ghaemiyeh.com
سرشناسه:صائم کاشانی، علیاصغر، ۱۳۳۱ -
عنوان و نام پدیدآور:خدا کند که بیایی/ دلسرودههای صائمکاشانی.
مشخصات نشر:قم: مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری:۱۴۰ص.
شابک:۱۵۰۰۰ ریال978-964-973-256-5 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- شعر
موضوع:شعر فارسی -- قرن ۱۴
موضوع:شعر مذهبی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده:مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره:PIR۸۱۳۱ /الف۹خ۴ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی:۸فا۱/۶۲
شماره کتابشناسی ملی:۱۹۴۰۵۶۹
خدا کند که بیایی
دل سرودهای: صائم کاشانی
سرشناسه:صائم کاشانی، سیّد علی اصغر 1331 .
عنوان و نام پدیدآور:خدا کند که بیایی / دل سرودهای: صائم کاشانی
مشخصات نشر:قم: مسجد مقدّس جمکران ، 1388 .
مشخصات ظاهری: 141 ص
شابک : 5 ـ 256 ـ 973 ـ 964 ـ 978
وضعیت فهرستنویسی: فیپا
موضوع: محمّد بن حسن (عج)، امام دوازدهم، 255 ق. ـ ـ ـ شعر
موضوع: شعر فارسی ـ ـ قرن 14
موضوع: شعر مذهبی ـ ـ قرن 14
شناسه افزوده: مسجد جمکران (قم)
ردهبندی کنگره: 1388 4 خ 9 الف / 8131 PIR
ردهبندی دیویی: 62/1فا8
شماره کتابشناسی ملّی: 1940569
خدا کند که بیایی
شاعر: استاد سیّد علی اصغر صائم کاشانی
به کوشش: مریم السادات صائم کاشانی
خوشنویس: استاد دکتر حسن آهنگران
صفحهآرا: امیرسعید سعیدی
ناشر: انتشارات مسجد مقدّس جمکران
چاپخانه و شمارگان: پرستش / 3000 جلد
نوبت و تاریخ چاپ: اوّل / زمستان 1388
قیمت: 1500 تومان
شابک: 5 ـ 256 ـ 973 ـ 964 ـ 978
مرکز پخش: انتشارات مسجد مقدّس جمکران
تلفن و نمابر: 7253700 ، 7253340 ـ 0251
قم ـ صندق پستی: 617
کلیه حقوق این اثر متعلق به انتشارات مسجد مقدّس جمکران میباشد.
مقدمه ناشر··· 9
صائم کاشانی در یک نگاه··· 11
خورشید قائم··· 15
هنوز منتظرت ...··· 17
توفان انتظار··· 19
بی تو··· 21
کرشمههای انتظار··· 23
چشم به راه··· 25
ماه جمکران··· 27
شورِ انتظار··· 29
آبی دریا··· 31
جمکران چشم او··· 33
کجا پا میگذاری··· 35
غروب آدینه··· 37
کوکبهی ناز··· 39
شعر انتظار··· 41
وصل دلبر··· 43
چشمهی خورشید··· 45
خدا کند که بیایی··· 47
زود بیا··· 49
باز آ··· 51
نگاه شوق··· 53
امام گل سرخ··· 55
آفتاب نگاه··· 57
پاکی! زلالی! ...··· 59
همراه با سپیده··· 61
ترانهی شکوفه··· 63
چکامهی فریاد··· 65
فروغِ آرزو··· 67
کوچهی باران··· 69
آید ز بیکرانها··· 71
امام عشق··· 73
غزالِ غزل··· 75
همپای نسیم··· 77
میلاد باران··· 79
پیالهی صبح··· 81
گل انتظار··· 83
آخرین ستاره··· 85
کوکب نور··· 87
آیت شکوفایی··· 91
آید نوای کاروان··· 93
بوسههای باران··· 95
شاه غزالان··· 97
ساغر بهاره··· 99
چراغِ مهربانیها··· 101
نگاه مهر··· 103
جانانه تویی··· 105
سیلستانِ عشق··· 107
نرگس ناز··· 109
سروِ نازان··· 111
جلوهگاه یار··· 113
یاری که مرا آید··· 115
همدم گلها··· 117
جمعهی نور··· 118
دل رباعی··· 119
ترانهی بهار··· 120
پیمانهی آفتاب··· 121
می ترانه··· 122
شررپوش··· 123
غزالک غزل··· 124
با آمدنت ...··· 125
فصل عبور··· 126
فصل ترانه··· 127
بدون یار··· 128
سرود باران··· 129
کعبهی احساس··· 130
کعبهی یار··· 131
مشرق نور··· 132
دلِ بیقرار··· 133
انتظار··· 134
آری میآیی··· 135
خورشید از مشرقِ انگشتان تو ...··· 137
قنوت اشک··· 138
ساحل تبسم··· 139
شانهی تاریخ··· 140
سیّد علی اصغر صائم کاشانی، اوّل دی ماه سال 1331 ه. ش در کاشان، خیابان درب عطا در خانهای که چند خانه آن سوتر از خانه و زادگاه سهراب سپهری بود، تولد یافت.
سال سوم دبستان را میگذراند که ذوق شعری در وجودش شکوفا شد و در سال اوّل دبیرستان (سیزده سالگی) یکی از سرودههایش، برای نخستین بار در هفته نامهی شفق کاشان و سپس در دیگر جراید به دست چاپ سپرده شد.
صائم کاشانی در رژیم گذشته، سالها با شمشیر سخن با طاغوتیان، به مبارزه پرداخت و پس از پیروزی انقلاب؛ به ویژه در دوران دفاعِ مقدس با آفرینش سرودههای حماسی و امیدبخش از آرمانهای انقلاب به دفاع و حمایت، مبادرت ورزید.
صائم کاشانی که از سادات حسینی است و علاوه بر غزل سُرایی از شاعرانِ آیینی معاصر به شمار میرود، بیش از چهل سال است که به سرودنِ شعر، نویسندگی، تحقیق و تفحّص در ادب پارسی میکوشد و سالها در کلاسهای فوق برنامهی دانشگاهها و دیگر مراکز فرهنگی به طور افتخاری به تدریس ادبیات پرداخته است و از سال 1364 تاکنون، مدیریت انجمن سخن کاشان را که یکی از
مجامع کم نظیر و کوشای کشور است، عهدهدار بوده و میباشد، هم اکنون علاوه بر حضور مستمر در کنگرههای ملّی و بین المللی در سراسر کشور به موجب دعوت رسمی، در موزهی مردم شناسی
و خانهی هنرمندان کاشان در (کلاسهای ادبیات انجمن سخن) به تدریس و نقد اشعار شاعران جوان میپردازد و نیز در (خانهی سخن) به تألیف کتب ادبی مشغول است.
از جمله آثار و تألیفات صائم کاشانی، علاوه بر درج صدها شعر، مقاله و مصاحبههای ادبی در نشریات و سایتهای اینترنتی، میتوان بدین موارد اشاره داشت:
«خانهی دوست کجاست» که تاکنون (سال 1388) به چاپ هشتم رسیده است.
تصحیح و مقدمهی دیوانهای 19) مولانا نجیب کاشانی (نشر ما) 20) ملا جعفر علامه فیض 21) میرزا حسن ناصری کاشانی 22) فهیمی آرانی 23) فتوت کرمانشاهی 24) با کاروان عشق 25) برگی در پاییز 26) دریای کرم 27) فروغ احسان 28) دریای بیکران 29) شعلهی اشک افروزی 30) دریای نمک 31) جای پای عشق 32) گلهای آتشین و 33) مینای مهشید .
مقدمه بر کتابهای 34) میخانه جای من 35) آیینهی نام دوست 36) نخل و گهواره 37) جلوههای نور 38) آسمان عشق 39) فریاد سکوت 40) با من بمان 41) ساقی عشاق 42) وادی عشق 43) گلگشتی در ریاض ریاضی 44) تو شعر نابی با ردیفی از تبسّم و مجموعههایی که هم اکنون در دستِ چاپ و تألیف دارد، بدین قرار است:
1 ـ مجموعه اشعار سپید و نیمایی صائم کاشانی با عنوان «دست در آغوش سکوت»
2 ـ مجموعه اشعار عاشورایی صائم کاشانی تحت عنوان «دریای عطش»
3 ـ مجموعه غزل های مهدوی صائم کاشانی به نام «خدا کند که بیایی»
4 ـ مجموعه رباعیات صائم کاشانی با نام «بر زلف کرشمه»
5 ـ مجموعه غزل های صائم کاشانی تحت عنوان «شاعر گل های سرخ»
6 ـ مجموعه اشعار رضوی صائم کاشانی با عنوان «دل هست اینجا کبوتر» .
بخش تحقیقات ادبی انجمن سخن کاشان
بهار 1388
باز آ که با چشمت امشب، روشن ببینم جهان را
برقِ نگاهی که داری، رخشان کند کهکشان را
با چشمکی ساغرانه، بر بامِ هستی گذر کن
تفسیر کن با نگاهی، میخانهی بینشان را
تا آن که زنجیرِ مِهرت، پای نیازم ببندد
دامی بکُن دانهات را، تابی بده گیسوان را
خورشید و ماه و ستاره، تا آن که دورت بگردند
دوری بزن کهکشان را، سیری بکن آسمان را
هر سو که پا میگذاریم، دل دستِ تو میسپاریم
کاری به کارش نداریم، دورانِ نامهربان را
دل هست و دلدار و صائم، عشق است و خورشیدِ قائم
زلفش کمندی که دائم، بر دل سپارد کمان را
بیست و ششم مرداد 1387، کاشان
مصادف با شب میلاد حضرت قائم عجل اللّه تعالی فرجه الشریف
بر اوجِ عشق، ببین موجهای بالم را
گرفت شاهد افسانه، خوب فالم را
مگر خیالِ تو بر خاطرم، سری بزند
غریبه نیست دلت، عشقِ بی مثالم را
کبوترانه، تو را پَر زنم، که میگیری
به دستِ عاطفه، یک روز، زیرِ بالم را
و باغِ خاطره ام، سبز هست و خواهد بود
ندیده است کسی، سیبهای کالم را
به عشق، شُهرهی شهرم، بخوان و باور کن
به دردنامهی احساس، شرحِ حالم را
به مسجدِ دلِ من، صائمانه میماند
کسی که گوش کند، نغمهی بِلالم را
هنوز منتظرت باشم و بریزم اشک؟
بده عزیز دلم، پاسخِ سؤالم را
هشتم بهمن 1387، الیگودرز
کنگره سراسری حنجرههای سرخ
حالا غزالِ عاطفه تنهاست، بی شما
یعنی غریبِ دشتِ غزلهاست، بی شما
امروز بیحضورِ تو تنهاترین منم
فردا ببین که معرکه برپاست، بی شما
جانم به لب رسیده در این قحطْ سالِ عشق
کارِ دلم، همیشه خدایاست، بی شما
سمفونیِ نگاهِ تو گلخندِ آرزو
جان، نغمه نوشِ درد و غمْ آواست، بی شما
دریا اسیرِ پنجهی توفانِ انتظار
در کشتیِ شکسته، چه غوغاست، بی شما
مولا بیا، که صائمِ محرابِ چشمِ تو
گرمِ دعا و غرقِ تمنّاست، بی شما
اشک است و آه و غربت و تنهایی و سکوت
ما را هرآنچه هست، همینهاست، بی شما
پنج شنبه، بیست و هشتم آذر 1387، ازنای لرستان
کنگره سراسری شعر غدیر
بیا که عاطفه معنا نمیشود، بی تو
و گوهریست؛ که پیدا نمیشود بی تو
دگر به روی کسی، بوستان نمیخندد
و غنچههای طرب، وا نمیشود بی تو
نشسته است غباری، به روی آینهها
که با هزار دعا، پا نمیشود بی تو
هزار چشمهی خاموش و رودِ سرگردان
خدا گواست، که دریا نمیشود بی تو
و عشق، آنچه به دنبالِ او دلم خون است
ستارهایست، که رخشا نمیشود بی تو
بتاب از افقِ برکههای خلوتِ نور
شب است و نوبتِ فردا، نمیشود بی تو
و صائمِ نگهت، روزه دارِ قافیههاست
بهارِ شعر، شکوفا نمیشود بی تو
چهارشنبه، چهاردهم اسفند 1387، سنندج
کنگره سراسری خاتم عشق
تو آن قَدَر نیامدی، که عشق خونجگر شده
به کوچههای بی کسی، دوباره در بدر شده
تو آن قَدَر نیامدی، که تک درختِ باغِ دل
به تشنگی سپرده جان و طعمهی تبر شده
چه شادمانه میشوم، اگر کسی خبر دهد
به جادههای عاشقی، عبور، بارور شده
به داغدشتِ ذوقِ من، چکامهها چکیده است
و هر غزلْ سرودهام، غزالکی دگر شده
به جمعههای عاشقی، همیشه آه میکشم
و آهِ آتشینِ دل، چراغِ چشمِ تر شده
و عاقبت به خیر باد، کرشمههای انتظار
اگرچه از فراقِ تو، کرشمهها شرر شده
به جمکرانِ چشمِ تو، هزار صائم آمده است
و طلعتِ صیامِ دل، طلیعهی سحر شده
پنجم اسفند 1387 قروهی کردستان
کنگره سراسری شعر عاشورایی
آید از کوچهی احساس، سپاهِ گل سرخ
عَندلیبانِ چمن، چشم به راهِ گل سرخ
هی بریزید به جامِ غزلِ خاطره، مِیْ
مِیْ بنوشید، ز مینای نگاهِ گل سرخ
نرم و آهسته گذارید به گلزار، قدم
تا پریشان نشود، خوابِ پگاهِ گل سرخ
باغبانا! نزنی بر جگرِ گل، آتش
که شود سهمِ شما، آتشِ آهِ گل سرخ
عود و اسفند در آتش بفشانید، مباد
چشم زخمی برسد، بر رُخِ ماهِ گل سرخ
از چه آزار رسانید، به گلهای قشنگ
آخر ای سنگ دلان چیست، گناهِ گلِ سرخ؟!
صائم از مسجدِ گل آمده با اشکِ نیاز
روزه دارانِ غزل، چشم به راهِ گل سرخ
بهار 1388
کاشان
از آن جا داشت رد میشد دلم، افتاد در دامش
نمیدانم چه خواهد بود، این عاشق سرانجامش؟
از آن جا داشت رد میشد دلم، سویش شتابان شد
نبود این اختیار از من، که دل بود و گل اندامش
قناری در قناری، بود آن جایی که دل میرفت
کبوتر در کبوتر بود، در ایوان و بر بامش
به یادم خاطراتِ کودکی آمد که مادر را
قیامی از ارادت بود، با بشنیدنِ نامش
و از دور از برای حضرتش دستی تکان دادم
و دستِ دیگرم بر سینه و دل، سرْخوش از جامش
و ساکم از غزل پُر بود و بر من آفرینها گفت
به گوشِ خاطرمْ جاری، هنوز آن طرفه پیغامش
و اشکِ روزه داران بود و هر صائم در آن مسجد
به ماهِ جمکران، میگفت از اندوه و آلامش
سه شنبه، هفتم آبان 1387
جمکران
از داغدشتِ عشق، تراوَدْ ترانهها
هر لاله هست، نغمهگر عاشقانهها
پاییز با نگاه تو گردد، بهار عشق
افسون شوند، پیش نگاهت، فسانهها
دریای بیکرانه بُوَد، ذوق عاشقم
آب از چه گِل کنند، چنین رودخانهها؟!
مقیاس پلک سبز تو آهنگِ رویشِ است
جغرافیای چشم تو و بی کرانهها
صائم تراود از غزلت، شورِ انتظار
دلدار و عصر جمعه و زیبا ترانهها
جمعه، بیست و ششم اسفند 1384
کاشان
گر آفتابِ رُخت، از نقاب سر بزند
خدا نکرده، تو را عاشقی نظر بزند
تمامِ عمر بر آن بودم ای عزیز، مگر
شبی خیالِ تو بر من ز لطف سر بزند
همیشه با تو ز دل گفتم و ز جان هرگز
که سنگِ جان، نتواند دلم به سر بزند
که جانْ متاعِ حقیری است، پیشِ پای تو خوب
چه افتخار که بر تاج، این گهر بزند
به دستِ قافیه ها دل سپرده ام هر چند
دلم چو حرف زند، با تو، مختصر بزند
بگو به زهره که چشمانت آبیِ دریاست
به تارِ عاطفهها زخمه تا سحر بزند
و از برای دلم مطربِ طربْ صائم
اگرچه ناز کند، عاشقانهتر بزند
سه شنبه، سوم دی 1387
کنگره سراسری شعر عاشورایی
تبریز
یار، مثلِ بای بسم اللّه میآید ز راه
جمعهی عشق است و آن دلخواه میآید ز راه
ماه میچیند دلم از کوچه باغِ انتظار
ماهِ سبزآیینِ من، ناگاه میآید ز راه
دیدم از شطرنجِ چشمانِ بهار آوازه اش
ای پیاده باوران، آن شاه میآید ز راه
میتراود از سبوی کهکشان، گلخندِ مهر
مهربانم از مسیرِ ماه میآید ز راه
مثنوی ها از نگاهش، نم نمِ باران سرود
تا شود این قصه ها کوتاه، میآید ز راه
معتکف در جمکرانِ چشمِ او هر صائم است
روزه دارانِ سخن را، ماه میآید ز راه
جمعه، هجدهم بهمن 1387
کنگره سراسری شعر سیمرغ انقلاب
بروجرد
کجا پا میگذاری، تا ببوسم جای پایت را
که جان جوید نشانت را، که دل دارد هوایت را
غریبستانِ هستی را، ترنّم زارِ بارانی
به رخسارِ محبّت، میتوان دید اشکهایت را
به یادت هم نوا هر شب، شَوَم با نای مولانا
که در قونیهی عشقت، شنید این دل، نوایت را
به گیسوی سمن سایت، فشانم تا گلاب ای گل!
نمیدانم کجا پیدا کنم، زلفِ دو تایت را؟
برای دیدنِ خورشیدِ مهرآیینِ رخسارت
به سر آیم اگر روزی، کنم پیدا سرایت را
چو گشتم آشنای تو، شدم بیگانه با عالم
تو هم بنواز گاهی از محبّت، آشنایت را
دلِ صائم سرایت هست و هر گه پا نهی در آن
به خوبی بشنوم ای نازنین آهنگِ پایت را
بهار 1386
کاشان
آمدی که جان بخشی، واژهی محبّت را
با غزل بیامیزی، جرعهی کرامت را
می تراود از مینا، شعرِ سبزِ میلادت
سر به پیشِ خُمْ خَم شد، ساقیِ سعادت را
جرعه جرعه نوشیدم، از پیالهی مهرت
خنده خنده کن لبریز، ساغرِ ولادت را
در رکابت آویزد، طفلِ دل که میخواهد
بوسهها بیفشاند، موکبِ ولایت را
آسمان مرا یار است، گر چه ابرها خوابند
روحِ آبیِ دریا، آوَرَد لطافت را
جانِ من به لب آید، در غروبِ آدینه
کی شود بیارایی، قامت و قیامت را
عشق و رندی و مستی، رسمِ عاشقان باشد
بی سعادت آن کاو داد، از کف این سه عادت را
چشمِ زردِ پاییزی، از رُخت بهارآیین
نغمه زارِ بارانی موسمِ عدالت را
مسجدِ نگاهت را، صائمانه میبوسم
خیلِ خاطرت پُر کرد، خلوتِ عبادت را
چهارشنبه، هفتم شهریور 1386 کاشان
مصادف با ولادت حضرت قائم (عج)
شاهدِ سبزِ بهار است که با ناز آید
دست افشان به چمن، آن گلِ طناز آید
قامت آراسته تا دل برد از پیر و جوان
سروِ من، در چمنِ راز، سرافراز آید
مهر، آویخت چراغِ سحر از بامِ افق
ماه، شیدایی و در بزمْ گهِ راز آید
نوعروسانِ چمن، در طرب از رقصِ نسیم
موکبِ بادِ صبا، مُشک فشان باز آید
چنگ بر تارِ دلاویزِ دو زلفت میگفت:
نغمهی سازِ تو را، نازْ همآواز آید
در طربخانهی سرسبزِ طبیعت، از شوق
ذوقِ شیدایی من، قافیه پرداز آید
آشنای دلِ سوداییِ صائم امروز
نغمه گر آید و با کوکبهی ناز آید
بهار 1382
اصفهان
پشتِ سکوتِ ابرها پنهان، دلِ رسوا بیا
تنهاتر از تنها منم، تنهاتر از تنها بیا
تا پلکِ چشمِ آسمان، باز است و بر هم میخورد
دور از نگاهِ اختران، ای اخترِ رخشا بیا
در قابِ زرّینِ افق، گل میکند خورشیدِ عشق
ای نوبهارِ آرزو، در رویشِ گل ها بیا
در شهرِ خوابم آمدی، دیشب دل آراتر ز عشق
تا جان به پایت افکنم، زیباتر از رؤیا بیا
حالا که فانوسِ سحر، از حسّ و حال افتاده است
ای تک چراغِ آرزو، حالا بیا، حالا بیا
شب ها که بر رودِ فلک، بندند پل از اختران
ای کوکبِ تنهاییم، چشمک زنان، اینجا بیا
صائم به قندیلِ فلک، آویخت شعرِ انتظار
نازآفرین خورشیدِ من، امروز یا فردا بیا
یک شنبه، بیست و پنجم اردیبهشت 1384
جشنواره گل سرخ، فرهنگسرای اشراق تهران
جز عکسِ روی تو ای گل، در قابِ باور ندارم
غیر از تو در باغِ خاطر، سرو و صنوبر ندارم
در شهرِ زیباپرستان، نازآفرینان و مستان
دلدارِ دیگر نخواهم، محبوبِ دیگر ندارم
تا زنده هستم نگارا! در حسرتْ آبادِ هستی
دست از سرم بر نداری، دست از سرت بر ندارم
جز وصلِ دلبر ندارم، صائم به دل آرزویی
آری به دل آرزویی، جز وصلِ دلبر ندارم
زمستان 1380
کاشان
شورافکنی، ترانهی دلهایی
گل دامنی، بهارِ تمنّایی
آیینه دارِ مهرِ جهانتابی
دامن فروزِ ماهِ دلآرایی
از منظرِ نگاه، نهانْ امّا
در جلوه گاهِ عاطفه پیدایی
با ارغنونِ یادِ تو، دمسازم
در کوچه باغِ خاطره، غوغایی
من ذرّه ام، تو چشمهی خورشیدی
من قطره ام، تو پهنهی دریایی
گفتم چرا اسیرِ دلم، گفتا:
صائم تو نیز، هم نفس مایی
بهمن ماه 1364 گنگره سراسری شاعرانِ تراز اوّل معاصر
اردبیل
تو آفتابِ وفایی، خدا کند که بیایی
فروغِ دیدهی مایی، خدا کند که بیایی
زلالِ چشمهی نوری، صفای جامِ حضوری
بهشتِ عاطفههایی، خدا کند که بیایی
تو قلّه سارِ صفایی، تو چشمه سارِ وفایی
طلوعِ سبزِ ولایی، خدا کند که بیایی
تو آفتابِ امیدی، تو ماهتابِ نویدی
سفیرِ صبحِ صفایی، خدا کند که بیایی
تو یوسفی که نداری، به مُلکِ حُسنْ نظیری
عزیزِ مصرِ وفایی، خدا کند که بیایی
تو کوثری، تو بهشتی، تو کعبهای، تو کنشتی
تو مروهای، تو صفایی، خدا کند که بیایی
تو مهرِ قائم و دائم، غزل سرای تو صائم
خدا کند که بیایی، خدا کند که بیایی
بیست و هفتم آذر 1371
کاشان
زود بیا که بی رُخت، کارِ دل آه کردن است
روزِ سپیدِ خویش را، شامِ سیاه کردن است
تا به کلاسِ عشقِ تو، طفلِ دلم نهادْ پای
دید که درسِ عاشقی، مشقْ سیاه کردن است
بر رُخِ دلربای تو، باشد اگر نِگَه گناه
حاصلِ کارِ عاشقان، جمله گناه کردن است
چشمهی نوشِ زندگی، هست شرابِ چشمِ تو
بی تو اگر به سر برم، عمر تباه کردن است
سیبِ زنخ نمودنت، بر دلِ بی قرارِ من
کودکِ بیگناه را، زنده به چاه کردن است
سائلِ حُسنت ای صنم، صائمِ عاشق است و بس
ناله ز عشوههای تو، شِکوه به شاه کردن است
یک شنبه، هفتم فروردین 1384
اصفهان
داغی ست مرا بر دل و او را به جبین است
فرقی که میانِ من و شیخ است، همین است
تا چند هوسرانی و تا چند جوانی
هشدار! که تمکینِ هوس، آفتِ دین است
هان! تا نشوی پیروِ احساس که دیوی ست
آن یارِ فریبا که تو را خوبترین است
با بیخردان، یار شدن عینِ تباهی ست
بیچاره هر آن کس که به این قوم، قرین است
نشناخته در مدحِ کسی خامه میالای
خرمُهره کجا هم ثمنِ دُرِّ ثمین است
سر زد اگر از شاعرِ ناپخته خطایی
شرمنده نه امروز که تا بازپسین است
ای دل چه شوی زار، ز آزارِ حسودان
پاداشِ نکویی، به فرومایه همین است
گر اهل هنر را نستایند، عجب نیست
تا بوده چنین بوده و تا هست، چنین است
ای غنچه که لبخند زدی بر دل تنگم
لبخند بزن، خندهی نازت نمکین است
باز آ که به هر جمعه دلِ عاشقِ صائم
با ندبه هم آواست، که با دَردْ قرین است
مهر 1375
کاشان
دلم خوش است که با دوست، محفلی دارم
به شهرِ خاطره، همراز و همدلی دارم
چگونه عشق نورزم، به قدّ و قامت یار
به قابِ شوق، ز جانان، شمایلی دارم
اگرچه خوشه نچیدم ز خرمنِ وصلش
کنون که فصلِ حصاد است، حاصلی دارم
به لوحِ سینه نوشتم، قصیدهی زلفش
دلم پریش چو گردد، حمایلی دارم
ز بحرِ عاطفه تا آورم به کف گوهر
نگاهِ شوق، به دامانِ ساحلی دارم
برای هدیه به دلدارِ نازنین، صائم
اگر که هیچ ندارم، ولی، دلی دارم
فروردین 1378
اصفهان
تا شوی مست، ز مینای مُدامِ گل سرخ
بوسه مستانه ستان از لبِ جامِ گل سرخ
ای نسیمِ سحری، گو به عروسانِ بهار
سکّهی دولتِ عشق است، به نامِ گل سرخ
نشوی شیفتهی صحبتِ سوسن به چمن
گوشِ جان گر بسپاری به کلامِ گل سرخ
دل ز گلدستهی جان، نغمهی تکبیر سرود
قامتِ عاطفه تا بست، امام گل سرخ
نغمه خوان گشت، هزارِ غزلِ خاطره ام
تا شنید از لبِ خورشید، پیام گل سرخ
گر چه گلبادهی جان داد مرا، حضرت دوست
هستم ای دلشدگان، مستِ مُدامِ گل سرخ
ای صبا گر برسی باز به گلزارِ طرب
برسان از منِ دلداده، سلام گل سرخ
گفتم ای صائمِ دل باخته، سودای تو چیست؟
گفت خواهم ز خداوند، دوامِ گل سرخ
بهار 1373
کاشان
از آفتابِ نگاهت، پیاله لبریز است
فروغِ عاطفه در جامِ جان، طرب خیز است
بتاب از نفسِ بالهای خستهی نور
که با تو عشق، نشاط آور و دلاویز است
به باغ و راغ اگر بی تو رو کنم، خوش نیست
بهارْ بی گلِ رویت، غروبِ پاییز است
به جز خیالِ تو ای گلفروغِ تنهایی
جهان و هر چه در او هست، محنت انگیز است
به یادگارْ اگر از دلم اثر مانَد
همین ترانهی شوق است و شعرِ ناچیز است
دریغ! مهرِ محبّت، غروب کرد، غروب
شفق نشانهی شمشیرِ جورِ چنگیز است
ز دستِ شعر، چه تاجی به سر زدی صائم؟
همیشه خوانِ دل از خونِ دیده لبریز است
تیر 1373
کاشان
پاکی، زلالی، روشنی، تفسیرِ آبی
خوبی، لطیفی، گُلشنی، تعبیرِ خوابی
در دوردستِ آرزو، شورِ امیدی
در دیرپای زندگی، شوقِ شبابی
در شامِ ظلمت، روشنایِ کهکشانی
در صبحِ رویِش، ترجمانِ آفتابی
دیوانِ هستی را، نگارینْ شاهکاری
رؤیای مستی را، بلورینْ شعرِ نابی
گلواژهی قاموسِ سبزِ نوبهاران
بر داغدشتِ آرزو، اشکِ سحابی
جاریتر از می، در رگِ سرخِ شقایق
جوشِ شمیمِ ارغوان، موجِ گلابی
می بینمت بر آسمانِ شعرِ صائم
رنگین کمانی، لطفِ بارانی، شهابی
تیر 1365 کنگره جهانی حضرت امام رضا (علیه السلام)
مشهد مقدس
تا آفتابِ مهرت، بر صبحِ جان دمیده
در شهرِ آرزوها، خورشید آفریده
بر دشتِ کهکشانها، تا اوجِ آسمانها
با دل شبی سفر کن، ای ماهِ نو دمیده
جانانِ من کجایی؟ در جان چرا نپایی؟
دارم از این جدایی، جانی به لب رسیده
ای شاهدِ معانی، در صبحِ مهربانی
هستی به گل فشانی، همراه با سپیده
نرگسْ خُمارِ چَشمَتْ، آیینه دارِ چشمت
از چشمه سارِ چشمت، اشک سحر چکیده
عشقت سُرورِ صائم، مهرت فروغِ دائم
حُسنت همیشه قائم، ای آفتابِ دیده
مهر 1366 کنگره سراسری شاعران تراز اوّل معاصر
کرمان
به باغِ سبزِ آسمان، شکوفهی ستارهای
به جلوه گاهِ کهکشان، فروغِ ماهْ پارهای
تو غنچهی تبسّمی، به چهرِ این چمن بخند
شکوهِ فصلِ رویشی، سپیدهای، ستارهای
به باغِ باورم بمان، که ای بهارِ آرزو
ترانهی شکوفهای، طراوتِ بهارهای
به ذرّهای نظارهای، که آفتابِ رویشی
به قطرهای کرامتی، که بحرِ بی کنارهای
وصد بهار نرگسی، که میبری دلِ مرا
به خندهای، به غمزهای، به عشوهای، اشارهای
کجا شود وصالِ تو، نصیبِ صائم ای صنم!
مگر پیادهای رسد، به توسنِ سوارهای؟!
آبان 1366
کاشان
بهارِ عاطفه در جامِ بی قرارانی
نگاهِ شرقیِ مینای میگسارانی
سپیدهای که نگنجی درونِ کلبهی شب
ستارهای که امیدِ طلایه دارانی
بیا که باغِ عطش، در قنوتِ دلتنگیست
بیا که سبزترین سروِ جوکنارانی
پناهِ برکهی خاموش و رودِ سرگردان
و بیکرانهی احساسِ آبشارانی
بیا که سبز شود، نخلِ مهربانیها
که شاه بیتِ غزلهای باغِ بارانی
مگر چکامهی فریادِ صائمی ای دوست
که ماندگارْ به دیوانِ روزگارانی
دی 1364
کاشان
فروغِ آرزو، چندان نباشد
اگر فانوسِ دل، رخشان نباشد
مهِ مهرآفرینم، آسمانیست
به دست آوردنش، آسان نباشد
بهارِ سبزِ من! برگرد تا دل
گرفتارِ غمِ هجران نباشد
صفای آبشارانْ بی نگاهت
به چشمِ عاشقان، چندان نباشد
و ای روحِ بلندِ کهکشانها!
بلندای تو را پایان نباشد
مرا پرواز، اوجِ بی کرانهاست
اگر کاشانهام، کاشان نباشد
مهر 1365 کنگره سراسری ارج داشت میلاد پیامبر اکرم (صل اللّه علیه و آله)
گنبد کاووس
دلِ خاطر نوازم را، نویدِ نوبهار آید
گلِ باغِ نیازم را، صبا آیینهدار آید
درای کاروانِ گل، دهد این مژده بر بلبل
که آن یارِ سیه سنبل، به آهنگِ هَزار آید
صفای صبحِ گلشنها، بهارِ عطرِ سوسنها
ترازِ نازِ دامنها، پی بوس و کنار آید
امیدِ رویشِ گلها، فروغِ ساغر مُلها
شمیمِ نابِ سنبلها، زلالِ آبشار آید
نسیمِ شادِ گلزاران، چراغِ کوچهی باران
سفیرِ صبحِ جوباران، صفای چشمه سار آید
عروسِ شعرِ شیدایی، چه خوش باشد، تماشایی
غزالِ من به زیبایی، غزل را شاهکار آید
چه خوش صائم گل آوازم، بهارین ماهِ طنازم
دهد تا کامِ دل بازم، ز ره خورشیدوار آید
اردیبهشت 1367
کاشان
آید ز بی کران ها، با موکبِ ستاره
رخشان چو مه همیشه، تابان چو خور هماره
بر گَردِ موکبِ دوست، کی میرسی دلِ من؟
تو عاشقی پیاده، او دلبری سواره
ای پیکِ صبحگاهی، از چشمِ مهر، گاهی
بنواز عاشقان را، با ساغرِ نظاره
از آفتابِ مهرت، صبحِ غزل فروزان
شعرِ بلندِ خورشید، پیش تو نثرواره
صائم به شوقِ جانان، گفتیم ترکِ سامان
از ما به سر دویدن، از او به یک اشاره
اسفند 1363
کاشان
به قصرِ دیدهی بیتابِ من اقامت کن
در این ستاره سرا، با ستاره خلوت کن
شهیدِ توست دلم، ای سحابِ نورانی
بیا و کُشتهی خود را غریقِ رحمت کن
نهالِ مهر برویان به جانم ای خورشید
شرابِ عاطفه در ساغرِ محبّت کن
شکوفههای دعا میدمد به باغِ سحر
در آستانِ وصالی، دلا عبادت کن
سپیده میرسد از راه، با طلایهی نور
دعای مشرقِ میعاد را اجابت کن
امامِ عشق، چو تکبیر گفت و قامت بست
تو نیز قامت دل بند و استجابت کن
سرودِ صائم و میلادِ مهرِ جان، قائم
سرای دیده، گل افشان و با طراوت کن
آبان 1363 کنگره سراسری شاعران معاصر کشور
ساری
بعد از این ها من و دلدارِ کمانْ ابرویی
که جهان نیست به جز قصهیهای و هویی
با غزالِ غزلی، جام گرفتن چه خوش است
خاصه در دامنِ صحرا و کنارِ جویی
دلِ درویش صفت، ساکنِ میخانهی اوست
مستْ با یادِ رُخِ دوست، کشد یاهویی
آبشاریست، تماشاگهِ چشمانِ افق
نیستْ زیباتر از آن سنبلِ تر، گیسویی
می کنم شُکر، که با یادِ غزالی زیبا
می زند باز چراغِ غزلم، سوسویی
و سراپا همه نازی و مرا چشمِ نیاز
نیست، جز سوی تو ای دوست، به دیگر سویی
صائم از میکدهی چشمِ تو نوشید مُدام
که به چشمانِ فریبات، نبود آهویی
هشتم مرداد 1377
کاشان
همپای نسیم ای گل، شورِ تو به سر دارم
در فصلِ خوشِ رویش، آغازِ دگر دارم
در شهرِ افق شبها، بر دامنِ کوکبها
پرواز، فَلک آسا، بر بامِ سحر دارم
ای بحرِ صفاخیزم، من قطرهی ناچیزم
بر پای تو میریزم، چندان که گُهر دارم
ای عطرِ گلستانها، آلالهی بستانها
گلداغِ فراقت را، بر لختِ جگر دارم
با یادِ توام دائم، بر عشقِ توام قائم
هر گلغزل از صائم، بشکفت، ز بَر دارم
تیر 1364
کاشان
آسمانِ دیده بارانی شده
بی کران دریاست، توفانی شده
سردْمهری بین، که بینِ دوستان
دوستی، برفِ زمستانی شده
مژدهی میلادِ باران کی رسد؟
ابرها چندیست، ظلمانی شده
از فروغِ اخترانِ سرخِ اشک
کوچه باغِ دل، چراغانی شده
ای نگاهت جاری خورشیدِ عشق
چشمت آهویِ بیابانی شده
آذر 1365 کاشان
غبارِ راهِ تو، گل قطره های باران است
بیا که بی تو بهارِ دلم، زمستان است
فروغِ برقِ نگاهت، در آسمانِ امید
کویرِ تشنهی جان را، نویدِ باران است
فرازِ قُلّهی مهتاب، ای ستاره بتاب
که از فروغِ تو چشمِ سحر فروزان است
شرابِ مهرِ تو میجوشد از پیالهی صبح
دلت چو خانهی خورشید، پرتو افشان است
به جشنوارهی چشمت، ترانهها خواندم
در این شراب سرا، دل همیشه مهمان است
اگر گلابِ غزل، هدیه آورد صائم
عجب مدار، که این ارمغانِ کاشان است
کنگره سراسری شاعران معاصر کشور
آذر 1365 گیلان
به باغِ خرّم چشمت، بهار میروید
از آفتابِ نگاهت، شرار میروید
به شادباشِ تو در باورِ عروسِ چمن
گلِ همیشه بهارم، بهار میروید
شقایق است دلِ آتشینِ من، گویی
که در سکوتِ چمن، داغدار میروید
در این کویرِ غم آلود، تا که باز آیی
به باغِ دیده، گلِ انتظار میروید
سحابِ عاطفه، در دشتِ نور میبارد
بهارِ خاطره، در روزگار میروید
اسفند 1365
کاشان
به روزگار هر آن کس ز چشمِ یار افتد
ز چشمِ یار نه، از چشم روزگار افتد
شرابِ جامِ نگاهت، فروغِ برکهی صبح
گر آفتاب ننوشد از آن، خمار افتد
به صبحِ عاطفه، ای آخرین ستاره، بتاب
که بی تو سکّهی خوبی، از اعتبار افتد
ز تندبادِ خزان آفرین، خدایا چند؟
در این شهیدسرا، لاله داغدار افتد
قسم به جاری باران، دلِ عطشناکم
به دشتِ سوختهی عشق، ژاله وار افتد
میان این همه گل نغمههای رنگارنگ
کجا ترانهی صائم، پسندِ یار افتد
شهریور 1365 کنگره سراسری شاعران معاصر کشور
استان مازندران
ز دستِ دوست چه نالی که یار میآید
بکوب پای طرب، غمگسار میآید
بتابد از پسِ ابرِ سیاه، کوکبِ نور
فروغِ عاطفه در شامِ تار میآید
به ماه، نسبتِ رویش اگر دهم، نسزد
که مهر، پیشِ رخش، شرمسار میآید
چو خطّ ِ دلکشِ دلدار، سبز دشت و دمن
شتا اگرچه بُود، نوبهار میآید
سروش داد پیامی به عاشقان، تا یار
به کارِ عشق، دهد اعتبار میآید
به عرصهی طرب اکنون، اگر دهی جولان
سزاست، دلبرِ چابکسوار میآید
ز دَرد، بگسل و با دُرد، عهد و پیمان بند
که پیرِ میکده با اقتدار میآید
ز شهدِ لعلِ لبش، کامِ جان شکرخا کن
کنون که موسمِ بوس و کنار میآید
نسیمِ روح فزای سحر، ز گلشنِ قدس
امیدِ عاشقِ شب زنده دار میآید
در آبگینهی دل، یادِ دوست، رقص کنان
که دوست، بر سرِ عهد و قرار میآید
دهید مژده به دستان سرای گلشنِ عشق
گُلی که دور کند شرِّ خار میآید
همای عشق کشد پَر بر آسمانِ امید
ستارهی شرف و افتخار میآید
به گوشِ هوش شنیدم ز پیرِ باده فروش
به خُم سرای وفا، گلعذار میآید
نشانِ فرّ و ظفر نقشِ سینه کن صائم
که این نشان ز خداوندگار میآید
زمستان 1357 کاشان
فروغِ دیدهی تو، آیتِ شکوفاییست
نگاهِ لطفِ تو ای گل، بهارِ زیباییست
مگر به خواب، گل از گلشنم نصیب آید
خیالِ وصل، چه شور آفرین و رؤیاییست
تو از تبارِ کدامین ستارهی سحری؟
که چهرِ مهرْ مثالت چنین تماشاییست!
پیامِ عشقِ تو درمانِ تلخ کامیهاست
کلامِ نابِ تو تفسیری از شکرخاییست
بیا بیا که طلوعت، غروبِ نومیدیست
بیا بیا که حضورت، بهشتِ زیباییست
فروغِ صبحِ امیدی، حصارِ شب بشکن
سپیده بی تو، به ظلمت سرای تنهاییست
بهارِ عشق نگر در سرودهی صائم
که واژه واژهی آن گلخروشِ شیداییست
مرداد 1364
سنندج
ای عاشقان، ای عاشقان، جان میرسد، جان میرسد
مهری درخشان میدمد، ماهی فروزان میرسد
آید نوای کاروان، بر گوش جان، کان دلستان
تا دل ستاند زین و آن، اینک شتابان میرسد
رخسارِ ماهش را ببین، زلفِ سیاهش را ببین
برقِ نگاهش را ببین، یوسف به کنعان میرسد
ساقی ببخشا جام را، از باده پُر کن کام را
گو باز این پیغام را، پیمانه گردان میرسد
مطرب نوایی ساز کن، شوری دگر آغاز کن
با نغمه ای اعجاز کن، اکنون که جانان میرسد
رونق فزای باغ ها، چشم و چراغِ راغ ها
بر قلبِ عاشق داغ ها، جانِ گلستان میرسد
بر درگهش کن بندگی، خواهی اگر پایندگی
کان رهنمای زندگی، وان مهدِ عرفان میرسد
مهرِ سحر، ماهِ صفا، بحرِ گُهر، گنجِ وفا
آیینهی ایزدنما، خورشیدِ ایمان میرسد
یارِ موافق میرسد، دلدارِ صادق میرسد
قرآنِ ناطق میرسد، محبوبِ یزدان میرسد
کاخِ صفا قائم از او، مهر و صفا دائم از او
غرقِ طربْ صائم از او، جان میرسد، جان میرسد
فروردین 1348
کاشان
هنوز عاشقِ گل های باغِ بارانم
هنوز عاشقِ آهنگِ آبشارانم
مشو ز آهِ شرر آفرینِ من غافل
قسم به لاله که از نسل داغدارانم
شبی به زلفِ تو گفتم که چیستی؟ گفتا:
چکامهای به بلندای روزگارانم
به خشک سالِ محبّت، در این کویرآباد
در انتظارِ تو و بوسه های بارانم
به سانِ موج ندارم سکون و سامانی
به بحرِ خاطره از خیلِ بی قرارانم
برای دیدنِ خورشیدِ مهربانی ها
به کوچهی سحر از چشم انتظارانم
به جانِ دوست که در محفلِ سخنْ صائم
خدا قبول کند، دستْ بوسِ یارانم
بیست و ششم دی 1375
کاشان
گلباده زنم گه گاه، زان چشمِ اهورایی
دادِ دلِ خود گیرم، از ساغرِ مینایی
دیشب من و دل با هم، یک جرعه غزل خوردیم
او مست و فسون گر شد، من عاشق و شیدایی
تا آبیِ چشمانت، در باغِ دلم گل کرد
بر شاخِ طرب رقصید، گلخندِ شکوفایی
از جامِ لبِ نوشت، یک جرعه اگر نوشم
شهدِ طرب افشانم، از ساغرِ سودایی
من لالهی بیتابم، در دشتِ غزل امّا
تو شاهِ غزالانی، در خوبی و زیبایی
من شمعِ شررپوشم، با اشکْ همآغوشم
تو مهرِ طرب زایی، در بزمِ دل آرایی
دل بی رُخِ ماهِ تو، بی برقِ نگاهِ تو
بنشسته به راهِ تو، در کوچهی تنهایی
سنبل به کنار افشان، تا لاله برافروزی
خورشید تماشاییست، در این شب یلدایی
ای لالهی بستانی، بادا به تو ارزانی
از صائم کاشانی، این نغمهی شیدایی
سوم مرداد 1380
کاشان
تو مثلِ یک ستارهای، که میکنی نظارهام
مَنَتْ به سان هالهای، به گِردِ ماهپارهام
تو مخملین گلِ منی، که گلشنِ لطافتی
ز من کناره کی کنی؟ اگرچه سنگِ خارهام!
تو آفتابِ اُلفتی، که بی فروغِ مهرِ تو
ز دیده میدمد سحر، هزارها ستارهام
تویی که حکمرانِ دل، ز خیلِ ناز و غمزهای
منم که با نگاهِ جان، اسیرِ یک اشارهام
تمامِ حاصلم تویی، به هر ترانه و غزل
وگرنه استفادهای، کجا ز استعارهام
غزالِ نازِ صائمی، به دشتِ رویشِ غزل
تراوشِ دوبارهای، به ساغرِ بهارهام
آذر 1366
کاشان
کوچهی احساس را هر شب گل آذین میکنم
دیده را از شوقِ رویت، پُر ز پروین میکنم
مثل فرهادم اسیرِ بیستونِ روزگار
جانِ شیرین را فدای جانِ شیرین میکنم
در کفم تیغِ محبّت هست و زوبینِ وفا
دشمنان را خسته با این تیغ و زوبین میکنم
چون ز خاموشی، جوابی ذوقِ من بهتر ندید
کی جدل با هرزه گویانِ سخن چین میکنم؟!
دینِ من عشق است و آیینم صفا و دوستی
تا روان دارم به تن، کی ترکِ آیین میکنم؟
در دلِ صائم نگنجد کینه، این آیینه را
با چراغِ مهربانی ها، گل آذین میکنم
آبان 1377
کاشان
رسد به گوشِ تو روزی، اگر فسانهی من
خبر شوی ز من و رازِ عاشقانهی من
فسونِ نازِ تو نازم که از کرشمهی توست
سمر شدهست به عالم، اگر فسانهی من
تبسّمی کن و در چشمِ عاشقم، بنشین
که با حضورِ تو گردد بهشت، خانهی من
تو زنده باش، که در بوستانِ باورِ دل
به یادِ روی تو گل میکند، ترانهی من
به خشکسالِ محبّت، نگاهِ مهرِ تو گشت
فروغِ زندگی و بحرِ بی کرانهی من
ز تنگنای قفس، مرغِ دل شود آزاد
اگر گذارِ تو افتد به آشیانهی من
ز سرد مهریِ یاران، ملول شد صائم
اگرچه مهر نهد، سر بر آستانهی من
هشتم بهمن 1375
کاشان
عاشقت هستم و جانانه تویی
گوهرِ نازی و یکدانه تویی
جرعه ای بخش ز مینای نگاه
ساقی و ساغر و میخانه تویی
خالِ هندوی تو و مرغِ دلم
دلبرا! دام تویی، دانه تویی
با چنین زلفِ دلاویز و بلند
صاحبِ سلسله و شانه تویی
مسجد و دیر و کلیسا و کنشت
معبد و کعبه و بتخانه تویی
صائم از چشمِ تو مست است، مدام
خُم تویی، باده و پیمانه تویی
اسفند 1349
کاشان
شبی در جاریِ مهتاب، بر چشمانِ من بنشین
گلِ نازِ منی، با ناز در دامانِ من بنشین
چراغِ خنده بر لبهات، هر گه میشود روشن
به سیلستانِ اشک و دیدهی حیرانِ من بنشین
در این ساغرسرا ساقی! نمی بینم دل آگاهی
بیا از مرحمت گاهی، به جامِ جانِ من بنشین
شرارِ شعرِ شیدایی، همه داغ است و رسوایی
الا ای یارِ تنهایی، به داغستانِ من بنشین
به خطِّ آن نگارینم، بخوان دیوانِ عشقم را
چو نقشِ جاودان ای جان، به لوحِ جانِ من بنشین
ز دامانِ دلم تنها تو میگیری نشان ای گل
چو شبنم باش و بر اندیشهی بستانِ من بنشین
در این میخانه صائم را شرر در جامِ باور ریز
زرافشان، باش چون خورشید و در ایمان من بنشین
اردیبهشت 1380
کاشان
باز آ و بازآور، محبّت را به جانم
بنشین و بنشان، شعلهی سوزِ نهانم
ای گل که باشد هر نگاهت نرگسِ ناز
در باغِ چشمانت، هزارِ نغمه خوانم
دل را به سیرِ بوستان، جانا چه حاجت؟
تا سنبلِ زلفِ تو باشد بوستانم
بر دامنم تا سنبلِتر، مینشانی
بر سنبلت، اشکِ محبّت میفشانم
ای گل که مشتاقی ببینی یارِ ما را
دیدم اگر او را، سلامت میرسانم
صائم اگر پیدا شود زیبا غزالی
مُلکِ غزل را شهریاری میتوانم
فروردین 1369
کاشان
می زند خورشیدِ چشمت بر غروبِ جان، شراری
آید از شهرِ نگاهت، قاصدِ آتش سواری
مشعلِ آهی نهادم، در نگاهِ شوقِ ماهی
شعلهی فانوسِ مهرم، در نهان دارم شراری
لالهی آهم شکوفد، بر مزارِ آرزوها
زین کویرستان ندارم خاطرِ امیدواری
دامنِ سبزِ بهاران، خرّم از مینای چشمت
در چمن زارِ نگاهت، میشکوفد نوبهاری
ای بهارِ مهربانی، لحظهای در من سفر کن
تا فشانی عطرِ شوقی، بر کویرِ داغداری
لحظهای ای سروِ نازان! در چمن باز آ که صائم
بی گلِ روی تو باشد، آتشین آوا هزاری
فروردین 1366
کاشان
بیا که شاهدِ گلپوشِ نوبهار رسید
بیا که در چمنِ آرزو، هزار رسید
بیا که نرگسِ جانان، به باغ جلوه نمود
بیا که لالهی گلدشتِ روزگار رسید
بیا که یوسفِ گل بر سریرِ شاخهی ناز
به صد کرشمه و با زلفِ تابدار رسید
بیا که شبنمِ باور نشست بر رُخِ گل
نسیمِ عاطفه، سرمست و مشکبار رسید
بیا که ساقیِ نوروز با پیالهی مهر
به خُم سرای طرب، شاد و میگسار رسید
ز لطف، مطربِ گلنغمهی بهار آیین
رسید از ره و با چنگ و با سه تار رسید
دهید مژده به دستان سرای گلشنِ عشق
که آفتابِ سحر، بر سرِ قرار رسید
غزل بخوان و ز مینای مهر، باده بنوش
غزالِ خاطره از دشتِ انتظار رسید
رسید مژدهی شادی، ز آسمانِ فروغ
امامِ عاطفه، خورشیدِ هشت و چار رسید
ز شوق، شاهدِ شیرینِ ذوقِ من صائم
به رقص آمد و تا جلوه گاهِ یار رسید
پانزدهم شعبان المعظم 1401
کاشان
ای دل، دلِ شیدایم، خورشیدِ صفا آید
محبوبِ گل آیینم، از راهِ وفا آید
گل چهره طنّازم، دلدارِ گل آوازم
آن سروِ سرافرازم، و آن ماه لقا آید
آن آیتِ رخشانی، و آن لعلِ بدخشانی
از کعبهی عرفانی، و ز سعیِ صفا آید
هم ماهِ وفا باشد، هم مهرِ صفا باشد
هم نورِ خدا باشد، کز سوی خدا آید
در دامنِ جان گل ها، نسرین و قرنفل ها
آلاله و سنبل ها، از باغِ ولا آید
آیینهی ایمانست، سرچشمهی عرفانست
بر جسمِ سخن جانست، یاری که مرا آید
و صائم کاشانی، در شور و غزل خوانی
تا شاهدِ روحانی، از راهِ وفا آید
خرداد 1372
کاشان
میخواستم که در تو شکوفا شوم، نشد
در باغِ عشق، همدمِ گل ها شوم، نشد
می خواستم چو واژه به قاموسِ عاشقی
با یک نگاهِ مهرِ تو معنا شوم، نشد
می خواستم به سانِ نسیمِ سحرگهی
در کوچه باغِ زلفِ تو پیدا شوم، نشد
می خواستم به ساحلِ آرامِ یاد تو
همپای موج، غرقِ تماشا شوم، نشد
می خواستم چو قامتِ خورشیدِ صبحگاه
گرم از فروغِ آن رُخِ زیبا شوم، نشد
می خواستم ز حالِ تو ای نوبهارِ عشق
در کوچه سارِ خاطره جویا شوم، نشد
می خواستم دو چشمِ اهورایی تو را
آیینه دارِ غمزه و ایما شوم، نشد
می خواستم به مسجدِ چشمانِ نازِ تو
صائم شوم، زلالِ تمنّا شوم، نشد
بهمن 1379
کاشان
با جمعهی نور، هم سفر میآید
همدوشِ ستارهی سحر میآید
آن ماهِ شب چارده، آن شرقی عشق
با سیصد و سیزده نفر میآید
مرداد 1388
کاشان
باز آ که غزل، غزالکی مجنون است
سازی که به دستِ اوست، بی قانون است
گفتم که فرستمت رباعی، دیدم
از دستِ غزل، دلِ رباعی، خون است
مرداد 1388
کاشان
گفتم غزلی در انتظار آورمت
همدوشِ ترانهی بهار آورمت
دیدم که بهار، بی رُخت، پاییز است
ماندم که دلم را به چه کار آورمت
مرداد 1388
کاشان
دانم که شبی شهابِ من خواهی بود
خورشیدی و ماهتابِ من خواهی بود
از میکدهی عاطفه، سر خواهی زد
پیمانهی آفتابِ من خواهی بود
مرداد 1388
کاشان
یک روز سری به خانه ام خواهی زد
جامی ز میِ ترانه ام، خواهی زد
روزی که ز پا فتادم از دردِ فراق
دستی حتما به شانه ام خواهی زد
مرداد 1388
کاشان
موجیم، ز خویشتن بریدیم بیا
جانیم، ولی به لب رسیدیم بیا
شمعیم، نیامدی، شررپوش شدیم
اشکیم، ز چشمِ دل چکیدیم بیا
مرداد 1388
کاشان
روزی که دلم دچارِ بی صبری بود
چشمانِ غزالکِ غزل، ابری بود
آن روز تفألی زدم بر حافظ
آمد غزلی که آن غزل، جبری بود
مرداد 1388
کاشان
در باغِ دلم، بهار را باز آور
گلنغمهی آبشار را باز آور
با آمدنت، نسیم را دعوت کن
از پنجره، انتظار را باز آور
مرداد 1388
کاشان
تا صبحِ ظهور، منتظر میمانیم
تا فصلِ عبور، منتظر میمانیم
همسایهی آفتاب، تا گردد دل
در جادهی نور، منتظر میمانیم
مرداد 1388
کاشان
پیغامِ زلالِ ماهتابی، آری
بالای بلندِ آفتابی، آری
در فصلِ ترانه جوش و گلپوشِ بهار
در باورِ عشق، نابِ نابی، آری
مرداد 1388
کاشان
تا چند در انتظار باشی دل من؟
بی طاقت و بی قرار باشی دل من؟
گردید غزل، حماسهی اشک و فراق
تا چند بدون یار باشی دل من؟
مرداد 1388
کاشان
با نغمهی دلربای جانان آید
تا آن که شود به جسمها جان آید
تا بیشهی عشق و عاشقی سبز شود
با زمزمهی زلالِ باران آید
مرداد 1388
کاشان
در کعبهی احساس، قراری دارد
دل با سرِ زلفِ یار، کاری دارد
همدوش سحر، سرو دخوان میآید
در دستِ ستارهها، سه تاری دارد
مرداد 1388
کاشان
رخسارهی ماهِ توست، آیینهی عشق
سینای دلت، ستارهی سینهی عشق
گویند که سر زنی ز گلدستهی نور
در کعبهی یار، روزِ آدینهی عشق
دی 1364
کاشان
در خواب بدیدم آن قمر آمده است
آن طُرفه نگارم از سفر آمده است
آن ماهِ شبِ چارده از مشرقِ نور
با سیصد و سیزده نفر آمده است
مهر 1365
کاشان
شب تا به سحر، ز هجرِ رویت ای ماه!
کارِ دلِ غم پناهِ من، ناله و آه
تا چند ز عاشقانِ خود بی خبری؟
لا حول و لا قوه الا باللّه
مرداد 1364
کاشان
چشمانت از سلالهی آفتاب است
و زلالِ نگاهت
از قبیلهی ماهتاب
در رویشِ بهار
از ابرها تأثیرگذارتری
گل های زبان بسته
تنها تو را میخوانند
نامت را که میبرم
آسمان
هزاران ستاره بر لبانم مینشاند
اگرچه پاییز
بی امان هجوم میآورد
امّا رمزِ شکوفایی باغ
در آمدنِ توست
روزها وشبها
بی خورشیدِ جمالت
آیینهی کابوس است
و در ساحلِ هستی
قطرهها
در انتظار اقیانوس
آذر 1355
کاشان
صدای پایت را میشنوم
میدانم همراه با نسیمِ سحر میآیی
میآیی تا پنجره های بسته
متبسّم شوند
میآیی تا جویها، رود
برکهها، چشمه
و چشمهها، دریا شوند
میآیی
تا سکوتِ مردابِ خواب آلودگان بشکند
میآیی تا دوباره
باغِ آسمان، سبز شود
میآیی تا شکوفهی لبخند
بر رخسارِ ستارگان نقش بندد
میآیی تا دشتِ مجنون
مخمورِ چشمانِ لیلاییات شود
و بیابان، نمازِ باران بخواند
میآیی
تا شبنمِ احساس
غبارِ غربت از چهرهی گلها بشوید
میآیی
تا گیسوانِ پریشانِ نخلها را
با شانهی محبّت بیارایی
و
پیراهنِ خون آلودِ
شقایق را
به دستِ آب و آینه بسپاری
آری
میآیی
مهر 1354
کاشان
هر گاه به نماز قامت میبندی
کهکشانها
قامتت را به تماشا مینشینند
و قیامت
در آیینهی باورِ احساس
حضوری جاودانه مییابد
تو
آن سوی عبادت، قنوت میخوانی
و دستانِ مهربانت
خدای را آن گونه میستاید
که عشق میپندارد
خورشید از مشرقِ انگشتانِ تو طلوع میکند
وقتی روی به آسمان بالا میبری
فروغِ چشمانِ ستاره بارت
آسمان را نورانی میکند
و برقِ نگاهت
دلِ ستارگان را میسوزاند
راستی عبادت را مظهری
و نیز
نجابت را
بهار 1358
مشهد مقدس
دیشب هوای چَشمِ باور بود
بارانی
آویختم فانوس اشکم را
سر راهت
راهِ دلت را کرد پیدا
گر دل عاشق
مدیون باران بود
چتر خیالم خیس در آغوش شبنم ها
پلک نگاه آسمان خندید
جام سحر
لبریز از نور ترنّم ها
سجّاده دل بود و مُهرِ مِهرِ چشمانت
خواندم نماز عشق در محراب ابرویت
بود از قنوتِ اشک من
آیینهها جاری
آذر 1355
کاشان
ای ساحلِ تبسّم امواجِ آرزو
دریای بیکرانهی یادت
چه آبی است
مهرت ترانهایست که در رویش بهار
شرقیترین ستارهی دل
آفتابی است
یک آسمان شکوفه به دامان دل بریز
ای تک درختِ عاطفه
در باغسار نور
ای گل فروش خاطره در شهر شاعران
زیباترین طلوع سحر
در بهار نور
بهار 1354
کاشان
جهان در حجمههای ابرهای سرد و سنگین
بس گرفتار است
و روزِ عاشقانت، از هجومِ شب دلان
تار است
جهان امروز باشد، تشنهی جامِ نگاهِ تو
و خواهد جرعه ها نوشد، ز چشمانِ سیاهِ تو
جهان آبستنِ صد بغضِ پنهان است
اگر آیی، نگاهت
راستی تفسیرِ ایمان است
کدامین عصرِ جمعه، دست در دستِ شقایق ها
و با آیینه ها
از راه میآیی
تو را جا در مصلای عدالت
راستی خالیست
جهان، مغرور
در اندیشه های پوچ و پوشالیست
هلا اسبِ ظهورِ خویش را زین کن
خیابان های شهرِ عاشقی را
با ظهورِ خویش، آذین کن
تو را لنگر کدامین ساحلِ هستی است؟
که اینسان موج ها را دست
از دامانِ پُر مهرِ تو کوتاه است
جهان در انتظارِ مقدمت
بی تابِ بی تاب است
و چشمانِ محبّت
بی فروغِ ماهِ رخسارِ تو در خواب است
به زیرِ چکمهی صهیون
فلسطین را تماشا کن
و با تیغِ عدالت
مُشتِ این نابخردان، وا کن
گلستانِ جهان از پیرِ استعمار
پژمردهست
و اینک شانهی تاریخ
از زخمِ کهن بیمار و افسردهست
و هابیلِ محبّت، سخت در چنگالِ قابیل است
و آنک آسمانِ آرزو، پُر از ابابیل است
بهار 1388
کاشان