ghaemiyeh.com
سرشناسه:قرائتیستوده ، احسان ،۱۳۴۴-
عنوان و نام پدیدآور:اصحاب سیدالشهداء علیهالسلام: رویکردی بر گونهشناسی معرفتی مردم کوفه و بصره/ احسان قرائتیستوده.
مشخصات نشر:قم : آستانه مقدسه قم، انتشارات زائر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:۳۹۱ ص.
شابک:9789641802402
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:رویکردی بر گونهشناسی معرفتی مردم کوفه و بصره.
موضوع:حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق -- اصحاب
موضوع:عاشورا -- تاریخ
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق -- تاریخ
موضوع:کوفه (عراق) -- تاریخ
موضوع:بصره (عراق) -- تاریخ
شناسه افزوده:آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
رده بندی کنگره:BP۴۱/۵/ق۳۳۲الف۶ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی:۲۹۶۰۷۷۶
بسم الله الرحمن الرحیم
اصحاب سیدالشهداء علیهالسلام: رویکردی بر گونهشناسی معرفتی مردم کوفه و بصره
احسان قرائتیستوده.
طلیعه 13
بررسی کوتاه در اهداف قریب نهضت عاشورا
عدم قبول بیعت با یزید 19
اصلاح در امت، امر به معروف و نهی از منکر،... 20
قبول امامت بر مردم و تشکیل حکومت عدل 21
مخالفت با خلافت یزید 23
گونهشناسی معرفتی مردم کوفه و نهضت امام حسین علیه السلام
ساکتین مردد 31
ساکتین عافیت طلب 38
گروهی که طینت شیطانی داشتند 58
خباثت شدید طینت دشمنان امام حسین علیه السلام 61
ویژگی های مزدوران عبیداللّه بن زیاد - لعنه اللّه -
حرام خوارگی 73
فتوحات اعراب 74
زنازادگی 74
شراب خواری 76
بیبصیرت در دین 77
خیانتکار 78
بیرحم نسبت به ضعیفان 80
جنگ ناجوانمردانهی لشکر کوفه با امام حسین علیه السلام
نشانههای ناجوانمردی در جنگ کوفیان 87
پی کردن مرکبها 87
حملۀ نابرابر 87
کشتن جوان در مقابل چشمان مادر 89
عاقبت قاتلان امام حسین علیه السلام 91
عاملان اصلی شهادت حضرت سیدالشهدا علیه السلام
عبیدالله بن زیاد 105
عمر بن سعد 108
شمر بن ذیالجوشن 113
محمد بن اشعث 117
سنان بن انس 121
بنی هاشم
بنیهاشم 127
حضرت علی اکبر علیه السلام 133
حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام 142
تلاش عباس علیه السلام در روز تاسوعا 144
عباس علیه السلام در شب و روز عاشورا 147
مسلم بن عقیل علیه السلام 154
نمایندۀ تام الاختیار امام حسین علیه السلام 155
رهبری شیعه در کوفه 157
پایبندی به عقاید و اخلاق 158
غربت در کوفه 159
معتقد به شایستگی امام در امر حکومت 166
تا لحظۀ شهادت به یاد امام 168
مقتل مسلم بن عقیل 169
گریه بر مسلم 171
کودکان شهید کربلا 172
عبدالله رضیع (شیرخوار) 173
طفل دیگر 176
طفل هفت ساله 177
قاسم بن الحسن علیه السلام 177
اصحاب معرفتی امام حسین علیه السلام
ویژگیهای شخصیتی 185
بصیرت در امامت و ولایت 185
خداپرستی و عبادت خالص 194
نداشتن تعصبات قومی و قبیلهای 198
ملازمت قرآن 198
امین و آبرومند در جامعه 200
مواسات و وفاداری نسبت به امام علیه السلام 204
تلاش برای حفظ جان امام علیه السلام 212
صبر در امتحانی بزرگ 220
تسلیم محض امام معصوم علیه السلام 223
اخلاق الهی و اسلامی 226
شجاعت 233
پس از شهادت 235
سرهای شهدا در کوفه 237
سرهای شهدا در شام 238
برخی از اصحاب معرفتی
حبیب بن مظاهر اسدی 241
حامی اهل بیت علیهم السلام 241
بصیر در رأی و نظر 246
وفادار بر عهد امامت 249
در منظر اصحاب امام حسین علیه السلام 250
در منظر دشمنان 251
مقتل حبیب بن مظاهر 253
انتقام فرزند حبیب از قاتل او 254
بریر بن خضیر همدانی 255
بریر و ولایت الهیه 255
معلم و قاری بزرگ قرآن 256
وفاداری به امام حسین علیه السلام 260
خیرخواهی برای دشمن 260
جایگاه اجتماعی 262
مقتل بریر بن خضیر همدانی 262
مسلم بن عوسجه 263
ویژگیهای اعتقادی و اخلاقی 264
عبادت و تقوا 265
وفادار 267
مطیع امام حسین علیه السلام 268
شجاعت 269
سابقۀ درخشان 270
مقتل مسلم بن عوسجه 270
عابس بن ابی شبیب شاکری 272
اهل عبادت و بندگی 272
اهل ولا 273
با نفوذ و امین 275
شجاع 276
مقتل عابس 277
عبدالله بن عمیرکلبی 278
عمرو بن قرظه انصاری 281
ابوثمامه، عمرو بن عبدالله صائدی 284
اهل ولا 284
بر پا کنندۀ نماز و عبادت 285
شجاع 287
دشمن شناس 287
مقتل ابوثمامه 289
سعید بن عبدالله حنفی 290
موحد مخلص 290
ثابت قدم در ولایت 291
مورد اعتماد امام حسین علیه السلام 292
سعید بن عبدالله حنفی در شب عاشورا 294
مقتل سعید بن عبدالله حنفی 295
عبدالرحمن بن عبدرب انصاری 297
همراه ولایت 299
استوار در ولایت 300
شب عاشورا 301
هانی بن عروه مرادی 302
ولایت 302
جایگاه اجتماعی 303
پایبند به اصول اخلاقی 304
مواسات 304
ویژگی مدیریتی هانی بن عروه و آثار آن 305
مقتل هانی بن عروه مرادی مذحجی 311
قیس بن مسهّر صیداوی 315
تلاش در احیای امر اهل بیت علیهم السلام 315
مقتل قیس بن مسهر صیداوی 322
نافع بن هلال بجلی 326
وفادار به ولایت 326
مدافع حریم امامت 329
شجاعت 330
انس بن حارث (کاهل) اسدی 332
اصحاب تصرفی امام حسین علیه السلام
زهیر بن قین 340
احترام به فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و جذبۀ ولایت 340
آغاز فداکاری 343
عصر تاسوعا و شب عاشورا 344
زهیر در روز عاشورا 346
مقتل زهیر 350
حرّ بن یزید ریاحی 352
در مأموریت عبیدالله 352
ابوالشعثاء، یزید بن زیاد بن مهاصر کِندی 356
حتوف بن حرث و سعد بن حرث 357
مقامات یاران امام حسین علیه السلام
برترین شهدای اسلام 361
قبض روح توسط خداوند 363
دیدار با رسول الله صلی الله علیه و آله 363
ورود بدون حساب به بهشت 364
گریۀ زمین و آسمان 365
نصرت خاص الهی 366
ثبت در دیوان علییّن 367
مقام مطمئنه 370
حضرت مهدی علیه السلام منتقم خون حسین علیه السلام 371
رؤیت ملکوتی 373
افول ایمان 379
کتابنامه 381
این ندای جاودانه امام حسین علیه السلام است که فرمود:
«فَإِنِّی لَا أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَی وَ لَا خَیْراً مِنْ أَصْحَابِی وَ لَا أَهْلَ بَیْتٍ أَبَرَّ وَ أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی فَجَزَاکُمُ اللَّهُ عَنِّی خَیْراً؛(1)
تاریخ طبری، ج 3، ص 315.
من اصحاب و یارانی بهتر از یاران خود و اهل بیت و خاندانی باوفاتر و وظیفهشناستر از اهل بیت خویش نمیشناسم، خداوند از ناحیه من به همه شما پاداش خیر عنایت فرماید».اگر در حقّ شهیدان و حماسهسازان کارزار کربلا کلام گهربار سیدالشهدا علیه السلام نبود، کلمات و واژهها هرگز قادر نبودند منزلت و جایگاه این مردان خدا را توصیف کنند.
اصحاب امام حسین علیه السلام از برجستهترین انسانها در طول تاریخاند. آنان در مدرسه توحید و خداشناسی سرآمد دیگران بودند و در صف مجاهدان و ایثارگران، مردانه جنگیدند و در همیاری و مساوات و مواسات باوفاترین بودند.
1) (1)
در زمانهای که حاکمان جور بدترین ظلمها را در حقّ خاندان رسالت روا میداشتند، این بندگان مخلص بودند که برای جلوگیری از ستم یزیدیها از همه هستی خود گذشتند.
فضیلت و برتری یاران امام حسین علیه السلام تنها به علت شهادت آن رادمردان عرصه جهاد نیست، بلکه علم، معرفت و عرفان آنان نسبت به ساحت قدسی امام و پذیرش ولایت ولی خدا از عمق جان، آنان را جاودانه و ممتاز ساخت.
شهیدان کربلا برترین شهیدان معرفی شده و آنان را با شهدای بدر سنجیدهاند.(1)
معجم کبیر، ج 3، ص 111.
برای رسیدن به این واقعیت که آنان بینظیرند سخن سیدالشهداء علیه السلام که فرمود: «فَإِنِّی لَا أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَی وَ لَا خَیْراً مِنْ أَصْحَابِی» شاهدی است ماندگار و روشن. آری، آنان در عمل ثابت کردند در مکتب «نبوی» و «علوی» و «حسینی» عابدان شب، و در رکاب امام حماسه، شیران روزند. تلاش خستگی ناپذیر، عبودیت خالصانه، شجاعت والا و بصیرت و دشمن شناسی، از ویژگیهای بارز سرداران رشید کربلاست.
تاکنون درباره معرفی و شناخت یاران سیدالشهداء آثار گوناگونی در حوزههای مختلف نگاشته شده که باید از پدیدآورندگان آنها قدردانی کرد.
اثر حاضر که ثمره تحقیق و پژوهش نویسنده ارجمند جناب حجت الاسلام والمسلمین احسان قرائتی ستوده میباشد از جملۀ این آثار است که برای مؤلف محترم آن، از درگاه الهی توفیق بیشتر مسئلت میکنیم. در این کتاب، علاوه بر
1) (1)
بررسی تاریخ عاشورا که به نحوی عالمانه به آن پرداخته شده، در بحث منابع هم از آثاری استفاده شده که نگارش آنها به قبل از قرن هشتم باز میگردد و به عبارتی جزء منابع دست اول به شمار میآید.
نکته مهم دیگری که در این اثر دیده میشود، تنظیم مطالب با نگاه آسیب شناسی معرفتی و اعتقادی است؛ برخلاف آثاری که با رویکرد جامعه شناختی و روانشناختی تألیف گردیدهاند.
مدیریت پژوهشی آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه علیها السلام در راستای ترویج معارف ناب اسلام و معرفی چهرههای پرفروغ تربیتیافتگان مکتب قرآن و عترت، این کتاب را به چاپ رسانده است.
به عنوان حُسن ختام، سخنی از امام خمینی قدس سره درباره قیام امام حسین علیه السلام میآوریم؛ کسی که توانست با تأسّی به آن امام مظلوم انقلابی را به ثمر برساند که امروزه نقطه امید ملّتهای ستم دیده دنیا و مسلمانان جهان است. ایشان میفرماید:
«خدای عالم چون دید بنای دین را ماجرا جویان صدر اوّل متزلزل کردند و جز چند نفر معدودی به جانمانده، حسین بن علی علیهما السلام را برانگیخت و او با جان فشانی و فدارکاری ملّت را بیدار کرد و ثوابهای بسیاری برای عزاداران او مقرّر کرد تا مردم را بیدار نگه دارند و اساس کربلا را که پایهاش بر بنیان کندن پایههای ظلم، جور و سوق مردم به توحید و معدلت بود، کهنه نشود».(1)
کشف الاسرار، ص 174.
1) (1)
در پایان از کسانی که در به سامان رسیدن این اثر فرهنگی تلاش کردهاند، به ویژه از حسن نظر و حمایت تولیت محترم حضرت آیت الله سید محمد سعیدیدام عزه العالی، مدیران محترم پژوهش و همه دستاندرکاران امور چاپ، تشکر و قدردانی میکنیم.
مدیریت پژوهشی
آستان مقدس
بررسی کوتاه در اهداف قریب(1)نهضت عاشورا
1) (1)دانشمندان شیعی دو نوع هدف برای نهضت امام حسین علیه السلام بیان کرده اند: 1) اهدافی که تدبیر ملک است مانند امر به معروف و نهی از منکر، ظلم ستیزی، تشکیل حکومت عدل، هدایت و رشد مردم که در این مکتوب، اهداف قریب نامیده می شود. 2) اهدافی از نوع شهادت و مقام لقای الهی و انجام بندگی که این شئون مخصوص امام علیه السلام است و اگر معصوم آن ها را بیان نکند، غیرمعصوم آگاه به آن نمی شود و ما در این جا، آن ها را اهداف عالی یا بعید می خوانیم.
امام حسین علیه السلام از ابتدای نهضت خود در مواقع متعدد و با افراد مختلف از دوست و دشمن، شخصیت الهی خود و پستی شخصیت هوسباز و شهوتران یزید را علت بیعت نکردن خود مطرح کرد.
پیش از خروج از مدینه به ولید بن عتبه فرمود: «أیّها الأمیر! إنا أهل بیت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائکة و محل الرحمة و بنا فتح اللّه و بنا ختم و یزید رجل فاسق، شارب خمر، قاتل النفس المحرمة، معلن بالفسق، مثلی لایبایع لمثله؛ ما خانوادۀ پیامبر و معدن رسالت هستیم که ملائکه برای خدمت به ما در رفت و آمد هستند و رحمت بیانتهای الهی نسبت به همۀ موجودات از وجود ما خانواده سرچشمه میگیرد و خداوند مبدأ پیدایش سایر موجودات و منتهای آنها را به عهدۀ ما خانواده قرار داد؛ ولی یزید فردی شرابخوار است و خون انسانهای بیگناه را میریزد و آشکارا گناه میکند؛ پس مانند من با مثل یزید بیعت نمیکند».(1)
ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 14.
1) (1)
حضرت در مدینه به برادرش محمد بن حنفیه فرمود: «یَا أَخِی! وَاللَّهِ لَوْ لَمْ یَکُنْ مَلْجَأٌ وَ لَا مَأْوًی لَمَا بَایَعْتُ یَزِیدَ بْنَ مُعَاوِیَةَ؛ به خدا قسم! اگر هیچ پناهگاه و محل امنی برایم نباشد هم با یزید بن معاویه بیعت نخواهم کرد».(1)
فَقَطَعَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَنَفِیةِ الْکَلَامَ وَ بَکَی. (المجلسی؛ بحارالأنوار، ج 44، ص 329.)
محمد بن حنفیه سخن او را با گریستن قطع کرد.امام حسین علیه السلام در آغاز نهضت الهی خود و قبل از خروج از مدینه، طی وصیتی به برادرش محمد حنفیه فرمود: «من از روی خودرأیی، فساد و ظلم خروج نکردم؛ بلکه برای اصلاح در بین امت جدّم قیام نمودم. میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به سیرۀ جدّم و پدرم علی بن ابیطالب عمل کنم».(2)
براساس همین منشور، کوفیان با امام علیه السلام پیمان بستند. حضرت به عبدالله بن مطیع فرمود: «ان أهل الکوفه، کتبوا إلیّ یسألوننی أن أقدم علیهم لما رجوا من إحیاء معالم الحق و أماته البدع؛ مردم کوفه در نامههای خود از من خواستهاند تا به نزدشان بروم تا نشانههای حق را احیا کنم و بدعتها را از بین ببرم».(3)
1) (1)
2) (2) إنی لم أخرج أشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما، و إنما خرجت لطلب النجاح و الصلاح فی أمة جدی محمد صلی الله علیه و آله أرید أن آمر بالمعروف و أنهی عن المنکر و أسیر بسیرة جدی محمد صلی الله علیه و آله و سیرة أبی علی بن أبیطالب. (الفتوح، ابن أعثم؛ ج 5، ص 21.)
3) (3) الأخبار الطوال، ص 246.
به نظر میرسد که هجرت امام علیه السلام به مکه و توقف در آنجا تا موسم حج، دو پیآمد بسیار مهم را به دنبال داشت: اول آنکه فرصتی شد تا شیعیان کوفه با آمادگی بیشتری از حضرت اباعبدالله علیه السلام درخواست هدایت و امامت کنند؛ زیرا تأثیر امامت در هدایت انسانها اینگونه است که باید آنها از امام تقاضای امامت کنند تا هدایت شوند. امام معصوم با کودتا و غلبۀ قهری بر هیچ کس امامت نمیکند. هرگاه مردم از امام تبعیت کنند، او را هدایتکننده خواهند یافت. معرفت ابتدایی مردم نسبت به ضرورت وجود امام معصوم، شرط اساسی رهبری در شیعه است. امام وظیفۀ اعلام موجودیت و عَرضۀ خود را دارد؛ به همین دلیل امام حسین علیه السلام در مدینه نماند تا فرصت عرضۀ خود بر مردم به وجود آید، اما تقاضای هدایت، وظیفۀ مردم است. در روایات موجود، امام معصوم به کعبه تشبیه شده که برای هدایت شدن باید به نزد او رفت و او برای هدایت، به استقبال کسی نمیرود.(1)
حضرت فاطمه علیها السلام از رسولخدا صلی الله علیه و آله نقل کرد: «عَلِی خَیرُ مَنْ أُخَلِّفُهُ فِیکُمْ وَ هُوَ الْإِمَامُ وَ الْخَلِیفَةُ بَعْدِی وَ سِبْطَای وَ تِسْعَةٌ مِنْ صُلْبِ الْحُسَینِ أَئِمَّةٌ أَبْرَارٌ لَئِنِ اتَّبَعْتُمُوهُمْ وَجَدْتُمُوهُمْ هَادِینَ مَهْدِیینَ...؛ علی علیه السلام، بهترین کسی است که من در میان شما میگذارم. او امام و جانشین من و بعد از او دو نوهی من و سپس نُه نفر از صلب حسین علیه السلام امام هستند. اگر از آنها پیروی کنید، آنان را هدایتکنندهی خود مییابید...» در ادامه فرمودند که رسولخدا صلی الله علیه و آله فرمود: «مَثَلُ الْإِمَامِ مَثَلُ الْکَعْبَةِ إِذْ تُؤْتَی وَ لَاتَأْتِی؛ مَثَل امام، مَثَل کعبه است که به سوی آن میروند و به نزد کسی نمیآید.» راوی تردید کرده که حضرت زهرا علیها السلام کلمهی امام را بر زبان آورد یا کلمهی علی را به کار برد. (کفایة الأثر، ص 199.) علی علیه السلام حضور مردم در استقبال از خلافت او را، حجت بر خود دانسته و با وجود آنکه بعد از رسولخدا صلی الله علیه و آله درصدد خلافت نبود، آن را پذیرفت.
برخلاف رسالت که رسول همیشه برای1) (1)
تبلیغ و دعوت به توحید، باید به نزد مردم برود. البته برای بصیرت بیشتر نسبت به مقام امام، شروط دیگری، از جمله دوری از دنیاطلبی هم وجود دارد.
دوم اینکه از فرصت موسم حج و اجتماع مسلمانان بهره برده و اهداف و مقاصد خود را به اطلاع عموم مسلمین برساند، به صورت حضوری با آنان سخن بگوید و در ضمن، کسانی را که در مکه حضور ندارند، توسط نامه مطّلع کند. شاید اگر امام در مدینه میماند یا مستقیم به کوفه میرفت، این دو فرصت برای او پیش نمیآمد.
پس از ورود ایشان به مکه و مکاتبات کوفیان با او، در دعوت از ایشان به کوفه برای احیای حکومت و عدالت علوی(1)
إن حسین کثرت علیه کتب أهل الکوفة و تواترت إلیه رسلهم أن لم تصل إلینا فأنت آثم. (سبط بن الجوزی؛ تذکرة الخواص، ص 216.)
، حضرت در آخرین نامۀ خود به آنان، وجود امامی را که به کتاب خدا پایبند، به دنبال عدالت و حقگرا باشد و خود را برای خداوند خالص کند، برای تحقق هدف آنان ضروری دانست.(2)حضرت اباعبدالله علیه السلام در ایام توقف در مکه، طی نامهای به شیعیان بصره، به صراحت خود را فرد شایسته برای احیای سنت نبوی و نابودی بدعتهای باطل که در طول خلافت خلفای جاهل به وجود آمده بود، معرفی کرد و نوشت: «در حالی که سنت نابود شده و بدعت ها سر برآوردهاند، من شما را به کتاب خدا و سنّت نبوی دعوت میکنم؛ پس اگر سخنم را بشنوید و فرمانم را اطاعت کنید، شما را به سوی رشد و تعالی هدایت میکنم».(3)
1) (1)
2) (2) فلعمری ما الامام الا العامل بالکتاب، و الأخذ بالقسط، و الدائن بالحق، و الحابس نفسه علی ذات الله؛ والسلام. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 353.)
3) (3) أنا أدعوکم إلی کتاب الله و سنة نبیه صلی الله علیه و آله فأن السنة قد أمیتت، و أن البدعة قد احییت، و إن تسمعوا قولی و تطیعوا أمری أهدکم سبیل الرشاد. (همان، ص 357.)
او پس از خروج از مکه هم اطلاعرسانی کرد و بدین منظور، همۀ مسیر از مکه تا کربلا را در راههای اصلی قرار داد. عدّهای به او پیشنهاد کردند که برای اجتناب از خطرهای احتمالی از طرف مأموران عبیدالله، در مسیرهای بیراهه حرکت کنند؛ اما امام نپذیرفته و فرمودند: «به خدا قسم! این مسیر را ترک نمیکنم تا آنگونه که خداوند دوست دارد مقدر فرماید».(1)
قال (عقبة بن سمعان): «خرجنا فلزمنا الطریق الأعظم، فقال للحسین اهل بیته: «لو تنکبت الطریق الأعظم کما فعل ابن الزبیر لایلحقک الطلب.» قال: «لا، والله لاافارقه حتی یقضی الله ما هو أحب الیه.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 351.)
بدین ترتیب، افراد بیشتری را ملاقات کرده و اهداف خود را به اطلاع آنان رساند.امام حسین علیه السلام علاوه بر دوست، برای دشمن هم وضع سیاسی و اجتماعی موجود را تبیین و علل خروج و مخالفت خود با یزید را بیان کرد.
وی در منزل بیضه، در میان یاران خود و لشکر هزار نفری حرّ، با نقل حدیثی از رسولخدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هر کس ببیند سلطانی ستم پیشه را که عهد الهی را نقض کرده و سنّت نبوی را مخالفت کرده و با بندگان خدا به دشمنی رفتار میکند، پس به او اعتراض نکند، سزاوار است که خداوند او را به جایگاهش (جهنم) ملحق کند». امام با این سخن، به بیان وضعیت موجود پرداخت و در ادامه چنین گفت: «آگاه باشید که بنیامیه اطاعت خداوند را رها کرده، فرمانبری از شیطان میکنند و فساد کرده و احکام الهی را تعطیل نمودند، بیت المال را صرف امور شخصی خود میکنند و حرام الهی را حلال و حلال را حرام دانستند». در ادامه، بار دیگر تصریح به شایستگی خود برای
1) (1)
اصلاح شرایط ضددینی کرده و این چنین سخن خود را پایان میدهد: «من حسین بن علی و فرزند دختر رسولخدا، بهعنوان الگویی زنده با خانوادهام در میان شما هستم».(1)
إن الحسین خطب أصحابه و أصحاب الحر بالبیضه، فحمد الله و أثنی علیه، ثم قال: «أیها الناس، إن رسول الله صلی الله علیه و آله قال: «من رأی سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله، ناکثا لعهد الله، مخالفا لسنة رسول الله، یعمل فی عباد الله بالإثم و العدوان، فلم یغیر علیه بفعل و لا قول، کان حقا علی الله أن یدخله مدخله إلا و أن هؤلاء قد لزموا طاعة الشیطان، و ترکوا طاعة الرحمن، و أظهروا الفساد، و عطلوا الحدود، و استأثروا بالفیء، و أحلوا حرام الله، و حرموا حلاله، و أنا أحق من غیر، قد أتتنی کتبکم، و قدمت علی رسلکم ببیعتکم، إنکم لاتسلمونی و لاتخذلونی، فإن تممتم علی بیعتکم تصیبوا رشدکم، فأنا الحسین بن علی، و إبن فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه و آله، نفسی مع أنفسکم، وأاهلی مع أهلیکم، فلکم فی أسوة...» (همان، ص 403.)
بدین ترتیب، حضرت سیدالشهدا علیه السلام در سخنان خویش قیام علیه یزید را تکلیف عموم مسلمانان دانسته و یزید را رد صلاحیت کرده و خود را اسوه برای تعالی و رشد مردم معرفی کرد. وی خطاب به همان جمع، در منزل «ذیحُسم» بار دیگر قیام علیه یزید را تکلیف عموم مردم خواند و فرمود: «ألا ترون أن الحق لایعمل به، و أن الباطل لایتناهی عنه لیرغب المؤمن فی لقاء الله محقا، فإنی لاأری الموت إلا شهادة، و لا الحیاة مع الظالمین إلا بَرَماً؛ آیا نمیبینید که به حقّ عمل و از باطل نهی نمیشود، در این وضعیت اسفبار باید مؤمن واقعاً خواهان ملاقات خداوند باشد؛ پس من در این روزگار، مرگ [در مخالفت با یزید] را شهادت و زندگی با ظالمین را ذلت میدانم».(2)
وی در منزل «بیضه» طی سخنان مفصلی دربارۀ شخصیت بنیامیه و وظیفۀ مؤمن در آن مقطع و اعلام آمادگی برای امامت، خطاب به حرّ و یارانش
فرمود: «اگر مرا یاری نمیکنید و بیعت با مرا نقض کردهاید، عجیب نیست؛ زیرا قبل از من با پدر، برادر و پسرعمویم (مسلم بن عقیل) چنین کردید».(1)
إن لم تفعلوا و نقضتم عهدکم، و خلعتم بیعتی من أعناقکم، فلعمری ما هی لکم بنکر، لقد فعلتموها بأبی و أخی و ابنعمی مسلم. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 403.)
پس از آن، در مجلس دیگری حرّ دربارۀ قتل امام علیه السلام توسط عبیدالله به او هشدار داد. وی در جواب هشدار او فرمود: «مرا از مرگ میترسانی؛ آیا به جایی رسیدهاید که میخواهید مرا بکشید؟»(2)
با رسیدن خبر شهادت مسلم و قیس بن مسهر،(3)رفته رفته معلوم شد که علاوه بر نقض عهد کوفیان، جنگ با امام علیه السلام و کشتن او هم جدّی است.(4)
حرّ به امام حسین علیه السلام گفت دستور جنگ با تو را ندارم؛ ولی باید تو را نزد عبیدالله ببرم و تا چنین نکنم، رهایت نمیکنم. حضرت فرمود: «من تو را در رفتن به پیش او تبعیت نمیکنم». حرّ گفت: «پس مسیر خود را به سوی کوفه و مدینه قرار ندهید».(5)
1) (1)
2) (2) یقول له: «یا حسین! إنی أذکرک الله فی نفسک، فإنی أشهد لئن قاتلت لتقتلن، و لئن قوتلت لتهلکن فیما أری.» فقال له الحسین: «أفبالموت تخوفنی و هل یعدو بکم الخطب أن تقتلونی.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 404 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 81.)
3) (3) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 405.
4) (4) عن الطرماح ابن عدی، إنه دنا من الحسین فقال له: «والله إنی لانظر فما أری معک أحدا، و لو لم یقاتلک إلا هؤلاء الذین أراهم ملازمیک لکان کفی بهم، و قد رأیت قبل خروجی من الکوفه إلیک بیوم ظهر الکوفه و فیه من الناس ما لم تر عینای فی صعید واحد جمعا أکثر منه، فسالت عنهم، فقیل: اجتمعوا لیعرضوا، ثم یسرحون الی الحسین.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 406.)
5) (5) قال الحر: «أرید والله أن أنطلق بک إلی عبیدالله بن زیاد.» قال له الحسین: «إذن والله لاأتبعک.»
حرّ به دستور عبیدالله علاوه بر آنکه مانع رفتن امام به کوفه شد،(1)بعد از چند روز مسیرهای دیگر را هم بر او بست. حضرت سیدالشهدا علیه السلام با حرّ مدارا کرد تا اینکه روز دوم محرم سال 61 هجری در سرزمینی به نام کربلا توقف کرد.(2)
دو روز بعد از توقف آن حضرت در کربلا، عمر بن سعد با چهارهزار سوار به سوی کربلا آمد(3)که این عدّه تا روز ششم محرم به بیست هزار نفر رسید.(4)
حضرت برای جلوگیری از ریختن خون فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله و اولیای او به دست امّت، پیشنهاد کرد دست از جنگ با او بردارند و او مانند سایر مردم، به همان جایی که بوده برگردد. البته این به معنای عقبنشینی از اهداف اصلی نبود، بلکه به این معنا بود که دیگر در انتظار وفای به عهد کوفیان نخواهد بود و ادامۀ نهضت در کوفه منتفی است.
1) (1) سَارَ الْحُسَینُ علیه السلام حَتَّی صَارَ عَلَی مَرْحَلَتَینِ مِنَ الْکُوفَة... فَمَنَعَهُ الْحُرُّ وَ أَصْحَابُهُ مِنْ ذَلِک. (اللهوف، ابن طاوس؛ ص 77، 78.)
2) (2) کُلَّمَا أَرَادَ الْمَسِیرَ یمْنَعُونَهُ تَارَةً وَ یسَایرُونَهُ أُخْرَی حَتَّی بَلَغَ کَرْبَلَاءَ وَ کَانَ ذَلِکَ فِی الْیوْمِ الثَّانِی مِنَ الْمُحَرَّمِ. (اللهوف، ابن طاوس؛ ص 80.)
3) (3) فلما کان الیوم الثانی من نزوله کربلاء وافاه عمر بن سعد فی أربعة آلاف فارس. (الأخبار الطوال، ص 253.)
4) (4) خَرَجَ لِقِتَالِ الْحُسَینِ علیه السلام فِی أَرْبَعَةِ آلَافِ فَارِسٍ وَ أَتْبَعَهُ ابْنُ زِیادٍ بِالْعَسَاکِرِ لَعَنَهُمُ اللهُ حَتَّی تَکَمَّلَتْ عِنْدَهُ إِلَی سِتِّ لَیالٍ خَلَوْنَ مِنَ الْمُحَرَّمِ عِشْرُونَ أَلْفَ فَارِسٍ. (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 85.)
عقبة بن سمعان(1)
غلام رباب همسر امام حسین علیه السلام که بعد از جنگ اسیر شد و در کوفه، عبیدالله او را بخشید. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 454.)
میگوید: «از مکه تا لحظۀ شهادت با حسین علیه السلام بودم. به خدا قسم! او هیچ کجا سخنی نگفت مگر اینکه من آن را شنیدم. حضرت هرگز تقاضا نکرد که نزد یزید برود و با او بیعت کند و نه اینکه به سوی مرزی از مرزهای اسلامی برود؛ اما دو چیز را خواست: اینکه از هر جا که آمده، به همانجا برگردد و دیگر اینکه به سرزمینی پهناور برود تا (بدون دخالت در امور سیاسی) شاهد سرانجام امور مردم شود».(2)امام حسین علیه السلام در بیعت نکردن با یزید ثابت قدم بود، اگرچه کشته شود. عصر تاسوعا شمر نامۀ عبیدالله را که در آن بیعت یا قتل امام و اصحابش را خواسته بود، همراه خود به کربلا آورد.(3)عمر بن سعد به شمر گفت: «به خدا قسم! روح پدرش علی بن ابیطالب در وجود اوست و تسلیم نمیشود».(4)و با تسلیم نشدن حضرت، شهادتش قطعی شد.
1) (1)
2) (2) عن عقبة بن سمعان، قال: «لقد أصحبت الحسین من مکة إلی حین قتل، والله ما من کلمة قالها فی موطن إلا و قد سمعتها، و إنه لم یسأل أن یذهب إلی یزید فیضع یده إلی یده، و لا أن یذهب إلی ثغر من الثغور، و لکن طلب منهم أحد أمرین، إما أن یرجع من حیث جاء، و إما أن یدعوه یذهب فی الأرض العریضة حتی ینظر ما یصیر أمر الناس إلیه». (ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 175.)
3) (3) ثم إن عبیدالله بعث شمر بن ذیالجوشن، فقال: «إذهب فإن جاء حسین و أصحابه علی حکمی و إلا فمر عمر بن سعد أن یقاتلهم، فإن تباطأ عن ذلک فاضرب عنقه ثم أنت الأمیر علی الناس». (ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 175.)
4) (4) والله لایستسلم الحسین أبدا، والله إنّ نفس أبیه لبین جنبیه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 415 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 56.)
امام علیه السلام روز عاشورا، در حالی که صدایش را کوفیان میشنیدند، فرمود: «والله لاأعطیهم بیدی إعطاء الذلیل، و لاأقر إقرار العبید؛ به خدا قسم! چون خوارشدگان دست بیعت به آنها نمیدهم و چون بندگان ترسو اقرار به بزرگی آنان نمیکنم».(1)
الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 425.
حضرت پیش از آغاز جنگ هم چنین فرمود: «زنازادۀ فرزند زنازاده (عبیدالله)، مرا بین مرگ و ذلّت بیعت با یزید قرار داده؛ ولی ذلت از ما خانواده به دور است و خداوند و رسولش و سایر مؤمنین و دامنهای پاک و روحهای بامناعت نمیگذارند که ذلت بیعت انسانهای پست را بر مرگ باعزت ترجیح دهم. من با همین جمعیت اندک و بدون سلاح با شما میجنگم».(2)
علامۀ طباطبایی هدف امام حسین علیه السلام در نهضت عاشورا را چنین بیان میکند: «حضرت سیدالشهدا علیه السلام نظر به رعایت مصلحت اسلام و مسلمین، تصمیم قطعی بر امتناع از بیعت و کشته شدن گرفت و بیمحابا مرگ را بر زندگی ترجیح داد و تکلیف خدایی وی نیز امتناع از بیعت و کشته شدن بود. این است معنای آنچه در برخی از روایات وارد است که رسولخدا صلی الله علیه و آله در عالم رؤیا به او فرمود که خدا میخواهد تو را کشته ببیند و نیز آن حضرت به بعضی از کسانی که از نهضت منعش میکردند، فرمود خدا میخواهد مرا کشته ببیند».(3)علامه در این بیان، معتقد است که نهضت امام علیه السلام دارای اهداف عالی و قریب یا ملکی و ملکوتی بود.
1) (1)
2) (2) إِنَّ الدَّعِی ابْنَ الدَّعِی قَدْ رَکَزَ بَینَ اثْنَتَینِ بَینَ السَّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَیهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ یأْبَی اللهُ ذَلِکَ لَنَا وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ حُجُورٌ طَابَتْ وَ طَهُرَتْ وَ أُنُوفٌ حَمِیةٌ وَ نُفُوسٌ أَبِیةٌ مِنْ أَنْ نُؤْثِرَطَاعَةَ اللِّئَامِ عَلَی مَصَارِعِ الْکِرَامِ أَلَا وَ إِنِّی زَاحِفٌ بِهَذِهِ الْأُسْرَةِ مَعَ قِلَّةِ الْعَدَدِ وَ خِذْلَةِ النَّاصِر. (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 97.)
3) (3) رضا استادی؛ بیست مقاله، «علامه طباطبایی، بحثی کوتاه دربارهی علم امام علیه السلام» ص 442.
مردم کوفه در موضعگیری نسبت به قیام حضرت سیدالشهدا علیه السلام، براساس گونههای مختلف، چند دسته بودند.
الف) گروهی در ابتدا با نگاه معرفتی، قیام امام علیه السلام را پذیرفتند؛ نسبت به مصلحت قیام ایشان دچار شک و تردید شدند و او را تنها گذاشتند (ساکتین مردد).
ب) دستۀ دیگر به خاطر قدرت غرایز خود و غلبۀ احساس ترس بر ایمان، عافیتطلبی را پیشه کردند و هیچ عکس العملی انجام ندادند (ساکتین عافیت طلب).
ج) دستۀ سوم عوامل جامعهشناختی و روانشناختی در شخصیت آنها کمرنگ بود؛ ولی طینت ظلمانی و ذات خبیث این دسته در موضعگیری آنان نسبت به قیام عاشورا تأثیر مستقیم داشت.
د) گروهی دیگر هم، متناسب با شخصیت معرفتی و ایمانی خود به یاری او تا شهادت پرداختند.
این عده حرکت امام حسین علیه السلام را برای امامت در کوفه مورد حمایت قرار دادند؛ اما وقتی جانها و مالهایشان را در خطر دیدند، نهضت او را قابل توجیه شرعی ندانستند و او را تنها گذاشتد و به یاریش نیامدند.
سران این عدّه عبارتند از:
1 - سلیمان بن صرد خزاعی(1)
قبل از آنکه مسلمان شود نام او یسار بود ولی پس از آنکه مسلمان شد پیامبر صلی الله علیه و آله نام او را سلیمان گذارد. او از أصحاب رسولخدا صلی الله علیه و آله وازراویان حدیث او بود. سلیمان از مطمئن ترین دوستان أمیرالمؤمنین علیه السلام در عصر نبوی وپس از آن بود. پس از ارتحال پیامبر صلی الله علیه و آله به کوفه رفت و درآنجا ساکن شد. درجنگ صفین فرماندهی جناح راست پیاده نظام لشگرعلی علیه السلام بود و بر علیه معاویه جنگید. پس ازشهادت علی علیه السلام در عداد أصحاب بزرگ او و در رأس شیعیان کوفه همچون حجر بن عدی وعمرو بن حمق خزاعی قرار گرفت. سلیمان را شیخ الشیعة در ان زمان نامیده اند. اساسی ترین ضعف اوآن بود که گاهی نسبت به مصلحت فعل امام معصوم، تشکیک وتردید میکرد. مراودهی طولانی او با برخی بظاهر شیعه مانند خالد بن عرفطه که اظهار علاقه به علی علیه السلام میکرد ولی درجنگ با امام حسین علیه السلام شرکت کرد، در ابتلاء او به این عیب بیثأثیر نبود. درجنگ جمل در کوفه ماند و برای یاری أمیرالمؤمنین علیه السلام به بصره نیآمد. امام أمیرالمؤمنین علیه السلام بلحاظ ارادت دیرینهی سلیمان از زمان رسول الله صلی الله علیه و آله انتظار یاری از او داشت واز او بسیار دلگیر شد پس ازاستقرار أمیرالمؤمنین علیه السلام در کوفه سلیمان نزد او آمد وامام علی علیه السلام شدیداً از او انتقاد کرد و او را نسبت به ارادهی الهی دیرفهم ودیر باور خواند وبه او فرمود: یَا بنَ صُرَدِ تَنَأنَأتَ وَ تَرَبَصَّتَ وَ تَأخَّرتَ فَکَیفَ تَریَ صُنعَ اللهِ؟. او از أمیرالمؤمنین علیه السلام عذرخواهی کرد وعهد نمود تا همواره مدافع علوی علیه السلام باشد. أما با مخالفت او درصلح با معاویه و برخورد قهرآمیزاو با امام مجتبی علیه السلام در جلوگیری ازصلح، تردید او دوباره بروز کرد. با رجعت امام حسن علیه السلام به مدینه، سلیمان ارتباط خود را با أهلبیت علیهم السلام حفظ کرد وشهادت امام حسن علیه السلام را توسط نامه به برادرش امام حسین علیه السلام تسلیت گفت. آخرین تأخیر سلیمان نسبت به قیام أبیعبدالله الحسین علیه السلام بود که أولین نامه را به امام علیه السلام نوشت ولی بلافاصله مبتلا به شکّ شد و سکوت کرد. شمار زیادی از شیعیان تحت تاثیر او سکوت کردند. پس از شهادت امام حسین علیه السلام از سستی خود پشیمان گردید واوشیعیانی که امام علیه السلام را یاری نکردند را ازشهرهای مختلف فراخواند. پس از مرگ یزید
؛1) (1)
2 - مسیب بن نجبة(1)؛
1) (1) مسیب بن نجبة ساکن کوفه و از تابعین و درکناربهترین أصحاب أمیرالمؤمنین علیه السلام مانند حجربن عدی بود و از علی علیه السلام حدیث نقل میکرد. درصفین برای یاری علی علیه السلام برعلیه معاویه جنگید. پس از شهادت امام أمیرالمؤمنین علیه السلام با امام حسن مجتبی علیه السلام بیعت کرد و با طرح صلح حسن بن علی علیه السلام با معاویه مخالف بود. با هجرت أهلبیت علیه السلام به مدینه ارتباط خود را با آنان حفظ کرد. او از جمله کسانی بود که قبل ازحادثهی عاشورا و شهادت مظلومانهی امام علیه السلام، آن را از زبان سلمان فارسی شنیده بود. پس از مرگ معاویه واستقرارامام حسین علیه السلام درمکه او به همراه سلیمان بن صرد وبرخی از شیعیان به او نامه نوشته وآماده گی خود را برای حمایت ازقیام حسینی اعلام کرده و اورا به کوفه دعوت کرد. پس ازآن طولی نکشید تحت تاثیر دوست قدیمی خود سلیمان بن صرد قرار گرفت وبه حمایت خود ادامه نداد وامام علیه السلام را یاری نکرد. أما بعد ازشهادت امام علیه السلام پشیمان شد. با مرگ یزید اوبه کمک سلیمان آمد وچهارهزارنفر شمشیر بدست را فراهم کردند وبه فرماندهی
3 - رفاعة بن شدّاد(1).
1) (1) رفاعة بن شدّاد در جوانی ازکبارأصحاب علی علیه السلام و ازدوستان نزدیک عمروبن حمق خزائی بود. درخلافت عثمان با گروهی ازجمله مالک أشتر به مکه رفت ودر ربذه با جنازهی ابوذر غفاری که عثمان اورا به آن بیابان تبعید کرده بود، روبرو شد. او به همراه فرزند أشتر، صحابهی بزرگ رسولخدا صلی الله علیه و آله را دفن کردند. با قیام امام حسین علیه السلام رفاعه به همراه سلیمان بن صرد ومسیب بن نجبه به او نامه نوشت وامام علیه السلام را دعوت به کوفه کرد ولی در نصرت امام علیه السلام تقصیر وکوتاهی کرد تا امام علیه السلام به شهادت رسید. درآغاز قیام توابین رفاعه بن شدّاد به همراه سران نهضت، محل مراجعهی شیعیان قرار گرفت. پس ازقتل مسیب بن نجبه با گرفتن پرچم لشگرتوابین فرماندهی آن را به عهده گرفت ولی تاب مقاومت نیآورد وعقب نشینی کرد وسربازانش به بلاد خود برگشتند. مختار درزندان، قتل سلیمان ومسیب بن نجبه را به رفاعة تسلیت گفت. درسال 66 هجری وپس ازشکست توابین رفاعه نامه ای به مختارنوشت و درآن خود و باقیماندهی توابین را آمادهی حمایت ازاو معرفی کرد. درآغاز نهضت ازمردم برای مختار بیعت گرفت أما با درگیری مأموران عبدالله بن مطیع أمیر کوفه ازطرف عبدالله بن زبیروسربازان مختاربه فرماندهی ابراهیم بن مالک أشترکشته شد. رجال الکشی، ص 65 وتاریخ الأمم والملوک، الطبری، ج 5، ص 265، 352، 552 والبدایة والنهایة، ابن کثیر، ج 8، ص 247، 254، 255، 264، 267 و أنساب الأشراف، البلاذری، ج 3، ص 157.
اینان افرادی بودند که همچون حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه به امام علیه السلام نامه نوشتند؛(1)
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ؛ لِلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِی علیه السلام مِنْ سُلَیْمَانَ بْنِ صُرَدٍ وَ الْمُسَیَّب بْنِ نَجَبَةَ وَ رِفَاعَةَ بْنِ شَدَّادٍ وَ حَبِیبِ بْنِ مُظَاهِرٍ وَ شِیعَتِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ مِنْ أَهْلِ الْکُوفَةِ، سَلَامٌ عَلَیْک. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 36.)
ولی در مراحل سستی عقیده و تردید در مصلحت نهضت حضرت، باعث سکوت و قعود آنان شد.(2)هیچ عاملی به اندازۀ شک و ناخالصی در عقاید، موجب تخریب ارادۀ آنها نشد. ترس و عافیتطلبی در آنان علت قعود آنها در حمایت از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله نبود؛ زیرا اینان بعد از شهادت آن حضرت از کردۀ خود پشیمان شده و سه سال پس از واقعۀ عاشورا قیام توابین را علیه بنیامیه به راه انداختند.(3)در واقع، فاصلۀ بین شهادت امام تا قیام آنان، فرصتی بود که وجدانشان شاهد بسیاری از عواقب و نابهسامانیهای کوفه باشد تا مصالح قیام امام علیه السلام بر آنان معلوم شود و تردیدها از بین برود. این گروه، پس از واقعۀ عاشورا به تشیّع واقعی برگشتند؛ ولی در زمان نهضت امام، دچار تردید شدند و توفیق جهاد در کنار ولیّ خدا را از دست دادند.(4)1) (1)
2) (2) کان فیمن کتب إلی الحسین بن علی أن یقدم الکوفة فلما قدمها أمسک عنه و لم یقاتل معه. کان کثیر الشک و الوقوف. فلما قتل الحسین ندم. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 4، ص 219.
3) (3) تاریخ الأمم و الملوک، الطبری، ج 5، ص 552.
4) (4) بعضی از فیوضات، مانند شهادت در کنار حضرت سیدالشهدا علیه السلام، بسته به توفیق خاص الهی است که نصیب افراد خاصی میشود و انتخاب و اختیار انسان بهطور مستقیم در آنها راه ندارد. شاید برخی اعمال صالح متناسب با آن فیوضات، این قابلیت را برای بعضی انسانها یا فرزندانشان ایجاد کند؛ اما فعلیت نمیآورد. علم به علل و عوامل آن توفیقات فقط نزد خداوند و اولیای معصوم الهی است. براساس روایات، غیر از شهادت در حضور معصوم علیه السلام نمونههای دیگری هم هست که چنین ویژگیای را دارد. مهمترین آنها، ولایت اهل بیت علیهم السلام است که موهبت خاص الهی بوده و با عنایت خاص خداوند متعال نصیب
این عده، ساکت و بیتفاوت نسبت به شرایط نابهسامان دینی و بیعدالتی
اجتماعی از کنار خون امام حسین علیه السلام گذشتند، برخی از آنان گریستن را در حمایت از حرکت او کافی دانستند و کمترین عکس العملی از خود نشان ندادند.
زمانی که امام علیه السلام در مکه اعلام خروج کرد، به عدهای از اشراف بصره (مالک بن مسمع بکری، احنف بن قیس، منذر بن جارود، مسعود بن عمرو، قیس بن هیثم و عمرو بن عبیدالله بن معمر) نامه نوشت(1)
محتوای نامهی امام علیه السلام چنین بود: «اما بعد، فإن الله إصطفی محمدا صلی الله علیه و آله علی خلقه و أکرمه بنبوته، و إختاره لرسالته، ثم قبضه الله إلیه و قد نصح لعباده، و بلغ ما أرسل به، و کنا أهله و أولیاءه و أوصیاءه و ورثته و أحق الناس بمقامه فی الناس، فاستاثر علینا قومنا بذلک، فرضینا و کرهنا الفرقة، و أحببنا العافیه، و نحن نعلم أنا أحق بذلک الحق المستحق علینا ممن تولاه، و قد أحسنوا و أصلحوا، و تحروا الحق، فرحمهم الله، و غفر لنا و لهم و قد بعثت رسولی إلیکم بهذا الکتاب، و أنا أدعوکم إلی کتاب الله و سنة نبیه، فإن السنة قد أمیتت، و أن البدعة قد أحییت، و أن تسمعوا قولی و تطیعوا أمری أهدکم سبیل الرشاد، والسلام علیکم و رحمة الله.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 357.)
و آنان را دعوت به احیای سنت نبوی و اطاعت از خود کرد تا در قیام علیه بنیامیه یاریاش کنند.(2)سران بصره، نامهی امام را کتمان کرده و سعی در بیاطلاع گذاشتن مردم داشتند؛ ولی اعدام فرستادهی امام و سخنرانی عبیدالله بر فراز منبر، موجب شد تا پیام آن حضرت به گوش مردم برسد تا فرصت اصلاح را از دست ندهند و اتمام حجت شوند. به هرحال، تمایلات فراگیر به بنیامیه، فرصت مشارکت در نهضت عاشورا را از مردم گرفت. شاید علت آنکه امام علیه السلام
منذر بن جارود از ترس مکر عبیدالله والی بصره، سلیمان غلام امام1) (1)
2) (2) کتب حسین علیه السلام مع مولی لهم یقال له سلیمان، و کتب بنسخة إلی رءوس الاخماس بالبصرة و إلی الأشراف، فکتب إلی مالک بن مسمع البکری، و إلی الأحنف بن قیس، و إلی المنذر بن الجارود، و إلی مسعود بن عمرو، و إلی قیس ابن الهیثم، و إلی عمرو بن عبیدالله بن معمر. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 357 و الفتوح، ابن أعثم؛ ج 5، ص 37.)
حسین علیه السلام را که نامههای او را به بصره آورده بود، تسلیم والی بصره کرد.(1)سایر اشراف با بیاعتنایی به دعوت امام، نامهها را کتمان کردند.(2)
سابقه گرایش شدید سران قبایل بصره به بنی امیه موجب شد که مردم این شهر کاملاً بی تفاوت نسبت به ریختن خون فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله شوند. سالها پس از سید الشهدا علیه السلام امام صادق علیه السلام به گروهی از شیعیان فرمودند: «با شنیدن خبر شهادت حسین علیه السلام همه آسمانها و زمینهای هفت گانه و موجودات بین آنها بر او گریه کردند مگر اهل بصره و مردم شام و آل عثمان بن عفان».(3)وجه اشتراک این سه گروه همان تمایلات اموی بود آل عثمان از خویشان بنی
1) (1) المنذر بن الجارود، فإنه خشی بزعمه أن یکون دسیساً من قبل عبیدالله، فجاءه بالرسول من العشیة التی یرید صبیحتها أن یسبق إلی الکوفة و أقرأه کتابه، فقدم الرسول فضرب عنقه. (الطبری؛ تاریخ الأمم والملوک، ج 5، ص 357؛ البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 2، ص 78 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 158.)
2) (2) فکل من قرأ ذلک الکتاب من أشراف الناس کتمه، غیر المنذر بن الجارود. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 357.)
3) (3) عن الحسین بن ثویر قال کنت أنا و یونس بن ظبیان و المفضل بن عمر و أبو سلمة السراج جلوسا عند أبی عبد الله علیه السلام فکان المتکلم یونس و کان أکبرنا سنا و ذکر حدیثا طویلا یقول ثم قال أبو عبد الله علیه السلام إن أبا عبد الله علیه السلام لما مضی بکت علیه السماوات السبع و الأرضون السبع و ما فیهن و ما بینهن و ما ینقلب فی الجنة و النار من خلق ربنا و ما یری و ما لا یری و بکی علی أبی عبد الله إلا ثلاثة أشیاء لم تبک علیه قلت جعلت فداک ما هذه الثلاثة أشیاء قال لم تبک علیه البصرة و لا دمشق و لا آل عثمان بن عفان. (کامل الزیارات، ابن قولویه، ص 80).
امیه بودند و شام سالها تحت تاثیر تبلیغات مستقیم معاویه بود و بصره هم از دوران جنگ جمل هوادار عایشه و بنی امیه قرار گرفت و پس از شهادت امیرالمومنین علیه السلام تحت تاثیر إمارت زیاد بن ابیه و فرزندش عبیدالله، این هواداری افزون شد.
وقتی حضرت به منزل «ذات عرق» رسید، با مردی از بنیاسد به نام بشر بن غالب دیدار کرد. امام علیه السلام از او پرسید: «از کدام قبیلهای؟» عرض کرد: «از بنیاسد». فرمود: «ای برادر اسدی! از کجا میآیی؟» عرض کرد: «از عراق». فرمود: مردم آنجا را چگونه پشت سر گذاشتی؟» عرض کرد: «ای پسر دختر رسولخدا صلی الله علیه و آله دلهای آنان با تو و شمشیرهایشان با بنیامیّه است». فرمود: «ای برادر عرب! راست میگویی. حقّاً که خدای سبحان، هر چه بخواهد انجام میدهد و آنگونه که اراده کند حکم میراند».(1)
فسار حتی إذا بلغ ذات عرق. فلقیه رجل من بنیأسد یقال له بشر بن غالب، فقال له الحسین علیه السلام: «ممن الرجل؟» قال: «رجل من بنیأسد.» قال: «فمن أین أقبلت یا أخا بنی أسد؟» قال: «من العراق.» فقال: «کیف خلفت أهل العراق؟» قال: «یابن بنت رسول الله صلی الله علیه و آله خلفت القلوب معک و السیوف مع بنیأمیة.» فقال له الحسین علیه السلام: «صدقت یا أخا العرب! إن الله تبارک و تعالی یفعل ما یشاء و یحکم ما یرید.» فقال له الأسدی: «یابن بنت رسول الله صلی الله علیه و آله أخبرنی عن قول الله تعالی (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ) (الإسراء، آیة 71) فقال الحسین: «نعم یا أخا بنیأسد! هم إمامان: إمام هدی دعا إلی هدی و إمام ضلالة دعا إلی ضلالة. فهدی من أجابه إلی الجنة و من أجابه إلی الضلالة دخل النار.» (الفتوح، ابن أعثم؛ ج 5، ص 69؛ مثیرالأحزان، ص 4 و اللهوف، ص 69.)
سپس بشر بن غالب، دربارۀ آیهای از قرآن پرسید: «ای پسر دختر پیامبر! این فرمودۀ خدای متعال (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ)؛ روزی که هر
1) (1)
گروهی را با امام خود فرامیخوانیم (اسراء، آیۀ 71) را برایم معنا کن». حضرت فرمود: «آری ای برادر اسدی! دو گونه امام هست: امامی که به هدایت فراخواند و امامی که به ضلالت دعوت کند. پس هر که امام هدایت را پاسخ دهد به بهشت رهنمونش شود و هر که پیشوای ضلالت را پاسخ گوید، به آتش درآید و این معنای آیۀ شریفه است که (فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ)؛ عدهای در بهشت و عدهای در جهنم هستند. (شوری، آیۀ 7) پرسش بشر بن غالب شاهدی است که او امام علیه السلام را قرین و آشنای به قرآن میدانست.(1)
الأمالی للصدوق، ص 153 و الفتوح، ابن أعثم؛ ج 5، ص 69.
بشر بن غالب،(2)کمتر از دو دهه پس از امام علیه السلام زنده بود و در طول این مدت، مانند سایر ساکتین در قیام آن حضرت از سران و بزرگان کوفه، زندگی
1) (1)
2) (2) بشر بن غالب، اهل کوفه و از بزرگان طایفهی بنیاسد بود و قبل از عاشورا از اصحاب امام حسین علیه السلام و راویان حدیث آن جناب بود. او از طرف مصعب بن زبیر، مأمور امور نظامی اهواز بود و مدتی در کنار مهلب و لشکر آل زبیر با خوارج جنگید. او در زمان خلافت عبدالملک مروان، از طرف حجاج بن یوسف والی کوفه در رأس گروه دوهزار نفری قرار گرفت تا با لشکر کوفه به همراه سایر فرماندهان به جنگ شبیب و گروه خوارج برود که با فرار فرماندهان، گروه زیادی از لشکر کوفه عقبنشینی کرد و بشر بن غالب در آن جنگ شکست سختی خورد و به همراه پنجاه نفر از باقیماندهی یارانش کشته شدند. بشر در اواخر عمر، در فقر و تنگدستی شدید به سر میبرد و با کمک دوستانش معاش خود و خانوادهاش را میگذراند. (تاریخ الامم و الملوک، الطبری؛ ج 6، ص 246 و أنساب الأشراف، ج 6، ص 324؛ ج 7، ص 14 و 15؛ ج 8، ص 23 و ج 11، ص 174؛ تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 194؛ الکامل، ابن أثیر؛ ج 4، ص 410؛ المعرفة و التاریخ، ج 2، ص 754 و معجم رجال الحدیث، ج 3، ص 320.)
مضطربی داشت و در عذاب وجدان به سر برد؛ گرچه هر از چندی خود را به قبر آن بزرگوار میرساند و خود را روی آن قبر انداخته و میگریست و بر از دست رفتن فرصت یاری او، حسرت میخورد.(1)
عن عبدالله بن شریک، قال: «رأیت بشر بن غالب یتمرغ علی قبر الحسین علیه السلام ندامة علی ما فاته من نصره.» (الطبقات الکبری، ابن سعد؛ ج 10، ص 501.)
در منزل قصر بنیمُقاتِل، امام حسین علیه السلام خیمهای را دید و نام صاحب آن را پرسید. گفتند که متعلق به عبیدالله بن حرّ جعفی است.(2)
او در شام متوجه شد که مظلومنمایی عثمان، مکر و نیرنگ معاویه است؛ پس خطاب به معاویه گفت: «به خدا قسم! تو دروغگویی و با برادر رسولخدا صلی الله علیه و آله و پسرعمویش به ناحق جنگیدی.» پس از آن، معاویه هر چه تلاش کرد، نتوانست او را در شام نگه دارد و سرانجام، شبانه با تعدادی از یارانش از شام خارج شد. او و یارانش در بین راه، با هواداران معاویه درگیر شدند، عدّهای از آنان را کشتند و سلاحها و مرکبشان را تصاحب کردند. از آن روز به بعد، کاروانهای تجاری معاویه را به کمک یارانش، با کمین در طول راهها و گردنهها به یغما میبردند.
پس از شهادت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به کوفه آمد و سالها در آنجا ماند؛ ولی با ورود مسلم بن عقیل از کوفه خارج شد و در منزل بنیمقاتل مستقر شد و در همانجا امام حسین علیه السلام را ملاقات کرد. او، سه روز پس از واقعهی عاشورا دوباره به کوفه برگشت.
حضرت، حجاج بن1) (1)
2) (2) او از بزرگان کوفه بود و بر مظلومیت عثمان شعار میداد. پس از آنکه امیرالمؤمنین علیه السلام به کوفه آمد، او به شام رفت و در کنار معاویه با حضرت علی علیه السلام جنگید. پس از شهادت امیر المومنین علیه السلام روزی معاویه به او گفت: «شبها، عدّهای بهطور مشکوک به خانهی تو رفت و آمد میکنند.» او پاسخ داد: «آنان خویشان من هستند و دربارهی کار خود و توقف در شام با من مشورت میکنند. من اگر قصد توطئه علیه تو را داشتم، غربت شام را تحمل نمیکردم و در کنار علی علیه السلام که امام هدایت و حق است، با تو میجنگیدم.»
مسروق را فرستاد و ابن حرّ را به حضور خویش طلبید؛ ولی او با گفتن کلمۀ استرجاع، هراس خود در مخالفت با بنیامیه را اظهار داشت و به فرستادۀ حضرت گفت: «وقتی که از کوفه خارج میشدم، از برخورد با حسین علیه السلام نگران بودم؛ بهخدا قسم! نمیخواهم او را ببینم و نمیخواهم او مرا ببیند». امام علیه السلام با شنیدن پیغام او، خود به نزد عبیدالله جعفی رفت و از او درخواست یاری کرد؛ اما ابن حرّ، همان سخن را تکرار کرد. حضرت از او خواست که اگر به کمکش نمیآید، مانند گذشته که بنیامیه را علیه حضرت علی علیه السلام یاری کرد، در
ریختن خون او شریک نشود؛ زیرا این بار با دفعات قبل فرق دارد.(1)
إن الحسین بن علی - رضی الله عنه - قال: «لمن هذا الفسطاط؟» فقیل: «لعبیدالله ابن الحر الجعفی.» قال: «أدعوه لی.» و بعث الیه، فلما أتاه الرسول، قال: «هذا الحسین بن علی علیه السلام یدعوک.» فقال عبیدالله بن الحر: «إنا لله و إنا إلیه راجعون والله ما خرجت من الکوفه إلا کراهة أن یدخلها الحسین علیه السلام و أنا بها، والله ما أرید أن أراه و لایرانی.» فأتاه الرسول فأخبره، فأخذ الحسین نعلیه فانتعل، ثم قام فجاءه حتی دخل علیه، فسلم و جلس، ثم دعاه إلی الخروج معه، فأعاد إلیه إبن الحر، تلک المقالة. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 407.)
امام حسین علیه السلام به او فرمود: «هر کس صدای مظلومیت ما را در این وادی بشنود و یاریمان نکند، هلاک میشود». عبیدالله هم عهد کرد که این بار بنیامیه را کمک نخواهد کرد. آنگاه حضرت برخاست و به خیام خود برگشت.(2)این عدّه، با وجود اطلاع کامل از شرایط بهوجود آمده و بیکفایتی یزید بن معاویه و معرفت ریشهدار به لیاقت حسین بن علی علیهما السلام در زمامداری امور مسلمین، زیادهروی آنان در مصرف درآمدهای سرشار کوفه و روی آوردن به عافیتطلبی، انگیزۀ آنها را برای یاری حضرت سیدالشهدا علیه السلام از بین برده بود. خوشبختی آنان این است که علیه امام نجنگیدند.
روزی امیرالمؤمنین علیه السلام در دوران حکومتش، به یکی از اصحاب خود به نام «براء بن عازب» فرمود: «در آینده، فرزندم حسین علیه السلام کشته میشود و تو که در آن ایام زنده خواهی بود، او را یاری نخواهی کرد». بیست سال پس از این ماجرا، امام حسین علیه السلام به شهادت رسید. براء بن عازب، با حسرت و پشیمانی
بسیار بارها میگفت: «به خدا قسم! علی بن ابیطالب درست فرمود؛ حسین کشته شد و من او را یاری نکردم».(1)
إن علیاً علیه السلام قال للبراء بن عازب یوما: «یا براء! یقتل ابنی الحسین علیه السلام و أنت حی لاتنصره. فلما قتل الحسین بن علی علیهما السلام کان البراء بن عازب، یقول: «صدق والله علی بن أبیطالب قتل الحسین علیه السلام و لم أنصره.» ثم یظهر الحسرة علی ذلک و الندم. (الإرشاد، ج 1، ص 331.)
حدیث مذکور به نقل از شیخ مفید، خالی از قوّت نیست؛ اما مرحوم آیة الله خویی رحمه الله این حدیث را به لحاظ وجود رجال مجهول در سند آن، مرسل خوانده و توثیق برقی را دربارهی براء بن عازب که او را از اصحاب شایستهی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام معرفی کرده، بدون معارض دانسته است. (معجم رجال الحدیث، ج 3، ص 278.)
«فراس بن جعدة مخزومی» مدتی در کنار امام حسین علیه السلام بود و قصد تنها گذاشتن او را نداشت؛ اما روز تاسوعا، با دیدن جمعیت انبوه کوفه که برای جنگ با آن حضرت، دسته دسته به کربلا میآمدند، ترس او را فراگرفت و از امام علیه السلام خواست که به او اجازۀ بازگشتن بدهد. او با اذن حضرت، شبانه برگشت.(2)
آیا بعد از آن، او بر فرصت از دست رفته تأسف خورد یا نه؟ معلوم نیست؛ اما از جمله کسانی بود که فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله را تنها گذاشت.
«ابوعبدالله جدلی» میگوید که روزی خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام رسیدم. فرزندش حسین علیه السلام نزد او نشسته بود. حضرت، دست خود را بر کتف فرزندش گذاشت و خطاب به من فرمود: «او کشته میشود و تو در آن زمان زندهای؛ ولی او را یاری نخواهی کرد».
او که آن روز، باور کلام علی علیه السلام برایش سنگین بود، گفت: «زندگی بعد از حسین علیه السلام نکبت و بدبختی است».(1)
عن أبیعبدالله الجدلی، قال: «دخلت علی أمیرالمؤمنین علیه السلام و الحسین علیه السلام إلی جنبه فضرب بیده علی کتف الحسین علیه السلام ثم قال: «یقتل هذا و أنت حی لاتنصره.» قال فضرب بیده علی کتف الحسین علیه السلام قال قلت والله إن هذه لحیاة خبیثة.» (رجال الکشی، ص 93.)
ابوعبدلله بعد از حادثۀ عاشورا، با توابین همکاری نکرد؛ اما در قیام مختار شرکت کرد.(2)«قرة بن قیس حنظلی» با سابقهای نیک، همراه کوفیان به مقابلۀ با امام علیه السلام آمده بود که موجب تعجب حبیب بن مظاهر شد. حبیب با دیدن ابن حنظلی، به امام حسین علیه السلام عرض کرد: «فکر نمیکردم که او را در اینجا ببینم».
بنابراین، امام و سپس حبیب با او در خیانت و ظلم کوفیان صحبت کرده و او را دعوت به یاری کردند و او در پاسخ گفت: «دربارۀ آن فکر خواهم کرد».(3)
1) (1)
2) (2) قیل إنه کان تحت رایة المختار. (رجال الطوسی، ص 71؛ رجال ابن داود، ص 218.) آیة الله خویی ذیل این حدیث چنین میگوید: «این حدیث دلالتی بر ذمّ ابوعبدالله جدلی نیست؛ زیرا بیان حدیث این است که جدلی در نزد حسین علیه السلام نخواهد بود تا موفق به یاری او شود.» (معجم رجال الحدیث، ج 11، ص 55.) اما با کمی دقت در سیاق حدیث، مذمّت در آن نهفته است.
3) (3) هَذَا رَجُلٌ مِنْ حَنْظَلَةِ تَمِیمٍ وَ هُوَ ُ (قُرَّةَ بْنَ قَیسٍ الْحَنْظَلِی) ابْنُ أُخْتِنَا وَ قَدْ کُنْتُ أَعْرِفُهُ بِحُسْنِ الرَّأْی وَ مَا کُنْتُ أَرَاهُ یشْهَدُ هَذَا الْمَشْهَدَ فَجَاءَ حَتَّی سَلَّمَ عَلَی الْحُسَینِ علیه السلام وَ أَبْلَغَهُ رِسَالَةَ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ إِلَیهِ فَقَالَ لَهُ الْحُسَینُ: «کَتَبَ إِلَی أَهْلُ مِصْرِکُمْ هَذَا، أَنِ اقْدَمْ فَأَمَّا إِذْ کَرِهْتُمُونِی فَأَنَا أَنْصَرِفُ عَنْکُمْ.» ثُمَّ قَالَ حَبِیبُ بْنُ مُظَاهِرٍ: «وَیحَکَ یا قُرَّةُ! أَینَ تَرْجِعُ إِلَی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ؟ انْصُرْ هَذَا الرَّجُلَ الَّذِی بِآبَائِهِ أَیدَکَ اللهُ بِالْکَرَامَةِ.» فَقَالَ لَهُ قُرَّةُ: «أَرْجِعُ إِلَی صَاحِبِی بِجَوَابِ رِسَالَتِهِ وَ أَرَی رَأْیی.» قَالَ فَانْصَرَفَ إِلَی عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ فَأَخْبَرَهُ الْخَبَر. (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 85.)
او امام را یاری نکرد؛ ولی بعد از واقعۀ عاشورا، آرزوی شهادت در رکاب آن حضرت را میکرد.(1)
فَأَقْبَلَ الْحُرُّ حَتَّی وَقَفَ مِنَ النَّاسِ مَوْقِفاً وَ مَعَهُ رَجُلٌ مِنْ قَوْمِهِ یقَالُ لَهُ قُرَّةُ بْنُ قَیسٍ، فَقَالَ لَهُ: «یا قُرَّةُ! هَلْ سَقَیتَ فَرَسَکَ الْیوْمَ؟» قَالَ: «لَا.» قَالَ: «فَمَا تُرِیدُ أَنْ تَسْقِیهُ.» قَالَ قُرَّةُ: «فَظَنَنْتُ وَاللهِ أَنَّهُ یرِیدُ أَنْ یتَنَحَّی فَلَایشْهَدَ الْقِتَالَ وَ یکْرَهُ أَنْ أَرَاهُ حِینَ یصْنَعُ ذَلِکَ.» فَقُلْتُ لَهُ: «لَمْ أَسْقِهِ وَ أَنَا مُنْطَلِقٌ فَأَسْقِیهِ.» فَاعْتَزَلَ ذَلِکَ الْمَکَانَ الَّذِی کَانَ فِیهِ فَوَاللهِ لَوْ أَنَّهُ أَطْلَعَنِی عَلَی الَّذِی یرِیدُ لَخَرَجْتُ مَعَهُ إِلَی الْحُسَینِ بْنِ عَلِی علیه السلام. (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 99.)
روز عاشورا، عدهای از ریشسفیدان کوفه، بر بلندی کوهی قرار گرفته و شداید آن روز را مشاهده کرده و بر امام علیه السلام گریه میکردند و نصرت و یاری او را از خداوند درخواست مینمودند. کسی به آنان گفت: «ای دشمنان خدا! اگر به حال او دلسوزی میکنید، پس چرا پایین نمیآیید تا او را یاری کنید».(2)
«جرداء بنت سمین» از همسرش «هرثمة بن ابیمسلم» نقل میکند که من در رکاب علی علیه السلام در صفّین بودم؛ به منطقۀ کربلا رسیدیم، بعد از نماز جماعت علی علیه السلام مشتی خاک برداشت، بویید و فرمود: «آه، ای خاک! بر روی تو گروهی تجمع میکنند که بدون حساب وارد بهشت خواهند شد». بعد از صفین، هرثمه به نزد همسر خود که از شیعیان خالص علی علیه السلام بود، برگشت و آنچه دیده بود را به عنوان نکتۀ عجیب و باورنکردنی برای او نقل کرد. همسرش گفت: «امیرالمؤمنین علیه السلام کلامی جز حق نمیگوید».
هرثمه میگوید که سالها گذشت تا عبیدالله لشکری به جنگ حسین علیه السلام فرستاد که من در آن لشکر بودم. وقتی به مکانی که علی علیه السلام آن حدیث را
گفته بود رسیدم، از انتخاب خود سخت پشیمان شدم. پس با مرکب خود به نزد امام حسین علیه السلام آمدم و پس از سلام، آنچه از پدر بزرگوارش در این مکان شنیده بودم، به او گفتم. حضرت گفت: «تو برای یاری ما آمدهای یا جنگ علیه ما؟» گفتم: «نه برای یاری شما و نه جنگ علیه شما؛ خانوادهای دارم که برای آنان از خطر عبیدالله نگران هستم».(1)
عن جرداء بنت سمین عن زوجها هرثمة بن أبیمسلم، قال: «غزونا مع علی بن أبیطالب علیه السلام صفین...» فرجع هرثمة إلی زوجته و کانت شیعة لعلی علیه السلام فقال: «ألا أحدثک عن ولیک أبی الحسن نزل بکربلاء فصلی ثم رفع إلیه من تربتها فقال: واها لک أیتها التربة! لیحشرن منک أقوام یدخلون الجنة بغیر حساب.» قالت: «أیها الرجل فإن أمیرالمؤمنین لم یقل إلا حقاً.» فلما قدم الحسین علیه السلام قال هرثمة کنت فی البعث الذین بعثهم عبیدالله بن زیاد فلما رأیت المنزل و الشجر ذکرت الحدیث فجلست علی بعیری ثم صرت إلی الحسین علیه السلام فسلمت علیه فأخبرته بما سمعت من أبیه فی ذلک المنزل الذی نزل به الحسین علیه السلام فقال: «معنا أنت أم علینا؟» فقلت: «لا معک و لا علیک، خلفت صبیة أخاف علیهم عبیدالله بن زیاد.» (الأمالی للصدوق، ص 136؛ المنقری؛ وقعة صفین، ص 140 و ابن عساکر؛ تاریخ دمشق، ج 14، ص 222.)
امام حسین فرمود: «به جایی برو که کشتن ما را نبینی و صدایمان را نشنوی؛ قسم به خدایی که جان حسین در قدرت او است، هر کس فریاد غربت ما را بشنود و یاریمان نکند، خداوند او را با صورت به آتش جهنم میاندازد».(2)هرثمه میگوید که بعد از این سخن امام حسین علیه السلام، راه بیابان را در پیش گرفتم و از آنجا فرار کردم تا کشته شدن او را نبینم.(3)
1) (1)
2) (2) قال فامض حیث لاتری لنا مقتلا و لاتسمع لنا صوتاً فوالذی نفس الحسین بیده، لایسمع الیوم واعیتنا أحد فلایعیننا إلا کبه الله لوجهه فی جهنم. (الأمالی للصدوق، ص 136؛ المنقری؛ وقعة صفین، ص 140 و ابن عساکر؛ تاریخ دمشق، ج 14، ص 222.)
3) (3) فَأَقْبَلْتُ فِی الْأَرْضِ هَارِباً حَتَّی خَفِی عَلَی مَقْتَلُهُ. (المنقری؛ وقعة صفین، ص 140.)
عدهای از مردم کوفه هم شرایط ضددینی را درک کردند؛ اما اسلام در عمق جان آنها جا نداشت، بلکه آن را وسیلهای برای همزیستی سطحی و گاهی هم وسیلۀ مکر و فریب خود قرار داده بودند تا به مقاصد اجتماعی خود برسند. آنان نسبت به نهضت امام حسین علیه السلام برخورد دوگانه و منافقانه پیش گرفتند. ابتدا از او حمایت کردند؛ اما سپس نقض عهد کرده(1)
با محاصرهی لشکر حرّ، امام حسین علیه السلام بهطور واضح از خیانت مردم کوفه نسبت به خود، پدر بزرگوارش و برادرش امام حسن علیه السلام و مسلم بن عقیل سخن گفت و در کربلا هم مکرر به مکر و فریب کوفیان اشاره کرد. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 403 و ابن سعد؛ الطبقات الکبری، ج 10، ص 470.)
و نهضت او را ویرانگر نظام اجتماعی قلمداد کردند.(2)همۀ کوفیانی که به جنگ با امام علیه السلام آمدند، از این گروه بودند.(3)عمرو بن حجاج از لشکر کوفه، در اوایل روز عاشورا خطاب به سربازان عمر بن سعد بهطوری که اصحاب امام هم صدای او را میشنیدند، فریاد زد: «ای مردم کوفه در اطاعت از فرمانده خود بمانید و اجتماع خویش را حفظ کنید و در کشتن کسی که بر امام خود (یزید) مخالفت کرده و از دین خارج شده، شک نکنید». امام حسین علیه السلام به او فرمود: «آیا مردم را علیه من تحریک میکنی؟ آیا ما از دین خارج شدهایم و شما ثابت هستید؟ آن روز که روح از بدنتان جدا
1) (1)
2) (2) ثُمَّ قَالَ ابْنُ زِیادٍ: «إِیهٍ یابْنَ عَقِیلٍ! أَتَیتَ النَّاسَ وَ هُمْ جَمِیعٌ فَشَتَّتَّ بَینَهُمْ وَ فَرَّقْتَ کَلِمَتَهُمْ وَ حَمَلْتَ بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ.» (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 62.)
3) (3) کان جمیع من حضر مقتل الحسین علیه السلام من العساکر و حاربه و تولی قتله من أهل الکوفة خاصة، لم یحضرهم شامی. (مروج الذهب، ج 3، ص 61.)
شد و با این اعمال بمیرید، خواهید فهمید که ما از دین خارج شدهایم یا شما و چه کسی به آتش سزاوار است؟»(1)
عمرو بن الحجاج، حین دنا من اصحاب الحسین علیه السلام یقول: «یا اهل الکوفه! الزموا طاعتکم و جماعتکم، و لاترتابوا فی قتل من مرق من الدین، و خالف الامام.» فقال له الحسین علیه السلام: «یا عمرو بن الحجاج! أ علی تحرض الناس؟ أ نحن مرقنا و أنتم ثبتم علیه؟ أما والله لتعلمن لو قد قبضت أرواحکم، و متم علی أعمالکم، أینا مرق من الدین، و من هو أولی بصلی النار.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 435.)
بعضی از آنها، برای چاپلوسی عبیدالله، به اندازۀ سلام کردن، احترامی برای فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله قائل نبودند. زمانی که حرّ، همراه کاروان حضرت در کربلا توقف کرد، پیکی از طرف عبیدالله وارد شد و در حضور امام، به حرّ و یارانش سلام کرد و پیامش را داد، در حالی که به امام علیه السلام سلام نکرد.(2)
اهل کوفه و عراق، از اوضاع اجتماعی خود بیاطلاع نبودند و علاوه بر آن، نسبت به اطراف خود هم عکس العمل نشان میدادند. زکاوت اجتماعی و قدرت تحلیل آنان موجب شد که اطاعت کامل از ملوک، جزء مرام آنان نباشد و همیشه شرایط سیاسی و اجتماعی را نقادی میکردند.(3)از سوی دیگر، امام حسین علیه السلام در طول مدت توقف در مکه و بعد از آن در مسیر کوفه تا کربلا، علاوه بر آنکه با ارسال نامه به بزرگان و رؤسای قبایل، آنان را به نهضت خود دعوت کرد، با سایر مردم در همۀ سطوح، از وضعیت منحط اجتماعی و لیاقت
1) (1)
2) (2) فلم یزالوا یتیاسرون حتی إنتهوا إلی نینوی، المکان الّذی نزل به الحسین علیه السلام، فلمّا نزلوا إذا راکب مقبل من الکوفة، فوقفوا ینتظرونه، فسلّم علی الحرّ و لم یسلّم علی الحسین علیه السلام و أصحابه، و دفع إلی الحرّ کتابا من ابن زیاد، فإذا فیه: «أمّا بعد، فجعجع بالحسین.» (الکامل فی التاریخ، ابن الأثیر؛ ج 4، ص 51.)
3) (3) کان أهل العراق أصحاب الخواطر و النظر و التأویل و القیاس. (رسائل الجاحظ، ص 347.)
خود در امر امامت جامعۀ اسلامی صحبت کرد. ارتباط حضرت با عموم مسلمانان، فقط از طریق افراد صاحب نفوذ و بزرگان آنها نبود تا تحریفی صورت گیرد، بلکه در طول پنج ماه از هنگام مرگ معاویه تا لحظۀ شهادت خود، بهطور حضوری برای افراد بسیاری از طبقات مختلف اجتماعی، روشنگری و اطلاعرسانی کرد تا اینکه عموم مردم کوفه از شخصیت برتر امام علیه السلام و اهداف حکیمانۀ قیام او باخبر شدند.
وقتی حضرت از مکه خارج شد و به سوی کوفه حرکت کرد، عموم مردم به یکدیگر میگفتند این حسین است که به سوی کوفه میرود.(1)
قَالَ النَّاسُ هَذَا الْحُسَینُ علیه السلام یرِیدُ الْعِرَاقَ. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 70.)
هیچ سند روایی و تاریخی که ناظر بر بیخبری مردم کوفه از شخصیت امام حسین علیه السلام و قیام او باشد، به دست نیامده است.در منزل «عذیب الهجانات» وقتی امام از مُجَمّع بن عبدالله عائذی که خود را از کوفه به امام علیه السلام رسانده بود، خبر کوفه را گرفت، او گفت: «به بزرگان چنان رشوههایی دادند که جیبهایشان پر شد تا جذب بنیامیه و علیه شما شوند. سایر مردم هم فردا، به تبع بزرگانشان، شمشیرهایشان علیه شما خواهد بود؛ ولی قلبهایشان با شماست».(2)انحراف سایر مردم که براساس نظام طوایف و قبیلهگرایی در کوفه - که تابع رؤسای خود و متعصب نسبت به آنها بودند - خیلی سخت نبود.
اینکه چرا گروههای دوم و سوم، قیام امام حسین علیه السلام را برنتابیدند و برخی ساکت و بعضی مبغض شدند، به چه معنا است؟
در پاسخ این سؤال باید گفت که سکوت، مقتضای عافیتطلبی گروه ساکتین است و تا حدودی با طبیعت اولیّۀ انسانها سازگار است؛ اما بغض مُبغضین و ابراز شدیدترین عداوتها وکینهها، به شکلی فجیع و بیسابقه و کمر به نابودی او بستن، ریشه در خباثت فوق العادۀ طینت آنان دارد.
از منظر جامعهشناختی، حادثۀ عاشورا معلول اموری همچون: سیاست انحرافی خلفای بعد از رسول الله صلی الله علیه و آله، ثروتاندوزی کوفیان با درآمد کلان از بیت المال، جاهطلبی و مقامخواهی بزرگان کوفه، ساختار طایفهای و ارادت شدید مردم به رؤسای قبایل، فضای نقد و نظارت بر وقایع و حوادث با حضور نحلهها و گروههای اجتماعی و فرهنگی گوناگون و احساس درک و فهم دینی مستقل از فهم معصوم، است.(1)
ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 64 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 37.
این امور میتواند موانع پیروزی نهضت امام حسین علیه السلام باشد؛ ولی نکتۀ مهم در نحوۀ سرکوب و مقابلۀ مخالفین و دشمنان حضرت اباعبدالله علیه السلام است که ارتباطی با پیروزی و عدم آن ندارد.
1) (1)
عوامل اجتماعی، علت تامّی برای قتل فجیع فرزند پیامبر و خرد کردن استخوانهای سینۀ حسین علیه السلام، با تاختن اسب بر بدنش و خباثتهای فراوان کوفیان در کشتن طفل شیرخوار، بستن آب به روی زنان و کودکان و جنگ نابرابر سیهزار نفر در مقابل هفتادودو نفر و غارت طرف ضعیف خود، در حالی که همگی میدانستند آنان فرزندان رسولخدا صلی الله علیه و آله هستند، نیست. اعمال مذکور، از قاتلین امام علیه السلام، تعیّن مُلکی نفاق و خباثت ملکوتی آنان بود که در ریختن خون فرزند پیامبر و خاندان و یارانش یکدست شدند. گویا تراکم خباثتها در طول قرنها از لایههای صُلب مردان عنود، گذشته و به رَحِمهای زنان بدذات انتقال یافته بودند تا قدرت چنین جنایتی را پیدا کنند.
روند تکمیلی فاعلیت جنایت عاشورا و ظلم بینظیر کوفیان، مربوط به چند ملکۀ رذیلۀ اخلاقی چون: حسادت، تکبر، نقض عهد و عافیتطلبی در مردم زمان خاصی نیست که بتوان با تحلیلی روانشناسانه به عمق آن رسید. این عوارض در عصر جاهلیت و پس از آن در دورۀ نبوی و علوی شدیدتر بود، اما چنین حوادثی پیش نیامد؛ زیرا بستر باطنی شرارتها در پیدایش مصیبت عاشورا به وجود نیامده بود و خباثتی که از عهدۀ این جنایت برآید، قبل از سال 61 هجری به حدّ لازم، طینتها را تصرّف نکرده بود.
روزی رسولخدا صلی الله علیه و آله با خانوادۀ خود، از ظلم به آنان و شهادتشان بعد از خود سخن گفت. امام حسین علیه السلام که کودکی بیش نبود، از او پرسید: «چه کسانی ما را به قتل میرسانند؟» نبیّ مکرّم فرمودند: «بدترین مردم».(1)
... فَقَالَ الْحُسَینُ علیه السلام: «وَ مَنْ یقْتُلُنَا یا رَسُولَ اللهِ!» قَالَ: «شِرَارُ النَّاسِ...» (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 131.)
1) (1)
این قلم، تحلیل جامعهشناختی و بررسیهای روانشناسانه را در تبیین حادثۀ کربلا رد نمیکند؛ ولی کافی هم نمیداند؛ زیرا تحلیلهای آسیب شناختی، تنزیل و ظاهر واقعه را بررسی میکند و در آخر، علل پیروزی و موانع آن را اثبات میکند؛ ولی عوامل باطنی که در دسترس معصومین است، ما را به واقعیات میرساند. حادثۀ عاشورا بیش از آنکه مولود اسباب مشهود خود باشد، معلول علل غیبی و باطنی است که بدون توجه به آنها، تبیین این واقعه، دقیق نخواهد بود.
جان کلام آنکه، بر فرض اگر امام حسین علیه السلام با یزید بیعت و سیاست بنیامیه را تایید میکرد و داعی حکومت هم نمیداشت؛ اما این افراد با این حدّ نصاب از خباثت در زمان او میبودند، باز هم واقعۀ طفّ و شهادت امام و یارانش با همین مصائب و فجایع، توسط آنان رخ میداد.
بعضی از قاتلین امام حسین علیه السلام، سالها پیش از واقعۀ عاشورا، با شنیدن خبر ارتکاب این جنایت از طریق صاحب غیب الهی، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آن را باور نمیکردند؛ زیرا خود را در شمار دوستان و اصحاب خاص او میدانستند؛ در حالی که حبّ و بغض، بر عهدۀ طینت است و با ادّعا به دست نمیآید.
ابوحمزه از سوید بن غفله نقل میکند که مردی حضور حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام شرفیاب شده، عرض کرد: «از وادی القری گذشتم و دیدم خالد بن عرفطه از دنیا رفته است». علی علیه السلام فرمود: «نه او نمرده است؛ زیرا نخواهد مُرد، مگر بعد از آنکه پیشآهنگ لشکر ضلالت و گمراهی شود و پرچمدار آن، حبیب بن جماز باشد». مردی از پایین منبر عرضه داشت: «به خدا سوگند! من شیعه و دوست شما هستم و در خود چنین دشمنی با شما را نمیبینم». علی علیه السلام پرسید: «تو کیستی؟» او گفت: «من حبیب بن جمازم».
حضرت فرمود: «اگر تو پسر جماز هستی، چنان پرچمی را به دوش خواهی کشید و از باب الفیل وارد خواهی شد». حبیب بن جماز از محضر حضرت علی علیه السلام خارج شد، در حالی که مولا کلام خود را تکرار میکرد.
ابوحمزه در ادامه میگوید که پس از شهادت حضرت امیرالمؤمنین و امام حسن علیهما السلام، در دوران امامت امام حسین علیه السلام، ابن زیاد، عمر بن سعد را با لشکری به جنگ آن حضرت فرستاد و خالد نامبرده را پیش آهنگ و حبیب ابن جماز را پرچمدار آن قرار داد و او با همان پرچم از باب الفیل وارد مسجد کوفه شد.(1)
حدثنا عبدالله بن محمد عن الحسن بن محبوب عن أبیحمزة عن سوید بن غفلة قال أنا عند أمیرالمؤمنین علیه السلام إذا أتاه رجل فقال: «یا أمیرالمؤمنین! جئتک من وادی القری و قد مات خالد بن عرفطة.» فقال أمیرالمؤمنین علیه السلام: «إنه لم یمت.» فأعادها علیه. فقال له علی علیه السلام: «لم یمت والذی نفسی بیده، لایموت.» فأعادها علیه الثالثة. فقال: «سبحان الله أخبرک أنه مات و تقول لم یمت.» فقال له علی علیه السلام: «لم یمت والذی نفسی بیده لایموت حتی یقود جیش ضلالة یحمل رایته حبیب بن جماز.» قال فسمع بذلک حبیب فأتی أمیرالمؤمنین علیه السلام، فقال: «ناشدک فی و أنا لک شیعة و قد ذکرتنی بأمر لا والله ما أعرفه من نفسی.» فقال له علی علیه السلام: «إن کنت حبیب بن جماز، فتحملها.» فولی حبیب بن جماز و قال: «إن کنت حبیب بن جماز، لتحملنها.» قال أبوحمزة فوالله ما مات حتی بعث عمر بن سعد إلی الحسین بن علی علیه السلام و جعل خالد بن عرفطة علی مقدمته و حبیب صاحب رایته. (بصائر الدرجات، ص 298.)
شیخ مفید بعد از نقل این روایت میگوید که این روایت مستفیض و در میان اهل حدیث معروف است و در بین جماعت کوفیان، به عنوان معجزهی امیرالمؤمنین علیه السلام تلقی میشود و هیچ کس منکر آن نیست. (الإرشاد، ج 1، ص 329 و 330 و ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 2، ص 270.)
1) (1)
حضرت علی بن الحسین علیه السلام از پدر بزرگوارش نقل میکند که وقتی امیرالمؤمنین علی علیه السلام قصد کرد که برای جنگ با خوارج به سوی نهروان برود، از مردم کوفه خواست که در مدائن اردو بزنند. شبث بن ربعی، عمرو بن حریث، اشعث بن قیس و جریر بن عبدالله بجلی، به قصد سرپیچی از جنگ، به بهانۀ تأمین حوایج خود، از آن حضرت خواستند تا بعد از انجام آن امور به لشکر ملحق شوند. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ضمن بهانه خواندن عمل آنان فرمود: «من از آنچه در قلبهای شما میگذرد، خبر دارم». سپس ادامه داد: «همواره در میان اصحاب رسولخدا صلی الله علیه و آله منافقین وجود داشتند. در میان یاران من هم چهرههای نفاق وجود دارند». آنگاه خطاب به شبث بن ربعی و عمرو بن حریث فرمود: «طبق خبری که رسولخدا صلی الله علیه و آله به من داده است، شما دو نفر فرزندم حسین علیه السلام را به قتل میرسانید».(1)
عن علی بن الحسین عن أبیه علیهما السلام قال لما أراد علی علیه السلام أن یسیر إلی النهروان. استنفر أهل الکوفة و أمرهم أن یعسکروا بالمدائن. فتأخر عنه شبث بن ربعی و عمرو بن حریث و الأشعث بن قیس و جریر بن عبدالله البجلی و قالوا أتأذن لنا أیاما نتخلف عنک فی بعض حوائجنا و نلحق بک. فقال لهم: «قد فعلتموها سوأة لکم من مشایخ فوالله ما لکم من حاجة؛ تتخلفون علیها و إنی لأعلم ما فی قلوبکم...» ثم قال: «لئن کان مع رسول الله صلی الله علیه و آله منافقون. فإن معی منافقین أما والله یا شبث! و یابن حریث! لتقاتلان ابنی الحسین علیه السلام؛ هکذا أخبرنی رسول الله صلی الله علیه و آله.» (الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 226.)
موعظهها و هشدارهای امام حسین علیه السلام در روز عاشورا، وجدان آنان را بیدار نکرد؛ زیرا جنس قلب آنها از سنخ ظرفهای انسانی نبود.
صبح عاشورا حضرت فریاد زد: «ای شبث بن ربعی! ای حجار بن ابجر! ای قیس بن اشعث! وای یزید بن حارث! آیا در نامههایتان به من ننوشتید که
1) (1)
درختان، میوه داده و باغات سرسبز است و سپاه عظیمی برای شما آماده است؟» جملگی پاسخ دادند که خیر ما به تو نامه ننوشتیم. حضرت فرمودند: «به خدا قسم که شما به من نامه نوشتید».(1)
فنادی: «یا شبث بن ربعی! و یا حجار بن ابجر! و یا قیس بن الاشعث! و یا یزید بن الحارث! ألم تکتبوا إلی أن قد أینعت الثمار، و أخضر الجناب، و طمت الجمام، و إنما تقدم علی جند لک مجند.» فأقبل قالوا له: «لم نفعل.» فقال: «سبحان الله! بلی والله، لقد فعلتم.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 425.)
شبث بن ربعی، براساس خبرهای غیبی که شنیده بود، در آغاز از جنگ با آن حضرت پرهیز میکرد و خود را از عبیدالله دور نگه میداشت. حتی اظهار بیماری کرد؛ اما وقتی خود را در فرصتهای پیش آمده از دیگران عقب افتاده دید، در کنار فرماندهان لشکر کوفه قرار گرفت.(2)
بعد از شهادت امام حسین علیه السلام هم از شبث شنیده شد که میگفت: «خدا هرگز به مردم این شهر (کوفه)، خیر و رشدی نخواهد داد. آیا تعجّب نمیکنید که ما همراه علی بن ابیطالب علیه السلام و پس از او همراه پسرش حسن بن علی علیه السلام به مدت پنج سال با خاندان ابوسفیان جنگیدیم، پس از آن به فرزند او حسین علیه السلام که بهترین مردم روی زمین بود، تاختیم و به همراه خاندان معاویه و پسر سمیۀ زناکار با وی جنگیدیم. این ضلالت بزرگی است».(3)
1) (1)
2) (2) أَرْسَلَ إِلَی شَبَثِ بْنِ رِبْعِی أَنْ أَقْبِلْ إِلَینَا وَ إِنَّا نُرِیدُ أَنْ نُوَجِّهَ بِکَ إِلَی حَرْبِ الْحُسَینِ علیه السلام. فَتَمَارَضَ شَبَثٌ وَ أَرَادَ أَنْ یعْفِیهُ ابْنُ زِیادٍ. فَأَرْسَلَ إِلَیهِ: «أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ رَسُولِی أَخْبَرَنِی بِتَمَارُضِکَ وَ أَخَافُ أَنْ تَکُونَ مِنَ الَّذِینَ إِذا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ إِنْ کُنْتَ فِی طَاعَتِنَا فَأَقْبِلْ إِلَینَا مُسْرِعاً.» فَأَقْبَلَ إِلَیهِ شَبَثٌ بَعْدَ الْعِشَاءِ لِئَلَّا ینْظُرَ إِلَی وَجْهِهِ فَلَایرَی عَلَیهِ أَثَرَ الْعِلَّة. (بحارالأنوار، ج 44، ص 385.)
3) (3) قال ابوزهیر العبسی فأنا سمعته فی إمارة مصعب یقول: «لایعطی الله أهل هذا المصر خیرا أبدا، و لایسددهم لرشد، ألاتعجبون إنا قاتلنا مع علی بن ابیطالب علیه السلام و مع إبنه من بعده آل ابی
شبث علت رفتار آن چنانی کوفیان با امام حسین علیه السلام را گمراهی میدانست؛ اما امام معصوم است که از نهاد و بخش ناپیدا و آلودۀ انسانها اطلاع دارد. آنگونه که علی علیه السلام از ریشۀ نفاق در قلب آنان باخبر بود.
با وجود آنکه تاریخ عاشورا توسط مورخین بیطرف و گاه با اشراف خلفای بنیعباس نگارش یافته است؛ اما هیچ گزارشی از حضور عابدان، عارفان، قاریان برجسته و عالمان دینی برای حمایت از بنیامیه در جنگ با امام حسین علیه السلام ثبت نشده است و هیچ یک از صحابۀ باقیماندۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله در بین آنان نبود. غیر از عهدشکنی، مشارکت در قتل فرزند پیامبر و حرامخواری، به سختی میتوان صفت کلی و مشترک برای مزدوران عبیدالله بن زیاد و لشکریان عمر بن سعد پیدا کرد؛ اما در بین آنها مولود نامشروع، شاربالخمر و جانیان سابقهدار فراوانی وجود داشت.
صبح روز عاشورا و قبل از شروع جنگ، امام حسین علیه السلام به سوی سربازان عمر بن سعد آمد و از آنها خواست ساکت شوند تا سخن بگوید. آنان تقاضای امام را نپذیرفتند و فرزند پیامبر در میان فریادهای آنان به ایراد سخن پرداخت. او فرمود: «وای بر شما! چرا سکوت نمیکنید تا سخنان من به گوشتان برسد؟ من شما را به رشد و تعالی دعوت میکنم. هر کس مرا اطاعت کند رستگار و هر کس نافرمانی کند، هلاک میشود. همۀ شما در نافرمانی از من هستید و به سخنان من گوش فرا نمیدهید». سپس به بیان سبب نافرمانی آنان اشاره کرد
و فرمود: «سراسر درآمد شما کوفیان حرام است. شکمهای شما از حرام پُر شده است و قلبهایتان مهر خورده و سخن حقّ در آنها تأثیر ندارد».(1)
لماعبأ عمر بن سعد أصحابه لمحاربة الحسین علیه السلام و رتبهم فی مراتبهم و أقام الرایات فی مواضعها، و عبأ الحسین علیه السلام أصحابه فی المیمنة و المیسرة، فأحاطوا بالحسین من کلّ جانب حتی جعلوه فی مثل الحلقة، خرج الحسین علیه السلام من أصحابه حتی أتی النّاس فاستنصتهم، فأبوا أن ینصتوا. فقال لهم: «ویلکم، ما علیکم أن تنصتوا إلی، فتسمعوا قولی و إنما أدعوکم إلی سبیل الرشاد، فمن أطاعنی کان من المرشدین ومن عصانی کان من المهلکین، و کلکم عاص لأمری، غیرمستمع لقولی، قد انخزلت عطیاتکم من الحرام و ملئت بطونکم من الحرام، فطبع الله علی قلوبکم.» (الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 8 و 9.)
فتوحات اعراب در ایران به دست سربازانی که بعد از جنگ اکثر آنان در کوفه ساکن شدند، درآمد فراوانی به بیتالمال واریز کرد که به دستور خلیفۀ دوم، بیشتر آن به فاتحین کوفی پرداخت میشد. این درآمد بیحساب کوفیان در دورۀ امارت امیرالمؤمنین علی علیه السلام محدود شد؛ اما آثارش از گذشته و ادامۀ آن در دورۀ معاویه، نشانههای بدتر از جاهلیت اولی در کوفه به وجود آورد.
عبیدالله در آخرین نامۀ خود که توسط شمر برای عمر بن سعد ارسال کرد، از او خواست که بعد از شهادت امام حسین علیه السلام بدن مطهر آن بزرگوار را لگدمال اسبان کند. او در آخر نامه چنین نوشت: «لطمه و ضرر زدن بعد از مرگ حسین در مرام من نیست؛ اما قسم خوردهام که این کار را بکنم».(2)
طبق دستور عبیدالله، بعد از شهادت امام، ده نفر به نامهای أسید بن مالک، هانی بن ثبیت الحضرمی، واخط بن ناعم، صالح بن وهب الجعفی، سالم بن خثیمة الجعفی، رجاء بن منقذ العبدی، عمر بن صبیح الصیداوی، حکیم بن الطفیل السنبسی، اخنس بن مرثد و اسحاق بن حویه، به دستور عمر بن سعد با اسبان خود بر جسم و سینۀ مطهّر حضرت سیدالشهدا علیه السلام تاختند. چنانکه استخوانهای بدن و سینۀ او از شدّت شکستگی، نرم شد.(1)
بعد از واقعۀ عاشورا، از هویت و وضع خانوادگی این عدّه تحقیق بهعمل آمد و معلوم شد، ده نفری که اسب بر بدن مطهّر آن بزرگوار تاختند، زاییدۀ زنا بودند.(2)
امام حسین علیه السلام در خطابی از عبیدالله بن زیاد، زنازاده پسر زنازاده یاد کرده است.(3)بعد از شهادت حضرت، بعضی از معتمدین با گریه و زاری میگفتند چه
1) (1) نادی عمر بن سعد من ینتدب الحسین علیه السلام. فیوطئ الخیل ظهره فانتدب منهم عشرة و هم أسید بن مالک و هانی بن ثبیت الحضرمی و واخط بن ناعم و صالح بن وهب الجعفی و سالم بن خثیمة الجعفی و رجاء بن منقذ العبدی و عمر بن صبیح الصیداوی و حکیم بن الطفیل السنبسی و أخنس بن مرثد و إسحاق بن حویة. فوطئته خیولهم حتی رضّوه. المفید، الارشاد، ج 2، ص 113؛ البلاذری، أنساب الأشراف، ج 3، ص 204؛ ابن الأثیر، الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 80؛ الخوارزمی، مقتل الحسین، ج 2، ص 44. (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 78.)
2) (2) قَالَ أَبُوعَمْرو الزَّاهِدُ سَبَرْنَا أَحْوَالَ هَؤُلَاءِ الْعَشَرَةِ وَ وَجَدْنَاهُمْ أَوْلَادَ الزِّنَا. (مثیرالأحزان، ص 79.)
3) (3) فقال (الحسین علیه السلام): «یا عمر أنت تقتلنی و تزعم أن یولیک الدعی بن الدعی بلاد الری و جرجان؟ والله، لا تتهنأ بذلک أبدا.» (الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 10.)
ذلّتی دامن امّت اسلامی را گرفت که فرزند زناکار، فرزند پیامبر را به قتل رساند.(1)
قَالَ إِنَّ أَبَابَکْرٍ الْهُذَلِی لَمَّا قُتِلَ الْحُسَینُ علیه السلام بَکَی حَتَّی اخْتَلَجَ مَنْکِبَاهُ وَ قَالَ وَاذُلَّاهْ لِاُمَّةٍ قَتَلَ ابْنُ دَعِیهَا ابْنَ نَبِیهَا. (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 75.)
روز عاشورا، غلام زیاد بن ابوسفیان، از طرف عمر بن سعد در مقابل عبدالله بن عمیر کلبی (از یاران امام علیه السلام) قرار گرفت. ابن عمیر، او را زنازاده خطاب کرد.(2)
شرابخواری صفت آشکار در بعضی از سربازان عمر بن سعد بود؛ بهطوری که به این صفت شناخته شده بودند و با وجود آنکه قرآن نهی صریح از آن کرده، آنان باکی از فضاحت شهرت به شرابخواری نداشتند؛ زیرا یزید شرابخوار(3)مقتدای آنها بود. وقتی تمیم بن حصین، سعی امام علیه السلام را در اقامۀ نماز دید، به او گفت: «نمازت مورد قبول درگاه الهی نیست». حبیب بن مظاهر برآشفت و به او گفت: «آیا خداوند نماز فرزند رسول خدا را نمیپذیرد و نماز تو را که دائماً مشروب میخوری، قبول میکند».(4)
1) (1)
2) (2) . خرج یسار مولی زیاد بن ابیسفیان و سالم مولی عبیدالله بن زیاد، فقالا: «مَن یبارز؟...» و یسار مستنتل امام سالم، فقال له الکلبی: «یابن الزانیة...». (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 429.)
3) (3) (قال الحسین علیه السلام): «یزید رجل فاسق شارب خمر قاتل النفس المحرمة معلن بالفسق، مثلی لایبایع لمثله.» (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 14.)
4) (4) قَالَ ابْنُ حُصَینٍ: «إِنَّهَا لَاتُقْبَلُ مِنْکَ.» قَالَ حَبِیبُ بْنُ مُظَاهِرٍ: «لَایقْبَلُ مِنْ آلِ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وَ أَنْصَارِهِمْ وَ تُقْبَلُ مِنْکَ وَ أَنْتَ شَارِبُ الْخَمْرِ.» (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 65.)
در میان لشکریان کوفه عدّهای جنگ با فرزند پیامبر را عمل صالح دانسته
و آن را با قصد قربت انجام دادند؛(1)
علی بن الحسین علیهما السلام قال: «لا یوم کیوم الحسین علیه السلام أزدلف علیه ثلاثون ألف رجل یزعمون أنهم من هذه الأمة کل یتقرب إلی الله - عزوجل - بدمه و هو بالله یذکرهم فلایتعظون...» (الأمالی للصدوق، م 70، ص 462.)
در حالی که علاوه بر قصد قربت، باید ذات عمل هم دارای غایت معقول و حاوی مصالح واقعی غیرظالمانه باشد. این بصیرتی است که دشمنان امام حسین علیه السلام با وجود مسلمانی، از آن بهرهای نداشتند تا اینکه با قصد تقرّب به خدا، برای حفظ حکومت پلیدترین خلیفۀ اموی، به انسان کامل و فرزند رسول الله صلی الله علیه و آله ظلم کردند و فجیعترین رفتار را نسبت به او روا داشتند.(2)آنان هرگز متوجه نشدند که ظلم با عبادت و اخلاص نمیسازد.در رأس لشکر کوفه کسی قرار گرفته بود که هیچ معرفت دینی نداشت؛ بدین ترتیب، میزان معرفت و عقلانیت کسانی که بهعنوان سرباز دل به اطاعت آن فرمانده دادهاند، معلوم است. روز عاشورا، زهیر بن قین در حال سخنرانی بود که شمر سخن او را قطع کرد و فریاد زد: «ساکت شو که از سخنانت خسته شدیم». زهیر بعد از آنکه شخصیت خانوادگی شمر را برشمرد، چنین گفت: «من با تو صحبت نمیکنم؛ زیرا تو حیوانی بیش نیستی، بهخدا قسم شک دارم که حتی به دو آیۀ قرآن عمل کرده باشی. پس آمادۀ عذاب الهی در روز قیامت باش».(3)
در سابقۀ ابوحرب عبدالله بن شهر، یکی از سربازان عمر بن سعد، جنایتی است که به موجب آن سالها زندانی بود و چون مرد نترسی بود، در استخدام زورگویان بود و از آنان پول میگرفت و افراد بیگناه را ترور میکرد.(1)او شب عاشورا خود را از پاکان (الطّیّبون) که در قرآن ذکر شده، معرفی میکرد و امام حسین علیه السلام و یارانش را مقابل خود میدانست.(2)
درآمد بسیار، میل شدید به حفظ منافع دنیوی و فقدان معرفت توحیدی، ثبات رفتاری را از انسان گرفته و او را درصدد تأمین انگیزههای مادی خود قرار میدهد. در محیطی که طبقۀ تأثیرگذار چنین ویژگی را داشته باشد، بیثباتی و خیانت، نرخ مطلوب آن دیار خواهد بود. عهدشکنی، مردم کوفه را در میان بلاد اسلامی، خاص کرده بود.(3)مردم حجاز، پس از عهدشکنی کوفیان با علی بن ابی طالب و حسن بن علی علیهما السلام آنان را به خدعه و فریبکاری میشناختند.(4)
1) (1) ابوحرب السبیعی عبدالله بن شهر، و کان مضحاکا بطالا، و کان شریفا شجاعا فاتکا، و کان سعید بن قیس ربما حبسه فی جنایة. الفَتْک أَن یأْتی الرجل صاحبه و هو غارٌّ غافل حتی یشُدُّ علیه فیقتله. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 421.) فاتک: کسی که با فریب و غافلگیری دیگری را از پا درمیآورد. (لسان العرب، ج 10، ص 472.)
2) (2) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 421.
3) (3) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 383 و البلاذری؛ انساب الأشراف، ج 3، ص 161.
4) (4) قبل از خروج امام حسین علیه السلام از مکه، ابن عباس به او عرض کرد که من بر جان شما ترسناکم؛
مسلم بن عقیل بعد از دستگیری به عمر بن سعد اعتماد کرد و در حضور عبیدالله با صدای بسیار آرام چند خواهش از او کرد که بلافاصله او به قصد تملق، خواستههای مسلم را نزد پسر مرجانه افشا کرد. عبیدالله ضمن تقبیح این عمل گفت: «امین هرگز خیانت نمیکند، نباید به خائن اعتماد کرد». و با این گفتۀ خود، عمر بن سعد را خائن قلمداد کرد.(1)
روند مقابلۀ دشمنان کوفی با امام علیه السلام از زمان دستگیری مسلم بن عقیل تا شهادت اباعبدالله علیه السلام براساس عنصر خیانت و نقض پیمان بود.
امام حسین علیه السلام از غلام خود عقبة بن سمعان خواست تا نامههایی را که کوفیان از او با آنها دعوت کرده بودند، بیاورد و به حرّ و یارانش، نشان دهد؛(2)بدین ترتیب، حضرت خیانت کوفیان را ثابت کرد.
1) (1) فقام (عمر بن سعد) معه (مسلم) فجلس حیث ینظر الیه ابن زیاد، فقال له: «إن علیّ بالکوفة دیناً استدنته منذ قدمت الکوفه، سبع مائة درهم، فاقضها عنی، وانظر جثتی فاستوهبها من ابن زیاد، فوارها، و ابعث الی حسین من یرده، فإنی قد کتبت الیه اعلمه ان الناس معه، و لاأراه الا مقبلا.» فقال عمر لابن زیاد: «أتدری ما قال لی؟ إنه ذکر کذا و کذا.» قال له ابن زیاد: «إنه لایخونک الامین، ولکن قد یؤتمن الخائن.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 376.)
2) (2) فقال له الحر بن یزید: «أنا والله ما ندری ما هذه الکتب التی تذکر.» فقال الحسین: «یا عقبة بن سمعان! اخرج الخرجین الذین فیهما کتبهم الیّ.» فاخرج خرجین مملوین صحفا، فنشرها بین ایدیهم. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 402.)
هنگام ورود عمر بن سعد و سربازانش به کربلا از بزرگان کوفه، از جمله عزرة بن قیس خواست تا نزد امام حسین علیه السلام آمده و علت حضور او را در سرزمین نینوا از حضرت بپرسد. او به دلیل آنکه از دعوتکنندگان امام بود، از ملاقات با او شرم داشت و مأموریت عمر را نپذیرفت. پس از عزره، عمر بن سعد این مأموریت را به هریک از رؤسای کوفه سپرد، به همان دلیل نپذیرفتند.(1)
فبعث عمر بن سعد الی الحسین علیه السلام عزرة بن قیس الأحمسی، فقال: «ائته فسله ما الذی جاء به؟ و ماذا یرید؟» و کان عزرة ممن کتب الی الحسین علیه السلام فاستحیا منه أن یأتیه، قال: «فعرض ذلک علی الرؤساء الذین کاتبوه.» فکلهم أبی و کرهه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 410.)
روز عاشورا حضرت اباعبدالله علیه السلام جفای شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، قیس بن اشعث و یزید بن حارث را که از بزرگان کوفه بودند و به او دعوتنامه نوشته بودند افشا کرد.(2)
اساس مقابلۀ کوفیان بر قساوت و سنگدلی بود.(3)دفاع شجاعانۀ انصار سیدالشهدا علیه السلام عمر بن سعد را بر آن داشت تا چند نفر را برای بههم ریختن
1) (1)
2) (2) فنادی (الحسین علیه السلام): «یا شبث بن ربعی! و یا حجار بن أبجر! و یا قیس بن الاشعث! و یا یزید بن الحارث! ألم تکتبوا إلیّ أن قد أینعت الثمار، و اخضر الجناب، و طمت الجمام، و انما تقدم علی جند لک مجند.» فاقبل قالوا له: «لم نفعل.» فقال: «سبحان الله بلی والله، لقد فعلتم.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 425.)
3) (3) زینب کبری علیها السلام در کوفه خطاب به مردم فرمود: «قَتَلْتُمْ خَیرَ رِجَالاتٍ بَعْدَ النَّبِی صلی الله علیه و آله وَ نُزِعَتِ
آرایش لشکر اندک امام، مأموریت دهد تا به چپ و راست آن حمله برند. یاران امام، یکی از آنان را از پا درآوردند. بلافاصله ابن سعد فرمان داد برای نفوذ در اردوگاه امام و از پا افکندنشان خیام حسینی را به آتش کشند. پس از آن، شمر به میان خیام نفوذ کرد و با نیزۀ خود به زنان حمله برد و فریاد زد: «آتشی به من دهید تا این خیمه و اهل آن را به آتش بکشم». زنان شیونکنان از خیمه خارج شدند. امام حسین علیه السلام فرمود: «ای پسر ذیالجوشن! خداوند تو را با آتش بسوزاند که میخواهی خانوادۀ مرا با آتش از بین ببری».(1)
سربازان کوفی پس از شهادت امام و یارانش با قساوت و بیرحمی به بازماندگان ضعیف و مصیبتدیدۀ کاروان حسینی، چون: زنان، کودکان و بیماران که قدرت بر جنگ نداشتند، حمله برده و در غارت آنان بر یکدیگر
1) (1) فلما رای ذلک عمر بن سعد ارسل رجالا یقوضونها عن أیمانهم و عن شمائلهم لیحیطوا بهم، قال: فاخذ الثلاثة و الأربعة من اصحاب الحسین علیه السلام یتخللون البیوت فیشدون علی الرجل و هو یقوض و ینتهب فیقتلونه و یرمونه من قریب و یعقرونه فأمر بها عمر بن سعد عند ذلک فقال: «أحرقوها بالنار، و لاتدخلوا بیتاً و لاتقوضوه.» فجاءوا بالنار. فأخذوا یحرقون، فقال حسین: «دعوهم فلیحرقوها، فإنهم لو قد حرقوها لم یستطیعوا ان یجوزوا إلیکم منها.» و کان ذلک کذلک، و أخذوا لایقاتلونهم الا من وجه واحد... حمل شمر بن ذیالجوشن حتی طعن فسطاط الحسین برمحه، و نادی: «علی بالنار حتی احرق هذا البیت علی اهله.» قال: «فصاح النساء و خرجن من الفسطاط.» صاح به الحسین علیه السلام: «یابن ذیالجوشن! أنت تدعو بالنار لتحرق بیتی علی اهلی، حرّقک الله بالنار.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 438.)
سبقت میگرفتند. فاطمه دختر امام حسین علیه السلام که در حادثۀ آن روز خردسال بود، سالها بعد، از آن واقعه چنین یاد میکند: «مردی که به حال ما گریه میکرد، برای غارت خلخال پایم به من یورش آورد. به او گفتم: «ای دشمن خدا! اگر سرقت میکنی، چرا گریه میکنی؟» جواب داد: «چرا گریه نکنم در حالی که اموال دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله را غارت میکنم». به او گفتم: «پس سرقت نکن». گفت: «اگر من سرقت نکنم، دیگری چنین خواهد کرد». سپس هر چه بود غارت کرد و رفت».(1)
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ زِیادِ بْنِ الْمُنْذِرِ عَنْ عَبْدِاللهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ أُمِّهِ فَاطِمَةَ بِنْتِ الْحُسَینِ علیه السلام قَالَ: «دَخَلَتِ الْعَامَّةُ عَلَینَا الْفُسْطَاطَ وَ أَنَا جَارِیةٌ صَغِیرَةٌ وَ فِی رِجْلَی خَلْخَالانِ مِنْ ذَهَبٍ. فَجَعَلَ رَجُلٌ یفُضُّ الْخَلْخَالَینِ مِنْ رِجْلَی وَ هُوَ یبْکِی، فَقُلْتُ: «مَا یبْکِیکَ یا عَدُوَّ اللهِ» فَقَالَ: «کَیفَ لَاأَبْکِی وَ أَنَا أَسْلُبُ ابْنَةَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله» فَقُلْتُ: «لَاتَسْلُبْنِی.» قَالَ: «أَخَافُ أَنْ یجِیءَ غَیرِی فَیأْخُذَهُ.» قَالَتْ وَ انْتَهَبُوا مَا فِی الْأَبْنِیةِ؛ حَتَّی کَانُوا ینْزِعُونَ الْمَلَاحِفَ عَنْ ظُهُورِنَا.» (أمالی الصدوق، م 31، ح 2.)
امام حسین علیه السلام میدانست آنان مردمی هستند که در تملق و جلب رضایت بنیامیه هر بیرحمی و جنایتی که از دستشان برآید، انجام میدهند؛ لذا، قبل از جنگ به اصحاب خود دستور داد تا پشت خیمهها خندقی ایجاد و داخل آن را پر از هیزم کنند و صبح عاشورا آن را آتش زد تا فرصت حملۀ دشمن را از پشت خیام بگیرد.(2)
اگر این خندق وجود نداشت، معلوم نبود سنگدلی اهل کوفه با فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله چه میکرد. آنان از کشتن زنان و کودکان هم خودداری نمیکردند.
جلوگیری آنان از رسیدن آب به امام و خانوادهاش، نقطۀ سیاه تاریخ کوفه است که نمونه ندارد.
روز هفتم محرم، نامۀ عبیدالله به عمر بن سعد رسید. در آن نامه به فرمانده لشکرکوفه دستور داد که بین آب فرات و امام حسین علیه السلام مانع ایجاد کند تا دست او و یارانش به آب نرسد. او در نامۀ خود ضمن تهمت به امیرالمؤمنین، این عمل را انتقام از علی علیه السلام بیان کرد که نسبت به عثمان این گونه انجام داد.(1)
جاء من عبیدالله بن زیاد کتاب الی عمر بن سعد: «أما بعد، فحل بین الحسین علیه السلام و أصحابه و بین الماء، و لایذوقوا منه قطرة، کما صنع بالتقی الزکی المظلوم امیرالمؤمنین عثمان بن عفان.» قال: فبعث عمر بن سعد، عمرو بن الحجاج علی خمسمائة فارس، فنزلوا علی الشریعة، و حالوا بین حسین و أصحابه و بین الماء أن یسقوا منه قطرة، و ذلک قبل قتل الحسین علیه السلام بثلاث. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 412.)
البته حرف عبیدالله تهمتی است به حضرت علی علیه السلام که تاریخ خلاف آن را شهادت داده است.هلال بن نافع از قساوت شدید لشکر عمر بن سعد چنین نقل میکند که امام حسین علیه السلام از آنان خواست که برای رفع عطش اهل بیت و یاران خود، کسی از کوفیان مزاحم آبآوری آنان نشود؛ اما کوفیان ناجوانمردانه او و همراهانش را تشنه نگه داشتند. گویا در دلهای آنان ذرّهای رحم و مروت نبود.(2)سربازان عمر بن سعد تا سه روز آب را بر خاندان پیامبر بستند.
1) (1)
2) (2) طَلَبَ (الحسین علیه السلام) مِنْهُمْ مَاءً فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ: «وَاللهِ لَاتَذُوقُهُ حَتَّی تَرِدَ الْحَامِیةَ فَتَشْرَبَ مِنْ حَمِیمِهَا.» فَقَالَ: «بَلْ أَرِدُ عَلَی جَدِّی رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وَ أَسْکُنُ مَعَهُ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ وَ أَشْرَبُ مِنْ ماءٍ غَیرِ آسِنٍ وَ أَشْکُو إِلَیهِ مَا ارْتَکَبْتُمْ مِنِّی وَ فَعَلْتُمْ بِی.» فَغَضِبُوا بِأَجْمَعِهِمْ حَتَّی کَأَنَّ الرَّحْمَةَ سُلِبَتْ مِنْ قُلُوبِهِمْ. (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 75.)
شجاعت امام حسین علیه السلام و اصحابش در جنگ، جرأت روبهرو شدن را از کوفیان گرفته بود. یکی از شیوههای ناجوانمردانۀ لشکر ابن سعد در تقابل با انصار حسینی، قطع کردن دست و پاهای اسبان آنان بود تا بتوانند بر آنها غلبه کنند.(1)
وَجّهَ عمر بن سعد، فاقبلوا حتی إذا دنوا من الحسین و أصحابه رشقوهم بالنبل، فلم یلبثوا ان عقروا خیولهم، و صاروا رجالة کلهم؛ تیراندازان به یاران حسین علیه السلام نزدیک شدند و آنان را تیرباران کردند و تمام اسبهای آنها را پی کردند و یاران امام همه پیاده میجنگیدند. (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 66 و الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 437.)
کوردلان کوفی در حالی که سواره بودند، با پرتاب سنگ و انداختن تیر با یاران پیادۀ سیدالشهدا علیه السلام مقابله کردند.
1) (1)
عمرو بن حجاج، بههم ریختگی لشکر کوفه را دید و فریاد زد: «ای احمقها! آیا نمیدانید که به جنگ چه کسانی آمدهاید؟ اینان بهترین جنگجویان و سوارکاران کوفه هستند. پس به تنهایی با آنان روبهرو نشوید؛ زیرا آنها اندک هستند، اما بسیارند گروههای کم که به راحتی نابود نمیشوند». او در پایان تهدید خود قسم یاد کرد که اگر با سنگ به جنگ آنان بروید، نابودشان میکنید.(1)
فصاح عمرو ابن الحجاج بالناس: «یا حمقی! أتدرون من تقاتلون، فرسان المصر، قوما مستمیتین، لایبرزن لهم منکم احد، فإنهم قلیل، و قل ما یبقون، والله لو لم ترموهم الا بالحجارة لقتلتموهم.» فقال عمر بن سعد: «صدقت، الرأی ما رایت، و ارسل الی الناس یعزم علیهم الا یبارز رجل منکم رجلا منهم.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 435.)
آنقدر سیل پیکانها و تیرهای دشمنان زیاد بود(2)که حضرت از آن به استقبال از مرگ تعبیر کرد.(3)کوفیان با دیدن شهامت یاران امام، بسیار عصبانی شده و دیوانهوار با سنگ به شیردلان عاشورایی حمله کردند. وقتی عابس بن ابیشبیب با شجاعت مبارز طلبید، عمر بن سعد فرمان داد تا او را از همه طرف سنگباران کنند.(4)
1) (1)
2) (2) قاتلوهم حتی انتصف النهار أشد قتال خَلقه الله. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 438.)
3) (3) تَقَدَّمَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ وَ قَالَ: «یا أَهْلَ الْعِرَاقِ! اشْهَدُوا أَنِّی أَوَّلُ رَامٍ فَرَشَقُوا کَالسَّیلِ.» فَقَالَ الْحُسَینُ علیه السلام: «هِی رُسُلُ الْقَوْمِ إِلَیکُمْ فَقُومُوا رَحِمَکُمُ اللهُ إِلَی الْمَوْتِ.» (المناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 100.)
4) (4) فاخذ (عابس) ینادی: «ألا رجل لرجل.» فقال عمر بن سعد: «ارضخوه بالحجارة.» قال: «فرمی بالحجارة من کل جانب.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 444؛ ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 185 و ابن أثیر؛ الکامل، ج 4، ص 73.)
آن روز حملات از راه دور مردم کوفه به اصحاب، در هنگام نماز هم قطع نشد.(1)
أن سعید بن عبدالله الحنفی تقدم أمام الحسین فاستهدف لهم یرمونه بالنبل کلما أخذ الحسین علیه السلام یمینا و شمالا قام بین یدیه فما زال یرمی به حتی سقط إلی الأرض. (بحارالأنوار، ج 45، ص 21.)
جوانی که پدرش در همان میدان به شهادت رسیده بود، به همراه مادر خود از خیمه خارج شد. مادرش به او گفت: «فرزندم! در حضور فرزند رسول خدا با دشمنانش جهاد کن تا در راه دفاع از او به مقام شهادت نایل شوی». جوان، مادرش را اطاعت کرده و آمادۀ جهاد شد. امام حسین علیه السلام فرمود: «چون پدر این جوان لحظاتی پیش به شهادت رسیده است، کشته شدن او برای مادر بسیار سخت خواهد بود». او با شنیدن این سخنان، نزد امام آمد و عرض کرد که جهاد من طبق خواستۀ مادرم است. سپس با رجزی که سراسر آن حاوی عشق به مولایش بود، به جنگ پرداخت تا به شهادت رسید. سربازان عمر بن سعد به منظور تضعیف روحیۀ مادر آن جوان و پشیمان کردن او از ترغیب فرزند خود به دفاع از حسین علیه السلام سر پسرش را از تن جدا کرده و به سوی اردوگاه امام پرتاب کردند. مادر، سر فرزند خود را برداشت و شهادتش را به او تبریک گفت. سپس آن را به سوی دشمن پرتاب کرد، عمود خیمه را برداشت و به جنگ با دشمن پرداخت تا به آنان بفهماند که اگر از خانوادۀ او مردی نمانده
1) (1)
تا از حسین دفاع کند، خود او توان چنین کاری را دارد. امام علیه السلام از وی خواست که برگردد و او را دعا کرد و آن زن به خیمه بازگشت.(1)
خرج من بعده شاب قتل أبوه فی المعرکة، و کانت امّه عنده، فقالت: «یا بنی! اخرج فقاتل بین یدی ابن رسول الله صلی الله علیه و آله حتی تقتل.» فقال: «أفعل.» فخرج، فقال الحسین علیه السلام: «هذا شاب قتل أبوه، و لعل أمه تکره خروجه.» فقال الشاب: «أمی أمرتنی یابن رسول الله!» فخرج و هو یقول: «أمیری حسین و نعم الأمیر، سرور فؤاد البشیر النذیر، علی و فاطمة والداه، فهل تعلمون له من نظیر.» ثمّ قاتل فقتل، و حُزَّ رأسَهُ و رُمِی به إلی عسکر الحسین، فأخذت أُمّه رأسَه، و قالت له: «أحسنت یا بنی! یا قرة عینی و سرور قلبی!» ثمّ رمت برأس ابنها رجلا فقتلته و أخذت عمود خیمة و حملت علی القوم و هی تقول: «أنا عجوز فی النسا ضعیفة، بالیة خاویة نحیفة، أضربکم بضربة عنیفة، دون بنیفاطمة الشریفة.» فضربت رجلین فقتلتهما، فأمر الحسین علیه السلام بصرفها و دعا لها. (الخوارزمی؛ مقتل الحسین، ج 2، ص 25.)
1) (1)
جمعی از آنان به نفرین امام حسین علیه السلام بدون هیچ مهلتی در مقابل چشم همۀ حاضران در عاشورا عقوبت شدند. آن روز مردی فریاد زد: «حسین کجاست؟» حضرت فرمود: «من هستم». مرد گفت: «خود را آمادۀ جهنم کن». امام فرمود: «خود را آمادۀ ملاقات با پروردگار مهربان میکنم». سپس از خداوند خواست تا او را گرفتار عذاب کند و عبرتی برای اطرافیان آن مرد قرار دهد. بلافاصله اسبش رم کرد، او را واژگون نمود و پایش در رکاب اسب ماند. سر و بدنش در اثر اصابت با سنگها قطعه قطعه شد و سرعت اجابت دعای امام، موجب تعجب دیگران شد.(1)
جَاءَ رَجُلٌ فَقَالَ: «أَینَ الْحُسَینُ؟» فَقَالَ: «هَا أَنَا ذَا.» قَالَ: «أَبْشِرْ بِالنَّارِ تَرِدُهَا السَّاعَةَ.» قَالَ: «بَلْ أَبْشِرْ بِرَبٍّ رَحِیمٍ وَ شَفِیعٍ مُطَاعٍ، مَنْ أَنْتَ؟» قَالَ: «أَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْأَشْعَثِ.» قَالَ: «اللهُمَّ إِنْ کَانَ عَبْدُکَ کَاذِباً فَخُذْهُ إِلَی النَّارِ وَ اجْعَلْهُ الْیوْمَ آیةً لِأَصْحَابِهِ.» فَمَا هُوَ إِلَّا أَنْ ثَنَی عَنَانَ فَرَسِهِ فَرَمَی بِهِ وَ ثَبَتَتْ رِجْلُهُ فِی الرِّکَابِ فَضَرَبَهُ حَتَّی قَطَعَهُ وَ وَقَعَتْ مَذَاکِیرُهُ فِی الْأَرْضِ فَوَاللهِ لَقَدْ عَجِبْنَا مِنْ سُرْعَةِ إِجَابَةِ دُعَائِهِ. (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 64.)
«زرعة بن ابان» در حالی که خطاب به مأموران شریعه فریاد میزد: «بین حسین و آب حایل شوید!» تیری به سوی امام انداخت. حضرت او را نفرین کرده و گفت: «خداوندا! او را تشنه بکش و هرگز نیامرز». زرعه به مرضی مبتلا
1) (1)
شد که به موجب آن، خون داخل دهانش را میگرفت و نمیتوانست آب بنوشد.(1)
فَقَالَ زُرْعَةُ بْنُ أَبَانِ بْنِ دَارِمٍ: «حُولُوا بَینَهُ وَ بَینَ الْمَاءِ.» وَ رَمَاهُ بِسَهْمٍ فَأَثْبَتَهُ فِی حَنَکِهِ، فَقَالَ: «اللهُمَّ اقْتُلْهُ عَطَشاً وَ لَاتَغْفِرْ لَهُ أَبَداً.» وَ کَانَ قَدْ أُتِی بِشَرْبَةٍ فَحَالَ الدَّمُ بَینَهُ وَ بَینَ الشُّرْبِ فَجَعَلَ یتَلَقَّی الدَّمَ وَ یقُولُ هَکَذَا إِلَی السَّمَاء. (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 71.)
«ابن ابیجویریه» از سربازان عمر بن سعد با نگاهی به خندق آتش حفاظتی دور خیام حسینی فریاد زد: «ای حسین! پیش از جهنم، عجله در آتش دنیا کردهای؟» امام، پس از شنیدن نام او، گفت: «خداوندا! آتش دنیا را به او بچشان». طولی نکشید که اسب او چموشی کرد و او را داخل خندق آتش انداخت.(2)
شخصی به نام «تمیم بن حصین» فریاد زد: «ای حسین! و ای یاران حسین! ببینید چگونه آب فرات چون شکم مارها موج میزند؛ به خدا قسم ذرهای از آن نخواهید چشید تا بمیرید». امام، فرمود او و پدرش اهل جهنم هستند. آنگاه عرض کرد: «خداوندا! او را با حال عطش به قتل برسان». عطش او را فرا گرفت تا از روی اسب افتاد و بدنش به اطراف اصابت کرد و به درک واصل شد».(3)
1) (1)
2) (2) أقبل رجل من عسکر عمر بن سعد علی فرس له، یقال له «ابن أبیجویریة المزنی» فلما نظر إلی النار تتقد صفق بیده و نادی: «یا حسین! و أصحاب الحسین! أبشروا بالنار فقد تعجلتموها فی الدنیا.» فقال الحسین علیه السلام: «من الرجل؟» فقیل ابن أبیجویریة المزنی. فقال الحسین علیه السلام: «اللهم أذقه عذاب النار فی الدنیا.» فنفر به فرسه فألقاه فی تلک النار فاحترق. (الأمالی للصدوق، م 30، ص 157.)
3) (3) برز من عسکر عمر بن سعد رجل آخر یقال له «تمیم بن الحصین الفزاری» فنادی: «یا حسین! و
«عبدالله بن ابیحصین» گفت: «ای حسین! این [آب] چون سفرۀ آسمانی است که نمیگذاریم از آن بنوشی». حضرت از خدا خواست تا او را تشنه بمیراند. «حمید بن مسلم» میگوید: «او را در حال بیماری عیادت کردم. آب مینوشید و سپس برمیگرداند. بعد از مدتی با تشنگی زیادی از دنیا رفت».(1)
محمد بن اشعث به امام حسین علیه السلام گفت: «ای پسر فاطمه! تو چه نسبتی با رسول خدا داری که دیگری ندارد؟» و با این سخن خواست فضیلت اهل بیت را منکر شود. امام این آیه را خواند: (إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ) سپس فرمود: «به خدا قسم که محمد صلی الله علیه و آله از آل ابراهیم محسوب میشود و عترت او هم آل محمد صلی الله علیه و آله هستند». او ابن اشعث را نفرین کرد و از خدا خواست تا ذلّتی به او دهد که هرگز روی عزّت را نبیند. آن روز، عقربی هنگام قضای حاجت، پسر اشعث را گزید و او در حالی که فرصت پوشاندن خود را پیدا نکرد، از دنیا رفت».(2)
1) (1) قال عبدالله بن ابیحصین الأزدی: «یا حسین! الاتنظر الی الماء کأنه کبد السماء؛ والله لاتذوق منه قطرة حتی تموت عطشا.» فقال حسین علیه السلام: «اللهم اقتله عطشا و لا تغفر له ابدا.» قال حمید بن مسلم: «والله لعدته بعد ذلک فی مرضه، فوالله الذی لاالهالاهو لقد رأیته یشرب حتی بغر، ثم یقیء، ثم یعود فیشرب حتی یبغر فما یروی، فما زال ذلک دابة حتی لفظ عصبه؛ یعنی نفسه.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 412.)
2) (2) أقبل آخر من عسکر عمر بن سعد یقال له محمد بن أشعث بن قیس الکندی؛ فقال: «یا حسین بن
«عبدالله بن حوزه» از بنیتمیم به انصار حسینی حمله کرد. امام او را نفرین نمود. اسبش رم کرد. او از روی زین افتاد. پای چپش در رکاب ماند و سرش به سنگ و چوب برخورد کرد تا کشته شد.(1)
بعضی از آنها بهطور عجیبی مورد غضب الهی قرار گرفتند. شخصی به نام «ابن ریاح» میگفت: «روزی، کسی را که در کربلا حضور داشت و بعد از آن، نابینا شده بود، دیدم. از علت کوریاش سؤال کردم، جواب داد که روز عاشورا در کربلا بودم؛ ولی هیچ شمشیری به حسین نزدم و تیری به سویش نینداختم. وقتی که به خانه برگشتم، نماز خواندم و مشغول استراحت شدم. در خواب
1) (1) جَاءَ رَجُلٌ مِنْ بَنِیتَمِیمٍ، یقَالُ لَهُ عَبْدُاللهِ بْنُ حَوْزَةَ. فَأَقْدَمَ عَلَی عَسْکَرِ الْحُسَینِ علیه السلام فَنَادَاهُ الْقَوْمُ: «إِلَی أَینَ ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ؟» فَقَالَ: «إِنِّی أَقْدَمُ عَلَی رَبٍّ رَحِیمٍ وَ شَفِیعٍ مُطَاعٍ.» فَقَالَ الْحُسَینُ علیه السلام لِأَصْحَابِهِ: «مَنْ هَذَا؟» قِیلَ هَذَا ابْنُ حَوْزَةَ قَالَ: «اللهُمَّ حُزْهُ إِلَی النَّارِ.» فَاضْطَرَبَتْ بِهِ فَرَسُهُ فِی جَدْوَلٍ فَوَقَعَ وَ تَعَلَّقَتْ رِجْلُهُ الْیسْرَی بِالرِّکَابِ وَ ارْتَفَعَتِ الْیمْنَی فَشَدَّ عَلَیهِ مُسْلِمُ بْنُ عَوْسَجَةَ فَضَرَبَ رِجْلَهُ الْیمْنَی فَطَارَتْ وَ عَدَا بِهِ فَرَسُهُ یضْرِبُ بِرَأْسِهِ کُلَّ حَجَرٍ وَ کُلَّ شَجَرٍ حَتَّی مَاتَ وَ عَجَّلَ اللهُ بِرُوحِهِ إِلَی النَّارِ. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 102.)
کسی به من گفت: «رسول خدا را اجابت کن که با تو کار دارد». تعجب کردم. پس مرا به محضر نبیّ مکرّم بردند، در حالی که او نشسته بود و ملکی که شمشیری از آتش به دست داشت، در خدمتش بود. همۀ کسانی که در کربلا بودند و در برابر امام حسین علیه السلام ایستادند، در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله توسط آن ملک با ضربههای آتشین از پا درآمدند. من به آن حضرت نزدیک شدم و سلام کردم. او جوابم را نداد. پس از مدّتی سر بلند کرده و فرمودند: «تو حرمت مرا زیر پا گذاردی و فرزندانم را کشتی و حقّم را رعایت نکردی». گفتم: «یا رسول الله! به خدا قسم من با هیچ اسلحهای با فرزندان شما نجنگیدم». حضرت فرمود: «درست است که با آنان جنگ نکردی؛ امّا جمعیت قاتلین را انبوه نمودی». ایشان طشتی را که از خون پر بود به من نشان داد و فرمود که این خون فرزندم حسین علیه السلام است. از آن خون برداشت و به چشم من کشید. وقتی از خواب برخاستم، دیگر چیزی را ندیدم».(1)
رَوَی ابْنُ رِیاحٍ، قَالَ لَقِیتُ رَجُلًا أَعْمَی قَدْ حَضَرَ قَتْلَ الْحُسَینِ علیه السلام فَسُئِلَ عَنْ ذَهَابِ بَصَرِهِ قَالَ: «کُنْتُ عَاشِرَ عَشَرَةٍ غَیرَ أَنِّی لَمْ أَضْرِبْ وَ لَمْ أَرْمِ فَلَمَّا رَجَعْتُ إِلَی مَنْزِلِی وَ صَلَّیتُ فَأَتَانِی آتٍ فِی مَنَامِی فَقَالَ: «أَجِبْ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله» فَقُلْتُ: «مَا لِی وَ لَهُ.» فَأَخَذَنِی یقُودُنِی إِلَیهِ فَإِذَا هُوَ جَالِسٌ فِی صَحْرَاءَ حَاسِرٌ عَنْ ذِرَاعَیهِ آخُذٌ بِحَرْبَةٍ وَ مَلَکٌ قَائِمٌ بَینَ یدَیهِ وَ فِی یدِهِ سَیفٌ مِنْ نَارٍ فَقَتَلَ أَصْحَابِی فَکُلَّمَا ضَرَبَ ضَرْبَةً الْتَهَبَتْ أَنْفُسُهُمْ نَاراً. فَدَنَوْتُ وَ جَثَوْتُ بَینَ یدَیهِ وَ قُلْتُ: «ألسَّلَامُ عَلَیکَ یا رَسُولَ اللهِ!» فَلَمْ یرُدَّ عَلَی وَ مَکَثَ طَوِیلًا ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَ قَالَ: «یا عَبْدَاللهِ انْتَهَکْتَ حُرْمَتِی وَ قَتَلْتَ عِتْرَتِی وَ لَمْ تَرْعَ حَقِّی.» فَقُلْتُ: «یا رَسُولَ اللهِ! وَاللهِ مَا ضَرَبْتُ بِسَیفٍ وَ لَاطَعَنْتُ بِرُمْحٍ وَ لَارَمَیتُ بِسَهْمٍ.» قَالَ: «صَدَقْتَ وَلَکِنَّکَ کَثَّرْتَ السَّوَادَ ادْنُ مِنِّی.» فَدَنَوْتُ فَإِذَا طَشْتٌ مَمْلُوءٌ دَماً فَقَالَ: «هَذَا دَمُ وَلَدِی الْحُسَینِ.» فَکَحَّلَنِی مِنْهُ فَانْتَبَهْتُ لَا أَرَی شَیئاً.» (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 80 و سبط بن الجوزی؛ تذکرة الخواص، ص 252.)
1) (1)
فردی از بنیسلامه نقل میکند که شبی در نزدیکی فرات با جمعی نشسته بودیم. کسی از آن جمع گفت من ندیدم کسی را که در جنگ با حسین علیه السلام شرکت کرده و بدون بلا از دنیا رفته باشد. ناگاه از آن جمع، مردی از قبیلۀ طیئ گفت: «من از کسانی بودم که در قتل حسین شرکت کردم و همواره در خوشی به سر میبرم». تا این سخن را گفت، چراغ بر روی او واژگون شد و هر چه تلاش کرد، نتوانست شعلۀ آتش را خاموش کند. به سرعت به طرف فرات دوید و خود را در آن انداخت. به دنبال او دویدیم و به محض خارج شدن از آب، من او را گرفتم و به هلاکت رساندم.(1)
عن مولی لبنیسلامة قال کنا فی ضیعتنا بالنهرین و نحن نتحدث باللیل: «ما أجد ممن أعان علی قتل الحسین علیه السلام خرج من الدنیا حتی یصیبه بلیة.» و معنا رجل من طیء فقال الطائی: «فأنا ممن أعان علی قتل الحسین علیه السلام فما أصابنی إلّا خیر.» قال و عشی السراج، فقام الطائی یصلحه فعلقت النار فی سباحته فمر یعدو نحو الفرات فرمی بنفسه فی الماء، فاتبعناه فجعل إذا انغمس فی الماء فرقت النار علی الماء فإذا ظهر أخذته حتی قتلته. (ابن عساکر؛ تاریخ دمشق، ج 14، ص 232 و سبط بن الجوزی؛ تذکرة الخواص، ص 253.)
ابن عساکر در همان کتاب، صفحهی 233 داستانی را با همین مضمون که شخصی با آتش کشته شد، نقل کرده است.
کسی از چهرۀ کریه و زشت قاتل عباس بن علی علیهما السلام که بعد از عاشورا به وجود آمده بود، پرسید. او جواب داد که شبها در خواب، جوانی را که در کربلا به قتل رساندم، سراغم میآید، مرا سوی جهنم میکشاند و من فریاد میکشم و از خواب میپرم. کنیز و همسرش میگفتند: از نعرههای او در خواب خسته شدهایم و خواب راحت نداریم.(2)
«احبش بن مرثد» یکی از کسانی بود که با اسب خود بر بدن مطهر امام حسین علیه السلام تاخت. او در یک درگیری قلبش با تیر غیبی دریده شد و از پا درآمد.(1)
«یحیی بن کعب» که لباس امام علیه السلام را به غارت برده بود، در زمستان خون از دستانش جاری و در تابستان مثل چوب خشک میشد. قطعۀ دیگر لباس حضرت را «قیس بن اشعث» غارت کرد که مردم او را با صفت زشتی میخواندند. کلاهخود امام را «مالک بن بشیر کندی» برد. هنگامی که به نزد همسرش آمد، او را از خانه بیرون کرد. او در عمر خفتبار و کوتاه خود، نیازمند دیگران بود تا از دنیا رفت. عمامۀ حضرت را «جابر بن یزید اودی» دزدید و بر سر گذاشت که مبتلا به جذام شد.(2)
عدهای از کوفیان، وسایل زینتی حرم امام را غارت کرده و به همسرانشان دادند؛ ولی هر زنی از آنها استفاده کرد، مبتلا به مرض شد.(3)
1) (1) إن احبش بن مرثد بعد ذلک بزمان أتاه سهم غرب، و هو واقف فی قتال ففلق قلبه، فمات. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 455.)
2) (2) أخذ سراویل الحسین علیه السلام یحیی بن کعب. فکانتا یداه تقطران دما إذا أشتی، و إذا أصاف یبستا، و عادتا کأنهما عود یابس. و أخذ قطیفته قیس بن الأشعث بن قیس، و کان یقال له: «قیس القطیفة.» و أخذ برنسه مالک بن بشیر الکندی، و کان من خزّ؛ فأتی به أهله. فقالت امرأته بنت عبدالله بن الحارث: «أسلب الحسین، یدخل بیتی؟ أخرجه عنی.» فلم یزل محتاجا حتی مات. و أخذ عمامته جابر بن یزید الأودی، فاعتمّ بها فصار مجذوما. (الحدائق الوردیة، ج 1، ص 213.)
3) (3) انتهب الناس ورسا من عسکر الحسین علیه السلام یوم قتل، فما طلت به امرأة إلا برصت. (الحدائق الوردیة، ج 1، ص 214.)
بقیۀ قاتلین و شرکتکنندگان و مسببان قتل امام حسین علیه السلام به دست مختار بن ابیعبیدۀ ثقفی، پس از حدود پنج سال به جزای عمل خود رسیدند.(1)
وثب المختار بمن کان بالکوفه من قتلة الحسین علیه السلام و المشایعین علی قتله، فقتل من قدر علیه منهم، و هرب من الکوفه بعضهم، فلم یقدر علیه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 6، ص 38.) شرع المختار یتّبع قتلة الحسین من شریف و وضیع فیقتله. (ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 268.)
مختار هر یک از آنان را به همان صورتی که امام یا بنیهاشم و یا اصحاب او را به شهادت رسانده بودند، به قتل رساند(2)و هر یک از آنان که موفق به فرار شدند، خانههایشان را منهدم کرد.(3)کسانی که به هر نحوی با سیدالشهدا علیه السلام مخالفت کردند، مورد لعنت رسول الله صلی الله علیه و آله قرار گرفتند.(4)و در آخرت، قاتلین او از شفاعت جدّ بزرگوارش محروم خواهند بود.(5)
1) (1)
2) (2) جعل یتّبع من فی الکوفة - و کانوا یأتون بهم حتی یوقفوا بین یدیه فیأمر بقتلهم علی أنواع من القتلات مما یناسب ما فعلوا - و منهم من حرقة بالنار و منهم من قطع أطرافه و ترکه حتی مات، و منهم من یرمی بالنبال حتی یموت. (البدایة و النهایة، ج 8، ص 272.)
3) (3) ما زال یتبع (المختار) القوم و یقتلهم بفنون القتل، فإذا لم یجد الرجل هدم داره. (المنتظم، ج 6، ص 58.)
4) (4) عن أبیعبدالله علیه السلام قال بینما رسول الله صلی الله علیه و آله - فی منزل فاطمة و الحسین علیهما السلام فی حجره إذ بکی و خر ساجدا ثم قال... «لعنتی و سخطی و عذابی و خزیی و نکالی علی من قتله و ناصبه و ناواه و نازعه أما إنه سیدالشهداء من الأولین و الآخرین فی الدنیا و الآخرة.» (کامل الزیارات، ص 67.)
5) (5) عن أبیجعفر علیه السلام قال: «قال رسول الله صلی الله علیه و آله... والله لیقتلن إبنی و لاینالهم الله شفاعتی.» (بصائر الدرجات، ص، 51-48.)
این عدّه، از سیاه لشکرها گرفته تا کسانی که موجب جراحت و شهادت امام علیه السلام و یارانش بودند، همواره مورد لعن امام صادق علیه السلام قرار گرفتند.(1)
اللهم العن العصابة الّتی جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله. اللهم العنهم جمیعا. (زیارت عاشورا.)
در منزل ثعلبیه، حضرت سیدالشهدا علیه السلام به خدا سوگند یاد کرد و گفت که گروه ستمکار مرا خواهند کشت و خداوند لباس ذلت و نابودی بر آنان میپوشاند و کسی را بر آنان مسلط میکند تا خوارتر از قوم سبأ که زنی با ریختن خون و غارت اموالشان بر آنان حکومت کرد، بنماید.(2)
بعد از واقعۀ عاشورا هیچ یک از کسانی که امام حسین علیه السلام و یارانش را کشتند، آسایش نداشتند و عموم آنان در مدت کوتاهی کشته شدند یا به بلا و بیماری که به سبب آن در جامعه مفتضح و بیآبرو شدند، مبتلا گردیدند.(3)
1) (1)
2) (2) وَایمُ اللهِ لَتَقْتُلُنِی الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ وَ لَیلْبِسَنَّهُمُ اللهُ ذُلًّا شَامِلًا وَ سَیفاً قَاطِعاً وَ لَیسَلِّطَنَّ اللهُ عَلَیهِمْ مَنْ یذِلُّهُمْ حَتَّی یکُونُوا أَذَلَّ مِنْ قَوْمِ سَبَإٍ إِذْ مَلَکَتْهُمُ امْرَأَةٌ فَحَکَمَتْ فِی أَمْوَالِهِمْ وَ دِمَائِهِمْ. (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 71.)
3) (3) تظاهرت الأخبار بأنه لم ینج أحد من قاتلی الحسین علیه السلام و أصحابه رضی الله عنهم من قتل أو بلاء افتضح به قبل موته. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 133.)
در بصره و در سال 39 هجری قمری متولّد شد.(1)
ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 283.
زیاد بن ابیه پدرش بود.(2)مادر او مرجانه، کنیزکی معروف به فسق و فجور بود. ابن زیاد بعد از مرگ1) (1)
2) (2) زیاد ابن ابیه در سال اول هجری به دنیا آمد. هنگامی که مغیرة بن شعبه از سوی عمر بن خطاب فرماندار بصره شد، زیاد را با خود به آنجا برد و دبیر خویش کرد. چون آگاه به سیاست و قاطع بود، برای مهار فتنهگران سرزمین فارس، از طرف امیرالمؤمنین علیه السلام والی آنجا شد. اولین کسی که ولادت نامشروع زیاد بن ابیه را اظهار کرد، معاویه بود. او بعد از شهادت مولا علی علیه السلام طی نامهای به زیاد، او را به مادرش (سمیه) نسبت داد و نامی از پدرش نیاورد. چهار سال پس از آن، معاویه او را برادر خود خواند و والی عراق کرد. زیاد چون خود را از پستی و ننگ بیپدری نجات یافته دید، بر آن شد که دوستی و علاقهی معاویه را بیش از پیش به دست آورد. او اولین کسی است که در کوفه سبّ مولا علی علیه السلام و برائت از او را قانون کرد. پس از آن بود که دست به خونریزی زد و بسیاری از شیعیان را، چون حجر بن عدیّ کندی، عمرو بن الحمق خزاعی و اصحاب ایشان را به شهادت رساند و آواره کرد.
پدرش به شام رفت و معاویه او را در سال 53 به حکومت خراسان فرستاد. او دو سال آنجا بود؛ سپس در سال 55 والی بصره شد.(1)او بغض شدیدی نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام داشت. ابن زیاد زمان معاویه، چهار مسجد در بصره ساخت تا بغض حضرت علی علیه السلام در دلهای مردم بصره بیشتر شود.(2)
در سال 60 هجری قمری، یزید امارت همۀ عراق (بصره، کوفه و برخی شهرهای دیگر) را به او داد؛ ولی در کوفه مستقر شد.
او برای آغاز حکومت در کوفه، میثم تمار را به شهادت رساند. بیست سال قبل از شهادت میثم، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام دربارۀ او به میثم چنین فرمود: «مردی خشن و زناکار، فرزند زن فاجری به نام عبیدالله بن زیاد تو را دستگیر و اعضای بدنت را قطع میکند و به قتل میرساند».(1)
فقال: «لیأخذنک العتل الزنیم ابن الأمة الفاجرة عبیدالله بن زیاد. (رجال الکشی، ص 85 و المفید؛ الاختصاص، ص 76.)
پس از آن، عبیدالله خون بسیاری از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام را به زمین ریخت. او 28 سال داشت، که دستور قتل امام حسین علیه السلام را داد، و واقعۀ دردناک کربلا به امر او انجام شد.(2)
عبیدالله مرکز حکومت خود را در عراق به بصره منتقل کرده بود که یزید بن معاویه بر اثر بیماری از دنیا رفت. اهل بصره علیه او شورش کردند و عبدالله بن حارث را امیر خود نمودند. عبیدالله شبانه و با لباس زنانه(3)فرار کرد و به شام رفت.(4)او در ایام خلافت عبدالملک بن مروان، به عراق که تحت حکومت زبیریان بود، هجوم آورد و با شکست به شام گریخت. سپس دوباره با لشکری به عراق برگشت که دورۀ امارت مختار بود. جنگ بین او و ابراهیم اشتر (سردار
1) (1)
2) (2) أن عبیدالله بن زیاد حین قتل الحسین علیه السلام کان عمره ثمانیا و عشرین سنة. (ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 283.)
3) (3) فتهیأ عبیدالله، فلبس لبس امرأة فی خمرتها و عقیصتها، فأردفه الحارث خلفه، فخرج به. (الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 27.)
4) (4) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 513.
لشکر مختار) در منطقهای به نام خازر، اطراف موصل پیش آمد. لشکر او در این جنگ متفرق و خودش کشته شد.(1)
همان، ج 6، ص 90.
ابراهیم اشتر، سر او را نزد مختار فرستاد و او هم آن را به مدینه نزد علی بن الحسین علیه السلام فرستاد. حضرت با دیدن سر او سجده کرده و خدا را به خاطر گرفتن انتقام خون پدرش، شکر کرد.(2)نکتۀ قابل تأمّل آن است که او روز عاشورا و در سال 67 هجری، شش سال بعد از شهادت سیدالشهدا علیه السلام در سنّ 36 سالگی کشته شد.(3)او فرزند سعد بن ابیوقاص است.(4)روزی امیرالمؤمنین علیه السلام بر فراز منبر فرمودند: «قبل از آنکه مرا از دست بدهید، سؤال کنید که پاسخ آن را خواهید
1) (1)
2) (2) أَنَّ عَلِی بْنَ الْحُسَینِ علیه السلام لَمَّا أُتِی بِرَأْسِ عُبَیدِاللهِ بْنِ زِیادٍ وَ رَأْسِ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ، قَالَ فَخَرَّ سَاجِداً وَ قَالَ: «الْحَمْدُ لِلهِ الَّذِی أَدْرَکَ لِی ثَارِی مِنْ أَعْدَائِی، وَ جَزَی اللهُ الْمُخْتَارَ خَیراً.» (رجال الکشی، ص 127.)
3) (3) کان مقتل عبیدالله بن زیاد یوم عاشوراء سنة ست و ستین، و الصواب سنة سبع و ستین. (ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 283.)
4) (4) او در دوران خلیفهی دوم، فرمانده لشکر مسلمانان در حمله به ایران بود. مدتی هم از طرف خلیفهی دوم و سوم امیر کوفه بود و چند مرتبه عزل و نصب شد. او در جنگ صفین به بهانهی احتیاط در ریختن خون مسلمانانی که در لشکر معاویه بودند، علی بن ابیطالب علیه السلام را همراهی نکرد و در مدینه باقی ماند. وقتی از امیرالمؤمنین علیه السلام علت عدم حمایت سعد را در جنگ با معاویه سؤال کردند، فرمود: «او مانع پیشرفت حق شد و البته باطل (معاویه) را هم یاری نکرد.» او همواره به امیرالمؤمنین علیه السلام حسادت میورزید. سعد در دوران خلفا ثروت
گرفت». سعد بن ابیوقاص سخن آن جناب را به مسخره گرفت و گفت تعداد موهای سر من چند عدد است؟ مولا فرمودند: «دوستم رسول خدا صلی الله علیه و آله خبر سؤال تو را به من داده بود؛ در سر و ریش تو مویی نیست، مگر آنکه در پای آن شیطانی لانه کرده است.(1)سپس از خباثت خانوادگی او و فرزندش عمر بن سعد خبر داد و فرمود: «در خانۀ تو بزغالهای است که فرزندم حسین علیه السلام را خواهد کشت».(2)
1) (1) کان أمیرالمؤمنین علیه السلام یخطب الناس و هو یقول: «سلونی قبل أن تفقدونی فوالله ما تسألونی عن شیء مضی و لا شیء یکون إلا نبأتکم به.» قال فقام إلیه سعد بن أبیوقاص و قال: «یا أمیرالمؤمنین أخبرنی کم فی رأسی و لحیتی من شعرة؟» فقال له: «والله لقد سألتنی عن مسألة حدثنی خلیلی رسول الله صلی الله علیه و آله أنک ستسألنی عنها و ما فی رأسک و لحیتک من شعرة إلا و فی أصلها شیطان جالس.» (کاملالزیارات، ص 74؛ الإرشاد، ج 1، ص 330 و ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 2، ص 270.)
2) (2) أن فی بیتک لسخلا یقتل الحسین ابنی و عمر یومئذ یدرج بین یدی أبیه. (کاملالزیارات، ص 74؛ الإرشاد، ج 1، ص 330 و ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 2، ص 270.)
بر عموم مردم شخصیت بینظیر امیرالمؤمنین علیه السلام معلوم بود و علم آسمانی او بر احدی پوشیده نبود؛ کسی که او را به تمسخر میگیرد، بیش از آنکه مبتلای به حسادت باشد، نماد شجرۀ خبیثهای است که ریشۀ آن در عمق طینت خبیث نسلهای گذشتۀ او وجود دارد. چنین کسی پدر عمر بن سعد است که قاتل ولیّ خدا حضرت سیدالشهدا علیه السلام میشود.
عبدالله بن شریک عامری میگوید: «قبل از شهادت امام حسین علیه السلام هر گاه عمر بن سعد از درب مسجد وارد میشد، از اصحاب حضرت علی علیه السلام که سخنان او را به یاد داشتند، میشنیدم که میگفتند این فرد قاتل حسین بن علی علیه السلام است».(1)
رَوَی عَبْدُاللهِ بْنُ شَرِیکٍ الْعَامِرِی قَالَ: «کُنْتُ أَسْمَعُ أَصْحَابَ عَلِی علیه السلام إِذَا دَخَلَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ مِنْ بَابِ الْمَسْجِدِ، یقُولُونَ هَذَا قَاتِلُ الْحُسَینِ بْنِ عَلِی علیه السلام وَ ذَلِکَ قَبْلَ قَتْلِهِ بِزَمَان.» (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 131.)
چند سال قبل از حادثۀ عاشورا، روزی عمر بن سعد به امام حسین علیه السلام گفت که مردمان سبک مغزی در گذشته (اصحاب علی علیه السلام) میگفتند که من تو را میکشم. امام فرمود: «آنان نادان نبودند، بلکه بسیار دانا بودند؛ اما تو بعد از کشتن من از گندم ری نخواهی خورد».(2)
پس از شهادت مسلم بن عقیل و سرکوب جنبش شیعیان کوفه، عبیدالله به فکر جلوگیری از قیام حسینی افتاد. روبهرو شدن با فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله کار بزرگی بود که هر کس جرأت آن را نداشت. یافتن فردی برای انجام این عمل
خطرناک، فقط از عهدۀ سیاست عبیدالله برمیآمد. عمر بن سعد با پیشینۀ بیمهری در خانواده به خاندان علی بن ابیطالب علیه السلام - فرد مورد نظر او بود. عبیدالله، مقابله با امام حسین علیه السلام را شرط رسیدن به حکومت ری قرار داد و پسر سعد را با آن تطمیع کرد. هر چه ابن سعد نزد پسر مرجانه عذر آورد، پذیرفته نشد. او فرصت خواست تا در این باره بیندیشد.(1)
کان عمربن سعد بن أبیوقاص قد ولاه بن زیاد الری و عهد إلیه عهده، فقال: «إکفنی هذا الرجل
و اذهب إلی عملک.» فقال: «إعفنی.» فأبی أن یعفیه. فقال: «أنظرنی اللیلة.» فأخره فنظر فی أمره. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 389 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 197.)
هر کس از آن باخبر شد، عمر سعد را از این عمل شنیع نهی کرد.(2)اما اگر او قتال با حسین علیه السلام را نمیپذیرفت، علاوه بر منتفی شدن ولایت ری، جانش هم به خطر میافتاد و خانهاش منهدم میشد؛(3)بنابراین، چند روز پس از آن جنگ با امام حسین علیه السلام را پذیرفت(4)و در تحقق آن هیچ کوتاهی نکرد. وقتی که امام علیه السلام در کربلا مستقر شد، کسی جرأت تعرّض به او را نداشت تا اینکه عمر بن سعد، خود حمله به حرم حسینی را آغاز کرد.(5)1) (1)
2) (2) فلم یکن یستشیر أحدا الا نهاه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 409.)
3) (3) فقال له ابن زیاد: «أعطی الله عهدا لئن لم تسر إلیه و تقدم علیه. لأعزلنک عن عملک. و أهدم دارک. و أضرب عنقک.» (ابن سعد الطبقات الکبری، ج 10، ص 464.)
4) (4) فلما أصبح غدا علیه راضیاً بما أمره به، فتوجه إلیه عمر بن سعد. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 389 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 197.)
5) (5) أن الحسین علیه السلام لما نزل کربلاء فأول من طعن فی سرادقه عمر بن سعد. (تاریخ مدینة دمشق، ج 45، ص 55.)
پس از شهادت امام علیه السلام به او گفتند حکومت ری را بر قتل پسرعموی خود ترجیح دادی؟ جواب داد: «قتل او قضای الهی بود.(1)
این پاسخ، تفکر جبرگرایی است که برای توجیه جنایات بنیامیه از جمله قتل سیدالشهدا علیه السلام توسط بنیامیه در افکار عمومی ارایه و پس از آن تبدیل به یک اندیشهی غالب شد و مذهب اشاعره با این جهانبینی تأسیس شد. (مراجعه شود به کتاب: الفرق الاسلامیة فی بلاد الشام، نوشتهی حسین عطوان.)
من او را نصیحت کردم؛ اما او نپذیرفت تا آن شد».(2)«کانت أمور قضیت من السماء، و قد أعذرت إلی ابن عمی قبل الوقعة فأبی إلّا ما أتی.» (تاریخ مدینة دمشق، ج 45، ص 55.)
عمر بن سعد بعد از دستگیری، به امر مختار و به دست یکی از فرماندهان او به نام کیسان، گردنش زده شد(3)و سر او و فرزندانش را بر نیزه زدند و سپس در آتش انداختند.(4)مختار، سر او را نزد علی بن الحسین علیه السلام فرستاد. امام علیه السلام خداوند را بسیار شکر و مختار را دعا کرد.(5)
همچنین گفته شده است، سر عمر بن سعد نزد محمد بن حنفیه فرستاده شد. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 6، ص 62؛ ابن أعثم؛ الفتوح، ج 6، ص 246 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 274.)
1) (1)
2) (2) قال ابن مطیع لعمر بن سعد بن أبیوقّاص: «اخترت همذان و الری علی قتل ابن عمک» فقال عمر
3) (3) عمر بن سعد و ابنیه قد ضربت أعناقهم. (همان)
4) (4) ثم علّقوا علی الخشب ثم ألهب فیهم النار. (همان)
5) (5) أَنَّ عَلِی بْنَ الْحُسَینِ علیه السلام لَمَّا أُتِی بِرَأْسِ... عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ، قَالَ فَخَرَّ سَاجِداً وَ قَالَ: «الْحَمْدُ لِلهِ الَّذِی أَدْرَکَ لِی ثَارِی مِنْ أَعْدَائِی، وَ جَزَی اللهُ الْمُخْتَارَ خَیراً.» (رجال الکشی، ص 127.)
در جنگ صفین در لشکر امیرالمؤمنین علیه السلام با معاویه جنگید و به دست ادهم بن
محرز مجروح شد؛(2)اما ریشههای خصایص رذیله و خبیث با گذشت زمان در او قوّت یافت تا آثارش در واقعۀ عاشورا بروز کرد. او بددهان، بیادب(3)، فوقالعاده نادان نسبت به معارف دین(4)و خالی از غیرت و حمیّت بود.(5)جاهطلبیهای او موجب شعلهور شدن جنگ علیه امام حسین علیه السلام شد. مذاکرات چند روزۀ امام با عمر بن سعد در کربلا نتایج مطلوبی در پی داشت و خبر آن به عبیدالله در کوفه رسید.(6)
1) (1) پدرش اوس بن اعور، معروف به ذوالجوشن بود. پس از جنگ بدر پیامبر صلی الله علیه و آله از او خواست مسلمان شود؛ ولی او نپذیرفت و گفت چگونه اسلام آورم در حالی که عشیرهی تو به تو ایمان ندارند و تو را نابود میکنند و با اسلام آوردنم من هم دچار بغض آنان خواهم شد. اگر بر آنان پیروز شوی، به تو ایمان خواهم آورد. پس از فتح مکه او از ایمان نیاوردن خود و گفتهی خویش پشیمان بود و میگفت اگر در آن روز مسلمان شده بودم، امروز حکومت حیره را به من میسپرد. خندان او سخت جاهطلب و ریاستطلب بودند. (الطبقات الکبری، ج 6، ص 118؛ الاستیعاب، ج 2، ص 468 و اسد الغابة، ج 1، ص 163.)
2) (2) وقعة صفین، المنقری، ص 268.
3) (3) فقال شمر بن ذیالجوشن: «یا حسین! تعجلت النار؟» (البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 187.)
4) (4) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 425.
5) (5) حمل شمر فی المسیرة حتی طعن فسطاط الحسین علیه السلام برمحه و نادی علی بالنار حتی أحرق هذا البیت علی أهله! فصحن النساء و ولولن و خرجن من الفسطاط. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 438 و البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 194.)
6) (6) فکتب عمر ابن سعد الی عبیدالله بن زیاد: «اما بعد، فان الله قد أطفأ النائرة، و جمع الکلمة، و
شروط امام، نزدیک به تأیید عبیدالله بود(1)که شمر دخالت کرده و به او گفت: «عمر بن سعد از روی ضعف با حسین علیه السلام سخن میگوید. اگر بنابر خواستۀ پسر سعد، حسین را رها کنی، فرصت خواهد یافت تا یارگیری کند و در موضع قدرت قرار بگیرد و بر تو مسلط شود. پس او را دستگیر کرده و بر بیعت با یزید وادار کن. سپس اگر خواستی او را عقوبت یا عفو نما».(2)
تأثیر سخنان شمر چنان بغضی در دل امیر کوفه ایجاد کرد که او در نامۀ خود، بیش از قتل امام را از عمر سعد طلب کرد. او لگدمال کردن پیکر مطهر امام علیه السلام با اسبان را هم خواست.(3)قصد شمر با دخالت در جریان این فتنه، کنار
1) (1) فلما قرأ عبیدالله الکتاب قال: «هذا کتاب رجل ناصح لأمیره، مشفق علی قومه، نعم قد قبلت.» (الطبری؛ تاریخ الأمم والملوک، ج 5، ص 414.)
2) (2) فَقَامَ إِلَیهِ شِمْرُ بْنُ ذِیالْجَوْشَنِ فَقَالَ: «أَتَقْبَلُ هَذَا مِنْهُ وَ قَدْ نَزَلَ بِأَرْضِکَ وَ إِلَی جَنْبِکَ وَاللهِ لَئِنْ رَحَلَ مِنْ بِلَادِکَ وَ لَمْ یضَعْ یدَهُ فِی یدِکَ لَیکُونَنَّ أَوْلَی بِالْقُوَّةِ وَ لَتَکُونَنَّ أَوْلَی بِالضَّعْفِ وَ الْعَجْزِ فَلَا تُعْطِهِ هَذِهِ الْمَنْزِلَةَ فَإِنَّهَا مِنَ الْوَهْنِ وَلَکِنْ لِینْزِلْ عَلَی حُکْمِکَ هُوَ وَ أَصْحَابُهُ فَإِنْ عَاقَبْتَ فَأَنْتَ أَوْلَی بِالْعُقُوبَةِ وَ إِنْ عَفَوْتَ کَانَ ذَلِکَ لَکَ.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 414 و المفید الإرشاد، ج 2، ص 88.)
3) (3) فإن قتل حسین فأوطئ الخیل صدره و ظهره، فإنه عاق مشاق، قاطع ظلوم، و لیس دهری فی هذا ان یضر بعد الموت شیئا، و لکن علی قول لو قد قتلته فعلت هذا به. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 415.)
زدن عمر بن سعد و گرفتن جای او بود. شمر، عصر تاسوعا با هزاران سرباز به کربلا رسید و نامۀ امیر کوفه را مبنی بر جنگ با امام یا سپردن فرماندهی لشکر به شمر، به پسر سعد داد.(1)
ثم کتب عبیدالله ابن زیاد إلی عمر بن سعد: «اما بعد، فإنی لم أبعثک إلی حسین لتکف عنه و لا لتطاوله، و لا لتمنیه السلامة و البقاء، و لا لتقعد له عندی شافعاً أنظر، فإن نزل حسین و اصحابه علی الحکم و استسلموا، فابعث بهم إلی سلما، و إن أبوا فازحف إلیهم حتی تقتلهم و إن أبیت فاعتزل عملنا و جندنا، و خل بین شمر بن ذیالجوشن و بین العسکر.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 415.)
روز عاشورا، حضرت سیدالشهدا علیه السلام با دیدن شمر، از نام او سؤال کرد و پس از شنیدن نام او، تکبیر گفت و آنگاه از رسول خدا صلی الله علیه و آله حدیثی را نقل کرد که فرمود: «سگ درندهای را میبینم که خون اهل بیت مرا میلیسد».(2)
در میان فرماندهان لشکر کوفه(3)، او بیش از دیگران به فکر صدمه زدن به(4)
1) (1)
2) (2) جَاءَ آخَرُ فَقَالَ أَینَ الْحُسَینُ فَقَالَ: «هَا أَنَا ذَا.» قَالَ: «أَبْشِرْ بِالنَّارِ.» قَالَ: «أَبْشِرْ بِرَبٍّ رَحِیمٍ وَ شَفِیعٍ مُطَاعٍ مَنْ أَنْتَ؟» قَالَ: «أَنَا شِمْرُ بْنُ ذِیالْجَوْشَنِ.» قَالَ الْحُسَینُ علیه السلام: «اللهُ أَکْبَرُ! قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله رَأَیتُ کَأَنَّ کَلْباً أَبْقَعَ یلِغُ فِی دِمَاءِ أَهْلِ بَیتِی.» (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 64 و البدایة والنهایة، ج 8، ص 188.)
3) (3) جعل عمر علی میمنته عمرو بن الحجاج الزبیدی، و علی میسرته شمر بن ذیالجوشن و علی الخیل عزرة بن قیس الأحمسی، و علی الرجال شبث بن ربعی الریاحی، و اعطی الرایة ذویدا مولاه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 422.)
4) (4) حمل شمر بن ذیالجوشن بلیسرة و قصدوا نحو الحسین فدافعت عنه الفرسان من أصحابه دفاعاً عظیما، و کافحوا دونه مکافحة بلیغة، فأرسلوا یطلبون من عمر بن سعد طائفة من الرماة
امام بود. و حرم نبوی از جانب او آسایش نداشتند.(1)
هرگاه امام علیه السلام و یارانش به قصد موعظۀ کوفیان لب باز میکردند، شمر و برخی دیگر با توهین، سخن آنان را قطع میکردند.(2)
کوفیان جرأت قتل امام را نداشتند؛ اما شمر آنان را تحریض کرد تا در لحظات آخر به فرزند پیامبر حمله کنند و کار جنگ را به پایان برند.(3)
عبیدالله، به منظور آزار اهل بیت نبوی، شمر را در مسیر کوفه تا شام همراه آنان کرد که با سنگدلی و بیرحمی آنان را مورد اذیت وآزار قرار دهد.(4)
او پنج سال بعد از واقعۀ کربلا و در زمان استقرار دولت مختار، در حالی که از کوفه فرار کرده بود و به بصره میرفت، تحت تعقیب مأموران مختار قرار گرفت و کشته شد.(5)
1) (1) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 438 و البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 194.
2) (2) فرماه شمر بن ذیالجوشن بسهم و قال: «اسکت اسکت الله نامتک، ابرمتنا بکثرة کلامک.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 426.)
3) (3) نَادَی شِمْرُ بْنُ ذِیالْجَوْشَنِ الْفُرْسَانَ وَ الرَّجَّالَةَ فَقَالَ: «وَیحَکُمْ مَا تَنْتَظِرُونَ بِالرَّجُلِ ثَکِلَتْکُمْ أُمَّهَاتُکُمْ فَحُمِلَ عَلَیهِ مِنْ کُلِّ جَانِب.» (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 112.)
4) (4) المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 119.
5) (5) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 6، ص 53.
دختر او (جعده) پس از سالها وفاداری امام حسن مجتبی علیه السلام در زندگی با او، به طمع رسیدن به هدایای معاویه، به قتل همسر خود اقدام کرد و با ریختن سمّ در آب، امام حسن علیه السلام را به شهادت رساند.
(ابن سعد؛ الطبقات الکبری، ج 5، ص 7؛ الدینوری؛ الأخبار الطوال، ص 171، ص 211، 224 و 267؛ ابن عبدالبر؛ الاستیعاب، ج 1، ص 133، 134 و 135 و المفید؛ الارشاد، ج 2، ص 15.)
او در میان شیعیان کوفه دارای نفوذ بود و در دوران خلافت معاویه، نفوذ او
در خدمت زیاد و فرزندش عبیدالله قرار گرفت تا خالصترین شیعیان با مکر او، به دست حکومت جور به شهادت برسند. حجر بن عدی، یار باوفای امیر المؤمنین علیه السلام با سیاست و محاصرۀ محمد بن اشعث که با او همقبیله بود، به دام زیاد بن ابیه افتاد و پس از انتقال به شام، به دستور معاویه به شهادت
1) (1) پدرش اشعث بن قیس کندی، در زمان رسولخدا صلی الله علیه و آله مسلمان شد. او پس از پیامبر صلی الله علیه و آله با ابوبکر اختلاف پیدا کرد و خلیفه مدتی او را زندانی کرد و سپس آزاد کرد و خواهر خود (امفروة بنت أبیقحافحه) را به عقد اشعث درآورد و محمد بن اشعث حاصل آن تزویج است. با تأسیس شهر کوفه، اشعث مقیم آنجا شد. در دوران خلافت حضرت علی علیه السلام او از طرف آن جناب، رییس قبیلهی کنده شد؛ اما پس از چندی، با بیسلیقگی اشعث در مدیریت، حضرت قصد برکناری او را داشت که حجر بن عدی از یاران بااخلاص امیرالمؤمنین علیه السلام و خویشاوند اشعث، از مولا خواست تا او را ابقا کند. در جنگهای صفین و نهروان، یکی از فرماندهان لشکر علی علیه السلام بود؛ ولی گاهی در امور نظامی کارشکنی و دستور آن حضرت را نقض میکرد. پس از جنگ نهروان، امیرالمؤمنین علیه السلام از سربازان خود خواست که معاویه را مهلت ندهند و به جنگ با او بروند؛ ولی اشعث بن قیس مخالفت کرد. او چهل روز پس از شهادت حضرت علی علیه السلام از دنیا رفت و دامادش امام حسن علیه السلام به او نماز خواند.
رسید.(1)
الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 264 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 51.
پس از آن، در اشعار شاعران کوفه خیانت ابن اشعث به حجر منعکس شد.(2)با ورود عبیدالله به کوفه، محمد بن اشعث از جمله کسانی بود که به او پیوست و همهجانبه او را حمایت کرد و عبیدالله را صاحباختیار و شایسته در امور مردم کوفه دانست.(3)او به همراه کثیر بن شهاب، قَعْقَاع بن شَور دُهلی و شبث بن رِبْعی، در معابر عمومی کوفه میایستاد و مردم را از حمایت مسلم بن عقیل برحذر میداشت و با فریاد خود، کوفیان را از آمدن لشکر شام میترساند.(4)محمد بن اشعث، به محض افشای مخفیگاه مسلم بن عقیل، با هفتاد نفر از مردان قبیلۀ قیس، برای دستگیری او اقدام کرد(5)و به او امان داد تا خود را تسلیم کند؛(6)اما پس از غلبه، او را تحویل عبیدالله داد. عبیدالله، امان دادن ابن اشعث را نپذیرفت(7)و مسلم را به شهادت رساند.
1) (1)
2) (2) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 285.
3) (3) فَقَالَ مُحَمَّدُ بْنُ الْأَشْعَثِ: «قَدْ رَضِینَا بِمَا رَآهُ الْأَمِیرُ لَنَا کَانَ أَوْ عَلَینَا إِنَّمَا الْأَمِیرُ مُؤَدِّبٌ.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 367 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 50.)
4) (4) جَعَلَ مُحَمَّدُ بْنُ الْأَشْعَثِ وَ کَثِیرُ بْنُ شِهَابٍ وَ الْقَعْقَاعُ بْنُ شَوْرٍ الذُّهْلِی وَ شَبَثُ بْنُ رِبْعِی یرُدُّونَ النَّاسَ عَنِ اللُّحُوقِ بِمُسْلِمٍ وَ یخَوِّفُونَهُمُ السُّلْطَان. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 370 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 53.)
5) (5) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 373؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 57 و ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 52.
6) (6) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 374؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 58 و ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 53.
7) (7) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 375 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 60.
ابن اشعث با امان دادن به هانی بن عروه هم، او را فریب داده و به نزد عبیدالله برده بود.(1)
البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 2، ص 80.
پس از آرام شدن نهضت در کوفه محمد بن اشعث از عبیدالله تقاضای آزادی هانی را کرد؛ اما تأثیر نداشت و هانی را به شهادت رساند.(2)ابن اشعث روز عاشورا، به امام حسین علیه السلام گفت: «تو را به آتش جهنم خبر میدهم». امام پاسخ داد: «من به ملاقات پروردگارم نایل میشوم». سپس حضرت نام او را پرسید؛ او گفت: «من محمد بن اشعث هستم».(3)
در زمان قیام مختار او در تکریت بود.(4)مختار به عبدالرحمن، پسر محمد بن اشعث که از یاران مختار بود، گفت: «من قصد دارم کسی را برای دستگیری پدرت مأمور کنم؛ زیرا او در قتل حسین بن علی علیه السلام مشارکت داشته و در روز عاشورا به فرزند پیامبر توهین کرده و گفته است ای حسین! چه قرابت و نسبتی با رسولخدا صلی الله علیه و آله داری که ما نداریم؟ و منکر فضیلت حسین شده است».(5)عبدالرحمن از مختار اجازه گرفت تا پدرش را نزد او بیاورد. پس به تکریت رفته و با او دربارۀ تسلیم شدن سخن گفت. ابن اشعث به امید وساطت فرزندش به کوفه آمد. چون مقدمات انتقام از قاتلین امام علیه السلام فراهم
نبود، مختار به او امان داد.(1)
ابن أعثم؛ الفتوح، ج 6، ص 243.
در دوران انتقام مختار، او به بصره نزد مصعب بن زبیر فرار کرد. مختار خانۀ او را در محلۀ کنده خراب کرده و خانۀ حجر بن عدی را که به دست زیاد خراب شده بود، در همان محل تجدید بنا کرد.(2)محمد بن اشعث از طرف مصعب والی موصل شد.(3)وقتی عامل مختار به موصل رفت و ابن اشعث توان جنگ با او را نداشت، از آنجا گریخت.(4)پس از مدتی، او به همراه لشکر مصعب به جنگ مختار آمد و در جنگ کشته شد.(5)محمد بن اشعث، به خلفا و امرای بنیامیه خدمت فراوان کرد؛ اما در نزد همۀ آنان بیاهمیت و بیارزش بود. ابن اشعث، به همراه احنف بن قیس در شام با معاویه ملاقات کرد. وقتی خواست در کنار احنف بنشیند، مورد اعتراض معاویه قرار گرفت که تا احنف ننشسته است، حق جلوس نداری.(6)نزد عبیدالله هم برای مسلم و هانی بن عروه طلب بخشش کرد؛ ولی با جسارت و توهین عبیدالله روبهرو شد.(7)
1) (1)
2) (2) کان محمد بن الأشعث بن قیس ممن هرب إلی مصعب فأمر المختار بهدم داره و أن یبنی بها دار حجر بن عدی التی کان زیاد هدمها. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 6، ص 66 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 273.)
3) (3) ابن أعثم؛ الفتوح، ج 6، ص 241.
4) (4) ابن أعثم؛ الفتوح، ج 6، ص 241.
5) (5) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 6، ص 101 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 288.
6) (6) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 332.
7) (7) شرح وقایع آن در فصول مسلم و هانی در این کتاب آمده است.
او یکی از کسانی بود که در قتل امام حسین علیه السلام شرکت داشت و در بعضی از روایات قاتل آن حضرت، سنان بن انس نخعی معرفی شده است. او زورمند بود؛ ولی مردم او را بسیار احمق میدانستند.(1)
کان سنان بن أنس شجاعاً و کانت به لوثة (استرخاءٌ و حمق). (أنساب الأشراف، ج 3، ص 204.)
کارهایی که عقلا نمیکردند، او بهراحتی با اندکی تحریک دیگران و بدون آنکه فکر کند، آن را انجام میداد.(2)او با تشویق شمر بن ذیالجوشن، بر جدا کردن سر مطهّر و اطیب سید الشهدا علیه السلام از پیکرش جرأت یافت.(3)مردم به او گفتند تو فرزند فاطمه و بزرگ عرب را کشتی. پس برو نزد فرماندهانت تا أجرت را بگیری، اگرهمۀ أموال خود را به تو دهند کم است. پس سوار بر اسب شد به سوی خیمۀ عمرسعد رفت و فریاد زد من کسی را که دارای بهترین پدر و مادر بود را کشتم، عمرسعد که از تاثیر سخن ابن سنان بر سربازان خود هراسناک شده بود، گفت حقیقتاً او دیوانه است پس او را نزد من آورید، سپس با چوب دستی خود او را زد وگفت: ای دیوانه چرا چنین سخن میگوئی اگر عبیدالله بن زیاد سخن تو را بشنود گردنت را میزند.(4)1) (1)
2) (2) لقد مکث طویلا من النهار و لو شاء الناس أن یقتلوه لفعلوا، ولکن کان یتقی بعضهم ببعض دمه، و یحب هؤلاء أن یکفیهم هؤلاء مؤنة قتله. (البدایة و النهایة، ج 8، ص 188.)
3) (3) فجعل شمر یحرصهم علیه. (أنساب الأشراف، ج 3، ص 202.)
4) (4) فقال الناس لسنان بن انس: قتلت حسین بن علی و ابن فاطمه ابنه رسول الله صلی الله علیه و آله، قتلت اعظم العرب خطرا، جاء الی هؤلاء یرید ان یزیلهم عن ملکهم، فات امراءک فاطلب ثوابک منهم، لو
او از انتقام مختار جان سالم به در برد و به بصره گریخت و به مصعب بن زبیر پناه برد. مختار خانۀ او را در کوفه منهدم کرد.(1)اموال او چون کافر حربی، غارت شد. سنان پس از سقوط مختار به کوفه برگشت و مورد احترام بنیامیه قرار گرفت. چند سال بعد روزی حجاج بن یوسف، امیر خونآشام کوفه در مجلس عمومی گفت: «هر کس کار بزرگی انجام داده، برخیزد و بگوید». سنان برخاست و گفت: «من حسین را به قتل رساندهام». حجاج او را بسیار تشویق کرد. بعد از آنکه به خانه برگشت، زبانش بند آمد و لال شد و قوّۀ تدبیر او که بسیار ضعیف هم بود، بهطور کامل زایل شد؛(2)طوری که در هر جا غذایی
1) (1) هرب سنان بن أنس النخعی الذی کان یدعی قاتل الحسین علیه السلام فلحق بالبصرة فهدم المختار داره. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 6، ص 65؛ أنساب الأشراف، ج 6، ص 410 و البدایة و النهایة، ج 8، ص 272.)
2) (2) قال الحجاج: «من کان له بلاء فلیقم؟» فقام قوم فذکروا و قام سنان بن أنس فقال: «أنا قاتل حسین.» فقال: «بلاء حسن.» و رجع سنان إلی منزله فاعتقل لسانه و ذهب عقله فکان یأکل و
میخورد، همانجا هم قضای حاجت میکرد. او پانزده روز بعد از این جریان از دنیا رفت.(1)
1) (1) مات بعد خمس عشرة لیلة. (أنساب الأشراف، ج 6، ص 410.)
در میان شهیدان کربلا، نامدارانی از قبیلۀ بنیهاشم بودند که شامل: فرزندان امیرالمؤمنین علیه السلام عقیل و جعفر (غیر از عبدالله بن جعفر) از نسل ابوطالب(2)و اولاد امام حسن علیه السلام و سیدالشهدا علیه السلام بودند که سالها تحت
1) (1) فرزندان عباس بن عبدالمطلب هم هاشمی هستند؛ ولی بر فرزندان عبدالله و ابوطالب حسادت ورزیده و با آنان دشمنی و کردند و در این دشمنی، بزرگترین جنایتها را مرتکب شدند و از کرامت هاشمی در خود چیزی باقی نگذاشتند. در عصر قیام عاشورا هم هیچ یک از فرزندان عباس، امام حسین علیه السلام را همراهی نکردند. این نکته با مراجعه به نام اصحاب امام معلوم میشود. در روایتی هم پیامبر صلی الله علیه و آله بنیهاشم را در داشتن کرامت تخصیص میزند و نسل خود از آلهاشم را دارای شرف و کرامت میداند: «ان الله اصطفی کنانة من اسماعیل، و اصطفی من بنیکنانة قریشاً، و اصطفی من قریش بنیهاشم، و اصطفانی من بنیهاشم.» (الأمالی للمفید، ص 216 و الأمالی للطوسی، ص 246.)
2) (2) علاوه برجناب عبدالله (پدر عالیقدر رسولخدا صلی الله علیه و آله) همواره ابوطالب پدر بزرگوار حضرت علی علیه السلام و جعفر و عقیل (پدران شهدای بنیهاشم در روز عاشورا) مورد توجه خداوند قرار داشتند؛ بهطوری که بعد از ارتحال ابوطالب علیه السلام جبرییل خطاب به رسولخدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: «تنها یار و یاور خود در مکه را از دست دادی.» عَنْ أَبِیعَبْدِاللهِ علیه السلام قَالَ: «لَمَّا تُوُفِّی أَبُوطَالِبٍ نَزَلَ جَبْرَئِیلُ عَلَی رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله فَقَالَ یا مُحَمَّدُ! اخْرُجْ مِنْ مَکَّةَ فَلَیسَ لَکَ فِیهَا
تربیت مستقیم امیرالمؤمنین، امام حسن مجتبی و حضرت ابیعبدالله علیهما السلام قرار داشتند و به لحاظ داشتن خصوصیات بینظیر، میتوان آنها را بزرگترین و مهمترین اصحاب امام حسین علیه السلام برشمرد.
ریشههای نسل هاشمی به انسانهای باکرامت و بلندهمت که هرگز غبار شرک و بتپرستی دامن آنان را نگرفت، برمیگردد. بنیهاشم که اولاد ابراهیم علیه السلام هستند، نقیبان بشر در هر دورۀ تاریخ بودند. اجداد بنیهاشم در نجات بشر و یاری رساندن به مظلومان در طول تاریخ همت کرده و آنان را از هرگونه تعرض از ناحیۀ ظالمان صیانت کردهاند.(1)احساس اصالت و ریشه، از طریق صُلبهای انسانهای شجاع و کریم در اعماق تاریخ تا ابراهیم، حضرت سیدالشهدا علیه السلام را بر آن داشت تا بیعت با زناکاران ظالم را نپذیرد و مرگ را بر آن بیعت خوارکننده، گوارا قلمداد کند. صبح روزی که امام علیه السلام به شهادت رسید، کلماتی به مردم کوفه فرمود، از جمله آنکه: «هیهات منا الذلة یأبی الله ذلک لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و أنوف حمیة و نفوس أبیة من أن نؤثر طاعة اللئام علی مصارع الکرام؛ بیعت با یزید ذلتی است که خداوند و رسول او و مؤمنین و دامنهای پاک و پاکیزه و طینتهای بزرگوار و ارواح بلند، برای ما اهل بیت نخواستهاند تا به خاطر آن از مرگ فرار کرده و تن به اطاعت انسانهای فرومایه و پست بدهیم».(2)
اصلاب شامخه و ارحام مطهره، بستر تولّد آنان بوده است(1)
یا أَبَاعَبْدِاللهِ أَشْهَدُ أَنَّکَ کُنْتَ نُوراً فِی الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ الْمُطَهَّرَةِ لَمْ تُنَجِّسْکَ الْجَاهِلِیةُ بِأَنْجَاسِهَا وَ لَمْ تُلْبِسْکَ مُدْلَهِمَّاتِ ثِیابِهَا. (بحارالانوار، ج 98، ص 200.)
. محیط تربیتی طالبیّین، بیوتی بود که آثار وحی و حضور جبرییل در آن مشهود بود(2)حضرت امام حسین علیه السلام در چند روز آغازین تولّد، با مکیدن زبان جدّش بینیاز از شیر هر زنی بود.(3)
1) (1)
2) (2) لَقِی رَجُلٌ الْحُسَینَ بْنَ عَلِی علیه السلام بِالثَّعْلَبِیةِ وَ هُوَ یرِیدُ کَرْبَلَاءَ فَدَخَلَ عَلَیهِ فَسَلَّمَ عَلَیهِ فَقَالَ لَهُ الْحُسَینُ علیه السلام: «مِنْ أَی الْبُلْدَانِ أَنْتَ؟» فَقَالَ: «مِنْ أَهْلِ الْکُوفَةِ.» قَالَ: «یا أَهْلَ الْکُوفَةِ أَمَّا وَاللهِ لَوْ لَقِیتُکَ بِالْمَدِینَةِ لَأَرَیتُکَ أَثَرَ جَبْرَئِیلَ مِنْ دَارِنَا وَ نُزُولِهِ عَلَی جَدِّی بِالْوَحْی یا أَخَا أَهْلِ الْکُوفَةِ! مُسْتَقَی الْعِلْمِ مِنْ عِنْدِنَا أَفَعَلِمُوا وَ جَهِلْنَا هَذَا مَا لَا یکُونُ.»
3) (3) عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام: «أَنَّ النَّبِی صلی الله علیه و آله کَانَ یؤْتَی بِهِ الْحُسَینُ فَیلْقِمُهُ لِسَانَهُ فَیمُصُّهُ فَیجْتَزِئُ بِهِ وَ لَمْ یرْتَضِعْ مِنْ أُنْثَی.» (الکافی، ج 1، ص 465.
در کربلا اغلب آنان دورۀ جوانی را سپری میکردند.(1)
فقتل اصحاب الحسین علیه السلام کلهم، و فیهم بضعة عشر شاباً من اهل بیته. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 389.)
سنّ عموم آنان کمتر از عمر امام علیه السلام بود. علیرغم عمر کوتاه، از عقل و معرفت سرشاری بهرهمند بودند و در کارهای بزرگ شرکت میکردند؛ به همین دلیل، عموم مردانشان غیر از محمد بن حنفیه با امام از مدینه خارج شدند و در نهضتش شرکت کردند.(2)پیش از خروج از مدینه حضرت به محمد بن حنفیه فرمود: «إنی قد عزمت علی الخروج إلی مکة و قد تهیأت لذلک أنا و إخوتی و بنوإخوتی و شیعتی و أمرهم أمری و رأیهم رأیی؛ من تصمیم سفر به مکه را دارم و برادرانم و فرزندان برادرم (اولاد امام حسن علیه السلام) و جمعی از شیعیانم با من هستند. تصمیم آنها، همان تصمیم من و انتخابشان همان انتخاب من است».(3)البته خاندان ابیطالب، هر یک دارای مراتب متفاوت بودند و این تفاوت از سخنان امام علیه السلام که دربارۀ آنان گفته است، معلوم میشود.
عدهای که به منظور رسیدن به مطامع دنیوی، امام حسین علیه السلام را همراهی میکردند، در منزل ثعلبیه، با خبر شهادت مسلم بن عقیل رحمه الله از اطراف امام متفرق شدند و کسی به غیر از بنیهاشم (آل ابوطالب) که از مدینه با او بودند و برخی افراد که به او ملحق شدند، نماند.(4)
1) (1)
2) (2) اما الحسین علیه السلام فإنه خرج ببنیه و اخوته و بنیأخیه و جل اهل بیته، إلا محمد بن الحنفیه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 341.)
3) (3) الفتوح، ابن أعثم؛ ج 5، ص 21.
4) (4) فَتَفَرَّقَ النَّاسُ عَنْهُ وَ أَخَذُوا یمِیناً وَ شِمَالًا حَتَّی بَقِی فِی أَصْحَابِه الَّذِینَ جَاءُوا مَعَهُ مِنَ الْمَدِینَةِ وَ نَفَرٍ یسِیرٍ مِمَّنِ انْضَوَوْا إِلَیه. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 75.)
در طول مسیر مکه تا کربلا، خبرهای نگرانکننده و هولناک، مثل شهادت مسلم بن عقیل و بعضی از یاران و حرکت چندین هزار نفری دشمن به سوی امام، نسل پاک ابوطالب را از همراهی مولایشان بازنداشت و هرگز او را تنها نگذاشتند تا به شهادت رسیدند؛ زیرا قیام او را راه بندگی و تقرّب به خداوند دیدند. سخنان آنان با امام در طول مسیر تا لحظۀ شهادت، اعتقاد و ایمان راسخ آنان را نشان میدهد. حضرت امام حسن عسکری علیه السلام در وصف بنی هاشم که امام حسین علیه السلام را همراهی کردند، فرمود: «اما أهله الادنون من اقربائه، فأبوا و قالوا لانفارقک، و یحزننا ما یحزنک، و یصیبنا ما یصیبک، و انّا اقرب ما یکون إلی اللَّه اذا کنا معک؛ بعد از آنکه امام، از آنها خواست که او را ترک کنند و [به مدینه] برگردند، گفتند ما از تو جدا نمیشویم. با غصههای تو محزون هستیم و با گرفتاریهای تو هم مصیبتزده خواهیم بود، وقتی در کنار شماییم، کاملاً به خدا نزدیک هستیم».(1)
تفسیر الامام الحسن العسکری علیه السلام، ص 218.
کلماتی که حضرت سیدالشهدا علیه السلام دربارۀ آن بزرگواران فرمودند، شاهدی بر جلالت قدر و جایگاه بیبدیل آنان است.
اصرار اصحاب امام حسین علیه السلام بر سبقت بر خاندان ابیطالب در جنگ و نثار جان در دفاع از امام و اهل بیت او، گواه تربیت برتر بنیهاشم است.(2)
زهیر بن قین به امام علیه السلام عرض کرد: «دوست دارم تا هزار مرتبه کشته شوم و زنده شده و دوباره بمیرم تا خداوند به وجود من کشته شدن را از تو و فرزندانت
و جوانان اهل بیت تو، دور کند».(1)
قال زهیر بن القین: «والله لوددت انی قتلت ثم نشرت ثم قتلت حتی اقتل کذا الف قتله، و ان الله یدفع بذلک القتل عن نفسک و عن انفس هؤلاء الفتیه من اهل بیتک.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 419.)
ضحاک بن عبدالله مشرقی که همۀ رشادت و کارزار اصحاب را در روز عاشورا دید و آنگاه از امام علیه السلام جدا شد، میگوید: «همۀ اصحاب امام به میدان رفتند و به شهادت رسیدند و کسی غیر از او و اهل بیتش باقی نماندند».(2)
در وصف آنان گفتهاند که با حسین بن علی علیه السلام عدهای از اهل بیت او به شهادت رسیدند که در صفات عالی، شبیه آنان روی زمین نبود.(3)
بنیاسد هم در دفن شهدای کربلا رعایت منزلت طالبین را کرده و آنان را در نزدیکترین مکان به امام علیه السلام و سایر شهدا را بعد از آنها داخل حایر حسینی دفن کردند.(4)فقط عباس بن علی علیه السلام در مکانی که الآن قبر اوست، کمی دورتر از مضجع امام قرار دارد.
1) (1)
2) (2) عن الضحاک بن عبدالله المشرقی، قال: «لما رأیت أصحاب الحسین قد أصیبوا، و قد خُلِص الیه و إلی أهل بیته.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 444.)
3) (3) عَنِ الْحَسَنِ الْبَصْرِی قَالَ: «قُتِلَ مَعَ الْحُسَینِ بْنِ عَلِی علیه السلام سِتَّةَ عَشَرَ مِنْ أَهْلِ بَیتِهِ مَا کَانَ لَهُمْ عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ شَبِیهٌ.» (البدایة و النهایة، ج 8، ص 189 و بحارالأنوار، ج 45، ص 64.)
4) (4) فَهَؤُلَاءِ سَبْعَةَ عَشَرَ نَفْساً مِنْ بَنِیهَاشِمٍ - رِضْوَانُ اللهِ عَلَیهِمْ أَجْمَعِینَ - إِخْوَةُ الْحُسَینِ وَ بَنُوأَخِیهِ وَ بَنُوعَمَّیهِ جَعْفَرٍ وَ عَقِیلٍ وَ هُمْ کُلُّهُمْ مَدْفُونُونَ مِمَّا یلِی رِجْلَی الْحُسَینِ علیه السلام فِی مَشْهَدِهِ حُفِرَ لَهُمْ حَفِیرَةٌ وَ أُلْقُوا فِیهَا جَمِیعا... إِنَّمَا یزُورُهُمُ الزَّائِرُ مِنْ عِنْدِ قَبْرِ الْحُسَینِ علیه السلام وَ یومِئُ إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی نَحْوَ رِجْلَیهِ بِالسَّلَامِ وَ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ علیه السلام فِی جُمْلَتِهِمْ وَ یقَالُ إِنَّهُ أَقْرَبُهُمْ دَفْناً إِلَی الْحُسَینِ علیه السلام. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 126.)
آوردن مقتل بعضی از بنیهاشم، شخصیت متعالی آنان را بیشتر بیان میکند:
او فرزند بزرگ امام حسین علیه السلام بود و در میان اصحاب امام، فقط نام او در «زیارت - معتبر - عاشورا» آمده است. بعضی از محققین گفتهاند که چون ورود این مأثوره به منظور زیارت شهدایی است که روز عاشورا با ایثار جان خود به شهادت رسیدهاند، پس حضرت علیاکبر علیه السلام مورد نظر فقرۀ «السلام... علی علی بن الحسین» است.(1)
میرزا ابوالفضل ثقفی تهرانی؛ شفاءالصدور فی شرح زیارة العاشور، ذیل فقرهی «السلام علی علی بن الحسین».
حضرت علیاکبر علیه السلام با آنکه جوان بود(2)، وجاهت عمومی داشت و در بین مردم
1) (1)
2) (2) شیخ مفید، سنّ او را هنگام شهادت زیر بیست سال گفته است؛ (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 106.) اما شواهدی که در متن ذکرشده است، سن او را حدود سی سال نشان میدهد. برخی از مؤرخین او را بدون فرزند میدانند. (الطبری؛ تاریخ الأمم والملوک، ج 11، ص 520 و ابن سعد؛ الطبقات الکبری، ج 5، ص 163.) اما از نظر امام صادق علیه السلام در زیارت مأثور، آن حضرت دارای اولاد بوده است و از خداوند برای فرزندانش سلام و صلوات درخواست شده است: عَنْ أَبِیحَمْزَةَ الثُّمَالِی قَالَ قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام: «إِذَا أَرَدْتَ الْمَسِیرَ إِلَی قَبْرِ الْحُسَین علیه السلام... ثُمَّ صِرْ إِلَی قَبْرِ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ علیه السلام فَهُوَ عِنْدَ رِجْلِ الْحُسَینِ فَإِذَا وَقَفْتَ عَلَیهِ فَقُل... صَلَّی اللهُ عَلَیکَ وَ عَلَی عِتْرَتِکَ وَ أَهْلِ بَیتِکَ وَ آبَائِکَ وَ أَبْنَائِکَ وَ أُمَّهَاتِکَ الْأَخْیارِ الْأَبْرَارِ الَّذِینَ أَذْهَبَ اللهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهِیراً السَّلَامُ عَلَیکَ یابْنَ رَسُولِ اللهِ وَ ابْنَ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ وَ ابْنَ الْحُسَینِ بْنِ عَلِی وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکَاتُه...» (ابن قولویه؛ کامل الزیارات، ص 239.)
شناخته شده بود.(1)
کَانَ مِنْ أَصْبَحِ النَّاسِ وَجْهاً. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 106 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 112.)
او بسیار خوشاخلاق بود.(2)روزی معاویه در اوج قدرت به اطرافیانش گفت: «چه کسی به امرحکومت لایقتر است؟» همه گفتند: «تو شایستهترین هستی». او گفت: «نه، بلکه علی بن الحسین علیه السلام سزاوارترین فرد برای حکومت است؛ زیرا جدش رسول الله صلی الله علیه و آله است و شجاعت و سخاوت در او موج میزند».(3)
به خاطر شخصیت معنوی او بود که روز عاشورا، بسیاری از کوفیان از اینکه قاتل مستقیم او باشند، اجتناب میکردند.(4)تا ننگ قتل او بر ذمۀشان نباشد. او همواره در این سفر خطیر مورد اعتماد پدرش بود. در مذاکرات با عمر بن سعد، امام علیه السلام به فرزندش علیاکبر و برادرش عباس اجازه داد تا در کنارش و شاهد گفتوگویشان باشند.(5)حضرت سیدالشهدا علیه السلام بعضی از اسرار غیبی را که در آغاز حرکت از مکه، مصلحت انتشار آن در بین همۀ همراهان نبود، با او در میان گذاشت.
1) (1)
2) (2) کَانَ مِنْ أَصْبَحِ النَّاسِ وَجْهاً وَ أَحْسَنِهِمْ خُلُقا. (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 112.)
3) (3) قال معاویة: «من أحق الناس بهذا الأمر؟» قالوا: «أنت.» قال: «لا، أولی الناس بهذا الأمر علی بن الحسین بن علی، جدّه رسول الله صلی الله علیه و آله، و فیه شجاعة بنیهاشم، و سخاء بنیأمیة، و زهو ثقیف.» (أبوالفرج الأصفهانی؛ مقاتل الطالبیین، ص 86.)
4) (4) أَهْلُ الْکُوفَةِ یتَّقُونَ قَتْلَه. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 106.)
5) (5) فَلَمَّا الْتَقَیا أَمَرَ الْحُسَینُ علیه السلام أَصْحَابَهُ فَتَنَحَّوْا عَنْهُ وَ بَقِی مَعَهُ أَخُوهُ الْعَبَّاسُ وَ ابْنُهُ عَلِیالْأَکْبَر. (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 92.)
عقبة بن سمعان که غلام حضرت رباب علیها السلام (همسر حضرت اباعبدالله علیه السلام) بود و در طول سفر، همراه کاروان امام بود(1)
عقبة بن سمعان (و کان مولی للرباب بنت إمرئ القیس الکلبیة، و هی أم سکینه بنت الحسین) (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 454.)
، میگوید: «بعد از منزل بنیمقاتل، کلمۀ استرجاع (إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون) را از پدر بزرگوارش شنید. از علت آن پرسید. امام، در جواب فرمود: «خواب سبکی مرا فراگرفت. در رؤیای صادقه دیدم که قومی در حرکت بودند و سواری آنان را تعقیب میکرد و میگفت این جماعت در حرکت هستند و مرگ به دنبال آنان است، فهمیدم مرگ ما نزدیک است».(2)علیاکبر علیه السلام ضمن آنکه آرزو کرد ناراحتی پدرش را نبیند، از حضرت پرسید: «آیا ما بر حق نیستیم؟» امام فرمود: «البته که بر حق هستیم». او در پاسخ گفت: «در این صورت، از مرگ نمیهراسیم».(3)1) (1)
2) (2) فقال عقبة بن سمعان: «لمّا ارتحلنا عن قصر بنیمقاتل، خفق برأسه خفقة، ثمّ انتبه و هو یقول: «إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون، و الحمد للّه ربّ العالمین.» ثمّ کرّرها مرّتین أو ثلاثاً، فأقبل إلیه ابنه علی بن الحسین علیه السلام و کان علی فرس له، فقال: «إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون، و الحمد للّه رب العالمین، یا أبت! جعلت فداک، ممّ استرجعت و حمدت الله؟» فقال الحسین علیه السلام: یا بنی! إنّی خفقت برأسی خفقة فعنّ لی فارس علی فرس فقال: «القوم یسیرون و المنایا تسری إلیهم.» فعلمت أنّها أنفسنا نعیت إلینا.» (الإرشاد، ج 2، ص 82 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 407.)
3) (3) فقال له: «یا أبت! لا أراک الله سوءً، ألسنا علی الحق؟» قال: «بلی، والذی إلیه مرجع العباد.» قال: «یا أبت! إذن لانبالی نموت محقّین.» فقال له: «جزاک الله من ولد خیر ما جزی ولدا عن والده.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5 ص 407 و ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 71.)
در حالی که قبل از رسیدن به کربلا و در منزل «عقبة البطن» حضرت در حضور اصحابش، از شهادت حتمی خود در این راه با آنان سخن گفت.(1)
عن أبیعبدالله علیه السلام أنه قال: «لما صعد الحسین بن علی علیه السلام عقبة البطن، قال لأصحابه: «ما أرانی إلا مقتولاً.» قالوا: «و ما ذاک یا أباعبدالله؟» قال: «رؤیا رأیتها فی المنام.» قالوا: «و ما هی؟» قال: «رأیت کلاباً تنهشنی أشدها علی کلب أبقع.» (ابن قولویه؛ کاملالزیارات، ص 75.)
او حرکت پدرش را کاملاً معرفتی، عقلانی و مورد رضای خداوند میدانست و در حفظ و احیای این حرکت نگران جان خود نبود و اولین مجاهد هاشمی بود که به میدان رفت و مبارزۀ سختی با دشمنان انجام داد.(2)او برای اینکه در خدمت به پدر بزرگوارش کوتاهی نکرده باشد، در طول سفر از امام علیه السلام دور و از او غافل نمیشد.(3)
تکریم بینظیر حضرت سیدالشهدا علیه السلام از او، هنگامی که عزم رفتن به میدان داشت، شخصیت عرشی او را ثابت میکند. امام علیه السلام در آن هنگام، اسب خود (به نام لاحق) را به او داد(4)و در حالی که اشک میریخت و امیدی به زنده ماندن او نداشت(5)، در سخنان خود ارکان شخصیت او را برگرفته از صفات رسولخدا صلی الله علیه و آله معرفی کرد. حضرت صفات ظاهری و باطنی، لحن کلام و اخلاق
1) (1)
2) (2) کان أول قتیل من آل أبیطالب علیالأکبر ابن الحسین بن علی علیه السلام. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 446؛ البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 200 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 185.)
3) (3) لأنه جعل یقی أباه، و جعل یقصد أباه. (ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 185.)
4) (4) کان مع الحسین فرس له یدعی لاحقا حمل علیه ابنه علی بن الحسین علیه السلام. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 424.)
5) (5) نظر إلیه نظر آیس منه و أرخی عینه و بکی. (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 113.)
و عقلانیت علیاکبر را تحت تأثیر مراتب وحی نبوی برشمرد.(1)
قال: «اللهم اشهد علی هؤلاء القوم فقد برز إلیهم غلام أشبه القوم خَلقا و خُلقا و منطقا برسولک محمد صلی الله علیه و آله». (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 114؛ الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 446 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 34.)
شباهت علی اکبر به قدری به رسول الله صلی الله علیه و آله زیاد بود که امام فرمود: «رنج فراق رسول الله را با دیدن علیاکبر علیه السلام جبران میکردیم» و بر این گفتۀ خود، خداوند را شاهد گرفت.(2)امام علیه السلام دشمنان و قاتلین علیاکبر را نفرین کرده و عرض کرد: «خداوندا! برکات زمین را نصیب آنان نفرما و اگر تا به حال به آنان نعمت دادی؛ پس اکنون متفرقشان کن و رابطۀ آنان را قطع فرما و حاکمان را از آنان ناراضی فرما، آنان ما را دعوت کردند تا یاریمان کنند، ولی با ما دشمنی کردند و علیه ما به جنگ پرداختند».(3)سپس خطاب به عمر بن سعد فرمود: «ای عمر بن سعد! خداوند نسل تو را قطع کند و برکت از تو گرفته شود و کسی را بر تو مسلط کند که در بستر تو را بکشد. تو رحم مرا قطع کردی و حرمت رسولخدا صلی الله علیه و آله را حفظ نکردی.(4)1) (1)
2) (2) قال: «اللهمّ اشهد أنّه قد برز إلیهم غلام أشبه الناس خَلقا و خُلقا و منطقا برسولک، و کنّا إذا اشتقنا إلی نبیک نظرنا إلیه.» (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 166.)
3) (3) «فامنعهم برکات الأرض، فإن متعتهم إلی حین ففرّقهم فرقا، و اقطعهم قطعا، و اجعلهم طرائق قددا، و لاترض الولاة عنهم أبدا، فإنهم دعونا لینصرونا ثم عدوا علینا یقاتلوننا.» (الفتوح، ج 5، ص 114.)
4) (4) ثم صاح الحسین علیه السلام بعمر بن سعد فقال: «ما لک قطع الله رحمک، و لابارک لک فی أمرک و سلط علیک بعدی من یقتلک علی فراشک، کما قطعت رحمی و لم تحفظ قرابتی من محمد صلی الله علیه و آله». (الفتوح، ج 5، ص 114.)
وقتی مختار، عمر بن سعد را به قتل رساند، پسرش حفص را احضار کرد و از او پرسید: «صاحب این رأس را میشناسی؟» او گفت: «آری، زندگی پس از او را دوست ندارم». مختار دستور داد گردن او را هم زدند. سپس گفت: «قتل پدر در برابر خون پدر و قتل پسر در مقابل شهادت مظلومانۀ علی بن الحسین علیه السلام اگرچه این دو به لحاظ مقام یکسان نبودند. به خدا قسم! اگر اکثر قریش را بکشم، جبران یک انگشت از حسین نخواهد شد.(1)
فقال المختار لابنه حفص بن عمر بن سعد و هو جالس عنده: «أتعرف هذا الرأس؟» فاسترجع و قال: «نعم، و لا خیر فی العیش بعده.» قال له المختار: «صدقت، فإنک لاتعیش بعده.» فأمر به فقتل، و إذا رأسه مع رأس أبیه ثم إن المختار قال: «هذا بحسین و هذا بعلی بن حسین، و لا سواء، والله لو قتلت به ثلاثة ارباع قریش ما وفوا انملة من أناملة (الحسین).» (الطبری؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 6، ص 61؛ الفتوح، ج 6، ص 246 و أنساب الأشراف، ج 6، ص 406.)
بدین ترتیب نفرین امام علیه السلام نسبت به نسل عمر سعد، محقق شد.روز عاشورا، در جنگ علیاکبر حادثۀ عجیبی رخ داد. او پس از آنکه مدتی جنگید، به سوی امام علیه السلام آمد و گفت: «پدرجان! نزدیک است که تشنگی مرا بکشد و سنگینی شمشیر مرا سخت به زحمت انداخته؛ آیا شما دسترسی به آب دارید؟»(2)امام که آبی برای رفع تشنگی او نداشت، دلش بر او سوخت و شروع
1) (1)
2) (2) سؤالی که به ذهن میرسد آن است که کسی که به تصریح امام معصوم در صفات ظاهری و باطنی، شبیهترین کس به رسول الله صلی الله علیه و آله است، کمترین صفات در این شباهت آن است که صبر و شکیبایی نبوی داشته باشد و با خواستهی خود عرصه را بر امام خود تنگ نکند، پس چگونه است که در آن لحظات سخت، از پدر چنین درخواستی میکند که امام حسین علیه السلام غصهای برغصههای بیپایانش افزوده شود؟ مسلماً او خود را آمادهی این سختیها کرده بود. به نظرمیآید شوق به آخرت و درک حضور پروردگار و اشتیاق شدید به ملاقات با رسول الله صلی الله علیه و آله دنیا را برای او تنگ و جنگ را برای او طولانی کرده و او را بیتاب ساخته بود.
به گریستن کرد و نالهاش بلند شد.(1)فرمود پسرم اندکی تاب بیاور و به جنگ ادامه بده؛ به زودی جدّت را ملاقات خواهی کرد که با ظرف آبی تو را سیراب میکند و بعد از آن هرگز تشنه نخواهی شد.(2)پس از آن، دیگر امام، با کسی سخنی نگفت. هنگامی که علی برای آخرین بار از او جدا شد، تاریخ هیچ سخنی از امام علیه السلام نقل نکرده است. این بدین معناست که امام در حالی که شاهد جنگ شایان یادگار وحی، علیاکبر با دشمنان خدا و اصابت شمشیرها و نیزهها بر بدن او بود، فقط اشک میریخت و گاهی ناله سر داده و گاهی به گونهای با خداوند سخن میگفت که کسی چیزی از آن را نشنید؛(3)ولی هرگز
1) (1) عَنْ أَبِیحَمْزَةَ الثُّمَالِی قَالَ، قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام: «إِذَا أَرَدْتَ الْمَسِیرَ إِلَی قَبْرِ الْحُسَین... ثُمَّ صِرْ إِلَی قَبْرِ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ فَهُوَ عِنْدَ رِجْلِ الْحُسَینِ فَإِذَا وَقَفْتَ عَلَیهِ فَقُل... بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی مِنْ مُقَدَّمٍ بَینَ یدِی أَبِیکَ یحْتَسِبُکَ وَ یبْکِی عَلَیکَ مُحْتَرِقاً عَلَیکَ قَلْبُه.» (ابن قولویه؛ کامل الزیارات، ص 239.)
2) (2) فقاتل قتالا شدیدا و قتل جمعا کثیرا ثم رجع إلی أبیه و قال: «یا أبت العطش قد قتلنی و ثقل الحدید قد أجهدنی فهل إلی شربة من الماء سبیل.» فبکی الحسین علیه السلام و قال: «واغوثاه یا بنی! قاتل قلیلا فما أسرع ما تلقی جدک محمدا صلی الله علیه و آله فیسقیک بکأسه الأوفی شربة لاتظمأ بعدها أبدا.» فرجع إلی موقف النزال. (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 113 و ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 115.)
3) (3) عَنْ أَبِیحَمْزَةَ الثُّمَالِی قَالَ، قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام: «إِذَا أَرَدْتَ الْمَسِیرَ إِلَی قَبْرِ الْحُسَین... ثُمَّ صِرْ إِلَی قَبْرِ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ فَهُوَ عِنْدَ رِجْلِ الْحُسَینِ فَإِذَا وَقَفْتَ عَلَیهِ فَقُل... لَا تَسْکُنُ عَلَیکَ مِنْ أَبِیکَ زَفْرَةٌ.» (ابن قولویه؛ کامل الزیارات، ص 239.)
چشم از وجود فرزندش برنداشت؛ زیرا به محض سقوط علی از مرکب، خود را به میدان نبرد رساند. و لحظهای نگاهش را از فرزند خود برنداشت تا به بالینش آمد.(1)
فَجَاءَ الْحُسَینُ علیه السلام حَتَّی وَقَفَ عَلَیه. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 106 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 114.)
حضرت علیاکبر علیه السلام با کوفیان چنان جنگ شجاعانهای انجام داد.(2)که ضجۀ آنان بلند شد.(3)چون نتوانستند او را به راحتی از پا درآورند، مُرَّة بْن مُنْقِذ عَبْدِی به کمینش نشست. طولی نکشید که با اصابت خدنگ او، علیاکبر نقش زمین شد. پس از آن، عموم کوفیان به او حملهور شده و با شمشیرهای خود بدن او را پاره پاره کردند.(4)علیاکبر علیه السلام در حالی که رمقی نداشت، صدای خود را به پدرش رساند و گفت: «خداحافظ ای پدر! میبینم جدّم رسول الله صلی الله علیه و آله را که به تو سلام میرساند و میفرماید در رسیدن به ما عجله کن». آنگاه نالهای سرداد و جان را تسلیم حق کرد.(5)
1) (1)
2) (2) قَاتَلَ أَعْظَمَ الْقِتَال. (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 113.)
3) (3) فلم یزل یقاتل حتی ضجّ أهل الشام (الکوفه) من یده. (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 115.)
4) (4) فَاعْتَرَضَهُ مُرَّةُ بْنُ مُنْقِذٍ فَطَعَنَهُ فَصُرِعَ وَ احْتَوَاهُ الْقَوْمُ فَقَطَعُوهُ بِأَسْیافِهِم. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 106 و الکامل فی التاریخ، ابن الأثیر؛ ج 4، ص 74.) فَرَمَاهُ مُنْقِذُ بْنُ مُرَّةَ الْعَبْدِی - لَعَنَهُ اللهُ تَعَالَی - بِسَهْمٍ فَصَرَعَهُ. (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 113.)
5) (5) فرماه منقذ بن مرة العبدی - لعنه الله تعالی - بسهم فصرعه فنادی: «یا أبتاه! علیک السلام هذا جدی یقرؤک السلام و یقول لک عجل القدوم علینا.» ثم شهق شهقة، فمات. (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 113.)
چند اتفاق در لحظۀ شهادت علیاکبر علیه السلام عمق وابستگی و علاقۀ امام و اهل بیت ایشان به او را نشان میدهد.
نخست آنکه امام علیه السلام خود را بر بالین او رساند و با دلی سوزان، صورت مبارک خود را بر صورت او گذاشت(1)
فجاء الحسین علیه السلام حتی وقف علیه و وضع خده علی خده. (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 114.)
و خون او را با کف دست خود گرفت و به سوی آسمان پاشید و هیچ قطرهای از آن به زمین برنگشت.(2)دوّم جملۀ امام حسین علیه السلام که خطاب به او فرمود: «خداوند بکشد مردمی را که تو را کشتند؛ با کشتن تو چه جرأتی در معصیت خداوند کردند و چقدر در هتک حرمت رسول الله صلی الله علیه و آله بیباک هستند. پسرم! بعد از تو نفرین باد بر دنیا».(3)قبل از شهادت علی اکبر، امام علیه السلام بطور شخصی، افراد را نفرین میکرد اما بعد شهادت، برای اولین مرتبه عموم کوفیان را نفرین کرد.
و سوم بیرون آمدن حضرت زینب علیها السلام از خیمه و دویدن به طرف قتلگاه علیاکبر علیه السلام که فریاد میزد: «ایوای برادرم! ایوای پسر برادرم!»(4)خارج شدن آن حضرت از خیمهها، در آن روز پرمصیبت که به درخواست امام علیه السلام تا
1) (1)
2) (2) عَنْ أَبِیحَمْزَةَ الثُّمَالِی قَالَ، قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام: «إِذَا أَرَدْتَ الْمَسِیرَ إِلَی قَبْرِ الْحُسَین... ثُمَّ صِرْ إِلَی قَبْرِ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ فَهُوَ عِنْدَ رِجْلِ الْحُسَینِ فَإِذَا وَقَفْتَ عَلَیهِ فَقُل... یرْفَعُ دَمَکَ بِکَفِّهِ إِلَی أَعْنَانِ السَّمَاءِ، لَا یرْجِعُ مِنْهُ قَطْرَة.» (ابن قولویه؛ کامل الزیارات، ص 239.)
3) (3) قال: «قتل الله قوما قتلوک ما أجرأهم علی الله و علی انتهاک حرمة الرسول علی الدنیا بعدک العفاء.» (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 114 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 74.)
4) (4) قَالَ: «عَلَی الدُّنْیا بَعْدَکَ الْعَفَاءُ» وَ خَرَجَتْ زَینَبُ أُخْتُ الْحُسَینِ مُسْرِعَةً تُنَادِی یا أُخَیاهْ وَ ابْنَأُخَیاهْ وَ جَاءَتْ حَتَّی أَکَبَّتْ عَلَیهِ.. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 106؛ ابن طاوس؛ اللهوف، ص 114 و ابن کثیر؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 185.)
آن ساعت از خیمه بیرون نیامده بود، علاقۀ فراوان زینب کبری علیها السلام را به علی اکبر علیه السلام میرساند.
حضور امام علیه السلام موجب شد که زینب کبری، عمّۀ علیاکبر در آن صحنۀ اسفناک تاب بیاورد. حضرت، با دست خود خواهر را نوازش کرد و تسلی داد و او را به خیمه برگرداند.(1)
فَأَخَذَ الْحُسَینُ بِرَأْسِهَا فَرَدَّهَا إِلَی الْفُسْطَاط. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 107 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 114.)
سپس به جوانان بنیهاشم فرمود: «بروید و پیکر برادرتان را به خیمه بیاورید». آنان اطاعت کرده و پیکر علی را آورده و در خیمهای که محل شهدا بود قرار دادند.(2)در جمع اصحاب عاشورا، او کسی است که از دو معصوم در فضیلتش کلامی صادر شده است. روزی امام زینالعابدین علیه السلام با دیدن یکی از فرزندان عباس اشک از دیدگانش جاری شد و خاطرات پرحزن شهادت پدر و عمویش را به یاد آورد و بصیرت عباس را چنین توصیف کرد: روزی سختتر از روز حسین علیه السلام نبود که امت رسول الله صلی الله علیه و آله راه اشتباه رفتند و سی هزار نفر از آنان او را محاصره کردند و خونش را به قصد قربت ریختند. به خدا قسم در حالی او را به ظلم و جنایت کشتند که به خطای آنها هشدار داد و موعظه کرد. امام زینالعابدین علیه السلام در ادامه از خداوند برای حضرت عباس علیه السلام طلب رحمت کرد و در وصف شأن او چنین فرمود: «خداوند رحمت کند عمویم عباس را که خود
را فدای برادرش کرد و دستهایش قطع شد و خداوند در عوض آن، دو بال به او مرحمت کرد که با آن در بهشت به همراه ملائکه پرواز میکند». سپس امام زینالعابدین علیه السلام فرمود: «عباس نزد خداوند مقامی دارد که در قیامت، جمیع شهدا به او غبطه میخورند».(1)
نَظَرَ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ سَیدُالْعَابِدِینَ - صَلَّی اللهُ عَلَیهِ - إِلَی عُبَیدِاللهِ بْنِ عَبَّاسِ بْنِ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَاسْتَعْبَرَ ثُمَّ قَالَ مَا مِنْ یوْمٍ أَشَدَّ عَلَی رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله مِنْ یوْمِ أُحُدٍ قُتِلَ فِیهِ عَمُّهُ حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِالْمُطَّلِبِ أَسَدُاللهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ وَ بَعْدَهُ یوْمُ مُؤْتَةَ قُتِلَ فِیهِ ابْنُ عَمِّهِ جَعْفَرُ بْنُ أَبِیطَالِبٍ ثُمَّ قَالَ: «وَ لَا یوْمَ کَیوْمِ الْحُسَینِ - صَلَّی اللهُ عَلَیهِ - ازْدَلَفَ إِلَیهِ ثَلَاثُونَ أَلْفَ رَجُلٍ یزْعُمُونَ أَنَّهُمْ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ کُلٌّ یتَقَرَّبُ إِلَی اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِدَمِهِ وَ هُوَ بِاللهِ یذَکِّرُهُمْ فَلَایتَّعِظُونَ حَتَّی قَتَلُوهُ بَغْیاً وَ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً.» ثُمَّ قَالَ: «رَحِمَ اللهُ الْعَبَّاسَ فَلَقَدْ آثَرَ وَ أَبْلَی وَ فَدَی أَخَاهُ بِنَفْسِهِ حَتَّی قُطِعَتْ یدَاهُ فَأَبْدَلَهُ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِمَا جَنَاحَینِ یطِیرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِکَةِ فِی الْجَنَّةِ کَمَا جَعَلَ لِجَعْفَرِ بْنِ أَبِیطَالِبٍ وَ إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللهِ - تَبَارَکَ وَ تَعَالَی - مَنْزِلَةً یغْبِطُهُ بِهَا جَمِیعُ الشُّهَدَاءِ یوْمَ الْقِیامَة.» (الأمالی، 548؛ بحارالأنوار، ج 22، ص 274 و الخصال، ج 1، ص 68.)
امام صادق علیه السلام هم، معرفت و بصیرت عباس علیه السلام را ستود. ایمان او را با استقامت و دفاع او را از برادرش امام حسین علیه السلام جهاد در راه خدا و قتلش به دست کوفیان را شهادت خواند. وی حضور بااخلاص ابوالفضل علیه السلام را در کربلا، همراهی او با حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام نامید؛(2)یعنی او یک قدم جلوتر و یک قدم عقبتر از مولای خود برنداشت.
مانند پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام اهل عبادت بود و بندگی خداوند میکرد و آثار سجده بر چهرۀ او آشکار بود.(3)
1) (1)
2) (2) الصادق علیه السلام أنّه قال: «کان عمّنا العبّاس بن علی علیه السلام نافذ البصیرة، صلب الإیمان، جاهد مع أبیعبدالله علیه السلام و أبلی بلاء حسناً، و مضی شهیدا.» (الخصال 86، باب الاثنین.)
3) (3) شَابّاً أَمْرَدَ مَعَ الْحُسَینِ بَینَ عَینَیهِ أَثَرُ السُّجُودِ... الْعَبَّاسُ بْنُ عَلِی علیه السلام. (الصدوق؛ ثوابالأعمال، ص 218 و أبوالفرج الأصفهانی؛ مقاتل الطالبیین، ص 118.)
او در پیشآمدهای نگرانکنندۀ این سفر خطیر، خواهران خود، دختران برادرش و سایر زنان حرم را با محبت و ادب سرشار، آرام میکرد.(1)
أنّ الحسین علیه السلام لمّا خطب خطبته علی راحلته و نادی فی أولها بأعلی صوته: «أیها الناس، اسمعوا قولی و لاتعجلونی.» سمع النساء کلامه هذا فصحن و بکین و ارتفعت أصواتهن، فأرسل إلیهنّ أخاه العبّاس و ولده علیا و قال لهما: «أسکتاهنّ فلعمری لیکثرنّ بکاؤهنّ.» فمضیا یسکتاهنّ حتّی إذا سکتن عاد إلی خطبته. (الطبری؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 424.)
آنقدر در ساعات شب و روز برای عموم اصحاب بهویژه زنان و کودکان آب آورد که ملقب به سقا شد.(2)به هنگام جنگ، در رجزهای خود به سقاّیی حرم برادرش افتخار میکرد(3)و در امر سقایت و آبآوری، خیلی از اوقات هم با دشمن درگیر شد و جانش به خطر افتاد.(4)
بعضی از اصحاب به اذن امام علیه السلام کوفیان را مکرّر نصیحت کردند؛ اما در
1) (1)
2) (2) کان (العبّاس) الذی یسمّی: السقّاء (یوم کربلاء). (الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 1، ص 179 و 347 و ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 4، ص 108.)
3) (3) نَفْسِی لِنَفْسِ الْمُصْطَفَی الطُّهْرِ وَقَا إِنِّی أَنَا الْعَبَّاسُ أَغْدُو بِالسِّقَا. (ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 4، ص 108.)
4) (4) ما منع الحسین علیه السلام و أصحابه من الماء و ذلک قبل أن یجمع علی الحرب اشتدّ بالحسین و أصحابه العطش، فدعا أخاه العبّاس فبعثه فی ثلاثین فارسا و عشرین راجلا لیلا... قال (نافع) لرجاله: «املئوا قربکم، فشد الرجالة.» فملئوا قربهم، و ثار إلیهم عمرو بن الحجاج و أصحابه، فحمل علیهم العباس بن علی علیه السلام و نافع بن هلال فکفوهم، ثم انصرفوا الی رحالهم. (الطبری؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 412 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 54.)
مذاکرات مهم با لشکر کوفه که نیاز به شخصی بانفوذ و مؤثر بود، عباس بن علی علیه السلام نمایندۀ خاص امام بود.
بعد از نماز عصر روز تاسوعا، عمر بن سعد فرمان جنگ صادر کرد و کوفیان آمادۀ حمله به امام علیه السلام و اهل بیتش شدند که تا قبل از تاریکی شب، کار را تمام کنند. عباس علیه السلام متوجه شد و خبر آن را به برادرش رساند. امام علیه السلام به قمر بنیهاشم فرمود: «برادرم! سوار بر مرکب شو و برو به آنان بگو از ما چه میخواهید؟» این دستور را امام علیه السلام با جملۀ «یا عبّاس! إرکب بنفسی أنت؛ ای عباس! سوار شو جانم فدایت». بیان فرمود که علاقۀ شدید حضرت به برادرش عباس را معلوم میکند.(1)
قال العباس بن علی علیه السلام: «یا أخی! أتاک القوم.» قال: «فنهض.» ثم قال: «یا عباس! إرکب بنفسی أنت یا أخی! حتی تلقاهم فتقول لهم ما لکم؟ و ما بدا لکم؟ و تسألهم عما جاء بهم؟» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 416؛ الإرشاد، ج 2، ص 90 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 56.)
غیر از آن روز، هرگز این جمله در ایام امامت امام علیه السلام از او شنیده نشده بود. عباس به همراه زهیر و حبیب بن مظاهر و بیست نفر از اصحاب نزد عمر بن سعد و فرماندهان او رفت و پیغام برادرش را داد. آنان گفتند که قصد جنگ با حسین را دارند. او از عمر بن سعد و کوفیان خواست تا فرصت دهند، پاسخ آنان را به امام علیه السلام برساند. سپس برگشت و ماجرا را به امام گفت؛ در حالی که سایر همراهان او ماندند و به نصیحت کوفیان پرداختند.(2)امام علیه السلام به عباس فرمود: «هر چه میتوانی و استطاعت داری، امشب را از آنان مهلت بگیر و
آنها را متوقف کن تا شبی را به عبادت، استغفار و تلاوت قرآن بگذرانیم».(1)
کان العباس بن علی علیه السلام حین أتی حسینا بما عرض علیه عمر بن سعد قال: «ارجع الیهم، فإن إستطعت أن تؤخرهم إلی غدوه و تدفعهم عند العشیة لعلنا نصلی لربنا اللیلة و ندعوه و نستغفره.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 417 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 57.)
عباس به نزد لشکر عمر بن سعد برگشت و با قاطعیت به آنان گفت: «حضرت اباعبدالله علیه السلام از شما خواسته است، برگردید تا امشب را به امور خویش مشغول باشد؛ زیرا او نیاز به گفتوگوی بیشتری دارد. فردا در ملاقاتی با شما معلوم میشود که اگر راضی به خواستۀ شما شدیم، آن را تحقق میبخشیم و اگر نپذیرفتیم آن را ردّ خواهیم کرد».(2)ادب او اجازه نمیداد بدون نظر امام علیه السلام رأی بدهد؛ اگر چه مطلب برای او روشن بود. همیشه بعد از اتمام مذاکره، از اهل کوفه فرصت میگرفت تا رأی نهایی را از پسر فاطمه علیها السلام بپرسد.(3)
1) (1)
2) (2) فقال: «یا هؤلاء! أن أباعبدالله علیه السلام یسألکم أن تنصرفوا هذه العشیة حتی ینظر فی هذا الأمر، فإن هذا أمر لم یجر بینکم و بینه فیه منطق، فإذا أصبحنا التقینا إن شاء الله، فأما رضیناه فأتینا بالأمر الذی تسالونه و تسومونه، أو کرهنا فرددناه، و إنما أراد بذلک أن یردهم عنه تلک العشیة حتی یأمر بأمره، و یوصی أهله.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 417؛ ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 57 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 176.)
3) (3) قال: «فلاتعجلوا. حتی أرجع الی ابیعبدالله فأعرض علیه ما ذکرتم.» قال فوقفوا ثم قالوا: «ألقه فاعلمه ذلک، ثم القنا بما یقول.» قال: «فانصرف العباس راجعا یرکض إلی الحسین علیه السلام یخبره بالخبر. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 416 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 57.)
در همان روز، شمر بن ذیالجوشن، او و برادرانش (فرزندان امّالبنین) را صدا کرد. آنان پاسخش را ندادند، امام به آنان فرمود: «اگر چه او فاسق است، اما جوابش را بدهید؛ زیرا او از بستگان شماست».(1)
فقال الحسین علیه السلام لإخوته: «أجیبوه و إن کان فاسقاً فإنه من أخوالکم.» (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 94.)
آنان گفتند: «چه میخواهی؟» او گفت: «شما برادران، از تعرض لشکر عبیدالله در امان هستید». عباس و برادرانش در پاسخ گفتند: «خداوند تو و اماننامۀ تو را لعنت کند؛ آیا ما در امان باشیم و فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله در امان نباشد» و آن را نپذیرفتند.(2)آنان امنیت واقعی خود را در امنیت ولیّ زمان خود میدیدند و نبودن آن حضرت برای آنان ناأمنی واقعی بود.شب عاشورا که امام علیه السلام از همراهان خود خواست او را تنها بگذارند و بروند، عباس برخاست و چنان ابراز وفاداری به مولایش کرد که نظیر ندارد. او گفت: «نمیرویم تا بعد از تو باقی نباشیم، خداوند فرصت جدا شدن از تو را هرگز به ما ندهد».(3)
1) (1)
2) (2) وَ جَاءَ شِمْرٌ حَتَّی وَقَفَ عَلَی أَصْحَابِ الْحُسَینِ علیه السلام فَقَالَ: «أَینَ بَنُوأُخْتِنَا؟» فَخَرَجَ إِلَیهِ الْعَبَّاسُ وَ جَعْفَرٌ وَ عُثْمَانُ، بَنُو عَلِی بْنِ أَبِیطَالِبٍ علیه السلام فَقَالُوا: «مَا تُرِیدُ؟» فَقَالَ: «أَنْتُمْ یا بَنِیأُخْتِی! آمِنُونَ.» فَقَالَتْ لَهُ الْفِتْیةُ: «لَعَنَکَ اللهُ وَ لَعَنَ أَمَانَکَ. أتُؤْمِنُنَا وَ ابْنُ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله لَا أَمَانَ لَهُ.» (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 89؛ تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 416 و الفتوح، ابن أعثم؛ ج 5، ص 94.)
3) (3) لم نفعل لنبقی بعدک، لا أرانا الله ذلک ابداً. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 419 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 91.)
بعد از او، سایر طالبیین در اظهارات خود جملات او را تکرارکردند.(1)
ثم إنهم تکلموا بهذا. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 419 و اللهوف، ابن طاوس؛ ص 91.)
روز عاشورا پرچم نهضت که نشانۀ عزت و استقامت لشکر ولیّ زمان بود، به دست باکفایت عباس علیه السلام به اهتزاز درآمد.(2)از آغاز روز عاشورا، عباس در کنار امام علیه السلام حاضر بود و به هر سو که امام میرفت، او هم به آن سمت میرفت و لحظهای از برادر بزرگوارش غافل نبود.(3)
تلههای جنگی که دشمن با جمعیت زیادش آنها را برای یاران امام علیه السلام به وجود میآورد، به دست باکفایت ابوالفضل علیه السلام خنثی میشد. روز عاشورا چهار نفر از اصحاب امام در حلقۀ محاصرۀ دشمن گرفتار شدند. سایر یاران امام علیه السلام به دلیل دوری از آنان، امکان یاری رساندن به ایشان را نداشتند که با شهامت یک تنۀ جناب عباس علیه السلام حلقۀ محاصره شکسته شد و آنان نجات یافتند.(4)
آن حضرت، روز عاشورا به برادران خود عبدالله، عثمان و جعفر که مادرشان امالبنین بود، گفت: «شما اولادی ندارید؛ پس پیشتر قدم به میدان جنگ
1) (1)
2) (2) أَعْطَی رَایتَهُ الْعَبَّاسَ بْنَ عَلِی علیه السلام. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 422؛ ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 4، ص 100 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 178.)
3) (3) بقی العباس بن علی علیه السلام قائما امام الحسین علیه السلام یقاتل دونه، و یمیل معه حیث مال، حتی قتل، رحمة الله علیه. (الأخبار الطوال، ص 257.)
4) (4) الصیداوی عمر بن خالد، و جابر بن الحارث السلمانی، و سعد مولی عمر بن خالد، و مجمع بن عبدالله العائذی، فإنهم قاتلوا فی أول القتال، فشدوا مقدمین بأسیافهم علی الناس، فلما وغلوا عطف علیهم الناس فأخذوا یحوزونهم، و قطعوهم من أصحابهم غیر بعید، فحمل علیهم العباس بن علی علیه السلام فاستنقذهم. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 446 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 74.)
گذارید تا با چشمان خود ببینم که خویش را برای خدا خالص کردهاید». سپس عبدالله و عثمان یکی پس از دیگری به میدان رفتند و پس از دفاع شجاعانه از فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله با ضربههای هانی بن ثبیت حضرمی به زمین افتادند. جعفر، بعد از آن دو به جنگ پرداخت که خولی بن یزید اصبحی با تیری او را از پا درآورد و مردی از بنیدارم، بلافاصله سر از بدنش جدا کرد.(1)
فَلَمَّا رَأَی الْعَبَّاسُ بْنُ عَلِی - رَحْمَةُ اللهِ عَلَیهِ - کَثْرَةَ الْقَتْلَی فِی أَهْلِهِ قَالَ لِإِخْوَتِهِ مِنْ أُمِّهِ وَ هُمْ عَبْدُاللهِ وَ جَعْفَرٌ وَ عُثْمَانُ: «یا بَنِیأُمِّی! تَقَدَّمُوا حَتَّی أَرَاکُمْ قَدْ نَصَحْتُمْ لِلهِ وَ لِرَسُولِهِ فَإِنَّهُ لَا وُلْدَ لَکُمْ.» فَتَقَدَّمَ عَبْدُاللهِ فَقَاتَلَ قِتَالًا شَدِیداً فَاخْتَلَفَ هُوَ وَ هَانِئُ بْنُ ثُبَیتٍ الْحَضْرَمِی ضَرْبَتَینِ فَقَتَلَهُ هَانِئٌ - لَعَنَهُ اللهُ - وَ تَقَدَّمَ بَعْدَهُ جَعْفَرُ بْنُ عَلِی - رَحِمَهُ اللهِ - فَقَتَلَهُ أَیضاً هَانِئٌ وَ تَعَمَّدَ خَولِی بْنُ یزِیدَ الْأَصْبَحِی عُثْمَانَ بْنَ عَلِی - رَضِی اللهُ عَنْهُ - وَ قَدْ قَامَ مَقَامَ إِخْوَتِهِ فَرَمَاهُ بِسَهْمٍ فَصَرَعَهُ وَ شَدَّ عَلَیهِ رَجُلٌ مِنْ بَنِیدَارِمٍ فَاحْتَزَّ رَأْسَهُ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 449؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 109 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 76.)
عباس بن علی علیه السلام با تشجیع برادرانش به دو هدف اساسی رسید: یکی اینکه با تحمل مصیبت برادرانش به اجر بزرگی رسید و دیگر آنکه اطمینان یافت که فرزندان مادرش (برادرانش) از سعادت ابدی محروم نشده و امام را تنها نگذاشتهاند.عطش شدیدی همۀ حرم و حضرت سیدالشهدا علیه السلام را فراگرفت از اصحاب فقط جناب عباس مانده بود. امام علیه السلام به قصد آب، آهنگ فرات کرد. جناب عباس علیه السلام طبق معمول برادر را در این امر یاری کرد و همراه او شد. مردی از بنیدارم فریاد زد: «بین حسین و آب مانع شوید تا دسترسی به آن پیدا نکند». نفرین امام علیه السلام او را خشمگین کرد. او تیری را به طرف حضرت رها کرد که بر گلوی او نشست. امام علیه السلام تیر را بیرون آورد و دست خود را زیر گلو قرار داد تا از خون پر شد و سپس آن را [به سمت آسمان] پاشید و عرض کرد: «خداوندا!
1) (1)
از آنچه با فرزند پیامبرت میکنند به تو شکایت میکنم». سپس به جایگاه خود برگشت در حالی که سخت تشنه بود.(1)
إشْتَدَّ بِهِ الْعَطَشُ فَرَکِبَ الْمُسَنَّاةَ یرِیدُ الْفُرَاتَ وَ بَینَ یدَیهِ الْعَبَّاسُ أَخُوهُ فَاعْتَرَضَتْهُ خَیلُ ابْنِ سَعْدٍ وَ فِیهِمْ رَجُلٌ مِنْ بَنِیدَارِمٍ فَقَالَ: «لَهُمْ وَیلَکُمْ حُولُوا بَینَهُ وَ بَینَ الْفُرَاتِ وَ لَا تُمَکِّنُوهُ مِنَ الْمَاءِ.» فَقَالَ الْحُسَینُ علیه السلام: «اللهُمَّ أَظْمِئْهُ!» فَغَضِبَ الدَّارِمِی وَ رَمَاهُ بِسَهْمٍ فَأَثْبَتَهُ فِی حَنَکِهِ فَانْتَزَعَ الْحُسَینُ علیه السلام السَّهْمَ وَ بَسَطَ یدَهُ تَحْتَ حَنَکِهِ فَامْتَلَأَتْ رَاحَتَاهُ بِالدَّمِ فَرَمَی بِهِ ثُمَّ قَالَ: «اللهُمَّ إِنِّی أَشْکُو إِلَیکَ مَا یفْعَلُ بِابْنِ بِنْتِ نَبِیکَ.» ثُمَّ رَجَعَ إِلَی مَکَانِهِ وَ قَدِ إشْتَدَّ بِهِ الْعَطَشُ. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 109 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 118.)
آنگاه کوفیان با محاصرۀ عباس، او را از برادرش جدا کردند؛(2)اما او به تنهایی و دور از برادرش جنگید(3)و دشمنان را متفرق ساخت.(4)هنگام دفاع از برادرش حسین بن علی و حمله به دشمن، رجزهای او سراسر ایمان، معرفت، شجاعت، ایثار و وفاداری بود. فرازهای رجز او چنین بود: «هراسی از مرگ ندارم تا در میان مردان جنگجو فرو روم. من عباسم هر صبح سقایی میکنم تا جانم فدای آن برگزیدۀ پاک الهی (حسین) شود. اگر دست راستم را هم قطع کنید؛ من از دینم و امام راستگو و صاحب یقین که نوۀ نبی است، حمایت میکنم».(5)
1) (1)
2) (2) وَ أَحَاطَ الْقَوْمُ بِالْعَبَّاسِ فَاقْتَطَعُوهُ عَنْهُ. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 109 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 118.)
3) (3) فَجَعَلَ یقَاتِلُهُمْ وَحْدَهُ. الإرشاد، المفید، ج 2، ص 109 واللهوف، ابن طاوس، ص 118
4) (4) حَمَلَ هُوَ عَلَیهِم... فَفَرَّقَهُم. (ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 4، ص 108.)
5) (5) فَحَمَلُوا عَلَیهِ وَ حَمَلَ هُوَ عَلَیهِمْ وَ جَعَلَ یقُولُ: «لَا أَرْهَبُ الْمَوْتَ إِذِ الْمَوْتُ رَقَی، حَتَّی أُوَارَی فِی
چنان در جنگ با ذکاوت و شجاع بود که کوفیان نمیتوانستند بهراحتی با او روبهرو شوند و همۀ ضربههای تأثیرگذاری را که به او زدند، مربوط به یک نفر نبود. وقتی که او خسته و در جنگ بسیار ضعیف شده بود، با تعداد بسیاری از افراد، راه را بر او بستند(1)و با گذاشتن کمین، قدرت مقابله با او را پیدا کردند.
زَیْد بْن وَرْقَاء جُهَنی از پشت درخت نخلی بیرون آمد و دست راستش را از بدنش جدا کرد. حکیم بْن طُفَیْل نیز دست چپ او را قطع کرد.(2)
بعد از آنکه بدنش با اصابت شمشیرها، نیزهها و تیرهای دشمن پر از جراحتهای شدید شد و توانش را از دست داد، ایستاد و حرکتی نکرد.(3)در آن لحظه بود که حکیم بن طفیل جرأت یافت تا عمودی بر کمر او بزند. آن ضربه، عباس را از اسب روی زمین انداخت و او را به شهادت رساند.(4)
1) (1) ثُمَّ اقْتَطَعُوا الْعَبَّاسَ عَنْهُ وَ أَحَاطُوا بِهِ مِنْ کُلِّ جَانِب. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 109؛ ابن طاوس؛ اللهوف، ص 118 و ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 71.)
2) (2) فَکَمَنَ لَهُ زَیدُ بْنُ وَرْقَاءَ الْجُهَنِی مِنْ وَرَاءِ نَخْلَةٍ وَ عَاوَنَهُ حَکِیمُ بْنُ طُفَیلٍ السِّنْبِسِی فَضَرَبَهُ عَلَی یمِینِه... فَقَاتَلَ حَتَّی ضَعُفَ فَکَمَنَ لَهُ الْحَکِیمُ بْنُ الطُّفَیلِ الطَّائِی مِنْ وَرَاءِ نَخْلَةٍ فَضَرَبَهُ عَلَی شِمَالِه. (ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 4، ص 108.)
3) (3) بَعْدَ أَنْ أُثْخِنَ بِالْجِرَاحِ فَلَمْ یسْتَطِعْ حَرَاکاً. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 110.)
4) (4) حَکِیمُ بنُ طُفَیلِ الطّائی قَد کَانَ أصَابَ صُلبَ العَبّاسِ بنِ عَلِیّ علیه السلام فَقَتَلَهُ الْمَلْعُونُ بِعَمُودٍ مِنْ حَدِید. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 6، ص 62؛ ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 4، ص 108 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 242.)
امام حسین علیه السلام با دیدن پیکر بیجان برادرش عباس بسیار گریست(1)
فَبَکَی الْحُسَینُ علیه السلام لِقَتْلِهِ بُکَاءً شَدِیداً. (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 118.)
و فرمود: «اکنون کمرم شکست و چارۀ کار از دستم خارج شد».(2)این جمله از هیچ ولیای از اولیای الهی شنیده نشده است و فقط حضرت سیدالشهدا علیه السلام در وقت شهادت جناب عباس این جمله را فرمود. چرا که هیچ یک از اولیا و انبیای گذشته و هیچ یک از اولیا در آینده، مدّبر و چارهسازی مانند عباس نداشتند و نخواهند داشت که با از دست دادن او چنین کلماتی را بگوید.
عباس شجاعت را با عقل، قدرت را با تدبیر، ایمان را با وفا، اطاعت را با ادب و رأفت را با صلابتِ وجودش در هم آمیخته بود و خاطر دشمن با شهادت عباس نسبت به پیروزی آسوده شد؛ زیرا حضور شجاعانی مثل او در اردوی امام حسین علیه السلام آنان را نگران پیروزی زودرس میکرد. پس از شهادت عباس، لباس و سایر اشیای او را حکیم بن طفیل غارت کرد.(3)
امام صادق علیه السلام ضمن آنکه توصیه به زیارت عباس فرموده، به صفات تسلیم محض بودن او نزد امام علیه السلام و وفاداری او، در آن زیارت اشاره کرده است.(4)
1) (1)
2) (2) فقال الحسین علیه السلام: «ألآن انکسر ظهری و قلّت حیلتی.» (الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 34.)
3) (3) حکیم بن فضیل السنبسی، کان قد سلب العباس بن علی بن أبیطالب علیه السلام یوم قتل الحسین علیه السلام. (ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 272.)
4) (4) عَنْ أَبِیحَمْزَةَ الثُّمَالِی قَال، قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام: «إِذَا أَرَدْتَ زِیارَةَ قَبْرِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَلِی علیه السلام... قُلْ سَلَامُ اللهِ وَ سَلَامُ مَلَائِکَتِهِ الْمُقَرَّبِین... یابْنَ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ أَشْهَدُ لَکَ بِالتَّسْلِیمِ وَ التَّصْدِیقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِیحَةِ لِخَلَفِ النَّبِی.» (ابن قولویه؛ کامل الزیارات، ص 256.)
قاسم بن أصبغ قاتل عباس را میبیند که سر او را به گردن اسب خود آویخته و زانوهای اسب به سر مطهر او اصابت میکند. پس به پدرش میگوید: «ای کاش سر را بالاتر میبست. نمیبینی که زانوهای اسب باعث لطمه به سر آن جناب شده است». پدر میگوید که پسرم مصیبت مرا شدیدتر مکن.(1)
فقال القاسم: «لقد رأیته علی فرس له مرحا و قد علق الرأس بلبانها و هو یصیب رکبتها.» قال فقلت لأبی: «لو أنه رفع الرأس قلیلا أما تری ما تصنع به الفرس بیدیها.» فقال لی: «یا بنی! ما یصنع بی أشد.» (ثواب الأعمال، ص 218.)
ابن نباته گفته است که رأس مطهر حضرت عباس علیه السلام را به همان حالت که برگردن اسب قاتلش آویزان بود، به شهر کوفه وارد کردند.(2)پس از واقعۀ کربلا، قاسم به شخصی از طایفۀ بنیدارم گفت: «پیش از این تو را با روی سفید و زیبا دیده بودم، حال تو را نشناختم، چرا رنگ صورتت تغییر کرده؟» او در جواب گفت: «جوانی را که با حسین به کربلا آمده بود و آثار سجدۀ بسیار و عبادت بین دو چشم او هویدا بود، به قتل رساندم. از آن روز، شبها در خواب به سراغم میآید و گریبانم را گرفته، سوی جهنم کشانده و مرا در آن میسوزاند. پس صیحه میزنم، به طوری که همه میشنوند». در آخر گفت آن جوانی را که کشتم، عباس بن علی علیه السلام بود.(3)
1) (1)
2) (2) عن القاسم بن الاصبغ المجاشعی قال: لما أتی بالرءوس إلی الکوفة إذا بفارس أحسن الناس وجها قد علق فی لبب فرسه رأس غلام أمرد کأنه القمر لیلة تمامه و الفرس یمرح فاذا طأطأ رأسه لحق الرأس بالأرض فقلت له: «رأس من هذا؟» فقال: «هذا رأس العباس بن علی.» قلت: «و من أنت؟» قال: «حرملة بن الکاهل الأسدی.» (سبط بن الجوزی؛ تذکرة الخواص، ص 253.)
3) (3) عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ أَصْبَغَ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: «رَأَیتُ رَجُلًا مِنْ بَنِیأَبَانِ بْنِ دَارِمٍ أَسْوَدَ الْوَجْهِ وَ کُنْتُ أَعْرِفُهُ
فرزندان عباس تا چند نسل، از یاوران ائمه علیهم السلام و از عالمان بزرگ بودند. عبیدالله بن علی بن ابراهیم بن الحسن بن عبیداللّه بن العباس بن علی علیهم السلام یکی از آنهاست که از محدّثین قرن سوم بود.(1)
مسلم فرزند عقیل برادر حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام است که هجده سال از عمر خود را با پدر سپری کرده بود.(2)وی، از بنیهاشم و پسرعموی امام حسین علیه السلام بود. امام به او اعتماد کامل داشت و بسیاری از امور مهم را به او واگذار میکرد.(3)
روزی علی علیه السلام به رسولخدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: «یا رسول الله! آیا عقیل را دوست داری؟» پیامبر خدا فرمود: «آری، او را یکبار به خاطر خودش و یکبار
1) (1) من أولاد العباس بن علی علیه السلام عبیدالله بن علی بن ابراهیم ابن الحسن بن عبید الله بن العباس بن علی علیهم السلام قال علماء السیر قدم بغداد و حدث بها و نزل مصر و کان عالما جوادا و عنده کتب تسمی الجعفریة فیها فقه أهل البیت علیهم السلام و توفی بمصر سنة اثنی عشرة و ثلاثمائة. (رجال النجاشی، ص 140 و 347 و سبط بن الجوزی؛ تذکرة الخواص، ص 58.)
2) (2) لما أتت علی مسلم ثمانی عشرة سنة و قد مات عقیل أبوه. (شرح نهج البلاغة لابن أبیالحدید، ج 11، ص 252.)
3) (3) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 353.
هم به خاطر علاقۀ به ابوطالب دوستش دارم. به درستی که فرزند عقیل در راه فرزند تو کشته میشود. مؤمنین بر او گریه میکنند و ملائکه بر او درود و صلوات میفرستند».(1)
عن ابن عباس قال، قال علی علیه السلام لرسول الله صلی الله علیه و آله: «یا رسول الله! إنک لتحب عقیلا؟» قال: «إی والله إنی لأحبه حبین، حبا له و حبا لحب أبیطالب له و إن ولده لمقتول فی محبة ولدک فتدمع علیه عیون المؤمنین و تصلی علیه الملائکة المقربون.» ثم بکی رسول الله صلی الله علیه و آله حتی جرت دموعه علی صدره ثم قال: «إلی الله أشکو ما تلقی عترتی من بعدی.» (الأمالی للصدوق، ص 128.)
مسلم بن عقیل تنها صحابۀ حسینی است که در فضیلت او به طور خاص از رسولخدا صلی الله علیه و آله کلامی وارد شده است.
بعد از آنکه شیعیان کوفه اطلاع یافتند امام علیه السلام در مکه مستقر است، نامه به او نوشتند و اعلام کردند با والی کوفه که از طرف یزید بن معاویه تعیین شده، نماز جمعه نمیخوانند تا امام حسین علیه السلام خود را به کوفه برساند و امور را به دست گرفته و آنجا را از ظلم و جور بنیامیه پاک کند. امام علیه السلام در پاسخ کوفیان، جناب مسلم را به عنوان نمایندۀ خود به کوفه فرستاد تا او را از واقعیت دعوت کوفیان مطلع کند.(2)
قَدْ نَفَّذْتُ إِلَیکُمْ ابْنَعَمِّی مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلٍ لِیعَرِّفَنِی مَا أَنْتُمْ عَلَیهِ مِنْ رَأْی جَمِیلٍ. (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 37.)
امام حسین علیه السلام او را به شیعیان کوفه، برادر و در میان اهل بیت خویش ثقۀ خود معرفی کرد.(1)
قد بعثت إلیکم أخی و ابنعمی و ثقتی من اهل بیتی. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 353.)
تعبیر امام علیه السلام به ثقه، با توجه به آنکه در میان اهل بیت حضرت مردان شایسته کم نبودند، به این معنی بود که مسلم یکی از مطمئنترین و شایستهترین افراد در میان اصحابش برای سازماندهی و آمادهسازی شیعیان کوفه بود. مسلم به مدینه آمد و در کنار مزار رسول الله صلی الله علیه و آله نماز خواند و با دوستان خود وداع کرد و دو نفر راهنما برای تشخیص راه، همراه گروه خود کرد.آن دو راهنما، به منظور نزدیک شدن راه، مسیر بیراهه در پیش گرفته، در نتیجۀ راه را گم کرده، دچار تشنگی فراوان شدند و طولی نکشید که جان باختند. مسلم با آخرین نشانیهای دو راهنما و زحمت بسیار، خود را به محلی به نام «مضیق» رساند.(2)
این حادثه، موجب نگرانی مسلم شد و این سفر را مبارک ندید و طی نامهای به امام علیه السلام وقایع را توضیح داد و در آخر نوشت: «من این پیشآمد را به فال نیک نگرفتم؛ اکنون اگر صلاح بدانید، مرا از این مأموریت معاف دارید و دیگری را به جایم برای انجام این مأموریت بفرستید. والسلام».
امام حسین علیه السلام در پاسخ وی نوشت: «بیم من آن است که چون از مرگ و درگیر شدن با دشمن میهراسی، استعفا کردهای، باید که دلت را قوی کنی و مأموریتت را چنانچه دستور دادهام به انجام رسانی».
مسلم بعد از خواندن نامۀ امام گفت دیگر از خطرها باکی ندارم. پس از آن، او به راه خود ادامه داد تا به کوفه رسید.(1)
فَکَتَبَ مُسْلِمُ بْنُ عَقِیلٍ رحمه الله مِنَ الْمَوْضِعِ الْمَعْرُوفِ بِالْمَضِیقِ مَعَ قَیسِ بْنِ مُسْهِرٍ: أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّنِی أَقْبَلْتُ مِنَ الْمَدِینَةِ مَعَ دَلِیلَینِ لِی فَجَارَا عَنِ الطَّرِیقِ فَضَلَّا وَ إشْتَدَّ عَلَینَا الْعَطَشُ فَلَمْ یلْبَثَا أَنْ مَاتَا وَ أَقْبَلْنَا حَتَّی انْتَهَینَا إِلَی الْمَاءِ فَلَمْ نَنْجُ إِلَّا بِحُشَاشَةِ أَنْفُسِنَا وَ ذَلِکَ الْمَاءُ بِمَکَانٍ یدْعَی الْمَضِیقَ مِنْ بَطْنِ الْخَبْتِ وَ قَدْ تَطَیرْتُ مِنْ وَجْهِی هَذَا فَإِنْ رَأَیتَ أَعْفَیتَنِی مِنْهُ وَ بَعَثْتَ غَیرِی؛ وَالسَّلَامُ. فَکَتَبَ إِلَیهِ الْحُسَینُ بْنُ عَلِی علیه السلام: أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ خَشِیتُ أَنْ لَایکُونَ حَمَلَکَ عَلَی الْکِتَابِ إِلَی فِی الِاسْتِعْفَاءِ مِنَ الْوَجْهِ الَّذِی وَجَّهْتُکَ لَهُ إِلَّا الْجُبْنُ فَامْضِ لِوَجْهِکَ الَّذِی وَجَّهْتُکَ لَهُ؛ وَالسَّلَامُ. فَلَمَّا قَرَأَ مُسْلِمٌ الْکِتَابَ قَالَ: «أَمَّا هَذَا فَلَسْتُ أَتَخَوَّفُهُ عَلَی نَفْسِی.» فَأَقْبَل حَتَّی دَخَلَ الْکُوفَة. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 355 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 40.)
حضرت مسلم علیه السلام پس از اینکه به کوفه رسید و مورد استقبال بزرگان آن شهر از یاران حضرت علی علیه السلام قرار گرفت، و نامۀ امام حسین علیه السلام و اهداف او را برای شیعیان و مردم کوفه تبیین کرد. با مدیریت موفق او دوازده هزار نفر از مردم کوفه با نمایندۀ امام علیه السلام بیعت کردند.(2)او با بررسی آمادگی بیعت کنندگان و استواری آنان، نتایج را به امام گزارش کرد و طی نامهای، ضمن اعلام بیعت آنان، حضرت را به کوفه دعوت کرد.(3)این نامه، 27 روز قبل از
1) (1)
2) (2) فَلَمّا تَحَدَّثَ أهلُ الکُوفَةِ بِمُقَدمِهِ دَبُّوا إلَیهِ فَبَایعُوهُ، فَبَایعَهُ مِنهُم إثنَا عَشَرَ ألفَاً. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 347 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 41.)
3) (3) فَکَتَبَ مُسْلِمٌ رحمه الله إِلَی الْحُسَینِ علیه السلام یخْبِرُهُ بِبَیعَةِ ثَمَانِیةَ عَشَرَ أَلْفاً وَ یأْمُرُهُ بِالْقُدُوم. (تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 348 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 41.)
شهادت او (حدود دوازدهم ذیقعده)(1)
کَانَ مُسْلِمٌ کَتَبَ إِلَیهِ قَبْلَ أَنْ یقْتَلَ بِسَبْعٍ وَ عِشْرِینَ لَیلَة. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 71.)
نوشته شد و سپس عدّۀ دیگری به امام علیه السلام نامه نوشتند.(2)طولی نکشید که رقم بیعتکنندگان به هیجده هزار نفر هم رسید.(3)مدّتی پس از آن، حضرت سیدالشهدا علیه السلام روز سهشنبه نهم ذیحجه (یوم ترویه) به طرف کوفه حرکت کرد.(4)همان روز هم مسلم به شهادت رسید.(5)
او به تمام معنا مؤمن و پایبند به دستورهای دینی بود و رسیدن به هدف را با هر وسیلهای، خلاف ایمان و اخلاق میدانست. در فرصتی مناسب و باهماهنگی شریک بن اعور (6)(از بزرگان شیعه و علاقهمندان حضرت علی علیه السلام) که بیمار بود، قرار شد که وقتی عبیدالله برای عیادت از شریک به خانۀ هانی
1) (1)
2) (2) کَتَبَ إِلَیهِ أَهْلُ الْکُوفَةِ أَنَّ لَکَ هَاهُنَا مِائَةَ أَلْفِ سَیفٍ فَلَاتَتَأَخَّر. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 71.)
3) (3) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 368.
4) (4) قَدْ شَخَصْتُ إِلَیکُمْ مِنْ مَکَّةَ یوْمَ الثَّلَاثَاءِ لِثَمَانٍ مَضَینَ مِنْ ذِیالْحِجَّةِ یوْمَ التَّرْوِیة. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 70.)
5) (5) کَانَ خُرُوجُ مُسلِمِ بنِ عَقِیلٍ رحمه الله بِالکُوفَةِ یومَ الثَّلاَثَاءَ لِثَمَانٍ مَضَینَ مِن ذِیالحَجَّةِ سَنَةَ سِتِِّینَ وَ قَتَلَهُ یومَ الأربَعَاءَ لِتِسعٍ خَلَونَ مِنهُ یومَ عَرَفَة وَ کَانَ تَوَجَّهَ الحُسَینُ علیه السلام مِن مَکَّةَ إلَی العِرَاقِ فِی یومِ خُرُوجِ مُسلِمٍ بِالکُوفَةِ وَ هُوَ یومُ التَّروِیةِ. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 66.)
6) (6) او از بزرگان بصره بود که در جنگهای صفین و جمل در کنار حضرت علی علیه السلام جنگید و قبل از شهادت مسلم بن عقیل در اثر بیماری در کوفه از دنیا رفت. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 359 و 363.)
آمد، مسلم او را غافلگیر کرده و به قتل برساند. وقت موعود فرا رسید؛ ولی او اقدامی نکرد. پس از رفتن، عبیدالله شریک علت را از مسلم پرسید. او در جواب گفت: «دو چیز مانع شد اول اینکه هانی راضی به قتل عبیدالله در خانهاش نبود و دوم حدیثی که مردم از رسولخدا صلی الله علیه و آله نقل میکنند که ایمان با ترور و کشتن غافلگیرانه نمیسازد و مؤمن ترور نمیکند». هانی گفت: «به خدا قسم اگر کشته بودی، فاسق و کافری را کشته بودی؛ ولی من کراهت داشتم که این کار در خانهام انجام شود».(1)
فلما کان من العشی اقبل عبیدالله لعیادة شریک. فقام مسلم بن عقیل لیدخل، و قال له شریک: «لایفوتنک إذا جلس.» فقام هانی بن عروة الیه فقال: «إنی لاأحب أن یقتل فی داری - کأنه استقبح ذلک - فجاء عبیدالله إبن زیاد فدخل فجلس.... و رای ان الآخر لایخرج، خشی أن یفوته،... فانصرف، فخرج مسلم، فقال له شریک: «ما منعک مِن قتله؟» فقال: «خصلتان؛ اما إحداهما فکراهه هانی أن یقتل فی داره، [و أما الاخری فحدیث حدثه الناس عن النبی صلی الله علیه و آله: ان الایمان قید الفتک، و لایفتک مؤمن،]» فقال هانی: «اما والله لو قتلته لقتلت فاسقا فاجرا کافرا غادرا، ولکن کرهت أن یقتل فی داری.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 363.)
فتنهها و شایعهسازیهای عبیدالله و بعضی از سران کوفه تأثیرش را گذاشت. پس از خروج مسلم و اعلان جنگ او با عبیدالله، زنان کوفه و بعضی از مردان آنها به میان هوادران مسلم آمدند و به پسر یا برادران خود گفتند که لشکری از شام در راه است که توان مقابله با آنان را ندارید، پس برگردید؛ بدین صورت، بیعتکنندگان با مسلم علیه السلام از اطراف او دور شدند و دست از یاری او برداشتند.
1) (1)
در وقت مغرب سی نفر همراه او وارد مسجد شدند و در نماز مغرب، ده نفر با او ماندند و پس از نماز، هیچ کس با او نماند تا او را پناهی دهد و در برابر حملۀ دشمن از او دفاع کند. او به تنهایی از مسجد خارج شد و در کوچههای قبیلۀ «کِنده» با حیرت قدم میزد تا اینکه به خانۀ زنی به نام «طوعه»(1)
او آزاد شدهی اشعث بن قیس بود که پس از آزادی با اسید حضرمی ازدواج کرد و فرزندی به نام بلال به دنیا آورد. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 371 و 372 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 54 و 55.)
رسید.آن زن مقابل درب خانۀ خود در انتظار فرزندش ایستاده بود. مسلم علیه السلام به او سلام کرد و طوعه جواب سلام او را داد. سپس مسلم از او آب خواست. پس طوعه آب آورد و به او داد. او پس از نوشیدن آب نشست و طوعه ظرف آب را به داخل برگرداند و دوباره به درب خانه برگشت و به مسلم گفت: «ای بندۀ خدا! سیراب نشدی؟» او جواب داد: «سیراب شدم». زن گفت: «پس به نزد خانوادهات برو». مسلم علیه السلام جوابی نداد. طوعه گفت: «ای بندۀ خدا! برخیز که توقف تو در این مکان به مصلحت نیست و من راضی نیستم که اینجا بایستی». حضرت برخاست و گفت: «ای امة الله! من در این شهر خانه و خانواده ندارم؛ آیا ممکن است مرا پناه دهی، شاید روزی آن را جبران کنم».(2)زن گفت: «شما کیستی؟» او گفت: «من مسلم بن عقیل هستم؛ این مردم مرا فریب دادند و از خانۀ خود بیرونم کردند». طوعه با تعجب پرسید: «تو مسلم هستی!؟» مسلم گفت: «آری». وقتی آن زن این جواب را شیند، او را به خانه راه داد و اتاق مخصوصی در اختیارش گذاشت و از او پذیرایی کرد. طولی
نکشید که پسر طوعه به خانه آمد و رفت و آمد او به آن اتاق نظرش را جلب کرد و با اصرار زیاد علت آن را جویا شد. طوعه پس از آنکه پسرش قسم یاد کرد و عهد نمود که از آن به کسی سخنی نمیگوید، حضور مسلم در خانه را به او خبر داد.(1)
. کَانَتِ الْمَرْأَةُ تَأْتِی ابْنَهَا أَوْ أَخَاهَا فَتَقُولُ انْصَرِفْ النَّاسُ یکْفُونَکَ وَ یجِیءُ الرَّجُلُ إِلَی ابْنِهِ وَ أَخِیهِ فَیقُولُ غَداً یأْتِیکَ أَهْلُ الشَّامِ فَمَا تَصْنَعُ بِالْحَرْبِ وَ الشَّرِّ انْصَرِفْ فَیذْهَبُ بِهِ فَینْصَرِفُ فَمَا زَالُوا یتَفَرَّقُونَ حَتَّی أَمْسَی ابْنُعَقِیلٍ وَ صَلَّی الْمَغْرِبَ وَ مَا مَعَهُ إِلَّا ثَلَاثُونَ نَفْساً فِی الْمَسْجِدِ فَلَمَّا رَأَی أَنَّهُ قَدْ أَمْسَی وَ مَا مَعَهُ إِلَّا أُولَئِکَ النَّفَرُ خَرَجَ مِنَ الْمَسْجِدِ. مُتَوَجِّهاً نَحْوَ أَبْوَابِ کِنْدَةَ فَمَا بَلَغَ الْأَبْوَابَ وَ مَعَهُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ ثُمَّ خَرَجَ مِنَ الْبَابِ فَإِذَا لَیسَ مَعَهُ إِنْسَانٌ فَالْتَفَتَ فَإِذَا هُوَ لَایحِسُّ أَحَداً یدُلُّهُ عَلَی الطَّرِیقِ وَ لَایدُلُّهُ عَلَی مَنْزِلِهِ وَ لَایوَاسِیهِ بِنَفْسِهِ إِنْ عَرَضَ لَهُ عَدُوٌّ.
فَمَضَی عَلَی وَجْهِهِ مُتَلَدِّداً فِی أَزِقَّةِ الْکُوفَةِ لَایدْرِی أَینَ یذْهَبُ حَتَّی خَرَجَ إِلَی دُورِ بَنِیجَبَلَةَ مِنْ کِنْدَةَ فَمَشَی حَتَّی انْتَهَی إِلَی بَابِ امْرَأَةٍ یقَالُ لَهَا طَوْعَةُ َ کَانَ بِلَالٌ قَدْ خَرَجَ مَعَ النَّاسِ فَأُمُّهُ قَائِمَةٌ تَنْتَظِرُهُ فَسَلَّمَ عَلَیهَا ابْنُعَقِیلٍ فَرَدَّتْ عَلَیهِ فَقَالَ لَهَا: «یا أَمَةَ اللهِ! إسْقِینِی مَاءً.» فَسَقَتْهُ وَ جَلَسَ وَ أَدْخَلَتِ الْإِنَاءَ ثُمَّ خَرَجَتْ فَقَالَتْ: «یا عَبْدَاللهِ! ألَمْ تَشْرَبْ.» قَالَ: «بَلَی.» قَالَتْ: «فَاذْهَبْ إِلَی أَهْلِکَ.» فَسَکَتَ ثُمَّ أَعَادَتْ مِثْلَ ذَلِکَ فَسَکَتَ ثُمَّ قَالَتْ لَهُ فِی الثَّالِثَةِ: «سُبْحَانَ اللهِ یا عَبْدَاللهِ! قُمْ عَافَاکَ اللهُ إِلَی أَهْلِکَ، فَإِنَّهُ لَایصْلُحُ لَکَ الْجُلُوسُ عَلَی بَابِی وَ لَاأُحِلُّهُ لَکَ.» فَقَامَ وَ قَالَ: «یا أَمَةَاللهِ! مَا لِی فِی هَذَا الْمِصْرِ مَنْزِلٌ وَ لَا عَشِیرَةٌ، فَهَلْ لَکِ فِی أَجْرٍ وَ مَعْرُوفٍ لَعَلِّی مُکَافِئُکِ بَعْدَ الْیوْمِ.» فَقَالَتْ: «یا عَبْدَاللهِ! وَ مَا ذَاکَ؟» قَالَ: «أَنَا مُسْلِمُ بْنُ عَقِیلٍ؛ کَذَبَنِی هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ وَ غَرُّونِی وَ أَخْرَجُونِی.» قَالَتْ: «أَنْتَ مُسْلِمٌ؟» قَالَ: «نَعَمْ.» قَالَتْ: «اُدْخُلْ!» فَدَخَلَ بَیتاً فِی دَارِهَا غَیرَ الْبَیتِ الَّذِی تَکُونُ فِیهِ وَ فَرَشَتْ لَهُ وَ عَرَضَتْ عَلَیهِ الْعَشَاءَ فَلَمْ یتَعَشَّ وَ لَمْ یکُنْ بِأَسْرَعَ أَنْ جَاءَ ابْنُهَا فَرَآهَا تُکْثِرُ الدُّخُولَ فِی الْبَیتِ وَ الْخُرُوجَ مِنْهُ فَقَالَ: «لَهَا وَاللهِ إِنَّهُ لَیرِیبُنِی کَثْرَةُ دُخُولِکِ هَذَا
1) (1)
از سوی دیگر، عبیدالله از طریق جارچیان به مردم امر کرد تا در مسجد تجمع کنند. عبیدالله، پس از آنکه نماز مغرب را با مردم به جا آورد، بر فراز منبر قرار گرفت و به مسلم توهین کرد و گفت هر کس او را پناه دهد، امان ندارد و هر کس هم او را دستگیر کند، دیۀ مسلم را به او خواهد داد.(1)
صبح که شد، پسر طوعه از مکان مسلم به عبدالرحمن بن محمد بن اشعث خبرداد.(2)او هم به پدرش که نزد ابن زیاد نشسته بود، اطلاع داد. پسر مرجانه متوجه شد و بلافاصله به محمد بن اشعث دستور داد که با هفتاد نفر از افراد قوم خود به دستگیری مسلم بن عقیل علیه السلام اقدام کند.
آنان به خانۀ طوعه حمله کردند. وقتی مسلم صدای پای اسبهای آنان را شنید، فهمید که برای دستگیری او آمدهاند و خانه توسط مأموران محاصره شده. پس شمشیر خود را برداشته و از خانه بیرون آمد. همان موقع، بین او و بکر بن حمران درگیری شدیدی شد. بکر با ضربهای لبها و دندانهای مسلم
1) (1) صَلَّی بِالنَّاسِ ثُمَّ صَعِدَ الْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اللهَ وَ أَثْنَی عَلَیهِ ثُمَّ قَالَ: «أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ ابْنَ عَقِیلٍ السَّفِیهَ الْجَاهِلَ قَدْ أَتَی مَا قَدْ رَأَیتُمْ مِنَ الْخِلَافِ وَ الشِّقَاقِ فَبَرِئَتْ ذِمَّةُ اللهِ مِنْ رَجُلٍ وَجَدْنَاهُ فِی دَارِهِ وَ مَنْ جَاءَ بِهِ، فَلَهُ دِیتُه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 372 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 56.)
2) (2) أَصْبَحَ ابْنُ تِلْکَ الْعَجُوزِ فَغَدَا إِلَی عَبْدِالرَّحْمَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْأَشْعَثِ. فَأَخْبَرَهُ بِمَکَانِ مُسْلِمِ بْنِ عَقِیلٍ عِنْدَ أُمِّهِ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 373 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 57.)
را شکست و غرق در خون شد و مسلم با عکسالعمل خود فرق او را شکافت و مغزش را متلاشی کرد. پس از آن، از هر طرف به او حمله کردند. سربازان عبیدالله بر بالای بامها رفته، به طرفش سنگ پرتاب میکردند و چوب نیها را آتش زده، بر سر او میریختند. مسلم به آنان حمله و کار را بر آنها بسیار سخت کرد.(1)
حَتَّی أَتَی أَبَاهُ وَ هُوَ عِنْدَ ابْنِ زِیادٍ فَسَارَّهُ فَعَرَفَ ابْنُ زِیادٍ سِرَارَهُ فَقَالَ لَهُ ابْنُ زِیادٍ بِالْقَضِیبِ فِی جَنْبِهِ: «قُمْ فَائْتِنِی بِهِ السَّاعَةَ.» فَقَامَ وَ بَعَثَ مَعَهُ قَوْمَهُ لِأَنَّهُ قَدْ عَلِمَ أَنَّ کُلَّ قَوْمٍ یکْرَهُونَ أَنْ یصَابَ فِیهِمْ مُسْلِمُ بْنُ عَقِیلٍ علیه السلام وَ بَعَثَ مَعَهُ عُبَیدَاللهِ بْنَ عَبَّاسٍ السُّلَمِی فِی سَبْعِینَ رَجُلًا مِنْ قَیسٍ حَتَّی أَتَوُا الدَّارَ الَّتِی فِیهَا مُسْلِمُ بْنُ عَقِیلٍ علیه السلام فَلَمَّا سَمِعَ وَقْعَ حَوَافِرِ الْخَیلِ وَ أَصْوَاتَ الرِّجَالِ عَلِمَ أَنَّهُ قَدْ أُتِی فَخَرَجَ إِلَیهِمْ بِسَیفِهِ وَ اقْتَحَمُوا عَلَیهِ الدَّارَ فَشَدَّ عَلَیهِمْ یضْرِبُهُمْ بِسَیفِهِ حَتَّی أَخْرَجَهُمْ مِنَ الدَّارِ ثُمَّ عَادُوا إِلَیهِ فَشَدَّ عَلَیهِمْ کَذَلِکَ فَاخْتَلَفَ هُوَ وَ بَکْرُ بْنُ حُمْرَانَ الْأَحْمَرِی فَضَرَبَ فَمَ مُسْلِمٍ فَشَقَّ شَفَتَهُ الْعُلْیا وَ أَسْرَعَ السَّیفُ فِی السُّفْلَی وَ نَصَلَتْ لَهُ ثَنِیتَاهُ وَ ضَرَبَهُ مُسْلِمٌ فِی رَأْسِهِ ضَرْبَةً مُنْکَرَةً وَ ثَنَّاهُ بِأُخْرَی عَلَی حَبْلِ الْعَاتِقِ کَادَتْ تَطْلُعُ عَلَی جَوْفِهِ فَلَمَّا رَأَوْا ذَلِکَ أَشْرَفُوا عَلَیهِ مِنْ فَوْقِ الْبَیتِ فَأَخَذُوا یرْمُونَهُ بِالْحِجَارَةِ وَ یلْهِبُونَ النَّارَ فِی أَطْنَانِ الْقَصَبِ ثُمَّ یلْقُونَهَا عَلَیهِ مِنْ فَوْقِ الْبَیتِ فَلَمَّا رَأَی ذَلِکَ خَرَجَ عَلَیهِمْ مُصْلِتاً بِسَیفِهِ فِی السِّکَّةِ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 373 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 58.)
او پس از جنگ شجاعانه، در حالی که سراسر بدنش با سنگهای کوفیان مجروح شده بود و توان جنگ را نداشت به دیوار تکیه داد.(2)در آن هنگام، محمد بن اشعث فریاد زد: «برای تو امان خواهد بود، پس خود را به کشتن نده؛ به تو دروغ نمیگویم و قصد فریبت را ندارم، نگران نباش؛ زیرا اینان پسرعموهای تو هستند و تو را نمیکشند». پس از این، مسلم تسلیم شدو خطاب به سربازان عبیدالله گفت: «اگر به من امان نداده بودید، هرگز تسلیم شما نمیشدم». بالاخره آن ستمکاران دور مسلم جمع شدند، شمشیرش را گرفتند، دستگیرش کردند و بر قاطری سوار کرده، به سوی قصر عبیدالله بردند.(1)
فَقَالَ لَهُ مُحَمَّدُ بْنُ الْأَشْعَثِ: «لَکَ الْأَمَانُ لَاتَقْتُلْ نَفْسَکَ.» وَ هُوَ یقَاتِلُهُم. «إنَّکَ لَاتُکْذَبُ وَ لَاتُغَرُّ فَلَاتَجْزَعْ إِنَّ الْقَوْمَ بَنُوعَمِّکَ وَ لَیسُوا بِقَاتِلِیکَ وَ لَاضَائِرِیکَ» وَ کَانَ قَدْ أُثْخِنَ بِالْحِجَارَة وَ عَجَزَ عَنِ الْقِتَالِ فَانْبَهَرَ وَ أَسْنَدَ ظَهْرَهُ إِلَی جَنْبِ تِلْکَ الدَّارِ فَأَعَادَ ابْنُ الْأَشْعَثِ عَلَیهِ الْقَوْلَ لَکَ الْأَمَانُ فَقَالَ: «آمِنٌ أَنَا؟» قَالَ: «نَعَمْ.» فَقَالَ لِلْقَوْمِ الَّذِینَ مَعَهُ: «لِی الْأَمَانُ؟» فَقَالَ الْقَوْمُ لَهُ: «نَعَمْ.» إِلَّا عُبَیدَ اللهِ بْنَ الْعَبَّاسِ السُّلَمِی فَإِنَّهُ قَالَ لَا نَاقَةَ لِی فِی هَذَا وَ لَا جَمَلَ وَ تَنَحَّی فَقَالَ مُسْلِمٌ: «أَمَا لَوْ لَمْ تُؤَمِّنُونِی مَا وَضَعْتُ یدِی فِی أَیدِیکُمْ.» أُتِی بِبَغْلَةٍ فَحُمِلَ عَلَیهَا فَاجْتَمَعُوا حَوْلَهُ وَ انْتَزَعُوا سَیفَهُ فَکَأَنَّه ُ عِنْدَ ذَلِکَ أَیسَ مِنْ نَفْسِهِ وَ دَمَعَتْ عَینَاهُ ثُمَّ قَالَ: «هَذَا أَوَّلُ الْغَدْر.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 373 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 58 و 59.)
وقتی به قصر رسیدند، ابتدا به منظور توهین به او، پشت درب قصر عبیدالله او را با لب تشنه ساعتی نگه داشتند. عدّهای هم که عمارة بن عقبه، عمرو بن حریث، مسلم بن عمرو باهلی و کثیر بن شهاب در بین آنان بودند، در انتظار ملاقات با پسر مرجانه بودند. کنار درب ورودی قصر، آب گوارایی بود تا سربازان با آن عطش خود را برطرف کنند. مسلم با دیدن آن گفت: «از این آب به من هم بدهید». مسلم بن عمرو باهلی که از مشاوران عبیدالله بود به او گفت: «آیا آب را میبینی که چهقدر خنک است؟ به خدا قسم از آن نمینوشی تا از آب جهنم بنوشی». مسلم نام او را پرسید. باهلی خود را اینگونه معرفی کرد: «من کسی هستم که حق را شناخت، هنگامی که تو آن را انکار کردی و خیر امام خود (یزید) را خواست، وقتی که تو به او خیانت کردی و اطاعت کرد در زمانی که تو او را مخالفت کردی؛ من مسلم بن عمرو باهلی هستم». مسلم1) (1)
به او گفت: «مادرت به عزایت بنشیند، بسیار خیانتکار و سنگدل هستی. ای پسر باهلی! تو به ماندن در جهنم سزاوارتری نسبت به من». و سپس از فرط خستگی به دیواری تکیه داد. عمرو بن حریث، غلام خود را فرستاد تا ظرف آبی برای مسلم ببرد. غلام ظرف را پر از آب کرد و به مسلم داد. او ظرف را از غلام گرفت تا رفع عطش کند، ولی تا لبان مجروحش را بر لبۀ ظرف گذاشت، آب داخل ظرف خونآلود شد. این عمل با تعویض آب خالص چند مرتبه تکرار شد تا اینکه دندانهای او درون ظرف افتاد و مسلم نتوانست از آن آب بنوشد. پس رو به سوی آسمان کرده و گفت: «خدای بزرگ را حمد و سپاس میکنم، اگر آب روزی من بود، توفیق نوشیدن آن نصیبم میشد».(1)
انْتُهِی بِابْنِ عَقِیلٍ إِلَی بَابِ الْقَصْرِ وَ قَدِ إشْتَدَّ بِهِ الْعَطَشُ وَ عَلَی بَابِ الْقَصْرِ نَاسٌ جُلُوسٌ ینْتَظِرُونَ الْإِذْنَ فِیهِمْ عُمَارَةُ بْنُ عُقْبَةَ بْنِ أَبِیمُعَیطٍ وَ عَمْرُو بْنُ حُرَیثٍ وَ مُسْلِمُ بْنُ عَمْرٍو وَ کَثِیرُ بْنُ شِهَابٍ وَ إِذَا قُلَّةٌ بَارِدَةٌ مَوْضُوعَةٌ عَلَی الْبَابِ. فَقَالَ: «مُسْلِمٌ إسْقُونِی مِنْ هَذَا الْمَاءِ.» فَقَالَ لَهُ مُسْلِمُ بْنُ عَمْرٍو: «أتَرَاهَا مَا أَبْرَدَهَا لَا وَاللهِ لَاتَذُوقُ مِنْهَا قَطْرَةً أَبَداً حَتَّی تَذُوقَ الْحَمِیمَ فِی نَارِ جَهَنَّمَ.» فَقَالَ لَهُ ابْنُ عَقِیلٍ: «وَیلَکَ مَنْ أَنْتَ؟» قَالَ: «أَنَا مَنْ عَرَفَ الْحَقَّ إِذْ أَنْکَرْتَهُ وَ نَصَحَ لِإِمَامِهِ إِذْ غَشَشْتَهُ وَ أَطَاعَهُ إِذْ خَالَفْتَهُ، أَنَا مُسْلِمُ بْنُ عَمْرٍو الْبَاهِلِی.» فَقَالَ لَهُ ابْنُ عَقِیلٍ: «لِأُمِّکَ الثُّکْلُ مَا أَجْفَاکَ وَ أَفَظَّکَ وَ أَقْسَی قَلْبَکَ، أَنْتَ یابْنَ بَاهِلَةَ! أَوْلَی بِالْحَمِیمِ وَ الْخُلُودِ فِی نَارِ جَهَنَّمَ مِنِّی.» ثُمَّ جَلَسَ فَتَسَانَدَ إِلَی حَائِطٍ وَ بَعَثَ عَمْرُو بْنُ حُرَیثٍ غُلَاماً لَهُ فَجَاءَهُ بِقُلَّةٍ عَلَیهَا مِنْدِیلٌ وَ قَدَحٌ فَصَبَّ فِیهِ مَاءً فَقَالَ لَهُ اشْرَبْ فَأَخَذَ کُلَّمَا شَرِبَ امْتَلَأَ الْقَدَحُ دَماً مِنْ فِیهِ فَلَا یقْدِرُ أَنْ یشْرَبَ فَفَعَلَ ذَلِکَ مَرَّةً وَ مَرَّتَینِ فَلَمَّا ذَهَبَ فِی الثَّالِثَةِ لِیشْرَبَ سَقَطَتْ ثَنِیتَاهُ فِی الْقَدَحِ فَقَالَ الْحَمْدُ لِلهِ لَوْ کَانَ لِی مِنَ الرِّزْقِ الْمَقْسُومِ شَرِبْتُهُ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 376 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 61.)
مسلم به دستور عبیدالله وارد دارالاماره شد و به او سلام نکرد و این نشان دهندۀ شجاعت او1) (1)
بود؛ زیرا او اسیر دست سربازان عبیدالله بود. یکی از پاسبانان که میخواست در حضور عبیدالله چاپلوسی کند، به مسلم گفت که به امیر سلام نمیکنی؟ فرزند عقیل در پاسخ او گفت: «چه سلامی به او بدهم که قصد کشتن مرا دارد». مسلم با این عمل، ایمان به هدفش را به رخ دشمن کشید و در یک رقابت روانی او را شکست داد و این مطلب از برآشفتگی عبیدالله مشهود بود.(1)
خَرَجَ رَسُولُ إبْنِ زِیادٍ فَأَمَرَ بِإِدْخَالِهِ إِلَیهِ. فَلَمَّا دَخَلَ لَمْ یسَلِّمْ عَلَیهِ بِالْإِمْرَةِ. فَقَالَ لَهُ الْحَرَسِی: «أَلَاتُسَلِّمُ عَلَی الْأَمِیر. فقال ان کان یرید قتلی فما سلامی علیه» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 376 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 61.)
عبیدالله در دارالاماره مسلم علیه السلام را آشوبگر و برهم زنندۀ جمعیت مسلمانان خواند و شجاعانه پاسخ یاوهگوییهای او را چنین داد: «آن که تو می گویی من نیستم، زیرا مردم این شهر معتقد هستند که پدرت زیاد بن ابیه چون پادشاهان کسری و قیصر، خوبان آنان را ظالمانه کشت و خونشان را ریخت؛ پس ما آمدیم تا با دعوت به کتاب خدا، عدالت را اجرا کنیم». عبیدالله پاسخ او را با مشتی دروغ و تهمت همراه کرد و فریاد زد: «آیا ما نبودیم که به عدالت عمل میکردیم، در حالی که تو در مدینه شراب میخوردی؟» مسلم با جسارت گفت: «من شراب میخوردم؟ به خدا قسم که دروغ میگویی». مسلم خود را عاری از این ننگ معرفی کرد و دربارۀ شخصیت یزید و عبیدالله چنین گفت: «کسی شرابخوار است که خون مسلمانان را بر زمین میریزد و کسانی را که خداوند محترم شمرده، به دلیل بغض ناحق، به قتل میرساند».(2)
او اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله را لایق حکومت میدانست. وقتی عبیدالله به او گفت که خدا تو را شایستۀ امر حکومت ندید. جواب داد: «اگر ما (اهل بیت) شایستۀ حکومت نباشیم، پس چه کسی این لیاقت را دارد؟»(1)ابن زیاد گفت: «خدا من را بکشد، اگر تو را به شکل بیسابقهای نکشم». مسلم جواب داد: «تو در بدعت در دین و جنایت سزاواری و علاقۀ شدید به کشتار فجیع و مثله کردن انسانها و انس به خباثتهای درون خود داری».(2)
1) (1) فَقَالَ لَهُ ابْنُ زِیادٍ: «یا فَاسِقُ! إِنَّ نَفْسَکَ تُمَنِّیکَ مَا حَالَ اللهُ دُونَهُ وَ لَمْ یرَکَ اللهُ لَهُ أَهْلًا.» فَقَالَ مُسْلِمٌ: «فَمَنْ أَهْلُهُ إِذَا لَمْ نَکُنْ نَحْنُ أَهْلَهُ.» فَقَالَ ابْنُ زِیادٍ: «أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ یزِیدُ.» فَقَالَ مُسْلِمٌ: «الْحَمْدُ لِلهِ عَلَی کُلِّ حَالٍ رَضِینَا بِاللهِ حَکَماً بَینَنَا وَ بَینَکُمْ.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 377 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 62.)
2) (2) فَقَالَ لَهُ ابْنُ زِیادٍ: «قَتَلَنِی اللهُ إِنْ لَمْ أَقْتُلْکَ قِتْلَةً لَمْ یقْتَلْهَا أَحَدٌ فِی الْإِسْلَامِ مِنَ النَّاسِ.» قَالَ لَهُ مُسْلِمٌ: «أَمَا إِنَّکَ أَحَقُّ مَنْ أَحْدَثَ فِی الْإِسْلَامِ مَا لَمْ یکُنْ وَ إِنَّکَ لَاتَدَعُ سُوءَ الْقِتْلَةِ وَ قُبْحَ الْمُثْلَةِ وَ خُبْثَ السِّیرَةِ وَ لُؤْمَ الْغَلَبَةِ.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 377 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 62.)
او در حالی که از زندگی خود نا امید بود و میدانست که امان دادن آنها مکری بیش نیست و اشک در چشمانش حلقه زده بود، چنین گفت: «این آغاز یک فریب و خیانت است». او میدانست خیانتی شروع شده که با شهادت امام حسین علیه السلام پایان خواهد یافت. ابن اشعث اصرار داشت که مسلم بر جان خود نگران نباشد؛ اما او به محمد بن اشعث گفت: «من میدانم که تو در امان دادن به من مطمئن نیستی» و آنگاه شروع به گریه کرد.(1)
قال ابن عقیل: «أما لو لم تؤمنونی ما وضعت یدی فی أیدیکم» و أتی ببغله فحمل علیها واجتمعوا حوله، و انتزعوا سیفه من عنقه، فکانه عند ذلک آیس من نفسه، فدمعت عیناه، ثم قال: «هذا أول الغدر.» قال محمد ابن الاشعث: «أرجو ألایکون علیک باس.» قال: «ما هو إلا الرجاء، أین أمانکم! إِنَّا لِلهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ!» و بکی. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 374.)
عمرو بن عبیدالله گفت: «کسی چون تو با چنین اشتهایی برای رسیدن به حکومت، منتظر سختیهای آن هم باید باشد و نباید اشک بریزد». مسلم علیه السلام در پاسخ گفت: «به خدا قسم! نگران جان خود نیستم و بر مرگ خویش مرثیهخوانی نمیکنم؛ اگرچه آن را دوست ندارم، گریه میکنم بر خانواده و فامیل خود که به سوی من در حرکت هستند؛ گریه میکنم بر حسین علیه السلام و خاندانش که عزم کوفه را دارند».(2)سپس او از محمد بن اشعث درخواست کرد که از طرف من کسی را نزد حسین علیه السلام1) (1)
2) (2) فقال له عمرو بن عبیدالله بن عباس: «إن من یطلب مثل الذی تطلب إذا نزل به مثل الذی نزل بک لم یبک.» قال: «إنی والله ما لنفسی أبکی، و لا لها من القتل ارثی، و ان کنت لم أحب لها طرفه عین تلفا، ولکن أبکی لأهلی المقبلین إلی، أبکی لحسین و آل حسین علیه السلام.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 374.)
بفرست تا او را از پیمانشکنی اهل کوفه و گرفتار شدن من مطلع کند؛ چرا که او همراه خانوادهاش به زودی به سوی شما کوفیان حرکت میکنند و این امر مرا بسیار نگران کرده است.(1)
ثم اقبل علی محمد بن الاشعث فقال: «یا عبد الله! إنی أراک والله ستعجز عن أمانی، فهل عندک خیر! تستطیع أن تبعث من عندک رجلا علی لسانی یبلغ حسینا، فإنی لا أراه إلا قد خرج إلیکم الیوم مقبلا، او هو خرج غدا هو و أهل بیته، و أن ما تری من جزعی لذلک.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 374.)
از طرف من به امام حسین علیه السلام بگوید که به اتفاق خانوادۀ خود برگرد و وعدههای کوفیان تو را فریب ندهد؛ زیرا اینان در گذشته از یاران پدرت بودند که او آرزوی جدایی از آنان را با رسیدن اجل خود داشت. او به عنوان عذرخواهی از امام علیه السلام به خاطر مکر کوفیان، در ادامه چنین پیغام داد: «آنان شما و مرا فریب دادند و کسی که فریبخورده چاره و نظری ندارد».(2)مکر کوفیان برای مسلم علیه السلام سخت، ولی قابل تحمل بود؛ اما آنچه او را بسیار غمگین کرده بود، خدعه و مکر آنان نسبت به امام علیه السلام بود. نگرانی او شاهدی بر وظیفهشناسیاش نسبت به مقام امامت و گواهی بر علاقۀ وافر و رابطۀ قلبی او با حضرت سیدالشهدا علیه السلام بود.هنگامی که او را به دستور عبیدالله برای کشتن بالای دارالاماره میبردند، در
1) (1)
2) (2) فیقول: «إنّ ابن عقیل بعثنی إلیک و هو فی أیدی القوم أسیر لایری أن یمسی حتی یقتل، إرجع بأهل بیتک و لایغرّک أهل الکوفة فإنّهم أصحاب أبیک الذی کان یتمنّی فراقهم بالموت أو القتل، انّ أهل الکوفة قد کذبوک و کذبونی و لیس لمکذوب رأی.» فقال الأشعث: «والله لأفعلن.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 374.)
طول مسیر پلههای دارالاماره به تسبیح، تکبیر و استغفار مشغول بود. قبل از آنکه قاتل (بکر بن حمران) ضربۀ نهایی را به او بزند، هرگز از او بیقراری و اضطراب دیده نشد. و در کمال آرامش گفت: «خداوندا! بین ما و قومی که ما را تکذیب کردند و فریب دادند، حکم کن».(1)
نزل الأحمری بکیر بن حمران الذی قتل مسلما، فقال له ابن زیاد: «قتلته؟» قال: نعم، قال: «نعم.» قال: «فما کان یقول و أنتم تصعدون به؟» قال: «کان یکبّر و یسبّح و یستغفر. فلما أدنیته لأقتله، قال أللهم أحکم بیننا و بین قوم کذبونا و غرونا و خذلونا و قتلونا.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 378.)
وقتی عبیدالله از آخرین لحظات مسلم در هنگام شهادتش پرسید، قاتل جواب داد: «مردی زشترو، سیاه و پرمو را در کنار خود دیدم که انگشت به دندان میگزید. من از دیدن او چنان ترسیدم که تاکنون نترسیده بودم». عبیدالله تبسمی کرد و گفت: «شاید دهشتزده شدهای».(2)
پس از شهادت مسلم بن عقیل، بدن او و هانی بن عروه را بر دیوار بازار قصابها آویزان کردند(3)و سر مطهر آنان، اولین سر از شهدای قیام امام حسین علیه السلام بود که به شام نزد یزید فرستاده شد.(4)
1) (1)
2) (2) قالَ لَهُ ابْنُ زِیادٍ: «مَا شَأْنُکَ؟» فَقَالَ: «أَیهَا الْأَمِیرُ! رَأَیتُ سَاعَةً قَتَلْتُهُ رَجُلًا أَسْوَدَ سَیئَ الْوَجْهِ حِذَائِی عَاضّاً عَلَی إِصْبَعِهِ أَوْ قَالَ عَلَی شَفَتِهِ فَفَزِعْتُ مِنْهُ فَزَعاً لَمْ أَفْزَعْهُ قَطُّ.» فَقَالَ ابْنُ زِیادٍ - لَعَنَهُ اللهُ -: «لَعَلَّکَ دَهِشْت.» (اللهوف، ابن طاوس؛ ص 58.)
3) (3) نَظَرتُ إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلِ علیه السلام، وَ هانئِ بنِ عُروَةِ المِذحَجَی، قَتِیلینِ جَمیعاً مَصلُوبینِ مُنکَسَینِ فِی سُوقِ القَصّابَینِ. (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 64 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 1، ص 309.)
4) (4) لَمَّا قُتِلَ مُسْلِمٌ وَ هَانِئٌ رَحْمَةُ اللهِ عَلَیهِمَا بَعَثَ عُبَیدُاللهِ بْنُ زِیادٍ بِرُءُوسِهِمَا. (المفید؛ الإرشاد، ج 2،
در منزل «ثعلبیه» که خبر شهادت مسلم به امام حسین علیه السلام رسید، حضرت بر او گریست و دعا کرده و فرمود: «خداوند مسلم را رحمت کند». سپس به اطرافیان خود از نعمتهای الهی که بلافاصله بعد از شهادت به فرزند عقیل رسید، خبر داد و فرمود: «او از آنچه بر عهدهاش بود، به خوبی برآمد و به سوی روح و ریحان، بهشت و رضوان الهی واصل شد. حال ما باید به وظایف الهی خود، خوب عمل کنیم».(1)
شیخ مفید رحمه الله نقل کرده که صبح روزی که قافلۀ اهل بیت شبش را در منزل ثعلبیه گذارنده بودند، کسی از کوفه آمد و به امام حسین علیه السلام خبر داد: «مسلم کشته شد و من دیدم که پای او و هانی بن عروه را با ریسمان بسته بودند و در کوچهها میکشیدند و نمایش میدادند».(2)
دینوری نقل کرده که آن شخص گفت: «برای توهین به نمایندۀ امام و هانی، توسط کودکان آنان را بر روی زمین میکشیدند».(3)
1) (1) فاستعبر الحسین علیه السلام باکیا ثم قال: «رحم الله مسلماً فلقد صار إلی روح الله و ریحانه و جنته و رضوانه أما إنه قد قضی ما علیه و بقی ما علینا.» (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 74.)
2) (2) لم یخرج من الکوفة حتی قتل مسلم و هانئ و رَاهما یجران فی السوق بأرجلهما. فقال: «إنا لله و إنا إلیه راجعون رحمة الله علیهما.» یکرر ذلک مرارا. (الإرشاد، ج 2، ص 74.)
3) (3) قُتِلَ مُسلمُ بنُ عَقیلِ وَ هانئ بنُ عُروَةِ، وَ رَأیتُ الصِبیانَ یجُرّوُنَ بِأرجُلِهِما. (الأخبار الطوال، ص 247.)
با شنیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل، خانوادۀ او در کنار حضرت سیدالشهدا و اصحابش بر این مصیبت گریه کردند.(1)
إرْتَجَّ الْمَوْضِعُ بِالْبُکَاءِ وَ الْعَوِیلِ لِقَتْلِ مُسْلِمِ بْنِ عَقِیلٍ وَ سَالَتِ الدُّمُوعُ کُلَّ مَسِیلٍ. (اللهوف، ابن طاوس؛ ص 73.)
برادران مسلم که همراه کاروان حسینی بودند، احساس کردند خون برادرشان، امام علیه السلام را از خانوادۀ عقیل راضی کرده و شاید حضرت قصد دارد آنان را به مدینه برگرداند؛ پس به محضر ایشان رسیده و عرض کردند که هرگز دست از یاری تو برنمیداریم تا آنکه انتقام خون برادرمان را بگیریم یا آنکه طعم شهادتی را که او چشید، نصیب ما هم بشود.(2)عبدالله فرزند خردسال مسلم بن عقیل، روز عاشورا مورد اصابت تیر عمرو بن صبیح صیداوی قرار گرفت و پیکان تیر دست او را به پیشانیاش دوخت؛ بهطوری که نتوانست دستش را تکان دهد. فرد دیگری، خدنگی رها کرد که بر قلب او نشست و به شهادت رسید.(3)
روز عاشورا، علاوه بر جوانان و بزرگسالانی که از بنیهاشم به شهادت رسیدند، نام چندین کودک و نوزاد هم به چشم میخورد. دشمنان آل پیغمبر
1) (1)
2) (2) ان بنیعقیل قالوا: «لا والله لانبرح حتی ندرک ثارنا، او نذوق ما ذاق أخونا. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 75 و الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 397.)
3) (3) إن عمرو بن صبیح الصیداوی، رمی عبدالله بن مسلم بن عقیل بسهم فوضع کفه علی جبهته، فأخذ لایستطیع أن یحرک کفیه، ثم إنتحی له بسهم آخر ففلق قلبه، فاعتورهم الناس من کل جانب. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 447؛ الطبرسی؛ إعلام الوری، ج 1، ص 465 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 74.)
حتی بر کودکان شیرخوار و تازه به دنیا آمدۀ امام حسین علیه السلام هم رحم نکردند و آنها را بهطور فجیعی به شهادت رساندند.
بر خلاف همۀ شهدای بنیهاشم که زنان حرم شاهد شهادت آنان نبودند؛ در مشاهدۀ این مصیبت مادر، خواهر و عمۀ طفل رضیع (حضرت زینب) با امام حسین علیه السلام همراه و از نزدیک شاهد شهادتش بودند.(1)
البته زینب علیها السلام به تنهایی با برادرش در شهادت فرزند دیگرش علیاکبر علیه السلام همدردی کرد.
همۀ خونهای شهدا غیر از خون گلوی امام علیه السلام بر زمین ریخت؛ اما خون پاک طفل رضیع، هرگز بر زمین نریخت؛ زیرا حضرت آن را به آسمان پاشید و مانع ریختنش بر زمین شد. اگر قطرهای از آن خون بر زمین ریخته بود، عذابی بزرگ تمام جهان را فرا میگرفت. فرزند کوچک حضرت اباعبدالله علیه السلام تنها شهید کربلا بود که هنگام شهادتش ندای غیبی از آسمان خطاب به امام آمد که: «ای حسین! او را به ما بسپار که در بهشت برای او شیردهندهای آماده کردهایم تا شاید، دل امام در فراق و مصیبت او تسلی یابد».(2)بعد از شهادت همۀ اصحاب و بنیهاشم، ساعاتی بسیار سنگین بر امام علیه السلام میگذشت. غبار غربت و بیکسی، او را فراگرفته بود(3)و کوفیان علاوه بر آنکه یاریاش نمیکردند، تشنۀ خونش هم بودند. امام علیه السلام خود را آمادۀ مرگی که همیشه فریاد میزد از آن نمیترسم، کرده بود؛ اما قبل از آن، بار دیگر با
کوفیان اتمام حجت کرد. فریاد برآورد: «آیا کسی هست که از حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله دفاع کند؟ آیا یکتاپرستی هست که دربارۀ رعایت حقوق ما اهل بیت، از خدا بترسد؟ آیا فریادرسی هست که به امید ثواب الهی به کمک ما بیاید؟ آیا یاریدهندهای هست که ما را یاری کند؟» با شنیدن صدای امام علیه السلام زنان حرم صدا به شیون بلند کردند. حضرت به سوی خیمه آمد و خطاب به زینب علیها السلام فرمود: «فرزند کوچکم را به من بده تا با او وداع کنم». وقتی او را گرفت، نگاهی به چهرۀ مظلوم و لبهای تشنۀ شیرخوار خود کرد و او را در آغوش کشید. آنگاه فرمود: «وای به حال قومی که فردای قیامت جدّ تو دشمن آنها باشد».(1)
هو یقول: «یا بنی! ویل لهؤلاء القوم إذ کان غدا خصمهم جدک محمد صلی الله علیه و آله». (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 115.)
سپس صورت خویش را به صورت او نزدیک کرد تا او را ببوسد؛ ولی قبل از رسیدن لبهای امام، خدنگ حرملة بن کاهل اسدی بر گلوی او نشست. امام علیه السلام با گریۀ شدید عرض کرد: «خداوندا! حکم کن دربارۀ قومی که ما را دعوت کردند تا یاریمان کنند، ولی ما را کشتند».(2)آنگاه از خواهر بزرگوار خود زینب کبری علیها السلام خواست تا طفل را بگیرد و دستهای خود را از خون گلوی شیرخوار پرکرد و به آسمان پاشید و چنین گفت: «تحمل داغ این خونها بر من آسان است؛ زیرا خداوند آن را میبیند».(3)سپس امام علیه السلام زمین را1) (1)
2) (2) فجعل الحسین علیه السلام یبکی و یقول: «أللهم احکم بیننا و بین قوم دعونا لینصرونا فقتلونا.» (سبط بن الجوزی؛ تذکرة الخواص، ص 227.)
3) (3) لما رأی الحسین علیه السلام مصارع فتیانه و أحبته عزم علی لقاء القوم بمهجته و نادی هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله صلی الله علیه و آله هل من موحد یخاف الله فینا هل من مغیث یرجو الله بإغاثتنا هل
حفر کرد و او را در قبر گذاشت.(1)
امام باقر علیه السلام فرمود: «قطرهای از آن خون بر زمین نریخت و اگر به زمین میرسید، عذاب الهی نازل میشد».(2)
شهادت طفل رضیع (شیرخوار) بر بازماندگان اهل بیت علیهم السلام بسیار سخت و غمانگیز بود. منهال بن عمرو میگوید پس از حجّ، امام علی بن الحسین را ملاقات کردم. حضرت از من پرسید: «از حرمله چه خبر؟» گفتم: «از کوفه که بیرون آمدم، او هنوز زنده بود». امام علیه السلام دستان خود را به آسمان بلند کرد و گفت: «خداوندا! حرارت آهن را به او بچشان و حرارت آتش را به او بچشان». پس از آنکه به کوفه برگشتم، مختار - که از دوستان من بود - قیام کرده بود. روزی او را در بیرون دارالاماره ملاقات کرده و با او مشغول صحبت شدم. ناگاه دیدم حرمله را دستگیر کرده و نزد مختار آوردند. او با دیدن حرمله، خدا را شکر کرد و به جلّاد دستور داد دستها و پاهای او را قطع کند. بلافاصله هم امر کرد تا آتش بیاورند و او را در آن انداختند. با دیدن این صحنه، تسبیح الهی کردم. مختار از علت تسبیح من پرسید. من ملاقات خود با علی بن الحسین و
نفرین او نسبت به حرمله را به او خبر دادم. مختار با شنیدن سخن من از مرکب خود پیاده شد و دو رکعت نماز با سجدههای طولانی بهجا آورد. در حالی که حرمله در آتش میسوخت، مختار به راه خود ادامه داد و من هم به دنبال او راه افتادم. وقتی خواستم از او جدا شوم، برای صرف غذا به خانهام دعوتش کردم. او به من گفت: «به پاس استجابت دعای علی بن الحسین علیه السلام به دست من، امروز را روزۀ شکر گرفتهام».(1)
عن المنهال بن عمرو، قال دخلت علی علی بن الحسین علیهما السلام منصرفی من مکة فقال لی: «یا منهال! ما صنع حرملة بن کاهلة الأسدی؟» فقلت: «ترکته حیا بالکوفة.» قال فرفع یدیه جمیعا، فقال: «أللهم أذقه حر الحدید، أللهم أذقه حر الحدید، أللهم أذقه حر النار.» قال المنهال فقدمت الکوفة، و قد ظهر المختار بن أبیعبیده، و کان لی صدیقا، قال فکنت فی منزلی أیاما حتی انقطع الناس عنی، و رکبت إلیه فلقیته خارجا من داره... قالوا أیها الأمیر، البشارة، قد أخذ حرملة بن کاهلة، فما لبثنا أن جیء به، فلما نظر إلیه المختار قال لحرملة: «الحمد لله الذی مکننی منک.» ثم قال الجزار الجزار، فأتی بجزار، فقال له اقطع یدیه، فقطعتا، ثم قال له اقطع رجلیه، فقطعتا، ثم قال النار النار، فأتی بنار و قصب فألقی علیه و اشتعلت فیه النار. فقلت سبحان الله فقال لی: «یا منهال! إن التسبیح لحسن، ففیم سبحت؟» فقلت أیها الأمیر... فنزل عن دابته و صلی رکعتین فأطال السجود، ثم قام فرکب، و قد احترق حرملة، و رکبت معه و سرنا، فحاذیت داری، فقلت أیها الأمیر، إن رأیت أن تشرفنی و تکرمنی و تنزل عندی و تحرم بطعامی. فقال: «یا منهال! تعلمنی أن علی بن الحسین علیه السلام دعا بأربع دعوات فأجابه الله علی یدی، ثم تأمرنی أن آکل هذا یوم صوم شکرا لله (عز و جل) علی ما فعلته بتوفیقه.» (الأمالی للطوسی، ص 238 و الإربلی؛ کشف الغمة، ج 2، ص 654.)
در بعضی روایت هم آمده است که امام حسین علیه السلام متوجّه طفلی شد که در
1) (1)
خیمهای از شدّت عطش در حال گریه بود، او را با دست خود به نزد کوفیان آورد و فرمود: «اگر به من رحم نمیکنید، پس به این طفل رحم کنید». بلافاصله مردی از میان لشکر عمر بن سعد، تیری به سوی او انداخت که به گلوی طفل اصابت و آن را ذبح کرد. امام علیه السلام با چشم گریان رو به آستان الهی کرده و گفت: «خداوندا! بین ما و مردمی که ما را دعوت کردند تا یاریمان کنند، ولی ما را کشتند، تو حکم کن». پس ندایی از آسمان آمد: «ای حسین! او را به ما بسپار که در بهشت شیردهندهای او را شیر خواهد داد».(1)
فالتفت الحسین علیه السلام فإذا بطفل له یبکی عطشا فأخذه علی یده و قال: «یا قوم! إن لم ترحمونی فارحموا هذا الطفل.» فرماه رجل منهم بسهم. فذبحه فجعل الحسین علیه السلام یبکی و یقول: «أللهم احکم بیننا و بین قوم دعونا لینصرونا فقتلونا.» فنودی من الهوی: «دعه یا حسین! فإن له مرضعاً فی الجنة.» (تذکرة الخواص، ص 144.)
در میان فرزندان امام حسین علیه السلام کودکی بود که هدف تیر دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید. حضرت او را در خونش آغشته کرد و بر او نماز خواند و با شمشیر، قبری را حفر و او را دفن کرد.(2)شاید این طفل همان است که بنا بر قول خواجه نصیر طوسی نامش علی بوده و هفت سال داشته است.(3)
او در سنّی پا به عرصۀ دفاع از آستان امامت عموی بزرگوارش گذاشت که
هنوز به حد بلوغ نرسیده بود.(1)
هو غلام صغیر لم یبلغ الحلم. (مقتل الحسین علیه السلام، الخوارزمی؛ ج 2، ص 31.)
بیش از سه سال نداشت که پدر بزرگوارش امام حسن مجتبی علیه السلام به شهادت رسید. بعد از پدرش ده سال از عمر خود را در آغوش عموی مهربانش امام حسین علیه السلام تربیت شد و در طول این مدت، حضرت برای او پدری کرد. علاوه بر صلب معصوم امام حسن علیه السلام مشاهدۀ صفات نیکوی امام حسین علیه السلام هم از عوامل مؤثر بر تعالی شخصیت او بود. عموی گرامیاش، نمونۀ اخلاقی و رفتاری قاسم علیه السلام بود و او را به کمالات معرفتی و اخلاقی رساند.از کمالات برجستۀ فرزند امام مجتبی علیه السلام مرگشناسی اوست که میزان معرفت او را در توحید و معاد، آن هم در سنین نوجوانی معلوم میکند.
ابوحمزۀثمالی از امام زینالعابدین علیه السلام نقل میکند شبی که حضرت اباعبدالله علیه السلام فردای آن شهید شد، قاسم بن الحسن علیه السلام به خدمت امام آمد و عرض کرد: «عموجان! آیا شهادت نصیب من هم میشود؟» دل امام، از سؤال او به درد آمد و فرمود: «پسربرادرم! مرگ در راه خداوند را چگونه میبینی؟» عرض کرد: «عموجان! مرگ برای من شیرینتر از عسل است». آنگاه امام علیه السلام به او فرمود: «آری همۀ مردان همراه من بعد از آنکه بلای عظیم را تحمل میکنند، کشته میشوند».(2)
1) (1)
2) (2) عَنْ أَبِیحَمْزَةَ الثُّمَالِی قَالَ: «سَمِعْتُ عَلِی بْنَ الْحُسَینِ علیهما السلام یقُولُ: «لَمَّا کَانَ الْیوْمُ الَّذِی اسْتُشْهِدَ فِیهِ أَبُوعَبْدِاللهِ علیه السلام... فَقَالَ لَهُ الْقَاسِمُ ابْنُ أَخِیه الْحَسَنِ: «یا عَمِّ! وَ أَنَا أُقْتَلُ؟» فَأَشْفَقَ عَلَیهِ ثُمَّ قَالَ: «یابْنَ أَخِی! کَیفَ الْمَوْتُ عِنْدَکَ؟» قَالَ: «یا عَمِّ! أَحْلَی مِنَ الْعَسَلِ.» قَالَ: «إِی وَاللهِ فَذَلِکَ أَحْلَی لَا أَحَدٌ یقْتَلُ مِنَ الرِّجَالِ مَعِی أَنْ تَبْلُوَ بَلَاءً عَظِیماً.» (الخصیبی؛ الهدایة الکبری، ص 204.)
وفاداری او در راه ولایت و امامت، گواه روشنی بر کمال معرفتی و اخلاقی اوست. روز عاشورا برای امام بسیار سخت بود که به فرزند برادرش اذن رفتن به میدان را بدهد؛ اما قاسم از عموی خود با التماس اذن گرفت. او با گریه دست و پای حضرت را بوسید و از عموی خویش خواهش کرد تا اجازۀ رفتن به میدان را به او بدهد. امام علیه السلام در حالی که اشک میریخت، او را در آغوش گرفت و اذن جهاد داد. هنوز اشک بر گونههای قاسم بن الحسن علیه السلام جاری بود که در وسط میدان جنگ، شروع به خواندن رجز کرد.(1)
فلما نظر إلیه الحسین اعتنقه، و جعلا یبکیان حتی غشی علیهما، ثمّ استأذن الغلام للحرب فأبی عمّه الحسین علیه السلام أن یأذن له، فلم یزل الغلام یقبّل یدیه و رجلیه و یسأله الإذن حتی أذن له، فخرج و دموعه علی خدیه، و هو یقول: «إن تنکرونی فأنا فرع الحسن، سبط النبی المصطفی و المؤتمن.» (الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 31.)
حمید بن مسلم از لشکر عمر بن سعد از عدم آرایش جنگی قاسم و جنگ او چنین میگوید: «جوانی از لشکر حسین علیه السلام چون ماه نگاهم را به خود جلب کرد که لباسی ساده بر تن داشت و دو کفش، که بند چپ آن را هم نبسته بود؛ بدون هیچ زرهی به میدان آمده بود.(2)
عمرو بن سعد ازدی به من گفت: «بر او میتازم». گفتم: «سبحان الله! میخواهی چه کنی؟ جمعیتی که او را محاصره کردهاند، برای کشتنش کافی است».(3)اما عمرو سخن خود را تکرار کرد، به او یورش برد و ضربهای به قاسم
زد که سرش شکافته شد، با صورت بر زمین افتاد و صدا زد: «ای عمو! به فریادم برس». امام حسین علیه السلام چون باز شکاری به سرعت به یاریاش شتافت و صفوف دشمن را مانند شیر شکافت تا امانت برادرش را از دست ظالمان نجات دهد. عمرو بن سعد بر سینۀ جناب قاسم نشسته بود و میخواست سرش را از بدن جدا کند. آن حضرت، با شمشیر خود ضربهای به دست عمرو که برای دفاع بالا آورده بود، زد و آن را از مرفق قطع کرد.(1)
نگاه کردن امام به قاسم بن الحسن علیه السلام در هنگام جان دادن او و تحمل آن، از لحظات سخت زندگی حضرت بود. قاسم، در برابر چشمان امام حسین علیه السلام از شدت درد استخوانهای شکستۀ سینهاش، پاهای خود را به زمین میفشرد و ناله میزد. امام علیه السلام با مشاهدۀ حال او، فرمود: «دور از رحمت الهی باشد، مردمی که تو را کشتند و جدّت رسولخدا صلی الله علیه و آله دشمن آنان در قیامت باشد.(2)به خدا قسم، بر عمویت بسیار سخت است که او را صدا بزنی، ولی به خاطر مزاحمت دشمن، نتواند به فریاد تو برسد و جواب تو را بدهد، یا وقتی به
1) (1) فقال: «والله لأشدن علیه.» فشد علیه فما ولی حتی ضرب رأسه بالسیف، فوقع الغلام لوجهه و صاح: «یا عماه!» فانقض علیه الحسین علیه السلام کالصقر و تخلّل الصفوف، و شدّ شدّة اللیث الحرب. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 447؛ الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 31 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 75.)
2) (2) بُعداً لقوم قتلوک، و من خصمهم یوم القیامة فیک جدک. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 447.)
بالینت برسد که نتواند به تو کمک کند، یا اگر بتواند کمک کند، فایدهای برای نجات تو نداشته باشد». و در ادامه کوفیان را نفرین کرد».(1)
فإذا بالحسین علیه السلام قائم علی رأس الغلام، و هو یفحص برجلیه، و الحسین علیه السلام یقول: «عز والله
علی عمّک أن تدعوه فلایجیبک، أو یجیبک فلایعینک، أو یعینک فلایغنی عنک، بُعدا لقوم قتلوک، الویل لقاتلک.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 447 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 31.)
حمید بن مسلم مشاهدات دردآور خود را چنین نقل میکند: «حسین علیه السلام سینهاش را به سینۀ پسربرادرش چسبانده بود، او را در آغوش گرفته و به خیام حمل میکرد، در حالی که پاهای آن نوجوان به زمین کشیده میشد».(2)
دشمنان تاکنون ندیده بودند که امام علیه السلام شهیدی را به تنهایی به خیام ببرد، آنان تعجب کرده و با خود میگفتند او چه میخواهد بکند؟ حضرت، جناب قاسم علیه السلام را به خیمه آورده و در کنار پیکر فرزندش علیاکبر علیه السلام و سایر شهدای بنیهاشم قرار داد».(3)
1) (1)
2) (2) ثم إحتمله فکأنی أنظر الی رجلی الغلام تخطان الأرض، و قد وضع صدره إلی صدره. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 448 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 31.)
3) (3) فقلت فی نفسی ماذا یصنَع به؟ فجاء به حتی ألقاه مع إبنه علی بن الحسین علیه السلام و قتلی قد قتلت حوله من أهل بیته. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 448 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 31.)
فتنههای پس از رحلت رسولخدا صلی الله علیه و آله، یکی پس از دیگری مردم را از افق تابناک امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام(1)
علی بن ابیطالب علیه السلام گشایندهی باب توحید و اخلاص در عبادت بود. سایر اولیا توسط آن بزرگوار به مراتب ولایت الهی رسیده و خواهند رسید؛ زیرا او الگوی بندگی خالص و تسلیم بیچون و چرای ارادهی الهی بود. مراتب معرفت الهی، اسراری است که قفلشان فقط با کلید اخلاص و بندگی علی علیه السلام برای ثقلین گشوده شد. (المیزان، ج 13، ص 406 و ج 17، ص 177.) بارها خداشناسی و جهانبینی حضرت علی علیه السلام قابل تعظیم وتجلیل نبی مکرّم صلی الله علیه و آله قرار گرفت. آن حضرت فرمود: «علی علیه السلام با حق و حق با علی علیه السلام است.» (الاحتجاج، ج 1، ص 75.) منظور آن بزرگوار در بیان فضایل مولا علی علیه السلام این بود که صاحبان عقل و درک از منظر علی علیه السلام مبدأ هستی را ببینند و سلوک او را در مسیر تقرّب به خدا و بندگی الگو بگیرند. مقام قرب و منزلت امیرالمؤمنین علیه السلام را از این گفتهی او میتوان دریافت که فرمود: «خدایی را که - با چشم دل - نبینم عبادت نمیکنم.» (الکافی، ج 1، ص 97.)
و فرزندان معصوم او دور کرد و شخصیتهای فتنهانگیز، جامعۀ اسلامی را محروم از این الگوی اخلاص و1) (1)
بندگی کرد. صاحبان بصیرت و کسانی که توفیق تشخیص فتنه را داشتند، مصون از انحرافات بودند. هر کس که امام معصوم را ضرورتی برای هدایت انسان میدانست، حبابهای فتنه را درک کرده و از آن پرهیز میکرد. بیشتر اصحاب امام حسین علیه السلام مبانی معرفتی امامت و جانشینی پیامبر توسط اولوالامر معصوم را در کوفه از حضرت علی علیه السلام آموخته بودند و فضایل اهل بیت علیهم السلام را باور داشتند و به آن عشق میورزیدند و حضور آنان در صحنۀ عاشورا، مولود ایمان و اعتقاد به مبانی امامت بود.(1)
روزی امام حسین علیه السلام به اصحاب خود فرمودند: «خداوند - جلّ ذکره - بندگان خود را خلق کرد تا او را بشناسند و بپرستند. هر گاه بندگان، پروردگار را بپرستند، از عبادت و اطاعت غیرخدا بینیاز خواهند بود.» شخصی به امام علیه السلام عرض کرد: «پدر و مادرم فدای شما، ای فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله! حال، خداوند را چگونه میتوان شناخت؟» حضرت فرمود: «معرفت خداوند در هر زمانی با شناخت حجّت و امامی که اطاعتش از طرف خداوند واجب شده، ممکن است.»
حدثنا أبی - رضی الله عنه - قال حدثنا أحمد بن إدریس عن الحسین بن عبیدالله عن الحسن بن علی بن أبیعثمان عن عبدالکریم بن عبیدالله عن سلمة بن عطا عن أبیعبدالله علیه السلام قال، خرج الحسین بن علی علیهما السلام علی اصحابه، فقال: «أیها النّاس، إنّ الله - جلّ ذکره - ما خلق العباد إلّا لیعرفوه، فإذا عرفوه عبدوه، فإذا عبدوه إستغنوا بعبادته عن عبادة من سواه.» فقال له رجل: «یابن رسول الله صلی الله علیه و آله! بأبی أنت و أمی؛ فما معرفة الله؟» قال: «معرفة أهل کل زمان إمامهم، الذی یجب علیهم طاعته.»
شیخ صدوق رحمه الله بعد از نقل این حدیث میگوید براساس این حدیث، خداوند در هیچ زمانی مردم را بدون امام معصوم رها نمیکند؛ پس هر کس که بدون حجت معصوم، پروردگار را پرستش کند، غیرخدا را عبادت کرده است. (علل الشرایع، ج 1، ص 9.)
1) (1)
در میان شهیدان عاشورا، کسانی بودند که از مبلغین ولایت علوی بودند. «عبدالرحمن بن عبدرب» از کسانی بود که با گوش خود از رسولخدا صلی الله علیه و آله حدیث غدیر را شنید، از عمق جان آن را پذیرفت و سپس این کلام نورانی را به گوش مردم رساند.(1)
الشوشتری؛ إحقاق الحق، ج 6، ص 323 و اسد الغابة، ج 3، ص 307.
«حذیفة بن اسید غفاری» که از حواریون امام دوم شیعیان علیه السلام است، میگوید که بعد از صلح، امام حسن علیه السلام تصمیم بر رجوع به حرم نبوی (مدینه) گرفت. من هم همراه آن حضرت به مدینه برگشتم. در کاروان ما شتری بود که حضرت در طول مسیر کوفه تا مدینه، آن را زیر نظر داشت. من از امام حسن علیه السلام علت آن را پرسیدم. حضرت فرمود: «بار این شتر، دیوان نامهای شیعیان ما است». علاقهمند شدم نام خود را ببینم تا بدانم که از شیعیان این خاندان هستم و آیا بر این عقیده خواهم ماند؛ لذا، از ایشان خواستم که نامم را در آن دیوان به من نشان دهد. فردای آن روز با پسربرادرم که خواندن را بلد بود، بر امام علیه السلام وارد شدم. حضرت آن دیوان را برای یافتن نامم در اختیارم گذاشت. هنگام بررسی، برادرزادهام به نام خود برخورد کرد و فریاد زد: «عموجان! نام من هم در اینجا آمده»؛ اما من با بیقراری و نگرانی مصرانۀ از او خواستم به جستوجوی اسم من بپردازد و پس از اینکه آن را پیدا کرد، بسیار خوشحال شدم.
آن جوان (برادرزاده حذیفه) بیست سال بعد از این قضیه، در رکاب حسین بن علی علیهما السلام به شهادت رسید.(2)
اصحاب امام حسین علیه السلام در ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام ذوب شده بودند و در افق ولایت معصومین علیهم السلام، بصیرت یافته و براساس آن، فتنۀ بنیامیه را تشخیص دادند و مقابل آن ایستادند.(1)
سالها قبل از واقعۀ عاشورا، روزی «قنوا» دختر «رُشَید هجری»(2)به پدرش گفت: «شما چقدر بر انجام وظایف خود تلاش میکنی؟» او پاسخ داد: «بعد از
1) (1) امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «إِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِی عَلَیکُمْ فِتْنَةُ بَنِیأُمَیةَ فَإِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْیاءُ مُظْلِمَةٌ عَمَّتْ خُطَّتُهَا وَ خَصَّتْ بَلِیتُهَا وَ أَصَابَ الْبَلَاءُ مَنْ أَبْصَرَ فِیهَا وَ أَخْطَأَ الْبَلَاءُ مَنْ عَمِی عَنْهَا؛ ترسناکترین فتنهها برای شما فتنهی بنیامیه است که بلای آن همه جا را فراخواهد گرفت و تنها اهل بصیرت از آن نجات مییابند و کوردلان گرفتار آن میشوند.» (نهج البلاغه، خطبهی 93 و الثقفی؛ الغارات، ج 1، ص 10.)
2) (2) رشید هجری از اصحاب با وفا و صدیق امیرالمؤمنین علیه السلام بود. او، همراه میثم تمار و حبیب بن مظاهر از شاگردان تفسیری وتحت تربیت عرفانی علی علیه السلام بود و صاحب کشف و کرامت و تصرّف هم شد. مولا علی علیه السلام علم بلایا و منایا را به او تعلیم داده بود. امام موسی بن جعفر علیه السلام از رشید هجری با ویژگی علم غیب یاد کرده است. او، رابط خاص حضرت سیدالشهدا علیه السلام با شیعیان کوفه بود که اصطلاحاً باب نامیده میشد. با وجود آنکه رُشَید،
ما عدهای میآیند که بصیرت دینی آنان از تلاش ما برتر است».(1)چه کسانی بصیرتر از اصحاب امام حسین علیه السلام که فتنۀ بنیامیه را در نابودی اسلام و امامت تشخیص دادند و برای مبارزه با آن به یاری فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله آمدند.
1) (1) عن قنوا بنت رشید الهجری قالت، قلت لأبی: «ما أشد إجتهادک؟» قال: «یا بنیة! یأتی قوم بعدنا بصائرهم فی دینهم أفضل من إجتهادنا.» (المفید؛ الاختصاص، ص 78.)
وقتی «قیس بن مسهر صیداوی» امین و نامهرسان امام حسین علیه السلام در نزدیکی کوفه دستگیر شد و نزد عبیدالله آورده شد، از قیس خواست تا خود را معرفی کند. او بی هیچ ترسی گفت: «یکی از شیعیان امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب و فرزندش حسین علیهم السلام هستم».(1)
بعث به مع قیس بن مسهر الصیداوی فلما قارب دخول الکوفة إعترضه الحصین بن نمیر صاحب عبیدالله بن زیاد - لعنه الله - لیفتشه فأخرج قیس الکتابة و مزقه فحمله الحصین بن نمیر إلی عبیدالله بن زیاد فلما مثل بین یدیه قال له: «من أنت؟» قال: «أنا رجل من شیعة أمیرالمؤمنین علی بن أبیطالب و إبنه رحمه الله.» (اللهوف، ابن طاوس؛ ص 75.)
بعد از محاصرۀ لشکر حرّ در مسیر کوفه، بعضی از اصحاب در نشستی با امام حسین علیه السلام با او تجدید پیمان و حمایت جدی خود را از او اعلام کردند. نافع بن هلال گفت: «به خدا قسم! هرگز به ملاقات با پروردگار بیمیل نیستیم. تمایل قلبی و بصیرت ما چنین است که هر کس تو را دوست بدارد، ما هم او را دوست داریم و هر کس تو را دشمن بدارد، ما هم با او دشمن هستیم».(2)
پس از این واقعه، فرستادۀ عبیدالله پیامی برای حرّ آورد و او پیک را همراه نامه نزد امام علیه السلام آورد. یزید بن مهاجر کنانی کنار امام بود. نامهرسان را شناخت و به او گفت: «برای چه به اینجا آمدهای؟» پیک گفت: «امام (یزید) خود را اطاعت کردم و به اینجا آمدم تا بیعت با او را وفا کرده باشم». ابن مهاجر به او گفت: «بلکه پروردگارت را نافرمانی کردی و با اطاعت از او، خود
را نابود کردی و ننگ آخرت و آتش را نصیب خود کردی؛ زیرا خداوند در قرآن فرموده است که پیشوایانی قرار دادیم (برای امتحان) تا دیگران را دعوت به آتش و عذاب روز قیامت کنند و امامی که تو انتخاب کردهای، مشمول آیۀ مذکور است».(1)
فَنَظَرَ یزِیدُ بْنُ الْمُهَاجِرِ الْکِنَانِی وَ کَانَ مَعَ الْحُسَینِ علیه السلام إِلَی رَسُولِ ابْنِ زِیادٍ فَعَرَفَهُ، فَقَالَ لَهُ یزِیدُ: «ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ! مَاذَا جِئْتَ فِیهِ؟» قَالَ: «أَطَعْتُ إِمَامِی وَ وَفَیتُ بِبَیعَتِی.» فَقَالَ لَهُ ابْنُالْمُهَاجِرِ: «بَلْ عَصَیتَ رَبَّکَ وَ أَطَعْتَ إِمَامَکَ فِی هَلَاکِ نَفْسِکَ وَ کَسَبْتَ الْعَارَ وَ النَّارَ وَ بِئْسَ الْإِمَامُ إِمَامُکَ قَالَ اللهُ عَزَّ مِنْ قَائِل (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّارِ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ لا یُنْصَرُونَ) فَإِمَامُکَ مِنْهُمْ.» (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 83 و الفتوح، ابن أعثم؛ ج 5، ص 77.)
بدین ترتیب، با اظهار عقیدۀ خود به ولایت، پیک عبیدالله را به ولایت حضرت سیدالشهدا علیه السلام، بهعنوان امام حقّ و هدایت دعوت کرد.حجاج بن مسروق که در این سفر الهی، مؤذن کاروان امام حسین علیه السلام بود(2)و در مواقع حساس پیغام امام را به برخی افراد میرساند، روز عاشورا بعد از یزید بن زیاد (مهاصر) به میدان آمد و در رجز خود خطاب به امام علیه السلام گفت: «ای حسین! تو که هدایت کننده و هدایت شدهای، قدم بردار. امروز ما جدّ تو و پدر بزرگوارت علی علیهما السلام و برادرت امام حسن علیه السلام را که ولیّ خدا بود، ملاقات میکنیم.(3)این بدین معناست که در افکار شیعی او، غیر از معصومین و اولیای بزرگ الهی کسی مورد افتخارش نبود.
1) (1)
2) (2) فأمر الحسین علیه السلام الحجاج بن مسروق الجعفی أن یؤذن، فاذن. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 401.)
3) (3) ثمّ خرج من بعده الحجاج بن مسروق - و هو مؤذن الحسین علیه السلام - فجعل یقول: «أقدم حسین هادیا مهدیا، الیوم نلقی جدّک النبیا، ثم أباک ذا العلا علیا، و الحسن الخیر الرضا الولیا.» (مقتل الحسین علیه السلام، الخوارزمی؛ ج 2، ص 23.)
آن روز عابس بن ابیشبیب، ضمن آنکه آرزو کرد چیزی بیشتر از جان میداشت تا فدای ابیعبدالله علیه السلام کند، به او عرض کرد: «خدا را شاهد میگیرم که من بر راه شما و پدر بزرگوارتان هستم».(1)
قال عابس بن ابیشبیب: «یا أباعبدالله! أما والله ما أمسی علی ظهر الارض قریب و لا بعید أعز علی و لا أحب إلی منک، و لو قدرت علی أن أدفع عنک الضیم و القتل بشیء أعز علی من نفسی و دمی لفعلته، السلام علیک یا أباعبدالله! أشهد الله إنی علی هدیک و هدی أبیک.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 444.)
در رجزهای نافع بن هلال، اعتقاد به دین علی بن ابیطالب علیه السلام و تبعیت از ایشان بهطور واضح دیده میشود. او فریاد میزد: «من بر دین علی هستم». شخصی به نام مزاحم بن حریث به او گفت: «اما من بر دین عثمان هستم». نافع بن هلال به او خطاب کرد: «تو بر دین شیطان هستی». و سپس به او حمله کرد و او را از پا درآورد.(2)
بُرَیر بن خضیر همدانی، در میدان کارزار عاشورا با مخالفین امامت و ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام مناظره کرد و برای اثبات امامت الهی آن حضرت از شیوۀ احتجاج قرآن استفاده و یزید بن معقل را دعوت به مباهله کرد. ضربۀ بُرَیر بر فرق سر ابن معقل، حقانیت عقاید شیعی او را در مقام مباهله اثبات نمود.(3)
1) (1)
2) (2) إن نافع بن هلال کان یقاتل یومئذ و هو یقول: «أنا الجملی، أنا علی دین علی.» فخرج إلیه رجل یقال له مزاحم بن حریث، فقال: «أنا علی دین عثمان.» فقال له: «أنت علی دین شیطان.» ثم حمل علیه فقتله. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 435.)
3) (3) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 432 و الکامل، ج 4، ص 67. شرح این داستان در همین کتاب در فصل شرح حال بریر بیان شده است.
و حبیب بن مظاهر بهعنوان یادآوری به قرة بن قیس گفت: «کرامت تو فقط در ولایت پدران حسین علیه السلام است؛ پس او را یاری کن».(1)
قال له حبیب بن مظاهر: «ویحک یا قرة بن قیس!... انصُر هذا الرجل الذی بآبائه أیدک الله بالکرامة و إیانا معک.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 411.) شرح این واقعه در این کتاب آمده است.
امام حسین علیه السلام در اعتقاد اصحابش، دارای عصمت و عاری از خطا و انحراف بود. وجود خود را در کنار امام علیه السلام در تقابل با سربازان بنیامیه، تقابل پاکی و خباثت میدیدند.
شب عاشورا جمعی از مزدوران کوفی، رفتار امام حسین علیه السلام و یارانش را زیر نظر داشتند. حضرت اباعبدالله علیه السلام در حال تلاوت این آیه بود: (وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ ما کانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ)2 ؛ خداوند هرگز مؤمنان را وانگذارد تا آنکه با آزمایش، بدسرشت را از پاکگوهر و طیّب جدا کند». صدای او به گوش بعضی از آنان رسید. بریر بن خضیر به آنان گفت: «به خدا قسم! طبق این آیۀ قرآن، ما همان پاکان و طیّبون هستیم و شما در مقابلۀ با امام معصوم، خبیث و بدذاتاید».(2)
1) (1)
2) (3) فلما أمسی حسین علیه السلام و أصحابه قاموا اللیل کله یصلون و یستغفرون، و یدعون و یتضرعون، قال فتمر بنا خیل لهم تحرسنا، و إن حسینا لیقرأ: (وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ ما کانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ) فسمعها رجل من تلک الخیل التی کانت تحرسنا، فقال: «نحن و رب الکعبة الطیبون، میزنا منکم...» قال بریر بن خضیر: «فوالله إنا لنحن الطیبون، ولکنکم لأنتم الخبیثون.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 421.)
یاران امام حسین علیه السلام با تقدیم جان و بذل خون خود، در یاری آن حضرت و با جهاد به همراه او، وعدههای الهی را تصدیق کردند و قصدشان فقط جلب رضای پروردگار عالمیان و بندگی او بود.(1)
ألذین واسوه بأنفسهم و بذلوا دونه مُهَجهم و جاهدوا معه أعدائک إبتغاء مرضاتک و تصدیقاً بوعدک و خوفاً من وعیدک. (زیارت امام حسین علیه السلام در بالای سر امام علی علیه السلام؛ مستدرک الوسایل، ج 10، ص 415.)
وقتی که نامۀ امام حسین علیه السلام در کوفه توسط مسلم بن عقیل خوانده شد، عدّهای گریه کردند. عابس بن ابیشبیب شاکری از جا برخاست و ضمن اظهار وفاداری و یاری مسلم، خطاب به او گفت: «هدفم از یاری تو، فقط رضای خدا است».(2)وقتی عمر بن سعد علّت یاری امام علیه السلام را از نافع بن هلال پرسید، او جواب داد: «خداوند میداند که چرا حسین علیه السلام را یاری میکنم».(3)
نمازهای بسیار، رکوع و سجدههای طولانی از نشانههای آنان بود. امیر کوفه، غلام خود معقل را برای جاسوسی و کشف مخفیگاه مسلم بن عقیل به میان طرفداران او مأمور کرد. چون او به تازگی همراه عبیدالله از بصره آمده بود، کسی از شیعیان را نمیشناخت. معقل، برای یافتن شیعیان به مسجد رفت.
1) (1)
2) (2) فقام عابس بن ابیشبیب الشاکری، فحمد الله و أثنی علیه ثم قال: «أما بعد، فإنی لاأخبرک عن الناس، و لاأعلم ما فی أنفسهم، و ما أغرک منهم، والله لأحدثنک عما أنا موطن نفسی علیه، والله لأجیبنکم إذا دعوتم، و لأقاتلن معکم عدوکم، و لأضربن بسیفی دونکم حتی ألقی الله، لاأرید بذلک إلا ما عندالله.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 355.)
3) (3) قال: «إن ربی یعلم ما أردت.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 441 و 442؛ ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 71 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 184.)
در آنجا شخصی را دید که نماز بسیار به جا میآورد. پیش خود گفت که شیعیان کثیرالصلاة هستند؛ پس او باید از شیعیان و اصحاب حسین علیه السلام باشد و وسیلۀ مناسبی برای دسترسی به مسلم بن عقیل خواهد بود.(1)
خفی علی عبیدالله بن زیاد موضع مسلم بن عقیل، فقال لمولی له من اهل الشام یسمی معقلا، و ناوله ثلاثة آلاف درهم فی کیس، و قال: «خذ هذا المال، و انطلق، فالتمس مسلم بن عقیل، و تأت له بغایة التأتی.» فانطلق الرجل حتی دخل المسجد الأعظم، و جعل لایدری کیف یتأتی الأمر. ثم إنه نظر إلی رجل یکثر الصلاة إلی ساریه من سواری المسجد، فقال فی نفسه: «إن هؤلاء الشیعة یکثرون الصلاة، و أحسب هذا منهم.» (الأخبار الطوال، ص 235.)
مرد کثیر الصلاة مسلم بن عوسجه بود.غروب تاسوعا، کوفیان عزم جنگ را کردند؛ حبیب بن مظاهر اسدی، برای منصرف کردن آنان از جنگ با فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله صحبت کرد. او ضمن بیان اینکه قتل پسر پیامبر موجب روسیاهی قاتلین در قیامت خواهد بود، گفت: «اصحاب او در همین شهر کوفه، بهترین بندگان خدا هستند که نیمههای شب، سعی فراوان در عبادت دارند و خداوند را بسیار یاد میکنند».(2)
ضحاک بن عبدالله مشرقی(3)نقل میکند که امام حسین علیه السلام و همۀ یارانش در طول شب عاشورا احیا گرفتند و نماز و استغفار بسیار کرده و گریه
1) (1)
2) (2) فقال له حبیب بن مظاهر: «أما والله لبئس القوم عندالله غدا قوم یقدمون علیه قد قتلوا ذریه نبیه صلی الله علیه و آله و عترته و أهل بیته علیهم السلام و عباد أهل هذا المصر المجتهدین بالأسحار و الذاکرین الله کثیرا.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 416.)
3) (3) او، شب عاشورا در جمع یاران امام حسین علیه السلام بود و با امام عهد بسته بود که تا قبل از غلبهی کامل دشمن در کنار او بماند و بعد از محاصرهی دشمن، از آن حضرت جدا شود تا برای ادای بدهی خود زنده بماند. او روز عاشورا، تا قبل از شهادت بنیهاشم، امام علیه السلام را یاری کرد. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 444 و أنساب الأشراف، البلاذری؛ ج 3، ص 197.)
میکردند.(1)
عن الضحاک بن عبدالله المشرقی قال: «فلما أمسی حسین و أصحابه قاموا اللیل کله یصلون و یستغفرون و یدعون و یتضرعون.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 421)؛ بَاتُوا قَارِئِینَ رَاکِعِینَ سَاجِدِینَ. (ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 4، ص 99.)
صدای مناجات از اردوگاه حسینی، همچون کندوی زنبور عسل شنیده میشد.(2)حتی عدهای از سربازان عمر بن سعد با دیدن خلوص آنان، هدایت شده و به اردوی امام علیه السلام پیوستند.(3)آنان روز عاشورا، آخرین نماز صبح را به امامت مقتدایشان حضرت سید الشهدا علیه السلام به جا آوردند.(4)
نماز ظهر عاشورا، نمونۀ بینظیر عبادت خالص آنان است. ابوثمامۀ صائدی با اعلام وقت نماز، از امام حسین علیه السلام اجازۀ اقامۀ نماز خواست. امام علیه السلام او را دعا کرد و از خداوند خواست او را از نمازگزاران قرار دهد. باقیماندۀ اصحاب که تا آن لحظه زنده بودند، در کنار بنیهاشم با اقتدا به مولای خود و با وجود بارش تیرهای دشمن، نماز خوف به جا آوردند تا در آخرین ساعات عمر، نماز اول وقت را از دست ندهند.(5)
1) (1)
2) (2) بات الحسین علیه السلام و أصحابه تلک اللیلة و لهم دوی کدوی النحل ما بین راکع و ساجد و قائم و قاعد. (اللهوف، ص 94.)
3) (3) فعبر علیهم فی تلک اللیلة من عسکر عمر بن سعد إثنان و ثلاثون رجلا. (اللهوف، ص 9.)
4) (4) فلما أمسوا قاموا اللیل کلّه یصلّون و یستغفرون و یتضرّعون و یدعون و فی الغد عبّا الحسین أصحابه بعد صلاة الصبح. (ابن أثیر؛ الکامل، ج 4، ص 59.)
5) (5) أنّ أباثمامة لمّا رأی الشمس یوم عاشوراء زالت و أنّ الحرب قائمة قال للحسین علیه السلام: «یا أباعبدالله نفسی لنفسک الفداء! إنّی أری هؤلاء قد إقتربوا منک، و لا والله لاتقتل حتّی أقتل
سعید بن عبدالله حنفی در کنار زهیر بن قین، در برپایی نماز، امام حسین علیه السلام را یاری کردند. آن دو به امر امام جلوی او ایستادند تا مانع حملات دشمن در هنگام نماز شوند.
گروهی از یاران امام حسین علیه السلام که اهل کوفه بودند، در میان مردم شهر به کثیرالصلاة (بسیار نمازگزار) مشهور بودند؛ از جمله سوید بن عمرو بن ابی المطاع که او را با این صفت میشناختند.(1)
مهران، از غلامان بنیکاهل میگوید: «در کربلا مردی با حسین بود که با مردان عبیدالله سخت میجنگید و با هر حملۀ خود آنان را به هم میریخت. سپس به نزد امام علیه السلام برمیگشت و دوباره با رجزی حملۀ دیگری را انجام میداد. نامش را پرسیدم، گفتند که او ابوعمرو نهشلی یا خثعمی است. عامر بن نهشل به او حمله کرد و او را به شهادت رساند و سرش را از تن جدا نمود. نقل کردهاند که ابوعمرو، شبزندهدار بود و نماز بسیار بهجا میآورد.(2)
1) (1) سوید بن عمرو بن أبیالمطاع و کان شریفا کثیرالصلاة. (اللهوف، ص 111.)
2) (2) حَدَّثَ مِهْرَانُ مَوْلَی بَنِیکَاهِلٍ قَالَ: «شَهِدْتُ کَرْبَلَاءَ مَعَ الْحُسَینِ علیه السلام فَرَأَیتُ رَجُلًا یقَاتِلُ قِتَالًا شَدِیداً لَایحْمِلُ عَلَی قَوْمٍ إِلَّا کَشَفَهُمْ ثُمَّ یرْجِعُ إِلَی الْحُسَینِ علیه السلام وَ یرْتَجِزُ وَ یقُولُ: «أَبْشِرْ هُدِیتَ الرُّشْدَ تَلْقَی أَحْمَدَا فِی جَنَّةِ الْفِرْدَوْسِ تَعْلُو صُعُداً.» فَقُلْتُ: «مَنْ هَذَا؟» فَقَالُوا: «أَبُوعُمَرَ النَّهْشَلِی وَ قِیلَ الْخَثْعَمِی.» فَاعْتَرَضَهُ عَامِرُ بْنُ نَهْشَلٍ أَحَدُ بَنِیاللَّاتِ مِنْ ثَعْلَبَةَ فَقَتَلَهُ وَ اجْتَزَّ رَأْسَهُ وَ کَانَ أَبُوعَمْرٍو هَذَا مُتَهَجِّداً کَثِیرَالصَّلَاةِ.» (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 57.)
ابوثمامۀ صائدی، با پسرعموی خود که از سربازان عمر بن سعد بود، جنگید و او را کشت.(1)
قتل أبوثمامة الصائدی إبن عم له کان عدوا له. (ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 184.)
عمرو بن قرظۀ انصاری، در مقابل برادر خود زبیر (علی) بن قرظۀ انصاری که در لشکر کوفه بود، قرار گرفت.(2)عموم یاوران حضرت ابیعبدالله علیه السلام قاری قرآن بودند و برخی از آنان انس و الفت عمیقی با قرآن داشتند. برخی از آنان بزرگترین و معروفترین معلمان و قاریان قرآن در دیار خود بودند. تعالیم عدهای از آنان کوفیان را با قرآن آشنا کرده بود.
بعضی از شاگردان مکتب قرآنی حضرت علی علیه السلام، مانند عبدالرحمن بن عبدرب بودند که قرآن را نزد آن حضرت آموخته بودند(3)و روز عاشورا در میان اصحاب فرزندش امام حسین علیه السلام قرار داشتند. معلومات قرآنی آنها که از مفسّر بینظیر این کتاب آسمانی یعنی علی بن ابیطالب علیه السلام فرا گرفته بودند، مورد استقبال شدید جمعی از قرآنپژوهان در کوفه قرار داشت.(4)
1) (1)
2) (2) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 434 و البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 192.
3) (3) عبدالرحمن بن عبدرب من بنیسالم بن الخزرج الصحابی و کان امیرالمؤمنین علیه السلام ربّاه و علّمه القرآن. (الحدائق الوردیه، ج 1، ص 211.)
4) (4) میثم تمار که در زمرهی اصحاب گمنام سیدالشهدا علیه السلام است، از شاگردان مکتب قرآنی امیرالمؤمنین علیه السلام بود.
زید بن حصین همدانی(1)
زید بن حصین الهمدانی و کان یقال له سید القراء. (رجال الکشی، ص 79.)
و بُریر بن خضیر همدانی در میان اصحاب امام علیه السلام بهعنوان سیدالقراء (بزرگ قاریان قرآن در کوفه) معروف شده بودند.(2)روز عاشورا حنظلة بن اسعد شامی، با تلاوت آیات (یا قَوْمِ إِنِّی أَخافُ عَلَیْکُمْ مِثْلَ یَوْمِ الْأَحْزابِ مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ مَا اللّهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ وَ یا قَوْمِ إِنِّی أَخافُ عَلَیْکُمْ یَوْمَ التَّنادِ یَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِینَ ما لَکُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِمٍ)3 ؛ «ای قوم! من بر شما میترسم از روزی مانند روز سخت احزاب و امم پیشین * مثل روزگار ناگوار قوم نوح، عاد، ثمود و امم بعد از اینان که همه به کیفر کفر و عصیان هلاک شدند و خدا هیچ ارادۀ ظلم در حق بندگان نکند و هلاک آنها به سوء اختیار خودشان است * و ای قوم! من بر شما از عذاب روز قیامت که خلق از سختی آن به فریاد آیند و یکدیگر را بخوانند، سخت میترسم». مردم کوفه را نصیحت کرد و آنان را متوجه عاقبت سوء جنگ با امام حسین علیه السلام نمود. او گفت: «ای مردم! با حسین علیه السلام نجنگید که به عذاب خوارکنندهای دچار خواهید شد. آنگاه آیۀ (فَیُسْحِتَکُمْ بِعَذابٍ وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَری)4 ؛ «... پس شما را گرفتار عذاب میکند و هر کس دروغ بگوید، ناامید میشود». را تلاوت کرد. او پس از ناامید شدن از کوفیان، به طرف امام علیه السلام آمد و عرض کرد: «آیا حرکت ما به سوی خداوند نیست؟» حضرت فرمود: «آری، به سوی بهتر از دنیا و ثروت تمامنشدنی قدم بگذار و اینان وقتی دعوت
مرا رد کردند، مستوجب عذاب شدند، حال که یاران شایسته و صالح تو را کشتهاند، بیش از آن عذاب خواهند شد». حنظله، پس از سخنان امام حسین علیه السلام چون پهلوانی بزرگ به جنگ با مزدوران عمر بن سعد رفت و بر سختیهای آن صبر کرد تا به شهادت رسید.(1)
جاء حنظلة بن أسعد الشبامی، فوقف بین یدی الحسین علیه السلام یقیه السهام، و الرماح و السیوف بوجهه و نحره، و أخذ ینادی (یا قَوْمِ إِنِّی أَخافُ عَلَیْکُمْ مِثْلَ یَوْمِ الْأَحْزابِ مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ مَا اللّهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ وَ یا قَوْمِ إِنِّی أَخافُ عَلَیْکُمْ یَوْمَ التَّنادِ یَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِینَ ما لَکُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِمٍ) یا قوم! لاتقتلوا حسینا (فَیُسْحِتَکُمْ بِعَذابٍ وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَری) ثمّ إلتفت إلی الحسین علیه السلام فقال له: «أفلا نروح إلی ربّنا، و نلحق بإخواننا؟» فقال: «بلی، رح إلی ما هو خیر لک من الدنیا و ما فیها، و إلی ملک لایبلی.» فتقدّم فقاتل قتال الابطال و صبر علی إحتمال الأهوال حتّی قتل رضوان الله علیه. (اللهوف، ابن طاوس؛ ص 110.) فقال له الحسین علیه السلام: «رحمک الله إنّهم قد إستوجبوا العذاب حین ردّوا ما دعوتهم إلیه من الحقّ و نهضوا لیستبیحوک و أصحابک فکیف بهم الآن قد قتلوا إخوانک الصالحین.» (الکامل فی التاریخ، ابن الأثیر؛ ج 4، ص 72.)
دلدادگان سالار شهیدان در کربلا، غیر از تشیّع که نرخ اتهام در دورۀ معاویه - لعنة الله علیه - بود، اتهامی نداشته(2)و همواره امین و مورد احترام مردم کوفه بودند که آنان را با القابی چون «وجهٌ من الوجوه»(3)، کریم (آبرومند)
1) (1)
2) (2) و کتب کتابا آخر انظروا من قبلکم من شیعة علی و اتهمتموه بحبه فاقتلوه و إن لم تقم علیه البینة فاقتلوه علی التهمة و الظنة و الشبهة تحت کل حجر. (الإحتجاج، الطبرسی؛ ج 2، ص 295.)
3) (3) کَانَ (أَبوثُمَامَةَ الصَّائِدِی) بَصِیراً وَ مِنْ فُرْسَانِ الْعَرَبِ وَ وُجُوهِ الشِّیعَة. (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 46.)
و شریف نام میبردند.(1)
اللهوف، ص 111.
بیش از ده نفر آنان از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و حدود ده نفر آنها هم از یاران خاص حضرت علی علیه السلام بودند. حضور اصحاب رسول الله و امیرالمؤمنین علیهم السلام در جمع یاران امام حسین علیه السلام اصالت و حجیت نهضت او را در افکار عمومی، بیشتر کرده بود.مسلم بن عوسجه، با خدمات درخشان خود در عصر نبوی و بعد از آن، یکی از افتخارات مسلمانان محسوب میشد.(2)از سوید بن عمرو بن ابوالمطاع به عنوان فردی شریف و کثیرالصلاة در تاریخ یاد شده است.(3)شهرت او با این عنوان، نشان میدهد که منشأ شرافت او در اذهان عمومی، شاخصهای مادی نبوده، بلکه معنویت او باعث این شرافت بوده است. بر همین اساس (داشتن منزلت اجتماعی اصحاب) کشتن آنان، برای سفاکانی که در لشکر کوفه بودند، بهعنوان یک امتیاز اجتماعی، موجب افتخار بود. پس از شهادت حبیب بن مظاهر، عدهای با یکدیگر نزاع کرده و هر یک ادعا میکردند که او را به قتل رساندهاند تا اینکه عمر بن سعد دخالت کرد و نزاع پایان یافت. چنین نزاعی بعد از شهادت عابس بن ابیشبیب هم رخ داد. این نزاع درونی بین کوفیان، فقط به خاطر جوایز عبیدالله نبود، بلکه به دلیل شهرت آنان، امتیازات و منزلت اجتماعی هم برای قاتلان به ارمغان میآورد.
پس از خاتمۀ نبرد عمر بن سعد، سرهای اصحاب شهید امام علیه السلام را به اندازۀ مشارکت افراد قبایل در جنگ، تقسیم کرد تا به نزد عبیدالله و یزید برده و جایزه دریافت کنند.
میتوان گفت اغلب اصحاب امام حسین علیه السلام، بزرگ طایفه یا بزرگزاده و صاحب عزّت دنیا بودند که در رکاب آن حضرت، عزّت آخرت را میجستند. روز عاشورا که کوفیان سعی در بینامونشان جلوه دادن بعضی از اصحاب داشتند، برخی از یاوران امام علیه السلام با رجزهای خود، ریشههای اصیل و دیرینۀ خانوادگی خویش را معرفی کردند.
در مقتل ابن اعثم و خوارزمی، نام سه جوان آمده که در ابتدای رجزهای آنان، عبارت «إن تنکرونی؛ اگر مرا انکار میکنید». هست که معلوم میشود چنین مسئلهای رواج داشته است. آنها بعد از این جمله، خود و عظمت نیاکان خود را معرفی کردهاند و منظورشان این بود که اگر کوفیان جوانان حسینی را انکار کرده و قصد تحقیر آنها را دارند، بدانند که آنان دارای ریشههای عمیق هستند تا فرصت انکار نباشد و همه بدانند که اصحاب امام حسین علیه السلام از شرافت و کرامت اجتماعی برخوردارند و محض ایمان به خداوند، به دفاع از حریم خاندان رسول الله صلی الله علیه و آله و امامت پرداختهاند.
عبدالله بن عمیر (جناح) کلبی(1)
إن تنکرونی فأنا ابن الکلب، سوف ترونی و ترون ضربی. (مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 15 و الفتوح، ج 5، ص 104.)
و عون بن عبدالله(2)، نوۀ جعفر طیّار و قاسم فرزند امام حسن علیه السلام(3)که هر سه در عنفوان جوانی قرار داشتند، مبارزۀ خود را با چنین رجزی آغاز کردند.سالها قبل از واقعۀ عاشورا، سلمان صحابۀ بزرگ رسولخدا صلی الله علیه و آله، آنان را برادر خود خواند و به اخوّت با آنان افتخار میکرد. او در مأموریتی، وقتی به کربلا رسید، نام آن مکان را پرسید و پس از آنکه نام کربلا را شنید، گفت: «اینجا موضع شهادت برادران من است، اینجا محل تاختن اسبان آنها و جای ریختن خونهایشان است. در گذشته بهترین انسانها در این مکان به شهادت رسیدهاند و در آینده هم بهترین انسانها به شهادت میرسند». سپس به راه خود ادامه داد.(1)
لما أتانا سلمان الفارسی قادما فتلقیته ممن تلقاه فسار حتی إنتهی إلی کربلاء فقال: «ما یسمون هذه؟» قالوا: «کربلاء.» فقال: «هذه مصارع إخوانی، هذا موضع رحالهم و هذا مناخ رکابهم و هذا مهراق دمائهم؛ قتل بها خیر الأولین و یقتل بها خیر الآخرین ثم سار.» (معجم رجال الحدیث، ج 8، ص 196.)
با همۀ شایعات بنیامیه که قصد داشتند یاوران امام حسین علیه السلام را افرادی سطحی و از دین خارج شده معرفی کنند، اما مردم آنان را در قبل و بعد از شهادتشان، مؤمن میدانستند. مردم کوفه روزی که کاروان اسرا وارد شهر شد، با دیدن سرهای خونین آنان بر نیزهها به گریه افتادند. قاتلین اصحاب مورد بیاعتنایی قرار گرفتند، بلکه گاهی در فرصتهای مناسب اگر شناسایی میشدند، جانشان به خطر میافتاد؛ حتی برخی از آنان به قتل هم رسیدند.(2)
عمر بن سعد پس از حادثۀ عاشورا، به هر مجلسی وارد میشد مورد اعتراض(3)و بیاعتنایی قرار میگرفت؛ بهطوری که حضار سلام او را پاسخ نمیدادند.(4)
1) (1)
2) (2) تاریخ دمشق، ابن عساکر؛ ج 14، ص 232.
3) (3) قال ابن مطیع لعمر بن سعد بن أبیوقّاص: «إخترت همذان و الری علی قتل ابن عمک.» (تاریخ مدینة دمشق، ج 45، ص 55.)
4) (4) مرّ عمر بن سعد بن أبیوقّاص بمجلس بنینهد حین قتل الحسین علیه السلام، فسلّم علیهم فلم یردّوا علیه السلام. (تاریخ مدینة دمشق، ج 45، ص 54.)
سراسر نهضت حضرت ابیعبدالله علیه السلام، مملو از گذشت، ایثار و وفاداری یاران اوست. خود حضرت دربارۀ آنان فرمود: «(در طول تاریخ انبیا و اوصیا) من اصحابی باوفاتر و بهتر از اصحاب خود نمیشناسم».(1)
قال الحسین علیه السلام: «أمّا بعد؛ فإنّی لاأعلم أصحابا أوفی و لا خیرا من أصحابی.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 418؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 91 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 57.)
وفاداری آنان مورد توجه امام علیه السلام بود.سن اغلب آنان از سنّ سید الشهدا علیه السلام بلکه بعضی از آنان پیر و کهنسال بودند تعدادی از بصره و گروهی از حجاز به امام حسین علیه السلام ملحق شدند.(2)شماری از اصحاب بعد از شهادت مسلم بن عقیل در کوفه، خود را مخفی
کرده(3)و در مسیر کاروان تدریجاً به امام علیه السلام پیوستند. دستهای هم خود را در کربلا به امام رساندند.
به دلیل نظارت شدید بر تردّد مردم در شهر و اطراف آن(4)و حراست راهها
1) (1)
2) (2) کان قد إجتمع إلیه (الحسین علیه السلام) مدة مقامه بمکة نفر من أهل الحجاز و نفر من أهل البصرة انضافوا إلی أهل بیته و موالیه. (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 66.)
3) (3) لَمَّا تَفَرَّقَ النَّاسُ عَنْ مُسْلِمِ بْنِ عَقِیلٍ طَالَ عَلَی ابْنِ زِیادٍ وَ جَعَلَ لَایسْمَعُ لِأَصْحَابِ ابْنِ عَقِیلٍ صَوْتاً کَمَا کَانَ یسْمَعُ قَبْلَ ذَلِک؛ پس از متفرق شدن مردم از اطراف مسلم بن عقیل، صدایی از یاران او به گوش نمیرسید. (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 55.)
4) (4) وضع ابن زیاد المناظر علی الکوفة لئلایجوز أحد من العسکر مخافة لأن یلحق الحسین علیه السلام مغیثا له، و رتب المسالح حولها و جعل علی حرس الکوفة زحر بن قیس الجعفی؛ ابن زیاد دستور داد بر بلندیهای کوفه دیدبان گذاشتند تا کسی از کوفه برای یاری امام حسین علیه السلام خارج نشود
توسط مأموران عبیدالله،(1)دو دستۀ اخیر مسیر را مخفیانه طی کردند(2)برخی هم در پوشش لشکر عمر بن سعد قرار گرفتند تا خود را به امام خویش برسانند.(3)
با تمام این احوال، شب عاشورا اغلب اصحاب به امام عرض کردند که اگر دستهایمان قطع شود، با صورت و گلویمان، تو و خانوادهات را حفظ خواهیم کرد و جانمان را فدای تو میکنیم تا وفاداری خود را در میثاق با پروردگار ثابت کنیم.(4)
1) (1) لما بلغ عبیدالله إقبال الحسین علیه السلام من مکة إلی الکوفه، بعث الحصین بن تمیم صاحب شرطة حتی نزل القادسیة و نظم الخیل ما بین القادسیة إلی خفان، و ما بین القادسیة إلی القطقطانة و إلی لعلع. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 394.)
2) (2) شاید نظارت شدید در شهر و اطراف آن و وجود مأموران در طول راهها، موجب شده است که برخی از نویسندگان مانند شیخ سماوی، در بخشهایی از «ابصارالعین» از حرکت مخفیانه و شبانهی اصحاب به سوی امام حسین علیه السلام سخن بگویند. به هرحال، نقل صریحی برای حرکت مخفیانه و شبانهی اصحاب به سوی امام به دست نیامده جز حرکت عبدالله بن عمیر کلبی که به اتفاق همسرش، شبانه خود را به کربلا رساند. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 429.)
3) (3) در کربلا 32 نفر از لشکر عمر بن سعد خارج شده و به اردوی امام حسین علیه السلام وارد شدند. (اللهوف، ص 9.)
4) (4) تکلم جماعة أصحابه بکلام یشبه بعضه بعضا فی وجه واحد، فقالوا: «والله لانفارقک، ولکن أنفسنا لک الفداء، نقیک بنحورنا و جباهنا و أیدینا، فإذا نحن قتلنا کنا و فینا، و قضینا ما علینا.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 420 و اللهوف، ص 93.)
«هانی بن عروه»(1)
شرح حال او در فصل بعدی بیان شده است.
جان خود را فدا کرد؛ اما خیانت به امام زمان خویش نکرد و مسلم بن عقیل نمایندۀ او را به عبیدالله تحویل نداد.قیس بن مسهّر، هنگام رساندن نامۀ امام حسین علیه السلام به عدهای از یارانش در کوفه، توسط گروه حصین بن تمیم، رییس شرطههای کوفه، دستگیر شد. او هنگام دستگیر شدن نامۀ امام را بلعید و نگذاشت که دشمن به مفهوم آن پی ببرد. به دستور عبیدالله، او را به جرم فاش نکردن مطالب نامۀ امام، از بام دارالاماره به پایین انداختند و در حالی که از شکستگی استخوان به خود میپیچید، سر از بدنش جدا کردند؛ اما بر عهد خود پایبند ماند و در این راه جان خود را فدا کرد.
در وفاداری اصحاب و پایداری آنان به عهد امامت، کافی است به سخنان آنان از وقتی که به امام حسین علیه السلام ملحق شدند تا لحظۀ شهادت توجه شود؛ آنگاه معلوم میشود که با وجود همۀ فراز و نشیبها و خطرها، هیچ شک و تردیدی به قلب آنها در حمایت از امامشان وارد نشد.
مسلم بن عقیل علیه السلام در کوفه قبل از شهادتش، در حالی که اشک بر گونههایش جاری بود، گفت: «گریۀ من از ترس به خطر افتادن جانم نیست، بلکه بر امام حسین علیه السلام و خاندان او که به سوی من میآیند، گریه میکنم.(2)
در «عذیب الهجانات» جملهای به نقل از زهیر بن قین آمده که آرامبخش دلهای غمزدۀ حرم نبوی بود: او به امام علیه السلام گفت: «ای فرزند رسول خدا! اگر
دنیا برای ابدیت هم باقی بود و ما بدون مرگ طبیبعی در آن جاوید بودیم، همچنان جهاد در کنار تو و مرگ در راه تو را بر ماندن در این دنیا ترجیح میدادیم».(1)
فقام زهیر بن القین و قال: «و لو کانت الدنیا لنا باقیة و کنا فیها مخلدین لأثرنا النهوض معک علی الإقامة.» (اللهوف، ص 78 و 79.)
سپس بُریر بن خضیر به امام علیه السلام عرض کرد: «ای پسر رسولخدا! خداوند با وجود تو بر ما منّت گذاشت تا بتوانیم در رکاب تو با دشمنان خدا بجنگیم و اعضای بدن ما قطعه قطعه شود تا شفاعت جدّت در قیامت شامل حال ما گردد».(2)
زهیر باز هم ارادت خود را به مولایش ابراز داشته، عرض کرد: «ای پسر رسولخدا! دوست دارم هزاران مرتبه کشته شوم و زنده شوم تا مرگ را از تو و خانوادهات دور کنم».(3)
سپس نافع بن هلال برخاست و گفت: «به خدا قسم! با این بصیرت و نیّتی که ما داریم، همواره دوستان تو را دوست داریم و با دشمنان تو دشمنی میکنیم و از جنگ باکی نداریم.(4)
1) (1)
2) (2) قام بریر بن خضیر فقال: «والله یابن رسول الله صلی الله علیه و آله لقد منّ الله بک علینا أن نقاتل بین یدیک و تقطع فیک أعضاؤنا ثم یکون جدک شفیعنا یوم القیامة.» (اللهوف، ص 80.)
3) (3) قام زهیر بن القین و قال: «والله یابن رسول الله صلی الله علیه و آله لوددت أنی قتلت ثم نشرت ألف مرة و أن الله تعالی قد دفع القتل عنک و عن هؤلاء الفتیة من إخوانک و ولدک و أهل بیتک علیهم السلام.» (اللهوف، ص 93.)
4) (4) قام هلال بن نافع البجلی فقال: «والله ما کرهنا لقاء ربنا و إنا علی نیاتنا و بصائرنا نوالی من والاک و نعادی من عاداک.» (اللهوف، ص 80.)
مسلم بن عوسجه عرض کرد: «اگر ما دور تو را خالی کنیم؛ پس عذر ما برای ترک ادای حق شما نزد خداوند چه خواهد بود؟ به خدا قسم! نیزۀ خود را در سینۀ دشمنانت میشکنم و تا شمشیر در دست دارم، بر سر آنان میکوبم. اگر سلاح نداشته باشم، با سنگ به جنگ آنان میروم تا کشته شوم و هرگز از تو جدا نمیشوم».(1)
فقام إلیه مسلم بن عوسجة الأسدی فقال: «أنحن نخلی عنک و لما نعذر إلی الله فی أداء حقک؟ أما والله حتی أکسر فی صدورهم رمحی، و أضربهم بسیفی ما ثبت قائمه فی یدی، و لاأفارقک، و لو لم یکن معی سلاح أقاتلهم به لقذفتهم بالحجارة دونک حتی أموت معک.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 419.)
سعید بن عبدالله حنفی آن شب سخنی گفت که مانند آن از زبان عموم اصحاب هم شنیده شد. او به امام علیه السلام عرض کرد: «به خدا قسم! اگر کشته شوم و زنده گردم و آتشزده شوم و این عمل هفتاد مرتبه تکرار شود، همچنان از تو جدا نخواهم شد؛ زیرا این کشته شدن کرامت ابدی را به دنبال دارد».
سپس حضرت به آنان فرمود: «فردا هیچ کس از ما باقی نمیماند و همۀ شما با من به شهادت میرسید». همۀ آنان گفتند: «حمد میکنیم خداوند را که با یاری تو به ما کرامت بخشید».(2)
«إنی غدا أقتل و تقتلون کلکم معی، لایبقی منکم واحد.» فقالوا: «الحمد للّه الذی أکرمنا بنصرک.» (الهدایة الکبری، ص 204 و الحر العاملی؛ إثبات الهداة، ج 4، ص 53.)
بدین ترتیب، آنها توفیق یاری امام علیه السلام را کرامت الهی خوانده و خداوند را در مقابل این کرامت بیکران، حمد و سپاس فراوان گفتند.شب عاشورا به محمد بن بشیر حضرمی - یکی از یاران امام علیه السلام - خبر دادند که فرزندت در مرز ری به اسارت درآمده است. او گفت: «فرزندم را به خدا میسپارم، هر چند هرگز راضی نیستم که زنده باشم و او اسیر دست دشمن باشد». امام حسین علیه السلام به او فرمود: «بیعتم را از تو برداشتم، برو و برای آزادی پسرت اقدام کن». محمد بن بشیر عرض کرد: «گرفتار درندگان بیابان شوم، اگر شما را با این دشمنان رها کنم». و امام را تنها نگذاشت. حضرت سیدالشهدا علیه السلام چند لباس ارزشمند به قیمت هزار دینار بهعنوان فدیۀ آزادی فرزندش به او داد و فرزند دیگرش را به این کار مأمور کرد.(1)
قیل لمحمد بن بشیر الحضرمی فی تلک الحال قد أسر إبنک بثغر الری فقال: «عند الله أحتسبه و نفسی ما کنت أحب أن یؤسر و أنا أبقی بعده.» فسمع الحسین علیه السلام قوله فقال: «رحمک الله أنت فی حل من بیعتی؛ فاعمل فی فکاک إبنک.» فقال: «أکلتنی السباع حیا إن فارقتک.» قال: «فأعط إبنک هذه الأثواب البرود یستعین بها فی فداء أخیه.» فأعطاه خمسة أثواب قیمتها ألف دینار. (اللهوف، ص 93.)
نافع در روز عاشورا، با بازوان شکسته به اسارت سربازانی که فرماندۀ آنان شمر بن ذیالجوشن بود، درآمد و در حالی که خون از محاسنش سرازیر بود، گفت: «دوازده نفر از شما را کشتم و از این عمل خود پشیمان نیستم؛ اگر بازوانم سالم بود، نمیتوانستید مرا اسیرکنید».(2)
أسیرا، قال فأخذه شمر بن ذیالجوشن و معه أصحاب له یسوقون نافعا حتی أتی به عمر بن سعد، فقال له عمر بن سعد: «ویحک یا نافع! ما حملک علی ما صنعت بنفسک؟» قال: «إن ربی یعلم ما أردت.» و الدماء تسیل علی لحیته و هو یقول: «والله لقد قتلت منکم إثنی عشر سوی من جرحت و ما ألوم نفسی علی الجهد، و لو بقیت لی عضد و ساعد ما أسرتمونی.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 442.)
با کمی دقت در سخنان و حالات اصحاب، معلوم میشود که آنان بیش از آنکه برای از پا درآوردن دشمن بجنگند، تصمیم در حراست از جسم و جان امام و اهل بیت او داشتند. آنچه برای آنان مهم بود، حفظ جان و شخصیت امام بود. جهاد را در رکاب حضرت سیدالشهدا علیه السلام برای خالی کردن بغض خود نسبت به دشمن انتخاب نکردند، بلکه در نظر داشتند جان خویش را فدای حجّت خدا کنند؛ لذا، سختترین نحوۀ مرگ را پسندیدند تا فداکاری آنان عرشی شود.
آنان در حالی که از طرف عبیدالله، پیشنهاد اموال زیاد و اماننامه داشتند، امام علیه السلام را رها نکردند و صورت خود را در برابر شمشیرها سپر ساختند و سینۀ خود را آماج نیزهها کردند تا به امامشان آسیبی نرسد و دائماً میگفتند: «اگر حسین علیه السلام کشته شود، ما نزد پیامبر عذری نخواهیم داشت».(1)
عن فضیل بن الزبیر قال کان حبیب من السبعین الرجال الذین نصروا الحسین علیه السلام و لقوا جبال الحدید و استقبلوا الرماح بصدورهم و السیوف بوجوههم و هم یعرض علیهم الأمان و الأموال فیأبون و یقولون: «لا عذر لنا عند رسول الله صلی الله علیه و آله إن قتل الحسین علیه السلام.» (رجال الکشی، ص 78.)
عمرو بن قرظۀ انصاری، پروانهوار به دور حضرت میچرخید و بدن خود را سپر تیرها و نیزههایی که به سوی امام میآمد، قرار داد و تا زنده بود، هیچ تیر و نیزهای به امام علیه السلام اصابت نکرد. سراسر وجود او عشق به مولایش بود.(2)
آنان در واپسین لحظات عمر خود، همچنان نگران امامشان بودند. مسلم بن عوسجه در خون خود آغشته و به روی زمین افتاده بود و رمقی در بدن نداشت؛ اما با گردش چشم خود به امام حسین علیه السلام اشاره کرد و با صدای
ضعیف به حبیب بن مظاهر گفت: «تا پای مرگ، در دفاع از این مرد تلاش کن». حبیب هم به او اطمینان خاطر داد. سپس مسلم دم فرو بست.(1)
دنا منه حبیب و قال: «عز علی مصرعک یا مسلم! أبشر بالجنة.» فقال له مسلم قولا ضعیفا: «بشرک الله.» ثم قال له حبیب: «لو لا إننی أعلم أنی فی الأثر لأحببت أن توصی إلی بکل ما أهمک.» فقال له مسلم: «فإنی أوصیک بهذا.» و أشار إلی الحسین علیه السلام فقاتل دونه حتی تموت فقال له حبیب: «لأنعمنک عینا.» ثم مات رضوان الله علیه. (اللهوف، ص 106 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 182.)
خداوند دربارۀ اصحاب امام حسین علیه السلام همۀ خیر را اراده نمود و شرح صدر نصیبشان کرد. وفاداری اصحاب در روز عاشورا، فقط بروز ملکات اخلاقی محض نبود؛ چرا که بسیاری از ملکات رفتاری تحت فشار سنگین دشواریها و سختیها ذوب میشود. استقامت اصحاب در کربلا اثر هدایت باطنی و تدبیر ملکوتی حضرت سیدالشهدا علیه السلام نسبت به اصحاب بود.
حلقۀ امنیت آنان، دسترسی به امام علیه السلام را برای کوفیان بسیار سخت کرده بود. آنان میدانستند که باید از همۀ اصحاب عبور کنند تا به امام حسین علیه السلام برسند. یاران آن حضرت، چون سدی آهنین از او دفاع میکردند و در این راه چون کوهی مستحکم ایستادگی مینمودند.(2)شمر با انبوهی از جمعیت به اصحاب حضرت حمله کرد تا بتواند به حضرت سیدالشهدا علیه السلام دست یابد؛ ولی به هدف خود نرسید و دانست تا یاران باوفای او زندهاند، کشتن حضرت ممکن نیست.(3)
آنان، یکایک یا دو نفری به خدمت امام علیه السلام میرسیدند تا برایشان از خداوند جزای خیر بخواهد؛ آنگاه با خداحافظی از حضرت به میدان جنگ میرفتند تا به شهادت برسند.(1)
ثم أتاه أصحابه مثنی و فرادی یقاتلون بین یدیه و هو یدعو لهم و یقول: «جزاکم الله أحسن جزاء المتقین.» فجعلوا یسلّمون علی الحسین علیه السلام و یقاتلون حتی یقتلوا. (البدایة و النهایة، ابن کثیر؛ ج 8، ص 185.)
از هفتمین روز محرم که کوفیان آب را بر امام علیه السلام و اصحاب او تحریم کردند، آنان دچار عطش شدید شدند. شبی حضرت اباعبدالله علیه السلام، عباس علیه السلام را همراه عدّهای از یاران خود برای آوردن آب از شریعه، فرستاد. از سوی دیگر، چهارهزار نفر به فرماندهی عمرو بن حجاج زبیدی از طرف عمر بن سعد مأمور بودند تا از رسیدن آب به حرم حسینی جلوگیری کنند. وقتی عمرو بن حجاج یکی از یاران امام علیه السلام به نام نافع بن هلال را دید، از او پرسید که برای چه آمدهای؟ گفت: «آمدم تا از این آبی که بر ما بستهاید، بنوشم». عمرو گفت: «بنوش، گوارایت باد». اما نافع گفت: «نه به خدا قسم! قطرهای از این آب نمینوشم تا حسین علیه السلام و یاران او که سخت تشنه هستند، از این آب بنوشند».(2)
وقتی کثیر بن عبدالله شعبی از طرف عمر بن سعد پیغامی را برای امام حسین علیه السلام آورد و خواست او را ملاقات کند، ابوثمامۀ صیداوی که او را به
خباثت و بدذاتی میشناخت، از او خواست شمشیرش را تحویل دهد یا پیغام را به او بگوید تا به امام منتقل کند و یا هنگام دادن پیغامش به حضرت، فرصت دهد که دست صیداوی بر شمشیر وی باشد تا خطر حملۀ او به امام علیه السلام برطرف شود. کثیر، هیچ یک از شروط را نپذیرفت؛ بنابراین، برگشت(1)
فأقبل کثیر إلیه فلما رَاه أبوثمامة الصائدی قال للحسین علیه السلام: «أصلحک الله یا أباعبدالله! قد جاءک شر أهل الأرض و أجرءهم علی دم و أفتکهم» و قام إلیه فقال له: «ضع سیفک.» قال: «لا و لا کرامة إنما أنا رسول فإن سمعتم منی بلغتکم ما أرسلت به إلیکم و إن أبیتم إنصرفت عنکم.» قال: «فإنی آخذ بقائم سیفک ثم تکلم بحاجتک.» قال: «لا والله لاتمسه.» فقال له: «أخبرنی بما جئت به و أنا أبلغه عنک و لاأدعک تدنو منه فإنک فاجر.» فاستبا و انصرف إلی عمر بن سعد فأخبره الخبر. (الإرشاد، ج 2، ص 85.)
و دیگری پیغام عمر بن سعد را آورد.نگرانی ابوثمامه بیجا نبود؛ زیرا کثیر بن عبدالله، قبل از آمدن به نزد حضرت به عمر بن سعد گفته بود که اگر تو بخواهی، حسین را به قتل میرسانم و او این پیشنهاد را نپذیرفته بود.(2)
بعد از طلوع آفتاب روز عاشورا، به محض آنکه اولین پیکان به نشانۀ شروع جنگ از کمان عمر بن سعد پرتاب شد، بلافاصله سیل تیر از طرف لشکر کوفه به سوی امام حسین علیه السلام باریدن گرفت.(3)این بارش تیر از سوی کوفیان تا بعد از ظهر آن روز ادامه داشت و در طول مدت حملات دشمن، اعضای بدن
1) (1)
2) (2) فَقَامَ إِلَیهِ کَثِیرُ بْنُ عَبْدِاللهِ الشَّعْبِی... فَقَالَ: «أَنَا أَذْهَبُ إِلَیهِ وَ وَاللهِ لَئِنْ شِئْتَ لَأَفْتِکَنَّ بِهِ.» فَقَالَ لَهُ عُمَرُ: «مَا أُرِیدُ أَنْ تَفْتِکَ بِهِ وَلَکِنِ ائْتِهِ فَسَلْهُ مَا الَّذِی جَاءَ بِکَ.» (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 85.)
3) (3) فَتَقَدَّمَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ وَ قَالَ: «یا أَهْلَ الْعِرَاقِ إشْهَدُوا أَنِّی أَوَّلُ رَامٍ.» فَرَشَقُوا کَالسَّیلِ فَقَالَ الْحُسَینُ علیه السلام: «هِی رُسُلُ الْقَوْمِ إِلَیکُمْ فَقُومُوا رَحِمَکُمُ اللهُ إِلَی الْمَوْتِ.» (ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 4، ص 100.)
اصحاب، سپر ثابت دفاعی از آن حضرت بود. جملۀ «فدایت شوم» ورد زبان یاران حضرت در شب و روز عاشورا خطاب به امام بود.(1)
فلما رَای ذلک ابوثمامة عمرو بن عبدالله الصائدی قال للحسین علیه السلام: «یا أباعبدالله، نفسی لک الفداء.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 439.)
سوید بن عمرو بن ابیالمطاع، چون شیر در میدان جنگ، شجاعانه جنگید و در تحمل جراحات، صبر را از پا درآورد تا اینکه با بدن پر از جراحت در میان کشتهها بر زمین افتاد و بیهوش شد. او بعد از شهادت امام علیه السلام به هوش آمد و از دشمنان شنید که مولایش کشته شده است؛ پس با زحمت فراوان از جا برخاست، از ساق کفش خود خنجری درآورد و شروع به جنگیدن کرد تا به شهادت رسید.(2)او تنها صحابۀ امام علیه السلام بود که بعد از آن حضرت به شهادت رسید.
حنظلة بن اسعد شامی، نبرد خود را در دفاع از حضرت سیدالشهدا علیه السلام قرار داد و پیوسته در کنار او بود و علاوه بر دست و پای خود، صورت و گلوی خویش را برای حفظ جان امام در مقابل تیرها، نیزهها و سنگها سپر کرد.(3)
1) (1)
2) (2) سوید بن عمرو بن أبیالمطاع... فقاتل قتال الأسد الباسل و بالغ فی الصبر علی الخطب النازل، حتی سقط بین القتلی و قد أثخن بالجراح فلم یزل کذلک و لیس به حراک حتی سمعهم یقولون قتل الحسین علیه السلام فتحامل و أخرج من خفة سکینا و جعل یقاتلهم بها حتی قتل رضوان الله علیه. (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 67 و اللهوف، ص 111.)
3) (3) جاء حنظلة بن أسعد الشامی فوقف بین یدی الحسین علیه السلام یقیه السهام و الرماح و السیوف بوجهه و نحره. (اللهوف، ص 109.)
آنان با این همه رشادت و فداکاری، همچنان دچار غم بزرگی بودند که چرا نمیتوانند بیش از این به مولایشان خدمت کنند. هرگاه غربت امام علیه السلام را میدیدند، بر او رقّت کرده و سخت میگریستند.
وقتی اصحاب امام علیه السلام متوجه شدند که با وجود انبوه جمعیت کوفه، توان حفظ جان او را ندارند، در فدا کردن جان خود در راه آن مظلوم تعجیل کردند تا با تنگتر شدن حلقۀ محاصرۀ دشمن، در دنیا نباشند؛ زیرا طاقت دیدن غربت امام خود را نداشتند.(1)
فلما رأی أصحاب الحسین أنهم قد کثروا علیهم، و أنهم لایقدرون علی أن یمنعوا الحسین علیه السلام و لا أنفسهم، تنافسوا أن یقتلوا بین یدیه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 442 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 184.)
دو برادر به نامهای عبدالله و عبدالرحمن، فرزندان عزره (عروه) غفاری، در ساعات آخر به محضر امام علیه السلام رسیدند و گفتند که دشمن کاملاً بر ما مسلط شده، دوست داریم در مقابل چشمان شما بجنگیم و از شما دفاع کنیم تا کشته شویم.
حضرت سیدالشهدا علیه السلام، آنان را تشویق کرده، با این شرط که نزدیک امام باشند و بجنگند، اجازۀ رفتن به میدان را به آنان داد و طنین رجز آنان در میدان کربلا پیچید تا به شهادت رسیدند.(2)
إلیک، فأحببنا أن نقتل بین یدیک، نمنعک و ندفع عنک.» قال: «مرحبا بکما! أدنوا منی.» فدنوا منه، فجعلا یقاتلان قریبا منه، و أحدهما یقول: «قد علمت حقا بنوغفار، و خندف بعد بنی نزار، لنضر بن معشر الفجار، بکل عضب صارم بتار، یا قوم! ذودوا عن بنیالأحرار، بالمشرفی و ألقنا الخطار.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 442 و البدایة و النهایة، ابن کثیر؛ ج 8، ص 184.)
دو جوان دیگر، به نامهای سیف بن حارث بن سریع و مالک بن عبد بن سریع، که از طرف مادر برادر و از طرف پدر عموزاده بودند، در حالی که گریه میکردند به محضر امام حسین علیه السلام رسیدند. حضرت سیدالشهدا علیه السلام علت گریۀ آنان را پرسید. آنان گفتند: «به خدا قسم! از ترس جان خویش گریه نمیکنیم، بلکه بر مظلومیت و غربت شما اشک میریزیم؛ زیرا نمیتوانیم این بیکسی را از شما دور کنیم». حضرت علیه السلام برای آن دو، بهترین پاداش را از خداوند خواستند.(1)
جاء الفتیان الجابریان: سیف بن الحارث بن سریع، و مالک ابن عبد بن سریع، و هما إبنا عم، و إخوان لام، فأتیا حسینا فدنوا منه و هما یبکیان، فقال: «ای إبنیأخی! ما یبکیکما؟ فوالله إنی لأرجو أن تکونا عن ساعة قریری عین.» قالا: «جعلنا الله فداک! لا والله ما علی أنفسنا نبکی، ولکنا نبکی علیک، نراک قد أحیط بک، و لانقدر علی أن نمنعک.» فقال: «جزاکما الله یا بنی أخی! بوحدکما من ذلک و مواساتکما إیای بأنفسکما أحسن جزاء المتقین.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 443.)
دو برادر دیگر پس از شهادت حنظلة بن اسعد شامی خدمت امام حسین علیه السلام رسیدند و با او وداع کردند. سپس به میدان رفتند و با فاصلۀ نزدیکی در حضور حضرت مبارزۀ مردانهای کردند تا به شهادت رسیدند.(2)
سرانجام با شهادت عدّهای از یاران و تنگتر شدن حلقۀ محاصرۀ دشمن، عمرو بن خالد صیداوی خدمت امام علیه السلام رسید و عرض کرد: «فدایت شوم! سعی دارم به زمرۀ اصحاب شهید تو ملحق شوم. طاقت ندارم زنده باشم و ببینم که شما را در تنهایی به شهادت میرسانند». امام فرمود: «به جرگۀ آنان
قدم بگذار که به زودی ما هم به تو ملحق میشویم. او هم به مقاتله پرداخت تا به شهادت رسید.(1)
برز عمرو بن خالد الصیداوی فقال للحسین علیه السلام: «یا أباعبدالله! جعلت فداک قد هممت أن ألحق بأصحابک و کرهت أن أتخلف فأراک وحیدا بین أهلک قتیلا.» فقال له الحسین علیه السلام: «تقدم فإنا لاحقون بک عن ساعة.» فتقدم فقاتل حتی قتل رضوان الله علیه. (اللهوف، ص 109.)
اصحاب امام علیه السلام، سالکان عارفی بودند که نصرت امام را سلوک توحیدی میدانستند و با استقامت در ولایت آن حضرت، مراتب عوالم حقیقی را شهود میکردند. بعضی از آنان برای درک این شهود، سالها مشقّت را تحمل کرده بودند.
مردی از قبیلۀ بنیاسد مدّتها قبل از عاشورا به سرزمین کربلا آمده و به امید ملاقات حضرت سیدالشهدا علیه السلام در انتظار کاروان آن حضرت به سر میبرد. رهگذران از او سؤال میکردند که در این بیابان بیآب و علف چه میکنی؟ او ضمن اینکه آمدن فرزند پیامبر، امام حسین علیه السلام را خبر میداد، میگفت: «به اینجا آمدهام تا او را ببینم، یاریاش کنم و در کنارش کشته شوم». بعد از واقعۀ عاشورا، بادیهنشینها به سراغش رفتند و او را در خون غلطان و به آرزوی خود رسیده، یافتند.(2)
1) (1)
2) (2) عن العریان بن هیثم بن الأسود النخعی الکوفی الأعور، قال: «کان أبی یتبدّی فینزل قریبا من الموضع الّذی کان فیه معرکة الحسین، فکنّا لانبدو إلّا وجدنا رجلا من بنیأسد هناک، فقال له أبی: «انّی أراک ملازما هذا المکان؟» قال: «بلغنی إنّ حسینا یقتل هاهنا، فأنا أخرج لعلّی أصادفه، فأقتل معه.» فلمّا قتل الحسین علیه السلام، قال أبی: «إنطلقوا ننظر، هل الاسدی فی من قتل؟» و أتینا المعرکة فطوّفنا فإذا الأسدی مقتول.» (الطبقات الکبری، ابن سعد؛ ج 10، ص 435 و ابن عساکر؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 14، ص 216.)
تعدادی از غلامان حضرت سیدالشهدا علیه السلام و آل ابوطالب را نیز میتوان از اصحاب معرفتی کربلا برشمرد.(1)
نام آنان عبارت است از: سلیمان، غلام حسین بن علی علیهما السلام؛ منجح، غلام حسن بن علی علیهما السلام؛ قارب الدیلمی، غلام حسین بن علی علیهما السلام؛ حارث بن نبهان، غلام حمزة بن عبد المطلب و جون بن حوی، غلام ابوذر غفاری.
آنان، سالها در خانه و در کنار خاندان امیرالمؤمنین علیه السلام و طالبیّن تربیت علوی یافته بودند و وفاداری خود را در واقعۀ عاشورا نسبت به مولای خود، تمام کردند تا به شهادت رسیدند.«جون» غلام ابوذر که هنگام تبعید او به ربذه، آن را به حضرت علی علیه السلام بخشید، یکی از آنان بود که با معرفت کامل، وفادار ماند و بعد از سالها خدمت به اهل بیت، امام حسین علیه السلام را تا کربلا همراهی کرد و لحظهای از او جدا نشد.(2)
روز عاشورا امام حسین او را آزاد کرد و فرمود: «در پی عافیت به دنبال ما آمدی، حالا خود را گرفتار راه پر خطر ما نکن». اما او جواب داد: «در آرامش کنار شما بودم، حال که روزگار سخت است، شما را رها کنم؟ به خدا سوگند که بوی بدنم غلیظ، خاندانم بیمقدار و چهرهام سیاه است؛ راه بهشت را به سویم باز کن تا بدنم خوشعطر شود و در کنار شما اصالت و شخصیت یابم و روسفید شوم. نه، به خدا قسم! از تو جدا نمیشوم تا این خون سیاهم با خون شما آمیخته شود». او با شجاعت مبارزه کرد تا به شهادت رسید.(3)
1) (1)
2) (2) ضربت خیمة الحسین علیه السلام لأهله و بنیه و بناته، و ضربت خیم إخوته و بنیعمّه حول خیمته، و جلس الحسین علیه السلام فی خیمته یصلح سیفه، و معه «جون» مولی «أبیذر الغفاری». (الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 1، ص 338.)
3) (3) بَرَزَ جُونٌ مَوْلَی أَبِیذَرٍّ وَ کَانَ عَبْداً أَسْوَدَ فَقَالَ لَهُ الْحُسَینُ علیه السلام: «أَنْتَ فِی إِذْنٍ مِنِّی فَإِنَّمَا تَبِعْتَنَا طَلَباً
اسلم بن عمرو نیز از غلامان امام حسن علیه السلام بود که مسلمان شد و بعد از شهادت آن حضرت در خدمت امام حسین علیه السلام بود. شاهد مقام رفیع او، همین بس که هنگام شهادتش، سالار شهیدان صورت به صورت او گذاشت و در حالی که فریاد میزد: «در خوشبختی چه کسی مثل من، لیاقت تکریم پسر پیامبر را داشته است». در آغوش امام جان داد.(1)
نصر بن ابونیزر هم غلامی بود که مسلمان شد و از طرف صاحبش به رسول الله صلی الله علیه و آله هدیه شد. نصر، بعد از پیامبر در خانۀ فاطمه و علی علیهما السلام تربیت یافت(2)و در کربلا به شهادت رسید.
از دیگر یاران امام علیه السلام که مملوک غلام بود و در راه نهضت عاشورا به شهادت رسید، شخصی به نام سلیمان بود. او از معتمدین امام بود.(3)سلیمان، نامۀ امام حسین علیه السلام را که حاوی دعوت از بزرگان شیعه در بصره بود، برای
1) (1) کان أسلم بن عمرو من موالی الحسین علیه السلام فلمّا صرع مشی إلیه الحسین فرَاه و به رمق یومی إلی الحسین، فاعتنقه الحسین علیه السلام و وضع خدّه علی خدّه، فتبسّم و قال: «مَن مثلی؟ و إبن رسول الله صلی الله علیه و آله واضع خده علی خدی.» ثم فاضت نفسه رضوان الله علیه. (تنقیح المقال، ج 1، ص 125، من حرف الالف.)
2) (2) نصر بن أبینیزر مولی علی بن أبیطالب علیه السلام، کان أبونیزر من ولد بعض ملوک العجم أو من ولد النجاشی. رغب فی الإسلام صغیرا فأتی به رسول الله فأسلم و ربّاه رسول الله صلی الله علیه و آله، فلمّا توفی صار مع فاطمة و ولدها. (إبصار العین، السماوی؛ ص 97.)
3) (3) کان سلیمان هذا من موالی الحسین علیه السلام. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 357.)
آنان برد تا به یاری فرزند پیامبر بشتابند. او، نامۀ امام را به دست آنان رسانید، اما گرفتار ترس و وحشت آنان شد. منذر بن جارود از اشراف بصره که دخترش همسر عبیدالله بود، به گمان آنکه سلیمان جاسوس او است، او را دستگیر کرده و نزد والی بصره برد. عبیدالله، که با حفظ سمت در امارت بصره، حکم فرمانروایی کوفه را هم از طرف یزید بن معاویه گرفته بود و آمادۀ حرکت به کوفه بود، دستور داد تا سلیمان را به قتل برسانند(1)
کان سلیمان هذا من موالی الحسین علیه السلام، أرسله بکتب إلی رؤساء الأخماس بالبصرة حین کان بمکّة. ظنّ المنذر بن الجارود أنّه دسیس من عبیدالله و کان صهره فإنّ بحریة بنت الجارود تحت عبیدالله، فأخذ الکتاب و الرسول فقدّمهما إلی عبیدالله بن زیاد فی العشیة التی عزم علی السفر إلی الکوفة صبیحتها، فلمّا قرأ الکتاب قدّم الرسول سلیمان و ضرب عنقه. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 357.)
و او به دور از امام خویش، غریبانه در بصره به شهادت رسید.(2)شدّت سختیها و مصائب، میتواند مقاومت انسانهای بزرگ را در هم بشکند
اما با عنایت خاص حضرت سیدالشهدا علیه السلام به اصحاب بامعرفت خود، سختیها و شداید واقعۀ عاشورا، باعث لغزش آنان نشد و خللی در باور آن بزرگواران به وجود نیامد.
«یزید بن نبیط» دربارۀ خطرهایی که در راه رسیدن به کاروان امام علیه السلام وجود داشت به شیعیان بصره چنین گفت: «به خدا سوگند! برای من قدم زدن در میان آنانکه به دنبالم هستند، آسانتر از سوار مرکب شدن است». او و دو پسرش در راه امام علیه السلام به شهادت رسیدند.(1)
فقال (یزید بن نبیط): «إنی والله لو قد إستوت إخفافهما بالجدد لهان علی طلب من طلبنی...» ثم أقبل معه حتی أتی فقاتل معه، فقتل معه هو و إبناه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 353.)
علاوه بر سختیهای جهاد و مبارزه، خباثت لشکر کوفه در آن روز بر مشقات آنان میافزود؛ به طوری که از نبرد عاشورا، به «اشدّ قتال خَلقه الله (شدیدترین جنگی که تا به حال خلق شده)» تعبیر کردهاند.(2)ناجوانمردیهایی از کوفیان در کربلا سر زد که سابقۀ تاریخی نداشت.
با این حال با شدید شدن سختیها و تنگتر شدن حلقۀ محاصرۀ دشمن، رابطۀ قلبی و انس اصحاب نسبت به حضرت اباعبدالله علیه السلام بیشتر میشد و آنان نیز در تمام لحظات روز عاشورا، تحت تدبیر ظاهری و هدایت باطنی امام علیه السلام بودند. حضرت در طول آن روز، چندین بار با سخنان خود به اصحابش دلگرمی داد.
علی بن الحسین علیهما السلام فرمود: «هنگامی که نبرد بر حسین علیه السلام سخت شد، اصحاب او هم مانند امام چهرههایشان نورانی و قلبهایشان مثل اعضای بدنشان در آرامش و راحتی قرار داشت. عدّۀ اندکی مضطرب در میان اصحاب ضمن استقامت، به یکدیگر میگفتند: «نگاه کنید چگونه است که امام از مرگ نمیهراسد؟» حضرت به آنان فرمود: «ای بزرگواران! صبور باشید و از مرگ
نهراسید؛ زیرا مرگ چون پلی است که شما با عبور از روی آن، سختیها را پشت سر گذاشته و به بهشت بیانتها با نعمتهای همیشگی وارد میشوید.
انتقال از زندان به سوی قصرها شما را ناراحت نکند، بلکه این دشمنان شما هستند که از قصر نعمت به زندان عذاب میروند.
در ادامه از رسولخدا صلی الله علیه و آله نقل کردند که فرموده است: «دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و مرگ پلی به سوی بهشت یا جهنّم است؛ من دروغ نمیگویم و به من دروغ گفته نشده است».(1)
عَنْ أَبِیجَعْفَرٍ الثَّانِی عَنْ آبَائِهِ علیه السلام قَالَ، قَالَ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ علیه السلام لَمَّا إشْتَدَّ الْأَمْرُ بِالْحُسَینِ بْنِ عَلِی بْنِ أَبِیطَالِبٍ نَظَرَ إِلَیهِ مَنْ کَانَ مَعَهُ فَإِذَا هُوَ بِخِلَافِهِمْ لِأَنَّهُمْ کُلَّمَا إشْتَدَّ الْأَمْرُ تَغَیرَتْ أَلْوَانُهُمْ وَ ارْتَعَدَتْ فَرَائِصُهُمْ وَ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَانَ الْحُسَینُ علیه السلام وَ بَعْضُ مَنْ مَعَهُ مِنْ خَصَائِصِهِ تُشْرِقُ أَلْوَانُهُمْ وَ تَهْدَأُ جَوَارِحُهُمْ وَ تَسْکُنُ نُفُوسُهُمْ فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: «أنْظُرُوا لَایبَالِی بِالْمَوْتِ.» فَقَالَ لَهُمُ الْحُسَینُ علیه السلام: «صَبْراً بَنِیالْکِرَامِ فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِکُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرَّاءِ إِلَی الْجِنَانِ الْوَاسِعَةِ وَ النَّعِیمِ الدَّائِمَةِ فَأَیکُمْ یکْرَهُ أَنْ ینْتَقِلَ مِنْ سِجْنٍ إِلَی قَصْرٍ وَ مَا هُوَ لِأَعْدَائِکُمْ إِلَّا کَمَنْ ینْتَقِلُ مِنْ قَصْرٍ إِلَی سِجْنٍ وَ عَذَابٍ إِنَّ أَبِی حَدَّثَنِی عَنْ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله أَنَّ الدُّنْیا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْکَافِرِ وَ الْمَوْتُ جِسْرُ هَؤُلَاءِ إِلَی جِنَانِهِمْ وَ جِسْرُ هَؤُلَاءِ إِلَی جَحِیمِهِمْ مَا کَذَبْتُ وَ لَا کُذِبْت.» (معانی الأخبار، ص 288 و بحارالأنوار، ج 44، ص 29.)
امام علیه السلام با این بیان، به یاران خود آرامش قلبی و اطمینان خاطر دادند.امام باقر علیه السلام نقل میکند که امام حسین علیه السلام روز عاشورا، ساعتی قبل از شهادت به اصحاب باوفای خود فرمود: «روزی رسولخدا به من فرمودند طولی نمیکشد که به سرزمین عراق، جایی که انبیا و اوصیا در آنجا قرار داشتهاند، رانده میشوی و در آن مکان به شهادت میرسی و عدّهای تو را یاری میکنند که درد اصابت شمشیر را در خود احساس نمیکنند و به همراهت به شهادت
1) (1)
میرسند. آنگاه این آیه را تلاوت کرد (قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ)؛ «ای آتش بر ابراهیم سرد و سلامت باش». و در ادامه فرمود: «فرزندم! خطرها و صدمههای نبرد بر تو و اصحاب تو، نوید سلامتی و آرامش خواهد بود». سپس فرمود: «شما را به بهشت بشارت میدهم و به خدا قسم! اگر ما را بکشند، بر پیامبرمان وارد میشویم».(1)
عن أبیجعفر علیه السلام قال قال الحسین بن علی علیهما السلام لأصحابه قبل أن یقتل إن رسول الله صلی الله علیه و آله قال: «یا بنی! إنک ستساق إلی العراق و هی أرض قد إلتقی بها النبیون و أوصیاء النبیین و هی أرض تدعی عمورا و إنک تستشهد بها و یستشهد معک جماعة من أصحابک لایجدون ألم مس الحدید و تلا قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ، تکون الحرب علیک و علیهم بردا و سلاما فأبشروا فوالله لئن قتلونا فإنا نرد علی نبینّا.» (الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 848.)
سهل بن زیاد و محمد بن فضیل بن یسار، در رجال این حدیث متهم به غلو هستند؛ اما این نسبت درست نیست. زیرا به عقیدهی بعضی از علمای رجال، راویانی که احادیث اعجاز ائمه علیهم السلام را نقل میکردند، متهم به غلوّ بودند. بنا بر تحقیق، این مبنا صحیح نیست. پس امثال سهل و محمد بن فضیل توثیق شدهاند. حسن بن محبوب هم ثقه است و سعد بن عمر جلّاب هم، چون ابن ابیعمیر از او حدیث نقل کرده است و بنا بر قاعده مشایخ ثقات، وی ثقه است. پس این روایت به لحاظ اعتبار ضعیف نیست.
هر چه عرصه تنگتر و فشارها سختتر میشد، آنها صبر و تحمل بیشتری نشان میدادند.
جذبههای ولایی امام علیه السلام اساس انتخاب و اختیار اصحاب بود؛ به همین دلیل، تلاش آنها مجذوب خواسته و ارادۀ امام علیه السلام بود.
1) (1)
آنان چیزی نمیخواستند، مگر آنچه امامشان میخواست، چیزی نمیدیدند، مگر آنچه امامشان میدید، سخنی نمیشنیدند، مگر آنچه امامشان میشنید و آنچه امام دوست داشت، آنها هم آن را دوست داشتند.
بارها اصحاب آن حضرت تصمیم بر انجام کاری گرفتند و امام حسین علیه السلام آنان را منع کرد و بدون هیچ اعتراضی، تسلیم رضایتمندانه از خود نشان دادند و هرگز بدون اذن امام اقدام به مبارزه نکردند.(1)
کَانَ کُلُّ مَنْ أَرَادَ الْخُرُوجَ وَدَّعَ الْحُسَینَ علیه السلام وَ قَالَ: «السَّلَامُ عَلَیکَ یابْنَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله!» فَیجِیبُهُ: «وَ عَلَیکَ السَّلَامُ وَ نَحْنُ خَلْفَکَ وَ یقْرَأُ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ ینْتَظِر.» (ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 4، ص 100.)
صبح عاشورا، شمر قصد حمله از پشت خیام را داشت؛ اما به خندقی پر از آتش برخورد و شروع به جسارت کرد. مسلم بن عوسجه که از این توهین سخت ناراحت شده بود، خواست او را هدف تیر قرار دهد، امام حسین علیه السلام مانع او شد.
او به امام عرض کرد: «یابن رسول اللّه صلی الله علیه و آله! اجازه فرمایید تا او را با تیری از پای درآورم؛ زیرا این بدکار، یکی از دشمنان خدا و ستمکاران بزرگ است و خداوند امروز مرا در نابودی او کمک فرموده است». حضرت پاسخ دادند: «چنین کاری مکن؛ زیرا من دوست ندارم آغازکنندۀ جنگ باشم» و مسلم بن عوسجه، امر امام خویش را امتثال کرد.(2)
1) (1)
2) (2) رَامَ مُسْلِمُ بْنُ عَوْسَجَةَ أَنْ یرْمِیهُ بِسَهْمٍ فَمَنَعَهُ الْحُسَینُ علیه السلام مِنْ ذَلِکَ فَقَالَ لَهُ: «دَعْنِی حَتَّی أَرْمِیهُ فَإِنَّهُ الْفَاسِقُ مِنْ عُظَمَاءِ الْجَبَّارِینَ وَ قَدْ أَمْکَنَ اللهُ مِنْهُ.» فَقَالَ لَهُ الْحُسَینُ علیه السلام: «لَاتَرْمِهِ فَإِنِّی أَکْرَهُ أَنْ أَبْدَأَهُمْ.» (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 96.)
هنگامی که حرّ بن یزید ریاحی راه را بر کاروان امام حسین علیه السلام بست، زهیر خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: «ای فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله! نبرد با این عدّۀ کم، آسانتر از جمعیتی است که در حال اضافه شدن هستند». و قسم یاد کرد که آن وقت، قتال با آنها در قدرت ما نخواهد بود؛ اما امام به او فرمود: «نمیخواهم آغازکنندۀ جنگ باشم» و زهیر سخن حضرت را پذیرفت.(1)
فقال له زهیر بن القین: «یابن رسول الله صلی الله علیه و آله! إن قتال هؤلاء أهون من قتال من یأتینا من بعدهم، فلعمری لیأتینا من بعد من تری ما لا قبل لنا به.» فقال له الحسین علیه السلام: «ما کنت لأبدأهم بالقتال.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 409.)
در سخنان بیشتر اصحاب در وقایع عاشورا، کلمۀ «إستأذَنَ (کسب اجازه کرد)» و «أتأذَنُ لی (آیا به من اجازه میدهی)» نقل شده است. وجود مصلحت در نفس عمل و نیّت خیر برای آنان کافی نبود، بلکه آنها مصلحت واقعی را در اطاعت امام زمان خویش میدانستند.
یزید بن حصین وقتی میخواست با کوفیان سخن بگوید، از امام علیه السلام اجازه گرفت.(2)
شب عاشورا نیز حبیب بن مظاهر، برای رفتن به محل استقرار طایفۀ بنی اسد و جذب افرادی از آن طایفه برای یاری فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله از حضرت سیدالشهدا علیه السلام اجازه خواست.(3)
1) (1)
2) (2) یزید بن الحصین الهمدانی فقال: «یابن رسول الله! أتأذن لی فأخرج إلیهم فأکلمهم.» فأذن له فخرج إلیهم. (الأمالی للصدوق، ص 158.)
3) (3) قْبَلَ حَبیبُ بْنُ مُظَاهِرٍ إِلَی الْحُسَینِ علیه السلام فَقَالَ: «یابْنَ رَسُولِ اللهِ! هَاهُنَا حَی مِنْ بَنِیأَسَدٍ بِالْقُرْبِ مِنَّا أَتَأْذَنُ لِی فِی الْمَصِیرِ إِلَیهِمْ فَأَدْعُوَهُمْ إِلَی نُصْرَتِک.» (بحارالأنوار، ج 44، ص 386.)
کارهای اخلاقی که از انسان صادر میشود، براساس معرفت الهی و تزکیۀ نفس و صفای دل است و هدف او در عمل اخلاقی رسیدن به ثواب اخروی است.(1)
فإن غایة الاستکمال الخُلقی فی مسلک الأنبیاء و أرباب الشرائع، السعادة الحقیقیة للإنسان و هو استکمال الإیمان بالله و آیاته، و الخبر الأخروی و هی سعادة و کمال فی الواقع. (المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 373.)
این طریق را ترقی گویند(2)که با تکرار و مداومت بر آن رفتار، مملکت نفس موطن آن فعل اخلاقی میشود و تبدیل به ملکه میگردد و با آن ملکه، به راحتی انسان فعل اخلاقی را انجام میدهد و به سختی آن را فراموش میکند.(3)گاهی رفتار اخلاقی، براساس تجلی و شهود اسما و صفات الهی و به قصد رسیدن به فنای الهی اقدام میشود. نوع دوّم براساس درک و شهود مراتب بالای توحید و ولایت الهیه است که به افاضۀ مستقیم ذات باری تعالی برای اولیای خدا حاصل میشود(4)
(المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 360.)
و آن را تدلی خوانند.(5)در تدلی، به جای ملکات1) (1)
2) (2) فإن قلت و ما الترقی قلنا التنقل فی الأحوال و المقامات و المعارف نفسا و قلبا و حقا طلبا للتدانی. (الفتوحات (چهارجلدی)، ج 2، ص 130.)
3) (3) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 354.
4) (4) هذا المسلک الثالث مبنی علی التوحید الخالص الکامل الذی یختص به الإسلام علی مشرّعه و آله أفضل الصلاة هذا.
5) (5) فإن قلت و ما التدلی قلنا نزول الحق إلیهم و نزولهم لمن هو دونهم بسکینة. (الفتوحات (چهارجلدی)، ج 2، ص 130.)
اخلاقی سراسر وجود مؤمن را حبّ الهی فرامیگیرد و مظهر اسما و صفات ربوبی میشود و متخلق در آرامش مطلق قرار دارد. پیآمد مراتب ترقی، مربوط به کشف برخی غیوب است؛ ولی از آثار نوع دوّم، اتصال حقیقی به عوالم بالای وجود است که همۀ آن عوالم در ولی خدا تجلی میکند.(1)
مرحوم علامه طباطبایی رحمه الله ضمن بیان نظامهای اخلاقی، مسلک خاصی از اخلاق را تبیین میکند که مخصوص قرآن و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است و در هیچ شریعت آسمانی سابقه نداشته و در هیچ مکتب اخلاقی بیان نشده است. او مبانی این مسلک قرآنی را چنین بیان میکند:
الف) مالکیت حقیقی نسبت به همهی موجودات از آن خداوند متعال است.
ب) هیچ استقلالی برای غیرخدا نیست و همهی ماسویالله نیازمند او هستند. بدون خواست خداوند هیچ موجودی توفیق حرکت ندارد.
ج) بر این اساس، امید و توکّل به غیرخدا باطل است، ترس از غیر خداوند بیهوده است، غیر خدا فانی است و فقط خداوند باقی است. مطلوب واقعی انسان فقط خداوند است و مقصد رفتار او باید خداوند باشد. (المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 359.)
وی این مراتب را مولود معرفت تام به اسمای الهی و شهود خالص انوار اسما و صفات الهی میداند و بدین منظور آیاتی را ذکر می کند؛ قوله تعالی: (اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی) (طه، آیهی 8)، (ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ) (انعام، آیهی 102)، (الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ) (سجده، آیهی 7)، (وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ) (طه، آیهی 111)، (کُلٌّ لَهُ قانِتُونَ) (بقره، آیهی 116)، (وَ قَضی رَبُّکَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ) (اسراء، آیهی 23)، (أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ) (فصلت، آیهی 53)، (أَلا إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ) (فصلت، آیهی 54) و (وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی) (نجم، آیهی 42).
او در آخر، تربیت بندگان صالح، عالمان ربّانی و اولیای الهی در سطح مردان و زنان براساس این مسلک را، از افتخارات مخصوص قرآن و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قلمداد میکند. (المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 360.)
در مرتبۀ تدلی، رفتار1) (1)
بسیاری از اولیای الهی برای دیگران قابل درک نیست و موجب تعجب بیننده و گاه اتّهام به آن ولیّ میشود؛ زیرا افق اخلاق در مقام تدلی، در سطح اخلاق اجتماعی که مردم عادی برای رسیدن به نظم و تأمین منافع مادی و معنوی، دنیوی و اخروی و فردی و اجتماعی انجام میدهند، نیست؛ زیرا بین بایدهای عقل عادی با جاذبههای مقام حبّ فی الله بسیار فاصله است. احکام عقل عادی با احکام محبوب و محبّتی فرق بسیار دارد.(1)
فللعقل أحکام و للحب أحکام. (المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 360.)
فاصلۀ این دو، ناشی از تفاوت آنها در نوع نگاه و علم به ماسویالله است. آیا موجودیت آنها مستقل از خداست؟ یا در خلقت و بعد از آن، عین ربط و وابستۀ به خدا هستند؟(2)ساکنین مقام تدلی، مخلوقات را عین ربط به خالقشان میبینند. آنان خداوند را محیط بر اشیای عالم میدانند و عمود عالم وجود را در ذات حقّ رؤیت میکنند و خواست او را مبدأ حرکتهای بزرگ و کوچک میدانند. در این مقام، اولیا همۀ اشیا را مظاهر اسما و صفات جمال و جلال میبینند و جذبههای جمال حق را شهود میکنند و چون آنان جویای جمال هستند، پس او را محبوب واقعی خود میبینند و حبّ به غیر او، مثل عشق به اولیای معصوم علیهم السلام را مقتضا و تابع عشق به او میدانند.(3)1) (1)
2) (2) فما عنده من صور العلم و الإدراک غیر ما عند الناس لأنهم إنما ینظرون إلی کل شیء من وراء حجاب الاستقلال بخلافه. (المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 374.)
3) (3) فله الحُسن و الجمال و الکمال و البهاء، و کل ما کان لغیره فهو له، لأن کل ما سواه آیة له لیس له إلا ذلک، و الآیة لا نفسیة لها، و إنما هی حکایة تحکی صاحبها و هذا العبد قد استولی سلطان الحب علی قلبه، و لایزال یستولی، و لاینظر إلی شیء إلا لأنه آیة من آیات ربه، و بالجملة فینقطع حبه عن کل شیء إلی ربه، فلایحب شیئا إلا لله سبحانه و فی الله سبحانه. (المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 374.)
تفاوت دیگر مقام تدلی و مقام ترقیّ در حوزۀ عمل است. در تدلّی، نگاه ربطی به موجودات اقتضا میکند که خداوند محبوب باشد، چون همۀ ماسوی الله، جمالی غیر از تجلی جمیل حقیقی نیست. پس همواره جمیل واقعی اقتضای محبوبیت دارد؛ لذا، انسان به تبع محبوب خود، نمیخواهد مگر آنچه را که او بخواهد و نمیبیند مگر آنچه خدا ببیند و به چیزی غیر از رضوان او رضا نمیدهد. امید به کسی و ترس از کسی غیر از خداوند ندارد. همۀ حالات انسان تابع محبوب است.(1)
کذلک الأمر من جهة العمل فإنه إذا کان لایحب إلا لله فلا یرید شیئا إلا لله و ابتغاء وجهه الکریم، و لایطلب و لایقصد و لایرجو و لایخاف، و لایختار، و لایترک، و لاییأس، و لایستوحش، و لایرضی، و لایسخط إلا لله و فی الله. (المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 374.)
او در مقام جذبه، حتّی به بهشت و جهنم اهتمامی ندارد. او، غرق در حبّ الهی است که با عبودیت و بندگی برای خدا بیشتر هم میشود.(2)در ترقّی، عقل عادی و نفعطلب برای رسیدن به بهشت، تجارت و برای جلب منفعت، اجتناب از عذاب جهنم میکند.(3)1) (1)
2) (2) فإنما یرید وجه ربه، و لا هم له فی فضیلة و لا رذیلة، و لا شغل له بثناء جمیل، و ذکر محمود، و لا التفات له إلی دنیا أو آخرة أو جنة أو نار، و إنما همه ربه، و زاده ذل عبودیته، و دلیله حبه. (المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 374.)
3) (3) علامه رحمه الله در معرفی یکی از مجذوبین حقّ، روایتی از امام صادق علیه السلام نقل میکند. عن الصادق علیه السلام: «فی إسماعیل النبی الذی سماه الله سبحانه صادق الوعد، قال علیه السلام إنما سمی صادق الوعد؛ لأنه وعد رجلا فی مکان فانتظره فی ذلک المکان سنة، فسماه الله عز و جل صادق الوعد، ثم إن الرجل أتاه بعد ذلک الوقت، فقال له إسماعیل: «ما زلت منتظرا لک؛ یکی از انبیای الهی که قرآن او را در وعدههای خود بسیار صادق معرفی میکند، اسماعیل (بن حزقیل) است. روزی او با شخصی در مکان خاصی قرار ملاقات گذاشت. در وقت موعود
سراسر رفتار یاران باوفای حضرت سیدالشهدا علیه السلام در قیام عاشورا، براساس عقل انجذابی بود و هرگز نمیتوان آن را با عقل عادی درک کرد. در زمانی که عقل عادی مردم کوفه عافیت طلبی و همراهی با بنی امیه را تشخیص دادند تا جانشان حفظ شود. آنان بذل جان و فداکاری در دفاع از سیدالشهدا علیه السلام را مراتب جمال حق دیدند و چیزی به نام خطر را حس نکردند.
آنان به امر امامشان دشمنان تشنۀ خود را سیراب کردند. وقتی گروه هزارنفری حرّ به «ذیحسم» رسید، حضرت به اصحاب خود دستور داد آبهایی را که با خود همراه داشتند به سربازان تشنۀ حرّ و اسبان آنها دادند. امام حسین علیه السلام و اصحابش در نهایت مهربانی با دست خود، کوفیان و اسبهایشان را سیراب کردند.(1)
1) (1) أقبل الحسین علیه السلام حتی نزل شراف، فلما کان فی السحر أمر فتیانه فاسقوا من الماء فأکثروا، ثم ساروا منها، فرسموا صدر یومهم حتی إنتصف النهار. ثم إن رجلا قال: «الله اکبر!» فقال الحسین علیه السلام: «الله اکبر ما کبرت؟» قال: «رأیت النخل.» فقال له الأسدیان: «إن هذا المکان ما رأینا به نخلة قط.» قالا، فقال لنا الحسین علیه السلام: «فما تریانه رای؟» قلنا: «نراه رای هوادی الخیل.» فقال: «و أنا والله أری ذلک.» فقال الحسین علیه السلام: «أما لنا ملجأ نلجأ إلیه، نجعله فی
در میان یاران حضرت، کسانی سیر إلی الخلق کرده و دائماً نسبت به کوفیان احساس مسئولیت نموده و قصد داشتند که آنها را از معصیت ریختن خون فرزند فاطمه علیها السلام نجات دهند. قبل از آغاز نبرد در روز عاشورا، زهیر بن قین خطاب به مزدوران عمر بن سعد گفت: «ای مردم کوفه! پیش از آنکه بین ما شمشیر حاکم شود و حرمتها شکسته شود و تفرقه پدید آید، شما را انذار میکنم. ما هنوز بهعنوان مسلمان با هم برادر هستیم و بر گردن یکدیگر حق نصیحت داریم، من وظیفه دارم که شما را نسبت به انتخابتان آگاه کنم؛ پس بپرهیزید از عذاب الهی.(1)
1) (1) لما زحفنا قبل الحسین علیه السلام خرج إلینا زهیر بن قین علی فرس له ذنوب، شاک فی السلاح، فقال: «یا اهل الکوفة! نذار لکم من عذاب الله نذار! أن حقا علی المسلم نصیحة أخیه المسلم، و نحن حتی الان إخوة، و علی دین واحد و ملة واحدة، ما لم یقع بیننا و بینکم السیف، و أنتم للنصیحة منا أهل، فإذا وقع السیف إنقطعت العصمة، و کنا أمة و أنتم أمة.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 426.)
با صبوری به دشمن خود ترحم کرده و آنان را مدیریت اخلاقی میکردند، بلکه بارقههای هدایت الهی شامل حال دشمنان شود.
حبیب بن مظاهر در حال معرفی یاران بزرگوار امام علیه السلام بود که شخصی به نام عزرة بن قیس بیادبانه فریاد زد: «تو خودخواهانه از خویش تعریف میکنی». آنگاه زهیر مؤدبانه پاسخ داد: «چون خداوند او (حبیب) را پاک و هدایت فرموده است».(1)
فقال له (حبیب بن المظاهر) عزرة بن قیس: «إنک لتزکی نفسک ما استطعت.» فقال له زهیر: «یا عزرة! إن الله قد زکاها و هداها.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 416.)
اصحاب امام علیه السلام در شدت جنگ هم با دشمنان خود به نیکی سخن میگفتند و همواره با زبان فطرت با دشمن گفتوگو میکردند. آنان فقط رفتار نیک نداشتند، بلکه تحت تأثیر فیض ربانی، مظهر اسما و صفات الهی بودند و مردم آنان را به وارستگی میشناختند.
روز عاشورا یزید بن معقل در لشکر کوفه با طعنه به بُریر بن خُضَیر گفت: «میبینی خداوند با تو چه کرد (دچار چه ذلتی شدهای)؟ بریر گفت: «با انتخاب این راه، خداوند خیر را برای من خواست؛ ولی به خاطر انتخاب تو، شرّ نصیبت کرده است». یزید جواب داد: «البته اکنون دروغ گفتی، در حالی که در گذشته هیچ وقت تو را دروغگو ندیده بودیم».(2)بدین ترتیب، دشمن هم به تعالی شخصیت اخلاقی اصحاب حسینی شهادت داد.
آنان قبل از شهادت، در طول زندگی خود با خانواده و مردم، حقوق بندگان خدا را رعایت میکردند و هیچ نقطۀ سیاهی در پروندۀ معاشرت اجتماعی آنان وجود ندارد.
شب عاشورا مردی از میان اصحاب بلند شد و به امام علیه السلام عرض کرد: «من به کسی بدهکارم چه کنم؟» امام به او فرمود: «برو و دِین خود را ادا کن». سپس به یکی از یارانش مأموریت داد تا در میان اصحاب اعلام کند، هر کس بر گردن او قرضی هست، مرا همراهی نکند(1)
أن رجلا من الأنصار أتی الحسین علیه السلام فقال: «إن علی دینا.» فقال: «لایقاتل معی مَن علیه دین.» (ابن سعد؛ الطبقات الکبری، ج 10، ص 467.)
.دلیری و شهامت، صفتی است که در یاران عاشورایی حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام به اوج کمال رسید. و اگر در طول تاریخ بشریت سیری کنیم شجاعتر از آنان را نیابیم. آنان در آن روز خطیر و در آن نبرد نابرابر با تعداد بسیار اندک، شجاعانه در مقابل لشکر چندین هزارنفری کوفه قد علم کردند و کمترین وحشتی از انبوه دشمن به خود راه ندادند. تعداد یاران حضرت که تنها 23 نفرشان سواره و باقی پیاده نظام بودند، چنان بر قلب لشکر کوفه حمله میبردند که نظم کوفیان به هم میخورد. یکی از فرماندهان سپاه عمر بن سعد به نام عزرة بن قیس، با دیدن قدرت اصحاب امام علیه السلام که از نیروی ایمانشان نشأت میگرفت، به ضعف کوفیان پی برد و پیکی به سوی عمر بن سعد فرستاد و ضمن سرزنش او، نیروی بیشتری از پیاده نظام و تیراندازان درخواست کرد. عمر بن سعد از بعضی اطرافیان خود کمک خواست؛ ولی آنان جرأت
1) (1)
مقابله با جمعیت اندک اصحاب امام علیه السلام را نداشتند و اظهار ضعف و ناتوانی کردند.(1)
قاتلهم أصحاب الحسین علیه السلام قتالا شدیدا و أخذت خیلهم تحمل و إنما هم إثنان و ثلاثون فارسا، و أخذت لاتحمل علی جانب من خیل أهل الکوفه إلا کشفته، فلما رای ذلک عزرة بن قیس و هو علی خیل أهل الکوفة أن خیله تنکشف من کل جانب، بعث إلی عمر بن سعد، عبدالرحمن ابن حصن، فقال: «أما تری ما تلقی خیلی مذ الیوم من هذه العده الیسیرة! إبعث إلیهم الرجال و الرماه.» فقال لشبث بن ربعی: «ألا تقدم إلیهم!» فقال: «سبحان الله! أتعمد إلی شیخ مضر و أهل المصر عامه تبعثه فی الرماه! لم تجد من تندب لهذا و یجزی عنک غیری.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 436 و 437.)
تنها با حملۀ همهجانبه، تیراندازی از راه دور و قطع کردن دست و پای اسبان یاران امام علیه السلام، توان مقابله با آنها را یافتند.(2)دنوا من الحسین علیه السلام و أصحابه رشقوهم بالنبل، فلم یلبثوا أن عقروا خیولهم، و صاروا رجالة کلهم. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 436 و 437.)
آری در آن واقعه، شجاعت و روحیۀ قوی یک گروه عظیم در برخی از اصحاب دیده میشد، بهطوری که به تنهایی دست به عملیاتی بزرگ زدند. سپاه کوفه، در مکانی به نام نخیله آمادۀ گسیل به سوی امام علیه السلام میشدند. گاهی عبیدالله به آن اردوگاه سر میزد. عمار بن ابیسلامۀ دالانی از اصحاب امام(3)خود را بدانجا رساند تا عبیدالله را به قتل برساند؛ اما موفق نشد و بعد از آن به کربلا رفت و به یاری مولایش شتافت. عمار صبح عاشورا و در حملۀ اول کوفیان به شهادت رسید.(4)
پس از شهادت امام علیه السلام به فرمان عمر بن سعد، رأس اطیب امام توسط خولی بن یزید اصبحی و حمید بن مسلم ازدی برای عبیدالله فرستاده شد.(1)
لشکریان کوفه تا ظهر فردای عاشورا در کربلا ماندند و کشتههای خود را دفن کردند؛ اما اجساد سیدالشهدا علیه السلام و یاران باوفای او را روی زمین رها نمودند. آنان سرهای مطهر اصحاب امام را که هفتاد و دو نفر بودند، پس از جدا کردن از بدنها بر نیزه زدند(2)و توسط قبایل مشارکتکننده در جنگ،(3)به فرماندهی شمر بن ذیالجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن حجاج، به سوی کوفه حرکت دادند.(4)
1) (1) سَرَّحَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ مِنْ یوْمِهِ ذَلِکَ وَ هُوَ یوْمُ عَاشُورَاءَ بِرَأْسِ الْحُسَینِ علیه السلام مَعَ خَوَلِی بْنِ یزِیدَ الْأَصْبَحِی وَ حُمَیدِ بْنِ مُسْلِمٍ الْأَزْدِی إِلَی عُبَیدِاللهِ بْنِ زِیادٍ وَ أَمَرَ بِرُءُوسِ الْبَاقِینَ مِنْ أَصْحَابِهِ وَ أَهْلِ بَیتِهِ فَنُظِّفَتْ وَ کَانَتِ اثْنَینِ وَ سَبْعِینَ رَأْساً وَ سَرَّحَ بِهَا مَعَ شِمْرِ بْنِ ذِیالْجَوْشَنِ وَ قَیسِ بْنِ الْأَشْعَثِ وَ عَمْرِو بْنِ الْحَجَّاجِ فَأَقْبَلُوا حَتَّی قَدِمُوا بِهَا عَلَی ابْنِ زِیادٍ. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 114 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 142.)
2) (2) حملت الرءوس علی اطراف الرماح، و کانت إثنین و سبعین راساً. (الأخبار الطوال، ص 259.)
3) (3) فَجَاءَتْ کِنْدَةُ بِثَلَاثَةَ عَشَرَ رَأْساً وَ صَاحِبُهُمْ قَیسُ بْنُ الْأَشْعَثِ وَ جَاءَتْ هَوَازِنُ بِاثْنَی عَشَرَ رَأْساً وَ صَاحِبُهُمْ شِمْرُ بْنُ ذِیالْجَوْشَنِ لَعَنَهُمُ اللهُ وَ جَاءَتْ تَمِیمٌ بِسَبْعَةَ عَشَرَ رَأْساً وَ جَاءَتْ بَنُو أَسَدٍ بِسِتَّةَ عَشَرَ رَأْساً وَ جَاءَتْ مَذْحِجُ بِسَبْعَةِ رُءُوسٍ وَ جَاءَ بَاقِی النَّاسِ بِثَلَاثَةَ عَشَرَ رَأْساً. (اللهوف، ابن طاوس؛ ص 144 و الأخبار الطوال، ص 259.)
4) (4) اقَامَ بَقِیةَ یوْمِهِ وَ الْیوْمَ الثَّانِی إِلَی زَوَالِ الشَّمْسِ ثُمَّ نَادَی فِی النَّاسِ بِالرَّحِیلِ وَ تَوَجَّهَ إِلَی الْکُوفَة. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 113 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 142.)
روز سوم پس از واقعه، ساکنین غاضریه برای تجهیز امام و اصحاب او اقدام کردند. آنان پیکرهای پاک یاران امام علیه السلام را که در اطراف مولایشان جان باخته بودند، جمع کردند و بر آنها نماز گذاردند و نزدیک موضع پای امام - که الآن قبورشان است - مکانی را حفر کرده و دفن نمودند.(1)
لَمَّا رَحَلَ ابْنُ سَعْدٍ خَرَجَ قَوْمٌ مِنْ بَنِیأَسَدٍ کَانُوا نُزُولًا بِالْغَاضِرِیةِ إِلَی الْحُسَینِ علیه السلام وَ أَصْحَابِهِ رَحْمَةُ اللهِ عَلَیهِمْ فَصَلَّوْا عَلَیهِمْ وَ دَفَنُوا الْحُسَینَ علیه السلام حَیثُ قَبْرُهُ الْآنَ وَ دَفَنُوا ابْنَهُ عَلِی بْنَ الْحُسَینِ الْأَصْغَرَ عِنْدَ رِجْلَیهِ وَ حَفَرُوا لِلشُّهَدَاءِ مِنْ أَهْلِ بَیتِهِ وَ أَصْحَابِهِ الَّذِینَ صُرِعُوا حَوْلَهُ مِمَّا یلِی رِجْلَی الْحُسَینِ علیه السلام وَ جَمَعُوهُمْ فَدَفَنُوهُمْ جَمِیعاً مَعاً وَ دَفَنُوا الْعَبَّاسَ بْنَ عَلِی علیه السلام فِی مَوْضِعِهِ الَّذِی قُتِلَ فِیهِ عَلَی طَرِیقِ الْغَاضِرِیةِ حَیثُ قَبْرُهُ الْآنَ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 455؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 114؛ البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 205 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 144.)
براساس روایتی، امام زین العابدین علیه السلام برای دفن پدر شهیدش در کربلا حاضر شد. امام سجاد علیه السلام به حسب ظاهر در اسارت مزدوران عبیدالله بود؛ اما در باطن و بدون آنکه آنان بفهمند، توسط عوامل غیبی به کربلا آمد و با دست خود پیکر پاک امام علیه السلام را دفن کرد و سپس نزد اسرا به کوفه برگشت.(2)
1) (1)
2) (2) حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ، قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ حَمْدَانَ بْنِ سُلَیمَانَ، عَنْ مَنْصُورِ بْنِ الْعَبَّاسِ الْبَغْدَادِی، قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ سَهْلٍ، قَالَ حَدَّثَنِی بَعْضُ أَصْحَابِنَا وَ سَأَلَنِی أَنْ أَکْتُمَ اسْمَهُ، قَالَ... فَقَالَ لَهُ أَبُوالْحَسَنِ علیه السلام فَأَخْبِرْنِی عَنِ الْحُسَینِ بْنِ عَلِی علیه السلام کَانَ إِمَاماً أَوْ غَیرَ إِمَامٍ قَالَ کَانَ إِمَاماً قَالَ فَمَنْ وَلِی أَمْرَهُ قَالَ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ قَالَ وَ أَینَ کَانَ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ کَانَ مَحْبُوساً فِی یدِ عُبَیدِاللهِ بْنِ زِیادٍ قَالَ خَرَجَ وَ هُمْ کَانُوا لَایعْلَمُونَ حَتَّی وَلِی أَمْرَ أَبِیهِ ثُمَّ انْصَرَفَ فَقَالَ لَهُ أَبُوالْحَسَنِ إِنَّ هَذَا الَّذِی أَمْکَنَ عَلِی بْنَ الْحُسَینِ أَنْ یأْتِی کَرْبَلَاءَ فَیلِی أَمْرَ أَبِیهِ فَهُوَ یمَکِّنُ صَاحِبَ هَذَا الْأَمْرِ أَنَّ یأْتِی بَغْدَادَ وَ یلِی أَمْرَ أَبِیه. (رجال الکشی، ص 464.)
شاید علی بن الحسین علیهما السلام در تجهیز و دفن اصحاب پدر خود هم دخالت داشته است.
در کوفه، رأس امام حسین علیه السلام را تا چند روز بر چوبها آویختند تا قاتلین بر قتل او ببالند و مایۀ عبرت مخالفین عبیدالله هم بشود.(1)به نظر میآید که، سرنوشت رؤوس اصحاب با رأس مطهر آن حضرت یکی بود.(2)یعنی رؤوس آنان به همراه رأس امام در آن شهر گردانده و سپس تا مدتی آنها را در موضع بلندی نصب نمودند. رأس اطیب امام علیه السلام توسط زُحَر بن قیس و چند روز پس از آن، سرهای شهدا به همراه اهل بیت امام علیه السلام به دستور عبیدالله و توسط مأموران او، به فرماندهی شمر بن ذیالجوشن به شام نزد یزید فرستاده شد.(3)
1) (1) نصب ابن زیاد رأس الحسین علیه السلام بالکوفة و جعل یدار به فیها. ثم دعا زحر بن قیس الجعفی فسرح معه برأس الحسین علیه السلام و رؤس أصحابه و أهل بیته إلی یزید بن معاویة. (البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 212 و ابن الجوزی؛ المنتظم، ج 5، ص 341.)
2) (2) المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 119 و اللهوف، ص 174.)
3) (3) ثم دعا عبیدالله بن زیاد زحر بن قیس الجعفی، فأعطاه رأس الحسین علیه السلام، و رُئُوس إخوته و أهل بیته و شیعته، و دعا بعلی بن الحسین علیه السلام فحمله و حمل عماته و أخواته و جمیع نسائهم معه إلی یزید. (الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 62 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 191.)
قبل از ورود به شام، مأموران سرهای بریدۀ یاران سالار شهیدان را که همراه رأس پاک امام علیه السلام و حرم نبوی بودند، بر نیزه و چوبهای بلند زده و سپس وارد شام کرده در مقابل چشمان مردم به نمایش گذاشتند.(1)
فَلَمَّا قَرُبُوا مِنْ دِمَشْقَ دَنَتْ أُمُّ کُلْثُومٍ مِنْ شِمْرٍ وَ کَانَ مِنْ جُمْلَتِهِمْ فَقَالَتْ لَهُ لِی إِلَیکَ حَاجَةٌ فَقَالَ مَا حَاجَتُکِ قَالَتْ إِذَا دَخَلْتَ بِنَا الْبَلَدَ فَاحْمِلْنَا فِی دَرْبٍ قَلِیلِ النَّظَّارَةِ وَ تَقَدَّمْ إِلَیهِمْ أَنْ یخْرِجُوا هَذِهِ الرُّئُوسَ مِنْ بَینِ الْمَحَامِل؛ [در شام جمعیت زیادی به انتظار ایستاده بودند تا کاروان حسینی را ببینند.] با نزدیک شدن به شهر شام، حضرت زینب کبری علیها السلام) از مأموران خواست تا سرهای مطهر را از دروازهی دیگر وارد کنند تا با تماشای آنها، حرمت اهل بیت امام علیه السلام حفظ شود. (اللهوف، ص 174.)
آنان پس از آن که سرهای شهدا را در شهر شام گرداندند، به مجلس یزید وارد کردند.(2)سپس آنها را در موضعی از شهر که تعیین شده بود، آویزان کردند.(3)در اینکه سرهای شهدا به پیکرهای خود در کربلا ملحق شدند یا در حوالی شام دفن شدند؟ روایات مختلفی هست که بیان آن خارج از هدف این قلم است.
حبیب بن مظاهر(1)
مُظهّر به ضم میم و تشدید هاء هم ضبط شده است.
از یاران خالص امیرالمؤمنین علی علیه السلام(2)بود که بیست سال قبل از واقعۀ عاشورا، حضرت شهادت او، و نحوۀ آن را خبر داده بود.(3)از حاملان علوم و اسرار حضرت علی علیه السلام بود که با شنیدن بعضی از اسرار از زبان او (حبیب)، مردم متهم به دروغگوییاش میکردند.روزی میثم تمار و حبیب بن مظاهر در حالی که بر روی اسب نشسته بودند، در مسیری و در حضور بنیاسد یکدیگر را ملاقات کردند. حبیب ضمن بیان علایم جسمی میثم، گفت: «میبینم این شخص را که در راه محبت اهل
1) (1)
2) (2) مِنْ أَصْفِیاءِ أَصْحَابِهِ عَمْرُو بْنُ الْحَمِقِ الْخُزَاعِی عَرَبِی وَ مِیثَمٌ التَّمَّارُ وَ هُوَ مِیثَمُ بْنُ یحْیی مَوْلًی وَ رُشَیدٌ الْهَجَرِی وَ حَبِیبُ بْنُ مُظَهَّرٍ الْأَسَدِی وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِیبَکْرٍ. (الاختصاص، المفید؛ ص 3.)
3) (3) أخبر (علی علیه السلام) بقتل جماعة منهم حجر بن عدی و رشید الهجری و کمیل بن زیاد و میثم التمار و محمد بن أکثم و خالد بن مسعود و حبیب بن المظاهر و جویریة و عمرو بن الحمق و قنبر و مذرع و غیرهم و وصف قاتلیهم و کیفیة قتلهم. (المناقب، ابن شهرآشوب؛ ج 2، ص 271.)
بیت پیامبر صلی الله علیه و آله به دار کشیده خواهد شد». میثم هم گفت: «مردی را میشناسم که برای یاری پسر دختر پیامبر خروج خواهد کرد و کشته میشود و سرش در کوچههای کوفه چرخانده میشود». بعد از این گفتوگو از یکدیگر جدا شدند. حاضران آن دو را متهم به دروغگویی کردند. هنوز آنان متفرق نشده بودند که رشید هجری از راه رسید و سراغ آن دو را گرفت. مردم گفتند آنها رفتند و خبرگفتوگوی حبیب و میثم را به او دادند. رشید در حالی که از آن جمع دور میشد گفت: «خدا رحمت کند میثم را که فراموش کرده است بگوید صد درهم جایزۀ برای سر مقتول تعیین میشود». حاضران او را دروغگوتر از آن دو خواندند.
میگویند روزگار گذشت و دیدیم میثم را در کنار خانۀ عمرو بن حریث به دار کشیدند و چند روز بعد، سر حبیب را که همراه حسین علیه السلام در کربلا کشته شده بود، به کوفه آوردند. پس درستی سخن آن سه نفر را دیدیم.(1)
مرّ میثم التمّار علی فرس له فاستقبله حبیب بن مظاهر الأسدی عند مجلس بنیأسد فتحادثا حتّی إختلف عنقا فرسیهما، ثمّ قال حبیب: «لکأنّی بشیخ أصلع ضخم البطن یبیع البطیخ عند دار الرزق، قد صلب فی حب أهل بیت نبیه، فتبقر بطنه علی الخشبة.» فقال میثم: «و إنّی لأعرف رجلا أحمر له ضفیرتان، یخرج لنصرة ابن بنت نبیه فیقتل و یجال برأسه فی الکوفة.» ثمّ افترقا، فقال أهل المجلس: «ما رأینا أکذب من هذین.» قال فلم یفترق المجلس حتّی أقبل رشید الهجری فطلبهما. فقالوا: «إفترقا و سمعناهما یقولان کذا و کذا.» فقال رشید: «رحم الله میثما نسی و یزاد فی عطاء الذی یجیء بالرأس مائة درهم.» ثمّ أدبر، فقال القوم: «هذا والله أکذبهم.» قال فما ذهبت الأیام و اللیالی حتّی رأینا میثما مصلوبا علی باب عمرو بن حریث و جیء برأس حبیب قد قتل مع الحسین علیه السلام و رأینا کلّما قالوا. (رجال الکشی 78.)
1) (1)
حبیب وقتی شنید امام حسین علیه السلام با یزید بیعت نکرده و به مکه آمده، همراه چند نفر از اصحاب حضرت علی علیه السلام با نامه از او برای استقرار نظام امامت و اجراء عدالت در کوفه دعوت کردند.(1)
لحسین بن علی من سلیمان بن صرد و المسیب ابن نجبه و رفاعة بن شداد و حبیب بن مظاهر و شیعته من المؤمنین و المسلمین من اهل الکوفه سلام علیک. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 352 و الإرشاد، ج 2، ص 37.)
حبیب، زمانی که مسلم بن عقیل برای گرفتن بیعت به کوفه آمد، از او حمایت کرد. خطابۀ عابس و سخنان روشنگرانۀ حبیب در حضور نمایندۀ حضرت اباعبدالله علیه السلام در کوفه، بر شیعیان تأثیر فراوان گذاشت و جمعیت زیادی با او بیعت کرده و اموال فراوانی در اختیار نهضت قرار دادند.(2)وی پس از شکست قیام کوفه، مخفی شده و خود را در کربلا به امام علیه السلام رساند.(3)
بعد از استقرار سپاه عمر بن سعد در کربلا (روز چهارم محرم) قرّة بن قیس را فرستاد تا از امام حسین علیه السلام دلیل ورود او را سؤال کند. وقتی قرّة پیام را داد و خواست برگردد، حبیب بن مظاهر به او گفت کجا میروی بیا این مرد را که با پدرانش خداوند کرامت و عزت در دنیا و آخرت را به تو و ما داده است، یاری کن.
وی گفت دربارۀ آن فکر خواهم کرد.(4)قرّة بن قیس امام را یاری نکرد؛ اما کلام حبیب، عمق ایمانش را به خاندان وحی ثابت میکند. او میداند که منشأ
1) (1)
2) (2) تبایعت الشیعة علی کلام هذین الرجلین (عابس و حبیب) ثم بذلوا الأموال. (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 34.)
3) (3) تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 355.
4) (4) فَلَمَّا رَاهُ الْحُسَینُ علیه السلام مُقْبِلًا قَالَ: «أَتَعْرِفُونَ هَذَا؟» فَقَالَ لَهُ حَبِیبُ بْنُ مُظَاهِرٍ: «نَعَمْ، هَذَا رَجُلٌ مِنْ حَنْظَلَةِ تَمِیمٍ وَ هُوَ ابْنُ أُخْتِنَا وَ قَدْ کُنْتُ أَعْرِفُهُ بِحُسْنِ الرَّأْی وَ مَا کُنْتُ أَرَاهُ یشْهَدُ هَذَا الْمَشْهَدَ.»
کرامت انسان، فقط از طریق ولایت اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله است.(1)
غروب تاسوعا که کوفیان عزم جنگ با امام حسین علیه السلام کردند، حبیب بن مظاهر به همراه عباس بن علی علیه السلام به اذن امام علیه السلام با آنان صحبت کرد. او در بیان انحراف آنان در تبعیّت از امویان چنین گفت: «قومی که دستش به خون فرزند پیامبر و اهل بیت او آلوده شود، بدبخت است.(2)
یک روز قبل از شروع جنگ و حملۀ کوفیان، باز هم حبیب بن مظاهر از امام حسین علیه السلام اجازه خواست تا برود و جمعی از بنیاسد را که در آن نزدیکی ساکن بودند، دعوت به یاری امام کند. امام اجازه داد. با رفتن او بنیاسد حبیب را شناخته و احترام بسیار کردند. او در جمع آنان، ضمن ایراد سخنان پرشور گفت: «بهترین هدیهای که انسان میتواند برای قبیلۀ خود پیشکش کند را، برایتان آوردهام. شما را برای یاری فرزند دختر رسولخدا صلی الله علیه و آله دعوت میکنم». همراه او گروه اندکی از مؤمنین هستند که کرامت، تقوا و ایمان هر یک از آنان، نسبت به ده نفر که تا به حال دیدهاید ترجیح دارد. آنان استوار در دفاع از
1) (1) قال له حبیب بن مظاهر: «ویحک یا قرة بن قیس! أنّی ترجع إلی القوم الظالمین، انصُر هذا الرجل الذی بآبائه أیدک الله بالکرامة و إیانا معک.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 411 و ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 87.)
2) (2) فقال له حبیب بن مظاهر: «أما والله لبئس القوم عند الله غدا قوم یقدمون علیه قد قتلوا ذریة نبیه و عترته و اهل بیته علیهم السلام. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 416.)
او ایستادهاند و عمر بن سعد او را با لشکر بسیار محاصره کرده و قصد کشتن او را دارد. به خدا قسم! کسی از شما او را یاری نمیکند، مگر آنکه در اعلی علیین رفیق پیامبر خواهد بود». حبیب با این گفتار، هفتاد نفر از بنیاسد را با خود همراه کرد.(1)
الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 1، ص 346.
او شب را غنیمت شمرده و سعی کرد تا آنان را در تاریکی به اردوی امام حسین علیه السلام برساند؛ اما مزدوران عمر بن سعد باخبر شده و مانع شدند و دو طرف در کنار فرات درگیر شدند. طولی نکشید که بنیاسد متفرق شدند و به خانههای خود برگشتند. امام حسین علیه السلام با شنیدن این خبر، فرمودند: «لا حول و لا قوة إلّا باللّه العلی العظیم».(2)1) (1)
2) (2) أقبل حبیب بن مظاهر الأسدی إلی الحسین بن علی علیه السلام فقال: «ههنا حی من بنیأسد بالقرب منّی أ و تأذن لی أن أسیر إلیهم أدعوهم إلی نصرتک فعسی الله أن یدفع بهم عنک بعض ما تکره.» فقال له الحسین علیه السلام: «قد أذنت لک یا حبیب!» فخرج حبیب بن مظاهر فی جوف اللیل منکرا حتی صار إلی أولئک القوم، فحیاهم و حیوه و عرفوا أنه من بنی أسد، فقالوا: ما حاجتک؟ یا ابن عم! فقال: «حاجتی إلیکم قد أتیتکم بخیر ما أتی به وافد إلی قوم، أتیتکم أدعوکم إلی نصرة ابن بنت رسول الله صلی الله علیه و آله فإنه فی عصابة من المؤمنین، الرجل منهم خیر من ألف رجل، لن یخذلوه و لن یسلموه، و فیهم عین نظرت، و هذا عمر بن سعد قد أحاط به فی إثنین و عشرین ألف و أنتم قومی و عشیرتی، و قد جئتکم بهذه النصیحة فأطیعونی الیوم فی نصرته تنالون غدا شرفا فی الآخرة، فإنی أقسم بالله أنه لایقتل منکم رجل مع ابن بنت رسول الله صلی الله علیه و آله صابرا محتسبا إلا کان رفیق محمد صلی الله علیه و آله فی أعلی علیین.» فوثب رجل من بنیأسد یقال له بشر بن عبیدالله، فقال: «والله أنا أول من أجاب إلی هذه الدعوة.» ثم أنشأ یقول قد علم القوم إذا تواکلوا - و أحجم الفرسان أو تناصلوا، إنی شجاع بطل مقاتل - کأننی لیث عرین باسل. ثم تبادر رجال الحی مع حبیب بن مظاهر الأسدی و خرج رجل من الحی فی ذلک الوقت حتی صار إلی عمر بن سعد فی جوف اللیل فخبره بذلک. فدعا رجلا من أصحابه یقال له الأزرق
حبیب، همواره دارای صواب در رأی بود و امام حسین علیه السلام به او اعتماد داشته و با وی مشورت میکرد و دعوت از بعضی کوفیان را براساس تشخیص او انجام میداد. وی کسی به نام قرة بن قیس(1)را در لشکر عمر بن سعد به حسن رأی میشناخت و از حضور او در کربلا سخت تعجب کرد و این نکته را به امام علیه السلام عرض کرد. پس از آن، حضرت با قرّة بن قیس دربارۀ دعوت کوفیان از او با نامه و نقض عهد آنان و اصرارشان بر قتلش سخن گفت.(2)
1) (1) او همان کسی است که روز عاشورا قبل از شروع کارزار، حرّ را با حال پریشان دید. حرّ از او پرسید: «ای قرّة! نمیخواهی به اسب خود آب دهی؟» وی گفت: «به خدا قسم! من فهمیدم که او قصد جنگ با حسین علیه السلام را ندارد، ولی به او گفتم آری میروم که آن را آب دهم. حرّ پس از آن از میدان قتال فاصله گرفت. اگر او قبل از ملحق شدن به حسین علیه السلام مرا از نیت خود آگاه میکرد، او را همراهی میکردم تا من هم حسین علیه السلام را یاری کنم. (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 99.)
2) (2) فَلَمَّا رَاهُ الْحُسَینُ علیه السلام مُقْبِلًا قَالَ: «أَتَعْرِفُونَ هَذَا؟» فَقَالَ لَهُ حَبِیبُ بْنُ مُظَاهِرٍ: «نَعَمْ هَذَا رَجُلٌ مِنْ
پس از سخنان امام حسین علیه السلام، حبیب بن مظاهر صحبت خود را با قرّة بن قیس چنین شروع کرد: «ای قرّه! چرا به سوی این مردم ستمپیشه برمیگردی؟ بیا این مرد که خانوادۀ او باعث کرامت و عزّت تو شده است را، یاری کن». قرّه جواب داد: «برای رساندن پاسخ نامه به حضور عمر بن سعد برمیگردم، پس از آن فکر خواهم کرد». او به نزد عمر برگشت و پاسخ امام علیه السلام را داد. ابن سعد اظهار امیدواری کرد که عاقبت این نزاع به خیر باشد و به درگیری نرسد.(1)
این سخنان با ملاقاتهای بعدی امام حسین علیه السلام و عمر بن سعد، عاقبت نیکی را در پی داشت. حتی عبیدالله به نتایج آن دیدارها رضایت داد؛(2)بدین ترتیب، حبیب با نفوذ کلام و مدیریت خود امام را در هدایت جریان مخالف، کمک کرد.
تلاش چند روزۀ آنان در آستانۀ تأثیرگذاری بود، تا اینکه شمر دخالت کرد و نزد عبیدالله، فرماندهی عمر را تضعیف کرد و پسر مرجانه را به گرفتن بیعت
1) (1) ثُمَّ قَالَ حَبِیبُ بْنُ مُظَاهِرٍ: «وَیحَکَ یا قُرَّةُ! أَینَ تَرْجِعُ إِلَی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ. انْصُرْ هَذَا الرَّجُلَ الَّذِی بِآبَائِهِ أَیدَکَ اللهُ بِالْکَرَامَةِ.» فَقَالَ لَهُ قُرَّةُ: «أَرْجِعُ إِلَی صَاحِبِی بِجَوَابِ رِسَالَتِهِ وَ أَرَی رَأْیی.» قَالَ فَانْصَرَفَ إِلَی عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ فَأَخْبَرَهُ الْخَبَرَ فَقَالَ عُمَرُ: «أَرْجُو أَنْ یعَافِینِی اللهُ مِنْ حَرْبِهِ وَ قِتَالِهِ.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 411 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 86.)
2) (2) لما قرأ عبیدالله الکتاب قال: «هذا کتاب رجل ناصح لامیره، مشفق علی قومه، نعم قد قبلت.» (الطبری؛ تاریخ الأمم والملوک، ج 5، ص 414.)
از امام یا قتل او تحریک کرد.(1)
فقام الیه شمر بن ذی الجوشن، فقال: «أتقبل هذا منه و قد نزل بأرضک إلی جنبک والله لئن رحل من بلدک، و لم یضع یده فی یدک، لیکونن اولی بالقوة و العزة و لتکونن اولی بالضعف و العجز، فلاتعطه هذه المنزلة فإنها من الوهن، ولکن لینزل علی حکمک هو و أصحابه، فإن عاقبت فأنت ولی العقوبة، و إن غفرت کان ذلک لک، والله لقد بلغنی أن حسینا و عمر بن سعد یجلسان بین العسکرین فیتحدثان عامة اللیل.» فقال له ابن زیاد: «نعم ما رایت؟ الرأی رأیک.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 414.)
پیرمرد اسدی (حبیب) فردی فوق العاده بصیر بود و دشمنان اهل بیت را براساس ویژگیهایشان میشناخت. روز عاشورا وقتی حصین بن تمیم، سعی امام حسین علیه السلام را در اقامۀ نماز دید، گفت: «نمازت مورد قبول درگاه الهی نیست». حبیب بن مظاهر برآشفت و به تمیم گفت: «آیا خداوند نماز فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله را نخواهد پذیرفت و نماز تو را که دائماً مشروب میخوری، قبول میکند».
حصین با شنیدن این سخن به حبیب حمله کرد و پس از درگیری از اسب افتاد و با کمک دوستانش از مرگ نجات یافت.(2)
در نظر او، طراحان جنگ با امام حسین علیه السلام مانند شمر و عمر بن سعد، کسانی بودند که امید به هدایتشان نبود. او آنان را خالی از عقل و معرفت دینی دانسته و قلبهایشان را تاریک و مهرخورده میدید.(3)
1) (1)
2) (2) لمّا استأذن الحسین علیه السلام لصلاة الظهر و طلب منهم المهلة لأداء الصلاة قال له الحصین بن تمیم: «إنّها لاتقبل منک.» فقال له حبیب: «زعمت لاتقبل الصلاة من آل رسول الله صلی الله علیه و آله و تقبل منک یا حمار فحمل الحصین و حمل علیه حبیب، فضرب حبیب وجه فرس الحصین بالسیف فشبّ به الفرس و وقع عنه فحمله أصحابه و إستنقذوه. (ابن أثیر؛ الکامل، ج 4، ص 70.)
3) (3) فَقَالَ لَهُ (شمر) حَبِیبُ بْنُ مُظَاهِرٍ: «وَاللهِ إِنِّی لَأَرَاکَ تَعْبُدُ اللهَ عَلَی سَبْعِینَ حَرْفاً وَ أَنَا أَشْهَدُ أَنَّکَ صَادِقٌ مَا تَدْرِی مَا یقُولُ قَدْ طَبَعَ اللهُ عَلَی قَلْبِک.» (الإرشاد، ج 2، ص 98.)
او با وجود مسئولیت سنگین حمایت از امام حسین علیه السلام همراه سایر یاران در روز عاشورا، خدمت به رفیق قدیمی خود را فراموش نمیکند. وقتی مسلم بن عوسجه از شدّت جراحت بر زمین افتاد، حبیب به دنبال حضرت سیدالشهدا علیه السلام خود را به او رساند و گفت: «بسیار برایم سخت است که تو را در حال جان دادن ببینم».
او هم در پاسخ با صدای بسیار ضعیف برای دوستش، از خداوند طلب خیر کرد. حبیب به مسلم گفت: «من هم به زودی به تو ملحق میشوم؛ اما اگر بدهی داری یا سفارشی دربارۀ خانوادهات داری، به من وصیت کن تا آن را انجام دهم. پسر عوسجه در حالی که با دستش به امام حسین علیه السلام اشاره میکرد، چنین وصیت کرد: «خدا تو را رحمت کند، سعی کن مرگت در راه این مرد باشد».(1)
لمّا صرع مسلم بن عوسجة مشی إلیه الحسین علیه السلام و معه حبیب، فقال حبیب: «عزّ علی مصرعک یا مسلم! أبشر بالجنّة.» فقال له مسلم قولا ضعیفا: «بشّرک الله بخیر.» فقال حبیب: «لو لا أنّی أعلم أنّی فی أثرک لاحق بک من ساعتی هذه لأحببت أن توصی إلی بکلّ ما أهمّک حتّی أحفظک فی کلّ ذلک بما أنت له أهل من الدین و القرابة.» فقال له: «بلی أوصیک بهذا رحمک الله» و أومأ بیدیه إلی الحسین علیه السلام أن تموت دونه، فقال حبیب: «أفعل و ربّ الکعبة.» (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 103؛ ابن طاوس؛ اللهوف، ص 162 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 182.)
دفاع از حریم حسینی با همۀ وجود، بزرگترین خصوصیت اصحاب آن حضرت بود. آنان از تراکم آهنهایی که کوفیان خود را با آن مسلح کرده بودند، با سینهها و صورت خود استقبال کردند تا نزد رسولخدا صلی الله علیه و آله در دفاع از فرزندش
1) (1)
روسفید باشند. پیشنهادهای تأمین و تطمیع کوفیان، تأثیری در آنها نداشت و در این بین، شخصیت حبیب در میان اصحاب - غیر از بنیهاشم - شاخص بود. حبیب در میان قلههای باعظمت اصحاب امام الگو بود؛ به طوری که مردم او را نماد ویژگیهای متعالی در سایر اصحاب میدانستند. حبیب و یارانش با این که اماننامۀ مخصوص به ضمیمۀ اموال فراوان از طرف عبیدالله برای آنان منظور شده بود، دست از یاری فرزند پیامبر نکشیدند.(1)
کَانَ حَبِیبٌ مِنَ السَّبْعِینَ الرِّجَالِ الَّذِینَ نَصَرُوا الْحُسَینَ علیه السلام وَ لَقُوا جِبَالَ الْحَدِیدِ وَ اسْتَقْبَلُوا الرِّمَاحَ بِصُدُورِهِمْ وَ السُّیوفَ بِوُجُوهِهِمْ وَ هُمْ یعْرَضُ عَلَیهِمُ الْأَمَانُ وَ الْأَمْوَالُ فَیأْبَوْنَ وَ یقُولُونَ لَا عُذْرَ لَنَا عِنْدَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله إِنْ قُتِلَ الْحُسَینُ علیه السلام وَ مِنَّا عَینٌ تَطْرِفُ حَتَّی قُتِلُوا حَوْلَهُ. (رجال الکشی، ص 79.)
هیچ تعصبی جز تعهد عمیق و تعلق شدید نسبت به مقام امامت در حبیب نبود.میگویند که شب عاشورا، نشاط عجیبی در حبیب دیده شد. با تعجب از او پرسیدند که چرا در چنین شبی شادمان هستی؟ او در جواب گفت: «چه شبی بهتر از این شب برای شادی؛ زیرا فردا با اصابت نیزهها و شمشیرهای این مردم، از بهترین نعمتهای خداوند بهرهمند میشویم».(2)
یاران امام حسین علیه السلام برای حبیب بن مظاهر احترام ویژهای قایل بودند.
1) (1)
2) (2) لَقَدْ مَزَحَ حَبِیبُ بْنُ مُظَاهِرٍ الْأَسَدِی، فَقَالَ لَهُ یزِیدُ بْنُ حُصَینٍ الْهَمْدَانِی وَ کَانَ یقَالُ لَهُ سَیدُ الْقُرَّاءِ: «یا أَخِی! لَیسَ هَذِهِ بِسَاعَةِ ضَحِکٍ.» قَالَ: «فَأَی مَوْضِعٍ أَحَقُّ مِنْ هَذَا بِالسُّرُورِ وَاللهِ مَا هُوَ إِلَّا أَنْ تَمِیلَ عَلَینَا هَذِهِ الطَّغَامُ بِسُیوفِهِمْ فَنُعَانِقَ الْحُورَالْعِینَ.» (رجال الکشی، ص 79.)
موعظۀ مردم کوفه برای هدایت آنان و جلوگیری از ریختن خون سیدالشهدا علیه السلام وظیفهای بود که یاران امام نسبت به آن سخت ملتزم بودند. آنان این وظیفه را از وقتی که با لشکر عمر بن سعد روبهرو شدند، با اجازۀ حضرت به خوبی انجام دادند. بعد از صاحب عاشورا، حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام، این نقش متوجه حبیب بود و کسی بر او در این امر پیشی نمیگرفت.
حتی عصر تاسوعا در حضور سایر اصحاب، وقتی حبیب از جناب زهیر خواست که کوفیان را موعظه کند. در نظر اهل کوفه، شخصیت زهیر به لحاظ سابقۀ غیرتعصبی او نسبت به اهل بیت، متعادل و منصف بود؛ به همین دلیل، حبیب از او خواست که با کوفیان صحبت کند؛ اما چون حبیب در ایمان سابقه داشت، هرگز زهیر نپذیرفت و او را مقدم برخود داشت.(1)
وقف أصحابه یخاطبون القوم، فقال حبیب ابن مظاهر لزهیر بن القین: «کلم القوم إن شئت و إن شئت کلمتهم.» فقال له زهیر: «أنت بدأت بهذا، فکن أنت تکلمهم.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 416.)
سرشناس بودن حبیب، افتخاری برای قاتلین او تلقی میشد و قاتل او با شهرت مقتول خود تا مدتی در اذهان میماند که این از جایزههای امیر کوفه برتر بود؛ به همین دلیل، حصین بن تمیم با ادعای شرکت در قتل حبیب بن مظاهر، به کسی که سر او را از بدن جدا کرده بود گفت که برای چند ساعت سر حبیب را به من بده تا آن را بر گردن اسبم آویزان کنم. قاتل حبیب این خواستۀ او را نپذیرفت. مشاجره بین آن دو بالا گرفت تا با دخالت قبیلههایشان،
1) (1)
بین آنان مصالحه شد. قرار بر این شد که آن دو به نوبت با آویختن رأس حبیب رحمه الله بر گردن اسبان خود در کوفه، به نمایش قدرت بپردازند تا بدین طریق کسب افتخاری کرده باشند.(1)
قاتل حبیب قتالا شدیدا فقتل رجلا من بنیتمیم إسمه بدیل بن صریم و حمل علیه آخر من تمیم فطعنه فذهب لیقوم فضربه الحصین علی رأسه بالسیف فوقع و نزل إلیه التمیمی فاحتزّ رأسه، فقال له الحصین: «أنا شریکک فی قتله.» فقال الآخر: «لا والله!» فقال له الحصین: «أعطنیه أعلّقه فی عنق فرسی کیما یری الناس أنّی شرکت فی قتله ثمّ خذه و امض به إلی ابن زیاد فلا حاجة لی فیما تعطاه.» ففعل و جال به فی الناس ثمّ دفعه إلیه، فلمّا رجعوا إلی الکوفة أخذ الرأس و جعله فی عنق فرسه ثمّ دفعه بعد ذلک إلیه فأخذه فعلّقه فی لبان فرسه. (الکامل، ابن أثیر؛ ج 4، ص 71.)
یسار و سالم، دو غلام از آل زیاد برای جنگ تن به تن از میان یاران حسینی، مبارز طلبیدند. حبیب بن مظاهر و بریر بن خضیر همدانی بلند شدند تا به جنگ آنان بروند. امام حسین علیه السلام از آن دو خواست تا بنشینند. جوانی با قد بلند و پنجههای قوی و شانههای پهن، به نام عبدالله بن عمیر کلبی از امام اجازۀ مبارزه خواست. حضرت علیه السلام فرمود حریف آن دو نفر، این جوان است و به او إذن داد. غلامان آل زیاد به خاطر گمنامی نسب صحابی جوان گفتند که ما با أمثال حبیب بن مظاهر و زهیر بن قین و بریر بن خضیر می جنگیم. عبدالله حمله نمود و آن دو را از پا در آورد.(2)
1) (1)
2) (2) خرج یسار مولی زیاد بن ابیسفیان و سالم مولی عبیدالله بن زیاد، فقالا: «من یبارز؟ لیخرج إلینا بعضکم.» قال فوثب حبیب بن مظاهر و بریر بن حضیر، فقال لهما حسین علیه السلام: «إجلسا.» فقام عبدالله بن عمیر الکلبی فقال: «یا أباعبدالله! رحمک الله، ائذن لی فلاخرج إلیهما.» فرای حسین علیه السلام رجلا آدم طویلا شدید الساعدین بعید ما بین المنکبین، فقال حسین علیه السلام: «إنی لاحسبه للاقران قتالا، أخرج إن شئت.» قال فخرج إلیهما، فقالا له: «من أنت؟» فانتسب لهما،
پس از درگیری حبیب با حصین بن تمیم که شرح آن گذشت، او با رجزهای حماسی و اعتقادی(1)به دفاع از امام حسین علیه السلام پرداخت. او با این مبارزه میخواست دشمن را مشغول کند تا امام حسین علیه السلام نماز خود را به انجام رساند. از مبارزۀ حبیب به جنگ بزرگ تعبیر کردهاند.(2)او با اینکه پیرمردی محاسنسپید بود، مانند شیری خشمگین با دشمنان مبارزه و حریفان را نقش بر زمین میکرد. کوفیان روباه صفت چون چنین دیدند، روی به حملۀ دستهجمعی آوردند. بدیل بن صریم به اتفاق عدهای از طایفۀ تمیم، حبیب را محاصره کردند تا او را به شهادت رسانده و سر از بدنش جدا کردند.(3)
شهادت حبیب بن مظاهر بر امام حسین علیه السلام بسیار گران آمد، آثار غم شدید در چهرۀ او نمایان شد و فرمود: «خود و اصحابم را به خداوند واگذار میکنم».(4)
1) (1) أنا حبیب و أبی مظهّر، فارس هیجاء و حرب تسعر، أنتم أعد عدّة و أکثر، و نحن أوفی منکم و أصبر، ونحن أعلی حجّة و أظهر، حقّا و أتقی منکم و أعذر، (الکامل، ابن أثیر؛ ج 4، ص 71.)
2) (2) قتل من القوم مقتلة عظیمة. (الکامل، ابن أثیر؛ ج 4، ص 71.)
3) (3) فحمل علیه بدیل بن صریم العقفانی فضربه بسیفه، و حمل علیه آخر من تمیم فطعنه برمحه فوقع، فذهب لیقوم فضربه الحصین بن تمیم علی رأسه بالسیف فسقط، فنزل إلیه التمیمی فاحتزّ رأسه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 440 و ابن أثیر؛ الکامل، ج 4، ص 71.)
4) (4) فلمّا قتل حبیب هدّ ذلک الحسین و قال عند ذلک: «أحتسب نفسی و حماة أصحابی.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 440؛ ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 71 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 183.)
وقتی سر بریدۀ حبیب، توسط قاتلش نزد عبیدالله در کوفه برده میشد، فرزندش قاسم که نوجوان بود، او را شناخت و همراه قاتل وارد قصر عبیدالله شد. قاسم از او جدا نشد تا وقتی مرد از مجلس ابن زیاد خارج شد، متوجه شد که جوانی در تعقیب اوست. از او پرسید چرا به دنبال من هستی؟ قاسم پاسخ داد: «این سر پدر من است، از تو خواهش میکنم که به من بدهی تا دفنش کنم». مرد گفت: «امیر به این کار راضی نمیشود؛ ضمناً من میخواهم با آن از امیر پاداش بگیرم». قاسم به گریه افتاد و گفت: «بهتر از خودت را کشتی» و از خدا خواست که بدترین دستمزدها را به او بدهد. سپس از او جدا شد؛ اما تصمیم گرفت که در فرصت مناسب او را به قتل برساند. قاسم چند سال بعد، قاتل پدرش را (که از خطر مختار) به لشکر مصعب ابن زبیر پناه برده بود، پیدا کرد. پس داخل خیمهاش شد و او را به قتل رساند.(1)
أقبل به إلی ابن زیاد فی القصر فبصر به ابن حبیب القاسم و هو یومئذ قد راهق، فأقبل مع الفارس لایفارقه کلّما دخل القصر دخل معه، و إذا خرج خرج معه فارتاب به، فقال: «ما لک یا بنی! تتبعنی؟» قال: «لا شیء.» قال: «بلی یا بنی! فأخبرنی.» قال: «إنّ هذا رأس أبی أفتعطینیه حتّی أدفنه؟» قال: «یا بنی! لایرضی الأمیر أن یدفن، و أنا أرید أن یثیبنی الأمیر علی قتله ثوابا حسنا.» فقال القاسم: «لکنّ الله لایثیبک علی ذلک إلّا أسوأ الثواب، أم والله لقد قتلته خیرا منک.» و بکی ثمّ فارقه، و مکث القاسم حتّی إذا أدرک لم تکن له همّة إلّا اتّباع أثر قاتل أبیه لیجد منه غرّة فیقتله بأبیه، فلمّا کان زمان مصعب بن الزبیر و غزا مصعب باجمیرا دخل عسکر مصعب فإذا قاتل أبیه فی فسطاطه، فأقبل یختلف فی طلبه و التماس غرّته، فدخل علیه و هو قائل نصف النهار فضربه بسیفه حتّی برد. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 440 و ابن أثیر؛ الکامل، ج 4، ص 71.)
1) (1)
زهد و عبادت، دو ویژگی برجسته در بریر بن خضیر همدانی است که او را در زمرۀ اولیای خدا قرار داده بود. زهد، دنیا را در نزد او حقیر و جود و گذشت را برای او آسان کرده بود. باارزشترین و کمیابترین دارایی خود را که جان بود، در راه فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله بذل کرد. عبادت و توجه خالص نسبت به ذات لایزال الهی، سراسر قلب بریر را فرا گرفته بود.
سلاح معنوی اصحاب امام حسین علیه السلام در کربلا زهد و عبادت بود. بریر بن خضیر همدانی در میان آنان، در این دو صفت شاخص بود.(1)
خَرَجَ بُرَیرُ بْنُ خُضَیرٍ الْخَضْرَمِی وَ کَانَ زَاهِداً عَابِدا. (اللهوف، ابن طاوس؛ ص 104.)
شب و روز او در عبادت و بندگی میگذشت؛ نماز در شب و روزهداری در روز.(2)عبادت خالص و بیداری در شب، او را مالک نفس خویش ساخته بود و بدون هیچ دغدغهای جسم و جان خود را فدای ولی خدا کرد. او نه تنها در این فداکاری نگران نبود، بلکه از توفیق شهادت در راه خدا شادمان نیز میشد.در مهمترین شب عمرش، یعنی شب عاشورا، او را در حال مزاح دیدند. به عبدالرحمن بن عبدرب گفت: «به خدا سوگند! نزدیکانم میدانند که من هرگز در جوانی و پیری، مزاح با کسی را دوست نداشتهام؛ اما بشارت حسین علیه السلام به بهشت، بهجتی را در من به وجود آورده است که بیتاب شمشیرهای کوفیان شدهام».(3)
او در کنار حضرت سیدالشهدا علیه السلام خود را سعادتمند میدید. در روز عاشورا که امام و یارانش در محاصرۀ لشکر عمر بن سعد قرار گرفته بودند و با مرگ فاصلهای نداشتند، یزید بن معقل از لشکر کوفه با طعنه به بریر بن خضیر گفت: «میبینی خداوند با تو چه کرد (دچار چه ذلتی شدهای)؟ بریر گفت: «خداوند برای من خیر (عزت) را خواست و شرّ (ذلت) را نصیبت تو کرده است». ابن معقل گفت: «دروغ گفتی، در حالی که در گذشته هیچ وقت تو را دروغگو ندیده بودیم».(1)
بُریر در میان مردم کوفه به سیدالقراء (بزرگ قاریان قرآن) معروف بود. وقتی دشمنان، او را در حال کارزار دیدند، به یکدیگر میگفتند او کسی است که در مسجد کوفه به ما قرآن را تعلیم میداد.(2)
شب عاشورا جمعی از مزدوران کوفی، رفتار امام حسین علیه السلام و یارانش را زیر نظر داشتند. حضرت اباعبدالله علیه السلام در حال تلاوت این آیه بود: (وَ لا یَحْسَبَنَّ
1) (1) خرج یزید بن معقل من بنیعمیرة بن ربیعة فقال: «یا بریر بن خضیر! کیف تری صنع الله بک؟» قال: «صنع الله بی والله خیرا، و صنع بک شرا.» فقال: «کذبت، و قبل الیوم ما کنت کذّابا.» (الکامل، ابن أثیر؛ ج 4، ص 67.)
2) (2) فذهب کعب بن جابر بن عمرو الأزدی یحمل علیه، فقلت له: «إنّ هذا بریرابن خضیر القارئ الذی کان یقرئنا القرآن فی المسجد.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 432.)
اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ ما کانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ)1 ؛ «خداوند هرگز مؤمنان را وانگذارد تا آنکه با آزمایش، بدسرشت را از پاکگوهر و طیّب جدا کند». صدای حضرت به گوش بعضی از آنان رسید. ابوحرب عبدالله بن شهر، با شنیدن این آیات فریاد زد: «قسم به پروردگار کعبه که صفت طیّبون در قرآن، ما را بهعنوان پاکان از شما جدا کرد». بُریر که گویندۀ این سخن را شناخت، جواب داد: «ای آلوده! آیا مثل تو را خداوند در حال جنگ با حسین علیه السلام از پاکان قرار داده؟» و بعد از معرفی خود ادامه داد: «آیا مطمئن هستی که خداوند توبۀ تو را از گناهان بزرگی که در گذشته انجام دادهای پذیرفته تا اینگونه خود را طیب و پاک بدانی؟
به خدا قسم! طبق این آیۀ قرآن، ما همان پاکان و طیّبون هستیم و شما در مقابلۀ با امام معصوم، خبیث و بدذاتاید».(1)
قاتل او کعب بن جابر، هنگامی که نزد خانوادهاش برگشت و به همسرش گفت که بریر را کشته است. او گفت: «به خدا قسم که هرگز با تو صحبت نخواهم کرد».(2)
1) (2) فلما أمسی حسین علیه السلام و أصحابه قاموا اللیل کله یصلون و یستغفرون، و یدعون و یتضرعون، قال فتمر بنا خیل لهم تحرسنا، و إن حسینا لیقرأ: (وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ ما کانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ) وَ فسمعها رجل من تلک الخیل التی کانت تحرسنا، فقال: «نحن و رب الکعبة الطیبون، میزنا منکم...» قال بریر بن خضیر: «فوالله إنا لنحن الطیبون، ولکنکم لأنتم الخبیثون.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 421.)
2) (3) فلمّا رجع کعب بن جابر قالت له امراته، او اخته النوار بنت جابر: «اَعَنت علی ابن فاطمه، و قتلت
چون مردم کوفه، بریر بن خضیر را بهعنوان قاری قرآن میشناختند و همچنین آشنایی کامل او به کتاب خدا، امام حسین علیه السلام را بر آن داشت که صبح عاشورا به او امر کرد قبل از شروع نبرد، آخرین موعظهها را با استفاده از آیات الهی، خطاب به مردم کوفه، انجام دهد. بریر بن خضیر، بزرگترین قاری کوفه، در حالی که کوفیان مسخرهاش میکردند و به سویش تیر میانداختند در برابرشان ایستاد و با تمسک به آیات الهی با آنان صحبت کرد.(1)
آن روز بریر، در مقام اثبات امامت و ولایت حضرت علی علیه السلام هم، از یک شیوۀ قرآنی استفاده کرد و خواستار مباهله شد. روز عاشورا او در وسط میدان کارزار با مخالفین امامت و ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام مناظره کرد. یزید بن معقل بهعنوان طعنه به بریر گفت: «به یاد دارم که در میان کوچههای کوفه همراهت بودم. علیه عثمان فریاد میزدی و معاویه را فردی گمراه و گمراه کننده میخواندی و علی بن ابیطالب را پیشوای حقیقی و امام هدایت معرفی
1) (1) فَقَالَ الْحُسَینُ علیه السلام لِبُرَیرٍ: «إحْتَجَّ عَلَیهِمْ.» فَتَقَدَّمَ إِلَیهِمْ وَ وَعَظَهُمْ فَضَحِکُوا مِنْهُ وَ رَشَقُوهُ فَتَقَدَّمَ الْحُسَینُ علیه السلام وَ رَأَی صُفُوفَهُمْ کَالسَّیلِ وَ اللَّیلِ فَخَطَبَ فَقَالَ: «الْحَمْدُ لِلهِ الَّذِی خَلَقَ الدُّنْیا فَجَعَلَهَا دَارَ فَنَاءٍ وَ زَوَالٍ مُتَصَرِّفَةً بِأَهْلِهَا حَالًا بَعْدَ حَالٍ فَالْمَغْرُورُ مَنْ غَرَّتْهُ وَ الشَّقِی مَنْ فَتَنَتْهُ (فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ) وَ مِنْهَا فَنِعْمَ الرَّبُّ رَبُّنَا وَ بِئْسَ الْعِبَادُ أَنْتُمْ أَقْرَرْتُمْ بِالطَّاعَةِ وَ آمَنْتُمْ بِالرَّسُولِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله ثُمَّ أَنْتُمْ رَجَعْتُمْ إِلَی ذُرِّیتِهِ وَ عِتْرَتِهِ تُرِیدُونَ قَتْلَهُمْ لَقَدِ اسْتَحْوَذَ عَلَیکُمُ الشَّیطَانُ فَأَنْسَاکُمْ ذِکْرَ اللهِ الْعَظِیمِ فَتَبّاً لَکُمْ وَ لِمَا تُرِیدُونَ (إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ) هَؤُلَاءِ قَوْمٌ «کَفَرُوا بَعْدَ إِیمانِهِمْ فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِین».» (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 100 و ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 4، ص 100.)
میکردی». بریر گفت: «هنوز بر رأی خود استوارم». یزید گفت: «ولی با این اعتقاد، تو گمراهی». بریر گفت: «حاضرم در اثبات اعتقادم با تو مباهله کنم تا خداوند آن کس را که بر باطل است، به دست مُحِق به قتل رساند». آن دو از صفوف لشکر خود خارج شدند و در مقابل چشم همگان، دستهای خویش را به طرف آسمان بلند کردند و بر باطل و کاذب نفرین کردند. سپس به کارزار پرداختند. دو ضربه بین آنها رد و بدل شد؛ ضربۀ یزید جراحت خفیفی بر بریر وارد کرد؛ اما ضربۀ بریر به عمق سر یزید بن معقل نشست و مغزش را متلاشی کرد.(1)
خرج یزید بن معقل من بنیعمیرة بن ربیعة فقال: «یا بریر بن خضیر!... أتذکر و أنا أماشیک فی سکّة بنیدودان و أنت تقول إنّ عثمان کان کذا، و إنّ معاویة ضالّ مضلّ، و إنّ علی بن أبی طالب إمام الحق و الهدی؟» قال بریر: «أشهد أنّ هذا رأیی و قولی.» فقال یزید: «فإنّی أشهد أنّک من الضالّین.» قال بریر: «فهل لک أن أباهلک و لندع الله أن یلعن الکاذب وأن یقتل المحقّ المبطل.» ثمّ أخرج لأبارزک. قال فخرجا فرفعا أیدیهما بالمباهلة إلی الله، یدعوانه أن یلعن الکاذب وأن یقتل المحقّ المبطل، ثمّ برز کلّ واحد منهما لصاحبه فاختلفا ضربتین، فضرب یزید بریرا ضربة خفیفة لم تضرّه شیئا، و ضرب بریر یزید ضربة قدّت المغفر و بلغت الدماغ، فخرّ کأنّما هوی من حالق، و إنّ سیف بریر لثابت فی رأسه. (الکامل، ابن أثیر؛ ج 4، ص 67.)
مباهله، یعنی شخص راستگو از خداوند طلب عذاب کند برای فرد دروغگو. دو نفر در مقام محاجّه برای اثبات حقانیت خود و بطلان عقیدۀ دیگری، اقدام به مباهله میکنند. واضح است کسی که مطمئن به استجابت قطعی و سریع درخواست خود از سوی خداوند نباشد، جرأت بر چنین اقدامی نمیکند؛ زیرا کمترین تأثیر آن این است که با مستجاب نشدن نفرین خود علیه خصم، عدم حقانیتش ثابت و مفتضح میشود یا با استجابت احتمالی خواستۀ طرف مقابل،
1) (1)
موجبات نابودی خود را فراهم میکند. به هرحال، تا کسی به تقرب واقعی خود به خدا و حمایت الهی نسبت به موضع خویش مطمئن نباشد، خود را در چنین مقامی قرار نمیدهد؛ به همین دلیل، انگشتشمارند کسانی مانند رسول خدا صلی الله علیه و آله که دشمن را دعوت به مباهله میکنند. ایمان کامل به ولایت و باور به حمایت خدا از حریم ولایت، بریر بن زهیر را بر آن داشت که دشمن خویش را دعوت به مباهله کند و البته خداوند، عبد صالح خود را حمایت و نفرینش را مستجاب کرد و خصم کوفی طبق خواستۀ او و به دست او، به درک واصل شد.
بعد از اینکه سپاه حرّ کاروان امام را محاصره کرد، اصحاب یک به یک به پا خاسته و با سخنانی از آن حضرت اعلام حمایت کردند. بریر هم برخاسته و گفت: «ای فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله! سوگند به خدا، خداوند بر ما منّت نهاد تا بتوانیم در کنار تو بجنگیم و اعضای بدن ما در راه تو قطعه قطعه شود تا در روز قیامت شفیع ما جدّ تو باشد».(1)
قَامَ بُرَیرُ بْنُ خُضَیرٍ فَقَالَ: «وَاللهِ یابْنَ رَسُولِ اللهِ! لَقَدْ مَنَّ اللهُ بِکَ عَلَینَا أَنْ نُقَاتِلَ بَینَ یدَیکَ وَ تَقَطَّعَ فِیکَ أَعْضَاؤُنَا ثُمَّ یکُونَ جَدُّکَ شَفِیعَنَا یوْمَ الْقِیامَةِ.» (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 80.)
بریر چون شخصی بود که در سایۀ قرآن تربیت یافته بود، میدانست که هدایت بایستی از طرف خداوند افاضه شود؛ اما در ایجاد مقدمات تأثیر و هدایت افراد منحرف، توان بالایی داشت و نسبت به رستگاری فاسقترین انسانها ناامید نبود. بهراحتی میتوانست انسانهای غافل را متوجه فطرتشان کند. امام
1) (1)
حسین علیه السلام از توان او در تأثیرگذاری بر منحرفین باخبر بود. شب عاشورا، او از امام حسین علیه السلام اجازه گرفت که با عمر بن سعد ملاقات کرده و او را موعظه کند تا از جنگ با فرزند پیامبر دست بردارد. حضرت به او اذن داد. بریر به خیمۀ عمر بن سعد وارد شد و بدون آنکه به او سلام کند، نشست. ابن سعد رو به بریر کرد و با عصبانیت گفت: «آیا من مسلمان نیستم و خدا و رسولش را نمیشناسم که وارد میشوی و به من سلام نمیکنی؟» بریر به او گفت: «اگر آنطور که میگویی خدا و رسول او را میشناختی، به قصد کشتن خاندان رسولخدا صلی الله علیه و آله به اینجا نمیآمدی؛ ثانیاً آب فرات را که مانند شکم ماهی موج میزند و سگان و خوکان از آن مینوشند، بر حسین علیه السلام و برادران و خانوادهاش که از تشنگی در حال مرگ هستند، نمیبستی. تو با بستن آب بر آنان، هنوز گمان میکنی که خدا و رسولش را میشناسی؟»
عمر بن سعد سرش را پایین انداخت. پس از مدتی سر خود را بلند کرد و گفت: «به خدا سوگند ای بریر! یقین دارم که هر کس با فرزندان پیامبر بجنگد و حق آنان را غصب کند به جهنّم میرود؛ اما تو سفارش میکنی که حکومت ری را رها کنم تا نصیب دیگری شود؟ به خدا قسم که دلم راضی نمیشود». بریر با ناامیدی نزد امام برگشت و عرض کرد: «یابن رسول الله صلی الله علیه و آله! عمر بن سعد برای رسیدن به حکومت ری، حاضر است شما را به قتل برساند».(1)
فقال: «یابن رسول الله! ائذن لی أن آتی هذا الفاسق عمر بن سعد فأعظه لعلّه یتعظ و یرتدع عما هو علیه.» فقال الحسین علیه السلام: «ذاک إلیک، یا بریر!» فذهب إلیه حتی دخل علی خیمته فجلس و لم یسلم، فغضب عمر و قال: «یا أخا همدان! ما منع من السلام علی؟ ألست مسلما أعرف الله و رسوله، و أشهد بشهادة الحقّ؟» فقال له بریر: «لو کنت عرفت الله و رسوله کما تقول، لما خرجت إلی عترة رسول الله صلی الله علیه و آله ترید قتلهم؟ و بعد فهذا الفرات یلوح بصفائه، و یلج کأنه
1) (1)
عمق انحراف عمر سعد مانع تاثیر کلام بُریر در هدایت ابن سعد بود.
شهرت قرآنی بریر، منزلت بالای اجتماعی برای او به وجود آورده بود و همواره فرصتطلبان کوفی را مورد طمع قرار میداد تا میل به روبهرو شدن با او را داشته باشند؛ زیرا کشتن او وسیلۀ دستیابی به جوایز فراوان عبیدالله بود. همچنین بعضی از اشرار کوفی با آویختن سر او بر گردن اسب خود، از آبروی او هم پیراهنی برای خود میدوختند.(1)
ملکات اخلاقی هم، شأن مردمی او را ارتقا داده بود. چنانکه یزید بن معقل بهعنوان دشمن او در کربلا شهادت داد که تا به حال از او دروغ نشنیده بود.(2)
پس از گفتوگوی و مناظرۀ کوتاه یزید بن معقل با بریر، گروهی به بریر حمله کردند و شخصی به نام رضی بن منقذ عبدی گردن او را گرفت. طولی
نکشید که بریر او را به زمین زد و روی سینهاش نشست. رضی فریاد زد و از بستگان خود خواست تا او را نجات دهند. کعب بن جابر أزدی حمله کرد و نیزۀ خود را در کمر بریر فرو برد. او تا نیزه را در کمر خود احساس کرد، خم شد و بینی رضی بن منقذ را گاز گرفت، به طوری که آن را مجروح کرد. کعب، با فشار نیزۀ خود، کاملاً آن را در کمر بریر فرو برد و او را از روی سینۀ رضی پایین انداخت و آنقدر با شمشیر او را زد تا به شهادت رسید.(1)
ثمّ بارز القوم فحمل علیه رضی بن منقد العبدی، فاعتنق بریرا، فاعترکا ساعة، ثمّ إنّ بریرا صرعه و قعد علی صدره، فجعل رضی یصیح بأصحابه: «أین أهل المصاع و الدفاع؟» فذهب کعب بن جابر بن عمرو الأزدی یحمل علیه بالرمح حتّی وضعه فی ظهره، فلمّا وجد بریر مسّ الرمح برک علی رضی فعضّ أنفه حتّی قطعه، و أنفذ الطعنة کعب حتّی ألقاه عنه، و قد غیب السنان فی ظهره، ثمّ أقبل یضربه بسیفه حتّی برد. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 432 و الکامل، ابن أثیر؛ ج 4، ص 67.)
او یکی مشهورترین و بزرگوارترین یاران حضرت سیدالشهدا علیه السلام بود. سابقۀ ایمان مسلم بن عوسجه به دوران زندگانی رسول الله صلی الله علیه و آله برمیگردد. او را از اصحاب نبی مکرم شمردهاند.(2)وجاهت علمی در نزد مردم داشته و از او حدیث شنیده و نقل کرده است.(3)فداکاری در رکاب پیامبر خدا، از او شجاعی کمنظیر ساخته بود و شبث بن ربعی که روز عاشورا در میان دشمنان بود، شرکت او را در جنگهای مسلمین گواهی داده است.(4)
1) (1)
2) (2) اسدالغابه، ج 4، ص 396 و الاستیعاب، ج 4، ص 1724.
3) (3) حدیثه عند سلیمان بن قرم ابن عوسجة عن أبیه أنه قال: «سافرت مع رسول الله صلی الله علیه و آله فکان یمسح علی خفّیه. (الاستیعاب، ج 4، ص 1724.)
4) (4) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 436 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 19.
ابن عوسجه را یکی از شیعیان برجستۀ کوفه میشناختند که دارای سجایای اخلاقی ویژهای بود. مهمترین آنها معرفت کامل به شأن و مقام الهی اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله بود و همواره او را با این عنوان به دیگران معرفی میکردند.(1)
نَفَراً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ یقُولُونَ هَذَا رَجُلٌ لَهُ عِلْمٌ بِأَهْلِ هَذَا الْبَیت. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 46.)
ارسال نامه به امام حسین علیه السلام و دعوت از او، و استقامت در این راه تا پای جان، ایمان شیعی و ریشۀ عمیق ارادت او را به امامت و ولایت ثابت میکند.برخی از محققین او را در حوادث بعد از شهادت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز تأثیرگذار دانسته و از یاران صدیق امام حسن مجتبی علیه السلام برشمردهاند.(2)او از فعالان نهضت در کوفه بود.
مسلم بن عقیل وقتی به کوفه وارد شد، به خانۀ مسلم بن عوسجه(3)رفت و تا قبل از ورود عبیدالله به کوفه، خانۀ او مرکز رفت و آمد شیعیان بود؛(4)اما پس از این قضیه، برای مخفی کردن جریان نهضت، نمایندۀ امام به خانۀ هانی بن عروه منتقل شد.(5)مسلم بن عقیل در همان زمان به امام حسین علیه السلام در مکه
1) (1)
2) (2) صلح الحسن علیه السلام، آل یاسین، ص 94.
3) (3) شیخ مفید گفته است، مسلم بن عقیل به خانهی مختار وارد شد. (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 41.)
4) (4) نزل علی رجل من أهلها یقال له ابن عوسجه، قال: «فلما تحدث أهل الکوفه بمقدمه دبوا إلیه فبایعوه، فبایعه منهم.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 347 و البدایة و النهایة، ج 8، ص 152.)
5) (5) فتحول مسلم حین قدم عبیدالله بن زیاد من الدار ألتی کان فیها إلی منزل هانئ بن عروة المرادی. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 348.)
نامه نوشت که دوازدههزار نفر در کوفه با او بیعت کردهاند و حضرت میتواند به کوفه بیاید.(1)
کتب مسلم بن عقیل إلی الحسین بن علی علیه السلام یخبره ببیعة اثنی عشر ألفا من أهل الکوفه و یأمره بالقدوم. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 348.)
نهضت، سرعت و شتاب گرفته بود و نیاز به فداکاری بیشتری داشت. مسلم بن عوسجه از جمله کسانی بود که به فعالیت خود ادامه داد و برای بیعت مردم با امام حسین علیه السلام و تقویت نیروهای نهضت، تلاش بسیاری کرد.(2)شیعیان در کوفه باتقواترین و عابدترین مردم بودند و مسلم بن عوسجه در میان آنان برجسته بود. وقتی معقل غلام عبیدالله در جستوجوی مسلم بن عقیل خود را به ابن عوسجه رساند، او از معقل پرسید: «چرا به نزد دیگری نرفتی؟» جواب داد: «زیرا در چهرۀ تو سیمای فرزانگان را دیدم و ارادتمندان به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، چنین ویژگیای دارند».(3)
این جملۀ معقل برای فریب مسلم نبود، بلکه اعتقاد او بود؛ زیرا قبل از این عملیات چنین نگاهی به شیعیان داشت.
1) (1)
2) (2) جَلَسَ إِلَی مُسْلِمِ بْنِ عَوْسَجَةَ الْأَسَدِی فِی الْمَسْجِدِ الْأَعْظَمِ وَ هُوَ یصَلِّی فَسَمِعَ قَوْماً یقُولُونَ هَذَا یبَایعُ لِلْحُسَینِ. (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 45.)
3) (3) قال (مسلم بن عوسجة): «و کیف قصدتنی بالسؤال عن ذلک دون غیری ممن هو فی المسجد؟» قال (معقل): «لإنی رأیت علیک سیما الخیر، فرجوت أن تکون ممن یتولی أهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله.» (الأخبار الطوال، ص 235.)
نفوذ معقل مولود سادگی مسلم بن عوسجه نبود، بلکه او بسیار زیرک و رازدار بود. او از یک سو، برای جمعآوری نیروی انسانی در تلاش بود و از سوی دیگر شیوههای اختفا را برای حفظ امنیت اطلاعاتی رعایت میکرد.(1)
فَقَالَ لَهُ مُسْلِمُ بْنُ عَوْسَجَةَ رحمه الله: «أَحْمَدُ اللهَ عَلَی لِقَائِکَ إِیای فَقَدْ سَرَّنِی ذَلِکَ لِتَنَالَ الَّذِی تُحِبُّ وَ لِینْصُرَ اللهُ بِکَ أَهْلَ بَیتِ نَبِیهِ علیهم السلام وَ لَقَدْ سَاءَنِی مَعْرِفَةُ النَّاسِ إِیای بِهَذَا الْأَمْرِ قَبْلَ أَنْ یتِمَّ مَخَافَةَ هَذَا الطَّاغِیةِ وَ سَطْوَتِه.» (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 46.)
حتی او بر این اساس، بعد از ملاقات با معقل، او را به خانۀ هانی نیاورد و با وجود آنکه معقل علاقۀ شدیدی برای رسیدن به حضور مسلم بن عقیل ابراز میکرد، ابن عوسجه برنامۀ ملاقات معقل با او را مدتی به تأخیر انداخت؛(2)اما شاید سه نکته موجب تعجیل در عضوگیری او در نهضت شد و این عجله موجب ناپیدا ماندن لایههای شخصیت جاسوسی معقل گردید.1) (1)
2) (2) فلما کان من الغد أقبل معقل مولی عبیدالله بن زیاد إلی مسلم بن عوسجة فقال له: «إنک کنت وعدتنی أن تدخلنی علی هذا الرجل فأدفع إلیه هذا المال، فما الذی بدا لک فی ذلک؟» (الفتوح، ج 5، ص 43 و تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 363.)
3) (3) تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 369.
4) (4) عبدالله بن حازم گوید: «کنت أول أهل الدار دخل علی مسلم بن عقیل بالخبر و إذا نسوه لمراد مجتمعات ینادین: «یا عثرتاه! یا ثکلاه!» فدخلت علی مسلم بن عقیل بالخبر، فأمرنی أن أنادی فی أصحابه و قد ملا منهم الدور حوله، و قد بایعه ثمانیة عشر ألفا و فی الدور أربعه آلاف رجل، فقال لی: «ناد یا منصور أمت!» فنادیت: «یا منصور أمت!» و تنادی أهل الکوفه فاجتمعوا إلیه؛ من اولین کسی بودم که خبر دستگیری هانی را به مسلم بن عقیل دادم. سپس
مرگ شریک بن عبدالله اعور(1)که تا حدودی جریان نهضت را تحت تأثیر قرار داد و حساسیتها را کم کرد. هر چند مسلم بن عوسجه، مرگ و تجهیز او را موجب تأخیر در ملاقات معقل با مسلم بن عقیل بیان کرد.(2)
نیاز شدید نهضت به حمایتهای مالی مردم برای تهیۀ تسلیحات و جذب سههزار درهم که با ملحق شدن معقل به دست میآمد.
مسلم بن عوسجه پس از شکست نهضت در کوفه، با زحمت بسیار خود را به امام رساند. نحوۀ آمدن او به کربلا در تاریخ بیان نشده است.(3)
1) (1) او از شیعیان خالص حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام، عضو مؤثر در نهضت کوفه و طرّاح عملیات مخفی بود. (الطبری، ج 5، ص 363 و مقتل الحسین علیه السلام، ج 1، ص 291.) شریک برای حمایت از قیام حسینی، خود را در کهنسالی از بصره به کوفه رسانده بود. او طرحی هم برای ترور عبیدالله در نظر داشت که مسلم بن عقیل صلاح ندید عملی شود و نافرجام ماند. (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 42 و الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 363.)
2) (2) فقال: «إذا أخبرک یا أخا أهل الشام! إنا شغلنا بموت هذا الرجل شریک بن عبدالله و قد کان من خیار الشیعة و ممن یتولی أهل هذا البیت. (الفتوح، ج 5، ص 43.)
3) (3) کان مسلم بن عوسجة الأسدی قد التحق بالإمام علیه السلام من الکوفة قبل الیوم بلا خبر فی کیفیة ذلک. (الیوسفی الغروی؛ موسوعة التاریخ الإسلامی، ج 6، ص 142.)
شب عاشورا امام حسین علیه السلام بیعت را از ذمۀ یارانش برداشت و از آنان خواست که برگردند و جان خود را به خطر نیندازند؛ پس از سخنان بنیهاشم، مسلم بن عوسجه از جا برخاست و در حضور سایر یاران امام عرض کرد: «اگر ما دور تو را خالی کنیم، پس عذرمان نزد خداوند در ادای حق تو چه خواهد بود؟ به خدا قسم! نیزۀ خود را در سینۀ دشمنانت میشکنم و تا شمشیر در دست دارم، بر سر آنان میکوبم. اگر سلاح نداشته باشم تا با آنان بجنگم، با سنگ به جنگ آنان میروم تا کشته شوم و هرگز از تو جدا نمیشوم».(1)
فقام الیه مسلم بن عوسجة الأسدی فقال: «أنحن نخلی عنک و لما نعذر الی الله فی أداء حقک؟ أما والله حتی أکسر فی صدورهم رمحی، و اضربهم بسیفی ما ثبت قائمة فی یدی، و لاأفارقک، و لو لم یکن معی سلاح أقاتلهم به لقذفتهم بالحجارة دونک حتی أموت معک.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 419؛ ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 95؛ ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 53 و أنساب الأشراف، ج 3، ص 185.)
صبح عاشورا، شمر قصد حمله از پشت خیام را داشت؛ اما به خندقی پر از آتش برخورد و شروع به جسارت کرد. مسلم بن عوسجه که از این توهین سخت ناراحت شده بود، خواست او را هدف تیر قرار دهد، امام حسین علیه السلام مانع او شد.
او به امام عرض کرد: «یابن رسول اللّه صلی الله علیه و آله! اجازه فرمایید تا او را با تیری از پای درآورم؛ زیرا این بدکار، یکی از دشمنان خدا و ستمکاران بزرگ است و خداوند امروز مرا در نابودی او کمک فرموده است». حضرت پاسخ دادند:
1) (1)
«چنین کاری مکن؛ زیرا من دوست ندارم آغازکنندۀ جنگ باشم» و مسلم بن عوسجه، امر امام خویش را امتثال کرد.(1)
رَامَ مُسْلِمُ بْنُ عَوْسَجَةَ أَنْ یرْمِیهُ بِسَهْمٍ فَمَنَعَهُ الْحُسَینُ علیه السلام مِنْ ذَلِکَ فَقَالَ لَهُ: «دَعْنِی حَتَّی أَرْمِیهُ فَإِنَّهُ الْفَاسِقُ مِنْ عُظَمَاءِ الْجَبَّارِینَ وَ قَدْ أَمْکَنَ اللهُ مِنْهُ.» فَقَالَ لَهُ الْحُسَینُ علیه السلام: «لَاتَرْمِهِ فَإِنِّی أَکْرَهُ أَنْ أَبْدَأَهُمْ.» (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 96.)
سابقۀ او در جنگهای گذشته، شجاعت و روحیۀ قوی او را نشان میدهد.
مسلم بن عقیل هم در کوفه، مسئولیت قبیلۀ اسد و مذحج را برای مقابله با اقدامات عبیدالله به مسلم بن عوسجه سپرد.(2)
روز عاشورا، وقتی دشمنان به قصد کشتن امام حسین علیه السلام، حملههای خود را ترتیب میداد، او در کنار سایر اصحاب با شجاعت و فداکاری، سپاه دشمن را به عقب میراندند؛ چنانکه آنان را مستأصل کردند.(3)مسلم بن عوسجه، در یکی از همان حملات به شهادت رسید. مزدوران کوفی در نبرد تن به تن از عهدۀ او برنمیآمدند؛ بنابراین، در آن حملۀ جمعی دو نفر با حمایت و مساعدت یکدیگر او را به شهادت رساندند.(4)
1) (1)
2) (2) ثم عقد لمسلم بن عوسجة الأسدی علی ربع مذحج و اسد و قال انزل فی الرجال فأنت علیهم. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 369.)
3) (3) حمل شمر بن ذیالجوشن بلیسرة و قصدوا نحو الحسین علیه السلام فدافعت عنه الفرسان من أصحابه دفاعاً عظیما. (البدایة و النهایة، ابن کثیر؛ ج 8، ص 182.)
4) (4) کان الذی قتل مسلم بن عوسجة مسلم بن عبدالله الضبابی و عبدالرحمن بن ابیخشکاره البجلی. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 436.)
مسلم بن عوسجه با خدمات درخشان خود در عصر نبوی و بعد از آن، افتخار مسلمین محسوب میشد. شبث بن ربعی که از فرماندهان لشکر عمر بن سعد بود، با مشاهدۀ شادی کوفیان در شهادت مسلم بن عوسجه چنین گفت: «با قتل مسلم آبروی شما (مسلمانان) رفت. در واقع خودتان را نابود کردید. به خدا قسم که او در صدر اسلام در بین مسلمین کریم و آبرومند بود و مقامی رفیع داشت. او را در جنگ آذربایجان دیدم که قبل از آنکه مسلمانان حرکتی کنند، یکتنه شش نفر از کفّار را کشت».(1)
فنادی أصحاب إبن سعد مستبشرین قتلنا مسلم بن عوسجة فقال شبث بن ربعی لبعض من حوله: «ثکلتکم أمهاتکم! أما إنکم تقتلون أنفسکم بأیدیکم و تذلون عزکم أتفرحون بقتل مسلم بن عوسجة أما والذی أسلمتُ له لرُبّ موقفٍ له فی المسلمین کریم لقد رأیته یوم آذربیجان قتل ستة من المشرکین قبل أن تلتام خیول المسلمین.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 435 و 436 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 19.)
خوارزمی دربارۀ مسلم بن عوسجه چنین میگوید: «تاریخ از اعمال ماندگار و برتریهای شایستۀ او نقل نکرده است، مگر جملۀ شبث بن ربعی در روز عاشورا». آنگاه کلام شبث را نقل میکند.(2)
وقتی که عمرو بن حجاج پس از گفتن سخنان توهینآمیز و شنیدن جواب کوبندۀ امام حسین علیه السلام به سوی او حمله کرد، جنگ سختی درگرفت و یاران
اندک حضرت در مقابل نفرات پرشمار او ایستادند. پس از آن که غبار درگیری فرو نشست، مسلم بن عوسجه با بدن بیرمق و غرق در خون روی زمین افتاده بود و آخرین نفسهای خود را میکشید. امام حسین علیه السلام به اتفاق حبیب بن مظاهر بر بالین او رفت و او را دعا کرد و آیۀ (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً)1 را خطاب به او خواند. سپس حبیب که از دوستان بسیار صمیمی مسلم بود، به او گفت: «مرگ تو برای من بسیار سخت است؛ بشارت باد تو را به بهشت، اگرچه به زودی به تو ملحق میشوم؛ ساعتی که بعد از تو زندهام فرصتی است تا به وصیت تو عمل کنم، پس اگر وصیتی داری بگو». مسلم با دست خود به مولایش اشاره کرد و با صدای ضعیف گفت: «تو را به حمایت از این مرد سفارش میکنم». سپس جان داد.(1)مسلم بن عوسجه، اولین
1) (2) إنه سمع عمرو بن الحجاج حین دنا من اصحاب الحسین علیه السلام یقول: «یا اهل الکوفه! الزموا طاعتکم و جماعتکم، و لاترتابوا فی قتل من مرق من الدین، و خالف الامام.» فقال له الحسین علیه السلام: «یا عمرو بن الحجاج! أ علی تحرض الناس؟ أنحن مرقنا و أنتم ثبتم علیه؟ أما والله لتعلمن لو قد قبضت أرواحکم، و متم علی أعمالکم، أینا مرق من الدین، و من هو اولی بصلی النار!» قال ثم إن عمرو بن الحجاج حمل علی الحسین فی میمنه عمر بن سعد من نحو الفرات، فاضطربوا ساعه، فصرع مسلم بن عوسجة الأسدی أول أصحاب الحسین علیه السلام، ثم إنصرف عمرو بن الحجاج و أصحابه، و إرتفعت الغبره، فإذا هم به صریع، فمشی الیه الحسین علیه السلام فإذا به رمق فقال: «رحمک ربک یا مسلم بن عوسجة! (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً).» و دنا منه حبیب بن مظاهر فقال: «عز علی مصرعک یا مسلم! أبشر بالجنة.» فقال له مسلم قولا ضعیفا: «بشرک الله بخیر!» فقال له حبیب: «لو لا إنی أعلم إنی فی أثرک لاحق بک من ساعتی هذه لأحببت أن توصینی بکل ما أهمک حتی أحفظک فی کل ذلک بما أنت أهل له فی القرابة و الدین.» قال: «بل أنا اوصیک بهذا رحمک الله.» و أهوی بیده إلی
نفر از اصحاب بود که در جنگهای مستقیم و تن به تن به شهادت رسید. شاید چون دشمن در اینگونه جنگها عقب میرود، فرصتی شد تا امام بر بالین او برود.(1)بعد از شهادت مسلم، خانوادۀ او که در کربلا بودند، ناله و شیون سردادند. امام حسین علیه السلام آنان را از عزاداری منع نکرد؛(2)در حالی که همواره خانوادۀ خود را از بیتابی در مصیبت منع میکرد.
از آنچه دربارۀ عابس بن ابیشبیب شاکری نقل شده، میتوان او را با این ویژگیها توصیف کرد.
عابس مردی خداشناس و موحّد بود و علاوه بر مناسک و عبادت، هرگونه فعالیت سیاسی و اجتماعی را برای خداوند انجام میداد. در خانۀ مسلم بن عوسجه که محفل بیعت با مسلم بن عقیل بود(3)با صراحت اعلام کرد که
1) (1) کان أول من قتل من أصحاب الحسین علیه السلام فمشی إلیه الحسین علیه السلام فترحم علیه. (ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 182.)
2) (2) فلم یلبث أن مات، فصاحت جاریة له: «یابن عوسجتاه! یا سیداه!» (البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 193.)
3) (3) نزل علی رجل من أهلها یقال له ابن عوسجة، قال: «فلما تحدث أهل الکوفه بمقدمه دبوا إلیه فبایعوه، فبایعه منهم.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 347 و البدایة و النهایة، ج 8، ص 152.)
قصدش از یاری فرزند عقیل و امام حسین علیه السلام فقط جلب رضای خداست.(1)
لأضربن بسیفی دونکم حتی ألقی الله، لاأرید بذلک إلا ما عند الله. (الفتوح، ج 5، ص 34 و الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 355.)
او در قبیلهای بزرگ شد که امیرالمؤمنین علیه السلام را در جنگهای جمل، صفین و نهروان یاری کردند. ولایت او کامل بود. امامت سه امام معصوم را در طول عمرش درک کرد و سعی در التزام عملی و اعتقادی به آنان داشت. در صفین در کنار علی علیه السلام علیه معاویه جنگید و جراحت پیشانی او در آن جنگ، یادگار فداکاری در رکاب علی علیه السلام بود که تا لحظۀ شهادت با او ماند.(2)او در کنار سایر یاران امیرالمؤمنین علیه السلام، امام حسن مجتبی علیه السلام را هم در مقابل معاویه یاری کرد.(3)به دلیل حضورش در آن جنگها، هنگامی که پا در میدان کربلا گذاشت، دشمنان او را شناختند.(4)
پس از آنکه مسلم بن عقیل به کوفه وارد و مستقر شد، شیعیان به قصد بیعت به حضور مسلم رسیدند. مسلم نامۀ امام را برای آنان خواند. تأثیر گفتار امام چنان بود که صدای گریۀ شیعیان بلند شد و بزرگان شیعه با سخنان استواری، حمایت خود را از آن حضرت اعلام کردند. اولین نفر عابس بن ابی
1) (1)
2) (2) به ضربة علی جبینه. (تاریخ الطبری؛ ج 5، ص 444؛ الکامل، ج 4، ص 73 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 185.)
3) (3) آل یاسین؛ صلح الحسن علیه السلام، ص 94.
4) (4) ربیع بن تمیم شهد ذلک الیوم، قال لما رأیته مقبلا عرفته و قد شاهدته فی المغازی. (تاریخ الطبری؛ ج 5، ص 444؛ الکامل، ج 4، ص 73 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 185.)
شبیب بود که برخاست و حمد و سپاس الهی را به جای آورده و گفت: «من از طرف مردم سخن نمیگویم. نمیدانم در حمایت از تو چه قصدی دارند و تو را از ناحیۀ آنان فریب نمیدهم. به خدا سوگند! آنچه نزد تو بر زبان میآورم، چیزی است که قصد کرده و خود را آمادۀ آن کردهام. به خدا قسم! اگر مرا دعوت کنی، تو را اجابت میکنم و همراه با تو علیه دشمنانت میجنگم و آنقدر شمشیر میزنم تا خدا را ملاقات کنم».(1)
أقبل مسلم حتی دخل الکوفه، فنزل دار المختار ابن أبیعبید - و هی التی تدعی الیوم دار مسلم بن المسیب - و أقبلت الشیعة تختلف إلیه، فلما إجتمعت إلیه جماعة منهم قرأ علیهم کتاب حسین علیه السلام، فأخذوا یبکون. فقام عابس بن ابیشبیب الشاکری، فحمد الله و أثنی علیه ثم قال: «أما بعد، فإنی لاأخبرک عن الناس، و لاأعلم ما فی أنفسهم، و ما أغرک منهم، والله لأحدثنک عما أنا موطن نفسی علیه، والله لأجیبنکم إذا دعوتم، و لأقاتلن معکم عدوکم، و لأضربن بسیفی دونکم حتی ألقی الله، لاأرید بذلک إلا ما عند الله.» (الفتوح، ج 5، ص 34 و تاریخ الطبری، ج 5، ص 355.)
در روز سخت و سنگین عاشورا نیز، مراتب اخلاص او به عقاید توحیدی و ولایی واضحتر شد که با دیدن خطرها و تهدید جان خویش، همچنان به امام حسین علیه السلام عرض کرد: «به خدا قسم! هیچ فردی در دور و نزدیک برای من نیست که عزیزتر و محبوبتر از تو باشد. اگر چیزی مهمتر از جان و خونم داشتم، آن را تقدیم تو میکردم».(2)
او تا لحظۀ شهادت بر عهد خود باقی ماند و هرگز آن را نقض نکرد. عابس مکتب امامت را تنها طریق هدایت میدانست و روز عاشورا به امام حسین علیه السلام عرض کرد: «سلام بر تو ای اباعبدالله! گواهی میدهم که همیشه من بر مرام و رهنمودهای تو و پدرت بودهام».(1)
السلام علیک یا أباعبدالله! أشهد الله إنی علی هدیک و هدی أبیک. (تاریخ الطبری، ج 5، ص 444؛ الکامل، ج 4، ص 73 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 185.)
از بانفوذترینها و شایستگان کوفه محسوب میشد؛ زیرا همواره عدهای از برجستگان، مانند شوذب(2)تحت تأثیر او بودند. به لحاظ سابقۀ اصالت و شایستگی در عابس بود که مسلم بن عقیل و شیعیان کوفه به او اعتماد کرده و نامههای خود را توسط او به امام حسین علیه السلام در مکه رساندند. پس از آنکه مسلم بن عقیل به خاطر مصالح امنیتی از خانۀ مسلم بن عوسجه (مختار) خارج شده و به خانۀ هانی بن عروه منتقل شد و هیجدههزار نفر با او بیعت کردند، گزارش آن را عابس و شوذب در مکه به اطلاع امام رساندند.(3)شهرت و عظمت شخصیت او، موجب طمع سربازان کوفی شد تا بعد از قتل او با بردن سرش جوایز کلانی به دست آورند.(4)
1) (1)
2) (2) او از علاقهمندان و همپیمانان قبیلهی شاکر بود. (نفس المهموم، الشیخ عباس القمی؛ ص 574.) و به لحاظ حفظ احادیث بسیار و تبحّر درآنها، مورد مراجعهی شیعیان کوفه بود. (الحدائق الوردیة فی مناقب الأئمة الزیدیة، ج 1، ص 212.)
3) (3) قد کان مسلم بن عقیل حیث تحول إلی دار هانئ بن عروة و بایعه ثمانیة عشر ألفا، قدم کتابا إلی حسین علیه السلام مع عابس بن أبیشبیب الشاکری. (تاریخ الطبری، ج 5، ص 375.)
4) (4) فرأیت رأسه فی أیدی رجال ذوی عدة، هذا یقول أنا قتلته، و هذا یقول أنا قتلته. (تاریخ الطبری
عابس نیز یکی از شجاعترین یاران امام حسین علیه السلام بود.(1)مردی به نام ربیع بن تمیم از قبیلۀ همدان که شجاعت عابس را در جنگها دیده بود و در کربلا حضور داشت، میگوید که با آمدن عابس به میدان، او را شناختم و فریاد زدم: «ای مردم! این مرد شیر شیران، فرزند ابیشبیب است. کسی به تنهایی به جنگ او نرود که توان مقابله نخواهد داشت.(2)
عابس با شمشیر برافراشته فریاد برآورد: «آیا کسی هست که به جنگ من بیاید؟»(3)مبارزۀ دلیرانۀ او در روز عاشورا، دشمن را بر آن داشت تا با محاصرۀ همهجانبه او را سنگ باران کنند، بلکه از راه دور و با تلفات کمتر او را از پای درآورند.(4)
1) (1) کان أشجع الناس. (تاریخ الطبری، ج 5، ص 444؛ الکامل، ج 4، ص 73 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 185.)
2) (2) عن رجل من بنیعبد من همدان یقال له ربیع بن تمیم شهد ذلک الیوم، قال لما رأیته مقبلا عرفته و قد شاهدته فی المغازی، و کان أشجع الناس، فقلت: «أیها الناس! هذا الأسد الأسود، هذا إبن أبیشبیب، لایخرجن إلیه أحد منکم.» (تاریخ الطبری، ج 5، ص 444 و الکامل، ج 4، ص 73.)
3) (3) تاریخ الطبری، ج 5، ص 444؛ ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 185 و الکامل، ج 4، ص 73.
4) (4) تاریخ الطبری، ج 5، ص 444؛ ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 185 و الکامل، ج 4، ص 73.
عابس همراه دوست دیرین خود شوذب، نزد امام حسین علیه السلام آمدند. در محضر امام علیه السلام عابس به شوذب گفت: «چه قصدی داری؟» او با تعجب از سؤال عابس جواب داد: «چه قصدی جز کشته شدن در کنار تو، در راه فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله». عابس گفت: «همین انتظار را از تو داشتم. پس از حضرت اباعبدالله بخواه تا مانند دیگر اصحاب تو را به خدا واگذارد و من در مصیبت تو صبوری کنم تا از خداوند اجر بگیرم؛ زیرا در این ساعت کسی مهمتر از تو برای من نیست. پس از این روز، جای عمل نیست و فقط حساب خواهد بود». سپس شوذب با امام وداع کرده و به میدان رفت تا به شهادت رسید.(1)
جاء عابس بن أبیشبیب الشاکری و معه شوذب مولی شاکر، فقال: «یا شوذب! ما فی نفسک أن تصنع؟» قال: «ما أصنع؟ أقاتل معک دون إبن بنت رسول الله صلی الله علیه و آله حتی أقتل.» قال: «ذلک الظن بک؛ فتقدم بین یدی أبیعبدالله حتی یحتسبک کما إحتسب غیرک من أصحابه، و حتی أحتسبک أنا، فإنه لو کان معی الساعة أحد أنا اولی به منی بک لسرنی أن یتقدم بین یدی حتی أحتسبه، فإن هذا یوم ینبغی لنا أن نطلب الاجر فیه بکل ما قدرنا علیه، فإنه لا عمل بعد الیوم، و إنما هو الحساب.» فتقدم فسلم علی الحسین علیه السلام، ثم مضی فقاتل حتی قتل. (الطبری؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 443؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 105 و ابن أثیر؛ الکامل، ج 4، ص 73.)
ربیع بن تمیم گوید که پس از شهادت شوذب، عابس به میدان رفت و مبارز طلبید. کسی جرأت روبهرو شدن با او را نداشت تا اینکه عمر بن سعد فریاد زد: «او را سنگباران کنید». از هر طرف به سوی او سنگ آمد. عابس که چنین دید، زره و کلاه خود را درآورد و به آنان یورش برد. به خدا سوگند! دیدم که دویست نفر را به عقب راند. سپس از هر طرف به او حمله کردند و او
1) (1)
را کشتند. او در ادامه میگوید که سر عابس را پس از جدا شدن از بدن مطهّرش، در میان دستهای کوفیان دیدم که هر یک میگفت من او را کشتم تا اینکه به نزد عمر بن سعد رسیدند. او گفت: «نزاع نکنید، عابس را یک شمشیر از پا درنیاورد» و اینگونه اختلاف را برطرف کرد.(1)
فقال عمر بن سعد: «إرضخوه بالحجارة.» فرمی بالحجارة من کل جانب، فلما رای ذلک ألقی درعه و مغفره، ثم شد علی الناس، فوالله لرأیته یکرد أکثر من مائتین من الناس، ثم إنهم تعطفوا علیه من کل جانب، فقتل. فرأیت رأسه فی أیدی رجال ذوی عده، هذا یقول أنا قتلته، و هذا یقول أنا قتلته، فاتوا عمر بن سعد فقال: «لاتختصموا، هذا لم یقتله سنان واحد.» ففرق بینهم بهذا القول. (تاریخ الطبری، ج 5، ص 444؛ ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 185 و ابن أثیر؛ الکامل، ج 4، ص 73.)
عبدالله بن عمیر کلبی عُلیمی،(2)از ارادتمندان به خاندان وحی و اهل بیت علیهم السلام بود. در کوفه و در محلی به نام «بئر جعد» سکونت داشت. همسر او اموهب، دختر نمر بن قاسط بود.
عبدالله، عدّهای از کوفیان را در نخیله دید که خود را آمادۀ جنگ میکنند. پرسید: «خود را برای مقابله با چه کسی آماده میکنید؟» گفتند: «قصد جنگ با حسین علیه السلام را داریم». او که سالها در آرزوی جهاد با مشرکین به سر میبرد؛ اما امام بهحقی را نمییافت تا در رکاب او به منتهای آرزویش برسد، گفت: «امیدوارم ثواب جهاد با کسانی که با فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله میجنگند، در نزد
خداوند همانند جهاد با مشرکین باشد».(1)
فقال: «والله لقد کنت علی جهاد أهل الشرک حریصا، و إنی لأرجو إلا یکون جهاد هؤلاء الذین یغزون إبن بنت نبیهم أیسر ثوابا عندالله من ثوابه إیای فی جهاد المشرکین. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 429.)
عبدالله، سپس به نزد همسر خود آمد و او را از وقایع و تصمیم خود آگاه کرد. اموهب او را تحسین کرد و خواست تا او را همراه خود ببرد. و چنین بود که او و همسرش شبانه خود را به امام حسین علیه السلام رساندند.(2)در ساعات آغازین عاشورا، دو نفر از لشکر ابن سعد به نامهای یسار و سالم که غلام زیاد بن ابیه بودند، پیش آمدند و مبارز طلبیدند. ابن عمیر برخاست و به امام حسین علیه السلام عرض کرد: «خداوند رحمتش را شامل حال شما کند، به من اجازه دهید تا به جنگ او بروم». وقتی حضرت علیه السلام او را با قامتی بلند، بازوانی قوی و شانههایی پهن دید، همآورد آن دو یافت و اجازه داد تا به جنگ آنان برود. آنان با تحقیر به او گفتند: «تو را نمیشناسیم» و سرشناسانی مثل زهیر و حبیب را به مبارزه طلبیدند. عبدالله که خباثت خانوادگی آنان را میشناخت، به یسار غلام زیاد بن ابیه گفت: «ای فرزند زن نابکار! از مواجهۀ با من که از مردم اصیل هستم بیرغبتی؟» سپس حمله کرد و با ضربهای او را از پای درآورد. آنگاه سالم از سمت عقب به او حمله کرد. یاران امام علیه السلام هر چه فریاد زدند، او متوجه نشد. عبدالله با دست چپ جلوی ضربۀ او را گرفت که انگشتان دستش قطع شد؛ اما با ضربۀ دیگری او را هم به قتل رساند.(3)عبدالله
در رجزهای خود، علاوه بر معرفی خویش، از همسرش که او را به یاری امام حسین علیه السلام تشویق کرد، یاد مینمود.(1)
إنی زعیم لک أموهب، بالطعن فیهم مقدما و الضرب. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 430.)
همسرش اموهب، عمودی برداشت، به یاری عبدالله رفت و خطاب به او گفت: «پدر و مادرم فدای تو باد! در راه فرزندان پاک محمد صلی الله علیه و آله نبرد کن». عبدالله خواست او را به خیمه برگرداند؛ ولی او لباس شوهرش را گرفت و گفت: «از تو جدا نمیشوم تا در کنارت کشته شوم».آنگاه امام حسین علیه السلام او را صدا زد و فرمود: «خداوند از جانب اهل بیت به تو جزای خیر دهد، خداوند تو را مشمول رحمتش کند و با رسولخدا و فرزندانش در بهشت قرارت دهد،(2)به خیمهها برگرد که جهاد بر زنان واجب نیست».(3)او با شنیدن دستور امام برگشت. عبدالله از این جنگ تن به تن به سلامت برگشت؛ اما طولی نکشید که در یورش همهجانبۀ دشمن، توسط هانی بن ثبیت حضرمی و بکیر بن حیّ تیمی به شهادت رسید.(4)همسرش اموهب به سوی پیکر عبدالله بن عمیر رفت و غبار از روی او پاک کرد و گفت: «بهشت گوارایت باد».(5)
1) (1)
2) (2) أنت و ولدک مع رسول الله صلی الله علیه و آله و ذریته فی الجنّة. (الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 16.)
3) (3) فناداها حسین علیه السلام، فقال: «جزیتم من أهل بیت خیرا، إرجعی رحمک الله إلی النساء فإجلسی معهن، فإنه لیس علی النساء قتال.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 430 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 105.)
4) (4) تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 436.
5) (5) خرجت إمراة الکلبی تمشی إلی زوجها حتی جلست عند رأسه تمسح عنه التراب و تقول: «هنیئا لک الجنه.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 438.).
در آن هنگام، شمر بن ذیالجوشن به غلام خود رستم گفت: «برو و با عمود بر فرق او بکوب». او هم چنین کرد و اموهب همان جا، کنار پیکر همسرش جان داد.(1)
تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 438.
عبدالله بعد از مسلم بن عوسجه، دومین شهید از اصحاب امام حسین علیه السلام بود.(2)پدرش قرظة بن کعب انصاری است.(3)در کربلا خود را به اردوی حسینی رساند و در مذاکرات چند روزۀ بین امام و عمر بن سعد، او پیغام دعوت حضرت را به ابن سعد رساند.(4)حضرت عباس، علیاکبر علیهما السلام و عمرو بن قرظه در آن مذاکرات حاضر بودند. او دلایل عمر بن سعد را در جنگ با امام حسین علیه السلام مردود دانسته(5)و در رجزهای خود در روز عاشورا، آن را منعکس کرد. او از امام
1) (1)
2) (2) کان القتیل الثانی من أصحاب الحسین علیه السلام. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 436.)
3) (3) او از اصحاب رسولخدا صلی الله علیه و آله بود و همراه عماریاسر، به امر خلیفهی دوم از مدینه به کوفه آمد و ساکن آنجا شد. دردورهی خلافت حضرت علی علیه السلام او را یاری کرد و در همهی جنگها در کنار او بود. سال 36 قمری، با برکنار شدن ابوموسی اشعری، از طرف امیرالمؤمنین علیه السلام والی کوفه شد. (تاریخ الطبری، ج 4، ص 499.) قرظه در خلافت علی بن ابیطالب علیه السلام در کوفه از دنیا رفت و امیرالمؤمنین علیه السلام بر او نماز خواند. (الطبقات الکبری، ج 6، ص 95.) دو نفراز فرزندان او، به نام عمرو و زبیر (علی) (أنساب الأشراف، ج 3، ص 192.) معروف بودند. عمرو از یاوران حضرت سیدالشهدا علیه السلام بود و زبیر (علی) بن قرظه، در لشکر عمر بن سعد قرار گرفت و علیه امام حسین علیه السلام جنگید.
4) (4) تاریخ الامم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 413.
5) (5) امام حسین علیه السلام از عمر بن سعد خواست که به اردوی او بپیوندد؛ اما عمر بن سعد گفت:
اذن جهاد خواست و پس از آنکه اجازه گرفت با روحیۀ قوی و اشتیاق فراوان به اجر الهی، شروع به مبارزه کرد. او در دفاع از حضرت سیدالشهدا علیه السلام جهاد شجاعانهای کردد و عدّهای از دشمنان را از پای درآورد. او چنین رجز خواند:
«قد علمت کتائب الأنصار،
إنّی سأحمی حوزة الذمار،
فعل غلام غیر نکس شاری،
دون حسین مهجتی و داری؛(1)
جنگاوران انصار میدانند که من چون جوانمردی محکم و بدون سستی از پیمان خود دفاع میکنم تا جان و خانهام را فدای حسین کنم».(2)
هیچ تیر و شمشیری به سوی امام علیه السلام نیامد، مگر آنکه عمرو بن قرظۀ انصاری با دست و سینۀ خود مقابل آن قرار گرفت و تا او زنده بود، هرگز
1) (1) تاریخ الامم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 413 و أنساب الأشراف، ج 3، ص 399.
2) (2) شیخ جعفر بن نما گوید: مصرع «دون حسین مهجتی و داری» در رجز عمرو بن قرظه، اعتراض به بهانههای عمر بن سعد است که خود را از یاری امام علیه السلام معاف کرد. از جمله آنکه گفت جانم به خطر میافتد و خانهام را خراب میکنند. عمرو با این رجز به او فهماند که در راه امام حسین علیه السلام همهی هستی خود را میدهم و هیچ ضعفی به خود راه نمیدهم. (ابن نما؛ مثیرالأحزان، ص 61.)
جراحتی به مولایش نرسید. سراسر بدنش پر از حفرههای خون شد. آنگاه به حضرت عرض کرد: «ای فرزند رسولخدا! آیا به عهد خود وفا کردم؟» امام فرمود: «آری تو در بهشت پیش روی من خواهی بود، پس سلام مرا به پیامبر برسان و بگو که به زودی به او ملحق میشوم». عمرو، سپس به مبارزه ادامه داد تا به شهادت رسید.(1)
فَخَرَجَ عَمْرُو بْنُ قُرْطَةَ الْأَنْصَارِی فَاسْتَأْذَنَ الْحُسَینَ علیه السلام فَأَذِنَ لَهُ فَقَاتَلَ قِتَالَ الْمُشْتَاقِینَ إِلَی الْجَزَاءِ وَ بَالَغَ فِی خِدْمَةِ سُلْطَانِ السَّمَاءِ حَتَّی قَتَلَ جَمْعاً کَثِیراً مِنْ حِزْبِ ابْنِ زِیادٍ وَ جَمَعَ بَینَ سَدَادٍ وَ جِهَادٍ وَ کَانَ لَایأْتِی إِلَی الْحُسَینِ علیه السلام سَهْمٌ إِلَّا اتَّقَاهُ بِیدِهِ وَ لَا سَیفٌ إِلَّا تَلَقَّاهُ بِمُهْجَتِهِ فَلَمْ یکُنْ یصِلُ إِلَی الْحُسَینِ علیه السلام سُوءٌ حَتَّی أُثْخِنَ بِالْجِرَاحِ فَالْتَفَتَ إِلَی الْحُسَینِ علیه السلام وَ قَالَ: «یابْنَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله أَوَفَیتُ؟» فَقَالَ: «نَعَمْ أَنْتَ أَمَامِی فِی الْجَنَّةِ فَاقْرَأْ رَسُولَ اللهِ عَنِّی السَّلَامَ وَ أَعْلِمْهُ أَنِّی فِی الْأَثَرِ.» فَقَاتَلَ حَتَّی قُتِلَ رِضْوَانُ اللهِ عَلَیهِ. (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 107 و مثیرالأحزان، ص 61.)
پس از شهادت عمرو، برادر او زبیر (علی) از لشکر عمر بن سعد بیرون آمد و با عداوت به امام حسین علیه السلام گفت: «برادرم را فریب داده و به قتل رساندی». امام فرمود: «خداوند برادرت را به راه راست هدایت و تو را گمراه کرد».(2)زبیر بن قرظه فریاد زد: «خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم». سپس به سوی امام علیه السلام یورش برد. هلال بن نافع در برابر او ایستاد و با ضربهای او را بر زمین افکند. لشکر کوفه قبل از آنکه هلال او را به قتل برساند، نجاتش دادند. او پس مدتی (بعد از واقعۀ عاشورا) سلامتی خود را به دست آورد.(3)
او از تابعین و از یاران امیرالمؤمنین علیه السلام بود.(1)
کَانَ مِن أصحَابِ أمِیرِالمُؤمِنینَ علیه السلام. (فضیل بن زبیر الرسان؛ تسمیة من قتل مع الحسین علیه السلام، ص 156.)
چون عموم اصحاب حضرت علی علیه السلام پس از او با امام حسن علیه السلام بیعت کردند، برخی از محققین او را در شمار اصحاب امام مجتبی علیه السلام هم آوردهاند.(2)در زمان نهضت امام حسین علیه السلام او از برجستگان شیعه در کوفه بود(3)و از آغاز حضور مسلم بن عقیل در کوفه، از اعضای اصلی نهضت محسوب میشد و به دستور مستقیم مسلم بن عقیل عمل میکرد.(4)دو مسئولیت مهم امور مالی و خرید تسلیحات برای نهضت، برعهدۀ او گذاشته شده بود.(5)ثبت کمکهای مردمی، پشتیبانی تدارکاتی و تهیۀ لوازم مورد نیاز توسط او به خوبی انجام میشد.(6)او هر وقت قصد داشت با امام1) (1)
2) (2) آل یاسین؛ صلح الحسن علیه السلام، ص 94.
3) (3) کان (أبوثمامه) من وُجُوهِ الشِّیعَةِ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 364 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 46.)
4) (4) مُسْلِمُ بْنُ عَقِیلٍ رَضِی اللهُ عَنْهُ أَمَرَ أَبَاثُمَامَةَ الصَّائِدِی. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 364 و الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 46.)
5) (5) هُوَ الَّذِی کَانَ یقْبِضُ أَمْوَالَهُمْ وَ... یشْتَرِی لَهُمُ السِّلَاحَ. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 364 و الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 46.)
6) (6) هُوَ الَّذِی کَانَ یقْبِضُ أَمْوَالَهُمْ وَ مَا یعِینُ بِهِ بَعْضُهُمْ بَعْضاً. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 364 و الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 46.)
حسین علیه السلام صحبت کند، بسیار باادب بود و بسیار پر مهر و عطوفت و با جملۀ «جانم فدای شما» یا «خداوند مشکلات را از شما برطرف کند» شروع به سخن میکرد.(1)
أبُوثَمَامَةِ عَمرُو بنُ عَبدِاللهِ الصَّائِدِی قَالَ لِلحُسَینِ علیه السلام: «یا أبَاعَبدِاللهِ! نَفسِی لَکَ الفِدَاء. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 439؛ الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 20 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 70.)
ابوثمامه در طوفان فتنههای معاویه و فرزندش یزید، همواره با بصیرت عمیق خود، موضع حق اهل بیت علیهم السلام را تقویت میکرد و شخصیت جاهطلب و فریبندۀ بنیامیه را افشا میکرد.(2)در راه اعتلای دین و امامت، نگران سرزنشها نبود و از همۀ تعلقات دنیوی گذشته بود. پسرعموی او در لشکر ابن سعد بود و به جنگ ابوثمامه آمد. او بدون توجه به تعلقات قومی و قبیلهای با پسرعموی خود مبارزه کرد و او را کشت.(3)
او نماز را بسیار دوست داشت و توجه به اوقات نماز داشت. در میان جمع، زودتر از دیگران زمان رسیدن عبادت را اعلام میکرد.(4)هرگز عبادت و بندگی
1) (1)
2) (2) کَانَ (أَبَوثُمَامَةَ الصَّائِدِی) بَصِیراً. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 364 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 46.)
3) (3) قَتَلَ أبُوثَمَامَة الصَائِدِی ابنَعَمٍ لَهُ کَانَ عَدُّواً لَهُ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 441 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 184.)
4) (4) رأی أبوثمامة الصیداوی زوال الشمس، فقال للحسین علیه السلام... (الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 20.)
خداوند را در شرایط سخت فراموش نمیکرد. شب عاشورا، با دعا، ذکر، رکوع و سجود و صوت تلاوت قرآن او؛ و سایر اصحاب امام حسین علیه السلام روز جهانافروز شد.(1)
بَاتُوا قَارِئِینَ رَاکِعِینَ سَاجِدِینَ. (ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 4، ص 99.)
روز عاشورا با شهادت یاران حضرت سیدالشهدا علیه السلام، که حلقۀ محاصرۀ کوفیان تنگتر میشد،(2)با رسیدن وقت نماز ابوثمامۀ صائدی به امام عرض کرد: «جانم به فدایت! میبینم که این مردم خود را برای کشتنت، به تو میرسانند. به خدا سوگند تا در حضور تو کشته نشوم، نمیگذارم آنان به هدف خود برسند و دوست دارم هنگامی خدا را ملاقات کنم که نماز این وقت را خوانده باشم». امام سر مبارکشان را به طرف آسمان بلند کردند و به او فرمودند: «ذَکَرتَ الصَّلاةَ جَعَلَکَ اللهُ مِنَ المُصَلِّینَ الذَاکِرِینَ، نَعَم هَذا أوَّلُ وَقتِهَا؛ نماز را به یاد آوردی،(3)خداوند تو را از نمازگزاران قرار دهد، آری الآن وقت نماز است».(4)سپس به باقیماندۀ اصحاب فرمود: «سلوهم أن یکفّوا عنّا حتی نصلّی؛ از آنان بخواهید که دست از جنگ بردارند تا نماز بخوانیم».(5)و اصحاب هم چنین کردند.(6)1) (1)
2) (2) فإذا قتل منهم الرجل و الرجلان تبین فیهم و أولئک کثیر لایتبین فیهم ما یقتل منهم. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 439.)
3) (3) امام حسین علیه السلام نفرمود که نماز را بیاد ما آوردی تا اشکال شود که مگر امام نماز را فراموش کرده بود.
4) (4) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 439؛ الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 20 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 70.
5) (5) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 439؛ الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 20 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 70.
6) (6) لما حضر وقت الصلاة قال أبوثمامة الصائدی للحسین علیه السلام: «نفسی لنفسک الفداء! أری هؤلاء
ابوثمامه، سوارکاری ماهر بود و در بین عرب با شجاعتی که در این امر داشت یکی از شناختهترینها بود.(1)
عمر بن سعد فردای آن روزی که با چهارهزار نفر از کوفه به سرزمین نینوی رسید، به عروة بن قیس احمسی دستور داد تا نزد امام حسین علیه السلام برود و علت آمدن او را به کربلا بپرسد. چون عروه از کسانی بود که با نامه، امام را دعوت به کوفه کرده بود، شرم کرد و از رساندن پیغام خودداری نمود. پس از او، عمر بن سعد این مأموریت را به چند تن از روسای قبایل داد. آنها هم انجام این مأموریت را نپذیرفتند.(2)وقتی عمر بن سعد متوجه شد که شرم
1) (1) کَانَ (ابوثمامه) مِنْ فُرْسَانِ الْعَرَبِ. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 364 و الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 46.)
2) (2) فَلَمَّا کَانَ مِنَ الْغَدِ قَدِمَ عَلَیهِمْ عُمَرُ بْنُ سَعْدِ بْنِ أَبِیوَقَّاصٍ مِنَ الْکُوفَةِ فِی أَرْبَعَةِ آلَافِ فَارِسٍ فَنَزَلَ بِنَینَوَی فَبَعَثَ إِلَی الْحُسَینِ علیه السلام عُرْوَةَ بْنَ قَیسٍ الْأَحْمَسِی فَقَالَ لَهُ: «ائْتِهِ فَسَلْهُ مَا الَّذِی جَاءَ بِکَ وَ مَاذَا تُرِیدُ؟» وَ کَانَ عُرْوَةُ مِمَّنْ کَتَبَ إِلَی الْحُسَینِ علیه السلام فَاسْتَحْیا مِنْهُ أَنْ یأْتِیهُ فَعَرَضَ ذَلِکَ عَلَی الرُّؤَسَاءِ الَّذِینَ کَاتَبُوهُ فَکُلُّهُمْ أَبَی ذَلِکَ وَ کَرِهَهُ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5،
بزرگان کوفه مشکلساز شده، برای اینکه آن را از بین ببرد و قبح خیانت آنان شکسته شود، از کثیر بن عبدالله شعبی(1)خواست تا پیغامش را به امام حسین علیه السلام برساند.(2)وقتی کثیر به اردوگاه امام آمد تا پیغام عمر بن سعد را برساند، ابوثمامه حضرت را از خباثت او مطلع کرد.(3)زیرا او کثیر بن عبدالله را
1) (1) او مردی نترس و سوارکاری ماهر بود؛ اما تهور و شجاعتش به دلیل بیتدبیریاش بود، زیرا تفکر احتیاطی نداشت تا از خطر پرهیز کند و با تشویق اندک دیگران، به خودنمایی میپرداخت. پرواضح است که شجاعت، صفت پسندیدهای است که در کنار سایر صفات پسندیده ملکه میشود. حضور کثیر بن عبدالله شعبی در کنار دشمنان ولیّ خدا، شاهد آن است که وجود او خالی از صفات حمیده است. از او به بدترین مردم روی زمین و خونریز یاد شده است. سابقه در کشتن ناگهانی (ترور) بیگناهان داشت، بسیار خیانتپیشه بود و به عمر بن سعد پیشنهاد داد تا در هنگام رساندن پیغام، بهطور ناگهانی به امام حمله کند که پسر سعد نپذیرفت. عداوت و دشمنی شدید با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله داشت. او در شهادت زهیر دخالت داشت و برخی گفتهاند که رأس اطیب امام حسین علیه السلام را او از بدن جدا کرد. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 410 و 441؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 84 و 85؛ ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 87؛ الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 1، ص 24 و 342؛ ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 184 و تذکرة الخواص، ص 228.)
2) (2) ابن أعثم، نام شخصی که پیغام را آورد سبیعی آورده. (الفتوح، ج 5، ص 86.)
3) (3) فَأَقْبَلَ کَثِیرٌ إِلَیهِ فَلَمَّا رَآهُ أَبُوثُمَامَةَ الصَّائِدِی قَالَ لِلْحُسَینِ علیه السلام: «أَصْلَحَکَ اللهُ یا أَبَاعَبْدِاللهِ! قَدْ جَاءَکَ شَرُّ أَهْلِ الْأَرْضِ وَ أَجْرَؤُهُمْ عَلَی دَمٍ وَ أَفْتَکُهُمْ.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 410؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 84 و 85؛ ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 87 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 1، ص 342.)
به بدذاتی میشناخت و اعتماد به او نداشت. برای دفع خطر احتمالی، ابوثمامه از او خواست که شمشیرش را تحویل دهد یا پیغام را به او بگوید تا به امام برساند و یا هنگام دادن پیغام، اجازه دهد که دست ابوثمامه بر شمشیر وی باشد تا خطر حملۀ او به امام علیه السلام برطرف شود. کثیر، هیچ یک از شروط را نپذیرفت و برگشت.(1)
قَامَ (أبوثمامه) إِلَیهِ (کثیر بن عبدالله) فَقَالَ لَهُ: «ضَعْ سَیفَکَ.» قَالَ: «لَا وَ لَا کَرَامَةَ إِنَّمَا أَنَا رَسُولٌ فَإِنْ سَمِعْتُمْ مِنِّی بَلَّغْتُکُمْ مَا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیکُمْ وَ إِنْ أَبَیتُمْ انْصَرَفْتُ عَنْکُمْ.» قَالَ: «فَإِنِّی آخِذٌ بِقَائِمِ سَیفِکَ ثُمَّ تَکَلَّمْ بِحَاجَتِکَ.» قَالَ: «لَا وَاللهِ لَاتَمَسُّهُ.» فَقَالَ لَهُ: «أَخْبِرْنِی بِمَا جِئْتَ بِهِ وَ أَنَا أُبَلِّغُهُ عَنْکَ وَ لَاأَدَعُکَ تَدْنُو مِنْهُ فَإِنَّکَ فَاجِرٌ.» فَاسْتَبَّا وَ انْصَرَفَ إِلَی عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ فَأَخْبَرَهُ الْخَبَرَ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 410؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 84 و 85؛ ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 87 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 1، ص 342.)
نگرانی ابوثمامه بیجا نبود؛ زیرا کثیر بن عبدالله شعبی، قبل از آمدن به نزد امام حسین علیه السلام به عمر بن سعد گفته بود که اگر تو بخواهی حسین را به قتل میرسانم و او این پیشنهاد را نپذیرفته بود.(2)ابوثمامه با تبحر و خبرگی خاصی، شخصیت و رفتار دشمن را زیر نظر داشت تا خطرهای آنان را پیشبینی کرده و برای دفعشان تدابیری بیندیشد.او پس از زهیر بن قین به میدان آمد و شروع به خواندن رجز کرد: «تسلیت به خاندان برگزیدۀ خدا و دخترانش، به خاطر محاصره شدن بهترین مردم و
1) (1)
2) (2) فَقَامَ إِلَیهِ کَثِیرُ بْنُ عَبْدِاللهِ الشَّعْبِی... فَقَالَ: «أَنَا أَذْهَبُ إِلَیهِ وَ وَاللهِ لَئِنْ شِئْتَ لَأَفْتِکَنَّ بِهِ.» فَقَالَ لَهُ عُمَرُ: «مَا أُرِیدُ أَنْ تَفْتِکَ بِهِ وَلَکِنِ ائْتِهِ فَسَلْهُ مَا الَّذِی جَاءَ بِکَ.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 410 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 85.)
فرزند محمد؛ تسلیت به زهرای پیامبر و همسرش علی بن ابیطالب که پس از پیامبر گنجینۀ دانش خداوند است؛ تسلیت به همۀ کسانی که در شرق و غرب عالم هستند و اندوه بر گرفتاری حسین که بر راه راست است؛ کیست که پیام مرا به پیامبر و دخترش برساند و به آنان بگوید که فرزندشان به چه تنگنایی گرفتار شده است.(1)
بَرَزَ أَبُوثُمَامَةَ الصَّائِدِی وَ قَالَ: «عَزَاءً لِآلِ الْمُصْطَفَی وَ بَنَاتِهِ، عَلَی حَبْسِ خَیرِ النَّاسِ سِبْطِ مُحَمَّدٍ، عَزَاءً لِزَهْرَاءِ النَّبِی وَ زَوْجِهَا، خِزَانَةِ عِلْمِ اللهِ مِنْ بَعْدِ أَحْمَدَ، عَزَاءً لِأَهْلِ الشَّرْقِ وَ الْغَرْبِ کُلِّهِمْ، وَ حُزْناً عَلَی حَبْسِ الْحُسَینِ الْمُسَدَّدِ، فَمَنْ مُبْلِغٌ عَنِّی النَّبِی وَ بِنْتَهُ، بِأَنَّ ابْنَکُمْ فِی مَجْهَدٍ أَی مَجْهَدٍ.» (ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 4، ص 105.)
ابوثمامه این رجزها را میخواند و مبارزه میکرد. او پس از نبردی شجاعانه و پایداری بسیار، به دست پسرعموی دیگرش قیس بن عبدالله صائدی به شهادت رسید.(2)
او بسیار خداشناس بود و اخلاص در توحید داشت. هنگام شهادت در کمال بندگی در مناجات خود به خداوند عرض کرد: «قصدم از یاری فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله فقط اجر اخروی است».(3)
1) (1)
2) (2) قَتَلَهُ قَیسُ بنُ عَبدُاللهِ. (فضیل بن زبیر الرسان؛ تسمیة من قتل مع الحسین علیه السلام، ص 156.)
3) (3) فَإِنِّی أَرَدْتُ ثَوَابَکَ فِی نَصْرِ ذُرِّیةِ نَبِیکَ ثُمَّ قَضَی نَحْبَهُ رِضْوَانُ اللهِ عَلَیهِ. (ابن نما الحلی؛ مثیر الأحزان، ص 65؛ ابن طاوس؛ اللهوف، ص 110 و 111 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 21.)
بعضی از تراجم نویسان باذوق، بهحق او را شهید نماز خواندهاند.(1)
جواد محدثی؛ موسوعة عاشوراء، تعریب خلیل زامل عصامی، ص 27.
او نیز از چهرههای شناخته شدۀ شیعه و بزرگان کوفه بود.(2)حضورش در کنار امثال حجر بن عدی و حبیب بن مظاهر، سابقۀ ایمان و اعتقاد شیعیاش را از دوران خلافت علی بن ابیطالب علیه السلام ثابت میکند. پس از شهادت مولا امیرالمؤمنین علیه السلام به اتفاق عدّهای از شیعیان فداکار علوی با امام حسن مجتبی علیه السلام بیعت کرد.(3)این بیعت، گواه روشنی از تشیع و ارادت او به خاندان رسولخدا صلی الله علیه و آله است. سالها تبلیغات سوء بنیامیه علیه حضرت علی علیه السلام و اهل بیت و خشونتهای زیاد بن ابیه در کوفه، خللی در ایمان و عشق او به صاحب ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام وارد نکرد؛ لذا، با شروع نهضت امام علیه السلام، سعید بن عبدالله از پیشگامان اصحاب عاشورا قرار گرفت. او همراه سلیمان بن صرد خزایی، حبیب بن مظاهر، قیس بن مسهر صیداوی و شماری از سران قبایل کوفه، از اولین کسانی بودند که به حضرت سیدالشهدا علیه السلام نامه نوشتند و او را به کوفه دعوت کردند.(4)بسیاری از افرادی که همراه او از آن حضرت خواسته
1) (1)
2) (2) مثیرالأحزان، ابن نما الحلی؛ ص 25.
3) (3) لما فرغ الحسن علیه السلام من کلامه الذی تقدم، قام عبدالله بن العباس یدعو الناس إلی بیعته و یأخذها علیهم و أسرع الناس إلی بیعته، فبایعه: قیس بن سعد بن عبادة و سلیمان بن صرد الخزاعی و المسیب بن نجبة الفزاری و سعید بن عبدالله الحنفی و حجر بن عدی، و عدی بن حاتم. (الحدائق الوردیة فی مناقب الأئمة الزیدیة، ج 1، ص 167.)
4) (4) خَرَجَ وَفْدٌ إِلَیهِ مِنَ الْکُوفَةِ وَ عَلَیهِمْ أَبُوعَبْدِاللهِ الْجَدَلِی وَ مَعَهُمْ کُتُبٌ مِنْ شَبَثِ بْنِ رِبْعِی وَ سُلَیمَانَ
بودند تا با آمدن به کوفه یزید بن معاویه را بر کنار کرده و بر آنان امامت کند، با بروز خطرها عقبنشینی کردند؛ ولی او استوار ماند تا در این راه به شهادت رسید.
اولین نامۀ شیعیان کوفه در دهم رمضان سال 60 قمری به دست امام حسین علیه السلام رسید.(1)پس از آن، نامههای بسیاری از طرف شیعیان و مردم کوفه به ایشان در مکه ارسال شد که آخرین آنها حاوی تقاضای عجله در آمدن به کوفه بود و توسط شخص مؤثری چون سعید بن عبدالله حنفی(2)به محضر امام علیه السلام فرستاده شد.(3)حضرت به مطالعۀ نامهها پرداخت؛ و از سعید بن عبدالله حنفی، دربارۀ شخصیت کسانی که نامه نوشتهاند و امور اجتماعی کوفه سؤال
1) (1) تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 352.
2) (2) هانی بن هانی سبیعی هم در این سفر سعید را همراهی کرد؛ ولی بعد از آن، نامی از او در شمار یاران امام حسین علیه السلام در هیچ یک از مراحل نهضت نیامده است.
3) (3) هانی بن هانی السبیعی و سعید بن عبدالله الحنفی و کانا آخر الرسل و کتبوا الیه: «بسم الله الرحمن الرحیم؛ للحسین بن علی علیهما السلام من شیعته من المؤمنین و المسلمین اما بعد؛ فحی هلا فان الناس ینتظرونک لا رأی لهم غیرک فالعجل العجل ثم العجل العجل. والسلام. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 353؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 38؛ ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 29؛ ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 26 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 151.)
کرد که او و هانی توضیح دادند.(1)
فقال الحسین علیه السلام لهانئ و سعید بن عبدالله الحنفی: «خبّرانی من إجتمع علی هذا الکتاب الذی کتب معکما إلی.» (الفتوح، ج 5، ص 30.) تلاقت الرسل کلها عنده، فقرأ الکتب، و سال الرسل عن أمر الناس. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 353.)
سعید، در سخنانش با امام حسین علیه السلام، او را امیرالمؤمنین خواند و اینگونه شدّت علاقۀ خود را به حضور حضرت در مقام امامت در کوفه نشان داد.(2)علیرغم نامههای فراوان، امام علیه السلام پیمان شیعیان و مردم کوفه را در بیانات سعید پذیرفت. امام حسین علیه السلام از بیوفایی اهل کوفه مطلع بود؛ اما وجود گروهی قلیل مانند سعید را برای نهضت کافی دید. توضیحات نهایی او، امام را بر آن داشت که اولین نامۀ خود را که متضمّن متعالیترین نوع حکومت الهی و روابط اجتماعی و توحیدی بود توسط سعید و هانی بن هانی به شیعیان آن دیار ارسال کند و در آن، پاسخ مثبت به آنان بدهد. امام حسین علیه السلام مسلم بن عقیل را به عنوان نمایندۀ خود در کوفه، همراه سعید و هانی به سوی مردم کوفه فرستاد.(3)1) (1)
2) (2) فقالا: یا أمیر المؤمنین... الفتوح، ج 5، ص 30.
3) (3) ثم کتب مع هانئ بن هانئ السبیعی و سعید بن عبدالله الحنفی، و کانا آخر الرسل: «بسم الله الرحمن الرحیم؛ من حسین بن علی إلی الملا من المؤمنین و المسلمین، أما بعد، فإن هانئا و سعیدا قدما علی بکتبکم، و کانا آخر من قدم علی من رسلکم، و قد فهمت کل الذی إقتصصتم و ذکرتم، و مقاله جلکم: إنه لیس علینا إمام، فأقبل لعل الله أن یجمعنا بک علی الهدی و الحق و قد بعثت إلیکم أخی و ابنعمی و ثقتی من أهل بیتی، و أمرته أن یکتب إلی بحالکم و أمرکم و رأیکم، فإن کتب إلی أنه قد أجمع رأی ملئکم و ذوی الفضل و الحجی منکم علی مثل ما قدمت علی به رسلکم، و قرأت فی کتبکم، أقدم علیکم وشیکا إن شاء الله، فلعمری ما الامام إلا العامل بالکتاب، و الأخذ بالقسط، و الدائن بالحق، و الحابس نفسه علی ذات الله. والسلام.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 353.)
آمدن عبیدالله به کوفه و آشفتگی اوضاع آن شهر و نقض عهد مردم، باعث شد تا بزرگان شیعه - مانند سعید بن عبدالله - خود را مخفی کرده و با رنج بسیار به مولایشان حسین علیه السلام برسانند. این که تاریخ از کیفیت ملحق شدن آنان به کاروان حسینی اطلاع دقیقی ارائه نمیدهد، به دلیل مخفیانه عمل کردن آنان است.(1)
کان سعید بن عبدالله الحنفی أیضا قد إلتحق بالإمام علیه السلام بلا خبر فی کیفیة ذلک. (الیوسفی الغروی؛ موسوعة التاریخ الإسلامی، ج 6، ص 142.)
شب عاشورا امام حسین علیه السلام به یاران خود رخصت داد تا او را ترک کنند و بروند و جانشان را به خطر نیندازند. حضرت فرمود: «شما آزاد هستید که بروید و بیعتی از من برگردنتان نیست. شب همه جا را فراگرفته است، پس بر مرکبهای خود سوار شده و متفرق شوید.(2)
پس از سخنان امام و عباس بن علی علیهما السلام و بنیهاشم برخاسته و از وفاداری و ماندن خود سخن گفتند. سپس مسلم بن عوسجه و بعد از او، سعید بن عبدالله با کلمات حماسی بر موضع خود در کنار امام علیه السلام اصرار ورزیدند.(3)سعید عرض کرد: «به خدا قسم! هرگز تو را رها نمیکنیم تا خداوند بداند که در غیاب رسولخدا صلی الله علیه و آله از تو حمایت میکنیم. به خدا سوگند! اگر بدانم که در راه تو حتماً کشته میشوم و سپس زنده شده و سوزانده میشوم و ذرات وجودم را
به باد خواهند داد و هفتاد مرتبه با من چنین خواهند کرد، از تو جدا نمیشوم تا از تو و خانوادهات خطر را دور کنم. چرا چنین عمل نکنم در حالی که یکبار کشته شدن است و به دنبال آن، کرامت و سربلندی ابدی است.(1)
قال سعید بن عبدالله الحنفی: «والله لا نخلیک حتی یعلم الله إنا حفظنا غیبة رسول الله صلی الله علیه و آله فیک، والله لو علمت إنی أقتل ثم أحیا ثم أحرق حیا ثم أذر، یفعل ذلک بی سبعین مرة ما فارقتک حتی ألقی حمامی دونک، فکیف لاأفعل ذلک و إنما هی قتلة واحدة، ثم هی الکرامه التی لا إنقضاء لها أبدا. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 419 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 92.) قال سعید بن عبدالله الحنفی: «والله لا نخلیک حتی یعلم الله أنا قد حفظنا غیبة رسول الله صلی الله علیه و آله فیک، والله لو علمت أنی أقتل دونک ألف قتلة، و أن الله یدفع بذلک القتل عنک و عن أنفس هؤلاء الفتیة من أهل بیتک، لأحببت ذلک، و إنما هی قتلة واحدة. (ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 177.)
روز عاشورا وقت نماز ظهر رسید، امام حسین علیه السلام به اصحابش فرمود: «از کوفیان بخواهید تا برای انجام نماز دست از حمله بردارند».(2)اما مزدوران عمر بن سعد با ایجاد درگیری لفظی و اهانت، چنین فرصتی را به امام علیه السلام ندادند و به حملات و تیراندازی خود ادامه دادند.(3)حضرت از زهیر بن قین و سعید بن عبدالله حنفی خواستند تا هنگام نماز در پیش او و اصحاب که نیمی از آنان
باقی مانده بودند، بایستند و مانع تیرهای دشمن شوند.(1)
ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 65 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 110.
زهیر به دنبال اهانتهای سپاه کوفه به مقام بندگی و نماز امام حسین علیه السلام به اتفاق حبیب بن مظاهر مجبور به مبارزه شد.(2)اما سعید، پیشاپیش حضرت سیدالشهدا علیه السلام ایستاد و همۀ حملات دشمن را دفع کرد. او وقتی ابزار دفاعی را برای دفع حملات کافی ندید، با همۀ وجود خود این کار را کرد(3)و سر و سینۀ خویش را آماج خدنگ دشمنان قرار داد. به هر سوی که امام علیه السلام در حال نماز حرکت میکرد، او هم در آن جهت قرار میگرفت تا پیکانی به آن حضرت اصابت نکند.(4)او تا پایان نماز مقاومت کرد و هیچ عقبنشینی نکرد و در حالی که رمقی در بدن نداشت، به زمین افتاد و عرض کرد: «خداوندا! این مردم را همچون قوم عاد و ثمود از رحمت خود دور کن، پروردگارا! سلام مرا به پیامبر بزرگوارت برسان و از درد جراحتهایم که در دفاع از فرزندش بر من وارد شده خبر ده، من برای یاری فرزند پیامبرت فقط از تو مزد میخواهم» و پس از آن جان داد.(5)علاوه1) (1)
2) (2) فقاتل هو و زهیر بن القین قتالا شدیدا. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 441.)
3) (3) فَتَقَدَّمَ سَعِیدُ بْنُ عَبْدِاللهِ الْحَنَفِی وَ وَقَفَ یقِیهِ بِنَفْسِهِ. (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 65 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 110.)
4) (4) أنّ سعید بن عبدالله الحنفی تقدّم أمام الحسین علیه السلام، فاستهدف له یرمونه بالنبل، فما أخذ الحسین علیه السلام یمینا و شمالا إلّا قام بین یدیه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 441 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 21.)
5) (5) وَقَفَ یقِیهِ بِنَفْسِهِ مَا زَالَ وَ لَا تَخَطَّی حَتَّی سَقَطَ إِلَی الْأَرْضِ وَ هُوَ یقُولُ اللهُمَّ الْعَنْهُمْ لَعْنَ عَادٍ وَ ثَمُودَ اللهُمَّ أَبْلِغْ نَبِیکَ عَنِّی السَّلَامَ وَ أَبْلِغْهُ مَا لَقِیتُ مِنْ أَلَمِ الْجِرَاحِ فَإِنِّی أَرَدْتُ ثَوَابَکَ فِی نَصْرِ ذُرِّیةِ نَبِیکَ ثُمَّ قَضَی نَحْبَهُ رِضْوَانُ اللهِ عَلَیهِ. (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 65؛ ابن طاوس؛ اللهوف، ص 110 و 111 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 21.)
بر زخم شمشیرها و نیزهها، سیزده تیر بر بدن او اصابت کرده بود.(1)
فَوُجِدَ بِهِ ثَلَاثَةَ عَشَرَ سَهْماً سِوَی مَا بِهِ مِنْ ضَرْبِ السُّیوفِ وَ طَعْنِ الرِّمَاحِ. (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 65؛ ابن طاوس؛ اللهوف، ص 110 و 111 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 21.)
او بهعنوان صحابۀ نبوی در پیشبرد اسلام، رسولخدا صلی الله علیه و آله را یاری نموده و از او حدیث نقل کرده است(2)و نزد نبی مکرم صلی الله علیه و آله خدمت به مکتب امامت را تمرین کرده است. ابن عبدرب در آخرین سفر حج پیامبر صلی الله علیه و آله همراه او بود و در روز غدیر، حدیث «ألا من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه و عادِ من عاداه و أحبَّ من أحبّه و أبغض من أبغضه و أعن من أعانه» را از آن حضرت شنید(3)و از آن روز، در دوران وحی و در دورۀ غربت ولایت امیر المؤمنین علیه السلام در میان جمع اندکی قرار گرفت که سعی در تقویت امر ولایت داشتند.(4)
امام علی علیه السلام او را قابل تربیت الهی دید و تحت تربیت مستقیم خود قرار داد. این عنایت مولا، وقتی عمیق شد که اسرار قرآنی را به عبدالرحمن تعلیم داد.(5)
1) (1)
2) (2) العلامة الأمینی؛ الغدیر، ج 1، ص 340.
3) (3) أسدالغابة، ج 3، ص 365 رقم 3341 و الإصابة، ج 4، ص 277 رقم 5170.
4) (4) العلامة الأمینی؛ الغدیر، ج 1، ص 340.
5) (5) عبدالرحمن بن عبدرب کان أمیرالمؤمنین علیه السلام رباه و علّمه القرآن. (القاضی نعمان؛ شرح الأخبار، ج 3، ص 246؛ الرسان؛ تسمیة من قتل مع الحسین علیه السلام، ص 153 و الحدائق الوردیة، ج 1، ص 211.)
حکومت حضرت علی علیه السلام با خیانت جمعی از اصحابش ضعیفتر شده بود و معاویه با نیرنگ، قدرت خود را بیشتر و به شهر انبار حمله کرده بود. امام علی علیه السلام نامهای به یاران خود نوشت و در آن، جهاد را باب الجنّه و فرار از آن را ذلّتآور خواند. مردم کوفه را به ادامۀ جهاد با معاویه فراخواند. سپس نوشت: «وَاللهِ لَوَدَدتُ أنَّ اللهَ أخرَجَنِی مِن بَینِ أظهَرِکُم وَ قَبَضَنِی إلیَ رَحمَتَهِ مِن بَینِکُم وَ وَدَدتُ أن لَم أرَکُم وَ لَم أعرَفکُم؛ به خدا قسم! دوست داشتم که خداوند مرا از بین شما خارج میکرد و به جوار رحمت الهی میرفتم و ای کاش شما را ندیده و نمیشناختم».(1)
لما رای علی رضی الله عنه تثاقل أصحابه أهل الکوفه عن المسیر معه إلی قتال أهل الشام، و انتهی إلیه ورود خیل معاویة الأنبار، کتب کتابا... «بسم الله الرحمن الرحیم؛ من عبدالله علی امیرالمؤمنین إلی شیعته من أهل الکوفه، سلام علیکم، أما بعد، فإن الجهاد باب من أبواب الجنه، من ترکه البسه الله الذلة... إنی قد دعوتکم إلی جهاد هؤلاء القوم لیلا و نهارا و سرا و جهارا... والله لوددت أن الله أخرجنی من بین أظهرکم و قبضنی إلی رحمته من بینکم، و وددت إن لم أرکم و لم أعرفکم». (الأخبار الطوال، ص 211.)
آنگاه دستور داد سربازانش در «رحبه»(2)اردو بزنند. رحبه، اردوگاهی نزدیک کوفه بود که امیرالمؤمنین علیه السلام مردم کوفه را برای جنگ با معاویه به آن مکان دعوت کرد. این آخرین دعوت مولا بود که فقط سیصد نفر اطاعت کرده و خود را به آنجا رساندند. آن حضرت، صبح زود به رحبه رسید و با دیدن آن جمعیت اندک، بسیار دلگیر شد.(3)در میان آنان عبدالرحمن بن عبدرب انصاری به همراه تعدادی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله1) (1)
2) (2) الرحبه: مدینة موقعها علی الفرات الأوسط. (الأخبار الطوال، ص 212.)
3) (3) فَأمَرَ (عَلِی علیه السلام) الحَارثَ الهَمدَانِی بِالنِّدَاءَ فِی النَاسِ أن یصبِحُوا غَدَاً فِی الرَّحَبةِ وَ لایأتِینَا إلّا صَادِقُ النِّیةِ. فَلمّا أصبَحَ صَلّیَ الغَدَاةَ وَ أقبَلَ إلَی الرّحَبَةِ، فَلَم یرَ فِیهَا إلا نَحوٌ مِن ثَلاثِمِائةِ رَجُلٍ. (الأخبار الطوال، ص 212.)
آمادۀ اجرای فرمان امیرالمؤمنین علی علیه السلام بودند.(1)
أسد الغابة، ج 3، ص 365 رقم 3341 و الإصابة، ج 4، ص 277 رقم 5170.
گویا مردم فضائل مولا را فراموش کرده و خبر نداشتند که پیامبر صلی الله علیه و آله او را جانشین، وصی و وزیر بعد از خود معرفی کرده بود.عبدالرحمن بن عبدرب در شمار بزرگانی بود که در استشهاد حضرت علی علیه السلام به حدیث ولایت، گواهی داد.(2)
در رحبه، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مردم را به خدا سوگند داد و از آنان خواست که برخیزند و آنچه را در غدیر خم از رسولخدا صلی الله علیه و آله شنیدهاند، بیان کنند و برنخیزد مگر کسی که خودش بدون واسطه آن را از آن حضرت شنیده باشد. بیش از ده نفر برخاستند که در میان آنها ابوایوب انصاری، ابوعمرة بن عمرو بن محصن، ابوزینب، سهل بن حنیف، خزیمة بن ثابت، عبدالله بن ثابت انصاری، حبشی بن جنادۀ سلولی، عبید بن عازب انصاری، نعمان بن عجلان انصاری، ثابت بن ودیعۀ انصاری، ابوفَضّالة انصاری و عبدالرحمن بن عبدرب انصاری بودند و گفتند: «ما گواهی میدهیم که رسولخدا صلی الله علیه و آله فرمود: آگاه باشید هر کس که من مولای او هستم؛ پس علی مولای اوست. خداوندا! ولیّ کسی باش که او را ولیّ خود کند و هر که با او دشمن است دشمن باش. هر که علی را دوست دارد، او را دوست بدار و هر که از او نفرت دارد، از او متنفر باش».(3)
عبدالرحمن پس از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با معاویه در ستیز بود و با سخنان خود او را رسوا میکرد.
از قول او نقل کردهاند که پس از شهادت حضرت علی علیه السلام و در دورۀ خلافت معاویه، روزی وارد مسجد شدم. دیدم عمروعاص زیر سایۀ کعبه نشسته است و مردم دور او جمع شدهاند و احادیث رسولخدا صلی الله علیه و آله را برای آنان نقل میکند تا اینکه گفت رسول الله فرمود: «کسی که با امامی دست بیعت دهد و در قلب خود امامت او را پذیرفت؛ پس باید اطاعتش کند و اگر دیگری با ادعای امامت با امام بیعتشده نزاع کرد، باید امام ادعایی را گردن بزنید». من به او نزدیک شدم و گفتم: «آیا تو خود این حدیث را از رسولخدا صلی الله علیه و آله شنیدی؟» گفت: «آری». گفتم: «معاویه پسرعموی تو، ما را به خوردن مال حرام و کشتن خویشان، امر میکند، در حالی که قرآن میفرماید ای مؤمنان! اموالتان را بین خود به باطل و حرام نخورید، مگر براساس تجارت رضایتمندانه و خویشان
خود را نکشید». او مدتی ساکت شد و سپس گفت: «در احکام الهی او را اطاعت کن و در معاصی اطاعت نکن».(1)
عَنْ عَبْدِالرَّحْمَنِ بْنِ عَبْدِرَبِّ الْکَعْبَةِ قَالَ دَخَلْتُ الْمَسْجِدَ فَإِذَا عَبْدُاللهِ بْنُ عَمْرِو بْنِ الْعَاص جَالِسٌ فِی ظِلِّ الْکَعْبَةِ وَ النَّاسُ مُجْتَمِعُونَ عَلَیهِ فَأَتَیتُهُمْ فَجَلَسْتُ إِلَیهِ فَقَالَ کُنَّا مَعَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله فقال: «... مَنْ بَایعَ إِمَاماً فَأَعْطَاهُ صَفْقَةَ یدِهِ وَ ثَمَرَةَ قَلْبِهِ فَلْیطِعْهُ إِنِ اسْتَطَاعَ فَإِنْ جَاءَ آخَرُ ینَازِعُهُ فَاضْرِبُوا عُنُقَ الْآخَرِ.» فَدَنَوْتُ مِنْهُ فَقُلْتُ لَهُ: «أَنْشُدُکَ اللهَ! أَأَنْتَ سَمِعْتَ هَذَا مِنْ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله.» فَأَهْوَی إِلَی أُذُنَیهِ وَ قَلْبِهِ بِیدِهِ وَ قَالَ: «سَمِعَتْهُ أُذُنَای وَ وَعَاهُ قَلْبِی.» فَقُلْتُ لَهُ: «هَذَا ابْنُعَمِّکَ مُعَاوِیةَ یأْمُرُنَا أَنْ نَأْکُلَ أَمْوَالَنَا بَینَنَا بِالْبَاطِلِ وَ نَقْتُلَ أَنْفُسَنَا وَ اللهُ یقُولُ (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْکُمْ وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اللّهَ کانَ بِکُمْ رَحِیماً) (النساء، آیة 29)» قَالَ فَسَکَتَ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ: «أَطِعْهُ فِی طَاعَةِ اللهِ وَ اعْصِهِ فِی مَعْصِیةِ اللهِ.» (ابن بطریق؛ عمدة عیون صحاح الأخبار، ص 318؛ العلامة الأمینی؛ الغدیر، ج 10، ص 43، نقل از: صحیح مسلم 4/6]120/18 ح 46]، سنن البیهقی: 169/8، سنن ابن ماجة: 2/2]1306/467 ح 3956] و المحلّی: 360/9.)
عبدالرحمن هرگز از امامت جدا نشد تا اینکه در جریان قیام امام حسین علیه السلام با کهنسالی به یاری او آمد و در مکه به آن حضرت ملحق شد و در کربلا به شهادت رسید.
شب عاشورا، عبدالرحمن بن عبدرب خزرجی، در کنار بریر بن خضیر همدانی ایستاده بود که شاهد نشاط و مزاح بُریر شد. او که محاصرۀ حرم پیامبر صلی الله علیه و آله را توسط هتّاکان کوفی میدید و سخت غمگین بود، با اعتراض به
1) (1)
بُریر گفت: «الآن چه وقت شوخی است؟» بریر هم جواب داد: «همۀ خویشان من از پیر و جوان میدانند که من اهل مزاح نیستم؛ لکن مشاهدۀ نعمتهایی که به زودی در بهشت نسیبمان میشود، خوشحالم کرده است. به خدا قسم! فاصلۀ بین ما و بین نعمتهای بهشتی، شمشیرهای کوفیان است و چقدر دوست دارم، شمشیرهای این مردم بر بدن ما بنشیند».(1)
جعل بریر یهازل عبدالرحمن، فقال له عبدالرحمن: «دعنا، فوالله ما هذه بساعة باطل.» فقال له بریر: «والله لقد علم قومی إنی ما أحببت الباطل شابا و لا کهلا، ولکن والله إنی لمستبشر بما نحن لاقون، والله إن بیننا و بین الحورالعین إلا أن یمیل هؤلاء علینا بأسیافهم، و لوددت أنهم قد مالوا علینا بأسیافهم.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 423.)
او روز عاشورا و در حملۀ اول کوفیان، به شهادت رسید.(2)
او از خواص اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام در کوفه بود.(3)برخی از محققین، او را از اصحاب امام حسن مجتبی علیه السلام هم دانستهاند. زهیر روز عاشورا در خطابی به کوفیان، نام هانی را که به تازگی بدست عبیدالله به شهادت رسیده بود را در کنار نام بزرگترین صحابۀ حضرت علی علیه السلام حجر بن عدی آورده و شهادت
آنان را بهعنوان سند جنایات معاویه و فرزندش یزید بیان میکند.(1)
یقتلان أماثلکم و قراءکم، امثال حجر بن عدی و أصحابه، و هانئ بن عروة و أشباهه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 426 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 63.)
چون هانی را زعیم شمردهاند، میتوان او را جزو رؤسای کوفه دانست که در زمان خلافت عثمان، نامهای به او نوشتند و مدیریت او را نقد کردند و تذکراتی برای پیشگیری از پیدایش فتنه به خلیفۀ سوم دادند.(2)او در رأس قوم مذحج، بزرگترین و مؤثرترین قبیلۀ کوفه قرار داشت. هشتهزار نیروی آماده که با همپیمانان خود سیهزار نفر بودند؛(3)به همین دلیل، نزدیکان عبیدالله مثل محمد بن اشعث و سایرین، به راحتی جرأت عداوت با آن قبیله را نداشتند.(4)به خاطر امنیتی که در قبیلۀ مذحج و خانۀ هانی رییس آن وجود داشت، مسلم بن عقیل در بروز خطر با حضور عبیدالله در کوفه، خانۀ مسلم بن عوسجه(5)را ترک کرد و به آنجا آمد.(6)
1) (1)
2) (2) ابن أعثم؛ الفتوح، ج 2، ص 390.
3) (3) هو شیخها و زعیمها، و هو یومئذ یرکب فی أربعة آلاف دارع و ثمانیة آلاف راجل، و إذا إجابتها أحلافها من کندة و غیرها کان فی ثلاثین ألف دارع. (المسعودی؛ مروج الذهب، ج 3، ص 59.)
4) (4) فإنی أکره عداوة قومه، هم أعز أهل المصر، و عدد أهل الیمن. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 378.)
5) (5) شیخ مفید خروج مسلم را از خانهی مختار گفته است. (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 45.)
6) (6) ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 40 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 45.
مسلم شبانه خود را به خانۀ هانی رساند. او ابتدا به خاطر خطرهای بسیار از سوی عبیدالله و حفظ امنیت خانوادۀ خود، از ورود مسلم بن عقیل کراهت داشت؛ ولی پس از ورود نمایندۀ امام حسین علیه السلام به خانهاش، عدم حمایت از مسلم را خارج از انسانیت دانست و او را پناه داد.(1)
فقال له هانئ بن عروة: «جعلت فداک! والله لقد کلفتنی شططا و لو لا دخولک داری لأحببت أن تنصرف، غیر أنی أری ذلک عارا علی أن یکون رجل أتانی مستجیرا، فأنزل علی برکة الله. (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 40.)
ملاقات مردم با مسلم در منزل هانی بهطور مخفیانه و در سطح وسیعی ادامه یافت.(2)طرح و برنامههای نهضت و عقد پیمانها انجام میشد تا این که جمعیت حامیان قیام به هیجده هزار نفر رسید.(3)علاوه بر تشیع، مهمترین ویژگی هانی، گذشت و ایثاری بود که با نثار جان خود نسبت به فرستادۀ امام حسین علیه السلام کرد. او در حالی که میتوانست با تسلیم مسلم بن عقیل، جان خود را نجات دهد، چنین نکرد و به عبیدالله گفت: «اگر مسلم در زیر پایم پنهان شده باشد، آن را برنمیدارم و او را تسلیم تو
1) (1)
2) (2) أَخَذَتِ الشِّیعَةُ تَخْتَلِفُ إِلَیهِ فِی دَارِ هَانِئٍ عَلَی تَسَتُّرٍ وَ اسْتِخْفَاءٍ مِنْ عُبَیدِ اللهِ وَ تَوَاصَوْا بِالْکِتْمَانِ. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 45.)
3) (3) جعلت الشیعة تختلف إلی مسلم رحمه الله فی دار هانئ و یبایعون للحسین علیه السلام سرا، و مسلم بن عقیل یکتب أسماءهم و یأخذ علیهم العهود و المواثیق لایرکنون و لایعذرون، حتی بایع مسلم بن عقیل نیف و عشرون ألفا. (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 40.)
نمیکنم».(1)
قال: «والله لو کان تحت قدمی ما رفعتهما عنه.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 349.)
او، تسلیم نکردن مسلم را یک نقض سنت و ننگ قبیلهای نمیدانست، بلکه این مقاومت را براساس مرام شیعی خود و اعتقاد به مقام اهل بیت انجام داد. او، در مقابل خواستۀ عبیدالله و اصرار مسلم بن عمرو باهلی در دستگیری مسلم توسط هانی گفت: «این بزرگترین ننگ است که من زنده باشم و مهمان خود و فرستادۀ فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله را تسلیم دشمنش کنم».(2)مدیریت هانی در رأس یک قبیله در کوفه، مبتنی بر سیاست «با دوستان مروت و با دشمنان مدارا» بود. به نظر او، مصالح امنیتی، اقتصادی و عشیرهای در روابط اجتماعی یک قبیلۀ پرجمعیت، چنین مدیریتی را اقتضا میکرد. اصالت تشیع او و پدرش عروه، آنان را در ردیف مردانی چون حجر بن عدی قرار داد و مسالمت با دشمنان، موجب شد تا فارغ از تهدیدات بنیامیه، قرار بگیرند. بر همین اساس، علیرغم آنکه زیاد بن ابیه نسبت به شیعیان عداوت و بغض شدیدی داشت، خطری برای هانی ایجاد نکرد.(3)ولی پرواضح است که این اصل معاشرتی، برای هرگونه دشمنی امکان ندارد. به کار گرفتن اصل مذکور توسط هانی در مواجهه با عبیدالله که با سیاست سرکوب و نابود کردن
1) (1)
2) (2) فقال هانئ: «بلی، والله، علی فی ذلک أعظم العار، و السبّة، و أکبر الخزی، أن أسلم جاری و ضیفی، و رسول ابن رسول الله صلی الله علیه و آله و أنا حی صحیح. (الخوارزمی؛ مقتل الحسین، ج 1، ص 295 و 296.)
3) (3) فقال عبیدالله: «یا هانئ! أما تعلم أن أبی قدم هذا البلد فلم یترک أحدا من هذه الشیعة إلا قتله. غیر أبیک و غیر حجر. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 361.)
مخالفین خود وارد کوفه شده بود و معتقد به هیچ اصل اخلاقی نبود، خطای بزرگ او بود که در روند نهضت هم تأثیر گذاشت. با وجود آنکه قیام مسلم بن عقیل به آمادگی لازم رسیده بود و بارها او تصمیم به جنگ با عبیدالله داشت، هانی بهعنوان عضو تأثیرگذار در نهضت، به امید شرایط مناسبتر از اقدام به آن جلوگیری کرد و مانع فرمان نهایی مسلم علیه عبیدالله شد.(1)
همّ مسلم بن عقیل أن یثب إلی عبیدالله بن زیاد فیمنعه هانئ من ذلک و یقول: «لاتعجل فإن العجلة لا خیر فیها.» (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 40.)
او علاوه بر پایبندی بر ارزشهای دینی و تقویت دیانت مردم و رعایت اصول اخلاقی که براساس آن با مسلم بن عقیل همکاری کرد؛ ولی مصلحت قبیله و خانوادۀ خود را هم در تسالم با دشمن میدید، لذا پس از دستگیری خود و تقاضای عبیدالله برای تسلیم مسلم، به خواستۀ عبیدالله عمل نکرد؛ اما برای دفع خطر به او گفت که من مسلم را به خانۀ خود دعوت نکردم، بلکه او با پای خود به منزل من آمد و من شرم کردم که او را از خانهام برانم و او را بهعنوان میهمان (نه رهبر یک قیام) به خانۀ خود راه دادم.(2)سپس حاضر شد که فرزند عقیل را از خانهاش بیرون کند و از محافظت او دست بردارد و پس از آن هیچگونه خطری برای حکومت عبیدالله نداشته باشد.(3)مورد دیگر این سیاست محافظهکارانۀ1) (1)
2) (2) والله الذی لا إله غیره ما دعوته إلی منزلی، و لا علمت بشیء من أمره، حتی رأیته جالسا علی بابی، فسألنی النزول علی، فاستحییت من رده، و دخلنی من ذلک ذمام، فادخلته داری و ضفته و آویته. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 366.)
3) (3) فَإِنْ شِئْتَ أَنْ أُعْطِیکَ الْآنَ مَوْثِقاً مُغَلَّظاً أَلَّا أَبْغِیکَ سُوءاً وَ لَا غَائِلَةً وَ لَآتِینَّکَ حَتَّی أَضَعَ یدِی فِی یدِکَ وَ إِنْ شِئْتَ أَعْطَیتُکَ رَهِینَةً تَکُونُ فِی یدِکَ حَتَّی آتِیکَ وَ أَنْطَلِقَ إِلَیهِ فَآمُرَهُ أَنْ یخْرُجَ مِنْ دَارِی إِلَی حَیثُ شَاءَ مِنَ الْأَرْضِ فَأَخْرُجَ مِنْ ذِمَامِهِ وَ جِوَارِهِ فَقَالَ لَهُ ابْنُ زِیادٍ: «وَاللهِ لَاتُفَارِقُنِی أَبَداً
هانی، مربوط به طرح ترور عبیدالله بود که در نشستی با حضور مسلم بن عقیل، شریک بن اعور و هانی بن عروه، بدون هیچ خطری در خانۀ هانی توسط شریک بن اعور و مسلم بن عقیل طرح کردند. هانی به خاطر احتمال بروز خطر و حفظ امنیت خانوادۀ خود، بهطور جدّی از اجرای آن جلوگیری کرد.(1)
سران قبایل و برخی از بزرگان کوفه برای خوشآمدگویی نزد پسرمرجانه رفتند. او از عدم حضور هانی سؤال کرد. اطرافیان گفتند او بیمار است. اما عبیدالله با اطلاعات رسیده از جاسوس خود، بیماری او را نپذیرفت و محمد بن اشعث را همراه اسماء بن خارجه و عمرو بن حجاج زبیدی برای احضار هانی نزد خود مأمور کرد.(2)آنان در ملاقات با هانی قول امان به او دادند. هانی امان
1) (1) فلما کان من العشی أقبل عبیدالله لعیادة شریک، فقام مسلم بن عقیل لیدخل، و قال له شریک: «لایفوتنک إذا جلس.» فقام هانئ بن عروه إلیه فقال: «إنی لاأحب أن یقتل فی داری (کأنه إستقبح ذلک).» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 363.)
2) (2) خَافَ هَانِئُ بْنُ عُرْوَةَ عُبَیدَاللهِ بْنَ زِیادٍ عَلَی نَفْسِهِ فَانْقَطَعَ مِنْ حُضُورِ مَجْلِسِهِ وَ تَمَارَضَ فَقَالَ ابْنُ زِیادٍ لِجُلَسَائِهِ: «مَا لِی لَاأَرَی هَانِئاً.» فَقَالُوا: «هُوَ شَاکٍ.» فَقَالَ: «لَوْ عَلِمْتُ بِمَرَضِهِ لَعُدْتُهُ» وَ دَعَا مُحَمَّدَ بْنَ الْأَشْعَثِ وَ أَسْمَاءَ بْنَ خَارِجَةَ وَ عَمْرَو بْنَ الْحَجَّاجِ الزُّبَیدِی فَقَالَ لَهُمْ: «... فَالْقَوْهُ وَ مُرُوهُ أَلَّا یدَعَ مَا عَلَیهِ مِنْ حَقِّنَا فَإِنِّی لَاأُحِبُّ أَنْ یفْسُدَ عِنْدِی مِثْلُهُ مِنْ أَشْرَافِ الْعَرَبِ.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 348 و 360 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 46.)
عبیدالله را خدعه خواند؛ ولی با اصرار آنها نزد عبیدالله رفت.(1)
فقالا له: «إنه لایأتی إلا بالأمان.» قال: «و ما له و للأمان، إنه أن أخذنی قتلنی، فلم یزالا به حتی جاءا به.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 360 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 47.)
عبیدالله، ابتدا به او احترام گذاشت.(2)سپس از موضعگیری او در قبال قیام امام حسین علیه السلام و پنهان کردن مسلم بن عقیل و تقویت او در بیعت گرفتن از مردم و جمعآوری سلاح، انتقاد کرد.(3)هانی سخنان عبیدالله را انکارکرد؛ اما با حضور معقل (جاسوس او) هانی مجاب شد. پس از آن، عبیدالله به او گفت: «نمیگذارم از من جدا شوی تا مسلم را تسلیم من کنی».(4)هانی گفت: «نه، به خدا قسم! هرگز او را تسلیم تو نمیکنم. آیا مهمان خویش را تسلیم تو کنم تا او را به قتل برسانی؟» عبیدالله برای تسلیم مسلم، هانی را تهدید کرد.(5)با شدت یافتن مجادلۀ آن دو، مسلم بن عمرو باهلی(6)از امیر اجازه گرفت تا بهطور خصوصی با هانی صحبت کند. سپس او را کنار کشید و با صدای بلند به
1) (1)
2) (2) قَدْ کَانَ أَوَّلُ مَا دَخَلَ عَلَیهِ مُکْرِماً لَهُ مُلْطِفاً. (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 48.)
3) (3) قَالَ: «إِیهٍ یا هَانِئَ بْنَ عُرْوَةَ! مَا هَذِهِ الْأُمُورُ الَّتِی تَرَبَّصُ فِی دَارِکَ لِأَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ وَ عَامَّةِ الْمُسْلِمِینَ جِئْتَ بِمُسْلِمِ بْنِ عَقِیلٍ فَأَدْخَلْتَهُ دَارَکَ وَ جَمَعْتَ لَهُ السِّلَاحَ وَ الرِّجَالَ فِی الدُّورِ حَوْلَکَ وَ ظَنَنْتَ أَنَّ ذَلِکَ یخْفَی عَلَی.» (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 46 و 47 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 48.)
4) (4) فَقَالَ لَهُ ابْنُ زِیادٍ: «وَاللهِ لَاتُفَارِقُنِی أَبَداً حَتَّی تَأْتِینِی بِهِ.» (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 46 و 47 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 48.)
5) (5) قَالَ: «لَا وَاللهِ لَا آتِیکَ بِهِ أَبَداً أَجِیئُکَ بِضَیفِی تَقْتُلُهُ.» قَالَ: «وَاللهِ لَتَأْتِینَّ بِهِ.» قَالَ: «لَا وَاللهِ لَا آتِیکَ بِهِ.» (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 46 و 47 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 48.)
6) (6) او در مرام بنیامیه و ساکن بصره بود و همراه عبیدالله به کوفه آمده بود. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 50.)
او گفت: «با حفظ مسلم جانت را به خطر خواهی انداخت و خانوادهات را بلاگیر میکنی. چون عبیدالله با مسلم رابطۀ خویشاوندی دارد، اقدام به قتل و زیان او نمیکند. حال که او در امان است، اگر او را تسلیم کنی خواری دامنگیر تو نمیشود». هانی گفت: «به خدا سوگند! این عمل ننگ است. آیا من میهمان خود را به دشمنش تسلیم کنم، در حالی که زنده هستم و میبینم یاران بسیار دارد؟ به خدا قسم! به تنهایی مقاومت میکنم تا کشته شوم؛ ولی او را به عبیدالله نمیدهم» و این جمله را چند مرتبه تکرار کرد.(1)
فَلَمَّا کَثُرَ الْکَلَامُ بَینَهُمَا قَامَ مُسْلِمُ بْنُ عَمْرٍو الْبَاهِلِی... فَقَالَ: «أَصْلَحَ اللهُ الْأَمِیرَ خَلِّنِی وَ إِیاهُ حَتَّی أُکَلِّمَهُ.» فَقَامَ فَخَلَا بِهِ نَاحِیةً مِنِ ابْنِ زِیادٍ وَ هُمَا مِنْهُ بِحَیثُ یرَاهُمَا فَإِذَا رَفَعَا أَصْوَاتَهُمَا سَمِعَ مَا یقُولَانِ فَقَالَ لَهُ مُسْلِمٌ: «یا هَانِئُ! إِنِّی أَنْشُدُکَ اللهَ أَنْ تَقْتُلَ نَفْسَکَ وَ أَنْ تُدْخِلَ الْبَلَاءَ عَلَی عَشِیرَتِکَ فَوَاللهِ إِنِّی لَأَنْفَسُ بِکَ عَنِ الْقَتْلِ إِنَّ هَذَا الرَّجُلَ ابْنُ عَمِّ الْقَوْمِ وَ لَیسُوا قَاتِلِیهِ وَ لَا ضَائِرِیهِ فَادْفَعْهُ إِلَیهِ فَإِنَّهُ لَیسَ عَلَیکَ بِذَلِکَ مَخْزَاةٌ وَ لَا مَنْقَصَةٌ إِنَّمَا تَدْفَعُهُ إِلَی السُّلْطَانِ.» فَقَالَ هَانِئٌ: «وَاللهِ إِنَّ عَلَی فِی ذَلِکَ للخزی الْخِزْی وَ الْعَارَ أَنَا أَدْفَعُ جَارِی وَ ضَیفِی وَ أَنَا حَی صَحِیحٌ أَسْمَعُ وَ أَرَی شَدِیدُ السَّاعِدِ کَثِیرُ الْأَعْوَانِ وَاللهِ لَوْ لَمْ أَکُنْ إِلَّا وَاحِداً لَیسَ لِی نَاصِرٌ لَمْ أَدْفَعْهُ حَتَّی أَمُوتَ دُونَهُ فَأَخَذَ ینَاشِدُهُ وَ هُوَ یقُولُ وَاللهِ لَاأَدْفَعُهُ أَبَداً.» (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 50.)
عبیدالله پس از شنیدن این سخن گفت: «اگر او را تسلیم نکنی، تو را میکشم».(2)هانی به امید حمایت قبیلۀ خود به او گفت: «در آن صورت، قصر تو به محاصره درمیآید». با شنیدن این جمله، پسرمرجانه دستور داد او را به نزدش آوردند و آنقدر با عصا به صورت، بینی و پیشانی او زد تا شکست و ریش و لباسش غرق در خون شد و عصای خودش هم شکست. ناگهان، هانی دست
به شمشیر فرد مسلح نزدیک خود برد تا با آن به عبیدالله حمله برد؛ ولی آن مأمور و اطرافیان مانع شدند. بعد از آن، هانی را در اتاقی زندانی کردند و بر آن پاسبان گذاشتند.(1)
فَسَمِعَ ابْنُ زِیادٍ ذَلِکَ فَقَالَ: «أَدْنُوهُ مِنِّی فَأُدْنِی مِنْهُ.» فَقَالَ: «وَاللهِ لَتَأْتِینِّی بِهِ أَوْ لَأَضْرِبَنَّ عُنُقَکَ.»
فَقَالَ هَانِئٌ: «إِذاً وَاللهِ تَکْثُرُ الْبَارِقَةُ حَوْلَ دَارِکَ.» فَقَالَ ابْنُ زِیادٍ: «وَا لَهْفَاهْ عَلَیکَ أَبِالْبَارِقَةِ تُخَوِّفُنِی» وَ هُوَ یظُنُّ أَنَّ عَشِیرَتَهُ سَیمْنَعُونَهُ ثُمَّ قَالَ: «أَدْنُوهُ مِنِّی.» فَأُدْنِی فَاعْتَرَضَ وَجْهَهُ بِالْقَضِیبِ فَلَمْ یزَلْ یضْرِبُ وَجْهَهُ وَ أَنْفَهُ وَ جَبِینَهُ وَ خَدَّهُ حَتَّی کَسَرأَنْفَهُ وَ سَیلَ الدِّمَاءَ عَلَی ثِیابِهِ وَ نَثَرَ لَحْمَ خَدِّهِ وَ جَبِینِهِ عَلَی لِحْیتِهِ حَتَّی کُسِرَ الْقَضِیبُ وَ ضَرَبَ هَانِئٌ یدَهُ إِلَی قَائِمِ سَیفِ شُرْطِی وَ جَاذَبَهُ الرَّجُلُ وَ مَنَعَهُ فَقَالَ عُبَیدُاللهِ أَحَرُورِی سَائِرَ الْیوْمِ قَدْ حَلَّ لَنَا دَمُکَ جُرُّوهُ فَجَرُّوهُ فَأَلْقَوْهُ فِی بَیتٍ مِنْ بُیوتِ الدَّارِ وَ أَغْلَقُوا عَلَیهِ بَابَهُ فَقَالَ اجْعَلُوا عَلَیهِ حَرَساً فَفُعِلَ ذَلِکَ بِهِ. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 50.)
با دستگیری هانی، مردان قبیلۀ او اطراف قصر جمع شدند و اعلام کردند تا از حیات هانی مطمئن نشوند، آنجا را ترک نمیکنند. امیر کوفه به شریح قاضی دستور داد که خبر زنده بودن هانی را به آنان بدهد تا آنها برگردند و خطرشان منتفی شود. شریح هم به دستور امیر عمل کرد و قبیلۀ هانی برگشتند.(2)
1) (1)
2) (2) بَلَغَ عَمْرَو بْنَ الْحَجَّاجِ أَنَّ هَانِئاً قَدْ قُتِلَ فَأَقْبَلَ فِی مَذْحِجَ حَتَّی أَحَاطَ بِالْقَصْرِ وَ مَعَهُ جَمْعٌ عَظِیمٌ ثُمَّ نَادَی أَنَا عَمْرُو بْنُ الْحَجَّاجِ وَ هَذِهِ فُرْسَانُ مَذْحِجَ وَ وُجُوهُهَا لَمْ تَخْلَعْ طَاعَةً وَ لَمْ تُفَارِقْ جَمَاعَةً وَ قَدْ بَلَغَهُمْ أَنْ صَاحِبَهُمْ قُتِلَ فَأَعْظَمُوا ذَلِکَ فَقِیلَ لِعُبَیدِ اللهِ بْنِ زِیادٍ هَذِهِ مَذْحِجُ بِالْبَابِ فَقَالَ لِشُرَیحٍ الْقَاضِی ادْخُلْ عَلَی صَاحِبِهِمْ فَانْظُرْ إِلَیهِ ثُمَّ اخْرُجْ وَ أَعْلِمْهُمْ أَنَّهُ حَی لَمْ یقْتَلْ فَدَخَلَ فَنَظَرَ شُرَیحٌ إِلَیهِ فَقَالَ هَانِئٌ لَمَّا رَأَی شُرَیحاً یا لَلهِ یا لَلْمُسْلِمِینَ أَهَلَکَتْ عَشِیرَتِی أَینَ أَهْلُ الدِّینِ أَینَ أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الدِّمَاءُ تَسِیلُ عَلَی لِحْیتِهِ إِذْ سَمِعَ الرَّجَّةَ عَلَی بَابِ الْقَصْرِ فَقَالَ إِنِّی لَأَظُنُّهَا أَصْوَاتَ مَذْحِجَ وَ شِیعَتِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ إِنَّهُ إِنْ دَخَلَ عَلَی عَشَرَةُ نَفَرٍ أَنْقَذُونِی فَلَمَّا سَمِعَ کَلَامَهُ شُرَیحٌ خَرَجَ
پس از شکست نهضت در کوفه و شهادت مسلم بن عقیل، محمد بن اشعث نزد عبیدالله رفت و جایگاه هانی را در میان قبیلهاش به عبیدالله گوشزد کرد و چون او هانی را به دارالاماره برده بود، قبیلۀ مذحج از پسر اشعث انتظار داشتند که هانی توسط او خلاص شود؛ لذا، از پسر مرجانه خواست تا او را آزاد کند. در غیر این صورت، نوعی عداوت از سوی آنان برایش به وجود خواهد آمد. عبیدالله به او قول داد تا هانی را رها کند؛ اما چون حکومت خود را در موضع قدرت دید، در مقام قدرتنمایی و انتقام از هانی برآمد و بلافاصله نظرش تغییرکرد و فرمان داد تا او را به بازار برده و در ملأ عام گردن بزنند.(1)پس هانی را با سر برهنه (بدون عمامه(2)) و دستهای بسته به سوی بازار
1) (1) قَامَ مُحَمَّدُ بْنُ الْأَشْعَثِ إِلَی عُبَیدِاللهِ بْنِ زِیادٍ فَکَلَّمَهُ فِی هَانِئِ بْنِ عُرْوَةَ فَقَالَ إِنَّکَ قَدْ عَرَفْتَ مَنْزِلَةَ هَانِئٍ فِی الْمِصْرِ وَ بَیتَهُ فِی الْعَشِیرَةِ وَ قَدْ عَلِمَ قَوْمُهُ أَنِّی أَنَا وَ صَاحِبَی سُقْنَاهُ إِلَیکَ فَأَنْشُدُکَ اللهَ لَمَّا وَهَبْتَهُ لِی فَإِنِّی أَکْرَهُ عَدَاوَةَ الْمِصْرِ وَ أَهْلِهِ فَوَعَدَهُ أَنْ یفْعَلَ ثُمَّ بَدَا لَهُ فَأَمَرَ بِهَانِئٍ فِی الْحَالِ فَقَالَ أَخْرِجُوهُ إِلَی السُّوقِ فَاضْرِبُوا عُنُقَهُ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 378 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 51.)
2) (2) فَأُخرِجَ مِن مَحبَسِهِ إلیَ الّسُوقِ وَ هُوَ مَکشُوفِ الّرَأسُ. (أنساب الأشراف، ج 2، ص 83.)
چهارپافروشان بردند.(1)
فَأُخْرِجَ هَانِئٌ حَتَّی انْتُهِی بِهِ إِلَی مَکَانٍ مِنَ السُّوقِ کَانَ یبَاعُ فِیهِ الْغَنَمُ وَ هُوَ مَکْتُوفٌ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 379 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 63.)
هانی در حال عبور از کوچهها با صدای بلند از قبیلۀ خود و مردم کمک میخواست؛ اما هیچ کس جرأت یاری او را نداشت. هنگامی که دید کسی او را یاری نمیکند دستهای خود را آزاد کرد و از رهگذران اسلحه خواست تا با آن از خود دفاع کند؛ اما مأموران بلافاصله او را محکم بستند. در وقت اعدام، از او خواستند که گردنش را بلند کند تا به راحتی با ضربهای گردن او قطع شود. او گفت: «من آنقدر سخاوت ندارم که شما را در کشتن خود کمک کنم». پس از ضربۀ رشید غلام عبیدالله، او نیمهجان شد و شروع به مناجات با خدا کرد و گفت: «خداوندا! به سوی تو و رحمت و رضوان تو برمیگردم. خداوندا! امروزم را کفارۀ گناهانم قرار ده؛ زیرا من برای خدمت به فرزند دختر پیامبرت تلاش خود را کردم». سپس با ضربهای دیگر به شهادت رسید.(2)او در وقت شهادت 91 سال داشت.(3)1) (1)
2) (2) فَأُخْرِجَ هَانِئٌ حَتَّی انْتُهِی بِهِ إِلَی مَکَانٍ مِنَ السُّوقِ کَانَ یبَاعُ فِیهِ الْغَنَمُ وَ هُوَ مَکْتُوفٌ فَجَعَلَ یقُولُ وَا مَذْحِجَاهْ وَ لَا مَذْحِجَ لِی الْیوْمَ یا مَذْحِجَاهْ یا مَذْحِجَاهْ وَ أَینَ مَذْحِجُ فَلَمَّا رَأَی أَنَّ أَحَداً لَا ینْصُرُهُ جَذَبَ یدَهُ فَنَزَعَهَا مِنَ الْکِتَافِ ثُمَّ قَالَ أَمَا مِنْ عَصًا أَوْ سِکِّینٍ أَوْ حَجَرٍ أَوْ عَظْمٍ یحَاجِزُ بِهِ رَجُلٌ عَنْ نَفْسِهِ وَ وَثَبُوا إِلَیهِ فَشَدُّوهُ وِثَاقاً ثُمَّ قِیلَ لَهُ امْدُدْ عُنُقَکَ فَقَالَ مَا أَنَا بِهَا سَخِی وَ مَا أَنَا بِمُعِینِکُمْ عَلَی نَفْسِی فَضَرَبَهُ مَوْلًی لِعُبَیدِ اللهِ تُرْکِی یقَالُ لَهُ رُشَیدٌ بِالسَّیفِ فَلَمْ یصْنَعْ شَیئاً فَقَالَ هَانِئٌ إِلَی اللهِ الْمَعَادُ اللهُمَّ إِلَی رَحْمَتِکَ وَ رِضْوَانِکَ (اللهُمَ إلی رَحمَتِکَ وَ رِضوانِکَ، اللهُمَّ اجعَل هذا الیومَ کَفاّرةً لِذُنُوبِی فإَنّی إنّما تَعَصَبّتُ لِابنِ بِنتِ نَبِیکَ مُحَمّدٍ صَلّیَ اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّمَ.) ثُمَّ ضَرَبَهُ أُخْرَی فَقَتَلَهُ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 379؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 63 و ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 61.)
3) (3) هو یومئذ ابن بضع و تسعین سنة. (ابن سعد؛ الطبقات الکبری، ج 10، ص 460.)
پس از شهادت هانی بن عروه، سر مطهر او همراه سر مسلم بن عقیل به شام نزد یزید فرستاده شد(1)
لَمَّا قُتِلَ مُسْلِمٌ وَ هَانِئٌ رَحْمَةُ اللهِ عَلَیهِمَا بَعَثَ عُبَیدُاللهِ بْنُ زِیادٍ بِرُءُوسِهِمَا. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 65؛ سبط بن الجوزی؛ تذکرة الخواص، ص 221؛ ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 64 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 1، ص 309.)
و بدنش را پس از آنکه کودکان با آن تفریح کردند(2)و بر زمین کشیدند،(3)بر بلندی بازار قصّابها آویزان کردند.(4)
وقتی خبر شهادت آن دو بزرگوار و جزئیات آن به امام علیه السلام رسید، بسیار متاثر گردید و چند مرتبه فرمود: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ و بسیار برای آنان از خداوند طلب رحمت نمود.(5)امام علیه السلام خبر شهادت مسلم وهانی را خبر فظیع نامید.(6)
شهادت هانی بن عروه، ناتوانی روابط متعصبانه و وحدتنمای قبیلهگرایی را، برای رسیدن به تکامل اجتماعی اثبات کرد. اتحاد واقعی و مقاومت در برابر دشمن، مرهون بصیرت در فتنه است. هماهنگی و یکپارچگی در میان هر گروهی، نیاز به روشنگری واقعی نسبت به هدف و شیوههای مقاومت به
1) (1)
2) (2) قتل مسلم بن عقیل و هانئ بن عروة و الصِّبیانُ یجُرّوُنَ بِأرجُلِهِما. (الأخبار الطوال، ص 247.)
3) (3) قُتِلَ مُسْلِمٌ وَ هَانِئٌ وَ رَآهُمَا یجَرَّانِ فِی السُّوقِ بِأَرْجُلِهِمَا. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 74.)
4) (4) مسلم بن عقیل، و هانئ بن عروة المذحجی، قتیلین جمیعا مصلوبین منکسین فی سوق القصابین. (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 64 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 1، ص 309.)
5) (5) قُتِلَ مُسْلِمٌ وَ هَانِئٌ وَ رَآهُمَا یجَرَّانِ فِی السُّوقِ بِأَرْجُلِهِمَا فَقَالَ إِنَّا لِلهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ رَحْمَةُ اللهِ عَلَیهِمَا یکَرِّرُ ذَلِکَ مِرَارا. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 74؛ ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 64 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 1، ص 309.)
6) (6) فَإِنَّهُ قَدْ أَتَانَا خَبَرٌ فَظِیعٌ قَتْلُ مُسْلِمِ بْنِ عَقِیلٍ وَ هَانِئِ بْنِ عُرْوَةَ. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 75.)
وسیلۀ انسانهای الهی و مصون از خطا دارد که قبیلۀ مذحج که هانی بزرگ آن محسوب میشد از چنین امکانی برخوردار نبود. روابط و جایگاهها در قبایل که براساس سطحیترین نیاز و اقتضائات شرایط عادی و احساسات متواضعانه نسبت به فرد یا افرادی خاص تنظیم شده، توان واکنش سریع و مؤثر را در مقابل دشمن زیرک و باتدبیر ندارد. عامل مهم شکست نهضت امام حسین علیه السلام در کوفه، وجود قبایل حمایتکننده بود که به دلیل پایههای معرفتی ناکارآمد و عدم رشد متعالی، از بصیرت لازم در مواقع بحران برخوردار نبودند. مسعودی نقل کرده که با گرفتاری هانی بن عروه، زعیم مذحج، هرچه او درخواست کمک کرد، از یاری جمعیت دوازده هزار نفری قبیلۀ مذحج خبری نبود.(1)
هُوَ یصِیحُ: «یا آلَ مُرادٍ!» وَ هُوَ شَیخُها وَ زَعیمُها، وَ هُوَ یومَئِذٍ یرکَبُ فِی أربَعَةِ آلافِ دَارِعٍ وَ ثَمانِیةِ آلافِ رَاجِلٍ، وَ إذا إجابتها احلافها من کندة و غیرها کان فی ثلاثین ألفَ دَارِعٍ، فَلَم یجِد زَعِیمُهُم مِنهُم أحَداً فَشَلًا وَ خُذلاناً. (المسعودی؛ مروج الذهب، ج 3، ص 59.)
همانطور که قرآن میفرماید: (یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ)2 قبیله عامل مهم الفت و استحکام بین انسانهاست؛ اما نه فقط براساس زمین، خون و زبان، بلکه این امور اشتراکی باید با عقلانیت تعمیق شود تا با ظرفیت کامل بتوانند در شرایط بحران عمل کند. شاید بهطور فصلی و جزئی و در شرایط عادی، برخی از خواستههای انسان با حفظ اشتراکات خونی و زبانی تدارک شود؛ ولی همۀ منافع مادی و معنوی در سطح گروهی و فردی و در همۀ شرایط اجتماعی توسط عوامل مشترک تأمین نمیشود، بلکه سیاستها و شیوههای عقلانی که
1) (1)
با تحقق تقوای کامل با تدبیر شخصیت ماورایی و هدفهای متعالی به دست میآید، منافع بشر تدارک میشود.
اگر اساس روابط قومی و قبیلهای براساس بصیرت دینی باشد و علقههای دینی در قبایل عمیق شود، توانا در اصلاح آسیبهای درونگروهی بوده و دژ مستحکم در برابر متعرضان خواهد بود. فقدان علقههای دینی، عامل اصلی گسستگی در قبیلۀ هانی بن عروه بود.
قیس بن مسهّر صیداوی(1)
نام او در شمار اصحاب امیرالمؤمنین و امام حسن مجتبی علیهما السلام آمده است.(2)او از شیفتگان راستین امام علی علیه السلام بود. او در حضور عبیدالله بن زیاد که از دشمنان مولا بود، با صراحت از ولایت حضرت دم زد و خود را از شیعیان او معرفی کرد.(3)
پس ازمرگ معاویه، او با جمعی از شیعیان، در خانۀ سلیمان بن صرد اجتماع کردند تا از فرصت به دست آمده استفاده و در کوفه حکومت اهل بیت را مانند حکومت امام علی علیه السلام احیا کنند. سلیمان به آنان گفت: «حسین با یزید بیعت نکرده و از ظلم آل ابوسفیان به مکه رفته است و شما از شیعیان او و پدرش
هستید؛ اگر میدانید که او را یاری و با دشمنانش جهاد خواهید کرد، نامه بنویسید و او را حمایت کنید و اگر بیم آن را دارید که او را رها میکنید؛ پس فریبش ندهید». همگی گفتند: «با دشمنانش میجنگیم و جانمان را فدای او خواهیم کرد».(1)
لَمَّا بَلَغَ أَهْلَ الْکُوفَةِ مَوْتُ مُعَاوِیةَ وَ أَنَّ الْحُسَینَ علیه السلام بِمَکَّةَ اجْتَمَعَتِ الشِّیعَةُ فِی دَارِ سُلَیمَانَ بْنِ صُرَدٍ الْخُزَاعِی فَقَالَ لَهُمْ: «إِنَّ مُعَاوِیةَ هَلَکَ وَ إِنَّ الْحُسَینَ علیه السلام قَدْ نَقَضَ عَلَی الْقَوْمِ بِبَیعَتِهِ وَ خَرَجَ إِلَی مَکَّةَ هَارِباً مِنْ طَوَاغِیتِ آلِ أَبِیسُفْیانَ وَ أَنْتُمْ شِیعَتُهُ وَ شِیعَةُ أَبِیهِ فَإِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّکُمْ نَاصِرُوهُ وَ مُجَاهِدُو عَدُوِّهِ فَاکْتُبُوا إِلَیهِ وَ إِنْ خِفْتُمُ الْوَهْنَ وَ الْفَشَلَ فَلَاتَغُرُّوا الرَّجُلَ بِنَفْسِهِ.» قَالُوا: «بَلْ نُقَاتِلُ عَدُوَّهُ وَ نَقْتُلُ أَنْفُسَنَا دُونَهُ.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 352 و ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 25.)
براساس تصمیمی که در آن جلسه گرفته شد، نامهای به امام حسین علیه السلام در مکه ارسال شد و او را برای امامت و رهبری شیعه به کوفه دعوت کردند. یکی از امضاکنندگان آن نامه، قیس بن مسهر صیداوی بود.(2)
آنان در نامه به امام علیه السلام ضمن آنکه با او اعلام بیعت کردند، یزید را مخلوع خواندند و نوشتند: «ما بنیامیه را ترک کرده و خود را آمادۀ فرمان تو کردهایم. امید داریم که خداوند به وجود تو ما را هدایت کند، تو در هدایت مردم بر یزید بن معاویه که بیت المال را غصب کرده و خوبان مردم را میکشد و
1) (1)
2) (2) خَرَجَ وَفْدٌ إِلَیهِ مِنَ الْکُوفَةِ وَ عَلَیهِمْ أَبُوعَبْدِاللهِ الْجَدَلِی وَ مَعَهُمْ کُتُبٌ مِنْ شَبَثِ بْنِ رِبْعِی وَ سُلَیمَانَ بْنِ صُرَدٍ وَ الْمُسَیبِ بْنِ نَجَبَةَ وَ رِفَاعَةَ بْنِ شَدَّادٍ وَ حَبِیبِ بْنِ مُظَاهِرٍ وَ عَبْدِاللهِ بْنِ وَأْلٍ وَ قَیسِ بْنِ مُسْهِرٍ الْأَسَدِی أَحَدِ بَنِیالصَّیدَاءِ وَ عُمَارَةَ بْنِ عُتْبَةَ السَّلُولِی وَ هَانِئِ بْنِ هَانِئٍ السَّبِیعِی وَ سَعِیدِ بْنِ عَبْدِاللهِ الْحَنَفِی وَ وُجُوهِ الْکُوفَةِ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 352 و ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 25.)
بیت المال را به اشرار میسپارد، مقدم هستی. اینها نامههای بزرگان کوفه، نمایندگان و اشراف آن منطقه است که خدمت شما ارسال شده است. پس از این، ما در نماز جمعه و جماعت و نماز عید نعمان بن بشیر(1)
استاندار وقت یزید در کوفه.
حاضر نمیشویم و اگر شما به سوی ما آیید، او را هم از کوفه اخراج میکنیم تا به شام رود».(2)این نامه، دهم رمضان سال 60 هجری قمری در مکه به دست امام حسین علیه السلام رسید.(3)دو روز بعد از نامۀ اول، اهل کوفه، صدوپنجاه نامه که هر یک از آنها را یک تا چهار نفر امضا کرده بودند، توسط قیس بن مسهر صیداوی به سوی امام علیه السلام در مکه ارسال کردند(4)و این اولین سفر قیس به سوی امام حسین علیه السلام بود.
هنوز او و همراهانش در مکه بودند که آخرین نامه، توسط سعید بن عبدالله و هانی بن هانی به دست امام رسید و پس از آن، حضرت مسلم را پیش خود
1) (1)
2) (2) یدْعُونَهُ إِلَی بَیعَتِهِ وَ خَلْعِ یزِیدَ وَ قَالُوا إِنَّا تَرَکْنَا النَّاسَ قِبَلَنَا وَ أَنْفُسُهُمْ مُنْطَلِقَةٌ إِلَیکَ وَ قَدْ رَجَوْنَا أَنْ یجْمَعَنَا اللهُ بِکَ عَلَی الْهُدَی فَأَنْتُمْ أَوْلَی بِالْأَمْرِ مِنْ یزِیدَ الَّذِی غَصَبَ الْأُمَّةَ فَیئَهَا وَ قَتَلَ خِیارَهَا وَ اتَّخَذَ مَالَ اللهِ دُوَلًا فِی شِرَارِهَا وَ هَذِهِ کُتُبُ أَمَاثِلِهِمْ وَ أَشْرَافِهِمْ وَ النُّعْمَانُ بْنُ بَشِیرٍ فِی قَصْرِ الْإِمَارَةِ وَ لَسْنَا نَجْتَمِعُ مَعَهُ فِی جُمُعَةٍ وَ لَا جَمَاعَةٍ وَ لَا عِیدٍ وَ لَوْ بَلَغَنَا إِقْبَالُکَ أَخْرَجْنَاهُ حَتَّی یلْحَقَ بِالشَّامِ. (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 25.)
3) (3) قَد وَافُوا الحُسَینَ علیه السلام بِمَکَّةَ لِعَشرٍ خَلََونَ مِن شَهرِ رَمَضَانَ. (الأخبار الطوال، ص 229 و البدایة و النهایة، ج 8، ص 162.
4) (4) لَبِثَ أَهْلُ الْکُوفَةِ یوْمَینِ بَعْدَ تَسْرِیحِهِمْ بِالْکِتَابِ وَ أَنْفَذُوا قَیسَ بْنَ مُسْهِرٍ الصَّیدَاوِی وَ عَبْدَالرَّحْمَنِ بْنَ عَبْدِاللهِ الْأَرْحَبِی وَ عُمَارَة بْنَ عَبْدٍ السَّلُولِی إِلَی الْحُسَینِ علیه السلام وَ مَعَهُمْ نَحْوٌ مِنْ مِائَةٍ وَ خَمْسِینَ صَحِیفَةً مِنَ الرَّجُلِ وَ الِاثْنَینِ وَ الْأَرْبَعَةِ. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 37 و 38 و ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 29.)
خواند و تکالیف مأموریت را برای او بیان کرد و به همراه قیس بن مسهر و عبدالرحمن بن عبدالله و عمارة بن عبد السلولی به سوی شیعیان کوفه فرستاد.(1)
دَعَا الْحُسَینُ بْنُ عَلِی علیهما السلام مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلِ بْنِ أَبِیطَالِبٍ رَضِی اللهُ عَنْهُ فَسَرَّحَهُ مَعَ قَیسِ بْنِ مُسْهِرٍ الصَّیدَاوِی وَ عُمَارَةَ بْنِ عَبْدٍ السَّلُولِی وَ عَبْدِالرَّحْمَنِ بْنِ عَبْدِاللهِ الْأَرْحَبِی. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 39.)
مسلم و همراهانش در مسیر کوفه با مشکلاتی روبهرو شدند که صلاح ندید راه را ادامه بدهد و نظر خود را با نامهای توسط قیس بن مسهر به امام حسین علیه السلام ابلاغ کرد و امام طی نامهای مسلم را به ادامۀ مأموریت امر کرد و آن را به قیس داد تا به مسلم برساند.(2)
مسلم طبق امر حضرت اباعبدالله علیه السلام به سوی کوفه حرکت کرد و قیس هم او را همراهی کرد تا به کوفه رسیدند(3)و به منزل هانی (یا مختار) وارد شدند.(4)
پس از بررسیهای لازم، مسلم اوضاع استقبال مردم را برای آمدن امام حسین علیه السلام مناسب دید و در دوازدهم ذیقعده (27 روز قبل از شهادت)(5)طی نامهای، وضعیت کوفه را آمادۀ ورود ایشان دانست.(6)
قیس بن مسهر، نامۀ مسلم را به امام حسین علیه السلام در مکه رساند و آنجا ماند تا همراه امام به سوی کوفه حرکت کرد.
1) (1)
2) (2) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 354 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 39 و 40.
3) (3) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 355 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 40.
4) (4) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 347 و البدایة و النهایة، ج 8، ص 152.
5) (5) کَانَ مُسْلِمٌ کَتَبَ إِلَیهِ قَبْلَ أَنْ یقْتَلَ بِسَبْعٍ وَ عِشْرِینَ لَیلَة. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 71.)
6) (6) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 347 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 41.
از سوی دیگر، وقایع کوفه و شهادت مسلم، اقتدار عبیدالله در کوفه را افزون کرد. وقتی او خبر حرکت امام حسین علیه السلام به سوی کوفه را شنید، به حصین بن نمیر، رییس انتظامات کوفه دستور داد تا سربازان خود را در جادۀ قادسیه آرایش دهد که دو شاهراه قادسیه تا خفّان و قادسیه تا قُطقُطانیه را مسدود کند.(1)
عبدالله وَ لَمَّا بَلَغَ عُبَیدَاللهِ بْنَ زِیادٍ إِقْبَالُ الْحُسَینِ علیه السلام مِنْ مَکَّةَ إِلَی الْکُوفَةِ بَعَثَ الْحُصَینَ بْنَ نُمَیرٍ صَاحِبَ شُرَطِهِ حَتَّی نَزَلَ الْقَادِسِیةَ وَ نَظَمَ الْخَیلَ مَا بَینَ الْقَادِسِیةِ إِلَی خَفَّانَ وَ مَا بَینَ الْقَادِسِیةِ إِلَی الْقُطْقُطَانَةَ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 395؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 69 و 70؛ البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 167 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 168.)
امام حسین علیه السلام به منزل «حاجر (یا حاجز)» از منطقۀ «بطن الرمه» که رسید، هنوز خبری از شهادت مسلم رحمه الله در کوفه به ایشان نرسیده بود. او برای انسجام هوادارانش در کوفه، نامهای توسط قیس بن مسهر صیداوی برای مؤمنین و مسلمانان کوفه ارسال کرد.(2)و در آن چنین نوشت(3): «بِسْمِ اللَّهِ
1) (1)
2) (2) براساس مبانی قرآنی و عقلی در موضوع امامت که در محل خود مبرهن است، وقایع کوفه مانند سایر امور جاری بر امام حسین علیه السلام ناپیدا نبود؛ اما حضرت این نامه را برای اتمام حجت بر مردم کوفه ارسال کرد. همانطور که او از باب اتمام حجت در مکه پاسخ نامههای کوفیان را داد. اما به مقتضای مقام امامت از خیانت مردم کوفه آگاه بود. (برای اطلاع بیشتر دربارهی علم غیب امام معصوم، به کتب کلامی و تفسیری رجوع شود.)
3) (3) لَمَّا بَلَغَ الْحُسَینُ علیه السلام الْحَاجِرَ مِنْ بَطْنِ الرُّمَّةِ بَعَثَ قَیسَ بْنَ مُسْهِرٍ الصَّیدَاوِی إِلَی أَهْلِ الْکُوفَةِ وَ لَمْ یکُنْ عَلِمَ بِخَبَرِ مُسْلِمِ بْنِ عَقِیلٍ رَحْمَةُ اللهِ عَلَیهِمَا وَ کَتَبَ مَعَهُ إِلَیهِمْ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 395؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 69 و 70؛ البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 167 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 168.)
الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ؛ مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ إِلَی إِخْوَانِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ سَلَامٌ عَلَیْکُمْ فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکُمُ اللَّهَ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ أَمَّا بَعْدُ: فَإِنَّ کِتَابَ مُسْلِمِ بْنِ عَقِیلٍ جَاءَنِی یُخْبِرُ فِیهِ بِحُسْنِ رَأْیِکُمْ وَ اجْتِمَاعِ مَلَئِکُمْ عَلَی نَصْرِنَا وَ الطَّلَبِ بِحَقِّنَا فَسَأَلْتُ اللَّهَ أَنْ یُحْسِنَ لَنَا الصَّنِیعَ وَأَنْ یُثِیبَکُمْ عَلَی ذَلِکَ أَعْظَمَ الْأَجْرِ وَ قَدْ شَخَصْتُ إِلَیْکُمْ مِنْ مَکَّةَ یَوْمَ الثَّلَاثَاءِ لِثَمَانٍ مَضَیْنَ مِنْ ذِی الْحِجَّةِ یَوْمَ التَّرْوِیَةِ فَإِذَا قَدِمَ عَلَیْکُمْ رَسُولِی فَانْکَمِشُوا فِی أَمْرِکُمْ وَ جِدُّوا فَإِنِّی قَادِمٌ عَلَیْکُمْ فِی أَیَّامِی هَذِهِ وَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ.
بنام خداوند بخشندۀ مهربان؛ از حسین بن علی به برادران مؤمن و مسلمان خود، حمد خدایی را که جز او معبودی نیست. اما بعد، نامۀ مسلم بن عقیل به من رسید که از رأی نیک و اتفاق بزرگان شما بر یاری و گرفتن حقّ ما خبر داده بود. از خداوند میخواهم که برای ما خیر بخواهد و به شما، بزرگترین ثواب را بدهد، من سهشنبه روز ترویه هشتم ذیحجه به سوی شما حرکت کردم. چون فرستاده من نزد شما آمد، خود را آماده کنید که من همین روزها نزد شما میآیم. والسلام علیکم و رحمة اللَّه».(1)
الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 395؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 69 و 70؛ البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 167 و ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 168.)
امام حسین علیه السلام علاوه بر این نامه، در سخنان خود در ملاقات با طرماح بن عدی در «عذیب الهجانات» از قیس با کلمۀ «رسولی (فرستادۀ من)» یاد کردند و این تعبیر را برای کسی غیر از قیس به کار نبردند.(2)و این کلمه،
اعتماد آن حضرت به قیس را بیان میکند. قیس به سوی کوفه در حرکت بود، در حالی که از تحولات آنجا خبری نداشت تا اینکه به قادسیه رسید و گرفتار حصین بن نمیر گردید و دستگیر شد.(1)
فَأَقْبَلَ قَیسُ بْنُ مُسْهِرٍ الصَّیدَاوِی حَتَّی انْتَهَی إِلَی الْقَادِسِیةِ فَأَخَذَهُ الْحُصَینُ بْنُ نُمَیرٍ وَ بَعَثَ بِهِ إِلَی عُبَیدِاللهِ بْنِ زِیادٍ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 395؛ البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 167؛ ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 168؛ ابن سعد؛ الطبقات الکبری، ج 10، ص 463؛ ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 41 و ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 43.)
او بلافاصله نامۀ امام حسین علیه السلام را بلعید تا به دست عبیدالله و مأموران او نرسد. قیس را نزد عبیدالله آوردند. عبیدالله پرسید: «تو کیستی؟» جواب داد: «من مردی از شیعیان امیرالمؤمنین علی علیه السلام هستم». ابن زیاد پرسید: «چرا نامه را بلعیدی؟» پاسخ داد: «تا به دست تو نرسد». پسر مرجانه پرسید: «نامه از جانب چه کسی و برای چه کسی بود؟» جواب داد: «از جانب حسین علیه السلام برای جمعی در کوفه که نامشان را نمیدانم».(2)آن بزرگوار، علاوه بر آنکه اسرار امام را فاش نکرد، عبیدالله را بسیار غضبناک کرد. او به قیس گفت: «به خدا قسم! رهایت نمیکنم تا اسمهای ذکر شده در نامه را به من بدهی یا بر فراز قصر (منبر) بروی و حسین و پدرش را لعن کنی تا از دستم نجات پیدا کنی؛ در غیر این صورت، تو را قطعه قطعه خواهم کرد».(3)پسر مرجانه در نظر داشت به بهانۀ خلاصی قیس،1) (1)
2) (2) فَأَخْرَجَ الْکِتَابَ وَ مَزَّقَهُ فَلَمَّا حَضَرَ بَینَ یدَی عُبَیدِاللهِ قَالَ: «مَنْ أَنْتَ؟» قَالَ: «رَجُلٌ مِنْ شِیعَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام.» قَالَ: «فَلِمَاذَا مَزَّقْتَ الْکِتَابَ.» قَالَ: «لِئَلَّا تَعْلَمَ مَا فِیهِ.» قَالَ: «مِمَّنِ الْکِتَابُ وَ إِلَی مَنْ؟» قَالَ: «مِنَ الْحُسَینِ علیه السلام إِلَی قَوْمٍ مِنْ أَهْلِ الْکُوفَةِ لَاأَعْرِفُ أَسْمَاءَهُمْ.» (مثیرالأحزان، ابن نما الحلی؛ ص 43.)
3) (3) فغضب ابن زیاد و قال: «والله، لاتفارقنی حتی تدلنی علی هؤلاء القوم المکتوب إلیهم، أو تصعد
از او سوء استفاده کند و از شیفتهترین شیعۀ امام علی و اباعبدالله علیهما السلام بهرۀ تبلیغی علیه صاحبان ولایت ببرد. فرزند مُسَهّر با زیرکی پذیرفت. او به بالای قصر رفته و حمد و سپاس الهی را به جا آورد و چنین گفت: «ای مردم! حسین بن علی علیهما السلام بهترین خلق خداوند و پسر دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در راه است، من فرستاده و حامل پیغام او برای شما هستم و در همین نزدیکی، در منطقۀ حاجز از او جدا شدم، پس او را اجابت کنید». سپس با شجاعت بینظیر، عبیدالله و پدرش زیاد بن ابیه را لعن کرد و علی بن ابیطالب علیه السلام را دعا کرد و به او درود فرستاد.(1)
عبیدالله برای اینکه قتل او نمایشی باشد تا دیگران عبرت بگیرند، دستور داد
1) (1) فَغَضِبَ ابْنُ زِیادٍ قَالَ: «إصْعَدْ فَسُبَّ الْکَذَّابَ ابْنَ الْکَذَّابِ الْحُسَینَ بْنَ عَلِی بْنِ أَبِیطَالِبٍ.» فَصَعِدَ قَیسٌ الْقَصْرَ فَحَمِدَ اللهَ وَ أَثْنَی عَلَیهِ وَ قَالَ: «أَیهَا النَّاسُ إِنَّ هَذَا الْحُسَینُ بْنُ عَلِی علیهما السلام خَیرُ خَلْقِ اللهِ ابْنُ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وَ أَنَا رَسُولُهُ إِلَیکُمْ وَ قَدْ فَارَقْتُهُ الْحَاجِزَ فَأَجِیبُوهُ ثُمَّ لَعَنَ عُبَیدَاللهِ بْنَ زِیادٍ وَ أَبَاهُ وَ اسْتَغْفَرَ لِعَلِی بْنِ أَبِیطَالِبٍ علیه السلام و صَلّیَ عَلَیهِ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 395؛ البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 167؛ ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 168؛ ابن سعد؛ الطبقات الکبری، ج 10، ص 463؛ ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 41 و ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 43.)
او را از بالای بام قصر به پایین پرتاب کنند؛(1)
پسرمرجانه، همچون پدرش نسبت به شیعیان بسیار تندخوی بود و قبل از قیس بن مسهر با مسلم بن عقیل هم چنین کرده بود. عبیدالله، هانی بن عروه را هم دستور داد که برای عبرت مردم و توهین به او در بازار چهارپافروشان گردن بزنند.
بنابراین، او را به بالای قصر برده و با کتفهای بسته به پایین انداختند.(2)استخوانهای او شکسته شد و از درد به خود میپیچید.(3)ص 395؛ المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 71؛ البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 167؛ ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 168؛ ابن سعد؛ الطبقات الکبری، ج 10، ص 463؛ ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 41 و ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 43.)
شخصی به نام عبدالملک بن عمیر با خنجرش سر از بدن او جدا کرد. این عمل او مورد اعتراض تعدادی از ناظران قرار گرفت. ابن عمیر گفت: «دیدم او درد فراوان میکشد، خواستم او را راحت کنم».(4)قیس بن مسهر، پس از خدمت خالصانه به مولایش و چندین مرتبه رفت و برگشت از کوفه به مکه و مدینه و بالعکس بهعنوان سفیر و نامهرسان نهضت خونین حسینی با قتل صبر به شهادت رسید.(5)شهادت او چند روز پس از شهادت مسلم بن عقیل و هانی بن عروه رخ داد.(6)1) (1)
2) (2) وَقَعَ إِلَی الْأَرْضِ مَکْتُوفاً فَتَکَسَّرَتْ عِظَامُهُ. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 71.)
3) (3) فَأَمَرَ عُبَیدُاللهِ أَنْ یرْمَی بِهِ مِنْ فَوْقِ الْقَصْرِ فَرَمَوْا بِهِ فَتَقَطَّع. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5،
4) (4) بَقِی بِهِ رَمَقٌ فَجَاءَ رَجُلٌ یقَالُ لَهُ عَبْدُ الْمَلِکِ بْنُ عُمَیرٍ اللَّخْمِی فَذَبَحَهُ فَقِیلَ لَهُ فِی ذَلِکَ وَ عِیبَ عَلَیهِ فَقَالَ أَرَدْتُ أَنْ أُرِیحَهُ. (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 71.)
5) (5) فقتله صبرا. (لبیب بیضون؛ موسوعة کربلاء، ج 1، ص 574.)
6) (6) زیرا آن دو بزرگوار در روز عرفه به شهادت رسیدند و قیس، یک روز قبل از آن (روز ترویه) با امام حسین علیه السلام از مکه خارج شد.
در منزل عذیب الهجانات، چهار نفر که راهنمای آنان طرماح بن عدی بود، به کاروان امام حسین علیه السلام وارد شدند. حضرت، حوادث کوفه را از آنان پرسید. مُجَمّع بن عبدالله از تزلزل مردم گفت. امام فرمود: «خبری از فرستادۀ من (رسولی) دارید؟» آنان پرسیدند: «فرستادۀ شما کیست؟» امام فرمود: «قیس بن مسهّر صیداوی». آنها دستگیری او و بر فراز منبر رفتن، خبر از آمدن امام دادن، لعن بر یزید و پایین انداخته شدن از بالای قصر و شهادتش را برای امام علیه السلام گفتند. حضرت با شنیدن این قضایا، بیاختیار اشک ریخت و بسیار گریست و آیۀ (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ) را تلاوت فرمود.
سپس عرض کرد: «خداوندا! ما و آنان را در بهشت منزل ده و جایگاه ما و آنها را در جوار رحمت خود قرار بده و از ثواب ذخیرۀ خود و مورد رغبت اولیایت به ما و آنان مرحمت کن».(1)
فانتهوا إلی عذیب الهجانات و إذا سفر أربعة (أی أربعة نفر) قد أقبلوا من الکوفة، قال (الحسین علیه السلام): «أخبرونی، فهل لکم برسولی إلیکم؟» قالوا: «من هو؟» قال: «قیس بن مسهر الصیداوی.» فقالوا: «نعم، اخذه الحصین ابن تمیم فبعث به إلی إبن زیاد، فأمره ابن زیاد أن یلعنک و یلعن أباک، فصلی علیک و علی أبیک، و لعن إبن زیاد و أباه، و دعا إلی نصرتک، و أخبرهم بقدومک، فأمر به إبن زیاد فألقی من طمار القصر.» فترقرقت عینا حسین علیه السلام و لم یملک دمعه، ثم قال: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً) اللهم اجعل لنا و لهم الجنه نزلا، و إجمع بیننا و بینهم فی مستقر من رحمتک، و رغائب مذخور ثوابک.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 405؛ ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 50؛ ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 174 و ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 44.)
سپس امام برخاست و برای اصحاب خود خطبهای خواند و ضمن آن فرمود: «شیعیان ما، ما را خوار و ذلیل کردند». سپس خبر شهادت قیس را به آنان
1) (1)
داد.(1)
فلما بلغ الحسین علیه السلام قتل إبن یقطر خطب فقال: «أیها الناس قد خذلتنا شیعتنا و قتل مسلم و هانئ و قیس بن مسهر.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 398 و البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 169.)
حضرت در طول سفر، برای اولین بار در آن مکان به همراهانش فرمود: «هر کس خواست برود، میتواند برگردد».(2)غیر از اهل بیت امام حسین علیه السلام و چند نفر از کسانی که از مدینه و حجاز او را همراهی کرده بودند، همۀ آنان که گمان میکردند حضرت به هر شهری قدم بگذارد، دور او را خواهند گرفت و با شهادت آخرین فرستادۀ او خلاف آن ثابت شده بود، امام حسین علیه السلام را تنها گذاشتند و رفتند.(3)
1) (1)
2) (2) فمن أراد منکم الإنصراف فلینصرف، لیس علیه منا ذمام. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 398 و البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 169.) طبری در جلد 5، صفحهی 398 و بلاذری در جلد 3، صفحهی 169 از فرستادهی دیگر امام علیه السلام به نام عبدالله بن یقطر نقل کردهاند که شبیه این حوادث برای او هم رخ داده است.
3) (3) فَتَفَرَّقَ النّاسُ عَنهُ تَفَرُّقاً فَأخَذُوا یمِیناً وَ شِمَالاً حَتَّی بَقِی فِی أصحَابِهِ الذِّینَ جَاءُوا مَعَهُ مِنَ المَدِینَةَ، وَ إنَّمَا فَعَلَ ذَلِکَ لِأنّهُ ظَنَّ أنَّمَا إتَّبَعَهُ الأعرَابُ، لِأنَّهُم ظَنُّوا أنَّهُ یأتِی بَلَدَاً قَدِ استَقَامَت لَهُ طَاعَةَ أهلِهِ، فَکَرِهَ أن یسِیرُوا مَعَهُ إلّا وَ هُم یعلَمُونَ عَلَامٌ یقدِمُونَ، وَ قَد عَلِمَ إنَّهُم إذَا بَینَ لَهُم لَم یصحَبهُ إلّا مَن یرِیدُ مُوَاسَاتِهِ وَ المَوتَ مَعَهُ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 399.)
او را از اصحاب خاص حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برشمردهاند.(1)
نافع بن هلال الجملی کان من أصحاب أمیرالمؤمنین علیه السلام. (الحدائق الوردیة فی مناقب الأئمة الزیدیة، ج 1، ص 211.)
از سخنان او با هواداران عثمان در روز عاشورا معلوم میشود که در جمل حضور داشته و از شجاعان آن روز در کنار علی بن ابیطالب علیه السلام بوده است.(2)نافع نیز، مانند سایر اصحاب امام حسین علیه السلام پس از شکست نهضت در کوفه مخفی شد تا در فرصت مناسب خود را به حضرت برساند.(3)او با سختی زیاد خود را در مسیر کربلا به کاروان حسینی رساند و برای آنکه کسی متوجه خروج او نشود، اسب شناخته شدهای به نام «کامل» داشت که همراه خود نیاورد و عمرو بن خالد، از دوستان نافع بن هلال آن را در «عذیب الهجانات» به او رساند.(4)
شب عاشورا وقتی که امام حسین علیه السلام بیعت را از اصحاب برداشت و از آنان خواست که بروند و آنان یک به یک برخاستند و با سخنان خود اعلام حمایت و وفاداری به او کردند، نافع بن هلال برخاست و به امام عرض کرد: «به خدا
1) (1)
2) (2) تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 435 و الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 103.
3) (3) الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 55.
4) (4) . حَتّیَ إنتَهُوا إلی عَذِیبِ الهَجَانَاتِ، فَإذَا هُم بِأربَعَةِ نَفَرٍ قَد أقبَلُوا مِنَ الکُوفَةِ عَلَی رَوَاحِلَهُم، یجَنِّبُونَ فَرَساً لِنَافِعِ بنِ هِلَالٍ یقَالُ لَهُ الکَامِلُ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 404.)
قسم! ما از کشته شدن و ملاقات با پروردگارمان ترسی نداریم و با این بصیرت و نیتی که داریم، همواره دوستان تو را دوست داریم و با دشمنان تو هم دشمنی میکنیم و از نبرد باکی نداریم».(1)
قام هلال بن نافع البجلی فقال و الله ما کرهنا لقاء ربنا و إنا علی نیاتنا و بصائرنا نوالی من والاک و نعادی من عاداک. اللهوف، ابن طاوس، ص 80.
ابن نما در مثیرالأحزان وسید بن طاووس در لهوف نام او را هلال بن نافع خوانده اند أما صحیح آن طبق نقل طبری، نافع بن هلال است.
او با صراحت به امام علیه السلام عرض کرد که ما با شناخت کامل قدم در این راه گذاشتهایم و برای هوس و مادیات دنیا به یاری تو نیامدهایم، بلکه با مقاصد عالی و الهی این کار را انجام دادهایم.او بعد از اسارت و قبل از شهادت به عمر سعد گفت: «قصدم از یاری حسین را خدا میداند».(2)و اینگونه نشان داد که برای مادیات اقدام به این کار نکرده است.
در رجزهای نافع بن هلال، اعتقاد به مکتب علی بن ابیطالب علیه السلام و تبعیت از آن حضرت بهطور واضح مشهود است. او در روز طف فریاد میزد که من بر دین علی هستم. شخصی به نام مزاحم بن حریث به او گفت: «اما من بر دین عثمان هستم». نافع به او خطاب کرد که تو بر دین شیطان هستی و سپس به ابن حُرَیث حمله کرد و او را از پای درآورد.(3)
1) (1)
2) (2) قال: «إن ربی یعلم ما أردت.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 441 و 442؛ ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 71 و ابن کثیر؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 184.)
3) (3) إن نافع بن هلال کان یقاتل یومئذ و هو یقول: «أنا الجملی، أنا علی دین علی.» فخرج إلیه رجل یقال له مزاحم بن حریث، فقال: «أنا علی دین عثمان.» فقال له نافع: «أنت علی دین شیطان.» ثم حمل علیه فقتله. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 435.)
از روزی که کوفیان آب را بر امام حسین علیه السلام و یاران او تحریم کردند، آنان دچار عطش شدید شدند. شبی حضرت اباعبدالله علیه السلام، حضرت عباس علیه السلام را به همراه سی سواره و بیست پیاده از یاران خود که پرچمدار آنان نافع بن هلال بود، برای آوردن آب از شریعه، مأموریت داد. از سوی دیگر، چهارهزار نفر به فرماندهی عمرو بن حجاج زبیدی از طرف عمر بن سعد مأمور بودند تا از رسیدن آب به حرم حسینی جلوگیری کنند. وقتی عمرو بن حجاج، نافع بن هلال را دید، او را شناخت و پرسید: «چرا به اینجا آمدهای؟» نافع گفت: «آمدهایم تا از این آبی که بر ما بستهاید بنوشیم». عمرو پذیرفت که او آب بنوشد. اما نافع گفت: «نه، به خدا قسم! قطرهای از این آب نمینوشم تا حسین علیه السلام و یاران او که سخت تشنه هستند از این آب بنوشند». عمرو گفت: «ما را اینجا گذاشتهاند تا نگذاریم آب به آنان برسد».(1)
لما اشتد علی الحسین و اصحابه العطش دعا العباس بن علی بن ابی طالب أخاه، فبعثه فی ثلاثین فارسا و عشرین راجلا، و بعث معهم بعشرین قربه، فجاءوا حتی دنوا من الماء لیلا و استقدم امامهم باللواء نافع بن هلال الجملی، فقال عمرو بن الحجاج الزبیدی: من الرجل؟ فجیء فقال: ما جاء بک؟ قال: جئنا نشرب من هذا الماء الذی حلأتمونا عنه، قال: فاشرب هنیئا، قال: لا و الله، لا اشرب منه قطره و حسین عطشان و من تری من اصحابه، فطلعوا علیه، فقال: لا سبیل الی سقی هؤلاء، انما وضعنا بهذا المکان لنمنعهم الماء. تاریخ الأمم و الملوک، الطبری ج 5 ص 412.
گفتوگوی آنان به درگیری شدید منجر شد. نافع که تشنگی امام حسین علیه السلام و خانوادۀ او را دیده بود، به همراهانش گفت: «به گفتۀ او اعتناء نکنید و مشکها را پرکنید». سپس خود با کمک عباس بن علی علیه السلام جلوی عمرو و یارانش را گرفت و جنگید تا سایر اصحاب، آب را به حرم امام برسانند.(2)
وقتی عمرو بن قرظۀ انصاری صحابۀ امام حسین علیه السلام به شهادت رسید، علی بن قرظه (برادرش) که در لشکر عمر بن سعد بود با جسارت به امام گفت: «تو برادرم را گمراه کردی و فریب دادی تا کشته شد». حضرت فرمود: «خداوند برادرت را هدایت فرمود و تو را گمراه کرد». ابن قرظه که از این پاسخ امام خشمگین شده بود، گفت: «خدا مرا بکشد، اگر تو را نکشم». پس به سوی امام علیه السلام حمله کرد. نافع بن هلال خود را در مقابل او قرار داد تا به حضرت نزدیک نشود و با ضربهای او را از روی اسب به زمین انداخت و روی سینۀ او نشست. ابن قرظه فریاد زد و از مزدوران کوفی یاری خواست. عدۀ زیادی از کوفیان به نافع حمله کردند و او را نجات دادند.(1)
1) (1) فقتل عمرو بن قرظه بن کعب، و کان مع الحسین علیه السلام، و کان علی اخوه مع عمر بن سعد، فنادی علی بن قریظة: «یا حسین! یا کذاب ابن الکذاب! أضللت أخی و غررته حتی قتله.» قال (الحسین علیه السلام): «إن الله لم یضل أخاک، ولکنه هدی أخاک و أضلک.» قال: «قتلنی الله إن لم أقتلک او أموت دونک.» فحمل علیه، فاعترضه نافع بن هلال المرادی، فطعنه فصرعه، فحمله أصحابه فاستنقذوه، فدووی بعد فبرأ. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 434 و ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 67.)
شجاعت نافع در مقابله با افراد، موجب اعتراض عمرو بن حجاج به آنان شد و فریاد زد: «ای نابخردان! آیا میدانید با چه کسانی میجنگید؟ آنان بهترین سواران کوفه هستند، مردمی که از مرگ نمیهراسند، هیچ کس از شما نباید در مقابل آنان به تنهایی قرار گیرد. آنها افراد کمی هستند و زیاد باقی نمیمانند؛ به خدا قسم! اگر آنان را سنگباران کنید، میتوانید به قتل برسانید».
عمر بن سعد سخن عمرو را شنید و پذیرفت و فرمان داد که هیچ کس حق ندارد با اصحاب حسین جنگ تن به تن کند.(1)
فصاح عمرو ابن الحجاج بالناس: «یا حمقی! أتدرون من تقاتلون! فرسان المصر، قوما مستمیتین، لایبرزن لهم منکم أحد، فإنهم قلیل، و قلما یبقون، والله لو لم ترموهم إلا بالحجارة لقتلتموهم.» فقال عمر بن سعد: «صدقت، الرأی ما رأیت، و إرسل إلی الناس یعزم علیهم إلا یبارز رجل منکم رجلا منهم. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 435 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 103.)
نافع، تیرانداز ماهری بود و نام خود را بر روی پیکانهایش مینوشت تا مقتولین قبل از مرگ و مجروحین بعد از جراحت بدانند چه کسی آنان را از پای درآورده است.(2)روز عاشورا با دستان خضابشده تیر میانداخت. دستان خضابشدۀ او نشاط و آمادگی او را برای شهادت نشان میداد.(3)هرگز در مقابل
1) (1)
2) (2) کان من أصحاب الحسین علیه السلام نافع بن هلال الجملی، و کان قد کتب علی فوق نبله فجعل یرمی بها مسمومة. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 441؛ ابن کثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 184؛ ابن الأثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 71 و البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 197.)
3) (3) جعل یرمیهم بالسهام فلایخطئ و کان خاضبا یده. (الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 24.)
دشمن کوتاه نیامد. وقتی تیرهایش تمام شد، با شمشیر به دشمن حمله کرد.(1)
لم یزل یرمیهم حتی فنیت سهامه، ثم ضرب بیده إلی سیفه. (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 110.)
او با تیراندازی، دوازده نفر از کوفیان را کشت و عدّهای را هم مجروح کرد. سپس دست به شمشیر برد و به دشمن حمله کرد. او در محاصرۀ سربازان عمر بن سعد، هدف سنگها و شمشیرهای آنان قرار گرفت و بازوانش شکست. نفرات شمر بن ذیالجوشن او را اسیر کردند و به نزد عمر بن سعد آوردند. عمر به او گفت: «ای نافع! چه چیزی موجب شد که با خود این چنین کنی؟» نافع جواب داد: «خداوند از ارادۀ من آگاه است». او در حالی که خون از سر و رویش سرازیر بود، گفت: «به خدا قسم! غیر از مجروحان، دوازده نفر از شما را کشتم و ناراحت نیستم و اگر دستانم سالم بود، نمیتوانستید مرا اسیر کنید».
شمر به ابن سعد گفت: «او را بکش». عمر جواب داد: «تو او را آوردهای؛ پس هر تصمیمی داری نسبت به او انجام ده». شمر همانجا شمشیرش را کشید تا او را به شهادت برساند. نافع به او گفت: «اگر تو مسلمان باشی، میدانی در حالی که خون ما بر گردنت باشد، ملاقات با خداوند (مرگ) برای تو بسیار سخت خواهد بود. پس خدا را شکر میکنم که مرگ ما را به دست بدترین خلق خودش قرار داد».
سپس به دست شمر به شهادت رسید.(2)
1) (1)
2) (2) فضرب حتی کسرت عضداه و أخذ أسیرا. فأخذه شمر بن ذیالجوشن و معه أصحاب له یسوقون نافعا حتی أتی به عمر بن سعد، فقال له عمر بن سعد: «ویحک یا نافع! ما حملک علی ما صنعت بنفسک!» قال: «إن ربی یعلم ما أردت.» و الدماء تسیل علی لحیته و هو یقول: «والله لقد قتلت منکم إثنی عشر سوی من جرحت، و ما ألوم نفسی علی الجهد، و لو بقیت لی عضد و ساعد ما أسرتمونی.» فقال له شمر: «أقتله أصلحک الله!» قال: «أنت جئت به، فإن شئت فاقتله.» فانتضی شمر سیفه، فقال له نافع: «أما والله إن لو کنت من المسلمین لعظم علیک أن
(1) او از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله بود(2)
ص 146 و 417 و فضیل بن زبیر الرسان؛ تسمیة من قتل مع الحسین، ص 152.
و همراه پدرش برای یاری رسولخدا صلی الله علیه و آله به مدینهآمدند(3)و در جمع اهل صُفه قرار گرفتند.(4)او و پدرش مرجع برخی از راویان احادیث معرفتی نبی مکرم بودند.(5)
انس از پدرش حارث بن نبیه نقل کرده(6)که روزی رسولخدا صلی الله علیه و آله در حالیکه حسین علیه السلام را در آغوش گرفته بود، به اصحاب خود فرمود: «این پسرم در
1) (1) آیة الله خویی رحمه الله در معجم رجال الحدیث، جلد 3، صفحهی 238 رقم 1551 او را با نام انس بن الحارث ذکر کرده است و در معجم رجال الحدیث، جلد 14، ص 160 رقم 9794 با نام مالک بن انس کاهلی آورده است. در نظر ایشان دو نفر است؛ ولی براساس رجز مشترک که برخی مؤرخین مانند ابن اعثم در الفتوح، ج 5، ص 107؛ ابن شهرآشوب در المناقب، ج 4، ص 102 و ابن نما الحلی در مثیرالاحزان، ص 63 از دو نام متفاوت نقل میکنند، شاید یک نفر باشد.
2) (2) رجال الطوسی، ص 21؛ رجال ابن داود، ص 61؛ الاستیعاب، ج 1، ص 112؛ أسد الغابة، ج 1،
3) (3) الحارث بن نبیه والد أنس بن الحارث. له و لإبنه صحبة. (الإصابة، ج 1، ص 693.)
4) (4) أسد الغابة، ج 1، ص 417.
5) (5) همان.
6) (6) ابن نما الحلی این روایت را در مثیرالاحزان، صفحهی 17 از انس بن ابیسحیم نقل کرده که با توجه به اینکه سایر مدارک از انس بن حارث نقل کردهاند، به نظر میرسد که در نقل ابن نما سبق قلم و خطای نوشتاری شده است.
سرزمین عراق کشته میشود؛ هر کس از شما شاهد قتل او بود، پس باید او را یاری کند».(1)
قال العسقلانی فی الاصابة حدثنی سعید بن عبدالملک الحرّانی عن عطاء بن مسلم عن أشعث بن سحیم عن أبیه عن أنس بن الحرّث الکاهلی قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول: «إنّ إبنی هذا، یعنی الحسین علیه السلام یقتل بأرض یقال لها کربلاء فمن شهد ذلک منکم فلینصره.» قال فخرج أنس بن الحرث إلی کربلاء فقتل بها مع الحسین بن علی علیهما السلام. (الاستیعاب، ج 1، ص 112؛ أسد الغابة، ج 1، ص 146 و 417؛ الاصابة، ج 1، ص 271؛ ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 17؛ ابن أثیر؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 199 و ابن عساکر؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 14، ص 224.)
او در سرزمین عراق، امام حسین علیه السلام را ملاقات کرد و به او عرض کرد: «خداوند نصرت و یاری تو را در دلم برافروخته و پروردگار در مسیر قیام تو شجاع و استوارم کرده است». حضرت به او فرمود: «همراه ما باش که رشد یابی و در دین خداوند محفوظ باشی تا عاقبت تو نیکو باشد». او تا روز عاشورا در کنار امام علیه السلام ماند و در رکاب او به شهادت رسید.(2)
از عریان بن هیثم نخعی نقل شده است که پدر من بادیهنشین بود و خانۀ او در نزدیکی مکانی بود که مدّتها بعد از آن، امام حسین علیه السلام با بنیامیه در آن محل جدال کرد. هرگاه ما برای دیدن پدرم از شهر به بادیه میرفتیم،
1) (1)
2) (2) أنس بن الحرث الکاهلی... سلم علی الحسین علیه السلام و قال: «... الله قد قذف فی قلبی نصرتک و شجعنی علی المسیر معک.» فقال له الحسین علیه السلام: «فاخرج معنا راشدا محفوظا.» (البلاذری؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 175.) بلاذری این روایت را با همراهی عبیدالله بن حر جعفی نقل کرده که چون در مصادر مستند همراهی انس بن حارث را با عبیدالله ذکر نکردهاند و با مدارک مستند همخوان نیست، در اینجا هم نقل نشده است؛ اما قسمت دیگر این روایت از بلاذری که در مصادر متقن شواهدی دارد را نقل کردهایم.
مردی از قبیلۀ بنیاسد(1)
در این روایت نام او ذکر نشده است؛ اما سیاق داستان این روایت با انس بن حارث سازگار است و چون در میان شهدای عاشورا شهیدی بدون نام وجود ندارد، برخی از متأخرین، انس را مربوط به این داستان معرفی کردهاند.
را میدیدیم که در آن موضع سکنی گزیده بود. روزی پدرم از او پرسید: «چرا من تو را همیشه اینجا میبینم؟ در این بیابان بیآب و علف به چه منظور ماندهای؟» مرد اسدی جواب داد: «به من خبر رسیده است که حسین علیه السلام در این مکان به شهادت میرسد؛ من به اینجا آمدهام تا او را ببینم و یاریاش کنم و با او کشته شوم». همانطور هم شد. او در وقت موعود، امام حسین علیه السلام را زیارت و او را همراهی کرد. سپس جان خود را فدای او نمود و به شهادت رسید.بعد از واقعۀ عاشورا و شهادت امام علیه السلام و یارانش، پدرم گفت: «بروید، ببینید که مرد اسدی با حسین علیه السلام به شهادت رسیده است؟» وقتی به معرکه رسیدیم، به دنبال جسد او گشتیم تا اینکه او را غرق در خون و به آرزوی خود رسیده، یافتیم.(2)آری، انس بن حارث، مدّتها قبل از عاشورا در سرزمین کربلا محل شهادت اولیا، به امید ملاقات با سیدالشهدا علیه السلام در انتظار کاروان امام حسین علیه السلام به سر برد تا به آرزوی خود رسید.(3)
1) (1)
2) (2) عن العریان بن هیثم بن الأسود النخعی الکوفی الأعور، قال: کان أبی یتبدّی فینزل قریبا من الموضع الّذی کان فیه معرکة الحسین علیه السلام، فکنّا لانبدو إلّا وجدنا رجلا من بنیأسد هناک، فقال له أبی: «انّی أراک ملازما هذا المکان؟» قال: «بلغنی إنّ حسینا علیه السلام یقتل هاهنا، فأنا أخرج لعلّی أصادفه، فاقتل معه.» فلمّا قتل الحسین علیه السلام، قال أبی: «إنطلقوا ننظر، هل الاسدی فی من قتل؟» و أتینا المعرکة فطوّفنا فإذا الأسدی مقتول. (ابن سعد؛ الطبقات الکبری، ج 10، ص 435 و ابن عساکر؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 14، ص 216.)
3) (3) فخرج أنس بن الحرث إلی کربلاء فقتل بها مع الحسین بن علی علیهما السلام.
او روز عاشورا فریاد میزد و در رجز خود خاندان حضرت علی علیه السلام را پیروان خداوند خوانده و فرزندان حرب و ابوسفیان را پیروان شیطان معرفی میکرد. سپس به دشمن یورش برده و تعدادی از آنان را کشت تا به شهادت رسید.(1)
1) (1) ثُمَّ خَرَجَ أَنَسُ بْنُ الْحَارِثِ الْکَاهِلِی وَ هُوَ یقُولُ: «آلُ عَلِی شِیعَةُ الرَّحْمَنِ، وَ آلُ حَرْبٍ شِیعَةُ الشَّیطَان.» (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 63؛ ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 107 و ابن شهرآشوب؛ المناقب، ج 4، ص 102.)
در میان شهیدان کربلا افرادی بودند که با عنایت و توجّه خاص امام حسین علیه السلام در زمرۀ یاران او قرار گرفتند اینان قبل از ملحق شدن به کاروان حسینی هیچ قصدی در نصرت حضرت اباعبدالله علیه السلام نداشتند؛ زیرا اعتقادی به امامت یا قیام او نداشتند.
اثر اولیۀ این تصرف، آن بود که با شنیدن کمترین استدلال از سوی امام، یکباره از اعتقاد و تفکر باطل خود دست برداشتند. مهمترین و کاملترین برهان، نوری بود که از امام معصوم در قلب خود دیدند. چنان مستبصر (بینا) شدند که گویا سالها در محضر امام علی علیه السلام درس ولایت خواندهاند. بعضی از آنان نیز، با دیدن مظلومیت و غربت فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله منقلب شده و به سوی او جذب شدند.
عشق شدید به حضرت سیدالشهدا علیه السلام و بیتاب در همراهی امام از دیگر آثار این تصرّف بود. حبّ شدید نسبت به سلطان زمین و آسمان حضرت اباعبدالله علیه السلام آنان را با کمترین عمل صالح به عالیترین مراتب شرح صدر رساند.
هرگونه تعلق و محبت به دنیا از دل آنان زایل شد و به شکل تعجبانگیزی از همسر و فرزند، اموال و ثروت و جان خویش دست کشیدند.(1)
لمّا تلا رسول الله صلی الله علیه و آله قوله تعالی: (فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ) (الانعام، آیة
تفاخر و قبیله1) (1)
گرایی در آنان نابود شد. آنچه برای آنان مهم بود، فدا کردن جان خود در راه خدمت به امام علیه السلام بود.
قرآن کریم عنصر ولایت را، تنها شیوه در تربیت اولیای الهی دانسته و اثر این تربیت، وجود جهانبینی ناب در آنهاست که حیات مادی را حجاب میبینند؛ لذا، لقای الهی تنها خواسته و آرزوی آنان است. از این رو، به استقبال مرگ میروند و در رسیدن به آن لحظهشماری میکنند.(1)
در سال 61 زهیر در مراسم ملکوتی حج شرکت داشت و بعد از انجام مناسک، از مکه به کوفه در حرکت بود. بدترین اتفاق در نزد زهیر، روبهرو شدن با حضرت سیدالشهدا علیه السلام بود؛ زیرا علاقه و اعتقادی به خاندان نبوت نداشت و دلیلی نداشت که با همراهی آنان، خود و خانوادهاش را به خطر بیندازد؛ لذا،
1) (1) (إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیاءُ لِلّهِ مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ)؛ «اگر گمان میکنید که شما از میان مردم، ولی خدا هستید و راست میگویید، آرزوی مرگ (ملاقات با خداوند) کنید». (الجمعه، آیة 6).
همواره از مواجهه با امام علیه السلام پرهیز کرد و در طول مسیر، او همیشه یک منزل عقبتر یا جلوتر از کاروان حسینی حرکت میکرد.(1)
کنا مع زهیر بن القین البجلی حین أقبلنا من مکة نسایر الحسین علیه السلام، فلم یکن شیء أبغض إلینا من أن نسایره فی منزل، فإذا سار الحسین علیه السلام تخلف زهیر بن القین، و إذا نزل الحسین علیه السلام تقدم زهیر. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 396.)
یک روز به ناچار با امام علیه السلام در یک منزل قرار گرفت بهطوری که امام و خانوادهاش در گوشهای و زهیر و همراهانش هم در گوشۀ دیگری ساکن شدند. طولی نکشید که فرستادۀ امام علیه السلام رسید و پیغام امام را که از وی خواسته بود به ملاقات امام برود به وی تحویل داد. زهیر که مشغول صرف غذا بود، با شنیدن این خبر چنان مبهوت ماند که توان هیچ حرکتی را نداشت.(2)همسر او گفت: «آیا نمیخواهی به دیدار پسر پیامبر بروی، در حالی که تو را فراخوانده؟ ای کاش نزد او میرفتی و سخنش را میشنیدی و برمیگشتی». زهیر به ناچار برخاست و به ملاقات حضرت رفت و طولی نکشید که با نشاط فراوان از خیمۀ امام علیه السلام خارج شد و امر کرد تا بساط او را در کنار خیام امام علیه السلام قرار دهند.(3)1) (1)
2) (2) حتی نزلنا یومئذ فی منزل لم نجد بدا من أن ننازله فیه، فنزل الحسین علیه السلام فی جانب، و نزلنا فی جانب، فبینا نحن جلوس نتغدی من طعام لنا، إذ أقبل رسول الحسین علیه السلام حتی سلم، ثم دخل فقال: «یا زهیر بن القین! إن أباعبدالله الحسین بن علی علیه السلام بعثنی إلیک لتأتیه.» قال: «فطرح کل إنسان ما فی یده حتی کأننا علی رءوسنا الطیر.» (الطبری؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 396.)
3) (3) دلهم بنت عمرو إمراة زهیر بن القین، قالت، فقلت له: «أیبعث إلیک إبن رسول الله صلی الله علیه و آله ثم لاتأتیه سبحان الله لو أتیته فسمعت من کلامه ثم إنصرفت.» قالت فأتاه زهیر بن القین، فما لبث أن جاء مستبشرا قد أسفر وجهه، قالت فامر بفسطاطه و ثقله و متاعه فقدم، و حمل إلی الحسین علیه السلام. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 396.)
آنگاه به همسرش گفت: «تو آزادی، نزد خانوادۀ خود برگرد؛ زیرا نمیخواهم مشکلات من موجب آزار تو شود. من قصد دارم به یاران حسین علیه السلام ملحق شوم تا خود را فدای او و با جانم از او دفاع کنم».(1)
قال لإمرأته: «أنت طالق فإنی لاأحب أن یصیبک بسببی إلا خیر و قد عزمت علی صحبة الحسین علیه السلام لأفدیه بنفسی و أقیه بروحی.» (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 72 و الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 396.)
همسر زهیر در تأیید و ترغیب او چنین گفت: «خداوند تو را یاری کند و برایت خیر بخواهد. از تو میخواهم در قیامت در حضور جدّ حسین علیه السلام مرا هم یاد کنی تا شفاعتم کند».(2)سپس زهیر خطاب به یارانش گفت: «هر کس خواست میتواند همراهم باشد و اگر نخواست این آخرین دیدار شما با من است».(3)سپس زهیر خاطرۀ معرفتی را که از سلمان فارسی صحابۀ خاص رسول الله صلی الله علیه و آله در فتح «بَلَنجَر» شنیده بود، به یاد آورد و بهعنوان آخرین نکتۀ گفتنی برای همراهانش بیان کرد: «خداوند ما را در جنگ بلنجر (قفقاز) بر دشمن پیروز کرد و غنایم فراوانی نصیب ما شد. سلمان فارسی به ما گفت: «آیا از این پیروزی که خداوند نصیب شما کرده و غنایمی که دست یافتهاید، شاد هستید؟» گفتیم: «آری از پیروزی و غنایم شادیم». او گفت: «هرگاه جوانان آل محمد صلی الله علیه و آله را زیارت کردید، آنها را یاری کنید و در کنارشان بجنگید تا شادی بیشتری نصیبتان شود».(4)بدین ترتیب، یاد این حدیث بعد از دیدار با امام علیه السلام
1) (1)
2) (2) قالت: «کان الله عونا و معینا خار الله لک، أسألک أن تذکرنی فی القیامة عند جدّ الحسین علیه السلام.» (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 73.)
3) (3) ثم قال لأصحابه: «من أحب منکم أن یتبعنی و إلا فإنه آخر العهد.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 396.)
4) (4) إنی سأحدثکم حدیثا إنا غزونا البحر ففتح الله علینا و أصبنا غنائم فقال لنا سلمان الفارسی رحمه الله:
چنان انقلابی در زهیر به وجود آورد که دست از دنیا شست و خطرهای التزام رکاب سیدالشهدا علیه السلام برای او شیرین شد.
بر کسی معلوم نیست که امام حسین علیه السلام به او چه فرمود؛ ولی با آن ملاقات، مسیر زمین تا آسمان و فاصلۀ جهنم تا بهشت را در کوتاهترین زمان ممکن پیمود. به همین دلیل، به او صحابۀ تصرّفی میگوییم؛ زیرا چنین تحولی را فقط در تصرف معصوم میتوان دید.
در منزل «ذیحسم» با نامهای از کوفه به حرّ، اولین مرحلۀ محاصرۀ مزدوران عبیدالله نسبت به کاروان امام علیه السلام شروع شد. او در نامۀ خود به حرّ نوشت: «چرا با حسین به ملایمت رفتار میکنی. از این پس بر او سختگیری کن».(1)پس از شنیدن خبر نامه، امام علیه السلام سخنانی بیان فرمود و اولین سخنرانی زهیر در حمایت از فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله هم در همان روز انجام شد. زهیر، پس از سخنان امام علیه السلام برخاست و خطاب به اصحاب او گفت: «شما صحبت میکنید یا من سخن بگویم؟» آنان که از حضور او بهعنوان نیروی مخلص و تازهوارد امام علیه السلام بسیار شادمان بودند، از او خواستند که صحبت کند.(2)او پس از حمد و
1) (1) فتیاسر (الحر) الحسین علیه السلام حتی وصل إلی عذیب الهجانات. فورد کتاب عبیدالله بن زیاد - لعنه الله - إلی الحر یلومه فی أمر الحسین علیه السلام و یأمره بالتضییق علیه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 403 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 78 و 79.)
2) (2) قام حسین علیه السلام بذی حسم، فحمد الله و أثنی علیه ثم قال: فقام زهیر بن القین البجلی فقال
ثنای الهی به حضرت عرض کرد: «ای فرزند رسولخدا! سخنان تو را شنیدیم. اگر دنیا برای ابدیت هم باقی بود و ما بدون مرگ در آن جاوید میشدیم، همچنان یاری تو و جان دادن در راه تو را بر ماندن در این دنیا ترجیح میدادیم». پس از این گفتار پرشور و عاشقانه، امام علیه السلام نیز او را دعا فرمودند.(1)
امام علیه السلام عنایت خاصی به زهیر داشت و غالباً مسئولیتهای مهمی که بر عهدۀ بزرگان اصحاب، مانند عباس بن علی علیهما السلام و حبیب بن مظاهر بود، به زهیر هم واگذار میکرد.
با ارسال پیامهای پیدرپی و اصرار بر بیعت امام حسین علیه السلام یا فرستادن سر مبارک او به کوفه از جانب عبیدالله، عمر بن سعد را بر آن داشت تا عصر تاسوعا لشکر را آمادۀ نبرد با آن حضرت کند. سر و صدایی در اردوگاه کوفیان برپا شد.
امام حسین علیه السلام بیست نفر را که در میان آنان زهیر و حبیب بن مظاهر هم بودند، به فرماندهی عباس علیه السلام نزد کوفیان فرستاد تا علت جنبوجوش آنان را
1) (1) فحمد الله فأثنی علیه ثم قال: «قد سمعنا. هداک الله یابن رسول الله! مقالتک، والله لو کانت الدنیا لنا باقیه، و کنا فیها مخلدین، إلا أن فراقها فی نصرک و مواساتک، لآثرنا الخروج معک علی الإقامة فیها.» فدعا له الحسین علیه السلام ثم قال له خیرا. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 403 و ابن طاوس؛ اللهوف، ص 78 و 79.)
جویا شود.(1)
فأتاهم العباس علیه السلام، فاستقبلهم فی نحو من عشرین فارسا فیهم زهیر بن القین و حبیب ابن مظاهر، فقال لهم العباس علیه السلام: «ما بدأ لکم و ما تریدون؟» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 416 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 90.)
وقتی عباس علیه السلام پیغام جدید عبیدالله را شنید،(2)خدمت مولایش ابا عبدالله علیه السلام رسید تا کسب تکلیف کند.(3)در این فاصله، حبیب و زهیر به صحبت با کوفیان پرداختند و آنان را نصیحت کردند تا دست از جنگ با امام حسین علیه السلام بردارند.(4)فردی به نام عزرة بن قیس که در سپاه کوفیان بود و سابقۀ اعتقادی زهیر را میدانست، با دیدن او متعجب شد و خطاب به او گفت: «تو از شیعیان اهل بیت علیهم السلام نبودی، آنقدر که ما میدانیم در گذشته معتقد به مظلومیت عثمان بودی و علی را در مظلومیت او مقصّر میدانستی، پس چگونه به یاری فرزندش آمدی؟» زهیر گفت: «جایگاه فعلی من که در کنار فرزند علی علیه السلام هستم، کافی نیست در اثبات اعتقاد من به امامت اهل بیت علیهم السلام. به خدا قسم! من هرگز به حسین علیه السلام نامه ننوشتم و کسی را از جانب خود نفرستادم و هرگز یاری خویش را به او وعده ندادم؛ تقدیر چنین بود که در مسیر برگشت از مکه با او برخورد کنم، با دیدن او نسبتش را با نبی مکرم و سفارشات رسول الله صلی الله علیه و آله دربارۀ او را به یاد آوردم. از سوی دیگر، حملۀ ناجوانمردانۀ دشمنان و گروه شما
1) (1)
2) (2) قَالُوا: «جَاءَ أَمْرُ الْأَمِیرِ أَنْ نَعْرِضَ عَلَیکُمْ أَنْ تَنْزِلُوا عَلَی حُکْمِهِ أَوْ نُنَاجِزَکُم (ننازلکم).» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 416 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 90.)
3) (3) فانصرف العباس علیه السلام راجعا یرکض إلی الحسین علیه السلام یخبره بالخبر. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 416.)
4) (4) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 416.
را دیدم و تصمیم گرفتم که یاریاش کنم تا به خاطر حقی که از خداوند و پیامبر او، با آسیب زدن به حسین علیه السلام از بین بردید، جانم را فدایش کنم».(1)
قال: «یا زهیر! ما کنت عندنا من شیعة أهل هذا البیت، إنما کنت عثمانیا.» قال: «أفلست تستدل بموقفی هذا إنی منهم، أما والله ما کتبت إلیه کتابا قط، و لاأرسلت إلیه رسولا قط، و لاوعدته نصرتی قط، ولکن الطریق جمع بینی و بینه، فلما رأیته ذکرت به رسول الله صلی الله علیه و آله و مکانه منه، و عرفت ما یقدم علیه من عدوه و حزبکم، فرأیت أن أنصره، و أن أکون فی حزبه، و أن أجعل نفسی دون نفسه، حفظا لما ضیعتم من حق الله و حق رسوله صلی الله علیه و آله.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 417.)
زهیر شب عاشورا با جدی شدن خطرها، هیچ تغییر موضعی نداد و در جمع یاران به امام علیه السلام عرض کرد: «ای پسر رسولخدا! دوست دارم هزاران مرتبه کشته شوم و زنده شوم تا با آن، مرگ را از تو و خانوادهات دور کنم».(2)
صبح آن روز، امام حسین علیه السلام فرماندهی جناح راست یاران اندک خود را به زهیر سپرد و او این مسئولیت را به خوبی انجام داد؛ زیرا توانست با جمعیت بسیار کم و به کمک سایر اصحاب تا عصر آن روز، از فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله دفاع کند.(3)
1) (1)
2) (2) قام زهیر بن القین و قال: «والله یابن رسول الله! لوددت أنی قتلت ثم نشرت ألف مرة و أن الله تعالی قد دفع القتل عنک و عن هؤلاء الفتیة من إخوانک و ولدک و أهل بیتک.» (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 93.)
3) (3) فَجَعَلَ زُهَیرَ بْنَ الْقَینِ فِی مَیمَنَةِ أَصْحَابِهِ وَ حَبِیبَ بْنَ مُظَاهِرٍ فِی مَیسَرَةِ أَصْحَابِهِ وَ أَعْطَی رَایتَهُ الْعَبَّاسَ أَخَاه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 422 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 95.)
قبل از شروع کارزار، امام علیه السلام سخنانی ایراد فرمود. شمر برای جلوگیری از نفوذ کلام حضرت، هرزهگویی نمود. زهیر در پاسخ او برآمد. شمر گفت: «تو و مولایت تا ساعاتی دیگر کشته میشوید». زهیر جواب تهدید او را چنین داد: «آیا مرا از مرگ میترسانی؟ به خدا قسم! مرگ همراه او را بیشتر دوست دارم تا ماندن ابدی در کنار شما».(1)
فقال له (زهیر) شمر: «إن الله قاتلک و صاحبک عن ساعة.» قال: «أفبالموت تخوفنی، فوالله للموت معه أحب إلی من الخلد معکم.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 426.)
زهیر پس از گفتوگوی کوتاه بین یکی از سربازان عمر بن سعد به نام عزرة بن قیس و حبیب بن مظاهر، گفت: «ای عزره! چرا به نصیحت خیرخواهان گوش فرا نمیدهی. به کسانی که قصد ریختن خون پاکان را دارند، کمک نکن».(2)
الله قد زکاها و هداها، فاتق الله یا عزرة! فإنی لک من الناصحین، أنشدک الله یا عزرة! أن تکون ممن یعین الضلال علی قتل النفوس الزکیة.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 417.)
از آن جا که زهیر فردی سرشناس بود، دشمنان کوفی تشنۀ خونش بودند تا با قتل او به خاطر عظمت شخصیت و شهرتش، به جوایز بیشتر امیر کوفه دست یابند.(3)زهیر روز عاشورا، تلاش زیادی کرد تا از برافروخته شدن آتش جنگ جلوگیری کند. هدف او در نصیحت مزدوران عبیدالله، حفظ خون مطهر حضرت سیدالشهدا علیه السلام و مرسوم نشدن کشتن فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله توسط امّت و
1) (1)
2) (2) فقال له (حبیب) عزرة بن قیس: «إنک لتزکی نفسک ما استطعت.» فقال له زهیر: «یا عزرة! إن
3) (3) فَبَرَزَ یسَارٌ مَوْلَی زِیادِ بْنِ أَبِیسُفْیانَ وَ بَرَزَ إِلَیهِ عَبْدُاللهِ بْنُ عُمَیرٍ فَقَالَ لَهُ یسَارٌ مَنْ أَنْتَ فَانْتَسَبَ لَهُ فَقَالَ لَسْتُ أَعْرِفُکَ لِیخْرُجْ إِلَی زُهَیرُ بْنُ الْقَینِ أَوْ حَبِیبُ بْنُ مُظَاهِر. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 101 و الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 429.)
نجات دادن قاتلان امام حسین علیه السلام از شقاوت همیشگی بود. او با مهربانی و دلسوزی شروع به نصیحت فریبخوردگان کوفه کرد و شنیدن نصیحت را حق آنان دانست.(1)
إن حقا علی المسلم نصیحة أخیه المسلم، و نحن حتی الان إخوه، و علی دین واحد و ملة واحده، ما لم یقع بیننا و بینکم السیف، و أنتم للنصیحة منا أهل، فإذا وقع السیف إنقطعت العصمة، و کنا أمة و أنتم أمة. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 427.)
سپس گفت: «خداوند ما و شما را به ذریۀ پیامبر آزمایش فرمود تا معلوم شود چگونه عمل میکنیم. ما شما را به یاری فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و شورش علیه عبیدالله دعوت میکنیم».(2)او با آنکه سابقۀ طولانی در تشیع نداشت؛ اما دشمنان شیعه را خوب میشناخت. در ادامه به معرفی آنان پرداخت و گفت: «شما مردم در طول مدت حکومت او و پدرش زیاد بن ابیه، غیر از نابینا شدن چشمها و قطع گردیدن دست و پاها و مثله شدن و آویزان شدن بر درختان توسط آن دو چیزی ندیدید».(3)کوفیان تا مذمت ابن زیاد را از او شنیدند، شروع به فحاشی به زهیر و تملّق عبیدالله کردند و گفتند: «به خدا قسم! دست برنمیداریم تا اینکه حسین و یارانش را بکشیم یا او و اصحابش را دستگیر کرده نزد عبیدالله ببریم».(4)زهیر گفت: «پسر فاطمه علیها السلام سزاوار یاری1) (1)
2) (2) إن الله قد إبتلانا و إیاکم بذریة نبیه محمد صلی الله علیه و آله لینظر ما نحن و أنتم عاملون، إنا ندعوکم إلی نصرهم و خذلان الطاغیة عبیدالله بن زیاد. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 427.)
3) (3) فإنکم لاتدرکون منهما إلا بسوء عمر سلطانهما کله، لیسملان أعینکم، و یقطعان أیدیکم و أرجلکم، و یمثلان بکم، و یرفعانکم علی جذوع النخل، و یقتلان أماثلکم و قراءکم. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 427.)
4) (4) فسبوه، و إثنوا علی عبیدالله بن زیاد، و دعوا له، و قالوا: «والله لانبرح حتی نقتل صاحبک و من معه، او نبعث به و باصحابه إلی الأمیر عبیدالله سلما.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 427.)
شماست تا پسر سمیه».(1)
فقال لهم: «عباد الله! إن ولد فاطمه رضوان الله علیها أحق بالود و النصر من ابن سمیه.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 427.)
او وقتی از به خود آمدن کوفیان مأیوس شد، از آنها خواست تا از ریختن خون امام علیه السلام دست بردارند.(2)سخن که به اینجا رسید، شمر تیری به سویش پرتاب کرده و فریاد زد: «ساکت باش که از سخنانت خسته شدیم». زهیر به معرفی شخصیت واقعی دشمن ادامه داد و گفت: «با تو سخن نمیگویم؛ چون تو حیوانی بیش نیستی؛ به خدا قسم که از کتاب خدا حتی دو آیه را نمیفهمی».(3)فقال له زهیر: «یابن البوال علی عقبیه! ما إیاک اخاطب، إنما أنت بهیمة، والله ما أظنک تحکم من کتاب الله آیتین، فابشر بالخزی یوم القیامة و العذاب الألیم.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 427.)
سپس دوباره به کوفیان رو کرد و با صدای بلند گفت: «مراقب باشید که این مرد توخالی و افرادی چون او، شما را در دینتان فریب ندهند. به خدا سوگند! شفاعت محمد صلی الله علیه و آله شامل قومی که خون فرزندان و خانوادۀ او را بریزد و یاران فرزندش را از دم تیغ بگذراند، نمیشود».(4)ناگاه صدای مردی از اصحاب امام حسین علیه السلام بلند شد و خطاب به زهیر گفت: «حضرت اباعبدالله علیه السلام فرمود که برگرد، به جان خودم سوگند! اگر نصیحت مؤمن آل فرعون بر قومش تأثیر داشت نصیحت تو هم در آنان اثر میکرد».(5)1) (1)
2) (2) فان لم تنصروهم فاعیذکم بالله أن تقتلوهم، فخلوا بین الرجل و بین ابنعمه یزید بن معاویة. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 427.)
3) (3) فرماه شمر بن ذیالجوشن بسهم و قال: «اسکت أسکت الله نامتک، أبرمتنا بکثرة کلامک!»
4) (4) ثم أقبل علی الناس رافعا صوته، فقال: «عباد الله! لایغرنکم من دینکم هذا الجلف الجافی و أشباهه، فوالله لاتنال شفاعة محمد صلی الله علیه و آله قوما هراقوا دماء ذریته و اهل بیته و قتلوا من نصرهم و ذبّ عن حریمهم. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 427.)
5) (5) فناداه رجل فقال له: «إن أباعبدالله یقول لک: أقبل، فلعمری لئن کان مؤمن آل فرعون نصح
زهیر سابقۀ مراوده با اهل بیت علیهم السلام را نداشت و تنها کمتر از چهل روز آخر عمرش را در کنار و سایه به سایۀ امام حسین علیه السلام بود؛ اما در همین مدت کوتاه، تعالی معرفتی و رشد معنوی او، اعتماد حضرت سیدالشهدا علیه السلام را جلب کرد. طوری که حضرت او را از اسرار نهضت مطلع کرد. وقتی کاروان حسینی به سرزمین کربلا رسید، امام حسین علیه السلام به او فرمود: «ای زهیر! این مکان محل شهادت من است و سر مرا شخصی به نام زحر بن قیس به امید گرفتن هدایا نزد یزید خواهد برد؛ اما یزید چیزی به او نخواهد داد».(1)
زهیر تا بعد از نماز ظهر زنده بود.(2)هنگامی که امام حسین علیه السلام در حال نماز بود، دشمن، خود را به او نزدیک کرد. سعید بن عبدالله حنفی از امام علیه السلام دفاع کرد تا او نماز را اقامه کند. در آن هنگام با فشار حملات، زهیر دشمنان را از حضرت دور میکرد و فریاد میزد: «من زهیر بن قین هستم و با شمشیرم از حسین علیه السلام دفاع میکنم». با اتمام نماز به طرف امام آمد و او را در آغوش گرفت و با یقین وافر به او گفت: «امروز جدّ و پدر و برادرت را دیدار خواهی کرد». پس به سوی میدان برگشت و مبارزۀ شجاعانهای نمود. کسی از کوفیان
1) (1) قال الحسین علیه السلام له: «یا زهیر! إعلم أن هاهنا مشهدی و یحمل هذا.» و أشار إلی رأسه «من جسدی زحر بن قیس؛ فیدخل به علی یزید یرجو نواله فلایعطیه شیئا.» (دلائل الإمامة، ص 74.)
2) (2) صَلَّی الْحُسَینُ علیه السلام وَ أَصْحَابُهُ فُرَادَی بِالْإِیمَاءِ وَ قَاتَلَ زُهَیرٌ قِتَالًا شَدِیداً. (ابن نما الحلی؛ مثیرالأحزان، ص 65.)
به تنهایی حریف او نبودند تا اینکه دو نفر به نام کثیر بن عبدالله و مهاجر بن اوس با کمک یکدیگر او را به شهادت رساندند.(1)
صلی بهم الحسین علیه السلام صلاة الخوف، ثم اقتتلوا بعد الظهر فإشتد قتالهم، و وصل إلی الحسین علیه السلام، فاستقدم الحنفی أمامه، فاستهدف لهم یرمونه بالنبل یمینا و شمالا قائما بین یدیه، فما زال یرمی حتی سقط و قاتل زهیر بن القین قتالا شدیدا، و أخذ یقول: «أنا زهیر و أنا ابن القین أذودهم بالسیف عن حسین علیه السلام.» و أخذ یضرب علی منکب حسین علیه السلام (هو یودّعه) و یقول: «أقدم هدیت هادیا مهدیا فالیوم تلقی جدک النبیا و حسنا و المرتضی علیا و ذا الجناحین الفتی الکمیا و اسد الله الشهید الحیا.» فشد علیه کثیر بن عبدالله الشعبی و مهاجر بن أوس فقتلاه. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 441.)
فردای عاشورا، همسرش غلام او را فرستاد تا جسد زهیر را یافته و کفن کند. غلام وقتی به کربلا آمد، چشمش به بدن امام حسین علیه السلام افتاد که به طرز اسفناکی روی زمین افتاده است. پیش خود گفت چگونه صاحب خود را کفن کنم و حسین علیه السلام را رها نمایم. پس امام حسین علیه السلام را کفن کرد و چون دیگر کفنی به همراه نداشت، اربابش را بدون کفن رها کرد و برگشت. همسر زهیر، غلام را به خاطر احترام به جسد حضرت سیدالشهدا علیه السلام تحسین کرد و کفن دیگری برای تجهیز اربابش به او داد. او برگشت و زهیر را کفن کرد.(2)پس از سه روز، بنیاسد او و سایر اصحاب را در مکانی که الآن قبورشان است، دفن کردند.(3)
1) (1)
2) (2) کان زهیر بن القین قد قتل مع الحسین علیه السلام فقالت إمرأته لغلام له یقال له شجرة: «إنطلق فکفن مولاک.» قال فجئت فرأیت حسینا علیه السلام ملقی فقلت: «أکفن مولای و أدع حسینا علیه السلام.» فکفنت حسینا علیه السلام. ثم رجعت. فقلت ذلک لها. فقالت: «أحسنت» و أعطتنی کفنا آخر. و قالت: «إنطلق فکفن مولاک.» ففعلت. (الطبقات الکبری، خامسة 1، ص 485.)
3) (3) الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 455 و المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 114.
روزی که با حکم عبیدالله از کوفه برای مقابله با امام حسین علیه السلام از دارالاماره خارج شد، سه مرتبه از پشت سر صدایی شنید: «ای حرّ! بهشت گوارایت باد». برگشت و پشت سرش را نگاه کرد؛ اما کسی را ندید. چون در اعتقاد، نبرد با امام را شایسته نمیدید، تعجب کرده و با خود گفت: «چگونه جنگ با فرزند پیامبر و بشارت بهشت قابل جمع است؟».(1)
قال الحر: «فلما خرجت من منزلی متوجها نحو الحسین علیه السلام نودیت ثلاثا یا حر! أبشر بالجنة
فالتفت فلم أر أحدا فقلت ثکلت الحر أمه یخرج إلی قتال ابن رسول الله صلی الله علیه و آله و یبشر بالجنة.» (الأمالی للصدوق، ص 154.)
وقتی با لشکرش در ذیحسم به کاروان حسینی رسید با پذیرایی از سوی امام حسین علیه السلام مواجه شد. او بهعنوان دشمن در تعقیب امام بود؛ ولی با اکرام امام علیه السلام کرامت که شأن اهل بیت است با او برخورد شد. حرّ و یارانش در مکانی که آبی وجود نداشت و در حالی که خود و اسبانشان تشنه بودند به امام رسیدند. به دستور حضرت، اصحاب مشکهای آب را به سربازان حرّ دادند.(2)علی بن طعان، عقبماندۀ افراد حرّ بود که امام علیه السلام به او هم توجه داشت و با دست مبارک خود به او آب داد.(3)
1) (1)
2) (2) المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 78.
3) (3) فَقَالَ عَلِی بْنُ الطَّعَّانِ الْمُحَارِبِی: «کُنْتُ مَعَ الْحُرِّ یوْمَئِذٍ فَجِئْتُ فِی آخِرِ مَنْ جَاءَ مِنْ أَصْحَابِهِ فَلَمَّا رَأَی الْحُسَینُ علیه السلام مَا بِی وَ بِفَرَسِی مِنَ الْعَطَشِ قَالَ أَنِخِ الرَّاوِیة.» (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 78.)
او تا قبل از فرمان عبیدالله مبنی بر سختگیری بر امام علیه السلام حرمت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله را داشت(1)
فَلَمْ یزَلِ الْحُرُّ مُوَافِقاً لِلْحُسَینِ علیه السلام. (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 78.)
و گاهی هم رعایت حال خانوادۀ او را کرده و از کاروان حسینی فاصله میگرفت.(2)این روند ادامه داشت تا از طرف عبیدالله در سختگیری او بر سیدالشهدا علیه السلام جاسوس قرار دادند.(3)آنگاه حرّ، فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله را به دستور امیر کوفه در بیابان کربلا متوقف کرد.(4)
صبح روز عاشورا، فریاد امام حسین علیه السلام به استغاثه بلند شد و انقلاب درون جناب حرّ رحمه الله را شعلهورتر کرد.(5)از جدی شدن قصد عمر بن سعد در جنگ با آن حضرت پرسید. وقتی یقین کرد که جنگ سختی در پیش است. خود را بین بهشت و جهنم دید و گفت: «هیچ چیز را بر بهشت ترجیح نمیدهم، اگرچه قطعه قطعه شوم و آتشم بزنند».(6)او به قصد پیوستن به یاران امام حسین علیه السلام
1) (1)
2) (2) کان یسیر بأصحابه فی ناحیة و حسین علیه السلام فی ناحیة اخری. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 404.)
3) (3) أَخَذَهُمُ الْحُرُّ بِالنُّزُولِ فِی ذَلِکَ الْمَکَانِ عَلَی غَیرِ مَاءٍ وَ لَا قَرْیةٍ فَقَالَ لَهُ الْحُسَینُ علیه السلام: «دَعْنَا وَیحَکَ! نَنْزِلْ فِی هَذِهِ الْقَرْیةِ أَوْ هَذِهِ یعْنِی نَینَوَی وَ الْغَاضِرِیةَ أَوْ هَذِهِ یعْنِی شِفْنَةَ.» قَالَ: «لَا وَاللهِ مَا أَسْتَطِیعُ ذَلِکَ هَذَا رَجُلٌ قَدْ بُعِثَ إِلَی عَیناً عَلَی.» (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 84.)
4) (4) فجعجع بالحسین علیه السلام حین یبلغک کتابی، و یقدم علیک رسولی، فلاتنزله إلا بالعراء فی غیر حصن و علی غیر ماء. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 408.)
5) (5) صاح (الحسین علیه السلام) أما من مغیث یغیثنا لوجه الله أما من ذاب یذب عن حرم رسول الله قال فإذا الحر بن یزید قد أقبل إلی عمر بن سعد فقال: «أ مقاتل أنت هذا الرجل؟» قال: «إی والله.» (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 102.)
6) (6) فَقَالَ لَهُ الْحُرُّ: «إِنِّی وَاللهِ أُخَیرُ نَفْسِی بَینَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ فَوَاللهِ لَاأَخْتَارُ عَلَی الْجَنَّةِ شَیئاً وَ لَوْ قُطِّعْتُ وَ حُرِّقْتُ.» (الإرشاد، المفید؛ ج 2، ص 99.)
سوار بر اسب شد و در حالی که دست خود را بر سر گذاشته بود، نزد امام آمد و زیر لب زمزمه میکرد: «خداوندا! به تو پناه میآورم؛ پس توبهام را بپذیر. من دل اولیای تو و فرزندان پیامبر تو را لرزاندم».(1)
ثم ضرب فرسه قاصدا إلی الحسین علیه السلام و یده علی رأسه و هو یقول: «أللهم إلیک أنبت فتب علی فقد أرعبت قلوب أولیائک و أولاد بنت نبیک صلی الله علیه و آله.» (اللهوف، ص 103.)
سپس با شرمندگی فراوان عرض کرد: «فدایت شوم! من کسی هستم که از برگشتن شما به حرم جدّت جلوگیری کردم و سبب شدم تا این مردم، شما را هتک کنند و به قتل برسانند. گمان نمیکردم که اینان با شما چنین کنند. آیا راه توبه برای من باز است؟» امام فرمودند: «آری، نه تنها راه توبه باز است، بلکه خداوند توبۀ تو را پذیرفت. از اسب فرود آی تا لحظاتی با هم باشیم». عرض کرد: «برای آمادگی در دفاع از شما، سواره بمانم بهتر است تا پیاده باشم. چون اول کسی بودم که بر شما خروج کردم، اجاز دهید اولین کشتۀ راه شما باشم تا بتوانم در قیامت با جدّت محمد صلی الله علیه و آله روبهرو شوم».(2)حرّ بعد از توبه به امام حسین علیه السلام عرض کرد: «ما أحدث نفسی باتباعک؛ هرگز با خود نیندیشیده بودم که پیرو تو شوم». و امام فرمود: «لقد أصبت أجرا و خیرا؛ به راه خیر و نیکی هستی».(3)
1) (1)
2) (2) قال للحسین علیه السلام: «جعلت فداک! أنا صاحبک الذی حبسک عن الرجوع و جعجع بک و ما ظننت أن القوم یبلغون منک ما أری و أنا تائب إلی الله تعالی فهل تری لی من توبة؟» فقال الحسین علیه السلام: «نعم، یتوب الله علیک فأنزل.» فقال: «أنا لک فارسا خیر منی لک راجلا و إلی النزول یصیر آخر أمری.» ثم قال: «فإذا کنت أول من خرج علیک فأذن لی أن أکون أول قتیل بین یدیک لعلی أکون ممن یصافح جدک محمدا صلی الله علیه و آله غدا فی القیامة.» (اللهوف، ابن طاوس؛ ص 103 و 104.)
3) (3) لقد أصبت أجراً و خیراً. (الشیخ ابن نما؛ مثیرالأحزان، ص 59.)
وقتی یاران امام حسین علیه السلام توبۀ حرّ بن یزید را دیدند، مانند امامشان گذشتۀ او را فراموش کردند و او را در حلقۀ محبت خود جای دادند. هنگامی که حرّ عازم نبرد شد، زهیر بن قین دیگر صحابۀ تصرفی، او را همراهی کرد و در مبارزۀ با دشمن حمایتش نمود و او را تنها نگذاشت. کوفیان چون توان مقابله با حرّ را نداشتند، دست و پای اسب او را قطع کردند تا کشتن او آسان شود. او پیاده با سواران کوفی در حالی که رجز میخواند، مبارزه کرد.(1)
لم یزل یقاتل حتی عقر فرسه فبقی راجلا، فجعل یقاتل و هو یقول: «إن تنکرونی فأنا ابن الحر، أشجع من ذی لبد هزبر، و لست بالجیاد عند الکر، لکنی الوقاف عند الفر.» ثم لم یزل یقاتل حتی قتل. (ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 102.)
زهیر در کنار حرّ ماند و در سختیهای نبرد، او را کمک کرد تا اینکه پیاده نظامهای کوفه حرّ را به شهادت رساندند.(2)یاران امام حسین علیه السلام بدن بیرمق او را که هنوز زنده بود، بر دوش گرفته و به حضور حضرت آوردند. امام علیه السلام با دست خود خون را از صورت او پاک کرد(3)و فرمود: «آفرین بر تو ای حرّ! تو واقعاً آزادهای؛ آنگونه که در دنیا چنین نامی بر تو هست، در آخرت هم خواهد بود».(4)1) (1)
2) (2) فاخذ الحر یرتجز... فقاتل هو و زهیر بن القین قتالا شدیدا، فکان إذا شد أحدهما، فان إستلحم شد الآخر حتی یخلصه، ففعلا ذلک ساعه ثم إن رجالة شدت علی الحر بن یزید فقتل. (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 440 و 439 و البدایة و النهایة، ابن کثیر؛ ج 8، ص 183.)
3) (3) ثم لم یزل یقاتل حتی قتل، فاحتمله أصحاب الحسین علیه السلام حتی وضعوه بین یدیه و فیه رمق فجعل یمسح وجهه الحسین علیه السلام. (الفتوح، ابن أعثم؛ ج 5، ص 102.)
4) (4) فقال: «بخ بخ یا حر! أنت حر کما سمیت فی الدنیا و الآخرة. (أنت الحر کما سمتک أمک حرّا و أنت الحر فی الدنیا و الآخرة.) (الفتوح، ابن أعثم؛ ج 5، ص 102؛ تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 441 و 440 و الأمالی للصدوق، ص 160.)
او اول شهید نبرد تن به تن بود. عدّهای از پیرمردان از ایوب بن مشرح که اسب حرّ را پی کرده بود، پرسیدند: «آیا تو حرّ را کشتی؟» او گفت: «به خدا قسم! من او را نکشتم؛ بلکه دیگران او را کشتند. چون او از صالحان و شایستگان بارگاه الهی بود، من هرگز دوست نداشتم قاتل او باشم؛ زیرا گناه زخم زدن به پاکان کمتر از گناه قتل آنان است».(1)
إن أیوب بن مشرح الخیوانی کان یقول: «أنا والله عقرت بالحر بن یزید فرسه، حشاته سهما...» فقال له اشیاخ من الحی: «أنت قتلته؟» قال: «لا والله ما أنا قتلته، ولکن قتله غیری و ما أحب أنی قتلته.» فقال له ابوالوداک: «و لم؟» قال: «إنه کان زعموه من الصالحین، فوالله لئن کان ذلک إثما لإن ألقی الله بإثم الجراحة و الموقف أحب الی من أن ألقاه بإثم قتل أحد منهم.» (تاریخ الأمم و الملوک، الطبری؛ ج 5، ص 437.)
یکی از یاران امام علیه السلام در تجلیل از آزادگی حرّ و حمایت او از حضرت سیدالشهدا علیه السلام و مقاومتش در برابر نیزهها و تیرهای دشمن، اشعاری سرود.(2)از جملۀ اصحاب تصرفی، یزید بن زیاد است. از روز چهارم محرم، امام حسین علیه السلام ملاقاتهای متعددی با عمر بن سعد انجام داد و پیشنهادهای مختلفی ارائه کرد تا رویارویی به جنگ منجر نشود. عمر بن سعد با نامه نظرات امام علیه السلام را به اطلاع عبیدالله میرساند؛ اما او نمیپذیرفت. وقتی یزید بن مهاصر دید که شروط حضرت علیه السلام از طرف امیر و فرماندۀ کوفه رد میشود و در مقابل، خواستههای ظالمانۀ خود را مطرح میکنند، به مظلومیت او و خباثت عبیدالله و فرماندهانش پی برد، از آنان جدا شد و به اردوی امام حسین علیه السلام
پیوست(1)
کان یزید بن زیاد بن المهاصر ممّن خرج مع عمر بن سعد إلی الحسین علیه السلام، فلمّا ردّوا الشروط علی
الحسین علیه السلام مال إلیه فقاتل معه حتّی قتل. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 445.)
و در چند روز باقیماندۀ عمر خود در کنار آن حضرت، با تربیت و معارف الهی آشنا شد.او در رجزهای خود با خداوند مناجات کرده و عرض مینمود: «پروردگارا! من به یاری حسین علیه السلام برخاستم و از گروه عمر بن سعد جدا شدم. معتقدم عبیدالله بن زیاد فریبکار است و همۀ آنان به جهنم خواهند رفت».(2)ابوشعثا روز عاشورا، بهعنوان تیراندازی ماهر، شهامتی از خود نشان داد که حضرت سیدالشهدا علیه السلام در طول تیراندازی، همواره او را دعا کرد. میگویند از صد عدد پیکان او فقط پنج عدد آن به خطا رفت. او پنج نفر از کوفیان را کشت.(3)ابوشعثا در اولین حملات دشمن به شهادت رسید.(4)
از شمار یاران تصرفی، حتوف بن حرث و برادرش سعد بن حرث هستند که سالها در میان خوارج، بغض علی علیه السلام و اهل بیتش را در قلب خود تمرین
1) (1)
2) (2) یا رب إنی للحسین ناصر، و لإبن سعد تارک و هاجر، و ابن زیاد خاذل و غادر، و للأعادی مبغض و نافر، و کلهم إلی الجحیم صائر.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 445 و ابن أعثم؛ الفتوح، ج 5، ص 108.)
3) (3) جثأ علی رکبتیه بین یدی الحسین علیه السلام فرمی بمائة سهم ما سقط منها خمسه اسهم، و کان رامیا، فکان کلما رمی قال: «أنا ابن بَهدَلَة، فرسان العَرجَله.» و یقول الحسین علیه السلام: «أللهم سَدِّد رَمیته و اجعل ثوابه الجنة.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 445.)
4) (4) کان فی أول من قتل. (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 445.)
کرده بودند. آنان همراه عمر بن سعد برای مقابله با امام به کربلا آمدند. هر دو برادر روز عاشورا در لشکر کوفه بودند و نبرد کوفیان را با یاران حضرت اباعبدالله علیه السلام میدیدند. مدتی از ظهر عاشورا و نماز امام حسین علیه السلام گذشته بود. از یاران امام فقط دو نفر به نامهای سوید بن عمرو خثعمی و بشیر بن عمرو بن حضرمی باقی مانده بودند. فریاد غربت امام حسین علیه السلام بلند شد: «آیا کسی هست که مرا یاری کند؟ آیا کسی هست که از حرم رسول الله صلی الله علیه و آله دفاع کند؟» زنان و کودکان با شنیدن فریاد استغاثۀ امام شروع به گریه و شیون کردند. در این اثنا آن دو برادر که ضجّۀ حرم نبوی را شنیدند، به یکدیگر گفتند: «ما برای خداوند هستیم و باید حکم او جاری شود؛ این حسین فرزند دختر رسولخدا صلی الله علیه و آله است که یاری میطلبد. روز قیامت امید به شفاعت جدّش داریم، پس چگونه سزاوار است که در برابر چشمان دختران و خواهرانش که بر او زار میزنند به قصد کشتن با او بجنگیم؟ پس کسی (عبیدالله و عمر بن سعد) که معصیت خداوند را میکند، نباید اطاعت شود».
بدین ترتیب، از لشکر کوفه جدا شدند و به یاری امام حسین علیه السلام شتافتند و در حضور او شروع به مبارزه با دشمنانش کردند. جمعی را مجروح و یا به قتل رساندند و به شهادت رسیدند.(1)
سعد بن الحارث، و أخوه الحتوف بن الحارث، و کانا من المحکّمة، فلمّا سعما أصوات النساء و الصبیان من آل رسول الله صلی الله علیه و آله حکما، ثم حملا بأسیافهما، فقاتلا مع الحسین علیه السلام حتی قتلا، و قد أصابا فی أصحاب عمر بن سعد ثلاثة نفر. (الحدائق الوردیة فی مناقب الأئمة الزیدیة، ج 1، ص 211.)
1) (1)
امام باقر علیه السلام فرمودند که وقتی حضرت علی علیه السلام در مسیر صفین، به کربلا وارد شدند، خطاب به اصحاب خود فرمودند: «این مکان محل کارزار و کشته شدن عاشقان و شهیدانی است که شهیدان گذشته و آینده به مقام آنان نمیرسند».(1)
عَنْ أَبِیجَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ علیه السلام قَالَ مَرَّ عَلِی علیه السلام بِکَرْبَلَاءَ فَقَالَ: «لَمَّا مَرَّ بِهِ أَصْحَابُهُ وَ قَدْ إغْرَوْرَقَتْ عَینَاهُ یبْکِی وَ یقُولُ: «هَذَا مُنَاخُ رِکَابِهِمْ وَ هَذَا مُلْقَی رِحَالِهِمْ هَاهُنَا مُرَاقُ دِمَائِهِمْ طُوبَی لَکِ مِنْ تُرْبَةٍ عَلَیهَا تُرَاقُ دِمَاءُ الْأَحِبَّةِ» وَ قَالَ الْبَاقِرُ علیه السلام خَرَجَ عَلِی یسِیرُ بِالنَّاسِ حَتَّی إِذَا کَانَ بِکَرْبَلَاءَ عَلَی مِیلَینِ أَوْ مِیلٍ تَقَدَّمَ بَینَ أَیدِیهِمْ حَتَّی طَافَ بِمَکَانٍ یقَالُ لَهَا الْمقدفان فَقَالَ: «قُتِلَ فِیهَا مِائَتَا نَبِی وَ مِائَتَا سِبْطٍ کُلُّهُمْ شُهَدَاءُ وَ مُنَاخُ رِکَابٍ وَ مَصَارِعُ عُشَّاقٍ شُهَدَاءَ لَایسْبِقُهُمْ مَنْ کَانَ قَبْلَهُمْ وَ لَایلْحَقُهُمْ مَنْ بَعْدَهُم.» (القطب الراوندی؛ الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 183 و بحارالانوار، ج 41، ص 295.)
شیبان بن مخرم هم که از مخالفین حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و معتقد به مظلومیت عثمان بود، گفت که علی مرتضی علیه السلام در مسیر صفین در کربلا توقف داشت، من آنجا حضور داشتم و شنیدم که فرمود: «کسانی در این مکان
1) (1)
به شهادت میرسند که برترین شهدای تاریخ اسلام هستند؛ ولی در زمان رسول الله صلی الله علیه و آله نیستند».(1)
عن شیبان بن مخرم - و کان عثمانیا یبغض علیا علیه السلام - قال رجعنا مع علی علیه السلام إلی صفین فانتهینا
إلی موضع، فقال: «ما سمّی هذا الموضع؟» قلنا: «کربلاء.» قال: «کرب و بلاء.» ثمّ قعد علی دابّته و قال: «یقتل هاهنا قوم أفضل شهداء علی ظهر الأرض لایکون شهداء رسول الله صلی الله علیه و آله...» (الطبقات الکبری، ابن سعد؛ ج 10، ص 430؛ ابن عساکر؛ تاریخ دمشق، ج 14، ص 221 و الخوارزمی؛ مقتل الحسین علیه السلام، ج 1، ص 161.)
رسول الله صلی الله علیه و آله شهدای کربلا را سید و آقای شهیدان امت در روز قیامت نامید.(2)مرگ آنان فقط با شهادت در رکاب امام حسین علیه السلام مقدر شده بود.(3)
امام صادق علیه السلام فرمودند: «شهیدی نیست مگر آنکه آرزو میکند با امام حسین علیه السلام به شهادت میرسید تا با او به بهشت وارد شود».(4)
ربعی بن عبدالله(5)برای زیارت شهدای اسلام از امام صادق علیه السلام دربارۀ قبور آنان در مدینه پرسید. امام صادق علیه السلام فرمود: «بزرگترین شهدا در نزدیکی شما هستند».(6)
1) (1)
2) (2) عن ابن عباس قال: «کنت عند رسول الله صلی الله علیه و آله جالسا... إذ أقبل الحسین فلما رآه بک... تنصره عصابة من المسلمین أولئک سادة شهداء أمتی یوم القیامة. (مثیرالأحزان، ص 22.)
3) (3) عن أبیعبدالله جعفر بن محمد علیه السلام أنه قال: «... قاتل و اقتل و تقتل و أخرج بقوم للشهادة لا شهادة لهم إلا معک.» (الکلینی؛ الکافی، ج 1، ص 279 و الغیبة للنعمانی، ص 52.)
4) (4) عن أبیبصیر عن أبیعبدالله علیه السلام قال: «ما من شهید إلا [إلا و هو یحب لو أن الحسین بن علی حی] و یحب أن یکون مع الحسین علیه السلام حتی یدخلون الجنة معه.» (کامل الزیارات، ص 111.)
5) (5) او مقیم کوفه بود.
6) (6) عن ربعی بن عبدالله بن الجارود، عن ربعی قال: «قلت لأبیعبدالله علیه السلام بالمدینة أین قبور الشهداء؟» فقال: «ألیس أفضل الشهداء عندکم.» (کامل الزیارات، ص 85.)
وقتی که اسرای اهل بیت در مجلس ابن زیاد بودند، عبیدالله - لعنه اللهبرای طعنه زدن به بازماندگان، گفت که خداوند، حضرت علیاکبر علیه السلام را کشت؛ اما امام سجاد علیه السلام قاطعانه فرمود که مردم او را کشتند؛ ولی آن کس که جان او را گرفت، خداوند بود.(1)
فَقَالَ لَهُ عَلِی ع: «قَدْ کَانَ لِی أَخٌ یسَمَّی عَلِیاً قَتَلَهُ النَّاسُ.» فَقَالَ لَهُ ابْنُ زِیادٍ: «بَلِ اللهُ قَتَلَهُ.» فَقَالَ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ علیهما السلام: «اللهُ یتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها.» (المفید؛ الإرشاد، ج 2، ص 116.)
امام صادق علیه السلام فرمود: «روزی امسلمه را دیدند که گریه میکرد. علتش را پرسیدند، جواب داد: «دیروز پسرم حسین علیه السلام کشته شد؛ رسولخدا صلی الله علیه و آله را از هنگام رحلت تا شب گذشته در خواب ندیده بودم. دیشب او را با رنگ پریده و غمگین در خواب دیدم. علت را از ایشان پرسیدم، جواب دادند که دیشب برای حسین علیه السلام و اصحابش قبوری را حفر کردم».(2)
روزی کعب الاحبار در میان جمعی بود که علی علیه السلام را دید و گفت: «مردی از فرزندان این مرد همراه اصحابش کشته میشود و عرق اسبان یارانش خشک نشده، پیامبر صلی الله علیه و آله را ملاقات خواهند کرد». وقتی امام حسن علیه السلام را به او نشان
1) (1)
2) (2) عن الصادق جعفر بن محمد علیه السلام قال: «أصبحت یوما أمسلمة - رحمها الله - تبکی فقیل لها: «مم بکاؤک؟» فقالت: «لقد قتل إبنی الحسین علیه السلام اللیلة و ذلک إننی ما رأیت رسول الله صلی الله علیه و آله منذ قبض إلا اللیلة فرأیته شاحبا کئیبا.» فقلت: «ما لی أراک یا رسول الله! شاحبا کئیبا؟» قال: «ما زلت اللیلة أحفر قبور اللحسین و أصحابه علیهم السلام.» (أمالی المفید، ص 319، م 38، ح 6 و الأمالی للطوسی، ص 90.)
دادند و گفتند که اوست، جواب داد نه؛ اما هنگامی که حسین را به او نشان دادند، گفت آری اوست.(1)
عن عمار الدهنی، قال مر علی علی علیه السلام کعبُ فقال: «إن من ولد هذا الرجل یقتل فی عصابة لایجفّ عرق خیولهم حتی یردوا علی محمد صلی الله علیه و آله.» فمر حسن علیه السلام، فقالوا: «هو هذا یا أباإسحاق؟» قال: «لا.» فمرّ حسین علیه السلام، فقالوا: «هذا هو؟» فقال: «نعم.» (ابن سعد؛ الطبقات الکبری، ج 10، ص 433 و الأمالی للصدوق، ص 140.)
ابن عساکر نقل میکند که روزی ابن عباس از خواب بیدار شد، در حالی که کلمۀ استرجاع (إنا لله و إنا الیه راجعون) را بر زبان جاری کرد. اطرافیانش تصور کردند که او خبر مرگ خود را میدهد. به او گفتند که دور باد، دور باد. ابن عباس گفت: «رسول الله صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم که چراغی آغشته به خون به دست دارد و میفرماید: «آیا نمیدانی که امتم بعد از من چه کرد؟ فرزندم حسین علیه السلام را کشتند و این خون او و یارانش است که برای شکایت به سوی خداوند میبرم».(2)
هرثمة بن ابیمسلم میگوید که همراه علی علیه السلام از صفین برمیگشتیم. او نمازصبح را در کربلا به جا آورد. سپس با دست خود مقداری از خاک آنجا را برداشته و بوییدند؛ آنگاه فرمودند: «ای خاک! تو چقدر خوشبویی. روی تو جمعی محشور میشوند که در قیامت بدون حساب وارد بهشت میشوند».(3)
1) (1)
2) (2) إستیقظ ابن عباس من نومه فاسترجع و قال: «قتل الحسین علیه السلام والله.» فقال له أصحابه: «کلا یابن عباس! کلا.» قال: «رأیت رسول الله صلی الله علیه و آله و معه زجاجة من دم؛ فقال: «ألاتعلم ما صنعت أمتی من بعدی؟ قتلوا إبنی الحسین علیه السلام و هذا دمه و دم أصحابه أرفعها إلی الله عز و جل».» (ابن عساکر؛ تاریخ دمشق، ج 14، ص 237.)
3) (3) عن جرداء بنت سمین عن زوجها هرثمة بن أبیمسلم قال، غزونا مع علی بن أبیطالب علیه السلام
امام حسین علیه السلام قلب عالم امکان است و حیات سایر موجودات به حیات این عضو اساسی نظام خلقت بستگی دارد. کمترین تغییر در حالات مرتبۀ عالی این نظام (امام حسین علیه السلام)، با ابتلا به مصیبت و حزن یا فرح و شادی مراتب پایین، همچون ملائکه،(1)زمین و آسمان،(2)اشیا و اجسام و حیوانات مرتبط است. خدمت اصحاب به امام حسین علیه السلام در روز عاشورا، آنان را در شمار مراتب بالای وجود و تأثیرگذار در مراتب پایین قرار داد؛ از این رو است که با ریختن خون آنان به همراه خون امام مظلوم کربلا، آسمان و زمین بر مصیبتشان گریست.
اساساً خداوند متعال جریان افعال خود را حتی در امور باطنی و ملکوتی، براساس نظام اسباب قرار داده است. قرآن وقتی از نصرت الهی در غزوات پیامبر سخن میگوید، آن را با وساطت ملائکه میخواند؛ اما خداوند نسبت به عناصر کاملاً مقرب الهی، افاضۀ خود را مستقیم و بدون واسطه انجام میدهد. پیامبر صلی الله علیه و آله چون وجه الله و مقرب الهی است، چنین رابطهای با خداوند دارد؛ ولی حذف اسباب در نظام زندگی اصحاب او چنین اقتضائی را نداشت. چون آنان چنین وجاهت الهی را نداشتند؛ لذا، امداد الهی بواسطۀ ملائکه به آنان میرسید. در روز عاشورا اصحاب حضرت سیدالشهدا علیه السلام، بدون دخالت اسباب ملکوتی، متجلی به جلوه و وجه خاص الهی بودند و خداوند با وجه خاص، آنان را یاری کرد. آن روز، امتحان و مصیبتی نصیب امام و یارانش شد که غیر از آنان هیچ موجود آسمانی و زمینی توان حمل و توان وساطت آن را نداشتند و در آن بلا، جلوههای خاص قرب، نصیب یاران امام حسین علیه السلام شد.
غرفۀ ازدی از اصحاب صفه عصر نبوی است و پیامبر او را در برکت معاملاتش دعا کرده بود. او در عصر خلافت علی علیه السلام ساکن کوفه بود. بعد از رسولخدا صلی الله علیه و آله نگاه او نسبت به شخصیت حضرت علی علیه السلام و کلمات او تردیدآمیز و همراه با شک بود.(1)
غرفة الأزدی کان من أصحاب النبی و من أصحاب الصفة - هو معدود فی الکوفیین - و هو الذی دعا له النبی أن یبارک فی صفقته. (أسد الغابة، ج 4، ص 37 و الإصابة، ج 5، ص 245.)
روزی او همراه امام علی علیه السلام در مسیر رود فرات در حرکت بود که متوجه شد امام علیه السلام از مسیر اصلی منحرف شد و توقف کرد. او میگوید: «علی علیه السلام در حالی که ما کنارش بودیم با دست خود اشاره1) (1)
کرد و چنین فرمود: «اینجا محل کوچ آنان به طرف خداوند است، اینجا مکان تاختن اسبان آنها خواهد بود، اینجا محلی است که خون آنان خواهد ریخت؛ جانم به فدای غریبی که در آسمان و زمین یاوری غیر از خود خداوند ندارد». من آن روز کلمات علی علیه السلام را باور نکردم تا روز عاشورا رسید. بعد از آنکه حسین علیه السلام به شهادت رسید، خود را به کربلا رساندم و واقعیت کلمات امیر المؤمنین علیه السلام را درک کردم و افسوس که بسیار دیر شده بود. من به خاطر شک خود استغفار کردم و دانستم که علی بن ابیطالب علیه السلام بهعنوان ولیّ خدا، همواره طبق عهد الهی سخن میگوید».(1)
عن غرفة الأزدی قال: «دخلنی شکّ من شأن علی خرجت معه علی شاطئ الفرات فعدل عن الطریق و وقف، و وقفنا حوله، فقال بیده: «هذا موضع رواحلهم و مناخ رکابهم و مهراق دمائهم، بأبی من لا ناصر له فی الأرض و لا فی السماء إلّا الله.» فلما قتل الحسین خرجت حتّی أتیت المکان الذی قتلوا فیه فإذا هو کما قال ما أخطأ شیئا. فاستغفرت الله ممّا کان منّی من الشکّ، و علمت أنّ علیا رضی الله عنه لم یقدم إلّا بما عهد إلیه فیه.» (أسد الغابة، ج 4، ص 37.)
نام شهدای کربلا در کتب و دیوان آسمانی و ملکوتی مشخص و تعیین شده بود. ثبت در دیوان ملکوت؛ یعنی زمان، تعداد و نحوۀ شهادت همۀ شهدای عاشورا، مورد ارادۀ الهی قرار گرفته بود. این تقدیر الهی در زمان تحقق، بدون هیچ تغییری انجام شد.
گاهی براساس مصالح، بعضی از یاران امام حسین علیه السلام توسط رسولخدا صلی الله علیه و آله به اطرافیان معرفی شد. روزی آن حضرت ضمن بیان علاقۀ خود به عقیل،
1) (1)
خطاب به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود که ای علی! فرزند او در راه محبت فرزند تو کشته میشود.(1)
إن ولده لمقتول فی محبة ولدک.... (الأمالی للصدوق، ص 128.)
یعنی رسول الله صلی الله علیه و آله بهطور آشکار، بیش از پنجاه سال قبل از واقعۀ عاشورا تصریح فرمود که فرزند عقیل (مسلم) در نهضت امام حسین علیه السلام شرکت کرده و کشته میشود.گاهی صحابۀ خاص امیرالمؤمنین علیه السلام که بهرهمند از علم آن بزرگوار بودند، از غیب مقدّر الهی پرده برمیداشتند و نام برخی از اصحاب امام حسین علیه السلام را که در کربلا به شهادت میرسند، بر زبان میآوردند.
روزی در کوفه، میثم تمّار حضور حبیب را در کربلا برای یاری امام حسین علیه السلام و قتل و گرداندن سرش در کوچههای کوفه را برای بعضی از افراد قبیلۀ بنی أسد بیان کرد.(2)
بدین ترتیب، معلوم میشود که اصحاب عاشورا براساس انتشار اخبار غیبی از طریق امیرالمؤمنین علیه السلام در بین خواص کوفه، شناخته شده بودند.
سالها قبل از واقعۀ عاشورا، بین منسوبین اهل بیت علیهم السلام که در جریان بعضی از اخبار سرّی نبوی قرار گرفتند، نام اصحاب عاشورا مشهور و معلوم بود.
از ابن عباس نقل است که همۀ یاوران امام حسین علیه السلام، قبل از شهادت برای ما مشخص بودند و روز عاشورا کسی به آنان اضافه یا از آنها کم نشد.(3)
1) (1)
2) (2) مرّ میثم التمار علی فرس له فاستقبل حبیب بن مظاهر الأسدی عند مجلس بنیأسد، فتحدثا حتی إختلف أعناق فرسیهما، ثم قال حبیب: «لکأنی بشیخ أصلع ضخم البطن یبیع البطیخ عند دار الزرق قد صلب فی حب أهل بیت نبیه علیهم السلام و یبقر بطنه علی الخشبة.» فقال میثم: «و إنی لأعرف رجلا أحمر له ضفیرتان یخرج لینصر إبن نبیه فیقتل و یجال برأسه بالکوفة.» (رجال الکشی، ص 78.)
3) (3) عن ابن عباس قال: «رأیت الحسین علیه السلام قبل أن یتوجه إلی العراق، علی باب الکعبة وکف جبرئیل
محمد بن حنفیه مدعی بود که ما علاوه بر نامهای اصحاب امام علیه السلام، نام پدرانشان را هم میدانستیم.(1)
عبدالله بن عباس میگوید که در آستانۀ خروج امام حسین علیه السلام از مکه به سمت عراق، از او خواستم تا خارج نشود. حضرت در پاسخ به من فرمود: «چگونه مانع میشوی از رفتن من به آنجا؛ در حالی که آن مکان [به خواست خداوند] محل شهادت یاران من است». از امام علیه السلام پرسیدم که این سخن را با چه دلیلی میگویی؟ فرمود: «براساس آن علمی که (از طرف خداوند) به من عطا شده است».(2)
همچنین قبل از خروج امام حسین علیه السلام از مکه، عدهای از بیوفایی و ضعف ارادۀ کوفیان به ایشان خبر دادند و اینکه همواره قلبهای آنان با او، ولی شمشیرهایشان در خدمت دنیایشان و علیه او است. امام علیه السلام در حضور آنان با دست به طرف آسمان اشاره کرد. درهای آسمان باز شد و گروهی از ملائکه که غیر از خداوند، کسی نمیتوانست آنها را شمارش کند، بر زمین فرود آمدند. در آن حال، حضرت سیدالشهدا علیه السلام فرمودند: «اگر مرگ ما نزدیک نبود و اگر اجر و پاداشی که پروردگار برای شهادت ما منظور کرده نبود، با این عدّه
1) (1) قال محمد بن الحنفیة: «إن أصحابه عندنا لمکتوبون بأسمائهم و أسماء آبائهم.» (المناقب، ج 4، ص 53.)
2) (2) عن عبدالله بن عباس قال أتیت الحسین علیه السلام و هو یخرج إلی العراق فقلت له: «یابن رسول الله! لاتخرج.» فقال: «یابن عباس! أما علمت إن منعتنی من هناک فإن مصارع أصحابی هناک.» قلت له: «فأنی لک ذلک؟» قال: «بسرّ سرّه لی و علم أعطیته.» (دلائل الإمامة، ص 74.)
از ملائکه که میبینید با کوفیان میجنگیدم. اما بهطور قطع میدانم که در عراق من و یارانم به خون خود آغشته میشویم و کسی از [مردان] ما زنده نمیماند، مگر فرزندم علی».(1)
عن الأعمش قال قال لی أبومحمد الواقدی و زرارة بن حلح لقینا الحسین علیه السلام قبل أن یخرج إلی العراق بثلاث لیال فأخبرناه بضعف الناس فی الکوفة و أن قلوبهم معه و سیوفهم علیه. فأومأ بیده نحو السماء؛ ففتحت أبواب السماء و نزل من الملائکة عدد لایحصیهم إلا الله و قال: «لو لاتقارب الأشیاء و حبوط الأجر لقاتلتهم بهؤلاء، ولکن أعلم علما أن هناک مصرعی و مصارع أصحابی لاینجو منهم إلا ولدی علی علیه السلام.» (ابن طاوس؛ اللهوف، ص 62 و دلائل الإمامة، ص 182.)
چون امام حسین علیه السلام إشراف و علم به خزائن غیب الهی داشت، قبل از رسیدن به کربلا، گاهی به اقتضای حال، خبر از شهادت افراد خاص و کاملاً مشخص را میداد.
در مسیر کوفه، وقتی که لشکر هزارنفری حرّ در منزل «ذِیحُسَم» به کاروان امام علیه السلام رسید،(2)حرّ به حضرت گفت که به من امر شده وقتی شما را یافتم، از کاروانتان جدا نشوم تا اینکه شما را دستگیر کرده و به کوفه نزد عبیدالله ببرم. امام حسین علیه السلام به او فرمود: «مرگ به تو نزدیکتر از انجام مأموریتت است».(3)
له الحسین علیه السلام: «الموت أدنی إلیک من ذلک.» (الطبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 402.)
آنان با فدا کردن جان خود در راه خدا و ممزوج شدن خونشان با خون سید
الشهدا علیه السلام، از آل محمد محسوب شدند و مقامی والا یافتند. امام صادق علیه السلام با بیان اینکه آیات آخر سورۀ فجر، مربوط به امام حسین علیه السلام و در وصف شخصیت آن بزرگوار است، اصحاب آن حضرت را نیز، همچون مولایشان حسین علیه السلام از مصادیق نفس مطمئنه برشمردند.(1)
قال أبوعبدالله علیه السلام: «إقرءوا سورة الفجر فی فرائضکم و نوافلکم، فإنها سورة الحسین بن علی علیه السلام، و ارغبوا فیها رحمکم الله.» فقال له أبوأسامة و کان حاضر المجلس: «کیف صارت هذه السورة للحسین علیه السلام خاصة؟» فقال: «ألاتسمع إلی قوله تعالی «یا أَیتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیةً مَرْضِیةً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی؟» إنما یعنی الحسین بن علی علیه السلام، فهو ذوالنفس المطمئنة الراضیة المرضیة و أصحابه من آل محمد علیهم السلام الراضون عن الله یوم القیامة و هو راض عنهم و هذه السورة [نزلت] فی الحسین بن علی علیه السلام و شیعته، و شیعة آل محمد خاصة، من أدمن قراءة الفجر کان مع الحسین علیه السلام فی درجته فی الجنة، إن الله عزیز حکیم.» (البرهان فی تفسیر القرآن، ج 5، ص 658.) اگر منظور از «أصحابه من آل محمد صلی الله علیه و آله» آل ابوطالب باشند که ظاهر عبارت چنین مقتضایی را هم دارد، آنگاه فقط شامل بنیهاشم میشود و غیر بنیهاشم از اصحاب امام، فقط مشمول ذیل حدیث میشوند که شیعیان حسین و آل محمد صلی الله علیه و آله را هم از مصادیق نفس مطمئنه و راضی به آنچه خداوند اراده فرموده، قرار داده است.
رجعت بعضی از انبیا، ائمه علیهم السلام و اولیای آنان به دنیا بعد از ارتحال و شهادتشان، از مسلّمات عقاید شیعه و تصریح قرآن کریم و روایات است.(2)
«هر یک از آنها خبر واحد است، ولیکن روایات ائمة اهل بیت علیهم السلام نسبت به اصل رجعت متواتر است؛ به حدی که مخالفین مسئلة رجعت هم از همان صدر اول، این مسئله را از
رجعت آنان، اثر کمال وجودی آنهاست. محدودیتهای برزخ، وجود آنان را احاطه نمیکند. رجعت بعضی از آنان، مدتی پس از مرگ صورت گرفته است؛(1)ولی رجوع اصلی و جمعیشان بعد از ظهور قائم آل محمد صلی الله علیه و آله است.
امام صادق علیه السلام فرمود: «آیۀ (وَ قَضَیْنا إِلی بَنِی إِسْرائِیلَ فِی الْکِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ)2 یعنی: فساد بنیاسراییل روی زمین دو مرتبه با قتل علی و حسن بن علی علیهما السلام مقدّر شد؛ اما جلوگیری از فساد آنان با خروج (رجعت) امام حسین علیه السلام به همراه یاران اوست که در آن حال، بر سر آنان تاجی از طلای سفید خواهد بود».(2)
مَرَّتَینِ...»: «الْکَرَّةَ عَلَیهِمْ خُرُوجُ الْحُسَینِ علیه السلام فِی سَبْعِینَ مِنْ أَصْحَابِهِ عَلَیهِمُ الْبَیضُ الْمُذَهَّبُ لِکُلِّ بَیضَةٍ وَجْهَانِ.» (الکافی، ج 8، ص 206.)
1) (1) برای مطالعهی بیشتر مراجعه شود به: علامه طباطبایی؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج 2، ص 106؛ آیة الله جعفر سبحانی؛ الهیات، جزء 4؛ آیة الله سید محسن خرازی؛ بدایة المعارف الالهیة، ج 2 و آیة الله مکارم شیرازی؛ یکصد و هشتاد پرسش و پاسخ، ص 563.
2) (3) عَنْ أَبِیعَبْدِاللهِ علیه السلام فِی قَوْلِهِ تَعَالَی «وَ قَضَینا إِلی بَنِی إِسْرائِیلَ فِی الْکِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ
مفضل بن عمر به امام صادق علیه السلام عرض کرد: «آیا هفتاد و دو نفر از اصحاب امام حسین علیه السلام با او رجعت میکنند؟» حضرت فرمود: «علاوه بر آنان، دوازدههزار نفر از شیعیان راستین حضرت علی علیه السلام هم، در حالی که عمامۀ سیاه بر سر دارند، با او رجعت میکنند».(1)
فِی بَعْضِ مُؤَلَّفَاتِ أَصْحَابِنَا عَنِ الْحُسَینِ بْنِ حَمْدَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ وَ عَلِی بْنِ عَبْدِاللهِ الْحَسَنِی عَنْ أَبِیشُعَیبٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَیرٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ الْفُرَاتِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُفَضَّلِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَال... قَالَ الْمُفَضَّلُ: «یا مَوْلَای! یا سَیدِی! فَاثْنَانِ وَ سَبْعُونَ رَجُلًا الَّذِینَ قُتِلُوا مَعَ الْحُسَینِ بْنِ عَلِی علیه السلام یظْهَرُونَ مَعَهُمْ؟» قَالَ: «یظْهَرُ مِنْهُمْ أَبُوعَبْدِاللهِ الْحُسَینُ بْنُ عَلِی علیه السلام فِی إثْنَی عَشَرَ أَلْفاً مُؤْمِنِینَ مِنْ شِیعَةِ عَلِی علیه السلام وَ عَلَیهِ عِمَامَةٌ سَوْدَاء. (بحارالأنوار، ج 53، ص 7 و با اندکی تفاوت در الخصیبی؛ الهدایة الکبری، ص 395.) رجعت، از موضوعات غیبیای است که برخی از راویانشان در کتب رجال و نزد مترجمین، متهم به غلوّ میشوند؛ ولی این اتهام آنان ثابت نشده است و برخی از اسطوانههای علم رجال، آن را قبول ندارند. بدین ترتیب، توضیح علامه طباطبایی در «المیزان» در تقویت این روایات قابل دقّت است.
شب عاشورا، امام حسین علیه السلام با کرامت و قدرت امامت، جایگاه بهشتی یاران خود را به آنها نشان داد و پس از آن بود که آنان به مقام رفیع خود در راه خدمت و جاننثاری به حضرت اباعبدالله علیه السلام یقین پیدا کردند.(2)رؤیتی که از جنس رؤیت ابراهیم علیه السلام بود و اطمینان قلبی برایشان حاصل میکرد. کمترین اثر آن رؤیت، یقین اصحاب امام علیه السلام به وعدههای الهی بود. با مکاشفۀ ملکوت
بود که آنان خود را در میان نعمتهای الهی در بهشت دیدند. اشتیاقی که تحمل دردهای خنجر را بر بدن آنان آسان کرد، مولود این مکاشفۀ آسمانی بود.
علی بن الحسین علیهما السلام فرمود: «شبی که فردای آن پدرم به شهادت رسید، به اصحاب خود فرمود: «سیاهی شب را مرکب خود کنید و از اینجا بروید. این مردم مرا میخواهند و اگر مرا بکشند، به دیگری گزندی نمیرسانند. بیعتم را از شما برداشتم». آنان گفتند: «به خدا قسم! ما نمیرویم». فرمود: «اگر اینجا بمانید، فردا کشته میشوید و هیچیک از شما باقی نمیمانید». آنها گفتند: «شکر که با کشته شدن در کنار تو، خدا به ما شرافت میدهد». حضرت آنان را دعا کرد و فرمود: «سرهای خود را سوی آسمان بلند کرده و نگاه کنید». پس آنها تا مدتی غرق در نگاه به جایگاه و خانههای خود در بهشت بودند. پدرم یک به یک، آنان را صدا میکرد و جایگاه مخصوصشان را نشان میداد. با این یقین، اصحاب او فردای آن روز با سینههای خود به استقبال نیزهها و شمشیرها میرفتند تا به منازل خود برسند».(1)
عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِاللهِ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی حَدَّثَنَا الْحُسَینُ بْنُ سَعِیدٍ حَدَّثَنَا النَّضْرُ بْنُ سُوَیدٍ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیدٍ عَنْ أَبِیحَمْزَةَ الثُّمَالِی قَال، قَالَ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ علیه السلام: «کُنْتُ مَعَ أَبِی اللَّیلَةَ الَّتِی قُتِلَ صَبِیحَتَهَا فَقَالَ لِأَصْحَابِهِ: «هَذَا اللَّیلُ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلًا فَإِنَّ الْقَوْمَ إِنَّمَا یرِیدُونَنِی وَ لَوْ قَتَلُونِی لَمْ یلْتَفِتُوا إِلَیکُمْ وَ أَنْتُمْ فِی حِلٍّ وَ سَعَةٍ.» فَقَالُوا: «لَا وَاللهِ لَایکُونُ هَذَا أَبَداً.» قَالَ: «إِنَّکُمْ تُقْتَلُونَ غَداً کَذَلِکَ لَایفْلِتُ مِنْکُمْ رَجُلٌ.» قَالُوا: «الْحَمْدُ لِلهِ الَّذِی شَرَّفَنَا بِالْقَتْلِ مَعَکَ.» ثُمَّ دَعَا وَ قَالَ لَهُم: «إرْفَعُوا رُءُوسَکُمْ وَ انْظُرُوا.» فَجَعَلُوا ینْظُرُونَ إِلَی مَوَاضِعِهِمْ وَ مَنَازِلِهِمْ مِنَ الْجَنَّةِ وَ هُوَ یقُولُ لَهُمْ: «هَذَا مَنْزِلُکَ یا فُلَانُ! وَ هَذَا قَصْرُکَ یا فُلَانُ! وَ هَذِهِ دَرَجَتُکَ یا فُلَانُ!» فَکَانَ الرَّجُلُ یسْتَقْبِلُ الرِّمَاحَ وَ السُّیوفَ بِصَدْرِهِ وَ وَجْهِهِ لِیصِلَ إِلَی مَنْزِلِهِ مِنَ الْجَنَّة.» (القطب الراوندی؛
1) (1)
با درک چنین سعادتی، نشاط عجیبی به اصحاب دست داد و بریر بن خضیر همدانی با عبدالرحمن عبدرب خزرجی، صحابۀ رسولخدا صلی الله علیه و آله شروع به مزاح کرد.
در همان شب وقتی یزید بن حصین، بزرگترین قاری قرآن کوفه از مزاح و خندۀ حبیب بن مظاهر در آن ساعت خطیر پرسید، او جواب داد: «الآن بهترین فرصت برای شادی و سرور است. به خدا قسم! برای در آغوش گرفتن حورالعین در بهشت، فقط باید شمشیرها به سمت ما بیایند».(1)
البته شب عاشورا، آغاز عنایت خاص امام حسین علیه السلام به اصحاب خود و شروع مکاشفات غیبیّۀ آنان بود و این شهود تا هنگام شهادتشان استمرار داشت که توانستند بر آن طاعت و مصیبت عظیم صبر کنند.(2)
1) (1) لَقَدْ مَزَحَ حَبِیبُ بْنُ مُظَاهِرٍ الْأَسَدِی، فَقَالَ لَهُ یزِیدُ بْنُ حُصَینٍ الْهَمْدَانِی وَ کَانَ یقَالُ لَهُ سَیدُ الْقُرَّاءِ: «یا أَخِی! لَیسَ هَذِهِ بِسَاعَةِ ضَحِکٍ.» قَالَک «فَأَی مَوْضِعٍ أَحَقُّ مِنْ هَذَا بِالسُّرُورِ؟ وَاللهِ مَا هُوَ إِلَّا أَنْ تَمِیلَ عَلَینَا هَذِهِ الطَّغَامُ بِسُیوفِهِمْ فَنُعَانِقَ الْحُورَالْعِینَ.» (رجال الکشی، ص 79.)
2) (2) به همین مضمون روایتی از امام رضا علیه السلام در مدارک قدیم و غیرمعروف نقل شده که به لحاظ سند مرسل است؛ ولی مضمون فوق را تأیید میکند. او میفرماید: «هبط علی الحسین علیه السلام ملک و قد شکا إلیه أصحابه العطش؛ فقال: «إنّ الله تعالی یقرئک السلام و یقول هل لک من حاجة؟» فقال الحسین علیه السلام: «هو السلام و من ربّی السلام. قد شکا إلی أصحابی (ما هو أعلم به منّی) من العطش.» فأوحی الله تعالی إلی الملک: «قل للحسین علیه السلام خطّ لهم بإصبعک خلف ظهرک یرووا.» فخطّ الحسین علیه السلام بإصبعه السبابة فجری نهر أبیض من اللبن، و أحلی من العسل، فشرب منه هو و أصحابه، فقال الملک: «یابن رسول الله! تأذن لی أن أشرب منه، فإنّه
پایان عمر، اجلها (منایا)، گرفتاری، حوادث و کیفیت آن [بلایا] از مظاهر ملکوت است که خداوند فهم آن را از قدرت عموم انسانها مگر خواص، خارج کرده است. حضرات معصومین علیهم السلام از موهبت رؤیت همۀ مراتب ملکوت برخوردارند. اولیای آنان هم با تدبیر ائمه علیهم السلام، در بخشی از ملکوت، محظوظ هستند. شهدای کربلا، کسانی بودند که شب عاشورا به لطف امام غریبشان،
از موهبت فهم ملکوت برخوردار شدند. این مکاشفه، تاب و تحمل آنها را در مقابل جراحات وارده بیشتر کرد.
ابوبصیر از امام صادق علیه السلام نقل میکند: «اهل بیت علیهم السلام بعد از امیر المؤمنین علیه السلام از تعلیم و افشای علم منایا (پایان عمرها) و بلایا (گرفتاریها و سختیهای زندگی) امتناع داشتند؛ مگر آنکه گوشهای از آن را حسین بن علی علیهما السلام در کربلا باز کرد». آن حضرت سپس فرمود: «چون زبان اصحاب او بسته بود و آنان اسرار را کتمان میکردند،(1)
کتمان اسرار، ویژگی برخی از اصحاب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و همهی اصحاب امام حسین علیه السلام بود. پس از آن، اصحاب أئمه علیهم السلام در این ویژگی ضعیف عمل کردند و انتظار معصومین علیهم السلام را برآورده نکردند. در نتیجه، از مقامات عالیه و معارف بلند و مشاهدات ملکوتی محروم ماندند؛ زیرا اهل بیت علیهم السلام کسی را نیافتند تا او را تعلیم بدهند.
امام صادق علیه السلام به بعضی از یاران خود فرمودند: «أما والله لو کانت علی أفواهکم أوکیة لحدثت کل إمرئ منکم بما له والله لو وجدت أتقیاء لتکلمت والله المستعان یرید بأتقیاء من یستعمل التقیة؛ اگر دهانهای شما بسته بود و بین شما اهل تقیه میدیدم، همواره سخن میگفتم و خداوند یاریکننده است.» (الغیبة للنعمانی، ص 37.)
امام حسین علیه السلام بلایا و منایا را بر آنها عرضه کرد».(2)رجال این حدیث ثقه هستند و فقط محمد بن سنان متهم به غلو است. بررسیهای رجالی ثابت میکند که نسبت غلو به لحاظ نقل محمد بن سنان از روایات معاجز است که فساد اعتقاد
1) (1)
2) (2) حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَابَصِیرٍ قال قلت لأبی عبدالله علیه السلام: «أصلحک الله! من أین أصاب أصحاب علی ما أصابوا فی علمهم بمنایاهم و بلایاهم؟» فأجابنی شبه المغضب: «مم ذاک إلا منهم!» قلت: «فما یمنعک جعلنی الله فداک؟» قال: «ذلک باب قد أغلق إلا أن الحسین بن علی علیهما السلام فتح منه شیئا یسیرا.» ثم قال أبامحمد: «إن أولئک کانت علی أفواههم أوکیة.» (بصائر الدرجات، ص 261.)
وقتی از امام صادق علیه السلام از استقامت یاران امام حسین علیه السلام در تحمّل شدّت جراحات وارده و جاننثاری آنان سؤال شد، فرمودند که با کنار رفتن پردهها، جایگاه خود را در بهشت دیدند. این رؤیت ملکوتی جان دادن در راه حضرت سیدالشهدا علیه السلام را برای آنان آسان کرد.(1)
جعفر و پدرش محمد بن عماره، در رجال این روایت مجهول هستند و چون محمد بن زکریا الجوهری، امامی و ثقه است و از جعفر بن محمد نقل حدیث کرده، شاهدی بر توثیق جعفر است. این روایت توثیق صدوری دارد.
عالم وجود چنان برای اصحاب قابل دیدن شد که در آستانۀ عالم آخرت، به تدبیر و لطف بندۀ صالح خدا، امام حسین علیه السلام مواهب اخروی به استقبال آنان آمده بودند.(2)
1) (1) جعفر بن محمد میگوید که به امام صادق علیه السلام عرض کردم: «أَخْبِرْنِی عَنْ أَصْحَابِ الْحُسَینِ وَ اقْدَامِهِمْ عَلَی الْمَوْتِ؛ خبر ده مرا درباره یاران امام حسین علیه السلام و [چگونگی] اقدامشان به جنگ.» حضرت فرمود: «إِنَّهُمْ کُشِفَ لَهُمُ الْغِطَاءُ حَتَّی رَأَوْا مَنَازِلَهُمْ مِنَ الْجَنَّةِ فَکَانَ الرَّجُلُ مِنْهُمْ یقْدِمُ عَلَی الْقَتْلِ لِیبَادِرَ إِلَی حَوْرَاءَ یعَانِقُهَا وَ إِلَی مَکَانِهِ مِنَ الْجَنَّةِ؛ پردههای ملکوت برای آنان کنار رفت و خانههای خود را در بهشت دیدند. آنان به سوی شهادت میشتافتند تا به جایگاه خود در بهشت برسند». (علل الشرائع، ج 1، ص 229.)
2) (2) روایتی در تأیید مطلب فوق هست که طبری و شیخ حرّ عاملی نقل کردهاند: عن محمّد بن سنان، عن المفضّل بن عمر قال، قال أبوعبدالله علیه السلام: «لمّا منع الحسین علیه السلام و أصحابه الماء، نادی فیهم: «من کان ظمآن فلیجئ.» فأتاه أصحابه رجلا رجلا فجعل إبهامه فی راحة واحدهم فلم یزل یشرب الرجل بعد الرجل حتّی ارتووا کلّهم، فقال بعضهم لبعض: «والله، لقد شربت شرابا ما شربه أحد من العالمین فی دار الدنیا.» فلمّا قاتلوا الحسین علیه السلام، و کان فی
بیتفاوتی مردم نسبت به ریختن خون اباعبدالله علیه السلام و فراگیر شدن بدعتها و انحرافات در سلطنت بنیامیه، موجب خاموش شدن ایمان در مردم گردید؛ در حالی که عدّۀ بسیار اندکی از مؤمنان واقعی باقی ماندند.
امام صادق علیه السلام فرمود: «پس از شهادت حسین علیه السلام همۀ مردم مرتد شدند؛ مگر سه نفر، ابوخالد کابلی، یحیی بن ام الطویل و جبیر بن مطعم. سپس، کمکم به دین بازگشتند».(1)
1) (1) عن أبیعبدالله علیه السلام قال: «ارتدّ الناس بعد قتل الحسین علیه السلام الا ثلاثة: أبوخالد الکابلی و یحیی بن أمّالطویل و جبیر بن مطعم، ثم ان الناس لحقوا و کثروا.» (رجال الکشی، ص 123 و الاختصاص، ص 20.)
قرآن کریم
اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، شیخ حر عاملی (وفات 1104 ق)؛ نشر اعلمی، بیروت، 1425 قمری، چاپ اوّل.
الاخبار الطوال، ابوحنیفه احمد بن داود الدینوری (وفات 282 ق)؛ تحقیق عبدالمنعم عامر، مراجعه جمال الدین شیال، نشر منشورات الرضی، قم، 1368 شمسی.
الاحتجاج، ابومنصور احمد بن علی طبرسی (قرن ششم)؛ نشر مرتضی، مشهد مقدس، 1403 قمری.
الاختصاص، شیخ مفید (وفات 413 ق)؛ ناشر کنگره شیخ مفید، قم، 1413 قمری، چاپ اوّل.
الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، شیخ مفید (وفات 413 ق)؛ ناشر کنگره شیخ مفید، قم، 1413 قمری، چاپ اوّل.
الاصابة فی تمییز الصحابة، ابن حجر عسقلانی (وفات 852 ق)؛ ناشر دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415 قمری، چاپ اوّل.
اعیان الشیعة، سید محسن امین عاملی (وفات 1377 ق)؛ ناشر دارالتعارف، بیروت، 1403 قمری.
الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، أبو عمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر (م 463)؛ تحقیق علی محمد البجاوی، بیروت، دار الجیل، چاپ اول، 1412 قمری/ 1992 میلادی.
أسد الغابة فی معرفة الصحابة، عز الدین بن الأثیر أبوالحسن علی بن محمد الجزری (م 630)؛ بیروت، دار الفکر، 1409 قمری/ 1989 میلادی.
الالهیات، آیت الله سبحانی (معاصر)؛ ناشر المرکز العالمی للدراسات الاسلامیة، قم، 1412 ق، چاپ سوم.
الامالی، الصدوق (وفات 381 ق)؛ انتشارات کتابخانهی اسلامیه، 1362 هجری شمسی.
الامالی، شیخ مفید (413 ق)؛ انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید، قم، 1413 هجری قمری.
الامالی، شیخ طوسی (460 ق)؛ انتشارات دارالثقافة قم، 1414 هجری قمری.
الامامة و السیاسة المعروف بتاریخ الخلفاء، ابومحمد عبدالله بن مسلم ابن قتیبة الدینوری (وفات 276 ق)؛ تحقیق علی شیری، بیروت، دارالاضواء، چاپ اول، 1410 قمری/ 1990 میلادی.
انساب الاشراف، احمد بن یحیی بلاذری (وفات 279 ق)؛ ناشر دار الفکر، بیروت، 1417 قمری، چاپ اوّل.
بحارالانوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، علامه مجلسی (وفات 1111 ق)؛ ناشر اسلامیه، تهران، 1363 شمسی، چاپ دوم.
بحثی کوتاه درباره علم امام علیه السلام، رضا استادی؛ علامه طباطبایی در بیست مقاله.
بدایة المعارف الالهیة، سید محسن خرازی (معاصر)؛ نشر موسسه النشر الاسلامی، قم، 1417 قمری.
البدایة و النهایة، ابن کثیر دمشقی (وفات 774 ق)؛ ناشر دار الفکر، بیروت، بیتا.
البدء و التاریخ، مطهر بن طاهر المقدسی (وفات 507 ق)؛ بور سعید، ناشر مکتبة الثقافة الدینیة، بیتا.
بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد صلی الله علیهم، محمد بن حسن صفار (وفات 290 ق)؛ ناشر کتابخانهی آیة الله مرعشی نجفی، قم، 1404 قمری، چاپ دوم.
تاریخ الأمم و الملوک، محمد بن جریر طبری (وفات 310 ق)؛ ناشر دار التراث، بیروت، 1387 قمری، چاپ دوم.
تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر (وفات 571 ق)؛ ناشر دار الفکر، بیروت، 1415 قمری، چاپ اوّل.
تذکرة الخواص، سبط بن جوزی (وفات 654 ق)؛ ناشر منشورات الرضی، قم، 1418 قمری، چاپ اوّل.
تسمیة من قتل مع الحسین علیه السلام، فضیل بن زبیر رسان (وفات قرن دوم)؛ ناشر آل البیت، قم، 1406 قمری، چاپ دوم.
تفسیر امام عسکری علیه السلام، انتشارات مدرسه امام مهدی علیه السلام، قم، 1409 هجری قمری.
تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی؛ ناشر دار الکتاب، قم، 1367 شمسی، چاپ چهارم.
جمهرة أنساب العرب، ابن حزم اندلسی (وفات 456 ق)؛ ناشر دار الکتب العلمیه، بیروت، 1418 قمری، چاپ اوّل.
الثاقب فی المناقب، ابن حمزه طوسی (وفات قرن ششم)؛ ناشر انصاریان، قم، 1419 قمری، چاپ سوم.
الحدائق الوردیة فی مناقب الأئمة الزیدیة، حمید بن احمد محلی (653 ق)؛ ناشر مکتبة بدر، صنعا، 1423 ق، چاپ اول.
الخرائج و الجرائح، قطب راوندی (وفات 573 ق)؛ ناشر مدرسة الامام المهدی علیه السلام، قم، 1409 ق، چاپ اوّل.
الخصال، صدوق (وفات 381 ق)؛ انتشارات جامعه مدرسین قم، 1403 هجری قمری.
دلائل الامامة، محمد بن جریر بن رستم طبری (وفات قرن پنجم)؛ ناشر بعثت، قم، 1413 ق، چاپ اوّل.
دیوان المبتدأ و الخبر فی تاریخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذوی الشأن الاکبر، عبدالرحمن بن محمد بن خلدون (وفات 808 ق)؛ تحقیق خلیل شحاده، ناشر دار الفکر، بیروت، چاپ دوم، 1408 قمری/ 1988 میلادی.
رجال ابن داود، ابن داود حلی (وفات 707 ق)؛ ناشر انتشارات دانشگاه تهران، 1383 هجری قمری.
رجال الکشی (اختیار معرفة الرجال)، محمد بن عمر کشی (وفات 350 ق)؛ ناشر دانشگاه مشهد، 1348 شمسی.
رجال النجاشی، احمد بن علی نجاشی (وفات 450 ق)؛ ناشر جامعه مدرسین، قم، 1407 قمرری.
رجال الشیخ الطوسی، (وفات 460)؛ ناشر جامعه مدرسین، 1415 هجری قمری.
شرح نهج البلاغه، ابن أبیالحدید؛ ناشر کتابخانهی آیة الله مرعشی نجفی، قم، 1378-1383 شمسی.
شفاء الصدور فی شرح زیارة العاشوراء، میرزا ابوالفضل ثقفی تهرانی؛ بیتا.
صلح الحسن علیه السلام، شیخ راضی آلیاسین (وفات 1372 ق)؛ ناشر اعلمی، بیروت، 1412 ق، چاپ اوّل.
الطبقات الکبری، ابن سعد کاتب واقدی (وفات 230 ق)؛ ناشر دارالکتب العلمیه، بیروت، 1418 ق، چاپ دوم.
عیون أخبار الرضا علیه السلام، شیخ صدوق (وفات 386 ق)؛ نشر جهان، تهران، 1378 ق، چاپ اوّل.
علل الشرائع، الصدوق (381 ق)؛ انتشارات مکتبة الداوری، قم.
الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، علامه عبدالحسین الامینی (وفات 1349 شمسی) ناشر مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه، قم، 1416 ق، چاپ اوّل.
الغیبة للنعمانی، محمد بن ابراهیم نعمانی (وفات قرن چهارم)؛ نشر صدوق، تهران، 1397 ق، چاپ اوّل.
الغیبة للطوسی، شیخ طوسی (وفات 460 ق)؛ ناشر دارالمعارف الاسلامیة، قم، 1411 ق، چاپ اوّل.
الغارات، ابراهیم بن محمد ثقفی (وفات 283 ق)؛ ناشر دارالکتاب، قم، 1410 ق، چاپ اوّل.
الفتوح، ابن اعثم کوفی (وفات 314 ق)؛ ناشر دارالاضواء، بیروت، 1411 ق، چاپ اوّل.
الفخری فی الآداب السلطانیة و الدول الاسلامیة، محمد بن علی بن طباطبا، المعروف بابن الطقطقی (وفات 709)؛ تحقیق عبدالقادر محمد مایو، بیروت، دارالقلم العربی، چاپ اول، 1418 قمری/ 1997 میلادی.
الفرق الاسلامیة فی بلاد الشام، حسین عطوان؛ انتشارات آستان قدس رضوی.
الکافی، شیخ کلینی (وفات 329 ق)؛ ناشر اسلامیه، تهران، 1362 شمسی، چاپ دوم.
کامل الزیارات، ابن قولویه قمی (وفات 367 ق)؛ ناشر دارالمرتضویه، نجف، 1356 قمری.
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر جزری (وفات 630 ق)؛ ناشر دارالصادر، بیروت، 1385 شمسی.
کشف الغمة فی معرفة الأئمة، محدث اربلی (وفات 692 ق)؛ ناشر رضی، قم، 1421 ق، چاپ اوّل.
کفایة الأثر فی النص علی الأئمة الاثنی عشر، علی بن محمد خزاز (وفات قرن چهارم)؛ ناشر بیدار، قم، 1401 قمری.
لسان العرب، ابن منظور (وفات 711 ق)؛ ناشر دار الصادر، بیروت، 1414 ق، چاپ سوم.
اللهوف علی قتلی الطفوف، سید ابن طاوس (وفات 664 ق)؛ نشر جهان، تهران، 1348 شمسی، چاپ اوّل.
مثیرالاحزان، ابن نما حلی (وفات 841 ق)؛ ناشر مدرسة الامام المهدی علیه السلام، قم، 1406 قمری، چاپ سوم.
مختلف الشیعة، علامه حلی (726 ق)؛ ناشر جامعه مدرسین حوزۀ علمیه قم، 1413 قمری، چاپ دوم.
المحاسن، احمد بن محمد بن خالد برقی (274 یا 280 ق)؛ دارالکتب الاسلامیه، قم، 1371 هجری قمری.
المحبر، ابوجعفر محمد بن حبیب بن امیة الهاشمی البغدادی (وفات 245 ق)؛ تحقیق ایلزه لیختن شتیتر، دارالآفاق الجدیده، بیروت، بیتا.
مروج الذهب و معادن الجوهر، ابوالحسن علی بن الحسین بن علی المسعودی (وفات 346 ق)؛ تحقیق اسعد داغر، دارالهجرة، قم، چاپ دوم، 1409 قمری.
مستدرک الوسائل، میرزا حسین نوری (1320 ق)؛ ناشر آل البیت، بیروت، 1408 قمری.
مطالب السئول فی مناقب آل الرسول، محمد بن طلحة شافعی (وفات 652 ق)؛ ناشر البلاغ، بیروت، 1419 ق، چاپ اوّل.
معانی الاخبار، الصدوق (381 ق)؛ انتشارات جامعه مدرسین قم، 1361 هجری شمسی.
معجم رجال الحدیث، آیة الله العظمی خویی (وفات 1369).
مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی.
مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی (وفات 356 ق)؛ ناشر دارالمعرفه، بیروت.
مقتل سیدالشهدا علیه السلام، گروهی از تاریخ پژوهان: زیر نظر مهدی پیشوایی (معاصر)؛ انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، 1389 شمسی.
مقتل الحسین علیه السلام، موفق بن احمد خوارزمی (وفات 568 ق)؛ ناشر انوار الهدی، قم، 1423 قمری، چاپ دوم.
المناقب، ابن شهر آشوب مازندرانی (وفات 588 ق)؛ نشر علامه، قم، 1379 قمری.
المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ابوالفرج ابن الجوزی (وفات 597 ق)؛ ناشر دارالکتب العلمیه، بیروت، 1412 ق، چاپ اوّل.
موسوعة التاریخ الاسلامی، محمد هادی یوسفی غروی (معاصر)؛ ناشر مجمع اندیشه اسلامی، قم، 1417 قمری، چاپ اوّل.
موسوعة عاشوراء، خلیل زامل عصامی (معاصر)؛ ترجمه جواد محدثی، ناشر دارالرسول الاکرم، بیروت، 1418 قمری، چاپ اوّل.
موسوعة کربلاء، لبیب بیضون (معاصر)؛ ناشر مؤسسه الاعلمی، بیروت، 1427 قمری، چاپ اوّل.
المیزان فی تفسیر القرآن، سید محمد حسین طباطبایی (وفات 1361 ش)؛ ناشر دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزۀ علمیه قم، 1417 قمری، چاپ پنجم.
نهایة الأرب فی فنون الأدب، نویری (وفات 733 ق)؛ ناشر دارالکتب و الوثائق القومیه، قاهره، 1423 قمری، چاپ اوّل.
نوادر المعجزات فی مناقب الأئمة الهداة، محمد بن جریر بن رستم طبری (وفات قرن پنجم)؛ ناشر دلیل ما، قم، 1427 قمری، چاپ اوّل.
نهج البلاغه، سید رضی (وفات 406 ق)؛ نشر هجرت، قم، 1414 قمری، چاپ اوّل.
وقعة صفین، نصر بن مزاحم منقری (وفات 212 ق) ناشر کتابخانهی آیة الله مرعشی نجفی، قم، 1403 قمری، چاپ دوم.
الهدایة الکبری، حسین بن حمدان خصیبی (وفات 334 ق)؛ ناشر البلاغ، بیروت، 1419 قمری.
یکصد و هشتاد پرسش و پاسخ، آیة الله مکارم شیرازی (معاصر)؛ ناشر دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1386 شمسی، چاپ چهارم.
ینابیع المودة لذیالقربی، سلیمان بن ابراهیم قندوزی (وفات 1294 ق)؛ نشر اسوه، قم، 1422 ق، چاپ دوم.