ghaemiyeh.com
سرشناسه:طبسی، نجمالدین، 1334 -
عنوان و نام پديدآور:سفیانی [کتاب]/ نجمالدين طبسی؛ ویراستار ابوالفضل علیدوستابرقویی.
مشخصات نشر:قم: حوزه علمیه قم، مرکز تخصصی مهدویت، 1394.
مشخصات ظاهری:144ص..سم21×14/5 ؛
فروست:سلسله مباحث مهدویت؛ 1.
شابک:60000 ریال: 978-600-94027-7-9
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. 140- 144؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، 255ق -
موضوع:مهدویت -- انتظار
موضوع:سفیانی
شناسه افزوده:حوزه علمیه قم. مرکز تخصصی مهدویت
رده بندی کنگره:BP224/5/ط23س7 1394
رده بندی دیویی:297/462
شماره کتابشناسی ملی:3916268
سفیانی
نجمالدين طبسی
ویراستار ابوالفضل علیدوستابرقویی.
سرشناسه:طبسی، نجمالدین، 1334 -
عنوان و نام پديدآور:سفیانی [کتاب]/ نجمالدين طبسی؛ ویراستار ابوالفضل علیدوستابرقویی.
مشخصات نشر:قم: حوزه علمیه قم، مرکز تخصصی مهدویت، 1394.
مشخصات ظاهری:144ص..سم21×14/5 ؛
فروست:سلسله مباحث مهدویت؛ 1.
شابک:60000 ریال: 978-600-94027-7-9
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. 140- 144؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، 255ق -
موضوع:مهدویت -- انتظار
موضوع:سفیانی
شناسه افزوده:حوزه علمیه قم. مرکز تخصصی مهدویت
رده بندی کنگره:BP224/5/ط23س7 1394
رده بندی دیویی:297/462
شماره کتابشناسی ملی:3916268
«وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ؛ و جز عالمان در آن انديشه نميکنند». (سوره عنکبوت، آيه43).
دانش پاية درک و فهم معارف وحياني است و بدون آن به طور قطع، خطا و خلط حق و باطل پيش خواهد آمد. از اينرو در آيات نوراني قرآن و روايات اهلبيت علیهم السلام تأکيدات بيهمانندي درباره علم، عالم و تکيه بر آنها صورت گرفته است. «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ؛ دنباله رو آنچه بدان علم نداري مباش». ( سوره الإسراء، آيه36).
اهميت اين اصل اساسي و غير قابل اغماض در برخي از مباحث که به دلايل مختلف دستخوش تحريفات و اشتباهات شده است فزونتر ميگردد.
هنوز چند سالي از بعثت پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله نگذشته بود که فرمود: «... قد کثرت علي الکذابه...؛ ... فراوان به من نسبت دروغ دادهاند ...». (احتجاج طبرسي، ج2، ص477).
و امام صادق علیه السلام حدود يکصد سال بعد فرمود: «مغيرةبن سعيد - لعنهالله - دسَّ في کتب اصحاب ابي احاديثٌ لم يحدِّث بها ابي؛ مغيرةبن سعيد که خدا او را لعنت کند به صورت پنهاني در کتابهاي ياران پدرم احاديثي را گنجاند که او بيان نکرده بود». (اختيار معرفةالرجال، طوسي، ج2، ص489).
موضوع مهدويت و منجي آخرالزمان به دلايل مختلف بيش از موضوعات ديگر دستخوش اين دگرگونيها شده است؛ نفوذ اسرائيليات، دستبرد تحريفگران، خطاهاي استنساخ کنندگان و برداشتهاي ناصواب بخشي از اين عوامل هستند.بر خلاف احاديث فقهي که با تلاش فقها در اعصار مختلف مورد بحث و مداقه قرار گرفته و تا حدود زيادي مرزهاي احاديث قابل استناد آن مشخص شده و از جهات مختلف سند و دلالت منقّح گرديده، در احاديث مربوط به معارف مهدويت اين کار به نحو شايسته صورت نپذيرفته است.
مرکز تخصصي مهدويت حوزه علميه قم - بنا به وظيفه و رسالت خود- تحقق اين مهم را با راهاندازي رشته تخصصي مهدويت و نيز ارائه درس خارج مهدويت توسط استاد معظم حضرت آيتالله نجمالدين طبسي دنبال کرده و به توفيق الهي گامهايي در اين مسير برداشته است.
سلسله مباحث مهدويت که پيش روي شماست حاصل اين مباحث است که به ياري خداوند در موضوعات مختلف و مورد نياز معارف مهدوي سلسلهوار عرضه خواهد شد.
حوزه علميّه قم
مرکز تخصصی مهدويت
انتشارات
فصل اوّل: ریشه، نسب و حتمیت سفیانی..... 13
واقعيت داشتن سفياني....... 14
نسب سفياني....... 15
علامت و حتميت سفياني... 35
دسته اول..... 35
دسته دوم..... 40
دسته سوم.... 41
بررسي سند......... 42
بررسي چند روايت ديگر..... 43
روايت اول کافي در مورد سفياني..... 43
بررسي سندي...... 45
بررسي متن روايت...... 46
روايت دوم کافي در مورد سفياني..... 47
بيان مرحوم مجلسي ذيل روايت...... 49
روايت سوم کافي در مورد سفياني.... 50
شخصيت شناسي سدير صيرفي....... 51
روايت چهارم کافي در مورد سفياني........ 52
بيان مرحوم مجلسي ذيل اين روايت....... 53
بيان مرحوم مازندراني درشرح روايت....... 54
نکته اول...... 55
نکته دوم...... 55
نکته سوم..... 55
نکته چهارم......... 56
نکته پنجم.... 56
نکته ششم.... 57
روايت پنجم........ 57
بيان مرحوم مازندراني در مورد اين روايت...... 59
روايت ششم........ 59
بيان مرحوم مجلسي... 60
روايت هفتم......... 62
ديدگاههاي مرحوم مجلسي در ذيل اين روايت...... 63
روايت هشتم....... 65
روايات نهم... 65
روايت دهم... 66
روايت يازدهم...... 66
بدا در سفياني...... 67
بيان علامه مجلسي در توجيه روايت امام جواد علیه السلام ...... 68
فصل دوّم: خروج، حکومت و هلاکت سفیانی...... 71
زمان خروج و حکومت سفياني......... 72
روايت اول.... 72
بررسي دلالي....... 73
روايت دوم.... 74
بررسي سند......... 74
شخصيت ابن فضال... 75
بررسي دلالت...... 76
روايت سوم... 76
بررسي سند......... 77
بررسي دلالت...... 77
روايت پنجم........ 79
خلاصه بحث....... 80
روايت ششم........ 80
بررسي سند......... 81
بررسي دلالت...... 82
روايت هفتم......... 82
روايت هشتم....... 83
طرز هلاکت و مردن سفياني..... 84
فصل سوّم: بررسی چند نکته مهم........ 87
نکته اول: حدود شام... 88
نکته دوم: شيصباني.... 88
نکته سوم: وحدت يا تعدد سفياني..... 89
روايات دال بر متعدد بودن سفياني... 90
قيام چند سفياني در طول تاريخ........ 94
ارزيابي کتاب سليلي......... 100
تحقيقي درباره عمروبنشمر..... 101
نتيجه گيري....... 103
سفياني از اختصاصات شيعه است يا فريقين؟........ 103
بيان مرحوم صدر در اختصاص روايات سفياني به منابع شيعي.... 103
روايت اول... 104
روايت دوم... 105
روايت سوم......... 105
نکته چهارم: سفياني و دجال.... 106
تفاوت هاي سفياني و دجال..... 108
نکته پنجم: سفياني و خسف بيدا..... 109
روايتي ديگر....... 111
روايت سوم......... 113
نکته ششم: دولت عباسيان...... 114
نکته هفتم: سفياني و شيصباني....... 116
روايت اول... 116
بررسي سندي..... 117
اما بحث دلالي... 119
روايت دوم... 119
روايت سوم......... 120
شيصباني کيست؟...... 121
روايت ابي حمزه ثمالي...... 122
شيصبان و بني شيصبان... 123
خطبه اللؤلؤيه (درتطبيق بني شيصبان بر بني العباس)........ 123
روايت لؤلؤيه....... 125
روايت عليبنمهزيار......... 127
دو نكته....... 130
نتيجه كلام تا اينجا......... 132
تحقيقي درباره احمدبنهويزه... 132
اما ابراهيمبناسحاق نهاوندي......... 134
در معناي متهوم يا متهما في دينه... 134
نتيجه بحث........ 137
نکته هشتم: نزول عيسي علیه السلام ......... 137
بررسي سندي....... 139
مطلب در خصوص يکي از علامات ظهورامام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف يعني، «جريان سفياني» است. در بررسي اين جريان، سوالات زير مطرح ميشود:
سفياني كيست؟ شخص است يا جريان؟ اگر شخص است، نام او چيست؟ آيا همان طور که گفته اند نام او "عثمانبنعنبسه" است، يا اسم هاي ديگري هم دارد؟ سفياني از نسل چه کسي است؟ از نسل ابوسفيان و از اموي هااست؟ و يا نظر به عملکرد و جناياتي که سفياني، انجام ميدهد، ادامه دهنده جنايات آل ابي سفيان است، که در اين صورت سفياني «جريان» است. خروج سفياني از کجا است؟ آيا از شام (اردن، سوريه، فلسطين و لبنان) است، يا محل استقرار او شام بوده؛ ولي حرکتش از روم و با پشتيباني روم است؟ (روم شايد به معناي اروپاي فعلي باشد). آيا خروج سفياني از علامات حتمي ظهور امام زمان است، يا از علائم غير حتمي؟ گستره فعاليت و جنايات سفياني کجاست؟ (آيا حوزه فعاليت او مثل دجال، فراگير و عالمگير است، يا محدوده خاص جغرافيايي (شام، عراق، حجاز و بخشي از جنوب ايران) را در بر ميگيرد؟ ماموريت و هدف سفياني چيست و با چه کسي در گير ميشود؟ با همه مسلمين و يا با طايفه خاصي از مسلمانان (اهل بيت پيامبر و پيروان خاندان رسول خداکه همان شيعيان هستند) مشکل دارد؟ عاقبت و سرنوشت سفياني چه ميشود؟ در يك مصاف و جنگ، کشته ميشود، يا بر اثر خسف زمين، او و سپاهيانش از بين ميروند؟ يا به دست امام عصر اعدام مي شود؟
بحث سفياني، بحث گستردهاي است که روايات آن هم از حداستفاضه گذشته است. روايات کثيري راجع به سفياني از فريقين وجود دارند که به خصوصيات او هم پرداختهاند، مثل اين که، شخصي است از نسل ابوسفيان که در شام و با حمايت اروپا فعاليت داشته؛ ضمن اين که فاصله وقت خروج او تا ظهور امام زمان بيان شده است: نُه ماه يا يک سال و يا يك سال و نيم و... . در روايات به اجمال يا تفصيل به اين مباحث پرداخته شده است.
مطالب اين کتاب بخشي از سلسله درسهاي خارج مهدويت است که از سال 88 ه- ش در حوزه مقدسه قم آغاز گرديد و اين دروس پس از پيادهسازي به نظر
اينجانب رسيد و ملاحظات و نکات ضروري در آن اعمال گرديد تا براي استفاده در اختيار عموم قرار گيرد، البته بخشهاي ديگر نيز پياده شده و از نظر اينجانب گذشته، به اميد اينکه در اسرع وقت چاپ و نشر گردد. انشاءا...
در خاتمه از مسئول محترم مرکز تخصصي مهدويت و تمامي واحدهائي که زمينه نشر آنرا فراهم کردند کمال تشکر را دارم و همچنين از زحمات و تلاش فرزند عزيزم جناب ثقةالاسلام بلقانآبادي هم سپاسگزارم.
قم مقدس
مؤسسه ولاء صديقه کبري
نجم الدين طبسي
بعضي افراد که جريانهاي تاريخي را نقل ميکنند، قائلند اصل جريان سفياني در روايات و موعود بودن او دروغ و از جعليات امويين، جهت ايجاد موقعيت و پايگاهي براي خودشان است. اين حرف را امثال مقريزي در خطط گفته است. ما در بحث «وحدت يا تعدد سفياني» به کلام او اشاره ميکنيم؛ ولي اين ادعا صحيح نيست و نميتوان گفت روايات سفياني از جعليات امويين است؛ بلکه روايات سفياني از متواترات است و عجيبتر اين که روايات سفياني را دشمنان سفياني، قبل از نقل روايات از طرف طرفداران او، نقل کردهاند. البته روايات سفياني در مورد تعدد سفياني و خصوصا در جايي که سفياني را مدح کند؛ بعيد نيست از جعليات بني اميه باشد؛ کما اين که رواياتي که وجود سفياني را نفي ميکند، ميتواند از جعليات امويين باشد تا به اين وسيله از بعضي حرکات و برخوردهاي زشت سفياني بيزاري بجويند و يا از مقولات بني عباس باشد تا خود را از اين قيامها رهايي ببخشند و در برخورد با آنان و قلع و قمع آنان از اوآزاد تر باشند. بنابراين، رواياتي که ما از اهل بيت در مورد سفياني داريم، متعدد و صراحت در سفياني است که مفاد آنها نيز گوياي حتميت سفياني است. پس، اسانيد روايات در اين مورد مشکلي ندارند؛ بلکه اگر اسناد مشکل هم داشته باشند؛چون بحث سفياني متواتر است، به بررسي سندي نسبت به اصل سفياني نياز نمي باشد. ما ابتدا در مورد نسب و هويت سفياني مطالبي را بيان مي کنيم. سپس به بررسي روايات علامت بودن سفياني و برخي ويژگي هاي او مي پردازيم:
از روايات استفاده مي شود، سفياني از نسل ابوسفيان و اميه مي باشد. البته اينان نيز واقعاً عرب و از قريش نيستند، بلکه به عبد مناف و قريش ملحق شده اند. براي روشن شدن حقيقت امر، بايد چند امر بررسي شود:
بررسي روايت گوياي اين نکته است که سفياني از نسل ابوسفيان و ادامه دهنده راه اوست. اين مطلب را مي توان با توجه به نکات زير امري ثابت شده دانست:
از مرحوم شيخ طوسي، از بشربن غالب (بشر و بشير دو برادر هستند که دعاي عرفه را از امام حسين علیه السلام نقل ميکنند) روايتي نقل شده است که البته روايت به معصوم علیه السلام منتهي نمي شود:
عنه، عن أبي النصر إسماعيلبنعبداللهبنميمونبنعبد الحميدبنأبي الرجال العجلي قال: حدثنا محمدبنعبدالرحمانبنأبي ليلي قال: حدثنا جعفربنسعد الكاهلي، عن الأعمش، عن بشربنغالب قال: يقبل السفياني من بلاد الروم متنصرا في عنقه صليب وهو صاحب القوم؛(1)سفياني از سرزمين روم، در حالي که نصراني و در گردنش علامت صليب است [و مظاهر نصرانيت دارد] خروج ميکند و او فرمانده گروهي است.
در بعضي از نسخهها، به جاي «متنصرا»، «منتصرا»، يعني پيروزمندانه آمده؛ ولي به قرينه في عنقه صليب، «متنصرا» صحيح است.
براساس اين روايت، ريشه سفياني از روم (غرب) است. اکنون بايد به کتابهاي جغرافيايي مراجعه و معلوم کرد که روم آن روز در (هنگام صدور
1) . الغيبة، طوسي، ص462.
چنين روايتي) بر چه مكانهايي انطباق داشته، آيا منظور شامات، يا آندلس و يا ايتاليا است؟ هر کجا باشد، قطع نظر از بحث سندي در اين روايت، سفياني متاعي است که از آن طرف مرزها براي سرزمينهاي اسلامي صادر شده و او را از آن سوي مرزها ميفرستند.
روايتي از امام صادق علیه السلام از اميرالمومنين علیه السلام در اين زمينه وارد شده است:
حدثنا محمدبنعلي ماجيلويه رضي الله عنه قال: حدثنا عمي محمدبنأبي القاسم، عن محمدبنعلي الكوفي، عن محمدبنأبي عمير، عن عمربنأذينة قال: قال ابوعبداللهعلیه السلام : «قال أبي علیه السلام : قال أمير المؤمنين علیه السلام :يخرج ابن آكلة الأكباد من الوادي اليابس، وهو رجل ربعة، وحش الوجه، ضخم الهامة، بوجهه أثر جدري، إذا رأيته حسبته أعور، اسمه عثمان، وأبوه عنبسة، وهو من ولد أبي سفيان، حَتَّی يأتي أرضا ذات قرار ومعين فيستوي علی منبرها؛ (1)پسر هندجگرخوار از بياباني خشك [شام] خروج ميكند. او مردي است چهار شانه و زشت رو و صورتي دارد چون حيوانات درنده خو، و سري بزرگ و آبله رو. چون او را ببيني، ميپنداري يك چشم است. نامش عثمان و نام پدرش عنبسه و از فرزندان ابوسفيان است تا به سرزميني كه داراي قرارگاه و خرّمي است، ميرسد و در آنجا بر تخت سلطنت مينشيند.
از امام باقرعلیه السلام چنين نقل شده است:
ويظهر السفياني ومن معه حَتَّی لا يكون له همة إلا آل محمد
1) . كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص651، ب57، ح9؛ معجم أحاديث الإمام المهدي علیه السلام ، ج4، ص120.
وشيعتهم فيبعث بعثا إلی الكوفة، فيصاب بأناس من شيعة آل محمد بالكوفة قتلا وصلبا، وتقبل راية من خراسان حَتَّی تنزل ساحل دجلة. يخرج رجل من الموالي ضعيف ومن تبعه فيصاب بظهر الكوفة. ويبعث بعثا إلی المدينة فيقتل بها رجلا ويهرب المهدي والمنصور منها، ويؤخذ آل محمد صغيرهم وكبيرهم لا يترك منهم أحد إلا حبسويخرج الجيش في طلب الرجلين ويخرج المهدي منها علی سنة موسی خائفا يترقب حَتَّی يقدم مكة. ويقبل الجيش حَتَّی إذا نزلوا البيداء وهو جيش الهملات (الهلال) خسف بهم فلا يفلت منهم إلا مخبر...؛(1)سفياني و پيروانش خروج مي كنند. او قصدي جز كشتن و آزار اولاد پيغمبر و شيعيان آنها ندارد. وي يك لشكر به كوفه مي فرستد، و جمعي از شيعيان آنجا را مي كشد و گروهي را به دار ميزند، و لشكري از خراسان ميآيد و در ساحل شط دجله فرود ميآيد. مرد ضعيفي از شيعيان با طرفدارانش براي مقابله با سفياني به بيرون كوفه مي رود و مغلوب مي گردد. سپس سفياني لشكر ديگري به مدينه مي فرستد. مردي در آنجا كشته ميشود و مهدي و منصور فرار مي كنند. سفياني نيز بزرگ و كوچك سادات و ذريه پيغمبر را گرفته و حبس مي كند. آنگاه لشكري براي پيدا كردن مهدي و منصور از مدينه بيرون مي رود. مهدي همچون موسيبنعمران [كه هراسان از مصر خارج شد] هراسان و نگران از مدينه بيرون مي رود، و بدين گونه وارد مكه ميشود. لشكر اعزامي هم به دنبال وي ميآيد؛ ولي وقتي به بيابان مكه و مدينه مي رسند، به زمين فرو ميروند و جز يك نفر كه خبر آنها را مي برد، باقي نميماند... .
سرلوحه برنامههاي سفياني کشتار آل محمد وشيعه آل محمد است.
1) . تفسير عياشي، ج1، ص64، ح 117؛ الغيبة، نعماني، ص279، ب14، ح67؛ بحار الأنوار، ج52، ص223.
هدف اصلي سفياني كشتن شيعه است و به يهود و مسيحيت کاريندارد؛ چون خودش نصراني است و از طرف آنها حمايت ميشود. سفياني فقط با شيعه درگير ميشود؛ چون ميداند اسلام ناب محمدي، همان شيعه و تشيع است و تنها قدرتي که جلو آنها را گرفته، همين تشيع است. اينها وقتي احساس ميکنند که ديگر کاري از پيش نميبرند، سفياني را فرستاده و او نسل کشي را به راه مياندازد (شبيه جريان بحرين امروز).
آيا جنايات سفياني جديد است؟ در کتاب الغارات تأمل كنيد! مولف کتاب، ابراهيمبنمحمدبنسعيدبنهلالبنعاصمبنسعدبنمسعود الثقفي است. ايشان نوه برادري شهيد مختار ثقفي و از اکابر علماي قرن سوم است که در کوفه متولد شد؛ سپس به اصفهان رفت و در 382، يک سال بعد از مرحوم صدوق، وفات کرد. او به قدري با شخصيت و عالم بود که حوزه قم، آمدن او را به قم براي برپايي کرسي درس و حديث درخواست كرد. رجال نجاشي بيان صاحب کتاب الغارات (ابراهيمبنمحمد) را نقل ميکند که من کتاب «المعرفة» را در مورد اميرالمؤمنين علیه السلام نوشته ام، و ميخواهم جايي بروم که نسبت به اميرالمؤمنين علیه السلام دشمني بسيار دارند تا در آنجا اميرالمؤمنين علیه السلام را تبليغ و مردم را عوض کنم. به او گفتند: چنين مکاني اصفهان است. ايشان به اصفهان رفت و منشاء برکات بسياري شد وآن جا را تغيير داد که يکي از جهات تغيير اصفهان به تشيع به سبب ايشان بود.(1)
1) . رجال النجاشي، ص16: ابراهيمبنمحمدبنسعيدبنهلالبنعاصمبنسعدبنمسعود الثقفي أصله كوفي، وسعيدبنمسعود أخو أبي عبيدبنمسعود عم المختار وولاه أمير المؤمنين علیه السلام المدائن، وهو الذي لجأ إليه الحسن علیه السلام يوم ساباط. انتقل ابوإسحاق هذا إلی أصفهان وأقام بها، وكان زيديا أولا ثم انتقل إلينا ويقال: إن جماعة من القميين كأحمدبنمحمدبنخالد وفدوا إليه وسألوه الانتقال إلی قم، فأبي، وكان سبب خروجه من الكوفة أنه عمل كتاب المعرفة، وفيه المناقب المشهورة والمثالب، فاستعظمه الكوفيون وأشاروا عليه بأن يتركه و لا يخرجه، فقال:اي البلاد أبعد من الشيعة فقالوا: أصفهان، فحلف لا أروي هذا الكتاب إلا بها فانتقل إليها ورواه بها ثقة منه بصحة ما رواه فيه. وله مصنفات كثيرة... ومات إبراهيمبنمحمد الثقفي سنة ثلاث وثمانين ومائتين.
در کتاب الغارات در دو جا، نامه سرّي که معاويه به فرمانده جلاد و سرجوخه هاي اعدام خود (سفيانبنعوف غامدي) نوشته و دستوراتي به وي داده؛ آمده است:
حدثه عن سفيانبنعوف الغامدي قال: دعاني معاوية فقال: إني باعثك في جيش كثيف [ ذي أداة وجلادة] فالزم لي جانب الفرات حَتَّی تمر بهيت فتقطعها، فإن وجدت بها جندا فأغر عليهم وإلا فامض حَتَّی تغير علی الأنبار، فإن لم تجد بها جندا فامض حَتَّی تغير علی المدائن ثم أقبل إلي، واتق أن تقرب الكوفة، واعلم أنك إن أغرت علی [ أهل ] الأنبار وأهل المدائن فكأنك أغرت علی الكوفة، إن هذه الغارات يا سفيان علی أهل العراق ترهب قلوبهم وتجرئ كل من كان له فينا هوی [ منهم ] ويري فراقهم، وتدعو إلينا كل من كان يخاف الدوائر، وخرب كل ما مررت به [ من القری]، واقتل كل من لقيت ممن ليس هو علی رأيك، واحرب الأموال، فإنه شبيه بالقتل وهو أوجع للقلوب. قال: فخرجت من عنده فعسكرت وقام معاوية في الناس [ خطيبا] فحمد الله وأثنی عليه ثم قال: أما بعد أيها الناس فانتدبوا مع سفيانبنعوف فإنه وجه عظيم فيه أجر عظيم سريعة فيه أوبتكم إن شاء الله، ثم نزل؛(1)
سفيانبنعوف غامدي ميگويد : معاويه به من گفت:من تو را با سپاه و تجهيزات کامل نظامي ميفرستم...وقتي به عراق رسيدي روستاها را بر سر مردم خراب کن، و هر کس را که بر رأي تو نيست؛ بکش... .
پس، منظور معاويه اين است که شيعه را بکش و اموالشان را غارت کن! که
1) . الغارات، ج2، ص464 – 467.
شيعه حق هستي ندارد.
از مقايسه عبارت الغارات: «واقتل كل من لقيت ممن ليس هو علی رأيك، واحرب الأموال...» ؛ با عبارت عياشي: «ويظهر السفياني ومن معه حَتَّی لا يكون له همة إلا آل محمد صلی الله علیه و آله ...»؛ چنين برميآيد که سفياني جرياني ممتد و دنباله دار است. لذا امام صادق علیه السلام ميفرمايد:
عَنْ أَبِي عبدالله علیه السلام قَالَ إِنَّا وَ آلَ أَبِي سُفْيانَ أَهْلُ بَيتَينِ تَعَادَينَا فِي اللَّهِ قُلْنَا صَدَقَ اللَّهُ وَ قَالُوا كَذَبَ اللَّهُ قَاتَلَ ابوسُفْيانَ رَسُولَ اللَّهِ
صلی الله علیه و آله وَ قَاتَلَ مُعَاوِيةُ عَلِيبنأَبِي طَالِبٍ علیه السلام وَ قَاتَلَ يزِيدُبنمُعَاوِيةَ الْحُسَينَبنعَلِي علیه السلام وَ السُّفْيانِي يقَاتِلُ الْقَائِمَ عجل الله تعالی فرجه الشریف ؛(1)ما و اولاد ابوسفيان دو خانواده هستيم كه براي خدا با آنها كشمكش و مشکل داريم. ما مي گوييم: خدا راست گفته؛ ولي آنها مي گويند: خدا دروغ گفته است! ابوسفيان با پيغمبر؛ و معاويه با عليبنابي طالب؛ و يزيد با حسينبنعلي به نزاع و جنگ برخاستند و سفياني نيز با قائم ما ميجنگد.
صاحب کتاب الغارات در جاي ديگر از کتاب خود، دستورمعاويه به بسربنارطاة را نقل ميکند:
قال: خرج عديبنحاتم وجريربنعبدالله البجلي وحنظلة الكاتب من الكوفة إلی قرقيسياء قالوا: لا نقيم ببلدة يعاب فيها عثمان. ولحق بمعاوية من أصحاب علي علیه السلام ابن العشبة ووائلبنحجر الحضرمي، وخبره في قصة بسربنأبي أرطاة لعنه الله. عن بكربنعيسي قال: لما بلغ معاوية تفرق أصحاب علي علیه السلام وتخاذلهم و تركهم إياه، وأنه بلغ من أمرهم انه يندبهم إلی السواد فيأبون أرسل بسربن أرطاة إلی المدينة في جيش من أهل الشام، فسار حَتَّی قدمهم فدعي الناس إلی البيعة فأجابوه وحرق بها دورا من دور الأنصار وغيرهم من شيعة علی ثم سار إلی مكة ثم توجه إلی اليمن لا يمر بقوم يري أن لهم لعلي رأيا
1) . بحارالأنوار، ج52، ص190.
إلا قتلهم واستباح أموالهم، وبلغ ذلك عليا علیه السلام فقام وخطب وحمد الله وأثنی عليه وصلي علی النبي صلی الله علیه و آله وذكر مسير بسربنأرطاة لعنه الله إلی اليمن، وذكر تخاذل أصحابه وتركهم الحق والبلية التي دخلت عليهم وقال: لو تطيعوني في الحق كما يطيع عدوكم صاحبهم في الباطل ما ظهروا عليكم. وقد كان الناس كرهوا عليا ودخلهم الشك والفتنة وركنوا إلی الدنيا وقلّ مناصحوه، فكان أهل البصرة علی خلافه والبغض له، وجلّ أهل الكوفة وقراؤهم، وأهل الشام وقريش كلها؛(1)هنگامي که به معاويه خبر رسيد، ياران علي علیه السلام متفرق شدهاند... به بسربنارطاة هجوم به مدينه را دستور داد و بسربنارطاة، خانه هاي انصار و غير انصار از شيعهعلي را آتش زد، وسپس به سوي مکه و بعد به طرف يمن متوجه شد. بسربن ارطاة در مسيرش، هرکس را که طرفدار علي بود، ميکشت و اموالش را غارت ميكرد. اين شجره ملعونه و طرفدارانشان هميشه عليه شيعه بودند. حساب اينها از اهل سنت جدا است. اينها به تعبير حضرت، درنده خو و وحشي [وحش الوجه] هستند. وقتي اين خبر به مولا علي علیه السلام رسيد، بلند شد و خطبه خواند و خدا را حمد کرد و... .
جريان سفياني در آخرالزمان به جريان بني اميه و معاويه شبيه است. سفياني جز کشتن شيعه (نسلكشي) هيچ دغدغه و هدفي ندارد.
اميرالمؤمنين هنگام بسيج مردم براي جنگ صفين، در مورد اينها فرمود:
مَا أَسْلَمُوا وَ لَكِنِ اسْتَسْلَمُوا وَ أَسَرُّوا الْكُفْرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَيهِ أَظْهَرُوه؛(2)اسلام را نپذيرفتند؛ بلكه از بيم تسليم شدند و
كفر را پنهان کردند. اگر ياراني بيابند، كفر [خود را] آشكار ميكنند و از اسلام سر برميتابند.
همچنين ميفرمايد:
«به سوي کساني حمله کنيد که اينها از بازماندگان جنگ احزاب (خندق) و مشرکين هستند. به جنگ کساني برويد که قائلند خدا ورسولش دروغ ميگويند».
پس بايد در اعتقادات و عملکرد اينها تامل کنيم. جريان سفياني جريان تازهاي نيست؛ بلکه دنباله عمل و جنايات امويين است. وضعيت امويين به گونهاي بود که:
ملكنا فكان العفو منّا سجية
فلمّا ملكتم سال بالدّم ابطح(1)
غدونا عن الأسري نَعِفُّ و نصفح
ف-ح-سبك-م هذا التفاوت ب-يننا
و ك----لّ ان-اء ب-الذي ف--يه ينضح
و شما ريختن خون همه اسيران را حلال شمرديد؛ ولي بسيار گذشت كه ما از اسيران درگذشتيم و همه را مورد عفو و بخشش قرار داده و آزاد كرديم. شما را همين تفاوت بين ما و شما بس است در شناخت حقّ و ناحق. از كوزه همان برون تراود كه در اوست (الغدير، ج 1، ص 255) در پاورقي آمده است: «هذه الأبيات خمسها جماعة وشطرتها فممن خمسها السيد راضيبنالسيد صالح القزويني المتوفي سنة 1287، والعلامة الأكبر السيد ناصربنأحمدبنعبد الصمد الغريفي المتوفي سنة 1331، والشيخ عبدالحسينبنالقاسم الحلي النجفي المعاصر وله تشطيرها أيضا».
زماني كه ما به حكومت رسيديم و قدرت را به دست گرفتيم، بخشش و گذشت، خوي و عادت ما بود؛ امّا زماني كه شما به قدرت رسيديد، خون سراسر صحراي مکه را فرا گرفت و هيچجا، حتي مکه مکرمه امن نبود.
از اين روايات استفاده ميشود که سفياني با خصوصيات مذکور، از نسل امويين بوده و از روم ميآيد و هويت اعتقادي او نصراني است. اکنون جاي اين سؤال است که آيا امويين عرب هستند، يا وارداتي و به اصطلاح از آن طرف مرزها آمدهاند و غير عرب ميباشند؟
1) . و حللتم قتل الاساري و طالما
در اين زمينه چند مطلب بايد مورد بررسي قرار گيرد: ارتباط اميه با عبدشمس، ريشه اميه و اعتقادات امويين.
آيا اميه و بني اميه با عبدشمس ارتباط دارند؟ نقل شده است که هاشم (جدّ اعلاي پيامبر) و عبد شمس برادر و دو قلو بودهاند. هنگام تولد، انگشت هاشم به پيشاني عبد شمس چسبيده بود که انگشت را از پيشاني با شمشير جدا کردند و گفتند: تا آخر بين اينها جنگ خواهد بود. در واقع به اين طريق تطير و فال بد زدند.
اولين کسي که متعرض اين جريان ميشود، طبري (م310) مورخ معروف اهل سنت است که اين جريان را بدون سند ذکر کرده و ميگويد:
و قيل إن عبدشمس و هاشما توأمان وإن أحدهما ولد قبل صاحبه وأصبع له ملتصقة بجبهة صاحبه فنحيت عنها فسال من ذلك دم فتطير من ذلك؛(1)و گفته شده است که عبد شمس و هاشم دو برادر دو قلو بودند و انگشت يکي به پيشاني ديگري چسبيده بود. پس از آنكه جدا کردند، خون جاري شد، و اين را به فال بد گرفتند [که اين دو برادر هميشه بينشان جنگ و خونريزي خواهد بود].
ملاحظه ميشود كه طبري، هنگام نقل اين جريان، ميگويد: «قيل» و سند ارائه نميدهد. قصد دارند با يک «قيل» عبدشمس را جزء قريش دانسته و بعد با يک «قيل» ديگر، به بني اميه شناسنامه عربي و قريشي بدهند و اين عناصر نفوذي را عرب بخوانند که مسلمانند و کارهايشان صبغه اسلامي دارد و ديگرانحق مخالفت با آنها را ندارند.
مقريزي (م845) نيز مي گويد:
1) . تاريخ طبري، ج2، ص13.
وقد كانت المنافرة لا تزال بين بني هاشم وبني عبد شمس بحيث أنه يقال إن هاشما وعبدشمس ولدا توأمين فخرج عبد شمس في الولادة قبل هاشم وقد لصقت أصبع أحدهما بجبهة الآخر فلما نزعت دمّي المكان، فقيل سيكون بينهما أو بين ولديهما دم، فكان كذلك.(1)
مقريزي نيز در نقل اين جريان، «يقال» ميگويد. آيا با «يقال» ادعا اثبات ميشود؟
اين جريان در کتابهاي شيعه نيز منعکس شده است. عليبنيوسف حلي آورده است:
ولد هاشم وعبد شمس توأمان في بطن واحد، فقيل: إنه أخرج أحدهما وإصبعه ملتصقة بجبهة الآخر، فلما أزيلت من موضعها أدميت، فقيل: يكون بينهما دم.(2)
علامه مجلسي نيز در بحارالانوار(3)از ايشان نقل مي کند، و سپس مرحوم شيخ عباس قمي در الانوار البهية(4)اين داستان را مي آورد. نکته قابل دقت اين که عليبنيوسف حلي نيز اين جريان را از کتابهاي عامه نقل ميکند.
بنابراين، قصه ارتباط و برادري عبد شمس با هاشم مستند و قابل پذيرش نيست.
بر فرض اين که جريان مذكور واقعيت داشته و عبدشمس برادر هاشم باشد، آيا به بني اميه ارتباط دارد؟ آيا بني اميه، قريشي هستند و اميه فرزند عبدشمس است؟ ظاهر مطلب، بلکه واقع مطلب اين است که بين عبدشمس و اميه هيچ ارتباطي نيست. اميه برده عبدشمس بوده است، نه فرزند او. لذا او
و نسل او رومي بوده، و عرب و قرشي نيستند. در تبيين و اثبات اين مطلب ابتدا به فرمايش امام علي، اميرالمؤمنين علیه السلام استناد مي شود:
مولا، اميرالمومنين علیه السلام در نامه اي(1)براي معاويه مينويسد:
وَ لَا الْمُهَاجِرُ كَالطَّلِيقِ وَ لَا الصَّرِيحُ كَاللَّصِيقِ؛ خانداني را كه حسبي است شايسته، همچون كسي نيست كه خود را بدان خاندان بسته ميباشد.
علامه مجلسي در بحارالانوار ذيل اين عبارت، ابتدا بيان ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه را در اين مورد نقل ميکند:
وأما قوله: ولا الصريح كاللصيقاي الصريح في الاسلام الذي أسلم اعتقادا وإخلاصا ليس كاللصيق الذي أسلم خوفا من السيف أو رغبة في الدنيا؛ صريح کسي است که از روي اعتقاد و اخلاص اسلام آورده؛ ولي لصيق کسي است که از روي ترس از شمشير و يا به خاطر منافع دنيوي اسلام آورده است.ابن ابي الحديد در اين موضوع به بني اميه تمايلي پيدا ميکند؛ هرچند نميتواند خيلي به دفاع برآيد. علامه مجلسی سپس ميگويد:
الظاهر أن قوله: «كاللصيق» إشارة إلی ما هو المشهور في نسب معاوية كما سيأتي وقد بسط الكلام في ذلك في موضع آخر من هذا الشرح وتجاهل هنا حفظا لناموس معاوية. وقد ذكر بعض علمائنا في رسالة في الإمامة أن أمية لم يكن من صلب عبد شمس وإنما هو عبد من الروم فاستلحقه عبد شمس ونسبه إلی نفسه وكانت العرب في الجاهلية إذا كان لأحدهم عبد وأراد أن ينسبه إلی نفسه أعتقه وزوّجه كريمة من العرب فيلحق بنسبه قال: وبمثل ذلك نسب العوّام ابوالزبير إلی خويلد فبنو أمية قاطبة ليسوا من قريش وإنما لحقوا ولصقوا بهم قال: ويصدق ذلك
1) . نهج البلاغه، نامه17: «.... أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ فَكَذَلِكَ نَحْنُ وَ لَكِنْ لَيسَ أُمَيةُ كَهَاشِمٍ وَ لَا حَرْبٌ كَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ لَا ابوسُفْيانَ كَأَبِي طَالِبٍ وَ لَا الْمُهَاجِرُ كَالطَّلِيقِ وَ لَا الصَّرِيحُ كَاللَّصِيقِ وَ لَا الْمُحِقُّ كَالْمُبْطِلِ وَ لَا الْمُؤْمِنُ كَالْمُدْغِلِ...».
قول أمير المؤمنين علیه السلام جوابا عن كتابه وادعائه «إنا بنو عبد مناف» : ليس المهاجر كالطليق ولا الصريح كاللصيق ولم يستطع معاوية إنكار ذلك انتهي؛(1)لصيق اشاره دارد به آنچه در نسب معاويه مشهور است. معاويه فرزند چه کسي است؟ فرزند ابوسفيان است، يا ابوسفيان يکي از پدران معاويه است. بعضي از علماي ما [طبق بيان رسالهاي در امامت که همان کتاب الزام النواصب است] گفتهاند اميه فرزند عبد شمس نبود، بلکه بردهاي از روم بود که عبدشمس او را به خودش ملحق کرد و روش عرب جاهلي اين بود که اگر کسي مالك بردهاي بود و در نظر داشت آن برده را بهخود نسبت دهد، ابتدا او را آزاد ميکرد و سپس دختري از عرب به او ميداد و بعد او را به خودش ملحق ميکرد. پس، اميه به اين طريق فرزند عبدشمس شد و مثل همين مورد، عوام پدر زبير بود. پس همه بنياميه از قريش نيستند؛ بلکه بني اميه را به اين طريق به عرب چسباندند. تاييد اين مطلب قول اميرالمومنين علیه السلام است که در جواب نامه ادعاهاي معاويه بيان فرموده است. حضرت امير علیه السلام در جواب ادعاي معاويه که ميگويد: إنا بنو عبد مناف؛ ميفرمايد: ليس المهاجر كالطليق ولا الصريح كاللصيق و معاويه نيز نتوانست اين مطلب حضرت را انکار کند.
آنچه مرحوم علامه در تبيين نامه حضرت بيان کردند، برگرفته از کلام صاحب الزام النواصب است.(2)
قبل از اين دو بزرگوار بايد از مرحوم ابوالقاسم کوفي ياد کرد. وي در کتاب «الاستغاثة» آورده است:
ولقد رويناه من طريق علماء أهل البيت علیهم السلام في أسرار علومهم التي خرجت عنهم إلی علماء شيعتهم أن قوما ينتسبون إلی قريش وليسوا هم من قريش في حقيقة النسب، وهذا مما لا يجوز أن يعرفه إلا في معرفة معدن النبوة وورثة علم الرسالة، وذلك مثل بني أمية ذكروا أنهم من قريش وليسوا من قريش وإن أصلهم من الروم، وفيهم تأويل هذه الآية «بسم الله الرحمن الرحيمألم غلبت الروم في أدني الأرض وهم من بعد غلبهم سيغلبون» معناه أنهم غلبوا علی الملك وسيغلبهم علی ذلك بنو العباس وذلك أن العرب في الجاهلية إذا كان لأحد عبد فأراد أن ينسبه ويلحقه بنسبه فعل ذلك وجاز عندهم... وكان عبد شمسبنعبد مناف أخا هاشمبنعبد مناف قد تبني عبدا له روميا يقال له أمية فنسبه عبد شمس إلی نفسه فنسب أميةبنعبد شمس فدرج نسبه كذلك إلی هذه الغاية. فأصل بني أمية من الروم ونسبهم في قريش...؛(1)... عدهاي را به قريش نسبت ميدهند؛ ولي قريشي نيستند و شناخت ريشه اين افراد فقط از طريق وارثان علم رسالت ميباشد، و مثل عدهاي که خودشان را به قريش نسبت ميدهند؛ ولي از قريش نيستند، بني اميه هستند که اصل آنها از روم است... .
در صورت پذيرش اين مطلب، کار بر اهل سنت بسيار سخت ميشود؛ زيرا اهل سنت يکي از مصاديق روايت «الائمه اثناعشر» را معاويه ميدانند. نُه قول و تفسير نسبت به اين روايت وجود دارد که در هشت قول از اين اقوال معاويه و يزيد هم جزء خلفا هستند! جملهاي را از پيامبر نقل كرده اند که:
سمعت النبي صلّي اللَّه عليه و آله يقول: الأئمّة بعدي إثنا عشر
1) . الاستغاثة، ابوالقاسم الكوفي (قرن4)، ج1، ص74 – 82 ايشان از نوادگان امام جوادعلیه السلام است.
ثمّ أخفی صوته فسمعته يقول: كلّهم من قريش؛(1)راوي ميگويد: من جملهاي از روايت را نشنيدم. پس، شنيدم که ميفرمايد: همه آنها از قريش هستند.وقتي بني اميه از قريش نباشند، چگونه اينها به عنوان خلفاي قريش معرفي ميشوند. اينها بايد ثابت کنند که بني اميه عرب هستند.
مرحوم کاشف الغطا در پاسخ سؤالي در اين مورد ميفرمايد:
پدر اميه و هاشم يکي نبوده؛ زيرا اميه فرزند صلبي عبدشمس نبوده؛ بلکه بچهاي بوده که عبدشمس اورا به فرزند خواندگي قبول کرده است. سپس براي تاييد حرف خودش به کلام اميرالمومنين استناد ميکند.(2)
مرحوم مقدس اردبيلي نيز مي گويد:
مشهور است که اميه، غلام رومي از آن عبد شمس بود و او رومي بود و چون زيرک و فهيم بود، عبد شمس اورا آزاد کرد و به فرزندي پذيرفت.(3)
مرحوم شيخ عباس قمي(4)همين مطلب را از کامل بهايي(5)نقل ميکند که اميه غلام رومي و از آنِ عبد شمس بود و چون او را زيرک يافت، وي را آزاد کرد و سپس به فرزندي خود قبول کرد. به همين جهت گفتهاند: اميه فرزند عبد شمس بوده و اين رسم در بين عرب جاهليت مرسوم بوده است.
بنابراين، بني اميه به عبد شمس ارتباط ندارد و بر اين فرض که قصه دو قلو بودن عبدشمس و هاشم ثابت شود، بين بني اميه و عبد شمس ارتباطي نيست و اين حرف از قرن چهارم هجري مطرح بوده است.
در اين قسمت فقط به کلمات برخي از علماي اهل سنت اشاره مي کنيم:
بيان ابن عبدالبر در مورد اعتقادات ابوسفيان و بني اميه
ابن عبدالبر (متوفي 463) مالکي است و در بين اهل سنت داراي جايگاه و صاحب مولفاتي است. ايشان ميگويد:
وفي خبر ابن الزبير أنه رآه يوم اليرموك قال: فكانت الروم إذا ظهرت قال ابوسفيان إيه بني الأصفر فإذا كشفهم المسلمون قال ابوسفيان : وبنو الأصفر الملوك ملوك الروم ؛ لم يبق منهم مذكور. فحدث به ابن الزبير أباه لما فتح الله علی المسلمين فقال الزبير: قاتله الله يأبي إلا نفاقا أولسنا خيرا له من بني الأصفر؛ در خبر ابن زبير آمده است که ابوسفيان در جنگ يرموک شرکت کرد. اگر رومي ها پيروز ميشدند، مسرور ميشد و دست مريزاد به روميها ميگفت و روزي که مسلمانان غالب ميشدند، ابوسفيان ميگفت: پادشاه اگر بخواهيد، فقط پادشاهان روم و اين جمله را آهسته ميگفت. ابن زبير ميگويد: من اين جملات ابوسفيان را هنگامي که جنگ به نفع مسلمانان خاتمه يافت، به پدرم گفتم. زبير گفت: خداوند ابوسفيان را بکشد! او هميشه منافق است. آيا ما از دين روميها برايش بهتر نيستيم؟!
وذكر ابن المبارك عن مالك ابن مغول عن أبي أبجر قال لما بويع لأبي بكر الصديق جاء ابوسفيان إلی علي فقال: أغلبكم علی هذا الأمر أقل بيت في قريش أما والله لأملأنها خيلا ورجالا إن شئت. فقال علي: ما زلت عدوا للإسلام وأهله فما ضرّ ذلك الإسلام وأهله شيئا إنا رأيناأبا بكر لها أهلا وهذا الخبر مما رواه عبد الرزاق عن ابن المبارك؛ ابن مبارک از مالکبنمغول و او از ابي ابجر نقل ميکند که وقتي با ابوبکر بيعت شد، ابوسفيان نزد اميرالمؤمنين آمد و گفت: پست ترين خانواده از قريش بر شما در امر خلافت پيروز شد؛ اما به خداقسم اگر بخواهي نيروهاي
سواره و پياده براي تو آماده ميکنم! علي علیه السلام فرمود: تو هميشه دشمن اسلام و مسلمين بودي!
روي عن الحسن أن أبا سفيان دخل علی عثمان حين صارت الخلافة اليه فقال: قد صارت إليك بعد تيم وعدي فأدرها كالكرة واجعل أوتادها بني أمية فإنما هو الملك ولا أدري ما جنة ولا نار. فصاح به عثمان: قم عني فعل الله بك و فعل؛ هنگامي که خلافت به عثمان رسيد، ابوسفيان نزد عثمان رفت و گفت: بعد حکومت اولي و دومي نوبت شما رسيد؛ حکومت را مانند توپ به يکديگر پاس دهيد و اساس حکومتت را بر بني اميه قرار بده؛ چون خلافت پادشاهي است و من به بهشت و دوزخ اعتقادي ندارم. در اين هنگام عثمان بر او فرياد کشيد و به او گفت: بلند شو که خداوند با تو چه کند!
وله أخبار من نحو هذا ردية ذكرها أهل الأخبار لم أذكرها وفي بعضها ما يدل علی أنه لم يكن إسلامه سالما ولكن حديث سعيدبنالمسيب يدل علی صحة إسلامه والله أعلم؛ سپس ابن عبدالبر ميگويد: ابوسفيان اخبار قبيح و ناخوشايند، مثل اين موارد دارد که اهل اخبار آن را نقل کرده اند و من آنها را نقل نمي کنم و در بعضي از اين اخبار، مواردي يافت ميشود کهدلالت ميکند اسلام ابوسفيان صحيح نبود.(1)
بيان ابن ابي الحديد درمورد اعتقادات بني اميه
ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه ميگويد:
فإن قلت: فما معنی قوله: ولبئس الخلف خلفا يتبع سلفا هوی في نار جهنم؟ وهل يعاب المسلم بأن سلفه كانوا كفارا؟ قلت: نعم، إذا تبع آثار سلفه واحتذی حذوهم، وأميرالمؤمنين علیه السلام ما عاب معاوية بأن سلفه كفار فقط، بل بكونه متبعا لهم؛(2)اگر
گفته شود که معناي قول بدترين بازماندگان، کساني هستند که تابع گذشتگان خود باشند که آن گذشتگان در آتش جهنم هستند؛ چيست؟ و آيا براي مسلمان عيب است که گذشتگان او کافر باشند؟ مثلا پدر معاويه در جهنم باشد؛ جواب من [ابن ابي الحديد] اين است که بله عيب است؛ در صورتي که بازمانده تابع روش و طريق گذشتگان خود باشد و از آنان پيروي کند. اميرالمؤمنين، معاويه را فقط به اين دليل که پدرانش کافر بودند، سرزنش نکرد؛ بلکه ملامت معاويه به دليل پيروي معاويه از سلف و پدران خود بود.
هدف سفياني که ترويج عداوت و دشمني براي اهل بيت و پيروان آنهاست؛ حکايت از عقيده او هم دارد. او انساني است که رابطه اش را با خدا قطع کرده است. در بعضي اخبار(مسامحتابه اثر، روايت ميگوييم) آمده که سفياني مسيحي، يا مورد حمايت مسيحيان است. نيز از بعضي اخبار بر مي آيد که خداشناس است و در بعضي روايات وارد شده که وي، مسلمان ناصبي و مبغض اهل بيت است که در زمان ظهورامام عجل الله تعالی فرجه الشریف ايمان آورده؛ ولي دوباره دست از ايمان بر مي دارد و پس از آن دستگير و کشته مي شود. اما تفصيل روايات و اقوال در زمينه اعتقاد سفياني:
نظريه اول: مسيحي بودن سفياني
يکي از نصوصي که بر مسيحي بودن سفياني و يا اين که سفياني از دست پروردگان آنهاست، دلالت ميكند؛ نص ذيل است:
قَرْقَارَةُ عَنْ إِسْمَاعِيلَبنعبداللهبنمَيمُونٍ عَنْ مُحَمَّدِبنعَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ جَعْفَرِبنسَعْدٍ الْكَاهِلِي عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ بَشِيرِبنغَالِبٍ قَالَ: يُقْبِلُ السُّفْيانِي مِنْ بِلَادِ الرُّومِ مُتْنَصِراً فِي عُنُقِهِ صَلِيبٌ وَ هُوَ
صَاحِبُ الْقَوْم؛(1)در غيبت شيخ طوسي از اعمش، از بشربنغالب روايت شده كه سفياني به دين نصرانيت از كشور روم [ايتالياي امروز] ميآيد و صليبي به گردن دارد و او در آن روز صاحب قوم است.
البته اين روايت نيست، بلکه شيخ طوسي به سند خودش از بشربنغالب اسدي نقل مي کند. بشر از اصحاب اميرالمومنين و حسنين و امام سجاد ميباشد. ظاهرا ايشان و برادرش دعاي عرفه را از امام حسين علیه السلام نقل ميکنند. ما براي بِشْر توثيقينيافتيم؛(2)بلکه اگر ثقه هم باشد، روايت به معصوم منتهي نمي شود. با اين سخن، نميخواهم انحراف اعتقادي سفياني را نفي کنيم؛ او از شجره ملعونه و از سرسخت ترين دشمنان اهل بيت است؛ بلکه مي خواهيم از نظر سندي و فني روايت را بررسي کنيم.
نظريه دوم: پايبند به دين نبودن
از جمله اعتقاد سفياني، پايبند نبودن به دين ذكر شده است:
أَخْبَرَنَا أَحْمَدُبنمُحَمَّدِبنسَعِيدٍ قَالَ: حَدَّثَنَا حُمَيدُبنزِيادٍ قَالَ: حَدَّثَنِي عَلِيبنالصَّبَّاحِبنالضَّحَّاكِ قَالَ: حَدَّثَنَا ابوعَلِي الْحَسَنُبنمُحَمَّدٍ الْحَضْرَمِي قَالَ: حَدَّثَنَا جَعْفَرُبنمُحَمَّدٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَبنعَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ أَبِي أَيوبَ الْخَزَّازِ عَنْ مُحَمَّدِبنمُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الْباقرعلیه السلام قَالَ: السُّفْيانِي أَحْمَرُ أَشْقَرُ أَزْرَقُ لَمْ يعبدالله قَطُّ وَ لَمْ يرَ مَكَّةَ وَ لَا الْمَدِينَةَ قَطُّ يقُولُ: يا رَبِّ ثَارِي وَ النَّارَ يا رَبِّ ثَارِي وَ النَّار؛(3)محمّدبنمسلم از امام باقرعلیه السلام چنين روايت كرده است: سفياني سرخرويي سفيد پوست و زاغ چشم است كه هرگز خدا را پرستش نكرده و هرگز نه مكّه را
ديده و نه مدينه را. ميگويد: خدايا! انتقام خويش را [از مردم] ميطلبم؛ هر چند با رفتن در آتش باشد. خدايا! انتقام خويش را ميطلبم؛ هر چند با رفتن در آتش باشد!
از اين روايت استفاده مي شود که سفياني متمرد و طغيانگر است؛ نه اين که بي دين باشد و خدا را قبول نداشته باشد.نظريه سوم: سفياني مسلمان منحرف و ناصبي است
سفياني مسلمان ناصبي است. يکي از روايات در اين زمينه، روايت الغيبة شيخ طوسي است:
الْفَضْلُ عَنْ إِسْمَاعِيلَبنمِهْرَانَ عَنْ عُثْمَانَبنجَبَلَةَ عَنْ عُمَرَبنأَبَانٍ الْكَلْبِي عَنْ أَبِي عبدالله عليه السلام قَالَ: كَأَنِّي بِالسُّفْيانِي أَوْ لِصَاحِبِ السُّفْيانِي قَدْ طَرَحَ رَحْلَهُ فِي رَحْبَتِكُمْ بِالْكُوفَةِ فَنَادَی مُنَادِيهِ مَنْ جَاءَ بِرَأْسِ [رَجُل مِن] شيعَةِ(1)
عَلِي فَلَهُ أَلْفُ دِرْهَمٍ فَيثِبُ الجار علی جَارِهِ وَ يقُولُ هَذَا مِنْهُمْ فَيضْرِبُ عُنُقَهُ وَ يأْخُذُ أَلْفَ دِرْهَمٍ(2)
أَمَا إِنَّ إِمَارَتَكُمْ يوْمَئِذٍ لَا يكُونُ إِلَّا لِأَوْلَادِ الْبَغَايا وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إلی صَاحِبِ الْبُرْقُعِ. قُلْتُ: وَ مَنْ صَاحِبُ الْبُرْقُعِ؟ فَقَالَ: رَجُلٌ مِنْكُمْ يقُولُ بِقَوْلِكُمْ يلْبَسُ الْبُرْقُعَ فَيحُوشُكُمْ- فَيعْرِفُكُمْ وَ لَا تَعْرِفُونَهُ فَيغْمِزُ بِكُمْ رَجُلًا رَجُلًا أَمَا إِنَّهُ لَا يكُونُ إِلَّا ابْنُ بَغِي؛(3)عمربنابان كلبي از حضرت صادق علیه السلام روايت كرده است: گويا سفياني [راوي مي گويد: يا فرمود: رفيق و همکاران سفياني] را ميبينم كه در كوفه شهر شما فرود آمده و
1) . طرفداران سفياني با حديث پيامبر در مورد همسايه چه مي کند: «وَ مَا زَالَ جَبْرَئِيلُ يوصِينِي بِالْجَارِ حَتَّي ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَيوَرِّثُه».
2) . شبيه آن چه در عراق بعد از سقوط طاغوت بغداد اتفاق افتاد. وهابيون از نسل شجره ملعونه، براي کشتن و آوردن سر شيعيان مناطق شيعه نشين عراق جايزه و پول تعيين کرده و بسياري از شيعيان را قتل عام کردند و اسف بارتر اين که در ايام حج عکس هاي اين صحنه ها را پخش و القا مي کنند که مقتولين جزء اهل سنت هستند که به دست شيعيان کشته شده اند! من پوستر و بروشرهاي آنها را دارم.
3) . الغيبة، طوسي، ص450؛ بحارالأنوار، ج52، ص215.
از جانب او اعلام مي کنند: هر كس سر يك نفر از شيعيان علي را بياورد، هزار درهم به او مي دهيم. كار به آنجا مي رسد كه همسايه، همسايه را مي گيرد ومي گويد: اين از شيعيان علي است. سپس گردن او را مي زند و هزار درهم مي گيرد. آگاه باشيد آن روز فقط زنازادگان بر شما حكومت مي كنند. گويا هم اكنون صاحب نقاب را ميبينم. من عرض كردم: صاحب نقاب كيست؟ فرمود: مردي از شماست و به عقيده شما تظاهر مي كند و نقاب به صورت مي زند و شما را صيد مي کند. او شما را مي شناسد؛ ولي شما او را نمي شناسيد. يك يك شما را با سعايت به دام بلا مبتلا مي سازد. آگاه باشيد كه او زنازاده است.
کساني که مي گويند سفياني مسلمان منحرف و مبغض اهل بيت و پيروان او ميباشد؛ به اين روايت استناد مي کنند که ظاهرا همين نظر در مورد سفياني صحيح است. ما دشمن حضرت علي علیه السلام را مسلمان نميدانيم. بسياري از اهل سنت ناصبي و دشمن اهل بيت نيستند؛ بلکه به اهل بيت محبت دارند؛ هرچند اين مقدار مطلوب نيست؛ چون مطلوب، همانا تمسک به ولايت و راه و روش اهل بيت است.
وهابيون، کلام حضرت امام خميني را در تحريرالوسيله و نظريه ديگر بزرگان ما را در مورد نواصب به همه اهل سنت تطبيق مي دهند، تا بدين وسيله شيعه را در برابر مسلمانان قرار داده و از اعتبار ساقط کنند؛ در حالي که اين گونه نيست و نواصب با اهل سنت فرق دارند. نواصب همان شجره ملعونه و پيروان آن هستند.
پس سه قول در مورد اعتقاد سفياني است و هرکدام گوياي آن است كه انحراف عقيده در او مشهود و اهدافش که قتل شيعه است، حاکي از اوج طغيان پستي و رذالتش ميباشد.
در اصل وجود سفياني بحثي نيست. رواياتي از فريقين و از طرق اهل بيت در اين زمينه به ما رسيده است كه اين روايات سه دسته هستند:
رواياتي كه فقط به علاميت اشاره دارند، نه چيز ديگري؛
رواياتي که سفياني را ذيل علاماتي که حتميت ندارند، آوردهاند؛
رواياتي که به صراحت حتميت سفياني را تأکيد دارند. البته در اين دسته نيز رواياتي وجود دارند كه قائلند اين علامت حتميت دارد؛ امّا ممکن است بَداء در آن حاصل شود.
رواياتي که فقط خروج سفياني را به عنوان علامت ثابت ميکند، نه چيز ديگري. يکي از آنها روايتي از امام صادق علیه السلام است. اين روايت متضمن مطالب مهمي در خصوص بحث امامت وآشنا شدن مردم با خط ولايت ميباشد:
عَلِيبنإِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ صَفْوَانَبنيحْيي عَنْ عِيصِبنالْقَاسِمِ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عبدالله علیه السلام يقُولُ: عَلَيكُمْ بِتَقْوَی اللَّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ انْظُرُوا لِأَنْفُسِكُمْ فَوَ اللَّهِ إِنَّ الرَّجُلَ لَيكُونُ لَهُ الْغَنَمُ فِيهَا الرَّاعِي فَإِذَا وَجَدَ رَجُلًا هُوَ أَعْلَمُ بِغَنَمِهِ مِنَ الَّذِي هُوَ فِيهَا يخْرِجُهُ وَ يجِيءُ بِذَلِكَ الرَّجُلِ الَّذِي هُوَ أَعْلَمُ بِغَنَمِهِ مِنَ الَّذِي كَانَ فِيهَا وَ اللَّهِ لَوْ كَانَتْ لِأَحَدِكُمْ نَفْسَانِ يقَاتِلُ بِوَاحِدَةٍ يجَرِّبُ بِهَا ثُمَّ كَانَتِ الْأُخْرَي بَاقِيةً فَعَمِلَ علی مَا قَدِ اسْتَبَانَ لَهَا وَ لَكِنْ لَهُ نَفْسٌ وَاحِدَةٌ إِذَا ذَهَبَتْ فَقَدْ وَ اللَّهِ ذَهَبَتِ التَّوْبَةُ فَأَنْتُمْ أَحَقُّأَنْ تَخْتَارُوا لِأَنْفُسِكُمْ إِنْ أَتَاكُمْ آتٍ مِنَّا فَانْظُرُوا عَلَياي شَيءٍ تَخْرُجُونَ وَ لَا تَقُولُوا خَرَجَ زَيدٌ فَإِنَّ زَيداً كَانَ عَالِماً وَ كَانَ صَدُوقاً وَ لَمْ يدْعُكُمْ إلی نَفْسِهِ إِنَّمَا دَعَاكُمْ إلی الرِّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لَوْ ظَهَرَ لَوَفَي بِمَا دَعَاكُمْ إِلَيهِ إِنَّمَا خَرَجَ إلی سُلْطَانٍ مُجْتَمِعٍ لِينْقُضَهُ فَالْخَارِجُ مِنَّا الْيوْمَ إِلَياي شَيءٍ يدْعُوكُمْ إلی الرِّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله فَنَحْنُ نُشْهِدُكُمْ أَنَّا لَسْنَا نَرْضَی بِهِ وَ هُوَ يعْصِينَا الْيوْمَ وَ لَيسَ مَعَهُ أَحَدٌ وَ
هُوَ إِذَا كَانَتِ الرَّاياتُ وَ الْأَلْوِيةُ أَجْدَرُ أَنْ لَا يسْمَعَ مِنَّا إِلَّا مَعَ مَنِ اجْتَمَعَتْ بَنُو فَاطِمَةَ مَعَهُ فَوَ اللَّهِ مَا صَاحِبُكُمْ إِلَّا مَنِ اجْتَمَعُوا عَلَيهِ إِذَا كَانَ رَجَبٌ فَأَقْبِلُوا علی اسْمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنْ أَحْبَبْتُمْ أَنْ تَتَأَخَّرُوا إلی شَعْبَانَ فَلَا ضَيرَ وَ إِنْ أَحْبَبْتُمْ أَنْ تَصُومُوا فِي أَهَالِيكُمْ فَلَعَلَّ ذَلِكَ أَنْ يكُونَ أَقْوَي لَكُمْ وَ كَفَاكُمْ بِالسُّفْيانِي عَلَامَة؛(1)بر شما باد به تقواي خداوند يكتا كه شريكي براي وي نيست، و مواظب جانهاي خود باشيد! به خدا سوگند كسي كه براي گوسفندان خود چوپاني دارد، هنگامي كه چوپان ديگري را مييابد كه از چوپان اولي گوسفندانش را بهتر نگهداري ميكند، گوسفندان را از اولي گرفته و به دومي ميسپارد. چه نيكو بود اگر هر يك از شما داراي دو جان ميبود، با يكي جنگيده و تجربه مياندوختيد و با ديگري از تجربيات به دست آمده استفاده ميكرديد؛ لكن انسان يك جان بيشتر ندارد و هنگامي كه از دست رفت، ديگر راه بازگشت وجود ندارد. پس، سزاوار است از جانهاي خودتان در جهت خير استفاده كنيد. هنگامي كه كسي برايقيام به سراغ شما آمد، توجه و دقت كنيد كه براي چه هدفي قيام ميكنيد.
نگوييد زيد هم خروج كرد؛ زيد فردي عالم و بسيار راستگو بود و شما را به حاكميت و رياست خودش دعوت نميكرد. او شما را به آنچه رضاي آل محمد است، فرا ميخواند، و اگر پيروزي و ظفر مييافت به وعده هايش وفا ميكرد. وي عليه يك قدرت متمركز (حكومت بني اميه) خروج كرد تا آن را شكسته و متلاشي كند. اما ببينيد كسي كه امروز از خانواده ما قيام كرد (محمدبنعبدالله) شما را به چه چيز ميخواند؟ آيا به رضاي آل محمد صلی الله علیه و آله است؛ كه ما شهادت ميدهيم به دعوت او راضي نيستيم. او امروز كه تنها و بيياور است، ما را نافرماني ميكند. پس هنگامي كه عَلَم و پرچمها برافراشت و افرادي
1) . كافي، ج8، ص264.
اطراف او را گرفتند، چگونه از ما اطاعت خواهد كرد؟! به خدا سوگند رهبر و صاحب شما نيست، مگر كسي كه تمام فرزندان فاطمه، گرد او اجتماع كنند. اگر تمام فرزندان فاطمه بر كسي اجتماع كردند و ماه رجب بود، با نام خدا براي قيام و ياري او حركت كنيد و اگر خواستيد تا ماه شعبان تأخير بيندازيد، و اگر ماه رمضان را نيز در شهر و خانواده خود روزه گرفتيد و پس از ماه مبارك آماده قيام شديد؛ شايد براي تقويت نيروي شما بهتر باشد، و خروج سفياني براي شناسايي چنين قيامي به عنوان علامت براي شما است.
گفته شده اين روايت، حديث حسن است. اين روايت مشکل سندي ندارد. حسن بودن آن به دليل عليبنابراهيم است که امامي است؛ أما توثيق ندارد؛ ولي ما گفتهايم که ابراهيم علاوه بر اينکه توثيق دارد، فوق وثاقت است.
بررسي دلالت
مرحوم مجلسي در مورد حديث عيصبنالقاسم(1)نکاتي دارد که به آن اشاره ميکنيم:
قوله علیه السلام : «و انظروا لأنفسكم اي في أمور أنفسكم و هدايتها و عدم هلاكها؛ کارهاي خودتان را حسابرسي کنيد و در سبب هدايت و راه مستقيم حرکت کنيد وسبب هلاکت خودتان نشويد!»؛ «و ضلالتها، و من يجب عليكم، متابعته أو ارحموا أنفسكم و أعينوها؛ و ببينيد از چه کسي بايد پيروي کنيد...» اين در موقعيتي بود که حرکات ضد عباسيين زياد بود وادعا داشتند که امام هم بايد وارد اين عرصه شود و برخي نيز كساني را به عنوان رهبر خود قرار
1) . عَلِيبنإِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ صَفْوَانَبنيحْيي عَنْ عِيصِبنالْقَاسِمِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عبدالله (روضه کافي، ج8، ص264).
داده بودند. امام ميفرمايد: مواظب باشيد از هر کسي تبعيت نکنيد: «وارحموا انفسکم»؛ ممکن است مراد اين باشد که به خودتان رحم و کمک کنيد.
قوله علیه السلام : «فيها الراعي» المراد أن الإمام و الوالي بمنزلة الراعي و الرعية بمنزلة الغنم، فكما أن الإنسان لا يختار لغنمه إلا منكان أصلح لها فكذلك لا ينبغي أن يختار لنفسه من يعطيها و يهلكها في دينها و دنياها؛ شخصي که يک گله گوسفند دارد، هر کسي را انتخاب نميکند؛ بلکه چوپاني را برميگزيند که خبره وآگاه باشد وگوسفندان را درست ببرد وخوب بچراند وصلاحيت او مورد تأييد باشد. راعي به منزله پيشوا در مقام تشبيه وتنزيل است. لذا سزاوار است انسان كسي را به عنوان پيشوا برگزيند كه صلاحيتش بيشتر باشد.
قوله علیه السلام : «إن أتاكم آت منا؛ اگر کسی از طرف ما آمد وبه شما خبر داد که ما راضی هستيم يا نه، در وي دقت کنيد و هر کسي را نپذيريد. اي خرج أحد من الهاشميين أو العلويين؛ اگر کسی از علويين قيام کرد، اين به حساب ماست».
قوله علیه السلام : « إلی الرضا من آل محمد علیهم السلام اي إلی أن يعمل بما يرضی به جميع آل محمد، أو إلی المرتضی و المختار منهم؛ شعارشان اين باشد: كه كاري كنيم اهل بيت وائمه از ما راضي باشند».
قوله علیه السلام : «إلی سلطان مجتمع» اي فلذلك لم يظفر. (شخص زيد را به رخ ما نکشيد، زيد قيام کرد براي اينکه يک حکومت قوي را سرنگون کند؛ امّا موفق نشد وبه نتيجه نهايي نرسيد).
قوله علیه السلام : إلا من اجتمعت؛ اي لا تطيعوا إلا من كان كذلك، أو لا ترضی إلا بمن كان كذلك.
قوله علیه السلام : إذا كان رجب؛ ظاهره أن خروج القائم علیه السلام يكون في رجب و يحتمل أن يكون المراد أنه مبدأ ظهور علامات خروجه، فأقبلوا إلی مكة في ذلك الشهر، لتكونوا شاهدين هناك عند خروجه، و يؤيد ذلك توسعته علیه السلام ، و تجويز التأخير إلی شعبان و إلی رمضان، و علی الأول يدل علیعدم وجوب مبادرة أهل الأمصار، و هو بعيد. و يحتمل علی بعد أن يكون المراد حثهم
علی الإتيان إليه صلي الله عليه في كل سنة لتعلم المسائل، و للفوز بالحج و العمرة مكان الجهاد الذي كانوا يتهالكون فيه، فإن الحج جهاد الضعفاء، و لقاء الإمام أفضل من الجهاد.(1)
اينكه گفتهاند ماه رجب که شد، بياييد؛ به چه معناست؟ يعني ماه رجب (نه ماههاي ديگر) ابتداي ظهور علامات است؛ خودتان را به مکه برسانيد، تا شاهد خروج حضرت باشيد. مؤيد حرف ما تخفيف حضرت علیه السلام در مسئله است؛ بدان معنا که اگر رجب نشد، شعبان و رمضان بياييد و مبادرت الزامي نيست؛ ولي حضرت، احتمال ديگري را هم مطرح ميكنند كه در ادامه ملاحظه ميفرماييد:
هرسال، هنگام ماه رجب به ملاقات ما بياييد تا علاوه برياد گيري احکام ومسائل ديني، عمره رجبيه (به جاي جهاد) را درك كنيد.
به خاطر اينکه آوا و تبليغات براي جهاد قوي و زياد بود و حکومتهاي ظالم به علويين زور ميگفتند؛ علويين که به ستوه آمده بودند، زياد قيام ميکردند. شما مقاتل الطالبين را ببينيدکه چندين نفر به شهادت رسيدند حکومت قوي بود وآنها ضعيف بودند وهر کس قيام مي کرد، قلع وقمع مي شد. امام براي حفظ شيعه وعلويان، از تلبيه و آري گفتن آنها جلوگيري ميکرد و ميفرمود: جهاد شما اين است که به طرف ما بياييد وآن جا حج هم به جا بياوريد.
اين قضايا و اينكه فضليت اداي عمره، همان فضيلت و به جاي جهاد است؛ در آن مقطع زماني بوده است که حکومت همت بسته بود، اثري از اهل بيت نباشد. امام بايد شيعه و علويين را حفظ کند. در ادامه بررسي
1) . مرآةالعقول فی شرح أخبار آل الرسول، ج26، ص257.
خواهيم کردکه اگر همه قيامهاي قبل از ظهور را تخطئه کنيم؛ پس قيام زيد، مختار و قيام فقها و علما در تاريخ چه مي شود. پس منظور امام کدام جهاد است؟ يعني خودتان را به آب وآتش نزنيد که به طرف اين قيام ها برويد؛ بلكه حج و رسيدن خدمت امام زمان از جهاد افضل است.
اين احتمال دوم به علايم ظهور ارتباطي ندارد. در واقع بياني است که مردم را تشويق مي کند به طرف امام معصوم بروند؛ ولي مرحوم مجلسي آن را نميپذيرد و مي فرمايد: اگر چه مطلب درستي است؛ اما دلالت روايت بر اين مطلب بعيداست.
رواياتي که سفياني را همراه با ساير علائم ذکر مي کند که برخي از آن علائم غير حتمي است. ظاهر اين نوع روايات، دال بر غير حتميت است؛ همانند روايت امام باقرعلیه السلام کهمرحوم صدوق در کتاب کمالالدين به طريق خود آورده که بحث سندي آن در جايي ديگر مطرح مي شود.(1)البته مشکل در اسماعيلبنعلي قزويني است که وي مهمل مي باشد:
حدثنا محمدبنمحمدبنعصام رضي الله عنه قال حدثنا محمدبنيعقوب الكليني قال حدثنا القاسمبنالعلاء قال حدثني إسماعيلبنعلي القزويني قال حدثني عليبنإسماعيل عن عاصمبنحميد الحناط عن محمدبنمسلم الثقفي قال سمعت أبا جعفر محمدبنعلي الباقرعلیه السلام يقول «القائم منا منصور بالرعب مؤيد بالنصر تطوی له الأرض و تظهر له الكنوز يبلغ سلطانه المشرق و المغرب و يظهر الله عز و جل به دينه علی الدين كله و لو كره المشركون فلا يبقي في الأرض خراب إلا قد عمّر و ينزل روح الله عيسی ابن مريم علیه السلام فيصلي خلفه قال قلت يا ابن رسول الله متی يخرج قائمكم قال إذا تشبه الرجال بالنساء و
1) . روايات اليماني، الرواية الثانيه، ص29؛ نشانه هاي ظهور(نفس زکيه)، روايت 11،ص55.
النساء بالرجال و اكتفی الرجال بالرجال و النساء بالنساء و ركب ذوات الفروج السروج و قبلت شهادات الزور و ردت شهادات العدول و استخف الناس بالدماء و ارتكاب الزناء و أكل الربا و اتقی الأشرار مخافة ألسنتهم و خروج السفياني من الشام و اليماني من اليمن و خسف بالبيداء و قتل غلام من آل محمد صلی الله علیه و آله بين الركن و المقام اسمه محمدبنالحسن النفس الزكية و جاءت صيحة من السماء بأن الحق فيه و في شيعته فعند ذلك خروج قائمنا فإذا خرج أسند ظهره إلی الكعبة و اجتمع إليه ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا و أول ما ينطق به هذه الآية بَقِيتُ اللَّهِ خَيرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ثم يقولأنا بقية الله في أرضه و خليفته و حجته عليكم فلا يسلم عليه مسلم إلا قال السلام عليك يا بقية الله في أرضه فإذا اجتمع إليه العقد و هو عشرة آلاف رجل خرج فلا يبقی في الأرض معبود دون الله عز و جل من صنم و وثن و غيره إلا وقعت فيه نار فاحترق و ذلك بعد غيبة طويلة ليعلم الله من يطيعه بالغيب و يؤمن به.(1)
شاهد ما در اين است که اينها از علامات حتميه نيستند وخروج سفياني در کنار اينها ذکر شده است. پس به وحدت سياق، همه اينها حتميت ندارند؛ مگر اينکه کساني به عکس عمل کنند و بگويند که چند علامت: يماني، قتل نفس زکيه، صيحه آسماني، از علامات حتمي هستند؛ به اين قرينه باقي علامات نيز حتمي است.
رواياتي كه صراحت دارد سفياني از علامات حتمي است:
1) . كمالالدين و تمام النعمة، ج1، ص331؛ معجم احاديث الامام المهدي، ج7، ص261.
يكون عاجلا ولا يكون سفياني، فقال: لا والله إنه لمن المحتوم الذي لابد منه؛(1)عبد الملکبناعين ميگويد: نزد امام علیه السلام بوديم، صحبت از حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف شد. ما گفتيم: ديگر خسته شديم؛ اميدواريم آقا زودتر بيايد؛ ولي سفياني نباشد! امام فرمود: اصلاً عجله نکنيد؛ سفياني ازحتمياتي است که چاره اي از او نيست!
ابن عقده (احمدبنمحمدبنسعيد)، فردي موثق است؛ اگرچه زيدي است (مرحوم نعماني او را در مقدمه کتابش توثيق مي کند). اما درباره عباسبنعامر گفته اند: «الشيخ الصدوق الثقه کثيرالحديث».(2)أما عليبنالحسن مشترک است که اگر بتوانيم او را از اشتراک در بياوريم، روايت، مشکل ديگري ند ارد. عبدالملکبنأعين برادر زراره ميباشد که زراره، از او نقل مي کند.
خروج نكرده، بياثر است. عرض كردم: آيا آمدن سفياني حتمي است؟ فرمود: آري، حتمي است. آنگاه سر مبارك را پايين انداخت و بعد سر برداشت و فرمود: دولت بني عباس بر پايه حيله و نيرنگ قرار گرفته؛ اين دولت طوري از ميان خواهد رفت كه اثري از آن باقي نماند. آنگاه حكومت آنها تجديد ميشود؛ به طوري كه گويي به آن آسيبي نرسيده است!».
بعضي به اين روايت، به عنوان بازگشت عباسيين استناد ميکنند؛ ولي بعد از دقت ميتوان گفت که اين روايت به فراز و نشيب يا قوت و ضعف حکومتها اشاره دارد. البته روايت از نظر سند داراي مشکل است؛ زيرا حسنبنعليبنيسار(1)و خليلبنراشد مهمل هستند.(2)
شيوه بحث ما اين است که براي بررسي هر موضوع، ابتدا به روايات آن موضوع، خصوصا روايات کتب اربعه و بالاخص کتاب کافي شريف پرداخته؛ سپس آن روايات را از نظر متن، سند، دلالت و روايات معارض ديگر و همچنين روايات کتابهاي ديگر در اين زمينه مورد بررسي قرار ميدهيم. بر اين مبنا، بحث را پي ميگيريم:
عَلِيبنإِبْرَاهِيمَ عَنِ الْحَسَنِبنموسی الْخَشَّابِ عَنْ عبداللهبنموسی عَنْ عبداللهبنبُكَيرٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عبدالله علیه السلام يقُولُ: إِنَّ لِلْغُلَامِ غَيبَةً قَبْلَ أَنْ يقُومَ؛ قَالَ: قُلْتُ: وَ لِمَ؟ قَالَ: يخَافُ - وَ أَوْمَأَ بِيدِهِ إلی بَطْنِهِ - ثُمَّ قَالَ: يا زُرَارَةُ! وَ هُوَ الْمُنْتَظَرُ، وَ هُوَ الَّذِي يشَكُّ فِي وِلَادَتِهِ، مِنْهُمْ مَنْ يقُولُ: مَاتَ أَبُوهُ
بِلَا خَلَفٍ، وَ مِنْهُمْ مَنْ يقُولُ: حَمْلٌ، وَ مِنْهُمْ مَنْ يقُولُ: إِنَّهُ وُلِدَ قَبْلَ مَوْتِ أَبِيهِ بِسَنَتَينِ، وَ هُوَ الْمُنْتَظَرُ؛ غَيرَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يحِبُّ أَنْ يمْتَحِنَ الشِّيعَةَ، فَعِنْدَ ذَلِكَ يرْتَابُ الْمُبْطِلُونَ يا زُرَارَةُ؛ قَالَ: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنْ أَدْرَكْتُ ذَلِكَ الزَّمَانَ اي شَيءٍ أَعْمَلُ؟ قَالَ: يا زُرَارَةُ! إِذَا أَدْرَكْتَ هَذَا الزَّمَانَ فَادْعُ بِهَذَا الدُّعَاءِ: اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِيكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي رَسُولَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي رَسُولَكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي»؛ ثُمَّ قَالَ: يا زُرَارَةُ! لَا بُدَّ مِنْ قَتْلِ غُلَامٍ بِالْمَدِينَةِ؛ قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ أَ لَيسَ يقْتُلُهُ جَيشُ السُّفْيانِي؟ قَالَ: لَا وَ لَكِنْ يقْتُلُهُ جَيشُ آلِ بَنِي فُلَانٍ يجِيءُ حَتَّی يدْخُلَ الْمَدِينَةَ فَيأْخُذُ الْغُلَامَ فَيقْتُلُهُ فَإِذَا قَتَلَهُ بَغْياً وَ عُدْوَاناً وَ ظُلْماً لَا يمْهَلُونَ، فَعِنْدَ ذَلِكَ تَوَقُّعِ الْفَرَجِ إِنْ شَاءَ اللَّه؛(1)زراره ميگويد: شنيدم امام صادق علیه السلام مي فرمود: براي آن جوان ]اشاره به امام زمان[ پيش از آنكه قيام كند، غيبتي است. عرض كردم: چرا؟ فرمود: مي ترسد؛ و با دست به شكم خود اشاره كرد. سپس فرمود: اي زراره! اوست كه منتظَر است، و اوست كه در ولادتش ترديد شود.برخي ميگويند: پدرش بدون داشتن فرزند از دنيا رفت و برخي ميگويند: در شكم مادر بود [كه پدرش وفات يافت] و برخي ميگويند: دو سال پيش از وفات پدرش متولد شد و اوست كه در انتظارش هستند؛ ولي خداي عزّ و جلّ دوست دارد شيعه را بيازمايد. اي زراره! در زمان [غيبت] است كه اهل باطل شك ميكنند. زراره ميگويد: من عرض كردم: قربانت، اگر من به آن زمان رسيدم، چه كاري كنم؟ فرمود: اي زراره! اگر آن زمان را درک کردي، با اين دعا خدا را بخواه: خدايا! خودت را به من بشناسان! زيرا اگر تو خودت را به من نشناساني، من رسولت را نشناسم. خدايا! پيغمبرت را به من بشناسان! زيرا اگر تو پيغمبرت را به من نشناساني، من حجت تو را نشناسم. خدايا! حجت خود را به
1) . کافي، ج1 ، ص337.
من بشناسان! زيرا اگر حجتت را به من نشناساني، از دينم گمراه ميشوم.
سپس فرمود: اي زراره! به ناچار جواني در مدينه كشته ميشود. عرض كردم: قربانت، مگر لشكر سفياني او را نميكشند؟ فرمود: نه، بلكه او را لشكر آل بني فلان بكشند. آن لشكر وارد مدينه ميشود و آن جوان را مي گيرد و مي كشد. پس چون او را از روي سركشي و جور و ستم بكشد، مهلتشان به سر آيد. در آن هنگام به گشايش اميد داشته باش؛ ان شاء اللَّه!
امام علیه السلام مي فرمايد:
فَعِنْدَ ذَلِكَ تَوَقُّعِ الْفَرَج؛ هنگام قتل اين غلام منتظر فرج باش.
آيا منظور، فرج و گشايش در امور است و يا مقصود، منتظر ظهور مهدي عجل الله تعالی فرجه الشریف است؟ آيا فرج با ظهور مهدي عجل الله تعالی فرجه الشریف ملازم است؟ آيا اين غلام مقتول همان نفس زکيه است؛ با اين که او در مکهکشته ميشود؟
مرحوم مجلسي اين روايت را در مرآةالعقول(1)ذکر کرده و مي فرمايد: روايت مشکل دارد (مجهول است). مجهول بودن روايت ظاهرا به دليل عبداللهبنموسی است. ما دو نفر به نام عبداللهبنموسی داريم: يکي عبداللهبنموسیبنجعفر علیه السلام ميباشد که وثاقتش ثابت نشده است (مگر برمبناي بعضي از اساتيد که اگر راوي از امامزادگان باشد، به توثيق نياز ندارد) و ديگري عبداللهبنموسیبنعبدالله است که طبق بيان مرحوم خوئي، شيعه بودن وي ثابت نبوده و در سند روايتي هم ديده نشده است.
آقاي خوئي ميفرمايد:
أقول: لم يظهر كون الرجل من الإمامية الأثنی ع-شرية، و لم نر
1) . مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج4، ص37.
وقوعه في سند رواية، و ما ورد في الروايات من ذكر عبداللهبنموسی يحتمل أن يكون غيره. و كيف كان، فالرجل غير ثابت الوثاقة و لم يذكر له كتاب، فلا وجه لما فعله الشيخ من ذكره في كتاب الفهرست، و طريق الشيخ إليه مجهول.(1)
ولي قطعا، مراد همان اولي (عبداللهبنموسیبنجعفر علیه السلام ) است. در هر حال، روايت از نظر سند داراي مشکل است.
اين نكته كه امام علیه السلام فرمود: اي زراره! به ناچار نوجواني در مدينه كشته ميشود و زراره مي گويد: قربانت، مگر لشكر سفياني او را نمي كشند؟ و امام فرمودند: نه، بلكه او را لشكر آل بني فلان بكشند؛ منظور از آل بني فلان چيست؟ مرحوم مجلسي در اين مورد دو احتمال مي دهد:
أي أصحاب بني فلان... و المراد ببني فلان (احتمال اول) إما بنو العباس و يكون المراد غير النفس الزكية بل رجلا آخر من آل رسول الله يقتله بنو العباس مقارنا لانقراض دولتهم، فيكون هذا [کشته شدن مردي از آل رسول خدا صلی الله علیه و آله ] من العلامات البعيدة.
چون بني عباس در سال 656 ه. ق سقوط کردند و اکنون سال (1432ه.ق) است، مرحوم مجلسي براي علامت بعيده بودن و اين که شخص مذکور غير از نفس زکيه است؛ شاهد مي آورد که و في إرشاد المفيد عن أبي جعفر علیه السلام قال: ليس بين قيام القائم علیه السلام و بين قتل النفس الزكية أكثر من خمسة عشر ليلة.
احتمال دوم:
و يحتمل أن يكون المراد بنو مروان، و يكون إشارة إلی انقراض دولة بني أمية و بالفرج[مراد از فرج در روايت ] الفرج منهم و
1) . معجم رجال الحديث، ج11، ص378.
من شرهم؛(1)
منظور از فرج، رهايي از شربني اميه مي باشد؛ لذا مراد از فرج، ظهور امام زمان نيست.
عَلِيبنإِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ إِسْحَاقَبنعَمَّارٍ عَنْ أَبِي عبدالله علیه السلام قَالَ: لَا تَرَوْنَ مَا تُحِبُّونَ حَتَّی يخْتَلِفَ بَنُو فُلَانٍ فِيمَا بَينَهُمْ فَإِذَا اخْتَلَفُوا طَمِعَ النَّاسُ وَ تَفَرَّقَتِ الْكَلِمَةُ وَ خَرَجَ السُّفْيانِي؛(2)اسحاقبنعمار از امام صادق علیه السلام چنين روايت ميكند: آنچه را دوست داريد، نخواهيد ديد، مگر وقتي كه بنو فلان در ميان خود اختلاف كنند، و چون اختلاف كنند مردم به طمع مي افتند و دودستگي و تفرقه ايجاد شود و آن وقت سفياني خروج ميكند.
روايت از نظر سند مشکلي ندارد. مرحوم مجلسي نيز از اين روايت به حسن يا موثق تعبير مي کند.(3)ما نسبت به متفردات اسحاقبنعمار؛ يعني رواياتي که تنها خود اسحاق راوي آنها مي باشد، از قبيل روايت بلوغ دختر در 13 سالگي در فقه، تاملاتي داشته ايم. البته بزرگاني مثل تستري در قاموس به اين نکته اشاره کرده اند؛ ولي اين روايت از متفردات اسحاقبنعمار نميباشد و جزء مسائل غير فقهي است که روايات متعددي در اين زمينه وارد شده است. مشکل در دلالت و فهم روايت است. مرحوم مازندراني فقرات روايت را توضيح مي دهند، ايشان مي فرمايد:
وله: (لا ترون ما تحبون) هو ظهور القائم علیه السلام ورواج دين الحق (حتي يختلف بنو فلان فيما بينهم)اي يجيء بعضهم عقيب بعض حَتَّی ينتهي دولتهم، أو المرادبالاختلاف ضد الاتفاق فيكون كناية عن زوال ملكهم ولعل المراد بهم بنو عباس كما في أحاديث
أخر حَتَّی يختلف بنو عباس منها ما سيجيء بعيد هذا (فإذا اختلفوا طمع الناس) في السلطنة والدولة الملكية وقامت طائفة من كل ناحية واختلطت الرايات (وتفرقت الكلمة كناية عن تفرقهم واختلاف أهوائهم والكلمة تطلق علی القول والأمر والحكم والعهد والبيعة والحال والشأن (وخرج السفياني) وهو الدجال وفيه دلالة علی أن خروجه بعد ما ذكر وأما أنه قريب منه أو بعيد فلا دلالة فيه عليه؛(1)منظور از«مَا تُحِبُّونَ» ظهور امام مهدي عجل الله تعالی فرجه الشریف
و رواج دين حق[ اسلام ] ميباشد. پس، معناي روايت اين است: شما ظهور امام زمان و گسترش دين اسلام را نخواهيد ديد، مگر بنو فلان در بين خود اختلاف کنند که طبق اين روايت، اختلاف و تفرقه بنو فلان از علائم حتمي ظهور امام علیه السلام مي شود.
اما معناي بنو فلان و اختلاف چيست؟ آيا اختلاف به معناي پي در پي آمدن حاکمان تا زوال حکومتشان و يا منظور درگيري و تفرقه بين آنها است. مرحوم مازندراني هر دو را احتمال دادهاند.
اما مراد از بنو فلان شايد بني عباس باشند؛ چون در روايات ديگري آمده که «حتي يختلف بنو عباس» پس، به قرينه روايات ديگر، مراد از بنو فلان در اين روايت بني عباس مي باشد.
اما معناي طمعَ الناسُ، طمع مردم در سلطنت و حکومت است و حکومتها تجزيه و خودمختار مي شوند و احزاب و گروهها بهراه مي افتند. «تَفَرَّقَتِ الْكَلِمَةُ» در روايت، کنايه از تفرق و تشتت آرا و نظريات مي باشد. کلمه گاهي بر قول، امر، حکم، بيعت، عهد، حال و شأن اطلاق مي شود.
شاهد بحث ما در کلمه «وَ خَرَجَ السُّفْيانِي» مي باشد. پس، تشکيل حکومت حق و ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف که مورد علاقه شماست تا زماني که اختلاف در بنو فلان رخ ندهد و سفياني خروج نکند، اتفاق نمي افتد. از اين روايت
1) . شرح أصول الكافي، ، ج12 ، ص278.
استفاده مي شود که خروج سفياني از علائم حتمي است.
مرحوم مازندراني سفياني در روايت را دجال مي داند. ما بحث خواهيم کرد که آيا سفياني و دجال يکي است (دو عنوان براي يک معنون) يا اين که سفياني و دجال دو عنوان براي دو معنون هستند؟ ضمن اين که سفياني از علائم حتمي ظهور ميباشد؛ ولي در مورد دجال اين گونه نمي باشد. ما در روايات بر حتمي بودن دجال از علائم صراحتي نيافتيم؛ هرچند بعضي مثل مجلسي اول به خروج دجال قبل از قيام امام علیه السلام قائل شده اند.
مرحوم مازندراني بعد از نقل اين مطالب مي فرمايند: ظهور امام عجل الله تعالی فرجه الشریف
بعد از انقراض و سقوط حکومت بني عباس و خروج سفياني مي باشد؛ ولي بعد از خروج سفياني چه فاصلهاي بين حکومت امام علیه السلام و خروج او صورت مي گيرد؟ از زمان انقراض عباسيان تا کنون فاصله زيادي بوده است. پس لازمه انقراض حکومت عباسيان، ظهور فوري امام علیه السلام نبوده است. از اين روايت نمي توان استفاده کرد که ظهور امام بعد از خروج سفياني، بلافاصله و يا با تاخيرصورت مي گيرد.
قوله علیه السلام : حَتَّی يختلف بنو فلان؛ اي بنو العباس و هذا أحد أسباب خروج القائم علیه السلام و إن تأخر عنه بكثير. قال الفاضل الأسترآبادي: المراد أن بعد بني العباس لم يتفق الملوك علی خليفة و هذا معنی تفرق الكلمة، ثم تمضي بعد ذلك مدة مديدة إلی خروج السفياني ثم إلی ظهور المهدي؛(1)مقصود از بنوفلان، بني عباس است و اين يکي از علامات ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است؛ هرچند تأخير و فاصله حکومت امام زمان از انقراض حکومت عباسيان بسيار است. فاضل استرآبادي گفته است: بعد از حکومت بني عباس،حکومت واحدي پا نميگيرد. بعد از
1) . مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج26، ص128.
آن به مدت طولاني، سفياني خروج کرده و بعد از خروج سفياني، امام زمان ظهور مي کند.
مصب بيانات اين بزرگواران تقريبا اين است که انقراض حکومت بني عباس و خروج سفياني از علائم ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَبنمُحَمَّدٍ عَنْ عُثْمَانَبنعِيسَي عَنْ بَكْرِبنمُحَمَّدٍ عَنْ سَدِيرٍ قَالَ: قَالَ ابوعبدالله علیهالسلام : يا سَدِير! الْزَمْ بَيتَكَ وَ كُنْ حِلْساً مِنْ أَحْلَاسِهِ وَ اسْكُنْ مَا سَكَنَ اللَّيلُ وَ النَّهَارُ فَإِذَا بَلَغَكَ أَنَّ السُّفْيانِي قَدْ خَرَجَ فَارْحَلْ إِلَينَا وَ لَوْ علی رِجْلِك؛(1)سدير از امام صادق علیه السلام چنين روايت كرده است: اي سدير! ملازم خانهات باش و چون پلاسي از پلاسهاي خانه [كه روي زمين انداختهاند] باش [و از خانه بيرون مرو] و تا شب و روز آرامش دارند، تو هم آرام و ساكت باش، و چون به تو خبر رسيد كه سفياني خروج كرده [بيدرنگ] به سوي ما كوچ كن؛ اگر چه پاي پياده باشي!.
از اين روايت استفاده مي شود که سفياني از علائم حتمي است و بين خروج سفياني و ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
فاصله چنداني نيست. روايت از نظر سند مشکلي ندارد.
مرحوم مجلسي در مرآة العقول در مورد سند روايت مي فرمايد: «حسن أو موثق».(2)
معناي «حلس» چيست؟ طريحي صاحب مجمع البحرين مي گويد:
«الحلس بالكسر: كساء يوضع علی ظهر البعير تحت البرذعة؛(3)پارچهاي که
زير زين بر پشت شتر ميگذارند».
امام صادق علیه السلام به سدير مي فرمايد: در فتنهها وجريانهاي جناحي تا هنگام خروج سفياني، وارد نشو. امام علیه السلام تحت تاثير قرار نگرفتن و ميخکوب شدن را به «حلس» تشبيه مي فرمايند؛ چون حلس هميشه زير زين ثابت ميباشد و تکان نميخورد.
بعضي با تمسک به اين گونه روايات، قيام هايي را که در رأس آنها بزرگان و علما و مراجع بودهاند، زير سوال بردهاند. ما اين بحث را در کتاب «تا ظهور» به همراه روايات آن نقل کرده ايم و نيز در بحث مستقلي تبيين خواهيم کرد که آيا همه اين روايات صحيح است و مفاد اين سنخ روايات چيست. اگر همه قيام هاي قبل از ظهور امام عجل الله تعالی فرجه الشریف ناحق و باطل باشد؛ پس قيام مختار، زيد و قيام هاي فقها و علماي بزرگ در طول تاريخ محکوم است؛ در حالي که اين گونه نيست.
اما خصوص اين روايت: مخاطب امام صادق علیه السلام در اين روايت سدير مي باشد. امام به سدير مي فرمايد: ملازم خانه ات باش و در جريانها وارد نشو. پس امکان دارد قضيه شخصيه و مخاطب (سدير)(1)در اين فرمايش موضوعيت دارد.
سدير، چهرهاي ولايتمدار، پرجنب و جوش و انقلابي؛ ولي عجول بود که منتظر حکومت جهاني و حاکميت امام معصوم علیه السلام بود. هر اتفاقي رخ مي داد، براي امام علیه السلام نامه مي نوشت که الان وقت تشکيل حکومت است. زمانیکه بساط امويين برچيده شد، فورا نامهاي جهت تشکيل حکومت بهامام نوشت.امام به نامه ايشان ترتيب اثر نداد. امام علیه السلام وي را کنترل مي کرد؛ وإلا او چهره مثبتي بود که به زندان رفت و امام علیه السلام براي آزادي او دعا
1) . در مورد شخصيت سدير به تنقيح المقال مامقاني مراجعه كنيد.
فرمودند. پس با تمسک به اين روايت نمي توان قيامهايي را که در رأس آنها علما و مراجع بودند، محکوم كرد؛ چون اين روايت ناظر به مورد خاص و به اصطلاح قضيه شخصيه است. مرحوم مامقاني مي فرمايد:
کأنَّ سديراً هذا ممن کان شائقا لاحوال الامام الخارج بالسيف متفحصا عنه منتظرا له و لذلک أثبت حاله في کتابه فتأذي الامام من ذلک؛ سدير شنيده بود که امام زماني قيام به سيف ميکند و بساط حکومت هاي باطل را جمع مي کند. لذا سدير مشتاق بود اين امام ظهور کند. بنابراين، نام آن امام را در نامهاي براي امام صادق علیه السلام نوشت، و براي آن حضرت فرستاد، ولي امام ناراحت شد، چرا؟ چون: ان ضربه الکتب الارض ليس لنقص صاحبها، بل من جهة أن سرّ الامام الغائب يومئذ کان مهما.
آن روز بايد اسم امام را مخفي مي کردند؛ ولي سدير آن را در نامه آورده بود و باعث کشف اسرار ميشد.
«فتلخص من ذلک أن سدير امامي ممدوح،محبوب لله تعالی، محب لاهل البيت قلبا و قالبا...»؛(1)در اين که سدير فردي امامي ممدوح و دوستدار اهل بيت ميباشد، جاي بحثي نيست؛ ولي امام علیه السلام بايد اورا کنترل کند تا از پيش خود کاري نکند که موجب هلاک جامعه و تشيع و نواميس شيعه شود.
مُحَمَّدُبنيحْيي عَنْ مُحَمَّدِبنالْحُسَينِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِبنأَبِي هَاشِمٍ عَنِ الْفَضْلِ الْكَاتِبِ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عبدالله علیه السلام فَأَتَاهُ كِتَابُ أَبِي مُسْلِمٍ؛ فَقَالَ: لَيسَ لِكِتَابِكَ جَوَابٌ، اخْرُجْ عَنَّا؛ فَجَعَلْنَا يسَارُّ بَعْضُنَا بَعْضاً، فَقَالَ علیه السلام : اي شَيءٍ تُسَارُّونَ يا فَضْلُ؟! إِنَّ اللَّهَ عَزَّ ذِكْرُهُ لَا يعْجَلُ لِعَجَلَةِ الْعِبَادِ وَ لَإِزَالَةُ جَبَلٍ عَنْ مَوْضِعِهِ أَيسَرُ مِنْ زَوَالِ مُلْكٍ لَمْ ينْقَضِ أَجَلُهُ ثُمَّ قَالَ: إِنَّ فُلَانَبنفُلَانٍ حَتَّی بَلَغَ السَّابِعَ مِنْ وُلْدِ فُلَانٍ قُلْتُ فَمَا الْعَلَامَةُ فِيمَا بَينَنَا وَ بَينَكَ جُعِلْتُ
1) . تنقيح المقال، ج30، ص166.
فِدَاكَ ؟قَالَ: لَا تَبْرَحِ الْأَرْضَ يا فَضْلُ حَتَّی يخْرُجَ السُّفْيانِي فَإِذَا خَرَجَ السُّفْيانِي فَأَجِيبُوا إِلَينَا يقُولُهَا ثَلَاثاً وَ هُوَ مِنَ الْمَحْتُوم...؛(1)فضل كاتب ميگويد: خدمت امام صادق علیه السلام بودم كه نامهاي از ابومسلم خراساني براي ايشان رسيد. حضرت فرمود: نامه تو جواب ندارد، برو. ما شروع كرديم با هم به نجوا كردن. فرمود: اي فضل! چه سخني را با هم نجوا ميكنيد؟! همانا خدا براي شتاب بندگان شتاب نميكند و از جاي برآوردن كوهي آسانتر است از ساقط كردن حكومتي كه هنوز عمرش به پايان نرسيده است. سپس فرمود: همانا فلان، پسر فلان تا به هفتمين فرزند فلان رسيد. من عرض كردم: قربانت گردم؛ پس چه نشاني ميان ما و شماست؟ امام علیه السلام فرمود: اي فضل! از جاي خود حركت نكن تا سفياني خروج كند و هنگامي كه سفياني خروج كرد،به سوي ما رو آريد، و اين سخن را سه بار گفت، و سفياني از نشانههاي حتمي [ظهور حضرت قائم علیه السلام ] است.
مرحوم مجلسي که کتاب کافي را مورد نقد و بررسي قرار مي دهد و به آساني هر روايتي را نمي پذيرد؛ اين روايت را موثق ميداند.
قوله: «كتاب أبي مسلم» اي المروزي؛ همان ابومسلم خراساني، که اصل او اصفهاني است.
قوله: «يسار بعضنا بعضا» الظاهر أن مسارتهم كان اعتراضا عليه علیه السلام بأنه لم لا يقبل ذلك»؛ ظاهر اين عبارت اعتراض به امام است.
قوله: «حتی بلغ السابع من ولد فلان» اي عد سبعة من ولد العباس و بَين أن ملك هؤلاء مقدم علی خروج قائمنا فكيف نخرج و لم ينقض ملك هؤلاء و هذا بدؤ ملكهم؛ امام به هفت نفر از حکّام بني عباس اشاره کردند که هنوز
1) . كافي، ج8، ص274.
حکومت آنها پايان نپذيرفته است و حکومت بني عباس بر حکومت حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف مقدم ميباشد وهنوز ابتداي ملک عباسيين است».
قوله: «و هو اي خروج السفياني من المحتوم»، الذي لا بداء فيه.(1)
مرحوم مازندراني در شرح اصول کافي بيان مفصلي ذيل روايت دارند:
فأتاه كتاب أبي مسلم فقال: ليس لكتابك جواب اخرج عنا.الخطاب في الموضعين للرسول وهو يطلب منه علیه السلام الخروج لطلب الخلافة بعد استيصال بني أمية بل يعرص عليه الخلافة؛(2)خطاب امام علیه السلام در دو جا به پيک و نامه رسان است که وقتي پيک، بعد از برچيده شدن بساط امويين از امام علیه السلام قيام براي خلافت را درخواست مي کند؛ به او مي فرمايد: نامهات جوابي ندارد؛ از نزد ما خارج شو!.
وإنما لم يقبله علیه السلام لعلمه بأن هذا الأمر لا يتمشي وأن خلافة بني عباس بعد بني أمية أمر مقدر حتما وأن خروجه موجب لهلاكه وهلاك شيعته؛ و امام علیه السلام درخواست پيک را قبول نکرد؛ چون هنوز زمينه حکومت آل محمد فرا نرسيده نبود و خلافت بني عباس بعد از حکومت بني اميه امري مقدر و حتمي بود. لذا قيام امام علیه السلام موجب بروز مشكلاتي و حتي کشته شدن امام و شيعيانش ميشد.
وقد نقل أنهم نصبوا السفاح قبل عود الرسول إليهم؛ نيز نقل شده که عباسيان، سفاح را قبل از برگشتن پيک، به خلافت برگزيده بودند. در واقع حکومتشان پابرجا و خليفه هم معين گشته بود. مرحوم مازندراني در ادامه نکاتي را ميفرمايند:
واعلم أن أبا مسلم كان من أهل إصفهان ولما كان ابتداء خروجه علی بني أمية من مرو نسب إليه وقيل له المروزي؛ ابومسلم از اهل اصفهان است؛ ولي چون قيامش عليه بني اميه ابتدا از مرو بوده، به او نسبت مرو داده شده و او را مروزي ميگويند.
وكان معينا لإبراهيمبنمحمدبنعليبنعبداللهبنعباس في أمر الخلافة فلما قتل إبراهيم في الشام و فرّ أخواه سفاح وابوجعفر المنصور إلی الكوفة وتوجه ابومسلم و عساكره إليها كتب إلی أبي عبدالله علیه السلام واستدعا للخلافة فلم يقبله علیه السلام ؛ ابومسلم همکار ابراهيمبنمحمدبنعليبنعبداللهبنعباس در امر خلافت بود. هنگامي که ابراهيم در شام کشته شد، دو برادر ابراهيم [سفاح و ابوجعفر منصور] به سوي کوفه گريختند. ابومسلم نيروهايش را به سوي کوفه فرستاد و سپس نامهاي به امام صادق علیه السلام براي قيام و خلافت نوشت که امام علیه السلام آن را نپذيرفت.
(فجعلنا يسار بعضنا بعضا) المسارة والسرار [باكسي راز گفتن] يقال: سارّه في أذنه مسارة وسرارا وتساروا: إذا تناجوا وكان سبب المسارة حرصهم علی ظهور دين الحق وإرادتهم تعجيله؛ دليل درگوشي ونجوا گفتن اين بود که اينها مشتاق تشکيل حکومت حق در اين اراده و خواست عجول بودند.
(فقال:اي شيء تسارون يا فضل؟) الاستفهام للإنكار والتوبيخ دون الحقيقة.
جمله، استفهام انکاري و براي توبيخ است؛ يعني امام آگاه است که اينها چه ميگويند؛ ولي از باب توبيخ، از اينها سوال مي کند.
(إن الله عز وجل لا يعجل لعجلة العباد) فلا يقدم ما أخره حتما
لإرادة العباد تقديمه (ولإزالة جبل عن موضعه) ونقله إلی موضع آخر (أيسر من زوال ملك) هو ملك بني عباس (لم ينقض أجله) المقدر حتما وفيه مبالغة عرفا علی عدم إمكان زواله لا إمكانه مع صعوبة والزوال هنا بمعني الإزالة تقول أزلته وزولته وزلته بالكسر إذا أزلته فلا يردأن الصحيح هو الإزالة خصوصا مع رعاية التقابل.
بيان امام: «ولإزالة جبل عن موضعه...»، مبالغه عرفي است؛ به اين معنا که زوال حکومت بني عباس (تازمان مقدرش) ممکن نمي باشد؛ نه اين که زوالش ممکن، ولي مشکل و سخت باشد.
ثم قال تأكيدا لما ذكر وتوضيحا له: (أن فلانبنفلان) وفلانبنفلان (حتي بلغ السابع من ولد فلان) يعني العباس والمقصود أنه عد الأول والثانی إلی السابع من خلفاء بني عباس بأسمائهم وأسماء آبائهم وإنما لم يذكر البواقي (مابقي خلفا را ذکر نکرد) لأن المقصود بيان أن هذا الزمان ليس زمان ظهور الحق ورجوع الخلافة إلیأهلها وذكر هذا القدر كاف في بيانه...؛ کلام امام علیه السلام : ان فلانبنفلان [تا هفت نفر]در مورد خلفاي بني عباس است که يک به يک به حکومت ميرسند و اين که تعداد بيشتري از خلفاي بني عباس را ذکر نکرد؛ بدان دليل بود كه مقصود امام علیه السلام اين بوده که اکنون زمان خلافت اهل بيت فرا نرسيده است؛ والّا امام در مقام بيان حصر خلفاي عباسي نبودند و ذکر همين مقدار کافي بود.
واعلم أن خبر «أنّ» محذوف تقديره يصيرون أو يملكون الخلافة أو نحوهما هذا ويبعد أن يراد بقوله علیه السلام «إن فلانبنفلان» الصاحب علیه السلام وبيان نسبه إلی نفسه المقدسة وأنه الذي يظهر دين الحق ويعود إليه الخلافة وإن كان هذا أنسب بقوله (فما
العلامة فيما بيننا وبينك) يدل علی خروج صاحب الأمر وتملكه للخلافة (قال: لا تبرح الأرض يا فضل)اي لا تزول بقيام الساعة (حتي يخرج السفياني)؛ [احتمالي است که] منظور از فلان، امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد و امام صادق علیه السلام نسب امام را تا خودشان ادامه دادند. البته اين احتمال بعيد است؛ هرچند اين احتمال با قول فما العلامة فيما بيننا وبينك مناسب ميباشد كه بر ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف دلالت دارد. بنابراين، امام فرمودند: اي فضل! از جاي خود حرکت مکن؛ يعني بساط زمين برچيده نميشود تا اين که سفيانيخروج کند.
مرحوم مازندراني در ادامه، رواياتي را نقل مي کند که يکي از اين روايات، روايت شيخ صدوق است و سفياني را از محتومات دانسته است:
روي الصدوق في كتاب كمال الدين بإسناده عن أبي عبدالله قال: «إن أمر السفياني من الأمر المحتوم وخروجه في رجب وفي حديث آخر يخرج ابن آكلة الأكباد وهو رجل ضخم الهامة بوجهه أثر الجدري إذا رأيته حسبته أعور اسمه عثمان وأبوه عنبسة وهو من ولد أبي سفيان و في آخر أنك لو رأيت السفياني رأيت أخبث الناس أشقر أحمر أزرق، وفي آخر أنه يملك كور الشام الخمس دمشق وحمص وفلسطين والأردن و ن-سرين فتوقعوا عندذلك الفرج.
وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ عَلِيبنالْحَسَنِ عَنْ أَبَانِبنتَغْلِبَ قَالَ قَالَ ابوعبدالله علیه السلام : كَيفَ أَنْتَ إِذَا وَقَعَتِ الْبَطْشَةُ بَينَ الْمَسْجِدَينِ فَيأْرِزُ الْعِلْمُ [احتمال فتح عين هم دادهاند] كَمَا تَأْرِزُ الْحَيةُ فِي جُحْرِهَا وَ اخْتَلَفَتِ الشِّيعَةُ وَ سَمَّي بَعْضُهُمْ بَعْضاً كَذَّابِينَ وَ تَفَلَ بَعْضُهُمْ فِي وُجُوهِ بَعْضٍ. قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا
عِنْدَ ذَلِكَ مِنْ خَير؟ٍ فَقَالَ لِي: الْخَيرُ كُلُّهُ عِنْدَ ذَلِكَ ثَلَاثاً؛(1)أبان نقل ميکند که امام صادق علیه السلام از من پرسيد: چه وضعي خواهيد داشت زماني که بگير و ببند، با قساوت شديد انجام شود که اين واقعه بين دو مسجد اتفاق مياُفتد، به طوري که باعث ميشود عَلَمها [بنابر قرائت مازندراني]، عِلم برچيده شود؛ همانگونه که مار در لانه اش جمع ميشود و شيعيان با يكديگر در گير ميشوند و بر روي يگديگر آب دهان مياندازند. به امام گفتم: درگيري، جنگ، رانش زمين، أخذ به شدت، بلاي آسماني؛ و امنيت به خطر مي اُفتد و دلهاي مردم با هم نيست. پس، خيري در آن زمان نيست. سپس امام سه مرتبه فرمود: تمام خير آن موقع است.
مرحوم مجلسي بعد از ذکر روايت ميفرمايند:
صحيح: إذا الظاهرأن عليبنالحسن هو الطاطري، و في بعض النسخ عليبنالحسين فيكون مجهولا (أبانبنتغلب. مقبول الطرفين است؛ يعني هم شيعه او را قبول دارد، هم سني).(2)و البطشة(3): الأخذ بالعنف و السطوة، الأخذ الشديد [با قساوت و شدت چيزي را گرفتن] و المسجدان: مسجد مكة و مسجد المدينة، أو مسجد الكوفة و مسجد السهلة، و الأول أظهر و هوإشارة إلی واقعة عظيمة من حرب أو خسف أو بلاء تقع قريبا
1) . کافي، ج1، ص341؛ معجم احاديث الامام المهدي، ج4، ص51.
2) . أبانبنتغلب کسي است که ريشه تفکراتش از امام باقر وامام صادق علیه السلام است؛ زيرا بيش از 30000 حديث حفظ بوده است. وقتي ابان فوت شد، امام فرمود:«إن موته أوجع قلبي؛ موت او دل مرا به درد آورد! ايشان عراقي بود. هرگاه مدينه مي آمد، امام به او ميفرمود: «اي ابان! براي مردم سخنراني کن؛ دوست دارم ببينم چنين پيرواني دارم:« اُحب أن اري في شيعتکم مثلکم.» و هرگاه ايشان سخنراني مي کرد، تمام سخنراني ها تعطيل مي شد.
3) . در بعضي روايات به جاي«بطشه»، «سبطه» آمده است. و في غيبة النعماني: «يأتي علي الناس زمان يصيبهم فيها سبطة يأرز العلم فيها كما تأرز الحية في جحرها فبينا هم كذلك إذ طلع عليهم نجم، قلت: فما السبطة؟قال: الفترة، إلی آخر الخبر،(غيبت نعماني، ص159).
من ظهور المهدي علیه السلام ، فالخير هو ظهور القائم علیه السلام أو قريبا من وجوده علیه السلام أو من غيبته الكبری، فالخير لكثرة الأجر و قوة الإيمان كما مر.قال المحدث الأسترآبادي رحمه الله: كأنه إشارة إلی وقعة عسكر السفياني بين المسجدين، و إلی الفتنة التي تظهر من عسكره في عراق العرب (احتراز از عراق عجم)، و ظهور رجل مبرقع من الشيعة في العراق، و دلالته (مزدور مبرقع) عسكر السفياني علی الشيعة، و المراد من الخير كله ظهور القائم. علیه السلام انتها.(1)
اين اتفاق رخداد عظيمي از جنگ و خسف و در گيري است که «تقع من ظهور»؛ اگر خسف باشد، خسف جيش سفياني است که از علايم ظهور است ومنظور از «الخير» همان ظهور قائم آل محمد است.
مرحوم مازندراني در مورد حوادث به طور قاطع، مکه و مدينه را محل حوادث عنوان ميكند و ميفرمايد که "علم" را بالتحريك بخوانيد كه كنايه از حکومت ها است؛ و "حجر" را به ضم جيم بخوانيد (به معناي لانه موش بزرگ). معناي تفل را نيز بيان کردند و آن را اشاره به قيام هاي حسني و سفياني دانسته و همه آن را بين المسجدين ميدانند: «بل في اقطار الارض و منالشيعه ابن بغي صاحب... دلالت السفياني علي الشيعه و منازلهم».(2)و حرامزادهاي که خود را شيعه مي داند (در حالي که نقاب به صورت زده) يک يک شيعه را به لشكر سفياني معرفي مي کند.
و في قرب الإسناد في الصحيح عن البزنطي قال: قال الرضا علیه السلام : «إن قدام هذا الامر علامات، حدث يكون بين
الحرمين، قلت: ما الحدث ؟ قال: عصبة تكون، ويقتل فلان من آل فلان خمسة عشر رجلا.(1)
منظور از «إن قدام هذا الأمر»(2)( احتمالا مثل بعضي روايات ديگر ظهور و حکومت است). روايت مبهم است؛ زيرا ميگويد گروهي هستند که 15 نفر از آل فلان را به قتل ميرسانند.
و قيل: المراد ما وقع في خلافة المتوكل في سويقة و هي قرية من أعراض المدينة في جنب الروحاء. قال صاحب القاموس: سويقة موضع بنواحي المدينة يسكنه آل عليبنأبي طالب علیه السلام ، و قال السمهودي في كتاب خلاصة الوفاء: سويقة عين عذبةكثيرة الماء لآل علي، و كان محمدبنصالح الحسيني خرج علی المتوكل(3)فأنفذ إليه جيشا ضخما فظفروا به و بجماعة من أهله فقتلوا بعضهم و أخربوا سويقة و عقروا بها نخلا كثيرا و ما أفلحت السويقة بعد، و جل سويقة لآل علی و كانت من صدقات علي علیه السلام ، انتهي. و هذه الواقعة أفضت إلی غيبة
1) . قرب الاسناد، ج4، ص52.
2) .در روايات تعبيرات «هذا الامر»و «صاحب الامر»و«أنت صاحب الامر» به حکومت امام زمان علیه السلام اشاره دارد.
3) .در کتاب ابن اثير شافعي: «کان المتوکل شدید البغض لعلیبنأبی طالب و لأهل بیته و کان یقصد من یبلغه عنه أنه یتولی علیاً و أهله بأخذ المال و الدم»؛ دشمن اهل بيت بود و اگر به او خبر ميرسيد که شخصي دوست دار اهل بيت است، اوّل اموالش را مصادره ميکرد و سپس اورا به قتل مي رساند. الکامل فی التاریخ: ج 4، ص 318، حوادث سال 236. داستان محمد فرج را در مقاتل الطالبين ببینید. «حتی کان القمیص یکون بین جماعة من العلویات یصلین فیه...». مقاتل الطالبیین: ص 396، ذکر أیام المتوکل. نقل می کند که عده ای از اهل بیت با يک چادر نماز می خواندند؛ چون لباس نداشتند و اگر کسي کمک ميکرد او را آزار ميرساندند. سياست آنها اين بود که آنها فقير باشند و محمد صالح در اين زمان قيام کرد.
صاحب الزمان علیه السلام ، و سمعت من رأی سويقة مرارا مع الشريف زيد و عسكره يقول: إن المشهور عند شيعة تلك الأماكن أن سويقة منزل صاحب الزمان علیه السلام ، انتهی.(1)
طبق بيان مرحوم مجلسي، واقعه بين الحرمين در زمان متوکل در سويقه اتفاق مياُفتد. بنابراين، اين روايت به جيش الخسف ربطي ندارد و اگر در ابتدا به علامات اشاره شده است، ذکر الخاص بعد العام است؛ چون لازم نيست علامات با ظهور مقارن باشد که سقوط بني العباس يکي از علامات ظهور حضرت علیه السلام است؛ با اينکه ميان اين دو رويداد فاصله زماني زيادي وجود خواهد داشت.روايت قرب الاسناد در کتاب خرائج نيز آمده است که با متن روايت در قرب الاسناد چندان تفاوت ندارد و همان «حدث بين الحرمين»(2)آمده، که اين، همان جرياني است که در زمان متوکل، يعني 34 يا 35 سال بعد از آخرين ايام عمر شريف امام (سال 203) اتفاق افتاد. اگر چنين باشد، همان بيان مرحوم مجلسي مي باشد و ديگر به خسف و سفياني ربطي ندارد.
در متن قرب الاسناد واژه «عصبيه» آمده و در پاورقي همان کتاب (عصبه) هم آمده است و عَصبه يا عُصبه يا عصبيه به معني گروه است.(3)
لذا با روايت قرب الاسناد خيلي تفاوت ندارد. حتي اگر روايت کتاب قرب الاسناد با روايت کتاب خرائج اختلاف پيدا کند، کتاب قرب الاسناد به علت اهميت، اعتبار وتقدم زماني مقدم است؛ زيرا همان طور که از اسمش پيداست (قرب الاسناد) يعني احاديث مندرج در آن با سندهاي کوتاه به
1) . مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج4، ص52.
2) . و قال البزنطي قال الإمام الرضا علیه السلام : إن من علامات الفرج حدثا يكون بين الحرمين، قلت: و اي شيء الحدث؟ فقال: عصبية (در پاورقي عصبه و... هم دارد) تكون بين المسجدين و يقتل فلان من ولد فلان خمسة عشر كبشا من العرب. (الخرائج و الجرائح، ج3، ص1170).
3) . العصبه: جماعة بين العشرة إلی اربعين، ( لسان العرب، ج1، ص605).
@
معصوم منتهي ميشود؛ ولي کتاب خرائج والجرائح (با احترام فوق العادهاي که نسبت به مؤلف آن، جناب قطب الدين راوندي داريم كه خود از أجلا و بزرگان طايفه است) "مَراسيل" ميباشد. پس اگر بين اين دو كتاب تعارض واختلاف باشد، روايت قرب الاسناد مقدم است.
اگر گفته شود: در اين روايت اَوّلاً «خمسه عشر کبشاَ من العرب»، من العرب اضافه دارد؛ يعني 15 نفر از حكّام و افرادمعترض در مناطق مختلف سرزمين عربستان هنگامي که اعتراض ميکنند، کشته ميشوند و ثانياً در اول روايت «من علامات الفرج» دارد؛ پس چگونه ميشود بگوييم به خسف و سفياني ربطي ندارد؟؛ در جواب ميگوييم: آيا حتماَ بايد علامات با ظهور حضرت مقارن باشد؟ خير؛ زيرا ما روايات زيادي داريم که سقوط حکومت ننگين بني عباس را از علامات فرج و ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف دانستهاند، ولي مقارن هم نيست. پس اين روايت به سفياني مربوط نميشود. بنابراين، روايات سفياني سه دسته است: يک، اصل خروج را بيان ميکند؛ دوم، حتميت را بيان ميكند و سوم، سفياني را در ذيل علائم غير حتمي عنوان کرده است.
حُمَيدُبنزِيادٍ عَنْ أَبِي الْعَبَّاسِ عُبَيدِ اللَّهِبنأَحْمَدَ الدِّهْقَانِ عَنْ عَلِيبنالْحَسَنِ الطَّاطَرِي عَنْ مُحَمَّدِبنزِيادٍ بَياعِ السَّابِرِي عَنْ أَبَانٍ عَنْ صَبَّاحِبنسَيابَةَ عَنِ الْمُعَلَّيبنخُنَيسٍ قَالَ: ذَهَبْتُ بِكِتَابِ عَبْدِ السَّلَامِبننُعَيمٍ وَ سَدِيرٍ وَ كُتُبِ غَيرِ وَاحِدٍ إلی أَبِي عبدالله علیه السلام حِينَ ظَهَرَتِ الْمُسَوِّدَةُ قَبْلَ أَنْ يظْهَرَ وُلْدُ الْعَبَّاسِ بِأَنَّا قَدْ قَدَّرْنَا أَنْ يئُولَ هَذَا الْأَمْرُ إِلَيكَ فَمَا تَرَي قَالَ فَضَرَبَ بِالْكُتُبِ الْأَرْضَ ثُمَّ قَالَ أُفٍّ أُفٍّ مَا أَنَا لِهَؤُلَاءِ بِإِمَامٍ أَ مَا يعْلَمُونَ أَنَّهُ إِنَّمَا يقْتُلُ السُّفْيانِي.(1)
1) . کافي، ج8، ص331.
مرحوم مجلسي در مورد سند روايت مذكور مي گويد:
مجهول، و الظاهر أن عبيد الله هو عبيد الله أحمدبننهيك الذي و ثقة النجاشي و هو المكني بأبي العباس، و ذكر الشيخ أنه روی عنه كتبه حميد، لكنه غير مشهور بالدهقان و المشتهر به هو عبيد اللهبنعبدالله.
أبي العباس که همان عبيداللهبناحمد دهقان ميباشد، ثقه است. محمدبنزياد بياع السابري؛ يکي از تجار فقيه ميباشد(1)
و ابان که اگر همان ابانبنتغلب باشد، مقبول الطرفين است و در مورد وي بحثي نيست. او از ياران امام بود که امام بعد از مرگ ايشان فرمود: موت ايشان قلب مرا به درد آورد و امّا معليبنخنيس: از نظر من مشکل ندارد و موثق است؛ ولي ايشان مقداري تندرو بود و گويا جلوتر از رهبري حرکت ميکرد و آخر او را شهيد کردند. گفتنیاست امام علیه السلام قاتلش را نفرين کرد و بر اثر دعای حضرت از دنيا رفت.(2)
ايشان در تبين حديث مي گويد:
قوله علیه السلام : حين ظهرت المسودة؛ اي أصحاب أبي مسلم المروزي، لأنهم كانوا يلبسون السواد. قولهعلیه السلام : ما أنا لهؤلاء بإمام اي إنهم لاستعجالهم، و عدم التسليم لإمامهم خارجون عن شيعته و المقتدين به. قوله علیه السلام : إنما يقتل السفياني اي إما يعلمون أن القائم يقتل السفياني الخارج قبله كما يظهر من كثير
1) . «سابري» يعني پارچه فروش که لباسهاي شاپوري از ايران وارد ميکردند و ميفروختند. ما در مورد شغل روات مطالعه کرديم؛ عموم آنها بازاريهاي متدين بودند محمدبنمسلم، حناط (گندم فروش)؛ زيات(روغن فروش)؛ سمان(روغن جامد فروش) خناس، عطار و يا صيرفي(صرافي) و شحام بوده اند. درس فقه مرحوم حائري يزدي زعيم حوزه براي بازاريهاي قم در مسجد عشقلي قبل از درس خارج براي طلبهها برگزار ميشد: «الفقه ثم المتجر».
2) . ر.ک: معجم رجال الحديث، ج18، ص237- 242.
من الأخبار أنه علیه السلام يقتله، أو أما يعلمون أن من علامات ظهور دولة أهل البيت قتل السفياني قبل ذلك، و السفياني لم يخرج، و لم يقتل بعد فكيف يصح لنا الخروج و الجهاد.(1)
ما اشارهاي به ابان کرديم، ظاهراً مشکل از ناحيه ابان باشد؛ هر چند ما بيش از 40 نفر به نام ابان داريم که بعضي مردود و بعضي مجهول و بعضي ثقه هستند که اگر نتوانيم اين ابان را از اشتراک در بياوريم از ناحيه همين ابان مشکل ميشود؛ ولي ظاهراً اين ابان، ابانبنعثمان است که مشکلي ندارد، و اگر اشکالي است، در زمينه اعتقادات او است که بعضي مانند علامه حلي وشهيد ثاني مي گويند ايشان فطحي است که اين البته درست نمي باشد (من المطمئن به أن هذا سهو من العلامه) چون قبل از علامه کسي اين مطلب را نگفته است. بعضي گفتهاند ايشان از طايفه «ناووسيه»(2)
است که نسبت دادن او به ناووسيه اشتباه است؛ زيرا اولاً، در رجال کشي به جاي «کان من الناوسيه»؛ «کان من القاوسيه» آمده؛ يعني از منطقه قاووسيه است؛ ثانياً، ناووسيان از امام کاظمعلیه السلام روايت نقل نمي کنند؛ زيرا امام بعد از امام صادق علیه السلام را قبول ندارند؛ ولي شيخ طوسي و نجاشي شهادت مي دهند که ايشان از امام کاظم روايت نقل کرده است. همچنين از ايشان 700 روايت در کتب اربعه نقل شده است؛ ثالثاً، کشي ايشان را جزء اصحاب امام صادق علیه السلام ذکر ميکند و ميگويد: «اجتمعت الاصحاب علی تصحيح ما يصح عن هؤلاء وتصديقهم لما يقولون» که يکي از آنها ابان ابن عثمان ميباشد و اشکال بر کم سن بودن ايشان، درست نيست؛ زيرا چندين نفر مثل ايشان و حمادبنعيسي جزء نوجوان هاي درس امام صادق علیه السلام بودند. لذا اگر مراد ابانبنعثمان باشد، هيچ بحثي نيست.
حدثنا أحمدبنمحمدبنسعيد قال حدثنا عليبنالحسن عن محمدبنخالد الأصم عن عبداللهبنبكير عن ثعلبةبنميمون عن زرارة عن حمرانبنأعين عن أبي جعفر محمدبنعلي علیه السلام في قوله تعالی «ثُمَّ قَضي أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ»؛ فقال: إنهما أجلان أجل محتوم و أجل موقوف، فقال له حمران: ما المحتوم؟ قال: الذي لله فيه المشيئة؛ قال حمران: إني لأرجو أن يكون أجل السفياني من الموقوف؛ فقال ابوجعفر علیه السلام : لا و الله إنه لمن المحتوم؛(1)امام علیه السلام در ذيل آيه ثم قضي أجلاً واجل مسمي عنده؛ فرمودند: ما دو اجل داريم: اجل حتمي و اجل موقوف. سپس حمران از امامپرسيد: اجل محتوم چيست؟ امام پاسخ دادند: اجلي که اراده نافذ خدا به آن تعلق گرفته است. دوباره حمران گفت: حال که اجل محتوم از اراده نافذ است؛ اميدوارم سفياني از اجل محتوم نباشد ؛يعني ما منتظر سفياني نباشيم و امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بدون سفياني بيايد! امام علیه السلام فرمود: خير اينگونه نيست؛ بلکه سفياني از اجل محتوم است و بايد قبل از ظهور امام زمان بيايد.
أخبرنا عليبنأحمد البندنيجي عن عبيد اللهبنموسی العلوي عن محمدبنموسی عن أحمدبنأبي أحمد عن محمدبنعلي القرشي عن الحسنبنالجهم قال قلت للرضا علیه السلام : أصلحك الله إنهم يتحدثون أن السفياني يقوم و قد ذهب سلطان بني العباس. فقال: كذبوا إنه ليقوم و إن سلطانهم لقائم؛(2)
حسنبنجهم ميگويد: به امام رضا علیه السلام گفتم: در نشست ها و مجالس علماي اهل سنت اينگونه ميگويند که سفياني زماني ظهور ميکند
که بساط بني عباس برچيده شده باشد. امام فرمود: دروغ ميگويند؛ همانا سفياني وقتي ظهور ميکند که حکومت بني العباس پابرجاست.
از روايت حتميت را ميتوان استفاده کرد.
أخبرنا أحمدبنهوذة الباهلي قال حدثنا إبراهيمبنإسحاق النهاوندي عن عبداللهبنحماد الأنصاري عن الحسينبنأبي العلاء عن عبداللهبنأبي يعفور قال: قال لي ابوجعفر الباقرعلیه السلام : إن لولد العباس و المرواني لوقعة بقرقيساء يشيب فيها الغلام الحزور و يرفع الله عنهم النصر و يوحي إلی طير السماء و سباع الأرض اشبعي من لحوم الجبارين ثم يخرج السفياني؛(1)... بين بني عباس و بني مروان درگيري سختي در قرقيسا(2)رخ مي دهد که از شدت آن جوانان پير ميشوند.
أخبرنا عليبنأحمد قال حدثنا عبيد اللهبنموسی عن إبراهيمبنهاشم عن محمدبنأبي عمير عن هشامبنسالم عن أبي عبدالله علیه السلام أنه قال: اليماني و السفياني كفرسي رهان.(3)
کفرسي رهان(4)يعني هم رديف هستند و با هم ميآيند و لذا سفياني از مسلمات است؛ همانطور که يماني از مسلمات است.
1) . همان، ص304.
2) . اينکه "قرقيسيا" کجاست؛ در کتاب «تاظهور» به طور مفصل بحث شده ( قرقيسيا در عراق کنار فرات است و بعضي با آرماگدون تطبيق کرده اند که اشتباه است؛ زيرااز لحاظ جغرافيايي فرق ميکنند.
3) . امالي، طوسي، ج2،ص252.
4) . لسان العرب: (المُراهَنَةُ و الرهانُ: المسابقة علي الخيل و غير ذلك.) در بحث سبق و رمايه نيز آمده است كه آنها هم رديف و با هم در يک جهت با يک سرعت حرکت مي کنند و بين آنها برد و باختي نيست.
البته روايتي از امام جواد علیه السلام نقل شده که طبق آن روايت، ممکن است سفياني از حتميات نباشد و بدايي در آن حاصل شود:
قَالَ: حَدَّثَنَا ابوهَاشِمٍ دَاوُدُبنالْقَاسِمِ الْجَعْفَرِي قَالَ: كُنَّا عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِبنعَلِي الرِّضَا علیه السلام فَجَرَی ذِكْرُ السُّفْيانِي وَ مَا جَاءَ فِي الرِّوَايةِ مِنْ أَنَّ أَمْرَهُ مِنَ الْمَحْتُومِ فَقُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام : هَلْ يبْدُو لِلَّهِ فِي الْمَحْتُومِ؟ قَالَ: نَعَمْ. قُلْنَا لَهُ: فَنَخَافُ أَنْ يبْدُوَ لِلَّهِ فِي الْقَائِمِ. فَقَالَ: إِنَّ الْقَائِمَ مِنَ الْمِيعَادِ وَ اللَّهُ لا يخْلِفُ الْمِيعاد؛(1)
ابوهاشم داوودبنقاسم جعفري ميگويد: ما در محضر امام جواد علیه السلام بوديم كه سخن از سفياني به ميان آمد و نيز آنچه در روايات آمده كه كار او از حتميات است. من به آن حضرت عرض كردم: آيا خدا را در امور حتمي بدايي پديد ميآيد؟ فرمود: آري. به آن حضرت عرض كرديم: با اين ترتيب ما ميترسيم در مورد قائم نيز خدا را بدايي حاصل شود! فرمود: همانا قائم از ميعاد است، و خداوند خلاف وعده خود رفتار نميكند.
منظور از بدا برگشتن نظر خداوند نمي باشد؛ چون لازمه آن - العياذبالله - جهل خداوند است؛ بلکه بدا، يعني ابدا؛ بدان معنا كه قضيه به گونهاي اظهار شده؛ ولي اراده او چيز ديگر است. بحث بدا در اعتقادات است و بعضي بدا را به معناي تغيير سرنوشت ميگويند كه نتيجه آن تغيير كردن راه و يا انجام دادن پارهاي از كارها است؛ مثلا اراده خدا به اين تعلق گرفته که فلانيهنگام عبور از خيابان تصادف کند؛ ولي بر اثر صدقه دادن، يا از طرف او صدقه دادن، بلا از او دفع ميشود و اين يکي از مصاديق بدا است. اصل سوال از امام علیه السلام گوياي آن است که سفياني نزد همه از حتميات و مرتکزات بوده است.
1) . الغيبة، نعماني، ص 303 ، باب 18؛ بحار الأنوار، ج52، ص 251.
علامه مجلسي ذيل روايت، بياني دارد که اين بيان در چارچوب حتميت سفياني دور ميزند. ايشان با حفظ اين معنا که سفياني از علائم حتمي است، روايت را توجيه ميکند:
بيان لعل للمحتوم معان يمكن البداء في بعضها و قوله من الميعاد إشارة إلی أنه لا يمكن البداء فيه لقوله تعالی إِنَّ اللَّهَ لا يخْلِفُ الْمِيعادَ. و الحاصل أن هذا شيء وعد الله رسوله و أهل بيته لصبرهم علی المكاره التي وصلت إليهم من المخالفين و الله لا يخلف وعده، ثم إنه يحتمل أن يكون المراد بالبداء في المحتوم البداء في خصوصياته لا في أصل وقوعه كخروج السفياني قبل ذهاب بني العباس و نحو ذلك؛(1)محتوم چند معنادارد که ممکن است بربعضي ازمعاني محتوم، بداحاصل شود و قول امام علیه السلام که قائم از ميعاد است؛ به اين معناست كه امکان بدا در آن نميباشد؛ چون خداوند خلف وعده نميکند [پس توجيه اول اين شد که مسئلهحتميت چند معنا دارد که بر بعضي معاني ممکن است بدا حاصل شود] و حاصل اين که آمدن قائم وعده خدا به پيامبر و اهل بيت پيامبر به خاطر صبرشان بر سختيها و مشکلاتي است که از ناحيه دشمنانشان به آنها رسيده است. نيز احتمال دارد مراد از بدا در محتوم، بدا در خصوصيات محتوم باشد، نه بدا در اصل وقوع محتوم؛ مثل خروج سفياني قبل از اينکه بني العباس ازبين بروند، كه اين بداي خصوصيات است. امام کاظم فرمودند: تا ملک بني العباس زايل نشده، سفياني نمي آيد. در اين خصوصيت امکان دارد بدا حاصل شود و با وجود ملک عباسيان، سفياني خروج کند [مثلا قرار بوده است سفياني از شام خروج كند؛ ولي بر اثر بدا خروج او از جاي ديگر اتفاق افتد و قرار بوده است در
1) . بحار الانوار، ج52، ص251.
ماه رجب خروج كند؛ ولي بر اثر بدا به ماه شعبان تغيير يافته، پس بدا در خصوصياتِ محتوم است].
ما از فرمايش مرحوم مجلسي استفاده ميکنيم که ايشان سفياني را از علائم حتمي ميداند و روايت امام جواد علیه السلام را که سفياني قابل بدا ميداند، توجيه ميکند.
در برخي روايات، زمان خروج سفياني، ماه رجب گفته شده و در روايات عامه و خاصه در مورد رجب و اتفاقات بعد از آن، اين مضمون: «العجب کل العجب بين الجمادي و رجب و يا بعد رجب»، وارد شده است. در مورد اين اتفاقات مضامين متفاوتي وجود دارد؛(1)
مثل صيحه و از جمله خروج سفياني است و اينکه مدت او از اول تا 15 ماه است. اکنون به بررسي روايات مي پردازيم:
الْفَضْلُ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيرٍ عَنِ ابْنِ أُذَينَةَ عَنْ مُحَمَّدِبنمُسْلِمٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عبدالله علیه السلام يقُولُ: إِنَّ السُّفْيانِي يمْلِكُ بَعْدَ ظُهُورِهِ علی الْكُوَرِ الْخَمْسِ حَمْلَ امْرَأَةٍ، ثُمَّ قَالَ علیه السلام : أَسْتَغْفِرُ اللَّهُ حَمْلَ جَمَلٍ وَ هُوَ مِنَ الْأَمْرِالْمَحْتُومِ الَّذِي لَا بُدَّ مِنْهُ؛(2)سفياني بعد از سلطه اش بر پنج منطقه به مقدار بارداري يک زن حکومت ميکند. سپس امام فرمودند: أستغفرالله [نه]؛ مدت بارداري يک شتر که 12 ماه است، وسفياني از امور حتمي است که چارهاي از آن نيست.
از حيث سند، روايت مشکل سندي ندارد، در صورتي که فضلبنشاذان
بتواند از ابن عمير بدون واسطه نقل کرده باشد؛ فتأمل.
کُوَر: جمع کًورَه، مثل غَرَف وغُرفَه، به معني شهر، ناحيه است.
حمل إمرأة: به معناي مدت بارداري يک زن است که مدت آن 9 ماه است.
جمل: به معني باذل؛ شتري است که هشت سال آن تمام شده و وارد سال نهم شده است. در مورد حمل جمل اشکال است؛ چون ناقه حامل ميشود، نه جمل؛ مگر از باب تغليب و احتمالاً اين قسمت از راويت محل اشكال باشد. شيخ حر عاملي اينجا اشکال کرده و فرموده است: «هذا ايهام وتشکيک و غلط».(1)اشکالات مرحوم حر عاملي به جاست؛ چون ميخواهند بفرمايند: اول اين که ترديد امام بين 9و12 ماه با علم و عصمت امام منافات دارد، واگر گاهي بنابر تقيه مطلبي به اين شكل مي گويند؛ يعني تکليف اين است، نه اينکه استغفار کنند و برگردند. اشکال بعدي اينکه جمل به معني باذل، شتري است که 8 سالش تمام شده و چون وارد 9سال شده است، باردار نمي شود. اشکال سوم اينکه جمل اسم مذکر است و مذکر که باردار نميشود؛ بلکه ناقه باردار ميشود و بايد ميفرمود حمل ناقه.
به نظر ما اشکال اول و دوم مرحوم عاملي وارد است؛ ولي اشکال سوم وارد نيست؛ زيرا شتري که وارد سال نهم ميشود (باذل) بين مذکر و مؤنث
1) . ملاحظه ميشود که چقدر علما دقيق بودند و دقت نظر داشتند. از کلمه (ايهام،تشکيک) چقدر مطلب استفاده مي شود. شيخ حر عاملي که کتاب وسائل الشیعه او امروز محور درس فقه است وکتاب هاي زيادي مثل اثبات الهداه را نوشته است (با اينکه ايشان مشغله هاي بسياري داشته و مرجع تقليد شرق و خراسان بوده است) سه قصه در آخرکتاب جلد سوم (اٍثباة الهداه) آورده كه گوياي توفيق بالاي وي وتأييد ايشان از سوي امام عصرعلیه السلام ميباشد.
مشترك است و ميگويند باذل يکساله، دو ساله و...
درباره زمان خروج و حکومت سفياني، روايت ديگري وجود دارد که مشکل سندي ندارد و حتميت خروج سفياني را نيز بيان مي کند:
أخبرنا أحمدبنمحمدبنسعيدبنعقدة قال: حدثني محمدبنالمفضلبنإبراهيمبنقيسبنرمانة من كتابه في رجب سنة خمس و ستين و مائتين قال: حدثنا الحسنبنعليبنفضال قال: حدثنا ثعلبةبنميمون ابوإسحاق عن عيسيبنأعين عن أبي عبدالله علیه السلام أنه قال: السفياني من المحتوم و خروجه في رجب و من أول خروجه إلی آخره خمسة عشر شهرا ستة أشهريقاتل فيها فإذا ملك الكور الخمس ملك تسعة أشهر و لم يزد عليها يوما.(1)
روات اين حديث را از اول تا آخر بررسي کرديم؛ حتي يک نفر که در اين روايت مخدوش باشد؛ وجود ندارد. ابن عقده و ابن رمانه هر دو ثقه هستند و در معجم رجال(2)
آمده و درباره ثعلبهبنميمون نيز درکتاب مامقاني(3)بحث مفصل شده و او نيز ثقه است و شأن و مقام عيسيبناعين هم مشخص است.
ابن عقده با ابن حماد فرق دارد؛ با اينکه او زيدي است؛ نجاشي دربارهاش فرموده است:
هذا رجل جليل في اصحاب الحديث و.... و ذکره اصحابنا لاختلاطهم ومداخلته اياهم علیه السلام ....ثقته وامانته؛ و نعماني نيز
در مقدمه از او تعريف کرده است.(1)
ابن عقده که احاديث بسياري از ايشان است، جايگاه علمي و شخصيت بزرگي دارد؛ اگر چه از جاروديه بوده است. نجاشي مي گويد حشر و نشر با علماي شيعه داشته و همه کتابهاي شيعه را ديده بود و کتاب هاي زيادي هم در شيعه نوشته است؛ به طوري که مي گويد 120000 حديث با سند حفظ هستم و 300000 حديث در دسترس دارم (شخصيت ايشان را در سير أعلام النبلا نگاه کنيد به ريزه کاري هاي سند هم آگاه بوده است).
در مورد ابن فضال به قاموس الرجال مراجعه کنيد.(2)
مرحوم نجاشي از ابن شاذان در مورد او نقل کرده که در مسجد النبي بودم و در جلسه درس صحبت از شخصي شد که بالجبل رجل يقال له ابن فضال أعبد من رأينا أو سمعنا به، قال: فإنه ليخرج إلی الصحراء فيسجد السجدة فيجيء الطير فيقع عليه فما يظن إلا أنه ثوب أو خرقة و أن الوحش لترعي حوله فما تنفر منه لما قد آنست به(3)ايشان جليل القدر و ثقه هستند.
ثعلبهبنميمون نيز از اصحاب امام کاظم علیه السلام است. نجاشي در مورد او مي گويد: «کان وجها من اصحابنا فقيها لغويا راويا و کان حسن العمل کثير العباده و الزهد،(4)
و علامه حلي مي گويد: کان معدودا في علماء في هذه العصابه.... ؛ به گونهاي نماز وتر مي خواند که هارون به اعجاب افتاد.(5)
1) . الغيبة، نعماني، ص25.
2) . قاموس الرجال، ج3، ص317.
3) . رجال، نجاشي، ص34. در جلسه درس صحبتي از شخصي شد که در آن منطقه نظير او را نديده ايم. ايشان به صحرا مي رود و مشغول عبادت ميشود و به سجده طولاني مي رود؛ به طوري که پرندگان و حيوانات درنده کنار او مي آيند و حتي راهزن ها به او کاري ندارند!
4) . رجال، نجاشي، ص117.
5) . خلاصة الأقوال، ص30.
چون سند روايت هيچ مشکلي ندارد، ميتواند محور باشد. حال اگر خروجش اول رجب باشد و مدت آن از اُفول تا غروب15 ماه و نيز مدت خونريزي و سفاکي آن 6 ماه باشد و بعد از آن، 9 ماه حکومت کند (که يک روز هم برآن اضافه نمي شود)؛ آنگاه با ظهور امام زمان در روز جمعه، در عاشورا چگونه قابل جمع است. البته بايد مضمون اين روايت را با روايات ظهور امام در محرم و در روز عاشورا، جمع و آن را توجيه کرد؟
در اين روايت نيز به مدت حکومت سفياني اشاره شده است. آيا منظور، حکومت يا اقتدار اوست و يا به معناي امتحان مردم در حکومت اوست. از امام باقرعلیه السلام چنين نقل شده است:
حدثنا أحمدبنمحمدبنسعيدبنعقدة قال: حدثنا عليبنالحسن التيملي في صفر سنة أربع و سبعين و مائتين قال: حدثنا الحسنبنمحبوب عن أبي أيوب الخزاز عن محمدبنمسلم قال: سمعت أبا جعفر الباقرعلیه السلام يقول:... و كفی بالسفياني نقمة لكم من عدوكم و هو من العلامات لكم مع أن الفاسق لو قد خرج لمكثتم شهرا أو شهرين بعد خروجه لم يكن عليكم بأس حَتَّی يقتل خلقا كثيرا دونكم فقال له بعض أصحابه فكيف نصنع بالعيال إذا كان ذلك. قال: يتغيب الرجال منكم عنه فإن حنقه و شرهه إنما هي علی شيعتنا و أما النساء فليس عليهن بأس إن شاء الله تعالی. قيل: فإلی أين مخرج الرجال و يهربون منه؟ فقال: من أراد منهم أن يخرج؛ يخرج إلی المدينة أو إلی مكة أو إلی بعض البلدان؛ ثم قال: ما تصنعون بالمدينة و إنما يقصد جيش الفاسق إليها و لكن عليكم بمكة فإنها مجمعكم و إنما
فتنته حمل امرأة تسعة أشهر و لا يجوزها إن شاء الله.(1)
اين روايت از جهت سند مشکلي ندارد؛ اگر چه به استحكام روايت قبلي نيست. احمدبنمحمد که همان ابن عقده است، مشکلي ندارد. عليبنالحسن التيملي که همان علیبن حسنبنفضال ميباشد و در روايت قبلي بررسي شد، بسيار جليل القدر وثقه ميباشد. حسنبن محبوب و ابي ايوب خزاز هم ثقه هستند و در محمدبنمسلم هم بحثي نيست.
«كفي بالسفياني نقمة لكم...»؛ سفياني عذاب است؛ ولي "نقمة لکم" دارد، نه "نقمة عليکم"؛ بدان معنا كه مدتي اين جنگ يا درگيري بين خودشان است و سفياني عذاب إلهی، عليه دشمنان شماست و از دشمنان شما انتقام ميگيرد. اين يکي از علامات ظهور است. اگر اين فاسق خروج کرد، به مدت يکي دو ماه براي شما مشکلي نيست؛ بلكه مشكل، بين خودشان است. جمع زيادي از دشمنان به دست خودشان کشته ميشوند و اين نقمتبه نفع شما و بعضي از ياران است. از امام پرسيدند: بعد از مدتي که متوجه ما ميشود، چه کار کنيم؟ آيا محل امني وجود دارد يا نه؟ امام فرمود: مردان و جوانان، خودشان را مخفي کنند؛ چون سفياني حرص(2)بر خونريزي و کينه(3)نسبت به
1) . الغيبة، نعماني، ص301: «اتقوا الله و استعينوا علي ما أنتم عليه بالورع و الاجتهاد في طاعة الله فإن أشد ما يكون أحدكم اغتباطا بما هو فيه من الدين لو قد صار في حد الآخرة و انقطعت الدنيا عنه فإذا صار في ذلك الحد عرف أنه قد استقبل النعيم و الكرامة من الله و البشري بالجنة و أمن مما كان يخاف و أيقن أن الذي كان عليه هو الحق و أن من خالف دينه علي باطل و أنه هالك فأبشروا ثم أبشروا بالذي تريدون أ لستم ترون أعداءكم يقتتلون في معاصي الله و يقتل بعضهم بعضا علي الدنيا دونكم و أنتم في بيوتكم آمنون في عزلة عنهم».
2) . لسان العرب، ج13، ص506 شرهه: اسوأ الحرص، غلبه الحرص.
3) . همان، ج10،ص69. حنق: غيظ.
اهل بيت و شما دارد. بعد گفتند: مردان به کجا فرار کنند؟ امام فرمود: مردان به سوي مدينه و مکه و به مناطقي که تحت سلطه سفياني نيست، بروند؛ به مدينه نيز نرويد؛ چون آنجا هم امن نيست؛ بلکه به مکه برويد؛ زيرا آنجا محل تجمع ياران امام زمان است. امام در ادامه فرمودند: «انما فتنته حمل امرأه تسعه اشهر ولا يجوزها» آيا منظور از حکومت و يا اقتدار او امتحان مردم در حکومت اوست که شاهد مثال ما اينجاست که فتنه وحکومت او 9 ماه طول ميکشد.
پس، روايت اول که هيچ مشکل سندي نداشت، مدت حکومت را نه ماه ميدانست و اين روايت نيز مثل روايت قبلي از جهت دلالت و سند مشکل ندارد و در واقع با يکديگر تعارضي ندارند.
يک روايت موجود است كه ظاهراً با نه ماه حکومت تعارض دارد؛ چون مدت حکومت او را هشت ماه دانسته است:
حدثنا أبي و محمدبنالحسن رضي الله عنهما قالا حدثنا محمدبنأبي القاسم ماجيلويه عن محمدبنعلي الكوفيقال حدثنا الحسينبنسفيان عن قتيبةبنمحمد عن عبداللهبنأبي منصور البجلي قال: سألت أبا عبدالله علیه السلام عن اسم السفياني؟ فقال: و ما تصنع باسمه إذا ملك كور(1)
الشام الخمس دمشق و حمص و فلسطين و الأردن و قنسرين فتوقعوا عند ذلك الفرج؛ قلت: يملك تسعة أشهر؟ قال: لا و لكن يملك ثمانية أشهر لا يزيد يوما.(2)
اين روايت با روايت نعماني تعارض ظاهري دارد و تعارض آن در 8 يا 9
ماه است؛ ولي تعارض فرع بر حجيت است و روايت نعماني از حيث سند موثقه بود و مشکل سندي نداشت؛ اما در اين روايت، عبداللهبنابي منصور بجلي است كه «مهمل في الرجال» عنوان شده و لا اقل مرحوم خويي و مامقاني و مرحوم اردبيلي در جامع الرواة و صاحب در ساير کتابهاي رجالي در آثار خود، از اين شخص اسمي نياوردهاند. مرحوم آقاي نمازي که کتاب مستدرکات خود را ناظر به اين سه کتاب نوشته است، تصريح ميکند که از اين شخص اسمي نياوردهاند و مهمل است.(1)
حسينبنسفيان راوي ديگر است که بين ثقه و مهمل مشترک است و در نتيجه تأثير ميگذارد و بر فرض رفع اشتراک، مشکل عبدالله بجلي باقي است. راوي سوم محمدبنعلي کوفي است که فقط تلعکبري از او نقل ميکند و شيخ اجازه اوست و از او سماع داشته و تاثير شيخوخت بودن بر وثاقت اختلافي است.مرحوم مامقاني لااقل حسن بودن را ميپذيرد. بر اين اساس، در اين روايت، سه راوي مشکل دار داريم و اين روايت نمي تواند با روايت نعماني تعارض کند و بر فرض حجيت هر دو، تعارض در حجيت بعض مضمون است، نه تمام مضمون و تعارض در 8 يا 9 ماه است و اينجا اختلاف مبنا است که آيا قابل تفکيک هست يا نه؟ تفکيک در حجيت مبنايي است و اگر پذيرفته بشود، اشکالي نيست، ولي به نظر ما اين تفکيک تمام نيست و تعارض در حجيت باقي ميماند.
اين روايت فقط زمان خروج را مشخص ميکند:
أخبرنا أحمدبنمحمدبنسعيد قال حدثنا القاسمبنمحمدبنالحسنبنحازم من كتابه قال: حدثنا عبيسبنهشام عن محمدبنبشر الأحول عن عبداللهبنجبلة عن
1) . مستدرکات علم رجال الحدیث: ج4، ص472.
عيسیبنأعين عن معلیبنخنيس قال: سمعت أبا عبدالله علیه السلام يقول: من الأمر محتوم و منه ما ليس بمحتوم و من المحتوم خروج السفياني في رجب.(1)
در سند اين روايت، بحث در معليبنخنيس است. مرحوم خويي بعد از توجيه روايات ذم کننده نتيجه گيري مي کند و او را از اصحاب خاص ميداند.
گفتني است در انتها او را شهيد کردند و امام علیه السلام شخصا مدعي خون او شدند: «کان من اهل الجنه حين قتله داودبنعلي... » در نتيجه آقاي خويي معليبنخنيس را توثيق وتضعيف نجاشي را رد ميکند؛ چون نسبت غلو بوده است.(2)
اگر در خروج سفياني در ماه رجب چند روايت پيدا کرديم، آن هم حتمي مي شود؛ و الّا اين خصوصيت حتميت نخواهد داشت.
تا اينجا چهار روايت در مورد مدت حکومت سفياني گذشت. روايت اول مشکل سند نداشت؛ ولي تشکيک بين 9 تا 12 ماه بود که مشکل در متن داشت. روايت دوم تمام بود و با روايت سوم از کمالالدين و تمام النعمة تعارض داشت (که روايت سوم مدت حکومت را 8 ماه تعيين ميکرد) و سند تمام نبود. روايت چهارم فقط زمان خروج راتعيين ميکرد. ما بين زمان ظهور و زمان خروج سفياني قائل به تفاوت نيستيم. مرحوم مجلسي، فقط بين زمان ظهور و خروج حضرت مهدي عجل الله تعالی فرجه الشریف تفاوت ميگذارد.
يکي از روايات ديگر که مدت حکومت سفياني را نُه ماه ذکر مي کند،
روايت حارث همداني از اميرالمؤمنين، علي علیه السلام ميباشد:
أَخْبَرَنَا عَلِيبنأَحْمَدَ عَنْ عُبَيدِ اللَّهِبنموسی الْعَلَوِي عَنْعبداللهبنمُحَمَّدٍ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبنخَالِدٍ عَنِ الْحَسَنِبنالْمُبَارَكِ عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ الْهَمْدَانِي عَنِ الْحَارِثِ الْهَمْدَانِي عن أمير المؤمنين علیه السلام أنه قال: المهدي أقبل جعد بخده خال يكون مبدؤه من قبل المشرق و إذا كان ذلك خرج السفياني [اين عبارت با علامات بودن نميسازد و گوياي همزماني است] فيملك قدر حمل امرأة تسعة أشهر يخرج بالشام فينقاد له أهل الشام إلا طوائف من المقيمين علی الحق يعصمهم الله من الخروج معه و يأتي المدينة بجيش جرار حَتَّی إذا انتهی إلی بيداء المدينة خسف الله به و ذلك قول الله عز و جل في كتابه: «وَ لَوْ تَری إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَكانٍ قَرِيب.(1)
حسنبنمبارك در رجال مهمل است. حارث همداني اگر حارثبن ازمع باشد، مجهول است؛ ولي اگر حارث اعور باشد، بين ثقه و غير ثقه مردود است. ولي مامقاني تشيع او را واضح ميداند و روايات را در حد مدح و حسنه بودن ميداند؛ ولکن مفيد عدالت نمي داند و دو روايت در تاييد اين مسئله نقل کرده است.(2)
علامه حلي در مورد او تشکيک ميکند؛ ولي مرحوم ميرزا او را از اولياء عنوان كرده است: «انه من الاولياء و اصحاب اميرالمومنين و... » به هر حال حسن او ثابت است. ولد مامقاني نيز در اين مورد، مفصل دارد و در آخر از او تجليل ميكند و نسبت به او ثقة جليل، تعبير ميکند؛ اما در روات قبلي اشکال وجود دارد.
اين روايت ابتدا ويژگي ها و مبدأ خروج حضرت مهدي عجل الله تعالی فرجه الشریف را بيان ميکند: «إذا کان ذلک خرج السفياني»؛ يعني ظهور امام زمان علیه السلام با خروج سفياني هم زمان است ؛پس با علامات نمي سازد. ميتوان به قرب ظهور بودن جمع کرد، نه مقارن بودن. مدت آن (حمل إمرأة = 9ماه) مدت حكومت اوست؛ نه کل حرکت او. مبدأ محل خروج او نيز شام مي باشد و شامي ها از او تبعيت مي کنند (وقايع عجيب شام را در روايات نگاه کنيد؛ همه مناطق غير از شام براي امام حسين گريه کردند) ولي چند گروه و عشيره از شامي ها که اهل حق هستند، بر خلاف جوّ عمومي، از سفياني تبعيت نمي کنند و خداوند آنها را نگه ميدارد؛ الان نيز در شام روستاها و مناطق پيرو اهل بيت وجود دارند. سفياني بعد از حاکميت، قصد دستبرد به مکه و مدينه را دارد که در منطقه بيدا زمين دهن باز مي کند و کارشان يکسره ميشود. پس، در اين روايت مبدأ خروج و سرانجام حرکات سفياني آمده است.
حدثنا أحمدبنمحمدبنسعيد قال: حدثنا القاسمبنمحمدبنالحسنبنحازم قال: حدثنا عبيسبنهشام عن عبداللهبنجبلة عن محمدبنسليمان عن العلاء عن محمدبنمسلم عن أبي جعفر محمدبنعلي علیه السلام أنهقال: السفياني و القائم في سنة واحدة.(1)
اين روايت اگر سنداً تمام باشد، ظاهرا با روايات ديگر تعارض دارد؛ چون روايات ديگر «حمل امرأه» است. اما در مورد سند روايت، بحث در قاسمبنمحمدبنحازم است که مرحوم نمازي فرموده است: در کتابهاي رجال نام او ذکر نشده است. پس روايت نميتواند به عنوان معارض باشد؛ چون ضعيف است؛ ولي بر فرض صحت سند، آيا قابل توجيه است؟ اينكه
1) . الغيبة، نعماني، ص267.
ظهور امام در محرم است و سفياني در رجب، چگونه قابل جمع است؟
قرقارة عن محمدبنخلف عن الحسنبنصالحبنالأسود عن عبد الجباربنالعباس الهمداني عن عمار الدهني قال: قال ابوجعفر علیه السلام : كم تعدون بقاء السفياني فيكم؟ قال: قلت: حمل امرأة تسعة أشهر. قال: ما أعلمكم يا أهل الكوفة؟.(1)
اين روايت نيز هرچند بحث سندي دارد؛ مؤيد است. در اين روايت عمار دهني وجود دارد که آقاي خويي بعد از بحث مفصل(2)
در تشيع او تأکيد و تأمل دارد؛ با اينکه نجاشي از وي تعبير «ثقه في العامه» دارد.(3)مرحوم والد ما نيز از عمار دهنيمطلبي نقل ميکند(4)که اگر درست باشد، نه تنها وي شيعه،
1) . الغيبة، طوسي، ص462.
2) . معجم الرجال، ج12، ص253.
3) . رجال نجاشي، ص411.
4) . درر الاخبار فيما یتعلق بحال الاحتضار، ص164: روزي عمار دهني در دادگاه کوفه شهادت داد. قاضي شهادتش را رد کرد وگفت: ما نمي پذيريم؛ چون تو رافضي هستي. عمار ناراحت شد و گريه کرد. ابن ابي ليلي به او گفت: اگر ازاين جمله بدت ميآيد از رفض دست بردار تامثل ما بشوي. عمار گفت: براي تو وبراي خودم گريه کردم. تو مرا به مقامي رفيع نسبت دادي که من قابل آن نيستم. قرآن اولين رافضي را سحره فرعون ميداند و داراي رتبه بالا معرفي ميکند که فرعونيان به آنها رافضه گفتند؛ زيرا رافضي، يعني کسي که از محرمات خدا فاصله بگيرد وواجبات را انجام ميدهد. آنها رتبه بالايي دارند. گريه براي خودم است؛ زيرا ترس اين را دارم که خداوندي که عالم به ضماير است، مرا معاقبه کند که آيا باطل را رها، و رفض کردي؛ هم چنان که به آن خوانده شدي. اما براي تو گريه مي کنم که چگونه عذاب خداوند را تحمل مي کني که بهترين اسمها را به عنوان فحش قرار دادي! اين را گفت و از دادگاه بيرون آمد. وقتي اين خبربه امام صادق علیه السلام رسيد؛ فرمود: به دليل اين حرف حقي که عمار در دادگاه زد؛ اگر گناهانش به اندازه آسمانها و زمين باشد، تمام گناهانش بخشيده ميشود و خداوند عزوجل در برابر هر ذره اي از اين عمل جايگاهي هزار برابر اين دنيا را به او ميدهد.
بلکه يکي از پاک باختگان اميرالمؤمنين علیه السلام است که امام صادق علیه السلام براي او دعا کرده است.
سرنوشت سفياني چيست؟ طرز هلاکت سفياني در کتابهاي عامه با منابع ما فرق دارد و به چند صورت گفته شده است: گرفتار بيماري ميشود و يا به زمين فرو ميرود و يا دستگير شده و سپس اعدام ميشود؛ که ظاهرا در روايات ما همين سومي است. مرحوم صدر(1)
در زمينه دامنه عمليات نظامي امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بحث گستردهاي دارند و بههمين مناسبت بحث درگيري سفياني با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را بيان ميکنند. لذا ما بايد بحث کنيم که آيا درگيري امام با طايفه کلب، همان قرقيسيا است؟ آيا جنگ با يهود و جريان دجال است که از آن به جنگ آرماگدون تعبير ميکنند؟ طبق روايت در شام درگيري شديدي بين طايفه کلب و لشکر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف رخ ميدهد که در نتيجه اين طايفه تار و مار و متفرق ميشوند و غنايم زيادي از آنها گرفته ميشود و تأسف بر آن کسي است که شاهد اين درگيري نباشد، اين مباحث در کتابهاي عامه و ما آمده است هرچند در کتابهاي ما سند چنين رواياتي، مشکل دارد.
به عنوان مثال، مرحوم مجلسي روايت مرفوعهاي را در اين زمينه ذکر ميکند:
وَ بِإِسْنَادِهِ رَفَعَهُ إلی جَابِرِبنيزِيدَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: إِذَا بَلَغَ السُّفْيانِي أَنَّ الْقَائِمَ قَدْ تَوَجَّهَ إِلَيهِ مِنْ نَاحِيةِ الْكُوفَةِ يتَجَرَّدُ بِخَيلِهِ حَتَّی يلْقَي الْقَائِمَ فَيخْرُجُ فَيقُولُ: أَخْرِجُوا إلی ابْنَ عَمِّي فَيخْرُجُ عَلَيهِ السُّفْيانِي فَيكَلِّمُهُ الْقَائِمُ علیه السلام فَيجِيءُ السُّفْيانِي فَيبَايعُهُ ثُمَّ ينْصَرِفُ إلی أَصْحَابِهِ فَيقُولُونَ لَهُ مَا صَنَعْتَ فَيقُولُ أَسْلَمْتُ وَ بَايعْتُ فَيقُولُونَ لَهُ قَبَّحَ اللَّهُ رَأْيكَ بَينَ مَا أَنْتَ خَلِيفَةٌ مَتْبُوعٌ
1) . تاريخ عصر ظهور، ج3، ص389.
فَ-صِرْتَ تَابِعاً فَيسْتَقْبِلُهُ فَيقَاتِلُهُ ثُمَّ يمْسُونَ تِلْكَ اللَّيلَةَ ثُمَّ يصْبِحُونَ لِلْقَائِمِ عجل الله تعالی فرجه الشریف بِالْحَرْبِ فَيقْتَتِلُونَ يوْمَهُمْ ذَلِكَ ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ تعالی يمْنَحُ الْقَائِمَ وَ أَصْحَابَهُ أَكْتَافَهُمْ فَيقْتُلُونَهُمْ حَتَّی يفْنُوهُمْ حَتَّی إِنَّ الرَّجُلَ يخْتَفِي فِي الشَّجَرَةِ وَ الْحَجَرَةِ فَتَقُولُ الشَّجَرَةُ وَ الْحَجَرَةُ: يا مُؤْمِنُ هَذَا رَجُلٌ كَافِرٌ فَاقْتُلْهُ فَيقْتُلُهُ. قَالَ: فَتَشْبَعُ السِّبَاعُ وَ الطُّيورُ مِنْ لُحُومِهِمْ فَيقِيمُ بِهَا الْقَائِمُ عجل الله تعالیفرجه الشریف مَا شَاءَ. قَالَ: ثُمَّ يعْقِدُ بِهَا الْقَائِمُ
عجل الله تعالی فرجه الشریف ثَلَاثَ رَاياتٍ لِوَاءً إلی الْقُسْطَنْطِينِيةِ يفْتَحُ اللَّهُ لَهُ وَ لِوَاءً إلی الصِّينِ فَيفْتَحُ لَهُ وَ لِوَاءً إلی جِبَالِ الدَّيلَمِ فَيفْتَحُ لَه.(1)
از عبارت «فَيخْرُجُ فَيقُولُ أَخْرِجُوا إلی ابْنَ عَمِّي»؛ مبني بر اينكه سفياني مي گويد: ميخواهم با پسر عمم [امام زمان] ملاقات کنم؛ استفاده ميشود که بين بني سفيان و بني هاشم رابطه نسبي است. ما در جلسات قبل اين مطلب را به طور مفصل بحث کرديم و گفتيم بين بني سفيان و بني هاشم رابطهاي وجود ندارد. مرحوم صدر نيز در اين مورد بياني دارد:
منشاء کلام سفياني که خواستار ملاقات با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ميباشد، اين است که اهل سنت مدعي هستند كه خاندان بني سفيان و بني هاشم فاميل هستند و اين ادعايي بيش نيست که تاريخ آن را تاييد نميکند و ظاهر روايت اين است که سفياني از پيش خودش چنين ادعايي کرده است.(2)
پس بين سفياني و امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نسبتي نمي باشد و سرنوشت او اين گونه است که اسير ميشود و سپس او را اعدام ميکنند، روايت بحارالانوار نيز گوياي همين مطلب است:
... وَ يأْخُذُ السُّفْيانِي أَسِيراً فَينْطَلِقُ بِهِ وَ يذْبَحُهُ بِيدِهِ... .(3)
بررسي چند نکته
اکنون به چند نکته در مورد سفياني ميپردازيم:
حدود شام کجاست؟ در معجم البلدان(1)اين بحث مفصلاً آمده و خلاصه آن اينكه شام از فرات (آسيا) تا مصر که قاره (آفريقا) است، طول دارد؛ اما عرض آن منبج، حلب، حمص، دمشق، بيت المقدس، انطاکيه (ترکيه)، طرابلس (لبنان)، عکا، سور و عسقلان (فلسطين اشغالي) است.
يعني «يظهر من الشام»؛ را بر شام فعلي و سوريه نبايد تطبيق کرد، بلكه به وسعت شام بايستي دقت شود که خودآن پنج مجموعه و منطقه است: جند دمشق، جند قنسرين، جند فلسطين، جند حمص، جند الاردن که جزء تقسيمات شام است. پس نبايد سفياني را به حدود سوريه و يا اردن محدود کرد.
در برخي روايات آمده است كه مردم قبل از سفياني، شيصباني را بايد ببينند و بايستي مزه تلخ آن حرکت را بچشند. البته نام آن فقط در يک روايت، در کتاب الغيبه نعماني از اماممحمد باقرعلیه السلام آمده است:
حدثنا ابوسليمان أحمدبنهوذة الباهلي قال: حدثنا إبراهيمبنإسحاق النهاوندي بنهاوند سنة ثلاث و سبعين و
1) . معجم البلدان: ج 3، ص 311 - 312، الشأم.
مائتين قال: حدثنا ابومحمد عبداللهبنحماد الأنصاري سنة تسع و عشرين و مائتين عن عمروبنشمر عن جابر الجعفي قال: سألت أبا جعفر الباقر علیه السلام عن السفياني فقال: «و أني لكم بالسفياني حَتَّی يخرج قبله الشيصباني يخرج من أرض كوفان ينبع كما ينبع الماء فيقتل وفدكم فتوقعوا بعد ذلك السفياني و خروج القائم(1).(2)
در لسان العرب(3)آمده است: به خرمايي كه هستهاش تُرد و نارس و غير مرغوب باشد "شيص" يا "شاص" مي گويند. اهل مدينه به بز و بزغاله به علت شيطنتش ميگويند: «شيص الناس: اذا عذبهم بالاذي»؛ يعني در واقع مبناي واژه «شيصبان» همانا آزار و اذيت به مردم است و بدان معناست كه شيصباني شکنجه گر است.
بحث شيصباني به صورت جداگانه مطرح مي شود.
آيا سفياني يک نفر است که ازعلامات ظهورامام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد؟ آيا فاصله ظهور او تا ظهور امامعجل الله تعالی فرجه الشریف به اندازه حمل و بارداري يک زن است؟ (در بعضي از روايات نه ماه و در بعضي روايات ديگر هشت ماه ذکر شده است). اگر به اين روايات نظر داشته باشيم، سفياني هنوز نيامده است.
از ظاهر بعضي نصوص و آثار، تعدد سفياني استفاده ميشود؛ ولي بنده، کسي از علما را که به تعدد تصريح کرده باشد، نيافتم؛ بلکه سفياني موعود که به عنوان يکي از علائم ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است، يکي بوده و از فرزندان شجره ملعونه بني اميه است. همه منابع تعدد سفياني موجود در
نصوص و آثار در زمره کتابهاي عامه است که طبق مبناي ما و خودشان مشکل سندي دارند. ظاهرا در کتابهاي خاصه، بر تعدد سفياني نصي نيامده است؛ مگر آنچه را مرحوم مجلسي در بحار نقل كرده كه به آن اشاره ميكنيم.
در طول تاريخ کساني ادعاي سفياني بودن را داشته اند که اين مورد بحث نيست و ما در جلسه قبل به آنها اشاره کرديم، بحث اين است که سفياني موعود متعدد است، يا نه؟ از روايات شواذ که معمولا ابن حماد نقل ميکند و شايد نقل روايات شاذ، يکي از دلايل زير سوال رفتن کتاب فتن ابن حماد باشد که گفته اند در اين کتاب موضوعات در اين قالب زياد است؛ برمي آيد که ما چند سفياني داريم. البته بعضي از اين روايات در کتابهاي ما هم به نقل از مصادر عامه آمده است.
ما در جلد دوم معجم احاديث الامام المهدي عجل الله تعالی فرجه الشریف ، صفحه 249 به اين مطلب اشاره کرده و رواياتي را نقل کردهايم . البته تعبير روايت مسامحه است؛ چون ارطاة و ديگران که مطلبي نقل کردهاند، به پيامبر اسناد ندادهاند؛ لذا ازاين نصوص به اثر تعبير ميشود، نه روايت.
اگر علامت در آسمان به صيحه آسماني اشاره باشد، نه تغيير در افق و آسمان؛ به عنوان يکي از علائم ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است.
از اين روايت استفاده ميشود كه سفياني متعدد است؛ ولي سند روايت
1) . الفتن، ص132.
مشکل داشته و به پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله منتهي نميشود و از نظر خود اهل سنت هم، منبع (الفتن) و نيز سند روايت داراي اشکال است.
زهري تابعي است که از نظر ما مشکل دارد؛ ولي در نظر اهل سنت از ارکان حديث است؛ هرچند بعضي از اهل سنت نيز به او اشکال وارد کردهاند؛ مثلاً در مورد او گفته شده است: «کان منديل الامراء؛ دست امرا را از لوث كارشان پاك ميكرد».
مفاد اين نص آن است كه سفياني آمده و برنامه او پايان يافته است.
حدثنا الحكمبننافع، عن جراح، عن أرطأة قالولم يسنده إلی النبي صلی الله علیه و آله : في زمان السفياني الثاني تكون الهدة حَتَّی يظن كل قوم أنه قد خرب ما يليهم؛(2)أرطاة ميگويد: در زمان سفياني دوم لرزه و صداي شديدي بلند ميشود كه هر گروهي گمان مي كنند چيزي در نزديكي آنها خراب شده است!
ابن حماد:أخبرنا جراح عن أرطاة قال: في زمان السفياني الثاني المشوه الخلق هدة(3)
«هدة» صداي مهيبي است که از فرو ريختن ديوار مي آيد... و الهدة: صوت وقع الحائط و نحوه و في الخبر أعوذ بك من الهد و الهدة (و درروايت آمده که به خدا پناه مي برم ار هد و هدة و فسر الهد بالهدم، و الهدة بالخسف (هدّ به ويران شدن و هدة به خسف، يعني فرو رفتن در زمينه تفسيرشده است. الهد صوت ما يقع من السماء؛ صدايي که از برخورد چيزي به زمين بلند ميشود و هد البناء يهده: كسره و ضعضعه (ساختمان را ويران کرد).
بالشام حَتَّی يظن كل قوم أنه خراب مايليهم؛(1)أرطاة مي گويد: در زمان سفياني دوم که از نظر قيافه وضعيت نابساماني دارد، صداي شديدي در شام بلند ميشود كه هر گروهي گمان مي كنند چيزي [ساختماني] كه نزديك آنها است، خراب شده است!
پس، طبق اين روايت نيز سفياني متعدد است؛ ولي اين روايت از نظر سند و منبع نقل (الفتن) داراي مشکل است و در منابع ما نيز نيامده است.
معناي اين جمله چيست؟ آيا خروج سفياني در قرن اول، دوم و يا سوم است؟
والشام وغيرها والسفياني وظهوره عليهم.(1)
شاهد، درعبارت «ويخرج رجلان من بني أبي سفيان فيكون الظفر للثاني» است؛ مبني بر اينكه دو نفر از نسل بني سفيان خروج ميکنند و پيروزي با دومي است. بعضي اين روايت را شاهد بر تعدد سفياني آوردهاند. ظاهر عبارت همين است؛ ولي روايت به اين نكته تصريح ندارد که سفياني موعود متعدد است؛ چون بحث ما در يکي بودن و يا تعدد سفياني موعود است. غايت عبارت مذکور، خروج دو نفر از نسل شجره ملعونه ميباشد؛ همان گونه که در طول تاريخ از اين شجره افرادي خروج کردهاند. پس، قطع نظر از مشكل روايت از نظر منبع و سند؛ بر تعدد سفياني موعود دلالتي ندارد.
شاهد، عبارت «ويستخلف رجلا آخر من ولد أبي سفيان تكون الغلبة له ويظهر علی الناس وهو السفياني» است که ظاهر آن تعدد سفياني است (قطع نظر از منبع و سند روايت)؛ ولي صريح عبارت «و هو السفياني»، به همان سفياني موعود اشاره دارد؛ يعني هرچند ظاهر عبارت تعدد است؛ آن چه مورد بحث است،همين سفياني موعود است و روايت به آن اشاره دارد. علاوه بر اين که به پيامبر استناد داده نشده است. لذا روايت از نظر منبع و سند داراي اشکال است.
روايت شبيه روايت قبلي با تغيير عبارات است. لذا همان اشکالات در اين جا وارد است.
ابن لهيعه از ابن عباس چنين روايت كرده است:
اگر خروج سفياني در سال 37 هجري باشد، سلطنتاو 28 ماه خواهد بود و اگر خروج سفياني در سال 39 هجري باشد، سلطنت او 9 ماه ميباشد.
اين رواياتي است که معمولا ابن حماد نقل ميکند. اگر به تاريخ قيام هاي امويين و غير امويين عليه عباسيان نيمنگاهي بيندازيم و درگيري هاي بعد از سقوط حکومت ننگين امويين که بين حکومت عباسيان و جريان اموي اتفاق افتاده است، مطالعه کنيم؛ ملاحظه ميكنيم كه اين جريان وجودي سياسي در
آندلس داشت. حکومت آنها قابليت تعريف و تمجيد ندارد که از آنها تمجيد کنند و ساخت مساجدشان را از روي خلوص نيت بدانند. اينها ديني نداشتند که خلوصي داشته باشند. اين جماعت در خطبه هايشان در روز جمعه، مولا، اميرالمومنين را حتي به عنوان خليفه چهارم ذکر نمي کردند و نام معاويه را به عنوان خليفه چهارم ميآوردند! لذا اينها يک عده نواصبي بودند كه وقتي به آندلس رفتند، جرياني در آن جا به راه انداختند که باعث در گيري هايي بين عباسيان و امويين ميشد. از اين درگيريها استفاده ميشود سفياني که پيامبر به آمدن او خبر داده بود، شخصي معروف بوده و اصولاً چنين اعتقادي در بين مردم مشهور و جا افتاده بوده است. لذا عدهاي عليه عباسيان قيام کردند که يا خودشان را به اين نام ناميدند و يا واقعا به سفياني معروف بودند. مقريزي در "خطط شام"(1)قيام چند سفياني را نام ميبرد، از جمله جريان قيام عليبنعبداللهبنخالدبنيزيدبنمعاويهبنابوسفيان است، و در روايت هم آمده که قيام سفياني از فرزند خالد است. اين قيام در سال 195 در شام صورت گرفته است که با دوران حکومتامين عباسي مصادف بوده و اين سفياني به ابن العميطر معروف بود. قيام ديگري به نام سفياني اتفاق افتاد که پرچمدار آن سعيدبنخالد اموي بود. اين قيام بعداز قيام عميطر است.
قيام سوم که مقريزي(2)
نقل ميکند، قيام مبرقع در شام سال 227 است. مقريزي راجع به سفياني ديگري به نام عثمانبنثقاله که در اردن قيام کرده است، بحث ميکند.(3)
سه سفياني اول در شام و سفياني چهارم (عثمانبنثقاله) در اردن که همان شام است، با فاصله زماني، قيام کرده است. عثماني هم در سال 816 قيام کرده و ادعا کرد که سفياني موعود من هستم. قيام وي عليه
عباسيان نبود؛ زيرا بساط حکومت عباسيان در سال 656 برچيده شد. پس، از اين سنخ قيامها و ادعاهاي سفياني بودن استفاده ميشود که اصل سفياني بين همه مسلمين خبري مقبول و امري مسلم بوده است.
فيما نذكره من خطبة أخري لمولانا علي علیه السلام ، ذكرها السليلي عقيب هذه الخطبة. نقتصر منها علی ما بقي من الملاحم، خطب بها علی منبر الكوفة. فقال علیه السلام بعد التحميد العظيم والثناء علی الرسول الكريم: (سلوني، سلوني في العشر الأواخر من شهر رمضان قبل أن تفقدوني) ثم ذكر الحوادث بعده، وقتل الحسين صلوات الله عليه، وقتل زيدبنعلي رضوان الله عليه، وإحراقه(1)وتذريته في الرياح، ثم بكی علیه السلام وذكر زوال ملك بني أمية وملك بني العباس ثم ذكر ما يحدث بعدهم من الفتن، وقال: أولها السفياني وآخرها السفياني فقيل له: وما السفياني والسفياني؟ فقال: السفياني صاحب هَجَر، والسفياني صاحب الشام. وذكر السليلي أن السفياني الأول ابوطاهر سليمانبنالحسن القرمطي. ثم ذكر ملوك بني العباس، وذكر أن الذي يخبر به عن النبي صلوات الله عليه وآله، وذكر شيعته ومحبّيه ومدحهم، وقال: (هم عند الناس كفار وعند الله أبرار، وعند الناس كاذبون وعند الله صادقون، وعند الناس أرجاس، وعند الله نظاف، وعند الناس ملاعين وعند الله بارون، وعند الناس ظالمون وعند الله عادلون، فازوا بالايمان وخسر المنافقون) وهذا صورة ما جري حال شيعته عليه؛(2)سليلي ميگويد: امير
1) . دربيانات نوراني امام سجادعلیه السلام آمده است:«و اللَّه لو انّ النّبي تقدّم اليهم في قتالنا كما تقدّم اليهم في الوصاية بنا لما زادوا علي ما فعلوا بنا، فانّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيهِ راجِعُون؛ سوگند به خدا اگر پيامبر صلی الله علیه و آله به جاي سفارشهايي كه در احترام به حقّ ما نمود، به جنگ با ما سفارش ميكرد، از آنچه با ما انجام دادند، نميتوانستند بيشتر انجام دهند»، (بحار الأنوار، ج45، ص149).
2) . الملاحم والفتن، ص271.
المؤمنين علیه السلام بر منبر كوفه خطبهاي خواند و بعد از حمد خدا و ثنا بر رسول اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: هر چه ميخواهيد از من بپرسيد؛ زيرا من در اين دهه آخر ماه رمضان از بين شما ميروم.
سپس حوادث بعد از خود را ذكر كرد و شهادت حسين علیهالسلام (1)
«...روزي عمروبن حمق، در خدمت امام نشسته بود. امام از او پرسيد: اي عمرو! آيا خانهاي داري؟ عرضه داشت: بلي، دارم. فرمود: آن را بفروش و به «ازد» واگذار؛ زيرا من وقتي از ميانتان بروم، مجبور خواهي شد كوفه را ترك كني! و به سمت موصل بروي، در راه مردي نصراني را ميبيني و نزد او مينشيني و آب طلب ميكني. همين نصراني به تو آب ميدهد و از كار و شغلت ميپرسد؛ تو او را از وضع خود آگاه مينمايي، وقتي چنين شد، با او مصاحبت كن، و او را به اسلام فراخوان؛ زيرا مسلمان ميشود، وقتي به اسلام گرويد، دستت را به زانوهايش بكش، تا صحت و بهبودي يابد. پس از آن حركت ميکند، به دنبال تو ميآيد؛ در ادامه راه با شخصي سالم و محجوب كه در كنار جاده نشسته است، برخورد ميكني. در اين هنگام تشنه هستي و او به تو آب مينوشاند و از ماجراي زندگيات از تو سؤال ميكند، از جمله ميپرسد: از چه كسي ميترسي و چه خطري تو را تهديد ميکند. در اين موقع بگو: معاويه در تعقيب من است، تا مرا به قتل برساند و بدنم را مثله كند؛ زيرا به خدا و فرستاده او و دوستي علي عشق ميورزم. سپس او را به دين اسلام دعوت كن كه به سرعت مسلمان ميشود و سخنانت را با جان و دل ميپذيرد و به خواست خداي بزرگ، در دين بصير و بينا ميگردد و به دنبالت حركت ميكند و هر دو نفر همراه تو خواهند بود و اين دو هستند كه جسد تو را در زمين دفن ميكنند. پس از آن به راه ادامه ميدهيد و به «ديري» كه در كنار دجله واقع است، ميرسيد و در آن دير شخصي صدّيق زندگي ميكند، و از علم مسيح بهرهاي دارد. او را محرم رازت كن؛ چرا كه خداوند او را به وسيله تو هدايت ميكند. وقتي كه مأموران «ابن ام حكم» كه از طرف معاويه در جزيره حكومت ميكند، و مركزش «موصل» است، از وضع تو آگاه شدند؛ به سوي صديقي كه در دير و بر بلنديهاي موصل، زندگي ميكند، حركت كن، و او را صدا بزن؛ ولي در ابتدا او تو را نميپذيرد؛ اما تو نامي از خدا را كه به تو آموختم، ياد كن و به سمع وي برسان. اينجا است كه آن مرد برايت تواضع ميكند و تو در پناه او قرار ميگيري، چون راهب تو را ببيند، به شاگردي كه همراه اوست، ميگويد: اين مرد از ياران مسيح نيست؛ اما شخصي بزرگوار است و پيامبري كه به نام محمد صلی الله علیه و آله درگذشته وصياي دارد كه در كوفه به شهادت رسيد و اين شخص از نزديكان اوست. با شنيدن نام خدا اين عابد، با خضوع و فروتني نزد تو ميآيد و ميگويد: اي مرد بزرگ! تو مرا به آنچه سزاوار بودم، آشنا كردي، اكنون در فرمان تو هستم؟! در پاسخ ميگويي: مرا در دير خود، پنهان كن؟ و او شاگرد خودش را در خدمت تو قرار ميدهد تا فرجي حاصل شود. هنگامي كه به تو خبر داد و گفت: من گروهي سواره را ميبينم كه به سوي ما ميآيند؛ شاگردت را، نزد او بگذار و پايين بيا و بر اسب سوار شو و به سوي «غاري» كه در كنار نهر دجله قرار دارد، حركت كن و در آن مخفي شو؛ وقتي در آنجا مخفي شدي، افراد فاسقي در آنجا هستند، كه يكي از آنها به صورت اژدهايي سياه، بر تو ظاهر ميگردد و تو سخت هراسان ميشوي و ضعيف ميگردي و اسبت متواري ميشود و مأمورين متوجّه مخفيگاه تو ميشوند و براي يافتنت شروع به تفحّص ميكنند، هنگامي كه به تو نزديك شدند، غار را رها كن، و ميان دجله و راه موضع بگير؛ چرا كه خداوند بزرگ، آنجا را گور و حرم تو ميگرداند. سپس به سويشان شمشير بكش و حمله كن و تا ميتواني از آنها بكش، تا مرگت فرا رسد، و چون بر تو فايق گردند، سرت را از تن جدا ميكنند، و آن را بر روي نيزه قرار ميدهند و براي معاويه ارسال ميکنند.
نخستين سر بريدهاي كه در اسلام، از شهري به شهر ديگر، ميگردانند سر تو است. در اينجا امام علیه السلام به گريه افتاد و فرمود: جانم فداي گل باغ پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و ميوه دل و نور چشمش، فرزندم حسين علیه السلام باد! گويا ميبينم سر او و فرزندانش را پس از تو اي عمرو، از كربلا- در نزديكي فرات- به سوي يزيدبنمعاويه ميبرند.اي عمرو! پس از آن دوستان محبوب تو، ميآيند و پيكرت را در قتلگاهت كه در يك صد و پنجاه قدمي موصل واقع است، دفن ميكنند. اين مسئله همان گونه كه در كتابهاي تاريخ نقل شده، براي عمرو اتفاق افتاد و كلام امام علیه السلام درباره وي تحقق پذيرفت و در همان جا جنازهاش به خاك سپرده شد.
و1) . در چند جا مولا اميرالمومنين به شهادت امام حسين علیه السلام اشاره کرده است، جريان عمروبن حمق را در ارشاد القلوب که اميرالمومنين علیه السلام در مورد او و شهادت امام حسين علیه السلام سخن مي گويد، مطالعه کنيد. اين جريان در کتاب شناخت صحابه، تاليف اينجانب هم آمده است. ما ترجمه قسمتي از روايت را از إرشاد القلوب إلی الصواب شيخ حسن ديلمي (م841) ذکر مي کنيم:
زيدبنعلي رحمة الله و سوزاندن جنازه او و به باد دادن خاکستر جنازه اش را بيان فرمود و گريه كرد.
آنگاه زوال بني اميه و بني عباس را به مردم تذكر داد و حوادث بعد از آنها را به مردم خاطرنشان كرد و فرمود: اول آن فتنهها، سفياني و آخر آن
سفياني خواهد بود. از آن حضرت پرسيدند: سفياني اول و دوم كدامند؟ فرمود: سفياني اول، صاحب هجر است و سفياني دومصاحب شام. سليلي ميگويد: سفياني اول ابوطاهر سليمانبنحسن قرمطي بود. آنگاه آن حضرت، پادشاهان بني عباس را از قول پيامبر صلی الله علیه و آله برشمرد، و مدحي از شيعيان و محبين خود به آن مردم گوشزد كرد و فرمود: شيعيان من نزد مردم كافر و نزد خدا از خوبانند؛ پيش مردم دروغگو، ولي نزد خدا راستگويانند؛ در نزد مردم پليد، اما پيش خدا پاكيزگانند؛ پيش مردم ملعون و پيش خدا نيكانند؛ نزد مردم، ظالم، اما نزد خدا عادلند. شيعيان من به وسيله ايمان رستگارند؛ اما منافقون زيان كارند. اين است جريان و شرح حال شيعه آن حضرت.
معجم البلدان در مورد هجر ميگويد:
هَجَر: مدينة وهي قاعدة البحرين [هجر، شهرمرکزي بحرين]... بالألف واللام، وقيل: ناحية البحرين كلها هجر، وهو الصواب.(1)
لذا هجر همه مناطق بحرين است و اين بيان، صحيح است.
پس، سفياني اول از بحرين و سفياني دوم از شام است. بنابراين، اين روايت بر تعدد سفياني دلالت ميکند.
ابن طاووس پس از نقل اين روايت ميفرمايد:
و ذكر السليلي أن السفياني الأول ابوطاهر سليمانبنالحسن القرمطي؛ يعني سفياني اول آمده و او ابوطاهر سليمانبنالحسن القرمطي، از قرامطه است، آنها قصد تخريب كعبه را داشتند [در اين مورد به مجمع البحرين طريحي مراجعه كنيد] «ثم ذكر ملوك بني العباس...».(2)
ابن طاووس روايت را از سليلي نقل ميکند. ايشان وقتي به ارزيابي کتاب فتن سليلي (كه يكي از سه محور ملاحم ابن طاووس است) ميرسد؛ ميفرمايد: من اين کتاب را تضمين نمي کنم و صحت آن را به عهده نميگيرم. ابن طاووس در ملاحم در مورد کتاب مذكور ميفرمايد:
و بعد فإنني عازم علی أن أعلق في هذه الأوراق ما وجدته علی سبيل الاتفاق في كتاب الفتن تأليف السليلي ابن أحمدبنعيسیبنشيخ الحسائي من رواة الجمهور من نسخة أصلها في المدرسة المعروفة بالتركي بالجانب الغربي من البلاد الواسطية، تأريخ كتابتها سنة سبع وثلاثمائة، ودرك ما تضمنته علی الرواة، وأنا بريء من خطره، لأنني أحكي ما أجده بلفظه ومعناه إن شاء الله تعالی؛(1)
من تصميم دارم که در کتابم [ملاحم و فتن] آنچه را تصادفي و اتفاقي در کتاب فتن سليلي يافتهام، ذکر کنم. سليلي از روات عامه است که من کتابش را از نسخه خطي نقل ميكنم که اصل آن نسخه در مدرسهاي معروف به ترکي در جانب غربي از سرزمين واسطيه است. مستنسخ اين نسخه را در سال 307 استنساخ کرده است (ابن طاووس در سال 664 بوده است) هرچه در اين کتاب است ضامن آن، روات کتاب هستند و من تضمين و تعهدي ندارم؛ بلکه آنچه را پيدا کرده ام، به همان لفظ و معنا نقل ميکنم.
1) . همان، ص216.
وَفْدَكُمْ فَتَوَقَّعُوا بَعْدَ ذَلِكَ السُّفْيانِي وَ خُرُوجَ الْقَائِمِ؛(1)جابر جعفي چنين نقل ميكند: از امام محمد باقرعلیه السلام پرسيدم: سفياني كي خواهد آمد؟ فرمود: سفياني کجا [وشماکجا]؟! تا اين که قبل از سفياني، شيصباني خروج ميکند. وقتي آب در زمين كوفه جوشيد و لشكر شما [شيعيان] را به قتل رسانيد، منتظر سفياني و آمدن قائم باشيد.
مرحوم مجلسي ذيل اين روايت مي فرمايد:
بيان: يظهر منه تعدد السفياني إلا أن يكون الواو في قوله و خروج القائم زائدا من النساخ.
از روايت استظهار مي شود که سفياني متعدد است و اين در صورتي است که واو از متن روايت باشد: «بَعْدَ ذَلِكَ السُّفْيانِي وَ خُرُوجَ الْقَائِمِ» و اگر واو از نساخ باشد، روايت تعدد سفياني را نمي رساند.
به نظر ميرسد از اين متن تعدد سفياني استفاده شود. ظاهراً، خلاف بيان مرحوم مجلسي است (فتامل)؛ علاوه بر اين که روايت مشکل سندي دارد؛ زيرا عمروبنشمر يکي از افرادموجود در سند است كه توثيق ندارد. مرحوم خوئي در مورد ايشان مي فرمايد:
أقول: الرجل لم تثبت وثاقته، فإن توثيق عليبنإبراهيم القمي إياه معارض بتضعيف النجاشي، فالرجل مجهول الحال، هذا وقد وثقه المحدث النوري في المستدرك [مرحوم نوری در مستدرک ،جزء3،فائدةپنجم،في شرح مشيخة الفقيه في طريق الصدوق إلی جابربنيزيد الجعفي، عمروبن شمر را توثيق کرده است] واعتمد في ذلك علی رواية الاجلاء وخمسة من أصحاب الاجماع عنه، وعلی اعتماد الشيخ المفيد عليه. والجواب عن ذلك قد تقدم غير مرة، وقلنا إن رواية الاجلاء، أو أصحاب الاجماع
1) . بحارالأنوار، ج52، ص250.
عن شخص، وكذلك اعتماد القدماء عليه، لا تدل علی وثاقته. وطريق الصدوق إليه: محمدبنموسیبنالمتوكل -رضي الله عنه- عن عليبنالحسين السعد آبادي، عن أحمدبنأبي عبدالله البرقي، عن أبيه، عن أحمدبنالنضر الخزاز، عن عمروبنشمر، والطريق صحيح، إلا أن طريق الشيخ إليه ضعيف بأبي المفضل، وبالارسال، فإن حميدبنزياد المتوفي سنة (310) لا يمكن أن يروي عن أصحاب الباقرعلیه السلام بواسطة واحدة. طبقته في الحديث وقع بهذا العنوان في إسناد كثير من الروايات تبلغ مائة وسبعة وستين موردا. فقد روی عن أبي عبدالله علیه السلام ، وعن أبيه، وجابر (ورواياته عنه تبلغ مائة وواحدا وأربعين موردا...).(1)
ملاحظه ميشود كه مرحوم خوئي در مورد عمروبنشمر مي فرمايند: «الرجل لم تثبت وثاقته» چرا مرحوم خوئي در موردوي اين تعبير را به کار مي برند، با اين که بايد بگويند: «الرجل ضعيف»؟ علت اين است که مرحوم خوئي هنوز از مبناي خودشان (توثيقات کامل الزيارات ابن قولويه) برنگشته بودند و از طرفي عمروبنشمر هم دراسناد کامل الزيارات قرار دارد؛ لذا تضعيف نجاشي را با توثيق کامل الزيارات متعارض مي داند و نتيجه پس از تساقط هر دو (تضعيف و توثيق)، عدم ثبوت وثاقت براي عمروبنشمر ميباشد. مرحوم خوئي بعدها از اين مبنا عدول کرده و به عدم شمول توثيقات کامل الزيارات براي همه اسناد کتاب قائل شدند.
البته بايد گفت عمروبنشمر کثرت روايت داشته و در کتب اربعه بالغ بر 100 روايت از او نقل و 5 نفر از اصحاب اجماع هم از او روايت نقل ميکنند. لذا اگر کسي اين مباني (کثرت روايات، نقل اصحاب اجماع از او و...) را قبول داشته باشد، عمروبنشمر در نزد او توثيق دارد؛ هرچند مرحوم خوئي هيچ کدام از اين مباني را قبول ندارد.
نتيجه: روايت طبق بعضي از مباني مشکل دارد و اگر مشکل هم نداشته
1) . معجم رجال الحديث، ج14، ص117.
باشد ظهور در تعدد سفياني ندارد.
تعدد سفياني در روايات و منابع ما نيامده، بلکه سفياني موعود يکي است که قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف خروج ميکند؛ هرچند در کتابهاي عامه (خصوصا فتن عامه) نصوص و عباراتي است که بر تعدد سفياني دلالتميکند. البته ظاهرا هيچکدام ازنصوص و عبارات به پيامبر استناد داده نشده است.
آيا سفياني و علاميت او ازاختصاصات شيعه است؟ صراحت فرمايش بعضي از معاصرين همين است که اصلا روايات سفياني از اختصاصات شيعه است و در کتابهاي دست اول اهل سنت نيامده است.
سفياني از اختصاصات منابع شيعي است و در منابع اوليه اهل سنت نيامده است. بر اين اساس، ايشان، نيامدن روايات سفياني در کتابهاي عامه را مسلم گرفته و سپس در صدد توجيه برميآيند. و در اين مورد اين که چرا در کتابهاي اهل سنت از سفياني بحث نشده است ميفرمايند: شايد اين، بدان دليل باشد كه از دجال مفصل بحث کردهاند؛ لذا دجال جايگزين سفياني شده است.
و قد اختصت به المصادر الامامية، و ليس له في المصادرالاولی للعامةاي اثر...و لعل فيه تعويضاً عن فکرة الدجال الذي اختص به العامة أو کادوا، لمبررات معينة ستأتي الاشارة اليها و الاخبار عنه في مصادر الامامية.(1)
1) .[1] تاريخ الغيبة الکبري، ج2، ص517.
حرف اول و دوم ايشان به نظر ما صحيح نيست؛ زيرا منابع دست اول اهل سنت از روايات سفياني خالي نبوده و از اختصاصات شيعه نيز نميباشد. راجع به جريان يماني امکان دارد بعضي چنين نظري را داشته باشند و آن را از اختصاصات شيعه بدانند؛ ولي روايات سفياني از مشترکات است و در منابع دست اول اهل سنت آمده است. اما اين نيز که فرمودند: جريان دجال از اختصاصات اهل سنت است؛ درست نيست؛ بلکه در کتابهاي شيعه هم آمده است، هرچند به گستردگي روايات اهل سنت نيست. پس روايات سفياني در مصادر اوليه اهل سنت هم آمده است. به عنوان نمونه رواياتي را از مسانيد آنها نقل ميکنيم:
حدثنا جرير، عن عبد العزيزبنرفيع، عن عبيد اللهبنالقبطية قال: دخل الحارثبنأبي ربيعة، وعبداللهبنصفوان علی أم سلمة وأنا معها. فسألاها عن الجيش الذي يخسف به، وذلك في زمان ابن الزبير فقالت: قال رسول الله صلی الله علیه و آله : ويعوذ عائذ بالبيت [فيبعث إليه ] بعث، فإذا كان ببيداء من الأرض يخسف بهم، فقلنا: يا رسول الله، كيف بمن كان كارها؟ قال: يخسف به معهم ولكنه يبعث يوم القيامة [ علی نيته ]، قال ابوجعفر: هي بيداء المدينة.(1)روايات متعددي که همه به جريان سفياني مربوط است، در معجم احاديث المهدي عجل الله تعالی فرجه الشریف جلد4، صفحه 121- 129 وجود دارد.
1) . المصنف في الأحادیث و الآثار: ج 15، ص43 - 44، ح 19066؛ المسند: ج6، ص290؛ صحيح مسلم: ج4، ص 2208؛ سنن أبی داود: ج4، ص 108 ح 4289؛ سنن ترمذي: ج4، ص407، ب10، ح2171؛ سنن ابن ماجة: ج2، ص1351، ب30، ح4065 و...؛ معجم أحاديث الإمام المهدي علیه السلام : ج2، ص 257 – 266.
ابن حماد: حدثنا الوليد ورشدين، عن ابن لهيعة، عن أبي قبيل، عن أبي رومان، عن علی رضي الله عنه قال: إذا ظهر أمر السفياني، لم ينج من ذلك البلاء إلا من صبر علی الحصار؛(1)هنگامي که جريان سفياني روي ميدهد، از بلا وآفت هاي او کسي، جز صبرکنندگان بر مشکلات، رهايي نمي يابد.
«فتن» ابن حماد از کتابهاي دست اول اهل سنت است؛ هرچند نزد ما اين کتاب ارزشي ندارد.
ابن حماد: حدثنا عبد القدوس، عن ابن عياش، قال: حدثني بعض أهل العلم، عن محمدبنجعفر، عن عليبنأبي طالب رضي الله عنه قال: يكتب السفياني إلی الذي دخل الكوفة بخيله، بعدما يعركها عرك الأديم، يأمره بالسير إلی الحجاز، فيسير إلی المدينة فيضع السيف في قريش، فيقتل منهم ومن الأنصار أربع مائة رجل، ويبقر البطون ويقتل الولدان. ويقتل أخوين من قريش، رجلوأخته يقال لهما محمد وفاطمة، ويصلبهما علی باب المسجد بالمدينة؛(2)محمّدبنجعفر از حضرت عليبنابي طالب چنين روايت كرده است: سفياني براي كسي كه در كوفه است [فرمانده سواره نظام خود] بعد از آنكه شهر كوفه را كوبيده باشد؛ مينويسد و امر ميكند به طرف حجاز برو! پس، به سوي مدينه خواهد رفت و شمشير كشيده، چهار صد نفر از قريش و انصار را ميكشد و شكمها را پاره كرده و بچهها را خواهد كشت و يك برادر و خواهر را كه نام آنها محمّد و فاطمه است كشته، آنها را بر سر درب مسجد مدينه به دار
مي زند.
پس، روايات سفياني از اختصاصات شيعه نيست و اين که بعضي از معاصرين، روايات سفياني را از اختصاصات شيعه ميدانند، از سهو قلم و يا فرصت کم براي تحقيق بيشتر در اين زمينه است.
البته ما تابع نصوص و روايات هستيم و بر همين اساس، حتميت دجال را نپذيرفتيم؛ هرچند به حتميت سفياني قائل هستيم. لذا اين گونه انطباق صحيح نميباشد. البته خود مرحوم صدر هم از اين نظر (يکي بودن دجال و سفياني) بر ميگردد و آن را به عنوان يك احتمال مطرح ميكند: «إلا أن هذا لا يکاد يصح...» و جهت آن را تفاوت هاي آشكار بين دجال و سفياني در روايات ميداند که اينها يکي بودن دجال و سفياني را منتفي ميکند.
مرحوم صدر در بياني، به رابطه بين سفياني و دجال پرداخته و اين مطلب را مورد بررسي قرار داده است که آيا اين دو نام به دو نفر متعلقاند و سفياني فردي غير از دجال است، يا اينکه اينها در واقع يک نفرند؟ ايشان در اين زمينه مي گويد:
...و الاخبار عنه في المصادر الامامية، و إن کانت کثيرة لا تبلغ بأي حال مقدار اخبار الدجال التي حفلت بها المصادر العامة. کما أنها خالية عن نسبة الاُمور الاعجازية إلی السفياني، علی ما سنعرف؛(1)و اگر چه، روايات سفياني در منابع شيعه بسيار است؛ به اندازه روايات دجال در مصادر اهل سنت نمي باشد؛ همان طور که در روايات سفياني امور خارق العاده براي او ذکر نشده است [بر خلاف دجال که در روايات، امور شگفت آور و خارق العاده براي او ذکر شده است].
شايد منظور ايشان از اين حرف اين باشد که دجال و سفياني يکي نيست؛
1) . تاريخ الغيبة الکبري، ج2، ص517.
ولي ايشان ظاهرا در پي بيان اين نكته هستند که چون در کتابهاي اهل سنت از دجال سخن به ميان آمده و از سفياني صحبتي نشده است؛ ممکن است سفياني و دجال يکي باشد. ايشان ميفرمايد:
...و قد يخطر في الذهن اتحاد شخصيتي الدجال و السفياني في رجل واحد و خاصة بعد التشدد السندي الذي اتخذناه و اسقاط تفاصيل أوصافهما عن الاعتبار و لا يبقی من المتيقن إلا أن کلا الاسمين عنوان لرجل منحرف خارج علی تعاليم الاسلام و مفسد في مجتمعالمسلمين، ففي الامکان انطباقهما علی رجل واحد و حرکة واحدة و مما يويد ذلک ماعرفناه، من أن التعبير بالدجال هو المتخذ في المصادر العامة عادة و التعبير بالسفياني هو المتخذ في المصادر الامامية، ففي الامکان افتراض ان يکون التعبيران معاً عن رجل واحد، نظرإليه أصحاب کل مذهب من زاويتهم المذهبية الخاصة؛ (1)وآنچه به ذهن تبادر ميشود، اينکه شخصيت دجال و سفياني يکي است؛ خصوصا بعد از رعايت سخت گيري و بررسي سندي که به معتبر ندانستن اوصاف و خصوصيات دجال و سفياني منجر ميشود؛ ظهور اين تبادر بيشتر ميشود. [ يعني بعد اين که ما با بررسي سندي دقيق، خصوصيات دجال و سفياني؛ مثلا خروج او از شام، مدت زندگي او نُه ماه، اسم او عثمان و موارد ديگر را ساقط کرديم]. بنابراين، متيقن از دجال و سفياني، اصل اين است که بر مرد منحرف و مفسد در جامعه اسلامي تطبيق دارد. پس ممکن است دجال و سفياني بر شخص و حرکت واحدي انطباق داشته باشد و آن چه اين مطلب را تاييد ميکند، تعبير به دجال در مصادر اهل سنت و تعبير به سفياني در منابع شيعه ميباشد که ميتواند هر دو تعبير به يکي بودن دجال و سفياني ناظر باشد؛ از اين جهت که هر مذهبي از زاويه خودش به اين
1) . همان، ص523.
شخص منحرف نگاه کرده، ونامي بر او گذاشته است.
ايشان هفت تفاوت را بين اين دو جريان ذکر ميکند که عبارتند از:
اول: «ان الدجال يفترض فيه طول العمر، دون السفياني؛ راجع به دجال، طولاني بودن عمر او فرض شده است، بر خلاف سفياني»؛ حتي اهل سنت قائلند که دجال از زمان پيامبر اکرم تا کنون زنده است و ما در مقام احتجاج با اهل سنت که منکر طولاني بودن عمر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ميباشند، از اين اعتقاد آنها بااهل سنت محاجه ميکنيم.
دوم: «ان الدجال يدعی بابن صائد و السفياني يدعی بعثمانبنعنبسه؛ دجال و سفياني هر کدام اسمي جداگانه دارند: دجال را ابن صائد گويد و سفياني را عثمانبنعنبسه».
سوم: «ان السفياني من أولاد أبي سفيان دون الدجال؛ سفياني از نوادگان ابوسفيان است در حالي که دجال چنين نمي باشد».
چهارم: «ان الدجال يدعی الربوبية، دون السفياني؛ دجال ادعاي ربوبت ميکند؛ ولي سفياني چنين ادعايي نمي کند».
پنجم: «انّ الدجال کافر و أما السفياني فلا نص في الاخبار يدل علی ذلک، إن لم يکن الظاهر کونه مسلماً؛ دجال کافراست؛ ولي روايتي در مورد کافر بودن سفياني نيامده است».
ششم: «ان الدجال يملک کل قرية و يهبط کل وادي، ما عدا مکة و مدينة و ظاهر ذلک أن حرکته أوسع من حرکة السفياني علی سعتها؛ دجال تمام دنيا غير از مکه و مدينه را تحت پوشش خود قرار ميدهد؛ بر خلاف سفياني که فعاليت او به چند کشور منحصر است».
هفتم:«ان الدجال اعورالعينين؛واماالسفياني فهوذوعينين سليمتين؛ دجال لوچ دوچشم است؛ ولي هردوچشم سفياني سالم است». هرچند زشت رو وخشن و بدقيافه ميباشد.
مرحوم مجلسي در لوامع(1)و روضه المتقين ذيل روايات سفياني بياناتي دارند. در مورد جيش الخسف، محل خسف و فاصله آن تا مدينه: «يخسف بهم الارض»؛ چه كسانياند و از روايات چه استفاده ميشود؟ مرحوم مجلسي اول در لوامع(2)
بيان مفصلي دارند كه در حديث صحيح از امام صادق علیه السلام آمده است: «در سه موضع نماز خواندن مكروه است...»(3)يكي سرزمين بيدا است. بيدا را ذات الجيش هم ميگويند كه لشكر سفياني همانجا به زمين فرو ميروند؛ اما اين خسف چه موقع است ؟ آيا در زمان ظهور امام زمان است (كه در اينصورت جيش الخسف از علامات ظهور نميشود) يا قبل ظهور است؟
علامه مي گويد: در آنجا (بيدا) اين لشكر به زمين فرو ميرود و اين، در زمان ظهور حضرت صاحب الامر است. اين يك بيان كه روايتش نيز صحيح است. باز ميفرمايد: بر اساس برخيروايات، خسف قبل از ظهور حضرت
1) . اين كتاب همان اللوامع القدسيه است كه آقا بزرگ تهراني در دو جاي الذريعه اشاره دارد. در يكجا فقط اشاره دارد به لوامع و توضيح نميدهد؛ اما در لوامع القدسيه توضيح ميدهد و ميگويد: اين شرح فارسي بر من لا يحضره الفقيه است كه شامل كتاب طهارت و كتاب صلاة، زكات، حج و زيارات تا آخر ابواب حقوق و فروض الجوارح ميباشد و در سه جلد از چاپ خارج شده (فرغ منها 1066 ه-) ميفرمايد تا اينجا نصف مَن لا يحضر را شرح دادهاند. بعد فرمودند: ربع جلد سوم (از كتاب قضا تا آخر كبائر) را براي شاه عباس الموسوي الصفوي شرح دادند (بعد عرضه الشرح العربي عليه) که همان روضة المتقين است كه بر شاه عباس صفوي عرضه ميكنند و ايشان خيلي خوشش ميآيد و به علامه پيشنهاد ميكند كه شرح فارسي بر آن بنويسيد تا ديگران هم استفاده كنند. در سال (1066). بيست سال بعد، لوامع را مينويسند (شرح فارسي من لا يحضر) و صاحبقراني لقب شاه عباساست.
2) . اللوامع القدسيه، ج3، ص285.
3) . کافي، ج3، ص390.
است.(1)
سپس ميفرمايد: در اين بيدا (محل خسف) نماز مكروه است و ده روز قبل از ظهور آن حضرت دجال ظهور ميكند. پس، طبق اين بيان دجال ميشود از علامات ظهور و اكثر لشكر او از يهود خواهند بود. حضرت صاحب الامر كه درمكه ظهور ميفرمايد، ابتدا جمعي با آن حضرت بيعت خواهند كرد (313 نفر از اولياء الله كه از خاص الخواص هستند) اينها پيشقدم هستند و با آن حضرت بيعت ميكنند. قوام دنيا، بلكه عالَم به اينهاست (نه زمين، بلكه كل عالَم).
دقت كنيد: دجّال، ده روز قبل از ظهورامام، ظهور ميكند(2)و امام زمان را هدف قرار ميدهد و به سمت مكه مي آيد؛ ايشان بياناتي دارد كه در نگاه ابتدايي برخلاف رواياتي است كه در ذهنمان بوده است.
ايشان ميفرمايد: دجال قصد مكه ميكند و حضرت عيسی از آسمان فرود ميآيد. (در روز خروج آن حضرت) امام، به حضرت عيسی تكليف ميكند كه پيش بايست تا به تو اقتدا كنم! حضرت عيسی ميگويد: «من امت جد تو و تابع شما هستم، شما پيش بايستيد!» پس حضرت پيش ميايستد و حضرت عيسی نماز جمعه را به امام در مكه، در مسجدالحرام اقتدا ميکند و اهل مكه همه با امام بيعت ميكنند (جمعي با ميل و جمعي به کراهت) بعد متوجه مدينه مشرفه ميشود كه در اين حال،دجال در نزديكي مدينه منوره به امام ميرسد و در همان ذات الجيش، دجال دعوي اُلوهيت ميكند. حضرت صاحب الامر حضرت عيسی را كه پيشقراول لشكر آن حضرتاست به دعوت نزد دجال ميفرستد و او را به اسلام ميخواند؛ امّا دجال قبول
نميكند؛ لذا حضرت او را به قتل ميرساند(1)و زمين بيدا كه دو فرسخ است (كه قبلاً لشكر سفياني را فرو برده است) دجال(2)و مركب و لشكرش را فرو ميبرد.
نكته: گفته شد كه حضرت عيسی او را ميكشد آيا زمين كشته او را فرو ميبرد يا خودش را؟ ظاهر اين نقل جسدش ميباشد.
منطقه بيدا و ذات الجيش دو خسف دارد: يكي خسف سفياني و ديگري خسف دجال، كه بايد اين مطلب مطالعه و بررسي شود.
براساس فرمايش امام صادق علیه السلام در مسير مكه به مدينه سه جا نماز مكروه است كه ذات الجيش يكي از آنها بود (كه آبستن دو حادثه است). دوم، ذات السلاسل و سوم، وادي ضَجنان كه معروف است و درگيري هايي در آنجا بوده است.
اين دو وادي كه به بيدا نزديك است، لشكر دجال را فرو گرفته است. اين دو نقطه، سلاسل و ضجنان ظاهراً نزديك بيدا هستند و لشكر دجال و تمام آن مناطق را فراگرفتهاند. بعد ميفرمايد اين هر سه وادي محل خسف دجال است؛ چنانكه ظاهر حديث است و ممكن است خسف جمع ديگر در اين دو وادي باشد. اينكه امام صادق علیه السلام فرمودند در اين سهموضع نماز مكروه است، يا بدان لحاظ است كه اين سه مكان محل نزولِ غضب خدا هستند؛ يعني انتقام الهی در اين منطقه است؛ يا ممكن است به لشكر دجال کاري نداشته باشد و عده ديگري فرو روند. پس در اين سه وادي نماز مكروه است.
امام كاظم علیه السلام در حالي كه در زندان بوده طي نامهاي به عليبنسويد
(اصحاب و دوستداران آن حضرت) ميفرمايد:
فاذا رأيت المُشَوَّه في محفل جرّار فانتظر فَرَجَك و لشيعتک المؤمنين... ؛(1)
اگر ديدي آن اعرابي [آن چهره برگشته] با ارتش جرارش آمد، منتظر فرج خودت و شيعيان مؤمنت باش.
مرحوم مجلسي ميفرمايد: در اين «مشوهِ اعرابي» سه احتمال است:
امام كاظم ميفرمايد: اگر لشكر جرّار آمد، منتظر فَرَج شيعه باشيد؛ لذا بايد فرج را اعم از ظهور امام زمان و يا به معناي ظهورو برچيده شدن بساط عباسيين بگيريم كه ميشود علامت و كراراً گفتيم علامت ظهور لازم نيست مقارن ظهور باشد.
طبق اين بيان، «المشوه الاعرابي»، چنگيز است؛ چون لشكر چنگيز اعرابی، جاهل و بيفرهنگ بودند: «فانهم كانوا اعرابا ساكنٍ بَدُو؛ بياباني بودند.
محتمل است كه دجال باشد؛
احتمال دارد سفياني و لشكرش باشد: «و الاول أظهر؛ تطبيق مشوه بر چنگيز ظاهرتراست».(3)
ايشان «مشوه» را به احتمال بعيد به سفياني تطبيق دادند و أظهر در نظر ايشان چنگيز است.(4)
أحمدبنمحمدبنمحمد احمد ابي نصر قلت لابي الْحَسَنِ علیه السلام : إِنَّا كُنَّا فِي الْبَيدَاءِ فِي آخِرِ اللَّيلِ فَتَوَضَّأْتُ وَ اسْتَكْتُ وَ أَنَا أَهُمُّ بِالصَّلَاةِ ثُمَّ كَأَنَّهُ دَخَلَ قَلْبِي شَيءٌ فَهَلْ يصَلَّي فِي الْبَيدَاءِ فِي الْمَحْمِلِ؛ فَقَالَ: لَا تُصَلِّ فِي الْبَيدَاءِ. قُلْتُ: وَ أَينَ حَدُّ الْبَيدَاءِ؟ فَقَالَ: كَانَ ابوجَعْفَرٍ علیه السلام : إِذَا بَلَغَ ذَاتَ الْجَيشِ جَدَّ فِي الْمَسِيرِ وَ لَا يصَلِّي حَتَّی يأْتِي مُعَرَّسَ النَّبِي، قُلْتُ لَهُ: وَ أَينَ ذَاتُ الْجَيشِ؟ فَقَالَ: دُونَ الْحَفِيرَةِ بِثَلَاثَةِ أَمْيال؛(1)راوي ميگويد: به امام ابوالحسن علیه السلام عرض كردم: آخر شبدربيداء بوديم؛ خواستم نماز شب بخوانم، وضو گرفتم و مسواك زدم و آماده نماز شب شدم. از امام پرسيدم: اينجا محل نزول عذاب است؛ اينجا محل فرو رفتن لشكر است؛ آيا چنين جايي ميشود نماز خواند؛ و لو روي كجاوه و پياده نشوم؟ امام فرمود: لا تصل في البيداء [اين همان روايت امام صادق علیه السلام است كه فرمود: سه جا نماز خواندن مكروه است].گفتم: حد و حدود بيدا را برايمان مشخص كنيد! امام به ذات جيش تعبير كرد. امام باقرعلیه السلام اگر به آن منطقه ميرسيدند، فوراً رد ميشدند تا زودتر از اين منطقه دور شوند؛ و برسند به محل نزول و بيتوته پيامبر اكرم كه در آنجا حضرت پيامبر پياده مي شد... .
مرحوم مجلسي در تبيين اين حديث كه آن را صحيح ميشمارد؛ ميگويد:
و في القاموس: البيداء أرض ملساء [زمين صاف] بين الحرمين [بين مكه و مدينه](2)و في النهاية: البيداء المفازة لا شيء فيها [و اسم موضع مخصوص بين مكه و مدينه]، و منه الحديث "إن قوما يغزون البيت، فإذا نزلوا بالبيداء بعث الله تعالی جبرئيل،
فيقول: يا بيداء أبيديهم، فيخسف بهم« أي: أهلكيهم(1)
انتهی». و أقول: في أخبارنا أن هذا الجيش جيش السفياني.المفازه: بيابان هايي است كه اول و آخرش مشخص نيست(2)و بيدا: اسمُ موضعٍ مخصوص بين مكه و مدينه ميباشد و از آن است کلام پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله : «اِن قوماً يغْزُون البيت؛ خانه خدا را هدف ميگيرند و به جنگ خانه خدا ميآيند.» فاذا نزلوا بالبيداءِ؛ وقتي به منطقه بيدا رسيدند»؛ «بعث الله جبرئيل(3)فيقول يا بيداء أبيديهم اي اَهلِكْهُم».
ايشان در ادامه ميفرمايد:
و في اخبارنا أن هذا الجيش السفياني». والد بزرگوارشان به دو لشكر و حتي به سه لشکر اشاره كردند و اسم سومي را نبردند، يعني مجهول است؛ اما مرحوم علامه مجلسي ميفرمايند: يك لشكر است و آن لشكر سفياني است.
بعضي از معاصرين بر اين عقيده هستند که هنگام ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف دولت عباسيان دوباره برپا مي شود و شايد رواياتي نيز بر اين معنا داشته باشد. يکي از آن روايات، روايت مرحوم مجلسي به نقل از الغيبة نعماني است:
1.ا لغيبة للنعماني عَلِيبنأَحْمَدَ عَنْ عُبَيدِ اللَّهِبنموسی عَنْ مُحَمَّدِبنموسی عَنْ أَحْمَدَبنأَبِي أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِبنعَلِي الْقُرَشِي عَنِ الْحَسَنِبنإِبْرَاهِيمَ قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا علیه السلام : أَصْلَحَكَ اللَّهُ إِنَّهُمْ يتَحَدَّثُونَ أَنَّ السُّفْيانِي يقُومُ وَ قَدْ ذَهَبَ سُلْطَانُ بَنِي الْعَبَّاسِ؛ فَقَالَ: كَذَبُوا إِنَّهُ لَيقُومُ وَ إِنَّسُلْطَانَهُمْ لَقَائِم؛(4)حسنبنابراهيم
چنين نقل كرده است: به حضرت امام رضا علیه السلام عرض كردم: ميگويند: قائم وقتي ظهور ميكند كه دولت بني عباس منقرض شده باشد. فرمود: دروغ گفتهاند؛ موقع ظهور او هنوز دولت بني عباس برقرار است.
مرحوم مجلسي، در مورد روايت بدا در مورد علامت سفياني توجيهي دارند:
«ثم إنه يحتمل أن يكون المراد بالبداء في المحتوم البداء في خصوصياته لا في أصل وقوعه كخروج السفياني قبل ذهاب بني العباس و نحو ذلك»؛(1)شايد بدا در محتوم، بدا در خصوصيات سفياني باشد، نه بدا در اصل خروج سفياني؛ و يکي از آن خصوصيات [که احتمال بدا در آن مي باشد] خروج سفياني، هنگام حکومت عباسيان است.
پس اين سنخ روايات را با توجيه علامه مجلسي مي توان حل کرد، بدون اين که به روي کار آمدن حکومت بني عباس قائل شويم.
زمين از خون آنها سيراب شود، مادام كه سفياني خروج نكرده، بياثر است. عرض كردم: آقا، آمدن سفياني حتمي است؟ فرمود: آري، حتمي است. آنگاه سر مبارك را پايين انداخت و بعد سر برداشت و فرمود: دولت بني عباس بر پايه حيله و نيرنگ قرار گرفته است. اين دولت، طوري از ميان خواهد رفت كه اثري از آن باقي نماند. آنگاه حكومت آنها تجديد ميشود؛ به طوري كه گويي به آن آسيبي نرسيده است.
اين روايت به فراز و نشيب و قوت وضعف حکومت آنها ناظر است. عبارت «يذهب» شايد اشاره به اين باشد که حکومت آن قدر ضعيف مي شود که مي گويند ديگر اثري از آن نيست و دوباره حکومت قوت و تواني پيدا مي کند که گويا اتفاقي نيفتاده است. پس، اين روايت نيز بر وجود دوباره دولت عباسيان درهنگام خروج سفياني دلالتي ندارد.
در اين زمينه بايد چند روايت را مورد بحث و بررسي قراردهيم:
جابر جعفي از امام صادق علیه السلام چنين نقل كرده است:
حَدَّثَنَا ابوسُلَيمَانَ أَحْمَدُبنهَوْذَةَ الْبَاهِلِي قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُبنإِسْحَاقَ النَّهَاوَنْدِي بِنَهَاوَنْدَ سَنَةَ ثَلَاثٍ وَ سَبْعِينَ وَ مِائَتَينِ قَالَ: حَدَّثَنَا ابومُحَمَّدٍ عبداللهبنحَمَّادٍ الْأَنْصَارِي سَنَةَ تِسْعٍ وَ عِشْرِينَ وَ مِائَتَينِ عَنْ عَمْرِوبنشِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِي قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ الْباقرعلیه السلام عَنِ السُّفْيانِي؟ فَقَالَ: وَ أَنَّي لَكُمْ بِالسُّفْيانِي حَتَّی يخْرُجَ قَبْلَهُ الشَّيصَبَانِي يخْرُجُ مِنْ أَرْضِ كُوفَانَ ينْبُعُ كَمَا ينْبُعُ الْمَاءُ فَيقْتُلُ وَفْدَكُمْ فَتَوَقَّعُوا بَعْدَ ذَلِكَ السُّفْيانِي وَ
خُرُوجَ الْقَائِم علیه السلام .(1)
منظور از شيصباني کيست؟ عبارت شيصباني فقط در يک روايت خاصه آمده است؛ ولي"بني شيصبان" در دو روايت ديگر (روايت عليبنمهزيار و خطبه لؤلؤيه) آمده که آنها را بررسي ميکنيم:
ابتدا روايتي را که ذکر شد مورد بررسي سندي قرار مي دهيم:
عمربنشمر توسط نجاشي تضعيف شده است؛ اما برايتوثيق او راههايي است؛ از جمله توثيق ابن قولويه و اعتماد اجّلا و نقل پنج نفر از اصحاب اجماع و اعتماد شيخ مفيد و کثرت روايت در کتب اربعه (170 حديث) و ما اين فرد را قبول داريم.
حماد انصاري توثيق خاص ندارد، جز کلام نجاشي که فرمود: «مِن شيوخ اصحابنا» و اين را ما قبول داريم و اين نكته را دال بر اعتبار راوي ميدانيم.
جابر هم مختلف فيه است؛ اما به نظر ما مشکل ندارد.
احمدبن هوذه از مشايخ نعماني است و تلعکبري هم از اونقل مي کند و آقاي خويي در شرح حال نهاوندي، وي را مهمل دانسته است. آيا براي رفع جهالت او راهي وجود دارد؟ مامقاني در اين زمينه در تنقيح المقال بحث مفصلي دارند که نتيجه آن عدم مشکل است. مرحوم مامقاني امامي بودن او را درست کرده بر اين مبنا كه شيخ طوسي نام او را آورده و به مذهب او اشاره نکرده؛ پس امامي است. در نظر مامقاني، شيخ اجازه بودن موجب حسنه بودن مي شود. وجه اهمال مجلسي در الوجيزه را نميدانم. پس به نظر مامقاني حسن است.
فرزند مامقاني مبناي پدر را تقويت کرده بر اين مبنا كه نعماني و
1) . الغيبة، نعماني، ص302؛ بحارالانوار، ج52، ص250.
تلعکبري بهکرات ودفعات از او نقل کردهاند و هارونبنموسی تلعکبري شخصيت جليل و ثقه است و به تعبير نجاشي: «وجهاً في اصحابنا....»؛ و شخصيتي مثل او از فرد معمولی نقل نميکند. پس، نقل دو نفر کفايت ميکند و دوم اينکه نعماني را نيز نبايد دست کم گرفت. تعريف نجاشي «عظيم المنزلة...» و نقل اين دو بزرگوار او را در گروه حسان قرار ميدهد. به نظر ما اين سخن قابل پذيرش است، به شرطي که معارض نداشته باشد.- ابراهيمبناسحاق نهاوندي، در تنقيح مرحوم مامقاني در مورد وي بحث مفصلي دارد. شيخ طوسي و نجاشي و ابن غضائري در تضعيف او بياني دارند. شيخ طوسي او را تضعيف ميکند و مي فرمايد: «کان ضعيفا في اعتقاده و متهما في دينه؛ وي غلو داشته است و له کتابا، لا يخلو من السداد؛ کتاب هايش داراي قوت است».
نکته مهم اينکه نبايد با اين اتهام به غلو، راويان را کنارزد. مرحوم بهبهاني در توثيق اين شخص، به اين نكته استدلال ميكند: احمدبنعيسي با اينکه از ضعفا نقل نميکرد، از اين شخص نقل ميکند (و افراد جليل ديگري هم از او روايت نقل کردهاند) وحيد بهبهاني در توثيق وي چند طريق مي آورد: اول، ترخيص قاسمبنمحمد همداني به عليبنحاتم كه اجازه نقل از او داد و او نيز آدم دقيقي است. دوم کثرت روايات: وجود سي روايت در کتب اربعه تاييد وثاقت او است. سوم روايت صفار و عليبنأبي شبل كه شايد تضعيف آنها از جهت احاديث غلو آميز باشد و نيز نقل احمدبنعيسي که مشکل پسند است.(1)
اما مامقاني که به سعه مشرب معروف است، اين حرف را نميپذيرد و ميگويد: اين نقل اجلا و بزرگان، در حالي مؤيد است که تضعيف نداشته باشد و با وجود اين تضعيفها، اصل در مقابل دليل است، در نهايت مامقاني،
1) . تنقيح المقال، ج2، ص285.
او را به علت نقل روايات شيعه، حسن ميداند.(1)ما بر اساس حرف مرحوم مامقاني به حسنه بودن روايت مي رسيم، لذا سند روايت حسنه ميباشد.
از روايات ديگر استفاده ميشود كه منظور از "شيصبان" و "بنيشيصبان" حکومت بني العباس است و از علامات ظهور، انقراض آنها بيان شده و اين روايت نيز از امام باقرعلیه السلام است، در حالي که هنوز حکومت بني العباس نيامده بود؛ زيرا شهادت امام باقرعلیه السلام در سال 114 در دوران امويين (هشامبنعبدالملک) است. در روايات ديگر به اين معنا تصريح شده که منظور حکومت بني العباس است؛ مثل روايت ملاقات امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف با عليبنمهزيار(2)که ما سند آن را در کتاب «تا ظهور» بحث کرده و پذيرفتهايم.
در روايت پسر مهزيار چنين آمده است:
فَقَالَ لِي: يا ابْنَ مَهْزِيارَ كَيفَ خَلَّفْتَ إِخْوَانَكَ بِالْعِرَاقِ قُلْتُ فِي ضَنْكِ عَيشٍ وَ هَنَاةٍ قَدْ تَوَاتَرَتْ عَلَيهِمْ سُيوفُ بَنِي الشَّيصَبَانِ، فَقَالَ: قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّي يؤْفَكُونَ كَأَنِّي بِالْقَوْمِ وَ قَدْ قُتِلُوا فِي دِيارِهِمْ وَ أَخَذَهُمْ أَمْرُ رَبِّهِمْ لَيلًا أَوْ نَهَاراً. فَقُلْتُ: مَتَي يكُونُ ذَلِكَ يا ابْنَ رَسُولِ اللَّه؟ِ فَقَالَ: إِذَا حِيلَ بَينَكُمْ وَ بَينَ سَبِيلِ الْكَعْبَةِ بِأَقْوَامٍ لَا خَلَاقَ لَهُمْ وَ اللَّهُ؛(3)عليبنمهزيار ميگويد: امام از من پرسيد: از شيعيانعراق چه خبر؟ گفتم: مردم در نهايت رنج و گرفتاري
به سر مي برند و زير چکمههاي بني شيصبان [بني عباس] له ميشوند. امام فرمود: خدا آنها را بکشد! به زودي بساط اينها جمع مي شود ودر خانههايشان کشته مي شوند وامر إلهی فرا ميرسد و آنها شب و روز در امان نيستند.
در زمان ابن مهزيار، بني عباس بر عراق حاکم بودند. پس تطبيق بر بنيعباس دور نيست. داستان سقوط بغداد و سقوط مستنصر خليفه عباسي در سال 656ه-.ق قابل دقت است و وهابيت روي آن خيلي مانور دادند.(1)
دفع شبهه: قابل تأمل و تدبر است که چگونه هلاکوخان و بساط آنها را جمع کرد و سه چهارم بلاد اسلامي را اشغال کرد. الان وهابيت هجمه بسيار سنگيني و تهمت عليه شيعه و اهل بيت در ماهواره راه انداخته اند که شيعيان و خواجه طوسي با هلاکوخان همکاري کردند و مساجد و حوزهها را از بين بردند؛ در صورتي که فراموش کردند اولاً، علماي سلفي به هلاکو نامه نوشتند که بيايد؛ ثانياً، مگر شيعيان در آن زمان چقدر بوده اند؟ وچه قدر توان داشتند. آنها فقط در بغداد بوده اند؛ ثالثاً، آنها به يک مسجد و حوزه هم کاري نداشتند. اينها همه به اين علت است که خواجه طوسي بعد از انقراض عباسيين کار فرهنگي بسياري، مانند تاسيس کتابخانهاي با 40000 جلد کتاب و تأسيس رصد خانه انجام داد. آنها او را مورد هجمه قرار مي دهند.
روايت ديگر كه در خطبه لؤلؤيه آمده، از کفايه الاثر نقل شده است. ابن شهر آشوب در مناقب به صدور اين خطبه تصريح ميکند:
حدثني عليبنالحسينبنمندة قال حدثنا محمدبنالحسن الكوفي المعروف بأبي الحكم قال حدثناإسماعيلبنموسیبنإبراهيم قال حدثني سليمانبنحبيب قال حدثني شريك عن حكيمبنجبير عن إبراهيم النخعي عن علقمةبنقيس قال خطبنا أمير المؤمنين علیه السلام علی منبر الكوفة خطبته اللؤلؤة فقال فيما قال في آخرها ألا و إني ظاعن عن قريب و منطلق إلی المغيب فارتقبوا الفتنة الأموية و المملكة الكسروية و إماتة ما أحياه الله و إحياء ما
1) . ولي اين داستان به صفويه ارتباط ندارد.
أماته الله و اتخذوا صوامعكم في بيوتكم و عضوا علی مثل جمر الغضا و اذكروا الله ذكرا كثيرا فذكره أكبر لو كنتم تعلمون ثم قال و تبنی مدينة يقال لها زورا بين دجلة و دجيل و الفرات فلو رأيتموها مشيدة بالجص و الآجر مزخرفة بالذهب و الفضة و اللازورد المستسقی و المرموم و الرخام و أبواب العاج و الأبنوس و الخيم و القباب و الشارات و قد عليت بالساج و العرعر و السنوبر و المشث و شدت بالقصور و توالت ملك بني الشيصبان أربعة و عشرون ملكا علی عدد سني الملك فيهم السفاح و المقلاص و الجموح و الخدوع و المظفر و المؤنث و النطار و الكبش و الكيسر و المهتور و العيار و المصطلم و المستصعب و الغلام و الرهباني و الخليع و اليسار و المترف و الكديد و الأكثر و المسرف و الأكلب و الوشيم و الصلام و الغيوق و تعمل القبة الغبراء ذات الغلاة الحمراء و في عقبها قائم الحق يسفر عن وجهه بين أجنحة الأقاليم بالقمر المضيء بين الكواكب الدرية ألا و إن لخروجه علامات عشرة أولها طلوع الكوكب ذي الذنب و يقارب من الجاري و يقع فيه هرج و شغب و تلك علامات الخصب و من العلامة إلیالعلامة عجب فإذا انقضت العلامات.(1)
باتوجه به اينکه روايت ازجهت سند ظاهرا مشکلي نداشته باشد؛ يکي از علامات ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف "خروج شيصباني" ميباشد.
از طرفي امام ميفرمايد: أني لکم بالسفياني حَتَّی يخرج قبله الشيصباني؛(2)سفياني نخواهد آمد، مگر اينکه قبلش شيصباني
1) . كفايةالأثر، ص 214 -216.
2) . الغيبة، نعماني، ص302: باب ماجاء في ذکرالسفياني. حدثنا أبوسليمان أحمدبنهوذة الباهلي قال: حدثنا إبراهيمبنإسحاق النهاوندي بنهاوند سنة ثلاث و سبعين و مائتين قال: حدثنا أبومحمد عبداللهبنحماد الأنصاري سنة تسع و عشرين و مائتين، عن عمروبنشمر، عن جابر الجعفي قال: سألت أباجعفر الباقرعلیه السلام عن السفياني، فقال: و أني لكم بالسفياني حتي يخرج قبله الشيصباني يخرج من أرض كوفان ينبع كما ينبع الماء فيقتل وفدكم فتوقعوا بعد ذلك السفياني و خروج القائم علیه السلام .
ظهورکند.
سفياني از علامات حتمي است و در واقع خروج سفياني معلق شده به خروج شخصي به نام شيصباني. پس بايد بحث مطرح شود؛ زيرا هم سند صحيح است هم شيصباني (طبق اين نص) از علامات حتميه شمرده شده است.
گويا مرحوم مجلسي روايت را به جاي «شيصباني»، «سفياني» خوانده که طبعاً به قبول تعدد سفياني منجر ميشود و کساني که مدعي بودند سفياني دوتاست، شايد يکي از ادله آنها همينروايت نعماني از جابرجعفي باشد.(1)تنها روايتي که به شيصباني اشاره دارد، به عنوان علامات ظهور همين روايت است و در کتابهاي فريقين روايت ديگري نداريم.
گفته شد شيصباني را بر بني العباس تطيبق دادند وگفتيم روايات ديگري داريم به عنوان بني شيصبان، نه شيصباني که روايات ظاهرا متعدد است.
مرحوم طبرسي در (مجمع البيان، ج10، ص367)، ذيل آيه شريفه (قُلْ أُوحِيَ إلی أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِّنَ الْجِنِّ ...)؛(2)ميفرمايد: آن عده ازجن که سخنان پيامبر را استماع کردند، نُه نفر بودند. ذيل فرمايش خود، اين مطلب را از ابوحمزه ثمالي نقل ميکند:
آن نُه نفر از جن از طايفه بني شيصبان بودند. طايفه بني شيصبان بيشترين تعداد را در بين طوايف جن دارند که سربازان و دار و دسته ابليس معمولاً از همين طايفهاند. از
جنيهاي منطقه نصيبين هستند که منطقهاي در مسير دمشق است. پيامبر آنها را ديد؛ آنها به پيامبر ايمان آوردند و پيامبر آنها را براي تبليغ دين مبين اسلام به سوي جنيها فرستاد.(1)اگر از اين نص تلقي روايت کرديم (چون اين نص به ابوحمزه منتهي ميشود و ابوحمزه(2)
و قال الفضلبنشاذان، سمعت الثقة يقول سمعت الرضاعلیه السلام يقول ابوحمزة الثمالي في زمانه كسلمان في زمانه، و ذلك أنه خدم منا أربعة عليبنالحسين و محمدبنعلي و جعفربنمحمد و برهة من عصر مو سي بن، و يونس في زمانه كسلمان الفارسي في زمانه. (رجالالكشي، ص486).
هم نمي فرمايد نص از امام است)؛ آنگاه از اين نص استفاده ميشود که بني شيصبان جن هستند که مؤمن و غير مؤمن دارند، و اينها از طوايف پست جن هستند که معمولا از نيروي پياده نظام ابليس به شمار ميروند.با توجه به اينکه شيصباني را به بني العباس تطبيق دادهاند؛ مرحوم مجلسي ميفرمايد:
چون بني العباس شريک شيطانند؛ کارها، عملکردها و برخوردهايشان، همرديف برخوردهاي شيطان است.(3)
مرحوم مجلسي در بحارالانوار، ج41، ص318 از مناقب ابنشهرآشوب، ودر جلد 52 ازکفايه الاثرخطبهاي نقل ميکند، تحت عنوان «خطبه اللؤلؤيه»؛ امّا بيش از بيان آن خطبه به نكته مرحوم نوري در مستدرک ج13، ص226 از شيخ مفيد از کتاب روضه ميپردازيم كه به نقل از ابن ابي عمير از
1) . هم تسعه نفرمن الجن قال ابوحمزه الثمالي وبلغنا انهم من بني الشيصبان هم اکثرالجن عددا و هم عامة جلود ابليس و قيل کانوا سبعه نفرمن جن نصيبين رآهم النبي صلی الله علیه و آله فامنوا به وارسلهم إلی سائرالجن.
2) . در مورد شخصيت ابوحمزه، نقل است از امام صادق علیه السلام : وقتي تورا مي بينم احساس راحتي ميکنم.
3) . بحارالانوار، ج36، ص356.
وليدبنصبيح کابلي از امام صادق علیه السلام راجع به بني شيصبان، چنين مي گويد:
کسي که نام خود را در ليست بني شيصبان قرار دهد [و كارگزار آنها باشد] درقيامت محشور ميشود؛ درحالي که رويش سياه است!
البته از اين مفصلتر در صفحه 131 ميباشد:
مگر آن کس که جزء کادر اينها ميشود؛ اما اينها را ميشناسد و ميداند چه ميکند و هدفش کمک به مؤمنين است.(1)
زيرا مؤمنين مورد غضب اينها بودند؛ خصوصا سادات بنيالزهرا.
داستان محمدبنفرج گوياي برخورد استاندار مدينه با بنيهاشم است: آنها درتنگناي مالي و اقتصادي بودند؛ به طوري که مرحوم مامقاني به نقل از مقاتل الطالبيين ميگويد:
زنهاي بني هاشم لباس ساتر نماز نداشتند؛ هر شش نفر با يک لباس به نوبت نماز ميخواندند! اگر کسي به اينها کمک ميکرد؛ بني شيصبان آنقدر شلاقبه او ميزدند تا به حد مرگ برسد.(2)
سياست اين بود كه اهل بيت گرسنه باشند و جوانانشان فراري. اما الآن در بعض مجلات از عباسيان و امويان دفاع ميکنند، براي اينها اشک ميريزند و از آنها تجليل ميکنند!
خلاصه اينکه: امام باقرعلیه السلام فرمود:
چه طور ظهور کند سفياني، درحالي که هنوز شيصباني نيامده است؟!
ظاهر روايت امام صادق نيز از بني شيصبان به حکومت بني العباس که
1) . وَ عَنِ الْوَلِيدِبنصَبِيحٍ الْكَابُلِي عَنْ أَبِيعبدالله علیه السلام قَالَ مَنْ سَوَّدَ اسْمَهُ فِي دِيوَانِ بَنِي شَيصَبَانَ حَشَرَهُ اللَّهُ يوْمَ الْقِيامَةِ مُسْوَدّاً وَجْهُهُ إِلَّا مَنْ دَخَلَ فِي أَمْرِهِمْ عَلَي مَعْرِفَةٍ وَ بَصِيرَةٍ وَ ينْوِي الْإِحْسَانَ إلی أَهْلِ وَلَايتِه. (مستدركالوسائل، ج 13، ص 131 39- باب جواز الولاية من قبل الجائر).
2) . تنقیحالمقال، ج3، ص128 (چاپ سنگی)، شرح حال محمدبن سنان.
دوران معاصر اهل بيت بودند؛ اشاره دارد.
روايت لؤلؤيه(1)مرحوم مجلسي از مناقب ابن شهر آشوب، خطبه لؤلؤيه را چنين نقل ميکند:
الا واني ظاعن عن قريب...؛ به زودي ميروم و شما منتظر فتنه هاي شجره ملعونه باشيد اينها بساط کسری [وهرقل] را به پا ميکنند... .
مسلمبنعقيل در جريان دستگيري خود فرمود: ما آمده بوديم بساط شاهنشاهي و طاغوتي را براندازيم. امام فرمود:
به زودي گرفتار بني اميه ميشويد؛ تقتل، «تفتل»، مملکه بني العباس بالروع و الياس؛ به ترس و نااميدي گرفتار ميگرديد.
اگر نبود روايات اهل بيت، شيعه بريده بود چون امويان و نواصب خيلي
1) . وَ ذَكَرَ علیه السلام فِي خُطْبَتِهِ اللُّؤْلُؤِيةِ أَلَا وَ إِنِّي ظَاعِنٌ عَنْ قَرِيبٍ وَ مُنْطَلِقٌ لِلْمَغِيبِ فَارْهَبُوا الْفِتَنَ الْأُمَوِيةَ وَ الْمَمْلَكَةَ الْكَسْرَوِيةَ وَ مِنْهَا فَكَمْ مِنْ مَلَاحِمَ وَ بَلَاءٍ مُتَرَاكِمٍ تقتل [تَفْتِلُ] مَمْلَكَةَ بَنِي الْعَبَّاسِ بِالرَّوْعِ وَ الْيأْسِ وَ تُبْنَي لَهُمْ مَدِينَةٌ يقَالُ لَهَا الزَّوْرَاءُ بَينَ دِجْلَةَ وَ دُجَيلٍ ثُمَّ وَصَفَهَا ثُمَّ قَالَ فَتَوَالَتْ فِيهَا مُلُوكُ بَنِي شَيصَبَانَ أَرْبَعَةٌ وَ عِشْرُونَ مَلِكاً عَلَي عَدَدِ سِنِي الْكَدِيدِ فَأَوَّلُهُمُ السَّفَّاحُ وَ الْمِقْلَاصُ وَ الْجَمُوحُ وَ الْمَجْرُوحُ وَ فِي رِوَايةٍ الْمَخْدُوعُ وَ الْمُظَفَّرُ وَ الْمُؤَنَّثُ وَ النَّظَّارُ وَ الْكَبْشُ وَ الْمُتَهَوِّرُ وَ الْمُسْتَظْلِمُ وَ الْمُسْتَصْعِبُ وَ فِي رِوَايةٍ الْمُسْتَضْعَفُ وَ الْعَلَّامُ وَ الْمُخْتَطِفُ وَ الْغُلَامُ الزَّوَائِدِي وَ الْمُتْرِفُ وَ الْكَدِيدُ وَ الْأَكْدَرُ وَ فِي رِوَايةٍ وَ الْأَكْتَبُ وَ الْأَكْلَبُ وَ الْمُشْرِفُ وَ الْوَشِيمُ وَ الصَّلَامُ وَ الْعُثُونُ وَ فِي رِوَايةٍ وَ الرِّكَازُ وَ الْعَينُوقُ ثُمَّ الْفِتْنَةُ الْحَمْرَاءُ وَ الْقِلَادَةُ الْغَبْرَاءُ فِي عَقِبِهَا قَائِمُ الْحَقِّ وَ قَوْلُهُ علیه السلام فِي الْخُطْبَةِ الْغَرَّاءِ وَيلٌ لِأَهْلِ الْأَرْضِ إِذَا دُعِي عَلَي مَنَابِرِهِمْ بِاسْمِ الْمُلْتَجِي وَ الْمُسْتَكْفِي وَ لَمْ يعْرَفِ الْمُلْتَجِي فِي أَلْقَابِهِمْ وَ لَكِنْ لَمَّا بَينَّا صِفَتَهُمْ وَجَدْنَا الْمُلَقَّبَ بِالْمُتَّقِي الَّذِي الْتَجَأَ إلی بَنِي حَمْدَانَ ثُمَّ يذْكُرُ الرَّجُلَ مِنْ رَبِيعَةَ الَّذِي قَالَ فِي أَوَّلِ اسْمِهِ سِينٌ وَ مِيمٌ وَ يعْقُبُ بِرَجُلٍ فِي اسْمِهِ دَالٌ وَ قَافٌ ثُمَّ يذْكُرُ صِفَتَهُ وَ صِفَةَ مُلْكِهِ وَ قَوْلُهُ علیه السلام وَ إِنَّ مِنْهُمُ الْغُلَامَ الْأَصْفَرَ السَّاقَينِ اسْمُهُ أَحْمَدُ وَ قَوْلُهُ علیه السلام وَ ينَادِي مُنَادِي الْجَرْحَي عَلَي الْقَتْلَي وَ دَفْنِ الرِّجَالِ وَ غَلَبَةِ الْهِنْدِ عَلَي السِّنْدِ وَ غَلَبَةِ الْقُفْصِ عَلَي السَّعِيرِ وَ غَلَبَةِ الْقِبْطِ عَلَي أَطْرَافِ مِصْرَ وَ غَلَبَةِ أَنْدُلُسَ عَلَي أَطْرَافِ إِفْرِيقِيةَ وَ غَلَبَةِ الْحَبَشَةِ عَلَي الْيمَنِ وَ غَلَبَةِ التُّرْكِ عَلَي خُرَاسَانَ وَ غَلَبَةِ الرُّومِ عَلَي الشَّامِ وَ غَلَبَةِ أَهْلِ إِرْمِينِيةَ عَلَي إِرْمِينِيةَ وَ صَرَخَ الصَّارِخُ بِالْعِرَاقِ هُتِكَ الْحِجَابُ وَ افْتُضَّتِ الْعَذْرَاءُ وَ ظَهَرَ عَلَمُ اللَّعِينِ الدَّجَّالُ ثُمَّ ذَكَرَ خُرُوجَ الْقَائِمِ علیه السلام . (بحارالأنوار، ج 41، ص 318، باب 114).
قوي بودند و پايتخت را به زوراء ميبردند (بين دجله و دجيل)؛ امام بعد اسم حکّام را بردند و فرمودند: «فتوالت فيها ملوک بني شيصبان...».
شاهد بحث ما بني شيصبان است و اينکه امام فرمودند: «من سوّد اسمه في ديوان بني شيصبان...». معلوم ميشود حکومت معاصر بوده است. مرحوم ابن شهرآشوب به طور قاطع ميفرمايد: اين خطبه از اميرمؤمنان است، هرچند درنهج البلاغه نيامده است؛ زيرا نهج البلاغه فقط خطبههايي را كه جنبه بلاغيداشته، نقل ميكند. البته اشکالي به سند هست که مرحوم آقابزرگ تهراني به آن اشارهاي دارد و بعد آن را دفع ميکند.
ما از اين خطبه استفاده ميکنيم که در روايات عبارت «بني شيصبان» آمده و بر بني العباس تطبيق داده شده است.
روايت عليبنمهزيار(1)روايت را مرحوم صدوق در کمالالدين، ج2، ص465 نقل ميکند که به جريان عليبنمهزيار مربوط است و از جمله رواياتي است که معرکه آراست: آيا عليبنمهزيار است يا شخص ديگري؟ ثقه است، يانه...
اما روايت: «حدثنا عليبنموسی» تا ميرسد به «قال وجدت في کتاب أبي»
1) .حدثنا ابوالحسنعليبنموسیبنأحمدبنإبراهيمبنمحمدبنعبداللهبنموسیبنجعفر بنمحمدبنعليبنالحسينبنعليبنأبي طالب علیه السلام قال وجدت في كتاب أبي رضي الله عنه قال حدثنا محمدبنأحمد الطوال عن أبيه عن الحسنبنعلي الطبري عن أبي جعفر محمدبنالحسنبنعليبنإبراهيمبنمهزيار قال سمعت أبي يقول سمعت جدي عليبنإبراهيمبنمهزيار يقول كنت نائما في مرقدي إذ رأيت في ما يري النائم قائلا يقول لي حج فإنك تلقي صاحب زمانك قال عليبنإبراهيم فانتبهت و أنا فرح مسرور فما زلت في الصلاة حتي انفجر عمود الصبح و فرغت من صلاتي و خرجت أسأل عن الحاج فوجدت فرقة تريد الخروج فبادرت مع أول من خرج فما زلت كذلك حتي خرجوا و خرجت بخروجهم...فسلمت عليه و رد علي السلام و لمحته فرأيت وجهه مثل فلقة قمر لا بالخرق و لا بالبزق و لا بالطويل الشامخ و لا بالقصير اللاصق ممدود القامة صلت الجبين أزج الحاجبين أدعج العينين أقني الأنف سهل الخدين علي خده الأيمنخال فلما أن بصرت به حار عقلي في نعته و صفته فقال لي يا ابن مهزيار كيف خلفت إخوانك في العراق قلت في ضنك عيش و هناة قد تواترت عليهم سيوف بني الشيصبان فقال قاتلهم الله أني يؤفكون كأني بالقوم قد قتلوا في ديارهم و أخذهم أمر ربهم ليلا و نهارا فقلت متي يكون ذلك يا ابن رسول الله قال إذا حيل بينكم و بين سبيل الكعبة بأقوام لا خلاق لهم و الله و رسوله منهم براء و ظهرت الحمرة في السماء ثلاثا فيها أعمدة كأعمدة اللجين تتلألأ نورا و يخرج السروسي من أرمينية و آذربيجان يريد وراء الري الجبل الأسود المتلاحم بالجبل الأحمر لزيق جبل طالقان فيكون بينه و بين المروزي وقعة صيلمانية يشيب فيها الصغير و يهرم منها الكبير و يظهر القتل بينهما فعندها توقعوا خروجه إلی الزوراء فلا يلبث بها حتي يوافي باهات ثم يوافي واسط العراق فيقيم بها سنة أو دونها ثم يخرج إلی كوفان فيكون بينهم وقعة من النجف إلی الحيرة إلی الغري وقعة شديدة تذهل منها العقول فعندها يكون بوار الفئتين و علي الله حصاد الباقين ثم تلا قوله تعالی بسم الله الرحمن الرحيم أَتاها أَمْرُنا لَيلًا أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِيداً كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ فقلت سيدي يا ابن رسول الله ما الأمر قال نحن أمر الله و جنوده قلت سيدي يا ابن رسول الله حان الوقت قال اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ. (كمالالدين، ج 2، ص 465 43- باب ذكر من شاهد القائم علیه السلام و رآه).
تا «حدثنا محمدبن احمد الطوال عن أبيه حسنبنعلي طبري عن ابي جعفرمحمدبن عليبنمهزيارقال سمعت أبي يقول...».
اين روايت چهار نقل داردکه هم سندها مختلفند هم متن آنها. لذا هم مرحوم خويي اشکال گرفتهاند، و هم مرحوم تستري در «الاخبارالدخيله» و در قاموس؛ ولي ما به اين اشکالات در كتاب «تا ظهور» جواب داديم و روايت را پذيرفتيم. فقط يک اشکال متني دارد که آن را بايد حل کنيم. روايت چنين است: کنت نائما في مرقدي؛ خواب بودم، درخواب کسي گفت: «حُج في هذهالسنه فانک تلقي صاحب زمانک؛ امسال به حج برو؛ به درستي که امام زمان را ملاقات مي کني» بيدارشدم؛ در حالي كه خيلي خوشحال بودم؛ ديگر نخوابيدم تا فجر طالع شد. صبح دنبال کاروان بودم که ديدم عدهاي قصد مکه دارند. با اولين گروه همراه شدم تا رسيدم به کوفه (ظاهرا مبدأ او اهواز بودهاست). جريان مفصل است وظاهرا به ملاقات موفق ميشود. فقال: «يابن مهزيار کيف خلفت اخوانک فيالعراق؟؛ وضعيت دوستانت در عراق چگونه است؟ حکومت با آنها چطور برخورد ميکند؟ گفتم: «في ضنک عيش وهناة؛(1)شرايط سختي دارند» «قدتواترت عليهم سيوف بنيالشيصبان؛ الآن زير فشار و اسلحه بني شيصبان هستند». شاهد بني شيصبان است.
ممکن است گفته شود ظاهرا روايت اشاره به آينده دارد و مربوط به وضع حال نيست.
جواب: امام از وضعيت آينده سؤال نمیکند، بلکه از وضعيت حال میپرسد. عليبنمهزيار وضعيت زمان خود را بيان کرد که شيعه عراق در منتهاي سختي است. امام که فرمود: «قاتلهم الله!»؛ چه کساني را نفرين کرد؟ كساني را که شيعه را در سختي قراردادند.سؤال من اين است که در دوران عليبنمهزيار و غيبت امام عصر، در عراق چه کساني حاکم بودند؟
1) . هناة به بيان مرحوم مجلسي (الشرور والفساد والشدائدالعظام) ميباشد.
بنيالعباس بودند كه امام از آنها به بني شيصبان تعبير ميکند. پس طبق روايات، تطبيق بني شيصبان بر بنيالعباس تطبيق دوري نيست. شيصباني که درروايت امام باقرعلیه السلام بود، بايد حمل شود بر بنيالعباس. دوران امام باقرعلیه السلام دوران بنيالعباس نبود؛ بلکه اواخر دوران حکومت بني اميه (شجره ملعونه) بود.
در ادامه روايت ابن مهزيار ملاحظه ميشود که امام فرمود: «قد قتلوا في ديارهم؛ درخانه هايشان به قتل ميرسند...».
تاريخ مستنصر عباسي را ببينيد! آنها با تمام جناياتي کهداشتند، خود را به عنوان اميرالمؤمنين و خليفه مسلمين معرفي ميکردند و کسي کمترين اعتراضي را جرأت نداشت. ميگفتند اگر خليفه را به قتل برساني، آسمان به زمين ميآيد! مثلاً مستنصرعباسي را دستگير کردند؛ وقتي ميخواستند او را بکشند، حرفشان اين بود که اگر او را بکشيد، آسمان به زمين ميآيد! ميگويند: خواجه طرحي را داد، که او را نکشيد، بلكه در نمد بپيچيد و نمد مالش کنيد و در همان حال به آسمان هم نگاه کنيد كه اگر آسمان خواست به زمين بيايد، دست نگهداريد! لذا از خواجه خيلي ناراحتند. ما به خواجه ميگوييم: «نصيرالملة والدين»؛ اما سلفيها مثل ذهبي و ابن تيميه و وهابيان امروز به خواجه ميگويند: «نصيرالشرک والکفر» و ديگر حرفي نيست که به او نزنند. اينها در برابر مختار هم موضع ميگيرند؛ گويا هرکس با ظالم روبهرو ميشود محکوم است و مقصر! مستنصر عباسي آخري ايشان بود (656 ه-.ق).
ادامه روايت ابن مهزيار گفتم:
متي يکون ذلک؛ پايان بني شيصبان چه موقع است؟ امام فرمود: وقتي اقوامي که بداخلاق و بدجنس هستند. اجازه ندهند به حج برويد. آنهايي که خدا و پيامبر از آنها برئ است، وسه روز در آسمان سرخي نمايان ميشود....
نكته اول: روايت عليبن مهزيار قطع نظر از سند، اشاره دارد به سيوفبني شيصبان، يعني عباسيون؛ و امام كه فرموند: «قاتلهم الله» اشاره به حكومت و حاكميت آن روز داشته است و راويهم كه سئوال ميكند: اينها چه زماني نابود ميشود؟ امام علاماتي بيان ميكند: «اذا حيل بينكم و بين سبيلالكعبه؛ (1)وقتي از رفتن حج براي شما مانع ايجاد شود؛ ظهرالحمره؛ سرخي در آسمان به مدت سه روز پديد آيد» و بعد اشاره كردند به خروج شروسي از ارمنستان و آذربايجان به مقصد ري. آن روز تهران وجود نداشته، بلكه ري وجود داشته است. بعد ميفرمايد: در ري درگيري شديد رخ ميدهد (صَيلَمانيه)(2)شدت درگيري به حدي است كه از عمق فاجعه، كوچكها پير ميشوند. بعد درگيري ري و كشتار به طرف بغداد كشيده ميشود.(3)
اين روايت ظاهراً أدله كساني است كه ميگويند: عباسيين دوباره به سر كار ميآيند؛(4)
چون به اين معنا قائل است كه آمدن عباسيين بعد از فروپاشي حكومتشان است و از معاصرين نيز به اين نكته قائل هستند و أدلهاي هم دارند؛ ولي خصوص اين روايت دليل نيست. در اين زمينه به موقع بحث خواهيم كرد.
بحث در اين است كه علامات حتمي چند تا و كدام هستند؟ آنچه سر زبانها است سفياني، صحيه آسماني، يماني، خسف بيدا و قتل نفس زكيه است. در بعض روايات چهار مورد و در بعض روايات پنج علامتند؛ اما در روايات اين حصر نيست و علامات حتمي بيش از اينهاست. يكي از
علامات روي كار آمدن عباسيهاست، و از علامات ديگر زوالعباسيهاست كه در بعض روايات به شيصباني از آنها تعبير شده است. در اينجا اين علاماتي كه نقل شده: «متي يكون ذلك»؟ از امام سؤال ميكند كه أمنيت از عباسيين و سردمداران آنها كي سلب ميشود و كي چه زماني در خانههاشان امنيت نخواهد داشت و آنها را خواهند كشت؟
امام علاماتي بيان ميكند. مرحوم مجلسي ميفرمايد: احتمالاً اين «متي يكون ذلك» سوال از علامات قيام و علامات خروج بوده باشد؛ لذا امام به عنوان علامات قيام بيان فرموده است. بنابراين علامه مجلسي ميفرمايد: «و لو كان سؤالا عن انقراض بنيالعباس». در واقع چون انقراض عباسيون يكي از علامات ظهور امام زمان علیه السلام است (و لو با فاصله)؛(1)
پس علامه مجلسي ميفرمايد:
هرچند سؤال از انقراض عباسيون است؛ با توجه به اينكه غرض اصلي عليبن مهزيار سؤال ازظهور امام زمان و علامات ظهور است؛ لذا حضرت مهدي علیه السلام در مقام جواب، نكاتي را فرمودند كه علامات ظهور امام زمان است.
پس روايت به روي كار آمدن مجدد بنيالعباس ارتباطي ندارد.
نكته ديگر درمورد اسامي مندرج در اين روايت و چند روايت ديگراست كه مختلفند. لذا علامه مجلسي ميفرمايند: «تفاوت در اسمها ناشي از اشتباه از روات است».
برميگرديم به بحث:
در بحث اينكه آيا سفياني از علامات است يا نه؛ و در صورت علامت بودن حتمي است يا نه؛ برخورديم به يك روايت كه اشاره داشت به ظهور شخص يا جرياني قبل از سفياني، بدان معناكه تا اين شخص يا جريان ظهور نكند، سفياني ظاهر نميشود. با توجه به علامت بودن سفياني؛ پس شيصباني
1) . انقراض آنها سال 656ه-.ق بود، و لازم نيست علامت همراه او (نزديك ظهور) باشد.
هم بايد يكي از علامات باشد. حالا اگر سفياني حتمي باشد، بايد شيصباني هم حتمي باشد.
ما روايت را پذيرفتيم، نه به عنوان موثقه ونه به عنوان اينكه تمام روات ثقه باشند؛ بلكه از اين زوايه پذيرفتيم كه مشكل سندي ندارد؛ سپس در دلالت آن بحث كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه شيصباني همان بني عباس هستند؛ بلكه اصل در شيصبان همان جن است كه بدترين طوايف جن هستند. نيز در بعض روايت به عنوان شيطان آمده كه شيطان هم از جن است. اينكه چرا از بني عباس به شيصبان تعبير كردهاند؛ بدان دليل است كه اينها شريك شيطانند و كارهايشان همچون كارهاي شيطان است.
يكي از فضلا ايراد كردند كه روايت سند مشكل دارد. بايد گفت اگر روايت مشكل دارد، آنگاه يكي از علامات كم ميشود. ايشان ايراد گرفتند به ابراهيمبناسحاق نهاوندي؛ اما قبل از ايشان در احمدبنهوذَه اشكال كنيد كه يكي از مشايخ نعماني است.
مرحوم آقاي خويي، نه در شرح حال احمدبنهوذه؛ بلكه در شرح حال ابراهيمبناسحاق يك كلمه ميفرمايد كه اين آقا(احمدبن هوذَه) مهمل است. آيا ميتوانيم ايشان را از مجهول بودن و ضعف بيرون آوريم؟
مرحوم مامقاني امامي بودنش را درست ميكند: «كونه امامياً، مِن ذكرالشيخ له من غير تعرضٍ لمذهبه».(1)شيخ طوسي در رجالشان متعرض ايشان ميشوند و نميفرمايند مذهبش چيست. اگر مذهبش مشكل داشت و غير شيعي بود، ذكر ميكردند. از اينكه اشاره نكردند؛ شيعي است؛ اما مشكل
1) . تنقيح المقال، ج8، ص186.
حل نشد؛ زيرا امامي غير عادل هم داريم؛ اما حسَن بودن او را از كجا اثبات كنيم؟ مبناي مرحوم مامقاني اين است كه شخص اگر براي معاريف و افراد ثقه شيخ اجازه باشد، خودش هم موثق ميشود، يا بالاخره حسن است: «يوجب عَدَّه مِنَالحِسان».
پس روايت احمدبن هوذه به اعتبار ايشان حسن است؛ چون شيخ اجازه مرحوم نعماني؛ اما چرا مرحوم مجلسي اصلاً به ايشان اشارهاي نكرده است، نميدانيم. ميفرمايد: «و اهمالالفاضلالمجلسي إياه فيالوجيره لا أراه له وجهاً، وجهي براي آن نميبينم»؛ پس مامقاني ميفرمايد: حسن است.
ولد مرحوم مامقاني محكمتر وارد ميشود: همان مبناي پدر را ميپذيرد و طبق منباي پدر، ايشان را تقويت ميكند.
مي فرمايد: دو شخصيت؛ يكي نعماني و يكي تلعكبري (هارونبنموسی) بارها از اين آقا نقل ميكنند. آقاي تلعكبري فرد معمولي نيست. شيخ طوسي و صفه: «بأنه جليلالقدر عظيمالمنزله واسعالروايه عديمالنظير ثقه». اين آقاي بينظير از احمدبنهوذه نقل ميكند. پس روايت شيصباني را كه ازعلامات حتمي امام زمان است، احمدبنهوذهاي نقل ميكند كه آقاي هارونبنموسی تلعكبري ثقه، از او نقل ميكند. لذا اين مشكل نيست
آقاي نجاشي از هارونبنموسی چنين تعبير ميكند: «وجها في اصحابنا ثقه، معتمد، لا يطعن عليه».(1)
او سرآمد شيعه است. آيا ميشود چنين كسي از فرد معمولي يا ضعيف نقل كند؟ و ديگر اين كه «شيخوخته لمثلالنعماني.» نعماني را هم دست كم نگيريد. مرحوم نجاشي وقتي به مرحوم نعماني ميرسد، ميفرمايد: «شيخ من اصحابنا عظيمالقدر شريفالمنزله صحيحالعقيده و كثيرالحديث». اين دو (نعماني و تلعكبري) از احمدبنهوذه نقلس ميكنند. ولد مامقاني ميگويد: نقل اين دو از احمدبنهوذه: «تجعلالمترجم في صفوفالحسان اقلاً»1 لا اقل
1) . رجال نجاشی، ص439، شماره1184.
حسن است. اين حرف به نظر ما قابل پذيرش است و به نظر ميرسد، روايت از جهت احمدبنهوذه مشكل ندارد.
مامقاني در جلد3، ص286 راجع به ايشان بحث مشروحي مطرح ميكند كه واقعا محل تأمل است؛ زيرا مرحوم شيخ طوسي ايشان را تضعيف ميكند: «كان ضعيفاً في حديثه، متهما في دينه؛ در احاديث ضعيف است، در اعتقاد مشكل دارد». اين روايت شيصبان را ايشان نقل ميكند و بعد ميفرمايد: «صنّف كتبا: كتابالصيام، كتابالمتعه، كتاب الدواجن [پرندهها]، كتابجواهرالاسرار كتاب الانوادر، كتابالغيبه [راجع به ا مام زمان]، كتاب مقتلالحسين». شيخ به همه كتابها اشراف دارد. نكته مهم اين است كه «صنف كتبا جميعها قريبا منالسداد؛ كتابهايي كه دارد محكم است.» و مشكلي ندارد. اين مطلب را در كتاب غيبت نقل ميكند. مرحوم نجاشي نيز ميگويد: «ايشان ضعيف است؛ كان ضعيفاً في حديثه».(1)مرحوم شيخ در كتاب رجال تضعيفش ميكند. ابن غضائري ميگويد: «في حديثه ضعف و في مذهبه ارتفاع؛ مشكل عقيدتي دارد، احاديثش داراي مشكل است».
متاسفانه گاهي اوقات، ما روات خود را به صرف برچسب غلو از رده خارج ميكنيم. همين كه چند فضيلت يا كرامت نقل ميكند، به او برچسب غالي ميزنند.(2)
اين «متهوما يا متهما في دينه» اشاره به غلو است. آقاي ابن غضائري نيز ميگويد: «في حديثه ضعف و في مذهبه ارتفاع». ارتفاع اشاره به غلو دارد و اما آيا با برخي مطالب كه مرحوم وحيد بهبهاني نقل ميكند و
خودش هم ميفرمايد اين مطالب به عنوان مؤيد است؛ ميتوانيم اين شخص را تقويت كنيم؛ در حالي كه سه تضعيف دارد؟ (1)اگر توانستيم اين شخصيت را تقويت كنيم، به علامات حتمي ظهور امام زمان يك علامت اضافه ميشود و آن مسئله شيصباني است. اما اگر نتوانستيم اين شخص را توثيق كنيم، يا لا اقل روايت به اعتبار او معتبره شود؛ اين روايت از رده خارج ميشودو ديگر نيازي نداريم در شيصباني به عنوان علامت بحث كنيم.(2)
سؤال: اگر مشكل غلو حل شود، آيا مشكل رفع ميشود؟ نه؛ زيرا دوعلت برايش نقل كردهاند: 1. في حديثه ضعف 2. في مذهبه ارتفاع.
اما وحيد بهبهاني:(3)ايشان نيز از چند طريق وارد ميشود: طريق اول، ترخيص قاسمبنمحمد همداني است كه ايشان را از شخصيتهاي بزرگ بود. ايشان اجازه داد به عليبنحاتم كه از اين آقا ( ابراهيمبناسحاق) نقل كند. اين يك مؤيد. كسي كه مشكل پسند است و در نقل روايت خيلي دقيق است و از هر كسي نقل نميكند؛ به شاگردش ميگويد از اين آقا نقل كن: «فيكون فيه شهاده عليالاعتماد به؛ اين شهادت است كه اين آقا مورد اعتماد است».
مؤيد2: «يؤيده كثرهالروايه عنه» روايت ابراهيمبناسحاق متعدد است؛ در
1) . ما كتاب ابن غضائري را قبول نداريم. البته خودش از شخصيتهاي بزرگ شيعه است؛ اما نجاشي و شيخ ايشان را تضعيف كردهاند.
2) . بله، تعبير سفياني آمده،در مورد سفياني دهها روايت آمده. لذا تضعيف اين روايت به علاميت سفياني خللي وارد نميكند؛ چون روايت از حد استفاضه هم گذشته، شايد به تواتر برسد و اين ما را از بحث سندي مستغني ميسازد. مبناي آقاي خويي است كه دو سه جا آن را مطرح كردند: يكي در ترجمه ابن عباس است و يكي در ترجمه عمروبنحمق ( اگر اشتباه نكنم) و ديگري در ترجمه زيد شهيد است (ظاهرا)ً.
3) . تنقيح المقال، ج3، ص285.
كتب اربعه 30 روايت دارد.(1)
مؤيد3: روايت صفار و عليبنابي شبل از ايشان، تأييدي است بر ابراهيم اسحاق. اين دو از اين آقا نقل ميكنند.
آقاي بهبهاني: «ربما كان تضعيفهم من جهة ايراده الاحاديث التي عندهم أنها تدل علی الغلو و لذا اتهموه في دينه».
شايد يك مشكل بيشتر نبوده است؛ چون احاديثي نقل ميكند كه در آنها غلو است؛ اما اگر ما احاديث غلو را مطرح كرديم و گفتيم روايات كرامات و معجزات را غلو مينامند، آن گاه اين شخص مبرا ميشود و مشكل نخواهد داشت؛ لذا او را به غلو متهم كرده اند؛ اما آقاي بهبهاني ايشان را ميپذيرد؛ ميفرمايد:(2)«احمدبنمحمدبنعيسي مشكل پسند؛ كسي كه هر كسي را در قم تحمل نميكرد و هر راوي را تحمل نميكرد. اين آقا چند نفر را از قم بيرون كردند و گفتند: شما از ضعيف نقل ميكنيد. - اين آقا از ابن محبوب و از ابن مغيره و از حسنبنخزازنقل نميكند، ولي از ابراهيمبناسحاق نقل ميكند؛ اين نيز مؤيدي است بر اعتبار اين شخص. آقاي مامقاني ميفرمايد:
اين شواهدي كه فرموديد، نوع مدح و وثوق؛ بالأخره آن را توثيق ميكند؛ اما اذا لم يعلم حال الرجل؛ اگر ندانيم كيست؛ اما بعد التضعيف مثل الشيخ و النجاشي و العلامه فلا نتيجه لامثال ذلك؛ بعد اين كهبزرگان تضعيفشكردند؛ كه اين اجتهاد در برابر نص ميشود و اصل در برابر دليل؛ و الاصل
1) .بر مبناي ما، كثرت روايت اگر دليل نباشد، مؤيد است بر اعتبار راوي. مقدمه كتب اربعه (مقدمه كافي، مقدمه فقيه) را ببيند؛ ميگويند: حجت است بين ما و خدا؛آن گاه از يك ضعيف 30 روايت نقل كنند.
2) . علي انه سيجئ في احمدبنمحمدبنعيسي أنّه روي عنه مع کثرة غمزه في الروايات... و لم يرو عن ابن محبوب و ابن المغيرة و الحسنبنخراز. (تنقيح المقال، ج2، ص278).
دليل حيث لا دليل.(1)
«غاية ماهناك: دعوی كون الرجل مشتبة الحال لا كونه موثوقابه». بله چون روايت متعه و نفي و تبعيد ابوذر را نقل ميكند (كه با حكومت عثمانيها مخالف باشد) از آن استفاده شيعه بودن ميشود. «يستفاد مدحه» ممدوح است و جزء افراد حسان است و بالاخره اگر توانستيم حُسن اين دو (احمدبنهوذه و ابراهيمبناسحاق) را ثابت كنيم، روايت معتبراست. البته از طرقي كه مرحوم بهبهاني فرموده و روايت مشكل سندي ندارد، نه اين كه اين روايت صحيح يا موثق باشد. روايت بالاخره حسنه ميشود و معتبر.
بحث در مورد سفياني و شرح روايات مرتبط با او بود. در محتواي روايات نزول حضرت عيسي علیه السلام مطرح شده است که مناسب است به آن اشاره کنيم. سؤال اين است که نزول و ملحق شدن حضرت عيسي علیه السلام به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در کجاست؟
در کتابهاي عامه معروف شده «صلاة در بيت المقدس» است. مرحوم مجلسي اول نيز بر اين باور است. اما اين نظر که بامعروف و مشهور مخالف است، موجب اعجاب خيليها شد؛ زيرا ايشان محقق بزرگي هستند، حتما حرف ايشان دليل روايي دارد. تمام 7 جلد معجم الاحاديث امام المهدي را ديديم به اين نتيجه رسيديم که آنچه در روايات خاصه آمده، اصل نزول و اقتدا هست؛ اما (نزول و نماز در بيتالمقدس) را پيدا نکرديم و در روايات عامه، مثل روايات کعب الاحبار و يا در فتن ابن حماد، بيت المقدس آمده است. در روايات خاصه «نزوله حاجا او معتمرا» و «يصلي الجمعة» آمده و چون روز ظهور نيز جمعه است، احتمال ظهور حضرت، همزمان با نماز در پشت سر حضرت بعيد نيست و بر اساس روايات خاصه ميتوان گفت لحظه
1) . تنقيح المقال، ج2، ص278.
نزول در مکه است.
شايد دليل بيان بيت المقدس جرياني باشد براي عَلَم کردن آنجا در مقابل کعبه. مثلاً بعضي از صحابه رسول خدا يا تابعين ميگويند کعبه روزي چند بار براي بيت المقدس سجده ميکند! امام جواب داد: «کذبتَ و کذب؛ هم تو دروغ ميگويي و هم راوي دروغ ميگويد».(1)
اگر گفته شود آيا حضرت عيسي علیه السلام براي سرکوب يهوديان و مسيحيان به بيت المقدس نمي رود؛ در جواب بايد گفت ما منکر ورود ايشان به بيت المقدس و يا ورود حضرت مهدي عجل الله تعالی فرجه الشریف به بيت المقدس نيستيم. امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در مکه ظهور مي کند و بعد به مدينه و سپس به عراق ميرود و در ادامه براي سرکوب يهوديان به بيت المقدس ميرود. چرا حضرت عيسي علیه السلام در آخر ملحق شود؟اين موضوع در روايات جالب توجه است. در اکثر روايات اصل نزول و اقتدا است و اما محل و زمان الحاق نيامده است.
حدثنا محمدبنمحمدبنعصام رضي الله عنه قال حدثنا محمدبنيعقوب الكليني قال حدثنا القاسمبنالعلاء قال حدثني إسماعيلبنعلي القزويني قال حدثني عليبنإسماعيل عن عاصمبنحميد الحناط عن محمدبنمسلم الثقفي قال سمعت أبا جعفر محمدبنعلي الباقرعلیه السلام يقول القائم منا منصور بالرعب مؤيد بالنصر تطوی له الأرض و تظهر له الكنوز يبلغ سلطانه المشرق و المغرب و يظهر الله عز و جل به دينه علی الدين كله و لو كره المشركون فلا يبقی في الأرض خراب إلا قد عمر و ينزل روح الله عيسی ابن مريم علیه السلام فيصلي خلفه.(2)
در روايتي سوال از «دابةالارض» شده است؛ امام فرمودند: هنگامي که حضرت
1) . «عاصمبنعمر فقال لابي جعفرعلیه السلام : إن كعب الاحبار كان يقول: إن الكعبة تسجد لبيت المقدس في كل غداة، فقال أبوجعفرعلیه السلام : فما تقول فيما قال كعب؟ فقال: صدق، القول ما قال كعب فقال أبوجعفرعلیه السلام : كذبت وكذب كعب الاحبار معك وغضب». (کافي، ج4، ص239-اُنظر قاموس الرجال، ج5، ص598 و ج8، ص576).
2) . معجم احاديث الإمام المهدي، ج7،ص261. اولين منبع اثبات الرجعه فضلبنشاذان است که در دسترس نيست و سپس کمالالدين و تمام النعمة، ج1، ص331.
عيسي علیه السلام مشغول طواف است.
حذيفةبنيمان هم از نظر ما معتبر است و هم از نظر اهل سنت. ذهبي آورده که حذيفه اتفاقات تا قيامت را مي دانسته است: «کان يعلم بين يدي الساعه» و اهل سنت نيز اين مطلب را مكرر نقل كردهاند. پس ذهبي معتقد است: حذيفه علم غيب دارد. ولي آيا پيامبر وائمه علم غيب نميدانستند؟! بعضي خلفا اگر حذيفه در نماز ميت شخصي شرکت نميکرد، آنها هم شركت نميكردند. يا از او سؤال مي کردند كه آيا ما هم جزء منافقين هستيم: «و ناشده عمر بالله: أنا من المنافقين؟».(2)
به هر حال، در روايات اهل بيت، نزول حضرت عيسی به بيت المقدس و مکه نيز مشخصا نيامده است؛ مگر اينکه بگوييم بين نزول و نماز فاصله است که اين هم با هشت ماه بودن عمليات و کشتن دجال سازگار نيست. به نظر مي آيد اين از حرف هاي کعب الأحبار است که با پيشينه يهودي خود اين مطالب را وارد فرهنگ اسلام کرده است؛ زيرا هنگامي که حضرت عيسی براي کشتن دجال ميآيد، چند ماه از جنگهاي امام زمان گذشته و در آن زمان جنگي نيست و اسلحه ارزان و وسايل کشاورزي گران ميشود؛ که کنايه از روي آوردن مردم به کشاورزي است؛ در صورتي که در روايات زيادي داريم حضرت عيسي علیه السلام به عنوان فرماندهي عمليات است و حال آنکه بعد از پايان عمليات، به فرماندهي نياز نيست؛ چون جنگ پايان يافته و درگيري و نزاعي نيست. تفصيل نزول حضرت عيسی و محل نزول و نقش ايشان در حکومت حضرت مهدی علیه السلام و عاقبت امرشان، طی بحثهای آينده خواهد آمد، ان شاء الله.
قرآن کریم.
نهج البلاغة.
إثبات الهداة، شیخ حر عاملی، محمدبنحسن، متوفای 1104 هجری قمری، چاپخانه علمیه قم.
الإستغاثة، ابوالقاسم علیبناحمد کوفی، متوفای 352 هجری قمری، بی تا، بی جا.
الإستیعاب في معرفة الأصحاب، ابن عبدالبر قرطبی، متوفای 463 هجری قمری، محقق: شیخ علی محمد معوض و شیخ عادل عبدالموجود، چاپ اول 1415 هجری قمری، بیروت، لبنان.
الزام النواصب في اثبات الحجة الغائب، علی یزدی حائری، متوفای 1333 هجری قمری، منشورات مؤسسة الأعلمي، بیروت.
الأمالي، شیخ طوسی، محمدبنحسن، متوفای 460 هجری قمری، مؤسسه بعثت قم.
الأنوار البهیة في تواریخ الحجج الإلهیة، شیخ عباس قمی، متوفای 1359 هجری قمری، مؤسسه نشر اسلامی، چاپ اول، 1417 هجری قمری، قم.
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار:، علامه محمدباقر مجلسی، متوفای 1111 هجری قمری، مؤسسة الوفاء، چاپ دوم، 1403 هجری قمری، بیروت، لبنان.
تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، شمس الدین ذهبی، متوفای 748 هجری قمری، دار الکتاب العربی، چاپ اول، 1414 هجری قمری، بیروت، لبنان.9. تاریخ الأمم و الملوك، محمدبنجریر طبری، متوفای 310 هجری قمری، دار الکتب العلمیة، چاپ دوم، 1408 هجری قمری، بیروت، لبنان.
تاریخ الغیبة الکبری، سید محمدصادق صدر، دارالتعارف، بیروت.
التشریف بالمنن في التعریف بالفتن (معروف به الملاحم و الفتن)، علیبنموسیبنطاوس، متوفای 664 هجری قمری، نشر مؤسسه صاحب العصر.
تفسیر عیاشی، محمدبنمسعود سمرقندی، از اعلام قرن سوم هجری قمری، المکتبة العلمیة، تهران.
تنقیح المقال في علم الرجال، مامقانی، عبدالله، متوفای 1315 هجری قمری، مرتضویة، نجف اشرف.
تنقیح المقال في علم الرجال، علامه شیخ عبدالله مامقانی، متوفای 1315 هجری قمری، مؤسسه آل البیت:، قم.
جامع البیان في تفسیر آي القرآن، طبری، محمدبنجریر، متوفای 310 هجری قمری، دارالمعرفة، بیروت.
جنة المأوی، میرزا حسین نوری، متوفای 1320 هجری قمری، ذیل بحار الانوار ج 53.
حدیقة الشیعة، مقدس اردبیلی، أحمدبنمحمد، متوفای 993 هجری قمری، مکتبة العلمیة الاسلامیة، تهران.
الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی، سعیدبنهبة الله، متوفای 573 هجری قمری، مؤسسه امام مهدی علیه السلام ، قم.
الخطط المقریزیة (المواعظ و الإعتبار بذکر الخطط و الآثار)، مقریزی، احمدبنعلی، متوفای 845 هجری قمری، دار صادر، بیروت.
خلاصة الأقوال، علامه حلی، حسنبنیوسفبنمطهر، متوفای 726 هجری قمری، مؤسسة نشر الفقهاهة، چاپ اول، 1417 هجری قمری.21. درر الأخبار فیما یتعلق بحال الاحتضار، محمدرضا طبسی، مطبعة النعمان، نجف اشرف.
الذریعة إلی تصانیف الشیعة، آقابزرگ طهرانی، محمدمحسنبنعلی، متوفای 1389 هجری قمری. بی تا، بی جا.
رجال النجاشي (فهرست أسماء و مصنفي الشیعة)، احمدبنعلیبنعباس نجاشی کوفی، جامعه مدرسین. قم.
روضة المتقین في شرح من لایحضره الفقیه، علامه محمدتقی مجلسی، متوفای 1070 هجری قمری، کوشانپور.
سنن ابن ماجة، محمدبنیزید قزوینی، متوفای 275 هجری قمری، دار احیاء التراث العربي، بیروت.
سنن أبي داود، سلیمانبناشعث سجستانی، متوفای 275 هجری قمری، دار احیاء السنة النبویة، بیروت.
سنن الترمذي، محمدبنعیسی ترمذی، متوفای 279 هجری قمری، دار احیاء التراث العربي، بیروت.
شرح أصول الکافي، محمدصالح مازندرانی، متوفای 1080 هجری قمری، دار احیاء التراث العربي، بیروت.
شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، متوفای 656 هجری قمری، دار الکتب العلمیة، قم.
صحیح مسلم، مسلمبنحجاج نیشابوری، متوفای 261 هجری قمری، مصطفی البابي الحلبي.
العدد القویة لدفع المخاوف الیومیة، علیبنیوسفبنمطهر حلی، از اعلام قرن هشتم هجری، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، قم.
الغارات، ثقفی، ابراهیمبنمحمد، متوفای 283 هجری قمری، دار الأضواء، بیروت.33. الغدیر في الکتاب و السنة و الأدب، علامه عبدالحسین امینی، متوفای 1390 هجری قمری، دار الکتاب العربي، بیروت.
الغیبة، شیخ طوسی، محمدبنحسن، متوفای 460 هجری قمری، بنیاد معارف اسلامی، قم.
الغیبة، نعمانی، محمدبنابراهیم، متوفای 360 هجری قمری، کتابخانه صدوق، تهران.
الفتن، نعیمبنحماد مروزی، متوفای 228 هجری قمری، دار الفکر للطباعة، بیروت.
قاموس الرجال، علامه محمدتقی شوشتری، متوفای 1412 هجری قمری، جامعه مدرسین، قم.
القاموس المحیط، فیروزآبادی، محمدبنیعقوب، متوفای 817 هجری قمری، مؤسسة الحلبي، قاهره.
قرب الإسناد، عبداللهبنجعفر حمیری، از اعلام قرن سوم هجری، مؤسسه آل البیت: لاحیاء التراث العربي، چاپ اول، 1413 هجری قمری، قم.
الکافي، محمدبنیعقوب کلینی، متوفای 329 هجری قمری، دار الکتاب الاسلامیة، تهران.
کامل بهائی، عماد الدین طبری، حسنبنعلی، از اعلام قرن هشتم هجری، مکتب مرتضوی.
الکشف و البیان، ثعلبی، احمدبنابراهیم، متوفای 427 هجری قمری، دار احیاء التراث العربي، بیروت.
کفایة الأثر في النص علی الأئمة الإثني عشر، خزاز قمی، علیبنمحمد، از اعلام قرن چهارم هجری، انتشارات بیدار، قم.
کمال الدین و تمام النعمة، شیخ صدوق، محمدبنعلی، متوفای 381 هجری قمری، جامعه مدرسین، قم.45. کنز العمال في سنن الأقوال و الأفعال، متقی هندی، متوفای 975 هجری قمری، مؤسسة الرسالة، بیروت.
لسان العرب، ابن منظور، محمدبنمکرم، متوفای 711 هجری قمری، نشر أدب الحوزة، 1405 هجری قمری، قم.
لوامع صاحبقرانی، علامه محمدتقی مجلسی، متوفای 1070 هجری قمری، انتشارات اسماعیلیان، چاپ دوم، 1414 هجری قمری، قم.
مجمع البحرین، طریحی، متوفای 1085 هجری قمری، المکتبة المرتضویة، چاپ دوم، 1395 هجری شمسی، تهران.
مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، علامه محمدباقر مجلسی، متوفای 1111 هجری قمری، دار الکتب الاسلامیة، تهران.
مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی، علیبنمحمد، متوفای 1405 هجری قمری، شفق، چاپ اول، 1412 هجری قمری، تهران.
مستدرك الوسائل، میرزا حسین نوری، متوفای 1320 هجری قمری، مؤسسه آل البیت: لاحیاء التراث العربي، قم.
المسند، احمدبنمحمدبنحنبل، (164 - 241 هجری قمری)، دار صادر، بیروت (6 جلدی).
المصنف في الأحادیث و الآثار، ابن أبی شیبه، عبداللهبنمحمد، متوفای 235 هجری قمری، دار الفکر، محقق: سعید محمد اللحام، چاپ اول، 1409 هجری قمری، بیروت، لبنان.
معجم أحادیث الإمام المهدي، طبسی و جمعی از نویسندگان، مؤسسة المعارف الإسلامیة، قم.
معجم البلدان، یاقوت حموی، متوفای 666 هجری قمری، دار احیاء التراث العربي، بیروت.
معجم رجال الحدیث، آیت الله خوئی، متوفای 1412 هجری قمری، دار الزهراء، بیروت.57. النزاع و التخاصم بین بني أمیة و بني هاشم، مقریزی، احمدبنعلی، متوفای 845 هجری قمری، تحقیق: سید علی عاشور، بی تا، بی جا.
النهایة في غریب الحدیث، ابن اثیر جزری، مباركبنمحمد، متوفای 606 هجری قمری، اسماعیلیان قم.