیغ نمایند و با این وسایل یک سازندگی اسلامی شروع شود، همه مشکلات در حدّی که قابل رفع است، مرتفع میشود و از توسّل به زور، و وضع قوانین در کنار احکام و قوانین اوّلیه شرعیه بینیاز خواهیم شد و متوجّه میشویم در بسیاری از موارد که به عنوان ثانوی میخواهیم رفع ضرورتهایی را بنماییم، با رعایت ابعاد مختلف نظامات و ارشادات اسلام و عواطف اسلامی، آن ضرورت مرتفع میشود و درحقیقت بیشتر این ضرورتها، ضرورتهایی است که از عدم اجرای احکام اوّلیه و نبود تربیت اسلامی صحیح پیش آمده است، که خود به خود هرچه در پیاده کردن ابعاد مختلف اسلام جلو برویم، این ضرورتها و کمبودها کاهش مییابد.
بنابراین اصل فقر و نیاز به آنچه دیگری دارد، یک ناموس و یک عامل ترقّی و تمدّن است و چه ما بخواهیم و چه نخواهیم وجود دارد، و سرّ ترقّی و تکامل بشر همین فقر و نیاز بوده است که باید با تلاش
خود و به کارانداختن نیروی فکر و اندیشه و قوّت بازوی خود، با آن مبارزه نماید. چنانکه نیاز به کار و عمل برای غیر، و مزد گرفتن و داشتن روابط اقتصادی و مالی با دیگران، بر اساس «اجاره»، «مضاربه»، «مزارعه» و «جعاله» نیز اصل است و خلاف کرامت و شرف انسان نیست و عمل انبیا و اولیا که کریمترین و شریفترین خلق هستند، بوده است.
و اگر این نیازها و نظاماتی که شرع برای تنظیم آن و جلوگیری از استضعاف و ظلم و اکراه دیگران مقرّر کرده، نباشد، کار زندگی فلج میشود، لذا هرکس میتواند کار یا نتیجه کار خود را به دیگران عرضه کند و از آنها مزد یا بهای نتیجه کار خود را بگیرد، چنانکه مزد دهنده یا خریدار نیز نیازمند به این است که عمل یا نتیجه عمل دیگری را در مقابل مزد یا بها مالک شود. در این مبادلات، گاه کارگر و عرضه کننده کالا، وضع اقتصادی اش بهتر و مرفّهتر میشود، و گاه خریدار یا کسی که با پرداخت مزد یا بها، عمل یا نتیجه عمل او را مالک شده است، در اینجا عوامل قهری و غیر قهری زیادی نیز، حتی عرضه و تقاضا تأثیر مینماید.
این گونه دو طبقهای که به واسطة عوارض و استعدادهای مختلف و داشتن سود کافی و نداشتن مصارف و هزینه متعارف و به وسیله ارث، به صورت داشتن مستغلاّت، خانه، زمین و پول نقد اضافه بر
حاجت شخصی حاصل میشود، مشروع است و طبقاتیبودن جامعه به این صورت صحیح و مشروع، قابلنفی نیست، و اگر نفی آن امکانپذیر باشد، موجب نارساییهای بزرگتر و خطرناکتر خواهد شد.
با اینحال، در اسلام - چنانکه گفته شد - تدبیرها و برنامههایی هست که در آنها توجّه اسلام به معایب فاصله غیر متعارف طبقاتی کاملا معلوم است و اسلام در نظام خود که متکّی بر ایمان به خدا و وجدان مکتبی و اسلامی است، تا حدّ ممکن این مسایل را به طور واقعی علاج مینماید و اگر مجموع ارشادات اسلام راهنمای نظام و جامعهای بشود، اوضاع اقتصادی در حدّ ممکن متعادل میگردد.
اشتباه بسیاری - که کارسازی اسلام را در حلّ مشکلات اقتصادی باور نمیکنند - در این است که میخواهند اسلام هم مثل مکتبهایی که اقتصاد را اصل میدانند و عقاید و اخلاق را روبنای آن میشمارند، عمل کند و یکبعدی باشد. لذا گمان میکنند در نظام اسلام هم، همان معایب نظامهای سرمایهداری غربی وجود پیدا میکند، و اینمقدار نمیاندیشند که آن معایب و آن ظهور قدرت سرمایه در تمام شئون زندگی غربی، معلول مادّیگری است و روبنای آن فکر، این سرمایهداریهایی است که در آن همه چیز هست غیر از شرف و انسانیت و رحم و انصاف.
و در اثر سلطه استعمار و غربزدگی و علل دیگر، به جوامع اسلامی
نیز کم وبیش همان فکر مادهپرستی و تکاثر سرایت کرده، درحالیکه راهها و علاجها و کنترلهایی که اسلام در تعادل کلیه اوضاع بشر و مسلمین دارد، به علّت اینکه نظامهای مسلّط بر مسلمین، اسلامی نبوده متروک شده است، لذا اینان به جای اینکه خواهان پیاده کردن تمام نظامات اسلام بشوند، و برای انقلاب فکری و بازگشت افکار به اسلام و الهام از قرآن و سیره حضرت رسول و ائمه(علیهم السلام) تلاش نمایند; مانند سوسیالیستها نقشههای مارکس و لنین پسند میدهند و درواقع اسلام را از بخش مهمی از حاکمیت خود یعنی امور اقتصادی کنار میزنند و درضمن، توجّه ندارند که اقتصاد سوسیالیستی و به قول بعضی "اقتصاد بسته" نیز ضررها و مفاسدی دارد که اگر بیشتر از ضررهای "اقتصاد باز" نباشد، کمتر نیست.
بنابراین نباید با الفاظ و لغات بازی کرد و مردم را فریب داد و به اسم اسلام و دین، مکتبهای دیگر را تبلیغ نمود و چون اسلام دین توحید است و همه سیرهای ترقّی و تعالی انسان در اسلام، در سیر او در مراتب و مدارج توحیدی است، به اسم نظام بیطبقة توحیدی با نظامات مالی و سیاسی و اجتماعی اسلام، و درواقع با خود اسلام و توحید اسلام مبارزه نمود. تفاوت و تفاضلی که در عرصه اختیار بشر و در خارج از اختیار او وجود دارد و قرآن مجید هم آن را تأیید نموده است قابل تغییر و تبدیل نیست.
برخی از مردم فاقد استعداد کافی هستند، و برخی بیش از حدّ متعارف استعداد و نبوغ دارند. بعضی از صفات و خصایص روحی خاصّی برخوردارند و بعضی در آن صفات ضعیفند. وجود و عدم اینگونه شرایط، یک نوع طبقهبندی طبیعی ایجاد میکند که عامل طبقهبندی اقتصادی میشود. چنانکه یکدسته در نقاط بد آب و هوا، یا کمآب و سرزمینهای غیرمستعدّ زندگی میکنند، یک دسته در نقاط خوش آب و هوا و سرزمینهای سرشار از منابع طبیعی سکونت دارند. یک سلولهایی مغز را تشکیل میدهند و سلولهای دیگر اعضای بدن را.
بنابراین عالم بر نظام تفاوت قرار دارد، و این تفاوت موجد نظم و موجب رشد و کمال است و حاکی از وحدت نظام یا - به لفظ اینان - توحید نظام یا نظام توحیدی است. در عین حال همین مسئله طبیعی و قهری، مثل غرایز بشر باید تحت رعایت تشریعات الهی، سبب بهبود احوال مردم و حسن روابط آنها شود و از سوء استفاده از آن جلوگیری گردد که قوی به ضعیف ظلم نکند و فاضل بر مفضول استکبار و استعلا نداشته باشد، و هیچکس از حقوقی که دارد محروم نشود و اخوّت اسلامی و عواطف انسانی، همه را مانند پیکر واحد قرار دهد، وقتی یکی از اعضا دردمند و ناراحت شد، همه اعضا با او و برای او دردمند و ناراحت شوند.
نظام کسرایی و انوشیروانی که در آن، پسر کفشگر باید از علم و سواد محروم باشد، نظام شرک است; امّا تفاوت استعدادها و در اثر آن، جابهجا شدن اعضا و افراد و طبقات و آزادی رشد و ابراز استعداد در هر میدان و مجال، نظام الهی و یا به عبارت دیگر، تقدیر الهی است.
البته طبقهبندی قانونی و محکوم بودن هر دسته از مردم که در طبقه خاص باشند، چنانکه در نظام انوشیروانی بود، غلط است; امّا طبقهای بودن جامعه به این معنی که بعضی مالک و صاحب اشیا و ابزاری باشند که دیگران به آن نیازمند باشند، مثلاً مالک کشتی، هواپیما، زمین، دکان و خانه باشند و آنها را تحت شرایطی به عنوان اجاره یا مزارعه به دیگری واگذار نمایند، مشروع است.
این طبقاتی بودن جامعه، طبق آیات قرآن(1)و احادیث شریفه و نهجالبلاغه مثل عهدنامة مالک اشتر،(2)به صراحت ثابت است.
ممکن است بعضی این پرسش را بنمایند که در آیه:
(قُلْ یَوْمَ الْفَتْحِ لا یَنفَعُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِیمانُهُمْ وَلا هُمْ یُنظَرُونَ)(1)
«(ای رسول ما) بگو: روز پیروزی ایمانآوردن سودی به حال کافران نخواهد داشت و به آنها هیچ مهلت داده نمیشود».
بنابر این تفسیر، که چگونه در یومالظهور و یومالفتح، ایمان کفار قبول نمیشود و صدها میلیون بشر محکوم به فنا و نابودی خواهند شد، با اینکه کفر بیشتر آنها از راه عناد و لجاج و بعد از ظاهر شدن حقّ به آنها نمیباشد و این با عدل خدا چگونه توجیه میشود؟
در پاسخ میگوییم: سرمنشأ این پرسش در آیه زیر میباشد:
(یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیاتِ رَبِّکَ لا یَنفَعُ نَفْساً إِیمانُها لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ)(2)
«روزی که برخی از آیات و دلایل پروردگارت آشکار شود، بر هیچکس ایمانش نفعی نمیبخشد اگر قبل از آن ایمان نیاورده باشد».
پاسخ هر دو پرسش این است که:
اوّلا: ممکن است به همین قرینه عقلیه گفته شود که مراد از کفاری که ایمانشان - در یومالفتح و روزی که بعض آیات خدا میآید - سود نمی دهد، کفاری است که از روی عناد و لجاج کفر ورزیده باشند، به مصداق آیه:
(وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَیْقَنَتْها أَنفُسُهُمْ)(1)
«(وقتی آیات ما بر ایشان نازل شد) با اینکه در پیش خود به آنها یقین داشتند (در عین حال) آنها را انکار کردند».
که در هنگام ظهور ایمانشان مثل ایمان فرعون است و پذیرفته نمیشود; امّا کسانی که به محض ظاهر شدن حقّ بر آنها ایمان میآورند، مشمول این آیات نیستند.
ثانیاً:
ممکن است ایمان در این آیات، به معنای اسلام لسانی و اقرار به شهادتین باشد و مقصود این است که ایمان لسانی در صورتی که با ایمان و تسلیم قلبی توأم نباشد، پذیرفته نمیشود، و این منافات ندارد با اینکه آن حضرت دین جدید ندارد، و مأمور است به احکام اسلام عمل
1) . نمل، 14.
نماید و مثل تمام امّت و سایر ائمه(علیهم السلام)تابع رسالت حضرت خاتمالانبیاء صلیالله علیه وآله میباشد; زیرا وقتی دین جدید میشود که در احکام اسلام این حکم ذکر نشده باشد، در حالی که از این آیات و آنچه در تفسیر آنها رسیده است و آیاتی که راجع به منافقین و احکام آنهاست، فهمیده میشود که موضوع احکامی که برای منافقین ذکر شده و ترتّب بعض آثار ظاهر مثل "حقن دماء" بر اسلام ظاهری آنها، در منافقین قبل از یومالفتح میباشد، و منافقین بعد از آن حکم سایر کفّار را دارند. البته این دین جدیدی نیست; بلکه عین اسلام است.
ثالثاً: ممکن است گفته شود: کفر در لغت و در قرآن، مفاهیم مختلف دارد، اگرچه همه به ستر و پوشیدن برمیگردد. مثلاً یکی از اقسام کفر، کفران نعمت است که بعضی از اقسامش، موجب کفر اصطلاحی است و اقسام دیگر موضوع احکام خاصّهای که برای کفّار در شرع معین شده، نمیباشد.
بنابراین دعوای ظهور کفر در آیات مذکور، در کفر اصطلاحی که شامل کسانی هم بشود که در دلهایشان بیماری انکار حقّ نیست، بدون شاهد است و بیشتر از قدر متیقّن را نمیتوان مستفاد از آیات دانست.
رابعاً: ممکن است گفته شود: کفر که مفهومش ستر و پوشیدن است، ظاهر در فعل عمدی است که از شخص به قصد پوشیدن حقّ یا چیز دیگر صادر شود و نسبت به کسانی که حقّ را به واسطه قصور یا عدم
عناد و لجاج نشناخته باشند، اطلاق کفر، مجاز یا مسامحه در لغت است؛ بنابراین می توان گفت: کفاری که با عدم معاندت قبلی ایمان بیاورند، ایمانشان قبول میشود.
گفته نشود: با این بیان، باید کفار فعلی که کفر جحودی و عنادی ندارند کافر نباشند و محکوم به احکام کفر نگردند; زیرا جواب داده میشود: نسبت به حکم قبول ایمان، کفار فعلی با کفار غیرمعاند یومالفتح فرقی ندارند و اگر با سابقه معاندت هم ایمان بیاورند، ایمانشان مقبول است، و ترتّب احکام کافر بر آنها برای این است که موضوع آن احکام، عدم اقرار به شهادتین است، و حکم به اسلام که موضوع ترتّب احکام مُسلم بر شخص است، متوقّف بر اقرار به شهادتین است.
بدیهی است مصلحت و منشأ این حکم، فقط کفر جحودی نیست; بلکه مصالح مهم دیگر نیز در آن هست.
و خلاصه اینکه، منافاتی ندارد نظر به بعض اقسام کفر، همه را کافر بگویند و نظر به بعض اقسام دیگر، برخی را در حکم کافر بشماریم. و چون در اینجا مجال تفصیل و تحقیق بیشتر و ادامه بحثهای فقهی و کلامی در این موضوع نیست، به همین مقدار اکتفا میکنیم.
والله الهادی إلی الحقّ المبین
قرآن کریم
نهج البلاغه، الشریف الرضی، الامام
3.علی بن ابیطالب(علیه السلام)، تحقیق و شرح محمد عبده، بیروت، دار المعرفة، 1412ق. (اهل)
الاحتجاج، طبرسی، احمد بن علی (م.560ق.)، تحقیق سید محمدباقر موسوی خرسان، النجف الاشرف، دارالنعمان، 1386ق.
الاحکام الاسلطانیه، ماوردی، علی بن محمد (م. 450ق.)، بیروت، دار الفکر، 1422ق.
الاحکام السلطانیه، ابویعلی حنبلی،محمد بن حسین (م. 458ق.)، بیروت، دارالفکر، 1414ق.
الامامة و التبصرة من الحیره، ابنبابویه،علی بن حسین (م. 329ق.)، قم، مدرسه امام مهدی(علیه السلام)، 1404ق. (اهل، نور)
7.بحارالانوار، مجلسی،محمدباقر (م. 1111ق.)، تحقیق محمدباقر بهبودی، بیروت، دار احیاء التراث العربی،
1403ق. (اهل، نور)
8.تاویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهره، حسینی استرآبادی، سید شرف الدین علی (م. 965ق.)،
قم، مدرسة الامام المهدی(علیه السلام)، 1407ق.(اهل)
(م. قرن4)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1404ق. (اهل، نور)
تفسیر نورالثقلین، حویزی، عبدعلی بن جمعه (م. 1112ق.)، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، قم، انتشارات اسماعیلیان،1412ق. (اهل، نور)
تفسیرالقمی، قمی، علیبنابراهیم (م.307ق.)، تحقیق سیدطیب موسوی جزائری، قم، دارالکتاب، 1404ق.
تمدن اسلام و عرب، لوبون، گوستاو (م.1931م.)، ترجمه سید محمدتقی فخر داعی گیلانی، بنگاه مطبوعاتی علیاکبر علمی،1334ش.
التوحید، صدوق، محمد بن علی (م.1381ق.)، تحقیق سید هاشم حسینی تهرانی، قم، نشر اسلامی، 1398ق. (اهل، نور)
الجواهر السنیة فی الاحادیث القدسیه، حر عاملی، محمد بن حسن (م.1104ق.)، قم، مکتبةالمفید، 1384ق.
الخصال، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)،تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1403ق. (اهل،نور)
خصائص الائمه(علیهم السلام)، سید رضی، محمد بن حسین (م. 406ق.)، تحقیق محمدهادی امینی،مشهد، آستان قدس رضوی، 1406ق. (اهل، نور)
الخصائص الفاطمیه، حسینی کجوری،محمدباقر (م. 1313ق.)، تحقیق سیدعلی جمال اشرف حسینی،الشریف الرضی، 1380ش. (اهل)
الخلافةوالامامه و دراسة مقارنة محکم والحکومة فی الاسلام،خطیب، عبدالکریم، القاهرة،دارالکتاب العربی، 1383 ق.
الدر المنثور فی التفسیر بالماثور، سیوطی،جلالالدین (م. 911ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، 1404ق. (نور)
21.شرح احقاق الحق، مرعشی نجفی، سید شهابالدین(م. 1411ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، 1409ق.
23.عوالی اللئالی العزیزیة فی الاحادیث الدینیه، ابن ابیجمهور احسائی،
محمد بن علی (م. 880ق.)، تحقیق مجتبی عراقی، قم،مطبعة سید الشهداء،1403ق.
24.عوالی اللئالی العزیزیة فی الاحادیثالدینیه، ابن ابیجمهور احسائی، محمد بن علی (م. 880ق.)، تحقیق مجتبی عراقی، قم،مطبعة سید الشهداء،1403ق.
25.الغیبه، طوسی، محمد بن حسن (م. 460ق.)،تحقیق عبادالله تهرانی، علی احمد ناصح، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، 1411ق..
26.الغیبه، نعمانی، محمد بن ابراهیم (م.360ق.)، تحقیق فارس حسون کریم، قم، انتشارات انوار الهدی، 1422ق.
27.الکافی، کلینی، محمد بن یعقوب (م.329ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1363ش.
28.کتاب التفسیر، عیاشی، محمد بن مسعود(م. 320ق.)، تحقیق سیدهاشم رسولی محلاتی، تهران، چاپخانه علمیه، 1380ق.
29.کشاف القناع، بهوتی، منصور بن یونس(م. 1051ق.)، تحقیق محمدحسن، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1418ق.
30.کشف الیقین فی فضائل امیرالمؤمنین(علیه السلام)، علامه حلی، حسن بن یوسف(م. 726ق.)، تحقیق حسین درگاهی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1411ق.
31.کمال الدین و تمام النعمه، صدوق، محمدبن علی (م. 381ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1405ق.
32.کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال،متقی هندی، علی (م. 975ق.)، تحقیق بکری حیانی، صفوة السقا، بیروت، مؤسسة الرسالة،
1409ق.
33.الکنی و الالقاب، محدث قمی، عباس (م.1359ق.)، تهران، مکتبةالصدر.
34.المبسوط، سرخسی، محمد بن احمد (م.483ق.)، بیروت، دار المعرفة،1406ق.
35.المجازات النبویه، سید رضی، محمد بنحسین (م. 406ق.)، تحقیق طه محمد زینی، قم، مکتبة بصیرتی.
36.مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی،فضل بن حسن (م. 548ق.)، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1372ش.
37.المحاسن، برقی، احمد بن محمد (م.274ق.)، تحقیق سید جلالالدین حسینی، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1370ش.
38.المسائلالخمسون فی اصول الدین، فخر رازی، محمد بن عمر(م. 606ق.)، تحقیق احمد حجازی سقا، القاهرة، مکتب الثقافی، 1989م.
39.مسند احمد بن حنبل، احمد بن حنبل،شیبانی (م. 241ق.)، بیروت، دار صادر.
40.المصنف فی الاحادیث و الآثار، ابن ابیشیبه کوفی، عبدالله بن محمد (م. 235ق.)، تحقیق سعید لحام، بیروت، دارالفکر، 1409ق.
41.المعجم الکبیر، طبرانی، سلیمان بن احمد (م. 360ق.)، تحقیق حمدی سلفی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1404ق.
42.معدن الجواهر و ریاضة الخواطر، کراجکی، محمد بن علی(م. 449ق.)، تحقیق سید احمد حسینی، قم، چاپخانه مهر استوار، 1394ق.
43.مکارم الاخلاق، طبرسی، حسن بن فضل (م.554ق.)، الشریف الرضی، 1392ق.
44.مناقب آل ابیطالب،ابنشهر آشوب، محمد بن علی (م. 588ق.)، تحقیق گروهی از اساتید نجف اشرف، النجف الاشرف،المکتبة الحیدریة، 1376ق.
45.منتخب الاثر فیالامام الثانی عشر(علیه السلام)،صافی گلپایگانی، لطف الله، تهران، مکتبة الصدر.
46.الیقین باختصاص مولانا علی(علیه السلام) بامرة المؤمنین، ابنطاووس، سیدعلی بن موسی (م. 664ق.)، تحقیق اسماعیل انصاری، قم، دارالکتاب، 1413ق.
47.ینابیع المودة لذوی القربی، قندوزی، سلیمان بن ابراهیم (م.1294ق.)، تحقیق سید علی جمال اشرف حسینی، دارالاسوة، 1416ق.