ghaemiyeh.com
سرشناسه:محسنی، مصطفی، ۱۳۵۵ -
عنوان و نام پدیدآور:خورشید درخشان ساوه: زندگینامه اسحاقبن موسیالکاظم (ع)/ مولف مصطفی محسنی.
مشخصات نشر:قم: آستانه مقدسه قم،انتشارات زائر،۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری:۱۲۷ص.
فروست:زائر؛ ۴۵۴.
شابک:۴۰۰۰۰ ریال: 978-964-180-350-8
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. [۱۱۹]- ۱۲۷؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:امامزاده سید اسحاق(ساوه)
شناسه افزوده:آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
رده بندی کنگره:BP۵۳/۵ /الف۵م۳ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۸۴
شماره کتابشناسی ملی:۳۱۹۱۹۸۳
خورشید درخشان ساوه: زندگینامه اسحاقبن موسیالکاظم (ع)
مولف مصطفی محسنی
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه آیت الله دکتر عابدی مدظله العالی 9
بخش اول: زندگی نامه
شناسنامه 16
مقدمه 17
علت و مراحل هجرت امامزادگان به ایران 18
امامزاده اسحاق 22
مادر اسحاق بن موسی بن جعفر علیهما السلام 23
ام احمد امانتدار اسرار امامت 24
مرقد مطهر ام احمد 26
برادران امامزاده اسحاق 26
زندگی نامه امامزاده اسحاق 28
ملازمت امامزاده اسحاق با امام رضا علیه السلام در سفر مرو 29
ازدواج اجباری اسحاق با دختر عموی مأمون عباسی 30
امامزاده اسحاق و منصب امیرالحاجی 32
خطبه خوانی به نام امام رضا علیه السلام 35
شهادت امامزاده اسحاق 35
محل دفن اسحاق بن موسی بن جعفر 41
اثبات وجودآرامگاه مقدس سید اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام در ساوه 43
بقعه امامزاده اسحاق ساوه در کلام مرحوم فیض قمی 48
محراب 51
مرقد 52
گنبد 53
اولاد و فرزندان اسحاق 54
محمد بن اسحاق 56
حسین بن اسحاق 56
شجاع الدین حسن بن حسین بن اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام 57
ابوعبدالله محمد معروف به النعمه 62
علی بن اسحاق 65
جعفر بن اسحاق 66
عباس بن اسحاق 66
اسماعیل بن اسحاق 67
رقیه بنت اسحاق 68
بخش دوم: احادیث
احادیث نقل شده از اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام 74
حدیثی در پاداش توحید 75
حدیثی در مظلومیت و حقانیت علی علیه السلام بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله 77
حدیثی دیگر در مظلومیت و حقانیت علی علیه السلام بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله 80
حدیثی در فضیلت امام علی علیه السلام 80
حدیث تمسک به حضرت علی علیه السلام 82
حدیثی در شهادت امام حسین علیه السلام 83
حدیثی در اثبات امامت امام رضا علیه السلام 86
روایتی در اثبات امامت امام رضا علیه السلام و تکذیب مدعیین دروغین امامت 88
نقمت خدای متعال در برخی مجالس 90
بازخواست و پرسش در قیامت 92
عمر 92
جوانی 94
مال 95
دوستی اهل بیت 96
حدیثی درباره مجالست با پرهیزگاران و دانشمندان 98
روایتی درباره حجامت 99
اهمیت تعلیم و تعلم علم 100
موجبات هلاکت 103
حدیثی به نقل از الشریف النعمه 104
حدیث اعمال ام داوود 105
خبر عجیب ابی الدنیا مغربی 111
کتابنامه 119
زیارت قبر اولیاء الهی، پیامبران، امامان معصوم، امامزادگان، علمای بزرگ، سادات، شهداء و بلکه عموم مؤمنان از اموری است که ریشه در فطرت انسانی داشته و عقل و شرع نیز بر آن تأکید دارند.
قران کریم وقتی داستان اصحاف کهف را بیان میکند میفرماید: «قال الذین غلبوا علی امرهم لنتخذن علیهم مسجدا» بر سر مزار اصحاب کهف مسجدی بناء کرده و در آنجا به عبادت خدای متعال پرداختند. از این آیه شریفه به خوبی استفاده میشود که رفتن سر قبر و بناء مسجد و عبادت در آن بر سر مزار بزرگان امری پسندیده و مورد ستایش شرع است، پیامبر خاتم صلوات الله علیه و آله مکرر به زیارت قبرستان بقیع تشریف میبرده و بلکه به زیارت والده مکرمه خود حضرت آمنه رفته است.
فاطمه زهراء علیها السلام به زیارت قبر شهداء احد و زیارت قبر مطهر پدر بزرگوارش مداومت داشته است. بلکه این سیره دائمی حکماء و بزرگان علم است که مراکز علیم خود را در مکانی بناء میکنند که اوراح بزرگان دین در آنجا حضور دارد.
مدینه منوره، نجف اشرف، کربلای معلّی، مسجد کوفه، مشهد مقدس، قم مقدسه، و... به دلیل وجود قبر مطهر اولیاء الهی و بزرگان دین همیشه مهد علم و فقاهت و دانش بوده است.
گذشته از آثار تربیتی و اخلاقی زیارت که در مسأله عبرت گرفتن و فریب نخوردن به دنیای گذرا، موقت دانستن عمر دنیایی و فناء و بیوفائی آن متجلی میشود، آثار مهمتری برای زیارت قبر وجود دارد که در تقویت باورهای دینی و اعتقادی چون باور به حیات اخروی و مشاهده سنتهای الهی در عزّت بخشیدن به مؤمنان و خوار و ذلیل کردن ظالمان متبلور میگردد، بلکه میتوان ادعا کرد یکی از بهترین مراکز تحصیل علم و دانش، مقبره بزرگان دین است، و بقاع متبرکه را باید همانند مدرسه و دانشگاه و حوزه، مهد معرفت و بصیرت دانست.
آنچه امروزه در فضای کشور مرسوم شده که شهدای گمنام را در دانشگاهها، پژوهشگاهها و مؤسسات دانش بنیان دفن مینمایند از سنتهای حسنهای است که در تقویت و نشاط و شادابی روحیه علم و تحقیق و پژوهش استاد و دانشجو و طلبه تأثیر دارد.
بقاع متبرکه امامزادگان که در جای جای بلاد اسلامی و بویژه میهن اسلامیمان نورافشانی میکنند هرکدام پرچم و مشعلی پر فروغ از هدایت و معنویت هستند. ارتباط روحی و معنوی با صاحبان ارواح طیبه، ذکر خدا و اقامه نماز و دعا و عبادت الهی در آن حرمهای مطهر و بلکه صرف حضور در آن مراکزی که مصداق عینی «فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر اسمه» هستند همراه با خیر و برکت مادی و معنوی و علم و اخلاق و آداب سیر و سلوک الی الله تعالی است.
یکی از این حرمهای مطهر و منسوب به اولیاء الهی، بقعه و مضجع شریف امامزاده اسحاق ساوه است.
ابوالحسین، امیر الحاج، امین المله و الدین فرزند باب الحوائج الی الله حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، برادر ثامنالائمه علیهم السلام، یعنی جناب اسحاق بن
موسی بن جعفر علیه السلام است. وی از محدثان بزرگ شیعه و در علم و عمل و هدایت و ارشاد مردم از جایگاه بسی رفیع برخوردار است.
احتمالاً ایشان در کاروان حضرت معصومه علیها السلام به سوی ایران حضور داشته و بدست مأموران خلیفه سفاک عباسی مأمون، به شهادت رسیده است، و اینک حدود سیزده قرن است که مردم شریف ساوه، این سادات و اولاد رسول خدا صلی الله علیه و آله را چون درّ و نگینی که مائده آسمانی است، در انگشتر وجود خود و دیار دارالایمان آن منطقه حفظ کرد، و گرد آن حلقه زده، و با زیارت او تقرب الی الله میجویند، البته در مورد انتساب قطعی آن بقعه مبارکه به جناب اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام یا نواده او اسحاق بن عباس بن اسحاق بن موسی سخنان فراوانی است که به برخی از آنها در کتاب حاضر اشاره شده است، اما به هر حال زیارت و حضور در این گونه اماکن به امید تفضل الهی و بهرهمندی از ثواب و اجر اخروی بدون تردید ارزشمند و موجب بهرهمندی از برکات معنوی خواهد بود.
مایه بسی خرسندی و مباهات است که عالم و فرهیخته گرامی جناب حجت الاسلام والمسلمین جناب آقای مصطفی محسنی با قلمی وزین و عالمانه اثر حاضر را در معرفی این امامزاده پدید آورده و با تحقیق و پژوهش خود تلاشی مبارک را دراین عرصه ارائه نموده است، امیدوارم مطالعه اثر حاضر سبب معرفت افزائی به زائران این بقعه مبارکه و بلکه عموم جامعه علمی و فرهنگی کشور باشد، بمنه و کرمه.
والسلام علی من اتبع الهدی
احمد عابدی
ربیع الاول ق
این مبارک آستان از نسل پاک حیدر است
کز شرافت از همه اهل جهان بالاتر است
آستان سید اسحاق است اینجا کز ادب
ماه وخورشیدش غلام و مشتریش اختر است
زادۀ موسی بن جعفر علیه السلام هم برادر با رضا
شمع جمع اهل دین معصومه وی را خواهر است
از شکوه و جایگاهش شد ملقّب بر امین
یا ملقب بر امیر و عالمی را سرور است
آنکه شد از ساوه نورش پرتو افکن در سما
آنکه در این سرزمین چون دُرّ ناب و گوهر است
بارگاه باصفایش ملجأ اهل یقین
روضه پرنور او خوشبو ز عود وعنبر است
هر که با صدق وصفا رو آورد بر این مکان
حاجتش قطعاً روا از سوی حی داور است
نام: اسحاق
نام پدر: موسی الکاظم
نام مادر: ام احمد
لقب: امین یا امیر
کینه: أبی الحسین(1)
تحفةالأزهار، ضامن بن شدقم حسینی مدنی، ج 3، ص 392.
این کتاب یکی از آثار ارزشمند در زمینه شناخت انساب علویان در سراسر جهان تا پایان سده یازدهم هجری است. مؤلف این اثر ضامن بن شدقم حسینی از دانشمندان و نسابههای بزرگ سده یازدهم هجری است. جلد نخست این اثر به نسب فرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام اختصاص دارد. جلد دوم نیز دو بخش دارد که بخش نخست آن شامل نسب فرزندان امام حسین علیه السلام و بخش دوم شامل نسب فرزندان امام موسیبن جعفر علیه السلام است. گذشته از اینها، مؤلف به شرح رویدادهای گوناگونی پرداخته که در دورانهای مختلف در زادگاههای متعدد سادات رخ داده است.
مصحح این اثر، مقدمه و شجرهنامههایی را برای این اثر فراهم ساخته که در جلدی مستقل با نام «الروض المعظار فی تشجیر تحفةالازهار» گرد آورده است.
محل دفن: ساوه
نام فرزندان پسر: محمّد، و احمد، و موسی، و یحیی، و علی، و علی آخر،
و الحسن، و الحسین، و العبّاس، و القاسم، و اسماعیل
نام فرزند دختر: رقیه
1) (1)
پس از دستور مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنهای مبنی بر تبدیل حرم امامزادگان به قطب فرهنگی، بخش اعزام مبلغ اوقاف و امور خیریه قم بر آن شد تا طرح آرامش بهاری را در جوار حرم امامزادگان کشور اجرا نماید. این طرح برای ایام نوروز پیشبینی شده بود تا در ایام تعطیلات به فعالیتهای فرهنگی، تبلیغی نیز توجه شود. از این رو با بعضی از دوستان عازم استان فارس شدیم و به شهرستان فراشبند رفتیم. سپس در جوار امامزاده «آقام شهید» مشغول اجرای برنامه آرامش بهاری شدیم.
این امامزاده که در فاصله 40 کیلومتری از شهر فراشبند قرار دارد و با آنکه بیرون از شهر است، با استقبال انبوه زائران همراه بود؛ به طوری که چنین استقبالی آن هم با توجه به فاصله نسبتاً زیاد از شهر برای ما کم سابقه بود.
در زیارت نامه این امامزاده نوشته شده بود: «شجاع الدین حسن بن حسین بن اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام».
پس از بازگشت به سراغ منابع تاریخی، حدیثی و انساب رفتم و درباره این امامزاده تحقیق کردم. در حین مطالعه، شخصیت اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام (پدربزرگ آقام شهید) نیز برایم قابل توجه شد. چون بارها از کنار بارگاه ایشان گذشته بودم، ولی آنگونه که باید و شاید از جایگاه رفیع ایشان اطلاع نداشتم. اما اکنون پس از مطالعه کتابهای حدیث، رجال و انساب اطلاعاتی درباره این امامزاده والامقام در اختیار خوانندگان گرامی قرار میدهم تا علاوه بر زیارت این سید بزرگوار، از زندگینامه ایشان اطلاع داشته باشند و از طرفی با خواندن احادیثی که از ایشان نقل شده خود را هر چه بیشتر به اهل بیت عصمت و طهارت نزدیک کنند.
در حین مطالعه هر جا نامی از ساوه و نواحی منتسب به آن میدیدم نظرم را جلب میکرد به این امید که از این طریق به نکته جدیدی درباره این امامزاده برسم. در راستای تحقیق مشاهده کردم درباره ساوه و مزارات آن، مطالب زیادی است و نیاز به تحقیق دیگری دارد، لذا تصمیم گرفتم این کتاب، چند جلدی و سلسلهوار به نام مزارات ساوه باشد. آنچه در این مجموعه از نظر خوانندگان محترم میگذرد، زندگینامه اسحاق بن موسی بن جعفر است.
انشاء الله همانطور که مقام معظم رهبری فرمودند این بارگاه به قطب فرهنگی شهر ساوه و روستاهای اطراف تبدیل شود و با تدبیر مسئولان شهر از این مهجوریت و غربت بیرون آید.
از آنجا که حضور امامزاده اسحاق را در ساوه نمیتوان از هجرت سادات علوی به ایران استثنا کرد، لذا در ابتدای بحث علل هجرت این امامزادگان و نوادگان آنان به ایران تشریح میشود.
به سبب ظلم و ستم ساسانیان؛ از جمله وجود نظام طبقاتی که مردم را از آزادیهای اولیه مثل خواندن و نوشتن باز میداشت و نیز مالیات سنگین، مردم ایران به دنبال روزنهای برای برون رفت از این فشارهای سیاسی، مالی و اجتماعی بودند. کمکم ندای عدالت و برابری از حجاز به گوششان رسید و متوجه شدند پیامبری در حجاز مبعوث شده و همه ارزشهای گمشده آنها را بشارت میدهد. این خبر به مرور زمان در جامعه ایرانی پیچید تا اینکه مسلمانان برای آزادی مردم مظلوم از دست ساسانیان به سوی ایران حرکت کردند، لذا ایرانیان به حمایت از حاکمان خود نپرداختند و سرانجام ساسانیان در مقابل سپاه اسلام شکست خوردند و پا به فرار گذاشتند.
برخلاف تصور ایرانیان، فاتحان که غاصبان خلافت نیز بودند برخورد خوبی با ایرانیان نداشتند، بلکه به آنان به صورت شهروند درجه دو نگاه میکردند؛ به طوری که خلیفه دوم، شرافت عرب بر غیر عرب را ترویج میکرد. این رویه در زمان خلیفه سوم نیز ادامه داشت تا جایی که حتی بعضی از اعراب را بر بعضی دیگر ترجیح میداد.
مسلمانان در مقابل نابرابریهایی که خلیفه سوم ایجاد کرده بود به پا خاستند و پس از کشته شدن خلیفه، به سراغ وصی واقعی پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی حضرت علی علیه السلام رفتند.
رویه حضرت علی علیه السلام همان شیوه قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله بود، لذا با دیدن اسلام واقعی در مکتب علی علیه السلام از همان آغاز علاقه فراوانی به حضرت علی علیه السلام نشان دادند. این علاقه در دل و جان آنان رسوخ کرد و محبت به حضرت علی علیه السلام به اولاد و نسل ایشان نیز انتقال یافت، به گونهای که تاکنون این افتخار نصیب ایرانیان است.
با توجه به این علاقه و بعد از شهادت جانگداز امام حسین علیه السلام اولین قیام در دفاع از مظلومیت ایشان در سیستان ایران رخ داد که متأسفانه در هیچ جایی به آن پرداخته نمیشود. مؤید این علاقه حضور وسیع ایرانیان در قیام مختار بود. او با شعار یالثارت الحسین و به هدف خونخواهی از قاتلان امام حسین علیه السلام توانسته بود ایرانیان را در سطح وسیعی جذب خود نماید.
اولین امامزادهای که به ایران آمد یحیی بن زید بن علی بن الحسین علیهم السلام بود. ایشان بعد از شهادت پدرش زید بن علی علیه السلام از دست امویان گریخت و به خراسان آمد و با استفاده از محبوبیتی که داشت توانست قیام دیگری را علیه بنیامیه پایهریزی کند و در این راه به شهادت رسید.
علاقه ایرانیان به اهل بیت باعث شد که در سال شهادت یحیی در خراسان بیشتر نامها یحیی باشد و حلقههای زنجیری که با آن یحیی را بسته بودند به قیمت زیادی برای تبرک و ساخت انگشتر خریداری شود.
عامل دیگر ورود سادات به ایران حضور اشعریون در قم بود و همین امر باعث شد قم مرکز تشیع شود. از این رو حضرت فاطمه معصومه علیها السلام از ساوه به قم بار سفر بستند و روزهای آخر عمر را در این شهر مقدس سپری نمودند.
محبت ایرانیان به امام علی علیه السلام و خاندان پاکش سبب شد تا ابومسلم خراسانی بر امواج خروشان این محبت سوار شود و آن را درخدمت خود گیرد و با بیان مظلومیت حضرت علی، امام حسین و دیگر اهل بیت دودمان منحوس اموی را براندازد؛ اگر چه خود ابومسلم به قضاوت تاریخ عملکرد خوبی نداشت و از این اهرم به نفع خود و در نهایت عباسیان استفاده نمود.
از طرفی عباسیان که با نام اهل بیت بر سرکار آمده و با استفاده از احساسات پاک ایرانیان توانسته بودند امویان را از بین ببرند، بدتر از امویان عمل کردند و آنچنان بر اولاد علی سخت گرفتند که قلم از بیان ظلمهای آنان شرم دارد.
در روایات شیعه از قول حمید بن قحطبه آمده است که گفت: اوقاتی که هارون الرشید در طوس بود نیمه شبی به دنبال من فرستاد و من حاضرشدم، گفت اطاعتت از امیرالمؤمنین چگونه است تا اینکه در مرتبه سوم گفتم به جان و مال و اولاد و دین. آن معلون خنده کرد و در همان نیمه شب امر کرد که شصت نفر از ذریه فاطمه علیها السلام و حضرت علی علیه السلام را به قتل رسانیدم(1)
بحارالانوار، ج 48، صص 176-178.
و بسیاری از امامزادگان محترم را میان دیوار به گچ و آجر گرفتند.1) (1)
در عیون الاخبار آمده: «چون منصور دوانیقی بغداد را بنا نمود سادات را طلب میکرد و به هر یک که میرسید او را در جوف دیوار میگذاشت.»(1)
شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیه السلام، ترجمه آقا نجفی، ج 1، ص 71.
به علت ظلم زیاد عباسیان با خاندان اهل بیت علیهم السلام بسیاری از امامزادگان محترم ترک وطن نمودند و پنهان شدند و بدین گونه در غربت رحلت کردند یا به شهادت رسیدند. به همین علت فرزندان علی علیه السلام پس از قیامهایی که در عراق و حجاز اتفاق میافتاد و منجر به شکست میشد به ایران میآمدند و اینجا را پایگاه خود قرار میدادند. اولین کسی که از اولاد علی علیه السلام در زمان عباسیان به نواحی شمال ایران آمد یحیی بن عبدالله بن حسن مثنی بن امام حسن مجتبی علیه السلام برادر محمد نفس زکیه بود.
شاید عامل اصلی حضور سادات و امامزادهها در ایران حضور و دفن حضرت امام رضا علیه السلام در ایران بود. از طرفی اصل حضور ایشان نشان از علاقه ایرانیان به خاندان اهل بیت بود؛ چرا که مأمون برای جذب ایرانیان در دفاع از خود از اهرم اهل بیت و دوستی ایرانیان نسبت به این خاندان استفاده نمود و با دعوت اجباری امام رضا علیه السلام به ایران، ریاکارانه خود را محب اهل بیت معرفی کرد.
در زمان حیات امام رضا علیه السلام عده زیادی از امامزادگان برای زیارت امام خود به ایران سفر کردند که در رأس آنان میتوان از حضرت معصومه علیها السلام، شاه چراغ و امامزاده اسحاق نام برد.
پس از شهادت امام رضا علیه السلام ساداتی که در ایران به سر میبردند به دست عمال مأمون عباسی به شهادت رسیدند، گرچه این امر نیز مانع سفر امامزادگان به ایران نشد، بلکه آنان برای زیارت امام رضا علیه السلام و دور بودن از مرکز خلافت عباسیان به ایران سفر میکردند. آنان حتی در برههای از تاریخ توانستند در
1) (1)
نواحی شمال ایران که معروف به دیلم بود حکومت تشکیل دهند. حضور این امامزادگان و حکومت آنان در شمال ایران کم کم باعث ظهور آل بویه از شمال ایران شد. آل بویه بعد از تصرف تمام نواحی ایران به بغداد رفته، حکومت عباسیان را در اختیار خود گرفتند؛ به طوری که خلیفه عباسی بدون اجازه آل بویه نمیتوانست کاری بکند. آل بویه مذهب اثنی عشری داشتند، لذا به تبلیغ شعار تشیع مثل جشن عید غدیر و مراسم عزاداری امام حسین علیه السلام حتی در مرکز خلافت، یعنی بغداد پرداختند. آنان به امامزادگان و سادات احترام زیادی میگذاشتند. این امامزادگان در هر یک از شهرهای ایران یک نقیب (بزرگ) داشتند که مورد احترام آل بویه و حتی خلیفه عباسی بودند. بسیاری از امامزادگان و سادات در این ایام به نواحی مختلف ایران سفر کرده، به ترویج مذهب اهل بیت پرداختند.
آنچه گفتیم دلایل اصلی حضور امامزادگان و سادات در ایران بود. از این میان حضور امامزاده اسحاق بن موسی بن جعفر علیهم السلام در ایران به قصد دیدار از برادر بزرگوارشان امام رضا علیه السلام بود، گرچه اجل به ایشان مهلت نداد و نتوانستند به محضر برادر بزرگوارشان مشرف شوند و برای همیشه در شهر ساوه ملجأ و مأمن مؤمنین این شهر و اطراف آن شدند.
یکی از فرزندان موسی بن جعفر علیه السلام اسحاق نام داشت. ایشان سیدی جلیل القدر بودند و در طول حیات پدر بزرگواشان ملازم پدر و هنگام زندانی شدن موسی بن جعفر علیه السلام و بعد از شهادت ایشان نیز در خدمت برادر بزرگواشان حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام بودند. گزارشهای تاریخی از ارتباط تنگاتنگ این امامزاده با برادرش امام رضا علیه السلام خبر میدهد.
بعضی لقب ایشان را «امیر» و برخی دیگر ایشان را ملقب به «امین»(1)
علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 48، ص 288.
دانستهاند که به هر حال، گویای مراتب فضل و کمال آن بزرگوار است.رجال شناسان ایشان را از اصحاب امام رضا علیه السلام میشناسند؛ از جمله شیخ طوسی در معرفی اصحاب امام رضا علیه السلام از ایشان نیز نام برده است.(2)
امامزاده اسحاق در خاندانی که سرچشمه علم و تقوا و فضایل اخلاقی بود، پرورش یافت. پس از آنکه پدر بزرگوارشان به شهادت رسید، فرزند بزرگوار آن امام، یعنی حضرت رضا علیه السلام عهده دار امر تعلیم و تربیت خواهران و برادران خود شد و مخارج آنان را نیز بر عهده گرفت. در اثر توجهات زیاد آن حضرت، هر یک از فرزندان امام کاظم علیه السلام به مقامی والا دست یافتند و زبانزد همگان گشتند.
ابن صباغ مالکی در این باره میگوید: «هر یک از فرزندان ابی الحسن موسی معروف به کاظم، فضیلتی مشهور دارند.»(3)
در ذکر نام مادر ایشان اختلاف است. بعضی منابع، مادر ایشان را «ام ولد»؛ یعنی کنیزی که صاحب فرزند شده، میدانند.(4)در انساب مجدی نیز آمده است: «مادر اسحاق بن الکاظم علیه السلام امّ ولدی بوده است.»
در بعضی از منابع، روایتی از طریق اسحاق بن موسی بن جعفر نقل شده که ایشان این روایت را از مادرشان نقل کردهاند و از مادر خود به نام «ام احمد» یاد میکنند(1)
الفصول المهمة فی اصول الائمة (تکملة الوسائل)، ج 3، ص 163؛ طب الأئمة ص 58؛ مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج 13، ص 81؛ منتهی الآمال فی تواریخ النبی و الآل، ج 3، ص 1579 (به نقل از طب الائمه، ص 58).
و میدانیم که ام احمد، همان مادر احمد بن موسی معروف به شاه چراغ است.با توجه به این حدیث معلوم میشود مادر اسحاق همان ام احمد، یعنی مادر احمد بن موسی (شاه چراغ) میباشد. پس جناب اسحاق با حضرت شاه چراغ برادر اعیانی (پدری، مادری) بودهاند.
ام احمد علاوه بر حضرت شاه چراغ و جناب اسحاق، فرزندان دیگری نیز از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام داشتهاند.(2)در مورد این بانوی گرامی آوردهاندکه ایشان داناترین، پرهیزگارترین و گرامیترین زنان نزد موسی بن جعفر علیه السلام بودند.(3)
اعتماد و علاقه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام به این بانوی بزرگوار تا جایی بوده که آن حضرت قبل از سفر اجباری به بغداد، اسرار امامت را به ام احمد میسپارند. اینکه بانویی امانتدار اسرار امامت باشد، خبر از عظمت و ظرفیت
بالای این بانوی عظیم الشأن میدهد و بدیهی است که از دامن این بانو فرزندانی تربیت شوند که یار و یاور امام عصر خود باشند.
هنگامی که حضرت موسی بن جعفر این اسرار را به ایشان میسپارند به ایشان میفرمایند: «هرکس از فرزندانم این ودیعه را از شما درخواست کرد، یعنی من شهید شدهام و ایشان امام بعد از من است»(1)
محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج 1، ص 316؛ زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام (ترجمه جلد 48 بحار الانوار)، ص 226.
.روزی امام رضا علیه السلام به ام احمد فرمود:
ودیعهای که پدر بزرگوارم به شما سپرده تسلیمم نما. امّ احمد چون این سخن را شنید شروع به نوحه و زاری کرد و از سینه پردرد، آه سرد برآورد و گریبان صبر را چاک زد، به دست اضطراب روی طاقت خراشید و فریاد برآورد که: و الله مونس دل دردمندان و انیس جان مستمندان (موسی بن جعفر علیه السلام) دارفانی را وداع گفته است. امام رضا علیه السلام ایشان را تسلّی دادند و از زاری و بیقراری منع نمودند، و به ایشان تأکید کردند که این راز را افشا مکن و این آتش حسرت را در سینه پنهان دار، چرا که خبر به والی مدینه میرسد و میگویدکه ایشان داعیه امامت دارند، و از علم غیب خبر میدهند، و آنچه با پدر بزرگوار ما کردند با ما نیز همان کنند.
پس آنچه از اسرار امامت که موسی بن جعفر به امانت سپرده بود، با چهارهزار دینار تسلیم آن حضرت نمود وگفت: روزی که آن گل بوستان نبوّت و امامت (موسی بن جعفر علیهما السلام) مرا وداع میفرمود، این امانتها رابه من سپرد، و تأکید فراوان نمود که کسی را بر این امر
1) (1)
مطّلع نسازی. هر یک از فرزندانم که نزد تو آیند، اینها را به او سپار و بدانکه من به سعادت شهادت فایز گردیدهام و آن فرزند، امام زمان و جانشین من خواهد بود.
راوی میگوید: بعد از چند روز، خبر شهادت آن امام همام در مدینه منتشرگردید و معلوم گردید شهادت امام کاظم علیه السلام در همان شبی واقع شده که حضرت امام رضا علیه السلام به تأیید الهی از مدینه به بغداد رفته بودند و به تجهیز و تکفین پدر بزرگوار خویش مشغول گردیده و به آن سبب به خانه نیامده بودند. آنگاه حضرت امام رضا علیه السلام و اهلبیت عصمت به مراسم ماتم آن حضرت اقدام نمودند، و اشراف و اعیان مدینه این خانواده را تسلی دادند(1)
اصول کافی، ج 1، ص 381؛ جلاءالعیون، ص 911؛ الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 372؛ بحرانی؛ دلائل الحجج علی البشر، ج 7، ص 34.
.بقعهای منسوب به ام احمد در خیابان فرهنگ شیراز، کوچه مسجد باقرآباد قرار دارد که بعضی آن را مرقد ام احمد، مادر حضرت شاه چراغ و جناب اسحاق میدانند.
در کتابهای انساب, فرزندان زیادی برای موسی بن جعفر علیه السلام ذکرکردهاند که در رأس آنان امام رضا علیه السلام است. دیگر برادران عبارتند از: سلیمان،
1) (1)
عبدالرحمن، الفضل، احمد، عقیل، قاسم، یحیی، داوود، حسین، هارون، ابراهیم، اسماعیل، حسن، محمّد، زید، حمزه، عبداللّه، عباس، عبیداللّه و جعفر.(1)
المجدی فی أنساب الطالبیین، ص 299.
چون ذکر زندگینامه دیگر برادران امامزاده اسحاق، سخن را به درازا خواهد کشاند، از باب تبرک و تیمن به گوشهای از مقام و فضیلت برادر اعیانی ایشان، یعنی حضرت شاه چراغ میپردازیم.
درباره حضرت احمد بن موسی ملقب به شاه چراغ آوردهاند که وقتی خبر شهادت موسی بن جعفر علیه السلام در مدینه منتشر شد، اهالی مدینه به در خانه اماحمد آمدند و حضرت شاه چراغ با آنها به طرف مسجد رفت و چون خیلی باجلالت و عابد و پارسا و با فضیلت بود و کراماتی نیز داشت مردم خیال کردند او خلیفه و جانشین امام کاظم علیه السلام است، پس با او به عنوان امام بیعت کردند و حضرت شاه چراغ نیز از آنها بیعت گرفت، سپس بر فراز منبر رفت و خطبهای در نهایت بلاغت و فصاحت ایراد کرد و آنگاه گفت: ای مردم! همان طور که اکنون همه شما با من بیعت کردید و بیعت من به گردن شماست، من نیز با برادرم علی بن موسی الرضا بیعت کردهام؛ بدانید او امام و خلیفه پیغمبر است و بعد از پدرم ولی الله است، پس اطاعتش بر من و شما از جانب خدا و پیغمبر واجب است و هر دستوری به ما بدهد از ایشان پیروی میکنیم.
تمام حاضرین گفتار او را با جان و دل پذیرفتند و از مسجد خارج شدند در حالی که پیش روی آنها احمد بن موسی بود به در خانه حضرت رضا علیه السلام آمدند و با علی بن موسی الرضا علیه السلام تجدید بیعت کردند. حضرت رضا علیه السلام برای احمد دعا کرد و او پیوسته ملازم خدمت برادر بود.(2)
دوران زندگی امامزاده اسحاق دوران پر فراز و نشیبی است. در این دوران امامان معصوم به جهت فشارهای زیاد عباسیان، مجبور به تقیه و پنهانکاری بودند و این مسئله باعث میشد امر امامت برای بسیاری از دوستداران اهل بیت مخفی باشد. بعضی دیگر نیز که به امر امامت واقف بودند در پیدا کردن مصداق آن، تحت تأثیر احساسات اجتماعی و موارد دیگر قرار میگرفتند و از شناسایی امام زمان خود باز میماندند. حتی در بین خاندان اهل بیت نیز گاهی بعضی به علت ندانستن مسئله امامت و بعضی به دلیل جاهطلبی ادعای امامت میکردند و عدهای را دور خود جمع نموده، به فعالیتهای مختلف روی میآوردند. ولی امامزاده اسحاق، همواره با بصیرت تمام پیرو امام موسی کاظم علیه السلام و بعد از ایشان پیرو برادر بزرگوار خود علی بن موسی الرضا علیه السلام بود. این مطلب از احادیثی که محدثان شیعه از سید اسحاق نقل کردهاند به وضوح دیده میشود.
برای نمونه دو قیام از جانب سایر امامزادگان نقل میکنیم که در زمان این سید بزرگوار انجام شده است.
قیام زید بن موسی بن جعفر علیه السلام برادر سید اسحاق معروف به «زیدالنار» که امام رضا علیه السلام از کار وی تبری جست.
قیام محمدبن جعفر الصادق علیه السلام عموی سید اسحاق که باز امام رضا علیه السلام عدم رضایتشان را از این قیام اعلام کرده بودند.
در این باره اتفاقاً از اسحاق بن موسی بن جعفر حدیثی نقل شده که در بخش احادیث به آن خواهیم پرداخت. این حدیث به خوبی از ارتباط نزدیک جناب اسحاق با برادرش امام رضا علیه السلام حکایت دارد.
از طرفی چون این قیامها از طرف فرزندان امام اداره میشد بسیاری از شیعیان و حتی سادات جذب این قیامها میشدند، ولی شیعیان واقعی با بصیرت تمام گوش به فرمان امام زمانشان بودند و زیر پرچم این قیامها نمیرفتند. سید اسحاق از جمله امامزادگانی بوده که نه تنها در برابر امام رضا علیه السلام ادعایی نداشت، بلکه ملازم برادر بود و در نفی قیامهای علوی که در مسیر امام رضا علیه السلام نبود، افشاگری مینمود. حدیثی که در نفی قیام عمویش محمد بن جعفر الصادق علیه السلام نقل شده از آن جمله است. از این روایت و امثال آن به وضوح اثبات میشود که ایشان در مسیر خط راستین امامت و رهبری بودهاند و به امامت امام رضا علیه السلام اعتقاد داشته و خود را ملزم به حمایت از حضرت ثامن الحجج علیه السلام میدانستهاند.
بنا بر گزارشهای تاریخی، علاوه بر آنکه ایشان از اصحاب امام رضا علیه السلام شمرده میشوند و اعتقادی راسخ به امامت حضرت رضا علیه السلام داشتند، ملازم آن حضرت در سفر مرو نیز بودهاند. با توجه به این مطلب میتوان گفت که رابطه این دو برادر بسیار به هم نزدیک بوده است و در بین فرزندان موسی بن جعفر علیه السلام در این امر شاخص بودهاند.
از سوی دیگر اگر به مسئله ولایتعهدی امام رضا علیه السلام بنگریم و صفحات تاریخ این جریان را ورق بزنیم میبینیم که اسحاق بن موسی بن جعفر جایگاه ویژهای داشته، به طوری که این جایگاه بر مأمون عباسی نیز پوشیده نبوده است. لذا مأمون برای اینکه ارادت خود را به امام رضا علیه السلام نشان دهد دختر عموی خود را به عقد برادر امام رضا علیه السلام یعنی اسحاق در آورد و ایشان را در آن سال، امیر الحاج نمود که به شرح آن میپردازیم.
مرکز خلافت عباسیان بغداد بود، ولی مأمون که در خراسان بود پس از کشتن برادرش امین عباسی نمیتوانست مرکز خلافت را به بغداد منتقل کند، چون امین هم از طرف پدری و هم از طرف مادری عباسی بود، ولی مادر مأمون کنیز بود و عباسیان مخصوصاً پس از کشته شدن امین، کینه زیادی از مأمون داشتند. از این رو مأمون تصمیم گرفت در خراسان بماند، ولی برای آنکه بتواند پشتوانهای برای خلافتش در ایران داشته باشد باید به شخصی متوسل میشد که جایگاه رفیعی در بین مردم ایران داشته باشد و آن شخص کسی جز امام رضا علیه السلام نبود. لذا برای فریب افکارعمومی، امام رضا علیه السلام را به طوس فرا خواند و ایشان را مجبور به قبول ولایتعهدی خود کرد. عکس العملهای امام رضا علیه السلام در مقابل این پیشنهاد به دوستداران امام رضا علیه السلام میفهماند که این پیشنهاد، توطئه است و مأمون برای برون رفت از بن بستی که برایش پیش آمده چنین کاری میکند.
چنانکه گفته شد، از همان آغاز که مأمون امام رضا علیه السلام را از مدینه به مرو دعوت کرد، امام ناخوشایندی خود را از این امر نشان دادند. پس از آنکه امام به مرو رسیدند و با پیشنهاد قبول خلافت از طرف مأمون مواجه شدند، شدیداً درخواست مأمون را برای قبول خلافت رد کردند. مأمون نیز یک قدم به عقب برداشته، ولایتعهدی را پیشنهاد داد که باز با جواب رد امام مواجه شد، تا آنکه مأمون چند بار ایشان را تهدید به قتل کرد و امام ناچار ولایتعهدی را قبول نمودند.
با این وجود، امام با روشی حکیمانه کوشیدند تا اهداف و نقشههای مأمون را نافرجام گذارند. امام در هر فرصتی بر این مطلب تأکید میکرد که به میل خود در این امر وارد نشده و مأمون وی را به قبول ولایتعهدی مجبور ساخته
است. ایشان میفرمودند: مأمون، نقض عهد خواهد کرد و این کار سر نخواهد گرفت. امام یادآور میشد که مأمون با تفویض ولایتعهدی به امام، جز آنکه حق را به اهل آن واگذار کرده، کاری نکرده است. منظور آن حضرت این بود که خلافت مأمون، مشروع نیست و اقدام او در تفویض ولایتعهدی نوعی اعتراف به حق خاندان علی علیه السلام در رهبری امت است.
امام رضا علیه السلام با جملاتی که در سند ولایتعهدی نوشت و در همه جا انتشار یافت، از نقشه و نیرنگ مأمون پرده برداشت. از سوی دیگر، امام برای پذیرفتن ولایتعهدی شرطهایی سلبی نهاد که همکاری با دستگاه خلافت را به هر شکل نفی میکرد.(1)
عاملی، صص 357-310.
واقعیت این است که هر اندازه مأمون در موضوع ولایتعهدی امام رضا علیه السلام از خود زیرکی و مهارت نشان داد، امام علیه السلام نیز با دوری جستن از قبول مسئولیتها، آگاهی و هوشیاری خود را نسبت به عواقب این امر اثبات کرده است.مأمون علاوه بر مسئله عوامفریبانه ولایتعهدی، با زیرکی تمام ازدواجهایی بین عباسیان و علویان بر قرار نمود تا شائبه صوری بودن ولایت عهدی را از ذهن دوستداران امام رضا علیه السلام پاک کند.
لذا در اول سال 202 ابتدا دختر خود و به روایتی، خواهر خود، امحبیب یا امحبیبه را به ازدواج امام رضا علیه السلام درآورد.(2)او در همین راستا دختر عموی خود، یعنی دختر اسحاق بن جعفر عباسی را به ازدواج اسحاق برادر امام رضا علیه السلام درآورد.
بسیاری از کتابهای تاریخی این مطلب را گزارش کردهاند؛ به گونهای که جای هیچ شبههای در این مطلب باقی نمیماند. اجبار در این ازدواجها شائبه همکاری اهل بیت را با خلیفه عباسی از بین میبرد. گرچه سایر خلفای عباسی نیز به این حربه متوسل میشدهاند، چون مسئله ازدواج برای عوامفریبی از هر اهرمی قویتر است و عامه مردم تصورشان این است که بین طرفین ازدواج، رابطه دوستی برقرار بوده است.
شیخ مفید در ارشاد آوردهاند:
«مأمون دستور داد که سکهها را به نام آن حضرت زدند و بر آنها به نام رضا مهر زدند، و به اسحاق بن موسی امر کرد با دختر عمویش؛ یعنی دختر اسحاق بن جعفر ازدواج کند و آن دختر را به عقد اسحاق بن موسی درآورد.»(1)
شیخ مفید، الارشاد، ترجمه رسولی محلاتی، ج 2، ص 254. علاوه بر الارشاد در منابع مختلف دیگری از جمله مقاتل الطالبیین نیز آمده است: (امر المأمون فضربت له الدراهم و طبع علیها اسمه. و زوج إسحاق بن موسی ابن جعفر بنت عمه إسحاق بن جعفر بن محمد). مقاتل الطالبیین، ابوالفرج الاصفهانی، ص 456.
اینکه مأمون از بین نزدیکان امام رضا علیه السلام اسحاق را انتخاب کرد و دختر عمویش، یعنی دختر اسحاق بن جعفر عباسی را به ازدواج اسحاق بن موسی علیه السلام در آورد، اولاً بیانگر عظمت جناب اسحاق و ثانیاً نزدیک بودن او را به امام رضا علیه السلام نشان میدهد.
امیر الحاج، عنوانی است برای سرپرست کاروان راهیان حج که به صورت «امیر الموسم» نیز آمده است. از دیدگاه شیعیان سرپرستی حج از شئون امامت
1) (1)
است و پیامبر صلی الله علیه و آله اولین امام حج بودهاند و علی علیه السلام و امامان پس از ایشان نیز چنین جایگاهی داشتهاند.
البته در جریان نزول سوره برائت ابتدا ابابکر امیر الحاج بود، ولی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در بین کار حضرت علی علیه السلام را مأمور این کار میکنند.(1)
سیره ابن هشام، ج 4، ص 545.
امیرالحاج در دوران خلافت عباسی نیز منصبی بزرگ و از شئون خلیفه بود، ولی خلیفه معمولاً یکی از نزدیکانش را به این کار میگمارد. مأمون از امیرالحاج کردن امام رضا علیه السلام مأیوس بود و میدانست امام رضا علیه السلام از قبول آن خودداری میکند، چون ایشان در قبول ولایتعهدی شرط کرده بودند که در مناصب دولتی دخالت نداشته باشند. از این رو مأمون برای ادامه سیاست فریبکارانه خود تصمیم گرفت این منصب را به یکی نزدیکان امام رضا علیه السلام بسپارد تا به دلیل خویشاوندی نزدیک آن شخص با امام رضا علیه السلام ارادت ظاهری خود را به خاندان اهل بیت نشان دهد و این شخص کسی نمیتوانست باشد به جز اسحاق برادر امام رضا علیه السلام که همراه با آن حضرت به طوس آمده بود. این موضوع خود دلیلی بر شرافت اسحاق بن موسی بن جعفر است، زیرا بیانگر آن است که ایشان در بین مردم جایگاه رفیعی داشتهاند که مأمون بعد از امام رضا علیه السلام متوجه ایشان میشود. لذا در آن سال، اسحاق بن موسی بن جعفر امیرالحاج تمام حجاج بیت الله الحرام شد که از تمام نقاط دنیای اسلام به مکه آمده بودند.
در منابع آمده مأمون دستور داد در آن سال (سال ولایتعهدی امام رضا علیه السلام) اسحاق بن موسی با مردم به حج رود و در هر شهری به ولایت
1) (1)
عهدی حضرت رضا علیه السلام در منبرها خطبه خواندند.(1)
و أمره ان یحج بالناس، و خطب للرضا فی کل بلد بولایة العهد. ارشاد، همان؛ مقاتل الطالبیین، همان.
بعد از امیر الحاج بودن پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین، امیرالحاج بودن اسحاق بن موسی بن جعفر، اولین و آخرین امیرالحاج بودن اولاد پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت بوده است. پس از این حیث نیز شخصیت اسحاق بن موسی بن جعفر حائز اهمیت و قابل توجه است.
امیر الحاج بودن اسحاق بن موسی علیه السلام نشان میدهد که اولاً وی همراه با امام رضا علیه السلام به مرو آمده بود و اگر کسی بگوید که شاید در مکه بوده و مأمون از همان جا ایشان را امیرالحاج کرده، میگوییم که در روایت آمده در بین راه نیز برای مردم شهرهای مختلف به نام امام رضا علیه السلام خطبه میخوانده و مردم را از ولایتعهدی ایشان آگاه مینمودهاند.
ثانیاً، این خبر بیانگر آن است که ایشان از نظر اجتماعی نیز موقعیت بالایی داشتهاند که مأمون این امر حساس و بزرگ را به ایشان سپرد.
ثالثاً، نشان از ارتباط و نزدیکی زیاد بین این دو برادر خبر میدهد. بدین معنا که اگر مأمون به دلیل شرطهای امام رضا علیه السلام نمیتواند ایشان را انتخاب کند، به سراغ نزدیکترین شخص به ایشان میرود و او کسی جز اسحاق نمیتواند باشد.
رابعاً، اگر کسی بگوید طبق گفته شما جناب اسحاق با امام رضا علیه السلام به خراسان آمده بوده، پس همراهی ایشان با حضرت معصومه علیها السلام نمیتواند درست باشد؛ میگوییم اتفاقاً گزارش امیرالحاج بودن ایشان نشان میدهد که
1) (1)
ایشان دوباره به حجاز سفر نموده و میتوانند در برگشت از مراسم حج خواهرشان حضرت معصومه علیها السلام را نیز همراه خود به خراسان بیاورند.
پس از آنکه جناب اسحاق بن موسی عازم حج شدند تا به عنوان امیر الحاج، مناسک حج آن سال را با مسلمانان به جای آورند و آن را مدیریت نمایند، در بین راه نیز طبق دستور مأمون در شهرهای مختلف خطبه میخواندند و در این خطبهها نام امام رضا علیه السلام را میآوردند.(1)
ارشاد و مقاتل الطالبیین، همان؛ فتال النیشابوری، روضة الواعظین، ص 226.
در نحوه شهادت حضرت اسحاق بن موسی خبر دقیقی در دست نیست و نمیتوان به طور قطع نظری داد، ولی اگر اثبات شود ایشان از همراهان حضرت معصومه علیها السلام بودهاند، احتمال شهادت ایشان تقویت میشود.
طبیعی است که حضرت معصومه علیها السلام در شرایط حاکم بر آن عصر و ناامنی جادهها، با همراهانی قابل اعتماد و مسلح به مسافرت پرداخته باشند.
در کتاب الانساب، اثر مجدی، نسبشناس معروف از همراهی میمونه، خواهر حضرت معصومه علیها السلام با ایشان در آن سفر مهم یاد شده است.(2)وجود ایشان بر قطعی بودن برادران و همراهان محرم در این سفر میافزاید.
برخی برآناند که حمزة بن موسی بن جعفر علیه السلام حضرت معصومه علیها السلام را در سفر به مرو همراهی نموده است:(1)
وسیلة المعصومیة، صص 27-28.
در نسخه (ای) از کتاب تاریخ قم مذکور بوده که حمزة بن موسی بن جعفر همراه فاطمه بوده و معلوم است (که) ناموس کبری تنها و بیمحرم از مدینه تا مشهد حرکت نمیکند. گویا حمزه بعد از وفات فاطمه (زنده) بوده و در قم وفات کرده است.
نویسنده تاریخ قم در ادامه، درباره همراهی میمونه با حضرت معصومه علیها السلام میگوید:
«میتوان گفت که میمونه با فاطمه بوده تا (آن که سرانجام) در نزد آن حضرت مدفون شده است.»(2)
البته مکان حرم حمزه بن موسی بن جعفر در قم, اختلافی است و در ری و شیراز نیز حرمی به ایشان منسوب است. مخصوصاً اگر حرمی که شیراز به ایشان منسوب است متعلق به ایشان باشد, ایشان جزء همراهان حضرت شاه چراغ میشود نه حضرت معصومه علیها السلام. در این صورت حرمی که در قم است از نوادگان امام موسی کاظم علیه السلام میباشد, نه فرزند ایشان. از سوی دیگر اگر امامزاده حمزهای که در ری مدفون است، همان حمزه بن موسی بن جعفر باشد که بیشتر نسبشناسان نیز این نظر را صحیح میدانند, باز همراهی ایشان با حضرت معصومه قطعی به نظر نمیرسد.
مسئله دیگری که همراهی جناب حمزه با حضرت معصومه علیها السلام را دشوار میکند خبری است که از همراهی ایشان با امام رضا علیه السلام به مرو سخن
میگوید.(1)
بحار الانوار، ج 48، ص 284.
اگر این خبر درست باشد باز حضور ایشان در کنار حضرت معصومه علیه السلام منتفی میشود؛ مگر اینکه بگوییم بعد از آن سفر, مثل برادرش اسحاق به حجاز برگشته که چنین چیزی در منابع یافت نمیشود.در منبع دیگری آمده:
اسحاق بن موسی در زمان ولایتعهدی حضرت امام رضا علیه السلام با برادران خود؛ فضل، علی و جعفر و هادی و قاسم و زید، با بعضی از برادرزادگان و چند خدمه از بغداد به عزم دیدار برادر، عازم خراسان شدند. بعد از طی طریق به شهر ساوه - که یک منزلی قم است - رسیدند.
در ادامه همین مطلب آمده که «آخرالامر تمامی امامزادگان که بیست و سه نفر بودند، شهید شدند. چون اهالی قم خبر یافتند، بشتافتند, اما وقتی رسیدند که امامزادگان شهید شده بودند. پس آنان را دفن نموده، حضرت ستی فاطمه را با خدم و حشم به قم بردند و در خانه موسی بن خزرج فرود آوردند...».(2)
در رساله مجدی آمده است حضرت معصومه علیها السلام به همراه یکی از خواهران خود به زیارت برادرش شتافت. در این سفر پنج تن از برادرانش و فرزندان آنان و گروهی از خادمان, آن حضرت را همراهی کردند. به احتمال قوی، آن پنج نفر جعفر، زید، فضل، قاسم و هادی بودهاند.
در کتاب کنزالانساب درباره همراهان حضرت معصومه علیها السلام میخوانیم:
اما ستی فاطمه بنت امام موسی کاظم علیه السلام و برادران (وی به نامهای) فرضعلی بن امام موسی کاظم و جعفر و باقر و ساقر و حیدر و ابوذر و آذر و صادق و خاطی و هادی و قاسم و زید و مالک و ادهم و قائم و صائم و حاکم و سپهسالار و حسین و ابوطالب و جمله (ای) از امامزادگان (که) 23 نفر بودند، از بغداد روی به ولایت قم نهادند. چون به شهر قم رسیدند، ملحدان ساوه خبر (دار) شدند (و) روی به شهر قم نهادند و با امامزادگان مجادله بسیار کردند. آخرالامر حضرت ستّی فاطمه را در شهر قم شهید کردند، با تمامی امامزادگان مذکور.(1)
کنزالانساب، ص 66. این کتاب به ابومخنف لوط بن یحیی، مورخ مشهور و ترجمه آن به سیدمرتضی داعی حسنی، نگارنده تبصرة العوام نسبت داده شده است. ولی بسیاری از محققان چنین نسبتهایی را قبول ندارند و مطالب آن کتاب را نادرست میدانند.
در این سه خبر نیز از همراهی دو برادر به نام زید و قاسم با حضرت معصومه علیها السلام سخن آمده که زید بن موسی معروف به «زید النار» همان کسی است که قیام کرد و توسط مأمون دستگیر و به مرو فرستاده شد و مأمون در حضور امام رضا علیه السلام وی را به دلیل برادری با امام رضا علیه السلام بخشید، لذا وی نمیتواند جزء همراهان حضرت معصومه باشد. همچنین قاسم نیز در زمان زندانی بودن موسی بن جعفر علیه السلام به شهادت رسید و در حله دفن شد که همراه بودن ایشان با حضرت معصومه را دشوار منتفی میکند.(2)
برخی مورخان نیز گفتهاند وقتی آنان به ساوه رسیدند، جمعی از مخالفان معترض آنها شدند و تنی چند از همراهان حضرت معصومه علیها السلام را کشتند. شاهد بر این مدعا این است که سه تن از نامبردگان در ساوه دفن هستند.(1)
علی عسیلی، سلسله المشاهد المقدسه، صص 73 و 74. مرحوم منصوری نیز شبیه این مطلب را بدین گونه گفته است: شاهد بر وقوع آن قضیه اینکه قبر سه تن از فرزندان حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام به همان نامهایی که گذشت، در ساوه مشهور است. در عمدة الطالب نیز به این مطلب اشاره شده است. (ر. ک: حیات الست، ص 11)
در این سفر، حضرت معصومه علیها السلام با چهار نفر از برادران تنی خود: فضل، جعفر، هادی و قاسم و بعضی از برادرزادهها و چند خدمه همراه بود.(2)این خبر نیز به دلیل حضور قاسم بن موسی بن جعفر علیه السلام نمیتواند درست باشد که علت آن در سطور قبل گذشت.
شاید نظر علامه بزرگ، جعفر مرتضی عاملی، راهگشای ما باشد که اسمی از همراهان نیاوردهاند و تنها به تعداد آنان بسنده کرده و فرمودهاند:
حضرت معصومه علیها السلام در رأس یک قافله 22 نفری متشکل از علویان و برادران امام رضا علیه السلام برای دیدار با آن امام همام رهسپار ایران گردید. وقتی مأمون از ورود آنان اطلاع یافت، دستور داد همگی آنان را از میان بردارند. لذا تمامی افراد گروه مزبور به قتل رسیدند. میگویند حضرت معصومه علیها السلام نیز به طریقی در شهر ساوه مسموم شد و پس از مدتی کوتاه به شهادت رسید.(3)
با توجه به مطالب فوق دو مطلب قابل بررسی است:
در اینکه همراهان حضرت معصومه علیها السلام چه کسانی بودهاند اختلاف زیاد است و نمیتوان از همراهان حضرت معصومه خبر دقیقی یافت، ولی قدر متیقن آن است که حضرت در این سفر همراهانی از برادران و برادرزادگان داشتهاند و طبق بسیاری از نقلها مخصوصاً استاد بزرگوار سید جعفر مرتضی عاملی تعداد این افراد 23 نفر بوده که نام همه آنها در منابع ذکر نشده است و آنچه از اسامی نیز آمده قطعی نیست. پس میتوان نتیجه گرفت که با توجه با حضور اسحاق بن موسی بن جعفر در حج و امیرالحاج بودن ایشان در آن سال، ایشان در حجاز به سر میبردهاند و علاقه به امام رضا علیه السلام و همراهی خواهر بزرگوارشان باعث شده حضرت معصومه را در برگشت خود به سوی مرو همراهی کنند. همچنین وجود مرقد مطهر ایشان در ساوه میتواند مؤیدی بر حضور ایشان در کاروان و موکب حضرت معصومه علیها السلام باشد.
در بعضی منابع از شهادت همراهان حضرت معصومه علیها السلام در ساوه سخن رفته که ذکر آن در سطور قبل مفصل آمد. اگر چه بسیاری از مورخان چون شیخ عباس قمی در بحث حضور حضرت معصومه علیها السلام در ساوه متعرض این قضیه نشدهاند و این خود دلیلی بر عدم قبول این واقعه تاریخی از دیدگاه ایشان میباشد، ولی اثبات این قضیه نیز خللی در اهل بیت دوستی مردم ساوه در آن زمان وارد نمیکند تا چه رسد به این زمان.
توضیح اینکه این قضیه نمیتواند اثبات کند که مردم ساوه در زمان حضور حضرت معصومه علیها السلام دشمن اهل بیت بودهاند، چرا که اگر جریان شهادت همراهان حضرت معصومه علیها السلام صحت هم داشته باشد، توسط عمال حکومتی مأمون عباسی اتفاق افتاده است، نه مردم ساوه. اگر بنا باشد هر امامزادهای هر جا به شهادت رسیده به مردم آن شهر نسبت دهیم باید تمام ایران را دشمن اهل بیت بدانیم چرا که در جای جای این کشور اهل بیت دوست، امامزادگانی
به شهادت رسیدهاند. بر همین اساس شهادت حضرت شاه چراغ در شیراز نمیتواند گویای این باشد که مردم این شهر دشمن اهل بیت بودهاند، بلکه این عمال حکومتی بودند که آن بزرگوار را به شهادت رساندند.
البته مردم ساوه در زمان حضور حضرت معصومه علیها السلام سنی مذهب بودهاند، ولی دشمن اهل بیت بودنشان اثبات نمیشود.
بقعههای متعددی در ایران به امامزاده اسحاق منسوب است که ضمن ذکر این اماکن، به اثبات وجود حرم ایشان در ساوه میپردازیم. اگر چه این مطلب بدان معنا نیست که در اماکن دیگر امامزادهای به نام اسحاق مدفون نیست، بلکه ممکن است در همه آنها اسحاق نامی مدفون باشد، ولی با واسطه به امام معصوم برسند.
به هر حال مکانهای زیر منسوب به اسحاق بن موسی بن جعفر و مورد احترام اهالی اهل بیت دوست این مناطق است:
در محله تاریخی سرچشمه گرگان، بارگاه امامزادهای معروف به امامزاده نور قرار دارد که منسوب به حرم اسحاق بن موسی بن جعفر میباشد.
وجود دو بقعه امامزاده ابراهیم و امامزاده اسحاق در شهرستان شفت، این شهرستان را در زمره یکی از شهرستانهای زیارتی و ساحتی گیلان و حتی کشور تبدیل کرده است.
امامزاده اسحاق واقع در استان اصفهان، شهرستان اردستان و روستای موغار است. این امامزاده در 20 کیلومتری جنوب شرقی امامزاده آقا علی عباس قرار دارد.
در روستای میم در حدود 30 کیلومتری قم، مقبرهای منسوب به اسحاق بن موسی بن جعفر وجود دارد، اما بعضی برآناند که این حرم، متعلق به یکی از نوادگان امام موسی کاظم علیه السلام میباشد.
نسب او اسحاق بن موسی بن اسحاق بن ابراهیم بن موسی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر الصادق علیه السلام است. مضجع او در زمینهای قنات آب بالای قریه میم حوالی شهر قم واقع است.
مرحوم میرزای فیض میگوید:
در سال 1280 مرد متدینی از اهل آن قریه به نام شیخ کاظم بیان نمود که این مکان محل دفن امامزاده است، اما اهالی آن قریه حرف او را مطابق واقع نمیدانستند و با او همراهی نکردند. بالاخره گفت: خوابی دیدهام که مأمور حفر این مکان شدهام، در این بین سید عبدالعلی نایینی کتابی در حالات امامزادهها داشت و به آن مکان آمد و گفت: این محل، قبر امامزاده است. پس چند نفر را با خود همراه کرد تا آن زمین را کاویدند، چون سه ذرع حفر نمودند یکی از آن سه نفر کلنگ را بر زمین زد، ناگهان سوراخی پدیدار شد و چون بدان نظر کردند جسد میتی را دیدند، در حالی که سر کلنگ به صورت آن میت خورده بود، به طرزی که صورت او مجروح نمود، اما اعضای آن جسد به هیچ وجه عیب نکرده بود حتی کفن او، و از عجایب آنکه آن مردی که سر کلنگ او به صورت آن میت فرو رفته بود به همان موضع صورت او، جراحتی پدیدار شد که صورت او را سوراخ نمود و تا آخر عمر آن سوراخ ملتئم نشد، اهالی آن قریه چون جسد آن امامزاده را ملاحظه نمودند آن مکان را عمارت نموده و بر سر مزار او بقعه ساختند.
علاقهمندان این امامزاده در سالهای پیشتر با کندن کوه، صفه (ایوان مسقّف سنگی) در کنار غار ایجاد کردهاند که حدود سی متر طول و 15 متر عرض دارد. در ایام متبرکه مردم روستاهای اطراف و ایلات، در این مکان جمع میشوند و مجالس جشن و سرور برپا میسازند.
گفتیم که احتمال وجود مرقد مطهر سید اسحاق در ساوه بیشتر از جاهای دیگر است، چه آنکه از دیر زمان این بقعه به همین اسم بوده است.
حمدالله مستوفی متوفای (قرن هشتم) صاحب کتاب تاریخ گزیده در کتاب نزهة القلوب خود آورده است:
1) (1)
امین احمد رازی، تذکره هفت اقلیم، تصحیح سید محمدرضا دهلوی، 1378.
«و از مزار اکابر و اولیاء: تربت شیخ عثمان ساوجی است و بر ظاهر آن به جانب شمال مشهد سید اسحاق بن موسی الکاظم (رضی الله عنهما) است و بر چهار فرسنگی آن به جانب مغرب در حدود خرقان مشهدی است که به اشموئیل پیامبر منسوب میکنند.».(1)
حمدالله مستوفی، نزهة القلوب، تصحیح گای لیسترانج، ص 63.
چون مؤلف نزهة القلوب در سالها پیش میزیسته، اعتبار این حرم نسبت به حرمهای دیگر منسوب به امامزاده اسحاق بیشتر است و مشخص میشود که قرنها پیش اعتقاد بر این بوده که این بارگاه، متعلق به اسحاق بن موسی بن جعفر است.
پس شش قرن پیش هم این مقبره به نام سید اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام معروف بوده و این مطلب، احتمال انتساب این بقعه به سید اسحاق را به یقین نزدیک تر میکند.
البته مرحوم فیض قمی در این باره در کتاب «گنجیه آثار قم» نظری بر خلاف این دارد(2)که در اینجا به نقد و بررسی نظر ایشان میپردازیم. خلاصه دلایل ایشان به شرح ذیل میباشد:
دلیل اول: حمدالله مستوفی اهل فن نبوده و واسطههای بین اسحاق و موسی بن جعفر علیه السلام را انداخته است.
نقد: درست است که ایشان عالمی نسابه نبوده، ولی مورخ بزرگی است و کتاب تاریخ گزیده ایشان حکایت از مورخ بودن وی میدهد و از این جهت در زمینه شناسایی امامزادگان بیتأثیر نیست. از این گذشته، کتاب نزهة القلوب کتابی جغرافی است؛ یعنی این دانشمند علاوه بر مورخ بودن، جغرافیدان هم
بوده و شهرهای مختلف را گشته و این موضوع از متن نزهةالقلوب معلوم میشود. پس اگر چنین شخصی شهادتی درباره بارگاهی بدهد نشانه آن است که در جاهای دیگر چنین بارگاهی ندیده است.
دلیل دوم: بسیاری از کتب انساب آوردهاند که اسحاق بن موسی بن جعفر در مدینه وفات یافت.
نقد: کتابهای زیادی از انساب و تاریخ و رجال رؤیت شد، ولی اکثر آنان اشارهای به رحلت این بزرگوار در مدینه نکردهاند.(1)
در این کتابها اشارهای به رحلت ایشان در مدینه نشده است:
الف) تهذیب الاانساب شیخ شرف العبید، تعلیق ابن طباطبا (سیدمحمود مرعشی و شیخ کاظم محمودی) کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، ص 170.
ب) کواکب المشرقیه، سید مهدی رجایی، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، ج 1260.
ج) ابن طقطقی، اشراف: سید محمود مرعشی، تحقیق سید مهدی رجایی، ص 192.
د) المجدی، علی بن محمد بن علی بن محمد علوی.
ح) عمدة الطالب، ابن عنبه حسنی.
ط) المعقبون، سید مهدی رجایی، ج 1، ص 381.
ی) تحفه الازهار، ج 3، ص 293.
ه -) جمهرة الانساب... ابن حزم، ص 65.
از طرفی آن عده که متعرض این مطلب شدهاند و رحلت ایشان را در مدینه دانستهاند این واقعه را درسال 240 دانستهاند، اما با توجه به اینکه شهادت امام رضا علیه السلام در سال 203 ق بوده، اگر اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام تا سال
1) (1)
240 در قید حیات بوده باشند باید علاوه بر امام جواد علیه السلام که درسال 220 به شهادت رسیدهاند امام هادی علیه السلام را نیز درک کرده باشند، اما در تاریخ، هیچ اسمی از ایشان در سالهای بعد از امام رضا علیه السلام نیست و این مطلب با توجه به شخصیت والای ایشان بعید به نظر میرسد.
دلیل سوم: اسحاق بن موسی بن جعفر در سفر امام رضا علیه السلام همراه ایشان بوده و از طرف مأمون امیرالحاج شد، اما از مراجعه دوباره ایشان از حجاز به ایران مدرکی در دست نیست.
نقد: اتفاقاً این دلیل بر آن است که ایشان در معیت حضرت معصومه بوده است، چون
اولاً؛ ایشان در مدینه بوده و میتوانستهاند در معیت حضرت باشند و علاقه به امام رضا علیه السلام نیز این همراهی را مضاعف میکرد.
ثانیاً؛ قطعاً کسانی از برادران همراه حضرت معصومه بودهاند، به طوری که در گزارشها تا 23 نفر هم گفته شده است.
ثالثاً؛ اسامی هیچ یک از آنان به قطع معلوم نیست، جز دو سه نفر مثل امامزاده هارون در طراز ناهید و امامزاده عبدالله در اوجان و امامزاده سلیمان در آوه.
رابعاً؛ وجود بارگاهی به نام اسحاق در ساوه نشان میدهد که ایشان همراه حضرت بودهاند. البته اگر اسامی همه همراهان حضرت معلوم بود این احتمال از بین میرفت، ولی با نگاهی به گزارش نسب شناسان معلوم میکند که اسامی همراهان حضرت معصومه علیها السلام به طور قطع معلوم نیست، پس میتوان نتیجه گرفت که با وجود این بارگاه به احتمال قوی ایشان همراه حضرت معصومه علیها السلام بودهاند.
دلیل چهارم: این مرقد متعلق به سلطان اسحاق بن ابراهیم العسکر بن موسی ای السبحه بن ابراهیم المرتضی بن امام موسی بن جعفر میباشد. چون
در تاریخ قدیم قم که از ورود وی به شهر قم خبر داده چنین افزوده که اسحاق بن ابراهیم به آوه منتقل گشت و دختر شاهین ده خدای قریه طراز ناهید ساوه را به نکاح کشید و اسحاق را از بطن او پسری به نام احمد به وجود آمد.
نقد: درست است که در منابع آمده که ایشان به آوه آمدهاند، اما هیچ گزارشی نیست که ایشان در آوه رحلت کرده باشند تا چه رسد به ساوه، و اگر در ساوه هم رحلت میکرد با توجه به رقابت مردم آوه و ساوه در آن برهه تاریخی حتماً ایشان را به آوه منتقل میکردند. اگر کسی بگوید با این گفته شما اگر این بارگاه مربوط به فرزند بلاواسطه موسی بن جعفر هم باشد این اشکال وارد است و باید به آوه منتقل میشد، جواب میدهیم اگر این بارگاه متعلق به امامزاده اسحاق بن موسی بن جعفر باشد ایشان توسط عمال مأمون شهید شدهاند. ولی اگر متعلق به امامزاده اسحاق مورد نظر مرحوم فیض باشد به مرگ طبیعی از دنیا رفتهاند و واضح است که درباره شهید آن هم به دست عمال حکومتی انتقال پیکر مطهر امکانش کمتر است.
البته ایشان در همین کتاب(1)
گنجینه آثار قم، ج 2، ص 101.
باز احتمال میدهند که امامزاده عبدالله اوجان که در 10 کیلومتری ساوه واقع است.(2)ابوعبدالله اسحاق بن ابراهیم است که ابوی آن افتاده و به مرور زمان در السنه عوام به عبدالله تبدیل شده است؛ یعنی یکبار میفرمایند که امامزاده اسحاق ساوه، ابوعبدالله اسحاق بن ابراهیم است و یکبار احتمال میدهند که امامزاده عبدالله اوجان ابوعبدالله اسحاق بن ابراهیماست که همین ثابت میکند که ایشان نیز نمیگوید که امامزاده اسحاق ساوه، صددرصد فرزند موسی بن جعفر نیست.
قابل ذکر است که هر دو نظرشان متکی بر این میباشد که این امامزاده اسحاق بن ابراهیم که از نوادگان موسی بن جعفر بوده در آوه زندگی میکرده است و هیج دلیلی نیاورده که ایشان به ساوه یا اوجان رفته و در آنجا رحلت کرده و دفن شده باشند.
گذشته از آن، همچنان که قبلاً گفتیم بعضی مرقد مطهر امامزاده اسحاق از نوادگان امام موسی کاظم علیه السلام را در روستای میم در 30 کیلومتری قم میدانند.
اثبات این مطلب بدان معنا نیست که حرمهای دیگر منسوب به امامزاده اسحاق در جاهای دیگر بیاعتبار است، بلکه بدین معناست که حرمهای دیگر ممکن است با واسطه، فرزند موسی بن جعفر علیه السلام باشند؛ کما اینکه این تعدد حرمها درباره بسیاری از امامزادگان از جمله حمزة بن موسی بن جعفر علیه السلام و یحیی بن زید بن امام سجاد علیه السلام و بسیاری دیگر از امامزادگان وجود دارد ولی یکی بلاواسطه فرزند امام است و دیگر حرمها نیز با واسطه به امام معصوم میرسند. پس به احتمال نزدیک به یقین این بقعه متعلق به اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام میباشد.
این بخش عیناً از کتاب گنجینه آثار قم مرحوم فیض اقتباس شده است.
بقعه سلطان سید اسحاق به صورت برجی، و به شهادت سبک ساختمان از آثار عصر سلجوقیان و قدر متیقن از بناهای نیمه دوم قرن هفتم است که در عصر صفویه نقشه گنبد به صورت کنونی در آمده است. قاعده گنبد از داخل و
خارج برجی درگاههای آن به سبک آن قرن، تنگ و کوتاه است و در تعمیرات بعدی قسمت بالای آن از خارج به صورت هشت ترکی در آمده است.
این گنبد به سبک عصر در آغاز ساختمان برهنه از بیوتات کنونی بود و به مرور در عصر صفویه ایوانها و صحنی بر آن افزوده شدند.
دهانه بقعه 6 و ارتفاعش 12 متر و دارای سه درگاه کوتاه بوده است که درگاه جنوبی آن را مسدود ساخته به صفه محراب تبدیل کردهاند و اینک دارای دو درگاه در شرقی و شمالی است که جلو هر یک هم ایوانی افزوده شده است.
ازاره بقعه به ارتفاع یک متر آراسته به دو نوع کاشی خشتی باستانی است؛ بدین گونه که سه ردیف پایین آن از کاشیهای هشت ترکی غیر مدرج فیروزه فام ساده، تزیین یافته است و در میانه هر چهار خشت مثمنی هر گلی مربع برای پر کردن خلأهای حاصله به رنگ لاجوردی ساده به کار رفته است. بر فراز این سه ردیف نیز یک ردیف کاشیهای چهار ضلعی 30 سانتیمتری فیروزه فام نصب شده که دارای حاشیهای پنج سانتی متری و متنی 25% سانتی متری است و در حاشیه آن نقوشی برجسته از گل و بوته به رنگ زمینه و در متن آن نیز کتیبهای به خط برجسته ثلثی و هم رنگ با زمینه دیده میشود که روی آن سوره مبارکه جمعه قالبریزی شده است. در میانه آیات هم خشتی از همان نوع به کار رفته است که روی آن عبارت (فی شهور سنه 676) به خط برجسته خوانده میشود که گاه تعمیر جا به جا گردیده، آن را از آخر کتیبه برداشته و به این محل انتقال دادهاند.
بالای ازاره مزبور تمام بدنه بقعه تا زیر کتیبه آینده سفیدکاری تعمیری و اکنون فاقد تزیینات است. ولی در کمرگاه بقعه در ارتفاع 4/50 متر کتیبهای است از گچبری به صورت کمربندی که در زمینه مزین به گل و بوتههای زیبا به خط نستعلیق زرشکی هم سطح با زمینه لاجوردی و سفید دوازده بیت در دو
وزن و دو قافیه هر مصرعی در وسط ترنج کشیده و مدرج گچبری شده است که در فواصل آنها اسامی جلاله و پس از دو بیت نخست عبارت (لا اله الا الله) و بعد از دو بیت دوم جمله (محمد رسول الله) و در جوار دو بیت سوم جمله (علی ولی الله) و همچنین بار دوم به طور مکرر این عبارات به خط ثلثی مرغوبی گچبری شدهاند.
این ابیات دوازده عددند که پنج بیت از دو قافیه به طوری ساییده شدهاند که قابل خواندن نیستند و هفت بیت بقیه که قابل قرائت هستند چنین است:
از این دولت که او را گشت روزی
ربود از همگنان گوی سعادت
چو خضری فکر تاریخش نمودم
ملک گفتا (محمد یافت دولت)
گنبد حضرت سید اسحاق
کرد تعمیر به توفیق خدا
ساخت توفیق به خود یار و رفیق
یاورش صدق شد از روی صفا
نصرت از شاه ولایت طلبید
شد مدد کار به او شاه رضا
دستها ستاخت علم این فتوح
کرد بر عمر وی از صدق دعا
سال تاریخ چو آقتا پرسید
گفتمش صاحب خیری آقا
این دو ماده تاریخ با سال 1023 برابر میشوند. در بین کلمات یک مصرع محکوک نام (شاه عباس) به چشم میخورد که قابل تشخیص است و هرگاه در ریشه حروف که در سطح گچکاری فرو رفتهاند دقت گردد بقیه ابیات هم خوانده میشود.
در ابتدای پا طاق و گلوگاه بقعه، کتیبه دیگری است در زمینه آراسته به گل و بوته که روی آن به خط کوفی سوره مبارکه (یس) گچبری شده است.
روی کتیبه مزبور در بدنه قوسی پوشش نقوش متنوعی با کتیبههای مختلفی است؛ بدین تفصیل که در مرکز پوشش، نام «الله» و اطراف آن چون سبدی پر از گل آراسته به نقاشیهای رنگ به رنگ و بر گرد آن در میانه دو خط فلکهای کتیبهای است که دور از دید چشم و نامرئی است. و برگرد آن از بالا به پایین تعداد 48 ترنج و جقه در سه ردیف ترسیم شده و در داخل شانزده ترنج اولیه نام جلاله «الله» به طور مکرر و درون شانزده ترنج ردیف دوم صلوات کبیره و در فواصل میانه آنها نام «محمد» به طور مکرر و در داخل ردیف سوم گل و بوته و در فواصل آنها به طور مکرر نام «علی» به خط ممتاز ثلثی گچبری شده است.
در ضلع جنوبی بقعه، محرابی صفهدار ساخته شده است که سابقاً درگاه بوده است. در این محراب تزییناتی از کاشی و گچبری به عمل آمده است. گچکاری ازاره آن، آراسته به کاشیهای اطراف بقعه و همان کتیبه سابقه الذکر است و بالای آن تمام بدنه صفه مزین به نقوش رنگین، ولی فاقد کتیبه است.
در سه جانب صفه و اطراف درگاه نیز سه کتیبه عمودی و افقی به خط ثلثی و کوفی هم سطح با زمینه گچبری شده است که روی آن سوره مبارکه جمعه یُسَبِّحُ لِلّهِ خوانده میشود.
و در پیشانی آن یک پارچه کاشی مربع به اندازه در 70% سانتیمتر با زمینه لاجوردی نصب شده است که در متن آن گل و بوتههای برجسته قالب ریزی شده است و در میانه گلهای آن، نام یکی از پنج تن خوانده میشوند. و نیز در جبهه محراب یک طرف کاشی مزبور جمله «یا غفار» و در طرف دیگر آن «یا منّان» به طور تکراری و متعاکس در داخل دو ترنج گچبری شدهاند.
در میانه بقعه، ضریحی است چوبی و مشبک و درون آن مرقدی است به ارتفاع 60% سانتی متر و طول 2/50 و عرض 1/25 متر که از پنج جهت آراسته به کاشیهای متنوع خشتی مربع مستطیل بدین گونه که دو بدنه مرقد از جنوب و شمال (پیش روی و پشت سر) مزین به سه ردیف کاشیهای نفیس 50% در 20% سانتی متر فیروزه فام است که روی آنها به خط برجسته کوفی هم رنگ زمینه آیة الکرسی قالبریزی شده است.
و در دو بدنه بالای سر و پایین یا چند محراب شکسته برجسته (در جانب غربی یکی و در جانب شرقی دو تا) دیده میشود که در حاشیه آنها سوره مبارکه یس به خط برجسته ثلثی قالبریزی شده است که از بدایع فنی و شاهکارهای هنری است.
و روی مرقد آراسته به دو نوع کاشی خشتی است. در حاشیه قسمتی است مشابه کاشیهای فیروزه فام دو بدنه جنوبی و شمالی که روی آنها به خط کوفی برجسته تتمه آیة الکرسی خوانده میشود.
و در متن آنکه لوح قبر است روی 12 پارچه کاشی 50 در 25% زمینه لاجوردی به خط ثلثی برجسته هم رنگ زمینه عبارات ذیل قالبریزی شده است.
(هذه تربة الشریف لاسحاق بن الامام موسی الکاظم اخ الرضا علی بن موسی بن جعفر بن الامام محمد الباقر ابن الامام المظلوم علی زین العابدین ابن الامام الشهید حسین بن الامام الشهید علی بن ابیطالب علیهم السلام).
که در این الواح چون کتاب کمربندی بقاع معمولاً نام مستوفی و جد اعلای او قید میگردد و وسائط اسقاط میشوند مانند علی بن بابویه و حمدالله مستوفی بدون توجه به این امر به استناد همین لوحه اسحاق را فرزند بلافصل خوانده است.
در پایان توجه اولیای سازمان ملی حفاظت آثار باستانی را برای نصب کاشیهای اطراف مرقد که فرو ریختهاند جلب میکند.
و بر فراز بقعه، گنبدی است به شلجی هشت ترکی با عنقی مثمن که بر فراز قبه عرقچینی قدیمی ساخته شده از آثار عهد صفویه است. جدار اطراف گنبد از آجر تراش است که در قسمت بالای هر ضلعی گلی با کاشیهای کلوکی به کار بردهاند. و در مدخل شمالی بقعه ایوانی است با جرزهای باستانی و پوشش جدید که از ناحیه سید پیشوا مرحوم حاج میرزا عبدالله رضوانی در سال 1350 قمری تعمیر و سقف آن زده شده است.
و در مدخل شرقی بقعه، ایوانی مجلل و باستانی از آثار صفوی با جدار سفیدکاری است به دهانه 6 متر و طول 50 ر 6 و ارتفاع 12 متر که در جهت جنوبی آن حجرهای برای کشیک ساخته شده است. و در دو گوشه ابتدای طاقبند آن مقرنسی زیبا ساخته شده است. و حجره کشیک اکنون به عنوان
موزه محتوی الواح مرمر قبور باستانی و اشیای متفرقه از ظروف متنوع و چراغهای مختلف است ولی اشیای موزه، ساز همان کاشیهای ازاره و مرقد میباشد.
و در جلو ایوان مزبور صحنی است مثمن مختلف الاضلاع به طول 30 و عرض 15 متر که مزار باقیه مرحوم رضوانی یاد شده در سه جانب آن حجره و نماسازی به عمل آمده است و در مدخل صحن کریاس فاقد پوششی است زیبا از آثار باستانی.(1)
گنجینه آثار قم، فیض قمی، صص 138-144 با کمی تصرف و تغییر.
اولاد و نسل اسحاق بن موسی علیه السلام خانوادهای بسیارجلیل القدر، بزرگ و منشأ اثرات زیادی برای جهان اسلام و مخصوصاً تشیع بوداند تا جایی که شیخ صدوق علیه الرحمه کتاب شریف من لایحضره الفقیه را که یکی از کتب اربعه شیعه است به درخواست یکی از نوادگان ایشان تألیف کردهاند که جریان آن مفصل خواهد آمد.
در کتاب المجدی فی انساب الطالبیین آمده:
«و من ولد اسحاق بالبصرة و بغداد و مکة و حلب و أرجان و الرملة و غیر ذلک؛ از نسل اسحاق در بصره و بغداد و مکه و حلب و ارجان و الرمله و غیر ذلک افرادی میباشند».(2)
این موضوع خود نشان از گستردگی خانواده ایشان در جهان اسلام دارد.
با جستوجو در کتب مختلف و تحقیقات میدانی که به عمل آمد معلوم شد که اسحاق دارای یازده پسر و یک دختر بودهاند که اسامی آنها عبارتند از:
المعقبون، سید مهدی رجایی، ج 3، ص 386.
1) (1)
2) (2) مقاتل الطالبیین، ص 437؛ الشیخ علی النمازی الشاهرودی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج 1، ص 587.
3) (3) و اولاده: محمد و عباس، و حفیده اسحاق بن عباس، و الحسین و رقیة، و زاد بعض علیهم: الحسن و احمد و جعفراً و علیاً و قاسماً و یحیی، فتفحص. و من ولده محمد بن الحسن بن الحسین بن اسحاق الذی قبره بشیراز و ابوطالب الزاهد محمد بن علی بن إسحاق. مستدرکات علم رجال الحدیث، ج 1، ص 587.
یکی از فرزندان اسحاق، محمد است. در کتب روایی حدیثی از ایشان نقل شده است. این حدیث از پدر بزرگوارش اسحاق در اثبات امامت امام رضا علیه السلام میباشد(1)
علی بن یونس العاملی، الصراط المستقیم، ج 2، ص 164.
که آن را در بخش احادیث آوردهایم.از این حدیث به دست میآید که ایشان نیز چون پدر بزرگوارشان اعتقاد به امامت امام رضا علیه السلام داشتهاند و فشارها و غلبه احساسات که در آن زمان به اوج خود رسیده بود نتوانست ایشان را از صراط مستقیم منحرف نماید. ایشان فرزندی به نام عبدالله داشتهاند که کنیهاش ابی القاسم بوده است. همچنین فرزندعبدالله سید بزرگواری به نام ابوالحسین محمد بوده که فرزندانش در بلخ بودهاند.(2)محمد فرزند دیگری به نام جعفر داشته که در ایام خلافت مهتدی عباسی علیه دستگاه خلافت قیام نموده است.(3)
حسین بن اسحاق یکی دیگر از فرزندان اسحاق است که از نسل وی بزرگانی متولد شدند که خدمات ارزندهای به جهان اسلام کردند. اولاد حسین بن اسحاق از طریق فرزندش دارای حسن ادامه یافت که این حسن، همان شجاع الدین حسن الصورانی است که معروف به «آقام شهید» است و در نزدیکی فراشبند بارگاهی باشکوه و صاحب کرامات زیادی است که خیل زائران
نه تنها از شهرستان فراشبند، بلکه از شهرهای مختلف، به سوی حرم ایشان میشتابند.
در حرم این سید بزرگوار، برای اطلاع زائران، نوشتههایی پخش میکنند که در برگیرنده مختصری از زندگینامه این امامزاده جلیل القدر است. متن این برگهها حاوی اطلاعات زیر است:
نسب شریف امامزاده سید شجاع الدین حسن مشهور به امامزاده شهید مدفون در شهرستان فراشبند با دو واسطه به امام موسی کاظم علیه السلام منتهی میشود که از قرار ذیل است:
سید حسن الصورایی «صورانی» مشهور به شجاع الدین بن حسین الصورانی بن اسحاق الامیر بن امام موسی کاظم علیه السلام. وی سیدی جلیل القدر، عظیم الشأن و بسیار بزرگوار بود. او از شهدای به نام اهل بیت (علیهم السلام) در شیراز و به زهد و تقوا متصف بوده است.
پدر بزرگوارش سید حسین مشهور به «صورانی» و ملقب به علاءالدین از جمله همراهان شاه چراغ به شیراز است که به سیدعلاءالدین حسین مشهور و معروف میباشد. برخی با حذف یک واسطه تصور نمودهاند که وی سید حسین بن موسی علیه السلام است که ظاهراً این تصور با حذف یک واسطه صورت گرفته است.
سید علاءالدین حسین، صاحب دو فرزند به اسامی سید علی بهاءالدین و
سید شجاع الدین بوده است. ظاهراً سید شجاعالدین پس از تفرق سپاه شاه چراغ به منطقه فراشبند میگریزد و در آنجا به دست مخالفان به شهادت میرسد و از این رو به امامزاده شهید مشهور میگردد.
سید شجاع الدین، صاحب سه فرزند بود، یکی حسن نام داشت و دیگری سید اسحاق که به علم و زهد متصف و در 15 کیلومتری جنوب شرق شیراز در کوه بلوک قرباغ دارای گنبد و بارگاه است و به سبز پوشان شهرت دارد. فرزند آخر ایشان سید ابوجعفر محمد صورانی است که در دروازه اصطخر شیراز در جریان قیام علی بن حمزه موسی علیه السلام به شهادت رسید و سرش را از بدنش جدا نمودند و به بغداد فرستادند. اینک آرامگاه وی به سید محمد عابد مشهور و در قبلگاه حرم شاه چراغ مدفون است. پس از این واقعه فرزندان سید ابوجعفر محمد صورانی به مرو و فرغا مهاجرت نمودند و بزرگترین خاندان موسوی این شهر را پایگذاری کردندکه در میان آنان علمای بزرگ، نقبای شریف و شهدای گرانقدر به منصه ظهور رسیدند(1)
این نوشته با استفاده از کتابهای زیر توسط دکتر مهدی بحرالعلوم تنظیم شده است:
مشاهد العتره الطاهره، صص 127-123؛ المجدی، ص 119؛ تهذیب الانساب، ص 170؛ عمده الطالب، ص 231؛ جامع الانساب، ص 5؛ تحفه الازهار، ص 329؛ الدررالمنثور، ص 248. تحقیق و تدوین: مؤسسه دائره المعارف بقاع متبرکه.
.طبق نقل اوقاف و امور خیریه در این بقعه دو امامزاده در کنار یکدیگر مدفوناند و دو سنگ قبر تاریخی روی آنها قرار دارد که روی یکی از آنها نوشته است:
«کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام هذا قبر السعید الشهید شجاع الدین حسن ابن سید علاء الدین حسین، شهید شیرازی... فی تاریخ شعبان 220 هجری قمری».
1) (1)
و روی سنگ دوم نوشته است:
«هذا قبر جعفر بن حسن متوفی سنه 280 هجری قمری».
این مکتوب میرساند که جعفر فرزند سیدشجاع الدین حسن بوده است. بنابراین نام این امامزاده، حسن و لقب او شجاعالدین میباشد. در هنگام بازسازی بقعه، روی قبر حفاری انجام شد که در 5/1 متری زیر زمین سنگ قبر کوچکی ظاهر شد که به طور وارونه قرار داشت و در قسمت بالای سنگ قبر «سیدشجاع الدین حسن» و در قسمت پایین آن با نوع خط رایج در زمان معاصر، نگارش شده بود. پس از کشف سنگ قبرها و سنگ مخصوص لحد که روی جسد قرار داشت، بوی عطری، تمام فضای بقعه را فرا گرفت، به طوری که از ادامه حفاری منصرف شده، قبر را بازسازی کردند.(1)
سید رزاق امیری، تاریخ و فرهنگ مردم فراشبند، صص 264-261.
همچنین کراماتی از ایشان نقل میکنند.(2)
الف) خانمی از چنارشاهیجان کازرون که مشکل سیاتیک پا داشتند و پزشکان قطع امید کرده بودند و قصد قطع کردن پای ایشان را داشتند که با توسل به امامزاده شهید علیه السلام در آن شب شفا گرفتند.
ب) خانمی از پرزیتون میمند فلج مادرزادی و لکنت زبان داشتند که امامزاده در آن شب نیز ایشان را مورد لطف خود قرار دادند.
ج) خانمی از شیراز که نیمه راست بدنش نیمه فلج بوده و ایشان نیز در همان شب شفا یافته است.
از حسن بن حسین بن اسحاق فرزندی به نام ابو جعفر محمد الصوارنی متولد شد که مرقد مطهرش در باب اصطخر شیراز میباشد که معروف به «ابن بسة»(1)است و در سایت اوقاف و امور خیریه استان فارس آمده که آرامگاه امام زاده ابوجعفر الصورانی بن حسن بن حسین بن اسحاق بن موسی کاظم مشهور به شاهزاده محمد در محدوده دروازه اصفهان در مجاورت بازار وکیل به فاصله 25 متری آن قرار دارد.
محمد الصوانی پسری به نام جعفر(2)داشته و از او اولادی ماندند و به بنوالوارث معروف شدند(3). در گزارشهای انسابی آمده که دورانی کرسی قضاوت در شیراز از آن این سادات بوده است.(4)همچنین نسل حسین در بصره و مدینه و اهواز میباشند(5).
شجاع الدین حسن (آقام شهید) پسر دیگری به نام اسحاق داشته که ایشان فرزندی به نام موسی و ایشان نیز پسری به نام علی داشته است که مدتی در مرو زندگی نموده است.(6)
بن اسحاق اشتباه نموده و ایشان را حسین بن حسین بن اسحاق دانسته که به نظر اکثر اهل تتبع، حسین بن اسحاق، فرزندی به نام حسین نداشته است.
1) (1) علی بن محمد العلوی، المجدی فی انساب الطالبین، ص 119.
2) (2) السید حسین الحسینی الزرباطی، الجریدة فی اصول انساب العلویین، ج 1، ص 264.
3) (3) عمدة الطالب، ص 231.
4) (4) المجدی فی انساب الطالبین، ص 119.
5) (5) عمدة الطالب، همان.
6) (6) شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج 1، ص 30. البته مؤلف در نام حسن بن حسین
اما شاخصترین فرد از نسل اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام الشریف الدین ابوعبدالله المعروف بنعمة، محمد بن الحسن بن اسحاق بن الحسن(2)بن الحسین بن اسحاق بن موسی بن جعفر میباشد که نوه شجاع الدین حسن (آقام شهید) فوقالذکر میباشد و با چهار واسطه به امامزاده اسحاق میرسد. رجالیون ایشان را جز مشایخ صدوق میدانند.(3)
برخی نیز ایشان را جز شاگردان صدوق(4)نام بردهاند و این نشان از رابطه این سید بزرگوار با یکی از بزرگترین علمای شیعه، یعنی شیخ صدوق میدهد.
1) (1) این امامزاده شریف از نظر آقای روضاتی همان محمد الصورانی معروف (به ابن سبه) است که در شیراز مقتول گردیده و قبرش نیز درآنجاست (ر. ک: جامع الانساب، ج 1، ص 50) ولی متأسفانه نام وی در هیچ یک از کتب رجالیه (جز تنقیح المقال) نیامده است تا بتوان درباره استظهار ایشان، نظری داشت.
2) (2) در بعضی منابع اسم پدر اسحاق، حسن آمده و در بعضی منابع حسین، اگر حسین باشد در این صورت «آقام شهید» نمیباشد چون نام امامزاده آقام شهید، حسن است. ولی آیت الله خویی در معجم الرجال (ج 15، ص 208) و میرزای نوری در خاتمه المستدرک (ج 5، ص 482) حسن را درست دانستهاند.
3) (3) خصال، شیخ صدوق، ترجمه مدرس گیلانی، مقدمه، ج 1، ص 14.
4) (4) همان، ص 16.
رابطه بین این دو بزرگوار تا جایی بوده است که مرحوم شیخ صدوق در مقدمه کتاب من لا یحضره الفقیه، انگیزه تألیف کتاب خود را چنین بیان داشته است:
در مسافرتی که به سرزمین بلخ از قصبه «ایلاق» داشتم، به لطف و خواست خداوند متعال با یکی از اولیای خدا و افراد متّقی و کم نظیر عصر خویش آشنا شدم. و این آشنایی را همواره باعث سرور و افتخار و سرافرازی خود میدانم.
در آن ایام، همنشینی و مجالست با او را بسیار مغتنم میداشتم. چرا که همصحبتی با او احساس آرامش و شادمانی و فرح و نشاط خاصّی را برای من فراهم مینمود.
وی، فردی عالم، و متّقی و متعهد، و پایبند به دین، و از خانوادهای با شرافت و با اصالت، و از نوادگان و سلاله خاندان نور و فضیلت ربوبی بود. و با اخلاق حمیده و صفات کریمه خود، همچون حیا و آرامش و وقار، عفّت و تقوا، و تواضع و فروتنی، بر شایستگی خود افزوده بود.
او، ابوعبداللَّه محمد بن حسن بن اسحاق بن حسن بن حسین بن اسحاق بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام، معروف به «سید نعمت» بود.
سید نعمت، روزی به من چنین بیان داشت: «محمد بن زکریای رازی» طبیب، برای کسانی که در موقع احتیاج به طبیب، طبیب در دسترس ندارند؛ کتابی در علم طب نگاشته و آن را «من لا یحضره الطبیب» نام نهاده است. و آن کتاب در موضوع خود، با وجود حجم کم، جامع و وافی و کافی و پرفایده است و همگان در حدّ نیاز خود از آن بهرهمند میگردند.
وی در ادامه از من خواست تا من هم کتابی در موضوع فقه و شرایع و احکام به گونهای جامع و کامل بنویسم تا مورد اطمینان و اعتماد مردم باشد، و همه آنچه را که همگان در موضوعات فقهی، و مقررات و قوانین شرع، و حلال
و حرام شریعت، به آن احتیاج دارند در آن گردآوری شود تا مردم با مراجعه به آن بتوانند به دستورات آن عمل کنند. و همه کسانی که آن را خوانده، به آن عمل میکنند و از آن نسخه بر میدارند و به دیگران میرسانند در اجر و ثواب آن نیز شریک باشند.
سید نعمت، این کلام را در حالی بیان میکرد که خود، به تمامی کتابهایی که تا آن زمان نوشته بودم و بالغ بر 245 مجلّد میشد، آگاهی کامل داشت و از بیشتر آنها استنساخ نموده، یا خود وی احادیث آنها را از من شنیده بود و اجازه نقل کردن آنها را نیز از من گرفته بود. امّا با تمام این احوال، ضرورت نگارش همچنین کتابی را در باب فقه (من لا یحضره الفقیه) احساس میکرد و این سخن را به من متذکر گردید.
من نیز چون او را به خوبی میشناختم و او را فردی صاحبنظر و شایسته میدانستم، و همچنین خود نیز احساس ضرورت نوشتن چنین کتابی را میکردم، و به علاوه درخواست وی را در خصوص این عمل، مناسب دیدم؛ پیشنهاد او را پذیرفتم و این کتاب را با حذف سندهای احادیث نگاشتم.
اگر چه ذکر رجال سند حدیث فواید بسیاری دارد، لکن در این کتاب بنا را بر اختصار و استفاده عموم مردم قرار دادم.(1)
گلچین صدوق (گزیده من لا یحضره الفقیه)، ج 1، صص 30 و 29؛ من لا یحضره الفقیه، ترجمه غفاری، علی اکبر و محمد جواد و بلاغی، ج 1، ص 14. اصل عبارت شیخ صدوق درباره ایشان از این قرار است: «فدام بمجالسته سروری، و انشرح بمذاکرته صدری، و عظم بمودته تشرفی لأخلاق قد جمعها إلی شرفه من ستر و صلاح، و سکینة و وقار، و دیانة و عفاف، و تقوی و إخبات، فذاکرنی بکتاب صنفه محمد بن زکریا المتطبب الرازی، و ترجمه بکتاب (من لا یحضره
1) (1)
در بعضی منابع آمده که بهترین سند صدوق به امام صادق علیه السلام این سند است:
ما یرویه عن أبی محمد الحسن بن محمد بن یحیی عن الشریف أبی عبد الله محمد بن الحسن بن إسحاق بن الحسن بن الحسین بن إسحاق بن موسی بن جعفر علیهما السلام، عن الشیخ المعمر أبی الدنیا علی بن عثمان المغربی صاحب أمیرالمؤمنین، عن أمیرالمؤمنین علیه السلام.(1)
در این سند، ابوالنعمه، یعنی محمد بن حسن بن اسحاق بن حسن بن حسین بن اسحاق نیز وجود دارد که بر کمالات این سید بزرگوار میافزاید.
فرزند دیگر اسحاق، علی بن اسحاق است که نسلش در حلب بودند و ابن طباطبا نسل ایشان را در مکه میداند. یکی از کسانی که در مکه ساکن بودند ابوالحسن المفلوج محمد بن علی بن محمد بن علی بن اسحاق میباشد که در بصره فرزندی معروف به حیدره(2)داشته است.
همچنین از نسل علی بن اسحاق، سیدی صالح و با تقوا و پرهیزکار معروف به «ابوطالب زاهد» در بغداد میزیسته که شهره خاص و عام بوده که عمر
طولانی داشته است که نسل ایشان را در بغداد بنی مهلوس میگفتند.(1)
المجدی فی انساب الطالبین، ص 119؛ صاحب المجدی، بنی مهلوس را اولاد علی بن اسحاق میداند اما صاحب عمده، مهلوس را لقب عباس بن اسحاق و بنی مهلوس را از نسل ایشان میداند. در کتاب المعقبون من آل ابیطالب، مهلوس به عنوان لقب عباس آمده و طبق نظر مؤلف این کتاب، نسل ایشان را بنی مهلوس میگفتند، اگر چه اعقاب علی را نیز بنی مهلوس نام نهاده است. المعقبون، سیدمهدی رجایی، ج 2، ص 380-382.
جعفر نیز یکی از فرزندان سید اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام بوده که دربصره به دست سعید بن حاجب به شهادت رسید.(2)سعید حاجب از فرمانروایان متوکل عباسی بود که نسبت به خاندان اهل بیت کینه زیادی داشت.
در کتاب عمدة الطالب درباره ایشان آمده است:
أما العباس بن إسحاق بن الکاظم علیه السلام فأعقب من إسحاق المهلوس بن العباس بن إسحاق، له عقب کانوا ببغداد منهم أبوطالب محمد بن الزاهد المعدل الحداد، کان یعمل الحدید، و هو ابن علی بن إسحاق المهلوس، مات بعد أن عمی وله ببغداد بقیة یقال لهم بنو المهلوس قاله العمری.(3)
اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام پسری به نام عباس داشته که اسحاق مهلوس فرزند آن عباس بوده و نسل اسحاق مهلوس، نوه اسحاق بن موسی بن جعفر در بغداد زندگی میکردهاند. حدیث اهلک الناس که در بخش احادیث این کتاب آمده، از طریق ایشان از پدرش از جدش اسحاق نقل شده است.
از جمله اشخاص معروف در بنی مهلوس ابوطالب زاهد بوده است که بعد از عمر طولانی به شهادت میرسد.
در منابع تاریخی و حدیثی شخصی به نام اسماعیل از فرزندان اسحاق بن موسی بن جعفر یافت نشد، ولی در مشهد اردهال در جوار قبر حضرت علی بن امام محمد باقر علیه السلام قبور جماعتی از سادات و علویین وجود دارد. در شجره نامهای که در این بقعه مبارکه وجود دارد نوشته است، نوشته شده عالم جلیل القدر نسّابه عصر حاضر حضرت آیت الله مرعشی نجفی رحمه الله در کتاب «مزارات علویین» میفرمایند: عدهای از فرزندان امام موسی کاظم علیه السلام در جوار مرقد مطهر حضرت مدفوناند؛ من جمله:
اسماعیل بن اسحاق بن موسی الکاظم علیه السلام.
همسر اسماعیل حکیمه خاتون علیها السلام.
عبدالله بن اسماعیل بن اسحاق بن موسی الکاظم علیه السلام.
عبدالوهاب بن اسماعیل بن اسحاق بن موسی الکاظم علیه السلام.
قاسم بن اسماعیل بن اسحاق بن موسی الکاظم علیه السلام.(1)
در شجرهنامهای که در این بقعه مبارکه وجود دارد، مدفونین در بقعه مبارکه را اسماعیل بن اسحاق و فرزندان ایشان معرفی کرده است.
1) (1)
رقیه دختر اسحاق بن موسی بن جعفر از بانوان دانشمند, جلیل القدر, و راوی حدیث بوده، چنانکه پدر او اسحاق نیز مردی زاهد و عابد, نیکوکار صادق بوده است.
رقیه این بانوی دانشمند و نوه امام موسی بن جعفر علیه السلام عمر طولانی داشته و چنانکه می نویسند در سال 316 هجری از دنیا رفته، و در شهر بغداد مدفون گردیده است.(1)
المجدی فی أنساب الطالبین، ص 119. بخط أبی نصر البخاری النسابة أنه رآها.
این مطلب، نشانگر آن است که تحصیل در جامعه اسلامی فقط مخصوص مردان نیست و زنان نیز میتوانند در کسب علم بکوشند.از آنجا که شمار دانشمندان زن در تاریخ نظام آموزش اسلامی در مقایسه با مردها کمتر است، بعضی پنداشتهاند در اسلام محدودیتی درباره تحصیل زنان و دختران وجود دارد. آنان میپندارند زنان دانشمندی که کم و بیش نامشان در تاریخ برده شده به طور غیر رسمی تحصیل کردهاند و شیوه آموزشی اسلام ویژه مردان است.
اما حقیقت آن است که اسلام، مرد و زن را در تدبیر شئون زندگی به وسیله اراده و کار، مساوی میداند، از اینرو هر دو در تحصیل احتیاجات زندگی و آنچه مایه قوام حیات انسانی است یکساناند. زن میتواند همانند مرد مستقلاً کارکند و مالک نتیجه کار و کوشش خود شود. در صدور فرمان الهی فرقی بین زن و مرد نیست، مگر در احکامی خاصکه ویژه یکی از ایشان است. تحصیل علم و کسب دانش از احکامی است که زن و مرد در آن مشترک میباشند و دین اسلام هرگز جنسیت را سد راه دانشاندوزی نمیداند.
1) (1)
علامه طباطبائی رحمه الله نیز میفرمایند:
زن در تمام احکام عبادی و حقوق اجتماعی با مرد شریک است و در هر امری که مرد استقلال دارد، مانند: ارث، کسب، معامله، تعلیم و تربیت و دفاع از حقوق و غیره زن هممستقل است، مگر در مواردی که با مقتضای طبیعتش مخالف باشد.(1)
تفسیر المیزان، ج 2، ص 284.
1) (1)
با احادیث حضرت اسحاق
برسان خویش را تو بر آفاق
بنشین پای درس این استاد
گر که خواهی شوی بری ز نفاق
هر که شاگرد این کلاس شود
میزند بر گناه خود احراق
با عمل بر حدیث این سید
میشوی اهل نیکی و انفاق
همنشینی به اولیای خدا
گر کنی میشوی به آن الحاق
آفرین بر کسی که از احسان
میکند پای درس دین اتراق
هست این آستان چو ماه تمام
مردم ساوه دور آن چو محاق
عکس این بارگاه را ز وفا
کن به قلب و به جان خود الصاق(1)
شعر از مؤلف است.
1) (1)
احادیث نقل شده از اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام
آنچه تا به حال از نظر خوانندگان عزیز گذشت زندگینامه امامزاده اسحاق بود که به زوایای شخصیت این امامزاده بزرگ میپرداخت. حال که ما بیش از پیش با این سید بزرگوار آشنا شدیم و با معیار قرار دادن گزارشهای تاریخی ایشان را همیشه در مسیر پدر بزرگوارشان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام یافتیم و دانستیم که بعد از پدر بزرگوار و در ادامه زندگی، یار و همراه و همدم برادر عظیم الشأن خود حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام بودهاند، سزوار نیست که به همین شناسایی بسنده کنیم، بلکه باید در مرحله اول با تقرب و توسل به ایشان موجبات شادی اهل بیت عصمت و طهارت را فراهم نماییم و با زیارت مرقد مطهر ایشان عهد و میثاق خود را با معصومین علیهم السلام تجدید نماییم.
اما آنچه مهمتر از زیارت ایشان است، استفاده از بیانات و احادیثی است که از طریق این امامزاده عظیم الشأن از برادر و پدر و اجداد گرامیشان نقل شده است. بعضی از این احادیث چنان معروف است که حتی در کتابهای معارف دانشآموزان ذکر شده و آنها را بارها از زبان خطبا و سخنرانان شنیدهایم، ولی متأسفانه سند حدیث برای ما بیان نمیشده تا به عظمت امامزاده سید اسحاق پی بریم. اگر چه اولویت خطبا و سخنرانان محترم بیان حدیث و شرح آن است و درست هم همین است، ولی برای ما که درباره امامزاده اسحاق مطالعه میکنیم دانستن احادیثی که از طریق ایشان نقل شده علاوه بر عمل به احادیث، ما را با عظمت ایشان بیشتر آشنا میکند.
این احادیث که در سه باب عقاید، اخلاق و فضایل ائمه معصومین میباشد، به شرح ذیل است:
در باب توحید.
مظلومیت اول در حقانیت و مظلومیت حضرت علی علیه السلام.
مظلومیت دوم در حقانیت و مظلومیت حضرت علی علیه السلام.
حدیثی در فضایل حضرت علی علیه السلام.
حدیثی در تمسک به حضرت علی علیه السلام.
حدیثی درباره شهادت امام حسین علیه السلام.
روایتی در اثبات امامت امام رضا علیه السلام.
روایتی در اثبات امامت امام رضا علیه السلام و تکذیب مدعیان دروغین امامت.
حدیثی در سه مجلس که نقمت خدا در آن مجالس است.
اولین سؤالاتی که در قیامت از انسان پرسیده میشود.
مجالست با پرهیزگاران و دانشمندان.
حدیثی درباره حجامت.
اهمیت تعلیم و تعلم علم.
حدیثی در فقر و تکبر.
حدثنا احمد بن اسحاق بن عباس بن اسحاق بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب (علیهم السلام)، بدبیل سنة اثنتین و عشرین و ثلاثمائة، قال: اخبرنی ابی اسحاق بن عباس، قال: حدثنی إسحاق بن موسی عن أبیه موسی ابن جعفر بن محمد، عن أبیه جعفر بن محمد بن علی، عن أبیه محمد بن علی، عن أبیه علی بن الحسین، عن أبیه الحسین بن علی، عن أبیه علی بن أبی طالب (علیهم السلام)، فی قول الله عز و جل : هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلاَّ الْإِحْسانُ
قال: «قال: رسول الله (صلی الله علیه و آله): هل جزاء من أنعمت علیه بالتوحید إلا الجنة»
یکی از نوادگان امامزاده اسحاق به نقل از پدرش از اسحاق بن موسی بن جعفر نقل میکند که اسحاق این حدیث را از پدرش از اجدادش تا برسد به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل کردهاند که آن حضرت فرمود: «آیا پاداش نعمت توحید که به ما عطا شده چیزی جز بهشت میتواند باشد.»
شرح حدیث
پیامبر صلی الله علیه و آله در این حدیث به بیان اهمیت توحید میپردازند و میفرمایند اگر کسی به یگانگی خدا اقرار نماید، در مقابل، خداوند اجری به ایشان میدهد. خداوندی که در قرآن خود میفرماید: هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلاَّ الْإِحْسانُ1
طبیعی است که خدای متعال در مقابل این اعتقاد بنده، اجری برای وی در نظر بگیرد، اما چه اجری که بتواند هموزن و همطراز توحید باشد. چه چیزی میتواند این کار خوب و احسان بنده را جبران کند، در دنیا هیچ چیز نیست که بتواند هموزن و همطراز توحید قرار گیرد. اگر همه دنیا هم به انسان موحد عطا شود باز نمیتواند جواب احسان بنده باشد، لذا خداوند متعال در جواب انسان موحد و احسان وی اجری عطا میکند که بتواند در ترازوی احسان انسان موحد قرار گیرد وآن چیزی نیست به جز بهشت. آری، بهشت است که اگر به موحد داده شود میتواند احسانی همشأن احسان توحید باشد.
لذا برای رسیدن به احسان تام خداوند، یعنی بهشت باید از جان و دل، توحید را قبول و به اقرار لسانی اکتفا نکنیم.
نکته دیگری که این حدیث در ضمن دارد این است که خود توحید نیز نعمتی است که از طرف خداوند به انسان عطا میشود و بنده نمیتواند با آن بر
سر خدا منت بگذارد. انسان هر چه دارد از خداست؛ مثل آنکه میگویم بحول الله و قوته اقوم و اقعد، یعنی حتی بلند شدن و نشستنم هم با قوه خداست، لذا کسی نمیتواند با نماز خواندن بر خدا منتی داشته باشد، چه آنکه این نیز از نعمات خداست.
عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ مُوسَی عَنْ أَبِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام قَالَ: طَبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام خُطْبَةً بِالْکوفَةِ فَلَمَّا کانَ فِی آخِرِ کلَامِهِ قَالَ أَلَا وَ إِنِّی لَأَوْلَی النَّاسِ بِالنَّاسِ وَ مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَقَامَ إِلَیهِ أَشْعَثُ بْنُ قَیسٍ فَقَالَ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لَمْ تَخْطُبْنَا خُطْبَةً مُنْذُ قَدِمْتَ الْعِرَاقَ إِلَّا وَ قُلْتَ وَ اللَّهِ إِنِّی لَأَوْلَی النَّاسِ بِالنَّاسِ فَمَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ وَ لَمَّا وُلِّی تَیمٌ وَ عَدِی أَلَّا ضَرَبْتَ بِسَیفِک دُونَ ظُلَامَتِک؟ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ: یا ابْنَ الْخَمَّارَةِ قَدْ قُلْتَ قَوْلًا فَاسْمَعْ مِنِّی وَ اللَّهِ مَا مَنَعَنِی مِنْ ذَلِک إِلَّا عَهْدُ أَخِی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَخْبَرَنِی وَ قَالَ لِی یا أَبَا الْحَسَنِ إِنَّ الْأُمَّةَ سَتَغْدِرُ بِک وَ تَنْقُضُ عَهْدِی وَ إِنَّک مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی فَقُلْتُ یا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا تَعْهَدُ إِلَی إِذَا کانَ ذَلِک کذَلِک فَقَالَ إِنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً فَبَادِرْ إِلَیهِمْ وَ جَاهِدْهُمْ وَ إِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً فَکفَّ یدَک وَ احْقِنْ دَمَک حَتَّی تَلْحَقَ بِی مَظْلُوماً فَلَمَّا تُوُفِّی رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله اشْتَغَلْتُ بِدَفْنِهِ وَ الْفَرَاغِ مِنْ شَأْنِهِ ثُمَّ آلَیتُ یمِیناً أَنِّی لَا أَرْتَدِی إِلَّا لِلصَّلَاةِ حَتَّی أَجْمَعَ الْقُرْآنَ فَفَعَلْتُ ثُمَّ أَخَذْتُهُ وَ جِئْتُ بِهِ فَأَعْرَضْتُهُ عَلَیهِمْ قَالُوا لَا حَاجَةَ لَنَا بِهِ ثُمَّ أَخَذْتُ بِیدِ فَاطِمَةَ وَ ابْنَی الْحَسَنِ وَ الْحُسَینِ ثُمَّ دُرْتُ عَلَی أَهْلِ بَدْرٍ وَ أَهْلِ السَّابِقَةِ فَأَنْشَدْتُهُمْ حَقِّی وَ دَعَوْتُهُمْ إِلَی نُصْرَتِی فَمَا أَجَابَنِی مِنْهُمْ إِلَّا أَرْبَعَةُ رَهْطٍ سَلْمَانُ وَ عَمَّارٌ وَ الْمِقْدَادُ وَ أَبُوذَرٍّ - وَ ذَهَبَ مَنْ کنْتُ أَعْتَضِدُ بِهِمْ عَلَی دِینِ اللَّهِ مِنْ أَهْلِ بَیتِی وَ بَقِیتُ بَینَ حَفِیرَینِ قَرِیبَی الْعَهْدِ
بِجَاهِلِیةٍ عَقِیلٍ وَ الْعَبَّاسِ. فَقَالَ لَهُ الْأَشْعَثُ: کذَلِک کانَ عُثْمَانُ لَمَّا لَمْ یجِدْ أَعْوَاناً کفَّ یدَهُ حَتَّی قُتِلَ - فَقَالَ لَه أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ یا ابْنَ الْخَمَّارَةِ لَیسَ کمَا قِسْتَ إِنَّ عُثْمَانَ جَلَسَ فِی غَیرِ مَجْلِسِهِ وَ ارْتَدَی بِغَیرِ رِدَائِهِ صَارَعَ الْحَقَّ فَصَرَعَهُ الْحَقُّ وَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ لَوْ وَجَدْتُ یوْمَ بُویعَ أَخُو تَیمٍ أَرْبَعِینَ رَهْطاً لَجَاهَدْتُهُمْ فِی اللَّهِ إِلَی أَنْ أُبْلِی عُذْرِی ثُمَّ قَالَ أَیهَا النَّاسُ إِنَّ الْأَشْعَثَ لَا یزِنُ عِنْدَ اللَّهِ جَنَاحَ بَعُوضَةٍ وَ إِنَّهُ أَقَلُّ فِی دِینِ اللَّهِ مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ؛(1)
طبرسی، الإحتجاج علی أهل اللجاج، ج 1، ص 191.
از اسحاق بن موسی از پدرش حضرت کاظم و او از حضرت صادق به واسطه پدران گرامیاش علیهم السلام نقل است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در کوفه مشغول ایراد خطبهای بود که در آخر آن فرمود:
بدانید که من از مردم به خود مردم اولویت دارم، و من از آن روز که پیامبر صلی الله علیه و آله وفات یافت پیوسته مورد ظلم واقع شدهام.
پس اشعث بن قیس برخاسته و گفت: ای امیرالمؤمنین از وقتی به کوفه آمدهاید در تمام خطبهها این جمله که «من از مردم به خود مردم اولویت دارم، و من از آن روز که پیامبر صلی الله علیه و آله وفات یافت پیوسته مورد ظلم واقع شدهام» را فرمودهاید، پس برای چه ابوبکر و عمر ولایت یافتند، و برای چه با شمشیر خود برای دفاع حقّت نبرد نکردی؟
حضرت امیر علیه السلام به او فرمود: ای پسر شرابخوار، سخنی پرسیدی پس جواب آن را بشنو: به خدا سوگند که منع از گرفتن حقّ من، نه ترس بود و نه کراهت از مرگ، و آن نبود جز وفا به عهدی که با رسول خدا صلی الله علیه و آله داشتم، زیرا آن حضرت مرا خبر داده بود که: «امّت من تو را جفا و مکر روا میدارند، و
1) (1)
پیمان و وصیت مرا دربارهات نقض کنند، و این را بدان که تو نزد من به منزله هارون نسبت به موسی هستی» پس من عرض کردم: ای رسول خدا، در آن زمان وظیفه من چیست؟ فرمود: «اگر یار و یاوری یافتی با آنان مبارزه کرده، حقّ خود را بگیر، در غیر این صورت سکوت کرده، خون خود را حفظ کن تا هنگامی که مظلومانه به من ملحق گردی».
پس من نیز بعد از وفات پیامبر خدا صلی الله علیه و آله سرگرم تجهیز و دفن جسد مبارک آن حضرت و فراغ از آن شدم. سپس سوگند خوردم که جز برای نماز از خانه بیرون نروم تا وقتی که قرآن را یک جا جمع نمایم، و به تصمیم و قصد خود عمل نمودم. و بعد از آن دست دخت پیامبر و دو فرزندم حسن و حسین را گرفته، به خانههای اهل بدر و اهل سابقه در اسلام رفته، تضییع حقّ خود را به آنان تذکر داده و یکایک ایشان را به یاری خود دعوت نمودم، ولی از میان ایشان تنها چهار نفر: سلمان، عمّار، أبوذرّ و مقداد دعوت مرا اجابت نمودند و جز آن چهار تن، کسی مرا یاری و مساعدت نکرد. و از میان اقارب و اقوامم که طرفدار من بودند تنها عقیل و عبّاس که نزدیک به عهد جاهلیت بودند در میان اهل بیت من دیده میشدند، و از ایشان هیچ کاری ساخته نبود.
اشعث گفت: ای امیرمؤمنان، با این استدلال عثمان هم چون یاوری نیافت دستهای خود را جمع کرد و مظلومانه تسلیم مرگ شد!
حضرت امیر علیه السلام فرمود: ای پسر شرابخوار، این طور که تو قیاس کردی نیست، عثمان چون در جای دیگری نشسته و لباس دیگری را در بر کرده و با حقّ طرفیت نمود، حق، او را به زمین زده و مقهور و مغلوب گردید. سوگند به آنکه محمّد صلی الله علیه و آله را به حقّ مبعوث ساخت، اگر در روز بیعت ابوبکر تنها مرا چهل یار و همراه بود، هر آینه به جنگ برخاسته و در راه خدا جهاد میکردم تا اینکه عذر من در مقابل حقیقت روشن گردد. ای مردم، بدانید که اشعث در پیشگاه
پروردگار متعال به اندازه پر مگسی ارزش ندارد و در دین خدا پستتر از آب بینی گوسفند است.
عن اسحاق بن موسی بن جعفرعن أبیه عن آبائه علیهما السلام فی
حدیث أن النبی صلی الله علیه و آله قال: إنا لأمة ستغدر بک و تنقض عهدی؛(1)
شیخ حر عاملی، اثبات الهداة، ج 1، ص 357.
این امّت در آینده با تو حیله و غدر نموده، سفارش مرا دربارهات زیر پا می نهند.در حدیثی به همین مضمون آمده که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: ای علی! جبرئیل به من خبر داد که امت من بعد از من با تو حیله و نیرنگ میکنند؛ وای بر آنان باد. و سه بار این جمله را تکرار کرد. عرض کردم: یا رسول الله ویل چیست؟ فرمود: یک وادی است در جهنم که اکثر اهل آن وادی، دشمنان تو و قاتلان فرزندان تو و پیمانشکنان با تو هستند.(2)
عن إسحاق بن موسی بن جعفر، عن أبیه، عن جده، عن آبائه علیهم السلام قال: قال النبی صلی الله علیه و آله: و ینزل الملکان - یعنی رضوان و مالک - فیقول مالک: إن الله أمرنی بلطفه و منّه أن أسعر النیران فسعرتها، و أن أغلق أبوابها فغلقتها، و أن آتیک بمفاتیحها فخذها یا محمد، فأقول: قد قبلت ذلک من
ربی فله الحمد علی ما من به علی، ثم أدفعها إلی علی، ثم یقول رضوان: إن الله أمرنی بمنّه و لطفه أن أزخرف الجنان فزخرفتها، و أن أغلق أبوابها فغلقتها، و أن آتیک بمفاتیحها فخذها یا محمد، فأقول: قد قبلت ذلک من ربی، فله الحمد علی ما من به علی، ثم أدفعها إلی علی علیه السلام فینزل علی و فی یده مفاتیح الجنة و مقالید النار، فیقف علی بحجزتها و یأخذ بزمامها، و قد تطایر شررها و علا زفیرها و تلاطمت أمواجها، فتنادیه النار: جزنی یا علی فقد أطفأ نورک لهبی، فیقول لها علی: اترکی هذا ولیی و خذی هذا عدوی، و إن جهنم یومئذ لأطوع لعلی من غلام أحدکم لصاحبه؛(1)
بحار الانوار، ج 39، ص 204.
دو فرشته پیش من آیند یکی رضوان کلیددار بهشت و یکی مالک کلیددار دوزخ، رضوان نزدیک گردد و میگوید درود بر تو ای احمد. من گویم درود بر تو ای فرشته، تو کیستی چه خوشرو و خوشبویی؟ میگوید من کلیددار بهشتم و اینها کلیدهای بهشت است که رب العزة برایت فرستاده است. ای احمد، آنها را بگیر. گویم: از پروردگارم قبول کردم حمد او را بر آنچه به من تفضل کرد، آنها را تحویل برادرم علی بن ابی طالب بده؛ رضوان برگردد. مالک دوزخ پیش آید و گوید درود بر تو ای احمد، گویم: درود بر تو ای فرشته، کیستی که چه زشترو و نامطلوبی؟ گوید: من کلیددار دوزخم و اینها کلیدهای دوزخ است. رب العزة برای شما فرستاده است ای احمد، آنها را بگیر گویم: از پروردگارم قبول کردم حمد او را بر آنچه مرا بدان فضیلت داد آنها را تحویل برادرم علی بن ابی طالب بده. مالک برگردد و کلیدهای بهشت و دوزخ را در دست دارد تا بر دهانه جهنم بایستد که شراره میپراند و سوت میکشد و حرارتش تند است و علی مهار آن را دارد. دوزخ به علی گوید: ای علی مرا
1) (1)
واگذار و بگذر، نور تو شراره مرا خاموش کرد. علی فرماید: آرام باش ای دوزخ، این شخص را بگیر و این را واگذار؛ این دشمن مرا بگیر و این دوست مرا واگذار. دوزخ در آن روز برای علی از غلام شما برای آقای خود فرمانبردارتر است. اگر خواهد آن را به راست و چپ بکشاند و بهشت آن روز برای علی مطیعتر است در آنچه دستور دهد از همه مردم و صلی الله علی سیدنا خیر خلقه محمد و آله اجمعین.(1)
امالی، صدوق، ترجمه کمرهای، ص 118.
حدثنی إسحاق بن موسی، عن أبیه، عن جده، عن أبیه، عن علی بن الحسین، عنا بن عباس قال: سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و آله یقول: من أحب أن یتمسک بالقضیب الأحمر الذی غرسه اللّه بیده فی جنة عدن فلیتمسک بحب علی بن أبیطالب؛(2)
هرکس دوست دارد به شاخه یاقوت سرخ که خداوند آن را در بهشت عدن کاشته است چنگ بزند باید به حب علی بن ابی طالب و ذریه پاکش متمسک شود.
شرح حدیث
واژه «تمسک» در لغت به معنای چنگ زدن به چیزی است.(3)
اینکه منظور از حبل الله که همان رابط بین رب و عبد است کیست و اینکه چه کسی است که آسمانیان و زمینیان را به هم وصل میکند، امام رضا علیه السلام در مورد این آیه فرمودند:
عَلِی بْنُ أبِی طَالِبٍ علیه السلام حَبْلُ اللَّهِ الْمَتِینُ؛(1)
بحارالانوار، ج 36، ص 15، ح 1، به نقل از تفسیر عیاشی.
علی بن ابی طالب علیه السلام، ریسمان استوار الهی است».روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه السلام اشاره کرده، فرمودند: «این مرد ریسمان الهی است که هر کس به او تمسک کند در دنیا حفظ شود و در آخرت گمراه نگردد.»(2)
امام باقر علیه السلام نیز فرمودند: «ولایت حضرت علی علیه السلام آن ریسمانی است که خداوند دستور داده به آن چنگ زنید و از آن جدا نشوید. پس هر کس به حبل الله تمسک جوید مؤمن است و هر کس آن را ترک کند از ایمان خارج شود.»(3)
وذکر زکریا فی کتاب الفتن أیضا، قال: حدثنا إسحاق بن موسی، قال: حدثنا المقدمی، قال: حدثنا جعفر، قال: حدثتنی خالتی أم سالم بنت مسلم، قالت: لما قتل الحسین بن علی مطرنا کالدم علی البیوت و الجدر، فبلغنا أنه کان بالشام و الکوفة و خراسان؛(4)
وقتی امام حسین علیه السلام کشته شد آسمان بر خانه و دیوارهای ما خون بارید، بعد از آن به ما خبر رسید که این حادثه در شام و کوفه و خراسان هم رخ داده است.(1)
به گزارش شیعه آنلاین، پایگاه خبری الجوار پس از اعلام این مطلب مینویسد: کتاب «وقایع عصر آنگلوساکسون» که یکی از منابع تاریخی آنگلوساکسون به شمار میرود، توسط «میشل آسوانتون» ( MICH L SW TON) ترجمه و ویرایش شده است. این کتاب در سال 1996 میلادی در انگلستان منتشر شده و در سال 1998 توسط دانشگاه اکستر ( Exeter) در ایالت نیویورک آمریکا تجدید چاپ شد. در صفحه 38 این کتاب چنین عبارتی آمده است:
Here in Brit n here w Bloody r n, d milk d butter were urned o blood.685.
ترجمه: در سال 685 میلادی در اینجا، در سرزمین بریطانیا آسمان خونبارید و شیر و کره به خون تبدیل شد و رنگ آنسرخ گردید.
گفتنی است سال 685 میلادی با سال 61 هجری قمری که سال وقوع حادثه عاشورا شهادت حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) و یارانش بوده، برابر است.
یکی از رویدادهای بسیار شگفت و شایان توجه پس از شهادت امام حسین علیه السلام، مشاهده خون در نقاط مختلف است. تنوع روایات حاکی از این حادثه، و اعتبار سندی برخی از این روایات، موجب حصول اطمینان به وقوع این رویداد میشود.
روایات یاد شده را میتوان به چند دسته تقسیم کرد:
بعضی از آنها از وجود خون در زیر سنگها و کلوخها در نقاط مختلف حکایت دارند.
1) (1)
بعضی دیگر، وقوع این رویداد را در ناحیه شام و در بیتالمقدس گزارش کردهاند.
در برخی روایات، به خونین شدن آب چاهها و نهرها اشاره شده است.
در بعضی دیگر نیز به خونین شدن خاک به امانت سپرده شده کربلا توسط پیامبر صلی الله علیه و آله به ام سلمه حکایت دارد.
در روایتی، ریزش خون از دیوارهای دارالاماره کوفه، به هنگام ورود سر مطهر امام حسین علیه السلام نقل شده است.
در روایتی دیگر، به ریزش خون از درخت ام معبد اشاره شده است.
به جز اینها، روایت دیگری نیز در این زمینه به چشم میخورد که در ادامه به بیان و بررسی این موارد میپردازیم.
درباره گریه سنگ بر ائمه علیهم السلام و امام حسین علیه السلام روایاتی آمده؛ از جمله:
خرجه البیهقی من حدیث ابن عفیر، حدثنا فحص بن عمران عن السری بن یحیی، عن ابن شهاب قال: قدمت دمشق و أنا أرید الغزو فأتیت عبد الملک یعنی ابن مروان لأسلم علیه، فوجدته فی قبة علی فرش یفوق القائم، و الناس تحته سماطان فسلمت و جلست، فقال: یابن شهاب أتعلم ما کان فی بیت المقدس صباح قتل ابن أبی طالب؟ قلت: نعم، قال: هلم، فقمت من وراء الناس حتی أتیت خلف القبة و حوّل وجهه فأحنی علی فقال: ما کان؟ فقلت: لم یرفع حجر فی بیت المقدس إلا وجد تحته دم(1)
امتاع الاسماع، ج 12، ص 242.
بنابراین روایت در شهادت امام علی علیه السلام سنگ خون گریسته است. جالب اینکه این روایت را مقریزی یکی از نویسندگان اهل سنت نقل کرده است.
1) (1)
أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِی عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ السَّلَمِی وَ قَالَ أَحْمَدُ وَ أَخْبَرَنِی عَمِّی عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی نَضْرَةَ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ بَیتِ الْمَقْدِسِ أَنَّهُ قَالَ وَ اللَّهِ لَقَدْ عَرَفْنَا أَهْلَ بَیتِ الْمَقْدِسِ وَ نَوَاحِیهَا - عَشِیةَ قَتْلِ الْحُسَینِ بْنِ عَلِی - قُلْتُ وَ کیفَ ذَلِک قَالَ مَا رَفَعْنَا حَجَراً وَ لَا مَدَراً وَ صَخْراً - إِلَّا وَ رَأَینَا تَحْتَهَا دَماً یغْلِی - وَ احْمَرَّتِ الْحِیطَانُ کالْعَلَقِ - وَ مُطِرْنَا ثَلَاثَةَ أَیامٍ دَماً عَبِیطاً - وَ سَمِعْنَا مُنَادِیاً ینَادِی فِی جَوْفِ اللَّیلِ یقُولُ - أَ تَرْجُو أُمَّةٌ قَتَلَتْ حُسَیناً - شَفَاعَةَ جَدِّهِ یوْمَ الْحِسَابِ - مَعَاذَ اللَّهِ لَا نِلْتُمْ یقِیناً - شَفَاعَةَ أَحْمَدَ وَ أَبِی تُرَابٍ - قَتَلْتُمْ خَیرَ مَنْ رَکبَ الْمَطَایا - وَ خَیرَ الشِّیبِ طُرّاً وَ الشَّبَابِ وَ انْکسَفَتِ الشَّمْسُ ثَلَاثاً - ثُمَّ تَجَلَّتْ عَنْهَا وَ انْشَبَکتِ النُّجُومُ - فَلَمَّا کانَ مِنَ الْغَدِ أُرْجِفْنَا بِقَتْلِهِ - فَلَمْ یأْتِ عَلَینَا کثِیرُ شَیءٍ - حَتَّی نُعِی إِلَینَا الْحُسَینُ علیه السلام.(1)
بحارالانوار، ج 45، ص 205؛ کامل الزیارات، ص 76.
طبق این روایت در شهادت امام حسین علیه السلام سنگ، خون گریسته است.
حدثنا عن أبی عاصم النبیل، عن أبی جریج (کذا) عن ابن شهاب قال: «ما رفع حجر بالشام یوم قتل الحسین إلا عن دم؛ روز شهادت امام حسین هر سنگی را در شام بر میداشتی از زیر آن خون جاری میشد».(2)
احادیث زیادی از ائمه علیهم السلام در این باره آمده که این مقام را گنجایش آن نیست.
روی عن أبی الصلت الهروی أنه قال: لقد حدثنی محمد بن إسحاق بن موسی ابن جعفر عن أبیه (اسحاق بن موسی بن جعفر) عن جده موسی علیه السلام
أنه کان یقول: هذا أخوک علی بن موسی عالم آل محمد فاسألوه عن أدیانکم، واحفظوا ما یقول لکم، فإنی سمعت أبی جعفرا یقول غیر مرة: إن عالم آل محمد لفی صلبک، ولیتنی أدرکه فإنه سمی أمیرالمؤمنین علیه السلام؛(1)
علی بن یونس العاملی، الصراط المستقیم، ج 2، ص 164؛ بحارالانوار، ج 49، ص 100؛ اربلی، کشف الغمه، ج 2، ص 317.
اسحاق بن موسی بن جعفر میگفت: پدرم به فرزندانش میفرمود: این برادر شما علی عالم آل محمد است، مسائل خود را از وی بپرسید، و مطالب او را نگهداری کنید، من از پدرم جعفر بن محمد شنیدم مکرر میگفت: عالم آل محمد صلی الله علیهم اجمعین در صلب تو است کاش من او را میدیدم، وی با امیرالمؤمنین همنام است.
یکی از القاب امام رضا علیه السلام عالم آل محمد صلی الله علیه و آله است، البته درباره وجه تسمیه این لقب مباحث فراوانی بیان شده، اما آنچه در اینجا مدنظر است اینکه میدانیم همه ائمه اطهار علیه السلام عالم آل محمد صلی الله علیه و آله بودهاند، اما چه شده که این تعبیر درباره علی بن موسی الرضا علیه السلام به کار رفته است.
ظاهراً جهت این قضیه آن است که مأمون عباسی پیروان ادیان مختلف را گرد هم آورد و آنان را با علی بن موسی الرضا علیه السلام مواجه کرد. امام رضا علیه السلام درباره این کار مأمون فرمودند: «او زمانی از این عمل خود پشیمان خواهد شد که من به شبهات صاحبان ادیان به زبان خود آنها پاسخ دهم.» در همان مجلس بود که امام رضا علیه السلام به شبهات آنان - از یهود و نصاری و زرتشتیان و صابئین - به صورت قاطعانه پاسخ دادند وآنان را قانع کردند. حتّی برخی از آنها در نتیجه همین مباحثات حضرت به اسلام گرویدند.(2)از این رو آنچه در این
جلسه روی داد باعث شد لقب عالم آل محمد صلی الله علیه و آله را برای آن حضرت به کار ببرند.
در حدیثی دیگر آمده است:
ما رأیت الرضا علیه السلام یسئل عن شی ء قط الّاعلم و لا رأیت اعلم منه بما کان فی الزمن الاول الی وقته و عصره و کان المأمون یمتحنه بالسؤال عن کل شی ء فیجیب فیه و کان کلامه و جوابه و تمثله انتزاعات من القرآن؛
هرگز ندیدم امام علیه السلام در برابر پرسشی، جواب نگوید. عالمتر از او ندیدم و بارها مأمون از مسائل مختلف از او میپرسید و ایشان پاسخ میدادند و همه جوابها و مثالهایی که میآورد برگرفته از قرآن بود.(1)
هاشم معروف الحسنی، زندگی دوازده امام، ترجمه محمد رخشنده، صص 363-364. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 180.
جالب اینکه خود امام رضا علیه السلام در این زمینه میفرماید: «در حرم پیامبر صلی الله علیه و آله مینشستم و عالمان مدینه هرگاه در مسئلهای با مشکل روبه رو بودند و از حل آن ناتوان میماندند، به من رو میآوردند و پاسخ میگرفتند.»(2)
حدثنا محمد بن الحسن بن أبی الخطاب، قال: حدثنی إسحاق بن موسی قال: لما خرج عمی محمد بن جعفر بمکة و دعا إلی نفسه و دعی
بأمیر المؤمنین و بویع له بالخلافة و دخل علیه الرضا علیه السلام و أنا معه فقال له: یا عم لا تکذب أباک و لا أخاک فإن هذا أمر لا یتم ثم خرج و خرجت معه إلی المدینة فلم یلبث إلا قلیلا حتی أتی الجلودی فلقیه فهزمه ثم استأمن إلیه فلبس السواد وصعد المنبر فخلع نفسه و قال: إن هذا الامر للمأمون و لیس لی فیه حق ثم أخرج إلی خراسان فمات بجرجان؛(1)
عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 224.
اسحاق بن موسی گفت: وقتی عمویم محمّد بن جعفر در مکه قیام کرد و مردم را به رهبری خویش دعوت نمود اسم خود را امیرالمؤمنین گذاشت و با او به خلافت بیعت نمودند. حضرت رضا علیه السلام پیش او رفت من هم بودم. فرمود: به پدر و برادرت دروغ نبند، زیرا این جریان برای تو تمام نخواهد شد. این سخن را فرمود و با هم به طرف مدینه رفتیم چیزی نگذشت که جلودی مأموریت یافت و محمّد بن جعفر را شکست داد محمد بن جعفر امان خواست لباس سیاه پوشیده بر منبر رفت و خود را از خلافت خلع نموده و گفت: خلافت متعلق به مأمون است و مرا حقی در آن نیست او را به خراسان فرستادند و در گرگان از دنیا رفت.
امام رضا علیه السلام بسیاری از حوادث را قبل از آنکه واقع شود، پیش بینی میکرد و آن حوادث همان گونه که حضرت پیشگویی کرده بود، اتفاق میافتاد. این پیشگوییها به روشنی عقیده اصلی شیعه را ثابت میکند که خدای تبارک و تعالی به امامان اهل بیت علیهم السلام فضیلت و علوم باطنی بخشیده و این حدیث، تنها نمونهای از پیشگوییهای متعدد امام رضا علیه السلام است.
1) (1)
حسین بن محمد، عن علی بن محمد بن سعد، عن محمد بن مسلم، عن إسحاق ابن موسی قال: حدثنی أخی و عمی، عن أبی عبد الله (علیه السلام) قال: ثلاثة مجالس یمقتها الله و یرسل نقمته علی أهلها فلا تقاعدوهم ولا تجالسوهم: مجلساً فیه من یصف لسانه کذبا فی فتیاه، و مجلسا ذکر أعدائنا فیه جدید و ذکرنا فیه رث، و مجلسا فیه من یصدعنا و أنت تعلم، قال: ثم تلا أبو عبدالله (علیه السلام) ثلاث آیات من کتاب الله کأنما کن فی فیه - أو قال [فی] کفه -: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدْواً بِغَیْرِ 1 وَ إِذا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیاتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ ؛ (1)وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اللّهِ الْکَذِبَ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّهِ الْکَذِبَ ؛ (2)-(3)
حسین بن محمد، از علی بن محمد بن سعد، از محمد بن مسلم، از اسحاق بن موسی روایت کرده که گفت: برادر و عمویم، از امام جعفر صادق علیه السلام برای من روایت کردند که فرمود: «سه مجلس است که خدای عز و جل آنها را به غایت دشمن میدارد، و عذاب و عقوبت خود را بر اهل آنها میفرستد؛ پس با ایشان مباشید و با ایشان همنشینی مکنید. یکی مجلسی که در آن کسی باشد که در فتوای خود دروغ بافد(4)و دیگری مجلسی که یاد دشمنان ما در آن تازه
و یاد ما در آن کهنه است، و سوم مجلسی که در آن کسی است که مردم را از ما باز میدارد و تو میدانی».
امام صادق علیه السلام بعد از این سخنان، سه آیه تلاوت نمودند که گویا در دهان مبارکش بود یا فرمود: در کف اوست - کنایه از آمادگی و تسلط بر آیات قرآن -
آیه نخست: «آنانی که غیر از خدا را عبادت میکنند دشنام ندهید».
آیه دوم: «هرگاه کسانی را دیدی که در آیات ما فرو می روند از آنان روی بگردانید تا در سخن دیگر وارد شوند».
آیه سوم: «با زبان خود دروغ را توصیف نکنید، نگویید این حلال است و این حرام، تا آنکه به خداوند افترا زده باشید».
در توضیح این عبارت حدیث که
«وَ مَجلِساً ذُکِرَ أَعدائُنا فیه جَدید وَ ذُکِرَنا فیهِ رَثٌّ» باید گفت این قسمت به روشنفکرانی اشاره دارد که خود را متجدد و اسلام و کلام اهل بیت را متحجر میدانند. در جاهایی که به کسانی که با روش ما مخالفند متجدّد میگویند. دشمنان ما در آنجا جدید خوانده میشوند. به بیان امروزی میگویند: اینها نوآور و روشنفکراند». اما اینکه امام فرمود:
«وَ ذَکَرَنا فیهِ رَثّ» رَثّ یعنی کهنه. به بیان دیگر از ما به عنوان «کهنه» یاد میکنند.
پس این حدیث اشاره به کسانی است که میگویند: این حرفها (مسائل و احکام دینی) کهنه شده و کسانی که این سخنان را میگویند واپسگرایند. از سوی دیگر به کسی که مخالف دین و احکام آن است روشنفکر و متجدّد است.
به هر حال، طبق فرمایش این حدیث، نشستن در این مجالس، بلا و نقمت را بر انسان نازل میکند.
نتیجه این که بر این اساس، سه جلسه مورد غضب خداوند است و عذاب الهی بر اهل آن نازل میشود. پس نباید با اهل این سه مجلس، همنشین شد:
کسی که به دروغ فتوا دهد؛
مجلسی که در آن از دشمنان ما یاد شود؛
جلسهای که در آن - از فضایل - ما جلوگیری میکنند و تو میدانی.
این حدیث از رقیه دختر امامزاده اسحاق به نقل از پدرش روایت شده است.
حدثنا محمد بن أحمد الأسدی البردعی، قال: حدثتنا رقیة بنت إسحاق بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب، عن أبیها، عن آبائه (علیهم السلام): قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): لا تزول قدما عبد یوم القیامة حتی یسأل عن أربع: عن عمره فیما أفناه، وشبابه فیما أبلاه، و عن ماله من أین کسبه و فیما أنفقه، وعن حبنا أهل البیت؛(1)
الامالی، الصدوق، ص 93.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هنگامی که بندهای وارد محشر گردد از وی سؤال میکنند: عمرش را در چه راهی صرف کرده و جوانی خود را در چه کارهایی گذرانیده، مالش را از کجا به دست آورده و در چه راهی خرج کرده و از محبت ما اهل بیت پرسیده میشود.
این حدیث به چهار نکته اشاره میکند که در قیامت مورد سؤال قرار میگیرد.
از جمله نعمتهایی که بسیاری از مردم از آن غافلاند و ارزش آن را
1) (1)
نمیدانند و حقّ سپاسگزاری در برابر آن را به جای نمیآورند نعمت عمر است. اکنون به ذکر چند حکایت درباره عمر و ارزش آن میپردازیم:
شرح حدیث:
الف) در حالات علامه طباطبایی نقل شده که ایشان فرمودند: بعد از مدتی که از نگارش المیزان میگذشت به این فکر افتادم نقطههای آن را در روز پنجشنبه بگذارم تا علاوه بر اینکه نقطهها را میگذارم، مروری نیز بر متن تفسیر نموده باشم. اگر چنین کنم روزی پانزده دقیقه جلو هستم؛ یعنی از وقت و فرصت به خاطر به کارگیری این شیوه استفاده کردهام.
ب) امام صادق علیه السلام فرمودند: «هنگامی که عزرائیل برای قبض روح نزد حضرت نوح آمد، نوح در برابر تابش آفتاب بود. عزرائیل سلام کرد و حضرت نوح جواب سلام او را داد و پرسید: برای چه به اینجا آمدهای؟ عزرائیل گفت: آمدهام روح تو را قبض کنم. حضرت نوح فرمود: اجازه بده از آفتاب به سایه بروم. عزرائیل اجازه داد و حضرت نوح به سایه رفت، آنگاه حضرت نوح این سخن عبرت آموز را به عزرائیل گفت: «ای فرشته مرگ آنچه در دنیا زندگی نمودم به قدری زود گذشت که همانند آمدن من از آفتاب به سایه بود». اکنون مأموریت خود را در مورد قبض روح من انجام بده، آنگاه عزرائیل روح او را قبض کرد.
ج) مردی در مدینه بود که همه را میخندانید. جماعتی گفتند: خوب است امام سجاد علیه السلام را به مجلس این مرد دعوت کنیم و قدری او را بخندانیم، شاید از گریههای زیاد لحظهای ساکت شود. پس جمع شدند و خدمت امام رفتند. در راه حضرت را دیدند که با دو نفر از غلامان خود میآمد. آن شخص عبای امام را از شانهاش جمع کرد و به شانهاش انداخت و همراهان شروع به خنده کردند.
امام فرمود: این کیست؟ گفتند: مردی است که مردم را میخنداند و از آنها پول میگیرد.
حضرت فرمودند: به او بگویید، «روز قیامت آنان که عمر خود را به بطالت گذرانیدند زیان میبرند».
بعد از این کلام آن شخص دست از حرکات ناشایست کشید و به راه راست هدایت یافت.
خداوند در قرآن مراحل زندگی را بیان کرده و آن را به سه دوره کودکی و جوانی و پیری تقسیم نموده، میفرماید:
اَللّهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَیْبَةً یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ1
(خدا همان کسی است که شما را آفرید، در حالی که ضعیف بودید. سپس بعد از ناتوانی، قوّت بخشید و باز بعد از قوّت، ضعف و پیری قرار داد. او هر چه بخواهد میآفریند، و دانا و تواناست).
در این آیه، قوّت در میان دو ضعف قرار گرفته و منظور از قوّت، همان دوران جوانی انسان است. بیتردید دوران جوانی هر انسانی بهترین دوران عمر اوست. اگر برای هر چیزی بهاری قابل تصوّر باشد، به طور بهار عمر انسان، جوانی اوست. همچنین بیشتر استعدادهای انسان در این دوره شکوفا میشود.
ارزش و قدر و منزلت جوانی به قدری زیاد است که در روایات وارد شده از جمله چیزهایی که در روز قیامت از انسان سؤال میشود این است که انسان این دوران را در چه راهی استفاده نموده است.
با توجه به اهمیت دوران جوانی، چه خوب است انسان در این دوران در راه و مسیری باشد که مورد رضایت خداوند است. انسان باید این دوران را جهت کسب فضائل اخلاقی و دوری از محرمات الهی قرار دهد، چرا که هنوز گرد و غبار گناه بر آینه دل انسان ننشسته و انسان بیشتر میتواند در راه خود سازی و تهذیب نفس قدم بردارد.
در این حدیث آمده مالت را از چه راهی به دست آوردهای و در چه راهی خرج کردهای؛ یعنی اولاً انسان نسبت به جمعآوری مال باید جوابگو باشد، چرا که جز مال حلال، مؤاخذه میشود. ثانیاً، مال حلال را هم در هر راهی خواست نمیتواند مصرف کند، پس نسبت به مصرف مال حلال باید حساس باشد.
کسب مال حلال یکی از ویژگیهایی است که امیرالمؤمنین علی علیه السلام برای پارسایان بیان میکنند،
«وَ طَلَباً فی حَلالٍ»(1)
نهج البلاغه، خطبه متقین.
بدیهی است اولین و مهمترین گام در جهت زدودن فقر و نیازمندی و وابستگی فردی و اجتماعی به دیگران، این است که انسان سهم خود و خانواده، نزدیکان، همسایگان و نیز جامعه خود را از سفره گسترده طبیعت فراموش نکند.اگر دست انسان از مال و مواهب دنیوی خالی باشد، هرگز توفیق احسان به مردم را نخواهد یافت. بنابراین میتوان گفت در اغلب آیاتی که از صیغه
1) (1)
«أنفِقوا» استفاده شده؛ چه واجب و چه مستحب، باید کلمه «اکسبوا» را نیز در تقدیر گرفت. هم چنان که میگوییم مقدمه واجب، واجب است؛ مقدمه انفاق هم که کسب درآمد است، لازم و اجتناب ناپذیر است.
مولوی میگوید:
«انفقوا» گفت است پس کسبی بکن
زآنکه نبود خَرج بی دخل کهُن
گرچه آورد «أنفِقوا» را مطلق، او
تو بخوان که اکسبوا ثُمّ «انفقوا».(1)
مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ص 849.
پس مالی که انسان به دست آورده نمیتواند در هر راهی خرج کند. او نمیتواند اسراف کند؛ نمیتواند در کارهای غیر لازم استفاده کند، چون در نحوه استفاده نیز مورد سؤال و جواب قرار میگیرد.
قرآن کریم میفرماید: ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ2 ؛ طبق این آیه شریفه در آن روز همه انسانها از نعمتهایی که پروردگار به آنان ارزانی داشته سؤال خواهند شد که آیا در راه حق هزینه کردند یا در راه باطل؟ از مجرای حق به دست آوردند یا از راه ستم و زور، اما مهمتر از همه، پرسش از نعمت توحید، نبوت، ولایت و حب اهل بیت است. در این مورد احادیث فراوانی وارد شده است؛ چنان که امام رضا علیه السلام در تفسیر «نعیم» میفرماید:
نعیم، حب و دوستی ما اهل بیت است. خداوند پس از توحید و نبوت از
1) (1)
شما راجع به نعمت دوستی با ما سؤال میکند. اگر کسی محب ما اهل بیت باشد حق تعالی او را به نعمت جاودانه بهشت میرساند. سپس افزود:
«قال رسول الله صلی الله علیه و آله: أول ما یسئل عنه العبد بعد موته شهادة أن لا إله إلا الله و أن محمدا رسول الله و أنک ولی المؤمنین بما جعله الله و جعلته لک. فمن أقر بذلک و کان معتقده صار إلی النعیم الذی لا زوال له».(1)
عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 129.
ابوحنیفه از امام صادق (علیه السلام) از تفسیر آیه فوق پرسید. امام صادق علیه السلام سؤال را به او بازگرداند و فرمود: ای نعمان! به نظر تو نعیم چیست؟ گفت: طعام و آب سرد است. فرمود: اگر خداوند تو را در روز قیامت در برابر خود نگهدارد تا از هر لقمهای که خورده و هر جرعهای که نوشیدهای پاسخ گویی، باید مدت بسیاری بایستی و پاسخ دهی. عرض کرد پس «نعیم» چیست؟ فرمود: ما اهل بیت هستیم که به واسطه ما به بندگانش نعمت میدهد و به وسیله ما میان بندگان الفت و محبت ایجاد میکند، از آن پس که با یکدیگر اختلاف داشتند. به واسطه ما، خداوند میان دلهایشان الفت انداخت و آنان را برادر ساخت، پس از آنکه دشمن بودند و به واسطه ما، آنان را به نور اسلام هدایت کرد.(2)این همان نعمت همیشگی است. حق تعالی از بابت حقّ نعمتی که به آنان بخشید، یعنی از پیامبر و عترت او از آنان سؤال میکند.
بنابراین، همه نعمتهای مادی و طبیعی بر اثر نعمتهای معنوی مانند توحید، نبوت، ولایت، امامت و حب اهل بیت است. پیامبر صلی الله علیه و آله و پیشوایان
معصوم علیهم السلام واسطه فیض نعمتها به شمار میروند؛ چنان که این مفاد از سراسر زیارت «جامعه کبیره» آشکار است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «أول مایسأل عنه العبد حبّنا أهل البیت؛(1)
عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 62، ح 258.
اولین چیزی که در روز قیامت از بنده سؤال میشود، دوستی ما اهل بیت است».قال: حدثنی إسحاق بن موسی، عن أبیه، عن جده، عن محمد بن علی، عن علی بن الحسین، عن الحسین بن علی، عن أمیرالمؤمنین (علیهم السلام)، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): المتقون سادة، و الفقهاء قادة، و الجلوس إلیهم عبادة؛(2)
اسحاق بن موسی از پدرانش از امیرالمؤمنین علیهم السلام روایت میکند که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: پرهیزگاران سروران هستند، و فقهاء رهبران میباشند، و نشستن در نزد آنها عبادت است.
این حدیث ضمن تعریف و تمجید از متقین و پرهیزکاران، صریحاً اشاره دارد که رهبری مسلمانان از آن فقهاست؛ یعنی همان اثبات ولایت فقیه که بحث آن در کتابهای مفصل آمده است.
در ادامه حدیث، بر همنشینی با فقها و پرهیزکاران، تأکید شده؛ چرا که همنشینی با این دو گروه عبادت خداست.
در حدیثی دیگری حضرت علی علیه السلام خطاب به مالک اشتر میفرمایند:
واکثر مدارسة العلماء و مناقشة الحکماء فی تثبیت ما صلح علیه امر بلادک و اقامة ما استقام به الناس قبلک؛(3)
با دانشمندان، زیاد به گفتوگو بنشین و درباره اموری که وضع کشورت با آن اصلاح میشود و درباره آنچه موجب قوام کار مردم پیش از تو بوده با حکما و اندیشمندان به بحث بپرداز.
حقیقت آن است که فراگیری دانش و مجالست با علما برای تمام گروهها و اقشار مردم لازم است، گرچه در اینجا مخاطب امام علیه السلام مالک اشتر نخعی است که از طرف آن حضرت، سرپرستی مردم و اداره امور کشور مصر را به عهده گرفته است.
لقمان نیز در نصیحت به فرزندش میگوید:
«یا بنیّ صاحب العلماء و جالسهم وزرهم فی بیوتهم لعلک ان تشبههم فتکون منهم؛(1)
جامع الاحادیث. آیت الله العظمی بروجردی، ج 23، ص 448.
پسرم! با علما مصاحب و همنشین باش و برای دیدار آنها به منزلشان برو، شاید با این آمد و شد و همنشینی، تو از آنها شوی.»حَدَّثَنِی إِسْحَاقُ بْنُ أَبِی الْحَسَنِ عَنْ أُمِّهِ أُمِّ مُحَمَّدٍ: قلت [قَالَتْ] قَالَ سَیدِی ع مَنْ نَظَرَ إِلَی أَوَّلِ مَحْجَمَةٍ مِنْ دَمِهِ أَمِنَ مِنَ الْوَاهِیةِ إِلَی الْحِجَامَةِ الْأُخْرَی فَسَأَلْتُ سَیدِی مَا الْوَاهِیةُ؟ فَقَالَ وَجَعُ الْعُنُق؛(2)
اسحاق بن الکاظم علیه السلام از مادرش امّ احمد روایت کرده که گفت: سید من (موسی الکاظم علیه السلام) فرمود: هر که به خون خود در شاخ اوّل حجامت نظر
افکند تا حجامت دیگر از واهنه ایمن شود. از سید خود پرسیدم که واهنه چیست؟ فرمود: درد گردن.(1)
شیخ عباس قمی، منتهی الامال، ج 2، ص 429؛ طب الائمة، ص 58.
توضیح اینکه واهنه، رگی است در شانه که همه دست را فرا گیرد و از آن رقیه گیرند. برخی نیز گفتهاند: «مرضی است در بازو، و بسا تیکه سفالی بدان آویزند به نام خزر واهنه و آن دچار مرد است نه زن، و او را از آن نهی کرد چون به قصد نگهداری از درد برگرفته بود و در حکم تمائم بود نزد او که از آنها نهی شده. در قاموس است که واهنه بادی است دچار شانهها شود یا بازو یا دو رگ درون گردن و بقصیراء و به یکی از مهرههای گردن، و در نسخهای است واهیه به یاء دو نقطه به زیر و نخست اظهر است و دلالت دارد که به درد گردن هم گفته شود، یا بدان تفسیر شده برای آنکه ملازم آن است غالباً».(2)
در منابع طب اسلامی و طبّ سنتی، حجامت به عنوان یکی از ارکان مهم درمان ذکر گردیده که بیماریهای گوناگون را درمان میکند. در منابع طبّ اسلامی نیز به صورت اختصاصی به شکل پیشگیرانه، درمان بسیاری از بیماریها شمرده شده است.
حدّثنا إسحاق بن العبّاس بن إسحاق بن موسی بن جعفر، قال: حدّثنی أبی عن أبیه إسحاق بن موسی، قال: حدّثنی أبی موسی بن جعفر، قال: حدّثنی جعفر بن محمّد، عن أبیه محمّد بن علی، عن أبیه علی بن الحسین.
عن أبیه الحسین بن علی (علیهم السلام)، قال: قال أمیرالمؤمنین علیه السلام لأصحابه و هم بحضرته: (تعلّموا العلم فإنّ تعلّمه حسنة، و مدارسته تسبیح، و البحث عنه جهاد، و إفادته صدقة، و بذله لأهله قربة، و هو معالم الحلال و الحرام، و مسالکه سبل الجنّة، مؤنس من الوحدة، و صاحب فی الغربة، و عون فی السّرآء و الضّرّآء، و ید علی الأعداء، و زین عند الأخلاء، یرفع اللّه به أقواما فیجعلهم فی الخیر أئمّة یقتدی بهم، ترمق أعمالهم و تقتص آثارهم، ترغب الملوک فی خلّتهم، و السّادة فی عشرتهم، و الملائکة فی صفوتهم، لأنّ العلم حیاة القلوب من الخطایا، و نور الأبصار من العمی، و قوّة الأبدان علی الشّنآن، ینزل اللّه حامله الجنان، و یحلّه محلّ الأبرار، بالعلم یطاع اللّه و یعبد، و بالعلم یعرف اللّه و یوحّد، بالعلم تفهم الأحکام، و یفصل به بین الحلال و الحرام، یمنحه اللّه السّعداء و یحرمه الأشقیاء؛(1)
تیسیر المطالب فی أمالی أبی طالب، ص 207.
اسحاق بن عباس نوه اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام از پدرش یعنی عباس و او از پدرش اسحاق بن موسی نقل میکنند که اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام از پدرش از پدرانشان از امیرالمؤمنین علی علیه السلام که ایشان فرمودند: در تحصیل علم بکوشید که فرا گرفتن آن حسنه، و گفتوگویش تسبیح و کاوش در آن جهاد، و آموختن او به جاهل صدقه و نشرش موجب قربت است، زیرا علم، راهنمای حلال و حرام است؛ طالب خود را به بهشت میکشاند؛ در تنهایی مونس و در غربت یار و در سختی رهنما و در برابر دشمن حربه و برای دوست زیب و زیور است. خدای تعالی به واسطه علم، اقوامی را رفعت بخشد و آنان را در طریق خیر پیشرو قرار دهد و اعمالشان چشمانداز و آثارشان مورد تقلید و اقتباس گردد، ملائکه به دوستی آنان رغبت کنند؛ زیرا علم حیاتبخش
1) (1)
دلها و نور دیدگان و نیروی بدنهاست. خداوند حامل علم را در منزل دوستانش جای دهد و در دنیا و آخرت همنشینی نیکان نصیبش فرماید.
علم وسیله طاعت و عبادت و شناسایی خداست، با علم به یگانگی خدا پی برند؛ حلال و حرام را باز شناسند و خداوند متعال با علم به سعادتمندان عطا میکند و تبهکاران را محروم میکند.
در این حدیث سی فایده علم آموزی را بیان مینماید که به شرح بعضی از قسمتهای آن میپردازیم.
یادگیری علم و آموزش عمل حسنه است.
سخن علمی مانند تسبیح (سبحان الله) است؛ یعنی کار عملی همانند سبحان الله گفتن و ذکر خداست.
بحث و مناظره علمی مانند جهاد در راه خداست.
اگر کسی علم را به دیگری یاد دهد، مانند این است که صدقه داده است.
نشر علم توسط معلم و استاد، دوستی و قرابت و نزدیکی میآورد.
علم، راهنمای حلال و حرام است.
علم، طالب خود را به بهشت میکشاند.
در تنهایی مونس انسان است.
علم در غربت یار انسان است.
علم در سختی راهنمای انسان است.
علم، در برابر دشمن، نوعی حربه است.
علم در برابر دوستان، مایه زینت و زیور آدمی است.
خداوند متعال دارندگان علم را رفعت میدهد.
پروردگار بزرگ صاحبان علم را در راه خیر پیشرو قرار میدهد.
اعمال صاحبان علم، چشمانداز راه دیگران است.
آثار علما مورد تقلید و اقتباس خواهد بود.
ملائکه به دوستی با علما رشک میبرند.
علم حیاتبخش دلهاست.
علم، مایه نور و جلای چشم است.
علم قوت بدن است.
خداوند عالم را در بهشت جای میدهد.
عالم همنشین ابرار و نیکان خواهد بود.
خداوند متعال به واسطه علم اطاعت میشود.
علم، موجب عبادت پروردگار است.
خداوند متعال به واسطه علم شناخته میشود.
به واسطه علم به یگانگی خداوند اقرار میشود.
با علم، احکام الهی فهمیده میشود.
به واسطه علم، بین حلال و حرام فاصله میافتد.
خدای تعالی به خاطر علم به سعادتمندان بخشش عطا میکند.
به واسطه علم، اشقیا محروم میشوند.
عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ الْعَبَّاسِ بْنِ إِسْحَاقَ بْنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍعَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنِ الْحُسَینِ بْن عَلِی عقَالَ قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام: أَهْلَک النَّاسَ اثْنَانِ، خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْرِ؛(1)
بحارالانوار، ج 69، ص 39.
دو چیز مردم را هلاک میکند: ترس از فقر و طلب فخر.1) (1)
عدّهای با داشتن همه چیز، فقط به خاطر ترس از فقر و یا به قول خودشان برای «تأمین آینده»! دست به هر کار خلافی میزنند. جمعی نیز آرامش زندگی و روح خود را فدای چشم هم چشمیها و جلب افتخارات موهوم میکنند؛ در حالی که اگر این دو صفت زشت را رها کنند، زندگی راحت و آسودهای خواهند داشت.
تعبیر امام به «اهلک الناس» ممکن است به هلاکت معنوی و دوری از خدا و گرفتار شدن در چنگال گناهان باز گردد. گرچه میتواند به هلاکت ظاهری و جسمانی نیز اشاره داشته باشد؛ چرا که خوف فقر و آرزوی افتخارات موهوم و برتریجوییها، انسان را به کارهای خطرناک وادار میکند که حتی گاهی جان خود را نیز بر سر آن می نهد.
اضافه بر این «خوف فقر» و «طلب فخر» دو عامل ویرانگر اعصاب است که پیوسته اعصاب انسان را درهم میکوبد و آرامش را از او سلب میکند و مانند خوره او را از درون نابود میکند و به مرگ زودرس گرفتار میسازد. البته جمع میان دو تفسیر نیز دور از حقیقت نیست.(1)
یکصد و پنجاه درس زندگی، ص 94.
احادیثی که در سلسله سند آنها امامزاده اسحاق بود تمام شد. در اینجا دو حدیث از شریف النعمه که یکی از نوادگان امامزاده اسحاق است ذکر میشود تا برکت این خاندان هر چه بیشتر مشخص شود.
شریف النعمه همان سید بزرگواری است که شیخ صدوق کتاب من لا یحضره الفقیه را به پیشنهاد ایشان نوشت. این سید بزرگوار از نوادگان اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام بود.
1) (1)
وحدثنا الشریف محمد بن الحسن بن إسحاق بن الحسین بن إسحاق بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب علیهم السلام قال: حدثنا أبوجعفر محمد بن حمزة بن الحسین بن سعید المداینی قال: حدثنی أبی قال: حدثنی أبو محمد عبد الله بن محمد البلوی قال حدثنی إبراهیم بن عبید الله بن العلاء قال: حدثتنی فاطمة بنت عبد الله بن إبراهیم بن الحسین قالت لما قتل أبو الدوانیق عبد الله بن الحسن بن الحسین بعد قتل ابنیه محمد و إبراهیم حمل ابنی داوود بن الحسین من المدینة مکبلا بالحدید مع بنی عمه الحسنین إلی العراق فغاب عنّی حینا و کان هناک مسجونا فانقطع خبره و أعمی أثره و کنت أدعو الله و أتضرع إلیه و أسأله خلاصه و أستعین بإخوانی من الزهاد و العباد و أهل الجد و الاجتهاد و أسألهم أن یدعوا الله لی أن یجمع بینی و بین ولدی قبل موتی فکانوا یفعلون و لا یقصرون فی ذلک و کان یصل إلی انه قد قتل و یقول قوم لا، قد بنی علیه أسطوانة مع بنی عمه فتعظم مصیبتی و اشتد حزنی و لا أری لدعائی إجابة و لا لمسألتی نجحا فضاق بذلک ذری و کبر سنی و رق عظمی و صرت إلی حد الیاس من ولدی لضعفی و انقضاء عمری قالت: ثم إنی دخلت علی بی عبدالله جعفر بن محمد علیه السلام و کان علیلا فلما سألته عن حاله و دعوت له و هممت الانصراف. قال لی: یا أم داوود - ما الذی بلغک عن داوود؟ - و کنت قد أرضعت جعفر بن محمد بلبنه - فلما ذکره لی بکیت و قلت: جعلت فداک أین داوود؟ داوود محتبس فی العراق و قد انقطع عنی خبره و یئست من الاجتماع معه و أنی لشدیدة الشوق إلیه و التلهف علیه و أنا أسألک الدعاء له فإنه أخوک من الرضاعة قالت: فقال لی أبوعبدالله: یا أم داوود فأین أنت عن دعاء الاستفتاح و الإجابة و النجاح؟ و هو الدعاء الذی یفتح الله عزوجل له أبواب السماء و تتلقی الملائکة و تبشر بالإجابة و هو الدعاء المستجاب الذی لا یحجب عن الله عزوجل و لا لصاحبه عند الله تبارک و
تعالی ثواب دون الجنة قالت: قلت: و کیف لی یا بن الأطهار الصادقین؟ قال: یا أم داوود: فقد دنی هذا الشهر الحرام - یرید علیه السلام شهر رجب - و هو شهر مبارک عظیم الحرمة مسموع الدعاء فیه فصومی منه ثلاثة أیام الثالث عشر و الرابع عشر و الخامس عشر و هی الأیام البیض ثم اغتسلی فی یوم النصف منه عند زوال الشمس و صلی الزوال ثمان رکعات ترسلین فیهن و تحسنین رکوعهن و سجودهن و قنوتهن تقرأ فی الرکعة الأولی بفاتحة الکتاب و قل یا أیها الکافرون و فی الثانیة قل هو الله أحد و فی الست البواقی من السور القصار ما أحببت، ثم تصلین الظهر ثم ترکعین بعد الظهر ثمان رکعات تحسنین رکوعهن و سجودهن و قنوتهن ولتکن صلاتک فی أطهر أثوابک فی بیت نظیف علی حصیر نظیف و استعملی الطیب فإنه تحبه الملائکة و اجتهدی ان لا یدخل علیک أحد یکلمک أو یشغلک - الباقی ذکر فی کتاب عمل السنة ما کتبت هاهنا من أراد أن یکتب فلیکتب من عمل السنة - فإذا فرغت من الدعاء فاسجدی علی الأرض و عفری خدیک علی الأرض و قولی: (لک سجدت و بک آمنت فارحم ذلی و فاقتی و کبوتی لوجهی) و أجهدی أن تسیح عیناک ولو مقدار رأس الذباب دموعا فإنه آیة إجابة هذا الدعاء حرقة القلب و انسکاب العبرة فاحفظی ما علمتک ثم احذری أن یخرج عن یدیک إلی ید غیرک ممن یدعو به لغیر حق فإنه دعاء شریف و فیه اسم الله الأعظم الذی إذا دعی به أجاب و أعطی ولو أن السماوات و الأرض کانتا رتقا و البحار بأجمعها من دونها و کان ذلک کله بینک و بین حاجتک یسهل الله عزوجل الوصول إلی ما تریدین و أعطاک طلبتک و قضی لک حاجتک و بلغک آمالک و لکل من دعا بهذا الدعاء الإجابة من الله تعالی ذکرا کان أو أنثی ولو أن الجن و الإنس أعداء أعداء لولدک لکفاک الله مؤنتهم و أخرس عنک ألسنتهم و ذلل لک رقابهم إن شاء الله.
قالت أم داوود: فکتب لی هذا الدعاء و انصرفت منزلی و دخل شهر رجب فتوخیت الأیام و صمتها و دعوت کما أمرنی و صلیت المغرب و العشاء الآخرة و أفطرت ثم صلیت من اللیل ما سنح لی مرتب فی لیلی و رأیت فی نومی کما صلیت علیه من الملائکة و الأنبیاء و الشهداء و الابدال و العباد و رأیت النبی صلی الله علیه و آله فإذا هو یقول لی: یا بینة یا أم داوود أبشری فکل من ترین أعوانک و إخوانک و شفعائک و کل من ترین یستغفرون لک و یبشرونک بنجح حاجتک فأبشری بمغفرة الله و رضوانه فجزیت خیرا عن نفسک و ابشری بحفظ الله لولدک ورده علیک إن شاء الله.
قالت أم داوود: فانتبهت عن نومی فوالله ما مکثت بعد ذلک إلا مقدار مسافة الطریق من العراق للراکب المجد المسرع حتی قدم علی داوود فقال یا أماه: إنی لمحتبس بالعراق فی أضیق المحابس و علی ثقل الحدید و أنا فی حال الیأس من الخلاص إذ نمت فی لیلة النصف من رجب فرأیت الدنیا قد خفضت لی حتی رأیتک فی حصیر فی صلاتک و حولک رجال رؤسهم فی السماء و أرجلهم فی الأرض علیهم ثیاب خضر یسبحون من حولک و قال قائل جمیل الوجه حلیة النبی صلی الله علیه و آله نظیف الثوب طیب الریح حسن الکلام فقال: یابن العجوز الصالحة ابشر فقد أجاب الله عزوجل دعاء أمک فانتبهت فإذا أنا برسول أبی الدوانیق فأدخلت علیه من اللیل فأمر بفک حدیدی و الاحسان إلی و أمر لی بعشرة آلاف درهم و أنا أحمل علی نجیب و استسعی بأشد السیر فأسرعت حتی دخلت إلی المدینة قالت أم داوود: فمضیت به إلی به أبی عبد الله علیه السلام فسلم علیه و حدثه بحدیثه فقال له الصادق علیه السلام: ان أبا الدوانیق رأی فی النوم علیا علیه السلام یقول له: أطلق ولدی و إلا لألقینک فی النار و رأی کأن تحت قدمیه النیران فاستیقظ و قد سقط فی یده فأطلقک.(1)
شیخ الصدوق، فضائل الأشهر الثلاثة، صص 36 و 37؛ بحار الانوار، ج 94، ص 43.
1) (1)
فاطمه، معروف به ام داوود است و داوود نوه امام حسن مجتبی علیه السلام است، یعنی داوود بن حسن مثنی بن امام حسن مجتبی علیه السلام. ام داوود مادر رضاعی امام صادق علیه السلام نیز میباشد، ایشان روایت کرده است: منصور دوانیقی، لشکری به مدینه فرستاد، و با محمد بن عبدالله بن حسن مثنی جنگید، او را و برادر او ابراهیم را کشت، عبدالله محض، پدر محمد و ابراهیم را با تعدادی از سادات حسنی دستگیر و اسیر کردند و به بند و زنجیر کشیده بودند، و فرزند من داوود هم در میان آنان بود، تا اینکه او را از مدینه به بغداد منتقل نمودند و به سیاه چال زندان انداختند!
حادثه دستگیری و زندانی بودن فرزندم، که از او اطلاعی نداشتم، و گاهی هم خبر مرگ او را به من میدادند، برایم بسیار تلخ و دردناک بود و روزگارم با اشک و آه و گریه و ناله میگذشت. حتی برای رفع مشکل خود، و اندوه جانکاهی که با آن دست به گریبان بودم، از اشخاص صالح و مؤمن درخواست میکردم تا برای رفع ناراحتیام دعا کنند. اما از دعای آنان هم نتیجهای نگرفتم، در حالی که از فرزند اسیر و زندانیام، هر روز خبر تلخ و دردناکی دریافت میداشتم. یک روز میگفتند: او را کشتهاند و روز دیگر خبر میآوردند که او را لای دیوار گذاشتهاند، و پیوسته بر غم و ناراحتی فرساینده من افزوده میشد، و مصیبت از دست دادن فرزند جوانم، مرا فرتوت و علیل ساخت، و دیگر از دیدن روی او قطع امید کردم.!
به هر حال، روزگار من با سختی و تلخی دردناکی دست به گریبان بود و شب و روزی نداشتم، و برای دیدار فرزندم، دنبال هر راه چارهای میگشتم. یک روز باخبر شدم، امام صادق علیه السلام که با فرزندم داوود از من شیر خورده بود، بیمار شده است، به دیدن او شتافتم و از آن حضرت عیادت کردم، هنگامی که میخواستم از حضورش مرخص شوم، فرمود: از داوود، خبر تازهای نداری؟
با شنیدن نام داوود داغ من تازه شد، اشکم سرازیر گردید، و با آه درد آلودی، ناله سر دادم: مولای من! فدایت شوم، داوود کجاست؟ مدت زیادی است از او خبری ندارم، فرزندم در عراق زندان است، و من از دوری و سرنوشت نامعلوم او سخت در عذاب و ناراحتی گرفتارم، از شما که برادر رضاعی او هستی، تقاضا میکنم برای نجات و آزادی او دعا کنی.
امام صادق علیه السلام با مشاهده وضع نگران کننده من فرمود: چرا تاکنون از دعای استفتاح غفلت کردهای؟ مگر نمیدانی که با این دعا، درهای آسمان گشوده میشود؟ و فرشتگان الهی دعا کننده را مژده اجابت میدهند، هیچ حاجتمند و دردمند و دعا کنندهای مأیوس نمیشود، و خداوند هم پاداش خواننده این دعا را بهشت قرار داده؟
با شنیدن چنین مژدهای، از حضرت سؤال کردم: ای مولای من! و ای فرزند خاندان پاک و معصوم، آن دعا چیست و آداب آن چگونه است؟
امام صادق علیه السلام فرمود: ای مادر داوود، ماه حرام رجب نزدیک است(1)
ماههای حرام، که در قرآن کریم، به عنوان ماههای حرام مطرح گردیده در بیان امام باقر علیه السلام شوال، ذیقعده، ذیحجه و ماه رجب معرفی شدهاند.
و در این ماه مبارک دعا مستجاب میگردد همین که ماه رجب رسید، سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم آن را که ایام بیض و شبانه روز نورانی نام دارد، روزه بگیر، نزدیک ظهر پانزدهم غسل کن، هشت رکعت نماز با رکوع و سجود دقیق و حساب شده انجام بده.آن گاه حضرت دستور کامل اعمال و آداب دعای مخصوص را به او تعلیم داد. ام داوود میگوید: من دستور آن حضرت را درباره آن دعا و اعمال به طور دقیق یادداشت کردم، و محضر او را ترک گفتم، تا اینکه ماه رجب فرا رسید، و
1) (1)
دستورهای امام را طبق آنچه فرموده بود، در همان روزها عملی کردم. شب شانزدهم از نیمه گذشته بود، پیغمبر صلی الله علیه و آله و جمعی از فرشتگان و پیامبران و صالحانی را که برای آنها دعا و رحمت فرستاده بودم، در خواب دیدم، رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: ای ام داوود این جماعتی را که مشاهده میکنی، شفیعان تو هستند. برای تو دعا کردهاند و مژده میدهند که حاجت تو برآورده شده است، خداوند تو را مشمول رحمت خود قرار داده، محفوظ میدارد، فرزند تو را هم حفظ میکند، و او را سالم به آغوش تو بر میگرداند.
خواب خوش و لذتبخشی دیده بودم، پیامبر و اولیای الهی را در خواب ملاقات کردم، آنان به من وعده آزادی و آمدن فرزندم را دادند، همین که سیاهی شب از پهنه زمین دامن جمع کرد، و طلوع خورشید به چهره هستی نور طلایی پاشید، به خاطر وعده پیامبر و نور امیدی که در دل غمزدهام روشن گردیده بود، حال و حیات تازهای یافته بودم، ساعتها پس از دیگری بر روزگارم میگذشت و همچنان نور امید وجودم را گرمتر میکرد، و از فاصله زمانی که پیغمبر صلی الله علیه و آله به من مژده آمدن فرزندم را داده بود، به اندازهای که یک سوار تیز رو بتواند از عراق به مدینه آید، گذشته بود که ناگاه در خانه باز شد، و فرزندم بر من وارد گردید!. باری، داوود زندانی و دور از وطن به آغوشم بازگشت، و آن گاه از وضع روزگار و نحوه آزادی او جویا شدم. برایم توضیح داد: که من در زندان بغداد بودم و دست و پایم را به بند کشیده بودند، در فشار بندهای آهنین و زندان تنگ و تاریک، روزگار تلخ و دردناکی داشتم، اما همین که نیمه رجب گذشت، شب شانزدهم در خواب دیدم، بلندیها و ناهمواریهای زمین برایم هموار شده، و تو را که روی قطعه حصیری نشسته بودی و نماز میخواندی و برایم دعا میکردی و اطراف تو را چند نفر گرفته و با دست و سر به سوی آسمان، در حال تسبیح و ذکر خدا بودند. من آن صحنه را در خواب
دیدم، و آن شخصیت نورانی را هم که فهمیدم جدّ ما رسول خدا صلی الله علیه و آله است مشاهده کردم، و به من هم فرمود: ای پسر پیرزن صالح! ناراحت نباش، خداوند دعای مادرت را در حق تو مستجاب گردانیده است.
همین که از خواب بیدار شدم، مأموران منصور داونیقی به زندان آمدند و سراغ مرا گرفتند و شبانه مرا نزد او بردند. او دستور داد غل و زنجیر را از دست و گردنم باز کردند، مبلغ ده هزار دینار به من داد و مهربانی و شفقت کرد. سپس مأموران او همان شبانه مرا بر شتری سوار کردند، و به مدینه رسانیدند!
فاطمه، یعنی ام داوود میگوید: آن گاه داوود را نزد امام صادق علیه السلام بردم، و آن حضرت برای فرزندم توضیح داد: علت آزادی تو از زندان این بود که، منصور دوانیقی، علی علیه السلام را در خواب دیده بود، و آن حضرت فرموده بود: اگر فرزند مرا آزاد نکنی، تو را در آتش خواهم انداخت، منصور هم در حالی که لهیب آتش را نزد خود مشاهده میکرد، ناچار به آزادی تو اقدام کرد!.
بعد از آزادی فرزند، ام داوود میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم: ای مولای من! آیا این دعا را در غیر ماه رجب هم میتوان خواند؟ آن حضرت فرمود: اگر روز عرفه با جمعه هماهنگ شود، این دعا را میتوان خواند، و هر کس هم به این دعا اقدام کند، پس از پایان، خداوند او را مشمول غفران و آمرزش خود قرار میدهد.
این بود سرگذشت فاطمه دختر عبدالله، معروف به ام داوود، یا ام خالد، و حدیثی که از امام صادق علیه السلام روایت کرده؛ و نتیجهای که از دعا و آموزش آن حضرت به دست آورده بود.
صدوق علیه الرحمه میگوید: ابو سعید عبدالله بن محمد بن عبد الوهاب برای ما حدیث کرد و گفت: ابوبکر محمد بن فتح مرکنی و ابوالحسن علی بن
حسن لائکی نقل کردند که چون خبر ابو الدنیا به حاکم مکه رسید، به وی تعرض کرد و گفت: تو را به بغداد نزد المقتدر (خلیفه عباسی) میفرستم چه میترسم خلیفه مرا مورد مؤاخذه قرار دهد.(1)
بحارالانوار، ج 51، ص 230-233.
ولی حاجیان مغرب و مصر و شام از حاکم خواهش کردند از ابو دنیا درگذرد و او را ببغداد نفرستد، چه وی پیرمردی ضعیف است. حاکم نیز از وی درگذشت.
آنگاه شیخ صدوق میفرماید: ابو سعید گفت: اگر آن سال من هم به حج رفته بودم او را میدیدم. زیرا ماجرای او شایع و در تمام شهرها مشهور گشت و مردم مصر و شام و بغداد که در آن موقع به حج آمده بودند، اخبار یاد شده را از وی شنیده و یادداشت کردند. مردم سایر بلاد که آن سال به حج آمده بودند، چون از ماجرا اطلاع یافتند دوست داشتند او را ببینند و از وی حدیث بنویسند.
و نیز ابو محمد حسن بن محمد بن یحیی بن حسن بن جعفر بن عبدالله بن حسن بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام ضمن روایاتی که به من اجازه داده و صحّت آنها نزد من ثابت گشته و از جمله این حدیث است که نزد من صحیح و آن را شریف ابوعبدالله محمد بن حسن بن اسحاق بن حسین بن اسحاق بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام از وی روایت نموده است، برای من حدیث کرد که ابو محمد حسن نامبرده گفت: من در سال 313 هجری به حج بیتالله رفتم. در آن سال نصر قشوری وزیر مقتدر (خلیفه عباسی) با عبد الرحمن بن حمران که او را ابوالهیجاء میگفتند نیز به حج آمده بودند.
1) (1)
من در ماه ذی قعده به مدینه آمدم و به کاروان مصری که ابو بکر محمد بن علی مادرانی با مردی از اهل مغرب در آن بود، برخورد کردم. پیرمردی مغربی میگفت اصحاب پیغمبر را دیده است مردم به دور وی ازدحام نموده و با او مصافحه میکردند؛ به طوری که نزدیک بود از کثرت ازدحام هلاک شود. در این موقع عموی من ابوالقاسم طاهر بن یحیی به جوانان و غلامان خود دستور داد که مردم را از دور پیرمرد دور کنند. آنها هم مردم را دور کردند و او را برداشته به خانه «ابوسهل طفی» که عمویم در آنجا منزل کرده بود آوردند.
آنگاه به مردم اجازه دادند که هر کس میخواهد او را ببیند به خانه مزبور در آید؛ مردم هم آمدند. پیرمرد پنج نفر همراه داشت که میگفتند آنها نوادگان او هستند و در میان آنها پیرمرد هشتاد و چند سالهای بود. ما از پیرمرد پرسیدیم این کیست؟ گفت این نوه من است! یک نفر آنها هفتاد سال و دو نفر دیگر در حدود پنجاه یا شصت سال داشتند و دیگری هفده ساله بود. پیر مرد میگفت این نوه پسر من است! و از آن پسر هفده ساله، کوچکتر میان آنها نبود. هر کس پیرمرد را میدید او را مردی سی ساله یا چهل ساله میدانست؛ موی سر و صورتش سیاه، لاغر اندام و متوسط القامه و موی صورتش کم و کوتاه بود.
ابو محمّد علوی گفت: این پیر مرد که نامش علی بن عثمان بن خطاب بن مرة بن مؤید بود، آنچه را ما از وی نوشتیم از زبان خود وی شنیدیم و شخصاً برای ما روایت کرد. ما او را چنان دیدیم که در موقع گرسنگی گویی موی زیر لبش سفید میگشت و هنگام سیری سیاه میگردید! ابو محمد علوی میگوید: اگر جماعتی از اشراف و حاجیان اهل مدینه و دیگران که از همه جا به حج آمده بودند حکایت پیرمرد را نقل نمیکردند، من هم آنچه از او میشنیدم از وی روایت نمینمودم. من هم در مدینه و هم در مکه در خانهای که معروف به «مکتوبه» و خانه علی بن عیسی جراح بود از وی حدیث استماع کردم.
همچنین در «منا» در خیمه قشوری و خیمه مادرانی و خیمه ابوالهیجاء و هنگام مراجعت به مکه در خانه مادرانی واقع در «باب الصفا» از وی حدیث شنیدم.
قشوری نامبرده میخواست او و فرزندانش را نزد مقتدر عباسی به بغداد ببرد، اما فقهای مکه نزد وی آمده گفتند خداوند استاد را مؤید بدارد، در اخبار از گذشتگان برای ما روایت کردهاند که چون معمر مغربی به بغداد درآید، فتنهای به وقوع پیوندد و شهر خراب شود و شوکت ملک از میان برود، بنا براین او را به بغداد مبر و به مغرب برگردان!.
ابو محمد علوی میگوید: ما احوال او را از پیر مردان مغرب و مصر پرسیدیم گفتند: ما همیشه میشنیدیم که پدران و پیران، نام این مرد و اسم شهر وی «طنجه» را که در آن مقیم بود، میبردند و میگفتند وی روایاتی برای ما نقل میکرد، که قسمتی از آنها را من در این کتاب آوردهام.
ابو محمد علوی میگفت: همین پیرمرد، یعنی علی بن عثمان مغربی، موقع بیرون آمدنش از «حضرموت» شهر خود را برای ما نقل کرد که پدر و عمویش به قصد حج و زیارت مرقد منور پیغمبر صلی الله علیه و آله حرکت نموده، او را نیز با خود بردند.
آنها از شهر خود حضرموت خارج شده، چند روزی طی مسافت نمودند. سپس راه را گم کردند و سه شبانه روز حیران و از راه دور افتاده بودند. در آن حالت به کوهی از رمل رسیدند که آن را «رمل عالج» میگفتند و به ریگزاری میرسند که دارای سنگلاخ بزرگ بود. وی میگفت: در آن میان جای پاهای طولانی مشاهده کردیم ما هم جای پاها را گرفته میرفتیم تا آنکه به بیابانی رسیدیم و دیدیم که دو مرد بر سر چاه یاچشمهای نشستهاند. چون آن دو نفر ما را دیدند، یکی از آنها برخاست و دلوی برداشت و از آن چاه یا چشمه آب بیرون آورد و به استقبال ما شتافت و دلو پر آب را به پدرم داد.
پدرم گفت: ما امشب بر سر این آب میمانیم و موقع افطار به خواست خدا از آن مینوشیم. آنگاه دلو را نزد عمویم برد و گفت: بیاشام. عمویم هم نیاشامید و مانند پدرم پس داد. سپس نزد من آمد و گفت: تو بیاشام. من نوشیدم گفت: گوارایت باد، عنقریب علی بن ابی طالب را خواهی دید. ای جوان چون او را دیدی خبر ما را به او برسان و بگو خضر و الیاس به تو سلام رساندند.
تو آنقدر عمر خواهی کرد که مهدی و عیسی علیهما السلام را میبینی. چون آنها را دیدی سلام ما را نیز ابلاغ کن. آنگاه گفتند: این دو نفر چه نسبت با تو دارند؟ گفتم: اینان پدر و عموی من میباشند، گفتند: عمویت به مکه نمیرسد، ولی تو و پدرت خواهید رسید، و از آن پس پدرت میمیرد و تو عمری طولانی میکنی.
شما پیغمبر صلی الله علیه و آله را نخواهید دید، زیرا مرگ او نزدیک شده است. سپس آن دو نفر از نظر ما ناپدید گشتند. و به خدا قسم نمیدانیم به آسمان عروج نمودند، یا به زمین فرو رفتند. هر چه نگاه کردیم هیچ گونه اثری از آنها و از آن آب نیافتیم، و این باعث تعجّب ما گردید.
سپس به راه خود ادامه دادیم تا به «نجران» رسیدیم. در آنجا عمویم بیمار شد و فوت کرد، اما من و پدرم به حجّ رفتیم و از آنجا به مدینه رهسپار گشتیم. پدرم نیز در مدینه مریض شد و همان جا به درود حیات گفت، و پیش از مرگ سفارش مرا به حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام نمود. از این رو در زمان ابوبکر و عمر و عثمان و خلافت خود حضرت با آن سرور بودم تا آنکه ابن ملجم آن حضرت را شهید کرد.
او میگفت: موقعی که مردم عثمان بن عفان را در خانهاش محاصره کردند، عثمان مرا خواست و نامهای و شتر تند روی به من داد و گفت: فوراً
سوار شده به علی ابن ابی طالب برسان. حضرت در محلی بنام «ینبع» سر ملک خود تشریف داشت. من نامه را گرفتم و رفتم تا به جایی رسیدم که آن را دیوار ابو عبایه میگفتند. در آنجا صدای قرائت قرآن شنیدم. دیدم علی بن ابی طالب علیه السلام از ینبع به طرف من تشریف میآورد و این آیه را میخواند:
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ1
(آیا گمان کردید شما را بیهوده خلق کردهایم و شما به سوی ما بازگشت نمیکنید؟)
چون حضرت مرا دید فرمود: ای ابو دنیا عثمان چه امانتی به تو داده؟ عرض کردم این نامه را به من داده است.
آن حضرت نامه را از من گرفت و خواند. دید نوشته است: «اگر من استحقاق کشته شدن دارم تو مرا بکش، وگر نه پیش از آنکه پاره پاره شوم مرا دریاب!»
چون حضرت از مطالعه نامه فارغ شد فرمود: برویم. چون به مدینه رسیدیم همان دم عثمان را کشته بودند، حضرت هم به نخلستان بنی نجّار تشریف بردند. چون مردم از محل حضرت اطلاع پیدا کردند از هر سو به جانب وی شتافتند.
مردم میخواستند با طلحة بن عبید الله بیعت کنند، ولی چون حضرت را دیدند به گرد وی ازدحام نمودند؛ مانند گله گوسفند که گرگ به آن زده باشد.
در آن میان، نخست طلحه با حضرت بیعت کرد. بعد زبیر و سپس مهاجرین و انصار بیعت نمودند. من هم نزد حضرت ماندم و به خدمت وی پرداختم. در جنگ جمل و صفین نیز در خدمتش بودم. در جنگ صفین در پهلوی راست
حضرت ایستاده بودم که تازیانه از دست مبارکش افتاد. من خم شدم تا آن را بردارم و به حضرت بدهم. لگام اسب آن جناب از آهن تیز و نازک بود. در آن موقع اسب سر برداشت و لگامش به سر من اصابت نمود و زخمی که علامت آن اکنون ما بین گوش و چشم من باقی است، پدید آورد.
حضرت مرا خواستند و قدری آب دهان بر آن مالید و مقداری خاک روی آن ریخت، به خدا قسم درد آن را حس نکردم. و همچنان ملازم حضرت بودم تا به شهادت رسید. آنگاه در «ساباط» خدمت حضرت امام حسن علیه السلام بودم که ضربتی به آن حضرت زدند. سپس در مدینه به خدمتگزاری وی و امام حسین علیه السلام قیام نمودم تا آنکه امام حسن علیه السلام با زهری که زن او دختر اشعث بن قیس با تحریک و دسیسه معاویه به آن حضرت خورانید، شهید گردید. سپس با حضرت امام حسین علیه السلام حرکت کردم تا امام به کربلا آمد و به درجه رفیعه شهادت رسید. من از بنی امیه گریختم و امروز در مغرب بسر میبرم و منتظر قیام مهدی و عیسی بن مریم علیهما السلام میباشم.
ابو محمد علوی میگفت: چیز عجیبی که از این پیر مرد موقعی که در خانه عمویم طاهر بن یحیی (رضی الله عنه) بود، دیدم این بود که وی در وقتی که این وقایع عجیب را از هنگام بیرون آمدن از وطن نقل میکرد، میدیدم موهای زیر لب او نخست سرخ و بعد سفید میشد. من مرتب بدان مینگریستم، زیرا در تمام سر و صورت و زیر لبش اصلا موی سفید نبود.
پیرمرد که متوجه شد من در وی خیره شدهام گفت: چه را نگاه میکنی؟ من هر وقت گرسنه باشم موی قسمت زیر لب و چانهام، سفید و چون سیر شوم مانند اول سیاه میشود! عمویم دستور غذا داد. سه خوان طعام از منزل آوردند، یک خوان را پیش روی پیر مرد نهادند. من هم از همان خوان با پیر مرد غذا خوردم. دو خوان دیگر را در وسط خانه گذاشتند. عمویم به مردمی که
حاضر بودند گفت: شما را به حقی که بر شما دارم سوگند میدهم از غذای من تناول کنید و خود را از آن محروم مگردانید. عدهای خوردند و جمعی از خوردن امتناع ورزیدند. عمویم سمت راست پیرمرد نشسته بود و هم خود غذا میخورد و هم غذا پیش پیرمرد مینهاد. پیرمرد مانند جوانان غذا میخورد و عمویم به وی قسم میداد که تا سیر نشود دست نکشد. من به چانه و موهای زیر لبش نگاه میکردم، دیدم اندک اندک سیاه میشود تا آنکه به کلی سیاه شد.
چون از خوردن غذا فارغ گردید گفت: علی بن ابی طالب علیه السلام به من خبر داد که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «هر کس اهل یمن را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس آنها را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.»
قرآن کریم
آسمان و جهان، ترجمه کتاب اسماء و العالم بحار، محمد باقر کمرهای، ناشر اسلامیه، تهران، 1351، چاپ اول.
إثبات الهداة بالنّصوص و المعجزات، الشیخ الحرّ العاملی، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات بیروت، الطبعة الأولی، 1425 ه -.
الإحتجاج علی أهل اللجاج، احمد بن علی طبرسی، نشر مرتضی، مشهد، 1403 ق.
إحقاق الحق و إزهاق الباطل، قاضی نور الله مرعشی، مکتبة آیة الله المرعشی النجفی، بیجا، بیتا.
الإرشاد، محمد بن محمد، شیخ مفید، ترجمه رسولی محلاتی، اسلامیه، تهران، نوبت چاپ: دوم.
الاصیلی، ابن طقطقی، اشراف سید محمود مرعشی، تحقیق سید مهدی رجایی، حافظ، 1376 ش.
الأمالی (للصدوق) ابن بابویه، محمد بن علی شیخ صدوق، ترجمه کمرهای، محمد باقر ناشر کتابچی، تهران، چاپ ششم، 1376.
الأمالی، طوسی، محمد بن الحسن، دار الثقافة، چاپ اول، قم، 1414 ق.
امام علی بن موسی الرضا علیه السلام، منادی توحید و امامت، محمد جواد معینی و احمد ترابی، بنیاد پژوهشهای اسلامی، چاپ سیزدهم، 1389 ش.
إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، تقی الدین أحمد بن علی المقریزی، تحقیق محمد عبد الحمید النمیسی، بیروت، دار الکتب العلمیه، ط الأولی، 1420 ق.
کتاب جمل من انساب الأشراف، أحمد بن یحیی بن جابر البلاذری، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت، دار الفکر، ط الأولی، 1417 ق.
بحارالانوار، مجلسی، محمدباقر، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ دوم، 1403 ق؛ مؤسسه الوفاء، 1404 ق.
بحرالانساب؛ ملک الکتاب شیرازی، بمبئی، 1335 ق.
تاریخ الأمم و الملوک، أبو جعفر محمد بن جریر الطبری، تحقیق محمد أبوالفضل ابراهیم، بیروت، دار التراث، ط الثانیة، 1387 ق.
تحفة الازهار و زلال الانهار فی نسب ابناء الائمة الاطهار، ضامن بن شدقم.
تذکره هفت اقلیم، امین احمد رازی، تصحیح سید محمدرضا دهلوی، بیجا، بینا، 1378 ش.
تفسیر فرات الکوفی، ابوالقاسم فرات بن ابراهیم، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، تهران، 1410 ق.
تهذیب الانساب، ابن طباطبا، شیخ شرف العبید، اشراف سیدمحمود مرعشی - شیخ کاظم محمودی - کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، انتشارات بهمن، سال 1413 ق.
تیسیر المطالب فی أمالی أبی طالب، ابو طالب یحیی بن حسین، مؤسسه امام زید بن علی، چاپ اول، صنعاء، 1422 ق.
جامع الاحادیث، آیة الله العظمی بروجردی، جمعی ازمحققان، انتشارات فرهنگ سبز، چاپ اول، تهران 1386.
جامع الانساب؛ سید محمدعلی روضاتی، اصفهان، 1335 ش.
الجریدة فی أصول انساب العلویین، السید حسین الحسینی الزرباطی، السید میثم الحسینی، بیجا، بینا، الطبعة الأولی، بیتا.
جمهرة أنساب العرب، ابن حزم (م 456)، تحقیق لجنة من العلماء، بیروت، دار الکتب العلمیة، ط الأولی، 1983/1403
حیاة الست، مهدی، منصوری، انتشارات صحفی، قم، 39 ش.
الحیاة السیاسیة للامام الرضا (علیه السلام)، العاملی، جعفر مرتضی، قم، جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة فی قم المقدسه، الطبعة الثانیة، 1403 ق.
خاتمه المستدرک، میرزای نوری، آل البیت علیهم السلام، بیجا، 1416 ق.
الخرائج و الجرائح، راوندی، قطب الدین سعید بن هبه الله، مؤسسه امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، چاپ اول، قم، 1409 ق.
الخصال، ابن بابویه، محمد بن علی، ترجمه مرتضی مدرس گیلانی، سازمان چاپ و انتشارات جاویدان، چاپ اول، تهران، 1362 ش.
درالمنثور، جلال الدین سیوطی، تهران، اسلامیه، بیتا.
رجال طوسی، محمد بن حسن طوسی، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجامعة المدرسین بقم المقدسه، چاپ سوم، قم، 1373 ش.
روضة الواعظین و بصیرة المتعظین، فتال نیشابوری، محمد بن احمد، انتشارات رضی، چاپ اول، قم، 1375 ش.
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام (ترجمه جلد 48 بحار الأنوار)، خسروی، موسی، اسلامیه، تهران، 1396 ق.
زندگانی حضرت معصومه علیها السلام، مهدی منصوری، کتاب فروشی صحفی، قم، 1380 ش.
زندگانی دوازده معصوم، هاشم معروف الحسینی، ترجمه محمد رخشنده، چاپ دوم، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، تهران، 1373 ش.
السیرة النبویة، عبد الملک بن هشام الحمیری المعافری، تحقیق مصطفی السقا و ابراهیم الأبیاری و عبد الحفیظ شلبی، بیروت، دار المعرفة، بی تا.
شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار، القاضی النعمان بن محمد التمیمی المغربی، المحقق: السید محمد الحسینی الجلالی الموضوع، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة، مطبعة مؤسسة النشر الاسلامی، بیتا.
شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، حسکانی عبید الله بن احمد، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، تهران، 1411 ق.
الصراط المستقیم، علی بن یونس العاملی النباطی البیاضی، مکتبه الحیدریه، نجف، 1384 ق.
طبّ الأئمة علیهم السلام، ابنا بسطام، عبدالله و حسین، مصحح: خرسان، محمد مهدی، دار الشریف الرضی، چاپ دوم، قم، 1411 ق.
عمدة الطالب، ابن عنبه حسنی، منشورات الحیاه، بیروت، بیتا.
عمدة الطالب فی أنساب آل أبی طالب: جمال الدین أحمد بن علی بن الحسین ابن علی بن مهنا بن عنبة اصغر داوودی حسینی، انتشارات شریف رضی، بیجا، بیتا.
عوائد الأیام فی بیان قواعد الأحکام و مهمات مسائل الحلال و الحرام، ملا احمد نراقی، دفتر تبلیغات، چاپ اول، قم، 1417 ق.
عیون أخبار الرضا علیه السلام، ابن بابویه، محمد بن علی، مصحح: لاجوردی، مهدی، نشر جهان، چاپ اول، تهران، 1378 ق.
-، ترجمه آقا نجفی، انتشارات علمیه اسلامیه، تهران، چاپ اول، بیتا.
الفصول المهمة فی أصول الأئمة (تکملة الوسائل)، عاملی، شیخ حر محمد بن حسن، مصحح: القائینی، محمد بن محمد الحسین، چاپ اول، مؤسسه معارف اسلامی امام رضا علیه السلام، قم، 1418 ق.
الفصول المهمة فی معرفة الأئمة، ابن صباغ مالکی، دارالحدیث، قم، چاپ اول، 1422 ق.
فضائل الأشهر الثلاثة، ابن بابویه، محمد بن علی، مصحح: عرفانیان یزدی، غلامرضا، کتاب فروشی داوری، چاپ اول، قم، 1396 ق.
الکافی، کلینی، محمد بن یعقوب بن اسحاق، مصحح: غفاری علی اکبر و آخوندی محمد، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم، تهران، 1407 ق.
الکامل فی التاریخ بیروت، ابن اثیر، عز الدین أبو الحسن علی بن ابی الکرم، دار صادر - دار بیروت، 1385 ق.
کامل الزیارات، ابن قولویه، جعفر بن محمد، مصحح: امینی، عبد الحسین، دار المرتضویه، نجف اشرف، چاپ اول، 1356 ش.
کشف الغمة فی معرفة الأئمة (ط القدیمة) اربلی، علی بن عیسی، مصحح: رسولی محلاتی، سیدهاشم، بنی هاشمی، چاپ اول، تبریز، 1381 ق.
کواکب المشرقیه، رجایی، سید مهدی، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، قم، چاپ اول، 1380 ش.
گلچین صدوق (گزیده من لا یحضره الفقیه)، صفاخواه، محمد حسین، ناشر: فیض کاشانی، چاپ اول، تهران، 1376 ش.
گنجینه آثار قم؛ عباس فیض، قم، بینا، 1349 ش.
مثنوی معنوی، جلال الدین محمد بلخی، نشر طلوع، تهران، 1360.
المجدی فی أنساب الطالبیین، ابن صوفی نسابه، علی بن محمد بن علی بن محمد علوی، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، چاپ دوم، قم، 1422.
المجدی، ابن صوفی، علی بن محمد بن علی بن محمد علوی، اشراف سید محمود مرعشی، احمد دامغانی، کتابخانه آیه الله مرعشی نجفی، سید الشهدا، چاپ اول، 1409 ق.
مجمع البحرین، فخر الدین الطریحی، مؤسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت علیهم السلام، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، بیجا، 1387 ش.
مدینة المعاجز الائمة الاثنی عشر، بحرانی، سید هاشم بن سلیمان، مؤسسة المعارف الإسلامیة، چاپ اول، قم، 1413 ق.
مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، نوری، حسین بن محمد تقی، مؤسسة آل البیت علیهم السلام، چاپ اول، قم، 1408 ق.
مشاهد العترة الطاهرة و أعیان الصحابة و التابعین، سید عبدالرزاق کمونه حسینی، مؤسسة البلاغ، بیروت، بیتا.
المعقبون، رجایی، سید مهدی، مؤسسه عاشورا، قم، چاپ اول، 1385 ش.
معجم الرجال الحدیث؛ آیت الله العظمی خوئی، بیروت، بینا، 1403 ق.
مقاتل الطالبیین، ابوالفرج، علی بن الحسین الأصفهانی، تحقیق سید احمد صقر، بیروت، دار المعرفة، بیتا.
الملاحم والفتن، السید ابن طاووس، نشر نشاط، چاپ اول، اصفهان، 1416 ق.
منتهی الآمال فی تواریخ النبی و الآل، قمی، شیخ عباس دلیل، چاپ اول، قم، 1379 ش.
من لا یحضره الفقیه، ابن بابویه، محمد بن علی 381 ق، ترجمه غفاری، علی اکبر و محمد جواد بلاغی، نشر صدوق، چاپ اول، تهران، 1367 ش.
مهدی موعود (ترجمه جلد 51 بحار الأنوار)، مترجم دوانی، علی، اسلامیه، تهران، چاپ بیست و هشتم، 1378 ش.
نزهة القلوب، حمدالله مستوفی، تصحیح گای لیسترانج، دنیای کتاب، چاپ اول، 1362 ش.
نهج البلاغه، شریف الرضی، تصحیح: صبحی صالح، هجرت، چاپ اول، قم، 1414.
وسیلة المعصومیه؛ میرابوطالب سید بیوک واعظ تبریزی، تبریز، بینا، 1371 ش.
یکصد و پنجاه درس زندگی، آیت الله العظمی مکارم شیرازی، بیجا، انتشارات علی بن ابی طالب، 1383 ش.