ghaemiyeh.com
سرشناسه:خدامیان آرانی، مهدی، ۱۳۵۳ -
Khuddamiyan Arani, Mehdi
عنوان و نام پدیدآور:یاد غریب [کتاب]/ مهدی خدامیانآرانی.
مشخصات نشر:قم : بهار دلها، ۱۳۹۶.
مشخصات ظاهری:۹۶ ص.؛ ۲۲×۲۲ سم.
شابک:۵۰۰۰۰ ریال: 978-600-8449-85-0
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق -
موضوع:نثر فارسی -- قرن ۱۴
موضوع:Persian prose literature -- 20th century
رده بندی کنگره:PIR۸۰۴۰ /د۲۴۶۳ی۲ ۱۳۹۶
رده بندی دیویی:۸فا۸/۸۶۲
شماره کتابشناسی ملی:۴۷۸۶۴۱۱
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ
شما کتاب «یاد غریب» را مطالعه میکنید، این کتاب، حکایت یک عشق آسمانی و بیانگر یک پیمان و یک شوق و اشتیاق است! این کتاب از غربت امامی سخن میگوید که سالها در انتظار است تا ما از خواب غفلت بیدار شویم.
در این کتاب تلاش میکنم از آقا و مولایمان حضرت مهدی علیهالسلام بنویسم و قدمی هر چند کوتاه در زنده نگاهداشتن یاد او انجام بدهم.
جا دارد نهایت احترام خود را تقدیم همه استادانی کنم که از اندیشههای آنان، بهره زیادی بردهام. از خدا میخواهم توفیقم دهد تا بتوانم این مسیر را ادامه دهم.
مهدی خُدّامیان فروردین 1396 شمسی
خدا تو را پیشوایِ نجاتبخش ما قرار داده است، ولی ما تو را از یاد بردهایم، نمیدانم چه زمان میآید که همه ما به این باور برسیم که پناه همه ما تویی! شیطان در کمین نشسته است، او پدر و مادر ما را از بهشت بیرون کرد، او امروز هم تلاش میکند تا ما را از «بهشت معنوی» بیرون کند، اعتقاد به تو و انتظار آمدن تو، همان «بهشت معنوی» است، شیطان خیلیها را از این بهشت بیرون کرد، آنان را به سرابها دلخوش نمود و یاد تو را از آنان گرفت، اگر چه آنان از نیامدنت خشنودند، امّا دلهایشان از آرامش به دور است، در این دنیا، همواره آرامش را جستجو میکنند ولی به آن نمیرسند.
بهشت من چیست؟ بهشت آنجایی است که قلبم آرام باشد! در سایه ولایت دل به آرامش میرسد.
او از راه دوری به مدینه آمده بود تا امامصادق علیهالسلام را ببیند. وقتی خدمت آن حضرت رسید چنین گفت: «آقای من! دعا کنید که اهل بهشت باشم». امام به او نگاهی کرد و فرمود: «تو همین الان در بهشت هستی، تو باید دعا کنی که خدا تو را از بهشت بیرون نکند». وقتی او این سخن را شنید، تعجّب کرد و با خود گفت: وقتی روز قیامت برپا شود، آن وقت نیکوکاران به بهشت میروند. هنوز که قیامت برپا نشده است تا کسی به بهشت برود.
امام تعجّب او را دید، برای همین به او فرمود:
-- آیا تو ولایت ما را قبول داری؟ -- آقای من! بله. من به ولایت شما ایمان دارم.
-- مگر نمیدانی هر کس ولایت ما را قبول داشته باشد، در بهشت است، تو باید از خدا بخواهی که مبادا از بهشت رانده شوی!(1)* * * وقتی من تو را باور دارم، در انتظار آمدنت هستم و برای ظهورت دعا میکنم، در بهشت خدا هستم، شیطان تلاش میکند تا مرا از این بهشت بیرون کند، او مرا به دنیا و آنچه در دنیا است، مشغول میکند، کار را به آنجا میرساند که دنیا، مهمترین حاجت من میشود، عشق دنیا دلم را پر میکند و من فراموش میکنم برای ظهورت دعا کنم.
از امروز باید با خود عهد ببندم بیشتر به یاد تو باشم، هر کس «کیمیا» دارد میتواند مس را به طلا تبدیل کند، یاد تو همچون کیمیاست، وقتی به یاد تو باشم، عشق دنیایی از دلم رخ میبندد و عشق تو در آن مینشیند، آن وقت است که آرامش بهشت را با تمام وجود خود حس میکنم.
1) . کنا عند أبی عبد الله فقال رجل فی المجلس : أسأل الله الجنة فقال أبو عبد الله: أنتم فی الجنة فاسألوا الله أن لا یخرجکم منها فقالوا : جعلنا فداک نحن فی الدنیا ؟ فقال : ألستم تقرون بإمامتنا ؟ قالوا : نعم ، فقال : هذا معنی الجنة...: المحاسن ج 1 ص 161، بحار الانوار 68 ص 102.
من باید نام و یاد تو را زنده کنم، نباید گرفتار غفلت بشوم، باید کاری کنم که دوستان و اطرافیانم به تو توجه پیدا کنند، چقدر زیباست که در شبانهروز، لحظاتی برای خلوت با تو قرار بدهم، با تو سخن بگویم و درددل کنم.
به راستی قطبنمای دل من، کجا را نشان میدهد؟ زندگی من چه سمت و سویی دارد؟ بارها شنیدهام که تو «قطب جهان» هستی! باید فکر کنم که آیا قطبنمای دلم، تو را نشان میدهد؟ باید دل را به عشق تو پیوند بزنم و از غیر تو دوری کنم، باید زندگیام، رنگ تو را داشته باشد و همواره یاد تو را بر دلهای دیگران پیوند زنم.
کسی که عاشق میشود وقتی نام معشوقش را میشنود، ناخودآگاه قلبش از شوق به تپش میافتد، این نشانه عشق است، کاش من هم وقتی نام تو را
میشنیدم، اینگونه قلبم به تپش میافتاد و همه وجودم، شوق دیدار تو میشد. کاش ضربان قلبم، ندای «یا مهدی» میگفت.
کاش به این باور میرسیدم که زندگی بدون تو، مرگ است و مرگ بدون معرفت تو، مرگ جاهلیّت است.
به یاد دارم که چقدر برای حاجتهای خودم به درگاه خدا گریه کردم، از سوز دل دعا کردم، امّا به راستی آیا یک بار اینگونه برای آمدنت، گریه کردم، اشک ریخته و دعا کردهام؟ چرا فراموش کردهام که تو هم صاحبِ زمان هستی و هم صاحب مکان! زمین و زمان به اذن خدا در اختیار توست. تو حجّت خدا هستی و خدا به تو قدرتی بینظیر داده است و تو تسلیم امر خدایی، هر زمان که او به تو اجازه بدهد از این قدرت برای پایان دادن به ظلم، بهره خواهی گرفت.
من باید فکر کنم، خدا و پیامبر مرا به چه چیزی فرا میخوانند، چه چیزی باعث زندگی واقعی میشود؟ آیا خوردن و آشامیدن و بهره بردن از لذّتهای حیوانی، معنای زندگانی است؟ زنده بودن، یک حرکت افقی است، از گهواره تا گور، امّا زندگی یک حرکت عمودی است، از زمین تا اوج آسمانها! آقای من! مولای من!
این ولایت و محبّت شماست که معنای زندگی واقعی است، کسی که از ولایت شما بهرهای ندارد، زنده است، امّا از حقیقت زندگی به دور است، قلب او مرده است، زیرا با حجّت خدا ارتباط ندارد، خدا مرا به سوی ولایت تو فرا میخواند تا در غوغای روزگار، تباه نشوم و عشق این دنیا، مرا نابود نکند.(1)
1) . نحن صمّ بکم عما جاء به محمّد: البرهان ج 2 ص 664، تفسیر الثعلبی ج 4 ص 341، الدر المنثور ج 3 ص 176، فتح القدیر ج 2 ص 298.
چقدر زیباست که هر صبح، روزم را با یاد تو آغاز کنم و «دعای عهد» بخوانم.
دعای عهد، دعایی است که بعد از نماز صبح، خوانده میشود، گویا با خواندن این دعا، در لشکر تو، حضور خود را اعلام میدارم.
هر لشکری در هر جای دنیا، اوّل صبح، برنامه صبحگاه دارند، همه نیروها در این برنامه شرکت میکنند، همه دوستان تو در سرتاسر جهان، دعای عهد را میخوانند و با تو عهد و پیمان میبندند تا تو را یاری کنند. من هم باید همانند آنان، این کار را انجام بدهم.
چقدر زیباست که در قنوت نماز، برای آمدن تو دعا کنم! هر صبح جمعه، «دعای ندبه» بخوانم، دعایی که نجوای منتظران توست، روز آمدن تو، روز جمعه خواهد بود و برای همین در صبح جمعه، مشتاقان تو، دعای ندبه میخوانند و آمادگی خود را برای یاری تو اعلام میدارند.
کاش عصر جمعه که فرا میرسید، غم و اندوهی را که به دلم میافتاد با بغض دوری تو همراه میکردم، کاش بغضی که در هستی نفهته است را درک میکردم، همان بغضی که از طولانی شدن غیبت تو تا جمعه دیگر حکایت میکند.
کاش بهگونهای باشم که دیگران از من بوی انتظار تو را استشمام کنند! چقدر زیباست اگر من بیتاب دیدار تو باشم و برای آمدن تو، لحظهشماری کنم، از جان و مال خویش برای زنده نگاهداشتن یاد تو خرج کنم که این یک سرمایهگذاری بزرگ برای روز قیامت است، خدا به این کار من، بیش از هر کار دیگری، پاداش میدهد.
چه زمانی به این باور میرسم که فاصله بین من و تو، فاصله مکانی نیست، تو در کنار من هستی، مهم این است که رفتار و کردار من، از گناه به دور باشد و تو از من راضی باشی، وقتی تو از کارها و اعتقادات و باورهای من خشنود باشی، وقتی من با دوستان تو دوست باشم و با دشمنان تو، دشمنی کنم، آن وقت دیگر، فاصلهای بین من و تو نیست، گویا من در خیمه تو و در کنار تو هستم.
به برکت وجود تو، همه روزی میخورند، اگر خدا باران میفرستد، اگر خورشید میتابد، به خاطر توست، اگر تو نباشی، زمین بر هم پیچیده میشود.
خدا به خاطر تو این هستی را برپا نگهداشته است، حکایت آن کشاورزی را شنیدهام که به خاطر درختان میوه، باغ خود را آبیاری میکرد، البتّه در پای درختان، علفهای دیگر هم سیراب میشدند، خدا این جهان را به خاطر تو و پدران معصوم تو آفریده است، خدا فیض و رحمت خود را بر شما نازل میکند، در این میان، موجودات دیگر هم از این رحمت، بهرهای میبرند. ولی اگر تو یک لحظه نباشی، نظامِ هستی به هم میریزد.
هر کجای جهان، قلبی میتپد و نفسی در سینه جاری است، هر کجا اثری از زندگی هست از برکت وجود توست. همه هستی به اذن خدا بر سر سفره تو، مهمان هستند. امّا چه شده است که صاحب سفره را فراموش کردهاند؟
اگر چشم من میبیند، اگر گوش من میشنود، اگر قدرت دارم از جا برخیزم و راه بروم، همه این کارها به دلیل وجود توست:
«وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا».(1)و به راستی که زمین به نور تو، روشن شده است، منظور از «نور»، وجود توست، اگر تو نباشی، همه چیز در تاریکی و نابودی فرو میرود. همه اینها را خدا به تو داده است، تو در بالاترین مقام این جهان هستی و بیش از همه به خدا نیاز داری. تو باید این قدرت را از خدا بگیری و سپس آن را به همه موجودات عطا کنی، همه اینها به اذن خداست.
همه برکتهایی که در جهان است با عنایت شماست، در «زیارت جامعه» چنین میخوانم:
«بِکُم فَتَحَ اللهُ وَبِکُم یختِمُ وَبِکُم ینَزِّلُ الغَیثَ...».
شما همه کاره این جهان هستی هستید، در همه زمانها و مکانها، از عرش گرفته تا این دنیای خاکی، همه کارها به شما برمیگردد، خدا شما را محور جهان هستی قرار داده است، حرف اوّل و حرف آخر را شما میزنید، از اوّل هستی شما بودهاید و تا آخر هم شما خواهید بود. هر کس که با خدا کار دارد باید به درِ خانه شما بیاید، به اذن خدا، شما همیشه و همواره، همهکاره جهان
1) . سوه زمر، آیه 69. الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَاعَبْدِاللَّهِ یَقُولُ: إِنَّ قَائِمَنَا إِذَا قَامَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها الإرشاد للمفید ج 2 ص 381، الغیبة للطوسی ص 468، بحار الانوار ج 52 ص 321.
هستی میباشید.
به واسطه شما خدا رحمت خود را بر بندگانش نازل میکند و بلاها را از آنان دور میکند، شما ستون جهان هستی هستید، اگر شما نباشید، زمین و زمان در هم میپیچد. اگر برای یک لحظه، «حجّت خدا» نباشد، جهان نابود خواهد شد.
«بِیمنِهِ رُزِقَ الوَرَی...».
به برکت تو همه روزی میخورند، با وجود توست که آسمان و زمین برپا است، همه هستی، سفره مهربانی توست، وقتی این سفره باز شد، زمین و زمان آفریده شد، عرش، خورشید، ماه و آسمان خلق شد، همه اینها به وجود تو وابسته است، اگر تو نباشی، هیچکدام از اینها نمیتوانند به وجود خود ادامه بدهند، وقتی تو نباشی، همه جهان نابود میشود. این قانونی است که خدا در این جهان قرار داده است.
اگر من بخواهم خیمهای برپا کنم، باید یک چوبی را ابتدا پیدا کنم، آن را عمود قرار بدهم و بعد خیمه خود را بر پایه آن چوپ برافراشته کنم. خیمه من بر آن عمود وابسته است، اگر یک لحظه آن عمود را بردارم، خیمه سرنگون میشود.
خدا قبل از این که جهان را بیافریند، نور شما را آفرید، نور شما را عمود هستی قرار داد، برای همین است که همه هستی به وجود شما وابسته است.
امروز اگر زمین و زمان برپا است، به خاطر وجود توست. در هر نفسی که من میکشم به تو وابستهام، هر بازدمی که دارم، به تو وابستهام، همه جهان در
همه لحظاتش به تو وابسته است. وقتی من نماز میخوانم، به رکوع و سجده میروم، سر سفره تو هستم. این قدرت در بدن من است، خدا به من داده است، امّا این قدرت به واسطه تو در وجود من جاری میشود. تو واسطه هر خیر و برکت و نعمت هستی.
اگر به این معرفت برسم، دیگر جدایی بین من و تو برای یک لحظه هم، امکان ندارد، افسوس که غفلت مرا فرا میگیرد و تو را فراموش میکنم، این نعمتها را در راه غفلت تو، خرج میکنم، مشکل اینجاست، وگرنه جدایی بین من و تو نیست، تو از خود من به من نزدیکتری!
یک قطره آب، چه کاری میتواند بکند؟ نه تشنهای را سیراب میسازد، نه گلی را میرویاند و نه جایی را آباد میکند، ولی هنگامی که این قطره به اقیانوس وصل میشود، میتواند کشتیها را حرکت بدهد، ماهیها را در دل خودش روزی بدهد، وقتی خورشید بر آن بتابد، ابرهای بزرگ تولید کند و دشتهای تشنه را سیراب سازد، رودها را جاری کند و...
من همانند آن قطره آب هستم، آنقدر ناچیز که به حساب نمیآیم، امّا آنگاه که وجودم با عشق تو همراه شد، دیگر به اقیانوس وصل میشوم. قرآن از من میخواهد تو را دوست بدارم، خدا به پیامبر چنین وحی کرد:
«قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی».
مزد رسالت پیامبر این است که من تو را دوست بدارم، در این دوستی، دشمنان تو را شریک نکنم، در این دوست داشتن، اخلاص داشته باشم. خدا
که به من اینگونه فرمان میدهد، میخواهد من به تو وصل بشوم، تو حجّت خدا هستی، همه کاره خدا در این جهان! این دوستی من برای خدا و تو، نفعی ندارد، نفع آن به خود من میرسد، اگر من بخواهم به سعادت و کمال برسم، باید راه عشق تو را بپیمایم.
این خاصیت عشق است که انسان را به معشوق وصل میکند، اگر من عاشق تو بشوم و همه جا یاد تو را زنده کنم و در جستجوی رضایت تو باشم، دیگر به تو وصل شدهام، همانند آن قطره که به اقیانوس وصل شد، آن وقت است که فقط چیزی را میخواهم که تو میخواهی، اراده من در اراده تو فانی میشود، قدرت تو در دست من جاری میشود، تو اجازه میدهی و من با این که ناچیز هستم با قدرت تو میتوانم شگفتی بیافرینم، دست من، واسطهای میشود تا قدرت تو جلوهگر شود.
سلیمان علیهالسلام تصمیم گرفت تا کاری فوقالعاده انجام دهد تا بلقیس با دیدن آن راحتتر بتواند حقیقت را دریابد، سلیمان علیهالسلام دوست داشت که تخت باشکوه بلقیس را از سبا به بیتالمقدس بیاورد، تخت بلقیس بسیار بزرگ و گرانقیمت بود، آن را با انواع جواهرات آراسته بودند و مأموران زیادی از آن نگهبانی میکردند.
سلیمان علیهالسلام رو به اطرافیان خود کرد و گفت: «ای بزرگان ! کدام یک از شما میتواند تخت بلقیس را قبل از آن که آنان به اینجا برسند، برای من بیاورد».
فاصله بیتالمقدس و محل حکومت بلقیس، بیش از هزار کیلومتر بود، رفت و آمد به آنجا بیش از یک ماه زمان میخواست.
«آصِف» به سلیمان علیهالسلام گفت: «من آن تخت را فوری و در فاصله چشم به هم زدنی نزد تو میآورم». آصِف از یاران سلیمان علیهالسلام بود و به آن مقام رسیده بود که سلیمان علیهالسلام قسمتی از اسماعظم خدا را به او یاد داده بود.
اینجا بود که سلیمان علیهالسلام به او اجازه داد، ناگهان همه دیدند که تخت باشکوه بلقیس در مقابل آنان است. همه از این کار آصف تعجّب کردند، این معجزهای بزرگ بود.
به راستی آصف چگونه توانست این کار را انجام دهد؟ در آن زمان، سلیمان علیهالسلام حجّت خدا بود، آصف در پیروی از حجّت خدا به این قدرت رسیده بود، او همانند قطرهای بود که به اقیانوس وصل شده بود، برای همین بود که او توانست این شگفتی را بیافریند.
آقای من! مولای من! امروز هم کسانی که از شیعه واقعی تو هستند به اذن تو میتوانند شگفتیها بیافرینند.
روزهای آخر زندگی پیامبر بود، پیامبر در بستر بیماری بود و در تب میسوخت، اثر زهری که دشمنان به آن حضرت داده بودند، آشکار شده بود، گروهی از مسلمانان به عیادت او آمدند. پیامبر به آنان رو کرد و گفت: «برای من قلم و دوات بیاورید تا مطلبی برای شما بگویم بنویسید تا هرگز گمراه نشوید».
پیامبر نگران بود که مسلمانان گمراه شوند، او در روز عید غدیر، علی علیهالسلام را به عنوان جانشین خود معرفی کرده بود، امّا در آن لحظه میخواست سخنی نوشته شود و برای همیشه از او به یادگار باقی بماند.
یکی از جا برخاست تا قلم و دوات برای پیامبر بیاورد، ناگهان عُمَر فریاد برآورد: «سر جایت بنشین! این مرد هذیان میگوید، قرآن ما را بس است».(1)این چه سخنی بود؟ چه دسیسهای در کار بود؟ معلوم بود که میخواهند
1) . فقال عمر : إنّ رسول اللّه قد غلب علیه الوجع ، وعندناالقرآن ، حسبنا کتاب اللّه : مسند أحمد ج 1 ص 336 ، صحیح البخاری ج 7 ص 9 ، صحیح مسلم ج 5 ص 75 ، السنن الکبری ج 3 ص 433 ، صحیح ابن حبّان ج 14 ص 561 ، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 55.
جامعه را از هدایت اهلبیت علیهمالسلام جدا کنند. پیامبر بارها از مردم خواست از قرآن و اهلبیت علیهمالسلام پیروی کنند؟ رستگاری جامعه در پیروی از این دو میباشد، امّا وقتی شعار «قرآن ما را بس است»، آمد، راه سعادت گم شد! آقای من! امروز من باید به هوش باشم، اگر تو را فراموش کنم و قرآن را بهگونهای تفسیر کنم که مرا به سوی تو رهنمون نکند، راه را گم کردهام. تو قرآن ناطق هستی، ولایت تو، حقیقت قرآن است، قرآن مرا به سوی تو دعوت میکند.
«اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ...».
از خدا میخواهم که مرا به راه مستقیم هدایت کند، میدانم عدّهای میخواهند به سوی خدا بروند، امّا بیراهه میروند و رستگار نمیشوند. راه مستقیم، همان راه ولایت امامان معصوم علیهمالسلاماست، امروز تو امام و پیشوای من هستی، خدا از من خواسته است تا ولایت تو را قبول کنم و پیرو تو باشم، به سوی تو بیایم به هدایت تو، رهنمون شوم.(1)در ادامه سوره حمد چنین میگویم:
«صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ».
«خدایا! مرا به راه کسانی که به آنها نعمت دادهای رهنمون کن!». برترین نعمت کدام است؟ خدا به چه کسانی این نعمت را عطا کرده است؟ منظور از این نعمت، نعمت محبّت و ولایت توست! من از خدا میخواهم مرا از کسانی قرار بدهد که به آنان نعمت ولایت تو داده شده است.
1) . ونحن الصراط المستقیم، ونحن عیبة علمه، ونحن تراجمة وحیه، ونحن أرکان توحیده: معانی الأخبار ص 35، بحار الأنوار ج 24 ص 12؛ صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ، یعنی محمّداً وذرّیّته: معانی الأخبار ص 36، بحار الأنوار ج 24 ص 13 (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ)، یعنی أمیر المؤنین: تفسیر العیّاشی ج 1 ص 24، بحار الأنوار ج 82 ص 23 وج 89 ص 240، وحزبه، وعیبة علمه، وحجّته وصراطه ونوره، ورحمة اللّه وبرکاته: عیون أخبار الرضا ج 1 ص 305، من لا یحضره الفقیه ج2 ص 609، تهذیب الأحکام ج 6 ص 95، وسائل الشیعة ج 14 ص 309، المزار لابن المشهدی ص 523، بحار الأنوار ج 99 ص 127، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 298.
«غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلَا الضَّالِّینَ».
«خدایا! مرا از راه کسانی که به آنان غضب کردهای دور کن، مرا از راه کسانی که گمراه شدهاند، دور کن».(1)به راستی خدا به چه کسانی، غضب کرده است؟ هر کس دشمن توست، به خشم و غضب خدا، گرفتار شده است. این سخن پیامبر است: «هر کس امامزمان خود را نشناسد، به مرگ جاهلیّت میمیرد».
السلام علیک یا صاحبَ الزّمان! السلام علیک یا شریکَ القرآن! من هم این جملات را تکرار میکردم، بعد از سالها به این حقیقت رسیدهام که تو «شریک قرآن» هستی!(2)آری، وقتی قرآن را کتابی بدانم که مرا به سوی تو فرا میخواند، نماز هم رنگ و بوی تو را پیدا میکند، کاش همه قرآن را اینگونه میفهمیدیم! آری، در نماز، سوره حمد میخوانم، اکنون معنای واقعی دعای این سوره را درک میکنم، من در سوره حمد، دو درس میآموزم: درس محبت به تو و درس دشمنی با دشمنان تو! اینگونه است که نمازم با ولایت تو، قبول میشود.
هر روز در نماز از «راه مستقیم» میگویم، این راه، راه توست، تو حقیقت نماز هستی، اساس دین، ولایت توست.
1) . فی قوله: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ»، قال: قولوا- معاشر العباد - : أرشدنا إلی حبّ محمّد وأهل بیته:مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 271، بحار الأنوار ج 24 ص 16، الغدیر ج 2 ص 311، نهج الإیمان لابن جبر ص 539.
2) . در زیارت امام حسینع چنین میخوانیم: السلام علیکم یا باب المقام، السلام علیک یا شریک القرآن: المزار لابن المشهدی ص 426، و راجع اقبال الاعمال ج 3 ص 241، بحار الانوار ج 98 ص 366.
خدا در قرآن از ما میخواهد تا در انجام کارهای خیر از یکدیگر پیشی بگیریم:
«فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرَاتِ...».
اگر بخواهم به این سخن قرآن عمل کنم، باید وقتی که اذان میگویند، زودتر از همه به سوی نماز بشتابم، وقتی شخص نیازمندی را در جامعه میبینم، زودتر از دیگران به او کمک کنم، اینگونه من از آنان هستم که در «خیرات» از یکدیگر پیشی میگیرند.
به راستی کدام خیر از دوستی و محبّت تو، بالاتر است؟ این آیه مرا به سوی بهترین «خیرات» که ولایت توست، فرا میخواند. اگر ولایت تو را نداشته باشم، خیرات دیگر من هم بیمعنا میشود و خدا آن را قبول نمیکند! در زیارت جامعه چنین میخوانم:
إنْ ذُکِرَ الٌخَیْرُ کُنتُم أوّلُهُ و أصلُهُ و فَرعُهُ...
در هر کجا خیر و خوبی ذکر شود، تو اصل و فرع آن خوبی هستی! هر کس به سوی خوبیها برود، در واقع به سوی تو آمده است.
همه خوبیها با تو آغاز شده است، زیرا خدا نور تو و نور سیزده معصوم دیگر را در آغاز خلقت آفرید، خدا همه خوبیها را اوّل به شما داد.
تو اصل همه خوبیها هستی! تو فرع خوبیها هستی! همه خیرها و زیباییها نزد توست، تو جایگاه همه زیباییها و خوبیها میباشی.
آری! هر کس به دنبال خوبیها باشد، سرانجام به تو میرسد، هر کس گلی از گلستان خوبیها بچیند، باید بداند آن گل از بوستان توست.
من فدای تو بشوم! چگونه بتوانم مدح و ثنای تو را بنمایم؟ چگونه خوبیها و زیباییهای تو را بشمارم؟ خوب میدانم خدا مرا به خاطر تو دوست دارد، خدا مرا به خاطر ولایت تو، عزیز کرد و نعمت ایمان واقعی را به من عطا نمود و مرا از عذاب نجات داد و از گردابهای غم رهایی بخشید! من فدای تو بشوم! در سایه محبّت تو بود که من دین راستین را شناختم، به خاطر این که من تو را دوست داشتم و ولایت تو را قبول نمودم، خدا مشکلات زندگیام را برطرف نمود، ولایت و محبّت تو باعث شد تا زندگی من زیبا شود.
با ولایت تو توحید و خداپرستی، کامل میشود، بدون ولایت تو، هیچ کس نمیتواند به مقام توحید دست پیدا کند.
شرط قبولی اعمال بندگان، ولایت توست، اگر کسی ولایت تو را قبول نداشته باشد، خدا هیچ عبادتی را از او قبول نمیکند.
عدّهای دوست دارند که مردم از تو بترسند، خشنودی آنان در این است که شیعیان تو را از تو دور کنند تا آنان کمتر برای آمدن تو دعا کنند. آنان به مردم میگویند: «وقتی امامزمان بیاید، جویِ خون به راه میاندازد، اگر او بیاید اوّل گردن ما را میزند».
آنان با این سخنان، مردم را از ظهور تو میترسانند، در حالی که تو تجسم مهربانی خدا هستی. وقتی فقط از برق شمشیر تو حرف میزنند، بزرگترین تهمت را به تو میزنند و در حق تو ظلم میکنند.
ظهور تو وابسته به دعای شیعیان است، وقتی عدّهای این تهمتها را به تو میزنند، دیگر مردم از صمیم قلب برای آمدنت دعا نمیکنند و همین میتواند باعث عقب افتادن ظهور تو باشد.
هر کس با سخنانی باعث شده است که مردم از تو بترسند، باید توبه کند و از
خدا بخواهد خطای او را ببخشد، او باید از مهربانی تو برای مردم سخن بگوید تا جبران خطایش را بنماید.
تو همچون پیامبر، مایه رحمت برای همه جهانیان میباشی! «رحمةٌ لِلْعالِمین».
وقتی به احادیث مراجعه میکنم میبینم تو را با این ویژگیها معرفی کردهاند:
«رحمةَ اللّه الواسعة»، «کاشفَ البلوی»، «غَوث»، «کَهف»، «مُزیلَ الهمّ» ای مهربانی وسیع خدا! ای بر طرف کننده بلاها! ای پناه ما! ای پشتیبان ما! ای کسی که همه غم و غصهها را از بین میبری! آری، هیچکس در این دنیا به مهربانی تو نمیرسد، امروز هیچ پناهگاهی از تو محکمتر نیست، هیچ فریادرسی از تو دلسوزتر و مهربانتر نیست! هیچ مشکلگشایی از تو تواناتر نیست! هیچ دستی از تو کریمتر و بخشندهتر نیست! * * * یکی از شیعیان نزد امامرضا علیهالسلام رفت و به او خبر داد که مردم درباره «مقام امام» سخن میگویند، آن حضرت تصمیم گرفتند تا حقیقت این مقام را بازگو کنند، برای همین این سخنان را بیان کردند: «امام همچون پدری مهربان و برادری دلسوز است، امام همانند مادری که نسبت به فرزند خردسالش عشق میورزد به شیعیانش مهربانی میکند».
در این زمان، خدا تو را پناه و دادرس بیچارگان و درماندگان قرار داده است، تو
از هر کس، مهربانتر هستی و در زمان ظهور، دلسوزانه مردم را به اطاعت از دین حق فرا میخوانی. تو دانش آسمانی را به مردم یاد میدهی، برای آنان روشنگری میکنی، آنان را موعظه مینمایی، حق را آشکار میکنی، تا آنجا که اگر کسی کمترین آمادگی برای پذیرش حق را داشته باشد، به راه حق هدایت میشود و برای همین است که حتّی مسیحیان و یهودیان، دسته دسته به تو ایمان میآورند.
روشن است که اگر عدالت بخواهد جایگزین باطل شود، باید تخت ستمگران را واژگون کرد، برای آن که مظلومان و ستمدیدگان تاریخ بتوانند نفس راحتی بکشند باید با ستمکاران مبارزه کرد، وقتی ستمکاران، نصیحتها و پندها را نمیپذیرند و حاضر به اصلاح نیستند، اینجا دیگر کار به مبارزه میرسد، وقتی آن ستمکاران دست به سلاح میبرند باید به جنگ آنان رفت و آنان را سر جای خود نشاند. شمشیری که در دست توست برای مقابله با آن ستمکاران است، تو میآیی تا حکومت ظلم و ستم آنان را پایان ببخشی.
هر کس گوشهای از روزگار ظهور تو را درک کند، میفهمد که آنچه ما امروز به آن دلخوش کردهایم، زندگی نیست.
آری، در آن روزگار، هیچکس فقیر و نیازمند نمیماند، مردم برای صدقه دادن
به دنبال شخص فقیری میگردند ولی پیدا نمیکنند و به هر کس که میخواهند صدقه بدهند او میگوید: «من بینیاز هستم».(1)در آن روزگار، باران بسیار میبارد، زمین گیاهان خود را آشکار میسازد، کینهها از دلها برطرف میگردد، امنیت همه جا را فرا میگیرد. بیماران شفا میگیرند، باران به اندازه کافی میبارد، سرتاسر زمین سرسبز میشود.
کینهها از دلها میرود، مردم با هم مهربان میشوند، عقل انسانها کامل میشود. مردم فقط خدا را میپرستند، تمام مرزهای جغرافیایی برداشته میشود، همه زمین با یک حکومت و قانون اداره میشود، هر کس در هر زمان بخواهد میتواند به شرق یا غرب دنیا با امنیّت سفر کند و کسی مانع او نمیشود.
1) . راجع: مسند احمد ج 2 ص 53.
شیخمفید در قرن پنجم هجری زندگی میکرد، آن زمان از غیبت تو فقط دو قرن گذشته بود، در آن زمان، شیخمفید بزرگترین دانشمند شیعه بود و در میان شیعیان جایگاه ویژهای داشت، تو نامهای برای او نوشتی و در آن نامه از نکته مهمی سخن گفتی.
در اینجا قسمتی از آن نامه را ذکر میکنم: «ای شیخ مفید! اگر شیعیان بر وفای به عهد و پیمان خود متحّد میشدند، ظهور من اینقدر به تأخیر نمیافتاد و آنان میتوانستند مرا بینند و این سعادت برای آنان زودتر به دست میآمد. ای شیخ مفید! آن چیزی که شیعیان را از من دور کرده است و باعث طولانی شدن غیبت شده است گناهان و خطاهای شیعیان است، من هرگز از آنان چنین انتظاری نداشتم».(1)چه خطا و گناهی بالاتر از این که شیعیان تو را از یاد بردهاند، عهد و پیمانی
1) . ولو أن أشیاعنا وفقهم الله لطاعته ، علی اجتماع من القلوب فی الوفاء بالعهد علیهم ، لما تأخر عنهم الیمن بلقائنا ، ولتعجلت لهم ، السعادة بمشاهدتنا ، علی حق المعرفة وصدقها منهم بنا ، فما یحبسنا عنهم إلا ما یتصل بنا مما نکرهه ، ولا نؤره منهم ، والله المستعان ، وهو حسبنا ونعم الوکیل: الاحتجاج ج 2 ص 325، بحار الانوار ج 53 ص 176.
که با تو داشتهاند را فراموش کردهاند. ما از یاد تو غافل شدهایم، این غفلت برای ما عادی شده است، خیلیها هفتهها میگذرد و از تو یادی نمیکنند، آنان به غیبت تو، عادت کردهاند و به فکر غمها و غصههای تو نیستند، به سراب دلخوش شدهاند.
وقتی من این نامه تو را با دقّت خواندم به این نتیجه رسیدم که بیقرار نبودن برای تو، بیوفایی به توست، دلتنگ نشدن برای تو، عهدشکنی است.
خیلیها خیال میکنند که تو در جایی دور دست زندگی میکنی، حال آنکه تو در همین جامعه، در میان ما هستی. به راستی چرا عدّهای غیبت تو را به معنای «نبودن تو» گرفتهاند؟ وای بر مردمی که تو را از یاد بردهاند و به بازیهای دنیای خود مشغول شدهاند، وای بر کسانی که از خورشیدی همچون تو غفلت نمودند و به نور یک چوبکبریت، دل خوشکردهاند! وای بر ما که غفلت از تو، باعث غربت تو شده است و این غفلت به اندازهای شده است که دل تو را به درد آورده است! دشمنان تو آرزو دارند ما برای تو بیقرار نشویم! وقتی شیعیان تو را فراموش کردند و به تو بیوفایی نمودند، غیبت تو اینقدر طولانی شد.
بیش از هزار سال از این پیام و نامه تو میگذرد. در این سالهای دراز، هیچ اتحادی برای وفا به آن عهد و پیمان انجام نگرفت، همان عهد و پیمانی که شیعه با تو بسته است همچنان در غفلت و فراموشی است.
کوتاهی و عدم وفا به آن پیمان، باعث شد که هم شیعه و هم بشر از بزرگترین نعمت محروم شوند و روزگار غیبت تو ادامه پیدا کند و بشر در
جهنّم ظلم و بیعدالتیها بسوزد.
اگر شیعیان به یکباره دلشان از همه جا بریده شود و فقط متوجه تو شوند و از خدا ظهور تو را بخواهند، حتماً خدا به تو اجازه ظهور را میدهد، این یک حقیقت است.
ولی افسوس و صد افسوس که از هر صد نفر، یک نفر هم پیدا نمیشود که با تمام وجود، برای ظهور تو دعا کند، امروز دل تو از این غفلت بزرگ، خون است، امروز کسی از تو مظلومتر نیست! * * * از پیمانی که شیعیان با تو دارند سخن گفتم، پیمانی که آیه 172 سوره «اعراف» از آن سخن میگوید. روزی که خدا از آنان سؤل کرد:
«... أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی...».
در این آیه خدا از روزی سخن میگوید که از همه سؤل کرد «آیا من پروردگار شما نیستم؟» آنان همه گفتند: «آری، ما گواهی میدهیم که تو پروردگار ما هستی».
آن روز چه روزی بود؟ در چه زمانی خدا خود را معرّفی کرد و از آنان اعتراف گرفت؟ از امامباقر علیهالسلام این سؤل را پرسیدند و آن حضرت چنین پاسخ داد: «خدا فرزندان آدم را از پشت او بیرون آورد، آنان مانند ذرّههای کوچکی بودند. خدا در آن روز، خودش را به آنان معرّفی کرد...».(1)قرآن در این آیه از «روز میثاق» یا «عالَم ذَرّ» سخن میگوید.
1) . اخرج من ظهر آدم ذریته... فخرجوا کالذّر...: الکافی ج 2 ص 7، التوحید ص 330، علل الشرایع ج 2 ص 525، مختصر بصائر الدرجات ص 150، بحار الأنوار ج 3 ص 279، ج 5 ص 245.
عالم ذَرّ، مرحلهای از خلقت است، در آن مرحله، خدا انسانها را به صورت ذرّههای کوچکی آفرید و با آنان سخن گفت، آنان خدا را شناختند و به حق اعتراف کردند.
آن روز، روز میثاق بزرگ بود، خدا در عالم ذرّ، خودش را به همه معرّفی کرد و از همه گواهی گرفت، در وجود آنان، حسّی درونی را به امانت گذاشت تا آنها را به سوی یکتاپرستی رهنمون سازد.
در آن روز، خدا از همه پیمان گرفت و پیامبران و جانشینان آنها را هم برای همه مشخّص نمود و آنان را معرفی نمود، سپس از همه خواست تا از آنان، پیروی کنند، آن روز، همه این پیمان را پذیرفتند.(1)این سخن امامباقر علیهالسلام است: «خدا در عالم ذرّ از شیعیان ما برای ولایت ما پیمان گرفت».(2)آری، تو آخرین جانشین پیامبر هستی، اگر چه از دیدهها پنهان هستی ولی مؤنان واقعی تو را از یاد نمیبرند، آنان در «عالم ذّر» پیمان بستند و همواره بر این پیمان خود وفادار ماندند، آنان که بر آن پیمان خود ماندند، رستگار شدند.
ستمکاران میدانستند که تو حکومت ظلم آنان را نابود خواهی کرد، برای همین در تلاش بودند تا تو را شهید کنند، خدا تو را از دیدهها پنهان کرد و روزگار «غیبت» تو آغاز شد، شیعیان به ستمها و ظلمهای فراوان گرفتار شدند، تو چهار نفر را به عنوان نماینده خود در جامعه قرار داده بودی و از طریق آنان، پیامهای خود را برای شیعیان میفرستادی (البتّه بعد از مدّتی، دیگر تو نماینده خاصی در جامعه قرار ندادی و از مردم خواستی تا در مسائل مورد نیاز به راویان حدیث مراجعه کنند و از آنان جواب سؤلات خود را بپرسند).(1)تو به «محمّدبنعثمان» که دومین نماینده تو بود، پیام مهمی را فرستادی.
آن پیام این بود: «ای شیعیان! برای ظهور من زیاد دعا کنید که گشایش شما در ظهور من است».
شیعیان برای ظهور تو دعا میکردند، امّا تو از آنان خواستی تا زیادتر دعا کنند،
1) . اما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا: کمال الدین ص 484، وسائل الشیعة ج 27 ص 140.
منتظران واقعی هرگز از چشمانتظاری تو خسته نمیشوند و دست از دعا برای آمدن تو برنمیدارند، آنان میدانند که گشایش در همه امور، فقط به ظهور تو وابسته است.
دعا برای آمدن تو، بهترین عبادت است و هیچچیز مانند آن، خدا را خوشحال نمیکند. کسی که برای ظهور تو دعا کند، گناهانش بخشیده میشود، با این کار، بلاها از او دور میشود و خیر و برکت زیادی به او میرسد، روزیاش زیاد میشود، عمرش طولانی میگردد و از تشنگی روز قیامت نجات مییابد.
خدا مزد رسالت پیامبر را محبّت به اهلبیت علیهمالسلامقرار داده است، کسی که برای ظهور تو دعا میکند به این دستور خدا عمل کرده است.
اگر من برای آمدن تو دعا کنم، دین خدا را یاری کردهام، شیطان را خشمگین نمودهام، ثواب کسی را دارم که پیامبر را یاری کرده است و در راه او، جهاد کرده است.
وقتی غمها به دل من هجوم میآورند، با دعا برای ظهور تو میتوانم این غمها را از بین ببرم، با این کار، تو را که مظلومتر از همه هستی را یاری کردهام و از دعای تو بهره بردهام.
آری، همه شیعیان باید بدانند که خدا هیچ کاری را به اندازه دعا برای ظهور تو، دوست ندارد، این کار باعث شادی دل پیامبر و حضرت فاطمه علیهاالسلام و امامان معصوم میشود.
این سخن امامکاظم علیهالسلام است: «مهدی از دیدهها پناه میشود ولی یادش از دلهای مؤنان هرگز فراموش نمیشود».(1)
1) . راجع: کمال الدین ج 2 ص 368.
آری، شیعه واقعی در هر زمان و مکان به وظایفی که بر عهده دارد، عمل میکند و همراه آن وظایف تلاش میکند با دعا برای ظهور تو با تو ارتباط قلبی داشته باشد و هرگز از یاد تو غافل نمیشود.
دعا برای ظهور، دعا برای همه زیباییهاست. زیباترین دعای هستی این است:
اللهمَّ عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الفَرَجَ.
روزگاری است که تو از دیدهها پنهان هستی، شیعیان تو در امتحانها و سختیها گرفتار شدهاند، به این فکر میکنم که راه نجات کجاست؟ چگونه میتوان از این سختیها عبور کرد؟ راه نجات را در سخن پدر تو مییابم، امام عسکری علیهالسلام چنین میفرماید: «فرزندم مهدی برای مدّتی طولانی از دیدهها پنهان خواهد شد، در آن روزگار مردم زیادی از دین خدا دست برمیدارند و هلاک میشوند، کسانی از آن فتنهها نجات پیدا میکنند که بر اعتقاد به امامت مهدی ثابت بمانند و همواره برای ظهور دعا کنند».(1)وقتی این سخن را میخوانم، راه را پیدا میکنم، اگر تو را باور داشته باشم و همیشه برای ظهور تو دعا کنم، از فتنهها نجات مییابم، خدا در دعا برای تو
1) . إسحاق بن سعد الأشعری، قال: دخلتُ علی أبی محمّد الحسن بن علی8 وأنا أُرید أن أسأله عن الخلف من بعده، فقال لی مبتدئاً: یا أحمد بن إسحاق، إنّ اللّه تبارک وتعالی لم یُخْلِ الأرضَ منذ خلق آدم7، ولا یُخَلّیها إلی أن تقوم الساعة، مِن حجّةٍ للّه علی خلقه، به یدفع البلاء عن أهل الأرض، وبه یُنزِّل الغیثَ، وبه یُخرج برکات الأرض. قال: فقلتُ له: یا بن رسول اللّه، فمن الإمام والخلیفة بعدک؟ فنهض7 مسرعاً فدخل البیت، ثمّ خرج وعلی عاتقه غلام کأنّ وجهه القمر لیلة البدر مِن أبناء الثلاث سنین، فقال: یا أحمد بن إسحاق، لولا کرامتک علی اللّه عزّ وجلّ وعلی حججه ما عرضتُ علیک ابنی هذا، إنّه سمیّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وکنیّه، الذی یملأ الأرض قسطاً وعدلاً کما مُلِئت جوراً وظلماً. یا أحمد بن إسحاق، مَثَلُهُ فی هذه الأُمّة مَثَلُ الخضر7، ومَثَلُهُ مَثَلُ ذی القرنین، واللّه لیغیبنّ غیبةً لا ینجو فیها من الهلکة إلاّ من ثبّته اللّه عزّ وجلّ علی القول بإمامته، وفقه فیها للدعاء بتعجیل فرجه...: کمال الدین ص 384، معجم أحادیث الإمام المهدی ج 4 ص 267، أعلام الوری ج 2 ص 248، کشف الغمّة ج 3 ص 333.
این اثر را قرار داده است، این کار خداست. خدا چنین اراده کرده است که هر کس برای ظهور تو بیشتر دعا کند به ساحل نجات نزدیکتر باشد.
دعا برای ظهور تو باعث میشود که من با تو ارتباط قلبی پیدا کنم، خدا تو را مایه هدایت و رستگاری قرار داده است، وقتی قطبنمای دل من به سوی عشق تو باشد، معلوم است که دیگر راه را گم نمیکنم و از فتنهها نجات پیدا میکنم. وقتی من زیاد برای ظهور تو دعا میکنم، در واقع قطبنمای وجود خودم را تنظیم میکنم، با این کار، مسیر را گم نمیکنم و در این اقیانوس فتنهها، منحرف نمیشوم.
درست است که آخر الزمان است و جامعه در هجوم فتنهها گرفتار شده است، امّا خدا هیچگاه بندگان خوب خودش را رها نمیکند، کسی که برای ظهور تو دعا میکند به قویترین قطبنمای دنیا دست یافته است، قلب او با تو ارتباط گرفته است و از میان همه فتنهها به سلامت عبور میکند، او راه خود را به درستی تشخیص میدهد و به سوی سعادت و رستگاری رهنمون میشود.
قطبنما در دل تاریکی شب هم به خوبی کار میکند، برای ناخدای کشتی که از قطبنما استفاده میکند، روز با شب فرقی نمیکند، او راه را به راحتی
تشخیص میدهد، امّا آن ناخدا که قطبنمای او خراب شده است در تاریکی شب در حیرت و گمراهی میماند.
دعا برای ظهور تو، همان قطبنمای دل من است. اگر این قطبنما را داشته باشم، در اوج سیاهیها هم راه را گم نمیکنم.
تو جلوه لطف و مهربانی خدا هستی، پس چرا ظهور تو به تأخیر افتاده است؟ این سؤلی است که شیخطوسی به خوبی به آن پاسخ داده است.
خواجهنصیرالدینطوسی در قرن هفتم هجری زندگی میکرد. او یکی از دانشمندان بزرگ شیعه است.
او درباره علّت طولانی شدن روزگار غیبت تو چنین میگوید: «وجود امامزمان، لطفی از طرف خداست. ظهور او هم لطف دیگری است، امّا علّت این که او از دیدهها پنهان است به خاطر رفتارِ ما میباشد».
آری، غفلت ما و پیمانشکنی ما، باعث شده است که روزگار غیبت تو، طولانی بشود! ما چه زمانی از این خواب غفلت، بیدار خواهیم شد! کی از این خطای خود، توبه خواهیم نمود؟ غیبت تو، همانند خانهنشینی حضرت علی علیهالسلام است! او امیرمؤنان و جانشین
پیامبر بود، پیامبر در روز عید غدیر دست او را بلند کرد و به همه گفت: «هر کس من، مولای اویم، این علی مولای اوست».(1)ولی مردم بعد از پیامبر، به غفلتی بزرگ مبتلا شدند و حجّت خدا را از یاد بردند. آنان در محلی به نام «سقیفه» جمع شدند و با ابوبکر بیعت کردند. علی علیهالسلام که دلباخته حکومت نبود، او تسلیم امر خدا بود، مردمی که ادّعای ایمان داشتند باید امتحان میشدند، آنان حجّت خدا را تنها گذاشتند و غرق دنیاخواهی خود شدند.
بعد از مدّتی، عدّهای از زنان مدینه نزد فاطمه علیهاالسلامآمدند و به او گفتند: «چرا علی علیهالسلام برای گرفتن حق خود به سقیفه نیامد. فاطمه علیهاالسلامبه آنان چنین جواب داد: «امام همچون کعبه است که مردم باید به سویش بروند، نه آنکه او به سوی مردم برود».(2)آری، این سنت خداست. همه ما باید امتحان بشویم، تو که شیفته حکومت دنیا نیستی، خدا از تو خواسته است صبر کنی، صبر تو همچون صبر جدّت علی علیهالسلام است، بیش از هزار سال است که شیعیانی که ادّعای ایمان دارند، در امتحان خدا قرار گرفتهاند. امروز هم روز ماست، ما چقدر به پیمانی که با تو بستهایم، وفادار ماندهایم؟ این سنت خداست. تو به سوی ما نمیآیی، خدا چنین مقدر کرده است، این ما هستیم که باید از خواب غفلت بیدار شویم، باید به سوی تو بیاییم، آن وقت است که ظهور تو فرا میرسد و خدا به تو فرمان میدهد تا از پس پرده غیبت برون آیی و عدل و داد را در جهان برپا سازی.
1) . بصائر الدرجات ص 97، قرب الإسناد ص 57، الکافی ج 1 ص 294، التوحید ص 212، الخصال ص 211، کمال الدین ص 276، معانی الأخبار ص 65، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 229، تحف العقول ص 459، تهذیب الأحکام ج 3 ص 144، کتاب الغیبة للنعمانی ص 75، الإرشاد ج 1 ص 351، کنز الفوائد ص 232، الإقبال بالأعمال ج 1 ص 506، مسند أحمد ج 1 ص 84 ، سنن ابن ماجة ج 1 ص 45، سنن الترمذی ج 5ص 297، المستدرک للحاکم ج 3 ص 110، مجمع الزوائد ج 7 ص 17، تحفة الأحوذی ج 3 ص 137، المعجم الأوسط ج 1 ص 112، المعجم الکبیر ج 3 ص 179، نصب الرایة ج 1 ص 484، کنز العمّال ج 1 ص 187، ج 11 ص 332، 608، تفسیر الثعلبی ج 4 ص 92، شواهد التنزیل ج 1 ص 200، الدرّ المنثور ج 2 ص 259.
2) . مثل الأمام مثل الکعبة اذ تؤی ولاتأتی: بحار الانوار ج 36 ص 353.
عشق تو با دل و جان آدمی کاری میکند که انسان از گناه فاصله بیشتری میگیرد و ترک همه گناهان، آرزوی دل او میشود.
وقتی جامعهای از غفلت یاد تو پشیمان شد و برای آمدن تو، لحظهشماری کرد به سوی پاکیها حرکت کرده است. آری، هنگامی که شیعیان فهمیدند که گناه، دل تو را به درد میآورد و ظهور را به تاخیر میاندازد، از گناه و معصیت و فساد فاصله میگیرند و اینجاست که مقدمه ظهور تو فراهم میشود. مقدمه ظهور تو، پاکی و تقوای جامعه است.
پیامبر و یازده امامی که قبل از تو بودهاند، از تو سخن گفتهاند، مادرت حضرت فاطمه علیهاالسلام هم از تو یاد کرده است، آری، تو همان مولایی که خوبان جهان به تو افتخار کردهاند.
پیامبر در روز غدیر به مردم چنین گفت: «مهدی یاری کننده دین خداست، همه پیامبران به او بشارت دادهاند، او ولیّ خدا در روی زمین میباشد».
حضرت علی علیهالسلام بارها در فراق تو اشک ریخت و از نهاد دل، آه کشید و گفت:
«آه! چقدر دوست دارم او را ببینم»، «مهدی تنها و غریب است»، «پدر و مادرم به فدای او باد!».
حضرت فاطمه علیهاالسلام گفت: «خوشا به حال کسی که امامزمانش را دوست بدارد و محبّت او را در دل داشته باشد».
امامحسن علیهالسلام گفت: «هر کس امامزمانش را نشناسد و از دنیا برود، به مرگ
جاهلیت مرده است». امامحسین علیهالسلام است نیز از تو یاد کرد، امامسجاد علیهالسلام منتظران تو را بهترین مردم همه زمانها معرفی کرد و اینگونه ارزش انتظار تو را بازگو کرد، کسی که منتظر واقعی تو باشد، مقامش از شهدای کربلا بالاتر است.
امامباقر علیهالسلام گفت: «اگر در زمان مهدی علیهالسلام بودم، جانم را فدای او مینمودم».
امامصادق علیهالسلام در فراق تو اشک ریخت و آه از دل کشید و خطاب به تو چنین گفت: «ای آقای من! غیبت تو، خواب از چشمان من ربوده است خاطرم را پریشان کرده است».
وقتی امامکاظم علیهالسلام از تو یاد کرد بارها چنین گفت: «پدر و مادرم به فدای او! »، «او غریب و تنها است».
هنگامی که امامرضا علیهالسلام نام تو را شنید، دست روی سرش گذاشت و برای تو دعا کرد و از خدا ظهور تو را طلبید.
وقتی امام جواد علیهالسلام از تو یاد کرد، گریه زیادی نمود و برای غربت و مظلومیت تو اشک ریخت.
امامهادی علیهالسلام به شیعیان سفارش نمود که همواره چشم به راه تو باشند و از یاد تو غفلت نکنند و تو را از یاد نبرند.
امام عسکری علیهالسلام تو را به شیعیان معرفی کرد و گفت: «این پسرم مهدی علیهالسلام است که سرانجام همه دنیا را پر از عدل و داد خواهد کرد».
از پیامبر تا پدرت امامعسکری علیهالسلام بارها از تو سخن گفتند، خضر علیهالسلام که پیامبری بلندمرتبه است، افتخارش این است که خادم درگاه توست. حضرت
عیسی علیهالسلام هم سالهای سال است در انتظار ظهور توست و آرزوی او این است که در بیتالمقدس پشت سر تو نماز بخواند.(1)* * * در اینجا میخواهم از ماجرای نماز عیسی علیهالسلام سخن بگویم:
وقتی تو در مکّه ظهور میکنی به کوفه میآیی و در آنجا حکومت عدل و داد برقرار میکنی، سپس به سوی فلسطین حرکت میکنی. وقتی به بیتالمقدس میرسی، چند روز در آنجا میمانی تا روز جمعه فرا میرسد.
در آن روز، عدّه زیادی از مسیحیان در این شهر جمع خواهند شد، چه اجتماع باشکوهی برپا میشود، همه منتظر هستند. نگاه خیلیها به سوی آسمان است، ابری سفید آشکار میشود، جوانی بر فراز آن ابر است، دو فرشته هم همراه او هستند.
آن ابر به سوی زمین میآید، شوری در میان مسیحیان برپا میشود، آن جوان، عیسی علیهالسلام است.(2)آن ابر سفید، کنار بیت المقدس قرار میگیرد، عیسی علیهالسلام از آن پیاده میشود. مسیحیان که از شادی در پوست خود نمیگنجند به طرف او میروند و میگویند که ما همه یاران و انصار تو هستیم، ولی عیسی علیهالسلام پاسخ میدهد: «شما یاران من نیستید».(3)همه مسیحیان تعجّب میکنند. عیسی علیهالسلام، بدون توجّه به آنان، حرکت میکند. او به سوی تو میآید که در محراب ایستادهای و یارانت پشت سرت نشستهاند و منتظرند تا وقت نماز شود.
1) . معاشر الناس، فآمنوا باللّه ورسوله والنور الذی أنزل، أنزل اللّه النور فیَّ ثمّ فی علیّ، ثمّ النسل منه إلی المهدی: الاحتجاج ج 1 ص 77، إقبال الأعمال ج 2 ص 247، بحار الأنوار ج 37 ص 132؛ معاشرالناس، إنّی نبیّ وعلیّ وصیّی، ألا إنّ خاتم الأئمّة منّا القائم المهدی...: روضة الواعظین ص 97، الاحتجاج ج 1 ص 80 ، التحصین ص 588، بحار الأنوار ج 37 ص 213، و راجع بحار الانوار ج 51 ص 151،
2) . «تحمله غمامة ، واضع یده علی منکب ملکین»: کتاب الفتن للمروزی ص 347، تاریخ مدینة دمشق ج 1 ص 229.
3) . ثمّ یأتیه النصاری فیقولون: نحن أصحابک، فیقول: کذبتم، بل أصحابی المهاجرون بقیّهأصحاب الملحمة ، فیأتی مجمع المسلمین: کتاب الفتن للمروزی، ص 347.
عیسی علیهالسلام به سوی محراب میآید، او نزد تو میآید و سلام میکند، جواب میشنود و با تو دست میدهد.
تو به او رو میکنی و میگویی: «ای عیسی! جلو بایست و امامِ جماعت ما باش».(1)عیسی علیهالسلام پاسخ میدهد: «من به زمین آمدهام تا وزیر تو باشم، نیامدهام تا فرمانده باشم، من نماز خود را پشت سر شما میخوانم».(2)نماز بر پا میشود، همه مسیحیان با تعجّب نگاه میکنند. عیسی علیهالسلام پشت سر تو نماز میخواند، اینجاست که بسیاری از آنها مسلمان میشوند و به جمع یاران تو میپیوندند.
تو واسطه فیض خدا بر جهان میباشی، فرشتگان، انسانها و هر چه در این جهان به چشم میآید، به خاطر تو زنده و پابرجاست، به خاطر تو باران میبارد، به خاطر توست که کره زمین، آرام است و اهلش را فرو نمیبرد! تو آن آب زندگانی هستی که اگر لحظهای نباشی، همه میمیرند، گلها میخشکند، درختان نابود میشوند.
ای صاحب زمان! ای صاحب مکان! ای شریک قرآن! ای ولیّامر! ای ولیّعصر! تو نجاتدهنده انسانهایی! یگانه حجّت خدایی، پس چرا اینچنین غریب و مظلومی؟ تو که سلطان جهانی، چرا غریب ماندهای؟ چرا از یاد رفتهای؟ فرشتگان افتخار میکنند که خدمتگزار دوستان و شیعیان تو باشند، پس چرا ما از تو غافل شدهایم؟
ما برای امامحسین علیهالسلام گریهها کردهایم، برای مظلومیّت حضرت علی علیهالسلام اشک ریختهایم، مجلس روضه برگزار کردهایم، خیابانها را سیاهپوش کردهایم، برای حضرت فاطمه علیهاالسلام گریه کردهایم، امّا چه کسی برای مصیبت غربتت و مظلومیّتت، اشک ریخته است؟ چه کسی غیبت تو را «مصیبت» میداند؟ چه کسی از داغ دوری تو، دلش سوخته است؟ امروز علی علیهالسلام برای تو گریه میکند، فاطمه علیهاالسلامبرای مظلومیّت تو، اشک میریزد، چشمان حسین علیهالسلام بر غربت تو اشکبار است... همه پیامبران بر تو میگریند.
آقای من! من پشیمان هستم! من به خطای خود اعتراف میکنم! مرا ببخش!
ای جلوه مهربانی خدا! مرا ببخش! چه کنم؟ کسی به من نگفت که غیبت تو، مصیبت است! کسی برای من این سخنها را نگفت.
مولای من! گویا بدون حضور تو ما راحتیم! از بس تو را صدا نزدیم و به فکر تو نبودیم، دیگر بیخیال ظهور تو شدیم، آری، وقتی که یاد تو رها شد، یاد دیگران در دل ما جای گرفت...
مسلمانان در روز غدیر با حضرت علی علیهالسلام بیعت کرده بودند، ولی بعد از پیامبر، آنان در «سقیفه» جمع شدند و با ابوبکر بیعت کردند، این اتفاق با برنامهریزی خط نفاق انجام شد.
خط نفاق برای رسیدن به هدف خود از سالها پیش برنامهریزی کرده بود و برای این که بتواند حکومت را به دست بگیرد مردم را از «حجت خدا» غافل کرد. آری، وقتی مردم «حجّت خدا» را از یاد ببرند، خط نفاق میتواند بر آنان حکومت کند.
آتشی که در «سقیفه» روشن شد، هنوز شعله میکشد، «سقیفه» حضرت علی علیهالسلام را خانهنشین کرد و مظلومیت او را رقم زد، این «سقیفه» بود که حادثه کربلا را پیش آورد مردم جامعه با پیروی از سیاست سقیفه، امامان را در اوج مظلومیت قرار دادند.
امروز هم تو مظلوم هستی و غریب! کسانی که محبّت ریاست در دل دارند دوست دارند تا مردم تو را از یاد ببرند، سیاست آنان غفلت از یاد توست، تو که حجّت خدا میباشی، آنان چنان دچار غرور و خودخواهی شدهاند که خود را سلطان بزرگ دنیا میخوانند و نمیگذارند نامی از تو برده شود، آنان نمیخواهند آزادگان جهان با تو آشنا شوند.
آنان میخواهند خودشان باشند و قدرت خودشان و دیگر هیچ! آنان در اوج تاریکیاند و تاریکی را میخواهند و دشمن روشناییاند و برای همین، جایگاه تو را غصب کردهاند، آنان که تاریکاند، دشمن خورشیدند.
«اهلسقیفه» علی علیهالسلام را خانهنشین کردند و تو را هم از چشمها غایب نمودند، اگر علی علیهالسلام درد دلش را با چاه بیان کرد و شرح غربتش را به بیابان گفت، تو هم دلشکستیای و درد دلت را به بیابان میگویی! اگر یاران امامحسن علیهالسلام او را تنها گذاشتند، تو هم تنها ماندهای! وقتی معاویه سکههای طلا برای یاران امامحسن علیهالسلام فرستاد، آنان از لشکر او جدا شدند و به سپاه معاویه پیوستند و شمشیر به روی حجت خدا کشیدند، دیروز کسانی که از دوستی امام خود دم میزدند، وقتی سکههای طلا را دیدند، او را از یاد بردند.
امامحسین علیهالسلام روز عاشورا فریاد برآورد: «آیا کسی هست مرا یاری کند؟»، این ندای آن حضرت، فقط در روز عاشورا بود، ولی تو صدها سال است این چنین ندا میدهی ولی خیلیها عهد و پیمان با تو را فراموش کردهاند.
تو خوبترین خوبها میباشی که تمام دردها و مصیبتها را به جان خریدهای، سالهای سال است که در انتظاری تا شیعیان از خواب غفلت بیدار
شوند...
تو آقایِ ما، صاحب ما، مولای ما هستی و ما این را باور نداریم، آخر چگونه ممکن است ما این را باور داشته باشیم و اینگونه خاموش بمانیم و در مصیبت و غمهای تو، ناله سر ندهیم! به اذن خدا، بر سر سفره مهربانی تو نشستهام همانگونه که همه جهان، ریزهخوار سفره لطف توست، پس چرا چشم به سفرههای دیگران دارم؟ افسوس از این همه بیتوجهی و غفلت! همه محتاج تواند، من سر سفره تو هستم ولی چشم به دست گدایان دیگر دوختهام! این چه دردی است که مرا فرا گرفته است! به برکت وجود تو، همه مخلوقات، روزی میخورند، من چنین امام عزیزی داشته باشم ولی باز هم به در خانه این و آن بروم و منتظر یک قرص نانی باشم که آنان به من بدهند؟ وقتی من تو را از یاد بردهام، به چنین مصیبتهایی گرفتار میشوم! چه مصیبتی بدتر از این که تو را رها کنم و نیاز خود را به گدایان دیگر ببرم!
اگر من به این باور برسم که غایب بودن تو، بزرگترین مصیبت است، آن وقت است که بر این مصیبت، اشک میریزم.
امام، همچون پدری مهربان است، وقتی او از دیدهها پنهان باشد، روح انسان، احساس یتیمی میکند، این روزگار، روزگار یتیمی شیعیان است.
اگر بفهمم که جدایی از تو، از هر بلایی سختتر است، با تمام وجودم حس میکنم که این زمان، زمان گریه است، باید اهلمعرفت باشم تا درد جدایی تو را درک کنم، کسی تشنه درمان میشود که اهل درد باشد.
جوان که بودم با صاحبدلی آشنا شدم، گاهی نزد او میرفتم و از او میخواستم برای کمال و سعادت به من توصیهای بنماید، او بهمن چنین میگفت: «برای فراق آقا، گریه کن! همه خوبیها در این گریه است».
این سخن، سخنی از روی معرفت بود، ولی من ندیدهام به شخص دردمندی
بگویند: «ناله کن!»، دردمند خودش ناله میکند، چون درد دارد، یتیم خودش گریه میکند، چون درد یتیمی دارد، او در فراق پدر اشک میریزد و به سر میزند.
منظور آن صاحبدل آن بود که باید دردمند فراق تو شوم، باید از درون از این غم بسوزم، آن وقت است که اشک جاری میشود. این اشک چشمی که از روی دردمندی است به انسان جهت میدهد، زندگی انسان را عوض میکند، فکر و اندیشه او را به سوی روشنایی میبرد.
از ما خواستهاند که صبح جمعهها، دعای «ندبه» بخوانیم، «نُدبه» به معنای گریه و اشک و ناله است، کسی که فهمید از چه سعادتی محروم شده است، هر لحظه برای آمدن تو دعا میکند، او اشک میریزد و با تو نجوا میکند.
آقای من! کاش میدانستم که کجایی؟ کاش میدانستم در کدامین سرزمین یا منطقه اقامت داری؟ بر من سخت است که دیگران را ببینم امّا تو را نبینم! آقای من! تا به کی حیران و سرگردان تو باشم؟ تا به کی و چگونه با تو سخن بگویم؟ با چه زبانی راز دل با تو بگشایم؟ بر من سخت است که پاسخ و سخنان فریبنده از غیر تو بشنوم، امّا سخن زیبای تو را نشنوم! بر من سخت است که بر تو گریه کنم و ببینم مردم تو را از یاد بردهاند!
بر من سخت است ببینم که تو گرفتار غیبت شدهای و دشمنانت جلوهنمایی میکنند! آیا کسی هست که مرا یاری کند و با من همناله شود و من ناله فراق طولانی از دل برکشم؟ آیا کسی هست که زاری و گریه کند و چون تنها باشد، من در گریه کردن، او را یاری کنم؟ آیا چشمی گریه میکند تا چشم من او را یاری کند و زار زار بگریم؟ چه زمان به حضور مهربان تو میرسیم و از دیدار تو سیراب میشویم؟ کی میشود که از چشمههای زلال تو بهرهمند شویم، به راستی که تشنگی ما طولانی گشت...
شیعه دو سرمایه بزرگ دارد: «عاشورا، انتظار». دشمنان شیعه از این دو سرمایه، هراس عجیبی دارند و در فکر آن هستند این دو باور را از بین ببرند یا آن دو را به انحراف بکشانند.
دشمنان وقتی میخواهند جلسهای برای خودشان بگیرند، باید چقدر پول خرج تبلیغات کنند و چقدر برنامهریزی کنند تا بتوانند جمعیّتی را گرد هم جمع کنند، ولی شیعیان با یک «یاحسین» دور هم جمع میشوند و با یک استکان چای هم پذیرایی میشوند و با یک قطره اشک، باورهای خود را محکم میکنند و با ایمانی قویتر مجلس را ترک میکنند. شیعیان از گریه بر حسین علیهالسلام روحیه میگیرند، آنان با یاد تو که مولای آنان هستی، سراسر امید میشوند و به آیندهای زیبا فکر میکنند.
آری، دشمنان از عاشورا و از نام تو میهراسند، زیرا نام و یاد تو، به شیعیان
امید میدهد و افکار آنان را شکوفا میسازد.
تا زمانی که یاد تو در جامعه زنده باشد، دشمنان نمیتوانند به اهداف خود برسند، آنان تلاش زیادی میکنند جوانان را به سوی خود بکشانند، امّا وقتی عاشورا فرا میرسد، جوان شیعه برای حسین علیهالسلام اشک میریزد، او بر سر و سینه میزند و برای ظهور تو دعا میکند، اینجاست که او بار دیگر به اصل خود باز میگردد، از گذشته درس میگیرد، تاریخ را در جلو چشم خود میبیند، او گریه میکند.
گریه جوان شیعه در روز عاشورا چه معنا و پیامی دارد؟ او مصیبت جدا شدن از امام را درک کرده است، او مردم کوفه را نکوهش میکند که چرا امام خود را تنها گذاشتند و سپس به این نتیجه میرسد که نباید تو را تنها بگذارد، شاید او این سخن را به زبان نیاورد، امّا معنای آن را با تمام وجود حس میکند.
او از کربلا به انتظار میرسد، او با اشک چشم خود، فریاد اعتراض برمیآورد که نباید امامزمان را تنها گذاشت، او با اشک، باورهای خود را آبیاری میکند.
اینجاست که وظیفه اهلسخن سنگین میشود، کسانی که برای مردم سخنرانی میکنند، باید بیشتر درباره پیام اصلی عاشورا سخن بگویند، اهلقلم باید بیشتر درباره آن بنویسند، هر جا که مجلس عزای امامحسین علیهالسلام برگزار میشود، باید بیشتر از تو سخن گفت، باید این پیامی که در قلبهای همه است به زبان آید، آشکار شود تا همه یکصدا و یکزبان برای ظهور تو دعا کنند.
حوزه علمیّه شدم، میگذرد، جوانی خود را صرف تحصیل علوم دینی نمودم.
اگر کسی از من میپرسید چرا وارد حوزه علمیه شدی، به او میگفتم:
«میخواهم نوکری امامعصر را بنمایم».
سالها گذشت، من همچنان درس میخواندم، با علوم مختلف اسلامی آشنا شدم و در بعضی از آنها، کتاب به زبان عربی نوشتم.
روزی از روزها به دیدار بزرگی رفتم، به او گفتم: چگونه بفهمم در خواب غفلت هستم یا نه؟ او به من نگاهی کرد و گفت: «اگر برای امامزمان خود کاری میکنی، سخنی میگویی، قدمی برمیداری، کتابی مینویسی، اگر به ظهور او، کمک میکنی بدان که بیداری، ولی اگر اینطور نیستی بدان که در خواب غفلتی هر چند علم فراوان داشته باشی».
آن روز، سخن او مرا به فکر فرو برد، در آن سکوت، خیلی با خودم سخن گفتم، من خود را سرباز تو میدانستم، ولی چقدر به یاد تو بودم؟ چقدر رنگ و بوی تو را داشتم! مدال نوکری تو را به گردن انداختهام، مردم مرا به این عنوان میبینند، امّا من چقدر از تو سخن میگویم؟ چقدر دلهای مردم را به تو پیوند میزنم؟ من چه خدمتی به نام و یاد تو کردهام؟ آیا تسلّط بر علوم اسلامی، همه وظیفه من بود؟ مگر اساس دین، محبّت و ولایت تو نیست، من چقدر برای این اساس دین، تلاش کردهام؟ وجود من در جامعه، چقدر یادآور مولای من است؟ آن روز، این سؤلات من، بیجواب ماند، جواب آن سؤلات مهم نبود، مهم این بود که آن سؤلات، مسیر زندگی مرا عوض کرد. آن روز، من شرمنده تو
شدم، تلاش کردم قدمی هر چند کوچک در راه تو بردارم.
تو هر روز، منتظر یاری شیعیانت هستی، میدانی چه کسی با اخلاص از تو سخن میگوید، اگر عملی با اخلاص همراه نباشد، باعث خشنودی تو نمیشود، از تو میخواهم به من کمک کنی تا کارهایم با اخلاص همراه شود.
روزگار «غیبت» است و تو از دیدهها پنهان هستی، تو «غائب» هستی. دوستان تو به مشکلات و گرفتاریها زیادی مبتلا میشوند و همواره دعا میکنند این روزگار غیبت به پایان رسد و تو ظهور کنی.
به راستی منظور ما از روزگار غیبت چیست؟ آیا تو همیشه از دیدهها پنهان هستی و مردم اصلاً نمیتوانند تو را ببینند؟ در اینجا ماجرای یوسف علیهالسلام و برادارانش را بیان میکنم:
یوسف علیهالسلام، پسر یعقوب علیهالسلام بود. یعقوب دوازده پسر داشت، او یوسف را بیش از همه دوست داشت زیرا میدانست او به مقام پیامبری میرسد. برادران یوسف به او حسادت ورزیدند و او را داخل چاهی انداختند.
خدا میخواست یوسف را بزرگ و عزیز کند، کاروانی به سر چاه آمد، یوسف را از چاه بیرون آورد و او را به مصر برد، عزیز مصر یوسف را خریداری کرد.
یوسف از خود لیاقتهای زیادی نشان داد تا آنجا که خزانهدار مصر شد و بعد از مدّتی «عزیر مصر» شد.
قحطی همه جا را فرا گرفت، یعقوب و پسران دیگرش در کنعان (منطقهای در فلسطین) زندگی میکردند، آنان در فقر و سختی بودند، برادران یوسف به سوی مصر حرکت کردند تا گندم تهیه کنند.
آنان نزد «عزیز مصر» آمدند ولی نمیدانستند که او، همان یوسف است، آنان یوسف را نشناختند، آنان باور نمیکردند که یوسف زنده باشد و به این مقام و شکوه رسیده باشد. آنان به یوسف گفتند: «ای عزیز مصر! بر ما صدقه بده که خداوند صدقه دهندگان را دوست دارد».
یوسف هم در حق آنان مهربانی کرد، به آنان گندم زیادی داد. آنان به کنعان بازگشتند و ماجرا را به پدر گفتند. بعد از مدّتی بار دیگر آنان به مصر آمدند و گندم گرفتند ولی باز هم یوسف را نشناختند. وقتی برای بار سوم آنان به مصر آمدند، یوسف تصمیم گرفت خود را به آنان معرفی کند.
یوسف به آنان گفت: «آیا به یاد دارید زمانی که جاهل بودید با یوسف چه کردید؟». آنان گفتند: «یوسف را از کجا میشناسید؟»، یوسف گفت: «من یوسف هستم».
اینجا بود که آنان سرهای خود را از شرمساری پایین انداختند، یوسف به آنان گفت: «امروز خجل و شرمنده نباشید، من شما را بخشیدم، امیدوارم خدا هم گناه شما را ببخشد که او مهربانترین مهربانان است».
قرآن، این گفتگوها را که در اینجا نوشتم در سوره یوسف بیان کرده است، پسران یعقوب، یوسف را میدیدند ولی او را نمیشناختند، همانگونه که ما تو
را میبینیم ولی نمیشناسیم! * * * روزی از روزها امامصادق علیهالسلام به یاران خود رو کرد و چنین گفت:
مهدی علیهالسلام شباهتی به یوسف دارد، برادران یوسف وقتی نزد یوسف آمدند، با او داد و ستد کردند ولی او را نشناختند، وقتی یوسف خود را معرفی کرد، او را شناختند.
وقتی خدا مصلحت در این ببیند که کسی حجّت او را نشناسد، این کار را میکند و روزگار غیبت آغاز میشود. یوسف پیامبر خدا بود، یعقوب هم پیامبر خدا بود، یعقوب سالهای سال، در فراق یوسف اشک ریخت، اگر خدا میخواست جایگاه یوسف را به یعقوب نشان میداد، ولی خدا در آن مدّت، مصلحت در آن دید که خبری از یوسف به پدرش یعقوب نرسد.
خدا همان شیوهای را که در غیبت یوسف داشت، در غیبت مهدی علیهالسلام دارد، پس چرا عدّهای این موضوع را انکار میکنند؟ مهدی علیهالسلام همان مظلومی است که حقش غصب شده است.
سپس امامصادق علیهالسلام اینگونه سخن خود را ادامه داد:
صَاحِبُ صَاحِبَ هَذَا الْأَمْرِ یَتَرَدَّدُ بَیْنَهُمْ.
وَ یَمْشِی فِی أَسْوَاقِهِمْ.
وَ یَطَأُ فُرُشَهُمْ وَ لَا یَعْرِفُونَهُ.
مهدی علیهالسلام در میان مردم رفت و آمد میکند، در بازارهای آنان راه میرود، بر فرشهای آنان قدم میگذارد، ولی مردم او را نمیشناسند.
هر زمان خدا بخواهد و به او اجازه بدهد او خود را معرفی خواهد کرد (و
روزگار غیبت تمام خواهد شد)، همانگونه که خدا به یوسف اجازه داد تا خود را به برادرانش معرفی کند.
«مهدی علیهالسلام بر فرشهای مردم قدم میگذارد».
این یک کنایه است، منظور این است که تو مهمان خانههای شیعیانت میشوی، در مهمانیها و مجالس آنان شرکت میکنی، ولی آنان تو را نمیشناسند.
محمّدبنعثمان با تو ارتباط بسیار نزدیکی داشت. نایب خاص تو بود، او سخنی دارد، از آن سخن میتوان، حقیقت غیبت تو را درک کرد. هیچکس همانند او به این حقیقت آشنایی نداشته است.
سخن او چنین است: «به خدا قسم، مهدی هر سال در مراسم حجّ حاضر میشود، او مردم را میبیند، مردم هم او را میبینند ولی او را نمیشناسند».
عجیب است، او در ابتدای سخن خود، به نام خدا سوگند یاد میکند، او میدانسته است که عدّهای خیال میکنند تو همواره «ناپیدا» هستی و تو را «موجودی ندیدنی» فرض میکنند، او میخواست مطلب صحیح را بازگو کند.
اکنون دانستم که روزگار غیبت تو، چه معنایی دارد. تو در میان ما هستی، در کوچه و بازار، رفت و آمد داری، در مجالس ما میآیی، در همین کره خاکی زندگی میکنی.
بعضیها در ذهن خود تو را موجودی فرض میکنند که در دوردستها هستی، یا این که هرگز به چشم نمیآیی! آنان تو را به دور از جامعه تصوّر میکنند. این فکر صحیح نیست، تو نزدیک ما هستی، کنار ما هستی، میان شهرها رفت و آمد داری، در مجالس شیعیان حضور داری، از بیچارگان دستگیری میکنی، با حقپویان، سخن میگویی، ولی ما تو را نمیشناسیم.
من دانستم که «غیبت»، دو معنا دارد:
1 - ناپیدا بودن.
2 - ناشناس بودن.
وقتی خطری تو را تهدید بکند، خدا میتواند تو را از دیدهها پنهان بکند و تو «ناپیدا» بشوی تا جان تو حفظ شود، ولی این برای شرایط خطر است، از این که بگذریم تو در شرایط دیگر، به صورت ناشناس در جامعه حضور داری.
غیبت تو بیشتر به معنای «ناشناس بودن» است.
آری، مقام تو از مردم مخفی و پنهان است، مردمی که تو را میبینند، به تو به عنوان یک مؤن، احترام میگذارند، امّا نمیدانند که تو امامزمان هستی! در واقع بیشتر وقتها، شخصیّت حقیقی تو، پنهان است و مردم از آن بیخبرند.
تو را میبینند ولی نمیشناسند. خدا از تو خواسته است تا خودت را برای مردم معرفی نکنی، برای همین این روزگار را روزگار غیبت میخوانیم.
وقتی میگوییم تو از دیدهها پنهان هستی، منظور این است که حقیقت تو از
دیدهها پنهان است، مردم تو را به عنوان امامزمان نمیبینند. این حقیقت بر مردم پنهان است.
در این روزگار غیبت، مردم از فیض حضور تو محروم هستند، در این روزگار، دیدار «همگانی» اتفاق نمیافتد، ولی بعضی از شیعیان تو به آنجا میرسند که به صورت «فردی» حضور تو میرسند و از سعادت دیدار تو بهرهمند میشوند. کسی که بخواهد به این سعادت برسد باید از گناهان دوری کند و وظایف خود را به خوبی انجام دهد و توسّل و توجه به تو داشته باشد، آن وقت اگر خدا مصلحت دانست او میتواند تو را ببیند.
در اینجا سخن سیدبنطاوس که یکی دانشمندان بزرگ شیعه است را نقل میکنم، او برای پسرش چنین مینویسد: «فرزندم! راه رسیدن به امامزمان برای کسی که خدا به او عنایت و لطف کرده است باز است».(1)در هر زمان، عدّهای از شیعیان سعادت پیدا کردند و حضور تو رسیدهاند و تو را هم شناختهاند و این توفیق بزرگی بوده است که خدا به آنان عنایت کرده است.
1) . وقد اقتصرت لک علی هذا التبیه والطریق مفتوحه الی امامک...: کشف المهجه ص 154، بحار الانوار ج 53 ص 306،
مردم او را به نام «علیبنمَهزیار» میشناختند. او در اهواز زندگی میکرد و همواره نام و یاد تو را در جامعه زنده نگاه میداشت. او شنیده بود که هر سال در مراسم حجّ شرکت میکنی، برای همین هر سال به سفر حجّ رفت به امید آنکه شاید بتواند تو را ببیند.
سالهای سال گذشت، او بیست بار حجّ انجام داد ولی توفیق دیدار برایش حاصل نشد. نزدیک ایّام حجّ که فرا رسید، شبی از شبها در خواب کسی را دید که به او چنین گفت: «امسال به حجّ برو که امام خود را میبینی!».
علیبنمهزیار، صبح همان روز با گروهی از دوستانش سفر خود را آغاز کرد، او میرفت تا بیست و یکمین حجّ خود را به جای آورد. در طول سفر در همه جا منتظر آن وعده بزرگ بود، در مدینه، در مکّه، هنگام طواف خانه خدا، در سرزمین عرفات و...
مراسم حجّ به پایان رسید، ولی خبری نشد، حاجیان کمکم به سوی وطن خود بازمیگشتند، او در کنار خانه خدا نشسته بود، همه غمهای دنیا به دل او آمده بود، با خود فکر میکرد پس آن وعده چه شد؟ ناگهان مردی را دید که لباس احرام به تن دارد، علیبنمهزیار نمیدانست که آن مرد، یکی از یاران توست و تو او را فرستادهای تا پیام تو را به او برساند، وقتی علیبنمهزیار آن مرد را دید، دلش شاد شد و نزد او رفت، سلام کرد، آن مرد از او پرسید:
-- اهل کجایی؟ -- اهواز.
-- آیا علیبنمهزیار را می شناسی؟ -- من علیبنمهزیار هستم.
-- بگو بدانم در جستجوی چه کسی هستی؟ چه میخواهی؟ -- من در جستجوی امامی هستم که از دیدهها پنهان است، میخواهم او را ببینم.
-- امام از شما پنهان نیست، گناهان شما باعث شده است که شما او را نبینید! این سخن، علیبنمهزیار را به فکر فرو برد، آری، اگر شیعیان، تقوا پیشه کنند و از گناهان دوری کنند، میتوانند تو را ببینند، این گناهان است که باعث جدایی است.
در این هنگام آن مرد به علیبنمهزیار گفت: «اکنون برو و وقتی ساعتی از شب گذشت من کنار مقام ابراهیم منتظر تو هستم» و پس از آن خداحافظی کرد و رفت.
علیبنمهزیار بسیار خوشحال شد، خدا را شکر کرد که دیگر به آرزویش
میرسد، او به منزل خود رفت، با دوستانش خداحافظی کرد و صبر کرد تا پاسی از شب گذشت، او با آن مرد روبهرو شد و همراه او حرکت کرد. راهی طولانی در پیش بود، سحر که فرا رسید، آن مرد به او گفت: «اکنون وقت نماز شب است». آنان از اسب پیاده شدند و نماز شب خود را خواندند و سپس نماز صبح را نیز به جا آوردند و بعد حرکت کردند.
ساعتی راه رفتند و از کوهی بالا رفتند، پشت آن کوه، دشتی پهناور بود، آن مرد به علیبنمهزیار گفت:
--آنجا چه میبینی؟ -- دشتی وسیع که در وسط آن خیمهای نورانی برپاست.
-- خوشا به حال تو! امام زمان در همان خیمه است! -- خدایا! از لطف تو ممنونم.
علیبنمهزیار خدا را شکر کرد، اشک در چشمانش حلقه زد، آنان به خیمه نزدیک شدند، او از اسب پیاده شد، آن مرد به او گفت: لحظهای صبر کن تا اجازه بگیرم. بعد از لحظاتی او برگشت و گفت: «علیبنمهزیار! خوشا به حال تو که آقا اجازه دادند، پس داخل شو». اینجا بود که او وارد خیمه شد و جمال دلربای تو را دید و سلام کرد و پاسخ شنید، در حالی که اشک از چشمان او جاری بود، راز دل خویش را بیان کرد و از سالهای فراق سخن گفت.
اینجا بود که تو به او چنین گفتی: «ای علیبنمهزیار! من شب و روز در انتظار آمدن تو بودم، چرا اینقدر دیر آمدی؟» او در پاسخ گفت: «آقای من! من در جستجوی تو بودم، امّا کسی را نیافتم که از شما خبری داشته باشد و مرا راهنمایی کند که نزد شما بیایم».
اینجا بود که تو به او گفتی: «آیا دیر آمدن تو به خاطر این بود که راهنمایی نداشتی؟ نه. اینطور نیست. شما در جستجوی دنیا هستید، فقرا را فراموش کردهاید، صلهرحم را از یاد بردهاید، با این کردارها، شما چه عذری دارید؟».
این سخن تو، علیبنمهزیار را به فکر فرو برد، تنها چیزی که مانع دیدار توست، محبّت به دنیا و جلوههای پر فریب آن است، وقتی شیعیان دنیاطلب میشوند و وظیفه دینی خود را از یاد میبرند، دیگر شایستگی دیدار تو را ندارند، کسی که محبّت دنیا در قلب او ریشه دوانده است، روز به روز از تو دورتر و دورتر میشود. آری، وقتی در دل کسی، دنیا جلوه کرد و او شیفته دنیا شد، دیگر به دنیا قانع میشود و همه کارهایی که انجام میدهد رنگ دنیا را به خود میگیرد، زیرا بزرگترین همّت و آرزوی او، رسیدن به دنیا است. عشق دنیا با انسان کاری میکند که دیدار تو را هم اگر طلب کند، به خاطر دنیاست.
دلبستگی به دنیا چنان او را شیفته میکند که تو را هم برای دنیای بیشتر میخواهد، ولی اگر محبّت دنیا از دل بیرون رفت و انسان ارزش خود را دانست، آن وقت دیگر زندگی او عوض میشود و همه کارهای او رنگ خدایی میگیرد.
سخن به اینجا که رسید، علیبنمهزیار از شرمندگی، سر خود را پایین گرفت و گفت: «آقای من! من از خطاهایم توبه میکنم، امیدوارم شما مرا ببخشید».
اینجا بود که تو به او گفتی: «شما برای یکدیگر طلببخشش میکنید، شما برای گناهان یکدیگر، استغفار میکنید، اگر این کار شما نبود عذاب نازل میشد».
آن روز علیبنمهزیار فهمید که دعای برای دیگران چقدر ارزش دارد، او
عادت داشت که در نماز شب، دوستان خود را دعا میکرد و برای آنان از خدا طلببخشش میکرد، دیگران هم او را در نماز شب، دعا میکردند. او تصمیم گرفت تا بعداً ارزش این کار را برای مردم بازگو کند. در این روزگار، دعا در حق یکدیگر، راز بزرگی دارد، همه شیعیان باید بدانند طلببخشش برای یکدیگر، تنها چیزی است که خشم خدا را فرو میخواباند و رحمت او را جذب میکند.
بعد از این سخن، تو بار دیگر رو به علیبنمهزیار کردی و چنین گفتی: «ای علی بنمهزیار! پدرم از من عهد گرفته است بر سختیها صبر کنم تا زمانی که خدا اجازه ظهور به من بدهد». آری، پدر تو، امامیازدهم بود، او در لحظه شهادت، سخنان مهمی را برای تو گفت، تو گوشهای از آن سخنان را برای علیبنمهزیار بازگو میکنی. پدر به تو چنین گفت: «فرزندم! تو همان کسی هستی که خدا تو را برای زنده کردن حق و نابودی باطل، ذخیره کرده است. فرزندم! از تنهایی وحشت نداشته باش بدان که دلهای مؤنان به تو علاقه دارند، دلهای آنان به سوی تو پر میکشد، آن مؤنان در چشم دشمنان، خوار و ذلیلاند ولی نزد خدا مقامی بسبزرگ دارند و خدا آنان را عزیز میشمارد».
اینجا بود که علیبنمهزیار فهمید چرا سالهای سال، بیتاب تو بوده است، او فهمید که راز این عشق چیست. او بیستسال به سفر حجّ آمد تا تو را ببیند، هر کس که در این روزگار، دلش به سوی تو پر میکشد، در فراق تو اشک میریزد، باید این نکته مهم را بداند. پدر به تو گفت: «فرزندم! از تنهایی وحشت نداشته باش بدان که دلهای مؤنان به سوی تو پر میکشد»، پس این شوقی که در دل شیعیان میافتد، حکمتی دارد، روزگار غیبت است، تو بیشتر وقتها در تنهایی به سر میبری، مصیبتها و سختیهای فراوان
میبینی، ولی وقتی میبینی که دلهای مومنان برای تو بیتاب است، وقتی عشق و علاقه آنان را به خود میبینی، تحمّل آن سختیها برای تو آسانتر میشود.
کسی که در فراق تو اشک میریزد و همچون شمع میسوزد، شاید مصلحت نباشد به دیدار تو برسد، ولی او باید بداند بیتابیها و سوزها، رمز و راز مهمی دارد.
خوشا به حال علیبنمهزیار که چند روزی در خدمت تو بود، او سوالات زیادی را از تو پرسید و از علم آسمانی تو بهره فراوان برد. دیگر وقت وداع فرا رسید، تو در حق او دعای فراوان نمودی و او با تو خداحافظی کرد و به سوی وطن خود بازگشت.(1)
دقّت کنید: دو شخصیت را نام «علیبنمهزیار» میخوانند:
اول: علی بن مهزیار که از یاران امامرضاع بوده است. او قبل از تولد امام زمان از دنیا رفت. او بیشتر به این نام مشهور است.
دوم: این شخصیتی که زمان غیبت امامزمان را درک کرده است و به فیض حضور امام رسیده است. اسم اصلی او «علیبنابراهیمبنمهزیار» است. در واقع او پسرِ برادر علیبنمهزیار مشهور است.
1) . فسلمت علیه بالإمامة ، فقال لی : یا أبا الحسن ، قد کنا نتوقعک لیلا ونهارا ، فما الذی أبطأ بک علینا؟ قلت : یا سیدی ، لم أجد من یدلنی إلی الآن. قال لی : لمنجد أحدا یدلک ؟ ثم نکث بإصبعه فی الأرض ، ثم قال : لا ولکنکم کثرتم الأموال ، وتجبرتم علی ضعفاء المؤنین ، وقطعتم الرحم الذی بینکم ، فأی عذر لکم الآن؟ فقلت : التوبة التوبة ، الإقالة الإقالة. ثم قال : یا ابن المهزیار ، لولا استغفار بعضکم لبعض لهلک من علیها إلا خواص الشیعة الذین تشبه أقوالهم أفعالهم: دلائل الامامة ص 542، معجم احادیث المهدی ج 4 ص 456.
او دختری مسیحی بود، در کشور انگلیس زندگی میکرد، در آنجا با جوانی آشنا شد و شخصیت او را بسیار پسندید. مدّتی گذشت، روزی از روزها آن جوان به او چنین گفت: «من دوست دارم با شما ازدواج کنم، ولی این ازدواج یک شرط دارد». او با شنیدن این سخن خوشحال شد و پرسید: «چه شرطی؟» آن جوان گفت: «من مسلمان هستم و شیعه. شرط من این است که تو هم این آیین را برگزینی».
آن دختر در جواب گفت: «به من فرصت بده تا درباره آیین شما تحقیق کنم».
بعد از آن بود که او شروع به مطالعه درباره مکتب تشیّع نمود، همه سؤلاتی را که به ذهنش میرسید با آن جوان مطرح میکرد و پاسخ آن را میشنید. او فهمید که شیعیان بر این باورند که حضرت مهدی علیهالسلام حجّت خداست، او زنده است و بیش از هزار سال عمر کرده است، برای او سؤل بود که چگونه یک نفر
میتواند اینقدر عمر کند.
به هر حال او سرانجام تصمیم گرفت شیعه شود و این موضوع را به آن جوان خبر داد، مراسم ازدواج برگزار شد و آنان زندگی مشترک خود را آغاز کردند.
سالهای سال گذشت، ایّام حجّ نزدیک بود، این زن و شوهر با هم از انگلیس همراه با کاروانی به عربستان سفر کردند تا حجّ واجب خود را به جا آورند. وقتی آنان به شهر مکّه رسیدند برای طواف خانه خدا به مسجدالحرام رفتند، دیدن کعبه برای او جذابیت و معنویت عجیبی داشت. بعد از چند روز، همراه با شوهرش به سرزمین عرفات رفت. بعد از آن، به سرمین «منا» رفت، همان جایی که همه حاجیان روز عید قربان در آنجا به جایگاه شیطان، سنگ میزنند سپس گوسفند قربانی میکنند.
وقتی کاروان آنان به چادرهای «منا» رسید، همه برای سنگ زدن به جایگاه شیطان حرکت کردند، او در مسیر راه و در آن جمعیّت زیاد، کاروان را گم کرد و از شوهرش جدا شد. او زبان عربی بلد نبود، از هر کس که سراغ میگرفت، نتیجهای در پی نداشت. هوای گرم و تشنگی او را به تنگ آورد. با اضطراب و وحشت در گوشهای نشست و نمیدانست چه باید بکند.
دیگر وقت زیادی تا غروب آفتاب نمانده بود، او آرامآرام اشک میریخت، نمیدانست سرانجامش چه خواهد شد، او اعمال روز عید قربان را هم انجام نداده بود، از شدّت نگرانی، گریهاش قطع نمیشد، همینطور که گریه میکرد، ناگهان تو را در مقابل خود دید، او تو را نمیشناسد و خیال میکند یکی از حاجیان هستی. تو با زبان انگلیسی به او سلام میکنی و میگویی: چه شده
است؟ چرا اینجا نشستهای و گریه میکنی؟ او هم ماجرا را بیان میکند، به او میگویی: «برخیز با هم برویم به جایگاه شیطان سنگ بزن! وقت زیادی نمانده است!».
او از جا بلند میشود و همراه تو حرکت میکند در میان انبوه جمعیّت به راحتی نزدیک جایگاه شیطان میشود و سنگ میزند، سپس او را به چادر کاروانش میبری، او تعجّب میکند، از جایگاه شیطان تا چادر کاروان راه زیادی بود، او با خود فکر میکند که چطور ممکن است به این زودی به چادر کاروان برسد.
وقتی به چادر میرسد، او از تو تشکّر میکند، و از این که به تو زحمت داده است عذرخواهی میکند، تو به او میگویی: «وظیفه من است که به شیعیان خود کمک کنم، در طول عمر من نیز شک نکن، سلام مرا به همسرت برسان!».
بعد از خداحافظی او وارد خیمه میشود، شوهرش خیلی نگران او بود، با دیدنش خوشحال میشود و وقتی ماجرا را میشنود از خیمه بیرون میرود، ولی دیگر دیر شده بود و اثری از تو نبود.
او تازه تو را میشناسد، اشکش جاری میشود و یقین به زنده بودن تو پیدا میکند.(1)
1) . کتاب میر مهر نوشته پورسید آقایی ص 353.
او راننده کامیون بود، در مشهد زندگی میکرد، قرار شد باری را به یکی از نقاط کوهستانی که جادهای فرعی داشت، ببرد، در آن جاده رفت و آمد زیادی نمیشد. وقتی او از شهر خارج شد، برف شروع به باریدن کرد. هوا بسیار سرد شد و طوفان آغاز شد.
بعد از مدّتی، برف جاده را بست، او دیگر نه راه پیش و نه راه برگشت داشت.
ساعتی گذشت، موتور کامیون هم خاموش شد. تلاش کرد تا شاید بتواند مشکل را برطرف کند، امّا کامیون روشن نشد، در مسیر جاده هیچماشین دیگری به چشم نمیآمد. هوا تاریک شد، او از شدّت سرما مرگ را در جلوی چشم خود دید. با خود فکر کرد که راه چاره چیست؟ الان چه باید بکنم؟ در یک لحظه، به یاد آن روزی افتاد که به مجلسی رفته بود، سخنران در بالای منبر چنین گفت: «هر وقت در تنگنا قرار گرفتید و از همه جا ناامید شدید
امامزمان را صدا بزنید و از او یاری بخواهید». اینجا بود که به تو توسّل پیدا میکند، اشکش جاری میشود و از تو یاری میطلبد و میگوید: «یا صاحب الزمان ادرکنی!» سوز سرما و طوفان بیداد میکرد، ناگهان شیطان این فکر را به ذهن او میاندازد: «از کسی کمک میخواهی که وجود خارجی ندارد!». ولی او فهمید که شیطان در این لحظه آخر عمر برای فریب او آمده است. او ناراحتیاش بیشتر شد، زیرا ترسید که بیایمان از دنیا برود، برای همین از ماشین پیاده شد، دستهایش را به سوی آسمان گرفت و گفت: «خدایا! اگر نجات پیدا کنم و دوباره زن و بچهام را ببینم، قول میدهم که از گناهان دوری کنم، به نماز اهمیّت بدهم و همواره آن را اوّل وقت بخوانم».
او با خدا این پیمان را بست، دستهایش را به صورتش کشید، نگاهش به مسیر جلو افتاد، برف هنوز به شدّت میبارید، ناگهان دید که تو از دور به سوی او میروی، او تو را نمیشناسد، در دستان تو چند آچار است. او خیال میکند که تو رانندهای هستی که برای کمک آمدهای. تو جلو میروی و سلام میکنی، او جواب میدهد، به او میگویی:
-- چرا اینجا ایستادهای؟ -- چند ساعت است ماشین خاموش شده است و روشن نمیشود.
-- من ماشین را راه میاندازم، تو برو پشت فرمان! استارت بزن! تو به سمت جلو ماشین میروی، کاپوت ماشین را بالا میزنی، نگاهی به موتور میکنی و میگویی: «استارت بزن!». اینجاست که ماشین روشن
میشود، تو نزدیک در ماشین میآیی، او هنوز پشت فرمان است، به او میگویی:
-- حرکت کن و برو! -- هنوز برف میآید، راه بسته است، میترسم دوباره در جاده بمانم! -- نه. تو به سلامت به مقصد میرسی. نگران نباش! -- آیا ماشین شما خراب شده است؟ میخواهید به شما کمکی بکنم؟ -- نه.
-- اجازه بدهید مقداری به شما پول بدهم.
-- به آن نیازی ندارم.
-- آخر این که نمیشود. شما به من کمک کردید، من از اینجا حرکت نمیکنم تا به شما خدمتی بنمایم. من یک راننده جوانمردم.
-- راننده جوانمرد چگونه است؟ -- اگر کسی به راننده جوانمرد کمک کند، او آن کمک را حتماً جبران بکند. من باید لطف شما را جبران کنم، وگرنه از اینجا نمیروم.
-- خوب. حالا اگر میخواهی خدمتی به من کنی، به آن پیمانی که با خدا بستی عمل کن! -- کدام پیمان؟ -- این که از گناه دوری کنی و نمازهایت را اوّل وقت بخوانی! وقتی او این سخن را میشنود، تعجّب میکند، چگونه است که تو از پیمانی که او با خدا بسته بود، باخبر بودی! او لحظهای به فکر فرو میرود، در این
هوای سرد، در وسط این کوهستان، تو کیستی و از کجا آمدی، از کجا به راز دل او آگاهی داری؟ در ماشین را باز میکند و پیاده میشود، امّا دیگر تو را نمیبیند. اینجاست که اشک او جاری میشود و افسوس میخورد که چرا تو را نشناخته است، او به تو توسّل پیدا کرده بود، از همه جا دل بریده بود و تو را صدا زده بود و تو هم به یاری او آمده بودی.
او به سوی مقصد حرکت میکند و سپس به مشهد بازمیگردد، زندگی خود را تغییر میدهد، از گناه فاصله میگیرد و همواره نمازهایش را اوّل وقت میخواند. او بر پیمان خود وفادار میماند.(1)
1) . همان ص 355
من در وجود خود، عیبهای فراوان میبینم: حسد، بخل، خودبینی، محبّت به دنیا، غرور. اگر بخواهم به سعادت ابدی برسم باید همه این عیبها را بر طرف نمایم و به جای آن، زیباییها و خوبیها را در خود ایجاد کنم.
معلوم است که این کار سختی است، بارها شده است که تلاش کردهام از حسد دوری کنم، همه توجهام به این امر بوده است، امّا از صفت ناپسند دیگری غفلت کردهام.
سالها پیش که جوان بودم، نزد دانشمندی بزرگ رفتم تا از او راهنمایی بگیرم، من او را همچون پدری مهربان یافتم و برایش از سختی «تزکیه نفس» سخن گفتم و از او راهنمایی خواستم، او آن روز سخنانی گفت که افقی تازه در ذهنم گشود، او مرا «فرزندم!» خطاب کرد...
فرزندم! آیا این جمله را شنیدهای؟ «مَنْ اَحَبَّکُم فَقَد اَحَبَّ اللّه».
«هر کس اهلبیت علیهمالسلام را دوست بدارد، خدا را دوست داشته است».
محبّت به حجّت خدا، محبّت به خداست. باید برای زدودن صفات ناپسند، راه محبّت امامزمان را بپیمایی، اگر در این راه گام برداری به راحتی صفات خوب را به دست میآوری و از گناه هم دوری میکنی! هر چقدر محبّت امامزمان در دل تو بیشتر بشود، صفای دل و کمال معنوی تو زیادتر میشود، اگر تو گرفتار صفات ناپسند هستی، قطعاً امامزمانت را آنچنان که باید و شاید، دوست نداری، زیرا اگر محبّت محبوب در جان تو ریخت، اوّلین نشانهاش، اطاعت از محبوب و پرهیز از ناخوشایندهای اوست.
هر چه محبّت تو به آقا بیشتر بشود، دل تو صفای بیشتری پیدا میکند و خود به خود از پلیدیها دوری میکنی، این کار چون در راه عشق محبوب است، شیرین است و دیگر در نظر تو، سخت جلوه نمیکند.
محبّت، اکسیر عجیبی است، هر جا که بیاید، تحول بزرگ ایجاد میکند، تاریکیها را به نور تبدیل میکند، محبّت گوهر عجیبی است و همانند آهنربا است. کسی که واقعاً امامزمان را دوست دارد، در واقع همه خوبیها را دوست دارد، او ناخودآگاه به سوی خوبیها میرود و از زشتیها دوری میکند. وقتی محبّت او در دل تو افتاد، صفحه وجودت عوض میشود، قطبنمای دل تو همواره به سوی مرکز خوبیها است و این سرانجام نتیجه میدهد.
فرزندم! باید به امامزمانت محبّت واقعی پیدا کنی، هیچ گنجی، هیچ راهی بالاتر از این راه نیست، باید به آنجا برسی که در فراق آقای خود، اشک بریزی،
به معنای حقیقی، در طلب او درآیی و در این راه خسته و مانده نشوی! وقتی محبّت تو شدید شد، خود این محبّت، راهها را باز میکند و تو را به مولایت نزدیک و نزدیکتر میکند.
فرزندم! برای کمال و رستگاری، سخنهای فراوان گفتهاند، امّا عصاره همه آن سخنان، چیزی جز محبّت به آقا نیست، تو اگر در این راه گام برداری، راه را نزدیک کردهای و به اصل همه خوبیها دست یافتهای.
محبّت نشانههایی دارد، یکی از نشانههای محبّت این است که تو، آثار محبوب را دوست داری، حتماً ماجرای «مجنون» را شنیدهای که عاشق «لیلی» بود، او وقتی وارد کوچه لیلی میشد، در و دیوار آن کوچه را میبوسید، در نگاه مجنون، دیوارهای آن هم دوستداشتنی بود.
هر چیزی نشانهای دارد، نشانه محبّت به امامزمان این است که تو شیعیان او را دوست بداری و همواره نام و یاد او را زنده نگاه داری، دلهای غافلان را متوجه آقا کنی، از خوبیها و مهربانیهای آقا برای مردم بگویی، برای ظهور او دعا کنی! اگر محبّت آن حضرت در دل داشته باشی، در جستجوی رضایت او هستی، به سراغش میروی، در راه اطاعت او گام برمیداری، عاقبت، جوینده یابنده بود، البتّه این راه، راهی است که صبر و حوصله میخواهد، رنج راه را باید تحمّل کنی و رنج فراق را باید بکشی، باید از دوری مولای خود بسوزی، اینها نشانههای محبّت است.
فرزندم! بعضیها گمان میکنند که واقعاً خدا، پیامبر و اهلبیت علیهمالسلام را دوست دارند، امّا وقتی امتحان پیش میآید، حقیقت مطلب آشکار میشود، در وقت
امتحان معلوم میشود که محبّت به خدا، پیامبر و اهلبیت علیهمالسلامسرپوشی است برای محبّت به خودشان! یعنی چون خودشان را دوست دارند و میخواهند از عذاب و گرفتاری نجات پیدا کنند و به بهشت و رفاه برسند، خدا را عبادت میکنند و به پیامبر و اهلبیت علیهمالسلامتوسل میجویند و از محبّت آنان سخن میگویند.
آیا میدانی نشانه محبّت واقعی چیست؟ آیا میخواهی راهی را به تو نشان بدهم تا بدانی که آیا امامزمان را واقعا دوست داری یا نه؟ هر وقت خودت را برای امامزمان بخواهی و دوست داشته باشی جانت را فدای او کنی، این محبّت واقعی است، امّا اگر امامزمان را برای خودت بخواهی تا بتوانی به منافع خودت برسی، این محبّت واقعی نیست! آیا تاکنون در بستر بیماری افتادهای؟ وقتی پزشک بالای بستر تو میآید، تو او را دوست داری و در وجود خودت به او علاقه شدید احساس میکنی، امّا این دوستی و محبّت، واقعی نیست، تو خودت و سلامتی خودت را دوست داری، از مرگ میهراسی، فعلاً این پزشک وسیلهای برای نجات توست، برای همین به او محبّت میورزی، چه بسا وقتی سلامتی خود را باز یافتی دیگر به او توجهی هم نکنی! فرزندم! وقتی میخواهی در وادی محبّت امامزمان گام برداری، باید از این مرحله بالاتر بروی، نباید مولایت را به خاطر خودت دوست بداری، بلکه باید او را دوست بداری چون شایسته دوست داشتن است، باید ولایت او را بپذیری و در محبّتش بیقرار شوی، چون کس دیگری غیر او شایستگی این امر را
ندارد، تو باید به آنجا برسی که جان و مال و همه هستی خود را با افتخار، فدای خاکپای مولایت کنی و خودت را دیگر نبینی. اگر به چنین جایگاهی رسیدی، خوشا به حالت که به «کیمیای سعادت» رسیدهای! این محبّت اگر در جان تو ریشه کرد، همه زشتیها را به خوبیها تبدیل میکند، مس وجود تو را طلا میکند.
آقای من! تو از بین خوبان جهان، خوبترین هستی، تو اصل و اساس همه کمالات و زیباییها میباشی، انتظار تو، آرمان و جهت زندگی من است، اگر اینطور نباشم، جهت زندگی خود را گم میکنم و از کمال خود دور میشوم.
کمال من در این است که هر چه بیشتر به یاد تو باشم و اینگونه رحمت خدا را به سوی خود جذب کنم.
شاید من پیرو خوبی برای تو نباشم، اُفتان و خیزان از تو پیروی کنم، امّا مهم این است که تو را میخواهم و در انتظار تو هستم، من راه را گم نکردهام و امام خود را شناختهام، من با کسی که اصلاً راه سعادت را نمیشناسد، خیلی تفاوت دارم.
خدا به تو مقام عصمت داده است و تو از هر خطایی به دور هستی. محبّت به تو، سرمایهای ارزشمند است، هر چقدر دل من از این محبّت تو بهره بیشتری
داشته باشد، ارزش من بیشتر و بیشتر میشود.
از تو میخواهم که توفیق دهی تا همیشه به یاد امامِ خود باشم و او را فراموش نکنم. توفیقم بده برای ظهور او دعا کنم! مرا در زمره یاران او قرار بده!(1)* * * ارتباط با نویسنده و ارسال نظر: پیامک به شماره 9 6 5 4 3000 همراه نویسنده 33 94 261 0913 سایت نویسنده: www.Nabnak.ir
1) . اللّهمّ ولا تسلبنا الیقین لطول الأمد فی غیبته وانقطاع خبره عنّا، ولا تنسنا ذکره وانتظاره، والإیمان وقوّة الیقین فی ظهوره، والدعاء له والصلاة علیه، حتّی لا یُقنّطنا طولُ غیبته من ظهوره وقیامه، ویکون یقیننا فی ذلک کیقیننا فی قیام رسولک صلواتک علیه وآله، وما جاء به من وحیک وتنزیلک، وقوِّ قلوبنا علی الإیمان به حتّی تسلک بنا علی یده منهاج الهدی والحجّة العظمی والطریقة الوسطی، وقوّنا علی طاعته، وثبّتنا علی متابعته، واجعلنا فی حزبه وأعوانه وأنصاره، والراضین بفعله، ولا تسلبنا ذلک فی حیاتنا ولا عند وفاتنا، حتّی تتوفّانا ونحن علی ذلک غیر شاکّین ولا ناکثین ولا مُرتابینَ ولا مُکذّبین. اللّهمّ عجّل فرجه وأیّده بالنصر، وانصر ناصریه، واخذل خاذلیه، ودمّر علی من نَصَبَ له وکَذّب به، وأظهر به الحقّ، وأمت به الباطل، واستنقذ به عبادک المؤنین من الذلّ، وانعش به البلاد...: مصباح المتهجّد ص 413، کمال الدین ص 513، جمال الأُسبوع ص 316، بحار الأنوار ج 53 ص 188.
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
1 .الاحتجاج علی أهل اللجاج ، أبو منصور أحمد بن علی الطبرسی (ت 620 ه ) تحقیق: إبراهیم البهادری ومحمّد هادی به، طهران : دار الاُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
2 .الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد ، أبو عبد اللّه محمّدبن محمّدبن النعمان العکبریالبغدادی المعروف بالشیخ المفید(ت 413 ه ) تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
3 .إعلام الوری بأعلام الهدی ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، بیروت :
دارالمعرفة ، الطبعة الاُولی ، 1399 ه .
4 .الإقبال بالأعمال الحسنة فیما یعمل مرّة فی السنة ، أبو القاسم علی بن موسی الحلّی الحسنی المعروف بابن طاووس (ت 664 ه ) ، تحقیق: جواد القیّومی ، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
5 .بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار ، محمّد بن محمّد تقی المجلسی ( ت 1110 ه ) ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الاُولی ، 1386 ه .
6 .البرهان فی تفسیر القرآن، هاشم بن سلیمان البحرانی (ت 1107 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
7 .بصائر الدرجات، محمّد بن الحسن الصفّار، (290 ق)، الطبعة الأولی، 1404، منشورات الأعلمی، تهران.
8 .تاریخ مدینة دمشق ، علی بن الحسن بن عساکر الدمشقی ( ت 571 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، 1415 ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع .
9 .التحصین، السیّد ابن طاووس، (664 ق)، الطبعة الأولی، مؤسّسة دار الکتاب للطباعهالنشر، قمّ.
10 .تحف العقول، ابن شعبه الحرانی، (القرن الرابع) تحقیق: علی أکبر الغفاری، الطبعة الثانیة، 1404 ق، مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین، قمّ.
11 .تحفة الأحوذی، المبارکفوری (1282 ق)، الطبعة الأولی، 1410 ق، دار الکتب العلمیة، بیروت لبنان.
12 .تفسیر ابن کثیر، ابن کثیر، (774 ق)، تحقیق: یوسف عبد الرحمن المرعشلی، دار المعرفة للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت، 13 .تفسیر الثعلبی ، الثعلبی، (ت 427 ه)، تحقیق: أبو محمّد بن عاشور، بیروت : دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، 1422 ه .
14 .تفسیر العیّاشی، أبو النضر محمّدبن مسعود السلمی السمرقندی المعروف بالعیّاشی (ت 320 ه )، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، طهران : المکتبة العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1380 ه .
15 .التوحید ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : هاشم الحسینی الطهرانی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1398 ه .
16 .تهذیب الأحکام، الشیخ الطوسی، (460 ق)، تحقیق وتعلیق: السیّد حسن الموسوی، الطبعة الثالثة، 1364 ش، دار الکتب الإسلامیة، طهران.
17 .جامع أحادیث الشیعة، السیّد البروجردی، (1383 ق)، المطبعة العلمیة، قمّ.
18 .جمال الاُسبوع بکمال العمل المشروع ، علی بن موسی الحلّی (ابن طاووس) (ت 664 ه ) ، تحقیق : جواد القیّومی ، قمّ : مؤسّسة الآفاق ، الطبعة الاُولی، 1371 ش .
19 .الخصال ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، قمّ : منشورات جماعة المدرّسین فی الحوزة العلمیة .
20 .الدرّ المنثور، جلال الدین السیوطی، (911 ق)، دار المعرفة للطباعة والنشر، بیروت.
21 .السنن الکبری، البیهقی، (458ق)، دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت.
22 .الغدیر فی الکتاب والسنّة والأدب ، عبد الحسین أحمد الأمینی (ت 1390 ه ) ، بیروت : دار الکتاب العربی ، الطبعة الثالثة ، 1387 ه .
23 .الغیبة، الشیخ الطوسی، (460)، الطبعة الأولی، 1411 ق، مؤسّسة المعارف الإسلامیة، قمّ.
24 .الکافی ، أبو جعفر ثقة الإسلام محمّد بن یعقوب بن إسحاق الکلینی الرازی ( ت 329 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الثانیة ، 1389 ه .
25 .المحاسن ، أبو جعفر أحمد بن محمّد بن خالد البرقی (ت 280 ه ) ، تحقیق : السیّد مهدی الرجائی، قمّ : المجمع العالمی لأهل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
26 .المزار، محمّد بن المشهدی، (610)، تحقیق: جواد القیومی،الطبعة الأولی، 1419 ق، نشر القیوم، قمّ.
27 .المستدرک علی الصحیحین ، أبو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه الحاکم النیسابوری (ت 405 ه )، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
28 .المعجم الأوسط، سلیمان بن أحمد الطبرانی، (360 ق)، الطبعة الأولی، 1415 ق، دار الحرمین للطباعة والنشر والتوزیع.
29 .المعجم الکبیر ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة ، 1404 ه .
30 .دلائل الإمامة، محمّد بن جریر الطبری، (القرن الرابع)، الطبعة الأولی، 1412 ق، مرکز الطباعة والنشر فی مؤسّسة البعثة، قمّ 31 .روضة الواعظین، الفتّال النیشابوری، (508 ق)، تحقیق: محمّد مهدی الخرسان، منشورات الشریف الرضی، قمّ.
32 .سنن ابن ماجة ، أبو عبداللّه محمّد بن یزید بن ماجة القزوینی ( ت 275 ه ) ، تحقیق : محمّد فؤد عبد الباقی ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع .
33 .سنن الترمذی ( الجامع الصحیح ) ، أبو عیسی محمّد بن عیسی بن سورة الترمذی ( ت 279 ه ) ، تحقیق : عبد الرحمن محمّد عثمان ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ، الطبعة الثانیة ، 1403 ه .
34 .شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، (656ق)، تحقیق: محمّد أبو الفضل إبراهیم، مؤّسة مطبوعاتی إسماعیلیان، قمّ
بالأُوفسیت عن طبعة دار إحیاء الکتب العربیة.
35 .شواهد التنزیل لقواعد التفضیل ، أبو القاسم عبیداللّه بن عبد اللّه النیسابوریّ المعروف بالحاکم الحسکانیّ (ق 5 ه ) ، تحقیق : محمّد باقر المحمودیّ ، طهران : مؤسّسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامیّ ، الطبعة الاُولی 1411 ه .
36 .صحیح ابن حبّان، ابن حبّان، (354 ق)، الطبعة الثانیة، 1414 ق، مؤسّسة الرسالة، بیروت.
37 .صحیح البخاری ، أبو عبد اللّه محمّد بن إسماعیل البخاری (ت 256 ه ) ، تحقیق : مصطفی دیب البغا ، بیروت : دار ابن کثیر ، الطبعة الرابعة، 1410 ه .
38 .صحیح مسلم ، أبو الحسین مسلم بن الحجّاج القشیری النیسابوری ( ت 261 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، طبعة مصحّحة ومقابلة علی عدّة مخطوطات ونسخ معتمدة .
39 .علل الشرائع ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تقدیم : السیّد محمّد صادق بحر العلوم ، 1385 ه ، النجف الأشرف : منشورات المکتبة الحیدریة .
40 .عیون أخبار الرضا ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : الشیخ حسین الأعلمی ، 1404 ه ، بیروت : مؤّسة الأعلمی للمطبوعات .
41 .فتح القدیر الجامع بین فنّی الروایة والدرایة من علم التفسیر، محمّد بن علی بن محمّد الشوکانی (ت 1250 ه).
42 .قرب الإسناد، أبو العبّاس عبد اللّه بن جعفر الحِمیَری القمّی (ت بعد 304 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
43 .کتاب الغیبة ، الشیخ ابن أبی زینب محمّد بن إبراهیم النعمانی (ت 342 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، طهران : مکتبة الصدوق ، 1399 ه .
44 .کتاب الفتن، نعیم بن حمّاد المروزی، (229 ق)، تحقیق: الدکتور سهیل زکّار، 1414 ق، دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت.
45 .کتاب من لایحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، (381 ق)، تصحیح وتعلیق: علی أکبر الغفاری، الطبعة الثانیة، مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین، قمّ.
46 .کشف الغمّة، ابن أبی الفتح الأربلی، (693ق)، الطبعة الثانیة، 1405 ق، دار الأضواء، بیروت.
47 .کشف المحجّة لثمرة المهجة ، أبو القاسم رضیّ الدین علی بن موسی بن طاووس الحسنی (ت 664 ه )، تحقیق: محمّد الحسّون ، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
48 .کمال الدین وتمام النعمة، الشیخ الصدوق، (381ق)، تصحیح وتعلیق: علی أکبر الغفاری، 1405 ق، مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین، قمّ.
49 .کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال ، علاء الدین علی المتّقی بن حسام الدین الهندی ( ت 975 ه ) ، ضبط وتفسیر : الشیخ بکری حیّانی ، تصحیح وفهرسة : الشیخ صفوة السقا ، بیروت : مؤّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی ، 1397 ه .
50 .کنز الفوائد ، أبو الفتح الشیخ محمّد بن علیّ بن عثمان الکراجکی الطرابلسی (ت 449 ه ) ، إعداد : عبد اللّه نعمة ، قمّ : دار
الذخائر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
51 .مجمع الزوائد، الهیثمی، (807 ق)، الطبعة الأولی، 1408 ق، دار الکتب العلمیة، بیروت.
52 .مختصر بصائر الدرجات، الحسن بن سلیمان الحلّی، (القرن التاسع)، انتشارات الرسول المصطفی، قمّ بالأُوفست عن طبعة منشورات المطبعة الحیدریة فی النجف الأشرف.
53 .مسند أحمد ، أحمد بن محمّد بن حنبل الشیبانی (ت 241 ه ) ، تحقیق : عبد اللّه محمّد الدرویش ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
54 .مصباح المتهجّد ، أبو جعفر محمّد بن الحسن بن علیّ بن الحسن الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : علیّ أصغر مروارید ، بیروت : مؤسّسة فقه الشیعة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
55 .معانی الأخبار ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، 1379 ه ، قمّ : مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی، 1361 ه .
56 .معجم أحادیث الإمام المهدی، علی الکورانی، الطبعة الأولی، 1411 ق، مؤسّسة المعارف الإسلامیة، قمّ.
57 .مناقب آل أبی طالب (مناقب ابن شهر آشوب ) ، أبو جعفر رشید الدین محمّد بن علی بن شهر آشوب المازندرانی ( ت 588 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
58 .نصب الرایة ، عبد اللّه بن یوسف الحنفی الزیلعی (ت 762 ه) ، القاهرة : دار الحدیث ، 1415 ش .
59 .نهج الإیمان ، علی بن یوسف بن جبر (ق 7 ه ) ، تحقیق : السیّد أحمد الحسینی ، مشهد : مجتمع الإمام الهادی ، الطبعة الاُولی ، 1418 ه .
60 .وسائل الشیعة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی ( ت 1104 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤّسة آل البیت لإحیاء التراث ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
الف . امن و امان
ب . بهشت
ج . سعادت
الف.تا در غوغای روزگار، تباه نشویم
ب . عشق این دنیا، ما را نابود نکند.
ج.هر دو
4.ما چگونه میتوانیم هر روز صبح در لشکر امام زمان، حضور خود را اعلام بداریم؟
الف . خواندن دعای ندبه
ب . خواندن دعای عهد
ج . خواندن دعای توسّل
5 . «وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا». منظور از «نور» در این آیه چیست؟
الف . نور ایمان
ب . نور تقوا
ج . نور امام معصوم
6 . این جمله در چه دعایی آمده است: «بِیمنِهِ رُزِقَ الوَرَی...».
الف . دعای ندبه
ب . دعای عهد
ج . دعای عدیله
7 . «مُزیلَ الهمّ» به چه معنا میباشد؟
الف . کسی که غصهها را از بین میبرد
ب . کسی که عدالت برقرار میکند
ج . کسی که ظلم را نابود میکند
8 . کدام گزینه درباره «روز میثاق» صحیح است؟
الف . روز قیامت
ب . عالَم ذَرّ
ج . روزگار ظهور
9 . این سخن از کیست: «من به زمین آمدهام تا وزیر تو باشم، نیامدهام تا فرمانده باشم».
الف . جبرئیل
ب . عیسی علیهالسلام
ج . میکائیل
10 . این سخن از کیست؟ «مهدی علیهالسلام در میان مردم رفت و آمد میکند، ولی مردم او را نمیشناسند».
الف . امامصادق علیهالسلام
ب . امامسجاد علیهالسلام
ج . پیامبر صلیاللهعلیهوآله
*پاسخنامه سوالات
کتاب «یاد غریب»
نام....................
نام خانوادگی......................
نام پدر..................
سال تولد..................
شماره شناسنامه...................
تلفن......................