ghaemiyeh.com
سرشناسه:پاکراه، محمدحسن
عنوان و نام پدیدآور:پرسش و پاسخ [کتاب]/ محمدحسن پاکراه؛ [برای] پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبایی آستانه مقدسه.
مشخصات نشر:قم: آستانه مقدسه قم، انتشارات زائر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری:۱۴۴ ص.
فروست:آستانه مقدسه قم، پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبایی (ره)؛ ۵۱.
شابک:۱۵۰۰۰ ریال: 978-964-180-176-4
یادداشت:کتابنامه: ص. [۱۴۱] - ۱۴۴.
موضوع:اسلام -- مطالب گونهگون -- پرسشها و پاسخها
موضوع:اسلام -- پرسشها و پاسخها
شناسه افزوده:پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبایی(ره)
شناسه افزوده:آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
رده بندی کنگره:BP۱۱/پ۱۶پ۴ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۰۲
شماره کتابشناسی ملی:۲۷۵۵۴۶۵
پرسش و پاسخ
محمدحسن پاکراه
پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبایی آستانه مقدسه.
مقدمه پژوهشکده 9
پیش گفتار 11
چرا باید یکتاپرست و موحد باشیم؟ 13
توحید و یکتاپرستی 15
پیامها و نکتهها 16
یک پرسش و پاسخ 23
قرآن دارای چه امتیازاتی است؟ 25
امتیاز اول 25
امتیاز دوم 27
امتیاز سوم 27
چرا رابطه با قرآن مورد سفارش فراوان قرار گرفته؟ 29
شرط بهرهمندی از قرآن 30
معرفی کتاب آسمانی 30
اهل قرآن اهل الله هستند 31
چرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با قرآن «تحدی» نمود؟ 33
چرا انسان برای هدایتش باید به کلام الهی و هدایتگر ربّانی مراجعه کند؟ 35
مفسرین قرآن کیانند؟ 38
آیا انتخاب پیامبر تنها به دست خداست؟ 39
آیا رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم جهانی بود؟ 41
پیامها 42
چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امّی بود؟ 43
آیا پیروی و تبعیت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مطلق است؟ 45
آیا منصب خطیر نبوت به هرکسی میرسد؟ 47
ما چه نیازی به امام و حجت خدا داریم؟ 49
چرا امامت بالاترین منصب الهی معرفی شده و چه راههایی برای شناخت امام وجود دارد؟ 55
و اما نشانههایی که به وسیله آنها میتوان امام را شناخت: 59
آیا مردم در تعیین و انتخاب امام علیه السلام میتوانند نقشی داشته باشند؟ 61
پیامها و نکتهها 63
چرا این شرایط سخت و مشکل را برای امام و جانشین پیامبر وضع کردهاند؟ 65
چرا امام باید معصوم باشد؟ 69
به چند آیه از قرآن کریم که دلالت بر گستردگی علم و آگاهی فوق العاده امامان معصوم علیهم السلام دارد اشاره نمایید؟ 73
راسخون در علم چه کسانی هستند؟ 75
مضمون حدیث منزلت چیست؟ و چرا از بین انبیا حضرت موسی و هارون ذکر شدهاند؟ 77
آیا حدیث ثقلین مورد تأیید فریقین است؟ 81
حدیث «مرغ بریان» از چه کسی نقل شده و چگونه دلالت بر افضیلت علی بن ابیطالب علیه السلام میکند؟ 85
آیا واقعۀ غدیر خم به فرمان خداوند صورت پذیرفت؟ و محتوای این دستور مهم چه بود؟ 89
ارزشهای راستین و ارزشهای دروغین کدامند؟ 95
چرا تهذیب و خودسازی مورد سفارش فراوان واقع شده؟ 101
پیامها و نکتهها 102
تهذیب نفس وظیفۀ بزرگ بر عهدۀ انسانها 104
ارزش صبر و شکیبایی در اسلام 107
صبر از دیدگاه روایات 110
اقسام صبر 111
جایگاه نعمت زبان از دیدگاه اسلام 113
اصلاح زبان 115
خطرات زبان 117
اهمیت صله رحم از دیدگاه اسلام 121
به جای وصل کردن، قطع کردن: 122
آثار صله رحم در روایات 123
صله رحم عمر را زیاد میکند 124
نصیحت پیامبر به ابوذر 125
آثار بد قطع رحم 126
فرازی از دعای شریف مکارم الاخلاق 127
اخلاص در عمل یعنی چه و چرا باید اعمالمان را خالصانه برای خدا انجام دهیم؟ 129
پاداش مخلصین 130
حکایتی جالب از اخلاص شیخ عباس قمی رحمه الله 132
مراقبت در نگهداری اخلاص عمل 133
اخلاص از دیدگاه روایات 134
چشم زخم یعنی چه و آیا واقعیت دارد و میتواند تأثیر گذار باشد؟ 137
کتاب نامه 141
إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ...
قرآن کتاب انسان سازی و بزرگترین معجزه جاوید پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است، اگر نوع مردم در برابر معجزات فعلی چون شق القمر و تسبیح سنگ ریزه و شفای مریضان و زنده کردن مردگان انگشت تعجب به دندان گرفته و به عجز و ناتوانی خود اعتراف و اقرار میکنند، عالمان و فرهیختگان در برابر قرآن کریم که معجزه قولی خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله و سلم است به خاک افتاده و خدای آنرا پرستش و سجده میکنند و اشک شوق از قلب و دل در برابر عظمت قرآن جاری کرده و گویای آن هستند که الخواص للقولیة و العوام للفعلیة اطوع.
وجه اعجاز قرآن گرچه در فصاحت و بلاغت آن آشکار است اما مهمترین وجه اعجاز این کتاب الهی نه مسأله «صرفه» است و نه معجزات علمی و خبرهای غیبی و نه جنبههای ادبی و فصاحت و بلاغت آن، بلکه قرآن کتاب انسان سازی است و تربیت قرآنی، فردی چون حضرت امیر علیه السلام پدید آورده است که فخر کائنات و سرآمد و قطب اولیاءالله است، اعجاز قرآن را باید در معارف بلند آن و در خداشناسی و معرفی اسماء و صفات الهی جستجو نمود، هرگز و هرگز کتابی در معرفی توحید که غایت آمال و کعبه آرزوهای اولیاءالله است به پایه قرآن نمیرسد
این همه فیلسوف و متکلم و عارف در طول تاریخ آمدهاند و همه ریزه خوار سفره قرآن بوده و هستند و همه در برابر آن سر تعظیم فرود آوردهاند.
پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی رحمه الله با فضل و عنایت خداوند متعال و با استعانت از حضرت ولی عصر علیه السلام و در پرتو کرامات حضرت فاطمه معصومه که با هدف جذب محققان، مولفان و مترجمان و صاحب نظران در زمینههای مختلف علوم و معارف قرآنی جهت استفاده از ظرفیتهای موجود انقلاب شکوهمند جمهوری اسلامی به منظور پژوهش و تحقیق در علوم قرآنی، ترویج و تبیین معارف والای قرآن کریم، تدوین کتب و پژوهشهای علمی و تحقیقی و تربیت محققان و مدرسان در حوزههای مختلف علوم قرآنی توسط آستانه مقدسه حضرت فاطمه معصومه در سال 1388 تأسیس گردید و پژوهشهای روز آمد را وجهه همّت خود قرار داده است.
پژوهشکده
علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی رحمه الله
مهمترین نقش قرآن کریم هدایت و اصلاح نفوس است زیرا با مواعظ و پندهای بینظیر و گرانقدرش سبب میشود که انسان از عالم ماده به عالم معنی و از خاک به افلاک اوج گیرد و به راز آفرنیش و شناخت خالق هستی راه یابد.
به عبارت دیگر این کتاب بزرگ آسمانی به عنوان پل ارتباطی بین خلق و خالق عبد و معبود به شمار میرود که با نور فراوانش پیوسته هدایت و معنویت را نصیب رهروان و پویندگان راهش مینماید.
دریایی بس عظیم و بیکران است هیچ کس در طول قرنها و اعصار به ساحل آن نرسیده با وجود اینکه شرحها و تفسیرهای فراوان پیرامون آن نگاشته شده و هرکدام به قدر توانایی و بضاعت خویش مطالبی را ارائه دادهاند، نه تنها ادعای شناخت و فهم کامل این وحی و آسمانی را ننمودهاند بلکه اعتراف به عجز و ناتوانی خود در برابر منبع سرشار و عمیق را نیز نمودهاند زیرا با یک معجزه جاوید و به یاد ماندنی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم روبرو هستند که در پهنه گیتی هم چون خورشید تابان در حال درخشیدن است چنان تازگی دارد که گوئی هم اکنون نازل شده و اصولاً گذشت زمان که هر چیز جدید را کهنه و فرسوده میکند ولی در مورد قرآن به عکس است نه تنها مرور سالیان متمادی غبار کهنگی بر آن ننشانده بلکه تازهتر از قبل برای همگان در سطوح مختلف هدایتگری دارد و بهترین موعظه و
دستورالعمل زندگی را ارائه میدهد. آری! تنها کتابی است که دارای این ویژگی منحصر به فرد میباشد و بر تمام کتابهای آسمانی دیگر برتری دارد.
ناگفته نماند که راهیابی به معارف ارزشمند قرآن بدون مراجعه به اهلبیت طاهرین که راسخون در علم هستند امکانپذیر نخواهد بود به دلیل آنکه پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در حدیث شریف ثقلین که مورد اعتماد و تأیید فریقین است قرآن و عترت را لازم و ملزوم و متحد با یکدیگر برشمرده و اعلام فرمودند که این دو وزنهی سنگین و گرانقدر را در میان شما به امانت میگذارم هر کس به آن در پناهنده شود هرگز گمراه نخواهد شد.
«إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی وَ إِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ»(1)
مصباح الهدایة فی اثبات الولایة، ص 81.
.امید است که امت اسلامی بتوانند پیوند معنوی هرچه بیشتر خود را با این دو میراث گران سنگ برقرار سازند و به رسالت خطیر خود که دفاع از حریم اسلام و ارزشهای والای آن است عمل نمایند و با تحقیق و تفحص و پرسشگری که منشأ رسیدن به معارف دین است همت گمارند.
1) (1)
اگر نگاهی به قوانین روح بخش اسلام بیندازیم به خوبی در مییابیم که جملگی در سعادت انسان نقش داشته و برای تکامل وی طرح ریزی شده و هرکدام به نوبه خود در راهنمایی بشر جایگاه ویژه را به خود اختصاص دادهاند.
از جمله دستوراتی که در واقع زیر بنا و اصل به شمار میآید مسأله توحید و یکتاپرستی است که ریشه در نهاد آدمی داشته و سرآمد همه فضیلتها میباشد.
به همین خاطر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در سرآغاز پندهای حکیمانه و ارزشمند خویش به ابوذر شناخت خالق هستی را جزء ضروری ترین برنامهها اعلام میکند.
در واقع این نصیحت گرانقدر به همه امت اسلامی اعلام شده و همگان را به این امر فطری فراخوانده و فرمودند:
«یَا أَبَاذَرٍّ! اعْبُدِ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ کُنْتَ لَا تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ وَ اعْلَمْ أَنَّ أَوَّلَ عِبَادَةِ اللَّهِ الْمَعْرِفَةُ بِهِ فَهُوَ الْأَوَّلُ قَبْلَ کُلِّ شَیْءٍ فَلَا شَیْءَ قَبْلَهُ وَ الْفَرْدُ فَلَا ثَانِیَ لَهُ...».(1)
الأمالی للطوسی، ص 525، ح 1162-1.
ای ابوذر خدا را آنگونه عبادت کن که گویا او را میبینی. اگر تو او را نمیبینی، او تو را میبیند. بدان که سرآغاز عبادت و خدا پرستی معرفت است. او قبل از هر چیز، (اوّل) است و چیزی پیش از او نبوده است. او یکتایی است که
1) (1)
دومی ندارد. پایندهای است که نهایت ندارد. آسمانها و زمین و آنچه در آنها است، پدید آمده از قدرت او است. و او آگاه و توانا است.
گرچه خدا به چشم ظاهری دیده نمیشود، اما با چشم باطن دیده میشود. همانطور که امام حسین علیه السلام فرمودند:
«عَمِیَتْ عَیْنٌ لَا تَرَاک؛(1)
الإقبال، ص 349.
کورباد چشمی که تو را نبیند».و علی علیه السلام فرمودند:
«خدا به چشم سر دیده نمیشود لکن با چشم دل میتوان خدا را دید».
در واقع همه عبادتها و نمازها برای عرفان و معرفت پروردگار عالم است. حال سؤال این است که خدا را به چه عنوان بشناسیم؟
پاسخ این است که بدانیم خدا قبل از هر چیزی بوده و اوّل است، هیچ چیز قبل از خدا نبوده است.
سؤال دیگر اینکه این عرفان برای ما چه سودی دارد؟
پاسخ این است که اگر انسان بداند که خدا، علت همه کائنات است، یقین پیدا میکند که آفریننده او ذات اقدس حق است، پس یقین پیدا میکند که از خود هیچ چیزی ندارد و هرچه دارد از او است.(2)و هرگز از قدرت نامتناهی او غافل نمیگردد و منحصراً خانه دلش را به خدا میسپارد و از غیر وی منقطع میشود. چه زیبا امیرمؤمنان علی علیه السلام انسان موحد را این گونه توصیف فرموده است:
«عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِم؛(3)تنها خداوند در نزد آنان عظمت دارد و غیر خدا در مقابل دیدگانشان کوچک است».
همچنین در خطبه اوّل میفرماید:
«أَوَّلُ الدَّینِ مَعْرِِفَتُةُ؛(1)
همان خطبه اوّل.
آغاز دین شناخت و معرفت به خالق هستی است».انسان موحد در همه حال قدرت خدا را با مشاهده آثار و نظاره بر احوال، احساس میکند و به هرچه بنگرد قبل از آن عظمت نامحدود الهی را مییابد، این شناخت واقعی است که سبب هدایت و رسیدن به سعادت میگردد که در حدیثی میخوانیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«أَفْضَلُکُمْ إِیمَاناً أَفْضَلُکُمْ مَعْرِفَةً؛(2)برترین شما از نظر ایمان برترین شما در شناخت (و معرفت نسبت به پروردگار است.)»
آری، مهمترین اصل اساسی اسلام که همه موظفند به آن معتقد باشند «یکتاپرستی و توحید» است. «توحید» از اصول دین است. زیرا دین و آیین زمانی معنا و مفهوم اصلی خود را به دست میآورد که اصل توحید در آن حضور داشته باشد، والا مذهبی است متزلزل و مخدوش. به عبارت دیگر «اصل توحید» ضامن اجرایی اصول و ارکان دیگر به شمار میآید. یعنی اگر کسی واقعاً موحد و خداپرست باشد، زمینه سعادت و ارتقا به درجات عالی که ارتباط با خالق هستی است فراهم میگردد و هیچ زمان دچار خطوط التقاطی و انحرافی نخواهد شد. بلکه در طریق مستقیم مکتب توحیدی به حرکت خویش ادامه میدهد.
اصل توحید ریشه در نهاد و روان انسان دارد که خود بهترین گواه بر فطرت خداجویی بشر است. خداوند به یکتایی خویش شهادت میدهد:
شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ1
«خداوند (با ایجاد نظام واحد جهان هستی) گواهی میدهد که معبودی جز او نیست و فرشتگان و صاحبان دانش (هرکدام به گونهای) گواهی میدهند، در حالی که (خداوند) قیام به عدالت (در عالم هستی) دارد (و این عدالت نیز نشانه یگانگی ذات او است. بنابراین شما هم با آنها هم صدا شوید و بگویید) معبودی جز او نیست که هم تواناست و هم حکیم».
توضیح: خداوند با ایجاد نظام واحد برجهان هستی بر یگانگی ذات خود گواهی میدهد، یعنی هماهنگی و نظم موجود در آفرینش همه گواه بر حاکمیت قدرتی یگانه بر هستی است، چنانکه در دعای صباح میخوانیم: «یا من دل علی ذاته بذاته»
آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رخ متاب
1) (2) هر کجا تعدد هست محدودیت است. خانهی بیحدّ نمیتواند بیش از یکی باشد. اگر گفتیم فلان چراغ نور بینهایت دارد جایی برای چراغ دوم باقی نمیماند. خداوند بینهایت است. زیرا اگر نهایت داشته باشد به نیستی بر میخورد و هیچ بینهایتی قابل تعدد نیست. فلذا خداوند قابل تعدد نیست و خداوند یکتاست.
شهادت عملی بهترین نوع شهادت است. هماهنگی در میان آفریدهها بهترین نمونه گواهی بر یکتایی خدا است.
راه ایمان به خدا علم است. علم واقعی انسان را با سرچشمه هستی آشنا میکند.
دانشمندان در کنار فرشتگان و آنها هردو در کنار خدایند.
عدل الهی در کنار توحید مطرح است. (قائما بالقسط) برخلاف دیگر قدرتمندان که هر کجا احساس یکتایی و نداشتن رقیب و شریک کنند، زور میگویند، او یکتایی است که به پا دارنده عدل است.(1)
تفسیر نور، ج 2، ص 33.
پیام پیغمبران الهی به امتشان توحید و یکتاپرستی بوده و همواره آنان را از مسیر انحرافی و باطل شرک بر حذر داشتهاند و به آنها اعلام کردهاند که عبادت در مقابل سنگ و چوب و اجسام بیتحرک که توانایی دفاع از خویشتن را ندارند، چیزی جز ضلالت و خسارت نخواهد بود، پس بیایید به خالق متعال که کانون نور و مرکز قدرت است پناهنده شوید تا از انحراف و ضلالت در عقیده و فکر محفوظ بمانید.
همچنین آیاتی که دلالت بر یگانگی پروردگار میکند سوره اخلاص است که به صورت صریح و بلیغ به یکتایی خداوند پرداخته است:
قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ * اَللّهُ الصَّمَدُ * لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ * وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ ، «بگو: خداوند یکتا و یگانه است. خداوندی که همۀ نیازمندان قصد او میکنند. نه زاده و نه زاده شده. و برای او هرگز شبیه و مانندی نبوده است».
این سوره در عین حالی که موجز و مختصر است، در بردارنده مفاهیم عالیه و مضامین بلندی است که جوابگوی تمام سؤالات و شبهاتی بود که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میشد.
1) (1)
در واقع خط بطلانی بود بر تمام افکار شرک آلود، که خود را به اوهام و خرافات مشغول کرده بودند.
بسی واضح است که مسأله «توحید» علاوه بر دلائل نقلی با دلائل عقلی فراوانی قابل اثبات است که در اینجا قسمتی از آن را به صورت فشرده میآوریم:
برهان صرف الوجود، خلاصهاش این است که خداوند وجود مطلق است، و هیچ قید و شرط و حدّی برای او نیست، چنین وجودی مسلّماً نامحدود خواهد بود، چرا که اگر محدودیتی پیدا کند باید آلوده به عدم گردد و ذات مقدسی که هستی از آن میجوشد هرگز مقتضی عدم و نیستی نخواهد بود و چیزی در خارج نیست که عدم را بر او تحمیل کند. بنابراین، محدود به هیچ حدّی نمیباشد. از سوی دیگر دو هستی نامحدود در عالم تصور نمیشود، زیرا اگر دو موجود پیدا شود حتماً هریک از آنها فاقد کمالات دیگری است، یعنی کمالات او را ندارد، و بنابراین، هردو محدود میشوند و این خود دلیل روشنی است بر یگانگی ذات واجب الوجود.
برهان علمی، هنگامی که به این جهان پهناور نگاه میکنیم در ابتدا، عالم را به صورت موجوداتی پراکنده میبینیم، زمین و آسمان و خورشید و ماه و ستارگان و انواع گیاهان و حیوانات، اما هرچه بیشتر دقت میکنیم میبینیم اجزا و ذرات این عالم چنان به هم مربوط و پیوسته است که مجموعاً یک واحد منسجم را تشکیل میدهد، و یک سلسله قوانین معین بر سراسر این جهان حکومت میکند.
هر قدر پیشرفت علم و دانش بشری بیشتر میشود وحدت و انسجام اجزای این جهان آشکارتر میگردد، تا آنجا که گاهی آزمایش روی یک نمونه کوچک (مانند افتادن یک سیب از درخت) سبب میشود قانون بزرگی که بر تمام عالم هستی حکومت میکند کشف گردد (همانگونه که درباره «نیوتن» و «قانون جاذبه» اتفاق افتاد.)
این وحدت نظام هستی، و قوانین حاکم بر آن، و انسجام و یکپارچگی در میان اجزای آن، نشان میدهد که خالق آن، یکتا و یگانه است.
لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا یَصِفُونَ
«اگر در زمین و آسمان خدایانی جز خداوند یگانه بود زمین و آسمان به فساد کشیده میشد، و نظام جهان به هم میخورد، پس منزه است خداوندی که پروردگار عرش است از آنچه آنها توصیف کنند!».
این فیض دو شاخه دارد: فیض تکوینی (در عالم خلقت)، و فیض تشریعی (در عالم هدایت). بنابراین، اگر خدایان متعددی وجود داشت، باید فرستادگانی از نزد همه آنها بیایند، و فیض تشریعی آنها را برای همگان برسانند.
حضرت علی علیه السلام در وصیتنامهاش برای فرزند گرامیاش امام مجتبی علیه السلام میفرماید:
«وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّهُ لَوْ کَانَ لِرَبِّکَ شَرِیکٌ لَأَتَتْکَ رُسُلُهُ وَ لَرَأَیْتَ آثَارَ مِلْکِهِ وَ سُلْطَانِهِ وَ لَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَ صِفَاتَهُ وَ لَکِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ کَمَا وَصَفَ نَفْسَه»(1)
نهج البلاغه، نامه 31.
.1) (1)
بدان فرزندم اگر پروردگارت همتایی داشت فرستادگان او به سراغ تو میآمدند و آثار ملک و سلطان او را مشاهده میکردی، و به افعال و صفاتش آشنا میشدی؛ ولی او معبودی یکتا است، همانگونه که خودش توصیف کرده است.
اینها همه دلائل یگانگی ذات او است، اما دلیل بر عدم وجود هرگونه ترکیب و اجزا در ذات پاک او روشن است. زیرا اگر برای او اجزای خارجیه باشد طبعاً نیازمند به آنها است، و نیاز برای واجب الوجود معقول است.
و اگر «اجزا عقلیه» (ترکیب از ماهیت و وجود یا از جنس و فصل) منظور باشد آن نیز محال است، زیرا ترکیب از «ماهیت» و «وجود» فرع بر محدود بودن است در حالی که میدانیم وجود او نامحدود است و ترکیب از «جنس» و «فصل» فرع برداشتن ماهیت است، چیزی که ماهیت ندارد، جنس و فصل هم ندارد.(1)
تفسیر نمونه، ج 27، ص 446-443.
ما همیشه صدای توحید و خداپرستی را از درون جان خود میشنویم و مخصوصاً در مشکلات و گرفتاریها، این آهنگ رساتر و قویتر میشود، و ما بیاختیار به یاد خدا میافتیم و از قدرت بیپایان و لطف و محبت او یاری میجوییم.
در این جا ممکن است، این سؤال پیش آید که این ندای درونی که نام آن را ندای فطرت میگذاریم ممکن است نتیجهی تبلیغاتی باشد که در محیط اجتماع و در مکتب و مدرسه و از پدر و مادر شنیدهایم و این، یک نوع عادت برای ما شده است؟
جواب) پاسخ این اشکال با توجه به یک مقدمه کوتاه روشن میشود.
عادات و رسوم، چیزهای متغیر و ناپایدارند؛ یعنی ما نمیتوانیم عادت و رسمی را پیدا کنیم که در سراسر تاریخ بشر و در میان تمام اقوام، یکسان باقی مانده باشد، مسایلی که امروز عادت و رسم میشود، ممکن است فردا دگرگون گردد، به
1) (1)
همین دلیل عادات و رسوم یک ملت ممکن است در میان ملتهای دیگر دیده نشود.
بنابراین اگر مشاهده کردیم موضوعی در میان تمام اقوام و ملتها و در هر عصر و زمان بدون استثنا وجود داشته است باید بدانیم یک ریشه فطری دارد و درون بافت روح و جان انسان قرار گرفته است. مثلاً علاقه مادر به فرزند به طور قطع نمیتواند نتیجه یک تلقین و یا تبلیغ و یا عادت و رسم باشد؛ زیرا در هیچ قوم و ملتی و در هیچ عصر و زمانی نمیبینیم مادری نسبت به کودک خود مهر نورزد. البته ممکن است، مادری بر اثر ناراحتی روانی خود را از بین ببرد و یا پدری در زمان جاهلیت دختر خود را بر اثر افکار غلط و خرافی زنده به گور کند، ولی این موارد بسیار نادر و استثناهای زودگذری هستند که به سرعت از میان رفته حالت اصلی، یعنی عشق به فرزند، خود را نشان میدهد.
باتوجه به این مقدمه، نگاهی به مسأله خداپرستی در میان انسانهای امروز و گذشته میافکنیم:
حتی قرائنی در دست داریم که نشان میدهد اقوامی که قبل از تاریخ زندگی میکردند، آنها نیز دارای نوعی مذهب بودهاند (دوران قبل از تاریخ را به زمانی میگوییم که هنوز خط اختراع نشده بود و انسان نمیتوانست نوشتههای از خود به یادگار بگذارد.)
البته شکی نیست که اقوام ابتدایی چون نمیتوانستند خدا را به عنوان یک وجود مافوق طبیعی بشناسند او را در لابلای موجودات طبیعی جستجو میکردند و از موجودات طبیعت برای خود بت میساختند. ولی انسان با پیشرفت فکری، تدریجاً توانست حق را بیابد و چشم از بتها که موجودات مادی هستند برگیرد و در ورای این جهان مادی به قدرت بزرگ خداوند آشنا گردد.
الف) حس دانایی: که انسان را به دنبال علوم و دانشها میفرستد و روح او را تشنهی فراگرفتن علم میکند، خواه این علم، نفع مادی داشته باشد یا نه.
ب) حس نیکی: که سرچشمه مسائل اخلاقی و انسانی در جهان بشریت است.
ج) حس زیبایی: که منشأ پیدایش شعر و ادبیات و هنر، به معنی واقعی است.
د) حس مذهبی: که انسان را دعوت به شناسایی خدا و انجام فرمان او میکند و به این ترتیب مشاهده میکنیم که حس مذهبی یکی از احساسات ریشهدار و اصلی روح انسان است. یعنی هیچگاه، از او جدا نبوده و هیچ (وقت) از او جدا نخواهد شد.(1)
پنجاه درس اصول عقاید برای جوانان، ص 31.
همه بالاتفاق اقرار دارند که خالق هستی خداست و هیچ کس دیگر با او شریک نیست، اما بنابر «حس مذهبی» که انسان باید ستایشگر باشد عدهای در مقام عبودیت دچار گمراهی و سرگردانی گشتهاند و در مصداق دچار اوهام و خرافات و لغزش شدهاند و در مقابل سنگها و چوبها و بتهای ساختگی کرنش میکردند و سر تعظیم فرود میآوردند، لذا در قرآن شریف میفرماید:
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللّهُ فَأَنّی یُؤْفَکُونَ.2
1) (1)
«هرگاه از آنها بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده، و خورشید و ماه را مسخر کرده است؟ میگویند: الله، پس با اینحال چگونه (از عبادت خدا) منحرف میشوند؟»
مسأله توحیدکه در فطرت بشر ریشه دارد چرا عدهای راه شرک و باطل را پیش گرفته و گمراه میشوند؟
در جواب باید گفت: شکی نیست که در سرشت هر انسان عشق به خدا و خالق هستی وجود دارد و هیچ کس یافت نمیشود مگر اینکه از این موهبت بزرگ الهی برخوردار است. اما این مطلب باید روشن شود که «فطرت» به عنوان علت تامّه برای رهنمون ساختن بشر به سمت هدایت و سعادت کافی نیست، بلکه خداوند متعال علاوه بر این راهنمای درون، راهنمایانی از برون نیز برای ارشاد و رهبری انسانها، جهت خداشناسی و ارتباط با خالق هستی، فرستاده است. حال اگر کسی با وجود فطرت خدا آشنا و تبلیغ پیام آوران الهی، بر خلاف مسیر «فطرت» حرکت نماید و جواب مثبت به نهاد خداجوی خویش ندهد، و طینت پاک را با اوهام و خرافات، تاریک و ظلمانیساز، آیا فطرت الهی در وی افول نکرده؟ و آیا اوّلین قدم را برای سقوط و هلاکت خویش برنداشته است.
پرواضح است که با پیروی از هوی و هوس و شیطان، که او را به پرستش غیر خدا دعوت میکند زمینه سعادت و فضیلت را از دست داده، و به سمت باطل و گمراهی سقوط نموده است.
قرآن کریم دارای ویژگیها و خصوصیات برجستهای است که شمارش آن برای ما مقدور نمیباشد. زیرا کتابی است در اوج فصاحت و بلاغت که تمام نامآوران و ادیبان عرب و غیر عرب از آوردن تنها یک آیه، تا چه رسد به سورهای از آن ناتوان ماندهاند، و تا به حال نتوانستهاند مانند آن را بیاورند و بنا به فرمایش خود قرآن هرگز نمیتوانند، که در سوره اسراء آیه 88 به آن اشاره شده است:
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً.
«بگو اگر انسانها و پریان اتفاق کنند که همانند این قرآن بیاورند، همانند آن را نخواهند آورد هرچند یک دیگر را در این کار کمک کنند».
حال به سه امتیاز از امتیازات بیشمار قرآن اشاره میکنیم:
از امتیازات قرآن این است که این کتاب آسمانی گذشته بر این که برهان راستگویی آورنده او است، متکفل هدایت و تربیت و راهنمای پیروان خود به آخرین درجه کمال انسانی است و این مزیت در معجزات پیامبران گذشته موجود نیست مثلاً عصای موسی و شفا بخشیدن حضرت مسیح، فقط برهان محکم برای
راستگویی آنان بود، دیگر امت را به سوی فضائل اخلاقی و معارف بلند عقل، به سوی واجبات و فرائض الهی رهنمودن نبود، ولی معجزه جاودان پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم علاوه بر این که گواه بر راستگویی او است، بزرگترین راهنمای امت به معارف و اخلاق و احکام است. به عبارت دیگر، معجزه پیامبران پیشین، جنبه جسمانی داشت. مثلاً اعجاز آنان مرده را زنده میکرد، بیماران را شفا میبخشید. مائدهای از آسمان فرود میآورد، امّا دیگر این اعجازها، با دل و جان پیروان خود سر و کاری نداشت، روح و روان آنان را با کلمات حکیمانه و معانی بزرگ صیقل نمیداد، و افکار و عقول آنها را برای اندیشه و فکر، برای عبادت و پرستش برای خضوع و کوچکی در برابر خدا بر نمیانگیخت، مگر این که به سخنان آورنده آنها گوش فرا دهند و از ضمیمه کردن هردو به هم، به جهان غیب توجهی پیدا کنند.
در حالی که قرآن با مغزها و اندیشههای متفکر انسانی و ارواح پاک ارتباط مستقیم دارد، و با معانی بلند و معارف اعجاب انگیز و فرمانهای اخلاقی خود جامعه را به تکامل ممکن سوق دهد.
قرآن همان مربی بزرگ و راهنمای بزرگتری است که عرب ستمگر و سرکش و آلوده به صفات زشت را به سوی تقوا و عدالت و پاکی رهبری نمود، قرآن در مدت کوتاهی از این ملت بت پرست و جاهل که پیوسته به جای تحصیل علم و دانش و تهذیب روح به نبردهای داخلی و تفاخرهای جاهلی میپرداختند، ملتی ساخت که از نظر معارف و فرهنگ و تاریخ اخلاق اجتماعی و فردی دارای عظمتی خاص شدند.
مطالعه تاریخ اسلام و جانبازی و فداکاری تربیت یافتگان مکتب قرآن، در راه پیشبرد اهداف عالی این دین، ما را از اقامه هر نوع دلیل و برهان فنی بینیاز میسازد.
امتیاز دیگر قرآن مجید این است که در هر زمان معرف خویشتن است و هرگز لازم نیست که آورنده آن همراه آن باشد. این کتاب در هر عصر، مردم را به رسالت پیامبر گرامی دعوت نموده و بر حقانیت آن استدلال میکند و همه جهانیان را برای تحدی و مقابله با خود دعوت مینماید و سپس فرمان محکومیت همه را صادر کرده و از میدان مبارزه پیروز خارج میشود. در صورتی که معجزات پیامبران پیشین دارای چنین امتیازی نبودند. بزرگترین امتیاز آنان این بود که مکمّل گفتار پیامبران آورندگان خود بودند.
امتیاز سوم قرآن این است که از بسیطترین و سادهترین موضوع استفاده کرد و به وسیلهی آن تحدی جست، و با حربهای وارد میدان شد و بر همه پیروز گشت که در اختیار همه مردم جهان قرار داشت. مگر نه این است که تمام آیات قرآن از الفاظی تشکیل یافته است که خمیر مایه آن، همان حروف الفبا است که در اختیار همه قرار دارد. مگر نه این است که آسانترین و سادهترین موضوع برای مردم جهان همان سخن و انشای کلام است؟ و شاید برای بشر چیزی آسانتر از تکلم نباشد.
با این همه، قرآن از همین حروف و الفبا، از همین کلمات و الفاظ، موفق به انشای کلامی شد که عقول بلغای عرب و افکار سخن سازان جهان را مبهوت و متحیر ساخت و تا کنون که چهارده قرن از دعوت به مقابله تحدی آن میگذرد محافل علمی بشر، خطیبان و سخنسازان جهان نتوانستهاند سورهای بسان یکی از سورههای کوتاه آن بیاورند. به عبارت دیگر این نوع اعجاز بسان معجزات موسی و مسیح نیست که نیاز به اطلاعات و معلومات خاصی داشته باشد تا آورنده
آن را با داشتن معلومات خاصی متهم سازند. زیرا سخن گفتن و ساختن کلام از این مواد از امور فطری همه مردم است. اگر سخنان و شیوه گفتار او در حدود توانایی بشر بود باید لااقل بیشتر مردم بتوانند با آن مبارزه کنند. زیرا سخنان او نه دارای مواد خاصی بود که در اختیار همگان نباشد و نه ساختن کلام از این مواد «کار مشکلی» بود که از عهده انسانها خارج باشد. برای چنین امتیازاتی بود که شیوه اعجاز پیامبر خاتم با دیگر پیامبران جهان تفاوت پیدا کرد.(1)
خدا و پیامبر اسلام، ص 29-26.
1) (1)
هر انسانی ذاتاً طالب سعادت و منزجر از شقاوت است و همواره سعی دارد جهت شکلگیری شخصیت دینی راه صحیح را برگزیند.
بیتردید زمانی به این نیاز درونی و فطری پاسخ مثبت داده میشود که گرایش فکری و روحی به آیات ملکوتی قرآن صورت پذیرد و تفکر و تدبر و ارتباط معنوی جزء ضروریترین نیازها به شمار آید.
بیشک رابطه با قرآن انسان را به نور میرساند و نهال فضیلت را در وجود وی شکوفا میسازد و مییابد که قرآن نقش سازنده و احیاگر را ایفا میکند. لذا این وحی آسمانی را برمیگزیند تا از ظلمتهای جهل و فساد به نور هدایت و معنویت برسد. قرآن کریم هم در این باره میفرماید:
الر کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلی صِراطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ .(1)
ابراهیم/ 1.
«این کتابی است که بر تو نازل کردیم تا مردم را از تاریکی های شرک و ظلم و طغیان به سوی روشنایی (ایمان و عدل و صلح) به فرمان پروردگارشان درآوری، به سوی راه خداوند عزیز حمید».
1) (1)
قرآن کریم مشتمل بر دستور العمل صحیح و قانون سعادت آفرین است و بهترین روش را برای نجات بشر ارائه داده تا همه از این فیض بهرهمند گردند و هیچگونه محدودیتی را قائل نشده و خودش را به عنوان ارشاد کننده مردمان معرفی کرده منتها رسیدن به این درجه عالی و ارتباط معنوی با کلام الهی یک شرط دارد و آن هم تقوا و پارسایی است.
در روایتی میخوانیم که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم در یکی از کلمات ارزشمندشان مرتبطین با قرآن را اینگونه تمجید نموده:
«حَمَلَةُ الْقُرْآنِ الْمَخْصُوصُونَ بِرَحْمَةِ اللَّهِ الْمُلَبَّسُونَ نُورَ اللَّهِ الْمُعَلَّمُونَ کَلَامَ اللَّهِ الْمُقَرَّبُونَ عِنْدَ اللَّهِ...؛(1)
وسائل الشیعة، ج 6، ص 175، ح 76666؛ بحارالانوار، ج 89، ص 182؛ تفسر بصائر، ج 50، ص 197.
حاملان کلام الهی امتیاز داده شده به رحمت خدا و در برگیرنده نور پروردگار و فراگیرنده کلام خداوند متعال و مقربان درگاه ایزد یکتا، کسی که اینان را دوست بدارد پس خدا را دوست داشته و هرکس دشمن آنها باشد دشمن خداست، خداوند از شنونده قرآن رنج دنیا را، و از قاری آن رنج آخرت را دفع میکند».امیرمؤمنان علی علیه السلام در یکی از خطبههای نورانی خویش قرآن کریم را اینگونه توصیف مینماید:
1) (1)
«وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَیْسَ عَلَی أَحَدٍ بَعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فَاقَةٍ وَ لَا لِأَحَدٍ قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ غِنًی، فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أَدْوَائِکُم...؛(1)
نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 175.
بدانید کسی را بعد از (آموختن) قرآن (و تدبر در معانی و عمل به احکام آن) نیازمندی نیست، و نه برای کسی بیش از (آشنا شدن به) قرآن بینیازی است، پس بهبودی دردهای (ظاهری و باطنی و روحی و جسمی) خود را از آن بخواهید و در سختی و گرفتاری از آن کمک بطلبید، زیرا در قرآن برای بزرگترین درد که کفر و نفاق و تباه شدن و گمراهی میباشد شفا و بهبودی است، پس به (پیروی) از آن (شفا) از خدا بخواهید...».پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«انّ لله اهلین من الناس، قِیلَ مَنْ هُم یا رسولالله؟ قال: أَهْلُ الْقُرْآنِ هُمْ أَهْلُ اللَّهِ وَ خَاصَّتُهُ؛(2)عدهای از مردم اهل الله هستند، عرض کردند ای رسول خدا! اینها چه کسانی هستند؟ فرمود: اهل قرآن (که پیوسته با قرآن همراهند و به آن عمل میکنند) اهل خدا و خاصان الهی میباشند».
با اینکه پیامبر اسلام معجزهای جز قرآن نیز داشت اما بیشتر، روی قرآن تکیه میکرد، و در اثبات نبوت خویش به آن استناد میجست و پیوسته مخالفان را به معارضه با آن دعوت مینمود و هم اکنون معجزه جاویدان اسلام همان قرآن است که مرزهای زمان و مکان را درهم شکسته، و بسان مشعل فروزان، بر تارک اعصار میدرخشد و در هر عصر و زمانی سندی زنده، و آیتی درخشان، و دلیلی گویا بر آسمانی بودن آیین اسلام به شمار میرود. عرب جاهلی در فن فصاحت و بلاغت در انشای خطبههای فصیح و بلیغ و سرودن اشعار نغز و شیرین، بر ملل دیگر برتری داشت و در فنون ادب به عالیترین درجه رسیده بود و برای مسابقه در فن شعر و خطابه محافلی ترتیب میدادند و در هر سال گویندگان و شعرای آنان در بازارهای معینی برای ایراد سخن و شعر فصیح و بلیغ دور هم گرد میآمدند و بر برندگان مسابقه از طرف جامعه عرب مورد تقدیر و تشویق قرار میگرفت.
عنایت آنان به موضوع شعر فصیح و بلیغ به حدی رسیده بود که از میان اشعار دوران جاهلیت هفت قصیده را از بهترین اشعار عرب انتخاب نموده و آنها را با آب طلا روی پارچه کتانی نوشته و به دیوار کعبه آویخته بودند.
یکی از این مسابقات در مراسم حج در بازار عکاظ انجام میگرفت و یگانه داور مسابقه نابغه «ذبیانی» بود که برای او خیمه سرخ رنگی از چرم میزدند و
شعرای عرب از نقاط مختلف عربستان در آن نقطه گرد میآمدند و اشعاری را که در طول سال سروده بودند در حضور او و گروهی از مردم میخواندند.
از این جهت مشیت حکیمانه الهی بر این تعلق گرفت که پیامبر خود را با سلاحی مجهز سازد که آنان خود را در آن موضوع سرآمد روزگار میدانستند تا در پرتو فکر در بلاغت قرآن، شیرینی بیان، و جذبه و کشش آیات خدا، اذعان نمایند که این نوع سخن گفتن از حدود توانایی بشر بیرون بوده و امکان چنین سخن گفتن جز با استعداد از نیروی غیبی برای کسی میسّر نیست.
پاسخی که در اینجا آورده شد مشروح گفتار امام هادی علیه السلام است در پاسخ سؤال دانشمند برجستهای به نام ابن سکیت که پیشوای لغت و ادب عربی در عصر خویش بود.(1)
خدا و پیامبر اسلام، ص 23-19.
1) (1)
بسی روشن است که انسان در طول زندگی هدفمند، برای رهایی از لغزشها و گمراهیها نیاز به یک قانون عالی و سعادت آفرین دارد که او را به سوی نیکیها سوق دهد و از رذیلت به فضیلت بهکشاند.
اگر این انتخاب به دست بشر بود هرکس حرکت به سوی کمال را طبق تفکر خویش تفسیر مینمود و به دنبال آنچه علاقمند بود میرفت، اما اسلام برای جلوگیری از اظهار نظرها اقدام به ارائه برنامهای منظم و دستورالعمل جامع که هماهنگ با فطرت بشر است مبادرت نمود و پیامها و مواعظ قرآن را به عنوان برترین معیار عظمت معرفی نمود و پویندگان به محتوای آن را هدایت یافته و رستگار برشمرد، و فاصله گیرندگان از تعلیماتش را خاسر و زیانکار داشت. لذا به پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم اعلام شد:
«این قرآن گفتار واضح و روشنی است برای عموم مردم، وسیله هدایت و پند و اندرزی است برای پرهیزگاران.»
هذا بَیانٌ لِلنّاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ1
«آیا با وجود این وحی آسمانی وصف ناپذیر که ظاهرش دلنشین است و باطنش بس عمیق، سزاوار است انسان برای تکامل و سعادت خویش به گفتار دیگران روی آورد و فضیلت را در آنها جستوجو نماید؟».
و آیا کتابی پرمحتواتر و بیانی جامعتر از قرآن کریم میتوان یافت که پاسخگوی تمام نیازهای انسان باشد؟
قطعاً هیچ کتابی حتی کتابهای آسمانی دیگر هرگز به اوج رفعت و منزلت قرآن نمیرسند. لذا همه دانشمندان و پژوهشگران و محققان اعتراف دارند که قرآن تنها کتابی است جاوید و شکست ناپذیر که هر زمان به آن رجوع شود نکات جالب و تازه کشف میگردد.
آری! تنها کتابی که مشخصاً برای ارشاد مردم فرود آمده و مسئولیت هدایت آنان را عهده دار گشته و بهخوبی راههای سعادت را نشان میدهد قرآن کریم است که تحولّی عمیق و ریشهدار را در پویندگان و رهروانش به وجود میآورد و آنها را از مسیر انحرافی رهایی داده و به شایستهترین راه رهنمون میسازد.
إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ1
«این قرآن انسانها را به راه راستتر و استوارتری رهبری میکند».
هر قدر از جایگاه والا و منزلت بیپایان این کتاب عظیم که همچون خورشید در حال درخشش است، گفته شود، باز حق مطلب ادا نمیشود. زیرا این وحی آسمانی را پروردگار متعال پی ریزی نموده و خود نیز عهدهدار نگهداری آن گشته است.
إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ1
«ما قرآن را نازل کردیم، و ما به طور قطع نگهدار آنیم».
باید بر این باور مصمم بود که مهمترین عامل برای پیروزی بر ابلیس درون و موفقیت بر شیطان برون، دل سپردن بر مواعظ و نصایح سودمند و نکات آموزندهی قرآن کریم است که اسلام این سند پر افتخار و معجزهی جاوید حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را به عنوان هدایتگری به سوی فضائل و دژی مستحکم در مقابل رذایل معرفی کرده است.
لذا بر همگان ضروری است که نهایت احترام را به این ودیعهی ارزشمند الهی گذارده و به قوانین روحبخش و سعادت زای آن عمل کنند که امیر مؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام در این باره چنین میفرماید:
«فَاللَّهُ اللَّهَ أَیُّهَا النَّاسُ فِیمَا اسْتَحْفَظَکُمْ مِنْ کِتَابِهِ وَ اسْتَوْدَعَکُمْ مِنْ حُقُوقِهِ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یَخْلُقْکُمْ عَبَثاً وَ لَمْ یَتْرُکْکُمْ سُدًی وَ لَمْ یَدَعْکُمْ فِی جَهَالَةٍ وَ لَا عَمًی...؛(1)بندگان خدا از خدا بترسید در آنچه در کتاب خود (قرآن) محافظت و رعایت آن را به شما امر فرموده (در قرآن تدبر و تأمل کنید) و در آنچه از حقوق خویش نزد شما امانت نهاده (از اوامر و نواهی او بیرون نمایید) زیرا خداوند سبحان شما را بیهوده نیافریده و مهمل و بیکار رها نکرده و شما را در نادانی و کوری (گمراهی) وانگذاشته است.»
1) (2) نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 85.
ناگفته نماند که دستیابی به معارف بلند قرآن بدون مراجعه به معصومین و اهلبیت طاهرین: امکانپذیر نخواهد بود.
در حدیث شریف ثقلین که مورد اعتماد فریقین است. پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم خاندان پاکش را مفسّر و مبین قرآن معرفی نمود:
«إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا؛(1)
مصباح الهدایة فی اثبات الولایة، ص 81.
من در بین شما دو وزنه گرانبها و ارزشمند به امانت میگذارم، ثقل اکبر قرآن مجید و عِدل آن ائمه معصومین علیهم السلام، اگر به آن دو پناهنده شوید هرگز گمراه نخواهید شد».1) (1)
خداوند متعال هیچگاه زمین را خالی از حجت قرار نمیدهد و همواره حجتش را در بین مردم گذاشته تا مردم را به سمت فضیلت و سعادت هدایت نمایند. باتوجه به خطیر بودن جایگاه رهبری و هدایت امت، خداوند متعال مستقیماً خودش افراد شایسته و برجسته را انتصاب مینماید و اختیار آن را به دست بندگان نسپرده است. زیرا معیار در انتخاب در نزد انسانها متفاوت است. گاهی به خاطر ثروت و شهرت و ریاست و اغراض دیگر افراد را مقدم میشمارند و ملاکهای غلط را ملاحظه میکنند، ولی خداوند متعال در قرآن کریم خط بطلان بر این عقیده کشیده است: خداوند از همه بهتر میداند رسالت خود را در کجا قرار دهد؟ اَللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ .(1)
انعام/ 124.
روشن است که رسالت نه ارتباطی به سن و مال دارد و نه به موقعیت قبائل، بلکه شرط آن قبل از هر چیز آمادگی روحی، پاکی ضمیر، سجایای اصیل انسانی، فکر بلند و اندیشه قوی، و بالاخره تقوا و پرهیزگاری فوق العادهای در مرحله عصمت است، و وجود این صفات مخصوصاً آمادگی برای مقام عصمت چیزی است که جز خدا نمیداند، و چقدر فرق است میان این شرایط و میان آنچه آنها فکر میکردند.
1) (1)
جانشین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز تمام صفات و برنامههای او را، به جز وحی و تشریع، دارد. یعنی هم حافظ شرع و شریعت است و هم پاسدار مکتب و قوانین او و هم رهبر معنوی و مادی مردم. لذا باید او هم دارای مقام عصمت و مصونیت از خطا و گناه باشد تا بتواند رسالت خویش را به ثمر برساند و رهبری مطاع و سرمشقی مورد اعتماد گردد.
و به همین دلیل انتخاب او نیز به دست خداست و خدا میداند این مقام را درچه جایی قرار دهد، نه خلق خدا و نه از طریق انتخاب مردم و شورا.(1)
تفسیر نمونه، ج 5، ص 431.
1) (1)
برای پاسخ به این پرسش به قرآن کریم مراجعه میکنیم که خداوند متعال میفرماید:
قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحیِی وَ یُمِیتُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ کَلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ .(1)
اعراف/ 158.
«بگو: ای مردم! من فرستادهی خداوند به سوی همهی شمایم، خدایی که حکومت آسمانها و زمین از آن او است، معبودی جز او نیست، زنده میکند و میمیراند، پس به خداوند و پیامبر او ایمان آورید؛ همانا پیامبری که درس نخوانده است، پیامبری که (خودش نیز) به خداوند و گفتار او ایمان دارد، و از او پیروی کنید، باشد که هدایت یابید».
در پاسخ برخی از مستشرقین که میگویند: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در فکر ارشاد مردم منطقهی خود بود و چون موفقیت یافت، به فکر ارشاد جهانیان افتاد. باید گفت: آیاتی از قرآن، با کلمات همچون: جمیعاً؛ کافّة، للعالمین، من بلغ و... جهانی
1) (1)
بودن رسالت او را بیان میکند و در مکّه و پیش از موفقیت یافتن هم پیامبر همهی مردم بود، نه آنکه بعداً فکر توسعه یافت.
به روایت امام مجتبی علیه السلام جمعی از یهود نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمده، گفتند: آیا تو گمان میکنی مثل موسی، پیامبری؟ حضرت پس از اندکی سکوت، فرمود: آری، منم سرور فرزندان آدم و به این افتخار نمیکنم، منم خاتم پیامبران و پیشوای پرهیزکاران و فرستادهی پروردگار جهانیان.
پرسیدند: برچه کسانی مبعوث شدهای؟ عرب یا عجم یا ما؟ آیه فوق نازل شد.
رسالت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم جهانی است. (الیکم جمیعاً) و مکتب جهانی، رهبر جهانی لازم دارد. البته رسالت جهانی او نیز مثل هر طرحی، مرحلهای پیش میرود. ابتدا دعوت از عشیره، سپس مردم ام القری، آنگاه همهی مردم.
نبوت، لازمهی توحید و معاد است. چون خداوند یکتا مالک هستی، است حیات و مرگ هم به دست او است. پس در نتیجه رهبری و هدایت انسانها هم باید از طرف او باشد: فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی .
رهبر باید به راه خود ایمان کامل داشته باشد: یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ کَلِماتِهِ .
ایمان به خدا و رسول و تبعیت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در کنار هم رمز هدایت است. فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ... وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ .
پیروی از قرآن و سنت و سیره، هردو لازم است.(1)
تفسیر نور، ج 4، ص 207-206.
1) (1)
درباره مفهوم «امّی» همانطور که گفته شده سه احتمال معروف وجود دارد: نخست اینکه به معنی درس نخوانده است؛ دوم اینکه به معنی کسی است که در سرزمین مکّه تولد یافته و از مکّه برخاسته است؛ سوم اینکه به معنی کسی است که از میان امت و توده مردم قیام کرده است، ولی معروف تر از همه تفسیر اوّل است که با موارد استعمال این کلمه سازگارتر است.
در اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مکتب نرفته و خط ننوشت، در میان مورخان بحثی نیست و قرآن نیز صریحاً در آیه 48 سوره عنکبوت درباره وضع رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قبل از بعثت میگوید:
وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ
«پیش از این نه کتابی میخواندی و نه با دست خود چیزی مینوشتی تا موجب تردید دشمنانی که میخواهند سخنان تو را ابطال کنند، گردد».
اصولاً در محیط حجاز به اندازهای باسواد کم بود که افراد با سواد کاملاً معروف و شناخته شده بودند. در مکّه که مرکز حجاز محسوب میشد، تعداد کسانی که از مردان میتوانستند بخوانند و بنویسند از 17 نفر تجاوز نمیکرد و از زنان تنها یک زن بود که سواد خواندن و نوشتن داشت.
مسلّماً در چنین محیطی اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزد معلّمی خواندن و نوشتن را آموخته بود کاملاً معروف و مشهور میشد. و به فرض اینکه نبوتش را نپذیریم او
چگونه میتوانست با صراحت در کتاب خویش این موضوع را نفی کند؟ آیا مردم به او اعتراض نمیکردند که درس خواندن تو مسلّم نیست، این قرینه روشنی بر امی بودن او است. و در هر حال وجود این صفت در رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تأکیدی در زمینه نبوت او بود تا هرگونه احتمالی جز ارتباط به خداوند و جهان ماوراء طبیعت در زمینه دعوت او منتفی گردد.
این در مورد دوران قبل از نبوت؛ و اما پس از بعثت نیز در هیچ یک از تواریخ نقل نشده است که او خواندن و نوشتن را از کسی فراگرفته باشد. بنابراین به همان حال امی بودن تا پایان عمر باقی ماند.
ولی اشتباه بزرگی که باید در اینجا از آن اجتناب کرد، این است که درس نخواندن غیر بیسواد بودن است و کسانی که کلمه «امی» را به معنی «بیسواد» تفسیر میکنند، گویا توجه به این تفاوت ندارند.
هیچ مانعی ندارد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به تعلیم الهی، «خواندن» یا «خواندن و نوشتن» را بداند، بیآنکه نزد انسانی فراگرفته باشد، زیرا چنین اطلاعی بدون تردید از کمالات انسانی است و مکمّل مقام نبوت است.
شاهد این سخن آن است که در روایاتی که از امامان اهلبیت علیهم السلام نقل شده میخوانیم: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میتوانست بخواند و یا هم توانایی خواندن داشت و هم توانایی نوشتن.
اما برای اینکه جایی برای کوچکترین تردید برای دعوت او نماید از این توانایی استفاده نمیکرد.(1)
تفسیر نمونه، ج 6، ص 401-400.
1) (1)
در پاسخ به این پرسش باید گفت: تنها کسی که در نظام خلقت و جهان هستی لازم است همگان در مقابل دستورات او مطیع باشند و بدون هیچ قید و شرطی اوامرش را بپذیرند، خداوند متعال است. چون همهی مقدرات به دست او است و ما بنده او. حال اگر کسی را خداوند متعال برای ارشاد و هدایت انتصاب نماید و مسئولیت رهبری امت را به دست وی بسپارد در واقع تبعیت از او اطاعت از خدا و سرپیچی از دستورات او نافرمانی از خدا به شمار میآید.
لذا در قرآن کریم میفرماید:
قُلْ أَطِیعُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْکافِرِینَ .(1)
آل عمران/ 32.
«بگو: اطاعت خدا و اطاعت فرستاده (او) کنید و اگر سرپیچی کنند خداوند کافران را دوست ندارد».
و اصولاً اطاعت از خدا زمانی معنی و مفهوم اصلی خود را مییابد که تبعیت از فرستادهی او را داشته باشد و در مقابل دستورات او تسلیم باشد.
بدیهی است ادعای دوستی خدا تنها به صورت زبانی مفید فایده نخواهدبود زمانی این علاقه و محبت عملی میگردد که به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و قانون او احترام بگذارد. نمیشود، رسول را از خدا تفکیک نمود و پیامبر را تنها بگذارد و به بیانات
1) (1)
و کلمات وی بیتوجه باشد ولی در عین حال دوستدار خدا باشد این دو هرگز قابل جمع نخواهند بود لذا خداوند دوستی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را دوستی با خود میداند و همچنین دشمنی با رسولش را دشمنی با خود میخواند و این امر مسلّم و بدیهی است که فرمود:
قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ .(1)
آل عمران/ 31.
«بگو: اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا خدا (هم) شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد و خدا آمرزندهی مهربان است».
1) (1)
بسی روشن است که نبوّت یکی از اساسیترین اصول بنیاد اسلام به شمار میآید و از لحاظ شأن و مرتبه دارای ویژگی برجستهای است که به جهت مهم بودنش به هرکسی سپرده نمیشود، مگر کسانی که دارای شایستگی و صلاحیت کامل باشند که بتوانند تصدی این منصب بسیار مهم را بنمایند. علاوه بر انتصاب و برگزیده شدنش از ناحیه خدا باید دارای عصمت باشد. یعنی هیچگونه لغزش و گمراهی و کژی در اعمال و اقوال او یافت نشود.
بر همین اساس است که خداوند متعال به حضرت ابراهیم علیه السلام خطاب فرمود:
قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً1 ؛
«من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم».
ابراهیم به خداوند عرض کرد:
وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی ؛ از دودمان من نیز امامانی قرار بده.
خطاب رسید:
قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛ پیمان من به ستمکاران نمیرسد (تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شایسته این مقامند).
بیتردید این شرائط سخت و مشکل به جهت حساس بودن منصب نبوت و رسالت است. باید از هرگونه اشتباه و آلودگی منزه باشد تا بتواند به درستی پیغام الهی را اخذ کند و به مردم برساند تا جامعه را از انحراف و اوهام و خرافات نجات دهد.
بسی واضح است که فرستاده الهی تا خود مسلح به سلاح معنویت و علم و ایمان در سطح عالی و فوق العاده نباشد به طور قطع در رسالتش شکست میخورد. زیرا فاقد ارزشها و کمالات و فضائل نمیتواند قافله بشری را به سمت خوبیها و ارزشها سوق دهد و از سقوط در پرتگاههای هوی و هوس و معصیت و ظلمت شهوت رهایی بخشد.
ذات نایافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش
با توجه به اینکه انسان همواره به سمت تکامل در حرکت است و برای سعادت وی نیز حد معینی وجود ندارد از این رو انسانهای امروز به مراحل جدیدی از علم و فضیلت دست یافتهاند که گذشتگان پی نبردند و همین طور برای نسلهای آینده یک سری از مسائل نو کشف میشود که برای ما مجهول بود.
بسی روشن است که با این سیر صعودی و جهش علمی در زندگی بشر قهراً کسی باید اسوه باشد و امت را راهبر باشد. شخصیتی فوق العاده و جامع الاطراف که از هر لحاظ بتواند نیازهای فکری و فطری و معنوی را جوابگو باشد و به راحتی معضلات پیچیده را حل نماید.
بیان همان تعبیری است که در روایات خاتمیت آمده و پیامبر اکرم را آخرین آجر یا گذارنده آخرین آجر کاخ زیبا و مستحکم رسالت شمرده است.
اینها همه در مورد عدم نیاز به دین و آیین جدید است، اما مسأله رهبری و امامت که همان نظارت کلی بر اجرای این اصول و قوانین و دستگیری از واماندگان در راه میباشد، مسأله دیگری است که انسان هیچ وقت از آن بینیاز نخواهد بود. به همین دلیل پایان یافتن سلسله نبوت هرگز به معنی پایان یافتن سلسله امامت نخواهد بود، چرا که «تبیین» و «توضیح اصول» و «عینیت
بخشیدن و تحقق خارجی آنها» بدون استفاده از وجود یک رهبر معصوم الهی ممکن نیست.(1)
تفسیر نمونه، ج 17، ص 346.
اگر کسی بگوید ما تنها از نور عقل بهرهمند میشویم و توسط راهنمایی و ارشاد این نعمت بزرگ آینده روشن و سعادت آفرین را برای خویش ترسیم میکنیم و محتاج به مراجعه پیشوا و حجت خدا نداریم؟
در پاسخ باید گفت: درست است که عقل یکی از مواهب بسیار ارزشمند الهی به بندگان است و بهترین وسیله جهت درک فضائل و نیل به کمالات به شمار میآید و به تعبیر روایت از آن به پیامبر درونی نام بردهاند و در حدیث دیگر میخوانیم که امام رضا علیه السلام فرمود:
«صَدِیقُ کُلِّ امْرِئٍ عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُه؛ دوست هرکس عقل او و دشمنش جهل او است».(2)
اما بدون شک با عقل تنها نمیتوان رستگار شد و از حجت خدا بینیاز گشت، زیرا حجت باطنی (عقل) و حجت ظاهری (فرستادگان الهی) هردو به منزلهی دو بال هستند، هر کدام بدون دیگری قادر به پرواز نیستند بلکه مکمّل یکدیگرند. بر همین اساس است که خداوند هیچگاه زمین را خالی از حجت و رهبر و امام معصوم قرار نداده و پروردگار متعال به مقتضای لطف بر بندگان رهبران و پیشوایان بزرگ و عالی مقام را به عنوان امام قرار داد تا جامعه را به تکامل سوق دهند.
بسی روشن است که هر انسان در طول زندگی به یک اسوه و راهنما نیاز دارد تا او را از بیراهه نجات دهد و روش بندگی را به او بیاموزد. گرچه هر یک از
انبیای پیشین برای اینکه انسان بتواند در این راه پر نشیب و فرازی که به سوی تکامل دارد، پیش برود، هر کدام قسمتی از نقشه این مسیر را در اختیار او گذاردند، تا این شایستگی را پیدا کند که نقشه کلی و جامع تمام راه را، به وسیله پیامبر از سوی خداوند بزرگ، در اختیار او بگذارد.
بدیهی است با دریافت نقشه کلی و جامع نیاز به نقشه دیگر نخواهد بود و بر هر انسان فرض است که پیوند هرچه بیشتر را با خاندان رسالت: بر قرار سازد و نیاز فطری و معنوی خود را با ارتباط اهل بیت علیهم السلام عصمت و طهارت: کامل گرداند تا آینده روشن و پر فروغی را در سایه معنویت برای خویش ترسیم نماید.
اصولاً اساسیترین نیاز و احتیاج انسان بعد معنوی او است که باید تغذیه گردد. ائمه اطهار علیهم السلام برای تقویت این جنبه ملکوتی، واسطه فیض هستند که اگر امام معصوم و حجت خدا نبود، فیضی از ناحیه حق تعالی به بندگان داده نمیشد که اگر بخواهیم این وساطت را در قالب تمثیلی ذکر کنیم باید گفت: مَثَل امام معصوم، مثل نهری است که بین مزرعه و منبع است اگر نهر نباشد، آبی از منبع به مزرعه نمیرسد، در موضوع آب و برق و گاز و خیلی چیزها همین طور است، یعنی اگر سیمی و یا لولهای نباشد از اینها نمیتوان استفاده کرد.
مهم این است که بدانیم خداوند هیچ کاری را بدون سبب و مجری انجام نمیدهد. اهل بیت علیهم السلام اسباب و واسطه های فیض و لطف خداوند هستند. بدون وجود نهر، رسیدن آب از منبع محال است. انتقال خون هم اینگونه است. خون قلب که تأمین کننده اصلی است تا از سرخرگ آئورت نگذرد به سایر نقاط نمیرسد. از خداوند هم چیزی بدون واسطه امامان به شما نخواهد رسید، چه بدانید چه ندانید.
مزرعه چه نهر را بشناسد چه نشناسد، بدن ما چه رگها و مخصوصاً آئورت را بشناسد یا نشناسد باید این مسیر و مجرا را طی کند.(1)
تمثیلات، ج 2، ص 164.
برای ضرورت نیاز به امام و حجت خدا مناسب است که به بیان گهربار و پرمحتوای حضرت رضا علیه السلام توجه کنیم که فرمود:
«إِنَّ الْإِمَامَةَ أَجَلُّ قَدْراً وَ أَعْظَمُ شَأْناً وَ أَعْلَی مَکَاناً وَ أَمْنَعُ جَانِباً وَ أَبْعَدُ غَوْراً مِنْ أَنْ یَبْلُغَهَا النَّاسُ بِعُقُولِهِمْ أَوْ یَنَالُوهَا بِآرَائِهِمْ...؛(2)همانا امامت قدرش والاتر و شأنش بزرگتر و منزلتش عالیتر و مکانش منیعتر و عمقش گودتر از آن است که مردم با عقل خود به آن رسند یا به آراءشان آن را دریابند و یا به انتخاب خود امامی منصوب کنند».
امامت مقامی است که خداوند عزّوجلّ بعد از رتبه نبوت و خُلّت در مرتبۀ سوم به ابراهیم علیه السلام اختصاص داده و به آن فضیلت مشرفش ساخته و نامش را بلند و استوار نموده.
امامت خلافت خدا و خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و مقام امیرالمؤمنین علی علیه السلام و میراث امام حسن و امام حسین علیهما السلام است.
و فرمود: امامت زمام دین و مایه سربلندی مسلمین و صلاح دنیا و عزت مؤمنین است.
امامت ریشۀ با نموّ اسلام و شاخه بلند آن است، کامل شدن نماز و زکات و روزه و حج و جهاد و بسیار شدن غنیمت و صدقات و اجرای حدود و احکام و نگهداری مرزها با امام است.
امام است که حلال و حرام خدا را مشخص کند و حدود خدا را به پا دارد و از دین خدا دفاع کند و با حکمت و اندرز و حجت رسا مردم را به طریق پروردگارش دعوت نماید.
امام مانند خورشید طالع است که نورش عالم را فراگیرد و خودش در افق است به نحوی که دستها و دیدگان به آن نرسد. امام ماه تابان، چراغ فروزان، نوردرخشان و ستارهای است راهنما در شدت تاریکیها و رهگذر شهرها و کویرها و گرداب دریاها (یعنی زمان جهل و فتنه و سرگردانی مردم).
امام آب گوارای زمان تشنگی، و رهبر به سوی هدایت و نجات بخش از هلاک است.
تا به اینجا که امام هشتم علیه السلام فرمود: «امام امین خداست در میان خلقش و حجت او بربندگانش و خلیفه او در بلاد و دعوت کننده به سوی او و دفاع کننده از حقوق او است. امام از گناهان پاک و از عیبها برکنار است، به دانش مخصوص و به خویشتنداری نشانهدار است، موجب نظام دین و عزت مسلمین و خشم منافقین و هلاک کافرین است.
امام یگانهی زمان خود است، کسی به همطرازی او نرسد، دانشمندی با او برابر نباشد، جایگزین ندارد: مانند و نظیر ندارد، به تمام فضیلت مخصوص است بیآنکه خود او در طلبش رفته و به دست آورده باشد، بلکه امتیازی است که خدا به فضل و بخشش به او عنایت فرموده.
کیست که امام را بتواند بشناسد یا انتخاب امام برای او ممکن باشد، هیهات، در اینجا خِردها گُمگشته، خویشتن دارها بیراهه رفته و عقلها سرگردان و...
چگونه ممکن است تمام اوصاف و حقیقت امام را بیان کرد یا مطلبی از امر امام را فهمید و جایگزینی که کار او را انجام دهد برایش پیدا کرد؟!! ممکن نیست.(1)
اصول کافی، ج 1، ص 198، حدیث 1.
آری! ضرورت امام برای جامعه مانند نیاز بدن به قلب است که اگر کسی قلبش بیمار باشد تمام بدنش پژمرده میگردد. همچنین امام اگر در جامعه نباشد و ایمان و اخلاص و اخلاق را تزریق نکند و به پیکره آن نرساند امت همواره به انحطاط و سقوط کشیده میشوند و جسمی بیجان و ظاهری بیمحتوا خواهند بود.
1) (1)
از مسائل مهم و زیربنایی که اسلام برآن تأکید فراوان ورزیده و افکار عمومی را متوّجه آن ساخته اصل «امامت» است که برای هیچ یک از واجبات دین به این مقدار سفارش نشده، زیرا قبولی اعمال و پذیرفته شدن آن بستگی به دارا بودن ولایت و معتقد بودن به امامت اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام است.
هر قدر این وابستگی بیشتر باشد راه ارتباط و شناخت افزونتر خواهد شد. برای پاسخ به پرسش فوق به روایت جالب و ارزشمندی میرسیم که از حضرت امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمودهاند:
«بُنِیَ الْإِسْلَامُ عَلَی خَمْسٍ عَلَی الصَّلَاةِ وَ الزَّکَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلَایَةِ وَ لَمْ یُنَادَ بِشَیْءٍ کَمَا نُودِیَ بِالْوَلَایَةِ».(1)
الکافی، ج 2، ص 18، ح 1.
اسلام بر پنج پایه بنا شده اقامهی نماز، ادای زکات، حج، روزه و ولایت در چهار پایه اوّل به حسب وضعیت افراد تغییراتی داده میشود. اگر کسی مالی که زکات بر آن تعلق میگیرد نداشت زکات بر او واجب نیست. و اگر استطاعت و قدرت مالی نداشت حج بر او واجب نمیشود، هم چنین فرد بیمار که تحمل روزه گرفتن را ندارد، روزه نمیگیرد و شخص ناتوان که قادر به ایستاده نماز خواندن
1) (1)
نیست با تکیه به عصا یا اعتماد به ستون یا نشسته نماز را میخواند. اما پنجم که ولایت (خاندان پیامبر گرامی) است در همه حالات لازم است، چه سالم باشد چه مریض، صاحب مال باشد یا فقیر.
از این حدیث شریف به خوبی استفاده میشود که مسألهی امامت در صدر برنامههای دینی قرار دارد به جهت آن که تمام احکام اسلام و واجبات دین وابسته به «امامت و ولایت» است.
بر همین اساس پروردگار متعال در هر عصر و زمان فردی شایسته و معصوم را برای رهبری جامعه انتخاب میکند تا زمام امور امت را به عهده گرفته و مردم را با آیین دین و تعلیمات صحیح مکتب آگاه سازد و معنویت و اخلاق را که جزء ضروریترین نیازهای بشر است، به آنان تزریق نموده و پیوسته مردم را به فضیلت سوق و از بدیها و پلیدیها دور گرداند و ارزشها را در این امت حاکم نماید و پردهی جهل و اوهام را از دیدگانشان کنار زده و آنان را به خداشناسی و خداپرستی که میثاق فطری بشر است متذکر مینماید.
در این باره امام امیرمؤمنان علی علیه السلام چه زیبا میفرماید:
«فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلِیغِ وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ...؛ پس خدای تعالی پیغمبران خود را در بین آنان بر انگیخت و ایشان را پی در پی میفرستاد تا عهد و پیمان خداوند را که جبلی (و فطری) بود بطلبد و به نعمت فراموش شده (توحید فطری) یادآوریشان کنند و از راه تبلیغ با ایشان گفتوگو نمایند و عقلهای پنهان شده را (که در زیر غبار کفر پوشیده و بر اثر تاریکی ضلالت و گمراهی مستور گردیده)
بیرون آورده به کار اندازند و آیات قدرت را به ایشان نشان دهند.»(1)
نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه اول.
خلاصه جایگاه خطیر و منصب امامت به خاطر رسالت سنگین و مهمی است که خداوند متعال برای امامان معصوم علیهم السلام معین فرموده و به لحاظ اهمیت ویژه آن تنها این برگزیدگان و نخبگان الهی میتوانند به این وظایف سنگین جامه عمل بپوشانند و هرگز افراد عادی توان و قدرت انجام چنین حرکت عظیم فکری و فرهنگی را ندارند. باید خدا را شکر کرد که دوازده نفر امام یکی پس از دیگری بدون اینکه در مکتب عالمی زانو بزنند، در جوانی و پیری، در خانه و زندان، در سفر و حضر، در صلح و جنگ در مرأی و منظر مردم بودند که دانشمندان زمان از دور و نزدیک به محضرشان رسیدند و هرگونه سؤالی از مشکل و آسان، از دنیا و عقبی، از زمین و آسمان، از محسوس و معقول، از گذشته و آینده، از ایشان پرسیدند و آنها نیز همه را پاسخ گفتند و قسمتی از آن پرسش و پاسخها نوشته شد و برای قضاوت امروز ما باقی ماند.
ما در ذخائر گرانبهای خود میبینیم که دانشمندان یهود و نصارا، مجوس و غیره به نام ابن ابیالعوجا و ابن مقفع و جاثلیق و دیصانی و رأس الجالوت و ابوحنیفه و مانند اینها با مغزی متکبر و مغرور به محضر ائمه هدی علیهم السلام رسیده و سؤالاتی پر مغز و مشکل نمودهاند ولی پاسخ ائمه علیهم السلام گاهی آن مشکلات را گره به گره باز کرده و گاهی چون خورشیدی تابان طلوع کرده و ظلمت متراکم شک و شبهه را یک مرتبه محو و نابود کرده است و سؤال کنندگان مغرور بعضی تسلیم شده و ایمان آوردهاند و برخی با سکوت و خاموشی و خجلت و شرمساری از مجلس برخاستهاند.
1) (1)
آری! ائمه معصومین علیهم السلام از هر جهت اسوه و نمونه بودند، بیش از دویست سال این رهبران الهی در میان مردم زندگی کردند. اما احدی نتوانست - العیاذ بالله - لغزشی بر آنها بگیرد.(1)
حاشیه اصول کافی، ج 1، ص 301.
برای تبیین مطلب سزاوار است به بیان گران قدر امام صادق علیه السلام که صفات امامان معصوم علیهم السلام را ذکر نموده اشاره کنیم.
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْضَحَ بِأَئِمَّةِ الْهُدَی مِنْ أَهْلِ بَیْتِ نَبِیِّنَا عَنْ دِینِهِ وَ أَبْلَجَ بِهِمْ عَنْ سَبِیلِ مِنْهَاجِهِ وَ فَتَحَ بِهِمْ عَنْ بَاطِنِ یَنَابِیعِ عِلْمِهِ...؛ همانا خدای عزّوجلّ به وسیله ائمه هدی از اهل بیت پیغمبر ما علیهم السلام دینش را آشکار ساخت و راهش را روشن نمود و برای آنان باطن چشمههای علمش را گشود، هرکه از امت محمد حق واجب امامش را بشناسد طعم و شیرینی ایمانش را بیابد و فضل خرّمی اسلامش را بداند زیرا خدای تبارک و تعالی امام را به پیشوائی خلقش منصوب کرده و بر روزی خواران اهل جهانش حجت قرار داده و تاج وقارش را بر سر آنها نهاده و از نور جبّاریتش بدو افکنده با رشته الهی تا آسمان کشیده که فیوضات خدا از او منقطع نشود و آنچه نزد خداست جز از طریق وسائل او، به دست نیاید.»
1) (1)
و سپس فرمود:
«وَ لَا یَقْبَلُ اللَّهُ أَعْمَالَ الْعِبَادِ إِلَّا بِمَعْرِفَتِهِ...؛ و خداوند اعمال بندگان را جز با معرفت او (یعنی امامان معصوم علیهم السلام) نپذیرد».(1)
اصول کافی، ج 1، ص 203، ح 2.
این است سیمای منتخبین و برگزیدگان خدای سبحان که دارای امتیازات و کمالات ویژه و منحصر به فردند که خداوند به آنان عطا فرموده و مکرر از آنان به عظمت یاد نموده و به عنوان حافظان و حامیان دین اعلام کرده و آنان را واسطه بین خود و مخلوقات قرار داده.
بسی واضح است که اگر ولی الله مطلق و جانشین پیامبر گرامی حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام و اولاد طاهرینش نبودند زمین به اهلش توجهی نمیکرد و آنها را فرو میبرد و همه چیز در هم میریخت. روی همین اصل حسین بن ابی اعلاء گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم:
«تَبْقَی الْأَرْضُ بِغَیْرِ إِمَام؟ قَاَل: لَا؛ آیا زمین بدون امام و حجت خدا باقی میماند؟ فرمودند: نه».(2)
امام (رهبر معصوم همه جانبه مردم) باید از طرف خدا تعیین گردد، زیرا:
یکم: امامت یک نوع عهد و پیمان الهی است و بدیهی است چنین کسی را باید خداوند تعیین کند که او طرف پیمان است.
دوم: افرادی که رنگ ستم به خود نگرفتهاند و در زندگی آنها نقطه تاریکی از ظلم - اعم از ظلم به خویشتن یا ظلم به دیگران - و حتی یک لحظه بت پرستی
وجود داشته باشد، قابلیت امامت را ندارند و به اصطلاح امام باید در تمام عمر خود معصوم باشد. آیا کسی جز خداوند میتواند از وجود این صفت آگاه گردد؟(1)
تفسیر نمونه، ج 1، ص 444.
نشانه دیگر اینکه امام هرچه میگوید از طرف خدا میگوید. در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود: امام در قرآن مجید دو گونه است.
در یکجا خداوند میفرماید:
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا 2 «یعنی به امر خدا نه به امر مردم».
امر خدا را بر امر خودشان مقدم میشمرند. و حکم او را برتر از حکم خود قرار میدهند، ولی در جای دیگر میفرماید:
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّارِ... 3 «ما آنها را پیشوایانی قرار دادیم که دعوت به دوزخ میکنند.»
فرمان خود را بر فرمان پروردگار مقدم میشمرند و حکم خویش را قبل از حکم او قرار میدهند و مطابق هوسهای خود و بر ضد کتاب خدا عمل مینمایند.
و این است معیار و محک برای شناسائی امام حق از امام باطل.(2)علامتهای دیگر که در امام علیه السلام وجود دارد عبارتند از:
عالمترین، حکیمترین، باتقواترین، بردبارترین، شجاعترین، سخیترین و عابدترین و زاهدترین و متواضعترین و با اخلاقترین است و از هر جهت نمونه و بینظیرند که خداوند آنان را برای همگان اسوه قرار داده است.
بر اساس آیات قرآن و روایات فراوان نصب امام علیه السلام منحصراً از آن پروردگار است و کسی را در این گزینش حقی نیست، به جهت اهمیت امامت و جایگاه ویژه آن، انتصابی شده نه انتخابی.
برای تبیین مطلب به حدیث ارزشمند امام باقر علیه السلام مراجعه میکنیم که ابوبصیر میگوید: خدمت امام پنجم نشسته بودم که مردی آمد به حضرت عرض کرد:
«حَدِّثْنِی عَنْ وَلَایَةِ عَلِیٍّ علیه السلام أَ مِنَ اللَّهِ أَوْ مِنْ رَسُولِهِ؟ فَغَضِبَ ثُمَّ قَالَ: وَیْحَک...؛ مرا از ولایت و امامت (جدّ بزرگوارتان) علی بن ابیطالب علیه السلام خبر ده که آن جناب از ناحیه خدا برگزیده شد یا از جانب رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم؟ امام پنجم خشمگین شد و فرمود: وای برتو! پیغمبر از خدا بیمناک تر از آن است چیزی را که خدا
دستورش نداده بگوید، ولایت علی علیه السلام را خدا واجب ساخت، چنانکه نماز و زکات و روزه و حج را واجب ساخت».(1)
اصول کافی، ج 1، ص 289، ح 5.
حال چگونه میتوان پذیرفت مسألهای به این حساسیت و اهمیت و به لحاظ سرنوشت ساز بودنش در تعالی و رشد جامعه و هدایت امت، به دست مردم سپرده شود و آنها در تعیین امام نقش داشته باشند.
آری! خداوند که به مصالح بندگان واقف است و آگاهی مطلق دارد میداند چه کسانی را برگزیند و آنها را امام بر امت گرداند، افراد برگزیده و در سطح فوق العاده عالی که حتی یک لحظه از مدار مستقیم معنویت بیرون نرفته و مهمتر آنکه دارای عصمت علمی و عملی و فکری باشند که بدون شک آن برگزیدگان امیرالمؤمنین و اولاد طاهرینش هستند، به دلیل آنکه خداوند در سوره بقره میفرماید:
قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً2
«(خطاب به ابراهیم) من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم».
حضرت ابراهیم علیه السلام بعد از آزمایشها و ابتلائات فراوان به مقام امامت برگزیده شد، از خداوند تقاضا نمود که این منصب رهبری و امامت به ذریه و نسل او نیز برسد. اما خداوند در جواب پاسخ داد: مقام امامت، عهد و پیمان من است که به ظالم نمیرسد، اگر افرادی از ذریه تو به خود و یا دیگران ظلم کرده باشند هرگز به مقام امامت نخواهند رسید. زیرا مقام امامت و رهبری بالاتر از نبوت و رسالت است نبی کسی است که خبر را دریافت میکند. رسول مأمور ابلاغ خبر
1) (1)
دریافتی است و اما امام مأمور به اجرای دستورات است و ناگفته پیداست که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم علاوه بر مقام رسالت مقام امامت را نیز داشت.
ابراهیم علیه السلام تنها به طور غیر مستقیم به همه میفهماند که اگر به راستی او را قبول دارید، دست از شرک برداشته و هممانند او تسلیم محض اوامر الهی باشید.
امامت مقامی رفیع و از مناصب الهی است. امام حتماً باید از طرف خداوند منصوب شود. (انی جاعلک)
منشأ امامت وراثت نیست، لیاقت است. لیاقتها با شعار اثبات نمیشود بلکه با پیروزی در امتحانات الهی ثابت میگردد. (علی بن ابیطالب و خاندان طاهرینش علیهم السلام با امتحانات بزرگ الهی رو به رو شدند و در تمام آن موارد پیروز و سربلند بودند و تا قیامت برای همگان اسوه و نمونه شدند.)
امامت عهد الهی است و همیشه باید این عهد میان خدا و مردم باشد. (عهدی).
از مهمترین شرایط رهبری عدالت و حسن سابقه است. هرکس سابقه شرک (ظلم بزرگ) داشته باشد لایق امامت نیست.
این آیه یکی از آیاتی است که پشتوانه فکری و اعتقادی شیعه است که امام علیه السلام باید معصوم و کسی که لقب ظالم بر او صدق کند به مقام امامت نخواهد رسید.
در جواب باید گفت: نظر به اینکه امام و حجت خدا میخواهد احکام اسلام را در جامعه حاکم سازد باید دارای این صفات برجسته باشد به آن پایه که در رساندن پیام الهی به مردم امین باشد تا بتواند امت را از ظلمت به نور و از آلودگی به پاکی رهنمون باشد.
مهم تر اینکه رهبر و امام با هدایتگری و برنامههای احیاگرش میخواهد تحول فکری و فرهنگی بهوجود آورد تا انسانها به مقامات عالیه نائل گردند. بسی روشن است شخصی میتواند این انقلاب درونی را ایجاد کند که خودش مجسمه تمام خوبیها و آینۀ تمام نمای فضائل و کمالات باشد و تا مسلح به سلاح علم و ایمان خیلی زیاد نباشد چنین اثرات سودمندی به وجود نمیآید.
برهمین اساس خداوند متعال برای پیشوای امت شرایط سخت را وضع نموده تا اعمالش برای مردم الگو و نمونه باشد. زیرا شخصی که خودش فاقد ارزشها و بینشهای دینی و کمالات معنوی باشد معنی ندارد که نقش هدایتگر را داشته باشد و به عنوان برگزیده معرفی گردد.
لذا خداوند متعال این مطلب را در قرآن کریم به صورت بسیار زیبا بیان فرموده است:
... أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ .(1)
یونس/ 35.
«آیا کسی که هدایت به حق میکند برای پیروی شایستهتر است یا آن کسی که خود هدایت نمیشود مگر هدایتش کنند، شما را چه میشود؟ چگونه داوری میکنید؟».
پس معلوم شد که جانشین پیامبر باید دارای همه خوبیها و نیکیها و کمالات باشد؛ زیرا امامت امت به جهت حساس بودن سرنوشتسازش به عهده هر کس گذاشته نمیشود چون غیر از حضرات معصومین علیهم السلام هیچ کس واجد صفات برجسته و فوقالعاده نیست و مصون از خطا و لغزش نمیباشد.
و اصولاً معقول نیست که شخص فاقد شئ معطی آن باشد یعنی کسی که خودش احتیاج به هدایتگر و راهنما دارد چطور میتواند هادی و روشنگر باشد و مسئولیت ارشاد و اصلاح جامعه را عهدهدار گردد و رأی و نظرش مطاع باشد، بدون شک این با نظام احسن و حکمت اتقن پروردگار متعال سازش ندارد.
بنابراین منصب امامت تنها به کسی میرسد که از هر لحاظ سرآمد و برتر و بینظیر باشد تا بتواند جامعه را از هرج و مرج و انحراف و گرایش در گرداب برهاند. از آنجا که مقام امامت و رهبری ظاهری و باطنی خلق، مقام فوقالعاده پرمسئولیت و با عظمتی است، یک لحظه گناه و نافرمانی و سوء پیشینه سبب میگردد که لیاقت این مقام سلب گردد.
لذا در احادیث میخوانیم که امامان علیهم السلام برای اثبات انحصار خلافت بلافصل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه السلام به آیه:
1) (1)
وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ.1
«(به خاطر بیاورید) هنگامی که خداوند ابراهیم را با وسائل گوناگونی آزمود، و او به خوبی از عهده آزمایش برآمد، خداوند به او فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم، ابراهیم عرض کرد: از دودمان من (نیز امامانی قرار بده) خداوند فرمود: پیمان من به ستمکاران نمیرسد (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند شایسته این مقامند). استدلال میکردند».(1)
برای تبیین مطلب سزاوار است به حدیث شریفی که ذیل آیه تطهیر نقل شده توجه شود.
نقل شده هنگام نزول آیه تطهیر(2)امسلمه که یکی از همسران پیامبر گرامی بود در آنجا حاضر بود عرض کرد آیا من هم جزء اهلبیت علیهم السلام هستم یا نه؟ پیامبر گرامی در جواب فرمود:
تو راهت به خیر است و از همسران پیامبری، امسلمه اضافه میکند که در آنجا جز پیامبر و حضرت علی بن ابیطالب و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسین علیهم السلام شخص دیگری نبود.(3)
طبق عقیده شیعه امامیه دارا بودن عصمت و مصونیت از گناه یکی از ضروریترین شرایط به شمار میآید و این شرط قبل از آنکه یک حکم شرعی و اسلامی باشد حکمی عقلی بلکه فطری است. زیرا هر انسانی در فطرت خود به خوبی مییابد که شخصیتی میتواند به عنوان جانشین پیامبرگرامی معرفی شود و این ریاست جهانی و فراگیر را عهده دار گردد که واجد تمام خصوصیات و صفات برجسته و متعالی باشد و مهم تر از همه اینکه در برابر گناه مصونیت داشته باشد. نه تنها معصیت بلکه به کار مکروه و مرجوح نیز مبتلا نگردد تا بتواند باقول و کردارش اثر مثبت در امت بگذارد.
بدیهی است که هر انسان شایسته و پرهیزگار به هر درجه از فضیلت کمال هم که نائل گردد ممکن نیست حائز مقام امامت و پیشوای امت منصوب گردد. بدون شک غیر معصوم توان انجام رسالت الهی و اجرا نمودن فرامین نبوی را نداشته و مقتدا بودنش برای مردمان لغو است و این محذور شرعی منع عقلی را نیز به دنبال دارد.
امکان ندارد شخص خاطی و مبتلا به معاصی بر فرد عالی حکمران باشد. عقل حکم میکند تا برتر وجود دارد به سراغ ادون و فرومایه و اسیر نفس و کسی که صفت عصمت را ندارد، نروید.
آری! معصوم و جانشین پیامبرگرامی از این موهبت بزرگ الهی برخوردار است. لذا از هر جهت مافوق تمام بشر است و بکلی و جزئیترین رموز و اسرار خلقت آگاهی تام دارد.
برهمین اساس بر همه مردمان واجب است در هر رتبه و شأنیت که هستند برای انجام کارها و به دست آوردن معیار صحیح برای برنامهها به انسان برتر و مافوق بشر یعنی امام معصوم مراجعه کنند.
حال اگر از طرف افراد ناآگاه و غافل شبههای مطرح شود که ما با صلاحدید و مشورت مسأله عصمت و دارا بودن مصونیت از گناه را در جانشینی پیامبر گرامی نادیده میگیریم و تصدی مقام منیع رهبری امت را بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را برای فرد غیر معصوم تجویز میکنیم؟!
بسی جای تأسف و تعجب است که کسی چنین طرز تفکر باطل و واهی را داشته باشد چطور میشود با حکم صریح عقل مخالفت نمود و صریح وجدان را بر لزوم عصمت نادیده انگاشت؟!
بدون شک حکم عقل در همه موارد قابل اجرا است مگر میشود گاهی به خاطر مصلحت اندیشی بگوییم حکم عقل را استثنا میزنیم و قطعیت آن را تخصیص زده و نادیده میشماریم.
این نظریه برخاسته از جهل و غفلت است. زیرا انسان عاقل که اندک تأمل و دقتی داشته باشد به خوبی میفهمد که شرط عصمت برای امامت امت یک شرط جعلی و قراردادی و اعتباری نیست که با صلاح دید و مشورت و تغییر و گذشت زمان قابل حذف باشد بلکه حکم ثابت و لایتغیر الهی است که هرگز قابل حذف و نادیده انگاشتن نیست.
زیرا خداوند متعال در قرآن کریم فرموده است:
وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ1
«خداوند ابراهیم را با وسائل گوناگونی آزمود، و او به خوبی از عهده آزمایش برآمد.»
و خداوند فرمود:
قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ.2
«من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم، ابراهیم عرض کرد: از دودمان من (نیز امامانی قرار بده) خداوند فرمود: پیمان من به ستمکاران نمیرسد (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند شایسته این مقامند.)»
زمانی که انسان نقش ائمه هدی علیهم السلام را در احیای دین و احیای فرهنگ سید المرسلین مشاهده میکند به خوبی میفهمد که انجام چنین برنامههای معنوی و تحولات فکری و انقلاب درونی، در جامعه منحصراً به دست معصوم صورت میپذیرد و غیر معصوم توان پیاده کردن چنین اهداف معنوی و طرحهای ایده آل و ملکوتی را ندارد.
اصولاً معنا و محتوای هدایت و ارشاد، زمانی تحقق مییابد که به دست توانای جانشین الهی صورت پذیرد با این نشانه که مصونیت تام از خطا و گناه داشته و دارای عصمت مطلقه از ناحیه خدا باشد و پیامبر نیز وی را به صلاحیت و هدایتگری امت معرفی نموده باشد.
با این شرایط هرگز برای مؤمنین مقبول نخواهد بود که فرد غیر معصوم که فاقد تمام فضائل و مکارم باشد متصدی این مهم گردد و این بر خلاف قانون
عقل و شرع است که مرجوح بر راجح و مفضول بر فاضل مقدم گردد و دیگر اینکه نقض غرض حاصل میشود چون خداوند میخواهد مردم از یک الگو و اسوه بهرهمند گردند و زندگی خویش را بر اساس دستورات وی هماهنگ سازند. در صورتی که او واجد کمالات و خصال نیکو نباشد نقش هدایتگری و اسوه و مربی مفقود میشود و هدفی که جهان به خاطر آن خلق که بینش و علم و فضائل و مکرمتهای دینی است همگی به بوته فراموشی سپرده میشود و این با حکمت باریتعالی مطابقت ندارد.
درحدیث ارزشمندی میخوانیم که امام زین العابدین علیه السلام فرمود:
«الْإِمَامُ مِنَّا لَا یَکُونُ إِلَّا مَعْصُوماً وَ لَیْسَتِ الْعِصْمَةُ فِی ظَاهِرِ الْخِلْقَةِ فَیُعْرَفَ بِهَا فَلِذَلِکَ لَا یَکُونُ إِلَّا مَنْصُوصاً؛(1)
معانی الأخبار، ص 132، ح 1؛ بحارالانوار، ج 25، ص 194.
امامت تنها به دست کسی سپرده میشود که معصوم باشد (از اشتباهات فکری و عملی محفوظ باشد) و دارا بودن مقام عصمت صفت ظاهری نیست که از افراد شناخته شود بلکه تنها به تصریح رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میباشد.»1) (1)
آیات فراوانی در کلام الله مجید داریم که به وضوح جایگاه رفیع پیشوایان دینی را بازگو میکند و تصریح دارد که علم همه کتاب نزد پیامبر اکرم و اهلبیت طاهرین: میباشد، و این فضیلت نیز همچون صدها فضایل دیگر مخصوص رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و اوصیاء گرامی ایشان است به عنوان نمونه به چند مورد اشاره میکنیم.
از آیه شریفه اوّل است(1)علم کسی که منظور از آیه شریفه دوم(2)است، برابر نمیباشد مگر به قدر تری بال مگسی از دریا... منظور از آیه 40 سوره نمل، آصف
بن برخیا است که عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ. قطرهای از علم کتاب در نزد وی بود که توانست کارخارق العاده انجام دهد و تاج و تخت بلقیس را از سبأ نزد حضرت سلیمان علیه السلام حاضر کند، اما کسی که در نزد وی «علم الکتاب» است که آیه 43 سوره مبارکۀ رعد بر آن دلالت میکند، در چه پایه از علم و دانش قرار دارد، باید اقرار نمود که عاجز از اوج مقام و فضیلت آنان هستیم و عقل ما توان فهم جایگاه رفیع آن بزرگواران را ندارد.
در حدیث دیگری میخوانیم که سدیر صیرفی در ضمن حدیث مفصلی گفت: من و ابوبصیر و میسر، بودیم در خدمت حضرت صادق علیه السلام پس از گفتوگوی راجع به علم غیب فرمود: ای سدیر! آیا قرآن میخوانی؟ عرض کردم: فدایت شوم؛ بلی. فرمود: آیا یافتی در آنچه خواندی از قرآن این آیه شریفه را: قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ1 عرض کردم: فدایت شوم، خواندهام این آیه را. فرمود: آیا شناختی آن شخص را، و دانستی چه مقدار از علم کتاب نزد او بود؟
عرض کردم بفرمایید تا بدانم. فرمود: علمی که نزد آن مرد (آصف بن برخیا) از کتاب بود، به مقدار قطرهای از باران در دریا بود. این چه مقدار از علم کتاب است؟
عرض کردم: فدایت گردم، چه بسیار اندک است این مقدار. فرمود: چه بسیار زیاد است چیزی را که خداوند متعال او را علم بنامد، سپس فرمود: ای سدیر! آیا یافتی در آنچه خواندی از قرآن این آیه شریفه را: وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ2
عرض کردم: فدایت شوم خواندهام این آیه را، پس با دست اشاره به سینهی مبارک خود کرد و فرمود: به خدا قسم! همه علم کتاب نزد ما است و این جمله را سه مرتبه تکرار نمودند.(1)
دلائل الولایة (ولایت و علم امام) ص 74.
در قرآن مجید در دو مورد، این تعبیر به کار رفته است. یکی در آیه 7 سوره آل عمران و دیگری در سوره نساء آیه 162 آنجا که میفرماید:
لکِنِ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ یُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ .
«دانشمندان و راسخان در علم از اهل کتاب، به آنچه برتو نازل شده و آنچه پیش از امر تو نازل گردیده ایمان میآوردند».
همانطور که از معنی لغوی این کلمه استفاده میشود منظور از آن کسانی هستند که در علم و دانش ثابت قدم و صاحب نظرند.
البته مفهوم این کلمه یک مفهوم وسیع است که همه دانشمندان و متفکران را در بر میگیرد، ولی در میان آنها افراد ممتازی هستند که درخشندگی خاصی دارند و طبعاً در درجه اوّل در میان مصادیق این کلمه قرار گرفتهاند و هنگامی که این تعبیر ذکر میشود، قبل از همه، نظرها متوجه آنان میشود.
و اگر مشاهده میکنیم در روایات متعددی اَلرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ تفسیر به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه هدی علیهم السلام شده روی همین نظر است، زیرا آیات و کلمات
1) (1)
قرآن مفاهیم وسیعی دارند که در میان مصادیق آن افراد نمونه و فوق العادهای دیده میشود که گاهی در تفسیر تنها از آنان نام میبرند.
در اصول کافی از امام باقر یا امام صادق علیهما السلام نقل شده است که فرمودند:
«پیامبر خدا بزرگترین راسخان در علم بود و تمام آنچه خداوند بر او نازل کرده بود از تأویل و تنزیل قرآن میدانست، خداوند هرگز چیزی بر او نازل نکرد که تأویل آن را به او تعلیم نکند و او و اوصیای وی همه اینها را میدانستند».(1)
تفسیر نمونه، ج 2، ص 326.
1) (1)
از جمله احادیث معتبر که در نزد شیعه و سنی مسلّم و قطعی است حدیث منزلت میباشد که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به مناسبتهای مختلف فرمودند:
«أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی؛ ای علی تو برای من مانند هارون برای موسی هستی، مگر اینکه پیامبری بعد از من نخواهد بود».(1)
اصول کافی، ج 8، ص 106، ح 80.
با توجه به اینکه پیامبران اولوالعزم اوصیائی داشتهاند، این سؤال پیش میآید که چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای بیان خلافت علی علیه السلام او را تشبیه به حضرت هارون میفرماید: نه به دیگر اوصیا علیهم السلام.
پاسخ این پرسش را با بررسی در آیات قرآنی، و کیفیت رسالت حضرت موسی و شریک بودن حضرت هارون در تبلیغ و اجرای امر رسالت میتوان دریافت. در چند مورد از قرآن حکایت شده که حضرت موسی علیه السلام از خداوند متعال درخواست نموده که هارون را وزیر او و شریک و کمک در امر رسالت خود قرار دهد که در قرآن کریم آمده است:
1) (1)
وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی * اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی * وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی1
«و قرار بده برای من وزیری از بستگانم، هارون برادرم را محکم کن با او پشت مرا و شریک کن او را در کار من».
قالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی2
«به تحقیق داده شدی آنچه را که خواستی ای موسی!»
پس از آنکه حضرت موسی علیه السلام از درگاه ربوبی تقاضا کرد، که هارون را همراه او بفرستد که او را کمک کند خداوند متعال دعای او را مستجاب نموده و فرمود:
«قالَ سَنَشُدُّ عَضُدُکَ بِأَخِیکَ؛(1)بهزودی محکم کنیم بازویت را به برادرت».
در سوره صافات خداوند نام چند تن از انبیا را میبرد و داستان رسالت و سرگذشت هریک را جداگانه و به طور اختصار حکایت میکند و به هریک درود میفرستد و برای هریک پروندهای جداگانه ترتیب میدهد.
اما نوبت که به حضرت موسی علیه السلام میرسد، او را همه جا با هارون نام میبرد، و داستان رسالت و تبلیغ آن را از هردو ذکر میکند، و به آن دو باهم درود میفرستد و بالاخره برای هردو یک پرونده تشکیل میدهد بدین قرار:
1) (3) بحار الانوار، ج 13، ص 13، باب 2.
وَ لَقَدْ مَنَنّا عَلی مُوسی وَ هارُونَ1
«و به تحقیق منّت نهادیم بر موسی و هارون».
و بعد میفرماید:
سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ2
«درود باد بر موسی و هارون».
از مجموع آیات استفاده میشود که حضرت هارون هم وزیر، هم پشتیبان، هم نیروی بازو و مهمتر از همه اینکه اساساً شریک در کار رسالت حضرت موسی بوده، و بر خلاف سایر انبیاء علیهم السلام که هریک پرونده جداگانهای دارند، پرونده او توأم با پرونده حضرت موسی علیه السلام میباشد و هردو یک پرونده دارند.
با این بررسی معلوم شد که تشبیه حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام به موقعیت هارون علیه السلام، تنها بیان مقام خلافت و ولایت علی علیه السلام نبوده، بلکه مقصود بیان خلافت و ولایت با این امتیازات بوده که وزیر و پشتیبان و شریک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در تبلیغ و اجرای رسالت بوده، بلکه بالاتر از معاونت و مشارکت، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام طبق آیه «مباهله»(1)نفس و جان حضرت رسولاکرم میباشد.(2)آری! نه تنها جانشین بلکه جان شیرین پیامبر است.
و در صدد بیان چه مطلبی میباشد؟
از آن جایی که پیامبر گرامی دارای مقام عصمت است و از هرگونه خطا و اشتباه مصونیت تام دارد و هر مطلبی را که میگوید به شهادت صریح قرآن وحی است:
وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی.1
«و هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید * آنچه آورده چیزی جز وحی نیست که به او وحی شده است».
پس بر همگان واجب است به بیانات و دستورات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عمل کنند و به رهنمودهای دلنشین ایشان گوش جان بهسپارند و با تمام وجود خود را برای اجرا نمودن پیامهای الهی این معلّم بزرگ بشریت آماده سازند.
بدون تردید توجه به اوامر و قوانین طرح شده توسط رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یعنی توجه و عمل نمودن به حکم خدا و از آن طرف مخالفت با گفته پیامبر در واقع تخلف و سرپیچی از قانون خدا به حساب میآید.
اگر کسی اندک تأمّلی در مقام و عظمت فوق العادهی پیامبر گرامی بنماید با تمام وجود به تمام گفتههای پیامبر احترام میگذارد و به استقبال این آیین و مکتب نوین و روحبخش که بر تمام ادیان برتری دارد میرود.
یکی از آن احادیث معتبر و ارزشمند که جزء میراث عظیم جهان اسلام است و همگان بر صحت آن اقرار دارند روایت شریف «ثقلین» میباشد. با توجه به اینکه پیامبر علاقه فراوان برای امت و نجات آنان از گمراهی داشتند مکرر در مکرر حدیث ثقلین را گوشزد مینمودند که بعد از ارتحال ملکوتی و وفات جانسوز خودشان مردم به بیراهه نروند، خواسته یا ناخواسته به سمت باطل و تباهی کشیده نشوند.
آنقدر این بیان گرانقدر را آشکار نمودند که دیگر برای کسی عذری باقی نماند فرمود:
«إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی وَ إِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ؛(1)
وسائل الشیعة، ج 27، ص 33، ح 33144؛ مصباح الهدایة فی اثبات الولایة، ص 81.
من در میان شما دو وزنه سنگین و گرانبها به امانت میگذارم، قرآن مجید و اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام، هرکس به این دو پناهنده شود، هرگز گمراه نخواهد شد، بدانید قرآن و عترت در هر زمان با یک دیگرند و هیچگاه جدایی بین آنها نخواهد بود تا در کنار حوض کوثر نزد من آیند».نکات مهمی که از حدیث ثقلین استفاده میشود این حدیث خطوط مهمی را در برابر مسلمانان ترسیم میکند که به قسمتی از آن ذیلاً به طور فشرده اشاره میشود:
1) (1)
قرآن و اهلبیت علیهم السلام همیشه همراه یکدیگرند و جدایی ناپذیرند، و آنها که طالب حقایق قرآنند باید دست به دامن اهلبیت علیهم السلام بزنند.
همانگونه که پیروی از قرآن بدون هیچگونه قید و شرط بر همه مسلمین واجب است پیروی از اهلبیت علیهم السلام نیز بدون قید و شرط واجب میباشد.
اهلبیت علیهم السلام معصومند. زیرا جدایی ناپذیر بودن آنها از قرآن از یک سو، و لزوم پیروی بیقید و شرط از آنان از سوی دیگر، دلیل روشنی بر معصوم بودن آنها از خطا و اشتباه و گناه است. چرا که اگر آنها گناه یا خطایی داشتند از قرآن جدا میشدند، و پیروی از آنان، مسلمانان را از ضلالت و گمراهی بیمه نمیکرد، و اینکه میفرماید: با پیروی از آنان در برابر گمراهیها مصونیت دارید، دلیل روشنی بر عصمت آنها است.
از همه مهمتر اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این برنامه را برای تمام ادوار تاریخ مسلمین تا روز قیامت تنظیم کرده، میفرماید:
«این دو همیشه باهم هستند تا در کنار حوض کوثر نزد من آیند، این به خوبی نشان میدهد که در تمام طول تاریخ اسلام فردی از اهل بیت علیهم السلام به عنوان پیشوای معصوم علیه السلام وجود دارد، و همانگونه که قرآن همیشه چراغ هدایت است آنها نیز همیشه چراغ هدایتند، پس باید کاوش کنیم و در هر عصر و زمان آنها را پیدا کنیم».
آری! هیچ ابهامی در استفاده از این امور، از حدیث ثقلین وجود ندارد.
جالب اینکه «سمهودی» شافعی از علمای معروف قرن نهم و دهم هجری صاحب کتاب «وفاء الوفاء» در یکی از نوشتههای خود به نام «جواهر العقدین» که درباره حدیث ثقلین نگاشته میگوید:
«انّ ذلک یفهم وجود من یکون اهلاً للتمسّک به من اهل البیت والعترة الطاهرة فی کل زمان وجدوا فیه الی قیام الساعة، حتی یتوجه الحث المذکور الی التمسّک به کما ان الکتاب العزیز کذالک؛ این حدیث میفهماند که در هر زمانی تا روز قیامت در میان اهلبیت علیهم السلام کسی وجود دارد که شایستگی تمسک و پیروی دارد، همانگونه که قرآن مجید نیز چنین است».(1)
پیام قرآن، ج 9، ص 75.
1) (1)
از جمله اخباری که برتری و افضیلت و محبوبیت حضرت امیر علیه السلام را بر سایرین اثبات میکند، خبر «مرغ بریان» است.
انس دربان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم میگوید: مرغ بریانی را برای حضرت هدیه آوردند: پس چون نهادند پیش حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم، فرمود: خدایا! بیار نزد من دوستترین مخلوق خودت را، تا بخورد با من از این مرغ. انس میگوید:
پس در خاطر گذرانیدم که خدایا بگردان این شخص را مردی از انصار.
«قَالَ: فَجَاءَ عَلِیٌّ علیه السلام فَقَرَعَ الْبَابَ قَرْعاً خَفِیفاً فَقُلْتُ مَنْ هَذَا فَقَالَ عَلِیٌّ فَقُلْتُ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم عَلَی حَاجَةٍ فَانْصَرَفَ»
انس میگوید: ناگاه درب را آهسته زدند. پس گفتم: کیست این در زننده؟ گفت: علی هستم گفتم: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مهمی مشغول است. بازگشت. انس میگوید: بازگشتم نزد رسول صلی الله علیه و آله و سلم دیدم برای دومین بار میگوید:
«اللَّهُمَّ ائْتِنِی بِأَحَبِّ خَلْقِکَ إِلَیْکَ حَتَّی یَأْکُلَ مَعِی مِنْ هَذَا الطَّیْرِ فَقُلْتُ فِی نَفْسِی اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ رَجُلاً مِنَ الْأَنْصَارِ. قَالَ: فَجَاءَ عَلِیٌّ علیه السلام فَقَرَعَ الْبَابَ».
انس میگوید: در خاطر گذرانیدم که: خدایا! بگردان این شخص را مردی از انصار. انس گفت که: آمد علی علیه السلام و در زد آیا خبر نکردم تو را که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مهمی مشغول است. انس گفت که: بازگشتم به جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که باز برای سومین بار میگفت:
«اللَّهُمَّ ائْتِنِی بِأَحَبِّ خَلْقِکَ إِلَیْکَ». «فَجَاءَ عَلِیٌّ علیه السلام فَضَرَبَ البَاَب َضَرباً شَدِیداً».
پیامبرگرامی که برای بار سوم تکرار کردند ناگاه علی علیه السلام آمد در را شدید کوبید.
«فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: افْتَحْ افْتَحْ افْتَحْ! قَالَ: فَلَمَّا نَظَرَ إِلَیْهِ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ: اللَّهُمَّ وَ إِلَیَّ اللَّهُمَّ، وَ إِلَیَّ وَ إِلَیَّ! اللَّهُمَّ قَالَ فَجَلَسَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم فَأَکَلَ مَعَهُ مِنَ الطَّیْر».
پیامبر گرامی به انس که دربان آن حضرت بود فرمود: بگشا، بگشا، بگشا!
انس گفت: چون نظر کرد به سوی علی علیه السلام، گفت: خدایا! به سوی من آمد، خدایا! به سوی من آمد، خدایا! به سوی من آمد.
انس گفت: پس نشست علی علیه السلام نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پس خورد با پیامبر گرامی از آن مرغ.
و در بعضی از روایات مذکور است که پیامبر اکرم به علی علیه السلام فرمود: چه چیز مانع بود که دیر آمدی؟
«قَالَ هَذِهِ ثَالِثَةٌ وَ یَرُدُّنِی أَنَسٌ، قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله و سلم یَا أَنَسُ! مَا حَمَلَکَ عَلَی مَا صَنَعْتَ؟ قَالَ: رَجَوْتُ أَنْ یَکُونَ رَجُلًا مِنَ الْأَنْصَارِ، فَقَالَ: لِی یَا أَنَسُ أَ وَ فِی الْأَنْصَارِ خَیْرٌ مِنْ عَلِیٍّ؟ أَوَ فِی الْأَنْصَارِ أَفْضَلُ مِنْ عَلِیٍّ؟»(1)
بحارالانوار، ج 38، ص 355.
؛ علی علیه السلام در سؤال پیامبر گرامی عرض کرد: این بار سوم است که باز آمدم و انس1) (1)
مرا برگرداند. حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای انس چه چیز تو را بر این داشت که چنین کردی؟ انس گفت: امید میداشتم آنکه باشد این شخص طلب کردهی شما، از انصار، پس پیامبرگرامی فرمود: ای انس آیا در گروه انصار برتر از علی علیه السلام هست؟ آیا در انصار فاضلتر از علی بن ابیطالب علیه السلام هست؟
نکته مهم و قابل توجه این است که پیامبر گرامی تصریح بر برتری و افضل بودن علی علیه السلام نمودند، پس امت، زمانی سعادتمند و کامیاب میشوند که به این امانت بزرگ الهی متمسک گردند والّا دچار انحراف و تباهی گشته که در کتاب «غایة المرام» از شیخ طوسی در «امالی» با سلسله سند متصل خود روایت کرده است، از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، از پدرش از جدش حضرت علی بن الحسین علیهما السلام، که فرمودند: در وقتی که حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام بنابر صلح با معاویه گذارند، برای برخورد و ملاقات خارج شدند و ملاقات نمودند، و همین که هردو نفر در مجلس اجتماع کردند، معاویه برای ایراد خطبه برخاست و خطبهای ایراد کرد...
تا آنکه گوید: پس حضرت امام حسن علیه السلام خطبهای انشا کردند و فرمودند:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُسْتَحْمِدِ بِالآْلَاءِ وَ تَتَابُعِ النَّعْمَاء... تا آخر خطبه طولانی و جامع خود که حاوی بسیاری از مطالب دقیق و عمیق و بیان شرافت اهلبیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و از جمله استشهاد به آیه تطهیر، و آیات دیگر و مطالب تاریخی دیگر است.
و از جمله در ضمن خطبه فرمودند:
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم «مَا وَلَّتْ أُمَّةٌ أَمَرَهَا رَجُلاً قَطُّ وَ فِیهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا لَمْ یَزَلْ أَمْرُهُمْ یَذْهَبُ سَفَالًا حَتَّی یَرْجِعُوا إِلَی مَا تَرَکُوا...»(1)
بحارالانوار، ج 10، ص 138، ح 5.
.1) (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودهاند: هیچگاه طایفه و امتی، امور خود را به دست نسپرده است که در آن طایفه و گروه داناتر و اعلم از او بودهاند، مگر آن که پیوسته امور آن امت رو به خرابی و تباهی میگذارد، تا زمانی که از این کردار برگردند و زمام امور خود را به دست اعلم امت دهند.
و نیز در «غایة المرام» مختصر این خطبه را با سند دیگری از شیخ در «امالی» ذکر کرده است، و عین جمله را درباره لزوم رهبری اعلم امت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده است.(1)
همان، ص 261.
1) (1)
یکی از مسائل بسیار مهم که در اسلام اتفاق افتاد و همچون خورشید تابان در پهنه جهان درخشید حادثه عظیم غدیر است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در آخرین سفر حج خویش مأموریت یافت که یک پیغام بسیار ارزشمند و حساس را که خدا اعلام نموده بود، به مردم برساند و آن پیام معرفی علی بن ابیطالب امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان پیشوا و نصب این شخصیت برجسته به عنوان امیر عالَم بعد از خودش بود.
برای اهمیت و جایگاه رفیع غدیر همین بس که خداوند به رسول گرامی فرمود: اگر مسأله وصایت و خلافت علی بن ابی طالب علیه السلام را به مردم نرسانی و بعد از خودت معرفی نکنی تمام زحمات و صدمات طاقت فرسا که در راه ترویج فرهنگ اسلام متحمل شدی همگی از بین خواهد رفت. لذا رسول گرامی با جدیت هرچه تمام تر برای اجرای فرمان الهی مردم را بعد از مراسم حج در وادی غدیر دعوت نمود و دستور خدا را با آن بیان ملکوتی و دلنشین طنین افکن ساخت:
یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ.1
«ای پیامبر آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است کاملاً (به مردم) برسان و اگر اینکار را نکنی رسالت او را انجام ندادهای و خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم نگاه میدارد، و خداوند جمعیت کافران (لجوج) را هدایت نمیکند».
نظر به اینکه این سفر، آخرین حج پیامبر گرامی محسوب میشد مردم با شور و شوق زائد الوصف پروانه وار گرد شمع فروزان فخر کائنات جمع شده بودند حج آن سال از نظر کمی و کیفی بیسابقه ترین مراسمی بود که تا آن زمان برگزار شد، همراهان رسول معظم را از 90 هزار تا 124 هزار نفر نوشتهاند.
اگر کسی بگوید چرا «وادی غدیر» را به عنوان محل اجتماع برگزیدهاند؟
در جواب باید گفت: چهار راهی که مردم سرزمین حجاز را از هم جدا میکند راهی به مدینه در شمال، و راهی به سوی عراق در شرق و راهی به سوی غرب و سرزمین مصر و راهی به سوی سرزمین یمن در جنوب پیش میرود و در همین جا باید آخرین خاطره و مهمترین فصل این سفر بزرگ انجام پذیرد، و مسلمانان با دریافت آخرین دستور که در حقیقت نقطه پایانی در مأموریتهای موفقیتآمیز پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود، از هم جدا شوند.
روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود که درست هشت روز از عید قربان میگذشت، ناگهان دستور ایستادن از طرف پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم به همراهان داده شد، مسلمانان با صدای بلند، آنهایی را که در پیشاپیش قافله در حرکت بودند به بازگشت دعوت کردند و مهلت دادند تا عقب افتادگان نیز برسند، خورشید از خط
نصف النهار گذشت. مؤذن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با صدای الله اکبر مردم را به نماز ظهر دعوت کرد، مردم به سرعت آماده نماز شدند، اما هوا به قدری داغ بود که بعضی مجبور بودند، قسمتی از عبای خود را به زیر پا و طرف دیگر آن را به روی سر بیفکنند، در غیر این صورت ریگهای داغ بیابان و اشعۀ آفتاب، پا و سر آنها را ناراحت میکرد.
نه سایبانی در صحرا به چشم میخورد و نه سبزه و گیاه و درختی، جز تعدادی درخت لخت و عریان بیابانی که با گرما، با سرسختی مبارزه میکردند. جمعی به همین چند درخت پناه برده بودند، پارچهای بر یکی از این درختان برهنه افکندند و سایبانی برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ترتیب دادند، ولی بادهای داغ به زیر این سایبان میوزید و گرمای سوزان آفتاب را در زیر آن پخش میکرد.
نماز ظهر تمام شد. مسلمانان تصمیم داشتند فوراً به خیمههای کوچکی که با خود حمل میکردند پناهنده شوند، ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به آنها اطلاع داد که همه باید برای شنیدن یک پیام تازه الهی که در ضمن خطبه مفصلی بیان میشد، خود را آماده کنند.
کسانی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فاصله داشتند قیافه ملکوتی او را در لابهلای جمعیت نمیتوانستند مشاهده کنند، لذا منبری از جهاز شتران ترتیب داده شد و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برفراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار را به جا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنین فرمود:
من به همین زودی دعوت خدا را اجابت کرده، از میان شما میروم.
من مسئولم شما هم مسئولید. شما درباره من چگونه شهادت میدهید؟
مردم صدا بلند کردند و گفتند:
نشهد انّک قد بلغت و نصحت وجهدت فجزاک الله خیراً؛ ما گواهی میدهیم تو وظیفه رسالت را ابلاغ کردی و شرط
خیرخواهی را انجام دادی و آخرین تلاش و کوشش را در راه هدایت ما نمودی، خداوند تو را جزای خیر دهد.
سپس فرمود: آیا شما گواهی به یگانگی خدا و رسالت من و حقانیت روز رستاخیز و برانگیخته شدن مردگان در آن روز نمیدهید؟! همه گفتند: آری، گواهی میدهیم.
فرمود: خداوندا گواه باش!
بار دیگر فرمود: ای مردم! آیا صدای مرا میشنوید؟ گفتند: آری، و به دنبال آن، سکوت سراسر بیابان را فراگرفت و جز صدای زمزمهی باد چیزی شنیده نمیشد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدر که در میان شما به یادگار میگذارم چه خواهید کرد؟
یکی از میان جمعیت صدا زد، کدام دو چیز گرانمایه یا رسول الله؟
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بدون درنگ فرمود: اوّل ثقل اکبر، کتاب خداست که یک سوی آن به دست پروردگار و سوی دیگرش در دست شماست، دست از دامن آن بر ندارید تا گمراه نشوید، و اما دومین یادگار گرانقدر من خاندان منند و خداوند لطیف خبیر به من خبر داده که این دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بهپیوندند. از این دو پیشی نگیرید که هلاک میشوید و عقب نیفتید که باز هلاک خواهید شد.
ناگهان مردم دیدند رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به اطراف خود نگاه کرد گویا کسی را جستوجو میکند و همین که چشمش به علی علیه السلام افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند کرد، آن چنان که سفیدی زیر بغل هردو نمایان شد و همه مردم او را دیدند و شناختند که او همان افسر شکست ناپذیر سپاه اسلام است، در اینجا صدای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رساتر و بلندتر شد و فرمود:
«ایها الناس من اولی
بالناس بالمؤمنین من انفسهم» چه کسی از همه مردم نسبت به مسلمانان ازخود آنها سزاوارتر است؟! گفتند: خدا و پیامبر داناترند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خدا، مولی و رهبر من است، و من مولا و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و رأی و نظر من برخواسته آنها مقدم تر میباشد). سپس فرمود:
«مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلی مَوْلَاهُ»(1)
بحارالانوار، ج 37، ص 125.
هرکس من مولا و رهبر او هستم، علی مولا و رهبر او است. و این سخن را سه بار و به گفته بعضی از راویان حدیث چهار بار تکرار کرد و به دنبال آن، سر به سوی آسمان برداشت و عرض کرد:«اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ أَحِبَّ مَنْ أَحَبَّهُ وَ أَبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ و ادرالحق معه حَیثُ دار»(2).
خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار، آن کس که او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن کس که او را مبغوض دارد، یارانش را یاری کن و آنها را که ترک یاریش کنند، از یاری خویش محروم ساز، «فَلْیبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ»(3)؛ آگاه باشید همه حاضران وظیفه دارند این خبر را به غائبان برسانند.
خطبه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به پایان رسید، عرق از سر و روی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام و مردم فرو میریخت و هنوز صفوف جمعیت از هم متفرق نشده بود که امین وحی خدا نازل شد و این آیه را بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خواند:
... الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً...1
«امروز دین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تکمیل کردم و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم».
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی إِکْمَالِ الدِّینِ وَ إِتْمَامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَی الرَّبِّ وَ الوَلَایَةِ لِعَلِیِّ من بعدی؛ خداوند بزرگ است، همان خدایی که آیین خود را کامل و نعمت خود را بر ما تمام کرد، و از نبوت و رسالت من و ولایت علی علیه السلام پس از من راضی و خشنود گشت».(1)
1) (2) تفسیر نمونه، ج 5، ص 12-9.
بدون شک هر انسانی فطرتاً خواهان فضیلت و کمال است و میخواهد شخصیتی با ارزش و مفید باشد لذا برای درک فضایل با تمام وجود تلاش میکند. ولی شناخت ارزشها با تفاوت فرهنگها کاملاً متفاوت است، و گاه ارزشهای دروغین جای ارزشهای راستین را میگیرند.
گروهی ارزش واقعی خویش را در انتساب به «قبیله معروف و معتبری» میدانند و برای تجلیل مقام قبیله و طایفهی خود دائماً دست و پا میکنند، تا از طریق بزرگ کردن آن، خود را بزرگ نمایند.
مخصوصاً در میان اقوام جاهلی، افتخار به انساب و قبایل رایجترین افتخار موهوم بود تا آنجا که هر قبیلهای خود را «قبیله برتر» و هر نژادی خود را «نژاد والاتر» میشمرد، که متأسفانه هنوز رسوبات و بقایای آن در اعماق روح بسیاری از افراد و اقوام وجود دارد.
گروه دیگری مسأله مال و ثروت و داشتن کاخ و قصر و خدم و حشم و امثال این امور را نشانه ارزش میدانند و دائماً برای آن تلاش میکنند، در حالی که جمع دیگری مقامات بلند اجتماعی و سیاسی را معیار شخصیت میشمارند. و به همین ترتیب هر گروهی در مسیری گام بر میدارند و به ارزشی دل میبندند و آن را ملاک میدانند.
اما از آنجا که این اموری است متزلزل و برون ذاتی و مادی و زودگذر یک آیین آسمانی همچون اسلام هرگز نمیتواند با آن موافقت کند، لذا خط بطلان روی همه آنها کشیده و ارزش واقعی انسان را در صفات داتی او مخصوصاً تقوا و پرهیزکاری و تعهد و پاکی او میشمارد، حتی برای موضوعات مهمی، همچون علم و دانش، اگر در مسیر ایمان و تقوا و ارزشهای اخلاقی، قرار نگیرند اهمیت قائل نیست.
و عجیب است که قرآن در محیطی ظهور کرد که ارزش «قبیله» از همهی ارزشها مهمتر محسوب میشد، اما این بست ساختگی درهم شکست، و انسان را از اسارت «خون» و «قبیله» و «رنگ» و «نژاد» و «مال» و «مقام» و «ثروت» آزاد ساخت و او را برای یافتن خویش به درون جانش و صفات والایش رهبری کرد.(1)
تفسیر نمونه، ج 22، ص 198.
و قرآن خود را به عنوان بهترین قانون برای جداسازی حق از باطل و صحیح از فاسد و واقعیت از پندار معرفی نمود و در تمام عرصهها انسانها را به عمل نمودن به ارزشها و پایبند بودن به فضیلتها تشویق کرد و بر خودمحوریها و طغیانگریها مهر بطلان زد و همه را متوجه زندگی معنوی ساخت. بدون تردید موفقیت زمانی نصیب انسان میگردد که در سایه فیض خداوند سبحان به مقصد عالی ایمان و عرفان قدم بگذارد و ارزشهای دینی را محور برنامهی خویش قرار دهد و از هرگونه غفلت و تمایل به ظواهر فریبنده دنیا دوری گزیند و از ضد ارزشها فاصله بگیرد و زیبایی ظاهر او را محتوا غافل نسازد. بسی روشن است کارهایی که برگرفته از جهل و نادانی و بقایای شرک شیطانی صورت پذیرد ارمغانی جز پلیدی را به دنبال نخواهد داشت و چقدر زیانبارند کسانی که مفاهیم ضد ارزشی و انحرافی را به خیال اینکه ارزش و فضیلت است بر میگزیند، که قرآن کریم چه نیکو میفرماید:1) (1)
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً * اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً.1
«بگو آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین (مردم) کیانند. آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم (و نابود) شده با اینحال گمان میکنند کار نیک آنجا م میدهند!»
مسلّماً مفهوم خسران تنها این نیست که انسان منافعی را از دست بدهد بلکه خسران واقعی آن است که اصل سرمایه را نیز از کف دهد، چه سرمایهای برتر و بالاتر از عقل و هوش و نیروهای خدادادی و عمر و جوانی و سلامت است؟ همینها که محصولش اعمال انسان است و عمل ما تبلوری است از نیروها و قدرتهای ما.
هنگامی که این نیروها تبدیل به اعمال ویرانگر یا بیهودهای شود گویی همهی آنها گم و نابود شدهاند، درست به این میماند که انسان سرمایهی عظیمی همراه خود به بازار ببرد اما در وسط راه آن را گم کند و دست خالی برگردد.
البته در صورتی که انسان بداند سرمایه خویش را از دست داده گرچه خسران کرده، اما خسران خطرناکی نیست، چرا که این زیان درسهایی برای آینده به او میآموزد که گاهی این درسها معادل آن سرمایه یا بیشتر از آن است و به این ترتیب در واقع چیزی را از دست نداده است.
اما زیان واقعی و خسران مضاعف آنجاست که انسان سرمایههای مادی و معنوی خویش را در یک مسیر غلط و انحرافی از دست دهد و گمان کند کار خوبی کرده است، نه از این کوششها نتیجهای برده، نه از زیانش درسی آموخته، و نه از تکرار این کار در امان است.(1)
1) (2) همان، ج 12، ص 560.
اگر کسی به ارزشهای راستین راه نیابد و در مسیر کمال دچار اضطراب و شک بشود قهراً به سمت کارهایی میرود که تصور میکند سعادت آور است، در حالی که شیطان اعمال پلید و گناه آلود را برای افراد غافل چنان زینت میدهد که هیچگونه تردیدی در نقصان آن ندارند و به عنوان نیک به او مینگرند.
چه زیانی از این بالاتر که انسان در انتخاب صحیح از ناصحیح دچار شبهه بشود و نتواند گزینش مثبت داشته باشد. در قرآن کریم وضعیت گروه گمراه که شیطان بر آنها مسلط شده و به بیراهه کشانده اینگونه ترسیم نموده:
فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ .(1)
نحل/ 63.
«و شیطان اعمالشان را در نظرشان زینت داده آنها را از راه باز داشته و آنها هدایت نخواهند شد».
آری شیطان آنچنان در وسوسههای خود، مهارت دارد که زشت ترین و بدترین جنایات را گاهی در نظر انسان چنان زینت میدهد که آن را یک افتخار میپندارد. همانگونه که عرب جاهلی زنده به گور کردن دختران خود را سند افتخار میدانست و آن را به عنوان حمایت از ناموس و حفظ حیثیت و آبروی قبیله مدح و تمجید میکرد، و میگفت: من امروز دخترم را به دست خود زیر خاک میفرستم تا فردا در یک جنگ به دست دشمن نیفتد.
جایی که ننگینترین اعمال را در زیر فریبندهترین ماسکها بر اثر تزیین و وسوسه شیطان امکان پذیر باشد، حال بقیه کارها روشن است.
و ما امروز نمونههای بسیاری از این تزئینات شیطانی را در اعمال بسیاری از افراد میبینیم که دزدیها و غارتگریها و تجاوزها و جنایات خود را با تعبیرات مختلفی توجیه میکنند و در زیر لفافههای فریبنده قرار میدهند.
1) (1)
سپس اضافه میکند گروه مشرکان فعلی نیز دنباله رو همان برنامههای انحرافی امتهای پیشیناند که شیطان اعمالشان را در نظرشان تزیین داده بود.(1)
تفسیر نمونه، ج 10، ص 284.
نه تنها بر اعمال زشت و ننگین و ضد ارزش خویش ناراحت نبودند بلکه بر خلافکاریها و انحرافات مباهات میکردند.
1) (1)
از مسئولیتهای خطیری که در طول زندگی به عهده انسان گذاشته شده و هیچگاه نباید نسبت به آن غفلت ورزید، مسأله تهذیب نفس است.
اساساً انسانی را میتوان موفق و پیروز معرفی کرد که در این مرحله مهم رتبه عالی را کسب نماید و خویشتن را از قید و بند شیطان و شهوت برهاند و در خودسازی و تطهیر و تهذیب درون خود سعی و تلاش کند و اغیار و بیگانگان غاصب را از قلبش بیرون براند تا خانه دلش کانون پذیرش فضیلتها و نیکیها گردد.
تطهیر درون از زشتیها و پلیدیها و تهذیب نفس از منکرات و آلودگیها به قدری ضرورت دارد که قرآن کریم در این باره چنین میفرماید:
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها * وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها1 ؛
«هرکس نفس خود را پاک و تزکیه کرد، رستگار شد و آن کس که نفس خویش را با گناه آلوده ساخت، نومید و محروم گشت!».
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکّی * وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلّی2 ؛
«به یقین کسی که پاکی جست (و خود را تزکیه کرد) رستگار شد و (آن کس) نام پروردگارش را یاد کرد، سپس نماز خواند!».
رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ1 ؛
«پروردگارا در میان آنها پیامبری از خودشان مبعوث کن تا آیات تو را بر آنها بخواند و آنها را کتاب و حکمت بیاموزد و (از مفاسد فکری، اخلاقی و عملی) پاکیزهشان نماید، زیرا تو توانا و حکیمی (و بر این کار قادری)».
این آیه دعایی دیگر از حضرت ابراهیم علیه السلام را باز گو میکند که بیاگر عظمت فوق العادهی روح، و ترسیم کنندهی سوز و اخلاص درونی اوست.
با آنکه خود در حال حیات و از پیامبران برجسته الهی است، برای نسلهای آینده دعا میکند که پروردگارا! در میان مردم و ذریه من پیامبری از خودشان مبعوث کن.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده که فرمود: «انا دعوة ابی ابراهیم علیه السلام» من نتیجه اجابت دعای پدرم ابراهیم علیه السلام هستم که گفت: (ربّنا وابعث فیهم رسولاً منهم).
نیاز به رهبر آسمانی از اساسیترین نیازهای جامعه بشری است.
در قرآن در سه مورد تزکیه بر تعلیم مقدم آمده است. در سه آیه در دعای حضرت ابراهیم علیه السلام تعلیم بر تزکیه مقدم شده است. گویا تصور حضرت ابراهیم مقدم بودن تعلیم است؛ اما خداوند در اجابت دعا تزکیه را مقدم داشته تا به ابراهیم علیه السلام هشدار دهد که تزکیه با ارزشتر است و تعلیم در مرتبه بعدی است.
یادگیری زمانی نتیجه میدهد که همراه با بینش و حکمت، و همراه با تزکیه و تقوا باشد.(1)
تفسیر نور، ج 1، ص 263.
«تزکیه» در لغت هم به معنی نمو دادن، و هم به معنی پاکسازی آمده است. و به این ترتیب تکامل وجود انسان در جنبههای «علمی» و «عملی» به عنوان هدف نهایی بعثت پیامبر، معرفی شده است.
این نکته مخصوصاً قابل توجه است که علوم بشر محدود است و آمیخته با هزاران نقطهی ابهام و خطاهای فراوان، و از این گذشته نسبت به آنچه را هم میداند گاهی نمیتواند دقیقاً امیدوار باشد چرا که خطاهای خود و دیگران را دیده است.
اینجاست که باید پیامبران، با علوم راستین و خالی از هرگونه خطا که از مبدأ وحی گرفتهاند به میان مردم بیایند، خطاهایشان را برطرف سازند، آنجا را که نمیدانند به آنها بیاموزند و آن را که میدانند به آنها اطمینان خاطر دهند.
لازم به یادآوری است که نیمی از شخصیت ما را «عقل و خرد» تشکیل میدهد و نیمی را «غرائز و امیال»؛ به همین دلیل ما به همان اندازه که نیاز به «تعلیم» داریم، نیاز به «تربیت» هم داریم، هم خرد ما باید تکامل یابد و هم غرائز درونی ما به سوی هدف صحیحی رهبری شوند. لذا پیامبران هم معلمند، هم مربی، هم آموزش دهندهاند و هم پرورش دهنده.
1) (1)
«تعلیم» مقدم است یا «تربیت»؟ جالب اینکه در چهار مورد از قرآن مجید که مسأله تعلیم و تربیت به عنوان هدف انبیا، باهم ذکر شده است در سه مورد «تربیت» بر «تعلیم» مقدم شمرده شده است.(1)
بقره آیه 151؛ آل عمران/ 164؛ جمعه/ 2.
و تنها در یک مورد «تعلیم» بر «تربیت» مقدم شده است.(2)با اینکه میدانیم معمولاً تا تعلیمی نباشد، تربیتی صورت نمیگیرد.بنابراین آنجا که تعلیم بر تربیت مقدم شده اشاره به وضع طبیعی آن است، و در موارد بیشتری که تربیت مقدم ذکر شده گویا اشاره به مسأله هدف بودن آن است، چرا که هدف اصلی تربیت است و بقیه همه مقدمه آن است.(3)
هر قدر سوگندهای قرآن در یک زمینه بیشتر و محکمتر باشد دلیل بر اهمیت موضوع است. و میدانیم طولانیترین و مؤکدترین قسم در این سوره (شمس) است. به خصوص اینکه سوگند به ذات پاک خداوند سه بار در آن تکرار شده، و سر انجام روی این مسأله تکیه شده است که فلاح و رستگاری در تزکیه نفس است، و محرومیت و شکست و بدبختی در ترک تزکیه است.
در واقع مهمترین مسأله زندگی انسان نیز همین مسأله است و در حقیقت قرآن با تعبیر فوق مطلب را بازگو میکند که رستگاری انسان نه در گرو پندارها و خیالها است، نه در سایه مال و ثروت و مقام، نه وابسته به اعمال اشخاص دیگر (آنگونه که مسیحیان تصور میکنند که فلاح هر انسانی در گرو فداکاری عیسای مسیح است) و نه مانند اینها.
بلکه در گرو پاکسازی و تعالی روح و جان در پرتو ایمان و عمل صالح است. بدبختی و شکست انسان نیز نه در قضا و قدر اجباری است، و نه در سرنوشتهای الزامی نه معلول فعالیتهای این و آن، بلکه تنها و تنها به خاطر آلودگی به گناه و انحراف از مسیر تقوا است.
در تواریخ آمده است که همسر عزیز مصر (زلیخا) هنگامی که یوسف علیه السلام مالک خزائن ارض شد و حاکم بر سرزمین مصر گشت، او را ملاقات کرد و گفت:
«ان الحرص والشهوة تصیر الملوک عبیدا، و ان الصبر والتقوی یصیر العبید ملوکاً، فقال یوسف علیه السلام قال الله تعالی: انه من یتق و یصبر فان الله لایضیع اجر المحسنین؛ حرص و شهوت پادشاهان را برده ساخت، و صبر و تقوا بردگان را پادشاه. یوسف علیه السلام سخن او را تصدیق کرد و این کلام الهی را به او خاطر نشان ساخت: هرکس که تقوا و شکیبایی را پیشه کند خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نمیسازد».
همین معنا به عبارت دیگری نقل شده که همسر عزیز مصر در رهگذری نشسته بود که موکب یوسف علیه السلام از آنجا عبور کرد، زلیخا گفت:
«الحمد الله الذی جعل الملوک بمعصیتهم عبیداً، و جعل العبید بطاعتهم ملوکاً؛ شکر خدایی را که پادشاهان را به سبب معصیت برده کرد، و بردگان را به خاطر اطاعت پادشاه».
آری، بندگی نفس، سبب بردگی انسان، و تقوا و تهذیب نفس سبب حکومت بر جهان هستی است.
چه بسیارند کسانی که بر اثر بندگی خدا به مقامی رسیدهاند که صاحب ولایت تکوینی شده و میتوانند به اذن خدا در حوادث این جهان اثر بگذارند و دست به کرامات و خوارق عادات بزنند.(1)
همان، ج 27، ص 63.
1) (1)
صبر و استقامت در برابر مشکلات و ناملایمات یکی از برجستهترین صفات اخلاقی به شمار میآید. زیرا در پرتو صبر و بردباری است که تلخها شیرین و سختها آسان میگردد.
تاریخ نشان داده است انسانهایی که صابر و شکیبا بودهاند بهتر توانستهاند به هدف و مقصود خویش نایل آیند. لذا در قرآن کریم آیات فراوانی در مدح و منقبت صابرین بیان شده که در سوره رعد میفرماید:
«سلام بر شما به خاطر صبر و استقامتتان چه پایان نیک و چه عاقبت خوبی».
سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّارِ1 .
در آیه دیگر نعمتهای بهشتی را پاداش سرای دیگر آنها شمرده است: وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِیراً2 .
آری! صبر در زمان بروز تلخیها اگرچه طاقت فرسا و مشقت آور به نظر میرسد اما دارای پیامد شیرین و دلنشین است که تمام رنجها را گوارا میسازد، مهمتر اینکه موجب رضایت و خشنودی پروردگار متعال را فراهم میکند که در سوره فصلت میفرماید: فرشتگان بر مؤمنان با استقامت نازل میشوند:
إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ .(1)
فصلت/ 30.
«کسانی که گفتند پروردگار ما خداوند یگانه است. سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنها نازل میشوند که نترسید و غمگین مباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است».
در آیه دیگر چنین آمده است:
«ای کسانی که ایمان آوردهاید از صبر و نماز کمک بگیرید»
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ2 .
با این دو نیرو (استقامت و توجه به خدا) به جنگ مشکلات و حوادث سخت بروید که پیروزی از آن شماست.
«زیرا خداوند با صابران است»؛ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصّابِرِینَ .
به عکس آنچه بعضی تصور میکنند «صبر» هرگز به معنی تحمل بدبختیها و تن دادن به ذلت و تسلیم در برابر عوامل شکست نیست، بلکه صبر و شکیبایی به معنی پایداری و استقامت در برابر هر مشکل و هر حادثه است.
کمتر موضوعی را در قرآن میتوان یافت که مانند «صبر» تکرار و مورد تأکید قرار گرفته باشد، در قرآن مجید در حدود هفتاد مورد از «صبر» سخن به میان آمده که بیش از ده مورد از آن به شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اختصاص دارد.
تاریخ مردان بزرگ گواهی میدهد که یکی از عوامل مهم یا مهمترین عامل پیروزی آنان استقامت و شکیبایی بوده است. افرادی که از این صفت بیبهرهاند
1) (1)
در گرفتاریها بسیار زود از پا در میآیند و میتوان گفت نقشی را که این عامل در پیشرفت افراد و جوامع ایفا میکند، نه فراهم بودن امکانات دارد و نه استعداد و هوش و مانند آن.
به همین دلیل در قرآن مجید میفرماید:
إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ1
«صابران پاداش خود را بیحساب میگیرند».
در آیه 153 بقره مخصوصاً به مسلمانان انقلابی نخستین که دشمنان نیرومند و خونخوار و بیرحم از هرسو آنها را احاطه کرده بودند، دستور داده شده است که در برابر حوادث مختلف از قدرت صبر و پایمردی کمک بگیرند که نتیجه آن استقلال شخصیت و اتکا به خویشتن و خودیاری در پناه ایمان به خداست و تاریخ اسلام این حقیقت را به خوبی نشان میدهد که همین اصل اساسی پایه اصلی همهی پیروزیها بود.
موضوع دیگری که در این آیه به عنوان یک تکیهگاه مهم در کنار صبر، معرفی شده «صلوة» (نماز) است.
از این موضوع هرگز نباید تعجب کرد، زیرا هنگامی که انسان در برابر حوادث سخت و مشکلات طاقت فرسا قرار میگیرد، و نیروی خود را برای مقابله با آنها ناچیز میبیند، نیاز به تکیه گاهی دارد که از هر جهت نامحدود و بیانتها باشد، نماز او را با چنین مبایی مربوط میسازد، و با اتکا بر او میتواند با روحی مطمئن و آرام امواج سهمگین مشکلات را درهم بشکند.
بنابراین آیه فوق در حقیقت به دو اصل توصیه میکند یکی از اتکای به خداوند که نماز مظهر آن است و دیگری مسأله خودیاری و اتکای به نفس که به عنوان صبر از آن یاد شده است.(1)
تفسیر نمونه، ج 1، ص 518-520.
ائمه هدی: مظهر اتمّ و مصداق اکمل صبر و بردباری بودند و با تحمل و استقامت فوق العاده مشکلات برای نشر فرهنگ قرآن به اندازهای صبر نمودند که به یقین میتوان گفت: صبر از استقامت و صبرشان بیتاب گشت، گواه بر مطلب بیان سوزناک امیرمؤمنان علی علیه السلام استکه فرمود:
«فَصَبَرْتُ وَ فِی الْعَیْنِ قَذًی وَ فِی الْحَلْقِ شَجًا؛(2)پس صبر کردم در حالتی که چشمانم را خاشاک و غبار و گلویم را استخوان گرفته بود».
و در روایت دیگری میخوانیم که امام صادق علیه السلام فرمود
«الصَّبْرُ رَأْسُ الْإِیمَانِ؛(3)صبر سر (و اصل) ایمان است».
در کلام دیگر فرمودند:
«الصَّبْرُ مِنَ الْإِیمَانِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ فَإِذَا ذَهَبَ الرَّأْسُ ذَهَبَ الْجَسَدُ کَذَلِکَ إِذَا ذَهَبَ الصَّبْرُ ذَهَبَ الْإِیمَانُ؛(4)صبر نسبت به
ایمان مانند سر است نسبت به تن، که چون سر برود تن هم میرود، همچنین اگر صبر برود، ایمان میرود».
اگر ایمان را به انسانی تشبیه کنیم، صبر به منزلهی سر آن انسان و اخلاق و صفات دیگر ایمانی به منزلهی اعضا و جوارح دیگر است و این تشبیه یا از لحاظ شرف و فضیلت و یا از لحاظ قوام و ثبات صفات حمیده به صفت صبر است.
همچنین امام صادق علیه السلام در حدیث دیگر به شخصی بنام «حفص» فرمودند:
«إِنَّ مَنْ صَبَرَ صَبَرَ قَلِیلًا وَ إِنَّ مَنْ جَزِعَ جَزِعَ قَلِیلًا ثُمَّ قَالَ عَلَیْکَ بِالصَّبْرِ فِی جَمِیعِ أُمُورِکَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله و سلم فَأَمَرَهُ بِالصَّبْرِ وَ الرِّفْق؛(1)
اصول کافی، ج 2، ص 88، ح 3.
هرکه صبرکند اندکی صبر کرده و هرکه بیتابی کند، اندکی بیتابی کرده (زیرا عمر کوتاه است و مصیبات کوتاهتر».سپس فرمود: در هر کاری صبر را از دست مده، زیرا خدای عزّوجلّ محمد صلی الله علیه و آله و سلم را مبعوث فرموده و او را امر به صبر و مدارا کرد.
در روایتی رسول اعظم صلی الله علیه و آله و سلم صبر را به سه دسته تقسیم نموده و برای هر کدام فضیلتی را بیان فرموده:
صبر در معصیت، و صبر بر طاعت و صبر در گناه.
1) (1)
پس هرکه بر معصیت صبر کند تا آن را با تسلی خوبی رد کند، خدا برایش 300 درجه مینویسد که میان هر درجه تا درجه دیگر به اندازه فاصله میان آسمان و زمین باشد و هر که بر طاعت صبر کند، خدا برایش 600 درجه نویسد که میان هر درجه تا درجه دیگر به اندازه فاصله میان قعر زمین تا عرش باشد، و هرکه از گناه صبر کند، خدا برایش 900 درجه مینویسد که میان هر دو درجه به اندازه فاصله میان قعر زمین تا پایان عرش باشد.(1)
همان، ص 145.
ای دل اندر بلا شکیبا باش هرگز از گردش زمانه مرنج
1) (1)
زبان نعمتی است بزرگ که دارای امتیازات منحصر به فرد میباشد و در کسب فضیلت و رساندن انسان به سعادت بهترین جایگاه را ایفا میکند، لذا حکما بیشترین ممیز انسان را از سایر جانداران همان نطق و بیان دانستهاند. زیرا سخن گفتن انسان که از روی فهم و درک باشد، بهترین مظهر و نیکوترین نماینده تعقل و تفکر انسان است.
لذا خداوند تعالی در قرآن کریم فرمود:.
«خدای رحمان به موجب رحمانیت خودش انسان را آفرید و به او نطق و بیان آموخت.»(1)
الرحمان/ 3-1.
به موجب همین قوۀ بیان است که آدمیان منویات ضمیر خود را به یکدیگر میفهمانند و آنها را از فکر خود و اطلاع خود و حالت خود آگاه میسازند.
به موجب همین قوۀ بیان است که علم از فردی به فردی و از نسلی به نسلی منتقل میگردد. اگر این قوه وجود نداشت برای بشر زندگی اجتماعی مقدور نبود. این نعمت بزرگ به نوبه خود شکری دارد. شکر این نعمت به این است که زبان وسیله حقیقت گویی و راستگویی باشد نه وسیله دروغ و خلاف گویی یا غیبت و تهمت و سخن چینی و دشنام گویی.
1) (1)
این زبان را که خداوند آفریده، برای این است که انسان آن را وسیله کشف حقیقت قرار دهد نه وسیله پوشانیدن حقیقت، باید وسیله هدایت و راهنمایی مردم واقع شود نه وسیلهی ضلالت و گمراهی و نفاق و دورویی.
علی علیه السلام میفرماید: از جمله اموری که در سنت الهی ثابت است این است که هیچ عملی از اعمال آدمی و لو آن که زیاد زحمت کشیده باشد، قبول نمیشود مگر اینکه چند خصلت را نداشته باشد و یا اگر داشته توبه کرده باشد. یکی از آنها شریک قرار ندادن برای خدا است. در عبادت و بندگی کسی که غیر خدا را عبادت کند هیچگونه عملی از او پذیرفته نخواهد بود.
دیگری خون به ناحق ریختن است که یک نفر به حکم کینه شخصی و برای آنکه خشم خود را فرو نشاند بیگناهی را بکشد.
یکی دیگر آن که برای جلب رضایت مردم بدعتی در دین خدا ایجاد کند؛ یعنی چیزی را که از دین نیست جزء امور دین قلمداد کند و فکر مردم را از این جهت گمراه کند.
یکی دیگر، آدمهای دو رو و دو زبان، در جلو روی یک نفر خودشان را صمیمی و دوست معرفی میکنند و در پشت سر طوری دیگر هستند، به هر دستهای که میرسند میگویند ما جزء شما هستیم.
(آری) این زبان که بزرگترین نعمت الهی است موضوع بزرگترین گناهان نیز میباشد. زیرا نفاق و دو رویی و دروغ و تهمت و غیبت و سخن چینی و دشنام گویی که هر کدام از اینها یکی از گناهان کبیره به شمار میرود ناشی از زبان است.(1)
حکمتها و اندرزها، ص 220.
1) (1)
کلامی جالب از علی بن ابیطالب علیه السلام:
«جُمِعَ الْخَیْرُ کُلُّهُ فِی ثَلَاثِ خِصَالٍ: النَّظَرِ وَ السُّکُوتِ وَ الْکَلَامِ وَکُلُّ نَظَرٍ لَیْسَ فِیهِ اعْتِبَارٌ فَهُوَ سَهْوٌ وَ کُلُّ کَلَامٍ لَیْسَ فِیهِ ذِکْرٌ فَهُوَ لَغْوٌ وَ کُلُّ سُکُوتٍ لَیْسَ فِیهِ فِکْرَةٌ فَهُوَ غَفْلَةٌ؛(1)
من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 405، ح 5876.
علی علیه السلام فرمودند: خیر در سه خصلت جمع گردیده: 1. نگاه کردن؛ 2. سکوت؛ 3. سخن گفتن. و هر نگاهی که در آن عبرت نباشد، پس آن سهو است، و هر سکوتی که در آن تفکر نباشد، غفلت است، و هر سخنی که در آن ذکر نباشد، لغو است».اهمیت سکوت و صمت و تأثیر آن در تهذیب نفوس و اخلاق (امری است مسلّم و قطعی و) در واقع یکی از طرق اساسی برای پیشگیری از آفات زبان است، چرا که زبان مهمترین کلید دانش و فرهنگ و عقیده و اخلاق است؛ و اصلاح آن سرچشمهی اصلاحات اخلاقی، و انحراف آن سبب انواع انحرافات است؛ بنابراین بحث اصلاح زبان بحثی فراتر از مسأله سکوت میباشد.
اصلاح زبان و گفتار از آنجا اهمیت فوق العاده در بحثهای اخلاقی به خود گرفته که زبان ترجمان دل و نماینده عقل و کلید شخصیت انسان و مهمترین دریچه روح است. به تعبیر دیگر، آنچه بر صفحه روح انسان نقش میبندد، قبل از هر چیز بر صفحه زبان و در لابهلای گفتههای او ظاهر میشود.
1) (1)
جالب این که اطبای پیشین سلامت و انحراف مزاج انسان را نیز از مشاهده زبان او کشف میکردند و در آن زمان که مسأله آزمایش خون و ترشحات بدن، یا عکسبرداری وجود نداشت، زبان به عنوان تابلویی برای تشخیص سلامت و بیماری دستگاههای درون شمرده میشد، و پزشکان آگاه، با یک نگاه به زبان، بسیاری از مسائل را درباره سلامتی و بیماری افراد کشف میکردند.
در مورد مسائل اخلاقی و فکری نیز همین امر صادق است. زبان میتواند تابلویی برای کشف انواع مفاسد اخلاقی درونی مورد استفاده قرار گیرد، همانگونه که آلودگی زبان میتواند انعکاس وسیعی در روح انسان داشته باشد.
روی همین جهات، همواره علمای اخلاق اهمیت خاصی برای اصلاح زبان قائل بوده و هستند، و اصلاح آن را گام مهمی برای تقویت فضائل اخلاق، و تکامل روح میشمردند.
در حدیث معروفی که در لابهلای کلمات قصار مولا امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده این حقیقت منعکس شده است. آنجا که میفرماید:
«تَکَلَّمُوا تُعْرَفُوا فَإِنَّ الْمَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ؛(1)
غرر الحکم، ص 209، ح 4025.
سخن بگویید تا شناخته شوید، چرا که شخصیت انسان در زیر زبان او نهفته شده است».و در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میخوانیم:
«لَایَستَقیمُ إِیمَانُ عَبْدٍ حَتَّی یَسْتَقِیمَ قَلْبُهُ وَ لَا یَسْتَقِیمُ قَلْبُهُ حَتَّی یَسْتَقِیمَ لِسَانُهُ؛(2)ایمان کسی استقامت و راستی پیدا نمیکند، مگر
این که قلب او راستی و استقامت یابد. قلب نیز راستی و استقامت نمییابد مگر این که زبان راستی و استقامت پیدا کند».
نقش ارزشمند زبان در زندگی انسان هرگز قابل انکار نیست، بلکه همه اعتراف دارند که این موهبت بزرگ الهی یکی از شگفتانگیزترین اعضای بدن به شمار میآید، لذا خداوند متعال در قرآن شریف به آن اشاره فرموده:
أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ * وَ لِساناً وَ شَفَتَیْنِ * وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ1
«آیا برای او (انسان) دو چشم قرار ندادیم و یک زبان و دو لب؟ و او را به خیر و شرَّش هدایت نمودیم!»
حال که جایگاه و ارزش زبان معلوم شد، بر هر انسان که طالب سعادت و فضیلت است ضرورت دارد از گناهان و منکراتی که زبان را تهدید میکند جلوگیری نماید، تا به آن آفات مبتلا نگردد.
همانگونه که اشاره شد برکات زبان و آثار سازنده آن زیاد است، آفات و گناهانی که به وسیله آن انجام میگیرد و آثار مخرّبی که در فرد و جامعه دارد بسیار زیاد میباشد.
محقق بزرگوار مرحوم «فیض کاشانی» در کتاب «المحجّة البیضاء» و «غزالی» در «احیاء العلوم» بحث بسیار مشروحی تحت عنوان گناهان زبان ذکر کردهاند، از جمله غزالی بیست نوع انحراف و آفت برای زبان شمرده، بدین ترتیب:
گفتوگو کردن در اموری که به انسان مربوط نیست (و در سرنوشت او اثر مادی و معنوی ندارد).
بیهودهگویی و پرحرفی.
گفتوگو در امور گناه آلود، مانند وصف مجالس (معصیت و لهو و لعب).
جدال و مراء (منظور از «جدال» جرّ و بحثهایی است که برای تحقیر دیگران انجام میشود، و «مراء» به معنی بحثهایی است که به عنوان اظهار فضل و برتریجویی است.)
خصومت و نزاع و لجاج در کلام.
تکلّف در سخن گفتن و تصنّع در سجع و قافیه پردازی و مانند آن.
علیه السلام. بد زبانی و دشنام.
لعن کسی که مستحق لعن نیست.
غنا و اشعار (منظور اشعاری است که محتوای باطل دارد یا با آهنگ لهو خوانده میشود.)
مزاح و شوخیهای رکیک و زشت.
سخریه و استهزای دیگران.
فاش کردن اسرار مردم.
وعدههای دروغین.
دروغ و خبرهای خلاف گفتن.
غیبت کردن.
سخن چینی (حرف این را برای آن بردن و میان دو نفر یا دو گروه نفاق و آشوب بهپا کردن).
نفاق در سخن (که در تعبیرات عربی به چنین کسان ذواللسانین گفته میشود؛ مثلاً: در پیش رو چیزی بگوید و در پشت سر چیز دیگر).
مدح نابجا و ستایش از کسانی که شایسته ستایش نیستند.
نسنجیده و بیمطالعه سخن گفتن که غالباً توأم با خطاها و خلافها است.
سؤال از مسائل پیچیدهای که درک آن خارج از توان فکری سؤال کننده است.
دقت و بررسی نشان میدهد که آفات زبان منحصر به آنچه در بالا آمده نیست، هر چند بخش مهمی از آن را تشکیل میدهد؛ و شاید نظر مرحوم فیض کاشانی و غزالی نیز شمردن تمام گناهان زبان نبوده است؛ به همین دلیل، موارد دیگری را مییابیم که میتوان بر آن بیست مورد افزود، مانند موارد دهگانهی زیر:
تهمت زدن.
شهادت باطل.
خودستایی.
نشر شایعات بیاساس و اکاذیب و اشاعهی فحشا، هرچند به عنوان ذکر احتمال باشد.
خشونت در سخن و بیادبی در کلام.
اصرار بیجا (مانند اصرار بنی اسرائیل در مورد گاوی که مأمور به ذبح آن بودند.)
اذیت دیگران با گفتار، و به اصطلاح نیش زبان زدن.
مذمّت کسی که سزاوار مذمت نیست.
کفران و ناسپاسی با زبان.
تبلیغ باطل و تشویق بر گناه و امر به منکر و نهی از معروف.(1)
همان، ص 316.
1) (1)
انسان طبعاً خواستار روابط اجتماعی است، خصوصاً دوست دارد با وابستگان و خویشان خود پیوند بر قرار سازد.
اصولاً اسلام هر امری که این ارتباط را مستحکم میسازد مورد تأکید قرار داده و اجر و ثواب مضاعف را برای «صلهی رحم» در نظر گرفته، و تارک آن را مورد نهی صریح قرار داده، به صورتی که «قاطع رحم» را ملعون معرفی کرده است:
فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ1 ؛
«اما اگر روی گردان شوید آیا جز این انتظار میرود که در زمین فساد کنید و قطع رحم نمایید».
أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمی أَبْصارَهُمْ2 ؛
«آنها کسانی هستند که خداوند از رحمت خویش دورشان ساخته گوشهایشان را کر و چشمهایشان را کور نموده است».
چه خسارت و زیانی از این بالاتر که انسان مبغوض و منفور درگاه الهی قرار گیرد، و در سرای دیگر با سرافکندگی و شرمندگی خدا را ملاقات نماید.
در واقع شخص قاطع رحم حکم و دستور الهی را نادیده انگاشته و با این عملکرد منفی، خود را از فیض بزرگ محروم ساخته است.
علت اینکه اسلام نسبت به نگهداری و حفظ پیوند خویشاوندی این همه پافشاری کرده، این است که همیشه برای اصلاح، تقویت، پیشرفت، تکامل و عظمت بخشیدن به یک اجتماع بزرگ، چه از نظر اقتصادی یا نظامی، و چه از نظر جنبههای معنوی و اخلاقی باید از واحدهای کوچک آن شروع کرد، با پیشرفت و تقویت تمام واحدهای کوچک، اجتماع عظیم، خود به خود اصلاح خواهد شد.
اسلام برای عظمت مسلمانان از این روش به نحو کاملتری بهرهبرداری نموده است، دستور به اصلاح واحدهایی داده که معمولاً افراد از کمک و اعانت و عظمت بخشیدن به آن رو گردان نیستند. زیرا تقویت بنیهی افرادی را توصیه میکند که خونشان در رگ و پوست هم در گردش است، اعضای یک خانوادهاند، و پیداست هنگامی که اجتماعات کوچک خویشاوندی، نیرومند شد، اجتماع عظیم آنها نیز عظمت مییابد و از هر نظر قوی خواهد شد، شاید حدیثی که میگوید:
«صلهی رحم باعث آبادی شهرها میگردد، به همین معنی اشاره باشد.»
جالب اینکه در تعبیری که در آیه 277 سوره بقره آمده، چنین است:
«فاسقان آنچه را خدا دستور داده است وصل کنند، قطع میکنند.»
... وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ .
که آیا قطع کردن قبل از وصل امکان دارد؟ در پاسخ میگوییم هدف از وصل کردن، ادامهی روابطی است که خداوند میان خود و بندگانش و یا بندگان با یکدیگر به طور طبیعی و فطری قرار داده است، و به تعبیر دیگر خدا دستور داده،
این رابطههای فطری و طبیعی محافظت و پاسداری شود ولی گنهکاران آن را قطع میکنند.(1)
تفسیر نمونه، ج 1، ص 157.
در روایتی میخوانیم که حضرت باقر علیه السلام فرمودند:.
«صِلَةُ الْأَرْحَامِ تُزَکِّی الْأَعْمَالَ وَ تُنْمِی الْأَمْوَالَ وَ تَدْفَعُ الْبَلْوَی وَ تُیَسِّرُ الْحِسَابَ وَ تُنْسِئُ فِی الْأَجَلِ؛(2)صله رحم اعمال را پاک و اموال را زیاد و بلا را دفع میکند و مرگ را به تأخیر میاندازد».
در حدیث دیگر امام صادق علیه السلام فرمود:
«صِلَةُ الْأَرْحَامِ تُحَسِّنُ الْخُلُقَ وَ تُسَمِّحُ الْکَفَّ وَ تُطَیِّبُ النَّفْسَ وَ تَزِیدُ فِی الرِّزْقِ وَ تُنْسِئُ فِی الْأَجَلِ؛(3)صله رحم خلق را نیکو و دست را باز (سخاوتمند) و نفس را پاک و رزق را زیاد میکند و اجل را به تأخیر میاندازد».
امام هادی علیه السلام فرمودند: حضرت موسی علیه السلام به پروردگار متعال عرض کرد:
«فَمَا جَزَاءُ مَنْ وَصَلَ رَحِمَهُ؟ قَالَ: یَا مُوسَی أُنْسِی لَهُ أَجَلَهُ وَ أُهَوِّنُ عَلَیْهِ سَکَرَاتِ الْمَوْتِ؛(4)پاداش کسی که صله رحم میکند
چیست؟ فرمود: ای موسی! به تأخیر میاندازم اجلش را و سکرات و سختیهای مرگ را بر وی آسان میگردانم».
ارتباط نزدیک و منطقی بین صله رحم و طول عمر وجود دارد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در یکی از بیانات خویش به آن اشاره فرمودهاند:
«إِنَّ الرَّجُلَ لَیَصِلُ رَحِمَهُ وَ قَدْ بَقِیَ مِنْ عُمُرِهِ ثَلَاثُ سِنِینَ فَیُصَیِّرُهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ثَلَاثِینَ سَنَةً وَ یَقْطَعُهَا وَ قَدْ بَقِیَ مِنْ عُمُرِهِ ثَلَاثُونَ سَنَةً فَیُصَیِّرُهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ثَلَاثَ سِنِینَ ثُمَّ تَلا: یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ » ،شخصی که صله رحم به جا میآورد در حالی که باقی باشد از عمرش سه سال، پس خداوند متعال آن را سی سال میگرداند و کسی که قطع کند صله رحم را در حالی که باقی باشد از عمرش سی سال آن را سه سال میگرداند(1)
الأ مالی اللطوسی، ص 480، ح 1049-18.
. سپس تلاوت نمود: خداوند هر چه را بخواهد «محو» و هرچه را بخواهد «اثبات» میکند».در روایت دیگر میخوانیم که امام صادق علیه السلام به شخصی بنام «میسر» فرمودند:
1) (1)
«قَدْ حَضَرَ أَجَلُکَ غَیْرَ مَرَّةٍ کُلَّ ذَلِکَ یُؤَخِّرُکَ اللَّهُ بِصِلَتِکَ رَحِمَکَ وَ بِرِّکَ قَرَابَتَکَ؛ چندین بار مرگ تو فرا رسید و در تمام دفعات خداوند به خاطر صله رحم و نیکی به خویشانت، آن را به تأخیر انداخت».(1)
الزهد، ص 41، ح 111.
ابوذر میگوید: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مرا وصیت نمود:
«أَنْ أَصِلَ رَحِمِی وَ إِنْ أَدْبَرَت»(2)؛ صله رحم بجا آورم اگرچه (خویشان و نزدیکان) پشت کنند (و مرا ترک گویند» اساساً صله رحم دارای دو جنبه است. یکی خشنود نمودن پروردگار و دیگر خوشحال کردن خویشان، لذا هرکسی بر این نیکی سبقت بجوید لطف و عنایت خداوند بیشتر بر وی سرازیر میشود و از امدادهای غیبی الهی بهرهمند میگردد.
در حدیث دیگر آمده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
«مَنْ مَشَی إِلَی ذِی قَرَابَةٍ بِنَفْسِهِ وَ مَالِهِ لِیَصِلَ رَحِمَهُ أَعْطَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَجْرَ مِائَةِ شَهِیدٍ وَ لَهُ بِکُلِّ خُطْوَةٍ أَرْبَعُونَ أَلْفَ حَسَنَةٍ وَ مُحِیَ عَنْهُ أَرْبَعُونَ أَلْفَ سَیِّئَةٍ...؛(3)هرکس که برود به سوی نزدیکان و خویشاوندانش با نفس و مالش، خداوند پاداش صد
شهید به وی عطا میکند و برای او است در هر قدمش چهل هزار حسنه و محو میشود از او چهل هزار گناه».
اگر کسی قاطع رحم باشد و خویشان خود را ترک گوید مستوجب عقوبت و گرفتاری در عالم آخرت میگردد به صورتی که امام صادق علیه السلام فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْجَنَّةَ وَ طَیَّبَهَا وَ طَیَّبَ رِیحَهَا وَ إِنَّ رِیحَهَا لَتُوجَدُ مِنْ مَسِیرَةِ أَلْفَیْ عَامٍ وَ لَا یَجِدُ رِیحَهَا عَاقٌّ وَ لَا قَاطِعُ رَحِمٍ؛(1)
غیبة الطوسی، ص 196.
به درستی که خداوند تعالی بهشت را خلق نمود و پاک نمود آن را و معطر ساخت بویش را، به طوری که اگر کسی به اندازه دو هزار سال از بهشت فاصله داشته باشد بوی خوش آن را مییابد، (ولی) دو کس بوی بهشت را نمییابد: عاق والدین و قاطع صله رحم».در روایت دیگر نقل شده: که شخصی به پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد:
«أَیُّ الْأَعْمَالِ أَبْغَضُ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؟ فَقَالَ: الشِّرْکُ بِاللَّهِ قَالَ: ثُمَّ مَاذَا؟ قَالَ: قَطِیعَةُ الرَّحِمِ، قَالَ: ثُمَّ مَاذَا؟ قَالَ: الْأَمْرُ بِالْمُنْکَرِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمَعْرُوفِ؛(2)زشتترین عمل در نزد خداوند کدام است؟ فرمود: شرک به خدا، سپس چه چیز، فرمود: قاطع رحم، گفت: سپس چه چیز؟ فرمود: امر به منکر و نهی از معروف».
در قسمتی از دعای شریف «مکارم الاخلاق» امام سجاد علیه السلام در پیشگاه خدا عرض میکند:
«بار الها! جدایی از ارحام را به نیکی و پیوستگی مبدّل فرما.» صلهی رحم و ارتباط با خویشاوندان از جمله اموری است که در تعالیم اسلام مورد تأکید قرار گرفته و رعایت آن اکیداً به جامعهی مسلمین توصیه شده است:
«عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم أُوصِی الشَّاهِدَ مِنْ أُمَّتِی وَ الْغَائِبَ مِنْهُمْ وَ مَنْ فِی أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ أَنْ یَصِلَ الرَّحِمَ وَ إِنْ کَانَتْ مِنْهُ عَلَی مَسِیرَةِ سَنَةٍ فَإِنَّ ذَلِکَ مِنَ الدِّینِ؛(1)
اصول کافی، ج 2، ص 151، ح 5.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به امت خود وصیت فرموده است آنانکه حاضرند و آنانکه غایباند و آنانکه از اصلاب مردان و ارحام زنان تا روز قیامت به دنیا میآیند سفارش میکنم که صلهی رحم نمایند، اگرچه فاصله آنان تا ارحامشان به قدر یک سال مسافرت با کاروان باشد، چه آنکه صلهی رحم یکی از مسائل مهم دین است».رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای پرورش افکار مسلمانان و راهنمایی آنان به وظایف اسلامی و انسانی، در تمام مواقع مهمترین تذکرات را در مواقع مختلف در منبر و محضر، به مردم میفرمود. از آن جمله به مناسبت فرا رسیدن ماه مبارک رمضان و
1) (1)
مهیا نمودن افکار مردم برای وظایف اجتماعی در منبر خطبه خواند و درخلال آن سه جمله را از پی هم فرمود:
«وَقِّرُوا کِبَارَکُمْ وَ ارْحَمُوا صِغَارَکُمْ وَ صِلُوا أَرْحَامَکُم؛(1)
عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 295، ح 53.
بزرگسالان خود را احترام نمایید، خردسالان خود را مورد ترحم و مهر قرار دهید و ارحام خود را صله نمایید.»با اینکه ذکر بزرگسالان و خردسالان شامل حال ارحام نیز میشود، ولی چون مسئله صلهی رحم اهمیت دارد حضرت آن را تخصیص به ذکر داد.
افراد با ایمان و پیروان راستین اسلام به امر باری تعالی در مورد صلهی رحم توجه کامل دارند و از موآخذه الهی در این مورد سخت خائف و نگرانند.(2)زیرا در قرآن شریف آمده است:
وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ3 ،
«و آنها که پیوندهایی را که خدا به آن امر کرده است برقرار میدارند و از پروردگارشان میترسند و از بدی حساب (روز قیامت) بیم دارند».
اصولاً دستیابی به مراحل کمال و پیروزی در میدان علم و عمل و رهایی از هرگونه ریا و آمیختگی در رفتار منحصراً در پرتو خالص نمودن کارها برای خدا تحقق میپذیرد و هر اندازه درجه اخلاص افزون باشد زمینه مناسب جهت درک معارف و کسب مراتب معنوی مهیا میشود.
اخلاص یعنی دوری گزیدن از هر آنچه غیر خداست که نشانه خلوص، بریدن از وابستگیها و گسستن دلبستگیها است.
خالص نمودن کارها و استقامت ورزیدن در مسیر تقوا به قدری انسان را نیرومند میسازد که آغاز و پایان اعمال را فقط جهت قرب به خدا انجام دهد و از شرکت دادن غیر او دوری گزیند.
برای اهمیت اخلاص و جایگاه عالی فرد مخلص همین بس که امیرمؤمنان علی علیه السلام آن را برترین اعمال شمرده:
«الْإِخْلَاصُ خَیْرُ الْعَمَل ِ؛(1)
غررالحکم، ص 155، ح 2893.
بهترین کارها اخلاص است».به دلیل آنکه غیر خدا در آن حضور ندارد و راهی برای نفوذ و سلطه شیطان نیز فراهم نمیباشد.
1) (1)
خداوند تعالی در قرآن کریم به پیامبر دستور میدهد که به مردم بگوید:
«من فقط بشری هستم همچون شما (امتیازم این است) که به من وحی میشود که معبود شما تنها یکی است، پس هرکس امید لقای پروردگارش را دارد باید عمل صالح انجام دهد، و کسی را در عبادت پروردگارش شریک نکند».(1)
کهف/ 110.
در جای دیگر خداوند میفرماید:
«بگو من مأمورم که خدا را پرستش کنم در حالی که دین خود را برای او خالص کرده باشم».(2)
دقت در آیات نشان میدهد که «مخلص» (به کسر لام) بیشتر در مواردی به کار رفته که انسان در مراحل خودسازی است، و هنوز به تکامل لازم نرسیده است:
فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذا هُمْ یُشْرِکُونَ.3
هنگامی که بر کشتی سوار میشوند خدا را با اخلاص میخوانند: وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ...4 به آنها فرمان داده نشد مگر اینکه خدا را
با اخلاص پرستش کنند؛ ولی «مخلص» «به فتح لام» به مرحلهای گفته میشود که انسان بعد از مدتی جهاد با نفس و طی مراحل معرفت و ایمان به مقامی میرسد که از نفوذ وسوسههای شیاطین مصون میشود، چنانکه قرآن از قول ابلیس نقل میکند:
قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ1 ؛
«به عزّتت سوگند که همه آنها را جز بندگان مخلصت، گمراه خواهم کرد».
این جمله که مکرر در آیات قرآن آمده عظمت مقام «مخلصین» را روشن میسازد، این مقام، مقام یوسفهای صدیق بعد از عبور از میدان آزمایشهای بزرگ است
کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ2 ؛
«ما این چنین برهان خویش را به یوسف علیه السلام نشان دادیم تا بدی و فحشا را از او دور سازیم، چرا که او از بندگان مخلص ما بود».
این مقام کسانی است که در «جهاد اکبر» پیروز میشوند و دست لطف پروردگارتعالی ناخالصیها را از وجودشان بر میچیند، و در کوره حوادث آنچنان ذوب میشوند که جز طلای معرفت خالص در آنها چیزی نمیماند.
و اینجا است که پاداش آنها به معیار عمل داده نمیشود، بلکه پاداششان به معیار فضل و رحمت خدا است.
علامه طباطبائی در اینجا سخنی دارد که فشردهاش این است:
«خداوند در آیه شریفه میگوید: همه مردم پاداش اعمالشان را میگیرند جز بندگان مخلص خدا.»
چرا که آنها به حکم مقام عبودیت خود را مالک هیچ چیز نمیدانند، جز آنچه خدا میخواهد اراده نمیکنند، و جز آنچه او میطلبد انجام نمیدهند.
و به حکم مخلص بودن، خدا آنان را برای خویش برگزیده، و تعلق خاطری به غیر ذات پاک او ندارند.
نه زرق و برق دنیا و نه نعمتهای عقبی، و در دل آنها چیزی جز «الله» نیست.
روشن است کسی که دارای این ویژگی است لذت و نعمت و موهبت و روزیش چیزی است غیر از آنچه دیگران دارند، چنانکه در آیات بعد میآید أُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ1 آنها روزی خاص و ویژهای دارند که از دیگران جدا است.
درست است که آنها همچون سایر بهشتیان در بهشت زندگی دارند اما بهره آنها شباهتی به بهرههای دیگران ندارد (آنها از جلوههای ذات پاک خدا از لذات باطنی او بهره میبرند و قلبشان از پیمانه شوق او لبریز، و غرق عشق و وصال او هستند).(1)
انسان مخلص در هیچ کاری به توان و قدرت خویش مغرور نمیگردد و تنها چیزی که برای آن حساب باز نکرده «خود» است، و اساساً از خودیت بیرون آمده و به «خدا» رسیده، نمونههای فراوانی که زندگی خویش را بر اساس «اخلاص» پایه ریزی نمودهاند، و توانستهاند منشأ خیرات و ثمرات سودمندی برای جامعه
1) (2) تفسیر نمونه، ج 19، ص 48.
اسلامی باشند، از جمله افراد ره یافته مرحوم شیخ عباس قمی (صاحب مفاتیح الجنان) است.
ایشان برای فرزند بزرگش نقل کرده: وقتی کتاب «منازل الآخرة» را تألیف و چاپ کردم و به قم آمد، کتاب به دست شیخ عبدالرّزاق مسأله گو افتاد که همیشه قبل از اذان ظهر در صحن حضرت معصومه مسأله میگفت.
مرحوم پدرم، کربلایی محمد رضا، از علاقهمندان شیخ عبدالرّزاق بود و هر روز در مجلس او حاضر میشد. شیخ، روزها کتاب «منازل الآخرة» را میگشود و برای مستمعین میخواند، روزی پدرم به خانه آمد و گفت: شیخ عباس! کاش مثل این مسألهگو میشدی و میتوانستی منبر بروی و این کتاب را که امروز برای ما خواند، بخوانی. چندبار خواستم بگویم آن کتاب را من نوشتهام، اما هر بار خودداری کردم و چیزی نگفتم؛ فقط عرض کردم: دعا بفرمایید خداوند توفیقی مرحمت فرماید.(1)
روایتها و حکایتها، ص 115.
روزی جمعی در محضر امام باقر علیه السلام نشسته بودند، سخن از اخلاص و نگهداری عمل، و کشیده نشدن آن به ریا، به میان آمد، امام باقر علیه السلام فرمود:
الْإِبْقَاءُ عَلَی الْعَمَلِ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَل(2)، نگهداری عمل از خود عمل، دشوارتر است.
یکی از حاضران پرسید، منظور از نگهداری عمل چیست؟ لطفاً چگونگی آن را بیان فرمایید؟
امام باقر علیه السلام در پاسخ فرمود: مثلاً انسان پولی را به کسی میبخشد و یا در راه خدا انفاق میکند و به پاداش آن به عنوان یک بخشش و انفاق پنهانی و مخلصانه برای او ثبت میشود، سپس در جایی آن را آشکار کرده که فلان مبلغ را به فلان کس بخشیدم و در فلان راه دادم، پاداش انفاق پنهانی در نامه عمل او حذف میشود و به جای آن پاداش انفاق آشکار در نامه عمل او نوشته میشود (که کمتر است) بار دیگر در جای دیگر، آن را آشکار و مطرح میکند، این بار آن پاداش نیز حذف شده و به جای آن به عنوان ریا (که گناه بزرگی است) نوشته میشود.(1)
داستان دوستان، ج 4، ص 250.
در حدیث قدسی میخوانیم که خداوند متعال فرمود:
الْإِخْلَاصُ سِرٌّ مِنْ أَسْرَارِی اسْتَوْدَعْتُهُ قَلْبَ مَنْ أَحْبَبْتُ مِنْ عِبَادِی(2)؛
«اخلاص رازی است از رازهای من آن را، در قلب بندهای از بندگانم که او را دوست دارم به ودیعه میگذارم».
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
«أَخلِصُوا أَعمَالَکُم لِلهِ، فَاِنَّ اللَه لایقبل إلَّا ماخلص له؛(3)کارهایتان را برای خدا خالص گردانید، پس خداوند قبول نمیکند مگر آنچه را که خالص است برای او».
امیرمؤمنان علیه السلام در کلمات قصار چنین میفرماید:
«الْإِخْلَاصُ ثَمَرَةُ الیَقِین؛(1)
غرر الحکم، ص 197، ح 3897.
اخلاص میوه یقین است».«الْإِخْلَاصُ ثَمَرَةُ العِبَادَةِ؛(2)اخلاص میوه عبادت است».
«أَصلُ الْإِِخْلََاصِِ الْیَأْسُ مِمَّا فِی أَیْدِی النَّاس؛(3)ریشه اخلاص نا امیدی از آنچه که در دستان مردم است، میباشد».
این مطلب غیر قابل انکار است که در بعضی از چشمها اثر نامطلوب و زیانباری وجود دارد که بینندهی خود را دچار پریشانی و تشویش خاطر میگرداند.
گاهی چشم زخم به قدری خشن و شور است که انسان موفق و تکامل یافته را از حرکت متوقف میسازد و مانع ارتقا به درجات عالی میشود. و اصولاً چشم شیطانی و دید منفی نیروی مرموزی است که به هر کس اصابت کند نشاط و بالندگی را از وی سلب میکند و این مسأله از نظر عقلی امر محالی نیست. چه اینکه بسیاری از دانشمندان امروز معتقدند در بعضی از چشمها نیروی مغناطیسی خاصی نهفته شده که کارایی زیادی دارد. حتی با تمرین و ممارست میتوان آن را پرورش داد، خواب مغناطیسی از طریق همین نیروی مغناطیسی چشمها است.
در دنیایی که «اشعه لیزر» که شعاعی است نامرئی میتواند کاری کند که از هیچ سلاح مخربی ساخته نیست. پذیرش وجود نیرویی در بعضی از چشمها که از طریق امواج مخصوص در طرف مقابل اثر بگذارد چیز عجیبی نخواهد بود. بسیاری نقل میکنند که با چشم خود افرادی را دیدهاند که دارای این نیروی مرموز چشم بودهاند و افراد یا حیوانات یا اشیایی را از طریق چشم زدن از کار انداختهاند.
لذا نه تنها نباید اصراری در انکار این امور داشت باید امکان وجود آن را از نظر عقل و علم پذیرفت.
در روایات اسلامی نیز تعبیرات مختلفی دیده میشود که وجود چنین امری را اجمالاً تأیید میکند.
در حدیثی میخوانیم که «اسما بنت عمیس» خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد: گاه به فرزندان جعفر چشم میزنند، آیا «رقیهای»(1)
منظور از رقیه، دعاهایی است که مینویسند و افراد برای جلوگیری از چشم زخم با خود نگه میدارند و آن را تعویذ نیز میگویند.
برای آنها بگیرم؟رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«نَعَمْ فَلَوْ کَانَ شَیْءٌ یَسْبِقُ الْقَدَرَ لَسَبَقَتِ الْعَیْنُ؛ آری مانعی ندارد، اگر چیزی میتوانست برقضا و قدر پیشی گیر چشم زدن بود».
و در حدیث دیگری آمده است که امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود: پیامبر برای امام حسن و امام حسین علیهما السلام «رقیه» گرفت، و این دعا را خواند:
«أُعِیذُکُمَا بِکَلِمَاتِ اللَّهِ التَّامَّاتِ وَ أَسْمَائِهِ الْحُسْنَی کُلِّهَا عَامَّةً؛ مِنْ شَرِّ السَّامَّةِ وَ الْهَامَّةِ وَ مِنْ شَرِّ کُلِّ عَیْنٍ لَامَّةٍ؛ وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَد؛(2)شما را به تمام کلمات و اسمای حسنای خداوند از شر مرگ و حیوانات موذی، و هرچشم بد، و حسود آنگاه که حسد ورزد میسپارم».
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رو به ما کرد و فرمود: این چنین حضرت ابراهیم برای اسماعیل و اسحاق علیهم السلام تعویذ نمود.
در نهجالبلاغه نیز آمده است:
«الْعَیْنُ حَقٌّ وَ الرُّقَی حَقٌّ؛(1)
نهجالبلاغه، ص 546، ح 400.
چشم زخم حق است و دعا و توسل برای دفع آن نیز حق است».ذکر این نکته لازم است که هیچ مانعی ندارد این دعاها و توسلها به فرمان خداوند جلو تأثیر نیروی مرموز مغناطیسی چشمها را بگیرد همانگونه که دعاها در بسیاری از عوامل مخرب دیگر اثر میگذارد و آنها را به امر خدا خنثی میکند.
این نیز لازم به یادآوری است که قبول تأثیر چشم زخم به طور اجمال به این معنا نیست که به کارهای خرافی و اعمال عوامانه در اینگونه موارد پناه برده شود که هم بر خلاف دستورات شرع است، و هم سبب شک و تردید افراد ناآگاه در اصل موضوع است. همانگونه که آلوده شدن بسیاری از حقایق با خرافات این تأثیر نامطلوب را در اذهان گذارده است.(2)
بدون شک هر فعلی که از انسان صادر میشود دارای خاصیت و آثاری است که به آن عمل ملحق میشود اگر نیت و فعل متعالی و نیک باشد دارای اثر مفید و معنوی است و اگر عمل، شیطانی و انحرافی باشد نتیجهی مخرب و مفسده آمیز خواهد داشت. از جمله افعال فتنه انگیز چشم زخم است که دارای اثر منفی و زیانبار میباشد.
پرواضح است در تمامی مواردی که انسان برخورد با نیتهای آلوده و منحرف و شیطانی مینماید نظیر چشم زخم و فال بد و سحر و جادو، از وی سلب اختیار نمیکند، بلکه با آزادی و استقلال در اراده که خداوند در نهادش به امانت نهاده میتواند خویشتن را از ضعف و تسلیم در مقابل عوامل باز دارنده نگه دارد و اثرات
زیانبار احتمالی را با توکل به پروردگار و دعا و ارتباط با قادر متعال و توسل به ائمه اطهار علیهم السلام برطرف سازد.
خلاصه با پذیرش اجمالی این امور که غیر قابل انکار است بدان معنا نیست که انسان محکوم شده و دست بسته باید تسلیم گردد و نتواند برای دفع مضرات چارهای بیندیشد. اسلام شدیداً با منفصل شدن و بدون اختیار شمردن خویشتن در برابر این حوادث را، محکوم نموده و انسان را موجود برتر و فوق العاده، که دارای امتیازات و خصوصیات برجسته است میداند لذا در صورت بروز این گونه برنامههای شوم برای تقویت بنیهی معنوی انسان و رهایی وی از شر شیطان و جدایی از گمراهان راه حلهای مناسب و مثبت را ارائه فرموده است:
گفتن سه مرتبه ذکر: ماشاءالله لا قوة الاّ بالله العلی العظیم.
گفتن: الله اکبر.
در این زمینه روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمودند:
«مَنْ أَعْجَبَهُ شَیْءٌ مِنْ أَخِیهِ الْمُؤْمِنِ فلیثمد [فَلْیُکَبِّرْ] عَلَیْهِ فَإِنَّ الْعَیْنَ حَقٌّ؛(1)
طب الائمة، ص 121؛ آثار الافعال و الاقوال، ص 222.
اگر کسی از برادر مؤمن خود چیز عجیبی را (نظیر پیشرفت و ترقی در علم و امر دین و دنیا) مشاهده نمود تکبیر (الله اکبر) بگوید. زیرا چشم زخم حق است».نوشتن (سوره) حمد و قل هوالله احد و قل اعوذ برب الفلق و قل اعوذ برب الناس و آیة الکرسی.
قرائت معوذتین؛ سورههای فلق و ناس.
صلوات فرستادن بر پیامبرگرامی و آل طاهرینش.
صدقه دادن.(2)
قرآن
1 - نهجالبلاغه؛ فیضالاسلام؛ چاپ افست، سال انتشار 1351 شمسی.
2 - بحارالانوار؛ محمدباقر مجلسی؛ انتشار ات موسسة الوفاء بیروت، چاپ دوم، 1403 قمری.
3 - اصول کافی؛ شیخ کلینی؛ انشارات نشر فرهنگ اهل بیت علیهم السلام، سال نشر 1348 ش.
4 - امالی صدوق؛ شیخ صدوق؛ انتشارات مؤسسه اعلمی بیروت، طبع پنجم، سال نشر 1400 ق.
5 - امالی طوسی؛ شیخ طوسی؛ انتشارات دارالثقافه، چاپ اول، تاریخ نشر 1414 ق.
6 - پنجاه درس اصول عقاید برای جوانان؛ آیت الله مکارم؛ انتشارات مدرسه امیرالمؤمنین.
7 - تفسیر نمونه؛ آیتالله مکارم؛ انتشارات دارالکتاب الاسلامیة، چاپ اول، سال نشر 1374.
8 - تفسیر نور؛ محسن قرائتی؛ انتشارات مؤسسه در راه حق، چاپ اول سال نشر 1374.
9 - جامعالاخبار؛ محمد سبزواری؛ چاپ افست، تاریخ انتشار 1341 ق.
10 - خصال شیخ صدوق، انتشارات جامعه مدرسین، تاریخ نشر 1362.
11 - خدا و پیامبر اسلام؛ آیتالله سبحانی؛ انتشارات توحید، سال نشر 1366.
12 - پیام قرآن؛ آیتالله مکارم؛ انتشارات مدرسه امیرالمؤمنین، چاپ دوم، سال نشر 1368.
13 - شرح دعای؛ مکارم الاخلاق؛ محمد تقی فلسفی، چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ دوم، سال 1377.
14 - عیون اخبارالرضا؛ شیخ صدوق؛ انتشارات اخیر شمال، چاپ اول، سال نشر 1373.
15 - غررالحکم عبدالواحد آمُدی؛ مترجم محمد علی انصاری، چاپ افست تهران سال نشر 1376 ق.
16 - وسائل الشیعه؛ شیخ حرّ عاملی؛ انتشارات داراحیاء التراث العربی بیروت، چاپ ششم، سال نشر 1412 ق.
17 - منیة المرید؛ زینالدین بنعلی العاملی، معروف به شهید ثانی؛ مکتب الاعلام الاسلامی، چاپ اول، سال نشر 1324.
18 - نهجالفصاحة؛ ابوالقاسم پاینده؛ انتشارات چاپ و انتشارات جاویدان، چاپ هفتم، سال نشر 1324.
19 - دلائل الولایة؛ سید حسن حجت کوه کمرهای، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، سال 1397 ق.
20 - تفسیر بصائر؛ یعسوبالدین رستگار؛ انتشارات فیض، چاپ اول سال 1357.
21 - مصباحالهدایة؛ آیتالله سید علی بهبهانی، انتشارات دارالعلم اهواز، چاپ چهارم، سال 1418 ق.