ghaemiyeh.com
سرشناسه:خدامیان آرانی، مهدی، ۱۳۵۳ -
Khuddamiyan Arani, Mehdi
عنوان و نام پدیدآور:یاری خورشید [کتاب]/مهدی خدامیان آرانی.
مشخصات نشر:قم : بهار دلها، ۱۳۹۶.
مشخصات ظاهری:۸۸ ص.
شابک:978-600-8449-86-7
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:چاپ قبلی: عطر عترت، ۱۳۹۶ (فیپا).
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- یاری
موضوع:Muhammad ibn Hasan, Imam XII -- Assistance
رده بندی کنگره:BP۲۲۴/۴/خ۳۷۶ی۲ ۱۳۹۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی:۴۷۸۷۰۱۱
یاری خورشید
مهدی خدامیان آرانی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ
شما در حال خواندن کتاب «یاری خورشید» میباشید، هدف من در این کتاب این است که با ارزش یاری امامزمان بیشترآشنا شوید. این کتاب میخواهد یک عشق آسمانی را حکایت کند و یادآور شوق و اشتیاق دلهای مومنان باشد.
من تلاش میکنم تا از آقا و مولایمان حضرت مهدی علیهالسلام بنویسم و قدمی هر چند کوتاه در زنده نگاهداشتن یاد او انجام
بدهم.
جا دارد نهایت احترام خود را تقدیم همه استادانی کنم که از اندیشههای آنان، بهره زیادی بردهام. از خدا میخواهم توفیقم دهد تا بتوانم این مسیر را ادامه دهم.
مهدی خُدّامیان
اسفند 1395 شمسی
نگاهی به تو میکنم و میپرسم: «آیا دوست داری خدا را یاری کنی؟» تو لحظهای به فکر فرو میروی و با خود میگویی: «مگر خدا به یاری ما نیاز دارد؟ خدا از همه بینیاز است».
آری، حق با توست، خدا هیچنیازی به یاری ما ندارد، امّا در قرآن چنین میخوانیم: «اگر خدا را یاری کنید، خدا شما را یاری میکند و قدمهای شما را استوار میسازد».(1)
یاری خدا همان یاری دین خدا است. وقتی تو بندگی خدا را بنمایی و از دستورات او اطاعت کنی، در واقع، خدا را یاری کردهای. وقتی در مسیر هدفی حرکت کنی که خدا تو را برای رسیدن به آن خلق کرده است، خدا را یاری کردهای، زیرا کاری کردهای که خدا به هدفش رسیده است.
خدا به ما انسانها هیچنیازی ندارد، ما را برای رسیدن به کمال آفرید، به ما اختیار داد تا راه رستگاری را خودمان، انتخاب کنیم، وقتی ما به انتخاب خود،
1) . سوره محمّد، آیه 7
راه سعادت را برمیگزینیم و در آن مسیر گام برمیداریم، در واقع خدا را یاری کردهایم.
این سحن مولایم علی علیهالسلام است که چنین میگوید: «خدا از شما خواسته است تا او را یاری کنید، اما این درخواست خدا به علت ناتوانی خدا نیست، او از شما یاری طلبیده است در حالی که لشکریانی فراوان در آسمان و زمین دارد، هر آنچه در جهان است از آنِ اوست، او بر هر کاری تواناست و قدرت بیانتها دارد. خدا از شما یاری طلبید تا شما را امتحان کند».(1)
آری، ما هر چه داریم، از خداست، اگر مال، ثروت، زن و فرزندی داریم، همه از خداست. ما چیزی از خود نداریم. خدا از ما یاری میخواهد تا ما را امتحان کند، این امتحان برای این است که ما خودمان را بهتر بشناسیم و گرنه خدا به همه چیز آگاهی دادر و نیاز به امتحانِ بندگانش ندارد، در سایه این امتحان است که استعداد انسانها شکوفا میشود و حقیقت وجود هر کس آشکار میگردد.
امروز راه سعادت کدام است؟
راه مستقیم چیزی جز گام برداشتن در مسیر ولایت حجّت خدا نیست. امروز اگر در این مسیر بودیم، خدا را یاری کردهایم و اگر راه دیگری را برگزیدیم و از حجّت خدا دور شدیم به بیراهه میرویم. این باور همه ما شیعیان است که خدا امامزمان را به عنوان تنها راه سعادت قرار داده است.
اکنون وقت آن است که سوال دیگری را بپرسم: آیا دوست داری امامزمان خودت را یاری کنی؟
1) . استنصرکم و له جنود السماوات و الارض...: نهج البلاغة ج 2 ص 113.
امامزمان که حجّت خداست، او به اذن خدا، قدرتی آسمانی دارد و به هر کاری تواناست، او اصلاً نیازی به یاری ما ندارد، این ما هستیم که به او نیازمندیم، او فقط به خدای یگانه نیاز دارد و به ما هیچ احتیاجی ندارد. اگر امام به ما نیاز داشته باشد، که دیگر امام نیست. امام کسی است که به به غیر خدا هیچنیازی ندارد، اگر این مطلب صحیح است، پس یاری کردن آن حضرت چه معنایی دارد؟
یاری کردن او این است که ما در مسیر خواستههای او گام برداریم و به کمال برسیم. هدف امامزمان، چیزی جز هدایت انسانها نیست، وقتی من در راه بندگی خدا گام برمیدارم و به وظیفهام عمل میکنم، امامزمان را یاری کردهام.
بزرگترین نعمت خدا، نعمت ولایت امامزمان است، هر چقدر بیشتر شکرگزار این نعمت باشم، به هدف خلقت خویش نزدیکتر شدهام و اینگونه آن حضرت را یاری کردهام و بیشتر مدیون لطف و عنایت او قرار گرفتهام.
اگر کسی موفّق شود کمکی به امامزمانش کند، نباید فکر کند که آن حضرت به او احتیاج داشته است. امام به اذن خدا بر هر کاری که بخواهد قدرت دارد، اگر کسی کاری را برای امام انجام میدهد، در حقیقت از سر لطف به او اجازه این کار دادهاند تا موفّق به آن عمل شود و به درجهای از بندگی خدا برسد، در حقیقت این امام است که او را در جهت رسیدن به هدف خلقتش، یاری کرده است.
ستمکاران میدانستند که حضرت مهدی علیهالسلام حکومت ظلم آنان را نابود خواهد کرد، برای همین در تلاش بودند تا آن حضرت را شهید کنند، خدا او را از دیدهها پنهان کرد و روزگار «غیبت» او آغاز شد، شیعیان به ستمها و ظلمهای فراوان گرفتار شدند. حضرت مهدی علیهالسلام چهار نفر را به عنوان
نماینده خود در جامعه قرار داده بود و از طریق آنان، پیامهای خود را برای شیعیان میفرستاد.
در جامعه شخصی به نام «ابو غانم» آشکار شد، او به ظاهر شیعه بود ولی سخن او این بود: «امام حسنعسکری علیهالسلام در حالی از دنیا رفت که فرزندی نداشت». این سخن او شک و تردید را در دل بعضیها انداخت و عدّهای خیال کردند که امامزمان به دنیا نیامده است!
اینجا بود که امامزمان پیامی را برای شیعیانش فرستاند، این نامه را یکی از آن چهار نماینده او به دست شیعیان رساند.
متن ایننامه چنین بود: «به من خبر رسید که گروهی از شما در دین خود به شک افتادهاید. این خبر مرا اندوهناک ساخت، این اندوه من به خاطر خودم نبود، بلکه من به خاطر شما ناراحت شدم، بدانید که خدا با من است و من نیازی به غیر او ندارم، اگر کسی مرا یاری نکند، من به وحشت نمیافتم، زیرا یاری خدا مرا کفایت میکند».(1)
آری، امامزمان به هیچکس غیر از خدا نیاز ندارد، همانگونه که پیامبران نیازی به مردم نداشتند، خدا پیامبران را در زمانهای مختلف یاری کرد، زمانی که ابراهیم علیهالسلام را در آتش انداختند، جبرئیل نزد او آمد و گفت: «ای ابراهیم! آیا کاری به من داری؟». ابراهیم در پاسخ گفت: «به تو که جبرئیل هستی احتیاجی ندارم». ابراهیم فقط به یاری خدا دلبسته بود و خدا هم به آتش فرمان داد تا بر او سرد و گوارا گردد.(2)
امامحسین علیهالسلام هم وارث ابراهیم علیهالسلام بود، وقتی که او با لبهای تشنه در گودال قتلگاه افتاده بود، گروهی از جنها نزد او آمدند و چنین گفتند: «ای آقای ما! ما از شیعیان تو هستیم، اگر اجازه بدهی همه دشمنان تو را نابود میکنیم»، امام به آنها گفت: «اگر به شما چنین اجازه بدهم پس این مردم چگونه امتحان بشوند؟».(3)
آری، اگر امامحسین علیهالسلام اراده میکرد، میتوانست همه دشمنانش را نابود کند، به اذن خدا، همه قدرت زمین و زمان در دست او بود، امّا مصلحت بر آن بود که آن حضرت از این قدرت بهره نگیرد و امور به صورت عادی پیش برود. امامحسین در روز عاشورا فریاد برآود: «هل من ناصر ینصرنی! آیا کسی هست مرا یاری کند». او میدانست که خدا میخواهد با صبر او، مردم
1) . بسم الله الرحمن الرحیم عافانا الله وإیاکم من الضلالة والفتن ، ووهب لنا ولکم روح الیقین ، وأجارنا وإیاکم من سوء المنقلب أنه أنهی إلی ارتیاب جماعة منکم فی الدین ، وما دخلهم من الشک والحیرة فی ولاة أمورهم ، فغمنا ذلک لکم لا لنا ، وساءنا فیکم لا فینا ، لان الله معنا ولا فاقة بنا إلی غیره ، والحق معنا فلن یوحشنا من قعد عنا ، ونحن صنائع ربنا ، والخلق بعد صنائعنا...: الغیبة للطوسی ص 285، الاحتجاج ج 2 ص 278، بحار الانوار ج 53 ص 178.
2) . وإن إبراهیم لما وضع فی کفة المنجنیق غضب جبرئیل، فأوحی الله عز وجل إلیه : ما یغضبک یا جبرئیل ؟ قال : یا رب خلیلک لیس من یعبدک علی وجه الأرض غیره ، سلطت علیه عدوک وعدوه ! فأوحی الله عز وجل إلیه : اسکت ، إنما یعجل العبد الذی یخاف الفوت مثلک ، فأما أنا فإنه عبدی آخذه إذا شئت . قال : فطابت نفس جبرئیل، فالتفت إلی إبراهیم فقال : هل لک من حاجة ؟ فقال : أما إلیک فلا...: الامالی للصدوق ص 542، الخصال ص 335، علل الشرایع ج 1 ص 36، بحار الانوار ج 11 ص 63.
3) . لما سار أبو عبد الله من المدینة أتته أفواج من مسلمی الجن ، إلی أن قال : وإذا أقمت بمکانی فبماذا یبتلی هذا الخلق المتعوس؟ وبماذا یختبرون ؟ ومن ذا یکون ساکن حفرتی بکربلا ؟: مستدرک الوسائل ج 10 ص 217، بحار الانوار ج 44 ص 331.
آن روزگار را امتحان کند.
آنان که در کربلا امامحسین علیهالسلام را یاری کردند، حماسهای بزرگ و زیبا آفریدند. با فداکاری آنان بود که کربلا جلوهگاهی از هدف اصلی خلقت انسان شد.
امروز هم امامزمان به یاری ما نیاز ندارد، ولی از همه ما را به یاری فرا میخواند تا همه امتحان شویم، خوشا به حال کسی که از این امتحان، سربلند بیرون میآید.
چقدر زیباست که تو به وظیفهات عمل کنی و یاد امامزمانت را در جامعه بگسترانی و به این باور برسی که بزرگترین نعمت خدا به تو همان نعمت ولایت مولایت میباشد، وقتی تو شکرگزار این نعمت باشی، اینگونه تو از غربت مولایت میکاهی، مولای خودت را یاری میکنی.
شیعیان باید شکرگزار نعمت بزرگ معرفت امام باشند و این شکر را با قلب و زبان و عمل به جا آورند تا جامعه با یاد آن حضرت عطرآگین شود و همه بفهمند که در ارتباط با امام خود چه وظایفی دارند.
وقتی تو شیعه واقعی باشی، دوست داری که دیگران هم مولای خود را بشناسند و او را یاد کنند و از غفلت بیرون بیایند، شاید بگویی که من به رتبه بالای امامشناسی نرسیدهام، ولی بدان هر کسی در هر پلهای از ایمان است وظیفهای دارد، نباید منتظر بمانی که وقتی به بالاترین پله ایمان رسیدی، دم از مولایت بزنی. تو در هر جایگاهی که هستی تلاش کن مردم را با مولای
خودشان مأنوس کنی. در این روزگار هیچ عبادتی بالاتر از این نیست که بپاخیزی و دیگران را با امامزمانشان آشتی دهی!
روزی از روزها، خدا به موسی علیهالسلام چنین گفت:
-- ای موسی! عدّهای از انسانها از من فرار کردهاند یا درگاه مرا گم کردهاند، اگر آنان را راهنمایی کنی، این کار بهتر از این است که صد سال عبادت کنی، به طوری که روزها روزه بگیری و شبها تا صبح نماز بخوانی!
-- خدایا! چه کسانی از درگاه تو فرار کردهاند؟
-- آنان که با سرکشی، گناه میکنند.
-- خدایا! چه کسانی درگاه تو را گم کردهاند؟
-- کسی که حجّت مرا نشناسد و او را از یاد برده است و به دین خود آگاه نیست و راه بندگی مرا نمیداند.(1)
امروز امامزمان، حجت خدا در روی زمین است، او «باب اللّه» است، هر کس بخواهد به سوی خدا برود، باید از این راه برود، هر کس او را نشناسد، در واقع درگاه خدا را گم کرده است، چنین کسی را باید راهنمایی کرد و او را با حقیقت آشنا کرد، اگر کسی حجّت خدا را از یاد ببرد، درک صحیحی از دین خود ندارد و نیاز به دستگیری و کمک دارد.
وقتی تو تلاش میکنی تا آنان را از خواب غفلت بیدار کنی، بزرگترین عبادت را به جا آوردهای، تلاش تو برتر از این است که صد سال عمر کنی و همه این مدّت به عبادت مشغول باشی.
1) . الجاهل بامام زمانه و الغائب عنه بعد ما عرفه...: الجواهر السنیة ص 77، بحار الانوار ج 2 ص 4.
تو نباید فقط به فکر خودت باشی، باید دلت برای سعادت و رستگاری انسانها بتپد و سعادت آنان را سعادت خود بدانی.
مردم جامعه دو گروه هستند، عدّهای اصلاً امامزمان را نمیشناسند، گروهی هم امامزمان را قبول دارند ولی گرفتار سرگردانیها شدهاند و غفلت آنان را فرا گرفته است، تو باید در حد توان خود تلاش کنی تا این دو گروه به سعادت نزدیک شوند.
گاهی ساعتها به مولای خود فکر میکنم، به راستی برای ظهور او چه کارهایی میتوانم انجام بدهم؟ من باید کاری کنم که جامعه عطرآگین از یاد تو گردد.
هر کس به قدر توان خود میتواند در این مسیر گام بردارد، شاید یک نفر نتواند سخنرانی کند یا بنویسد ولی میتواند مقدّمات جلسات دینی را فراهم کند و سخنانی را نشر بدهد که مردم بیشتر به یاد امامزمان باشند و برای ظهورش دعا کنند.
اسم او «هشامبنحَکَم» بود، اهلکوفه بود، او شنیده بود که امامصادق علیهالسلام برای حج به مکّه سفر میکند، برای همین به سوی مکّه حرکت کرد تا علاوه بر انجام حجّ، امامزمانش را هم ببیند.
وقتی همه حاجیان به سرزمین «منا» کوچ کردند، او هم به آنجا رفت، قربانی خودش را قربانی کرد و سپس به سوی خیمه امامصادق علیهالسلام حرکت کرد، وقتی وارد خیمه شد، سلام کرد و امام به مهربانی جواب او را دادند و او را به بالای مجلس فراخواندند.
جوانی او از چهرهاش آشکار بود، صورتش کمی مو داشت. در آن مجلس، ریشسفیدانی که رئیس قوم و قبیله خود بودند، حضور داشتند و این رفتار امام برایشان سنگین و گران آمد، آنان با خود گفتند: مگر این جوان کیست که امام اینگونه او را احترام میکند؟
امام رو به همه کرد و گفت: «این جوان، با دل، زبان و دست خود ما را یاری
میکند».(1)
أعین و قیس الماصر و یونس بن یعقوب و أبی جعفر الاحول و غیرهم فرفعه علی جماعتهم و لیس فیهم الا من هو أکبر سنا منه، فلما رأی أبو عبد اللّه علیه السلام أن ذلک الفعل کبر علی أصحابه قال: «هذا ناصرنا بقلبه و لسانه و یده»: بحار الانوار ج 75 ص 296.
اینجا بود که همه متوجّه شدند که این جوان چه مقامی دارد، چه افتخاری بالاتر از این که کسی یاریکننده امامزمان خود باشد! کسی که با قلب، زبان و عمل خود، حجّت خدا را یاری میکند، اینگونه ارزش پیدا میکند و جایگاهش از همه بالاتر میرود.
اکنون باید فکر کنم و راهی را بیابم که امامزمان را با قلب، زبان و عمل یاری کنم...
هارون، خلیفه عباسی بود، او از مخالفان مکتب تشیّع دعوت میکرد تا با شیعیان بحث علمی بکنند و اصل امامت را زیر سؤل ببرند، هشامبنحَکَم در این جلسات شرکت میکرد و به همه سؤلات آنان پاسخ میداد و از مکتب تشیّع دفاع میکرد.
در یکی از این جلسات، هارون از بهترین دشمنان شیعه دعوت کرد، خود هارون هم در اتاق دیگری نشست تا صدا به گوش او برسد، جلسه آغاز شد و آنان سوالات خود را مطرح کردند و خیال میکردند با این سؤلات میتوانند به پیروزی برسند، وقتی نوبت به پاسخ رسید هشامبنحَکَم به همه آن سوالات جواب داد، اصل امامت را ثابت کرد و سپس با طرح چند اشکال اساسی، مکتب اهلسنّت را زیر سؤل برد.
همه کسانی که در آن جلسه بودند سکوت کردند و نتوانستند اشکالات او را پاسخ بگویند و اینگونه بود که حق بودن تشیّع بر همه آشکار شد. هارون که صدای هشامبنحَکَم را میشنید، عصبانی شد و چنین گفت: «به خدا قسم! اثر
1) . أنّه دخل علیه بمنی و هو غلام أول ما اختط عارضاه و فی مجلسه شیوخ الشیعة کحمران بن
زبان این مرد در دلهای مردم از صد هزار شمشیر، برندهتر است و اثر بیشتری دارد». سپس دستور دستگیری او را صادر کرد. آری، هشامبنحَکَم با سخنان خود کاری کرد که صد هزار مرد جنگجو نمیتوانست انجام بدهد.(1)
آری، هشامبنحکم همواره از امامت دفاع میکرد و اینگونه دشمنان حق و حقیقت را شکست میداد.
میخواهم درباه این سخن بگویم که چگونه امامزمان را با دل خود یاری کنیم:
وقتی تو تلاش میکنی تا معرفت بیشتری به امامزمان پیدا کنی، آن حضرت را با دل یاری کردهای. جایگاه معرفت، دل است.
معرفت، عصاره دین و نتیجه شناخت دین است، هر چقدر تو قدمهای صحیحتر و خالصتری در دینشناسی برداری، به همان اندازه به امامشناسی کاملتری میرسی.
وقتی تو معرفت را به دست آورده باشی، در مسیر صحیح گام برمیداری، شاید عبادت زیادی نکنی، امّا ضرر نمیکنی چون مسیر را پیدا کردی و به سوی مقصد میروی، اگر آهسته هم راه بروی، روز به روز به هدف نزدیکتر میشوی، ولی کسی که اعتقاداتش مشکل دارد و از معرفت بهرهای ندارد، هر چند در عبادت به رنج بیفتد، هیچ نفعی برای او نخواهد داشت، زیرا او در مسیر صحیح حرکت نمیکند.
قرآن در آیه 269 سوره بقره چنین میگوید:
«وَمَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا».
1) . راجع: جامع الرواة للاردبیلی ج 2 ص 313.
کسی که به او «حکمت» عطا کنند، به خیر فراوان دست پیدا کرده است.
به راستی حکمت چیست؟ امام صادق علیهالسلام به این سؤل پاسخ داده است، حکمت، شناخت طاعت خدا و شناخت امامزمان است.(1)
راه طاعت خدا چیست؟ این که تو دین را به درستی بفهمی و از کجرویها دوری کنی، آن وقت است که تو به خیر فراوان دست یافتهای، اسلام دین کاملی است، افسوس که گاهی مسلمانان دستورات دین را به خوبی نمیفهمند، دچار تندرویها و کندرویها میشوند ! این آفت بزرگی برای جامعه است. امّا تو چگونه میتوانی به فهم دین و اطاعت خدا برسی؟ راه آن چیست؟
باید برای فهم درست اسلام نزد بهترین اسلامشناس بروی، از او درس بیاموزی و از او بخواهی تو را راهنمایی کند. تو باید نزد کسی بروی که معصوم است. باید امام معصوم را بشناسی و پیرو او باشی.
پیامبر فرمود که در میان شما دو چیز گرانبها به یادگار میگذارم که اگر پیرو این دو باشید، هرگز گمراه نخواهید شد: قرآن و اهلبیت علیهمالسلام. آری، پیامبر از مسلمانان خواست تا بعد از او پیرو علی علیهالسلام و امامان بعد از او باشند. حکمتی که باید به دنبال آن باشی، همان معرفت و شناخت امامزمان است.
وقتی تو در مسیر این معرفت تلاش میکنی، امامزمان خود را با دل یاری کردهای زیرا که دل، جایگاه معرفت است. همچنین وقتی به منزل یقین رسیدی و در دین خود استواری نشان دادی و از هر شکی به دور ماندی، امامزمانت را با دل یاری کردهای چرا که جایگاه یقین، دل توست.
امامصادق علیهالسلام ویژگی یاران مهدی علیهالسلام را اینگونه بیان میکند: «آنان کسانی
1) . «وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا»، فقال: طاعة اللّه ومعرفة الإمام: الکافی ج 1 ص 185، المحاسن ج 1 ص 148، شرح الأخبار للقاضی النعمان ج 3 ص 578، بحار الأنوار ج 24 ص 86.
هستند که گویا دلهایشان از آهن است و هرگز دچار شک نمیشوند».(1)
الجبال لأزالوها: بحار الانوار ج 52 ص 308، مکیال المکارم ج 1 ص 66.
آری، آنان کسانی هستند که هرگز در باورهای خود تردید نمیکنند و ذرّهای شک در وجود آنان راه پیدا نمیکند.
کسی که میخواهد به این مقام برسد و با دل خود، امامزمانش را یاری کند باید از گناهان دوری کند، دل را که حرم خداست از محبت دنیا و جلوههای پر فریب دنیا پاک کند، همواره تلاش کند تا از یاد امامزمان غافل نشود، چرا که زنگار غفلت، دل را سیاه میکند و دلی که سیاه شد دیگر نمیتواند حجت خدا را بیش از همه چیز دوست بدارد.
هر گناه، دل انسان را بیمار میکند و نقطهای سیاه بر دل مینشاند، این توبه است که میتواند آن سیاهی را از بین ببرد، امّا اگر توبهای در کار نبود، کمکم همه دل انسان فاسد و تباه میشود و کار به آنجا میرسد که دیگر راهی برای توبه هم باقی نمیماند.
دلی که از گناه و غفلت سیاه شده است، نمیتواند امامزمانش را یاری کند، چنین دلی شایستگی عشق حجت خدا را از دست داده است، چه بسا دلی که تا دیروز دوستدار و مشتاق امامزمان بوده است، ولی با یک گناه، لذّت شهوت بر آن غلبه کرده است و به راحتی، عشق امامزمان را به لذّتی زودگذر میفروشد و خود را از یاری امامزمان محروم میسازد.
آری، برای همین است که دوستان امامزمان همواره بر خود میترسند و از خدا میخواهند که دلهایشان را از عشق به دنیا خالی کند. عشق به دنیا، ریشه همه بدیهاست، کسی که به شهوات دنیایی دل بسته باشد، در لبه پرتگاه قرار
1) . ورجال کأن قلوبهم زبر الحدید لا یشوبها شک فی ذات الله أشد من الحجر ، لو حملوا علی
دارد و هر لحظه ممکن است دچار لغزش شود، چنین کسی باید تا فرصت دارد، توبه کند و به جبران گذشتهاش بپردازد، دل خود را از محبت دنیا تهی کند، از خدا بخواهد تا خطای او را ببخشد.
وقتی محبت به امامزمان در دل تو جای گیرد، امامزمان را با دل خود یاری کردهای، محبت باعث میشود تو از گناه فاصله بگیری، دلی که لبریز از این عشق آسمانی است، ارزش زیادی پیدا میکند، محبّتی که از معرفت سرچشمه گرفته است، کیمیایی میشود که مس وجود را به طلا تبدیل میکند.
خوشا به حال کسی که با دل، زبان و عمل بتواند امامزمان را یاری کند! به راستی چگونه میتوان با زبان، امام خود را یاری کنیم؟
میدانم سخنانی که بر زبانم جاری میشود، نقش مهمّی بر شخصیّت من دارد، تا زمانی که سخنان من اصلاح نشود، دل من هم اصلاح نخواهد شد، وقتی من هر سخنی را بر زبان میآورم، دیگر قلب من نمیتواند در محدوده تقوا باشد.
من باید زبان خویش را از لغزشها و گناهانی مثل دروغ و تهمت و... حفظ کنم. این اولین قدم است، اگر میخواهم امام خود را با زبان یاری کنم باید از این گناهان دوری کنم.
قدم بعدی این است که با زبان و قلم به معرّفی امامزمان بپردازم، مردم را با خوبیها و مهربانیها آن حضرت آشنا سازم و با این کار دسیسههای دشمنان را نقش بر آب کنم.
امروز دشمنان امامزمان تلاش میکنند همه را از آن حضرت بترسانند، آنان امام مهربان مرا به عنوان «خونریز» معرّفی میکنند و کاری میکنند که حتّی عدّهای از شیعیان نیز از ظهور آن تجسم مهربانی میترسند.
من باید تلاش کنم با مردم سخن بگویم و روشنگری کنم که این تهمتها را دشمنان به امامزمان میزنند تا ما برای ظهور او، دعا نکنیم و نتوانیم با امام خود، ارتباط قلبی بگیریم!
به راستی که دشمنان چقدر دقیق برنامهریزی کردهاند و متأسّفانه در این مسیر هم تاحدی موفّق بودهاند، بارها این سخن را از مردم شنیدهام: «وقتی امامزمان بیاید، جویِ خون به راه میاندازد، اگر او بیاید اوّل گردن ما را میزند»!
چه مصیبتی از این بدتر که ما از امام خود، بهراسیم و از کسی که خدا او را پشت و پناه ما قرار داده است، گریزان باشیم!
دشمنان هرگز در هدف خود، خسته نمیشوند، آنان هر روز از شیوهای بهره میبرند تا مردم را از امامزمان جدا کنند و آنان را دچار غفلت کنند، من و تو باید به پا خیزیم، در این مسیر خسته نشویم، از سختیها نهراسیم، با مردم سخن بگوییم، آنان را با حقیقت آشنا سازیم.
امامباقر علیهالسلام فرمود: «کسی که مردم از علم او بهره میبرند، برتر از هفتاد هزار عبادتکننده است».(1)
اگر به گوشه مسجد بروی و خدا را عبادت کنی، خدا به تو ثواب میدهد، ولی اگر بعد از آن که معرفت کافی پیدا کردی، تلاش کنی تا مردم را از معرفت بهرهمند سازی، این کار تو هفتاد هزار برابر آن نماز ارزش دارد، چون تو راه
1) . عالم ینتفع بعلمه افضل من سبعین الف عابد: الکافی ج 1 ص 33، بحار الانوار ج 2 ص 18.
سعادت را آشکار میکنی و دیگران را از خطر گمراهی نجات میدهی.
امروز که امامزمان از دیدهها پنهان است، عدّهای از شیعیان سرگردان شدهاند، آنان همچون یتیمان میمانند و از پدر خویش به دور افتادهاند، دشمنان هم در کمین آنان نشستهاند، اگر تو تلاش کنی از آنان دستگیری کنی و آنان را از سرگردانی بیرون آوری، در واقع امامزمان را یاری کردهای و باعث خوشحالی آن حضرت شدهای.
تو باید همانند عطری باشی که هر کجا میروی بوی خوش امام از تو به مشام برسد، چقدر خوب است هر کس در شعاع وجود تو قرار بگیرد از تو عطر معرفت امام را حس کند، تو در این روزگار سیاهیها، باید همچون مهتاب بدرخشی و نگذاری که تیرگیهای این روزگار، نور حقیقت را خاموش کند، باید همه تلاش خود را به کارگیری تا دیگران از نور معرفت تو بهره بگیرند.
وقتی خدا به تو مقام امامشناسی عطا کرد و محبت آن حضرت در قلب تو قرار داد، باید شکرگزار این نعمت باشی و با زبان امام را یاری کنی، تو نباید در برابر هجوم دشمنان به اعتقادات شیعیان بیتفاوت باشی، باید از فرهنگ انتظار و مهدویّت دفاع کنی زیرا دین واقعی با اعتقاد به امام معنا پیدا میکند و کسی که امامزمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت میمیرد.
وقتی حیرت و سرگردانی شیعیان را میبینی باید به پاخیزی، چرا که تو غیرت دین داری، تو میتوانی به اندازه توان خود، مرزبان مکتب تشیّع گردی و با سخنانی که از معرفت بهره دارد باعث دلگرمی دیگران شوی.
میدانم که تو از غربت و مظلومیّت امامزمان رنج میبری و میسوزی، پس باید جستجو کنی، ببینی که سنگر تشیّع از کجا لطمه خورده است و در کجا خطر احساس میشود، سپس با افزایش معرفت با آن خطر مقابله کنی و در این مسیر، نیّتی جز رضایت خدا و امام نداشته باشی.
اگر اینگونه باشی دیگر کار نداری که دیگران از تو خشنود هستند یا نه. تو وظیفه خودت را انجام میدهی، آن وقت است که در پیش خدا و امام، عزیز میشوی.
ممکن است در این مسیر با سختیها زیادی روبرو شوی، ولی چون آرمانی مقدّس داری، خم به ابرو نمیآوری، این سختیها تو را پیش امامزمان عزیزتر میکند و تو به مقام بالاتری میرسی، تو دنیا را محل آرامش نمیدانی و برای رفاه و خوشی به اینجا نیامدهای، تو آرمان مقدّسی داری، آرمان تو، یاری رساندن به امامزمانت است و در راه این آرمان، همه سختیها را آسان مییابی، زیرا ایمان داری که امامزمان به اذن خدا بر همه چیز آگاه است و این سختیها تو را میبیند و دستهای تو را رها نمیکند.
دوستی دارم که او شغل آزاد دارد، او از علوم اسلامی بهرهای ندارد و نمیتواند سخنرانی کند و یا کتابی بنویسد. او از من پرسید چگونه میتوانم امامزمانم را با زبان یاری کنم؟
من به او گفتم: تو راههای زیادی برای این کار داری:
هر زمان در مجلسی شرکت کردی که به معرفت تو افزوده میشود، به دیگران توصیه کن در آن مجلس شرکت کنند، صدای ضبط شده آن سخنرانی
را تهیه کن و آن را برای دوستانت بفرست و از آنان بخواه تا به آن گوش دهند.
وقتی کتابی را میخوانی که تو را با امامزمان بیشتر آشنا میکند، آن کتاب را به فرزندت، دوستانت معرّفی کن و به آنان بگو آن کتاب را بخوانند.
وقتی نکته جالبی را در کتابی میخوانی که محبت تو را به امامزمان زیادتر میکنند، آن را برای دوستانت نقل کن! وقتی در جمعی هستی، از امامزمان یاد کنی، از مردم بخواه که برای سلامتی و ظهور او، صلوات بفرستند و دعا کنند. از مظلومیّت امامزمان برای دیگران سخن بگو تا اگیزه دیگران برای یاری آن حضرت زیادتر بشود.
اینها نمونههایی بود که دوست من میتوانست انجام بدهد تا با زبان، امامزمان را یاری کند.
خوشا به حال کسی که با دل، زبان و عمل بتواند امامزمان را یاری کند! درباره یاری کردن با دل و زبان سخن گفتم، وقت آن است که درباره یاری کردن با عمل سخن بگویم:
باید تلاش کنم که رفتارهای فردی و اجتماعی من، رنگ و بوی امامزمان را داشته باشد، باید با عمل به یاری آن حضرت برخیزم، اگر یاری کردن فقط به وسیله زبان و قلم باشد، اثر چندانی ندارد، باید عمل من، سخن مرا تأیید کند. اگر در گفتار از امامزمان دم بزنم ولی رفتارم با تقوا همراه نباشد، اثر منفی در جامعه میگذارم، گر از حق سخنها بگویم ولی دروغ بگویم و حق دیگران را غصب کنم، باعث روگردانی مردم از حق میشوم.
امامصادق علیهالسلام چنین فرمودند: «ای شیعیان! برای ما زینت باشید نه مایه ننگ!». «مبادا عملی انجام دهید که ما به آن سرزنش شویم، زیرا فرزند خطاکار با عملش باعث سرزش پدر خود میشود».(1)
1) . کونوا لمن انقطعتم إلیه زینا ، ولا تکونوا علیه شینا ، صلوا فی عشائرهم ، وعودوا مرضاهم، واشهدوا جنائزهم ، ولا یسبقونکم إلی شئ من الخیر فأنتم أولی به منهم: الکافی ج 2 ص 219، وسائل الشیعه ج 16 ص 219، جامع احادیث الشیعة ج 15 ص 506.
آری، اگر از فزرندی عمل نادرستی سر بزند، مردم پدر او را نکوهش میکنند که چرا او را خوب تربیت نکرده است. امامزمان خود را به شیعیان بسیار نزدیک میداند و همانند پدری دلسوز به رفتار شیعیان توجّه میکند. اگر شیعیان خطا و اشتباهی بکنند، امامزمان از آن عمل میرنجد و آن رفتار نادرست را سبب ننگ میشمارد، او انتظار دارد که رفتار شیعیان به گونهای باشد که به آنان افتخار کند.
وقتی در دل محبت امام را دارم و هر کجا میروم از آن حضرت سخن میگویم، امام خود را با دل و زبان یاری کردهام، اینجاست که مردم از من انتظار دیگری دارند و نمیپسندند که من دروغ بگویم و حق کسی را از بین ببرم، باید مواظب باشم تا به خاطر خطاهایم، موجب سرشکستگی و بدنامی امام خویش نشوم.
شیعه باید به گونهای رفتار کند که در جامعه ممتاز و برجسته باشد و از او به نیکی یاد بشود تا آنجا که هنگام انتخاب بهترین فرد، او را برگزینند و از هر جهت به او اعتماد کنند، او باید تقوا پیشه کند و با رفتار خود باعث خوشنامی امام باشد، نه این که گونهای باشد که مردم با دیدن رفتار او، از دین، زده بشوند و در آنها نسبت به امام، بدبینی ایجاد شود.
خدای من! چه مسئولیت سختی بر دوش دارم، تو مهربانتر از همهکس هستی، نور ایمان در قلبم قرار دادی، محبت امامم را روزیام کردی، پس یاریم کن تا نمونه باشم، تو که دستم را گرفتهای، یاریم کن! رهایم نکن، نگذار گم بشوم! من از فتنههای آخرالزمان میترسم چرا که خیلی وقتها به آن ها
رنگی از دین زدهاند. دستم بگیر و مرا نجات بده!
یک روز حضرت علی علیهالسلام با کافری در سفری همراه شدند، شخص کافر آن حضرت را نمیشناخت و نمیدانست او حاکم جهان اسلام است، کافر سؤل کرد:
-- شما کجا میروید؟
-- کوفه.
آنها مسیر را ادامه دادند، وقتی به جایی رسیدند که مسیر آنان از هم جدا میشد، علی علیهالسلام مقداری راه را با او همراهی کردند، آن کافر چنین گفت:
-- مگر شما نمیخواستید به کوفه بروید؟
-- بله.
-- راه کوفه را پشت سر گذاشتید.
-- بله. میدانم.
-- پس چرا از این راه میآیید؟
-- من میخواهم مقداری شما را بدرقه کنم. این دستور پیامبر ماست، او از ما خواسته است که همسفر خود را مقداری بدرقه کنیم.
وقتی آن کافر این سخن را شنید به فکر فرو رفت و سپس گفت: «کسانی که از دین پیامبر شما پیروی کردهاند به خاطر این کارهای بزرگوارانه او بوده است، من میخواهم به دین تو درآیم». او همراه علی علیهالسلام به کوفه آمد و مسلمان شد.
من باید این رفتار مولای خود را الگوی خود قرار بدهم، مولای من با کسی که کافر بود اینگونه رفتار کرد و همین باعث شد او مسلمان شود، اگر رفتار
من در جامعه با تقوا و بزرگواری همراه باشد امامزمان خود را یاری کردهام و باعث شدم تا علاقه دیگران به آن حضرت زیادتر بشود.
روزی از روزها حضرت علی علیهالسلام به مسجد کوفه رفت و برای شیعیانش سخنان مهمّی را بیان کرد، او به یارانش رو کرد و چنین گفت: «هر کسی را نگاه کنید برای خود امامی برگزیده است و از او پیروی میکند. شما هم مرا امام خود میدانید، بدانید که امام شما از همه دنیا به دو جامه کهنه و از همه غذاها به دو قرص نان بسنده کرده است، میدانم که شما نمیتوانید همانند من باشید، ولی از شما میخواهم مرا با تقوا، با عبادت خدا، با عفت و دوری از گناه و با استقامت در راه راست یاری کنید».(1)
اگر قدری فکر کنی به این نکته میرسی که امروز سخن امامزمان هم همین است، کسی که محبت امامزمان را در دل دارد باید تلاش کند که فریفته دنیا نشود، کششها و جذبههای دنیا زیاد است و چه بسا انسان را به خود مشغول میسازد و او را از هدف اصلی باز میدارد.
عشق دنیا، سرآمد همه گناهان است، عشق دنیا، نماز را بیروح میکند، روزه را بیمعنویّت میسازد، همه عبادتها را از یاد خدا خالی میسازد، وقتی عشق دنیا، همه دل مرا گرفته است، دیگر جایی برای یاری امامزمان باقی نمیماند.
اگر معصیت و گناه برای من چیز آسانی شده است به این علّت است که دلم به عشق دنیا گرفتار شده است و باور من به قیامت و عذاب را کمرنگ نموده است، اگر میخواهم از گناه فاصله بگیرم، باید مرگ را زیاد یاد کنم تا ریشه
1) . ألا وإن لکل مأموم إماما یقتدی به ویستضئ بنور علمه ، ألا وإن إمامکم قد اکتفی من دنیاه بطمریه، ومن طعمه بقرصیه ألا وإنکم لا تقدرون علی ذلک ولکن أعینونی بورع واجتهاد، وعقة وسداد: نهج البلاغة ج 3 ص 70، مختصر بصائر الدرجات ص 154، مستدرک الوسائل ج 12 ص 54، بحار الانوار ج 33 ص 474.
محبّت دنیا در دلم بسوزد. دلی که عشق دنیا را دارد نمیتواند به کمال معنوی برسد، مگر آن که واقعاً توبه کند.
امامصادق علیهالسلام به یکی از یارانش چنین فرمود: «هر کس از شیعیان را که میبینی سلام مرا برسان و این پیام مرا به او برسان: من از شما میخواهم تقوا پیشه کنید، از گناه دوری کنید، راستگو باشید، در امانت خیانت نکنید، سجدههای طولانی داشته باشید، با همسایگان خود به خوبی رفتار کنید، به خویشاوندان خود نیکی کنید. وقتی یکی از شما با تقوا و راستگو باشد و با مردم به نیکویی رفتار کند، مردم میگویند: این تربیت شده امام صادق است و این مرا خوشحال میکند، ولی اگر شما رفتار خوبی نداشته باشید، مردم آن به من نسبت میدهند و میگویند: شیعیان امامصادق اینگونهاند!».(1)
این پیام برای همیشه است، شیعیان در طول تاریخ باید این سخنان را آویزه گوش خود قرار بدهند، اگر آنان به اینگونه رفتار کنند، امامزمان را یاری کردهاند.
راستگویی، تقوا، امانتداری و... ثواب زیادی دارد، ولی وقتی شیعهای این زیباییها را انجام میدهد، دو ثواب میبرد، یکی ثواب خود این کارهای خوب، دیگری ثواب یاری کردن امامزمان! وقتی کاری عنوان «یاری امامزمان» را پیدا میکند ارزش چندین برابر دارد.
آری، همه ما باید به گونهای رفتار کنیم که دیگران با دیدن اخلاق خوش، و تقوایِ ما به امامزمان علاقمند بشوند و به این نکته برسند که این خوبیها و زیباییها به دلیل این است که ما شیعه امامزمان هستیم.
1) . صلوا عشائرهم واشهدوا جنائزهم ، وعودوا مرضاهم وأدوا حقوقهم ، فإن الرجل منکم إذا ورع فی دینه وصدق الحدیث وأدی الأمانة وحسن خلقه مع الناس قیل : هذا جعفری فیسرنی ذلک ویدخل علی منه السرور وقیل هذا أدب جعفر ، وإذا کان علی غیر ذلک دخل علی بلاؤ وعاره وقیل هذا أدب جعفر: الکافی ج 2 ص 636، وسائل الشیعة ج 12 ص 6، جامع احادیث الشیعة ج 15 ص 506.
آری، مردم امروز، امامزمان را در آینه اعمال و رفتار پیروانش میبینند، شیعیان میتوانند با اعمال نیک، مردم را به سوی محبت و ارادت به امامزمان جذب کنند و این همان یاری کردن امامزمان با عمل است. از طرف دیگر اگر شیعیان بدرفتاری کنند، دروغ بگویند، حق دیگران را غصب کنند، مردم این رفتارها را به امامزمان نسبت میدهند، و این بزرگترین ظلم به آن حضرت است، من باید خیلی مواظب باشم تا خدایناکرده با رفتارم، ظلم به مولای خود نکنم!
درباره یاری کردن امام زمان با دل، زبان و عمل سخن گفتم، وقت آن است که این حدیث را برایت بگویم:
روزی از روزها پیامبر به حضرت علی علیهالسلام رو کرد و گفت: «ای علی! هر کس تو را با دل دوست بدارد، به یک سوم ثوابی که خدا به بندگانش میدهد خواهد رسید، کسی که تو را با دل و زبان دوست بدارد، به دو سوم آن ثواب خواهد رسید، کسی که تو را با دل، زبان و عمل دوست بدارد، به همه آن ثواب خواهد رسید».(1)
این سخن این پیام را برای ما دارد که وقتی امامزمان خود را با دل، زبان و عمل یاری کنیم به همه ثوابها و خوبیها رسیدهایم. وقتی ما به این فکر باشیم که امامزمان را یاری کنیم همه خوبیها را به سوی خود جذب میکنیم، زندگی ما با زندگی دیگران فرق میکند، ما آرمان بزرگی را یافتهایم و این آرمان، همه جزئیات زندگی ما را رنگ آسمانی میزند.
1) . مثلک مثل «قل هو الله أحد» فإنه من قرأها مرة فکأنما قرأ ثلث القرآن ، ومن قرأها مرتین فکأنما قرأ ثلثی القرآن ، ومن قرأها ثلاث مرات فکأنما قرأ القرآن ، وکذلک من أحبک بقلبه کان له مثل ثلث ثواب أعمال العباد ، و من أحبک بقلبه ونصرک بلسانه کان له مثل ثلثی أعمال العباد ، ومن أحبک بقلبه ونصرک بلسانه ویده کان له مثل ثواب أعمال العباد: المحاسن ج 1 ص 153، بحار الانوار ج 27 ص 94، البرهان ج 5 ص 797، تفسیر نور الثقلین ج 5 ص 701.
تو خود میدانی در روزگاری که امامزمان از دیدهها پنهان است، شیعیان گرفتار چه سختیها میشوند، شیطان که میداند باور به امامزمان چقدر ارزش دارد، هر لحظه تلاش میکند با وسوسههای خود، این باور را ضعیف کند، دشمنان هم که برای خاموش کردن یاد آن حضرت، برنامههای فراوان دارند.
خدا تو را یاری کرده است و تو را از شک و تردید، نجات داده است، همانگونه که به وجود خورشید ایمان داری، به امامزمان خود باور داری، این یقین و این ایمان، ارزش فراوانی دارد و تو باید شکرگزار این نعمت باشی.
شکر این نعمت فقط این نیست که سر به سجده بگذاری و خدا را شکر کنی، تو باید دست دیگران را بگیری تا رایحه خوش معرفت به امامزمان به مشام دیگران هم برسد، باید تلاش کنی تا دوستداران آن حضرت زیاد شوند.
تو دیگر غربت مولای خود را به هیچ قیمتی نمیپسندی و زیاد شدن یاوران
امام برای تو اهمیت زیادی دارد. هیچچیز در این دنیا برای تو به این اندازه لذّت ندارد که بتوانی یک نفر را به امامزمان نزدیکتر کنی و ایمان او را قویتر سازی.
به این سخن امامصادق علیهالسلام گوش فرا بده: «دشمنان ما با وسوسههای خود میخواهند شیعیان ما را از ما جدا کنند، عدّهای که از علم و معرفت بهرمند هستند شر آن دشمنان را از سر شیعیان ما کم میکنند و باعث نجات شیعیان میشوند، آنان حقیقت ولایت ما را بازگو میکنند و با سخنان خود از ما دفاع میکنند، خدا در مقابل هر حرفی از سخنان آنان پاداشی برتر از همه دنیا به آنان عطا میکند، در بهشت نعمتهای فراوانی در انتظار آنان است و اندازه آن نعمتها را فقط خدا میداند».(1)
آری، این ثواب بزرگ برای کسی است که از حریم مکتب شیعه دفاع میکند، به شبهات دشمنان، پاسخ میدهد تا شیعیان فریب نخورند و راه سعادت را گم نکنند.
وقتی امامزمان میبیند که کسانی از حریم باورهای شیعه دفاع میکنند، برای آنان دعا میکند.
مردم او را به «علامه حلّی» میشناختند، در قرن هشتم هجری زندگی میکرد. در آن زمان، هیچکس به مقام علمی او نمیرسید. او بیش از صد کتاب نوشت و رهبر شیعیان بود و همه مردم به او با دیده احترام نگاه میکردند.
به او خبر رسید که یکی از دانشمندان اهلسنّت کتاب جدیدی نوشته است و
1) . من کان همه فی کسر النواصب عن المساکین من شیعتنا الموالین حمیة لنا أهل البیت یکسرهم عنهم ویکشف عن مخازیهم ویبین عوارهم ویفخم أمر محمد وآله جعل الله تعالی همة أملاک الجنان فی بناء قصوره ودوره ، یستعمل بکل حرف من حروف حججه علی أعداء الله أکثر من عدد أهل الدنیا أملاکا ، قوة کل واحد یفضل عن حمل السماوات والأرضین ، فکم من بناء وکم من نعمة وکم من قصور لا یعرف قدرها إلا رب العالمین: الاحتجاج ج 1 ص 12، الفصول المهمه ج 1 ص 604، بحار الانوار ج 2 ص 10.
در آن کتاب، باورهای شیعه را زیر سؤل برده است. او آن کتاب را همراه خود میبرد و در مجلسها، آن کتاب را میخواند و مردم را گمراه میکرد.
علامه حلّی به دنبال این بود که آن کتاب را به دست بیاورد. آن دانشمند سنّی از ترس آنکه مبادا کسی جوابی بر آن کتاب بنویسد، آن را به هیچکس نمیداد. آن کتاب فقط یک نسخه داشت و هیچکس از آن نسخه دیگری ننوشته بود.
یک روز علامه حلی خودش نزد آن دانشمند رفت و به او گفت: «من میخواهم کتاب تو را مطالعه کنم». آن دانشمند با خود فکری کرد و گفت: «من سوگند یاد کردهام که این کتاب را بیشتر از یک شب به کسی به امانت نگذارم». علامه حلی قبول کرد و قرار شد آن کتاب را تحویل بگیرد.
در آن زمان، وسیلهای برای کپی کردن کتاب وجود نداشت، اگر علامه حلّی میخواست نسخهای از آن کتاب را داشته باشد باید همه آن کتاب را با دست مینوشت، نوشتن آن کتاب چندین روز وقت میخواست و نمیشد یک شب آن را تمام کرد.
شب فرا رسید، علامه حلی بعد از خواندن نماز، کتاب را تحویل گرفت و شروع به نوشتن کرد، او به سرعت مینوشت و دعا میکرد بتواند این کار را به پایان ببرد.
چندین ساعت گذشت، زیر نور فانوس، چشم او خسته شده بود، امّا او باز هم مینوشت، دست او دیگر توان نوشتن نداشت. ناگهان در خانه به صدا درآمد، مردی به دیدن علامه آمده بود، علامه فکر کرد او مسافری است که از مکّه یا مدینه آمده است و جایی برای خواب ندارد. او را به حضور پذیرفت و بعد از پذیرایی، دوباره مشغول نوشتن شد.
لحظاتی گذشت، علامه بسیار خسته بود، خواب به چشم او آمده بود. اینجا بود که آن مهمان رو به علامه کرد و گفت: «نوشتن کتاب را به من واگذار کن و تو برو بخواب». علامه کتاب را به او تحویل داد و نگاه کرد دید که او چقدر زیبا و خوانا مینویسد، چند سطر را که او نوشت، علامه فهمید که مهمانش میتواند این کار را انجام بدهد. لحظهای سرش را بر روی زمین گذاشت تا ساعتی استراحت کند.
نزدیک اذان صبح بود، علامه از خواب بیدار شد، او مهمانش را در آنجا ندید، کتاب را برداشت دید که همه کتاب با خطی زیبا نوشته شده است، او تعجّب کرد، چگونه ممکن بود که یک نفر بتواند در یک شب، همه آن کتاب قطور را بنویسد؟(1)
علامه آخر کتاب را نگاه کردی. دید که چنین نوشته شده است:
«کَتَبَهُ م ح م د». اینجا بود که علامه حلی فهمید مهمان او، امامزمان بوده که برای یاری او آمده است، او افسوس خورد که چرا آقای خود را نشناخته است، اشک از دیدگان او جاری شد.او اصل کتاب را برای آن دانشمند سنی برد و سپس شروع به نوشتن جواب شبهات آن کتاب نمود و با اینکار از باورهای شیعه دفاع نمود و شیعیان را از خطر گمراهی نجات داد. آری، امامزمان کسانی را که از مکتب تشیّع دفاع میکنند، یاری میکند.
1) . آفتاب در غربت، نوشته سید محمد بنیهاشمی ص 367
سخن درباره یاری کردن امامزمان است. من لحظهای باید بایستم و به تاریخ بنگرم، چه کسانی در این وادی، گوی سیقت را از همه ربودند و امامزمان خود را آنگونه که شایسته است، یاری کردند؟
من باید به کربلا و حماسه عاشورا بنگرم، یاران امامحسین علیهالسلام وقتی غربت و مظلومیّت آن حضرت را دیدند با همه وجود خود جانفشانی کردند و امام خود را یاری نمودند.
در روزگاری که مردم برای رسیدن به دنیا، شمشیر در دست گرفتند و به جنگ حجت خدا آمدند، در روزگاری که غفلت از امامزمان همه را فرا گرفته بود، آن هفتاد و نفر تا پای جان از مولای خود دفاع کردند و هر کدام همچون ستارهای در اوج آن سیاهیها درخشیدند و مایه افتخار تاریخ شدند.
آنان انسانهایی معمولی بودند ولی به گوهر امامشناسی دست پیدا کرده بودند، آنان راهی را پیمودند و به همه ثابت کردند که میتوان در مقابل همه
دسیسهها و نیرنگهای زمانه، همچون کوه ایستاد و حجت خدا را یاری کرد. آنان دلهای خود را از محبت دنیا خالی کرده بودند و به همه نشان دادند که خواستن، توانستن است.
شب عاشورا بود، امامحسین علیهالسلام یاران خود را طلبید، همه خود را به خیمه امام رساندند. همه در این فکر بودند که امام چه دستوری دارد تا با جان پذیرا شوند.امام نگاهی به یاران خود کرد و چنین گفت: «بدانید که فردا روز جنگ است، من به شما اجازه میدهم تا از این صحرا بروید. من بیعت خود را از شما برداشتم، بروید! هیچ چیز مانع رفتن شما نیست. اینک شب است و تاریکی! این پرده سیاه شب را غنیمت بشمارید و بروید».(1)
فضای خیمه پر از گریه شد، اشک به هیچ کس امان نمیداد، عبّاس از جا برخواست و گفت: «خدا آن روز را نیاورد که ما زنده باشیم و تو در میان ما نباشی».(2)
نوبت مسلمبن عَوْسجه بود، او رو به امام کرد و گفت: «به خدا قسم، اگر هفتاد بار زنده شوم و در راه تو کشته شوم و دشمنانت بدن مرا بسوزانند، هرگز از تو جدا نمیشوم و در راه تو جان خویش را فدا میکنم، امّا چه کنم که یک جان بیشتر ندارم».(3)
زُهیر از انتهای مجلس با صدای لرزان فریاد میزند: «به خدا دوست داشتم در راه تو کشته شوم و دیگر بار زنده شوم و بار دیگر کشته شوم و هزار بار بلاگردانِ وجود تو باشم».(4)
سعیدبنعبداللّه از جا برخواست و گفت: «اگر بدانم که در یاری شما کشته
1) . أمّا بعد، فإنّی لا أعلم أصحابا أولی ولا خیرا من أصحابی، ولا أهل بیت أبرّ ولا أوصل من أهل بیتی، فجزاکم اللّه عنّی جمیعا خیرا: إعلام الوری، ج 1، ص 455؛ روضة الواعظین، ص 202؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 392؛ وراجع : البدایهوالنهایة، ج 8، ص 176 .
2) . فقال له إخوته وأبناؤه وأبناء عبد اللّه بن جعفر : ولِمَ نفعل ذلک؟ لنبقی بعدک؟ لا أرانا اللّه ذلک . وبدأهم العبّاس أخوه ثمّ تابعوه ...: مثیر الأحزان، ص 52 .
3) . ثمّ قام مسلم بن عوسجة الأسدی وقال : یا بن بنت رسول اللّه! نحن علیک هکذا، وننصرف وقد أحاط بک الأعداء! لا واللّه لا یرانی اللّه أفعل ذلک أبدا حتّی أکسر فی صدورهم رمحی...: الفتوح، ج 5، ص 94؛ مقتل الحسین للخوارزمی، ج 1، ص 246.
4) . قال زهیر بن القین : واللّه لوددتُ أنّی قُتِلت ثمّ نُشِرت ثمّ قُتِلت حتّی أقتل کذا ألف قتلة ...: الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 559؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 176؛ الإرشاد، ج 2، ص 91 .
میشوم و بدن مرا به آتش میسوزانند و خاکستر بدنم را به باد میدهند و هفتاد بار زنده میشوم و دشمنان هر بار با من چنین کنند، من هرگز از شما جدا نمیشوم».
آری، هر کدام از آنان به زبانی، وفاداری خود را اعلام میکنند، اصل سخن همه آنها یکی است: «به خدا قسم ما تو را تنها نمیگذاریم و جان خویش را فدای تو میکنیم».(1)
اینجا بود که امام به آنان گفت: «خدا به شما جزای خیر دهد! بدانید که فردا همه شما به شهادت خواهید رسید».
همه آنان خدا را شکر کردند و گفتند: «خدا را ستایش میکنیم که به ما توفیق یاری تو را داده است».
آنان که بودند که با آگاهی از مرگ، خدا را شکر میکردند؟ آنان به این درک رسیده بودند که کشته شدن در راه یاری امام، رسیدن به زندگی واقعی است.(2)
صدایی به گوش رسید، این صدا از گوشه خیمه بود: «عمو جان! آیا فردا من نیز کشته خواهم شد؟» با این سخن، اندوهی غریب بر چهره امام نشست. او قاسم بود که این سؤل را پرسید، نوجوانی سیزده ساله. او پسر امامحسن علیهالسلام بود که در سه سالگی یتیم شده بود.
فضای خیمه پر از سکوت میشود، چشمها گاه به امام نگاه میکند و گاه به قاسم نوجوان! امام قامت زیبای او را دید و پرسید:
-- پسرم! مرگ در نگاه تو چگونه است؟
1) . تکلّم جماعة أصحابه بکلامٍ یشبه بعضُه بعضا فی وجهٍ واحد، فقالوا : واللّه لا نفارقک، ولکنّ أنفسنا لک الفداء ...: تاریخ الطبری، ج 5، ص 418؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 559؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 176 .
2) . لمّا وصل الکتاب إلی عمر بن سعد، أمر منادیه فنادی : إنّا قد أجّلنا حسینا وأصحابه یومهم ولیلتهم، فشقّ ذلک علی الحسین وعلی أصحابه...: الأمالی للصدوق، ص 220، ح 239؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 315، ح 1؛ وراجع : تاریخالیعقوبی، ج 2، ص 244؛ فقال له إخوته وأبناؤه وأبناء عبد اللّه بن جعفر : ولِمَ نفعل ذلک؟ لنبقی بعدک؟ لا أرانا اللّه ذلک ...: مثیر الأحزان، ص 52؛ قام الحسین فی أصحابه خطیبا، فقال : اللّهمّ إنّک تعلم أنّی لا أعلم أصحابا خیرا من أصحابی...: مقاتل الطالبیّین، ص 112، راجع الفتوح، ج 5، ص 94؛ مقتل الحسین علیهالسلام، للخوارزمی، ج 1، ص 246؛ وراجع تاریخ الطبری، ج 5، ص 418؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 559؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 176؛ الإرشاد، ج 2، ص 91؛ روضة الواعظین، ص 202؛ إعلام الوری، ج 1، ص 455؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 392 .
-- مرگ برای من از عسل شیرینتر است.
-- عمویت به فدایت! آری، تو هم شهید خواهی شد.(1)
با شنیدن این سخن، شادی و نشاط، وجود قاسم را فرا گفت و آسودهخاطر شد که او هم در راه یاری امام خود به شهادت میرسد.
میل به «بقا» در فطرت هر انسانی هست، امّا این همین فطرت انسان است که به مرگ میاندیشد، کسیکه مرگ را نابودی میپندارد، نمیتواند آن را از یاد ببرد، بلکه تلاش میکند از آن فرار کند، ولی مگر تلاشها برای فرار از مرگ، فایدهای دارد؟
شنیدهام که مادرِ همه اضطرابهای انسانی، ترس از مرگ است، کسیکه فلسفه زندگی را نشناخته است از مرگ میهراسد، چرا شهدای کربلا، مرگ را این قدر زیبا میدیدند؟ آنان با فلسفه زندگی آشنا شده بودند، امّا من گرفتار دنیا شدهام و به ثروت و مال دنیا، بیشتر از فلسفه زندگی اهمیّت دادم و این ریشه همه گرفتاریهای من است.
شهدای کربلا این پیام را به من دادند: «تا زمانی که مرگ را زیبا نبینم، نمیتوانم پیرو واقعی امامزمان خویش باشم».
فکر کنم، به دنیا آمدهام تا به سوی کمال برود، دل من از همه جهان هستی بزرگتر است، امّا شیفته دنیا شدم، من مسافر بودم، دنیا منزل من نیست، باید چند روزی در اینجا بمانم، توشهای برگیرم و بروم، به اینجا آمدهام تا در فاصله تولّد تا مرگ رشد کنم، ترسها و ضعفها را نابود کنم، سپس به سوی دنیای دیگر بروم. من مسافری هستم که به سوی آخرت میروم، اینجا
1) . فقال له القاسم بن الحسن : وأنا فیمن یُقتل؟ فأشفق علیه فقال له : یا بنی، کیف الموت عندک؟ قال : یا عمّ، أحلی من العسل...: موسوعة کلمات الإمام الحسین، ص 486.
منزلگاهی بیش نیست.
اگر اهل معرفت بشوم، خودم و دنیا را بشناسم و بفهمم مسافری هستم که باید به وطن خود بازگردم، دیگر اسیر دنیا نمیشوم، سختیها را مایه رشد و کمال خود میبینم، در هر کلاسی درس خود را فرا میگیرم، هر بلایی را وسیلهای برای رهایی از اسارتی میدانم و با آرامش زندگی میکنم.
اگر من به این شناخت برسم، مرگ را زیبا میبینم، کسیکه دلش از دنیا عبور کرده است، از مرگ نمیهراسد.
دنیا چیزی جز بازیچهای فریبنده نیست، مردمی جمع میشوند و به پندارهایی دل میبندند، آنان همه سرمایههای وجودی خویش را صرف آن پندارها میکنند و پس از مدّتی، همه میمیرند و زیر خاک پنهان میشوند و همه چیز به دست فراموشی سپرده میشود !
خوشا به حال کسیکه از این دنیا، برای خود توشهای برگیرد! آری، امامشناسی معرفتی به انسان میدهد تا فلسفه زندگی را درک کند و یاریِ امام را برترین توشه بیابد و مرگ در راه امام را همان زندگی جاوید ببیند.
یاران امامحسین علیهالسلام در شب عاشورا هر کدام سخنانی زیبا بیان کردند و از وفاداری خود پرده برداشتند، ولی آنان فقط با زبان امام خود را یاری نکردند، وقتی روز عاشورا فرا رسید و جنگ آغاز شد، آنان جانفشانی خود را در میدان جنگ ثابت نمودند و با عمل امامزمان خود را یاری نمودند.
در اینجا از «سعید بن عبداللّه» یاد میکنم، همان که در شب عاشورا به امامحسین علیهالسلام چنین گفت: «اگر هفتاد بار در راه تو کشته شوم دست از یاری تو برنمیدارم».
ظهر عاشورا که فرا رسید، امام میخواست نماز بخواند، دشمنان در کمین بودند تا در هنگام نماز، امام را تیرباران کنند. امام رو به قبله ایستاد و جوانان بنیهاشم پشت سر امام ایستادند. سعید بن عبداللّه جلو آمد، او پروانه شمع وجود امام شد. امام شروع به نماز کرد، سپاه کوفه هم شروع به تیراندازی کرد، آنها قلب امام را نشانه گرفته بودند، و سعیدبنعبد اللّه، سپر به دست، در
جلوی امام ایستاده بود.
از هر طرف تیر میبارید. او سپر خود را به هر طرف میگرفت، امّا تعداد تیرها بسیار زیاد بود، و از هر طرف تیر میآمد، سعید خود را سپر بلای امام میکرد و همه تیرها را به جان و دل میپذیرفت.
نماز که تمام شد، او همچون پروانهای عاشق برروی زمین افتاد. او نماز عشق خود را تمام کرد. سیزده تیر بر پیکر او نشسته بود و خون از بدنش جاری بود. او زیر لب، این زمزمه را داشت: «خدایا! من این تیرها را در راه یاری فرزند پیامبر تو به جان خریدم».
امام به بالین او میآمد و سرش را به سینه گرفت، او چشم خود را باز کرد، لبخندی زد و گقت: «آقای من! آیا به عهد خود وفا کردم؟»؟ اشک در چشم امام حلقه زد و چنین پاسخ داد: «آری! تو در بهشت، پیش روی من خواهی بود». وقتی او این جمله را شنید، روحش از این دنیا پر کشید.
او در راه مولایش از خود گذشته بود، امّا باز هم در لحظه آخر، فقط به رضایت مولایش توجّه داشت و میخواست از وفاداری خود اطمینان پیدا کند.(1)
اکنون میخواهم از عابِس بنویسم، وقتی کارزار جنگ بالا گرفت، نزد امامحسین علیهالسلام امد و گقت: «مولای من! در روی این زمین هیچ کس را به اندازه شما دوست ندارم. اگر چیزی عزیزتر از جان میداشتم آن را فدایت میکردم».(2)
امام با مهربانی به او نگاه کرد و به او اجازه میدان داد. عابِس، شمشیر به دست
1) . فتقدّم سعید بن عبد اللّه الحنفی ووقف یقیه بنفسه، ما زال ولا تخطّی حتّی سقط إلی الأرض وهو یقول :... أبلغه ما لقیت من ألم الجراح، فإنّی أردت ثوابک فی نصر ذرّیة نبیّک ...: بحار الأنوار، ج 45، ص 21؛ مقتل الحسین علیهالسلام، للخوارزمی، ج 2، ص 17.
2) . جاء عابس بن أبی شبیب فقال : یا أبا عبد اللّه! واللّه ما أقدر علی أن أدفع عنک القتل والضیم بشیء أعزّ علیّ من نفسی، فعلیک السلام: أنساب الأشراف، ج 3، ص 404 .
وارد میدان شد و در وسط میدان ایستاد و مبارز طلبید و فریاد برآورد: «کیست که به جنگ من بیاید؟». همه از شجاعت او باخبر بودند، هیچکس جواب نداد.
ترس وجود همه را فرا گرفته بود، فرمانده سپاه کوفه فریاد برآرد: «چرا کسی جواب او نمیدهد؟»، همه ترسیده بودند، بار دیگر صدای عابِس به گوش رسید: «کیست که به جنگ من بیاید؟». کسی قدم جلو نگذاشت، فرمانده سپاه کوفه با عصبانیت فریاد برآورد: «او را سنگ باران کنید».(1)
سنگ از هر طرف بارید، امّا هیچ مبارزی به میدان نیامد، سپاه کوفه برای جنگ آمده بودند پس چرا به میدان نمیآمدند؟ آری! آنان حقیر بودند و باید حقیرتر میشدند!
حماسهای در حال شکل گرفتن بود، عابس لباس رزم از بدن بیرون آورد و به گوشهای پرتاب کرد و فریاد زد: «اکنون به جنگم بیایید!». همه از کار او تعجّب کردند، عابس به سوی سپاه کوفه حمله برد. به هر سو که هجوم میبرد، همه فرار میکردند. عدّهای را به خاک انداخت، دستور رسید: «تیر بارانش کنید». به یکباره باران تیر و سنگ آغاز شد. او تیرها را به جان و دل خرید، از سر تا پای او خون میچکید، سرانجام با پیکری خونین بر روی زمین رسید و به آرزویش که شهادت است، رسید.(2)
نام او «اَسْلَم» بود، او غلامِ امام حسین علیهالسلام و از نژاد تُرک بود. افتخار خود را این میدانست که سالها خدمتگذار امام بود. او همراه امام از مدینه تا کربلا آمد و روز عاشورا که شد دست خود را به سینه گذاشت و به رسم ادب ایستاد و اجازه میدان خواست.
1) . فأخذ ینادی : ألا رجل لرجل! فقال عمر بن سعد : ارضخوه بالحجارة: تاریخ الطبری، ج 5، ص 444؛ مقتلالحسین علیهالسلام، للخوارزمی، ج 2، ص 23 .
2) . تقدّم عابس بن أبی شبیب الشاکری، فسلّم علی الحسین علیهالسلام وودّعه، وقاتل حتّی قُتل رحمه اللّه: الإرشاد، ج 2، ص 106؛ «ارموه بالحجارة، فرموه حتّی قُتل»: مثیر الأحزان، ص 66 .
امام نگاهی به او کرد. میدانست که شوق شهادت در این راه را دارد و برای همین به او اجازه داد، او به سوی میدان رفت و فریاد برآورد:
«أمیری حسی-نٌ ونِع-مَ الأمی-رِ».
«امیر من، حسین است و او بهترین امیرهاست».
هیچ کس به این زیبایی در میدان، سخن نگفت! سخن او، کوفیان را به فکر فرو برد. او این پیام را به مردم کوفه داد: «شما ولایت یزید را قبول کردید، امّا بدانید که در دنیا و آخرت ضرر کردید، چراکه نه دنیا را دارید و نه آخرت را. ولی آقای من حسین است و در دنیا و آخرت به من آرامش و سعادت میدهد».
او میرزمید و شمشیر میزد، همه از مقابلش فرار کردند، سرانجام محاصرهاش کردند و بر سر و رویش، تیر و سنگ پرتاب کردند... لحظاتی بعد، او روی خاک گرم کربلا افتادهبود، هنوز نیمه جانی داشت، به سوی خیمهها نگاه کرد و چشم فرو بست، گویا آرزویی در دل داشت که از گفتنش شرم میکرد.
آیا میشود مولایم حسین، کنار من هم بیاید؟
صدای شیهه اسبی به گوش رسید. این کیست که به سوی او میآمد؟ لحظهای بیهوش شد، وقتی چشم باز کرد و مولایش را دید، امام سر او را به سینه گرفته بود و صورت به صورت او نهاد. لبخند شادی و رضایت بر چهره اسلم نشست و گفت: «چه کسی همانند من است که پسر پیامبر صورت به صورتش نهاده باشد!» و سپس روحش به سوی آسمان پر کشید.(1)
امام صورت به صورت دو نفر گذاشت، یکبار زمانی که به بالین علی اکبر
1) . خرج غلام ترکیّ مبارز، قاریء للقرآن عارف بالعربیّة، وهو من موالی الحسین علیهالسلام، فجعل یقاتل... فقتل جماعة، فتحاوشوه فصرعوه، فجاءه الحسین علیهالسلام وبکی...: مقتل الحسین علیهالسلام، للخوارزمی، ج 2، ص 24؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 30؛ برز غلام ترکیّ للحرّ... فقتل سبعین رجلاً : المناقب لابن شهر آشوب ج 4 ص 104؛ کان أسلم هذا من موالی الحسین بن علیّ... خرج إلی القتال وهو یقول : أمیری حسین ونعم الأمیر...من مثلی وابن رسول اللّه واضع خدّه علی خدّه ثمّ أفاضت نفسه: أعیان الشیعة، ج 3، ص 303.
میآید و صورت به صورت میوه دلش گذارد، و یکی هم وقتی بالین سر اسلم آمد.
چه بسا مردم او را یک غلام میدانستند و فکر میکردند او انسانی بیارزش است، ولی او با یاری امامزمانش اینقدر ارزش پیدا کرد که او در نزد امام، همچون فرزند عزیزش جلوهگر شد و در لحظه جان دادن، صورت به صورت او نهاد.
شهدای کربلا اینگونه امام خود را یاری کردند، آنان به آنچه گفتند عمل کردند و به اوج افتخار رسیدند، آنان الگوی همه ما هستند و به ما درس جانفشانی در راه حق را میدهند.
من بارها آرزوی یاری امامزمان را داشتهام، امّا باید کمی فکر کنم، آیا اهل عمل هم بودهام یا نه؟ آیا آمادگی دارم در راه مولایم از همه چیز خود بگذرم از پول، مقام و موقعیت دنیایی خود چشم پوشم؟ آیا آبروی خود را خرج امامزمان و رفع گرفتاری دوستان او میکنم؟ به راستی تا به حال، کدام رنج و سختی را در راه یاری امام خود، تحمّل کردهام؟
آیا در جایی که راحتی و رفاه من به خطر میافتد، برای دفاع از امام همّت میکنم؟ آیا رضایت و خشنودی مولایم را بر خشنودی دیگران، برتری میدهم؟
شهدای کربلا سختیهای فراوانی را در راه آرمان خود، تحمّل کردند، آیا تحمّل سختیها برای من گوارا و شیرین است؟ آیا به این درجه از معرفت رسیدهام که مرگ در این راه را از همه چیز بهتر بدانم؟
چه بسا وقتی ماجرای شهدای کربلا را میشنوم، پیش خود آرزو کنم که ای کاش من هم چنین سعادتی داشتم و امیدوارم میشوم که روزی بتوانم در رکاب امامزمانم جانبازی کنم، ولی آیا خود را برای آن روز آماده کردهام؟ آیا محبت دنیا را از دل خود زدودهام؟ اگر همین امروز آقای من، ظهور کند، آیا میتوانم از این دنیای پر فریب، دل برکنم و بدون تاخیر، به یاری آن حضرت بشتابم؟
مردم او را به نام «شیخعلی حلاّوی» میشناختند، او دانشمندی شیعه و قبل از قرن هفتم هجری در شهر حلّه کشور عراق زندگی میکرد، فاصله حلّه تا کربلا نزدیک به پنجاه کیلومتر است.
شیخعلی به تقوا و زهد معروف بود و دل از دنیا و جلوههای پرفریب آن شسته بود، نه به دنبال پست و مقام بود و نه دین را ابزاری برای ثروتاندوزی قرار داده بود.
مردم شهر به او علاقه ویژهای داشتند و به دیده احترام به او نگاه میکردند.
او که شیفته امامزمان بود، همواره برای ظهور آن حضرت دعا میکرد و از مردم میخواست تا دچار غفلت نشوند و نام و یاد آقای خود را زنده نگاه دارند.
شیخعلی بارها با مولای خود چنین نجوا میکرد: «آقای من! چرا ظهور نمیکنید؟ شما که یاوران زیادی دارید، در هر شهری هزاران نفر آمادهاند تا
پای جان شما را یاری کنند. من در این شهر، هزار نفر را میشناسم که منتظر شمایند. پس چرا ظهور نمیکنید تا دنیا را پر از عدل و داد نمایی!».
این برنامه او بود و همیشه منتظر بود تا امامزمان ظهور کند، مدّتی گذشت، او میخواست بداند چه حکمتی در کار است و چرا ظهور به تاخیر افتاده است.
شبی از شبها او سر به بیابان گذاشت، در تاریکی شب، در گوشهای با امامزمان، اشک میریخت.
او با چشمانی اشکبار باامام خویش چنین سخن میگفت: «آقای من! تو که این همه یار و یاور داری، پس چرا نمیآیی؟». ساعتی گذشت، او از بس گریه کرده بود، تاب و توانی برایش نمانده بود، ناگهان در برابر خود، مولایش را دید که به او چنین گفت:
-- شیخ! چرا این همه گریه و ناله میکنی؟
-- چرا شما ظهور نمیکنید تا ستمکاران را نابود کنید.
-- اگر یاران وفاداری داشتم، خدا به من اجازه ظهور میداد.
-- آقای من! شما فقط در شهر حله، هزار یار و یاور دارید.
-- در شهر حله، فقط تو و یکی از دوستان تو، یاور من هستید، غیر از شما دو نفر، یاور دیگری ندارم!
وقتی شیخعلی این سخن را شنید، بسیار تعجّب کرد، اینجا بود که امام از او خواست تا در شب جمعه دوستانش را در خانهاش جمع کند. امام میخواست در آن شب، آنها را امتحان کند تا معلوم شود که چه کسی واقعاً راست میگوید.
شیخعلی با خوشحالی زیاد به شهر بازگشت و با مردم در اینباره سخن
گفت و به آنان خبر داد که در شب جمعه میتوانند امام را ببینند، قرار شد چهل نفر از بهترینها انتخاب شوند.
شب جمعه فرا رسید، چهل نفر از بهترینها در خانه شیخعلی جمع شدند، همه به دعا و راز و نیاز پرداختند و هر لحظه چشمانتظار فرا رسیدن لحظه موعود بودند تا امام خود را ببینند.
پاسی از شب گذشت، ناگهانی نور درخشانی، تاریکی شب را روشن کرد، همه آن نور را دیدند که در پشتبام فرود آمد، آن وقت بود که زمینه امتحان فراهم شد، ولی کسانی که ادعا میکردند یار امامزمان هستند فرار کردند.
اینجا بود که امام به شیخعلی گفت: «آیا دیگر میگویی در این شهر، هزار یار و یاور دارم؟ پس آنهایی که تو انتخاب کرده بودی کجا رفتند؟». شیخعلی سرش را از شرمندگی پایین گرفت، امام به سخنش ادامه داد: «این حکایت شهر توست، بقیّه شهرها هم اینگونهاند». وقتی شیخعلی سر خود را بالا گرفت، دیگر امام را ندید!(1)
آن روز شیخعلی فهمید که مردم ادّعا میکنند با جان و دل، امامزمان را یاری میکنند، امّا وقتی امتحان پیش میآید، حقیقت آشکار میشود.
کسانی که آن شب فرار کردند، خودشان را دوست داشتند و میخواستند از عذاب و گرفتاری نجات پیدا کنند و به بهشت و رفاه برسند، برای همین به امامزمان توسل میجستند و از محبّت آن حضرت سخن میگفتند، ولی در امتحان مردود شدند، آنان امامزمان را برای خودشان میخواستند. خوشا به حال کسی به آن معرفت برسد که جان و مال و همه هستی خود را با افتخار،
1) . پیام امام زمان، نوشته سید جمال الدین حجازی ص 68.
فدای امامزمان کند و خودش را دیگر نبیند.
البته امامزمان جلوه محبّت خدا هستند، او به شیعیانی که برای رفع گرفتاریها به او توسّل میجویند، محبّت و عنایت دارد، زیرا به هر حال، آنان از غافلان یک مرحله جلوتر هستند، ولی آن شب، امامزمان میخواست حقیقتی را به شیعیانش نشان بدهد. هیچکس نباید در مسیر معرفت، ناامید شود، همه باید تلاش کنند تا به آن مقامی برسند که شیخعلی رسیده بود.
فُضیل، یکی از یاران امامصادق علیهالسلام بود، یک روز آن حضرت به او گفت: «وقتی مهدی علیهالسلام ظهور کند از دست مردم رنج و سختی زیادی میبرد و این رنج بیش از رنجی است که پیامبر از مردم زمان جاهلیت برد». فضیل پرسد: «چگونه است که مهدی علیهالسلام اینقدر از مردم رنج میبرد؟». امام گفت: «ای
فضیل! وقتی پیامبر برای هدایت انسانها آمد با کسانی سنگها و چوبها را به شکل بت درآورده بودند و آنها را میپرستیدند، ولی وقتی مهدی علیهالسلام ظهور کند با کسانی روبرو میشود که قرآن میخوانند و آیات آن را برای لزوم دشمنی با او معنا میکنند».(1)
آن روز، فضیل فهمید که دشمنان واقعی مهدی علیهالسلام چه کسانی هستند، او این سخن امامصادق علیهالسلام را برای همه نقل کرد، وقتی من این سخن را خواندم فهمیدم که عدّهای از دشمنان مولای من، کسانی هستند که قرآن را تفسیر میکنند، برای مردم معنای آن را بیان میکنند، ولی آنان از تفسیر قرآن، دشمنی
1) . إِنَّ قَائِمَنَا إِذَا قَامَ اسْتَقْبَلَ مِنْ جَهْلِ النَّاسِ أَشَدَّ مِمَّا اسْتَقْبَلَهُ رَسُولُ اللَّهِ مِنْ جُهَّالِ الْجَاهِلِیَّةِ قُلْتُ وَ کَیْفَ ذَاکَ قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص أَتَی النَّاسَ وَ هُمْ یَعْبُدُونَ الْحِجَارَةَ وَ الصُّخُورَ وَ الْعِیدَانَ وَ الْخُشُبَ الْمَنْحُوتَةَ وَ إِنَّ قَائِمَنَا إِذَا قَامَ أَتَی النَّاسَ وَ کُلُّهُمْ یَتَأَوَّلُ عَلَیْهِ کِتَابَ اللَّهِ یَحْتَجُّ عَلَیْهِ بِهِ ثُمَّ قَالَ أَمَا وَ اللَّهِ لَیَدْخُلَنَّ عَلَیْهِمْ عَدْلُهُ جَوْفَ بُیُوتِهِمْ کَمَا یَدْخُلُ الْحَرُّ وَ الْقُرُّ: الغیبة للنعمانی ص 307، بحار الانوار ج 52 ص 363.
با حجّت خدا را بازگو میکنند.
آری، تاریخ همواره تکرار میشود، در کربلا هم عدّهای در سپاه کوفه بودند که با قرآن ثابت میکردند امامحسین علیهالسلام از دین خارج شده است، خط نفاق هموراه تلاش میکرده تا در مقابل حجت خدا بایستد، وقتی که مهدی علیهالسلام هم ظهور کند خط نفاق بار دیگر به میدان میآید، مردم سادهلوح خیال میکنند که چنین افرادی با قرآن انس دارند و چه بسا فریب سخنان آنان را بخورند، ولی آنان با روح قرآن بیگانهاند، آنان دم از قرآن میزنند تا به منافع خود برسند، قرآن و دین، ابزاری برای منافع آنان شده است.
خط نفاق در همه زمانها بوده است، خط نفاق همیار شیطان است، شیطان میداند که اگر مردم حجت خدا را از یاد نبرند به رستگاری رسیدهاند، شیطان دشمن سعادت انسانها است، او تلاش میکند تا مردم به غفلت گرفتار شوند و در این مسیر، خط نفاق به او کمک زیادی میکند.
کسانی که قرآن را تفسیر میکنند ولی روح قرآن را بازگو نمیکنند و از ولایت امامزمان سخنی نمیگویند، در همان مسیر شیطان گام برمیدارند، پیامبر بارها برای مسلمانان گفت که از قرآن و اهلبیت علیهمالسلام جدا نشوید، برای سعادت و رستگاری باید به روح قرآن که همان ولایت حجت خداست، توجّه داشت.
خدا، اوّلین یاری کننده امامزمان است، اوست که حجت خود را یاری میکند تا از دسیسههای دشمنان، نجات یابد، خدا او را از دیدهها پنهان کرده است و هیچ ستمگری نمیتواند به او دسترسی پیدا کند.
یکی از لقبهای آن حضرت «منصور» است، یعنی خدا او را یاری میکند. در دعای «ندبه» چنین میخوانیم: «اَینَ المَنصُور...»: کجاست آن آقایی که خدا او را یاری میکند و او پیروز میشود. وقتی روزگار ظهور فرا برسد، خدا فرشتگان را به یاری آن حضرت میفرستد.
قیام امامزمان از کنار کعبه آغاز میشود، او در آنجا به نماز میایستد و با خدای خویش راز و نیاز میکند و از او میخواهد اجازه قیام بدهد، جبرئیل با گروهی از فرشتگان امام میرسد و سلام میکند و میگوید: «ای سرور و آقای من ! اکنون دعای شما مستجاب شده است!».(1)
در آن هنگام است که امام پرچم خود را برافراشته میکند، همان پرچمی که
1) . فیقول له جبرئیل: یا سیدیّ ، قولک مقبول ، وأمرک جائز...: مختصر بصائر الدرجات ص 182.
جبرئیل در جنگ «بَدْر» برای پیامبر آورد. تا آن زمان، آن پرچم، فقط دو بار استفاده شده است، اوّلین بار زمانی بود که جبرئیل آن پرچم را برای پیامبر آورد و او هم در جنگ بدر آن را باز نمود و لشکر اسلام در آن جنگ به پیروزی بزرگی دست یافت. پیامبر بعد از جنگ بدر، آن پرچم را جمع کرد و دیگر در هیچ جنگی آن را باز نکرد و تحویل حضرت علی علیهالسلام داد. آن حضرت نیز فقط در جنگ «جَمل»، آن پرچم را باز نمود و دیگر از آن استفاده نکرد.(1)
وقتی که این پرچم برافراشته میشود، ترس و وحشت عجیبی در دشمنان پدیدار میگردد به طوری که دیگر نمیتوانند هیچ کاری بکنند، با برافراشتن این پرچم، دلهای یاران امام زمان چنان از شجاعت پر میشود که گویی این دلها از جنس آهن است و هیچ ترسی به آنها راه ندارد.(2)
وقتی امام، آن پرچم را برافراشته میکند، هفت گروه از فرشتگان به یاری امام میآیند:
اول: فرشتگانی که با نوح علیهالسلام در کشتی بودند و او را یاری کردند.
دوم: فرشتگانی که به یاری ابراهیم علیهالسلام آمدند.
سوم: فرشتگانی که همراه موسی علیهالسلام بودند زمانی که رود نیل به امر خدا شکافته شد و قوم بنی اسرائیل از رود نیل عبور کردند.
چهارم: فرشتگانی که هنگام رفتن عیسی علیهالسلام به آسمان، همراه او بودند.
پنجم: چهار هزار فرشتهای که همیشه در رکاب پیامبر اسلام بودند.
ششم: سیصد و سیزده فرشتهای که در جنگ «بَدْر» به یاری پیامبر آمدند.
هفتم:فرشتگانی که برای یاری امام حسین علیهالسلام به کربلا آمدند، ولی حکمت
1) . لمّا التقی أمیر المؤمنین علیهالسلام وأهل البصرة ، نشر الرایة رایة رسولاللّه6 ، فزلزلت أقدامهم... فلمّا کان یوم صفّین سألوه نشر الرایة فأبی علیهم ، فتحمّلواعلیه بالحسن والحسین وعمّار بن یاسر، فقال للحسن: یا بنیّ، إنّ للقوم مدّة یبلغونها ،وإنّ هذه الرایة لاینشرها بعدی إلاّ القائم: الغیبة للنعمانی ص 320، بحار الأنوار ج 32 ص 21.
2) . یسیر الرعب قدّامها شهراً ووراءها شهراً وعن یمینها شهراً وعن یسارهاشهراً: بحار الأنوار ج 52 ص 360، فإذا هزّها لم یبق مؤمن إلاّ صار قلبه أشدّ من زبر الحدید: الغیبة للنعمانی ص 322.
خدا بر آن بود که امامحسین علیهالسلام از قدرت آنان، استفاده نکند، برای همین آنان از آن روز در کربلا ماندند تا زمان ظهور مهدی علیهالسلام فرا برسد و او را یاری کنند.(1)
خدا امامزمان را با این هفت گروه یاری میکند و ریشه ظلم و ستم برای همیشه از روی زمین کنده میشود.
در زمان ظهور، بزرگترین دشمن حق و حقیقت، شخصی است که «سُفیانی» نام دارد. او پنج ماه قبل از ظهور، در سوریه دست به کودتای نظامی میزند و حکومت آن کشور را به دست میگیرد و سپس به عراق حمله میکند و شهر کوفه را تصرّف میکند و شیعیان را به قتل میرساند.(2)
سفیانی خبر دارد که امامزمان در مکّه ظهور کرده است، او سپاهی را به مدینه میفرستد و آنجا را هم تصرف میکند، سپس سپاه سیصدهزار نفری او به سمت مکّه حرکت میکند، سفیانی به آنان دستور داده است شهر مکّه را تصرّف و کعبه را خراب کنند و امام را به قتل برسانند. سپاه سفیانی از مدینه به سمت مکّه حرکت میکند، پانزده کیلومتر را که پشت سر میگذارد به سرزمین «بَیْدا» میرسد.(3)
شب فرا میرسد، ناگهان صدایی در آن بیابان میپیچد: «ای صحرای بَیْدا ! این قوم ستمگر را در خود فرو ببر!».(4)
این صدای جبرئیل است، زمین شکافته میشود و تمام آن سپاه را در خود فرو میبرد، آری، خدا به وعده خود وفا میکند و دشمنان امامزمان را نابود میکند.(5)
1) . وهم الذین کانوا مع نوح فی السفینة ، والذین کانوا مع إبراهیم حیث أُلقی فی النار...: الغیبة للنعمانی ص 323.
2) . یبعث السفیانی جیشاً إلی الکوفة وعدتهم سبعون ألفا ، فیصیبون من أهلالکوفة قتلاً وصلباً وسبیاً...: الغیبة للنعمانی ص 289، الاختصاص للمفید ص 256، بحار الأنوار ج 52 ص 238، تفسیر العیّاشی ج 1 ص 245، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 486.
3) . البیداء: اسم لأرض ملساء بین مکّة والمدینة، بطرف المیقات المدنی الذی یُقال له ذو الحلیفة»: معجم البلدان ج 1 ص 523، تاج العروس ج 4 ص 368، عن الإمام الصادق علیهالسلام: «فیقول الرجل: عددنا ثلاثمئة ألف رجل نرید إخراج البیت وقتل أهله»: بحار الأنوار ج 53 ص 10.
4) . فینادی منادٍ من السماء: یا بیداء أبیدی القوم ، فیخسف بهم البیداء...: الاختصاص ص 256، تفسیرالعیّاشی ج 1 ص 245.
5) . بعث اللّه سبحانه جبرئیل فیقول: یا جبرئیل اذهب فأبدهم...: تفسیر الثعلبی ج 8 ص 95، تفسیر القرطبی ج 14 ص 315.
خدا امامزمان را به وسیله مؤنان واقعی یاری میکند، وقتی آن حضرت در مکّه ظهور میکند، سیصد و سیزده نفر با «طَیّالارض» به آنجا میآیند، یعنی بدون استفاده از هیچ وسیلهای، کیلومترها راه را پشتسر میگذارند!
خدا آنان را در یک لحظه برای یاری امامزمان به مکّه میرساند. این سیصد و سیزده نفر، یاران ویژه امام هستند و هر کدام از آنان، نماینده امام در سرزمینی خواهند بود.(1)
از طرف دیگر، لشکری ده هزار نفره نیز به یاری امام میآید، امام منتظر آنان میماند تا همه آنان از راه برسند، هر کدام از منطقهای به مکّه میآیند و در خدمت امام به آرامش واقعی میرسند، آنان با عشقی مقدّس، بیابانها را پشت سر میگذارند و تمام سختیها را در راه یاری امام تحمّل میکنند. اراده خدا این است که قیام امام با همراهی این لشکر ده هزار نفری باشد.(2)
1) . أما لو کملت العدّة الموصوفة ثلاثمئة وبضعة عشر ، کان الذی تریدون: الغیبة للنعمانی ص 211، بحار الأنوار ج 65 ص 165.
2) . ومایخرج إلاّ فی أولی قوّة ، وما یکون أولو قوّة إلاّ عشرة آلاف...: کمال الدین ص 654، التفسیر الصافی ج 4 ص 65، بحار الأنوار ج 52 ص 323، یا سدیر ، الزم بیتک وکن حِلساً من أحلاسه ، واسکن ما سکن اللیل والنهار ، فإذا بلغک أنّ السفیانی قد خرج فارحل إلینا ولو علی رجلک: الکافی ج 8 ص 265، بحار الأنوار ج 52 ص 271
باید تلاش کنیم هر وقت «صلوات» میفرستیم، در پایان آن حتماً «وعجل فرجهم» را بگوییم و اینگونه از خدا بخواهیم ظهور امامزمان را نزدیک گرداند.
هیچ ذکر و دعایی همانند صلوات نیست، وقتی میگوییم: «اللهُمَّ صَلِّ علی محمّد و آلِ محمّد»، در واقع از خدا میخواهیم که بر پیامبر و خاندان او درود بفرستد، از خدا میخواهیم دین پیامبر را در جهان گسترش بدهد.
وقتی من صلوات میفرستم از خدا درخواست میکنم که عظمت و شکوه پیامبر و خاندانش بیشتر شود و بر جلال دین اسلام افزوده گردد. این بهترین درخواست است، وقتی در ادامه صلوات «وَعَجِّلْ فَرَجَهُم» را هم بگویم، با این دعا، امامزمان را یاری کردهام و از ثواب زیادی بهرهمند شدهام.
این سخن پیامبر است: «اگر تو به مؤنی کمک کنی، خدا یک گرفتاری تو را در دنیا و هفتاد و دو گرفتاری تو را در آخرت برطرف میکند».(1)
امامصادق علیهالسلام هم فرمود: «هر کس که مظلومی را یاری نماید، خدا ثوابی برتر از یک ماه روزه و عبادت در مسجدالحرام را به او عطا میکند».(2)
همچنین آن حضرت فرمود: «هر کس مومنی را یاری کند، با این کار خود، صورت شیطان را خراش میدهد و قلب شیطان را مجروح میکند».(3)
من باید قدری در این سه حدیث فکر کنم، اگر من مومنی را یاری کنم، خدا اینقدر ثواب به من میدهد و در روز قیامت از من دستگری میکند و با آن کار خود، قلب شیطان را به درد میآورم، اکنون این سؤل را از خود میپرسم: به راستی چه کسی از امامزمان مومنتر است؟ اگر من او را یاری کنم، برای ظهور او دعا کنم، یاد و نام او را در جامعه زنده نگاه دارم، به همه این ثوابهای بزرگ میرسم، خدا را از خود راضی میکنم و شیطان را از خود
1) . قال رسول الله: من أعان مؤنا نفس الله عز وجل عنه ثلاثا وسبعین کربة ، واحدة فی الدنیا وثنتین وسبعین کربة عند کربه العظمی: الکافی ج 2 ص 199، وسائل الشیعه ج 11 ص 587، بحار الانوار ج 7 ص 183.
2) . ما من مؤن یعین مؤنا مظلوما إلا کان أفضل من صیام شهر واعتکافه فی المسجد الحرام ، وما من مؤن ینصر أخاه وهو یقدر علی نصرته إلا ونصره الله فی الدنیا والآخرة:ثواب الاعمال ص 147، وسائل الشیعه ج 12 ص 292، الاختصاص ص 27، بحار الانوار ج 71 ص 312.
3) . أحسن یا إسحاق إلی أولیائی ما استطعت ، فما أحسن مؤن إلی مؤن ولا أعانه إلا خمش وجه إبلیس وقرح قلبه: الکافی ج 2 ص 207، وسائل الشیعة ج 16 ص 377، بحار الانوار ج 71 ص 301.
دور مینمایم.
پیامبر فرمود: «اگر تو در جمعی بودی و در آنجا از مومنی به بدی یاد کردند و تو از او دفاع کردی، خدا تو را از آتش جهنم نجات میدهد».(1)
اگر من در این حدیث پیامبر فکر کنم، به چه نتیجهای میرسم، من بارها در میان جمعی بودهام و آنان چنین گفتهاند: «وقتی امامزمان بیاید، جویِ خون به راه میاندازد، اگر او بیاید اوّل گردن ما را میزند!»، این تهمتی بزرگی بود که من آن را شنیدهام، آنان این تهمت را به اماممهربان من زدهاند، اکنون که امامزمان در پس پرده غیبت است، اگر من از او دفاع کنم، خدا به من چه پاداشی میدهد؟ چه کسی از امامزمان، مومنتر است؟ اگر نتیجه دفاع از یک مؤن عادی، آزادی از آتش جهنم است، پس دفاع از امامزمان نتیجهاش چیست؟
1) . من کان ذب عن اخیه المومن کان حقه علی اللّه ان یعتقه من النار: الامالی للطوسی ص 537، وسائل الشیعة ج 12 ص 293، جامع احادیث الشیعة ج 16 ص 338.
قرآن در سوره توبه، آیه 105 چنین میگوید: «وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ».
«هر کاری که انسانها انجام میدهند، خدا از آن آگاه است، همچنین به اذن خدا، پیامبر و مومنان از آن آگاه هستند».
نام او شعیب بود و در شهر کوفه خرما میفروخت، او بارها این آیه را خواند و در آن فکر کرد و دوست داشت بداند منظور از «مؤمنان» در آیه چه کسانی هستند؟
او به مدینه سفر کرد، به خانه امام صادق علیهالسلام رفت و سلام کرد و در گوشهای نشست، او به دنبال فرصت مناسبی بود تا سؤال خود را بپرسد، لحظاتی گذشت، دیگر وقت سؤال بود، او این آیه را خواند و گفت:
-- آقای من ! منظور از «مؤمنان» در این آیه، چه کسانی هستند؟
-- آنان، امامان معصوم هستند، دوازده امامی که جانشینان پیامبر میباشند.(1)
وسائل الشیعة ج 16 ص 108، بحار الأنوار ج 23 ص 347، جامع أحادیث الشیعة ج 13 ص 306، البرهان ج 2 ص 839، نور الثقلین ج 2 ص 264.
1) . ان أعمالکم لتعرض علیّ فی کل یوم و لیلة: الکافی ج 1 ص 219، بصائر الدرجات ص 449،
آن، روز او فهمید که خدا امام را شاهد بر بندگانش قرار داده است، آنان به اذن خدا از اعمال و کردار مردم باخبر هستند. امروز هم امامزمان از همه چیز باخبر است، فرشتگان، هر صبح و شام، پرونده اعمال ما را نزد او میبرند، او به اعمال ما نگاه میکند، اگر در آن کارهای زیبا ببیند، خوشحال میشود، برایمان دعا میکند، اگر گناهی انجام داده باشیم، او ناراحت میشود و دست به دعا برمیدارد و برای ما استغفار میکند.
ابراهیم یکی از یاران امام صادق علیهالسلام بود، یکی از شبها که او به خانه امام صادق علیهالسلام رفته بود، سخن به درازا کشید، او از بس مجذوب سخنان امام شده بود، گذشت زمان را فراموش کرد. وقتی او به خود آمد، فهمید که خیلی از شب گذشته است و مادرش حتماً نگران شده است.
ابراهیم با امام خداحافظی کرد و با سرعت خود را به خانه رساند. وقتی او به خانه رسید، مادرش را خیلی نگران یافت، مادر به او گفت: پسرم ! چرا اینقدر دیر کردی؟ دلم هزار جا رفت، گفتم نکند مأموران حکومتی تو را دستگیر کرده باشند !
ابراهیم با عصبانیّت بر سر مادر فریاد زد و او را ناراحت کرد. فردا صبح، ابراهیم به سوی خانه امام صادق علیهالسلام حرکت کرد، وقتی وارد خانه امام شد، سلام کرد، امام جواب سلام او را داد، سپس رو به او کرد و فرمود: ای ابراهیم ! چرا دیشب با مادر خود با صدای بلند سخن گفتی؟ چرا دل او را شکستی؟ آیا فراموش کردی که او برای بزرگ کردن تو چقدر زحمت کشیده است؟
ابراهیم خیلی تعجّب کرد، جریان تندی او با مادر را هیچ کس نمیدانست،
ولی امام صادق علیهالسلام از آن باخبر بود، ابراهیم از امام خود خیلی خجالت کشید. امام به سخنان خود چنین ادامه داد: سعی کن که دیگر با صدای بلند، با مادرت سخن نگویی و او را ناراحت نکنی.(1)
او دانشمندی بزرگ بود و در مشهد زندگی میکرد و مردم به او علاقه زیادی داشتند، شب در خواب دید که به حرم امامرضا علیهالسلام رفته است، امام در آنجا حضور دارد و مردم به زیارت آن حضرت میروند. در این میان، نگاه او به یکی از تاجران تهرانی افتاد که از دوستان او بود. آن تاجر جلو آمد تا به ضریح رسید، سلام کرد ولی ناگهان سنگی را به سوی امام پرتاپ کرد، امام از این کار آن تاجر ناراحت شدند.
بعد از مدّتی آن تاجر به سمت دیگر ضریح امام رفت و در آنجا نیز سنگی را به سوی امام پرتاپ کرد، سپس برای بار سوم آن تاجر سنگی دیگر را پرتاپ کرد، این رفتار باعث ناراحتی شدید امام شد.
آن دانشمند از خواب بیدار شد، متحیّر شد که معنای این خواب چیست. در اوّلین فرصت نزد آن تاجر رفت و به او گفت:
-- تو این بار که به زیارت امامرضا علیهالسلام رفتی، چه خطایی کردی؟
-- چطور مگر؟
-- تو امامرضا علیهالسلام را با رفتار خود ناراحت کردی، او را اذّیت نمودی. من خودم در خواب این را دیدم!
وقتی تاجر این سخن را شنید، شرمنده شد و گفت: «من از گناه خود توبه میکنم، وقتی به حرم رفتم، خانمی را دیدم، شیطان مرا فریب داد و من دستم
1) . أما علمت أنّ بطنها منزلٌ قد سکنته، وأنّ حجرها مهدٌ قد غمزته، وثدیها وعاءٌ قد شربته؟ بصائر الدرجات ص 263، مستدرک الوسائل ج 15 ص 190، الخرائج والجرائح ج 2 ص 729.
را روی دست او گذاشتم. سه بار این کار را کردم». اینجا بود که معلوم شد معنای آن خواب چه بوده است، آن سه گناهی که او در حرم انجام داده بود، همانند سه سنگی بود که او به سوی امام پرتاپ کرده بود. (این ماجرا سالها قبل روی داده است، زمانی که در حرم، قسمت مردانه و زنانه از یکدیگر جدا نشده بود).
اکنون قدری فکر میکنم، گناه من باعث رنج و اذّیت امامزمان میشود، اگر واقعاً امام خود را دوست دارم، باید کاری کنم که به آن حضرت، رنجی نرسانم، بلکه با تقوا و پرهیزکاری باعث شادی دل او بشوم.
لحظهای باید فکر کنم، امامزمان چقدر در جامعه غریب است، باید همه تلاش خود را بنمایم تا کاری کنم که جامعه بیشتر به یاد آن حضرت باشد، اگر هم زمانی فرا برسد که دیگر کسی به این حرفها توجّه نکند، من که میتوانم یک یاور برای امام بسازم! یک یار که میتوانم تحویل امام خود بدهم و آن هم خودم! من اختیار خودم را که دارم، باید تقوا پیشه کنم و کاری کنم که همه زندگی من رنگ و بوی آن حضرت را بدهد.
من میگویم امامزمان را دوست دارم، انسان به طور طبیعی دوست دارد همانند محبوبش بشود، این یک قانون است. عاشق همیشه میخواهد ببیند معشوقش چه دوست دارد تا آن را انجام بدهد. خدا در وجود انسانها، روحیه پیروی از یک الگو را قرار داده است، اگر من واقعا محبت به امام خود دارم، دیگر باید دوست داشته باشم در راه رفتن، در نماز، در روزه و... شبیه محبوب خود بشوم. من باید این مسیر را بپیمایم و به کمال برسم.
البته شیطان در این مسیر در انتظار یک فرصت است. او میداند مسیر پیروی از حجت خدا، مسیر رستگاری است، برای همین در این مسیر کمین میکند.
وقتی من ماشین خوبی دارم، رانندگیام هم خوب است، در مسیر با سرعت حرکت میکنم، همه چیز عالی است و من برنامهریزی میکنم که به زودی به مقصد برسم، امّا هر لحظه باید مراقب باشم، یک لحظه غفلت باعث میشود من به درهای عمیق سقوط کنم، کسی که اصلاً سوار ماشین نشده است و یا سرعت نگرفته است، خطری او را تهدید نمیکند. خطر او همان ماندن در جای خود است. شیطان به این راضی است که او در عشق دنیا بماند و اصلاً حرکت نکند، ولی وقتی من در مسیر یاری امام گام برمیدارم، هر لحظه باید مراقب باشم، زیرا شیطان در کمین است و با یک غفلت مرا به سقوط میکشاند.
اسم او «سَهلخراسانی» بود، از خراسان به مدینه آمده بود، او به خانه امامصادق علیهالسلام رفت و به آن حضرت چنین گفت: «آقای من! چرا در خانه نشستهاید؟ چرا قیام نمیکنید؟ شما صدهزار شیعه دارید که آمادهاند در کنار شما شمشیر بزنند».
امام به او نگاهی کرد، سپس از خدمتکار خود خواست تا تنوری را که در خانه است، روشن کند.
خدمتکار هیزمها را داخل تنور گذاشت و آن را آتش زد، آتش زبانه کشید، سهل با خود فکر کرد که حالا چه وقت روشن کردن تنور بود؟ او در همین فکرها بود که امام به او گفت: «ای سهل! برو در این تنور بنشین!».
سهل تعجّب کرد، نگاهی به آتشی که از تنور زبانه میکشید، نمود و رو به امام کرد و گفت: «آقای من! آیا میخواهی مرا با آتش عذاب کنی؟ مرا از این کار معاف کن!».
امام لبخندی زد، در این گیر و دار، هارونمکّی از راه رسید، او یکی از یاران امام بود، امام به او گفت: «ای هارون! برو درون این تنور بنشین!». هارون با عجله به سوی تنور رفت و در دل آتشها نشست.
پس از آن، امام با سهل مشغول گفتگو شد، از اوضاع خراسان پرسید، سهل جواب میداد، امّا همه توجّهش به تنور آتش بود.
لحظاتی گذشت، امام به سهل گفت: «برخیز و ببین که هارون در تنور آتش چه میکند!».
سهل کنار تنور آمد، دید که هارون در میان آتش نشسته است و آتش به او هیچ آسیبی نرسانده است، او تعجّب زیادی کرد، امام او را صدا زد و گفت:
-- ای سهل! بگو بدانم در خراسان چند نفر مانند هارون هست؟
-- به خدا قسم یک نفر هم مانند او پیدا نمیشود.
-- آری، یک نفر هم مثل هارون پیدا نمیشود! بدان وقتی من قیام میکنم که پنج نفر مثل هارون را داشته باشم! ای سهل! من به وظیفه خود آگاهتر هستم، میدانم که چه وقت باید قیام کنم و چه وقت باید در خانه بنشینم.(1)
امامصادق علیهالسلام در آن زمان قیام نکرد، چون میدانست افرادی مانند هارون در جامعه نیستند، برای اداره جامعه، امامصادق علیهالسلام نیاز به کسانی داشت که واقعاً یار و یاور او باشند و از او اطاعت کامل داشته باشند. امامصادق علیهالسلام میدانست وقتی افرادی مانند سهلخراسانی به قدرت برسند، چگونه عمل خواهند کرد، قدرت برای بیشتر انسانهای معمولی، فساد میآورد، آن روز سهلخراسانی دم از اهلبیت علیهمالسلاممیزند، امّا اگر خودش به پست و مقامی
1) . کنت عند سیّدی الصادق علیهالسلام، إذ دخل سهل بن حسن الخراسانی، فسلّم علیه ثمّ جلس، فقال له: یابن رسول اللّه، لکم الرأفة والرحمة وأنتم أهل بیت الإمامة، ما الذی یمنعک أن یکون لک حقّ تقعد عنه وأنت تجد من شیعتک مئة ألف یضربون بین یدیک بالسیف؟ فقال له علیهالسلام: اجلس یا خراسانی رعی اللّه حقّک، ثمّ قال: یا حنفیة، اسجری التنّور! فسجرته حتّی صار کالجمر، وابیضّ علوه، قال: یا خراسانی قم فاجلس فی التنّور، فقال الخراسانی: یا سیّدی یابن رسول اللّه! لاتعذّبنی بالنار، أقلنی أقالک اللّه، قال: قد أقلتک، فبینما نحن کذلک إذ أقبل هارون المکّی ونعله فی سبابته...: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 363، بحار الأنوار ج 47 ص 123.
میرسید، همه چیز را فراموش میکرد و دیگر به سخن امام گوش نمیداد و هر کاری که دلش میخواست انجام میداد. اگر واقعا سهل تسلیم امر امام بود و اطاعت از امام را بر خود واجب میدانست، چرا به داخل تنور نرفت؟ معلوم است این آدم، وقتی به پست و مقام میرسید به فرمان امام گوش نمیکرد.
امام صادق علیهالسلام میدانست اگر افرادی مثل سهل در امر دنیا و قدرتطلبی، آبی پیدا کنند، شناگران ماهری هستند، این افراد فقط آب پیدا نمیکنند، برای همین تا آب نباشد، آدمهای خوبی هستند!
این ماجرا، پیام مهمّی برای همه ما دارد، امروز امامزمان نیاز به یاورانی همچون هارونمکّی دارد که با تمام وجود از آن حضرت اطاعت کنند.
یکی از شیعیان بعد از انجام حج به مدینه رفت تا با امامصادق علیهالسلام دیدار کند، وقتی او نزد امام رفت امام به او فرمود: «آیا میدانی که خداوند برای حاجی چه ثوابی قرار داده است؟». او پاسخ داد: «نمیدانم».
امام فرمودند: «وقتی بندهای به گرد خانه خدا طواف کند و دو رکعت نماز طواف را بخواند و بین صفا و مروه سعی کند، خداوند برای او شش هزار ثواب مینویسد و شش هزار گناه او را میبخشد و مقام او را شش هزار مرتبه بالا میبرد».
او از شنیدن سخن امام صادق علیهالسلام تعجّب کرد و گفت: «آقای من! این ثواب بسیار زیادی است». امام به او رو کرد و گفت: «آیا میخواهی کاری رابه تو یاد دهم که ثواب آن از طواف هم بیشتر باشد؟». او پاسخ داد: «بله». امام فرمود: «کمک نمودن به برادر مؤمن و برآورده کردن حاجت او، نزد خدا بالاتر از ده حج میباشد».(1)
1) . عن المُشمَعِلّ الأسدی، قال: خرجت ذات سنة حاجّاً، فانصرفت إلی أبی عبد اللّه الصادق جعفر بن محمّد8، فقال: من أین بک یا مشمعل؟ فقلت: جُعلت فداک، کنت حاجّاً، فقال: أوَ تدری ما للحاجّ من الثواب؟ فقلت: ما أدری حتّی تعلمنی، فقال: إنّ العبد إذا طاف بهذا البیت أُسبوعاً وصلّی رکعتیه وسعی بین الصفا والمروة، کتب اللّه له ستّة آلاف حسنة، وحطّ عنه ستّة آلاف سیّئة، ورفع له ستّة آلاف درجة، وقضی له ستّة آلاف حاجة للدنیا کذا، وأدخر له للآخرة کذا، فقلت له: جُعلت فداک، إنّ هذا لکثیر، فقال: أفلا أخبرک بما هو أکثر من ذلک؟ قال: قلت: بلی، فقال علیهالسلام: لَقضاء حاجة امرئٍ مومنٍ أفضل من حجّة وحجّة وحجّة، حتّی عدّ عشر حجج: الأمالی للصدوق ص 581 ، بحار الأنوار ج 71 ص 284، و ج 96 ص 3.
اکنون از خود میپرسم: وقتی حاجت یک مؤن را برآورده کنم، خدا اینقدر به من پاداش میدهد، پس اگر تلاش کنم تا به امامزمان کمک کنم و خواسته او را برآورده کنم به چه پاداشی میرسم؟
من باید با خود فکر کنم، خواستههای امامزمان را بشناسم و در مسیر برآورده شدن آن، گام بردارم، اینگونه است که آن حضرت از من راضی و خشنود میشود و من لحظه به لحظه به خدا نزدیکتر میشوم.
مهمترین خواسته امامزمان این است که ما برای ظهور آن حضرت دعا کنیم، از گناه و معصیت دوری کنیم و در مسیر اطاعت خدا باشیم و بر سر پیمانی که با آن حضرت بستهایم، باقی بمانیم.
وقتی تاریخ را میخوانیم میبینم که مردم بعد از پیامبر، حجّت خدا را از یاد بردند و به سوی دشمنان امامزمان خود شتافتند، آنان در فتنهای بزرگ افتادند و خیال کردند که راه خوبی را پیش گرفتهاند، در حالی که با گذر زمان فهمیدند هم دنیا و هم آخرت خود را از دست دادند، مردم کوفه هم برای امامحسین علیهالسلام نامه نوشتند، هیجده هزار جنگجو با مسلمبنعقیل بیعت کردند، امّا وقتی که شرایط سخت پیش آمد، هیچکدام از آنان بر پیمان خود وفا نکردند.
امروز روزگاری است که امام از دیدهها پنهان است، او در زندان غیبت است. آن حضرت به هر کدام از پیامبران، شباهتی دارند، شباهت او به یوسف علیهالسلام این نکته است:
«و امّا من یوسف فالسّجن».
در زندانی بودن!
همانگونه که یوسف به زندان افتاد، امروز حجت خدا در زندان غیبت گرفتار است. آن حضرت، همانند پدری مهربان برای ماست. اگر پدر ما در زندان باشد، ما چه حالی داریم؟ بیش از هزار سال است که امام ما در زندان غیبت به سر میبرد، ما چقدر به این موضوع فکر کردهایم؟ چقدر تلاش کردهایم آن حضرت را یاری کنیم؟ شیعه واقعی کسی است که تشنه امام خود باشد، سوزِ دوری از امام خود را داشته باشد.
یکی از شیعیان نزد امامصادق علیهالسلام آمد و درباره حضرت مهدی علیهالسلام سؤل کرد، امام پاسخ سؤل او را دادند و سپس چنین فرمودند:
«لَو أدرَکتُهُ لَخَدَمتُهُ أیامَ حَیاتی».
«اگر من زمان مهدی علیهالسلام بودم، همه عمرم را در خدمتش میگذراندم».(1)
این سخن بسیار مهم است، امامصادق علیهالسلام با آن مقام و عظمتی که خدا به او داده است، آرزو میکند که به مهدی علیهالسلام خدمت کند و یاری او را بنماید. مگر خدمت کردن به مهدی علیهالسلام چه رمز و رازی دارد که امامصادق علیهالسلام ارزوی آن را دارد؟
من اکنون در روزگاری هستم که امامصادق علیهالسلام آرزو داشت که در این زمان زندگی میکرد تا حضرت مهدی علیهالسلام را یاری کند!
باید قدری به این نکته فکر کنم، به راستی این چه سعادت بزرگی است که من بتوانم به حضرت مهدی علیهالسلام خدمتی کنم و او را یاری کنم!
1) . لَو أدرَکتُهُ لَخَدَمتُهُ أیامَ حَیاتی: الغیبه للنعمانی ص 245.
امروز امام زمان همه شیعیان خود را به یاری فراخوانده است و منتظر است تا ما ندای او را جواب بگوییم! او از ما خواسته است برای ظهورش، زیاد دعا کنیم. ما باید یاد و نام آن حضرت را زنده نگاه داریم، در مسیر کسب معرفت گام برداریم، با تقوا و دوری از گناه، باعث شادی دل او بشویم.
مبادا شیطان مرا فریب بدهد و به من بگوید: «تو کجا و یاور امامزمان شدن کجا؟ این مقام مخصوص بزرگان است!».
خدا از هر کسی به اندازه توان او، انتظار دارد، من باید در حد توان خود، امامزمان را یاری کنم:
در قنوت نمازها، برای ظهورش دعا کنم، هر روز صبح، دعای «عهد» را بخوانم و با آن حضرت، پیمان خود را تازه کنم، از گناه دوری کنم و با رفتار خوب خود، مردم را به سوی امامزمان دعوت کنم.
شب که فرا میرسد، لحظاتی فکر کنم، ببینم که در آن روز، چه کارهایی کردهام که باعث شادی دل امام شده است، اعمال و رفتار خود را محاسبه کنم، اگر خطایی کردهام از آن توبه کنم و تصمیم بگیرم فردایی زیبا را رفم بزنم.
صبح که فرا میرسد، برای سلامتی آن حضرت، صدقه بدهم، این کار را هر روز انجام بدهم، این باعث میشود که یاد حضرت را در دل خود زنده کنم.
ارتباط با نویسنده و ارسال نظر: پیامک به شماره 9 6 5 4 3000
همراه نویسنده 33 94 261 0913
سایت نویسنده: www.Nabnak.ir
تصویر
تصویر
^jpg.76
تصویر
^jpg.77
تصویر
^jpg.78
تصویر
^jpg.79
تصویر
^jpg.80
تصویر
^jpg.81
تصویر
^jpg.82
1 . الاحتجاج علی أهل اللجاج ، أبو منصور أحمد بن علی بن أبی طالب الطبرسی (ت 620 ه ) تحقیق: إبراهیم البهادری ومحمّد هادی به، طهران : دار الاُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
2 . الاختصاص ، المنسوب إلی أبی عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الرابعة ، 1414 ه .
3 . الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد ، محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی (الشیخ المفید) (م 413 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت:، قمّ ، مؤسّسة آل البیت: ، 1413 ه ، الطبعة الأولی .
4 . إعلام الوری بأعلام الهدی ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، بیروت : دارالمعرفة ، الطبعة الاُولی ، 1399 ه .
5 . أعیان الشیعة ، السیّد محسن الأمین الحسینی العاملی الشقرائی (ت 1371 ه ) ، به کوشش : السیّد حسن الأمین ، بیروت : دار التعارف ، 1403 ه ، الطبعة الخامة .
6 . أمالی الصدوق ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی ، الطبعة الخامسة ، 1400 ه .
7 . الأمالی، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : دار الثقافة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
8 . أنساب الأشراف ، أحمد بن یحیی بن جابر البلاذریّ (ت 279 ه ) ، إعداد : محمّد باقر المحمودیّ ، بیروت : دار المعارف ، الطبعة الثالثة.
9 . أُسد الغابة، ابن الأثیر، (630 ق)، دار الکتاب العربی، بیروت.
10 . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار: ، محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسی (العلاّمة المجلسی) (ت 1111 ه ) ، بیروت : مؤسّسة الوفاء ، 1403 ه ، الطبعة الثانیة .
11 . البدایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : مکتبة المعارف ، بیروت : مکتبة
المعارف .
12 . البرهان فی تفسیر القرآن، هاشم بن سلیمان البحرانی (ت 1107 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
13 . بصائر الدرجات ، أبو جعفر محمّد بن الحسن الصفّار القمّی المعروف بابن فروخ (ت 290 ه ) ، قمّ : مکتبة آیة اللّه المرعشی ، الطبعة الاُولی ، 1404 ه .
14 . تاج العروس، الزبیدی، (1205 ق)، تحقیق علی شیری، دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت.
15 . تاریخ الطبری (تاریخ الاُمم والملوک) ، محمّد بن جریر الطبری (ت 310 ه ) ، تحقیق : محمّد أبو الفضلإبراهیم ، مصر : دار المعارف .
16 . تاریخ الیعقوبی ، أحمد بن أبی یعقوب (ابن واضح الیعقوبی) (م 284 ه ) ، بیروت : دار صادر .
17 . تفسیر الثعلبی، الثعلبی، (427 ق)، تحقیق أبی محمّد بن عاشور، الطبعة الأولی، 1422 ق، دار إحیاء التراث العربی، بیروت
18 . التفسیر الصافی، الفیض الکاشانی، (1091 ق)، الطبعة الثانیة، 1416 ق، مؤسّسة الهادی، قمّ.
19 . تفسیر العیّاشی، محمّد بن مسعود العیّاشی، (320 ق)، تحقیق: الحاج السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی، مکتبة العلمیة الإسلامیة، طهران.
20 . تفسیر نور الثقلین، الشیخ الحویزی، (1112 ق)، تصحیح وتعلیق: السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی، الطبعة الرابعة، 1370 ش، مؤّسة إسماعیلیان للطباعة والنشر والتوزیع، قمّ.
21 . جامع أحادیث الشیعة، السیّد البروجردی، (1383 ق)، المطبعة العلمیة، قمّ.
22 . جامع الرواة ، محمّد بن علی الغروی الأردبیلی (م 1101 ق) ، بیروت : دارالأضواء ، 1403 ق .
23 . الجواهر السنیة فی الأحادیث القدسیة، محمّد بن الحسن بن علی بن الحسین الحرّ العاملی (ت 1104 ه )، قمّ: مکتبة المفید.
24 . الخرائج والجرائح ، سعید بن عبد اللّه الراوندی (قطب الدین الراوندی) (ت 573 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی(عج) ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی(عج) ، 1409 ه ، الطبعة الأولی .
25 . الخصال ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
26 . روضة الواعظین ، محمّد بن الحسن الفتّال النیسابوری (ت 508 ه ) ، تحقیق : حسین الأعلمی ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی ، 1406 ه ، الطبعة الأولی .
27 . شرح الأخبار فی فضائل الأئمّة الأطهار: ، أبو حنیفة القاضی النعمان بن محمّد المصریّ (ت 363 ه ) ، تحقیق : السیّد محمّد الحسینی الجلالی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
28 . علل الشرائع، الشیخ الصدوق، (381ق)، تقدیم: السیّد محمّد صادق بحر العلوم، 1385ق، منشورات المکتبة الحیدریة، النجف الأشرف.
29 . الغیبة، الشیخ الطوسی، (460)، الطبعة الأولی، 1411 ق، مؤسّسة المعارف الإسلامیة، قمّ.
30 . الغیبة ، أبو جعفر محمّد
بن الحسن بن علی بن الحسن الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : عباد اللّه الطهرانی ، وعلی
أحمد ناصح ، قمّ : مؤسّسة المعارف الإسلامیة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
31 . الغیبة، محمّد بن إبراهیم النعمانی، (380 ق)، تحقیق: فارس حسّون کریم، الطبعة الأولی، 1422 ق، أنوار الهدی.
32 . الفتوح ، أحمد بن أعثم الکوفی (ت 314 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار الأضواء ، 1411 ه ، الطبعة الأولی.
33 . الفصول المهمّة فی معرفة أحوال الأئمّة ، علیّ بن محمّد بن أحمد المالکی المکّی المعروف بابن صبّاغ (ت 855 ه ) ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی .
34 . الکافی ، أبو جعفر ثقة الإسلام محمّد بن یعقوب بن إسحاق الکلینی الرازی (ت 329 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، طهران : دارالکتب الإسلامیة ، الطبعة الثانیة ، 1389 ه .
35 . الکامل فی التاریخ ، علی بن محمّد الشیبانی الموصلی (ابن الأثیر) (ت 630 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، 1408 ه ، الطبعة الأولی.
36 . کمال الدین وتمام النعمة ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1405 ه .
37 . مثیر الأحزان ومنیر سبل الأشجان ، أبو إبراهیم محمّد بن جعفر الحلّی المعروف بابن نما (ت 645 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی(عج) ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) .
38 . المحاسن ، أبو جعفر أحمد بن محمّد بن خالد البرقی (ت 280 ه ) ، تحقیق : السیّد مهدی الرجائی، قمّ : المجمع العالمی لأهل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
39 . مختصر بصائر الدرجات، الحسن بن سلیمان الحلّی، (القرن التاسع)، انتشارات الرسول المصطفی، قمّ بالأُوفست عن طبعة منشورات المطبعة الحیدریة فی النجف الأشرف.
40 . مستدرک الوسائل، المیرزا النوری، (1320ق)، الطبعة الأولی، 1408 ق، مؤّسة آل البیت، قمّ.
41 . معجم البلدان ، أبو عبد اللّه شهاب الدین یاقوت بن عبد اللّه الحمویّ الرومیّ(ت 626 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث
العربیّ ، الطبعة الاُولی 1399 ه .
42 . مقاتل الطالبیّین ، أبو الفرج علیّ بن الحسین بن محمّد الإصبهانیّ (ت 356 ه ) ، تحقیق : السیّد أحمد صقر ، قمّ : منشورات الشریفالرضیّ ، الطبعة الاُولی 1405 ه .
43 . مکارم الأخلاق ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه ) ، تحقیق : علاء آل جعفر ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
44 . مناقب آل أبی طالب = مناقب ابن شهرآشوب ، أبو جعفر رشید الدین محمّد بن علیّ بن شهر آشوب المازندرانی (ت 588 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
45 . موسوعة کلمات الإمام الحسین علیهالسلام ، معهد تحقیقات باقر العلوم ، قمّ : دارالمعروف ، الطبعة الاُولی 1415 ه .
46 . وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی (ت 1104ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت: ، قمّ ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
الف . چون دین نیاز به یاری شما دارد ب . تا شما را امتحان کند
ج . تا حق پیروز شود.
کدام گزینه است؟
الف . باب اللّه ب . بقیة اللّه ج . خلیفة اللّه
الف . امامصادق علیهالسلام
ب . امامباقر علیهالسلام
ج . امام سجاد علیهالسلام
الف . تقوا و دانش ب . معرفت نفس
ج . شناخت طاعت خدا و شناخت امامزمان
الف . هزار ب . صدهزار ج
. هفتاد هزار
الف . همه ثواب
ب . یک سوم ثواب ج . نصف ثواب
الف . علامه مجلسی ب . علامه حلّی ج . شیخ طوسی
شوم و در راه تو کشته شوم و دشمنانت بدن مرا بسوزانند، هرگز از تو جدا نمیشوم».
الف . مسلمبنعقیل ب . زهیر ج . مسلمبنعوسجه
الف . اسلم ب . عابس ج . زهیر
10 . اولین یاریکننده امامزمان کیست؟
الف . جبرئیل ب . خدا ج . میکائیل
کتاب «یاری خورشید»
نام..................
نام خانوادگی...................
نام پدر..........................
سال تولد.........................
شماره ملی........................
تلفن.............................