ghaemiyeh.com
سرشناسه:غفورزاده، محمدجواد، ۱۳۲۲ -
عنوان و نام پدیدآور:سلام بر خورشید/ محمدجواد غفورزاده (شفق)؛ تهیه و تدوین اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی.
مشخصات نشر:مشهد: انتشارات قدس رضوی، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری:۹۶ ص.؛ ۱۲ × ۱۷ سم.
شابک:964-90995-7-3
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:چاپ قبلی: آستان قدسرضوی، موسسه چاپ و انتشارات، ۱۳۸۵.
موضوع:شعر فارسی -- قرن ۱۴
موضوع:شعر مذهبی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده:آستان قدس رضوی. اداره امور فرهنگی
شناسه افزوده:موسسه انتشاراتی قدس رضوی
رده بندی کنگره:PIR۸۱۵۲ /ف۸۳۴س۸ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی: ۸فا۱/۶۲
شماره کتابشناسی ملی:۲۴۸۱۹۰۹
بسم الله الرحمن الرحیم
مجموعه شعر در سایه سار آفتاب 1
سلام بر خورشید
سرآینده: محمدجواد غفورزاده (شفق)
سلام بر خورشید
محمدجواد غفورزاده (شفق)
تهیه و تدوین اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی.
مشخصات نشر:مشهد: انتشارات قدس رضوی، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری:۹۶ ص.؛ ۱۲ × ۱۷ سم.
شابک:964-90995-7-3
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
مسیح عترت نور
بهار زیارت
آینه آفتاب
پاره جان پیغمبر
شهر شهادت
قدمگاه
بهشت بین دو کوه
پروانه شدن
کبوتر حرم
متن آیه نور
دل بیقرار
خورشید خورشیدها
پروانه معراج
باغ بلور
باغ آرزو
قصد زیارت
پنجره فولاد
احساس آفتاب شدن
حرف دل
گریه پنهان
زیارت
هفت شهر عشق
گل بهشت
عذر تقصیر
قبله هفتم آفرینش
کبوتر دل
ضریح آفتاب
اشک بدرقه
مسافر
اشک گریزپا
خوشه انگور
خورشید پشت پرده
باغ بهشت
شعر شیعه سرشار از شور و شعور است، شعری که تار و پود آن شرح شوریدگیهای لبریز از شهودی الهی و دینی است. در واژه واژهی آن میتوان دلدادگیهای فراتر از دایره عقل مآل اندیش و حسابگر را دید و در همان حال خردورزی و عقلانیتی بارور از نابترین چشمههای وحی و سنت را یافت.
این شعر روزی از حنجره سرخ فرزدق در کنار کعبه میتراود. روزی در کام ابوالاسود دئلی گل میکند و گاهی بر زبان حسان بن ثابت جریان مییابد و مهر تأیید پیامبر آفتاب را دریافت میکند:
«لا تزال مویدا بروحالقدس ما نصرتنا بلسانک»
«همواره در پناه روحالقدس باشی که با زبان خود یاری ما کردی»
این شعر زمانی در زبان کمیت میشکفد، گاهی در گلوی سید حمیری و روزی در کام دعبل با چکامه بلند «تأیید» خود و سپس در حنجره شاعران پارسی گوی و عربی گوی گل میکند و عطر آسمانی عشق به خاندان نبوت را در سرزمینهای اسلامی میپراکند. اما به راستی کدامین قلم را یارای آن است که این اقیانوس عاشقی را در ظرف واژگون بگنجاند و کدامین دست میتواند خامه به تقدیر و سپاس از ستایندگان آفتاب بچرخاند؟ اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی با درک این ضرورت که فرهنگ، بدون آمیختن با هنر نهادینه نمیشود و نیز با توجه به این واقعیت که نسل امروز ما به اندازه پیشینیان و شاید بیشتر از آنان به شعر توجه و عنایت دارد بر آن شد، از شاعران اهل بیت علیهم السلام درخواست کنند برای خاندان نبوت صلی الله علیه و آله آثاری تازه و نو بیافرینند و خوشبختانه این خواهش با اقبال آن بزرگواران مواجه گردید. ما ضمن سپاس از این استادان فرهیخته مجموعه اشعار ایشان را به خوانندگان محترم و زائران و عاشقان ارجمند حضرت شمس الشموس علیه السلام تقدیم میکنیم.
آستان قدس رضوی
معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی
اداره امور فرهنگی
در دنیای بیرحم امروز، که بشر کوآنتومی با سرعت مجذور انسان بر ثانیه، به سمت غوطهوری در تاریکی مطلق پیش میتازد و هجوم همه جانبهی بیهویتی، چونان اژدهایی هفت سر، در پوشش هنرهای هفت گانه، دهان به بلعیدن فرهنگها و باورهای انسانی گشوده است، آخرین پناهگاهی که غزالان عشق و عاطفه میتوانند در آن آرام گیرند، جایی نیست جز خنکای سایه ساری که در آن ترنم آوایی ملکوتی، عطر گلهای ایمان میپراکند. آرامشی که رهاتر از این قیل و قالهای متداول ایام، انسان افسرده، مضطرب و دلتنگ این روزگار را به سمت نیمهی پنهان خود فرا میخواند و در هر عصر و روزگار به شکلی و زبانی متفاوت درآمده است. هم، در آواز غریب شبانان میتوان ردی از این دعوت جست هم در قصاید فاخر و مطول ادیبان، به گونهای که میزان برخوردی از این بازگشت به خویش را میتوان معیار شعر در راستای باورمند بودن یا نبودن دانست.
در قرن انسانهای مجازی، هرچند شعر، روزگار محاق خود را میگذارند اما هنوز هم میتوان آن را اصیلترین و انسانیترین هنر دانست، زیرا به شکلی مستقیم ریشه در احساسات، عواطف، آرزوها و تخیلات انسان دارد.
غم، شادی، شکست، پیروزی، شادکامی و ناکامی آدمیان، هنگامی که بر شانهی کلمات مینشیند شعر متولد میشود. اما آنچه شعر باورمند را، ارزش وجودی بیشتری میبخشد تلاشی است که شاعر، در درک و تصور لحظاتی فراتر از زندگی جمادی و نباتی آدمیان دارد. این گونه شعر خود را در دایرهی زبان و هنجارهای آن محصور نمیسازد. خود را با معیارهای زیباشناسی متداول نمیسنجد، و در موازنهی میان در آمیختن با تخیلات شاعرانه و نگریستن به افقی فراتر از حرفهای روزانه، هیچگاه لحظهای درنگ نمیکند و به سمت ماندگار شدن پیش میرود. اگر معنا را جان شعر، و زبان و بیان را جسم آن در نظر بگیریم، شعر باورمند به این بیت معتقد است که:
مکن در جسم و جان منزل، که این دون است و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه، نه اینجا باش نه آنجا
زیرا شاعر چنین شعری وقتی خود حاضر است تمام زندگی و هستیاش را در راه نیل به آرمانی الهی فدا کند سخن گفتن از هویت شاعرانه و ارزش گذاریهای ادبیانه دیگر چه محلی از اعراب خواهد داشت؟! شعر باورمند شیعی گونهای خاصتر است که نمونههای پیشین آن را در میان دلسوختگانی چون (کمیت) و (فرزدق) باید جستجو کرد. در روزگار معاصر تلاشهای بیشتری برای احیا و نوسازی شعر باورمند شیعی انجام شده است. در میان افرادی که زحمات فراوانی در
این عرصه کشیدهاند نام استاد «شفق» به گونهای برجسته و متمایز است. «شفق» نتیجهی سالها تلاش شعری خود را در قالب کتابهای مختلف، اعم از تألیف یا تدوین در اختیار دوستداران اهل بیت گذاشته است و ابیات زیبای او نظیر بیت معروف:
من که کبوتر دلم، انس گرفته با رضا علیه السلام
میشنوم زقدسیان، زمزمه رضا رضا علیه السلام
موید آن است که کلام وی به نحوی در میان آحاد گوناگون جامعه رسوخ کرده و بر لوح جانها نقش بسته است.
در شعر «شفق» جدا از آن که میتوان لحظات عاطفی و روحانی نابی را لمس کرد که برای لرزندان شانههای انسان کافی است میتوان زیباییهای زبانی و شگردهای ادبی را نیز به تماشا نشست، نکتهای که در اشعار بسیاری از شاعران مذهبی سرا، مغفول واقع شده است.
شاید ادیبان آهار خورده با شنیدن اشعار «شفق»، ابرو در هم بکشند و نقدهای فاضلانهی خویش را چون صاعقه بر سر کلماتش فرود آورند، اما هرگز نخواهند فهمید چه گذشته است بر حال کسی که «حاشیهی برگ شقایق» را خوانده است؟! برای درک شعر «شفق»، کافی است چشمهایت را فراموش کنی و بگذاری نسیم، تو را با خود ببرد به جایی که، کلمات نیم سوختهاش واویلا کنان دشت پریشانی را «هروله» میکنند آن وقت میفهمی این بیت یعنی چه:
در انعکاس سرخی خون خدا «شفق»!
تشبیه و استعاره اگر یافتی بگو
باید عاشق شده باشی، و بگذاری این عشق در تمامی سلولهایت شعله بکشد، آن وقت بیتاب که شدی، چون کبوتری پرپر زنان، تازه درک میکنی حال بیقراران چگونه است، و کلامشان چه سبک و سیاقی دارد. تازه متوجه میشوی چه رنجی نهفته است لابلای این واژههای خاموش:
دلش قرار ندارد «شفق» که میگوید:
قرار ما حرم توست یا امام رضا علیه السلام
شعر «شفق» وصف الحال مشتاقی است، حدیثی عاشقانه، که در کسوت کلمات آمده است. برشی است از لحظههای بی تابی و پریشانی، حدیث آرزومندی است که به بال چلچلهای بسته شده:
به نام «حجت هشتم» در این بهارستان
ببند نامهی حاجت به بال چلچلهای
کافیست در آستان حرم امام رضا علیه السلام ایستاده باشی، و دلت نیز همراهت آمده باشد، آن وقت کدام اذن ورودی از این بیت قشنگتر میشود:
چگونه پیش تو از شرم، سر بلند کنم
در آستان تو از اشک سر به زیرترم
شعر «شفق»، عرصهی پرواز کبوتران حرم است؛ پرندگان سپیدبالی که از کنار «ایوان طلا» پر میگشایند و در «غربت بقیع» فرود میآیند، کبوترانی که با کاروان اسیران، شام را طی میکنند و چشمان گریان فرات را از عطش، پاک میکنند. برای راه بردن به شعر «شفق»، باید از چشمهی سحر وضو گرفت، و بر سجادهای از گل نشست، آن گاه پس از خواندن نافلهای متبرک از صدای بالهای «یا کریم» دفتر شقایق را گشود و خواند که در حاشیهی آن چه نوشته است.
اشعار «شفق» شرح حدیث دلِ تنگ است
این شعر اگر هست، اگر نیست، قشنگ است
دکتر حسین ابراهیمی
دمید از افق آرزو، سپیدهی صبح
گرفت روشنی از نو، چراغ دیدهی صبح
شب فراق به پایان رسید، شکر خدا
هوا عصارهی گل شد، سحر چکیدهی صبح
ستارگان همه از دست ماه نوشیدند
شراب نور زانگور دست چیدهی صبح
گشود دیده به روی سپهر، خورشیدی
که خواند مرغ سحر، تا سحر قصیدهی صبح
مدینه جلوهی شمس الشموس را چون دید
سلام کرد به زیباترین پدیدهی صبح
رسید در شب یلدا، مسیح عترت نور
به دلنوازی جان به لب رسیدهی صبح
طلوع کرد که گلها بیاورند ایمان
به آرمان بلند سحر، به ایدهی صبح
درست در قدم او، طلسم خواب شکست
گرفت روشنی از او سواد دیدهی صبح
به رو سپیدی خود، هر پگاه مینازید
به یمن دیدن او محو شد عقیدهی صبح
به روشنان فلک، داد درس شب شکنی
پس از تلاوت آیات برگزیدهی صبح
نثار مقدم او شد زغرفههای بهشت
شکوفههای دل انگیز نو دمیدهی صبح
«حدیث سلسله» را، آسمان نیشابور(1)
1) کلمه لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی بشروطها و انا من شروطها
نوشت با قلم نور بر جریدهی صبح
خدا نصیب کند جرعهای از آن دریا
به می کشان سبوی عطش کشیدهی صبح
پناه برد به دامان او، غزال سحر
امان گرفت از او، آهوی رمیدهی صبح
کنار پنجرهاش، آب شد دل فولاد
همین که سرزد از ایوان او سپیدهی صبح
به حلقههای ضریحش، ستاره بست دخیل
قسم به گوهر اشک به رخ دویدهی صبح
خدا کند «شفق»! این چامهات قبول افتد
که پروریدهی طبع است و آفریدهی صبح
بهار آمد و بر روی گل تبسم کرد
شکوه وا شدن غنچه را تجسم کرد
بهار دید که شمشادها جوانه زدند
شکوفههای جوان را نثار مردم کرد
زسمت مشرق دلها وزید عطر بهشت
بهار مست شد و راه باغ را گم کرد
به سایه سار زیارت نشست و با مژهاش
غبار روبی صحن امام هشتم کرد
پس از طواف حرم، یا «محول الاحوال»!
بهار با نفس عاشقان تفاهم کرد
بهار، نیت معراج داشت وقت نماز
به خاک مقدم زوار او تیمم کرد
در آستان رضا، «انما یریدالله»
کریمهای است که روحالامین ترنم کرد
زلال اشک اگر گل کند، به لاله قسم
که با امام رضا میشود تکلم کرد
هر روز سر زخواب چو بردارد آفتاب
از خاک پاک توس گذر دارد آفتاب
پر میکشد به سمت سراپردهی رضا
گویی پرستویی است که پر دارد آفتاب
از بس که سر نهاده بر این آستان پاک
بر جبهه آب و رنگ سحر دارد آفتاب
از فیض خاک بوسی شمس الشموس یافت
این تاج عزتی که به سر دارد آفتاب
صدها ستاره بر سر راهش نشستهاند
کز مشرق زمین چه خبر دارد آفتاب
تا نام توست بر لبش، ای ثامن الحجج!
در سر کجا حدیث دگر دارد آفتاب؟
در آستان قدس تو همراه قدسیان
پاس حریم اهل نظر دارد آفتاب
ای پرتو جمال تو خورشید آفرین
بی روی ماه تو چه هنر دارد آفتاب؟!
صد ساغر از شعاع گرفته به کف، مگر
یک جرعه از نگاه تو بردارد آفتاب
تا انعکاس مهر تو را منتشر کند
از شرق تا به غرب سفر دارد آفتاب
هر ذره، آفتاب شود با محبتت
بیدوستی تو چه ثمر دارد آفتاب؟
با جلوههای حسن تو، ای ماه هاشمی!
کی اعتنا به قرص قمر دارد آفتاب
تا دل به موج خیز ولای تو داده است
همچون صدف امید گهر دارد آفتاب
گرم طواف گنبد و گلدستهی طلاست
ورنه چه احتیاج به زر دارد آفتاب؟
هر صبحدم که سر زند از مشرق امید
اول به زائر تو نظر دارد آفتاب
از غربت غروب تو، ای آفتاب عشق!
صد داغ آتشین به جگر دارد آفتاب
چشمش زگریه خشک نشد در فراق یار
تا بامداد، نرگس تر دارد آفتاب
انگور تا به زهر شد آغشته، تا ابد
از سایبان تاک، حذر دارد آفتاب
در حیرتم که این جگر چاک چاک توست
یا سینهای به رنگ شرر دارد آفتاب؟
ای دیدهی تو منتظر دیدن «جواد علیه السلام »
صد چشم انتظار به در دارد آفتاب
دست دعا بلند کند چون بر آسمان
همچون «شفق» امید اثر دارد آفتاب
روز طلوع «شمس ولایت اباالحسن»
دیدم زگریه، نرگس تر داد آفتاب(1)
گفتم خدا نکرده مگر در پگاه عید
از یک حدیث تلخ، خبر دارد آفتاب؟
گویا گذشته است ز ویرانههای «بم»
رنگی به رنگ اسب کهر دارد آفتاب
از شعلههای زلزله، خاکستری به جاست
زین ماجرا به سینه شرر دارد آفتاب
صد باغ سبز، تا مژه بر هم زدند سوخت
تاب خطر مگر چه قدر دارد آفتاب
تا سی هزار لاله به خون آرمیده دید
صد داغ آتشین به جگر دارد آفتاب
تنها نه جان ملت ایران زغم گداخت
از ما دلی گداختهتر دارد آفتاب
دیروز، عید، رخت سفر بست از آن دیار
امروز جان زمزمه گر دارد آفتاب
تا باز سر، بلند کند آسمان «بم»
بر لب سرود صبر و ظفر دارد آفتاب
مردم! زشور همت و همیاری شما
جای شکوه دارد و فر دارد آفتاب
از محضر شریف تو، ای هشتمین امام!
امید لطف و عطف نظر دارد آفتاب
1) 1ـ این ابیان را پس از وقوع زمین لرزه «بم» که منجر به خرابی کامل آن شد در صبح روز جمعه 5/10/1382 ساعت 5 بامداد و قربانی شدن بیش از سی هزار نفر از مردم گردید سرودم و به قصیده آفتاب افزوده شد.
صبح است و در بزم چمن، هر گل تبسم میکند
باغ از طراوت، حسن یوسف را تجسم میکند
ساقی می باقی به کف، مطرب ترنم میکند
موج نشاط و عشق چون، دریا تلاطم میکند
شو و شعف غوغا به پا، در جان مردم میکند
از شرق عصمت جلوهها، خورشید هشتم میکند
در حیرت درگاه او، دل دست و پا گم میکند
باشد که بر دیدار او، شیدا شود دل بیش از این
پیش از ولادت مادرش، دل بست با پیغام او
آرامش جان یافت از، تسبیح صبح و شام او
روزی که عالمگیر شد، اشراق فیض عام او
آن روز آغوش پدر، شد بستر آرام او
برداشت با آب فرات از روز اول کام او
یعنی زخم نینوا، میریخت می در جام او
دل برد از «موسی» ولی، نام «علی» شد نام او
«فالله خیر حافظا»، بر این وجود نازنین
آب بقا را شرمگین، لعل لب نوشش کند
موسی کلیم الله را، گویا و خاموشش کند
دارد ید بیضا اگر، دستی در آغوشش کند
آن کس که جا در سایهی، لطف خطا پوشش کند
امروز اگر شور ولایت خانه بر دوشش کند
گردون هلال ماه را، چون حلقه در گوشش کند
فردا عنایات رضا، حاشا فراموشش کند
باشد که بگشاید بر او، آغوش فردوس برین
این اصل مصباح الهدی، مشکات علم و نور شد
از اشتیاق وصل او، موسی کلیم طور شد
چون مرکب اجلال او، وارد به نیشابور شد
نزدیک شد آیات حق، آثار باطل دور شد
هر لاله جامی لب به لب، از بادهی منصور شد
هر غنچه گل شد، هر گلی لبخند زد مسرور شد
از خطبه شیرین او، سرها همه پرشور شد
برخاست غوغایی به پا، از آن حدیث دلنشین
ای بت شکن تراز خلیل! ای یار موسای کلیم!
ای رمز تنزیل کتاب ای ترجمان «حا» و «میم»!
ای سینهات طور سنین، ای صاحب قلب سلیم!
باران رحمت ریخته از آن دل و دست کریم
ای جاری از پیشانیات، نور صراط مستقیم
حکم ولایتعهدیات، محکوم الملک عقیم
صبرت شگفت انگیزتر، از آیت کهف و رقیم
ای یوسف زهرا که شد، صبر تو ایوب آفرین
ای چتر یاسین بر سرت، یاس بهشتی بو تویی
ماه هدای منظر و مهر هلال ابرو تویی
آن کس که خیزد آفتاب از آستان او تویی
در آفرینش، نکتهی باریکتر از مو تویی
عشاق را دلبر تویی، آفاق را دلجو تویی
در هر زمان آیینهدار «لیس الا هو» تویی
هم حجت هشتم به حق، هم ضامن آهو تویی
دریای فیض و رحمتی، چون رحمةُ للعالمین
این پنجهی مشکل گشا، رفع گرفتاری کند
از خواب غفلت خلق را، دعوت به بیداری کند
مهرش پرستوی مهاجر را پرستاری کند
درماندگان را یاوری، مظلوم را یاری کند
دل در طواف کویش احساس سبکباری کند
باران رحمتهای او، اشک مرا جاری کند
من گرچه بد کردم ولی، او آبروداری کند
در سفرهی احسان او، شرمنده است این کمترین
تا صحبت از این پارهی جان پیمبر میشود
دنیای ما با عشق او، دنیای دیگر میشود
ساقی اگر باشد رضا، هر لاله ساغر میشود
خاک خراسان چون بهشت از او معطر میشود
خار چمن با لطف او، سرو و صنوبر میشود
خورشید در این بارگاه از ذره کمتر میشود
وقتی طواف حضرتش، با حج برابر میشود
«قل هذه جنات عدن فادخلوها خالدین»
هرگاه کارم زار شد، گفتم علی موسی الرضا علیه السلام
هر شب دلم بیمار شد، گفتم علی موسی الرضا علیه السلام
وقتی گره در کار شد، گفتم علی موسی الرضا علیه السلام
دنیا به چشمم تار شد، گفتم علی موسی الرضا علیه السلام
پاییز دل، غمبار شد، گفتم علی موسی الرضا علیه السلام
تا بخت با من یار شد، گفتم علی موسی الرضا علیه السلام
چون لحظهی دیدار شد، گفتم علی موسی الرضا علیه السلام
چشم من و جامی از آن، سرچشمهی نور و یقین
گاهی قدم در وادی صبر و توکل میزنم
بر روی دریای گنه، با مهر او پل میزنم
در کارم از «دیوان حافظ» هم تفأل میزنم
بر تارک شعر «شفق»، تاجی پر از گل میزنم
گاهی دم از هجران روی مصلح کل میزنم
چون ذره بر دامان او، دست توسل میزنم
در عین مهجوری دم از، صبر و تحمل میزنم
اما ندارم طاقت صبر وتحمل بیش از این
خلق را کعبهی ایمان و امیدست اینجا
به مرادش رسد آن کس که مریدست اینجا
این خراسان بود و مشرق خورشید وجود
بی پناهان همه را چشم امیدست اینجا
چشمهی فیض بود «شهر شهادت» آری
عشق را مایهی الهام و نویدست اینجا
غرق در عطر حضور ملکوتست، مگر
که همان آینهی عرش مجیدست اینجا؟
گر در این آینه با چشم بصیرت نگری
ای بسا نکته که پیدا و پدیدست اینجا
یک جهان خاطرهی زنده از ایام قدیم
نقش دیوار و در «صحن جدید»ست اینجا
مسجد و صحن و رواق و حرم و کفش کنش
با دل سوخته در گفت و شنیدست اینجا
بسته بر پنجرهاش، سلسلهی اشک دخیل
زان که بر قفل مهمات، کلیدست اینجا
«شرط توحید» که سرفصل حدیث نبویست ـ
جلوهگر با خطی از نور سپیدست اینجا
این زمین، خوابگه ظالم و مظلوم بود
عجبا! بستر جلاد و شهیدست اینجا
نه همین قبلهی دلهاست «شفق»! خطهی توس
خلق را کعبهی ایمان وامید است اینجا
جلوه گاه لطف حق، یا کوثر نور است این؟!
بارگاه زادهی موساست، یا طور است این؟!
ای امام راستان! ای بضعهی پاک رسول
مشهد قدس تو، یا یک کهکشان نور است این؟!
آستان قدس تو شایستهی بوسیدن است
چون مقام وحی و جای بوسهی حور است این
ای قدمگاه تو خاکش، سرمهی اهل نظر
یادگار صبح وصلت در نشابور است این
اشک در چشم کبوترهای عاشق حلقه زد
در حریمت گریهی شیدایی و شور است این
ای به یاد غربتت، زنهای نوغان نوحهگر
چلچراغ اشک یا گلدستهی نور است این؟!
در سه جا، افتادگان را دستگیری میکنی(1)
ای به قربان وفایت، قول مشهور است این
روی کی گردانی از بیچارگان مستمند
بیگمان از ساحت اکرام تو دور است این
نعمت قرب جوارت را مگیر از دوستان
از حضورت ای سلیمان! حاجت مور است این
1) حدیث رضوی: اذا تطایرت الکتب… و عند الصراط و عند المیزان.
السلام ای وارث نوح و خلیل!
ای جلال و جلوهی رب جلیل!
ای درون سینهات قلب سلیم
وارث عیسی و موسای کلیم
ای شمیم بوستان فاطمه
ای ولایت، شرط توحید همه
ای دلیل روشن صبح الست
با طلوع تو طلسم شب شکست
ای ولی الله اولی بر نفوس!
ای مسافر از مدینه سوی توس
لحظهای کردی در آن وادی درنگ
خاک نیشابور شد فیروزه رنگ
ای تولایت سعادت آفرین
ای رواقت منظر عرش برین
بس که در عشق الهی گم شدی
کعبهی جان، قبلهی هفتم شدی
ای صفای روح، آب و خاک تو
عرش، یعنی آستان پاک تو
آستانت بوسه گاه فرشیان
فرش ایوانت، نگاه عرشیان
عرش را اینجا به زیر آوردهاند
دل پسند و دلپذیر آوردهاند
1) حدیث نبوی: بین الجبلین روضه من ریاض الجنه
عاشقان را هست در اینجا روا
ذکر «الرحمن علی العرش استوی»
این سخن افکنده در اینجا طنین
«ادخلوها بسلام آمنین»
ای حریمت را ملائک در طواف
جبرئیل اینجا بود در اعتکاف
ای حریمت گلشن از جوش ملک
یا رضا «یا لیتنا کنا معک»
با تو رونق بیشتر دارد بهشت
هشت باب و هشت در دارد بهشت
ای تجلای صریح آفتاب
ای ضریح تو ضریح آفتاب
آفتاب اینجا به عزم خاک بوس
از تو رخصت خواهد ای شمس الشموس
ای تمام اختران دل بستهات
چلچراغ آسمان گلدستهات
چیست، ای آیینهدار کاینات
«گنبد زرین» تو؟ چتر نجات
ای پرستوها همه پروانهات
آب زمزم آب «سقاخانه»ات
ای دل و جان از ازل در رهن تو
آفتاب آیینهدار «صحن» تو
صحنهی بشکوه شور عشق ناب
صحن «آزادی» و صحن «انقلاب»
دل که سرگردان در «ایوان طلاست»
یک زیارت نامهاش «قالوا بلی»ست
ای حریم قدس تو «دارالسرّور»(1)
ذکر «دارالذکر» تو آیات نور
شب همه شب میشود با یک نگاه
شمع «دارالزهد» تو قندیل ماه
جام «دارالرحمه» از رحمت پر است
چون صدف دامان او غرق دُر است
سبزپوشان فلک بستند صف
زیر طاق روشن «دارالشرّف»
1) تمام عناوین مشابه دارالسرور، دارالزهد و… رواقهای جدید حرم مطهر رضوی است.
دیدهی گردون به دست فیض توست
چشم «دارالفیض» مست فیض توست
چون حجر دارد ثواب استلام
بوسه بر خاکِ درِ «دارالسّلام»
ای رواق دیده و دل جای تو
بوسه گاه عرش «پایین پای» تو
ای جبینات روشن از انوار وحی
جلوهی توحید در سیمای تو
ای تجلی بخش نور معرفت
سینهی تو وادی سینای تو
از فروغ دیدهات کانون مهر
سود اهل عشق در سودای تو
ای که در آیینهی جام او فتاد(1)
صوفی از خندهی می در طمع خام افتاد (حافظ)
در ازل عکس رخ زیبای تو
تشنگان عشق، لبتر میکنند
از زلال جاری صهبای تو
سایه گسترده بر آفاق وجود
رحمت پیدا و ناپیدای تو
ای خوشا هر روز و شب با اشتیاق
دانه چیدن با کبوترهای تو
اشک ما چون نیت پابوس کرد
متصل شد قطره با دریای تو
با تو میراث «شهید کربلا»ست
ای نوای نینوا در نای تو
ای گشوده بال تا معراج قرب
ای خراسان مسجدالاقصای تو
ای رواق دیده و دل جای تو
بوسه گاه ماه «پایین پای» تو
1) عکس روی تو چه در آینه جام افتاد
«پشت سر» فوج ملائک در نماز
«پیش رو»یت مشرق راز و نیاز
یافت از خاک رهت فر و شکوه
این بهشت باصفا بین دو کوه
ای مسیحا خصلت ای موسی صفت!
یافت در حق تو هرکس معرفت
طوف قبرت بهر او جان پرورست
«برتر از هفتاد حج اکبرست»
ای مقام امن جانان «بست»تو
ای کلید قفلها در دست تو
گرچه محو «لیس الا هو» شدی
گاهگاهی ضامن آهو شدی
من چه گویم با تو ای خیر کثیر؟
در کمند آرزوهایم اسیر
آهوی سرگشتهی این بیشهام
صید دام نفس کافر پیشهام
نفس نافرمان عذابم میدهد
شعله آسا پیچ و تابم میدهد
ای تو را آهوی دل، سر در کمند
مستمندم، مستمندم، مستمند
اینک ای دست خدا، دستم بگیر
«تا نیفتادم زپا، دستم بگیر»(1)
تا نیفتادم زپا دستم بگیر (بیژن ترقی)
ای دعا در پیشگاهت مستجاب
شد گناهان، بین ما و تو حجاب
1) مستمستم ساقیا دستم بگیر
پیش عفوت، ما کجا آهو کجا؟
در حقیقت ما کجا و او کجا؟
ای ولایت، معرفت آموز دل
این من و این سیل اشک و سوز دل
این تو واین سفرهی انعام تو
چشمه اندر چشمه، فیض عام تو
از تو یک عطف توجه، ای عطوف!
ای بلندای کرامت، ای رئوف
ای نگاه آشنایت، دلفریب
ای جگرسوز جدایی، ای غریب
چون هما اینجا گشوده بالها
جلوهی «قبر بطوس یالها»
غبطه میخوردیم بر اقبال مرگ
چون تو میرفتی به استقبال مرگ
ذره ذره زهر، در کام تو ریخت
شوکران قهر، در جام تو ریخت
سروها بعد از تو در «باغ حمید»
هر یکی ـ چون بید ـ مجنون شد خمید
اشکها چون لالههای واژگون
کرد دامان «شفق» را غرق خون
گلزار بهشت است، غمی نیست در اینجا
حق را به جز این در، حرمی نیست در اینجا
فرمود نبی: روضهای از باغ بهشت است
در سایهی گل، خار غمی نیست در اینجا
در این حرم عقده گشا، میشکفد گل
چون غنچه دل سر بهمی نیست در اینجا
این صحن و سرا مطلع خورشید وجود است
پیداست که گرد عدمی نیست در اینجا
از خود به خدا میرسد اینجا دل عارف
ای هم سفران! پیچ و خمی نیست در اینجا
پوشیده شد از بال ملک، این حرم قدس
زنهار که جای قدمی نیست در اینجا
آندم که دلت قفل ببندد به ضریحش
شیرینتر از آن لحظه، دمی نیست در اینجا
سوگند به آئینهی جودش به جوادش علیه السلام
جانسوزتر از این قسمی نیست در اینجا
این بارگه از شمع هدایت متجلی است
پروانه شدن، کار کمی نیست در اینجا!
ما گرچه «شفق»! منزلت خار نداریم
گلزار بهشت است غمی نیست در اینجا
این حریم کیست با نور و جلال آمیخته؟
جلوهاش چون باغ جنت با جمال آمیخته؟
آستان زادهی موساست اینجا، کز ازل
مهر او با جان سرشته، با خیال آمیخته
دست و پا گم میکند جبریل اینجا چون نسیم
بوی غربت بس که با عطر وصال آمیخته
ضجهی افلاکیان و های های خاکیان
با صدای مبهم پرواز بال آمیخته
از دل گلدستهها تا دور دست آسمان
لحن داودی است با صوت بلال آمیخته
ای خوشا آن کس که اینجا مثل شمع چلچراغ
در وجودش شعله با اشک زلال آمیخته
رو بر این دارالامان کن از سر صدق و یقین
دل بگیر از باور با احتمال آمیخته
نور این خورشید، روز افزون شد، اما قرنهاست
دولت اقبال مأمون، با زوال آمیخته
خشم و خشنودی او، خشنودی و خشم خداست
چون رضایش با رضای ذوالجلال آمیخته
بیبهشت لطف او، دانی چه باشد زندگی؟
برزخی تاریک با وزر وبال آمیخته
فیض میبارد بر او، ابر کرامت چون بهار
هرکه اینجا معرفت را با کمال آمیخته
شاهدند اینجا کبوترها، که هر شب تا سحر
اشک شوق زائران با شور و حال آمیخته
چشم در چشم ضریح و دست در دست دعا
گریهای اهل تمنا با سؤال آمیخته
آن که مجذوب تولای رضا علیه السلام شد گوهرش
با زلال روشن زهرا سلام الله علیها و آل آمیخته
باب امید جهان است آستان قدس او
نا امیدیها در اینجا با محال آمیخته
شادی بیغم، و لای اوست، ورنه در جهان
رنج با راحت، مسرت با ملال آمیخته
من که هستم؟ ذره پیش مهر عالمتاب او
اشک بر مژگان من با انفعال آمیخته
سایه پرورد خراسانم، که در باغ ادب
سروناز شعر من با اعتدال آمیخته
خیر مقدم را «شفق» در جشن میلادش سرود
چامهای شیوا که با سحر حلال آمیخته
ای جمال تو متن آیهی نور!
هشتمین چلچراغ نخلهی طور
از شب قدر عارفان، که گرفت
روشنی از تو صبح نیشابور
میکند ظلمت بنی عباس
به چه تقصیرت از وطن مهجور
به خیال دوام دولت خویش
به بهانهی رسیدن به حضور
ساخت آواره از مدینه تو را
ظلم و خودخواهی حکومت زور
شدی از روضهی رسول جدا
شدی از کوثر رسالت دور
از همان لحظهی وداع تو رفت
از دل اهل بیت علیهم السلام، نور سرور
بدرقهی راه توست، اشک جواد علیه السلام
ای به ترک وطن شده مجبور
صبر کن تا زشرم آب شود
از شکیبایی تو سنگ صبور
با تو از راه «بصره» کرد عبور
فرس شوکتت ز «فارس» گذشت
به «صفاهان» رسید و «نیشابور»
همه در اشتیاق استقبال
همه مشتاق درک فیض حضور
کمکمای بضعهی رسول الله صلی الله علیه و آله
رخ نمودی زپشت پردهی نور
گفتی از راه دلنوازی و مهر
دوستان «ان سعیکم مشکور»
با حدیثی که سلسلهی ذهب است
آفریدی تو لؤلؤ منشور
کلمهی «لاالهالاالله»
دژ امن خداست حی غفور
ایمن است از عذاب جاویدان
هر که در این حصار شد محصور
ای که فرموده: این ولای من است
شرط توحید و شرط این منشور
السلام ای صلای فیض تو عام
«اشهد انک ترد سلام»
قرار ما، حرم توست یا امام رضا علیه السلام
امید ما، کرم توست یا امام رضا علیه السلام
خوشا به حال دل عاشقی، که در همه حال
کبوتر حرم توست یا امام رضا علیه السلام
قسم به قبلهی هفتم، که کعبهی فقرا
حریم محترم توست یا امام رضا علیه السلام
تو بوستان همیشه بهاری و خورشید
گل سپیده دم توست یا امام رضا علیه السلام
به عجز خم نشود، منت از فلک نکشد
سری که در قدم توست یا امام رضا علیه السلام
خط امان بنویسد برای اهل نظر
قلم اگر قلم توست یا امام رضا علیه السلام
ضریح سبز تو ای از مدینه دور، هنوز
طلایهدار غم توست یا امام رضا علیه السلام
دلش قرار ندارد «شفق» که میگوید:
قرار ما حرم توست یا امام رضا علیه السلام
من از جام ولایت، مست مستم
مگیر این ساغر ای ساقی! زدستم
به توحیدی ـ که شرط آن تولاست ـ
ولایت باورم، یکتا پرستم
رضا جان! ای فروغ آسمانها
زمین بوس تو از روز الستم
تو عطر ناب گلهای بهشتی
ولی من، خار بیمقدار و پستم
تو خورشید همه خورشیدهایی
ولی من، ذرهای بی پا و دستم
تو از جان نیستی بهتر؟ که هستی
من از دل نیستم عاشق؟ که هستم
تو بستی با دلم عهد محبت
ولی من، رشتهی الفت گسستم
من آن اشکم، که افتادم به پایت
من آن گردم، که بر راهت نشستم
حریمت را، به اشک توبه شستم
ضریحت را، دخیل گریه بستم
فقیرم، مستمندم، دردمندم
چه گویم بیش از این، اینم که هستم
مرا این شرمساری بس که یک عمر
نمک خوردم نمکدان را شکستم
زپا افتادهتر از من کسی نیست
بگیر از مرحمت ای دوست دستم
حسن تو، به هر دیده مصور شده باشد
جا دارد اگر، مهر منور شده باشد
عیسی نفسی، جز تو ندیدیم که در توس
نقش قدمش عافیت آور شده باشد
هر سو نگرد، جلوهی رخسار تو بیند
چشم دل اگر آینه باور شده باشد
با شهپر جبریل کند سیر در آفاق
هر دل که در این روضه کبوتر شده باشد
اشک از شرف بوسه به پایت، به چه ماند؟
آن قطره ناچیز، که گوهر شده باشد
تا عطر دلاویز تو، شیرازهی گلهاست
یک غنچه محال است که پرپر شده باشد
جز این شجر پاک و بهشتی، نشنیدیم
نخلی که چنین عاطفه گستر شده باشد
لطف تو شود ضامن آهوی دل ما
در طالع ما، گر که مقدر شده باشد
از چشمهی خورشید، خورد آب در اینجا
آن ذره که با خاک برابر شده باشد
هرگز نشود تشنه به صحرای قیامت
هرکس لبش از جام رضا، تر شده باشد
همسایهی دیوار به دیوار که دیده است؟
هم صحبت دلهای مکدر شده باشد
پاداش طواف حرم کعبه دهندش
هر سوخته دل، زائر این در شده باشد
پروانهی معراج بهشت است، نمازی
کز عطر ولای تو، معطر شده باشد
طبع «شفق» از فیض ولای تو عجب نیست
سیراب زسرچشمه کوثر شده باشد
ای آن که حریم تو پر از آیهی نور است
نومیدی و درگاه تو؟ از عشق به دور است
اینجاست تجلی کدهی شمس هدایت
یا مهبط انوار خداوند غفور است؟
ای شاهد تکریم تو آیینهی قرآن!
تفسیر کرامات تو انجیل و زبور است
از فرط تجلای تو در این حرم قدس
خورشید ز هر آینه در حال ظهور است
بر گرد ضریحت، اثر بال ملایک
بر صحن و رواقت، اثر بوسهی حور است
بر دامن زوار تو جاری است در اینجا
اشکی که درخشندهتر از باغ بلور است
ای پنجرهی پاک تو، در پنجهی اخلاص
دریاب دلی را که تمنای حضوراست
ای خاک کف پای تو سرچشمهی خورشید
هرجا که «قدمگاه» تو شد وادی طور است
تا محو تماشای تو شد «صبح نشابور»
«فیروزه» به زیبایی لبخند غرور است
توحید و تولای تو آمیخته با هم
پیداست که این گفتهی پیغمبر نور است
از شوق هماغوشی تو شهر شهادت
سرشار شکوفایی و شیدایی و شور است
ای وصف تو گستردهتر از دامنهی عشق
دیباچهی اوصاف تو در دست مرور است
آن کس که دلش از تپش عشق تو خالی است
از شرم شود آب، اگر سنگ صبور است
ای روح شفاعت، کرمی کن که به محشر
یک گوشهی چشم تو، مرا برگ عبور است
گفتم به غم عشق: تو دلجوی «شفق» باش
این آینه، یا جای تو یا جای سرور است
ای روشن امید، که در دل نشستهای
چون چلچراغ عشق، به محفل نشستهای
زنهار لحظهای نکنی غفلت از نگاه
آیینه وار اگر که مقابل نشستهای
برخیز و دست قافلهی عشق را بگیر
ای کاروان شوق، به منزل نشستهای
مجنون آن ضریح هماغوش نور باش
لیلای اشک من، که به محمل نشستهای
فیضی چرا نمیبری از این حریم قدس
«طومار عشق طی شد و غافل نشستهای»(1)
امواج رحمت است در این بحر بیکران
دریا دلا! چگونه به ساحل نشستهای؟
نوح نجات خسته دلان را صدا بزن
ای زورق شکسته، که در گل نشستهای
از آن کریم عاطفه، جز معرفت مخواه
ای باغ آرزو که به حاصل نشستهای
با این غزل که بوی رضا میدهد «شفق»!
بر مسند فصاحت «دعبل» نشستهای
1) صائب تبریزی
به یک نگاه تو، تطهیر میشود، دل من
به یک کرشمه، نمک گیر میشود، دل من
مرا بس است طواف ضریح تو، هرگاه
شکسته بستهی تقصیر میشود دل من
قسم به صبح جمال تو، پشت پنجرهات
دخیل نالهی شبگیر میشود دل من
سرشک حاجت هرکس که میچکد برخاک
کنار پنجره، تصویر میشود دل من
شمیم ضامن آهو، اگر به من برسد
خدای را، جگر شیر میشود دل من
به چشم آینههای حرم که مینگرم
هزار مرتبه تکثیر میشود دل من
به روی آب نماهای صحن تو چون موج
به عشق و عاطفه درگیر میشود دل من
به شوق آن که به پابوس زائرت برسد
به جای اشک سرازیر میشود دل من
خدا نکرده، اگر از تو رو بگردانم
اسیر بازی تقدیر میشود دل من!
چگونه قصد زیارت کنم برای وداع
مگر زدیدن تو سیر میشود دل من؟
«خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند
من و جدایی از این آستان خدا نکند»
دلا! بکوش، که با عشق آشنات کنند
چو عاشقان، به غم دوست مبتلات کنند
همیشه دست دعا، سوی آسمان بردار
که در زمین خراسان، زغم رهات کنند
دعا کن ای دل مسکین! که چون کبوترها
سفیر نامه بر روضهی رضات کنند
ستارگان، همه شب در طواف این خورشید
نظر به سجده و تسبیح کاینات کنند
صف نماز ببندند، آهوان در دشت
سحر، که گوش به «قد قامت الصلاة» کنند
اگر به حرمت این قبله آشنا باشند
مجاوران حرم، ترک سیئات کنند
تو چون حباب فراموش میکنی خود را
به جرعه نوشی این بزم اگر صدا کنند
اگر چه آینههای حرم، شکسته دلی
فرشتگان مقرب همه دعات کنند
حوالهی دل ما را نوشتهاند اینجا
مباد آن که به جای دگر برات کنند
چو گردباد، در این شهر در به در گردی
خدا نکرده از این در، اگر جدات کنند
غبارروبی این روضه، اشک میخواهد
برو که چشم تو را چشمهی فرات کنند
کنار پنجرهاش، آب میشود فولاد
خدا کند به دل ما هم التفات کنند
به عشق حضرت شمس الشموس باز «شفق»!
بخوان قصیده که چاووش کربلات کنند
من از بلور صداقت، خطر پذیرترم
من از جمال شفق، ارغوان نظیرترم
جدا فتادهای از دشت آهوانم من
که در کمند بلا، از همه اسیر ترم
خدا گواست، که تقصیر ضعف ایمان است
اگر به معصیت از دیگران دلیر ترم
به کام من برسانید، جرعه جرعه عطش
که لحظه لحظه، من از عشق ناگزیرترم
تو ابر بارش فیضی در آسمان رضا
من از کویر عطشناک هم، کویر ترم
تو روح سبز بهاری، که در چمن جاری است
من از درخت خزان پوش هم فقیرترم
به قهر و آشتی و زود رنجیام، منگر
من از بنفشه و سوسن بهانه گیرترم
تمام شعلهی دلگرمی ام، تلاوت توست
وگرنه از شب دی ماه، زمهریرترم
دویده در رگم احساس آفتاب شدن
اگرچه نزد تو از ذره هم حقیرترم
چگونه پیش تو از شرم، سربلند کنم؟
در آستان تو از اشک سر به زیرترم
دلم همین که جمال تو را تجسم کرد
غروب از سفر آمد شفق تبسم کرد
این همه عاشق که میبینی، همه اهل دلاند
گرچه در ظاهر اسیر پنجهی آب و گلاند
زائران قبلهی هفتم، به امید کرم
در طواف این حرم مانند موج و ساحلاند
گر بیفتد قطرهای از اشک زوارش به خاک
دشتها سرسبز و خرم، باغها پر حاصلاند
مهر ورزانی که فیض و قابلیت یافتند
پیش این خورشید روشن، ذرهای ناقابلاند
مشرق صبح سعادت، آستان قدس اوست
قدسیان، کی از طواف روضهی او غافلاند؟
سبز پوشان فلک، در آسمان این حرم
در پناه آیهی «یا اَیّها المُزَّمِلَ»اند
مطلع الفجر هدایت، سر زد از این آستان
اختران آسمانی، هر شب اینجا نازلاند
با پَرِ حور و پری، روحالامین اینجا نوشت:
شرط توحید و تولا آیههای کاملاند
از همان روزی که افتاده است در پایش غزال
آهوان از هر طرف، مشتاق این سرمنزلاند
گرچه میگویند: فردا هشت در دارد بهشت
باز میبینم کبوترها، به این در مایلاند
بر ضریحاش بستهاند از هر طرف زنجیر اشک
اشکها اینجا زبان خواهش و حرف دلاند
شاعران زندهدل، در این غریبستان «شفق»!
آشنایان «کمیت» و دوستان «دعبل»اند
آینهی رنج و پریشانیام
داغ گناه است به پیشانیام
از نفسم، عطر جنون میوزد
در قفس خاطره زندانیام
شب همه شب، تا به سحر میچکد
خون دل از دیدهی بارانیام
تیغ به دست آمدی، ای دیو نفس!
باز من آمادهی قربانیام
خنده چرا میزنی از روزگار
بر من و بر گریهی پنهانیام؟
سنگ ملامت، نکند بشکند
خلوت آیینهی حیرانیام
شعر کهن، مثل شراب کهن
تازه کند شور غزلخوانیام
بی خبر از عالم «ذر» نیستم
ذرهی خورشید خراسانیام
گرچه کبوتر نشدم در حرم
شیفتهی بال و پر افشانیام
تا به سرم سایهی مهر رضاست
نیست غم بی سر و سامانیام
بی تو من ای روح بهار، ای امام!
نخل خزان دیده و توفانیام
ای تو سرآغاز غزلهای من
شرط تو در مصرع پایانیام
آمدم امشب که سپندم کنی
«دور سر خویش بچرخانیام»(1)
1) دکتر هادی منوری
«دوباره آمدهام، تا دوباره در بزنم»(1)
کبوترانه در این آستانه، پر بزنم
به ناامیدی از این در نمیروم هرگز
اگر جواب نگیرم، دوباره در بزنم
خدا مرا به حقیقت ولی شناس کند
که حلقه بر در این خانه بیشتر بزنم
سوادنامهی من، رنگ صبح خواهد شد
شبی که بوسه بر این چشمهی سحر بزنم
به یاد غربت تو، عهد کردهام با خود
که لاله باشم و صد داغ بر جگر بزنم
خدای را، کمی ای زائران! درنگ کنید
که خاک پای شما را به چشمِ تر بزنم
به من هر آنچه که بخشیدهاند توفیق است
مباد آن که دم از دولت هنر بزنم!
اگر چه خارم و نسبت به گل ندارم، باز
خوشم که گاه گداری به باغ سر بزنم
اگر شمیمی از این بوستان به من برسد
معاشران! به خدا تاج گل به سر بزنم
من آشنای همین درگهم، خدا نکند!
که رو به غیر کنم، یا دری دگر بزنم
صفای تربیت باغبان حرامم باد
که در مجاورت گل، دم از سفر بزنم
1) جمشید فتحیپور
اگر چه غرق گناهم سفینهام اینجاست
مراد و قبلهام اینجا مدینهام اینجاست
در این حرم، که میان کبوتران، یلهای
چه شد که دل نسپردی به یار یکدلهای؟
از این حرم به خدا میتوان رسید اما
به شرط داشتن زاد راه و راحلهای
شنیدهای کسی از هفت شهر عشق گذشت
کنار قبلهی هفتم تو در چه مرحلهای؟!
چرا دخیل نبستی ضریح سبزش را
اگر که حلقه به گوش حدیث سلسلهای؟
به نام حجت هشتم، در این بهارستان
ببند نامهی حاجت به بال چلچلهای
نگاه کن که چه گفتند، در مقام «رضا» علیه السلام
«کمیت» و «دعبل» اگر یافتند از او صلهای
چو آفتاب بخوان در طواف گنبد او
زیارتی و دعایی، نماز نافلهای
به پای بوسی زوار درگهش بشتاب
که بر سرت بنشیند، غبار قافلهای
بکوش، تا نرود از کف تو فیض سؤال
که پیش آینه پوشیده نیست مسئلهای
پناه داده به خاری چو من در این گلشن
خدای داده به این گل چه صبر و حوصلهای؟!
من از زیارت این روضه غافلم هرچند
«زخانه نیست مرا تا بهشت فاصلهای»(1)
1) هاشم شکوهی
به جرم این همه کفران نعمت و تقصیر!
خدا کند نکند از مجاوران گلهای
چه میشود که «شفق» را بِهِل کنی ای ماه
تو نور منعکس از «آیهی مباهلهای»
تا بودهایم، غرق کرم بودهایم ما
چون از مجاوران حرم بودهایم ما
ای التفات بیشتر از حَدّ انتظار
شایستهی حضور تو، کم بودهایم ما
خاری چو ما کجا و مقام گل بهشت؟
شکر خدا همیشه به هم بودهایم ما
مهر تو داشت، نشو و نما، در وجود ما
روزی که در دیار عدم بودهایم ما
شوق تو داد، راه رهایی نشان ما
وقتی اسیر پنجهی غم بودهایم ما
تنها نه زیر چتر تو هستیم روز و شب
محتاج تو، قدم به قدم بودهایم ما
عشقت رسید، لحظه به لحظه به داد دل
دل بستهی تو دم همه دم بودهایم ما
از هم جواری تو، به جایی رسیدهایم
آری کبوتران حرم بودهایم ما
منت خدای را که درین آستان «شفق»!
تا بودهایم غرق کرم بودهایم ما
ای امامی که لطف تو عام است
سایهی رحمتت مستدام است
ای که گسترده در روضهی تو
سفرهی «یُطْعِموُنَ الطَّعامْ» است
ای تولّای تو در سرشتم
مهرت آیینهی سرنوشتم
من نه آهو شدم، نه کبوتر
گرچه همسایه با این بهشتم
آنقدر اشک حسرت فشاندم
آتش سینه را تا نشاندم
مثل موجی که بیاختیار است
خواهش دل، به هر سو کشاندم
غرق بازی در آب و گلم من!
از عنایات تو غافلم من!
در کمند معاصی گرفتار
لحظه لحظه اسیر دلم من!
بارها، توبهام را شکستم
باز کردم دخیلی که بستم
یا هوی، میدهد سر به بادم
یا هوس، میبرد دل زدستم
آمدم سویت از ناگزیری
عذر تقصیر اگر میپذیری
بس که غافل زیاد تو ماندم
مردم از خجلت سر به زیری
ای تو آیینهی شاه مردان
رهنمای همه رهنوردان
تا نریزد به حشر آبرویم
جان «زهرا» زما رو مگردان
گرچه درمانده و خستهام من
دل به مهر رضا علیه السلام بستهام من
ای رضای خدا در رضایت
با ولای تو پیوستهام من
ای غریبی که درد آشنایی
دلنواز و انیس النفوسی
بخت بیدار مایی که اینک
خفته در توس و شمس الشموسی
ای مسیحا دم هاشمی خو
ای که موسی الرضا المرتضایی علیه السلام
قبلهی هفتم آفرینش
کعبهی عشق و عرفان، رضایی
آن که فرموده آتش نسوزد
سایهی بال پروانهات را
داده بر عمره و حج، فضیلت
یک طواف حرمخانهات را
ای تو در سرزمین خراسان
آسمانیترین آیت عشق
میزند بوسه بر گنبد تو
جاودانهترین رایت عشق
ای که تو با کمال محبت
ضامن آهوی بی پناهی
رهنورد طریق بهشت است
هر که دارد به کوی تو راهی
این حریم مقدس خدا را
معرفت پرور روح و جان است
قول پیغمبر است این که فرمود:
«روضه من ریاض الجنان» است
مشهد پاک تو تا قیامت
مهبط وحی روحالامین است
خاتم الانبیا مصطفی را
پارهی جان در این سرزمین است
در حریمت که باغ بهشت است
در ترنم بود مرغ آمین
هم «سلام علی آل طاها علیه السلام »
هم «سلام علی آل یاسین علیه السلام »
وارث پاک پیغمبری تو
وارث ساقی کوثری تو
وارث آدم و نوح و عیسی
وارث موسی جعفری تو
ای که سرشار جود و عطایت
دامن و دست درماندگان است
«صحن» تو صحن آزادی و عشق
«بست» تو بست درماندگان است
قدسیان صف کشیدند و گفتند:
در حریم رضا بار عام است
خوان احساس تو هر شب و روز
سفره « یُطْعِموُنَ الطَّعامْ » است
ای که خورشید خورشیدهایی
ای رواق تو دارالامانم
چون کبوتر به بامت نشستم
التفاتی که اینجا بمانم
ای که مهر و ولای تو ما را
شرط توحید و روح نماز است
بر سر زائران حریمت
چتر گلدستههای تو باز است
این صفا را زفیض حضورت
تو، به صبح نشابور دادی
تو، به سلمانی آن شب که میرفت
چلچراغی پر از نور دادی
جان فدای تو و رأفت تو
جان به قربان لطف صریحت
تا پذیرا شوی توبهام را
اشکهایم دخیل ضریحت
جبرئیل از سر صدق نیت
میدهد بوسه بر تربت تو
از مدینه جدا ماندی و کرد
آسمان گریه بر غربت تو
ای مسافر! که هنگام هجرت
بر سر راه تو گریه کردند
اختران فلک شب همه شب
در «قدمگاه» تو گریه کردند
ای جگر خون و معصوم و مظلوم
روی معصومهات را ندیدی
یک گل از گلشن آرزوها
از جمال جوادت نچیدی
ای رخ دل فروز تو، منظرجان ما رضا علیه السلام
ای که دل غریب من، با تو شد آشنا رضا علیه السلام
اشک من است پنجه در، پنجرهی تو یا رضا علیه السلام
من که کبوتر دلم، انس گرفته با رضا علیه السلام
میشونم ز قدسیان، زمزمهی رضا رضا علیه السلام
ای به نثار مقدمت، گوهر اشک دیدهام
ای به فدای جان تو، جان به لب رسیدهام
من که گل بهشت را، از حرم تو چیدهام
من به بهای هستیام، مهر تو را خریدهام
مباد از برت کند، خدا مرا جدا رضا علیه السلام
ای که به باغ مکرمت، گل تویی و گلاب تو
ذکر تویی دعا تویی، اجر تویی ثواب تو
علم تویی حلم تویی، فاتحة الکتاب تو
عدل تویی امان تویی، امین تویی حساب تو
میدمد از ضریح تو، جلوهی ربنا رضا علیه السلام
ای که پناه آهوی خسته و در به در تویی
لوح تویی قلم تویی، قضا تویی قدر تویی
عصر تویی نصر تویی، فتح تویی ظفر تویی
فجر تویی نجم تویی، شمس تویی قمر تویی
تویی شمیم سورهی کوثر و هل اتی رضا علیه السلام
آن که وجود را به خود، آورد از عدم تویی
بارقهی امید ما، روز نشاط و غم تویی
فضل تویی بذل تویی، جود تویی کرم تویی
مروه تویی صفا تویی، قبله تویی حرم تویی
از تو گرفته منزلت، سریر ارتضا رضا علیه السلام
آیت توحید تو و رایت منصور تویی
مهر تویی ماه تویی عرش تویی نور تویی
نور تویی شجر تویی صدا تویی طور تویی
ذوق تویی شوق تویی حال تویی شور تویی
عشق تو میبرد مرا، تا حرم خدا رضا علیه السلام
فدای خاک پای تو، خدای را ولی تویی
تداوم ولایت مطلقهی علی علیه السلام تویی
پیش جمال سرمدی، آینهی جلی تویی
مراد اهل بینش از ذکر «سینجلی» تویی
بی تو کسی نمیبرد، ره به سوی خدا رضا علیه السلام
من که به بوی مغفرت، به بارگاهت آمدم
شبی که سر زد از افق، جمال ماهت آمدم
پناه ماسوی تویی، که در پناهت آمدم
کبوترانه پر زدم، بر سر راهت آمدم
اگر ز در برانیام، کجا روم کجا رضا علیه السلام ؟
به پیشگاه قدس تو، اگر چه دست خالیام
اگرچه کس نمیخورد، غم شکسته بالیام
هست اگر چه اشک من گواه خسته حالیام
ولی به جان فاطمه که من هم از موالیام
خوشم که دارم از جهان ولایت تو را رضا علیه السلام
ای که به خار گلشنت، مهر گیاه دادهای
ای که به این شکسته دل، فرصت آه دادهای
ای که مرا در این حرم، خوانده و راه دادهای
اگرچه در جوار خود، مرا پناه دادهای
بخوان مرا به دیدن روضهی کربلا رضا علیه السلام
نیست به جز گناه اگر، حاصل کار و کشت من
ای به کف کفایتت رشتهی سرنوشت من
ای به ولای تو عجین، طینت من سرشت من
ای حرم شریف تو، روضهی من بهشت من
مباد باشی از «شفق» خدا نکرده نارضا
به بهانهی نصب ضریح جدید رضوی بر مضجع شریف آن حضرت در روز عید قربان 1422 ـ 14/12/79
آفتاب امروز، از مشرق زرافشان میشود
آسمان از برق شادی، گوهر افشان میشود
جبرئیل رحمت، این روحالامین مغفرت
در طواف قبلهی هفتم، پرافشان میشود
تا ببیند دل فراسوی ضریح آفتاب
پرده بردارید از روی ضریح آفتاب
پرده بردارید تا نور خدا را بنگریم
پرده بردارید تا بدرالدجا را بنگریم
پرده برداری کنید ای پرده داران حرم
تا ضریح روشن شمسی الضحی را بنگریم
ای شکوه مشرق نور ای ضریح آفتاب
ای حجابِ سِرِّ مستور ای ضریح آفتاب
چند روزی دست ما از دامنت کوتاه بود
چند روزی بی تو دل آیینه دار آه بود
چند روزی در طواف آستان قدس تو
ذکر خیر قدسیان «یابن رسول الله» بود
ای مقام قرب جانان، ای ضریح آفتاب
مایهی آرامش جان، ای ضریح آفتاب
ای به دریا متصل گردیده و دریا شده
ترجمان آیت «قوسین او ادنی» شده
ای ستاده پیش ایوانت مسیحا در نماز
وز پی میقات موسی، وادی سینا شده
شوق تو دل را تکان داد ای ضریح آفتاب
راه جنت را نشان داد ای ضریح آفتاب
اختران با اشک خود، گوهر نثارت میکنند
عاشقان شب زندهداری، در کنارت میکنند
سبزپوشان فلک هم با کمال اشتیاق
لحظه لحظه، نیت قرب جوارت میکنند
ای دعای «عهد» و «جوشن» ای ضریح آفتاب
ای خراسان از تو روشن ای ضریح آفتاب
ای به تو بخشیده قرب حجت حق اعتبار
آرزومندم که ننشیند به دامانت غبار
مستمندان را حبیبی، دردمندان را طبیب
بی نوایان را نوایی، خستگان را برگ و بار
بارگاه فیض عامی، ای ضریح آفتاب
باغ فردوس تمامی، ای ضریح آفتاب
آهِ ما بر دامنت، دست توسل میزند
اشکِ ما بر چار رُکنت، دستهی گل میزند
ای در آغوش تو خفته، بضعهی پاک رسول
نور ازین درگاه تا عرش برین، پل میزند
عرشیان محو تو هستند ای ضریح آفتاب
عهد و پیمان با تو بستند ای ضریح آفتاب
ای ضریح آسمانی دست ما را هم بگیر
گوهر اشک به هم پیوست ما را هم بگیر
ای فضای حیرت انگیزت پر از «امن یجیب»
از کبوتر ـ نامهی سربست ما را هم بگیر
معنی «قبر بطوسی»، ای ضریح آفتاب
مضجع شمس الشموسی ای ضریح آفتاب
ای امانتدار اجلال امیرالمؤمنین علیه السلام
یادگار روشن «سال امیرالمؤمنین علیه السلام »
ای زیارتگاه پاک عترت آل رسول علیه السلام
ای تجلی خانهی آل امیرالمؤمنین علیه السلام
ای مبارک چتر گلپوش ای ضریح آفتاب
یوسف زهرا در آغوش ای ضریح آفتاب
«عید قربان است و میخواهم که قربانت شوم
همچو چشم گوسفند گشته، حیرانت شوم»
ضامن آهو اگر رخصت دهد در این حرم
چون غزال خسته از غربت غزلخوانت شوم
با تو دل مفتون حق شد ای ضریح آفتاب
اشک من رنگ شفق شد ای ضریح آفتاب
یا بر سر زانو بگذارید سرم را
یا آن که بخوانید به بالین، پسرم را
شب تا به سحر منتظرم بال نسیمی
از من برساند به مدینه خبرم را
کی باور من بود که از آن حرم پاک
یک روز جدا گردم و بندم نظرم را
مجبور به تودیع حرم بودم و ناچار
بر دامن اندوه نشاندم پسرم را
هنگام خداحافظی از شهر، عزیزان
شستند به خوناب جگر رهگذرم را
گفتم همه در بدرقهام اشک ببارند
شاید که نبینند از آن پس اثرم را
دامانم از این منظره پر اشک شد اما
گفتم که نبیند پسرم، چشم ترم را
با کس نتوان گفت، ولیعهدی مأمون
خون کرده دلم را و شکسته کمرم را
تهمت زچه بندید به انگور؟ که خون کرد
هم صحبتی دشمن دیرین، جگرم را
آفاق همه زیر پَرِ رأفت من بود
افسوس بدین جرم شکستند پرم را
آن قوم که در سایهام آرام گرفتند
دادند به تاراج خزان، برگ و برم را
بشتاب به دیدار من ای گل! که به بویت
تسکین دهم آلام دل در به درم را
روزم سپری شد به غم، اما گذراندم
با یاد تو هر لحظهی شام و سحرم را
مدینه! بی تو شب من سحر نمیگردد
شب فراق، از این تیرهتر نمیگردد
مدینه! شب همه شب با ستارههای صبور
بگو که شام غریبان، سحر نمیگردد
مدینه! تشنه وصل توأم، ولی چه کنم
نهال آرزویم، بارور نمیگردد
مدینه! از همهی نخلهای تشنه بپرس
مگر کسی که سفر رفت بر نمیگردد؟
مدینه! سکه به نامم زدند و نیست شبی
که دست و دامنم از اشک، تر نمیگردد
مدینه! سینهی من تنگ شد در این غربت
چرا مدار فلک تندتر نمیگردد؟
مدینه! گوشهی غربت چه عالمی دارد
کسی ز سوز دلم باخبر نمیگردد
مدینه! در عجبم من که خوشهی انگور
چرا ز آه دلم شعله ور نمیگردد؟
مدینه! سوز دل من، جدایی از «زهرا»ست
وگرنه زهر، به من کارگر نمیگردد
مدینه! چشم مرا انتظار کرد سپید
چه شد که یوسف من جلوهگر نمیگردد
مدینه! حاصل عمرم اگر نمیآید
حدیث عمر چرا مختصر نمیگردد؟
مدینه! بی گل روی «جواد»، دست و دلم
رضا به بستن بار سفر نمیگردد
مدینه! کاش برادر، امیدواری داشت
که خواهر از پی او دربدر نمیگردد
مدینه! کاش به این آرزو دلم خوش بود:
که بعد من پسرم، خون جگر نمیگردد
مدینه! مردم نوغان گریستند، ولی
کسی چو مادر من، نوحهگر نمیگردد
مدینه! پشت سر من گلاب اشک بریز
مسافر تو به این شهر بر نمیگردد
از باغ گفت و از غم بیبرگ و باریاش
از باغبان و زمزمههای بهاریاش
از شاهدان سایه نشین حرم ـ کسی
همراه او نبود که آید به یاریاش
آن مهربان از وطن آواره، بسته شد
با دست ظلم، دفتر شب زندهداریاش
در جای جای شهر شهادت، هنوز هست
هر لالهای نشانهای از داغداریاش
هرجا که سوخت قامت شمعی در انتظار
خون گریه کرد و آب شد از سوگواریاش
در چشم خون گرفتهی آهو، نمانده است
اشک گریزپا و سرشک فراریاش
دروازهی مدینه، پس از آن وداع تلخ
تنها نشسته است به چشم انتظاریاش
غمنامهی شهید خراسان شنیدنی است
کو طاقتی که شرح دهم بیقراریاش؟
با این جگر که خون شد، حاجت به زهر نیست
انگور مرهمی است بر آن زخم کاریاش
«زهرا» کجاست تا که ببیند در این چمن
پژمرده گشت و سوخت گل یادگاریاش
شمعی که از مدینه به توس آمد و گداخت
آتش به جان فاطمه زد اشک جاریاش
یک روز خوش، ندید پس از تو «جواد» علیه السلام تو
فریاد از صبوری و از بردباریاش
ای نخل سرفراز امامت که میروی
این سروناز را به چه کس میسپاریاش؟
در بوستان او «شفق» از خار کم مباش
فیضی ببر به قدر خود از همجواریاش
چه شد که باز به جان آتش فراق افتاد
و دل دوباره در اندیشهی عراق افتاد
اگر چه شهر سناباد غرق هلهله شد
مدینه از نفس و شور و اشتیاق افتاد
بلور اشک زچشمان آسمان میریخت
در آن سپیده که این هجرت اتفاق افتاد
چه دلخوشی به ولیعهدی، آفتاب مرا
معاشران ـ به خدا ـ ماه در محاق افتاد
تمام آینهها مات و تکهتکه شدند
همین که پرتوی این مهر در رواق افتاد
شرار فاجعه برخاست از مُقَرنسها
سکوت بر سر ایوان و روی طاق افتاد
اگر چه خوشهی انگور خون دل میخورد
کسی ندید اگر پردهی نفاق افتاد
الا ای هستی عالم نثارت
تمام آفرینش خاکسارت
تو پایان همه تردیدهایی
تو خورشید همه خورشیدهایی
تو را تا از مدینه دور کردند
به تودیع حرم مجبور کردند
غم دل سایبان محملت بود
تمنای شهادت در دلت بود
فدای خاطر اندوهناکت
جدا چون میشدی از جد پاکت
دو چشمت ابر باران خیز گردید
وداع تو سؤال انگیر گردید
وداع تو، وداع آخرین بود
وداعی تلخ و حسرت آفرین بود
برآمد آه سردی از نهادت
نگاهت حرف میزد با جوادت
چرا این یاس خوشبو را نبردی
چرا همراه خود او را نبردی
بگو با نور چشمت: ترک غم کن
سر راه مسافر گریه کم کن
بگو صبر تو را از پی ظفر نیست
امید بازگشت از این سفر نیست
الا ای دشمن از نورت هراسان
سفر کردی زیثرب تا خراسان
سخن در شهر نیشابور گفتی
حدیث از آیههای نور گفتی
تو فرمودی به رسم یادگاری
تولا شرط توحید است، آری
تو بودی غرق دریای شهادت
سناباد از تو شد جای شهادت
تو رنگ غم به شهر توس دادی
به آهو رخصت پابوس دادی
اگرچه سکه زد مأمون به نامت
ولی از زهر او شد تلخ کامت
تو مصداق اَتَمّ صبر بودی
همان خورشید پشت ابر بودی
تو بودی روبرو با قاتل خود
نهان کردی غمت را در دل خود
چو بر میگشتی از دیدار مأمون
به سینه داشتی دریایی از خون
سرانگشتی به چشمتر کشیدی
به عرش آرزوها پر کشیدی
چه صبری در ضمیرت بوده هیهات
تو و انگور زهر آلوده، هیهات
دعا کن، گل به دامانت بیاید
«جواد» بهتر از جانت بیاید
که چشمت روشنی از او بگیرد
سرت را بر سر زانو بگیرد
الا ای هشتمین حجت خدا را
به اشک ما ببین احوال ما را
اگر همسایهی نامهربانیم
اگر شرمنده در هر امتحانیم
اگر گاهی نمکدان را شکستیم
نمک پروردهی این سفره هستیم
به پابوس تو هر تقصیری از ماست
هدایت کن تو ما را بر ره راست
ندیدیم از تو ما صاحب کرمتر
تو خورشیدی و ما از ذره کمتر
دلی سرشار از تشویش داریم
که شرم از کردههای خویش داریم
روان و جان ما، غرق گناه است
دل ما آهو، اما بی پناه است
نه روی آمدن سوی تو داریم
نه پای رفتن از کوی تو داریم
تو هرگز در به روی ما نبستی
تو پل بر آبروی ما نبستی
اگر یک لحظه یادت شد فراموش
نگردد شعلهی عشق تو خاموش
نگاهی سوی این دست و دعا کن
به لبیکی لبت را آشنا کن
شکسته بال و پر خواهی، که هستیم
دخیل از اشک میباید، که بستیم
دل غمدیده میخواهی، که داریم
سرشک دیده میخواهی، که داریم
بهار اینجا همیشه سبزپوش است
که صاحب خانهی ما گل فروش است
بیا ای گل فروش باغ جنت
به خار راه خود بگذار منت
الا ای گلبن سبز امامت!
یقین دارم که فردای قیامت
شمیمی هرکس از بوی تو دارد
نصیب از گلشن روی تو دارد
تو رستاخیر ما را دادرس باش
تو فردا حجت فریادرس باش
تو ای از حال محرومان خبردار
«شفق» را لحظهای از خاک بردار
ای آن که تو در غربت
سر به گریبان داری
در خلوت خود شبها
شام غریبان داری
از تربت تو عیسی، اکسیر شفا دارد
موسای کلیم اینجا، دستی به دعا دارد
از کوی تو راهی تا، میقات خدا دارد
تو نوری و در دلها، پیوسته مکان داری
ای شرط ولای تو، شیرازهی توحیدی
وقتی که ضریحت را، بوییدم و بوسیدم
تصویر ملائک را، گرد حرمت دیدم
تو عطر بهشتی از، گلزار جنان داری
ای مهر تو عالم را، زاد سفر و توشه
بخشیده ز فیض خود صد خرمن و صد خوشه
خواهی زخدا هر شب، دیدار جگر گوشه
در حسرت دیدارش، چشم نگران داری
ای چرخ و فلک گردان، با حرکت انگشتات
ای قائمه خلقت، هستی همه در مشتات
نبود عجب ار دشمن با زهر ستم کشتات
میراث شهادت از، گلگون کفنان داری
خارم من و میگردم، در طرف گلستانت
ای چشمهی فیض حق، چشم من و احسانت
ای دسته گل زهرا، دست من و دامانت
ای آن که به دست خود، سرخط امان داری
چون شمع وفا عمری، در سوز و گدازی تو
مفهوم شب قدری، در پردهی رازی تو
دور از وطنی اما، همسایه نوازی تو
تو رأفت پیدا و، الطاف نهان داری
ای شاهد آزادی، ای کشته حق گویی
ای عادت تو احسان، ماییم و سیهرویی
از ما همه بیمهری، از تو همه دلجویی
پیوند وفا آری، با هر رگ جان داری
در باغ حریم تو، ای گل به خدا خارم
بر سینه زدم عمری، با دست خطا کارم
خواهم نشود دیگر، سنگینتر از این بارم
دانم که عنایتها، با خسته دلان داری