ghaemiyeh.com
سرشناسه:پورحاجیان، بهزاد، ۱۳۴۶ -
عنوان و نام پدیدآور:زیارتنامه عروج/ سراینده بهزاد پورحاجیان ؛ تهیه و تدوین اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی .
مشخصات نشر:مشهد: نشر قدس رضوی، [۱۳۸۵].
مشخصات ظاهری:هجده، ۶۰ ص.
فروست:مجموعه شعر در سایه آفتاب؛ ۳.
شابک:978-964-2784-04-2
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری (فاپا)
موضوع:علی بن موسی (ع)، امام هشتم، ۱۵۳؟ - ۲۰۳ق. -- شعر
موضوع:شعر مذهبی -- قرن ۱۴
موضوع:شعر فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده:آستان قدس رضوی. اداره امور فرهنگی
رده بندی کنگره:PIR۷۹۹۲ /و۳۳۱۲۶ز۹ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی:۸فا۱/۶۲
شماره کتابشناسی ملی:م۸۵-۴۲۳۸۶
بسم الله الرحمن الرحیم
مجموعه شعر در سایه سار آفتاب 3
زیارتنامه عروج
سراینده: دکتر بهزاد پورحاجیان
زیارتنامه عروج
سراینده بهزاد پورحاجیان
تهیه و تدوین اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی .
مشخصات نشر:مشهد: نشر قدس رضوی، [۱۳۸۵].
مشخصات ظاهری:هجده، ۶۰ ص.
فروست:مجموعه شعر در سایه آفتاب؛ ۳.
شابک:978-964-2784-04-2
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری (فاپا)
موضوع:علی بن موسی (ع)، امام هشتم، ۱۵۳؟ - ۲۰۳ق. -- شعر
اشاره
مقدمه
هو الجمیل
زمان هارون و امام موسی کاظم و آمدن حضرت رضا
خلافت مامون پس از مرگ هارون و امین
مناظره با حکیمان
وداع با مدینه و قبر پیامبر رفتن به مرو
آمدن به نیشابور و حدیث سلسله الذهب
آمدن به توس
دعای باران
دعبل 1
دعبل 2
شعر شیعه سرشار از شور و شعور است، شعری که تار و پود آن شرح شوریدگیهای لبریز از شهودی الهی و دینی است. در واژه واژهی آن میتوان دلدادگیهای فراتر از دایره عقل مآل اندیش و حسابگر را دید و در همان حال خردورزی و عقلانیتی بارور از نابترین چشمههای وحی و سنت را یافت.
این شعر روزی از حنجره سرخ فرزدق در کنار کعبه میتراود. روزی در کام ابوالاسود دئلی گل میکند و گاهی بر زبان حسان بن ثابت جریان مییابد و مهر تأیید پیامبر آفتاب را دریافت میکند:
«لا تزال مویدا بروحالقدس ما نصرتنا بلسانک»
«همواره در پناه روحالقدس باشی که با زبان خود یاری ما کردی»
این شعر زمانی در زبان کمیت میشکفد، گاهی در گلوی سید حمیری و روزی در کام دعبل با چکامه بلند «تأیید» خود و سپس در حنجره شاعران پارسی گوی و عربی گوی گل میکند و عطر آسمانی عشق به خاندان نبوت را در سرزمینهای اسلامی میپراکند. اما به راستی کدامین قلم را یارای آن است که این اقیانوس عاشقی را در ظرف واژگون بگنجاند و کدامین دست میتواند خامه به تقدیر و سپاس از ستایندگان آفتاب بچرخاند؟ اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی با درک این ضرورت که فرهنگ، بدون آمیختن با هنر نهادینه نمیشود و نیز با توجه به این واقعیت که نسل امروز ما به اندازه پیشینیان و شاید بیشتر از آنان به شعر توجه و عنایت دارد بر آن شد، از شاعران اهل بیت علیهم السلام درخواست کنند برای خاندان نبوت علیهم السلام آثاری تازه و نو بیافرینند و خوشبختانه این خواهش با اقبال آن بزرگواران مواجه گردید. ما ضمن سپاس از این استادان فرهیخته مجموعه اشعار ایشان را به خوانندگان محترم و زائران و عاشقان ارجمند حضرت شمس الشموس علیه السلام تقدیم میکنیم.
آستان قدس رضوی
معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی
اداره امور فرهنگی
بسمه تعالی
تاریخ ادبیات فارسی، پس از گسترش اسلام در ایران، هیچگاه از نشانههای اظهار ارادت شاعران و ادیبان به ساحت قدس ائمه معصومین علیهم السلام ، بی بهره نبوده است. تا آنجا که حتی با نگاهی سرسری به دیوانها و مجموعههای شعری گذشتگان و معاصران میتوان بر این موضوع، صحه گذاشت.
و در نگاهی دقیقتر میتوان دریافت که در مقاطعی از این تاریخ پربار، از جمله دوران صفوی، زبان گشودن به نعت و بیان فضایل و مناقب معصومین علیهم السلام رونق بیشتری داشته و اکثر شاعران معتقد و علاقهمند به مکارم، سرلوحه دیوان و دفترشان را پس از ستایش حضرت حق - سبحانه و تعالی - با ذکر نبوی و علوی متبرک کردهاند وعلاوه بر آن در جای جای سرودههایشان از معصومین مکرم علیهم السلام به بزرگواری و جلالت یاد کرده و در بیان کرامات آنان در خور بضاعت خویش، سنگ تمام گذاشتهاند این سیر ارجمند در طی ادوار، همواره پویایی خویش را حفظ کرده و پیش آمده است. تا به مقطع پیروزی انقلاب رسیده و تا هنوز در تکاپوست. نگاهی به سرودههای سالهای پس از انقلاب اسلامی، نشان خواهد داد که در این ایام به فراز تازهای دست یافته است. در این مقطع مهم با توجه به رویکرد دینی انقلاب و شکفتگی روحیه توحیدی و دین پژوهی و تجدد اسلامی، شعر دینی و متعهد گامهای بلندی رو به اوج برداشته است. به گونهای که حجم آثاری که در این سی، چهل سال اخیر در موضوع مورد بحث پدید آمده است از نظر کمی و کیفی قابل قبول و چشم نواز است. شعر آیینی در این سالها به بلوغ نزدیک شده است و از نظر شعریت و نگاههای تازه، به مرزهای جدید دست یافته، اگر شاعران پیشین غالباً به مدح و مرثیه پرداختهاند و وجه غالب سرودههایشان ، بیان سوز و گداز مضمر در وقایع است. شاعران امروز نگاه و منظر دیگری دارند و در کنار بیان عظمت و بزرگواری معصومین علیهم السلام ، وجهه همت خویش را شرح و بیان حماسههایی که در گفتار و شیوه زندگی ائمه علیهم السلام قابل مشاهده است، قرار دادهاند و بیشتر از بیان سوز و گداز به تبیین حرکتهای انقلابی و روحیه ظلم ستیزی و عدالت جویی و… معصومین علیهم السلام پرداختهاند یعنی شاعران زمانه ما از ظاهر وقایع، متوجه
باطن اتفاقات شدهاند. و این مهم، یعنی توجه شاعران امروز به عمق مسائل و محتوی گرایی و پرهیز از بیان مبتنی بر سوز و گداز صرف که در کلیت شاعران امروز قابل مشاهده است، اتفاقی ارزشمند و بزرگ است. گیرم که هنوز باشند معدود شاعرانی که نگاه و منظر، دیگرگون نکردهاند و در زمانه ما به شیوهی قدما، نفسکی میکشند.
بگذریم!
گفتیم که در طول تاریخ شعر فارسی، همواره از موهبت پرداختن به موضوعات دینی و آیینی و ذکر فضایل و مدح و مرثیه ائمه علیهم السلام برخوردار بوده است اما این بنده بر این باور است که حجم این آثار، هرگز با میزان ارادت شاعران، نسبتی برابر نداشته است و یک از هزار دریای ارادت و علاقه شیعیان نسبت به امامانشان در اشعار ایشان نمود نیافته است.
و این نکته به زعم نگارنده، مسئلهای است که علت آن را باید محققان و متفکران پی جویی کنند. تا اگر موانعی بر سر راه وجود دارد، آنها را مرتفع سازند. به نظر این بنده یکی از دلایل این امر، نبودن نهاد مشخصی است که متولی موضوع باشد و در جهت فراهم کردن زمینه سرودن بیشتر این گونه آثار و چاپ و نشرشان همت کند. خوشبختانه چندی پیش اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی به این مهم توجه کرد و با برگذاری جلساتی به نظر خواهی از کارشناسان پرداخت. در این جلسات راههای متعددی در راستای برون رفت از این واقعیت مورد بحث و فحص قرار گرفت و نتایجی نیز به دست آمد. که بخشی از خروجی آن جلسات، پیگیری سرایش و چاپ قریب ده مجموعه شعر انفرادی و گروهی در مقوله ارجمند شعر رضوی است. از جمله آن مجموعهها، یکی کتاب حاضر «زیارتنامه عروج» سروده «دکتر بهزاد پورحاجیان» است.
زیارتنامه عروج، مثنوی بلندی است که به گونهای ساختارمند، با عنایت به زبان شعر امروز، به روایتی متفاوت، با لحنی حماسی و عاطفی به بیان فرازهایی از زندگی و وقایع روزگار امام هشتم علیه السلام پرداخته است. ضمن آن که از اشارههایی به فضایل و مناقب اجداد طاهرین حضرت رضا علیه السلام و منشاء پارهای از اتفاقات تاریخ اسلام نیز، غفلت نکرده است.
شاعر این مجموعه چنان که از اثر وی بر میآید پیش از سرودن و آغاز به کار، پیرامون ساختمان و ساختار شعر و فرم آن تأمل کرده است. و تأکید فراوان داشته است تا اثر وی در مجموع از ساختاری قابل قبول و منطقی شاعرانه پیروی کند و همچنین بیشتر
از فرم، دغدغهی نگاه متفاوت و حفظ شعریت او را همراهی کرده است و خوشبختانه همین تأملات و دغدغهها، بعلاوهی علاقهی باطنی و فراوان او به موضوع اثر، باعث شدهاند مجموعهای خواندنی و ارزشمند، فراروی خوانندگان قرار گیرد.
پورحاجیان در این مجموعه شاعری محتوا گرا و متفکر است که محتوی گرایی وی را از زبان شعری و تأثیرگذار دور نکرده است. این مجموعه هرگز مجموعهای نیست که صرفاً به بیان مناقب امام علیه السلام پرداخته باشد و از اشاره به اهداف این امام همام و همچنین نکوهش و افشای آنان که در تضییع حق ائمه اطهار علیهم السلام مقصر بودهاند،
سر باز زده و ملایمتی نالازم را به تماشا گذاشته باشد. شاعر این مجموعه گاه تیغ زبان را حکیمانه از نیام برآورده و منشأ ستم را نشانه گرفته و گردن زده است. بدون آن که از حیطه اخلاق خارج و از رعایت ملاحظات عدول کرده باشد. شاعر از زبان امام علیه السلام خطاب به فراموشکاران میسراید:
یادتان رفت که تاج سرتان من بودم
محرم خلوتتان بعد خدا من بودم
یادتان رفت که میراث امیر سحرم
آتش مانده از آن معرکههای خطرم
یادتان رفت که پیغمبر و عترت دارید
به مسلمان و خدایی شده شهرت دارید
این چنین، پینه به پیشانیتان کافی نیست
ذکر هر روز مسلمانیتان کافی نیست
یادتان رفت که پشت سر من خون شده بود
پدرم کشتهی بی شرمی هارون شده بود
یادتان رفت که من ابن رسول اللهم صلی الله علیه و آله
در شب تیره تردید شمایان ما هم
یادتان رفت که ما نور خدا در خاکیم
بلد جادهی پر پیچ و خم افلاکیم
نشود گام به دریا زده و خیس نشد
غیر ما رفته و گم گشته ابلیس نشد
در ابیاتی از این دست لحن حماسی و افشاگرانه شاعر چنان عینی و نمایان است که از هرگونه توضیحی نگارنده را بینیاز کرده است.
و در جای دیگر از زبان امام رضا علیه السلام میگوید:
نکند صبح نشابوریتان خلسه شود
زر این سلسله بیرنگتر از ماسه شود
شیعه شد هر که سبکبالتر و عاشقتر است
دست بر دامن ما هر که زند لایقتر
هرکس از خرقهی ما توشهی دین بردارد
به خداوند قسم نور به بالین دارد
آی! ای فرصت شیعه شدن شهر بخوان
با من از بعض پر از نافله و قهر بخوان
سنگ در پنجهی ما آب روان خواهد شد
کشته مکتب ما لایق جان خواهد شد
مرگ در سنت ما رسم قشنگی دارد
عاشق هرچه عجولانه درنگی دارد
جاده گردن کش و پر پیچ و خم شیطان است
هر که جز سنت ما رفت به ترکستان است
نکند شوق من این یک دو سه دم باشد و بس
در قدمگاه فقط نقش قدم باشد و بس
ارجاع مکرر شاعر از ظواهر به بواطن در جای جای شعر با ابیاتی همچون:
نکند صبح نشابوریتان خلسه شود
زر این سلسله بیرنگتر از ماسه شود
نکند شوق من این یک دو سه دم باشد و بس
در قدمگاه فقط نقش قدم باشد و بس
همچنان که قبلاً نیز گفتیم، شاعر را از روایتگری صرف که هدفش تأثیرگذاری بر عواطف باشد، دور میکند.
در این مثنوی سوز و گداز وجهه همت شاعر نیست اگر روایت فرازهایی از شعر، مثل قسمت به شهادت رسیدن امام رضا علیه السلام و… بخاطر اهمیت واقعه، روایتی پرشور و گداز است اما بیان سوز و گداز، هدف شاعر نیست وی میکوشد با بیان پرسشها و زدن تلنگرهایی به روح و جان خواننده، در کسوتی غلفت زدا و بیدادگر ظاهر شود.
شاعر در توصیف وداع حضرت با مدینةالنبی آورده است:
رسم مولای طریقت به صبوری افتاد
به زبان دوختن و غربت و دوری افتاد
مَرْو آماده و پاکوب جلالش شده بود
اشک، آمیخته با بغض محالش شده بود
آی! ای شهر محمد صلی الله علیه و آله شب تقدیر آمد
مرگ هرچند عجولانه ولی دیر آمد
به خداوند قسم خوف و رجایم دین است
زهر هرچند که تقدیر شود شیرین شود
به خداوند قسم! گریهی من، دوری نیست
از سر غربت و تنهایی و مهجوری نیست
اشک در چشم من انگیزهی حکمت دارد
نور بر پردهی پوسیدهی ظلمت دارد
من به پا خاستهی خون گلوی سحرم
باید این بار گران را به امانت ببرم
گاه در مسجد و در معرکه شمشیر زدن
گاه پیشانی تدبیر به تقدیر زدن
گاه میدان و رجز خوانی و جنگیدن و خشم
گاه یک سجده فرو ریختن از گوشهی چشم
شاعر لحظات وداع حضرت با مدینةالنبی و تأثر ایشان را خیال حماسی و مردانه توصیف میکند که شاعران دیگر لحظات جنگ و نبرد را، گاه این گونه از عهده بر نمیآیند. او میکوشد تفسیرگر تأثر و جاری شدن اشک وداع بر گونه حضرت باشد و
به راستی و درستی میگوید:
اشک در چشم من انگیزهی حکمت دارد
نور بر پردهی پوسیدهی ظلمت دارد
گاه میدان و رجز خوانی و جنگیدن و خشم
گاه یک سجده فرو ریختن از گوشهی چشم
و به زعم نگارنده، گفتاری از این دست بلند و رفیع، بیگوشهی چشم عنایت حضرت، میسر نیست یکی از فرازهای بلند این مثنوی، دعای باران حضرت رضا علیه السلام است. فرازی بلند و محکم و استوار، شاعر در این فراز شعر، نخست با تصاویری جاندار و تکان دهنده قحطسال بنیان کن و خانمانسوز را تصویر میکند و سپس به استیصال مردم و درخواست آن و بعضی دیگر از امام که چاره را به دعای باران برخیزند و پایان این واقعه که چگونه باران به شوق پای بوسی امام علیه السلام گریبان آسمان را دریا کرده و بر زمین فرو ریخت تا خویش را در قدمگاه امام علیه السلام متبرک کند.
آبها سوخته از قحطی و نفرین بودند
برکهها خالی و افسرده و غمگین بودند
آسمان منتظر و عاشق یک نافله بود
خاک دلباخته و خسته و بیحوصله بود
غنچه در خواب فرو رفته و باران میدید
خواب نوشین سحرگاه بهاران میدید
کودکان بیرمق و تشنه در آغوش زنان
پدران خسته و شرمندهی یک لقمهی نان
گوسفندان دهان سوخته از ماسه و سنگ
مارها زخمی و وحشت زده در خواب خدنگ
رودها از نفس افتاده و سرخوردهی آب
برکه مأیوس و ترک خورده فرو رفته به خواب
باد خوابیده و شوق حرکاتش کم بود
آسمان لال و خسیس و برکاتش کم بود
ناگهان حوصله سر رفت و زبان گویا شد
لب خشکی زدهی رنج و شکایت واشد
یک نفر کو؟ که بیاید نفس حق باشد
مثل یک نافله زیبایی مطلق باشد
حال نوبت به علمداری دین آمده بود
مردی از طایفهی حق و یقین آمده بود
دست بالا زد و مشغول دعا کردن شد
ابر، آمادهی فرمایش باریدن شد
واژه در اوج دعا رفت و به پائین آمد
عرش زیبا شد و از شش جهت آمین آمد
ناگهان ابر به هم آمد و بغضش واشد
آسمان گوشهای از معجزهی مولا شد
باد چرخی زد و هنگامهی طوفان آمد
دجله از سمت خدا ریخت و باران آمد…
به راستی در مورد شعری با مضامینی از این دست بلند و فخیم و زیبا چه میتوان گفت؟!
بگذریم!
انگار دم گرم شاعر در آهن سرد نویسنده این قلم بی تأثیر نبوده است چرا که کار نوشتن مقدمه که از سوی دوستان تکلیف شده بود، به گونهای نقد و تحلیل شعر تبدیل شد. شاید این گونه نوشتن نیز از چون منی که مقدمه نویس حرفهای نیست و صد البته بضاعت این کار را نیز ندارد جای تعجب نداشته باشد. به هر حال نگارنده بر این باور است این مثنوی، شعری ساختمانی و محتوی گرا و البته ارجمند و ماندگار است که یقیناً سرفصلی تازه و بدیع در شعر آیینی خواهد گشود. باشد که این دفتر مورد قبول ولی نعمتمان قرار گرفته و ذخیره آخرت شاعر باشد.
مجید نظافت
همه چیز از آن شب شروع شد. آن شب آفتابی و تاریک، مثل همیشه خسته و آرام از درمانگاه به طرف منزل به راه افتادم. در راه نمیدانم چه اتفاقی افتاد که سر از حرم امام رضا علیه السلام در آوردم.
مثل همه زائران رفتم جلو تا پس از بازرسی بدنی وارد محدوده حرم بشوم. نوبت به من که رسید مردی که بازرسی میکرد همین که میخواست مرا کنترل کند دوستش به او گفت شما شام خوردهاید؟ مرد گفت: حالا دیر نمیشود. دوستش گفت: نیم ساعت دیگر سالن غذاخوری حضرت تعطیل میشود!
مرد گفت: فکر نمیکنم که بتوانم بروم به سالن غذاخوری! دوستش گفت اصلاً من امشب دو غذا گرفتهام همین جا شام بخوریم. من همچنان منتظر اتمام مکالمه آنها بودم تا پس از بازرسی وارد حرم بشوم. مرد گفت: چه خوب پس من فیش غذایم را به این آقا (یعنی من) میدهم و…
و من پس از 24 سال اقامت در مشهد برای اولین بار خودم را در سالن غذاخوری حضرت دیدم. با حرص و ولعی عجیب تمام غذایم را خوردم همان کاری که کمتر انجام میدهم. بعد از صرف شام در مهمانسرای حضرت، رفتم به طرف صحن قدس. همان جایی که حاج آقای طالبیان (یکی از دوستانم) آنجا کشیک بودند.
وارد اتاق نگهبانی محل کشیک حاج آقا شدم. نشستیم و با هم گپ زدیم و چای مخصوص حاج آقا را خوردیم. ساعت کمکم به 12 نیمه شب رسید که هنگام رفتن من بود. راستش به همسرم هم اطلاع نداده بودم. اصلاً قرار نبود که من به حرم بیایم. در آخرین دقایق دیدار من با حاج آقا بود که جناب آقای «متینپور» وارد اتاق نگهبانی شد و من به احترام ایشان مجبور شدم دقایقی دیگر آنجا بمانم.
بعد از احوال پرسی، آقای «متینپور» در مورد مسائل کاری با حاج آقا سخن میگفت. من هم، گوش میکردم و هم گوش نمیکردم. راستش اصلاً به فکر این که چه میگویند نبودم تا این که آقای «متینپور» رو کرد به حاج آقای «طالبیان» و گفت: همین آقای «پورحاجیان» را هم بفرستید بره…
من اسم خودم را از زبان آنها شنیده حواسم را به طرف آنها معطوف کردم. بعد حاج آقای «طالبیان» گفت: اشکالی نداره. اتفاقاً خیلی هم خوب است. بعد آقای «متینپور» گفت: دکتر جان! شما حاضری بروی سفر حج عمره؟ من که هنوز مطلب را هضم نکرده بودم گفتم: نه حاج آقا من نمیتوانم بروم ولی مادر و همسرم را حاضرم بفرستم ولی آقای «متینپور» گفت: باید خودت هم بروی این طوری نمیشه!
آن شب گذشت دو روز بعد آقای «متینپور» زنگ زد و با اصرار تمام مدارک مورد نیاز من و همسر و مادر و فرزندم را گرفت و من این بار خودم را در «مسجدالنبی» دیدم.
خیلی لحظه با شکوهی بود. ذره ذره به واقعیت میپیوستم. اصلاً قابل توصیف نبود. یک هفته در «مدینه» در کنار قبر پیامبر صلی الله علیه و آله خیلی خیلی زود گذشت و برای رفتن به «مکه» و محرم شدن آماده شدیم.
لباس احرام پوشیدیم و راهی مکه شدیم. پس از رسیدن به هتل در مکه، توسط مینیبوسها به صحن خارج «مسجدالحرام» رسیدیم.
قبل از دیدن خانه خدا روحانی کاروان به ما گفت: به محض دیدن خانه خدا سه آرزوی شما برآورده خواهد شد. حالا موقع آن شده بود که آنچه سالها در پی او بودم از خدا بخواهم.
وارد صحن اصلی حرم شدیم و من سه آرزوی خود را از دل گذراندم و یکی از آن سه آرزو این بود که خداوند مرا به امام رضا علیه السلام نزدیکتر بکند و زبان خودمانی من و امام رضا علیه السلام را با هم آشتی بدهد. یک هفته مکه هم با تمام شیرینی و حلاوت گذشت و من به مشهد آمدم.
یکی دو ماهی گذشت و من همچنان به فکر این بودم که این دعایی که کردم بالاخره چه موقع قرار است به حریر اجابت بنشیند؟ تا این که یک روز جناب آقای «نظافت» با من تماس گرفت و گفت:
دکتر جان! ما قرار است مجموعه شعری برای امام رضا علیه السلام به سفارش آستان قدس رضوی کار کنیم که چهار نفر انتخاب شدند یکی از آنها شما هستید!
در وهله اول اصلا فکر نمیکردم که این موضوع با دعایی که در خانه خدا کردهام مرتبط باشد ولی بعد که کار را شروع کردم احساس کردم این همان بهانهی قشنگی است برای
نزدیکتر شدن من به امام رضا علیه السلام ظاهرا نسبت به این کار تمایل نداشتم ولی دلم جهت انجام این قرار، بیقرار بود.
کار امام رضا علیه السلام را شروع کردم. آنقدر لحظات شیرینی بود که اصلاً به فکر شعر گفتن نبودم اصلاً دیگر شعر را فراموش کرده بودم.
حس عجیبی بود اصلاً قابل توصیف نبود. حتی شیرینتر از لحظهای بود که برای بار اول خانه خدا را دیده بودم.
کمکم شعر را فراموش کرده بودم و با دعای به اجابت رسیدهام زندگی میکردم تا این که آقای «نظافت» زنگ زد و گفت: کار را به کجا رساندی و من با لحنی آرام و بی تشویش گفتم: انشاءالله… تمام میشود ولی دوست
نداشتم کار شعر امام رضا علیه السلام به اتمام برسد چون دائماً فکر میکردم که اگر شعر تمام شود…؟! دیگر آن شد که هم اکنون پیش رو دارید.
نمیدانم و یا شاید هم بدانم که این شعر سروده شده، شعر من است و یا…
والسلام - بهزاد پورحاجیان
باز هم قرعهی غوغای تو بر دل افتاد
شوق در سینه تکان خورد و مقابل افتاد
به شروعت نفسم، لهجهی ناگاه گرفت
لبم از زمزمهات ذائقهی ماه گرفت
بارگاهت به تکاپوی سرشتم آورد
گرچه آدم شده بودم به بهشتم آورد
رونق نافلهام، فاصلهها را کم کرد
به قنوتت که رسیدم کمرم را خم کرد
ای شکوه تبر از حادثهی بت برخیز
طرحی از معجزه همرنگ تفاوت برخیز
نفسی تازه کن و روح به نی نامه بریز
شوق بیتابترین واژه بر این خامه بریز
خواب بودم، سحر سبز تو بیدارم کرد
به نمازم زد و یک سجده گرفتارم کرد
ای سبکبال مهاجر! دمی آرام بگیر
شعله بر خشت فروریختهی خام بگیر
مقتدای من! از این لال شدن جاری شو
مثل یک زخم مقدس به لبم کاری شو
نه به رؤیای تو یک جرعه خیالم برسد
نه به پهنای تو بی تابی بالم برسد
ساحل خلوت ما را به تلاطم برسان
لکنت سوختهام را به تکلم برسان
راه، یک سینه به پابوس علم میطلبد
تا «تو» یک جاده پر از شوق قدم میطلبد
به ضریحت که رسیدم قدمم رفتن داشت
لایه در لایه فرو ریختنم دیدن داشت
خواستم موعظه را گوش نوازی بکنم
به تکلم برسم قافیه بازی بکنم
چه زبان سرختر از صحبت بیتابی توست؟
چه شبی روزتر از خانه مهتابی توست
حال آهوی نفس باخته را دیر نکن
یک قدم فاصله کمتر کن و تقصیر نکن
شوق پرواز کبوتر شدنم، صحن تو بود
لهجهی خوف و خدا داشتنم لحن تو بود
ای حریق ازل! از خرمن من اوج بگیر
در نفسهای خدا سوختنم موج بگیر
مگذار از نفسم، سوختن و تب برود
شوق از باور این زخم لبالب برود
باید از حال شما قند قلم تازه کنم
یک دو قامت غزل از نافله، اندازه کنم
پس بیانداز قبای قلمت را به تنم
دارم از سردی این لال شدن، میشکنم
سالها خاک به هارون مصیبت گل داشت
جغد بر بام خدایان زمین، منزل داشت
کاخها برق زر و زور و تحجر شده بود
رونق دین و دل و عاطفه آجر شده بود
مردها زخمی و بر لوح چلیپا زنجیر
در دهان پنبه و برقوزک پاها زنجیر
فرصت ماندن و شیعه شدن دل کم بود
کوچهها خلوت و آبادی و منزل کم بود
همه جا کور و کویر و برهوتی از ترس
شهر در سردی مسموم سکوتی از ترس
هفتمین کالبد بار امامت دربند
لایق جامهی تدبیر و خلافت در بند
شهر، فردای غدیرش به چپاول میرفت
به شکم باختن و عیش و تناول میرفت
ناگهان بارش شیطان شقاوت بارید
برسر خاک مصیبت زده آفت بارید
ابر هارون کسالت به زمین جاری شد
زهر در کالبد هفتم دین جاری شد
سنگ، تاریکترین خاطرهی زندان بود
شاهد سوختن کالبد ایمان بود
هفتمین حلقه سفر کرد و محرم میشد
دایره دایره از اول دین کم میشد
بعد مولای اسارت تن افلاک شکفت
هفتمین دانه فرو رفته، گل از خاک شکفت
جنسی از وحدت گل، شاه سلاطین آمد
هشتمین مرتبه از کالبد دین آمد
بر تولای پسر، رسم پدر لایق شد
دل به اندازهی یک تازه شدن، عاشق شد
همه تسلیم رضایت به رضایش بودند
دل و دین باختهی صوت و صدایش بودند
جهل در مرتبهی خویش به زانو افتاد
خانه بر هم زد و هنگامهی جادو افتاد
مرگ بر پیکر این قوم دگرگون آمد
بعد هارون و… امین له شد و مأمون آمد
قصهی آمدنش، قصهی اهریمن بود
قصهی وحشت و دریوزگی و مردن بود
قصهی آن که به روباه طریقت، مثل است
و به جادوگر خونریز حقیقت، مثل است
آن که در شومی و اهریمنیاش، سر میزد
خنجر از پشت به پهلوی برادر میزد
آن که آوازهاش از عالم و آدم دین بود
نه امامت که خلافت به تنش ننگین بود
پسر لعنت شب بود و کمی رنگینتر
لایق آتش و نفرین خدا، سنگینتر
برج در فاصلهی تندی دوزخ زده بود
خانه در دامنهی شیشهای یخ زده بود
سالک حرف و حریف لب حرافی بود
یک دو آتش به فرو ریختنش کافی بود
صورت عابد و روباه تقید شده بود
جغد میبافت و پیراهن هدهد شده بود
هیبت نرمی باران و دلش، غول هراس
رنگ شیطانی و پیرایش مقبول هراس
رفته تا مرحله تردی و متروک شدن
سر بی مغز به تن بافته و پوک شدن
عابد مسجد شیطان و علمدار گناه
زاهد خلوت متروکهی سرداب سیاه
عالم آتش مفتون و دلی رنگارنگ
کوه تدبیر ولی خالی خالی از سنگ
به زبانش همه جا، لقلقهای از دین بود
گرچه آمادهی یک حادثهی ننگین بود
رنگ میریخت و آیینه به یغما میرفت
هرچه تسلیم و یقین بود، به اما میرفت
رفته تا اوج کلاغان تعفن در بند
بی سر و سوخته بی سمت وتقارن در بند
وارث نحسی مرداب به تن خوابیده
چرب در مغلطهی لوث لجن خوابیده
آب از کاسهی دستان یزیدی میخورد
روح ملعون و کثیفش به پلیدی میخورد
شانههایش، سر سنگینی دوزخ شده بود
پیش خورشید زمان، کالبدش یخ زده بود
ترس افتاد به رسوایی سلول تنش
عرق شرم تعفن زده، بوی بدنش
هر شب این خواب به پا میشد و آبش میکرد
پیش پای خودش آباد و خرابش میکرد:
نکند بار خلافت به زمینش بزند!
داغ تقدیر جهنم به جبینش بزند!
نکند نور امامت به خلافت برسد!
نکند بار خلافت به امامت برسد!
نکند غیرت مردم به غدیرش بکشد
دستها یکشبه از اوج به زیرش بکشد!
نکند دست خدا رمی عذابش بکند
نکند کشتن حق، خانه خرابش بکند
فتنهی عهد ولایت زده، رسوا بشود
دست پنهان پس پرده هویدا بشود
غافل از آن که خدا هرچه بخواهد آنست
آن که مغلوب در این معرکه شد شیطان است
لحظهی هیچ خلا بود و زمین ساکن بود
همه جا لال و هوا پچ پچ انس و جن بود
شهر بازیچهی این حال دگرگون میشد
توس آمادهی بی شرمی مأمون میشد
آسمانها و زمین، خانه نشینش بودند
همهی کون و مکان زیر نگینش بودند
باد بازیچهی توفان قیامش میشد
ماه ترسیده و خاموش زنامش میشد
سر سرلوحهی اسرار مگوی ملکوت
امپراطوری فریاد و خداوند سکوت
آمد از دایرهی فهم و صدا بالاتر
دو قدم مانده به دیدار خدا بالاتر
تا که فریاد زدن را بکشاند به سکوت
در شب یاغی و مغرور بریزد ملکوت
مرویان، خلسه تسخیر کلامش بشوند
ساحران سخن آوارهی دامش بشوند
ناگهان، خیمه به هم آمد و لبها واشد
شب رسوایی جادو زدگان برپا شد
در شب سرد حکیمان مجوس کلمات
یک نفر رفت به تسخیر عروس کلمات
نور قامت زد و در ساحت دینداری رفت
هشتمین بار امامت به میانداری رفت
هر کسی لاف قیامت زد و مدهوش شکست
لب به دندان تحیر زد و خاموش شکست
آه ای مرشد شب! فرصت زایل شدن است
به زمین خوردن و برجهل حمایل شدن است
یک به یک مشت حکیمان زمین وا میشد
این خدا بود که شرح لب مولا میشد
این خدا بود که در مویرگش جاری بود
رگ به رگ نور و سبکبالی و بیداری بود
طرحی از نور خدا، نور خدا نورانی
آن طرف لکنت و سرخوردگی و حیرانی
این صدا بود که بر دایرهی دل میزد
موج بر گُردهی آرامش ساحل میزد
این چنین بود که مولای تجلی و صفات
رفت تا معجزهی زمزمههای کلمات
رسم مولای طریقت به صبوری افتاد
به زبان دوختن و غربت و دوری افتاد
مرو آماده و پاکوب جلالش شده بود
اشک آمیخته با بغض محالش شده بود
آی! ای شهر محمد صلی الله علیه و آله ! افق دین کور است
مرگ من آن طرف دامنهای مهجور است
به خداوند قسم، خوف و رجایم دین است
زهر هرچند که تقدیر شود، شیرین است
به خداوند قسم! گریهی من دوری نیست
از سرغربت و تنهایی و مهجوری نیست
اشک در حلقهی ما تیر هدف خواهد شد
شهر، بی مرد، به یکباره تلف خواهد شد
اشک در چشم من انگیزهی حکمت دارد
نور بر پرده پوسیدهی ظلمت دارد
گریهام ضربت شمشیر و سکوتم سخن است
دل و دلبستهی دنیا و لباسم کفن است
من به پا خاستهی خون گلوی سحرم
باید این بار گران را به امانت ببرم
زادهی حیدرم و بدر و حنینم کم نیست
من رسول عطشم، خون حسینم کم نیست
گاه در مسجد و در معرکه شمشیر زدن
گاه پیشانی تدبیر به تقدیر زدن
گاه میدان و رجزخوانی و جنگیدن و خشم
گاه یک سجده فرو ریختن از گوشهی چشم
گاه مرهم به پر و بال عروجت بزنند
گاه بی واهمه یک زخم لجوجت بزنند
گاه آرامی و آرامش ماندن داری
گاه بی تابی و بی تابی رفتن داری
باز هم شیعه شدن شوق عذابت بدهد
یک دو پیمانه از اندیشهی نابت بدهد
گاه بی رنگتر از آب زلالت بکند
گاه همسایهی آن سوی محالت بکند
باش ای شهر مدینه! تو بمان و گلهها
تو بمان و گلهها، با همهی فاصلهها
باش ای شهر مدینه که قدم بی تاب است
میروم تشنه در آنجا که سزایم آب است
شب اشراف عرب ماند و فردای ستم
میروم در وطن شیعه نشینان عجم
«لا» در آیینه توحیدی «الا» شرط است
رستگاری فقط از دایرهی ما شرط است
سر سرسلسلهی شیعه «تولای» من است
«لا»ی مفقودهی این حلقه به «الا»ی من است
گوئیا دغدغهی مرشد باران دین بود
و زمین در گرو طایفهای ننگین بود
نکند صبح نشابوریتان خلسه شود
زر این سلسله بیرنگتر از ماسه شود؟!
شیعه شد هر که سبکبالتر و عاشقتر
دست بر دامن ما هر که زند لایقتر
پیش ما هر که سزاوار شود مجنون است
با لب تشنه پر و بال زدن در خون است
آخرین مرحله از منزل ما رسوایی است
مرد بودن به فرو ریختن و تنهایی است
هرکس از خرقهی ما توشهی دین بر دارد
به خداوند قسم نور به بالین دارد
آی! ای فرصت شیعه شدن شهر بخوان
با من از بغض پر از نافله و قهر بخوان
سنگ در پنجهی ما آب روان خواهد شد
کشتهی مکتب ما، لایق جان خواهد شد
مرگ در سنت ما رسم قشنگی دارد
عاشقی هرچه عجولانه درنگی دارد
بندهی گوشهی چشمیم و سبکبال شهود
واقفان بر شب معراج و پر و بال شهود
جاده گردن کش و پرپیچ و خم شیطان است
هرکه جز سنت ما رفت به ترکستان است
نکند شوق من این یک دو سه دم باشد و بس
در قدمگاه فقط نقش قدم باشد و بس
نکند گم شده و راه به جا بگذارید
جای پای من از این است که پابگذارید
الغرض! مشهد من بوی شهادت دارد
گرچه لفافهای از رنگ خلافت دارد
میروم از شب رنجور شما آن سوتر
سمت افسونگری جور و جفا آن سوتر
پیشتان رسم امانت در و گوهر باشد
در غم و شادیتان سلسلهی زر باشد
خاک سنگین و پر از هول و هراسی تاریک
ماه در سوگ به تن کرده لباسی تاریک
عدهای زخم به تن، دست در آتش بودند
عدهای چاق و ورم کرده، تن لش بودند
عدهای خانه و آبادی شیطان دارند
عدهای سر به نفسهای بیابان دارند
شبح شهر پر از غفلت و بی عاری بود
نه خدا بود در آن خاک، نه بیداری بود
عارفان سخت گرفتار دل و دین بودند
سرسفیدان به جامانده دهن بین بودند
عدهای محو سر و سفسطه و شک و دلیل
عدهای بندهی ناچیز خدایان ذلیل
لب آیینه به پابوس کسی آمده بود
شهر آماده، مسیحا نفسی آمده بود
کوچهها یک به یک از فاصله کمتر میشد
خاک از معجزهی رد شدنش زر میشد
شاه بیت غزل خلقت انسان آمد
پای بر دیدهی منت به خراسان آمد
آن که مجروح زبان بازی و نامردی بود
آتش ریخته در سلسلهی سردی بود
لب فرو بسته و خاموش تکلم میکرد
داغ بر دل زد و بر چهره تبسم میکرد
خواب خرگوشی این شهر نباشد، باشد
لطف یا دشمنی و قهر نباشد، باشد
شاید این گونه تفاوت نکند بود و نبود
حکم تقدیر همانست که میباید بود!
آتش و هلهله پیش قدم ما خام است
شیعه در شعله و در عافیتش آرام است
روح آرام و متین ملکوت آمده بود
دست تقدیر دو عالم به قنوت آمده بود
نرم و آهسته و مغرور و مسلط میرفت
مثل موجی که در آسودگی شط میرفت
زائری بود که بر مرقد خود آمده بود
او شهیدیست که بر مشهد خود آمده بود
شهر در خواب و پس پرده در افسون، بیدار
ماه در خانه و شب زل زده بیرون بیدار
مرهم زخم به تن بافتهاش اینجا بود
چقدر سخت شد این گونه که باید میبود
خسته از جایگه بیش به کم آمده بود
عابری گمشده بر خاک عجم آمده بود
گفت: «مهمان شمایم سر رفتن دارم
دل مبندید به من، قصد پریدن دارم»
یادتان رفت که تاج سرتان من بودم؟!
محرم خلوتتان بعد خدا من بودم؟!
یادتان رفت که میراث امیر سحرم؟!
آتش مانده از آن معرکههای خطرم
یادتان رفت که پیغمبر و عترت دارید
به مسلمان خدایی شده، شهرت دارید؟!
این چنین، پینه به پیشانیتان کافی نیست
ذکر هر روز مسلمانیتان کافی نیست؟!
یادتان رفت که پشت سر من خون شده بود
پدرم کشته بی شرمی هارون شده بود؟!
یادتان رفت که من ابن رسول اللهم صلی الله علیه و آله
در شب تیرهی تردید شمایان ما هم؟!
یادتان رفت که ما نور خدا در خاکیم
بلد جادهی پرپیچ و خم افلاکیم؟!
نشود گام به دریا زده و خیس نشد
غیر ما رفته و گمگشتهی ابلیس نشد
حال تنها شدهام، شوق رسیدن دارم
روح بیتابی زخمی است که بر تن دارم
باشد این گونه زمین خوردنمان خوش باشد
زهر در ذائقهی ماندنمان خوش باشد
باشد این گونه که حرفی نزنم آب شوم
پس بیداری تردید شما خواب شوم
پیشتان سنگ صبورم، چه تفاوت دارد؟
دست پروردهی نورم، چه تفاوت دارد؟
باشد این گونه که لب تشنه و دریا باشم
بین جمعیتتان یک تن و تنها باشم
پیش من سوختن و ماندن و رفتن سهل است
هرچه غیر از من و ما بود تماماً جهل است
قطره معشوقهی دلخواه زمین، آماده
ابر در کار علمداری دین، آماده
ذره در دامنهی هستی خود حل شده بود
همهی کون و مکان گنگ و معطل شده بود
آبها سوخته از قحطی و نفرین بودند
برکهها خالی و افسرده و غمگین بودند
آسمان، منتظر و عاشق یک نافله بود
خاک، دلباخته و خسته و بیحوصله بود
همهجا سوختهی خوشهی خشمی دیگر
چشمهها منتظر گوشهی چشمی دیگر
غنچه در خواب فرو رفته و باران میدید
خواب نوشین سحرگاه بهاران میدید
کودکان بیرمق و تشنه در آغوش زنان
پدران خسته و شرمندهی یک لقمهی نان
ساحران، باختهی جنبل و جادو بودند
به ادا بازی و کج کردن ابرو بودند
همه جا تشنه و خشکیده و آتش شده بود
باغها طعمهی بی آبی سرکش شده بود
شاخه رنجور و وجودش لغ و لاغر میشد
و درختان زمین کمتر و کمتر میشد
غنچهها ملتهب از قحطی و عریان بودند
باغبانان زمین خورده، فراوان بودند
گوسفندان دهان سوخته از ماسه و سنگ
مارها زخمی و وحشت زده در خواب خدنگ
رودها از نفس افتاده و سرخوردهی آب
برکه مأیوس و ترک خورده، فرو رفته به خواب
همه جا پهنهی صحرای خشن بود و کویر
گام در گام فقط لعنت شن بود و کویر
نه دعایی به فراسوی اجابت میرفت
نه خیالی به افقهای طراوت میرفت
همه در وحشت سنگین عذابی مسموم
پلکها گیج هم آغوشی خوابی مسموم
بامها بی سرو بی سقف و کبوتر بودند
کوچهها شرجی گرمای سراسر بودند
باد خوابیده و شوق حرکاتش کم بود
آسمان لال و خسیس و برکاتش کم بود
گوئیا آفت باران جهنم شده بود
شهر در زیر قدمهای عطش خم شده بود
همه جا سبز حضور نی و باران میشد
هر شب این خاطره، خواب خوش چوپان میشد
بغض بود و غم و اندوه فراوان در شهر
چشمهها منتظر ریزش باران در شهر
ناگهان حوصله سر رفت و و زبان گویا شد
لب خشکی زدهی رنج و شکایت وا شد
یک نفر کو؟ که بیاید قدمش گل بدهد
خاک را تازه کند بوی توسل بدهد
یک نفر کو؟ که زمین را به طراوت بکشد
و رسولان خدا را به شفاعت بکشد
یک نفر کو که بیاید نفس حق باشد
مثل یک نافله زیبایی مطلق باشد
یک نفر کو؟ که بریزد عدمش را به وجود
و وجودش بشود معجزهی کشف و شهود
ابر دلدادهی تقدیر و تلاطم بشود
قحطی شهر به یمن قدمش گم بشود
حال نوبت به علمداری دین آمده بود
مردی از طایفهی حق و یقین آمده بود
دست بالا زد و مشغول دعا کردن شد
ابر، آمادهی فرمایش باریدن شد
واژه در اوج دعا رفت و به پایین آمد
عرش زیبا شد و از شش جهت آمین آمد
ابتدا صاعقه زد سنگ زخوابش برخاست
بعد، صحرا زفریبای سرابش برخاست
باد از خلسه به هوشیاری و جنبش آمد
از درختان، نفس پچپچ و خش خش آمد
رود کمکم به خودش آمد و خمیازه کشید
دشت یک نعره از این رایحهی تازه کشید
همه در دلهرهی سرد دقایق بودند
دست بر دامن آن منجی لایق بودند
ناگهان ابر به هم آمد و بغضش واشد
آسمان گوشهای از معجزهی مولا شد
باد چرخی زد و هنگامهی طوفان آمد
دجله از سمت خدا ریخت و باران آمد…
صبر کن تا که نفس تازه کنم، غمگینم
بغض در سینه نفسگیر شده، سنگینم
صبر کن شعر من از روی حقیقت باشد
شرح اجداد تو و ذکر مصیبت باشد
من به دیدار تو از کوه و کمر آمدهام
از خم جادهی پر پیچ و خطر آمدهام
بعد از آن ختم رسل نوبت تردید افتاد
سایه بر صورت نورانی خورشید افتاد
بعد «من کنت» و تقدیم امامت به امیر
زود از خاطرهها رفت نفسهای غدیر
چشمها کور شد و عاطفهها زایل شد
گوشها کر شد و دلباختهی باطل شد
شرم پوسید و نقاب از سر و صورت افتاد
علم سرخ امامت به ضرورت افتاد
عدهای باور دینداریشان مدفون شد
از یقین کمتر و از شبهه و شک افزون شد
گامها کوفته و خستهی بیداریها
روح، بیحوصله از سستی دینداریها
کفر در سردی منبر، سخن از حق میزد
پیشکسوت شده و کوس اناالحق میزد
عترت دین خدا گم شد و باطل گل کرد
ظلم یک سو شد وحق سمت مقابل گل کرد
شهر در شهوت و بیشرمی خود حل میشد
کاخها یک به یک از ظلم مجلل میشد
قلبها سُربی و بیحوصلهی حق شده بود
اهل پرهیزترین، کافر مطلق شده بود
داغ، خورشید جهنم به زمین میبارید
جهل با فاصله کمکم به زمین میبارید
چشمها مرده و دلها همگی کور شدند
یادگاران نبی صلی الله علیه و آله وصلهی ناجور شدند
دست در سفره نمکدان و نمک را بردند
حق مظلومهی بانوی فدک را بردند
گفت: من دختر پیغمبرتان، زهرایم علیها السلام
دست تقدیر چنین خواسته و تنهایم
ای پدر! داغ تو تا حشر سیه پوشم کرد
یار غاری هم اگر بود فراموشم کرد
ای پدر! بعد تو تغییر و دگرگونی شد
دوستیها همگی دشمنی خونی شد
عترت پاک تو را وهم و سرابش خواندند
هر که حق گفت سزاوار عذابش خواندند
آی! ای شهر دهان دوخته از نامردی
رنج و میراث مرا سوخته از نامردی
آی! ای مردم طغیان زده از دین علی علیه السلام
میروم تا که بمیرید به نفرین علی علیه السلام
ذکر هر روز و نماز شبتان باطل بود
در مسلمانی ما مذهبتان باطل بود
دین به هم بافتهاید و دل شیطان دارید
نی چوپان زده و میش به دندان دارید
چقدر داد زدم: بنت رسو الله هم
من جگر گوشهی آن معجزهای در ماهم
یادتان رفت که من پارهی تن، فاطمهام
من همان فاطمه، من فاطمه، من فاطمهام علیها السلام
چشمها بسته، کر و کور و غریبانه شدید
سایه جغد بر این سقف و بر این خانه شدید
ای پدر! گاه سفر کردن من نزدیک است
و علی ماند و شهری که دلش تاریک است
ای پدر! شکوه زیاد است و زمان کوتاه است
تا رسیدن به تو یک زخم و جراحت راه است
خون دل بود که آن عصمت کبرا میخورد
حسرت ماندن بی روی پدر را میخورد
همه چیز و همه کس زنگ فراموشی زد
ماه در هالهای از کفر به خاموشی زد
کم کمک فاصلهها کم شد و شب پیدا شد
مشت بیرحمی مردان شقاوت وا شد
یک به یک لشکر اصحاب یقین کم میشد
غیرت از فطرت مردان زمین کم میشد
وحشت سایهی تزویر و زر و زور آمد
و علی علیه السلام خانه نشست و شب دیجور آمد
از کجا مرهم این زخم بجویم؟ سخت است
شرم دارم که بگویم، چه بگویم؟ سخت است
مشت بر سینه و بر روی… خدا لالم کن
در و دیوار به پهلوی… خدا لالم کن
آی! ای شهر جهنم شده در رسوایی
ای به طوفان شده دین و دلتان هر جایی
آه! ای شهر مصیبت زده مرگت بادا
انجمادی زنفسهای تگرگت بادا
رسم مردانگی بعد محمد صلی الله علیه و آله این است؟!
به یتیمی، زدن دختر احمد صلی الله علیه و آله این است؟!
نام خود را بگذارید زن و زن باشید
چهرهی زشت و بزک کردهی مردن باشید
حیف! تقدیر علی علیه السلام بود که تمکین بکند
ورنه گردن بزند هر که به جز دین بکند
درد دین بود که از باور دل میافتاد
پای اصحاب به سنگینی گل میافتاد
شانهها خستهی سنگینی مذهب بودند
چشمها در شرف خواب لبالب بودند
نطقها کور و زبان بستهی تزویر شدند
گامهای به یقین آمده زنجیر شدند
همه آسوده و فرسوده که دیندار شدند
زن و زنبیل و دعا راهی بازار شدند
همه دلباختهی مذهب و آیین بودند
غافل از آن که هنر پیشهای از دین بودند
ذکر آیات خدا رونق قبرستان بود
زندهی گمشدهی شهر، فقط ایمان بود
عدهای بی رمق از دایره خارج بودند
دل آلوده و مفتون خوارج بودند
و علی بود و علی بود و علی بود و علی علیه السلام
یک طرف آتش بتخانه و نمرود و علی علیه السلام
سجدهی مرد یقین، تهمت باطل میخورد
این چه زخمی است که بر بی کسی دل میخورد
ذوالفقاری که در آرامش تقدیر نشست
زخم میبافت و سوگند خدا را نشکست
آسمانی که به تنهایی خود خو کرده است
دل ز دنیا زده و چشم به آنسو کرده است
او که در غیرت و مردانگیاش حیدر بود
مرد اسطورهای زلزلهی خیبر بود
نفسش موج گره خوردهی دریای شهود
بال طوفانی سیمرغ بلندای شهود
نقطهی وحدت و زیبایی «بسم الله» است
کسرهی «بای» معمایی «بسم الله» است
عارف عافیت و مصلحت اندیش نبود
خلوتش سفرهای از نان و نمک بیش نبود
رکعتی نافله و عشق به انبانش داشت
تاول و پینهی یک دشت به دستانش داشت
زخمی کینهی امروز و غم فردا بود
دلش آمادهی طراحی عاشورا بود
گفت: در دین خدا حیله و حرافی نیست
لمس و بوسیدن آیات خدا کافی نیست
وهم دین داشته و دست توکل زدهاید
و به قرآن سرنیزه توسل زدهاید
این به هم بافتهی خلوتتان شیطان است
این تب تند تعصب زده، این هذیان است
سجده بر حق زده و پینه باطل دارید
کفر بر چهره و سجاده مقابل دارید
مومن دین خدائید و سزاوار عذاب
چشمهی دور دیانت، شبح گنگ سراب
ساده لوحید اگر رند نماز سحرید
تشنهی شهد تدین، عطش مختصرید
از کدامین ورق شعبده آلوده شدید؟
سالک وهم و خرافاتی و فرسوده شدید؟
با شمایم که همه دغدغهتان ایمان است
خنجر از پشت زدن شیوهی نامردان است
با شمایم که فقط پوستهی دین دارید
انزوایی زدعا کردن و آمین دارید
بیم دارم که درین معرکه گمراه شوید
پای از چاله در آورده و در چاه شوید
بیم دارم که خرافاتی مذهب بشوید
سالک خلوتی از جهل مرکب بشوید
آی! ای امت بیهوده نمیبخشمتان!
مؤمنان به شک آلوده نمیبخشمتان!
این چه رسمی است که دلباختهی حق باشید
و به میدان عمل بزدل و احمق باشید؟
جنگ مذهب به فروپاشی مذهب کفر است
شرک اندوخته و نافله بر لب کفر است
بشکند گردهی جهلی که نمازش شرک است
جنگ در راه خدا، سوز و گدازش شرک است
بشکند دست قنوتی که دعایش کفر است
مومن دین خداوند و خدایش کفر است
مسخ تکراری این خوف و خطا سجده شدید
محو این بافتهی رنگ و ریا سجده شدید
قله خالی شد و شاهین امامت زخمی
نه کسی دغدغه در دل نه به صورت زخمی
مرد ساکت شد و تقدیر به دوری افتاد
قرعهی زخم به آغوش صبوری افتاد
مرد ساکت شد و فریاد خدا پنهان شد
گریهها چله نشین شب و نخلستان شد
شیر حق در قفس حوصله و تمکین است
بارالها چقدر مرد شدن سنگین است!
آی دنیا! چقدر بد شدهای! بد بودی
دشنه بر پشت علی علیه السلام بعد محمد صلی الله علیه و آله بودی
آی دنیا قدمت سوخته، زنجیرت باد
مرگ بر ذائقهی سرد و نفسگیرت باد
لجن آلود، بمیرید به نفرین علی علیه السلام
بوی مرداب بگیرید به نفرین علی علیه السلام
خاک خالی شد و دریا عطش مردم شد
و علی علیه السلام - کشتی آرامش دلها - گم شد
در نفسهای سحر، نام قشنگی است علی علیه السلام
تا رسیدن به خداوند، درنگی است علی علیه السلام
ای قدمهای عدالت، قدمی آهسته
چقدر بی خود و بی تاب؟! کمی آهسته
کوچهها یاغی و نامرد عبورت هستند
گامها مظهر تفسیر حضورت هستند
شهر، نامرد شده، معنی «الا» برگرد!
مسجد از کفر لبالب شده، مولا برگرد!
باش یک لحظه مدارا بکن ای روح بزرگ!
لب گشا حرف بزن ای دل نستوه بزرگ
کوچه تاریک شد و مرد قدم بر میداشت
کمکم این سینهی مجروح، علم بر میداشت
گامها هرولهی شوق شهادت میشد
ماه از بودن خود خیس خجالت میشد
این علی علیه السلام مظهر حق است، الا شهر زبون!
این قدر باختهی نفس چرا شهر زبون؟!
مرد آهسته و پیوسته، سبکتر میشد
فاصله فاصله میسوخت و کمتر میشد
و رسید و نرسیدیم و سحر کامل شد
همهی دغدغهها چله نشین دل شد
سمت محراب، اذان گفت و قدم محکم کرد
ثاینه ثانیه از رنج حضورش کم کرد
دست بالا شد و در حلقهی نیت پیچید
عرش لرزید و صدا تا ابدیت پیچید
گفت دنیای شما باشد و این مردم پست
«چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست»
ذکر الله و خداوندی رحمان و رحیم
به «الف» قامت پنهان شده تا سجدهی «میم»
ذکر میخواند خدا، فاصله کمتر میشد
راه طولانی این سلسله کمتر میشد
رفت تا مرتبهی دیدن و اشراق و رکوع
کمرش خم شد و لبها به تمنا و خضوع
همهجا گنگ و صدا حبس و نفس بود و جنون
بعد شمشیر درآمد زغلافش بیرون
حال نوبت به سر و سجده و پیشانی شد
نوبت آنچه که میدانم و میدانی شد
ضربت کفر فرود آمد و عالم نگریست
کعبه احرام به تن کرد و خداوند گریست
یا علی گفت، خدا گفت علی گفت خدا
تا علی گفت خدا گفت علی گفت خدا…
ذوالفقار از نفس افتاد و زمین تنها شد
علم سرخ حسین بن علی علیه السلام برپا شد
دین ورق خورد و به خون تازه شد از خون بیدار
شیعه احیا شد و اولاد علی علیه السلام میدان دار
داغها تازه شد و ماه محرم آمد
کربلا شعله شد و تیغ دمادم آمد
خون ترازو شد و هنگامهی غیرت گل کرد
کربلا آمد و هفتاد و دو ملت گل کرد
کربلا شعشعهی سرخ رسول غزل است
کربلا شیعهترین شعر کتاب ازل است
کربلا آمد و پیغمبر خون معجزه کرد
مردی از جنس رسولان جنون معجزه کرد
داغ بر سجدهی بیتاب جبین آمده بود
اهل بیتی به علمداری دین آمده بود
سرخ در معرکه میسوخت و در بند نبود
مثل یک مرد، اسیر زن و فرزند نبود
گفت این بار نه شمشیر، بدن میخواهم
تیغ را لایق بیتابی تن میخواهم
دل دلیل است اگر پای طریقت دارید
قدمی سوخته در راه حقیقت دارید
گفت میترسم از این مردم دل دادهی نان
نگرانم، نگرانم، نگرانم، نگران
نگرانم، نه از این دست که دل سرد شوند
ترسم این است که دلدادهی نامرد شوند
تیغ اگر لایق مرد است خریدار منم
دین اگر دین یزید است گنه کار منم
اگر این کفر به فتوای شما حق گویند
بهتر آن است به من کافر مطلق گویند
آی مردم که یزید آینهی دین شماست!
بت پرستی به خدا بهتر از آیین شماست
سجده بر لات و هبل حد دمادم دارد
شاخهی دین شما بار جهنم دارد
رفت و بیهودگی شهر نگاهش میکرد
زخمها را پس از این توشهی راهش میکرد
رفت تا گل بکند خون بدهد، آب شود
با لبی تشنه به آتش بزند ناب شود
کوه نازک شد و یکباره کم آورد جنون
مرد جاری شد و رگهای محرم در خون
عطش اسطوره شد و آب به ذلت افتاد
مشک نزدیک لب آمد به اجابت افتاد
تیغها خانه نشین بدن گل میشد
دل کمین خوردهی تقدیر تحمل میشد
کربلا عشق شد و دغدغه شد کامل شد
اضطرابی شد و پابند حریم دل شد
شرح این قصه بماند به دلی لایقتر
به نفس سوختهای، حنجرهای عاشقتر
شرح اجداد تو این گونه سرودن سخت است
شاعری پیش تو این گونه که بودن سخت است
با من از غربت خود حرف بزن جاری شو
به کلامت سبب رونق بیداری شو
گفت: این دایره تکرار و تسلسل دارد
به زمین خوردن گل پشت سر گل دارد
این چنین بود خدا خواست و ماهم بودیم
این چنین بود که ما سلسلهی غم بودیم
قسمت مشهد من خاک خراسان باشد
آخرین حلقهی این سلسله پنهان باشد
خاک از حجت حق خالی و تنها نشود
علت رویش دین گنگ و معما نشود
میروم یکنفر از قافله کم خواهد شد
حلقهای دیگر از این سلسله کم خواهد شد
میروم بعد من آواره و حیران نشوید
با شکم باختگان؛ مرتکب نان نشوید
میروم تا که پر از حوصلهی غم باشم
میروم تا که زجمعیتتان کم باشم
نگرانم که در این وادیه سر گردانید
دل ندادم که به من سوخته برگردانید
بعد من فاصله در بین شما جایز نیست
فرق در بین قوانین خدا جایز نیست
سنت و سیرهی قرآن خداوند یکی است
دین ما بر سر آزادگی و بند یکی است
دین ما در گرو عترت و قرآن باشد
به یقین میرسد آن کس که مسلمان باشد
همگی پیرو دین یک تن و یک سر باشید
ظاهر دین بگذارید و برادر باشید
دستها گر همه آیینهی وحدت بشود
هر دعایی که بخوانید اجابت بشود
نکند بعد من از اوج به پستی بروید
ترس دارم پی گوساله پرستی بروید
نگرانم که در این دایره محبوس شوید
دل و دین باختهی حیلهی سالوس شوید
بعد من صحن و سرایی و ضریحی باشد
مردگان را نفس گرم مسیحی باشد
بعد من پنجرهای هست که اعجاز کند
دل فولاد به هم بافته را باز کند
جسم من در صدف آینه پنهان باشد
مرقدم خانهی امید فقیران باشد
نه فقط گنبد و گلدسته نشانی من است
دل اگر سوخته شد نور مرا در بدن است
هر که دل سوختهی ما شد و آهی بخرد
صحن و ایوان طلا را به نگاهی بخرد
هر که زائر بشود خالص و بی دل ما را
به سلامش بدهم آخرت و دنیا را
در غم و شادی و بیماریشان میآیم
لحظهی خواب به بیداریشان میآیم
عشق ما خصلت پیدا و نهانی دارد
«هرکه بر چهره از این داغ نشانی دارد»