ghaemiyeh.com
سرشناسه:محمودی، محمدباقر، 1303 - 1385.
عنوان قراردادی:عبراتالمصطفین فی مقتلالحسین علیهالسلامالماخوذ من اقدمالمصادرالتاریخیهالاسلامیه .فارسی
عنوان و نام پدیدآور:سرشک خوبان: در سوگ سالار شهیدان/ [نوشته محمدباقر محمودی؛ ترجمه غلامرضا جمشیدنژاد اول، عبدالحسین بینش]؛ [ تهیهکننده]نمایندگی ولی فقیه در سپاه تحقیقات عاشورا مرکز تحقیقات اسلامی.
مشخصات نشر:[قم]: افق فردا، 1379.
مشخصات ظاهری:312ص.
فروست:میراث مکتوب عاشورا؛1.
شابک:11000ریال:964-92742-9-4
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:حسینبن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق.
موضوع:واقعه کربلا، 61ق.
شناسه افزوده:جمشیدنژاد، غلامرضا، 1324 - ، مترجم
شناسه افزوده:بینش، عبدالحسین، 1325 - ، مترجم
شناسه افزوده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی. نمایندگی ولی فقیه. پژوهشکده تحقیقات اسلامی. تحقیقات عاشوراسپاه پاسداران انقلاب اسلامی. نمایندگی ولی فقیه. پژوهشکده تحقیقات اسلامی. تحقیقات عاشورا
رده بندی کنگره:BP41/4/م36ع2041 1379
رده بندی دیویی:297/953
شماره کتابشناسی ملی:م80-1476
سرشک خوبان: در سوگ سالار شهیدان
نوشته محمدباقر محمودی
ترجمه غلامرضا جمشیدنژاد اول، عبدالحسین بینش
تهیهکننده: نمایندگی ولی فقیه در سپاه تحقیقات عاشورا مرکز تحقیقات اسلامی
فهرست
فهرست
فهرست
فهرست
فهرست
فهرست
ایران اسلامی یگانه کشور شیعی است که رویدادهای اجتماعی آن پیوسته از نهضت خونین حسینی تأثیر پذیرفته است. فرهنگ مردم ایران با پیام عاشورا پیوندی ناگسستنی خورده و سیمای حقگرا و ستمستیز سرور شهیدان حسین بن علی علیه السلام ، بر لوح دلشان نقشی نازدودنی دارد. امام حسین علیه السلام برای مردم این سرزمین الگوی آزادگی است و در دیدگاهشان چنان جایگاهی دارد که زیارت بارگاه آن حضرت آرزوی همیشگی آنان بوده و هست.
انقلاب طاغوتبرانداز اسلامی ایران نیز ریشه در عاشورا دارد و در دوران مبارزه با رژیم سرسپردۀ استکبار، سیدالشهدا و یارانش بزرگترین و پرجاذبهترین اسوههای پایداری، ایثار و شهادتطلبی بودهاند؛ و در این میان، سپاه پاسداران به عنوان حافظ دستاوردها و ارزشهای انقلاب، پرچمدار راه خونین حسین علیه السلام است و پاسداری از دین و جانبازی در راه خدا و سنگربانی از ارزشهای دینی شعار جاویدان این نهاد انقلابی است.
تلاش این نهاد در راستای مأموریّت خطیرش تنها به صحنههای جبهه و جنگ محدود نیست. بلکه در عرصههای فکر و فرهنگ نیز گسترش مییابد. بخشی از تلاشهای فرهنگی این نهاد در مرکز تحقیقات اسلامی انجام میپذیرد و این مرکز نیز بخش عمدهای از فعّالیّتهایش را به موضوع امام حسین علیه السلام و عاشورا اختصاص داده
است که محور های زیر را شامل میگردد:
1 - کتابشناسی امام حسین علیه السلام ، شامل کتابنامه و کتابشناسی تاریخی.
2 - تدوین مجموعۀ موضوعی دربارۀ امام حسین علیه السلام و قیام آن حضرت (در حدود20موضوع).
3 - احیای آثار ارزندۀ مربوط به امام حسین علیه السلام از طریق ترجمه، تصحیح و تحقیق.
4 - تهیۀ نرم افزارهای علمی دربارۀ امام حسین علیه السلام .
ترجمۀ کتاب « عبرات المصطفین فی مقتل الحسین علیه السلام » که با عنوان « سرشک خوبان در سوگ سالار شهیدان » در این مرکز انجام گرفته و اینک در پیش روی شماست، تلاشی است دربارۀ نگارش واقعۀ کربلا از منظر تاریخی. بیشترین تلاش مؤلّف محترم، « علّامه محمد باقر محمودی »، گزارش رویدادهای عاشورا با استناد به منابع کهن، بهویژه منابع اهل سنت بوده است؛ و چنان که خود وی در مقدمۀ کتاب یادآور میشود کوشیده است تا جزئیّات وقایع را از آن طریق نقل کند، گرچه استثناهایی نیز در مشی وی دیده میشود.
گفتنی است که تلاش نویسنده برای نقل همۀ موارد موجود در کتابهای تاریخی تکرار پارهای از متون را موجب شده است. گذشته از آن گزارشهای بسیاری وجود دارد که تنها با اندکی اختلاف در الفاظ و عبارات، هم در متن و هم در پانوشتها آمده است.
گرچه این کار نشان تتبّع فراگیر نویسنده و برای پژوهشگران سودمند است، ولی برای خوانندۀ فارسیزبانی که در پی مطالعۀ جمعبندی شدۀ وقایع است، ملال آور مینماید.
از این رو « مدیریت تحقیقات عاشورای مرکز تحقیقات اسلامی » ترجمۀ فارسی کتاب را در دستور کار خود قرار داد، و موارد زیر را در آن اعمال کرد:
1 - از ترجمۀ روایتهای تکراری متن پرهیز گردید، به این ترتیب یکی از آن میان
برگزیده و ترجمه شد و دربارۀ دیگر روایتها به ذکر مأخذ بسنده گشت.
2 - از ترجمه روایتهایی که در پینوشتها آمده و همانند آنها در متن کتاب نیز نقل شده است پرهیز گردید.
3 - از آنجا که مطلب سوم کتاب بسیار گسترده بود، به سه عنوان «مطلب سوم: به سوی کوفه»، «مطلب چهارم: در کربلا» و مطلب پنجم: پس از شهادت» تغییر یافت.
مرکز تحقیقات اسلامی سپاه
مدیریت تحقیقات عاشورا
سپاس خدای را- جلّ جلاله -که ما را از متمسّکان به کتاب و سنّت قرار داد؛ و به ما نعمت پیروی از امامانی را بخشید که آنها را از هر گونه پلیدی پاک نمود و برگزیدۀ جهانیان ساخت و پیشوای شایستگان کرد. همان بزرگوارانی که خداوند بزرگ مزد پیامبری جدّشان، محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله ، را دوستی با ایشان قرار داد و فرمود:
«قُلْ لاأسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً الاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی» (1)
بگو به خاطر آن (رسالت) از شما مزدی نمیخواهم، مگر دوستی خویشاوندان.
امامانی که از تقدیم جانشان به پیشگاه خدای متعال در هیچ شرایطی دریغ نورزیدند و آنچنان که شایسته است در راه او جهاد کردند و سرزنش هیچ ملامتگری آنان را از راه خدا باز نداشت.
ستایش خدای را که ما را به شرف پیروی از ایشان سرافراز کرد؛ تا پیوسته با آنان همراه باشیم و در اختیار سکوت یا اقدام به قیام از آن پیشوایان پیروی کنیم. در شادی آنان شاد و در اندوهشان اندوهگین باشیم.
درود خدا بر پیامبر بزرگ اسلام که برانگیخته شد تا مردم را هدایت کند و خویها و منشهای پسندیده را به آنان بیاموزد. همو که بار سنگین رسالت را چنان که شایسته
1) 1)
است به دوش کشید و در این راه رنج فراوان برد، چنان که او خود فرمود:
«ما أُوذِیَ نَبِیٌّ مِثْلَ ما اوذیتُ» (1)
هیچ پیامبری چونان من آزار ندید.
درود خدا بر خاندان پاکش: مشعلهای هدایت و اسوههای بزرگواری که مورد ستم قرار گرفتند و در راه خدا، آواره و سرگردان شدند.
به گواهی تاریخ، شهادت حسین بن علی علیه السلام یکی از دردناکترین فاجعههایی است که در جهان روی داده است؛ و چشم روزگار همانندش را ندیده و هرگز نخواهد دید. به همین سبب از همان نخستین روزهای شهادت آن حضرت تاکنون، دانشوران مسلمان و علاقمندان به ثبت رویدادهای شگفت و مصایب بزرگ و دردناک، به نگارش شهادتنامه و مقتل آن بزرگوار پرداختهاند و ماجرای شهادت او و اسارت خاندانش را شرح و بسط دادهاند. (2)امّا از آنجا که ملل اسلامی پیوسته زیر سلطۀ امویان و پیروانشان قرار داشتهاند، دوستان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و دیگر آزاداندیشان، چنان که باید نتوانستهاند، گزارشهای خود را دربارۀ این فاجعۀ عظیم تدوین کنند. زیرا حکمرانان و زمامداران
1) 1)
2) 2) - از بزرگانی که بهویژه تألیف خود را «مقتل الحسین» [2] نام نهادهاند، به دانشوران زیر میتوان اشاره کرد: اصبغ بننباته مجاشعی، از یاران امام علی(علیه السلام) (وفات: 64 ق). به نظر میرسد که وی نخستین عالمی باشد که تاریخ واقعۀ کربلا را تدوین کرده و آن را مقتل الحسین [3]نامیده است؛ جابر بن یزید جعفی از یاران امام باقر(علیه السلام) (وفات: 128 ق)؛ عمّار الدهنی (وفات: 133 ق) که طبری در ذیل حوادث سال 61 ق تاریخش، مقتلالحسین [4]وی را گنجانده است، ابومخنف، لوط بن یحیی ازْدی (وفات: 170 ق) ؛ هشام بن محمّد کلبی (متوفّای 205 ق) ؛ معمر بن مثنی (متوفّای 207 یا 211 ق) ؛ نصر بن مزاحم مِنْقَری (متوفّای 212 ق) ؛ علی بن محمّد مدائنی (متوفّای 224)؛ واقدی (متوفّای 270) ؛ ابن ابیالدنیا (متوفّای 274 ق) ؛ ابواسحاق ابراهیم بن محمّد بن سعید ثقفی (متوفّای 283) ؛ محمّد بن زکریا غلابی (متوفّای 298) ؛ حافظ بغوی (متوفّای 317) ؛ ابواحمد عبدالعزیز بن یحیی جلودی (متوفّای 332) ؛ زیاد شستری (متوفّای 290 ق)؛ شیخ صدوق محمّد بن علی بن حسین فقیه (متوفّای 381) ؛ ابوجعفر محمّد بن احمد بن یحیی اشعری قمی، نویسندۀ کتاب «نوادر الحکمة» ؛ محمّد بن علی بن فضل بن تمام بن مسکین از فرزندان شهریار اصغر و معاصران شیخ صدوق ؛ ابوالحسن محمّد بن ابراهیم بن یوسف کاتب ؛ سلمة بن خطاب بَراوِسْتانی ازْدورقانی ؛ ابوزید، عروة بن زید خیوانی همدانی؛ شیخ الطائفه محمّد بن محمّد بن حسن طوسی (متوفّای 460). برای آگاهی بیشتر در این زمینه ر.ک: الذریعه ذیل عنوان مقتل.
ستمپیشه، با تمام توان میکوشیدند که این موضوع به فراموشی سپرده شود و تا آنجا پیش رفتند که عالمان درباری را وادار کردند تا به حرمت یادآوری این فاجعه فتوا دهند.
کسانی که چیزی در این باره مینوشتند مواجبشان قطع میشد و به زندان و تبعید محکوم میگشتند. به هر حال برای نابودساختن آن آثار از هیچ کوششی دریغ نورزیدند:
بسیاری از این آثار سوزانده یا پاره شدهاند و یا در خاک مدفون گشته یا به آب افکنده شدهاند؛ به طوری که امروزه از آن کتابها، جز نامی باقی نمانده است.
اینک که اوضاع زمانه دگرگون شده فشار امویان و امویصفتان از سر مسلمانان کم شده است و مردم میتوانند بیشتر بخوانند و بیندیشند و دوست دارند که از ماجرای شهادت سید الشهداء علیه السلام بر اساس منابع کهن و مورد اعتماد آگاه شوند، این بندۀ ناتوان، شیخ محمّد باقر محمودی نیز تصمیم گرفت مقتلی بنویسد که دربردارندۀ نوشتههای مورّخان بزرگ باشد و شواهد و قراین قوی آن را تایید کند. زیرا این کار برای خوانندگان دلنشینتر است و آنان را شایق میسازد و تردید و گمان را میزداید.
این کتاب که « عبرات المصطفین » نام گرفته است شامل چند مقدمه، چند فصل و یک خاتمه است. بیشتر مطالب کتاب عیناً از چهار مأخذ زیر که از کهنترین منابع تاریخی به شمار میآیند و به دست مورّخانی چیرهدست نگاشته شدهاند برگرفته شده است:
1 - « مقتل الحسین »، تألیف مورّخ نامدار، ابومخنف لوط بن یحیی ازْدی، متوفّای سال 175 ق. البتّه اصل این کتاب در دست نیست و آنچه در اختیار داریم، گزارشهای شاگرد وی، هشام بن محمّد بن کلبی، متوفّای سال 204 ق است. کتاب کلبی نیز مقتل الحسین نام گرفته است. علاوه بر این، گزارشهای ابومخنف به وسیله طبری نیز در ذیل شرح حال حضرت امام حسین در کتاب « تاریخ الرسل و الملوک » نقل شده است.
2 - « أنساب الأشراف » تألیف احمد بن یحیی بلاذری متوفّای حدود سال 250 ق. وی شرح حال و مقتل حضرت امام حسین را همراه مطالبی سودمند که در دیگر منابع کمتر یافت میشوند آورده است.
3- « الطّبقات الکبری » تألیف محمّد بن سعد، متوفّای سال 235. این کتاب در زمرۀ
منابع اصیل و کهنی است که زندگی نامه امام حسین علیه السلام را آورده است ؛ و ما از آن بهرۀ بسیار بردهایم.
4- « الأخبار الطّوال » تألیف دینوری متوفّای سال 285ق. (1)
1) 1)
روایتهایی که در ذیل میآید، حکایت از بلندی مقام و منزلت امام حسین علیه السلام دارد و نشان میدهد که طاغوتیان و نیروهای تبلیغاتی بنیامیّه چه اندازه تلاش کردند تا با وجود این منزلت بلند الهی فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله ، میان او و مردم جدایی بیندازند و موجبات شهادتش را فراهم سازند.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«همانا خدا از میان فرزندان اسماعیل، کنانه را و از کنانه، قریش را و از قریش، بنیهاشم را و از بنیهاشم، مرا برگزید.» (1)
همچنین فرموده است:
خدا زمین را دو نیمه کرد و مرا در بهترین نیمه آن قرار داد. سپس آن نیمه را سه قسمت کرد و مرا در بهترین ثلث آن قرار داد. آنگاه از میان مردم، عرب را برگزید و از عرب، قریش را و از
1) 1)
قریش، تیرۀبنیهاشم را و از بنیهاشم فرزندان عبدالمطّلب را واز فرزندان عبدالمطّلب مرابرگزید. (1)
نیز آن حضرت فرموده است که جبریل به وی گفت:
«شرق و غرب زمین را زیر و رو کردم و فرزندان هیچ پدری را بهتر از فرزندان هاشم نیافتم» (2)
از نشانههای منزلت والای امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام این است که بهترین جد و جدّه ؛ و پدر و مادر ؛ و عمو و عمّه ؛ و دایی وخاله را دارند و همگی اهل بهشتاند.
ابوسعید خُدْری گوید:
«در محضر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله سرگرم گفتوگو بودیم. در این حال متوجّه شدیم که حضرت پیوسته به چپ و راست نظر میافکند. ما که چنین دیدیم برخاستیم. به در خانه که رسیدیم، ناگهان حضرت فاطمه علیها السلام وارد شد. علی علیه السلام خطاب به وی گفت: چرا در این ساعت روز بیرون آمدهای؟ گفت: حسن و حسین را از بامداد گم کردهام و گمان میکردم، نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله باشند. گفت: برگرد و اجازۀ ورود مخواه که این ساعت، هنگام رفتن نزد ایشان نیست. پیامبر با شنیدن گفتوگوی علی و فاطمه با لباس عادی بیرون آمد و گفت: ای فاطمه! در این ساعت روز چرا بیرون آمدهای؟ گفت: یا رسول اللّه پسرانت، حسن و حسین، بیرون رفتهاند و تا این ساعت آنها را ندیدهام. گمان میکردم که نزد شما باشند و اینک سخت هراسانم. فرمود: ای فاطمه! خدای - عزّوجلّ - نگهدارشان است و سرپرست و نگهبان آن دو است و جای ترس نیست. دخترکم! برگرد. ما خود به جستوجوی ایشان میرویم. فاطمه علیها السلام به خانه بازگشت و پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام هر کدام از سویی آغاز به جستوجو کردند، تا این که درون حصاری آنان را یافتند، در حالی که گرمای آفتاب چهرهشان را سوزانده بود و هر کدام سعی میکرد دیگری را از تابش آفتاب حفظ کند. با دیدن
آنان، بغض گلوی پیامبر صلی الله علیه و آله را گرفت و در آغوششان گرفت و بر روهاشان بوسه زد، سپس حسن را بر شانۀ راست و حسین را بر شانه چپ نهاد و در حالی که از شدّت داغی شنها به سختی گام برمیداشت، راضی نشد فرزندانش پیاده بروند و بدین گونه از آنان حفاظت نمود. (1)
سلمان (فارسی) گفته است:
نیمروزی در حضور پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نشسته بودیم که امّایمن آمد و گفت: یا رسول اللّه! حسن و حسین گم شدهاند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «برخیزید و فرزندانم را جستوجو کنید.» پس هر یک از ما به سویی رفت و من به همان سویی روانه شدم که پیامبر صلی الله علیه و آله رفت. رفتیم تا به پای کوهی رسیدیم و ناگهان حسن علیه السلام و حسین علیه السلام را دیدیم که یکدیگر را در آغوش گرفتهاند و ماری که گویی از دهانش آتش بیرون میآمد، در کنار آن دو بر روی دمش ایستاده بود. پیامبر صلی الله علیه و آله سوی مار رفت. حیوان با دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله تعظیم کرد و به سرعت در لانهاش خزید. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله نزد آن دو رفت و جداشان کرد و دست بر سر و روشان کشید و گفت: «پدر و مادرم فداتان ای عزیزان درگاه خداوند.» سپس یکی را بر دوش راست و دیگری را بر دوش چپ نهاد و راه افتاد. گفتم: «خوشا به حالتان، چه مرکب خوبی دارید!» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «ایشان هم سواران خوبی هستند و پدرشان از این دو نیز بهتراست». (2)
اسحاق بن ابوحبیبه، خدمتگزار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گوید که مروان بن حکم در بیماری قبل از مرگ ابوهریره، به عیادت وی رفت و گفت: در تمام دوران دوستیمان، هیچ عیبی در تو نیافتهام، مگر این که حسن و حسین علیه السلام را دوست میداری! ابوهریره نشست و گفت:
روزی با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بیرون رفته بودیم. میان راه، صدای حسن و حسین علیهما السلام را
شنید که همراه مادرشان بودند و میگریستند و حضرت با شتاب رفت، تا به آنان رسید.
آنگاه رو به سوی مادرشان کرد و گفت: «فرزندانم را چه شده است؟ گفت: تشنهاند. پس حضرت در طلب آب دست به مشکی برد. امّا در آن روز آب کمیاب بود و مردم نیز به دنبال آب بودند. حضرت بانگ زد: آیا هیچ کدام از شما آبی همراه دارد؟ همه دست بردند و آب مشکها را امتحان کردند، امّا قطرهای از آن یافت نشد. آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله به فاطمه علیها السلام گفت: یکیشان را به من بده و او چنان کرد. حضرت کودک را گرفت و بر سینه فشرد، در حالی که او همچنان نا آرام بود و میگریست. آنگاه زبانش را در دهان او قرار داد و او شروع به مکیدن کرد تا آرام گرفت، و دیگر هیچ گریهای از او نشنیدم. ولی دیگری همچنان میگریست. حضرت فرمود: دیگری را نیز به من بده! و او چنان کرد.
پیامبر صلی الله علیه و آله با وی نیز همان رفتار را کرد. با این کار هر دو ساکت شدند و دیگر هیچ صدایی از آنان شنیده نشد. آیا با آنچه من از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دیدهام، نباید آن دو را دوستبدارم؟ (1)
اسحاق بن سلیمان هاشمی گفته است:
روزی از پدرم شنیدم که میگفت: نزد هارون الرشید بودیم. سخن از علی بن ابیطالب علیه السلام به میان آمد. هارون گفت: عامّۀ مردم میپندارند که من علی و فرزندانش را دشمن میدارم.
به خدا سوگند! نه چنان است که میپندارند و خدا از شدّت دوستی من نسبت به علی و حسن و حسین علیهم السلام آگاه است. آنگاه به نقل از نیاکانش این سخن را از ابن عباس برای ما نقل کرد: روزی در محضر پیامبر خدا بودیم که حضرت فاطمه گریان از راه رسید. پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: پدر به فدایت، از چه میگریی؟ گفت: حسن و حسین علیهما السلام بیرون رفتهاند و نمیدانم کجایند. گفت: دخترکم! گریه مکن، زیرا آفریدگارشان از من و تو به آنان مهربانتر است.
سپس دست ها را بلند کرد و گفت: «بار خدایا! چه در خشکی باشند و چه در دریا، به سلامت بدارشان!» در این هنگام جبریل علیه السلام فرود آمد و گفت: «ای محمّد، اندوه به دل راه مده که آن دو در دنیا و آخرت اهل فضیلتاند، و پدرشان از آن دو نیز بهتر است؛ ایشان در کوی بنینجّار
1) 1)
خوابیدهاند و خدا فرشتهای را نگهبانشان کرده است.» پیامبر صلی الله علیه و آله و یاران برخاستند و رفتند تا به آن کوی رسیدند و حسن و حسین را دست در آغوش یکدیگر در خواب دیدند و فرشتهای را مأمور آن دو یافتند که بالی را در زیر بدنشان نهاده و بال دیگر را سایبانشان کرده بود. پس پیامبر صلی الله علیه و آله خم شد و آن دو را بوسید تا بیدار شدند. آنگاه حسن را بر شانۀ راست و حسین را بر شانۀ چپ نشاند. سپس در حالی که جبرئیل هم با ایشان بود از کوی بیرون آمدند. در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «من شما را حرمت مینهم همان طور که خدای متعال شما را حرمت نهاده است.» در راه، ابوبکر به حضرت رسید و گفت: «یا رسول اللّه! افتخار بردن یکی از کودکان را به من بدهید.» فرمود: «سوارانی نیکویند و بر مرکبی نیکو سوارند.» پیامبر صلی الله علیه و آله به همان حال رفت تا به مسجد رسید و به بلال فرمود تا مردم را فرا بخوانَد. مردم در مسجد گرد آمدند و پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که آن دو را بر دوش داشت ایستاد و گفت: «ای گروه مسلمانان! آیا شما را به بهترین مردم از نظر جد و جدّه رهنمون شوم؟» گفتند: «بلی یا رسول اللّه.» فرمود: «ایشانند: حسن و حسین که جدّشان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله سرور پیغمبران و جدّهشان حضرت خدیجه سرور زنان جهان است.» باز فرمود: «آیا شما را به بهترین مردم از لحاظ پدر و مادر رهنمون شوم؟» گفتند: «بلی یا رسول اللّه.» فرمود: «حسن و حسیناند که پدرشان علی بن ابیطالب و مادرشان فاطمه، دختر خدیجه، سرور زنان جهان است.» و فرمود: «آیا بهترین مردم از لحاظ عمو و عمّه را به شما نشان ندهم؟» گفتند:
«بلی یا رسول اللّه.» فرمود: «حسن و حسیناند که عموشان، جعفر بن ابیطالب و عمّهشان امهانی، دختر ابوطالب است. ای مردم آیا بهترین مردم از نظر دایی و خاله را به شما نشان ندهم؟» گفتند: «بلی یا رسول اللّه.» فرمود: «حسن و حسیناند که داییشان ابراهیم، فرزند پیامبر خدا و خالهشان زینب، دختر پیغمبر خدا است.» سپس گفت: «بار خدایا! تو میدانی که حسن و حسین بهشتیاند و پدرشان بهشتی است و مادرشان بهشتی است و عموشان بهشتی است و عمهشان بهشتی است و داییشان بهشتی است و خالهشان بهشتی است و هر کس آن دو را دوست بدارد، بهشتی است و هر کس دشمنشان بدارد، دوزخی است.»
پدرم سلیمان ادامه داد: هارون الرشید حدیث را در حالی برای ما نقل میکرد که اشک در چشمانش حلقه زده و بغض گلویش را گرفته بود. (1)
از جمله فضایل ویژۀ حضرت امام حسین علیه السلام و دیگر فرزندان عبدالمطّلب این است که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله ، دشمنانشان را از گرفتارشدن به لعنت خدا و افتادن در دوزخ بیم داده است.
عبداللّه بن عباس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است که فرمود:
«ای فرزندان عبدالمطّلب! همانا من از خدا برای شما سه چیز درخواست کردهام:
اول این که هر کس از شما را که قیام کند استوار بدارد و گمشدهتان را راهنمایی کند.
دوم این که به نادانتان بیاموزاند و سوم این که شما را بخشنده، مهربان و بزرگوار گرداند.
پس اگر کسی میان رکن و مقام به عبادت بایستد و نماز بگزارد و روزه بگیرد، امّا خدای - عزّوجلّ - را در حال دشمنی با خاندان محمّد دیدار کند به دوزخ در میافتد. (2)
ابوسعید خُدْری از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است که فرمود:
«سوگند به خدایی که جانم در دست اوست، هیچ کس ما را دشمن نمیدارد مگر این که خدا او را به آتش در میافکند.» (3)
همو از حضرت رسول صلی الله علیه و آله نقل کرده است که فرمود:
«هر کس با ما خاندان دشمنی بورزد منافق است.» (4)
نیز نقل کرده است که در زمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شخصی کشته شد. حضرت منبر رفت و فرمود:
«آیا میدانید این شخص چه کسی از شما را کشته است؟» گفتند: «نه!» فرمود:
«سوگند به کسی که جانم در دست اوست! اگر آسمانیان و زمینیان بر کشتۀ مؤمنی گرد آیند و بدان قتل رضایت دهند، خدا -عزّوجلّ -همگی ایشان را در آتش میافکند! سوگند به آن که جانم به دست اوست! هیچ کس ما خاندان را دشمن نمیدارد، مگر این که خدای -عزّوجلّ -او را به صورت در آتش میاندازد!» (1)
عَلْقَمه از عبداللّه (بن عباس) در این باره چنین نقل کرده است:
حضور پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در مسجد ایشان نشسته بودیم که حضرت فاطمه علیها السلام در حالی که حسن و حسین با وی بودند نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و علی علیه السلام نیز پس از آنان وارد شد.
پیامبر خدا سر را بلند کرد و به آنان نگریست و گفت: «هر کس اینان را دوست بدارد، مرا دوست میدارد و هر کس اینان را دشمن بدارد مرا دشمن میدارد.» (2)
دربارۀ محبّت خاص رسول خدا صلی الله علیه و آله احادیث معتبر فراوانی نقل شده که نمونههایی را در اینجا میآوریم:
انس بن مالک گوید:
از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پرسیدند، کدام یک از اهل بیت نزد شمامحبوبترند؟ فرمود: «حسن و حسین.» پیامبر به حضرت فاطمه علیها السلام میگفت: «فرزندانم را نزد من آر.» آنگاه ایشان را میبویید و در آغوش میگرفت. (3)
عبداللّه بن مسعود گوید:
پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ حسن و حسین گفت: «بار خدایا! من ایشان را دوست میدارم. تو نیز دوستشان بدار! هر کس آن دو را دوست بدارد، در حقیقت مرا دوست میدارد.» (1)
همو گفته است که حسین و حسن علیهما السلام هنگام نماز نزد پیامبر صلی الله علیه و آله میآمدند و بر پشت آن حضرت سوار میشدند. چون آن دو را از این کار بازمیداشتند، حضرت با دست اشاره میکرد که رهاشان کنید و هنگامی که نمازش به پایان میرسید آنان را در آغوش میفشرد و میفرمود: «هر کس مرا دوست میدارد باید این دو را دوست بدارد.»
اسامه، پسر زید بن حارثه، گفته است:
«شبی به خاطر نیازی درِ خانۀ پیامبر خدا را کوبیدم. حضرت بیرون آمد در حالی که چیزی را که من نمیدانستم چیست، در زیر روپوش خود داشت. چون از عرض حاجت فراغت یافتم، گفتم: «ای پیامبر خدا! زیر آن روپوش چیست؟» حضرت آن را کنار زد. دیدم که حسن وحسین بر پشتش سوارند! آنگاه فرمود: «اینان پسران من و پسران دختر مناند.» و سه مرتبه فرمود: «بار خدایا! تو میدانی که من دوستشان میدارم، تو نیز آنان را دوست بدار.» (2)
نیز یَعْلی بن مُرّه گفته است:
حسن و حسین به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله دویدند. یکیشان به حضرت رسید، همین که دست در گردنش انداخت، دیگری آمد و او نیز دست در گردن آن حضرت افکند. رسول خدا بر سر و روی هر دو بوسه زد و فرمود: «بار خدایا! من دوستشان میدارم تو نیز آن دو را دوست بدار.
ای مردم فرزند، (آدمی را) به خسّت و ترس وا میدارد.» (3)
باز از یَعْلی بن مُرّه نقل شده است که گفت:
گروهی از یاران، همراه پیامبر صلی الله علیه و آله به صرف غذا مشغول شده بودند. همین که بیرون آمدند حسین علیه السلام را دیدند که در راه بازی میکند. پیامبر صلی الله علیه و آله گام پیش نهاد و دستهایش
را گشود. امّا جوانک آغاز به گریختن از اینجا به آنجا و از این سو به آن سو کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله نیز با او میخندید، تا سرانجام او را گرفت و آنگاه دستی زیر چانه و دست دیگر را بر سرش قرار داد و او را بوسید و فرمود: «حسین از من است و من از حسینم خداوند دوستدار کسی است که حسین را دوست بدارد حسین نوادهای از نوادگان است» (1)
ابوهریره نیز از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است که فرمود:
«دوستدار حسن و حسین دوستدار من و دشمن آن دو دشمن من است.» (2)
از جمله فضایل ویژۀ امام حسن و امام حسین علیهما السلام این است که خداوند متعال مقام سروری جوانان اهل بهشت را در دنیا و آخرت بدیشان داده است. در این باره احادیث چندی نقل شده است که به نمونههایی از آنها اشاره میکنیم:
ابوسعید خُدری از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است که فرمود:
«حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشتاند.» (3)
مُسلم بن یَسار گفته است:
حسن و حسین نزد جدّشان آمدند. حضرت فرمود: «اینان سرور جوانان اهل بهشتاند و پدرشان از آنان بهتر است.»
حذیفه از پیامبر نقل کرده است که فرمود:
«جبرئیل نزد من آمد و مژده داد که حسن و حسین علیهما السلام سرور جوانان اهل بهشتاند» (4)
هر کس نسبت به خاندان پیامبر دشمنی بورزد، حسادت کند، ستم روا دارد و یا آنان را به قتل رساند به فرجامی شوم دچار خواهد شد.
ابوهریره از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است که فرمود:
«هر کس حسن و حسین علیهما السلام را دوست بدارد. مرا دوست میدارد و هر کس اینان را دشمن بدارد، مرا دشمن میدارد.» (1)
حضرت علی علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله چنین نقل کرده است:
«بهشت بر کسانی که بر خاندانم ستم روا دارند یا با ایشان بجنگند و یا به زیانشان کسی را یاری دهند حرام است. آنان در آخرت از همه چیز بیبهرهاند. خداوند در روز رستاخیز نه با ایشان سخن میگوید و نه پاکشان میگرداند و به عذابی دردناک گرفتار خواهند بود.» (2)
نیز آن حضرت از پیامبر نقل کرده است که فرمود:
«بهشت بر کسانی که به خاندانم ستم کنند و مرا از این راه بیازارند حرام شده است. هر کس به یکی از فرزندان عبدالمطّلب نیکی کند و مزد نگیرد، هنگامی که فردای قیامت مرا دیدار کند، خود پاداش او را خواهم داد.» (3)
عایشه نیز از قول پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است که فرمود:
«چند کس را من و همۀ پیامبران مستجاب الدّعوة نفرین کردهایم: افزاینده بر کتاب خداوند؛ دروغ شمارندۀ قَدَر خداوند؛ آن کس که به زور حکومت امّت را در دست گیرد تاعزیزکردههای خداوند را خوار گرداند و خوار کردههای خدا را عزت بخشد؛ حلال شمارندۀ حرامهای خدا؛ واگذارنده سنّت من و آن که آنچه را خداوند بر خاندانم حلال ساخته حرام گرداند.» (4)
ابوسعید خدری از قول پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است که فرمود:
«خدای متعال سه حریم دارد که هر کس آنها را رعایت کند پروردگار نیز کار دین و دنیایش را به سامان میآورد و هر کس آنها را رعایت نکند خدا همه چیزش را میبرد و آن سه چیز حرمت اسلام، حرمت من و حرمت خویشاوندان من است.» (1)
انس بن مالک گفته است، نزد حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله بودم که فرمود:
«به من کوثر داده شده است. گفتم: کوثر چیست؟ فرمود: رودی است در بهشت که طول و عرض آن به اندازۀ فاصله مشرق و مغرب است. هر کس از آن بنوشد هرگز تشنه نمیشود و هر کس دست و روی با آن بشوید هرگز غبارآلوده نمیگردد؛ هر کس پیمانم را بشکند و یا کسی از خاندانم را بکشد از آن نخواهد نوشید.» (2)
ابوسعید خدری از پیامبر، چنین نقل کرده است:
«هنگامی که قوم یهود گفتند: (عُزَیر پسر خداست) خشم خداوند بر آنان شدّت گرفت و هنگامی که مسیحیان گفتند: (مسیح پسر خداست) خشم خداوند شدّت یافت. همانا خشم خداوند بر کسی هم که خون من را بریزد، یا با آزردن خاندانم مرا بیازارد نیز شدّت خواهد گرفت.» (3)
حضرت علی علیه السلام از پیامبر نقل کرده است که فرمود:
«یا علی! هر کس مویی را از تو بیازارد مرا آزرده است و هر کس مرا بیازارد خدا را آزرده است و
1) 1)
2) 2) - ابنزیاد به خاطر نقل این حدیث و امثال آن، صحابی بزرگوار و عالیقدر، زید بن ارقم را مورد باز خواست قرار داد. چنان که خود زید گوید: عبیداللّه دنبالم فرستاد. چون نزدش رفتم گفت: این احادیث چیست که از قول پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل میکنی؟ ما آنها را در کتاب خدا نمییابیم! تو روایت میکنی که پیامبر(صلی الله علیه و آله) حوضی دارد. گفتم: او خود آن احادیث را به ما گفته و آن حوض را به ما وعده داده است. گفت: دروغ میگویی و پیری مغزت را تهی کرده است. گفتم: «امّا گوش هایم از خود حضرت شنیدهاند و سینهام در خود جای داده است. فرمود: هر کس دانسته بر من دروغ ببندد باید جایگاه خود را برای جایگرفتن در آتش آماده کند و من بر او دروغ نبستهام». دربارۀ اصل حدیث و ماجرای مواخذۀ زید. ر.ک: (المعجم الکبیر، 203/5؛ مسند،ابن حنبل، 367/4؛ مجمع الزوائد، هیثمی، 144/1).
3) 3) - منتخب کنز العمال، ابن النجار، (در حاشیۀ مسند احمد بن حنبل)، 127/1.
هر کس خدا را بیازارد نفرینش بر اوست.» (1)
و فرمود:
«هر کس با آزردن خاندانم مرا بیازارد خدای - عزّ و جلّ - را آزرده است و هر کس به آنان کمک نکند و به دشمنانش تمایل داشته باشد، به خدا اعلان جنگ داده است و فردای قیامت از شفاعت پیامبر او هیچ بهرهای نخواهد یافت.» (2)
عبداللّه بن عباس نقل میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله پیش از وفات خود به سفری چند روزه رفت و هنگام بازگشت در حالی که رنگش دگرگون و چهرهاش سرخ شده بود، با چشمانی اشکبار، طی یک سخنرانی رسا و فشرده گفت:
«ای مردم! من میان شما دو چیز را به یادگار میگذارم: کتاب خدا و خاندانم که دودمان و ثمرۀ وجود مناند. این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد. تا در حوض بر من وارد شوند و من چشم به راه این دو خواهم ماند. آگاه باشید من برای خاندانم از شما چیزی نمیخواهم، جز آنچه پروردگارم فرموده و آن دوستی خویشاوندان من است. پس مواظب باشید، مبادا مرا در کنار حوض در حالی دیدار کنید که با خاندانم دشمنی کرده بر آنان ستم روا داشته باشید! آگاه باشید که امّت من در رستاخیز با سه پرچم وارد میشوند: پرچمی سیاه و تیره که نزد من میایستد و من میپرسم شما که هستید؟ ایشان نام مرا فراموش میکنند و میگویند: «ما یکتاپرستان عربیم.» میگویم: «من احمد پیامبر عرب و عجم هستم.» میگویند: «ای احمد ما از امّت توایم.»
میگویم: «پس از من با خانواده و خاندانم و کتاب پروردگار چگونه رفتار کردید؟» میگویند: «کتاب را تباه و پارهپاره کردیم، با تمام وجود کوشیدیم تا خاندانت را از روی زمین پاک کنیم!» آنگاه من روی از ایشان برمیتابم و آنان با جگر تفتیده و لب تشنه و چهرۀ سیاه باز میگردند. سپس پرچمی دیگر، سیاهتر از پرچم نخست، بر من وارد
میشود و میپرسم که هستید؟ ایشان هم مانند سخن گروه نخست را میگویند و چون نامم را یادآور میشوم، مرا میشناسند و میگویند: «با ثقل اکبر مخالفت کردیم و ثقل اصغر را واگذاشتیم و حرمتش را زیر پا نهادیم.» میگویم: «از من دور شوید!» اینان نیز با جگرهای تفتیده و لبهای تشنه و روی سیاه باز میگردند! سپس پرچمی دیگر بر من وارد میشود که چهرههاشان از نورانیّت میدرخشد. میگویم: «شما که هستید؟» میگویند: «ما اهل کلمۀ توحید و پرهیزگاری هستیم. امّت محمّدیم. بر حقّ باقی ماندیم.
کتاب پروردگار را برنامۀ عملمان قرار دادیم. حلالش را حلال و حرامش را حرام شمردیم. نوادگان محمّد را دوست داشتیم. یاریشان کردیم، همان گونه که خودمان را یاری میدادیم. همراه آنان به پیکار پرداختیم و دشمنانشان را کشتیم.» میگویم: «شما را مژده باد که من پیامبرتان، محمّد، هستم و شما در دنیا همانگونه که گفتید بودهاید.» آنگاه از حوضم آنان را آب میدهم و سیراب باز میگردند. سپس فرمود: «آگاه باشید که جبرئیل به من خبر داده است که امّتم، فرزندم حسین علیه السلام را در سرزمین کرب وبلا (اندوه و گرفتاری) خواهند کشت. کسانی که او را بکشند و آنان که دست از یاری او بردارند، تا قیام قیامت گرفتار لعنت خدا خواهند بود.» (1)
ابوذر غفاری گوید:
هنگامی که آیۀ «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوُهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوُهٌ» (2)روزی که چهرههایی سپید و چهرههایی سیاه شوند؛ نازل شد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «در روز رستاخیز امّت من با پنج پرچم بر من وارد میشوند. پرچم نخست گوسالۀ این امّت است که دستش را خواهم گرفت و گامهایش خواهد لرزید و چهرۀ او و یارانش سیاه خواهد شد و به آنان خواهم گفت که پس از من با دو گرانمایه (ثقلین) چه کردید؟ میگویند: «بزرگتر را تحریف و پارهپاره کردیم و با کوچکتر کینه و دشمنی ورزیدیم.» میگویم: «با جگری تفتیده و لب تشنه و چهرهای
سیاه باز گردید.» پس ایشان را میگیرند و به سمت چپ میبرند و حتّی یک قطره آب هم به ایشان نمیدهند. سپس پرچم فرعون این امّت به من میرسد که چون برمیخیزم و دستش را میگیرم گامهایش لرزان و چهرۀ او و یارانش سیاه میشود. میگویم: «پس از من با دو گرانمایه چه کردید؟» میگویند: «بزرگتر را پارهپاره کردیم و از کوچکتر بیزاری جستیم و نفرینش کردیم.» میگویم: «با جگری تفتیده و لبی تشنه و روی سیاه باز گردید.» آنگاه ایشان را میگیرند و به سمت چپ میبرند و حتّی یک قطره آب هم به آنان نمیدهند. سپس پرچم فلان کس -حضرت از او نام برد -بر من وارد میشود که پیشوای پنجاه هزار تن از امّت من است. دستش را میگیرم و میگویم: «پس از من با دو گرانمایه چه کردید؟» میگویند: «بزرگتر را دروغ شمردیم و کوچکتر را وانهادیم و از آن روی برتافتیم.» اینان نیز به همان راه گروه پیش از خود میروند. سپس پرچم صاحب دوپستان بر من وارد میشود، در حالی که نخستین و آخرین خارجی نیز همراه وی است.
برمیخیزم و دستش را میگیرم در حالی که گامهایش میلرزد و چهرۀ او سیاه میشود.
میگویم: «پس از من با دو گرانمایه چه کردید؟» میگویند: «از بزرگتر با گمراهی و بدعت گذشتیم و از کوچکتر بیزاری جستیم و نفرینش کردیم.» میگویم: «با جگری تفتیده و لبی تشنه و چهرهای سیاه باز گردید.» ایشان را میگیرند و به سمت چپ میبرند و حتّی یک قطره آب هم به آنان نمیدهند. سپس پرچم امیر مؤمنان و سرور مسلمانان و رهبر پرهیزگاران و پیشوای بلندآوازگان نامور بر من در میآید. من برمیخیزم و دستش را میگیرم و چهرۀ او و یارانش سفید میگردد و میگویم: بعد از من با دو گرانمایه چه کردید؟ میگویند: «از بزرگتر پیروی و فرمانبرداری کردیم و تا پای جان همراه کوچکتر به پیکار پرداختیم.» میگویم: «آب بنوشید و سیراب شوید و با چهرهای سپید باز گردید!» و ایشان را به سمت راست میبرند. این است تفسیر سخن خدای متعال که میفرماید:
«یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوُهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوُهٌ فَأمَّا الَّذینَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَکَفَرْتُمْ بَعْدَ
اِیمانِکُمْ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنتُمْ تَکْفُرُونَ وَأَمَّا الَّذینَ ابْیَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفی رَحْمَةِ اللّهِ هُمْ فیهَا خالِدُونَ» (1)
روزی که چهرههایی سپید میشوند و چهرههایی سیاه میگردند. امّا سیاهرویان [به آنان گویند] آیا بعد از ایمان کافر شدید. پس به سزای کفرتان این عذاب را بچشید! و امّا سپیدرویان، در رحمت خداوند جاویدانند.
علی بن طلحه از غلامان بنیامیّه میگوید:
معاویة بن ابوسفیان و معاویة بن حُدَیْج، که بیش از همه به امیر المؤمنین دشنام میداد، به اتّفاق حج گزاردند. پسر حدیج در مدینه از مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله گذر میکرد. در این هنگام حضرت امام حسن علیه السلام با تنی چند از یارانش نشسته بود. به ایشان گفتند که این شخص معاویة بن حُدَیْجْ است که بیش از همه به حضرت علی علیه السلام دشنام میدهد.
فرمود: «او را نزد من بیاورید.» ابوکبیر نزد او رفت و به او گفت: «اطاعت کن!» گفت: «از چه کسی؟» گفت: «از حسن بن علی که تو را به نزد خود فرا میخواند.» ابنحدیج نزد حضرت آمد و سلام کرد. امام حسن علیه السلام فرمود: «تو معاویة بن حُدَیْجی؟» گفت: «بله.» حضرت این سؤال را سه مرتبه تکرار کرد و هر سه بار پسر حُدَیْجْ میگفت: «بله.» امام فرمود: «آیا تویی که علی را دشنام میدهی؟» او که گویا شرمگین شده بود پاسخی نداد.
امام فرمود: «به خدا سوگند! اگر بر حوض به وی برسی -با این که بعید میدانم - میبینی که دامن به کمر زده منافقان را چونان شتر میراند.» آنچه گفتم سخنان پیامبر راستین و صادق، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله ، است.و هر کس بهتان بزند نومید گردیده است. (2)
همچنین از خود معاویة بن حدیج نقل شده است که امام حسن علیه السلام به وی فرمود:
«معاویة بن حدیج! از دشمنی با ما خاندان بر حذر باش! زیرا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرموده
است، هیچ کس ما را دشمن نمیدارد و بر ما حسد نمیورزد، مگر این که در روز رستاخیز با تازیانهای آتشین از حوض رانده میشود.» (1)
یکی از مناقب و فضایل امام حسین علیه السلام و منزلت ایشان نزد خدای متعال این است که خدای - عزّ و جلّ - آن حضرت و پدر و مادر و برادرش و سلالۀ پاکشان را کشتی نجات و مایۀ آمرزش امّت قرار داده است. هر کس به رهنمودهای آنان تمسّک جوید و بر کشتی نجات سوار شود، هدایت مییابد و گناهانش آمرزیده میشود و هر کس رو برگرداند، در غرقاب پستی و گناه نابود میگردد. در این باره نیز از پیامبر روایتهای بسیار نقل شده که نمونههایی از آن در اینجا تقدیم خوانندگان گرامی میشود.
رافع، خادم ابوذر، گوید:
روزی ابوذر بر آستانۀ در کعبه ایستاد. حلقه در را گرفت و به آن تکیه داد و گفت: «ای مردم! هر کس مرا میشناسد که میشناسد و هر کس نمیشناسد، بداند که من ابوذر هستم. از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: «مثل خاندان من مثل کشتی نوح است، هر کس در آن سوار شود نجات مییابد و هر کس رو برگرداند، در آتش افکنده میشود.» همچنین از آن حضرت شنیدم که فرمود: «خاندانم را نسبت به خود به منزلۀ سر نسبت به بدن و به منزلۀ دو چشم نسبت به سر بدانید. زیرا هدایت بدن با سر است و هدایت سر، با دیده.» (2)
ابن مسعود گفته است:
این امّت، گاه پراکنده میشود و گاه گرد میآید. هرگاه گرد آمد همراه جماعت باشید و هرگاه پراکنده شد به خاندان پیامبرتان بنگرید. اگر صلح کردند صلح کنید و اگر
جنگیدند بجنگید، زیرا ایشان با حقّ و حقّ با ایشان است و هیچ گاه از یکدیگر جدا نمیشوند. (1)
از شرافتها و فضایل پدر ومادر و برادر و خود امام حسین علیه السلام و سلالۀ پاکش این است که خدای متعال آنان را همسنگ کتاب خود قرار داده است و هدایتشدن را به تمسّک جستن به این دو مشروط گردانیده است. در این باره احادیث فراوانی وجود دارد و کتابهای مستقلّی نیز تألیف شده است که با ارزشترین آنها بخش «حدیث ثقلین» کتاب « عبقات الأنوار » است. اینک نمونههایی از آن احادیث نورانی در اینجا نقل میشود. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«من در میان شما دو چیز گرانمایه میگذارم که اگر بدانها تمسّک بجویید، گمراه نخواهید شد: کتاب خدا و خاندانم. این دو از هم جدا نخواهند شد تا این که در حوض بر من درآیند.»
علی بن ربیعه گوید:
زید بن ارقم را دیدم که بر مختار وارد میشود. گفتم: «از قول تو حدیثی شنیدهام.» گفت: «کدام حدیث؟» گفتم: «آیا تو از پیامبر شنیدهای که «من میان شما دو چیز گرانمایه را بر جای میگذارم: کتاب خدا و خاندانم را؟» گفت: «بلی.» (2)
از جمله فضایل پدر ومادر و برادر و سلالۀ پاک امام حسین علیه السلام این است که آن بزرگواران ستارگان هدایتاند و گمراهان را پیوسته هدایت میکنند.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
ستارگان مایۀ ایمنی زمینیان از گمشدن و خاندانم مایۀ ایمنی امّت من از چند دستگیاند.
هرگاه قبیلهای از عرب با ایشان مخالفت ورزد، دستخوش چند دستگی شود و به حزب ابلیس در آید.
همچنین آن حضرت فرموده است:
مَثَل خاندان من میان امّت مثل ستارگان است که هرگاه ستارهای غروب کند ستارهای دیگر طلوع میکند. (1)
در وصف خاندان پیامبر از امیرمؤمنان علی علیه السلام سخنان ارزشمند بسیاری نقل شده است که از هر سخن دیگری ما را بینیاز میسازد. آن حضرت فرموده است:
«به وسیله ما در تاریکیها راه یافته و بر فراز قلّههای افتخار برآمدهاید و به وسیله ما از تیرگی شب به سپیده رسیدهاید. خاندان پیامبرتان را مراقب باشید و جانب ایشان را بگیرید و به دنبالشان بروید، زیرا ایشان شما را از راه بیرون نخواهند کرد و سوی هلاکت نخواهند برد. پس اگر نشستند، بنشینید و اگر برخاستند، برخیزید و بر ایشان پیشی مگیرید که گمراه میشوید و از ایشان عقب نمانید که نابود میشوید.» (2)
هنگامی که انصار برای بیعت با پیامبر صلی الله علیه و آله در عقبه گرد آمدند، آن حضرت فرمود: «یا علی برخیز واز ایشان بیعت بگیر.» گفتم: «یا رسول اللّه! بر چه چیزی بیعت بگیرم؟» فرمود: «بر این که از خدا اطاعت کنند و از فرمانش سر نپیچند و از پیامبر و خاندانش همانند خود و خاندانشان حمایت کنند.» (3)
آن حضرت در جای دیگر فرموده است:
«برای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بیعت گرفتم بر فرمانبرداری و اطاعت در آسانی و سختی و بر
این که جز بر عدالت زبان نگشایند و از سرزنش سرزنشکنندگان نهراسند»؛ و هنگامی که اسلام آشکار گشت و شمار پیروانش افزایش یافت، فرمود: «یا علی بر آن (پیمان) بیفزا:
(و پیمان میبندیم) که از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و تبارش دفاع کنیم، همان گونه که از خود و خانوادههای خودمان دفاع میکنیم.»
آن حضرت در ادامه میفرماید:
«به خدا سوگند! آن را بر عهدۀ مردم نهادم، کسانی که به آن وفا کردند، وفا کردند و کسانی که آن را شکستند نابود شدند.» (1)
از جمله فضایل پدر و مادر و برادر امام حسین در نزد پیامبر صلی الله علیه و آله این است که آن حضرت جنگ با ایشان را جنگ با خود و صلح با ایشان را صلح با خود قرار داده است.
بنا بر این هر کس با آنان پیکار کند با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پیکار کرده است و هر کس با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پیکار کند با خدا پیکار کرده است و پیکار با خدا عین کفر است. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خطاب به علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام فرمود: «من با هر کسی که با شما بجنگد در جنگم و با هر کس که با شما در صلح باشد در صلحم.» (2)
صُبَیْح، خادم امسلمه گوید:
بر در خانه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ایستاده بودم که علی و فاطمه و حسن و حسین آمدند و کناری نشستند. در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و آله نزد آنان آمد و فرمود: «شما خوبانید» و عبایی خیبری را که بر دوشش بود بر آنان افکند و فرمود: «من با هر کسی که با شما بجنگد در جنگم و با هر کس که با شما در صلح باشد در صلحم.» (3)
1) 1)
2) 2) - المعجم الصغیر، طبرانی، 3/2؛ المعجم الکبیر، 30/3-31، 284/5 ؛ المعجم الاوسط، 407/3؛ معجم الشیوخ، ابن جمیع صیداوی، 380؛ بغیة الطلب، ابن العدیم، 1576/6، تحقیق: سهیل زکّار؛ ترجمة الامام الحسین (علیه السلام)، 97-98 ؛ [1] السنن، ابن ماجه، 52/1؛ الجامع الصحیح، (سنن ترمذی)، 699/5 ؛ کتاب الکنی و الأسماء، دولابی، 160/2.
3) 3) - المعجم الصغیر، طبرانی، 407/3.
ابوسعید خدری گوید:
پس از ازدواج علی و فاطمه علیهما السلام ، پیامبر صلی الله علیه و آله تا چهل بامداد بر در خانۀ ایشان میآمد و میفرمود: «السَّلامُ عَلیکُم وَ رَحمةُ اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ. وقت نماز است. خدا به شما مهر بورزد «إِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً» (1)
یکی دیگر از منزلتهای بلند پدر و مادر و برادر امام حسین علیه السلام این است که پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را دلیل راستی پیامبری خود قرار داده و از میان همۀ مسلمانان، تنها همراه ایشان با مسیحیان به مباهله پرداخته است. اخبار چندی در این باره نقل شده است که در اینجا به مهمترین آنها اشاره میشود: هنگامی که صُهَیْب از نَجران باز آمد، گروهی از مسیحیان آنجا نیز همراه وی آمدند که در میان آنان کسانی چون اسقف، عاقب، ابوحبش، سید، قیس، عبدالمسیح و پسر جوان او به نام حارث دیده میشدند. به گفتۀ شهر بن حوشب اینان چهل تن از عالمان دینی بودند که آمدند و در بیت المدارس نزد یهودیان ایستادند و آنان را صدا زدند و گفتند: «ای پسر سوریا! ای کعب بن اشرف بیایید.
ای برادران میمونها و خوکها بیایید.» چون آمدند، نجرانیها گفتند که این مرد [پیامبر صلی الله علیه و آله ] از فلان تاریخ و بهمان سال نزد شماست. فردا، هنگام آزمایش وی حضور یابید. پس از آن که پیامبر صلی الله علیه و آله نماز صبح را خواند، برخاستند و در مقابلش ایستادند.
1) 1)
2) 2) - شواهد التنزیل، حسکانی، 44/2 ؛ [2] مسند، ابن حنبل، 442/2 ؛ ترجمة الامام الحسن (علیه السلام)، ابن عساکر، 97؛ المستدرک، حاکم نیشابوری، 149/3؛ البدایة و النهایة، ابن کثیر، 205/8، مکتبة المعارف، بیروت، دوم، 1394 ق ؛ تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، احمد بن علی، 136/7؛ مناقب علی علیه السلام ، ابن المغازلی، 63 ؛ تاریخ الإسلام، ذهبی، محمد بن احمد، 99/4.
اسقف پیشاپیش آنان ایستاد و خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: «یا اباالقاسم! پدر حضرت موسی که بود؟» فرمود: «عمران.» پرسید: «پدر حضرت یوسف که بود؟» فرمود:
«یعقوب.» پرسید: «پدر تو که بود؟» فرمود: «عبداللّه پسر عبدالمطّلب.» گفت: «پدر حضرت عیسی که بود؟» در این هنگام پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خاموش ماند تا جبرئیل علیه السلام بر وی نازل شد و این آیه را خواند:
«انَّ مَثَلَ عیسی عِندْاللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ الْحَقُّ مِن رَّبِّکَ فَلا تَکُنْ مِنَ المُمْتَرینَ» (1)
همانا مثل عیسی در نزد خدا چون مثل آدم است که او را از خاک بیافرید و به او گفت: موجود شو، پس موجود شد.(این سخن) حقّ از سوی پروردگار توست پس از تردید کنندگان مباش.
اسقف که چنان دید مبهوت و بیهوش گشت. چون به خود آمد، سر را به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله برگردانید و گفت: «آیا میپنداری که خدای متعال به تو وحی کرده است که عیسی علیه السلام را از خاک آفریده است؟ میان وحیهایی که به ما رسیده، این مطلب دیده نمیشود و این یهودیان در وحیهای خود آن را نمییابند.»
پس خدای متعال به پیامبر چنین وحی کرد:
«فَمَنْ حاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ العِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُم وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبینَ» (2)
پس از آن که به آگاهی رسیدهای، هر کس در بارۀ او با تو مجادله میکند، بگو بیایید تا حاضر آوریم ما فرزندانمان را و شما فرزندانتان را و ما زنانمان را و شما زنانتان را، ما خود و شما خود.
سپس دعا و تضرّع کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان بفرستیم.
گفتند: «ای ابوالقاسم! انصاف دادی، بگو که وقت مباهله کی باشد؟» فرمود: «به خواست خدای متعال بامداد فردا.» مسیحیان رفتند. یهودیان نیز رفتند، در حالی که با
خود میگفتند: «هر گروه (مسلمان یا مسیحیان) را که خدا نابود کند، ما باکی نداریم.» چون مسیحیان به جایگاهشان بازگشتند، با یکدیگر گفتند: «به خدا سوگند! همه میدانیم که او یک پیامبر است و اگر ما با وی به نفرین و مباهله بپردازیم، بیم آن میرود که هلاک گردیم، ولی اگر خواستار برهمزدن قرار مباهله شویم، امکان دارد که بپذیرد.» صبح فردا پیامبر آمد در حالی که علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام نیز همراه وی بودند . پس جلوتر آمد و علی علیه السلام را آورد و جلو خود ایستاند. سپس فاطمه علیها السلام را آورد و در مقابل شانههای خود ایستاند و حسن علیه السلام را آورد و در سمت راستش و حسین علیه السلام را هم آورد و در سمت چپش ایستاند. مسیحیان که از ترس نفرین پیامبر صلی الله علیه و آله خود را پشت ستونهای چوبی مسجد پنهان کرده بودند پیش آمدند و فریاد برآوردند: «ای ابوالقاسم، خدایت رحمت کند! بیا و قرار مباهله را بر هم بزن!» پیامبر صلی الله علیه و آله که هیچ گاه درخواست کسی را رد نمیکرد، فرمود: «باشد، من از مباهله چشم میپوشم.» هنگامی که از خدمت پیامبر باز میگشتند، حضرت فرمود: «به آن که مرا به حقّ فرستاده سوگند! که اگر با ایشان مباهله میکردم خدای متعال، همه زنان و مردان مسیحی را نابود میکرد.» در نقل شهر بن حوشب آمده است که از میان مسیحیان، عاقب برخاست و گفت: «از خدا بترسید. مبادا با این مرد مباهله کنید. زیرا به خدا سوگند!، اگر دروغگو باشد مباهله برای شما سودی ندارد و اگر راستگو باشد، سال بر شما نخواهد گذشت که همه نابود خواهید شد!» پس از آن با حضرت قرار داد صلح امضا کردند و باز گشتند. آنان در صلحنامه پذیرفتند که سالانه دو هزار دست لباس برای مسلمانان بفرستند: هزار دست در ماه صفر و هزار دست در ماه رجب و در مقابل مسلمانان نیز پذیرفتند که با آنان نجنگند و امنیّتشان را تضمین کنند تا بتوانند بر دین خود باقی بمانند. (1)
1) 1)
از دیگر فضایل پدر، مادر، برادر و سلالۀ پاک امام حسین علیه السلام این است که خدای متعال درود بر محمّد و آل محمّد را توأم فرموده و آن را از اجزای مهمترین واجب، یعنی نماز که شبانه روز پنج بار بدان وسیله به درگاه الهی تقرّب جسته میشود، قرار داده است. حتّی امام شافعی، یکی از فقیهان بزرگ اسلام، با استناد به این موضوع، فتوا به وجوب صلوات در نماز داده است. کعب بن عَجْرَه گوید:
چون آیۀ شریفۀ «انَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبیِّ یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلیماً» (1)
«أَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ کَما صَلَّیْتَ عَلی إبْراهیمَ وَ آلِ إِبْراهیمَ إنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ وَ بارِکْ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ کَما بارَکْتَ عَلی إبْراهیمَ وَ آلِ إبْراهیمَ إنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ» (2)
بار خدایا! بر محمّد صلی الله علیه و آله و خاندانش درود بفرست، آن طور که بر ابراهیم علیه السلام و خاندانش درود فرستادهای، همانا تو ستودۀ بزرگواری و به محمّد صلی الله علیه و آله و به خاندانش فرخندگی بخش آن گونه که به ابراهیم علیه السلام و به خاندانش فرخندگی بخشیدهای، همانا تو ستودۀ بزرگواری.
از دیگر فضایل پدر و مادر و برادر و شخص امام حسین علیه السلام این است که خدای متعال
1) 1)
2) 2) - کتاب المعرفة و التّاریخ، یعقوب بن سفیان، 301/1،539؛ [2] تاریخ جرجان، حمزه بن یوسف، 188، المعجم الکبیر، طبرانی، 249/5؛ مسند، ابن حنبل، 162/3؛ [3] سنن، نسائی، 48/3؛ التّاریخ الکبیر، بخاری، 2(1)383/؛ قطف الازهار [4]المتناثرة فی الأخبار المتواترة، سیوطی، 101-103، با توجّه به همین خبرهای متواتر است که جماعتی از صحابه و فقیهان و تابعان ذکر صلوات بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) و بر خاندان پیامبر را با هم در تشهد نماز واجب دانستهاند و این حکم در نزد اهل بیت: یک حکم اجماعی است.
پلیدی و زشتی را از آنان دور ساخته و آیۀ شریفۀ تطهیر را دربارۀ آنها نازل فرمودهاست.
«إِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً» (1)
همانا خدا میخواهد که ناپاکی را از شما خاندان بزداید و شما را چنان که باید پاک گرداند.
در این زمینه خبرهای متواتری از زبان صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است که از باب تیمّن و تبرّک چندتای آنها را نقل میکنیم.
ذهبی ذیل عنوان «در گذشت حضرت فاطمه علیها السلام » در سال یازدهم هجری گفته است:
در این سال آیۀ مبارکۀ تطهیر در بارۀ حضرت فاطمه علیها السلام و همسر و فرزندانش نازل شد و پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را با عبا پوشاند و گفت: «بار خدایا! خاندانم اینان هستند.» (2)همچنین وی در ذیل عنوان در گذشتگان سال 61.ه نقل کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله بر علی و حسن و حسین و فاطمه علیهم السلام عبایی افکند و فرمود: «بار خدایا! اینان اهل بیت و خاصّان من هستند. بار خدایا هر گونه پلیدی را از ایشان دور گردان و پاک و پاکیزهشان فرمای.» (3)
همچنین وی از ابوسعید خدری نقل کرده است که آیۀ تطهیر دربارۀ امام حسین علیه السلام و پدر و مادر و برادرش نازل شده است. (4)
طبرانی نیز از عطیۀ عوفی نقل میکند که از ابوسعید خدری پرسیدم: اهل بیت علیهم السلام که خدا پلیدی را از آنان دور ساخته و پاک و پاکیزهشان کرده است چه کسانیاند؟ او در حالی که با دستش میشمرد گفت: «آنان پنج تناند: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام .» و افزود که این آیه در خانۀ امسلمه نازل شده است. (5)
از دیگر فضایل پدر، مادر، برادر و شخص امام حسین علیهم السلام این است که خدای متعال دوستی ایشان را پاداش رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله قرار داده است و محبّت ایشان از نیکیهایی است که پیوسته خداوند بر آن میافزاید:
«قُلْ لا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فیهاحُسْنی» (1)
بگو، برای پیامبری، از شما پاداشی نخواهم، مگر محبّت به نزدیکانم، و هر که کار نیکی کند به نیکوییاش میافزاییم.
ابن عباس گوید:
وقتی آیۀ مودّت نازل شد، از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدند: «یا رسولاللّه، نزدیکان شما که خداوند دوستی آنان را بر ما واجب ساخته چه کسانی هستند؟» فرمود: «علی و فاطمه و دو پسرشان.» (2)
جابر بن عبداللّه گوید:
مردی عرب نزد پیامبر آمد و گفت: «یا محمّد، اسلام را بر من عرضه کن.» فرمود:
«اسلام این است که شهادت دهی که خدا یکی است و شریک ندارد و محمّد بنده و فرستادۀ اوست. گفت: آیا به خاطر اسلام از من مزد میخواهی؟» فرمود: «جز دوستداشتن نزدیکان نه.» گفت: «نزدیکان خودم یا نزدیکان شما؟» فرمود: «نزدیکان من.» گفت: «بیا با تو بیعت کنم که نفرین خدا بر کسانی که تو و نزدیکانت را دوست نداشته باشند.» فرمود: «چنین باد. آمین» (3)
امام زین العابدین فرموده است:
پس از شهادت حضرت علی علیه السلام ، امام حسن علیه السلام به سخنرانی ایستاد و پس از ستایش خداوند فرمود:
«ای مردم! هر کس مرا میشناسد که میشناسد و هر کس نمیشناسد بداند که منم حسن، فرزند علی، منم فرزند وصی پیامبر صلی الله علیه و آله ، منم فرزند بشارت دهنده، منم فرزند بیم دهنده، منم فرزند دعوت کننده به سوی خدا و فرزند چراغ فروزان. من از خاندانی هستم که خداوند دوستیشان را بر هر مسلمانی واجب کرده و به پیامبرش فرموده است:
«قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرَاً إلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهاحُسْنی» (1)
بگو، برای پیامبری خود از شما مزدی نمیخواهم جز دوستداشتن خویشاوندان، و هر که کار نیکی کند به نیکوییاش میافزاییم.»
1) 1)
گریستن و مرثیهخوانی بر امام حسین علیه السلام از باب پیروی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و خاندان پاکش، مستحب مؤکّد و از لوازم ایمان به پیامبر صلی الله علیه و آله است.
سیّد شرف الدّین عاملی در مقدمۀ کتاب « المجالس الفاخره » گوید:
«به مقتضای اصل عملی، گریه، مرثیهخوانی، ذکر مناقب و مصائب و به سوگنشستن بر همۀ درگذشتگان مؤمن و دادن خیرات و مبرّات به نیابت آنان مباح است. هیچ دلیلی بر خلاف این اصل وجود ندارد، بلکه رفتار و گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان نیز آن را تأیید میکند.حتّی از برخی روایات، مستحببودن این کارها نیز بهویژه در صورتی که متوفّا، دارای آثاری سودمند باشد استفاده میشود. این امر با مبانی مدنیّت و اصول عمران نیز مطابقت دارد. زیرا بزرگداشت شایستگان موجب تشویق دیگران است و ادای حقوق آنها سبب افزایش نظایرشان میشود؛ و ذکر اخبار مربوط به آنان جهانیان را به پیروی از آنان رهنمون میگردد. یادمان مصایبی که پیشوایان در راه تعالی ملّت میکشند، روح ایمان و هدایت را در آنان بر میانگیزد و مردم را سرسپرده و دلبردۀ آنان میگرداند، هر چند روزگاری دراز بر آن گذشته باشد. در این زمینه پنج موضوع در خور بررسی است؛
گریستن، مرثیهخوانی، یادکرد فضایل و مصایب، سوگواری و مال بخشیدن از سوی متوفّا در راه خیر؛ و اینها دقیقاً همان اموری هستند که شیعیان در مجالس حسینی علیه السلام بدانها میپردازند.» (1)
در این مقدمه در پی آنیم که استحباب شرعی این امور را اثبات کنیم و نشان دهیم که شیعه در این موارد پیرو خاندان عصمت و طهارت است، همچنین بیان کنیم که این قضیّه دربارۀ مرد و زن یکسان است؛ و سوگواریهای شیعیان مبانی عقلی و فلسفی استواری دارد.
در جایزبودن گریه بر مؤمن هیچ تردیدی نیست زیرا این امر در موارد متعدّدی از سیرۀ پیامبر دیده میشود و در اینجا فهرستوار به آنها اشاره میگردد:
1 - هنگام فوت عمو و سرپرستش، حضرت ابوطالب. (2)
2 - هنگام شهادت عمویش، حضرت حمزه، در جنگ احد. (3)
3 - هنگام شهادت پسر عمویش جعفر و شهادت زید بن حارثه و عبداللّه بن رواحه در جنگ موته. (4)
4 - هنگام وفات پسرش، ابراهیم.
نقل است که عبد الرّحمان بن عوف با مشاهدۀ گریه پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: ای پیامبرخدا صلی الله علیه و آله شما هم؟! حضرت فرمود: «ای پسر عوف! این اشک مهر است.» سپس به گریستن ادامه داد و فرمود: «چشم میگرید و دل میسوزد، امّا آنچه پروردگار
1) 1)
2) 2) - السیرة الحلبیّه، حلبی، علی بن برهان الدین، 382/1؛ السیرة، دحلانی، سید احمد زینی، 97/1.
3) 3) - همان، 268/2 ؛ السیرة، دحلانی، 71/2 ؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 395/3؛ مسند، ابن حنبل، 40/2 ؛ الطّبقات الکبری، ابن سعد، 11/3 ؛ المستدرک، حاکم، 159/3 ؛ مجمع الزوائد، هیثمی، 118/6 ؛ ذخائر العقبی، 180. [1]
4) 4) - مغازی، واقدی، 766/2؛ تاریخ الإسلام، 488/2، 496، 884 ؛ مختصر تاریخ دمشق، ابن منظور، 73/6، 73/12، 357/9 ؛ صحیح، بخاری،92/2؛ الاستیعاب، ابن عبد البر، 546/2.
نمیپسندد، بر زبان نمیآوریم. ای ابراهیم! از جدایی تو بسیار اندوهناکیم.» (1)
5 - آن حضرت در زیارت قبر مادرش، آمنه، به اندازهای گریست که اطرافیان را به گریه انداخت. (2)
6 - در وفات یکی از دخترانش چشمانش غرق اشک شد. (3)
7 - آن حضرت در وفات یکی از نوادگان دختریش میگریست. سعد که چنین دید.
گفت: «ای پیامبر خدا! این چه اشکی است؟» حضرت فرمود: «مهری است که خدا در دل بندگان قرار داده است. همانا خداوند از میان بندگان خود، به مهرورزان مهر میورزد.» (4)
8 - در بیماری سعد بن عباده، آن حضرت با شماری از صحابیان به عیادت وی رفت.
حضرت گریست و یاران نیز گریستند. آنگاه فرمود: «خدا کسی را به خاطر اشک چشم و سوز دل عذاب نمیکند.» (5)
9 - هنگامی که رقیّه دختر پیامبر درگذشت، زنان بر وی میگریستند و عمر آنها را با تازیانه میزد و منع میکرد. پیامبر صلی الله علیه و آله که خود به آنان اجازۀ گریستن داده بود، فرمود:
«بگذار تا بگریند.» سپس فرمود: «هر چه از دل و چشم باشد از خدا و از مهر است.» سپس کنار قبر نشست. حضرت فاطمه علیها السلام نیز در کنارش بود و میگریست و پدر اشکهای وی را از سر مهر با جامه خویش پاک میکرد. (6)
1) 1)
2) 2) - صحیح، مسلم، 359/1، 671/2 ؛ مسند، ابن حنبل، 359 ؛ الطّبقات الکبری، ابن سعد، 116/1 ؛ دلائل النبوة، بیهقی، 188/1 ؛ مختصر تاریخ دمشق، 31/15 ؛ سنن النسائی، سیوطی، 90/4 ؛ السنن الکبری، نسائی 654/1.
3) 3) - صحیح، بخاری، 100/2 ؛ مسند، ابن حنبل، 132/45، 157، 41/5، 204 ؛ السنن، ابن ماجه، 505/1، 506 ؛ السنن الکبری، نسائی، 605/1 ؛ صحیح، مسلم، 635/2 ؛ مجمع الزوائد، هیثمی، 17/3-18.
4) 4) - صحیح، بخاری، 100/2 ؛ صحیح، مسلم، 340/1 .
5) 5) - همان، 106/2 ؛ صحیح، مسلم، 341/1، 636/2 .
6) 6) - مسند، ابن حنبل، 335/1، 41/5؛ الطّبقات الکبری، ابن سعد، 290/3؛ مجمع الزوائد، 17/3،302/9، سنن، ابوداوود، 192/3.
10 - هنگامی که عثمان بن مظعون در گذشت پیامبر صلی الله علیه و آله چنان گریست که اشک بر گونههای آن حضرت جاری شد. (1)
11 - هنگام درگذشت دخترش امکلثوم، بر قبرش نشسته بود و میگریست. (2)
12 - هنگامی که فاطمه دختر اسد بن هاشم، مادر حضرت علی علیه السلام درگذشت، پیامبرخدا صلی الله علیه و آله ، با پیراهن خود وی را کفن کرد و بر او نماز گزارد و بر وی هفتاد تکبیر گفت و درون قبر رفت و به اطراف آن به گونهای اشاره میکرد که گویا آن را فراخ و صاف میکند؛ و چون از قبر بیرون آمد چشمانش اشکبار بود. (3)
دربارۀ این که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بر گذشتگان گریستهاند، روایات بسیاری وجود دارد که در بیشتر آنها دیگران نیز به گریستن تشویق شدهاند. از این روایتها چنین نتیجه میگیریم که گریه سنّت آن حضرت بوده است؛ و بدین لحاظ در جایجای سیرۀ امامان علیهم السلام به چشم میخورد. آن بزرگواران بهویژه در سوگواری حضرت امام حسین علیه السلام سفارش کردهاند که دوستانشان نسل بعد از نسل، به عزاداری بپردازند. میان صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله نیز حالت طبیعی گریستن بر اموات، یک سنّت جاری بود. مرثیهسرایی و خواندن شعرهای حزنانگیز برای گذشتگان نیز میان آنان رایج بوده است. در اینجا به برخی از آنها اشاره میشود.
هنگام وفات پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بزرگان صحابه در سوگ آن حضرت مرثیههایی سرودند که در کتابهای تاریخ ثبت است. از جمله پارۀ تن وی یعنی حضرت زهرا علیها السلام ، سرور زنان جهان در سوگ پدر، اشعار و مرثیههای اندوهباری دارد که دو بیت آن را در اینجا نقل میکنیم: ماذا عَلی مَنْ شَمَّ تُرْبَةَ أَحْمَدَ أَنْ لایَشُمَّ مَدَی الزَّمانِ غَوالِیاً
1) 1)
2) 2) - الطّبقات الکبری، 38/8؛ الغدیر، علامه امینی، 231/8، [1] مکتبة الإمام امیرالمؤمنین(علیه السلام)؛مسند، ابن حنبل، 126/3؛ المستدرک، حاکم، 47/4؛ السنن الکبری، 53/4.
3) 3) - مستدرک، حاکم، 108/3؛ المعجم الأوسط، 151/1، مجمع الزوائد، 256/9؛ مختصر تاریخ دمشق، 73/12 ؛ تاریخ المدینة المنورة، ابن شبّه، عمر، 123/1؛ وفاء الوفاء، سمهودی، علی بن احمد، 797/3؛ [2] مغازی واقدی، 766/2؛ تاریخ الإسلام، ذهبی، 489/2 -488.
صُبَّتْ عَلَیَّ مَصائِبٌ لَوْ أنَّها صُبَّتْ عَلَی الأیّامِ صِرْنَ لَیالیاً (1)
بر آنان که تربت احمد صلی الله علیه و آله را بوییدهاند، چه رفته است که دیگر در دور روزگار هیچ گونه مشکی رانمیبویند؟
بر من چنان مصیبتی وارد آمد که اگر بر سر روزها وارد میآمد شب میگردید.
همچنین آن حضرت سرودههای دیگری در سوگ پدر بزرگوارشان دارند که ابن عبدربه و دیگران ابیاتی از آن نقل کردهاند. (2)
از دیگر کسانی که در سوگ پیامبر مرثیه سرودهاند عمّه آن حضرت صفیّه، پسرعمویش ابوسفیان بن حارث بن عبد المطّلب، ابوذؤیب هذلی، ابوالهیثم بن تیهان، امّرملۀ قشیریه و عامر بن طفیل را میتوان نام برد. پس از آن مرثیهسرایی و سوگنامهخوانی در میان مسلمانان همۀ دورهها و همۀ شهرها امری متداول بوده است و نه تنها آن را زشت نمیشمردهاند، بلکه نیکو هم میدانستهاند و به مرثیهسرایی به دیدۀ یک امر مستحب مینگریستهاند. در این باره شواهد فراوانی وجود دارد.
زید شحّام گوید:
با جماعتی از کوفیان نزد امام صادق علیه السلام بودیم که جعفر بن عفّان وارد شد. حضرت او را به خود نزدیک و نزدیکتر ساخت و فرمود: «ای جعفر! به من خبر رسیده است که تو دربارۀ امام حسین علیه السلام شعر میسرایی و نیکو هم میسرایی؟» عرض کرد: «بله قربانت گردم.» فرمود: «پارهای بخوان» و او خواند: لِیَبْکِ عَلَی الإسْلامِ مَنْ کانَ باکیاً فَقَدْ ضُیِّعَتْ أَحْکامُهُ و اسْتَحَلَّتْ... (3)
همۀ گریه کنندگان باید بر اسلام بگریند که احکامش ضایع و حرامش حلال گردیده است...
چون شعر وی پایان رسید امام صادق علیه السلام و اطرافیانش به اندازهای گریستند که اشک بر چهرههاشان جاری گشت. سپس حضرت فرمود: «ای جعفر! به خدا سوگند! که فرشتگان مقرّب تو را دیدند. بدان که ایشان در اینجا حاضرند و گفتار تو را در بارۀ
حضرت امام حسین علیه السلام میشنوند و آنان نیز مثل ما و بلکه بیشتر از ما گریستند. ای جعفر هم اینک خدا بهشت را بر تو واجب ساخت و تو را آمرزید.» سپس فرمود: «آیا باز هم بگویم؟» گفت: «آری سرورم!» فرمود: «هیچ کس در مورد حسین علیه السلام شعری نمیگوید و نمیگرید و نمیگریاند، مگر این که خداوند بهشت را بر او واجب میسازد و او را میآمرزد.»
جعفر بن عفّان هنگام عبور از کربلا و مشاهدۀ قتلگاه حضرت امام حسین علیه السلام و یاران باوفایش، مرثیهای بر وزن و قافیۀ مرثیه سلیمان بن قَتّۀ عَدْوی، سروده است که با این بیت آغاز میشود: مَرَرْتُ عَلی أبْیاتِ آلِ مُحَمَّدٍ فَلَمْ أَرَها أمْثالَها حینَ حَلَّت
از خانههای خاندان محمّد صلی الله علیه و آله گذر کردم، ولی آنها را چنان که هنگام فرو آمدن بودند، ندیدم.
حسین بن ضحّاک نیز بر همین وزن و قافیه مرثیهای سروده که مطلع آن چنین است: وَ مِمّا شَجی قَلْبی وَ أَسْبَلَ عَبْرَتی مَحارِمُ مِنْ آلِ النَّبی صلی الله علیه و آله اسْتَحَلَّتِ... (1)
و از چیزهایی که دلم را شکست و اشکم را روان ساخت، محارم خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله است که مورد بیحرمتی قرارگرفتند.
محمّد بن ادریس شافعی نیز در سوگ حضرت امام حسین علیه السلام اشعاری سروده است که از جملۀ آنها شعر زیر است: تَزَلْزَلَتِ الدُّنْیا لِألِ مُحَمَّدٍ
جهان به خاطر خاندان محمّد صلی الله علیه و آله به لرزه در آمد و نزدیک بود که کوههای استوار نیز بر آنان آب شود.
پس چه کسی پیام مرا به امام حسین علیه السلام میرساند؟ هر چند جانها و دلهایی آن را نمیپسندد.
1) 1)
حسین علیه السلام همان شهید بیگناهی است که گویا پیراهنش با آب ارغوان، رنگ و خضاب شدهاست!
ابن عبّاس گوید:
هنگام ولادت حسین بن علی علیه السلام قابلهاش یعنی صفیّه دختر عبدالمطّلب، او را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد. حضرت فرمود: «ای عمّه! فرزندم را به من ده.» عرض کرد: «پدران و مادران به قربانت، چطور او را به تو بدهم در حالی که هنوز او را پاکیزه نساختهایم؟» فرمود: «به آن کسی که جان محمّد صلی الله علیه و آله در دست اوست سوگند! که خدای متعال او را از عرش خود پاکیزه ساخته است.» پس دستها را جلو آورد و گرفت و سر را سوی نوزاد برد و شروع به بوسیدن چشمان و گونههایش کرد و زبانش را میمکید چنان که گویی دارد عسل یا شیر میمکد. سپس حضرت برای مدّتی گریست و چون به خود آمد گفت:
خدا قاتلان تو را بکشد. صفیّه گوید: گفتم: «محمّد عزیزم! چه کسانی خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله را میکشند.» فرمود: «گروه ستمگر بنیامیه.» (1)
اسماء دختر عمیس گوید:
یک سال پس از ولادت امام حسن علیه السلام ، امام حسین علیه السلام به دنیا آمد و پیامبر صلی الله علیه و آله نزد من آمد و فرمود: «ای اسماء! پسرم را بیاور.» من نوزاد را که در قنداقهای سفید پیچیده بود به ایشان دادم. حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و سپس او را بر دامن نهاد و گریست! گفتم: «پدر و مادرم فدایت! چرا میگریی؟» گفت: «بر فرزندم.» گفتم: «او نوزاد است و باید شادمانی کرد. چرا بر او میگریی؟» فرمود: «ای اسماء! او را گروه ستمپیشه - که خدا از شفاعتم محرومشان کند- خواهند کشت.» و افزود: «ای اسماء! این خبر را به فاطمه مگو، زیرا تازه فرزند به دنیا آورده است.» (2)
همچنین امّالفضل همسر عباس بن عبدالمطّلب گوید:
حضور پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رسیدم و گفتم: «یا رسول اللّه! دیشب خواب بدی دیدم.» فرمود: «چه خوابی؟» گفتم: «خوابی سخت!» فرمود: «چه خوابی؟» گفتم: «دیدم که گویا پارهای از تن شما بریده و در دامن من نهاده شد.» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «خوب خوابی دیدهای، - به خواست خدا - فاطمه پسری میآورد که در دامن تو قرار خواهد گرفت.» همان شد. حضرت فاطمه علیها السلام ، حسین علیه السلام را به دنیا آورد و او چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده بود، در دامن من قرار گرفت. (1)
پس از آن روزی خدمت حضرت رسیدم و نوزاد را در دامنش نهادم. ناگهان چشمم به ایشان افتاد و دیدم از دیدگان مبارکش اشک فرو میریزد. گفتم: «یا رسولاللّه! پدر و مادرم فدایت. شما را چه شده است؟» فرمود: «جبرئیل بر من فرود آمد و خبر داد که امّتم این پسر را خواهند کشت!» گفتم: «این پسر را؟» فرمود: «بلی! و از تربتش خاکی سرخ به من داد.» (2)
نیز از زینب، دختر جحش (یکی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله ) نقل شده که گفت: روزی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در منزل من بود و حسین علیه السلام نیز که تازه راه افتاده بود، آنجا بود. من یک لحظه از او غافل شدم و او دوید و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت و روی شکمش نشست و او را خیس کرد. دویدم که او را بگیرم. حضرت بیدار شد و فرمود: «رهایش کن.» من او را واگذاشتم تا کارش تمام شد. حضرت آب طلبید و فرمود: «بر خیسی پسربچه ریختن آب کافی است؛ امّا خیسکردۀ دختربچّه باید شسته شود، پس آب را به اندازه کافی و به طور کامل بریزید.» سپس وضو گرفت و به نماز ایستاد. هنگام قیام او را در بغل میگرفت و چون رکوع میکرد و به سجده میرفت. او را بر زمین مینهاد. آنگاه نشست و به نیایش
پرداخت و آغاز به گریستن کرد، و سپس دست به دعا بلند کرد. چون از نماز فراغت یافت، گفتم: «کاری از شما دیدم که پیش از این ندیده بودم.» فرمود: «جبرئیل نزد من آمد و خبر داد که این پسرم را امّت من خواهند کشت. گفتم: خاکش را به من نشان بده. آن حضرت نیز خاکی قرمزرنگ را نشانم داد.» (1)
همچنین از عایشه نقل شده است که گفت:
حسین بن علی علیه السلام ، در هنگام نزول وحی بر پیامبر، نزد وی آمد و بر دوشش سوار شد و شروع به بازی کرد. در این هنگام جبرئیل علیه السلام گفت: «یا محمّد! آیا دوستش میداری؟» فرمود: «ای جبرئیل! میشود پسرم را دوست نداشته باشم؟» گفت: «امّتت بعد از تو او را خواهند کشت.» آنگاه دستش را دراز کرد و خاکی سفید آورد و به پیامبر داد و گفت: «فرزندت در سرزمینی که نامش «طَفّ» است، کشته خواهد شد.» چون جبرئیل از نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفت، حضرت همچنان که خاک در دستش بود و میگریست، بیرون آمد و گفت: «ای عایشه! جبرئیل به من خبر داد که فرزندم حسین علیه السلام در سرزمین طَفّ کشته میشود و امّتم پس از من امتحان خواهند شد.» آنگاه نزد یارانش که در میان آنها علی علیه السلام ، ابوبکر، عمر، حذیفه، عمّار و ابوذر بودند، رفت و همچنان میگریست.
گفتند: «یا رسول اللّه! گریۀ شما برای چیست؟» فرمود: «جبرئیل به من خبر داد که پسرم حسین را پس از من در سرزمین طف میکشند و این خاک را هم برایم آورد و خبر داد که آرامگاهش در آنجا خواهد بود». (2)
امّ سلمه یکی از همسران پیامبر گوید:
روزی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نزد من حضور داشت. حسین علیه السلام هم که آنجا بود، به پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیک شد. او را گرفتم. طفل گریست و من رهایش کردم، باز به حضرت
نزدیک شد ومن اورا گرفتم. گریست و من رهایش کردم، تا نزد پیامبر برود. در این هنگام جبرئیل فرود آمد و گفت: «یا محمّد! آیا او را دوست میداری؟» فرمود: «بلی.» گفت:
«ولی امّتت او را خواهند کشت و اگر بخواهی خاک زمینی را که در آن کشته خواهد شد به تو نشان میدهم.» پس بال خود را گسترانید و آن خاک را بدو نشان داد و پیامبر صلی الله علیه و آله شروع به گریستن کرد. صدای گریه پیامبر صلی الله علیه و آله را که شنیدم نزد ایشان آمدم. ناگهان حسین علیه السلام را دیدم که در دامنش - یا در کنارش - نشسته و حضرت به سرش دست میکشد و میگرید گفتم: «یا رسول اللّه! برای چه میگریی؟» فرمود: «جبرئیل به من خبر داد که این پسر در جایی از سرزمین عراق به نام کربلا کشته خواهد شد. سپس مشتی خاک سرخ به من داد و فرمود: «این خاک همان سرزمینی است که او در آنجا کشته میشود، هرگاه به خون تبدیل شد، بدان که او کشته شده است.» من خاک را در شیشهای نهادم و گفتم: «به یقین آن روزی که به خون تبدیل شوی، روزی بزرگ خواهد بود!» و روزی که امام حسین علیه السلام به شهادت رسید، آن خاک به خون تبدیل شد. (1)
همچنین معاذ بن جبل گفته است:
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با چهرهای برافروخته به میان ما آمد و فرمود: «من محمّد هستم که آغاز و پایان سخن به من داده شده است. تا در میانتان هستم، از من اطاعت کنید و چون از میان شما رفتم مُلازم کتاب خدای - عزّوجلّ - باشید. حلالش را حلال و حرامش را حرام بدانید. قطعاً مرگ به شما خواهد رسید و آسایش و آسودگی هم خواهد آمد.
قضای حتمی الهی است که از پیش تعیین شده است؛ آشوبهایی همچون پارههای شب ظلمانی به شما خواهد رسید. پیکها یکی پس از دیگری خواهند آمد؛ پیامبری منسوخ و به سلطنت تبدیل خواهد گشت؛ خدا کسانی را مورد لطف قرار خواهد داد که نبوّت را
1) 1)
چنان که شایسته است ملازم باشند؛ و همان طور که بدان درآمدهاند از آن بیرون آیند. ای معاذ! نگه دار و بشمار». شمردم تا به پنج رسیدم. فرمود: «یزید است که خدا در یزید فرخندگی قرار مدهاد!» آنگاه سیل اشک از چشمانش فرو بارید و فرمود: «خبر شهادت حسین به من داده شده است و از تربتش برایم آوردهاند و از قاتلش خبر یافتهام. سوگند به کسی که جانم در دست اوست، هر قومی که حسین میان آنان کشته شود و از او دفاع نکنند، خداوند سینهها و دلهاشان را پر از کینه میکند و بدها را بر آنان چیره میسازد و بر آنان جامۀ پراکندگی میپوشاند.» سپس فرمود: «ای آه بر نوباوگان آل محمّد! از خلیفۀ دروغین و رفاهزدهای که تبارم را و تبار تبارم را خواهد کشت!» سپس فرمود: «ای معاذ! نگه دار (بشمار)!» همین که به ده رسیدم فرمود: «ای معاذ! نگه دار، ولید است، همنام فرعون و ویرانگر آیینهای اسلامی و در برابر وی مردی است از خاندانی که خدا شمشیر بیغلافش را میکشد و مردم اختلاف خواهند کرد، البتّه چنین خواهد شد.» آنگاه پنجهها را در هم فرو برد و فرمود: «پس از یکصد و بیست سال مرگی سریع و کشتاری فجیع خواهد بود که همهشان را نابود میکند و مردی از فرزندان عبّاس بر آنان چیره میگردد.» (1)
1) 1)
شهادت حضرت امام حسین علیه السلام و سوگواری بر آن بزرگوار نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و خاندان گرامیاش معروف، مرسوم و معمول بوده است و آن بزرگواران در دوران زندگیشان بر آن حضرت میگریستند و مجلس عزا بر پا میکردند.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است:
«پسرم حسین پشت کوفه کشته خواهد شد. وای بر کشندهاش و واگذارندهاش و هر کسی که از یاری او دست بردارد.» (1)
ابن عباس گفته است:
ما و همۀ خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله هیچ شکی در این نداشتیم که حسین علیه السلام فرزند علی علیه السلام در «طَفّ» کشته خواهد شد. (2)
در روز رستاخیز، خدا همۀ گذشتگان و آیندگان را در دشتی گرد میآورد و ندا میدهد که چشمانتان را فرو ببندید و سرهاتان را به زیر افکنید، تا فاطمه علیها السلام ، دختر
محمّد صلی الله علیه و آله از صراط بگذرد. پس چشمانشان را میپوشانند و فاطمه علیها السلام بر مرکبی از مرکبهای رهوار بهشت میآید و در آن حال هفتادهزار فرشته او را همراهی میکنند و در جایی بلند از جایگاه رستاخیز میایستد. سپس از مرکب پیاده میشود و میگوید:
«پروردگارا! این پیراهن فرزند من است. که تو میدانی چه بر سرش آوردهاند.» پس، از سوی خدای - عزّوجلّ - خطاب میرسد که ای فاطمه! من تو را خشنود میسازم.
میگوید: «پروردگارا! از قاتلش انتقام مرا بگیر.» خدای متعال به شعلهای از آتش امر میفرماید و آن شعله از دوزخ زبانه میکشد و چنان که پرنده دانه برمیچیند قاتلان حسین بن علی را بر میچیند و سپس آنها را با خود به دوزخ باز میگرداند تا به انواع عذاب شکنجه شوند. سپس حضرت فاطمه علیها السلام بر مرکبش سوار میشود، تا به بهشت میرسد. در این حال فرشتگان و فرزندان و دوستانش از چپ و راست او را همراهی میکنند. (1)
ابوحِبره گفته است:
هنگام آمدن علی علیه السلام به کوفه با وی همراه بودم. حضرت به منبر رفت و پس از حمد و ستایش خداوند، فرمود: «هنگامی که تبار پیامبرتان میان شما فرود آیند، چگونه رفتار خواهید کرد؟» گفتند: «از آزمون خداوند در بارۀ ایشان به خوبی بیرون خواهیم آمد.
فرمود: «سوگند بدان کسی که جانم در دست اوست، به یقین آنان میان شما فرود خواهند آمد و شما هم به سوی آنان خواهید شتافت.» سپس شعر زیر را زمزمه کرد: هُمْ أَوْرَدُوهُمْ بِالْغُرُورِ و عَرَّدُوا أَحَبُّوا نَجاةً لا نَجاةً و لاعُذْرٍ (2)
آنان با فریب واردشان ساختند و گریختند. نجاتی را دوست داشتند که نه نجاتی باقی ماند و نهپوزشی.
عبداللّه حضرمی از پدرش که در جنگ صفّین پیشکار حضرت علی علیه السلام بوده، چنین
نقلمیکند:
چون علی علیه السلام در راه صفّین به نینوا رسید، فریاد برآورد: «ای ابوعبداللّه! در ساحل فرات شکیبا باش.» گفتم: «منظور شما از ابوعبداللّه کیست؟» فرمود: «روزی به خدمت پیامبرخدا صلی الله علیه و آله رسیدم و دیدم که چشمانش اشکبار است. گفتم: «یا رسول اللّه! آیا کسی شما را به خشم آورده است؟» فرمود: «نه! بلکه جبرئیل اندکی پیش، از نزدم برخاست. او به من خبر داد که حسین علیه السلام در ساحل فرات کشته خواهد شد.» و گفت: «آیا میخواهی که بوی تربتش را به مشامت برسانم؟» گفتم: «بله.» پس دست دراز کرد و مشتی خاک برگرفت و به من بخشید. از این رو است که توان خودداری از ریختن اشکم را ندارم.» (1)
همچنین حضرت علی علیه السلام در دورۀ حضور در کوفه به دخترش زینب فرمود:
«دخترکم! سخن همان است که امّایمن به تو گفته است. گویی تو و زنان خاندانم را در همین شهر اسیر و خوار و سرگردان و از بیم ربودهشدن در هراس میبینم. پس بسیار بسیار شکیبا باشید.» (2)
نقل شده است که روزی امام حسین علیه السلام به ملاقات برادرش امام حسن علیه السلام رفت.
چون به وی نگریست، شروع به گریستن کرد. امام حسن علیه السلام گفت: «ای ابوعبداللّه! چرا میگریی؟» پاسخ داد: «به خاطر بلایی که بر سر تو میآورند.» امام حسن علیه السلام فرمود:
«بلایی که بر سر من میآورند، این است که مرا با خوراندن زهر میکشند. ولی ای اباعبداللّه هیچ روزی همچون روز تو نیست! سی هزار تن که خود را از امّت جدّمان محمّد صلی الله علیه و آله میخوانند و به اسلام منسوب میدانند گروه گروه سوی تو میشتابند و برای کشتن و ریختن خونت و بیاحترامی به حَرَمت و اسارت زن و فرزندت و چپاول اموال ارزشمندت اجتماع میکنند. آن هنگام است که فرزندان امیّه به لعنت خدا گرفتار میشوند و از آسمان خاکستر و خون فرو میبارد و همه چیز، حتّی حیوانات بیابان
و ماهیان دریا بر تو میگریند.» (1)
«چرا نروم؟» گفت: «چون از پیامبر خدا شنیدم که فرمود: «فرزندم حسین در عراق کشته خواهد شد و شیشهای خاک به من داد و از من خواست که آن را نگهداری کنم.» امام علیه السلام فرمود: «ای مادر! به خدا سوگند! که من ناگزیر کشته خواهم شد. از سرنوشت حتمی خدا کجا میتوان گریخت؟ از مرگ هیچ چارهای نیست! و من حتّی روز، ساعت و جایی را که در آن کشته خواهم شد، میدانم؛ و قتلگاه و زمینی را که در آن به خاک سپرده خواهم شد، میشناسم. بلی، آنها را همان طوری میشناسم که تو را! و اگر بخواهی آرامگاه خود و کسانی را که با من کشته خواهند شد، نشانت بدهم، این کار را میکنم.» ام سلمه خود گوید: البتّه که میخواهم. من آماده شدم. امام علیه السلام اسم اعظم خدای - عزّ و جلّ - را بر زبان آورد و زمین، فرو افتاد، چنان که آرامگاه او و یارانش را دیدم. مقداری از خاک آنجا را نیز به من داد تا با خاکی که از پیش داشتم در هم بیامیزم. سپس فرمود: «به یقین من در روز دهم محرّم پس از نماز ظهر کشته خواهم شد. درود بر تو باد ای مادر! ما از تو خشنودیم. خدا از تو خشنود باد.»
همچنین نقل کردهاند که امام حسین علیه السلام در مسیر کوفه شبی را در منزل «ثعلبیّه» ماند.
بامدادان چشمش به مردی از اهل کوفه افتاد که کنیهاش ابوهِرّه (ازْدی) بود. او نزد حضرت آمد و بر وی سلام کرد و گفت: «ای پسر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله چه شد که از حرم خدا و حرم جدّت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بیرون آمدی؟» فرمود: «وای بر تو ای ابوهِرّه! بنیامیّه اموالم را گرفتند، شکیبایی پیشه کردم. به ناموسم ناسزا گفتند، باز هم شکیبایی پیشه کردم.
سرانجام قصد ریختن خونم را کردند که گریختم. به خدا قسم که گروه ستمپیشه مرا خواهند کشت، البتّه خدا جامۀ خواری را بر ایشان خواهد پوشانید و شمشیر برنده را بر آنان مسلّط خواهد کرد و کسانی را بر ایشان چیره خواهد کرد که آنان را از قوم سبأ، که زنی بر آنان پادشاهی و بر مال و خونشان حکومت میکرد، خوارتر کنند.» (1)
نیز نقل کردهاند که عمر سعد به امام حسین علیه السلام گفت: «گروهی نابخرد میپندارند که من شما را خواهم کشت.» حضرت فرمود: «به خدا سوگند! چشمم به این روشن است که تو از گندم عراق جز اندکی نخواهی خورد.» (2)
حارث بن جارود تمیمی گوید:
در سفری به مدینه چشمم به زین العابدین، علی بن حسین علیه السلام ، افتاد که با گروهی از خاندانش حلقهوار نشسته بودند. نزد ایشان رفتم و گفتم: «درود بر شما ای خاندان مهربانی و پیامبری و ای جایگاه آمد و شد فرشتگان! خدا شما را رحمت کند! چگونهاید؟» امام علیه السلام رو به من کرد و فرمود: «آیا نمیدانی که ما چگونه شبها را به صبح میبریم؟ ما میان قوم خود، همانند بنیاسرائیل میان فرعونیان هستیم که پسران را میکشتند و زنان را زنده میگذاشتند! به بهترین فرد این امّت بر فراز منبرها ناسزا میگویند و به آنان که نسبت به ما دشمنی میورزند، مال میبخشند و حقّ دوستان ما را پایمال میکنند. قریش به قریشیبودن محمّد صلی الله علیه و آله بر عرب میبالد و عرب به عرببودنش نزد دیگران به خود مینازد. اینان از قِبَل ما به جایی رسیدهاند، ولی برای خود ما هیچ حقّی قائل نیستند! ای ابوعمران! بنشین که بامداد و شامگاه ما این چنین است.» (3)
وَرْد به نقل از پدرش کمیت گوید:
خدمت سرورم، امام محمّد باقر علیه السلام ، رسیدم و گفتم: «ای فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ! من
1) 1)
2) 2) - تاریخ دمشق، 48/45 ؛ الإرشاد، 235، 251؛ [2] تاریخ الإسلام، ذهبی (متوفای:66)، 195 ؛ کشف الغمّه، اربلی، علی بن عیسی، 178/2؛ [3] بحار الانوار، 263/44 ؛ مناقب امیر المؤمنین علی7، 265/2.
3) 3) - التفسیر، علی بن ابراهیم، 134/2 ؛ تفسیر، فرات الکوفی، 149، فرات بن ابراهیم؛ مناقب امیر المؤمنین(علیه السلام)، محمّد بن سلیمان، 108/2 ؛ مقتل الحسین، خوارزمی، 72/2.
دربارۀ شما اشعاری سرودهام، آیا اجازه میدهید که بخوانم؟» فرمود: «روزهای برات (1)
روزگار مرا خندانید و گریانید، روزگار پیوسته دگرگون و رنگارنگ میشود.
مرا بر نه تن شهیدی گریانید که در طفّ به شهادت رسیدند و در کفن پیچیده شدند.
آنگاه امام گریست. امام صادق علیه السلام نیز گریست و میشنیدم که بانویی هم در پس پرده میگرید.
و چون به این ابیات رسیدم: وَسِتَّةٌ لایُتَجاری بِهِمْ
و شش تن شهیدی که کس به گرد آنان نمیرسید؛ یعنی فرزندان عقیل، آن بهترین سوارکاران
سپس سرور آنان علی نیکومنش که یادشان اندوهم را برانگیخته است.
حضرت گریه کرد و سپس فرمود: «هیچ کس، از ما یاد نمیکند و نزد او از ما یاد نمیشود که به اندازه بال پشهای اشک بریزد، مگر این که خدا برایش در بهشت خانهای میسازد و آن اشک را میان او و آتش حایل میکند.» کمیت گوید: چون بدین بیتهارسیدم: مَنْ کانَ مَسْروراً بِما مَسَّکُمْ
آن کیست که در مصیبتی که به شما رسیده شادمان باشد و یا روزی از روزها شما را شماتت کند.
شما عزیزانی هستید که اینک خوار شدهاید، و من هم در برابر ستمی که بر من شود، دفاعنمیکنم.
1) 1)
پس حضرت دستم را گرفت و فرمود: «بار خدایا! همۀ گناهان گذشته و حال کمیت را بیامرز» و چون این بیت را خواندم: مَتی یَقُومُ الحَقُّ فیکُمْ مَتی یَقُومُ مَهْدِیُّکُمُ الثّانی؟
کی حقّ میان شما برپا میشود و کی مهدی دوم شما قیام خواهد کرد؟
امام باقر علیه السلام فرمود: «به زودی به خواست خدا قیام خواهد کرد.» سپس فرمود: «ای ابومُسْتَهِلّ! قیامکنندهمان نهمین نفر از نسل امام حسین علیه السلام است؛ زیرا امامان پس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دوازده نفرند که دوازدهمینشان حضرت قائم است.» گفتم: «ای سرورم، این دوازده امام علیهم السلام کیان هستند؟» فرمود: «نخست ایشان علی فرزند ابوطالب علیهما السلام است.
پس از او حسن و حسین علیهما السلام اند و پس از حسین علیه السلام ، علی بن الحسین علیهما السلام است و پس از او من هستم و پس از من این هست و دستش را بر شانۀ امام جعفر صادق علیه السلام نهاد.» گفتم:
«پس از او کیست؟» فرمود: «فرزندش موسی علیه السلام و پس از موسی علیه السلام فرزندش علی علیه السلام و پس از علی علیه السلام فرزندش محمّد علیه السلام و پس از محمد علیه السلام فرزندش علی علیه السلام و پس از علی علیه السلام فرزندش حسن علیه السلام و پس از او فرزندش محمّد علیه السلام خواهد بود. او ابوالقاسم است که ظهور خواهد کرد و دنیا را از عدل و داد پر خواهد ساخت، همانگونه که از جور و ستم پر شده باشد و او دل شیعیان را آرام خواهد کرد.» گفتم: «ای پسر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ! او کی ظهور میکند؟» فرمود: «این سؤال از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز پرسیده شد و او پاسخ داد:
«همانا مثال وی بسان قیامت است که ناگهان فرا میرسد.» (1)
زید شَحّام گوید:با گروهی از کوفیان نزد ابوعبداللّه، امام صادق علیه السلام بودیم که جعفر بن عفّان وارد گردید. حضرت او را نزدیک و نزدیکتر ساخت و سپس فرمود: «ای جعفر!» گفت: «بلی! خدا مرا فدایت گرداند.» فرمود: «شنیدهام که تو دربارۀ امام حسین علیه السلام شعر میگویی، آیا درست است؟» گفت: «بلی، درست است. خدا مرا فدایت گرداند!» فرمود:
1) 1)
«شعری بخوان.» جعفر شعری خواند و حضرت شروع به گریستن کرد. اطرافیان امام نیز گریستند؛ چنان که سیلاب اشک بر چهرهشان جاری گشت. آنگاه فرمود: «ای جعفر! به خدا سوگند! فرشتگان مقرّب خدا هم اینک در اینجا تو را میدیدند و گفتارت را دربارۀ امام حسین علیه السلام میشنیدند و آنان نیز به اندازۀ ما بلکه بیشتر از ما گریستند. ای جعفر! هماینک خداوند بهشت را بر تو واجب ساخت و تو را آمرزید.» سپس فرمود: «آیا باز هم بگویم؟» گفتم: «آری بفرمایید!» فرمود: «هیچ کس دربارۀ حسین علیه السلام شعر نمیگوید و با آن نمیگرید و نمیگریاند؛ مگر این که خدا بهشت را بر او واجب میگرداند و او را میبخشاید.» (1)
عبداللّه بن فضل هاشمی گوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: «ای فرزند پیامبر خدا! چگونه است که روز عاشورا روز مصیبت و اندوه و ناله و گریه شده است؛ ولی روز وفات پیامبر خدا و روز درگذشت فاطمه و روز شهادت امیر مؤمنان و روزی که امام حسن با زهر به شهادت رسید نه ؟» امام صادق علیه السلام فرمود: «روز حسین علیه السلام مصیبتبارتر از همۀ روزها است؛ زیرا روزی که پیامبر خدا از میان بهترین آفریدگان خدا، یعنی اصحاب کسا، به سرای باقی شتافت؛ علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام زنده بودند و مردم را دلداری میدادند و دعوت به صبر میکردند. هنگامی که فاطمه در گذشت مردم به امیر مؤمنان و حسن و حسین علیهم السلام دلخوش بودند و هنگامی که امیر مؤمنان به شهادت رسید، به امام حسن و امام حسین علیهما السلام دلخوش بودند و چون امام حسن علیه السلام به شهادت رسید، دلخوشی مردم تنها به حسین علیه السلام بود. امّا هنگامی که حسین علیه السلام شهید شد، دیگر از اهل کسا هیچ کس نماند که مردم بدو دلخوش باشند و از میان رفتن او مثل از میان رفتن همۀ ایشان بود. چنان که تا او زنده بود، گویی همۀ آنان زنده بودند. از این رو، روز وی مصیبتبارترین روزها گردیده است.» گفتم: «ای فرزند پیامبر خدا! پس چرا مردم در فرزندش علی بن الحسین علیه السلام آن دلخوشی که در پدرانش مییافتند، نیافتند؟» فرمود:
1) 1)
«اگر چه علی بن الحسین علیه السلام زینت عبادتکنندگان، پس از نیاکان خویش و امام و حجّت بر مردم بود، ولی او نه پیامبر خدا را دیده و نه از وی سخنی شنیده بود و دانش خود را از طریق پدر و جدّش از پیامبر به ارث برده بود؛ امّا مردم امیر مؤمنان و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را بارها و در اوضاع و احوال مختلف دیده بودند و هرگاه یکی از آنها را میدیدند، خاطرۀ دیدن آنان در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله در یادشان زنده میشد و سخنگفتن پیامبر خدا با آنان و دربارۀ آنان را به یاد میآوردند؛ امّا هنگامی که علی، فاطمه و حسن علیهم السلام از میان مردم رفتند، تنها حسین علیه السلام مانده بود و از دست دادن هیچ کدام از آنها برای مردم به مثابۀ از دست دادن همگی نبود، مگر از دست دادن حسین علیه السلام که فقدانش، فقدان آخرین یادگارهای پیامبر صلی الله علیه و آله بود. از این رو، روز شهادت آن حضرت مصیبتبارترین روزها به شمار میآید.» گفتم: «ای فرزند پیامبر خدا! پس چطور عامّه (اهل سنّت و طرفداران حکومت) عاشورا را روز برکت نامیدهاند؟» حضرت لختی گریست و سپس فرمود: «پس از شهادت امام حسین علیه السلام مردم به یزید در شام نزدیک شدند و به نفع او به جعل خبر پرداختند و جایزه دریافت کردند. از جملۀ آن جعلیّات همین روز بود که گفتند روز برکت است؛ تا مردم را از ناله و گریه و مصیبت و اندوه به شادمانی و سرور و برکتخواهی و جشن سوق دهند. خدا میان ما و میان ایشان داوری کند!» آنگاه رو به من کرد و فرمود: «ای عموزاده! البتّه زیان این کار برای اسلام و مسلمانان از انحرافی که برخی مدّعیان دوستی پدید آوردهاند، کمتر است. اینان مدّعی اعتقاد به ولایت و امامت مایند، امّا میپندارند که امام حسین علیه السلام شهید و مقتول نشده است و در مورد وی همان اشتباهی برایشان پیش آمده که در مورد عیسی علیه السلام رخ داده است. روشن است که با چنین اعتقادی هیچ سرزنشی متوجّه بنیامیّه نیست و حاکمی چون یزید سزاوار ملامت نخواهد بود! ای عموزاده! هر کس خیال کند که امام حسین علیه السلام کشته نشده است، بر پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و امامان پس از وی که از کشتهشدنش خبر دادهاند، دروغ بسته است و هر کس ایشان را دروغگو بداند، به خدای بزرگ کفر ورزیده
و ریختن خونش بر هر کسی که آن نسبت را بشنود، روا است.» گفتم: «ای فرزند رسول خدا! پس تکلیف آن گروه از شیعیان که چنین اعتقادی ندارند، چیست؟» فرمود: «اینان شیعۀ من نیستند و من به خاطر نتیجۀ این اعتقاد یعنی باطلشمردن قرآن و بهشت و دوزخ از آن ها بیزارم.» سپس فرمود: «خدا غالیان ومفوّضه را لعنت کند. زیرا نافرمانی خدا را کوچک شمردند و بدو کفر ورزیدند و گمراه شدند و گمراه کردند، تا از انجام واجب و ادای حقّ بگریزند.» (1)
امام رضا علیه السلام ضمن حدیثی فرمودهاند:
«گریهکنندگان، باید بر مثل حسین علیه السلام بگریند، زیرا گریه بر او گناهان بزرگ را میشوید.»
نیز آن حضرت فرموده است:
«هرگاه ماه محرم فرا میرسید، پدرم موسی بن جعفر علیه السلام ، خندان دیده نمیشد و پیوسته اندوهناک بود، تا ده روز سپری میگشت و روز دهم، روز مصیبت و اندوه و گریهاش بود و میگفت: «عاشورا روز شهادت حسین علیه السلام است.» (2)
همچنین آن حضرت فرموده است:
«محرم ماهی است که مردم دوران جاهلیّت هم جنگ را در آن حرام میشمردند، ولی (برخی از) این امّت، در این ماه، ریختن خون ما را حلال شمردند و احترام ما را هتک کردند و زن و فرزندان ما را به اسارت بردند و چادرهامان را آتش زدند و اشیای قیمتی ما را به غارت بردند و احترام پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را دربارۀ ما ندیده گرفتند. روز شهادت حسین علیه السلام ، پلکهامان را خست و اشک ما را روان ساخت و عزّتمان را در سرزمین کرب و بلا(اندوه و گرفتاری) به خواری مبدّل ساخت و برای همیشه، روزگار اندوه و گرفتاری را برای ما به ارث گذارد؛ بنا بر این گریهکنندگان، باید بر مثل حسین علیه السلام بگریند؛ زیرا گریستن بر آن حضرت گناهان بزرگ را میشوید». (3)
به گواهی مورّخان (1)
بلاذری به نقل از ابومخنف (2)و عوانة بن حکم (3)و دیگران گوید: چون یزید بن معاویة حکومت یافت فرمانداران وی همان فرمانداران پایان عمر پدرش بودند. مثل: نعمان بن بشیر انصاری، حاکم کوفه ؛ عبیداللّه بن زیاد، والی بصره ؛ ولید بن عتبة بن ابوسفیان، حاکم مدینه و عمرو بن سعید اشْدَق، حاکم مکّه. برخی دیگر گفتهاند که حاکم مکّه حارث بن خالد و حاکم مدینه عمرو بن سعید اشْدَق بوده است، ولی بلاذری روایت
1) 1)
2) 2) - برای آگاهی از شرح حال ابومخنف لوط بن یحیی بن سعید ازدْی غامدی، متوفّای 157ه.ق،ر.ک: معجم الأدباء،یاقوت حموی، 41/17 ؛ لسان المیزان، ابن حجر، 492/4؛ رجال نجاشی، حرف لام؛ رجال کشی، حرف لام ؛ معجم رجال الحدیث، خویی و....
3) 3) - ابوالحکم عوانة بن حکم بن عیاض بن وزر بن عبدالحارث کلبی، نابینا، از دانایان خبر و شعر، در گذشته به سال 147 ه.ق. یحیی بن معین گوید که او و ابوجعفر منصور در یک ساعت (در سال 158 ه.ق) و او و اعمش، هر دو در یک ماه درگذشتهاند ر. ک. المقتبس، 263 به نقل از نور القبس مرزبانی، محمد بن عمران؛ معجم الأدباء، یاقوت، 134/16.
نخست را به واقع نزدیکتر میداند. (1)
هنگامی که یزید به حکومت رسید، طیّ نامهای به ولید بن عتبه، والی مدینه چنیننوشت:
«امّا بعد، معاویه بندهای از بندگان خدا بود که او را گرامی ساخت و به خلافت گمارد و او را ثروت و قدرت داد. پس به اندازهای که مقدور بود زندگی کرد و به مرگ طبیعی مرد. خدایش بیامرزد که خوب زیست و خوب مرد ؛ و پرهیزگارانه درگذشت. والسّلام.»
همچنین در نامهای به اندازه دو بند انگشت به ولید نوشت:
«امّا بعد، از حسین و عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن زبیر، به اجبار و بدون هیچ گذشتی بیعت بگیر و تا بیعت نکنند، آنان را به هیچ وجه رها مکن. والسّلام.»
وقتی نامه به ولید رسید، از مرگ معاویه هراسان شد و تکبیر گفت. پیش از ولید، مروان بن حکم والی مدینه بود که پس از روی کار آمدنش جز با تنفّر و کراهت نزد وی نمیآمد و پس از آن که ولید او را در مجلس خود ناسزا گفت، رابطهاش را با او قطع کرد.
ولی هنگامی که خبر مرگ معاویه به ولید رسید، فرمان به احضار مروان داد و چون آمد، نامۀ یزید را برایش خواند و از او نظر خواست. مروان گفت: «نظر من این است که همین لحظه دنبال این چند کس بفرستی و آنان را به بیعت فرا بخوانی. اگر بیعت کردند، از ایشان بپذیر و اگر خودداری کردند، آنان را به جلاّدان بسپار تا پیش از آگاهشدن از مرگ معاویه آنان را گردن بزنند. زیرا اگر از مرگ معاویه با خبر شوند، هر یک در منطقهای قیام و اظهار مخالفت و نافرمانی کرده، مردم را به سوی خود خواهد خواند.» (2)
ولید، عبداللّه بن عمر بن عثمان بن عفّان را که در آن هنگام نوجوان بود، در پی امام حسین علیه السلام و عبداللّه زبیر فرستاد تا ایشان را فرا بخواند. عبداللّه آنان را در مسجد یافت و این در حالی بود که ولید در چنین ساعتی به مجلس نمینشست. گفت: «والی شما را نزد
خود فراخوانده است؛ اطاعتش کنید.» گفتند: «تو برو، ما بعد میآییم.» (1)
مروان نیز آنجا بود. سلام کرد و کنار ولید نشست. وی نامۀ یزید را برای امام خواند و خواستار بیعت حضرت شد. امام حسین علیه السلام فرمود: «کسی چون من پنهانی و بدون حضور مردم بیعت نمیکند.» ولید گفت: «درست است.» امام افزود: «هنگام رفتن نزد مردم مرا نیز خبر کن، تا هماهنگ باشیم.» ولید که شخصی محافظهکار و عافیتطلب بود گفت: «اکنون برو، تا هنگامی که با مردم نزد ما باشی!» ولی مروان گفت: «به خدا سوگند! اگر اکنون بیعت نکرده از تو جدا شود، دیگر هرگز به چنین فرصتی دست نخواهی یافت! مگر این که میان تو و او کشت و کشتاری سخت درگیرد. او را زندانی کن، تا بیعت کند، یا گردن بزن!!» امام حسین علیه السلام در این هنگام از جا برخاست و فرمود: «ای پسر زن چشم آبی! آیا تو مرا میکشی یا او؟ به خدا سوگند! دروغ گفتی و خطا کردی!» سپس بیرون آمد
1) 1)
و همراه یارانش به منزل رفت. (1)
امّا ابن زبیر، که بر فراخوانی وی پافشاری میشد، به ولید پیغام فرستاد که دربارۀ او شتاب نکنند، زیرا او خود نزد آنان خواهد رفت. (2)ولید چند تن از مأمورانش را نزد وی فرستاد که به او ناسزا گفتند و افزودند: «ای پسر زن کاهلی! اگر نزد امیر بیایی که هیچ و گرنه تو را میکشیم.» ابن زبیر میگفت: «هم اکنون، هم اکنون میآیم!» (3)سپس جعفر پسر زبیر نزد ولید آمد و گفت: «خدایت رحمت کند؛ از عبداللّه دست بردار! زیرا پیکهای فراوان تو وی را به وحشت افکنده است! و البتّه - إنشاءاللّه - فردا نزد تو خواهد آمد.» ولید دیگر نزد وی پیکی نفرستاد و ابن زبیر همان شب یعنی سه روز مانده از رجب سال شصت، همراه برادرش جعفر از راه «فُرْع» (4)و نه از راه اصلی سوی مکّه راه افتاد. ولید بامدادان کسی پی او فرستاد ولی او را نیافت. مروان گفت: «بیشک راه مکّه را در پیش گرفته است!» ولید، حبیب بن کُرّه را همراه سی سوار از موالی بنیامیّه در پی او فرستاد، ولی بدو نرسیدند. آن روز ولید به خاطر تعقیب ابن زبیر از امام حسین علیه السلام غافل شد.
شامگاهان کسانی را در پی حضرت فرستاد. امام علیه السلام به آنان فرمود: «بگذارید صبح شود، آنگاه ما و شما خواهیم دید که چه باید کرد.» مأموران آن شب از وی دست برداشتند و خیلی پاپیچش نشدند. حضرت در همان شب یعنی یکشنبه، دو روز مانده از ماه رجب سال شصت هجری، با برادران و برادرزادگان و عمدۀ اعضای خاندانش به جز محمّد بن حنفیه از مدینه به سوی مکّه حرکت کرد. (5)امام علیه السلام هنگام حرکت از مدینه به مکّه این آیۀ
شریفه را میخواند:
«فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ، قالَ رَبِّ نَجِّنی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ» (1)
پس [موسی] از آنجا [مصر] بیرون شد و در حالی که ترسان و مواظب بود، گفت: پروردگارا! مرا از دست گروه ستمگران برهان!
بلاذری گوید:
حسین علیه السلام همراه فرزندان، برادران، برادرزادگان و همۀ اعضای خاندانش به جز محمّد حنفیه به سوی مکّه راه افتاد. محمّد حنفیه که از رفتن با وی خودداری میکرد، گفت: «برادرم! عزیزترین مردم نزد من تویی، خویش را از بیعت مروان دور بدار و از
1) 1)
شهرها کناره بگیر. پیکهایت را سوی مردم روانه کن. اگر همه شما را پذیرفتند، خدا را شکر کن و اگر بر دیگری اتّفاق نظر کردند، خداوند از دیانت، مردانگی و فضیلت تو نخواهد کاست. ترس من از این است که به شهری بروی و مردم دربارهات اختلاف کنند و با هم به جنگ بپردازند و تو نخستین هدف نیزهها گردی که در آن صورت خون بهترین مردمان از نظر شخصیّت و پدر ومادر تباه و خاندانش خوار خواهند گشت.» امام حسین علیه السلام فرمود: «ای برادر! کجا بروم؟» گفت: «به مکّه فرود آی. اگر منزلی مطمئن بود به هدف رسیدهای و گرنه به یمن برو. اگر جای امنی بود که خوب وگرنه به درّهها برو و صبر کن تا ببینی وضعیّت مردم چه میشود و آنگاه تصمیم بگیر.» (1)
ابومخنف به نقل از خادم ربابه، همسر امام حسین علیه السلام ، گوید:
با امام از مدینه بیرون آمدیم و راه اصلی را در پیش گرفتیم. خاندان حضرت گفتند:
«اگر مانند ابن زبیر از شاهراه کناره بگیری، جست و جوگران به تو دست نمییابند.» فرمود: «نه به خدا سوگند! هرگز از شاهراه کناره نمیگیرم، تا خدا هر حکمی را که نزدش محبوبتر است اجرا کند.»
عقبة بن سمعان گوید:
عبداللّه بن مطیع عَدَوی از سرِ آبش به استقبال ما آمد و به امام حسین علیه السلام گفت:
«فدایت گردم کجا میروی؟» فرمود: «در حال حاضر به مکّه میروم ولی پس از آن از خدا طلب خیر میکنم.» گفت: «خدا برایت خیر بخواهد و ما را فدایت گرداند. چون به مکّه رسیدی، از نزدیکشدن به کوفه بپرهیز؛ زیرا شهری نافرخنده است؛ پدرت آنجا کشته شد و برادرت آنجا بیکس رها شد و با نیزه او را چنان ناگهانی زدند که نزدیک بود به شهادت برسد. در کنار حرم بمان زیرا تو سرور عربی و اهل حجاز هیچ کس را با تو برابر نمیدانند و مردم از هر جا سوی تو کشیده خواهند شد. عمو و داییام فدایت گردند! از حرم جدا مشو چون به خدا سوگند! اگر از میان بروی، پس از تو ما را به بردگی
1) 1)
خواهند گرفت.» (1)
سپس حضرت با ابن مطیع خداحافظی کرد؛ و منزلهای میان راه را درمینوردید و این آیه را میخواند:
«وَلَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ: عَسی رَبّی أَنْ یَهْدِ یَنی سَواءَ السَّبیلِ». (2)
هنگامی که به سوی مدین روی آورد، گفت: امید است که پروردگارم مرا به راستای راه هدایت کند.
چون در مکّه فرود آمد، اهل شهر نزد حضرت آمدوشد آغاز کردند و عمرهگزاران و اهل آبادیهای اطراف نزدش میآمدند. ابن زبیر هم آنجا بود. او پیوسته و در تمام روز در کنار کعبه نماز میگزارد و طواف میکرد و همراه دیگران نزد حضرت میآمد. گاه پیدرپی و گاه دو روز یک بار خدمتش میرسید و با حضرت به مشورت میپرداخت.
حضور امام در مکّه، بر ابن زبیر از همۀ آفریدگان خدا سنگینتر بود؛ زیرا میدانست که حجازیان هرگز با وجود حسین علیه السلام با وی بیعت و یا از وی پیروی نخواهند کرد. چون قدر و منزلت امام حسین علیه السلام در چشم و دلشان بزرگتر و فرمانبرداری مردم از او بیشتر بود. (3)
در این هنگام که امام حسین علیه السلام و ابن زبیر در مکّۀ معظّمه بودند، مروان طیّ نامهای به یزید او را از سهلانگاری و کوتاهی ولید در کار امام حسین علیه السلام و ابن زبیر آگاه ساخت.
یزید ولید را از والیگری مدینه معزول کرد و عَمْرو بن سعید اشْدَق را بر دو شهر مکّه و مدینه امارت داد. ماه رمضان بود که عمرو بن سعید به عنوان امیر جدید وارد مدینه شد و ولید را از کار بر کنار کرد. هنگامی که پس از برکناری ولید بر منبر نشست، خوندماغ شد و اعرابیای گفت: «بس کنید که به خدا سوگند! برایمان خون آورده است!» مردی دستارش را در اختیار وی نهاد و باز همان اعرابی گفت: «به خدا سوگند! شرارتش همۀ مردم را فرا گرفت!» سپس عمرو ایستاد و برای مردم سخنرانی کرد. چون به دست وی
عصایی دو شاخه دادند، باز همان اعرابی گفت: «به خدا سوگند! مردم شاخه شاخه شدند!» (1)
شیعیان کوفه پس از آن که از مرگ معاویه و خودداری امام حسین علیه السلام از بیعت با یزید و پناهبردن آن حضرت به مکّه با خبر شدند، در منزل سلیمان بن صُرَد خُزاعی (3)گرد آمدند و خدا را به خاطر هلاکت معاویه سپاس گفتند. سلیمان گفت: «معاویه هلاکت یافته است و حسین علیه السلام از بیعت با یزید سر باز زده و به مکّه رفته است. شما که شیعۀ او و پدرش هستید، اگر به خود اطمینان دارید که او را یاری میکنید و با دشمنش میجنگید، به او نامه بنویسید تا نزد شما بیاید، ولی اگر میترسید که او را واگذارید و سستی کنید و بترسید، فریبش مدهید!» گفتند: «ما با دشمنش میجنگیم و در دفاع از او خود را به کشتن میدهیم!» گفت: «پس برایش نامه بنویسید.» آنگاه نامۀ زیر را برای آن حضرت نوشتند:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم ، به امام حسین بن علی علیه السلام ، از سلیمان بن صرد و مسیّب بن نَجبَه و رفاعة بن شدّاد و حبیب بن مُظَهَّر (4)و دیگر شیعیان مؤمن و مسلمان کوفه. امّا بعد، ستایش مخصوص خداست که دشمن ستمگر و سرکشتان را در هم شکست، همان
دشمنی که در دوران حکومت مستبدّانهاش کار امّت را به اختلاف کشانید و ثروتهای عمومی را غاصبانه تصرّف کرد و بدون رضایت مردم بر آنان حکم راند. مردمان برگزیده را کشت و بدکاران را باقی گذارد؛ و مال خدا را میان مردمان ثروتمند توزیع کرد. پس همان طور که قوم ثمود هلاک شدند او نیز هلاک گشت. اینک ما پیشوایی نداریم. نزد ما بیا. امید است خداوند به وسیلۀ تو ما را پیرامون حقّ گرد آورد. بدان که نعمان بن بشیر در دار الإماره است، ولی ما نه با او در نماز جمعه شرکت میکنیم و نه عیدها بیرون میرویم و اگر بدانیم که شما میآیید، او را بیرون میکنیم و به شام میفرستیم. والسّلام.» (1)
آنگاه نامه را به وسیلۀ عبداللّه بن سُبَیْعِ هَمْدانی و عبداللّه بن وال تیمی به مکّه فرستادند و آن دو در دهم رمضان نامه را به امام حسین علیه السلام رساندند. دو روز بعد نیز قیس بن مُسْهِر بن خلید صیداوی از بنیاسد و عبد الرّحمان بن کُدْر ارحبی و عمارة بن عبد سلولی را با حدود پنجاه نامه که هر کدام امضای دو تا چهار نفر را در زیر داشت، و باز دو روز دیگر هانی بن هانی سُبَیعی و سعید بن عبداللّه حَنَفی را نزد حضرت فرستادند و نامۀ زیر را با آنان همراه کردند:
«امّا بعد، بشتاب که مردم چشم به راه تو هستند و هیچ پیشوایی جز تو ندارند.
بشتاب، بشتاب، بشتاب. والسّلام.»
گویند شَبَث بن رِبْعی یربوعی، محمّد بن عمیر بن عطارد بن حاجب تمیمی، حجّار بن ابجر عِجْلی، یزید بن حارث بن یزید بن رُوَیمْ شیبانی، عزرة بن قیس احمسی و عمرو بن حجّاج زُبیدی نیز به حضرت چنین نوشتند:
«امّا بعد، دیگر از زمین سبزینهای سر بر نمیآورد و پیمانهها لبریز شدهاند. هرگاه خواستی نزد ما بیا که لشکر ما را آماده و منظّم خواهی یافت. والسّلام.»
پیکها پیدرپی روانه شدند و خدمت امام رسیدند و حضرت از میان نامهها تنها به آخرین نامه پاسخ داد که متن آن چنین است:
1) 1)
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، از حسین بن علی به همۀ دوستان و شیعیانم در کوفه که نامهام به آنان میرسد. سلامٌ علیکم، امّا بعد، نامههای شما رسید و از مضمون آنها که حاکی از اشتیاق شما برای آمدن من بود آگاه شدم. اینک برادر و عموزاده و شخص مورد اعتماد خود از خاندانم یعنی مسلم بن عقیل را به سوی شما میفرستم تا حقیقت کار شما را بر من معلوم سازد و هر چه از جمع شما برایش روشن شود برایم بنویسد. تا اگر وضع شما همان گونه که در نامههاتان آمده و پیکهاتان به من خبر دادهاند باشد، انشاءاللّه با شتاب نزد شما بیایم. والسّلام» (1)
سپس مسلم بن عقیل را فراخواند و او را همراه قیس بن مُسْهِر صیداوی، عمارة بن عبید سلولی و عبد الرّحمان بن عبداللّه بن کُدْن (کُدْر) ارحبی روانه ساخت. قبل از روانهساختن مسلم ابتدا او را به تقوای الهی، رازداری و خوشرفتاری توصیه کرد و سپس فرمود که چنانچه مردم را متّفق و مورد اطمینان یافت به سرعت به ایشان گزارش دهد و یا آن که خودش با شتاب باز گردد. (2)
به نظر میرسد که در همین روزها، امام حسین علیه السلام به بزرگان بصره و سران قبایل نیز نامه نوشته باشد. چنان که نقل شده است، امام حسین علیه السلام به وسیلۀ یکی از خادمانش نامهای به سران سپاه بصره یعنی، احنف بن قیس و منذر بن جارود و مسعود بن عمرو و قیس بن هیثم و عمرو بن عبیداللّه بن معمر فرستاد که متن آن چنین است:
«امّا بعد، خدا محمّد صلی الله علیه و آله را میان آفریدگانش برگزید و با نبوّت گرامی داشت و به پیامبری انتخابش کرد، سپس او را نزد خود برد در حالی که بندگان را اندرز داده، رسالتش را تبلیغ کرده بود و ما خاندان و دوستان و جانشینان و میراثبرانش و شایستهترین مردم به جانشینی او بودیم.
امّا گروهی حقّ ما را گرفتند. ما نیز برای پرهیز از تفرقه و حفظ سلامت جامعه رضایت دادیم،
در حالی که میدانستیم از کسانی که زمام امور را به دست گرفتهاند، شایسته تریم. اگر آنان نیکرفتار و شایسته و در جستوجوی حقّ بودند خدای آنان را رحمت کند و ما و ایشان را بیامرزد. من این نامه را همراه پیکم نزد شما فرستادم و شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبر فرا میخوانم زیرا سنّت فراموش و بدعت رایج شده است و اگر گفتارم را بشنوید و از من فرمان ببرید شما را به راه کمال هدایت میکنم.» (1)
از بزرگان بصره به جز احنف بن قیس هیچ کس به ندای وی لبّیک نگفت و پاسخ نامهاش را نداد! و احنف به حضرت چنین نوشت:
«بِشکیب، زیرا وعدۀ خدا راست است و مبادا کسانی که باور ندارند تو را سبکسازند.» (2)
البتّه پس از رسیدن نامۀ امام علیه السلام گروهی از بصریان در محلّ مجلس انس بزرگان شیعه یعنی منزل بانوی مؤمن و دوستدار اهل بیت، ماریۀ عبدیّه گرد آمدند و در بارۀ وضعیّت پیشآمده و راهکارهای مناسب به گفتوگو پرداختند و یزید بن نبیط بدیشان اعلام کرده بود که تصمیم دارد به حضرت بپیوندد و در پی این اعلام برای دیدار با امام راهی مکّه گردیده بود. در روایت ابومخنف آمده است که گروهی از شیعیان بصره در منزل بانویی از قبیلۀ عبدالقیس به نام ماریه (3)دختر سعد(یا منقذ) چند روزی تشکیل جلسه دادند. پس از آن که خبر حرکت امام حسین علیه السلام در کوفه به ابنزیاد رسید، به کارگزار خود در بصره نوشت که جاسوس بگمارد و راه را ببندد. یزید بن نبیط از قبیلۀ عبدالقیس تصمیم گرفت که نزد حضرت برود. او که ده پسر داشت، به ایشان گفت: «کدامتان با من میآید؟» دو تن از پسرانش به نامهای عبداللّه و عبیداللّه با وی همراه شدند. وی در خانۀ همان بانو به یارانش گفت: «من آمادۀ بیرون رفتنم و به یقین چنین میکنم.» گفتند: «از کسان ابنزیاد، بر تو ترسانیم.» گفت: «به خدا سوگند! اگر جاسوسان حتّی در راه اصلی موضع گرفته باشند
رهاشدن از چنگ آنان برایم آسان خواهد بود. سپس با شتاب رهسپار مکّه شد و خود را در بیابان مکّه (ابطح) به کاروان امام حسین علیه السلام رساند. حضرت نیز با شنیدن خبر آمدن وی به جستوجو پرداخت. امّا موفّق به یافتن او نشد. سرانجام یک روز که در خیمهاش بود مرد بصری به خدمت ایشان رسید و تا چشم وی به حسین علیه السلام افتاد گفت: «بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلکَ فَلْیَفْرَحُوا» به فضل و به مهر خدا! و بدان امر پس باید شادی کرد.
آنگاه به حضرت سلام کرد و نزد وی نشست و سبب آمدنش را باز گفت. حضرت برایش دعای خیر کرد. مرد بصری با سیدالشهدا به کربلا آمد و همراه دو فرزندش در رکاب وی به شهادت رسید.
هنگامی که مسلم بن عقیل از مدینه با امام حسین علیه السلام به مکّه آمد (1)
نخست برای دیدار خانوادهاش به مدینه رفت. سپس دو راهنما را به خدمت گرفت و سوی کوفه به راه افتاد. شبی راهنمایان راه را گم کردند و تا بامداد سرگردان بودند و تشنگی و گرما بر آنان چنان چیره شده بود، که توان راهرفتن نداشتند. (2)سرانجام راهنمایان راهی را به مسلم نشان دادند و گفتند: «اگر از این راه بروی شاید نجات بیابی.» مسلم و خادمان همراهش، نیمهجان آنان را ترک کردند و راهی را در پیش گرفتند و رفتند تا به آب رسیدند. مسلم کنار همان آب ماند. سپس پیکی از اهالی آنجا استخدام کرد و طیّ نامهای به امام علیه السلام وقایع و ماجرای راهنمایان و رنجی را که تحمّل کرده بود گزارش
داد و اعلام کرد که او این رویدادها را به فال بد میگیرد و خواهان معافیّت از این مأموریّت است. آنگاه چنین عنوان کرد که او در منزلی واقع در «بطن حریث» به انتظار آن حضرت میماند. پیک مسلم رفت تا به مکّه رسید و نامه را به امام حسین علیه السلام رسانید.
حضرت نامه را خواند و در پاسخ نوشت:
«امّا بعد، گمان میکنم از روی ترس از انجام مأموریّتی که به تو دادهایم، کوتاهی میکنی.
باید در پی مأموریّتی که به تو دادهام بروی. بدان که باید آن را دنبال کنی و من تو را از ادامهاش معاف نمیسازم. والسّلام»
با دریافت این نامه، مسلم شتابان رهسپار عراق شد، تا این که در پنجم ماه شوّال به کوفه درآمد و در خانۀ مختار بن ابوعبیده منزل کرد (1)
«امّا بعد، من دربارۀ مردم به شما چیزی نمیگویم و چون از ضمیر آنان آگاه نیستم، نمیخواهم موجب فریب شما گردم. به خدا سوگند! من فقط از چیزی میگویم که به آن اعتقاد راسخ دارم. من در پیشگاه خداوند با شما عهد میکنم که هرگاه مرا فرا بخوانی گوش به فرمانم و در رکاب شما با دشمنانتان میجنگم و در مقابل دیدگان شما آنقدر شمشیر میزنم تا به دیدار خداوند نایل آیم و آرزو و امیدی جز رسیدن به آنچه نزد پروردگار است ندارم.» (2)
پس از او حبیب بن مظاهر برخاست و گفت:
«خدایت رحمت کند که با این چند جملۀ کوتاه آنچه در نهانخانۀ دل داشتی آشکار کردی.
من نیز به خدای یگانه سوگند یاد میکنم که مانند این مرد رفتار خواهم کرد.»
سپس سعید بن عبداللّه حنفی برخاست و همان سخنان را تکرار کرد و خبر آمدن مسلم در کوفه پیچید به طوری که امیر کوفه، نعمان بن بشیر انصاری، نیز از موضوع آگاه شد و به مسجد رفت و ضمن سخنرانی برای مردم چنین گفت:
«امّا بعد، ای بندگان خدا! پرهیزگار باشید و از آشوب و تفرقه دوری کنید که فتنه موجب نابودی مردان، ریختهشدن خونها به ناروا و گرفتهشدن ثروتها میگردد. من با کسی که با من سر جنگ نداشته باشد، نمیجنگم و بر کسی که به من یورش نبرد یورش نخواهم برد و به شما دشنام نخواهم داد و با خشونت رفتار نخواهم کرد و به دروغ و گمان و تهمت کسی را نخواهم گرفت. ولی اگر شما موجب بروز رسوایی شوید و بیعت را بشکنید و با امامتان مخالفت بورزید، به خدای بیشریک، تا آنگاه که این قبضۀ شمشیر در دستم سالم باشد، شما را خواهم زد، هر چند میان شما هیچ یاوری نداشته باشم. میان شما، شمار حقّشناسان باید بیش از آنان که باطل هلاکشان میسازد، باشد.»
آنگاه عبداللّه بن مسلم، همپیمان بنی امیّه برخاست و گفت: «اوضاعی را که میبینی، جز خشونت اصلاح نمیکند و این شیوهای که تو با دشمنان در پیش گرفتهای، روش ناتوانان است.» نعمان گفت: «ناتوانبودن با اطاعت خداوند، نزد من محبوبتر است از عزیزبودن با معصیت او؛ و سپس از منبر پایین آمد.» (1)
عبداللّه بن مسلم بیرون رفت و خطاب به یزید چنین نوشت:
«مسلم بن عقیل به کوفه آمده است و شیعیان با او برای حسین بن علی بیعت کردهاند. اگر به کوفه نیاز داری، مردی نیرومند بدین جا بفرست که فرمانت را به اجرا درآورد و با دشمنت همانند خود تو رفتار کند. زیرا نعمان بن بشیر مردی ناتوان است و با زبونی رفتار میکند.»
سپس عمّار بن عقبة بن ابیمُعیْط و بعد عمر، پسر سعد بن ابیوقّاص نیز با همان مضمون به یزید نامه نوشتند. (2)
چون شمار نامه هایی که هر دو روز یک بار میرسید، فراوان شد، یزید، سرجون ، خدمتکار معاویه را فراخواند و گفت: «حسین رو به کوفه نهاده است و مسلم هم در آنجا برای او بیعت میگیرد و اخبار رسیده از نعمان هم حکایت از ناتوانی وی دارد؛ (و نامههای کوفیان را برایش خواند) چه نظر میدهی؟ چه کسی را به فرمانداری کوفه بگمارم؟» گفت: «آیا اگر پدرت معاویه به تو راهی را نشان میداد، از آن راه میرفتی و نظر او را میپذیرفتی؟» گفت: «بلی!» آنگاه سرجون حکم فرمانداری عبیداللّه را بر کوفه بیرون آورد و گفت: «این نظر معاویه است که هنگام مردنش فرمان داد تا آن را نوشتند.» (1)
«امّا بعد، هوادارانم در کوفه نوشتهاند و خبر دادهاند که پسر عقیل در کوفه به منظور برهمزدن وحدت مسلمانان، سپاه گرد میآورد. همین که این نامه را خواندی، حرکت کن و به محض رسیدن به کوفه چنان که مهره را میجویند، پسر عقیل را بجوی و چون او را یافتی در بند کن، یا بکش و یا تبعید کن والسّلام»
مسلم بن عمرو روانه شد، تا در بصره نزد عبیداللّه رسید و حکم والیگری را بدو تسلیم کرد. عبیداللّه فرمان داد، ساز و برگ سفر به کوفه را برای فردای همان روز تدارک ببینند.
امام حسین علیه السلام نامهای را به وسیلۀ غلامی به نام سلیمان برای سران بصره فرستاده بود. سلیمان درست همان روز رسیدن پیک یزید از شام، به بصره وارد شد. متن نامه امام علیه السلام چنین بود:
1) 1)
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، امّا بعد، خدا محمّد صلی الله علیه و آله را بر آفریدگانش برگزید و او را با پیامبری گرامی داشت و برای رسالت انتخاب کرد. سپس او را نزد خویش برد، در حالی که بندگانش را اندرز داده، رسالت خود را ابلاغ کرده بود. ما که خاندان و دوستان و جانشینان و میراثبرانش بودیم، به جانشینی او از همه سزاوارتر بودیم ولی قوم ما آن را از ما باز گرفتند. ما تفرقه را نمیپسندیدیم و بدان رضایت ندادیم، چون سلامت امّت رادوست داشتیم؛ با آن که خود را به آن حقّ از همۀ کسانی که آن را بر عهده گرفتند، شایستهتر میدانستیم، با وجود این اگر آنان به نیکی و شایستگی رفتار کردند و حقیقت را جستند، خدای رحمتشان کند و ما و ایشان را بیامرزد. من پیکم را با این نامه نزد شما فرستادهام و شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبرش فرا میخوانم. زیرا سنّت به بوته فراموشی سپرده شده و بدعت زنده گردیده است.
اگر گفتارم را بشنوید و از فرمانم اطاعت کنید شما را به راهی درست هدایت میکنم. والسّلام علیکم و رحمة اللّه.»
همۀ کسانی که نامۀ حضرت را خواندند، موضوع آن را پنهان نگه داشتند، به جز منذر بن جارود که [چون از دوستان عبیداللّه بود] از بیم آن که مبادا نامه دسیسه و حیلهای از سوی او باشد، همان شبی که فردای آن عازم کوفه بود، پیک حضرت را نزد وی آورد و نامه را برای او خواند. عبیداللّه فرمان داد پیک را گردن زدند. سپس منبر رفت و پس از ستایش و سپاس خدا گفت:
«به خدا سوگند! هیچ کار دشواری نمیتواند با من سرشاخ شود و هیچ رویدادی نمیتواند مرا بلرزاند. من همۀ کسانی را که به دشمنی من برخیزند نابود میکنم و برای کسانی که با من سر جنگ دارند چونان زهر کشندهام و به کسانی که خواهان آرامش باشند احترام میگذارم.
ای مردم بصره! امیر مؤمنان مرا به امارت کوفه گماشته است و من فردا بدانجا میروم، و عثمان بن زیاد بن ابوسفیان را به جانشینی خود گماردهام. از اختلاف و آشوب بپرهیزید، چون به خدای یگانه سوگند! اگر از هر کس گزارش مخالفت به من برسد او را و رئیس قبیله و
بستگانش را، بی چون و چرا خواهم کشت. (1)
سپس با تنی چند از بزرگان و خدم و حشم رهسپار کوفه شد. عبیداللّه در حالی که چهرهاش را با عمامهای سیاه پوشانیده بود، به کوفه درآمد. مردم که چشم به راه آمدن امام حسین علیه السلام بودند، با ورود ابنزیاد به گمان این که امام علیه السلام است، آغاز به گفتن خیرمقدم کردند و میگفتند: «ای پسر پیامبر خدا! خوش آمدی! خوش آمدی!» ابنزیاد از مژدهدادنهای مردم و تبریک ورود امام حسین علیه السلام به یکدیگر، بسیار ناراحت و غمگین شد و یکسره به کاخ امارت رفت و دستور داد تا جار بزنند: « الصّلاة جامعة » (نماز جماعت برپا است). چون مردم گرد آمدند ضمن سخنرانی اعلام کرد:
«یزید فرمانداری شهر را به من واگذارده و دستور داده است که داد ستمدیدگان را بگیرم؛ محرومان را عطا بدهم؛ به آنان که حرفشنو و فرمانبردارند نیکی کنم؛ بر افراد نافرمان و دودل سخت بگیرم؛ به نیکوکاران امید نیکی و به بدکاران بیم بدی بدهم.» (2)
سپس از منبر پایین آمد و مهتران و بزرگان قوم را به شدّت مورد عتاب قرار داد و گفت: «نام غریبهها و سرکشان نسبت به امیرمؤمنان که میان شما هستند و نیز نام اعضای فرقۀ حروریّه (خوارج) و دودلانی را که قصد تفرقهاندازی دارند همه را بنویسید. هر کس چنین کند آزاد است، ولی کسی که هیچ نامی را ننویسد باید ضمانت کند که افراد تحت سرپرستی او با ما به مخالفت نپردازند و یا شورش نکنند هر کس چنین نکند، از حمایت حکومت بیرون است و خون و مال او بر ما حلال خواهد بود. چنانچه در حوزۀ
سرپرستی هر یک از مهتران، کسی از سرکشان نسبت به امیر مؤمنان پیدا شود که معرفی نشده باشد، بر در خانهاش دار زده خواهد شد و عطای آن مهتر نیز قطع و به«زاره» (1)
چون خبر ورود عبیداللّه به کوفه و رفتن نعمان بن بشیر از آنجا و نیز ماجرای سخنرانی ابنزیاد و تهدید و سختگیری او بر مردم و سران قبایل به مسلم بن عقیل رسید، بر جان خود ترسید و در تاریکی شب از خانهای که شناسایی شده بود بیرون آمد و به منزل هانی بن عروۀ مذحجی، از سران کوفه رفت. وارد بیرونی خانه شد و به هانی پیام داد که از اندرونی نزد وی بیاید. او بیرون آمد. مسلم برخاست و سلام کرد. او گفت:
«گر چه با این کار مرا به دردسر انداختهای، امّا پناهدادن تو بر من لازم است.» پس او را به اندرون برد و جایی را به وی اختصاص داد و شیعیان همچنان نزد وی آمدوشد میکردند. (2)شریک بن اعور از بزرگانی بود که با ابنزیاد از بصره آمده بود. هانی که با وی ارتباط داشت، او را به خانه نزد مسلم آورد. او از بزرگان شیعه در بصره بود و هانی را در پرداختن به کار مسلم تشویق میکرد. مسلم از کوفیانی که نزدش میرفتند، بیعت و پیمان محکم وفاداری میگرفت. امّا شریک به سختی بیمار شد و خبر به عبیداللّه بن زیاد رسید. او پیکی فرستاد و اعلان کرد که به عیادتش خواهد رفت. شریک به مسلم گفت:
«هدف تو و شیعیان، نابودی این ستمگر است. اکنون خدا این فرصت را به تو ارزانی کرده است؛ هنگامی که به عیادت من آمد، برخیز و به صندوقخانه برو و چون نزد من نشست، حمله کن و او را به قتل برسان. آنگاه به دار الإماره برو که هیچ کس از مردم با تو به مخالفت بر نخواهد خاست. اگر خدا مرا بهبودی عطا فرماید، به بصره خواهم رفت و عهدهدار کار تو خواهم شد و از مردم برایت بیعت خواهم گرفت.» هانی گفت: «امّا من دوست ندارم که ابنزیاد در خانۀ من کشته شود.» شریک پرسید: «چرا؟ به خدا سوگند! کشتن او موجب نزدیکی به خدای متعال است.» سپس خطاب به مسلم گفت: «مبادا در
این کار کوتاهی کنی!»
در همان حال که ایشان سرگرم گفتوگو بودند، دربان اطّلاع داد که امیر پشت در است. پس مسلم به صندوقخانه رفت و عبیداللّه وارد شد. بر شریک سلام کرد و گفت:
«چطوری؟ چه کسالت داری؟» احوالپرسی طولانی شد و شریک احساس کرد که حملۀ مسلم به تأخیر افتاده است. پس آغاز به سخن کرد و سعی داشت، این بیت را به گوش مسلم برساند. ما تَنْظُرُون بِسَلْمی عِنْدَ فُرْصَتِها؟ فَقَدْ وَفی وَدُّها وَاسْتَوْسَقَ الصَّرَمُ
«آیا هنگام دیدار سلمی بدو نمینگرید؟ دوستیش به کمال رسیده و خوشههای خرما آمادۀ چیدهشدن اند.»
او پیوسته شعر را تکرار میکرد، چنان که ابنزیاد به هانی گفت: «آیا هذیان میگوید؟» هانی گفت: «خدا کار امیر را راست گرداند، بله، او از بامدادان پیوسته هذیان میگوید.» آنگاه عبیداللّه برخاست و بیرون رفت و مسلم از صندوقخانه بیرون آمد.
شریک گفت: «چه چیز تو را از آن کار بازداشت؟» گفت: «دو چیز، یکی نفرت هانی از کشتهشدن عبیداللّه در منزلش و دوم سخن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله که فرمود: « إنَّ الإیمانَ قَیَّدَ الْفَتْکَ » [همانا ایمان، قتل غافلگیرانه را ممنوع ساخته است.] گفت: «هان! به خدا سوگند! اگر او را کشته بودی کارت رو به راه میشد و قدرتت پا میگرفت.»
شریک چند روزی بیش نزیست و درگذشت. ابنزیاد جنازهاش را تشییع کرد و گام پیش نهاد و بر او نماز خواند. با آن که پس از آمدن عبیداللّه از بصره، هانی هر صبح و شام به دیدنش میرفت، امّا پس از آمدن مسلم به خانۀ وی، خود را به بیماری زد و دیگر نزدش نرفت. عبیداللّه از جای مسلم بیخبر بود. پس غلامی شامی به نام مَعْقِل را فرا خواند. کیسهای را شامل سههزار درهم بدو داد و گفت: این پول را بگیر، برو و مسلم را جستوجو کن و در پیداکردن او با نهایت دقّت و ظرافت رفتار کن (1)
1) 1)
مسجد پیوسته در نماز بود. با خود گفت: «این شیعیان هستند که بسیار نماز میگزارند. به گمانم این شخص از ایشان باشد.» آنگاه نشست تا او نمازش را سلام داد و فراغت یافت.
پس برخاست و نزدیک رفت و گفت: «قربانت گردم! مردی از اهل شام و غلام ذوالکلاعام که خداوند نعمت دوستی خاندان پیامبر و دوستانش را به من ارزانی فرموده است. سه هزار درهم پول با من است و قصد دارم آن را به شخصی برسانم که شنیدهام به عنوان مبلّغ حضرت حسین بن علی علیه السلام به این شهر آمده است. آیا مرا سوی وی راهنمایی میکنی تا این پول را به او برسانم و او به مصرف کارش برساند و برای شیعیان هزینه کند؟» گفت: «چه شد که از میان همۀ کسان حاضر در مسجد، برای پرسیدن سؤال خود مرا برگزیدی؟» گفت: «زیرا نشانههای نیکی را در سیمایت آشکار دیدم و امیدوار شدم از کسانی باشی که به خاندان پیامبر عشق میورزند.» (1)
مسلم بن عوسجه گفت: «امروز برو! چون فردا شد، به خانهام بیا تا تو را نزد یارمان ببرم و بدو برسانم.» غلام شامی رفت و آن شب را سپری کرد. بامداد فردا به منزل مسلم بن عوسجه رفت و وی او را حضور مسلم بن عقیل برد. شامی آن پول را به مسلم داد و با وی بیعت کرد و از آن پس بیهیچ مانعی نزد مسلم آمدوشد میکرد. روزش را نزد او میگذراند و بر همۀ اخبار آگاهی مییافت و چون تاریکی شب فرا میرسید، نزد عبیداللّه میشتافت و همۀ ماجرا را به او گزارش میداد و جزء به جزء رفتار و گفتار آنان را برایش باز میگفت. ابنزیاد که هانی را (در دربار) نمیدید به اطرافیانش گفت: «چه شده است که هانی را نمیبینم؟» گفتند: «بیمار است.» گفت: «اگر این را میدانستم به دیدنش
1) 1)
میرفتم.» در این هنگام محمّد بن اشعث و اسماء بن خارجة نزد ابن زیاد آمدند. از آنان پرسید: «هانی بن عروة چه میکند؟» گفتند: «ای امیر! چند روز است که بیمار شده است.» پرسید: «چگونه بیمار است در حالی که به من گزارش دادهاند که او در طول روز در خانهاش مینشیند. چه چیز او را از آمدن نزد ما و ادای حقّ سلام به ما باز میدارد؟» گفتند: «موضوع را به اطّلاع وی میرسانیم و خبر احوالپرسی تو را بدو میدهیم.» آنگاه با شتاب نزد هانی رفتند و سخنان ابنزیاد را به اطّلاع وی رساندند و گفتند: «تو را سوگند میدهیم که هم اینک برخیزی و با ما نزد وی بیایی تا کدورت از دل وی بیرون آید.» هانی لباس پوشید و سوار بر استر با آنان همراه گشت. چون به کاخ نزدیک شد، گویی به دلش بد آمده بود. خطاب به پسر اسماء بن خارجة گفت: «ای برادرزاده به خدا سوگند! من از این مرد هراسانم! چه نظری خواهد داشت؟» گفت: «ای عمو! سوگند به خدا که من به هیچ روی دربارۀ تو بیمناک نیستم. تو که بیگناه هستی چرا باید زیان ببینی؟»
به اعتقاد مؤرّخان اسماء و پسرش نمیدانستند که عبیداللّه چرا در پی هانی فرستاده است، ولی محمّد بن اشعث از ماجراهای پس پرده اطّلاع داشت.
گروه نزد ابنزیاد رفتند. هانی هم با ایشان وارد شد. همین که داخل آمد عبیداللّه گفت:
«خیانتکار به پای خود آمد.» ابنزیاد در همان هنگام تازه عروسی کرده بود و هنوز شریح قاضی نزد او بود. چون هانی رسید رو به شریح کرد و این شعر را خواند: أُریدُ حِباءَهُ وَ یُریدُ قَتْلی عَزیرُکَ مِنْ خَلیلِکَ مِن مُراد
من قصد یاری او را دارم و او اراده کشتن مرا دارد، عزیر تو از دوست تو از قبیله مراد.
چون عبیدالله در آغاز ورود مقدم او را گرامی میداشت و بسیار به او محبّت میکرد، با دیدن این برخورد گفت: «ای امیر این کنایهها چیست؟» عبیداللّه گفت: «هان، ای هانی! این چه کاری است که در خانهات به کمین امیر مؤمنان و عامّۀ مسلمانان مینشینی؟ مسلم بن عقیل را در خانهات پناه دادهای و برایش جنگافزار و مرد جنگی فراهم میسازی و گمان داری که اینها از من پنهان میماند؟» گفت: «من این کارها را نکردهام و
مسلم هم نزد من نیست.» گفت: «چرا، کردهای!» گفت: «نه، نکردهام.» گفت: چرا، کردهای!» چون گفتوگوشان به درازا کشید و هانی پیوسته انکار میکرد و از پذیرفتن سرباز میزد، ابنزیاد، معقل یعنی همان جاسوس را فراخواند. وی آمد و جلوی هانی ایستاد. عبیداللّه گفت: «آیا او را میشناسی؟» گفت: «بله.» هانی در این هنگام فهمید که او جاسوس بوده و همۀ ماجرا را برای ابنزیاد تعریف کرده است. او لحظهای در خود فرو رفت و چون به خود آمد، گفت: «حرفم را بشنو و سخنم را راست بشمار! زیرا به خدا سوگند! به تو دروغ نمیگویم. به خدای بیهمتا سوگند که من او را به خانه دعوت نکردهام و از کارش هیچ اطّلاعی نداشتهام؛ تا این که او را بر در خانهام نشسته دیدم. از من خواست که به منزلم بیاید و من از راندنش شرم کردم؛ و در محذور اخلاقی قرار گرفتم.
در نتیجه او را به خانه آوردم و از او پذیرایی کردم و بدو جا دادم و دنبالۀ کارش همان است که خبرش به تو رسیده است. حال اگر میخواهی به تو قول محکم و اطمینان خاطر میدهم که هیچ زیانی به تو نرساند و اگر بخواهی کسی را به گروگان در اختیارت میگذارم و خود نزد مسلم میروم و دستور میدهم که از خانهام به هر جای زمین که میخواهد برود و از پناهندگی و همسایگی من بیرون شود!» گفت: «نه به خدا سوگند! هرگز از من جدا نخواهی شد تا هنگامی که او را نزد من بیاوری و تحویل دهی.» هانی گفت: «واللّه هرگز اورا نزد تو نمیآورم.» وقتی گفتوگوشان به درازا کشید مسلم بن عمرو باهلی از همپیالههای یزید، که خودداری و سرسختی هانی را دید، برخاست و گفت:
«خدا کار امیر را راست گرداند. اورا به من واگذار، تا با وی حرف بزنم.» سپس به هانی گفت: «برخیز و نزد من بیا، تا با تو صحبت کنم.» هانی برخاست و با او در گوشهای به خلوت نشست که اگر صداشان بلند میشد ابنزیاد میشنید. مسلم که میپنداشت قبیلۀ هانی از وی دفاع خواهند کرد. گفت: «ای هانی! تو را به خدا سوگند! خود را به کشتن مده و برای قبیلهات گرفتاری درست مکن؛ زیرا به خدا سوگند! حیفم میآید که تو کشته شوی. او [مسلم بن عقیل] عموزادۀ این جماعت است، نه کسی او را میکشد و نه به وی
زیانی میرساند. او را تسلیم کن که این کار نه دون شأن توست و نه برای تو کاستی به شمار میرود، زیرا او را به حکومت میسپاری.» هانی گفت: «چرا، به خدا سوگند! تحویلدادن او موجب پستی و ننگ من است، چون پناهنده و میهمانم را تحویل میدهم.
من زنده و تندرست هستم، میشنوم و میبینم، نیرومندم و یاوران بسیاری دارم. به خدا اگر تنها بودم و هیچ یاوری نمیداشتم، او را تحویل نمیدادم مگر این که در دفاع از او جان میدادم!» مسلم بن عمرو پیوسته هانی را سوگند میداد و از او میخواست که مسلم را تسلیم کند و او میگفت: «نه، به خدا! هرگز او را تسلیم نخواهم کرد.» ابنزیاد که گفتوگوی آن دو را شنید، گفت: «او را نزدیک بیاورید.» چون نزدیک بردند، گفت: «به خدا قسم که او را باید نزد من بیاوری وگرنه گردنت را خواهم زد.» گفت: «در آن صورت برق شمشیرها در اطراف خانهات بسیار خواهد درخشید.» هانی این سخن را از آن جهت گفت که گمان میکرد خویشانش از او به دفاع برخواهند خاست. ابنزیاد گفت:
جدّاً برایت متأسّفم! آیا مرا از برق شمشیر میترسانی؟ سپس گفت: «او را پیش بیاورید!» وی را نزدیکتر بردند و ابنزیاد با چوبدستی آنقدر بر سر و صورت هانی زد که بینیاش شکست و خون چهرهاش بر لبانش جاری شد و گوشت گونه و پیشانیاش به محاسنش چسبید. عبیداللّه آنقدر این کار را ادامه داد که چوبدستی شکست. (1)
عبیداللّه گفت: «آیا در روز روشن حروری (خارجی) شدهای؟ خودت را به هلاکت انداختی. کشتنت بر ما روا شد! او را بگیرید و در یکی از خانههای کاخ بیندازید و در را بر رویش ببندید و نگهبان بگمارید!» مأموران چنین کردند.
اسماء بن خارجه به اعتراض برخاست و گفت: «نیرنگبازی در روز روشن را رها کن.
دستور دادی که این مرد را نزد تو بیاوریم، رفتیم و آوردیم. ولی تو چهرهاش را مضروب
1) 1)
کردی و خون بر محاسنش جاری ساختی و اکنون آهنگ کشتنش را کردهای؟» عبیداللّه گفت: «هان! تو هم اینجایی؟» و دستور داد او را هم گرفتند و سیلی زدند و کشان کشان بردند و به زندان انداختند. ولی محمّد بن اشعث گفت: «ما به هر چه نظر امیر باشد خرسندیم؛ چه به سود باشد و چه به زیان، چون امیر ادبکنندۀ ماست.»
به عمرو بن حجّاج زُبیدی گزارش دادند که هانی کشته شده است؛ و او همراه مردان قبیلۀ مَذْحج حرکت کرد و کاخ را به محاصره درآورد. آنگاه فریاد زد: من عمرو بن حجّاج هستم و اینان سران و سوارکاران قبیلۀ مذحجاند که نه سر از فرمان برتافتهاند و نه از جماعت جدا شدهاند. ولی چون شنیدهاند که قصد کشتن سرورشان را دارند، به شدّت ناراحت گردیدهاند.
چون خبر اجتماع قبیلۀ مذحج به گوش عبیداللّه رسید به شریح قاضی گفت: «برو و رئیسشان را ببین و به طرفدارانش بگو که وی زنده است و کشته نشده و تو، خود او را دیدهای. شریح نزد هانی رفت و به او خیره شد.
عبد الرّحمان، پسر شریح ادامۀ داستان را از قول پدرش چنین گزارش میدهد: نزد هانی رفتم. مرا که دید، گفت: «خدایا کمک! ای مسلمانان یاری کنید! دینداران کجایید! همشهریان کجایید! به یکدیگر مهر بورزید. آیا مرا با دشمن و دشمنزادۀ خود تنها خواهید گذارد؟» همچنان که حرف میزد و خون بر ریشش میریخت، ناگهان سروصدای جلوی در کاخ را شنید. من بیرون آمدم. او در پی من آمد و گفت: «ای شریح! به گمانم این صداها از افراد قبیلۀ مذحج و مسلمانان هوادار من باشد. به ایشان بگو که اگر ده تن نزد من درآیند مرا آزاد خواهند کرد.» من با حمید بن بُکَیْر أَحْمری از نگهبانان ویژه - که به فرمان عبیداللّه همراه من آمده بود - نزد مردم بیرون کاخ رفتم. به خدا سوگند! اگر او مواظب من نمیبود، پیغام هانی را به یارانش میرسانیدم. امّا گفتم: «چون امیر از رفتار و گفتار شما در باب سرورتان آگاه شد، به من دستور داد، تا نزد او بروم. من رفتم و او را دیدم. آنگاه به من فرمان داد تا با شما دیدار کنم و به اطّلاع شما برسانم که او زنده است
و خبری که دربارۀ قتل او به شما رسیده، دروغ بوده است.» عمرو بن حجاج و همراهانش گفتند: «اگر کشته نشده است پس خدا را شکر»؛ و برگشتند.
عبداللّه بن حازم گوید: به خدا سوگند! من از سوی پسر عقیل به کاخ رفتم تا ببینم کار هانی به کجا انجامیده است. همین که هانی را زدند و زندانی کردند، بر اسبم سوار شدم و نخستین کس از اهل خانه بودم که خبر را به مسلم رسانید. ناگهان زنان قبیلۀ بنیمراد گرد آمدند و خروش سر دادند که وای از این مصیبت! وای از این فاجعه! چون موضوع را به مسلم گزارش دادم، فرمود تا میان یارانش (1)
فرماندهی سپاه مَذْحج و بنیاسد را به مسلم بن عَوْسَجۀ اسدی داد و فرمود: تو فرمانده پیادهها باش. سپس فرماندهی سپاه تَمیم و هَمْدان را به ابوثمامۀ صاعدی داد و فرماندهی دیگر مردم کوفه را به عبّاس بن جَعدۀ جدلی سپرد و به سوی کاخ حرکت کرد.
چون خبر حرکت آنان به ابنزیاد رسید، در کاخ پناه گرفت و درها را بست.
ابومخنف به نقل از محمّد بن بشر همدانی گوید:
عبیداللّه، هانی را مضروب و زندانی ساخت ولی ترسید که مردم بر او بشورند و همراه بزرگان و نگهبانان و خدم و حشم بیرون آمد و به منبر رفت و پس از ستایش خداوند گفت:
«امّا بعد، ای مردم! به اطاعت خداوند و اطاعت فرمانروایتان درآیید و از اختلاف و تفرقه بپرهیزید که نابود و کشته میشوید و مورد ستم و محرومیّت قرار میگیرید.
برادرت کسی است که به تو راست بگوید و آن کس که هشدار دهد معذور است.»
همین که خواست از منبر پایین آید ناگهان جاسوسها از سوی بازار خرمافروشان
1) 1)
شتابان به مسجد آمدند و میگفتند: «پسر عقیل آمد!» عبیداللّه با شتاب به کاخ رفت و درها را محکم بست. عبّاس جدلی گوید: ما چهارهزار نفر سوی کاخ روانه شدیم. امّا هنوز به آنجا نرسیده بودیم که شمار ما به سیصد رسید. همو گوید: مسلم با جماعتی از بنیمراد پیش تاخت و کاخ را محاصره کرد. پس از آن مردم نیز یکدیگر را خبر کردند و با شتاب نزد ما آمدند. به خدا سوگند! اندک زمانی نگذشت که مسجد و بازار از مردم پر شد و تا شب پیوسته نزد ما میآمدند، عرصه بر عبیداللّه تنگ شد و بزرگترین کارش این بود که درِ کاخ را محکم نگه دارد و با او جز سی نفر نگهبان و بیست تن از اشراف و خانواده و غلامانش کسی نبود. اشراف از سمت دری که پشت خانۀ رومیان قرار داشت، به ابنزیاد نزدیک میشدند و کسانی که با او بودند، بر آنان مشرف میشدند و آنها را زیر نظر داشتند. ولی از سنگبارانشان پرهیز داشتند. مردم در آن حال پیوسته بر عبیداللّه و پدرش لعن و نفرین میکردند. عبیداللّه، کثیر بن شهاب (1)
ابومخنف به نقل از ابوجناب کلبی گوید: (2)
کثیر بن شهاب مردی از بنیکلب، به نام عبد الأعلی بن یزید را دید که سلاح بر گرفته
با جمعی از بنیفتیان قصد پیوستن به مسلم را دارد. او را گرفته نزد ابنزیاد آورد و ماجرا را برای وی باز گفت. عبد الأعلی به ابنزیاد گفت: «من میخواستم که به تو بپیوندم.» ابنزیاد گفت: «بلی! پیشتر تو خود این را به من وعده داده بودی!» و فرمان داد او را زندانی کردند. محمّد بن اشعث بیرون رفت و نزدیک خانههای بنیعماره ایستاد. عمارة بن صَلْخَب ازْدی را دید که سلاح برگرفته از کنارش میگذرد و قصد پیوستن به مسلم را دارد. او راهم را گرفت و نزد ابنزیاد برد که زندانی کند. مسلم از داخل مسجد، عبد الرّحمان بن شریح را سراغ محمّد بن اشعث فرستاد. وی از انبوه جمعیّتی که سویش میآمدند، به وحشت افتاد و آغاز به فرار و عقبنشینی کرد. قعقاع بن شور، کس نزد محمّد بن اشعث فرستاد و پیغام داد که بر سر راه فرار ابن عقیل و همراهانش قرار گرفتهای! او کنار رفت و از سمت خانۀ رومیان بر ابنزیاد وارد گشت. چون کثیر بن شهاب و محمّد و قعقاع و قبایل زیر فرمانشان نزد عبیداللّه گرد آمدند، کثیر که از دوستان وی بود، گفت: «خدا کار امیر را راست گرداند! در کاخ، با تو مردم زیادی از بزرگان و نگهبانان و خانواده و غلامان هستند. پس ما را به سوی ایشان بیرون فرست.» عبیداللّه سخن او را نپذیرفت. ولی شَبَث بن رِبعی را فرماندهی داد و بیرون فرستاد. مردمی که با مسلم مانده بودند، تکبیر میگفتند و تا شامگاه علیه ابنزیاد و اطرافیانش شعار میدادند. عبیداللّه کس فرستاد و بزرگان را نزد خود فراخواند و گفت: «سراغ مردم بروید. به فرمانبرداران وعدۀ افزایش عطا و احترام بدهید و نافرمانان را از محرومشدن و کیفردیدن بترسانید و بگویید که پیشقراولان لشکر شام سوی آنها روانه شدهاند.»
عبداللّه بن حازم گوید:
سران به سراغ ما آمدند و کثیر بن شهاب تا نزدیک غروب با مردم سخن گفت. او میگفت: «آهای مردم! به خویشان خود بپیوندید و به سوی شر مشتابید. خود را به کشتن مدهید؛ زیرا سپاه امیر مؤمنان، یزید، در راه است و امیر با خود عهد کرده است که اگر به جنگ با وی ادامه دهید و همین امشب برنگردید اولاد شما را از عطا محروم خواهد
ساخت و رزمندگانتان را بدون مزد به جنگهای شام خواهد فرستاد. بیگناه را به جرم گنهکار و حاضر را به گناه غایب خواهد گرفت، تا هیچ مخالفی میان شما باقی نماند، مگر این که به عقوبت رسیده باشد.» دیگر سران هم همین گونه سخن گفتند. مردم با شنیدن گفتههای آنان پراکنده شدند و هر کس به راه خود رفت.
ابومخنف گوید: (1)
زنان میآمدند و دست پسران یا برادران خود را میگرفتند و میگفتند: «برگرد، دیگران هستند کفایت میکند.» مردان میآمدند و به پسران و برادرانشان میگفتند:
«برگرد، فردا شامیان میآیند. با جنگ و شرارت چه خواهی کرد؟» و او را میبردند.
پراکندهشدن مردم تا شامگاه ادامه یافت، به طوری که، جز سی نفر با مسلم در مسجد نماندند؛ و او با همان تعداد نماز خواند. مسلم که چنین دید از مسجد بیرون آمد و به طرف خانههای قبیلۀ کنده رفت. به آنجا که رسید جز ده نفر باقی نماندند! و از آنجا که گذشت دیگر هیچ کس با وی نبود! حتّی یک نفر را هم ندید که راه را به او نشان دهد و یا در منزلی جایش دهد و یا در برابر حملۀ دشمن از او دفاع کند. مسلم سرگردان در کوچههای کوفه پیش میرفت و نمیدانست کجا برود! تا این که به محلّۀ بنیجبله از قبیلۀ کنده رسید. رفت و درِ خانۀ زنی به نام «طوعه» را کوبید. طوعه کنیز اشعث بن قیس بود که چون برای وی پسری زاده بود، آزادش ساخته بود؛ و أُسید حضرمی با او ازدواج کرده، از او صاحب پسری به نام بلال شده بود. بلال از کسانی بود که در نزاع میان مسلم و ابنزیاد شرکت داشت. مسلم سلام کرد و طوعه پاسخ سلام را داد. مسلم گفت: «ای کنیز خدا! آب!» طوعه آب آورد و به وی داد. مسلم آن را نوشید و نشست. طوعه ظرف را برد و چون بیرون آمد، باز او را دید که نشسته است. گفت: «ای بندۀ خدا مگر آب ننوشیدی؟» گفت: «چرا نوشیدم.» گفت: «پس به خانه برو!» مسلم چیزی نگفت. طوعه
1) 1)
رفت و برگشت و همان سخن را تکرار کرد و مسلم باز هم خاموش ماند. طوعه گفت:
«پناه بر خدا! سبحان اللّه! ای بندۀ خدا! خدایت به سلامت دارد! برخیز و نزد خانوادهات برو! چون نه برای تو شایسته است که بر در خانۀ من بنشینی و نه من اجازه میدهم.» مسلم برخاست و گفت: «ای کنیز خدا! من در این شهر نه خانهای دارم و نه بستگانی. آیا میتوانی مزدی بگیری و کار خیری انجام دهی؟ امیدوارم که در آینده پاداشت را بدهم.» گفت: «ای بندۀ خدا چه کاری؟» گفت: «من مسلم بن عقیلام. این گروه به من دروغ گفتند و مرا فریفتند.» گفت: «تو مسلمی؟» گفت: «آری!» گفت: «به خانه درآی.» طوعه اتاقی را که کمتر استفاده میشد فرش کرد و مسلم را بدانجا برد و برای او شام آورد. ولی مسلم چیزی نخورد. اندکی بعد بلال آمد و چون رفتوآمد مادرش را به آن اتاق دید، گفت: «به خدا این رفتوآمد زیاد امشب تو مرا به شک میاندازد! آنجا چه کاری داری؟» گفت:
«پسرکم، در گذر!» گفت: «به خدا سوگند! باید به من بگویی.» گفت: «سرگرم کار خودت باش و در این باره چیزی مپرس!» در پی اصرار بلال، طوعه گفت: «پسرکم موضوع را به تو میگویم به شرط آن که با هیچ کس از مردم در میان نگذاری.» او سوگند خورد که چیزی نگوید و بعد از مطّلعشدن از حضور مسلم به بستر رفت. مدّتی گذشت و ابنزیاد متوجّه خوابیدن سروصدای مسلم شد و به یارانش گفت: «سربزنید و ببینید آیا کسی را میبینید؟» آنان به مسجد آمدند و جستوجو کردند ولی کسی را ندیدند. گفت: «ببینید شاید زیر سایهها کمین کرده باشند.» آنان مشعل به دست به جستوجو پرداختند و گوشه و کنار مسجد را گشتند و در جاهای تاریک مشعلها را پایین میگرفتند شاید کسی باشد؛ و پیوسته آنها را روشن و خاموش میکردند. سپس قندیلها را کنار گذاشتند و پشتهای هیزم را به طناب بسته آتش زدند و بر زمین انداختند. سایههای دور و نزدیک مسجد و حتّی سایه منبر را بدین وسیله روشن کردند ولی چیزی ندیدند. موضوع را به ابنزیاد گزارش دادند و او دستور داد درِ دار الإماره به سمت مسجد را بگشایند. چنین کردند و او همراه یارانش بیرون آمد و از منبر بالا رفت و به آنان دستور داد تا هنگام نماز
خفتن پیرامون وی بنشینند. سپس به عمرو بن نافع دستور داد تا جار بزند: «هر کس از نگهبانان و مهتران و بزرگان و یا رزمندگان که نماز خفتن را در جایی جز مسجد بخواند، از پناه حکومت بیرون است.» ساعتی نگذشت که مسجد از مردم پر شد. آنگاه به مؤذّن دستور داد که صفهای نماز را مرتّب کند. حصین بن تمیم، رئیس شرطه، به ابنزیاد گفت: «اگر دوست داری با مردم نماز بگزاری، بگزار وگرنه دیگری را بر این کار بگمار و خود درون کاخ نماز بگزار، چون بیم دارم، دشمنان، تو را ناگهانی بکشند. گفت: «به محافظانم دستور ده تا پشت سرم بایستند و تو نیز میان آنها گشت بزن که در این صورت، نیازی به رفتن به کاخ نیست.» در پایان نماز عبیداللّه ایستاد و پس از ستایش و سپاس خداوند گفت: «امّا بعد، ابنعقیل نادان و نابخرد، میان شما اختلافی افکند که دیدید. حال در خانۀ هر کسی او را پیدا کنیم، از پناه خدا خارج است. ولی هر کس وی را بیاورد، خونبهایش مال او است. تقوا پیشه کنید و فرمانبرداری و بیعت خود را حفظ کنید و راه زیان خویش را ببندید. سپس گفت: ای حصین بن تمیم! اگر از دروازۀ راههای کوفه صدایی درآید، یا این مرد بیرون رود و او را نزد من نیاوری، مادرت به عزایت خواهد نشست. اختیار خانههای کوفیان را به تو دادم. بر دروازهها مراقب بگمار و از فردا صبح شهر را خانه به خانه جستوجو کن و مسلم را دستگیر کرده نزد من بیاور. سپس از منبر پایین آمد. وارد کاخ شد و برای عمرو بن حریث (دمساز مجرمان) پرچمی بست و او را فرمانده مردم کرد. (1)
بامدادان، بار عام داد و مردم نزد وی آمدند. چون محمّد بن اشعث آمد، عبیداللّه گفت: مرحبا به کسی که نه فریب میخورد و نه اتّهامی بر او وارد است. سپس او را در کنار خود نشاند. امّا پسر آن پیرزن یعنی بلال روز بعد نزد عبد الرّحمان پسر محمّد بن اشعث رفت و اطّلاع داد که ابن عقیل نزد مادرش پناه گرفته است. عبد الرّحمان شتابان نزد پدرش که پیش ابنزیاد بود رفت و با او در گوشی حرف زد. ابنزیاد پرسید: «چه
1) 1)
گفت؟» پاسخ داد: «خبر داد که مسلم در یکی از خانههای ماست.» عبیداللّه چوبدستی را به پهلویش فرو برد و گفت: «هم اکنون برخیز و او را نزد من بیاور.» چون ابن اشعث به قصد آوردن مسلم برخاست، ابنزیاد کس نزد عمرو بن حریث فرستاد و پیغام داد که شصت، هفتاد مرد، همه از بنیقیس همراه ابناشعث بفرستد. زیرا از آنجا که وی میدانست هیچ قبیلهای نمیخواهد در دستگیری کسی مثل ابن عقیل شرکت کند دوست نداشت کسان خودش یعنی افراد قبیله کنده با او بروند. عمرو بن حریث، عبیداللّه، پسر عبّاس سُلَمی را همراه شصت، هفتاد نفر از قبیله قیس با وی فرستاد. آنان رفتند تا به در خانهای که ابن عقیل در آنجا بود رسیدند. مسلم با شنیدن صدای سم اسبان و همهمۀ اشخاص دانست که به قصد او آمدهاند. شمشیر کشید و با شتاب بیرون آمد. مأموران به خانه هجوم بردند. مسلم با استواری تمام در برابرشان ایستاد و با ضربات شمشیر آنان را از خانه بیرون راند. آنان، بار دیگر حمله کردند و او همچنان ایستادگی کرد. میان مسلم و بکیر بن حمران احمری دو ضربت ردّ و بدل شد. ضربۀ بکیر به دهان مسلم خورد و لب بالایش را برید و دندانهای پیشین او را کند. مسلم نیز چنان ضربتی به شانهاش زد که نزدیک بود تا اندرونش فرو رود. مأموران که چنین دیدند از پشت بام خانه او را احاطه و سنگباران کردند. آنان دستههای نی را آتش میزدند و از فراز خانه به سویش پرتاب میکردند. مسلم که چنین دید با شمشیر آخته به کوچه شتافت و به جنگ پرداخت. محمّد بن اشعث خطاب به او گفت: «تو در امانی! خود را به کشتن مده!» امّا مسلم همچنان به پیکار ادامه داد و این رجز را میخواند:
«هر چند مرگ تلخ است، امّا سوگند خوردهام که جز به آزادگی کشته نشوم.»
«هر انسانی روزی ممکن است به شرّی برسد و هر سردیای ممکن است با گرمایی گزنده به هم آمیزد؛ چنان که پرتو خورشید، زایل میشود و باز میگردد.»
«من از این میترسم که به من دروغ بگویند و یا فریبم بدهند.»
پسر اشعث گفت: «نه به تو دروغ میگویند و نه با تو نیرنگ میبازند و نه فریبت
میدهند. این جماعت عموزادگان تُواند که نه تو را میزنند و نه میکشند.» مسلم که از شدّت سنگباران از پا در آمده بود و توان پیکار نداشت بیرمق به دیوار خانه تکیه داد.
محمّد نزدیک شد و گفت: «تو در امانی.» مسلم گفت: «در امانم؟» گفت: «آری!» دیگر افراد گروه نیز گفتند: «در امانی.» به جز عمرو بن عبیداللّه بن عبّاس سلمی که گفت: «در این باب، نه شتر مادهای دارم و نه شتر نری!» - کنایه از این که من بیطرفم - مسلم گفت:
«اگر به من امان نمیدادید، دستم را در دستانتان نمینهادم.» سپس دورش را گرفتند و شمشیر را از دستش کشیدند. استری آوردند و سوارش کردند. وقتی شمشیر را از او گرفتند، گویا از جان خود نومید گردید. از این رو اشک از دیدگانش روان شد و گفت:
«این آغاز فریب است.» محمّد ابن اشعث گفت: «امیدوارم مشکلی برایت پیش نیاید.» گفت: «این که چیزی جز امید نیست. پس امانتان کو؟ إِنّالِلّهِ وَ إنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ!» و گریست.
عمرو بن عبیداللّه گفت: «هر کس چیزی مانند آنچه تو در طلبش بر آمدهای بطلبد، نمیگرید.» مسلم گفت: «به خدا سوگند! من برای خود نمیگریم و برای کشتهشدن خودم سوگنامه نمیخوانم - هر چند لحظهای نابودی خود را دوست نداشتهام - ولی برای کسانم که سویم میآیند و برای حسین علیه السلام و خاندانش میگریم.» سپس رو به محمّد بن اشعث کرد و گفت: «بندۀ خدا! به نظرم از امان دادن عاجزی. آیا این امید هست که بتوانی کسی را بفرستی تا پیام مرا به حسین علیه السلام برساند؟ زیرا یقین دارم که هم اکنون با شتاب نزد شما میآید و یا این که خود و خاندانش راه خواهند افتاد؛ و سبب بیتابی من نیز همین است. کسی که نزد حسین علیه السلام میفرستی باید از زبان من بگوید: ابن عقیل مرا نزد شما فرستاده است، در حالی که او اسیر دست مردم بود و به نظر نمیرسید، کشتن او تا شب طول بکشد؛ و میگوید با خاندانت برگرد. مبادا کوفیان تو را بفریبند؛ چون آنها همان یاران پدرت هستند که با مرگ یا با شهادت، آرزوی دوری از ایشان را داشت.
کوفیان به هر دویِ ما دروغ گفتهاند و رأی دروغگو شایستۀ اعتماد نیست.» (1)
1) 1)
اشعث مسلم را به در کاخ برد و بار خواست. بار دادند. محمّد داخل شد و ماجرای ابن عقیل و ضربتخوردن از بکیر را به آگاهی عبیداللّه رساند. گفت: «خدا آوارهاش کند!» پسر اشعث عنوان کرد که به مسلم امان داده است. عبیداللّه گفت: «تو را چه رسد که امان بدهی؟ مگر تو را برای دادن امان فرستاده بودیم؟ ما تو را فرستادیم که او را نزد ما بیاوری و لاغیر.» ابن اشعث خاموش بود. مسلم که به شدّت تشنه بود، چون به در کاخ رسید، ناگهان چشمش به کوزۀ آبی افتاد که جلو در نهاده بود. گفت: «از این آب به من بدهید.» مسلم بن عمرو باهلی گفت: «آیا میبینی که چه سرد است؟! نه، به خدا سوگند! حتّی یک قطره از آن هم نخواهی خورد. تا این که گدازههای آتش دوزخ را بچشی!» مسلم گفت: «وای بر تو، کیستی؟» مسلم بن عمرو گفت: «من همان کسی هستم که وقتی حقّ را شناخت تو انکار کردی. او نسبت به امام خود خیرخواهی کرد و تو خیانت ورزیدی. او حرفشنوی و فرمانبری کرد و تو نافرمانیاش کردی و با او به مخالفت برخاستی. من مسلم بن عمرو بن باهلیام.» مسلم گفت: «مادرت به عزایت بنشیند! چه ستمگر و خشن و سختدل و سختگیری! ای پسر باهلی، تو به گدازۀ آتش و جاودانگی در آن از من سزاوارتری!» سپس نشست و به دیوار تکیه داد. آنگاه عمرو بن حریث غلام خود، سلیمان، را فرستاد که برایش قدری آب در یک تنگ برد و به او نوشانید. همچنین عمارة بن عقبه غلام خود، قیس، را فرستاد، تا کوزهای که بر رویش پارچهای کشیده بود همراه یک کاسه آورد و در آن آب ریخت و به مسلم نوشانید. امّا هر چه میخواست بنوشد، کاسه، خونین میشد. بار سوم که خواست بنوشد قدح پر خون شد و دندانهای پیشین وی در آب ریخت. گفت: «خدای را سپاس! اگر روزی قطعی من میبود حتماً آن را مینوشیدم.» مسلم را نزد ابنزیاد آوردند. حضرت به او سلام امیری نداد. نگهبان گفت:
«آیا بر امیر سلام نمیکنی؟» گفت: «اگر میخواهد مرا بکشد، چرا باید به او سلام کنم؟ و اگر نمیخواهد بکشد، به جان خودم سوگند، بر او سلام بسیار خواهد بود.» ابنزیاد گفت: «به جان خودم سوگند که کشته خواهی شد.» گفت: «این طور است؟» گفت:
«آری!» حضرت گفت: «پس مرا بگذار تا به خویشانم وصیّت کنم.» گفت: «وصیّت کن.» حضرت نگاهی به همنشینان عبیداللّه انداخت و عمر بن سعد را میان آنها دید. گفت:
«ای عمر من و تو خویشاوندیم و من به تو نیاز دارم و برآوردن آن بر تو لازم است ولی باید آن را نهفته بداری.» عمر از پذیرش آن خودداری کرد. امّا عبیداللّه گفت: «از توجّه به نیاز برادرزادهات خودداری مکن.» عمر برخاست و با او روانه شد و در جایی پیش چشم ابنزیاد نشست. مسلم گفت: «به یکی از کوفیان مبلغ هفتصد درهم بدهکارم. شمشیر و زرهام را بفروش و بدهیام را بپرداز. مواظب جنازهام باش. آن را از ابنزیاد تحویل بگیر و دفن کن. کس بفرست تا حسین علیه السلام را از راه باز گرداند. زیرا من نامه نوشتهام و به او خبر دادهام که مردم با او هستند و به یقین او راه افتاده است.» عمر به ابنزیاد گفت: «آیا میدانی چه گفت؟ چنین و چنان گفت.» ابنزیاد گفت: «البتّه امانتدار نباید خیانت کند، ولی گاهی خیانتکار، امانتدار میشود. امّا اموالت از آن خود توست و از هیچ تصرّفی مانعت نمیشویم. امّا حسین علیه السلام اگر بر ما وارد نشود، ما بر او وارد نخواهیم شد؛ و امّا در باب جنازهاش میانجیگری تو را نمیپذیرم. از نظر ما او شایستگی این امر را ندارد، چون با ما جنگیده و به مخالفت برخاسته و برای نابودی ما کوشیده است.» سپس گفت: «ای ابن عقیل تو در حالی نزد مردم آمدی که رفتار و گفتار مردم یکی بود. آمدی تا آنان را پراکنده سازی و گفتارشان را دستخوش تفرقه کنی و آنان را به جان یکدیگر بیندازی؟!» مسلم گفت: «نه! هرگز من برای این چیزهایی که تو گفتی نیامدهام، ولی مردم این شهر میپنداشتند که پدرت برگزیدگانشان را کشته و خونشان را ریخته و میان آنان همانند شاهان ساسانی و قیصران رومی رفتار کرده است. ما نزد آنها آمدیم تا عادلانه فرمان برانیم و آنان را به حکومت قرآن فرا بخوانیم.» ابنزیاد گفت: «ای فاسق! تو را با اینها چه کار است؟! آیا وقتی که تو در مدینه شراب مینوشیدی، میان مردم همین گونه عمل نمیکردیم؟!» مسلم گفت: «من و شراب؟! به خدا سوگند! خدا میداند که تو دروغ میگویی و از روی ناآگاهی حرف میزنی و من چنان که تو میگویی نیستم. نزدیکتر از
من به شرابخواری کسی است که در ریختن خون مسلمانان به شدّت زیادهروی میکند و نفوسی را که خدا حرام شمرده به ناحقّ میکشد و به حرام خون میریزد و از روی کینه و دشمنی و بدگمانی مردم را میکشد و چنان سرگرم بازی است که گویی هیچ کار زشتی نکرده است.» ابنزیاد گفت: «ای گنهکار! هوای نفس چیزی را به تو وعده داد که خدا نمیخواست و ترا شایستهاش ندید.» مسلم گفت: «ای پسر زیاد! پس چه کسی شایسته است؟» گفت: «امیر المؤمنین، یزید!» گفت: «ستایش در همه حال مخصوص خداست.
ما به داوری خداوند میان ما و شما راضی هستیم.» گفت: «گویا پنداشتهای که در حکومت سهمی دارید؟» گفت: «به خدا سوگند! گمان نیست، بلکه یقین است.» گفت:
«خدا مرا بکشد، اگر تو را به گونهای نکشم که در اسلام هیچ کس چنان کشته نشده باشد.» گفت: «البتّه تو شایستهترین کس برای پدیدآوردن چیزهایی در اسلام هستی که [تاکنون] وجود نداشته است. البتّه تو از کشتار زشت و بریدن گوش و بینی ناشایسته و عمل به سیرت ناپاک و غلبۀ ددمنشانه، فروگذار نمیکنی که در اینها هیچ کس از مردم شایستهتر از تو [برای چنین اعمالی] نیست!» در این هنگام ابنزیاد شروع به ناسزاگویی کرد و به حسین و علی علیهما السلام و مسلم دشنام میداد و مسلم لب فرو بسته بود. سپس گفت:
«او را بر بام کاخ ببرید و گردن بزنید و سر و تنش را به دنبال هم به زیر افکنید.» مسلم به چابکی و با شهامت و استواری تمام نظر به محمّد بن اشعث افکند و گفت: «ای پسر اشعث! به خدا سوگند! اگر به من امان نداده بودی، تسلیم نمیشدم! با شمشیرت در برابر من بایست! زیرا پیمانت شکسته شده است.» سپس گفت: «ای پسر زیاد! اگر من و تو خویشاوند بودیم، مرا نمیکشتی! ابن زیاد گفت: «کسی که پسر عقیل به سر و شانهاش شمشیر زده بود، کجاست؟» او را فرا خواندند و ابنزیاد گفت: «مسلم را بالای بام ببر و گردن بزن!» مسلم هنگام بالارفتن از کاخ تکبیر میگفت و استغفار میکرد و بر فرشتگان و پیامبران خدا درود میفرستاد و میگفت: «بار خدایا! میان ما و میان گروهی که فریبمان دادند و به ما دروغ گفتند و خوارمان ساختند، تو داوری فرما!» سپس اورا به محلّی که اکنون
قصّابخانه است بردند و گردن زدند. پس از پایینانداختن سرش، پیکر او را نیز پایین انداختند.
ابومخنف گوید:
چون بکیر بن حمران احمری یعنی قاتل مسلم پایین آمد. ابنزیاد گفت: «او را کشتی؟» گفت: «آری!» پرسید: «هنگامی که او را بالا میبردی، چه میگفت؟» گفت:
«تکبیر و تسبیح میگفت و استغفار میکرد و چون نزدیک رفتم که او را بکشم گفت: «بار خدایا! میان ما و میان گروهی که فریبمان دادند و به ما دروغ گفتند و رهایمان کردند و ما را کشتند، تو داوری فرما!» من گفتم: «نزدیک بیا! سپاس خدا را که قصاص تو را برایم میسّر ساخت.» سپس ضربتی زدم که کارگر نیفتاد. گفت: «ای برده! آیا به جراحتی که به خاطر قصاص بر من وارد ساختی، نمینگری؟» (1)
ابومخنف گوید:
قیام مسلم بن عقیل در کوفه روز سهشنبه هشتم ذیحجّه سال شصت هجری و به قولی روز چهارشنبه هفتم ذیحجّه سال شصت و دو، یک روز پیش از روز عرفه و بعد از بیرون آمدن حسین علیه السلام از مکّه به عزم کوفه بوده است.
ابن ابیجُحَیفه گوید:
حرکت امام حسین علیه السلام از مدینه به مکّه روز یکشنبه دو روز مانده از ماه رجب سال شصت هجری بود و در شب جمعۀ سوم شعبان به مکّه وارد شد. ماه شعبان و رمضان و شوال و ذیقعده را در مکّه ماند. سپس روز سهشنبه هشتم ذیحجّه یعنی روز ترویه از آنجا بیرون آمد. یعنی همان روز قیام مسلم بن عقیل.
چون عبیداللّه بن زیاد هانی بن عروه را زندانی کرد محمّد بن اشعث نزد عبیداللّه رفت
1) 1)
و گفت: «تو به جایگاه هانی بن عروه در شهر و میان قبیلهاش آگاهی و قبیلۀ وی میدانند که من با او رفیقم؛ او را نزد تو کشانده و آوردهام. حال تو را به خدا سوگند! او را به من ببخش، چرا که دشمنی قبیلهاش را نمیپسندم. زیرا آنان عزّتمندترین مردم شهرند و چشم امید قبیلههای یمنی به ایشان است.» ابنزیاد وعده داد که به تقاضایش عمل کند.
امّا پس از ماجرای شهادت مسلم از انجام آن سرباز زد و پس از قتل مسلم فرمان داد تا هانی بن عروه را از زندان بیرون آوردند و به بازار ببرند و گردن بزنند. هانی را به بازار چوبدارها بردند، در حالی که دستهایش از پشت با طناب بسته بود. او فریاد میزد: «آه! ای قبیلۀ مذحج! من امروز مذحجی ندارم! آه! ای مذحج! مذحج من کجاست؟» چون هیچ کس به کمکش نیامد، دستش را کشید و از طناب بیرون آورد و گفت: «آیا یک چوبدستی، یک خنجر، یا یک سنگ و یا استخوانی نیست که یک مرد با آن از خود دفاع کند؟!» امّا به او حمله کردند و او را محکم بستند و گفتند: «گردنت را بکش.» گفت: «من خود در بخشیدن آن سخاوت نمیورزم و به شما در گرفتن جان خود یاری نمیرسانم.» غلام ترک عبیداللّه به نام رشید، شمشیری بر وی زد، امّا ضربهاش کارگر نیفتاد. هانی گفت: «بازگشت به سوی خداست. بار خدایا! به سوی مهر و خشنودیات میآیم.» سپس غلام ضربهای دیگر زد و او را به شهادت رساند. (1)
عبیداللّه پس از قتل مسلم و هانی، دستور داد عبدالأعلی کلبی را که کثیر بن شهاب از میان بنیفتیان دستگیر کرده بود، بیاورند. چون او را آوردند. گفت: ماجرای خود را به من گزارش بده! گفت: خدا تو را شایسته دارد، من بیرون آمدم که ببینم مردم چه میکنند که به وسیلۀ کثیر بن شهاب دستگیر شدم. گفت: تو باید سوگند بخوری، سوگندهایی سخت، که جز به همین منظور که میگویی بیرون نیامده بودی! وی از این سوگند
1) 1)
خودداری کرد و عبیداللّه گفت: او را به بازار پنیرفروشان ببرید و گردن بزنید. بردند و گردن زدند.
شاعر دربارۀ قتل این دو تن میگوید:
اگر نمیدانی که مرگ چیست، به هانی و پسر عقیل در بازار بنگر؛ به پهلوانی بنگر که شمشیر چهرهاش را مجروح ساخت و به پهلوان دیگری که پیکرش از بام زندان به زیر افتاد.
پس از رسیدن فرمان امیر داستان آنها بر سر زبان تمامی رهگذران افتاد. تنی را میبینی که مرگ رنگش را دگرگون کرده و خون آن به هر سو روان شده است، جوانمردی که از هر جوان سرزندهای، سرزندهتر و از هر شمشیر دو دم صیقل خوردهای، بُرندهتر بود؛ آیا اسماء ایمن بر مرکبهای رهوار سوار خواهد شد، با این که مذحج او را مخفیانه میجوید؛ پیرامونش بنیمراد میچرخند که همه هوشیارند و در پرسوجو. شما اگر برای برادرتان خونخواهی نمیکنید .پس جویندگانی باشید که به کم خرسندند.
عبیداللّه پس از به شهادت رساندن مسلم و هانی، سرهاشان را نزد یزید بن معاویه فرستاد و به کاتب خود، دستور داد تا ماجرای آن دو را به وی بنویسد .او نامهای بلند نوشت و نخستین کاتبی بود که نامه را طول و تفصیل داد. چون عبیداللّه آن را دید نپسندید و گفت: این طول و تفصیلها چیست؟ این زیادهگوییها یعنی چه؟ بنویس:
«امّابعد، ستایش مخصوص خدایی است که حقّ امیر مؤمنان را گرفت و از گزند دشمنان مصونش داشت. به اطّلاع امیر مؤمنان میرسانم که مسلم بن عقیل به خانۀ هانی بن عروۀ مرادی پناه برده بود. من بر آنان جاسوس گماشتم و مأموران مخفی را پنهانی فرستادم و آنان را فریفتم؛ و بیرون کشیدم و خدا مرا بر آنان چیره گردانید. آنان را آوردم و گردن زدم و سرهاشان را با هانی بن ابیحیّۀ همدانی و زبیر بن اروح تمیمی که از فرمانبران و خیرخواهان هستند، نزد تو فرستادم تا امیر دربارۀ هر موضوعی و هر چه دوست میدارد از آنان بپرسد، زیرا اینان دانا و راستگو و فهمیده و پارسایند. والسّلام.»
یزید در پاسخ نوشت:
«امّا بعد، به حق، تو چنانی که من دوست میدارم. اندیشمندانه کار کردهای و دلیر و قویدل حملهور شدهای و لیاقت و کاردانی ابراز داشتهای و گمان مرا به خودت راست گردانیدهای و موجب تأیید نظرم شدهای. من پیکهایت را فرا خواندهام و از آنان پرسش کردهام و با آنان به رازگویی پرداختم؛ و در نظر و فضیلت آنان همان را یافتم که گفتهای.
پس در حقّشان به نیکی سفارش کن. البتّه خبردار شدهایم که حسین بن علی علیه السلام به عراق شتافته است پس دیدهبان و پاسگاه بگمار؛ و به گمان بگیر و به تهمت دستگیر کن! امّا کسی را مکش مگر آنهایی را که با تو بجنگند و همه رویدادها را به من بنویس. درود و سلام خدا بر تو باد!»
پیش از این گفتیم که چون کوفیان از آمدن امام حسین علیه السلام به مکّه و بیعتنکردن ایشان با یزید آگاه شدند، هیأتی فرستادند و سلیمان بن صرد صحابی، مسیّب بن نجبه و دیگر بزرگان اهل کوفه نامه نوشتند و از ایشان خواستند تا به کوفه بیاید. آنها چنین عنوان کردند که حاضرند با امام علیه السلام بیعت و یزید را برکنار کنند. هیأت اعزامی از جمله هنگام دیدار با امام چنین گفتند: «ما مردم را در حالی پشت سر نهادهایم که جانهاشان به سوی شما پر میکشد. امیدواریم خداوند به کمک شما ما را بر حق گرد آورد و به وسیلۀ شما از زیر بار ستم بیرون آورد. شما از یزید بن معاویه و پدرش که بیت المال مردم را چپاول کرده و برگزیدگانشان را کشتهاند، به حکومت سزاوارترید.» (1)
پس از آن که نامههای اهل کوفه پیدرپی به امام حسین علیه السلام رسید، مسلم بن عقیل را فرا خواند و گفت: «به کوفه برو و اجتماعشان را که دیدی برای من نامه بنویس.» مسلم
1) 1)
پنهانی به کوفه وارد شد. پس از آن که شیعیان آمدند و با وی بیعت کردند، خطاب به امام حسین علیه السلام نوشت:
«من به کوفه وارد شدهام و تا کنون که این نامه را مینویسم، هجده هزار تن با من بیعت کردهاند. بشتاب و بیا که هیچ مانعی در راه حکومت مانیست.»
امام علیه السلام پس از مشاهدۀ نامههای فراوان کوفیان و نیز نامۀ مسلم، تصمیم رفتن به کوفه را گرفت. (1)
امام حسین علیه السلام از مکّه خطاب به محمّد حنفیه چنین نوشت:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، از حسین بن علی به محمّد بن علی و کسانی از بنیهاشم که نزد او هستند. امّا بعد، هر کس به من بپیوندد به شهادت خواهد رسید و هر کس هم سر باز زند، روز خوش نخواهد دید! والسّلام» (2)
چون مردم دریافتند که امام حسین(علیه السلام) آهنگ عراق کرده است، عواطف جماعتی از دوستان و هواداران خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) به جنبش آمد و هر کدام طبق نظر و خواست خودش به دیدار حضرت رفت و نیّتش را با او در میان نهاد.
عبداللّه بن عبّاس نزد حضرت آمد و گفت: «تو را به خدا سوگند! مبادا فردا تباه شوی و نابود گردی! به عراق مرو و اگر از رفتن ناگزیری تا پایان مراسم حجّ بمان و با مردم دیدار کن و نسبت به انگیزههاشان آگاه شو و آنگاه تصمیم بگیر.» امّا امام اصرار بر رفتن به عراق داشت. ابن عبّاس گفت: «به خدا سوگند! یقین دارم که فردا همانند عثمان پیش روی همسر و فرزندانت کشته خواهی شد. به خدا سوگند! میترسم تو کسی باشی که او را به قصاص عثمان بکشند. إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.» امام علیه السلام فرمود: «ای ابن عبّاس! تو
پیرمردی و روزگاری دراز بر تو گذشته است.» ابن عبّاس گفت: «اگر دون شأن من و تو نبود، گریبانت را میگرفتم! و اگر بدانم چنانچه با هم گلاویز شویم، تو میمانی، البتّه چنین میکنم .امّا گمان ندارم که از این کار سودی ببرم.» امام علیه السلام فرمود: «ای عموزاده! اگر در فلان و بهمان جا کشته شوم دوستتر میدارم، تا این که حرمت مکّه با ریختهشدن خون من شکسته شود.»
بعدها ابن عبّاس میگفت: «این سخن حسین علیه السلام در اندوه وی تسلّی بخش من است.» (1)
ابومخنف به نقل از عبد الرّحمان بن هشام مخزومی گوید: چون نامههای عراقیان به امام حسین علیه السلام رسید و آهنگ عراق کرد، در مکّه به حضور وی رسیدم و پس از ستایش و سپاس خداوند گفتم: «ای عموزاده! آمدهام تا از سر خیرخواهی چیزی را به شما بگویم.
اگر اندرز مرا میپذیری، میگویم و گرنه از گفتن خودداری میکنم! فرمود: «بگو، زیرا به خدا سوگند! ترا بداندیش و متمایل به رفتار و کردار زشت نمیدانم.» گفتم: «شنیدهام که آهنگ عراق داری! من از این سفر شما بیمناکم، زیرا به شهری میروی که کارگزاران و فرماندهان یزید آنجایند و بیت المال در دست آنهاست. مردم هم بردۀ سیم و زر هستند. من بیم آن دارم که همان کسانی که به تو وعده یاری دادهاند و تو را بیش از دشمنانت میخواهند، با تو از سر جنگ در آیند.» امام علیه السلام فرمود: «ای عموزاده! خدایت پاداش نیک دهد! به خدا سوگند! یقین دارم که تو از روی خیرخواهی نزد من آمدهای و خردمندانه سخن گفتی، آنچه خدا بخواهد همان میشود. خواه طبق نظر تو عمل بکنم و یا نکنم. البتّه از دیدگاه من، تو ستودهترین راهنمایان و خیرخواهترین خیرخواهانی.»
ابومخنف مینویسد: حارث بن کعب والبی (2)از قول عقبة بن سمعان (3)برایم نقل کرده
1) 1)
2) 2) - در باب حارث بن کعب والبی ازدی کوفی، ر.ک: لسان المیزان، ابن حجر، 156/2.
3) 3) - عقبة بن سمعان خدمتکار رباب، همسر امام حسین(علیه السلام) بود و از هنگامی که حضرت از مدینه بیرون آمد تا زمانی که به شهادت رسید با او همراه بود. او را ابنسعد اسیر کرد و از او پرسید: تو کیستی؟ گفت: من یک خدمتکار و یک برده هستم. پس او را رها کرد. (ر.ک: طبری، 454/4.)
که چون حسین علیه السلام تصمیم رفتن به کوفه گرفت، عبداللّه بن عبّاس نزد وی رفت و گفت:
«پسر عمو! مردم شایع کردهاند که عازم عراقی! بگو میخواهی چه بکنی؟»
فرمود: «به خواست خدای متعال، همین یکی دو روزه حرکت میکنم.» گفت: «در این خطر، خداوند پناه تو باشد! به من بگو! آیا سوی مردمی میروی که حاکم خود را کشتهاند و شهرها را تصرّف کرده و دشمنان را راندهاند؟ اگر چنین کردهاند برو! امّا اگر در حالی از تو دعوت کردهاند که حاکمشان مسلّط است و کارگزارانشان از شهرها مالیات میگیرند، بدان که تو را به جنگ و مبارزه فرا خواندهاند و من از این که تو را بفریبند و به تو دروغ بگویند و با تو به مخالفت بپردازند و تنهایت بگذارند و حتّی بر تو بشورند و با تو سرسختانه مخالفت کنند، ایمن نیستم.» فرمود: «من البتّه از خدا خیر میطلبم، ببینم چه میشود.»
ابن عبّاس بیرون رفت و ابن زبیر خدمت ایشان آمد و ساعتی با حضرت گفتوگو کرد و گفت: «نمیدانم چرا این گروه را رها کردهایم و مانعشان نمیشویم؟ در حالی که ما اولاد مهاجران و صاحبان حقیقی حکومتیم، نه ایشان! بگو میخواهی چه کنی؟» فرمود:
«به خدا سوگند! با خود عهد کردهام که به کوفه بروم، چون شیعیانم و نیز بزرگان آنجا به من نامه نوشتهاند و در این کار از خدا طلب خیر میکنم.» گفت: «باری! اگر من هم مانند تو در آنجا هوادارانی میداشتم به هیچ جای دیگر نمیرفتم!» سپس از این که مبادا از سوی حضرت متّهم شود گفت: «البتّه، شما در حجاز هم که بمانی و دنبال حکومت باشی، ان شاءاللّه کسی با شما مخالفت نخواهد کرد.» سپس برخاست و بیرون رفت.
آنگاه امام علیه السلام فرمود: «هان! برای این مرد چیزی در دنیا محبوبتر از این که من از حجاز بیرون بروم نیست؛ زیرا میداند که با بودن من به چیزی نخواهد رسید و مردم مرا رها نمیکنند تا به او بپیوندند. از این رو دوست میدارد که من بیرون بروم تا صحنه برای او
خالی شود.»
همان شب یا فردای آن باز عبداللّه بن عبّاس آمد و گفت: «ای پسر عمو! من خیلی میکوشم که شکیبا باشم ولی نمیتوانم، چون سخت بیمناکم که نابود و ریشهکن گردی.
زیرا عراقیان گروهی فریبکارند. به ایشان نزدیک مشو. در همین شهر بمان، چون تو سرور اهل حجازی و اگر اهل عراق، به گمان خود، خواهان شما هستند، به ایشان بنویس که دشمنشان را برانند، آنگاه تو نیز نزد آنها برو. اگر ناگزیر نمیخواهی در اینجا بمانی به یمن برو، زیرا آن سرزمین برج و بارو و درّههای فراوان دارد و سرزمینی پهناور و گسترده است. شیعیان پدرت نیز در آنجا هستند. در عین حال از مردم دوری و از همان جا به آنان نامه مینویسی و پیک میفرستی و مبلّغانت را پخش میکنی. امیدوارم که در آن صورت، به سلامتی برای شما همان وضعیّتی پیش آید که دوست میداری.»
فرمود: «ای پسر عمو! به خدا سوگند! البتّه میدانم که تو خیرخواه و دلسوز منی ولی من تصمیم خود را گرفتهام و عزم حرکت دارم.» گفت: «اگر ناگزیر باید بروی، زنان و کودکان را مبر، زیرا به خدا سوگند! میترسم که همانند عثمان، پیش چشمان زن و فرزندانت کشته شوی. با خالیکردن حجاز برای ابن زبیر و بیرونرفتن از آن چشم او را روشن میکنی، زیرا اکنون با وجود تو کسی به او نمینگرد. به خدا سوگند! اگر میدانستم که اگر مو و پیشانیات را چنان بگیرم که مردم گرد من و تو را بگیرند و تو حرفم را گوش خواهی داد، البتّه چنین میکردم.» (1)
ابومخنف گوید: حسین بن علی و عبداللّه بن زبیر در مکّه (مسجد الحرام) ایستاده بودند. در این هنگام، ابن زبیر به حسین علیه السلام گفت: «ای پسر فاطمه! نزدیک بیا» و سر در گوش آن حضرت کرد و چیزی گفت. آنگاه امام علیه السلام رو به ما کرد و فرمود: «آیا میدانید پسر زبیر چه میگوید؟» گفتیم: «خدا ما را فدایت سازد، نمیدانیم.» فرمود: «میگوید، در همین مسجد بمان تا مردم را برایت گرد آورم. به خدا سوگند! اگر در یک وجبی بیرون
1) 1)
مکّه کشته شوم نزد من محبوبتر از این است که در یک وجبی درون آن کشته شوم. به خدا سوگند! که اگر در لانۀ حشرهای باشم، قطعاً مرا بیرون خواهند کشید، تا هدف خود را دربارۀ من به اجرا درآورند! به خدا سوگند! ایشان در حقّ من ستم خواهند کرد؛ همان گونه که قوم یهود در باره روز شنبه ستم کردند.» (1)
از امام صادق علیه السلام نقل است که عبداللّه بن زبیر به امام حسین علیه السلام گفت: «چه میشد، اکنون که به مکّه آمدهای، در حرم میماندی؟» حضرت فرمود: «حرمت مکّه را نمیشکنیم و روا نمیدانیم که حرمت آن را به وسیله ما بشکنند. اگر من در اعْفَر (2)کشته شوم، البتّه برای من محبوبتر از آن است که در مکّه کشته شوم.» همچنین امام صادق علیه السلام فرموده است: حسین علیه السلام یک روز پیش از «ترویه» (هشتم ذی حجّه) از مکّه خارج شد و عبداللّه بن زبیر او را مشایعت کرد و گفت: «ای ابوعبداللّه! در موسم حجّ به عراق میروی؟» فرمود: «پسر زبیر! اگر در ساحل فرات به خاک سپرده شوم، نزد من محبوبتر است از این که در آستانۀ در کعبه مدفون گردم.»
دو تن از افراد قبیلۀ بنیاسد گفتهاند: از کوفه به قصد حجّ بیرون شدیم و آمدیم تا به مکّه رسیدیم. روز ترویه، حسین بن علی و عبداللّه بن زبیر را هنگام بالا آمدن آفتاب، میان حجر و در کعبه، ایستاده دیدیم. به ایشان نزدیک شدیم و شنیدیم که پسر زبیر به حسین میگفت: «اگر میخواهی بمانی بمان و حکومت را به عهده بگیر. ما هم میآییم و کمک و خیر خواهیات میکنیم و با تو دست بیعت میدهیم.»
حسین علیه السلام فرمود: «از پدرم شنیدم در حرم قوچی است که حرمت حرم را به خاطر آن خواهند شکست و من دوست ندارم که آن قوچ باشم.» گفت: «پس اگر دوست داری بمان و کار حکومت را به من بسپار تا به فرمان تو کار کنم و در هیچ امری از تو نافرمانی نکنم!» فرمود: «این کار را هم دوست نمیدارم.» سپس صداشان را پایین آوردند و در گوشی با
هم سخن گفتند، به طوری که ما متوجّه سخنشان نمیشدیم و آن دو، تا هنگامی که صدای مرد م را شنیدیم که میرفتند تا هنگام ظهر در منا باشند، همچنان آرام حرف میزدند. سپس حضرت، طواف خانه و سعی میان صفا و مروه را به جای آورد و قدری از مویش را کوتاه کرد و از عمره بیرون آمد و به سوی کوفه راه افتاد و ما هم با مردم روانۀ منا شدیم.
امام علیه السلام در هنگام حرکت به طرف عراق، به سخنرانی ایستاد و گفت:
«خدا را میستایم. هر چه خدا بخواهد [همان خواهد شد.] لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ. درود و سلام پیوستۀ خداوند بر پیامبرش باد! مرگ برای فرزندان آدم، چون گردنبندی است آویخته بر گردن دختران جوان. چه بسیار مشتاق رفتن سوی نیاکان خود هستم، شوقی دارم مانند شوق یعقوب به یوسف. برای من جایی برگزیده شده است که در آن، به خاک بیفتم؛ و آن را دیدار خواهم کرد. گویا اندامهای خود را میبینم که میان نواویس و کربلا به وسیلۀ گرگهای بیابان تکّهتکّه میشود و از پیکر من، شکمهای خالی و ظرفهای تهی را پر میکنند! از آنچه با قلم سرنوشت رقم خورده باشد، گریزی نیست. ما خاندان پیامبر به رضای خدا راضی هستیم. بر بلای او میشکیبیم و مزد شکیبایان را از او دریافت میداریم. پاره تن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از او جدا نخواهد افتاد. در بارگاه قدس همه را نزد او گرد میآورند تا چشمش به آنها روشن گردد و به وعدهاش دربارۀ آنان وفا کند. هر کس حاضر است در راه ما جانبازی کند و در مسیر دیدار با خداوند قرار گیرد، باید بامدادان با ما کوچ کند، چون إن شاءاللّه بامدادان خواهم کوچید.» (1)
بلاذری گوید: (2)محمّد حنفیه سرگرم وضوگرفتن بود که خبر حرکت امام حسین علیه السلام به او رسید. او چنان گریست که صدای افتادن قطرههای اشک وی در تشت شنیده شد.
امام صادق علیه السلام فرمود: شبی که امام حسین علیه السلام میخواست بامداد آن از مکّه بیرون
رود، محمّد حنفیه نزد وی رفت و گفت: «برادر! اهل کوفه همان کسانی هستند که از نیرنگشان با پدر و برادرت آگاهی و میترسم که وضع تو چون وضعیّت گذشتگان شود.
اگر نظرت بر ماندن باشد در حرم، از همه عزیزتر و محترمتر خواهی بود.»
فرمود: «برادر! بیم آن دارم که یاران یزید مرا به طور ناگهانی در حرم بکشند و با ریختن خون من، حرمت این خانه شکسته شود.» گفت: «اگر از این کار میترسی، پس به یمن یا دیگر نواحی زمین برو، زیرا در آنجا محترمترین مردم خواهی بود و دشمن حریف تو نخواهد شد.» فرمود: «درباره آنچه گفتی، میاندیشم.»
چون بامداد فرا رسید، امام حسین علیه السلام حرکت کرد و خبر آن به ابنحنفیه رسید. وی نزد حضرت آمد و افسار شتری را که بر آن سوار بود، گرفت و گفت: «برادر! مگر قول ندادی که دربارۀ پیشنهادم بیندیشی؟» فرمود: «چرا.» گفت: «پس چه شد که این گونه شتابان بیرون میروی؟» فرمود: «پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به خوابم آمد و گفت: «ای حسین! بیرون رو که خدا خواسته است تو را کشته ببیند!» محمّد گفت: «إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون؛ با این وضعیتی که تو میروی، چرا زنان را میبری؟» فرمود: «پیامبرخدا صلی الله علیه و آله به من فرمود که خدا میخواهد آنان را نیز اسیر ببیند!» سپس با او خداحافظی کرد و راه افتاد. (1)
روز هشتم ذیحجّه (روز پیش از ترویه) عمرو بن سعید با سپاهی انبوه وارد مکّه شد.
یزید به او مأموریّت داده بود که اگر حسین علیه السلام سر جنگ داشته باشد با او بجنگد، یا این که او را دستگیر کند و بکشد، ولی امام حسین علیه السلام در روز ترویه حرکت کرد. (2)به گزارش ابنعبدربّه، عمرو بن سعید بن عاص که در ماه رمضان سال شصتم هجری به والیگری مدینه و مکّه گماشته شد، روز پیش از «ترویه» به مکّه درآمد. در آن هنگام مردم نزد امام حسین علیه السلام آمده بودند و میگفتند: «خواهشمندیم، جلو بایستید و نماز را با مردم اقامه کنید.» ناگهان مؤذّن عمرو آمد و برای نماز اقامه گفت و او جلو ایستاد و تکبیر گفت. به
امام علیه السلام گفتند: «یا ابوعبداللّه! حال که جلو نایستادی تا با مردم نماز بگزاری،بیرون برو!» فرمود: «نماز با جماعت بهتر است.» نماز گزارد و پیش از آن که عمرو از نماز فارغ شود بیرون رفت. هنگامی که عمرو از نماز فراغت یافت و از بیرونرفتن امام علیه السلام با خبر شد گفت: «او را بجویید. بر هر شتری که میان آسمان و زمین است سوار شوید و او را بجویید.» مأموران به جستوجویش پرداختند، امّا او را نیافتند. (1)
حسین علیه السلام از مکّه بیرون شد. فرستادگان عمرو بن سعید بن عاص به او رسیدند و گفتند: «برگرد، کجا میروی؟» حضرت خودداری کرد و به رفتن ادامه داد. دو گروه به نزاع برخاستند و با تازیانه به جان هم افتادند. سپس امام حسین علیه السلام بر رفتن پای فشرد و به راه خود ادامه داد. یاران سعید صدا زدند: «ای حسین! آیا از خدا نمیترسی؟ آیا از جماعت بیرون میروی و میان این امّت جدایی میاندازی؟!» آنگاه حضرت این آیه را تلاوت فرمود:
«لی عَمَلی وَ لَکُمْ عَمَلُکُمْ أَنْتُمْ بَریئُونَ مِمّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَریءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ» (2)
حمزة بن عمران گفته است: نزد حضرت امام صادق علیه السلام داستان بیرونرفتن امام حسین علیه السلام و ماندن محمّد حنفیه را مطرح کردیم. امام فرمود: ای حمزه! در این زمینه سخنی میگویم که پس از این در این باره چیزی نپرسی. هنگامی که حسین علیه السلام تصمیم قطعی به رفتن گرفت، کاغذی خواست و چنین نوشت:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. از حسینبنعلی به بنیهاشم، هر کس از شما که به من بپیوندد، بیشک شهید خواهد شد و هر کس هم بماند به پیروزی نخواهد رسید. والسّلام.» (3)
امام سجاد علیه السلام فرموده است: هنگامی که از مکّه بیرون شدیم، عبداللّه بن جعفر بن ابیطالب نامهای نوشت و همراه پسرانش، عون و محمّد نزد پدرم فرستاد. متن نامه
چنین بود:
« تو را به خدا سوگند میدهم و از تو میخواهم که چون نامهام را دیدی برگردی، زیرا از سفری که در پیش داری خیلی ترسانم که مبادا نابودی تو و ریشهکنی خاندانت در آن باشد.
مگر نه این است که اگر تو امروز نابود شوی، روشنایی زمین خاموش میشود، زیرا تو پرچم رهیافتگان و امید مؤمنانی. در حرکت شتاب مکن، زیرا من در پی همین نامه خواهم آمد.
والسّلام.»
آنگاه عبداللّه برخاست و نزد عمرو بن سعید رفت و با او حرف زد و گفت: «به حسین نامه بنویس و به او امان و قول نیکی و پیوند و اطمینان خاطر کامل ده، از وی بخواه که بازگردد، شاید اطمینان کند و باز گردد.»
عمرو گفت: هر چه میخواهی بنویس و نزد من بیاور تا امضا کنم. عبداللّه بن جعفر نامه را نوشت و نزد عمرو بن سعید آورد و گفت: آن را امضا کن و همراه برادرت یحیی بن سعید بفرست، زیرا این امر موجب اطمینان خاطر بیشتر او خواهد شد؛ و خواهد دانست که تقاضایی جدّی از سوی خود توست؛ و عمرو چنین کرد. (1)
امام زین العابدین علیه السلام در ادامه سخن خود میفرماید: یحیی و عبداللّه بن جعفر به خدمت پدرم رسیدند و پس از آن که یحیی نامه را به حضرت داد، بازگشتند و گفتند:
«نامه را به حضرت دادیم و در تقاضامان برای بازگشت او به شدّت اصرار ورزیدیم. امّا او نپذیرفت و از جمله عذرهایی که آورد این بود که فرمود: من پیامبر خدای صلی الله علیه و آله را به خواب دیدم و به من فرمان انجام کاری را داد که در هر حال آن را انجام میدهم، چه به زیانم باشد و چه به سودم. پرسیدیم، آن خواب چه بود؟ فرمود: آن را برای هیچ کس نگفتهام و نخواهم گفت، تا این که به دیدار پروردگار نایل آیم.»
متن نامهای که عمرو بن سعید برای حسین بن علی علیه السلام نوشت، چنین بود:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. از عمرو بن سعید به حسین بن علی، من از خدا درخواست
1) 1)
میکنم که تو را از کاری که به نابودیات میانجامد، باز دارد و به آنچه صلاح تو در آن است، هدایت کند. شنیدهام که راهی عراق شدهای! از تفرقه افکنی به خداوند پناه ببر، زیرا در این کار بیم نابودیات را دارم. اینک من عبداللّه بن جعفر و یحیی بن سعید را به خدمت فرستادهام، با ایشان به نزد من بیا، زیرا نزد من ایمنی و با ما پیوند داری و به تو نیکی و حقّ همسایگی را نسبت به تو رعایت میکنیم. خدا گواه است که این حقها برای شما نزد من محفوظ است و همو ضامن و مراقب و وکیل است. والسّلام علیک.»
امام حسین علیه السلام در پاسخ این نامه نوشتند:
«کسی که سوی خدا فرا میخواند و کار شایسته میکند و میگوید که از مسلمانانم، (1)
همچنین عمره، دختر عبد الرّحمان بن سعد بن زرارۀ انصاری (2)، به حضرت نامهای نوشت و زیانهای کاری را که در پیش گرفته است، برشمرد؛ و به ایشان توصیۀ اطاعت و رعایت اتّحاد جماعت را کرد! او در نامهاش عنوان کرد که حضرت با این حرکت به قتلگاهش میرود و گفت: «گواهی میدهم، عایشه برایم گفت که از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیده است که حسین در زمین بابل کشته میشود.» چون حضرت نامۀ وی را خواند، گفت: « در این صورت چارهای جز رفتن به قتلگاه نیست.» و روانه شد.
امام علیه السلام رفت تا به منزل «تنعیم» (3)رسید. در آنجا به کاروانی (4)برخورد که کارگزار یزید
1) 1)
2) 2) - برای آگاهی از شرح حال وی، ر.ک: تهذیب التهذیب، ابن حجر، 438/12.
3) 3) - تنعیم، محلی در بیرون از منطقۀ حرم مکّه، میان مکّه و سرف و در دو فرسنگی و به قولی در چهار فرسنگی شهرمکّه که مکّیان برای عمره از آنجا احرام میبندند. (معجم البلدان، 49/2).
4) 4) - لسان المیزان، 3/2 و نیز ر.ک: أنساب الأشراف، 164/3.
در یمن، برای وی فرستاده بود و جامههای سرخ و انواع پارچههای ابریشمین بار داشت.
حضرت آنها را گرفت و با خود برد .سپس به ساربانان گفت: «شما را مجبور به آمدن با خود نمیکنم. هر کدامتان که بخواهد با ما به عراق بیاید، کرایهاش را به طور کامل میدهیم و با او به نیکی رفتار میکنیم. هر کس هم بخواهد همین جا از ما جدا شود، کرایهاش را به اندازه راهی که پیموده است میپردازیم.» پس حقوق کسانی را که از حضرت جدا شدند، به طور کامل دادند و همچنین به هر کدام که با او همراه شدند، هم کرایه داد و هم جامه پوشانید. (1)
چون حسین علیه السلام از مکّه بیرون شد و از منطقۀ حرم گذشت، کارگزاران و جاسوسان یزید به او و ابنزیاد نامه نوشتند و از حرکت امام علیه السلام به عراق خبر دادند. به دنبال آن یزید به عبیداللّه چنین نوشت:
«همانا از حرکت حسین به سوی کوفه باخبر شدهام. روزگار تو از میان روزگارها و شهر تو از میان شهرها و خودت از میان کارگزاران گرفتار او شدهای و با این آزمون، یا آزاد خواهی شد و یا به بردگی باز خواهی گشت. همان طور که عبید (جدّ ابنزیاد) برده بود.» (2)
عمرو بن سعید، استاندار مکّه هم به ابنزیاد نوشت:
«حسین سوی تو روانه شده است. در چنین موردی یا به آزادی میرسی و یا به بردگی کشیده خواهی شد.» (3)
ولید بن عتبة بن ابیسفیان نیز به عبیداللّه نوشت:
«حسین بن علی سوی تو روان گشته است. او حسین پسر فاطمه است و فاطمه دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است. به خدا سوگند! سلامتی هیچکس نزد ما محبوبتر از سلامتی حسین نیست، بنا بر این از این که به زیان خودت چنان وضعیّتی ایجاد کنی که قابل جبران نباشد و عموم
مردم آن را فراموش نکنند و از یاد نبرند، بر حذر باش. والسّلام.» (1)
فرزدق گوید: از بصره به قصد عمره بیرون شدم. در صحرا اردوگاهی را دیدم.
پرسیدم: این اردوگاه کیست؟ گفتند: اردوگاه حسین بن علی علیه السلام . گفتم: پناه بر خدا! آنگاه خدمت امام رسیدم و سلام کردم. حضرت پرسید: «ای مرد! کیستی؟» گفتم: «فرزدق پسر غالب.» فرمود: «این نسب کوتاه است.» گفتم: «نسب شما که کوتاهتر است. شما پسر پیامبر خدایید.» حضرت پرسید: «کنیهات چیست؟» گفتم: «ابوفراس.» پرسید: «ای ابوفراس! مردم را چگونه پشت سر نهادی؟ و از کجا میآیی و به کجا میروی؟» گفتم: «از بصره میآیم و به عمره میروم. اگر از وضعیّت مردم میپرسید، بدان که دلهاشان با شماست ولی شمشیرهاشان با بنیامیّه است. البتّه تقدیر از آسمان فرود میآید.» حضرت گریان شد و فرمود: «مردم همیشه چنیناند. پیروان دینار و درهماند و دین لقلقۀ زبانی بیش نیست. چون آزمایش پیش آید دینداران اندک میشوند.»
در نقلی دیگر از قول فرزدق چنین آمده است:
هنگامی که امام حسین علیه السلام را در راه کوفه دیدم، پیش از سپریشدن ایام حجّ بود.
گفتم: «پدرم فدایت باد! اگر تا هنگام بازگشت مردم از مراسم بمانید، امید است که اهل موسم با شما بیایند.» فرمود: «ای ابوفراس! از ایشان ایمن نیستم.»
عبداللّه بن سلیم و مذری بن مُشمَعِل گفتهاند: به صفاح (2)که رسیدیم، فرزدق شاعر را دیدیم که ایستاده و به امام حسین علیه السلام میگوید: «خدا همۀ درخواستها و آرزوهایت را در همۀ زمینهها بر آورده سازد!» حضرت فرمود: «از مردمی که پشت سر گذاردهای بگو.» گفت: «از شخصی آگاه سؤال فرمودی. دلهای مردم همراه تو ولی شمشیرهاشان
با بنیامیّه است. البتّه تقدیر از آسمان فرود میآید و خدا هر چه بخواهد میکند.» فرمود:
«راست گفتی. فرمان از آن خداست و خدا هر چه بخواهد میکند و پروردگار هر روز در کاری است. اگر تقدیر چنان که دوست میداریم فرود آید، خدا را به خاطر نعمتهایش میستاییم و برای سپاسگزاری، از او کمک میخواهیم و اگر تقدیر مانع امید گردد کسی که نیّتش با حقّ و در باطن پرهیزگار باشد، ستم روا نمیدارد.»
چون امام حسین علیه السلام از منزل «تنعیم» روانه شد و به منزل «ذات عرق» (1)
«برادر بنیاسدی راست گفت. البتّه خدا هر چه بخواهد میکند و به هر چه دوست داشته باشد، حکم میکند.»
هنگامی که حسین علیه السلام به «ثعلبیّه» فرود آمد، شب را در آنجا ماند. بامدادان ناگهان چشمش به ابوهرّۀ ازدی از اهالی کوفه افتاد. او خدمت حضرت رسید و سلام کرد و پرسید: «ای پسر پیامبر خدا! چرا از حرم خدا و حرم جدّتان بیرون آمدهاید؟» فرمود:
«وای بر تو ای ابوهرّه! بنیامیّه ثروتم را گرفتند، صبر کردم، به خاندانم ناسزا گفتند، باز هم صبر کردم؛ و چون به قصد جانم آمدند از چنگشان گریختم! به خدای متعال سوگند! گروه ستمگر مرا خواهند کشت و البتّه خدا بر آنان لباس ذلّت خواهد پوشاند و شمشیری برّان را بر آنان چیره خواهد ساخت و کسانی را بر آنان مسلّط خواهد کرد، تا آنان را از
قوم سبأ نیز ذلیلتر کنند؛ همان قومی که زنی بر آنان حکومت میکرد و بر مال و خونشان فرمان میراند.»
ابومخنف گوید: چون خبر حرکت امام حسین علیه السلام از مکّه به کوفه به گوش عبیداللّه رسید، حُصَین بن نُمَیر، رئیس شرطه را فرستاد تا در قادسیّه (1)
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. از حسین بن علی علیه السلام به برادرانش از مؤمنان و مسلمانان، سلام بر شما. خدا را سپاس که هیچ معبودی جز او نیست! امّا بعد، نامۀ مسلم بن عقیل به من رسیده است که در آن مرا از تدبیر نیکو و اتّحاد شما در یاری ما و جستن حقّمان مطّلع میسازد. از خدا میخواهم که کار ما را اصلاح گرداند و به شما عظیمترین اجر و پاداش را بدهد. من در روز سهشنبه هشتم ذیحجّه، یعنی روز ترویه از مکّه سوی شما حرکت کردهام.
چون پیکم نزد شما آمد، کارتان را سامان دهید و بکوشید، زیرا من إن شاءاللّه همین روزها نزد شما میآیم. درود و رحمت و برکات خدا بر شما باد.» (4)
مسلم بیستوهفت روز پیش از کشته شدنش، برای امام حسین علیه السلام چنین نوشتهبود:
«امّا بعد، همانا پیک به کسان خود دروغ نمیگوید. جمعیّت کوفیان با توست. همین که نامه را خواندی، روانه شو. والسّلام علیک.»
امام علیه السلام ، پس از دریافت نامۀ مسلم با همسر و فرزند روانه شد و به هیچ مانعی توجّه نمیکرد. قیس بن مُسْهِر با نامۀ امام حسین علیه السلام به کوفه روانه شد. چون به قادسیّه رسید، حصین بن نمیر، او را دستگیر کرد و نزد عبیداللّه زیاد فرستاد. عبیداللّه گفت: «بالای کاخ
برو و دروغگوی و فرزند دروغگوی را دشنام بده.» (1)
راوی میگوید: با زهیر بن قین بجلی (3)از مکّه میآمدیم که کاروانمان با کاروان حسین علیه السلام هممسیر و همزمان شد. برای ما هیچ چیز ناخوشایندتر از این نبود که در منزلی با وی همراه شویم، از این رو هرگاه وی پیش میافتاد، زهیر به عمد عقب میکشید و چون حسین فرود میآمد، زهیر پیش میرفت. سرانجام روزی در منزلی ناگزیر فرود آمدیم و با وی هممنزل شدیم. حسین علیه السلام در کناری و ما هم در کناری منزل کردیم.
نشسته و سرگرم غذاخوردن بودیم که ناگهان پیک امام علیه السلام آمد و سلام کرد. سپس وارد شد و گفت: «ای زهیر بن قین! ابوعبداللّه، حسین بن علی علیه السلام مرا فرستاده است تا نزد وی بروی.» با شنیدن این سخن هر کس هر چه در دست داشت افکند و چنان در جا خشکمان زد که گویی بر سر ما پرنده نشسته است. در این هنگام همسر زهیر خطاب به وی گفت: «آیا پسر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در پیات میفرستد و تو نمیروی؟ سبحان اللّه! چه میشود، اگر نزدش بروی و به گفتارش گوش بدهی و برگردی؟» زهیر پیش حضرت رفت و اندکی بعد شادمان و با چهرهای گشاده برگشت و دستور داد که چادر و بار و بنهاش را نزدیک امام حسین علیه السلام بردند. به همسرش نیز گفت: «تو آزادی که به خانوادهات بپیوندی، زیرا هرگز دوست نمیدارم که از من جز نیکی به تو چیزی برسد.»
سپس به یارانش گفت: «هر که از شما دوست دارد از من پیروی کند، پیروی کند وگرنه این آخرین دیدار است؛» و ادامه داد: «من حدیثی برای شما نقل میکنم. به شهر «بَلَنْجَر» (1)
به گزارش بلاذری (3)امام حسین علیه السلام پیش از آگاهی از شهادت مسلم برادر رضاعیاش عبداللّه بن یقطر را سوی وی فرستاد. امّا حصین بن نمیر اورا گرفت و نزد ابن زیاد فرستاد.
او دستور داد تا وی را بالای کاخ ببرند تا به حسین علیه السلام و پدرش ناسزا بگوید و ایشان را به دروغگویی متّهم سازد. عبداللّه بالای کاخ رفت و گفت: «ای مردم! من پیک حسین، فرزند دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله سوی شمایم. او مرا فرستاده است که یاری اش کنید و به زیان پسر مرجانه یعنی زنازاده پسر زنازادۀ ملعون به او کمک دهید.» عبیداللّه دستور داد تا او را از بالای کاخ بر زمین انداختند. استخوانهایش شکست، ولی او هنوز نیمه جانی داشت.
مردی آمد و سرش را برید و چون گفتند: «وای بر تو ! چه کاری بود که کردی؟» گفت:
«خواستم راحتش کنم!»
به نظر میرسد که گرفتارشدن عبداللّه بن یقطر به دست حصین اشتباه باشد، زیرا ابنزیاد حصین را بعد از ورود خود به کوفه به مراقبت گماشته بود، در حالی که از گزارش
خوارزمی (1)
از اسب پیاده شدم و او را بازرسی کردم و این نامه را از او به دست آوردم.» ابنزیاد نامه را گرفت؛ و در آن چنین نوشته شده بود:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. به حسین بن علی علیه السلام ، امّا بعد، بدان که از اهالی کوفه بالغ بر بیستهزار نفر با تو بیعت کردهاند. چون نامه را دریافت کردی، بشتاب. زود بشتاب، زیرا مردم همه با تواند و به یزید بن معاویه هیچ تمایل و نظری ندارند. والسّلام.»
ابنزیاد گفت: «صاحب نامه کجاست؟» گفت: «پشت در.» گفت: «او را نزد من بیاورید!» آوردند. هنگامی که پیش ابنزیاد ایستاد، پرسید: «کیستی؟» گفت: «از بنیهاشم.» پرسید: «نامت چیست؟» گفت: «عبداللّه فرزند یقطر.» پرسید: «چه کسی این نامه را به تو داده است؟» گفت: «زنی که نمیشناسمش.» ابنزیاد باخنده گفت: «یکی از این دو راه را برگزین! یا به من بگو چه کسی این نامه را به تو داده است، یا کشته خواهی شد.» گفت: «دهندۀ نامه را به تو معرّفی نمیکنم؛ و از کشتهشدن هم باک ندارم، زیرا پاداش کسی که به دست تو کشته شود، نزد خداوند، از همه کشتگان بیشتر است.» پس عبیداللّه فرمان داد تا او را گردن زدند.
دو تن از افراد قبیلۀ بنیاسد (2)گفتهاند: پس از گزاردن حجّ، دیگر هیچ هدفی نداشتیم
جز این که هر چه زودتر خود را در راه به حسین علیه السلام برسانیم، تا ببینیم سرنوشت او چه میشود. شتران را هی زدیم و به سرعت پیش رفتیم، تا این که در منزل «زَرُود» (1)
پرسیدیم: «کیستی؟» گفت: «مردی از قبیلۀ بنیاسد.» گفتیم: «ما هم از بنیاسدیم.» نامت چیست؟ گفت: «بُکَیر بن مُتْعَبه.» ما هم تبار خود را بازگو کرده گفتیم: «از وضعیّت مردم پشت سر خود برای ما بگو.» گفت: «آری، من پس از قتل مسلم و هانی از کوفه بیرون آمدهام و خودم دیدم که پاهاشان را گرفته در بازار میکشیدند.» سپس ما با شتاب خود را به امام حسین علیه السلام رسانیدیم و با او همراه شدیم و شامگاه به منزل «ثعلبیّه» رسیدیم. چون فرود آمد، به خدمتش رفتیم و سلام کردیم و او پاسخ داد. گفتیم: «خدایت رحمت کند! ما خبری داریم، اگر بخواهی آشکارا یا پنهان برای شما نقل کنیم.» حضرت نگاهی به یارانش کرد و فرمود: «در برابر اینان رازی ندارم.» گفتیم: «شامگاه دیشب آن سواری که از پیش شما گذشت دیدی؟» فرمود: «بلی دیدم و میخواستم از او پرسشی کنم.» گفتیم:
«ما خبر او را برایت به دست آوردیم. لازم نیست شما بپرسی. او مردی از بنیاسد و از خودمان است و صائبنظر و راستگو و بافضیلت و خردمند است؛ و میگوید که هنگام بیرونآمدن از کوفه دیده است که مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را کشتهاند و پاهاشان را گرفته در بازار میکشند.» حضرت فرمود: «إنّا للّه و إنّا إلیه راجِعونَ خدای رحمتشان کند!» و این عبارت را چند بار تکرار کرد.» گفتیم: «تو را به خدا سوگند! به فکر خود و خاندانت باش، بیا و از همین جا برگرد! زیرا در کوفه نه یاوری داری و نه شیعهای،
1) 1)
میترسیم خطری برایت پیش آید.» در این هنگام فرزندان عقیل بن ابیطالب از جا برخاستند و گفتند: «نه، به خدا سوگند! از پا نمینشینیم تا این که یا انتقام خون خود را بگیریم و یا همانند برادرمان به شهادت برسیم.»
امام حسین علیه السلام نگاهی به ما کرد و فرمود: «پس از اینان، زندهماندن در دنیا هیچ سودی ندارد.» دانستیم که حضرت تصمیم قطعی بر ادامۀ حرکت دارد. گفتیم: «خدا برایت خیر بخواهد!» فرمود: «خداوند شما را رحمت کند!» (1)
«البتّه شما مانند مسلم نیستی، اگر به کوفه در آیی به یقین بیشتر مردم به شما روی خواهند آورد.»
حضرت تا بامداد منتظر ماند. آنگاه به جوانان و نوجوانان خود فرمود: «آب بیشتری بردارید.» آب برداشتند و ذخیرۀ بیشتری فراهم کردند و آنگاه رفتند، تا به منزل «زباله» (2)رسیدند. ابومخنف گوید: امام از هیچ آبی عبور نمیکرد، مگر این که شماری از اهل آنجا از او تبعیت میکردند تا به منزل «زباله» رسید و از شهادت برادر رضاعی خود، عبداللّه بن یقطر، خبردار شد، که پیش از این داستانش را گفتیم. هنگامی که این خبر به حسین علیه السلام رسید، نامهای را بیرون آورد و برای مردم خواند و سپس سخنرانی کرد و گفت:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. خبری دردناک به ما رسیده است. مسلم بن عقیل، هانی بن عروه و عبداللّه بن یقطر کشته شدهاند و هواداران ما از ما دست کشیدهاند! حال هر کدام از شما که بخواهد برگردد، پیمانی از ما بر عهدهاش نیست و میتواند برگردد.»
بیشتر مردم از پیرامون حضرت پراکنده شدند و از چپ و راست رفتند و فقط همان کسانی که از مدینه آمده بودند، با وی ماندند.
بامدادان حضرت به جوانانش فرمود تا آب برگیرند و آب بیشتری هم بردارند. آنگاه
روانه شد تا به «بطن عقبه» (1)
ابومخنف گوید: لوذان، یکی از مردان بنیعکرمه، نقل کرد که یک تن از عموهایش از امام حسین علیه السلام پرسید: «به کجا میروی؟» فرمود: «به کوفه.» گفت: «تو را به خدا برگرد، زیرا جز سوی نیزهها و تیزی شمشیرها پیش نمیروی! این مردم که به تو پیغام دادهاند، اگر زحمت جنگ را بر عهده میگرفتند و همه چیز را برایت آماده میکردند و شما نزدشان میرفتی نظر خوبی بود؛ امّا با این وضعیّتی که شما تعریف میکنی، هرگز انجام چنین کاری را به صلاح نمیبینم.» فرمود: «ای بندۀ خدا! آنچه گفتی بر من پوشیده نیست، ولی با فرمان الهی کاری نمیشود کرد.» سپس از آن منزل کوچ کرد و رفت. (3)
امام حسین علیه السلام از بطن عقبه روانه شد، تا در «شراف» (4)فرود آمد. بامدادان به جوانان فرمود، تا آب زیادتری بردارند. سپس از آنجا رفتند و تا نیمروز به حرکت ادامه دادند.
ناگهان مردی از ایشان فریاد زد: «اللّه اکبر!» حضرت فرمود: «اللّه اکبر! چرا تکبیر گفتی؟.» گفت: «درخت خرما دیدم.» امّا مردان اسدی گفتند: «اینجا هرگز درخت خرما ندیدهایم.» امام به مردان بنیاسد فرمود: «به نظر شما چه دیده است؟» گفتند: «گمان میکنیم گردن اسبان را دیده باشد.» فرمود: «نظر من نیز همین است.» آنگاه فرمود: «آیا پناهگاهی نیست که پشت به آن بدهیم و تنها از یک سو با آن گروه رویارو شویم؟» گفتیم:
«چرا! «ذو حُسُم» (1)
امام به جوانان فرمود: «این سپاه را آب بدهید. سیرابشان کنید. اسبان را هم آب بنوشانید.» جوانان برخاستند و به اسبها آب نوشانیدند. گروهی دیگر از جوانان نیز برخاستند و سپاه را آب دادند، تا سیراب شدند. آنگاه کاسهها و مشکها و تشتها و ظرفها را با شتاب پر آب کردند و جلو اسبها گرفتند. هرگاه اسبی سه یا چهار یا پنج بار آب مینوشید، ظرف را جلو اسب دیگر مینهادند، تا به همۀ اسبها آب دادند.
علی بن طحّان محاربی گوید: من با حرّ بن یزید بودم و با آخرین گروه از سپاه وی رسیدم. هنگامی که حسین علیه السلام وضعیّت تشنگی من و اسبم را دید، [به لهجۀ حجازی] فرمود: «راویه را بخوابان!» من منظور حضرت را نفهمیدم، زیرا راویه در نظر من به معنای مشک آب بود. سپس فرمود: «برادرزاده! شتر را بخوابان.» من شتری را که مشک آب
1) 1)
رویش بود، خوابانیدم. فرمود: «بنوش.» من آغاز به نوشیدن کردم. امّا همچنان که مینوشیدم، آب از اطراف دهانۀ مشک میریخت. حضرت فرمود: مشک را بپیچان.
نمیدانستم چطور باید بپیچانم! امام برخاست و آن را پیچاند، تا هم خود آب نوشیدم و هم اسبم را آب دادم. حرّبن یزید از قادسیّه آمده بود؛ زیرا عبیداللّه که از حرکت امام مطّلع شد، حصین بن نمیر تمیمی را که رئیس شرطهاش بود، فرستاد و دستور داد که در قادسیّه فرود آید و میان قطقطانه تا خفّان اردوگاه بر پا سازد و نیروها را سازماندهی کند.
حرّ را نیز با هزار سوار از قادسیّه جلوتر فرستاد، تا به پیشواز امام حسین علیه السلام برود.
حرّ با امام علیه السلام موافقت داشت. چون وقت نماز ظهر شد، حضرت به حجّاج بن مسروق جعفی فرمود تا اذان بگوید. اذان گفت و چون نوبت به اقامه رسید، امام علیه السلام شلوار و عبا و کفش پوشید و آنگاه به سپاس و ستایش خدا پرداخت و فرمود: «ای مردم! البتّه من در نزد شما و خدا معذورم زیرا به اینجا نیامدم، مگر پس از این که نامههاتان به من رسید وپیکهاتان نزد من آمدند، با این پیغام که سوی ما بیا، چون هیچ پیشوایی نداریم و امیدواریم که خدا به وسیلۀ تو ما را هدایت کند. اکنون اگر بر سر پیمان خود هستید، هان! اینک نزد شما آمدهام. اگر با من پیمان ببندید و اطمینان بدهید، به شهرتان وارد میشوم و اگر چنین نکنید و از آمدنم ناراحت باشید، به همان جایی که آمدهام بازمیگردم.»
آنان در پاسخ حضرت خاموش ماندند و به مؤذّن گفتند: «اقامه بگو!» مؤذّن اقامه گفت و امام علیه السلام به حرّ فرمود: «آیا میخواهی که با یارانت نماز بگزاری؟» گفت: «نه، بلکه شما به نماز بایستید، ما نیز به شما اقتدا میکنیم.» حضرت نماز گزارد و سپس به چادرش رفت و گروهی از یارانش پیرامون او گرد آمدند و بقیّه به صفوف خود برگشتند و آنها را دوباره منظّم کردند. سپس هر کس افسار اسبش را گرفت و در سایۀ آن نشست.
چون هنگام نماز عصر فرا رسید، امام حسین علیه السلام فرمود تا برای حرکت آماده شوند.
آنگاه بیرون رفت و به جارچی فرمود تا برای نماز عصر جار بزند. او اذان و اقامه گفت و حضرت با جماعت نماز گزارد. پس از سلام نماز، رو به جماعت کرد و خدا را سپاس و ستایش کرد و گفت:
«، ای مردم! اگر تقوا پیشه کنید و حقّ را برای صاحبانش بشناسید، موجب خشنودی خداوند است. ما خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله ، به تصدّی حکومت بر شما از دیگر مدّعیان شایستهتریم. زیرا اینان چیزی را ادّعا میکنند که از آنان نیست و میان شما کینه و دشمنی میپراکنند. با این حال اگر ما را نمیپسندید و حقّ ما را نمیشناسید و نظرتان جز آن چیزی است که در نامههاتان نوشتهاید و پیکهاتان گزارش دادهاند، باز میگردم.»
آنگاه حرّ گفت: «به خدا سوگند! ما از نامههایی که میگویید، هیچ اطّلاعی نداریم.» امام علیه السلام گفت: «ای عقبة بن سمعان! خورجین نامههایی را که به من نوشتهاند بیاور!» عقبه خورجین پر از نامه را آورد و جلو ایشان خالی کرد. حرّ گفت: «ما از کسانی که به تو نامه نوشتهاند، نیستیم و مأموریّت داریم که چون تو را دیدیم، از تو جدا نشویم، تا تو را نزد عبیداللّه بن زیاد ببریم.»
امام علیه السلام فرمود: «مرگ از آن کار به تو تزدیکتر است!» سپس به یارانش فرمود:
«برخیزید و سوار شوید!» ایشان سوار شدند و منتظر ماندند، تا زنانشان هم سوار شوند.
حضرت به یارانش فرمود: «برگردیم.» همین که قصد برگشتن کردند، سپاه حرّ جلوشان را گرفتند و مانع بازگشت آنان شدند.
امام حسین علیه السلام به حرّ فرمود: «مادرت به عزایت بنشیند، چه میخواهی؟» گفت:
«هان! به خدا سوگند! اگر دیگری این سخن را به من میگفت و وضعیّت کنونی تو را میداشت، از یادکرد مادرش با نسبت عزانشینی فروگذار نمیکردم. هر کس میبود، همین حرف را بدو میزدم؛ امّا از مادر تو جز به نیکوترین صورت ممکن نمیتوانم یاد کرد.»
امام علیه السلام فرمود: «چه میخواهی؟» گفت: «به خدا! میخواهم تو را نزد عبیداللّه بن زیاد ببرم.» فرمود: «واللّه که در این صورت از تو تبعیّت نمیکنم.» گفت: «به خدا که من هم رهایت نمیکنم.» این جمله، سه بار میان ایشان ردّ و بدل شد. چون گفتارشان به درازا کشید، حرّ گفت: «من مأمور جنگیدن با تو نیستم. فقط مأموریّت دارم که از تو جدا نشوم تا تو را به کوفه ببرم. اگر چنین نمیخواهی راهی را در پیش بگیر که نه تو را به کوفه
برساند و نه به مدینه برگرداند. راهی باشد میان من و تو، تا من به ابنزیاد نامه بنویسم و تو هم اگر خواستی به یزید یا به عبیداللّه زیاد بنویس. امیدوارم در این فاصله وضعیّتی پیش آید و من از مأموریّتی که دربارۀ تو دارم، معاف شوم.» امام علیه السلام به یارانش فرمود:
«این راه را در پیش گیرید» و سوی چپ و در راه عذیب و قادسیّه حرکت کرد. در این هنگام در فاصله سیوهشت میلی عذیب بود. همچنان که امام علیه السلام با یارانش پیش میرفت، حرّ نیز وی را همراهی میکرد. (1)
ابومخنف گوید: حسین علیه السلام در «ذی حسم» ایستاد و پس از سپاس و ستایش خداوندگفت:
«برای ما وضعیّتی پیش آمده است که میبینید. دنیا دگرگون شده و به زشتی گراییده است.
نیکی از آن رخت بر بسته و شتابان از میان رفته و چیزی از آن باقی نمانده مگر ته ماندهای مانند ته ماندۀ کاسه و یک زندگانی پست که مانند چراگاهی نابود شده است. آیا نمیبینید که به حقّ عمل نمیشود و از باطل نهی نمیگردد؟ باید مؤمن راغب دیدار خدا باشد و من مرگ را جز شهادت و زندگی با ستمگران را جز خسران نمیبینم.»
آنگاه زهیر بن قین برخاست و به یارانش گفت: «شما سخن میگویید، یا من حرف بزنم؟» گفتند: «شما سخن بگویید!» وی پس از سپاس و ستایش خدا چنین گفت:
«ای پسر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ! بر هدایت خداوند باشی، گفتارت را شنیدم. به خدا سوگند! اگر دنیا ماندنی هم باشد و ما هم در آن جاودانه باشیم و کمک به شما موجب جدایی از آن گردد، البتّه قیام با تو را بر ماندن در دنیا بر میگزینیم.»
حضرت برای او دعا کرد و او را ستود.
همچنین ابومخنف گوید: امام حسین علیه السلام در «بیضه» (2)برای یاران خود و یاران حرّ سخنرانی کرد و پس از سپاس و ستایش خداوند چنین گفت:
«ای مردم! پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرموده است: هر کس حاکم ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال میشمرد و پیمان خدا را میشکند و با سنّت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله مخالفت میورزد و میان بندگان با گناه و ستم رفتار میکند؛ و او با کردار و گفتار برای از میان بردن وی نکوشد، خداوند به حق، وی را همان جایی که شایسته اوست، در میآورد. هان! آگاه باشید که این گروه فرمانبری شیطان را پیشه کردهاند و فرمانبری رحمان را رها ساختهاند. حدود الهی را واگذاردهاند. بیت المال را به خود اختصاص دادهاند. حرام خدا را حلال و حلالش را حرام کردهاند. من شایستهترین کسی هستم که باید این وضع را دگرگون کنم. نامههاتان به من رسیده است و پیکهاتان خبر بیعت شما را برایم آوردهاند، حتّی بر این که مرا ترک نمیگویید و رهایم نمیکنید. پس اگر همچنان بر بیعت خود هستید که هدایت مییابید. من حسین، فرزند علی علیه السلام و فرزند فاطمه، دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هستم که خودم با شما هستم و خانوادهام با خانوادۀ شمایند. من برای شما پیشوایی نمونه هستم. حال اگر وفاداری نکنید و بیعتتان را بشکنید و عهد و بیعتم را به گردن نگیرید، به جان خودم سوگند! که این کارها از شما مردم، ناشناخته و بعید نیست. با پدر و برادرم و پسر عمویم مسلم نیز همین رفتار را کردهاید. فریبخوردۀ واقعی کسی است که فریب شما را بخورد. در این صورت بهرۀ خود را از دست دادهاید و نصیب خود را تباه کردهاید «وَ مَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ» (1)
حرّ همچنان حضرت را همراهی میکرد و میگفت: «ای حسین علیه السلام ! به خاطر خدا جانت را به خطر مینداز. من مطمئن هستم که اگر بجنگی کشته خواهی شد و چون کشته
شوی آن طور که پیشبینی میکنم خونت پایمال گردد!»
امام علیه السلام فرمود:
«آیا مرا از مرگ میترسانی؟ آیا از کشتنم مصیبت بزرگی به شما میرسد؟ نمیدانم به تو چه بگویم؛ ولی همان را میگویم که برادر اوسی به پسرعمویش هنگام رفتن وی به یاری پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گفت که چون از او پرسید: کجا میروی؟ به یقین کشته خواهی شد. او پاسخ داد:
من خواهم رفت و مرگ برای جوان ننگ نیست. آنگاه که نیّتی حقّ داشته باشد و مسلمانبجنگد؛ و جان خود را فدای مردان شایسته کند و از لعنتشدگان خائن و زورگو بپرهیزد. پس اگر زنده بمانم، پشیمان نخواهم بود و اگر بمیرم، سرزنش نخواهم شد، برای خواری تو همین بس که زیر بار ستم زندگی کنی!» (1)
حرّ پس از شنیدن سخنان حضرت از آن بزرگوار کناره گرفت.
همچنان حرّ و سپاه او در یک سوی راه میرفتند و حسین علیه السلام در سوی دیگر حرکت میکرد تا به «عُذَیْب هِجانات» رسیدند که شتران متعلّق به نعمان در آنجا میچریدند.
ناگهان به چهار نفر برخورد کردند که سوار بر رهوارهای خود اسب نافع بن هلال به نام «کامل» را یدک میکشیدند. راهنمای آنان یعنی طِرِمّاح، فرزند عُدَی نیز سوار بر اسب خود با آنان بود و با خود چنین زمزمه میکرد:
ای شترم! از این که تو را سخت میرانم، مهراس؛ و تا پیش از سرزدن سپیده شتابان بتاز.
همراه با بهترین همکاروانیان و همسفران بتاز، تا این که خدمت بهترین گرامیتبار راه یابی.
گرامیتبار بزرگوار، آزادۀ گشادهسینه که خدا او را برای بهترین کار آورده است؛
که امیدوارم خدا او را تا روزگار باقی است، پایدار بدارد.
هنگامی که خدمت امام حسین علیه السلام رسیدند، همین سرود را خواندند و حضرت
1) 1)
فرمود: «به خدا سوگند! من امیدوارم که خدا برای ما خیر بخواهد! چه کشته شویم و چه پیروز گردیم.»
در این هنگام حرّ بن یزید پیش آمد و گفت: «این چند نفر کوفی از همراهان تو نیستند.
از این رو آنان را یا زندانی میکنم و یا برمیگردانم!» امام فرمود: «من همان طور که از خود دفاع میکنم، از ایشان هم دفاع میکنم. اینان نیز یار و کمککار مناند و تو به من قول داده بودی که تا آمدن نامۀ ابنزیاد در هیچ موردی متعرّض من نشوی.» حرّ گفت: «بلی! ولی آنان همراه تو نیامدهاند.» فرمود: «آنان از یاران مناند و به منزلۀ همان کسانی هستند که با من آمدهاند و اگر به قولی که دادهای وفادار نباشی، با تو میجنگم.» پس حرّ آنان را به حال خود واگذارد.
آنگاه حسین علیه السلام به آنان فرمود: «اخبار مردمی را که پشت سر نهادهاید، به من گزارش دهید.» از میان آن چهار تن مجمع بن عبداللّه عائذ گفت: «به اشراف مردم رشوههای سنگین دادهاند و برای جلب دوستی و ارادتشان کیسههایشان را پر کردهاند. آنان نیز به زیان تو و برای جنگ با تو متّحد شدهاند. امّا بقیّۀ مردم هنوز دلهایشان به شما مایل است، امّا فردا شمشیرهای خود را بر روی تو خواهند کشید.» امام علیه السلام فرمود: «اگر از فرستادهام، نزد خود خبر دارید، باز گویید.» گفتند: «او که بود؟» فرمود: «قیس بن مسهر صیداوی.» گفتند: «بلی! او را حصین بن نمیر گرفت و نزد ابنزیاد برد و او دستور داد که تو و پدرت را نفرین کند؛ امّا او بر شما درود فرستاد و ابنزیاد و پدرش را لعنت کرد و مردم را به یاری تو فرا خواند، و آنان را از آمدنت آگاه ساخت. ابنزیاد هم فرمان داد تا او را از فراز کاخ به پایین افکندند.» چشمان حضرت اشکآلود شد و نتوانست از گریه خودداری کند. سپس فرمود:
«فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلاً» (1)
برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی از آنها در (همین) انتظارند و (هرگز عقیده خود را)
1) 1)
تبدیل نکردند.
طرمّاح، پسر عدی گوید: نزد امام حسین علیه السلام رفتم و گفتم: «به خدا سوگند! من هر چه مینگرم، کسی را همراه تو نمیبینم، و اگر فقط همین سپاه حرّ که شما را همراهی میکنند، با تو بجنگند، برای نابودی سپاه شما کافی است. تا چه رسد به این که جمعیّتی که روز پیش از بیرونآمدنم در کوفه دیدهام نیز به ایشان به پیوندد. من تا کنون چنان جمعیّتی ندیدهام؛ و چون دربارۀ آنها پرس و جو کردم گفتند: برای اعزام به جنگ با حسین علیه السلام آماده میشوند. تو را به خدا سوگند میدهم که حتّی اگر بتوانی یک وجب هم به طرف ایشان نروی این کار را بکن، و اگر میخواهی در شهری ایمن فرود آیی و در پناه خداوند دربارۀ وضعیّت خود بیندیشی و برایت روشن شود که چه راهی را باید در پیش بگیری، بیا تا شما را در جایی استوار و ایمن از کوهسارمان به نام «أجَأ» (1)
حسین علیه السلام فرمود: «خدا به تو و خویشانت پاداش نیک دهد. چون میان ما و میان این گروه قول و قرارهایی بوده است، نمیتوانیم برگردیم و البتّه نمیدانیم که سرانجام کار ما
1) 1)
چه خواهد شد.» پس با حضرت خداحافظی کردم و گفتم: «خداوند شما را از بدیهای پیدا و ناپیدا در پناه خود نگه دارد. من از کوفه مقداری آذوقه برای خاندانم تهیّه کردهام و هم اکنون نفقۀ آنان همراه من است. اینک میروم و آنها را میرسانم. سپس، به خواست خدا، سوی تو باز میگردم و اگر به تو بپیوندم به خدا سوگند! که از یارانت خواهم شد.»
امام علیه السلام فرمود: «اگر میخواهی این کار را بکنی پس خدا رحمتت کند بشتاب!»
طرمّاح گوید: امام حسین علیه السلام از «عذیب هجانات» روانه شد، تا به «قصر بنیمقاتل» (1)
در این هنگام انَس، پسر حارث کا هلی گفتوگوی امام حسین علیه السلام با پسر حرّ را شنید.
او نیز با همان ملاحظههای عبیداللّه از کوفه بیرون زده بود. چون حضرت از نزد پسر حرّ
بیرون آمد، وی به ایشان سلام کرد و گفت: «به خدا سوگند! من نیز از کوفه جز به همان وضعیّت او بیرون نیامدهام و دوست نداشتم به سود و یا زیان تو وارد جنگ شوم؛ ولی اکنون خداوند میل به یاری تو را در دلم افکنده و مرا برانگیخته است که با تو همراه شوم.» امام حسین علیه السلام فرمود: «پس هدایت شده و ایمن، با ما بیا.» (1)
امام به کاروان خود بازگشت و سر بر بالش نهاد، تا چرتی بخوابد. در عالم خواب دید که منادی گوید: این گروه روانهاند و مرگ هم به سوی ایشان میآید!
عمرو، پسر قیس مشرقی گوید: من و پسر عمویم در قصر بنیمقاتل خدمت امام حسین علیه السلام رسیدیم. سلام کردیم و پسر عمویم عرض کرد: «این که میبینم خضاب است، یا رنگ موی شماست؟» فرمود: «خضاب است، چون ما، بنیهاشم، زود پیر میشویم!» سپس فرمود: «برای یاری من آمدهاید؟» گفتم: «من مردی کهنسال، وامدار و عیالمندم. کالاهایی هم از مردم در دست من است و نمیدانم که چه پیش خواهد آمد و دوست نمیدارم که امانتم تباه شود!» پسر عمویم نیز همین سخنان را گفت. حضرت فرمود: «در این صورت طوری دور شوید که صدای کمک خواهی مرا نشنوید و حتّی سیاهی اردوگاهم را نیز نبینید؛ زیرا هر کس صدایم را بشنود و سیاهی اردوگاهم را ببیند و ما کمک بخواهیم و او به ما پاسخ مساعد ندهد و یاریمان نکند، خدای متعال او را به رو در آتش میاندازد! (2)بیوفا دنیا!»
امام زین العابدین علیه السلام گوید: با پدرم سوی کوفه در حرکت بودیم. در هر منزلی که فرود میآمدیم، ایشان از ماجرای شهادت یحیی پسر زکریّا یاد میکرد. یک روز گفت:
«از نشانههای بیارزشی دنیا نزد خداوند این است که سر حضرت یحیی به یکی از
زناکاران بنیاسرائیل هدیه داده شد!» همچنین فرمود: «یکی از شاهان بنیاسرائیل مرد و همسر و دختری از وی باقی ماند. مملکت او را برادرش به ارث برد و خواست که با زن برادر خود ازدواج کند. با یحیی علیه السلام مشورت کرد -چون در آن زمان، شاهان به دستور پیامبران علیهم السلام رفتار میکردند. یحیی گفت: «با وی ازدواج مکن، زیرا زناکار است.» چون آن زن نظر حضرت را شنید، گفت که یحیی، یا باید کشته شود و یا از مملکت اخراج گردد! آنگاه نزد دخترش رفت و او را آراست و گفت: «میان جمع نزد عمویت برو تا تو را فرا بخواند و در دامنش بنشاند و بگوید که هر چه دوست داری از من بخواه، زیرا هر چه بخواهی، به تو میدهم. وقتی چنین گفت، بگو که من هیچ چیز جز سر یحیی علیه السلام نمیخواهم» - چون شاهان هرگاه میان جمع قولی میدادند و عمل نمیکردند، از شاهی برکنار میشدند -. دختر چنان کرد. شاه که خود را میان کشتن یحیی و کنارهگیری از تخت شاهی مخیّر دید، تخت شاهی را برگزید و یحیی را شهید کرد؛ و زمین، مادر دختر را فرو بلعید. (1)
عقبة بن سمعان گوید: چون شب به آخر رسید، امام علیه السلام فرمود که آب برداریم.
سپس فرمان کوچ داد. به دستور ایشان عمل کردیم. چون از «قصر بنیمقاتل» بیرون آمدیم و ساعتی راه پیمودیم، حضرت سر را بر زین نهاد و چرتی خوابید. بیدار که شد، میگفت: «إنّا لِلّهِ وَ إِنّاإِلَیْهِ راجِعُونَ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ» و این عبارت را دو سه بار تکرار کرد. فرزندش، علی بن حسین علیه السلام که سوار اسب بود، گفت: «إنّا لِلّهِ وَ إِنّاإِلَیْهِ راجِعُونَ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ ، ای پدر! فدایت گردم! چرا کلمۀ استرجاع و حمد بر زبان راندی؟» فرمود: «پسرکم! تا سرم را به چرت نهادم، کسی به نظرم آمد که بر اسب سوار
1) 1)
بود و گفت: «این گروه میشتابند و مرگ هم سویشان میشتابد.» دانستم که آن، تجسّم ضمیرهای ما بوده و از مرگمان خبر داده است.» علی اکبر علیه السلام گفت: «ای پدر! إن شاءاللّه، بد نبینی! مگر ما بر حقّ نیستیم؟» فرمود: «به حقّ کسی که بازگشت بندگان سوی اوست، چرا، ما بر حقّیم!» گفت: «ای پدر! در این صورت چه باک از این که بر حق باشیم و بمیریم.» فرمود: «خدا به تو، ای فرزند خوب، همان پاداشی را بدهد که به هر فرزندی به خاطر پدرش میدهد.»
بامدادان امام علیه السلام پیاده شد و نماز گزارد. سپس با شتاب سوار شد و یارانش را سوی چپ راه میکشانید تا آنان را پخش کند. امّا حّر میآمد و آنان را باز میگرداند؛ و امام نیز مانع کار او میشد. هنگامی که حرّ آنان را به شدّت سوی کوفه راند، ایشان سرپیچی کردند و بر سرعت حرکت خود افزودند.
یاران امام حسین علیه السلام و سپاه حر پیوسته در حرکت بودند تا به «نینوا» رسیدند.
امام علیه السلام در آنجا فرود آمد. ناگهان سواری کماندار که از سوی کوفه میآمد، از دور پیدا شد. همه به انتظار ایستادند. چون به ایشان رسید، بر حرّ بن یزید و یارانش سلام کرد، امّا بر امام حسین علیه السلام و یارانش سلام نکرد. سپس نامۀ عبیداللّه را به حر تسلیم کرد، که در آن آمده بود: «امّا بعد، چون نامهام به تو رسید و پیکم نزدت آمد، عرصه را بر حسین تنگ کن و او را جز در دشت بدون آب و پناهگاه فرود میاور. به پیک دستور دادهام که با تو همراه شود و از تو جدا نگردد تا خبر اجرای فرمانم را بیاورد. والسّلام.»
چون حر نامه را خواند، گفت: «این نامۀ امیر عبیداللّه بن زیاد است که به من فرمان میدهد تا در همان جایی که نامه به من میرسد عرصه را بر شما تنگ کنم. این شخص
هم پیک او است و فرمان یافته است که از من جدا نشود، تا نظر و فرمان او را به کاربندم. (1)
در این هنگام یکی از یاران امام حسین علیه السلام به پیک عبیداللّه نگریست. او را شناخت و گفت: «آیا تو مالک، پسر نُسَیْر بُدّی نیستی؟» گفت: «چرا.» گفت: «مادرت به سوگت بنشیند! در آن نامه چه پیغامی آوردهای؟» گفت: «مگر چه چیزی آوردهام؟ از امام خود اطاعت کردهام و به بیعتم وفادار ماندهام!» گفت: «بلکه از پروردگارت نافرمانی کردهای و از امامت برای نابودی خود اطاعت کردهای و ننگ و آتش را به دست آوردهای. چنان که خدای متعال فرموده است: «وَ جَعَلْنا هُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّارِ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ لایُنْصَرُونَ» (2)، که منظور همان امام توست.»
سپس زهیر بن قین به امام علیه السلام عرض کرد: «پدر و مادرم فدایت! ای پسر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله اگر سپاهی جز همینان نباشد، به خدا قسم! برای جنگ با ما کافی است. پس وقتی که دیگران هم به جنگمان بشتابند، چه وضعیّتی خواهیم داشت؟ اجازه بدهید هماکنون با اینان بجنگیم، چون جنگیدن با اینان از جنگیدن با دیگرانی که خواهند آمد، آسانتر است!» (3)امام علیه السلام فرمود: «من نمیپسندم که آغازگر جنگ باشم، مگر که آنان، خود جنگ را آغاز کنند.» زهیر گفت: «پس به دهی که در نزدیکی ما بر کنارۀ فرات است برویم زیرا در شبه جزیرهای مستحکم واقع است که جز یک سو، رودخانۀ فرات آن را در بر میگیرد.» پرسید: «نام آن ده چیست؟» گفت: «عُقْر» (کانون آتش) فرمود: «از عقر به خدا پناه میبریم.» سپس به حرّ فرمود: «اندکی با ما بیا، آنگاه فرود میآییم.»
حرّ به حرکت با امام ادامه داد. چون به کربلا رسیدند، او و سپاهیانش مقابل ایشان قرار گرفتند و حرکتشان را متوقّف کردند. حرّ گفت: «همین جا فرود آیید که فرات هم به شما نزدیک است.» حضرت پرسید: «نام اینجا چیست؟» گفتند: «کربلا.» فرمود:
«سرزمینی است پر از اندوه و گرفتاری. با پدرم هنگام عزیمت به صفّین در حرکت بودیم.
چون به اینجا رسیدیم، ایستاد و دربارۀ نام آن پرسش کرد. چون نامش را شنید فرمود:
«همین جا محلّ فرودآمدن کاروان و ریزشگاه خونهایشان است.» چون موضوع را پرسیدند، گفت: «گرانمایگانی از خاندان محمّد صلی الله علیه و آله در اینجا منزل میکنند.» (1)
آنگاه امام حسین علیه السلام فرمود تا بارها را فرود آورند - چهارشنبه آغاز محرم سال 61 هجری - (2).
پس از آن که حرّ و سپاهیانش مانع حرکت امام و یارانش گردیدند و هر دو گروه در
کربلا اردو زدند، حرّ به ابنزیاد نامه نوشت و موضوع را گزارش داد. عبیداللّه در نامهای خطاب به امام حسین علیه السلام چنین نوشت:
امّا بعد، ای حسین! خبر فرودآمدنت در کربلا به من رسید؛ و امیرالمؤمنین یزید به من نوشته است که سر بر بالش آرامش ننهم و از هیچ غذایی سیر نخورم، مگر پس از آن که تو را به خدای مهربان و آگاه ملحق کنم، یا این که به فرمان من و یزید سر فرودآری!
امام علیه السلام پس از دریافت و خواندن نامه، آن را دور افکند و فرمود: «گروهی که با کسب خشم آفریدگار جویای خشنودی آفریدگان باشد هرگز رستگار نخواهد شد.» پیک گفت:
«پاسخ نامه چیست؟» فرمود: «او نزد من هیچ پاسخی ندارد؛ زیرا که مستحقّ عذاب شده است.» پیک نزد ابنزیاد رفت و او را از ماجرا آگاه کرد. او سخت خشمگین شد و مشاورانش را گرد آورد و گفت: «ای مردم! کدامیک از شما به کار حسین میپردازد، تا در عوض، حکومت هر شهری را که بخواهد، از آن او باشد؟» چون کسی پاسخ نداد، نگاهش را متوجّه عمر بن سعد بن ابیوقّاص کرد. عبیداللّه چند روز پیش از آن ضمن صدور فرمان حکومت ری و شوشتر برای عمر بن سعد، به وی دستور داده بود که به جنگ دیلم برود. ابلاغ آن کار نیز صادر شده بود و فقط پرداختن به قضیّۀ امام حسین علیه السلام ، عزیمت وی را به تأخیر افکنده بود. عبیداللّه گفت: «ای پسر سعد! تو مأمور این کار (رفتن به ری) هستی، ولی إن شاءاللّه زمانی پی کارت خواهی رفت که از کار حسین فراغت یافته باشی.» گفت: «ای امیر! اگر مرا از کشتن حسین معاف سازی، بر من منّت نهادهای!» عبیداللّه گفت: «معافت ساختم، تو نیز ابلاغ حکومت (ری) را به من باز گردان؛ و در منزلت بنشین تا دیگری را به حکومت بگماریم.» عمر گفت: «ای امیر! امروز را به من فرصت بده، تا در کار خود بیندیشم.» گفت: «فرصت دادم.»
عمر از مجلس عبیداللّه بیرون رفت و با برادران و افراد مورد اعتمادش به مشورت پرداخت. با هر کس که سخن میگفت، وی را از آن کار بر حذر میداشت؛ و همه
میگفتند: «از خدا بترس و از این کار بپرهیز.» (1)
فردای آن روز، عمر سعد با سپاهی چهارهزار نفری از کوفه به کربلا رفت. این چهارهزار تن عازم «دَسْتَبی» (2)واقع در بین همدان و قزوین بودند و عمر سعد قصد داشت با دیلمیانی که آنجا را تصرّف کرده بودند، بجنگد. ابنزیاد ابلاغ حکومت ری را برای وی صادر کرد و فرمان داد که نخست به جنگ دیلمیان برود. عمر سعد در «حَمّام أَعْیَن» (3)با مردم اردو زده آمادۀ حرکت بود. امّا چون موضوع عزیمت امام حسین علیه السلام به کوفه پیش آمد، ابنزیاد، عمر سعد را فرا خواند و گفت: «سوی حسین برو و پس از این که از کار وی فراغت یافتیم، تو به قلمرو حکومت خود حرکت کن.» عمر سعد گفت: «خدای تو را رحمت کند! اگر مصلحت میبینی که مرا معاف سازی، چنین کن.» گفت: «بلی! میشود، امّا به این شرط که ابلاغ حکومتی را که به تو دادهایم پس بدهی.» عمر سعد پس از شنیدن این سخن گفت: «یک روز به من فرصت بده تا بیندیشم.» سپس با افراد مورد اعتمادش به مشورت پرداخت. با هر کس مشورت کرد وی را بر حذر داشت. از آن جمله حمزه، پسر مغیرة بن شعبه، خواهر زادۀ عمر، نزد وی آمد و گفت: «ای دایی! تو را به خدا
سوگند! مبادا به جنگ حسین علیه السلام بروی که در آن صورت از پروردگارت نافرمانی کرده پیوند خویشاوندی را خواهی برید! به خدا قسم! اگر از دنیا و مال و حکومت همۀ زمین چشم بپوشی، از این که خدا را با خون حسین علیه السلام دیدار کنی برای تو بهتر است.» عمر سعد گفت: «به خواست خدا، همین کار را خواهم کرد.»
عبداللّه یسار جهنی گوید: نزد عمر سعد رفتم، در حالی که مأموریّت یافته بود تا نزد امام حسین علیه السلام برود. او خطاب به من گفت: «امیر به من فرموده است که سوی حسین حرکت کنم و من فرمان او را نپذیرفتهام.» گفتم: «خداوند کار تو را اصلاح گرداند و هدایت کند! مبادا این کار را بکنی! مبادا سوی وی بروی! من از پیش او بیرون رفتم، امّا بعد شخصی آمد و گفت: «عمر سعد دارد مردم را برای حرکت سوی حسین فرا میخواند.» نزد او رفتم و او را نشسته دیدم. همین که مرا دید، رویش را از من برگرداند.
دانستم که تصمیم رفتن سوی حسین علیه السلام را دارد؛ و برگشتم. عمر سعد نزد ابنزیاد رفت و گفت: «خدا کار امیر را راست گرداند! تو مرا به این کار گماشته برایم ابلاغ نوشتهای. مردم هم خبر آن را شنیدهاند. حال اگر صلاح میبینی که آن حکم را در مورد من عملی کنی، چنین کن؛ ولی این لشکر را به سرکردگی یکی از بزرگان کوفه به سوی حسین بفرست. از بزرگانی که در جنگ با کفایتترند و مقصود تو را بهتر از من بر آورده خواهند ساخت»؛ و سپس چند تن را برای او نام برد.
ابنزیاد گفت: «بزرگان کوفه را به من معرفی نکن! من از تو در بارۀ این که چه کسی را امیر سپاه اعزامی گردانم، نظر نخواستهام. اگر تو لشکر را میبری که خوب، نِعمَ المطلوب وگرنه ابلاغیّۀ حکومت را پس بده.» عمر سعد چون پافشاری او را دید، گفت:
«خودم میروم.» (1)
عمر سعد فردای روز ورود امام حسین علیه السلام به « نینوا»، با چهار هزار سپاه نزد وی آمد و به «عزرة بن قیس» فرمان داد تا با وی دیدار کند و از او بپرسد که چرا آمده است و چه میخواهد؟ عزره از کسانی بود که به حضرت نامه نوشته خواستار آمدن وی به کوفه شده بودند. از این رو خجالت کشید که خدمت ایشان برود. عمر سعد با هر یک از سران
1) 1)
سپاه خود که این خواسته را مطرح میکرد، از نامهنویسان به امام علیه السلام بود و از رفتن خودداری میکرد و رضایت به اجرای این فرمان نمیداد. آنگاه کثیر بن عبداللّه شعبی که سوارکاری دلیر بود و هیچ چیز مانع جسارت او نمیشد، گفت: «من سوی او میروم و به خدا سوگند! اگر بخواهی او را ناگهانی میکشم!» عمر سعد گفت: «من نمیخواهم او را ناگهانی بکشی، فقط نزد وی برو و بپرس که سبب آمدنش چیست.» آن مرد نزد امام حسین علیه السلام رفت. ابوثمامۀ صائدی که دید او میآید، به امام علیه السلام گفت: «خدا به سلامتتان دارد؛ ای ابوعبداللّه! بدترین مردم، گستاخترین، خونخوارترین و آدمکشترین فرد روی زمین، نزد تو میآید.» سپس سوی او رفت و گفت: «شمشیرت را بینداز.» گفت: «به خدا سوگند! این کار را نمیکنم، خلاف حرمت من است! من فقط یک پیک هستم. اگر پیغامم را میشنوید، آن را به شما میرسانم و اگر نمیپذیرید بر میگردم.» گفت: «به هر حال اگر بخواهی من قبضۀ شمشیرت را میگیرم آنگاه تو حرف مورد نظرت را بزن!» گفت: «نه! به خدا که بدان دست نخواهی زد.» گفت: «هر پیغامی داری به من بگو، تا به حسین علیه السلام برسانم؛ زیرا فاسقی چون تو را نمیگذارم که به او نزدیک شود.» سپس هر دو به هم دشنام دادند و او نزد عمر سعد بازگشت و ماجرا را تعریف کرد. آنگاه عمر سعد، قرّة بن قیس را فرا خواند و گفت: «ای قرّة! وای بر تو! به دیدار حسین بشتاب و از او بپرس که چرا آمده است؟ و چه میخواهد؟» قرّه نزد امام علیه السلام آمد. چون که حضرت او را دید، به یارانش گفت: «آیا این شخص را میشناسید؟» حبیب بن مظاهر گفت: «بلی! مردی از حنظلۀ تمیمی و خواهرزادۀ ماست. من او را به نیکرأیی میشناختم و گمان نمیکردم وی را در چنین وضعیّتی ببینم.» قرّه جلو آمد و بر حسین علیه السلام سلام کرد و پیغام عمر سعد را به حضرت رسانید. فرمود: «همشهریان شما به من نوشتهاند که سوی ما بیا! حال اگر از آمدنم ناخشنودید باز میگردم. چون قرّه خواست که برگردد، حبیب بن مظاهر گفت: «ای قرّة بن قیس! وای بر تو! چرا سوی گروه ستمکار برمیگردی؟ بیا و این مرد را یاری کن که خدا به وسیلۀ نیاکانش من و تو را هدایت فرموده است.» قرّه گفت: «پاسخ پیغام عمر
سعد را میبرم و دربارۀ کار خود نیز میاندیشم.» سپس نزد عمر سعد رفت و پیغام حضرت را رساند. عمر سعد گفت: من امیدوارم که خدا مرا از جنگ و پیکار با حسین به سلامت نگه دارد.
عمر سعد در نامهای خطاب به عبیداللّه زیاد چنین نوشت: «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.
من در جایی که به حسین رسیدم، پیکم را نزد او فرستادم و سبب آمدنش را جویا شدم که چه میطلبد و چه میجوید؛ و او چنین پاسخ داده است: «اهل این شهر به من نامه نوشته و پیکهایشان نزد من آمدهاند و از من خواستهاند که بیایم و اکنون آمدهام. حال اگر از آمدنم خرسند نیستند و نظرشان جز از آن چیزی است که پیکهایشان به من رساندهاند، باز میگردم.» (1)
ابنزیاد، در پاسخ چنین نوشت:
نامهات را دریافت کردم. بیعت با یزید را به حسین پیشنهاد کن. اگر وی و همۀ همراهانش بیعت کردند، مرا مطّلع گردان تا نظرم را به تو برسانم.
امام حسین علیه السلام کس نزد عمر سعد فرستاد و پیغام داد که امشب بین دو اردوگاه با هم دیدار میکنیم. عمر سعد با حدود بیست سوار آمد و حضرت هم با همین اندازه سوار بیرون رفت. امام علیه السلام ، هنگام دیدار با عمر سعد، به یارانش فرمود تا از وی دور شوند. عمر سعد نیز چنین کرد و نیروهای طرفین چنان از هم دور شدند که صدای سخن آن دو را نمیشنیدند. آنان تا پاسی از شب سخن گفتند و سپس با همراهانشان به اردوگاه خویش باز گشتند. مردم از روی گمان دربارۀ گفتوگوی آنان سخن میگفتند. برخی گمان
1) 1)
میکردند که حسین علیه السلام به عمر سعد گفت: «بیا نزد یزید بن معاویه برویم و این هر دو لشکر را به حال خود رها کنیم.» و عمر گفت: «در این صورت خانهام را ویران خواهند کرد!» فرمود: «من آن را برایت خواهم ساخت.» گفت: «ملکهایم را نیز از من خواهند گرفت!» فرمود: «از اموال خودم در حجاز بهتر از آنها رابه تو خواهم داد!» ولی عمر سعد رضایت نداد. حضرمی گوید: «مردم این سخنان را میگفتند و این حرفها بر سر زبانهایشان افتاده بود، بی آن که خود، چیزی از آن را حقیقتاً شنیده یا دانسته باشند.
ابومخنف گوید: امام حسین علیه السلام و عمر سعد، سه یا چهار بار با هم دیدار کردند.
آنگاه عمر به عبیداللّه چنین نوشت: «خدا آتش را خاموش کرده و با وحدت کلمه کار مردم را اصلاح گردانیده است. حسین علیه السلام به من قول داده است تا به جایی که از آن آمده برگردد؛ یا او را به هر یک از سرحدّات اسلامی که بخواهیم بفرستیم؛ تا مانند دیگر مسلمانان به هر سود و زیانی که داشته باشد خرسند باشد؛ یا این که نزد امیر مؤمنان یزید برود و دست در دست او بگذارد و نظرش را دربارۀ رابطۀ او با خود جویا شود. همۀ این راهها موجب خشنودی شما و صلاح مردم است.»
ابومخنف گوید: امام علیه السلام فرمود: «یکی از این سه راه را برگزینید: یا به همان جایی برگردم که از آنجا آمدهام و یا این که دستم را در دست یزید بن معاویه بگذارم تا هر چه میان من و میان خود صلاح ببیند نظر بدهد؛ و یا این که مرا به هر یک از سرحدّات اسلامی که میخواهید بفرستید تا چون دیگر مردم هر سود و زیانی که دارند، من نیز داشته باشم.» امّا گزارشهای دیگری خلاف این را اثبات میکند. ابومخنف به نقل از عبد الرّحمان بن جندب گوید: من با امام حسین علیه السلام همراه بودم. با او از مدینه به مکّه و از مکّه به عراق آمدم و تا هنگامی که کشته شد، لحظهای از او جدا نشدم و از گفتوگوهای او با مردم، در مدینه و مکّه و میان راه و در عراق و در اردوگاه تا روز شهادتش، کلمهای
نیست که من نشنیده باشم. نه، به خدا سوگند! حضرت هرگز قولهایی را که بر سر زبان مردم است به آنان نداده است. مردم بیجهت میپندارند که امام گفته است که دستش را در دست یزید بن معاویه میگذارد یا این که او را به مرزی از مرزهای مسلمانان بفرستد. هیچ کدام از حرفها را نَزَد و تنها گفت: «مرا آزاد بگذارید، تا در این سرزمین پهناور بروم و ببینم کار مردم به کجا میانجامد.» بلاذری (1)
گروههایی که از سوی ابنزیاد به جنگ امام حسین علیه السلام اعزام شدند، اینها بودند:
حصین بن تمیم، با چهارهزار نفر (وی دو روز پس از اعزام عمر بن سعد حرکت کرد)؛
1) 1)
حجّار بن ابجر عجلی، با هزار نفر؛ شبث بن ربعی، با هزار نفر (وی خود را به بیماری زده بود ولی ابنزیاد او را ناگزیر به حرکت کرد - . یزید بن حارث، با هزار نفر یا کمتر و بسیار میشد که مردی با هزار سپاهی اعزام میگردید، امّا جز با سیصد و چهارصد نفر و حتّی کمتر به مقصد نمیرسید؛ زیرا مردم راضی به این کار نبودند. (1)
بلاذری گوید: فراس بن جعده با امام حسین علیه السلام همراه بود و با ایشان نظر موافق داشت، امّا وقتی که اوضاع را دشوار دید، از ادامۀ همراهی ترسید. حضرت به او اجازۀ بازگشت داد و او شبانه برگشت. (3)
مردی از بنیضبّه نقل کرده است که علی علیه السلام هنگام فرودآمدن در کربلا به سمتی رفت و با دست اشاره کرد و گفت: «جای فرودآمدن کاروانشان در پیش و قرارگاه بار و بنهشان سمت چپ است.» آنگاه دستها را بر زمین زد و مشتی خاک برگرفت و آن را بویید و گفت: «آه! چه نیکویند خونهایی که در این خاک ریخته خواهند شد!» مرد ضبّی گوید: از آن سفر برگشتیم و علی علیه السلام به شهادت رسید. مدتی گذشت، تا این که حسین علیه السلام در کربلا اردو زد و ابنزیاد برای جنگیدن با وی لشکر فرستاد. من نیز میان سوارانی بودم که ابنزیاد سوی وی گسیل داشت. چون به کربلا رسیدم چنان بود که گویی به همان جای ایستادن علی علیه السلام و نقطهای که با دستش نشان داد مینگریستم. اسبم را برگرداندم و سوی حسین بن علی علیه السلام رفتم. بر او سلام کردم و گفتم: «پدرت داناترین مردم بود و من او را در فلان وقت دیدم که چنین و چنان گفت و فرمود که تو این زمان و در اینجا کشته خواهی شد! حضرت فرمود: «حال میخواهی چه بکنی؟ آیا به ما میپیوندی، یا به خانوادهات؟» گفتم: «به خدا سوگند! من بدهکار و عیالوارم و به جز پیوستن به خانوادهام نمیاندیشم.» فرمود: « بیا و از این مال - که ناگهان در جلوش قرار گرفت - پیش از این که محروم گردی بردار و دور شو. زیرا به خدا سوگند! هر کس فریاد کمک خواهی ما را بشنود و برق شمشیرها را ببیند و به یاری ما نشتابد، نفرین شدۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله خواهد بود.» گفتم: «به خدا! امروز میان این دو کار جمع نخواهم کرد که هم مالت را بستانم و هم تنهایت بگذارم.» وی این را گفت و رفت و امام علیه السلام را تنهاگذارد. (1)
بلاذری گوید: حبیب بن مظاهر به امام حسین علیه السلام گفت: «تیرهای از چادرنشینان
1) 1)
بنیاسد در «نهرین»، نزدیک اینجا، منزل دارند. آیا اجازه میدهید بروم و آنان را فرابخوانم؟ شاید خدا از طریق ایشان به تو سودی برساند یا جلو زیانی را بگیرد.» امام علیه السلام اجازه داد. حبیب نزد آنان رفت و گفت: «من شما را به سربلندی و فضیلت و ثواب بزرگ آخرت فرا میخوانم. شما را به کمک پسر دختر پیامبرتان فرا میخوانم که مظلوم واقع شده است. زیرا کوفیان او را دعوت کردهاند، تا یاریاش کنند. امّا اکنون که آمده است، او را رها کرده برای کشتن او لشکر کشیدهاند.» هفتاد تن از مردان قبیله با وی بیرون آمدند. مردی بنام جبلة بن عمرو سوی عمر سعد شتافت و او را از ماجرا آگاه ساخت. عمر سعد ازرق بن حارث صیداوی را با شماری از سواران فرستاد که میان آنها و امام حسین علیه السلام حایل شدند. حبیب نزد امام برگشت و خبر را به آگاهی او رسانید.
حضرت فرمود: «خدا را هزار بار سپاس.» (1)
عبیداللّه زیاد نامهای خطاب به ابن سعد چنین نوشت: « میان حسین و یارانش و میان آب مانع شو، به طوری که حتّی یک قطره آب هم ننوشند، همان رفتاری که با پارسای پاک و مظلوم، امیر مؤمنان، عثمان بن عفّان کردند. (2)پس از دریافت این نامه عمر سعد، عمرو بن حجّاج را با پانصد سوار فرستاد، تا در آبشخور فرود آمدند و میان امام علیه السلام و یارانش و میان آب مانع شدند، تا نتوانند حتّی یک قطره از آن بنوشند - این واقعه سه روز پیش از شهادت امام حسین علیه السلام بود - در نتیجه آن حضرت و یارانش بی آب ماندند. (3)عبداللّه بن حصین ازدی - که در شمار قبیلۀ بجیله بود - فریاد زد و گفت: «ای حسین! آیا به آب نمینگری که گویا جگر آسمان است؟ به خدا! از آن قطرهای نخواهی چشید، تا از تشنگی بمیری!» امام علیه السلام گفت: «بار خدایا! او را از تشنگی بکش و هرگز وی
را میامرز!» حمید بن مسلم گوید: «پس از آن در بیماری عبداللّه، از او عیادت کردم. به خدای بیهمتا او را دیدم که آب مینوشید به طوری که شکمش آماس میکرد. سپس آب را بر میگرداند. باز مینوشید، تا شکمش متورّم میشد امّا سیراب نمیگردید و پیوسته بر این وضع بود، تا جان داد و هلاک شد!»
چون تشنگی حسین علیه السلام و یارانش شدّت یافت، برادرش، عبّاس بن علی علیه السلام را فراخواند و او را با سی سوار و بیست پیاده و بیست مشک گسیل داشت. آنان به پرچمداری نافع بن هلال شبانه به آب نزدیک شدند. همین که عمرو بن حجّاج زبیدی متوجّه نافع شد، گفت: «کیست؟» گفت: «نافع پسر هلال هستم.» پرسید: «برای چه آمدهای؟» گفت: «آمدهام، تا از این آب که ما را از آن منع کردهاید، بنوشم!» گفت: «بنوش، گوارایت باد!» گفت: «نه به خدا! در حالی که حسین علیه السلام و یارانش تشنهاند، قطرهای از آن نخواهم نوشید،» و چون بقیّۀ نیروها سر رسیدند عمرو گفت: «اینان نمیتوانند آب بنوشند، زیرا ما در اینجا فقط برای این گماشته شدهایم که نگذاریم آنها آب بر گیرند!» چون همراهان نافع نزدیک شدند، گفت: «مشکها را پر آب کنید!» افراد هجوم آورده مشکها را پر آب کردند. عمرو بن حجّاج و یارانش سوی ایشان تاختند و عبّاس بن علی علیه السلام و نافع بن هلال به رویارویی با آنان برخاستند و کنارشان زدند. آنگاه به افراد خود پیوستند و گفتند: «بیایید بروید؛» و خود در جلو آنان به مواظبت ایستادند.
عمرو بن حجّاج و یارانش به آنان حمله و اندکی تعقیبشان کردند. امّا یاران امام مشکها را خدمت ایشان آوردند و تقدیم کردند.
چون عبیداللّه نامۀ عمر سعد را خواند، گفت: «این نامه از کسی است که نسبت به امیر
خود خیرخواه و به نیروهایش مهربان است. بسیار خوب، نظرش را پذیرفتم!» امّا شمربنذیالجوشن برخاست و گفت: «آیا این پیشنهاد را هنگامی که در سرزمین تو و در کنار تو فرود آمده است میپذیری؟ به خدا! اگر وی از شهر تو بکوچد و دست را در دستت ننهاده باشد، از آن پس او نیرومندتر و عزیزتر و تو ناتوانتر و تو عاجزتر خواهی بود. این فرصت را به او مده، زیرا این کار نوعی سستی است. از او و یارانش بخواه که از فرمان تو اطاعت کنند، تا اگر خواستی کیفر کنی یا ببخشی، اختیار با تو باشد. به خدا سوگند! شنیدهام که حسین و عمر سعد تمام شب را میان دو اردوگاه مینشینند و با هم به گفتوگو میپردازند!»
ابنزیاد گفت: «نظر خوبی دادی، نظر، نظر توست.» آنگاه خطاب به عمر سعد چنین نوشت: «امّا بعد، من تو را سوی حسین نفرستادهام تا از او دفاع کنی و یا به چاپلوسیاش بپردازی؛ و نه هم برای این که برایش آرزوی سلامتی و تندرستی کنی. من تو را نفرستادهام که میان من و او وساطت کنی! ببین، اگر حسین و یارانش فرمانبردار و تسلیم حکومت شدند، ایشان را سلامت نزد من بفرست. ولی اگر امتناع کردند به آنها حمله کن. آنان را بکش و گوش و بینیشان را ببر. زیرا اینان سزاوار این کیفرند. چون حسین را کشتی، بر سینه و پشتش اسب بتازان، زیرا وی نافرمان، مخالف، جداییخواه و ستمگر است. نظرم این نیست که با این کار بعد از مرگ به او زیانی برسانی ولی چنان که گفتم، اگر پس از کشتن، این رفتار را هم با جنازهاش کردی و فرمان ما را به اجرا در آوردی، به تو همان پاداشی را خواهیم داد که به همۀ حرفشنوان و فرمانبرداران میدهیم. ولی اگر نمیپذیری، از کار و سپاهمان کناره بگیر و فرماندهی لشکر را به شمر بن ذی الجوشن واگذار که دستورهایمان را به او دادهایم، والسّلام.» (1)
آنگاه عبیداللّه، شمر بن ذی الجوشن را فرا خواند و گفت: «این نامه را سوی
1) 1)
عمر سعد ببر که به حسین و یارانش فرمانبرداری از مرا پیشنهاد کند. اگر پذیرفتند، آنان را سالم نزد من بفرستد و گرنه با آنها بجنگد. اگر عمر سعد چنین کرد، تو نیز از او فرمان ببر و حرفش را بشنو و گرنه، فرماندهی لشکر را خود به دست گیر و با حسین بجنگ و بر او یورش ببر و او را گردن بزن و سرش را نزد من بفرست.»
چون شمر نامه را گرفت همراه عبداللّه بن ابیمحل برخاست. در این هنگام عبداللّه خطاب به ابنزیاد گفت: «خدا امیر را به سلامت بدارد! خواهرزادگان ما با حسین علیه السلام هستند، اگر مصلحت میدانید، برای آنان اماننامه بنویس.» گفت: «بسیار خوب! سپس به منشیاش فرمان داد تا اماننامه را بنویسد. آنگاه عبداللّه، غلامش به نام «کزمان» را نزد فرزندان علی، یعنی، عبّاس، عبداللّه، جعفر و عثمان فرستاد. غلام پیش رفت و آنان را فرا خواند و گفت: «این اماننامۀ داییتان است!» گفتند: «به او سلام برسان و بگو که ما نیازی به اماننامهاش نداریم. امان خدا از امان پسر سمیّه بهتر است.» (1)
شمر، نامۀ عبیداللّه را نزد عمر سعد آورد. چون آن را خواند، عمر سعد گفت: «تو را چه شده است؟ وای بر تو! خدا آوارهات کند و این دستوری را که برایم آوردهای، زشت
گرداند! به خدا سوگند! این تو بودهای که عبیداللّه را از پذیرش پیشنهاد من باز داشتهای. وضعیّتی که امید صلاح در آن میرفت، تباه کردی. به خدا! حسین هرگز تسلیم نمیشود، زیرا سستی به ارادهاش راه ندارد.» شمر گفت: «بگو ببینم تو میخواهی چه بکنی؟ آیا فرمان امیرت را اجرا میکنی و دشمنش را میکشی؟ اگر فرمان نمیبری، فرماندهی سپاه و لشکر را رها کن!» گفت: «نه! هرگز چنین نمیکنم و نمیگذارم تو به این افتخار دست یابی! فرماندهی سپاه به عهده خودم است. تو هم برو و پیادهها را فرماندهی کن.»
1) 1)
شمر رفت و در مقابل یاران امام حسین علیه السلام ایستاد و گفت: «خواهرزادگان ما کجا هستند؟» عبّاس و جعفر و عبداللّه و عثمان پسران علی علیه السلام آمدند و گفتند: «چه میخواهی؟» گفت: «شما خواهر زادگانم در امانید.» گفتند: «لعنت خدا بر تو و بر امان تو! هرگز تو دایی ما نیستی! آیا به ما امان میدهی، در حالی که پسر پیامبر خدا امانندارد؟»
پس از گفتوگو با شمر، عمر سعد فریاد زد: «ای سواران خدا! سوار شوید که شما را بهشت مژده باد!» خود نیز سوار شد و در شامگاه پنجشنبه نهم محرّم سال 61 هجری در حالی که حسین علیه السلام در مقابل خیمه شمشیرش را صیقل میداد به وی حمله کرد. امام حسین علیه السلام در آن حال لحظهای سر به زانو نهاده بود که خواهرش زینب علیها السلام با شنیدن سر و صدا به او نزدیک شد و گفت: «برادر! صداها خیلی نزدیکاند! نمیشنوید؟» حسین علیه السلام سر بلند کرد و گفت: «خواهرم! من اینک پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در رؤیا دیدم که فرمود: تو سوی ما میآیی!» زینب سیلی به صورت زد و گفت: «ای وای!» فرمود:
«خواهرم بر تو ویلی (1)
«برادر! جماعت آمد!» امام علیه السلام برخاست و گفت: «عبّاس! برادر فدای تو! سوار شو، برو و به آنها بگو که چه میخواهند و برای چه آمدهاند؟»
عبّاس با حدود بیست سوار که زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر نیز میانشان بودند، جلو رفت و پرسید: «چه شده است؟ چه میخواهید؟» گفتند: «از امیر فرمان رسیده است، به شما پیشنهاد کنیم که مطیع فرمان وی شوید وگرنه با شما بجنگیم!» گفت: «پس شتاب مکنید، تا خدمت ابیعبداللّه بروم و آنچه را مطرح کردید، به عرض برسانم.» آنان ایستادند و گفتند: «نزد وی برو و موضوع را به اطّلاعش برسان، و خبرش را بیاور!»
عبّاس علیه السلام به سرعت خدمت امام علیه السلام آمد، تا خبر را برساند؛ و همراهانش با گروه
1) 1)
مهاجم به گفتوگو ایستادند. حبیب به زهیر گفت: «اگر میخواهی، با جماعت حرف بزن و گرنه من حرف میزنم!» زهیر گفت: «تو که سخن را آغاز کردهای، حرف بزن.» حبیب بن مظاهر رو به عمر سعد و لشکرش کرد و گفت: «آگاه باشید! به خدا سوگند! گروهی که روز رستخیز در حالی خدا را دیدار میکنند که خون خاندان و فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و عابدان سحرخیز و شبزندهدار و ذکرخداگویان این شهر را به گردن دارند، بسیار بد گروهی خواهند بود!» عَزْرَة بن قیس احْمَسی (1)
ای عزره! تقوای الهی را پیشه کن، من خیرخواه توام. ای عزره! ترا به خدا سوگند! مبادا کمککار گمراهانی باشی که انسانهای پاک را میکشند!» عزره گفت: «ای زهیر! تو نزد ما از پیروان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله نبودی بلکه عثمانی بودی!» زهیر گفت: «آیا با موضع کنونی من، باز هم باور نداری که از پیروان خاندان پیامبرم؟ به خدا سوگند! من هرگز نامهای به حسین علیه السلام ننوشته و پیکی سویش نفرستادهام و هرگز به او قول یاری ندادهام. مسیر راه، من و او را یک جا گرد آورد. چون او را دیدم، به یاد رفتار پیامبر نسبت به وی افتادم و به اقدام ستمگرانهای که شما و حزبتان در برابر او میکنید پی بردم؛ و ترجیح دادم که او را یاری کنم، از حزب او باشم و خود را برای نگاهداشت حقّ خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله که شما آن را تباه کردهاید، فدا سازم.»
چون عبّاس علیه السلام نزد برادر آمد و پیشنهاد عمر سعد را عرضه داشت، فرمود: «برادرم! نزد ایشان باز گرد و اگر توانستی آنان را امشب از ما دور کن و کارشان را تا فردا به تأخیر بینداز، باشد که ما امشب را در پیشگاه پروردگارمان به نماز بایستیم و راز و نیاز و طلب بخشش کنیم. زیرا خداوند خود میداند که من نماز فراوان خواندن و تلاوت پیوستۀ قرآن و دعا و استغفار را بسیار دوست میدارم.» عبّاس به شتاب آمد و خود را به دشمن رساند و فرمود: «جماعت! ابوعبداللّه از شما میخواهد که امشب را بروید، تا دربارۀ این موضوع
1) 1)
بیندیشد زیرا تاکنون در این باره هیچ گفتوگویی میان شما و او صورت نگرفته است. به خواست خدا، بامدادان با هم دیدار میکنیم. آنگاه یا از پیشنهادتان خشنود خواهیم بود و خواستۀ شما را خواهیم پذیرفت، یا آن را نمیپسندیم و نمیپذیریم.» منظور حضرت از چنین پیشنهادی این بود که آن شب آنان را برگرداند تا دستورها و وصیّتهای لازمه را به خاندانش صادر کند.
چون عبّاس بن علی علیه السلام پیام را رساند، عمر سعد به شمر گفت: «نظرت چیست؟» گفت: «نظر تو چیست؟ تو امیری و نظر، نظر توست!» گفت: «میخواهم که نباشم!» آنگاه رو به مردم کرد و گفت: «نظر شما چیست؟» یکی از آن میان (1)
امام سجاد علیه السلام فرمودهاست: پیک عمر سعد نزد ما آمد و در جایی که صدایش شنیده میشد، ایستاد و گفت: «به شما تا فردا مهلت میدهیم. اگر تسلیم شدید شما را نزد امیر، عبیداللّه زیاد میبریم، ولی اگر امتناع کردید، رهاتان نخواهیم کرد!»
امام علیه السلام پس از مشاهدۀ عزم عمر سعد بر جنگ، خطاب به یارانش چنین فرمود:
«برای ما وضعیّتی پیش آمده است که میبینید. چهرۀ دنیا دگرگون و زشت گردیده است.
خوبی از آن رخت بر بسته و دوران آن سپری شده است. از آن جز تهماندهای همانند تهماندۀ کاسه و یک زندگی پست همانند چراگاهی نابودشده و متاعی زهرآگین و کشنده باقی نمانده است. آیا نمیبینید که به حقّ عمل نمیشود؟ و از باطل نهی نمیگردد؟ در چنین روزگاری مسلمان باید به دیدار خدا - عزّ و جلّ - عشق بورزد و من مردن را جز خوشبختی و زندگی با
1) 1)
ستمگران را جز زیان نمیبینم!» (1)
ضحّاک، پسر عبداللّه مشرقی (2)- از تیرههای قبیلۀ همدان - و عبداللّه بن شریک عامری از حضرت امام علی بن حسین، زین العابدین علیه السلام چنین نقل کردهاند: پس از آن که عمر سعد، سپاهش را آمادۀ حمله به اردوگاه ما کرد، اوایل شب بود و پدرم یارانش را گرد آورد، من با حال بیماری نزدیک رفتم تا سخنان وی را بشنوم. ایشان خطاب به یارانش چنین فرمود:
«خدای - تبارک و تعالی - را آن چنان که شایسته است، ستایش میکنم و او را در شادی و اندوه سپاس میگویم. بار خدایا! تو را میستایم که ما را با پیامبر کرامت بخشیدهای و به ما قرآن آموختی و دانای دین کردی و به ما گوش و چشم و دل داده از مشرکان قرارمان ندادی.
امّا بعد، من یارانی شایستهتر و بهتر از یارانم و خاندانی نیکوکارتر و ریشهدارتر از خاندانم نمیشناسم. خدا به همۀ شما پاداش نیک دهد. چنین گمان میکنم که ما و دشمن، فردا با هم بجنگیم. شما آزادید و اجازه دارید که بروید. من پیمانم را از شما برداشتم، شب هنگام است و تاریکی شب همه جا را فرا گرفته است، در پناه این تاریکی، آرام، از معرکه بیرونروید.»
پس از این گفتار امام حسین علیه السلام ، مسلم عوسجه برخاست و گفت:
«آیا شما را تنها بگذاریم، در حالی که در گذاردن حقّ شما نزد خداوند هیچ عذری نداریم؟! به خدا سوگند! از تو جدا نخواهم شد، تا نیزهام را در سینههای اینان بشکنم و آنقدر شمشیر
بزنم که قبضهاش در دستم بماند و آنگاه که بیسلاح شدم، آنان را سنگباران کنم تا در رکاب شما جان بسپارم.»
سپس سعید بن عبداللّه حنفی گفت:
«به خدا شما را تنها نمیگذاریم، تا پروردگار بزرگ شاهد باشد که ما در غیاب پیامبرش از تو پاسداری کردهایم. به خدا اگر بدانم که مرا میکشند و زنده میکنند و سپس زندهزنده میسوزانند و خاکسترم را به باد میدهند و هفتاد بار این بلا را بر سرم میآورند، تا پای جان از شما دفاع خواهم کرد. چرا چنین نکنم، در حالی که تنها یک بار کشته میشوم و پس از آن منزلتی ابدی خواهم یافت.»
آنگاه زهیر بن قین گفت:
«به خدا سوگند! دوست دارم مرا بکشند و زندهام کنند و باز مرا بکشند، تا هزار بار؛ و خداوند با قتل من، جان شما و جوانان شما را حفظ کند!»
یاران امام علیه السلام هر کدام به نوبت از این سخنان شورانگیز میگفتند. مضمون گفتار همه این بود که به خدا! از شما جدا نمیشویم و جان خویش را فدایت میکنیم، دست و سینه و پیشانی خویش را سپر بلای شما میکنیم و آنگاه که در این راه جان سپردیم، به وظیفه خویش عمل کردهایم. (1)
«خدا مرا بس است و او نیک پشتیبانی است.» با شنیدن این سخن خود را نکوهش کردیم و ضمن خداحافظی به درگاه خدا برایش دعا کردیم. حضرت پرسید: «چه چیزی شما را از یاری ما باز میدارد؟» مالک گفت: «من وامدار و عیالوارم!» من گفتم: «من نیز وامدار و عیالوارم، امّا اگر وقتی رزمندهای نباشد که از شما دفاع کرده به حال شما سودمند باشد، خود از شما دفاع خواهم کرد.» حضرت فرمود: آزادی!
1) 1)
من نزد حضرت ماندم و چون شب عاشورا شد، برای ما سخنرانی کرد و گفت:
«اینک که تاریکی شب همه جا را فرا گرفته است هر کدام از شما دست یک تن از اعضای خاندانم را بگیرید و در پناه تاریکی راه بیفتید و در آبادیها و شهرها پراکنده شوید، تا خداوند در کارتان گشایشی بدهد؛ زیرا این جماعت فقط مرا میطلبند و چون بر من دست یابند، در پی دیگران نخواهند بود.» در این هنگام برادران، پسران، برادرزادگان امام علیه السلام و نیز پسران عبداللّه جعفر گفتند:
«چرا باید این کار را بکنیم؟ آیا برای آن که پس از تو زنده بمانیم؟ خدا نکند که چنان روزیپیش آید.»
نخستین کسی که این سخن را گفت، عبّاس بن علی علیه السلام بود و پس از او هر کدام به نوبتهمین گونه سخن گفتند.
امام علیه السلام فرمود:
«ای پسران عقیل! برای شما کشتهشدن مسلم بس است. به شما اجازه دادم،بروید.»
گفتند:
«به مردم چه بگوییم؟ آیا بگوییم که سرور و سالارمان و بهترین عموزادگانمان را واگذاردیم؟ آیا بگوییم که همراه ایشان نه تیری افکندیم، نه نیزهای زدیم و نه بر روی دشمنشان شمشیر کشیدیم؛ و از سرنوشتشان بیخبریم؟! نه، به خدا هرگز چنین نخواهیم کرد! ما جان و مال و زن و فرزندمان را فدای تو میکنیم، در کنارت میجنگیم و هر کجا بروی همراه تو هستیم. وه، که زندگی پس از تو چه زشت است!» (1)
سید الشهدا علیه السلام شب عاشورا را در پیشگاه خداوند به زاری و تضرّع و طلب مغفرت
1) 1)
پرداخت و بسیار گریست و پیوسته در رکوع و سجود بود و صدای زمزمه ذکر و نیایش یارانش چونان صدای زنبوران عسل در فضا طنین انداز بود. بلاذری گوید: آن شب حسین علیه السلام و یارانش تا به صبح نماز گزاردند، تسبیح گفتند، طلب آمرزش و گریه و زاری کردند و طنین زمزمهشان به صدای زنبور عسل میمانست.
ابومخنف گوید: چون شب فرا رسید حسین علیه السلام و یارانش به نماز ایستادند و تا بامداد سرگرم طلب مغفرت و نیایش و زاری بودند. ضحّاک بن عبداللّه گوید: هنگامی که شماری از سواران سپاه دشمن مواظب ما بودند، حسین علیه السلام این آیه رامیخواند:
«وَ لایَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ ما کانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّی یَمیزَ الْخَبیثَ مِنَالطَّیِّبِ» (1)
[ و البتّه نباید کسانی که کافر شدهاند پندارند، این که به ایشان مهلت میدهیم برای آنان نیکوست، فقط به ایشان مهلت میدهیم تا بر گناه [خود] بیفزایند، و آنگاه عذابی خفّتآور خواهند داشت.]
مردی از آن میان با شنیدن این آیه گفت: «به پروردگار کعبه سوگند! ما پاکانیم که از شما جدا گشتهایم!» من او را شناختم و به بُرَیْر گفتم: «آیا این شخص را میشناسی؟» گفت: «نه.» گفتم: «ابوحرب عبداللّه شهر سبیعی است.» او دلقکی شوخ، بدجنس، گستاخ و بیباک بود، و سعید بن قیس همدانی، به سبب ارتکاب جنایتی، مدّتی او را زندانی کرده بود. بُرَیر رو به او کرد و گفت: «ای فاسق! آیا خدا تو را از پاکان قرار میدهد؟» گفت:
«تو کیستی؟» گفت: «بریر بن خضیر.» گفت: «إنّا للّه. نابودی تو برایم بسی ناگوار است! به خدا ای بریر! به خدا قسم که نابود شدهای!» بریر گفت: «ای ابوحرب! آیا میتوانی از گناهان بزرگ خویش به درگاه خدا توبه کنی؟ به خدا سوگند که ما پاکان هستیم و شما؛ ناپاکید!» ابوحرب گفت: «من هم بر آنچه که تو گفتی گواهی میدهم.» گفت: «وای بر تو! آیا این
1) 1)
آگاهی به حالت سودی ندارد؟» گفت: «فدایت گردم! در آن صورت، چه کسی با یزید بن عذرۀ عنزی - از عنز بن وائل - که هماینک با من است، همدمی و همپالگی کند؟!» گفت: «خدا رویت را زشت گرداند که در هر حال نابخردی! برو!»
امام زین العابدین علیه السلام فرموده است: در روزهای شهادت پدرم، خدا مرا به تب مبتلا کرده بود و عمّهام زینب علیها السلام از من پرستاری میکرد. شبی که فردای آن پدرم به شهادت رسید، در چادری که با یارانش به مشورت میپرداخت، خلوت گزیده بود. من در حالی که سرم در دامن عمّهام بود، از پدرم چنین شنیدم:
«چون نه گله را یغماگرانه در تاریکی بامداد، به هراس افکندهام و نه یزید خوانده شدهام.
در روزی که از ترس مرگ اختیار از کف بدهم و در آن حال که مرگ در کمینم بنشیند که سرگردان شوم [هیچ ترسی ندارم].» (1)
من از ریختن اشک خودداری کردم ولی حال عمّهام از شدّت ناراحتی دگرگون شد.
سر را بر بالش نهادم و او برخاست و سوی پدرم رفت و فریاد میزد: «ای جانشین گذشتگان! و ای سالار بازماندگان !خدا مرا فدای تو گرداند، آیا دل به مرگ دادهای؟»
فرمود: «خواهر عزیزم! اگر مرغ سنگخوار را به حال خود میگذاردند، میخفت!» گفت: «این سخن که چشم مرا بیشتر میگریاند و جگرم را بیشتر آتش میزند. یا اباعبداللّه! آیا تو را میکشند؟»
آنگاه بیهوش افتاد و پدرم اشک از گونهاش پاک میکرد و میگفت: « فرمان خدا تغییرناپذیر است.» چون به هوش آمد، گفت:
«خواهرم! زمینیان میمیرند و آسمانیان نمیمانند. پدرم از من بهتر بود! مادرم از من بهتر بود! برادرم از من بهتر بود! مبادا پس از جانسپردن من به چهره ناخن بزنی یا موی از سر بکنی و وای،وای،کنان بگریی.»
1) 1)
سپس دستش را گرفت و به جایش باز گرداند و او را نشانید و سر مرا در دامنشگذارد.
در روایت دیگری از امام سجاد علیه السلام نقل شده است که فرمود:
شبی که فردایش پدرم به شهادت رسید، نشسته بودم و عمّهام، زینب علیها السلام ، از من پرستاری میکرد. پدرم با یارانش به خلوتگاه رفت. جون، غلام ابوذر غفاری هم نزد وی بود و شمشیرش را صیقل میداد. در این حال پدرم این شعر را میخواند:
ای روزگار! اف بر دوستی تو! چه دارندگان و جویندگانی که هر صبح و شام نکشتهای!
روزگار کس را به جای دیگری نمیپذیرد! فرمان همۀ امور به دست خداوند است و هر زندهای رونده راهی است.
این سخنان را دو یا سه بار تکرار کرد. چون من فهمیدم و به مقصودش پی بردم، بغض گلویم را گرفت، ولی اشک نریختم و آرامش را حفظ کردم و دانستم که بلا سر رسیده است؛ (1)
«خواهرم! تقوای الهی پیشه کن و به لطف او دلگرم باش و بدان که نه در زمین کسی
1) 1)
میماند و نه در آسمان میپاید و همه چیز جز خداوند نابود میگردد. زیرا زمین به دست قدرت خداست و اوست که آفریدگان را میمیراند و برمیانگیزاند و او خود باقی است.
خواهرم! بدان که پدرم از من بهتر است و مادرم از من بهتر است و برادرم از من بهتر است. اسوۀ من و ایشان و هر مسلمانی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است.» پدرم با این گونه سخنان عمّهام را دلداری داد و سرانجام گفت: «خواهرم! تو را سوگند میدهم و از تو میخواهم که حرمت آن را نگاه داری. در مرگ من گریبان پاره مکن و چهره مخراش؛ و چون به شهادت رسیدم، مبادا که فریاد واویلا سر دهی!»
آنگاه او را آورد و نزد من نشاند و سرم را در دامن وی نهاد و خود نزد یارانش رفت و فرمان داد که چادرهاشان را نزدیک کنند و طنابها را به هم گره بزنند و خود در وسط چادرها جای بگیرند، به گونهای که دشمن فقط از یک سو به آنان دسترسی داشتهباشد. (1)
غلام عبد الرّحمان بن عبد ربّه انصاری گوید: با مولایم در کربلا بودم. چون مردم سوی حسین علیه السلام هجوم آوردند، حضرت فرمود، چادری بر پا کردند. آنگاه مقداری مشک را در یک کاسۀ بزرگ خرد کردند و امام و یارانش به نوبت درون آن چادر میرفتند و موی بدنشان را میستردند.
در این هنگام، عبد الرّحمان و بریر، بر در چادر به هم تنه میزدند و به یکدیگر فشار میآوردند که پس از امام، زودتر داخل چادر شوند. بریر با عبد الرّحمان شوخی میکرد.
عبد الرّحمان گفت: «تو را به خدا در گذر؛ این چه وقت شوخیکردن است!» گفت: «به خدا قسم! بستگانم میدانند که من هرگز اهل شوخی نبودهام، چه در جوانی و چه در پیری، امّا به خدا! از آنچه به دیدارش میرویم، مژدۀ وصل میشنوم. به خدا سوگند! میان
1) 1)
ما و سیهچشمان بهشتی فاصلهای نیست، جز این که دشمنان با شمشیرهایشان به ما حمله کنند و من مشتاقم که با شمشیرهاشان هم اینک بر ما بتازند.» چون امام حسین علیه السلام کارش تمام شد، ما داخل شدیم و موی ستردیم. (1)
نوۀ امام سجاد علیه السلام به نقل از آن حضرت گوید: حسین بن علی علیه السلام روز شهادتش برای یاران خویش سخنرانی کرد و پس از ستایش و سپاس خداوند فرمود:
«ستایش مخصوص خداست که بهشت را برای پرهیزگاران و آتش و کیفر را برای کافران قرار داده است. به خدا قسم! ما در این مسیر طالب دنیا نبودهایم تا در کسب خشنودی پروردگارمان دودل باشیم! پس شکیبا باشید، زیرا خدا با پرهیزگاران است و سرای دیگر برای شما بهتر است.»
یاران گفتند: «ما جانفدای توایم.» و در هنگام پیکار، همۀ آنان پیش از سرورشان به میدان رفتند و جنگیدند و به شهادت رسیدند. حضرت نیز یکیک آنان را نام میبرد و برایشان طلب آمرزش میکرد.» (2)
سید الشهدا در سپیدهدم عاشورا یارانش را منظّم کرد و نماز صبح را با ایشان گزارد.
همراهان سیودو سوار و چهل پیاده بودند. حضرت شب پیش دستور داده بود، تا پشت خیمهها خندق حفر کنند و آن را از هیزم انباشته سازند، تا هنگام جنگ با دشمن، آنها را آتش بزنند که از پشت مورد حمله قرار نگیرند؛ و این پیشبینی بسیار سودمند واقع شد.
عمر سعد نیز در روز شنبه (3)پس از نماز صبح با سپاهش به میدان آمد. در آن روز
فرمانده سپاه مردم مدینه، عبداللّه بن زُهَیْر بن سُلَیم ازْدی؛ فرمانده سپاه مذحج و اسد، عبد الرّحمان بن ابوسبرۀ جعفی ؛ فرمانده سپاه ربیعه و کِنْده، قیس بن اشعث بن قیس و فرمانده قبیلههای تمیم و همدان، حرّ بن یزید ریاحی بود که همه در به شهادت رساندن حضر ت امام حسین علیه السلام نقش داشتند به جز حرّ که به امام علیه السلام پیوست و با او به شهادت رسید.
عمر سعد، عمرو بن حجّاج زبیدی را بر جناح راست و شمر بن ذی الجوشن را بر جناح چپ لشکرش گماشت. فرماندهی سوارهنظام را به عزرة بن قیس و پیاده نظام را به شبث بن ربعی و پرچم را به ذُوَیْد، غلام خودش داد.
حسین علیه السلام نیز سپاه هفتاد و دو نفری یارانش را سازماندهی کرد. زهیر بن قین را بر جناح راست، حبیب بن مظاهر را بر جناح چپ گماشت و پرچم را به برادرش، عبّاسبنعلی علیه السلام داد؛ و همراه آنان در مقابل چادرها استقرار یافتند.
ابومخنف به نقل از ابوخالد کاهلی گوید: بامدادان که سپاه عمر سعد به خیمهگاه حسین علیه السلام نزدیک شد، حضرت دستها را به آسمان بلند کرد و گفت:
خداوندا! تو در هر غم و اندوهی پشتوانه و در دشواریها امید منی و در گرفتاریها اعتمادم به تو است. چه بسیار غمهایی که تاب از دل میبرد و راهی برای زدودن آن نیست. غمهایی که دوستان در آن تنها میمانند؛ و شماتت دشمنان را در پی میآورد. بار خدایا! من آن [دشواریها] را به تو واگذارده دل به تو سپردهام. تویی که گره از کارم میگشایی و اندوه مرا میزدایی. هر آن نعمتی که دارم از تو است و خواستههایم به تو باز میگردد. (1)
1) 1)
گویند که عمر سعد پس از خواندن نماز صبح روز شنبه - عاشورا - با سپاهش سوی حسین تاخت. آن حضرت نیز سپاه 72 نفریاش، متشکل از 32 سوار و چهل پیاده را سازماندهی کرد: زهیر بن قین را فرمانده جناح چپ کرد و پرچم را به عباس بن علی علیه السلام سپرد و خیمهگاه را پشت سرشان قرار داد. شب عاشورا، امام علیه السلام فرموده بود که هیزم گرد آورند و در پشت خیمهگاه خندقی کنده هیزمها را درون آن بریزند. به این منظور که چون فردا سپاه عمر سعد یورش آورد آنها را آتش بزنند تا راه حملۀ دشمن از پشت خیمهگاه بسته شود.
روز عاشورا، امام و یارانش خود را خوشبو ساختند [و آمادۀ نبرد شدند] آتش نیز در پس خیمهگاهشان زبانه میکشید. ابومخنف به نقل از ضحاک مشرقی گوید: چون سپاه دشمن سوی ما آمد، چشمشان به خندق و آتش شعلهور افتاد. در این میان سواری غرق در سلاح سوی ما آمد و بیآن که سخنی بگوید، کنار خیمهگاه جولانی داد و نگاهی به چادرها افکند و چیزی جز هیزمهای شعلهور ندید. سپس بازگشت و بلند فریاد زد: «ای حسین پیش از فرارسیدن قیامت، [خود] سوی آتش شتافتهای!». امام فرمود: «این کیست؟ گویا شمر بن ذیالجوشن است!» گفتند: «آری خود اوست». فرمود: «ای پسر بزچران! تو، به جا گرفتن در آتش شایستهتری.» (1)
مسلم بن عوسجه به امام علیه السلام عرض کرد: یا بن رسول الله، جانم به فدایت اجازه میفرمایید او را هدف تیر قرار دهم؟، زیرا در تیررس من است و تیر من به خطا نمیرود.
این فاسق در شمار بزرگترین ستمگران است. امام علیه السلام فرمود: چنین مکن که من دوست ندارم آغازگر جنگ باشم.
1) 1)
امام حسین علیه السلام اسبی به نام لاحق داشت که فرزندش علی را بر آن سوار میکردند [زیرا علی بن حسین در آن زمان بیمار بود و نمیتوانست خود سوار شود]. چون دشمن نزدیک شد آن را طلب کرد و سوار شد. آنگاه با ندایی رسا که همۀ مردم شنیدند، فرمود:
«ای مردم گوشهایتان را باز کنید و سخنانم را بشنوید. در حمله به من شتاب مورزید تا چنانکه شایسته است شما را موعظه کنم و سبب آمدنم را بازگویم. اگر پذیرفتید و گفتارم را تصدیق کردید، سعادت یافتهاید و دلیلی هم برای حمله به من ندارید. اما اگر عذرم را نپذیرفتید و به انصاف رفتار نکردید "پس ساز و برگ خود و شریکانتان را گرد آورید، آنگاه همۀ جوانب کارتان را بنگرید، سپس سوی من گام پیش نهید و مرا مهلت مدهید" (1)
خواهران حضرت با شنیدن این سخنان فریاد برآوردند و گریه سردادند. صدای گریه دختران نیز بلند شد. امام علیه السلام برادرش، عباس بن علی، و فرزندش، علی اکبر، را فرستاد و فرمود: «اینان را آرام کنید که به خدا، پس از این بسیار خواهند گریست.»
پس از آرام شدن زنان و کودکان، حسین علیه السلام خدای را حمد و ثنا گفت و آن چنانکه باید، پروردگار متعال را یاد کرد و بر محمد و خاندان او و بر ملائکه و پیامبران درود فرستاد و در این باره آنچنان رسا سخن گفت که خدا میداند و بس. (3)آنگاه فرمود:
«ایمردم! نسب مرا بشناسید و ببینید که من کیستم. آنگاه به خود آیید و از خود بازخواست کنید که آیا سزاوار است مرا بکشید و حرمتم را بشکنید؟ آیا من فرزند دختر پیامبر شما نیستم؟ آیا پدرم جانشین و پسر عموی پیامبر نیست؟ آیا پدرم نخستین مؤمن به خدا و تصدیقکننده پیامبر در آنچه از سوی پروردگار شما آورده نیست؟ (4)آیا حمزه،
1) 1)
2) 2) - «انَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصّالِحینَ» (اعراف (7) / 196) [2]
3) 3) - بر جویندگان و دوستداران فرهنگ ائمه علیهم السلام است که تلاش کنند و آنچه را این راوی از قلم انداخته است به دستآورند.
4) 4) - امویها سخنان امام را بد نقل کردهاند (ر. ک. کامل ج 4، ص 61) و ابن کثیر از ذکر واژه به واژه آن غفلت ورزیدهاست (ر. ک. البدایه و النهایه، ج 8، ص 179، چاپ دارالفکر).
سید الشهدا، عموی پدرم نیست؟ آیا جعفر شهید که در بهشت با دو بال پرواز میکند، عمویم نیست؟ آیا نشنیدهاید که رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارۀ من و برادرم فرمود: «این دو سرور جوانان بهشتند.» (1)
در این هنگام شمر خطاب به امام علیه السلام گفت: «خدا را با تردید بپرستد کسی که بداند تو چه میگویی!» حبیب بن مظاهر در مقام پاسخ برآمد و گفت: «به خدا سوگند، تو را میبینم که هفتاد بار خدا را با تردید میپرستی و من این گفتارت را که «نمیدانی او چه میگوید» تصدیق میکنم، آری خداوند قلب تو را تیره ساخته است.»
سپس امام علیه السلام فرمود: «اگر این گفتارم را باور ندارید، آیا در اینکه من فرزند دختر پیامبر شما هستم نیز شک دارید؟ به خدا سوگند، در شرق و غرب عالم فرزند دختر پیامبری جز من نیست، نه از شما و نه از غیر شما. تنها پسر دختر پیامبر صلی الله علیه و آله منم. به من بگویید که چرا در پی کشتن من برآمدهاید؟ کسی را از شما کشتهام؟ مالتان را خوردهام؟ و یا به کسی از شما زخمی زدهام؟»
جماعت ساکت ماندند و امام علیه السلام فرمود: «ای شَبَث رَبعی، ای حجار بن ابْجَر، ای قیس بن اشعث ای یزید بن حارث، آیا شما نبودید که به من نوشتید: میوهها رسیده است، باغها سرسبزند و برکهها پر آب، بیا که سپاهت آماده است.» گفتند: «ما این چیزها را ننوشتهایم.» فرمود: «سبحان الله، به خدا سوگند که نوشتهاید»؛ و آنگاه فرمود: «ای
1) 1)
مردم اگر از آمدنم ناخرسندید، مرا واگذارید تا از شما دور شوم و به جایی امن پناه ببرم».
قیس بن اشعث گفت: «آیا به فرمان عموزادگانت درنمیآیی؟ در حالی که جز آنچه تو خود میخواهی و دوست داری، برایت نمیخواهند؛ و هیچ بدیای نیز از ایشان نمیبینی» فرمود: «تو برادر برادرت هستی (1)
آنگاه مرکبش را خواباند و به عقبة بن سمعان فرمود تا پای حیوان را ببندد؛ و سپاه کفر به ایشان هجوم آوَرْد.
ابو مخنف به نقل یکی از افراد سپاه دشمن به نام کثیر بن عبدالله شعبی گوید: چون سوی حسین هجوم بردیم، زهیر بن قین غرق در سلاح و سوار بر اسبی که دمی پر مو داشت، سوی ما آمد و گفت: ای مردم کوفه! من شما را از عذاب خداوند بیم میدهم.
همانا از حقوق برادران مسلمان نسبت به یکدیگر نصیحت و خیرخواهی است و تا لحظهای که شمشیر میان ما و شما نیفتاده است، با هم برادریم و بر یک دین و ملتیم؛ و بر ما حق نصیحت دارید، اما چون شمشیر در میان افتاد و رشته پیوند ما و شما بریده شد، ما یک امت و شما امتی دیگرید. بدانید که خداوند ما و شما را به فرزندان پیامبرش، محمد صلی الله علیه و آله ، امتحان کرده است، تا ببیند که نسبت به آنان چگونه رفتار میکنیم؛ و اینک شما را به یاری آنان و جنگ با عبیدالله زیاد سرکش فرامیخوانیم. شما از عبیدالله و پدرش در طول دوران حکمرانی آنها جز بدی چیزی ندیدهاید. اینان بودند که چشمان
شما را میل کشیدند، دست و پایتان را بریدند، شما را مُثله کردند و بر نخلها آویختند.
بزرگان و قاریان قرآن شما، همانند حجر بن عدی و یارانش و هانی بن عروه و همگنانش را کشتند.
در این هنگام، جماعت او را به باد دشنام گرفتند و ضمن ستایش و دعای خیر برای عبیدالله گفتند: به خدا سوگند، از اینجا نمیرویم تا اینکه اربابت و همراهانش را یا بکشیم و یا تسلیم عبیدالله کنیم. زهیر گفت: ای بندگان خدا فرزندان فاطمه - رضواناللهعلیها - از پسرسمیه به دوستیو یاریسزاوارترند؛ واگر هم یاریاش نمیکنیدبهخدا پناه ببرید و دست به قتل او میازید. بیایید حسین بن علی را با عموزادهاش، یزید بن معاویه، به حال خود واگذارید، به جانم سوگند که یزید بدون کشتن حسین علیه السلام نیز از فرمانبرداری شما خشنود است.
در این هنگام شمر تیری بر او انداخت و گفت: ساکت شو خدا خفهات کند پرگوییهایت ما را خسته کرد. زهیر گفت: پدر تو ایستاده بول میکرد، من کی با تو سخن گفتم، تو یک حیوانی، به خدا سوگند، گمان ندارم که تو دو آیه از کتاب خدا را بدانی.
بدان که در قیامت به ننگ و کیفری دردناک گرفتار خواهی آمد. شمر گفت: خداوند همین ساعت تو و اربابت را خواهد کشت. گفت: مرا از مرگ میترسانی؟ به خدا سوگند مرگ با حسین از جاودانگی با شما نزد من محبوبتر است. آنگاه رو به مردم کرد و گفت: ای مردم مبادا افرادی چنین جلف و فرومایه شما را از دینتان گمراه کنند. به خدا سوگند، مردمی که خون فرزندان و خاندان محمد را بریزند و یاوران و مدافعانشان را به قتل برسانند، به شفاعت آن حضرت نخواهند رسید.
در این میان مردی او را صدا زد و گفت: ابو عبدالله میفرماید برگرد، همان طور که مؤمن آل فرعون قومش را نصیحت کرد [و به حالشان سودی نبخشید] تو نیز اینان را نصیحت کردی و اگر سودمند باشد همین اندازه کافی است.
ابومخنف گوید: حر بن یزید پس از آن که دانست عمر سعد آهنگ جنگ دارد رو به او کرد و گفت: خدا تو را اصلاح کند، آیا سر جنگ با این مرد را داری؟ (1)
در این هنگام، حر همراه غلامش به نام قرة بن قیس از مردم کناره گرفت؛ و رو به او کرد و گفت: ای قره، آیا امروز اسبت را آب دادهای؟ گفت: نه. گفت نمیخواهی که آبش بدهی؟ گفت: هم اینک میروم و آبش میدهم. غلام گوید: من از جایی که حر بود، دور شدم؛ و اگر میگفت که آهنگ پیوستن به حسین علیه السلام را دارد با او میرفتم.
حر اندک اندک خود را به حسین علیه السلام نزدیک ساخت. یکی از بستگانش به نام مهاجربن اوس به او گفت: پسر یزید، میخواهی چه کنی؟ آیا قصد حمله داری؟ وی که لرزه بر اندامش افتاده بود خاموش ماند. مهاجر گفت: ای پسر یزید، به خدا که رفتارت مشکوک است، به خدا، هرگز تو را چنین ندیدهام و اگر شجاعترین مرد کوفه را از من سراغ بگیرند، تو را معرفی خواهم کرد. این چه رفتاری است که از تو میبینم؟
حر گفت: به خدا سوگند خود را میان بهشت و دوزخ مخیّر میبینم؛ و به خدا سوگند که چیزی را جز بهشت برنمیگزینم، گر چه پاره پاره و آتش زده شوم. سپس اسبش را هی زد و به حسین علیه السلام پیوست و گفت: جانم فدایت، ای فرزند پیامبر! من همان کسیام که مانع بازگشت شما شدم و شما را به این راه کشاندم و در این مکان فرود آوردم. به خدای یگانه سوگند! هرگز گمان نمیکردم این مردم پیشنهادهایتان را نپذیرند؛ و شما را در چنین وضعیتی قرار دهند. با خودم گفتم، چه اشکالی دارد، برخی از دستورهای اینان را اجرا
1) 1)
میکنم تا نپندارند که از فرمانشان سر برتافتهام؛ و آنان نیز پیشنهادهای حسین را خواهند پذیرفت. به خدا، اگر گمان میکردم که از شما نمیپذیرند، سوی شما نمیآمدم. اینک آمدهام و از کرده پشیمانم؛ و به درگاه خداوند توبه میکنم و در راه شما از جان میگذرم، تا در رکابتان کشته شوم. آیا توبهام پذیرفته است؟ فرمود: آری خداوند توبهات را میپذیرد و گناهت را میبخشد، نامت چیست؟ گفت: حر بن یزید. فرمود: تو حری، چنان که مادر تو را حرّ نام نهاد. تو ان شاءالله در دنیا و آخرت آزادهای، فرود آی. گفت:
سوار بودنم بیشتر به سود شماست تا پیاده شدن. لختی سواره میجنگم و البته فرجام کار من فرود آمدن است. فرمود: آنگونه که خود میدانی رفتار کن، خدایت رحمت کند.
حر نزد همراهانش رفت و گفت: بیایید و یکی از پیشنهادهای حسین را بپذیرید تا خدا شما را از جنگ و پیکار با او معاف دارد. گفتند: امیر عمر سعد است، با او صحبت کن. حر همان گفتهها را برای عمر سعد باز گفت؛ و او پاسخ داد. بسیار راغب شدهام که چنین کنم ولی اگر راهی میداشت میپذیرفتم.
آنگاه حر با صدای بلند فریاد زد: ای مردم کوفه مادر به عزایتان بنشیند! حسین را دعوت کردید و وانمود کردید که در رکاب او جانبازی میکنید؛ و اینک او را از همه سو محاصره کردهاید و اجازه نمیدهید تا به جایی امن از سرزمین پهناور خدا برود! او هماکنون اسیر دست شماست و قدرت تصمیمگیری را از او گرفتهاید. آب فرات را بر روی او و زن و فرزندش بستهاید: آبی که یهود و مجوس و نصرانی در خوردن آزادند و خوکان و سگهای عراق در آن شنا میکنند، ولی زن و فرزند حسین در کنار آن در آستانۀ مرگند. با خاندان محمد بد رفتار کردهاید. من از خدا امید دارم که اگر از کار این روز و ساعتتان دست برندارید، در آن روزی که همه تشنهاند به شما آبی ننوشاند!
حر پس از ادای این سخنان بهوسیلۀ نیروهای دشمن تیر باران شد؛ و بازگشت و در برابر حسین علیه السلام ایستاد.
هنگامی که عمر سعد، سپاهش را برای جنگ با حسین علیه السلام آراست؛ و جناحهای آن را منظم ساخت و پرچمها را در جای خودش نصب کرد، حسین علیه السلام نیز یارانش را در جناح چپ و راست تعبیه فرمود و به آنهایی که در قلب سپاه جای داشتند فرمان پایداری داد.
لشکر کوفه امام علیه السلام را از همه سو در محاصره قرار داد و بر گردش حلقه زد. در این هنگام حضرت نزد مردم آمد و از آنها خواست سکوت اختیار کنند، اما همچنان در حال گفت و گو بودند. سرانجام امام علیه السلام فرمود: وای بر شما! چرا خاموش نمیشوید و به سخنم گوش نمیسپارید؟ بدانید که من شما را سوی خوشبختی میبرم، هر کس از من پیروی کند، هدایت مییابد و هر کس از فرمانم سربپیچد هلاک میگردد؛ اما همۀ شما از فرمان من سر برتافتهاید و به گفتارم گوش نمیدهید، چون عطای حرام خوردهاید و شکمتان از مال حرام پر شده است. خداوند نیز بر قلبهاتان پرده افکنده است. وای بر شما! چرا ساکت نمیشوید؟ چرا گوش فرانمیدهید؟ یاران عمر سعد با شنیدن این سخنان به نکوهش یکدیگر پرداختند و گفتند: به سخنانش گوش دهید و سپس همه ساکت شدند.
حسین علیه السلام آغاز به سخنرانی کرد و پس از حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
ای گروه! به گرداب غم در افتید و در کام مرگ فرو روید. آیا هنگام سرگردانی، با بیصبری نزد ما فریاد داد خواهی برمیآورید؛ و آنگاه که آماده و با تمام توان به فریادتان میرسیم، شمشیرهایی را که باید برای یاری ما بکشید، بر روی ما میکشید؟ آیا آتشی را که برای دشمنانتان افروختهایم، بر سر خودمان میریزید؟ آیا به نفع دشمن با دوستان خود به جنگ درمیآیید؟ مگر دشمن ما و شما، کدام پرچم عدل را میان شما برافراشته است؛ و در سایه حکومتشان به کدام آرزویتان رسیدهاید؟ جز این است که شکمهاتان را از حرام پرکردهاند؟ و به مال و توشۀ اندک دنیا شما را دل خوش ساختهاند؟ گناه ما چیست و کدام رأی ناپسند را دادهایم؟ ای وای بر شما، ما هنوز شمشیری نکشیدهایم؛ دلهای ما آرام است و عزم ما بر جنگ
جزم نشده است، اما شما ابرو در هم کشیده چون مور و ملخ سوی ما سرازیر شدهاید. رویتان زشت باد! شما از سرکشان امت و از حزبهای منحرفید. شما کتاب خدا را پشت سرافکندهاید، شیطان در شما دمیده است و سر تا پا گناهید. کتاب خدا را تحریف کردهاید و سنت پیامبر را از یاد بردهاید و فرزندان اولیای خدا را میکشید، و خاندان اوصیای پیامبر را سرکوب میکنید.
دلهایتان با فرومایگان پیوند خورده است و مؤمنان را میآزارید؛ و برای پیشوایان استهزاگر که قرآن را پاره پاره کردهاند، نعره میزنید. آیا برای سرکوب ما از پسر حرب و یارانش پشتیبانی میکنید؟ آری! به خدا سوگند، سرشت شما با بیوفایی آمیخته است و خون بیوفایی در رگهایتان جاریست. اصل و فرعتان آن را به ارث بردهاید و درخت خیانت در دلهایتان تناور شده است و سینههاتان را پوشانده است. شما از شرورترین مردمان و جیرهخوار غاصبانید.
نفرین بر پیمانشکنانی که سوگندهای محکم وفاداری را میشکنند، در حالیکه خدا را بر آن گواه قرار دادهاند. به خدا سوگند که شما پیمان شکنید. (1)
آگاه باشید! فرومایۀ فرزند فرومایه (2)، ما را بر سر دو راهی کشتن و یا ذلیل کردن قرار داده است.
اما پستی از ساحت و جود ما به دور است و خدا و رسول و نیاکان پاک ما و دامنهای پاکیزه، خواری ما را نمیپسندند؛ و مردان گردنفراز و دلهای شجاع، مرگ با عزت را بهتر از زندگی با ذلت میدانند. آگاه باشید! من با همین شمار اندک بیساز و برگ با شما میجنگم. فَاِنْ نَهْزِمُ فَهَزّامُونَ قُدْماً وَ إنْ نُهزَمُ فَغَیْرُ مَهَزَّمینا (3)
آگاه باشید من از پدرم و او از جدّم رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده است که شما از این پس به اندازه گردش اسب بر گرد آسیاب زنده نمیمانید. «پس در کارتان با شریکانتان همداستان شوید، تا
کار بر شما مشتبه نشود، سپس دربارۀ من تصمیم بگیرید و مهلتم مدهید» (1)
«پس همه نیرنگهایتان را به کار گیرید و مرا مهلت مدهید. در حقیقت من بر خدا، پروردگار خودم و پروردگار شما توکل کردم. هیچ جنبندهای نیست، مگر اینکه او مهار هستیاش را در دست دارد. بهراستی پروردگار من بر راهی راست است.» (2)
بار خدایا، باران را از آنان بگیر و آنان را به سالهایی قحط و سخت، همانند سالهای روزگار یوسف دچار کن؛ و غلام ثقیف (3)را بر آنان چیره گردان، تا به آنها جامی تلخ بنوشاند و همه را از دم تیغ بگذراند و به جای هر کدام از ما یک تن از آنان را بکشد و انتقام من و دوستانم و اهل بیتم و اصحابم را از آنان بگیرد، زیرا اینان خیانت کردند و به ما دروغ گفتند و ما را رها کردند، پروردگار ما تویی، ما بر تو توکل میکنیم و سوی تا باز میگردیم که بازگشت همه به سوی توست.»
آنگاه حضرت فرمود: عمر سعد کجاست؟ او را صدا بزنید تا نزد من بیاید. با آن که عمر از رو در رو شدن با امام کراهت داشت، ناچار به خدمت رسید. امام علیه السلام فرمود: ای عمر سعد، بدان تو به امید اینکه از سوی فرومایه فرزند فرومایه، به حکمرانی ری برسی مرا میکشی، اما به خدا سوگند که لذت حکومت را نخواهی چشید. این امری است قطعی [و وعدهای خدایی است]، حال هر چه میخواهی بکن، ولی بدان که پس از من نه در دنیا و نه در آخرت روی خوشی را نخواهی دید. گویی با چشمانم میبینم که در یکی از روستاهای کوفه، کودکان سرت را در میان نهادهاند و با تیرهایشان آن را نشانه میروند.
عمر سعد از این گفتار امام به خشم آمد. روی برگرداند و میان سپاهش فریاد زد:
1) 1)
2) 2) - «... فَکِیدُونِی جَمیعاً ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ إِنّی تَوَکَّلْتُ عَلی رَبّی وَ رَبِّکُمْ ما مِن دابَّةٍ إِلاّ هُوَ أخِذٌ بِناصِیَتِها، إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ.» [هود (11): 55، 56.] [2]
3) 3) - مقصود حضرت از غلام ثقیف، مختار بن ابی عبید ثقفی است و این سخن در ستایش مختار است و او را ازبهتانهایی که جیرهخواران سلاطین و دستیاران ستمگران به این قهرمان پیشگام و خونخواه خدا و رسول میزنند، مبرا میسازد.
«منتظر چه هستید؟، یکباره حمله کنید که او لقمهای بیش نیست.»
آنگاه فریاد زد: «ای ذوید، پرچم را نزدیک آر»؛ و او آورد. آنگاه تیری به چله کمان نهاد و سوی لشکر امام حسین علیه السلام پرتاب کرد و گفت: گواه باشید! نخستین کسی که تیر انداخت من بودم؛ و پس از او تیراندازی مردم نیز آغاز شد. آنگاه فریاد زد: آورنده هر سری هزار درهم جایزه دارد. (1)
ابومخنف به نقل از ابوجناب (یحیی بن ابی حی کلبی) گوید: میان ما مردی به نام عبدالله بن عمر از بنیعُلَیم زندگی میکرد؛ و در کنار چاه جُعْد، متعلق به هَمْدان، منزل کرده بود و زنی داشت از نمر بن قاسط به نام امّ وَهْب، دختر عبد. او با دیدن اجتماع مردم در نخیله، موضوع را از آنان پرسید: گفتند: برای جنگ با حسین، فرزند دختر پیامبر صلی الله علیه و آله آماده میشوند. عبدالله با شنیدن این سخن گفت: «به خدا سوگند، من بسیار آرزومند جهاد با اهل شرک بودهام؛ و امیدوارم ثواب جنگ با اینان که قصد جنگ با فرزند دختر پیامبرشان را دارند کمتر از پاداش جنگ با مشرکان نباشد.» سپس نزد همسرش رفت و آنچه را شنیده بود باز گفت و او را از قصد خویش آگاه ساخت. زن گفت: حق با توست، خداوند تو را به هدفهای بلندت برساند، چنین کن و مرا نیز با خود ببر. عبدالله شبانه با همسرش بیرون آمد و به امام حسین علیه السلام پیوست.
پس از آن که عمر سعد نخستین تیر را انداخت مردم نیز آغاز به تیراندازی کردند و جنگ درگرفت. در این میان یسار، غلامِ زیاد بن ابیه، و سالم، غلام عبیدالله زیاد، به میدان آمدند و مبارز طلبیدند. حبیب بن مظاهر و بریر بن خضیر برخاستند ولی امام علیه السلام فرمود: «بنشینید». آنگاه عبدالله بن عمیر برخاست و گفت: «یا ابا عبدالله - خدایت رحمت کند - اجازه بدهید، من به جنگ این دو بروم.» امام علیه السلام که او را مردی بلند بالا، چهارشانه، با بازوانی نیرومند دید فرمود، «من او را هماورد مردان رزم میبینم»؛ و
1) 1)
فرمود: «اگر میخواهی برو». عبدالله به مصاف آن دو رفت. گفتند: «کیستی ای مرد؟»؛ و او نسب خویش را باز گفت. گفتند: «تو را نمیشناسیم. بگو حبیب بن مظاهر یا زهیر بن قین و یا بریر بن خضیر بیایند.» در این هنگام عبدالله بن یسار که پیش از سالم ایستاده بود گفت: «ای زنا زاده، از مبارزه یک تن از مردم میگریزی؟ هر کس به جنگ تو بیاید از تو بهتر است.» سپس حمله کرد و او را چنان با شمشیر زد که در جا سرد شد. در همان حالی که سرگرم ضربت زدن به یسار بود سالم شمشیر را حوالۀ او کرد. یاران امام علیه السلام فریاد زدند: «مواظب باش!». اما او توجهی نکرد و همچنان سرگرم مبارزه بود. سالم با زدن یک ضربت، انگشتان دست چپ او را قطع کرد. عبدالله بیدرنگ به سالم حملهور شد و او را نیز به قتل رساند؛ و پس از کشتن آن دو این رجز را میخواند: اِنْ تُنْکِرُونِ فَاَنَابْنُ کَلْبٍ حَسبَی بَیْتی فی عُلیمٍ حَسْبی
اِنِّی امرؤُ ذُو مِرّةً وَ عَصْبٍ
ضَرْبَ غُلامٍ مُؤْمِنٍ بِالرَّبِّ (1)
من مردیام نیرومند و خشن و در دشواریها پژمرده و افسرده نمیشوم.
ای ام وهب من پیشاپیش تو حرکت میکنم و با زخم نیزه و ضرب شمشیر بر دشمن حمله میکنم
ضربت جوانی که به خداوند ایمان دارد.
ام وهب نیز تیر خیمه را برداشت و سوی شوهرش رفت و گفت: «پدر و مادرم فدایت در راه خاندان پاک محمد پیکار کن.» عبدالله خواست او را نزد زنان بازگرداند، اما او جامهاش را گرفته بود و میگفت: «رهایت نمیکنم تا با تو کشته شوم.» در این هنگام حسین علیه السلام فریاد زد: «خداوند به شما خانواده جزای خیر بدهد نزد زنان بازگرد و در کنارشان بنشین که خداوند جهاد را از زنان برداشته است.» ام وهب (با شنیدن سخنان امام) بازگشت.
1) 1)
ابومخنف (1)
ابن حوزه به خشم آمد و اسبش را سوی آن حضرت هی زد. میان آنان نهر آبی بود، در نتیجه ابن حوزه از پا به رکاب آویزان شد. اسب به جولان درآمد و او را به زیر افکند.
یک پای او قطع شد و بقیه بدنش آویزان ماند. عبدالجبار گوید: مسروق که چنین دید برگشت و از سپاه بیرون رفت. چون سبب را پرسیدم گفت: «من از این خاندان چیزی دیدم که هرگز با آنان نخواهم جنگید.» (2)
ابومخنف گوید: یزید بن معقل، از بنی عمیرة بن ربیعه، پیش آمد و خطاب به بریر بن خضیر گفت: «ای بریر! دیدی خدا با تو چه کرد؟» گفت: «به خدا سوگند که با من نیک
رفتار کرد و تو را به شر گرفتار ساخت.» گفت: دروغ گفتی، در حالی که پیش از این، از تو دروغی نشنیدهام. آیا به یاد میآوری که من و تو میان قبیله بنیلوزان راه میرفتیم و تو میگفتی: عثمان بن عفان به خودش ستم کرد و معاویة بن ابی سفیان مردی گمراه و گمراه کننده بود؛ و پیشوای هدایت و حق علی بن ابیطالب است؟
گفت: آری، گواهی میدهم که این نظر و گفتار من است. گفت: بنابراین گواهی میدهم که تو از گمراهانی. بریر گفت: میخواهی دست از مبارزه بکشیم و مباهله کنیم و از خداوند بخواهیم که دروغگو را لعنت کند و راستگو دروغگو را بکشد؟. سپس کناری ایستادند و دستها را سوی آسمان بلند کردند و دعا کردند که خداوند دروغگو را لعنت کند و راستگو، دروغگو را بکشد. آنگاه به یکدیگر حملهور شدند. دو ضربت میان آن دو رد و بدل شد. یزید بن معقل ضربت سبکی به بریر زد که کارگر نیفتاد. اما بریر چنان ضربتی به او زد که کلاهخودش را شکافت و در مغزش جا گرفت و چنان زمین خورد که گویی از کوه افتاده است. شمشیر بریر چنان در سر او محکم شده بود که با زور آن را بیرون آورد. (1)
به دنبال آن رضیّ بن مُنْقِذ عبدی به بریر حمله کرد. آن دو، ساعتی با هم گلاویز بودند تا اینکه بریر او را زمین زد و بر سینهاش نشست. رضی فریاد زد: «کجایند مردان مبارزه و دفاع؟» عفیف بن زهیر گوید: دیدم که کعب بن جابر بن عمرو ازْدی رفت تا به بریر حمله کند. گفتم: «این همان بریر بن خُضَیْر قاری است که در مسجد به ما قرآن میآموخت.» اما او بیتوجه به این سخن حمله کرد و با نیزه به پشت بریر زد. بریر که چنین دید، روی رضی بن منقذ زانو زد و صورتش را گاز گرفت و گوش او را کند. اما کعب بن جابر آنقدر با نیزه به بریر زد که از روی رضی کنار رفت؛ و سپس با ضرب شمشیر او را کشت.
عفیف گوید: گویی عبدی را میبینم که از زمین برخاسته خاک از قبایش میتکاند و میگوید: ای برادر ازْدی چنان احسانی به من کردی که هرگز فراموش نمیکنم!
1) 1)
یوسف بن یزید گوید: به عفیف بن زهیر گفتم: آیا تو خود این صحنه را دیدی؟ گفت:
آری، با چشم خودم دیدم و با گوش خودم شنیدم.
عمرو بن قرظۀ انصاری که در رکاب حسین علیه السلام میجنگید به میدان آمد و این رجز را میخواند: قَدْ عَلَمتْ کَتیبَةُ الْأَنْصارِ
ابومخنف به نقل از ثابت بن هبیره میگوید که عمرو بن قرظه انصاری در رکاب حسین علیه السلام کشته شد. برادرش، علی، که در سپاه عمر سعد بود، فریاد زد: ای حسین، ای دروغگوی پسر دروغگو، برادرم را گمراه کردی و او را فریفتی تا به قتل رسید؟ فرمود:
خداوند برادرت را گمراه نکرد. بلکه او را هدایت کرد و تو را گمراه ساخت. گفت: خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم یا خود بمیرم؛ و به امام حمله کرد. اما نافع بن هلال مرادی با ضربت نیزه او را بر زمین زد؛ و یارانش او را گرفتند و از معرکه بیرون بردند. بعدها او مداوا شد و بهبود یافت.
ابومخنف به نقل از نضر بن صالح، ابوزهیر عبسی، گوید: هنگامی که حر به حسین علیه السلام پیوست، مردی از بنیتمیم به نام یزید بن سفیان گفت: به خدا سوگند، اگر هنگام بیرون رفتن حر او را میدیدم، با نیزه میزدم. این در حالی بود که مردم جولان میدادند و سرگرم پیکار بودند و حر به سپاه عمر سعد حمله میکرد و این شعر عنتره
را میخواند: ما زِلْتُ أَرْمیهِمْ بِثَغْرَةِ نَحرَةِ وَ لَبانِهِ حَتّی تَسْربَلَ بِالدَّمِ (1)
در این حال سر و گوش اسب حر زخمی بود و خونش فوران میکرد. حصین بن تمیم به یزید بن سفیان گفت: حربن یزید که آرزوی دیدارش را داشتی این است. یزید خوشحال شد و پیش رفت و گفت: حر! آیا مبارزه میکنی؟ گفت: آری، من مرد مبارزهام، و آنگاه با یک حملۀ برقآسا او را به قتل رساند.
هشام بن محمد کلبی به نقل از یحیی، پسر هانی بن عروه، گوید: نافع بن هلال در روز عاشورا میجنگید و میگفت: من نافع جملیام و بر دین علیام. مردی به نام مزاحم بن حُرَیْث، سوی او شتافت و گفت: من بر دین عثمانم. گفت: تو بر دین شیطانی؛ و بر او حمله کرد و او را کشت.
در این هنگام عمر بن حجاج (زبیدی) فریاد زد: ای نابخردها آیا میدانید با که میجنگید؟ شما با شجاعان کوفه میجنگید. با آنها جنگ تن به تن نکنید که آنها از جان خود گذشتهاند. شمارشان اندک است و زمانی دراز هم نخواهند پایید. اگر آنان را سنگ باران کنید همه کشته خواهند شد. عمر سعد گفت: راست گفتی: نظر، نظر توست. آنگاه کس نزد مردم فرستاد و فرمان داد که از جنگ تن به تن بپرهیزند.
عمر بن حجاج هنگام نزدیک شدن به یاران حسین علیه السلام ، میگفت: ای مردم کوفه، فرمانبردار باشید، از جماعت (مسلمانان) جدا نشوید و در کشتن کسی که از دین خارج شده و با امام به مخالفت برخاسته است دو دل نباشید.
1) 1)
امام علیه السلام فرمود: ای عمر بن حجاج! آیا مردم را به جنگ من تشویق میکنی؟ آیا ما از دین بیرون رفتیم و شما ثابت قدم ماندید؟ به خدا سوگند، آنگاه که جان شما گرفته شود و با چنین رفتاری بمیرید، معلوم میشود که چه کسی از دین بیرون رفته و سزاوار جاودانه سوختن در آتش است.
عمرو و یارانش که در جناح چپ سپاه عمر سعد بودند، از سوی فرات به امام علیه السلام حمله کردند. سپاه امام ساعتی سرآسیمه شد؛ و نخستین کسی که به شهادت رسید، مسلم بن عوسجة اسدی بود. (1)
«فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلاً» (2)
حبیب بن مظاهر نیز نزد مسلم رفت و گفت: به خاک افتادن تو بر من گران است، ای مسلم مژده باد تو را بهشت. مسلم با صدایی ضعیف گفت: خداوند به تو بشارت خیر دهد. حبیب گفت: اگر نمیدانستم که من نیز ساعتی دیگر به تو خواهم پیوست، دوست داشتم همۀ امورت را وصیت کنی تا آنچنان که شایسته پیوند خویشاوندی و دینی من و توست، آنها را به کار بندم. مسلم در حالی که با دست به امام علیه السلام اشاره میکرد گفت: خدا تو را بیامرزد، من تو را به وی سفارش میکنم. گفت: به خدای کعبه سوگند که وصیت تو را به کار میبندم.
اندکی بعد بدن مسلم روی دستان یارانش سرد شد و کنیزکش فریاد واویلا سر داد.
یاران عمر بن حجاج فریاد برآوردند: مسلم بن عوسجۀ اسدی را کشتیم. شبث بن ربعی با شنیدن این سخن به یکی از یارانش گفت: مادر به عزایتان بنشیند. آیا خود را به
دست خودتان میکشید؟ و به خاطر دیگران خوار میکنید و از کشتن کسی چون مسلم بن عوسجه شادمانید؟ به خدا سوگند چه بسیار موضعگیریهای بزرگوارانهای که از او دیدهام. در واقعۀ «سَلَقِ آذربایجان» او را دیدم که پیش از حملۀ مسلمانان، شش تن از مشرکان را کشت، آیا چنین کسی به دست شما کشته میشود و شما شادی میکنید؟
قاتل مسلم بن عوسجه، مسلم بن عبدالله ضبابی و عبدالرحمان بن ابی خشکاره بجلی بودند.
شمر بن ذیالجوشن که فرمانده جناح چپ بود نیز به یاران امام علیه السلام حمله کرد، اما با ضرب نیزۀ آنان عقب نشست. آنگاه از همه سو به سپاه امام علیه السلام یورش آوردند. کلبی پس از به قتل رساندن دو مرد نخست (1)
همسر کلبی رفت و کنار سر شوهرش نشست؛ و گرد و غبارش را میزدود و میگفت:
مبارک باد بر تو بهشت. در این هنگام شمر بن ذیالجوشن به یکی از غلامانش به نام رستم گفت: با تیر خیمه به سرش بکوب و او نیز چنین کرد و سر آن زن بینوا شکست و در دم جان سپرد. (3)
یاران حسین حملهای سخت را آغاز کردند، 32 سوار سپاه آن حضرت به هر سو که روی میآوردند، صفوف سپاه کوفه میشکافت. عذرة بن قیس، فرمانده سپاه کوفه که چنین دید، عبدالرحمن بن حُصَیْن را نزد عمر سعد فرستاد و پیغام داد: آیا نمیبینی که از سوی این گروه کوچک چه بر سر سپاه میآید؟ مردان تیرانداز را به کمک بفرست.
عمر سعد به شبث بن ربعی رو کرد و گفت: به کمک اینان نمیروی؟ گفت: سبحان الله آیا به بزرگ مُضَر و عامۀ اهل کوفه دستور میدهی؟ آیا کسی جز من نیست که او را
بفرستی و به او بسنده کنی؟ (1)
عمر سعد، حُصَیْنِ بن تمیم را فراخواند و زرهپوشان و پانصد تیرانداز را با وی همراه ساخت. اینان رفتند و سپاه امام علیه السلام را از نزدیک تیرباران و اسبهایشان را پی کردند؛ و یاران امام علیه السلام پیاده ماندند.
ابومخنف نقل میکند که ایوب بن مشرح خیوانی میگفت: به خدا سوگند، اسب حربن یزید را من پی کردم. تیری به شکم حیوان زدم و اندکی بعد لرزید و با سر به زمین خورد؛ اما حر بلافاصله از روی اسب بلند شد و چونان شیر ژیان، شمشیر به دست، این رجز را میخواند. اِنْ تَعْقِرُوا بی فَاَنَا ابْنُ الْحُرِّ اَشْجَعُ مِنْ ذی لَبَدٍ هَزَبرِ (2)
ایوب گوید: دیگر ندیدم که کسی مانند او بجنگد یا حماسه بیافریند.
سپاه عمر سعد تا نیمروز با یاران امام علیه السلام به سختی پیکار کردند، ولی چون تنها از یک سو به آنان راه داشتند و چادرها یکجا و به هم نزدیک بود، بر آنها دست نیافتند.
عمر سعد که چنین دید، گروهی را فرمان داد تا خیمهگاه را از چپ و راست خراب کنند و آن را به محاصره درآورند. یاران امام علیه السلام در دستههای سه و چهار نفری به کسانی که سرگرم خرابی و غارت بودند حمله میکردند و آنان را با تیر از پای درمیآوردند.
در این هنگام عمر سعد فرمان داد: خرابی و غارت بس است، خیمهگاه را آتش بزنید.
به دنبال آن لشکریانش آتش آوردند و خیمهگاه را سوزاندند.
امام علیه السلام فرمود: بگذارید آتش بزنند چون در آن صورت تنها از یک سو میتوانند با شما بجنگند، و همین طور هم شد. شمر بن ذیالجوشن حمله کرد و نیزهاش را به خیمۀ امام حسین علیه السلام زد و با صدای بلند گفت: آتش بیاورید تا این خیمه را بر سر ساکنانش به آتش بکشم. زنان با شنیدن این سخن فریاد برآوردند و از خیمه بیرون آمدند.
در این هنگام امام حسین علیه السلام فریاد زد و گفت: ای پسر ذیالجوشن، میخواهی خیمه را بر سر خانوادهام آتش بزنی؟ خداوند تو را به آتش جهنم بسوزاند.
ابومخنف به نقل از حمید بن مسلم گوید: به شمر گفتم: سبحان الله، این شایسته نیست که با عذاب خداوند [آتش] عذاب کنی و کودکان و زنان را بکشی. به خدا سوگند که امیر تو به کشتن مردان هم راضی است. گفت: تو که هستی؟ گفتم: نمیگویم. در این هنگام مردی که شمر نسبت به او از من فرمانبردارتر بود یعنی شبث بن ربعی آمد گفت:
گفتاری زشتتر از گفتار تو و کرداری پلیدتر از کردار تو ندیدهام، آیا کارت به اینجا کشیده است که زنان و کودکان را میترسانی؟ با شنیدن این سخن، شمر شرمنده شد و آهنگ بازگشت کرد. از آن سو، زهیر بن قین با ده تن از یارانش حمله کردند و دار و دستهاش را از خیمهها بیرون آوردند و شخصی به نام ابا عزّه ضبابی و دار و دستهاش را نیز کشتند.
انبوه سپاه کوفه یاران حسین علیه السلام را محاصره کردند. شمار اینان چنان اندک بود که اگر یک یا دو نفرشان به شهادت میرسیدند پیدا بود. اما سپاه عمر سعد به اندازهای زیاد بود که کشته شدن افراد مشهود نبود.
ابوثمامه صائدی که چنین دید گفت: جانم فدایت یا حسین! میبینم دشمن به شما
نزدیک شده است. به خدا سوگند، من باید پیش از شما کشته شوم. اما دوست دارم پروردگارم را در حالی دیدار کنم که نمازی را که اینک وقت آن نزدیک است خواندهباشم.
امام علیه السلام سر را به آسمان بلند کرد و گفت: یادآور نماز شدی، خداوند تو را از نمازگزاران و ذکرگویان قرار دهد! آری وقت نماز است. سپس فرمود: از اینان بخواه دست از ما بردارند تا نماز بخوانیم.
چون یاران امام از سپاه عبیدالله خواستار اجازه خواندن نماز شدند، حصین بن تمیم گفت: نمازتان پذیرفته نمیشود. حبیب بن مظاهر گفت: ای الاغ! آیا میپنداری که نماز اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله پذیرفته نمیشود و از تو پذیرفته میشود؟! حصین به حبیب حمله کرد و او نیز حملهور شد و با شمشیر ضربتی بر سر اسب حُصَین زد. وی از اسب به زیر افتاد ولی یارانش او را نجات دادند. حبیب در این حال میگفت: أَقْسِمُ لَوْ کُنَّا لَکُمْ أَعْداداً أَوْ شَطَرکُمْ وَلَّیْتُم أَکْتاداً
یا شَرَّ قَوْمٍ حَسَباً وَ آداً (1)
رجزی که حبیب در این روز میخواند این بود: أَنَا حَبیبُ وَ أَبی مَظاهِرُ
او پیکاری سخت و جانانه کرد تا اینکه مردی از بنیتمیم به نام بدیل بن صُریم به وی حمله برد. حبیب با شمشیر بر سر او نواخت و او را کشت. در این هنگام یکی دیگر از بنیتمیم با ضربت نیزه حبیب را زمین زد. چون آهنگ برخاستن کرد، حُصَین بن تمیم با
1) 1)
شمشیر بر سرش زد. حبیب بر زمین افتاد و آن تمیمی بر سینهاش نشست و سرش را برید. حُصَین گفت: در کشتن او من با تو شریکم. گفت: به خدا، هیچ کس جز خودم او را نکشته است. گفت: بیا و سر را بده تا بر گردن اسبم بیاویزم و مردم آن را ببینند و بدانند که من با تو شریک قتل او بودهام، آنگاه آن را بگیر و نزد عبیدالله ببر، چون من از عطایی که برای سر او میدهد بینیازم. او نپذیرفت ولی افراد قبیله پادرمیانی کردند تا سر حبیب را به حُصین داد. وی نیز سر را به گردن اسبش آویخت و سپس [به آن تمیمی] بازگرداند. (1)
کشته شدن حبیب بن مظاهر بر امام حسین علیه السلام بسیار گران آمد و فرمود: «من و یاران باوفایم فدای حق میشویم و پاداشمان را از خدا میخواهیم.»
حر در روز عاشورا این رجز را میخواند: آلَیْتُ لا أَقْتُلُ حَتّی أَقْتُلا
و رجز دیگرش این بود: أَضْرِبُ فی اعْراضِهِمْ بِالسَّیْفِ عَنْ خَیْرِ مَنْ حَلَّ مِنی وَالْخَیْفِ (2)
در یک نوبت حر و زهیر بن قین به سختی پیکار کردند. هرگاه جان یکی به خطر میافتاد، دیگری حمله میکرد و او را نجات میداد. ساعتی را با این شیوه جنگیدند تا اینکه اوباش سپاه دشمن حمله کردند و حرّ را به شهادت رساندند. 1
ابو ثَمامۀ صائدی، از یاران امام علیه السلام ، نیز پسر عمویش را که در سپاه دشمن بود کشت.
امام حسین علیه السلام در روز عاشورا نماز خوف به جای آورد و پس از نیمروز بار دیگر جنگ آغاز شد. هنگام نماز، سپاه دشمن امام و یارانش را مورد حمله قرار دادند. سعید بن عبدالله حنفی پیش رفت و خود را هدف تیرهای دشمن قرار داد. تیر از چپ و راست میآمد، اما سعید آنقدر پایداری کرد تا به شهادت رسید.
زهیر بن قین [در روز عاشورا] جانانه میجنگید و در حال رزم این رجز را میخواند.
انَا زُهَیْرُ وَ انَا ابْنُ الْقَیْنِ أَذْوَدَهَمْ بِالسَّیْف عَنْ حُسَیْن (3)
وی دست بر شانه حسین علیه السلام میزد و میگفت: أَقْدِمُ هُدیْتَ هادِیاً مَهْدیاً
وَ اسَدُ اللّهُ الشَّهیدِ الْحَیّا
سرانجام کثیر بن عبدالله و مهاجر بن اوس حمله کردند و او را به شهادت رساندند.
بشیر بن عمرو حضرمی در حال پیکار این رجز را میخواند: اَلْیَوْمِ یا نَفْسُ أُلاقیِ الرَّحمنِ
و عبدالرحمان بن عبدالله کدن در هنگام مبارزه این رجز را میخواند: إِنّی لِمَنْ یُنْکِرُنی ابْنَ الْکَدَنْ إِنّی عَلی دینِ حُسَیْن و حَسَن (1)
این دو آنقدر جنگیدند تا به شهادت رسیدند.
نافع بن هلال جملی، اسمش را روی پیکان زهرآلود تیرها مینوشت و هنگام تیراندازی به دشمن میگفت: «من جملی هستم، بر دین علی هستم.»
وی پس از کشتن دوازده تن و مجروح ساختن شماری دیگر از سپاه کوفه مورد حمله قرار گرفت و بازوانش شکسته شد و به اسارت درآمد. شمر بن ذیالجوشن و یارانش کشان کشان او را نزد عمر سعد بردند. وی گفت: ای نافع، وای بر تو، این چه کاری بود که با خود کردی؟ گفت: «خداوند از نیّت من آگاه است»؛ و در حالی که خون بر محاسنش جاری بود میگفت: به خدا سوگند بجز مجروحان دوازده تن از شما را کشتهام؛ و در جنگ با شما هیچ کوتاه نیامدهام و اگر دست و بازویم سلامت میبود شما توان به اسارت گرفتن مرا نداشتید. شمر خطاب به عمر سعد گفت: خدا تو را اصلاح گرداند، او را بکش. گفت: تو او را آوردی اگر میخواهی تو او را بکش. همینکه شمر شمشیرش را کشید، نافع گفت:
به خدا سوگند، اگر تو مسلمان بودی، بر تو گران میآمد که خدا را با خون ما دیدار کنی،
1) 2) - هر کس مرا نمیشناسد بداند که من فرزند کدن و بر دین علی و حسین هستم.
خدای را سپاس که مرگ ما را به دست شرورترین آفریدگانش قرار داد.
امّا شمر، نافع را کشت و آنگاه به سپاه امام علیه السلام حمله کرد و میگفت: خَلُّوا عُداةَ اللّهِ خَلوُّا عَنْ شِمرِ یَضْرِبُهُمْ بِسَیْفِهِ وَ لا یَفرِّ
وَ هُوَ لَکُمْ صابٌ وَ سَمٌّ وَ مَقَر (1)
هنگامی یاران حسین علیه السلام متوجه حمله انبوه سپاه دشمن شدند و دریافتند که یارای دفاع از خود و آن حضرت را ندارند، برای کشته شدن در برابر آن حضرت از یکدیگر پیشی میگرفتند. از جمله عبدالله و عبدالرحمن، پسران عزره، خدمت رسیدند و عرضه داشتند: یا اباعبدالله، سلام بر تو، دشمن حلقه محاصره را تنگ کرده است و ما دوست داریم که در راه دفاع از شما در برابر دیدگانتان به شهادت برسیم.
امام علیه السلام فرمود: خوش آمدید، نزدیک شوید. آنان آمدند و در برابر چشمان آن حضرت سرگرم پیکار شدند. یکی از آن دو میگفت: قَدْ عَلِمَتْ حَقًّا بَنُو غِفّارِ
بدر بن مغفل بن جعونة بن عبدالله بن حیطط بن عتبة بن کداع جعفی [در روز عاشورا] آغاز به مبارزه کرد و این رجز را میخواند:
1) 1)
اَناَ ابْنُ جُعْفی وَ أَبیِ الْکَدّاعِ وَ فی یَمینی مِرْهَفٌ فَزّاعٌ
وَ مارِنٌ ثَعْلَبَةٌ لَمّاعٌ (1)
وی آنقدر پیکار کرد تا شهید شد.
از دیگر کسانی که همراه حسین علیه السلام جنگیدند و کشته شدند جیاد بن حارث سلمانی از قبیله مراد و سوار بن أبی خمیر یکی از بنی فهم جابری از قبیله همدان بودند.
از دیگر کسانی که در رکاب حسین علیه السلام جنگیدند، حجاج بن مسروق بن مالک بن کثیف بن عتبة بن کِداع جُعْفی، مؤذِّن آن حضرت بود. وی هنگام مبارزه این رجز را میخواند. (2)اَقْدِمُ حُسَینُ هادِیًا مَهدِیًّا
سپس حمله کرد و جنگید تا کشته شد.
شخص دیگری که در رکاب حسین علیه السلام به شهادت رسید، عبدالاعلی بن زید بن شجاع کلبی بود.
سیف بن حارث و مالک بن عبد بن سریع، دو جوان - پسر عمو و برادر از یک مادر - بودند که با دیدگانی پر از اشک خدمت اباعبدالله رسیدند. امام علیه السلام پرسید: ای
برادرزادهها! چرا گریه میکنید؟ امیدوارم ساعتی نگذرد که چشمهایتان روشن گردد.
گفتند: خدا ما را فدایت کند، به خدا سوگند ما برای شما میگرییم نه برای خودمان، چون میبینم که در محاصرهاید و ما توان دفاع نداریم. امام علیه السلام فرمود: «خداوند به خاطر این دوستی و همدلی با من، نیکوترین پاداشهای پرهیزگاران را به شما بدهد.»
آنگاه هر دو جوان رو به امام کردند و گفتند: «سلام بر تو ای فرزند رسول خدا» و امام علیه السلام پاسخ داد: «و سلام و دورود خداوند بر شما دو تن باد.» آنگاه رفتند و پیکار کردند تا به شهادت رسیدند. (1)
(2) حَنظله آمد و در حضور امام علیه السلام ایستاد و خطاب به لشکر عمر سعد این آیههای شریفه را خواند: «... ای قوم من، من از [روزی] مثل روز دستهها[ی مخالف خدا] بر شما میترسم، نظیر سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود، و کسانی که پس از آنها [آمدند]. و خدا بر بندگان ستم نمیخواهد؛ وای قوم من، من بر شما از روزی که مردم یکدیگر را [به یاری هم] ندا درمیدهند، بیم دارم. روزی که پشت کنان، باز میگردید، برای شما در برابر خدا هیچ حمایتگری نیست؛ و هر که را خدا گمراه کند، او را راهبری نیست.» (3)ای مردم! حسین را مکشید «که شما را به عذابی [سخت] هلاک میکند، و هر که دروغ بندد نومید میگردد. (4)
امام خطاب به او فرمود: ای پسر اسعد، خدایت رحمت کند. اینان پس از ردّ پیشنهادت و حمله به تو و یارانت، مستوجب عذاب گردیدند و پس از کشتن برادران
1) 1)
2) 2) - ر. ک. رجال طوسی، شمارۀ 20.
3) 3) - «یا قَومِ إنّی أَخافُ عَلَیْکُمْ مِثْلَ یَوْمِ الْأَحْزابِ مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَالَّذینَ مِنم بَعْدِهِمْ وَ مَااللّهُ یُریدُ ظُلْماًلِلْعِبادِ وَ یا قَوْمِ إِنِّی أَخافُ عَلَیْکُمْ یَوْمَ التَّنادِ. یَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرینَ ما لَکُمْ مِنْ عاصِمٍ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّهُ فَمالَهُ مِنْ هادٍ.» [مؤمن (40)، آیات 30 - 31] [1]
4) 4) - «فَیُسْحِتَکُمْ بِعَذابٍ وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَری» [طه (20)، آیۀ 61] [2]
نیکوکارتو، تکلیفشان روشن است. گفت: جانم فدایت! راست گفتی، آیا اجازه میفرمایید کهرهسپارآخرت شویم وبهبرادرانمان بپیوندیم؟ فرمود: آری، رهسپار شو، سوی آنچه بهتر از دنیا و مال دنیاست و سوی سرزمینی که کهنه و فرسوده نمیشود. آنگاه حنظله گفت: سلام و درود خداوند بر تو و خاندانت باد! امیدوارم خداوند ما و شما را در بهشت یکجا گرد آورد. امام علیه السلام فرمود: آمین، آمین. سپس حنظله، به میدان رفت و پیکار کرد تا شهید شد.
عابس بن ابی شبیب شاکری همراه شوذب، غلام شاکر، حضور امام علیه السلام رسیدند؛ عابس رو به شوذب کرد و گفت: ای شوذب، میخواهی چه کنی؟ گفت: چه میکنم؟ همراه تو در رکاب پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله میجنگم تا کشته شوم. گفت: گمان من نیز همین بود. اما نه، نخست نزد ابیعبدالله برو تا به تو نیز همانند دیگر یارانش اجازه میدان رفتن دهد، تا من نیز به تو اجازه دهم. زیرا در این ساعت هر کس دیگری هم با من میبود و من از او برتر میبودم، چنانکه از تو هستم، بسیار شادمان میشدم که بیاید و از من اجازه میدان رفتن بگیرد. زیرا امروز، روزی است که در آن هر اندازه میتوانیم باید ثواب برگیریم، که چون فردا رسد عملی در کار نیست، فقط حساب است.
شوذب رفت و بر حسین علیه السلام سلام کرد؛ و آنگاه رهسپار میدان شد و جنگید تا کشته شد.
آنگاه عابس بن ابی شبیب شاکری نزد امام علیه السلام آمد و گفت: ای اباعبدالله به خدا سوگند، روی زمین هیچ خویش و بیگانهای نزد من عزیزتر از تو نیست. اگر چیزی عزیزتر از جان و خون خویش داشتم که میتوانستم بدان وسیله از ستم و کشته شدن برهانم، هر آینه چنین میکردم. آنگاه گفت: السلام علیک یا اباعبدالله، اینک خدای را گواه میگیرم که بر راه تو و راه پدرت هستم.
آنگاه با وجود ضربتی که از ناحیه پیشانی خورده بود، شمشیر کشید و به میدان رفت.
ربیع بن تمیم گوید: چون او را دیدم که میآید، وی را شناختم. من او را در جنگها دیده بودم، او از شجاعترین مردم بود. گفتم: ای مردم این که میبینید، شیر شیران است. این پسر شبیب است مبادا کسی از شما تنهایی به مبارزهاش برود. عابس فریاد زد: آیا مرد میدانی هست؟ عمر سعد گفت: سنگبارانش کنید. به دنبال آن باران سنگ از هر سوی باریدن گرفت. عابس که چنین دید، زره و کلاهخودش را افکند و به مردم حملهور شد، به خدا سوگند دیدم که دویست تن در برابر وی گریختند. آنگاه سپاه عمر سعد، از همه سو محاصرهاش کردند و او را به قتل رساندند. پس از آن من چند نفر را دیدم که این میگفت:
من او را کشتهام و آن دیگری میگفت: من او را کشتهام. سپس نزد عمر سعد رفتند و او گفت: دعوا نکنید، هیچ کس به تنهایی او را نکشته است؛ و با این سخن، آنان را از یکدیگر جدا کرد.
مبارزه أبی شعثاء، عمر بن خالد، جابر بن حارث، سعد و مجمع پسران عبد الله
ابی شعثاء کندی از قبیلۀ بنی بَهْدَله بود. وی که تیراندازی ماهر بود، پیش روی امامحسین دو زانو نشست و صد تیر انداخت که جز پنج تای آن به خطا نرفت. وی هنگام تیراندازی میگفت: «من از بنی بَهْدلهام، از قهرمانان عرجلهام.»، و امام حسین علیه السلام میفرمود: «خداوندا، تیر او را به هدف بنشان و پاداش او را بهشت قرارده.» چون تیراندازیاش پایان یافت، برخاست و گفت: «جز پنج تای آنها به خطا نرفت، یقین دارم که پنج تن را کشتهام.»
وی در زمرۀ نخستین شهدا بود و در آن روز این رجز را میخواند: أَنَا یَزیدُ وَ أَبی مَهاصِرُ
وی از کسانی بود که همراه عمر سعد به جنگ امام حسین علیه السلام آمده بود، اما چون دید که شرایط آن حضرت را نپذیرفتند، نزد ایشان رفت و پیکار کرد تا کشته شد.
اما عمر بن خالد صیداوی و جابر بن حارث سلمانی و سعد، غلام عمر بن خالد و مجمع بن عبدالله عائذی از کسانی بودند که در ساعتهای آغازین جنگ به میدان رفتند و شمشیر کشیدند و خود را به قلب دشمن زدند. دشمن آنان را به محاصره درآورد و نزدیک بود که ارتباط آنها را با یارانشان قطع کند. اما عباس بن علی علیه السلام حمله کرد و آنان را نجات داد. اینان زخمی بازگشتند ولی بار دیگر که دشمن را نزدیک دیدند، با شمشیر حمله بردند و آنقدر پیکار کردند تا همگی با هم و در یکجا کشتهشدند.
ضحاک مشرقی گوید: چون همۀ یاران حسین علیه السلام کشته شدند و او و خاندانش تنها شدند و جز سوید بن عمرو بن ابی مطاع خثعمی و بشیر بن عمرو حضرمی کسی با وی نماند، نزد آن حضرت رفتم و گفتم: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله ، به یاد دارید که من با شما شرط کردهام تا هنگامی که رزمندهای همراهت باشد، در رکاب شما بجنگم و آنگاه که رزمندهای نبود، اجازه دارم که برگردم و شما پذیرفتید. امام حسین علیه السلام گفت: «راست میگویی، ولی آیا میتوانی (از بین این سپاه) فرار کنی؟ اگر توانستی، آزادی!» چون پیش از آن، دیدم که اسبهای یاران ما را یکی پس از دیگری پی میکنند، من اسبم را در یکی از چادرهای میانی اردوگاه جای دادم و پیاده میجنگیدم. آن روز من دو تن از سپاه دشمن را کشتم و دست یک تن را قطع کردم. امام علیه السلام بارها به من گفت: (امیدوارم) فلج نشوی و خداوند دست تو را قطع نکند، خداوند همان پاداشی را به تو دهد که به خاندان پیامبر میدهد!
هنگامی که حسین علیه السلام به من اجازه داد، اسب را از چادر بیرون آوردم و بر آن سوار
شدم. آنگاه چنان ضربتی به او زدم که روی سمهایش بلند شد و به جمعیت زد. مردم راه را بر من گشودند و پانزده تن از آنها مرا دنبال کردند تا به «شفیه»، روستایی نزدیک ساحل فرات، رسیدم. چون به من رسیدند، روی برگرداندم. کثیر بن عبدالله شعبی و ایوب بن مشرح خیوانی و قیس بن عبدالله صائدی مرا شناختند و گفتند: این ضحاک بن عبدالله مشرقی، عموزاده ماست، شما را به خدا سوگند، دست از او بردارید. سه تن از بنیتمیم که همراهشان بودند گفتند: «آری، ما خواهش برادران همکیش را میپذیریم و از خویشاوندشان دست برمیداریم.» وقتی تمیمیها حرف خویشاوندانم را پذیرفتند، دیگران نیز دست برداشتند و خداوند مرا نجات داد.
آخرین فرد باقیمانده از یاران امام حسین علیه السلام عمر بن ابیمطاع خثعمی بود. وی نیز جنگید تا اینکه میان کشتهها افتاد و چون بر اثر زخم بیحال شده بود، دشمن پنداشت کشته شده است.
نخستین کشتۀ از فرزندان ابوطالب در روز عاشورا علی اکبر، فرزند حسین بن علی علیه السلام بود - مادرش لیلی دختر ابی مرة بن عروة بن مسعود ثقفی است -. وی در روز عاشورا به مردم حمله میکرد و این رجز را میخواند: أَنَا عَلِیُّ بْنُ حُسَیْنِ بْنِ عَلی نَحْنُ وَ رَبَّ الْبَیْتِ أَوْلی بِالنَّبی
تَاللّهِ لا یَحْکُمُ فینَا ابْنُ الدَّعی (2)
به خدا سوگند که زیر بار پسر فرومایه نمیرویم
پس از آن که چندین بار این کار از سوی علی اکبر علیه السلام تکرار شد، مرة بن منقذ بن
عبدی لیثی نگاهی به وی افکند و گفت: اگر او بار دیگر از کنار من بگذرد و همان رفتار پیشین را انجام دهد، گناه همه عرب به گردن من باشد، اگر پدرش را به عزایش ننشانم؛ و همینکه علیاکبر با شمشیر به مردم حملهور شد، مرّه حمله کرد و او را با ضربت نیزه بر زمین افکند. پس از آن جماعت او را در میان گرفته با شمشیر پاره پارهاشکردند.
حمید بن مسلم گوید: من در آن روز با گوش خودم شنیدم که حسین علیه السلام میگفت:
خدا بکشد مردمی که تو را کشتند. پسرم، چقدر اینان بر خداوند رحمان و شکستن حرمت رسول خدا جری شدهاند؟ پس از تو خاک بر سر دنیا.» گویا میبینم که بانویی مانند خورشید تابان از خیمه بیرون آمد و فریاد میزد: «ای برادرم، ای پسر برادرم.» سپس خود را بر نعش علیاکبر انداخت؛ و حسین علیه السلام آمد و دستش را گرفت و به خیمه بازگرداند. پرسیدم آن زن کیست؟ گفتند: زینب دختر فاطمه دختر رسول خداست.
پس از آن حسین همراه با جوانانش نزد علی رفت و فرمود: «برادرتان را بردارید.» جوانها او را از قتلگاه بردند و درون خیمهای که در برابر آن میجنگیدند گذاشتند.
حمید بن مسلم گوید: پس از شهادت علی اکبر علیه السلام ، نوجوانی گوشواره به گوش سرآسیمه و وحشتزده از خیمهگاه بیرون آمد. او از فرط وحشت به چپ و راست مینگریست و گوشوارهها تکان میخورد، در این هنگام هانی بن ثبیت حضرمی، حمله کرد و او را به شهادت رساند.
ابوالهذیل سکونی دربارۀ هانی بن ثبیت حضرمی میگوید: در دوران خالد بن عبدالله و در سنین پیری وی را دیدم که نشسته است و میگوید: من در شمار قاتلان حسین علیه السلام بودم. به خدا سوگند، ما ده نفر سوار ایستاده بودیم و اسبان ما از فرط تاخت و تاز خسته شده بودند که ناگاه جوانی از خاندان حسین علیه السلام بیرون آمد. او تیر خیمهای را
1) 1) 1 - گرچه شهادت نوجوانی با ویژگیهایی که مؤلف محترم ذکر کردهاند در کتابهای تاریخ و مقاتل آمده است، اما در هیچ یک از آن کتابها نام جعفر بن امام حسین به چشم نمیخورد. ر. ک.؛ مقتل الحسین، خوارزمی، تحقیق علامه شیخ محمد السماوی، 1418، ج 2، ص 36، البدایه والنهایه، ابن کثیر، ج 8، ص 189. (مترجم.)
در دست و دو گوشواره به گوش داشت که هرگاه سرش را میچرخاند، به تکان میافتادند. در این میان مردی از ما دوید و خود را به آن جوان رساند و با ضرب شمشیر او را از پای درآورد.
سکونی گوید: قاتل آن نوجوان خود همین هانی بن ثبیت بود که چون به خاطر این کار او را سرزنش میکردند، از خود به کنایه یاد میکرد.
هنگامی که همۀ یاران حسین علیه السلام به شهادت رسیدند و جز اهل بیت آن حضرت شامل فرزندان علی، جعفر، عقیل و فرزندان خود ایشان، کسی نماند، گرد هم آمدند و با یکدیگر خداحافظی کردند [و سپس راهی میدان شدند]. عبدالله بن مسلم بن عقیل نخستین کسی بود که به میدان رفت و این رجز را میخواند: اَلْیَوْمَ أَلْقی مُسْلِمًا وَ هُو ابِی
از میان سپاه عمر سعد، عمرو بن صُبیح صُدائی تیری سوی عبدالله افکند. وی دستش را مقابل صورت گرفت و تیر دست و صورتش را به هم دوخت. دست عبدالله از حرکت افتاد و صُدائی با یک تیر دیگر قلبش را درید.
اما محمد بن مسلم بن عقیل، که مادرش کنیز بود، به دست ابومرهم أَزْدی و لَقیط بن إِیاس جُهْنی به شهادت رسید.
پس از عبدالله، جعفر بن عقیل میدان رفت و در هنگام حمله این رجز را میخواند:
«أَنَا الْغُلامُ الْاَبْطَحِیُّ الطّالِبی
وی در میدان نبرد بهوسیلۀ عبدالله بن عزره خثعمی هدف تیر قرار گرفت و به شهادت رسید. (1)
پس از جعفر بن عقیل، برادرش عبدالرحمن به میدان رفت و این رجز را میخواند:
أَبی عَقیلٌ فَاعْرِفُوا مَکانی
دو تن از سپاه کفر به نامهای عثمان بن خالد بن اسیر جهنی و بشر بن سوط همدانی قابضی بر عبدالرحمن یورش آوردند و او را به شهادت رساندند. (2)
پس از فرزندان عقیل، محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب عزم میدان کرد و این رجز را میخواند: «نَشْکُوا إلَی اللّهِ مِنَ الْعُدْوانِ
محمد در میدان نبرد پیکاری سخت کرد و سرانجام بهوسیلۀ عامر بن نهشل تیمی
آنگاه عون بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب به میدان رفت؛ و این رجز را میخواند:
انْ تُنْکِرُونی فَأَنَا بْنُ جَعْفَرَ
وی آنقدر پیکار کرد تا به دست عبدالله بن قطبه به شهادت رسید.
(2) سپس عبدالله فرزند امام حسن علیه السلام بیرون آمد و این رجز را میخواند:
انْ تُنْکِرُونی فَأَنَا بْنُ حَیْدَرَة
نقل دیگری حاکی است که وی هنگام آمدن به میدان این رجز را میخواند: اِنْ تُنکِروُنی فَأناَ فَرْعُ الحَسَن
عبدالله پس از کشتن چهارده تن از سپاه دشمن به دست هانی بن ثُبیت حضرمی به شهادت رسید؛ و خداوند روی هانی را در همین دنیا سیاه کرد.
حمید بن مسلم گوید: جوانی ماهسیما، شمشیر به دست به جنگ ما آمد. پیراهن و بالاپوشی به تن داشت و از یاد نمیبرم که بند کفش پای چپ او نیز پاره
بود. در این هنگام عمرو بن سعد بن نفیل أَزدی رو به من کرد و گفت: به خدا سوگند که باید به او حمله کنم. گفتم: سبحانالله! چرا این کار را میکنی؟ همانهایی که او را به محاصره درآوردهاند، برای او بس است. گفت: به خدا که باید به او حمله کنم. آنگاه حمله کرد و تا شمشیرش را به فرق او نزد باز نگشت. جوان با صورت بر زمین افتاد و فریاد برآورد: عمو جانم!
حسین چونان باز شکاری سر رسید و مانند شیر ژیان حمله برد و شمشیری به عمرو نواخت و دست او را از آرنج قطع کرد. عمرو فریادی برآورد و از قاسم کناره گرفت.
سواران کوفه برای نجات وی هجوم بردند، اما او بر زمین افتاد و زیر سم اسبها کشته شد. گرد و غبار به آسمان بلند شد و حسین علیه السلام بر سر جوان ایستاده بود؛ و او پاهایش را بر زمین میکشید. امام علیه السلام میگفت: نفرین بر مردمی که تو را کشتند. سر و کارشان در قیامت با جد و پدر تو خواهد بود. بر عمویت گران است که او را بخوانی و تو را اجابت نکند و چون اجابتت کند به حال تو سودمند نباشد. به خدا سوگند! این ندایی است که دشمنان بسیار و یاورانی اندک دارد.
سپس درحالیکه پاهای جوان بر زمین کشیده میشد، حسین سینهاش را به سینه او چسباند و او را به خیمهگاه برد. با خود گفتم: با وی چه میکند؟ دیدم که او را آورد و در کنار علیاکبر و دیگر کشتگان خاندانش نهاد. پرسیدم که این جوان که بود؟ گفتند: قاسم بن حسن بن علی بن ابیطالب.
خوارزمی میگوید: سپس برادران حسین آهنگ میدان کردند تا در برابرش با دشمن بجنگند و نخستین آنها ابوبکر بن علی بود. او به میدان رفت و این رجز را خواند: شَیْخی عَلیٌ ذُوالفَخارِ الأَطْوَل
تَفْدیهِ نَفْسی مِنْ اخٍ مُبَجَّلِ یا رَبِّ فَامْنَحْنی ثَوابَ الِْمجْزَلِ (1)
در این هنگام زحر بن قیس نخعی حمله کرد و او را به قتل رساند؛ و گفته شده است که او بر اثر اصابت تیر عبدالله بن عقبه غنوی به شهادت رسید. (2)
عباس بن علی علیه السلام که اوضاع را چنین دید به برادران (پدری و مادریاش) یعنی عبدالله، جعفر و عثمان بن علی علیه السلام ، که مادر همۀ آنها امالبنین است، رو کرد و گفت: جانم فدای شما، پیش بروید و از آقایتان حمایت کنید تا در راه او کشته شوید؛ و آنان چنینکردند.
نخست عبدالله بن علی به میدان رفت و این رجز را میخواند: أنَا بنُ ذِی النَّجدَةِ وَالاِفضالِ
عبدالله، به دست هانی بن ثبیت حضرمی به شهادت رسید. (3)
پس از وی، جعفر بن علی به جنگ دشمن رفت و این رجز را میخواند: اِنّی أَنَا جَعْفَرُ ذُوالْمَعالی
1) 1)
2) 2) - ر. ک. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 28؛ امالی، سید مرشد بالله، ج 1، ص 170؛ طبقات ابن سعد، ج 8، ص 81 / أ.
3) 4) - اخبار الطُوال، دینوری، ص 257، نیز ر. ک. مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 256. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 29. برای آگاهی دربارۀ قاتل عبدالله ر. ک. طبقات الکبری، ج 8، ص 61 / أ. انساب الاشراف، ج 3، ص 201. تاریخ طبری، ج 5. ص 449. [1] به نوشته صاحب مقاتل الطالبیین عبدالله هنگام شهادت 25 سال داشت و بیفرزند بود.
وی نیز آنقدر جنگید تا شهید شد. (1)
سپس عثمان بن علی به میدان رفت و این رجز را میخواند: إِنّی أَنَا عثمانُ ذُوالْمَفاخِرِ
آنگاه چندان پیکار کرد تا به شهادت رسید.
عباس بن علی علیه السلام مردی رشید و زیبا بود. بر اسبی فربه مینشست و پاهایش به زمین کشیده میشد. به او ماه بنیهاشم میگفتند. روزی که به شهادت رسید، پرچمدار حسین علیه السلام بود. کنیهاش ابوالفضل و بزرگترین فرزند امالبنین بود. از چهار برادری که از یک پدر و مادر بودند، عباس چهارمین برادری بود که کشته شد. (2)
چنان که پیش از این گفتیم، عباس علیه السلام پس از دیدن تنهایی حسین علیه السلام از برادرانش خواست که در راه آن حضرت جانبازی کنند و آنان همگی به شهادت رسیدند. پس از کشته شدن برادران، خود عازم جنگ با سپاه عمر سعد گردید و در میدان نبرد این رجز را
1) 1)
2) 3) - شیخ صدوق دربارۀ ابیالفضل علیه السلام مینویسد: روزی امام سجاد علیه السلام به عبیدالله فرزند عباس نگریست و اشکش سرازیر شد. آنگاه فرمود: هیچ روزی برای پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) از جنگ احد، که عمویش حمزه به شهادت رسید؛ و جنگ موته که پسرعمویش جعفر بن ابیطالب به شهادت رسید سختتر نبود.» آنگاه فرمود: «اما هیچ روزی مانند روز حسین(علیه السلام)نیست. سی هزار تن با این پندار که از امت پیامبر(صلی الله علیه و آله)هستند، به ایشان حمله کردند و با ریختن خون او به خداوند تقرب میجستند؛ و او هر چه آنان را نصیحت میکرد و خدای را به یادشان میآورد نمیپذیرفتند. تا آن که از سر ستم و سرکشی و کینهتوزی او را به شهادت رساندند.» سپس فرمود: «خداوند عمویم عباس را بیامرزد، او در راه برادرش جانفشانی کرد تا آن که دستانش بریده شد و خداوند به جای آن دو بال به او داد. عباس در روز قیامت، نزد خداوند چنان منزلتی دارد که همۀ شهیدان بدان غبطه میخورند (امالی، صدوق، ص 228). [2] نیز ر. ک. مقاتل الطالبیین، ص 84، [3] انساب الاشراف، ج 2، ص 192 (نسخۀ خطی). به گفتۀ مورخان، عباس در کربلا سقا بود و از این رو به او أبا قِرْبَه (پدر مشک) میگفتند.
میخواند: اَقْسَمْتُ بِاللّهِ الأَعَزِّ الْاَعْظَم
عباس با دیدن تشنگی برادرزادگان، در پی آب رفت. سپاه دشمن به او حمله کرد و او نیز یورش برد و آنان را پراکنده ساخت و در آن حال این رجز را میخواند: «لا أَرْهَبُ الْمَوْتُ اذَا الْمَوْتُ رَقی
وَ لا اخافُ الشَّرَّ یَوْمَ الْمُلْتَقی (1)
جان من فدای حضرت مصطفی باد! من عباسم و کارم سقایت است.
و آن روز که با شر رو به رو گردم از آن بیم ندارم
زید بن ورقای جنبی به کمک حکیم بن طفیل سنبسی در پس نخلی کمین کرد و با زدن یک ضربت دست راست ابوالفضل را قطع کرد. عباس پرچم را به دست چپ گرفت و بر آنان حمله کرد و این رجز را میخواند: یا نَفْسُ لا تَخْشی مِنَ الْکُفّارِ
فَأَصْلِهُم یا رَبِّ حَرَّ النّارِ (2)
همراه با پیامبر، سرور برگزیده، اینان از روی ستم و سرکشی دست راستم را قطع کردند؛
پروردگارا آتش دوزخ را به اینان بچشان.
اما آن ملعون با ضربت گرز، عباس را کشت.
به گواهی تاریخ، عباس پیوسته در کنار امام حسین علیه السلام ایستاده بود، پیکار میکرد و هر
جا میرفت همراهش بود تا آن که به شهادت رسید. (1)
نقل شده است که سپاه عمر سعد، امام حسین علیه السلام را مورد حمله قرار دادند و بر لشکریانش چیره شدند. در این هنگام تشنگی آن حضرت شدت یافته بود و همراه برادرش عباس عازم فرات شد. سپاه عمر سعد راهش را سد کردند. از آن میان مردی از بنیدارم گفت: وای بر شما راه حسین را بهسوی آب ببندید و اجازه مدهید که از آن بنوشد. امام علیه السلام فرمود: «خدایا تشنهاش گردان.» مرد دارمی به خشم آمد و چانه مبارکش را هدف تیر قرار داد. حسین علیه السلام تیر را بیرون کشید و دستها را زیر دهان گرفت و مشت حضرت پر از خون شد. آنگاه خونها را ریخت و فرمود: خداوندا از آنچه اینان نسبت به فرزند دختر پیامبرت روا میدارند به تو شکایت میکنم. سپس با همان عطش شدید به جایش بازگشت.
مردم عباس را محاصره کردند و میان او و حسین فاصله انداختند. او نیز به تنهایی به پیکار پرداخت تا کشته شد - خدایش رحمت کند - . (2)
عباس شماری از سپاه دشمن را کشت و چون به شهادت رسید امام علیه السلام کنار نهر فرات بر بالین او آمد و فرمود: «هم اینک کمرم شکست و راه چاره بر من بسته شد.» (3)و این شعر را انشا فرمود: تَعَدَّیْتُمْ یا شَرَّ قَوْمٍ بِفِعْلِکُمْ
أَما کانَتِ الزَّهْراءُ أُمِّی دُونَکُمْ
پس از آن که [سپاه عبیدالله] اندوه یاران و اهل بیت و فرزندان را بر دل حسین علیه السلام نشاندند و جز خودش و زنان و کودکان و فرزند بیمارش کسی نماند، فریاد برآورد: «آیا کسی هست که از حرم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دفاع کند؟ آیا هیچ یکتاپرستی هست که دربارۀ ما از خدا بترسد؟ آیا یاری کنندهای هست که در یاری ما [رضای] خدا را بجوید؟ آیا هیچ کمککنندهای هست که به خاطر خداوند ما را یاری کند؟»
بهدنبال آن فریاد ناله و شیون زنان بلند شد. امام علیه السلام بر در خیمه رفت و فرمود: «کودک شیرخوارم، علی، را بیاورید تا با وی خداحافظی کنم.» کودک را آوردند و حسین علیه السلام او را به دامن گرفت. در این هنگام حرمله تیری انداخت که بر گلوی او نشست. امام علیه السلام خون گلوی علی را گرفت و سوی آسمان پاشید - و چیزی از آن به زمین نرسید -، آنگاه فرمود:
«پروردگارا شهادت این کودک آسانتر از قتل بچۀ شتر صالح نیست.» سپس از اسب فرود آمد و با شمشیر گوری کند و جنازۀ خونین کودکش را به خاک سپرد. (1)
یادآوری: مؤلف محترم از دو کودک دیگر به نامهای عبدالله و ابوبکر بن حسین نیز بهعنوان کسانی که در روز عاشورا به شهادت رسیدهاند یاد کرده است. درحالیکه هیچ کدام از مقتلهای مشهور چنین چیزی را ننوشتهاند. بهنظر میرسد، آنچه موجب شده است تا مؤلف، عبدالله و ابوبکر را کسانی جز علیاصغر بپندارد، ذکر این دو نام در منابع تاریخی است. اما با توجه به اینکه آن منابع عبدالله و ابوبکر را در ردیف علیاصغر نیاوردهاند، میتوان چنین نتیجه گرفت که در روز عاشورا تنها یک کودک شیرخوار از امام حسین(علیه السلام) به شهادت رسید که نقلهای مشهور از او به نام علیاصغر یاد کردهاند و کسانی نیز او را عبدالله و دیگرانی ابوبکرش خواندهاند. بویژه آن که نحوۀ شهادت آن کودک در همۀ نقلها، بجز اندکی تفاوت در جزئیات، یکی است. با این یادآوری، از ترجمۀ متن آن دو زندگینامه چشمپوشی گردید. [مترجم]
امام علیه السلام پس از خاکسپاری علیاصغر، این شعر را انشاد فرمودند: (2)1 - کَفَرَ الْقَوْمُ وَ قِدْماً رَغِبُوا
5 - ثُمَّ صارُوا و تَواصَوْا کُلُّهُمْ
19 - عبدالله غلاماً یافعا
موفق بن احمد گوید: آنگاه حسین علیه السلام برخاست، بر اسب خویش سوار شد و درحالی که شمشیرش را کشیده و دست از جان شسته بود، در برابر مردم ایستاد و این اشعار را خواند: 1 - أَنَا بْنُ عَلِیّ الطُّهْرِ مِن آلِ هاشِم
پس از آن که همه یاران و خاندان حسین علیه السلام به شهادت رسیدند، او خود عازم جنگ با سپاه عمر سعد گردید. آنگاه فرمود کهنه جامهای آوردند و آن را زیر لباس پوشید تا پس از کشته شدن برهنه نماند. (1)
یک نقل دیگر میگوید: هنگامی که سه یا چهار تن از یاران حسین(علیه السلام)بیشتر نمانده بودند، شلواری یمانی خواست که چشم را خیره میکرد. پس آن را پاره پاره کرد، تا به غارت نبرند. یکی از اصحاب گفت: شلوارک بپوشید. فرمود: این جامۀ کسانی است که خداوند خوارشان کرده است و شایسته من نیست. اما پس از شهادت، بحر بن کعب آن را غارت کرد و حضرت برهنه ماند.
فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به میدان رفت و کشتاری عظیم کرد. هرکس از سپاه دشمن که به وی نزدیک میشد به قتل میرسید. وقتی چنین دیدند میان او و خیمهگاه حایل شدند.
امام علیه السلام فریاد زد: «وای بر شما! ای پیروان آل ابیسفیان، اگر دین ندارید و از روز رستخیز اندیشه نمیکنید، در دنیا آزاده باشید و اگر خود را عرب میدانید به [سیره] نیاکان خویش بازگردید.»
شمر فریاد زد: «چه میگویی ای حسین؟» فرمود: «میگویم این منم که با شما میجنگم، با من بجنگید، به زنان بیگناه چه کار دارید؟ تا زنده هستم اراذل و او باش را از تعرض به حرم من بازدارید.» شمر گفت: «ای پسر فاطمه، این هم قبول.» آنگاه به یارانش گفت: به حرم او کار نداشته باشید و تنها به خودش حمله کنید. به جان خودم سوگند که او هماوردی بزرگوار است.
به دنبال آن جماعت از هر سو به وی حملهور شد. او حمله میکرد و آنها حمله میکردند. قصد حضرت این بود که خود را به فرات برساند و آب بنوشد. اما هر چه
1) 1)
اسب را سوی فرات میراند، [دشمنان] یورش میآوردند و او را دور میکردند.
آنگاه مردی به نام ابوالحتوف جعفی پیشانی آن حضرت را با تیر نشانه رفت.
حسین علیه السلام تیر را بیرون آورد و سوی دشمن افکند. خون بر صورت و محاسن حضرت جاری شد و در آن حال فرمود: «پروردگارا تو شاهدی که این بندگان گناهکار و سرکش تو با من چه میکنند. پروردگارا آنان را یکایک بشمر و به قتل برسان و روی زمین را از وجودشان پاک گردان و هرگز آنان را میامرز.»
سپس چونان شیر ژیان حمله کرد. هر کس از سپاه دشمن که به وی نزدیک میشد، با شمشیر دو نیم میگشت و بر خاک میافتاد. باران تیر از همه سو باریدن گرفت و او سینه و گردنش را سپر ساخته بود؛ و میفرمود: ای امت بد سیرت! پس از محمّد با خاندانش بد رفتار کردید. بدانید که پس از من، از کشتن هیچ بندۀ نیکوکاری بیم نخواهید داشت؛ و من از پروردگارم امید دارم، که در برابر آسان گرفتن کشتن من، از جایی که خود ندانید از شما انتقام بگیرد.
حُصَین بن مالک سکونی فریاد زد: ای پسر فاطمه! خداوند به چه وسیله از ما انتقام میگیرد؟ فرمود: «شما را به جان هم میاندازد، تا خون یکدیگر را بریزید و آنگاه عذابی دردناک را بر شما فرو میبارد.»
امام علیه السلام آنقدر پیکار کرد که 72 زخم برداشت؛ و چون بیرمق شده بود ایستاد تا دمی بیاساید، اما در همین حال سنگی آمد و بر پیشانی مبارکش خورد. جامهاش را بلند کرد تا خون از چهره پاک کند که ناگاه تیری سه پَرّه و زهرآلوده بر قلب مبارکش نشست. در این هنگام فرمود: «بسمالله و بالله و علی ملة رسول الله»؛ و سر را سوی آسمان بلند کرد و گفت: «پروردگارا تو شاهدی که اینان مردی را میکشند که در روی زمین فرزند پیامبری جز او نیست.» سپس تیر را گرفت و از پشت بیرون آورد؛ و خون چونان ناودان سرازیر بود. حضرت دست روی زخم گذاشت و چون پر از خون شد به آسمان پاشید. بار دیگر دست روی زخم نهاد و چون پر شد صورت و محاسن را خون آلود کرد و فرمود: به خدا سوگند، با این صورت خونین جدّم محمد را دیدار میکنم و میگویم: پروردگارا فلان و فلان بودند که مرا کشتند.
امام حسین علیه السلام که از شدت پیکار بیرمق شده بود، در جای خود ایستاد. هیچیک از سپاه دشمن دوست نداشت که خدا را با خون او دیدار کند، از این رو به ایشان نزدیک میشدند و باز میگشتند. تا این که مردی از قبیله کِنده به نام مالک بن نُسَیر آمد و با شمشیر به سر آن حضرت زد؛ و شب کلاهی که بر سر امام علیه السلام بود پر از خون شد. فرمود:
امیدوارم که با این دست نه بخوری و نه بیاشامی و خداوند تو را با ستمکاران محشور گرداند.» سپس شبکلاه را کناری انداخت و عرقچینی بر سر گذاشت و عمامه را روی آن بست و بیرمق افتاد. مرد کندی آمد و آن شبکلاه خزّ را برداشت. (1)
پس از آن که امام علیه السلام بر زمین افتاد شمر و چند رذل و اوباش دیگر حضرت را در میان گرفتند. نوجوانی از درون خیمه میخواست که نزد عمو برود اما زینب میکوشید تا او را باز دارد و حسین علیه السلام نیز فریاد میزد: خواهرم او را نگهدار. اما جوان سرباز زد و از نزد زینب گریخت و به سرعت خود را کنار عمویش، حسین علیه السلام رساند. در این هنگام مردی به نام بحر بن کعب بن عبدالله - از قبیله بنیتمیم الله بن ثعلبة بن عکایه - با شمشیر به امام علیه السلام حمله کرد. جوان گفت: ای ناپاکزاده میخواهی عمویم را بکشی؟ آن ملعون شمشیر را بر او نواخت. جوان دستش را سپر کرد که (قطع و) به پوست آویزان شد و فریاد زد: مادر! حسین علیه السلام او را گرفت و به سینه چسباند و گفت: ای برادر زاده! بر آنچه بر سرت آمده صبر کن و آن را به حساب خداوند بگذار که خداوند تو را با پدران نیکوکارت محشور میگرداند: به رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی بن ابیطالب و حمزه و جعفر و حسن بن علی علیه السلام . (2)
در روایت ابومخنف آمده است که شمر بن ذیالجوشن با ده تن دیگر از اوباش کوفه سوی خیمهای که بار و بنه و خانوادۀ حسین علیه السلام در آن بود رفت. امام علیه السلام به طرف شمر رفت، اما اوباش میان او و خیمهگاه حایل شدند. حضرت فرمود: «وای بر شما اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمیترسید، در دنیایتان آزاده و باشرف باشید. اراذل و اوباش را از خیمه و خانوادهام بازدارید!»
شمر گفت: «ای پسر فاطمه! این حرف توست و پذیرفتیم»؛ و نزد اوباش رفت، که از جمله آنها ابوالجنوب - عبدالرحمن جعفی -، قشعم بن عمرو بن یزید جعفی، صالح بن وهب یزنی، انس نخعی و خولی بن یزید اصبحی بودند و آنان را ترغیب کرد که به امام علیه السلام حمله کنند. ابوالجنوب غرق در سلاح بود. چون شمر بر وی گذشت گفت: به او حمله کن. گفت: چرا خودت حمله نمیکنی؟ گفت: این حرف را به من میزنی؟ گفت: تو چرا به من میگویی؟؛ و یکدیگر را به باد دشنام گرفتند. ابوالجنوب که مردی شجاع بود گفت: «به خدا سوگند، میخواهم این نیزه را در چشم تو فرو کنم و تکان بدهم.» شمر از او دور شد و گفت: اگر میتوانستم به تو زیانی برسانم قطعا چنین میکردم!
پس از آن شمر با چند تن دیگر از اوباش سوی حسین علیه السلام رفتند. امام علیه السلام به آنها حمله میکرد و آنها میگریختند، ولی سرانجام وی را بهطور کامل در حلقه محاصره انداختند.
حمید بن مسلم گوید: امام حسین علیه السلام در آن روز جُبّهای خز به تن داشت، بر سرش عمامه بسته و با وسمه خضاب کرده بود. او پای پیاده همانند قهرمانی شجاع میجنگید، در برابر تیرها از خود دفاع مینمود و از آسیبگاههای دشمن برای ضربه زدن استفاده میکرد. پیش از آن که به شهادت برسد، به دشمن حمله میکرد و چنین میفرمود: «آیا بر کشتن من اصرار میورزید؟ به خدا سوگند، پس از کشتن من کشتن همه بندگان پرهیزگار خداوند برای شما آسان خواهد بود. من از خدای خویش امیدوارم که در برابر آسان گرفتن قتل من، مرا گرامی بدارد و از جایی که فکرش را هم نمیکنید از شما انتقام بگیرد.
به خدا سوگند، چنانچه مرا بکشید شما را به جان هم میاندازد تا خون یکدیگر را
بریزید؛ و به این اندازه هم راضی نخواهد شد تا آن که عذابی دردناک را نیز بر شما فروفرستد.»
بعدها عبدالله بن عمار - از حاضران در کربلا - را به خاطر شرکت در قتل حسین علیه السلام سرزنش کردند و او در پاسخ گفت: من نسبت به بنیهاشم احسان کردهام. گفتند: چه احسانی؟ گفت: با نیزه به حسین علیه السلام حملهور شدم، اما چون به او رسیدم در حالیکه میتوانستم او را بزنم، چنین نکردم و بازگشتم و اندکی دورتر ایستادم و با خودم گفتم: من چرا باید حسین را بکشم، دیگران هستند که این کار را بکنند.
در این هنگام، نیروهای پیاده از چپ و راست به وی حملهور شدند؛ و آن حضرت با آنها مقابله کرد و فراریشان داد. این در حالی بود که پیراهنی از خز به تن داشت و عمامه بسته بود. بارقی گوید: به خدا سوگند من هیچ شکست خوردهای را ندیدم که فرزندان، یاران و خاندانش کشته شده باشند و مانند او آرام و استوار باشد. به خدا سوگند، هیچ کس را، نه پیش از او و نه پس از او، چنین شجاع و پیشگام ندیدهام.
سربازان پیاده مانند گله بز که شیر به آنها حمله کرده باشد، از برابرش میگریختند.
در همین حال عمر سعد سوی وی آمد. خواهرش، زینب دختر فاطمه، نیز از خیمه بیرون آمد و میگفت: «ای کاش آسمان بر سرِ زمین خراب میشد.» سپس نزد عمر سعد رفت و گفت: «ای عمر سعد، آیا ابوعبدالله را میکشند و تو نگاه میکنی؟» با شنیدن این سخن اشک عمر سعد جاری شد، و چهره از زینب برگرداند! (1)
حسین بن عقبه مرادی گوید: «حسین مدت زیادی از روز را روی زمین افتاده بود و اگر مردم میخواستند میتوانستند او را بکشند، ولی آنها یکدیگر را جلو میانداختند و هر گروهی دوست داشت که گروه دیگر کار را تمام کند. ناگاه شمر فریاد زد: وای بر شما منتظر چه هستید؟ مادر به عزایتان بنشیند. بکشیدش!
سپاه از همه سو به سیدالشهدا حملهور شد، زرعة بن شریک تمیمی ضربتی به دست آن حضرت و ضربتی به گردن وی نواخت. سپس همه بازگشتند و آن حضرت برمیخاست و
1) 1)
با صورت زمین میخورد. در این حال انس بن عمرو نخعی با یک ضربت نیزه وی را نقش بر زمین کرد و به سر خولی بن یزید اصبحی فریاد زد: «سرش را ببر.» خولی خواست که چنین کند اما لرزه بر اندامش افتاد. سنان گفت: خداوند بازوانت را سست و دستانت را قطع کند. آنگاه خودش از اسب فرود آمد و سر مبارک حسین علیه السلام را جدا کرد و به خولی بن یزید داد. این درحالی بود که پیش از آن چندین ضربت شمشیر بر فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد آمده بود. (1)
امام صادق علیه السلام فرموده است: «هنگامی که حسین بن علی علیه السلام را با شمشیر زدند و رفتند که سرش را جدا کنند، منادیای از سوی پروردگار عزیز و متعال از درون عرش ندا داد و گفت: «ای امت سرگردان که پس از پیامبرتان ستمگری پیشه کردهاید، خداوند توفیق درک عید قربان و فطر را از شما گرفت!» آنگاه فرمود: «به خدا سوگند که [امت اسلامی] موفق به درک عید نشد و هرگز هم نخواهد شد تا آن که خونخواه حسین7 قیام کند.» (2)
نقل شده است که روز شهادت امام حسین علیه السلام ، زینب علیها السلام سرش را از خیمه بیرون آورد و با صدایی اندوهناک این شعر را خواند: ما ذا تَقُولُونَ انْ قالَ النَّبیُ لَکُم
سوید بن عمرو بن ابیالمطاع، از یاران حسین علیه السلام ، از پا درآمد و بیهوش در میان
کشتگان افتاده بود. پس از آن که اندکی به هوش آمد، شنید که میگویند: «حسین کشته شد.» او خنجری را که با خود داشت گرفت و ساعتی را با آنها مبارزه کرد. اما سرانجام به دست عروة بن بطار تغلبی کشته شد. وی آخرین شهید از یاران امام علیه السلام بود. (1)
اخبار چندی نقل شده است که روز شهادت امام حسین علیه السلام ، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدهاند که بر سر کشته حسین و یارانش آمد و شیشهای را از خون شهیدان پر کرد و با خود برد.
سَلْمی گوید: نزد ام سلمه رفتم و دیدم که میگرید: گفتم: چرا گریانی؟ گفت: «پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را با سر و صورتی غبارآلوده به خواب دیدم! گفتم: شما را چه شده است ای رسول خدا؟ فرمود: هم اینک حسین علیه السلام را دیدم که کشته شد. (2)
از ابن عباس نیز روایت شده است که گفت: نیمروزی در خواب بودم، رسول خدا را به خواب دیدم، که سر و صورتش غبارآلود بود و شیشهای پر از خون در دست داشت.
گفتم: ای رسول خدا، پدر و مادرم فدایت، این چیست؟ فرمود: این خون حسین و یاران اوست که امروز جمع کردهام.» او میافزاید: ما روزها را حساب کردیم و دریافتیم که حسین علیه السلام در همان روز کشته شده است. (3)
پس از به شهادت رسیدن حسین علیه السلام ، سپاه بنیامیه دست به غارت سلاح و لباسهای شخصی وی زدند و پیکر پاکش را برهنه در بیابان انداختند. یکی از شمشیرهای ایشان را
1) 1)
2) 2) - ترجمة الامام الحسین (علیه السلام)، ابن عساکر، 263 ؛ البدایه و النهایه، ج 8، ص 200.
3) 3) - این سخن را کسان بسیاری نقل کردهاند. برای نمونه ر. ک. طبقات الکبری، ج 8، ص 45 / ب، مناقب امیرالمؤمنین، ابن مغازی، ص 78، المعجم الکبیر، ج 1، ص 127 / ب. ترجمة الامام الحسین (علیه السلام)، ابن عساکر، 262.
فلافس نهشلی و شمشیر دیگر را جمیع بن خلف اودی برداشت. شلوارهایش را بحر بن کعب تمیمی برداشت و آن حضرت را برهنه کرد. قطیفهاش را قیس بن اشعث بن قیس کندی برداشت که از آن پس به او قیس قطیفه میگفتند. کفشهایش را اسود بن خالد اودی برداشت و عمامهاش را جابر بن یزید بُرد. شبکلاه خزش را مالک بن نسیر کندی برداشت. (1)
مسعودی گوید: روزی که حسین کشته شد، 33 زخم نیزه و 34 ضربت شمشیر بر بدن داشت. (3)زرعة بن شریک تمیمی ضربتی به شانۀ چپ وی زد و سنان بن انس نخعی با یک ضربت نیزه او را از اسب به زیر افکند، آنگاه پایین آمد و سرش را برید؛ و شاعر در این باره گوید: کدام مصیبت با مصیبت حسین برابری میکند، بامدادانی که دستان سنان بر وی آشکار شد! (4)
طبری به نقل از حمید بن مسلم گوید: پس از کشته شدن حسین علیه السلام مردم به سنان بن انس گفتند: تو حسین فرزند علی و فاطمه دختر رسول را کشتهای که عظیمترین عرب بود و آمده بود که بنیامیه را از حکومت برکنار کند. بیا و نزد امیرانت برو و پاداش خود را طلب کن چرا که اگر همه بیتالمالشان را هم برای قتل حسین به تو بدهند کم است! سنان که مردی شجاع و شاعر ولی نابخرد بود، بر اسب سوار شد و رفت تا بر در خیمه ابن سعد ایستاد و با صدای بلند فریاد زد:
«اسبم را از طلا و نقره بار کن، که من پادشاه محجوب را کشتهام!
کسی را کشتم که پدر و مادرش از همه بهتر بودند و اگر نسب او را بجویند از همه
والاتر است.»
عمر سعد با شنیدن این شعر گفت: گواهی میدهم که تو دیوانهای و هرگز سالم نخواهی شد. او را نزد من بیاورید. چون آوردند با چوبدستی او را عقب زد و گفت: «ای دیوانه، چرا این سخنان را بر زبان میرانی؟ به خدا سوگند که اگر ابن زیاد بشنود گردنت را میزند!» (1)
ابوالفرج به نقل از حمید بن مسلم گوید: پس از آن که فرزندان، برادران، برادرزادگان و عموزادگان حسین علیه السلام کشته شدند، خود به جنگ پرداخت. در این هنگام هیچیک از یارانش زنده نبودند. زرعة بن شریک ملعون حمله کرد و ضربتی به شانۀ راست آن حضرت زد که بر زمین افتاد. پس از آن ابوالجنوب، زیاد بن عبدالرحمن جعفی؛ قشعم؛ صالح بن وهب یزنی و خولیِّ بن یزید هر کدام با زدن ضربتی در قتل وی شرکت جستند؛ و سرانجام سنان بن انس نخعی پایین آمد و سرش را از بدن جدا کرد.
گفته شده است کسی که سر امام حسین علیه السلام را برید شمر بن ذیالجوشن ضبابی ملعون بود؛ و خولی بن یزید آن سر مبارک را نزد عبیدالله برد. (2)
شیخ صدوق گوید: دشمنان خدا، سنان بن انس ایادی و شمر بن ذیالجوشن، با شماری دیگر از مردان شامی رفتند تا نزد سر امام حسین علیه السلام ایستادند و به یکدیگر میگفتند: منتظر چه هستید؟ او را راحت کنید. آنگاه سنان بن انس ملعون پیاده شد و محاسن حسین علیه السلام را گرفت و با شمشیر بر حلقوم وی میزد و میگفت: «به خدا سوگند، میدانم تو فرزند پیامبر خدایی و پدر و مادرت از همه بهترند، اما سرت را میبرم». (3)
ابن سعد - در طبقات - به نقل یکی از بزرگان قبیله نَخَعْ گوید: روزی حجاج بن یوسف گفت: هر کس مصیبتی دارد برخیزد و بازگو کند. کسانی برخاستند و مصیبتشان را گفتند. آنگاه سنان بن انس برخاست و گفت: من قاتل حسینم. حجاج گفت: مصیبت نیکویی است. سپس سنان به خانه رفت و زبانش بند آمد و عقل او زایل گردید و همان
جایی که غذا میخورد خود را کثیف میکرد. (1)
بیهقی گوید: روزی سنان بر حجاج بن یوسف وارد شد. گفت: آیا حسین بن علی را تو کشتهای؟ گفت: آری. گفت: بدان که شما هرگز در بهشت با یکدیگر جمع نخواهید شد.
نوشتهاند که او وسواسی شده بود و همانند کودکان با بول خود بازی میکرد. (2)
بلاذری مینویسد: حسین علیه السلام در کربلا به دست سنان بن انس کشته شد؛ و خولی بن یزید سرش را برید و نزد ابن زیاد آورد. او نیز سر را همراه مِخْفَر بن ثعلبه پیش یزید فرستاد. گویند که حجاج بن یوسف از سنان پرسید: با حسین چه کردی؟ گفت: او را با نیزه زدم و با شمشیر پاره پارهاش کردم. گفت: به خدا سوگند که در بهشت با یکدیگر جمع نخواهید شد. سپس گفت: پانصد درهم به او بدهید. اما همین که بیرون رفت گفت: ندهید. (3)
طبرانی به نقل از اسلم منقری مینویسد: [روزی] بر حجاج وارد شدم. به دنبال من سنان بن انس - پیری گندمگون و خمیده با دماغی بلند و خالی در صورت - نیز آمد و نزد حجاج ایستاد. حجاج نگاهی به او کرد و گفت: تو بودی که حسین را کشتی؟ گفت: آری! گفت: با او چه کردی؟ گفت: او را با نیزه زدم و با شمشیر پاره پارهاش کردم. گفت: بدان که شما هرگز در یک سرای با هم جمع نخواهید شد.
ابن جوزی، پس از نقل سخنی به همین مضمون گوید: از این بهتر سخنی از حجاج شنیده نشده است.
شمار زخمهایی را که به وسیلۀ شمشیر و نیزه سپاه گمراهی بر پیکر امام حسین علیه السلام وارد آمد بین 78 تا 320 زخم نقل کردهاند. امام صادق علیه السلام فرموده است: «بر پیکر (امام)
حسین علیه السلام جای 32 زخم نیزه و 44 ضربت شمشیر دیده شد. جُبّۀ سیه فامی که بر تن آن حضرت بود صد و چند جایش بر اثر ضرب شمشیر و نیزه و تیر پاره شده بود.» (1)
امام باقر علیه السلام فرموده است: «پس از شهادت حسین بن علی علیه السلام بر پیکرش جای سیصد و بیست و چند زخم نیزه یا ضربت شمشیر یا نوک پیکان دیده شد. همۀ این زخمها در جلوی بدن ایشان بود، زیرا که به دشمن پشت نمیکرد.» (2)
پس از کشته شدن سیدالشهدا و یارانش، سپاه عبیدالله زیاد دست به غارت اموال آن حضرت گشودند و حتی از جامه و زیور زنان درنگذشتند.
امام صادق علیه السلام فرموده است: «مردم بر سر جامهها و زیورآلات و شتران رفتند و آنها را به غارت بردند. سپس سراغ بار و بنه امام علیه السلام رفتند و زنان برای سلامت جانشان جامهها را میکندند و به غارتگران میدادند تا از شر آنها در امان بمانند. بیشتر لباسها و زیورآلات و شتران را رحیل بن زهیر جعفی، جریر بن مسعود حضرمی و أسید بن مالک حضرمی بردند. ابوالجنوب جعفی، شتری را گرفت و با آن آب میکشید و آن را حسین نام نهاد. (3)چپاولگران با بیادبی تمام دست بردند که روپوشها را از دوش زنان بردارند، اما عمر سعد آنها را از این کار منع کرد؛ و آنان دست برداشتند.
عبدالله بن حسن از قول مادرش فاطمه، دختر امام حسین علیه السلام چنین نقل میکند:
«مردم به چادرهای ما ریختند. من دختر کوچکی بودم و بر پایم دو خلخال طلا بود.
مردی دست دراز کرد و آن خلخالها را از پایم میگشود و میگریست. گفتم: ای دشمن خدا، چرا میگریی؟ گفت: چطور نگریم؟ درحالیکه من دختر رسول خدا را غارت میکنم. گفتم: پس غارتم مکن. گفت: میترسم دیگری بیاید و آنها را بگیرد. پس هر آنچه
در چادرها بود غارت کردند حتی روپوشها را از دوش ما برمیداشتند!» (1)
حُمَید بن مسلم گوید: به علی بن حسین، زینالعابدین، رسیدم و دیدم که بیمار و در بستر افتاده است. در این هنگام شمر و اوباش همراهش میگفتند: آیا او را نکشیم. من گفتم: سبحان الله آیا کودکان را هم میکشید؟ این کودک است؛ و به همین ترتیب در برابر هر کس که بر سر وی میآمد از او دفاع میکردم. تا آن که عمر سعد آمد و گفت: هیچ کس حق ورود بر خیمههای زنان و تعرض به این جوان بیمار را ندارد. هر کس از اموال آنها چیزی برده است باید بازگرداند. اما به خدا سوگند هیچ کس چیزی را برنگرداند. آنگاه علی بن حسین به من فرمود: «پاداش نیک ببینی ای مرد، به خدا سوگند، خداوند با سخنان تو شری را از من دور کرد.» (2)
در طبقات ابن سعد ذیل زندگینامۀ امام سجاد آمده است: علی بن حسین در کربلا با پدرش همراه بود و آن هنگام 23 سال داشت. او بیمار و در بستر افتاده بود. پس از کشته شدن امام حسین علیه السلام شمر بن ذیالجوشن گفت: او را بکشید. اما یکی از همراهانش گفت: سبحان الله، نوجوانی بیمار را که نجنگیده است، چرا باید کشت؟ به دنبال آن عمر سعد آمد و دستور داد کسی حق تعرض به زنان و آن بیمار را ندارد.
امام صادق علیه السلام میفرمود: «امام حسین علیه السلام هنگام شهادت 58 سال داشت.» در واقعه کربلا، 72 تن از یاران امام علیه السلام به شهادت رسیدند و 88 تن از سپاه عمر سعد به جهنم فرستاده شدند. برخی از مورخان شمار شهیدان را 87 تن نوشتهاند.
ابن سعد صاحب کتاب طبقات الکبری در پایان مقتل امام حسین علیه السلام نام برخی از شهیدان را نقل کرده است. او مینویسد: نام کسانی از بنی هاشم و فرزندان علی بن ابیطالب علیه السلام که در کربلا با حسین علیه السلام به شهادت رسیدند، از این قرار است:
1 - حسین بن علی بن ابیطالب علیه السلام ؛ وی به دست سنان بن انس کشته شد و خولیِّ بن
یزید اصبحی ملعون سرش را جدا کرد.
2 - عباس فرزند علی بن ابیطالب؛ وی به دست زید بن رقاد جنبی و حکیم سنبسی از قبیلۀ طی به شهادت رسید.
3 - جعفر بن علی بن ابیطالب؛ وی به دست هانی بن ثبیت حضرمی کشته شد.
4 - عبدالله بن علی بن ابیطالب؛ وی نیز به دست هانی بن ثبیت حضرمی کشته شد.
5 - عثمان بن علی بن ابیطالب؛ وی با تیر خولی بن یزید زخمی شد و سپس مردی از بنیأَبانِ بن دارَم، حمله کرد و سرش را برید.
6 - ابوبکر بن علی بن ابیطالب؛ گفته میشود که وی در جوی آبی کشته شد.
7 - محمد بن علی بن ابیطالب [ملقب به الاصغر]، مادرش کنیز بود و او را مردی از بنی دارَم کشت.
8 - علیاکبر فرزند حسین علیه السلام ؛ او را مرة بن نعمان عبدی کشت.
9 - عبدالله فرزند حسین؛ وی را هانی بن ثبیت کشت.
10 و 11 - جعفر بن حسین و ابوبکر بن حسین بن علی؛ این دو به دست عقبه غنوی کشته شدند.
12 - عبدالله بن حسن؛ وی به دست حرملۀ کاهلی؛ از بنی اسد، کشته شد.
13 - قاسم بن حسن؛ وی به دست عمر بن سعد ازْدی کشته شد.
14 - عون بن عبدالله بن جعفر؛ وی را عبدالله بن قطبه طائی کشت.
15 - محمد بن عبدالله بن جعفر؛ او را عامر بن نَهشل تمیمی کشت.
16 - مسلم بن عقیل بن ابیطالب؛ وی را عبیدالله بن زیاد در کوفه به ضجر کشت.
17 - جعفر بن عقیل؛ وی به دست بشر بن حوط همدانی کشته شد؛ و گفته شده است که قاتل او عروة بن عبدالله خثعمی بود.
18 - عبدالرحمن بن عقیل؛ وی به دست عثمان بن خالد بن أسیر جهنی و بشر بن حوط به شهادت رسید.
19 - عبدالله بن عقیل - مادرش کنیز بود -. وی به دست عمرو بن صبح صدائی کشته شد.
20 - عبداللّه بن عقیل (این غیر از آن عبدالله عقیل است) - مادرش کنیز بود - و به
دست عمرو بن صبح صدائی به قتل رسید. گفته میشود که قاتل او أسید بن مالک حضرمی بود.
21 - محمد بن ابی سعید بن عقیل؛ وی را لقیط جهنی کشت.
22 - مردی از خاندان ابیلهب که نامش معلوم نیست.
23 - مردی از آل ابیسفیان بن حارث بن عبدالمطلب، موسوم به عبدالله که همان ابوالهیاج است. وی شاعر بود.
از غیر بنیهاشم نیز کسانی با حسین علیه السلام کشته شدند. مثل سلیمان، غلام آن حضرت که به دست سلیمان بن عوف حضرمی کشته شد؛ منجح، غلام آن حضرت؛ عبدالله بن یقطر برادر شیری آن حضرت که در کوفه از بالای قصر پایین انداخته شد و او همان کسی است که دربارهاش گفته شده است:
«و آخر یهوی من طمار قتیل» (1)
از دیگر قبایل عرب از هر قبیلهای یک، یا دو یا سه مرد در رکاب آن حضرت ایستادگی کردند و کشته شدند.
سپاهیان بنیامیه بهمنظور خوش خدمتی و به طمع دریافت جایزه، همه شهیدان کربلا راسر بریدند و آن سرهای پاک را نزد عبیدالله زیاد بردند.
قبیلۀ کنده به ریاست قیس بن اشعث با سیزده سر آمد.
هوازن به ریاست شمر بن ذیالجوشن بیست سر آورد.
تمیم با هفده سر آمد.
بنی اسد با شش سر آمد.
1) 1)
مذحج با هفت سر آمد.
دیگر افراد سپاه هفت سر آوردند که روی هم هفتاد سر میشود.
بلاذری مینویسد: سرهای کشتگان را بریدند و نزد ابن زیاد بردند. مجموع آنها 72 سر بود که شمربنذیالجوشن، قیس بن اشعث، عمرو بن حجاج زبیدی و عزرة بن قیس احمسی از بجیله نزد ابن زیاد بردند.
همو در جای دیگر مینویسد:
پس از کشته شدن حسین علیه السلام سرهای اهل بیت و یارانش را که در رکاب وی به شهادت رسیده بودند نزد ابن زیاد آوردند.
قبیله کنده به ریاست قیس بن اشعث سیزده سر آورد.
هوازن بیست سر آوردند و رئیسشان شمر بن ذیالجوشن بود.
بنیتمیم هفده سر آوردند.
بنیاسد شانزده سر آورد.
مذحج هفت سر و افراد دیگر قبایل نیز نُه سر آوردند.
در اینجا شایسته است، پیش از نقل بقیه سرگذشت اهل بیت علیهم السلام زیارتنامه آن بزرگواران را که نام بیشترشان را در بردارد و در روز عاشورا خوانده میشود، بیاوریم.
این کار از سویی موجب ادای حق بزرگ آنان در اسلام میگردد و از سوی دیگر تأییدگر مطالبی است که دربارۀ زندگی شهدای کربلا در این کتاب نوشتهایم.
چون در زیارتنامه شهدا که هم اینک درصدد نقل آن هستیم، زیارت سیدالشهدا، به دلیل روشن بودن آن برای خوانندۀ متن کتاب، نیامده است، متن زیارتی را که امام صادق علیه السلام بر سر قبر جدّش، امیر مؤمنان علیه السلام ، برای امام حسین علیه السلام میخواند در اینجا نقل میکنیم:
السلام علیک یا ابن رَسول اللّه؛ السلام علیکَ یا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنیِنَ السَّلامُ عَلیْکَ یا ابْنَ الصِّدیقَةِ الطّاهِرَةِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ؛ السَّلامُ علیکَ یا مَوْلایَ
یا أَبا عَبْدِاللّهِ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ.
أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاةَ وَ آتَیْتَ الزَّکاةَ وَ أَمَرْتَ بِاالْمَعْرُوفِ وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ، وَ تَلَوْتَ الْکِتابَ حَقَّ تِلاوَتِهِ وَ جاهَدْتَ فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ وَ صَبَرْتَ عَلیَ الْأَذی فی جَنْبِهِ مُحْتَسِباً حَتّی أَتاکَ الْیَقینُ.
وَ أَشْهَدُ أَنَّ الَّذینَ خالَفُوکَ وَ حارَبُوکَ وَ أَنَّ الَّذینَ خَذَلُوکَ وَالَّذینَ قَتَلُوکَ مَلْعُونُونَ عَلی لِسانِ النَّبیِّ الْأُمِّیِّ وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَری.
لَعَنَ اللّهُ الظّالِمینَ لَکُمْ مِنَ الْأَوَّلینَ وَالْآخِرِینَ وَ ضاعَفَ عَلَیْهِمُ الْعَذابَ الْأَلیمَ، أَتَیْتُکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ زائِراً عارِفاً بِحَقِّکَ مُوالِیاً لِأَوْلِیائِکَ مُعادِیاً لِأَعْدائِکَ، مُسْتَبْصِراً بِالْهُدَی الَّذیِ أَنْتَ عَلَیْهِ، عارِفاً بِضَلالَةِ مَنْ خالَفَکَ فَاشْفَعْ لِی عِنْدرَبِّکَ. (1)
گواهی میدهم که تو نماز را بپا داشتهای و زکات را پرداختهای و امر به معروف و نهی از منکر کردهای و کتاب خدا را چنان که شایسته است تلاوت کردهای و در راه خدا آن چنان که بایسته است جهاد کردهای و بر رنجهای فراوانی که در راه خدا دیدهای خیرخواهانه صبر ورزیدی تا آن که به شهادت رسیدی.
و گواهی میدهم، آنان که با تو مخالفت ورزیدند و علیه تو جنگیدند و آن کسانی که تو را رها کردند و تو را به قتل رساندند، بر زبان پیامبر امّی لعنت شدهاند و هر کس که افترا بندد، نومید میگردد.
خداوند کسانی را که بر شما ستم کردهاند، از اولین و آخرین، لعنت کند؛ و عذاب دردناک را بر آنان چند برابر گرداند. ای فرزند رسول خدا، من برای زیارت تو آمدهام، در حالی که به حق تو آگاهم، دوستانت را دوست میدارم و با دشمنانت دشمنم و از هدایتی که تو بر آن هستی نور میگیرم و بر گمراهی مخالفان تو آگاهم، پس، از من نزد پروردگارت شفاعت کن.
اما زیارت مورد نظر ما که در بردارنده نامهای شهیدان کربلاست و سید بن طاووس در کتاب «ألإقبال» آن را نقل کرده است؛ و گویا از ناحیۀ مقدسه امام زمان(عج) و یا امام عسکری علیه السلام رسیده باشد، چنین است:
1 - السَّلامُ عَلَیْکَ یا أَوَّلَ قَتیلٍ مِنْ نَسْلِ خَیْرِ سَلیلٍ مِنْ سُلالَةِ إِبْراهیمَ الْخَلیلِ، صَلَّی اللّهُ عَلَیْکَ وَ عَلی أَبیکَ، اذْ قالَ فیکَ: قَتَلَ اللّهُ قَوْماً قَتَلُوکَ یا بُنَیَّ ما أَجْرَأَهُمْ عَلَی الرَّحْمانِ وَ عَلَی انْتِهاکِ حُرْمَةِ الرَّسُولِ، عَلَی الدُّنْیا بَعْدَکَ الْعَفا، کَأَنَّی بکَ بَیْنَ یَدَیْهِ ماثِلاً وَ لِلْکافِرینَ قائلاً:
1) 1)
أَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ
[ فَجاهَدْتَ أَعْداءَ اللّهِ ] حَتّی قَضَیْتَ نَحْبَکَ وَ لَقِیتَ رَبَّکَ
وَ أَشْهَدُ انَّکَ أَوْلی بِاللّهِ وَ بِرَسُولِهِ؛ وَ أَنَّکَ ابْنُ رَسُولِهِ وَابْنُ حُجَّتِهِ وَ أَمینِهِ، حَکَمَ اللّهُ عَلی قاتِلِکَ مُرَّةِ بْنِ مُنْقَذُ بْنِ النُّعْمانِ الْعَبْدِیِّ لَعَنَهُ اللّهُ وَ أَخْزاهُ، وَ مَنْ شَرِکَهُ فی قَتْلِکَ وَ کانُوا عَلَیْکَ ظَهیراً، أَصْلاهُمُ اللّهُ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصیراً وَ جَعَلَنَا اللّهُ مِنْ مُلاقیکَ وَ مُرافقی جَدِّکَ وَ أَبیکَ وَ عَمِّکَ وَ أَخیکَ وَ أُمِّکَ الْمَظْلُومَةِ؛ وَ أَبْرَأُ إِلَی اللّهِ مِنْ أَعْدائِکَ أَولِی الْجُحُودِ وَالسَّلامُ عَلَیْکَ وَ رَحمَةُ اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ.» (1)
گواهی میدهم که تو به خدا و پیامبرش نزدیکتری و تو فرزند پیامبر او و فرزند حجت و امین اویی. خداوند علیه مرة بن منقذ بن نعمان بن عبد حکم کند و او را لعنت کند و رسوا گرداند. و او و هر کسی را که در کشتن تو با او شریک بود، عذاب جهنم را بچشاند که آن بد جایگاهی است. خداوند ما را از دیدار کنندگان با تو و از همراهان جد تو و پدرت و عمویت و برادرت و مادر مظلومهات قرار دهد. من از دشمنان شما و منکران دین خدا نزد پروردگار برائت میجویم. درود و رحمت و برکات خداوند بر شما باد.
2 - السَّلامُ عَلی عبدِاللّهِ بن الحسین الطفل الرَّضیعِ، الْمَرْمِیِّ الصَّغیر.
المتشحط دماً المصعد دَمُهُ فی السَّماء المذبوح بالسَّهْمِ فی حِجْرِ أبِیهِ، لَعَنَ اللّهُ رامیهِ حَرْمَلَةُ ابْنُ کاهِلِ الْأَسَدِی وَ ذَوِیْهِ. (2)
3 - السَّلامُ عَلی عبداللّهِ بْنِ أمیرِ الْمُؤْمِنینَ مُبْلِی الْبَلاءَ وَالْمُنادِیُ بِالْوِلاءِ فِی
عَرْصَةِ کَرْبَلاءَ الْمَضْروبِ مُقْبِلاً وَ مُدْبِراً، لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ هانِیءِ بْنِ ثُبَیْتِ الْحَضْرَمِیِّ.
4 - السلام علی أبی الفَضْلِ العَبّاسِ ابْنِ أَمیرِ الْمُؤْمِنینَ الْمُواسِیُ أخاهُ بِنَفْسِهِ الْآخِذُ لِغَدِهِ مِنْ أَمْسِهِ، الْفادی لَهُ، الواقِی السّاعِیْ الَیْهِ بِمائِهِ المقطوعةُ یَداهُ لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ زَیْدُ بنُ رُقادِ الْجَنْبِی و حَکِیمُ بن طُفیلِ الطّائی. (1)
3 - سلام بر عبدالله بن امیرالمؤمنین، که در گرفتاریهای کربلا شرکت جست و مردم را به دوستی اهل بیت دعوت کرد. آن شهیدی که از پیش رو و پشت سر ضربت خورد. خداوند، قاتل او، هانی بن ثبیت حضرمی را لعنت کند. (در زیارت رجبیه و رسالۀ فضیل بن زبیر ازدی بهعنوان چهارمین شهید یاد شده است).
4 - سلام بر ابیالفضل العباس [1]فرزند امیرالمؤمنین که از جانش با برادرش مواسات کرد و در دنیا برای فردای قیامتش توشه برگرفت. جانش را فدای برادر کرد. کسی که در راه آوردن آب دستانش قطع شد. خداوند قاتل وی، زید بن رُقاء جَنْبی و حَکیم بن طُفیل طایی، را لعنت کند [طبق شمارش رسالۀ فضیل بن زبیر وی دومین کسی است که همراه حسین به شهادت رسید].
5 - سلام بر جعفر بن امیر المؤمنین. کسی که با شکیبایی تمام جانفشانی کرد و از خانه و کاشانهاش دور شد و تن به جنگ داد و به جنگ پهلوانان رفت و در حلقۀ محاصره دشمن افتاد. خدا قاتل او، هانی بن ثُبیت حضرمی، را بکشد [طبق زیارت رجبیه و رسالۀ فضیل بن زبیر وی سومین شهید کربلاست].
6 - سلام بر عثمان بن امیرالمؤمنین، موسوم به عثمان بن مظعون، خداوند خولِیَ بن یزید اصبحی ایادی دارمی را لعنت کند که او را با تیر زد [طبق شمارش رسالۀ فضیل بن زبیر وی هفتمین شهید کربلاست].
7 - سلام بر محمد بن امیرالمؤمنین که به دست أبانی داری ملعون کشته شد. خداوند عذاب دردناک قاتل او را زیاد کند. درود بر تو ای محمد و بر خاندان شکیبایی تو. [طبق رسالۀ فضیل بن زبیر وی پنجمین شهید اهل بیت است].
8 - سلام بر ابی بکر بن حسن بن علی پاکیزه؛ کسی که با تیر به شهادت رسید. خداوند قاتل او، عبدالله عقبۀ غَنَوی، را لعنت کند [طبق شمارش رسالۀ فضیل بن زبیر وی دهمین شهید کربلا و مادرش کنیز بود].
5 - السلام علی جَعْفَرِ بن أَمیرِ المُؤمِنیِنَ الصّابِرِ بِنَفْسِهِ مُحْتَسِباً، وَالنّائی عَنِ الْاَوطانِ مُغْتَرِباً، الْمُسْتَسْلِمِ لِلْقِتالِ، الْمُسْتَقْدِمِ لِلنِّزالِ، الْمَکْثُورِ بِالرِّجالِ، لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ هانِیءِ بن ثُبیتِ الحَضْرَمِیِّ.
6 - السلام عَلی عثمان بْنِ أَمیرِالمُومنین، سُمِّیَ عثمانُ بْنَ مَظْعُونٍ. لَعَنَ اللّهُ رامِیَهُ بِالسَّهْمِ خَوْلِیَ بْنَ یَزیدِ الأَصْبَحِی الأَیادِیِّ الدّارِیِّ.
7 - السلام عَلی محمد بن أَمیِرِالمُؤْمِنیِنَ، قتیلَ الأبانِیِّ الدَّارِیِّ لَعَنَهُ اللّهُ وَ ضاعَفَ عَلَیْهِ الْعَذابَ الْألیمَ وَ صَلَّی اللّهُ عَلَیْکَ یا مُحَمَّدُ وَ عَلَی أَهْلِ بَیْتِکَ الصّابِریِنَ.
1) 1)
8 - السّلام عَلی أَبِی بَکْرِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الزَّکِیِّ الْمَرْمِیِّ بِالسَّهْمِ الرَّدِیِّ لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ عَبْدِ اللّهِ عُقْبَةِ الْغَنَوِیِّ.
9 - السلام علی عبداللّهِ بن الحسن الزَّکِیِّ لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ وَ رامِیَهُ حَرْمَلَةَابْنَ کاهِلِ الْأَسَدِیّ.
10 - السَّلام عَلَی الْقاسِمِ بنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْمَضْرُوبُ هامَتُهُ المَسْلُوبُ لامَتُهُ حینَ نادی الحُسَیْنَ عَمَّهُ فَجَلی عَلَیْهِ عَمَّهُ کَالصَّقْرِ وَ هُوَ یَفْحَصُ بِرِجْلَیْهِ التُّرابَ وَالحُسَیْنُ یَقُولُ: «بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوکَ وَ مَنْ خَصْمُهُمْ یَوْمُ الْقِیاَمِة جَدُّکَ وَ أَبُوکَ، عَزَّ وَاللّهِ عَلی عَمِّکَ أَن تَدْعُوهُ فَلا یُجیبُکَ أَو أنْ یُجیبَکَ - وَ أنْتُ قَتیلٌ جَدیلٌ - فَلا یَنْفَعُکَ، هذا یَوْمٌ وَاللّهِ کَثُرَ واتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.
جَعَلَنِی اللّهُ مَعَکُما یَومَ جَمْعِکُما وَ بَؤَّأَنِی مُبَؤَّاکُما، وَ لَعَنَ اللّه قاتِلَکَ عُمَرَ بْنُ سَعْدِ بْنِ نُفَیْلِ الْأَزْدِیِّ وَ أَصْلاهُ جَحیماً وَ أَعَدَّلَهُ عَذاباً أَلیماً. (1)
9 - سلام بر عبدالله بن حسن پاکیزه. خداوند حرملة بن کاهل اسدی را لعنت کند که او را با تیر زد و کشت.
10 - سلام بر قاسم بن حسن بن علی، آن شهیدی که با شمشیر بر سرش زدند و زرهش را به غارت بردند، آنگاه که عمویش را صدا زد و او چونان باز شکاری بر سرش حاضر شده در این حال او پاهایش را به زمین میکشید و حسین(علیه السلام)میگفت: از رحمت خداوند دور باد قومی که تو را کشتند و در روز قیامت سر و کارشان با پدر و جد توست. به خدا سوگند بر عمویت دشوار است که تو او را بخوانی و او نتواند به فریادت برسد، یا به فریادت برسد، اما تو را کشته و به خود پیچیده ببیند. به خدا سوگند امروز روزی است که دشمنان ما بسیارند و یاوران ما اندک.
خداوند در روزی که شما را گرد میآورد مرا با شما قرار دهد و در جای شما منزل دهد. خداوند قاتل تو، عمر بن سعد بن نُفیل أزْدی، را لعنت کند و در آتش دوزخ افکند و برایش عذابی دردناک آماده سازد [به حسب شمارش فضیل بن زبیر، وی دوازدهمین شهید کربلاست؛ و مادرش کنیز بود].
11 - سلام بر عون بن عبدالله بن جعفر (پرواز کننده در بهشت)، هم پیمان ایمان، مرد جنگ با هماوردان، نصیحت کننده، برای خدای رحمان قاری حمد و قرآن، خداوند قاتل او، عبدالله بن قطبه نَبهانی، را لعنت کند [طبق زیارت رجبیه و رسالۀ فضیل بن زبیر، وی سیزدهمین شهید کربلاست].
11 - السَّلامُ عَلی عَوْنِ بْنِ عَبْدِاللّهِ جَعْفَرِ الطَّیّارِ فِی الْجِنانِ حَلیفِ الاْیمانِ وَ مُنازِلِ الْأَقْرانِ النّاصِحِ للرَّحْمنِ، التّالِی لِلْمَثانِی وَالقُرآنِ، لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ عَبْدَ اللّهِ بْنِ قُطْبَةِ النَّبْهانِیِّ.
12 - السَّلامُ عَلی مُحَمَّد بْنِ عَبْدِاللّهِ بْن جَعْفَرٍ الشّاهِدِ مَکانَ أَبیهِ، وَالتّالِیْ لِأَخیهِ وَ واقیهِ بِبَدَنِهِ. لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ عامِرُ بْنُ نَهْشَلِ التَیْمِیِّ.
1) 1)
13 - السَّلامُ عَلَی جَعْفَرِ بْنِ عَقیلٍ لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ وَ رامِیَهُ بُشْر بْنُ حَوْطِ الْهَمْدانِی
14 - السَّلامُ علی عَبْدِالرَّحْمنِ بنِ عَقیلٍ لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ وَ رامِیَهُ عُثْمانُ بْنُ خالِدِ بنِ أَسِیرِ الْجُهْنِی (1)
13 - سلام بر جعفر بن عقیل، خداوند قاتل او و کسی که او را با تیر زد یعنی بُشر بن حوط همدانی را لعنت کند [طبق زیارت رجبیه که در بحارالانوار، ج 98، ص 339، ط بیروت [1]آمده است، وی نهمین شهید کربلا و طبق رسالۀ فضیل بن زبیر پانزدهمین شهید بوده است].
14 - سلام بر عبدالرحمن بن عقیل خداوند عثمان بن خالد بن اسیر جُهنی را لعنت کند که او را با تیر زد و کشت [طبق زیارت رجبیه وی دهمین شهید اهل بیت و طبق رسالۀ فضیل بن زبیر شهید شانزدهم است].
15 - سلام بر کشتۀ پسر کشته (شهید فرزند شهید) عبدالله بن مسلم بن عقیل، خداوند عامر بن صعصعه را لعنت کند که او را با تیر زد و کشت [طبق زیارت رجبیه وی یازدهمین شهید کربلاست.]
16 - سلام بر عبدالله بن عقیل و خداوند لعنت کند عمرو بن صبیح صیداوی را که او را با تیر زد و کشت [طبق رسالۀ ابن فضیل وی هفدهمین شهید کربلاست].
17 - سلام بر محمد بن ابی سعید بن عقیل و لعنت خداوند بر کشنده او، لقیط بن یاسر جهنی. [به حسب شمارش فضیل بن زبیر وی نوزدهمین شهید بوده است].
18 - سلام بر سلیمان، غلام حسین بن امیرالمؤمنین و لعنت خداوند بر قاتل او سلیمان بن عوف حضرمی [بر طبق شمارش فضیل بن زبیر وی بیست و یکمین شهید کربلاست]
15 - السَّلامُ عَلَی القتیل بْنِ القَتیِل عَبدِاللّهِ بْنِ مُسْلِمِ بْنِ عَقیلٍ وَ لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ وَ رامِیَهُ عامِرَ بْنُ صَعْصَعَةٍ.
16 - السَّلامُ عَلی عَبْدِاللّهِ بْنِ عقیلٍ وَ لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ وَ رامِیَهُ عَمْرو بنُ صبیحِ الصَّیداویِّ.
17 - السَّلامُ عَلی مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی سَعید بْنِ عَقیلٍ وَ لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ لَقیِطَ بْنَ یاسِرِ الجُهنِیِّ.
18 - السَّلام عَلی سلیمانَ مَوْلَی الحسینِ بْنِ أَمیرِ الْمُؤْمِنیِنَ وَ لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ سُلَیْمانَ بْنُ عَوْفِ الحَضْرَمِیِّ.
19 - السَّلام عَلی قاربٍ مَوْلَی الحسین بن عَلِیِّ.
1) 1)
20 - السَّلام عَلی مُنْجِحٍ مَوْلَی الحسین بن عَلِیِّ
21 - السَّلامُ عَلی مُسْلِمِ بن عَوْسَجةِ الاسَدِیّ. القائِل للحسَیْنِ وَ قَدْ أَذِنَ لَهُ فِی الْإِنْصِرافِ -: أَنَحْنُ نُخَلِّی عَنْکَ؟ وَ بِمَ نَعْتَذِرُ عِنْدَ اللّهِ مِنْ أداءِ حَقِّکَ؟ لا وَ اللّهِ حَتّی اکَسِّرَ فی صُدُورِهِمْ رُمْحِی هذا وَ أَضْرِبُهُمْ بِسَیْفِی ما ثَبَتَ قائِمُهُ فِی یَدَیَّ وَ لا أُفارِقُکَ وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ مَعِی سِلاحٌ أُقاتِلُهُمْ بِهِ لَقَذَفْتُهُمْ بِالْحِجارَةِ وَ لَمْ أُفارِقُکَ حَتَّی أَمُوتَ مَعَکَ.
وَ کُنْتَ أَوَّلَ مَنْ شَری نَفْسَهُ وَ أَوَّلَ شَهیدٍ شَهِدَ لِلّهِ وَ قَضی نَحْبَهُ فَفُزْتَ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ. شَکَرَ اللّهُ استِقْدامَکَ وَ مُواساتِکَ امامِکَ إِذْ مَشی إِلَیْکَ وَ أَنْتَ صَریعٌ فَقالَ: یَرْحَمُکَ اللّهُ یا مُسْلِمُ بنُ عَوْسَجَةٍ وَ قَرَأَ «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلاً» [احزاب (23)، آیۀ 32]
لَعَنَ اللّهُ الْمُشْتَرِکینَ فِی قَتْلِکَ عَبْدَاللّهِ الضُّبابِیّ وَ عبدَاللّه بنَ [ أبی ] خُشْکارَةِ الْبَجَلِیِّ وَ مُسْلِمَ بْنَ عَبْدِاللّهِ الضُّبابِیُ. (1)
21 - سلام بر مسلم بن عوسجه اسدی که چون حسین(علیه السلام) به او اجازه بازگشت داد گفت: آیا ما تو را تنها بگذاریم؟ آنگاه به چه وسیله در نزد خداوند از ادای حق تو پوزش بخواهیم؟ نه به خدا سوگند، من آنقدر با اینان میجنگم تا نیزهام را در سینههایشان بشکنم و تا آنگاه که قبضۀ شمشیر در دست من باقی است آنان را ضربت بزنم ولی از تو جدا نشوم و اگر سلاحی نداشته باشم آنها را سنگباران کنم و تا دم مرگ از تو جدا نگردم.
تو اولین کسی هستی که جانش را با خدا معامله کرد و نخستین گواهی هستی که برای خدا گواهی داد و در این راه جان باخت و به خدای کعبه سوگند که تو رستگار شدی. خداوند فراخوانی تو و مساوات با امامت را ارج مینهد، آنگاه که امام تو بر سرت آمد و گفت: خداوند تو را رحمت کند ای مسلم بن عوسجه و این آیه را خواند: برخی مرگشان فرا رسید و برخی دیگر در انتظار شهادتند و هیچ تغییری در ارادهشان ندادند [احزاب (23): 32] خداوند عبدالله ضبابی و عبدالله بن ابی خشکاره بجلی و مسلم بن عبدالله ضبابی را که در قتل تو شرکت جستند بکشد [طبق رسالۀ فضیل بن زبیر وی سیامین شهید کربلا بود].
22 - السَّلام عَلی سَعْد بنِ عبداللّه الحَنَفِی الْقائِلِ لِلْحُسین وَ قَدْ أَذِنَ لَهُ فِی الْإِنْصِرافِ: لا وَاللّهِ لا نُخَلّیِکَ حَتّی یَعْلَمَ اللّهُ أَنّا قَدْ حَفَظْنا غَیْبَةَ رَسُولِ اللّهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فیکَ، وَاللّهِ لَوْ أَعْلَمُ أَنِّی أُقْتَلُ ثُمَّ أُحْیا ثُمَّ أُحْرَقُ ثُمَّ أُذْری وَ یُفْعَلُ بِی ذلِکَ سبعینَ مَرَّةً ما فارَقْتُکَ حَتَّی أَلْقی حِمامِیْ دُونَکَ وَ کَیْفَ أَفْعَلُ ذالِکَ وَ انَّما هِیَ مَوْتَةٌ أَوْ قَتْلَةٌ واحِدَةٌ ثُمَّ هِیَ بَعْدَهَا الکَرامَةَ اللَّتِی
1) 1)
لاَ انْقِضاءَ لَها أَبَداً.
فَقَدْ لَقیتَ حَمامِکَ وَ واسَیْتَ إمامکَ وَ لَقیتَ مِنَ اللّهِ الکَرامَةَ فِی دار المُقامَةِ حَشَرَنا اللّهُ مَعَکُمْ فِی الْمُستَشْهَدینَ وَ رَزَقَنا مُرافَقَتَکُمْ فِی أَعْلی عِلِّیِّینَ. (1)
22 - سلام بر سعد بن عبدالله حنفی که هنگام اجازه بازگشت دادنِ حسین گفت: نه به خدا سوگند، تو را رها نمیکنیم تا خداوند بداند که در غیبت رسول خدا حُرمت او را دربارۀ تو پاس داشتهایم. به خدا سوگند اگر بدانم که مرا هفتاد بار میکشند و زنده میکنند، از تو جدا نمیشوم تا آنکه در رکابت بمیرم؛ و چگونه این کار را انجام ندهم، در حالی تنها یک قتل و یک مرگ است و پس از آن به کرامتی دست مییابم که تا ابد پایان ندارد.
به تحقیق که تو در راه حسین جان دادی و با امام خویش با مواسات رفتار کردی و در سرای جاوید از خداوند کرامت دیدی. خداوند ما را در زمرۀ شما شهیدان محشور کند و در بالاترین جایگاههای بهشت دوستی و همنشینی با شما را روزی ما فرماید [در رسالۀ فضیل بن زبیر از وی بهعنوان هفتادمین شهید نام برده شده است].
23 - سلام بر بشیر بن عمرو حضرمی، خداوند این گفتارت را به حسین - هنگام اجازه بازگشت دادن به تو - قبول کند: سگان مرا زنده زنده بخورند، اگر از تو جدا شوم و از تو رخصت بخواهم و با وجود اندک بودن شمار یارانت تو را ترک کنم، هرگز چنین نخواهد بود [در رسالۀ فضیل بن زبیر، نام وی در شمار آخرین شهیدان آمده است].
24 - سلام بر بریر بن خضیر همدانی مشرقی که با شمشیر مُشْرِفی به شهادت رسید [در رسالۀ فضیل بن زبیر نام وی نیز در شمار آخرین شهدا آمده است].
25 - سلام بر عمر بن کعب انصاری [در رسالۀ فضیل بن زبیر وی شهید پنجاه و سوم است].
26 - سلام بر نعیم بن عجلان انصاری [وی و عمران بن کعب، در رسالۀ فضیل بن زبیر شهدای 52 و 53 هستند].
27 - سلام بر زهیر بن قین بجلی که چون حسین به او اجازه بازگشت داد گفت: نه به خدا سوگند هرگز چنین چیزی نخواهد شد که من فرزند رسول خدا را در دست دشمن اسیر بگذارم و خودم نجات پیدا کنم، خداوند چنین روزی را به من نشان ندهد.
23 - السَّلام عَلی بَشیر بنِ عَمْرِو الحَضْرَمِیِّ شَکَرَ اللّهُ قَوْلَکَ لِلْحُسَیْنِ - وَ قَدْ أَذِنَ لَکَ فِی الْاِنْصِرافِ - أَکَلَتْنِی السِّباعُ حَیًّا إِنْ فارَقْتُکَ وَ أَسْاَلُ عَنْکَ الرُّکْبانَ وَ أَخْذُ لَکَ مَعَ قَلَّةِ الْاَعْوانِ، لا یَکُونُ هذا أَبَداً.
24 - السَّلامُ عَلی بُرَیرِ بْنِ خُضَیْرِ الْهَمْدانِیِّ المَشْرَقِیِّ الُْمجْدَلِ بِالمَشْرِفیِّ.
25 - السَّلام عَلی عُمَرِ بنِ کَعْبِ الْأَنْصارِیِّ.
26 - السَّلام عَلی نَعیمِ بْنِ عِجْلانِ الْأَنْصارِیِّ.
27 - السَّلام عَلی زُهیر بْنِ القَیْنِ البَجَلِیِّ الْقائِلِ لِلْحُسَینِ - وَ قَدْ أَذِنَ لَهُ فِی الْإِنْصِراف - لا وَاللّهِ لا یَکُونَ ذالِکَ أبَداً، أَتْرُکُ بْنَ رَسُولِ اللّهِ أَسیراً فی یَدِ الأَعْداءِ وَ أَنْجُوا لا أَرانِیَ اللّهُ ذلکَ الْیَوْمِ.
28 - السَّلامُ عَلی عَمْرو بنِ قُرَظَةِ الأَنْصارِیِّ.
1) 1)
29 - السّلام عَلی حَبیبِ بنِ مَظاهِرِ الأسَدِیِّ.
30 - السّلام علی الحر بن یزید الریاحیِّ.
31 - السّلام عَلی عبداللّهِ بْنِ عُمَیرِ اْلکَلْبی.
32 - السّلام علی نافع بن هِلالِ بْنِ نافِعِ الْبَجْلِیِّ الْمُرادِیِّ. (1)
28 - سلام بر عمرو بن قُرظۀ انصاری [در رسالۀ فضیل بن زبیر از وی بهعنوان پنجاهمین شهید نام برده شده است].
29 - سلام بر حبیب بن مظاهر اسدی [وی در میان یاران امام حسین(علیه السلام) مانند سلمان در میان یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله) است].
30 - سلام بر حر بن یزید ریاحی.
31 - سلام بر عبدالله بن عمیر کلبی [وی نخستین کسی بود که به سپاه عمر سعد حمله کرد و در رسالۀ فضیل بن زبیر وی هفتاد و هفتمین شهید است].
32 - سلام بر نافع بن هلال بن نافع بجلی مرادی [فضیل بن زبیر وی را از یاران امیرالمؤمنین(علیه السلام)دانسته از او بهعنوان شصت و هشتمین شهید نام برده است].
33 - سلام بر انس بن کاهل اسدی [بسیاری از مقتل نویسان وی را از یاران رسول خدا(صلی الله علیه و آله)دانستهاند].
34 - سلام بر قیس بن مُسهر صیداوی [وی از سوی حسین(علیه السلام) به کوفه رفت اما بهوسیلۀ جاسوسهای ابن زیاد دستگیر گردید و از بالای دارالاماره به زیر افکنده شد].
35، 36 - سلام بر عبدالله و عبدالرحمن، فرزندان عروة بن حراق غفاری.
37 - سلام بر جون بن حوی، غلام ابیذر غفاری [طبق شمارش فضیل بن زبیر وی سی و سومین شهید است].
38 - سلام بر شبیب بن عبدالله نهشلی [شهید سی و پنجم در رسالۀ فضیل بن زبیر].
39 - سلام بر حجاج بن زید سعدی [شهید سی و ششم در رسالۀ فضیل بن زبیر].
40 و 41 - سلام بر قاسط و کَردَوس فرزندان ظهیر تغلبی [شهیدان 37 و 38 در رسالۀ فضیل بن زبیر].
33 - السّلام عَلی أَنَسِ بنِ کاهِلِ الْأسَدِیِّ.
34 - السَّلامُ عَلی قَیْسِ بْنِ مُسْهِرِ الصَّیْداوِیِّ.
35 و 36 - السّلام عَلی عبدالله و عبدالرحمن بْنَیْ عُرْوَةِ بْنِ حِراقِ الغِفارِیِّیْینِ.
37 - السّلام عَلی جَونِ بْنِ حُوَیٍّ مَوْلی أَبِی ذَرِّ الغِفارِیِّ.
38 - السّلام عَلی شبیبِ بْنِ عَبْدِاللّهِ النَّهْشَلِیِّ.
39 - السَّلامُ عَلی الحَجّاجِ بْنِ زید السَّعْدِیِّ.
40 و 41 - السَّلام عَلی قاسِطٍ وَ کَردَوْسٍ ابْنَیْ ظَهِیرِ التَّغْلَبیینِ.
42 - السّلام عَلی کِنانَةِ بْنِ عتیقٍ.
1) 1)
43 - السَّلامُ عَلی ضَرْغامَةِ بْنِ مالِکٍ.
44 - السَّلامُ علی حُوَیِّ بْنِ مالِکِ الضُّبَعِیِّ.
45 - السّلام عَلی عَمْرِو بْنِ ضُبَیْعَةِ.
46 - السّلام علی یزید بنِ ثُبَیطِ القَیْسِیِّ.
47 و 48 - السّلام علی عَبْدِاللّهِ و عُبَیْدِاللّه ابْنَیْ یَزید بْنِ ثُبَیْطِ الْقَیْسِیِّ.
49 - السَّلامُ عَلی عامِر بْنِ مُسْلِمٍ. (1)
42 - سلام بر کنانة بن عتیق.
43 - سلام بر ضرغامة بن مالک [وی و کنانة بن عتیق شمارههای 41 و 42 رسالۀ فضیل بن زبیر را به خود اختصاص دادهاند].
44 - سلام بر حُوَیِّ بن مالک ضبعی.
45 - سلام بر عمرو بن ضبیعه.
46 - سلام بر یزید بن ثبیط قیسی [وی و دو فرزندش در مکه به حسین(علیه السلام)پیوستند و تا رسیدن به شهادت از وی جدا نشدند].
47 و 48 - سلام بر عبدالله و عبیدالله، فرزندان یزید بن ثبیط قیسی.
49 - سلام بر عامر بن مسلم [وی و غلامش سالم در رسالۀ فضیل بن زبیر ذیل شمارههای 46 و 47 آمدهاند].
50 - سلام بر قعنب بن عمرو النمری.
51 - سلام بر سالم، غلام عامر بن مسلم.
52 - سلام بر سیف بن مالک [طبق رسالۀ فضیل بن زبیر وی چهل و هشتمین شهید است].
53 - سلام بر زهیر بن بشر خثعمی.
54 - سلام بر زید بن معقل جعفی.
55 - سلام بر حجاج بن مسروق جعفی [وی از بزرگترین یاران امام حسین(علیه السلام)بود. بلاذری وی را در شمار آخرین کسانی که در رکاب آن حضرت شهید شدهاند آورده است. ر. ک. انساب الاشراف، ج 3، ص 199]. [1]
50 - السّلامُ عَلی قَعْنَبِ بْنِ عَمْرو الَّنمْرِیِّ.
51 - السَّلام عَلی سالِمِ مَوْلی عامِرِ بْنِ مُسْلِمٍ.
52 - السَّلامُ عَلی سَیْفِ بْنِ مالِکِ.
53 - الَسَّلام عَلی زهیرِ بْنِ بُشْرِ الْخَثْعَمِیِّ.
54 - السَّلام عَلی زیْد بْنِ مَعْقِلِ الجُعْفِیِّ.
55 - السّلام عَلَی الحَجّاجِ بنِ مَسْروقِ الْجُعْفِیِّ.
56 و 57 - السلام عَلی مَسْعُودِ بنِ الْحَجّاجِ وَابْنِهِ.
1) 1)
58 - السّلام عَلی مُجَمَّع بْنِ عَبْدِاللّهِ العائِذِیِّ.
59 - السَّلامُ عَلی عَمّار بن حَسّان بْنِ شُریْحٍ الطائِیِّ.
60 - السَّلامُ عَلی حُبابِ بْنِ الْحارِثِ السَّلْمانِیِّ الْأَزْدِیِّ.
61 - السّلام عَلی جُنْدُب بْنِ حِجْرِ الْخَوْلانِیِّ.
62 - السّلام عَلی عَمْرو بنِ خالِدِ الصَیْداوِیِّ.
63 - السّلام عَلی سَعیدٍ مَوْلاهُ. (1)
56 و 57 - سلام بر مسعود بن حجاج و پسرش [این دو در رساله فضیل بن زبیر در ردیفهای 62 و 63 هستند].
58 - سلام بر مجمع بن عبدالله عائذی [وی و فرزندش عائذ در رسالۀ فضیل بن زبیر در ردیفهای 64 و 65 هستند].
59 - سلام بر عمار بن حسان بن شریح طائی.
60 - سلام بر حباب بن حارث سلمانی ازْدی.
61 - سلام بر جندب بن حجر خولانی [وی و فرزندش حجیر در رسالۀ فضیل بن زبیر در ردیفهای 73 و 74 هستند].
62 - سلام بر عمرو بن خالد صیداوی [وی از مشاهیر یاران حسین(علیه السلام)است که همراه چند تن دیگر در «غریب هیجانات» به امام(علیه السلام) پیوستند.]
63 - سلام بر غلامش سعید [طبق رسالۀ فضیل بن زبیر وی هفتاد و ششمین شهید است].
64 - سلام بر یزید بن زیاد بن مهاصر کندی [نفر هشتادم در رسالۀ فضیل بن زبیر].
65 - سلام بر زاهر، غلام عمرو بن حمق خزاعی [نفر هشتاد و یکم در رسالۀ فضیل بن زبیر].
66 - سلام بر جبلة بن علی شیبانی [نفر هفتاد و یکم در رسالۀ فضیل بن زبیر].
67 - سلام بر سالم، غلام بنی مدینه کلبی.
68 - سلام بر اسلم بن کثیر ازدی اعرج [نفر نودام در رسالۀ فضیل بن زبیر].
69 - سلام بر زهیر بن سلیم ازْدی.
70 - سلام بر قاسم بن حبیب ازدی.
71 - سلام بر عمر بن جندب حضرمی [نفر صد و پنجم در رسالۀ فضیل بن زبیر].
72 - سلام بر ابیثمامه، عمرو بن عبدالله صاعدی.
64 - السَّلام عَلی یَزیدِ بنِ زِیادِ بْنِ مُهاصِرِ الکِنْدِیِّ.
65 - السَّلامُ عَلی زاهِرٍ مَوْلی عَمْرِو بْنِ الْحَمِقِ الخزاعِیّ.
66 - السّلام عَلی جَبَلَةِ بْنِ عَلیِّ الشَیْبانِیِّ.
67 - السَّلامُ عَلی سالِمٍ مَوْلی بَنِی الْمَدینة الْکَلْبِیِّ.
68 - السَّلامُ عَلی أَسْلَمِ بْنِ کَثیر الْأَزدِیِّ الْأَعْرَجِ.
69 - السّلام عَلی زهیر بن سُلَیْمِ الْأَزْدِیِّ.
70 - السّلام عَلی قاسِمِ بْنِ حَبیبِ الْأَزْدِیِّ.
1) 1)
71 - السلامُ عَلی عُمَرِ بْنِ جُنْدَبِ الْحَضْرَمِیِّ.
72 - السَّلامُ عَلی أَبِی ثُمامَةٍ عَمْرو بْنِ عَبْداللّهِ الصّاعِدِیِّ.
73 - السَّلام عَلَی حَنْظَلةِ بْنِ اسْعَد الشبامی.
74 - السّلام عَلی عبدالرحمن بن عبداللّهِ بن الْکَدَنِ الْأَرْحَبِیِّ.
75 - السَّلام عَلی عَمّارِ بْنِ أَبِی سَلامَةِ الْهَمْدانِیِّ [ الدّالانی ] .
76 - السَّلامُ عَلی عابِسِ بْنِ أَبِی شبیبِ الشّاکِرِیِّ. (1)
73 - سلام بر حنظلة بن اسعد شبامی [نام وی در رسالۀ فضیل بن زبیر ذیل شمارۀ 96 آمده است].
74 - سلام بر عبدالرحمن بن عبدالله کَدْن ارحبی [در برخی مأخذ «ابن کدر» آمده است. در رسالۀ فضیل بن زبیر از وی بهعنوان عبدالله کَدن و نود و هفتمین شهید نام برده شده است].
75 - سلام بر عمار بن ابی سلامۀ همدانی [دالانی].
76 - سلام بر عابس بن ابی شبیب شاکری [بنوشاکر یکی از تیرههای قبیله هَمْدان است که امیرالمؤمنین(علیه السلام)دربارۀ آنها فرموده است: «اگر شمار آنها به هزار برسد، خداوند، آنچنان که باید عبادت میشود.]
77 - سلام بر شوذب غلام شاکر [فضیل بن زبیر وی و عابس را ذیل شمارههای 99 و 100 آورده است].
78 - سلام بر سیف بن حارث بن سریع. [وی و مالک بن عبد در پسر عمو و برادر از یک مادرند و در رسالۀ ابن فضیل نامشان ذیل شمارههای 101 و 102 آمده است].
79 - سلام بر مالک بن عبد بن سریع.
80 - سلام بر زخمی اسیر، سوار بن ابی عمیر فهمی همدانی.
81 - سلام بر زخمی شده همراه او، عمرو بن عبدالله جَنْدُعی.
سلام بر شما ای بهترین یاران. سلام بر شما به خاطر شکیباییتان و چه نیک سرایی است سرای آخرت. خداوند شما را با نیکان جای دهد. شهادت میدهم که خداوند پردهها را برای شما کنار زد و بستر را برای شما آماده ساخت و به شما پاداش فراوان داد و شما در راه حق سستی نکردید. از ما پیشی گرفتید و ما در سرای جاوید با شما دوست و همنشین خواهیم بود، و درود و رحمت و برکت خداوند بر شما باد.
77 - السّلام عَلی شُوْذَبٍ مَوْلی شاکِرٍ.
78 - السَّلامُ عَلی سیفِ بْنِ الْحارِثِ بْنِ سَریعٍ.
79 - السّلام عَلی مالِکِ بْنِ عَبْدِ بْنِ سَریِعٍ.
80 - السّلام عَلَی الْجَریحِ الْمَأْسُورِ سَوَّار بْنِ أَبِی عُمَیْرِ الْفَهْمِیِّ الْهَمْدانِیِّ.
81 - السّلام عَلَی الْمُرْتَثِّ مَعَهُ عَمْرو بْنُ عَبْداللّهِ الْجُنْدَعِیِّ.
السّلام علیکم یا خَیْرَ انصار، السَّلامُ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّارِ بَوَّأَکُمُ اللّهُ مُبَوَّأَ الْأَبْرارِ، أَشْهَدُ لَقَدْ کَشَفَ اللّهُ لَکُمُ الْغِطاءَ وَ مَهَّدَ لَکُمُ الْوِطاءَ
1) 1)
وَ أَجْزَلَ لَکُمُ الْعَطاءَ وَ کُنْتُمْ عَنِ الْحَقِّ غَیْرَ بِطاءٍ وَ أَنْتُمْ لَنا فُرَطاءُ وَ نَحْنُ لَکُمْ خُلَطاءُ فِی دارِ الْبَقاءِ وَ السَّلامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ.
بنا به نقل بسیاری از مورخان و محدثان شیعه و سنی، پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) اوضاع جوی دگرگون شد واز آسمان خون بارید.
بخاری به نقل از سلیم القاص گوید: روزهای - یا روز - قتل حسین بر ما خون بارید. (1)
ابونعیم به نقل از نضره ازدی گوید: هنگام شهادت حسین(علیه السلام) آسمان خون بارید و چون شب را به صبح آوردم دیدم که کاسه و کوزههای ما پر از خون است. (2)
آنگاه ابن حجر مینویسد که طبق برخی از روایات، در آن روز آسمان چنان سیاه شد که ستارگان پدیدار شدند و هر سنگی را که از زمین بر میداشتند در زیر آن خون تازه دیده میشد.
از زُهری نقل شده است که در سرزمین شام هر سنگی را از زمین بر میداشتند، زیر آن خون بود؛ و هر سنگریزهای را که در بیت المقدس بر میداشتند زیرش خون تازه بود.
همو به نقل از ابو قُبیس گوید: هنگامی که حسین (علیه السلام) به شهادت رسید، خورشید کسوف کرد، چنانکه ستارگان نمودار شدند. (3)
از ام سلمه نقل شده است: هنگامی که حسین(علیه السلام) به شهادت رسید، از آسمان بر ما خون بارید. همچنین از بانویی به نام امّ سالم نقل شده است که هنگام شهادت امام حسین(علیه السلام) بر خانهها و دیوارها از آسمان بارانی خونمانند بارید. همو گفته است که این
1) 1)
2) 2) -ر.ک. ینابیع المودة، قندوزی، سلیمان، 320، سبط بن جوزی نیز در کتاب مرآة الزمان (ص102) این روایت را نقل کرده است ؛ و سپس به ذکر چهار نشانۀ دیگر میپردازد و به نقل ابن سیرین مینویسد:« پیش از شهادت امام حسین(علیه السلام)، قبل از طلوع و پس از غروب خورشید در آسمان سرخی دیده نمیشد». نیز ر.ک. ابونعیم، دلائل النبوة.
3) 3) - این روایات را محب الطبری در اواخر عنوان «ذکر کرامات له (علیه السلام) و آیات ظهرت لمقتله رضی اللّه عنه» نقل کرده
باران در خراسان و شام و کوفه هم باریده است. (1)
ادامه پاورقی از صفحۀ قبل: است نظیر این روایتها در کتابهای زیر نیز نقل شده است: «جواهر العقدین» سمهودی، بخش دوم. «ینابیع المودة» ج 2، ص 356، «بغیة الطالب»، ج6، ص 94-98.
1 - ر.ک. الملاحم و الفتن، ص 143.
ثعلبی در ذیل تفسیر آیۀ شریفۀ «فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْارْضُ وَ ما کانُوا مُنْظِرین» (2)مینویسد: هنگامی که حسین (علیه السلام) به شهادت رسید آسمان بر او گریست و سرخیاش از آن گریه است.
ابن عساکر به نقل از ابن سیرین گوید: پس از قتل یحیی بن زکریا، آسمان بر کسی جز حسین بن علی (علیه السلام) نگریست.
بلاذری میگوید: هنگامی که حسین(علیه السلام) به شهادت رسید مدت دو یا سه ماه از نماز صبح تا طلوع خورشید بر دیوارها لکّههای خونرنگ دیده میشد.
زهری گوید: روزی عبدالملک مروان از من پرسید که نشان کشته شدن حسین چه بود؟ گفتم: هر سنگی را که در آن روز بر میداشتند، زیرش خون تازه بود. آنگاه عبدالملک گفت: «من و تو در این باره تنهاییم.»
در روایت دیگری از قول زُهری چنین آمده است: به قصد شرکت در جنگ به دمشق رفتم و در آنجا برای عرض سلام خدمت عبدالملک مروان رسیدم. دیدم که بر سریری فرش شده به بلندای قامت یک انسان نشسته است و مردم پایین آن در دو ردیف نشستهاند.
سلام کردم و پس از آنکه نشستم عبدالملک پرسید: ای پسر شهاب، آیا میدانی بامداد روزی که حسین بن علی کشته شد در بیت المقدس چه اتفاقی افتاد؟ گفتم: بلی، گفت: نزدیک بیا، من از عقب جمعیت رفتم تا پشت تخت او رسیدم. او چهرهاش را
برگرداند و سرش را سوی من خم کرد و گفت: چه اتفاقی افتاده بود؟ گفتم: هیچ سنگی را در بیتالمقدس برنمی داشتند، جز اینکه زیر آن خون تازه دیده میشد. گفت:
هیچ کس جز من و تو این موضوع را نمیداند. مبادا کسی آن را از تو بشنود. و من تا هنگام مرگ عبدالملک همچنان آن را پنهان نگاه میداشتم. (1)
-ر.ک. المعجم الکبیر، ج 3، ص 127. مجمع الزوائد، ج9، ص 169. ینابیع الموده، ج 1، ص 330.
سفیان بن عیینه به نقل از مادربزرگش میگوید: پس از کشته شدن حسین بن علی(علیه السلام) شتری متعلق به آن حضرت را که جامه بار داشت برای یزید بن معاویه میبردند.
هنگامی که شتر را کشتند، دیدیم که گوشتش مثل حنظل تلخ است و لباسهایی که از خیمه گاه حسین(علیه السلام) غارت کرده بودند، خاکستر شده بود، و هیچ سنگی را برنمیداشتیم مگر آن که زیرش خون دیده میشد.
سنان بن حکیم به نقل از پدرش گوید: مردم در روز شهادت حسین بن علی باری از ورس (2)از خیمه گاه آن حضرت غارت کردند، هیچ زنی خود را باآن خوشبو نمیکرد، مگر اینکه به پیسی مبتلا میگشت!
1) 1)
2) 2) - ورس: اسپرک و آن گیاهی است شبیه سمسم (کنجد) و منبت (جای روییدن) آن بلاد یمن است و آن را بسیارمیکارند و تا بیسیت سال باقی باشد «منتهی الارب از اقرب الموارد»، گیاهی است زرد رنگ. گویند چون یک سال بکارند ده سال باقی ماند و درخت آن شبیه به درخت کنجد باشد، و جامهای که از آن رنگ کنند پوشیدنش قوت بسیار دهد و آن را به عربی خُص خوانند. (لغتنامۀ، دهخدا، علی اکبر، 20478/14 .
چون سپاه بنی امیه به خیمه گاه امام(علیه السلام) رسیدند، علی بن الحسین را بیمار و حسنبنالحسن (1)
ابن سعد در طبقات گوید: از یاران حسین(علیه السلام)، جز پنج تن جان سالم بدر نبردند. یکم:
علی بن حسین اصغر که پدر نسل حسین تا به امروز است. وی بیمار و همراه زنان بود.، دوم: حسن بن حسن بن علی - که فرزندانی دارد - سوم: عمرو بن حسن بن علی - که بیفرزند بود. چهارم: قاسم بن عبدالله جعفر. پنجم: محمد بن عقیل اصغر. همۀ این پنج نفر به اسارت در آمدند و همراه زنان حسین(علیه السلام) نزد عبیدالله زیاد برده شدند. زنانی که به اسارت رفتند اینها بودند: زینب و فاطمه، دختران علی بن ابی طالب. فاطمه و سکینه دختران حسین بن علی، رباب، دختر انیف کلبیه، همسر حسین بن علی (علیه السلام)، وی مادر
1) 1)
سکینه و عبدالله شهید، فرزندان حسین بن علی است، امّ محمد، دختر حسن بن علی و همسر علی بن حسین(علیه السلام) و شماری غلام و کنیز که همراه سر حسین و دیگر شهیدان کربلا نزد عبیدالله زیاد برده شدند. (1)
بلاذری گوید: عقبة بن سمعان، غلام رباب با امام حسین(علیه السلام) همراه بود. چون ابنسعد از او پرسید که چهکاره است؟ در پاسخ گفت که غلام است، و ابن سعد او را رها کرد.
موقع بن ثمامۀ اسدی نیز با آن حضرت بود و مجروح شده بود. گروهی از بنی اسد به وی امان دادند و او به آنها پیوست. چون عمر سعد وی را نزد ابن زیاد برد، حال خود را بازگفت و عبیدالله موقع بن ثمامه را به زاره، در بحرین تبعید کرد. (2)
دینوری گوید: از یاران حسین جز دو تن جان سالم به در نبردند. یکی از آن دو موقعبن ثمامۀ اسدی بود که عمر سعد او را نزد ابن زیاد فرستاد و او به ربذه تبعیدش کرد و دیگری غلامی متعلق به رباب مادر سکینه بود که پس از شهادت حسین(علیه السلام) او را گرفتند و چون خواستند گردنش را بزنند گفت: «من بندهای بی اختیارم؛ و رهایش کردند.
عمر سعد، سرهای شهیدان را نیز همراه زنان و کودکان به کوفه فرستاد و به حمیدبنمسلم فرمان داد که نزد خانوادهاش برود و خبر سلامتی و پیروزی او را به آنها برساند. نخستین اقدام سپاه بنی امیه این بود که پس از بریدن سر امام حسین(علیه السلام) به شراب خوردن و شادمانی پرداختند. در این حال قلمی آهنین پدیدار شد و روی دیوار این بیت را با خون نوشت: (3)
«اتَرْجُوا امَّةً قَتَلَتْ حُسَیْناً شَفاعَةَ جَدِّهِ یُومَ الْحِسابِ» (4)
حمید بن مسلم گوید: خولی سر را برداشت و شبانه به قصر [عبیدالله]رفت.ولیچون
در بسته بود آن را به خانه برد و زیر تشت گذاشت. او دو زن داشت: یکی بنی اسدی و دیگری حضرمی به نام نوار (دختر مالک بن عقرب). این شب نوبت زن حضرمی بود.
نوار گوید: خولی پس از آن که سر را زیر تشت گذاشت به رختخواب رفت. گفتم: چه خبر؟ چه همراه داری؟ گفت: همۀ مال و منال روزگار را، این سر حسین است که در خانۀ توست. گفتم: وای بر تو! مردم طلا و نقره آوردهاند و تو سر فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را آوردهای؟ به خدا سوگند که از این پس سر من و تو بر یک بالش نهاده نخواهد شد. پس، از رختخواب برخاستم و از خانه بیرون رفتم و خولی زن اسدیاش را صدا زد و نزد خود برد. من نشسته بودم و نگاه میکردم و میدیدم ستونی از نور از تشت به سوی آسمان میرفت و پرندههای سفیدی پیرامونش پر میزدند. (1)
پس از آنکه سر را به قصر بردند نیز کرامت هایی از آن مشاهده شد. یکی از دوستان عبیدالله زیاد گوید: همراه ابن زیاد وارد قصر شدم. ناگهان دیدم که آتشی از درون قصر زبانه کشید. عبیدالله آستین پیش چشم گرفت و از من خواست که موضوع را پوشیدهبدارم. (2)
دیگری نقل کرده است که چون سر امام حسین را به کاخ امارت بردند. و پیش ابنزیاد نهادند از دیوارهایش خون میجوشید. (3)
حمید بن مسلم گوید: عمر سعد مرا فرا خواند و فرمان داد نزد خانوادهاش بروم و خبر پیروزی و سلامتیاش را برسانم. من پس از انجام مأموریت نزد ابن زیاد رفتم و دیدم که با مردم نشسته است. در همین حال گروهی میهمان برایش آمدند؛ و چون به آنان اجازۀ ورود داد من نیز همراه مردم وارد شدم و دیدم که سر امام حسین(علیه السلام) پیش او نهاده است و با چوبدستی بر لب و دندانش میزند. ساعتی به این کار ادامه داد، و زید بن ارقم که چنین دید خطاب به او گفت: «چوبدستی را از روی آن لبها بردار! به خدای یگانه سوگند که من رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را دیدم که لب روی این لبها گذاشته بود و میمکید!» و
آنگاه صدای گریه پیرمرد بلند شد.
ابن زیاد گفت: خداوند چشمانت را بگریاند، به خدا سوگند که پیر و خرفت شدهای و عقل از سرت پریده است و گرنه گردنت را میزدم. زید برخاست و بیرون رفت. پس از بیرون رفتن او از مردم شنیدم که میگفتند: «به خدا سوگند زید بن ارقم چیزی گفت که اگر ابن زیاد بشنود او را میکشد. پرسیدم چه گفت؟ گفتند: هنگامی که از کنار ما میگذشت، گفت: بردهای بر دیگر بردگان حکومت میکند و آنان را چون کالای خویش میداند. ای گروه عرب! شما از امروز به بعد بردهاید. فرزند فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را امارت دادید و او نیکانتان را میکشد و شرورهایتان را به بردگی میگیرد! آیا تن به ذلّت دادهاید! خاک بر سر آنان که تن به ذلت میدهند! (1)
در روایتی دیگر آمده است که زید پس از متهم شدن به نابخردی به ابن زیاد گفت:
حدیثی را میخوانم که از این هم برای تو ناخوشایندتر باشد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را دیدم که حسن را بر زانوی راست و حسین را بر زانوی چپ نشانده بود. آنگاه دست بر فرق سر آن دو نهاد و فرمود: «خداوندا! این دو را به تو و مؤمنان نیکوکار میسپارم». آیا تو از امانت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چگونه نگهداری کردی؟
شعبی گوید: قیس بن عباد نزد ابن زیاد بود و عبیدالله از او پرسید: نظر تو دربارۀ من و حسین چیست؟ گفت: روز قیامت جدّ و پدر و مادرش میآیند و از او شفاعت میکنند و جد و پدر و مادر تو نیز از تو شفاعت میکنند. ابن زیاد به خشم آمد و او را از مجلس بیرون کرد. (2)
سبط بن جوزی گوید: هنگامی که سر حسین را پیش ابن زیاد نهادند، کاهنش به او گفت: برخیز و پا روی دهان دشمنت بگذار. آن پلید بلند شد و چنین کرد. آنگاه رو به زیدبن ارقم کرد و گفت: اوضاع را چگونه میبینی؟ گفت: من رسول خدا را دیدم که
دهانش را بر جایی که تو پایت را گذاردی نهاده بود. (1)
عبدالله بن عمرو نوشته است: چون سر حسین(علیه السلام)را پیش ابن زیاد آوردند به حجامت کنندهای دستور داد تا گوشت و رگ زیر گلویش را بزداید. او چنین کرد و گوشتهای زیر گلو و نخاع و گوشتهای اطرافش را پاک کرد. در روایت دیگری آمده است که هیچ کس جرأت چنین کاری را به خود نمیداد تا آنکه حجامتگری به نام طارق بن مبارک کوفی - نیای ابی یعلی، کاتب عبیدالله بن خاقان وزیر متوکل، برخاست و فرمان ابن زیاد را اجرا کرد. در این هنگام عمرو بن حُرَیْث مخزومی برخاست و گفت: وظیفهات را درباۀ این سر انجام دادی، حال چیزهایی را که از آن جدا کردی به من بده. ابن زیاد گفت: آنها را چه میکنی؟ گفت: دفن میکنم. گفت: بگیر، عمر و آنها را گرفت و به خانه برد و غسل داد و درون پارچهای از خز پیچید و در خانهاش دفن کرد.
آن خانه امروز به نام خانۀ عمرو بن حریث در کوفه مشهور است. (2)
حمید بن مسلم گوید: هنگامی که عبیدالله وارد قصر شد و مردم نزد وی آمدند، ندای نماز جماعت داده شد و مردم در مسجد جامع گرد آمدند. ابن زیاد به منبر رفت و گفت: سپاس خدایی را که حق و اهل حق را نمایاند و امیرالمؤمنین یزید بن معاویه و طرفدارانش را یاری کرد و دروغگوی پسر دروغگو، حسین بن علی، و شیعیانش راکشت.
هنوز سخن او به پایان نرسیده بود که عبدالله بن عفیف ازدی، از شیعیان علی(علیه السلام) بر او حمله کرد. وی چشم چپش را در جنگ جمل همراه علی(علیه السلام) از دست داد و در جنگ صفین ضربتی به سر و ضربتی به گونهاش نواختند و چشم راستش را هم کور کردند.او پیوسته ملازم مسجد جامع بود و صبح تا شب در آنجا نماز میخواند و سپس به خانه میرفت.
عبدالله با شنیدن سخنان ابن زیاد فریاد زد: ای پسر مرجانه، دروغگوی پسر دروغگو تو و پدرت هستید و آن کسی است که تو را امارت داد وپدر اوست. ای پسر مرجانه! آیا
فرزندان پیامبران را میکشید و مانند راستگویان میگویید!
ابن زیاد گفت: او را نزد من بیاورید. جلادها حمله کردند و او را دستگیر ساختند. در این هنگام عبدالله شعار ازدیان را سر داد و گفت: یا مبرور! عبدالرحمن بن مخنف ازدی که در آنجا نشسته بود گفت: وای بر دیگران! خود و قبیله ات را هلاک کردی!
در آن روز هفتصد تن از رزمندگان قبیله ازد در کوفه حضور داشتند. شماری از جوانهای قبیله حمله بردند و عبدالله را از چنگ جلادها آزاد کردند و نزد خانوادهاش بردند. عبیدالله کس فرستاد تا او را آوردند و سپس او را کشت و در سَخْبِه [شوره زار]به دار آویخت.
پس از آن که جوانان ازدی عبداللّه را بیرون بردند، عبیدالله رو به اشراف کرد و گفت: آیا رفتار اینان را دیدید؟ گفتند: بلی. آنگاه گفت: ای یمنیها بروید و رئیسشان را نزد منبیاورید.
عمرو بن حجاج اشاره کرد که ازدیهای حاضر در مسجد بنشینند؛ و سپس همۀ آنها از جمله عبدالرحمن بن مخنف و دیگران به محاصره درآمدند.
به دنبال آن میان قبیله ازد و یمنیها جنگ شدیدی در گرفت. ابن زیاد یمنیها را در کارشان سست دید و پیکی را نزد آنان فرستاد تا ببیند که چه خبر است! و او دید که جنگ سختی درگرفته است. از آن سو یمنیها به عبیدالله پیغام دادند که تو ما را به جنگ نبطیهای جزیره یا جرمقیهای موصل نفرستادهای. ما را به جنگ ازدیان فرستادهای که شیران بیشهاند. اینان تخم مرغی که بشود آنها را یکباره سر کشید و یا اسفندی که آنها را لگدمال کرد نیستند.
از جمله ازدیانی که در این درگیری کشته شدند، عبیدالله بن حوزه والبی و محمدبنحبیب بکری بودند. شمار زیادی از طرفین کشته شدند و سرانجام یمنیها بر ازدیها پیروز شدند. مهاجمان به سایبانی که متعلق به عبداللّه بود هجوم آوردند.
دخترش شمشیر پدر را به دست او داد و او در برابر دشمنانی که از هر سو به او حمله میکردند از خود دفاع میکرد. سرانجام او را دستگیر کرده نزد ابن زیاد بردند و ابن عفیف این شعر را میخواند:
اُقْسِمُ لَوْ یُفسَحَ لی عَنْ بَصَری شُقَّ عَلَیْکُمْ مُورِدی وَ صَدْری (1)
شخصی به نام سفیان بن یزید بن مغفل به دفاع از ابن عفیف برخاست؛ که خود او نیز دستگیر شد. ابن عفیف را کشتند و در شوره زار آویزان کردند. ابن زیاد خطاب به ابن مغفل گفت: تو را به خاطر پسر عمویت، سفیان بن عوف بخشیدیم که از تو بهتر است.
شخصی به نام جندب بن عبدالله را نیز نزد ابن زیاد آوردند. عبیدالله گفت: به خدا سوگند که با خون تو به خداوند تقرب میجویم. گفت: چنین نیست بلکه تو با ریختن خون من، از خداوند دوری میجویی. (2)
عبید الله زیاد فرمان داد تا سر امام حسین(علیه السلام) را بر چوب نصب کردند و در خیابانها و کوچههای کوفه چرخاندند. گفتهاند نخستین سری که بر چوب نصب گردید، سر امام حسین (علیه السلام) بود. (3)
روایت شده است هنگامی که سر شریف امام(علیه السلام) را در خیابانها میگرداندند، این آیه شریف از آن شنیده میشد: «انَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدًی» (4)(آنان جوانانی بودند که به پروردگارشان ایمان آورده بودند و بر هدایتشان افزودیم).
و هنگامی که آن را بر درختی آویختند این آیه از آن شنیده شد: «وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا ایَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ» (5)(و ستمکاران به زودی خواهند دانست که به چه مکانی باز
1) 1)
2) 2) - بلاذری، انساب الاشراف، ج 3، ص 210.
3) 3) - از زید بن ارقم نقل شده است که گفت: در اتاقکم نشسته بودم و دیدم که سر حسین را بر نیزه از کنار من عبور دادند.همین که در برابرم قرار گرفت این آیه شریفه را خواند: «امْ حَسِبْتَ انَّ اصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ کانوُا مِنْ آیاتِنا عَجَبًا» (کهف،(18) آیۀ 9) (آیا پنداشتهای که اصحاب کهف و رقیم از آیههای شگفت ما بودهاند؟) به خدا سوگند مو بر بدنم راست شد و فریاد زدم: سر تو ای فرزند رسول خدا!
4) 4) - کهف(18)، آیۀ 13. [1]
5) 5) - شعرا(26)، آیۀ 227. [2]
میگردند). همچنین از آن سر مبارک این آیۀ شریفه شنیده شد: «امْ حَسِبْتَ انَّ اصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ کانوُا مِنْ آیاتِنا عَجَبا» (1)
در پایان این مراسم شوم و رفتار غیر انسانی، عبیدالله سر مبارک امام حسین و یارانش را همراه زحربن قیس نزد یزید بن معاویه در شام فرستاد. ابوبردة بن عوف ازدی و طارق بن ابی ظبیان نیز وی را همراهی میکردند.
هنگامی که زحر بر یزید وارد شد، از وی پرسید چه خبر آوردهای و چه همراه داری؟ زحر در پاسخ گفت: پیروزی و یاری خداوند بر امیرالمؤمنین مبارک باد! حسین بن علی همراه هیجده تن از خاندان و شصت تن از یارانش بر ما وارد شد. ما رفتیم و از آنها خواستیم که یا تسلیم شوند و به فرمان امیر عبیدالله زیاد گردن نهند یا پذیرای جنگ باشند. آنان پذیرای جنگ شدند و تن به تسلیم ندادند. ما نیز با طلوع خورشید بر آنان تاختیم و از هر سو در محاصره شان گرفتیم. چون شمشیر در میان آنها نهادیم از بیم به بیشهها و شیارها پناه میبردند، و چنان که کبوتر از باز میگریزد (2)
برای اثبات دروغ بودن گفتههای این نگون بخت شواهد و دلایل بسیاری در دست است.
از آن جمله، سخنانی است که بر زبان یکی از یاران خود همین بیچاره به نام عبدالله بن عماره مارقی که برای جنگ با حسین(علیه السلام) همراه عمر سعد به کربلا رفته بود جاری شده است. او میگوید: شکست خوردهای را که فرزندان وخاندان و یارانش کشته شده باشند و مانند حسین آرام و استوار و پیشگام باشد ندیدهام. به خدا سوگند که پیش از او و پس از او کسی را همانندش ندیدهام.
نگون بخت دیگری از همدستان زحر بن قیس به نام کعب بن جابر، قاتل قاری شهید، بریر بن خضیر همدانی، چون از کربلا بازگشت زنش - یادخترش - به نام نوار، دختر جابر به او گفت: آیا به جنگ حسین رفتی و سرور قاریان را به شهادت رساندی؟ کاری بس نادرست انجام دادهای به خدا سوگند که از این پس یک کلام با تو سخن نخواهم گفت! کعب در پاسخ شعری به این مضمون سرود: مرا بی جهت نکوهش مکن زیرا در شرایطی قرار گرفته بودم که چارهای جز مبارزه و دفاع از خود نداشتم. چشم روزگار تا کنون چنان مبارزانی ندیده است. آنان تا آخرین لحظه در برابر ما مبارزه کردند و همۀ زخمهای شمشیرها و نیزهها را به جان خویش خریدند، اما سودمند نیفتاد.
قهرمان خوار شده، عبیدالله بن حر جعفی نیز دربارۀ وفاداری و شجاعت امام و یارانش شعری با این مضمون سرده است:
خداوند روح کسانی را که در یاری فرزند پیامبرشان پایداری کند شاد کند و بر آنان رحمت فرستد. وقتی بر آرامگاههاشان ایستادم، اشکم بیاختیار سرازیر شد. آنها جنگجویانی دشمن شکار بودند که تا پای جان از فرزند پیامبرشان دفاع کردند. در برابر حملۀ آنها همه رنگها میپرید و رزم آوران زمین گیر میشدند. هیچ کس تا کنون رادمردانی در هنگام نبرد مانند آنها ندیده است.
همچنین ابن ابیالحدید سخن یکی دیگر از دوستان زحر بن قیس را که با عمر سعد در کربلا حضور داشته است نقل میکند که چون او را مورد توبیخ و سرزنش قرار دادند و گفتند وای بر تو! فرزندان پیامبر خدا را کشتید؟ در پاسخ گفت: اگر تو هم آنچه را ما دیدیم، میدیدی، همین کار ما را میکردی! گروهی به جنگ ما آمدند که دستهاشان در قبضۀ شمشیر چونان شیر ژیان بود. سواران را از چپ و راست درو میکردند. آنان دل به مرگ داده بودند، نه امان میپذیرفتند و نه در مال رغبتی داشتند. هیچ چیز مانع ورودشان به دریای مرگ و یا استیلای بر ما نمیشد. اگر ما از آنها دست بر میداشتیم همه لشکر را از پا در میآوردند! ای مادر مرده در چنین شرایطی باید چه میکردیم!
شاید همۀ منافقان و گمراهان همین سخن را میگویند و این تجاهلی بیش نیست. زیرا بر آنان واجب بود که حسین و یارانش را کمک و یاری دهند تا به حقی که بر سر آن میجنگیدند برسند. دست کشیدن از یاری حسین بر آنها حرام بود تا چه رسد به اینکه بخواهند با او بجنگند. این سرکش، بزرگترین چیزی را که بر او واجب بود یعنی دفاع از اولیای خدا را ترک گفت و با ریختن خون اولیای خدا و کمک به بزرگترین، گمراهترین مردم بزرگترین گناه را مرتکب گردید.
به پندار این گمراه ناگزیر باید همۀ کسانی که با طاغوتها کمک کردهاند و پیامبران و یارانشان را کشتهاند معذور باشند. بنابراین یاری دهندگان به ابوجهل و ابوسفیان در جنگ با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) یارانش معذور بودند. زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) و یارانش از کافران جز برگشتن از کفر ورود به اسلام چیزی نمیخواستند، و چنانچه کافران به کفرشان ادامه میدادند، چارهای جز این باقی نمیماند که کافران را نابود و ریشه کن سازند. آنان نه مالی میخواستند و نه مزدی و اگر کفار با آنها نمیجنگیدیند، خود به جنگ شان میرفتند و به زندگی شان پایان میدادند.
بنابراین، همۀ یاران پیامبران از کسانی چون نمرود و فرعون جز به پذیرش فرمان پیامبرشان رضایت نمیدادند و از کافران و طاغوتها مال یا چیز دیگری هم نمیپذیرفتند.
بنابراین همان طور که یاران پیامبران که جانشان را در راه دین خویش فدا کردند، بر حقند، دشمنان پیامبران و آنهایی که طاغوتهارا یاری میدادند، بر باطل بودند و هیچ عذر و فدیهای از آنها پذیرفته نیست.
برای کسانی مانند این گمراه (زحر بن قیس) که منافقان را یاری دادند و فرزندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به قتل میرساندند، پوزش خواستن سودی ندارد، نه در نزد آزادگان جهان و نه در آن روزی که ستمکار دست خویش را میگزد و میگوید: «ای کاش با اولیای خدا راه هدایت را میپیمودم و گمراهان را همکار و دوست نمیگرفتم. بنابراین پوزش خواهی آنان پذیرفته نمیشود و مورد رضایت واقع نخواهند شد.»
هر یک به سویی میگریختند.ای امیرالمؤمنین به خدا سوگند به اندازه سربریدن و پوست کندن شتری یا چرتی نیمروزی بیشتر طول نکشید که همه را به قتل رساندیم. اینک با پیکر برهنه و جامه خونین در صحرا افتادهاند. آفتاب بر بدنهای غبار آلودشان میتابد و تازیانۀ باد، تنشان را مینوازد، و عقابان و کرکسان به دیدارشان میآیند.
در این هنگام اشک در چشمان یزید حلقه زد و گفت: «بدون کشتن حسین هم از
فرمانبرداریتان خشنود بودم. نفرین خدا بر پسر سمیه! به خدا سوگند که اگر خود به جنگ حسین رفته بودم از او در میگذشتم. خدا حسین را رحمت کند.» یزید، زَحْر را هم نومید کرد و جایزهای به او نداد. (1)
به اعتقاد من کسی که سر امام حسین (علیه السلام) را نزد یزید برد، کسی غیر از زحر بن قیس جعفی بود. زیرا که وی در جنگ صفین همراه علی(علیه السلام) بود و آن حضرت فرماندهی چهارصد تن از عراقیها را به وی داد. پس از آن نیز فرمانده بود و به فرمان امام حسن، برای آن حضرت بیعت گرفت. احمد بن عبدالله عجلی نیز دربارۀ وی گفته است: «او از تابعان بزرگ وثقه بود و نزد قبیلهاش احترام داشت.
به اعتقاد من بسیار بعید است که او به جنگ حسین (علیه السلام) رفته و سرش را نزد یزید برده باشد.
احتمالاً شخص دیگری به همین اسم و رسم چنین کاری را کرده است.
در پاسخ باید گفت: آنچه موجب شده است که ابن عدیم بردن سر امام حسین و بشارت پیروزی را به وسیلۀ زحر برای یزید نادرست بشمرد، حضور وی در صفین با امیرالمؤمنین(علیه السلام) و فرماندهی چهارصد تن و اینکه امام حسن(علیه السلام) وی را برای گرفتن بیعت فرستاد میباشد. احمد بن حنبل و عجلی نیز به همین دو دلیل او را ثِقِه، شمردهاند. در حالی که این دو عامل او را تبرئه نمیکند، زیرا هیچ کدامشان نمیدهد که او بر همین رویه مانده باشد. بسیاری از کسان دیگر هم چنین بودهاند، اما به گذشته برگشتند و با امام حسین(علیه السلام) جنگیدند، مثل شمر بن ذی الجوشن و شبث بن ربعی و دیگران که با امیرالمؤمنین(علیه السلام) در صفین و نهروان شرکت داشتند، اما پس از آن با امام حسین(علیه السلام) جنگیدند و او را به شهادت رساندند.
موثق شمرده شدن زحر به وسیله احمد بن حنبل و عجلی نیز ادعای ابن عدیم را اثبات نمیکند، زیرا این دو بسیاری از گمراهان مانند حریز حمصی و مشایخ و شاگردان او را نیز ثقه دانستهاند و در مقابل، بسیاری از نیکان و حافظان حدیث را ضعیف دانستهاند.
مراجعه به کتاب رجال وی خواننده باهوش را کفایت میکند.
دیگر اقدام عبیدالله زیاد فرستادن پیکی برای دادن خبر پیروزی به مدینه بود. هشام بن محمد گوید: پس از آن که حسین بن علی (علیه السلام) را کشتند و سرش را برای ابن زیاد آوردند، وی عبدالملک بن ابی حارث سلمی را فراخواند و گفت: به مدینه برو و خبر کشته شدن حسین بن علی را به امیر مدینه مژده بده. امیر مدینه در این هنگام عمرو بن سعید بود. عبدالملک خواست که عذر بیاورد اما عبیدالله که هیچ گاه خدمتی به او نمیکرد نپذیرفت و گفت: برو تا به مدینه برسی و نباید که خبر پیش از تو آنجا برسد.
آنگاه مقداری دینار به او داد و گفت: درنگ مکن و اگر جمازهات از پای درآمد جمازهای دیگر بخر.
عبدالملک گوید: به مدینه رفتم. در آنجا مردی از قریش به من برخورد و گفت: چه
1) 1)
خبر؟ گفتم: خبر نزد امیر است. گفت: انّا لِلّه و انّا الَیهِ راجعوُن» حسین بن علی کشته شد! چون نزد عمرو بن سعید رسیدم گفت: حامل چه خبری هستی؟ گفتم: خبری که امیر را خشنود میکند، حسین بن علی کشته شد! گفت: برو و خبر قتل او را در شهر ندا بده، و من چنین کردم. به خدا سوگند که هرگز مانند شیون زنان بنی هاشم در خانههاشان به خاطر قتل حسین نشنیدهام. آنگاه عمرو بن سعید با خنده این شعر را خواند:
عَجَّبتْ نَساءُ بَنی زِیادٍ عَجَّةً کَعَجَیجِ نِسْوَتُنا غَداَةَ اْلاَرْنَبِ (1)
یادآوری: ارنب نام جنگی است و شعر از عمرو بن معدیکرب است.
ر. ک. تاریخ طبری، ج 4، ص 356 و [1]چاپ جدید، ج 5 ص 465.
آنگاه گفت: این شیونی است به جای شیون (قتل) عثمان بن عفان. سپس منبر رفت و مردم را از کشته شدن حسین(علیه السلام) آگاه ساخت.
هنگامی که خبر کشته شدن دو تن از فرزندان عبدالله بن جعفر بن ابی طالب را برای او آوردند، مردم ودوستانش میآمدند و به وی تسلیت میگفتند. در این میان یکی از غلامانش گفت: این (مصیبت) هم از حسین بن علی به ما رسید. عبدالله با کفش او را زد و گفت: ای پسر کثیف! آیا این سخن را دربارۀ حسین میگویی؟ به خدا سوگند که اگر من هم در کربلا حاضر بودم از او جدا نمیشدم تا در رکابش کشته شوم. به خدا سوگند من دو فرزندم را به حسین بخشیدم و تحمل مصیبت شان بر من آسان است. آنان در راه برادر و پسر عمویم جانبازی کردند و به شهادت رسیدند. آنگاه رو به اهل مجلس خود کرد و گفت: خدای - عز و جل - را بر شهادت حسین(علیه السلام) سپاس میگویم. اگر دستان من به حسین(علیه السلام) کمکی نکرد فرزندانم او را یاری دادند.
راوی گوید: چون خبر کشته شدن حسین به مردم مدینه رسید، دختر عقیل بن ابیطالب همراه دیگر زنان بیرون آمد و در حالی که نقاب از چهره برگرفته بود و جامهاش را تکان میداد، و این شعر را میخواند : ما ذا تَقُولُونَ انْ قالَ الْنَّبیُّ لَکُمْ ما ذا فَعَلْتُمْ وَ انْتُمْ اْلأُمَمْ؟
1) 1)
بِعَتْرَنی وَ بَأَهْلْی بَعْدَ مُفْتَقِدی مِنْهُمْ اساری وَ مِنْهُمْ ضُرِّجوُابِدَمِ! (1)
بلاذری گوید: عمر سعد روز [ عاشورا ] و روز بعد آن را در کربلا ماند. آنگاه به حمید بن بُکَیر احمری فرمان داد، و او فرمان حرکت به کوفه را میان مردم اعلام کرد. او همچنین خواهران، دختران و کودکان و علی بن الحسین را که بیمار بود همراه خود برد.
زنان هنگام گذشتن از کنار جنازه حسین(علیه السلام) سیلی به صورت میزدند و زینب، دختر علی(علیه السلام) فریاد میزد: یا محمد! یا محمد! درود فرشتگان آسمان بر تو باد. این حسین توست که با بدنی پاره پاره و خون آلود در بیابان افتاده است. یا محمد! دخترانت را به اسارت گرفتهاند! فرزندانت را کشتهاند و باد بر پیکرهای پاکشان تازیانه میزند. (2)
این سخن دوست و دشمن را به گریه آورد.
هنگامی که چشم علی بن الحسین بر پیکر پدر و برادران و پسر عموهایش و دیگر شهیدان افتاد و دید که در زیر وزش باد به خاک و خون غلتیدهاند و بر سنت اسلامی خاکسپاری نگردیدهاند، دلش گرفت و بسیار بروی گران آمد، و چنان ناراحت و پریشان شد که نزدیک بود جان از کالبدش جدا گردد و روحش دنیا را ترک گوید. زینب کبری، عقیله بنی هاشم، که حال او را چنین دید نزدیک رفت و گفت:
ای یادگار جد و پدر و برادر من، چه شده است که میبینم با جان خویش بازی میکنی! گفت: ای عمه! چگونه جزع و فزع نکنم، در حالی که میبینم سرورم، برادرانم، عموهایم، پسر عموهایم ودیگر خویشاوندانم به خاک و خون غلتیدهاند، جامههاشان را غارت کردهاند و بی کفن و دفن رهایشان کردهاند و هیچ کس نزد آنان نمیایستد و به آنها نزدیک نمیشود، گویی که اینان خاندانی از دیلم و خزر هستند.
زینب گفت: ای برادر زاده! نباید از آنچه میبینی بی تاب شوی، زیرا به خدا سوگند
که این پیمانی بود از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر عهده پدر و برادر و عمویت. خداوند از گروهی که میان ساکنان آسمانها شناخته شدهاند ولی فرعونهای این امت آنان را نمیشناسند پیمان گرفته است که این اعضای پراکنده و پیکرهای خونین را گرد آورند و به خاک سپارند؛ و در این دشت بر قبر پدر تو پرچمی به پا میکنند که گذشت روزگار آن را کهنه نمیکند، و هر چه پیشوایان کفر و پیروان گمراهی در محو و نابودی آن بکوشند، نشانهاش آشکارتر و نفوذش بیشتر میگردد.
پس از آن که سپاه عمر سعد پلید کربلا را ترک گفت، گروهی از قبیله بنی اسد که در غاضریه و در نزدیکی قتلگاه سید الشهدا و یارانش سکونت داشتند، آمدند و بر آن پیکرهای خونین نماز خواندند و در جایی که هم اینک، و برای همیشه روزگار، زیارتگاه مؤمنان است به خاک سپردند.
سبط بن جوزی گوید: بنی اسد یک روز پس از کشته شدن حسین و یارانش، پیکرهاشان را به خاک سپردند. (1)
اما من (نویسنده) خاکسپاری شهیدان در روز یازدهم محرم را بسیار بعید میدانم. زیرا عمر سعید پلید در عصر این روز کربلا را ترک گفت و مردم از ابن زیاد و دار و دستهاش در ترس بودند. بنابر این همان طور که میان مردم روزگار ما مشهور است درست این است که شهیدان را سه روز پس از شهادت دفن کردند.
زهیر بن قین از کسانی بود که همراه سیدالشهدإ به شهادت رسید. همسرش کفنی را به غلام او به نام شجره داد و گفت: برو و آقایت را کفن کن. شجره رفت تا زهیر را کفن کند، اما هنگامی که سید الشهداء را برهنه دید با خود گفت: نه به خدا! در حالی که حسین برهنه است من آقایم را کفن نمیکنم. سپس حسین(علیه السلام) را کفن کرد و برگشت و کفن دیگری گرفت و زهیر را کفن پوشاند. (2)
امام حسین(علیه السلام) را در جای کنونی به خاک سپردند و برای دیگران، گودال بزرگی در پایین پای ایشان کندند و همۀ خاندان و یارانش را به خاک سپردند، بجز عباس بن علی که چون در راه غاضریه و دورتر از دیگران به شهادت رسیده بود، در همانجا دفن شد.
یعقوبی در پایان بیان فاجعۀ کربلا مینویسد: سپاه عمر سعد خیمه گاه حسین را غارت و خاندانش را دستگیر کردند و به کوفه بردند. چون اهل بیت به کوفه وارد شدند، زنان شهر بیرون آمدند و به گریه و زاری پرداختند. در این هنگام علی بن الحسین(علیه السلام) گفت: اگر اینان بر ما میگریند پس چه کسی ما را کشته است؟
راوی گوید: در محرم سال 61 ه، هنگامی که علی بن الحسین همراه زنان از کربلا بازمیگشت به کوفه رفتم. آن حضرت که به کُند و زنجیر بسته بود میگفت: اگر این زنان بر ما میگریند، پس چه کسی ما را کشته است؟ همچنین زینب دختر علی(علیه السلام) را دیدم که با کمال حیا و عفت، بسیار شیوا و رسا سخن میگفت چنان که گویی زبان علی از کام بیرون آمده بود.
او نخست مردم را ساکت کرد و سپس چنین ایراد سخن کرد:
الحمد للّهو درود بر پدرم رسول الله صلی الله علیه و آله اما بعد، ای کوفیان، ای نیرنگ بازان، امیدوارم هرگز چشمانتان خشک نشود و ناله هاتان فرو ننشیند. «مَثَل شما مَثَل زنی است که رشته محکم تافتهاش را از هم گشود» (1)
آیا میگریید! آری، به خدا سوگند، این سزای شماست و باید بسیار بگریید و اندک بخندید. شما رسوایی را به جان خریدهاید و این لکۀ ننگ هرگز از دامانتان پاک نخواهد گشت. شما فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله و سرور جوانان بهشت و پناهگاه نیکان و غمخوار دردمندانتان و نشانه و راهنمای هدایتتان را کشتید. چه گناه زشتی مرتکب شدید! از رحمت خداوند دور و پیوسته ناکام باشید!
1) 1)
کوششهایتان بیهوده و دست هایتان از درگاه خداوند کوتاه باد! شما غضب خداوند را بر خود خریدید و سرنوشت تان با خواری و ذلت رقم خورد.
وای بر شما! آیا میدانید چه جگری از محمد پاره کردید و چه خونی از او ریختید و چه دخترانی را سوگوار کردید «هر آینه کاری زشت کردهاید. نزدیک است که آسمانها از آن گشوده شود و زمین بشکافد و کوهها فرو افتد و در هم ریزد» (1)
راوی میگوید: پس از آن زینب خاموش گردید و مردم حیرت زده شدند و دست پشیمانی بر دهان نهادند. پیرمردی را دیدم که اشک از محاسنش جاری بود و این شعر را میخواند: کُهؤلُهُمْ خَیرُ الْکُهُولْ وَ نَسْلُهُمْ اِذا عُدَّ نَسْلٌ لا یُخیبُ وَ لا یُخْزی (2)(3)
سید بن طاووس گوید: ام کلثوم، دختر علی(علیه السلام) در آن روز در حالی که بلند بلند گریه میکرد، از پس پرده این خطبه را خواند:
ای کوفیان! شرمتان باد! چرا حسین را رها کردید و کشتید؟ و زنانش را به اسارت گرفتید و سوگوار کردید؟ ای مرگ بر شما! از رحمت خدا به دور مانید! وای بر شما! آیا میدانید چه خطای بزرگی مرتکب شدهاید؟ و چه گناهی را به دوش گرفتهاید؟ و چه خون هایی را ریختهاید؟ و چه دخترانی را سوگوار کردهاید؟ و چه دخترانی را غارت کردهاید؟ و چه اموالی را به تاراج بردهاید؟
بهترین مردان پس از پیامبر را کشتید و قلب هایتان از رحم و شفقت تهی شد! آگاه باشید که حزب خداوند رستگارند و حزب شیطان زیانکار.
آنگاه این شعر را خواند: قَتَلْتُمْ اخی صَبْراً فَوَیْلٌ لِاُمِّکُم سَتُجْزوُن ناراً حَرُّها یَتَوَقَّدُ
سَفَکْتُم دِماءًا حَرَّمَ اللّهُ سَفْکَها
راوی میگوید صدای آه و ناله ونوحه سرایی مردم بلند شده زنان موی پریشان کردند و خاک بر سرشان میریختند. صورت هاشان را خراش میدادند و بر رخساره میزدند و فریاد آه و واویلا سر میدادند. مردان نیز گریستند، چنانکه مانند آن روز، زنان و مردان را کسی گریان ندیده بود.
راوی گوید : پس از آن که فاطمه صغری همراه اسیران کربلا به کوفه وارد شد، این خطابه را ایراد کرد:
خدای را سپاس میگویم به شمار سنگریزههای دشت و بیابان و به وزن آنچه میان خاک تا افلاک است. او را سپاس میگویم و به او ایمان میآورم و براو توکل میکنم.
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان محمدا عبده و رسوله. و گواهی میدهم بر اینکه فرزندان پیامبر بی آنکه مکری اندیشیده یا خونی ریخته باشند، بر ساحل فرات کشته شدهاند.
خدایا به تو پناه میبرم از اینکه بر تو دروغی ببندم و یا بر خلاف آنچه بر پیامبرت فرو
فرستادهای، سخنی بگویم. تو بر محمد وحی کردی که برای جانشین خود، علی بن ابی طالب، از مردم پیمان بگیرد. اما مردم حق او را پامال کردند و او را بدون گناه کشتند - همان طور که دیروز فرزندش را کشتند - در خانهای از خانههای خداوند که در آن گروهی از مردم که به زبان مسلمانند حضور داشتند - خداوند هلاکشان کند. نه در دوران زندگی ونه هنگام مرگ هیچ ستمی را از او دفع نکردند، تا آنکه او را نزد خود بردی، در حالی که مناقبی پسندیده داشت. نرم خو بود و فضایلش بر همه آشکار بود. راه و روش او بر همگان شناخته بود. در راه تو از سرزنش هیچ سرزنش کنندهای و یا سرکوفت هیچ سرکوفت زنندهای نهراسید.
پروردگارا تو خود، در کودکی او را هدایت کردی و در بزرگی فضایلش را ستودی. او پیوسته مصلحت (دین) تو و پیامبرت را میخواست. تا آنکه او را نزد خویش فراخواندی، در حالی که پارسا و از حرص و آزبری بود، راغب به آخرت بود، و در راه تو مجاهدت کرد. تو از او خشنودشدی و او را برگزیدی و به راه راست هدایتش کردی.
اما بعد، ای مردم کوفه، ای اهل مکر و خودبینی و خیانت. ما خاندانی هستیم که خداوند ما را به شما مبتلا کرد و شما را به وسیلۀ ما آزمایش فرمود. آنگاه آزمایش ما را نیکو قرار داد و دانش و فهم خویش را نزد ما به ودیعت نهاد. ما گنجینه دانش و ظرف فهم و حکمت اوییم، و در روی زمین، حجت بلاد و عباد اوییم. خداوند به کرامت خویش ما را کرامت بخشید و با پیامبرش محمد(صلی الله علیه و آله) ما را بر بسیاری از مردم فضیلت روشن و آشکار داد. شما دیروز ما را تکذیب کردید و شمشیرهایتان به سبب کینههای پیشین خون ما اهل بیت را ریخت. چشم شما به این کار روشن و دلهایتان شاد گشت، با دروغی که بر خدا بستید و مکری که اندیشیدید و خداوند بهترین مکر کنندگان است. نَفْس هایتان شما را به شادی به ریختن خون ما و غارت اموال ما واداشت، و آنچه بر ما نازل شد [از مصیبتهای بزرگ و فاجعههای عظیم]، پیش از آن که تحقق یابد، در کتابی نوشته است و آن بر خدا آسان است.«تا به خاطر آنچه از دست دادید غم نخورید و به خاطر آنچه به دست آوردید خوشحال نشوید. همانا خداوند هیچ متکبر فخر فروشی را دوست ندارد.» (1)
1) 1)
وای بر شما! چشم انتظار لعنت خداوند باشید، گویی که بدبختیها از آسمان بر شما فرو میریزد «آنگاه شما را به عذاب هلاک میکند» و شما را به جان هم میاندازد، سپس به خاطر ستمی که بر ما روا داشتید، در آخرت گرفتار عذاب میگردید، آگاه باشید که خداوند ستمکاران را لعنت میکند.
وای بر شما! آیا میدانید چه دستی را بر سر ما بلند کردید و چه شخصی به جنگ با ما برخاست و یا به تحریک چه کسی به جنگ ما آمدهاید؟ دلهایتان سخت و جگرهایتان تیره گشته است. بر دل هایتان مهر زده شده است؛ و بر گوش و چشم تان مهر زده شده است و شیطان شما را فریفت و به شما دستور داد و بر چشم هاتان پرده افکند و شما هدایت نخواهید شد.
ای کوفیان! وای بر شما! مگر از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) چه ستمی به شما رسیده است و چه خونی از او طلب دارید که این همه با برادرش علی بن ابی طالب، جد من، و پسرش و عترت پاکیزه و برگزیدهاش عناد میورزید و برخی از شما به آن افتخار میکنید. و میگویید: نَحْنُ قَتَلْنْا عَلیاً وَ ابْن عَلی
خاک و سنگریزه بر دهان گوینده این شعر باد! آیا به کشتن مردمی که خداوند آنان را پاک گردانیده و هر گونه پلیدی را از آنها دور ساخته است افتخار میکنید؟! پس هر چه میتوانی خشم بگیر و چونان پدرت همانند سگ بر روی دو دست بنشین [درانتظار سرنوشت شوم خودباش]. بدانید برای هر کس آن چیزی است که خود کسب میکند و از پیش میفرستد. شما نسبت به ما حسد ورزیدید، وای بر شما به خاطر آنچه خداوند ما را بر شما فضیلت بخشیده است. فَما ذَنْبُنا انْ جاشَ دَهْرُ بِجَوْرِنا وِ بَحْرُکَ ساجٌ مایُواری الدُّعامِصا (1)
1) 2) - ما چه گناهی کردهایم که روزگار این همه بر ما ستم روا میدارد. و دریای تو چنان آرام است که کرمی را هم نمیپوشاند.
این فضیلتی است که خداوند بر هر کس بخواهد میبخشد و خداوند دارای بخششهایی بزرگ است و هر کس را که خدا نور نبخشد، بر او نوری نخواهد بود.
با این سخنان فریاد گریه و زاری مردم بلند شد و گفتند: بس است ای دختر پاکان که قلبهای ما را آتش زدی و دلهای ما را کباب کردی؛ و آن حضرت ساکت شد.
هنگامی که سر امام حسین(علیه السلام) را همراه زنان، خواهران و کودکانش نزد عبیدالله زیاد آوردند، حضرت زینب(س) کهنهترین لباسش را پوشید و در میان دیگر زنان به طور ناشناس وارد مجلس عبیدالله گردید. ابن زیاد گفت: این زن کیست؟ زینب پاسخی نداد.
عبیدالله پرسش خود را سه بار تکرار کرد؛ و زینب همچنان ساکت بود. در این هنگام یکی از زنان عبیدالله گفت: او زینب دختر علی بن ابی طالب است: گفت: خدای را سپاس که شما را رسوا کرد و دروغتان را بر ملا ساخت.
زینب فرمود: خدای را سپاس که ما را به محمد(صلی الله علیه و آله) کرامت بخشید و هر گونه پلیدی را از ما دور ساخت. چنان که تو میگویی نیست، بلکه فاسق رسوا شد و ستمگر دروغگو درآمد. گفت: رفتار خداوند با خاندانت را چگونه میبینی؟
فرمود: خداوند پیکار را بر آنان مقدر کرد و آنان به آرامگاههاشان رفتند و پروردگار، تو و آنان را در قیامت جمع و دربارۀ شما قضاوت خواهد کرد. (1)
ابن سعد در طبقات گوید: علی بن الحسین، زین العابدین (در روز عاشورا) بیمار در بستر افتاده بود. شمر ملعون گفت: او را بکشید. اما یکی از یارانش گفت: سبحان الله، آیا نوجوانی بیمار را که نجنگیده است میکشی؟ در این هنگام عمر سعد آمد و گفت: به زنان و این بیمار تعرض نکنید.
امام زین العابدین (علیه السلام) گوید: مردی از آنها مرا پنهان کرد و احترام و پرستاری نمود و هر گاه که از خیمه بیرون میرفت و بر میگشت میگریست. تا آنجا که با خود گفتم: اگر
1) 1)
یک آدم باوفا میان اینها باشد، همین مرد است. ناگاه منادی ابن زیاد ندا داد: هر کس علی بن الحسین را بیاورد، سیصد درهم پاداش دارد. [باشنیدن این سخن] آن مرد آمد و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود دست هایم را به گردنم بست و میگفت:
میترسم! آنگاه مرا برد و در ازای سیصد درهم به آنان داد و من به چشم پولها را میدیدم. پس از آن مرا نزد ابن زیاد بردند. پرسید: نامت چیست؟ گفتم: علی بن حسین.
گفت: مگر خدا علی را نکشت؟ گفتم: او برادر بزرگ ترم بود که او نیز علی نام داشت و به دست مردم کشته شد. گفت: خدا او را کشت، نه مردم. گفتم: «اللّهُ یَتَوَفَی الْاَنْفُسَ حینَ مُوتِها» (1)
ابن زیاد دستور داد که مرا بکشند. اما عمهام زینب فریاد زد: ای ابن زیاد! همان خون هایی که از ما ریختهای تو را بس است. تو را به خدا! اگر میخواهی او را بکشی اول مرا بکش. پس از آن بود که ابن زیاد دست برداشت. (2)
در روایت دیگر آمده است که عبیدالله پس از شنیدن سخن زینب مدتی به او نگریست و سپس رو به مردم کرد و گفت: شگفتا از رحم، به خدا سوگند گمان میکنم که دوست داشت او را قبل از برادرزادهاش بکشم. آنگاه فرمان داد زین العابدین را آزاد کنند تا با زنان برود.
هنگام شهادت امام حسین(علیه السلام) در کربلا، دو جوان از اهل بیت به نامهای ابراهیم و محمد، پسران جعفر طیار، که در زمرۀ اسیران بودند، از سپاه عبیدالله زیاد گریختند. این دو در راه به زنی برخوردند که آب بر میگرفت. چون زیبایی و خوبرویی آن دو را دید گفت: کیستید و از کجا میآیید؟ گفتند: ما فرزندان جعفر طیار هستیم و از سپاه عمر سعد گریختهایم. آیا میتوانی امشب ما را میهمان کنی؟ گفت: شوهرم در لشکر عبیدالله است.
اگر بیم آمدنش را نداشتم، شما را میهمان میکردم و از شما خوب پذیرایی میکردم.
گفتند: ما را به خانه ببر، امیدواریم که شوهرت امشب نیاید.
زن آن دو نوجوان را به خانه برد و برایشان غذا آورد. گفتند: نیازی به غذا نداریم، ما را به مصلی ببر تا نافله بخوانیم. آنان را به مصلی برد و آن دو پس از به جای آوردن نافله به جای خوابشان رفتند. برادر کوچکتر به بزرگتر گفت: برادر بیا و بوی خوشم را ببین! گمان میکنم این آخرین شب زندگی ما باشد. دو برادر دست به گردن هم اندختند و گریستند.
در این حال، شوهر زن آمد و در زد. زن گفت: کیست؟ گفت: در را باز کن. زن برخاست و در را باز کرد. مرد وارد شد و سلاح و جامهاش را به کناری انداخت و غمناک نشست. زن پرسید: چرا غمگینی؟ گفت: چرا غمگین نباشم. دو جوان از لشکر عبیدالله گریختهاند و او برای دستگیریشان ده هزار درهم جایزه تعیین کرده و مرا در پی آنها فرستاده است؛ و من هنوز آنها را نیافتهام. زن گفت: مرد! از خدا بترس! و محمد(صلی الله علیه و آله) را دشمن خویش قرار مده. گفت: دست بردار، به خدا سوگند من هیچ نسبتی میان آنها و پیامبر نمیشناسم! غذا بیاور. زن (در همان نیمه شب) سفره را آورد و پیش او نهاد. همین که قصد خوردن کرد، زمزمۀ دو جوان را شنید. گفت: این چه زمزمهای است؟ گفت:
نمیدانم. گفت: چراغ را بیاور تا نگاه کنم. زن چراغ آورد. مرد وارد اتاق شد و آن دو جوان را دید و شناخت؛ و آنگاه با لگد آنان را زد و گفت: برخیزید، شما کیستید و از کجا آمدهاید؟ گفتند ما از فرزندان جعفر طیار هستیم که در بهشت پرواز میکند؛ و از سپاه ابن زیاد گریختهایم. گفت: از مرگ گریختید ولی باز به دام مرگ افتادید. گفت: ای پیرمرد از خدا بترس و به جوانی ما رحم کن و ملاحظه خویشاوندی ما را با رسول خدا بنما. اما او دوجوان را بلند کرد و شانههایشان را بست و غلام سیاهش را فرا خواند و گفت: این دو را ببر و در ساحل فرات گردن بزن و تو به خاطر خدا آزادی! غلام شمشیر را گرفت و آنان را برد. در طول راه یکی از دو جوان گفت: ای سیاه! چقدر سیاهی تو به سیاهی بلال، غلام جد ما رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شبیه است. گفت: شما چه کارۀ رسول خدایید؟ گفتند: ما از فرزندان جعفر طیار، پسر عموی رسول خداییم. غلام سیاه شمشیر را انداخت و خود را به فرات افکند و به اربابش که به دنبال او میآمد گفت: ارباب میخواستی که مرا با آتش
بسوزانی و در روز قیامت محمد دشمن من باشد. گفت: نسبت به من سرپیچی کردی.
گفت: خدا را اطاعت و از تو نافرمانی کنم، بهتر است از فرمانبرداری تو و نافرمانی خداوند.
وقتی آن ناپاک وضع و حال غلام را دید فهمید که او فرار خواهد کرد. آنگاه پسرش را صدا زد و گفت: به ازای نصف جایزه، این دو جوان را ببر و گردن بزن. جوان شمشیر را گرفت و آنان را برد تا گردن بزند. گفتند: ای جوان اگر روز قیامت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از تو بپرسد که اینها را به چه گناهی کشتی؟ چه پاسخی خواهی داد؟ گفت: [مگر] شما کیستید. گفتند: ما فرزندان جعفر طیار، پسر عموی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هستیم. جوان باشنیدن این سخن خود را در آب افکند و خطاب به پدرش گفت: میخواهی مرا به آتش بسوزانی و [روز قیامت] محمد(صلی الله علیه و آله) دشمن من باشد؟
پدر: از خدا بترس ! واین دو جوان را رها کن. گفت: پسرم نافرمانی کردی! گفت:پدر! اگر به خاطر فرمانبرداری خداوند از تو نافرمانی کنم بهتر است تا اینکه از تو فرمان ببرم و خدا را نافرمانی کنم!
پیرمرد که دید پسرش نیز مثل آن غلام از کشتن آنها سرباز زد، شمشیر را به دست گرفت و گفت: به خدا سوگند! این کار را هیچ کس جز خودم انجام نمیدهد. سپس دو جوان را جلو انداخت. آنان که از زندگی نومید شده بودند گفتند: ای پیرمرد، از خدا بترس! و اگر نیاز،تورابه کشتن ما وا می دارد، ما را به بازار ببر و ما اقرار میکنیم که بنده تو هستیم. ما را بفروش و بهای ما را بگیر.
گفت: این قدر حرف نزنید! من از روی نیاز شما را نمیکشم. بلکه به خاطر دشمنی با پدرتان و خاندان محمد میکشم! سپس شمشیر را کشید و برادر بزرگتر را گردن زد و بدنش را در فرات افکند. برادر کوچکتر گفت: به خاطر خدا اجازه بده مدتی در خون برادرم بغلتم وآنگاه هر کارخواستی بکن. گفت: این کار چه سودی به حال تو دارد؟ گفت: این طور دوست دارم. مرد اجازه داد و ابراهیم مدتی را در خون برادرش غلتید. مرد گفت:
برخیز اما او برنخاست، پس شمشیر را پس گردنش نهاد و سرش را برید و پیکرش را به فرات افکند. پیکر برادر اولی روی فرات در حال چرخش بود. همین که پیکر دومی را به
آب افکند جسد اولی آب را شکافت و خود را به او رساند و به آن چسبید، و هر دو در آب فرو رفتند. پیرمرد صدایی را شنید که از درون آب میگفت: پروردگارا تو میدانی و میبینی که این ستمکار با ما چه کرد: خداوندا! در روز قیامت حق ما را از او بگیر.
سپس آن ناپاک شمشیرش را غلاف کرد، سرها را برداشت و بر اسب نشست و نزد عبیدالله برد. وقتی چشم عبیدالله به سرها افتاد، ریش او را گرفت و گفت: تو را به خدا سوگند، بگو ببینم، این دو جوان به تو چه گفتند؟ گفت: گفتند کهای پیرمرد، از خدا بترس و به جوانی ما رحم کن، گفت: وای بر تو پس چرا رحم نکردی؟ گفت: اگر رحم میکردم که آنها را نکشته بودم. عبیدالله گفت: حال که تو به آنان رحم نکردی، من نیز به تو رحم نمیکنم!
آنگاه غلامی سیاه به نام نادر را صدا زد و گفت: نادر، این پیرمرد را ببر و در همان جایی که دو جوان را کشته است، گردن بزن، داراییاش هم مال تو، ده هزار درهم نیز به تو پاداش میدهم و آزادت میکنم. نادر شانههای او را بست و به جایی که دو جوان را کشته بود برد. پیرمرد گفت: ای نادر، آیا ناگریز باید مرا بکشی؟ گفت: آری، گفت:
حاضری دو برابر جایزه عبیدالله از من بگیری؟ گفت: نه. سپس او را گردن زد و لاشهاش را درون آب انداخت. اما آب آن را نپذیرفت و به ساحل افکند. سپس عبیدالله دستور داد لاشهاش را آتش زدند. (1)
اگر چنین روایتی درست باشد باید گفت که این دو جوان از نسل جعفر طیار بودهاند، نه فرزندان صلبی او، زیرا جعفر در جنگ موته به سال هشتم هجری شهید شد و ممکن نیست فرزندان صلبی او در کربلا خردسال بوده باشند.
به گمان من (نویسنده) این دو طفل از فرزندان عقیل بودند که به خاطر رهایی از قتل و به طمع ملاحظه خویشاوندی جعفر، خود را به او نسبت دادند. زیرا مرتبه والای جعفر نزد همۀ مسلمانان روشن بود. به خلاف عقیل که مرتبه جعفر را نداشت.
پس از آن که امام حسین(علیه السلام) را به شهادت رساندند و بار و بنهاش را همراه اسیران به کوفه آوردند، عبیدالله اسیران را زندانی کرد. روزی نامهای که به سنگ بسته بودند،
1) 1)
درون زندان افتاد و در آن چنین نوشته بود: قضیه شما را در روز فلان و فلان به یزید بن معاویه گزارش دادند و قاصد روزهای فلان و فلان در راه است و در فلان روز باز میگردد.اگر صدای تکبیر شنیدید بدانید که کشته میشوید و اگر نشنیدید، امید رهایی هست، ان شاء الله.
دو روز پیش از آمدن «برید» (1)
بلاذری گوید: ابن زیاد دستور داد تا زنجیر به گردن علی بن الحسین بستند و زنان و کودکان سیدالشهدا را آماده کرد و همراه مخفر بن ثعلبه (2)- از عائذۀ قریش - و شمر بن ذی الجوشن حرکت داد. (3)
امام سجاد(علیه السلام) میفرماید: پس از آن که برای بردن نزد یزید، ما را از کوفه بیرون آوردند، راههای کوفه پر از جمعیتی شد که همه میگریستند. پاسی از شب گذشت و بر اثر ازدحام جمعیت نمیتوانستند که ما را حرکت دهند. گفتم: اینان ما را کشتهاند و حالا هم بر ما میگریند!
حذیم بن شریک اسدی گوید: امام زین العابدین میان مردم آمد و از آنها خواست که ساکت شوند. پس از سکوت مردم، آن حضرت خدای را سپاس گفت و بر پیامبرش درود فرستاد و سپس فرمود: ای مردم هر کس مرا میشناسد میشناسد و هر کس نمیشناسد، من علی، فرزند حسین، هستم که او را بر ساحل فرات ظالمانه و بدون هیچ
گناهی کشتند. من فرزند کسی هستم که حرمت او را شکستند و مال و ثروتش را به غارت بردند و زن و فرزندش را اسیر کردند. من فرزند کسی هستم که مظلومانه کشتهشد و همین یک افتخار ما را بس است.
ای مردم شما را به خدا سوگند میدهم، بگویید آیا میدانید که شما به پدرم نامه نوشتید و او را فریفتید و با او عهد و پیمان بستید او نیز در پاسخ دعوت شما آمد و آنگاه با او جنگیدید.
ای مرگ بر شما، برای قیامت خود بد توشهای از پیش فرستادهاید و شما مردمانی کژ اندیشید. آنگاه که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به شما بفرماید: شما که خاندانم را کشتید و حرمت مرا هتک کردید پس، از امت من نیستید، با کدام چشم به او خواهید نگریست؟
راوی گوید: همه صداها به گریه بلند شد و مردم به یکدیگر میگفتند: هلاک شدید و خود خبر ندارید!
آنگاه امام سجاد(علیه السلام) چنین ادامه داد: خدای رحمت کند مردی را که نصحیت مرا بپذیرد و سفارش مرا دربارۀ خدا و دربارۀ رسول او و خاندانش به کار بندد، زیرا که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برای ما اسوه حسنه است.
سپس مردم دسته جمعی گفتند: ای فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ما همه مطیع و فرمانبرداریم و عهدتان را حفظ میکنیم، شما را حمایت میکنیم و به شما پشت نخواهیم کرد. خدایت رحمت کند، امرتان را بفرمایید که ما با هر کس با تو در جنگ باشد میجنگیم و با کسی که تسلیم شما باشد در صلحیم و هر کس را که بر ما و شما ستم کرد قصاص میکنیم.
امام سجاد(علیه السلام) فرمود: هیهات! هیهات! ای مردمان فریبکار و حیله گر، دیگر به خواهشهای دلتان نخواهید رسید. میخواهید با من نیز همان رفتاری را بکنید که پیش از این با پدرانم کردید. به پروردگار رکوع کنندگان در منی سوگند، که هنوز زخمها بهبود نیافته است. دیروز پدرم همراه خاندانش کشته شد و هنوز داغ مرگ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و جدم و پدرم و فرزندانش را فراموش نکردهام. استخوان فکم شکاف خورده است، هنوز کام من از آن واقعه تلخ است و اندوه آن درون سینهام جاری است، و خواستۀ من این
است که «نه با ماباشید و نه علیه ما»، و آن گاه این شعر را خواند: لا غَرْوَ ِانْ قُتِلَ الْحُسَیْنُ فَشیخُهُ
هنگامی که ابن زیاد سر امام حسین(علیه السلام) را نزد یزید فرستاد، اسیران، شامل زنان و دخترکان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را نیز با ریسمان بست و با سر و روی باز بر شتران بیپالان سوار کرد و به شام فرستاد.
[مأموران] به هر منزلی که میرسیدند، سر را از درون صندوقی مخصوص بیرون میآوردند و بر نیزه میکردند و تمام طول شب را تا هنگام حرکت از آن پاسداری میکردند و سپس به صندوق باز میگرداندند. درون یکی از منزلگاههایی که فرود آمدند راهبی زندگی میکرد. آنان طبق عادتشان سر را بیرون آوردند و بر نیزه کردند و نگهبانان نیزه را به دیوار دیر تکیه دادند و به نگهبانی پرداختند.
نیمه شب، راهب نوری را دید که از جای سر سوی آسمان میتابید. نزد جماعت رفت و گفت: شما کیستید؟ گفتند: ما از اهل شام هستیم. گفت: این سر از کیست؟ گفتند:
سر حسینبن علی بن ابی طالب و پسر فاطمه دختر رسول خدا. گفت: پیغمبرتان؟ گفتند:
بلی. گفت: عجب مردم بدی هستید. اگر مسیح فرزندی میداشت، او را در کاسۀ چشممان جای میدادیم. آنگاه گفت: آیا میخواهید چیزی به شما بدهم؟ گفتند: چه چیزی؟ گفت: ده هزار دینار دارم، آن را بگیرید و امشب سر را به من بدهید و هنگام حرکت، آن را باز پس گیرید.
گفتند: زیان نمیبینیم. آنگاه سر را دادند و پول را گرفتند. راهب سر را برد و شستشو داد و خوشبو ساخت و بر زانو نهاد و شب را تا بامداد گریست. چون سپیده سر زد گفت:
ای سر من تنها اختیار خودم را دارم و گواهی میدهم که خدایی جز خدای یکتانیست و جدّ تو محمد(صلی الله علیه و آله)، رسول خداست و خدا را گواه میگیرم که من بنده و غلام توام. آنگاه دیر و آنچه را که در آن بود رها کرد به خدمت اهل بیت درآمد.
پس از آن مأموران سر را گرفتند وبه راه افتادند. نزدیک دمشق با خود گفتند: بیاییم دینارها را تقسیم کنیم، چون ممکن است یزید آنها را ببیند و از ما بستاند. اما همینکه کیسهها را گشودند دیدند که دینارها تبدیل به سفال شد و در یک روی آنها نوشته است: «وَ لا تَحْسَبَنَّ اللّهَ غافِلاً عَمّا یَعْمَلُ الظّالِمُونَ» (1)
درروایت دیگری آمده است که چون سر حسین(علیه السلام) را آوردند و در جایی به نام «قنسّرین» منزل کردند، راهبی از درون دیرش متوجه سر شد و دید که از دهانش نوری سوی آسمان میتابد. آنگاه ده هزار درهم به مأموران داد و سر را درون دیر برد و صدایی را شنید - ولی کسی را ندید - که میگفت: «خوشا به حال تو و خوشا به حال هر کس که حرمت او را بشناسد.» راهب سرش را بلند کرد و گفت: «پروردگارا! به حق عیسی این سر را بفرمای تا با من سخن بگوید.» ناگهان سر به صدا در آمد و گفت: ای راهب چه میخواهی؟ گفت: خودتان را معرفی کنید. گفت: من فرزند محمد مصطفایم، من فرزند علی مرتضایم، من فرزند فاطمه زهرایم، منم کشته شدۀ در کربلا، منم مظلوم، منم تشنه!
راهب صورت به صورت او گذاشت و گفت: تانگویی:«در قیامت از تو شفاعت میکنم»، صورتم را از روی صورتت بر نمیدارم. سر به سخن آمد و گفت: به دین محمد درآی. گفت: اشْهَدُ انْ لا الهَ الاَّ اللّه وَ انَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ، آنگاه شفاعت وی را
پذیرفت. (1)
خوارزمی به نقل از ابی لُهَیْعه گوید: سرگرم طواف خانۀ خدا بودم که شنیدم مردی میگوید: خدایا مرا ببخش، گر چه امید به ببخش تو ندارم! گفتم: ای بندۀ خدا! از خدا بترس و این حرف را نزن که اگر گناهان توبه اندازه قطرههای باران و برگ درختان باشد و استغفار کنی خدای غفور و رحیم آنها را بر تو میبخشاید. گفت: بیا تا داستانم را برایت نقل کنم. چون نزد او رفتم گفت: بدان، ما پنجاه نفر بودیم که پس از کشتن حسین، سرش را به ما دادند تا نزد یزید ببریم. چون شب فرا میرسید در جایی اطراق میکردیم و سر را درون صندوق مینهادیم و تا با مداد بر گرد آن شراب مینوشیدیم. شبی همراهانم شراب نوشیدند و مست شدند، اما من ننوشیدم. پس از آن که ظلمت شب همه جا را فراگرفت صدای رعد و برقی به گوشم رسید و درهای آسمان باز شد و به دنبال آن آدم، نوح، ابراهیم، اسحاق، اسماعیل و پیامبر ما محمّد در حالی که جبرئیل و جمعی از ملائکه همراهیشان میکردند فرود آمدند. سپس جبرئیل نزدیک صندوق رفت، سر را بوسید و در آغوش گرفت و پس از او پیامبران نیز چنین کردند. آنگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) بالای سر حسین(علیه السلام) گریست. پیامبران به وی تسلیت گفتند و جبرئیل گفت: ای محمد، خدای متعال به من فرموده است که در بارۀ امتت فرمانبردار تو باشم. حال اگر بفرمایی همان طور که با قوم لوط رفتار کردم، زمین را به لرزه درمیآورم و زیر و زبر میکنم. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: جبرئیل! نه، من و اینان در قیامت نزد خدای عز و جل حاضر میشویم و او خود میان ما داوری خواهد کرد.
آنگاه برای سر نماز خواندند و سپس گروهی از فرشتگان آمدند و گفتند. خداوند متعال ما را فرموده تا این پنجاه تن را بکشیم. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: اختیارشان با شماست.
آنگاه فرشتگان همه را به ضرب نیزه از پای درآوردند. یکیشان با نیزه قصد جان مرا کرد. من فریاد زدم یا رسول الله! الامان، الامان، و آن حضرت به من فرمود: برو، خدایت نبخشاید. چون بامداد فرارسید، همه خاکستر شده بودند. (2)
دیلم بن عمر گوید: هنگامی که اسیران آل محمد را به شام آوردند، من در آنجا بودم.
آنها را جلوی در مسجد و در جای ایستادن اسیران نگه داشتند. علی بن الحسین نیز در میان آنها بود. در این هنگام پیرمردی شامی گفت: «سپاس خدای را که شما را کشت و نابود کرد و با کشتن شما شاخ فتنه را شکست»؛ و هر چه توانست به آنها ناسزا گفت.
چون سخن او پایان یافت، امام سجاد(علیه السلام) فرمود :هنگامی که تو سخن میگفتی من مهر سکوت بر لب داشتم تا گفتارت به پایان رسید و هر آن کینه و دشمنی ای را که در دل داشتی آشکار کردی. اینک تو ساکت باش [تا من سخن بگویم]. گفت: حرفت را بزن.
امام(علیه السلام) فرمود :آیا کتاب خدای عزّ و جلّ را خواندهای؟ گفت: آری. فرمود :آیا آیۀ شریفۀ «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اجْراً الاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی» (1)
فرمود: آیا آیۀ «انَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً» (4)را
1) 1)
2) 2) - حق خویشاوندان را ادا کن( اسراء (17)، آیۀ 26) [2]
3) 3) - - بدانید که هر گاه چیزی به غنیمت گرفتید، خمس [3]آن از آن خدا و پیامبر و خویشاوندان است.(انفال (8) ، آیۀ 41). [4]
4) 4) - احزاب(33)، آیۀ 33؛ [5] همانا خداوند میخواهد که پلیدی را از شما اهل بیت بزداید و شما را آن چنان که باید پاکگرداند.
خواندهای؟ در این هنگام مرد شامی دستانش را به آسمان بلند کرد و سه بار گفت:
پروردگارا من به پیشگاه تو توبه میکنم. پروردگارا من از دشمنی با آل محمد و دوستی با قاتلان خاندان محمد توبه میکنم. تا عمر داشتهام پیوسته قرآن خواندهام ولی تا به امروز از آن هیچ ندانستهام.
سهل بن سعد ساعدی گوید: آهنگ رفتن به بیت المقدس کردم. در راه، چون به شام رسیدم، شهری دیدم پر از نهرهای آب، با درختان فراوان. بر در و دیوار شهر پردههای دیبا آویخته بودند و شادمانی میکردند. زنان دف و طبل میزدند و بازی میکردند. با خود گفتم: شاید مردم شام عیدی دارند که ما نمیدانیم. گروهی را سرگرم گفت و گو دیدم. از آنان پرسیدم: آقایان! آیا در شام عید است و ما نمیدانیم؟ گفتند: پیرمرد، غریب مینمایی! گفتم: من سهل بن سعد ساعدیام، رسول خدا را دیدهام و سینهای پر از حدیث وی دارم. گفتند: در شگفتیم که چرا آسمان خون نمیبارد و زمین ساکنانش را فرو نمیبلعد؟ گفتم: چرا؟ گفتند: سر حسین، فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را از عراق به شام فرستادهاند و هم اینک میرسد. گفتم: شگفتا! سر حسین را هدیه میآورند و مردم شادی میکنند؟ از کدام دروازه وارد میشوند؟ آنان به دروازه موسوم به «ساعات» اشاره کردند. سوی دروازه حرکت کردم. آنجا بودم که دیدم بیرقها یکی پس از دیگری میآیند. مردی را دیدم که سری را بر نیزه داشت که سیمایش بسیار به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میمانست، و زنانی را دیدم که بر شتران برهنه سوارند. نزد یکی از آن زنان رفتم و گفتم:
دخترکم شما کیستی؟ گفت: سکینه، دختر حسین. گفتم: آیا از من کاری ساخته است؟ من سهل بن سعد هستم که جدت را دیدهام و سخن او را شنیدهام. گفت: ای سهل، به آن کسی که سر را میبرد بگو که آن را جلوتر از ما حرکت دهد تا مردم سرگرم نگاه آن شوند و به ما ننگرند که ما حرم رسول خداییم.
من نزد کسی که سر را داشت رفتم و گفتم: میشود چهار صد دینار از من بگیری و نیازم را برآورده سازی؟ گفت چه نیازی؟ گفتم: سر را پیشاپیش اهل حرم ببری. او چنین کرد و من نیز آنچه را وعده کرده بودم پرداختم. سپس سر را درون ظرفی نهادند و نزد یزید بردند من نیز با آنان وارد شدم. یزید بر تخت نشسته بود و تاجی از دُرّ و یاقوت بر سر داشت و بسیاری از بزرگان قریش برگردش نشسته بودند. دارندۀ سر وارد شد و به
یزید نزدیک گردید و این شعر را خواند: اَوْ قِدْرِ کابی فِضَّةٌ اوْ ذَهَباً
یزید گفت: هر گاه دانستی که او بهترین مردم است. چرا او را کشتی؟ گفت: به امید جایزه! یزید دستور داد او را گردن زدند.
در روایت دیگری آمده است که پس از دیدن سر حسین، چشمان یزید پر اشک شد و گفت: بدون کشتن حسین نیز از فرمانبرداری شما خشنود بودم. آنگاه افزود: پایان سرکشی و نافرمانی همین است و سپس این شعر را خواند: مَنْ یَذُقِ الْحَرْبَ یَجِدْ طَعْمَها مُرّاً وَ تَتْرُکُهُ بِجَعجاعِ (1)
در روایتی دیگر آمده است که محفز بن ثعلبه عائذی سر حسین(علیه السلام) را نزد یزید برد و گفت: یا امیر المؤمنین سرنادانترین و پستترین مردمان را برایت آوردهام! یزید گفت:
آنکه مادر محفز زاییده احمقتر و پستتر است. ولی گویی این مرد آیۀ «تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ» (2)را نخوانده است.
آنگاه با چوب خیزران به لبان حسین(علیه السلام) اشاره کرد و گفت: یُفَلِّقْنَ هامًا مِنْ رِجالٍ اعِزَّةً عَلَیْنا وَ هُمْ کانُوا اعَقَّ وَ اظْلَما (3)
در روایتی دیگر آمده است که چون باروبنه و باقیمانده خانواده و زنان حسین(علیه السلام) را به ریسمان بسته نزد یزید آوردند امام سجاد(علیه السلام) گفت: ای یزید تو را به خدا سوگند میدهم، آیا میپنداری اگر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ما را چنین به ریسمان بسته ببیند چه خواهد کرد؟ آیا بر ما رحم نخواهد آورد؟ یزید از شنیدن این سخن ناراحت شد و دستور داد ریسمانها را پاره کردند. سپس سکینه، دختر امام حسین رو به او کرد و گفت :آیا دختران رسول
1) 2) - کسی که جنگ را بچشد، طعم آن را تلخ مییابد و در رزمگاه آن را رها میکند.
2) 3) - آل عمران(3)، آیۀ 26؛ [1] به هر که خواهی ملک میدهی و از هر که بخواهی میستانی، آن را که بخواهی عزت میبخشی و آن را که بخواهی خوار میکنی.
3) 4) - تارک مردانی را میشکافند که ما دوست شان میداریم. در حالی که آنها نافرمان و ستمگرند.
خدا باید اسیر باشند؟ گفت: ای دختر برادر، به خدا سوگند که این کار بر من ناگوارتر است تا بر شما! به خدا سوگند که اگر میان ابن زیاد و حسین رابطه خویشاوندیمی بود، او را نمیکشت. اما سمیه میان این دو جدایی افکنده است. من بدون کشتن حسین هم از فرمانبرداری عراقیان خشنود بودم.
خداوند ابا عبدالله را بیامرزد،ابن زیاد در کشتن او شتاب کرد. به خدا سوگند که اگر من با او همراه میبودم و جلوگیری از کشتن او تنها با از دست دادن بخشی از عمرم میسر میشد. از کشتن او جلوگیری میکردم؛ و دوست داشتم با او از در آشتی درآیم.
سپس رو به علی بن الحسین کرد و گفت: پدرت با من قطع رحم کرد و علیه حکومت من به منازعه برخاست، در نتیجه خداوند نیز کیفر گناه و قطع رحم او را داد! در این میان مردی از شامیان برخاست و گفت: اسیرانشان بر ما حلال اند. امام سجاد(علیه السلام) فرمود:
دروغ گفتی و فرومایگی کردی. این کار بر تو روا نیست، مگر اینکه از ملت ما بیرون روی و به دینی جز اسلام در آیی. یزید لختی سر به زیر افکند و سپس به مرد شامی گفت: بنشین. (1)
نقل دیگری حاکی است که چون سر امام حسین را نزد یزید گذاشتند و آن سخنها رد و بدل شد، زن وی به نام هند، دختر عبدالله کریز، لباس پوشید و آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! آیا این سر حسین، فرزند فاطمه دختر رسول خداست؟ گفت: آری، بیا و بر فرزند رسول خدا و قریشی خالص و ناب شیون و زاری کن. ابن زیاد در کشتن وی شتاب کرد، خدایش بکشد.
آنگاه بارعام داد؛ و سر را در برابرش نهاده بود و با چوب بر لبانش میزد.
گفت: داستان ما و اینان چنان است که حُصَیْن بن حمام مُرّی گفته است: اَبی قَوْمُنا انْ یَنْصِفُونا فَانْصَفَتْ
یکی از یاران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به نام ابوبرزه اسلمی که در آنجا حاضر بود گفت: بر لبان حسین چوب میزنی؟ بدان ای یزید، لبی را که تو چوب میزنی، بارها دیدهام که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میبوسد. ای یزید! شفاعت کننده تو در قیامت، ابن زیاد است و شفیع این سر محمد! آنگاه برخاست و بیرون رفت. 1
روایتی دیگر حاکی است که یزید پس از شنیدن اعتراض این شعر را خواند : یا غُرابَ البَین ما شِئتَ فَقُلْ
لَسْتُ مِنْ خَنْدَفَ انْ لَمْ انْتَقِمْ
نقل شده است حِبْری (2)یهودی که در مجلس یزید حاضر بود گفت: یا امیر المؤمنین، این جوان کیست؟ گفت: علی بن الحسین گفت: حسین کیست؟ گفت: پسر علی بن ابی
طالب. گفت: مادرش کیست؟ گفت: فاطمه دختر محمد! گفت: سبحان الله! این پسر دختر پیامبرتان است که به این زودی او را کشتید؟ شما با فرزندان پیامبر خود بسیار بدرفتار کردهاید. به خدا سوگند، اگر پیامبر ما، موسی بن عمران، فرزندی از خود به یادگار میگذاشت، گمان میکنم که پس از خدا او را میپرستیدیم. پیامبر شما هنوز دیروز از میان شما رفت که به فرزندش حمله بردید و او را کشتید؛ چه امت بدی هستید!
به فرمان یزید او را تهدید به مرگ کردند. حبر برخاست و گفت: مرا بکشید یا زنده بگذارید، آزادید. اما من در تورات خواندهام که هر کس پیامبر زادهای را بکشد، تازنده است مورد لعن و نفرین باشد و چون بمیرد، خدایش در آتش جای دهد. (1)
از امام زین العابدین نقل شده است که فرمود: هنگامی که سر حسین(علیه السلام) را نزد یزید آوردند، مجالس شرابخواری به پا میکردند و سر را پیش خود میگذاشتند و شراب مینوشید. روزی فرستاده پادشاه روم و از اشراف و بزرگان آن سرزمین که در مجلس حاضر بود گفت: ای پادشاه عرب این سر کیست؟ یزید گفت: تو را چه به این سر؟ گفت:
آنگاه که بازگردم، پادشاه ما از هر چه دیدهام از من میپرسد و من دوست دارم که داستان این سر را برایش بازگویم تا او نیز در این خوشحالی و شادمانی با ما شریک گردد.
یزید گفت: این سر حسین بن علی بن ابی طالب است. گفت: مادرش کیست؟ گفت:
فاطمه زهرا. گفت: دختر چه کسی؟ گفت: دختر پیامبر خدا. مرد گفت: لعنت بر تو و بر دینی که تو داری. پستتر از دین تو دینی نیست! سپس گفت: ای یزید، من از نوادگان داودم و میان من و او، پدران بسیاری است. با وجود این مسیحیان مرا احترام میکنند و خاک پای مرا برای تبرک برمیدارند. برای اینکه من نوه داودم. ولی شما فرزند دختر رسول خدا را میکشید؟ در حالی که میان او و پیامبر جز یک مادر فاصله نیست، این چه دینی است!
1) 1)
آنگاه گفت: ای یزید! آیا داستان کنیسۀ حافر را شنیدهای؟ گفت: بگو تا بشنویم! گفت:
میان عمان و چین دریایی است به طول یک سال راه که هیچ نشانی از آبادی در آن دیده نمیشود، مگر یک شهر، میان آب، به طول و عرض هشتاد فرسخ. در روی زمین شهری از آن بزرگتر نیست و از آنجا فور و یاقوت و عنبر میآورند و درختانشان عود است. این شهر در دست مسیحیان است و هیچ پادشاهی در آن ملکی ندارد. در این شهر کنیسههای فراوانی است که بزرگترینشان کنیسه حافر است. در محراب این کنیسه، ظرفی است طلایی و درون آن سُمی نهاده است که گویند، سم چارپای حضرت عیسی است.
گِرد این ظرف با طلا و جواهر و دیبا و ابریشم تزیین شده است. همه ساله شمار بسیاری از مسیحیان به آنجا میروند و برگردش طواف و آن را زیارت میکنند و میبوسند و به برکت آن از خداوند حاجت میطلبند. این رفتار مسیحیان دربارۀ سُمی است که میپندارند از آنِ چارپای سواری حضرت عیسی است، و شما فرزند دختر پیامبرتان را میکشید. نفرین بر شما و بر دین شما!
یزید گفت: این نصرانی را بکشید. زیرا که چون به کشورش برگردد ما را رسوا میکند واز ما بد میگوید: جلادان آهنگ کشتن او کردند و مرد نصرانی که خود را در آستانۀ قتل دید گفت: ای یزید آیا قصد کشتن مرا داری؟ گفت: آری. گفت: بدان که من دیشب پیامبرتان را در خواب دیدم که به من میگفت: ای مرد نصرانی،تو اهل بهشتی. من از سخن او به شگفت آمدم تا این قضیه برایم پیش آمد. اینک گواهی میدهم که لا اله الا الله، محمد رسول الله، سپس آن سر شریف را در آغوش کشید، تا کشته شد. (1)
به نقلی، پس از گفت و گوهایی که میان یزید و اهل بیت(علیه السلام) رد و بدل شد، یزید رو به شامیان کرد و گفت: نظرتان دربارۀ اینان چیست؟ بی شرمی از آن میان گفت: از سگ بد بچه مگیر. اما نعمان بن بشیر انصاری که در مجلس حاضر بود گفت: ببین که اگر رسول خدا اینان را در این حالت میدید چگونه رفتار میکرد، تو نیز چنان کن.
یزید گفت: راست گفتی، آنان را آزاد بگذارید و برایشان سایبان بزنید. سپس به آنها
1) 1)
خوراک و پوشاک داد و برای آنها هدایای فراوانی فرستاد و گفت: اگر پسر مرجانه با آنها خویشاوند میبود، اینان را نمیکشت. سپس اهل بیت را راهی مدینه ساخت. (1)
زینب کبری (س) پس از شنیدن اشعار کفرآمیز یزید، از جا برخاست و پس از ستایش خداوند و فرستادگان و درود بر پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)، خطاب به پسر ابوسفیان چنین فرمود:
خدای بزرگ به راستی فرماید:
«ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الّذینَ أساؤاالْسُوآی انْ کَذَبُوا بِآیاتِ اللّهِ وَ کانوُا بِها یَسْتَهزِئُونْ» (2)ای یزید! آیا گمان بردهای که با بستن راههای زمین و تار کردن افقهای آسمان بر ما و چونان اسیران ما را از این سو به آن سو بردن، ما در نزد خداوند خوار گشتهایم و تو عزیز؟ و این کار موجب منزلت تو در نزد خداوند میشود؟ آیا اینک که دنیا را به کام و کارها را سامان یافته میبینی، باد به غبغب انداخته با خودپسندی تمام شادمانی میکنی؟ اگر امروز ملک و اقتدار ما به تو داده شده است، اندکی درنگ کن و این سخن خدای را از یاد مبر که میفرماید: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَذّینَ کَفَروُا انَمَّا نُمْلی خَبرٌ لاَنْفُسِهِمْ انَّما نُملی لَهُم لِیَزْدادُوا اثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ» (3)
ای پسر آزاد شده، آیا این از عدل است که غلامان و کنیزان تو پرده نشین باشند و دختران رسول خدا را چونان اسیران در کوچه و بازار بگردانی؟ و آنان را با سر برهنه و چهره باز از این شهر به آن شهر بری تا مردم در آبشخورها و منزلگاهها به تماشایشان بنشینند، و دور و نزدیک و شریف و وضیع دیده بر چهرههاشان اندازند و مردی که سرپرستیشان کند و یا حامیای که حمایت شان کند نداشته باشند!
آری، البته ما نمیتوانیم از کسی که دندان در جگر نیکان فرو میبرد و گوشت او با خون شهیدان
1) 1)
2) 2) - روم(30)، آیۀ 10؛ [1] آنگاه فرجام کسانی که بدی کردند(بسی) بدتر بود. (چرا) که آیات خدا را تکذیب کردند و آنها رابه ریشخند میگرفتند.
3) 3) - آل عمران(3)، آیۀ 178؛ و [2]البته نباید کسانی که کافر شدهاند تصور کنند، اینکه به ایشان مهلت میدهیم برای آنان نیکوست، ما فقط به ایشان مهلت میدهیم تا بر گناه [ خود ] بیافزایند و آنگاه عذابی خفّت آور خواهند داشت.
روییده است چشم یاری داشته باشیم! آن کس که بر ما اهلبیت نظر بغض آلود و کینهآمیز میافکند، چرا باید در دشمنی ما کوتاهی کند؟ آنگاه تو بی هیچ احساس گناهی و با کمال بی چشم و رویی با چوبدستی بر لبان ابی عبداللّه بزنی و بگویی: لَأَ هَلُّو وَ اسْتَهَلُّوا فَرِحاً ثُمَّ قالُوا: یا یَزیدُ لا تَشَلْ
چرا نباید این را بگویی و پدرانت را فرا نخوانی، که با ریختن خون اهلبیت محمد و ستارگان زمین از آل ابوطالب انتقام گرفتی و زخمهایتان التیام یافت. بدان که تو به زودی به آنها خواهی پیوست و آروز خواهی کرد که ای کاش شل و لال میبودی و چنین سخنهایی را بر زبان نمیراندی.
پروردگارا! حق ما را بستان و از کسانی که بر ما ستم کردهاند انتقام بگیر و بر آنان که خون ما را ریختند و حامیان ما را کشتند خشم خویش را فروبار. به خدا سوگند که با این کار تنها پوست خود را کنده و گوشت خود را خوردهای! تو با این خونهایی که از فرزندان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ریختهای و حرمتی که از آنان شکستهای، نزد آن حضرت حاضر خواهی شد و روزی که خداوند آنان را گرد آورد و متحدشان سازد از تو انتقام خواهد گرفت و خداوند حق آنان را از تو خواهد ستاند. «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ أَمْواتاً، بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» (1)
هر چند که گفت و گوی با تو بر مصایب من میافزاید، چون قدر و منزلتت را کوچک میبینم و تو را فروتر از آن که نکوهش و توبیخ کنم میپندارم، اما [چه کنم] که دیدهها اشکبار و سینهها سوزان است.
چه شگفت است کشته شدن نجیبان حزب خدا به دست رها شدگان حزب شیطان! دست هایی
1) 1)
2) 2) - اشاره است به بخش اخیر آیۀ پنجاهم سورۀ کهف (88)، آیۀ 181، «بِئْسَ لِلظّالِمینَ بَدَلاً».
3) 3) - اشاره است به بخش اخیر آیه هفتاد و پنجم سوره مریم(19)، آیۀ 19: قُلْ مَنْ کانَ فی الضلالَةِ فَلْیَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمنُ مَداً حَتّی إِذارَ أَوْ ما یُوعَدُونَ إِمَّا الْعَذابَ وَ إِمَّا السّاعَةَ فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَّکاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً».
به خون ما آلوده است و دهانهایی برای خوردن گوشت ما به آب افتاده است؛ و بر آن بدنهای پاک و مطهر گرگان و کفتارها گله گله میآیند و میروند. اگر ما را غنیمت انگاشتهای بدان که در آن روزی که به جزای عمل خود برسی ما را از دست رفته خواهی یافت و خود را زیانکار! و خداوند بر بندگان ستم روا نمیدارد. من از تو، به خدا شکایت و براو تکیه میکنم. هر مکری خواهی بیندیش و هر چه از دستت بر میآید کوتاهی مکن. به خدا سوگند که یاد ما را از خاطرهها نخواهی زدود و چراغ وحی ما را خاموش نخواهی کرد و به کنه کار ما پی نخواهی برد و از ننگ رفتار بدی که با ما کردی نخواهی رست؛ و از رسوایی آن رهایی نخواهی یافت. بدان که راه تو جز فریب نیست و چند روزی بیش نخواهی پایید و در آن روزی که منادی ندا دهد:
«نفرین خداوند بر ستمکاران»، جمع تو پراکنده خواهد شد.
سپاس خدایی را که بر رفتار پیشینیان ما مهر سعادت و رحمت زد و کار آیندگان ما را با شهادت و بخشایش به پایان برد. از خداوند میخواهم که پاداش آنان را کامل گرداند، بر اجرشان بیفزاید و سرمنزلشان را نیکو گرداند و پایان کار ما را شرافت قرار دهد که او رحیم و دوست دارنده است. بس است ما را خدا و او نیکو حمایتگری است، چه نیکو سروری و چه نیکو یاوری! (1)
یکی از صحابیان پیامبر(صلی الله علیه و آله) (2)نزد یزید آمد و گفت: خداوند تو را بر دشمن خدا و پسر دشمن پدرت مسلط کرد، این جوان - علی بن الحسین - را بکش و نسل اینان را برانداز، زیرا تا زنده باشند، روی خوشی و سعادت را نخواهی دید. این جوان آخرین کسی است که به پادشاهی تو چشم دارد. دیدی که علی و پسرش بر سر پدرت و خودت چه آوردند، دیدی که مسلم بن عقیل دیروز چه کرد؟ بیا و این خاندان را ریشه کن ساز.
اگر تو این جوان را بکشی، نسل حسین، به ویژه، قطع میشود وگرنه مادامی که یکی از
آنها زنده باشد به خونخواهی بر خواهد خاست. اینان جماعتی مکارند و مردم به آنها تمایل دارند، به ویژه غوغائیان عراق به عنوان فرزند رسول خدا و فرزند علی و فاطمه دورش را خواهند گرفت. او را بکش که بهتر از صاحب این سر نیست.
یزید در پاسخ گفت: از جا تکان نمیخورم. تو مردی ناتوان و فرومایهای. من اینان را وامیگذارم، هر کسی از آنها که سر بلند کرد، شمشیرهای آل ابوسفیان وی را از پای در میآورد.
ناقل این روایت [حمزة بن یزید] گوید: من صحابیای را که این سخنان را به یزید گفت میشناسم ولی هرگز نام او را نخواهم گفت. (1)
زنی را دیدم بسیار زیبا و خردمند به نام «ریّا» که بنی امیه وی را بسیار احترام میکردند.
بهویژه هشام بن عبدالملک او را فراوان اکرام میکرد، به طوری که نزد وی سواره میآمد و هر کس از بنی امیه که او را میدید احترام میکرد؛ و میگفتند که او دایۀ یزید است و در سن صد سالگی همان زیبایی و طراوت دوران جوانی را داراست. پس از انتقال خلافت از بنیامیه به بنیعباس، وی در منزل یکی از خویشاوندان ما پنهان شده بود. او که برای مدارای با ما از بنی امیه بدگویی میکرد، روزی گفت: یکی از بنی امیه نزد یزید آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین، خداوند تو را بر دشمنان خود و شما - یعنی حسین بن علی - پیروزی داد. حسین کشته شد و سرش را اینک نزد تو میآورند. چندی بعد سر حسین را آوردند و درون طشتی پیش او گذاشتند. یزید به غلامش دستور داد که پارچه را از روی آن سر بردارد. هنگامی که چشمش به سر افتاد، آستینش را پیش صورتش گرفت - گویی که بویی از آن استشمام کرد - و گفت: سپاس خدایی را که بی رنج ما را به گنج رساند.
«کُلَّما او او قدوا ناراً لِلْحَربْ اطفأها اللّه» (2)[هرگاه آتشی افروختند، خداوند آن را خاموشگردانید.]
رّیا ادامه داد: من به آن سر نزدیک شدم و دیدم که به رنگ حناست.
حمزه گوید: من از ریّا پرسیدم آیا این درست است که میگویند یزید با چوب بر لب و دندانش زد؟ گفت: آری، به خدایی که جانش را گرفت و میتواند او را ببخشاید سوگند، دیدم که با چوبدستیاش بر لبان حسین میزند و ابیاتی از شعر ابن زَبْعَری را میخواند. (1)
«ریّا» دایۀ یزید گفت: هنگامی که یزید سر امام حسین را بویید و خوشش نیامد، من نزدیک رفتم و دیدم که بوی بهشت میدهد مانند مشک تیز بوی و بلکه پاکیزهتر از آن، به خدایی که جان او را گرفت و میتواند گناهانم را ببخشاید سوگند که دیدم یزید با چوبدستی بر لب و دندان او میزد و این اشعار را میخواند: یا غرُابَ البَیْن ما شِئْتَ فَقُلْ إِنَّما تَنْدِبُ امْراً قَدْ حَصَلْ... آنگاه افزود: خدا با این اشعار خوارش کند که اگر درست باشد، با انکار رسالت، کافر شده است.
با عونی به نقل از ابن عساکر گوید: چون سر حسین را نزد یزید گذاردند، به شعر ابن زبعری مثل زد و گفت: لَیْتَ اشْیاخی بَبَدْرٍ شَهِدُوا
آنگاه مدت سه روز سر را در معرض دید عموم مردم دمشق قرار داد و سپس آن را در انبار اسلحه گذاشت.
همو به نقل از تاریخ ابن قفطی مینویسد: چون اسیران را نزد یزید بن معاویه آوردند به دیدارشان رفت و دید که زنان و کودکان حسین و سرهای بر نیزه، به تپۀ عقاب مشرفند، همین که چشمش به آنها افتاد این شعر را سرود: لَمَّا بَدَتْ تِلْکَ الْحَمُولُ وَ أَشْرَفَتْ
مراد وی از این اشعار این بود که او حسین را به انتقام کسانی که در جنگ بدر به وسیلۀ رسول خدا کشته شدند - مثل جدّ وی عتبه و دیگر نیاکانش - کشته است؛ و دارندۀ چنین اعتقادی از اسلام بیرون است و هیچ شکی در کفرش نیست. (2)
فوطی در تاریخ خود مینویسد: او بوزینهای با خود داشت که آن را ابی قیس لقب داده بود. ته ماندۀ جامش را به او مینوشانید و میگفت: این یکی از بزرگان بنی اسرائیل بود که بر اثر گناه مسخ شد. یزید این بوزینه را بر گورخر مخصوص خودش مینشاند و همراه اسبان به مسابقه میفرستاد. از برنده شدن بوزینه در یکی از روزها بسیار شادمان شد و این شعر را سرود: تَمَسَّکْ أَبا قَیْسِ بِفَضْلِ زَمامِها فَلَیْسَ عَلَیْها انْ سَقَطْتَ ضَمانٌ
[ ابا قیس، مهارش محکم بگیر که اگر بیفتی او ضامن نیست]
سرانجام یک روز که بوزینه را به مسابقه فرستاده بود، حیوان بر اثر شدت باد زمین خورد و مرد. یزید از مرگ او بسیار اندوهناک شد و دستور داد او را کفن کنند و به خاک بسپارند و به شامیان فرمان داد که به وی تسلیت بگویند: و خود در ماتمش چنین سرود: کَمْ قَوْمٍ کِرامٍ ذُو مُحافِظَةٍ إِلاَّ أَتانا یُعَزّی فِی ابِی قَیْسِ شَیْخُ العَشیرَةِ امْضاها وَ اجْمَلَها اِلَی الْمَسْعی عَلَی الرُّقُوسِ وَ الرَّمْسِ لا یَبْعَدُ اللّهُ قَبراً أَنْتَ ساکِنُهُ فِیه جَمالٌ وَ فیهِ لِحْیَةُ التَّیْسِ
[چه بزرگانی که با خدم و حشم نزد ما میآیند و در عزای ابا قیس به ما تسلیت میگویند.
بزرگ قبیله با تمام جلال و شکوه خویش برای خاکسپاری تو میآید.
خداوند قبری را که تو در آن آرام گرفتهای دور نگرداند، قبری زیبا که ریش بز نر در آن نصب است!]
1) 1)
2) 2) - با عونی گوید: چون از کیاالهرسی [ابوالحسن علی بن محمد بن علی طبری شافعی، متولد 450، و متوفای 504 ه. ر. ک. و فیات الاعیان، ج3، ص283، زندگینامه شمارۀ 430] دربارۀ لعنت بر یزید بن معاویه پرسیدند. گفت: یزید از صحابه نبود، او در زمان عمر بن خطاب به دنیا آمد و گناهان بزرگی مرتکب شد، آنگاه افزود: گذشتگان دربارۀ وی گفتارهای گوناگونی دارند: احمد دو قول دارد یکی کنایی و دیگری صریح، مالک نیز دو قول دارد: کنایی و صریح. اما من تنها دربارۀ او یک نظر دارم؛ و افزود چرا نشود او را لعنت کرد در حالی که او نرد میباخت، با یوز پلنگ به شکار میرفت، تارک نماز بود، دایم الخمر بود، خاندان پیامبر را به قتل رساند و در شعرش به کفر روشن تصریح دارد.
به دنبال وقایعی که در شام روی داد، یزید سر امام(علیه السلام) را نزد فرماندار خود در مدینه یعنی عمرو بن سعید بن عاص فرستاد. عمرو از این رفتار یزید دل نگران شد و گفت: ای کاش آن را نزد من نفرستاده بود.
اما مروان حکم که در آنجا حضور داشت گفت: ساکت باش؛ و سپس سر را گرفت و در مقابلش نهاد و نوک بینی آن را گرفت و گفت:
یا حَبَّذا بَرْدُکَ فی الْیَدَیْن وَ لَوْنُکَ اْلأَحْمَرُ فی الْخَدَّیْنِ
کَأَنَّما باتَ بِمَجسَدَیْنِ (1)
در روایتی دیگر آمده است که چون سر امام حسین(علیه السلام) را در مدینه نزد مروان آوردند، آن را روی دست گرفت و شعر یاد شده را خواند. سپس سر را به سوی قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) افکند و گفت: یا محمد! روزی به جای روز بدر! [امروز به جای روز بدر!]
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه (ج4، ص71) مینویسد: درست این است مروان در آن روز حاکم مدینه نبود،
1) 1)
آنگاه گفت: به خدا سوگند، گویی روزگار عثمان را به چشم میبینم! (1)
بلکه حکمران شهر عمر و بن سعید بن عاص بود، و سر را هم نزد مروان نیاوردند، بلکه عبیداللّه زیاد طی نامهای خبر قتل حسین(علیه السلام) را به او مژده داد، و سپس عمروبنسعید نامه ابن زیاد را بر منبر خواند و رجز یاد شده را انشاد کرد و با اشاره به قبر گفت: روزی به جای روز بدر. گروهی از انصار که در آنجا حضور داشتند این گفتۀ سعید را زشت شمردند. این را ابو عبیده [معمر بن المثنی البصری متوفای سال 209 یا 211 در کتاب المثالب] نوشته است.
اما مؤلف بر این باور است که در گفتار ابن ابی الحدید، مبنی بر اینکه هنگام آوردن سر امام حسین(علیه السلام) به مدینه مروان فرماندار نبوده است، جای هیچ تردیدی نیست، ولی این اعتقاد هیچ منافاتی، با اینکه مروان آن شعر را سروده باشد ندارد، همانطور که با منبر رفتن او و خواندن خطبه و افکندن سر شریف به سوی قبر پیامبر و گفتن این که «یا محمد روزی به جای روز بدر» نیز منافات ندارد. زیرا مروان با سعید بن عاص و دیگر طاغوتهای اموی در گمراهی، و خوشحالی در مصایب اهلبیت نبوت شریک بود. گر چه او، خود از هۀ طاغوتهای اموی ناپاکتر بود.
نیز این گفتار ابن ابی الحدید که «عمرو بن سعید بن عاص نام دوستش ابن مرجانه را بر منبر خواند و شعر یاد شده را انشاد کرد و با اشاره به قبر پیامبر گفت که روزی به جای روز بدر» با این که، هنگام رسیدن سر امام حسین(علیه السلام) از سوی یزید نزد وی نیز همین شعر را خوانده باشد منافاتی ندارد. چنانکه در روایت ابن سعد و بلاذری آمده است که ابن عاص رو سیاه، در قتل امام حسین(علیه السلام) شعری سرود و شادمانی کرد. اینان نجاست هستند که چون باد بوزد بوی گندشان همه جا را میگیرد و آن چه راویان از خباثتها و انگیزههای پست آنان نوشتهاند، مشتی است از خروار که مورخان و محمد ثانی که به دلیل ترس از طاغوتها و ستمکاران خود را با بنی امیه تطبیق دادهاند و بدیها و گناهان ظالمان را ندیده گرفتهاند بیان کردهاند؛ همان طور که بر کتمان افتخارات امامان معصوم در جامعه اسلامی اصرار ورزیدهاند. و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
عمرو بن سعید نیز پس از شنیدن صدای شیون از خانههای بنی هاشم گفت: عجت نساء بنی زیاد عجّة کعجیج نسوتنا غداة الارنب (2)
آنگاه منبر رفت و پس از یادآوری ماجرای امام حسین(علیه السلام) گفت: به خدا سوگند، دوست داشتم که سر او بر پیکرش و روح او در کالبدش میبود و به عادت همیشگی ما و او، او ما را دشمنام میداد و ما ستایشش میکردیم. او از ما میبرید و ما با او رابطه برقرار میکردیم. در همین حال ابن ابی جیش از بنی اسد بن عبدالعزی برخاست و گفت:
خداوند فاطمه(س) را بیامرزد. عمرو اندکی به خطبه ادامه داد و گفت: شگفتا از این
الثخ! (1)
سپس عمرو بن سعید دستور داد سر امام(علیه السلام) را کفن کردند و در بقیع، کنار قبر مادرش، به خاک سپردند. (2)
نقل است که یزید فرمان داد، منبری آماده کردند و خطیبی را فرستاد تا از حسین و پدرش نزد مردم بد بگوید. او رفت و پس از حمد و ثنای خداوند، آنچه توانست از حسین بد گفت و معاویه و یزید را ستود.
در این هنگام علی بن الحسین، امام سجاد(علیه السلام)، فریاد زد: وای بر تو ای گوینده، که با رضایت آفریده، خشم خداوند را بر خود خریدی، جای تو دوزخ است. سپس رو به یزید کرد و فرمود: ای یزید! به من اجازه بده، بر این چوبها بالا روم و سخنانی بر زبان آورم که خدا را خشنود سازد و مجلسیان از آن اجر و پاداش برند. یزید از دادن اجازه خودداری کرد، ولی مردم گفتند: یا امیرالمؤمنین اجازه بدهید به منبر رود تا ببینیم چه میگوید؟ گفت: اگر او منبر رود، تا من و همۀ آل ابوسفیان را رسوا نکند فرود نمیآید.
گفتند: مگر این جوان چه اندازه چیز بلد است؟ گفت: او از خاندانی است که دانش با جانشان آمیخته است. ولی مردم آن قدر اصرار کردند تا اینکه یزید پذیرفت.
آنگاه زین العابدین(علیه السلام) منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند چنان خطبهای خواند که چشمها از آن گریست و قلبها به تپش افتاد؛ و طی آن فرمود:
ای مردم! شش چیز به ما عطا شده است و با هفت چیز بر دیگران فضیلت یافتهایم. آنچه به ما عطا شده، دانش، بردباری، بخشندگی، فصاحت، شجاعت و محبت در دلهای مؤمنان است، و هفت فضیلتی که خداوند به ما بخشیده این است که پیامبر برگزیدۀ خدا، محمد مصطفی، از ماست. صدّیق و راست گوی این امت [علی(علیه السلام)]از ماست؛ جعفر طیّار از ماست؛ شیر خدا و شیر رسول او [حمزه] از ماست. سرور زنان جهان، زهرای بتول، از ماست؛ دو سبط این امت [حسن و حسین] و سرور جوانان بهشت، از مایند. هر کس مرا میشناسد که میشناسد و برای آنان که مرا نمیشناسند اصل و نسبم را معرفی میکنم:
منم فرزند مکه و منا (1)
منم فرزند آن که نزدیک و نزدیکتر شد، به اندازه طول یک کمان و یا نزدیکتر، منم فرزند آن که نماز فرشتگان آسمان را امامت کرد. منم فرزند آن که رب جلیل هر چه خواست بر او وحی کرد. منم فرزند محمد مصطفی، منم فرزند علی مرتضی: آن که بر بینی مردم زد تا بگویند لا اله الا اللّه. منم فرزند آن که در برابر پیامبر با دو شمشیر و دو نیزه جنگید، و دوبار هجرت کرد؛ و دو بار بیعت نمود و در بدر و حنین جنگید و حتی یک چشم بر هم زدن به خداوند کفر نورزید.
منم فرزند صالح مؤمنان و وارث پیامبران و از پا در آورندۀ مشرکان و رئیس مسلمانان و نور مجاهدان و زینت عبادت کنندگان و برترین به پا ایستادگان از آل یاسین و فرستادۀ پروردگار
1) 1)
2) 2) - زمزم: چاهی است نزدیک خانۀ کعبه شرفها اللّه.
3) 3) - صفا: مکان بلندی است از کوه ابوقبیس، بین آن و مسجد الحرام عرض وادی است که راه و بازار است.
4) 4) - سعی: دویدن میان صفا و مروه.
5) 5) - طواف: به طرز خاص گرد خانه کعبه گشتن.
6) 6) - تلبیه: لبیک گفتن در حج، لبیک گفتن حاجیان.
7) 7) - براق: مرکبی که حضرت رسالت پناه(علیه السلام) در شب معراج بر آن سوار شدند و آن کلانتر از خرو فروتر از شتر بود.
عالمیان. و منم فرزند تأیید شده به وسیلۀ جبرائیل و یاری شده به میکائیل، منم فرزند حمایت کننده از حریم مسلمانان و کشنده قاسطین (1)
شیر حجاز، صاحب اعجاز، قوچ عراق، و آن که به نص و استحقاق امام بود. مکی، مدنی، ابطحی، تهامی، خیفی، عقبی، بدری، احدی، شجری و مهاجری.
میان اعراب سرورشان و در میان صحنۀ جنگ چون شیر ژیان، وارث مشعریان، پدر دو سبط:
حسن و حسین. مظهر شگفتیها، پراکنده سازنده سپاهها، شهاب ثاقب، نور جانشین پیامبر، شیر پیروز خدا، مطلوب هر جوینده و پیروز پیروزمندان، این بود نشانههای جد من علی بنابیطالب.
منم فرزند فاطمه زهرا، منم فرزند سرور زنان، منم فرزنده پاکیزه بتول، منم فرزند پارهتنرسول.
راوی گوید: او همچنان بر شمرد و من من گفت تا آن که فریاد گریه و شیون مردم بلند شد. یزید از ترس آن که مبادا آشوب بپا شود، سخن او را برید و به مؤذّن فرمان گفتن اذان را داد. علی بن الحسین نیز ساکت شد. هنگامی که مؤذن گفت: اللّه اکبر، حضرت فرمود: بزرگی را تکبیر گفتی
که قابل سنجیدن نباشد و با حواس ظاهری درک نگردد. هیچ چیز از خداوند بزرگتر نیست. چون مؤذن گفت: اشهد ان لا اله الا اللّه، او فرمود: مو، پوست، گوشت، خون، مغز و استخوانم به یکتایی خداوند گواهی میدهد. هنگامی که مؤذن گفت: اشهد ان محمداً رسول اللّه، امام سجاد از روی منبر رو به یزید کرد و گفت: ای یزید! آیا این محمد جدّ من است یا جد تو؟ اگر گمان بری که جد توست، دروغ گفتهای و اگر بگویی که جد من است، پس چرا خاندانش را کشتی؟
راوی گوید: چون مؤذن از اذان و اقامه فراغت یافت، یزید پیش رفت و نماز ظهر را خواند. (1)
خوارزمی گوید: روزی علی بن الحسن دربازار دمشق راه میرفت. شخصی به نام منهال بن عمر ضبابی پیش آمد و گفت: یابن رسول اللّه روز چگونه بر شما میگذرد؟ فرمود: به خدا سوگند که روز ما مانند روز بنی اسرائیل در میان قوم فرعون میگذرد، که مردانشان را میکشتند و زنانشان را زنده نگه میداشتند.
ای منهال، در حالی که عرب به عرب بودن محمد(صلی الله علیه و آله) و قریش به قرشی بودن محمد بر دیگران فخر میفروشد، ما خاندان محمد در حالی زندگی میکنیم که مال ما غصب شده است؛ مورد ستم قرار گرفتهایم، ما را خرد کردهاند، ما را کشتهاند و آواره کردهاند. انا للّه و انا الیه راجعون از این زندگیای که ما داریم، ای منهال! (2)
یزید بن معاویه که از بردن اهلبیت به شام طرفی نبست، روزی خطاب به امام سجاد(علیه السلام) گفت: اگر دوست داشته باشی که نزد ما بمانی با شما صله رحم میکنیم و حقتان را به جای میآوریم و اگر هم دوست داشته باشی تو را به شهر و دیار خودت باز میگردانیم. امام(علیه السلام) فرمود: ما را به شهر خودمان برگردان.
سپس یزید خطاب به نعمان بشیر گفت: آنچه نیاز دارند برایشان فراهم ساز و مردی
1) 1)
2) 2) - ر. ک. مقتل الحسین، ج2، ص72. برخی روایتها حاکی است که امام(علیه السلام) این سخنان را هنگامی که بالای منبر بود، در پاسخ منهال اظهار کرد. روایت دیگری حاکی است که آن حضرت این سخنان را در پاسخ حارث بن جارود تمیمی و در بازار مدینه بیان داشتهاند. البته منافاتی هم ندارد که امام(علیه السلام) در هر دو جا این سخنان را گفته باشند.
امین و درستکار از اهل شام را با آنان همراه کن و گروهی سوار و کمک نیز بفرست تا آنان را به مدینه ببرند. آنگاه دستور داد زنان را همراه علی بن الحسین در منزلی جداگانه جای دادند و همۀ نیازمندیهاشان را فراهم کردند. پس از آن که اهلبیت به سرای یزید رفتند همۀ زنان آل ابی سفیان به استقبال آمدند. در حالی که برای حسین(علیه السلام) گریه میکردند؛ و نوحه سرایی به مدت سه روز ادامه داشت. (1)
یزید هر صبح و شام، علی بن الحسین را فرا میخواند و با او غذا میخورد. یکی از روزها عمرو بن الحسن که جوانی کم سن و سال بود نیز با آن حضرت رفت. پسر یزید به نام خالد نیز آنجا بود. یزید خطاب به عمرو بن الحسن گفت: آیا حاضری با این نوجوان کشتی بگیری؟ گفت: نه؟ ولی حاضرم کاردی به او و کاردی نیز به من بدهی تا با او بجنگم. یزید او را گرفت و در آغوش کشید و گفت:«این خویی است که از اخزم میشناسم» و مار جز مار نزاید.
چون قصد بیرون آمدن از دمشق کردند، یزید، علی بن الحسین را نزد خود خواند و گفت: خداوند پسر مرجانه را لعنت کند. اگر من خود با حسین رو به رو میشدم هر چه راکه پیشنهاد میکرد میپذیرفتم و با آنچه در توان داشتم حتی اگر به قیمت جان فرزندانم هم تمام میشد، از مرگ او جلوگیری میکردم. اما قضای الهی چنان رقم خورد که دیدی. (2)با من مکاتبه کن، هر حاجتی که داشته باشی برآورده میسازم.
آنگاه بر کاروان اسیران جامه پوشاند و سفارشهای لازم را به فرستادهاش کرد. وی اهلبیت را شبها حرکت میداد و آنان پیشاپیش او حرکت میکردند تا از چشمش دور نیفتند. هرگاه که فرود میآمدند، او و همراهانش از آنان کناره میگرفتند و سرگرم نگهبانی میشدند، تا اگر کسی از آنان میخواست برای وضو یا قضای حاجت فرود آید، خجالت نکشد. در طول راه به همین منوال با آنها رفتار میکرد و از احتیاجشان میپرسید
و با آنان مهربانی میکرد، تا آنکه به مدینه وارد شدند.
[چون به مدینه رسیدند] فاطمه دختر علی(علیه السلام) رو به خواهرش زینب کرد و گفت:
خواهر عزیزم این مرد شامی در طول مدتی که با ما همراه بود نسبت به ما خوشرفتاری کرد. نمیخواهی انعامی به او بدهی؟ زینب گفت: برای انعام دادن چیزی جز زیورهایمان نداریم. فاطمه گفت: آیا همین زیورها را بدهیم؟ گفت: آری. فاطمه میگوید: من و خواهرم گردنبندها و دستبندهامان را باز کردیم و برای او فرستادیم و از او پوزش خواستیم و گفتیم: این پاداش حسن رفتار تو در مدت همراهی با ماست. مرد شامی گفت: اگر کاری که کردهام برای دنیا میبود، به کمتر از زیورهای شما هم راضی بودم. اما به خدا سوگند من این کار را فقط برای خدا و به خاطر خویشاوندی شما با پیامبر انجام دادهام.
بشیربن حزلم گوید: چون به مدینه نزدیک شدیم، علی بن الحسین(علیه السلام) با زنان همراهش در نزدیک شهر فرود آمد و چادر زد و به من گفت: ای بشیر، خدایت رحمت کند، پدرت شاعر بود، آیا تو هم شعر میسرایی؟ گفتم: بلی، ای فرزند رسول خدا، من نیز شاعرم. فرمود: به شهر برو و خبر شهادت ابا عبداللّه را به مردم برسان.
بشیر گوید: بر اسبم سوار شدم و رکاب کشیدم تا وارد مدینه شدم. چون بهمسجد پیامبر(صلی الله علیه و آله) رسیدم، صدایم را به گریه بلند کردم و این شعر را سرودم: یا اهْلَ یَثْرِبَ لا مُقامَ لَکُم بِها
سپس گفتم: ای مردم، علی بن الحسین با عمهها و خواهرانش در نزدیکی شهر منزل کرده و مرا فرستاده است تا شما را نزد او راهنمایی کنم. با شنیدن این خبر همۀ بانوان محجبه مدینه، با سرو روی باز از خانهها بیرون آمدند؛ و در حالی که سیلی به صورت میزدند و گونه میخراشیدند فریاد آه و واویلا سر میدادند. من هیچ روزی این اندازه زن و مرد را گریان ندیده بودم، و هیچ روزی برای مسلمانان به تلخی آن روز نگذشت.
شنیدم که کنیزکی برای حسین نوحه سرایی میکرد میگفت: نَعا سَیّدی ناعٍ نَعاهُ فَأَوْجَعا
آنگاه گفت: ای پیک مرگ، اندوه ما را در ماتم ابو عبدالله تازه کردی و زخمهایی را که هنوز بهبود نیافته بود خراشیدی، خدایت رحمت کند، تو کیستی؟ گفتم: من بشیر بن جزلم هستم و علی بن الحسین که اینک همراه خانواده ابی عبداللّه در فلان جا فرود آمده مرا فرستاده است [تا به شما خبر بدهم].
بشیر گوید: مردم مرا رها کردند و با شتاب نزد امام سجاد و عمّهها و خواهرانش رفتند. من اسبم را هی زدم و چون به آنان رسیدم دیدم که بر اثر ازدحام جمعیت راهها بسته است از اسب پیاده شدم و خود را به خیمه رساندم. امام سجاد در حالی که دستمالی در دست داشت و با آن اشکش را پاک میکرد بیرون آمد. یکی از خادمان نیز پس از وی بیرون آمد و کرسیای گذاشت تا بر آن بنشیند. امام بی اختیار اشک میریخت؛ و صدای شیون و زاری مردم بلند شد. زنان و کنیزان نوحه سر دادند و مردم از همه سو به او تسلیت میگفتند. جایگاه یکپارچه شیون شد. امام سجاد با دست اشاره کرد و از مردم خواست که آرام باشند. جمعیت بلافاصله ساکت شد و آن حضرت چنین فرمود:
الحمدللّه رب العالمین، الرحمن الرحیم، مالک یوم الدین، سپاس خدایی را که پروردگار همۀ عالمیان است، خدایی که دور است و در جوف آسمانها جای دارد و نزدیک است و نَجواها را میشنود. او را میستایم بر فجایع بزرگ روزگار و دردناکترین مصایب؛ مصایبی که اشکها را جاری میسازد؛ سینهها را تنگ میگرداند و بر آنها سنگینی میکند و جان مردم را میستاند.
ای مردم خدای بزرگ ما را به مصایبی بزرگ گرفتار ساخت و در اسلام شکافی بزرگ افتاد.
ابیعبداللّه و خاندانش کشته شدند و زن و فرزندش به اسارت رفتند و سرش را بر سر نیزه میان شهرها گرداندند. آیا کدام ماتمی به پای این ماتم میرسد؟
ای مردم! کدام یک از شما پس از کشته شدن حسین میتواند که شادمانی کند؟ یا کدامین چشمی میتواند که از ریختن اشک خودداری ورزد؟ آسمانهای هفتگانه، امواج دریا، ستونهای آسمان، جای جای این زمین پهناور، شاخههای درختان، ماهیان قعر دریا، فرشتگان مقرب خدا و همۀ اهل آسمانها بر او گریستند. کدام قلبی است که در قتل او نشکند، یا کدام سینهای است که در ماتم او ننالد یا کدام گوشی است که خبر این شکاف افتاده در اسلام را بشنود و کر نشود؟
ای مردم! ما را از شهرها راندند و در بیابانها آواره کردند، چنان که گویی ما فرزندان ترک و کابلیم، بی آن که جرمی مرتکب شده باشیم و یا کاری زشت از ما سرزده باشد، و یا شکافی در اسلام افکنده باشیم. پیشینیان ما از چنین اموری به دور بودهاند و این چیزی جز یک بهتان نیست.
به خدا سوگند، اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) به جای این که این مردم را به دوستی ما سفارش کند به جنگ با ما تشویق میکرد، رفتارشان زشتتر از این نبود. (1)
اگر به ایشان فرمان داده میشد که دشمنی بورزند، اگر همۀ تلاششان را هم به کار میبستند، کاری بیش از این نمیکردند.
انا للّه و انا الیه راجعون از این مصیبت بزرگ و دردناک و سنگین و تلخ. ما مزد و پاداش مصایبی را که دیدهایم از خداوند میخواهیم، «انّهُ عَزیزٌ ذوانْتِقامٍ». (2)راوی گوید: در این هنگام صعصعة بن صوهان [برای عرض تسلیت] به پا خاست، ولی با توجه به این که فلج و زمینگیر بود امام از او تشکر کرد و عذرش را پذیرفت.
صعصعه نیز از پذیرفتن عذر و خوش گمانی امام(علیه السلام) سپاسگزاری کرد و بر امام حسین(علیه السلام) رحمت فرستاد.
از امام باقر(علیه السلام) روایت شده است که چون اهلبیت به مدینه رسیدند، زنی از دختران عبدالمطلب با موی پریشان بیرون آمد و در حالی که آستینش را روی سر نهاده بود این شعر را میخواند: ماذا تَقُولُونَ انْ قالَ النَّبِیُّ لَکُمْ
در پایان، آن دسته از کیفرهایی را یادآور میشویم که خداوند بزرگ در همین دنیا و به انتقام خون امام حسین(علیه السلام) به قاتلان آن حضرت و نیز آنهایی که سیاهی لشکر دشمنان و قاتلانش شدند، داده است.
یکی از موالی بنیسلامه گفته است: شبی بر سر کشتزارمان در نهرین سرگرم گفت و گو بودیم و از این بحث میکردیم که هیچ یک از کسانی که به قتل حسین کمک کردند از دنیا نرفتند مگر آن که به مصیبتی دچار شدند. مردی از قبیله طی که همراه ما بود گفت: من از کسانیام که در قتل حسین شرکت داشتهاند و جز خیر چیزی به من نرسیده است.
در این هنگام چراغ خاموش شد و آن مرد طائی برخاست تا آن را اصلاح کند که آتش به انگشت سبابهاش آویزان شد. او به سوی فرات دوید و خود را درون آب افکند، ما نیز در پی او رفتیم و دیدیم که هرگاه در آب فرو میرفت آتش جدا میشد و روی آب میماند، و هرگاه که بیرون میآمد به بدنش میچسبید تا سرانجام او را کشت. (1)
سدّی گفته است: برای فروش پارچه به کربلا رفتم. پیرمردی از قبیله طی برای ما شام
1) 2) - ترجمة الامام الحسین(علیه السلام)، ابن عساکر، 252؛ نیز ر. ک. المحاسن و المساوی، ذیل عنوان «مساوی قتلة الحسین بن علی(علیه السلام)»، ص68.
تهیه کرد. سرگرم خوردن شام بودیم و سخن از شهادت امام حسین(علیه السلام) به میان آمد. گفتم:
هر کس که در قتل حسین(علیه السلام) شرکت جست خداوند بدترین مرگها را نصیب او کرد.
گفت: چقدر شما اهل عراق دروغگویید. من از کسانیام که در این کار شرکت داشتم.
اندکی نگذشت که آن مرد به چراغ نزدیک شد و خواست که فتیلهاش را با دست بیرون آورد که آتش به دست او چسبید. چون خواست که آن را با آب دهان خاموش کند آتش به ریش او چسبید. او دوید و خود را در آب انداخت و دیدم که چون ذغال سیاه شده بود. (1)
ابی رجاء گوید: یکی از همسایگان من پس از قتل حسین(علیه السلام) گفت: آیا دیدید خداوند با این فاسق فرزند فاسق چه کرد؟ بلا فاصله خداوند دو نقطۀ سفید در چشمانش افکند و او را کور کرد. (2)
یکی از کسانی که مانع آب خوردن امام حسین(علیه السلام) گردید، به مرض استسقا مبتلا گردید و هر چه آب مینوشید باز هم میگفت: تشنهام؛ و این به سبب دعای امام(علیه السلام) بود که دوبار فرمود: خدایا او را تشنه گردان.
یکی از کسانی که هنگام مرگ او را دیده است میگوید: در مقابلش یخ گذاشته بودند و او را باد میزدند و پشت سرش آتشدان قرار داشت، با وجود این از گرمای شکم و سرمای پشت مینالید و میگفت: آبم بدهید که از تشنگی مُرْدَم. وقتی کاسه بزرگی را که اگر پنج نفر مینوشید سیراب میشدند میآوردند، همه را سر میکشید و باز هم میگفت: آبم بدهید که تشنگی مرا کشت؛ و سرانجام شکم او مانند شکم شتر پاره شد. (3)
ابی نضر حرمی گوید: مرد کوری را دیدم و چون از سبب کوری او پرسیدم گفت: من در سپاه عمر سعد شرکت داشتم و پس از آن که حسین(علیه السلام) کشته شد و خاندانش به اسارت رفتند، به شهر خودم بازگشتم. چون شب فرا رسید، خوابیدم و در عالم خواب
پیامبر(صلی الله علیه و آله) را دیدم که طشتی از خون مقابلش نهاده بود و میان آن طشت پَری بود. یاران عمر سعد را یک به یک نزد آن حضرت میآوردند و او با آن پر بر چشمانشان میکشید.
چون مرا نزد آن حضرت بردند گفتم: یا رسول اللّه، به خدا سوگند که من هیچ شمشیر و نیزهای نزدهام و تیری نینداختهام. فرمود: آیا سیاهی لشکر دشمنان ما نشدی و شمار آنها را زیاد نکردی؟ سپس دو انگشت سبابه و میانیاش را در خون فرو برد و به چشمان من اشاره کرد، چون از خواب بیدار شدم چشمانم را نابینا یافتم. (1)
حسن بصری گوید: پیرمردی در مجلس ما شرکت میکرد که بوی قطران میداد.
وقتی در این باره از او پرسیدم گفت: من با کسانی که آب را بر روی حسین بستند همراه بودم. در خواب دیدم که گویی قیامت بپا شده است و احساس تشنگی فراوانی به من دست داد و آب خواستم. در این هنگام پیامبر(صلی الله علیه و آله)، علی، فاطمه، حسن و حسین را دیدم که در کنار حوض کوثر بودند. از رسول خدا آب طلبیدم و حضرت فرمود: آبش بدهید.
اما هیچ کس به من آب نداد، بار دوم فرمود و باز هم کسی به من آب نداد. وقتی بار سوم سخنش را تکرار کرد، گفتند: یا رسول اللّه او از کسانی است که آب را بر روی حسین بسته است. حضرت فرمود: به او قطران بنوشانید. وقتی بیدار شدم بولم به قطران تبدیل شده بود و غذایی که میخورم از آن بوی قطران به مشامم میرسد. لب به هر نوشیدنیای که میزنم در دهانم به قطران تبدیل میگردد. (2)
عمارة بن عمیر گوید: وقتی سر عبیداللّه زیاد و یارانش را به کوفه آوردند، آنها را در حیاط مسجد روی هم ریختند. چون در آنجا رفتم، شنیدم که مردم میگویند: آمد، آمد و در این هنگام ماری را دیدم که آمد و از همۀ سرها گذشت تا این که وارد سوراخ بینی عبیداللّه شد. لحظۀ کوتاهی ماند و سپس بیرون آمد و رفت تا ناپدید شد. باز مردم گفتند:
آمد! آمد! و مار این کار را دو یا سه بار تکرار کرد.
ابنطفیل گوید: سر هفت تن از فرماندهان بنی امیه را بریدم؛ و روی سر عبیداللّه و حصین بن نمیر پارچهای انداخته بودیم. وقتی آن را برداشتیم، دیدیم ماری درون کلۀ
عبیداللّه رفته است و آن را میخورد.
یزید بن ابی زیاد گوید: وقتی سر پسر مرجانه و یارانش را آوردند و پیش مختار انداختند، مار باریکی آمد و از همۀ سرها گذشت تا به سر عبیداللّه رسید و پیوسته داخل کلهاش میرفت و بیرون میآمد. (1)
دستۀ دیگر از کسانی که جزای عملشان را در همین دنیا دیدند، آنهایی بودند که نسبت به قبر سیدالشهدا اسائه ادب کردند.
اعمش گفته است: مردی بر قبر حسین پلیدی کرد و به جذام و پیسی و دیوانگی مبتلا شد و فرزندانش نیز این بیماریها را از او به ارث بردند.
شهربنحوشب گوید: نزد امّ سلمه، همسر پیامبر(صلی الله علیه و آله) بودیم که ناگهان فریادی را شنیدیم که آمد تا به امسلمه رسید و گفت: حسین کشته شد. امسلمه گفت: آری، کارشان را کردند. خداوند خانه هایشان - یا قبرهاشان - را پر از آتش کند سپس غش کرد و افتاد؛ و ما برخاستیم.
همو گوید: چون خبر قتل حسین(علیه السلام) را برای ام سلمه آوردند، قاتلان آن حضرت را نفرین کرد و گفت: خدا لعنت کند اهل عراق را، حسین را کشتند. خدا آنان را بکشد، خدای لعنتشان کند که او را فریفتند و تنها گذاشتند. (2)
منذر ثوری گوید: روزی نزد محمد حنفیه نشسته بودیم و سخن از حسین بن علی و کسانی که با او کشته شدند به میان آمد. محمد گفت: آنان هفده جوان را کشتند که همۀ آنها از نسل فاطمه(س) بودند. (3)
ابن ابی نعم گوید: نزد پسر عمر بودم که مردی آمد و دربارۀ حکم خون پشه از او سؤال کرد. گفت: اهل کجایی؟ مرد پاسخ داد: اهل عراق، گفت: به این مرد نگاه کنید! در حالی که عراقیها فرزند رسول اللّه را کشتهاند، او از من دربارۀ خون پشه سؤال میکند! از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود: این دو [حسن و حسین] دسته گلهای من از این دنیایند. (1)
مغیره گوید: مرجانه رو به پسرش عبیداللّه کرد و گفت: ای پلید، فرزند رسول خدا را کشتی، هرگز روی بهشت را نخواهی دید. (2)
منذر گوید: پس از آن که حسین(علیه السلام) کشته شد گروهی از بزرگان کوفه - که ابو برده نیز در میان آنها بود - گفتند: ما را نزد ربیع بن خثیم ببرید تا نظرش را بدانیم. چون نزد او رفتند، گفتند: حسین کشته شده است. گفت: به نظر شما اگر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به کوفه وارد میشد و یکی از افراد خاندانش در آنجا میبود، به خانۀ چه کسی میرفت؟ آیا جز به خانۀ آنها جای دیگری میرفت؟ با این سخن کوفیان نظر او را دریافتند. (3)
سفیان به نقل از پیرمردی گوید: هنگامی که حسین بن علی(علیه السلام) کشته شد، ربیع بن خثیم گفت: اینان کودکانی را کشتند که اگر پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) آنان را میدید، بر دامانش مینشاند و میبوسید. (4)
ابیبکر هذلی گوید: هنگامی که خبر شهادت امام حسین(علیه السلام) به حسن بصری رسید، آنقدر گریست که گونه هایش پر از اشک شد و گفت: خاک بر سر امتی که فرومایه زادگانش پیامبر زادههایش را کشتند. (5)
زهری گوید: وقتی خبر شهادت حسین(علیه السلام) به حسن بصری و ابن سیرین و دیگر
عالمان بصره رسید، جمع شدند و چند روز بر آن حضرت گریستند و حسن گفت: خاک بر سر امتی که فرومایه زادگانش، پیامبر زادگانش را کشتند به خدا سوگند که سر حسین را به پیکرش بازمی گردانند و آنگاه جد و پدرش در روز قیامت از پسر مرجانه انتقام میگیرند. (1)
عمربن عبدالعزیز گفته است: اگر در شمار قاتلان حسین بودم و مرا به بهشت دعوت میکردند، از خجالت این که مبادا چشمم به چشم رسول خدا بیفتد، داخل نمیشدم. (3)
ابراهیم نخعی گفته است: اگر در میان قاتلان حسین میبودم و سپس گناهم بخشیده میشد و به بهشت وارد میشدم، از این که خداوند به پیامبرش بفرماید که به چهرهام نگاه کند، خجالت میکشیدم . (4)
همچنین شماری از اهل کتاب نیز فاجعۀ شهادت امام حسین (علیه السلام) را محکوم کرده وزشت شمردهاند.
رأس الجالوت گفته است[پیش از شهادت امام حسین(علیه السلام)] میشنیدیم که پیامبر زادهای در کربلا کشته میشود، من از رفتن به کربلا هراس داشتم و هر گاه که به آن سرزمین وارد میشدم به تاخت میرفتم تا هر چه زودتر از آنجا بگذرم. اما پس از کشته شدن حسین با خاطر جمع حرکت میکنم. (5)
ابی الاسود گوید: در دیداری که با رأس الجالوت داشتم به من گفت میان من و داود، هفتاد نسل واسطه است، با وجود این هرگاه یهودیان مرا میبینند احترام و حقشناسی میکنند و حرمت مرا بر خود واجب میشمارند . اما میان شما و پیامبر تنها یک نسل
فاصله است و شما فرزندش را کشتید. (1)
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده است: جای قاتل حسین در تابوتی از آتش است و نیمی از عذاب اهل جهنم از آن اوست. دست و پایش را به زنجیرهای آتشین میبندند و با صورت به درون آتش میاندازند تا در قعر جهنم جای گیرد، و آنقدر بدبو است که اهل جهنم از شدت بوی بدش به خدا پناه میبرند، قاتلان حسین در دوزخ جاودانهاند و عذاب دردناک میچشند. آنان گرفتار آتشی میشوند که یک دم فروکش نمیکند به آنان چرکاب مینوشانند. وای بر آنان از عذاب خدای عزوجل (2)
(3) سبط بن جوزی گوید: مشهور مجموع روایات دربارۀ یزید این است که چون سر امام حسین را نزد وی آوردند، مردم شام را گرد آورد [و در پیش چشم آنها] با چوب خیزران بر لب و دندانش میزد و اشعار ابن زِبْعَری را میخواند: لَیْتَ اشْیاخِی بِبَدْرٍ شَهِدُوا
[او میگوید] در نسخهای آمده است: و عدلناه ببدر فاعتدل
قاضی ابویعلی به نقل از احمد بن حنبل در کتاب الوجهین و الروایتین چنین نقل کرده است: اگر درست باشد که یزید این اشعار را خوانده است، فاسق گردیده است.
[ابن جوزی] گوید: شعبی گفته است: یزید این ابیات را نیز به شعر زبعری افزود و گفت: لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْکِ فَلا
و مجاهد گفته است که در این اشعار نفاق ورزیده است.
اما در پاسخ به این گونه سخنان باید گفت که ترس از طاغوتیان اموی و دشمنان اهلبیت کسانی چون ابن حنبل و مجاهد را وادار کرده است که بگویند یزید فاسق یا منافق است؛ وگرنه هر کس که به زبان عرب و معنای واژۀ کفر آشنا باشد، از گفتار یزید و انشای شعر ابن زبعری برداشت خواهد کرد که این روشنترین گفتاری است که بر کفر گویندهاش دلالت دارد. حتی چنان که ابنعبدربه (1)
در این میان یکی از صحابیان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گفت: یا امیرالمؤمنین از اسلام مرتد شدی! گفت: آری، به پیشگاه خداوند استغفار میکنم. آن مرد صحابی در پاسخ گفت: به خدا سوگند که هرگز با تو در یک جا سکونت نخواهم گزید، و از نزدش رفت.
آلوسی در ذیل تفسیر آیۀ شریفۀ: «فَهَلْ عَسَیْتُمْ انْ تَوَلَّیْتُم أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْاَرضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ» (2)
آیۀ بعد میفرماید: اینان همان کسانند که خداوند آنها را لعنت نموده و... .
گفته است که به وسیلۀ این آیۀ شریفه بر جواز لعن یزید - علیه ما علیه - استدلال کردهاند. برزنجی در کتاب «الاشاعه» و هیثمی در کتاب «الصواعق»، نقل کردهاند که چون فرزند امام احمد به نام عبداللّه از وی دربارۀ لعن یزید سؤال کرد، او پاسخ داد: کسی را که خداوند لعنت کرده است، چرا نشود لعن کرد؟ عبدالله گفت: من کتاب خداوند را قرائت کردهام ولی لعن یزید را در آن ندیدهام. امام گفت: خدای متعالمیفرماید:
«فَهَلْ عَسَیْتُمْ انْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِیالْاَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا ارْحامَکُمْ أُولئِکَ الَّذینَ لَعَنَهُمُ اللّهُ» و کدام فساد و قطع رحمی به پای رفتار یزید میرسد ؟
[ آلوسی ] گوید: این سخن مبنی بر جواز لعن گناهکاری معین از گروهی است که به وصف لعنت شدهاند [ نه به نام ] و این نظر مورد اختلاف است: عموم بر این باورند که لعن شخص معین جایز نیست هر چند که فاسق یا ذمی باشد، زنده یا مرده باشد و مرگ او بر کفر معلوم نباشد؛ زیرا احتمال آن میرود که مسلمان از دنیا رفته باشد و یا بتوان حکم مسلمانی بر او جاری ساخت. به خلاف کسی که مرگ او بر کفر روشن است، مثل ابوجهل.
شیخ الاسلام، سراج بلقینی با استدلال به حدیثی که در صحیحین آمده معتقد است که لعن گناهکار معین جایز است، حدیث چنین است:
«اذا دَعَا الرَّجُلُ امْرَأَتَهُ الی فِراشِه فَأَبَتْ انْ تَجِیءَ فَباتَ [ عنها ] غَضْبانَ لَعَنَتْهَا الْمَلائِکَةُ حَتّی تُصْبِحَ»
[ هرگاه مرد زنش را به رختخواب فرابخواند و او خودداری ورزد، و مرد از او خشمگین بخوابد، فرشتگان تابه صبح آن زن را لعنت میکنند. ]
در روایت دیگری چنین آمده است:
«اذا باتَتِ الْمَرْأَةُ مُهاجِرَةً فِراشَ زَوْجِها لَعَنَتْهَا الْمَلائِکَةُ حَتّی تُصْبِحَ »
[ هرگاه زن جدای از رختخواب شوهرش بخوابد ، فرشتگان تاصبح او را لعنت میکنند] این احتمال که لعنت ملائکه خاص زن معینی نباشد بلکه مراد عموم زنان باشند مثل این که بگویند: «خداوند لعنت کند هر زنی راکه از رختخواب همسرش دوری کند» بسیار بعید است، هر چند که فرزند بلقینی به نام جلال چنین بحثی را با پدرش کرده است.
در کتاب الزواجر آمده است: چنانچه به خبر مسلم یعنی: «پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)چارپایی
را دید که در صورتش جای داغی بود، پس فرمود: خداوند لعنت کند هر کس این کار را کرده است» استدلال کنیم، بسیار روشنتر خواهد بود. زیرا این روایت به لعن صریح شخصی معین اشاره دارد، مگر این که در اینجا هم کسی بگوید که مراد عموم کسانی است که چنین کارهایی انجام میدهند که فیه ما فیه . بنابر این ، با اوصاف یاد شده، جای هیچ تأملی در لعن یزید نیست. برای لعن یزید لازم نیست که همه زندگانی پلیدش را مورد مطالعه قرار دهیم ، بلکه مطالعۀ آنچه در دوران استیلای برمکه و مدینه انجام داده است کفایت میکند. طبرانی نقل کرده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: خداوندا، هر کس به مردم مدینه ستم کند و آنان را بترساند، او را بترسان، و لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم براو باد، هیچ انفاق یا سربهایی از او پذیرفته نیست.»
مصیبت بزرگ رفتاری بود که یزید دربارۀ اهل بیت روا داشت و به کشتن آن حضرت رضایت داد و از این کار خوشحال گردید و به اهل بیت آن حضرت توهین کرد. رفتاری که شاید جزئیاتش باهم تفاوت داشته باشد ولی بطور کل در بر دارنده معنای فوق بود.
در حدیث آمده است: شش تن را من - در روایتی خداوند - و همه پیامبران مستجاب الدعوة لعنت کردهاند:«تحریف کنندۀ کتاب خدا - و در روایتی افزاینده بر کتاب خدا - تکذیب کننده قَدَر خداوند، آن کس که بازور بر مردم مسلط میشود تا خوار کردگان خدا را عزیز و عزیز کردههای خدا را خوار کند، حلال شمارنده خون عترت من و ترک کننده سنت من.
برخی از عالمان مانند ابن جوزی و پیش از آن قاضی ابو یعلی به قطعیّت گفتهاند که او کافراست و با صراحت تمام او را لعنت کردهاند.
علامۀ تفتازانی گوید: ما در بارۀ او و دربارۀ بی ایمانی او هیچ شکی نداریم. خداوند او و اعوان و انصارش را لعنت کند.
در تاریخ ابن الوردی آمده است: وقتی اسیران را از عراق نزد یزید آوردند، رفت و کودکان و زنان نسل علی و حسین را از نزدیک دید و دید که سرها بر نیزههاست و بر تپّۀ
جیرون مشرف شدهاند و در همین هنگام کلاغی نیز قارقار کرد. یزید با شنیدن صدای کلاغ گفت: لَمّا بَدَتْ تِلْکَ الْحَمُولُ وَ اشْرَفَتْ
مقصود ش از این اشعار این بود که او حسین و یارانش رابه تلافی کسانی که پیامبر در جنگ بدر کشت مثل جدش عتبه و دایی اش پسر عتبه و دیگران، کشته است. این خود کفر آشکار است که اگر نقل آن از یزید درست باشد، به پیامبر کافر شده است. همچنین است مثل زدن او به شعر عبدالله بن زبعری پیش از اسلامش: لَیْتَ اشْیاخی بِبَدْرٍ شَهِدُوا جَزَعَ الْخَزْرَجَ مِنْ وَقْعِ الْاَسَلْ...
اما غزالی - خدا از او بگذرد - به حرمت لعن او فتوا داده است.
سفارینی از حنابله در دنباله گفتار پیشین برزنجی و هیثمی به نقل از احمد گفته است:
آنچه از احمد محفوظ است خلاف آن چیزی است که این دو نقل کردهاند. متن گفتار احمد در کتاب «الفروع» چنین است: «از اصحاب ما کسانی حجّاج را از اسلام بیرون دانستهاند و این حکم متوجه یزید و امثال او هم میشود.» اما نصّ احمد خلاف این است و اختصاص دادن به لعنت جایز نیست، به خلاف ابی الحسین و ابن جوزی و دیگران.
ابن تیمیه گفته است: «ظاهرسخن احمد، کراهت لعن رامی رساند.» و نظریه بر گزیده ما همان سخن ابن جوزی و ابوالحسین قاضی و کسانی است که با آن دو موافقند. این بود کلام سفارینی.
ابو بکر بن عربی مالکی، بهتانی بزرگتر زده ادعا کرده است که حسین به شمشیر جدش کشته شده است. بسیاری از جاهلان نیز با این نظر او موافقند. «کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ افْواهِهِمْ انْ یَقُولُونَ الاّکِذْبًا» (1)
ابن جوزی در کتاب «السرالمصون» گوید: از اعتقادات عوامی که بیشتر در میان اهل
1) 1)
سنت رایج است این است که میگویند: یزید بر صواب بود و حسین (علیه السلام) با خروج براو راه خطا پیمود». در حالی که اگر اینان کتابهای تاریخی را ببینند در خواهند یافت که چگونه برای یزید بیعت گرفته شد و مردم بدان مجبور شدند و در این راستا هر خطایی را مرتکب شدند. گذشته از این، بر فرض این که درستی بیعت را بپذیریم، کارهایی از او سرزد که همه موجب فسخ عقد بیعت میشود. و جز افراد نادان و عامی به این امر گرایش ندارند و گمان میکنند با این کار رافضیان رابه خشم میآورند.
آنچه روشن است این که مردم در باره یزید اختلاف نظردارند.
برخی گفتهاند: به سبب رفتاری که نسبت به اهل بیت کرد گناهکار است، اما لعن او جایز نیست.
برخی گفتهاند: او کافر و ملعون است.
برخی گفتهاند: معصیتی از او سرزده است و لعن او جایز نیست، که ابن جوزی درباره اینان گفته است: این افراد را باید در زمرۀ یاران یزید به شمار آورد!
آلوسی گوید: به پندار من آن پلید رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را باورنداشت و مجموعه آنچه نسبت به اهل حرم خدای متعال و اهل حرم پیامبرش در زندگی و پس از مرگ انجام داد، و دیگر گناهانی که از او سر زده است، بر عدم تصدیق رسالت ، دلالتی کمتراز انداختن ورقی از قرآن کریم در کثافت ندارد !
من تردید ندارم که کار او بر همه عالمان بزرگ اسلام در آن روزگار روشن بود، اما آنان مغلوب بودند و چارهای جز این نداشتند که منتظر بمانند و ببینند که از خداوند چه میرسد.
اگر بپذیریم که آن ناپاک مسلمان بود، باید بگوییم او مسلمانی بود که همه گناهان بزرگ را، که زبان از وصف آن عاجز است، مرتکب شد و من معتقدم که لعن او به اسم جایزاست و هر چند تصور نمیشود که فاسقی مثل او وجود داشته باشد. ظاهر این است که او توبه نکرده است و احتمال توبۀ او از احتمال ایمانش ضعیف تراست.
کسانی مثل ابن زیاد، ابن سعد و دیگر کسانی که به کارشان راضی بودند مادامی که چشمی بر ابا عبدالله بگرید، به اینان ملحقند.
چه خوب گفته است شاعر معاصر فاضل، عبدالباقی آفندی عمری موصلی که چون درباره لعن یزید از او پرسیدند گفت: یَزیدُ عَلی لَعنی عَریضُ جِنابِهِ فَأَغدُو بِه طُولَ الْمَدَی الْعَنُ اللَّعنا (1)
کسانی هم که از لعن صریح او بیم دارند میتوانند این طور بگویند«خداوند لعنت کند هر کس را که به قتل حسین رضایت داد و به ناحق خاندان پیامبر را آزرد و حقشان را غصب کرد». به این ترتیب هر چند شخص یزید را به طور معین لعنت نکرده است، ولی به طریق اولی و نفس الامر او نیز شامل این عموم میگردد.
در جایز بودن لعن به این الفاظ و امثال آن هیچ کس مخالفت ندارد، مگر ابن عربی و موافقان او که طبق ظاهر آنچه از اینان نقل میشود، لعن کسانی را که به قتل حسین (علیه السلام) رضایت دادهاند جایز نمیدانند، واین گمراهیای است که بر گمراهی یزید هم برتری دارد!
1) 1)
قرآن کریم.
الآحاد و المثانی، ابن أبی عاصم، چاپ اول، دارالرایة، ریاض، 1411 ق.
الاتحاف، عبدالله بن محمد شبراوی، دارالذخائر، قم.
اثبات الوصیة، علی بن حسین مسعودی، مطبعۀ حیدریه، نجف اشرف.
الاحتجاج، احمد بن علی طبرسی، دارالنعمان، نجف اشرف، 1386ق.
الاحسان، ابن حبان، علی بن بلبان، چاپ اول، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1407 ق.
الاخبار الطوال، احمد بن داود دینوری، چاپ اول، داراحیاء الکتب العربیة، قاهره، 1960م.
الارشاد، شیخ مفید، چاپ اول، المؤتمر العالمی لالفیة الشیخ المفید، قم، 1413ق.
ارشاد الساری، احمد بن محمد- قسطلانی، چاپ اول، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1416ق.
الاستیعاب، ابن عبدالبر، چاپ اول، دارالجیل، 1412ق.
الاصابة، ابن حجر، چاپ اول، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1415ق.
اصول کافی، محمد بن یعقوب کلینی، چاپ سوم، دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1388ق.
الأغانی، ابوالفرج اصفهانی، چاپ اول، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1415ق.
الامامة و السیاسة، ابن قتیبه دینوری، مؤسسة الحلبی، قاهره، 1387ق.
امالی الخمیسیة، (ترتیب امالی الخمیسیه) المرشد بالله، چاپ سوم، عالم الکتب، بیروت، 1403 ق.
امالی صدوق، مؤسسة الاعلمی، چاپ پنجم، بیروت، 1410 ق.
امالی طوسی، محمد بن حسن طوسی،ناشر: ملاحسین کتابفروش، تهران، 1313ق.
انساب الاشراف، احمد بن یحیی بلاذری، مکتبة المثنی، بغداد.
بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، چاپ دوم، مؤسسه الوفاء،بیروت، 1403ق.
البدایة و النهایة، ابن کثیر، چاپ دوم،مکتبة المعارف، بیروت، 1394ق.
بصائرالدرجات، محمد بن حسن صفار قمی، منشورات مکتبة النجفی، قم، 1404ق.
بغیة الطلب فی تاریخ حلب، ابن عدیم، تحقیق: سهیل زکّار، دارالفکر، بیروت.
تاریخالاسلام، محمد بن احمد ذهبی، چاپ اول، دارالکتاب العربی، بیروت، 1410ق.
تاریخ بغداد، احمد بن علی، خطیب بغدادی، دارالکتب العلمیة، بیروت.
تاریخ جرجان، حمزة بن یوسف، چاپ چهارم، عالم الکتب، بیروت، 1407ق.
تاریخ دمشق، ابن عساکر، علی بن حسن، چاپ اول، دارالفکر، بیروت، 1418ق.
تاریخ طبری، محمد بن جریر، چاپ اول، دارالمعارف، مصر، 1963م.
التاریخ الکبیر، اسماعیل بن ابراهیم بخاری، اشراف، محمد عبدالمعید خان، دارالفکر، بیروت.
تاریخ المدینة المنورة، عمر بن شبّه، دارالفکر، قم، 1410ق.
تاریخ یعقوبی، ابن واضح، احمد بن أبی یعقوب، مکتبة الحیدریة، نجف، چهارم، 1394ق.
تذکرة الخواص، یوسف، ابن جوزی، مطبعة حیدریه نجف، 1383ق.
ترجمة الامام الحسن(علیه السلام)، علی بن عساکر، چاپ اول، مؤسسةالمحمودی، بیروت، 1398ق.
ترجمة الامام الحسین(علیه السلام)، علی بن عساکر، چاپ اول، مؤسسة المحمودی، بیروت، 1398ق.
تفسیر فرات، فرات بن ابراهیم کوفی، چاپ اول، مؤسسۀ طبع و نشر وزارت ارشاد اسلامی، تهران، 1410ق.
تفسیر قمی، علی بن ابراهیم، چاپ سوم، مؤسسه دارالکتاب ،قم، 1404ق.
تمییز الطیب من الخبیث، شیبانی، عبدالرحمن بن علی، چاپ دوم، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1408ق.
تهذیب تاریخ دمشق، علی بن عساکر، چاپ دوم، دارالمسیرة، بیروت، 1399ق.
تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
تهذیب الکمال، مزّی، چاپ سوم، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1409ق.
تیسیر المطالب، سید ابوطالب، چاپ اول، مؤسسۀ اعلمی، بیروت، 1395ق.
ثمرات الاسفار، علامه امینی، خطی.
ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، محمد بن علی صدوق، چاپ دوم،منشورات شریف رضی قم، 1364 ش.
الجامع الصحیح (سنن ترمذی)، محمد بن عیسی بن سورة، داراحیاء التراث عربی، بیروت.
الجرح و التعدیل، ابن ابی حاتم، چاپ اول، دارالکتب العلمیة، بیروت،
جمع الجوامع سیوطی، جلال الدین، الهیئة المصریة للکتاب.
جواهر العقدین، علی بن عبداللّه، سمهودی، مطبعة العانی، بغداد، 1407ق.
الحسین(علیه السلام)، علی جلال الحسینی، 169، مطبعة السلفیة، مصر، 1349 ق.
حلیة الاولیاء، ابونعیم اصفهانی، دار الکتاب العربی، بیروت، پنجم، 1407 ق.
الخصال، محمد بن علی صدوق، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، پنجم، 1416 ق.
خصائص الامام امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)، احمد بن شعیب نسائی، تحقیق محمد باقر محمودی.
الخصائص، عبدالرحمن بن ابی بکر سیوطی، دارالکتب العلمیه بیروت.
الدر المنثور، جلال الدین، سیوطی، دارالمعرفة، بیروت.
الدرالنظیم، یوسف بن حاتم شامی، خطی.
دلائل الامامه، محمد بن جریر طبری، چاپ سوم، منشورات رضی، قم، 1363.
دلائل النبوة، ابو نعیم اصفهانی، چاپ سوم، مطبعة مجلس دائرة المعارف، هند، 1397 ق.
دلائل النبوة، بیهقی، احمد بن حسین، چاپ اول، دارالکتبالعلمیة، بیروت، 1405ق.
ذخائر العقبی، احمد بن عبداللّه طبری، دارالکتب العراقیه، کاظمیة، 1387 ق.
الذریة الطاهرة، محمد بن احمد دولابی، تحقیق سید محمد جواد حسینی، مؤسسۀ نشر اسلامی، قم، 1407 ق.
رجال کشی، محمد بن حسن طوسی، تحقیق حسن مصطفوی، دانشگاه مشهد، 1348 ش.
رجال طوسی، محمد بن حسن طوسی، چاپ اول، مکتبۀ حیدریه، نجف، 1381ق.
الردعلی المتعصب العنید، عبدالرحمن بن علی جوزی، تحقیق: محمد کاظم محمودی، 1403 ق.
سبل الهدی و الرشادة، محمد بن یوسف صالحی شامی، ط مصر، 1406 ق.
سنن ابوداود، تحقیق، محمد محیی الدین عبدالحمید، داراحیاء السنّة النبویة.
سنن ابن ماجة قزوینی، داراحیاء التراث العربی، تحقیق محمد فؤاد الباقی.
سنن نسائی، جلال الدین سیوطی، دارالکتب العلمیه، بیروت
سیر اعلام النبلاء، محمد بن احمد ذهبی، چاپ هشتم، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1412 ق.
سیرتنا و سنّتنا، سیرة نبیّنا و سنته، علامه امینی، مطبعۀ آداب، نجف، 1384 ق.
السیرة الحلبیه، علی بن برهان الدین حلبی، مکتبۀ تجاری کبری، مصر، 1382 ق.
السیرة، دحلانی، سید احمد زینی، مکتبۀ تجاری کبری، مصر، 1382 ق. (در حاشیۀ
سیرۀحلبی)
الشافی، سید حمزه، چاپ اول، مکتبةالیمن، یمن، 1406 ق.
شرف النبی(صلی الله علیه و آله)، ابو سعید خرگوشی، ترجمۀ محمود راوندی، انتشارات بابک، 1361 ش.
شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
شواهد التنزیل، عبیداللّه بن عبداللّه حسکانی، چاپ اول، مؤسسۀ اعلمی، بیروت، 1393 ق.
صحیح بخاری، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
صحیفة الرضا(علیه السلام)، تحقیق و نشر مؤسسۀ امام مهدی(عج)، قم، 1408 ق.
صحیح مسلم، مسلم بن حجاج نیشابوری، چاپ دوم، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1972 م.
الصواعق المحرقة، هیثمی، احمد بن حجر، مطبعة میمنیة، مصر.
الطبقات الکبری، ، محمد ابن سعد، چاپ اول، دارصادر، بیروت، 1903 م.
الطرائف، سید بن طاووس، مطبعة الخیام، قم، 1400 ق.
عبقات الانوار، میر حامد حسین، مؤسسۀ نشر نفائس مخطوطات، اصفهان، چاپ دوّم، 1382 ق.
عقد الفرید، ابن عبدربه، دارالکتاب العربیه، بیروت، اوّل، 1411 ق.
علل الشرایع، صدوق، محمد بن علی، مکتبة الداوری، قم.
عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، صدوق، چاپ اول، مؤسسۀ اعلمی، بیروت، 1404 ق.
الغدیر، علامۀ امینی، چاپ چهارم، مکتبة الامام امیرالمؤمنین(علیه السلام)، تهران، 1396 ق.
الفائق، زمخشری، چاپ اول، داراحیاء الکتب العربیه، قاهره، 1364 ق.
الفتوح، ابن اعثم کوفی، دارالندوة، بیروت.
فتح الباری، ابن حجر، اشراف عبدالعزیز بن عبداللّه، دارالمعرفة، بیروت .
فرائد السمطین، ابراهیم بن محمد جوینی (حموئی)، چاپ اول، مؤسسۀ محمودی، بیروت، 1398 ق.
فضائل امیرالمؤمنین(علیه السلام)، احمد بن حنبل، تحقیق سید عزیز طباطبایی، چاپخانۀ خیام، قم.
قطف الازهار المتناثره، جلال الدین سیوطی، چاپ اول، المکتب الاسلامی، 1405 ق.
الکامل، ابن اثیر، دارصادر، بیروت، 1399 ق.
کامل الزیارات، جعفر بن محمد قولویه، مطبعه مرتضویه، نجف، 1356 ق.
کتاب السنة، عمرو بن ابی عاصم، چاپ سوم، المکتب الاسلامی، بیروت،1413ق.
کتاب معجم الشیوخ، محمد بن جمیع الصیداوی، مؤسسۀ رساله،بیروت،1407ق.
کفایة الطالب، محمد بن یوسف گنجی، چاپ دوم، مطبعۀ حیدریه نجف، 1390ق.
کشف الاستار، علی بن ابیبکر هیثمی، چاپاوّل، مؤسسۀ رسالة، بیروت، 1404 ق.
کشف الغمة، علی بن عیسی اربلی، کتابفروشی اسلامیه، 1381 ق.
کنزالعمال، علی بن حسام متقی هندی، چاپ پنجم، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1405 ق.
الکنی و الاسماء، دولابی، چاپ اول، مطبعۀ مجلس دائرة المعارف، هند، 1322 ق.
لسان المیزان، احمد بن علی، چاپ سوم، ابن حجر عسقلانی، مؤسسۀ اعلمی،
بیروت، 1406 ق.
لغت نامۀ دهخدا، علی اکبر دهخدا، چاپ اول از دورۀ جدید، مؤسسۀ انتشارات دانشگاه تهران، 1373 ش.
اللهوف، سید بن طاوس، ناشر، محمد علی انصاری، 1321 ق.
مجمع البحرین، فخرالدین طریحی، چاپ دوم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، قم، 1408 ق.
مجمع الزوائد، علی بن ابی بکر هیثمی، چاپ سوم، دارالکتاب، بیروت، 1402 ق.
المجالس الفاخرة، سیّد شرف الدین عاملی، دارالنعمان، نجف، 1386 ق.
المحاسن و المساوی، ابراهیم بیهقی، چاپ اول، داراحیاءالعلوم،بیروت،1408ق.
مختصر تاریخ دمشق، ابن منظور، چاپ اول، دارالفکر، بیروت، 1409 ق.
مرآة الزمان، سبط ابن جوزی، خطی.
مروج الذهب، علی بن حسین مسعودی، چاپ دوم، دارالهجرة، قم، 1404.
المستدرک، حاکم نیشابوری، محمد بن عبداللّه، دارالفکر، بیروت، 1398 ق.
مسند احمد بن حنبل، چاپ اول، دارصادر، بیروت، 1389 ق.
المسند ابوبکر البّزاز، چاپ اوّل، مؤسسۀ علوم قرآن، بیروت، 1409 ق.
مسند ابویعلی موصلی، احمد بن علی، چاپ اوّل، دارالمأمون، بیروت، 1409 ق.
المصنف، ابوبکر بن ابی شیبه، چاپ اول، دارالسلفیه، هند، 1402 ق.
المطالب العالیه، ابن حجر عسقلانی، تحقیق حبیب رحمن اعظمی، دارالباز، مکه مکرمه.
المعجم الاوسط، طبرانی، چاپ اول، مکتبة المعارف، ریاض، 1406 ق.
المعجم الکبیر، سلیمان بن احمد، طبرانی، داراحیاء التراثالعربی،بیروت،1404ق.
معجم الادباء، یاقوت حموی، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
معجم البلدان، یاقوت حموی، دارصادر، بیروت، 1399 ق.
معجم رجال الحدیث، آیة اللّه ابوالقاسم خوئی، چاپ سوم، منشورات مدینة العلم، قم، 1403 ق.
المعجم الصغیر، سلیمان بن احمد طبرانی، دارالکتب العلمیة، بیروت.
المعرفة و التاریخ، یعقوب بن سفیان، چاپ دوم،مؤسسۀرسالت،بیروت،1401ق.
المغازی، واقدی، نشر دانش اسلامی، 1405 ق.
مقتل الحسین، موفق بن احمد خوارزمی، مکتبة المفید، قم.
مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، چاپ اوّل، منشورات شریف رضی، قم، 1414.
الملاحم و الفتن، سید بن طاووس، علی بن موسی، چاپ سوم، مطبعۀ حیدریه، نجف، 1382 ق.
مناقب آل ابی طالب(علیه السلام)، ابن شهر آشوب، انتشارات علامه، قم.
مناقب الامام علی بن ابی طالب(علیه السلام)، ابن مغازلی، علی، چاپ دوم، دارالاضواء، بیروت، 1412 ق.
مناقب امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)، محمد بن سلیمان کوفی، چاپ اول، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیه، قم، 1412 ق.
منتخب کنزالعمال، ابن نجّار، (در حاشیه مسند احمد بن حنبل)، چاپ اول، دارصادر بیروت، 1389 ق.
منتهی المقال، ابو علی حائری، چاپ اول، مؤسسۀ آل البیت(علیه السلام)، قم، 1416 ق.
المنتخب من مسند عبد بن حمید، چاپ اول، عالم الکتب، بیروت، 1408 ق.
موارد الظمأن، علی بن ابی بکر هیثمی، دارالکتب العلمیه، بیروت.
نثر الدر، منصور بن حسین آبی، الهیئة المصریة للکتاب.
نورالقیس، مرزبانی، محمد بن عمران، دارالنشر، 1384 ق.
وسایل الشیعه ، شیخ حرّ عاملی، چاپ ششم، مکتبة الاسلامیة، تهران، 1403 ق.
نهج السعادة ، محمد باقر محمودی، چاپ اول: مطبعة النعمان، نجف اشرف، 1385 ق.
وفاء الوفاء، علی بن احمد سمهودی، چاپ چهارم، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1404 ق.
وقعة صفین، نصر بن مزاحم، مکتبة آیت اللّه نجفی، قم، 1403 ق.
ینابیع المودّة، سلیمان قندوزی، مطبعة اختر، استانبول، 1302 ق.