ghaemiyeh.com
سرشناسه:صفری فروشانی، نعمتالله، ۱۳۴۵-
عنوان و نام پدیدآور:غالیان: کاوشی در جریانها و برآیندها تا پایان سده سوم / نعمتالله صفریفروشانی.
مشخصات نشر:مشهد: آستان قدس رضوی، بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۷۸.
مشخصات ظاهری:۴۱۲ ص.
شابک:۱۱۰۰۰ ریال : 964-4442-14-8 ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: چاپ دوم : 978-964-4442-14-8
یادداشت:چاپ دوم: ۱۳۸۸.
یادداشت:کتابنامه: ص. [۳۶۷] - ۳۸۰؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت:نمایه.
موضوع:غلاة شیعه
موضوع:شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع:اسلام -- فرقه ها
شناسه افزوده:بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:BP۲۴۱/ص۷غ۲ ۱۳۷۸
رده بندی دیویی:۲۹۷/۵۳۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۰۳۹۹۴
غالیان: کاوشی در جریانها و برآیندها تا پایان سده سوم
نعمتالله صفریفروشانی
وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ (نمل40/) این برگ سبز را به پیشگاه ائمۀ اطهار علیهم السّلام و بویژه حضرت صاحب الزمان(عج) هدیه مینمایم که در این تلاش،هدفی جز دفاع از ساحت آن پاکان نداشتم.
پس از حمد و سپاس به درگاه الهی و تشکر بینهایت از ساحت معصومین علیهم السّلام که در همۀ لحظات پدید آوردن این اثر از آن پاکان مدد میجستم،لازم میدانم از تلاشهای دلسوزانۀ استاد فرزانه جناب دکتر صادق آئینهوند و محقق گرانمایه جناب حجة الاسلام و المسلمین محمد علی مهدوی راد که در تمام مراحل نگارش این اثر،نویسنده را با راهنماییها و تذکّرات سودمند خود یاری میدادند،تشکّر نمایم.
همچنین از تاریخشناس معاصر،مدرس گرانسنگ حوزۀ علمیۀ قم حضرت آیة الله سید مهدی روحانی که با مطالعۀ پارهای از کتاب،تذکرات سودمندی را ارائه فرمودند، کمال تشکر را دارم.
نیز از جناب حجة الاسلام حسین صابری که با مطالعۀ همۀ کتاب و ابراز نظریات موشکافانه و نقادانۀ خود،نویسنده را در رفع بسیاری از اشکالات اثر قبل از چاپ آن، یاری دادند،کمال تقدیر را دارم.
همچنین از مسؤولان مرکز تربیت مدرس قم(دار الشفاء)که انگیزههای اصلی پدیدآوردن این اثر را در نگارنده ایجاد کردند و در طیّ آمادهسازی آن همهگونه مساعدت نمودند،سپاسگزارم.
در پایان از همۀ کارکنان و مسؤولان محترم در بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی و بویژه جناب حجة الاسلام و المسلمین الهی خراسانی که بدون مساعدتهای ایشان امکان طبع این اثر با این کیفیّت فراهم نمیگشت،نهایت تشکر و تقدیر را دارم.
شکر اللّه مساعیهم الجمیلة
مقدمه
ضرورت تحقیق دربارۀ غالیان 17
موضوع کتاب 18
پیشینۀ تحقیق دربارۀ غالیان 19
محدودیتهای تحقیق 22
1-محدودیتهای در اختیار محقق 22
2-محدودیتهای خارج از نظارت محقق 22
فصل اول:کلیات
تعریف غلوّ 25
غلوّ در قرآن 26
غلوّ در روایات 27
غلوّ در ادیان پیشین 29
1-غلوّ در ادیان پیشین از نظر تاریخ ادیان 29
2-غلوّ در ادیان پیشین در قرآن کریم 31
غلوّ در علم فرقهشناسی اسلامی 34
غلوّ در علم کلام و علم رجال شیعه(غلوّ در ذات و غلوّ در صفات)34
غلوّ در اهل سنّت 36
1-غلوّ در ذات نزد اهل سنّت 37
2-غلوّ در صفات نزد اهل سنّت 38
علل پدید آمدن غلات منتسب به شیعه 42
فصل دوم:بررسی غلات در تاریخ
فرقههای غلات در کتب ملل و نحل 53
1-حدیثی که مبنای علم فرقهشناسی قرار گرفته است 54
2-تحلیل این حدیث 58
3-تعداد فرقههای شیعه و غلات در کتب ملل و نحل 61
4-میزان اعتبار کتب ملل و نحل 63
5-علل فراوانی فرقههای غلات در کتب ملل و نحل 66
بررسی تاریخی فرقههای غلات 70
الف-فرقههایی که به نام رهبران خود معروف شدهاند 71
فرقههای غلات از زمان حضرت علی علیه السّلام تا زمان امام باقر علیه السّلام 71
1-سبائیه(منسوب به عبد الله بن سبا)71
عبد الله بن سبا و عقاید او در کتب تاریخ 71
عبد الله بن سبا و عقاید او در کتب ملل و نحل 75
منکران وجود ابن سبا از اهل سنت و مستشرقان 77
علل اختراع و پرورش افسانۀ ابن سبا 79
ابن سبا در کتب روایی شیعه 80
2-کیسانیه 83
قیام مختار 84
دشمنان مختار و تبلیغات بر ضدّ او 85
عقاید منتسب به مختار و کیسانیه 86
تحلیل تاریخی جریان مختار و کیسانیه 87
3-مختاریه 89
4-هاشمیه 89
غلات در زمان امام باقر و امام صادق علیهما السّلام 90
5-کربیه 90
6-جناحیه 91
7-مغیریه 93
8-بیانیه 96
9-حارثیه 99
10-صائدیه 100
11-حربیه 100
12-منصوریه 101
13-حسینیه 103
14-محمدیه 103
15-خطابیه 104
16-بزیعیه 107
17-عمیریه(یعمریه)109
18-معمرّیه 110
19-یاران سرّی(سرّیه)110
20-بشاریه(شعیریه،علبائیه)111
تهمت به اصحاب و ساختن فرقه به نام آنان 112
21-زراریّه(تمیمیه)112
22-هشامیه 114
23-شیطانیه(نعمانیه)116
24-جوالیقیه(هشامیه)117
25-مفضلیه 118
26-یونسیّه 119
تهمت به دیگر اصحاب 121
غلات زمان امام کاظم علیه السّلام 122
27-بشیریه(ممطوره)122
از امام رضا علیه السّلام تا زمان غیبت صغری،غلات بدون نام فرقه 125
شورشها و حکومتهای منسوب به غلات 128
28-بابکیه 128
29-قرامطه(قرمطیه)129
غیبت صغری:از مدعیان نیابت تا غلوّ 131
30-شریعیه 132
31-نمیریه و بحثی فشرده دربارۀ نصیریه 133
32-شلمغانیه(عزاقریه)136
33-هلالیه 137
34-بلالیه 138
جمعبندی 139
ب-فرقههایی از غلات که نامشان از عقایدشان گرفته شده است 142
1-اثنینیه 143
2-اعضائیان 143
3-ازدریه 143
4-امریه 143
5-بدائیه 143
6-تفویضیه(مفوّضه)144
7-تناسخیه 144
8-جعفریه 145
9-حلولیه 145
10-ذبابیه 145
11-ذمامیه 145
12-ذمیّه 146
13-رجعیّه 146
14-سابّة 146
15-سحابیه 146
16-سلمانیه 147
17-شریکیه 147
18-طیاریه 148
19-علویه 148
20-غرابیه 148
21-غمامیه(ربیعیه)149
22-مخطّئه 149
23-مخمّسه 149
24-مشبّهه 150
تذکر چند نکته 150
ج-چگونگی موضعگیری امامان شیعه در برابر غلات 151
ردّ عقاید غلات و بیان عقاید صحیح 153
1-ردّ الوهیت و صفات خدایی داشتن ائمه 154
2-رد نبوّت ائمه 158
3-ردّ علم غیبت مطلق و ذاتی ائمه 158
بیان علل غلوّ و نتایج آن 160
1-علل غلوّ 160
2-نتایج غلوّ 161
بیان توطئههای غلات 161
انزجار از غلات و لعن آنها 163
صدور فرمان محاصرۀ همهجانبۀ غلات 165
صدور فرمان کشتن بعضی از غلات 166
سخنی از یک مستشرق 168
کتب نوشته شده از سوی علمای شیعه در ردّ غلات تا اوایل قرن چهارم 169
فصل سوم:غلات در آینه عقیده و عمل
مقدمه 173
غلات در آینۀ عقیده 175
عقاید مختص به غلات 176
1-اعتقاد به الوهیت اشخاص 176
تاریخچه این اعتقاد 176
علل این اعتقاد 179
برخورد ائمه با این اعتقاد 180
2-اعتقاد به نبوّت ائمه یا اشخاص دیگر 180
تاریخچه و برخورد ائمه با این اعتقاد 180
علت این اعتقاد 182
3-عقیده به حلول 183
تعریف حلول 183
تاریخچۀ حلول 184
علّت اعتقاد به حلول 188
برخورد ائمه علیهم السّلام با حلول 190
حلول در کلام و فلسفۀ اسلامی 191
تهمتی به شیعه در باب حلول 191
4-اعتقاد به تناسخ 192
تعریف تناسخ 192
تاریخچۀ تناسخ 194
الف-تناسخ در میان ادیان و مذاهب پیش از اسلام 194
ب-تناسخ در میان فرقههای منسوب به اسلام 197
ریشههای تناسخ در اسلام 200
علل و انگیزههای اعتقاد به تناسخ 201
الف-علل و انگیزههای غیرغلات 201
ب-انگیزههای غلات 202
سوءاستفادههای غلات از آیات قرآن در راه اثبات تناسخ 203
برخورد ائمه علیهم السّلام با تناسخ 206
ادلّه مسلمانان در ردّ تناسخ 208
الف-دلیلهای قرآنی 208
ب-دلیلهای عقلی و کلامی 209
اتهام به شیعه در باب تناسخ 211
تناسخیهای جدید 211
5-عقیده به تشبیه 212
تعریف تشبیه 213
تاریخچۀ تشبیه در اسلام 213
الف-قائلان به تشبیه از میان غیرغلات 213
ب-غلات معتقد به تشبیه 215
علل اعتقاد به تشبیه در میان فرقههای اهل سنت و غلات 216
گفتارهای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و ائمه علیهم السّلام در نفی تشبیه 218
نقش غلات در اتهام تشبیه به ائمه 220
اتهام به اصحاب ائمه علیهم السّلام در باب تشبیه 222
6-عقیده به تفویض 224
تفویض و معانی مختلف آن 224
تاریخچۀ فرقۀ مفوضه 227
برخورد ائمه علیهم السّلام با مفوضه 229
متهم نمودن علمای شیعه به تفویض 231
عقاید مشترک بین غلات و شیعه 231
1-عقیدۀ وصایت و جانشینی حضرت علی علیه السّلام 232
وصایت از نظر شیعه 232
غلات و مسالۀ وصایت 239
2-اعتقاد به مهدویت 240
مهدویت در شیعه 240
غلات و مهدویت 242
علل ادعاهای دروغین مهدویت 246
اتهاماتی به شیعه در باب مهدویت 247
3-اعتقاد به رجعت 252
تعریف رجعت از دیدگاه شیعه 252
جایگاه رجعت در اعتقادات شیعه 253
تفاوت بین رجعت و تناسخ 255
دلایل رجعت از نظر شیعه 256
الف-آیات 256
ب-روایات 258
رجعت در میان غلات 260
اتهام به شیعه در باب رجعت 263
4-اعتقاد به بداء 264
تعریف بداء در نزد شیعه 264
دلایل شیعه بر بداء 269
توجیه شیعه برای مسأله بداء 272
جایگاه بداء در نزد شیعه و فواید آن 275
غلات و مسأله بداء 277
اتهاماتی به شیعه در مورد بداء 280
5-اعتقاد به تأویل قرآن 281
تأویل در نزد شیعه 282
غلات و تأویل قرآن 284
نظر«فان فلوتن»آلمانی در باب تأویل 286
غلات در آینۀ عمل 290
علل اباحیگری و بیبند و باری غلات 292
مراتب و مراحل اباحیگری 293
توجیهات غلات برای اباحیگری 295
1-توجیهات قرآنی 296
2-توجیهات غیرقرآنی 298
مسألۀ شفاعت و اباحیگری 300
1-معنای شفاعت 301
2-شفاعت در قرآن 302
3-شفاعت در روایات 302
4-توجیه شفاعت 305
5-آثار تربیتی شفاعت 307
فصل چهارم:تأثیرات غلات بر تاریخ شیعه
مقدمه 309
تاثیر غلات در تخریب چهرۀ ائمه علیهم السّلام 310
تاثیر غلات در تخریب وجهۀ اصحاب ائمه علیهم السّلام 313
تاثیر غلات در آلوده کردن قیامها و شورشهای اهل البیت و طرفدارانشان 315
غلات،دستاویزی برای مخالفان و دشمنان شیعه در وارد کردن انواع اتهامات 316
1-اتهامات پیشینیان اهل سنّت 317
2-اتهامات معاصران اهل سنّت 320
3-اتهامات مستشرقان 323
غلات و هدر دادن نیروهای شیعه 325
غلات و حدیثسازی 327
1-چگونگی تدوین حدیث در شیعه 327
2-چگونگی حدیثسازی غلات 330
3-چگونگی مبارزۀ شیعه با حدیثسازی غلات 333
4-نتیجۀ این مبارزه 335
غلات و علم رجال 339
1-اختلاف در معنای غلوّ و درجات آن 339
2-نزاع قمیها و بغدادیها و راه یافتن اجتهاد در علم رجال 340
3-صاحبان و راویان اصول در میان متهمان به غلوّ 342
4-نیکو بودن حالت قبل از غلوّ 342
5-توبه و بازگشت غالی 343
6-غلوّ و وثاقت 343
7-روایت غلات از راوی 344
8-غلوّ یا علوّ 344
9-اسامی حدود صد و بیست تن از متهمان به غلوّ 345
غلات و علم کلام و عقاید شیعه 361
غلات و علم فقه شیعه 362
منابع و کتابنامه 367
فهرست آیات 381
فهرست روایات 385
فهرست اعلام 387
فهرست قبایل،فرق و گروهها 401
فهرست مکانها 407
فهرست کتب 409
تشیع همانند رهبران آن در طول تاریخ،همواره با مظلومیتهای سیاسی-اجتماعی و فرهنگی روبرو بوده است،بهگونهای که دو کلمۀ مظلومیت و تشیع،چنان درهم آمیختهاند که با شنیدن نام یکی از آن دو،بلافاصله دیگری به ذهن تبادر میکند.
مراد از مظلومیت فرهنگی،آناست که برای واژگون نشان دادن چهره تشیّع،چنان عقایدی مسخره و خرافی به آن نسبت دادهاند که هر عاقل منصفی را که از چهرۀ واقعی آن بیخبر است،منزجر و متنفر میکند.
یکی از ابعاد مظلومیت فرهنگی که تشیّع از همان ابتدا با آن مواجه بوده،این است که عقاید این مذهب از سوی بسیاری از نویسندگان و دانشمندان اهل تسنّن-از روی جهل یا تجاهل-آمیخته با عقاید غلات مطرح میشود و بسیاری از علمای کلام و ملل و نحل اهل تسنّن،برای محکوم کردن مذهب تشیع،ابتدائا عقاید غلات را که شیعه همواره از آنها بیزاری میجسته است،به شیعه نسبت میدهند و سپس آنها را بهعنوان عقاید شیعه بحث و بررسی کرده،ابطال مینمایند و در ذهن خوانندگان خود چنین القاء میکنند که شیعه چیزی جز این عقاید که آوردیم و محکوم کردیم،نیست.
شاید بتوان گفت همۀ مظلومیتهای سیاسی-اجتماعی که شیعه در طول تاریخ خونبار خود با آن روبرو بوده است،از قبیل:محروم شدن رهبران آن از حق مسلّم خود،به شهادت رسیدن رهبران این مذهب و قتل و غارت و کشتارهایی که همیشه از سوی
مخالفان بر ضدّ طرفداران این مذهب انجام گرفته است،در مقابل این ظلم فرهنگی قابل مقایسه نیست؛چرا که شیعه با متحمل شدن شهادتها،آزارها و شکنجهها توانست خود را در قلوب مردم جای دهد و حقانیّت خود را اثبات کند.
اما این ظلم فرهنگی،مذهب شیعه را بهعنوان مذهبی خرافی و باطل و منافی با طبع هر انسان سالم معرفی مینماید و به این ترتیب،بسیاری از ناآشنایان با این مذهب،بدون آنکه زحمت تحقیق دربارۀ این مذهب را به خود بدهند،از آن منزجر و متنفر میشوند.
به پیروی از برخی علمای اهل سنّت،بعضی از مستشرقان،بدون آنکه به منابع اصیل شیعه مراجعه نمایند،همان عقاید غلوّآمیز را به شیعه نسبت داده،شیعه را در کتب خود با غلات به هم آمیختند و به این ترتیب در ذهن بسیاری از مردم مغرب زمین،چهرۀ شیعه را مشوّه و آلوده جلوه دادند.
از اینجاست که بخوبی ضرورت تحقیقی جامع و گسترده دربارۀ غلات،عقاید آنها، ربط آنها با شیعه،تأثیرات آنها بر شیعه و معرفی شیعۀ خالص به دور از عقاید غلات، روشن میگردد و البته چنین تحقیقی فرصت و امکاناتی به مراتب بیش از گنجایش این کتاب را میطلبد.
کتاب حاضر،در حد توان خود سعی دارد گوشههایی را از آنچه یاد شد،بررسی نماید و باتوجه به امکانات محدود نویسنده،غلات را بکلی از مذهب تشیع جدا نماید و نشان دهد که در بسیاری از موارد،غلات نه به عنوان دوستان نادان،بلکه به عنوان دشمنان دانایی که-به نام شیعه-قصد نابودی شیعه و بلکه کل اسلام را داشتهاند،مطرح میباشند.
موضوع اثر،«غلات و تأثیر آنان در افکار و عقاید و تاریخ شیعه»است،که با عنوان:
غالیان؛کاوشی در جریانها و برآیندها(تا پایان سده سوم)در دسترس شماست.
در این تحقیق،منظور از کلمۀ تأثیر،اعم از تأثیرهای مستقیم و غیرمستقیم است.نیز این کلمه،تأثیرات اعتقادی و عملی را دربر میگیرد.
همچنین منظور از غالیان،فرقههایی هستند که ائمه علیهم السّلام را به درجۀ الوهیت میرساندند،نه کسانی که تنها بعضی عقاید غلوّآمیز درباره بعضی از صفات ائمه علیهم السّلام
مانند علم امام،عصمت امام و قدرت امام داشتهاند،بدون آنکه صفت الوهیت را به آنان نسبت دهند.
محدودۀ زمانی که این اثر به کاوش در آن میپردازد،زمان حضور ائمه علیهم السّلام و بخشی از دوران غیبت صغری است که بیشترین ظهور و بروز فرقههای غالیان در این برهه که تا اوایل قرن چهارم به درازا میکشد،بوده است.
از همان ابتدای ظهور فرقههای غالیان،کتابهای بسیاری در ردّ آنها از سوی دانشمندان بزرگ شیعه و اصحاب ائمه علیهم السّلام و نیز بعضی از علمای اهل سنّت نگاشته شده که متأسفانه بسیاری از آن کتب به دست ما نرسیده است.بعضی از کتب مفقود شدۀ اصحاب ائمه از این قرار است:
1-الردّ علی الغالیة المحمدیّه،نوشتۀ فضل بن شاذان بن خلیل نیشابوری،از اصحاب امام جواد علیه السّلام.
2-الردّ علی الغالیة،نوشتۀ حسن بن علی بن فضال کوفی،متوفای 224 ه ق.
3-الردّ علی الغالیة و ابی الخطاب،نوشتۀ ابو اسحاق کاتب ابراهیم بن ابی حفص،از اصحاب امام حسن عسکری علیه السّلام (1)
-تهرانی،آقا بزرگ،الذریعة الی تصانیف الشیعه،(چاپ سوم:بیروت،دار الاضواء،1403)،ج 10، ص 212.
.4-الردّ علی الغلاة،نوشتۀ ابو الحسن علی بن مهزیار اهوازی،از اصحاب امام رضا علیه السّلام تا امام هادی علیه السّلام.
5-الردّ علی الغلاة،نوشته ابو جعفر محمد بن اورمۀ قمی،از اصحاب امام علی النقی علیه السّلام.
6-الردّ علی الغلاة،نوشتۀ یونس بن عبد الرحمان قمی که از بزرگترین اصحاب امام رضا علیه السّلام به شمار میرفت.
7-الردّ علی الغلاة،نوشتۀ ابو جعفر محمد بن حسن بن فرّوخ صفّار،متوفای سال 290 ه.ق.
1) 1)
8-الردّ علی الغلاة،نوشتۀ ابو القاسم سعد بن عبد اللّه بن ابی خلف اشعری قمی، متوفای 301 یا 299 ه ق،صاحب کتاب المقالات و الفرق (1)
-تهرانی،آقا بزرگ،الذریعة الی تصانیف الشیعه،ج 10،ص 214.
.9-الردّ علی اصحاب التناسخ و الغلاة،نوشتۀ متکلم معروف شیعه،ابو محمد حسن بن موسی نوبختی،متوفای اوایل قرن چهارم هجری قمری،مؤلف کتاب فرق الشیعه (2).
10-الردّ علی فرق الشیعة ما خلا الامامیة منهم،نوشتۀ نویسندۀ پیشگفته،که احتمال میرود همان کتاب بالا باشد (3).
در این میان،قدیمترین کتبی که از سوی شیعه در بیان عقاید غلات در ضمن فرق اسلامی نگاشته شده و در دسترس هستند،عبارتند از:
1-فرق الشیعة،ابو محمد حسن بن موسی نوبختی.
2-المقالات و الفرق،نوشتۀ سعد بن عبد اللّه بن ابی خلف اشعری قمی که بنابر دیدگاهی از اصحاب امام حسن عسکری علیه السّلام بوده است.
3-بیان الادیان در شرح ادیان و مذاهب جاهلی و اسلامی،نوشتۀ ابو المعالی محمد حسینی علوی،که در سال 485 ه ق،تألیف شده است.
علمای فرقهنویس اهل سنّت نیز به نقل و نقد عقاید غلات در کتب ملل و نحل خود پرداختهاند که در این میان،کهنترین کتبی که هماکنون در دسترس هستند،عبارتند از:
1-التنبیه و الرّد علی اهل الاهواء و البدع،نوشتۀ محمد بن احمد بن عبد الرحمان ملطی شافعی،متوفای 377 ه ق.
2-الفرق بین الفرق،نوشتۀ عبد القاهر بغدادی،متوفای 429 ه ق.
3-الفصل فی الملل و الاهواء و النّحل،نوشتۀ ابو محمد علی بن احمد،معروف به ابن حزم ظاهری،متوفای سال 456 ه ق.
4-التبصیر فی الدین و تمییز الفرقة الناجیة عن الفرق الهالکین،نوشتۀ ابو المظفر اسفراینی،متوفای 471 ه ق.
5-مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین،نوشتۀ ابو الحسن علی بن اسماعیل اشعری،متوفای 330 ه ق.
6-الملل و النّحل،نوشتۀ ابو الفتح محمد بن عبد الکریم شهرستانی،متوفای 548 ه ق.
7-الحور العین،نوشتۀ ابو سعید نشوان بن سعید بن نشوان حمیری،متوفای 573 ه ق.
8-اعتقادات فرق المسلمین و المشرکین،نوشتۀ فخر الدین محمد بن عمر رازی، متوفای 606 ه ق.
اما طرز نگاه ما به غلات،با طرز نگاه نویسندگان یاد شده بسیار متفاوت است؛زیرا ما درصدد آنیم که علاوه بر نقد و بررسی عقاید غلات،به چگونگی ارتباط و نسبت آنان با شیعه و تأثیرگذاری آنان بر عقاید شیعه بپردازیم،در حالیکه کتابهای مزبور،تنها به بیان تعداد فرق غلات و نقل عقاید آنان پرداختهاند و در بسیاری از موارد،نوشتههای آنان عاری از حقیقت است.بههرحال،کتب یاد شده و بهطور کلی کتب ملل و نحل، منبع خوبی برای دستیابی به اسامی فرقههای غالیان میباشد.
در قرن اخیر،کتب چندی نگاشته شده است که تا حدّی به هدف ما نزدیک است، اما بههرحال کلّ آن را تأمین نمیکند.این کتب عبارتند از:
1-الشبک من فرق الغلاة فی العراق،نوشتۀ احمد حامد صراف؛
2-هویّة التشیّع،نوشتۀ دکتر شیخ احمد وائلی؛
3-العلویون بین الاسطورة و الحقیقة،نوشتۀ هاشم عثمان؛
4-آراء ائمة الشیعة فی الغلاة،نوشته شیخ میرزا خلیل کمرهای؛
5-الغلوّ و الفرق الغالیة فی الحضارة الاسلامیة،نوشتۀ دکتر عبد الله سلوم السامرائی؛
6-تاریخ شیعه و فرقههای اسلام تا قرن چهارم هجری،نوشتۀ دکتر محمد جواد مشکور؛
7-تاریخ الامامیة و اسلافهم من الشیعة منذ نشأة التشیع حتی مطلع القرن الرابع الهجری،نوشتۀ دکتر عبد الله فیاض.
همچنین در این موضوع،دو پایاننامه نگاشته شده است به خامۀ دکتر عبد الحمید گلشنی ابراهیمی-استاد دانشگاه تهران-که لغتنامۀ دهخدا نیز از آن نقل میکند. (1)
-پایاننامه اول ایشان مربوط به دورۀ لیسانس است با عنوان غلات شیعه که راهنمای ایشان در این پایاننامه،آقای بدیع الزمان فروزانفر بوده است و پایاننامۀ دوم ایشان تز دکتراست با عنوان غلوّ و غلات که راهنمای ایشان در این تز،آقای علی اصغر حکمت بوده است.
1) 1)
در مجموع،میتوان گفت کتابی که بتواند همۀ اهداف نگارنده را در موضوع غلات تأمین نماید،چاپ نشده است یا لااقلّ به رؤیت نویسنده نرسیده است.
1-همچنانکه قبلا نوشتیم،تاریخ بررسی را به زمان حضور ائمه علیهم السّلام یعنی سه قرن اولیه اسلام محدود کردیم.
2-مراد از غلات در این تحقیق،فقط غلات منتسب به شیعه میباشند.
3-عمدۀ نظر ما نسبت به غلات،دربارۀ تاریخ آنها میباشد و کمتر سراغ احکام فقهی غلات رفتهایم.
1-منابع نخستینی که دربارۀ غلات و فرق اسلامی نگاشته شده است،هماکنون مفقود شده،در دسترس نمیباشد.
چنانکه ذکر کردیم،قدیمترین منبعی که هماکنون در دسترس ماست،مربوط به اوایل قرن چهارم میباشد،در حالیکه بیشترین ظهور و بروز غلات در قرن دوم بوده است.
2-مهمترین منابع بحث ما کتب ملل و نحل است،در حالیکه تمام کتب ملل و نحل موجود بدون ذکر سند به بیان انواع فرقهها پرداختهاند و بسیاری از آنها برای تطبیق فرقهها بر حدیث منقول از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله که تعداد فرقههای مسلمانان را هفتاد و سه فرقه ذکر میکند،به تکثیر و زیاد کردن فرقهها پرداختهاند.بویژه بیشتر کتابهای اهل سنت که در این زمینه نوشته شده،به منظور محکوم کردن مذهب شیعه،کوشیدهاند که بیشترین فرقهها را به شیعه نسبت دهند.
همچنین برای کوبیدن اصحاب خالص ائمه علیهم السّلام به نام آنان فرقههایی ساختهاند و عقاید باطلی را به آنان نسبت دادهاند.
محقّق با مراجعۀ دقیق به تاریخ،درمییابد که بسیاری از اسامی ذکر شده به نام
فرقههای غلات،ساختگی میباشند.
ما در این کتاب به مناسبتهای مختلف به نقد اقوال کتب ملل و نحل خواهیم پرداخت.
باید توجه داشت که منبع بسیاری از کتب تاریخی،کلامی و رجالی در باب فرقهها،همین کتب ملل و نحل میباشد.
«غلوّ»بر وزن فعول،مصدر فعل«غلی یغلو»و بهمعنای افراط،ارتفاع،بالا رفتن و تجاوز از حدّ و حدود هرچیز میباشد.لذا وقتی قیمت چیزی از حدّ معمول خود بالاتر میرود،به آن«غال»،(بهمعنای گران)میگویند،چنانکه دربارۀ مایعات هرگاه به جوش آیند و در حدّ خود نگنجند،میگویند:غلیان کرده است (1)
-راغب اصفهانی،حسین بن محمد،المفردات فی غریب القرآن،(تهران،المکتبة المرتضویه)، ص 365.
.به تیر هم چون از کمان تجاوز میکند.«غلو»میگویند.از همینجاست که به مقدار مسافتی که معمولا هر تیر در هنگام خروج از کمان طیّ میکند،«غلوة»گفته میشود، چون از حدّ خود تجاوز کرده است.
گرچه کلمۀ تعدّی نیز بهمعنای افراط و تجاوز از حدّ میباشد،اما کلمۀ غلوّ در جایی به کار برده میشود که تجاوز از حدّ زیاد باشد. (2)
بنابراین،هرگاه این کلمه در مورد معتقدات دینی و مذهبی به کار رود،به این
معناست که انسان چیزی را که به آن اعتقاد دارد،از حدّ خود،بسیار فراتر برده است.
نکته قابل تذکر آنکه واژۀ غلوّ در کتابهای لغت بهمعنای منفی،یعنی پایین آوردن بیش از اندازه،به کار نرفته است،ولی در برخی تفاسیر در ذیل آیههای مربوط به غلوّ اهل کتاب،دید منفی یهودیان نسبت به حضرت عیسی علیه السّلام را بهعنوان غلوّ یاد کردهاند (1)
-زمخشری،جار الله،الکشاف،ج 1،ص 593.
، که سخن درستی به نظر نمیرسد.اما این کلمه در اصطلاح ملل و نحل،سرنوشت دیگری پیدا کرده است که در بخش تعریف غلات به آن خواهیم پرداخت.
مشتقات این کلمه،تنها چهار بار در قرآن به کار رفته است که دو مورد آن دربارۀ غلوّ دینی و دو مورد دیگر بهمعنای جوشش میباشد.
اما دو مورد اول:
1-سورۀ نساء،آیۀ 171:
یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَی اللّهِ إِلاَّ الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللّهِ وَ کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلی مَرْیَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَیْراً لَکُمْ إِنَّمَا اللّهُ إِلهٌ واحِدٌ سُبْحانَهُ أَنْ یَکُونَ لَهُ وَلَدٌ...
این آیه دربارۀ مسیحیان است که پیامبر خود،حضرت عیسی(علیه السلام)را از حدّ فراتر برده،او را پسر خدا دانستند و قائل به خدایان سهگانه؛یعنی پدر،پسر و روح القدس شدند.
ترجمۀ آیه چنین است:
«ای اهل کتاب!در دین خود غلوّ(و زیادهروی)نکنید و دربارۀ خدا،غیراز حقّ نگویید.مسیح،عیسی بن مریم فقط فرستادۀ خدا و کلمۀ اوست که آن را به مریم القاء نمود و روحی از طرف او بود.پس به خدا و پیامبران او ایمان بیاورید و نگویید «خداوند»سهگانه است.از این سخن خودداری کنید که برای شما بهتر است.خدا، معبود یگانه است؛او منزه است از اینکه فرزندی داشته باشد...»
1) 1)
2-سورۀ مائده،آیۀ 77:
قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ
ای اهل کتاب!در دین خود غلوّ و زیادهروی نکنید.
اما دو مورد دوم،در دو آیۀ متوالی سورۀ دخان یعنی آیات 45 و 46 آمده است و دربارۀ درخت زقّوم،که در جهنم است،سخن میراند.
کَالْمُهْلِ یَغْلِی فِی الْبُطُونِ کَغَلْیِ الْحَمِیمِ
مسلّما درخت زقّوم،غذای گنهکاران است؛همانند فلز گداخته در شکمها میجوشد، جوششی همچون آب سوزان.
کلمۀ غلوّ و مشتقات آن در روایات شیعه و اهل سنّت بسیار به کار رفته و بیشتر آنها مربوط به بحث ما نیست؛مثل روایاتی که دربارۀ غلیان و جوشش فشردۀ انگور(عصیر عنبی)وارد شده است.
ما در اینجا فقط روایاتی را ذکر میکنیم که اولا این کلمه و مشتقات آن را دربارۀ غلوّ دینی به کار برده باشد.ثانیا از غالیان بهعنوان فرقه یاد نکرده باشد،زیرا به این بحث در صفحات آینده خواهیم پرداخت.
اینک نگاهی به چند روایت میافکنیم:
1-اهل سنّت از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله چنین نقل کردهاند:
«ایّاکم و الغلوّ فی الدین،فانّما هلک من کان قبلکم بالغلوّ فی الدین.» (1)
-احمد بن حنبل،مسند احمد،(بیروت،دار الفکر)،ج 1،ص 215 و 347.
بپرهیزید از غلوّ-زیادهروی-در دین خود؛زیرا آنان که قبل از شما بودند(شاید منظور یهودیها و مسیحیها باشد)به علت غلوّ در دین خود،نابود شدند.
2-حضرت علی علیه السّلام در نهج البلاغه دربارۀ آل محمد صلّی اللّه علیه و اله میفرماید:
«هم اساس الدین و عماد الیقین الیهم یفیئ الغالی و بهم یلحق التالی.» (2)
آل محمد صلّی اللّه علیه و اله اساس و پایۀ دین و ستون(ایمان و)یقین هستند.از حد
تجاوزکنندگان به ایشان رجوع میکنند و واماندگان به آنان ملحق میشوند.
3-نیز دربارۀ خود و اهل بیت علیهم السّلام چنین میفرماید:
«نحن النمرقة الوسطی بنا یلحق التالی و الینا یرجع الغالی.» (1)
-نهج البلاغه،صبحی صالح،حکمت شماره 109؛فیض الاسلام،حکمت شماره 106؛تمیمی آمدی، عبد الواحد بن محمد،غرر الحکم و درر الکلم،(دانشگاه تهران)،ج 6،ص 194.
ما(اهل بیت علیهم السّلام چون)پشتی هستیم در میانه(که از دو جانب به آن تکیه دهند)؛آن که وامانده،خود را به آن رساند و آنکه تجاوز کرده،به جانب آن بازگردد.
4-همچنین دربارۀ خود میفرماید:
«هلک فیّ رجلان محبّ غال و مبغض قال.» (2)
دو مرد(دو طرز تفکر)دربارۀ من تباه و نابود شدند؛(یکی)دوستی که زیادهروی و از حد تجاوز کند و(دیگری)،دشمنی که در دشمنی،زیادهروی نماید.
5-حضرت علی علیه السّلام درباره خود و خاندانش چنین میفرماید:
«ایاکم و الغلوّ فینا....» (3)
از غلوّ و زیادهروی دربارۀ ما اهل بیت بپرهیزید.
6-در وسائل الشیعه به نقل از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله آورده است:
«صنفان من امتی لا نصیب لهم فی الاسلام:الناصب لأهل بیتی حربا و غال فی الدین مارق منه.» (4)
دو گروه از امت من،نصیبی از اسلام ندارند.یکی کسانی که با اهل بیت من علم جنگ برافرازند و دیگری،گروهی که در دین از حدّ تجاوز کنند و بیرون روند.
7-اصول کافی نیز از امام باقر علیه السّلام در سفارش به یاران خود،چنین نقل میکند:
«...کونوا النمرقة الوسطی یرجع الیکم الغالی و یلحق بکم التالی.» (5)
1) 1)
2) 2) -نهج البلاغه،صبحی صالح،حکمت شماره 117؛ [1]فیض الاسلام،حکمت شماره 113.
3) 3) -غرر الحکم و درر الکلم،ج 2،ص 324.
4) 4) -حر عاملی،محمد بن حسن،وسائل الشیعة،( [2]بیروت،دار الإحیاء التراث العربی)،ج 14،ص 426، ج 14.
5) 5) -کلینی،محمد بن یعقوب،الاصول من الکافی،(چاپ چهارم:تهران،دار الکتب الاسلامیه،1365 ش)، ج 2،ص 75.
چون پشتی در میانه باشید که از حدّ درگذرنده به سوی شما بازگردد و وامانده به شما ملحق شود.
در ادیان پیشین،چه ادیان آسمانی و الهی و چه ادیان غیرآسمانی،موارد بسیاری از غلوّ اتفاق افتاده است.
منظور از غلوّ در اینجا،آناست که مردم موجودی اعم از انسان،فرشته،حیوان، گیاه،زمین،آسمان،ستاره،آب،آتش و...را از حدّ خود فراتر برند و آن را در حدّ خدایی یا پایینتر از آن مقدس شمرند.
ابتدای ظهور چنین غلوّی بهطور دقیق معلوم نیست،اما باتوجه به علت روانی- عاطفی غلوّ که انسان دوست دارد آنچه را که به آن عقیده دارد از حد خود فراتر برد و نیز با عنایت به جهل انسان در دوران پیشین که با دیدن عظمت موجودات یا خواص آنها،در حدّ پرستش،آنها را به حساب میآوردند،غلوّ تاریخچهای دور و دراز دارد که در اینجا فقط به گوشههایی از موارد آن در ملل مختلف اشاره خواهیم کرد:
در مصر قدیم،مردم حیوانات مختلف،مانند:گرگ،شغال،گربه،لکلک و همینطور گیاهان مختلف،مانند:انجیر،پیاز و خرما و نیز هرچه را برای آنان سود بسیار داشت،مانند:رود نیل،خورشید،چشمه،بیشه و...میپرستیدند و آنقدر در غلوّ در موجودات پیش رفته بودند که تعداد معبودهای آنان به دو هزار میرسید.
گفته شده است وقتی که«کمبوجیه»به مصر لشکر کشید،برای آنکه بآسانی لشکر مصریان را شکست دهد،دستور داد در پیشاپیش لشکر خود،تعداد زیادی گربه و لکلک رها کردند و مردم مصر که آنها را موجوداتی مقدس میشمردند،به احترام آنها دفاع نکردند و مصر بآسانی گشوده شد. (1)
-مبلغی آبادانی،عبد اللّه،تاریخ ادیان و مذاهب جهان،(چاپ اول:قم،انتشارات منطق(سینا)، 1373 ش)،ج 1،ص 96.
1) 1)
مصریان پادشاه خود را که فرعون نامیده میشد،خدای خورشید و پسر خدا و بالأخره خود خدا میدانستند (1)
-مبلغی آبادانی،عبد الله،تاریخ ادیان و مذاهب جهان،ص 99.
.دربارۀ فرعونپرستی آنان،قرآن کریم از قول فرعون نقل میکند که میگفت: أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی (2)من پروردگار بزرگتر شما هستم.
در هند باستان،آریاییها،مظاهر طبیعت،مانند:خورشید،ماه،کوهها و ستارهها را میپرستیدند و عناصر مفید و سودمند را داوس( sov )یا خدا میدانستند.آنان آب، خورشید و ماه را بهعنوان فرشتهای از فرشتگان که دارای روح و نفس است،پرستش مینمودند (3).نیز بعضی حیوانات،مانند:گاو،مار و میمون را مقدس میشمردند.گوشت گاو نر،نزد آنان حرام بود و ادویهای که برای خوشبو کردن خود به کار میبردند،با فضلۀ گاو مخلوط میکردند.حتی خالی که خوبرویان هندی برای زیبایی،به صورت خود میکوبیدند،با فضلۀ گاو مخلوط بود. (4)
چینیهای باستان،ابتدا روحپرست بودند و ارواح اجداد مادری و نیاکان پدری خود را میپرستیدند و معتقد بودند که این ارواح در زندگی آنان به کمکشان خواهند آمد،سپس به پرستش آسمان بهعنوان مبدأ نعمتها و نیز باد،رعد،درخت،کوه و حیواناتی همچون اژدها و مار میپرداختند.
امپراطوران چینی،خدایانی را با عنوان خدای آسمان و خدای افلاک به مردم معرفی میکردند و خود را خلیفۀ خدای آسمان و فرزند او به شمار میآوردند و به این ترتیب، مردم آنها را مقدس میشمردند. (5)
ژاپنیها امپراطوران خود را که به«میکادو»معروف بودند،از زمرۀ آدمیزاد نمیدانستند،بلکه آنان را موجوداتی همپایۀ خورشید و کوه و آتشفشان فوجی میپنداشتند و میپرستیدند.
نخستین امپراطور سنّتی ژاپن،جیم-مو( uM miJ )نام داشت که در سال 660 قبل از میلاد بر تخت نشست و مورد پرستش ژاپنیها قرار گرفت.در سال 1946 میلادی،پس از جنگ جهانی دوم،«هیروهیتو»امپراطور وقت ژاپن،الوهیت یعنی خدایی خود را در آن کشور نفی کرد و حاکمیت ملت را به رسمیت شناخت.پرستش ارواح نیاکان نیز در ژاپن بسیار معمول بود. (1)
-تاریخ ادیان و مذاهب جهان،ص 142.
یونانیها و رومیها برای مظاهر مختلف طبیعت،مانند:باد،باران،خورشید،دریا و نیز برای اموری همانند جنگ و صلح،ربّ النّوعهایی درست کرده،به پرستش آنها میپرداختند که این خود،نشانۀ غلوّ دربارۀ این مظاهر بود. (2)
ایرانیها،آتش را موجودی بسیار مقدس میشمردند و همیشه آن را در آتشکدههایی مخصوص روشن نگه میداشتند و برای روشن ماندن آن،مأمورانی تعیین میکردند.آنان عدد هفت را مقدس میشمردند و ماه مهر را که هفتمین ماه سال بود،پرستش میکردند.
گفته شده است مدت دو هزار سال،آیین مهرپرستی در ایران رواج داشت و در ماه مهر، گاوی را زینت کرده،با جلال و جبروت به میدان آورده،آن را ذبح میکردند و پس از عزاداری برای او،هرکدام تکهای از آن را میخوردند تا از وجود معبود،چیزی در آنان بماند. (3)
اعراب جاهلیت علاوه بر بتپرستی،به پرستش موجوداتی همانند:آفتاب،ماه و ستارگانی مانند:ثریا و زهره که به آن«العزّی»میگفتند،میپرداختند و لذا میبینیم که نامهایی همانند:عبد الشمس،عبد الشارق،عبد النجم،عبد الثّریا،عبد العزّی(یعنی بندۀ سیّارۀ زهره،که در نزد آنان عزیزترین خدایان بود و از جمله نام ابو لهب،عموی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله عبد العزّی بود)در میان آنان فراوان بود. (4)
قرآن کریم در جایجای خود به مواردی از غلوّ انسانها دربارۀ موجودات طبیعی، انسانها،پیامبران و ملائکه اشاره میکند که در اینجا به ذکر چند مورد میپردازیم:
1-باتوجه به آیات 76 تا 78 سورۀ انعام که در آن احتجاج حضرت ابراهیم علیه السّلام با گروههایی از مردم مطرح شده است،در مییابیم که در آن زمان گروههای مختلفی از مردم دربارۀ ستارگان،ماه و خورشید غلوّ کرده،آنها را خدا میدانستند.
2-چنانکه قبلا دربارۀ مصریها ذکر کردیم،از آیات قرآن چنین برمیآید که مردم مصر،فرعون را بهعنوان خدا میپرستیدهاند.
3-در سورۀ توبه،آیه 30،دربارۀ یهودیان میفرماید:
وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ
یهودیان گفتند که عزیر،پسر خداست. (1)
-علامه طباطبائی در المیزان(ج 9،ص 243)درباره عزیر مینویسد:
عزیر همان شخص است که یهودیها به او«عزرا»میگویند.او پس از آنکه کورش،بابل را فتح کرد،از او خواست یهودیها را که بخت النصر به بابل کوچانیده بود،اجازه بازگشت به کشورشان دهد.همو حدود 457 سال قبل از مسیح،شروع به جمعآوری أسفار تورات که در زمان حملۀ بخت النصر به بیت المقدس پراکنده شده بود،کرد و دین یهود را تجدید کرد و لذا در میان یهودیها احترام فراوانی یافت تا جایی که او را پسر خدا دانستند.
4-در آیات 17 و 72 سورۀ مائده،دربارۀ مسیحیها که حضرت عیسی علیه السّلام را خدا میدانستند،میفرماید:
لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ
همانا آنان که گفتند خداوند همان مسیح پسر مریم است،کافر شدند.
5-و در آیۀ 30،سورۀ توبه میفرماید که مسیحیها،عیسی علیه السّلام را پسر خدا میدانند.
وَ قالَتِ النَّصاری الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ
مسیحیها گفتند که مسیح پسر خداست.
6-آیاتی در قرآن کریم دلالت بر آن دارد که بعضی از مردم،ملائکه را دختران خدا میدانستند و آنان را میپرستیدند.ما این آیات را به دو دسته تقسیم میکنیم:
الف-آیاتی که بیانگر آناست که بعضی از مردم،ملائکه را دختران خدا میدانستند.
1-سورۀ اسراء،آیۀ 40:
أَ فَأَصْفاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنِینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِکَةِ إِناثاً إِنَّکُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِیماً
1) 1)
آیا پروردگارتان شما را برگزید به اینکه پسرانی به شما عطا کرد و برای خود از فرشتگان دخترانی برگزیده است.شما سخنی گران میگویید.
2-سورۀ زخرف،آیۀ 19:
وَ جَعَلُوا الْمَلائِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً
فرشتگان را که بندگان خدا هستند،دختران خدا پنداشتند.
ب-آیاتی که دلالت بر پرستش ملائکه از سوی بعضی از مردمان دارد.
1-سورۀ آل عمران،آیۀ 80:
وَ لا یَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِکَةَ وَ النَّبِیِّینَ أَرْباباً
و(خداوند)به شما دستور نمیدهد که فرشتگان و پیامبران را پروردگارهایی برای خود بگیرید.
2-سورۀ نساء،آیۀ 172:
لَنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسِیحُ أَنْ یَکُونَ عَبْداً لِلّهِ وَ لاَ الْمَلائِکَةُ الْمُقَرَّبُونَ
هرگز مسیح و فرشتگان مقرّب خداوند از این ابا نداشتند که بنده خدا باشند.
باتوجه به اینکه مردم،مسیح را میپرستیدند،درمییابیم که واقع شدن ملائکه در ردیف مسیح،نشانۀ مورد پرستش بودن همۀ فرشتگان یا بعضی از آنان مانند جبرئیل(به عنوان روح القدس)میباشد.
3-سورۀ سبأ،آیۀ 40:
وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ یَقُولُ لِلْمَلائِکَةِ أَ هؤُلاءِ إِیّاکُمْ کانُوا یَعْبُدُونَ
(به خاطر بیاور)روزی را که خداوند همۀ آنان را برمیانگیزد،سپس به فرشتگان میگوید:آیا اینها شما را پرستش میکردند؟
4-از آیۀ 41 سوره سبأ که از قول فرشتگان در روز قیامت نقل شده است،استنباط میشود که عدهای از مردم دربارۀ جنّ غلوّ کرده،آن را میپرستیدند:
...بَلْ کانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ
...بلکه آن مردم جنّ را پرستش میکردند.
گرچه در علم فرقهشناسی اسلامی(ملل و نحل)تعریفی دقیق از واژۀ غلوّ به دست داده نشده است،اما با ذکر مصادیق آن یعنی غلات در کتب مربوط،میتوان به مقصود مؤلّفان آنها پیبرد.
در تعریف لغوی«غلوّ»روشن شد که این لغت چه از نظر مورد و چه از جهت کیفیّت فراگیر است،بدین معنی که اولا شامل هرچیز یا شخص مورد غلوّ قرار گرفته میشود و ثانیا به هر نوع تجاوز از حد،غلوّ میگویند.
این لغت در علم فرقهشناسی سرنوشتی دیگر پیدا کرده و از هر جهت،ویژه شده است،بدین ترتیب که اولا مورد غلوّ،مخصوص به ائمه اهل بیت علیهم السّلام شده و ثانیا کیفیّت غلوّ را به حدّ نبوّت یا خدایی رساندن آنان با«قائل شدن به حلول جوهر خدایی در روح آنان»تعبیر کردهاند.
بدینسان،هرگاه واژۀ«غلات»در علم فرقهشناسی بدون قرینه به کار رود،منظور از آن،افراد یا فرقههایی هستند که به خدایی امامان شیعه یا حلول روح خدایی در آنان اعتقاد داشتهاند. (1)
-مشکور،محمد جواد،تاریخ شیعه و فرقههای اسلامی تا قرن چهارم هجری،(چاپ سوم:تهران، اشراقی،1362 ش)،ص 151.
که بهطور طبیعی مصداقی جز غلات منتسب به شیعه پیدا نمیکند.این در حالی است که در طول تاریخ اسلام به گروههایی برمیخوریم که به خدایی بعضی از خلفای عباسی مانند منصور،معتقد بودهاند که به آنان«غلات عباسیه»میگویند (2).
بحث غلوّ در صفات،در علم کلام و رجال شیعه جایگاه ویژهای یافته است.در علم کلام دربارۀ بعضی از صفات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و ائمه علیهم السّلام بین متکلمان شیعه اختلاف واقع شده است که دو محور عمدۀ این اختلاف،مسأله عصمت و علم غیب میباشد.
در باب عصمت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و ائمه علیهم السّلام از سهو،شیخ صدوق و قمیها قائل به جواز سهو النبی صلّی اللّه علیه و اله و الائمه شدهاند و کسانی را که قائل به عدم جواز سهو النبی صلّی اللّه علیه و اله میباشند،متّهم به غلوّ کردهاند. (1)
-صدوق،محمد بن علی بن الحسین بن بابویه قمی،من لا یحضره الفقیه،(بیروت،دار التعارف للمطبوعات)،ص 297-296.
اما در مقابل،برخی متکلمان همچون شیخ مفید و بغدادیها قائل به عدم جواز سهو النبی صلّی اللّه علیه و اله شدهاند و طرف مقابل خود را به تقصیر و کوتاهی در حق معصومین علیهم السّلام متهم کردهاند. (2)
در باب علم غیب،بسیاری از متکلمان،قائل به علم غیب معصومین علیهم السّلام در حوادث جزئی،علاوه بر علم به احکام کلّی اسلام شدهاند.و معصومین را عالم به آنچه که بوده و هست و میباشد،(علم به ما کان و ما یکون و ما هو کائن)میدانند؛گرچه این علم غیب را رشحهای از علم غیب ذات الهی دانستهاند، (3)اما عدهای دیگر از متکلمان گفتهاند که معصومین علیهم السّلام جز در مواردی که خدا بخواهد،عالم به امور و حوادث جزئی نمیباشند. (4)
به هرحال،ریشۀ اختلاف در هردو باب،روایاتی است که در هردو طرف دعوا وارد شده است. (5)
در علم رجال،بسیاری از راویان احادیث،به جهت آنکه عقایدشان دربارۀ
1) 1)
2) 2) -بنگرید به:مصنفات الشیخ المفید،(چاپ اول:قم،کنگره جهانی هزارۀ شیخ مفید،1413 ق)،ج 10، عدم سهو النبی صلّی اللّه علیه و اله.شیخ مفید در 32 صفحه به این بحث و اثبات عدم سهو النبی صلّی اللّه علیه و اله پرداخته است.
3) 3) -بنگرید به:مظفر،محمد رضا،عقائد الامامیة؛علامه طباطبایی،رسالة فی علم النبی صلّی اللّه علیه و اله و الامام علیه السّلام بالغیب،چاپ شده در مجله نور علم،ش 49.
4) 4) -مصنفات الشیخ المفید،ج 4،اوائل المقالات،ص 67. [1]شیخ مفید قدّس سرّه،در آنجا مینویسد:«فاما اطلاق القول علیهم بانهم یعلمون الغیب فهو منکر بیّن الفساد...و علی قولی هذا جماعة اهل الامامة الا من شذ عنهم من المفوّضة و من انتمی الیهم من الغلاة».
5) 5) -الاصول من الکافی،ج 1،ص 239،255،221،223،240،228،256،258،274،296، 297،253.
معصومین علیهم السّلام(به گمان طرف مخالف)غلوّآمیز(از نوع غلوّ در صفات)بوده است،متهم به غالی بودن شدهاند و احادیث آنان را از درجۀ اعتبار ساقط کردهاند.نمونۀ بارز آن را میتوانیم در رجال ابن غضائری بیابیم.وی در موارد بسیاری راویان را به این جهت (1)
-برای اطلاع بیشتر از متهمان به غلوّ در نظر ابن غضائری،بنگرید به مقالهای به همین عنوان از نگارنده، مندرج در مجله علوم حدیث،ش 2.
(و یا به جهات دیگر)تضعیف کرده،و به همین سبب در علم رجال شیعه،چنین مشهور شده است که«توثیقات ابن غضائری اعتبار دارد،امّا تضعیفات او اعتبار ندارد». (2)به هرحال،عمدۀ بحث ما در این کتاب،در نوع اول غلوّ یعنی به الوهیت رساندن اشخاص است؛اگرچه گاهی به مناسبت از غلوّ در صفات نیز بحث خواهیم کرد.
البته همچنانکه اصطلاح فرقهشناسان است،دربارۀ غلات شیعه بحث خواهیم کرد،اما هدف مهم ما این است که انس و الفتی را که بین دو کلمۀ غلات و شیعه پیدا شده-بهطوری که هرگاه یکی از آنها به کار رود،دومی بزودی تداعی میشود-از بین ببریم و ثابت کنیم که اولا غلات،فرقههایی بودند خارج از اسلام که باتوجه به اوضاع و شرایط روزگار خود،مناسب دیدند فعالیتهای خود را با نام شیعه و با تمسک به اهل بیت علیهم السّلام به ثمر رسانند. (3)
ثانیا،غلوّ در هردو نوع آن(ذات و صفات)،در میان فرقههای مختلف اهل سنّت نیز فراوان بوده،اما عمدا از دید فرقهشناسان اهل سنت مخفی مانده است.
غلوّ چه در بعد ذات و چه در بعد صفات،در میان اهل سنت نیز واقع شده است که
1) 1)
2) 2) -برای اطلاع بیشتر از احوال احمد بن حسین بن عبید الله غضائری،که همعصر نجاشی و شیخ طوسی (ره)بوده است،بنگرید به:تستری،محمد تقی،قاموس الرجال،(چاپ دوم:قم،انتشارات جامعه مدرسین،1410 ق)،ج 1،ص 447-440؛سبحانی،جعفر،کلیات فی علم الرجال،(چاپ دوم:مرکز مدیریت حوزۀ علمیه قم)،ص 102-75.
3) 3) -اقبال آشتیانی،عباس،خاندان نوبختی،(چاپ سوم:تهران،طهوری)،ص 50؛ولوی،علی محمد، تاریخ علم کلام و مذاهب اسلامی،(تهران انتشارات بعثت)،ج 1،ص 74.
در اینجا به بررسی هردو میپردازیم:
برخی را نظر بر آن است که ریشههای اوّلیّه غلات در فرقههای منتسب به اهل سنت، پدید آمده است. (1)
-برای اطلاع بیشتر،بنگرید به:انصاری،عبد الواحد،مذاهب ابتدعتها السیاسة فی الاسلام،(چاپ اول: بیروت،مؤسسة الاعلمی).
البته اعتقاد شیعه بر آن است که غلات به صرف قائل شدن به الوهیت اشخاص یا ادعای نبوت برای کسانی که پیامبر نیستند،از فرقههای اسلامی خارج میشوند و اصولا نمیتوان آنان را مسلمان نامید،تا چه رسد به اینکه آنان را از شیعه یا اهل سنت بدانیم.
از این جهت است که معمولا سعی داریم قید«منتسب»را در هنگام ذکر غلات بهکار بریم.اما مبنای تقسیم غلات به غلات منتسب به شیعه و منتسب به اهل سنت چنین است:
غلات منتسب به شیعه،کسانی هستند که با نام شیعه،قائل به الوهیت یا نبوت برای ائمه اطهار علیهم السّلام شدند.و غلات منتسب به اهل سنت،کسانی هستند که با نام اهل سنت، قائل به الوهیت یا نبوت برای بعضی از خلفاء یا اشخاص دیگر شدند.
غلات منتسب به اهل سنت،به نام«غلات عباسیه»یا«راوندیه»معروف میشوند.
رئیس آنان،عبد الله راوندی بود که در آغاز قائل به الوهیت منصور،خلیفۀ عباسی و نبوت ابو مسلم خراسانی شدند،اما وقتی که منصور،ابو مسلم را به قتل رسانید،در سال 141 ه ق،بر او شوریدند و منصور با اتهام زندقه،آنان را در آتش سوزانید.
از این فرقه،گروههایی با نام«ابو مسلمیّه»(قائل به امامت ابو مسلم خراسانی)، ابو هریریّه(به سرپرستی شخصی به نام ابو هریره)،رزّامیّه(اصحاب شخصی به نام رزّام و قائلان به حلول خداوند در ابو مسلم)و هاشمیّه(طرفداران ابو هاشم عبد اللّه بن محمد بن حنفیه)منشعب شدند. (2)
بعضی از فرقهشناسان،مقنّعیّه یا مبیضّه(سپید جامگان)را که پیروان هاشم بن حکیم مروزی،ملقب به«المقنّع»بود و ادعای علم غیب و توان زندهکردن مردگان را داشت،از شعب فرقۀ رزّامیه دانستهاند.المقنع در ایام مهدی عباسی بر او شورید و وقتی که عرصه را بر خود تنگ دید،خود را در آتش افکند. (1)
-فرق الشیعه،ص 62.
همینطور بعضی فرقۀ خرّمیه یا خرّمدینیّه را که پیروان بابک خرّمدین بودند،از طرفداران ابو مسلم خراسانی دانستهاند.بابک خرّمدین در سال 201 ه ق بر خلیفۀ عباسی شورش کرد و در سال 223 ه ق در ایام معتصم به دست افشین ایرانی اسیر شد و پس از چندی به قتل رسید. (2)
البته این نکته شایسته یادآوری است که اهل سنت همۀ این گروهها را کافر دانسته و از خود راندهاند و ما تنها به سبب اشاره به بستر پیدایش این گروهها،آن هم برابر برخی نظرات،آنها را در این بخش ذکر کردیم.
دربارۀ بسیاری از شخصیتهای اهل سنت در کتب آنان،غلوّهایی به صورت حدیث و غیرحدیث وارد شده است که در اینجا به ذکر نمونههایی بسنده میکنیم.
عبیدی مالکی در عمدة التحقیق ص 134 مینویسد:
مراد از حروف مقطعه اول سورۀ بقره که میفرماید: الم ذلِکَ الْکِتابُ ،«الف» ابو بکر،«لام»اللّه و«میم»،محمد صلّی اللّه علیه و اله است. (3)
و«بغوی»گفته است که در آیۀ: وَ اتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنابَ إِلَیَّ (4)،منظور،راه ابو بکر
است. (1)
-به نقل از:الغدیر،ج 8،ص 49. [1]
همچنین بعضی از اهل تفسیر گفتهاند که مراد از آیۀ: وَ لا یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ السَّعَةِ أَنْ یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبی... (2).ابو بکر صدّیق است و بعضی از آنان برای او ثروتی این گونه بر شمردهاند:ابو بکر،تعداد سیصد و شصت کرسی داشت که بر روی هریک از آنها،حلّهای به قیمت هزار دینار افکنده شده بود؛یعنی او سیصد و شصت هزار دینار ثروت داشت که همۀ آن را در راه اسلام صرف کرد. (3)
حاکم در المستدرک(ج 3،ص 65)احادیثی نقل میکند که ابو بکر را اولین اسلامآورنده به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میداند،در حالیکه اولین اسلامآورنده،طبق روایات بسیاری که اهل سنت نیز نقل میکنند،حضرت علی علیه السّلام میباشد.
از ابن مسعود درباره علم عمر چنین نقل کردهاند:
اگر علم همۀ عرب در یک کفه ترازو و علم عمر در کفۀ دیگر ترازو قرار گیرد،علم عمر فزونی دارد،و نیز بعضی به جای عرب،علم اهل زمین گفتهاند.
همچنین روایت کردهاند که نه دهم علم،نزد عمر است. (4)
از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل کردهاند که دربارۀ عمر چنین گفت:همانا من مینگرم که شیاطین جن و انس از عمر فرار میکنند. (5)
البته این کلامی است که برای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نگفتهاند.
در کتب اهل سنت،کرامات زیر به عمر نسبت داده شده است:
الف-عمر در زمان خود به منظور برانداختن سنّت قربانی کردن برای رود نیل در هر سال،نامهای برای رود نوشت و در آن،خطاب به او چنین گفت:«اگر از سوی خدا جاری
میشوی،جاری شو.»
بدین ترتیب،رود نیل بدون قربانی به جریان خود ادامه داد.
ب-در مدینه در سال بیست هجری زلزلهای واقع شد.عمر نیزۀ خود را به زمین زد و گفت:مگر من بر روی تو به عدالت رفتار نکردهام؟
از آن تاریخ به بعد در مدینه زلزله واقع نشد.
ج-روزی در یکی از خانههای مدینه آتشسوزی رخ داد.عمر بر روی پارچهای چنین نوشت:«ای آتش!به اذن خداوند فرو نشین».
در همان لحظه که آن را در آتش انداختند،آتش فرو نشست. (1)
-الغدیر،ج 8،ص 83-82 [1] به نقل از:کتب مختلف اهل سنت،مانند:محاضرة الاوائل سکتواری، ص 168 و تفسیر کبیر فخر رازی،ج 5،ص 478.
حاکم از جابر بن عبد اللّه انصاری چنین نقل کرده است:
ما در خانۀ ابن حشفه در میان تعدادی از مهاجرین،از جمله ابو بکر،عمر،عثمان، علی علیه السّلام،طلحه،زبیر،عبد الرحمان بن عوف و سعد بن ابی وقاص بودیم.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:هرکدام از شما به سمت کفو و همتای خود برود.
پس از آن،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به طرف عثمان رفت و او را در آغوش گرفت و فرمود:
«انت ولیّی فی الدنیا و الآخرة»؛تو ولی من در دنیا و آخرت هستی. (2)
همچنین حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل میکنند که میفرماید:عثمان مردی است که ملائکه از او حیاء میکنند.در مواردی هم حیای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از او را نقل میکنند،در حالی که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله چنین حیایی را نسبت به ابو بکر و عمر نداشته است. (3)
از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل میکنند که جبرئیل برای معاویه قلمی از طلا آورد و به او سلام
رساند و از او خواست که آیة الکرسی را با آن قلم بنویسد که تا روز قیامت،هرکس آیة الکرسی را بخواند،ثوابی هم نصیب معاویه گردد. (1)
-الغدیر،ج 11،ص 76. [1]
از ابو هریره نقل شده است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:
«امینها نزد خداوند سه نفر هستند:من،جبرئیل و معاویه.» (2)
بخاری در تاریخ خود(ج 4،قسم دوم،ص 180)نقل کرده است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:خدایا!دل معاویه را از علم و حلم پر گردان. (3)
از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل کردهاند که فرمود:
من شهر علم هستم و علی علیه السّلام در آن شهر و معاویه حلقۀ آن در. (4)
مناقب فراوان دیگری هم برای او در کتب اهل سنت نقل شده است که مرحوم علاّمۀ امینی در الغدیر(ج 11،ص 101-71)چهل حدیث از مناقب و غلوّها دربارۀ او را از کتب اهل سنت نقل میکند.
او در همین کتاب از صفحه 103 تا صفحه 195،صد داستان از کتب اهل سنت دربارۀ غلوّ در مورد اصحاب دیگر و نیز بزرگان و شخصیتهای اهل سنت مانند:زید بن خارجه (5)،خالد بن ولید (6)،سعد بن ابی وقاص (7)،ابو حنیفه (8)،احمد بن حنبل (9)،مالک (10)، غزالی (11)و عبد القادر جرجانی (12)نقل میکند که در بعضی از آنها نسبت مستجاب الدعوة بودن،زندهکنندۀ مردگان،تکلم با خداوند و...به آنان داده شده است.
علامه امینی آنگاه در صفحه 195 مینویسد:
حال انصاف بدهید که چه کسانی غالی هستند؟ما،یا آنان که این احادیث و داستانها را نقل میکنند.
مؤلف تفسیر روح البیان وقتی که به تفسیر قول خداوند متعال میرسد که میفرماید:
وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ (1)
-الحاقه17/. [1]
و عرش پروردگار تو را در آن هنگام هشت فرشته بردارند.
از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله چنین نقل میکند:
«امروز(در دنیا)آنان چهار نفرند که در روز قیامت خداوند آنان را با چهار نفر دیگر تأیید میکند».
سپس از قول بعضی نقل میکند که مراد از چهار نفر،اینان هستند:ابو حنیفه،مالک، شافعی و احمد بن حنبل،چرا که امروز اینان هستند که حامل شرع میباشند و در روز قیامت،شرع به عرش منقلب خواهد شد. (2)
ابن جوزی در کتاب یاقوته خود مینویسد:
ابو حنیفه،حضرت خضر را تعلیم میداد. (3)
نیز درباره ابو حنیفه از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل کردهاند که«انبیاء به من افتخار میکنند و من به ابو حنیفه افتخار میکنم.» (4)
اصل پدیدۀ غلو در میان مردم ساده از یک منشأ روانی-عاطفی سرچشمه میگیرد، به این ترتیب که هرکس برای توجیه عقیدهای که انتخاب کرده است،سعی دارد آن را از حد خود فراتر وانمود کند تا در میان مردم به کج سلیقگی و انتخاب سوء،متهم نشود. (5)
لذا میبینیم مردم حتی دربارۀ رهبران غیرمذهبی خود،مانند:رئیس جمهور، استاندار،فرماندار و حتی کدخدای یک ده نیز گاهی از حد اعتدال خارج میشوند و صفات و کمالاتی را که دارا نیستند به آنان نسبت میدهند.
این منشأ روانی-عاطفی در بسیاری از شیعیان سادهدل وجود داشته و دارد و آنان را وادار به غلوّ دربارۀ اهل بیت علیهم السّلام مینماید و گاهی معجزات و کراماتی را به آنان نسبت میدهند که واقعیت تاریخی ندارد.
البته این غلو به حدی نیست که ائمه اهل بیت علیه السّلام را خدا یا پیامبر بدانند یا مقام یکی از آنان را از مقام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله برتر بشمارند،لیکن به هنگام بررسی تاریخ غلات منتسب به شیعه،باید از این اصل کلی فراتر رفت؛چرا که آنان گروههای منسجم و منظمی بودند که اهداف خاصی را دنبال میکردند؛گرچه نباید این اصل روانی-عاطفی را در گرایش بعضی از شیعیان سادهدل به آنان بدون تأثیر دانست.
در توجیه پدیدۀ غلات،علل مختلفی از سوی پژوهشگران ارائه شده است که در اینجا به ذکر آن علل و در صورت لزوم،نقد و بررسی آنها میپردازیم:
1-در بعضی از روایات شیعه،جهل و ناآگاهی مردم بهعنوان یکی از علل غلو ذکر شده است.
حضرت امام رضا علیه السّلام در این مورد بیانی از قرار زیر دارد:
بعضی از مردم سادهدل،معجزات و کرامات فراوانی از ائمه علیهم السّلام مشاهده میکردند و چون نمونۀ آنها را از مردم عادی ندیده بودند،تصور میکردند که حتما صاحب این معجزات،دارای مقامی برتر از مقام بشری است و به این ترتیب قائل به خدایی ائمه علیهم السّلام یا حلول روح خدایی در آنان میشدند. (1)
البته این علت فقط دربارۀ مردم سادهدل که پیروان بعضی از فرقههای غلات را
1) 1) -مجلسی،محمد باقر،بحار الأنوار،(چاپ دوم:بیروت،مؤسسة الوفاء،1403 ق)،ج 25،ص 271، ح 19.همچنین مراجعه شود به حدیث مفصّلی از امام رضا علیه السّلام در همین مجلد،صفحه 276، حدیث 20.
تشکیل میدادند،مصداق پیدا میکند.علاوه بر اینکه ممکن است بگوییم این مردم، بدون اینکه در فرقۀ خاصی جای بگیرند،به چنین اعتقادی میرسیدند.
به هرحال،مردم با این جهل خود،سهم فراوانی در پیشرفت فرقههای غلات داشتند.
2-در بعضی از روایات،حضرت امام سجاد علیه السّلام علت غلو را دوست داشتن زیاد مطرح میکند.آن حضرت علیه السّلام میفرماید:یهودیان از بس به عزیر علاقه داشتند،او را پسر خدا دانستند و مسیحیان از شدت علاقه به حضرت عیسی علیه السّلام نیز او را پسر خدا خواندند؛در حالیکه عزیر و مسیح از آنان برائت جستند و نیز آنان پیروان عزیر و مسیح نبودند.
همچنین گروهی از شیعیان،از شدت محبت به ما،ما را از حد خود فراتر بردند،در حالیکه نه آنان از ما هستند و نه ما از آنان. (1)
-بحار الانوار،ج 25،ص 288،ح 44؛طوسی،محمد بن حسن،اختیار معرفة الرجال،ص 79.
این دلیل نیز دربارۀ افراد سادهدل عامی که یا فرقهای تشکیل ندادند و یا اینکه پیرو فرقههایی با رهبران شیاد بودند و باعث فزونی تعداد افراد و این فرقهها و پیشرفت آنها میشدند،مصداق پیدا میکند.
3-با بررسی زندگانی و شخصیت رهبران غلات،مانند:ابو الخطّاب،مغیرة بن سعید،ابو منصور عجلی و بیان تبان درمییابیم که آنان افرادی زیرک و سیّاس بودند که برای رسیدن به جاه و مال و منال برای خود دستهبندیهایی ایجاد کردند و با بهانه کردن الوهیت ائمه علیهم السّلام خود را پیامبر و منصوب از طرف آنان دانستند و به این ترتیب از احساسات مردم سادهدل استفاده نموده،آنان را به بیراهه کشاندند و چند روزی از بهرههای این حرکت خود برخوردار شدند تا اینکه بالأخره حساسیت حکومت را برانگیختند و به هلاکت رسیدند. (2)
4-با مراجعه به تعالیم و احکام فرقههای غلات میبینیم که آنان اباحیگری مطلق را تبلیغ میکردند،بهگونهای که حتی ازدواج با دختر خود را روا میشمردند،گوشت خوک
را حلال میدانستند،لواط را یکی از طیبات به حساب میآوردند و تعالیمی از این قبیل داشتند. (1)
-در فصلهای بعدی بهطور مفصل به این نکته میپردازیم.
در هنگام تحلیل،به این نتیجه میرسیم که تبلیغکنندگان اینگونه تعالیم افرادی بیدین و شهوتپرست بودند که دین را مانع مهمی در راه رسیدن به اهداف خود میدیدند و برای گذر از این مانع،به نام دین بر دین حملهور شدند و با به راه انداختن جریان غلات،سعی کردند خود را از هرگونه قید و بند دینی آزاد کنند.
همین اباحیگری مطلق را میتوان علّت عمدهای برای پیوستن گروهی از مردم شهوتپرست به آنان دانست.
5-رهبران زیرک غلات میدانستند که بعضی از مردم دروغهای بزرگتر را زودتر قبول میکنند و به این نکته واقف بودند که هرچه ادعا بزرگتر باشد،پیروان بیشتری جذب خواهند کرد.این بود که ادّعای الوهیت ائمه علیهم السّلام را مطرح میکردند تا طرفداران بیشتری پیدا کنند. (2)
6-بعضی گفتهاند:اصل غلوّ،عقاید معتدل شیعه بوده است که اذهان ضعیف و نیز مغرض،آنها را از حدّ منطقی خود خارج کرده و به غلوّ کشانیده است. (3)
اما ما این توجیه را نمیتوانیم بپذیریم؛زیرا:
اولا،غلات از همان ابتدا الوهیت ائمه یا نبوت آنان را مطرح کردند و این ربطی به عقاید شیعه مانند:عصمت،علم غیب،مهدویت و وصایت ندارد.
بله،غلات بعضی از این عقاید را تحریف کرده،بهگونهای دیگر برای پیروان خود بیان کردند،اما این دلیل آن نمیشود که سرچشمۀ غلو را عقاید شیعه بدانیم،بلکه این غلات بودند که در تحریف بعضی از این عقاید،مستمسک خوبی برای توجیه بعضی از عقاید خرافی خود دیدند،مثل اینکه بعضی از آنان رهبران خود را مهدی موعود
میدانستند یا ادّعای علم به همۀ کائنات را برای رهبران خود میکردند و...
ثانیا،از دو شقّی که در توجیه بیان شد،یعنی اذهان ضعیف و مغرض،فقط شقّ دوم را در اصل پدید آمدن غلات میپذیریم؛یعنی این افراد مغرض بودند که عقاید شیعه را تحریف کرده،مستمسک خود قرار دادند.بله،افراد ضعیف نیز در بعضی از موارد پیرو آنان شدند،اما نه اینکه اصل عقاید شیعه،باعث انحراف آنان شده باشد،بلکه علّت ملحق شدن آنان علل پنجگانۀ اول را داشت.
ثالثا،اگر غلات واقعا شیعه و معتقد به اصول تشیع بودند،باید از نهیهای فراوانی که از ائمه علیهم السّلام دربارۀ غلوّ میرسید،اطاعت میکردند و از غلوّ دست برمیداشتند.
7-بعضی از نویسندگان که همیشه سعی دارند بین شیعه و یهود ارتباط برقرار سازند، ریشۀ غلو را در شیعه،برگرفته از تعالیم یهودیان میدانند و میگویند همچنانکه یهودیان، حضرت عزیر را پسر خدا دانستند،شیعیان هم مقام الوهیت برای امامان خود قائل شدند. (1)
-به این مطلب در فصول بعدی مفصلا خواهیم پرداخت.
ما در هنگام بحث از تاریخ غلات،ریشۀ این نظر را قطع خواهیم کرد.در اینجا فقط به ذکر این نکته بسنده میکنیم که این شیعیان نبودند که برای امامان،مقام الوهیت و خدایی قائل شدند،بلکه غلات،افراد خارج از دین بودند که الوهیت ائمه علیهم السّلام را مستمسکی برای نیات پلید خود قرار داده بودند.
8-بعضی گفتهاند:
بنی امیه در طول دوران حکومت خود ظلمهای فراوانی بر اهل بیت علیهم السّلام روا داشتند و تبلیغات وسیعی علیه آنان به راه انداختند،بهطوریکه در سرتاسر مملکت اسلامی در روی هفتاد هزار منبر،حضرت علی علیه السّلام را لعن میکردند. (2)و مردم را از بازگو کردن کوچکترین منقبت و فضیلتی برای حضرت علی علیه السّلام و اهل بیت علیهم السّلام بازمیداشتند.
این فشارهای بیحد،در دوستان اهل بیت علیهم السّلام،نتیجۀ عکس داشت و وقتی که بنی امیه رو به ضعف و انحطاط رفتند،آنان را وادار به غلو در حق علی علیه السّلام و ائمه علیهم السّلام
کرد. (1)
-ابو زهرة،محمد،تاریخ المذاهب الاسلامیة،(بیروت،دار الفکر العربی)،ج 1،ص 37؛فیاض،عبد الله، تاریخ الامامیة،(چاپ سوم:بیروت،موسسة الاعلمی،1406 ق)،ص 87.
ما اوّلا،اصل این سخن را نمیپذیریم؛چرا که با واقعیات تاریخی منطبق نیست که در بحث تاریخ غلات روشن خواهد شد.
ثانیا،اگر چنین توجیهی درست باشد،منتهی به غلوّ در بعضی از صفات میشود،نه آنکه باعث غلوّ در ذات و دادن مقام خدایی به ائمه بشود؛چرا که شیعیانی که آنهمه زجر و شکنجه را تحمل کردند،کسانی نبودند که آنقدر از تعلیمات و احکام اسلام و تعالیم ائمه علیهم السّلام بیخبر باشند که راه کفر را پیموده،مقام خدایی برای امامان علیهم السّلام قائل شوند.
9-بعضی نوشتهاند:
بنی امیه به تازه مسلمانان از کشورهای دیگر بویژه ایران که به آنان موالی میگفتند، ظلم و ستمهای فراوانی روا میداشتند،از آنان بهرهکشیهای فراوانی مینمودند و آنان را از نظر نژادی پستتر از عرب میدانستند،به آنان از عرب زن نمیدادند و کارهای مهم را به آنان واگذار نمیکردند.
موالی به دنبال پناهگاهی میگشتند که از آنان حمایت کند و سرانجام این پناهگاه را در وجود اهل بیت علیهم السّلام یافتند،زیرا آنان قائل به تبعیض نژادی نبودند و بهرهکشی مسلمان از مسلمان دیگر را جایز نمیدانستند و بهطور کلی با سیاستهای بنی امیه مخالف بودند و حتی افرادی از آنان مانند امام حسین علیه السّلام بر ضدّ بنی امیه قیام کرده بودند. (2)
از اینرو،موالی به ائمه علیهم السّلام روی آوردند و برای آنکه از وجود آنان در مقابل بنی امیه استفاده کنند،قائل به غلوّ دربارۀ آنان شدند و آنان را به مقام خدایی رساندند. (3)
1) 1)
2) 2) -برای اطلاع بیشتر از موالی،بنگرید به:جرجی زیدان،تاریخ التمدّن الاسلامی،ج 3،ص 326-323، 370؛زبیدی،محمد حسین،الحیاة الاجتماعیة و الاقتصادیة فی الکوفة فی القرن الاوّل الهجری،ص 81-54؛ممتحن،حسینعلی،نهضت شعوبیه؛تاریخ تشیّع از آغاز تا قرن هفتم هجری.
3) 3) -تاریخ الامامیّه،ص 114؛ [1]مذاهب ابتدعتها السیاسة فی الاسلام،به نقل از:احمد امین مصری در ضحی الاسلام.
در نقد این توجیه میگوییم:
اولا،واقعیات تاریخی به ما نشان میدهد که رهبران غلات معمولا از عربها بودند نه از موالی و آنان نقش عمدهای در جریان غلات نداشتند.
ثانیا،درست است که موالی در قیامهایی بر ضد بنی امیه شرکت داشتند،ولی هیچگاه مستمسک قیام خود را الوهیت ائمه علیهم السّلام قرار نمیدادند،چنانکه این نکته را در موالی ملحق شده به مختار ثقفی مییابیم.
ثالثا،اصولا هیچ نیازی نبود که موالی،قائل به الوهیت ائمه علیهم السّلام بشوند تا طرفدار پیدا کنند،بلکه در جریان آن روز دنیای اسلام میدانستند که چنین عقیدهای در میان جامعۀ اسلامی،نتیجۀ عکس خواهد داشت؛چرا که از سوی دیگر مسلمانان متهم به کفر میشدند.
10-بعضی پدیدۀ غلات را مربوط به تفریط و کوتاهی اهل کوفه در یاری اهل بیت علیهم السّلام و بویژه امام حسین علیه السّلام میدانند که پس از شهادت امام حسین علیه السّلام کوفیان برای جبران اشتباه و کوتاهی خود قائل به غلو شدند. (1)
-مذاهب ابتدعتها السیاسة فی الاسلام،ص 176،به نقل از:بعضی از نویسندگان معاصر مانند:شیبی در الصلة بین التصوف و التشیع،ص 126.
و اما بررسی این نظر:
اولا،اگر این نظر صحیح باشد فقط مربوط به غلو در صفات است،نه غلو در ذات.
ثانیا،با بررسی جریانات و شورشهای بپا شده در کوفه،بعد از شهادت امام حسین علیه السّلام مانند قیام توابین و قیام مختار ثقفی درمییابیم که به هیچ وجه ریشههای غلو در این نهضتها پدیدار نیست.
11-بعضی گفتهاند:
پس از انتقال حکومت از امام حسن علیه السّلام به بنی امیه،مردم در طول سالیان حکومت بنی امیه،این حکومت ظالم را با حکومت عدل حضرت علی علیه السّلام و امام حسن علیه السّلام مقایسه میکردند و درمییافتند که تفاوت میان این دو نوع حکومت،از زمین تا آسمان است.این بود که بر گذشته تأسف میخوردند و برای جبران ناراحتیهای خود،قائل به غلو دربارۀ
1) 1)
حضرت علی علیه السّلام میشدند. (1)
-مذاهب ابتدعتها السیاسة فی الاسلام،ص 176.
اما نقد این نظر:
اولا،این نظر،ریشۀ تاریخی ندارد و قابل اثبات از طریق تاریخ نمیباشد.
ثانیا،اگر این نظر صحیح باشد،فقط دربارۀ غلوّ در صفات است،نه غلوّ در ذات.
ثالثا،نتیجۀ منطقی تفاوت میان حکومت حضرت علی علیه السّلام و بنی امیه،غلوّ دربارۀ حضرت علی علیه السّلام نمیشود،بلکه کافی است که مقایسۀ واقعی صورت بگیرد تا تفاوت روشن شود.
رابعا،اصولا در زمان حکومت بنی امیه تا پایان قرن اول هجری،حرکت غلوّ وجود نداشت و ما موردی را نمییابیم که شخصی را به اتهام غلو در این زمان دستگیر کرده باشند.
12-بعضی چنین میگویند:
پس از به شهادت رسیدن امام حسین علیه السّلام،فرزندان آن حضرت سیاست را رها و گوشهنشینی اختیار کردند،در حالی که بسیاری طرفدار آنان بودند.این نکته فرصت را به دست غلات داد تا هرچیزی را به آنان نسبت دهند و از احساسات مردم بهرهبرداری کنند و بالاخره آنان را به مقام خدایی برسانند. (2)
اشکالات این نظر از قرار زیر است:
اولا،پس از شهادت امام حسین علیه السّلام فرزندان او مبارزه و سیاست را رها نکردند و چه به صورت علنی و چه به صورت مخفی،مبارزه بر ضد بنی امیه را ادامه دادند.رهبران این قیامها معمولا از خاندان اهل بیت علیهم السّلام بودند،حال چه از فرزندان امام حسین علیه السّلام مانند زید بن علی بن حسین و چه از فرزندان امام حسن علیه السّلام مانند حسین بن علی بن حسن بن علی بن ابی طالب علیه السّلام معروف به شهید فخّ.
ثانیا،بر فرض که اهل بیت علیهم السّلام گوشهنشینی را اختیار کرده باشند،آیا مردم آن زمان آنقدر اطلاعات مذهبی نداشتند که هر عقیدۀ باطلی را تلقی به قبول نکنند؟بویژه که
همهکس در آن زمان میدانستند که دادن مقام خدایی به یک شخص،کفر صریح میباشد.
13-بعضی از کسانیکه میخواهند برای تشیّع،ریشۀ ایرانی درست کنند،حرکت غلات را چنین توجیه میکنند:
ایرانیان تازهمسلمان گرچه ظاهرا به اسلام گرویده بودند،اما به هرحال،تعلّق خاطری نسبت به عقاید قبل از اسلام خود داشتند.یکی از عقاید آنان این بود که برای پادشاهان خود،تقدس ویژهای قائل بودند و مقام پادشاهی را عنایت خاص خداوند به آنان میدانستند و برای پادشاهان خود تخمۀ شاهی و فرّۀ ایزدی (1)
-لغتنامه دهخدا ذیل فرۀ ایزدی چنین مینویسد:نوری است از جانب خدای تعالی که بر خلایق فایز میشود که به وسیلۀ آن قادر میشوند به ریاست و حرفتها و صنعتها و از این نور آنچه خاص است به پادشاهان بزرگ عالم و عادل تعلق گیرد.
فردوسی میگوید:
چنان شاه پالوده گشت از بدی که تابید از او فرّۀ ایزدی
قائل بودند؛یعنی اینکه خداوند خواسته است این مقام را فقط در این خاندان بگذارد و این موهبت الهی است که هیچکس حق گرفتن آن را ندارد.پس از اسلام،آنان به دنبال اشخاصی بودند که چنین تقدسی را به آنان منتقل کنند،و چون دریافتند که شیعیان برای امامان خود،مقامات ویژهای قائلند،به شیعه روی آوردند و مقامی را که برای پادشاهان خود قائل بودند برای امامان شیعه قائل شدند و کمکم آنان را به خدایی رساندند. (2)
اما اشکالات این نظر:
اولا،در قرون اولیه اسلام ارتباط تنگاتنگی بین شیعه و ایرانیان وجود نداشته است و بیشتر شیعیان عرب بودند و ایرانیان نیز مذهب اهل تسنن را داشتند.
ما ایرانیها را در قیام ابو مسلم خراسانی بسیار فعال میبینیم،در حالیکه نه ابو مسلم شیعه بود و نه طرفداران او.
ثانیا،ایرانیان در هنگام ظهور اسلام از ظلم پادشاهان خود به ستوه آمده بودند و این
بود که گروهگروه به اسلام روی آوردند و سرزمینهای خود را بر روی مسلمانان گشودند.
پس اگر فرضا نظریۀ فرّۀ ایزدی و تخمۀ شاهی در ایرانیان بوده است،در اواخر دولت ساسانیان بسیار کمرنگ شده بود.
ثالثا،عقیدۀ تخمۀ شاهی فقط سلطنت را موهبت الهی برای پادشاه میداند،نه اینکه پادشاه را خدا بداند.
رابعا،عقیدۀ تخمۀ شاهی میگوید:سلطنت باید در همان خاندان پادشاه باشد و نباید انتقال به خاندان دیگری پیدا کند و این ربطی به غلوّ در ذات ندارد.
ممکن است در اینجا توجیه ناپسندی ذکر شود و آن اینکه تخمۀ شاهی به وسیلۀ شهربانو،دختر یزدگرد سوم که به همسری امام حسین علیه السّلام درآمد،به اهل بیت علیهم السّلام منتقل شد. (1)
-تاریخ المذاهب الاسلامیه،ج 1،ص 43.
جواب آن این است که اولا،باید حضرت علی و امام حسن و امام حسین علیهم السّلام و حتی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله را از این مقام عظیم بیبهره بدانند،در حالیکه چنین نیست.
ثانیا،ما هیچ شیعۀ ایرانی را نمییابیم که قائل باشد عظمت و مقام ائمه علیهم السّلام به خاطر شهربانو و پادشاهان ایرانی است.
1) 1)
کتابهای ملل و نحل که در بیان فرقههای مختلف و عقاید آنها نگاشته شده است، معمولا برای تطبیق فرقههای اسلامی با حدیث منقول از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله که تعداد فرقههای اسلام را هفتاد و دو یا هفتاد و سه فرقه ذکر میکند،سعی در هرچه زیاد کردن فرقههای اسلامی کردهاند تا به عدد هفتاد و دو یا هفتاد و سه برسد.در این راه،گاهی چنان حساب از دست آنها خارج میشود،که تنها تعداد فرقههایی که برای مذهبی همانند شیعه بیان میکنند به حدود سیصد فرقه میرسد.و در اینجاست که مجبور به عقبنشینی شده،برای توجیه حدیث پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میگویند که مراد آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فرقههای اصلی و بزرگ است و اینها که ما شمردیم،فرقههای کوچک میباشند. (1)
-مقریزی،احمد بن علی،الخطط المقریزیه،(بیروت،دار احیاء العلوم)،ج 3،ص 300.
بههرحال،برای روشنتر شدن بحث،آن را در قسمتهای زیر ادامه میدهیم:
1) 1)
این حدیث با سندهای مختلف و عبارتهای متفاوت در کتب حدیثی سنی و شیعه آورده شده است که در اینجا به ذکر چند نمونه میپردازیم:
1-احمد بن حنبل به نقل از ابو هریره از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله چنین میگوید:
«افترقت الیهود علی احدی او اثنین و سبعین فرقة و تفترق امتی علی ثلاث و سبعین فرقة.»
یهودیان به هفتاد و یک یا هفتاد و دو فرقه تقسیم شدند،و امت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم خواهند شد.
2-از قول انس بن مالک به نقل از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله چنین میآورد:
«ان بنی اسرائیل تفرقت احدی و سبعین فرقة فهلکت سبعون فرقة و خلصت فرقة واحدة و ان امتی ستفترق علی اثنین و سبعین فرقة فتهلک احدی و سبعین و تخلص فرقة.» (1)
-مسند احمد،ج 2،ص 332. [1]
قالوا:یا رسول الله:من تلک الفرقه؟قال:الجماعة الجماعة.
بنی اسرائیل به صورت هفتاد و یک فرقه متفرق شدند،که هفتاد فرقه به هلاکت رسیدند و یک فرقه نجات یافتند و امت من به هفتاد و دو فرقه تقسیم خواهند شد که هفتاد و یک فرقه به هلاکت خواهند رسید و یک فرقه نجات خواهد یافت.
پرسیدند:ای پیامبر صلّی اللّه علیه و اله،آن فرقه کدام است؟
جواب داد:جماعت(مسلمانان)،جماعت.
3-ابن ماجه (2)
العربی)،ج 2،ص 1322-1321.
،سه حدیث در اینباره ذکر میکند که یکی از آنها از ابو هریره و دومی از انس بن مالک نقل شده است که شبیه احادیث قبل یا عین آنهاست و سومی از عوف بن مالک از قول پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله چنین نقل شده است.«افترقت الیهود علی احدی و سبعین فرقة فواحدة فی الجنّة و سبعون فی النار و افترقت النصاری علی اثنتین و سبعین فرقة فاحدی و سبعون فی النار و واحدة فی الجنّة،
و الذی نفس محمّد بیده لتفترقنّ امتی علی ثلاث و سبعین فرقة،واحدة فی الجنّة و ثنتان و سبعون فی النار.»
قیل یا رسول الله:من هم؟
قال:الجماعة.
یهودیان به هفتاد و یک فرقه منقسم شدند که یکی در بهشت و هفتاد فرقه در آتش میباشند و مسیحیان به هفتاد و دو فرقه تقسیم شدند که هفتاد و یک فرقه در آتش و یک فرقه در بهشت میباشند.و سوگند به آنکه جان محمد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم در دست اوست که امت من به هفتاد و سه فرقه متفرق خواهند شد که یکی در بهشت و هفتاد و دو فرقه در آتش میباشند.
پرسیدند:ای پیامبر خدا آن فرقه کیانند؟
جواب داد:جماعت(مسلمانان).
4-ترمذی،علاوه بر نقل حدیث ابو هریره از قول عبد الله بن عمرو[بن عاص]از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله چنین نقل میکند:
«لیاتین علی امتی ما اتی علی بنی اسرائیل حذو النعل بالنعل،حتی ان کان منهم من اتی امه علانیة لکان فی امتی من یصنع ذلک و ان بنی اسرائیل تفرقت علی ثنتین و سبعین ملّة و تفترق امتی علی ثلاث و سبعین ملة کلهم فی النار الا ملة واحدة».
قالوا:و من هی یا رسول الله؟
قال:«ما انا علیه و اصحابی». (1)
-ترمذی،الجامع الصحیح،کتاب الایمان،باب 18،ج 5، [1]ص 26،ح 41.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:هر آنچه در بنی اسرائیل اتفاق افتاده،در امت من نیز عینا اتفاق خواهد افتاد،حتی اگر فردی از بنی اسرائیل به صورت آشکار با مادرش زنا کرده باشد،در امت من نیز چنین فردی پیدا خواهد شد.همانا بنی اسرائیل به هفتاد و دو ملت تقسیم شدند و امت من به هفتاد و سه ملت تقسیم خواهند شد که همۀ آنها به جز یک ملّت در آتش خواهند بود.
از آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله و سلّم پرسیدند:آنها کیانند؟
فرمود:آنچه من و یارانم بر آن هستیم.
1) 1)
از اینجا روشن میشود آنگونه که بعضی نوشتهاند (1)
-تاریخ شیعه و فرقههای اسلام تا قرن چهارم هجری،ص 17.
،سند این حدیث در اهل سنت منحصر به ابو هریره نیست و دیگران نیز مانند:انس بن مالک و عوف بن مالک و عبد الله بن عمر نیز این حدیث را از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل کردهاند.امّا این حدیث در میان شیعه بدینگونه است:
1-مرحوم کلینی از امام باقر علیه السّلام چنین نقل میکند:
«...عن ابی جعفر علیه السّلام:قال...ان الیهود تفرقوا من بعد موسی علیه السّلام علی احدی و سبعین فرقة منها فرقة فی الجنّة و سبعون فرقة فی النار و تفرقت النصاری بعد عیسی علیه السّلام علی اثنین و سبعین فرقة،فرقة منها فی الجنّة واحدی و سبعون فی النار و تفرقت هذه الامة بعد نبیّها صلّی اللّه علیه و اله علی ثلاث و سبعین فرقة،اثنتان و سبعون فرقة فی النار و فرقة فی الجنة،و من الثلاث و سبعین فرقة ثلاث عشرة فرقة تنتحل ولایتنا و مودّتنا،اثنتا عشرة فرقة منها فی النار و فرقة فی الجنة و ستون فرقة من سائر الناس فی النار.» (2)
یهودیان بعد از موسی به هفتاد و یک فرقه متفرق شدند که یک فرقه از آنان در بهشت و هفتاد فرقۀ دیگر در آتش میباشند.مسیحیان بعد از عیسی به هفتاد و دو فرقه متفرق شدند که یک فرقه از آنان در بهشت و هفتاد و یک فرقه در آتش میباشند.این امت نیز بعد از پیامبرش به هفتاد و سه فرقه تقسیم شد که هفتاد و دو فرقه در آتش و یک فرقه در بهشت میباشند.از این هفتاد و سه فرقه،سیزده فرقه ادعای دوستی و ولایت ما را دارند،که دوازده فرقه آنها در آتش و یک فرقه از این سیزده فرقه و شصت فرقه،از دیگر مردمان در آتش میباشند.»
2-از امالی شیخ مفید (3)
462،به نقل از:امالی شیخ مفید،ص 124. [2]
از حضرت علی علیه السّلام چنین نقل شده است:«لتفترقنّ هذه الامة علی ثلاثة و سبعین فرقة و الذی نفسی بیده ان الفرق کلها ضالة الا من اتبعنی و کان من شیعتی».
این امت به هفتاد و سه فرقه منقسم خواهند شد و سوگند به آنکه جان من در دست
اوست،همه این فرقهها گمراهند مگر آنکه از من پیروی کند و شیعه من باشد.
3-علامه مجلسی در بحار الانوار در موارد مختلفی این حدیث را نقل میکند که در اینجا به ذکر یک نمونه که از حضرت علی علیه السّلام نقل شده است،بسنده میکنیم:
«و الذی نفسی بیده لیفترقنّ هذه الامة علی ثلاث و سبعین فرقة کلها فی النار الافرقة، و ممن خلقنا امة یهدون بالحق و به یعدلون فهذه التی تنجو.» (1)
-بحار الانوار،ج 24،ص 144،ح 10. [1]
سوگند به آنکه جان من در دست اوست،این امت به هفتاد و سه فرقه تقسیم خواهند شد که همه آنها بجز یک فرقه در آتش هستند-سپس استشهاد به این آیه کردند که-از آنان که آنها را آفریدیم،گروهی هستند که به حق هدایت و به حق،اجرای عدالت میکنند؛پس این گروه هستند که نجات مییابند.
پس از آن،حدیثی از امام باقر و امام صادق علیهما السّلام نقل میکند که میفرمایند:آن گروه ما هستیم. (2)
حال باتوجه به این روایات میگوییم:
1-این روایت هم از طریق شیعه و هم از طریق اهل سنت به صورتهای متعدد وارد شده و مبنای تمسک هریک از گروهها و طوایف اسلامی برای توجیه عقیده و فرقۀ خود قرار گرفته است؛چرا که در این روایات،فرقۀ بر حق و نجاتیابنده از آتش یک فرقه دانسته شده است،و این فرقۀ ناجیه در طرق مختلف این حدیث،متفاوت ذکر شده است؛مثلا در یکی«آنچه که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و اصحاب او برآنند»و در دیگری«جماعت مسلمانان»و در سومی«آنچه که حضرت علی علیه السّلام و ائمه اهل بیت علیهم السّلام و پیروانشان بر آنند»ذکر شده است.
2-از مطلب یاد شده چنین به دست میآید که اگر فرضا از جهت سند،صحت این روایات را تأیید کنیم،این تأیید فقط دربارۀ صدر حدیث یعنی تقسیم مسلمانان به هفتاد و دو یا هفتاد و سه فرقه است و نمیتوانیم همۀ طرق روایات را که فرقه ناجیه را مختلف دانستهاند،تأیید کنیم،زیرا به گواهی همۀ این روایات،فرقۀ ناجیه،یک فرقه بیشتر نیست،در حالیکه در روایات گوناگون،این فرقه نیز مختلف ذکر شده است،پس باید
بگوییم در بعضی از طرق این حدیث،مسلّما دست جعل عمل کرده و آن را برای توجیه مذهب خود،تغییر داده است.
3-شیعیان اعتقاد دارند که طبق روایات فراوان،فرقۀ ناجیه،پیروان حضرت علی علیه السّلام و ائمه یازدهگانه از اهل بیت او میباشند و روایاتی را صحیح میدانند که این مطلب در آنها آمده است،اما اهل سنت به روایات«ما انا علیه و اصحابی»یا«الجماعة»متمسک میشوند و فرقۀ ناجیه را جماعت مسلمانان،که در صدر اسلام خلافت ابو بکر را برگزیدند،میدانند.
4-جملۀ«ما انا علیه و اصحابی»اگر بخواهد مایۀ عمل قرار بگیرد،موجب سردرگمی خواهد شد،زیرا اصحاب پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله پس از آن حضرت دچار اختلافهای فراوانی شدند.در هنگام بیعت با ابو بکر بسیاری از اصحاب با او مخالفت کردند و نیز در طی دورانهای بعدی مانند دوران حکومت عثمان و حکومت حضرت علی علیه السّلام نیز اصحاب بر یک رای و یک حکومت اتفاق نداشتند تا دیگران از آن پیروی کنند.
بنابراین اگر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله چنین جملهای را گفته باشد،جز سردرگمی برای مردم چیزی به بار نیاورده است و از پیامبر حکیم،صدور چنین جملهای بعید میباشد.پس این جمله جعلی خواهد بود و همینطور است کلمۀ«الجماعة»؛چرا که جماعت بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بر یک فرقه و گروه اتفاق پیدا نکردند.
جدای از ذیل حدیث،صدر حدیث که شمار فرقههای مسلمان را هفتاد و دو یا هفتاد و سه فرقه ذکر میکند،مبنای علم ملل و نحل و فرقهشناسی اسلامی قرار گرفته است و دانشمندان این علم را به تلاش و تکاپو واداشته تا تعداد فرق اسلامی را با این حدیث منطبق کنند.
امّا در اینجا نسبت به صدر حدیث،توجه به نکات زیر را لازم میدانیم:
1-صدر حدیث میگوید:ملت یهود به هفتاد و یک و مسیحیان به هفتاد دو فرقه تقسیم شدند.
آیا با مراجعه به تاریخ ادیان و شمردن تعداد فرقههای آنان،این عددها صحیح
است؟
تا آنجا که تحقیقات نشان میدهد،تطبیق این دو رقم بر تعداد فرقههای یهود و مسیحیت،بسیار مشکل است. (1)
-بنگرید به:تاریخ شیعه و فرقههای اسلام تا قرن چهارم هجری،ص 19.در این کتاب از اشتاین شیندر
نقل میکند که منظور از هفتاد فرقۀ یهود،همانان هستند که حضرت موسی علیه السّلام برگزید و از پانگراو نقل
میکند که مراد از هفتاد و دو فرقه مسیحی،تعداد شاگردان حضرت عیسی علیه السّلام هستند که هفتاد و دو
نفر بودهاند.خواننده خود بخوبی بیپایگی این توجیهات را درک میکند.
2-بر فرض اگر بپذیریم که ملت اسلام به هفتاد و سه فرقه تقسیم خواهند شد،ملاک فرقه چیست؟ (2)
ج 1،ص 4،مؤلف بعضی از این ملاکها را ذکر کرده است.
آیا صرف اینکه چند نفر محدود دور هم جمع شدند و عقیدهای را ابراز کردند، تشکیل یک فرقه میدهند؟اگر چنین باشد،پس تا حال تعداد فرقهها،دهها هزار خواهد بود.
آیا ملاک فرقه،اختلاف باهم در اصول عقاید است یا در فروع؟به چه دلیل اهل سنت،مذاهب چهارگانه خود را چهار فرقه به حساب نیاوردهاند؟آیا از آن ترسیدهاند که از حالت وحدت خارج شوند و حدیث پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله که فرقه ناجیه را یک فرقه دانسته است،آنها را دربر نگیرد؟
بعضی از دانشمندان فرقهشناسی اهل سنت،وقتی که در شمارش فرقهها که بیشتر آنها را از فرقههای شیعه ذکر کردهاند،از عدد هفتاد و سه بسیار فراتر رفتهاند،به عقب بازگشته و گفتهاند مراد پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از فرقه،گروههای بزرگ است که این فرقههای مختلف از آنها منشعب شده است،نه گروههای کوچک کوچک (3).
3-بر فرض صحّت حدیث،ظرف زمانی تشکیل این فرقهها چه مقدار است؟کسانی که سعی در تطبیق این حدیث بر فرقهها کردهاند،زمان آن را تا زمان خود گرفتهاند،که معمولا اوایل قرن چهارم یا به اضافه قرون پنجم و ششم میباشد،در حالیکه این
حدیث،عام است و تا قیام قیامت را شامل میشود.
4-ملاک ظرف بقای این فرقهها چه اندازه است؟آیا همینکه فرقهای با نامی در برههای از تاریخ،اگرچه با عمر کوتاهی ظهور کرد،کافی است که آن را جزء هفتاد و سه فرقه محسوب داریم؟
نتیجهای که از مجموع مطالب یاد شده به دست میآید،این است که:
بر فرض صحت این حدیث،نباید بر روی عدد هفتاد و سه تکیه کرد،زیرا:
اولا،داعی عقلایی بر ذکر این عدد خاص که در طول تاریخ موجب سردرگمیها و تکلفهای فراوان میشود،وجود ندارد.
ثانیا،تطبیق فرقهها بر این عدد باتوجه به نکاتی که یاد شد،مشکل و بلکه محال میباشد، (1)
-بدوی،عبد الرحمن،مذاهب الاسلامیّین(چاپ اول:بیروت،دار العلم للملایین،1973 م)،ج 1،
ص 34.
بلکه باید گفت:همچنانکه در لغت عرب،کلمه سبعین(هفتاد)دلالت بر کثرت و انبوهی میکند،اعداد مشتق از هفتاد مانند هفتاد و یک،هفتاد و دو و هفتاد و سه دال بر کثرت اما با مقداری افزونتر از آنچه در دایرۀ مقایسه قرار گرفته است،میباشد.بدین ترتیب که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله این نکته را بیان میکند که راه حق،همان راه مستقیم و راهی است که پیامبران خدا مردم را به آن خواندند و این راه،یکی است،همچنانکه خدا یکی است و حق یکی است،اما بسیاری از مردم این راه یگانه را رها کردند و به دنبال کجراههها رفتند.این کجراههها بسیار زیاد هستند؛بهطوری که کلمۀ هفتاد نمیتواند کنایه از کثرت آنها باشد،بلکه باید به سراغ بیش از هفتاد رفت.
کجراهههایی که در ملت یهود ایجاد شد،باتوجه به محدودیت دوران یهود و تعداد جمعیت آنها،یک مرتبه از کثرت بالاتر است و این کجراههها در ملت نصاری دو مرتبه از کثرت بالاتر است.
اما در اسلام باتوجه به جاودانگی آن و بقای اصل آن تا روز قیامت،تعداد بیراههها از همه ملل و ادیان گذشته بیشتر است و سه مرتبه از کثرت بالاتر است.باتوجه به اینکه هردو کلمه«هفتاد»و«سه»(سبعین و ثلاث)در لغت عرب اشاره به کثرت دارد،میتوان
1) 1)
کثرت فوق العاده فرقههای ملل اسلامی را نتیجه گرفت. (1)
-برای اطلاع بیشتر بنگرید به تاریخ شیعه و فرقههای اسلام،نوشته محمد جواد مشکور،ایشان در
مقدمه کتاب خود،مقالهای را در این زمینه از آقای مهدوی دامغانی که در مجله یغما،سال پنجم،
شماره 17 به چاپ رسیده است،مرجع خود قرار داده و نظریه کثرت در لغت هفتاد را به اثبات رسانده
است.
با این توجیه به این نتیجه میرسیم که:
اوّلا،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در صدد بیان کثرت فرقههای اسلامی بوده است.
ثانیا،در صدد بیان این نکته بوده که این فرقهها بیش از فرقههای منشعب از یهود و نصاری است.
ثالثا،اگر تا روز قیامت،تعداد فرقههای اسلامی از میلیون هم تجاوز کند باز هم قابل تطبیق با این حدیث خواهد بود.پس با این توضیح،نباید روی عدد خاصی تکیه کرد تا حتما رقم هفتاد و سه با زمان ما منطبق شود.
کتب ملل و نحل در ذکر تعداد فرقههای شیعه و غلات و نیز اصولا مبنای تقسیم به فرقههای مختلف اتفاقنظر ندارند؛و لذا هرکدام از آنها مبنایی را برگزیده و طبق آن مبنا تعداد فرقههای مختلف را برشمرده است.
ما در اینجا برای نمونه تعداد فرقههای شیعه و غلات را از چند کتاب فرقهشناسی ذکر میکنیم:
1-کتاب المقالات و الفرق سعد بن عبد الله بن خلف اشعری(متوفای 299 یا 301 ه ق)که قدیمترین کتاب فرقهشناسی موجود میباشد،آنقدر در نقل اقوال و ذکر فرقههای مختلف،غیرمنظم بحث کرده است که امکان شمارش تعداد فرقهها کاری بس مشکل میباشد.گفتنی است که نویسندۀ این کتاب،از علمای شیعه میباشد.
2-فرق الشیعه،تألیف ابو محمد حسن بن موسی نوبختی(متوفای اوایل قرن چهارم)که فقط اختصاص به ذکر فرقههای شیعه دارد،فرقههای مختلف شیعه را بیش از پنجاه فرقه و تعداد فرقههای غلات را بیش از بیست فرقه شمرده است.مبنای این کتاب
1) 1)
بر حسب تاریخ زمانی است؛یعنی فرقههای شیعه را از زمان حضرت علی علیه السّلام به بعد بررسی میکند.
3-ابو الحسین محمد بن احمد بن عبد الرحمان ملطی شافعی(متوفای 377 ه ق)در کتاب التنبیه و الرد علی اهل الاهواء و البدع،تعداد فرقههای شیعه را هجده فرقه و فرقههای غلات را بیش از بیست فرقه برمیشمرد.
4-علی بن اسماعیل اشعری(متوفای 330 ه ق)در کتاب مقالات الاسلامیّین،ابتدا فرقههای مسلمان را به ده فرقۀ بزرگ تقسیم میکند که یکی از آنها فرقۀ شیعه است.
آنگاه شیعه را به سه فرقۀ کوچکتر،غالیه،رافضه و زیدیه تقسیم مینماید و فقط برای فرقۀ غالیه،بیش از بیست و پنج فرقۀ کوچکتر برمیشمارد.بدین ترتیب که ابتدا غلات را به پانزده صنف قسمت میکند و در هنگام برشمردن رافضه که آنان را هم قسم غلات میداند نیز ده فرقۀ دیگر از غلات را ذکر مینماید.در تقسیمبندی او نیز اشکالات فراوانی به چشم میخورد.
5-ابو المعالی محمد حسینی علوی(متوفای 485 ه ق)در بیان الادیان،در آغاز فرقههای شیعه را پنج مورد و مجموعا دارای 22 زیر فرقه میداند که نه تای آنها مربوط به غلات میباشد.
6-محمد بن عبد الکریم شهرستانی(متوفای 548 ه ق)ابتدا شیعه را به پنج فرقۀ کیسانیه،زیدیه،امامیه،غالیه و اثنا عشریه و سپس غالیه را به دوازده فرقه قسمت میکند.
مجموع فرق شیعه در این کتاب،حدود سی و هفت فرقه یعنی نصف تعداد فرقههای مسلمانان است.
7-مقریزی(متوفای 848 ه ق)در الخطط المقریزیه میگوید:تعداد فرقههای شیعه، حدود سیصد فرقه میباشد که تعداد فرقههای مشهور آنان،بیست فرقه است.او فقط خطابیه را که یکی از گروههای غلات است،دارای پنجاه فرقه میداند.جالب این است که مقریزی،خود از کسانی است که سعی دارد حدیث هفتاد و سه فرقه را تطبیق کند. (1)
-الخطط المقریزیه،ج 3،ص 300.
8-عباس اقبال در خاندان نوبختی،هنگامیکه به ذکر فرقههای شیعه میپردازد،از
1) 1)
شصت و دو فرقه با نام غلات یاد میکند.
9-لغتنامۀ دهخدا به نقل از رساله دکترای دکتر گلشنی به نام غلوّ و غلات،که ظاهرا هنوز به چاپ نرسیده است،تعداد فرقههای غلات را صد فرقه ذکر میکند که البته بعضی نامهای مکرّر نیز در بین آنها وجود دارد.علاوه بر اینکه تعدادی از آنها از محل بحث ما که تا اواخر قرن سوم میباشد،خارج است.
10-دکتر محمد جواد مشکور در فرهنگ فرق اسلامی،که بحق دائرة المعارف موجزی در موضوع خود میباشد،تعداد فرقههای غلات را بیش از صد فرقه ذکر میکند که نامهای مکرّر و نیز فرقههای بعد از قرن چهارم در آن بسیار میباشد.
موضوع کتب ملل و نحل،بحث درباره فرقهها و عقاید آنان است.اصولا برای شناخت فرقهها،چند راه وجود دارد:
1-مستقیما و بدون واسطه از زبان مؤسسان یا طرفداران فرقه،اطّلاعاتی دربارۀ فرقه به دست آورد.
2-از زبان کسی که مستقیما با آنان در تماس بوده و انسان امین و راستگویی است، کسب اطّلاعات کرد.البته در این صورت باید نام واسطه یا واسطهها ذکر شود.
3-با مراجعه به کتب معتبر نزد هر فرقه،به اطلاعاتی درباره آن فرقه دست یافت.
اما صاحبان کتب ملل و نحل،هیچکدام از این راههای سهگانه را نپیمودهاند.
اما راه اوّل:اولین و قدیمترین کتب ملل و نحلی که در دسترس ماست،مربوط به اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم است،در حالیکه بسیاری از این فرقهها در اواسط قرن دوم وجود داشتهاند و سپس به کلی محو و نابود شدهاند.بنابراین،امکان تماس صاحب کتاب با مؤسسان یا طرفداران آن فرقهها وجود نداشته است.
امّا راه دوم:کتب ملل و نحل در هیچیک از موارد،سندی برای گفتههای خود ارائه نمیدهند،و ما هیچ کتاب ملل و نحل را نمییابیم که در آن سند ذکر کرده،سند خود را به منبع اصلی برساند.
امّا راه سوم:هیچیک از کتب ملل و نحل نتوانستهاند اطلاعات خود را درباره فرقهها
از کتب مربوط به فرقهها ارائه دهند.حتی محمد بن عبد الکریم شهرستانی،مؤلف الملل و النحل که خود در ابتدای کتابش،پیمان بسته است که مطالب هر فرقه را باتوجه به کتب آن فرقه بیان کند،در این کار موفق نبود.
دلیل این مطلب آناست که بسیاری از فرقههایی که در کتب ملل و نحل نام برده شدهاند،یا اصولا وجود نداشتهاند-تا چه رسد به اینکه کتاب داشته باشند-و یا طیّ دوران کوتاهی ظهور کردهاند و سپس برای همیشه از بین رفتهاند،و هیچ اثر یا کتابی از آنها نمانده است.
شهرستانی ممکن است دربارۀ فرقههای مشهوری مانند معتزله،اشاعره و زیدیه توانسته باشد از کتب آنها نقل کند،امّا اطلاعاتی که دربارۀ این فرقهها ارائه میدهد و در بسیاری از موارد اتهامهایی به افراد پاک میزند،آنها را از کدام کتاب نقل کرده است؟
حال ممکن است پرسیده شود،پس منبع اطلاعات کتب ملل و نحل کدام است؟ (1)
-عسکری،سید مرتضی،عبد الله بن سبأ،(چاپ اول:تهران،المطبعة الاسلامیة،1392 ق)،
ج 2،ص 172.
در اینجا باید فرقهنویسان را به دو دسته تقسیم کرد:افراد مغرض و افراد غیرمغرض.
افراد مغرض کسانی هستند که به علت دشمنی با فرقه و طایفه یا طایفههایی خاص، بسیاری از سخنان بیپایه و اقوال و گفتارهای عجیب و غریب را برساخته،و به دشمنان خود نسبت میدهند،چنانکه این مطلب را در بسیاری از کتب ملل و نحل درباره اصحاب پاک امام صادق و امام کاظم علیهما السّلام میبینیم که برای بد جلوه دادن اصحابی مانند:
هشام بن حکم،زرارة بن اعین،مؤمن الطاق و هشام بن سالم،سخنانی مسخره را به آنان نسبت داده و به نام آنان فرقههایی با نامهای هشامیه،زراریه و شیطانیه اختراع کردهاند.
سپس دیگر فرقهنویسان در قرون و اعصار متأخرتر بدون توجه به ساختگی بودن این مطالب،آنها را مانند مسلّمات در کتب خود ذکر کردهاند.
اما افراد غیرمغرض:چون کتب ملل و نحل از قید هرگونه سند و استنادی رهاست پس هر شخص یا کتابی میتواند بهعنوان منبع مورد استفاده قرار گیرد.منبع افراد غیر مغرض ممکن است همان گفتههای افراد مغرض باشد و نیز ممکن است آنها آنچه را که
1) 1)
از زبان مردم عصر خود درباره فرقههای مختلف میشنوند،در کتب خود گرد آورند.
بنابراین،به این نتیجه میرسیم که دروغها و اکاذیب،در کتب ملل و نحل فراوان است و این کتب هیچگاه بتنهایی و بدون مراجعه به مؤیدات و قراینی همانند کتب تاریخی و کتب روایی نمیتوانند بهطور قطع مورد استناد قرار گیرند.
بهطور کلّی علل راه یافتن دروغ به این کتابها را میتوان امور زیر دانست:
1-غرضورزی نسبت به فرقه یا فرقههای خاص.
2-آزاد بودن کتب ملل و نحل از قید سند.
3-تلاش کتب ملل و نحل برای رساندن فرقهها به هفتاد و سه فرقه،که در راه اثبات این غرض،سعی در تکثیر فرق و اختراع فرقههای مختلف میکردند.
4-جالب بودن موضوع ملل و نحل برای مردم،چرا که بحث درباره فرقههای مختلف و عقاید عجیب و غریب آنها جالب بود و برای داغتر کردن معرکه،فرقهنویسان سعی داشتند هرچه بیشتر عقاید عجیب و غریب مربوط به فرقهها را از زبان مردم جمع کنند و این خود باعث راه یافتن بسیاری از گفتههای دروغ و بیسند و مدرک مردم به این کتابها میشد.
پس تا اینجا روشن میشود که تنها به سبب تکثیر تعداد فرقههای غلات در کتب ملل و نحل،نباید به آنها اعتماد کرد،حتی اگر صاحب کتاب افراد شیعهای همانند افرادی که قبلا از کتب آنها نقل قول کردیم،باشند،چرا که مستند متقدمان آنها مانند نوبختی و ابن سعد،گفتارهای مردم زمان خود که بسیاری از افراد مغرض نیز در بین آنها بودند میباشد.حتی اگر بپذیریم که به کتبی دسترسی داشتهاند که ما از آنها محروم هستیم،باز هم نمیتوان مطالب آنها را قابل اعتماد دانست،زیرا اولا،آن کتب برای ما مجهول است.
ثانیا،معلوم نیست که آن کتب،مطالب خود را از چه راهی به دست آورده باشند.
مستند متأخرین و معاصرین مانند:اقبال،گلشنی و مشکور،مجموعهای از کتب ملل و نحل شیعه و سنّی،که بسیاری از مطالب غرضآلود نیز در بین آنها یافت میشود، میباشد.
علامه سید مرتضی عسکری میگوید:اگر به ما اجازه داده میشد ما هم فرقهای به
فرقههای مذکور در کتب ملل و نحل میافزودیم و آن فرقه"فرقه مبتکریه"نام میگرفت و در توضیح آن،میگفتیم که این فرقه صاحبان کتب ملل و نحل هستند که فرقههایی برای مسلمانان اختراع میکنند و عقایدی را به آنان نسبت میدهند.
ایشان میگوید:نام فرقهای از چشم فرقهنویسان دور مانده است و آن را در کتب خود نیاوردهاند و آن فرقه،فرقه ذنبیه است؛یعنی افرادی که دم دارند،زیرا در زمان ما،بین عوام سنّی و شیعه چنین شایع است که افراد طرف مقابل،دارای دمی هستند که آن را در زیر لباس خود پنهان میکنند. (1)
-عبد الله بن سبأ،ج 2،ص 172-171.
در پایان این بحث،نکتهای را ذکر میکنیم که قابل توجه و تأسف فراوان میباشد و آن اینکه اگر شیعه آن حساسیتی را که دربارۀ احادیثی که مدرک احکام فقهی است،دارد، نسبت به احادیث علوم مختلف اسلامی مانند:تاریخ،تفسیر،ملل و نحل و...میداشت و خود را یکسره از جریان این علوم خارج نمیکرد،میتوانست مانع راهیابی بسیاری از اکاذیب و دروغها به درون کتب مربوط به این علوم شود و از همان ابتدا خود را از شرّ تهمتهای بسیاری که به او زده میشود،برهاند.
متأسفانه با آنکه شیعه خود پایهگذار بسیاری از علوم اسلامی بود،اما در ادامه توجه عمیق خود را صرف فقه و اصول نمود و علوم دیگر را به دیگران واگذاشت و حال باید خود تاوان این سهلانگاری را بدهد و در آتشی که دیگران با سوءاستفاده از خالی بودن معرکه افروختهاند،بسوزد.و چنان شود که سرنوشت او با گروهی از خدا بیخبر و دارای عقایدی ناپسند به نام غلات گره بخورد که در راه بازکردن این گره،دندانهای بسیاری شکسته شده و خواهد شد.
حال ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا اغلب کتب ملل و نحل،بیشترین فرقههای اسلامی را به شیعه و از میان فرقههای شیعه،بیشترین تعداد فرقه را به غلات نسبت دادهاند؟
1) 1)
در جواب این سؤال میتوانیم علل زیر را بهعنوان علل فراوانی غلات در این کتب ذکر کنیم:
1-شیعه در طول دوران خونبار خود از آنجا که حکومتهای حاکم را غاصب و ناحق و ظالم میدانست،قیامهایی بر ضد آنان ترتیب میداد و گاهی چنان عرصه را بر حکومت تنگ میکرد که حکومت،شکست خود را نزدیک میدید،اما اکثر قریب به اتفاق این شورشها سرانجام منجر به شکست میشد.
پس از شکست این قیامها،جوّ تبلیغاتی به دست دشمنان آنان میافتاد و با قلم و بیان و منابر و تبلیغات میان مردم،آن مجاهدین را افرادی با عقاید غلوآمیز و خرافی مطرح میساختند تا هم حکومت خود و بالتبع مقابله در برابر قیام را توجیه کنند و هم دشمنان خود را چنین افراد کافر با چنان عقاید خرافی قلمداد کنند و از این راه،اعتقاد مردم را به خود زیادتر کنند. (1)
-تاریخ علم کلام و مذاهب اسلامی،ج 1،ص 72.
نمونه بارز این مسأله را میتوانیم درباره مختار ثقفی و فرقههایی مانند کیسانیه و مختاریه و اقوالی که به او نسبت میدهند،ببینیم و مشاهده میکنیم که در طول تاریخ، فرقههای زیادی را ذکر کردهاند که اصل آنها به مختار برمیگردد. (2)
اسلامی،قم).مؤلّف در این کتاب،بتفصیل به این موضوع پرداخته است.
2-بعضی از اصحاب بزرگوار ائمه اطهار علیهم السّلام مانند:هشام بن حکم،هشام بن سالم، زرارة بن اعین،مفضل جعفی،سدیر صیرفی،مؤمن الطاق،و...چنان از نظر علمی و کلامی سرآمد شده بودند که میتوانستند با احتجاجات برهانی و کلامی خود که از ائمه اطهار علیهم السّلام آموخته بودند،بسیاری از مخالفان خود را سرکوب کنند.مخالفان میدانستند که اینها اصحاب ائمه اطهار علیهم السّلام و مورد اعتماد آنان هستند،اما به دلیل شناخته شده بودن ائمۀ اطهار علیهم السّلام کمتر متعرض آنان میشدند و به این دلیل چاره را در آن دیدند که فرقههایی به نام افراد یاد شده بسازند و عقاید مسخره و کفرآمیزی همچون تشبیه، تناسخ و حلول را به آنان نسبت دهند (3)تا هم این افراد را ترور فرهنگی کرده باشند و هم
غیرمستقیم به ائمه اطهار علیهم السّلام ضربه بزنند؛چرا که در اذهان مردم چنین جا میافتاد که صاحبان این عقاید مسخره چون با امامان ارتباط دارند،پس عقاید خود را از آنان گرفتهاند یا لااقل،عقاید آنها مورد تأیید امامان میباشد.
3-در احادیث هفتاد و سه فرقه بروشنی بیان شده بود که فرقه نجاتیابنده فقط یکی است.طایفههای مختلف اسلامی بخوبی میدیدند که تنها طایفهای که از ابتدا بدون کوچکترین انحراف از راه مستقیم،توانسته است به تعالیم پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله عمل کند و پس از او احکام و معارف اسلام را از اهل بیت عصمت که مورد سفارش پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بودند،دریافت کند،شیعه اثنی عشریه میباشد،در حالیکه گروههای مختلف اهل سنت از همان ابتدا متفرق شدند و گروههایی به نامهای مرجئه،خوارج،معتزله،اشاعره، حنبلی،مالکی،شافعی،حنفی،جبری و قدری،تشکیل دادند و از مصداق واحد بودن خارج شدند.از اینرو،اهل سنت نمیتوانستند خود را مصداق فرقه واحده ناجیه بدانند،زیرا:
اوّلا،آنان معتقد به عدالت همگی صحابه بودند و ده تن از اصحاب از جمله:ابو بکر، عمر،عثمان،حضرت علی علیه السّلام،طلحه،زبیر و عبد الرحمان بن عوف را از کسانی میدانستند که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به آنان مژده بهشت داده است،در حالیکه در بعضی از مقاطع زمانی گروههای مختلفی به سرپرستی هریک از افراد یاد شده تشکیل میشد و رودرروی هم میجنگیدند؛همانند آنچه در جریان جنگ جمل بین حضرت علی علیه السّلام از یکسو و طلحه و زبیر از سوی دیگر اتفاق افتاد.
بر اساس حدیث عشرۀ مبشّره باید هرکدام از این دو گروه اهل بهشت باشند،در حالیکه طبق حدیث هفتاد و سه فرقه فقط یکی از آن گروهها میتواند اهل بهشت و نجات باشد.
در واقع باید گفت:عشرۀ مبشّره،مشکلی برای معتزله و دیگر فرق اسلامی ایجاد کرده است که هم آنها را باطل و فاسق میدانند و هم اهل بهشت؛باطل میشناسند،چون بر حکومت امیر المؤمنین علیه السّلام شورش کردهاند؛اهل بهشت میدانند،چون طبق نظر آنها
جزء عشره مبشرهاند. (1)
-برای اطلاع بیشتر از حدیث عشرۀ مبشّره و ساختگی بودن آن،بنگرید به:الغدیر،ج 10،
ص 129-118.
ثانیا،آنها چهار فقه حنفی،مالکی،حنبلی و شافعی را رسمی میدانند و عمل به هر یک را جایز میشمرند،در حالیکه فقههای مختلف هم مشمول حدیث هفتاد و سه فرقه میشوند،چرا که هرکدام از آنها راه جدایی را میپیماید.فقهی به رأی و قیاس اهمیت فراوان میدهد و فقه دیگر به حدیث و ظاهر آن.
پس رسمی دانستن چهار فقه به معنای آناست که فرقههای نجاتیابنده از یکی بیشتر هستند؛در حالیکه همگی اعتراف دارند که فقط یک فرقه نجات مییابد.
با این اوصاف،برای آنکه شیعه را از حالت وحدت خود خارج سازند،سعی کردند که فرقههای مختلفی به نام شیعه بسازند و عقایدی باطل و مسخره به آنان نسبت دهند.تا اوّلا،دیگر کسی فکر نکند شیعه،فرقهای است که از ابتدا یک راه مشخص را طی کرده است.
ثانیا،وقتی که عقاید مسخرۀ غلات با نام شیعه به گوش مردم بخورد،مردم بگویند:
واقعا این است سرانجام کسانی که از راه جماعت مسلمانان منحرف شدند. (2)
4-مخالفان توانستند با خلق فرقههای مختلف و نسبت دادن عقاید خرافی و ناپسند به آنان با نام شیعه یا فرقههای شیعه،چهره شیعه را در بین مسلمانان و بلکه در بین جهانیان مشوّه و آلوده نمایند.و مردم را از این مذهب متنفر سازند.
5-شیعه عقاید بر حق و اثباتپذیری مانند وصایت حضرت علی علیه السّلام،عصمت ائمه اطهار علیهم السّلام،مهدویت و...دارد که با آن عقاید،بخوبی میتواند حقانیت مذهب خود را به اثبات برساند.مخالفان برای تحریف این عقاید و نیز بد جلوه دادن آنها افرادی را مانند عبد الله بن سبا ساختند و او را اصل در فرقههای غلات دانستند و بعضی از عقاید خالص شیعه را به شکل تحریف یافته به او نسبت دادند.
در این بررسی،نخست اسامی فرقههای معروف به غلات منتسب به شیعه را تا پایان قرن سوم هجری از کتب ملل و نحل استخراج کرده،سپس باتوجه به شواهد تاریخی به نقد و بررسی پیرامون اصل وجود آنها،کیفیت وجود،زمان وجود و ظهور آنها و مدت عمرشان میپردازیم.
چهبسا ثابت کنیم که بعضی از این فرقهها اصلا وجود خارجی و تاریخی نداشتهاند و بعضی از آنها جز نفرات معدودی افراد نداشتهاند و بعضی دارای عمر بسیار کوتاهی بودهاند.
برای دقیقتر شدن بحث،در ابتدا فرقههای غلات را به دو دسته تقسیم میکنیم:
1-فرقههایی که به نام مؤسس و رئیس خود معروف شدهاند،مانند:فرقههای سبائیه منسوب به عبد الله بن سبأ،مختاریه منسوب به مختار ثقفی،مغیریه منسوب به مغیرة بن سعید،بیانیه منسوب به بیان تبّان.در هنگام بررسی این دسته،سعی در رعایت ترتیب تاریخی خواهیم کرد.
2-فرقههایی که با عنوانهایی مطرح شدهاند که آن عنوانها اشاره به بعضی از عقاید آنها دارد،مانند:تناسخیه(قائلان به تناسخ)،حلولیه(قائلان به حلول)،غرابیه(قائلان به اینکه پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و علی علیه السّلام مانند دو کلاغ به هم شبیه بودند و جبرئیل علیه السّلام اشتباها وحی را بر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرود آورد،در حالیکه مامور بود بر حضرت علی علیه السّلام فرود آورد)،سحابیه (قائلان به اینکه حضرت علی علیه السّلام در ابرهاست)،مخمّسه(قائلان به الوهیت پنج تن آل کساء،یعنی حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله،علی علیه السّلام،فاطمه علیها السّلام،حسن علیه السّلام،و حسین علیه السّلام).
این فرقهها را به ترتیب حروف الفبا ذکر خواهیم کرد.
دربارۀ شخصیت عبد الله بن سبا و عقاید او،در دو علم بحث شده است و تفاوتهای زیادی بین طرز نگرش این دو علم به او وجود دارد،یکی در علم تاریخ اسلام و دیگری در علم ملل و نحل و فرقهشناسی.از آنجا که در بسیاری از کتاب،اصل ظهور شیعه و بسیاری از عقاید شیعه را به او نسبت میدهند،برای روشنتر شدن بحث،کلام را در محورهای زیر پی میگیریم:
اولین بار به نام عبد الله بن سبا در کتاب تاریخ طبری برمیخوریم.وی از قول سیف بن عمرو او را چنین معرفی میکند:
«او مردی یهودی از صنعا با مادری سیاهپوست بود.در زمان عثمان مسلمان شد به این قصد که در پوشش اسلام شروع به فساد کند و اسلام را براندازد.او به شهرهای مختلف،مانند:حجاز(مکه و مدینه)،بصره،کوفه و شام سفر کرد و مردم را بر ضدّ حکومت عثمان برانگیخت و آن هنگام،طرفدارانی پیدا کرد و آنها را به سرتاسر مملکت اسلامی برای فسادانگیزی گسیل داشت.
پس از مدتی عدهای از ناراضیان از همه شهرهای کشور اسلامی در مرکز،یعنی مدینه جمع شدند و عثمان برای پیگیری شکایات آنان،نمایندگانی از سوی خود به همه شهرها فرستاد.یکی از نمایندگان،عمّار یاسر بود که به مصر فرستاده شد.
پس از مدتی همه نمایندگان بجز عمار بازگشتند و خبر از عدالت فرمانداران آوردند، اما هرچه منتظر عمّار شدند،او بازنگشت،به حدی که این توهم پیش آمد که نکند او را ترور کرده باشند.تا اینکه نامهای از عبد الله بن سعد بن ابی سرح،فرماندار مصر به دست عثمان رسید که خبر از شریک شدن عمّار با عبد الله بن سبا و گروهش در توطئه بر ضدّ عثمان میداد.توطئههای گروه سبئیه سرانجام به نتیجه رسید و مردم از همه شهرها
در مدینه جمع شدند و با تحریکات ابن سبا،عثمان را به قتل رسانیدند.» (1)
-طبری،محمد بن جریر،تاریخ الطبری،(چاپ اول:بیروت،دار الکتب العلمیة،1407 ق)،ج 2،
ص 647.
سپس از ابن سبا خبری نمییابیم تا اینکه به سال 36 ه ق.و جنگ جمل میرسیم که دوباره طبری از قول سیف چنین نقل میکند:
«دو سپاه علی علیه السّلام و بصره برای صلح به توافق رسیده بودند،اما سبئیه و قاتلان عثمان که صلح را به صلاح خود نمیدیدند،شبانه توطئه چیدند و به هردو سپاه حمله کردند و دو سپاه به پندار اینکه طرف مقابل،جنگ را آغاز کرده است،شروع به جنگ کردند و افراد بسیاری کشته شدند.» (2)
از این گروه،دیگر خبری در تاریخ طبری در حوادث سالهای بعد یافت نمیشود.
اما عقایدی که سیف به عبد اللّه بن سبا نسبت داده،از قرار زیر است:
1-او اولین بار رجعت و بازگشت محمد صلّی اللّه علیه و اله به دنیا را مطرح کرد و گفت:تعجبآور است که شما به رجعت و بازگشت عیسی علیه السّلام معتقد هستید و رجعت محمد صلّی اللّه علیه و اله را(که از او برتر است)قبول ندارید.
2-او وصایت حضرت علی علیه السّلام را مطرح کرد و گفت:هزار پیامبر در دنیا بودهاند و هر کدام وصیّ و جانشینی داشتهاند و علی علیه السّلام جانشین محمد صلّی اللّه علیه و اله است.محمد صلّی اللّه علیه و اله خاتم الانبیاء و علی علیه السّلام خاتم الاوصیاء است و آنان که حق وصایت علی علیه السّلام را از او گرفتند،بر او ظلم کردند و هماکنون عثمان،این ظلم را ادامه میدهد.پس باید بر ضدّ او قیام کرد و حق علی علیه السّلام را از او گرفت.در این راه باید ابتدا به سرزنش و طعن بر امرا و فرمانداران پرداخت و با اظهار امر به معروف و نهی از منکر،مردم را به خود جذب کرد. (3)
عقاید ابن سبا در کتاب تاریخ طبری به همینجا منتهی میشود و چنانکه میبینیم خبری از الوهیت و خدایی حضرت علی علیه السّلام و غلوّ دربارۀ او در آن عقاید نیست.
علاّمۀ محقق معاصر،سید مرتضی عسکری در جلد دوم کتاب عبد الله بن سبأ بتفصیل درباره این شخصیت سخن میگوید و ساختگی بودن آن را ثابت میکند.خلاصۀ نظرات ایشان بدین قرار است:
1-حضرت اسماعیل علیه السّلام دو پسر داشت:یکی به نام عدنان و دیگری قحطان.
در طول تاریخ،بین قبایل منشعب از این دو پسر تنازع برقرار بود.قبایل قریش،مضر، نزار و بنی تمیم،عدنانی و قبایل یمن،اوس و خزرج و همۀ انصار،قحطانی بودند.
قبایل یمن منسوب به«سبأ بن یشحب بن یعرب بن قحطان»میباشند،و از همینرو به«سبئی»معروف هستند.بدینسان در آغاز تاریخ اسلام و بلکه عرب،هرگاه لغت «سبئی»را به کار میبردند،منظور آن بود که از فرزندان«سبأ بن یشحب»میباشد که بیشترین آنان یمنیها بودند و عدهای از آنان بعدها به عراق رفتند.
2-سیف بن عمرو تمیمی(متوفای 170 ه ق)از قبیله بنی تمیم و عدنانی بود و سعی فراوانی در تحریف تاریخ به سود عدنانیها و بر ضرر قحطانیها داشت.
این بود که در اوایل قرن دوم هجری،شخصیتی به نام عبد الله بن سبأ یهودی یمنی را مطرح کرد تا بدین وسیله،اختلافات مهم دنیای اسلام را به او نسبت دهد.همچنین عقاید مهم شیعه مانند وصایت و رجعت را به او نسبت داد،تا چنین وانمود کند که اصل این عقاید از یهود گرفته شده است.
3-علت دشمنی سیف با شیعه،آن بود که در طول تاریخ،این قحطانیها بودند که سبب تقویت شیعه میشدند؛چرا که تا زمان عثمان،حکومت با عدنانیها بود.
اما در زمان حضرت علی علیه السّلام اطرافیان او و فرمانداران شهرها اکثرا سبئی و از قبایل یمن و اوس و خزرج بودند،مانند:مالک اشتر،عثمان بن حنیف،سهل بن حنیف،قیس بن سعد،کمیل بن زیاد و دیگران.
4-در قیامی که کوفیان به رهبری مختار ثقفی علیه حکومت بنی امیه برپا کردند،این سبئیها بودند که نقش اصلی را داشتند،بهطوری که بزرگترین فرمانده سپاه مختار، ابراهیم بن مالک اشتر بود.
5-سیف در زمانی افسانه خود را ساخت که بازار نزاع و جنگ بین قحطانیها و عدنانیها در کوفه بسیار داغ بود و لذا خیلی زود افسانۀ ساختگی او در میان مردم کوفه رواج پیدا کرد.
6-تا قبل از ساخته شدن این افسانه،لقب سبئی بر بسیاری از افراد بهعنوان منسوب به سبا اطلاق میشد،بدون اینکه هیچگونه اشارهای به مذمت و بدگویی داشته باشد.اما
در این زمان در کوفه این لقب حالت ذمّ به خود گرفت،در حالیکه در دیگر شهرهای مملکت اسلامی به همان حال سابق خود باقی بود.
7-سیف بن عمرو در میان رجالنویسان اهل سنت،متهم به زندقه و کفر شده است و چنین معروف است که او احادیث بسیاری را از خود ساخته است.او شهرهای بسیاری را اختراع کرد،اصحاب بسیاری برای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله ساخت و جنگهای بسیاری را در ذهن خود به راه انداخت که هیچکدام از آنها مستند تاریخی ندارد.این افسانه که تنها ناقل آن نیز سیف است،با شواهد و دلایل بسیار،ساختگی میباشد و اصولا شخصیتی به نام عبد الله بن سبا وجود نداشته است. (1)
-برای اطلاع بیشتر از حالات سیف،بنگرید به:عبد الله بن سبأ؛الامام الصادق و المذاهب الاربعه،ج 3،
ص 479-476.
8-ظاهرا سیف،ایدۀ این اختراع خود را از وجود شخصیتی به نام عبد الله بن وهب سبأی همدانی که از رؤسای خوارج و از مخالفان حضرت علی علیه السّلام بوده است،گرفته و با تحریف آن،او را شخصیتی طرفدار حضرت علی علیه السّلام و از مطرحکنندگان عقاید شیعه به حساب آورده است.سیف،در موارد بسیاری اینگونه اسامی اشخاص را تحریف کرده است.
9-اختراع افسانۀ ابن سبأ برای اهل سنت،که همگی اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را عادل میدانستند،دستاویز خوبی بود،زیرا بخوبی میتوانستند با این شخصیت موهوم، اختلافات اصحاب در جریان عثمان و نیز جنگ جمل را توجیه و آتش بیار معرکه را این شخصیت خیالی معرفی کنند.
10-برای اولین بار در میان مورخان،این طبری بود که روایات ابن سبأ را از زبان سیف در کتاب خود آورد و سبب شهرت این افسانه شد و از آن به بعد،یعنی از اوایل قرن چهارم،لقب سبئی در همه جای عالم اسلام بهعنوان لقب ذمّ مطرح شد،نه لقبی دال بر نسبت به یک قبیله.افسانه ابن سبا نیز از کتاب تاریخ طبری به دیگر کتب تاریخ راه یافت.
11-تاریخنویسان بزرگی همانند یعقوبی(متوفای 284 ه ق)در تاریخ خود،بلاذری (متوفای 279 ه ق)در انساب الاشراف و ابن سعد(متوفای 230 ه ق)در طبقات،هیچ
1) 1)
ذکری از ابن سبا به میان نیاوردهاند.
12-یکی از دلایل واقعیت نداشتن شخصیت ابن سبأ،آناست که با آنکه عرب است،اما غیر از نام او و نام پدرش،نسب او مشخص نیست،در حالیکه عربها به انساب اهمیت فراوان میدادند و معمولا اسامی اجداد خود را تا چند نسل ذکر میکردند.
پس از آنکه ابن سبأ به کتب تاریخ راه یافت،کمکم نام او در دهان مردم افتاد و عقاید غریب و عجیب به او نسبت دادند.
پس از آن،صاحبان کتب ملل و نحل که معمولا اقوال خود را از زبان مردم میگیرند، او را به درون کتب خود کشانیدند و فرسنگها از سیف بن عمرو و طبری سبقت گرفتند و عقایدی را به او نسبت دادند که روح سیف هم باور نمیکرد.کمکم مقام ابن سبأ به جایی رسید که هرگونه فساد و تباهیی را که در جامعه مسلمانان اتفاق افتاده بود،به او نسبت دادند و این وجود خیالی باید بتنهایی مسؤول و پاسخگوی حوادث بسیاری باشد.
بعد از آن،ابن سبا به کتب مستشرقان و دائرة المعارفنویسان اسلامی و غیراسلامی برده شد و هر آنچه را دیگران به او نسبت داده بودند،با اضافاتی مجبور به تحمل شد.
مجموعه عقاید و اعمالی که در کتب مختلف ملل و نحل و تاریخ به ابن سبأ نسبت داده شده است،از این قرارند:
1-وقتی که او یهودی بود،قائل بود که یوشع بن نون،وصیّ حضرت موسی علیه السّلام است و هنگامیکه مسلمان شد،همین عقیدۀ وصایت را درباره حضرت علی علیه السّلام نسبت به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله ابراز کرد.
2-او عقیده داشت که حضرت علی،خداست و نخواهد مرد.او خطاب به حضرت علی علیه السّلام گفت:تو خدایی!حضرت علی علیه السّلام او را در سال 37 به مدائن تبعید کرد و لذا مدائن یکی از مراکز غلوّ شد.
وقتی که خبر شهادت علی علیه السّلام را در مدائن برای او آوردند،آن را بشدت تکذیب کرد و گفت:حتی اگر مغز سر او را برای من در هفتاد لفاف بیاورید،معتقد به مردن او نخواهم شد.
3-او قائل به رجعت حضرت علی علیه السّلام بود و میگفت:علی علیه السّلام برخواهد گشت و
زمین را از عدل پر خواهد کرد،همچنانکه از ظلم پر شده است.اولین بار او بود که فکر رجعت را در میان شیعه القا کرد.
4-مهدویت،یعنی قائل شدن به ظهور مهدی موعود،ریشهای یهودی دارد و از ابن سبأ میباشد و لذا بعضی از مستشرقان گفتهاند که عقاید شیعه به یهود نزدیکتر است تا به ایرانیها. (1)
-بنگرید به:ولهاوزن،جولیوس،الاحزاب المعارضة السیاسیة الدینیة فی صدر الاسلام،الخوارج
و الشیعه،(چاپ دوم:کویت،وکالة المطبوعات،1976 م)،ص 170.
5-اولین بار،او بود که در اسلام قائل به تناسخ شد.به این معنی که ارواح انسانها پس از مرگشان به بدن انسانها یا حیوانات بازمیگردد و در آنجا دچار عذاب یا غرق نعمت خواهد شد.
6-او با انتشار عقیده تناسخ،قائل به انکار روز قیامت و حساب و کتاب شد و قیامت را بازگشت ارواح به بدنهای دیگر دانست.
7-او قائل به حلول جزء الهی در وجود حضرت علی علیه السّلام و امامان بعد از او بود و میگفت:مدت غیبت،یعنی مدتی که جزء الهی از بدن حضرت علی علیه السّلام غائب است.
8-او میگفت:حضرت علی علیه السّلام در ابرهاست و رعد،صدای او و برق،تازیانه اوست.لذا به سبائیه،«سحابیه»هم میگویند.
9-او،اولین کسی بود که امامت حضرت علی علیه السّلام را آشکارا بیان داشت.
10-او اولین کسی بود که از دشمنان حضرت علی علیه السّلام اظهار بیزاری کرد و علنا به لعن ابو بکر و عمر و عثمان پرداخت.
11-نظرات اقتصادی ابن سبأ چنین بود که میگفت:مال،مال همۀ مسلمانان است و باید همه از آن استفاده کنند.
12-ابن سبأ اولین کسی بود که در اسلام به جعل حدیث پرداخت.او اولین بار حدیث«لکل نبی وصی و وصی محمد علی» (2)را جعل کرد.
گویا این نویسندگان،جز استناد واهی به گفتۀ شخصی فرضی راهی نیافتهاند تا با آن
احادیثی مانند حدیث شریف:«انت منّی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبیّ بعدی» (1)
-پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:منزلت تو نسبت به من همانند منزلت هارون نسبت به موسی است،با این
تفاوت که پس از من،پیامبری نیست.
را از اعتبار بیندازند!این بود مجموعه عقایدی که در کتب مختلف به ابن سبأ خیالی نسبت دادهاند. (2)
المقالات و الفرق،التبصیر فی الدین،الخطط المقریزیه،ملل و نحل شهرستانی،الفصل ابن حزم.
ما در فصول آینده بتفصیل درباره عقاید غلات و ارتباط آنها با عقاید شیعه بحث خواهیم کرد و لذا در اینجا از شرح بیشتر خودداری میکنیم.فقط این نکته را متذکر میشویم که چنانکه ملاحظه شد،دستهای معاندان شیعه در انتساب تحریفگونۀ این عقاید،که بعضی از آنها مانند مهدویت،رجعت و وصایت از عقاید شیعه میباشد،به ابن سبأ بسیار هویداست. (3)متاسفانه بعضی از شیعیان مانند نوبختی در فرق الشیعه و اشعری در المقالات و الفرق،بدون توجه به لوازم این انتساب،آنها را در کتب خود ذکر کردهاند.
بعضی از محققان اهل سنت و مستشرقان،با تحقیقات آزاد و موشکافانه خود به این نتیجه رسیدهاند که وجود ابن سبأ از نظر تاریخی نمیتواند درست باشد.آنان در اینباره عقاید جالبی را ابراز کردهاند که ما در اینجا بعضی از آنها را ذکر میکنیم.
1-طه حسین میگوید:
«ابن سبأ موجودی است که دشمنان شیعه او را ساختند و به شیعه نسبت دادند تا در اصل این مذهب،عنصری یهودی را برای ضربه زدن به آنها وارد کنند،زیرا شیعه، ادعای حکومت داشت.به همین دلیل بود که این عنصر را در مذهب خوارج وارد نکردند،چرا که خوارج ادعای خلافت نداشتند.» (4)
2-دکتر علی وردی در وعاظ السلاطین مینویسد:
«تنازع صحابه،مشکلی مهم برای اهل سنت بود،لذا ابن سبأ را خلق کردند تا بار این مشکل را تحمل کند.» (1)
-وردی،علی،وعاظ السلاطین،(بغداد،کلیّة الآداب و العلوم،1954 م)،ص 175.
سپس برای اولین بار این نظریه را ابراز میکند که قریش برای کوبیدن عمار یاسر،این شخصیت را اختراع کردند تا کنایه و رمزی باشد از عمار یاسر؛چرا که به دلیل روایات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله درباره عمّار و محبوبیت او در میان مردم نمیتوانستند با صراحت او را بکوبند.
دلایل این نظریه،اشتراکاتی است که بین عمّار و ابن سبأ میبینیم؛از جمله:
الف:از ابن سبأ با ابن السوداء،یعنی پسر زن سیاه هم یاد میشود که این،کنیۀ عمّار است.
ب:میگویند پدر ابن سبأ،یمنی بود که پدر عمّار همچنین بود.
ج:شدیدا به حضرت علی علیه السّلام علاقه داشت که عمّار هم اینگونه بود.
د:میگفت عثمان خلافت را بدون اینکه حقی داشته باشد گرفته است که این، سخن عمّار است.
ه:او ابوذر را تحریک میکرد،عمّار هم ارتباط زیادی با ابوذر داشت،البته نه اینکه او را تحریک کند.جالب این است که عثمان هنگام ذکر مخالفان از همه نام میبرد و از ابن سبا نامی نمیبرد.
و:برای او در جنگ جمل،نقش کلیدی ذکر میکنند که شبیه همین نقش را عمّار داشت.
ز:در جنگ صفین چون عمّار کشته میشود،دیگر ذکری از ابن سبا نمیبینیم. (2)
باتوجه به این قراین و شواهد،چنین نظریهای مقبول به نظر میرسد،خصوصا با توجه به این حدیث پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله که فرمود:«عمّار را گروه متجاوز خواهند کشت».
شهادت عمّار در جنگ صفین به دست یاران معاویه،سند بزرگی برای رسوایی آنان بود؛ لذا کینۀ عمیقی از او به دل گرفتند و سعی کردند به هر طریق ممکن،شخصیت او را ترور کنند و محبوبیت او را از بین ببرند.
3-محمد کردعلی در خطط الشام،داستان ابن سبأ را ساختگی میداند.
4-احمد محمود نیز در کتاب نظریة الامامة،حکم به ساختگی بودن این افسانه میدهد.
5-دکتر کامل مصطفی شیبی در الصلة بین التصوف و التشیع نیز این داستان را رد میکند.از میان مستشرقان،این افراد داستان ابن سبأ را ساختگی میدانند:
6-دکتر برنادلویس.
7-ولهاوزن.
8-فرید لیندر.
9-کایتانی. (1)
-هویة التشیع،ص 138.
علل این اختراع از مباحث قبل روشن شد و در اینجا فقط به جمعبندی این علل میپردازیم:
1-دشمنان شیعه میخواستند بین شیعه و یهود ارتباط برقرار کنند و بدین وسیله علیه شیعه تبلیغات کنند.این افسانه،حلقۀ ارتباطی خوبی به شمار میرفت.
2-اهل سنت نمیتوانستند باتوجه به نظریه عدالت همۀ صحابه،نزاعهای آنها را توجیه کنند،لذا با خلق و پرورش این شخصیت،توانستند همه توطئهها و فسادها را به گردن او بیندازند.
3-نسبت دادن عقاید شیعه به صورت تحریف شده،وسیله خوبی برای خرافی جلوه دادن عقاید اساسی شیعه مانند وصایت و مهدویت بود.
4-دشمنان شیعه با نسبت دادن عقاید غلوآمیز ابن سبأ به شیعیان بخوبی میتوانستند شورشهای شیعی را سرکوب کنند.
5-ابن سبأ وسیله خوبی برای کوبیدن عمّار،این دشمن سرسخت بنی امیه بود.
6-مخالفان،با خلق افسانۀ ابن سبأ،چنین وانمود کردند که علی علیه السّلام با خلفای سهگانه مخالف نبود،بلکه طرفداران غالی او مانند ابن سبأ بودند که این افکار را مطرح میکردند.
1) 1)
تا اینجا ثابت شد که اصولا در زمان حضرت علی علیه السّلام،شخصی به نام عبد الله بن سبأ وجود نداشته است؛چه برسد به اینکه ادعای الوهیت او را بکند و اساسا داستان ابن سبأ،افسانهای بیش نیست.
اما مشکلی که روبروی ما قرار میگیرد،ایناست که در بعضی از کتب رجال و روایی شیعه،پنج حدیث از امام سجاد،امام باقر و امام صادق علیهم السّلام نقل شده است که وجود ابن سبأ و عقاید غلوّآمیز او را در زمان حضرت علی علیه السّلام اثبات میکند. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 70 به بعد.
ترجمه این احادیث چنین است:1-ابو حمزه ثمالی که از امام سجاد علیه السّلام چنین نقل میکند:
«خداوند لعنت کند هر آنکه علی علیه السّلام را تکذیب کند.من به یاد عبد الله بن سبأ افتادم، پس تمام موهای بدنم(از وحشت)راست شد.او ادعای بزرگی کرد.چرا چنین کرد؟ خداوند او را لعنت کند.به خداوند سوگند،علی علیه السّلام مردی صالح بود.او برادر رسول خدا بود و کرامتهایی که از سوی خداوند دریافت،به واسطه اطاعت او از خدا و رسولش بود و همینطور کرامتهایی که نصیب حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله شد،به واسطۀ اطاعت او از خدا بود.»
2-عبد الله بن سنان به واسطه پدرش از امام باقر علیه السّلام نقل میکند:
«عبد الله بن سبا ادعای نبوت داشت و گمان میکرد که حضرت علی علیه السّلام خداست.
پس کلام او به گوش حضرت علی علیه السّلام رسید،او را خواست و از او عقیدهاش را پرسید.
او اقرار کرد و گفت:بله،تو او(خدا)هستی و در قلب من چنین القا شده است که تو خدایی و من پیامبر.
حضرت علی علیه السّلام خطاب به او فرمود:وای بر تو!مادرت به عزایت بنشیند،شیطان تو را بازیچه خود قرار داده است.از این گفته برگرد و توبه کن.اما او توبه نکرد.پس او را زندانی کرد و تا سه روز از او خواست که توبه کند.چون توبه نکرد،او را با آتش سوزانید و فرمود:شیطان او را بازیچه قرار داده،نزد او میآمد و در قلب او چنین عقایدی را میافکند.»
1) 1)
3-هشام بن سالم،همانند این حدیث را از حضرت صادق علیه السّلام نقل میکند.
4-ابان بن عثمان میگوید:شنیدم که امام صادق علیه السّلام میفرمود:
«خدا لعنت کند عبد الله بن سبأ را که ادعای ربوبیت درباره حضرت علی علیه السّلام نمود.به خداوند سوگند امیر المؤمنین بندۀ مطیع خدا بود.وای بر آنان که بر ما دروغ میبندند!همانا گروهی دربارۀ ما چیزهایی قائلند که ما خود قائل نیستیم.ما از آنان به سوی خداوند بیزاری میجوییم.ما از آنان به سوی خداوند بیزاری میجوییم.»
5-امام صادق علیه السّلام فرمود:
«ما اهل بیتی صدیق و راستگو هستیم،(اما همیشه)دروغگویی یافت میشود که بر ما دروغ بندد و با دروغ او،راستگویی ما در نزد مردم از اعتبار بیفتد.
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله راستگوترین فرد روی زمین بود،و مسیلمه بر او دروغ میبست و امیر المؤمنین علیه السّلام راستگوترین مردمان بعد از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله بود و آنکه بر او دروغ میبست و تلاش در دروغ نشان دادن راستگوییهایش میکرد و بر خدا افترا میبست،عبد الله بن سبأ بود.»
این روایات در کتب حدیث مانند:بحار الانوار و وسائل الشیعه (1)
-وسائل الشیعة،ج 3،ص 456.
،و در کتب تاریخ ائمه مانند:مناقب ابن شهر آشوب (2)و در کتب رجال شیعه مانند:اختیار معرفة الرجال شیخ طوسی(متوفای 460 ه ق)،حل الاشکال احمد بن طاووس(متوفای 673)که در سال 644 نگارش یافته است،خلاصة الاقوال فی علم الرجال علاّمه حلی(متوفای 726)، رجال ابن داود(متوفای 707)،التحریر الطاووسی ابن طاووس(متوفای 1011 ه ق)، منتقی الجمان شیخ حسن،صاحب معالم و مجمع الرجال قهپائی که در سال 1016 تألیف شده است،یافت میشود.علاّمه سیّد مرتضی عسکری پس از بیان این مطالب،در ردّ روایات یاد شده میگوید:
اوّلا،اینگونه روایات معارض دارد و آن،دو روایت است که در یکی ابن سبأ از حضرت علی علیه السّلام میپرسد که چرا گفتی پس از نماز دستها را به سوی آسمان برداریم و دعا کنیم.مگر خدا در همهجا نیست.
حضرت علیه السّلام جواب میدهد:چون در قرآن آمده است که:«رزق شما و آنچه به شما
وعده داده شده است در آسمان است»و برای طلبیدن رزق از محلش،دستها را بلند میکنیم.
این روایت،دلالت بر قول به توحید محض از سوی ابن سبأ دارد.
در روایت دوم:ابن سبأ یکی از پیشگوییهای حضرت علی علیه السّلام را برای مردم بیان میکند و مردم به او نسبت دروغگویی میدهند و حضرت علی علیه السّلام گفتۀ ابن سبأ را تایید میکند.پس بههر حال،باوجود این دو نوع روایات نمیتوان به هیچکدام استناد کرد.
ثانیا،منشأ همه این روایات در کتب شیعی،رجالکشی است و همگی از او نقل کردهاند.کشی معاصر ابن قولویه(متوفای 369 ه ق)بوده است؛یعنی امکان اخذ او از کتب فرق الشیعه نوبختی(متوفای اوایل قرن چهارم)،المقالات و الفرق سعد بن عبد الله اشعری(متوفای 301)و مقالات الاسلامیین علی بن اسماعیل اشعری(متوفای 330 ه ق)بوده است.
کشی فردی است که نجاشی درباره او گفته است:از افراد ضعیف،بسیار نقل میکرد.
استاد او عیاشی بود که در ابتدا،مذهب اهل سنت را داشت و احادیث اهل سنت را فراوان شنیده بود. (1)
-عبد الله بن سبأ،ج 3،ص 123.
جالب آن است که هیچیک از صاحبان کتب اربعه حدیثی شیعه؛یعنی کافی،من لا یحضره الفقیه،تهذیب و استبصار،این احادیث را در کتب خود نقل نکردهاند.
تا اینجا ثابت شد که دستۀ منسجمی از غلات به نام سبائیه به رهبری عبد الله بن سبأ در زمان حضرت علی علیه السّلام وجود نداشتهاند.
اما نمیتوان بهطور کلی وجود غلوّ درباره امام علی علیه السّلام را در زمان خود آن حضرت انکار کرد،زیرا خود حضرت علی علیه السّلام میفرماید:
«هلک فیّ رجلان:محبّ غال و مبغض قال.»
دو مرد(دو نوع طرز فکر)درباره من هلاک شدند:دوستدار غالی و دشمن از حدّ تجاوزکننده.
حال،این غلوّکنندگان چه کسانی بودهاند؟آیا همان«سبائیه»نبودهاند؟
در جواب میگوییم:
1) 1)
1-نمیتوانیم بگوییم که غلوّ در این روایت حتما بهمعنای غلو در ذات و رساندن حضرت علیه السّلام به الوهیت است،بلکه ممکن است گفته شود که مردم آن زمان با دیدن علم و شجاعت و فضایل دیگر آن حضرت علیه السّلام و مقایسه آنها با حاکمان دیگر،آن حضرت علیه السّلام را از حدّ خود بالاتر برده و صفات و کراماتی در حد غیرمعمول به آن حضرت نسبت میدادهاند.بخصوص که در آن زمان،بسیاری از تازه مسلمانان از کشورهای دیگر در کوفه زندگی میکردند و رفتار و کردار آن حضرت علیه السّلام را غیرقابل مقایسه با حکمرانان خود میدیدند.
2-روایاتی داریم که بیانگر آناست که در زمان آن حضرت علیه السّلام،عدهای از افراد نومسلمان از سرزمینهای دیگر،آن حضرت علیه السّلام را به حد الوهیت رساندند. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 126 به بعد.
البته در این روایات وارد شده است که حضرت علی علیه السّلام آنان را سوزانید و همین نکته،این روایات را غیرقابل قبول میسازد،چون حکم سوزاندن برای چنین افرادی در احکام شرعی وارد نشده است.
بنابراین،باید همان جواب اول را برگزینیم.
فرقه کیسانیه در کتب ملل و نحل بهعنوان یکی از فرقههای اصلی شیعه و در ردیف فرقههایی همانند امامیه و زیدیه قرار گرفته است که از آن،زیر فرقههای متعددی منشعب میشود.
این فرقه پس از فرقه سبائیه بهعنوان اصلیترین منبع عقاید غلوآمیز درباره ائمه اطهار علیهم السّلام مطرح شده است و حتی بعضی اصل غلو را از این فرقه میدانند.
اصل این فرقه،منسوب به کیسان است و درباره اینکه کیسان کیست،اقوال زیر نقل شده است:
1-کیسان،لقب یکی از غلامان آزاد شده حضرت علی علیه السّلام است که در قیام مختار بر ضدّ بنی امیه نقش اصلی را داشت.
1) 1)
2-کیسان لقب«ابو عمره»،رئیس پلیس کوفه در زمان تسلط مختار بر کوفه میباشد.
3-کیسان لقب خود مختار ثقفی است که محمد بن حنفیه آن را به جهت زیرکیاش (کیّس یعنی زیرک)به او داد.
4-لقب محمد بن حنفیه،فرزند حضرت علی علیه السّلام است. (1)
-فرق الشیعه،ص 42 و 44.
بههر حال،کیسان هرکه باشد،منظور از فرقه کیسانیه پیروان مختار بن ابی عبیده ثقفی میباشد.
برای روشنتر شدن بحث،آن را در محورهای زیر ادامه میدهیم:
مختار در سال 66 ه ق در کوفه بر ضدّ بنی امیه قیام کرد. (2)هدف او از این قیام،انتقام از قاتلان کربلا بود.او در این قیام از سوی امام سجاد علیه السّلام و محمد بن حنفیه اجازه داشت.اما چون امام سجاد علیه السّلام به علت شرایط آن زمان و مصالحی که تشخیص داده بود،از به عهده گرفتن رهبری نهضت امتناع کرد،مختار،قیام خود را منتسب به محمد بن حنفیه نمود و خود را نمایندۀ او خواند.
گفته شده است که گرچه امام سجاد علیه السّلام خود رهبری قیام را نپذیرفت،اما محمد بن حنفیه،عموی خود را بهعنوان نماینده تام الاختیار خود منصوب کرد. (3)
بههر حال،مختار پس از گردآوری شیعیان و موالی و جنگ با امویان کوفه توانست کوفه را از تحت تسلط آنان درآورد و قاتلان کربلا را به جزای خود برساند.
در آن زمان اوضاع مملکت اسلامی متشنج بود و سه نیروی عمده،داعیۀ تشکیل حکومت داشت:
1-نیروی عبد الله بن زبیر،مستقر در حجاز.
2-نیروی عبد الملک بن مروان اموی،مستقر در شام.
3-نیروی مختار بن ابی عبیده ثقفی،مستقر در کوفه.
این هر سه نیرو باهم در جنگ و جدال به سر میبردند.
مختار توانست لشکر عبد الملک بن مروان به سرداری عبید الله بن زیاد را در «نصیبین»شکست دهد و عبید الله را به قتل برساند.فرمانده لشکر مختار در این جنگ، ابراهیم بن مالک اشتر بود.
اما در جنگ با مصعب بن زبیر،فرمانده لشکر عبد الله بن زبیر و برادر او که از بصره بر مختار تاخت،شکست خورد و سرانجام در ماه مبارک رمضان سال 67 ه ق به شهادت رسید. (1)
-الکامل،ج 4،ص 111؛ماهیت قیام مختار،ص 645. [1]
چنانکه روشن شد،مختار در هنگام قیام خود از هر سو مورد حمله و تبلیغات دشمنان خود قرار داشت که جو تبلیغاتی وسیعی را بر ضدّ او به کار گرفته بودند.این دشمنان از این قرار بودند:
1-عاملان و شرکتکنندگان در واقعه کربلا و امویان کوفه،که قبل از مسلط شدن مختار بر کوفه،تبلیغات وسیعی علیه او به راه انداخته بودند.این افراد در کوفه مستقر بودند و بعضی از آنان مانند محمد بن اشعث در لشکر مصعب بن زبیر شرکت داشتند.
2-اشراف و بزرگان کوفه؛زیرا مختار در سپاه خود از موالی بسیاری استفاده میکرد و بعضی از سران لشکر مختار از موالی و غلامان آزاد شده بودند و اشراف نمیتوانستند خود را برابر با موالی و یا پستتر از آنان ببینند.
3-عبد الله بن زبیر و طرفداران او؛که در آن زمان بر حجاز(مکه و مدینه)،بصره و شهرهای ایران مسلط بودند و مختار را مانع مهمّی در راه رسیدن عبد الله بن زبیر به خلافت میدیدند،و از اینرو در نقاط مختلف تحت تسلط خود علیه او تبلیغات فراوانی به راه میانداختند.از جمله او را به ادعای پیامبری متهم میکردند. (2)
4-امویان مستقر در شام به رهبری عبد الملک بن مروان.
این چهار گروه،دست به دست هم داده،شایعات فراوانی علیه مختار ساختند تا
چهره او را در میان مردم کریه نمایند و طرفداران او را پراکنده سازند.پس از شکست مختار هم که دشمنان او مانند زبیریان و امویان بر اوضاع مسلط شدند،به این تبلیغات به نحو وسیعی دامن زده شد،بدین منظور که اوّلا،چهرۀ قیام مختار را از حالت یک قیام مذهبی به یک قیام اعتقادی با عقاید نو تبدیل کنند و آن را بدعتی در دین اسلام معرفی نمایند و ثانیا،بدین وسیله و با این تبلیغات،دیگر قیامهای شیعی را سرکوب کنند. (1)
-ماهیت قیام مختار،ص 653. [1]
در کتب مختلف ملل و نحل و نیز کتبی که اخیرا از سوی مستشرقان در تحلیل تاریخ اسلام منتشر شده است،عقاید زیرا را به مختار نسبت دادهاند:
1-مختار،اوّلین غالی بود که از غلو در راه جذب شیعیان به خود و پیشبرد قیامش سود میجست. (2)
ج 1،ص 72.
2-مختار با بدعتهای خود،نوع جدیدی از دین را آورد. (3)
3-برای اولین بار مختار بود که عقیده مهدویت را مطرح ساخت و محمد بن حنفیه را بهعنوان مهدی موعود معرفی کرد و خود را نماینده او دانست (4)و برای آنکه مبادا محمد بن حنفیه نمایندگی او را انکار نماید،میگفت که علامت مهدی آن است که یک ضربه شمشیر بر او فرود آورند؛اگر شمشیر به او سازگار نشد و پوست او را قطع نکرد، او مهدی است. (5)
با طرح این علامت،اگر محمد بن حنفیه میخواست نمایندگی مختار را انکار کند، مختار هم میگفت،ابتدا باید تو را امتحان کنیم.
4-مختار گاهی وعدههای پیروزی به لشکریان خود میداد که به وقوع نمیپیوست.
لذا برای اینکه به دروغگویی متهم نشود،عقیده«بداء»یعنی تغییر در علم الهی(به گمان
نسبتدهندگان این عقیده به مختار)را اختراع کرد. (1)
-الملل و النحل،ج 1،ص 149.
5-مختار ادعای نبوت داشت و میگفت:جبرئیل برای من وحی میآورد و گاهی جملات مسجعی میگفت و آنها را با قرآن همطراز میدانست. (2)
همچنین پس از مختار،عقاید زیر را به کیسانیه طرفدار او منتسب کردهاند:
1-آنان قائل به رجعت،یعنی بازگشت رهبران خود به دنیا پس از مرگ میباشند. (3)
2-اعتقاد به بداء دارند.
3-معتقد به تناسخ میباشند.
4-قرآن را بسیار تاویل میکنند.
5-میگویند:حضرت علی علیه السّلام در ابرهاست. (4)
6-معتقد به پیامبری علی علیه السّلام و پسران سهگانهاش،یعنی حسن علیه السّلام و حسین علیه السّلام و محمد بن حنفیه میباشند. (5)
7-امام را رمز علم الهی میدانند.
8-میگویند فقط امام است که میتواند شریعت را تاویل کند. (6)
قیام مختار،یک قیام سیاسی با هدف انتقام از قاتلان کربلا و براندازی حکومت بنیامیه بود.
او برای جمع کردن شیعیان به دور خود،برای انتقام گرفتن از قاتلان کربلا نیاز به تایید یکی از بزرگان اهل بیت علیهم السّلام داشت که این تأیید را از محمد بن حنفیه گرفت.
او در این قیام فقط خود را مجاز از طرف محمد بن حنفیه میدانست و هیچ ادعای
1) 1)
2) 2) -ابو سعید حمیری،نشوان بن سعید،الحور العین،(بغداد،مکتبة المثنی)،ص 128.
3) 3) -تاریخ المذاهب الاسلامیه،ج 1،ص 48.
4) 4) -المقالات و الفرق،ص 64؛الملل و النحل،ج 1،ص 147.
5) 5) -ابن حزم،الفصل فی الملل و الاهواء و النحل،(بیروت،دار المعرفه،1406 ق)،ج 4،ص 184.
6) 6) -فان فلوتن،تاریخ شیعه و علل سقوط بنی امیه،ص 98.
گزافی نداشت و هیچ عقیده کفرآمیزی ابراز نکرد (1)
-الکامل،ج 4،ص 27.
و هیچ فرقه مذهبی تشکیل نداد و اصولا نام کیسانیه در آن زمان اصلا مشهور و معروف نبود.این مطلبی است که تاریخ به آن شهادت میدهد. (2)مثلا در نامهای که بعد از سال 120 ه ق،هشام بن عبد الملک خطاب به فرماندار عراق و کوفه،یوسف بن عمر نوشته است،چنین میگوید:
«اما بعد!تو میدانی که مردم کوفه چه اندازه به اهل بیت علاقه دارند و آنان را بالاتر از حد خود میدانند،چرا که اطاعت از آنان را بر خود واجب میشمرند و شرایع دینی خود را از آنان میگیرند و آنان را عالم به همه چیز میدانند.» (3)
در این نامه سخن از بعضی از اعتقادات شیعه است و کلامی از غلات و فرقههای غلات در میان نیست و اصولا در زمان بنی امیه،فرقههای غلات آنگونه که بعدها مشهور شدند،با نام فرقه مشهور نبودند.بله،بعضی از سرکردگان و آنان که فرقهها را به آنها منسوب میکنند در آن زمان بودند،اما سخن از تشکیل رسمی فرقه نبوده است و از این نامه بخوبی روشن میشود که در آن زمان هیچگونه سخنی از فرقهای به نام کیسانیه نبوده است؛چه اگر چنین فرقهای وجود داشت،حتما مقرّ آن در کوفه بود.
پس از وفات محمد بن حنفیه در سال 81،فرزند او با نام عبد الله بن محمد و کنیه ابو هاشم مورد احترام طرفداران پدرش قرار گرفت، (4)اما تاریخ هیچ نهضت و قیامی از او به ثبت نرسانیده است.
او در سال 97 ه ق سفری به شام کرد و با سلیمان بن عبد الملک دیدار نمود.سلیمان که آثار فضل و بزرگی را در او نمایان دید،به او حسد ورزید و دستور داد او را مسموم کردند.
ابو هاشم در سرزمین شراة،یکی از توابع بلقاء شام،در منزل محمد بن علی بن عبد الله بن عباس،بدرود حیات گفت.
محمد که در آن زمان،قیام علیه بنی امیه را شروع کرده بود،از این فرصت بهره جست
و ادعا کرد که ابو هاشم در هنگام مرگ،او را وصیّ خود قرار داده است. (1)
-الکامل،ج 4،ص 322؛المقالات و الفرق،ص 40،65؛اصفهانی،ابو الفرج،مقاتل الطالبّیین،(چاپ
دوم:نجف،المکتبة الحیدریه،1385 ق)،ص 85.
بالأخره این عباسیان بودند که برای پیشبرد نهضت خود و استفاده از شور و احساسات پاک مردم دربارۀ محمد بن حنفیه و فرزندش عبد الله غلو کردند و آنان را امام قرار دادند تا بتوانند خلافت خود را منتسب به فرزندان حضرت علی علیه السّلام بنمایند و چنین القا کنند که آل علی علیه السّلام به نفع آنان از حکومت دست برداشتهاند. (2)در حقیقت،منشأ غلوّ و ساختن فرقههای غالی،آنان بودند نه شیعیان. (3)
بله،بعضی از افراد غالی منتسب به شیعه وجود داشتند،اما در حدّی نبودند که بتوانند گروههای منسجمی تشکیل بدهند،که در بحثهای آینده آنها را بررسی خواهیم کرد.همچنین فرقههایی از غلات طرفدار بنی عباس در طول تاریخ اسلام تشکیل شد که بعضی از آنها را در بحثهای آینده خواهیم آورد.
مختاریه گاهی بهعنوان کیسانیه (4)و گاهی بهعنوان یکی از فرقههای کیسانیه (5)مطرح میشود و به هر حال،حقیقت جداگانهای غیراز کیسانیه ندارد.وقتی که اصل انتساب کیسانیه به مختار رد شد،جعلی بودن این زیرفرقۀ مهم نیز ثابت میشود.
هاشمیه فرقهای است که به ابو هاشم عبد الله بن محمد بن حنفیه نسبت داده میشود.
گفته میشود که طرفداران او اعتقاد دارند ابو هاشم،مهدی است و نمرده است و میتواند مردگان را زنده کند.این فرقه را یکی از زیرفرقههای کیسانیه به حساب میآورند. (6)
از بحثهای قبل روشن شد که اگر چنین فرقهای وجود داشته،اوّلا،در زمان زنده بودن ابو هاشم نبوده است.ثانیا ساخته دست عباسیان برای پیشبرد اهدافشان بوده است.
کربیه بهعنوان یاران«ابن کرب» (1)
-فرق الشیعه،ص 44.
یا«ابو کرب ضریر» (2)معرفی شدهاند.به او نسبت دادهاند که معتقد بود محمد بن حنفیه ملقّب به مهدی است و این لقب را پدرش حضرت علی علیه السّلام به او داده است،او نمرده و نخواهد مرد و اصولا مردن او امکانپذیر نیست، لیکن هماکنون غایب شده و مکان او معلوم نیست.او ظهور خواهد کرد و مالک زمین خواهد شد و تا رجوع او هیچ امامی نخواهد بود. (3)این فرقه بهعنوان زیرفرقه کیسانیه مطرح شده است.یکی از افراد مهم این فرقه، شخصی بود به نام حمزة بن عماره بربری.او که اهل مدینه بود،پس از چندی از این فرقه جدا شد و ادعا کرد که محمد بن حنفیه،خداست و ابن کرب،پیامبر او و حمزه،امامی از طرف او.او ادعا کرد که از آسمان،هفت سبب بر او نازل میشود که به وسیله آنها،زمین را میگشاید و مالک میشود.
گفته میشود که عدهای از اهل مدینه و اهل کوفه به او پیوستند و گروهی را تشکیل دادند (4).
در حقیقت میتوان گفت غلوّ درباره اشخاص و رساندن آنان به خدایی از حمزه شروع شد.
جالب آن است که با آنکه حمزه چنین عقایدی را اختراع کرد و گروهی را دور خود تشکیل داد،در کتب ملل و نحل کمتر دیده میشود که فرقهای به او نسبت داده باشند و
او را بهعنوان رئیس فرقه مطرح کنند. (1)
-بله،در بعضی از کتب مانند المقالات و الفرق،بهطور گذرا از گروهی به نام حمزیه نام برده شده است.
فقط او را جزء اصحاب ابن کرب میدانند،با اینکه عقاید او با عقاید ابن کرب متفاوت بود.علت این اغماض آن است که حمزة بن عماره بربری (2)
میشود.
از طرفداران بنی امیه بود و لذا تبلیغات کمتری علیه او به راه انداختند.وقتی که عقاید حمزه به گوش امام باقر علیه السّلام رسید،او را لعنت و عقاید او را تکذیب کرد و از یاران خود خواست که از او بیزاری جویند. (3)
گفته میشود که حمزه،اباحی مسلک بود و میگفت:هرکس امام را شناخت،در انجام هر کاری آزاد است.او حتی با دختر خود ازدواج کرد. (4)
حمزه یکی از هفت نفری است که امام صادق علیه السّلام آیه: هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطِینُ. تَنَزَّلُ عَلی کُلِّ أَفّاکٍ أَثِیمٍ (5)
شخص بسیار تهمتزنندۀ گناهکار فرود میآیند.
را بر آنان تطبیق کرد و فرمود که شیاطین بر آنها نازل میشوند.بقیه این هفت نفر عبارتند از:مغیرة بن سعید،بیان بن سمعان تمیمی،حارث شامی، عبد الله بن حارث،صائد نهدی و محمد بن مقلاص معروف به ابو الخطاب. (6)
این فرقه را منسوب به عبد الله بن معاویة بن عبد الله بن جعفر بن ابی طالب میدانند و چون جعفر پس از شهادت از طرف پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله ملقب به ذو الجناحین(یعنی صاحب دو بال)شد،این فرقه را«جناحیه»نامیدهاند.
عبد الله در سال 127 ه ق در کوفه علیه عامل و فرماندار منصوب از طرف بنی امیه قیام کرد و خیلی زود بر بسیاری از شهرهای ایران همانند فارس،اصفهان و ری مسلط
شد.
اما در جنگی که بین او و«ابن هبیره»،سردار سپاه بنی امیه روی داد،شکست خورد و برای کمکخواهی از ابو مسلم خراسانی به سمت خراسان فرار کرد،چرا که ابو مسلم، مردم را با شعار«الرضا من آل محمد»به دور خود جمع میکرد.
اما نرسیده به ابو مسلم در شهر هرات به دست عامل او ابو نصر مالک بن هیثم خزاعی و به دستور او کشته شد و هماکنون قبر او در هرات،مزار است.سال وفات او سال 129 ه ق است. (1)
-الکامل،ج 5،ص 5 به بعد؛مقاتل الطالبیّین،ص 116-114.
با این تاریخچه،مطالب زیر روشن میشود:
1-عبد الله از دو سو مورد حمله بود،هم از سوی بنی امیه که بر ضدّ آنها قیام کرده بود و هم از سوی بنی عباس که او را رقیب اصلی خود میدانستند و ترس آن را داشتند که پس از برافتادن بنی امیه حکومت به دست عبد الله بیفتد؛چون انتساب او به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نزدیکتر بود.
2-هردو گروه،تبلیغات وسیعی را علیه او به راه انداخته بودند،چنانکه عبد الله بن علی از بنی عباس،تهمت همجنسبازی به اصحاب عبد الله بن معاویه میزد. (2)
3-در کتب تاریخ،فقط شرح قیام او داده شده است و کمتر کتاب تاریخی است که عقاید غلوآمیز به او نسبت دهد.
4-اما در کتب ملل و نحل،بسیاری از عقاید باطل را میبینیم که به او نسبت داده شده است.احتمال فراوان میرود که این نسبتها،از ساختههای دشمنان او یعنی بنی امیه و بنی عباس باشد،بویژه باتوجه به آنکه بعد از سه سال،در سال 132 ه ق بنی عباس که قاتلان او بودند،به حکومت رسیدند و با نسبت دادن عقاید باطل به او،توانستند بسیاری از گروههای شورشی نوظهور را به او نسبت داده،آنها را از میان بردارند.
نمونهای از عقایدی که به او و طرفدارانش نسبت دادهاند،بدینگونه است:
1-میگویند:عبد الله عقیده داشت که:«همچنانکه سبزی و علف از زمین میروید، علم در قلب او میروید.»
2-ارواح،تناسخ پیدا میکنند.اول بار روح خدا در آدم بود.پس از مرگ او به دیگران رسید تا اینکه نوبت به او رسید و روح خدا در او دمیده شد.پس او هم رب است و هم پیامبر و باید او را عبادت کنند. (1)
-المقالات و الفرق،ص 41.
3-قیامت را منکر هستند.
4-همه محرّمات را حلال میدانند. (2)
5-بعضی از طرفداران او،او را وصیّ ابوهاشم محمد بن حنفیه میدانند. (3)
6-میگویند:عبد الله ختنه را حرام کرد. (4)
7-بالأخره،فرقههای حارثیه (5)و حربیه (6)و بعضی از عقاید آنان را منسوب به او میدانند.
در پایان تذکر این نکته شایسته است که حتی ابو الفرج اصفهانی که در کتاب خود بدگوییهای فراوانی از عبد الله بن معاویه مینماید و حتی او را به زندقه متهم میکند، هیچیک از عقاید یادشده را به او نسبت نمیدهد و او را از غلات و منتسبان به شیعه معرفی نمیکند. (7)
این فرقه منسوب به مغیرة بن سعید بجلی است که در زمان امام محمد باقر علیه السّلام میزیسته است. (8)
1410 ق)،ج 18،ص 278-275.
امامت امام باقر علیه السّلام مصادف با شروع نشانههای ضعف و سستی در حکومت بنی امیه بود.در آن زمان،گروههای مختلف مردم از گوشه و کنار مملکت اسلامی،نهضتهایی را
1) 1)
2) 2) -مقالات الاسلامیّین،ص 5؛المقالات و الفرق،ص 42.
3) 3) -المقالات و الفرق،ص 39.
4) 4) -همان،ص 41.
5) 5) -فرق الشیعة،ص 49. [1]
6) 6) -تاریخ شیعه،ص 58؛مذاهب الاسلامیّین،ج 2،ص 45.
7) 7) -بنگرید به:الأغانی،ج 12،ص 272-270.
8) 8) -موسوی خوئی،سید ابو القاسم،معجم رجال الحدیث،(چاپ چهارم:قم،مرکز نشر آثار الشیعة،
علیه بنی امیه شروع کرده بودند و عمده دعوت این نهضتها بر مبنای طرفداری از اهل بیت علیهم السّلام بود.حتی عباسیها،که بزرگترین تشکیل ضد«اموی»را داشتند،با شعار طرفداری و خلافت«الرضا من اهل البیت»؛یعنی شخصی از اهل البیت که مورد رضایت و پسند قرار گیرد،نهضت خود را ادامه دادند،که دیدیم بالأخره توانستند با داستان ساختگی وصیت ابو هاشم به محمد بن علی بن عبد الله بن عباس،خود را منسوب به اهل البیت کنند. (1)
-تاریخ الامامیة،ص 112. [1]
در آن زمان،گرچه ائمه معصومین علیهم السّلام به واسطه شناختی که از سران این نهضتها داشتند،در آنها شرکت نداشتند،اما به شدت مورد علاقه و محبت مردم قرار گرفته بودند.
این بود که دنیاطلبان پنداشتند که برای رسیدن به مطامع خود،فرصت خوبی به دست آوردهاند.عدهای از آنها با عنوان کردن صفات غلوآمیز درباره ائمه و حتی رساندن آنان به نبوت و الوهیت،سعی کردند خود را بهعنوان امام یا وصی از طرف ائمه علیهم السّلام به مردم معرفی کنند و از احساسات بیشائبه مردم در راه اهداف دنیوی خود بهرهبرداری کنند.
به همین جهت است که میبینیم بیشترین ظهور و بروز غلات مربوط به زمان امام باقر و امام صادق علیهما السّلام میباشد که حکومت مرکزی،تسلط چندانی بر اوضاع نداشت و مردم عادی میتوانستند محبت خود به اهل بیت علیهم السّلام را ابراز کنند و غلات از این محبت سوء استفاده میکردند.
از خطرناکترین افراد سوء استفادهکننده،مغیرة بن سعید بود که یکی دیگر از هفت نفری است که مورد لعن امام صادق علیه السّلام قرار گرفته است.
مغیره ابتدا خود را نایب از طرف امام باقر علیه السّلام معرفی کرد.سپس امام را به حدّ خدایی رساند و خود را پیامبر و امام از طرف او به مردم معرفی نمود. (2)
مغیره در راه پیشبرد اهداف خود از سحر و شعبده و نیرنگ استفاده میکرد.
یکی از بزرگترین جنایاتی که بنیانگذار آن مغیره بود،حدیثسازی است؛آن هم به
این شکل که در آغاز کار خود که هنوز چهره کریه یاران او برای اصحاب امام باقر علیه السّلام شناخته شده نبود،به کمک یاران خود،کتابهای حدیثی اصحاب را که در آنها،احادیثی را که از امام شنیده،ضبط کرده بودند،به بهانۀ استنساخ و رونوشتبرداری از آنان میگرفت و عقاید غلوّآمیز خود را با سلسله اسنادی همانند آنچه در آن کتب بوده،در نسخههای استنساخ شده آن کتابها،که به آنها«اصل»میگفتند،جای میداد و کتب استنساخ شده را در میان شیعیان رواج میداد.شیعیانی که از آن کتب استنساخ شده استفاده میکردند،احادیث جعلی را که با سلسله سند معتبر بود،احادیث معتبر میانگاشتند و آنها را در بین مردم پخش و منتشر میکردند.
امام صادق علیه السّلام بارها به اصحاب خود این خطر را گوشزد میکرد و ضمن لعنت فرستادن بر مغیره،از اصحاب میخواست که احادیث ائمه را بر قرآن و روایات قطعی عرضه کنند و هر آنچه مخالف با قرآن و سنت قطعی است،آنها را رد کنند و بدانند که از جعلیات مغیره و اصحابش میباشد. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 146.
عقایدی بسیار مسخره و خرافی به مغیرة نسبت داده شده است؛از جمله:
1-او،خود را پیامبر میدانست.
2-ادعا داشت که اسم اکبر خدا را میداند.
3-میگفت:میتواند با اسم اعظم،مردگان را زنده کند.
4-خدا را مانند مردی دارای اعضا و جوارح و تاج میدانست.
5-قائل به رجعت و بازگشت همه مردگان به دنیا بود.
6-او بسیاری از آیات قرآن را تاویل میکرد.
او در جلب افراد از شعبده و سحر و نیرنگ،فراوان استفاده میکرد. (2)
به نوشته تواریخ او به همراه بیان بن سمعان،یکی دیگر از سران غلات در سال 119 ه ق در کوفه به همراه عدهای دیگر از سران غلات که از شش نفر تجاوز نمیکردند و به آنها«وصفا»میگفتند،قیام علنی خود را شروع کردند و خالد بن عبد الله قسری،
حاکم عراق،آنان را محاصره کرد و سرانجام با نفت سوزانید. (1)
-الکامل،ج 4،ص 428.
از این ماجرا چنین استفاده میشود که طرفداران جدی مغیره در زمان او زیاد نبودند و در سالهای بعد بود که کسانی خود را به او منسوب کردند و با رهبری فرزند مغیره، فرقۀ مغیریه را تشکیل دادند.
بعدها طرفداران مغیره خود را به محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب،که در زمان منصور بر او خروج کرد،منتسب کردند و او را مهدی موعود دانستند و وقتی که او کشته شد،قائل شدند که او نمرده است،بلکه زنده است و در کوههای منطقهای به نام«حاجز»زندگی میکند تا اوان ظهورش فرار رسد.همچنین مدعی شدند آنکه کشته شد،محمد نبود،بلکه شیطانی بود در صورت او. (2)
به هر حال،با روشن شدن عقاید مغیره و یاران او و بیزاری جستن امامان از او و ضربههایی که او به شیعه وارد کرد،نباید او را منتسب به شیعه دانست.
این گروه منتسب به«بیان بن سمعان تمیمی نهدی»،یکی دیگر از هفت نفر مورد لعنت امام صادق علیه السّلام میباشد.
در بعضی از کتب نام او«بنان»یاد شده است و شغل او را«تبّان»یعنی کاهفروش ذکر کردهاند.
بعضی احتمال دادهاند که اینها دو نفر باشند یکی بیان و دیگری بنان (3).
اما حقیقت آن است که اینها دو نفر نیستند و اسم او بیان است،به دلیل اینکه آیه:
هذا بَیانٌ لِلنّاسِ (4)را بر خود تطبیق میکرد. (5)بیان یار و همکار مغیره بود و با او به هلاکت رسید و بعید است که در زمان حیاتش عقایدی جدا از عقاید مغیره داشته باشد، همچنانکه بعید است در زمان حیاتش،فرقهای به نام«بیانیه»تشکیل داده باشد.اما به هر حال،بعدها عدهای خود را به او منسوب کردند.
کتب فرقهشناسی امور و عقاید زیر را دربارۀ او و پیروانش آوردهاند:
1-ابوهاشم عبد الله بن محمد بن حنفیه،او را وصیّ خود قرار داده است. (1)
-مقالات الاسلامیّین،ص 21.
قبلا دیدیم که عباسیه هم ادعا داشتند که ابوهاشم محمد بن علی را وصی خود قرار داده است.
2-بیان میگفت:مراد خداوند از بیان در آیه هذا بَیانٌ لِلنّاسِ (2)او میباشد و خداوند نام او را در قرآن آورده و نبوت او را تثبیت کرده است. (3)
3-آنها میگفتند روح خدا در علی علیه السّلام فرود آمد و بعد از علی علیه السّلام در محمد حنفیه و پس از او در ابوهاشم و پس از وی در بیان. (4)
4-میگویند:خداوند مانند یک انسان است و بالاخره همۀ قسمتهای بدن او غیراز صورتش نابود خواهد شد؛چرا که قرآن میگوید: کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ (5)هر چیزی جز وجه خداوند نابود میشود. (6)و میفرماید: کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ (7)هر آنچه در روی زمین است فانی است و تنها وجه خداوند صاحب جلال و اکرام باقی خواهد ماند (8)
خلط اینها از این قرار است که بهمعنای ظاهری وجه که صورت است،تمسک و آیه را آنگونه تأویل کردهاند،در حالیکه طبق نظر مفسران شیعه مانند علاّمۀ طباطبائی قدّس سرّه منظور از وجه یا آن چیزی است که چیزی به وسیله آن روبروی دیگران قرار میگیرد که در این صورت بهمعنای صفات و آیات خداوند میباشد و یا بهمعنای ذات چیز است که در این صورت،به این معناست که ذات خداوند که واجب است،ماندنی و باقی است. (9)
5-میگویند:بیان،ادعای پیامبری کرد و نامهای به امام محمد باقر علیه السّلام نوشت و در آن،حضرت را دعوت کرد که به پیامبری او اقرار و اعتراف کند.
ترجمۀ نامه او چنین است:
«اسلام بیاور تا سالم بمانی و در این نردبانی که نصب شده است،قرار گیر و بالا برو تا نجات پیدا کنی و سود ببری،چرا که تو نمیدانی که خداوند نبوت و رسالت را در کجا قرار میدهد و بر رسول،وظیفهای جز رساندن پیام نیست و آنکه بیم داده، معذور است.»
گفته میشود امام باقر علیه السّلام برای نشان دادن شدت کفر این ادعا به نامهرسان که عمر بن عفیف ازدی نام داشت،دستور داد نامه را بخورد و او خورد و در همان دم به هلاکت رسید. (1)
-فرق الشیعه،ص 51؛ [1]المقالات و الفرق،ص 37.
6-میگویند:بیان،ادعا داشت که او سیاره زهره را صدا میزند و سیاره جوابش را میدهد و اینکار را به کمک اسم اعظم خداوند انجام میدهد. (2)
7-او آیه وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ (3)را تاویل میکرد و میگفت خدای آسمان،غیراز خدای زمین و بزرگتر از خدای زمین است.
گفته میشود وقتی که خالد بن عبد الله قسری،قصد سوزاندن مغیره و بیان و دیگر شورشیان را داشت،مغیره که رئیس آنان بود،بسیار ترسیده بود بهطوریکه به زور او را به سوی آتش بردند.اما بیان بدون هیچ ترس و واهمهای داوطلبانه به سمت آتش رفت و خود را در آتش انداخت،بدون آنکه کوچکترین کلمۀ حاکی از ترس و وحشت از او صادر شود.
خالد بن عبد الله که ناظر این صحنه بود،گفت:
«واقعا که شما در همه چیزتان دیوانه هستید؛چرا که سزاوار آن است که«بیان»، رئیس شما باشد نه این ترسو(یعنی مغیره).» (4)
در بعضی از کتب رجالی آمده است که بنان(بیان)احادیثی را به نام امام باقر علیه السّلام جعل میکرد. (5)
از این بحث،روشن شد که انتساب بیان به شیعه صحیح نیست،بلکه آنان که بعدها نیز فرقه بیانیه را تشکیل دادند،هیچگونه انتسابی به شیعه نداشتند؛چرا که خود را منسوب به ابوهاشم میدانستند نه امام باقر یا امام صادق علیهما السّلام.
چگونه بیان را میتوانیم شیعه بنامیم،در حالی که امام جعفر صادق علیه السّلام را دعوت به اقرار به نبوت خود میکند؟
حارثیه را دو فرقه شمردهاند:یکی پیروان حارث شامی و دیگر پیروان عبد الله بن حارث مدائنی. (1)
-تاریخ شیعه،ص 173.
به هرحال،هردو نفر آنان از هفت نفری هستند که مورد لعنت امام صادق علیه السّلام قرار گرفتند.گفتهاند که اصحاب عبد الله بن حارث مدائنی معتقد به امامت ابوهاشم عبد الله بن محمد بن حنفیه و پس از او معتقد به امامت عبد الله بن معاویة بن عبد الله بن جعفر بن ابی طالب بودند و میگفتند:«هرکس امام را شناخت،هرچه بخواهد میتواند انجام دهد».
شهرستانی در ملل و نحل،این فرقه را همان فرقه اسحاقیه منسوب به اسحاق بن زید بن حارث انصاری میداند و میگوید:
«حارثیه میگفتند:روح عبد الله بن معاویه در اسحاق حلول کرده است.» (2)
در بعضی از کتب رجال،ابو عبد الله حرث شامی را یکی از کسانی دانستهاند که به نام امام سجاد علیه السّلام حدیث جعل میکرد. (3)
به هرحال،با این توضیحاتی که داده شد،روشن گردید که انتساب آنها به شیعه وجهی ندارد.
نوبختی درباره عبد الله بن حارث میگوید:پدرش مردی بود از اهل مدائن،که عدهای از یاران پسرش عبد الله را وادار به پذیرفتن غلو و تناسخ کرد و آنان را به جابر بن عبد الله انصاری و جابر بن یزید جعفی نسبت داد و بالاخره آنان را اباحی مسلک کرد. (4)
بعضی صائدیه را هم جزء فرقۀ غلات شیعه دانستهاند،که پیروان صائد نهدی (1)
-المقالات و الفرق،ص 55.
بودند و او خود از افراد هفتگانه مورد لعن امام صادق علیه السّلام میباشد.اما بیشتر کتب ملل و نحل،نامی از این فرقه و عقاید آنها نیاوردهاند و همین درستتر است،زیرا عقاید او چیزی بیش از عقاید«بیان»و«مغیره»نمیباشد و آنچه مسلم است، ایناست که او همانند بیان و مغیره در زمان حیات خود،فرقهای به نام صائدیه تشکیل نداد.
فرقه حربیه را منتسب به عبد الله بن عمرو بن حرب کندی کوفی میدانند و آنها را از جمله انشعابات کیسانیه به حساب میآورند.و عقاید زیر را به این فرقه نسبت میدهند: (2)
1-ابو هاشم،عبد الله بن عمرو بن حرب را بهعنوان امام منصوب کرده است. (3)
2-روح ابوهاشم،در عبد الله حلول کرده است.
3-معتقد بودند که اسباط(فرزندان و وصیان پیامبر)چهار نفر هستند:
اولین سبط،سبط ایمان و امن است که او(حضرت)علی علیه السّلام است.
دومین سبط،سبط نور است و او(حضرت)حسن علیه السّلام است.
سومین سبط،سبط حجّت و مصیبت است و او(حضرت)حسین علیه السّلام است.
چهارمین سبط،هم اوست که اسباب در دست اوست،سوار بر ابر است،بادها را حرکت میدهد،و مدّ را به وجود میآورد و به زمین هفتم میرود و جور را از بین میبرد و او همان مهدی منتظر یعنی محمد بن حنفیه است که نمرده است،بلکه در کوه رضوی زندگی میکند و دو شیر و دو ببر از او محافظت میکنند و ملائکه با او انس میگیرند،تا هنگامیکه ظهور کند. (4)
4-آیه وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ وَ طُورِ سِینِینَ وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ (5)را اینچنین تأویل
میکردند:
مراد از تین،علی و زیتون،حسن و طور سینین،حسین و هذا البلد الامین،محمد حنفیه است که از بلد و شهر امن خارج خواهد شد و با تعدادی از یارانش که به اندازه اصحاب بدر،یعنی 313 نفر هستند،جباران را نابود خواهد کرد. (1)
بسیاری از یاران عبد الله بن عمرو بن حرب وقتی که به دروغ او در وصیت ابی هاشم پیبردند،از دور او پراکنده شده،به عبد الله بن معاویه پیوستند (2)و بعضی از آنها به فرقه حارثیه ملحق شدند. (3)
از مطالب پیشگفته روشن شد که این فرقه بر فرض وجود،خود را منتسب به ابوهاشم میدانند و بنابراین،از شیعه جدا میشوند.علاوه بر اینکه در اصل انتساب کیسانیه به شیعه،قبلا بحث کردیم.
این فرقه منسوب به ابو منصور عجلی از تیره بنی عجل کوفه میباشد.ابو منصور فردی بادیهنشین و بیسواد بود.او بعد از وفات امام باقر علیه السّلام ادعا کرد که امام زین العابدین او را وصی و جانشین امام باقر قرار داده است. (4)
ابو منصور سپس پا را فراتر گذاشت و گفت:علی بن ابی طالب،حسن،حسین، علی بن الحسین و محمد بن علی علیهم السّلام پیامبر و رسول بودند و من نیز پیامبر میباشم و پس از من شش نفر از فرزندانم به پیامبری میرسند که آخرین آنها قائم است.
او پیروانش را به ترور مخالفان خود فرمان میداد و میگفت:هرکس با شما مخالفت ورزید،کافر و مشرک است.پس باید او را بکشید و این همان جهاد مخفی است.او خمس مال کشتهشدگان را حق قاتل میدانست. (5)
عقاید دیگری که به او نسبت دادهاند،از این قرار است:
1-جبرئیل علیه السّلام از سوی خداوند برای او وحی میآورد.
2-خداوند،محمد صلّی اللّه علیه و اله را برای تنزیل قرآن فرستاد و ابو منصور را برای تاویل.
3-خداوند،او را نزد خود فرا خوانده،نزدیک خود برده،با او صحبت کرده و سپس دست خود را بر سر او کشیده و گفته:ای پسر!از سوی من پیام ببر.آنگاه او را به زمین فرستاده است.
4-آل محمد،آسمان هستند و شیعه زمین و ابو منصور،همان پارهای از آسمان (کسف)است که بر زمین فرود میآید که قرآن میفرماید: وَ إِنْ یَرَوْا کِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً یَقُولُوا سَحابٌ مَرْکُومٌ (1)
-طور44/. [1]
و اگر ببینند پارهای از آسمان فرود آید،گویند آن ابرهای بر هم توده شده و متراکم است.
به همین جهت این فرقه به«کسفیه»نیز مشهور شدهاند.
5-اولین مخلوق خداوند،عیسی علیه السّلام و دومین مخلوق او،حضرت علی علیه السّلام است.
6-خداوند همیشه پیامبر خواهد داشت و هیچگاه زمین خالی از پیامبر نخواهد بود.
7-بهشت و دوزخ وجود ندارد و منظور از بهشت و دوزخ،دو مرد میباشند که باید آنها را دوست و یا دشمن دانست.
8-همه زنان برایشان حلال است،و در اینباره اباحیگری مطلق را روا داشت.
9-مردار،خون،خوک،قمار و غیراینها از محرمات،همگی حلال است و خداوند هیچ چیزی را بر ما تحریم نکرده است.مراد از اینها که در قرآن به کار برده شده،اسامی مردانی هستند که خداوند،ولایت آنها و دوستی با آنها را حرام کرده است؛(مانند خلفای ثلاثه و معاویه).
10-هیچ واجبی در شرع وجود ندارد و نماز،روزه،خمس،حج و زکات همگی اشاره به مردانی هستند که ولایتشان واجب است،(مانند حضرت علی،امام حسن و امام حسین علیهما السّلام).
11-کشتن منافقان جایز است. (2)
الرجال،ص 196؛تلبیس ابلیس،ص 80؛تاریخ شیعه،ص 181. [2]
به هرحال،ابو منصور با این عقاید باطل،بارها مورد لعنت امام صادق علیه السّلام قرار گرفت و حضرت از او بیزاری جست. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 196.
هنگامیکه خالد بن عبد الله قسری از سوی هشام بن عبد الملک،حاکم عراق بود، قصد دستگیری ابو منصور را داشت که فرار کرد،اما سرانجام پس از چند سال به دست یوسف بن عمر ثقفی که پس از خالد،حاکم عراق شده بود،دستگیر و به دار آویخته شد. (2)
حسینیه پیروان حسین،فرزند ابو منصور میباشند که پس از پدر ادعای نبوت کرد و طرفداران فراوانی یافت و اموال زیادی نزد او جمع شد و نقش زیادی در پیشبرد فرقه پدرش داشت.سرانجام در زمان مهدی عباسی به دست او گرفتار آمد و اموالش مصادره شد و خود و بسیاری از یارانش به دار آویخته شدند. (3)
گروهی از پیروان ابو منصور،پس از او به حسین بن ابی منصور نگرویدند،بلکه خود را از طرفداران محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب که در آن زمان قیام بر ضدّ منصور خلیفۀ عباسی کرده بود،قلمداد نمودند.
آنها میگفتند که امام باقر علیه السّلام ابو منصور را وصی خود قرار داد،نه فرزندان خود را، چنانکه حضرت موسی علیه السّلام یوشع بن نون را وصی خود قرار داد،نه فرزندان خود و نه فرزندان هارون را؛چرا که نمیخواست بین دو طایفه اختلاف بیفتد.و چنانکه بعد از یوشع،فرزندان هارون وصی شدند،بعد از ابو منصور هم فرزندان امام حسن علیه السّلام یعنی محمد بن عبد الله وصی میباشند. (4)
شایان ذکر است که خود محمد بن عبد الله از این سخنان کفرآمیز مبرا و پاک
میباشد،بلکه او یکی از قیامکنندگان بر ظلم بنی عباس است. (1)
-برای اطلاع بیشتر از قیام محمد بن عبد الله،بنگرید به:مقاتل الطالبیین،ص 200-174.
این فرقه منسوب به شخصی به نام محمد بن مقلاص اسدی کوفی اجدع زرّاد(برّاد) بزاز معروف به ابو الخطاب میباشد.
کنیههای دیگر او ابو اسماعیل و ابو الظبیان است.او یکی از موالی و دارای شغل پارچهفروشی بود.
در ابتدا از اصحاب امام صادق علیه السّلام به شمار میرفت،اما پس از چندی منحرف شد. (2)
است.
ابو الخطاب مهمترین و گزافهگوترین فرقۀ غالیه را تشکیل داد؛بهگونهای که همۀ فرقههای غلات قبل و بعد از خود را تحت الشعاع قرار داد و بسیاری از غلات پس از او، عقاید خود را از او اقتباس کردند.
مقریزی که در کتاب خطط خود،فرقههای شیعه را سیصد فرقه میداند،تعداد فرقههای خطابیّه را که بانی همۀ آنها ابو الخطاب بود،پنجاه فرقه ذکر میکند؛یعنی 6/1 کل فرقههای شیعه. (3)
البته قبلا بیان کردیم که به تکثیرات مقریزی اعتنایی نیست،زیرا خود او که قائل به هفتاد و سه فرقه بودن فرقههای اسلامی میباشد،فقط سیصد فرقه برای شیعه ذکر میکند،اما اشعری در المقالات و الفرق(صفحه 9)فقط پنج فرقه را به ابو الخطاب نسبت میدهد.
یکی از بدترین کارهایی که ابو الخطاب به پیروی از مغیرة بن سعید انجام میداد،این بود که احادیثی با سند جعل میکرد و آن را در کتب اصحاب ائمه و به نام ائمه علیهم السّلام جای میداد (4)و به این جهت و نیز به علت عقاید باطل او احادیث بسیاری در ردّ او از سوی ائمه علیهم السّلام وارد شده است که فهرستوار به گوشهای از این احادیث مینگریم:
1-چنانکه قبلا نیز ذکر شده،ابو الخطاب در میان هفت نفری است که مورد لعنت امام صادق علیه السّلام قرار گرفتند. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 195.
2-امام صادق علیه السّلام ابو الخطاب و یارانش را از یهود و نصاری و مجوس و مشرکان بدتر میداند و آنها را باعث کوچک نشان دادن عظمت خداوند میشمرد. (2)
3-امام رضا علیه السّلام ابو الخطاب را یکی از دروغ بندان بر امام صادق علیه السّلام میداند که بالاخره به جزای خود رسید و با حرارت آهن هلاک شد. (3)
4-امام صادق علیه السّلام میفرماید:خدا ابو الخطاب را لعنت کند که باعث ترس من در حال قیام و قعود و خواب شد.خدایا آتش آهن را به او بچشان. (4)
این حدیث نشان میدهد که چگونه امام صادق علیه السّلام از سوی ابو الخطاب در ناراحتی به سر میبرده است.
5-در بعضی از روایات،امام صادق علیه السّلام معلّم ابو الخطاب را شیطان میداند. (5)
6-امام صادق علیه السّلام پس از به هلاکت رسیدن ابو الخطاب فرمود:
لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر ابو الخطاب باد!من خدا را شاهد میگیرم که او کافر،فاسق و مشرک بود. (6)
عقایدی که به ابو الخطاب و یاران و فرقههای منشعب از او نسبت دادهاند،بدینگونه است:
1-امام جعفر صادق علیه السّلام خداست،اما نه این جعفری که دیده میشود،بلکه صورت اصلی او در آن عالم است. (7)
2-او ابو الخطاب را قیم و وصی خود قرار داده است. (8)
3-سپس پا را فراتر گذاشته،گفتند:او را پیامبر قرار داده است. (9)
4-ابو الخطاب بعد از مرگ از ملائکه شد. (1)
-المقالات و الفرق،ص 83.
5-آنها قائل به تناسخ بودند و میگفتند:روح هریک از کسانی که به حدّ خدایی میرسند،پس از چندی به نبیّ دیگر منتقل میشود. (2)
6-در بعد احکام،آنها به کلی اباحی مذهب و بیبندوبار بودند و همه محرّمات از قبیل زنا،لواط،دزدی و شرابخواری را مجاز میدانستند و اصولا شهوات را نور میشمردند.واجبات از قبیل نماز،روزه،زکات و حجّ را انجام نمیدادند.آنها میگفتند:
واجبات،کنایه از مردانی است که باید ولایت آنها را قبول کنیم و محرّمات،کنایه از مردانی است که باید ولایت آنها را ردّ کنیم.
7-آنها میگفتند:مراد خداوند از آیه یُرِیدُ اللّهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ (3)و آیه: وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ (4)
خود نهادهاند،همه را برمیدارد.
ایناست که خداوند به وسیله ابو الخطاب برای ما تخفیف قائل شد و اغلال(غل و زنجیرها)را که همان نماز و روزه و زکات و حجّ و جمیع واجبات است،از ما برداشت.پس هرکسی که پیامبر و امام را شناخت،همه اعمال بر او مباح است و هرچه دوست دارد،میتواند انجام دهد.8-آنها میگفتند:بر هریک از پیروان ما واجب است که به سود هم مسلک خود و بر ضرر مخالفان شهادت دهد؛اگرچه شهادت دروغ باشد و این عمل،بالاترین اعمال واجب بعد از معرفة الله است و هرکس واجبی را ترک کند،کافر و مشرک شده است. (5)
9-یاران ابو الخطاب میگفتند:در هر زمانی باید دو پیامبر باشد که یکی ناطق و گویا و دیگری صامت و خاموش است؛مثلا محمد صلّی اللّه علیه و اله رسول ناطق و علی علیه السّلام رسول خاموش بود. (6)
از بررسی تاریخ ظهور این فرقه و اعمال و عقاید آنها میتوان چنین تحلیل کرد که:
ظهور آنان در اوایل حکومت بنی عباس و بخصوص اوایل حکومت منصور بود،که از
هر سو،قیامها و نهضتهایی علیه او صورت میگرفت و هنوز کاملا بر اوضاع مسلّط نشده بود.
ابو الخطاب در این هنگام با مطرح کردن ائمه اهل البیت علیهم السّلام و غلوّ درباره آنان و ادّعای وصایت و نبوت خود،سعی در جذب نیرو(شاید برای قیام)کرد و با رواج بیبند و باری و فساد و اباحه و مجاز شمردن شهوات،توانست عده زیادی از فاسدان آن زمان کوفه را پیرامون خود جمع کند.
اما سرانجام نتوانست کاری از پیش ببرد و خود و هفتاد تن از یارانش در حالیکه مسجد کوفه را پناهگاه خود قرار داده بودند،به دست عیسی بن موسی بن علی بن عبد الله بن عباس،فرماندار کوفه از طرف منصور،در سال 138 ه ق قتل عام شدند. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 225؛تاریخ شیعه،ص 192.
از این ماجرا فقط یک نفر جان سالم به در برد و آن همان ابو سلمة سالم بن مکرم جمال معروف به ابو خدیجه میباشد،که قاتلان او را جزء مردگان پنداشتند و او شب هنگام در حالیکه جراحات سختی برداشته بود،فرار کرد و سپس توبه نمود. (2)بعضی از فرقهنویسان،ابو الخطاب را یکی از دستاندرکاران اصلی در تشکیل فرقه اسماعیلیه و از رهبران آنان میدانند و بسیاری از عقاید اسماعیلیان را در عقاید ابو الخطاب جستوجو میکنند. (3)
گرچه ابو الخطاب و هفتاد تن از یارانش در کوفه قتل عام شدند،اما از تاریخ چنین برمیآید که هنوز عده زیادی از هواخواهان او در کوفه مانده بودند که بعدها زیر فرقههایی را تشکیل دادند.
یکی از این افراد،بزیع(بزیغ)بن موسی حائک(بافنده)بود که فرقه بزیعیه را منسوب به او میدانند.او یکی از غلاتی است که بارها مورد لعنت امام صادق علیه السّلام قرار گرفت. (4)
البته در حدیثی،امام صادق علیه السّلام ضمن لعنت بزیع،او را از مغیریه میداند، (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 3،ص 296.
شاید به علت آنکه قبل از ابو الخطاب،مهمترین غالی مغیره بوده است.بهطور خلاصه عقایدی که به بزیعیه نسبت داده شده است،از این قرار است:
1-بزیع ادعای نبوت داشت. (2)
2-او در نبوت خود را شریک ابو الخطاب میدانست و میگفت:جعفر بن محمد هردوی آنها را فرستاده است،همچنانکه خداوند،موسی و هارون را به نبوت برگزید. (3)
3-جعفر بن محمد،خداست،اما نه این جعفر،بلکه او برای مردم به این صورت درآمده است. (4)
4-به هر مؤمنی در قلب او وحی میشود.آنها آیات زیر را بر مدعای خود تأویل کردند:
الف: وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ (5)
هیچکس جز به فرمان خدا نخواهد مرد.
ب: وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ (6)
و خداوند تو به زنبور عسل وحی کرد.
ج: وَ إِذْ أَوْحَیْتُ إِلَی الْحَوارِیِّینَ أَنْ آمِنُوا بِی وَ بِرَسُولِی (7)
و یادآور آن هنگامی را که به حواریون وحی کردیم که به من و رسول من ایمان آورید. (8)
آنان میگفتند:در آیۀ اول،مراد از اذن خداوند،ارتباطی است که شخص با خداوند برقرار میسازد که همان وحی است.براساس آیۀ دوم،وقتی که خداوند به زنبور عسل وحی کند،به انسان قطعا وحی خواهد کرد و طبق آیۀ سوم،خداوند به حواریون و پیروان حضرت عیسی علیه السّلام که انسانهای عادی بودند،وحی فرستاد.
5-اعتقاد داشتند که بعضی از آنها از جبرئیل و میکائیل و پیامبر برترند.
6-میگفتند:هیچیک از ما نخواهیم مرد و وقتی که به نهایت عبادت برسیم،به ملکوت خواهیم رفت.
7-ادعا میکردند که مردگانشان را هر شب و روز میبینند. (1)
-مقالات الاسلامیّین،ص 11.
وقتی که خبر لعن ابو الخطاب به وسیلۀ امام صادق علیه السّلام به آنها رسید،گفتند:منظور او «قتادة بن رفاعه بصری»فقیه اهل بصره بوده،که کنیهاش ابو الخطاب است.
وقتی که این خبر به امام رسید،فرمود:
«منظور من محمد بن مقلاص است:خدا او را،اصحابش را،شککنندگان در او را، کسی را که بگوید:مراد من از لعن ابو خطاب،غیراوست و همچنین کسی را که در لعنت و بیزاری از او توقف کند،لعنت فرستد.» (2)
بزیع نیز پس از مدتی به قتل رسید و امام صادق علیه السّلام با شنیدن خبر قتل او خدا را سپاس گفت. (3)
(4) یکی از فرق منشعب از خطابیه،فرق عمیریه بود که به شخصی به نام عمیر بن بیان عجلی منسوب میباشد و همان عقاید بزیعیه را داشتند،جز اینکه مردن خود را میپذیرفتند.
آنها خیمهای در محلّۀ کناسۀ کوفه نصب کرده بودند و در آن،امام صادق علیه السّلام را عبادت میکردند.وقتی که خبر به یزید بن عمر بن هبیره رسید،به آنها حمله کرد و عمیر را دستگیر کرد و در کناسه به دار آویخت و بعضی از یاران او را محبوس کرد.
این فرقه را«عجلیّه»هم مینامند. (5)
این فرقه نیز از فرق منشعب از خطابیه و منسوب به شخصی به نام معمر بن خیثم،یا معمر بن احمر (1)
-المقالات و الفرق،ص 53.
میباشد. (2)عقاید و آرایی که به این فرقه نسبت داده شده،بدینگونه است:
1-آنها معمّر را مانند ابو الخطاب میپرستیدند.
2-میگفتند:دنیا نهایت ندارد و بهشت همان خوبیها و نعمتهایی است که به انسان میرسد و جهنم نیز مصیبتهایی است که به افراد میرسد.
3-قائل به تناسخ بودند و میگفتند:انسانها نمیمیرند و در بدنهایی شبیه بدنهای خود به دنیا برمیگردند. (3)
4-به آنها نسبت داده شده است که ابو طالب را فرستندۀ محمد صلّی اللّه علیه و اله به رسالت میدانستند.
5-در بعد احکام،اباحیگر مطلق بودند و حتی ازدواج با محارم را جایز میدانستند.
6-معمر میگفت:غسل جنابت واجب نیست و استدلال میکرد که چگونه انسان به سبب خروج نطفهای که خود از آن خلق شده است،غسل کند؟ (4)
سرّی یکی از سران غلات در زمان امام صادق علیه السّلام است که مورد لعن حضرت قرار گرفت.عقایدی که به او نسبت دادهاند،از این قرار است:
1-جعفر(امام صادق علیه السّلام)همان اسلام است و اسلام همان سلام است و سلام خداوند عز و جل است و ما فرزندان اسلام هستیم.
2-سریّ همانند ابو الخطاب پیامبری است از جانب جعفر.
3-آنها برای امام صادق علیه السّلام نماز میخواندند و روزه میگرفتند و حج میگزاردند،و هنگام تلبیۀ حجّ میگفتند:«لبیک یا جعفر لبیک».
امام صادق علیه السّلام میفرمود:شیطان بر سرّی و بزیع و بیان ظاهر شده است. (1)
-فرق الشیعه،ص 58. [1]
این فرقه منسوب به بشّار شعیری است که در زمان امام صادق و امام کاظم علیهما السّلام زندگی میکرد (2)و در سال 180 ه ق درگذشت. (3)
چون بشار جوفروش بود،لذا به او شعیری میگفتند.
این گروه،از مخمسه که از پیروان ابو الخطاب بودند،منشعب شدند.
گفته میشود مخمسه،قائل به خدایی پنج تن،یعنی محمد صلّی اللّه علیه و اله،علی علیه السّلام،فاطمه علیها السّلام، حسن علیه السّلام،و حسین علیه السّلام بودند.اما بشار در خدایی محمد صلّی اللّه علیه و اله با آنها اختلاف پیدا کرد و از آنها جدا شد.لذا مخمسه گفتند که چون بشّار،ربوبیت محمد صلّی اللّه علیه و اله را انکار کرد،به صورت پرندهای دریایی که علباء(علیاء)نام دارد،مسخ شد.از این جهت به این گروه علبائیه هم میگویند. (4)
عقایدی که به این گروه نسبت داده شده،از قرار زیر است:
1-علی علیه السّلام پروردگار و خالق است.
2-محمد صلّی اللّه علیه و اله عبد و رسول علی علیه السّلام است.
3-خدایی امام صادق علیه السّلام را ترویج میکردند.
4-قائل به تناسخ بودند.
5-در احکام،اباحیگری را رواج میدادند. (5)
امام صادق علیه السّلام بشدت با بشار و پیروانش برخورد کرد که در اینجا نمونههایی را ذکر میکنیم:
1-در حدیثی امام صادق علیه السّلام پس از لعن بشار،به راوی فرمود:
«به آنها بگو،وای بر شما!توبه کنید به درگاه خدا که شما کافر و مشرک هستید.» (6)
2-امام صادق علیه السّلام به راوی فرمود:
«به نزد بشار برو و به او بگو که ای کافر!ای فاسق!ای مشرک!من از تو بیزار هستم.»
3-در حدیثی امام صادق علیه السّلام بشار را شیطانی فرزند شیطان نامید که اصحاب و یاران او را فریب داده است.
4-در مجلسی که بشار شعیری حضور داشت،امام صادق علیه السّلام به او چنین فرمود:
«از نزد من خارج شو!خدا تو را لعنت کند.سوگند به خداوند که دیگر من و تو در زیر یک سقف جمع نخواهیم شد.»
وقتی که بشار بیرون رفت،امام علیه السّلام فرمود:
«...به خداوند سوگند که هیچکس مانند این بدکار،عظمت خداوند را کوچک جلوه نداده است...از او بپرهیزید.حاضران شما به غایبان این پیام را برسانند که من بندۀ خدا پسر بندۀ خدا هستم(یعنی خدا نیستم)من در پشت پدرها و رحم مادرها بودهام.من خواهم مرد،من محشور خواهم شد،سپس میایستم و از من سؤال میکنند...خدا او را دچار رعب کند که او آرام بر رختخواب خود میخوابد و مرا دچار نگرانی کرده و از خواب بازم داشته است.
میدانید چرا این سخنان را با شما میگویم(و از خود نفی ربوبیت میکنم)،اینها را میگویم که در قبرم راحت قرار گیرم.» (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 3،ص 311-309.
در بسیاری از کتب ملل و نحل اهل سنّت (2)
السعادة،1332 ق)،ص 169؛الخطط المقریزیه،ج 3 ص 301؛التبصیر فی الدین،ص 23 و 40؛
کرمانی،محمد بن یوسف،الفرق الاسلامیه،(دانشگاه بغداد،1973 م)،ص 42؛تحفۀ اثنا عشریه،
ص 15.
و نیز بعضی از کتب فرقهشناسی شیعه (3)بهتقلید از کتب اهل سنّت،فرقههایی از غلات را به اصحاب بزرگ و پاک امام باقر و امام صادق علیهما السّلام و نیز یاران ائمه دیگر نسبت دادهاند.
با مطالعه دربارۀ این فرقههای ساختگی درمییابیم که این فرق به بزرگترین متکلمان شیعه و پاسداران از حریم ولایت نسبت داده شده است؛کسانی که با برهانهای محکم به مناظره با اصحاب فرق دیگر مانند معتزله میپرداختند و آنان را محکوم میکردند.
افرادی مانند زراره،هشام بن حکم،یونس بن عبد الرحمان و دیگران که متکلمان فرقههای دیگر تاب مقاومت در برابر آنان را نداشتند.
یکی از بزرگترین این افراد،زرارة بن اعین تمیمی است که فرقههایی با نامهای زراریه و تمیمیّه به او نسبت داده شده است.
به او چنین نسبت دادهاند:
1-خدا در آغاز سمیع و بصیر و علیم نبود،بلکه بعدا این صفات را برای خود خلق کرد. (1)
-مقالات الاسلامیین،ص 33.
2-به تناسخ اعتقاد داشت. (2)
3-میگفت:خداوند مصمّت است؛یعنی پر و بیجوف است و وسط او هیچ روزنهای ندارد. (3)
حال برای اینکه دروغ بودن این ادعاها ثابت شود،به معرفی مختصر زراره براساس آنچه در کتب رجالی شیعه آمده است،میپردازیم:
او یکی از بزرگترین اصحاب امام باقر و امام صادق علیهما السّلام به شمار میرفت.نجاشی این چنین او را معرفی میکند:
او شیخ اصحاب ما در زمان خود بود و بر همه اصحاب پیشی گرفته بود.او فردی قاری،فقیه،متکلّم،شاعر و ادیب به شمار میرفت و در او خصلتهای فضل و دین جمع شده بود.او در آنچه روایت میکند،راستگوست.
کشی قدّس سرّه دربارۀ او میگوید:
فقیهترین اصحاب امام باقر و امام صادق علیهما السّلام شش نفر هستند که در آن میان،زراره از
همۀ آنها فقیهتر است. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 7،ص 219-218.
از امام صادق علیه السّلام درباره او نقل شده است که اگر زراره نبود،این احتمال میرفت که احادیث پدرم از بین خواهد رفت. (2)در حدیث دیگر او را به همراه ابو بصیر و محمد بن مسلم از مصادیق آیه: وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ (3)الهی)هستند.
شمرده است. (4)با این مناقب،درمییابیم که زراره که یکی از بزرگترین متکلمان شیعه است،چیزی جز سخن امام صادق علیه السّلام نمیگوید و این گفتارهایی که به او نسبت داده شده،دروغ است.
در اینجا نکتهای شایان تذکر است و آن اینکه کشی روایاتی را در بدگویی از زراره نیز نقل کرده است که میتوان مطالب زیر را درباره آنها بیان کرد:
1-بعضی از آن روایات،دلالت بر مذمّت از زراره ندارد.
2-بسیاری از آن روایات،دارای اسناد ضعیفی میباشد.
3-ممکن است بعضی از آن روایات از سوی بعضی از مخالفان زراره جعل شده باشد،تا بدین وسیله بهطور غیرمستقیم ائمه علیهم السّلام را بد جلوه بدهند. (5)
4-ممکن است بعضی از روایات از سوی امام صادق علیه السّلام در مذمت زراره وارد شده باشد تا حکومت را گمراه کند و ضرری از ناحیه حکومت متوجه وی نشود. (6)
این فرقه نیز یکی دیگر از فرق ساختگی (7)
الاعتصام،ص 219؛ملل و نحل،ج 1،ص 184؛عراقی،عثمان بن عبد الله بن حسن(ابو محمد)،الفرق
المفترقة بین اهل الزیغ و الزندقه،(آنکارا،1961 م)،ص 49.
به نام اصحاب پاک ائمه علیهم السّلام است که آن را به هشام بن حکم نسبت میدهند. (8)ج 2،ص 110-79.
1) 1)
2) 2) -همان،ص 222. [1]
3) 3) -واقعه11/-10؛و [2]آنان که(مشتاقانه در ایمان بر همه)پیشی گرفتند،آنان به حقیقت مقربان(درگاه
4) 4) -معجم رجال الحدیث،ج 7،ص 225. [3]
5) 5) -تبصرة العوام،ص 173.
6) 6) -معجم رجال الحدیث،ج 7،ص 234.
7) 7) -از این فرقه در کتب زیر نام برده شده است:مقالات الاسلامیین،ص 29؛التبصیر فی الدین،ص 41؛
8) 8) -برای اطلاع از حالات مقام و منزلت هشام بن حکم بنگرید به:الامام الصادق و المذاهب الاربعه،
عقاید خرافی و باطلی که به هشام بن حکم نسبت دادهاند،از این قرار است:
1-خدا مانند موجودات و شبیه آنهاست و بعضی هشام را اصل در اعتقاد به تشبیه دانستهاند.
2-خدا جسم است،لیکن شبیه به هیچیک از موجودات نیست.
3-او به اندازۀ هفت وجب از دستان خود اوست.
4-او در مکانی خاص است و حرکت میکند و حرکت او همان فعل اوست،نه اینکه از مکانی به مکان دیگر انتقال پیدا کند.
5-خداوند،ذاتا متناهی و از جهت قدرت غیرمتناهی است.
6-خداوند،مماس بر عرش خود قرار دارد. (1)
-ملل و نحل،ج 1،ص 184؛مقالات الاسلامیّین،ص 45-29؛التبصیر فی الدین،ص 41.
7-خداوند از کوه ابو قبیس کوچکتر است. (2)
8-علی علیه السّلام خدایی است که اطاعت او واجب است. (3)
تعجّب از شهرستانی است که در ابتدای کتاب ملل و نحل خود،خویش را مقید ساخته که گفتارهای هر گروهی را از کتب خودشان نقل کند،در حالیکه سند بسیاری از این اقوال را به مخالفان هشام،مانند کعبی و ابن راوندی نسبت داده است.اشعری نیز در مقالات الاسلامیّین،بسیاری از گفتارهای هشام را از فردی مانند جاحظ که بغض و عداوت او نسبت به شیعه آشکار است،نقل میکند.
اما معرفی اجمالی هشام:
او یکی از بزرگترین اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهما السّلام به شمار میرود.تخصص اصلی او در علم کلام بود و در این علم هیچکس یارای مناظره با او را نداشت و در این علم به مرتبهای رسیده بود که متکلمان اهل تسنّن حاضر بودند در مناظرات کلامی خود، او را بهعنوان حکم و داور بپذیرند.بسیاری از ابحاث او در علم کلام،حول محور امامت بود و با متقنترین برهانها امامت را ثابت میکرد و در این راه،بزرگترین متکلمان غیر شیعه را شکست داد. (4)
مناظرۀ او با متکلم بزرگ اهل تسنّن که عمرو بن عبید نام داشت،معروف است که از راه نظارت و رهبری قلب انسان بر اعضای دیگر،لزوم نظارت و رهبری امام بر افراد جامعه را ثابت کرد و در این گفتار بسیار مورد تشویق امام صادق علیه السّلام قرار گرفت. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 19،ص 282.
در مبحث امامت،هشام تا جایی پیش رفت که هارون الرشید بر او غضب گرفت،به طوری که دائما فراری بود.حتی بعضی،یکی از دلایل زندانی شدن امام موسی کاظم علیه السّلام را نظرات هشام بن حکم میدانند. (2)
اما عقایدی که در کتب اهل سنّت و بعضی کتب شیعه مانند رجالکشی قدّس سرّه به او نسبت داده شده است،همگی دروغ محض است و نه هشام و نه هیچ شیعه دیگر به این اقوال پایبند نیست و شاهد آن،کتب کلامی شیعه است که توحید خداوند را در بالاترین مرتبه ثابت میکند. (3)
هشام بن حکم را تشابه اسمی او با هشام بن عمرو فوطی که معاصر او و دارای عقایدی شبیه به عقاید
مذکور در متن بود،میداند.
امام رضا علیه السّلام درباره هشام بن حکم میفرماید:خداوند،هشام را رحمت کند که مرد خیرخواه و ناصحی بود،(اما)از طرف یاران خود به جهت حسدی که بر او داشتند،آزار فراوان دید. (4)
از این حدیث میتوانیم یکی دیگر از علل نسبت دادن عقاید خرافی به هشام(علاوه بر آنچه درباره زراره ذکر کردیم)را دریابیم.
این فرقه منسوب به ابو جعفر محمد بن علی بن نعمان احول است که در محلهای به نام«طاق المحامل»در کوفه مغازه داشته است و در شیعه به نام مؤمن الطاق (5)
ص 76-69.
و نزد معاندان شیعه،به شیطان الطاق معروف شده است و فرقه شیطانیه را به او نسبتدادهاند. (1)
-التبصیر فی الدین،ص 23؛الفرق اسلامیه،ص 46؛مقالات الاسلامیّین،ص 34.
از اسم این فرقه عداوت دشمنان او هویداست و همین اسم دلالت بر ساختگی بودن این فرقه دارد؛چرا که هیچ فرقهای حاضر نیست اسمی را که دلالت بر مذمّت دارد، روی خود بگذارد.البته در بعضی از کتب،نام نعمانیه هم برای این فرقه ذکر شده است. (2)
او از یاران امام باقر و امام صادق و امام کاظم علیهما السّلام و متکلمی زبردست به شمار میرفت و علمای رجال شیعه،او را فردی موثق و قابل اعتماد دانستهاند. (3)
1411 ق)،ص 500.
اما دروغهایی که به او نسبت دادهاند،بدینگونه است:
1-خداوند در آغاز،علم نداشت و بعد از خلقت اشیاء،علم به آنها پیدا کرد.
2-خداوند نوری است به شکل یک انسان ربانی،نه اینکه جسم باشد. (4)
اما درباره این عقاید باید بگوییم:
اوّلا،این عقاید به دروغ به او نسبت داده شده است و کسی که سالها از امامان شیعه استفاده کرده و مورد اطمینان آنهاست،هیچگاه چنین عقایدی را ابراز نمیکند.
ثانیا،این عقاید بتنهایی موجب داخل کردن او در غلات و تشکیل فرقهای از غلات به نام او نمیباشد،چرا که سخنی از غلوّ درباره اشخاص در آنها یافت نمیشود و همین مطلب بخوبی دروغ بودن این ادّعاها را ثابت میکند و این نکته را به اثبات میرساند که دشمنان شیعه در پی یافتن فرصت برای محکوم کردن امامان شیعه از طریق اصحاب آنان بودهاند.
این فرقه را به«ابو الحکم هشام بن سالم جوالیقی منتسب میدانند که از اصحاب امام جعفر صادق و امام موسی کاظم علیهما السّلام بود و در نیمۀ دوم قرن دوم میزیست و یکی از
متکلّمان شیعه به حساب میرفت. (1)
-تاریخ شیعه،ص 173؛خاندان نوبختی،ص 78.
او یکی از مدافعان راستین و استوار امامت بود که در مناظرات خود آن را به اثبات میرسانید. (2)از اینرو،مخالفان شیعه برای ترور شخصیت او،اقوال و عقایدی از قرار زیر به او نسبت دادند:
1-خداوند متعال مانند انسانی است که قسمت بالایش توخالی و قسمت پایینش پر است.
2-خداوند،نوری است که میدرخشد.
3-خداوند دارای حواس پنجگانه است و دست و پا و بینی و گوش و دهان دارد.
4-با اینکه قائل به عصمت ائمه بود،اما عصمت انبیا را قبول نداشت و میگفت:انبیا میتوانند معصیت و گناه کنند.او دلیل این تفاوت را چنین ذکر میکرد که به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله وحی میشود و بدین وسیله متوجه خطای خود میشود و توبه میکند،اما به امام علیه السّلام وحی نمیشود،پس باید معصوم باشد. (3)
این عقاید همگی دروغ است و از هشام بن سالم،این متکلّم بزرگ شیعه برنمیآید، زیرا متکلّمی که از مذهب اهل بیت علیهم السّلام بهره گرفته و بهعنوان مدافع اهل بیت مطرح است،هرگز چنین سخنانی بر زبان نمیآورد.در پایان،نظر شیخ مفید قدّس سرّه را دربارۀ او نقل میکنیم:
«او از بزرگان و رؤسا بود که حلال و حرام(و احکام)از آنها گرفته میشود؛آنهایی که هیچ راهی برای بدگویی و طعن به آنان وجود ندارد.» (4)
این فرقه را به مفضل بن عمر جعفی کوفی (5)که از یاران امام صادق علیه السّلام بود،منتسب کردهاند.
او همان است که امام صادق علیه السّلام توحید را برای او بیان داشت و او سخنان
امام صادق علیه السّلام را در کتابش که به نام توحید مفضل معروف است،جمعآوری کرد. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 18،ص 292.
به او چنین نسبت دادهاند که خداوند را نوری میدانست که همانند نورهای دیگر نیست. (2)بعضی نیز او را از خطّابیه و پیروان ابو الخطاب دانستهاند،در حالیکه با مراجعه به کتب مفضل که بعضی از آنها در دسترس است،درمییابیم که این نسبتها دروغ است.
البته درباره مفضل بین رجالنویسان شیعه اختلاف است و بعضی گفتهاند که او در پایان عمرش خطابی شد.نیز روایات دیگری در بدگویی از او وارد شده است.
اما رجالی و فقیه معاصر مرحوم آیة الله خویی در معجم رجال الحدیث،این احادیث را ردّ یا تأویل میکند و بعضی از روایات را ضعیف السند و بعضی دیگر را که از جهت سند صحیح است،قابل مقاومت با روایاتی که دلالت بر مدح مفضل دارد،نمیداند و میفرماید:
ممکن است بعضی از این روایات همانند روایات وارده در بدگویی از زراره باشد که برای حفظ جان آنها بوده است،بخصوص باتوجه به اینکه روایات ذم همگی از امام صادق علیه السّلام نقل شده است،در حالیکه روایات مدح از امام کاظم و امام رضا علیهما السّلام نقل شده است و در مدح او همین بس که امام صادق علیه السّلام او را برای نگارش کتاب توحید معروف به توحید مفضل انتخاب کرده است. (3)
اما اسد حیدر،علت انتساب بعضی از عقاید ناصواب به او را تشابه اسمی با«مفضل بن عمر صیرفی»که خطّابی بوده،میداند. (4)
یکی دیگر از اصحاب بزرگ ائمه که به نام او فرقهای ساختهاند،یونس بن عبد الرحمان قمی مولی آل یقطین است. (5)
ج 3،ص 34،که در کتاب اخیر به اشتباه،نام پدر او عبد الله ذکر شده است.
گرچه وی از یاران امام رضا علیه السّلام میباشد و ماهنوز به زمان امام رضا علیه السّلام نرسیدهایم،اما برای پایان بخشیدن به بحث فرقههای ساخته شده به نام اصحاب پاک،او را در اینجا آوردیم.
عقیدهای که به یونس نسبت دادهاند،از این قرار است:
حاملان عرش الهی،خدا را حمل میکنند،در حالیکه خدا بزرگتر از آنهاست؛ درست همانند پرندۀ کرکیّ (1)
-پرندهای است عظیم الجثه از راستۀ درازپایان.این پرنده دارای منقاری قوی و نوکتیز و بالهای وسیع
است؛فرهنگ فارسی معین،ج 3،ص 2950 و 3038.
که پاهایش او را حمل میکند،در حالیکه پاهایی نازک و بدنی قویتر از پاهایش دارد.او به آیه وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ (2)استدلال میکرد. (3)
تنها نظری که در کتب ملل و نحل اهل سنّت به او نسبت داده شده،همین عقیده است که اولینبار در کتاب مقالات الاسلامیین اشعری آمده است،در حالیکه این عقیده از غلوّ مورد نظر ما به دور است.
همین عقیدۀ بسته شده به این فرد،باعث شده است که برای او یارانی فراهم کرده، فرقهای به نام او در تاریخ اسلام به ثبت برسانند و بدین وسیله،رهبران او یعنی امامان شیعه را سرکوب کنند.
برای پی بردن به شخصیت یونس بن عبد الرحمان،کافی است که منزلت او را در نزد ائمه بدانیم.برای این مطلب چند نمونه ذکر میکنیم:
1-عبد العزیز بن مهتدی که وکیل امام رضا علیه السّلام بود،از آن حضرت علیه السّلام میپرسد:من همیشه موفق به زیارت شما نمیشوم.از چه کسی احکام دین خود را یاد بگیرم؟
امام علیه السّلام فرمود:از یونس بن عبد الرحمان.
2-از امام رضا علیه السّلام نقل شده است که آن حضرت علیه السّلام در حدیثی سه مرتبه بهشت را برای یونس ضمانت کرد.
3-امام جواد علیه السّلام ضمن تورّق کتاب«یوم و لیله»(روز و شب)یونس میفرماید:«رحم الله یونس،رحم الله یونس،رحم الله یونس.»یعنی:سه مرتبه فرمود:خداوند یونس را
مشمول رحمت خود قرار دهد.
4-امام حسن عسگری علیه السّلام ضمن مطالعه تمام کتاب«یوم و لیله»یونس میفرماید:
«هذا دینی و دین آبائی و هو الحقّ کلّه.»
این دین من و دین پدران من است و همۀ آن حق است.
5-نیز از همین امام نقل شده است که فرمود:
«اعطاه الله بکل حرف نورا یوم القیامة.»
خدا در عوض هر حرف این کتاب،به او نوری در روز قیامت عطا کند.
6-فضل بن شاذان میگوید:از امام رضا علیه السّلام شنیدم که فرمود:...یونس در زمان خود مانند سلمان در زمان خودش بود. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 20،ص 202-200.
یونس،زمان امام صادق علیه السّلام را درک کرد،اما از آن حضرت روایت نکرد؛باوجود این،او یکی از بزرگترین اصحاب امام کاظم و امام رضا علیهما السّلام به شمار میرود.
حال،آیا کسی که مانند سلمان فارسی میباشد،رواست که چنین عقیدۀ سستی را داشته باشد که فرشتگان،خدا را حمل میکنند.
کتب ملل و نحل به این مقدار اکتفا نکرده و گفتارهایی را به دیگر اصحاب نیز نسبت دادهاند و احیانا فرقههایی برای آنان درست کردهاند،اما در این میان در بعضی از موارد چون چند نفر در یک کلام مشترک بودهاند،نام خاصّی به آن فرقه ندادهاند.
در اینجا بهعنوان نمونه چند سخن از کتاب تبصرة العوام که مولف آن یکی از فرقهشناسان شیعه است،ذکر میکنیم که در آنها به ذکر افتراها علیه شیعه پرداخته،آنها را رد میکند.
1-او چنین میگوید:فرقت چهاردهم گویند:میثم تمار و ابو بصیر و هشام بن الحکم گفتند امام،ما را خبر داد که در قیامت خدای را ببینند به چشم سر.آنگاه خود میگوید:
جمله اهل امامت بر این هستند که خدا را نه در قیامت و نه در دنیا نمیتوان دید. (2)
2-همچنین میگوید:«بدان که خصم،دعوی میکند که سدیر صیرفی و مفضّل جعفی و زرارة بن اعین و مؤمن الطاق که او را شیطان الطاق خوانند،اهل تناسخ بودند و هشام بن سالم و هشام بن الحکم و ابو بصیر و بیان گفتند که در ایلام(زجر رساندن)، اطفال بیاستحقاق باشند و شاید که ایشان را الم و رنج رسانند و مستحق عوض نباشند. (1)
-توضیح آنکه یکی از علل گرایش به تناسخ،مسالۀ اطفال معلول و بیمار بود که برای توجیه معلولیت
آنان میگفتند:چون در دور قبل گناهکار بودهاند،الان جزای آن را میبینند و یکی از متفرعات بر این
مسأله،این است که پس اگر کسی به آنها آزاری رساند،مستحق مجازات نباشد،چون چنین اطفالی در
دور سابق گناهکار بودهاند.
آنگاه از این تهمتها چنین پاسخ میدهد:
گوییم این دروغ و باطل است،مثل اوّل(یعنی قول به تناسخ)و این اعتقاد بیان و مغیره و ابو الخطاب است و ما بیان کردیم که ایشان کافر بودند و امام صادق علیه السّلام ایشان را لعنت کرد و این دروغ در کتب امامیّه نیامده است. (2)
این فرقه منسوب به محمد بن بشیر از موالی بنی اسد و از اصحاب امام موسی کاظم علیه السّلام است.
او در زمان موسی کاظم علیه السّلام بر آن حضرت دروغهای فراوانی میبست. (3)پس از وفات امام موسی علیه السّلام قایل به این شد که امام موسی علیه السّلام وفات نیافته و تا چندی در بین مردم زندگی میکرده و برای اهل نور به صورت نور و برای اهل ظلمت به صورت ظلمت، خود را نشان میداده،اما پس از مدتی همۀ مردم از ادراک او در حجاب ماندهاند،در حالیکه او هنوز در بین آنها موجود است.
یاران بشیر،معتقد بودند که امام موسی علیه السّلام همان مهدی قائم علیه السّلام است و نمرده است و فقط غایب شده و در هنگام غیبت،محمد بن بشیر را بهعنوان جانشین خود بر امّت
نصب کرده است و انگشتر خود و علم خود و همۀ آنچه را که مردم در امور دینی و دنیایی به آن احتیاج دارند،به او بخشیده است و امام بعد از کاظم علیه السّلام،محمد بن بشیر است. (1)
-المقالات و الفرق،ص 83؛معجم رجال الحدیث،ج 15،ص 128؛اختیار معرفة الرجال،ص 298.
بعدها امام موسی علیه السّلام را خدا و خود را پیامبر از طرف او معرّفی کرد. (2)«ابن بشیر»به علم شعبده آگاهی تام داشت و از این راه بسیاری از یارانش را فریب میداد،مثلا صورتی ساخته بود مانند صورت امام موسی کاظم علیه السّلام و لباسی از حریر بر آن پوشانده بود.این صورت در حالت عادی مانند بادکنکی دوبعدی بود و آن را چنان با ادویه پوشانده بود که در هر زمان میتوانست آن را به صورت سهبعدی و درست به شکل یک انسان درآورد.
او یارانش را به درون خانه میبرد و به آنها میگفت:ابو الحسن موسی بن جعفر نزد من است.اگر میخواهید او را ببینید و بدانید که من از طرف او پیامبر هستم،بیایید تا او را به شما نشان دهم.سپس آنان را به اتاق میبرد و به آنان میگفت:آیا غیراز من و خودتان کسی را میبینید؟آنان میگفتند:خیر.
میگفت:آیا پشت پرده کسی را میبینید؟
جواب میدادند:خیر.
آنگاه آنان را از اتاق بیرون میکرد و آن صورت را که در پشت پرده مخفی کرده بود، به شکل سهبعدی در میآورد و سپس یارانش را به داخل فرا میخواند و میگفت:نگاه کنید.
آن مردم بیچاره هم باور میکردند که او امام موسی علیه السّلام است.
سپس ابن بشیر نزدیک صورت شده و وانمود میکرد که صورت در حال مناجات و گفتوگو با اوست.سپس آنها را بیرون میکرد و صورت را به شکل اول در میآورد و همین کارها باعث تقویت ایمان یارانش به او میشد. (3)
به این فرقه،ممطوره هم میگویند،زیرا روزی یونس بن عبد الرحمان با یکی از آنان مناظره کرد و چون دید که زیر بار حرف حق نمیرود و بر عقاید باطل و خرافی خود
پافشاری میکند،به او گفت:«شما از شیعیان نیستید،شما سگان ممطوره(یعنی باران خورده)میباشید.»
چون سگ هرگاه باران بر او ببارد،از مردار هم بدبوتر میشود.از آن پس،این گروه به این لقب معروف شدند. (1)
-المقالات و الفرق،ص 92.
بهطور خلاصه،عقایدی که به این فرقه نسبت داده شده(بجز عقاید ذکر شده)بدین قرار است:
1-قائل به تناسخ شدند.
2-میگفتند:ائمه،همه یکی هستند که از بدنی به بدن دیگر منتقل میشوند.
3-میگفتند:امام بعد از محمد بن بشیر،پسرش سمیع است و پس از او،هرکس را که سمیع تعیین کند.هرکس از اولاد امام موسی کاظم علیه السّلام ادّعای امامت کند،بر باطل و دروغگوست و(العیاذ باللّه)حلالزاده نیست و خون و مالش حلال است.
4-هرچه از اموال که با آن تقرّب به سوی خدا میجویند،باید به محمد بن بشیر و اوصیای او تا قیام قائم داده شود.
5-میگفتند:نمازهای پنجگانه و روزۀ ماه رمضان واجب است،اما زکات و حج و دیگر واجبات،واجب نیست.
6-ازدواج با محارم و نیز با پسران را جایز میدانستند.
7-آنها قایل به اشتراک اموال و زنان در بین خود بودند. (2)
تا اینجا روشن شد که علّت اصلی دعوت ابن بشیر،خودخواهی و رسیدن به جاه و مال و مقام و نیز فرار از دین و آزادی بیقید،و بیبند و باری بود و عدهای از مردم را با دعوت به اباحیگری و آزادی مطلق و نیز با شعبده فریب داده،به دور خود جمع کرد.
اما نمونههایی از برخورد امام موسی کاظم علیه السّلام با او:
1-امام کاظم علیه السّلام سهبار او را لعنت و سپس چنین نفرین کردند:«خدا حرارت آهن را به او بچشاند.»
2-امام کاظم علیه السّلام میفرمود:خدایا!من از آنچه که ابن بشیر دربارهام ادّعا میکند،به
سوی تو بیزاری میجویم.خدایا!مرا از دست او راحت کن و...خدایا!از تو میخواهم که مرا از این پلید نجس(محمد بن بشیر)خلاص کنی که شیطان در نطفۀ او شریک بوده است.
سرانجام نفرینهای امام کاظم علیه السّلام اثر خود را کرد و ابن بشیر به بدترین وجهی به هلاکت رسید. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 15،ص 132-131.
از بعد از وفات امام موسی کاظم علیه السّلام تا زمان حیات امام حسن عسکری علیه السّلام کمتر مواردی مییابیم،که بهعنوان فرقههای غلات مطرح شده باشند.
اشخاصی بودند که در آن زمانها بهعنوان غالی مطرح بودند،اما تعجّبآور این است که کتب ملل و نحل از نام آنها فرقهای نساختهاند.البته اکثر این افراد،طرفدار فرقههای معروف غلات مانند خطابیّه بودند.
بنابراین،میتوانیم این دوره را دورۀ غلات بدون فرقه،نامگذاری کنیم.
از آنجا که بعضی از این افراد نقش مهمی در تقویت غلات داشتند،در اینجا نام مهمترین آنان را از قرار زیر ذکر میکنیم:
1-یونس بن ظبیان در زمان امام رضا علیه السّلام:
نقل شده است که وقتی زینب دختر ابو الخطاب از دنیا رفت،یونس سر قبر او آمد و گفت:السلام علیک یا بنت رسول الله؛بر تو درود!ای دختر پیامبر خدا!
این حاکی از آن است که یونس از پیروان ابو الخطاب بوده و او را پیامبر میانگاشته است.
گفته میشود که وی امام رضا علیه السّلام را خدا میانگاشت. (2)
2-حسین بن علی خواتیمی:
او نیز زمان حضرت رضا علیه السّلام را درک کرده و تا زمان امام حسن عسکری علیه السّلام زنده بود.
بروز او بهعنوان غالی در زمان امام حسن عسکری علیه السّلام بود. (1)
-التحریر الطاووسی،ص 656-655؛تاریخ شیعه،ص 167؛معجم رجال الحدیث،ج 6،ص 56. [1]
3-محمد بن فرات(محمد بن موسی بن حسن بن فرات):
به او نسبت غلوّ و شرب خمر داده شده است.او یکی از کسانی بود که در زمان امام حسن عسکری علیه السّلام کمکهای فراوانی به محمد بن نصیر نمیری میکرد. (2)
4 و 5-هاشم بن ابی هاشم و جعفر بن واقد:
این دو از غلات زمان امام جواد علیه السّلام و از پیروان ابو الخطاب بودند.
امام جواد علیه السّلام در حدیثی پس از لعنت کردن ابو الخطاب و یارانش فرمود:
این دو نفر،یعنی ابو العمرو جعفر بن واقد و هاشم بن ابی هاشم،به وسیله ما(و اعتبار ما)مال مردم را میخورند،در حالیکه مردم را به تعالیم ابو الخطاب دعوت میکنند.خدا ابو الخطاب و آنانکه با او بودند و آنانکه سخنان او را قبول میکنند،لعنت کند.سپس سه مرتبه فرمود:«لعنهم الله»؛خدا ایشان را لعنت کند. (3)
6 و 7-ابو السمهری و ابن ابی الزرقاء:
این دو نیز در زمان امام جواد علیه السّلام میزیستند و بر آن حضرت دروغ میبستند و ادعا داشتند که داعیان آن حضرت علیه السّلام هستند.
حضرت امام جواد علیه السّلام از آنها بیزاری جسته،خون آنها را حلال دانست. (4)
8-فارس بن حاتم قزوینی:
او از غلات زمان امام علی النقی علیه السّلام بود که مورد لعنت آن امام قرار گرفت. (5)
9-حسن بن محمد معروف به ابن بابای قمی:
او در زمان امام حسن عسکری علیه السّلام میزیست و ادّعای نبوت از سوی آن حضرت علیه السّلام را داشت.حضرت علیه السّلام در نامهای به ابو محمد بن فضل بن شاذان،او را لعنت کرده، ادعای او را تکذیب کرد و فرمود که شیطان او را مسخر خود کرده است و خدا لعنت کند آنکسی را که ادعای او را بپذیرد...او مرا اذیت کرده است،خدا او را اذیت کند.
حضرت علیه السّلام در این نامه از ابو محمد و تمام شیعیان خواسته که از او بیزاری و دوری جویند. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 323. [1]
10 و 11-علی بن حسکه و قاسم بن یقطین(قاسم بن حسن بن علی بن یقطین).
این دو نفر هردو از اهالی قم بودند که در زمان امام حسن عسکری علیه السّلام زندگی میکردند.
اعتقاداتی که به آنها نسبت دادهاند،از این قرار است:
1-امام حسن عسکری علیه السّلام اول قدیم است.
2-خداوند که میفرماید: إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ (2)مرادش از نماز، مردی است(که باید او را دوست داشت)و منظور رکوع و سجود نیست،و همینطور زکات و دیگر واجبات.
آنها این اعتقادات را با روایات ساختگی به امامان شیعه نسبت میدادند.
امام حسن عسکری علیه السّلام در جواب احمد بن عیسی که از آن حضرت علیه السّلام درباره این اعتقادات سؤال کرده و نوشته بود که ما را نه امکان ردّ این دعاوی است،چرا که به پدران شما نسبت میدهند و نه امکان قبول،چرا که ادّعای بزرگی میکنند،چنین نوشت:«اینها دین ما نیست،از او دوری جویید.»
در روایتی دیگر امام حسن عسکری علیه السّلام هردوی آنها را لعنت کرده،فرمود:
«شیطان نزد قاسم ظاهر میشود و گفتارهای بیهوده را در قلب او میاندازد.» (3)
12 و 13-موسی السوّاق(خرکچی)و محمد بن موسی الشریعی(السریعی):
این دو تن از شاگردان ابن حسکه بودهاند.
درباره موسی السّواق گفتهاند که او از اصحاب علبائیه(علیاویه)بوده است. (4)
بعضی از کتب،یکی از فرقههای غلات شیعه را فرقۀ بابکیّه دانستهاند که از پیروان مسلک خرّمدین(یعنی دین خوب و دین لذت و خوشی)بود.این مسلک،ترکیبی از تعالیم مزدک را در خود جای داده بود. (1)
-التبصیر فی الدین،ص 124؛الاعتصام،ص 219؛ترجمه الفرق بین الفرق،ص 192.
چون این گروه جامههای سرخ میپوشیدند،به آنها محمره و سرخجامگان میگفتند.
پس از قتل ابو مسلم خراسانی،قیامهای فراوانی در ایران برای خونخواهی او انجام گرفت که یکی از آنها قیام بابک خرّمدین بود که در آذربایجان صورت گرفت.
او در سال 201 ه ق در زمان حکومت مأمون و در حالیکه هنوز حکومت او ثبات چندانی نیافته بود،شورش کرد و عدۀ زیادی به او پیوستند.او سالها حکومت مأمون را به خود مشغول داشت و مأمون تا آخر عمر نتوانست بر او پیروز شود. (2)
سرانجام پس از بیست و دو سال نبرد با حکومت،در سال 223 در جنگ با افشین ایرانی که از سوی معتصم مأمور جنگ با بابک شده بود،اسیر و کشته شد. (3)
با بررسی قیام بابکیان در کتب تاریخ درمییابیم که:
اولا،بابکیان گروهی سیاسی بودند که بر ضدّ حکومت شورش کرده بودند.
ثانیا،انگیزههای آنان از قیام،انگیزههای ملّی و غیرمذهبی بود،مانند ادّعای استقلال و یا خونخواهی ابو مسلم.
ثالثا،هیچ ارتباطی با بزرگان شیعه نداشتند و شاید اصولا شیعه را نمیشناختند،بلکه چون در عقاید غلات شیعه موارد خوبی برای تمسک به آن و پیشبرد نهضت خود دیدند،عقایدی از آنان گرفتند و با مذهب مزدک مخلوط کردند.
از جمله عقیده به حلول،که بابک به توصیه همسر جاویدان،رهبر شورشیان قبل از بابک،ادّعا کرد که روح جاویدان،در بدن او حلول کرده است. (4)
رضوی،1368)،ص 86.
رابعا،از آنجا که قیام آنان بر ضد حکومت بود و به دست حکومت نابود شدند و تبلیغات در دست حکومت بود،نمیتوان همه آنچه را که در تاریخ و کتب ملل و نحل به آنها نسبت داده شده است پذیرفت،چون انگیزه برای جعل اخبار تهمتآمیز بر ضدّ آنان شدید بوده است.
از جمله عقایدی که به آنان نسبت داده شده،اینهاست:
1-تناسخ؛
2-حلول؛
3-رجعت؛
4-عقیده به دو اصل نور و ظلمت؛
5-میگویند:وحی و پیغمبری هیچگاه منقطع نمیشود. (1)
-فرهنگ فرق اسلامی،ص 180. [1]
6-قائل به اشتراک در مال و زن میباشند. (2)
یکی از فرقههایی که بهعنوان غلات شیعه در بعضی از کتب مطرح شده،فرقۀ قرامطه است. (3)
فرهنگ فرق اسلامی،ص 358.
این فرقه در طول تاریخ،بدنامیهای بسیاری را برای شیعه به ارمغان آورده و هنوز هم رسوبات آن در ذهن بسیاری از مخالفان شیعه مانده است،بهگونهای که عقاید قرامطه را به شیعه نسبت داده،بدین وسیله شیعه را میکوبند.این فرقه در آغاز به وسیله شخصی به نام حمدان بن اشعث که ملقب به«قرمطویه» بود،از فرقۀ مبارکیّه اسماعیلیه منشعب شد.لغت«قرمطویه»از لغت،کرمیته،گرفته شده و بهمعنای سرخ چشمی یا تیزبینی است که لغتی نبطی و غیرعربی است. (4)
این فرقه در بحرین قدرت یافت،بهطوری که طرفداران آن در سال 283 ه ق در بحرین و در شهر مرکزی آن،الاحساء،دولتی تأسیس کردند و بر ضدّ حکومت عباسی قیام خود را شدّت بخشیدند.
این فرقه در طول تاریخ ظهور خود،جنایات بیشماری از قبیل قتل عام مردم کوفه و قتل عام حاجیان در راه مکّه انجام دادند.سرانجام در سال 317 به مکّه حمله کردند و هزاران حاجی را کشتند و حجر الاسود را از جا کندند و با خود به الاحساء بردند،چون طواف به دور کعبه را بتپرستی میدانستند.مدت 22 سال،آن سنگ که دو نیم شده بود،در اختیار آنان بود تا اینکه بالأخره با وساطت خلیفه فاطمی القائم(یا المنصور) آن را بازگرداندند. (1)
-تاریخ شیعه،ص 216.
عقایدی که به این گروه نسبت داده شده،از این قرار است:
1-میگویند:بعد از محمد صلّی اللّه علیه و اله هفت امام بیشتر وجود ندارد و آنان عبارتند از:علی بن ابی طالب که او امام رسول است،حسن،حسین،علی بن الحسین،محمد بن علی الباقر،جعفر بن محمد و محمد بن اسماعیل بن جعفر،نوادۀ امام صادق که اوست امام قائم مهدی علیه السّلام و رسول.
2-میگویند:هنگامی که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله در روز غدیر خم علی علیه السّلام را به خلافت منصوب کرد،رسالت از خودش زایل گردید و بعد از آن ماموم گردید و علی علیه السّلام امام.
3-محمد بن اسماعیل را قائم مهدی میدانند و معنای قائم را کسی میدانند که با رسالت و شریعت جدیدی مبعوث میشود که شریعت محمد صلّی اللّه علیه و اله را منسوخ میکند.
4-محمد بن اسماعیل را اولوا العزم میدانند و اولوا العزم نزد ایشان هفت نفرند که عبارتند از:نوح علیه السّلام،ابراهیم علیه السّلام،موسی علیه السّلام،عیسی علیه السّلام،محمد صلّی اللّه علیه و اله،علی علیه السّلام و محمد بن اسماعیل.
5-به عدد هفت،احترام فراوانی میگذارند.میگویند:آسمانها هفت است و زمینها هفت.در بدن انسان،هفت عضو وجود دارد:دو دست و دو پا و کمر و شکم و قلب و در سر،هفت عضو وجود دارد:دو چشم و دو گوش و دو سوراخ بینی و دهان.پس امامان هم هفت عدد هستند.
6-میگویند:خداوند برای محمد بن اسماعیل،بهشت آدم علیه السّلام را قرار داد و منظورشان از این سخن،جایز بودن ارتکاب همه محرّمات است. (2)
از این مطالب روشن شد که قرامطه نیز یک گروه سیاسی بودند که در زمان خود موفق شدند یکی از بزرگترین حکومتهای دنیای اسلام را تشکیل بدهند و سبب هراس حکومت مرکزی شوند.
اینان منشعب از اسماعیلیه بودند و مشترکات فراوانی با عقاید اسماعیلیان دارند.
چنانکه در عقاید آنان دیده شد،کمتر عقیدهای یافت میشود که دلالت بر دادن مقام الوهیّت به ائمه علیهم السّلام کند.تنها عقیدهای که غلوّ از آن استشمام میشود«رسول دانستن حضرت علی علیه السّلام و خلع پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از پیامبری بعد از اعلام جانشینی حضرت علی علیه السّلام بود».
با مراجعه به کتابشناسی کتب شیعه درمییابیم که اصحاب ائمه علیهم السّلام و بزرگان شیعه از همان اوایل نسبت به مساله قرامطه بسیار حساس بودهاند و در کتب خود با شدت با آنها برخورد کردهاند،که در اینجا نمونهای از کتابهایی را که علیه آنان از سوی قدمای بزرگان شیعه نوشته شده است،ذکر میکنیم:
1-کتاب الردّ علی القرامطة و الباطنیة،تألیف فضل بن شاذان،از اصحاب امام جواد تا امام حسن عسکری علیهما السّلام.
2-الرد علی القرامطة،نوشتۀ ابو الحسن علی بن ابی سهل حاتم بن ابی حاتم قزوینی که در سال 350 ه ق زنده بوده است.
3-الرد علی القرامطة،نوشته شیخ خلیل بن ظفر بن خلیل اسدی کوفی.
4-الرد علی القرامطة،نوشتۀ مرحوم شیخ کلینی صاحب کافی (1)
-الذریعه،ج 10،ص 217. [1]
.در زمان غیبت صغرای حضرت حجت(عج)،که از سال 260 ه ق شروع شده و به سال 329 ه ق پایان یافت،شیعیان به وسیله نایبانی با آن حضرت(عج)مرتبط بودند و این نایبان که چهار نفر بودند،هرکدام هنگام مرگ خود به دستور حضرت(عج)،دیگری را بهعنوان نایب بعد از خود معرّفی کردند.
1) 1)
این نایبان چهارگانه عبارت بودند از:
1 و 2-ابو عمرو عثمان بن سعید عمری و پسرش محمد بن عثمان بن سعید عمری که دوره نیابت این پدر و پسر از سال 260 تا 304 یا 305 ه ق بود.
3-ابو القاسم حسین بن روح بن ابی بحر نوبختی که از سال 304 یا 305 تا شعبان 326 ه ق نایب بود.
4-ابو الحسین علی بن محمد سمری که از شعبان 326 تا شعبان 329 ه ق سمت نیابت را عهدهدار بود.
پس از وفات سمری،دورۀ غیبت صغری به پایان رسید و غیبت کبرای آن حضرت شروع شد (1)
-بحار الانوار ج 51،ص 343؛تاریخ شیعه،ص 128.
که اکنون نیز ادامه دارد.با پایان یافتن دوران غیبت صغری،دوران نیابت نوّاب خاص نیز به پایان رسید.در طول زمان غیبت صغری(و نیز پس از آن)بعضی از افراد سرشناس شیعه به مقام نیابت نایبان رشک برده،خود را لایق آن مقام میدانستند.اما چون از ناحیه حضرت حجت(عج)برای آنان مقامی در نظر گرفته نشد،خود،برای جلب مردم ادعای نیابت و بابیت آن حضرت(عج)را میکردند و سعی در جذب افراد به سوی خود را داشتند تا از این راه به جاه و مالی برسند.
اما چون نایبان واقعی آن حضرت(عج)با آنان بشدت برخورد کردند و نیز از طرف دیگر از سوی حضرت حجت(عج)نوشتههایی(توقیعاتی)در ردّ آنان صادر شد،راه غلوّ را در پیش گرفته،ادّعاهای گزاف و بزرگی درباره خود و در بعضی از موارد،دربارۀ ائمه علیهم السّلام مطرح کردند و عدهای را با عقاید مزخرف و باطل خود منحرف ساختند.
در اینجا چند نفر از آنها را که کتب ملل و نحل به نام آنان فرقههایی ساختهاند، بررسی میکنیم.
این گروه به ابو محمّد حسن الشریعی(السریعی)منسوب میباشند.او از یاران امام علی النقی و امام حسن عسکری علیهما السّلام به شمار میرفت.
1) 1)
او پس از وفات امام حسن عسکری علیه السّلام انتظار نیابت حضرت حجت(عج)را داشت، اما برآورده نشد.پس خود،برای خود،این مقام را ادعا کرد و بر خدا و ائمه علیهم السّلام دروغهایی ساخت.
پس از چندی توقیعها و نوشتههایی از سوی حضرت(عج)در ردّ او صادر شد و از آن پس شیعیان از او بیزاری جسته،او را لعنت میکردند.
اعتقاد به حلول نیز به این گروه نسبت داده شده است. (1)
-بحار الانوار،ج 60،ص 367؛معجم رجال الحدیث،ج 5،ص 124؛تاریخ شیعه،ص 177؛خاندان
نوبختی،ص 235.
این فرقه پیروان شخصی به نام محمد بن نصیر فهری نمیری بودند.
از بعضی از نوشتهها چنین هویدا میشود که او از اصحاب امام محمد تقی علیه السّلام نیز به شمار میرفته است و در زمان آن حضرت علیه السّلام ادعاهای باطلی کرده بود که وقتی امام جواد علیه السّلام آنها را شنید،او را لعنت کرده،از او بیزاری جست.
او به نزد امام علیه السّلام رفت تا دل او را بهدست آورد،اما امام او را راه نداد و ناامیدانه برگرداند.
او در زمان امام علی النقی علیه السّلام نیز ادّعای نبوّت داشت و میگفت:امام علی النقی علیه السّلام او را فرستاده است.
او ادّعا داشت که امام علی النقی علیه السّلام خداست. (2)
در زمان غیبت صغری پس از حسن الشریعی،ادعای بابیت و نیابت کرد.
یکی از افرادی که بسیار او را تقویت میکرد،شخصی به نام محمد بن موسی بن فرات بود که او نیز عقایدی شبیه«ابن نمیر»داشت.
بهطور خلاصه،عقایدی که به ابن نمیر و نمیرّیه نسبت دادهاند،از این قرار است:
1-ادعای الوهیّت امام علی النقی علیه السّلام را داشت.
2-ادّعای نبوّت از طرف امام علی النقی علیه السّلام را داشت.
3-قایل به تناسخ بود.
4-قایل به اباحیگری بود و همه محرّمات را حلال میدانست.
5-لواط را جایز میدانست و میگفت از ناحیه مفعول،نشانه تواضع و فروتنی و از ناحیه فاعل،یکی از شهوات و طیبات است و خداوند هیچکدام از این دو(تواضع و طیبات)را حرام نکرده است.
حتی در بعضی از نوشتهها به او نسبت دادهاند که در بعضی از اوقات،مفعول واقع میشد و آن را باعث تواضع برای خداوند میدانست. (1)
-بحار الانوار،ج 51،ص 367-368؛فرق الشیعه،ص 103-102؛ [1]معجم رجال الحدیث،ج 17،
ص 299 به بعد.
در بعضی از کتب بین فرقه نصیریه که هماکنون نیز در قسمتهایی از سوریه و لبنان زندگی میکنند و دارای عقاید مخصوص میباشند و فرقه نمیریه که ذکر آن گذشت، خلط واقع شده است.
گفته میشود اولینبار این خلط برای محمد بن عبد الکریم شهرستانی(548-479) واقع شد که در کتاب خود از فرقهای به نام نصیریه یاد کرد و عقایدی را به آنان نسبت داد و آنها را از جمله غلات شیعه دانست. (2)
اولینبار در شیعه ابن شهر آشوب(متوفای 588)از آنان یاد کرد و آنان را پیروان فردی به نام«محمد بن نصیر نمیری بصری»دانست و از جمله عقایدی که به آنها نسبت داد،این بود که یهود و نصاری بر حق هستند و ما از آنها نیستیم. (3)
از کلام ابن شهر آشوب چنین هویدا میشود که در آن زمان،عدهای به نام نصیریّه وجود داشتهاند.
در قرن حاضر،عدّۀ زیادی در سوریه زندگی میکنند که به نام«نصیریه»معروف میباشند و عقایدی که به آنان نسبت دادهاند،مخلوطی از عقاید غلات و مسیحیت میباشد.
در این زمینه،فرید وجدی در دایرة المعارف خود مطالبی درباره اعتقادات این فرقه
آورده است. (1)
-وجدی،محمد فرید،دائرة المعارف القرن العشرین،(چاپ سوم:بیروت،دار المعرفة،1971 م)،ج
10،ص 249.
دکتر عبد الرحمان بدوی در کتاب مذاهب الاسلامیین بتفصیل درباره این گروه بحث میکند و میگوید:بعضی آنان را به شخصی به نام«نصیر»که غلام حضرت علی علیه السّلام بوده است،منسوب میکنند.بنابراین،این گروه قدیمترین فرقۀ غلات شیعه به حساب میآیند. (2)
در حالیکه در هیچ کتاب تاریخی و رجالی از شخصی به نام نصیر بهعنوان غلام حضرت علی علیه السّلام نام برده نشده است.
اخیرا یکی از دانشمندان علوی سوریه به نام هاشم عثمان،مفصّلا به بررسی عقاید نصیریه،تاریخچۀ آنها و ربط آنها با علویون سوریه پرداخته است.
او مینویسد:
درباره اصل این فرقه،سه قول است:
1-منسوب به محمد بن نصیر نمیری هستند.
این قول،صحیح نیست،چرا که محمد بن نصیر حوالی سال 359 از دنیا رفت،در حالیکه اصطلاح نصیریه 200 سال بعد از او یعنی در قرن ششم ظهور پیدا کرد.علاوه بر اینکه پیروان محمد بن نصیر را نمیریه میخوانند،نه نصیریه.
2-منسوب به غلام حضرت علی علیه السّلام به نام نصیر میباشند.
این قول نیز صحیح نیست،چرا که حضرت علی علیه السّلام غلامی به نام نصیر نداشته است.
3-منسوب به کوهی به نام«النصیریه»( cir )میباشند که گروهی بودند با عقایدی خاصّ که در اطراف این کوه زندگی میکردند و از نظر تاریخی بعد از سال 488 ه ق وجود داشتهاند.
سپس همین قول را تأیید میکند و آنگاه،عقاید غلوّآمیز آنان را از قول شهرستانی و ابن تیمیّه نقل میکند و گفتههای آنان را افتراء میداند.در نهایت نتیجه میگیرد که علویهایی که هماکنون در سوریه زندگی میکنند،فرقهای از شیعه هستند و عقاید آنها به گونهای نیست که ائمه علیهم السّلام را به حدّ خدایی برسانند،بهگونهای که موجب کفر آنان
شود. (1)
-هاشم عثمان،العلویون بین الاسطورة و الحقیقة،(چاپ اول:بیروت،موسسة الاعلمی،1400 ق).
همچنین برای اطلاع بیشتر،بنگرید به:تقی شرف الدین،النصیریه.
این فرقه را به ابو جعفر محمد بن علی شلمغانی معروف به ابن ابی العزاقر منسوب کردهاند.
او یکی از اصحاب امام حسن عسکری علیه السّلام بود و در آغاز،انحرافی نداشت و بلکه از فقهای بزرگ مذهب امامیه به شمار میرفت.اما پس از وفات امام حسن علیه السّلام انتظار نیابت را داشت و وقتی نیابت به حسین بن روح واگذار شد،حسد او شعلهور شده،شروع به توطئهچینی علیه حسین بن روح کرد و اقوال و گفتارهایی را از خود میساخت و به حسین بن روح و دیگر نواب نسبت میداد.
حسین بن روح نوبختی او را لعنت کرد و از همه شیعیان خواست که از او دوری جویند.سپس توقیعی از سوی حضرت حجت(عج)صادر شد که حکم به ارتداد او داده شده بود و حضرت علیه السّلام از او برائت جسته،او را لعنت کرده بود. (2)
او قایل به حلول و تناسخ بود و عقاید عجیبی ابراز میکرد.از جمله عقایدی که به او نسبت داده شده،اینهاست:
1-روح خداوند در آدم علیه السّلام حلول کرد و بعد همینطور در انبیا و اوصیای دیگر،تا به امام حسن عسکری علیه السّلام رسید و پس از آن حضرت علیه السّلام در جسد شلمغانی حلول کرد.
2-حق یکی است،فقط جامههای آن تغییر پیدا میکند.
3-امام حسن و امام حسین علیهما السّلام را فرزند علی نمیدانستند؛چون میگفتند خدا نه فرزند دارد و نه فرزند کسی است.
4-حضرت موسی علیه السّلام و حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله را خائن به حق حضرت هارون و حضرت علی علیه السّلام میدانستند.
5-میگفتند:حضرت علی علیه السّلام به تعداد ایام اصحاب کهف،یعنی 350 سال،به
اسلام مهلت داد و پس از آن اسلام منسوخ میگردد و این برابر با ظهور شلمغانی است که حدود 350 سال بعد از بعثت،ظهور پیدا کرد (1)
-باتوجه به این سخن باید تاریخ ظهور شلمغانی حدود سال 337 ه ق باشد،در حالیکه این تاریخ،
اولا،بعد از غیبت صغری است و ثانیا،چهارده یا پانزده سال بعد از سال هلاکت شلمغانی در 322 یا
323 ه ق میباشد.
.6-نماز و روزه و غسل را ترک میکردند و همه زنان را بر خود مباح میدانستند و میگفتند احکام اسلام برای مردم عرب آن زمان که قسیّ القلب بودند،آورده شده است.
نیز لواط با پسران را برای خود مباح میدانستند.
7-چون شلمغانی ربّ الارباب بود،حرم همه پیروانش بر او حلال بود و یارانش در فرستادن حرم خود نزد او بر یکدیگر سبقت میجستند و میگفتند اگر کسی از این کار سرباز زند در بازگشت(تناسخ)به صورت زن در خواهد آمد.
البته در صحت انتساب همه این عقاید به او باید شک کرد.
وقتی که عقاید او به گوش خلیفه عباسی الراضی باللّه رسید،دستور قتل او را صادر کرد و بالاخره در سال 322 ه ق یا 323 ه ق،او را دستگیر کرد.پس از محاکمهای سریع او را بردار کردند و سپس جسد او را سوزاندند و خاکسترش را در دجله ریختند. (2)
او قبل از انحراف،فقیهی بزرگ بود و کتابی به نام کتاب التکلیف داشت که حاوی روایات ائمه و مورد عمل شیعیان بود.از بعضی از روایات چنین برمیآید که کتب او در همۀ خانههای شیعیان موجود بوده است و کمتر خانهای بوده که در آن کتابی از شلمغانی نباشد.
سرانجام دوستی مقام و جاه،او را به این سرنوشت شوم کشانید. (3)
این فرقه را منسوب به احمد بن هلال عبرتایی کوفی(267-180 ه ق)میدانند.
او از اصحاب امام دهم و امام یازدهم بود.پس از وفات امام حسن عسکری علیه السّلام وقتی که وکالت و نیابت به محمّد بن عثمان،دومین نایب خاص رسید،نیابت او را انکار کرد،با
اینکه نیابت پدرش را قبول داشت.پس از چندی در زمان نیابت حسین بن روح،توقیعی از حضرت حجت(عج)در لعن او و بیزاری از او صادر شد.
درباره او گفته شده است که پس از آن،مذهب مشخصی نداشت،زمانی اظهار غلوّ میکرد و زمانی راه نواصب و دشمنان آل البیت علیهم السّلام را در پیش میگرفت. (1)
-بحار الانوار،ج 51،ص 368؛تاریخ شیعه،ص 186؛معجم رجال الحدیث،ج 2،ص 355.
البته مرحوم آیة الله خویی در کتاب معجم رجال الحدیث پس از بحث کوتاهی نتیجه میگیرد که،گرچه احمد بن هلال،فاسد العقیده بوده است،اما به هرحال ثقه است و فساد عقیده،به صحّت روایات او ضرر نمیزند؛چون ما قائل به حجّیت خبر ثقه(و نه خبر امامی)هستیم. (2)
از اینجا شاید بتوان استنباط کرد که انحراف احمد بن هلال بهگونهای نبوده است که به کفر منتهی بشود و به آنگونه نبوده است که برای خود،دار و دستهای تشکیل بدهد و فرقهای به نام هلالیه راهاندازی کند.
این گروه را منتسب به شخصی به نام ابو طاهر محمد بن علی بن بلال میدانند.او در ابتدا از یاران امام حسن عسکری علیه السّلام بود و پس از وفات آن حضرت علیه السّلام نیز یکی از بزرگان امامیه به شمار میرفت،بهطوری که ابو القاسم حسین بن روح قبل از نیابتش برای حل بعضی از مشکلات به او مراجعه میکرد،اما پس از وفات یافتن ابو عمرو عثمان بن سعید و رسیدن نیابت به پسرش محمد بن عثمان،راه انحراف را در پیش گرفت.
علت انحراف او آن بود که او وکیل امام در گرفتن وجوهات بود و اموال زیادی از شیعیان نزد او جمع شده بود و وقتی که محمد بن عثمان به نیابت رسید،از او درخواست استرداد آن اموال را نمود،اما او که حبّ جاه و مال وجودش را فراگرفته بود،نیابت محمد بن عثمان را ردّ کرده،خود ادّعای نیابت کرد.
پس از آن،شیعیان،از او بیزاری جستند و توقیعی از سوی حضرت حجت(عج)در
لعن او صادر شد. (1)
-بحار الانوار،ج 51،ص 369؛معجم رجال الحدیث،ج 16،ص 309؛تاریخ شیعه،ص 146 و 171.
شایان ذکر است که در کتبی که شرح حال او را نوشتهاند،سخنی از غلوّ و عقیده به الوهیّت اشخاص و تناسخ و حلول از او ذکر نشده است.پس نمیتوان او را جزء فرقههای غلات به حساب آورد و اینکه بعضی،این فرقه را جزء فرقههای غلات ذکر کردهاند،وجهی ندارد. (2)آیة الله خوئی،ایشان را فقط فاسد العقیده میداند و میگوید:میتوان به روایات او عمل کرد. (3)
قبل از هرچیز باید توجه داشت که فرقههایی که بهعنوان فرقههای غلات شیعه ذکر کردیم،تمامی فرقههای مطرح شده در کتب فرقهشناسی نمیباشد و چه بسا اگر میخواستیم همه فرق ذکر شده در کتب ملل و نحل و فرقهشناسی را بیاوریم،تعداد آنها از صد هم بالاتر میشد و از امکانات این کتاب خارج میشد.
بهطور خلاصه باید گفت فرقههایی که به نام،آنان را نیاوردیم،میتوان به چند گروه تقسیم کرد:
1-فرقههایی که بسیار کم اهمیّت بودند،بهگونهای که در زمان ظهور و بروز خود نیز چندان نقشی نداشتند؛مانند عمرویه از پیروان عمرو نبطی،یا عمریه از یاران عمر بن فرات. (4)
2-فرقههایی که در کتب مشهور ملل و نحل،نامی از آنان برده نشده است و فقط در منابع متأخّر ذکر گردیدهاند.
3-فرقههایی که گرچه عقاید غلوّآمیز داشتند،اما تحت نام صوفیّه فعالیت میکردند؛ مانند فرقههای اهل حق و بکتاشیه.
4-فرقههایی که در محدودۀ زمانی که موضوع این کتاب است نمیگنجند؛یعنی از قرن چهارم به بعد ظاهر شدهاند،مانند فرقه شبک.
5-فرقههایی که جزء غلات شیعه نبودند،بلکه جزء غلات عباسیّه به شمار میرفتند.
دکتر محمد جواد مشکور تعداد شانزده فرقه را به نام فرق شیعۀ عباسی غالی،ذکر کرده است که عبارتند از فرقههای:ابراهیمیّه،اسحاقیّه،برکوکیّه،بسلمیّه(خلاّلیه)، بومسلمیّه(مسلمیّه)،خداشیه،راوندیه،رزامیه،ریاحیه،سنبادیه،عباسیه،فاطمیه، کورکیه،مبیضه(سپید جامگان)،نور ساعیه،هریریه. (1)
-تاریخ شیعه،ص 86-82.
اما فرقههایی را که ذکر کردیم،میتوان به چند گروه تقسیم کرد:
1-بعضی از این فرقهها اصلا واقعیّت تاریخی نداشتند و در تاریخ،فرقهای غالی با آن نام به وجود نیامده است،مانند سبائیه(پیروان عبد الله بن سبا).
2-تعدادی از این فرقهها،رهبرانشان افرادی مجاهد و ضدّ حکومت بودند که در حین شورش و قیام و نیز پس از شکست آنان،حکومت وقت برای لوث کردن چهره آنان،فرقههایی را با عقاید غلوّآمیز به آنان نسبت دادند؛مانند فرقههای مختاریه (پیروان مختار ثقفی)و جناحیه(پیروان عبد الله بن معاویة بن عبد الله بن جعفر بن ابی طالب).
3-بعضی از رهبران این فرقهها،شورشیانی بودند که عقاید انحرافی خود را با عقاید غلات مخلوط کردند تا بدین وسیله یارانی جذب کنند و بر حکومت پیروز گردند؛مانند بابکیه که در حقیقت اینها هیچ ربطی با شیعه نداشتند.
4-بعضی از این فرقهها ساخته شدند تا به مشروعیت بنی عباس در تشکیل حکومت کمک کنند؛مانند فرقههای کیسانیه و هاشمیّه که بنی عباس به وسیله جعل این فرقهها توانستند با مطرح کردن دروغین وصیت ابو هاشم به یکی از سران بنی عباس،حق حکومت را از آل علی علیه السّلام به خود منتقل سازند.
5-گرچه سران بعضی از فرقههای جعل شده وجود داشتند،اما کتب ملل و نحل برای هرچه زیادتر نشان دادن فرقههای غلات شیعه،به نام آنان فرقههایی ساختند،در حالیکه خود آنان در زمان حیاتشان فرقهای تشکیل ندادند؛مانند اینکه ذکر کردیم که به
1) 1)
همراه مغیرة بن سعید،در یک روز افرادی مانند بیان بن سمعان نهدی کشته شدند که همگی از پیروان مغیره بودند،اما به نام همین افراد پیرو هم فرقههایی به نام بیانیه ساخته شده است،که میتوان گفت این فرقهها وجود خارجی نداشتهاند.
6-صاحبان بعضی از این فرقهها،ابتدا ادّعای بابیت داشتند و سپس راه غلوّ را در پیش گرفتند؛مانند فرقههای شلمغانیه و هلالیه.
7-بسیاری از رهبران این فرقهها،خود پیرو فرقههای مشهور غلات مانند خطّابیه بودند و عقاید اصولی جداگانهای ابراز نمیکردند؛مانند معمّریه و بزیعیه،اما کتب ملل و نحل آنها را جداگانه آوردهاند.
8-چنانکه دیدیم،بعضی از این فرقهها به نام اصحاب بزرگوار ائمه ساخته شدند،تا بدین وسیله هم چهرۀ آن اصحاب و هم چهرۀ ائمه را مشوّه جلوه دهند؛مانند فرقههای زراریه،یونسیه و مفضلیّه.
9-بالأخره بعضی از سران فرقهها مانند مغیرة بن سعید،ابو الخطاب و محمد بن بشیر در آغاز از یاران ائمه بودند،اما بعدها راه انحراف را در پیش گرفتند و برای رسیدن به جاه و مال،گروهی را پیرامون خود گرد آوردند و ادّعای خدایی امامان را کردند تا خود را پیامبر از طرف آنان بدانند.
این عدّه شدیدا مورد حملۀ امامان قرار گرفتند و پس از مطرود شدن از طرف امامان شیعه،دیگر نمیتوان آنها را جزء فرقههای شیعه و حتی جزء فرقههای اسلام به حساب آورد.
بعضی از کتب ملل و نحل در تقسیمبندی که کردهاند،این فرقهها را تحت عنوان فرقههایی که از اسلام خارج هستند،آوردهاند. (1)
-التبصیر فی الدین،ص 18.
چنانکه در جهان اهل تسنن هم فرقههای غلات عباسیّه ظهور کردند که شخصیتهایی همانند ابو مسلم،منصور را خدا میدانستند و اینها نیز از اسلام خارج هستند.
اینکه کتب ملل و نحل اینها را جزء فرقههای شیعه آوردهاند،به دو جهت است:
اول اینکه رؤسای این فرقهها قبلا از یاران ائمه علیهم السّلام بودهاند.
1) 1)
دوم اینکه برای پیشبرد اهداف خود،درباره ائمه غلوّ میکردند و آنان را به خدایی میرساندند تا در کنار این ادعا،خود را پیامبر بدانند.
در بخشهای بعد که به کیفیت برخورد ائمه علیهم السّلام با این فرقهها و مؤسسان آنها میپردازیم،بخوبی روشن خواهد شد که انتساب این فرقهها به شیعه پس از برخوردهای شدید ائمه شیعه هیچ توجیهی ندارد.
در پایان،ذکر این نکته ضروری است که هماکنون در هیچ نقطۀ دنیا فردی پیدا نمیشود که خود را منتسب به یکی از این فرقهها بکند و این خود بهترین دلیل بر این است که این فرقهها فقط در مقاطعی از تاریخ ظهور داشتهاند و دارای آن مقدار از اهمیّت که در کتب ملل و نحل به آنها داده شده است،نبودهاند.
البته پیروان فرقۀ نصیریه هماکنون وجود دارند و این فرقه چنانکه گفتیم،در قرن پنجم به وجود آمدند و ما آن را استطرادا ذکر کردیم.
در کتب مختلف ملل و نحل برای هرچه بیشتر نشان دادن فرقههای غلات،علاوه بر فرقههایی که قبلا ذکر کردیم،فرقههایی از غلات را نه به نام رهبر و مؤسّس آن،بلکه با عنوان و صفتی که اشاره به اعتقاد اصلی آن فرقه دارد،معرفی کردهاند.
از نظر علم رجال و تاریخ،وقتی که اسم رهبر فرقه ذکر شود،میتوان دربارۀ زندگانی رهبر و عقاید او در تاریخ و رجال جستوجو کرد و وجود یا عدم فرقه و نیز صحّت یا سقم عقاید منسوب به او را بررسی کرد و نیز منطقۀ حضور آن فرقه را مشخص ساخت.
اما هنگامیکه فرقه با عنوان و صفت به کار میرود و نامی از معتقدان به آن عنوان آورده نمیشود،نمیتوان دربارۀ وجود آن فرقه،اظهار نظر قاطعی کرد.
گمان ما بر ایناست که اکثر قریب به اتفاق فرقههایی که با عنوان ذکر شدهاند،تحت فرقههای دیگر غلات،که به نام رهبرانشان معروفند،داخل میباشند و ذکر جداگانه آنان،به هدف تکثیر فرقههای شیعه بوده است.شاهد این ادعا آنکه در هیچ مقطع تاریخی نمیتوانیم اثری از اینگونه فرقهها بیابیم.
این فرقهها از قرار زیر است:
گروهی هستند که میگویند محمد صلّی اللّه علیه و اله و علی علیه السّلام هردو خدا هستند.اینها به دو دسته تقسیم میشوند؛بعضی خدایی محمد صلّی اللّه علیه و اله و بعضی خدایی علی علیه السّلام را مقدم میدارند.
کسانی که محمد صلّی اللّه علیه و اله را مقدم میدارند،معروف به میمیه و آنانکه علی علیه السّلام را برتر میدانند،معروف به عینیّه هستند. (1)
-تحفۀ اثنا عشریه،ص 13.
این گروه میگویند:خدا مانند انسان،دست و پا و انگشتان دارد. (2)
این گروه را میتوان داخل مشبّهه آورد.
این گروه میگویند:علی علیه السّلام خداست و این علی علیه السّلام که چندین سال در این دنیا زندگی کرد،و پدر حسن و حسین بود،علی نبود بلکه شخصی بود به نام«علی ازدری»و آن علی علیه السّلام که امام است،او را فرزند نباشد که او صانع است. (3)
کسانی بودند که علی علیه السّلام را در امر رسالت با حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله شریک میدانستند. (4)شاید این گروه با شریکیه متحد باشند.
بدائیه غلاتی هستند که بداء را،که به تغییر علم الهی تعریف میکنند،بر خدا جایز میشمارند.آنها میگویند:«خدا بعضی از چیزها را اراده میکند و سپس پشیمان
میشود.خلافت خلفای ثلاثه از همین جمله است.» (1)
-الاعتصام،ج 2،ص 219؛الفرق الاسلامیه ص 48؛تحفۀ اثنا عشریه ص 15.
در فصل آینده،روشن خواهد شد که بداء بهعنوان یکی از اعتقادات اصلی غلات مطرح شده است که دربارۀ آن بحث خواهیم کرد.
تفویض بهمعنای واگذار کردن است.این عنوان به کسانی گفته میشود که عقیده دارند خداوند امور عالم را به حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله و یا حضرت علی علیه السّلام واگذار و قدرت و اختیار آفرینش و تدبیر عالم را به آنان تفویض کرد.
اینها میگویند:ائمه علیهم السّلام شریعتها را نسخ میکنند.همچنین اعتقاد دارند که ملائکه بر آنها فرود میآیند و به آنها وحی میرسانند.این عقیده ممکن است در بین بعضی از فرقههایی که در فصل قبل ذکر کردیم،وجود داشته باشد. (2)
ص 47؛تحفۀ اثنا عشریه،ص 15.
مؤلف تبصرة العوام میگوید:معتزله و جملۀ نواصب،این حکایت(یعنی قول به تفویض)را بر علمای امامیه بندند و این دعوی بلادلیل است. (3)
در فصل آینده ضمن بحث دربارۀ تفویض و انواع آن،بیپایه بودن این اتهام بخوبی روشن خواهد شد.
در فصل آینده،تناسخ را بهعنوان یکی از عقاید مشترک تمام غلات بررسی خواهیم کرد.
اما تعریف اجمالی تناسخ،عبارت است از اینکه روحی پس از جدا شدن از بدنی به بدن دیگر درآید. (4)
1335 ش)،ص 30.
بسیاری از غلات به این مطلب عقیده داشتند و بنابراین،فرقۀ جداگانهای به نام تناسخیّه وجود نداشته است.شایان ذکر است که غلات تناسخ را به جهت امتداد دادن روح خدایی حلول کرده در پیامبر صلّی اللّه علیه و اله یا حضرت علی علیه السّلام به دیگر ائمه علیهم السّلام و یا به رهبرانشان مطرح میکردند. (1)
-تاریخ شیعه،ص 156.
به این گروه نسبت دادهاند که امام جعفر صادق علیه السّلام را خدا میدانستند. (2)
چنانکه در بخش قبل دیدیم،به بسیاری از فرقههای زمان امام جعفر صادق علیه السّلام این نسبت را داده بودند.بنابراین،عنوان جداگانه درست کردن برای آن وجهی ندارد.
حلولیّة،لقب کلّیۀ کسانی است که قایل به حلول ذات خداوند در افرادی مانند ائمه علیهم السّلام یا رهبران فرقههای غلات مانند ابو الخطاب،مغیره و...میباشند. (3)
این عقیده بهعنوان عقیده مشترک تمام غلات ذکر شده است که در فصل آینده به آن خواهیم پرداخت.
ذباب به معنی پشه است.
این عنوان را برای گروهی درست کردهاند که گفتهاند:چون محمد صلّی اللّه علیه و اله و علی علیه السّلام مانند دو پشه به هم شبیه بودند،جبرئیل علیه السّلام در تبلیغ وحی اشتباه کرد و وحی را به جای علی علیه السّلام بر محمد صلّی اللّه علیه و اله فرود آورد. (4)
از خود این عنوان و توجیه آن،میتوان به ساختگی بودن این عنوان پی برد.
میگویند گروهی از غلات شیعه،جبرئیل را به واسطه اشتباهش در تبلیغ وحی بر علی علیه السّلام مذمت میکنند و لذا به آنها«ذمامیّه»میگویند. (5)
کتب فرقهشناسی مینویسند:اینها پیروان شخصی به نام علباء بن ذراع دوسی بودند.
اینان حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را مذمت میکنند و میگویند،علی علیه السّلام خدا بود و محمد صلّی اللّه علیه و اله را فرستاد که مردم را به سوی او بخواند،اما او مردم را به سوی خود خواند. (1)
-الخطط المقریزیه،ج 4،ص 303؛الاعتصام،ج 2،ص 219؛الفرق الاسلامیه،ص 40.
عقیده به رجعت و بازگشت علی علیه السّلام و ائمه دیگر به دنیا قبل از روز قیامت را یکی از مشترکات عقاید غلات شمردهاند.
اما بعضی در تعریف رجعیه بخصوص گفتهاند.
«اینان گروهی از غلات بودند که قایل به رجعت حضرت علی علیه السّلام بودند و بانگ رعد را آواز او و برق را از آتش سم اسبهای او میدانستند.» (2)
«سبّ»بهمعنای فحش است و سابّه یعنی گروه فحش دهنده.این عنوان به کسانی گفته میشود که ابو بکر و عمر را سبّ میکردند.در کتب فرق اهل سنّت،اولینبار این عمل را به ابن سبأ نسبت میدهند (3)که موهوم بودن شخصیت او را ثابت کردیم.
احتمالا این عنوان با عنوان لاعنیه (4)یکی میباشد.اما بعضی در تعریف لاعنیّه آوردهاند که این گروه از غلاتی بودند که عثمان و طلحه و زبیر و معاویه و ابو موسی اشعری و عائشه را لعن میکردند. (5)
سحاب بهمعنای ابر است.
عنوان سحابیه را به کلیۀ گروههایی نسبت دادهاند که دربارۀ آنان گفتهاند اعتقاد دارند
علی علیه السّلام که خداست در ابرهاست و هنگامیکه ابری در آسمان ببینند،بر آن سلام میکنند و میگویند،رعد،صدای علی علیه السّلام و برق،تازیانۀ اوست. (1)
-الفرق المفترقه،ص 30.
فرقهنویسان این عقیده را به بسیاری از فرقههای غلات نسبت میدهند،اما بیشتر آنان در ضمن برشمردن عقاید عبد الله بن سبأ این عقیده را ذکر میکنند. (2)
علاّمه سیّد مرتضی عسکری در کتاب عبد الله بن سبا و علاّمه امینی(ره)در کتاب شریف الغدیر،این مطلب را ریشهیابی کرده و موهوم بودن آن را به اثبات رساندهاند.
آنها میگویند:اصل مطلب از این قرار است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله عمامهای داشت به نام سحاب،که در عید غدیر خم یا در مناسبت دیگر آن را به علی علیه السّلام بخشید.
پس از آن،گاهی که علی علیه السّلام با آن عمامه بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله وارد میشد،پیامبر صلّی اللّه علیه و اله میفرمود:«جاء علی فی السحاب»؛علی علیه السّلام در حالیکه عمامه سحاب بر سر اوست، آمد،نه اینکه علی علیه السّلام که در ابرهاست آمد.
بعدها فرقهنویسان این جمله را تحریف کرده و آن را به طرفداران ابن سبای ساختگی نسبت دادند و گفتند:«آنها معتقدند که علی علیه السّلام در ابرهاست.» (3)
منابع اهل سنت اثبات کردهاند.
این گروه،کسانی هستند که میگویند:«سلمان پروردگار است و حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله مردم را به سوی او میخواند.»
این گروه در همه اعمال خود،مذهب مجوس را برگزیده بودند. (4)
به نظر میرسد که اختراع این گروه برای بدنام کردن شیعیان ایرانی بوده است.
این گروه،همان گروه امریه هستند که حضرت علی علیه السّلام را در رسالت با پیامبر
اکرم صلّی اللّه علیه و اله شریک میشمردند. (1)
-الفرق المفترقه،ص 30.
این گروه خود را منسوب به جعفر طیّار میدانستند.
از اعتقادات آنان میتوان اعتقاد به وجود روح القدس در پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سپس انتقال آن به کالبد دیگر ائمه را برشمرد. (2)
به احتمال زیاد این گروه همان گروه«جناحیه»میباشند.
علویّه را نامی اختراعی برای کلیه غلاتی میدانند که به حضرت علی بن ابی طالب علیه السّلام مقام خدایی میدادند و یا رسالت را حق او و متعلق به او میدانستند.
آنان در مقابل محمّدیّه بودند که محمد صلّی اللّه علیه و اله را بر علی علیه السّلام برتری میدادند. (3)
قبلا این گروه را تحت عنوانهای اثنینیّه و عینیّه و میمیّه معرفی کردیم.
این عنوان در بسیاری از کتب فرقهشناسی آمده است.
غراب بهمعنای کلاغ میباشد.آنچه که با این عنوان اختراعی به این گروه اختراعی نسبت دادهاند،این است که چون محمد صلّی اللّه علیه و اله و علی علیه السّلام حتی از دو کلاغ به یکدیگر شبیهتر بودند،جبرئیل علیه السّلام اشتباه کرد و وحی را بر محمد صلّی اللّه علیه و اله فرود آورد. (4)
ج 2،ص 219؛الفرق المفترقه،ص 30.
بعضی این گروه را از فروع و شاخههای خطابیه شمردهاند. (5)
حال سؤال میکنیم:آیا براستی گروهی بودهاند که گفتهاند:اولا،حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله چهل ساله کاملا شبیه به علی علیه السّلام ده ساله بود.
ثانیا،جبرئیل،فرشتۀ امین خدا اشتباه کرده است.
ثالثا،این اشتباه استمرار پیدا کرده است.
آیا گمان نمیرود که زمانی در میان فرقهنویسان،جوّی ایجاد شده بود که میخواستهاند هرچه گفتههای عجیبتر به فرقهها نسبت دهند تا مردم رغبت بیشتری به کتابهایشان پیدا کنند.
غمام بهمعنای ابر است و ربیع بهمعنای بهار.
این گروه را عنوان کسانی قرار دادهاند که میگویند خدا در هر بهار به شکل ابر به زمین فرود میآید و دنیا را دور میزند.این گروه را از فروع و شاخههای گروه سبائیه شمردهاند که خود وجود نداشتهاند. (1)
-الفصل،ج 4،ص 180؛التبصیر فی الدین،ص 124؛خاندان نوبختی،ص 260.
این گروه با گروه سحابیه یکی هستند و هردو در اینکه از نظر تاریخی وجود نداشتهاند،مشترک میباشند.
این لغت از خطا بهمعنای اشتباه گرفته شده است.
این عنوان به گروهی گفته میشد که میگفتند:جبرئیل در فرود آوردن وحی بر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله خطا کرده است،در حالیکه باید آن را بر علی علیه السّلام فرود میآورده است. (2)
چنانکه مشاهده میشود،این گروه با گروههای غرابیه و ذبابیّه یک سخن را میگویند.اینکه به چه علت نام جداگانهای پیدا کردهاند،خدا میداند.
این گروه،همان یاران ابو الخطاب هستند که میگویند:«خداوند،محمّد است که در پنج صورت محمّد،علی،فاطمه،حسن و حسین علیهم السّلام ظاهر شد.چهار تن از این پنج نفر، حقیقتی ندارند و حقیقت یکی است و آن محمّد صلّی اللّه علیه و اله است که خود را به صورت بشر
ظاهر کرد تا مردم به او انس گیرند و میتواند هر زمان خود را به شکلی در آورد؛زمانی پدر شود و زمانی فرزند،زمانی شوهر شود و زمانی همسر.این محمّد صلّی اللّه علیه و اله بود که خود را به شکل آدم و نوح و پیامبران دیگر ظاهر کرد و هم او بود که خود را به شکل پادشاهان ظاهر میکرد.او از مردم دعوت کرد که به وحدانیت او اعتراف کنند،اما مردم نپذیرفتند، از آنها خواست که به رسالت او اعتراف کنند،باز هم مردم نپذیرفتند.سپس از آنها خواست که لااقل به امامت او اعتراف کنند،آن هنگام بود که مردم پذیرفتند. (1)
-المقالات و الفرق،ص 56.
حقیقتا انسان با خواندن این اعتقادات مسخره از خود میپرسد:آیا براستی چنین افراد دیوانهای وجود داشتهاند؟یا این فرقهنویسان بودهاند که گفتارهای دیوانگان را به آنها نسبت دادهاند.
بعضی نیز گفتهاند:مخمّسه به کسانی گفته میشود که معتقدند خداوند ادارۀ عالم را به پنج نفر،یعنی سلمان فارسی،مقداد،عمار،ابوذر و عمرو بن امیّه ضمری واگذار کرد و سلمان دارای مقام رسالت است. (2)
مشبّهه به کسانی گفته میشود که قائل به تشبیه خداوند به انسان و موجودات دارای جسم میباشند. (3)
چنانکه قبلا دیدیم،گروههای اختراع شدهای از غلات مانند هشّامیه را صاحب این اعتقاد میدانستند.
در پایان این بحث،لازم است نکات زیر را که قبلا هم در جایجای مباحث به آنها اشاره شده است،تذکر دهیم:
1-چنانکه مشاهده شد،بعضی از این عنوانها زیرشاخههای فرقههایی مانند سبائیه و خطابیه معرفی شد.پس به چه دلیل این فرقهها را دوباره با نام دیگر آوردهاند؟
2-بعضی از این نامها مانند رجعیّه،بدائیه،حلولیّه و تناسخیّه بهعنوان عقاید مشترک غلات مطرح میشود.پس چرا دوباره فرقههایی با این عنوانها ساختند؟
3-این عنوانها در هیچیک از کتب تاریخی نیامده است و معلوم نیست که صاحبان این عقاید چه کسانی بودهاند و در چه منطقهای میزیستهاند،در چه زمانی زندگی میکردهاند و غیر از این عقیده چه عقاید دیگری داشتهاند؟بنابراین،درستتر آن است که آنها را ساخته ذهن فرقهنویسان بدانیم،یا اینکه بگوییم:کسانی این فرقهها را اختراع کردند و در بین مردم رواج دادند و فرقهنویسان هم این نامهای اختراعی را از زبان مردم گرفتند و در کتب خود ثبت کردند و باعث گمراهی آیندگان پس از خود گشتند.
4-هماکنون نیز در هیچ نقطه دنیا اثری از صاحبان این عنوانها پیدا نمیشود.
همچنانکه در هیچیک از مقاطع تاریخ گذشته،اثری از آنها در تاریخ مشاهده نشده است.
در بحثهای گذشته به مناسبتهای مختلف،گوشههایی از برخورد ائمه علیهم السّلام با غلات را بیان کردیم و اجمالا روشن شد که ائمه علیهم السّلام حساسیت فوق العادهای نسبت به این مساله از خود نشان دادند،تا آنجا که خطر غلات را برای اسلام از خطر یهودیها و نصاری و مجوسیان و مشرکان بیشتر میدانستند و بالأخره،با تلاشهای پیگیر خود توانستند این فرقهها را از صفحه روزگار محو کنند.
بسیاری از علمای شیعه در کتب خود به«نحوه و چگونگی برخورد ائمه با غلات» پرداختهاند که از آن جمله میتوان کتب زیر را ذکر کرد:
الف-کتب رجالی مانند:رجالکشی،رجال نجاشی،معجم رجال الحدیث و دیگر کتب رجالی شیعه تحت اسامی رهبران فرقههای غلات مانند ابو الخطاب،مغیره، محمد بن نصیر نمیری و همانند آنها به این مسأله پرداختهاند.
ب-بحار الانوار جلد 25،در بابی تحت عنوان«باب نفی الغلوّ فی النبی و الائمه صلوات الله علیه و علیهم...» (1)
-بحار الانوار،ج 25،ص 352-261. [1]
به این مسأله مهم پرداخته و بدون ترتیببندی مشخصی،1) 1)
احادیث مربوط به این عنوان را ذکر کرده است.
ج-کتاب آراء ائمة الشیعة فی الغلاة توانسته است اکثر قریب به اتفاق برخوردهای ائمه با غلات را جمعآوری کند.
ترتیب این کتاب،به ترتیب زمان ائمه علیه السّلام میباشد.
د-کتاب هویة التشیع نیز گوشههایی از برخورد ائمه علیهم السّلام با این مساله را آورده است.
این کتاب،برخورد آنها را به برخورد منفی و مثبت قسمت کرده است.
مراد از برخورد منفی،ردّ و انزجار از غلات و منظور از برخورد مثبت،بیان عقاید صحیح میباشد.
سعی ما در اینجا بر آناست که کیفیت برخورد ائمه علیهم السّلام با غلات را طبق یک تقسیمبندی منطقی به مراحل مختلف تقسیم کنیم و احادیث هر مرحله را در جای خود بیاوریم.
البته این مرحلهبندی به این معنا نخواهد بود که در متن واقع هم ائمه طبق این تقسیم عمل میکردند،بلکه به این معنا است که در برخورد ائمه تمامی این مراحل دیده میشود و در هر زمان به مقتضای آن،از یک یا چند مرحله استفاده میکردهاند.
این نکته قابل تذکر است که ما در این تقسیمبندی خود گاهی ناچار به تقطیع و قطعه قطعه کردن یک حدیث میشویم تا بتوانیم هر قطعه و قسمتی از حدیث را در مرحله مناسب خود جای دهیم.
این مراحل اجمالا از این قرار است:
1-ردّ عقاید غلات و بیان عقاید صحیح؛
2-بیان علل غلوّ و نتیجۀ آن؛
3-بیان توطئههای غلات؛
4-اعلام انزجار از غلات و لعن آنها؛
5-صدور فرمان محاصرۀ همهجانبه غلات؛
6-صدور فرمان کشتن غلات.
1-
عقاید کلامی شیعه که به صورت احادیثی از ائمه علیهم السّلام وارد شده است،در کتب مختلف حدیثی و کلامی شیعه تحت عنوان کتابهای مختلف،مانند کتاب التوحید،کتاب النبوة،کتاب الامامة و کتاب المعاد جمعآوری شده و در هر کتاب،بابهای مختلفی گشوده شده است و بدین ترتیب،عقاید شیعه در ریزترین مسائل مربوط به اصول عقاید منظم شده است و هر خوانندۀ منصفی با مراجعه به این کتب درمییابد که شیعه در هر مسأله با قویترین برهانها به اثبات مدّعای خود پرداخته و راه هرگونه شکّ و شبهه در عقاید را بسته است.
بخصوص در مسأله توحید،که با متقنترین براهین،توحید را در همۀ ابعاد خود، یعنی ذاتی،صفاتی،عبادی و فعلی به اثبات رسانده است؛کاری که هیچیک از فرق اسلامی دیگر آن را انجام ندادهاند و پای هریک در یکی از بابهای توحید لغزیده است.
اینجاست که بسی تعجب به محقق دست میدهد که چگونه غلات توانستند عقاید خرافی و باطل و کفرآمیز خود نسبت به ائمه علیهم السّلام را مطرح کنند و برای خود طرفدارانی فراهم نمایند.
ما در اینجا قصد نداریم که عقاید صحیح شیعه را از بابهای مختلف کتب حدیثی و کلامی شیعه درآورده،ارائه کنیم،بلکه قصد بر ایناست که عقاید و موهومات غلات نسبت به ائمه علیهم السّلام را بیان کنیم و در هر مورد،برخورد ائمه علیهم السّلام را بیاوریم.
بهطور کلی عقایدی که غلات نسبت به ائمه بیان میکردند،از این قرار بود:
الف-قائل شدن به الوهیت و خدایی ائمه علیهم السّلام و اثبات صفاتی مانند خالقیت و رازقیت برای آنان.
ب-قائل شدن به نبوّت ائمه علیهم السّلام.
ج-اثبات علم غیب ذاتی و مطلق برای ائمه علیهم السّلام.
حال به برخورد ائمه علیهم السّلام با این مطالب،طبق ترتیببندی یاد شده میپردازیم:
1-امام صادق علیه السّلام در بیان لزوم برخورد با عقاید انحرافی غلات،خطاب به یکی از یاران خود به نام مصادف میفرماید:
ای مصادف!اگر عیسی علیه السّلام نسبت به غلوّی که نصاری درباره او کرده بودند،ساکت نشسته بود،خداوند حق داشت که گوشش را کر و چشمش را کور کند.همینطور اگر من نسبت به آنچه ابو الخطاب میگفت ساکت مینشستم،خداوند حق داشت که با من نیز چنان کند. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 193-192؛بحار الانوار،ج 25،ص 293،ح 50.
2-امام رضا علیه السّلام وقتی که شنید بعضی از افراد،صفات خداوند ربّ العالمین را به حضرت علی علیه السّلام نسبت میدهند،بدنش لرزید و عرق از سر و رویش جریان پیدا کرد و سپس فرمود:
«منزه است خداوند!منزّه است خداوند از آنچه ظالمان و کافران دربارۀ او میگویند!
آیا علی علیه السّلام خورندهای در میان خورندگان،نوشندهای در میان نوشندگان، ازدواجکنندهای در میان ازدواجکنندگان و گویندهای در میان گویندگان نبود؟آیا او نبود که در مقابل پروردگار خود در حالیکه خاضع و ذلیل بود،به نماز میایستاد و به سوی او راز و نیاز میکرد؟آیا کسی که این صفات را دارد،خداست؟
اگر چنین است،پس باید همه شما خدا باشید،چون در این صفات با علی علیه السّلام مشترک میباشید؛صفاتی که همه آنها دلالت بر حدوث موصوف آنها دارد.
آنگاه در جواب سؤال راوی که معجزات آن حضرت علیه السّلام را دلیل غلات برای الوهیّت او ذکر میکند،میفرماید:
امّا معجزاتی که از او به ظهور رسیده،فعل خودش نبود،بلکه فعل قادری بود که شباهت به مخلوقها نداشت.
سپس آن حضرت علیه السّلام با بیان مثال جالبی،بعضی از ریشههای مسأله را بیان میکند:
ریشۀ اصلی انحراف این گمراهان کافر،جهل و نادانی آنها و سپس پافشاری در این جهل بود.مثل اینها مثل کسانی است که چشم به راه و منتظر رسیدن پادشاهی هستند،تا
1) 1)
از او حاجات دنیوی خود را بخواهند.ناگاه به آنان گفته میشود که بزودی پادشاه با لشکر و خدم و حشم خود،بر شما وارد میشود.پس هرگاه او را دیدید،حق تعظیم او را به جا آورید.مبادا که دیگری را به نام او بخوانید و دیگری را به جای او تعظیم نمایید که اگر چنین کنید،مستحقّ عقوبت او خواهید شد.
در این هنگام،یکی از بندگان آن پادشاه با تعدادی از سپاهیان پیشقراول فرا میرسند.این بیچارگان وقتی که آن غلام و بنده را با آن نعمتها و سپاهیان میبینند،خیال میکنند که همۀ آن نعمتها و سپاهیان از خود اوست و نه از پادشاه.پس او را به جای پادشاه تعظیم میکنند و حق پادشاه را نسبت به بنده او به جای میآورند و اصلا او را پادشاه میخوانند و این را که بالاتر از این بنده،پادشاهی وجود داشته باشد،یا این بنده مالکی داشته باشد،انکار مینمایند.
آن غلام هرچه سعی میکند به آنان بفهماند که این همه نعمتها از آن پادشاه است،به گوششان فرو نمیرود و دست از اعتقاد باطل خود برنمیدارند،تا اینکه پادشاه فرا میرسد و بر آنان غضب میکند و آنان را عذاب مینماید.
این غلات نیز چون علی علیه السّلام و اولادش را دیدند که خداوند نعمتهای فراوانی از فضل خود به آنها عطا کرده است،او را با نام خداوند خواندند و هرچه آنان سعی در ردّ نسبت خدایی خود کردند،به گوش آنان فرو نرفت،تا آنکه دچار عذاب دردناک شدند. (1)
-بحار الانوار،ج 25،ص 278-276،ح 20.
3-امام صادق علیه السّلام به یکی از اصحاب خود به نام اسماعیل بن عبد العزیز که افکاری غلوّآمیز داشت،فرمود:
«ای اسماعیل!برای من آبی در متوضّأ(محل وضوء)بگذار تا وضو بگیرم.
اسماعیل نیز چنین کرد و سپس با خود گفت:من درباره او اعتقاداتی چنین و چنان دارم(مثل اینکه او پروردگار است و خالق و رازق)در حالیکه او احتیاج به وضو گرفتن پیدا میکند.
وقتی که امام صادق علیه السّلام از محل وضو خارج شد،فرمود:
ای اسماعیل!ساختمان را بیش از آنچه که ظرفیت دارد،بالا نبرید که منهدم خواهد
1) 1)
شد.ما را مخلوق قرار دهید و آنگاه هرچه میخواهید دربارۀ ما بگویید. (1)
-بحار الانوار،ج 25،ص 279،ح 22.
4-یکی از یاران امام صادق علیه السّلام به نام صالح بن سهل،اعتقاد به ربوبیّت امام صادق علیه السّلام داشت.
روزی امام صادق علیه السّلام به او نگاهی کرد و فرمود:
ای صالح!به خدا سوگند که ما بنده و مخلوق هستیم و پروردگاری داریم که او را عبادت میکنیم و اگر او را عبادت نکنیم،او ما را عذاب خواهد کرد. (2)
5-یکی از یاران امام رضا علیه السّلام به نام هرویّ(اباصلت)میگوید:
به امام رضا علیه السّلام عرض کردم:مردم دربارۀ شما میگویند که ادعا میکنید مردم بندگان شما هستند.
امام رضا علیه السّلام وقتی چنین شنید،بسیار ناراحت شده،سر به آسمان برداشت و فرمود:
ای خدا خالق آسمانها و زمین که دانای نهان و آشکار هستی!تو گواهی که من هرگز چنین نگفتهام و از هیچیک از پدرانم نیز نشنیدهام که چنین گفته باشند.تو آگاهی که ما چه اندازه از این امت،ظلم تحمل کردیم و این نیز یکی از ظلمهای آنها بر ماست.
آنگاه رو به هروی کرده،فرمود:اگر همه مردم بندگان ما هستند،پس آنها را به چه کسی بفروشیم؟ (3)
6-در حدیث دیگری،امام رضا علیه السّلام ضمن ردّ اینکه مردم بندگان ائمه باشند، میفرماید:
مراد ما ایناست که مردم بندگان ما در لزوم اطاعت از ما هستند(و نه اینکه آنان را خلق کرده باشیم یا مالک آنان باشیم)و دوستداران و ولایتپذیران ما در امور دینی میباشند،پس این سخن را حاضران به غایبان برسانند. (4)
7-در حدیثی امام صادق علیه السّلام ضمن ردّ مغیره و عقاید او میفرماید:
به خداوند سوگند،ما بندگان خدا هستیم که ما را خلق کرد و برگزید.ما بر نفع و ضرر خود قادر نیستیم.اگر او ما را مورد رحم خود قرار دهد،پس به واسطه صفت رحمتش
میباشد و اگر ما را عذاب کند،به علت گناهانمان میباشد و ما هیچ حجتی بر او نداریم.
ما میمیریم،وارد قبر میشویم،در روز قیامت برانگیخته میشویم،در موقف میایستیم و مورد سؤال قرار میگیریم.
سپس ضمن اعلام بیزاری از گفتههای ابو الخطاب و یارانش میفرماید:حتی اگر ما خود(به فرض محال)آنها را به خدایی خود فرا میخواندیم،باید قبول نمیکردند،چرا که میبینند من(مانند انسانها)دچار خوف و ترس میشوم. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 147؛بحار الانوار،ج 25،ص 218،290،ح 47.
8-یکی از یاران امام صادق علیه السّلام میگوید:
امام علیه السّلام در حالیکه ناراحت بود،نزد ما آمد و فرمود:همین چند لحظه پیش،برای کاری از منزل خارج شدم.ناگاه یکی از سیاهان مدینه نزد من آمد و گفت:
«لبیک جعفر بن محمد لبیک»؛ای جعفر بن محمد تو را لبیک میگوییم.
من از بس ناراحت شدم از همانجا بازگشتم،در حالیکه از آنچه او درباره من گفته بود،ترسان و لرزان بودم.
به محض اینکه به خانه رسیدم به جایگاه نماز خود رفتم و برای پروردگارم سجده کردم و صورتم را بر خاک مالیدم و خودم را در مقابل او ذلیل و خوار ساختم و از آنچه آن سیاه گفته بود،برائت و بیزاری جستم. (2)
9-امام صادق علیه السّلام در رد طرفداران ابو الخطاب که با تاویل آیه: هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ (3)امام را خدای زمین میدانستند،فرمود:
به خداوند سوگند،آن مقدار که اینها عظمت خدا را کوچک کردند،هیچکس نکرد.
...به خداوند سوگند،اگر من به آنچه اهل کوفه(طرفداران ابو الخطاب)درباره من میگویند اقرار کنم،زمین مرا در خود فرو خواهد برد.من جز بندهای مملوک که بر هیچ سود و زیانی قادر نیستم،نمیباشم. (4)
10-امام صادق علیه السّلام در ردّ کسانیکه میگفتند:ائمه رزق و روزی بندگان را اندازهگیری
میکنند،فرمود:
به خداوند سوگند!ارزاق ما را جز خدا تقدیر و اندازهگیری نمیکند و من خود،به غذایی برای خانوادهام احتیاج داشتم،سینهام تنگ و فکرم مشغول شد،تا اینکه رزق آنان را تامین کردم و نفسی به راحتی کشیدم. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 208-207؛بحار الانوار ج 25،ص 301،ح 65.
1-دو تن از یاران امام صادق علیه السّلام باهم بر سر نبوّت آن حضرت علیه السّلام بحث داشتند.
وقتی که به نزد امام صادق علیه السّلام رسیدند،امام علیه السّلام ابتدا خطاب به آنان فرمود:
من از کسی که بگوید ما پیامبر هستیم،بیزارم. (2)
2-امام صادق علیه السّلام در حدیثی میفرماید:
لعنت خدا بر کسی باد که بگوید ما پیامبر هستیم و نیز لعنت بر کسی باد که در این مطلب شک کند. (3)
در احادیث بسیاری،ائمه علیهم السّلام از خود نفی علم غیب کردهاند.باتوجه به احادیث فراوان دیگری که مواردی از خبر دادن آنها از مغیبات و امور غیبی در آنها باشد (4)
توسط مؤسسۀ المعارف الاسلامیه انتشار یافته است.
،باید بگوییم که مراد از نفی علم غیب،علم غیب ذاتی است نه علم غیب اکتسابی از خداوند و یا علم غیبی که از روایات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به دست میآید. (5)احادیث نفی علم غیب از قرار زیر است:
1-یکی از یاران امام صادق علیه السّلام به نام یحیی بن عبد الله بن حسین نزد آن حضرت آمد و عرض کرد:بعضی خیال میکنند که تو غیب میدانی.
امام صادق علیه السّلام بسیار ناراحت شد و فرمود:
سبحان الله!دست خود را بر سر من بگذار(احساس خواهی کرد)که از شنیدن این سخن،موی بر بدنم راست شد.
سپس فرمود:به خداوند سوگند،اینها که ما میگوییم(و باعث توهّم علم غیب در ما میشود)جز روایت از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله چیزی نیست. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 193؛بحار الانوار،ج 25،ص 293،ح 50.
2-ابو بصیر به امام صادق علیه السّلام میگوید:
آنها میگویند که شما عدد قطرههای باران و ستارگان و برگهای درختان و نیز وزن آنچه که در دریاست و عدد خاکها را میدانید.
امام صادق علیه السّلام با شنیدن این سخنان سر بر آسمان بالا برد و فرمود:
سبحان الله!سبحان الله!نه به خدا سوگند!اینها را جز خداوند نمیداند. (2)
3-امام صادق علیه السّلام در ردّ ادعای ابو الخطاب که ادّعا میکرد آن حضرت علم غیب میداند و آن را به ابو الخطاب نیز داده است،فرمود:
به خداوندی که غیراز او خدایی نیست سوگند!که من علم غیب نمیدانم و خداوند در مصیبت مردگانم به من اجر ندهد و در حیات زندگانم به من برکت ندهد،اگر چنین مطلبی به او(ابو الخطاب)گفته باشم. (3)
4-حضرت صاحب(عج)در توقیعی که در ردّ غلات صادر کرد،چنین نوشت:
«...خداوند عزّ و جلّ بالاتر از آن چیزی است که او را به آن توصیف میکنند.او منزه است و ما حمد و سپاس او را میگوییم.ما با او در علم و قدرتش شریک نیستیم،بلکه غیراز او هیچکسی علم غیب نمیداند،چنانکه خود در کتاب محکمش فرموده است:
قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللّهُ (4)
(ای رسول ما)بگو:که در همه آسمانها و زمین جز خدا کسی از علم غیب آگاه نیست. (5)
در ضمن بعضی از احادیث،به اشاراتی درباره علل غلوّ و نتایج آن برمیخوریم.
بعضی از آن احادیث،بدینگونه است:
1-در حدیثی که سابقا از امام رضا علیه السّلام بیان داشتیم،یکی از علل غلوّ را جهل و ناآگاهی و پس از آن،استبداد و خودرأیی رهبران و رهروان غلات برشمرده بود. (1)
-بحار الانوار،ج 25،ص 267،ح 20.
2-در بعضی از احادیث به سوءاستفادههای مالی غلات به وسیله مطرح کردن غلوّ درباره ائمه اشاره شده است،از جمله:
امام حسن عسکری علیه السّلام درباره دو تن از غلات به نامهای محمد بن نصیر فهری و حسن بن محمد بن بابای قمی میفرماید:
«...مستاکلین یاکلان بنا الناس فتانین موذیین.»
...این دو حیلهگر موذی به وسیله ما مال مردم را میخورند. (2)
3-امام جواد علیه السّلام دربارۀ جعفر بن واقد و هاشم بن ابی هاشم که از غلات پیرو ابو الخطاب بودند،میفرماید:
اینها به نام ما،مال مردم را میخورند و آنان را به سوی آنچه ابو الخطاب ادعا میکرد، میخوانند. (3)
4-در بعضی از احادیث،به حبّ مفرط بهعنوان یکی از علل غلوّ اشاره شده است؛ از جمله از امام سجاد علیه السّلام خطاب به ابو خالد کابلی چنین نقل شده است:
یهود به قدری عزیر را دوست داشتند که درباره او گفتند آنچه گفتند.(یعنی گفتند او پسر خداست).پس نه عزیر از آنان است و نه آنان از عزیر.همانا نصاری به قدری عیسی علیه السّلام را دوست داشتند که درباره او گفتند آنچه گفتند،پس نه عیسی از آنان است و نه آنان از عیسی علیه السّلام.
این سنّت درباره ما هم پیاده شده است،و بعضی از شیعیان،ما را به قدری دوست خواهند داشت که درباره ما آنچه یهودیان درباره عزیر و مسیحیان درباره عیسی بن مریم گفتند،خواهند گفت.پس نه آنان از ما هستند و نه ما از آنان. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 79؛بحار الانوار،ج 25،ص 288،ح 44.
1-مهمترین نتیجه غلوّ که در روایات به آن اشاره شده،کوچک کردن عظمت خداوند است که به بعضی از روایات آن اشاره شد.
از جمله امام صادق علیه السّلام در حدیثی ضمن هشدار به پیروان خود مبنی بر دوری از غلات میفرماید:
«یصغرون عظمة اللّه و یدّعون الربوبیّة لعباد اللّه.» (2)
اینها عظمت خداوند را کوچک نموده،ادعای ربوبیّت برای غیرخدا میکنند.
2-در بعضی از احادیث به ترک واجبات بهعنوان یکی از نتایج غلوّ اشاره شده است؛از جمله امام صادق علیه السّلام در همان حدیث پیشین میفرماید:
غلوّکننده به سوی ما برمیگردد و ما او را قبول نمیکنیم،اما وقتی که مقصّر(آنکه در حق و شناخت ما کوتاهی کرده است)به سوی ما برمیگردد،او را میپذیریم و دلیل آن،ایناست که غالی،عادت به ترک نماز و زکات و روزه و حج کرده است و نمیتواند عادتش را ترک کند و او هرگز به طاعت خداوند عزّ و جلّ بر نخواهد گشت.اما مقصّر هرگاه شناخت،عمل میکند و اطاعت مینماید. (3)
یکی از مهمترین و زیانبارترین توطئههای غلات،درست کردن روایاتی با سندهای معتبر و جای دادن آنها در کتب یاران ائمه علیهم السّلام بود و بدین ترتیب نقشی عظیم در جایگزین کردن افکار انحرافی در میان شیعیان داشتند که هنوز هم آثار این جنایت کاملا زدوده نشده است.
در بحثهای گذشته تحت عنوان نامهای غالیانی چون مغیره بن سعید،بیان بن سمعان و ابو الخطاب به این جنایت اشاره کردیم و هشدارهای ائمه علیهم السّلام را نیز یادآور شدیم.در اینجا بدون آنکه احادیث گذشته را تکرار کنیم،به ذکر چند حدیث دیگر میپردازیم:
1-امام رضا علیه السّلام در حدیثی خطاب به حسین بن خالد میفرماید:
کسی که قایل به جبر و تشبیه باشد،کافر و مشرک است و ما از او در دنیا و آخرت بیزار هستیم.
ای پسر خالد!اخباری که درباره جبر و تشبیه به نام ما شایع شده است،(ما نگفتهایم)،بلکه آنها را غلاتی که عظمت خداوند را کوچک کردهاند،به نام ما ساختهاند. (1)
-بحار الانوار،ج 25،ص 266،ح 8.
2-یونس بن عبد الرحمان،که یکی از بزرگترین اصحاب امام رضا علیه السّلام و از اصحاب اجماع به شمار میرود،احادیث بسیاری را رد میکرد.وقتی که به او اعتراض شد،در جواب گفت:
من به عراق سفر کردم و در آنجا با تعداد زیادی از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهما السّلام ملاقات کردم و از آنان حدیث شنیدم و از کتابهایشان نسخهبرداری کردم.
سپس آن کتب را بر امام رضا علیه السّلام عرضه کردم و آن حضرت علیه السّلام احادیث بسیاری را رد کرد و این را که آن احادیث از احادیث امام صادق علیه السّلام باشد،انکار کرد و به من فرمود:
همانا ابو الخطاب بر ابو عبد الله علیه السّلام دروغ میبست.پس خدا ابو الخطاب و یارانش را لعنت کند که این احادیث را تا امروز در کتب اصحاب امام صادق علیه السّلام جای میدهند.
آنگاه امام علیه السّلام برای رهایی یارانش از سردرگمی برای شناختن احادیث صحیح از احادیث ساختگی،قاعدههای زیر را بیان فرمود:
«چیزی از احادیث ما که خلاف قرآن است،قبول نکنید،چرا که ما هرگاه حدیث گوییم با قرآن و سنّت موافق است.ما از قول خدا و رسولش حدیث میگوییم و هیچگاه نمیگوییم:قال فلان و فلان،تا موجب تناقض در کلام ما بشود.همانا سخنان آخرین ما (ائمه)مانند سخنان اوّلین ماست و کلام اوّلین ما،تصدیقکنندۀ کلام آخرین ماست.پس
1) 1)
هرگاه حدیثی را نزد شما آوردند که با این گفتهها مخالف بود،آن را رد کنید و به گوینده بگویید:تو به آنچه آوردهای آگاهتری،چرا که با هر گفتهای از ما حقیقتی است و بر آن نوری.پس هر گفتهای که حقیقت و نور ندارد(و به ما نسبت داده میشود)،از گفتههای شیطان است.
در ابتدای همین حدیث،«شاهد داشتن حدیثی از احادیث دیگر ائمه»را نیز بهعنوان ملاک صحّت حدیث ذکر کرده است. (1)
-کمرهای،میرزا خلیل،آراء ائمة الشیعة فی الغلاة،(چاپ افست حیدری،1351 ش)،ص 171-170.
هنگام برشمردن فرقههای غلات،احادیثی که در ردّ سران آنها مانند:مغیره، ابو الخطاب،محمد بن بشیر و بشار شعیری و اعلام انزجار و بیزاری از آنها و لعن آنها از سوی ائمه علیهم السّلام وارد شده بود،ذکر کردیم.
حال در اینجا به ذکر احادیث دیگری در این زمینه میپردازیم:
1-امام رضا علیه السّلام در برخورد با یکی از دوستان یونس بن ظبیان(که از غلات خطابی بود)و یکی از گفتارهای منحرف یونس را ذکر میکرد،با عصبانیت فرمود:
از نزد من بیرون برو که خدا تو را و کسی که این حدیث را برای تو گفت و نیز یونس را هزار مرتبه لعنت کند که در پی هر لعنتی،هزار لعنت باشد و هر لعنتی از این لعنتها تو را به قعر جهنم فرو برد.این را بدان که یونس با ابن الخطاب در بدترین عذابها باهم هستند و یاران این دو با آن شیطانی که این حدیث را برای تو گفت،با فرعون و آل فرعون در شدیدترین عذابها میباشند.اینها را من از پدرم شنیدم. (2)
2-امام رضا علیه السّلام میفرماید:
کسی که قائل به تناسخ شد،کافر است.
سپس فرمود:خدا غلات را لعنت کند که بدتر از مجوس،یهود،نصاری،قدریه، مرجئه و حروریه میباشند.با آنها نشست و برخاست و دوستی نکنید و از آنها بیزاری
جویید که من از آنها بیزارم. (1)
-بحار الانوار،ج 25،ص 273،ح 18.
3-در حدیث دیگری،امام صادق علیه السّلام آنها را از یهود و نصاری و مجوسیان و مشرکان بدتر میداند. (2)
4-امام سجاد علیه السّلام در حدیثی که سابقا نیز ذکر کردیم،خطاب به ابو خالد کابلی میفرماید:
گروهی از شیعیان ما،ما را به اندازهای دوست خواهند داشت که آنچه یهود درباره عزیر و نصاری درباره مسیح گفتند،درباره ما خواهند گفت،نه آنان از ما هستند و نه ما از آنان. (3)
5-امام صادق علیه السّلام در حدیثی ضمن انزجار از اقوال مغیره و ابو الخطاب میفرماید:
وای بر آنها!آنها را چه میشود؟خدا لعنت کند آنها را.آنها خدا و پیامبرش را در قبرش اذیت کردند و همینطور امیر المؤمنین علیه السّلام،فاطمه علیها السّلام،حسن،حسین،علی بن الحسین و محمد بن علی(صلوات الله علیهم)را.این من هستم در میان شما که گوشت و پوست رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله هستم.شب هنگام که در بسترم قرار میگیرم،خائف و ترسان و مرعوب میباشم(به واسطه گفتههای غلات).آنها(غلات)خود در امانند و من در فزع.
آنها راحت میخوابند و من خائف و ترسان و بیدار هستم و در بین کوهها و صحراها سرگردان.من از آنچه اجدع برّاد ابو الخطاب،بنده بنی اسد درباره من گفته است به سوی خدا بیزاری میجویم. (4)
6-در حدیثی امام صادق علیه السّلام پس از لعن مغیره میفرماید:
خداوند لعنت کند کسی را که دربارۀ ما چیزی میگوید که ما خود نمیگوییم و خداوند لعنت کند کسی را که ما را از بندگی خارج کند؛از بندگی خدایی که ما را آفریده است و ما به سوی او بازخواهیم گشت و امور ما در قبضۀ اوست. (5)
7-امام صادق علیه السّلام میفرماید:
من از کسی که گمان میکند ما پروردگار یا پیامبر هستیم،بیزار میباشم. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 192؛بحار الانوار،ج 25،ص 297،ح 60.
8-امام صادق علیه السّلام خطاب به سدیر صیرفی میفرماید:
ای سدیر!گوش و چشم و مو و پوست و گوشت و خون من از اینان(غلات)بیزار است.خدا و پیامبرش از آنها بیزارند.اینها بر دین من و دین پدرانم نیستند.به خداوند سوگند!خداوند در روز قیامت من و آنها را باهم جمع نخواهد کرد،مگر آنکه بر آنها غضبناک باشد. (2)
در بعضی از احادیث،ائمه شیعه به یاران خود فرمان میدهند که از معاشرت با غلات خودداری کنند و با آنان هیچگونه رابطهای نداشته باشند و بخصوص غلات را برای جوانان خطرناک میدانند.
بعضی از این احادیث،بدینگونه است:
1-امام صادق علیه السّلام میفرماید:
از غلات نسبت به جوانان خود بر حذر باشید که مبادا آنان را فاسد سازند. (3)
2-امام صادق علیه السّلام میفرماید:
کمترین چیزیکه به وسیله آن،انسان از ایمانش خارج میشود،آناست که در مجلس یک غالی بنشیند،سخنانش را گوش دهد و آنها را تصدیق کند. (4)
3-از امام رضا علیه السّلام درباره غلات و مفوّضه سؤال شد و آن حضرت علیه السّلام فرمود:
غلات کافر هستند و مفوّضه،مشرک.کسی که با آنها بنشیند،یا با آنها مخلوط شود، یا با آنها بخورد،یا با آنها بیاشامد،یا با آنها وصلت کند،یا کسی از آنها را به ازدواج درآورد...یا آنها را امین بر امانت بشمارد،یا گفتارشان را تصدیق کند،یا به کوچکترین کلمهای آنها را یاری کند،از تحت ولایت خداوند و ولایت پیامبرش و ولایت ما
اهل البیت علیهم السّلام خارج شده است. (1)
-بحار الأنوار،ص 273،ح 19.
4-امام صادق علیه السّلام درباره یاران ابو الخطاب و غلات به مفضل فرمان میدهد:
ای مفضل!با آنها نشست و برخاست نکنید و با آنها نخورید و نیاشامید و با آنها مصافحه نکنید و به آنها ارث ندهید. (2)
5-امام رضا علیه السّلام در حدیثی خطاب به حسین بن خالد،غلات را نقطۀ مقابل اهل بیت علیهم السّلام قرار داده،میفرماید:
کسی که آنها را دوست بدارد،ما را دشمن داشته است و کسی که آنها را دشمن بدارد،ما را دوست داشته است.کسی که با آنها وصل باشد،با ما قطع رابطه کرده است و کسی که با آنها قطع رابطه کند،با ما وصل است.کسی که به آنها جفا کند،به ما نیکی کرده است و کسی که به آنها نیکی کند،به ما جفا کرده است.کسی که آنها را اکرام کند،به ما اهانت کرده است و کسی که به آنها اهانت کند،ما را اکرام کرده است.کسی که سخنان آنها را قبول کند،ما را ردّ کرده است و کسی که آنها را ردّ کند،ما را قبول کرده است.
کسی که به آنها احسان کند،به ما بدی کرده است و کسی که به آنها بدی کند،به ما احسان نموده است.کسی که آنها را تصدیق کند،ما را تکذیب کرده است و کسی که آنها را تکذیب کند،ما را تصدیق کرده است.کسی که به آنها اعطا کند،موجب حرمان ما شده است و کسی که آنها را از عطا محروم کند،در حقیقت به ما اعطا کرده است.ای پسر خالد!کسی که شیعۀ ماست،نباید هیچکس از آنان را بهعنوان دوست و یاور خود بگیرد. (3)
ائمه علیهم السّلام سعی داشتند حتی الامکان در برخورد با غلات از مراحل ذکر شده استفاده کنند و با برهان و دلیل و بیان عقاید صحیح و نیز اعلام بیزاری از آنها،خطر غلات را به حداقل برسانند.اما هنگامیکه تندرویهای غلات غیرقابل تحمل میشد،چارهای بجز
فرمان قتل آنان نمیدیدند که البته این موارد،بسیار کم اتفاق میافتاد.
شاید بتوان گفت کل مواردی که ائمه علیهم السّلام مجبور به صدور چنین فرمانی شدند، عبارتند از:
1-فارس بن حاتم قزوینی یکی از خطرناکترین غلات در زمان امام حسن عسکری علیه السّلام بود،که بدعتهای فراوانی گذاشت و بسیاری از مردم را فریب داد.
امام حسن عسکری علیه السّلام خون او را هدر اعلام کرد و فرمود:
هرکس مرا از دست او راحت کند و او را بکشد،من بهشت را برای او ضامن میشوم.
سرانجام یکی از اصحاب آن حضرت علیه السّلام به نام جنید،فارس را به قتل رسانید. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 325.
2-امام جواد علیه السّلام به یکی از یاران خود به نام اسحاق انباری میفرماید:
خون ابو السمهری و ابن ابی الزرقاء که بر ما دروغ میبندند،برای همه مسلمانان هدر است.
امام از اسحاق میخواهد که آنها را بکشد و به او وعدۀ راحتی در بهشت میدهد.اما آن دو،همیشه از اسحاق دوری میجستند و اسحاق موفق به کشتن آنها نشد. (2)
در بعضی از روایات تصریح به کشتن نشده،بلکه فرمان سر شکستن غلات آمده است.
1-امام حسن عسکری علیه السّلام به ابو محمد بن فضل بن شاذان دستور میدهد که اگر توانستی سر ابن بابای قمی(که یکی از غلات بود)را با سنگ بشکنی،چنین کن که او مرا آزار داده است.خداوند او را در دنیا و آخرت آزار دهد. (3)
2-امام حسن عسکری علیه السّلام در نامهای خطاب به بعضی از یاران خود ضمن ابراز تنفر و انزجار از علیّ بن حسکه و غلات دیگر میفرماید:
از آنها دوری کنید که لعنت خدا بر آنها باد و اگر هریک از آنها را یافتی،سر او را با سنگ بشکن. (4)
تا اینجا دانستیم که ائمه علیهم السّلام نسبت به مسأله غلات حساسیتی فوق العاده داشتند و سعی میکردند که هرگونه انتساب غلات به خویش را منتفی نمایند.
احادیثی که درباره لعن غلات و بیزاری و تنفر از آنها وارد شده،دربارۀ هیچیک از ادیان غیراسلامی و نیز فرق اسلامی وارد نشده است.
در این میان،فان فلوتن مستشرق در کتاب تاریخ شیعه و علل سقوط بنی امیه عبارتی دارد که ظاهر گولزنندهای به خود گرفته است.
او میگوید:
ابتدا ائمه منکر صفاتی شدند که غلات به آنان نسبت میدادند،ولی طولی نکشید که رفتار سلبی ائمه تغییر کرد،وقتی که دانستند که تا چه اندازه میتوانند از این شیفتگان خود استفاده کنند،بویژه بعد از مشاهده ضعف بنی امیه و از هم گسیختگی آن دولت. (1)
-تاریخ شیعه و علل سقوط بنی امیّه،ص 112.
ظاهر این عبارت بهگونهای است که شامل ائمه شیعه علیه السّلام هم میشود،ولی با دقت در نوشتۀ کتاب و سیاقی که این جملهها در آن واقع شده است،درمییابیم که منظور نویسنده،کسانی بوده که مانند ابو هاشم عبد الله بن محمد بن حنفیه بر ضد بنی امیه میجنگیدند.
اما از بحثهای گذشته،روشن شد که تشکیل گروه و فرقهای از سوی ابو هاشم بشدت مورد تردید است و بیشتر گفتیم که عباسیان به نام ابو هاشم،فرقهای با عنوان هاشمیّه ساختند و پس از آن،خلافت را از ابو هاشم به خود منتقل کردند و بدین وسیله مردم را به تبعیت از خود فراخواندند.
بنابراین،بسیاری از مسائلی که به فرقهای با عنوان هاشمیه نسبت داده میشود،دروغ میباشد و در زمان خود ابو هاشم چنین اعتقادات مذهبی درباره او نبوده است.
ابو هاشم،فردی مبارز بوده که قیامهای مخفیانهای علیه بنی امیه داشته است و قیام او نه مذهبی،بلکه منحصرا سیاسی بوده است. (2)
بدینسان،آشکار میشود که اگر نویسنده قصد تعمیم این مطلب به ائمه علیهم السّلام را
داشته باشد،تا چه حدّ به بیراهه رفته و سخن به گزاف گفته است.
به پیروی از حساسیّت فوق العادۀ ائمۀ شیعه نسبت به مسألۀ غلات،علما و فقها و بزرگان شیعه نیز به این مسأله اهمیت فراوان میدادند.لذا در طول تاریخ شیعه،به کتب بسیاری برمیخوریم که در ردّ غلات نگارش یافته است.
از آنرو که ما در اینجا مقطع تاریخی مشخصی(یعنی تا اوایل قرن چهارم هجری)را بررسی میکنیم،لذا به ذکر کتبی که فقط در این برهه از سوی بزرگان شیعه نگاشته شده است،میپردازیم.
یادآور میشود که تعدادی از این کتب را که تحت عنوان ردّ بر قرامطه نگاشته شده بود،در بحث قرامطه ذکر کردیم و در اینجا آنها را تکرار نمیکنیم.
اما کتبی را که در مقدمه ذکر کردیم،در اینجا برای جمعبندی بهتر،تکرار میکنیم:
1-کتاب الردّ علی الغلاة،نوشته ابو الحسن علی بن مهزیار اهوازی که وکیل ائمه علیهم السّلام و یکی از بزرگترین اصحاب امام رضا،امام جواد و امام هادی علیهم السّلام بود. (1)
-رجال النجاشی،ص 253؛الذریعه،ج 10،ص 214. [1]
2-کتاب الرّد علی الغلاة،نوشته محمد بن اورمۀ(اوربمة)قمّی.
او از سوی علمای قم متهم به غلوّ شده بود،اما نوشتهای از سوی امام علی النقی علیه السّلام در ردّ این اتهام و به نفع او صادر شد. (2)
3-کتاب الردّ علی الغلاة،نوشته محمد بن حسن بن فروّخ صفّار،مؤلف بصائر الدرجات که از بزرگان قم بود و در سال 290 ه ق وفات یافت. (3)
4-کتاب الردّ علی الغلاة،نوشتۀ یونس بن عبد الرحمان که از بزرگترین اصحاب امام رضا علیه السّلام به شمار میرود. (4)
5-کتاب الرد علی الغلاة(الغالیة)،نوشته حسین و حسن،پسران سعید اهوازی که از
اصحاب امام رضا و امام جواد علیهما السّلام و به قولی نیز از اصحاب امام صادق علیه السّلام بودند. (1)
-رجال النجاشی،ص 58؛الذریعه،ج 10،ص 214؛معجم رجال الحدیث،ج 3،ص 233 و 245.
6-الرد علی الغالیة،نوشتۀ حسن بن علی بن فضال کوفی(متوفای سال 224)که فطحی مذهب(قائل به امامت عبد الله افطح،پسر امام صادق علیه السّلام)و از اصحاب امام کاظم علیه السّلام به شمار میرفت،اما با این حال در رجال،او را موثق میدانند.نیز گفته میشود که او پس از چندی از عقیدۀ فطحی خود دست برداشت و"امامی"شد و لذا او را از اصحاب امام رضا علیه السّلام نیز به شمار میآورند. (2)
7-الرّد علی الغالیة و ابی الخطاب،نوشتۀ ابو اسحاق کاتب ابراهیم بن ابی حفص.او از اصحاب امام حسن عسکری علیه السّلام بود. (3)
8-الرد علی الغالیة المحمدیة،نوشته فضل بن شاذان بن خلیل نیشابوری که از بزرگان اصحاب امام جواد علیه السّلام به شمار میرفت.بعضی او را از اصحاب امام رضا علیه السّلام نیز به حساب آوردهاند.
9-کتاب الرد علی الغلاة،نوشتۀ ابو سهل اسماعیل بن علی بن اسحاق بن ابی سهل بن نوبخت که در زمان امام حسن عسکری علیه السّلام میزیسته است. (4)
10-الرّد علی الغلاة،نوشتۀ ابو محمد حسن بن موسی نوبختی،مؤلف فرق الشیعه که قبل از سال 300 ه ق یکی از بزرگان شیعه به حساب میرفته است.او پسر خواهر نوبختی پیشگفته است. (5)
11-الرد علی اصحاب التناسخ،نوشتۀ نویسندۀ فوق.بعضی این کتاب را همان کتاب پیشین دانستهاند. (6)
12-کتاب الرد علی فرق الشیعة ما خلا الامامیّه،نوشتۀ نویسنده فوق. (7)
13-کتاب الرد علی الغلاة،نوشتۀ سعد بن عبد الله بن ابی خلف الاشعری قمی
مؤلف کتاب المقالات و الفرق(متوفای سال 301 یا 299 ه ق). (1)
-رجال النجاشی،ص 178-177.
14-کتاب الرد علی الغلاة،نوشتۀ محمد بن موسی بن عیسی همدانی سمّان(روغن فروش).مؤلف خود متهم به غلوّ بوده،اما این کتاب را در ردّ غلات نگاشته است. (2)
شایسته یادآوری است که هیچیک از کتب یاد شده به دست ما نرسیده است.
در فصل دوم فرقههای مختلف غلات را برشمردیم و تا حد زیادی نیز با عقاید آنان آشنا شدیم و این نکته اجمالا به دست آمد که آنها در عمل،بیبند و باری مطلق و اباحیگری را ترویج میکردند.
در این فصل،قصد آن داریم که به بررسی عقاید کلّی غلات که اجمالا مشترک بین اکثر یا تمام فرقههای آنان میباشد،بپردازیم،ریشههای آن عقاید را مشخص کنیم و تاثیر یا عدم تاثیر آن عقاید در اعتقادات شیعه را به بحث بگذاریم و نیز عقایدی را که اصلی در شیعه داشتهاند و غلات،آن عقاید را تحریف کردهاند،یادآور شویم و کیفیت تحریف را مشخص کنیم.در بعد عمل،هم ریشههای اباحیگری را بیان کنیم و توجیهاتی را که برای آن شده است،متذکر شویم.
در بسیاری از کتب فرقهشناسی و تاریخی،عقایدی همانند تناسخ،حلول،تشبیه، بداء و تاویل را از عقاید مشترک بین تمام غلات دانستهاند، (1)
-الملل و النحل،ج 1،ص 173؛الغلوّ و الفرق الغالیه فی الحضارة الاسلامیة،ص 11.
اما با مراجعه به عقاید فرقههای مختلف،عدم صحّت این قول ثابت میشود.1) 1)
ما در اینجا بدون اینکه به مشترک بودن یا مشترک نبودن عقیدهای بین تمام غلات توجه داشته باشیم،عقاید اصلی و کلی آنها را ذکر میکنیم و حتی الامکان از ورود به جزئیات خودداری مینماییم.
این فصل به دو بخش اصلی تقسیم میشود:
الف-غلات در آینه عقیده(عقاید غلات)
ب-غلات در آینه عمل.
عقاید غلات را میتوان بهطور کلی به دو بخش تقسیم کرد:
1-عقایدی که اثری از آنها در عقاید شیعه وجود ندارد.این عقاید عبارتند از:
الف-عقیده به الوهیّت و خدایی ائمه علیهم السّلام و اشخاص دیگر
ب-عقیده به نبوت ائمه علیهم السّلام و اشخاص دیگر
ج-عقیده به حلول
د-عقیده به تناسخ
ه-عقیده به تشبیه خداوند به موجودات
و-عقیده به تفویض.
از این عقاید با عنوان«عقاید مختص به غلات»یاد میکنیم.
2-عقایدی که اصل آنها در عقاید شیعه موجود بوده و غلات آنها را تحریف کردهاند این عقاید عبارتند از:
الف-عقیده به وصایت و جانشینی حضرت علی علیه السّلام
ب-عقیده به مهدویت
ج-عقیده به رجعت
د-تاویل قرآن
ه-عقیده به بداء.
از این عقاید با عنوان«عقاید مشترک بین غلات و شیعه»یاد میکنیم.
در فصل اول،نمونههای فراوانی از اعتقاد به خدایی افرادی چون پادشاهان و امپراطورانی مانند امپراطور ژاپن و فرعون مصر ذکر کردیم.
همچنین اعتقاد یهودیان و مسیحیان را مبنی بر اینکه عزیر و مسیح،پسران خدا میباشند یادآور شدیم.
در اسلام،اعتقاد به خدایی ائمه علیهم السّلام برای اوّلینبار به عبد الله بن سبأ نسبت داده شده است که حضرت علی علیه السّلام را خدا میدانست.
در بخش تاریخ سبائیه،روشن شد که اساسا عبد الله بن سبأ،شخصیتی موهوم و ساختگی دارد و نه خود او و نه اعتقاداتش اساس تاریخی ندارند.
علاوه بر این،در کتب ملل و نحل از گروهی از طایفه«زطّ»یاد شده بود که اعتقاد به خدایی حضرت علی علیه السّلام داشتند که اینها را نیز مورد نقد و بررسی قرار دادیم و احتمال وجود آنها را منتفی ندانستیم.
به هرحال،روایاتی که از این طایفه نام میبرد،شدت عمل حضرت علی علیه السّلام با آنها را نیز ذکر میکند،بهطوری که نوشتهاند آن حضرت علیه السّلام همه آنها را نابود کرد و دیگر اثری از آنها باقی نماند تا فرقهای تشکیل دهند و عقاید خود را ترویج کنند.
اولین فرقهای که در اسلام ظهور کرد و اعتقاد به خدایی افراد داشت،فرقهای بود که از سوی هیچیک از فرقهنویسان،منتسب به شیعه نشده است،بلکه ظهور آن در میان گروههای غیرشیعه بوده است.این فرقه،فرقهای بود به نام راوندیه از پیروان عبد الله راوندی که گفته شده است در ابتدا محمّد بن علی بن عبد الله بن عباس را امام،خدا و عالم به هرچیز میدانستند و میگفتند:هرکس او را شناخت،آزاد است که هر کاری
بکند. (1)
-فرق الشیعه،ص 50. [1]
در زمان منصور،خلیفه عباسی،عدهای از این فرقه،منصور را خدای خود خطاب کردند.
اما پس از آنکه منصور،ابو مسلم خراسانی را کشت،بر او شوریدند و منصور آنان را قتل عام کرد. (2)
از این گروه بود که غلوّ به دیگر گروهها سرایت کرد؛گرچه قبل از این فرقه،به عبد الله بن معاویه نسبت داده شده است که خود را خدا میدانست (3)که گفته شد،این نسبت، دروغ است.
در همین هنگام،ابو الخطاب که قبلا از اصحاب امام صادق علیه السّلام بود،برای آنکه عدهای را دور خود جمعآوری کند،قائل به خدایی امام جعفر صادق علیه السّلام شد تا بتواند خود را بهعنوان پیامبر منصوب از طرف او،به پیروانش بقبولاند. (4)
ابو منصور عجلی هم در همین زمان قائل شد که خداوند او را بالا برده و به او خطاب «یا پسر»کرده است. (5)
پس از ابو الخطاب،گروههایی همانند:معمریه(پیروان معمر)،بزیعیه(پیروان بزیع حائک)،سریه(پیروان سری)راه ابو الخطاب را در پیش گرفته،امام جعفر صادق علیه السّلام یا ائمه دیگر را خدا و رهبران خود را فرستاده او دانستند.
در هنگام بررسی روایات،دیدیم که در عصر امامان بعد از امام رضا علیه السّلام تا حضرت حجت علیه السّلام افراد و گروههایی بودند که به صفات مخصوص خداوند مانند خلق و رزق برای امامان اعتقاد داشتند،اما در آن روایات،نام فرقۀ مشخصی برده نشده بود.
در زمان امام حسن عسکری علیه السّلام،محمد بن نصیر نمیری،امام حسن علیه السّلام را خدا و خود را پیامبر میدانست. (6)
ابن حزم در کتاب خود از گروههای زیادی نام میبرد که قائل به الوهیت ائمه علیهم السّلام یا افراد دیگر بودهاند که با آنکه در کتب دیگر ملل و نحل مدرکی برای سخنان او یافت
نشد،اما به جهت تکمیل بحث،آنها را ذکر میکنیم.
این گروهها از قرار زیر است:
1-گروهی اعتقاد به الوهیت آدم و پیامبران بعدی تا حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله دارند و از آن پس به خدایی امامان شیعه تا امام جعفر صادق علیه السّلام معتقدند و در اینجا توقف میکنند.
ابن حزم سپس خطابیه را بهعنوان مظهر این گروه ذکر میکند،در حالیکه گفتیم خطابیه فقط به خدایی امام جعفر صادق علیه السّلام اعتقاد داشتند.
سخن دیگری که درباره خطابیه میگوید،ایناست که آنها ابو الخطاب را خدایی بزرگتر از امام جعفر صادق علیه السّلام میدانستند.
2-قرامطه به خدایی محمد بن اسماعیل بن جعفر الصادق علیه السّلام اعتقاد دارند و بعضی از آنها خدایی رهبرشان ابو سعید حسن بن بهرام جبایی و پسرانش را قبول دارند.
قبلا در بحث قرامطه یادآور شدیم که آنها هیچکس را به حد خدایی نمیرسانند.
3-بعضی به خدایی ابو القاسم نجار که در یمن ظهور کرد و ملقب به منصور شد، اعتقاد دارند.
4-عدهای به خدایی حسین بن منصور معروف به حلاج که در زمان مقتدر خلیفه عباسی به دستور وزیرش ابن حامد بن عباس به دار آویخته شد،معتقدند.
5-عدهای خدایی ابو مسلم خراسانی و سپس خدایی المقنع را که به خونخواهی او برخاست،قبول دارند.
6-گروهی نیز خدایی عبد الله بن حرب کندی کوفی را معتقدند. (1)
-الفصل،ج 4،ص 178.
شایان یادآوری است که با مراجعه به تاریخ و کتب ملل و نحل نتوانستیم صحت بعضی از این گفتههای ابن حزم را اثبات کنیم.همچنین در بسیاری از کتب ملل و نحل هنگام ذکر بعضی از این فرقهها،هیچ سخنی از اعتقاد آنها به الوهیت اشخاص در میان نیست.
1) 1)
ما در اینجا فقط به بررسی علل این اعتقاد در میان غلات منتسب به شیعه میپردازیم.
بهطور کلی میتوان علل زیر را برای این اعتقاد ذکر کرد:
1-جهل و ناآگاهی:
افراد کمظرفیت،هرگاه کرامتی از یکی از ائمه علیهم السّلام مشاهده میکردند،میپنداشتند که چون این کرامت از هیچیک از مخلوقان صادر نشده است،پس حتما صاحب این کرامت مخلوق نیست و لذا او را به حدّ خدایی میرساندند،بدون آنکه به این نکته پی ببرند که او مخلوقی است که خالق او را گرامی داشته و آن کرامت را به او عطا کرده است.
امام رضا علیه السّلام در حدیثی که قبلا ذکر کردیم،به این نکته اشاره میفرماید. (1)
-بحار الانوار،ج 25،ص 276،ح 19.
2-دوست داشتن زیاد(حبّ مفرط):
امام سجاد علیه السّلام در حدیثی،گروهی از شیعیان را به یهود و نصاری تشبیه میکند که بر اثر محبت فراوان،عزیز و عیسی را پسر خدا دانستند. (2)
در احادیث دیگری نیز این مضمون تأئید شده است.البته باید توجه داشت که این دو علت فقط درباره افراد عامی و سادهدل صدق میکند،نه درباره افراد شیاد و دنیاطلبی مانند مغیره و ابو الخطاب.
3-کسب مقام نبوت برای خود:
رهبران شیاد این فرقهها مانند ابو الخطاب،معمر و بزیع اعتقاد به خدایی ائمه علیهم السّلام را پلی برای اثبات نبوّت برای خود قرار دادند و بدین وسیله افراد سادهدل را دور خود جمع کردند و برای چند روزی،مقامی خودساخته کسب کردند.
در حقیقت،منظور اصلی آنان از طرح خدایی ائمه علیهم السّلام خودشان بودند،نه اینکه بخواهند مقام ائمه علیهم السّلام را بالا ببرند.
در پایان فصل دوم بتفصیل برخورد ائمه علیهم السّلام با این ادعاها را مطرح کردیم و روشن شد که آنان در آغاز با دلایل محکم و متقن،سعی در آگاهی دادن به ناآگاهان و بیدار کردن افراد سادهدل داشتند و در مقابل رهبران شیاد،سختترین و شدیدترین موضعگیریها را داشتند که در برابر هیچ گروه دیگری چنین موضعگیری از خود نشان ندادند.دیدیم که هرگاه اعتقاد خدایی آنان از زبان کسی نقل میشد،چهرهشان دگرگون میشد و تن و بدن آنها بشدت میلرزید و شبها از ترس خداوند،خواب نداشتند.
مشاهده کردیم که خطر این گروه برای اسلام را از خطر هر گروه دیگر،بیشتر میدانستند و آنها را حتی از مشرکان و کفار هم بدتر به حساب میآوردند.
شاید بتوان گفت:اگر ائمه علیهم السّلام در آن زمان،دستگاه تبلیغاتی وسیعی داشتند و میتوانستند پیام و گفته خود را به همه نقاط مملکت اسلامی برسانند،در همان آغاز، ریشۀ غلات را کنده بودند.
اما متأسفانه بسیاری از افراد این گروهها که در شهرهای دور از مرکز،مانند کوفه، بصره و شهرهای ایران پراکنده شده بودند،پیام ائمه علیهم السّلام را نشنیدند و بر گمراهی خود تا سالها بعد باقی ماندند.
تاریخچه و برخورد ائمه علیهم السّلام با این اعتقاد
کتب ملل و نحل و تاریخ،اوّلینبار،ادّعای نبوّت را به مختار ثقفی نسبت میدهند و دربارۀ او میگویند:کلمات و جملات موزون و مسجعی بر زبان میراند و ادعای نزول وحی بر خود را داشت. (1)
-الحور العین،ص 182.
قبلا بیان کردیم که این نسبت،دروغ محض است و دستگاههای تبلیغاتی بنی امیه و نیز دستگاههای تبلیغاتی عبد الله بن زبیر برای آلوده کردن چهره قیام مختار که به خونخواهی امام حسین علیه السّلام انجام گرفته بود،اینچنین وجهه رهبر قیام را آلوده نشان
1) 1)
دادند.
همچنین به عبد الله بن معاویه نسبت داده شده است که گاهی خود را خدا و گاهی پیامبر دانست (1)
-مقالات الاسلامیّین،ص 5.
که اینها اتهامی بیش نیست.در هنگام ذکر فرقههای غلات از فرقههایی با عنوانهای اثنینیّه،شریکیّه،امریّه،عینیّه و میمیّه نام بردیم که معتقد بودند حضرت علی علیه السّلام در نبوت با حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله شریک بود.
همچنین از فرقههایی با عنوانهای غرابیه،ذبابیه،ذمیّه و مخطّئه یاد کردیم که نبوت را حق حضرت علی علیه السّلام میدانستند و میگفتند:جبرئیل به واسطه شباهت فراوان حضرت علی علیه السّلام و حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در هنگام نزول وحی خطا کرد و وحی را بر پیامبر فرود آورد و حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله برای راضی کردن حضرت علی علیه السّلام دختر خود را به او تزویج کرد. (2)
بعضی از آنها مانند ذمیه،جبرئیل علیه السّلام را به واسطه این خطا مذمت میکنند.
قبلا متذکر شدیم که هیچ دلیل تاریخی بر وجود هیچیک از فرقههای یاد شده نیافتیم و بر فرض که چنین اعتقادی وجود داشته باشد،ممکن است از آن فرقههای مشهور غلات باشد.
در زمان امام باقر علیه السّلام بیان بن سمعان ادّعای نبوّت کرد و از امام باقر علیه السّلام خواست که به او ایمان آورد تا نجات پیدا کند. (3)
در میان روایات به بعضی از احادیث برمیخوریم که امام صادق علیه السّلام از خود و ائمه دیگر علیهم السّلام نبوت را نفی کرده و بر قائل به نبوت آنها و شککننده در نبوت آنها لعنت فرستاده است. (4)
57،60.
از این احادیث میتوانیم استنباط کنیم که در زمان امام صادق علیه السّلام قائلان به نبوت ائمه علیهم السّلام وجود داشتهاند.
البته در این احادیث از فرقه مشخصی نام برده نشده است.
به برخی از فرقههای اسماعیلیه نیز نسبت داده شده که محمد بن اسماعیل را خاتم پیامبران میدانستند. (1)
-فرق الشیعه،ص 85؛ [1]الفصل،ج 4،ص 183.
در هنگام بررسی فرقههای غلات دیدیم که بعضی از آنها مانند،خطابیّه،معمریّه و بزیعیّه که الوهیت امامان را مطرح میکردند،رهبران خود را پیامبر از طرف آنها میدانستند.
در زمان امام حسن عسکری علیه السّلام محمد بن نصیر نمیری خود را پیامبر مبعوث از طرف آن امام میدانست. (2)
ابن حزم از گروههایی نام میبرد که قایل به نبوت حضرت علی علیه السّلام و امامان فرزند او بودند،اما نام آن گروه را مشخصا ذکر نمیکند.
ابن حزم،مغیره بن سعید را مدّعی نبوّت میداند. (3)
1-در اینجا نیز میتوانیم ناآگاهی و محبت بیش از حدّ را بهعنوان علل این اعتقاد برشماریم که نسبت به تودههای ناآگاه مصداق دارد.
2-امّا رهبران فرقهها که ادعای نبوت امامان را میکردند،خود را وصی و جانشین ائمه علیهم السّلام میدانستند و معتقد بودند که امام علیه السّلام علم و انگشتری خود را به آنها بخشیده و آنها را وصی خود قرار داده است و بدین وسیله تودههای ناآگاه را به دور خود جمع میکردند و چند روزی مقامی خودساخته را برای خود فراهم میساختند.
3-رهبرانی که خود ادعای نبوت میکردند،این ادعا را برای فریب تودهها و رسیدن به ریاست چند روزۀ دنیایی مطرح میکردند.
"حلول"در لغت بهمعنای جای گرفتن چیزی در چیز دیگر است،به نحوی که شیء اول به شیء دوم اختصاص مییابد.در این هنگام شیء اول را«حال»و شیء دوم را «محلّ»گویند. (1)
-مصاحب،غلامحسین،دائرة المعارف فارسی،(تهران،امیر کبیر،1345 ش)،ج 1،ص 863؛دلائل
الصدق،ج 1،ص 138.
در علم کلام،رابطه بین جسم و محلّی را که در آن قرار گرفته است،"حلول"میگویند و نیز از ارتباط بین عرض و جوهر گاهی به حلول تعبیر میشود؛مثلا گفته میشود، سفیدی که عرض است در این کاغذ که جوهر است،حلول کرده است. (2)
ص 55.
در فلسفه از ارتباط بین روح و جسم تعبیر به حلول میشود؛یعنی روح در جسم حلول کرده و با آن متحد شده است. (3)
همچنین از ارتباط بین مادّه و صورت،تعبیر به"حلول"میشود.
در تصوّف از این اصطلاح برای حلول لاهوت(عالم بالا)در ناسوت(عالم پایین) استفاده میشود. (4)
حلول در فلسفه بر دو قسم است:
1-"حلول سریانی"که چنان پنداشته میشود که اجزای حال در اجزای محل،داخل میشود؛مثل حلول گل در گلاب.
2-"حلول طریانی"که به آن"حلول جواری"نیز میگویند که در آن فقط محلّ ظرف حال میشود؛مثل حلول شخص در مکان یا حلول آب در لیوان. (5)
مراد از حلولی که در اینجا مورد بحث است،آناست که روح خداوند یا اجزایی از آن در یک شخص مانند نبی،امام یا هر شخص یا جسم دیگری حلول کند،به نحوی که با
او متحد شود؛یعنی حلول سریانی باشد،که سرانجام حلول و اتحاد هردو مصداق پیدا میکند.
این عقیدهای است که به بعضی از فرقههای غلات نسبت داده شده است.
چنین به نظر میرسد که حلول،ریشۀ تاریخی بس عمیقی دارد و در میان تمام مذاهب و ادیانی که به نحوی به خدایی غیرخداوند یکتا قایل بودهاند،وجود داشته است،بهگونهای که بعضی از نویسندگان،عمر این عقیده را همراه با عمر انسانیّت میدانند؛ (1)
-مذاهب الاسلامیّین،ج 2،ص 58.
که البته جای بحث فراوان دارد.این عقیده در دینهای ابتدایی و نیز در ادیان هند و مصر و یونان قدیم دیده شده است که از آن به تجسّد خداوند در انسان( noit r nI )تعبیر میکنند و ممکن است به دو شکل دایم یا موقت باشد. (2)
المعارف 1373 ق)،ص 58.
بارزترین نمونۀ این عقیده قبل از اسلام،در دین مسیحیت دیده میشود که قایل به تجسّد خداوند در روح حضرت عیسی علیه السّلام و حلول روح خدایی در آن حضرت میباشند. (3)
لذا برخی از نویسندگان،انتشار حلول در اسلام را نشأت گرفته از عقیده"تثلیث مسیحیت"میدانند. (4)
در اسلام برای اولینبار،اعتقاد به حلول به عبد الله بن سبأ نسبت داده شده که گفته شده است:او قائل به حلول جزء الهی در حضرت علی علیه السّلام بود. (5)
گفته شده است که فرقههای دیگر،این اعتقاد را از او گرفتند و قایل به حلول جزء الهی در ائمه بعد از علی علیه السّلام شدند و گفتند که ائمه بدین طریق،استحقاق امامت را به نحو وجوب دارا شدند،همچنانکه آدم علیه السّلام که مستحق سجود ملائکه گردید،به واسطۀ
حلول روح الهی در او بود.
با اثبات موهوم بودن شخصیت ابن سبا،بیپایه بودن این قول بهطور کلی آشکار میشود.
اما جالب آناست که فان فلوتن،مستشرق آلمانی،این گفتار دروغین را راست پنداشته و آن را چنین پرورش داده است:
سبائیه معتقد بودند که جزء الهی در علی علیه السّلام و سپس در امامان بعد از او تجسد پیدا کرده است.البته به نظر آنان لازم نبود که آن جزء الهی همیشه در بدن آن شخص باشد، بلکه ممکن بود که دوباره به مقرّ الهی خود برگردد،تا در موقع خود در بدن شخص دیگری تجسّد پیدا کند.
این مدت زمان را که روح الهی از زمین غایب میشد،«غیبت»میخواندند و هرگاه دوباره به زمین بازمیگشت،آن را«رجعت»مینامیدند. (1)
-فان فلوتن،السیادة العربیة و الشیعة و الاسرائیلیات فی عهد بنی امیه،(چاپ دوم:قاهره،مکتبة النهضة
المصریة،1965 م)،ص 80.
بدینسان میبینیم که چگونه یک دروغ،آنچنان پرورش پیدا کرده و باعث خیالات و توهمات دیگر شده است.
ما در بحث«رجعت»به این سخن باز خواهیم گشت.
پس از ابن سبا این قول را به فرقههای کیسانیه و بخصوص پیروان عبد الله بن معاویه نسبت میدهند.
میگویند:عبد الله قائل بود که روح خداوند در آغاز در آدم حلول کرد،سپس به وسیله«تناسخ»به پیامبران دیگر منتقل شد تا به پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله رسید.پس از وی در علی علیه السّلام و پس از علی علیه السّلام در فرزندش محمد حنفیه و سپس در پسرش عبد الله بن محمد معروف به ابو هاشم حلول نمود و از او منتقل به عبد الله بن معاویه شد. (2)
به دستهای از گروه کیسانیه نسبت داده شده است که میگفتند:
خداوند قدیم،در ظرفی به نام محمّد(پیامبر اکرم)با این بدن گوشتی و خونی(یعنی بدن ظاهری)حلول کرد و به نام او سخن گفت.وقتی که محمد صلّی اللّه علیه و اله به ربوبیّت رسید،
برای خود ظروف و خانههایی خلق کرد که در آنها حلول میکرد و آن ظروف و خانهها چهار عدد بودند؛یعنی علی،فاطمه،حسن و حسین(سلام الله علیهم)و اینها در حقیقت یک معنا بودند که همان رب خالق میباشد. (1)
-المقالات و الفرق،ص 60.
قبلا بیان کردیم که عبد اللّه بن معاویه،فردی سیاسی بود که شورش مهمّی را علیه بنی امیه رهبری کرد و گفتیم که بنی امیه و نیز بنی عباس که بتازگی قیام خود را شروع کرده بودند با او مخالف بودند و بالأخره پس از فرار از جنگی که از بنی امیه شکست خورده بود،به دستور ابو مسلم خراسانی در شهر هرات کشته شد.پس از کشته شدن او، تبلیغات از هردو جانب بر ضدّ او به راه افتاد و این اقوال و عقاید ناپسند را به او نسبت دادند.
همین اقوال نیز به حربیه نسبت داده شده است،با این تفاوت که روح خدا را پس از ابو هاشم،به عبد الله بن حرب کندی منتقل میدانند. (2)
گفته شده است که بیان بن سمعان در زمان امام سجاد علیه السّلام نیز قائل به حلول بود و میگفت:روح خدا پس از ابو هاشم در او حلول کرده است. (3)
دربارۀ گروهی از خطابیه نقل کردهاند که میگفتند:
جعفر بن محمّد علیه السّلام خداست و در حقیقت،نوری است که در بدن اوصیا حلول میکند.این نور در جعفر بود.سپس از او خارج شد و داخل بدن ابو الخطاب گردید.پس از آن از بدن ابو الخطاب خارج و به بدن معمر داخل شد.پس در این هنگام خدا شد و ابو الخطاب از ملائکه گردید.
به یاران محمد بن بشیر،رئیس فرقه بشیریه نیز نسبت دادهاند که میگفتند:
همه کسانی که به محمّد صلّی اللّه علیه و اله انتسابی دارند،در حقیقت خانهها و ظروفی هستند که محمّد که ربّ است در آنها حلول کرده است،و الاّ محمّد فرزندی ندارد و از کسی زاده نشده است،بلکه او خود را در این حجابها پنهان کرده است. (4)
به اصحاب حسن شریعی،رهبر فرقه شریعیّه هم نسبت دادهاند که میگفتند:
خداوند در پنج نفر،یعنی در محمد،علی،فاطمه،حسن و حسین علیهم السّلام حلول کرد و
اینها خدایان ما هستند.این پنج نفر،پنج ضد دارند که عبارتند از:ابو بکر،عمر،عثمان، معاویه و عمر و عاص.
بعضی از آنها این اضداد را قابل ستایش میدانستند،چراکه میگفتند به وسیله این اضداد است که آن پنج تن شناخته میشوند و بعضی گفتند:این اضداد به هیچ وجه قابل ستایش نیستند.
همچنین به شریعی نسبت دادهاند که قایل به حلول روح خداوند در خودش بود.
به محمد بن نصیر نمیری نیز که از غالیان زمان حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام بود، نسبت دادهاند که به حلول روح خداوند در خودش اعتقاد داشت. (1)
-مقالات الاسلامیّین،ص 14.
به برخی از مدعیان بابیّت در زمان غیبت صغری مانند شلمغانیه نیز نسبت دادهاند که قایل به حلول روح خداوند در خودش بود. (2)
به گروهی به نام سلمانیّه نیز نسبت داده شده است که قایل به حلول روح خداوند در سلمان بودند.
ابو الحسن اشعری(متوفای اوایل قرن چهارم)میگوید:در زمان ما عدهای قایل به خداوندی سلمان هستند، (3)که شاید این ادعا به نحو حلول بوده است.
در میان صوفیّه نیز عدهای قایل به حلول بودهاند و میگفتند:
خداوند در انسانها و حیوانها و حتی حیوانهای درنده حلول میکند.
آنها هرچیزی را ببینند،نیکو میشمرند،به این دلیل که شاید خداوند در آن حلول کرده باشد. (4)
در بعضی از کتب از فرقهای خاص به نام حلولیّه نام برده شده است و در تعریف این فرقه گفتهاند:اینها قایلند که قلب انسان،خانۀ خداست.پس هرگاه این خانه از غیرخدا خالی شد و از صفات مذموم تهی گردید و شرح صدر پیدا کرد و گشایش یافت،آنگاه خداوند در آن حلول خواهد کرد. (5)
بدینسان،این عقیده در معتقدات صوفیان متأخّر نیز داخل شد و آنها قایل به حلول در گونههای مختلف آن شدند و حتی در بعضی از مواقع،معتقد به حلول روح خداوند در قطب و مرشد خود گشتند.
بعضی از فرقهنویسان معاصر درباره علت اعتقاد به حلول جزء الهی در حضرت علی علیه السّلام و ائمه دیگر چنین گفتهاند:
1-غلات شیعه میگویند که جزء الهی در علی علیه السّلام حلول کرد و با جسدش متحد شد و آن بدین علت است که از آن حضرت علیه السّلام کارهای شگفت سر میزد و گاهی از مغیبات خبر میداد و با کفار میجنگید و پیروز میشد و در خیبر را از جا میکند و میفرمود:
«و الله ما قلعت باب خیبر بقوة جسدانیه و لکن قلعته بقوة ملکوتیة...»
به خداوند سوگند!در خیبر را با قوه بدنیام از جا نکندم،بلکه آن را به وسیله قوّهای ملکوتی از زمین کندم.(منظور آن حضرت علیه السّلام این بود که خداوند در آن هنگام، نیرویی خاص به من بخشید). (1)
-تاریخ شیعه،ص 157.
2-قول به عصمت در شیعه نیز باعث قول به حلول در میان افراد سادهدل شده است.
آنها میگویند:علّت عصمت پیغمبر و ائمه از گناه،ایناست که روح خدا در آنها حلول کرده است و میگویند:اگرچه آنان در ظاهر جسمانی هستند،ولی در حقیقت رحمانی هستند و از این جهت است که معصوم از لغزش و خطایند،زیرا اگر تنها طبیعت بشری داشتند،حتما از گناه و لغزش مصون نمیماندند.صوفیّه و غلات به سبب همین اعتقاد به حلول است که منکر سایه داشتن ائمه علیهم السّلام شدند و گفتند:آنان در تابش آفتاب و ماه سایه ندارند؛زیرا خود نور مطلقند و نور خورشید و ماه بدون هیچ حاجب مانند بلور و شیشه از بدن ایشان عبور میکند. (2)
البته این هردو علت فقط درباره افراد ساده و ناآگاه مصداق پیدا میکند،نه دربارۀ رهبران شیّاد و غلات.
3-به نظر میرسد علّت اصلی مطرح شدن حلول از سوی رهبران فرقههای غلات
این باشد که آنها برای اینکه خود را پیامبر معرفی کنند،احتیاج داشتند که ائمه علیهم السّلام را خدا بدانند،اما از طرف دیگر میدیدند که این مطلب در میان مسلمانان خریداری ندارد و نیز پیروان آنها بسیار استبعاد خواهند کرد که بشری خدا باشد،لذا قول به حلول را مطرح کردند که راحتتر میتوانست مورد پذیرش قرار گیرد،زیرا اوّلا مستقیما خدایی ائمه علیهم السّلام را مطرح نکرده بودند و میتوانستند بین بشر بودن ائمه علیهم السّلام در ظاهر و خدایی آنها در باطن ارتباطی برقرار سازند.
ثانیا،میتوانستند با توجیه و تاویل آیات و نمونههایی همانند ماجرای خلقت آدم علیه السّلام و خلقت حضرت مسیح علیه السّلام که در آنها سخن از دمیدن روح الهی است،مسأله را تا حدودی عادی جلوه دهند.
آنها بین دمیدن روح الهی در آدم و حضرت مریم و حلول آن،خلط میکردند و بدین وسیله قرآن را هم شاهد خود میگرفتند.
با این توجیه است که یکی از نویسندگان معاصر اهل سنّت قائل شده که«برعکس ادعای اهل سنّت،هیچیک از فرقههای غلات شیعه قایل نشدهاند که ائمه علیهم السّلام واقعا خود خدا و دارای جوهر خدایی باشند،چرا که در نزد همه غلات،اعتقاد این بوده است که امکان معرفت ذات خداوند وجود ندارد،چرا که او از هر وصف و حدی بالاتر است.
بلکه مطلب از این قرار بوده که آنها به نوعی ائمه علیهم السّلام یا سلمان را شریک در الوهیت میدانستهاند که این شراکت در نزد هر فرقهای با فرقۀ دیگر،تفاوت پیدا میکرده است». (1)
-شخصیات قلقة فی الاسلام،ص 38.
به نظر میرسد مراد این نویسنده از مشارکت،همان حلول جزء خدایی باشد.
البته این توجیه،گرچه توجیه خوبی به نظر میرسد،ولی باتوجه به اقوال کتب ملل و نحل که صریحا قول به خدایی ائمه علیهم السّلام و اشخاص دیگر را از بعضی از فرقههای غلات، بدون مطرح کردن قول به حلول آوردهاند و باتوجه به اینکه شیعه روایات بسیاری دارد که در آنها ائمه علیهم السّلام قول به خدایی خود را بدون اینکه ذکری از حلول بیاورند،رد میکنند،این نکته محرز میگردد که کسانی وجود داشتهاند که بدون استفاده از حلول،
1) 1)
قایل به خدایی ائمه علیهم السّلام باشند.
موردی در روایات شیعه یافت نشد که ائمه علیهم السّلام اشاره بهعنوان حلول کرده و آن را مردود شمرده باشند،لیکن در بعضی از روایات،محتوای حلول بدون ذکر عنوان حلول رد شده است؛مثل روایت زیر:
یونس بن عبد الرحمان میگوید:در نامهای از امام رضا علیه السّلام سؤال کردم که آیا در حضرت آدم علیه السّلام چیزی از جوهریت پروردگار بود؟
امام رضا علیه السّلام در جواب نوشت:صاحب این اعتقاد چیزی از سنت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله را ندارد و او زندیق است. (1)
-بحار الانوار،ج 3،ص 292،ح 12.
ممکن است علت عدم اشاره ائمه به حلول این باشد که بالاخره مرجع و منتهای حلول به ایناست که ائمه علیهم السّلام(یا دیگران)خدا باشند و دیدیم که آنان چگونه با تمام قوا با این اعتقاد مبارزه کردند و هرگونه خدایی یا داشتن صفات خدایی را بشدت از خود منتفی دانستند و قائل به این سخنان را کافر و حتی بدتر از مشرک دانسته و از آنها اعلان بیزاری کرده و آنها را لعنت فراوان فرستادهاند و اینگونه سخنان را باعث کوچک کردن عظمت خداوندی به حساب میآوردهاند.
علت دیگر،ممکن است این باشد که حلول بتنهایی نمیتوانست تامین کننده نظر رهبران شیاد غلات باشد،چرا که آنها در نهایت میتوانستند به پیروان خود چنین تفهیم کنند که روح خدا در بدن آدم علیه السّلام حلول کرده است،اما اینکه چگونه از آدم علیه السّلام به دیگران منتقل شده است،حلول نمیتوانست بتنهایی پاسخگو باشد.
این بود که از مسألۀ«تناسخ»و انتقال ارواح از بدنی به بدن دیگر استفاده میکردند و میگفتند اینروح خدایی از آدم علیه السّلام به وسیله تناسخ در پیامبران دیگر حلول کرد،تا مثلا به امام جعفر صادق رسید و پس از او در ابو الخطاب حلول نمود.
با مطرح شدن مسألۀ تناسخ،مسألۀ حلول کمرنگتر میشد.لذا میبینیم که روایاتی در ردّ تناسخ و اینکه قایل آن کافر است،وارد شده است.
1) 1)
خلاصۀ مطلب اینکه ائمه علیهم السّلام دو طرف حلول،یعنی تناسخ و الوهیت را بشدت رد کردند،اما سخنی دربارۀ حلول با عنوان حلول از آنها به دست نیامد.
از آنجا که مسألۀ حلول بعدها به حلاّج که مورد احترام صوفیان و بعضی عارفان است،نسبت داده شد و سپس وارد مسائل عرفان نظری شد و در آنجا مورد بحث و بررسی قرار گرفت،حساسیت فلاسفه و متکلّمان را نیز به خود جلب کرد و آنان به بررسی این مسأله در کتب خود پرداختند و همگی بالاتفاق این مسأله را رد کردند.
نمونههایی از دلایلی که در ردّ این مساله آوردهاند،از این قرار است:
1-در«حلول چیزی در چیز دیگر»حتما باید آن دو چیز از یک سنخ باشند و خداوند که واجب الوجود است با هیچیک از موجودات ممکن همسنخی ندارد تا در آنها حلول کند.پس عقلا حلول خداوند در موجودات و اشیاء محال است. (1)
-دائرة المعارف مصاحب،ج 1،ص 863.
2-اگر بنا باشد خداوند در چیزی حلول کند،بدان معناست که آن چیز محل خداوند میشود و در این هنگام چون حال به محلّ احتیاج دارد،پس خداوند نیز به آن محلّ احتیاج خواهد داشت،در حالیکه ثابت شده است خدا از هر جهت،واجب و غنی و بینیاز بالذات است و به هیچچیز احتیاج ندارد و اگر به چیزی احتیاج داشته باشد از وجوب خواهد افتاد و به مرحلۀ ممکنات تنزّل پیدا خواهد کرد. (2)
گرچه از نویسندگان معاصر اهل سنّت،کمتر کسی را یافتیم که شیعه را با اعتقاد به حلول متهم کند،اما کمال تعجّب از طه حسین،محقّق و نویسندۀ معروف مصری است که میگوید:
تناسخ از اواخر قرن اول هجری نزد عرب معروف و مشهور شد و شیعه به آن اعتقاد پیدا کرد.شیعه به بعضی از مذاهبی که به تناسخ نزدیک است،مانند«حلول»و«رجعت» نیز معتقد شد و بین اهل ادب،کسی نیست که گفتههای باطل سیّد حمیری و کثیّر را در
این مورد نداند. (1)
-الغدیر،ج 2،ص 252 [1] که از ذکری ابی العلاء،نوشتۀ طه حسین،ص 258 نقل میکند.
در اینباره تذکر چند نکته لازم است:
1-طه حسین این سخنان را در کتاب ذکری ابی العلاء که موضوع پایاننامۀ دکترای او میباشد،ذکر کرده است و این کتاب یکی از اولین کتب این محقق است که طبعا از ناپختگیهایی برخوردار است که در کتب بعدی او کمتر دیده میشود.
شاید اگر وی فرصت بازنویسی پیدا میکرد،از این سخن بازمیگشت؛چرا که خود او،در کتبی همانند الفتنة الکبری،علی و بنوه،در مقابل اتهامات اهل سنّت به دفاع از شیعه پرداخته است.
2-از بحث تفصیلی گذشته ثابت شد که هیچیک از ائمه شیعه علیهم السّلام و نیز علمای آنها معتقد به حلول نمیباشند.
3-اشعار کثیّر و سید حمیری فقط درباره رجعت است و آنچه معروف است این است که کثیر کیسانی بوده است و سید حمیری نیز یکی از بزرگان کیسانی بود که به وسیلۀ امام صادق علیه السّلام توبه کرد و شیعه شد و این اشعار منسوب به او دربارۀ رجعت رهبران کیسانیّه مربوط به قبل از توبه او میباشد. (2)
تناسخ در لغت از ریشه«نسخ»گرفته شده است.
راغب اصفهانی در مفردات،نسخ را اینچنین تعریف میکند:
«النسخ هو ازالة شیء بشیء یتعقبّه کنسخ الشمس الظلّ و الظلّ الشمس و الشیب الشباب.» (3)
نسخ یعنی از بین بردن چیزی به وسیله چیزیکه در پی آن چیز اوّل درمیآید؛ چونان که خورشید سایه را،سایه نور خورشید را و پیری جوانی را از میان برد.
نسخ در اصطلاح ملل و نحل و علم کلام و فلسفه عبارت است از:انتقال روح از بدنی به بدن دیگر در همین جهان. (1)
-الملل و النحل،ج 2 ص 55؛دایرة المعارف مصاحب،ج 1،ص 672؛دایرة المعارف القرن العشرین،
ج 10،ص 172.
میر سیّد شریف جرجانی در تعریفات خود،تناسخ را چنین تعریف کرده است:
«تناسخ،عبارت است از تعلّق روح به بدنی بعد از جدا شدن از بدن دیگر،بدون آنکه فاصله زمانی بین این دو تعلق بیفتد.علت تعلق به بدن دیگر،عشق ذاتی است که بین روح و بدن برقرار است.» (2)
تخلل زمان بین التعلقین،للتعشق الذاتی بین الروح و الجسد»به نقل از:هفتاد و سه ملت،ص 30.
حال،روح انسان ممکن است در بازگشت،به بدن انسان دیگر برگردد که آن را«نسخ» گویند،یا به بدن حیوانات درنده و غیردرنده و پرندگان بازگردد که آن را«مسخ»خوانند، یا به بدن خزندگان و حشرات بازگردد که آن را«رسخ»نامند،یا به اجسام گیاهان و درختان بازگردد که آن را«فسخ»گویند، (3)
الآداب،1401 ق)،ص 7؛دایرة المعارف مصاحب،ج 10،ص 672.
بازگشت روح انسان به بدن حیوانات و گیاهان در قوس نزول قرار دارد؛یعنی این انسان در بازگشت،تنزل پیدا کرده است.امّا بازگشت روح انسان به بدن انسان دیگر ممکن است در قوس نزول واقع شود؛ مثل اینکه روح یک پادشاه در بدن یک فرد فقیر و بیچاره بازگردد.همچنین ممکن است در قوس صعود قرار گیرد؛مثل اینکه روح در بازگشت در بدن فرد کاملتری بازگردد. (4)
قائلان به تناسخ در فروع و جزئیات این عقیده،گفتارهایی دارند که در بحثهای آینده به آن میپردازیم.
شهرستانی در کتاب الملل و النحل گوید:
«و ما من ملّة الا و للتناسخ فیها قدم راسخ.»
هیچ آیینی وجود ندارد مگر اینکه تناسخ در آن بهطور عمیق نفوذ کرده باشد. (1)
-الملل و النحل،ج 2،ص 255.
این سخن،دلالت بر رسوخ تناسخ در میان اکثر یا همه ادیان و مذاهب میکند.
اعتقاد به تناسخ به شکل ابتدایی آن جزء اعتقادات بسیاری از اقوام اولیه بوده است، اما اوّلینبار این اعتقاد در میان هندیان به صورت پیشرفتهتری ظاهر شد و آن را وسیلهای برای تصفیه روح انسان تا رسیدن به کمال دانستند.بدین ترتیب که هرگاه روح در این بدن تصفیه نشود و صاحب بدن از دنیا برود،روح ناقص به بدنهای دیگر که در آینده خواهند آمد،منتقل خواهد شد تا با تحمل رنجها و سختیها به مرحله تصفیه برسد و کامل گردد. (2)
این اعتقاد در هند در عصر بودا(قرن ششم قبل از میلاد)مراحل ترقّی و تکامل خود را طی کرد.
بودا با این اعتقاد به صورت اخلاقی برخورد کرد و آن را وسیلهای برای پاداش و جزای اعمال خوب و بد قرار داد،بدین ترتیب که انسان هر عمل خوب یا بدی مرتکب شود و در این بدن جزای آن را نبیند،در بدن دیگر که روحش به آن منتقل خواهد شد، جزای آن را خواهد دید و به صورتی متناسب با آن عمل باز خواهد گشت. (3)
پس از آن در میان پیروان بودا،نظریه«تولّد جدید»رشد پیدا کرد.این نظریه میگفت:
حیاتهای بینهایتی واقع خواهد شد و این زندگانی ما مطابق و موافق با زندگی قبلی ماست.
پس از آن،به این اعتقاد صورت بهتری دادند و گفتند:
تناسخ برای تکامل انسان است و روح انسان در هر بازگشتی کاملتر خواهد شد.
دربارۀ بودا که به نظر آنان به قلّۀ کمال رسید،میگویند:
او زندگانیهای بسیاری را تحمل کرد تا به این درجه رسید.زندگانیهایی که او قبل از تکامل طی کرد،از این قرار بود:
در اوّلین زندگانی خود،سگ بود.سپس دو زندگانی را در لباس خوک طی کرد و دو زندگانی دیگر را در لباس قورباغه.بعد از آن چهار دوره به شکل اژدها ظاهر شد و ده دوره به شکل شیر و یازده دوره به شکل آهو و پس از آن دوازده دوره به شکل میمون.
پس از آن به انسانیت رسید و یک دوره به صورت انسان دزد ظاهر شد.بعد از آن بود که آن روح به بدن بودا منتقل شد و بودا به کمال رسید. (1)
-مذاهب الاسلامیّین،ج 2،ص 66.
هندوها نیز به وسیله تناسخ،مجازات اعمال بد را در طی قوانینی به نام قوانین مائو چنین تعیین کردند:
کسی که با استادش بدرفتاری کند،در بازگشت به صورت الاغ خواهد بود.اگر تهمت به استادش زند،به صورت سگ باز خواهد گشت و اگر با پول استادش زندگانی را بگذراند،در مرتبه بعد،به صورت کرم متولد خواهد شد.زن خائن به صورت شغال درخواهد آمد و مردمی که به دیگران اهانت میکنند،به صورت حیوانات درنده در خواهند آمد.آنانکه غذای حرام خورند،به شکل کرم باز خواهند گشت.دزدان به تناسب آنچه دزدیدهاند،متولد خواهند شد،مثلا کسی که سنگهای قیمتی دزدیده،به صورت زرگر و آنکه حبوبات سرقت کرده،به صورت موش و کسی که عسل دزدیده،به شکل حشرۀ بدبو باز خواهد گشت. (2)
گفته میشود:احترام هندوها به حیوانات،ریشه در تناسخ دارد،چرا که ارواح حیوانات را ارواح انسانهایی میدانند که به بدنهای این حیوانات منتقل شده است.
در چین نیز ریشههای تناسخ وجود داشته است. (3)
در یونان نیز به بسیاری از فلاسفه قبل از میلاد مسیح،نسبت اعتقاد به تناسخ دادهاند؛ از جمله فیثاغورس و انباذقلس را از معتقدان به این نظریه میدانستند.
دربارۀ فیثاغورس میگویند:او ادعا داشت که قبلا در یکی از زندگانیهای سابقش،
«فرفوریوس طروادی»بوده است و دلیل آن را این میدانست که او در میان همۀ غنایم به دست آمده از«طروادیها»میتواند سپر فرفوریوس را بدون هیچ سابقۀ قبلی بشناسد.
او همچنین اعتقاد داشت که ارواح انسانی به بدنهای حیوانات و گیاهان نیز منتقل خواهند شد و از اینرو کشتن حیوانات را حرام میدانست.
به انباذقلس نسبت دادهاند که میگفت:من در زندگانیهای گذشتهام به شکلهای مختلفی همچون گیاه،درختچه،پرنده و ماهی ظاهر شدهام.لذا کشتن حیوانات و خوردن گوشت آنها را حرام میدانست،با این استدلال که چه بسا انسان در حقیقت با این کشتن،یکی از نزدیکان مانند:پدر،مادر،دختر و پسر خود در زندگی سابقش را میکشد. (1)
-مذاهب الاسلامیین،ج 2،ص 67-66.
به فیلسوفان بزرگی همانند:سقراط،افلاطون و ارسطو نیز این اعتقاد نسبت داده شده است.
البته باید توجه داشت که ملا صدرا قدّس سرّه در کتاب الاسفار این نسبت را نمیپذیرد. (2)
در میان ایرانیان،«مانی»نیز معتقد به تناسخ بود و میگفت پیروان من که در این زندگانی فعلی به مقام«سماعین»رسیدهاند،در بازگشت،به مرحلۀ«صدیقین»خواهند رسید. (3)
حرنانیه که یکی از فرقههای مذهب صابئی میباشند،نیز معتقد به تناسخ بودند و میگفتند:
زندگانی دنیا در دورهای بینهایتی تکرار خواهد شد و ثواب و عقاب در همین دنیا خواهد بود،نه در دنیای دیگر و این زندگانی که ما در آن هستیم،در حقیقت جزا و پاداش زندگانی است که قبلا در آن بودهایم.اگر الآن در خوشی و راحتی هستیم،نشانۀ آناست که در زندگانی قبلی،کارهای خوبی انجام دادهایم که الآن پاداش آنها را میبینیم و اگر الآن در سختی و فشار،به سر میبریم،دلالت بر آن دارد که قبلا انسانهای بدکرداری بودهایم. (4)
به گروهی از ثنویین هم که با عنوان«تناسخیه»از آنان یاد شده است،نسبت دادهاند که میگفتند:
انسان یا در فعل است و یا در جزا؛یعنی هرچه در آن است یا مکافاتی است بر اعمال گذشته و یا عملی است که در آینده،مکافات آن را در بدن دیگر خواهد دید.
بهشت و جهنّم در همین بدنهاست و بالاترین درجه،نبوّت و پایینترین درکه،درکه «مار»است.بعضی از آنها میگویند بالاترین درجه،درجه ملائکه و فرشتگان و پایینترین درکه،درکۀ شیاطین است. (1)
-الملل و النحل،ج 1،ص 25-23.
به یهودیان و مسیحیان نیز نسبت تناسخ داده شده است (2)که برای نویسنده،این نسبت محرز نشد و اعتقاد به پسر خدا بودن عزیر و مسیح،ربطی به تناسخ ندارد و آنان از راه حلول این اعتقاد را توجیه میکنند،بدون آنکه از تناسخ نامی ببرند.
کتب ملل و نحل،تناسخ در اسلام را برای اوّلینبار به عبد اللّه بن سبأ نسبت میدهند و میگویند:سبائیه قایل به قیامت و بعث و حساب و بهشت و جهنم نبودند.
گفتارهایی نیز شبیه آنچه درباره هندوها گفتیم،به آنها نسبت میدهند و میگویند که آنها بدنها را به منزلۀ لباسهایی میدانند که هر از چندگاهی،انسان آنها را عوض میکند. (3)
قبلا به مناسبتهای مختلف،موهوم بودن عبد الله بن سبأ و گروه سبائیه را بیان کردیم و از اینرو،طبعا باید آغاز اعتقاد به تناسخ در اسلام را در جای دیگری جستوجو کرد.
فرقهنویسان پس از سبائیه به سراغ یاران عبد الله بن معاویه رفتهاند و اعتقاد به تناسخ را به آنها نسبت دادهاند.
همچنین این اعتقاد را به آنها نسبت دادهاند که خود را همان اصحاب حضرت نوح علیه السّلام در کشتی و اصحاب دیگر پیامبران در زمانهای خودشان و نیز اصحاب پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میدانستند و میگفتند ارواح آن اصحاب،به آنها منتقل شده است و لذا اسامی
خود را از میان نامهای اصحاب پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله انتخاب میکردند. (1)
-المقالات و الفرق،ص 48.
نیز به بعضی از یاران عبد الله بن معاویه نظریۀ ادوار در تناسخ را با بیان زیر نسبت دادهاند:
ارواح انسانها در این بدنهای انسانی به مدّت ده هزار سال از بدنی به بدن دیگر منتقل میشود.پس از پایان این مدت،ارواح انسانهای مؤمن و مطیع پیامبران و ائمه به مدت هزار سال به بدنهای حیوانات خوب،مانند اسبان پادشاهان و خلفا و بزرگزادهها که در رفاه زندگی میکنند،منتقل میشود.پس از پایان این مدت دوباره به بدنهای انسانی باز میگردند.اما ارواح انسانهای بد و مشرک و منافق و نافرمان نسبت به رهبران،به بدنهای حیوانات بد و زشت منتقل میشود و به مدت ده هزار سال از بدن فیل گرفته تا جسم پشه،همینطور انتقال مییابند و پس از این مدت به مقدار ده هزار سال به بدن انسانهای فقیر و زحمتکش و در رنج و عذاب منتقل میشوند تا پاک شوند.پس از آن دوباره به مدت ده هزار سال به بدن همان انسانهایی که در آغاز بودند،منتقل میشوند.
بهشت و جهنّم جز این ادوار چیزی نیست. (2)
قبلا به مناسبتهای مختلف دربارۀ شخصیّت عبد اللّه بن معاویه و علّت دروغبستن بر او گفتوگو کردهایم.
البته این نکته را انکار نمیکنیم که ممکن است قائلان به اعتقادات یاد شده وجود داشته باشند،امّا نسبت آنها به عبد اللّه بن معاویه را مردود میدانیم.
از این دو که بگذریم،عقیدۀ به تناسخ در میان همه فرقههای غلات معتقد به حلول که قبلا از آنها یاد کردیم،وجود داشته است،زیرا چنانکه گفتیم،حلول بدون تناسخ نمیتوانست تأمین کننده نظریات آنان باشد،چه اینکه رهبران آنان میخواستند از طریق حلول و به واسطه تناسخ،اعتقاد به الوهیّت و نبوّت ائمه علیهم السّلام و نیز رهبران فرقهها را تأمین کنند.
غیراز فرقههای غلات،در میان فرقههای دیگر مسلمان نیز اعتقاد به تناسخ دیده شده است.این اعتقاد در کتب ملل و نحل به چند فرقه از فرقههای معتزله از قرار زیر
نسبت داده شده است:
1-خابطیّه(حائطیه):پیروان احمد بن خابط(حائط)معتزلی(متوفای 232 ه ق) میباشند که شاگرد نظّام یکی از بزرگترین رهبران معتزله بوده است.
به او و احمد بن ایوب بن نانوس،شاگرد دیگر نظّام،این اعتقادات نسبت داده شده است:
الف-انسانها در مکانی غیراز این دنیا به صورت صحیح و سالم و عاقل و بالغ و مکلّف آفریده شدند.آنانکه کاملا از خدا اطاعت کردند،در همان مکان که بهشت و آخرت نام دارد باقی ماندند و آنانکه به کلّی نافرمانی و عصیان کردند،از آنجا یکسره به آتش جهنّم منتقل شدند.
اما آنان که بعضی از فرمانهای خداوند را اطاعت و بعضی دیگر را معصیت کردند،به این دنیا منتقل شدند.آنان که عصیانشان کمتر بود به صورتهای زیبا و نیکو مانند انسان درآمدند و آنان که عصیانشان بیشتر بود،به صورت حیوان درآمدند تا به مقدار گناهانی که کردند،در اینصورت باقی بمانند. (1)
-الملل و النحل،ج 2،ص 62-60.
سپس این نتایج را از مطالب بالا گرفتهاند:
1-هر بلایی که به اطفال و حیوانات میرسد،علتش آناست که در زمان اول، مرتکب گناه شدهاند.
2-علّت جواز ذبح بعضی از حیوانات،خونریز بودن آنها در آن دنیا بوده است و همینطور عدم جواز ذبح بعضی دیگر از حیوانات،آناست که در آن دنیا خونریز نبودهاند.
3-علّت خنثی بودن قاطر،آناست که در دنیای اول،زناکار بوده است. (2)
2-حماریه:اینها دستهای بودند که از حائطیه جدا شدند و میگفتند:اگر مرد ظالمی در این دنیا بمیرد،روح او به بدن چهارپا یا موش یا کرم منتقل میشود و اگر مرد نیکو سیرتی بمیرد،روح او به کالبد مرد پرهیزکار و متّقی داخل میشود.
3-طاریه:این گروه گویند چون ادوار در بدنها طی شود،انسان پاک شود و آن وقت به
آسمان صعود کند و با ملائکه یکجا شود. (1)
-خسروشاهی،سید رضا،علل ظهور فرق و مذاهب اسلامی،ص 88.
دربارۀ اینکه چگونه تناسخ به میان فرقههای مختلف پس از اسلام ریشه دوانید، نظریات مختلفی ابراز شده است:
1-تناسخ نه از یونانیها بلکه از هندیها به میان مسلمانان راه یافت،چرا که اولا، هندیها در این مذهب بسیار پیشرفتهتر از یونانیها بودند و در آن زمان هنوز نظریات یونانیهایی مانند فیثاغورس و انباذقلس به میان مسلمانان راه نیافته بود.
ثانیا،در آن زمان،اقلیّتهای هندی در بصره و کوفه که دو مرکز اصلی اینگونه عقاید بود،وجود داشتند. (2)
ثالثا،گفتههای تناسخیهای پس از اسلام،شباهت بسیاری با اقوال هندوها دارد.
2-عقیدۀ تناسخ در میان بعضی از گروهها مانند خطابیّه،از ایرانیها و از مذهب مانی گرفته شده است،زیرا اوّلا،بین تناسخ خطابیّه با تناسخ مذهب مانی،شباهت فراوانی است،چه اینکه خطابیّه نیز میگویند:ارواح خوبان به بالا و ارواح بدان به اجسام حیوانات منتقل میشود تا از همۀ آلودگیهای ظلمت و سیاهی پاک و به نور عالی ملحق شود.
ثانیا،گروههای مانوی در زمان خطابیّه در مرکز آنان،یعنی شهرهای جنوب عراق مانند کوفه حضور فراوان داشتهاند. (3)
3-ممکن است بعضی از گروههای صائبی مانند حرنانیها را نیز در این میان،صاحب نقش بدانیم،بخصوص که آنان نیز در شهرهای جنوبی عراق حضور داشتند.
4-نباید نقش تناسخ یونانیها را بخصوص پس از نهضت ترجمه در عصر مأمون از نظر دور داشت.
این انگیزهها را میتوان در دو بخش،یعنی انگیزههای غیرغلات و انگیزههای غلات برای اعتقاد به تناسخ،بررسی کرد.منظور از غیرغلات،تناسخیهای پیش از اسلام و نیز تناسخیهای معتزله میباشد.
بهطور خلاصه میتوان انگیزههای آنها در این اعتقاد را از قرار زیر دانست:
الف-اگر بنا باشد روح پس از مردن بدن،به بدن دیگر منتقل نشود،لازم میآید که بیکار بماند و این با عدم تعطیل در وجود ناسازگار است.
ب-فطرتا روح انسانی برای استکمال خلق شده است و اگر پس از مرگ،به بدن دیگر منتقل نشود،این استکمال متوقف میشود.
جواب از هردو استدلال،ایناست که بیکار نبودن روح و کمال داشتن آن وابسته به این نیست که حتما در بدن دیگری وارد شود،بلکه ما برای خود روح پس از جدا شدن از بدن،قائل به حیات و استکمال هستیم. (1)
-وقفة عند نظریة التناسخ،ص 26.
ج-دلیل سوم دارای مقدمات زیر است:
1-ارواح دارای تناهی در وجود هستند،چون قدیم میباشند و همگی دارای وجود بالفعل هستند.و غیرنهایت در مورد وجودات فعلیّه محال است.
2-بدنها دارای وجودهای نامتناهی هستند،چون از حرکت فلک به وجود میآیند و حرکت فلک و اوضاع آن نامتناهی است.
3-اگر بنا باشد هر روحی فقط به یک بدن تعلق گیرد،لازم میآید که متناهی را بخش بر نامتناهی بکنیم و این محال است.پس لازم است که هر روحی به چند بدن تعلق گیرد.
جواب این استدلال،ایناست که دو مقدّمۀ اول و دوم را نمیپذیریم؛یعنی اوّلا، ارواح قدیم نیستند و ثانیا،بدنها غیرمتناهی نیستند. (2)
د-یکی از انگیزههای تناسخ،دیدن وضع رقّتبار اطفال بیمار و معلول بود که آنها را به این فکر میانداخت که مگر اینها چه گناهی کردهاند که دچار این وضع شدهاند.لذا
برای توجیه وضعیت آنان قائل به تناسخ میشدند و میگفتند:آنها در دور پیش از این گناهانی انجام دادهاند و الآن عذاب آن را میکشند. (1)
-تلبیس ابلیس،ص 66.
ه-همان توجیه یاد شده را برای وضع رقّتبار فقیران و زحمتکشان نیز به کار میبردند و به این وسیله به آنها تسکین روانی میدادند و آنها را به آینده امیدوار میساختند. (2)
و-دربارۀ توجیه زندگی حیوانات که چرا حیوان شدند و انسان نشدند،نیز تناسخ کارایی داشت،بدین ترتیب که میگفتند چون آنها در زندگی پیشین گناهکار بودهاند،الآن حیوان شدهاند تا تصفیه بشوند. (3)
ز-بالأخره دیدیم که در میان بعضی از مذاهب قبل از اسلام،تناسخ را راهی برای انکار رستاخیز و قیامت و حساب و کتاب برگزیده بودند.
این انگیزهها را میتوان بدینگونه برشمرد:
1-مهمترین انگیزه آنان برای اعتقاد به تناسخ،باز شدن راه اباحیگری و بیبند و باری بود،چرا که با تناسخ،معاد و قیامت و حساب و بهشت و جهنم را نفی میکردند و بهشت و جهنم را با نظریۀ ادوار توجیه مینمودند و بدین وسیله راه را برای انجام هر کاری در این دنیا میگشودند.بنابراین،با مطرح کردن تناسخ،یکی از اصول سهگانه اسلام یعنی معاد منتفی میشد.
2-تناسخ در نفی توحید نیز کارایی فروانی داشت،چرا که دیدیم غلات با استفاده از تناسخ،حلول را از خداوند به پیامبران و غیرپیامبران امتداد دادند و بدین وسیله خدایان متعددی از قبیل پیامبران،ائمه علیهم السّلام و نیز رهبران فرقههای خود ساختند و بزرگترین ضربه را به توحید وارد آوردند.
3-نبوّت نیز با تناسخ،کاریترین ضربهها را تحمّل کرد،چرا که از طریق حلول روح پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به ائمه علیهم السّلام و نیز رهبران فرقهها آنها را پیامبر دانستند.
4-غلات با مطرح کردن تناسخ توانستند سلسلههایی تشکیل بدهند و روح رهبر سلسلۀ قبلی را در بدن رهبر سلسلۀ بعدی از راه حلول و با واسطه تناسخ منتقل کنند، چنانکه این امر را در عقیدۀ پیروان معمّر دیدیم که روح ابو الخطاب را حلول یافته در خود میدیدند.
5-رهبران غلات از راه تناسخ،پیروان خود را به آینده امیدوار میساختند،با این بیان که اگر آنها در این بدن سختیها را تحمل کنند و از ائمه خود یعنی رهبران غلات اطاعت بیچون و چرا کنند،در بدن بعدی به صورتی نیکوتر و با زندگی راحتتر ظهور خواهند کرد.شاید بعضی از فداکاریهای پیروان غلات را بتوانیم با این مطلب،توجیه کنیم.
6-همچنین با تناسخ،پیروان خود را از متفرّق شدن از پیرامون خویش بر حذر میداشتند،بدین ترتیب که میگفتند:اگر فعلا از رهبران اطاعت نکنید و آنها را اذیت نمایید،پس از مردن،روح شما به بدن حیوانات منتقل گشته و دچار عذاب خواهید شد تا پاک شوید. (1)
-المقالات و الفرق،ص 45.
رهبران غلات در توجیه تناسخ برای پیروان سادۀ خود،گاهی به آیات قرآن تمسّک میجستند؛از جمله این آیات را برای اثبات مدّعای خود بیان میداشتند:
1-انعام38/:
وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ
بدانید که هر جنبندهای در زمین و هر پرندهای که به دو بال در هوا پرواز میکند، امّتهایی مانند شما انسانها میباشند. (2)
آنان این آیه را اینطور توجیه میکردند که آنها هم مانند شما انسان بودهاند که الآن به واسطه گناهان به این شکل درآمدهاند. (3)
پاسخ آن است که حیوانات مختلف،در اصل خلقت و رزق و کوشش و کیفیت تکثیر
نسل و جز اینها،مانند انسان هستند؛نه اینکه قبلا انسان بودهاند.
2-واقعه61/:
عَلی أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ
اگر بخواهیم شما را فانی کرده،خلقی دیگر مثل شما بیافرینیم و شما را در صورتی که اکنون از آن بیخبرید،ایجاد میکنیم.
میگفتند:آن صورت،همان بدی دیگری است که روح به آن در همین دنیا وارد میشود. (1)
-علل ظهور و مذاهب اسلامی،ص 86.
جواب آن است که این آیه صریح در روز قیامت است که انسان دوباره زنده میشود. (2)
3-نساء56/:
إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیاتِنا سَوْفَ نُصْلِیهِمْ ناراً کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذابَ...
آنانکه به آیات ما کافر شدند،بزودی آنها را در آتش درافکنیم(و)هرچه پوست تن آنها بسوزد،به پوست دیگرش مبدل سازیم تا سختی عذاب را بچشد....
آنها این آیه را بر همان انتقال روح از بدنی به بدن دیگر و تحمل سختیها برای پاک شدن تطبیق میکردند و آتش را چیزی غیر از همین عذابهای دنیوی نمیدانستند.
جواب این است که این آیه نیز صریحا عذاب روز قیامت را مطرح میکند. (3)
4-انفطار8/:
...فِی أَیِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ
ای انسان،خدا تو را به هر صورتی که خواست،آفرید.
آنها میگفتند:مراد از این صورت بدنهای متوالی است که روح به آنها منتقل میشود. (4)
جواب از این آیه آن است که مراد آیه از صورتهای مختلف،افراد مختلف است،نه
صورت یک شخص در بدنهای مختلف. (1)
-وقفة عند نظریة التناسخ،ص 138.
5-اعراف40/:
...وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ
(آنانکه آیات خدا را تکذیب کردند و از کبر و نخوت سر به آن فرود نیاوردند،هرگز درهای آسمان به روی آنان باز نشود)و داخل بهشت نشوند تا آنکه شتر از سوراخ سوزن رد شود.
غلات میگفتند:شتر که با این بدن نمیتواند از سوراخ سوزن رد شود و مراد از آیه آن است که ارواح انسانهای معصیتکار پس از این بدن انسانی به بدن حیوانی مانند شتر منتقل میشود و این ارواح،همینطور پس از مرگ آن شتر به بدنهای حیوانات کوچکتر منتقل میشوند،تا پاک شوند.در نهایت به بدن شپش وارد میشوند که این حشره میتواند از سوراخ سوزن(البته سوزنهای آن زمان)رد شود و در آن هنگام است که دوباره به بدن انسان بازمیگردند و این است معنای وارد شدن به بهشت. (2)
جواب آن است که این آیه بر طبق یک مثل بیان شده است که در هنگام محال بودن کاری زده میشود و منظور آن است که همچنانکه رد شدن شتر از سوراخ سوزن محال است،وارد شدن آنها به بهشت نیز محال است.
6-فجر16/ و 15:
فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ وَ أَمّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهانَنِ
اما انسان،چون خدا او را به رنج و غمی مبتلا سازد،سپس به کرم خود،او را نعمتی برای آزمایش و امتحان بخشد،در آن حال(مغرور ناز و نعمت شود و)گوید:خدا مرا عزیز و گرامی داشت و چون او را برای آزمودن،تنگدست و فقیر کند،گوید:خدا مرا خوار گردانید.
غلات میگفتند منظور از اکرام،آن است که روح او را در بدنی نیکو در سلسله تناسخ قرار دهد و منظور از اهانت،آن است که روح او را در بدن انسانهای فقیر و بیچاره در سلسله تناسخ قرار دهد.
جواب آن است که این آیه،ناظر به امتحانهای بشر در این دنیاست که خداوند برای امتحان به بعضی نعمت و رزق فراوان میبخشد و بعضی دیگر را در فشار قرار میدهد تا عکسالعمل آنها را بسنجد و بر طبق آن جزا دهد. (1)
-المقالات و الفرق،ص 59.
7-اسراء50/ و 51:
قُلْ کُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدِیداً أَوْ خَلْقاً مِمّا یَکْبُرُ فِی صُدُورِکُمْ فَسَیَقُولُونَ مَنْ یُعِیدُنا...
(ای پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به منکران معاد)بگو:شما سنگ باشید یا آهن،یا خلقتی سختتر از سنگ و آهن،(باز به امر خدا زنده میشوید).پس اگر گویند ما را چهکسی زنده میکند،بگو:همان خدایی که هم اولبار شما را آفرید....
غلات میگفتند:مراد از این آیه،آن است که ارواح انسانها حتی به جمادات مانند سنگ و آهن نیز منتقل میشود. (2)
جواب این است که آیه در مقام بیان امکان معاد است که خداوندی که شما را آفرید- حال شما هرچه میخواهید باشید-میتواند شما را دوباره در روز قیامت بازگرداند.
ائمه شیعه علیهم السّلام با آگاهی عمیق از مسألۀ تناسخ و اهداف طرح آن و نیز منتهی شدن آن به انکار اصول دین،بشدت با این اعتقاد مبارزه میکردند.
در اینجا بهعنوان نمونه چند روایت درباره تناسخ را ذکر میکنیم:
1-امام رضا علیه السّلام در جواب مأمون که نظر آن حضرت علیه السّلام را دربارۀ تناسخ جویا شده بود،فرمود:
کسی که اعتقاد به تناسخ داشته باشد،نسبت به خداوند عظیم،کفر ورزیده و بهشت و جهنم را تکذیب کرده است. (3)
2-آن حضرت علیه السّلام همچنین فرمود:
کسی که قائل به تناسخ شود،کافر است.
سپس فرمود:خداوند غلات را لعنت کند که از مجوسیان و نصاری و قدریه و مرجئه
و حروریه بدتر هستند. (1)
-بحار الانوار،ج 25،ص 273،ح 18.
3-امام صادق علیه السّلام در حدیث مفصلی به نقل عقاید و افکار و اعمال قائلان به تناسخ پرداخته است که باتوجه به اهمیتش،همه آن را در اینجا میآوریم:
قائلان به تناسخ،راه روشن دین را پشت سر انداختند و گمراهیها را برای خودشان زینت دادند و خود را در وادی شهوات رها ساختند.
آنها گمان میکنند که آسمان خالی است(یا سقوط میکند)و چیزی از آنچه که گفته میشود در آن است،در آن وجود ندارد و گمان دارند که تدبیرکننده این جهان،شکلی همانند مخلوقها دارد،با این احتجاج که:خداوند آدم را بر شکل خود آفرید.
آنان معتقدند که بهشت و آتش و برانگیختن وجود ندارد.قیامت،نزد آنها عبارت است از خروج روح از قالب خود و دخول در قالب دیگر،که اگر در قالب اول،نیکوکار بود،به قالبی بهتر و اگر بدکار یا غیرعارف بود،به قالب بعضی حیوانات زحمتکش یا حشرات بدشکل درخواهد آمد.
آنها معتقدند که نماز و روزه بر آنها واجب نیست و هیچ عبادتی را برتر از شناخت و معرفت کسی که معرفتش بر آنها واجب است(یعنی رهبرانشان)نمیدانند.
همه شهوات دنیا از قبیل همه زنان را بر خود حلال میشمرند و ازدواج با خواهر، دختر،خاله و زنان شوهردار را برای خود جایز میدانند.
همچنین مردار،شراب و خون را حلال میدانند.
همه گروهها گفتههای آنان را زشت شمردند و همه امّتها آنها را لعنت کردند.
وقتی که از آنان دلیل خواسته میشود،به بیراهه میروند.تورات،گفتههای آنان را تکذیب میکند و قرآن،آنان را لعنت میکند.با این حال آنان گمان دارند که خدایشان(به وسیله حلول و تناسخ)از قالبی به قالب دیگر منتقل میشود.
اعتقاد دارند که ارواح ازلی،همانها هستند که در آدم علیه السّلام بودند و سپس به دیگران تا امروز از بدنی به بدن دیگر منتقل شدند،در حالیکه اگر خالق در صورت مخلوق درآید، پس چگونه استدلال میشود که یکی از آنها خالق و دیگری مخلوق است (2)
حلول کرده است.
.آنها اعتقاد دارند که ملائکه و فرشتگان از فرزندان آدم علیه السّلام هستند.با این بیان که هر کس از آنها به بالاترین درجه دین خود رسید،از مرحله امتحان و تصفیه خارج شده و به فرشته تبدیل میشود.
زمانی خیال میکنی که اینها(با این اعتقاداتشان)نصاری هستند.و گاهی آنها را دهریه و طبیعتپرستان میپنداری،چرا که میگویند:اشیاء بر غیر حقیقت تصادفا بدون آنکه صانعی داشته باشند،آفریده شدند.
(آنها با این اعتقاداتی که دارند)نباید گوشت هیچ حیوانی را بخورند،چرا که حیوانات نزد آنها،همان فرزندان آدم علیه السّلام هستند که(به واسطه معصیت در بدن قبلی)به شکل حیوان تبدیل شدند.(و چه بسا که در دور قبلی،از خویشان آنها بودهاند)،چرا که خوردن گوشت خویشان جایز نیست. (1)
-بحار الانوار،ج 4 ص 321-320.
این حدیث بروشنی اعتقادات این گروه و اعمال آنان و منزلت آنان در بین فرق مسلمانان را بیان میکند.
از بیانات گذشته،بخوبی مطالب مورد بحث در این حدیث روشن میگردد.
مسلمانان چه شیعه و چه سنّی از همان آغاز ورود تناسخ،به مبارزه با آن و مردود شمردن آن پرداختند.لذا در کتب کلامی شیعه و سنّی و در کتب فلسفی شیعه،دلیلهای بسیاری را در ردّ تناسخ مییابیم.بهطور کلیّ بعضی از کتبی که به ردّ تناسخ پرداختهاند، از قرار زیر هستند:
1-شرح مقاصد تفتازانی،2-اشارات بو علی سینا،3-انوار الملکوت علامه حلی،4- اسفار ملاّ صدرا،جلد نهم،5-تجرید الاعتقاد،خواجه نصیر الدین طوسی.
ما در اینجا فقط بهعنوان نمونه به ذکر چند دلیل میپردازیم:
در قرآن،آیات بسیاری دلالت بر ردّ تناسخ دارند.همۀ آیات دلالتکننده بر قیامت،
1) 1)
معاد،جزا و بعث و نشور که ظاهرشان صریح در وجود قیامت در دنیای دیگر است،از این جملهاند.
اما بعضی از آیاتی که میتوان بالخصوص از آنها در ردّ تناسخ استفاده کرد،از این قرار است:
1-مؤمنون99/ و 100:
حَتّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ کَلاّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها
وقتی که مرگ یکی از آنها(تبهکاران)فرارسد،گوید:خداوندا بار دیگر مرا به این جهان بازگردان تا اعمال نیک بهجا آورم و گذشته را جبران کنم.(در پاسخ به او گفته میشود:)نه،هرگز(راه بازگشت نیست).این(فقط)سخنی است که او میگوید.
در این آیه صریحا بازگشت به این دنیا نفی شده است.
2-بقره28/:
کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَ کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ
چگونه به خدا ایمان نمیآورید با اینکه شما(قبل از آفرینش،آنگاه که خاک بودید و)مرده و بیجان بودید و خداوند شما را زنده کرد،پس شما را میمیراند و بعد زنده میکند و سپس به سوی او بازمیگردید.
در این آیه میفرماید:پس از مردن از این دنیا،فقط یکبار زنده خواهید شد.بر خلاف قول به تناسخ که زندگیهای متعددی را برای روح در این جهان اثبات مینماید.
از همین قبیل است آیات:روم39/،حج65/ و مؤمن11/. (1)
-تناسخ،ص 66-63.
1-مرحوم علاّمه حلّی در انوار الملکوت دلایل زیر را بهعنوان رد بر تناسخ ذکر کرده است:
الف-اگر روح ما قبلا در بدن دیگری بوده است،باید الآن هم چیزی از آن بدن درک کنیم،در حالیکه هیچ درکی از بدن سابق نداریم.
1) 1)
علاوه بر اینکه تناسخیها قائل به تناسخ شدند تا جزا و پاداش را در بدن بعدی ثابت نمایند،در حالیکه وقتی انسان در بدن بعدی،چیزی از بدن قبلی را درک نکند،پس چگونه جزا و پاداش تحقق پیدا میکند. (1)
-انوار الملکوت فی شرح الیاقوت،ص 126.
ب-یکی از دلایل تناسخ،این بود که مساله الم و درد را در افراد حل کنند و بگویند این دردها به خاطر گناهانی است که روح در بدن قبلی انجام داده است،در حالیکه میبینیم حتی معصومین علیهم السّلام که هیچ گناهی نکردهاند،دارای الم و درد هستند.
ج-یکی از دلایل تناسخ،این بود که مسألۀ درد اطفال معلول و بیچاره و وضع رقّتبار حیوانات را توجیه کنند.
بنابراین،اگر وضع اطفال معلول و بیچاره و وضع رقتبار حیوانات به خاطر گناهانی است که در بدن قبلی انجام دادهاند،باید آنها را مستحق چنین وضعی بدانیم و آنها را خفیف شمریم.در حالیکه هیچکسی چنین سخنی را قبول ندارد. (2)
2-اگر روح از بدنی خارج و به بدن دیگر داخل شود،حال اگر بدن اول،دارای روح باشد،لازمه این قول،وجود دو روح در یک بدن است که محال است و اگر دارای روح نباشد،لازمۀ آن ایناست که روحی که قبلا مراحلی از کمال را طیّ کرده بود،به آغاز راهش بازگردد و این یعنی بازگشت فعلیّت به قوّه،مانند بازگشت پیر به کودکی. (3)
للمطبوعات،1393 ق)،ج 1،ص 209؛تناسخ،ص 51.
3-هماهنگی روح با بدن:
هر روحی در بدن خاصی به تکامل میرسد و فعلیت مییابد.حال اگر فرض کنیم که روح پس از رسیدن به مرحله فعلیت،به بدنی بازگشت میکند که در مرحلۀ«جنین»یعنی استعداد و قوه محض است،لازمۀ آن اتحاد دو چیز متضاد باهم است؛یعنی اتحاد بدنی که در حال استعداد و قوّۀ محض است با روحی که به مرحله فعلیّت و ظهور رسیده است و این اتحاد،محال است. (4)
تا اینجا دیدیم که چگونه ائمّۀ اطهار علیهم السّلام و پیروانشان با تناسخ مبارزه کردند.
امّا در این میان بودهاند بعضی از نویسندگان قدیم و جدید که به شیعه و اصحاب ائمه علیهم السّلام اتّهام اعتقاد به تناسخ را میزدهاند.
قبلا کلامی از طه حسین نقل کردیم که شیعه را متّهم به اعتقاد به حلول و تناسخ کرده بود.
از سخنان مؤلف تبصرة العوام که در نیمه اول قرن هفتم میزیسته است،هویدا میشود که در آن زمان تناسخی بودن بعضی از اصحاب خاصّ ائمه علیهم السّلام مشهور بوده است.او میگوید:
بدان که خصم دعوی کند که سدیر صیرفی و مفضل جعفی و زرارة بن اعین و مؤمن الطاق که او را«شیطان الطاق»خوانند،اهل تناسخ بودند.
سپس خود وی میگوید:
«گوییم این دروغ و باطل است و این اعتقاد بیان و مغیره و ابو الخطاب است». (1)
-تبصرة العوام،ص 176.
علاّمۀ حلّی قدّس سرّه در انوار الملکوت نیز نقل میکند که اعتقاد به تناسخ،به بعضی از قدمای شیعه نسبت داده شده است و نیز این نسبت را به زرارة بن اعین هم دادهاند. (2)
اخیرا یعنی در قرن بیستم و شاید کمی قبل از آن،در آمریکا و اروپا عدهای پدید آمدند که قایل به بازگشت ارواح و مدعی توان احضار ارواح شدند و طرفداران بسیاری را به دور خود جمع کردند.
عقاید آنها از آنجا به کشورهای دیگر نیز سرایت کرد و حتی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی،در ایران تعداد فراوانی طرفدار پیدا کردند که بسیاری از آنان مدّعی توان احضار ارواح بودند.
از آنجا که این بحث،از موضوع کتاب ما خارج است،از ورود به آن خودداری میکنیم و فقط چند منبع را در این مورد برای خوانندگان علاقهمند ذکر میکنیم:
1-دائرة المعارف القرن العشرین،نوشتۀ فرید وجدی،جلد 10،صفحه 172 به بعد، ذیل کلمۀ نسخ.
2-وقفة عند نظریة التناسخ،نوشتۀ آیة الله معرفت.
3-عود ارواح یا بازگشت روح،نوشتۀ آیة الله مکارم شیرازی.
4-المذهب الروحانی،نوشتۀ استاد هلالی.
5-الانسان روح لا جسد.
6-التقمص،نوشتۀ ذبیانی.
کتب سهگانه اخیر به نقل از کتاب وقفه عند نظریة التناسخ ذکر شد.
بسیاری از انسانها از آنجا که دارای فکری بس کوتاه میباشند که از درک امور معقول ناتوان است و از طرف دیگر،علاقه دارند که خدای را بپرستند،برای خود خدایی فراهم میکنند که شبیه امور محسوس باشد؛مثل اینکه برای خدا همانند انسان،دست و پا و چشم و گوش و مانند آن تصوّر مینمایند.
همین کوتاهی فکر بود که در طول تاریخ باعث بتپرستی بسیاری از اقوام و ملل شد،چرا که آنها از درک خداوند عاجز بودند و برای او نمادی در روی زمین به نام«بت» میساختند.شاید بتوان گفت که اعتقاد به«رب النوعها»در یونان نیز از همین عجز و ناتوانی سرچشمه میگرفت.نیز شاید بتوان علّت موفقیت«سامری»در فریب دادن اصحاب موسی علیه السّلام و وادار کردن آنها به پرستش گوساله را در همین کوتاهی فکر، خلاصه کرد.
شاهد این مطلب آنکه هنگامیکه قوم بنی اسرائیل از رود نیل عبور کردند و شرّ فرعون از سر آنها کوتاه شد و دغدغۀ خاطر آنها برطرف گردید،وقتی که به قومی رسیدند که مشغول پرستیدن بتها و خداهای محسوس بودند،رو به موسی کرده،گفتند:
قالُوا یا مُوسَی اجْعَلْ لَنا إِلهاً کَما لَهُمْ آلِهَةٌ (1)
-اعراف138/. [1]
گفتند:ای موسی!برای ما هم خدایی مانند خدایان اینها قرار بده.
این کوتاه فکری در میان مسلمانان نیز باعث اعتقاد به سخنان باطلی شد که ذکر خواهیم کرد.
مباحثی که در این زمینه باید توجه داشت،از قرار زیر است:
تشبیه در لغت بهمعنای همانند کردن چیزی به چیز دیگر است و در اصطلاح علم کلام عبارت است از:«مانند کردن خدا به موجودات محسوس».
قائلان به تشبیه،خدا را به انسان تشبیه کرده،برای او مکان و اعضا تصوّر میکنند.
قائلان به تشبیه را مشبّهه خوانند و نیز گاهی از آنان به«مجسّمه»؛یعنی قائلان به «جسمیت داشتن خداوند»تعبیر میکنند.
در میان گروههای منسوب به اسلام،عده زیادی قائل به تشبیه شدند که میتوان آنها را در دو بخش قائلان به تشبیه از میان غیرغلات و غلات تقسیم کرد.
مهمترین معتقدان به تشبیه از میان غیرغلات،دو گروهند که تحت نامهای حشویه و کرامیه در کتب ملل و نحل ذکر میشوند و هردو گروه از منتسبان به اهل سنّت میباشند. (2)
البته رگههایی از تشبیه را میتوان در گروههای دیگر اهل سنّت مانند:اشاعره، حنابله،داودیه(پیروان داود بن علی اصفهانی متوفای 270 ه ق)یافت، (3)امّا ما در اینجا فقط به بررسی دو گروه یادشده میپردازیم:
حشویّه:حشو در لغت بهمعنای چیزی است که با آن درون بالش را پر میکنند و در
اصطلاح بهمعنای چیز زاید بیفایده است.به این جهت به آنها حشویّه گفتهاند که احادیث دروغین را در میان احادیث پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله جای دادند،همچنانکه پرهای پرندگان را در میان بالش جای میدهند و به مضمون این احادیث معتقد شدند؛ (1)
-المقالات و الفرق،ص 136.
احادیثی که بسیاری از آنها سرچشمه قول به تشبیه در میان آنها شد.این احادیث که عمدتا در کتاب التوحید ابن خزیمه که از کتب معتبر نزد حنبلیهاست و نیز کتاب السنة احمد بن حنبل و همچنین در کتب صحاح اهل سنت ذکر شده است، تشبیهاتی برای خدا قائل شده است که بعضی از آنها را ذکر میکنیم:
1-خدا مانند انسان میخندد.
2-خدا مزاح میکند.
3-خداوند دست دارد.
4-خداوند دارای دو چشم است.
5-خداوند دارای انگشتانی است که با یک انگشت زمینها،با دیگری آسمانها،با سومی خاک،با چهارمی کوهها و با پنجمی مردمان و خلایق را نگه میدارد.
و از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به دروغ روایت کردهاند که قلب انسان مؤمن بین دو انگشت از انگشتان خداوند قرار دارد.
6-خداوند کلام و صدا دارد.
7-خداوند سینه دارد.
8-او نفس دارد.
9-خداوندی دارای پا میباشد که با گذاشتن آن در جهنّم،زیاده طلبی جهنم را خاموش میکند.
10-خداوند وجه و صورت دارد و آدم علیه السّلام را مانند صورت خود خلق کرد.
11-خداوند در روز قیامت دیده میشود؛مانند ماه که در شب چهاردهم رؤیت میشود. (2)
ص 144-135.
12-خداوند دارای مکان است. (1)
-الملل و النحل،ج 1،ص 106-105.
حشویه میگویند:
«خداوند جسمی است،اما نه مانند اجسام دیگر،گوشت دارد،اما نه مانند گوشتهای دیگر،خون دارد،اما نه مانند خونهای دیگر...»
میگویند:
«او از قسمت بالا تا سینهاش توخالی و بقیۀ آن پر است و موی فراوان دارد.»
همچنین میگویند:«خدا با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله مصافحه کرد و دست داد.»
حتی روایتی ذکر میکنند به این مضمون که روزی خداوند چشم درد گرفت و ملائکه از او عیادت کردند و بر طوفان نوح چنان گریه کرد که به چشمانش آسیب رسید. (2)
اما کرامیّه که یاران ابو عبد الله محمد بن کرام(متوفای 255 ه ق)میباشند،دارای اقوالی از قرار زیر بودهاند:
1-خداوند بر عرش استقرار مییابد.
2-خداوند نهایت دارد،حال یا از شش جهت یا از بعضی جهات.
آنها به گروههای متعددی مانند:عابدیّه،تونیّه،زرینیّه،اسحاقیّه،واحدیّه و هیصحیّه تقسیم شدند که هرکدام درباره کیفیت اعتقادات یاد شده،اقوال مختلفی ابراز کردند. (3)
فرقهنویسان از میان غلات،اوّلینبار تشبیه را به گروه مغیریّه،یعنی پیروان مغیرة بن سعید نسبت میدهند.
اعتقاداتی که در باب تشبیه به او نسبت دادهاند،از این قرار است:
خداوند،مردی است از نور که بر سرش تاجی است و اعضایی مانند مرد دارد.او دارای قلبی است که از آن حکمت میجوشد.حروف ابجد با اعضای او مطابقت دارد؛ مثلا پاهای او مانند الف است.او تنها بود،پس وقتی که خواست اشیاء را خلق کند،اسم اعظم را ذکر کرد.پس اسم اعظم پرید و بر تاجش نشست...سپس با انگشتش اعمال
بندگان اعم از فرمانبریها و نافرمانیها را بر کف دستش نوشت.از نافرمانیها عصبانی شد، پس عرق کرد و از عرق او دو دریا درست شد؛دریایی شور و تاریک و دریایی با آب گوارا و روشن.سپس به دریا نگاه کرد و سایه خود را در آن دید.رفت که سایهاش را بگیرد،سایهاش پرید.چشم سایهاش را کند و از آن خورشید را خلق کرد.آنگاه آن سایه را نابود کرد و گفت:سزاوار نیست که غیراز من خدایی باشد.... (1)
-مقالات الاسلامییّن،ص 7-6.
این اعتقادات را با آنکه بسیار مسخره هستند،ذکر کردیم تا هنگامیکه کلمات ائمه علیهم السّلام را ذکر میکنیم،اهمیت مطلب و اینکه این عقاید چگونه در آن زمان به وجهه شیعه ضربه میزده است،روشن گردد.
دربارۀ بیانیّه گفتهاند:
خداوند،جسم دارد و همه قسمتهای او غیراز صورتش نابود خواهد شد. (2)
قبلا نیز از گروهی از غلات به نام اعضائیان سخن راندیم که معتقد بودند،خداوند دارای دست و پا و انگشت و اعضای دیگر میباشد. (3)
گرچه در وجود چنین فرقهای شک کردیم،چرا که در تاریخ اثری از آنها نیست.
بهطور کلی میتوان علل اعتقاد به تشبیه در میان فرقه اهل سنّت را از قرار زیر برشمرد:
الف-چیزیکه مورد تعقل واقع میشود باید یا جسم باشد یا عرض.خداوند عرض نیست،چون احتیاج به معروض دارد.پس جسم است. (4)
جواب از این استدلال،آن است که این تقسیم درست نیست و بسیاری از امور مورد تعقل واقع میشوند که نه جسم هستند و نه عرض؛مانند احساسات درونی انسان،مثل احساس گرسنگی،تشنگی،ترس،درد و همانند آن.
ب-هر فاعلی باید جسم باشد و خداوند هم که فاعل است باید جسم باشد.
این استدلال نیز غلط است و فاعل بودن منحصر در جسمیت نیست؛مانند روح انسان که فاعل بسیاری از امور است.
این کوتهفکران به ظاهر بعضی از آیات قرآنکه در آن از دست،وجه و چشم سخن به میان آمده است،تمسک کردند و معنای حقیقی آیات را درنیافتند.
آنان از آیاتی مانند: اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی (1)
-طه5/؛ [1]خداوند رحمان بر عرش مستقر است.
، وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا (2)یَأْتِیَهُمُ اللّهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ (3)در راه اعتقاد خود استفاده کردند،در حالیکه با توجه به براهین عقلی و آیات قرآنی اثبات کننده عدم جسمیّت خداوند،مراد از آیه اول، تسلط خداوند بر عرش (4)و مراد از آیه دوم و سوم،آمدن امر خدا میباشد، (5)نه خود خدا.نمونههای فراوانی از احادیثی که به وسیله حدیثسازانی مانند ابو هریره جعل شده بود و در آن صفات انسانی را به خداوند نسبت میداد،ذکر کردیم.اینها چون مقیّد به عمل به ظاهر احادیث بودند و همۀ احادیث را حجّت میدانستند،در این ورطه هولناک افتادند.
میتوان گفت:مهمترین علت تمسّک غلات به تشبیه،همانا کوچک کردن عظمت خالق و خداوند در میان مردمان میباشد که به این مطلب امام رضا علیه السّلام اشاره فرموده است. (6)
بدینسان آنها میتوانستند ادّعای خدایی غیرخداوند را نیز مطرح کنند و حتی خدایی را به رهبران خود نسبت دهند و راه را برای خدایی غیرخدا هموار سازند؛چرا
که وقتی خداوند مانند انسانها دارای اعضا و جوارح شد،پس بعید نیست که انسان هم به مرتبه خدایی برسد.
دومین انگیزه غلات را میتوان ارضای ذهن کوتاه پیروان خودشان دانست که با مطرح کردن خدایی محسوس،تعداد بیشتری را به خود جذب کنند؛یعنی کسانی را که قدرت تعقل غیرمحسوسات را ندارند.
باتوجه به اینکه قبل از بعثت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله قائلان به تشبیه خداوند به مخلوقات در جزیرة العرب فراوان بودند (1)
-نهج البلاغه،خطبه 1،فقره 42. [1]
حضرت علی علیه السّلام درباره قبل از بعثت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میفرماید:«و اهل الارض یومئذ ملل متفرّقة...
بین مشبّه للّه بخلقه او ملحد فی اسمه»؛در آن روز،اهل زمین،ملتهای مختلف و پراکندهای بودند،...
عدهای از آنان خداوند را به مخلوقاتش تشبیه میکردند و عدهای دیگر درباره او راه الحاد و کفر را
پیموده بودند.
و با عنایت به اینکه مهمترین اصل اسلام،اثبات توحید و نفی هرگونه شرک و بتپرستی بود،لذا اسلام از همان آغاز با همه مظاهر بتپرستی که یکی از آنها تشبیه بود،به مبارزه برخاست.در زمینه نفی تشبیه،احادیث فراوانی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و ائمه اطهار علیهم السّلام رسیده است که بهعنوان نمونه بعضی از آنها را ذکر میکنیم:
1-پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میفرماید:
«ما عرف اللّه من شبّهه بخلقه.» (2)
کسی که خداوند را به مخلوقاتش تشبیه کند،(در حقیقت)-او را نشناخته است.
2-حضرت علی علیه السّلام میفرماید:
«من وحّد اللّه سبحانه لم یشبّهه بالخلق.» (3)
کسی که وحدانیّت خداوند را قائل باشد،هیچگاه او را به مخلوقاتش تشبیه نمیکند.
3-آن حضرت علیه السّلام همچنین میفرماید:
«...و لا ایّاه عنی من شبهّه.» (4)
کسی که خداوند را تشبیه کند،در حقیقت او را قصد نکرده است؛(بلکه خدایی دیگر برای خود ساخته است).
4-شخصی از امام صادق علیه السّلام سؤال کرد:برترین اعمال کدام است؟
آن حضرت علیه السّلام در جواب فرمود:«توحیدک لربک»؛اینکه خدا را یکی بدانی.
سپس آن شخص پرسید:بزرگترین گناهان کدام است؟
حضرت علیه السّلام جواب داد:
«تشبیهک لخالقک؛» (1)
-بحار الانوار،ج 3،ص 287،ح 1. [1]
اینکه آفریننده خود را به مخلوقاتش تشبیه کنی.5-امام صادق علیه السّلام در حدیث مفصلی درباره تشبیه میفرماید:
کسی که گمان کند خداوند همانند دیگران صورت و چهره دارد،مشرک شده است و کسی که برای خدا اعضایی همانند اعضا و جوارح مخلوقات قائل شود،نسبت به خداوند کفر ورزیده است.پس شهادت او را قبول نکنید و ذبیحۀ او را نخورید.خداوند برتر است از آنچه تشبیهکنندگان او را به صفات آفریدههایش وصف میکنند.کسی که گمان کند،خداوند در چیزی است یا بر چیزی قرار دارد،یا او از چیزی به چیز دیگر منتقل میشود،یا چیزی از او خالی میماند،یا چیزی به وسیله او اشغال میشود،در حقیقت او را با صفات مخلوقها وصف کرده است.در حالیکه خداوند آفرینندۀ همه چیز است و با قیاس(به مخلوقات)نمیتوان او را وصف کرده و به مردم شبیه نیست.هیچ مکانی از او خالی نیست و هیچ مکانی به وسیله او اشغال نمیگردد.در عین دوریاش نزدیک است و در عین نزدیکیاش دور است.این است خداوندی که پروردگار ماست و خدایی جز او نیست.
پس کسی که او را با این صفات اراده کند و دوست داشته باشد،او از موحّدان است و کسی که او را با غیراین صفات دوست داشته باشد،خداوند از او بیزار است و ما نیز از او بیزار میباشیم. (2)
6-امام صادق علیه السّلام در حدیثی میفرماید:
«من شبّه اللّه بخلقه فهو مشرک،انّ اللّه تبارک و تعالی لا یشبه شیئا و لا یشبّهه شیء و
کل ما وقع فی الوهم فهو بخلافه.» (1)
-بحار الانوار،ص 299،ح 30. [1]
هرکس خداوند را به مخلوقاتش مانند کند،مشرک است؛زیرا خداوند متعال به هیچ چیزی مانند نیست و هیچ چیزی نیز شبیه او نمیباشد و هرچه در وهم انسان نسبت به خداوند وارد شود،آن خدا نیست.
این بدان معناست که انسان هر تصوری که از خدا داشته باشد،آن تصور خدا نیست، زیرا ذات خداوند در تصوّر نمیگنجد.
احادیث فراوان دیگری در این باب رسیده که برای اطلاع از کثرت آنها فقط کافی است به معجمهای شیعی مانند:«معجم بحار الانوار،المعجم المفهرس لألفاظ الکتب الاربعة،المعجم المفهرس لا لفاظ نهج البلاغه و المعجم لا لفاظ غرر الحکم و درر الکلم» در ذیل واژه«شبه»مراجعه کرد.
ذکر این نکته لازم است که فقط علاّمۀ مجلسی قدّس سرّه در مجلد سوم بحار الانوار در کتاب التوحید،بیش از پنجاه حدیث در نفی تشبیه و مکان و زمان و انتقال خداوند ذکر کرده است.
با آنکه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و ائمه اطهار علیهم السّلام با تمام توان خود در راه نفی تشبیه کوشیدند، اما متاسفانه چه در جهان اهل سنت و چه در جهان تشیّع،افراد بسیاری بودند که احادیثی به نام آنها و در اثبات تشبیه جعل میکردند.
اما در جهان اهل سنت:
به نمونههایی از احادیث منسوب به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در بحث تاریخچه تشبیه اشاره کردیم که راویان این احادیث،حدیثسازان بزرگی مانند ابو هریره بودهاند،یا اینکه دیگر حدیثسازان،احادیث را به نام آنها جعل کردند.
برای اطّلاع بیشتر از این احادیث،که متأسّفانه در کتب معتبر اهل سنت مانند صحیح بخاری و صحیح مسلم هم راه یافته است،میتوان از این منابع استفاده کرد:
1-اضواء علی السنة المحمدیة،نوشتۀ محمود ابوریه؛
1) 1)
2-ابو هریرة شیخ المضیرة،نوشتۀ محمود ابوریه؛
3-ابو هریرة و احادیث ساختگی،نوشته علاّمه شرف الدین،ترجمۀ نجفعلی میرزایی؛
4-بحوث فی الملل و النحل،جلد 1،نوشته جعفر سبحانی.
5-دراسات فی الکافی للکلینی و الصحیح للبخاری،نوشتۀ هاشم معروف الحسنی.
امّا در جهان تشیع:
از بعضی احادیث شیعه چنین استفاده میشود که غلات،اخبار بسیاری را در اثبات تشبیه با اسناد معتبر ساخته و به ائمه علیهم السّلام نسبت میدادند و بدین وسیله هم چهره ائمه علیهم السّلام را در میان مسلمانان آلوده جلوه میدادند و هم باعث سردرگمی شیعیان و اصحاب ائمه علیهم السّلام میشدند.
بدین جهت است که میبینیم بسیاری از اصحاب نزد ائمه علیهم السّلام آمده،سؤالاتی در باب تشبیه از آنها میپرسیدند.نیز به همین علّت است که مشاهده میکنیم که ائمه علیهم السّلام با تمام قدرت در مقابل تشبیه ایستادگی کرده،قائلان به تشبیه را مشرک و کافر میدانستند.
برای بهتر روشن شدن مطلب،حدیثی را در اینجا نقل میکنیم:
حسین بن خالد که یکی از یاران امام رضا علیه السّلام بود،به آن حضرت علیه السّلام عرض کرد:ای فرزند رسول خدا مردم،ما(شیعیان)را منسوب میکنند به اینکه به تشبیه و جبر اعتقاد داریم و علّت آن،احادیثی است که در این باب از پدران تو روایت شده است.
امام رضا علیه السّلام در جواب فرمود:ای پسر خالد!به من بگو ببینم،آیا احادیثی که در باب تشبیه و جبر از پدران من روایت شده،بیشتر است یا احادیثی که در این باب از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله روایت شده؟
ابن خالد جواب داد:البته احادیث روایت شده از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در این باب فراوانتر است.
امام رضا علیه السّلام فرمود:پس مردم(یعنی اهل سنّت)باید بگویند که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله اعتقاد به جبر و تشبیه داشت؟
ابن خالد جواب داد:مردم میگویند که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله هیچیک از آن احادیث را نگفته،بلکه به آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله این احادیث را بستهاند.
امام رضا علیه السّلام جواب داد:پس باید درباره پدران من نیز همین سخن را بگویند؛یعنی اینکه این احادیث را به آنها بستهاند.
سپس فرمود:کسی که معتقد به جبر و تشبیه باشد،کافر و مشرک است و ما از او در دنیا و آخرت بیزاریم.
ای پسر خالد،بیگمان اخبار و روایات منسوب به ما،در باب جبر و تشبیه را غلاتی ساختند که عظمت خدا را کوچک کردند.پس کسی که آنها را دوست بدارد،ما را دشمن داشته است.... (1)
-بحار الانوار،ج 3،ص 294،ح 18.
از این حدیث،این نکتۀ مهم بهدست میآید که غلات برای قبولاندن اعتقادات خود در باب تشبیه،احادیث فراوانی را جعل کرده بودند که دردسرهای فراوانی را برای اصحاب ائمه علیهم السّلام ایجاد میکرد.
خوشبختانه مولفان کتب اربعۀ شیعه،هنگام جمعآوری احادیث،باتوجه به روایات فراوانی که در باب ردّ تشبیه رسیده بود،روایات ساختگی تشبیه را در کتب خود نیاوردند.بر فرض،اگر در کتب روایی شیعه به روایاتی که تشبیه را تأیید میکند برخوردیم،باید بدون معطلی چنین حکم کنیم که این روایات،همان روایات ساختگی غلات است.
در فصل دوم،هنگام ذکر فرقههای ساختگی با نامهای هشامیه (2)و جوالیقیه یادآور شدیم که در بسیاری از کتب ملل و نحل اهل سنّت،این دو صحابی بزرگوار و متکلم شیعه را متهم به اعتقاد به تشبیه میکنند (3)و اقوال و گفتارهایی را به آنها نسبت میدهند که ذهن هر عاقلی از پذیرفتن آنها پرهیز میکند؛مثل اینکه خداوند از کوه ابو قبیس کوچکتر است،اندازه خداوند هفت وجب به وجبهای خودش است و.... (4)
متأسّفانه بعضی از این اخبار نیز به جوامع روایی شیعه راه یافته است.احادیثی هم ذکر شده است که در آنها این دو نفر را متهم به تشبیه کردهاند.هنگامی هم که نظر
ائمه علیهم السّلام را دربارۀ آنها و نظراتشان جویا شدهاند،ائمه علیهم السّلام نیز آن دو نفر را رد کردهاند. (1)
-بحار الانوار،ج 3،ص 288،ح 3 و ص 291،ح 10.
حتی به این دو اکتفا نکرده،بلکه پای بعضی دیگر از بزرگان اصحاب مانند یونس بن عبد الرحمان از بزرگترین اصحاب امام رضا علیه السّلام را نیز به میان کشیدهاند. (2)
مرحوم علامه مجلسی هنگام ذکر این احادیث،انتساب این اقوال به آن اصحاب را نمیپذیرد و در توجیه این احادیث،احتمالات زیر را ذکر میکند:
1-این احادیث را مخالفان شیعه ساختند تا به مردم وانمود کنند که روات و علما و بزرگان شیعه دارای چنین اقوال سفیهانهای میباشند.
2-شاید بعضی از این اقوال را این بزرگان در هنگام مناظره به منظور ساکت کردن طرف و از باب جدل گفته باشند.
اینکه ائمه علیهم السّلام نسبت این اقوال به آنان را رد نکردهاند،شاید برای حفظ جان آنان و یا مصلحتهای دیگری بوده است.
3-ممکن است بگوییم که آنها قبل از اینکه از اصحاب ائمه علیهم السّلام بهشمار آیند،پیرو فرقههای دیگری بودهاند و این اقوال منسوب به آنها،مربوط به زمانی است که هنوز شیعه نشده بودند؛مثل اینکه دربارۀ هشام بن حکم نقل میکنند که قبلا از پیروان جهم بن صفوان بوده است. (3)
اما ما نیز در این باب،احتمالات زیر را بعید نمیدانیم:
1-این اقوال را مخالفان شیعه به اصحاب نسبت داده باشند،تا بدین وسیله از راه غیر مستقیم،ائمه شیعه علیهم السّلام را بکوبند.
2-ممکن است همان غلاتی که اخباری در باب جبر و تشبیه به نام ائمه علیهم السّلام ساختند، اقوال و اعتقاداتی را در باب تشبیه به چنین اصحاب شناخته شدهای که مقبول شیعیان بودند نسبت داده باشند،تا بدین وسیله آنها را همراهان خود جلوه دهند.
ممکن است آنان این روایات را با اسناد معتبر جعل کرده باشند،تا جای هیچگونه شک و شبهه برای شیعیان باقی نماند.
تفویض در لغت بهمعنای واگذار کردن کاری به دیگری و حاکم گردانیدن او در آن کار است. (1)
-زبیدی،محمد مرتضی،تاج العروس من جواهر القاموس،(چاپ دوم،دار مکتبة الحیاة)،
ج 5،ص 71.
و در اصطلاح علم کلام عبارت است از اعتقاد به اینکه خداوند متعال پس از آفرینش بندگان،آنها را به خود واگذاشت تا هر کاری که میخواهند بکنند،بدون اینکه در اعمال آنان نقشی داشته باشد.به عبارت دیگر،انسان در اعمال خود کاملا آزاد میباشد و این اعتقاد معتزله است و بدین وسیله توحید افعالی را منکر شدند.
در مقابل آنها اشاعره قرار دارند که همه افعال بندگان را منسوب به خداوند متعال میدانند و او را مجبور اراده الهی. (2)
اما روایات بسیاری از ائمه علیهم السّلام رسیده است که در آن فرمودهاند:
«لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین.» (3)
نه اعتقاد به جبر درست است و نه اعتقاد به تفویض،بلکه حقیقت چیزی است میان این دو.
بدین ترتیب،کلام شیعی،نه آزادی انسان را منتفی و نه او را کاملا واگذاشته به خود میداند،بلکه انسان را موجودی دارای اختیار میداند که اراده او در طول اراده خداوند قرار دارد و نه در عرض آن. (4)
اما تفویض در احادیث شیعه در معانی مختلفی وارد شده است که مرحوم علاّمۀ مجلسی آنها را اینچنین جمعبندی میکند:
1-تفویض در آفرینش:
بدین معنا که بگوییم خداوند،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و ائمه علیهم السّلام را آفرید و خلقت و
روزی رساندن و تربیت و میراندن و زنده کردن بندگان را،به آنان واگذار کرد.
این ممکن است به یکی از دو معنا گفته شود:
الف-پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و ائمه علیهم السّلام همه این کارها را با قدرت و اراده خودشان بدون هیچ دخالتی از سوی خداوند انجام میدهند.
این کفری است صریح و ادلّۀ عقلی و نقلی بر بطلان آن شهادت میدهد.
ب-خداوند،این کارها را مقارن با ارادۀ ایشان انجام میدهد،از این قبیل که موسی اراده میکند و مقارن آن،خداوند عصا را تبدیل به مار میکند،تا بدین وسیله صدق و راستگویی آنها را به اثبات برساند.
این معنا اگرچه عقلا محال نیست،اما روایات ردّ تفویض،آن را مردود میشمارد، مگر در هنگام ظهور معجزات.
2-تفویض در امر دین:
این نیز دارای دو معناست:
الف-اینکه بگوییم خداوند کلاّ امر دین را به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و ائمه علیهم السّلام واگذار کرد،تا هر چه بخواهند حلال کنند و هرچه بخواهند حرام،بدون اینکه این حرام و حلالها را وحی یا اسلام بیان کرده باشد.
این معنا باطل است و هیچ عاقلی آن را درست نمیداند و قرآن هم میفرماید:
وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی (1)
-نجم3/ و 4. [1]
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از روی هوی و هوس سخن نمیگوید و هرچه میگوید وحی الهی است.
ب-بگوییم خداوند چون پیامبرش را به کمال رساند و آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله به مقامی رسید که جز حق و صواب را انتخاب نمیکرد،پس اختیار بعضی از امور مثل تعیین مستحبات در نماز و روزه و غیراینها را به او واگذار کرد و سپس او را با وحی تایید کرد.
این معنا غلط نیست و روایاتی در تأیید آن وارد شده است. (2)
3-تفویض ادارۀ جامعه:
اینکه بگوییم خداوند،امور اجتماعی بندگان خود مانند امور سیاسی،تعلیم و تربیت و امثال آن را به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و ائمه واگذار کرد و بندگان را فرمان به اطاعت از آنها داد.
این معنا صحیح است؛زیرا خداوند میفرماید:
ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (1)
-حشر7/. [1]
آنچه را پیامبر صلّی اللّه علیه و اله برای شما آورده(و به آن فرمان داده)بگیرید و آنچه را از آن نهی کرده،از آن باز ایستید.
غیراز این،آیات و روایاتی دیگر دال بر صحّت این مطلب وجود دارد.
4-تفویض بیان علوم و احکام:
به این معنا که هرگاه صلاح دانستند،احکام را برای بندگان بیان کنند و هرچه را مصلحت ندانستند،بیان نکنند تا وقت آن فرارسد.
5-تفویض در کیفیت حکم:
به این معنا که این اختیار به آنان واگذار شده که در مسائل مختلف،طبق ظاهر شرع حکم نمایند،یا اینکه از علم خود در حکم استفاده کنند،یا آنچه را که خداوند به آنان الهام کرده در حکم لحاظ کنند.
6-تفویض در بخشش:
سرپرستی امر خمس،انفال و بعضی دیگر از امور مالی حکومتی به آنان واگذار شده و این اختیار نیز به آنان داده شده است که در موارد مختلف هرچه را صلاح دیدند به دیگران ببخشند،یا اینکه آنان را از بخشش محروم کنند. (2)
از این بیان غواصّ دریاهای احادیث،روشن میشود که تفویض در روایات به یک معنا به کار نرفته،بلکه دارای معانی مختلف است که معصومین علیهم السّلام بعضی را رد و بعضی را اثبات کردهاند.
امّا تفویضی که الآن مورد نظر ماست،تفویض بهمعنای قسمت اول معنای اول است؛ یعنی اینکه بگوییم:«خداوند پس از خلق پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و ائمه علیهم السّلام همه امور عالم از خلق و رزق و زنده کردن و میراندن را به آنها واگذار کرد».
تفویض به این معنا را گروهی از غلات به نام مفوّضه قائل بودند.
چنانکه روشن است،عنوان«مفوضه»دلالت بر اعتقادی میکند که فرقه مزبور به آن پایبند بودهاند و در این عنوان نام رهبر فرقه ذکر نشده است.لذا اثبات وجود این فرقه از نظر تاریخی مشکل است.
امّا روایات زیادی از ائمه علیهم السّلام وارد شده است که در آنها مفوّضه بهعنوان گروهی جدای از غلات قرار گرفتهاند. (1)
-بنگرید به:بحار الانوار،ج 25،ص 273،328،337؛ج 44،ص 271.
از این گروه بخصوص در زمان امام رضا علیه السّلام فراوان نام برده شده است،بدون اینکه نامی از پیروان و یا رهبر این گروه ذکر شده باشد.شیخ مفید قدّس سرّه مفوّضه را جزء غلات میداند،اما فرقی بین آنان و غلات دیگر قایل میشود و آن اینکه مفوّضه اعتراف دارند که ائمه علیهم السّلام حادثند نه قدیم و مخلوقند،اما با اینحال آنان را خالق موجودات و رازق آنها میدانند و میگویند:خداوند این مرتبه را برای آنان قرار داد که خلقت عالم و آنچه در آن است و نیز همه کارها را به آنان واگذار کرد. (2)
سعد بن عبد الله اشعری قمی(متوفای 301 ه ق)،عقاید مفوّضه را چنین بیان میکند:
«آنها اعتقاد دارند که خداوند واحد ازلی،شخص کاملی که بدون کم و زیاد بود،به جای خود گذاشت و تدبیر و خلقت عالم را به او واگذار کرد.این شخص،همانا محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و بقیه ائمه علیهم السّلام هستند که در معنا یکی میباشند.
آنها گمان میکنند که معرفت خدای قدیم ازلی لازم نیست و باید محمد صلّی اللّه علیه و اله را شناخت که خالقی است که امر خلق به او واگذار شده است.
همچنین اعتقاد داشتند صفاتی که در قرآن بهعنوان صفات خداوند ذکر شده است؛ مانند:واحد،صمد،قاهر،خالق،باری و حیّ،حقیقت این صفات از خداوند قدیم ساقط شده و به آنهایی منتقل شده که امر به آنها واگذار شده است.
آنها محمّد را خالق آسمانها و زمین و کوهها و انسانها و جنّ و بالأخره آنچه در عالم
است میدانستند. (1)
-المقالات و الفرق،ص 61-60.
ابو الحسن علی بن اسماعیل اشعری(متوفای 324 ه ق)دربارۀ آنان چنین میگوید:
(مفوّضه)گمان میکنند که خداوند،همۀ امور را به محمّد صلّی اللّه علیه و اله واگذار کرده و او را قادر بر آفرینش دنیا ساخت.او بود که دنیا را خلق کرد و آن را تدبیر میکند.عدّۀ زیادی از آنها این سخنان را نیز درباره علی علیه السّلام گویند و گمانشان بر ایناست که ائمه علیهم السّلام شرایع را نسخ میکنند،ملائکه بر آنها فرود میآیند و معجزاتی به وسیلۀ آنها به ظهور میرسد و به آنها وحی میشود.
بعضی از آنها(مفوّضه)بر ابرها هنگامیکه از بالای سر آنها میگذرد،سلام میکنند و میگویند:علی علیه السّلام در ابرهاست. (2)
بعضی دیگر گفتهاند:
مفوّضه،محمّد را مدبّر اول و علی را مدبّر ثانی میدانند.
فخر الدین رازی در تعریف آنان گفته است:
آنها گمان دارند که خداوند،ارواح علی علیه السّلام و فرزندانش را آفرید و عالم را به آنها واگذار کرد و آنها آسمانها و زمینها را آفریدند.
میگویند:وقتی که در رکوع و سجود میگوییم:«سبحان ربّی العظیم و بحمده»و «سبحان ربّی الاعلی و بحمده»،مراد علی علیه السّلام و اولادش هستند.اما اله اعظم،همان کسی است که عالم را به آنها واگذار کرد. (3)
در کتب فرقهنویسی به گروهی به نام مخمّسه نیز برمیخوریم که میگفتند:سلمان فارسی،مقداد،عمّار،ابوذر و عمرو بن امیّۀ ضمری از طرف خداوند،مأمور ادارۀ مصالح عالمند و به سلمان،مقام رسالت میدادند. (4)
این گروه به نام مفوّضه مشهور نشدهاند،ولی عقایدشان شبیه مفوّضه است
ظاهر این گفتارها همگی دلالت بر این دارد که فرقهای به نام مفوّضه در تاریخ وجود داشته است،اما با دقّت در اعتقادات آنها میتوان مشترکات بسیاری بین عقاید آنان و
دیگر گروههای غلات پیدا کرد.ممکن است این نکته را تقویت کنیم که مفوّضه در حقیقت جزء یکی از فرقههای شناخته شده غلات بودهاند که در همان حال،اعتقادات خاصّی را به عقاید دیگر غلات اضافه میکردند یا تغییراتی در آنها میدادند.
میتوان برای این مطلب بخشی از زیارت حضرت حجت(عج)را شاهد آورد که در آن آمده است:
«الحمد للّه الذی...لم یجعلنا...من الغلاة المفوّضین.» (1)
-بحار الانوار،ج 96،ص 103. [1]
حمد و سپاس خدایی را که ما را از غلات مفوضه قرار نداد.
در اینجا بین غلات و مفوضه جدایی نینداخته است.
ذکر این نکته نیز لازم است که به هرحال،چه مفوضه را گروهی مستقل بدانیم و چه آنها را جزء دیگر فرقههای غلات به شمار آوریم،این گروه مخالفان عقاید خود را به نام مقصّره؛یعنی کوتاهیکنندگان در معرفت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و ائمه علیهم السّلام میشناختند و میگفتند:
چون آنها به این نکته نرسیدند که محمّد خالق است و امر به او واگذار شده است،باید مراقب حلال و حرام باشند و اعمال مقرّر در فقه اسلامی را انجام دهند که در حقیقت، این اعمال،غلهایی است برای آنان به منظور عقوبت آنها در کوتاهی در معرفت. (2)
از این بحث روشن شد که مفوّضه نیز در زمرۀ غالیان در ذات(غلات ملحد)قرار دارند و اینکه بعضی از نویسندگان معاصر،آنان را بهعنوان غلات غیرملحد به شمار آورده و عقایدی که بیشتر شبیه غلو در صفات است به آنان نسبت دادهاند،صحیح نمیباشد. (3)
در فصل دوم در بخش موضعگیری ائمه علیهم السّلام در برابر غلات،بعضی از احادیثی که در آنها صفت رزّاقیّت و خالقیّت از ائمه علیهم السّلام نفی شده بود،ذکر گردید.این احادیث در حقیقت در ردّ مفوّضه،که این صفات را برای ائمه علیهم السّلام ثابت میدانستند،صادر شده بود.
در اینجا نیز بعضی دیگر از احادیث که درباره مفوضه صادر شده است،یاد
میشود:
1-از امام رضا علیه السّلام درباره غلات و مفوّضه سؤال شد.آن حضرت علیه السّلام در جواب فرمود:غلات کافرند و مفوضه مشرک.
سپس هرگونه ارتباطی با آنها حتی کمک کردن به وسیله یک کلمه را موجب خروج از ولایت خدا و رسول و اهل بیت علیهم السّلام دانستند. (1)
-بحار الانوار،ج 25،ص 328،ح 2.
مشرک بودن مفوضه بدین سبب است که آنها با این اعتقاد خود در حقیقت برای خدا شریک در خالقیّت قایل شدهاند.
2-امام رضا علیه السّلام در حدیثی میفرماید:کسی که گمان کند خداوند عز و جل کار آفرینش و روزی را به حجّتهای خود(یعنی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و ائمه)واگذار کرده است،قایل به تفویض شده و مشرک گردیده است. (2)
3-یکی از اصحاب ائمه علیهم السّلام از امام رضا علیه السّلام درباره تفویض سؤال کرد،آن حضرت علیه السّلام در جواب فرمود:
خداوند متعال امر دینش را به پیامبرش واگذار کرد و فرمود: ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ؛ (3)هرآنچه را رسول صلّی اللّه علیه و اله به شما فرمان دهد،برگیرید و از آنچه شما را بازدارد،بازایستید.
اما امر خلق و رزق را به او واگذار نکرد.
سپس حضرت علیه السّلام فرمود:
خداوند،عزّ و جلّ آفرینندۀ همهچیزهاست و اوست که در قرآن فرمود: اَلَّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رَزَقَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ هَلْ مِنْ شُرَکائِکُمْ مَنْ یَفْعَلُ مِنْ ذلِکُمْ مِنْ شَیْءٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ ؛ (4)(خدایی که)شما را خلق کرد،سپس روزی داد،سپس شما را میمیراند،سپس زنده میکند.آیا هیچیک از کسانی که برای خدا شریک قرار دادهاید، چنین کارهایی را انجام میدهد.منزّه است خداوند و برتر است از آنچه برای او شریک قائل میشوند.
حضرت علیه السّلام بدین وسیله به شرک مفوّضه اشاره فرمود.
نکته قابل تذکّر اینکه در بعضی از روایات،تفویض در معانی دیگر،مانند تفویض در عطا و بخشش،تفویض در تدبیر جامعه و تفویض در تعیین بعضی از مستحبات از سوی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله،ثابت شده است که این از نظر عقل و نقل،اشکالی در بر ندارد. (1)
-بحار الانوار،ج 25،ص 344-328.
با وجود مشرک دانستن مفوّضه از سوی ائمه علیهم السّلام،باز هم نسبت تفویض از سوی مخالفان،به شیعه داده شده است.
مؤلف تبصرة العوام،کلامی دارد که از آن برمیآید که در زمان او،یعنی قرن ششم و هفتم،نسبت تفویض به شیعه،شایع بوده است.وی مینویسد:
این قوم(مفوّضه)دعوی کردند که خدای تعالی امور عالم را تفویض با(به)محمّد و امامان کرد.ایشان آمر و ناهی و حاکمند در جمله امور شریعت و قومی دیگر از ایشان گفتند که تفویض خلق و احیاء و اماتت بدیشان کرد و رسول و امامان مستحق عبادتند و ایشان را نامها نهند به اسماء خدای تعالی.
سپس میافزاید:
معتزله و جمله نواصب،این حکایت بر علمای امامیه بندند و این دعوی بلا دلیل است. (2)
ما هم ثابت کردیم علاوه بر بدون دلیل بودن این مدّعا،دلیل برخلاف آن داریم.و شاید ریشه این اتهام،همان تهمتهایی باشد که به اصحاب ائمه مانند هشام بن حکم و هشام بن سالم میزدند.
با بیان قاطع میتوان گفت که هر محقق منصفی پس از تحقیق در عقاید شیعه و غلات،به این نتیجه میرسد که هیچ نقطه مشترکی بین عقاید غلات و عقاید شیعۀ امامیّه وجود ندارد.شیعه عقایدی دارد که آنها را با دلایل عقلی و نقلی به اثبات میرساند و غلات برای جذب طرفداران اهل بیت عصمت به سوی خود و نیز توجیه عقاید باطل
خود،از نام آن عقاید استفاده کرده و عقاید خود را تحت آن نامها،امّا با محتوایی کاملا بیگانه از آنچه که شیعه از آن عقاید منظور دارد،مطرح کردند.
بدینگونه هر محقّقی با اندکی تحقیق،بخوبی درمییابد که آنچه بین آن دو(یعنی عقیدۀ شیعه و عقیدۀ غلات)مشترک است فقط نام آن میباشد و نه محتوای آن و در حقیقت،چنان شده که آن اسم،مشترک لفظی بین عقاید شیعه و عقاید غلات گردیده است که از این باب میتوان عقایدی مانند رجعت،بداء و مهدویت را ذکر کرد.
نکته دیگر اینکه در این میان،بعضی از مخالفان شیعه،از چهرۀ قبیح غلات در جامعه سوء استفاده کرده،بعضی از عقاید اساسی شیعه مانند وصایت و جانشینی حضرت علی علیه السّلام را به غلات نسبت دادند و گفتند:«آنها بودند که اوّلین بار،این عقیده را مطرح کردند»،در حالیکه واقعیّات تاریخی،خلاف این امر را ثابت میکند.
بالأخره،این اشتراک لفظی و این اتّهام جعل عقیدۀ وصایت از سوی غلات،تأثیر خود را در تاریخ اسلام بر جای گذارد و سبب گمراهی گروهی بسیار از محققان اهل سنّت و نیز مستشرقان شد،بهطوری که باعث شد تا در کتابهای مختلف خود،شیعه را در بسیاری از عقاید با غلات مشترک بدانند و بدین وسیله مذهب تشیّع را وارونه جلوه دهند.
سعی ما در اینجا بر آناست که جدایی بین عقاید شیعه و عقاید غلات را که هردو گروه با یک نام و عنوان بیان کردهاند،ثابت کنیم.
وصایت از نظر شیعه
مهمترین مسألۀ اختلافی بین اهل سنّت و شیعه،مسألۀ وصایت و جانشینی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میباشد.
از نظر کلامی،اهل سنت بر این اعتقاد است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در طول حیات خود، نسبت به مسألۀ امام و جانشین بعد از خود،بیتوجّه بود و کسی را بهعنوان جانشین خود،انتخاب نکرد،بلکه این امر را به عهدۀ امت اسلامی واگذاشت تا خود،هرکه را
صلاح بدانند،برگزینند.
امّا شیعه بر این اعتقاد است که حضرت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از همان ابتدای رسالت نسبت به مسألۀ خلافت و جانشینی خود حسّاس بود و در همان سالهای آغازین رسالت، حضرت علی علیه السّلام را بهعنوان وزیر و وصی خود برگزید و در طول عمر مبارک خود بارها به این مساله تصریح فرمود.
با اهمیتترین این موارد از نظر تاریخی در روز هجده ذیحجه سال دهم هجرت بود که در حضور بیش از صد هزار نفر مسلمان،این مسأله را برای همه مسلمانان حاضر اعلام داشت.
اهل سنت نیز گرچه از نظر کلامی اعتقاد یاد شده را دارند،اما در کتب تاریخی و روایی خود احادیث فراوانی را آوردهاند که در آنها به جانشینی حضرت علی علیه السّلام پس از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله تصریح شده است.
در این میان،بسیاری از علمای شیعه،زحمات طاقتفرسایی را بر خود روا داشتهاند و با تلاش فراوان احادیث دلالتکننده بر وصایت حضرت علی علیه السّلام را در ضمن فضائل آن حضرت علیه السّلام از کتب معتبر روایی اهل سنّت گرد آوردهاند که از این بین میتوان به کتب زیر اشاره کرد:
1-احقاق الحق،تألیف قاضی نور اللّه شوشتری شهید.
2-الغدیر،تألیف علاّمه شیخ عبد الحسین امینی.
3-فضائل الخمسة من الصحاح الستة،نوشتۀ سیّد مرتضی حسینی فیروزآبادی.
4-عبقات الانوار،تألیف سیّد حامد حسین لکنهوی.
5-شبهای پیشاور،نوشتۀ سلطان الواعظین شیرازی.
گوشهای از آیات و روایاتی که شیعه با آنها وصایت و جانشینی حضرت علی علیه السّلام را اثبات میکند و بسیاری از علمای اهل سنت هم به آنها معترفند،بدینگونه است:
1-آیۀ ولایت:
بسیاری از مفسّران اهل سنّت،مانند:فخر رازی در تفسیر کبیر،زمخشری در کشّاف، طبری در تفسیر خود و سیوطی در الدّر المنثور،به این نکته اعتراف دارند که آیه ولایت در سورۀ مائده در شأن حضرت علی علیه السّلام بیان شده است که در حال نماز،انگشتری خود
را به مستمندی بخشید.
این آیه چنین است:
إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ (1)
-مائده55/. [1]
فقط ولی و سرپرست شما خدا و پیامبرش و مؤمنان هستند،آن مومنانی که اقامه نماز میکنند و در حال رکوع،زکات میدهند.
فخر رازی در تفسیر خود چنین نقل میکند:
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله که شاهد بخشیده شدن انگشتر حضرت علی علیه السّلام در حال رکوع به فرد سائل بود،از خداوند خواست همچنانکه دعای حضرت موسی علیه السّلام را مستجاب کرد و به او وزیری از اهلش عطا کرد که باعث تقویت او شد،برای آن حضرت علیه السّلام نیز وزیری از اهلش قرار دهد.هنوز دعای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به پایان نرسیده بود که این آیه نازل شد (2).
2-حدیث یوم الدّار:
این حدیث در بسیاری از کتب تاریخ اهل سنّت،مانند:تاریخ طبری، (3)تاریخ الکامل ابن اثیر (4)و البدایة و النهایة ابن کثیر (5)با تفاوتهایی در نقل وارد شده است.
مضمون حدیث از این قرار است:
در اوایل بعثت که آیه وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (6)نازل شد،حضرت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله جلسۀ میهمانی مرکب از خویشان خود ترتیب داد و در آنجا رسالت خود را اعلام کرد و فرمود:«فایکم یؤازرنی علی هذا الامر علی ان یکون اخی و وصیی و خلیفتی فیکم».
کدام یک از شما مرا در این کار کمک کار است تا برادر من و وصیّ من و جانشین من در میان شما باشد.
سه مرتبه این مطلب را تکرار فرمود و در هر مرتبه غیراز حضرت علی علیه السّلام هیچکس اعلام موافقت نکرد.
سرانجام حضرت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در پایان مرتبه سوم فرمود:
ان هذا اخی و وصیّی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و اطیعوا.
این شخص(حضرت علی علیه السّلام)برادر من،وصیّ من و جانشین من در میان شماست،پس سخنان او را گوش فرادهید و از او اطاعت کنید.
خویشان حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در حالیکه برخاسته بودند و میخندیدند،رو به ابو طالب کرده،با لحنی مسخرهآمیز میگفتند:
او(پیامبر صلّی اللّه علیه و اله)به تو فرمان داد که از پسرت اطاعت کنی و سخنانش را گوش فرا دهی. (1)
-تاریخ طبری،ج 1،ص 543-542.
جالبتوجه اینجاست که بعضی از تاریخنویسان اهل سنّت مانند ابن کثیر در البدایة و النهایه،که این حدیث را مخالف عقیده خود دیدهاند،دست به تحریف حدیث زدهاند و به جای کلمات«وصیی و خلیفتی»عبارت«کذا و کذا»(یعنی چنین و چنان)را آوردهاند و راویان حدیث را متهم به ضعف و تشیّع کردهاند. (2)
3-حدیث منزلت:
این حدیث در کتب حدیثی معتبر نزد اهل تسنّن،مانند:صحیح بخاری(کتاب بدء الخلق در باب مناقب حضرت علی علیه السّلام و در باب غزوه تبوک)،مسند احمد بن حنبل (ج 1،ص 174)،مسند ابو داود(ج 1،ص 28)،خصائص نسائی(ص 16،15)،صحیح مسلم(در کتاب فضائل الصحابة)،صحیح ترمذی(ج 2،ص 201)و همینطور در بسیاری از کتب تاریخ اهل سنّت،مانند:طبقات ابن سعد(ج 1،قسم اول،ص 15،14)،تاریخ بغداد(ج 4،ص 71)،تاریخ طبری(ج 2،ص 368)و بسیاری دیگر از کتب اهل سنّت، وارد شده است.
ماجرای این حدیث،بدینگونه است:
حضرت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در غزوه تبوک،به همراه بسیاری از اصحابش از مدینه خارج شدند و به سمت رومیان به راه افتادند و برای اینکه مدینه از رهبر خالی نماند،حضرت علی علیه السّلام را به جای خود در مدینه گذاشتند.بعضی از اصحاب زبان به طعنه گشودند و گفتند:پیامبر صلّی اللّه علیه و اله علی علیه السّلام را در مدینه گذاشت تا مواظب زنان و بچهها باشد.
حضرت علی علیه السّلام به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله شکایت برد و آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله در آن هنگام این
جمله تاریخی را فرمود:
«انت منّی بمنزلة هارون من موسی الا انّه لا نبیّ بعدی.»
منزلت تو نسبت به من مانند منزلت هارون نسبت به موسی است،با این تفاوت که بعد از من پیامبری نیست.
این نکته برای همگان واضح است که هارون،وصیّ موسی بود.
از ظاهر بعضی از کتب اهل سنت چنین برمیآید که این حدیث در موارد مختلفی غیراز مورد یاد شده نیز بیان شده است. (1)
-فضائل الخمسه،ج 1،ص 316-299.
4-حدیث غدیر:
این حدیث در بسیاری از منابع روایی و تاریخی اهل سنت آمده است.
مرحوم میر حامد حسین در جلد اول عبقات الانوار،تواتر این حدیث در نزد اهل سنت را ثابت میکند.
مرحوم علاّمۀ امینی در جلد اول کتاب شریف الغدیر از صد و ده تن از اصحاب پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نام میبرد که راوی این حدیث بودهاند. (2)همچنین از هشتاد و دو تابعی یاد میکند که این حدیث را روایت کردهاند. (3)علاوه بر این از سیصد و شصت تن از علمای اهل سنت از قرن دوم تا قرن چهاردهم نام میبرد که این حدیث را در کتب خود آوردهاند. (4)سرانجام از بیست و شش تن از علمای اهل سنت و شیعه نام میبرد که تالیفات مستقلی در باب حدیث غدیر و طرق آن داشتهاند. (5)
ماجرای این حدیث از قرار زیر است:
وقتی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله با تعداد زیادی از اصحاب خود،که آنان را تا صد و بیست هزار نفر ذکر کردهاند،از آخرین سفر حجّ خود،که حجة الوداع نامیده شد،به مدینه بازمیگشت،این آیه بر آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله نازل شد:
یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ (6)
ای رسول!آنچه را از سوی پروردگارت به تو نازل شد،به مردم ابلاغ کن و اگر آن را ابلاغ نکنی در حقیقت،رسالت خدا را ابلاغ نکردهای.(و از مردم نترس که)خدا تو را از مردم حفظ خواهد کرد.
با نزول این آیه،حضرت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در مکانی به نام غدیر خمّ که راه کاروانهای مختلف از هم جدا میشد،فرمان توقف داد و امر کرد منبری از چوب محملهای شتران برای آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله فراهم کردند.آنگاه به روی منبر رفته فرمود:
«الست اولی بالمؤمنین من انفسهم.»
آیا من نسبت به مومنان از خودشان سزاوارتر(به تصرّف در امورشان)نبودم.
همه گفتند:آری،ای رسول خدا.
آنگاه آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله در حالیکه دست علی علیه السّلام را بالا گرفته بود،فرمود:
«من کنت مولاه فعلیّ مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اعن من اعانه و اخذل من خذله.»
هرکس که من مولای او هستم،علی هم مولای اوست.خدایا!دوست بدار هر آنکس را که علی را دوست دارد و دشمن بدار هر آنکس را که با او دشمنی کند.یاری کن هر آنکس را که او را یاری کند و کمک کن هرکسی را که به او کمک دهد و خوارساز هرکس را که او را خوار سازد.
بسیاری از مردم از شنیدن این جملات خوشحال شدند و سپس دستهدسته نزد حضرت علی علیه السّلام رفته،تبریک گفتند که در میان این تبریک گویندگان چهره عمر بن خطّاب نیز به چشم میخورد که چنین تبریک گفت:
«بخ بخ لک یا ابن ابی طالب اصبحت مولای و مولی کلّ مسلم.»
مبارک باد بر تو ای پسر ابی طالب که هماکنون مولای من و مولای هر مسلمانی گشتی.
پس از این ماجرا بود که این آیه نازل شد:
اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً (1)
-مائده3/. [1]
امروز دین شما را برایتان کامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و دین اسلام
1) 1)
را برای شما پسندیدم. (1)
-مسند احمد،ج 1،ص 372؛فضائل الخمسه،ج 1،ص 363،به نقل از:تاریخ بغداد،ج 7،ص 317.
علاّمۀ امینی قدّس سرّه در کتاب خود از موارد بسیاری نام میبرد که حضرت علی علیه السّلام به وسیله حدیث غدیر بر مخالفان خود احتجاج کرد و از اصحاب پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بر مضمون آن تأیید گرفت.نیز پس از آن،احتجاجات حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام،امام حسن علیه السّلام و همچنین بسیاری از شخصیتهای بزرگ تاریخ اسلام به این حدیث را نقل میکند. (2)
5-حدیث ثقلین:
این حدیث در بسیاری از کتب معتبر اهل سنّت،مانند:صحیح مسلم،صحیح ترمذی (ج 2،ص 308)،خصائص نسائی(ص 21)،مستدرک حاکم(ج 3،ص 109)،مسند احمد بن حنبل(ج 3،ص 17)آورده شده است.
این حدیث چنین است:
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در روزهای آخر زندگانی خود به اصحاب چنین فرمود:
«انی اوشک ان ادعی فاجیب و انی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه عزّ و جلّ و عترتی.
کتاب اللّه حبل ممدود من السماء الی الارض و عترتی اهل بیتی،انّهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض فانظرونی بم تخلفونی فیهما.»
(ای مردم)نزدیک است که از سوی پروردگارم خوانده شوم و دعوت او را اجابت کنم.من در میان شما دو چیز گرانبها به یادگار میگذارم:یکی کتاب خداوند عزّ و جلّ و دیگری عترتم را.کتاب خداوند ریسمان محکمی است که از آسمان تا زمین کشیده شده است و عترت من همان اهل بیتم میباشند.این دو از هم جدا نمیشوند تا بر سر حوض(کوثر)بر من وارد شوند.پس ملاحظه کنید که چگونه پس از من با آنها رفتار میکنید. (3)
میبینیم که در این حدیث،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله اهل بیت خود را که طبق آیه تطهیر، علی علیه السّلام و فرزندانش میباشند،عدل قرآن قرار داد و از آنها بهعنوان یک چیز گرانبها یاد کرد.از اینجا روشن میشود که پس از آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله تنها اهل بیت هستند که میتوانند
مجری احکام خداوند و قرآن باشند.
مخالفان شیعه که میدیدند شیعه با دلایل انکارناپذیری مسألۀ وصایت و خلافت حضرت علی علیه السّلام را اثبات میکند و آنها از راه بحث و استدلال توان مقاومت در برابر شیعه را ندارند،از راه هوچیگری وارد شده و بدینسان سعی کردند مسألۀ وصایت را لوث کنند.
آنها شخصیتی خیالی به نام عبد الله بن سبأ را اختراع کردند و نظریۀ وصایت را به او نسبت دادند. (1)
-مذاهب الاسلامیّین،ج 2،ص 10،همچنین بنگرید به:بحث سبائیه در فصل دوم همین کتاب.
اهدافی که از اختراع این شخصیت و نسبت دادن نظریّۀ وصایت به او تعقیب میشد، از این قرار میباشد:
1-زمان ظهور عبد اللّه بن سبأ را در اواخر حکومت عثمان دانستند و گفتند:او برای اولینبار در این زمان مساله وصایت حضرت علی علیه السّلام را بر ضد عثمان مطرح کرد.
بدینوسیله خواستند بهطور ضمنی بگویند که این مسأله در زمان حضرت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله مطرح نبوده است،در حالیکه با دلایل محکم،وجود این مساله در زمان حضرت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله ثابت شد.
2-عبد الله بن سبا و نظریّۀ وصایتش را عامل اصلی تحریک مردم و اصحاب پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بر ضد عثمان معرفی کردند و بدینگونه خواستند هم عدالت صحابه را غیرقابل خدشه جلوه دهند،با این بیان که اصحاب نبودند که به جان هم افتادند تا عدالت بعضی از آنها خدشهدار شود،بلکه ابن سبأ بود که آنها را تحریک میکرد و عامل اصلی فتنه بود و هم مساله وصایت را آلوده جلوه دهند،بدین ترتیب که به مردم چنین وانمود میکردند که مسألۀ وصایت،باعث ریخته شدن خون خلیفهای مظلوم به روی زمین شد.
3-آنها گفتند که ابن سبأ یک یهودی بود و در زمان یهودیّت خود به وصایت یوشع بن نون برای حضرت موسی علیه السّلام اعتقاد داشت.او پس از اسلام با کمک تعالیم یهودیّت، مسألۀ وصایت حضرت علی علیه السّلام نسبت به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله را مطرح کرد.بدین ترتیب،
1) 1)
وسیلۀ ارتباطی بین یهودیّت و تشیّع برقرار نمودند و چنین القا کردند که اصلا مسألۀ وصایت در اسلام و در زمان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله وجود نداشته است،و ابن سبأ آن را از یهودیّت به اسلام آورد.همچنین در این بین،حدیث منزلت را خدشهدار و چنین القا کردند که یوشع وصیّ حضرت موسی علیه السّلام شد،نه هارون علیه السّلام.
4-گفتند:این ابن سبأ بود که اوّلینبار،وجوب امامت حضرت علی علیه السّلام را مطرح کرد و بدینوسیله،مسألۀ امامت را با هوچیگری مخدوش ساختند.
5-گفتند:ابن سبأ برای اوّلینبار طعن و لعن بر خلفا را علنی کرد و شیعه از او تبعیت کرد؛بدین وسیله دستاویزی برای کریه جلوه دادن چهرۀ شیعه در نزد اهل سنّت درست کردند.
6-پس از مطرح کردن همه مسائل و مطالب یاد شده و سپس جلوه دادن سکوت حضرت علی علیه السّلام در برابر همۀ این مطالب،بهطور غیرمستقیم چنین القا کردند که حضرت علی علیه السّلام از سخنان ابن سبا راضی بود،چرا که سخنی دال بر مخالفت با او بر زبان نمیآورد؛بدینوسیله بهطور غیرمستقیم،چهرۀ حضرت علی علیه السّلام را با آنهمه فضایل،مخدوش جلوه میدادند.
اعتقاد به مهدی،یعنی اعتقاد به ظهور شخصی با نام یا عنوان مهدی،که زمین را پس از آنکه پر از ظلم و جور شد،پر از عدل و داد میکند.ریشۀ این اعتقاد در اسلام از احادیث منقول از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله گرفته شده که در بسیاری از کتب حدیث اهل سنّت نیز نقل شده است.به همین جهت است که در طول تاریخ اسلام به افراد بسیاری بر میخوریم که ادعای مهدویت داشتند.
خلاصۀ نظرات شیعه درباره مهدویّت چنین است:
الف-مهدی شخصی است از آل محمد صلّی اللّه علیه و اله.
در این مورد،اهل سنّت نیز روایاتی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل کردهاند که ابو داود در
صحیح خود آنها را جمعآوری کرده است. (1)
-سنن ابی داود،ج 4،ص 106.
در دیگر کتب اهل سنت نیز این روایات ذکر شده است.بدینترتیب،روشن میشود که مدعیان مهدویت از غیرخاندان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در نظر شیعه،ادّعای دروغین داشتند.ب-مهدی از فرزندان امام حسین علیه السّلام میباشد.
با این اعتقاد،روشن میشود که شیعه هیچگاه به مهدویّت فرزندان امام حسن علیه السّلام مانند محمد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب علیه السّلام که بعضی اتهام ادّعای مهدویّت را به او نسبت دادهاند،اعتقاد نداشته است.
ج-مهدی علیه السّلام در رتبه نهمین نسل امام حسین علیه السّلام قرار دارد. (2)
بدینترتیب روشن میشود که شیعه،به مهدویّت نسلهای پیشین مانند امام موسی کاظم علیه السّلام(نسل چهارم امام حسین علیه السّلام)و امام صادق علیه السّلام(نسل سوم امام حسین علیه السّلام)اعتقاد ندارد.
د-مهدی علیه السّلام فرزند امام حسن عسکری علیه السّلام است که در شب نیمه شعبان سال دویست و پنجاه و پنج به دنیا آمد.او زنده است تا در آخر الزمان،در حالیکه حضرت عیسی بن مریم علیه السّلام همراه اوست،ظهور کند. (3)
طبق این اعتقاد،مهدی علیه السّلام به دنیا آمده است و عمر طولانی دارد،تا آن هنگام که وقت ظهورش فرا رسد.
بنابراین،شیعه این اعتقاد را ندارد که مهدی مرده است و دوباره به زمین بازمیگردد.
بیشتر اهل سنت در این اعتقاد با شیعه موافق نیستند.آنها گرچه اصل مهدویت و ظهور شخصی با عنوان مهدی موعود(عج)را میپذیرند،اما اعتقادشان بر این است که این شخص هنوز به دنیا نیامده است.
در این میان،بعضی از نویسندگان اهل سنّت در این اعتقاد با شیعه همگام میباشند که عبارتند از:
1-محمد بن یوسف کنجی،در کتاب البیان؛
2-محمد بن طلحه شافعی،در کتاب مطالب السؤول؛
3-سبط ابن الجوزی،در کتاب تذکرة الائمه؛
4-شعرانی،در کتاب الیواقیت و الجواهر؛
5-شیخ محی الدین عربی،در کتاب فتوحات مکیه در باب سیصد و شصت و شش؛
6-شیخ صلاح الدین صفدی،در کتاب شرح الدائرة؛
7-علی بن محمد مالکی،در کتاب الفصول المهمة؛
8-شیخ حموینی(الجوینی)شافعی،در کتاب فرائد السمطین؛ (1)
-برای اطلاع بیشتر،مراجعه شود به کتاب الامام المهدی عند اهل السنّة،گردآوری فقیه ایمانی(از
انتشارات امیر المؤمنین اصفهان)که در دو جلد،بسیاری از متون اهل سنّت را در مورد حضرت
مهدی(عج)به ترتیب تاریخی تا قرن حاضر آورده است.
ه-و بالأخره،مهدی(عج)در آخر الزمان ظهور میکند و زمین را پر از عدل و داد میکند،پس از آنکه پر از ظلم و جور شده بود.
اهل سنّت نیز در این اعتقاد با شیعه هماهنگ میباشند و احادیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله را به همین مضمون در کتب حدیثی خود از قبیل:مسند احمد،مستدرک حاکم نیشابوری و کنز العمّال گردآوری کردهاند. (2)
و-مهدی علیه السّلام همنام با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میباشد؛یعنی نام او محمّد است.
اهل سنّت نیز احادیثی با مضمون یاد شده،از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله روایت کردهاند. (3)
بنابراین،مدعیان مهدویت که همنام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نبودهاند،در نظر شیعه اعتباری ندارند.
گفته میشود اوّلینبار،فکر استفاده از عنوان مهدی موعود(عج)که در روایات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله وارد شده بود،به ذهن مختار بن ابی عبیده ثقفی خطور کرد.وی برای پیشرفت نهضتش مهدویت«محمد بن حنفیه»را مطرح ساخت و عدّۀ زیادی را بدین ترتیب به دور
خود جمع کرد. (1)
-مذاهب الاسلامیّین،ج 2،ص 71 و 77.
موالی و ایرانیان تحت ستم از بس ظلم کشیده بودند،صبر نداشتند تا مهدی حقیقی ظهور کند و لذا به دنبال این ادعای دروغین مختار و همچنین دیگر مدعیان راه افتادند و نهضت و قیام خود را علیه بنی امیه شکل دادند، (2)زیرا موالی از تبعیض نژادی و نیز مالیاتهای سنگین و طاقتفرسایی که بنی امیه بر آنان قرار داده بودند،در رنج بسیار به سر میبردند.
همچنین گفتهاند:مختار برای آنکه مبادا محمّد حنفیه بخواهد از این مقام بر ضدّ او سوء استفاده نماید،گفت:علامت مهدی آناست که اگر با شمشیر بر او ضربت وارد کنند،ضربت در او کارساز نباشد. (3)
قبلا به مناسبتهای مختلف بیان کردیم که دشمنان فراوان مختار،اتهامات زیادی را بر ضد او جعل کردند و این نیز یکی از آن اتهامات است؛چه اینکه مختار و محمّد بن حنفیه هیچکدام چنین ادّعایی نداشتند.
امّا پس از مختار،گروههایی از کیسانیه پدید آمدند که ریشۀ اوّلیۀ غلات بودند.این گروهها،از مهدویّت برای پیشبرد اهداف خود غافل نبودند و فرقههای مختلفی را پدید آوردند که بعضی از آنها از این قرار میباشند:
1-فرقهای به نام کربیّه از پیروان ابن کرب غالی بودند که اعتقاد داشتند علی علیه السّلام بر محمّد بن حنفیه نام مهدی گذاشت و او نمرده است و نمیمیرد،لکن غایب شده و مکانش نامعلوم است و بزودی رجعت خواهد کرد،مالک زمین خواهد شد و در زمان غیبت او هیچ امامی وجود ندارد. (4)
2-گروهی دیگر گفتند:محمّد بن حنفیه نمرده است و در کوههای رضوی،که مکانی بین مکّه و مدینه است،زندگی میکند و دو شیر از او نگهبانی میکنند.اوست امام منتظر که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بشارت او را داده است.
این گروه به نام حربیّه معروف شدهاند و از پیروان ابن حرب بودند. (5)
به نظر میرسد اشتراک نام محمد حنفیه با نام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله تاثیر زیادی در جذب نیرو به سوی این گروهها داشته باشد.
3-گروه دیگر که به نام هاشمیه معروف شدهاند،معتقد به مهدویت پسر محمد، یعنی عبد اللّه معروف به ابو هاشم شدند.اینها قبول داشتند که محمد مرده است،اما امام بعد از او را ابو هاشم میدانستند.
شایان ذکر است که فرقۀ بیانیّه که پیروان بیان نهدی،معاصر امام باقر علیه السّلام بودند،نیز در ابتدا به مهدویّت ابو هاشم اعتقاد داشتند. (1)
-فرق الشیعه،ص 48.
پس از این گروه،ادعای مهدویّت را به جناحیّه،یعنی پیروان عبد اللّه بن معاویه بن عبد اللّه بن جعفر بن ابی طالب نسبت دادهاند.چنانکه قبلا گفتیم،خود عبد اللّه،یکی از قیامکنندگان بر ضد حکومت اموی بود که عباسیان نیز از او دل خوش نداشتند و بالأخره در سال 129 ه ق به دست پیروان ابو مسلم خراسانی کشته شد. (2)
او هرگز ادّعای مهدویّت نداشت،بلکه این گروههای منتسب به او بودند که از او در راه اهداف خود،بهرهبرداری کردند و پس از مرگش نیز مدّعی شدند که او زنده است و در کوههای اصفهان زندگی میکند،نمیمیرد تا اینکه ظهور کند و رهبری مردم را بر عهده گیرد و او همان مهدی است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بشارت او را داد. (3)
این بود گوشههایی از وضع مهدویّت در زمان بنی امیه،اما مهدویت در زمان بنی عباس:
بعضی از فرقههای غلات مانند مغیریّه،از پیروان مغیرة بن سعید عجلی که در زمان امام باقر علیه السّلام زندگی میکرد،از قیامهای علویان بر ضد حکومت عباسی سوء استفاده میکردند،و با ادعای مهدویّت رهبران قیام،سعی در جذب نیرو به طرف خود داشتند.
مغیریّه ادعا داشتند محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب که بر ضد بنی عباس یعنی حکومت منصور قیام کرد و کشته شد،مهدی است و کشته نشده، بلکه در کوههای ناحیه حاجز که در بین مکّه و نجد قرار دارد،زندگی میکند تا هنگام
ظهورش فرا رسد. (1)
-فرق الشیعه،ص 71؛مقالات الاسلامیّین،ص 21؛تاریخ الامامیه،ص 116.
پس از مرگ ابو مسلم خراسانی،بعضی از طرفدارانش،که از غلات عباسیه بودند، مرگ او را باور نکردند و او را مهدی موعود دانستند و انتظار او را میکشیدند،تا زمین را پر از عدل و داد کند. (2)
در زمان امام جعفر صادق علیه السّلام نیز گروهی مدعی مهدویت اسماعیل،فرزند آن امام شدند و مرگ او را باور نکردند. (3)
فرقۀ بشیریّه که از پیروان محمّد بن بشیر کوفی،از غالیان معروف زمان امام موسی بن جعفر علیه السّلام بودند،ادّعای مهدویّت امام موسی بن جعفر علیه السّلام را داشتند.
آنان میگفتند:امام موسی علیه السّلام نه مرده است و نه در زندان بود،بلکه او زنده و غائب و همو مهدی قائم است که در وقت غیبتش،محمّد بن بشیر را وصی و جانشین خود قرار داد. (4)
میبینیم که آنها از ادّعای مهدویّت امام هفتم،قصد اثبات جانشینی محمد بن بشیر، رئیس فرقه خود را داشتند و بدین وسیله عدهای از ناآگاهان را به دور خود جمع کردند.
پس از وفات امام حسن عسکری علیه السّلام چون بسیاری از شیعیان آن حضرت علیه السّلام،فرزند او را ندیده بودند،به وسیله عدّهای اغفال گشته قایل به مهدویّت امام حسن علیه السّلام و زنده بودن او شدند که البته اکثر آنها از غلات نبودند. (5)
در زمان حیات آن حضرت علیه السّلام نیز عدهای که به نام نفیسیّه معروف بودند،او را امام علیه السّلام نمیدانستند و معتقد به امامت برادرش جعفر،معروف به جعفر کذّاب شدند و او را قائم دانستند و آنقدر درباره او غلوّ کردند که او را از حضرت علی علیه السّلام هم برتر دانستند. (6)
چنانکه میدانیم،در آن زمان،خلافت عبّاسی برای ضربه زدن به خطّ امامت اصیل، از خطهای انحرافی مانند جعفر و پیروانش حمایتهای فراوانی به عمل میآورد.
شایان ذکر است که هماکنون،هیچیک از پیروان مدّعیان دروغین مهدویّت جز فرقهای از اسماعیلیّه در جهان وجود ندارد.
اینکه چرا عدّهای به دروغ،ادّعای مهدویت میکردند و به چه علت این ادعا طرفدارانی پیدا میکرد،تا حدودی از مبحث قبل روشن شد.در اینجا فقط به جمعبندی این علل میپردازیم.این علل عبارتند از:
الف-امید به برآورده شدن آرزوها:
حکومت بنی امیّه و همچنین حکومت بنی عبّاس از راه اسلام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فاصله زیادی گرفته بودند و نسبت به بسیاری از ملیّتهای غیرعرب مسلمان،ظلم فراوانی روا میداشتند.این غیرعربها که سیرۀ پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله درباره مسلمانان را میدانستند و نیز احادیثی پیرامون مهدی علیه السّلام منسوب به آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله شنیده بودند،همواره انتظار ظهور حضرت مهدی علیه السّلام را میکشیدند،تا اسلام را همانند جدّش پیاده کند و آنها را از ظلم و جور نجات دهد.بدین سبب،به مجرّد آنکه نغمهای با عنوان مهدویّتساز میشد،آنان بدون تحقیق با آن نغمه همساز میشدند و به دنبال آن مدّعیان به راه میافتادند و سرانجام در ورطههای هولناک غلوّ و خروج از دین هلاک میشدند.
ب-ادّعای مهدویّت برای پیروزی بر دشمنان:
عدهای از رهبران فرقهها و گروههای مختلف،با طرح ادعای مهدویت سعی داشتند از نظر روانی امید به پیروزی را در پیروان خود تقویت کنند و بدینوسیله بر دشمن پیروز شوند،چرا که طبق روایات منقول از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله حضرت مهدی علیه السّلام بالأخره در قیام خود به پیروزی خواهد رسید و زمین را از عدل و داد پر خواهد کرد. (1)
-مذاهب الاسلامیّین،ج 1،ص 77.
ج-استفادههای مادّی از مهدویت:
چنانکه دیدیم،بعضی از رهبران غلات،با ادّعای مهدویّت امامی از امامان شیعه که از دنیا رفته بود،خود را بهعنوان وصی و جانشین او در زمان غیبتش به مردم معرفی میکردند و بدینوسیله عدهای را دور خود گرد میآوردند،اموال آنها را میگرفتند و
1) 1)
برای خود،مال و منال و مقامی کسب میکردند،چنانکه این امر در میان فرقۀ بشیریّه بسیار شایع بود. (1)
-فرق الشیعه،ص 93.
د-پشتیبانی حکومتها از مدّعیان دروغین مهدویّت:
شاید به صورت احتمال بتوان گفت که حکومتها نیز در شایع شدن ادّعاهای دروغین مهدویّت و پیشرفت آنها نقشی داشتهاند،به این بیان که آنها همیشه از ظهور مهدی حقیقی و درهم پیچیده شدن طومار حکومت خود هراسان بودند.لذا برای رفع نگرانی خود و نیز امید دادن به پیروانشان،هرگاه مدّعی دروغین مهدویّتی پیدا میشد و آنها میدیدند که براحتی از عهدۀ او برخواهند آمد،او را تقویت میکردند،تا پس از آنکه آن شخص و گروهش نابود شدند،به مردم چنین القا کنند که مهدی از بین رفت و دیگر خطری حکومت ما را تهدید نمیکند.
دیدیم که شیعه،عقاید خود در باب مهدویّت را از احادیث پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله که در کتب اهل سنت نیز موجود میباشد،گرفته است.از اینجا بخوبی روشن شد که القاکنندۀ فکر مهدویّت،خود حضرت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بوده است.
امّا در این میان،اتّهامات فراوانی نسبت به این عقیدۀ شیعه در بسیاری از کتب اهل سنّت و مستشرقان راه یافته است که به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
بعضی خواستهاند بین عقیدۀ مهدویّت شیعه و مهدویّت نزد یهودیان ارتباط برقرار سازند و بدین وسیله،شیعه را با یهود پیوند دهند.
در این زمینه،دوباره به سراغ شخصیّت ابن سبأ،که همیشه برای کوبیدن شیعه مورد علاقۀ آنان بوده است،رفتهاند و عقیدۀ مهدویّت را برای اوّلین بار در اسلام به او نسبت دادهاند.برای روشنتر شدن بحث،دو مورد از این نمونه ذکر میکنیم:
1-ابن حزم مینویسد:
وقتی که خبر قتل علی علیه السّلام را برای عبد اللّه بن سبأ بردند،او گفت:اگر مغز سرش را هفتاد مرتبۀ دیگر هم برای ما بیاورید،مرگ او را باور نخواهیم کرد.او نمرده و نخواهد
1) 1)
مرد تا اینکه زمین را از عدل و داد پر کند،همچنانکه از ظلم پر شده است.
ابن حزم سپس میافزاید:
این عقیده(عقیده به مهدویّت)قبلا در یهود وجود داشته است و ابن سبأ این طرز تفکر را از یهود گرفت،زیرا یهودیان معتقدند؛یکی از بزرگان صالح آنها به نام ملکیصدق بن عامر بن ارفخش بن سام بن نوح،غایب شده است و بعدا ظهور خواهد کرد.
خوب است در اینجا کسی از ابن حزم بپرسد،بالأخره،ابن سبأ قایل به خدایی حضرت علی علیه السّلام بود یا مهدویت او.اگر قایل به خدایی او بود،پس غایب شدن و سپس ظهور کردن او چه معنی دارد و در زمان غیبت او،چه کسی خدا میباشد؟و اگر قایل به مهدویّت اوست،پس چگونه علی هم خداست و هم مهدی. (1)
-الفصل فی الملل و الاهواء و النحل،ج 4،ص 180.
2-از مؤلفان معاصر،عبد الرّحمن بدوی به پیروی از ابن حزم و با تفصیل بیشتری مینویسد:
اصل مهدویّت،که ریشهای یهودی برای مسیح منتظر دارد،از ابن سبأ است دربارۀ حضرت علی علیه السّلام.
او سپس برای اثبات ریشههای مهدویت در یهود و مسیحیّت،مصادر زیر را یاد میکند:انجیل متی 30/24 و 64/26؛انجیل مرقس 26/13 و 62/14؛انجیل لوقا، 27/21. (2)
بدوی در جای دیگر میگوید:
افکار مهدویّت در قرنهای پنجم و ششم میلادی در عربستان شایع بود و ابن سبأ حتما از آنها اطّلاع داشته است.
او دربارۀ ابن سبأ مینویسد:
ابن سبأ یهودی بود،چون او از صنعای یمن بود و صنعا از قدیم،گروهی یهودی را دربر داشت و یهودیّت ابن سبأ یهودیّتی متأثر از مسیحیّت بود.
آنگاه نظریّه ولهاوزن مستشرق را بیان میکند و میگوید:
او اولین کسی بود که روشن ساخت دربارۀ عقاید شیعه،سزاوارتر آناست که بگوییم
از یهود گرفته شده است نه از ایرانیان. (1)
-مذاهب الاسلامیّین،ج 2،ص 28.
با اثبات موهوم بودن ابن سبا و نیز اثبات مهدویت در زمان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله،بیپایگی سخنان دکتر بدوی روشن میگردد.
در اینجا باید بگوییم،هر محقّقی با مراجعه به کتاب مذاهب الاسلامیّین دکتر بدوی درمییابد که این کتاب،یک کتاب ملل و نحل پیشرفته است،بدین معنا که همانند کتب ملل و نحل بدون ذکر سند و بدون اینکه اعتنایی به صحّت و سقم ادّعاهای مطرح شده در کتب ملل و نحل قدیم داشته باشد،همۀ آنها را در کتاب خود جمعآوری کرده است.
پیشرفته بودن آن بدینروست که در لابلای کتاب خود،تحلیلهای مستشرقان را،که منبعی جز همان کتب ملل و نحل قدیم نداشتهاند،برگرفته و در کتاب خود جای داده و بدین ترتیب در انحراف از حقیقت،گوی سبقت را از پیشینیان خود ربوده است.
بعضی از مستشرقان مانند وات،سعی کردهاند که مهدویّت را الهام گرفته از مسیحیّت بدانند،با این بیان که همچنانکه مسیحیان به رجعت عیسی نجاتدهنده معتقدند و همانطور که درباره عیسی در منابع اسلامیآمده که وی کشته نشده،بلکه غایب شده و در زمانی دیگر بازخواهد گشت،مدّعیان مهدویّت رهبران خود نیز هنگامیکه با مرگ رهبران خود روبرو میشدند،میگفتند:او در حقیقت نمرده، بلکه امر بر ما مشتبه شده است و او غایب شده و بازخواهد گشت.این عقیده به شیعه کمک کرد تا نظامهای سیاسی و اجتماعی موجود در جامعه را بپذیرد،بدون اینکه به کامل بودن آنها اعتراف بکند،چرا که نظام کامل را فقط در زمان ظهور مهدی علیه السّلام میداند. (2)
از مباحث قبل،کذب این ادّعا نیز روشن گردید.
ظاهر ایناست که صدور چنین اتهامهایی از سوی مستشرقان نسبت به شیعه،از بیاطّلاعی آنان از منابع اصیل اسلامی یا عدم مراجعه به آنها حکایت دارد.
در این مورد،احمد کسروی که از مرتدان شیعه و از نویسندگان معاصر به حساب میآید،کوشیده است ربطی بین عقاید ایرانیها و مهدویّت
پیدا کند.
او میگوید:
ایرانیها به دو خدا یکی خدای خوبیها به نام یزدان و دیگر،خدای بدیها به نام اهریمن معتقد بودند و میگفتند:این دو خدا،هردو بر زمین حکومت میکنند،تا اینکه ساوشیانت(شاه بهرام؟)پسر زرتشت پیامبر ظهور و بر اهریمن غلبه کند و دنیا را یکسره به دست یزدان بسپارد.لذا آنها همیشه منتظر ظهور«ساوشیانت»بودند و هنگامیکه مسلمانان،ایران را فتح کردند و ایرانیها با عربها درآمیختند،این عقیده بسرعت در میان عربها راه خود را پیدا کرد.
سپس میگوید:
امّا دربارۀ کلمۀ مهدی،نمیدانیم در چه زمان و به وسیله چه کسی وضع شد. (1)
-دکتر عبد الله فیاض در کتاب تاریخ الامامیه به نقل از صفحه سی و پنج متن عربی شده کتاب کسروی که
به نام التشیع و الشیعه عرضه شده،این گفتار را ذکر کرده است.
اما نگارنده با مراجعه به متن کتاب شیعهگری کسروی،چنین پاراگرافی را نیافت.لذا از قول کتاب
یاد شده نقل کرد.
اعتقاد ما بر ایناست که اگر کسروی کمی بیشتر درباره مطلب اخیر خود تحقیق میکرد،بالأخره به دست میآورد که چه کسی این کلمه را وضع کرده و در چه زمانی وضع شده است؟
بله،این کلمه چنانکه از مباحث قبل روشن شد،اوّلینبار در اسلام،در زمان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و به وسیله آن حضرت علیه السّلام بهکار برده شد.
وقتی هم که این مطلب کسروی پاسخ داده شد،بطلان همۀ مطالب قبلی او هویدا میگردد.
د-اتّهام ابن خلدون به شیعه در باب مهدی(عج)؛در بعضی از کتب،برای لوث کردن عقیدۀ مهدویّت شیعه،آن را بهگونهای ارائه کردهاند که هر عاقلی را از آن متنفر کند.از جملۀ این کتب،مقدّمۀ ابن خلدون است که نویسنده در آنجا چنین مینویسد:
شیعیان اثنا عشری گمان دارند که دوازدهمین امامشان که محمد بن حسن عسکری ملقّب به مهدی میباشد،به سردابی که در شهر حلّه و در خانههای شیعیان بود،وارد
1) 1)
شد و در همانجا در حالیکه دشمنان او قصد دستگیری او و مادرش را داشتند،غایب گردید،در آخر الزّمان ظهور خواهد کرد و زمین را از عدل پر خواهد کرد.آنها با این جمله به حدیث وارد شده در کتاب ترمذی اشاره میکنند.شیعیان تا الآن منتظر او هستند و لذا او را«منتظر»نامیدهاند.کار عدّهای از آنان،ایناست که هر شب بعد از نماز مغرب،در حالیکه مرکبی فراهم کردهاند،به در این سرداب میآیند و نام او را صدا میزنند و از او میخواهند که ظهور کند و همانجا میایستند تا هوا کاملا تاریک گردد.آنگاه پراکنده میشوند و با خود میگویند:امشب که ظهور نکرد،فردا شب ظهور خواهد کرد.شب بعد و شبهای بعد نیز همین عمل را تکرار میکنند.» (1)
-مقدمه ابن خلدون،ص 199.
برای محقّقی همانند ابن خلدون که حقیقتا در بسیاری از موارد،تحقیقات بسیار جامعی داشته است و در بعضی از تحقیقات جامعهشناسانه خود تا آنجا پیش رفته که به پدر علم جامعهشناسی معروف شده،واقعا بعید و دور از ذهن است که در این مورد و مواردی شبیه به آن،نسبت به جمعیّت زیادی از مسلمانان،اینچنین بیانصافی کند و بدون تحقیق،کارهای مسخرهای را به آنها نسبت دهد.
این کلام ابن خلدون دارای اشتباههای فراوانی است که به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
1-سردابی که آن حضرت علیه السّلام در آن غایب شد،در سامّراء بود و نه در حله.
2-این سرداب،در خانههای شیعیان نبود.
3-ابن خلدون میگوید:او پس از غیبت،دیگر دیده نشد تا وقتی که ظهور کند.در حالیکه عقیده شیعه آناست که آن حضرت علیه السّلام در زمان غیبت صغری به وسیله نایبان خاصش با مردم تماس نزدیک داشت.
4-شیعه معتقد است که آن حضرت علیه السّلام از مکه ظهور خواهد کرد نه از حلّه.
5-اصولا آیا وجود چنین گروهی که هر شب به در آن سرداب بیایند،از نظر تاریخی ثابت شده است؟
اگر ثابت شده است،زمان آن چه هنگام بوده و محل دقیق آن سرداب در حلّه
1) 1)
کجاست؟
6-بالأخره بر فرض که وجود تاریخی این گروه ثابت شود،آیا سزاوار است که کار این دسته را منتسب به همۀ شیعیان اثنا عشری بدانیم،در حالیکه در کتب حدیثی و اعتقادی آنها هیچگونه اثری از چنین ترّهاتی پیدا نمیشود. (1)
-ماجرای سرداب را بعضی دیگر از نویسندگان اهل سنت مانند:ابن بطوطه در رحلة ابن بطوطه،
ابن خلکان در وفیات الاعیان،قرمانی در اخبار الدول و اخیرا قمیصی در الصراع بین الاسلام و الوثنیه
نیز نقل کردهاند.برای اطلاع بیشتر از چگونگی این اتهام،بنگرید به:الغدیر،ج 3،ص 309-308. [1]
اعتقاد به رجعت در طول تاریخ شیعه،مشخّصه این مذهب به شمار میرفته و همیشه به خاطر این اعتقاد از سوی مخالفان،مورد طعن قرار میگرفته است.
مخالفان شیعه بدون آنکه به دلایل ارائه شده از سوی شیعه برای رجعت،توجهی کنند،آن را بهعنوان یک عقیدۀ بدعتآمیز مطرح نموده،رد میکردند و احیانا در بعضی از کتب خود نیز آن را به تمسخر میگرفتند.
در این میان،تحریف رجعت و منحرف کردن این عقیده از مسیر اصلی آن از سوی غلات،بهانههای خوبی به دست مخالفان داد تا هرچه بیشتر بر این اعتقاد بتازند.
ما در اینجا سعی داریم پس از روشن کردن معنای رجعت و ارائه دلایل شیعه بر این اعتقاد،به عقاید غلات در باب رجعت بپردازیم و سپس اتّهاماتی را که به شیعه در این باره وارد شده است،مطرح کنیم.
رجعت در لغت بهمعنای بازگشت میباشد و در اصطلاح روایات شیعه و کلام آنها عبارت است از بازگشت عدهای خاص از مردگان به این دنیا بعد از انقلاب حضرت مهدی(عج)و قبل از روز قیامت. (2)
در میان همۀ فرقههای مختلف مسلمانان،تنها شیعیان هستند که به رجعت با این
تعریف اعتقاد دارند.در حقیقت اعتقاد آنها به رجعت،یکی از فروع اعتقاد آنان به مهدویّت میباشد،چرا که زمان رجعت را بعد از ظهور حضرت مهدی(عج)میدانند.
مرحوم علامه مجلسی در کتاب بحار الانوار بیش از صد و هشتاد حدیث از ائمه علیهم السّلام در اثبات رجعت نقل میکند که خود وی تعداد آنها را حدود دویست حدیث ذکر میکند. (1)
-بحار الانوار،ج 53،ص 144-122.
او بیان میکند که بیش از چهل نفر از بزرگان شیعه مانند:کلینی،صدوق،شیخ مفید، شیخ طوسی،سیّد مرتضی و علاّمۀ حلی در بیش از پنجاه کتاب خود،این احادیث را ذکر کردهاند و به آن اعتقاد داشتهاند. (2)
مرحوم شیخ حرّ عاملی در کتاب الایقاظ من الهجعة بالبرهان علی الرجعة،حدود ششصد دلیل اعم از روایات و آیات بر این عقیده اقامه کرده است. (3)
و الرجعه؛و تنبیه الامّة فی اثبات الرجعه؛سید علی نقی فیض الاسلام،پاسخنامۀ از گلی؛و رهبر
گمشدگان؛سید هبة اللّه بهشتی لاری،بشارة الرجعة یا بازگشت مردگان به دنیا؛نجم الدین طبسی،
رجعت از نظر شیعه؛خادمی شیرازی،رجعت.
از اینجا نتیجه میگیریم که رجعت در میان شیعه با تواتر معنوی ثابت شده است؛ یعنی اینکه از همۀ این احادیث اجمالا چنین به دست میآید که رجعت از نظر ائمه علیهم السّلام به صورت یک امر ثابت،فرض شده است؛گرچه در میان این احادیث در کیفیت رجعت و اشخاصی که رجعت میکنند،تفاوتهایی به چشم میخورد.
از بررسی احوالات بعضی از اصحاب ائمه علیهم السّلام این نکته به دست میآید که بحث دربارۀ این مسأله در زمان آنان از بحثهای مطرح کلامی بوده است،بهگونهای که بعضی از اصحاب ائمه علیهم السّلام مانند فضل بن شاذان(از اصحاب امام رضا و امام جواد علیهما السّلام)،حسن بن علی بن ابی حمزه بطائنی و دیگران ناچار شدهاند برای اثبات این عقیده از نظر شیعه
کتبی تالیف کنند. (1)
-بحار الانوار،ج 53،ص 123.
با این همه،در اینجا باید به دو نکته توجه داشت:
اوّل اینکه با همۀ این اوصاف،رجعت از اصول دین و نیز اصول مذهب شیعه به شمار نمیرود، (2)چرا که اصول دین در نزد شیعه همانند اهل سنّت از سه اصل توحید، نبوت و معاد بیشتر نیست و اصول مذهب شیعه،فقط عدل و امامت میباشد.
بلکه رجعت یکی از مسلّمات شیعه است که به پیروی از روایات و آیات به آن معتقد شده است.
به عبارت روشنتر،شیعه اصول عقاید خود را قبل از آنکه از راه نقل ثابت کند،از راه عقل اثبات میکند و بر هرکدام از توحید و نبوت و معاد و نیز عدل و امامت،برهان عقلی اقامه مینماید.با اینحال،در اینجا توان آن را ندارد که رجعت را از راه عقل ثابت کند، چرا که عقل،تنها نکتهای را که در این باب میتواند ثابت کند،امکان رجعت است،به این معنا که باتوجه به قدرت مطلق خداوند و اینکه خدا قادر است و در قیامت،مردگان را زنده میکند،پس میتواند بعضی از مردگان را در همین دنیا هم زنده کند.
اما اثبات اینکه رجعت حتما واقع خواهد شد و نیز محقّق ساختن این نکته که رجعت پس از انقلاب مهدی علیه السّلام است،جز از راه آیات و روایات امکان ندارد و عقل را در اینجا توانی جز سنجش امکان عقلی آن نیست.
کوتاه سخن آنکه شیعه بر امکان رجعت دلیل عقلی دارد،امّا بر حتمی بودن وقوع آن دلیل عقلی ندارد.امّا باید توجّه داشت که شیعه از راه برهان،عصمت ائمه علیهم السّلام خود را اثبات کرده و معتقد است که آنان در باب احکام و معارف الهی،دارای علمی بیش از علم عادی مردمان بودند که این علم را یا از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و یا از طرق دیگر به دست آورده بودند.
ائمه علیهم السّلام با این اوصاف،وقوع رجعت پس از انقلاب مهدی علیه السّلام را به آنها خبر دادهاند.
پس از این روست که همۀ آنان به این مسأله اعتقاد دارند.
با این توضیحات،کلام مرحوم مظفّر در عقاید الامامیه بخوبی روشن میشود.وی
مینویسد:
مسألۀ رجعت از اصولی نیست که حتما اعتقاد به آن و نظر و دقت در آن واجب باشد.
اعتقاد ما به این مسأله به جهت پیروی از آثار و روایات صحیحی است که از اهل بیت علیهم السّلام به ما رسیده است.ما اعتقاد داریم اهل بیت هیچگاه دروغ نمیگویند و این مسأله از امور غیبی است که وقوع آن را به ما اطلاع دادهاند و البته بر امتناع وقوع آن دلیل نداریم. (1)
-عقائد الامامیه،ص 63.
نکتۀ دوم اینکه آنچه همۀ شیعه به آن اعتقاد دارند و بین آنها تقریبا اجماعی است، اصل وقوع رجعت است،امّا کیفیات آن و اینکه کدامیک از ائمه علیهم السّلام بازمیگردند و نیز کدامیک از کفّار برای چشیدن عذاب برگردانده میشوند و اینکه هرکدام چندسال عمر میکنند و اینکه کدامیک از مؤمنان برمیگردند،مورد اتّفاق نیست.
اصولا ویژگی تواتر معنوی همین است که به امر مشترکی که در همه روایات است، تواتر و یقین حاصل میشود و نه به مختصّات هریک از روایات.
بدینسان مشترک بین روایات رجعت،فقط اصل وقوع رجعت است.
ممکن است برای بعضی در اثر عدم دقّت،این شبهه پیش آید که رجعت،همان تناسخ است.شاید هم علّت بعضی از حملاتی که به این اعتقاد شیعه شده است،در اثر خلط آن با تناسخ باشد.
اما در اینجا باید به نکات زیر توجه داشت:
1-تناسخ عبارت است از خروج روح از یک بدن و دخول در بدن دیگر،که این امر به علّت جمع دو روح در یک بدن یا جمع بین قوّه و فعلیّت که قبلا بیان شد،محال عقلی است و عقل از پذیرفتن آن سرباز میزند،در حالیکه رجعت،عبارت است از زنده شدن مردگان با همان بدن سابق(یا بدنی شبیه بدن سابق)که این در حقیقت شبیه معاد جسمانی است که علاوه بر آنکه عقل آن را انکار نمیکند،نمونههای بسیاری از موارد وقوع آن هم،چنانکه در بررسی آیات یادآور خواهیم شد،ثابت شده است و مهمترین دلیل بر امکان آن،وقوع این مسأله در روز قیامت است.
1) 1)
2-دیدیم که ائمه شیعه علیهم السّلام و نیز اصحاب ائمه و بزرگان شیعه با مسألۀ تناسخ بشدت برخورد کردند و آن را موجب کفر دانستند،اما آنها مسأله رجعت را با تکیه بر آیات و روایات اثبات میکنند.
چنانکه از مباحث قبل روشن شد،شیعه امکان رجعت را از راه قدرت مطلق خداوند و نیز وقوع معاد اثبات میکند،چرا که رجعت را چیزی غیراز نوعی معاد در همین دنیا نمیداند،اما برای اثبات وقوع رجعت در مقابل اهل سنت به آیات و روایات متمسک میشود.در اینجا نمونههایی از این دلایل را ذکر میکنیم:
این آیات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
آیاتی که وقوع رجعت(یعنی بازگشت مردگان به زندگی)را در امتهای پیشین بیان میکند و آیاتی که دلالت بر وقوع رجعت قبل از روز قیامت دارد.
1-آیات دلالتکننده بر وقوع رجعت در امتهای پیشین:
آیات در این مورد در قرآن کریم فراوان است که در اینجا به ذکر نمونههایی میپردازیم:
الف-زنده شدن هفتاد نفر همراهان حضرت موسی علیه السّلام؛در سورۀ بقره آیۀ 55،خداوند داستان زنده شدن هفتاد نفر از همراهان موسی را که تقاضای دیدار خدا را کرده بودند و در مقابل صاعقه تاب نیاورده،از دنیا رفتند،بیان میکند.
ب-زنده شدن کشتۀ بنی اسرائیل؛در آیات 72 و 73 سورۀ بقره،خداوند داستان زنده شدن کشته بنی اسرائیل علیه السّلام را که خویشانش به خاطر ثروت پدرش او را کشته بودند، بیان میکند که خداوند دستور داد قسمتی از گاو ذبح شده را به او بزنند تا زنده شود و قاتل خود را معرفی کند.
ج-زنده شدن هزاران نفر؛در آیه 243 سوره بقره،سخن از زنده شدن هزاران نفر است که(برای فرار از طاعون)از شهر خود خارج شدند و به دستور خداوند مردند و
سپس پس از گذشت سالها،دوباره به دستور خداوند زنده شدند. (1)
-با استفاده از حدیث امام باقر علیه السّلام در بحار الانوار،ج 53،ص 74،حدیث 74 بیان شده است.
(و آنقدر زندگی کردند تا به اجل مقدّر خود از دنیا رفتند).د-زنده شدن عزیر پس از صد سال؛آیه 259 سوره بقره،داستان عزیر را بیان میکند که خداوند،مدّت صد سال او را میراند و سپس زنده کرد.
به همین آیه،حضرت علی علیه السّلام در مقابل ابن کوّاء استدلال فرمود. (2)
ه-زنده کردن مردگان از سوی عیسی علیه السّلام؛در آیاتی از قرآن کریم همانند آیه 49 سوره آل عمران،داستان زنده شدن مردگان به دست حضرت عیسی علیه السّلام به اذن خداوند بیان شده است.
2-آیات دلالتکننده بر وقوع رجعت پیش از روز قیامت(در امت آخر الزمان):
آیات این دسته بسیار فراوانتر از آیات گروه اول است که مرحوم علامه مجلسی در باب الرجعة حدود 50 آیه را که در احادیث شیعه مورد استناد قرار گرفته است،ذکر کرده است که البته دلالت این آیات بر مساله مورد بحث،دارای قوّت و ضعف است.
همچنین جناب شیخ محمّد رضا طبسی در کتاب الشیعه و الرجعة، (3)بیش از 70 آیه را که دلالتی بر رجعت دارد،آورده است.
به هرحال،ما در اینجا فقط به چند نمونه اشاره میکنیم:
الف-نمل83/:
وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیاتِنا فَهُمْ یُوزَعُونَ
(ای رسول!یاد آر)روزی را که از هر قومی یک دسته را که تکذیب آیات ما میکنند بر میانگیزیم و آنها بازداشته خواهند شد.
در روایات بسیاری،ائمۀ شیعه علیهم السّلام به این آیه برای اثبات رجعت قبل از روز قیامت استدلال کردهاند،با این بیان که این آیه میگوید:از هر قومی دستهای را برمیانگیزیم.
پس معلوم میشود که مربوط به قیامت نیست،چرا که در روز قیامت همه برانگیخته میشوند؛چنانکه قرآن میفرماید:
وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً (1)
-کهف47/. [1]
(یاد آر روزی را که)...همه را از قبرها برانگیزیم و هیچکسی را فروگذار نکنیم.
پس از اینجا روشن میشود که قبل از روز قیامت،حشر دیگری وجود دارد که فقط بعضی زنده میشوند و این،همان رجعت است.
ب-مؤمن11/:
قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ
(در روز قیامت)کافران میگویند،خدایا!تو ما را دوبار میراندی و دوبار زنده کردی.
در اینکه دوبار میراندن و زنده کردن چگونه بوده است،اقوال مختلفی ابراز شده است،امّا بعضی از امامان شیعه علیهم السّلام چنین بیان کردهاند که بعضی از کافران از دنیا که میروند،در رجعت زنده میشوند و دوباره از دنیا میروند و سپس در روز قیامت،زنده میشوند. (2)
ج-مؤمن51/:
إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا
ما حتما رسولان و مؤمنان را در دنیا نصرت و یاری میدهیم.
در حدیثی،امام صادق علیه السّلام به این آیه چنین استدلال میکند:
در دنیا،پیامبران فراوانی بودند که یاری نشدند و کشته شدند و همچنین امامانی کشته شدند و یاری نشدند.پس از اینجا روشن میشود که مصداق این آیه در رجعت خواهد بود. (3)
اهل سنت،روایاتی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل کردهاند به این مضمون که هرچه در امّتهای پیشین واقع شده بود،عینا در این امت هم واقع خواهد شد. (4)
این روایات از سوی ائمه شیعه علیهم السّلام مورد تأیید واقع شده و برای اثبات رجعت در
مقابل مخالفان شیعه به آن استناد شده است،با این بیان که رجعت هم طبق آیات قرآن، یکی از امور مهمی است که در امتهای پیشین واقع شده بود،پس در این امت هم واقع خواهد شد.
حضرت امام رضا علیه السّلام در یکی از مجالس خود در مقابل مامون برای اثبات رجعت به همین روایات با بیان یاد شده استدلال کرد. (1)
-بحار الانوار،ج 53،ص 59،ح 45.
اما در کتب شیعه،روایات فراوانی برای اثبات رجعت از زبان ائمه علیهم السّلام آورده شده است که اکثر آنها برای استدلال در مقابل اهل سنت کارآمد نیست،بلکه فقط برای استدلال جهت اثبات رجعت برای شیعیان مفید است،زیرا حتی اگر بگوییم اهل سنّت، ائمۀ شیعه علیهم السّلام را بهعنوان انسانهای صادق و راستگویی میشناختهاند،باید توجه داشته باشیم که اولا،راستگویی ائمه علیهم السّلام فقط وقتی برای اهل سنّت کارآمد است که آنان حدیثی را از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل کنند،چرا که آنها قائل به عصمت و علم فراوان ائمه معصومین علیهم السّلام نیستند.
ثانیا،در صورتی روایات ائمه علیهم السّلام منقول از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله را قبول میکنند که راوی این روایات از نظر آنها مورد اعتماد باشد.در حالیکه راویان بسیاری از روایات رجعت، شیعیان هستند که در نزد اهل سنت مورد اعتماد نیستند.حتّی به علت اینکه اهل سنت، رجعت را قبول نداشتند،روایات بسیاری از شیعیان معتقد به رجعت را ردّ میکردند؛ چنانکه در صحیح مسلم آمده است:
جراح بن ملیح(یکی از راویان اهل سنّت)میگوید:من شنیدم که جابر(بن یزید جعفی)میگفت:نزد من هفتاد هزار حدیث است که آنها را از قول امام باقر علیه السّلام که از قول پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل میکند،نقل میکنم.
سپس مسلم از محمد بن عمر رازی(یکی از راویان اهل سنّت)نقل میکند که شنیدم حریز(یکی دیگر از راویان اهل سنّت)میگفت:من جابر بن یزید جعفی را ملاقات کردم،اما هیچ حدیثی از او ننوشتم،چرا که به رجعت ایمان داشت. (2)
از اینجا به دست میآید که شیعه در مقابل اهل سنّت فقط به همان روایات کلّی
میتواند استناد کند،لکن از بحثهای قبل روشن شد که از آیات بخوبی میتوان برای اثبات رجعت به صورت کلّی استفاده کرد.
این بخش از بحث را در دو محور پی میگیریم:
الف-معنای رجعت از نظر غلات؛
ب-اهداف غلات از طرح مسألۀ رجعت.
با بررسی عقاید غلات در باب رجعت،چنین به دست میآید که فرق مختلف غلات،رجعت را در دو معنای کاملا متفاوت باهم به کار میبردند:
1-معنای اول رجعت،شبیه رجعتی است که شیعه قایل است؛یعنی رجعت و «بازگشت»را درباره بزرگانی که آن فرقهها خود را منسوب به آنها میکردند،به کار میبردند.
اوّلینبار،این معنا را گروههایی از کیسانیّه درباره محمّد بن حنفیه به کار گرفتند و گفتند که او گرچه مرده است،اما قبل از روز قیامت به این جهان بازخواهد گشت. (1)
-فرق الشیعه،ص 48.
همچنین به بعضی از غلات کیسانیّه نسبت داده شده است که قایل به رجعت همۀ پیامبران و پیامبر اسلام و حضرت علی علیه السّلام بودند. (2)سید حمیری،شاعر معروف نیز که زمانی از عمر خود را در مذهب کیسانی گذراند و سپس شیعه امامی شد،اشعاری درباره رجعت سروده است. (3)
فرقههای کربیّه(پیروان ابن کرب)،صائدیّه(پیروان صائد نهدی)و بیانیّه(پیروان بیان بن سمعان)نیز معتقدند که رهبرانشان به همراه یاران خویش،دوباره به دنیا بازخواهند گشت و منتظر رجوع آنان بودند. (4)
با بررسی تاریخ غلات،فکر رجعت به این معنا را در غلات دهههای بعد کمتر مییابیم و این به دو علّت است:
یکی شایع شدن فکر مهدویّت در غلات متأخّر،که با این فکر،آنان اصلا منکر مرگ رهبران خود میشدند و میگفتند آنان غایب شده و در آخر الزمان ظهور خواهند کرد.و دیگر،مطرح شدن رجعت بهمعنای دوم است که به بحث دربارۀ آن خواهیم پرداخت.
اما در میان فرقههای شیعه غیراز غلات نیز رجعت بهمعنای اول را میبینیم که از آن جمله،میتوان گروه واقفیّه یا موسائیّه(موسویّه)را برشمرد.آنها معتقد بودند امام موسی بن جعفر علیه السّلام آخرین امام است و او از دنیا رفته،ولی بازخواهد گشت. (1)
-فرق الشیعه،ص 46.
چنانکه گفتیم،این فرقه که هماکنون منقرض شدهاند،از غلات نبودند،امّا بعضی از نویسندگان،آنها را از غلات دانستهاند. (2)
همچنین از فرقهای به نام جعفریّه نام برده شده است که به امامت و غیبت و رجعت امام صادق علیه السّلام معتقد بودند.
بعضی از نویسندگان به اشتباه این فرقه را نیز از غلات به حساب آوردهاند. (3)
2-رجعت بهمعنای دوم در نزد غلات،در حقیقت بخشی از نظریّۀ تناسخ،که نزد آنها معروف بود،میباشد.به این معنا که هنگامیکه روح پس از مردن بدنی به بدن دیگر میرود،این همان رجعت است که از آن به نظریّۀ«رجعت و کرّات»تعبیر میکنند. (4)
به این جهت به آن«کرّات»(یعنی دفعهها)میگویند که طبق نظریه تناسخ غلات،یک روح به دفعات فراوانی از بدنی به بدن دیگر منتقل میشود.
با همین معنای رجعت بود که مسألۀ بهشت و جهنّم و بعث و برانگیخته شدن را توجیه میکردند،به این ترتیب که میگفتند:رجعت روح به بدن دارای رفاه،همان بهشت و به بدن دارای سختی و عذاب،همان جهنّم است.
شاید بتوان گفت تصور بسیاری از اهل سنت از رجعت مطرح شده نزد شیعه همین معنای دوم باشد که به آن شدت به شیعه میتازند و نظریه رجعت شیعه را محکوم میکنند، (5)در حالیکه روشن شد که این معنای رجعت،در حقیقت تحریف رجعت شیعه
میباشد و شیعه همانطور که بشدّت با تناسخ مخالف است،با این معنای رجعت نیز مخالف است.
از میان مستشرقان،فان فلوتن فرانسوی به این معنای رجعت اشاره کرده است.
او در اینباره مینویسد:
غلات میگفتند:آن جزء از روح الهی که در شخصی مثل امام حلول یافته و باعث رسیدن او به خدایی شده،ممکن است پس از مرگ او به مقرّ الهی خود بازگردد،تا در نوبتی دیگر در شخصی دیگر تجسّد یابد.این فاصله زمانی را که روح در بدن کسی تجسّد نیافته،«غیبت»میگفتند و رجوع دوباره روح الهی به زمین و تجسدش در شخص دیگر را رجعت مینامیدند. (1)
-فلوتن،فان،السیاده العربیة و الشیعة و الاسرائیلیات فی عهد بنی امیّة،(چاپ دوم:قاهره،مکتبة
النهضة المصریة،1965 م)،ص 80.
در مقابل او،ولهاوزن میگوید:
متأخّرین از غلات،معنای دیگری از رجعت فهمیدند و آن به اینگونه بود که میگفتند امام صادق علیه السّلام مدتی غیبت کرده است و بعد از مدتی دوباره ظهور میکند و این است معنای رجعت. (2)
البته این معنا در حقیقت،همان معنای اوّل رجعت با مقداری تحریف است.
بهطور کلی میتوان اهداف غلات را در دو علّت خلاصه کرد:
1-زنده کردن روح امید به آینده در میان پیروان خود:
با این بیان که اگرچه آنها در این مرحله از دنیا سختیهای فراوان میکشند و رهبرانشان کشته میشوند،اما در همین دنیا بازگشتی وجود دارد که در آن بازگشت،همه آنها در رفاه و خوشی در کنار رهبران خود به سر خواهند برد.
2-ادّعای نیابت در زمان رجعت:
بعضی از رهبران غلات،مانند رهبران کیسانیه،خود را در زمان قبل از رجعت
محمّد بن حنفیه،نایب او میدانستند و با ادّعای نیابت از او،گروههایی را به دور خود جمع میکردند.
چنانکه قبلا نیز گفتیم،بعدها با شایع شدن فکر مهدویّت،غلات اصولا منکر مرگ رهبران خود شدند و گفتند:آنها تنها برای مدتی محدود غایب شدهاند.
در باب رجعت نیز عبد اللّه بن سبای ساختگی به کمک مخالفان شیعه آمده و توانسته است به وسیله این عقیده،پل ارتباطی میان شیعه و یهود و نصاری برقرار سازد.
مخالفان شیعه میگویند:اولین کسی که نظریه رجعت را در اسلام بیان کرد،عبد الله بن سبأ بود که گفت:محمّد صلّی اللّه علیه و اله از عیسی علیه السّلام برتر است و اگر بناست عیسی علیه السّلام به زمین بازگردد،پس چرا محمّد صلّی اللّه علیه و اله بازنگردد. (1)
-تاریخ الطبری،ج 2،ص 647.
همین افسانۀ ساختگی،سیلاب تهمتها را در طول تاریخ تشیّع بر سر شیعه جاری ساخت و نیز همین داستان ساختگی،بهانهای به دست مخالفان شیعه همانند احسان الهی ظهیر در الشیعة و السنّة (2)و عبد الله قمیصی در الصراع بین الاسلام و الوثنیه داده است تا شیعه را مولود تربیت شده یهود در سرزمینهای اسلامی بدانند.نیز همین داستان طبری است که مستند گولد زیهر در کتاب العقیدة و الشریعة فی الاسلام شده است تا درباره نظریّۀ رجعت چنین بگوید:
نظریّۀ رجعت به خودی خود از اختراعات شیعه یا از عقایدی که مخصوص به آنها باشد،نیست،بلکه این احتمال وجود دارد که از طریق یهود و نصاری به میان شیعه راه یافته باشد،چرا که آنها معتقدند ایلیای پیامبر به آسمان رفت و برای اقامه عدل به زمین بازخواهد گشت. (3)
در جواب این اتّهامات،کافی است که بگوییم شیعه،رجعت را از طریق آیات قرآن اثبات میکند و اگر گفته شود قرآن از یهود و نصاری این نظریّه را گرفته است نیز میتوان
گفت شیعه،این نظریه را از یهود و نصاری گرفته است.
بداء یکی از معتقدات مهم شیعه است که از سوی مخالفان تحریف شده و با نسبت دادن معنای تحریف شدۀ آن به شیعه،حملات سختی را به این مذهب سامان دادهاند.
بعضی از فرقههای غلات نیز از معنای تحریف شدۀ بداء در پیشبرد مقاصد خود استفاده کردهاند.شاید بتوان گفت یکی از علل نسبت دادن معنای تحریف شده بداء به شیعه،استفادۀ نابجای غلات از این لفظ بوده است.
این مسأله از آنجا حساسیّت اهل سنّت را برانگیخته است که تصور کردهاند،شیعه قصد دارد با طرح این مسأله،علم مطلق خداوندی را انکار کند و نسبت نادانی به خداوند در بعضی از موارد بدهد،در حالیکه با تعریف صحیح بداء در نزد شیعه،روشن خواهد شد که شیعه نیز مانند دیگر مسلمانان به علم مطلق و نامحدود و بدون جهل خداوند معتقد میباشد.
سعی بر آناست که در پایان این بحث،روشن شود که نزاع بین شیعه و اهل سنت در مسألۀ بداء،یک نزاع لفظی است(مانند ماجرای عنب و انگور)و هردو قایل به علم مطلق خداوندی میباشند و آنچه اهل سنّت به شیعه نسبت میدهد و آن را رد میکند، اصولا شیعه به آن قایل نیست.
برای هرچه روشنتر شدن مطلب،بحث را پی میگیریم.
بداء بر وزن سماء و سلام،اسم مصدر«بدا یبدو»از باب«طلب یطلب»است.این کلمه ناقص واوی است نه مهموز. (1)
-فانی اصفهانی،سید علی،البداء عند الشیعة،ص 5.
درباره معنای این کلمه در لغت،دو قول ابراز شده است:
1) 1)
1-بداء بهمعنای ظهور و آشکار شدن است؛مثلا وقتی گفته میشود:«بدا لنا سور المدینه»،یعنی دیوار شهر برای ما ظاهر شد. (1)
-خرازی،سید محسن،بدایة المعارف الالهیّة فی شرح عقائد الامامیّة،(چاپ دوم:مرکز مدیریت حوزۀ
علمیه قم،1408 ق)،ج 2،ص 197.
این کلمه هم در ظهور رأی و نظر و هم در ظهور چیزهای دیگر(مثل دیوار شهر)به کار میرود و در این هنگام،این لفظ فقط معنای ظهور را میرساند و دیگر کاری به سبب ظهور ندارد،بخصوص دربارۀ علّت ظهور رأی و اینکه چرا این رأی در این هنگام ظاهر شد و قبلا ظاهر نشده بود.
پس اینکه بعضی گفتهاند:بداء بهمعنای ظهور رأی است به جهت آنکه شخص قبلا جاهل بوده،یا اینکه از نظر قبلی خود پشیمان شده است،درست نیست. (2)
2-بداء،بهمعنای ظهور بعد از خفاست و در محاورات عرفی وقتی به کار برده میشود که برای شخصی رأیی ظاهر شود که قبلا آن رأی را نداشته است؛مثلا رأیش بر این قرار گرفته بود که کاری را انجام دهد،اما نظرش عوض شد و تصمیم به انجام کاری دیگر گرفت. (3)
ص 12-11.
اگر بداء بهمعنای اول در مورد خداوند به کار برده شود،لفظ در معنای اصلی و حقیقی خود استعمال شده است و هرگاه گفتیم:«بدا للّه»؛یعنی از خداوند چنین امری ظاهر شد،اما این عبارت هیچ دلالتی بر اینکه این معنا قبلا برای خداوند مخفی بود، ندارد،چه رسد به اینکه بخواهد سبب خفا را که آیا جهل بوده یا ندامت و پشیمانی،بیان کند.فقط مطلبی که هست،این است که«لام»در اینجا بهمعنای«من»بهکار رفته است. (4)
اما اگر بداء بهمعنای دوم در مورد خداوند به کار رود،به صورت حقیقی خود به کار نرفته،بلکه مجازا در مورد خداوند استعمال شده است.در این هنگام،بداء بهمعنای «ابداء»یعنی اظهار است؛یعنی خداوند،چیزی را که دیگران نمیدانستند برای آنان اظهار و روشن کرد.
حال با این توضیحات میرسیم به تعریف اصطلاحی بداء در نزد شیعه:«بداء آن
است که خداوند بر طبق مصالحی که خود میداند،در امور تکوینی برخلاف رأی قبلی خود چیزی را برای دیگران اظهار کند،در حالیکه دیگران خیال میکردند که رأی سابق هنوز پابرجاست.»
امّا توضیح این تعریف:
یکی از مسائلی که همۀ مسلمانان به آن عقیده دارند و در قرآن نیز به آن تصریح شده است،مسألۀ«نسخ»است.«نسخ»به این معناست که خداوند،حکم تشریعی سابق خود را از بین ببرد و حکم دیگری برخلاف حکم سابق،بیان کند؛مثل اینکه بگوید:از حالا به بعد به سوی بیت المقدس نماز نخوانید،بلکه به سوی کعبه و مکه نماز گزارید.
دربارۀ نسخ گفتهاند،که حکم نماز خواندن به سوی بیت المقدس(حکم اول)از ابتدا نزد خداوند محدود به زمان خاصی(مثلا تا سال دوم هجرت)بوده است،اما خداوند در ظاهر،حکم را به صورت مطلق و بدون زمان بیان کرده بود.در این کار نیز مصلحتی نهفته بود؛مثل اینکه بخواهد مردم را در برابر اطاعت احکام الهی امتحان کند.
پس در نسخ نمیتوان عوض شدن رأی خداوند و نیز نادانی او به مصالح و مفاسد احکام خود را نسبت داد.
درباره بداء نیز گفتهاند که بداء نیز همان نسخ است،با این تفاوت که نسخ،اصطلاحی است در امور تشریعی و بداء اصطلاحی است در امور تکوینی؛ (1)
-بحار الانوار،ج 4،ص 126؛بدایة المعارف،ج 2،ص 200؛البداء فی ضوء الکتاب و السنّه،ص 70.
مثلا خداوند از ابتدا میدانست که بناست حضرت موسی علیه السّلام به مدت چهل شب با او مناجات کند،اما برای مصالحی مثل امتحان بنی اسرائیل،به آن حضرت علیه السّلام ابلاغ کرد که سی شب نزد من بیا و با من مناجات کن.پس از آن سی شب،ده شب دیگر را نیز برای مناجات اضافه کرد،در حالیکه حضرت موسی علیه السّلام و بنی اسرائیل خیال میکردند که همان امر اولی،یعنی مناجات سی شبه واقع خواهد شد.بنابراین،در اینجا«بداء»بهمعنای تغییر علم خداوند نیست،تا بگوییم مثلا سبب این تغییر،جهل خداوند یا پشیمانی اوست؛صفاتی که به هیچ وجه در خداوند راه ندارد.
از اینجا این سخن که قبلا گفتیم بخوبی روشن میشود که«بداء»بهمعنای«ابداء»
1) 1)
است؛یعنی خداوند رأی اصلی خود را برای مردم اظهار میکند و از اول بنای خداوند بر این بوده است که حکم اول واقع نشود،ولی به جهتی آن را برای دیگران بیان نکرد.
مثال دیگر:خداوند از حضرت ابراهیم علیه السّلام خواست که فرزندش اسماعیل را ذبح کند.
خداوند از همان ابتدا میدانست که منظور اصلیاش وقوع ذبح حضرت اسماعیل علیه السّلام نیست و اینکه چنین به ابراهیم علیه السّلام فرمان داد،برای امتحان او و فرزندش بود.اما حضرت ابراهیم علیه السّلام و دیگران خیال میکردند که حکم اصلی خداوند همان ذبح است و وقتی که خداوند،حکم اصلی خود را که همان عدم ذبح بود،بیان کرد،در اصل،حقیقت مطلب را برای ابراهیم علیه السّلام اظهار و آشکار کرد،نه اینکه در علم خود تغییری داده باشد.
از اینجا روشن میشود که«بداء»در نزد شیعه،بهمعنای تغییر در علم الهی نیست تا نسبت جهل و نادانی یا پشیمانی به خداوند داده شود.
شیعه روایات فراوانی در علم مطلق خداوند از ائمه علیهم السّلام خود نقل میکند.مرحوم علامه مجلسی در کتاب التّوحید،باب«العلم و کیفیة...»تعداد 44 حدیث در این زمینه آورده است (1)
-بحار الانوار،ج 4،ص 92-74.
که در اینجا نمونههایی از آن احادیث را ذکر میکنیم:1-امام باقر علیه السّلام میفرماید:
«ان الله نور لا ظلمة فیه و علم لا جهل فیه و حیاة لا موت فیه» (2).
خداوند نوری است که هیچ تاریکی در او راه ندارد و علمی است که هیچ جهل و نادانی در او متصور نیست و زندگی است که مرگ در او نیست.
از امام صادق و امام رضا علیهما السّلام نیز شبیه همین حدیث نقل شده است. (3)
2-امام باقر علیه السّلام همچنین میفرماید:
«کان اللّه و لا شیء غیره و لم یزل اللّه عالما بما کوّن فعلمه به قبل کونه کعلمه بعد ما کوّنه.»
خداوند بود و هیچ چیزی غیراز او نبود،اما در آن حال خداوند به آنچه بعدا ایجاد خواهد کرد،عالم بود،همچنانکه بعد از اینکه آنها را ایجاد کرد،به آنها عالم بود. (4)
این سخن در مقابل کسانی است که میگویند:علم خداوند به اشیاء بعد از خلقت آنها ایجاد شد.
3-ابن حازم از امام صادق علیه السّلام پرسید:آیا امروز چیزی ایجاد میشود که علم خداوند در دیروز به آن تعلق نگرفته بود؟
امام صادق علیه السّلام فرمود:
«خیر،کسی که چنین بگوید،خدا او را خوار و ذلیل نماید.»
راوی میپرسد:نظر شما ایناست که هرچه بود و هرچه تا روز قیامت به وجود آید، در علم خدا بوده است؟
امام صادق علیه السّلام جواب داد:
«آری،خداوند به مخلوقات علم دارد قبل از آنکه آنها را خلق کند.» (1)
-بحار الانوار،ج 4،ص 89،ح 30.
امامان شیعه در مقابل کسانی که«بداء»را بهمعنای تغییر علم الهی به کار میبردند، بشدت ایستاده،آنها را طرد میکردند که در این زمینه نیز به ذکر دو نمونه اکتفا میکنیم:
1-امام صادق علیه السّلام میفرماید:
«من زعم ان اللّه عزّ و جلّ یبدو له فی شیء لم یعلمه امس فابرؤ و امنه.» (2)
کسی که گمان کند برای خداوند چیزی را که دیروز نمیدانست،امروز آشکار میشود،از او بیزاری بجویید.
2-امام صادق علیه السّلام همچنین میفرماید:
«من زعم انّ اللّه تعالی بداله فی شیء بداء ندامة،فهو عندنا کافر باللّه العظیم.» (3)
کسی که گمان کند برای خداوند در چیزی به جهت پشیمانی تغییر در رأی حاصل میشود،او نزد ما نسبت به خداوند عظیم کافر شده است.
در توضیح این دو حدیث،ذکر این نکته لازم است که منشأ بداء تحریف شده که به معنای تغییر در علم الهی است،دو چیز است؛یکی نسبت جهل و نادانی به خداوند و دیگری پشیمانی خداوند.این دو حدیث،معتقدان به هردو منشأ را از جرگه شیعه و بلکه مسلمانان خارج ساخته است.
تا اینجا روشن شد که نظر شیعه درباره علم الهی و تغییرناپذیری آن نیز مانند نظر دیگر فرقههای مسلمانان است،بلکه شیعه از برخی فرقههای مسلمانان دربارۀ علم الهی پا را فراتر گذاشته و علم الهی را عین ذات الهی میداند،برخلاف اشاعره،که قایل به زاید بودن علم بر ذات الهی هستند و عینیّت ذات خداوند با صفات خداوند و از جمله با علم الهی را نمیپذیرند.
بنابراین نسبتهایی که از سوی بعضی از علمای اهل سنت درباره مسالۀ بداء به شیعه داده شده،حاکی از بیاطّلاعی آنان از عقاید شیعه است.
هر محقّق منصفی با مراجعه به کتب روایی شیعه،مانند:نهج البلاغه،اصول کافی، بحار الانوار و نیز کتب کلامی،فلسفی و تفسیری شیعه بخوبی درمییابد که نظرات شیعه در باب علم الهی از دقیقترین و محکمترین نظراتی است که در اینباره بیان شده است.
«بداء»نیز همانند رجعت،مسألهای نیست که شیعه بتواند بر آن برهان عقلی اقامه کند،بلکه این نیز یکی از معتقدات شیعه است که جز از راه آیات و روایات قابل اثبات نیست؛همانند اعتقاد به وجود ملائکه،جنّ و شیطان.
پس بحث در اینجا در دو محور ادامه مییابد:الف:آیات دلالتکننده بر بداء،ب:
روایات استدلال شده بر بداء.
الف-آیات دلالتکننده بر بداء؛بعضی از این آیات،بدین قرار است:
1-داستان ذبح اسماعیل:خداوند در آیات 102 و 103 سوره صافّات،داستان فرمان دادن ابراهیم به ذبح اسماعیل و خبر از تحقّق آن و سپس بداء در آن را بیان میکند که قبلا آن را ذکر کردیم.
2-داستان مناجات حضرت موسی علیه السّلام با خداوند:به این داستان نیز که در آیه 142 سوره اعراف بیان شده است،اشاره و بیان کردیم که اضافه کردن ده شب دیگر برای مناجات،به منظور امتحان بنی اسرائیل بود که بسیاری از آنان در این امتحان،سرشکسته بیرون آمدند.
3-داستان قوم حضرت یونس:خداوند به وسیله حضرت یونس به این قوم وعده
عذاب داد،اما چون آنها توبه کردند،عذاب از آنها برداشته شد.این داستان در آیه 98 سوره یونس بیان شده است.
4-رعد39/-38:
لِکُلِّ أَجَلٍ کِتابٌ یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ
هر امری را وقتی معین در کتاب حق مرقوم است.خداوند هرچه را بخواهد،محو میسازد و هرچه را بخواهد،اثبات میکند و ام الکتاب نزد خداوند است.
در این آیه میبینیم که خداوند محو و اثبات را برای خود ثابت میداند که هرگاه بخواهد طبق مصالح،امری را محو و هرگاه بخواهد،آن را اثبات کند.
5-الرحمن29/
کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ
خداوند هرروزی در کاری است.
این آیه بر مشیت دائم خداوند دلالت دارد.
ب-روایات استدلال شده بر بداء؛این روایات دو دستهاند:روایات اهل سنّت و روایات شیعه:
*روایات اهل سنّت:
شیعه با این روایات میتواند بر اهل سنّت احتجاج و مسألۀ بداء را برای آنها اثبات کند.
بعضی از این روایات،چنین است:
الف-سیوطی در الدّر المنثور از حضرت علی علیه السّلام نقل میکند که آن حضرت علیه السّلام از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از معنای آیه یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ سؤال کرد.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:
«الآن با تفسیر این آیه،چشم تو و چشم امّت بعد از خودم را روشن میکنم.صدقه دادن بر وجه صحیح و نیکی کردن به پدر و مادر و کار خوب انجام دادن،شقاوت را به سعادت تبدیل میکند و انسان را از هلاکتگاههای خطرناک باز میدارد.» (1)
-الدر المنثور،ج 4،ص 66.
همچنین در ذیل این آیه،35 حدیث دیگر از منابع مختلف اهل سنّت نقل میکند که
1) 1)
بسیاری از آنها بر اثبات بداء فی الجمله دلالت دارد. (1)
-الدر المنثور،ص 77-74 [1]
ب-شوبان،بنده آزاد شده پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از آن حضرت نقل میکند که فرمود:
«لا یرد القدر الا الدعاء و لا یزید فی العمر الاّ البرّ.»
قدر الهی را جز دعا از کار نمیاندازد و جز نیکی کردن چیزی باعث طول عمر انسان نمیشود. (2)
ج-احمد در مسند خود از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل میکند که فرمود:
«همانا انسان به وسیله گناه کردن خود را از رزقش محروم میکند و...جز نیکی چیزی باعث طول عمر انسان نمیشود». (3)
د-از عبد الله بن عمر نقل شده است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:
«الدعاء ینفع ممّا نزل و ممّا لم ینزل،فعلیکم عباد الله بالدعاء.» (4)
دعا هم در مورد قضایی که نازل شده و هم درباره آنچه نازل نشده است،سودمند است(و میتواند آن را تغییر دهد).پس ای بندگان خدا بر شما باد به دعا کردن.
از مجموع این احادیث و روایات فراوان دیگر،که مضمون آنها شبیه این روایات است،این نکته به دست میآید که از نظر احادیث اهل سنت،قضای الهی نیز قابل تغییر است و بداء معنایی جز این ندارد.
از اینجا روشن میشود که اختلاف شیعه و سنی فقط بر سر اسم بداء است،نه بر سر محتوای آن،وگرنه محتوای آن را هردو طرف قبول دارند.
*روایات شیعه:
این روایات بسیار فراوان است و قبلا یادآور شدیم که مرحوم مجلسی هفتاد روایت در این زمینه از ائمه اطهار علیهم السّلام ذکر کرده است.
این روایات عمدتا برای استدلال در میان خود شیعه مفید است،نه برای استدلال در مقابل مخالفان،مگر روایاتی که دلیل قرآنی ذکر کرده یا متذکر حادثهای شده باشد که مورد قبول اهل سنت هم هست.
در اینجا بهعنوان نمونه یک روایت را ذکر میکنیم:
امام صادق علیه السّلام چنین نقل میکند:
حضرت عیسی علیه السّلام به همراه یارانش به گروهی رسیدند که مراسم عروسی را برگزار میکردند.آن حضرت به یارانش خبر داد که عروس امشب خواهد مرد،اما چنین نشد.
وقتی که به دنبال علت رفتند،روشن شد که عروس در آن شب صدقه داده و بدین وسیله مرگ را از خود دفع کرده بود؛مرگی که بنا بود به وسیله یک افعی که در همان محلّ بود، صورت گیرد. (1)
-بحار الانوار،ج 4،ص 94،ح 1.
اصرار فراوان شیعه بر مسأله«بداء»برای آن است که«مشیت مطلق»خداوند را ثابت کند؛یعنی این نکته را به اثبات برساند که خداوند پس از خلقت جهان،به یکباره گوشهنشینی اختیار نکرده است،بلکه همه چیز به خواست اوست و هرروز هرچه را اراده کند،همان انجام میگیرد(کلّ یوم هو فی شأن).نقطۀ مقابل شیعه در این بحث، یهود هستند که اعتقاد داشتند خداوند پس از خلق عالم و تقدیر امور آن،دیگر در جهان دخالت نمیکند و دست او بسته شده است.قرآن در اینباره چنین میفرماید:
وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشاءُ (2)
و یهود گفتند دست خدا بسته است،دستهای آنان بسته باد و به لعن خدا گرفتار گردیدند،بلکه دو دست خدا گشاده است و هرگونه بخواهد بر خلق انفاق میکند.
میبینیم که یهود با این سخن خود،قدرت و مشیّت مطلق خداوند را نفی میکردند و به سبب همین اعتقادات بود که یهودیان نسخ را بر خداوند جایز نمیدانستند؛حال،چه نسخ در شرایع و تشریعیّات و چه نسخ در تکوینیّات که همان بداء باشد.
یکی از آثاری که این اعتقاد یهود دربرداشت،این بود که انسان را موجودی مجبور معرفی میکرد که هیچ اختیاری از خود ندارد و هر آنچه خدا در ازل برای سرنوشت او نوشته است،همان پیش خواهد آمد و نه تنها خود او نمیتواند در سرنوشت خود دخالت کند،بلکه خداوند نیز نمیتواند سرنوشت او را تغییر دهد،چون دست خداوند
پس از آن تقدیرات،از دخالت در این عالم بسته شده است.
اما شیعه به کمک آیاتی همچون: کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ (1)
-الرحمن29/. [1]
و آیۀ: یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ (2)و نیز آیات دیگری که مشیّت و قدرت مطلق خداوند را بیان میکند،در مقابل این اعتقاد یهود ایستادگی و مشیّت مطلق را برای خداوند ثابت کرد.یکی از مهمترین اموری که به وسیله آن مشیت مطلق ثابت میشود،همین مسأله «بداء»است،چرا که با این مسأله است که خداوند اموری را که قبلا خود به جهت مصالحی خبر وقوع آنها را داده بود،واقع نمیسازد،یا به نحو دیگری آنها را به وقوع میرساند.
البتّه این نکته در نزد شیعه ثابت شده است که همۀ کارهای خداوند براساس مصالحی میباشد و این تغییر ظاهری نیز حتما دارای مصالحی بوده است.حال مشکل اساسی در اینجا ایناست که مسأله بداء با این کیفیت،چگونه با علم مطلق الهی سازگار میباشد؟
از بیانات گذشته تا حدودی منافی نبودن این مسأله با علم الهی آشکار شد و در این جا هم برای روشنتر شدن بحث،دو توجیه دیگر که در طول یکدیگر هستند،ذکر میکنیم:
1-گاهی خداوند از وقوع امری باتوجه به مقتضیات آن امر خبر میدهد؛مثلا گناهکار بودن قوم یونس،این اقتضا را داشت که خداوند آنها را عذاب کند و خداوند وقوع عذاب را به پیامبرش یونس خبر داد و یونس از شهر بیرون رفت.
این نوع خبر دادن را میگویند خبر از آینده به نحو مقتضی؛یعنی شرایط و اوضاع برای وقوع امری محقق است.
مثال دیگر:دکتر با معاینه قلبتان به شما میگوید که قلب شما تا هفتاد سال آینده کار میکند و شما با این قلب تا هفتاد سال آینده زنده هستید؛یعنی شرایط و اوضاع قلب شما اینگونه است که زندگی شما را تا هفتاد سال آینده امتداد میدهد.
مثال سوم:بنزین اتومبیل شما به مقداری است که میتوانید با آن تا 100 کیلومتر راه
بپیمایید؛یعنی شرایط و اوضاع با این مقدار بنزین برای پیمودن این مقدار مسافت مهیاست.و اگر کسی به شما خبر دهد که شما با این اتومبیل به شهری که در فاصله 100 کیلومتری مبدأ شما قرار دارد،خواهید رسید،خبر صحیحی است.
در همه این موارد،گاهی اموری پیشبینی نشده(برای ما؛گرچه خداوند همه چیز را میداند)پیش میآید که مانع از این میشود که مقتضی،عمل خود را انجام دهد.در این صورت میگوییم«مانع»از تاثیر«مقتضی»پیشآمده است؛مثل اینکه قوم یونس، مقتضی عذاب را که گناه بود برداشتند و توبه کردند،یا اینکه ضربهای به قلب شما خورد که مانع از ادامۀ کار آن تا هفتاد سال آینده شد،یا مخزن بنزین اتومبیل سوراخ شد و مانع از رسیدن شما به شهر بعدی گردید.
پس اینکه گاهی در ظاهر تغییری را در خبرهای الهی مشاهده میکنیم،از این جهت است که آن خبرها به نحو مقتضی بوده است. (1)
-بحار الانوار،ج 4،ص 128.
2-اما در اینباره که چگونه این مساله با علم خدا سازگار است،در بعضی از روایات، (2)
امام رضا علیه السّلام.
مطلب جالبی بیان شده است،مبنی بر اینکه خداوند دو علم دارد:یکی علمی که در نزد او مخزون است و غیراز او هیچکسی آن را ندارد و دیگر،علمی که آن را به فرشتگان و پیامبران و ائمه علیهم السّلام تعلیم میدهد.در علم مخزون خداوند هیچگونه تغییری راه ندارد،چرا که آن علم،علمی است به اشیاء باتوجه به همه شرایط و موانع آن.
به عبارت بهتر در مثالهای قبلی،خداوند علم به بروز موانع داشت و میدانست که طبق آن موانع،گرچه مقتضی امور یاد شده موجود است،اما آن امور به وجود نخواهد آمد و همه تغییراتی که در علم دوم رخ میدهد،در این علم محفوظ است،اما علمی که به ملائکه و دیگران تعلیم داده،در بعضی از موارد همان علم به مقتضیات است که آنها هنوز علم به مانع پیدا نکردهاند.
شبیه این تعبیر در روایات دیگر با تعبیراتی مانند علم موقوف(علم غیرحتمی)و علم
حتمیآمده است. (1)
-بحار الانوار،ص 119،ح 58 و ص 96،ح 2.
برگشت تعبیراتی همچون اجل محتوم(وقت حتمی اشیاء)و اجل مسمّی به همین مطلب است. (2)بعضی از روایاتی که ذیل آیه یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ وارد شده است،دلالت بر این دارد که در نزد خداوند،دو لوح موجود است که در آنها علم الهی ثبت است:یکی«لوح محفوظ»که به آن«ام الکتاب»نیز گفته میشود و در آن لوح اصولا هیچ تغییر و تبدیلی رخ نمیدهد،چرا که در آن لوح،علم خداوند باتوجه به همه شرایط و مقتضیات و موانع ثبت شده است.دیگر لوح«محو و اثبات»و در این لوح است که تغییر رخ میدهد،چرا که ممکن است مانعی از تاثیر مقتضی جلوگیری کند،یا به هرحال مصالح دیگری پیش آید.اینکه گاهی در اخبار غیبی که انبیا از سوی خداوند دادهاند، تغییراتی ایجاد میشد،از اینرو بود که منبع علم آنها لوح محو و اثبات بوده است،نه لوح محفوظ. (3)
دیدیم که«بداء»یکی از مهمترین مسائلی است که شیعه میتواند به وسیلۀ آن، ریشههای مجبور بودن انسان را قطع کند و با اثبات مشیّت دائمی خداوند،انسان را موجودی مختار و سازنده سرنوشت خود معرفی کند و از این رهگذر بتواند قول اشاعره را،که انسان را مجبور و تحت تسلّط کامل تقدیر الهی میدانند،مردود بشمارد.
از طرف دیگر،این قول خواهد توانست در مقابل معتزله که قایل به تفویض اختیار انسان به او شدهاند،قد علم کند،بدین ترتیب که گرچه انسان موجودی مختار است،اما در اینجا نباید نقش مشیّت الهی را نادیده گرفت و یکباره خدا را از زندگی انسان بیرون کرد،بلکه خداوند طبق علم مخزون و لوح محفوظ خود،میداند که انسان با اختیار خود چه راهی را برای سرنوشت خود انتخاب خواهد کرد؛یعنی علم خداوند به افعال انسان، علمی است باتوجه به اختیار انسان.در این هنگام است که شیعه در مقابل این دو فرقه میتواند بگوید:
«لا جبر و لا تفویض،بل امر بین الامرین.»
نه جبر درست است و نه تفویض،بلکه حقیقت چیزی است بین این دو.
به وسیله«بداء»است که خدایی که شیعه معرفی میکند،خدایی است که دائما مشیت دارد.
در این هنگام است که انسان برای اعمال خود،نقشی در سرنوشت خود میبیند و از تغییر دادن سرنوشت خود ناامید نمیشود،دعا میکند،اعمال نیک انجام میدهد، صدقه میدهد،و تضرّع میکند تا سرنوشت خود را تغییر دهد.
نمیگوید:
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
و یا:
در کف شیر نر خونخوارهای غیرتسلیم و رضا کو چارهای
با بداء است که روح امید و خوشبینی به آینده در انسان بیدار میشود و به گوشهای نمینشیند تا هرچه سرنوشت میخواهد،با او بکند.
از اینروست که ائمه شیعه علیهم السّلام برای مسألۀ بداء،اهمیّت فراوانی قایل شدهاند.در اینجا بهعنوان نمونه چند روایت را متذکر میشویم:
الف-امام صادق علیه السّلام میفرماید:
«ما عظّم اللّه عزّ و جلّ بمثل البداء.» (1)
-بحار الانوار،ج 4،ص 107،ح 20. [1]
خداوند به وسیله هیچ چیزی مثل بداء تعظیم نشده است.
ب-امام باقر یا امام صادق علیهما السّلام میفرماید:
«ما عبد الله عزّ و جلّ بشیء مثل البداء.» (2)
خداوند عز و جل به وسیله هیچ چیزی مثل بداء،بندگی نشده است.
ج-امام صادق علیه السّلام میفرماید:
خداوند هیچ پیامبری را نفرستاد جز اینکه از او بر سه چیز پیمان گرفت:
1-اقرار به بندگی خداوند 2-شریک قائل نشدن برای خداوند 3-اینکه خداوند هر
چه را بخواهد،محو و هرچه را بخواهد،اثبات میکند. (1)
-بحار الانوار،ص 108،ح 24. [1]
د-بالاخره امام صادق علیه السّلام میفرماید:
«لو یعلم الناس ما فی القول بالبداء من الاجر ما فتروا عن الکلام فیه.» (2)
اگر مردم میدانستند که باور داشتن بداء چه اندازه اجر و ثواب دارد،هیچگاه در سخن گفتن دربارۀ آن کوتاهی نمیکردند.
بداء نیز یکی از اعتقادات اساسی شیعه است که از سوی غلات تحریف شد و این چهره تحریف شده به دیگران معرفی شد و باعث حملات فراوان بر این مسأله گردید.
فرقهنویسان استفاده تحریف شده از بداء را برای اوّلینبار به مختار بن ابی عبیده ثقفی نسبت میدهند به این بیان که میگویند:مختار برای جنگ با مصعب بن زبیر،یکی از سرداران خود به نام احمد بن شمیط را با سه هزار نفر نیرو روانه کرد و به آنها گفت:
«پیروزی با شماست.»چون احمد شکست خورد و کشته شد و فراریان نزد مختار آمدند و به او وعدهاش را یادآور شدند،پاسخ داد:پیروزی برای شما مقدّر شده بود،ولی برای خدا بداء حاصل شد.مختار به آیۀ یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ استدلال کرد. (3)
او همچنین در موارد دیگر برای توجیه دروغگوییها و وعدههای دروغ خود از این مسأله استفاده میکرد.
در اینجا باید یادآور شویم که اوّلا،پذیرفتن این نسبت به مختار باتوجه به دروغهای فراوانی که بر ضدّ او جعل شده بود،مشکل است.ثانیا،به هرحال،خود مختار از غلات نبود،گرچه بعدها گروههایی از غلات خود را به او منسوب کردند.لذا در بعضی از کتب، بداء را به کیسانیّه منسوب کردهاند. (4)
بعضی از کتب،یادآور شدهاند تعریفی که کیسانیّه از بداء داشتند،غیراز تعریف شیعه بود.آنها بداء را بهمعنای تغییر علم خداوند و تبدل اراده او در بعضی از امور
میدانستند و به این ترتیب،صفت علم ازلی را از خداوند نفی میکردند و به او نسبت جهل میدادند. (1)
-رافعی،مصطفی،اسلامنا فی التوفیق بین السنّة و الشیعه،(چاپ اول:بیروت،موسسة الاعلمی،
1404 ق)،ص 3.
شاید بتوان گفت یکی از اولین موارد استفادۀ غلات از این مسأله،استفاده ابو الخطاب باشد.وقتی او با عیسی بن موسی،حاکم کوفه درگیر شد،به یارانش دستور داد که با چوب نی به سپاهیان عیسی حمله کنند و به آنها گفت که چوب نیهای شما در بدن آنها کار نیزه و شمشیر را خواهد کرد،اما شمشیرها و نیزههای آنان در شما کارگر نخواهد افتاد.بدین ترتیب،ده نفر،ده نفر،اصحاب خود را به کشتن داد و آنگاه که سی تن از آنها کشته شدند و یاران او زبان به اعتراض گشودند،در جواب گفت:
«ان کان قد بدا للّه فیکم فما ذنبی» (2)اگر برای خداوند در مورد شما بداء حاصل شده باشد،تقصیر من چیست؟
بهطور کلی به نظر میرسد استفاده غلات از مساله بداء به دو علّت بوده است:
اوّل اینکه آنها برای پیشوایان خود علم نامتناهی ادّعا میکردند،چنانکه مثلا هاشمیّه درباره ابو هاشم میگفتند که او«عالم به هرچیز است.» (3)آنان با طرح مسأله بداء میتوانستند اخبار غیبی رهبرانشان را،که به تحقق نمیپیوست،توجیه کنند.
دوم اینکه از این مسأله در راه جنگ با مخالفان بخوبی بهرهبرداری میکردند و در ابتدا وعده پیروزی میدادند و آنگاه که شکست میخوردند،مسأله بداء را پیش میکشیدند.
نکتۀ قابل تذکر اینکه فرقۀ اسماعیلیّه و نیز بعضی از شیعیان،به حدیثی تمسک میکنند که در آن امام صادق علیه السّلام فرموده بود،در مورد اسماعیل بداء حاصل شد.روایتی که نقل میکنند چنین است:
«ما بدا للّه بداء کما بدا له فی اسماعیل ابنی.» (4)
برای خدا هیچ بدایی مانند آن بدایی که در مورد پسرم اسماعیل حاصل شد،حاصل نشده بود.
چنین بیان میکنند که اسماعیل چون بزرگترین فرزند امام بود،بنا بود بعد از پدرش امام باشد،اما از آنجا که در هنگام حیات پدر رحلت کرد،روشن شد که برای خدا،بداء حاصل شده است.
با استفاده از این حدیث،اسماعیلیّه،امامت را به محمد،فرزند اسماعیل سپردند. (1)
-فرق الشیعه،ص 84. [1]
حدیث دیگری نیز از امام صادق علیه السّلام نقل شده است بدین مضمون که«من با خدا مناجات کردم و از خدا خواستم که فرزندم اسماعیل را جانشین من سازد،اما خدا نپذیرفت و موسی را بهعنوان جانشین من برگزید». (2)
دربارۀ اینگونه احادیث،تذکّر نکات زیر ضروری است:
1-این احادیث در اصل (3)زید نرسی ذکر شده و اعتبار این اصل برای شیعه ثابت نشده است (4)و بلکه بعضی از احادیث آن را از مجعولات میدانند.
2-اسامی ائمه یک به یک با خصوصیات آنها طبق روایات شیعه مشخص شده است. (5)بنابراین،امام صادق علیه السّلام میدانست که اسماعیل پس از او امام نیست و علاوه بر این دلیلی برای اصرار نابجای آن حضرت علیه السّلام نبود،چرا که طبق اعتقاد شیعه،مسألۀ تعیین امام از سوی خداوند انجام میگیرد.پس بسیار روشن است که این حدیث با معتقدات شیعه،سازگاری ندارد. (6)
3-بعضی بداء در اسماعیل را از طریق روایات چنین توجیه کردهاند که«دوبار برای اسماعیل چنین نوشته شد که کشته خواهد شد،اما امام صادق علیه السّلام از خداوند دفع چنین امری را خواستار شد و خدا دعای او را مستجاب کرد و او به مرگ طبیعی از دنیا رفت.» (7)
ممکن است اصل«بداء»دربارۀ اسماعیل چنین بوده باشد و بعدها گروههایی آن را تحریف کرده باشند.
از اینجا روشن میشود اینکه محقّق طوسی قدّس سرّه گفته است که اصل بداء فقط در
روایاتی دیده میشود که درباره اسماعیل وارد شده و این روایات،خبر واحد است و موجب علم و پیروی از آنها نمیشود و از این طریق خواسته است بگوید که مسأله بداء در نزد شیعه قائلی ندارد،صحیح نیست،چرا که قبلا بیان کردیم که شیعه مساله بداء را از آیات و روایات فراوانی اثبات میکند.
مرحوم علاّمه مجلسی ریشۀ این سخن خواجه نصیر الدین طوسی را مسلّط نبودن او بر روایات شیعه درباره بداء میداند. (1)
-بحار الانوار،ص 123.
شیعه در طول تاریخ به سبب اعتقاد به بداء بسیار مورد حمله و اتهام قرار گرفته است که اجمالا به بعضی از موارد آن اشاره میکنیم:
1-بداء که یکی از مهمترین نقطههای تقابل شیعه و یهودیّت است،از سوی یکی از نویسندگان معاصر بهعنوان فکری دارای ریشۀ یهودی مطرح شده است.
او میگوید:
یکی از نتایج کارهای ابن سبأ،نشر افکار یهودی مانند رجعت و بداء در میان جامعۀ مسلمانان بود. (2)
2-سلیمان بن جریر که زیدی مذهب و از مخالفان سرسخت امامیّه بود،بداء را به عنوان یکی از فرارگاههای شیعه ذکر میکند.او میگوید:
امامان رافضی برای شیعیان خود دو مطلب را پایهگذاری کردند که به وسیلۀ آن دو مطلب هیچکس نمیتواند آنان را به دروغگویی متهم کند.از آن دو یکی بداء و دیگری تقیّه است.
اما بداء:چون ائمّۀ شیعه خود را در علم جانشین انبیا دانستند و گاهی خبرهای غیبی میدادند که به وقوع میپیوست،در این هنگام به شیعیان خود میگفتند:«دیدید که ما به شما خبر دادیم.»هرگاه خبری میدادند که به وقوع نمیپیوست،(برای فرار از اعتراض شیعیان)میگفتند:«برای خدا بداء حاصل شد.» (3)
بعدها این مطلب سلیمان بن جریر،دستاویزی برای مخالفان دیگر همانند فخر رازی گردید.
از بحثهای قبل روشن شد که ائمّه اصل مسألۀ بداء را برای اثبات مشیّت مطلق خداوند بیان کردند که آیاتی از قرآن نیز دال بر این مطلب بود،نه برای خبرهای غیبی خود.
علاوه بر اینکه خبرهای غیبی ائمه که واقع نشد،بسیار محدود بود و شاید بتوان گفت از تعداد انگشتان یک دست تجاوز نمیکرد،در حالیکه موارد«بداء الهی»بسیار فراوان میباشد.
این انتساب،حاکی از بیاطّلاعی سلیمان و رهروانی چون فخر رازی از مسألۀ بداء است.
3-جالبتر از همه اینکه در دائرة المعارف الاسلامیه،بداء شیعه را در افکار معتزله ریشهیابی میکند و میگوید:شاید این نظریه برگرفته از نظریه«اصلح»معتزله باشد که میگویند:خداوند در کارهایش مصلحت عبد را رعایت میکند و افعال خداوند،طبق مصلحت بنده تغییر و تبدیل مییابد. (1)
-دایرة المعارف الاسلامیه،ج 2،ص 440.
بر فرض که بپذیریم معتزله چنین نظریهای داشته باشند،ربطی با نظریه بداء شیعه ندارد و بداء شیعه را باید قبل از هرچیز در آیات و روایات جستوجو کرد که قبل از این افکار معتزله بیان شده است.
4-بعضی از کتب فرقهشناسی در هنگام ذکر فرقههای غلات،فرقهای به نام«بدائیه» اختراع کردهاند (2)که مثل بسیاری از فرقههای دیگر،وجود خارجی ندارد.
تأویل قرآن نیز یکی از مسائلی است که شیعه به آن اعتقاد دارد و غلات این عقیدۀ شیعه را گرفته و به شکل بسیار زشتی آن را تحریف کردهاند.
شاید بتوان گفت،در میان مسائلی که غلات آن را به تحریف کشانیدند،هیچکدام
سرنوشتی غمانگیزتر از«تأویل»نداشته است.
حال برای هرچه روشنتر شدن بحث،آن را در چند محور ادامه میدهیم:
تأویل در لغت از«اول»بهمعنای بازگشت گرفته شده است (1)
-المفردات فی غریب القرآن،ص 31.
و در اصطلاح علوم قرآن به دو معنا به کار میرود:1-روشن کردن معنای متشابهات قرآنی:
توضیح آنکه آیات قرآن به دو دسته آیات محکم و آیات متشابه تقسیم میشوند.
«آیات محکم،آیاتی هستند که معنای آنها به قدری روشن است که جای بحث و گفتوگو در معنای آن نیست.» (2)
1368 ش)،ج 2،ص 321-320.
و«آیات متشابه آیاتی هستند که در ابتدای نظر،معانی آنها پیچیده است و در آغاز،احتمالات متعدد در آنها میرود،اگرچه باتوجه به آیات محکم،معانی آنها روشن میشود».حال،کاری که در راه روشن کردن معنای آیات متشابه صورت میگیرد،به آن«تأویل» میگویند.تأویل در اینصورت فقط درباره آیات متشابه به کار میرود.
2-معنای ثانوی آیه که به آن«بطن»میگویند،در مقابل معنای اولی و ابتدایی آیه که به آن«ظهر»میگویند. (3)
توضیح آنکه طبق بسیاری از احادیث شیعه،آیات قرآن ظاهری دارند و باطنی. (4)
ظاهر آنها همان است که همه کس میتواند آن را بفهمد،اما باطن قرآن را جز افراد خاصی نمیتوانند درک کنند.در بعضی از روایات آمده است که قرآن بطنهای متعددی دارد که بعضی از آنها در طول زمان مشخص خواهد شد. (5)
تأویل به این معنا شامل همه آیات قرآن میشود و اختصاص به آیات متشابه ندارد.
البته تاویل به معانی دیگر نیز به کار رفته که فعلا محل بحث نیست و نیز دیدگاههای مختلفی در اینباره وجود دارد. (1)
-المیزان فی تفسیر القرآن،ج 3،ص 44. [1]
اما اصل اینکه بعضی از آیات قرآن دارای تأویل میباشد،از آیه 7،سورۀ آل عمران استفاده شده است که خداوند میفرماید:
هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا الْأَلْبابِ .
او(خداوند)کسی است که این کتاب(آسمانی)را بر تو نازل کرد که قسمتی از آن آیات محکم(صریح و روشن)است که اساس این کتاب میباشد و قسمتی از آن متشابه است.اما آنان که در قلبهایشان انحراف است،از متشابهات پیروی میکنند،تا فتنهانگیزی کنند و تفسیر(نادرستی)برای آن میطلبند،در حالیکه تفسیر آنها را جز خدا و راسخان در علم نمیدانند که میگویند:ما به همۀ آنها ایمان آوردیم،همه از طرف پروردگار ماست،و جز صاحبان خرد متذکر نمیشوند.
«راسخان در علم»کسانی هستند که در علم و دانش،ثابتقدم و استوار میباشند.
البته این معنای عامی است،اما در میان این افراد،عدّهای ممتاز هستند که درخشندگی خاصی دارند و طبعا در درجه اول در میان مصادیق این کلمه قرار گرفتهاند. (2)لذا میبینیم در بعضی از روایات شیعه،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و ائمه علیهم السّلام بهعنوان راسخان در علم ذکر شدهاند. (3)
یا در بعضی از روایات آمده است که خداوند علم تنزیل(ظاهر قرآن)و تاویل را به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله تعلیم فرمود و آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله این علم را به حضرت علی علیه السّلام آموخت. (4)
در بعضی از روایات،ائمه علیهم السّلام نیز بیان کردهاند که«ماییم راسخان در علم». (5)از اینجا روشن میشود که علم تاویل را در آغاز فقط خدا میدانست که آن را به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله
تعلیم فرمود و از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله این علم به حضرت علی علیه السّلام که در شهر علم است، رسید و پس از آن به ائمه معصومین علیهم السّلام منتقل شد.
البته کلمه راسخان در علم عامّ است و ابایی از این ندارد که کسان دیگری نیز عالم به تاویل باشند،امّا چون تأویل در حقیقت،دانستن معنای اصلی آیه و باطن آن است،جز از راه وحی یعنی از طریق پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله ممکن نیست.
نمونههایی از آیات قرآن یافت میشود که حضرات معصومین علیهم السّلام به وسیله تأویل مصداقهای دیگری از آن آیهها را(یعنی غیراز آنچه شأن نزول آیه بوده است)بیان کردهاند؛مثلا آیۀ 30 سوره ملک میفرماید:
قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِماءٍ مَعِینٍ
(ای پیامبر صلّی اللّه علیه و اله)بگو اگر آب شما فرود رود،چهکسی برای شما آب گوارا خواهد آورد.
معنای ظاهری آیه روشن است،اما در بعضی روایات،آب گوارا را به«حجّتهای خدا یعنی ائمه علیهم السّلام»تأویل کردهاند. (1)
-به نقل از:التمهید فی علوم القرآن،ج 3،ص 30.
با مطالعهای اجمالی دربارۀ رهبران غلات درمییابیم که آنها مسلّما از راسخان در علم نبودهاند،بلکه دنیاطلبان سطحی و قشری بودند که برای رسیدن به مطامع دنیوی خود،راه غلوّ را در پیش گرفته بودند.
حال،این رهبران با علم بسیار اندک خود،به سراغ قرآن آمدند و بدترین جنایات را درباره این کتاب مقدس روا داشتند.آیات بسیاری از قرآن را بر خواستها و تمایلات و عقاید خود تطبیق کردند و با این کار بسیاری از پیروان سادهلوح خود را فریب دادند.
در حقیقت،این تلاش آنان به منظور تاویل قرآن نبود،بلکه تفسیر به رأی و تحمیل قرآن بر نظرات و تمایلات خودشان بود،که در بسیاری از روایات بر آن،وعدۀ عذاب سختی داده شده است. (2)
باره نقل کرده است.
آنان با اینکار خود،قرآن،این کتاب مقدس را بازیچه قرار دادند و هرطور میخواستند با آن به بازی پرداختند.
نمونههای فراوانی از تأویل آیات قرآنی به وسیلۀ غلات در دست است که شاید بتوان شمار آنها را از پنجاه مورد بیشتر دانست. (1)
-این موارد را نگارنده استقصاء کرده است.
خوشبختانه هیچیک از تأویلات دور از ذهن آنها در کتب تفسیری شیعه راه نیافته است و در هیچ کتاب تفسیری شیعه،اثری از آن تاویلات دیده نمیشود.
به بعضی از تأویلات غلات در بحثهای پیشین اشاره کردیم و بعضی دیگر را در بحثهای آینده خواهیم آورد و در اینجا تنها به ذکر چند نمونه اکتفا میکنیم:
الف-بزیعیّه،که یکی از فرق غلات از پیروان خطابیّه بودند،میگفتند:هر مؤمنی(به کیش آنها)به او وحی میشود،چرا که خدا میفرماید:
وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ (2)
هرکس که میمیرد به اذن خدا میمیرد.
این آیه را تاویل به وحی میکردند و میگفتند:هر نفس(یعنی هر مؤمنی)که بخواهد بمیرد،خدا به او وحی میکند و مرگ او را به او میگوید. (3)
این در حالی است که اوّلا،این آیه،صریح در مرگ است،در حالیکه آنان وحی همیشگی را میخواهند ثابت کنند.ثانیا،اذن خدا،هیچ ربطی به وحی ندارد.
ب-خطابیه میگفتند،تأویل آیه: ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا (4)آناست که در هر عصری دو رسول لازم است که یکی ناطق و گویا و دیگری صامت و خاموش است،و محمّد صلّی اللّه علیه و اله رسول ناطق و علی علیه السّلام رسول خاموش بود. (5)
اینکه اینها چگونه از این آیه مطلب خود را استفاده میکردند،واقعا جای تعجب است،چرا که آیه مربوط به ارسال رسل قبل از زمان حضرت موسی علیه السّلام میباشد که خداوند پیامبران فراوانی فرستاد،اما به هیچ وجه نمیتوان از آن رسول ناطق و صامت را
استفاده کرد.
فان فلوتن مستشرق آلمانی،گفتههایی در مورد تأویل دارد که گرچه سخنان او دربارۀ تأویل شریعت است،اما از آنجا که بخشی از تأویل شریعت به تأویل در قرآن مرتبط میشود،به ذکر نظریات او میپردازیم.
الف-او میگوید:
«اعتقاد کیسانیّه درباره لزوم انفراد امام در تأویل شریعت به اطاعت ضروری امام منتهی میشود.» (1)
-تاریخ تشیع و علل سقوط بنی امیه،ص 98.
در اینجا چند نکته شایان تذکر است:
اول اینکه فرق بین کیسانیّه و دیگر فرق غلات و امامیه آن بود که آنها کل شریعت را تاویل میکردند و ائمّۀ امامیه فقط بعضی از تاویلات آیات قرآن را بیان میکردند.
دوم اینکه به نظر امامیّه فقط راسخان در علم حق بیان تأویل قرآن را دارند و رهبران کیسانیه از این گروه نبودند.
سوم اینکه ائمّۀ امامیّه،تاویل آیات قرآنی را بیان میکردند؛یعنی واقعیّتی را که موجود بود به مردم میگفتند،اما کیسانیّه و دیگر غلات،آیات قرآن را از نزد خود تاویل میکردند،بدون اینکه به واقعیّت تأویل آیات قرآنی دسترسی داشته باشند.
چهارم آنکه:کیسانیّه و غلات،ابتدا لزوم اطاعت امام خود را بر خود ثابت میکردند و آنگاه یکی از شؤون امام خود را حق تأویل میدانستند.
ب-سپس میگوید:
«از اختلاط عقاید اسلامی با عقاید دیگر،عقاید اسلامی مانند پر کاهی شد که در روی امواج متلاطم خرافات و بدعتها شناور باشد.» (2)
منظور او،آناست که هر گروهی،که تازه وارد جرگه اسلام میشد،سعی میکرد با تأویل،عقاید خود را بر اسلام تحمیل و بدین ترتیب عقاید اسلامی را بر خواستهای خود تطبیق کند.
این نکته که تأویل،باب وسیعی بود که هر گروهی از آن سوء استفاده میکرد،سخن بجایی است؛چنانکه از همان دهههای اولیّۀ اسلام جنگهایی که بر ضدّ حضرت علی علیه السّلام به راه انداختند،با استفاده از تأویل قرآن بود.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در اینباره میفرماید:
«ان فیکم من یقاتل علی تأویل القرآن کما قاتلت علی تنزیله و هو علیّ بن ابی طالب.» (1)
-التمهید فی علوم القرآن،ج 3،ص 29،به نقل از:تفسیر عیاشی،ج 1،ص 16-15، [1]همچنین برای
اطلاع بیشتر از روایاتی که بر قتال حضرت علی علیه السّلام بر تأویل دلالت دارد،بنگرید به:بحار الانوار،
ج 32،ص 293 و 299؛ج 36،ص 316 و 331؛ج 38،ص 134؛ج 75،ص 169؛ج 97،ص 17 و....
در میان شما کسی است که در راه تأویل قرآن(با دشمنان اسلام)میجنگد،همچنان که من بر تنزیل(و اصل نزول آن)جنگیدم و آنکس علی بن ابی طالب است.
میبینیم که حضرت علی علیه السّلام هنگامیکه ابن عباس را برای احتجاج و مناظره با خوارج میفرستد،به او میفرماید:
«لا تخاصمهم بالقرآن،فانّ القرآن حمّال ذو وجوه.» (2)
به وسیله قرآن با خوارج محاجّه نکن،زیرا قرآن وجوه مختلفی دارد و هرکس عقیدۀ خود را بر آن حمل میکند.
آن حضرت در نامهای به معاویه مینویسد:
«فعدوت علی طلب الدنیا بتأویل القرآن.» (3)
تو دنیا را با تاویل قرآن گرفتهای.
با مراجعه به تاریخ درمییابیم که گروهها و فرقههای مختلف کلامی و فقهی برای اثبات آراء و نظریات خود از قرآن استفاده کردند.
در اینجاست که انسان به عمق کلام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله پی میبرد که فرمود:
«من دو چیز گرانبها را میان شما گذاشتم یکی قرآن و دیگری عترتم و این دو تا حوض کوثر از هم جدا نخواهند شد.تا به این دو چنگ زدهاید،گمراه نخواهید شد.» (4)
یعنی این دو مکمّل یکدیگرند و عترت،بیانکنندۀ قرآن و برای رفتن به راه سعادت باید هردو را داشته باشید،نه اینکه بگویید فقط کتاب خدا برای ما کافی است.
دربارۀ این سخن فان فلوتن،واقعیّت آن است که با مراجعه به تاریخ اسلامی درمییابیم که اگر نبودند ائمه اطهار علیهم السّلام و بیانات آنان درباره آیات مختلف قرآن،سخن او سخن درستی بود،زیرا با آنکه عامۀ مردم،اهل بیت علیهم السّلام را بهعنوان«ثقل اصغر»قبول نکردند،اما تعلیمات آنان مهمترین نقش را در حفظ قرآن و حفظ عقاید اسلامی به جای گذارد.
ج-سپس میگوید:
«مردم برای تطبیق اسلام با تمایلات خود،متوسّل به تأویل شدند که اساسش را ائمه از سلاله محمّد گرفتند و این باعث شد تا تمام ستمدیدگان مخالف با دولت اسلامی از هواخواهان وابسته به شیعیان شوند و مردم را به هواخواهی از آل البیت علیهم السّلام دعوت کنند.» (1)
-تاریخ شیعه و علل سقوط بنی امیه،ص 141.
امّا نکاتی که در این کلام وجود دارد:
اینکه میگوید:توسّل مردم به تأویل برای تطبیق اسلام با تمایلات خودشان بود، سخنی است تا حدی صحیح،امّا اینکه میگوید اساس تأویل را ائمه علیهم السّلام وضع کردند، سخن نابجایی است،زیرا اساس تأویل را قرآن بیان کرد و در این زمینه،روایاتی نیز از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله رسیده است.
بله،ائمۀ اطهار علیهم السّلام برای اینکه تازگی قرآن را در هر زمان ثابت کنند، (2)
طلوع خود،روز تازهای را آغاز میکند،هرروز که بر قرآن میگذرد،حقایق تازهای از درون آن کشف
میشود.بحار الانوار،ج 89،ص 97،ح 74.
نمونههایی از تأویلات قرآن را بیان کردند.همچنین این سخن او که میگوید تمام ستمدیدگان مخالف وابسته به شیعیان میشدند،واقعیّت تاریخی ندارد،چرا که میبینیم مثلا بنی عبّاس در دوران مبارزه با بنی امیه،سخنی از شیعیان و امامان آنها نمیآورند.فقط«الرّضا من آل البیت»(یعنی آنکه
از آل البیت مورد رضایت قرار گیرد)را مطرح میکردند.نیز بسیاری از شورشیان و مبارزان ضدّ حکومت مثل بابک خرّمدین شیعه نبودند.
بله،بعضی از گروهها سعی میکردند با طرفداری از امامان شیعه،افرادی را پیرامون خود جمع کنند که در مواردی که امامان از آن گروهها بر اسلام احساس خطر میکردند، بشدت در مقابل آنها میایستادند،که تاکنون نمونههای فراوانی را ذکر کردهایم.
انسان موجودی است دوبعدی؛یعنی دارای دو بعد مادی و معنوی،برخلاف حیوانات که فقط دارای بعد مادّی و فرشتگان که فقط دارای بعد معنوی میباشند.
بعد مادّی انسان،سرچشمه گرفته از خلقت انسان از خاک و طبیعت است که مایل به اصل خود یعنی طبیعت مادّی میباشد.
بعد معنوی او نشأت گرفته از نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی (1)
-ص72/.
میباشد.و با این بعد است که انسان به عالم بالا تمایل پیدا میکند.هرکدام از این دو بعد که بر انسان غلبه کند،او را به طرف خود میکشاند.لذا در میان انسانها،افرادی را در اوج قلۀ معنویت و افرادی را در حضیض منجلاب مادّیت مشاهده میکنیم،امّا سروکار داشتن دائمی انسان با طبیعت و نیز لزوم تلاش بیشتر انسان برای رسیدن به معنویت،سبب شده است که طبیعتا بعد مادّی او قویتر باشد.از اینروست که میبینیم نیازهای این بعد در زندگی انسانهای عادی از اهمیت بیشتری برخوردار است.
انسان طبق بعد طبیعی خود،مایل است مانند حیوانات آزاد باشد؛یعنی آزاد بخورد، آزاد زندگی کند و هرکاری را که مایل بود انجام دهد و هیچ قانون و دین و شریعتی،ناظر و حاکم بر اعمال و کارهای او نباشد.
یکی از علل مخالفت انسانها با ادیان الهی و تعالیم آنها مانند اعتقاد به روز قیامت،
1) 1)
همین آزادیخواهی انسان بوده است،چنانکه قرآن کریم میفرماید:
بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ یَسْئَلُ أَیّانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ (1)
-قیامت5/-4. [1]
انسان دوست دارد که هرآنچه را در پیش روی او قرار دارد از بین ببرد.میپرسد:روز قیامت چه زمانی برپا میشود؟
از اینجاست که بعضی از مفسّران با استفاده از آیات قرآنی معتقد شدهاند که انسان طبعا مدنی و تمدّنطلب و اجتماعی نیست،چرا که اجتماع و جامعه برای او قیودی به وجود میآورد و او را محدود میسازد،اما از آنجا که برای ادامۀ حیات،ناچار به همنوع خود نیاز دارد،تشکیل اجتماع داده است.با اینحال،از هر فرصتی برای فرار از قوانین اجتماع استفاده میکند و علل عمدۀ اختلافات انسانی،همین آزادیطلبی است.
دین برای رفع اختلافات انسان و رساندن او به کمال معنوی بهوجود آمده است. (2)
کتب ملل و نحل یکی از خصوصیات مشترک همه فرقههای غلات را اباحیگری و بیبندوباری دانستهاند.
رهبران غلات که خود انسانهایی زیادهطلب،شهوتپرست و مقامجو بودند،از «اصل حیواننمایی انسان»بخوبی استفاده کردند و توانستند با این ترفند،عدّۀ زیادی را به دور خود جمع کنند،چنانکه دربارۀ ابو الخطّاب گفتهاند پیروان او از هزار نفر بیشتر شد،یا دربارۀ بابک خرّمدین نوشتهاند که توانست با یاران فراوان خود،حدود 22 سال در مقابل حکومت عبّاسی مقاومت کند.شاید بتوان گفت،آزادیطلبی بیحدّ و حصر رهبران غلات و پیروان آنها بود که آنها را به سمت تشکیل فرقههایی سوق داد و بقیّۀ تعالیم آنان مانند تناسخ،حلول،تفویض و...در حقیقت،توجیهی برای این اباحیگری بود،چرا که با این اصول بود که میتوانستند اباحیگری و بیبندوباری مطلق خود را توجیه کنند.
در جهان امروز نیز شاید بتوان گفت علّت اصلی پرطرفدار بودن نظریات روانشناسی و روانکاوی افرادی همچون زیگموند فروید،آناست که علّت بسیاری از بیماریها را سرکوب شدن عقدههای درونی انسان میدانند و آزادی و بیبندوباری جنسی را به عنوان تنها راهحل برمیگزینند.
در اثر این نظریّه و نظریّاتی همانند آناست که تمدّن امروز غرب به چنان مصایبی گرفتار شده که حتی فریاد سردمداران این تمدن را به اعتراض بلند کرده است،چرا که انسان چه در بعد معنوی و چه در بعد مادّی،هیچگاه توقّف را برای خود جایز نمیداند و در هردو طرف تا بینهایت سیر میکند.
اگر قدرت پلیسی قوی آنها نبود،هماکنون این نظریّات،تمدّنی به نام تمدّن غرب باقی نگذاشته بود.
در این قسمت از کتاب،سعی ما بر آناست که مباحثی همچون علل اباحیگری غلات،توجیهات غلات برای اباحیگری،مراحل اباحیگری و شفاعت و اباحیگری را مطرح کنیم تا هرچه بیشتر عمق فاجعهای را که آن روز جهان اسلام را تهدید میکرد، دریابیم.آنگاه است که نقش عظیمی که ائمه علیهم السّلام در نابودی و اضمحلال این فرقهها ایفا کردند،روشنتر خواهد شد.
از مطالب گذشته تا حدودی این علل روشن شد و در اینجا فقط به نتیجهگیری و جمعبندی اکتفا میکنیم.
الف-جذب طرفداران بیشتر:
غلات از راه ترویج اباحیگری توانستند بسیاری از مردم کمظرفیّت و بیبندوبار را به دور خود جمع و از آنها در راه پیشبرد مقاصد خود استفاده کنند.
ب-ارضای غریزۀ شهوتطلبی و دینخواهی:
ایدهآلترین حالت برای انسان طبیعی،آناست که هم متدیّن به دینی باشد تا نیاز فطریاش پاسخ داده شود و هم بتواند خواستههای طبیعی خود،مانند آزادی بیحد و حصر و شهوتطلبی را تأمین کند.
رهبران غلات با شناخت کامل این خواسته،برای طرفداران خویش،دینی خودساخته به وجود آوردند که در آن،هم انسان خود را متدیّن به دینی حس میکرد و هم آزادی کامل در برآوردن نیازهای مادی و شهوی خود داشت.
رکن اساسی این دین یک چیز بیشتر نبود و آن معرفت و شناخت امام،گرچه به
صورت ظاهری بود که در بیشتر موارد،به جای تطبیق کلمه امام بر امام معصوم،آن را بر رهبران غلات منطبق میکردند.
ج-تأثیرپذیری از احکام ایرانیان پیش از اسلام:
در این میان نباید سهم تاثیر بعضی از احکام مجوسیان مانند ازدواج با محارم و نیز بعضی از عقاید مزدکیان مانند اشتراک در مال و در زن را از یاد برد،بخصوص باتوجه به این نکته که تعدادی از تازه مسلمانان ایرانی که در کوفه و شهرهای دیگر میزیستند،در میان فرقههای مختلف غلات دیده میشوند. (1)
-اگر وجود تاریخی فرقههایی از غلات،با نامهای مزدکیّه و مانویّه ثابت شود،میتوان این نظریّه را
تأیید بیشتری کرد،امّا چنین به نظر میرسد که بر فرض وجود تاریخی این فرقهها،آنان از همان آغاز،
اسلام را سرپوشی برای عقاید اشتراکی و اباحی خود قرار دادند،نه اینکه از مسلمانی به مزدکی و
مانوی منتقل شده باشند.
د-اطاعت محض غلات از رهبران خود:
رهبران غلات در مقابل اعطای آزادی مطلق به پیروان خود فقط یک چیز از آنان خواستند و آن اطاعت بیچونوچرا از اوامر آنان بود.پیروان غلات،که این آزادی را منت بزرگی بر خود میدانستند،بدون چونوچرا از اوامر رهبران خود اطاعت میکردند و حتی دست به کارهایی نظیر کشتن دشمنان آنان میزدند،چنانکه درباره ابو منصور گفته شده است که او به یاران خود دستور میداد که مخالفان را خفه سازند و آنان نیز چنین میکردند. (2)
با مطالعه دربارۀ اباحیگری و بیبندوباری غلات درمییابیم که لاابالیگری همه آنها به یک نسبت نبوده است،بلکه بعضی از این گروهها در اباحیگری از حیوانات هم سبقت گرفته بودند و بعضی دیگر هنوز در مراحل اوّلیّۀ اباحیگری بودند.
علاوه بر اینکه ممکن بود یک گروه برای خود،مراحل مختلفی را در اباحیگری داشته باشد و مثلا در اوایل کار،تعداد کمتری از واجبات و محرّمات را نادیده بگیرد و کمکم با افزوده شدن افراد و سقوط بیشتر در ورطۀ گمراهی،به فساد بیشتر کشیده شود.
از همۀ اینها گذشته،بعضی از گروهها برای افراد گروه خود در کادرها و ردههای مختلف،مراتب مختلف از اباحیگری را تجویز میکردند؛بهعنوان مثال برای رهبران خود که به گمان آنها از مرحله امتحان گذر کردهاند،هرکاری را جایز میدانستند.
به هرحال،ما در اینجا باتوجه به مجموع گروههای غلات،مراتب و مراحل مختلف اباحیگری را آوردهایم و گرچه ممکن است همۀ این مراحل نسبت به یک گروه صادق نباشد،ولی همه این مراحل نسبت به همه گروهها مصداق پیدا میکند.
با مطالعۀ این مراحل،روشن خواهد شد که بسیاری از گروههای امروزی که راه اباحیگری را در درون خود پیمودهاند از بعضی یا همه این مراحل عبور کردهاند یا عبور خواهند کرد.
این مراحل عبارتند از:
الف-اسقاط بعضی از احکام شرع اسلام:بعضی از گروهها مانند بشیریّه،نمازهای پنجگانه و روزه را به جای میآوردند،امّا زکات و حج و دیگر واجبات را نادیده میگرفتند و نیز همه محرمات را بر خود حلال میشمردند.
بعضی از گروهها مانند مفوّضه،نماز و بعضی دیگر از واجبات را برای تأدیب افراد مبتدی لازم میدانستند و بعضی دیگر از افراد همین گروه،انجام اعمال و احکام شرعی را به منزله لباسی میدانستند که آنها را از دید دشمن محفوظ نگه میدارد. (1)
-المقالات و الفرق،ص 92؛فرق الشیعه،ص 93.
ب-اسقاط احکام شرع در حد غریزۀ حیوانی:بیشتر(اگر نگوییم همه)گروههای غلات سرانجام به اباحیگری مطلق در حدّ غریزۀ حیوانی رسیدند و همۀ واجبات شرع و محرّمات آن را نادیده گرفتند.آنها نماز،روزه و دیگر واجبات را انجام نمیدادند و زنا، خوردن گوشت خوک،خون،مردار و دیگر محرّمات را جایز میشمردند. (2)
ج-لاابالیتر از حیوانات:غلات پس از فرو رفتن در ورطۀ اباحیگری،چنان در آن غرق شدند که همهچیز را در راه شهوات خود نادیده گرفتند و لواط را جایز شمردند. (3)
آنان حتی ازدواج با محارم مانند دختر،مادر و خواهر را روا دانستند، (4)بهگونهای که
دربارۀ یکی از رهبران غلات نقل شده است که با دختر خود ازدواج کرد. (1)
-المقالات و الفرق،ص 32؛فرق الشیعه،ص 46.(این عمل به حمزة بن عماره نسبت داده شده
است.)
بعضی حتی خود را از قید هرگونه خویشاوندی مانند پسری،پدری و برادری رها کردند. (2)و نزد آنها صحیح نبود که گفته شود فلان شخص،پسر یا پدر یا برادر فلان فرد است.
د-ایجاد بلوا و آشوب در اجتماع:مراحل گذشته،همگی درون گروهی بود،امّا بعضی از گروهها قوانینی وضع کردند که از حدّ درون گروهی تجاوز کرده،باعث ایجاد هرجومرج در جامعه میشد؛مثلا بعضی از گروهها شهادت دروغ به نفع یکی از افراد گروه در مقابل دیگر مردم را واجب میشمردند، (3)یا رهبران بعضی دیگر از گروهها (مانند ابو منصور،رهبر فرقۀ کسفیّه یا منصوریّه)به افراد خود میگفتند:«هرکس که با شما مخالف باشد،مشرک است و باید هرکجا به مشرکان دسترسی پیدا کردید،آنها را بکشید که این خود جهادی است مخفی و خمس آنچه از مقتول به دست میآید،از آن قاتل است». (4)
بدین ترتیب،تعداد زیادی از مخالفان خود را ترور میکردند و باعث ایجاد بلوا و آشوب در جامعۀ مسلمانان میشدند.
از اینجاست که یکی از دلایل حساسیت فوق العاده ائمه معصومین علیهم السّلام در مبارزه با این گروهها هویدا میشود،چرا که آنان میدانستند در صورت پیشرفت و پیروزی این گروهها،نه تنها از اسلام خبری باقی نمیماند،بلکه اصولا انسانیت و قوانین انسانی نیز نابود میشد.
غلات برای موجّه جلوه دادن اباحیگری خود،برای طرفدارانشان توجیهاتی میآوردند که میتوان آنها را به دو قسمت توجیهات قرآنی و توجیهات غیرقرآنی تقسیم
کرد.
رهبران غلات که بعضی از آنها مانند ابو الخطّاب از افراد عالم به قرآن و حدیث بودند،در راه مطامع خود،دست به تأویل آیات قرآنی میزدند و اباحیگری و لاابالیگری خود را توجیه میکردند.
بعضی از آیاتی که در این راه،مورد سوء استفادۀ غلات قرار گرفت،از این قرار است:
1-مائده93/:
لَیْسَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ فِیما طَعِمُوا إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا...
بر آنانکه ایمان آوردند و نیکوکار شدند،باکی نیست در آنچه از خوردنیها خوردند، هرگاه تقوا پیش گیرند و ایمان آرند و کارهای نیک کنند،سپس تقوا پیشه کنند و ایمان آرند،سپس تقوا پیشه کنند و نیکی نمایند.
آنها از این آیه برای جواز خوردن همۀ محرّمات از قبیل:مردار،خون،گوشت و خوک استفاده میکردند (1)
-المقالات و الفرق،ص 41؛مقالات الاسلامیّین،ص 5 و 9؛الخطط المقریزیه،ج 3،ص 302.
و این آیه را ناسخ آیهای میدانستند که میفرماید:حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ... (2)
بر شما مردار و خون و گوشت خوک و...حرام شد. (3)
آنچه درباره این آیه میتوان گفت،ایناست که اوّلا،این آیه بعد از آیه تحریم شراب و قمار و قربانی بتها نازل شد و پاسخ آنانی را بیان کرد که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله دربارۀ سرنوشت کسانی سؤال میکردند که قبل از تحریم این محرمات مبتلا به آنها بودهاند و از اینرو«طعموا»با«صیغه ماضی»بیان شده است،نه با«صیغه مضارع»که دلالت بر استمرار و قانون کند.
ثانیا،شرط بخشیده شدن این گروه،تقوا،ایمان،عمل صالح و احسان کردن بیان شده و تنها سهبار کلمۀ تقوا در این آیه بهکار رفته است،در حالیکه غلات،هیچیک از این
شرایط را لحاظ نمیکردند و دارا نیز نبودند.
ثالثا،اول آیه،حکم را مختص به کسانی میداند که دارای ایمان و عمل صالح باشند، نه اینکه هرکس بخواهد،بتواند از این تخفیف ویژه که مربوط به مقطعی خاصی از زمان بوده،استفاده کند. (1)
-المیزان،ج 6،ص 125؛تفسیر نمونه،ج 5،ص 76. [1]
2-نساء28/:
یُرِیدُ اللّهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ
خدا میخواهد کار را بر شما آسان کند و تخفیف دهد.
خطابیّه میگفتند:منظور از این آیه آناست که خداوند به وسیله ابو الخطّاب،کار را بر ما آسان کرده و احکام شرع را از ما برداشته است؛احکامیکه همانند غل و زنجیر میباشد. (2)
3-مجادله13/:
فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللّهُ عَلَیْکُمْ فَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ
پس حالکه(برای مناجات و سخن سرّی گفتن با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله عمل صدقه دادن را)انجام ندادید و خدا شما را بخشید،نماز بهپا دارید و زکات بدهید.
این آیه دربارۀ افرادی بود که میخواستند با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بهطور سرّی سخن بگویند که خداوند بر آنها صدقهای را قبل از سخن گفتن واجب کرد که به این واجب، هیچکس غیر از حضرت علی علیه السّلام عمل نکرد و پس از چندی،خداوند این حکم را برداشت.پس مراد از«اذ لم تفعلوا»،یعنی«چون صدقه ندادید»میباشد،امّا غلات میگفتند احکام شرع بر آنانی واجب است که امام خود را نشناخته باشند و مراد از«اذ لم تفعلوا»یعنی«عدم معرفت امام».پس این آیه میگوید:چون شما امام و پیامبر را نشناختید،باید نماز و زکات را بهپا دارید،امّا بر ما که رهبر خود را شناختهایم،این اعمال واجب نیست. (3)
4-شوری50/:
أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْراناً وَ إِناثاً...
یا خداوند در یک رحم،دو فرزند پسر و دختر قرار میدهد.
ترجمه این آیه باتوجه به آیه قبل و نیز ذیل آن،همان است که ذکر شد.
در آیه قبل میفرماید:
«خداست تنها مالک زمین و آسمانها.هرچه بخواهد میآفریند و به هرکه خواهد فرزند دختر و به هرکه خواهد،فرزند پسر عطا میکند.»
در ذیل آیۀ 50 هم میفرماید:
«...و هرکه را بخواهد عقیم و نازا قرار میدهد که او دانا و تواناست.»
اما غلات،این آیه را چنین تاویل کردند که خداوند به ازدواج درمیآورد مردان را (باهم)و زنان را و از این آیه برای تجویز لواط و زنا استفاده کردند. (1)
-المقالات و الفرق ص 93.فرق الشیعه،ص 93. [1]
5-توبه5/:
فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ
هرکجا مشرکان را یافتید،آنها را بکشید.
بعضی از فرقههای غلات مانند منصوریّه،مخالفان خود را مشرک به حساب میآوردند و از این آیه برای جواز قتل آنها استفاده میکردند. (2)
توجیهات و دلایل غیرقرآنی که غلات برای اباحیگری خود میآورند،از این قرار بود:
1-اصل معرفت امام:
بسیاری از غلات،معرفت امام و رهبر را که عمدتا همان رهبران غلات بودند، جایگزین تمام اعمال و احکام شرع میدانستند و میگفتند:هرکه امام و پیامبر را شناخت،هرکاری خواست میتواند بکند و همۀ احکام شرع از او برداشته شده است. (3)
عدّهای از آنها میگفتند:اعمال شرع فقط بر مقصّر،یعنی آنانکه در شناخت رهبر،
کوتاهی روا داشتهاند،واجب میباشد تا بدین ترتیب،جزای کوتاهی خود را ببینند. (1)
-المقالات و الفرق،ص 61.
2-اصل آفرینش اشیاء و طیّبات برای انسانها:
آنها میگفتند:همه شهوات،طیبات است و خداوند،هیچیک از طیّبات را بر انسان حرام نکرده است بخصوص که با بعضی از آن شهوات،ما خوشحال میشویم و بدنهایمان را تقویت میکنیم. (2)
همچنین میگفتند:ما انسانها باغ و بوستان خداوند هستیم و خداوند به ما امر کرده است که بوستان او را فراموش نکنیم.پس باید از این بوستان به هر طریق حتی با زنا و لواط استفاده نماییم. (3)
نیز میگفتند:خدا همهچیز را برای ما خلق کرد و باید از همهچیزها استفاده نماییم».
همچنین دربارۀ واجب نبودن غسل جنابت میگفتند:چرا انسان باید به خاطر خروج نطفهای که از آن خلق شده است،غسل کند؟ (4)
3-اصل وجوب احکام تا مرحله امتحان:
بعضی از غلات میگفتند واجبات و احکام شرعی حدّی دارد و وقتی انسان به آن حد رسید،از او ساقط میشود و آن حدّ،«امتحان»است.پس اگر انسان به وسیلۀ امتحان، خالص شد و از آلودگیها نجات پیدا کرد،دیگر احکام شرع برای او معنا ندارد،چرا که امتحان شده را دوباره امتحان نمیکنند؛مثلا هرگاه طلا را به وسیله کوره از ناخالصیها پاک کردیم،دیگر معنا ندارد که آن را به وسیله آتش و یا سرکه امتحان کنیم.آنان بدین وسیله،احکام شرع را از خود که افرادی امتحان شده(به گمان خودشان)به حساب میآمدند،ساقط میدانستند. (5)
4-کنایهای بودن اسامی واجبات و محرّمات:
بیشتر گروههای غلات میگفتند:مراد از واجباتی از قبیل نماز،روزه،زکات،حج و غیراینها که در قرآن از آنها نام برده شده است،این اعمال ظاهری نیست،بلکه این اسامی،کنایه از افرادی است که باید آنها را دوست داشته باشیم.پس واجبی در قرآن
غیراز محبت و مودت آن افراد وجود ندارد.مراد از محرّماتی مانند مردار،خون،گوشت و خوک نیز افرادی است که باید آنها را دشمن بداریم.پس هیچچیز در قرآن غیراز تبری از آن افراد،حرام شمرده نشده است. (1)
-مقالات الاسلامیّین،ص 9؛المقالات و الفرق،ص 53.
یکی از عقاید شیعه که در دنیای معاصر از سوی وهّابیّون و نیز بعضی از نویسندگان اهل سنّت بشدت مورد حمله قرار گرفته،مسألۀ«شفاعت»است.
یکی از اشکالاتی که بر این مساله گرفتهاند،ایناست که مساله شفاعت در شیعه، چراغ سبزی است که رهبران شیعه به پیروان خود برای غوطهور شدن در گناهان دادهاند.
اینگونه نگرش به شفاعت در شیعه در بعضی از کتب مستشرقان هم نفوذ پیدا کرده است. (2)
البته طرز تلقّی بعضی از عوام شیعه نیز از مسألۀ شفاعت بهگونهای است که مخالفان شیعه مطرح کردهاند، (3)به این معنا که شفاعت را بهعنوان یک کارخانه عظیم گناهسازی تلقی کرده،یدک کشیدن نام«شیعه»و دوستدار اهل بیت علیهم السّلام بودن را مجوزی برای گناهان میدانند.شاعر آنان میگوید:
ناجی اگر معامله روز حشر با علی است من ضامنم تو هرچه بخواهی گناه کن
شاید بتوان گفت:این طرز فکر،یکی از رسوبات افکار و عقاید غلات است که هنوز از ذهن بعضی از عوام زدوده نشده است،بهگونهای که شفاعت را چیزی شبیه پارتیبازیهای دنیای امروزی تلقّی میکنند که وسیلهای برای جلوگیری از اجرای قانون و رخته دادن تبعیض در آن میباشد،اما باید دانست شفاعتی که شیعه مطرح میکند و اصل آن را از آیات قرآنی اقتباس کرده،نه تشویق به گناه است و نه چراغ سبزی برای معاصی،نه عامل عقبافتادگی است و نه چیزی شبیه پارتیبازی در جامعههای دنیای
امروزی، (1)
-پیام قرآن،ج 6،ص 523.
بلکه یک مسألۀ مهم تربیتی است که آثار مثبت و سازنده فراوانی دارد که به آنها اشاره خواهد شد.حال برای هرچه روشنتر شدن موضوع،آن را در محورهای زیر پیمیگیریم:
شفاعت در لغت از«شفع»،که بهمعنای ضمیمه کردن چیزی به چیز دیگر و جفت و زوج میباشد و در مقابل لغت«وتر»که بهمعنای طاق و فرد است،قرار میگیرد. (2)
و در اصطلاح به این معناست،که شخصی که وسیله و سبب ناقصی برای تقرب و نزدیکی به بزرگی را دارد،بخواهد آن را به کمک امر دیگری که واسطه است تکمیل کند؛یعنی در حقیقت آن واسطه را به وسیله و سبب ناقص خود ضمیمه میکند و آنچه را که قبلا فرد بود،جفت میکند و به وسیلۀ آن به منظور خود میرسد،بهطوری که اگر آن واسطه نبود،به علت ضعف وسیلۀ خود نمیتوانست به خواستهاش برسد. (3)
از این تعریف،نکات زیر استفاده میشود:
1-شفاعت دارای سه رکن است:اوّل،مستشفع و شفاعتخواه که به آن«مشفوعله» (شفاعت شده به نفع او)نیز میگویند؛دوم،شفیع یا واسطه؛سوم،«المشفوع عنده»؛ یعنی آنکه وسیله شفاعتخواه و ضمیمۀ شفیع به نزد او برده میشود و از او خواستۀ «شفاعتخواه»طلب میشود.
2-از خود لغت شفاعت چنین به دست میآید که«شفاعتخواه»حتما باید وسیله ناقصی در اختیار داشته باشد تا کمک واسطه به آن ضمیمه شود و به صورت جفت درآید وگرنه چنانچه شفاعتخواه تنها بخواهد به کمک واسطه به منظور خود برسد،در حقیقت واسطه است که منظور او را برآورده میکند و در اینجا دیگر لغت شفاعت، مصداق پیدا نمیکند.
به عبارت دیگر:از لفظ شفاعت چنین بهدست میآید که متمّم سبب است،نه اینکه مستقل در تأثیر باشد. (4)
اصل وجود شفاعت طبق آیات چندی از قرآن اثبات میشود که در اینجا به ذکر چند آیه میپردازیم:
1-بقره255/:
مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ
کیست که نزد او(خداوند)به شفاعت برخیزد مگر به فرمان و اجازه او.
این آیه،شفاعت با اذن الهی را ثابت میکند.
2-مریم87/:
لا یَمْلِکُونَ الشَّفاعَةَ إِلاّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً
(در روز قیامت)هیچکس مالک شفاعت نباشد مگر کسی که از خداوند رحمان عهدی(در این زمینه)گرفته باشد.
این آیه اجمالا وجود شفاعت برای آنان را که عهد دارند،ثابت میداند.
3-طه109/:
یَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً
و در آن روز،شفاعت هیچکس سود نبخشد مگر آنکس که خدای رحمان به او رخصت شفاعت داده و سخنش پسند او گردیده است.
4-انبیاء28/:
...وَ لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی
(مقربان درگاه الهی)از هیچکس جز آنکسی که خدا از او راضی است،شفاعت نمیکنند.
روایات فراوانی از اهل تسنّن و تشیّع دربارۀ اثبات شفاعت وارد شده است.
برای اطلاع از روایات اهل تسنّن کافی است که به معجمهای حدیثی اهل سنّت مانند:
المعجم المفهرس لالفاظ الحدیث النبوی مراجعه شود که در مجلد سوم این کتاب (صفحه 147 تا صفحه 152)روایات شفاعت که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل شده و در کتب
صحاح اهل سنّت آمده،آدرس داده شده است.همچنین یکی از علما و نویسندگان حوزه علمیه قم بهعنوان نمونه تعداد چهل و پنج حدیث دربارۀ اثبات شفاعت از صحاح اهل سنت جمعآوری و در کتاب خود ذکر کرده است. (1)
-رضا استادی،شفاعت در قرآن و حدیث،ص 58-38.
در بعضی از کتب روایی شیعه نیز احادیث فراوانی درباره شفاعت وارد شده است. (2)
بهطور کلی میتوان احادیث وارده در باب شفاعت از سوی امامان شیعه را به سه دسته قسمت کرد:
1-دستۀ اول،احادیثی هستند که اصل وجود شفاعت را اثبات میکنند. (3)
2-دستۀ دوم،روایاتی هستند که شفیعان را معرّفی و کیفیّت شفاعت آنان را بیان میکنند.این شفیعان عبارتند از:
وجود مبارک حضرت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله (4)
42،43،48،49،52 و 72.
،حضرت فاطمه زهراء علیها السّلام (5)،ائمه معصومین علیهم السّلام (6)،قرآن (7)،انبیا (8)،علما (9)،شهدا (10)،ملائکه (11)،مؤمنان و شیعیان (12)،کلمۀ اخلاص،ایمان،اعمالی مانند:جهاد،روزه،عمل به حق،راستگویی،عمل به دستورهای انبیا،صله رحم،رعایت امانت (13)و توبه. (14)3-دسته سوم احادیثی هستند که شرایط و موانع شفاعت را بیان میکنند؛مثلا در حدیثی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله شفاعت حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام را برای زنانی ثابت میداند که
1) 1)
2) 2) -رجوع شود به:بحار الانوار،ج 8،ص 61-34.
3) 3) -همان،ج 8،ص 37،ح 13 و ص 40،ح 22.
4) 4) -بحار الانوار،ج 8،ص 34 به بعد، [1]احادیث 1،4،6،8،12،14،16،21،24،25،31،33،39،
5) 5) -همان،ص 52 به بعد،احادیث 59،62،76.
6) 6) -همان،ص 36 به بعد، [2]احادیث 10،11،15،16،19،27،30،32،39،42 و 65.
7) 7) -همان،ص 43،ح 38. [3]
8) 8) -همان،ج 8،ص 34،ح 2. [4]
9) 9) -همان،ص 56،ح 66. [5]
10) 10) -همان،ص 34،ح 2. [6]
11) 11) -همان،ص 58،ح 75. [7]
12) 12) -همان،ص 34 به بعد،احادیث 3،7،44،51،67،68،70،79،80 و 86.
13) 13) -میزان الحکمه،ج 5،ص 122.
14) 14) -همان،ص 123؛بحار الانوار،ج 8،ص 58،ح 7.
اعمال واجب خود،مانند:نماز،روزه،حج،زکات و اطاعت از شوهر را انجام داده باشند و از دوستداران حضرت علی علیه السّلام به حساب آیند. (1)
-بحار الانوار،ج 8،ص 59،ح 76.
امام صادق علیه السّلام در آخرین لحظات عمر خود،مهمترین سفارشی که به اطرافیان خود کرد،این بود:«کسیکه نماز را سبک شمارد،به شفاعت ما نایل نخواهد شد». (2)
علاوه بر اینها در احادیث فراوانی،ائمه علیهم السّلام بههر کسی اجازه ندادهاند که خود را شیعه اهل بیت علیهم السّلام معرفی کند(تا مورد شفاعت آنان قرار گیرد)،بلکه برای شیعه، صفاتی همانند اطاعت کامل از اعمال و آثار معصومین علیهم السّلام،انجام واجبات و دوری از محرّمات را ذکر کردهاند. (3)بهطور کلّی از شیعیان خود خواستهاند که طوری عمل کنند که باعث زینت و سرافرازی امامان خود باشند،نه اینکه با اعمال خود،چهرۀ پاک ائمّۀ خود را آلوده جلوه دهند. (4)
بدینسان که به این نتیجه میرسیم که بحق باید شعری را که قبلا ذکر کردیم،این چنین خواند:
ناجی گر معامله روز حشر با علی است شرم از رخ علی کن و ترک گناه کن (5)
علی علیه السّلام سرود و در آخر آن این بیت را آورد:
ناجی اگر معامله روز حشر با علی است من ضامنم تو هرچه بخواهی گناه کن
شب هنگام،حضرت علی علیه السّلام را به خواب دید و حضرت علیه السّلام ضمن گلایه از این بیت آن را چنین
اصلاح فرمود:
ناجی گر معامله روز حشر با علی است شرم از رخ علی کن و ترک گناه کن
صرفنظر از صحت یا سقم این داستان،شعر اول منطق بعضی از عوام درباره شفاعت را بیان میکند
و شعر دوم منطق ائمه علیهم السّلام را.
در بعضی از احادیث،چنان به اعمال و رفتار شیعیان عنایت شده است که میفرمایند:
اگر در شهر چند هزار نفری،یک شیعه وجود داشته باشد،باید همو پرهیزکارترین افراد آن شهر باشد. (6)
از این مبحث بخوبی روشن شد که هیچگاه منظور ائمه علیهم السّلام از مطرح کردن مسألۀ شفاعت،ایجاد کارخانۀ گناهسازی و تشویق شیعیان به گناه نبوده است.و شفاعت مطرح شده در شیعه به کلّی با مسأله اباحیگری غلات بیگانه میباشد.
یکی از مهمترین اشکالاتی که بر مسألۀ شفاعت وارد شده،این است که شفیع با شفاعت خود از اجرای قانون کلّی خداوند جلوگیری میکند و بدین ترتیب،تبعیض در قانون خداوند راه مییابد.
علاّمه طباطبایی قدّس سرّه در مقام رفع این اشکال میفرماید:
«باید دانست که شفیع از خداوند در مقام شفاعت،سه چیز را نمیخواهد:
1-از او نمیخواهد که مولویت خود و عبودیت عبد را نادیده گیرد و باطل کند.
2-از او نمیخواهد که از حکم خود صرفنظر کند.
3-از او نمیخواهد که قانون کلّی مجازات را باطل کند.
بلکه در مقام توسّل به او به یک یا چند امر متمسک میشود:
1-به صفاتی از مولی مانند:کرم،بزرگی و سخاوت که موجب عفو و گذشت خداوند میشود،تمسک میکند.
2-صفاتی از عبد و بنده را که موجبات رافت و مغفرت را فراهم میآورد،یادآور میشود؛مانند مذلت و بیچارگی بنده و کوچکی و بدی حال او.
3-به صفاتی در خودش مانند نزدیکیاش به مولی و منزلت داشتنش نزد او متمسک میشود و با این قرب و نزدیکی از خداوند میخواهد که از گناه شفاعتخواه درگذرد.
این سه امر،اموری کلّی است که جزء قانون خداوند برای مغفرت میباشد؛یعنی در حقیقت خود خداوند،این اسباب را برای مغفرت معرّفی کرده است و هرگاه این اسباب و شرایط فراهم شود،مغفرت نیز جریان پیدا میکند.
پس به وسیله شفاعت،نه قوانین کلّی خداوند تغییر مییابد و نه تبعیضی در قانون
ایجاد میشود. (1)
-المیزان،ج 1،ص 159.
استاد شهید مطهری در توجیه شفاعت،بیان دیگری دارد و میگوید:
شفاعت بر دو قسم است:
1-شفاعت رهبری یا شفاعت عمل.
2-شفاعت مغفرت یا از بین بردن عذاب.
شفاعت رهبری یا عمل،آناست که شخص به واسطه پیروی از دستورهای یک پیشوا و عمل به فرمودههای او،همراه با او به بهشت وارد میشود.
بسیاری از روایاتی که شفاعت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و امامان معصوم و علما و مؤمنان را مطرح میکند،ناظر به همین شفاعت است؛یعنی در حقیقت اطاعت از راهنماییهای یک فرد در قیامت به صورت شفاعت راهنما از رهبر،تجسّم پیدا میکند.
اینکه در بعضی از روایات وارد شده است که امام حسین علیه السّلام از تعداد زیادی از شیعیان خود شفاعت میکند،از اینروست که تعداد فراوانی از شیعیان با الهام گرفتن از مکتب امام حسین علیه السّلام که باعث احیای دین اسلام شده،به راه هدایت رهنمون شدند.
در این نوع شفاعت،هیچ بحث و شک و شبههای نیست.
عمده بحث در شفاعت،در مغفرت است که باعث از بین بردن عذاب گناهکار میشود.
در اینجا باید دانست یکی از صفاتی که خداوند برای خود اثبات کرده،صفت بخشایشگری از گناهان بندگان است که باعث پدید آمدن«اصل مغفرت»میشود.
باید دانست که مغفرت خداوند دارای قوانینی است و چنان نیست که بهطور گزاف جریان یابد.یکی از آن قوانین،ایناست که بنده قابلیت داشته باشد و در اینجا عمل بنده بهعنوان علّت قابلی مطرح میباشد.حال اگر قابلیّت بنده احراز شد،امّا بعضی از گناهان،مانع از دخول او در بهشت و یا ارتقا به مقامات بالاتر بهشتی شد،در اینجاست که شفیع به میدان میآید و از خداوند میخواهد که از گناهان آن بنده درگذرد.
وجود این وسایط و قبول شفاعت آنان نیز جزء قوانین خداوند است که خداوند آن را برای اجرای اصل مغفرت وضع کرده است.
1) 1)
سپس ایشان میافزاید:
حتی اگر آیات و روایات دلالت بر شفاعت نمیکرد،ما میتوانستیم از راه عقل،برای نفوس کلّیّه،اثبات شفاعت کنیم اما خوشبختانه روایات وارده در این زمینه،علاوه بر اثبات شفاعت برای نفوس کلّیّه همانند پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و معصومین علیهم السّلام برای بعضی از نفوس جزئیه مانند علما،شهدا و مؤمنان نیز شفاعت را اثبات کرده است. (1)
-مجموعه آثار شهید مطهری،کتاب عدل الهی،ص 265-247،با تلخیص و تصرّف.
قبلا گفتیم که شفاعت نهتنها باعث تشویق به گناه نمیشود،بلکه دارای آثار تربیتی مهمی است که از گناه جلوگیری میکند.این آثار عبارتند از:
1-ایجاد امید و مبارزه با روح یأس:وقتی انسان درک کند که گناه باعث طرد کلّی از درگاه خداوند نمیشود و میتواند با توسّل به شفیعان،گذشتۀ خود را جبران کند،از ناامیدی رویگردان شده،برای سازندگی خود تلاش میکند.
2-ایجاد رابطهای معنوی با اولیاء الله:وقتی انسان دریابد که اولیایی وجود دارند که به واسطه تقرّب خود به خداوند میتوانند از او شفاعت کند،سعی میکند که آنان را بشناسد و رابطهای معنوی با آنان ایجاد کند و از فرمودهها و دستورهای آنان اطاعت کند.
3-تحصیل شرایط شفاعت:در آیات قرآنی که ذکر شده،شفاعت را منوط به اذن و اجازه و پسندیده بودن گفتار و رفتار بنده موکول کرد و اینها اموری است کلّی و تخلّف ناپذیر.
بنابراین،بنده برای احراز شفاعت،با اعمال خود در تحصیل اذن و اجازه خداوند تلاش خواهد کرد.
4-توجّه به سلسله شفیعان:چنانکه گفتیم،در روایات،امور بسیاری مانند:امانت، صلۀ رحم،قرآن،جهاد،روزه،عمل به حق،راستگویی و توبه بهعنوان شفیعان مطرح شدند.این امور باعث میشود که انسان شفاعتخواه،سعی فراوانی در توجه و عمل به آن اعمال پیدا کند. (2)
از مباحث فصلهای گذشته،روشن شد که ائمه علیهم السّلام تمام توان و تلاش خود را در راه نابودی غلات مصروف داشتند و نهایت سعی خود را برای مختلط نشدن شیعیان با آنان و نیز عدم سرایت و رواج افکار و عقاید آنان در میان شیعیان به کار گرفتند.این سعی و تلاش بخوبی آثار خود را نمایان کرد،چنانکه هنوز قرن چهارم هجری قمری به پایان نرسیده بود که تمام آثار فیزیکی غلات که در قرون دوم و سوم و اوایل قرن چهارم جامعه اسلامی را عرصه تاختوتاز خود و رواج افکار التقاطی و باطلشان قرار داده بودند،از بین رفت،بهطوریکه در کتب ملل و نحل که در اوایل قرن چهارم نوشته شده است به کمتر موردی برمیخوریم که از وجود فرقهای با عنوانهای ذکر شده در فصل دوم در آن زمان خبر داده باشند.
اما در این میان نمیتوان آثار غیرمستقیم معنوی و غیرفیزیکی غلات در تاریخ و افکار و عقاید و علوم شیعی را نادیده گرفت.
در این فصل،تلاش میشود در حد امکان،آثار غلات در تاریخ و افکار و عقاید شیعه بررسی گردد.
در لابلای مطالب فصول گذشته به گوشههایی از این آثار اشاره شد و در اینجا به منظور جمعبندی بهتر این مطالب،آثار ذکر شده در مباحث گذشته به صورت گذرا نیز
مطرح خواهند شد.
در این فصل،بهطور کلی آثار غلات را در محورهای زیر بررسی میکنیم:
1-تاثیر غلات در تخریب وجهه ائمه علیهم السّلام
2-تاثیر غلات در تخریب وجهه اصحاب ائمه علیهم السّلام
3-تاثیر غلات در آلوده کردن قیامها و شورشهای اهل بیت و طرفدارانشان
4-غلات و هدر دادن نیروهای شیعه
5-غلات،دستاویزی برای مخالفان شیعه در وارد کردن انواع اتهامات به آن
6-غلات و حدیثسازی
7-غلات و علم رجال
8-غلات و علم کلام و عقاید شیعه
9-غلات و علم فقه.
امامان شیعه با استفاده از هر فرصتی انتساب غلات به خود و شیعه را رد میکردند، اما به هرحال،مردم ناآگاه آن زمان بخصوص باتوجه به کم بودن وسایل ارتباطی،وقتی که میدیدند گروههای غلات با انتساب خود به ائمه علیهم السّلام عقاید و افکار خود را مطرح میکنند،طبعا به ائمه علیهم السّلام بدبین شده،کدورتی در آنان ایجاد میشد.
حال،چه زمان و چگونه رد و انکار ائمه علیهم السّلام به آنان برسد و این کدورت را برطرف کند،مشخص نبود،و چه بسا افرادی که با همین کدورت از دنیا میرفتند،بدون آنکه بفهمند ائمه علیهم السّلام از اعمال و عقاید غلات بشدت بیزارند.
علاوه بر مردم ناآگاه،دشمنان آگاه شیعه نیز از این فرصت بخوبی بهرهبرداری کرده، با مطرح کردن عقاید غلات و انتساب آن عقاید به ائمه شیعه،سعی در اجرای نقشه خود برای کریه جلوه دادن چهره ائمه شیعه داشتند.
به هرحال در آن زمانها،غلات باعث شدند تا تبلیغات وسیعی بر ضدّ امامان شیعه به راه بیفتد و چهره پاک آنان را غبارآلود نشان دهد.
در اینجا برای روشنتر شدن مطلب به دو مورد از آثار این تبلیغات اشاره میکنیم:
الف-یحیی بن عبد الحمید حمانی در کتاب خود مینویسد:
روزی به«شریک»گفتم:چگونه است که بعضی از مردم میگویند:احادیث جعفر بن محمد(یعنی امام صادق علیه السّلام)ضعیف است؟
شریک در جواب گفت:شخص جعفر بن محمد،انسان صالح و مسلمان و پرهیزکاری بود،اما عدهای از مردم جاهل و نادان دور او را گرفته،مرتّب نزد او رفت و آمد میکردند و احادیث ساختگی،که دارای مضامین منکر و زشت و باطل بود،از قول او نقل میکردند،تا بدین وسیله و با استفاده از محبوبیت ائمه در میان مردم و شیعیان،جیب مردم را خالی کنند و درهمهای آنان را بهدست آورند؛در این راه از نسبت دادن هرگونه منکری به جعفر بن محمّد ابا و امتناع نداشتند.
من خود از مردم عوام بعضی از این احادیث را شنیدم که بعضی از مردم به واسطه این احادیث در ورطۀ هلاکت افتادند و بعضی دیگر این احادیث را رد کردند.
اینها(یعنی اطرافیان جعفر بن محمّد)افرادی مانند مفضل بن عمر(صیرفی)و عمر (عمرو)و غیراین دو بودند که مثلا میگفتند:«جعفر در حدیثی که از جدش به واسطۀ پدرش نقل کرده،به آنان گفته است:معرفت و شناخت امام از روزه و نماز کفایت میکند.
یا در حدیثی به آنان گفته است که علی علیه السّلام در ابرهاست و همراه با باد پرواز میکند و بعد از مرگ نیز سخن میگوید و در هنگامیکه او را در مغتسل(محل غسل)غسل میدادند،حرکت میکرده است.یا از او روایت میکردند که امام،خداوند آسمان و زمین است.پس بدین ترتیب آن جاهلان گمراه برای خدا شریک قرار دادند.
آنگاه شریک میگوید:
به خداوند سوگند!که جعفر هیچیک از این سخنان را نگفته است.جعفر باتقواتر و پرهیزکارتر از آن بود که لب به چنین سخنانی بگشاید و مردم سخنان او را بشنوند و او را در حدیث ضعیف شمرند.اگر من جعفر را میدیدم،بیقین میدانستم که او در میان مردم یگانه است. (1)
-بحار الانوار،ج 25،ص 303-302،ح 67.
در این نقل اگر شریک،همان قاضی«شریک بن عبد اللّه نخعی کوفی»(متوفّای 177
1) 1)
یا 178 ه ق)باشد، (1)
-همچنانکه مصحح بحار الانوار در پاورقی بهصورت احتمال ذکر کرده است.
این گفتار میتواند بخوبی اوضاع و احوال ایجاد شده علیه امام صادق علیه السّلام در نیمۀ دوم قرن دوم هجری را نشان دهد و مقدار تأثیر غلات در آلوده کردن چهرۀ ائمه علیهم السّلام را بیان کند.2-علما،فقها و محدّثان اهل سنّت همانند شیعه،امامان را بهعنوان امام و رهبر قبول نداشتند،اما معمولا آنان را بهعنوان افرادی عالم و راستگو میپذیرفتند و به دور آنان جمع میشدند تا از زبان آنان احادیث پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله را بشنوند،چنانکه میبینیم،در میان راویان احادیث ائمه علیهم السّلام و بخصوص امام صادق علیه السّلام افراد زیادی از اهل سنّت وجود دارند که در اصطلاح رجال به آنها«عامی»گفته میشود.
این احادیث و روایات سینهبهسینه در میان اهل سنّت رواج داشت و سپس به درون صحاح مدوّن آنان راه یافت.
امّا در این میان،محمّد بن اسماعیل بخاری،که کتاب صحیح خود را که معتبرترین کتاب حدیثی اهل سنت میباشد حدودا در سال 250 ه ق تدوین کرد،در آن کتاب هیچ حدیثی از امامان شیعه و شاگردان آنان نقل نکرد (2)،با آنکه او معاصر امام هادی و امام حسن عسکری علیهما السّلام بود و احادیث بسیاری که اهل سنّت از امام صادق علیه السّلام و دیگر امامان شیعه نقل کرده بودند،در معرض دید او قرار داشت. (3)
این در حالی است که بخاری از دیگرسو از«ابو هریره»که به حدیثسازی مشهور است،تعداد 450 حدیث و از«انس بن مالک»،که به دشمنی با علی علیه السّلام معروف است، تعداد 200 روایت نقل میکند،یا احادیث فراوانی از عبد اللّه بن زبیر،که به دلیل بغض و دشمنی با آل البیت علیهم السّلام چهل روز در نماز خود صلوات بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله را ترک کرد تا اهل بیت را از افتخار کردن به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بازدارد،نقل کرده است. (4)
گفته شده است:در میان کسانی که در سلسله اسناد صحیح بخاری واقع شدهاند، حدود 60 نفر ناصبی یعنی دشمن علی علیه السّلام و اهل بیتش وجود دارند. (5)
به نظر میرسد یکی از مهمترین علل اعتنا نکردن بخاری به احادیث نقل شده از امامان شیعه،رواج داشتن احادیث غلوّآمیز فراوانی بوده است که در آن زمان به نام ائمه علیهم السّلام از سوی غلات شایع شده بود،امّا به هرحال،در این میان نباید بخاری را در محروم کردن جهان اهل تسنّن از این منبع پرفیض ائمه علیهم السّلام بیتقصیر دانست،بلکه او میتوانست بنا به عقیدۀ خودش،احادیث صحیح منقول از ائمه علیهم السّلام را با ملاکهایی که خود داشت،در کتاب خویش بیاورد و احادیث ساختگی و غلوّآمیز در نظر خود را ترک کند.
با گذشت زمان و روشن شدن حقایق،بسیاری از محققان و عالمان اهل سنّت توانستند گوشههایی از حقیقت را دریابند و بین غلات و ائمه شیعه علیهم السّلام جدایی افکنند.
امّا در این میان،کمال تعجب از یکی از نویسندگان معاصر اهل سنّت به نام عبد السلام رستم است که در کتاب خود،آل البیت را از غلات بهشمار میآورد. (1)
-هاشم عثمان،العلویون بین الاسطورة و الحقیقه،ص 17،به نقل از:عبد السلام رستم،ابو جعفر
المنصور،ص 20.
باتوجه به کثرت و فراوانی منابع موجود برای تحقیق منصفانه در جهان کنونی،مطرح کنندگان چنین نظریّاتی را نباید به جهل و ناآگاهی متهم کرد،بلکه راهی بجز نسبت دشمنی با آل البیت علیهم السّلام برای توجیه چنین نظریاتی باقی نمیماند.
در فصل دوم گفته شد دشمنی و مخالفت با شیعه باعث شد تا صاحبان کتب ملل و نحل و فرقهشناسی،برای تکثیر فرقههای غلات و نیز کوبیدن ائمه علیهم السّلام فرقههایی با عنوان اصحاب پاک ائمه علیهم السّلام جعل کنند و عقاید مسخره و باطلی را به آنان نسبت دهند و بدین ترتیب با یک تیر دو نشان بزنند؛یعنی هم چهرۀ اصحاب بزرگ ائمه علیهم السّلام را که از متکلمان زبردست بودند آلوده نشان دهند و هم باتوجّه به انتساب آن اصحاب به ائمه علیهم السّلام،بهطور غیرمستقیم،چهره ائمه را غبارآلود کنند.در اینباره از فرقههایی با عنوانهای جوالیقیّه(منسوب به هشام بن سالم جوالیقی)،زراریّه(منسوب به زرارة بن اعین)،شیطانیّه یا نعمانیّه(منسوب به مؤمن الطاق)،مفضلیّه(منسوب به مفضل بن عمر
1) 1)
جعفی)،هشامیّه(منسوب به هشام بن حکم)و یونسیّه(منسوب به یونس بن عبد الرحمن)یاد کردیم و نیز گوشههایی از اتّهامات وارده به اصحابی همانند سدیر صیرفی،میثم تمار و ابو بصیر را ذکر نمودیم.
این نکته نیز قابل تذکر است که بسیاری از این اتهامات به صورت روایات در بعضی از کتب رجالی شیعه مانند رجالکشی ذکر شده است (1)
-اختیار معرفة الرجال،ذیل اسامی یاد شده.
که به نظر میرسد،علاوه بر آن که دست دشمنان شیعه در جعل این روایات هویداست،نقش غلات را نیز در جعل این روایات نباید از نظر دور داشت،زیرا بسیاری از این بزرگان،به تبعیت از ائمه علیهم السّلام بشدت با افکار و عقاید غلات مبارزه میکردند و تأثیر فراوانی در روشنگری مردم داشتند.لذا غلات با جعل روایات و نسبت دادن عقاید غلوآمیزی به آن اصحاب،سعی کردند تا هم از وجهه آن اصحاب به نفع خود استفاده کنند و هم چهره پاک آنان را درنظر مردم،آلوده جلوه دهند،چنانکه برای تفرقه انداختن بین اصحاب ائمه علیهم السّلام به نام بعضی از آنان کتابهایی را بر ضدّ دیگر اصحاب جعل کردند؛مثلا به هشام بن حکم نسبت دادهاند که او کتابی در ردّ شیطان الطاق نگاشته است (2)،در حالیکه هشام بن حکم و مؤمن الطاق،هر دو از اصحاب بزرگوار ائمه علیهم السّلام بودند و هردو از متکلّمان زبردست بهشمار میرفتند و هیچگاه هشام با شناختی که از مؤمن الطاق دارد،از او با عنوان شیطان الطاق یاد نمیکند و همین نام کتاب،خود دلالت بر دروغ بودن این نسبت دارد.جابر بن یزید جعفی یکی از بزرگان اصحاب ائمه علیهم السّلام است که بشدّت مورد سوء استفادۀ غلات قرار گرفته بود.او از اصحاب بزرگ امام باقر و امام صادق علیهما السّلام بود که در سال 128 ه ق از دنیا رفت و روایات بسیاری را از آن دو امام نقل میکرد و مورد تأیید آنان بود،بهگونهای که امام صادق علیه السّلام در چند حدیث بر او رحمت فرستاد و فرمود:او در نقل سخنان و احادیث،راستگو و صادق بود. (3)
همچنین بزرگان علم رجال شیعه همانند ابن قولویه،علی بن ابراهیم،شیخ مفید قدّس سرّه و ابن غضائری او را تأیید و توثیق کردهاند. (4)
اما غلات ادّعا کردند که جابر بن یزید جعفی،خلیفه و جانشین مغیرة بن سعید است و وقتی که خالد بن عبد اللّه قسری،مغیره را سوزانید،جابر،رئیس فرقۀ مغیریّه شد. (1)
-مقالات الاسلامیّین،ص 8؛الفصل فی الملل،ج 5،ص 184.
پیروان عبد اللّه بن حرب کندی نیز ادّعا کردند که جابر بن عبد اللّه انصاری و جابر بن یزید جعفی،قایل به غلوّ و تناسخ میباشند. (2)
از سوی دیگر،غلات باعث شدند تا عدّۀ زیادی از اصحاب ائمه علیهم السّلام در علم رجال، متّهم به غلوّ شوند و بدین ترتیب،موجبات زحمت علمای رجالی شیعه را فراهم آوردند که در اینباره در بخش غلات و علم رجال،سخن خواهیم گفت.
تأثیر غلات در آلوده کردن چهره قیامهای اهل بیت علیهم السّلام و طرفدارانشان را میتوان از طرق زیر بیان کرد که در حقیقت،خلاصهای از بعضی از مطالب فصل دوم میباشد:
1-در بعضی از قیامهای شیعی با آنکه غلات،نقش چندانی در قیام نداشتند،اما دشمنان و مخالفان شیعه برای بدنام کردن چهره قیام،رهبران قیام را منتسب به غلوّ میکردند و فرقهای به نام آنان میساختند،چنانکه دربارۀ قیام مختار بن ابی عبیده ثقفی چنین کردند.
2-در بعضی از موارد،غلات با منتسب کردن گروههای خود به رهبران مخالفان حکومت،نقش مهمی در آلوده ساختن چهرۀ آنان ایفا کردند،چنانکه بسیاری از غلات گروههای خود را منتسب به ابو هاشم عبد الله بن محمّد حنفیه دانستند.
3-بعضی از غلات در قیامهایی مانند قیام عبد اللّه بن معاویة بن عبد اللّه بن جعفر بن ابی طالب داخل شده و با انجام کارهای ناشایست،باعث بدنامی آن نهضت و قیام گردیدند.به این مطلب هنگام ذکر فرقه جناحیّه اشاره کردیم.
4-بعضی از غلات مانند فرقۀ مغیریّه،ادّعای طرفداری از انقلابیّونی همانند محمّد بن عبد اللّه بن الحسن را کردند و به بهانۀ طرفداری از او،دست به ترور کور مخالفان خود زدند،تا جایی که منصور،خلیفه عباسی،محمّد بن عبد اللّه را خناق،یعنی بسیار
خفهکننده مینامید و کارهایی را که طرفداران مغیره میکردند،به او نسبت میداد. (1)
-ابن ابی الحدید،شرح نهج البلاغه،(مصر،دار الکتب العربیه)،ج 7،ص 121.
در این کتاب،فرمان این اعمال را به خود مغیرة بن سعید نسبت داده است،در حالیکه این مطلب از
نظر تاریخی صحیح نیست،چرا که مغیره در سال 119 ه ق در زمان بنی امیه به قتل رسید(الکامل،ج 4،
ص 428)اما محمّد بن عبد اللّه بن حسن،قیام خود را در سال 145 ه ق و در زمان منصور،خلیفه
عباسی علنی کرد.(الکامل،ج 5،ص 147)
غلات و عقاید مختلف آنان،دستاویزی برای دشمنان و مخالفان شیعه پدید آورد، تا با مطرح کردن عقاید غلات و انتساب آن عقاید به شیعه،چهرۀ شیعه را مشوّه و آلوده نشان دهند و همگان را از آن منزجر و متنفر کنند.البته در این میان نیز بعضی از ناآگاهان اهل سنّت و مستشرقان،بدون تحقیق و تفحّص دربارۀ عقاید شیعه،اتّهاماتی را که در کتب پیشینیان آمده،طوطیوار در کتب خود تکرار کردهاند و هماکنون نیز بازار این اتّهامات از سوی وهابیّون و بعضی از مستشرقان،بسیار داغ است.
در فصول گذشته،به مناسبتهای مختلف،بعضی از این اتّهامات را ذکر کردیم که از آن جمله است:
1-مؤسّس شیعه عبد اللّه بن سبأ،یهودی غالی است.لذا بین یهودیّت و شیعه،پیوند نزدیکی برقرار است.
2-شیعه افکار و عقاید رجعت،وصایت و مهدویّت را از غلات گرفته است.
3-شیعه،معتقد به تناسخ است.
4-شیعه،معتقد به حلول است.
در اینجا نیز به ذکر بعضی از اتّهامات پیشینیان و معاصران،که نسبت به شیعه روا داشتهاند،میپردازیم؛با این تذکر که فقط اتّهاماتی را ذکر میکنیم که مرتبط با غلات است.
این مبحث را در سه بخش اتّهامات پیشینیان اهل سنّت،اتّهامات معاصران اهل سنّت و اتّهامات مستشرقان پی میگیریم و در هر مورد سعی میکنیم ریشۀ اتهام را متذکّر شویم.
1) 1)
در اینجا فقط به ذکر گوشهای از اتّهامات فراوان وارد بر شیعه که در کتب مختلف اهل سنّت پراکنده است،میپردازیم:
1-ابو عمر احمد بن محمد بن عبد ربه اندلسی(246-327 ه ق)در کتاب عقد الفرید ابتدا شیعه را یهودیان امّت اسلام معرفی میکند و سپس به ذکر مشترکات شیعه و یهود از زبان راوی معروف اهل سنّت،شعبی میپردازد و در این راستا اتّهامات فراوانی به شیعه وارد میآورد که بعضی از آنها چنین است:
الف-شیعیان مانند یهودیان،حضرت جبرئیل علیه السّلام را دشمن میدارند،چرا که معتقدند جبرئیل علیه السّلام اشتباها و به جای آنکه وحی را بر علی علیه السّلام فرود آورد،بر محمد صلّی اللّه علیه و اله فرود آورد. (1)
-عقد الفرید،ج 2،ص 410.
در هنگام ذکر فرق غلات،از فرقههایی مانند:ذبابیه،غرابیّه و مخطّئه نام بردیم که این اعتقاد به آنان نسبت داده شده بود و متذکّر شدیم که هیچ اثری از وجود تاریخی این فرقهها در دست نیست و به احتمال زیاد خود این فرقهها و عقایدشان ساخته ذهن دشمنان شیعه میباشد.
ب-شیعیان مانند یهودیان،ریختن خون هر مسلمانی را حلال میدانند. (2)شاید این اتهام از اعمال بعضی از فرقههای غلات مانند«مغیریه»و«منصوریه»نشات گرفته باشد که ریختن خون مخالفان خود را جایز میشمردند.
ج-شیعیان مانند یهودیان،نماز مغرب را تا هنگام ظاهر شدن همۀ ستارگان در آسمان و زمانی که تاریکی همهجا را فرا میگیرد،تأخیر میاندازند. (3)
در اینجا دو نکته قابل تذکّر است:
اوّلا،یهودیان،نماز مغربی مانند مسلمانان ندارند که آن را تا هنگام تاریکی به تأخیر اندازند.
ثانیا،در روایات شیعه،این عمل به«ابو الخطّاب»نسبت داده شده است که این مطلب
را در بخش تأثیر غلات در فقه شیعه بحث خواهیم کرد.
2-ابو محمّد عثمان بن عبد اللّه بن حسن عراقی حنفی،مؤلف کتاب الفرق المفترقة بین اهل الزیغ و الزندقة چنین به معرفی شیعه میپردازد:
به رافضیها،امامیّه،غلات و زیدیّه نیز گفته میشود.به این جهت به آنها غلات میگویند که در شأن حضرت علی علیه السّلام غلوّ میکنند و بعضی اوقات او را خدا و بعضی از مواقع،او را پیامبر و در مواردی دیگر،او را شریک در پیامبری میدانند. (1)
-الفرق المفترقة بین اهل الزیغ و الزندقه،ص 30.
چنانکه دیدیم،از میان فرقههای غلات معتقدانی به موارد یاد شده وجود داشت،اما بیانصافی کامل است که عقاید فرقههایی کوچک و ناچیز را به جمعیّت بزرگی همانند شیعه نسبت داد و حتی غلات را با امامیّه از نظر وجود یکی دانست و اختلاف آنان را فقط در نامگذاری پنداشت.
3-ابو الحسین عبد الرّحیم الخیّاط معتزلی،مؤلف کتاب الانتصار دربارۀ شیعه،که از آنها به رافضیها تعبیر میکند،میگوید:
رافضیان اعتقاد دارند که پروردگارشان صاحب شکل و صورت است و دارای حرکت و سکون میباشد و از جایی به جای دیگر منتقل میشود.این است توحید همۀ رافضیان،مگر عدّۀ کمی که با معتزله همنشین شدند و به توحید واقعی اعتقاد پیدا کردند و به همین علّت از میان شیعه رانده شدند،اما بزرگان شیعه مانند هشام بن سالم،شیطان الطاق(مؤمن الطاق)،علی بن میثم،هشام بن حکم و سکّاک به آنچه گفتیم معتقد میباشند. (2)
قبلا دربارۀ این اتّهام و ردّ آن در هنگام ذکر فرقههای هشامیّه،نعمانیّه و جوالیقیّه سخن گفتیم و افزون بر این،هنگام ذکر عقاید غلات،بهطور مفصّل دربارۀ عقیدۀ تشبیه غلات و ردّ آن از سوی شیعه،سخن به میان آوردیم.
4-ابن تیمیّه(متوفای 728)در منهاج السنة،خواجه نصیر الدّین طوسی و همۀ شیعیان را به ارتکاب محرّمات و حلال شمردن آنها،اجتناب نکردن از شرابخواری و دیگر کارهای زشت حتی در ماه مبارک رمضان،نماز نخواندن و عقیده به شرک متهم
میکند. (1)
-منهاج السنّه،ج 1،ص 7.
البتّه شخصی مانند ابن تیمیّه را نباید ناآگاه نسبت به عقاید شیعه دانست،چراکه در زمان او کتب اصیل شیعه در دسترس همگان قرار داشته است،اما ممکن است بگوییم اباحیگری غلات،این بهانه را به دست او داده است تا شیعه را در نزد مردم،اینچنین معرّفی کند.
5-مؤلّف مجهول الحال بعض فضائح الروافض(معاصر سلطان محمّد سلجوقی، 547-554 ه ق)که از ناصبیان بوده،تمامی کتاب خود را مملو از اتّهامات علیه شیعه کرده است.او در هنگام ذکر القاب شیعه،بسیاری از نامهای فرقههای غلات را بهعنوان القاب شیعه ذکر میکند.این القاب در نظر او چنین است:
رافضی،ترابی،سبایی،مفوّضه،حلولی(و در توضیح آن میگوید:زیرا گویند روح «اله»در علی شد و از اینجا بود که خلق از کردارها و علم او عاجز بودند.این بوده است اعتقاد دو ابن بابویه؛یعنی صدوق و پدرش و نیز علی متکلّم رازی)،اثنی عشری، حشوی،امامی،قطعی،غرابی،خطابی. (2)
6-ابن حزم(متوفای 456)در کتاب الفصل،ابتدا به معرّفی عقاید منصوریّه میپردازد و میگوید:ابو منصور عجلی معتقد بود که اوّلین مخلوق خدا،عیسی علیه السّلام و سپس علی علیه السّلام بود و اعتقاد داشت که پیامبری و نبوت هیچگاه قطع نخواهد شد و محرّمات مانند:زنا،شراب،مردار،خوک و خون را حلال میدانست و میگفت:آنها مردانی هستند که باید آنها را دشمن بداریم.
آنگاه میگوید:
اکثر رافضیان(شیعیان)هماکنون این اعتقادات را دارند. (3)
7-زبیدی در تاج العروس،در بحث از لغت امامت و امامیّه میگوید:امامیّه،فرقهای از غلات شیعه هستند. (4)
1-عبد اللّه علی قمیصی،یکی از نویسندگان وهّابیّون و از بزرگترین دشمنان شیعه در عصر حاضر میباشد.او کتابی به نام الصراع بین الاسلام و الوثنیه نوشته و در این کتاب، شیعه را بهعنوان«وثنی»و بتپرست در مقابل اسلام قرار داده است.
این کتاب که با هدف هشدار به علمای اهل سنّت برای رها کردن فکر تقریب و همبستگی با شیعه نگارش یافته،مملو از افتراء بر شیعه است که به بعضی از آنها که مرتبط با بحث ما یعنی غلات است،اشاره میکنیم:
الف-او میگوید:گروهی از شیعیان میگویند،واجبات و محرمات،کنایه از اشخاصی هستند(که باید آنها را دوست یا دشمن دانست)و با این بهانه،همۀ محرّمات را حلال شمردند و واجبات را ترک کردند. (1)
-قمیصی عبد الله علی،الصراع بین الاسلام و الوثنیه،(قاهره،المطبعة السلفیه،1356 ق)،ج 1،
مقدمه،ص«ع».
در بحثهای گذشته دیدیم که این سخن،گفتار غلات است که قمیصی آن را به شیعه نسبت داده است.
ب-او مینویسد:جالب آناست که یکی از بزرگان شیعه به نام بیان،ادّعای خدایی کرد و گفت:منظور از آیه: هذا بَیانٌ لِلنّاسِ (2)هم او میباشد،یا فرد دیگری از آنها که به کسف معروف بود،ادّعا داشت که او مراد از آیه: وَ إِنْ یَرَوْا کِسْفاً مِنَ السَّماءِ (3)میباشد. (4)
در فصل دوم دیدیم که بیان و منصور عجلی معروف به کسف،دو تن از بزرگان غلات بودند که مورد لعن ائمه شیعه علیهم السّلام قرار گرفتند.
البتّه از دشمنان شیعه عجیب نیست که اینچنین مطالب را تحریف شده،تحویل جامعه بیخبر مسلمانان دهند.
ج-سپس مینویسد:شیعیان حج را به دور سنگ طواف کردن و بتپرستی میدانند و لذا قرامطه که یکی از فرقههای شیعه بودند،به مکّه حمله کردند.هماکنون نیز کمتر
شیعهای یافت میشود که به حج خانه خدا رود. (1)
-الصراع بین الاسلام و الوثنیه،ج 1،ص«ف».
دربارۀ این سخن باید گفت:
اوّلا،قرامطه از شیعه نیستند و قبلا تعدادی از کتابهایی را که از سوی علمای بزرگ شیعه در ردّ قرامطه نوشته شده بود،ذکر نمودیم.
ثانیا،شیعیان حج را بتپرستی نمیدانند.
ثالثا،هماکنون آن اندازه تعداد حجاج ایران که یک کشور شیعی است،فراوان است که موجبات بحث مقامات ایرانی و سعودی دربارۀ تقلیل حجاج ایرانی را فراهم آورده است.
د-در جای دیگر،سخن گذشتگان خود را تکرار میکند که شیعه،شباهت بسیاری با یهود دارد و اصولا مذهب شیعه به وسیله یهودیان اختراع شده است. (2)
ه-نیز مینویسد:نزد شیعیان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله پدیدآورندۀ عالم است و همۀ امور به دست علی علیه السّلام است و علی علیه السّلام از نظر صفات و ذات،نامحدود است. (3)
این اعتقادات بعضی از غلات مانند مفوّضه(اگر وجود تاریخی آن را بپذیریم)است که قمیصی به شیعه نسبت داده است.
و-او میگوید:شیعیان معتقد به حلول و تشبیه و خدایی بعضی از انسانها و نیز موصوف کردن خداوند به صفات نقص میباشند. (4)
و در جای دیگر مینویسد:شیعه،معتقد به تناسخ و حلول میباشد. (5)
چنانکه در فصل دوم و سوم دیدیم،این اعتقادات همگی مربوط به غلات است.
2-جبهان،یکی دیگر از مخالفان تاسیس دار التقریب است.او در ردّ موسّسان دار التقریب از اهل سنّت چنین مینویسد:
شیعیان اعتقاد دارند که خداوند به جبرئیل علیه السّلام فرمان داد که علی علیه السّلام را مأمور ابلاغ اسلام کند،اما جبرئیل،مخالفت امر الهی کرد و وحی را بر محمّد صلّی اللّه علیه و اله فرود آورد.
سپس مینویسد:بعضی از علمای اهل سنّت،برای پوشاندن این سخنان کفرآمیز
زندقه،دار التقریب را در مصر پدید آوردند. (1)
-رضوی،محمد رضی،کذبوا علی الشیعة،(تهران،کتابخانۀ مدرسۀ چهل ستون)،ص 41،به نقل از:
جبهان،تبدید الظلام،ص 222.
این،اتّهامی است که قبلا نمونۀ آن را از پیشینیان دیدیم و چنان این تهمت جای خود را در میان مردم بیخبر از اهل سنّت پیدا کرده بود که تا چند دهه پیش(و شاید تاکنون) بسیاری از آنان معتقد بودند:شیعیان پس از تمام شدن نمازهای خود،سه مرتبه دستها را بلند میکنند و میگویند:«خان الامین»؛یعنی جبرئیل که امین خداوند بود،خیانت کرد، این در حالی است که ذکری که شیعیان پس از اتمام سلام نماز میگویند،بجز سه مرتبه «الله اکبر»،چیز دیگری نیست. (2)
میکند.
3-مؤلف کتاب تطور المجتمع الاسلامی العربی مینویسد:
بعضی از شیعیان در توجیه حقّانیّت علی علیه السّلام برای خلافت،غلوّ کردند و به او بعضی از صفات مقدس و برخی نیز بعضی از صفات الوهیّت را نسبت دادند. (3)
4-ناشر کتاب التنبیه و الرد علی اهل الاهواء و البدع تألیف ملطی(متوفای 377 ه ق)، در مقدّمۀ این کتاب مینویسد:
الف-عبد الله بن سبأ به وجود آورندۀ نظریّۀ وصیت در میان شیعیان بود و هم او بود که علی علیه السّلام را ملقّب به وصی کرد. (4)
ب-شیعیان به برتری دادن علی علیه السّلام بر دیگران اکتفا نکردند و به این قانع نشدند که علی علیه السّلام افضل مردمان و فردی معصوم است،بلکه او را به مرتبه خدایی رساندند،به گونهای که بعضی از آنان گفتند:در علی علیه السّلام جزء الهی حلول کرده است و گفته میشود:
اوّلین کسی که خدایی علی علیه السّلام را مطرح کرد،ابن سبأ بود. (5)
ج-هم او بود که نظریه رجعت را پدید آورد. (6)
د-بالأخره باید گفت که بسیاری از عقاید شیعیان تندرو،ساختۀ دست زندیقان فارسی مانند:مانویها و مزدکیها و نیز یهودیان میباشد و اصل اعتقاد به حلول و رجعت در عقاید یهود یافت میشود. (1)
-التنبیه و الرد علی اهل الاهواء و البدع،مقدمه ناشر،صفحه«س».
خواننده خود باتوجه به مطالب فصلهای گذشته،بیپایگی این ادّعاها را درمییابد و نیازی به تکرار مباحث گذشته در اینجا نیست.
بعضی از مستشرقان با مراجعه به کتب اهل سنّت و بدون تحقیق و تفحّص در کتب اصیل شیعه،از روی نادانی یا تعمّد،عقایدی را که به غلات مربوط بود،به شیعه نسبت دادهاند و در جهان غرب،«شیعه»را به صورتی کریه معرفی کردهاند.در اینجا بهعنوان مثال،نمونههایی ذکر میشود:
1-ولهاوزن آلمانی درباره شیعه مینویسد:
الف-کلمه سبئی،کلمهای است که در هنگام مذمت همه شیعیان بهطور مساوی به کار برده میشود. (2)
ب-شیعه گونۀ جدیدی از دین اسلام را که از بدعتهای مختار سرچشمه میگرفت، عرضه کرد و بدین ترتیب اختلافات شیعه و سنی زیادتر شد. (3)
ج-منشأ و سرچشمۀ سبئیها از زمان علی و حسن علیهما السّلام است که منسوب به عبد اللّه بن سبأ یمنی میباشد.چنین به نظر میرسد که مذهب شیعه،که تاسیس آن به عبد الله بن سبأ نسبت داده میشود،به یهودیان نزدیکتر است تا به ایرانیها،پس منشأیی یهودی دارد،نه فارسی. (4)
ارتباط برقرار کردن بین شیعه و یهود،مطلبی بود که از دیرباز به وسیله مخالفان شیعه رواج داشته و هنوز نیز به قوّت خود باقی است.
2-گولدزیهر،مستشرق مجارستانی در کتاب العقیدة و الشریعة،اتّهامات زیر را بر
شیعه وارد میسازد:
الف-بعضی از شیعیان،ائمّه علیهم السّلام را تا حدّ خدایی بالا میبرند. (1)
-العقیدة و الشریعه،ج 1،ص 205.
ب-همۀ شیعیان اعتقاد دارند که اجسام ائمه علیهم السّلام سایه ندارند.
سپس در توجیه این سخن میگوید:
حق آناست که این تصورات و مانند آن در عصری رواج یافت که ائمه از دیدگان مخفی بودند. (2)
در اینجا این نکته شایان ذکر است که این اعتقاد در هیچیک از کتب روایی،کلامی و تفسیری شیعه وارد نشده است و هیچ فرد شیعی معتقد به این عقیده نبوده و نیست.بله، ممکن است در برهههایی از تاریخ،بعضی از غلات،چنین اعتقادات مسخرهای را رواج میدادهاند با این توجیه که اجسام ائمه علیهم السّلام از نور است و لذا سایه ندارد.
ج-شیعیان اعتقاد دارند که هیچگونه جراحت و زخمی بر مهدی علیه السّلام کارگر نیست. (3)
در اینجا باید گفت:این اعتقاد بعضی از غلات درباره مهدیهای خود بوده است، نه شیعیان.
د-داخل محدوده تشیّع،نظریّاتی یافت میشود که قایل به تجسّد الوهیّت در علی علیه السّلام و ائمّه میباشد...و اغلب فرق غلات از این مذهب تجسّد شیعی،نشأت گرفتند.
ه-سپس بعد از وارد کردن این اتّهامات،بیانصافی را از حد گذرانده،چنین مینویسد:
بهطور یقین باید گفت،شیعه منطقهای بوده است که در آن،ریشهها و میکربهای سخافتها و کمخردیها روییده است؛سخافتهایی که بر نظریۀ الوهیّت در اسلام پایهگذاری شده است. (4)
فرقههای مختلف غلات در اوایل قرن دوم هجری ظاهر شدند و در زمان امامت امام صادق علیه السّلام که از سال 114 ه ق تا سال 148 به درازا کشید،به منتهای قدرت خود رسیدند و تا اوایل قرن چهارم هجری به حیات خود ادامه دادند و در طی این دو قرن، ضربات جبرانناپذیری بر مذهب شیعه وارد آوردند که به گوشههایی از آن اشاره میکنیم:
با مرگ حجّاج بن یوسف ثقفی در سال 95 ه ق و کمتر شدن فشار و اختناق حکومت، چیزی نمانده بود که امام باقر علیه السّلام با استفاده از موقعیّت مناسب به دست آمده به نشر فرهنگ اصیل اسلامی بپردازد که ناگاه جریان غلات پدید آمد و با استفاده از محبوبیّت ائمه علیهم السّلام شروع به فعّالیّتهای مغرضانه خود کرد.
امام باقر علیه السّلام از فعّالیّت فرهنگی خود باز نایستاد و همچنان به نشر معارف اسلام پرداخت،اما به هرحال بسیاری از وقت گرانبهای خود را مصروف مبارزه با این گروههای خطرناک کرد.
در زمان امامت امام صادق علیه السّلام(از سال 114 تا 148)که در بخشی از آن،حکومت بنی امیّه سرگرم مبارزه با عباسیان بود و در بخشی دیگر،هنوز حکومت نوپای عباسی استقرار کامل نیافته و مشغول مبارزه با مدّعیان دیگر حکومت بود،فرصت بسیار مناسبی برای حضرت صادق علیه السّلام به دست آمد و آن حضرت توانست با بهرهگیری صحیح از این فرصت،معارف اسلام و شیعه را به اوج شکوفایی خود برساند.
در این میان،غلات نیز که در منتهای قدرت خود به سر میبردند،برای منحرف کردن خط اصیل شیعه کوشیدند و فکر و ذهن امام صادق علیه السّلام را به خود مشغول داشتند، بهگونهای که در بسیاری از موارد،خواب را بر چشم امام علیه السّلام حرام میکردند و امام علیه السّلام را دائما در حال نگرانی و اضطراب به واسطۀ تاثیرات منفی این گروهها نگاه میداشتند.
چنانکه در فصل دوم دیدیم،نیروی فراوانی از امام کاظم علیه السّلام تا حضرت حجت(عج) نیز صرف مبارزه با این گروهها شده که اگر در صورت نبود این گروهها،صرف امور
فرهنگی میشد،جامعۀ بشری از درک فیوضات بیشتر محروم نمیگشت.
گروههای مختلف در طول دوران فعالیت خود با عنوان کردن غلوّ درباره ائمّه علیهم السّلام توانستند بسیاری از شیعیان سادهدل را که هنوز معارف عمیق اسلام در عمق جانهای آنها رسوخ نکرده بود،به سوی خود جذب کنند و از این راه ضربه فراوانی به نیروهای شیعه وارد سازند.
این شیعیان در بسیاری از موارد،هنگامیکه در گروه هضم میشدند،به صورت نیروی مخالف سرسختی در مقابل ائمه علیهم السّلام و شیعیان پاک صفآرایی میکردند و ضرباتی که از این نیروها بر پیکر شیعه وارد میآمد،به مراتب هولناکتر از ضرباتی بود که از دشمن متحمل میشد،چرا که اینها دوستان دیروز بودند که بر بسیاری از اسرار و رموز واقف شده بودند،و بخوبی نقاط ضربهپذیر شیعه را درک میکردند و بر آن نقاط ضربههای خود را فرود میآوردند.
در بعضی از موارد،افرادی که به سمت آنان جذب میشدند،نه شیعیان سادهدل، بلکه عالم نمایان شیعه بودند که برای کسب مال و منال و مقام به آنها روی میآوردند و در آن هنگام به صورت دشمن دانا در میآمدند.نمونههای مختلف این موارد را میتوان در لابلای فصول گذشته جستوجو کرد.ما نیز در بخش تأثیر غلات در علم رجال به ذکر نمونههایی از اینگونه خواهیم پرداخت.
غلات با مطرح کردن عقاید غلوّآمیز دربارۀ ائمه علیهم السّلام و احیانا نسبت دادن آن عقاید به ائمه علیهم السّلام به کمک جعل احادیث،توانستند در صفوف به هم فشردۀ شیعه،تفرقه ایجاد کنند و بسیاری از نیروهای شیعه را سرگرم مبارزه با یکدیگر کنند،آن هم درست در زمانی که شیعه بیشترین نیاز را به همبستگی و اتحاد داشت.
یکی از بدترین جنایاتی که گروههای مختلف غلات نسبت به شیعه روا داشتند، جریان حدیثسازی آنها بود که میتوان گفت:آثار آن تاکنون نیز کاملا زدوده نشده است و کموبیش میتوان مواردی از احادیث جعل شده به وسیله غلات را در جوامع روایی شیعه مشاهده کرد. (1)
-تستری،محمد تقی،الاخبار الدخیله،(تهران،مکتبة الصدوق)،ص 240؛دراسات فی الصحیح
للبخاری و الکافی للکلینی.
در اینجا برای هرچه روشنتر شدن مطلب،ناچاریم آن را در محورهای زیر بررسی کنیم:
اهل سنّت اوایل قرن دوم،یعنی سال 105 ه ق در زمان حکومت هشام بن عبد الملک اقدام به تدوین حدیث و گردآوری احادیث در کتب کردند.تا قبل از آن،احادیث را سینه به سینه و دهان به دهان انتشار میدادند. (2)
اما شیعه برخلاف اهل سنت از نیمه اول قرن اول هجری،شروع به تدوین حدیث کرد،چنانکه گفته شده است اوّلین کتابی که در آن احادیث جمعآوری شده است،از آن ابو رافع،غلام آزاد شدۀ پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله است که فردی شیعه بود. (3)
روش تدوین حدیث در شیعه از این قرار بود که آنها احادیثی را که خود از امام علیه السّلام میشنیدند،یا به واسطه راویان دیگر،گفتۀ امام به آنها میرسید،در مجموعههایی جمعآوری میکردند که اصطلاحا به آن مجموعهها«اصل»میگفتند.
البته در صورت دوم که صاحب اصل،احادیث را خود شخصا از امام نشنیده بود(و از راوی دیگری قول امام را نقل میکرد)فقط وقتی عنوان اصل صدق میکرد که راوی اول آن احادیث را در کتابی ننوشته باشد.
از اینجاست که اصل را چنین تعریف کردهاند.
«اصل،کتابی است که مؤلّف آن،احادیثی را در آن جمعآوری کرده باشد که یا خود شخصا از معصوم روایت کرده است یا به واسطه راوی دیگری از معصوم نقل کند.البته در صورتی که از کتاب آن راوی نقل نکند.»
در مقابل«اصل»،لغت«مصنّف»قرار دارد که به کتابی گفته میشود که در آن احادیث معصومین علیهم السّلام از کتب دیگر نقل شده باشد.از اینجا علّت نامگذاری اصل روشن میشود،چرا که آن کتب روایی،اصل و مادر کتب روایی دیگر بودهاند.
احتمال خطا در«اصل»بسیار کمتر از«مصنّف»است،زیرا واسطه یا اصلا وجود ندارد یا اینکه بسیار کم است.لذا اعتماد بیشتری نسبت به صحت«اصل»ایجاد میشود و در صورتی که مؤلّف«اصل»از افراد مورد اعتماد باشد،اصل او شرایط اعتبار و حجّیّت را دارا میباشد.
بعضی از رجالنویسان شیعه مانند ابن غضائری،کتب رجالی خود را به دو بخش «صاحبان اصل»و«مصنّفین»تقسیم کرده بودند و این،نشاندهنده اهمّیّت اصول،نزد آنها بوده است.
دربارۀ تعداد اصول نمیتوان نظر قاطعی را ابراز داشت،اما قدر مسلّم ایناست که تعداد آنها از عدد چهارصد کمتر نیست و لذا این اصول در میان شیعه به«اصول اربع مائة»،یعنی«اصول چهارصدگانه»مشهور شدهاند،البتّه بعضی از بزرگان شیعه این تعداد را فقط مخصوص زمان امام صادق علیه السّلام میدانند.
دربارۀ زمأن تألیف اصول شیعه گفته شده است که زمان مشخّصی نمیتوان برای آن تعیین کرد،فقط مسلم آناست که این اصول قبل از زمان حکومت حضرت علی علیه السّلام و بعد از وفات امام حسن عسکری علیه السّلام نگاشته نشده است.
نکته قابل تذکّر،اینکه این اصول دارای ترتیب مشخصی نبود و همانند جوامع روایی شیعه که بعدا به وجود آمدند،باببندی و منظّم نشده بود. (1)
-تمام بحث از الذریعه،ج 2،ص 123 به بعد،ذیل کلمۀ اصل اقتباس شده است.
این اصول همچنان موجود بود،تا آنکه در اوایل قرن چهارم،ابو جعفر محمد بن
1) 1)
یعقوب بن اسحاق،معروف به کلینی(متوفای 328 یا 329 ه ق)احادیث صحیح(صحیح در نظر خود)را از میان این اصول درآورده،به صورت باببندی شده و منظّم در کتاب خود که آن را کافی نامگذاری کرد،گرد آورد که این کتاب،شامل سه بخش اصول،فروع و روضه میباشد.
پس از او،ابو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه قمی معروف به شیخ صدوق (متوفای 381 ه ق)کتاب جامع روایی خود به نام من لا یحضره الفقیه را عرضه کرد.
بالأخره در قرن پنجم هجری ابو جعفر محمّد بن حسن طوسی(متوفای 460 ه ق)، دو جامع روایی به نامهای الاستبصار و التهذیب را نگاشت.
این کتب چهارگانه در نزد شیعه به نام کتب اربعه معروف میباشد که احادیث آنها از اصول و نیز کتبی که به وسیله اصحاب ائمه علیهم السّلام و راویان آثار آنان نگاشته شده بود، جمعآوری شده است.
این نکته،شایان ذکر است که صاحبان این کتب روایی،تنها احادیثی را در کتابهای خود ذکر کردهاند که به نظرشان صحیح بوده است.
با نگاشته شدن این جوامع روایی،توجه شیعیان به اصول کمتر شد و کمکم این اصول رو به فراموشی گذاشتند.
اما تا سال 448 ه ق همۀ«اصول»روایی شیعه موجود بود تا آنکه در این سال در آتشسوزی که هنگام ورود طغرل بیک،اوّلین پادشاه سلجوقی در کتابخانۀ کرخ بغداد رخ داد،بسیاری از این اصول از بین رفت.
خوشبختانه در این هنگام شیخ طوسی،دو کتاب جامع روایی خود را که آخرین کتب اربعه بود،تألیف کرده بود.
گفته میشود تعداد زیادی از این اصول تا عصر ابن طاووس(متوفّای 666 ه ق)نیز باقی بود. (1)
-الذریعه،ج 2،ص 134.
هماکنون تعداد 39 عدد از این اصول موجود میباشد. (2)
ج 5،ص 39،مقالۀ سید محمد حسین حسینی جلالی درباره«اصل».
بهطور کلّی میتوان گفت:حدیثسازی غلات،به دو صورت بوده است:
1-ساختن حدیث با مشخّص بودن نام سازنده:
در بسیاری از موارد،غلات،احادیثی را به دروغ از قول معصوم علیه السّلام بیواسطه یا با واسطه برای دیگران نقل میکردند.در این صورت،راوی که آن حدیث را از فرد غالی شنیده بود،هنگام ذکر حدیث برای دیگران،وقتی که سلسله سند حدیث را نقل میکرد، نام آن غالی را نیز ذکر میکرد.
در این هنگام با مراجعه به قواعد رجالی نام سازندۀ حدیث مشخّص میشد.
در کتب رجالی شیعه نام بسیاری از غلات با عنوانهای وضاع(یعنی بسیار حدیث سازنده)و کذّاب(دروغگو)همراه شده است.
در بخش تاثیر غلات در علم رجال نامهای بسیاری از این افراد را ذکر خواهیم کرد.
2-حدیث سازی به شیوه«دسّ»:
«دسّ»در لغت بهمعنای داخل کردن چیزی در درون چیز دیگر به صورت مخفیانه میباشد و از همینجاست که به مکرها و توطئههای مخفیانه«دسیسه»گفته میشود. (1)
-تاج العروس،ج 6،ص 151؛لسان العرب،ج 4،ص 345-344.
حدیثسازی غلات از طریق«دسّ»به این صورت بود که افراد فرقههایی همانند مغیریّه و خطابیّه آن هنگام که هنوز غلوّشان برای اصحاب ائمه علیهم السّلام آشکار نشده بود،به دستور رهبران خود یعنی مغیرة بن سعید و ابو الخطاب،کتب روایی اصحاب ائمه علیهم السّلام را که معمولا از اصول بود،به بهانۀ نسخهبرداری میگرفتند و به رهبران خود تحویل میدادند و آنان ضمن آنکه بعضی از احادیث اصلی کتاب را استنساخ میکردند، روایاتی هم از نزد خود با سلسله اسنادی شبیه اسناد کتب اصلی،در کتب استنساخ شده جای میدادند.سپس کتب اصلی را به صاحبانشان برمیگرداندند و کتب استنساخ شده را که حاوی احادیث جعلی فراوانی با سلسله اسناد معتبر بود،در میان دیگر شیعیان با نام مؤلف و صاحب کتب اصلی توزیع میکردند،بدون آنکه در سلسله سند،نام جاعل را ذکر کنند.شیعیان از همهجا بیخبر هم،احادیث آن کتب را بهعنوان احادیث ائمه علیهم السّلام
1) 1)
نقل میکردند.
در اینجا برای روشنتر شدن مطلب به ذکر چند حدیث میپردازیم:
1-هشام بن حکم از قول امام صادق علیه السّلام چنین نقل میکند:
مغیرة بن سعید،بهطور عمد بر پدرم(امام باقر علیه السّلام)دروغ میبست.یاران او،که در میان یاران پدرم مخفی بودند،کتابهای اصحاب پدرم را میگرفتند و به مغیره میدادند و او در آن کتب به صورت مخفیانه(دسّ)کفر و زندقه را جای میداد و آنها را(با سلسله سند)به پدرم اسناد میداد.سپس آن کتب را به یارانش میداد تا در بین شیعیان پخش و منتشر کنند.
پس هر نوع غلوّی که در کتابهای پدرم مییابید،بدانید که از آن مواردی است که مغیره در کتب پدرم به صورت مخفیانه جای داده است. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 147.
2-یونس بن عبد الرحمان که یکی از بزرگترین اصحاب امام رضا علیه السّلام میباشد، (وقتی که به علّت ردّ بعضی از احادیث،مورد سوال و اعتراض قرار میگیرد)چنین میگوید:من مسافرتی به عراق داشتم که در آنجا تعدادی از یاران امام باقر علیه السّلام و تعداد بیشتری از اصحاب امام صادق علیه السّلام را ملاقات کردم و احادیثی را از آنها شنیدم و کتب (احادیث)آنها را گرفتم(و استنساخ کردم.)سپس آن احادیث و کتب را به نزد ابو الحسن الرضا علیه السّلام آوردم و بر آن حضرت عرضه کردم.(اما با کمال تعجب مشاهده کردم که)امام رضا علیه السّلام بسیاری از آن احادیث را در کرد و فرمود:«این احادیث از امام صادق علیه السّلام صادر نشده است.»
سپس فرمود:
همانا ابو الخطّاب بر ابو عبد اللّه(امام صادق علیه السّلام)دروغ میبست.خدا ابو الخطاب و یاران او را لعنت کند که تا امروز این احادیث(باطل)را در کتب یاران ابو عبد الله به صورت مخفیانه جای میدهند.... (2)
از این حدیث،چنین استفاده میشود که این توطئۀ غلات،در آن زمان آنگونه که مطلوب آنان بود،اثر خود را بخشیده بود،بهگونهای که در دو شهر بصره و کوفه که مرکز
یاران امام صادق علیه السّلام بود،بسیاری از این احادیث جعلی با سلسله اسناد معتبر وجود داشته و شیعیان به خیال آنکه این احادیث از ائمه علیهم السّلام صادر شده است آنها را دهان به دهان و کتاب به کتاب نقل میکردند.
توطئه چنان پیش رفته بود که شخصیت ژرفنگری همانند یونس بن عبد الرّحمان که از سوی امام رضا علیه السّلام بهعنوان«سلمان زمانه» (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 20،ص 202.
معرفی شده است نیز در ابتدا تحت تاثیر این احادیث قرار میگیرد و آنان را جمعآوری میکند،امّا در درونش نوعی شک و شبهه باقی میماند که برای از بین بردن آن،آن احادیث را بر امام رضا علیه السّلام عرضه میکند.درباره تعداد این احادیث«مدسوسة»نمیتوان با نظر قاطع مطلبی گفت،اما بعضی از قول مغیرة بن سعید نقل کردهاند که او گفته است:
من تعداد دوازده هزار حدیث در میان احادیث جعفر بن محمّد(امام صادق)جعل کردم، (2)
ص 150.
امّا ما نمیتوانیم این نقل قول را بپذیریم،زیرا اوّلا،این نقل قول را در کتاب معتبری نیافتیم.ثانیا،بر فرض که استناد این قول به مغیره ثابت شود،چون او فردی کذّاب بوده است،سخنش معتبر نیست و چه بسا این سخن را به هدف بیاعتبار جلوه دادن احادیث امام صادق علیه السّلام گفته باشد.
ثالثا،مغیره در سال 119 ه ق به هلاکت رسید و امام صادق در سال 114 به امامت رسید.پس مغیره فقط 5 سال از امامت امام صادق علیه السّلام را درک کرده و بعید است که در این زمان بتواند به جعل این مقدار حدیث بپردازد و آن را در کتب اصحاب امام صادق علیه السّلام جای دهد.
رابعا،طبق حدیثی که قبلا نقل کردیم،امام صادق علیه السّلام فرموده بود مغیره در میان کتب و روایات اصحاب پدرم روایاتی را جعل کرد و هیچ اشارهای به جعل روایات از سوی مغیره در کتاب اصحاب خود نکرده است،در حالیکه اگر چنین بود،حضرت علیه السّلام حتما تذکر میداد.پس صحیحتر آناست که بگوییم،اگر مغیره احادیثی هم جعل کرده باشد،
در میان روایات امام باقر علیه السّلام بوده است،نه امام صادق علیه السّلام.
کوتاه سخن آنکه به نظر میرسد در این نقل،دست مخالفان شیعه در کار باشد و برای بیاعتبار کردن احادیث شیعه،آن را از قول مغیره نقل کردهاند.
بههرحال،ناگفته پیداست که جعل احادیث از طریق«دسّ»به مراتب خطرناکتر از نوع اول جعل حدیث میباشد،زیرا باتوجه به اینکه غلات برای احادیث جعل شده، سند معتبر نیز فراهم میکردند،سالیان بسیار طول میکشید،تا صحّت و سقم حدیث آشکار شود.
این احادیث جعلی مسلّما در بعضی از«اصول اربع مائة»نیز راه یافته است و با عنوان صاحبان آن اصول در میان اصحاب ائمه علیهم السّلام دست به دست میگشته است.
شیعیان عالم و فقیه از همان آغاز جریان حدیثسازی غلات به وسیله آهنگ بیدارباش ائمه علیهم السّلام متوجّه توطئه خطرناک غلات شدند و در جستوجوی راههای عملی برای مبارزه با آن برآمدند.
برای مبارزه با نوع اول حدیثسازی،شروع به نگارش کتب رجالی کردند و در آن کتب به معرّفی راویان راستگو و مورد اطمینان و راویان دروغگو و واضع حدیث میپرداختند و از اینجاست که در دنیای اسلام،اولین کتب رجالی پدید آمد.
در اینباره میتوان قدیمترین کتب رجالی شیعه تا اوایل قرن چهارم را از قرار زیر ذکر کرد:
1-کتاب الرّجال،نوشتۀ عبد الله بن جبلة کنانی(متوفای 219 ه ق)
2-کتاب مشیخه،نوشتۀ حسن بن محبوب(متوفای سال 224 ه ق)
3-کتاب الرّجال،نوشتۀ حسن بن فضال(متوفای سال 224 ه ق)
4-کتاب الرّجال،نوشتۀ علی،فرزند حسن بن فضال.
5-کتاب الرّجال،نوشتۀ محمّد بن خالد برقی.
6-کتاب الرّجال،نوشتۀ فرزندش احمد بن محمد بن خالد(متوفای 274 ه ق)
7-کتاب الرّجال،نوشتۀ احمد عقیقی(متوفای 280 ه ق)
8-کتاب الرّجال،نوشتۀ حمید دهقان(متوفای سال 310 ه ق)
9-کتاب الرّجال،نوشتۀ محمّد بن عمر بن عبد العزیز کشی(متوفای 328 ه ق)
10-کتاب الرّجال،نوشتۀ محمّد بن یعقوب کلینی(متوفای 329 ه ق)
11-کتاب الرّجال،نوشتۀ شیخ ابو العبّاس احمد بن محمّد بن سعید بن عقده(223- 249 ه ق)که در آن به بررسی چهارده هزار راوی پرداخته بود (1)
-الذریعه،ج 2،ص 132. [1]همچنین بنگرید به:آقا بزرگ تهرانی،مصفّی المقال فی مصنّفی علم الرجال.
،امّا بدیهی است که نگارش کتب رجالی برای مبارزه با نوع دوم حدیثسازی یعنی حدیثسازی،از طریق «دس»ناکافی مینمود،زیرا چه بسا احادیثی که دارای سلسله سند معتبر،امّا از نظر محتوا و متن،مخالف با اصول اسلام بودند.از اینجاست که به احادیث فراوانی برمیخوریم که با آنکه از نظر سند بیعیب و نقص میباشند،اما مورد عمل اصحاب قرار نمیگیرند و این سخن دربارۀ آنها شایع شده است که«کلما ازدادت صحّة ازدادت ضعفا»؛هرچه این احادیث از نظر سلسله سند دارای صحّت بیشتر باشند،امّا چون مورد عمل اصحاب قرار نگرفتهاند،موجبات بیاعتمادی بیشتری را نسبت به آن احادیث فراهم میآورد.
در اینجاست که ائمه علیهم السّلام برای خنثی کردن این نوع از توطئۀ غلات به کمک شیعیان میآیند و برای آنان ملاکهایی کلّی تعیین میکنند که آن ملاکها،نه در مورد اسناد احادیث،بلکه درباره محتوا و متن احادیث میباشد،که به شیعیان میآموزند در برخورد با اینگونه احادیث،به جای آنکه به نقد اسناد حدیث بپردازند،به متن و محتوای حدیث دقّت کنند و باتوجّه به آن ملاکها آن را رد یا قبول کنند.
این ملاکها که برای مقبول افتادن حدیث ذکر شده بود،از این قرار است:
1-موافقت با قرآن و عدم مخالفت با آن (2)
2-موافقت با سنت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و عدم مخالفت با آن (3)
3-شاهد و تأیید داشتن از احادیث ثابت شده ائمه علیهم السّلام. (4)
گرچه احادیث فراوانی درباره این ملاکها نقل شده است،امّا ما در اینجا فقط به ذکر دو حدیث بسنده میکنیم:
1-امام صادق علیه السّلام میفرماید:
هیچ حدیثی را از قول ما قبول نکنید،مگر آنکه موافق قرآن و سنّت باشد یا با آن حدیث،شاهدی از احادیث سابق ما بیابید.همانا مغیرة بن سعید،که لعنت خدا بر او باد! احادیثی را در کتب اصحاب پدرم جعل کرد که پدرم آنها را نگفته بود.پس از خدا پروا کنید و از قول ما حدیثی را که مخالف با گفتار پروردگارمان و سنت پیامبرمان محمّد صلّی اللّه علیه و اله میباشد،نپذیرید،زیرا هرگاه ما حدیثی بگوییم میگوییم:خداوند چنین فرمود و پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله چنان فرمود. (1)
-اختیار معرفة الرجال،ص 146.
2-امام رضا علیه السّلام در ادامۀ حدیثی،که سابقا از آن حضرت علیه السّلام درباره جعل اخبار از سوی ابو الخطاب نقل کردیم،چنین میفرماید:«...پس آنچه را که از قول ما نقل میشود و مخالف قرآن است،نپذیرید،زیرا ما هرگاه سخن بگوییم،موافق قرآن و سنّت میگوییم.سخنان ما یا از خداست،و یا از پیامبر او و ما هیچگاه در احادیث خود نمیگوییم:فلانی چنین گفت و بهمانی چنان گفت،تا در این هنگام موجبات تناقض در کلمات ما پدید آید.
کلام آخرین نفر ما(ائمه علیهم السّلام)همانند کلام اوّلین فرد ماست و کلام اولین فرد ما تأییدکنندۀ کلام آخرین نفر ما میباشد.اگر کسی برای شما حدیثی خلاف آنچه گفتیم آورد،آن را بر او رد کنید و به او بگویید:تو خود نسبت به آنچه آوردهای داناتر هستی.
این را بدانید که هر گفتاری از ما دارای حقیقتی میباشد و همۀ گفتارهای ما نوری دارند، پس آنچه که حقیقت و نور ندارد،(گفتار ما نیست،بلکه)گفتار شیطان است.» (2)
شیعه خیلی زود توانست به وسیله نقّادی سند با کمک علم رجال و نقّادی متن و محتوا باتوجه به ملاکها و معیارهای یاد شده،بسیاری از احادیث جعل شده به وسیلۀ
غلات را از درون کتب خود براند و کتب حدیثی خود را بپالاید.
بخصوص صاحبان کتب اربعه روایی شیعه،عنایت بسیاری به پالایش احادیث،هم از نظر متن و هم از نظر سند،داشتند و توانستند با پالایش احادیث اصول اربع مائة و دیگر کتب روایی سابق،خدمت بزرگی به معارف شیعه کنند.امّا نمیتوان با قاطعیت ادّعا کرد که همۀ احادیث کتب اربعه حتما از سوی معصومین علیهم السّلام صادر شده است و هیچ حدیث جعلی،در این کتب یافت نمیشود.
در میان شیعه،بجز عدّۀ معدودی از اخباریها،هیچکس به صحت همه احادیث کتب اربعه معتقد نیست (1)
-برای آگاهی بیشتر از این مبحث رجوع شود به:معجم رجال الحدیث،ج 1،ص 36-22 و 97-87.
و فقهای شیعه،هنگامیکه حکمی فقهی،تنها مستند به حدیثی در کتب اربعه باشد،با دقت به موشکافی در آن حدیث میپردازند و چه بسیار احادیثی که از تیغ موشکافی آنها جان سالم به در نبرده،طرد میشوند.بهعنوان مثال،احادیث فراوانی در کتاب کافی یافت میشود که هم از نظر سلسله سند و هم از نظر متن و محتوا دارای اشکال میباشد.در بسیاری از اسناد کتاب کافی، افراد غالی یا لااقل متهم به غلوّ وجود دارد و در بعضی از احادیث این کتاب،مواردی یافت میشود که مخالف صریح قرآن است؛مثل روایتی که تحریف قرآن را ثابت میکند و میگوید:قرآن در ابتدا هفده هزار آیه بود. (2)این مخالف صریح آیه: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ (3)میباشد.
وجود این نوع احادیث در کافی است که بهانه به دست مخالفان و دشمنان شیعه داده است تا شیعه را به اعتقاد به عقایدی همچون تحریف قرآن متهم کند و چه بسیار کتابهایی که هماکنون به وسیله وهّابیّت منتشر شده و با استناد به کافی و دیگر کتب روایی شیعه،که احیانا روایاتی از این قبیل در آنها یافت میشود،با استناد به چند حدیث معدود و با مطرح کردن اینکه کافی یکی از کتب معتبر نزد شیعه است،اعتقاد به تحریف قرآن را در نزد شیعه مسلّم میانگارند و بدین وسیله اذهان مردم سادهدل و بیخبر از
کتب و منابع شیعه را نسبت به شیعه مکدّر میسازند. (1)
-بهعنوان مثال،احسان اللهی ظهیر در کتاب الشیعة و السنة چنین کرده است.
این در حالی است که در میان شیعه،بجز یکی دو نفر،همگی اجماع بر عدم تحریف قرآن دارند. (2)
مع الخطیب فی خطوطه العریضة.
امّا متأسّفانه این اتّهامها و این حجم تبلیغات بر ضدّ شیعه،هنوز نتوانسته است علمای شیعه را به فکری اساسی وادارد،تا به بازنگری عمیق و دقیق در میان روایات کافی و دیگر کتب روایی خود بپردازند.
آنچه هماکنون به دنبال قرون متوالی در نزد شیعه معمول است،ایناست که هنگامی که مدرک و مستند یک حکم جزئی فقهی،یک حدیث باشد،با دقّتهایی فراتر از دقّت دقیقترین ذرهبینهای دنیا به بحث و بررسی دربارۀ صحت آن حدیث و مناقشه در سند و متن آن میپردازند،امّا هنگامیکه به حوزه علم عقاید و کلام میروند،کمتر این دقّتها را معمول میدارند و چه بسیار عقایدی که آنها را به وسیلۀ احادیث ضعیف اثبات میکنند.
همین موضوع است که بزرگترین نقطه ضربهپذیر شیعه را فراهم آورده و از قدیم الایّام تاکنون،شیعه ضربات فراوانی را از همین نقطه متحمل شده است.
هماکنون کتاب کافی با تیراژهای فراوان در میان کشورهای عرب بهعنوان مهمترین و معتبرترین کتاب روایی شیعه توزیع میگردد و عدّهای بهانهجو که به دنبال کوچکترین فرصت برای ضربه زدن به شیعه میباشند،بعضی از احادیث آن را مستمسک خود قرار داده،حملات خود به شیعه را شدّت میبخشند،در حالیکه این نکته قابل توجّه است که شاید بتوان گفت:هماکنون در میان علما و شیعه هیچکسی یافت نمیشود که معتقد به صحت همه احادیث کافی باشد. (3)
این نکته قابل توجه است که از نظر سلسله سند(که علمای شیعه جرأت بیشتری برای ورود در این مبحث دارند)و نه از نظر متن،تنها حدود سی درصد احادیث کافی، طبق ملاکهایی که متأخّران برای حدیث صحیح از نظر سند وضع کردهاند،صحیح
میباشد. (1)
-توضیح آنکه«صحیح»در اصطلاح قدمای امامیه عبارت بود از«هر حدیثی که دارای قراینی باشد که
موجب اطمینان و وثوق به صدور آن از معصوم علیه السّلام گردد».بعضی از این قرائن عبارت بود از:وجود
حدیث در بسیاری از اصول اربع مائة،تکرار حدیث در یک یا چند اصل با طرق مختلف،وجود حدیث
در اصلی که منتسب به یکی از اصحاب اجماع است و وجود حدیث در کتبی که بر ائمه علیهم السّلام عرضه
شده و آنان،آن کتاب را تأیید کردهاند.امّا با گذشت قرون،این قراین از بین رفت و امامیّه مجبور شدند
اصطلاح جدیدی برای«صحیح»وضع کنند.
پس از قرن هشتم هجری که سیّد جمال الدّین بن طاووس یا علامه حلّی قدّس سرّه تقسیمبندی جدیدی برای
احادیث عرضه کردند،صحیح اینگونه تعریف شد:«حدیث صحیح،حدیثی است که سلسله سند آن
از راوی تا معصوم علیه السّلام به صورت متّصل افراد امامی عادل ضابط باشند و مراد از صحیح نزد متاخران،
همین معنای دوم است.»(جعفر سبحانی،اصول الحدیث و احکامه،ص 52-43،با تلخیص و
تصرّف؛حسن بن زین الدین،منتقی الجمان،ص 8).
آماری که در این زمینه از احادیث کافی گرفته شده،از این قرار است:
کل احادیث کافی:16199 حدیث.
احادیث صحیح:5078 حدیث.
احادیث حسن (2)
عدالت او تصریح کرده باشند(اصول الحدیث و احکامه،ص 48).
:144 حدیث.احادیث موثّق (3)
وجود داشته باشد(اصول الحدیث و احکامه،ص 48).
:1128 حدیث.احادیث قوی (4)
در آن افراد مسلمان غیرامامی موثق باشند،و گاهی بهمعنای حدیثی میباشد که در سند آن فرد امامیی
وجود دارد که مدح و ذمی درباره او نرسیده است.(اصول الحدیث و احکامه،ص 57)و مراد از قوی
در اینجا،همان معنای دوم است.
:302 حدیث.1) 1)
2) 2) -حدیث حسن،حدیثی است که آن را امامی ممدوح نقل کرده باشد،بدون آنکه مدح کنندگان به
3) 3) -حدیث موثّق،حدیثی است که در سلسله سند آن،فرد مسلمان مورد اطمینان که غیرشیعه است
4) 4) -حدیث قوی در دو مورد استعمال میشود:گاهی به همان معنای موثّق به کار میرود؛یعنی حدیثی که
5) 5) -حدیث ضعیف،آناست که در هیچکدام از اقسام ذکر شده داخل نباشد(اصول الحدیث و احکامه،ص 48).
6) 6) -این آمار به نقل از دراسات فی الکافی للکلینی و الصحیح للبخاری،صفحه 139 آورده شده است.
در اینجاست که به این نتیجه میرسیم که تلاش مرحوم کلینی و دیگر صاحبان کتب اربعه،بسیار قابل تقدیر میباشد،امّا تلاش کاملی نبود و آنها نتوانستند احادیث شیعه را بهطور کلی از احادیث جعلی غلات و غیرغلات پالایش کنند.بسیار بجاست که علمای بزرگ شیعه با تشکیل لجنهای به پالایش دوباره احادیث این کتب بپردازند و نتیجه را به صورت مهذبهایی از این کتب،به جهانیان عرضه کنند تا این نقطۀ ضربهپذیر شیعه نیز سدّ گردد.
یکی از تأثیرات مخرّب و منفی فرقههای غلات در شیعه،آثاری است که از آنها در علم رجال شیعه به جا مانده است که هنوز علم رجال دیرپای شیعه از این آثار پایدار در رنج میباشد.
با مراجعه به موسوعات رجالی شیعه،به نام بسیاری از افراد برمیخوریم که متّهم به غلوّ شدهاند و نفس این اتّهام،حال چه ثابت بشود و چه نشود،باعث اختلاف در میان رجالیّون شیعه،برای قبول یا ردّ روایات این افراد شده است و از اینجاست که آثار منفی غلات در علم رجال،به علوم دیگر شیعی مانند عقاید و فقه نیز سرایت میکند،زیرا افراد متّهم به غلوّ در سلسله اسناد بسیاری از روایات عقیدتی و فقهی قرار دارند که با روشن نشدن وضع آنان،آن روایات نیز بلاتکلیف میماند،مگر اینکه از جای دیگر، دلیلی قاطع بر ردّ یا تأیید آن روایات بیابیم.
به هرحال،سرمنشأ آثار منفی غلات در علم رجال را میتوان مواردی از قرار زیر دانست:
در کتب رجالی،عدّهای متّهم به غلوّ شدهاند،در حالیکه با مراجعه به شرح حال آنان درمییابیم که هیچ عقیدهای که دلالت بر غلوّ کند،نداشتهاند. (1)
-مامقانی،عبد الله،تنقیح المقال فی علم احوال الرجال،(چاپ سنگی)،ج 1،ص 212.
1) 1)
از اینجاست که به تقسیمبندی که در اول کتاب درباره غلوّ کردیم،میرسیم که غلوّ در اصطلاح علمای رجال،دو استعمال دارد:یکی غلوّ در ذات؛یعنی قول به الوهیّت ائمه علیهم السّلام یا حلول روح خداوندی در آنها و دیگری غلوّ در صفات؛مانند انتساب بسیاری از معجزات و کرامات به ائمه علیهم السّلام.از بررسی موارد این اتهامات به این نتیجه میرسیم که غلوّ در این کتب به یک معنا به کار نرفته،بلکه گاهی درباره شخصی به کار میرود که مسلّما از فرق و گروههای معروف غلات بوده است و در بعضی از موارد درباره شخصی بهکار رفته که اعتقادات خاصی دربارۀ صفات ائمه علیهم السّلام و یا معجزات آنها داشته است (1)
-سبحانی،جعفر،کلیات فی علم الرجال،(چاپ دوم،مرکز مدیریت حوزۀ علمیه قم،1408 ق)،ص 93.
جالب آناست که بسیاری از راویانی که متّهم به غلوّ شدهاند،از سوی نصر بن صبّاح این اتّهام بر آنان وارد شده،که خود او نیز متّهم به غلوّ است.مرحوم آیة الله خویی دربارۀ رفع این مشکل میگوید:
غلوّ دارای درجاتی است و ممکن است شخصی که دارای درجۀ پایینی از غلوّ است، اشخاص دارای غلوّ در درجۀ بالا را از غلات بداند و آنها را لعنت کند. (2)
به هرحال،مشخص نبودن معنای غلوّ در علم رجال،باعث میشود که هنگام بررسی اتّهامات،مشکلاتی برای عالم رجالی پدید آید و بسادگی نتواند شخص مورد اتّهام را رد یا تأیید کند.
مسألۀ غلات باعث شد تا در قرن چهارم هجری،اختلافی اساسی میان دو گروه از علمای شیعه درباره غلوّ پدید آید.
علما و بزرگان قم از یکسو همانند شیخ صدوق،بسیاری از صفات عالی و نیز کرامات پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و ائمه علیهم السّلام را منکر شدند و معتقدان به آن صفات و کرامات را متّهم به غلوّ کردند،که نقطه اوج این اختلاف در مساله سهو النبی صلّی اللّه علیه و اله بود که قمیها معتقد بودند پیامبر صلّی اللّه علیه و اله عصمت از سهو ندارد و برای آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله مسألۀ سهو و فراموشی در حال
نماز اتفاق افتاده است. (1)
-برای اطلاع بیشتر،رجوع شود به:یعقوب جعفری،مقایسهای میان دو مکتب فکری شیعه در قم و
بغداد،(ارائه شده برای کنگره شیخ مفید قدّس سرّه)،ص 26-25.
ابو جعفر محمد بن حسن بن ولید،استاد شیخ صدوق میگفت:اوّلین درجه غلوّ آن است که شخص معتقد به رخ ندادن سهو برای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله باشد. (2)البتّه واضح است که مراد او از غلوّ در اینجا،غلوّ در صفات است نه در ذات و چنین غلوّی مانند غلوّ در ذات موجب کفر نمیشود.
از طرف دیگر،علمای شیعی بغداد همانند شیخ مفید،معتقد به عدم جواز سهو برای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بودند و نیز صفات و فضایل بسیار دیگری برای ائمه صلّی اللّه علیه و اله ثابت میکردند که قمیها آنها را انکار میکردند و طرف مقابل خود یعنی قمیها را متّهم به تقصیر و کوتاهی در معرفت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و ائمه میدانستند. (3)شیخ مفید دربارۀ پیشگفته استاد شیخ صدوق، میفرمود:«اگر این نقل قول از او صحیح باشد،او مقصّر است.» (4)
این گروه علامت غلوّ را نفی حدوث از ائمه علیهم السّلام و حکم به الوهیت و قدیم بودن آنها میدانستند (5)که البته منظور آنها از غلوّ در اینجا غلّو در ذات بود.
گفته شده است:
نتیجهای که از این اختلاف پدید آمد،این بود که اجتهاد در علم رجال راه پیدا کرد، بدین ترتیب که قمیها و ابن غضائری که شأن و منزلت خاصّی برای ائمه علیهم السّلام قائل بودند و تعدی از آن منزلت را غلوّ میدانستند،هنگام بررسی احوال راویان به روایات آنها دقت میکردند و هرگاه در روایات آنان،مطلبی را مییافتند که با عقیدهشان درباره ائمه علیهم السّلام منافات داشت و از آن حدی که برای ائمه علیهم السّلام قائل بودند،فراتر رفته بود،راوی آن را متّهم به غلوّ و روایات آنان را رد میکردند.لذا مشاهده میکنیم که بسیاری از افراد که متّهم به غلوّ شدهاند،این اتّهام از سوی قمیها و ابن غضائری بر آنان وارد شده است و به
دنبال این اتّهام،آنها را به دروغگویی و حدیثسازی نیز متّهم کردهاند. (1)
-بحار الانوار،ج 25،ص 336؛کلیات فی علم الرجال،ص 93،به نقل از:الفوائد الرجالیه،ص 38-9.
جالب آن است که بعضی از موارد و اعتقاداتی که باعث میشد تا شخصی از سوی قمیها به غلوّ متّهم شود،اعتقاداتی درباره ائمه علیهم السّلام است که هماکنون جزء ضروریّات یا مثل ضروریّات مذهب شیعه،شمرده میشود. (2)در میان صاحبان«اصول اربع مائة»گاهی نام افراد متّهم به غلوّ دیده میشود؛مانند:
داود بن کثیر رقی (3)و علی بن احمد ابو القاسم کوفی. (4)همچنین بعضی از راویان«اصول»و «کتب»روایی شیعه مانند احمد بن هلال عبرتایی در بین متهمان به غلوّ یافت میشود. (5)
از آنجا که صحّت احادیث این گروه متوقّف بر روشن شدن حال آنها در طول زندگانی یا لااقل در حال روایت کردن اصول و کتب میباشد،در علم رجال بحثهای فراوانی درباره شخصیتهای اینگونه شده و اختلاف دربارۀ اینگونه شخصیتها،اختلاف در روایات منقول از آنها را نیز در پی آورده است.
دربارۀ بعضی از غلات مانند ابو الخطّاب (6)،طاهر بن حاتم (7)،علی بن احمد ابو القاسم کوفی (8)،محمّد بن علی بن بلال (9)،محمّد بن علی شلمغانی (10)و فارس بن حاتم (11)،گفته شده است:آنها قبل از آنکه غالی شوند،از شیعیان پاک و راستگو بودهاند که در علم رجال از
1) 1)
2) 2) -تنقیح المقال،ج 1،ص 212.
3) 3) -الذریعه،ج 2،ص 163؛معجم رجال الحدیث،ج 7،ص 122.
4) 4) -الذریعه،ج 2،ص 163؛معجم رجال الحدیث،ج 11،ص 246.
5) 5) -معجم رجال الحدیث،ج 2،ص 352.
6) 6) -معجم رجال الحدیث،ج 14،ص 243. [1]
7) 7) -همان،ج 9،ص 156. [2]
8) 8) -همان،ج 11،ص 246. [3]
9) 9) -همان،ج 16،ص 309. [4]
10) 10) -همان،ج 17،ص 47. [5]
11) 11) -همان،ج 13،ص 238. [6]
این حالت به«الاستقامة قبل الغلوّ»(یعنی قبل از غلوّ در راه مستقیم بودن)تعبیر میشود.
دربارۀ این حالت در بین علمای رجال در سه مقام ممکن است اختلاف واقع شود:
1-آیا شخص قبلا دارای حالت استقامت بوده یا نه؟
2-آیا روایاتی که از او نقل شده در حال استقامت بوده یا در حال غلوّ؟
3-اگر بپذیریم که شخص دارای حالت استقامت بوده و روایات منقول از او در حال استقامت نقل شده،آیا روایات او معتبر است یا خیر؟
بعضی از غلات در اثر ارشادهای ائمه علیهم السّلام از غلوّ خود دست برداشتند و دوباره به شیعیان پیوستند؛مانند آنچه درباره صالح بن سهل همدانی گفته شده است. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 9،ص 72.
مسائلی که درباره این نوع اشخاص در علم رجال مطرح میشود،از این قرار است:1-آیا شخص،حالت رجوع و بازگشت داشته یا نه؟
2-روایات منقول از او،آیا در حال غلوّ بوده یا در حال پس از توبه؟
3-اگر ثابت شود که این روایات در حال رجوع نقل شده آیا این روایات،دارای اعتبار است یا خیر؟
بعضی از رجالیون شیعه،همچنانکه وثاقت را با سنّی بودن راوی منافی نمیدانند، در بعضی از موارد،غلوّ را نیز با وثاقت منافی نمیبینند و معتقدند که ممکن است شخص دارای غلوّ باشد،اما در عین حال،فردی موثّق و راستگو به حساب آید؛مثلا مرحوم آیة الله خویی درباره محمّد بن علی بن بلال میگوید:
او از جمله افراد غلات بود...امّا در عین حال،وثاقت نداشتن وی ثابت نشده است. (2)
سخنی که ما در اینجا داریم،ایناست که اگر منظور ایشان،این باشد که باتوجّه به اینکه محمّد بن علی بن بلال قبلا دارای حالت استقامت بوده،پس روایات حال
استقامت او موثّق است،سخن بجایی است.همچنین اگر غلوّ این شخص،به نحو غلوّ در صفات بوده،باز هم برای وثاقت وجهی هست.امّا اگر بگوییم که شخص دارای غلوّ در ذات بوده و منظور از وثاقت،وثاقت روایات او در حال غلوّ میباشد،سخن درستی نگفتهایم،زیرا در فصل قبل،گفتیم که فرق مختلف غلات،هنگامیکه در وادی غلوّ میافتادند،سرانجامشان به اباحیگری منتهی میشد و طبعا چنین افرادی از دروغ و حدیثسازی پرهیز نداشتند.
بعضی از افراد مانند جعفر بن محمّد بن مفضل در علم رجال مستقیما متّهم به غلوّ نشدهاند،امّا دربارۀ آنها نقل شده است که غلات از او روایت نقل میکردهاند (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 4،ص 122.
.این خود منشأ اختلافی در بین رجالیّون برای اعتبار یا عدم اعتبار روایت اینگونه اشخاص میشود.نیز در موارد دیگر،غلات دربارۀ بعضی از افراد میگویند:«او از بزرگان ماست»؛مثل آنچه درباره داود بن کثیر رقّی گفته شده است. (2)در اینگونه موارد نیز اختلاف در میان رجالیّون پدید میآید.رجالنویسانی مانند نجاشی،دربارۀ بعضی از اشخاص،تعبیری اینگونه دارند:
«کان غلوّا(علوّا)فی الوقت.» (3)
سپس بین رجالنویسان بعدی در این عبارت،اختلافاتی پدید آمده است:
1-بعضی گفتهاند:این کلمه«غلوّ»است و مراد آناست که شخص در آن هنگام غالی بوده است.
2-بعضی دیگر گفتهاند:این کلمه«غلوّ»است و مراد آناست که راوی در هنگام نقل روایت از راوی قبلی،در اوج جوانی خود که همه نیروهای جسمی انسان در نهایت حدّ
خود قرار دارد،بوده است.
3-بعضی نیز گفتهاند:این کلمه«علوّ»است و بهمعنای آناست که راوی در آن هنگام،سنّ زیادی داشته است.
چنانکه در بعضی از موارد میگوید:«کان علوّا فی الوقت فلم اسمع منه الحدیث».
یعنی این شخص در آن هنگام،بسیار پیر شده بود(و باتوجّه به اینکه در هنگام پیری قوای انسان به تحلیل میرود)من از او حدیثی نشنیدم تا نقل کنم. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 2،ص 144 بعضی از این احتمالات را ذکر کرده است.
در کتب مختلف رجالی شیعه،بسیاری از راویان متّهم به غلوّ شدهاند که نفس این اتهام،خود موجبات اختلاف در وثاقت فرد را پدید میآورد.
ما در اینجا برای هرچه کاملتر شدن بحث،با استقرایی نسبتا کامل،اسامی این افراد را از کتاب معجم رجال الحدیث که بحق باید گفت:«در زمان معاصر،کاملترین کتاب رجالی شیعه میباشد»استخراج کردهایم و توضیحات لازم را در ذیل نام هر شخص خواهیم داد. (2)
قبل از ورود به این بحث،خود را ناچار از تذکّرات ذیل میبینم:
1-بدیهی است که اتهام غلوّ بهمعنای اثبات آن نیست و چه بسیار افراد پاکی که متّهم به غلوّ شدهاند.همچنین ذکر این اسامی در کتاب معجم رجال الحدیث بهمعنای قبول اتهام از سوی نویسندۀ آن نمیباشد.
2-در بسیاری از موارد،این اتّهام از سوی قمیها و ابن غضائری وارد شده است که اعتقادات خاصی درباره کرامات و صفات ائمه داشتند.
3-ممکن است بسیاری از افراد متّهم شده،هماکنون در سلسله اسناد روایات شیعه وجود نداشته باشند،امّا مسلّم آناست که آنان در زمان خود روایاتی از ائمه یا اصحاب آنان نقل میکردهاند که شاید بسیاری از روایات آنها به وسیله صاحبان کتب اربعه و دیگر کتب روایی شیعه،پالایش شده باشد.
4-بعضی از این افراد متّهم،هماکنون در سلسله اسناد کتب روایی شیعه وجود دارند.
مؤلف معجم رجال الحدیث در اینباره کتب اربعه و کتاب کامل الزیارات و تفسیر قمی را که از معتبرترین کتب نزد شیعه میباشند،برگزیده و در مواردی که از فردی روایاتی در این کتب موجود باشد،متذکّر میشود.
از اینجا روشن میشود که موجود نبودن روایت از شخصی در این کتب،بهمعنای نبود روایات او در دیگر کتب روایی شیعه نمیباشد.
5-رهبران فرقههای غلات که فرقههایی با نام آنان تشکیل شده بود و در فصل دوم از آنها نام بردیم،به جهت پرهیز از تکرار،در اینجا از ذکر نام آنان خودداری میکنیم.
6-ملاک ما در این اتهام،یاد شدن شخص متهم با الفاظ و عناوینی همچون«غلو»و «ارتفاع»و مشتقات آن دو و نیز منتسب کردن شخص متهم به یکی از فرقههای غلات مانند:خطابیه،مغیریه و...است.تنها در یک مورد(ابو هارون مکفوف)،انتساب روایت غلوّآمیز را ملاک قرار دادهایم.
اما اسامی این افراد به ترتیب حروف الفبا
1-ابراهیم بن اسحاق (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 1،ص 202.
2-ابراهیم بن یزید المکفوف (2)
3-ابن ابی الزرقاء
4-ابو السمهری
این دو نفر مورد لعنت امام جواد علیه السّلام قرار گرفتند. (3)
5-ابو عبد الله مغازی
او یکی از غلات زمان امام هادی علیه السّلام بود. (4)
6-ابو هارون مکفوف
کشی روایتی از یکی از اصحاب امام صادق علیه السّلام نقل میکند که در آن،راوی مطالب
غلوّآمیزی را به ابو هارون نسبت میدهد و امام او را لعنت میکند. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 22،ص 73.
7-احکم(احلم)بن بشار مروزی
او از یاران امام جواد علیه السّلام بود. (2)
8-احمد بن حسین بن سعید،ابو جعفر اهوازی ملقب به«دندان»
او در سلسله اسناد بعضی از روایات واقع شده است. (3)
9-احمد بن علی ابو العباس الرازی
10-احمد بن محمد بن سیار معروف به«ابو عبد اللّه سیاری قمی»
نام او در سلسله اسناد کتاب نوادر الحکمة وجود دارد.او در زمان امام حسن عسکری علیه السّلام میزیسته است. (4)
11-اسحاق بن محمد بن احمد بصری
او از یاران امامهادی علیه السّلام بود. (5)
12-اسحاق بن محمد بن احمد بن ابان بن مرار بن عبد اللّه ملقب به«احمر»
او در سال 186 ه ق از دنیا رفت.
نام او در سلسله اسناد بعضی از روایات کافی وجود دارد. (6)
13-امیة بن علی قبسی شامی.
نام او در سلسله اسناد بصائر الدرجات و تهذیب الاحکام وجود دارد. (7)
14-جحدر بن مغیره
او یکی از یاران ابو الخطاب بود (8)
15-جعفر بن اسماعیل منقری(مقری) (9)
16-جعفر بن محمد بن مالک الفزاری (10)
17-جعفر بن محمد بن مفضل (1)
-جامع الرواة،ج 1،ص 161. [1]
18-جعفر بن معروف (2)
19-جعفر بن میمون
او یکی از یاران ابو الخطاب بود. (3)
20-جعفر بن واقد
او مورد لعن امام جواد علیه السّلام واقع شد. (4)
21-جماعة بن سعد الجعفی(خثعمی)الصائغ
او به همراه ابو الخطاب کشته شد. (5)در کتاب کافی،از او روایتی در باب علم امام علیه السّلام نقل شده است. (6)
22-الحرث الشامی
به احتمال زیاد او همان عبد اللّه (7)بن حارث شامی است که به همراه شش نفر دیگر از سران غلات مورد لعن امام صادق علیه السّلام قرار گرفت.
23-حسن بن خرّزاد قمی (8)
24-حسن بن عبد اللّه(عبید اللّه)قمی (9)
25-حسن بن علی بن ابی عثمان معروف به«سجادة»
او را در شمار یاران امام جواد و امام هادی علیهما السّلام دانستهاند و به او نسبت دادهاند که از پیروان ابو الخطاب بوده است.او در سلسلۀ اسناد کتاب کامل الزیارات واقع شده است. (10)
26-حسن بن محمد بن بابا قمی
او یکی از سران غلات بود و قبل از غلوّ از یاران امام هادی و امام عسکری علیهما السّلام به
شمار میرفت. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 5،ص 112.
27-حسین بن شادویه (2)
28-حسین بن عبید اللّه سعدی(قمی)
گفته شده است:او را به اتهام غلوّ از قم راندند. (3)
29-حسین بن علی خواتیمی
او در زمان امام رضا علیه السّلام میزیسته است. (4)
30-حسین بن میاح مدائنی
او که از یاران امام کاظم و امام صادق علیهما السّلام بوده،در سلسله اسناد کتاب کافی واقع شده است. (5)
31-حسین بن یزید نوفلی (6)
32-حفص بن میمون
او از اصحاب امام صادق علیه السّلام بود که نزد ابو الخطاب رفتوآمد داشت. (7)
33-حکم بن بشّار (8)
34-حمزة بن عمارة البربری(الیزیدی)
او یکی از سران هفتگانۀ غلات است که مورد لعن امام صادق علیه السّلام قرار گرفت. (9)
35-خالد بن نجیح-خالد الخواتیمی-خالد الجوان
او از یاران امام صادق و امام کاظم علیهما السّلام بوده است. (10)
36-خلف بن محمد (11)
37-خیبری بن علی
او یکی از یاران یونس بن ظبیان،خطّابی معروف در زمان امام رضا علیه السّلام بوده است. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 6،ص 78.
38-داود بن قاسم،ابو هاشم الجعفری (2)
39-داود بن کثیر رقّی
او از کسانی است که در علم رجال مورد اختلاف فراوان واقع شده است.از سویی، بعضی او را از ارکان غلات دانستهاند و دربارۀ او گفتهاند که غلات از او حدیث فراوان نقل میکنند،و از سوی دیگر،از قول امام صادق علیه السّلام دربارۀ او نقل شده است که منزلت او همانند منزلت مقداد است.به هرحال،نام او در دوازده مورد در سلسله اسناد کتب اربعه واقع شده است. (3)چنانکه قبلا آوردیم،او یکی از راویان«صاحب اصل»میباشد.
40-ربیع بن زکریا الوراق (4)
41-سالم بن مکرم،ابو خدیجه
او یکی از یاران ابو الخطّاب بود که بهطور معجزهآسایی از قتل عام خطّابیها نجات یافت و توبه کرد،اما حتی پس از توبه،بعضی از علمای رجال او را ضعیف شمردهاند. (5)
42-سفیان بن مصعب العبدری
او یکی از شاعران اهل بیت علیهم السّلام بود که مورد توجّه امام صادق علیه السّلام قرار داشت و طبق روایتی،امام صادق علیه السّلام به شیعیان خود سفارش میفرماید که اشعار او را به فرزندانشان بیاموزند.اما با این وصف،بعضی از رجالیون گفتهاند:در اشعار او مطالبی دالّ بر اعتقاد به باورهای غلات طیّاره (6)یافت میشود. (7)
43-سلیمان بن زکریا الدیلمی
او از امام صادق علیه السّلام روایت میکرد. (8)
44-سلیمان بن عبد اللّه الدیلمی
دربارۀ او گفته شده است:از یاران امام صادق علیه السّلام و از غلات بزرگ بود.مؤلف معجم رجال الحدیث احتمال میدهد که او با فرد سابق یکی باشد.نام او در یازده مورد در
سلسله اسناد کتب اربعه واقع شده است. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 8،ص 286.
45-سهل بن زیاد
او از کسانی است که قمیها به اتّهام غلوّ او را از قم راندند. (2)
46-شاه رئیس،ابو عبد اللّه(ابو عبد الرحمان)کندی (3)
47-صالح بن سهل(سهیل)همدانی
او از راویان امام صادق علیه السّلام بوده و در سلسله اسناد تفسیر قمی و کافی واقع شده است. (4)
48-صالح بن عقبة بن قیس بن سمعان
او از امام صادق علیه السّلام روایت میکند و بعضی از روایات او در کافی موجود است. (5)
49-طاهر بن حاتم بن ماهویه قزوینی
او قبل از آنکه غالی شود،از اصحاب امام کاظم و امام رضا علیهما السّلام بوده است.قبل از غلوّ،مرد نیکی بوده و روایاتی از او که در آن حال روایت شده است،در کافی وجود دارد. (6)
50-عباس بن صدقة
او را از غلات بزرگ دانستهاند. (7)
51-عبد الرحمان بن حماد(ابی حماد)ابو القاسم کوفی صیرفی (8)
52-عبد اللّه بن بحر
روایاتی از او در کتب اربعه وجود دارد. (9)
53-عبد اللّه بن بکر(بکیر)الارجانی (10)
54-عبد اللّه بن حارث
او یکی از هفت نفری است که مورد لعن امام صادق علیه السّلام واقع شد. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 10،ص 152.
احتمال دارد او با حرث شامی یکی باشد.55-عبد اللّه بن حکم ارمنی
سیزده روایت از او در کتب اربعه موجود است. (2)
56-عبد اللّه بن عبد الرحمان الاصم المسمعی البصری
او در سلسله اسناد کامل الزیارات واقع شده و نیز پنجاه و چهار روایت از او در کتب اربعه نقل شده است. (3)
57-عبد اللّه بن عمر(عمیر)بن حارث
احتمال دارد او با عبد اللّه بن حرث یکی باشد. (4)
58-عبد اللّه بن قاسم (5)
59-عبد اللّه بن قاسم البطل (6)
او از راویان امام صادق علیه السّلام بوده و در سلسله اسناد اصول کافی واقع شده است.
60-عبد اللّه بن قاسم حارثی
او در سلسله اسناد کامل الزیارات واقع شده است. (7)
61-عبد اللّه بن قاسم حضرمی
او از یاران امام کاظم علیه السّلام بوده و در سلسله اسناد کامل الزیارات و کتب اربعه واقع شده است. (8)احتمال اتحاد این چهار نفر اخیر یا بعضی از آنها با همدیگر داده شده است.
62-عبد الکریم بن عمرو
دربارۀ او گفته شده است:غلات فراوان از او روایت نقل میکنند. (9)
63-عروة بن یحیی النخاس الدهقان
او از اصحاب امام هادی علیه السّلام و وکیل مورد اعتماد آن حضرت به شمار میرفت،اما
پس از چندی از استرداد اموال امام خودداری کرد و مورد لعن آن حضرت علیه السّلام واقع شد.
او پس از درآمدن به سلک غلات،دروغهای فراوانی بر امام هادی علیه السّلام بست. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 11،ص 139.
64-علی بن احمد ابی القاسم الکوفی
او قبلا در راه مستقیم بود،اما در آخر عمر خود منحرف شد و کتب فراوانی در حال انحراف نگاشت.غلات برای او احترام فراوانی قائل بودند. (2)او یکی از صاحبان اصول اربع مائة بهشمار میرود. (3)او سرانجام در سال 325 ه ق از دنیا رفت. (4)
65-علی بن حسان بن کثیر الهاشمی
او در سلسله اسناد کامل الزیارات و تهذیب الاحکام واقع شده است. (5)
66-علی بن(مسعود)حسکة
او اسناد تنی چند از غلات بزرگ،همانند قاسم شعرانی یقطینی بوده است. (6)
67-علی بن حماد ازدری (7)
68-علی بن حماد خراذینی(جراذینی)الرازی
او در سلسله اسناد کتب اربعه واقع شده است. (8)
69-علی بن عبد اللّه بن عمران القرشی معروف به میمونی (9)
70-علی بن یحیی الدهقان
او از یاران امام هادی علیه السّلام بود. (10)
71-عمر بن فرات
او قبل از غلوّ،دربان امام رضا علیه السّلام بود. (11)
72-عمر بن مختار خزاعی
غلات او را از خود دانستهاند. (12)
73-فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینی
او قبلا از یاران امام هادی علیه السّلام و دارای عقیده درست بود،اما پس از چندی راه غلوّ را در پیش گرفت و مورد لعنت امام حسن عسکری علیه السّلام واقع شد. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 13،ص 238.
74-فرات بن احنف عبدی
او از یاران امام باقر و امام صادق علیهما السّلام بوده و در سلسله اسناد کافی واقع شده است. (2)
75-قاسم بن حسن بن علی بن یقطین
او از یاران امام هادی علیه السّلام بهشمار میرفت. (3)
76-قاسم بن ربیع صحّاف کوفی
او در سلسله اسناد کامل الزیارات،تفسیر قمی و کافی واقع شده است. (4)
77-قاسم بن محمد اصفهانی(قمی)معروف به«کاسولا» (5)
78-قاسم شعرانی یقطینی (6)
79-محمد بن اسلم طبری جبلی
او را از یاران امام کاظم و امام رضا علیهما السّلام شمردهاند.نام او در سلسله اسناد کامل الزیارات واقع شده است. (7)
80-محمد بن اسماعیل (8)
81-محمد بن اورمۀ قمی
او از یاران امام رضا علیه السّلام بود که از سوی قمیها به غلوّ متهم شد و مردی را مأمور ترور او کردند،اما هنگامیکه آن شخص،قصد انجام مأموریت خود را داشت،مشاهده کرد وی از اول تا آخر شب را در حال نماز و دعا بهسر میبرد.از اینرو،قمیها از تصمیم خود برگشتند،و پس از چندی نامهای از سوی امام جواد علیه السّلام مبنی بر پاکی او از این اتهام به دست قمیها رسید.نام او در سی مورد در اسناد کامل الزیارات واقع شده است. (9)
82-محمد بن بحر الرهنی(الدهنی)نرماشیری،معروف به ابو الحسین شیبانی
گفته شده است:او دارای پانصد کتاب و رساله بوده است.ظاهر آن است که محمد بن حسن کرمانی رهنی نرماشیری نیز همین شخص باشد. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 15،ص 122. [1]
83-محمد بن(حسن بن)جمهور،معروف به ابو عبد اللّه العمیّ البصری
او را از یاران امام کاظم و امام رضا علیهما السّلام شمردهاند.نام او در سلسله اسناد کامل الزیارات و تفسیر قمی و نیز در چهل و چهار مورد در سلسله اسناد کتب اربعه واقع شده است.مؤلف معجم رجال الحدیث او را باوجود غلوّ،موثق میشمارد. (2)
84-محمد بن حسن بن سعید الصائغ الکوفی
او در اسناد تفسیر قمی واقع شده است. (3)
85-محمد بن حسن بن شمون بصری
او زمان امام کاظم تا امام حسن عسکری علیهما السّلام را درک کرد و سرانجام پس از عمری صد و چهارده ساله،در سال 258 ه ق از دنیا رفت.نام او در اسناد کامل الزیارات و همچنین صد و چهل سند از کتب روایی شیعه واقع شده است. (4)
86-محمد بن حسین بن سعید الصائغ (5)
87-محمد بن سلیمان الدیلمی
او را از یاران امام صادق و امام کاظم و امام رضا علیهم السّلام شمردهاند.نام او در سلسله اسناد کامل الزیارات و کافی واقع شده است. (6)
88-محمد بن سنان الزاهری،معروف به ابو جعفر الهمدانی
او از یاران امام کاظم و امام رضا و امام جواد علیهم السّلام بود که در سال 220 ه ق از دنیا رفت.
این شخص از جمله راویانی است که در علم رجال،بحث و گفتوگوی فراوانی را به خود اختصاص داده است.مؤلف معجم رجال الحدیث اعتقاد دارد که او سرانجام از راه کج برگشت و معصوم علیه السّلام از او راضی شد.روایات فراوانی از او در کامل الزیارات و کتب
اربعه نقل شده است. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 16،ص 163-151. [1]
89-محمد بن صدقة العنبری البصری
او از اصحاب امام کاظم و امام رضا علیهما السّلام بود.نام او در سلسله اسناد کامل الزیارات و کافی واقع شده است. (2)
90-محمد بن عبد اللّه بن مهران،ابو جعفر الکرخی
او از اصحاب امام جواد و امام هادی علیهما السّلام بود.نام او در سلسله اسناد کامل الزیارات و کافی واقع شده است.مؤلف معجم رجال الحدیث،این احتمال را تقویت میکند که کسی که در اسناد این دو کتاب واقع شده است،غیر از این شخص غالی است. (3)
91-محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی،ابو جعفر القرشی،معروف به ابو سمینة
او از یاران امام رضا علیه السّلام بود که وارد شهر قم شد و پس از چندی به وسیلۀ احمد بن محمد بن عیسی که حساسیّت فراوانی نسبت به نقل روایات غلوّآمیز داشت،از شهر قم اخراج گردید.نام او در سلسله اسناد کامل الزیارات واقع شده است. (4)
92-محمد بن عیسی بن عبید یقطینی
او را از یاران امام رضا تا امام حسن عسکری علیهم السّلام شمردهاند.نام او در سلسله اسناد کامل الزیارات نیز واقع شده است.وی ناقل بعضی از روایات،در مذمت اصحاب بزرگ ائمه علیهم السّلام همچون زراره،محمد بن مسلم و مؤمن الطاق است.جالب آنکه او خود ناقل بسیاری از روایاتی است که به راویان،اتهام غلوّ وارد میآورده است.مؤلف معجم رجال الحدیث او را موثّق میداند. (5)
93-محمد بن فرات بن احنف
او فرزند غالی معروف،فرات بن احنف عبدی بود که احادیث فراوانی بر امام رضا علیه السّلام میبست،تا جایی که آن حضرت فرمود:هیچ خطّابی همانند محمد بن فرات از زبان ما دروغ جعل نکرده است.
نام او در سلسله اسناد کتاب کافی واقع شده است. (1)
-جامع الرواة،ج 2،ص 172.
94-محمد بن فضیل ازدری صیرفی،معروف به ابو جعفر الازرق
او از اصحاب امام صادق و امام کاظم و امام رضا علیهم السّلام بوده و نام او در سلسله اسناد کافی و کامل الزیارات واقع شده است. (2)
95-محمد بن مظفر،معروف به ابو دلف ازدی کاتب(مجنون) (3)
96-محمد بن منصور الکوفی (4)
97-محمد بن موسی بن حسن بن فرات
او از یاران امام هادی و امام عسکری علیهما السّلام میباشد و در سلسله اسناد کافی واقع شده است. (5)
98-محمد بن موسی السریعی
او از اصحاب امام حسن عسکری علیه السّلام بود،اما بعدها شاگردی علی بن حسکه،غالی معروف را برگزید. (6)
99-محمد بن موسی بن عیسی
او نیز از قم به اتهام غلوّ اخراج شد.روایات فراوانی از او در کتب اربعه وجود دارد. (7)
100-محمد بن نصر
احتمال یکی بودن او با محمد بن نصیر نمیری،رهبر فرقۀ نمیریه فراوان است.
101-معلّی بن خنیس
او از راویانی است که دو دسته روایات در مدح و ذم او وارد شده است.بعضی دربارۀ او گفتهاند:او در ابتدا از یاران مغیرة بن سعید رهبر،فرقۀ مغیریه بوده است.
مؤلف معجم رجال الحدیث مینویسد:
اسناد همۀ روایات وارد شده در مدح او صحیح و اسناد روایات ذمّ ضعیف میباشد و آنچه از احوال او به دست میآید،این است که او مردی جلیل القدر و از شیعیان خالص
امام صادق علیه السّلام بوده است و اتهام غلوّ را غلات و علمایی از اهل سنّت که قصد ضربه وارد کردن به اصحاب امام صادق علیه السّلام را داشتند،بر او وارد آوردند.
او در سلسله اسناد کامل الزیارات و کتب اربعه واقع شده است. (1)
-معجم رجال الحدیث،ج 18،ص 236.
102-معلّی بن راشد القمی العمیّ البصری (2)
103-مفضل بن عمر،ابو عبد اللّه الجعفی
او از اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهما السّلام بوده که مورد اتّهام خطّابی بودن قرار گرفته است.نام او در سلسله اسناد کامل الزیارات و کتب اربعه واقع شده است. (3)قبلا دربارۀ ردّ اتهام غلوّ و اثبات توثیق او بحث کردیم و این احتمال نیز بیان شد که ممکن است با شخص دیگری به نام مفضّل بن عمر صیرفی اشتباه شده باشد. (4)
104-منخل بن جمیل کوفی
او از یاران امام صادق و امام کاظم علیهما السّلام بود و نام او در اسناد تفسیر قمی واقع شده است. (5)
105-موسی بن اشیم
او از اصحاب امام صادق علیه السّلام بوده که با ابو الخطاب رفتوآمد داشته است.روایاتی از او در کتب اربعه نقل شده است. (6)
106-موسی بن جعفر کمیذانی(کمندانی)
کمندان نام یکی از دهات قم بوده است. (7)
107-موسی بن سعدان الحناط
او از یاران امام کاظم علیه السّلام بوده که کتب فراوانی را از او روایت کرده است.نام او در سلسله اسناد روایات کتب اربعه قرار دارد. (8)
108-موسی السواق (9)
او را از علیائیه شمردهاند. (1)
-جامع الرواة،ج 2،ص 277. [1]
109-نصر بن صباح،ابو القاسم البخلی
او که بسیاری از راویان را به غلوّ متهمّ کرده،خود نیز از تیغ این اتهام،جان سالم به در نبرده و به غلوّ در مذهب متهم شده است. (2)
110-هاشم بن ابی هاشم
او را از یاران و داعیان محمد بن بشیر،رهبر فرقۀ بشیریه شمردهاند. (3)
111-یحیی بن حمّاد (4)
112-یحیی بن زکریا النرماشیری (5)
113-یوسف بن السخت (6)
114-یوسف بن یعقوب جعفی (7)
115-یونس بن بهمن
به او نسبت خطّابی بودن دادهاند.نام او در سلسله اسناد کتب اربعه واقع شده است. (8)
116-یونس بن ظبیان
او یکی از بزرگترین پیروان و مبلغان ابو الخطاب در زمان امام رضا علیه السّلام بود. (9)
اگر این صد و شانزده اسم را به نامهای رهبران غلات که قبلا آوردیم و شمارشان به سی و چهار میرسد اضافه کنیم،رقم صد و پنجاه به دست میآید و این فهرستی از متهمان به غلوّ است که در کتب رجال شیعه مورد بحث قرار گرفته و بسیاری از آنان در سلسله اسناد احادیث شیعه واقع شدهاند.
در اینجا لازم است برای روشن شدن تکلیف این احادیث،بحث دقیقی دربارۀ این
اتّهام و نیز بررسی احوال متهمان صورت گیرد.اما از آنجا که کتاب حاضر گنجایش این بررسی را ندارد،به ذکر بعضی از نقاط کلیدی این بحث بسنده میکنیم:
اوّلا،باید دربارۀ الفاظی که اتّهام به وسیلۀ آن الفاظ وارد گردیده،بررسی عمیقی صورت گیرد و مقدار دلالت آن الفاظ بر غلوّ و نیز تعیین مراد از غلوّ،که آیا غلوّ در ذات است یا در صفات،روشن شود.
بعضی از این الفاظ عبارتند از:1-غلوّ و مشتقات آن،2-ارتفاع و مشتقات آن،3- تخلیط در بعضی از موارد،4-فساد المذهب در بعضی از موارد.
ثانیا،باید روایات این متهمان،بویژه در باب اصول عقاید استخراج شود.
ثالثا،باید احوال و معتقدات راویان و واردکنندگان اتّهام،مانند:نصر بن صباح،محمد بن عیسی بن عبید،محمد بن مسعود،احمد بن محمد بن عیسی،ابن غضائری و قمیها بررسی شود.
پس از این بررسی،این نتیجه به دست خواهد آمد که اصولا ناسازگاری معتقدات این اشخاص و اصناف با راویان روایات بعضی از فضائل ائمه علیهم السّلام موجبات این اتهام را فراهم آورده است،بدون اینکه اتهام واردکنندگان هیچ دلیل دیگری در دست داشته باشند.
اصولا در بررسی ابتدایی وضع قمیها،این نتیجه به دست میآید که از نیمۀ دوم قرن دوم تا قرن چهارم،جوّی بر راویان آن دیار غالب بوده است که هر روایت حاکی از فضیلتی را که مقداری از حدود فهم عرفی خارج بوده است،حمل بر غلوّ میکرده و راوی آن را غالی میدانستهاند.
به نظر میرسد این اوضاع و شرایط سختگیرانه،عکس العمل تندرویهای غلات در نیمۀ اول و نیز سالهایی از نیمۀ دوم قرن دوم هجری در گوشه و کنار مملکت اسلامی آن زمان بوده است.بعضی از بزرگان را اعتقاد بر ایناست که وارد آوردن اتهام غلوّ به کسانی همچون محمد بن سنان و معلّی بن خنیس،بدان سبب بوده که آنان روایاتی را که از اسرار آل محمد صلّی اللّه علیه و اله به شمار میرفته و درک آن برای تودۀ مردم مشکل بوده است،نقل میکردهاند.
اگر در گشودن این نقاط کلیدی موفق شویم،خواهیم توانست غالیان واقعی را از میان
متهمان شناسایی کنیم و به نقد کردن روایات نقل شده از سوی آنان بپردازیم.
در فصل سوم دیدیم که عقاید اصولی غلات مانند:تناسخ،حلول،تشبیه و اعتقاد به الوهیّت ائمه علیهم السّلام به میان شیعه نفوذ پیدا نکرد،بلکه شیعه به پیروی از ائمه خود از همان ابتدا بشدت در مقابل این عقاید ایستادگی نموده،قایل به آن عقاید را تکفیر کردند.پس از آن،کتب کلامی شیعه با براهین و استدلالها به ردّ این عقاید پرداختند.
همچنین درباره عقاید مشترک شیعه و غلات مانند:رجعت،وصیّت و مهدویّت مشاهده کردیم که اصل این عقاید از شیعه بوده که غلات،آن عقاید را به شکل تحریف شده عرضه کردند،امّا شیعه،آن عقاید تحریف شده را مردود شمرده،بر همان عقاید اصیل خود باقی ماندند و طیّ قرون بعدی کتب کلامی و اعتقادی شیعه آن عقاید را به شکل اصیل خود با براهین و استدلالها به اثبات رسانیدند.
پس در اینجا بهطور خلاصه میتوان گفت که شیعه در اصول عقاید خود و نیز در دیگر عقاید اصولی خود به هیچ وجه از غلات تأثیر نپذیرفته و بهترین شاهد آن کتب کلامی شیعه و مقایسۀ آن با عقاید غلات است.
امّا نکتهای که در اینجا نباید از آن غافل شد ایناست که در میان شیعه،بعضی از اعتقادات یافت میشود که با براهین عقلی اثباتپذیر نیست و طریق اثبات آن بجز از راه روایات وارد از سوی معصومین علیهم السّلام امکانپذیر نمیباشد.
متأسّفانه در سلسله اسناد بعضی از این روایات افراد متهم به غلوّ قرار دارند که تا روشن نشدن حالشان نمیتوان با اینگونه روایات،عقیدهای را پذیرفت.
بهعنوان نمونه،ما به بررسی سلسله اسناد احادیث کتاب الحجة از اصول کافی که احتمال بیشتری برای فعالیت غلات میرفت،پرداختیم و از تعداد 255 حدیث این کتاب،افراد متّهم به به غلوّ را در سند بیش از 50 حدیث آن یافتیم.
این افراد عبارتند از:
1-احمد بن هلال 2-امیّة بن علی 3-جماعة بن سعد 4-داود بن کثیر الرقی 5- صالح بن سهل 6-عبد الله بن عبد الرحمان الاصم 7-عبد اللّه بن قاسم بطل 8-علی بن
حسان 9-قاسم بن ربیع 10-محمد بن اسلم 11-محمد بن جمهور 12-محمد بن حسن بن شمون 13-محمد بن سنان 14-محمد بن عیسی بن عبید 15-محمد بن فضیل 16- محمد بن اورمه قمی 17-مفضل بن عمر 18-منخل 19-موسی بن سعدان.
اما نباید تصور کرد که به محض دیدن نام فرد متهم به غلوّ باید حدیث را رد کرد،زیرا اوّلا،بعضی از این افراد مانند محمّد بن اورمه قمی و مفضل بن عمر،از این اتّهام پاک و به دور میباشند و برائت آنان به اثبات رسیده است.
ثانیا،دربارۀ بعضی دیگر مانند محمّد بن سنان،داود بن کثیر رقی و محمد بن جمهور، اختلاف است که بعضی از رجالنویسان شیعه باتوجّه به قراینی،آنان را از این تهمتها بریء میدانند.
ثالثا،بعضی دیگر همانند احمد بن هلال،قبل از غلوّ و انحراف در راه مستقیم به سر میبردهاند و بسیاری از این احادیث را باتوجه به قراین،در حال استقامت نقل کردهاند.
رابعا،دربارۀ بعضی دیگر همانند صالح بن سهل،احتمال توجّه و بازگشت داده شده است و احتمال فراوان میرود که آن احادیث را در آن حال نقل کرده باشد.
خامسا،بسیاری از اتهامات غلوّ از سوی قمیها بر این افراد وارد شده است که در بعضی از موارد،منشأ این اتّهام،نقل همین روایات بوده است.
و بالأخره سادسا،مضامین بعضی از این روایات،از طرق دیگری نیز نقل شده است که در آن طرق،هیچ فرد غالی وجود ندارد.
بدین ترتیب،با بررسی بیشتر به این نتیجه میرسیم که از آن پنجاه روایت،تنها شمار اندکی که شاید به عدد انگشتان یک دست نرسد،از نظر علم رجال و سندشناسی مردود میباشد و باتوجه به قراین دیگر میتوان روایات دیگر را تصحیح کرد،اما به هرحال سرنوشت بعضی از روایات به واسطه روشن نشدن حال راویان،همچنان در بوتۀ ابهام باقی میماند.
شاید باتوجه به اباحیگری غلات،چنین به نظر رسد که غلات فقهی نداشتهاند تا در فقه شیعه تاثیر گذارد،امّا باید گفت:تأثیر غلات در فقه شیعه از دو ناحیه ممکن است:
ناحیه اول:آنکه فرقههای مختلف غلات از همان ابتدا شروع به ترویج اباحیگری مطلق نکردند،بلکه کمکم در این راه پیش رفتند و در آن هنگام که در آغاز راه بودند، بعضی از نظریات فقهی را مطرح میکردند و آنان را در بین شیعیان رواج میدادند.در این جا به ذکر نمونههایی میپردازیم:
الف-فردی به نام ابو هلال از امام صادق علیه السّلام سؤال میکند:
«آیا خون آمدن از بینی و استفراغ کردن و کندن موی زیر بغل،وضو را باطل میکند؟»
امام صادق علیه السّلام در جواب فرمودند:
«تو را چه به این گفتار؟این عقیده مغیرة بن سعید است که خدا او را لعنت کند.در هنگام خون آمدن بینی و استفراغ کردن،کافی است که محلّ آلودگی را بشویی و احتیاجی به وضو گرفتن مجدّد نیست.» (1)
-طوسی،محمد بن حسن،تهذیب الاحکام،(چاپ سوم:تهران،دار الکتب الاسلامیة،1390 ق)،ج 1،
ص 349،ح 1026.
از این حدیث به دست میآید که اوّلا،فرقههای غلات در ابتدا دارای احکام فقهی بودند که گاهی مشقّتآور نیز بود.
ثانیا،این احکام در بین شیعیان نیز رواج یافته بود،بهطوری که راوی احتیاج پیدا میکند از امام علیه السّلام چنین مسألهای را بپرسد.
ب-بعضی از کتب فرقهشناسی به مغیره نسبت دادهاند که او قایل به تحریم نوشیدن آب فرات و نیز هر نهر و چشمهای که در آن نجاست واقع شود،بود (2).این نیز یکی دیگر از احکام پررنج و محنت این گروه است.
دربارۀ این احکام مشقّتآور یا باید بگوییم که این افراطها سرانجام آنان را به تفریط و اباحیگری کشانید،یا بگوییم که در ابتدا این احکام را برای جذب هرچه بیشتر شیعیان به سوی خود،عنوان میکردند.
ج-یکی از مسلّمات فقه شیعه،ایناست که زن حایض،نمازهای خود را قضاء نمیکند،امّا مغیرة بن سعید به دروغ از قول امام باقر علیه السّلام نقل میکرد که زنان آل محمّد صلّی اللّه علیه و اله نمازهایی را که در حال حیض از آنان فوت شده است،قضا میکنند. (3)
د-یکی از فتاوای ابو الخطّاب این بود که واجب است نماز مغرب را تا هنگام غایب شدن شفق و پدیدار شدن تمامی ستارگان در آسمان تأخیر انداخت.
امام رضا علیه السّلام میفرماید:ابو الخطّاب بیشتر اهل کوفه را فاسد و آنها را چنان کرد که نماز مغرب را نمیخواندند،مگر اینکه شفق پنهان میشد. (1)
-تهذیب الاحکام،ج 2،ص 33،ح 99؛معجم رجال الحدیث،ج 14،ص 259.
امام صادق علیه السّلام در حدیثی میفرماید:
«کسی که نماز مغرب را برای طلب فضیلتش تأخیر اندازد،ملعون است،ملعون است.»
وقتی به آن حضرت علیه السّلام گفته شد که اهل عراق،نماز مغرب را تا پدیدار شدن ستارگان تأخیر میاندازند،فرمود:
«این عمل دشمن خدا ابو الخطّاب است.» (2)
در حدیث دیگر،آن حضرت علیه السّلام از کسی که این عمل یعنی تاخیر نماز مغرب را عمدا انجام دهد،بیزاری جستند. (3)
از بعضی احادیث چنین برمیآید که ابو الخطاب این فتوا را به امام صادق علیه السّلام نسبت میداد. (4)
از این احادیث چنین به دست میآید که اوّلا،ابو الخطاب در ابتدا دارای فتاوای مخصوص بوده است.ثانیا،این فتاوا را در کوفه بشدت رواج داده بود.ثالثا،ائمه علیهم السّلام بشدت با این فتاوای انحرافی برخورد میکردند.
ناحیۀ دوم:در بحث رجالی دیدیم که بسیاری از متهمان به غلوّ در سلسله روایات اسناد کتب اربعه واقع شدهاند که بیشتر آن روایات،حاوی احکام فقهی است.
بنابراین،ممکن است اینگونه توهّم شود که غلات از این طریق توانستهاند در فقه شیعه تأثیر گذارند.
لیکن نکتهای که نباید از آن غافل ماند،ایناست که فقهای شیعه در طول قرون گذشته بر فقه شیعه،حسّاسیّت فوق العادهای نسبت به روایات حاوی احکام از خود
نشان دادهاند و در هر مورد تا به صحّت روایتی اطمینان حاصل نمیکردند،به مضمون آن فتوا نمیدادند.آنان در مورد متّهمان به غلوّ،که در سلسله اسناد روایات فقهی واقع شدهاند،نهایت تلاش خود را میکردند تا بهگونهای حال راویان مشخص شده،از حالت اتّهام بیرون آیند.آنگاه روایات آنان را قبول یا رد میکردند.در صورتی که غلوّ شخصی ثابت میشد به این نکته توجّه میکردند که آیا شخص،قبل از غلوّ دارای حالت نیکویی بوده یا نه؟و اگر در صراط مستقیم سیر میکرده،آیا این روایات،در حال استقامت از او نقل شده یا در حال غلوّ؟
به هرحال،چنانکه گفتیم با این دقّتها و موشکافیهای فقها در کوچکترین مسائل فقهی،جای نگرانی کمتری دربارۀ تأثیر غلات در فقه شیعه باقی میماند.علاوه بر اینکه ممکن است بگوییم غلات،انگیزۀ چندانی برای جعل حدیث در زمینههای فقهی نداشتهاند.
1-آراء ائمة الشیعة فی الغلاة،میرزا خلیل کمرهای،(تهران،چاپ افست حیدری، 1351 ش).
2-آئین وهابیت،جعفر سبحانی،(چاپ دوّم:قم،انتشارات اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین).
3-الاحزاب المعارضة السیاسیة الدینیة فی صدر الاسلام الخوارج و الشیعة،جولیوس ولهاوزن،ترجمه عبد الرحمن بدوی،(چاپ دوّم:کویت،وکالة المطبوعات،1976 م).
4-الاخبار الدخیلة،محمد تقی تستری،تعلیق علی اکبر غفاری،(تهران،مکتبة الصدوق).
5-اختیار معرفة الرجال کشی،ابو جعفر محمد بن حسن طوسی.
6-الاستبصار فیما اختلف من الاخبار،ابو جعفر محمد بن حسن طوسی،تحقیق و تعلیق سید حسن موسوی خرسان،(چاپ چهارم:تهران،دار الکتب الاسلامیة، 1363 ش).
7-الاسرائیلیات و الموضوعات فی کتب التفسیر،محمد بن محمد ابو شهبة،(چاپ
چهارم:قاهره،مکتبة السنة،1408 ق).
8-اسلامنا فی التوفیق بین السنة و الشیعة،مصطفی رافعی،(چاپ اول:بیروت، موسسة الاعلمی،1404 ق).
9-اصل الشیعة و اصولها،محمد حسین کاشف الغطاء،(قم،دار القرآن الکریم).
10-اصول الحدیث و احکامه فی علم الدرایة،جعفر سبحانی،(چاپ دوّم:قم، موسسة الامام الصادق،1414 ق).
11-الاصول من الکافی،ابو جعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی رازی،(چاپ چهارم:تهران،دار الکتب الاسلامیة،1365 ش).
12-اضواء علی خطوط محب الدین العریضة،عبد الواحد انصاری،(بیروت،دار معجم متن اللغة).
13-اضواء علی السنّة المحمّدیة او دفاع عن الحدیث،محمود ابوریه،(چاپ سوم:
قم،افست دار الکتب العلمیّه).
14-الاعتصام،ابراهیم بن موسی بن محمد فحمی غرناطی،(قاهره،مطبعة السعادة، 1332 ق).
15-اعتقادات فرق المسلمین و المشرکین،فخر الدین محمد بن عمر الرازی،مقدمه و تعلیق:محمد المعتصم بالله البغدادی،(چاپ اوّل:بیروت،دار الکتاب العربی، 1407 ق).16-اعیان الشیعة،سید محسن امین،تحقیق سید حسن امین،(بیروت،دار التعارف للمطبوعات).
17-الالهیات علی هدی الکتاب و السنّة و العقل،سخنرانیهای جعفر سبحانی به قلم حسن محمد مکّی عاملی،(چاپ دوم:قم،المرکز العالمی للدراسات الاسلامیة، 1411 ق).
18-انوار الملکوت فی شرح الیاقوت،علامۀ حلّی،تحقیق محمد نجمی زنجانی، (چاپ دوم:قم،منشورات الرضی،1363 ش).
19-بحار الانوار،علامه مجلسی،(چاپ دوم:بیروت،موسسة الوفاء،1403 ق).
20-بحوث فی الملل و النحل،جعفر سبحانی،(چاپ دوّم:قم،مرکز مدیریت حوزۀ علمیّه قم،1413 ق).
21-البداء عند الشیخ المفید،هادی یوسفی،سلسله مقالات کنگرۀ شیخ مفید، شمارۀ 57.
22-البداء عند الشیعة،سید علی علاّمه فانی اصفهانی،(1394 ق).
23-البداء فی ضوء الکتاب و السنّة،محاضرات جعفر السبحانی بقلم جعفر الهادی، (چاپ اول:قم،موسسة النشر الاسلامی،1407 ق).
24-بدایة المعارف الالهیّة فی شرح عقائد الامامیّه،سید محسن خرازی،(چاپ دوم:
قم،مرکز مدیریت حوزۀ علمیه قم.1408 ق).
25-البدایة و النهایه،ابن کثیر دمشقی،(چاپ دوم:بیروت،مکتبة المعارف، 1977 م).
26-بیان الادیان در شرح ادیان و مذاهب جاهلی و اسلامی،ابو المعالی محمد حسینی علوی،تصحیح اقبال آشتیانی،(تهران،مطبعه مجلس،1312 ش).
27-پیام قرآن،مکارم شیرازی با همکاری جمعی از نویسندگان،(چاپ اول:قم، مدرسة الامام امیر المؤمنین علیه السّلام،1370 ش).
28-تاج العروس من جواهر القاموس،محمد مرتضی زبیدی،(چاپ دوّم:بیروت، دار مکتبة الحیاة).
29-تاریخ ادیان و مذاهب جهان از 35 هزار سال قبل تاکنون،عبد الله مبلغی آبادانی، (چاپ اول:قم،انتشارات منطق(سینا)،1373 ش).
30-تاریخ الامامیة و اسلافهم من الشیعة منذ نشأة التشیع حتی مطلع القرن الرابع الهجری،عبد اللّه فیاض،(چاپ سوم:بیروت،موسسة الاعلمی،1406 ق).
31-تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن هفتم هجری،رسول جعفریان،(تهران، سازمان تبلیغات اسلامی،1368 ش).
32-تاریخ الشیعه،محمد حسین مظفری،(قم،مکتبة بصیرتی).
33-تاریخ شیعه و علل سقوط بنی امیه،فان فلوتن،حسن ابراهیم حسن و محمود زکی ابراهیم و سید مرتضی هاشمی.
34-تاریخ شیعه و فرقههای اسلام تا قرن چهارم هجری،محمد جواد مشکور،(چاپ سوم:تهران،اشراقی،1362 ش).
35-تاریخ الطبری(تاریخ الامم و الملوک)،ابو جعفر محمد بن جریر طبری،تصحیح محمد یوسف الدقاق،(چاپ اول:بیروت،دار الکتب العلمیه،1407 ق).
36-تاریخ علم کلام و مذاهب اسلامی،علیمحمد ولوی،(تهران،انتشارات بعثت، 1367 ش).
37-تاریخ فلسفه در جهان اسلامی،حنا الفاخوری و...،ترجمۀ عبد المحمد آیتی، (چاپ دوم:تهران،انتشارات کتاب زمان،1358 ش).
38-تاریخ المذاهب الاسلامیة،محمد ابو زهره،(بیروت،دار الفکر العربی).
39-تأسیس الشیعة لعلوم الاسلام،سید حسن صدر،(تهران،منشورات اعلمی).
40-تبصرة العوام فی مقالات الانام،سید مرتضی بن داعی حسنی رازی،تصحیح عباس اقبال آشتیانی.(تهران،مطبعۀ مجلس،1313 ش).
41-التبصیر فی الدین و تمییز الفرقة الناجیة عن الفرق الهالکین،ابو المظفر اسفراینی، تحقیق کمال یوسف الحوت،(چاپ اول:بیروت،عالم الکتب).
42-التحریر الطاوسی[المستخرج من الکتاب حل الاشکال للسید احمد بن موسی الطاووسی]،حسن بن زین الدین(صاحب معالم)،تحقیق فاضل جواهری،(چاپ اول:قم، کتابخانۀ آیت الله مرعشی نجفی،1411 ق).
43-ترجمۀ الفرق بین الفرق در تاریخ مذاهب اسلام،با اهتمام و تعلیقات محمد جواد مشکور.
44-تفسیر روح البیان،اسماعیل حقی البروسوی،(چاپ هفتم:بیروت،دار احیاء التراث العربی،1405 ق).
45-تفسیر نمونه،زیر نظر مکارم شیرازی،(چاپ بیست و یکم:تهران،دار الکتب الاسلامیة،1368 ش).
46-تلبیس ابلیس،ابو الفرج عبد الرحمان بن جوزی،ترجمۀ علی رضا ذکاوتی قراگزلو، (چاپ اول:تهران،مرکز نشر دانشگاهی،1368 ش).
47-التمهید فی علوم القرآن،محمد هادی معرفت،(چاپ دوم:قم،مرکز مدیریت حوزۀ علمیه قم.1367 ش).
48-التنبیه و الردّ علی اهل الاهواء و البدع،ابو الحسین محمد بن احمد بن عبد الرحمن ملطی شافعی،مقدمه و تعلیق محمد زاهد بن حسن کوثری،(بغداد،مکتبة المثنی و بیروت مکتبة المعارف،1388 ق).
49-تنقیح المقال،مامقانی،(چاپ سنگی).
50-تهذیب الاحکام،محمد بن حسن طوسی،(چاپ سوم:تهران،دار الکتب الاسلامیة،1390 ق).
51-حجة الشیعة الکبری الشیخ المفید بین الغلاة و اهل الخلاف،محمد شعاع فاخر، (چاپ اول:قم،منشورات الاعتصام للطباعة و النشر،1415 ق).
52-الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة،صدر الدین محمد شیرازی،(چاپ چهارم:بیروت،دار احیاء التراث العربی،1410 ق).
53-الحور العین عن کتب العلم الشرائف دون النساء العفائف،ابو سعید نشوان بن سعید بن نشوان حمیری،تحقیق کمال مصطفی،(بغداد،مکتبة المثنی و مصر،مکتبة الخانجی).
54-خاندان نوبختی،عباس اقبال آشتیانی،(چاپ سوم:تهران،کتابخانۀ طهوری، 1357 ش).
55-الخطط المقریزیة المسمّاة بالمواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الآثار،تقی الدین احمد بن علی بن عبد القادر بن محمد معروف به مقریزی،(بیروت،دار احیاء العلوم و دار العرفان).
56-الخطوط العریضة للاسس التی قام علیها دین الشیعة الامامیة الاثنی عشریة،سید محب الدین الخطیب،(چاپ پنجم:1388 ق).
57-خلاصة الادیان در تاریخ دینهای بزرگ،محمد جواد مشکور،(چاپ چهارم:
تهران،انتشارات شرق،1369 ش).
58-دائرة المعارف الاسلامیة،فنسنگ و دیگران،ترجمه محمد ثابت الفندی و دیگران،(چاپ افست،تهران،انتشارات جهان).
59-دائرة المعارف الاسلامیة الشیعیه،سید حسن امین،(بیروت،1973 م).
60-دائرة المعارف القرن العشرین،محمد فرید وجدی،(چاپ سوم:بیروت،دار المعرفة،1971 م).
61-دائرة المعارف فارسی،غلامحسین مصاحب،(تهران،امیر کبیر،اقبال و...، 1345 ش).
62-دبستان المذاهب،(محسن فانی کشمیری؟)،(بمبئی،به اهتمام ابراهیم بن قاضی نور محمد).
63-دراسات فی الکافی للکلینی و الصحیح للبخاری،هاشم معروف الحسنی،(چاپ اول:بیروت،مطبعة صور الحدیثة،1382 ق).
64-الذریعة الی تصانیف الشیعة،آقا بزرگ طهرانی،(چاپ سوم:بیروت،دار الاضواء،1403 ق).
65-رجال النجاشی،ابو العباس احمد بن علی بن احمد بن عباس نجاشی اسدی کوفی،تحقیق سید موسی شبیری زنجانی،(چاپ اول:قم،انتشارات جامعه مدرسین).
66-رجعت از نظر شیعه،نجم الدین طبسی.
67-سنن ابن ماجه،ابو عبد الله محمد بن یزید قزوینی ابن ماجه،تحقیق محمد فؤاد
عبد الباقی،(بیروت،دار احیاء التراث العربی).
68-سنن الترمذی،ابو عیسی محمد بن عیسی بن سوره،تحقیق کمال یوسف الحوت،(بیروت،دار الفکر).
69-السیادة العربیة و الشیعة و الاسرائیلیات فی عهد بنی امیه،فان فلوتن،ترجمۀ حسن ابراهیم حسن و محمد زکی ابراهیم،(چاپ دوم:قاهره،مکتبة النهضة المصریة، 1965 م).
70-الشبک من فرق الغلاة فی العراق،احمد حامد صراف،(چاپ اول:بغداد،مطبعة المعارف،1373 ق).
71-شبهای پیشاور در دفاع از حریم تشیع،سلطان الواعظین شیرازی،(چاپ سی و پنجم:تهران،دار الکتب الاسلامیة،1372 ش).
72-شخصیات قلقة فی الاسلام،عبد الرحمن بدوی،(قاهره،مکتبة النهضة المصریة،1946 م).
73-شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم،(مصر، دار الکتب العربیة).
74-شفاعت در قرآن و حدیث،رضا استادی.
75-الشیعة و الرجعة،محمد رضا طبسی،(چاپ اول:نجف،المطبعة الحیدریة، 1357 ق).
76-الشیعة و السنّة،احسان اللهی ظهیر،(چاپ سوم:لاهور،ادارة ترجمان السنة، 1396 ق).
77-الشیعة هم اهل السنة،محمد تیجانی سماوی،(لندن،مؤسسة الفجر).
78-صحیح البخاری،ابو عبد الله محمد بن اسماعیل بخاری،(بیروت،دار المعرفة).
79-صحیح مسلم بشرح النووی،ابو الحسین مسلم بن حجاج بن مسلم قشیری نیشابوری،(چاپ دوم:بغداد،مکتبة المثنی و بیروت،دار احیاء التراث العربی
1392 ق).
80-الصراع بین الاسلام و الوثنیة،عبد الله علی قمیصی،(قاهره،المطبعة السلفیه، 1356 ق).
81-الصلة بین التصوّف و التشیع،کامل مصطفی شیبی،(چاپ دوم:قاهره، دار المعارف).
82-عبد الله بن سبأ و اساطیر اخری،سید مرتضی عسکری،(چاپ اول:المطبعة الاسلامیة،1392 ق).
83-عبقات الانوار فی امامة الائمة الاطهار،سید حامد حسین لکنهوی،تحقیق غلامرضا مولانا البروجردی،(چاپ اول:بروجردی،1404 ق).
84-عقائد الامامیة،محمدرضا مظفر،(نجف).
85-العقد الفرید،ابو عمر احمد بن محمد بن عبد ربه اندلسی،تصحیح احمد امین و دیگران،(قاهره،مطبعة لجنة التألیف و الترجمة و النشر،1357 ق).
86-عقیدة الشیعة،دوایت.م.دونلوسن.ترجمه به عربی:ع.م.(قاهره،مکتبة الخانجی).
87-العقیدة و الشریعة فی الاسلام،گولد زیهر،ترجمۀ محمد یوسف موسی و دیگران،(مصر،دار الکتب الحدیثة و بغداد،مکتبة المثنی).
88-علل ظهور فرق و مذاهب اسلامی،سید رضا خسرو شاهی،(تهران،کتابفروشی تهران،1341 ش).
89-العلویون بین الاسطورة و الحقیقه،هاشم عثمان،(چاپ اول:بیروت،مؤسسة الاعلمی،1400 ق).
90-الغدیر فی الکتاب و السنّة و الادب،عبد الحسین احمد امینی نجفی،(چاپ سوم:
بیروت،دار الکتاب العربی،1387 ق).
91-غرر الحکم و درر الکلم،عبد الواحد بن محمد تمیمیآمدی،(تهران،دانشگاه
تهران).
92-الغلو و الفرق الغالیة فی الحضارة الاسلامیة،عبد الله سلوم السامرائی،(بغداد،دار الحریة للطباعة،1392 ق).
93-الفتنة الکبری علی و بنوه،طه حسین،(قاهره،دار المعارف).
94-فجر الاسلام،احمد امین،(چاپ نهم:قاهره،مکتبة النهضة المصریة،1964 م).
95-الفرق الاسلامیة(ذیل کتاب شرح المواقف)،محمد بن یوسف بن علی بن سعید کرمانی شافعی،تحقیق سلیمة عبد الرسول،(بغداد،دانشگاه بغداد،1973 م).
96-الفرق الاسلامیة فی الشعر الاموی،نعمان قاضی،(مصر،دار المعارف).
97-الفرق بین الفرق،عبد القاهر بن طاهر بن محمد بن بغدادی اسفراینی التمیمی، تحقیق محمد محی الدین عبد الحمید،(مصر،مطبعة المدنی).
98-فرق الشیعة،ابو محمد حسن بن موسی نوبختی،تعلیق سید محمد صادق بحر العلوم،(چاپ چهارم:نجف،مکتبة الحیدریّة،1388 ق).
99-الفرق فی آثار الشیخ المفید،ماجد الغرباوی،سلسله مقالات کنگرۀ شیخ مفید، شمارۀ 42.
100-فرهنگ فرق اسلامی،محمد جواد مشکور،(مشهد،بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی).
101-الفصل فی الملل و الأهواء و النحل،ابو محمد بن احمد معروف به ابن حزم ظاهری،(بیروت،دار المعرفة،1406 ق).
102-الفصول المهمّة فی اصول الائمة علیهم السّلام،حرّ عاملی،(قم،مکتبه بصیرتی).
103-فضائل الخمسة من الصحاح الستّة،سید مرتضی حسینی فیروزآبادی،(چاپ دوم:تهران،دار الکتب الاسلامیة.1366 ش).
104-قاموس الرجال،محمد تقی تستری،(چاپ دوم:قم،دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین،1410 ق).
105-الکامل فی التاریخ،ابو الحسن علی بن ابی الکرم معروف به ابن اثیر جزری، تصحیح محمد یوسف الدقاق،(چاپ اول:بیروت،دار الکتب العلمیة،1407 ق).
106-کتاب الزینة،ابو حاتم احمد بن حمدان الرازی،(چاپ شده در انتهای کتاب الغلّو و الفرق الغالیة فی الحضارة الاسلامیة).
107-کذبوا علی الشیعة،محمد رضی رضوی،(تهران،کتابخانۀ مدرسۀ چهل ستون).
108-کلیات فی علم الرجال،جعفر سبحانی،(چاپ دوم:قم،مرکز مدیریت حوزۀ علمیه قم،1408 ق).
109-کندوکاوی در مسالۀ بداء،علی اکبر حسنی،سلسله مقالات فارسی کنگرۀ شیخ مفید،شمارۀ 47.
110-لسان العرب،ابن منظور،تعلیق علی شیری،(چاپ اول:بیروت،دار احیاء التراث العربی،1408 ق).
111-لغتنامۀ دهخدا،علی اکبر دهخدا،(تهران،دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران،1337 ش).
112-ماهیت قیام مختار بن ابی عبید ثقفی،سید ابو فاضل رضوی اردکانی،(قم، مرکز مطالعات و تحقیقات دفتر تبلیغات اسلامی).
113-مذاهب ابتدعتها السیاسة فی الاسلام،عبد الواحد انصاری،(چاپ اول:بیروت، موسسة الاعلمی).
114-مذاهب الاسلامیّین،عبد الرحمن بدوی،(چاپ اول:بیروت،دار العلم للملایین،1973 م).
115-مروج الذهب و معادن الجوهر،ابو الحسن علی بن حسین بن علی مسعودی، تحقیق محمد محی الدین عبد الحمید،(بیروت،دار المعرفة).
116-مسند احمد بن حنبل،احمد بن حنبل،(بیروت،دار الفکر).
117-مصنفات الشیخ المفید،ابو عبد الله محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی، (چاپ اول:قم،کنگرۀ جهانی هزارۀ شیخ مفید،1413 ق).
الف-جلد 4:اوائل المقالات،تصحیح ابراهیم انصاری.
ب-جلد 5:تصحیح الاعتقاد،تحقیق حسین درگاهی.
ج-جلد 10:عدم سهو النبی صلّی اللّه علیه و اله،تحقیق مهدی نجف.
118-معجم احادیث المهدی،تحت اشراف علی کورانی،(چاپ اول:قم،موسسة المعارف الاسلامیة،1411 ق).
119-معجم الفاظ غرر الحکم و درر الکلم،مصطفی درایتی،(چاپ اول:قم،دفتر تبلیغات اسلامی،1413 ق).
120-معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة،سید ابو القاسم موسوی خوئی، (چاپ چهارم:قم،مرکز نشر آثار الشیعه،1410 ق).
121-المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحار الانوار،زیر نظر علی رضا برازش، (چاپ اول:تهران،سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1372 ش).
122-المعجم المفهرس لالفاظ الحدیث النبوی،أ-ی-رونسنگ،(استانبول، دار الدعوة).
123-المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم،محمد فؤاد عبد الباقی،(تهران،نشر پرتو-اسماعیلیان).
124-المعجم المفهرس لالفاظ احادیث الکتب الاربعه،زیر نظر علی رضا برازش، (تهران،انتشارات احیاء کتاب).
125-المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه،محمد کاظم دشتی و کاظم محمدی، (چاپ سوم:قم،انتشارات جامعۀ مدرسین).
126-مع الخطیب فی خطوطه العریضة،لطف الله صافی،تعلیق سید مرتضی رضوی،(چاپ ششم:تهران،1408 ق).
127-المفردات فی غریب القرآن،ابو القاسم حسین بن محمد،معروف به راغب
اصفهانی،تحقیق محمد سید گیلانی،(تهران،المکتبة المرتضویه).
128-مقاتل الطالبیین،ابو الفرج اصفهانی،(چاپ دوم:نجف،المکتبة الحیدریة، 1385 ق).
129-مقالات الاسلامییّن و اختلافات المصلین،ابو الحسن علی بن اسماعیل اشعری.
130-المقالات و الفرق،سعد بن عبد الله بن ابی خلف اشعری قمی،تصحیح محمد جواد مشکور،(چاپ دوم:مرکز انتشارات علمی و فرهنگی،1361 ش).
131-مقایسهای میان دو مکتب فکری شیعه در قم و بغداد،یعقوب جعفری،سلسله مقالات فارسی کنگرۀ شیخ مفید،شمارۀ 69.
132-مقدمۀ ابن خلدون،عبد الرحمن بن محمد بن خلدون،(بیروت،دار احیاء التراث العربی،1408 ق).
133-مکتب اسلام(مجله)(سال 32،ش 12،حکم غلات از دیدگاه اسلام،حسین حقانی زنجانی).
134-الملل و النحل،ابو الفتح محمد بن عبد الکریم بن ابی بکر احمد شهرستانی، (چاپ دوم:بیروت،دار المعرفة للطباعة و النشر).
135-من لا یحضره الفقیه،ابو جعفر الصدوق محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی، تصحیح محمد جعفر شمس الدین،(بیروت،دار التعارف للمطبوعات).
136-منهاج السنّة النبویة فی نقض کلام الشیعة و القدریه،ابو العباس بن احمد بن تیمیّه الحرانی الدمشقی الحنبلی،(چاپ اول:مصر،مطبعة بولاق،1321 ق).
137-موضوعات الصنعانی،ابو الفضائل حسن بن محمد بن حسن قرشی صنعانی، تحقیق نجم عبد الرحمن خلف،(دمشق و بیروت،دار المامون للتراث).
138-الموضوعات فی الآثار و الاخبار،هاشم معروف الحسنی،(چاپ اول:بیروت، دار الکتاب اللبنانی،1973 م).
139-موقف الشیخ المفید من الغلوّ و الغلاة،عبد الجبار شرارة،مجلّۀ رسالة التقریب،ش 3.
140-المهدی،سید صدر الدین صدر،(کویت،مکتبة المنهل،1398 ق).
141-المهدی فی القرآن،سید صادق حسینی شیرازی،(چاپ اول:بیروت، دار الصادق،1398 ق).
142-میزان الحکمه،محمدی ری شهری،(چاپ چهارم:قم،دفتر تبلیغات اسلامی 1371 ش).
143-المیزان فی تفسیر القرآن،سید محمد حسین طباطبایی،(چاپ سوم:بیروت، موسسة الاعلمی للمطبوعات،1393 ق).
144-نقش ائمه در احیاء دین،سید مرتضی عسکری،(تهران،مجمع علمی اسلامی، 1371 ش).
145-النقض فی بعض مثالب النواصب فی بعض فضائح الروافض،عبد الجلیل قزوینی،تصحیح سید جلال الدین حسینی ارموی(محدث)،(تهران،1331 ش).
146-نور علم(مجلّه).
147-نهضت شعوبیه جنبش ملّی ایرانیان در برابر خلافت اموی و عباسی،حسینعلی ممتحن،(چاپ دوم:تهران،شرکت سهامی کتابهای جیبی،1370 ش).
148-وسائل الشیعة الی تحصیل مسائل الشریعه،محمد بن حسن معروف به حرّ عاملی،تصحیح عبد الرحیم ربانی شیرازی،(بیروت،دار احیاء التراث العربی).
149-وعاظ السلاطین رأی فی تاریخ الفکر الاسلامی فی ضوء المنطق الحدیث،علی وردی،(بغداد،کلیّة الآداب و العلوم،1954 م).
150-وقفة عند نظریة تناسخ الارواح،محمد هادی معرفت،(چاپ اول:نجف، مطبعة الآداب،1401 ق).
151-هفتاد و سه ملّت یا اعتقادات مذاهب،نویسنده نامعلوم،تصحیح،محمد جواد مشکور،(چاپ چهارم:تهران،انتشارات عطایی،1355 ش).
152-هویة التشیّع،احمد وائلی،(چاپ دوم:بیروت،اهل البیت،1401 ق).
1-پژوهشی جامع پیرامون فرقۀ اهل حق،تهیه و تنظیم توسط ستاد منطقۀ 2 کشوری وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی،(تایپ شده).
2-ریشههای غلوّ،نعمت الله صالحی نجفآبادی(دستنویس).
3-غلات شیعه،پایاننامه لیسانس عبد الحمید گلشنی ابراهیمی،دانشگاه تهران، پایاننامههای قدیمی،شمارۀ 393.استاد راهنما:بدیع الزمان فروزانفر.(دستنویس).
4-غلوّ و غلات،رسالۀ دکترای عبد الحمید گلشنی ابراهیمی،دانشگاه تهران، پایاننامههای قدیمی،شمارۀ 1549.استاد راهنما:علی اصغر حکمت.
سوره شماره آیه آیه صفحه
بقره1-2 الم ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ 38
بقره28 کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَ کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیاکُمْ 209
بقره210 یَأْتِیَهُمُ اللّهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ 217
بقره255 مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ 302
آل عمران7 هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ 283
آل عمران80 وَ لا یَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِکَةَ وَ النَّبِیِّینَ أَرْباباً 33
آل عمران138 هذا بَیانٌ لِلنّاسِ 96،97،320
آل عمران145 وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ کِتاباً مُؤَجَّلاً 108،285
نساء28 یُرِیدُ اللّهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ وَ خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِیفاً 106،297
نساء56 إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیاتِنا سَوْفَ نُصْلِیهِمْ ناراً کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ 204
نساء171 یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَی اللّهِ إِلاَّ الْحَقَّ 27
نساء172 لَنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسِیحُ أَنْ یَکُونَ عَبْداً لِلّهِ وَ لاَ الْمَلائِکَةُ الْمُقَرَّبُونَ 33
مائده3 حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ.. .اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ... 237،296
مائده17 و 72 لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ 32
مائده55 إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ... 334
مائده64 وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ... 272
مائده67 یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ... 236
مائده77 قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ 27
مائده97 لَیْسَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ... 296
مائده111 وَ إِذْ أَوْحَیْتُ إِلَی الْحَوارِیِّینَ أَنْ آمِنُوا بِی وَ بِرَسُولِی 108
انعام38 وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ... 203
سورهشماره آیهآیهصفحه
اعراف40 وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ 205
اعراف138 قالُوا یا مُوسَی اجْعَلْ لَنا إِلهاً کَما لَهُمْ آلِهَةٌ 213
اعراف157 وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ 106
توبه5 فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ 297
توبه30 وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَ قالَتِ النَّصاری الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ 32
رعد38-39 لِکُلِّ أَجَلٍ کِتابٌ. یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ 270،273 275،277
حجر9 إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ 336
نحل68 وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ 108
اسراء40 أَ فَأَصْفاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنِینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِکَةِ إِناثاً 32
اسراء50-51 قُلْ کُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدِیداً أَوْ خَلْقاً... 206
کهف47 وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً 258
مریم87 لا یَمْلِکُونَ الشَّفاعَةَ إِلاّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً 302
طه5 اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی 217
طه109 یَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ... 302
انبیاء28 ...وَ لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی 302
مؤمنون44 ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا کُلَّ ما جاءَ أُمَّةً... 285
مؤمنون99 حَتّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ... 209
نور22 وَ لا یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ السَّعَةِ أَنْ یُؤْتُوا... 38
شعراء214 وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ 234
شعراء221-222 هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطِینُ 91
نمل65 قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللّهُ 159
نمل83 وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً... 257
قصص88 کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ 97
عنکبوت45 إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ 127
روم40 اَللّهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رَزَقَکُمْ ثُمَّ... 230
لقمان15 وَ اتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنابَ إِلَیَّ 38
سبأ40 وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ یَقُولُ... 33
سبأ41 بَلْ کانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ 33
سورهشماره آیهآیهصفحه
ص72 وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی 290
غافر(مؤمن)11 قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ 209،258
غافر(مؤمن)51 إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی... 258
شوری50 أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْراناً وَ إِناثاً 297
زخرف19 وَ جَعَلُوا الْمَلائِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً 33
زخرف84 وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ 98،157
دخان45-46 کَالْمُهْلِ یَغْلِی فِی الْبُطُونِ. کَغَلْیِ الْحَمِیمِ 27
طور44 وَ إِنْ یَرَوْا کِسْفاً مِنَ السَّماءِ 102،320
نجم3-4 وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی. إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی 225
رحمن26-27 کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ. وَ یَبْقی... 97
رحمن29 کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ 227،273
واقعه10-11 وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ. أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ 114
واقعه61 عَلی أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ 204
مجادله13 فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللّهُ عَلَیْکُمْ فَأَقِیمُوا... 297
حشر7 ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا 226،230
ملک30 قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْراً... 284
حاقه17 وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ 42،120
قیامه4-5-6 بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ 291
نازعات24 أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی 30
انفطار8 فِی أَیِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ 204
فجر15-16 فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ... 206
فجر22 وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا 217
تین1-3 وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ. وَ طُورِ... 100
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)افترقت الیهود علی احدی او اثنین و سبعین فرقة...54
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)افترقت الیهود علی احدی و سبعین فرقه...54
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)الست اولی بالمؤمنین من انفسهم...من کنت مولاه...237
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)انی اوشک ان ادعی فاجیب و انی تارک فیکم الثقلین...238
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)انّ بنی اسرائیل تفرقت احدی و سبعین فرقه...54
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)ان فیکم من یقاتل علی تأویل القرآن...287
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)انت منی بمنزلة هارون من موسی الاّ انه لا نبی بعدی77،236
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)ایاکم و الغلوّ فی الدین فانّما هلک27
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)الدعاء ینفع مما نزل و ممّا لم ینزل...271
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)صنفان من امتی لا نصیب لهم فی الاسلام:الناصب...28
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)فایکم یؤازرنی علی هذا الامر علی ان یکون اخی و وصیّی...234
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)لا یرد القدر الاّ الدعاء و لا یزید فی العمر الاّ البرّ271
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)لیأتین علی امتی ما اتی علی بنی اسرائیل حذو النعل بالنعل...55
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)ما عرف اللّه من شبهه بخلقه218
امیر المؤمنین(علیه السلام)اهل الارض یومئذ ملل متفرقه...بین مشبه لله بخلقه...(218)
امیر المؤمنین(علیه السلام)ایاکم و الغلو فینا...28
امیر المؤمنین(علیه السلام)فعدوت علی طلب الدنیا بتأویل القرآن287
امیر المؤمنین(علیه السلام)لا تخاصمهم بالقرآن فان القرآن حمال ذو وجوه287
امیر المؤمنین(علیه السلام)لتفرقن هذه الامة علی ثلاثة و سبعین...56
امیر المؤمنین(علیه السلام)من وحد الله سبحانه لم یشبهه بالخلق218
امیر المؤمنین(علیه السلام)نحن النمرقة الوسطی،بنا یلحق...28
امیر المؤمنین(علیه السلام)و لا ایاه عنی من شبهه218
امیر المؤمنین(علیه السلام)و الذی نفسی بیده لیفترقن هذه الامة علی ثلاث و سبعین57
امیر المؤمنین(علیه السلام)و اللّه ما قلعت باب خیبر بقوة جسدانیة و لکن...188
امیر المؤمنین(علیه السلام)هلک فیّ رجلان محب غال و مبغض غال28
امیر المؤمنین(علیه السلام)هم اساس الدین و عماد الیقین،الیهم...27
امام باقر(علیه السلام)ان اللّه نور لا ظلمة فیه و علم لا جهل فیه و...267
امام باقر(علیه السلام)قال:ان الیهود تفرقوا من بعد موسی علی احدی و سبعین...56
امام باقر(علیه السلام)کان اللّه و لا شی غیره و لم یزل اللّه عالما267
امام باقر(علیه السلام)کونوا النمرقة الوسطی یرجع الیکم الغالی...28
امام صادق(علیه السلام)...توحیدک لربک...تشبیهک لخالقک219
امام صادق(علیه السلام)لو یعلم الناس ما فی القول بالبداء من الاجر277
امام صادق(علیه السلام)ما بدا للّه بداء کما بدا له فی اسماعیل ابنی278
امام صادق(علیه السلام)ما عظم اللّه عزّ و جلّ بمثل البداء276
امام صادق(علیه السلام)من زعم ان اللّه تعالی بدا له فی شیء بداء...268
امام صادق(علیه السلام)من زعم ان اللّه عزّ و جلّ یبدو له فی شیء...268
امام صادق(علیه السلام)من شبه الله بخلقه فهو مشرک،ان اللّه...219
امام صادق(علیه السلام)یصغرون عظمة اللّه و یدعون الربوبیة لعباد اللّه161
امام باقر یا امام صادق(علیه السلام)ما عبد اللّه عزّ و جلّ بشیء مثل البداء276
امام جواد(علیه السلام)رحم اللّه یونس120
امام عسکری(علیه السلام)اعطاه اللّه بکل حرف نورا یوم القیامة121
امام عسکری(علیه السلام)...مستأکلین یأکلان بنا الناس فتانین موذیین160
امام عسکری(علیه السلام)هذا دینی و دین آبائی و هو الحق کلّه121
حضرت مهدی(علیه السلام)الحمد للّه الذی...لم یجلعنا...من الغلاة المفوضین229
معصوم(علیه السلام)لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین224،276
ابان بن عثمان:81
ابراهیم علیه السّلام:32،130،135،267
ابراهیم بن اسحاق:346
ابراهیم بن مالک اشتر:73،85
ابراهیم بن یزید المکفوف:346
ابن ابی الزرقاء:126،167،346
ابن اثیر:234
ابن بابویه:319
ابن تیمیه:135،318،319
ابن جوزی:42
ابن حازم:268
ابن حامد بن عباس:178
ابن حزم:20،177،178،182،247،248، 327
ابن حشفه:40
ابن خزیمه:214
ابن خلدون:250،251
ابن داود:81
ابن راوندی:115
ابن سعد:65،74
ابن شهر آشوب:134
سیّد ابن طاووس:81،329،(338)
ابن عباس:287
ابن غضائری،احمد بن حسین بن عبید اللّه غضائری:36،314،328،341،345، 360
ابن قولویه:82،314
ابن کثیر:234،235
ابن کرب؛ابو کرب ضریر:90،91،243،260
ابن کوّاء:257
ابن ماجه:54
ابن هبیره:92
ابو اسحاق کاتب ابراهیم بن ابی حفص:19،175
ابو بصیر:114،121،122،158،314
ابو بکر:38،39،40،58،68،76،146،186
ابو جعفر محمد بن اورمه(اوربمه)قمی:19، 169،354،362
ابو جعفر محمد بن حسن بن فرّوخ صفار:19، 169
ابو جعفر محمد بن حسن ولید:341
ابو جعفر محمد بن علی شلمغانی معروف به ابن ابی الفراقر:136،137،342
ابو جعفر محمد بن علی بن نعمان احول معروف
به مؤمن الطاق:-مؤمن الطاق
ابو الحسن اشعری،علی بن اسماعیل:20،62، 82،187،228
ابو الحسن علی بن ابی سهل حاتم بن ابی حاتم قزوینی:131
ابو الحسن علی بن مهزیار اهوازی:198،169
ابو الحسن عبد الرحیم الخیاط المعتزلی:318
ابو الحسن علی بن محمد سمری:132
ابو الحسین محمد بن احمد بن عبد الرحمان ملطی شافعی:62،322
ابو الحکم هشام بن سالم جوالیقی-هشام بن سالم
ابو حمزه ثمالی:80
ابو حنیفه:41،42
ابو خالد کابلی:160،164
ابو الخطاب،محمد بن مقلاص اسدی کوفی اجدع زرّاد(برّاد)بزار:44،91،104،105، 106،107،108،109،110،111،119، 122،126،141،145،154،156،159، 160،162،163،164،166،177،179، 186،190،203،211،278،291،296، 297،317،330،331،335،342،347، 348،349،358،359،363
ابوذر:15،228
ابو رافع:327
ابو سعید حسن بن بهرام جبائی:178
ابو سعید نشوان بن سعید بن نشوان حمیری:21
ابو سلمه(ابو خدیجه)سالم بن مکرم- سالم بن مکرم جمال
ابو السمهری:126،167،346
ابو سهل اسماعیل بن علی بن اسحاق بن ابی سهل بن نوبخت:170
اباصلت هروی:156
ابو طالب:110
ابو طاهر محمد بن علی بن بلال:138
ابو العباس احمد بن محمد بن سعید بن عقده:
334
ابو عبد اللّه حرث شامی-حارث شامی
ابو عبد اللّه محمد بن کرام:215
ابو عبد اللّه مغازی:346
ابو عمر احمد بن محمد بن عبد ربه اندلسی:317
ابو عمر عثمان بن سعید عمری:132،138
ابو العمر:126
ابو عمره:84
ابو الفتح محمد بن عبد الکریم شهرستانی- شهرستانی
ابو الفرج اصفهانی:93
ابو القاسم حسین بن روح بن ابی بحر نوبختی:
132،136،138
ابو القاسم سعد بن عبد الله بن ابی خلف اشعری قمی-سعد ابو القاسم نجّار معروف به منصور:178
ابو لهب:31
ابو محمد حسن بن موسی نوبختی- نوبختی
ابو محمد حسن الشریعی(السریعی):132، 133،186
ابو محمد عثمان بن عبد الله بن حسن عراقی حنفی:318
ابو محمد علی ابن احمد ظاهری-ابن حزم
ابو محمد بن فضل بن شاذان:126،127،167
ابو مسلم خراسانی:37،38،50،92،128، 141،177،178،186،244،245
ابو المعالی محمد حسینی علوی:20،62
ابو المظفر اسفراینی:20
ابو منصور عجلی:44،101،102،103،177، 293،295،319
ابو موسی اشعری:146
ابو نصر مالک بن هیثم خزاعی:92
ابو هارون مکفوف:346
ابو هاشم عبد اللّه بن محمد بن حنفیه:37،88، 89،90،94،97،99،100،101،140، 168،185،244،278،315
ابو هریره:37،41،54،55،56،217،22، 312
ابو هلال:363
احسان الهی ظهیر:263
احکم(احلم)بن بشار مروزی:347
احمد بن ایوب بن نانوس:99
احمد بن حسین بن سعید،ابو جعفر اهوازی معروف به دندان:347
احمد بن حنبل:41،42،54،214،271
احمد بن خابط:199
احمد بن شبیط:277
احمد بن طاووس:81
احمد بن علی،ابو العباس الرازی:347
احمد بن عیسی:127
احمد بن محمد-ابو عمر
احمد بن محمد بن عیسی:356،360
احمد بن محمد بن خالد برقی:333
احمد بن محمد بن سیّار معروف به ابو عبد اللّه یساری قمی:347
احمد بن هلال عبرتایی کوفی:137،138، 342،361،362
احمد حامد طرف:21
احمد عقیقی:333
احمد محمود:79
احمد وائلی:21
آدم(علیه السلام):130،136،150،178،184،185، 189،190،207،208،214
ارسطو:196
اسحاق انباری:167
اسحاق بن محمد بن ابان بن مرار بن عبد اللّه (احمر):347
اسحاق بن محمد بن احمد بصری:347
اسحاق بن زید بن حارث انصاری:99
اسد حیدر:119
اسماعیل(علیه السلام):72،267،269
اسماعیل بن جعفر الصادق(علیه السلام):245،278، 279،280
اسماعیل بن عبد العزیز:155
افشین ایرانی:38،128
افلاطون:196
اقبال،عباس:62،65
امپراطور ژاپن:176
امیة بن علی قبسی شامی:347،361
امینی،عبد الحسین،علامه امینی:141،147، 233،236،238
انباذ قلس:195،196،200
انس بن مالک:54،56،312
ایلیای پیامبر:263
بابک خرّمدین:38،128،289،291
امام باقر(علیه السلام)-محمد بن علی الباقر(علیه السلام)
بخاری،محمد بن اسماعیل:41،312،313
بخت النصر:(32)
بدوی،عبد الرحمن:135،248،249
بزیع(بزیغ)بن موسی بن حائک:107،108، 109،111،177،179
بشار شعیری:111،112،163
بغوی:38
بلاذری:74
بودا:194،195
ابو علی سینا:208
بیان بن سمعان تمیمی نهدی،بیان تبان:44،70، 91،95،96،97،98،100،111،122، 141،162،181،186،244،260،320
بودا:194،195
ابو علی سینا:208
پانگراو:(59)
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)-محمد
ترمذی:251
تفتازانی:208
جابر بن عبد اللّه انصاری:38،99،315
جابر بن یزید جعفی:99،259،314،315
جاحظ:115
جاویدان:128
جبرئیل:33،40،41،70،87،101،109، 145،148،149،181،317،321،322
جبهان:321
جراح بن ملیح:259
جرجانی،میر سید شریف:193
جحدر بن مغیره:347
جعفر بن اسماعیل منقری:347
جعفر بن محمد بن مالک الفزاری:347
جعفر بن محمد بن مفضل:344،348
جعفر بن محمد الصادق(علیه السلام)،امام صادق، ابو عبد اللّه:57،64،80،81،90،91،94، 95،96،99،100،103،104،105، 107،108،110،111،112،113،114، 115،116،117،119،121،122،130، 144،154،155،156،157،158،159، 161،162،164،165،166،170،177، 178،181،186،190،207،219،241، 245،258،261،262،267،268،272، 276،277،279،304،311،312،314، 325،328،331،332،333،345،346، 347،348،350،351،352،354،355، 357،358،363،364
جعفر بن معروف:348
جعفر بن میمون:348
جعفر بن واقد:126،160،348
جعفر طیار:91،148
جعفر کذاب:245
جماعة بن سعد الجحفی(خثعمی)الصائغ:
348،361
جنید:167
امام جواد(علیه السلام)-محمد بن علی الجواد
جیم-مو:31
حارث شامی:91،99،348،353
حاکم نیشابوری:39،40
میر حامد حسین لکنهوی:233،236
الحرث الشامی:348،353
حرّ عاملی:253
حریز:259
حسن بن خرّزاد قمی:348
حسن بن سعید اهوازی:169
حسن بن عبد اللّه(عبید اللّه)قمی:348
حسن بن علی بن ابی عثمان معروف به سجاده:
348
حسن بن علی بن فضال کوفی:170،333
حسن بن علی(علیه السلام)امام حسن:48،49،51،70، 87،100،101،102،103،111،130، 136،143،149،164،227،323
حسن بن محبوب:333
حسن بن محمد معروف به ابن بابای قمی:126، 167،167،348
حسن بن موسی نوبختی-نوبختی
حسین بن ابی منصور:103
حسین بن خالد:162،166،221،222
حسین بن روح-ابو القاسم
حسین بن سعید اهوازی:169
حسین بن شادویه:349
حسین بن عبید اللّه سعدی(قمی):349
حسین بن علی(علیه السلام)،امام حسین(علیه السلام):47،48،
49،51،70،87،100،101،102،111، 130،136،143،149،164،180،186، 227،241،306
حسین بن علی بن حسن(شهید فخ):49
حسین بن علی خواتیمی:125،349
حسین بن منصور معروف به حلاج:178،191
حسین بن میاح مدائنی:349
حسین بن یزید نوفلی:349
حسینی فیروزآبادی،سید مرتضی:233
حفص بن میمون:349
حکم بن بشّار:349
حلّی،علامه حلّی:81،208،209،211،253، 338
حمران بن اشعث(قرمطویه):129
حمزة بن عمارة البربری(الیزیدی):90،91، 349
حموینی(الجوینی)شافعی:242
حمید دهقان:333
سید حمیری:191،192،260
خالد بن عبد الله قسری:95،98،103،315
خالد بن نجیح،الخواتیمی،الجوان:349
خالد بن ولید:41
خضر پیامبر:42
خلف بن محمد:349
خلیل بن مظفر بن خلیل اسدی کوفی:131
خوئی،آیة الله خوئی:119،138،139،340، 343
خیبری بن علی:349
داود بن علی اصفهانی:213
داود بن قاسم،ابو هاشم الجعفری:350
داود بن کثیر رقّی:342،344،350،361،362
ذبیانی:212
الراضی باللّه(خلیفه عباسی):137
راغب اصفهانی:192
ربیع بن زکریا الوراق:350
رزّام:37
رضا(علیه السلام)،امام رضا:19،43،105،116،117، 119،120،121،125،154،156،160، 162،163،165،166،169،170،177، 179،190،206،218،221،222،223، 227،230،245،253،259،267،331، 332،335،348،350،351،353،354، 355،357،359،364
زبیدی،محمد مرتضی:319
زبیر:40،68،146
زرارة بن اعین:64،67،113،114،116،122، 211،313
زرتشت:250
زمخشری،جار اللّه:233
زید بن خارجه:41
زید بن علی بن حسین:49
زید نرسی:279
زینب دختر ابو الخطاب:125
زیهر،گولد:263،323
سالم بن مکرم:107،350
سامری:212
ساوشیانت(شاه بهرام):250
سبأ بن یشحب بن یعرب بن قحطان:73
سبط ابن الجوزی:242
سجاد(علیه السلام)،امام سجاد:43،80،84،99،101، 130،160،164،179،186
سدیر صیرفی:67،122،165،211،314
سرّی:110،111،177
سعد بن ابی وقاص:40،41
سعد بن عبد اللّه اشعری:20،32،61،77،92، 104،115،120،170،227
سعید اهوازی:169
سفیان بن مصعب العبدری:350
سقراط:196
سکاک:318
سلمان فارسی:121،147،150،187،189، 228
سلیمان بن جریر:280،281
سلیمان بن زکریا الدیلمی:350
سلیمان بن عبد الله الدیلمی:350
سلیمان بن عبد الملک:88
سمیع:125
سهل بن حنیف:73
سهل بن زیاد:351
سیف بن عمرو:71،72،73،74،75
سیوطی،جلال الدین:233،270
شافعی:42
شاه رئیس،ابو عبد اللّه(ابو عبد الرحمان)کندی:
351
شرف الدین،علامه شرف الدین:221
شریک بن عبد اللّه نخعی کوفی:311
شعبی:317
شعرانی:242
شوبان:271
شوشتری،قاضی نور اللّه:233
شهربانو:51
شهرستانی:62،21،64،99،115،134،135، 194
شیرازی،سلطان الواعظین:233
شیندر،اشتاین:(59)
صاحب معالم،شیخ حسن:81
صالح بن سهل(سهیل)همدانی:156،343، 351
صالح بن عقبة بن قیس بن سعدان:351
صائد نهدی:91،100،260
ملا صدرا:208
صدوق،محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی:
35،353،319،329،340،341
صلاح الدین صفدی:242
طاهر بن حاتم بن ماهویه قزوینی:342،351
طباطبائی،علامه طباطبائی:32،97،305
طبری:71،72،74،75،233،263
طبسی،محمد رضا:257
طغرل بیک:329
طلحه:40،68،146
طوسی،ابو جعفر محمد بن حسن:81،253، 329
طوسی،خواجه نصیر:208،279،280،318
طه حسین:77،191،192،211
عائشه:146
عباس بن صدقه:351
عبد الرحمان بن حماد:351
عبد الرحمان بن عوف:40،68
عبد السلام رستم:313
عبد السلام السامرائی:21
عبد العزیز بن مهتدی:120
عبد القادر جرجانی:41
عبد القاهر بغدادی:20
عبد الکریم بن عمرو:352
عبد اللّه افطح:170
عبد اللّه بن بحر:351
عبد اللّه بن بکر(بکیر)الارجانی:351
عبد اللّه بن جبله کنانی:323
عبد اللّه بن حارث شامی:348
عبد اللّه بن حارث مدائنی:11،99،351
عبد اللّه بن حرب کندی کوفی:178،186،315
عبد اللّه بن حکم ارمنی:352
عبد اللّه بن زبیر:84،85،180،312
عبد اللّه بن سبأ:69،70،71،72،74،75،76، 77،78،79،80،81،82،140،146، 147،176،184،185،198،239،240، 247،248،263،280،316،322،323
عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح:71
عبد اللّه بن سنان:80
عبد اللّه بن عبد الرحمن الاصم المسمعی البصری:
352،361
عبد اللّه بن علی:92
عبد اللّه بن علی قمیصی:263،320،321
عبد اللّه بن عمر:271
عبد اللّه بن عمر(عمیر)بن حارث:352
عبد اللّه بن عمرو بن حرب کندی کوفی:100، 101
عبد اللّه بن عمرو بن عاص:55،56
عبد اللّه بن قاسم:352
عبد اللّه بن قاسم البطل:352،361
عبد اللّه بن قاسم حارثی:352
عبد اللّه بن قاسم حضرمی:352
عبد اللّه بن محمد حنفیه-ابو هاشم
عبد اللّه بن معاویة بن عبد اللّه بن جعفر بن ابی طالب:91،92،93،99،101،140،177، 181،185،186،197،198،242،315
عبد اللّه بن وهب سبأی همدانی:74
عبد اللّه راوندی:37،176
عبد الملک بن مروان اموی:84،85
عبید اللّه بن زیاد:85
عبیدی مالکی:38
عثمان:40،58،68،71،72،73،76،78، 146،187،239
عثمان بن حنیف:73
عثمان بن سعید-ابو عمر
عدنان:73
عروة بن یحیی النحاس الدهقان:352
عزیر:32،44،46،160،161،164،176، 179،197،257
عسکری(علیه السلام)،امام عسکری:19،20،121، 125،126،127،131،132،136،137، 160،138،167،170،177،182،187، 241،245،312،328،347،354،355، 356،357
عسکری؛علامه سید مرتضی:65،72،81،147
علباء بن ذراع دوسی:146
علی بن ابراهیم قمی:314
علی بن ابی سهل-ابو الحسن
علی بن احمد ابی القاسم الکوفی:342،353
علی بن اسماعیل اشعری-ابو الحسن اشعری
علی بن حسان بن کثیر الهاشمی:353
علی بن حسن بن فضال:333
علی بن(مسعود)حسکه:127،167،353، 357
علی بن حماد ازدری:353
علی بن حماد خرازینی(جراذینی)الرازی:353
علی بن عبد اللّه بن عمران القرشی معروف به میمونی:353
علی بن محمد ماسکی:242
علی بن محمد سمری-ابو الحسین
علی بن میثم:318
علی بن مهزیار-ابو الحسن
علی بن یحیی الدهقان:353
علی متکلم رازی:319
علی(علیه السلام)،امام علی،علی بن ابیطالب:27،28، 39،40،41،46،48،49،51،56،57، 58،62،68،69،70،71،72،73،74، 75،76،78،79،80،81،82،83،87،
89،90،97،100،101،102،106، 111،114،130،131،135،136،143، 144،145،146،147،148،149،154، 155،164،175،176،181،182،184، 185،186،188،218،227،228،232، 233،234،235،237،238،239،240، 245،247،248،257،260،270،271، 283،284،285،287،297،304،311، 312،317،318،319،321،322،323، 324،328
عمار یاسر:71،78،79،228
عمر:39،40،68،76،146،187،237
عمر بن عفیف ازدی:98
عمر بن فرات:139،353
عمر بن مختار خزاعی:353
عمر(عمرو):311
عمرو بن امیه ضمری:150،228
عمرو نبطی:139
عمرو عاص:187
عمرو بن عبید:116
عمر بن بیان عجلی:109
عوف بن مالک:54،56
عیسی،عیسی بن مریم:26،32،33،43،56، (59)،72،102،108،130،154،160، 161،164،176،179،184،189،197، 241،249،257،263،272،319
عیاشی:82
عیسی بن موسی بن علی بن عبد اللّه بن عباس:
107
عیسی بن موسی:278
غزالی:41
فارس بن حاتم قزوینی:126،167،342،354
فاطمه(س):70،111،149،164،186،227، 238،303
فخر الدین محمد بن عمر رازی معروف به فخر رازی:21،233،340،281،228
فرات بن احنف عبدی:356
فردوسی:(50)
فرعون:30،32،163،176،212
فرفوریوس طروادی:196
فروید،زیگموند:291
فضل بن شاذان بن خلیل نیشابوری:19،121، 131،170
فلوتن،فان:168،185،262،286،288
فیاض،عبد اللّه:21
فیثاغورث:195،200
قاسم بن حسن بن علی یقطین:127،354
قاسم بن ربیع صحاف کوفی:354
قاسم بن محمد اصفهانی(قمی)معروف به کاسولا:354
قاسم شعرانی یقطینی:353،354
القائم(خلیفه فاطمی):130
قتادة بن رفاعه بصری:109
قحطان:73
قیس بن سعد:73
کاظم(علیه السلام)،امام کاظم:64،111،115،116، 117،119،121،122،123،124،125،
170،241،261،279،325،348،351، 352،354،355،356،357،358
کامل مصطفی:79
کایتانی:79
کثیر:191،192
کردعلی،محمد:79
کسروی،احمد:249،250
کسف:320
کشی:82،113،114،346
کعبی:115
کلینی،ابو جعفر محمد بن یعقوب:56،131، 253،329،334،339
کمبوجیه:29
کمرهای،شیخ میرزا خلیل:21
کمیل بن زیاد:73
کورش:32
کیسان:83
گلشنی ابراهیمی،عبد الحمید:21،63،65
لویس،برناد:79
لیندر،فرید:79
مالک:41،42
مالک اشتر:73
مانی:196،200
مأمون:128،159،200
مجلسی:57،220،223،224،253،257، 267،271،280
محمد(صلی الله علیه و آله)،پیامبر اکرم:27،28،31،34،35، 38،39،40،41،51،53،54،55،56، 57،58،60،61،68،70،72،74،75، 76،77،78،80،91،102،106،110، 111،118،130،131،136،143،144، 145،146،147،148،149،150،158، 159،164،178،181،185،186،190، 197،198،202،214،215،216،218، 221،224،225،226،227،228،229، 230،231،232،233،234،235،236، 237،238،239،240،241،242،243، 247،249،254،258،259،263،270، 283،284،285،287،288،296،297، 302،303،306،307،312،317،321، 327،334،341،342
محمد بن احمد بن عبد الرحمن ملطی شافعی:
20
محمد بن اسلم طبری جبلی:354
محمد بن اسماعیل:354
محمد بن اسماعیل بن جعفر(علیه السلام):130،178، 182،279
محمد بن اشعث:85
محمد بن اورمه(اوربمه)قمی-ابو جعفر
محمد بن بحر الرهنی(الدهنی)نرماشیری:355
محمد بن بشیر:122،123،124،125،141، 163،186،245،359
محمد بن(حسن بن)جمهور:355،363
محمد بن حسن بن سعید الصائغ الکوفی:355
محمد بن حسن بن شمون:355
محمد بن حسن بن فروخ صفار-ابو جعفر محمد بن حسن
محمد بن حسن ولید-ابو جعفر
محمد بن حسین بن سعید الصائغ:355
محمد بن سلیمان الدیلمی:355
محمد بن سنان:355،360
محمد بن صدقة العنبری البصری:356
محمد بن طلحه شافعی:241
محمد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن بن علی ابن ابی طالب:96،103،241،244،315، (316)
محمد بن عبد اللّه بن عباس:176
محمد بن عبد اللّه بن مهران:356
محمد بن عثمان بن سعید عمری:132،137، 138
محمد بن علی الباقر(علیه السلام)،امام باقر:28،56،57، 71،80،90،91،94،95،97،98،99، 101،103،113،117،130،162،164، 181،244،259،267،276،314،325، 331،333،354،363
محمد بن علی الجواد(علیه السلام)امام جواد:19،120، 126،131،133،160،167،169،170، 253،346،347،348،354،355،356
محمد بن علی بن بلال:342،343
محمد بن علی بن عبد اللّه بن عباس:88،89، 94،97
محمد بن علی شلمغانی-ابو جعفر محمد بن علی
محمد بن عمر بن عبد العزیز کشی:334
محمد بن عمر رازی:259
محمد بن عیسی بن عبید:356،360،362
محمد بن فرات(محمد بن موسی بن حسین بن فرات):126،133،356
محمد بن فضیل ازدری معروف به ابو جعفر الازرق:357،362
محمد بن مسعود:360
محمد بن مسلم:114،356
محمد بن مظفر،معروف به ابو دلف ازدی:357
محمد بن مقلاص-ابو الخطاب
محمد بن منصور الکوفی:357
محمد بن موسی الشریعی:127،357
محمد بن موسی بن عیسی:171،357
محمد بن موسی بن فرات-محمد بن فرات محمد بن نصر:357
محمد بن نصیر فهری نمیری:126،135،133، 134،151،160،177،182،187،357
محمد بن نصیر نمیری بصری:134،135
محمد بن یعقوب کلینی-کلینی
محمد بن یوسف کنجی:241
محمد حنفیه،محمد بن حنفیه:84،86،87، 88،89،90،93،97،100،101،165، 242،243،244،260،263
محمد سلجوقی:319
محمود ابوریه:220،221
محی الدین عربی:242
مختار بن ابی عبید ثقفی:48،67،70،73،83، 84،85،86،87،88،89،140،180، 242،243،277،315،323
مرتضی،سید مرتضی:253
مریم:26،189
فردک:128
مسلم:259
مسیلمه:81
مشکور،محمد جواد:21،63،65،140
مصادف:154
مصطفی شیبی:79
مصعب بن زبیر:85،277
مطهری،استاد شهید:306
مظفر:254
معاویه:40،41،78،102،146،187،287
معتصم:138،128
معرفت:212
معلی بن خنیس:357،360
معلی بن راشد القمی العمی البصری:358
معمر بن خیثم،معمر بن احمر:110،177، 179،186،203
مغیرة بن سعید بجلی،ابو اسماعیل،ابو الظبیان:
44،70،91،93،94،95،96،98،100، 104،122،141،145،151،156،162، 163،164،179،182،211،215،244، 315(316)،330،331،332،333، 335،357،363
مفضل بن عمر،ابو عبد اللّه الجعفی:118،119، 122،166،211،311،313،358،362
مفید:35،56،118،141،227،253،314، 341
مقتدر(خلیفه عباسی):178
مقداد:150،228،350،
مقریزی:62،104
المقنع:178
مکارم شیرازی:212
ملکیصدق بن عامر بن ارفخش بن سالم بن نوح:
248
ملا صدرا:196
ملطی-ابو الحسین
منخل بن جمیل کوفی:358،362
منصور(خلیفه عباسی):34،38،96،103، 106،177،207،244،315،(316)
المنصور(خلیفه فاطمی):130
موسی(علیه السلام):56،(59)،75،77،103،130، 212،213،225،234،236،239،240، 256،266،269،285
موسی بن اشیم:358
موسی بن جعفر الکاظم(علیه السلام)-کاظم
موسی بن جعفر کمیذانی(کمندانی):358
موسی بن سعدان الحناط:358،362
موسی السواق(خرکچی):127،358
مؤمن الطاق:64،67،116،117،122،211، 313،314،318،356
مهدوی دامغانی:61
مهدی(علیه السلام):76،131،132،133،136،138، 159،177،229،238،240،241،242، 243،246،249،250،252،253،254، 324،325
مهدی(خلیفه عباسی):38،103
میثم تمار:121،314
میرزائی،نجفعلی:221
میکائیل:109
نجاشی:36،82،344
نصر بن صباح:340،359،360
نصیر:135
نظام:199
نوبختی:20،61،65،77،82،99،170
نوح(علیه السلام):130،150،197،215
وات:249
وجدی،فرید:134
وردی،علی:77
ولهاوزن:79،248،262،323
هادی(علیه السلام)،امام هادی:19،126،132،133، 169،312،346،347،348،352،353، 354،356
هارون:77،103،136،236،239،240
هارون الرشید:116
هاشم بن ابی هاشم:126،160،359
هاشم بن حکیم مروزی معروف به المقنع:38
هاشم عثمان:21،135
هاشم معروف الحسنی:221
هشام بن حکم:64،67،113،114،115، 116،121،122،223،231،314،318، 331
هشام بن سالم:64،67،81،117،118،122، 231،313،318
هشام بن عبد الملک:88،103،327
هشام بن عمرو فوطی:(116)
هلالی:212
هیروهیتو:31
یحیی بن حمّاد:359
یحیی بن زکریا النرماشیری:359
یحیی بن عبد الحمید:311
یحیی بن عبد اللّه بن حسین:158
یزدگرم سوم:51
یزید بن عمر بن هبیره:109
یعقوبی:74
یوسف بن السخت:359
یوسف بن عمر ثقفی:88،103
یوسف بن یعقوب جعفی:359
یوشع بن نون:75،103،239،240
یونس(علیه السلام):269،273
یونس بن بهمن:359
یونس بن ظبیان:125،163،350،359
یونس بن عبد الرحمن قمی،مولی آل یقطین:19، 113،119،120،121،123،162،169، 190،223،314،331،332
ابراهیمیه:140
ابو مسلمیه:37
ابو هریریه:37،140
اثنا عشریه:62،68
اثنینیّه:143،148،181
اخباریها:336
ازدریه:143
اسحاقیه:99،140،215
اسماعیلیه:129،131،181،245،278،279
اشاعره:64،68،213،224،269،275
اصحاب بدر:101
اصحاب کهف:136
اعضائیان:143،216
امامیه:62،83،144،231،280،286،318، 319،(338)
امپراطوران چینی:30
امریه:143،181
امویان-بنی امیه
اهل ادب:191
اهل حق:139
اهل عراق:363
اهل کتاب:26،27
اهل کوفه،کوفیان:48،73،107،363
اوس:73
ایرانیان،ایرانیها:30،50،51،76،243،249، 250،293،323
بابکیه،بابکیان،خرمیه،خرمدینیه،
جامگان:38،128،140
بابیت:187
بدائیه:143،151،281
برکوکیه:140
بزیعیه:107،109،141،177،182،285
بسلمیه،خلالیه:140
بشاریه،شعیریه،علیائیه،علبائیه:111
بشیریه،ممطوره:122،123،124،186،245، 247،259،294
بکتاشیه:139
بلالیه:138
بنی اسد:122،164
بنی اسرائیل:212،256،266-یهود
بنی امیه،امویان:46،47،48،49،73،79، 83،84،87،88،91،92،93،94،168، 180،186،243،244،245،288،(316)
بنی تمیم:73
بنی عباس،عباسیان:90،92،94،97،104، 106،140،168،186،244،245،288، 291
بنی عجل:101
بغدادیها:35،340،341
بیانیه:60،70،96،141،216،244
بو مسلمیه،مسلمیه:140
ترابی:319
تفویضیه،مفوضه-مفوضه
تناسخیه:70،144،151،197
توابین:48
تونیه:215
ثنویین:197
جبری:68
جعفریه:145،261
جناحیه:140،148،244،315
جنگ جمل:68،72،78
جنگ صفین:78
جوالیقیه،هشامیه:117،222،313،318
چینیهای باستان:30
حابطیه:199
حادثیه:93،99،101
حربیه:93،100،186
حروریه:63
حرنانیه:196،200
حسینیه:103
حشویه:213،214،215،319
حلولیه:70،145،151،187،319
حماریه:199
حمزیه:(59)
حنابله،حنبلی:68،69،213،214
حنفی:68،69
حواریون:108
خابطیه:199
خداشیه:140
خرمیه-بابکیه
خزرج:73،74،77،287
خطابیه:104،109،110،119،125،141، 148،150،163،178،182،186،200، 285،298،319،330،346
خلفای ثلاثه:144
خلفای عباسی:34،129
خوارج:68
دهریه:208
ذبابیه:145،149،181،317
ذمامیه:145
ذمیه:146،181
رافضه:62،318،319
راوندیه:37،140،176
رجعیه:146،151
رزامیه:37،38،140
رومیان،رومیها:31،235
ریاحیه:140
زبیریان:86
زراریه،تمیمیه:64،112،113،141،313
زرینیه:215
زطّ:176
زندقه:37،74،93
زیدیه:62،64،83،318
ژاپنیها:30،31
سابّه:146
ساسانیان:51
سبائیه،سبئیه:70،71،72،73،76،85،197، 319-سحابیّه
سحابیه،سبائیه:70،76،82،83،140،146، 149،150،176
سریّه:110،177
سلمانیه:147،187
سنباویه:140
شافعی:68،69
شبک:139
شریعیه:132،186
شریکیه:143،147،181
شلمغانیه،عزاقریه:136،141،187
شیطانیه،نعمانیه:64،116،117،313،318
صابئی:196،200
صائدیه:100،260
صوفیه،صوفیان:187،188،191
طاریه:199
طیاره:350
طیاریه:484،350
عابدیه:215
عارفان:191
عباسیه:140
عدنانیها:73
عرب:47،50،73،75،191،250
علبائیه،علیاویه:127
علویون سوریه:135
علویه:149
عمرویه:139
عمریه:139
عمیریه،یعمریه،عجلیه:109
عینیه:143،148،181
غالیه:62
غرابیه:70،148،149،181،317،319
غلات عباسیه:140،141
غمامیه،ربیعیه:150
فاطمیه:140
فطحی:170
فلاسفه:191،195
قحطانیها:73
قدری،قدریه:68،163،206
قرامطه،قرمطیه:129،131،169،178،320، 321
قریش:73،78
قطعی:319
قمیها:35،340،341،342،345،351،354، 360،362
کرامیه:213،215
کربیه:90،243،260
کسفیه،منصوریه:102،295
کوکبیه:140
کیسانیه:62،67،83،84،86،87،88،89، 90،100،101،140،185،192،243، 260،262،277،286
لاعنیه:146
مالکی:68،69
مانویان:(293)،323
متکلمان:35،191
مبارکیه:129
مبیضه،سپیدجامگان:38،140
مجوسیان،مجوس:105،163،164،206، 293
محمدیه:103،148
مختاریه:67،70،89،140
مخطئه:105،181،317
مخمسّه:70،111،149،150،228
مرجئه:68،163،206
مزدکیان:293،323
مستشرقان:18،75،76،77،86،247،249، 262،300،316
مسیحیان،نصاری:26،27،32،44،55،58، 59،60،61،105،134،151،154، 160،161،163،164،176،179،197، 206،208،263
مشبهه:143،150،213
مشرکان:164،165،180
مضر:73
معتزله:64،68،113،144،198،199،224، 231،275،281،318
معمریه:110،141،177،182
مغیریه:70،93،96،215،244،315،307، 330،346
مفضلیه:141،313،357
مفوضه:144،165،236،227،228،229، 230،231،294،319،321
مقنعیه-مبیضه
مقصّره:229
منصوریه:101،295،298،317،319
موسائیه،موسویه-واقفیه
میمیه:143،148،181
نزار:73
نصاری-مسیحیان
نصیریه:133،134،135،142
نعمانیه-شیطانیه
نفیسیه:245
نمیریه:133،134،135،357
نواصب:144،231
نور ساعیه:140
واحدیه:215
واقفیه:261
وصفا:(95)
وهابیت،وهابیون:300،316،320،336
هاشمیه:37،89،140،168،244،278،313
هریریه-ابو هریریه
هشامیه:64،114،150،222،318
هلالیه:137،138،141
هندوها،هندیان:194،195،197،200
هیصحیه:215
یونانیها:31،200
یونسیه:119،141،313
یهود،یهودیان:26،27،32،44،46،54،55، 58،59،60،61،76،105،134،151، 160،161،163،164،176،197،247، 248،249،263،264،272،317،321، 323
الاحساء:129،130
ابو قبیس:115،222
آذربایجان:128
اروپا:211
اصفهان:91،244
امریکا:211
ایران:47،85،91،128،180،211،320
بابل:(32)
بحرین:29
بصره:71،85،109،180،200،331
بغداد:329
بلقاء:88
بیت المقدس:(32)،329
تبوک:235
جزیرة العرب:218
حاجز:96،244
حجاز:71،84-عربستان
حله:250،251
حوزه علمیه قم:303
خراسان:92
خم غدیر:130،238
خیبر:188
رضوی:243
رود نیل:39،212
ری:91
سامرا:251
سوریه،شام:71،84،85،88،134،135
سیاره زهره:98
شام-سوریه
شراة:88
صنعا:248
طاق المحامل:116
عراق:73،88،103،162،200،331
عربستان:248،321
فارس:91
قم:169،340،341،349،351،356،358
کتابخانه کرخ:329
کربلا:84،85،87
کعبه:130،266
کمندان:358
کوفه:71،73،74،84،85،87،90،91،95، 101،107،109،116،130،180،200، 278،293،331،364
لبنان:134
مدائن:75،99
مدینه:40،71،72،85،90،235،236،243، 244
مسجد کوفه:107
مصر:29،30،32،71،84،322
مکه:71،85،128،243،244،251،266، 320
نصیبین:85
النصیریه:135
هرات:92،186
هند:30،184،194
یمن:73،178،248
یونان:184،195،212
ابو هریره شیخ المصّیره:221
ابو هریره و احادیث ساختگی:221
احقاق الحق:233
اختیار معرفة الرجال:81،314
آراء ائمة الشیعة فی الغلاة:21،152
استبصار:81،329
الاسفار:196،208
اشارات:208
اصل زید:279
الاصول من الکافی:28،269،336،337، 352،354،355،356،357،361
اضواء علی السنة المحمدیه:220
اعتقادات فرق المسلمین و المشرکین:21
امالی:56
الامامیه:153
الانتصار:318
انجیل متی،مرقس،لوقا:248
انساب الاشراف:74
الانسان روح لا جسد:212
انوار الملکوت:208،209
الایقاظ من الهجعة:253
بحار الانوار:57،81،151،220،253،269
بحوث فی الملل و النحل:221
البدایة و النهایه:235،334
بصائر الدرجات:169،347
بعض فضائح الروافض:319
البیان:241
بیان الادیان در شرح ادیان و مذاهب جاهلی اسلام:20،62
تاج العروس:319
تاریخ الامامیة و اسلافهم من الشیعة:21
تاریخ بغداد:235
تاریخ شیعه و علل سقوط بنی امیه:168
تاریخ شیعه و فرقههای اسلام تا قرن چهارم:21، 34
تاریخ طبری:71،72،74،234،235
تاریخ یعقوبی:74
التبصیر فی الدین و تمییز الفرقة الناجیة...:20
تبصرة العوام:121،144،231
تجرید الاعتقاد:208
التحریر الطاووسی:81
تذکرة الائمة:242
تطور المجتمع الاسلامی العربی:322
تفسیر روح البیان:42
تفسیر طبری:233
تفسیر قمی:346،351،354،358
تفسیر کبیر:233،234
التقمص:212
التکلیف:137
التنبیه و الرّد علی اهل الأهواء و البدع:20،62، 322
تورات:32،207
التوحید:153،267
التوحید(ابن خزیمه):214
توحید مفضل:119
تهذیب الاحکام:82،329،347،353
حل الاشکال:81
الحور العین:21
خاندان نوبختی:62
خصائص نسائی:235،238
الخطط المقریزیه:62،104
خلاصة الاقوال فی علم الرجال:81
دائرة المعارف الاسلامیة:281
دائرة المعارف القرن العشرین:135،212
دراسات فی الکافی للکلینی و الصحیح للبخاری:
221
الدر المنثور:70،233
الذریعه الی تصانیف الشیعه:19
ذکری ابی العلاء:192
الرجال ابن داود:81
الرجال ابن غضائری:36
الرجال احمد عقیقی:333
الرجال احمد بن محمد بن خالد برقی:333
الرجال ابو العباس احمد بن محمد بن سعید:334
الرجال حسن بن فضال:333
الرجال حسن بن محبوب:333
الرجال حمید دهقان:334
الرجال عبد اللّه بن جبلة کنانی:333
الرجال علی بن حسن بن فضال:333
الرجال محمد بن خالد برقی:333
الرجال محمد بن عمر بن عبد العزیز کشی:82، 116،151،314،334
الرجال محمد بن یعقوب کلینی:334
الرجال نجاشی:151
الردّ علی الغلاة ابو الحسن علی بن مهزیار اهوازی:19،169
الردّ علی الغلاة ابو جعفر محمد بن اورمه قمی:
19،169
الردّ علی الغلاة ابو جعفر محمد بن حسن بن فرّوخ:19،169
الردّ علی الغلاة ابو سهل اسماعیل بن علی بن اسحاق بن ابی سهل بن نوبخت:170
الردّ علی الغلاة ابو القاسم سعد بن عبد اللّه بن ابی خلف:19،170
الردّ علی الغلاة ابو محمد حسن بن موسی
نوبختی:170
الردّ علی الغلاة محمد بن موسی بن عیسی همدانی سمّان:171
الردّ علی الغلاة یونس بن عبد الرحمان:19،169
الردّ علی الغالیة:19،170
الردّ علی الغالیة المحمدیه:19،170
الردّ علی الغالیة و ابی الخطاب:19،170
الردّ علی اصحاب التناسخ و الغلاة:20،170
الردّ علی فرق الشیعة ما خلا الامامیّه:20،170
السنة:214
الشبک من فرق الغلاة فی العراق:21
شبهای پیشاور:233
شرح الدائره:242
شرح مقاصد:208
الشیعة و الرجعة:257
الشیعة و السنة:263
صحیح بخاری:220،235،238،312
صحیح ترمذی:235،238
صحیح مسلم:220،235،259
الصراع بین الاسلام و الوثنیة:263،320
طبقات(ابن سعد):235
عبد اللّه بن سبأ:72،147
عبقات الانوار:233،236
عقائد الامامیه:254
عقد الفرید:317
العقیدة و الشریعة فی الاسلام:263،223
العلویون بین الاسطورة و الحقیقة:21
علی و بنوه:192
عمدة التحقیق:38
عود ارواح یا بازگشت روح:212
الغدیر:41،147،233،236
غلو و غلات:63
الغلوّ و الفرّق الغالیة فی الحضارة الإسلامیة:21
فتوحات مکیه:242
الفتنة الکبری:192
فرائد السمطین:242
الفرق بین الفرق:20
فرق الشیعه:20،61،77،82،170
الفرق المفترقه بین اهل الزیغ و الزندقة:318
فرهنگ فرق اسلامی:63
الفصل فی الملل و الاهواء و النحل:20،319
الفصول المهمة:242
فضائل الخمسة من الصحاح الستة:233
قرآن:81،87،162،175
کافی:82،347،348،349،351- الاصول من الکافی
الکامل:234
کامل الزیارات:246،248،352،353،354، 355،356،357،358
الکشاف:26،233
کنز العمال:242
لغتنامه دهخدا:21،63
مجمع الرجال قهبائی:81
مذاهب ابتدعتها السیاسة فی الإسلام:37
مذاهب الاسلامیین:135،249
المذهب الروحانی:212
المستدرک علی الصحیحین:39،238،242
مسند ابو داود:235
مسند احمد بن حنبل:235،238،242،271
المعاد:153
معجم بحار الانوار:220
معجم رجال الحدیث:119،138،151،345، 346،350،355،356،357
المعجم المفهرس لالفاظ الحدیث النبوی:302
المعجم المفهرس لألفاظ غرر الحکم و درر الکلم:
220
المعجم المفهرس لالفاظ الکتب الاربعه:220
المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه:220
مطالب السؤول:242
المفردات فی غریب القران:192
مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین:20،62
المقالات و الفرق:20،61،77،82،104،171
مقدمه ابن خلدون:250
الملل و النحل:21،64،99،115،194
مناقب ابن شهر آشوب:81
منتقی الجمان:81
من لا یحضره الفقیه:82
منهاج السنة:318
المیزان:22
النبوة:153
نوادر الحکمة:347
نهج البلاغة:27،269
وسائل الشیعة:28،81
وعاظ السلاطین:77
وقفة عند نظریة التناسخ:212
هویة التشیع:21،152
یاقوته:42
الیواقیت و الجواهر:242
یوم و لیله:121