ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور:مبانی تفسیر عرفانی: بررسی و نقد / اسحاق حسینی کوهساری
ناشر: انتشارات زائر 1389
مشخصات ظاهری:606ص
زبان: فارسی
موضوع: تفسیر قرآن
مبانی تفسیر عرفانی: بررسی و نقد
اسحاق حسینی کوهساری
پاره تن پیامبر صلی الله علیه و آله در ارض طوس (قطعهای از بهشت) که زیارت قبر مطهرش برابر با هزار حج است و بارگاه عطرآگینش پناهگاه بیپناهان و شفای دردهای بیدرمان است، امام رئوف و مهربانی که حرم نازنینش، مصداق بیت پیامبر رحمه للعالمین است.
این اثر ناچیز با تمسّک و توسّل به آن حضرت به نگارش درآمد که جز به امدادهای حضرتش موضوعی چنین خطیر سرانجامی نیک نداشته و سرنوشتی جز وادی تیه در انتظار آن نخواهد بود.
با توجه به اینکه اثر پیش رو برگرفته از رساله دکتری با راهنمایی و مشاوره اساتید و دوستان اهل نقد و نظر انجام پذیرفته است، ضمن تقدیر و تشکر از آنان از خداوند بزرگ بهرهوری بیشتر از مادبه قرآن برایشان آرزو میشود.
نخست از حضرت آیت الله دکتر سید محمّد باقر حجتی، استاد فاضل و خلیق که درک محضرشان با تصویری از ادب حضور الهی مواجهم ساخته است تشکر میشود.
و نیز از حضرات حجج اسلام:
دکتر حبیب الله طاهری آکردی
دکتر مجتبی الهیان
دکتر داود سلیمانی
دکتر محمد باقر سعیدی روشن
دکتر محمد علی مهدوی راد
که هر کدام به نوبه خویش در تکمیل این اثر سهیم بوده و هستند صمیمانه تشکر میشود.
و از همه عزیزانی که در تایپ و ویراستاری و تنظیم آن نقش داشتهاند به ویژه فرزند فاضلم جناب سید مفید حسینی کوهساری تشکر کرده، از خداوند بزرگ برای همه آنان صحّت و سلامت و عاقبت به خیری آرزو میکنم.
مقدّمه پژوهشکده 21
پیشگفتار 23
مقدمه 25
پیشینۀ بحث 29
جمعبندی 32
فصل اول: کلّیات
بخش اول: مبانی 37
بخش دوم: تفسیر 41
تفسیر در لغت 41
تفسیر در اصطلاح 42
جمع بندی 48
تأویل در لغت 48
تأویل در اصطلاح 49
تفاوت تفسیر و تأویل 59
بخش سوم: عرفان 60
جمع بندی 62
مسائل عرفان 63
مبادی عرفان 64
تفاوت عرفان و تصوّف 66
تفاوت عرفان و فلسفه 67
تفاوت عرفان عملی و اخلاق 68
عرفان نظری و عملی 69
موافقان و مخالفان عرفان اسلامی 71
دیدگاه اوّل: هماهنگی عرفان و تصوّف با اسلام اصیل 72
دیدگاه دوّم: عرفان و تصوّف، اقتباسی از فرهنگ بیگانه 73
اهل حدیث 73
نظریّات مستشرقین و برخی از اهل تحقیق 76
الف) آئین بودا 76
ب) مسیحیت 77
ج) یهود 79
د) عرفان هند 80
ه -) تأثیر ایرانیان 82
و) مذاهب چینی 84
ز) مکتبهای یونانی 85
دیدگاه سوّم: دیدگاه حدّ وسط 86
الف) برخی از مستشرقین 86
ب) شهید مطهّری 87
ج) امام خمینی 88
د) علامه طباطبایی 89
ه -) علامه حسن زاده آملی 90
نکات ضروری بحث 90
بخش چهارم: تفسیر عرفانی 92
منظور از تفسیر عرفانی 92
ریشهها و زمینههای تفسیرعرفانی 93
مرحله اوّل، استعداد 93
مرحله دوم، زمینهها 94
دعوت به تدبّر و فهم عمیق در قرآن 94
آیات توحید برترین عارفانهها 95
آیات مربوط به سیر و سلوک 96
آیات مربوط به زهد 97
آیات و روایات مربوط اخلاص و توکّل 98
آیاتی که حاکی از تضاد ّ دنیا و آخرت است 99
توصیه به شب زندهداری 101
زندگی خواصّ از صحابه و تابعین 102
مرحله سوّم: جوانهها 103
تفسیر منسوب به امام صادق علیه السلام 103
حسن بصری، موافقان و مخالفان 105
الف) مخالفان حسن بصری 105
ب) موافقان حسن بصری 109
روش تفسیری حسن بصری 118
تصوف حسن بصری 119
رابعه عدویّه (م 185 یا 180 ق) 120
ابراهیم ادهم (م 161 یا 162) 120
شقیق بلخی (فوت 194 ق) 120
ذوالنّون مصری (فوت 245 ق) 120
معروف بن فیروز کرخی (م 200 ق) 121
سری سقطی (م 257 ق) 121
فضیل عیاض (م 187 ق) 122
سفیان بن سعید ثوری (97-161 ق) 122
عبدالله بن مبارک (181 ق) 123
مرحله چهارم، رشد و توسعه 123
ابوعبدالله حارث محاسبی (م 243 ق) 124
طیفور بن عیسی با یزید بسطامی (م 268 ق) 124
جنید بغدادی (297 یا 298 ق) 125
حسین بن منصور حلّاج (306 یا 309) 126
ابوبکر، دلف بن جحدر، شبلی (م 334 ق) 127
مرحله پنجم، نظم و کمال و تدوین 128
فصل دوم: مبانی زبانشناسی قرآن در تفسیر عرفانی
بخش اول: پیشینه زبانشناسی قرآن 131
الف) ادبیات عرب 132
ب) علم اصول 133
ج) علم حدیث 133
د) جریان تأویل 133
دسته اول 134
دسته دوم 134
ه -) بحث کلامی 134
و) علم گرایی 135
بخش دوم: مقصود از زبان شناسی قرآن 136
بخش سوم: نظریات مختلف درباره زبان شناسی قرآن 141
زبان ظاهرگرا 141
زبان نمادین 145
زبان قوم (فرهنگ زمانه) 152
زبان تمثیل (کار کرد گرایانه) 161
زبان رمزی یا تأویلی 168
معیار صحت تفسیر باطنی قرآن 178
معیار صحت تفسیر باطنی، از نظر ذهبی 179
تهمتهای ناروای ذهبی 180
نظریات مختلف پیرامون زبان تأویلی 183
تأویل گرایی باطنیان (اسماعیلیه) 183
تأویل گرایی پوزیتیویستی 188
تأویل گرایی ماتریالیستی گروههای التقاطی 191
تأویل گرایی متصوّفه 193
الف) تفسیرالقرآن، تُستری 194
ب) حقائق التفسیر، سلمی 196
ج) لطائف الاشارات، قُشیری 200
د) کشف الاسرار، و عدّة الابرار، میبدی 206
ه -) عرائس البیان روزبهان بقلی 217
و) «التأویلات النجمیه» نجم الدّین دایه 223
مذهب دایه 224
تفسیر دایه 225
روش تفسیری دایه 225
تأویلات دایه 226
ز) ابن عربی 231
شخصیت ابن عربی 232
روش تفسیری 234
ح) عبدالرّزّاق کاشانی 244
تأویل القرآن الکریم 245
گرایش مذهبی کاشانی 245
روش تفسیری 247
بررسی تأویلات کاشانی 250
ط) صدرالدین قونوی 258
روش تفسیری قونوی 259
ی) ملاصدرا شیرازی 261
روش تفسیری ملّا صدرا 263
ک) سید حیدر آملی 268
سیر و سلوک سید 269
آثار سید 269
روش تفسیری 271
یک. تثلیث در معرفت شناسی 272
دو. در تثلیث برهان، عرفان، و قرآن و یا عقل و نقل و کشف 272
سه. تثلیث شریعت و طریقت و حقیقت میگوید 272
چهار. تثلیث رسالت، نبوت، ولایت 274
پنج. تثلیث متکلم، حکیم و عارف 274
شش. نارسایی عقل و نیازمندی آن به شرع 274
هفت. رد باطنیگری اسماعیلیّه 275
هشت. تأویل قرآن 276
نُه. علوم رسمی و علوم ارثی 276
ده. وارثان علوم انبیاء 277
یازده. مقصود از تشیّع 279
نقد و بررسی 279
تحلیل منطقی نظریه عرف خاص 281
الف) آیات قرآن 282
ب) اصول عقلایی محاوره 282
ج) ارسال معجزات 283
د) قابلیت اثبات عقلانی 284
الف) سبک واقع نمایی 284
ب) تکیه بر ایمان عالمانه و مذمّت از ایمان کورکورانه مبتنی بر تقلید 286
ج) استفاده از روش سوگند 286
د) رد شاعر و کاهن بودن پیامبر صلی الله علیه و آله همراه با استدلال 288
ه -) رد افترای کافران و نفی بر افسانه بودن قرآن 290
و) دلالت آیات بر صدق قرآن و محتوای آن 290
ز) کاربرد واژۀ «حق» در آیات 291
ح) آیات دال بر برهان بودن قرآن 291
ط) توصیف قرآن 292
ی) رسایی پیامهای قرآن 292
ک) قرآن، کتاب فرقان و جدا کننده حق از باطل 293
ل) قرآن تصدیق کننده کتب آسمانی پیشین 293
م) بشارت و انذار قرآن 294
ن) معرفی قرآن به عنوان تذکره، و یادآور بودن پیامبر صلی الله علیه و آله 295
س) نور، بصیرت و هدایت بودن قرآن. 295
الف) راز رمز حروف مقطعه با توجه به خود حروف 301
ب) راز و رمز حروف مقطعه، با توجه به علم اعداد 308
فصل سوم: مبانی معرفتشناسی تفسیر عرفانی
بخش اول: معنای کشف و شهود و تفاوت آن با کرامت 315
تعریف کشف و شهود 315
فرق بین کشف و کرامت 317
بخش دوم: نیازمندی به میزان صدق در کشف و شهود 320
نکاتی درباره کشف و شهود 321
نکته یک: میزان کشف و شهود 321
نکته دوم: بطلان نظریه عدم نیاز به میزان صدق 322
نکته سوم: غیر قابل جمع بودن شهود عرفا 323
الف) عقل 323
ب) کتاب و سنت 324
بخش سوم: اعتبار کشف و شهود از دیدگاه قرآن 327
شهود عرفانی با تکیه بر آیات 328
الف) لقاء الله 328
ب) آیه عباد الله مخلصین 330
ج) آیه، شهود، ملکوت آسمان و زمین 331
د) آیه «یجعل لکم فرقانا» 334
حقیقت مواجهه 338
بخش چهارم: اعتبار کشف و شهود عرفانی از دیدگاه روایات 340
روایت اخلاص 340
خطبه 87 نهج البلاغه 341
خطبه 222 نهج البلاغه 342
خطبه چهارم نهج البلاغه 343
حدیث عنوان بصری 343
نگرش مؤمن به نور الهی 344
حدیث معراج پیامبر صلی الله علیه و آله 345
حدیث قرب نوافل 346
مشاهده حق با حقایق ایمان 348
روایت تحف العقول 349
دعای عرفه 350
مناجات شعبانیّه 351
بیان مکاشفاتی از علما 352
بخش پنجم: 354
ارتباط شریعت، طریقت و حقیقت با یکدیگر 354
مقصود از شریعت و طریقت و حقیقت 354
نظریات عرفا دربارۀ شریعت و طریقت و حقیقت 356
ضرورت نیاز به شریعت 357
بحثی درباره سقوط تکلیف و رفع آن 359
نمونههای از تأویلات عرفا 361
الف) قشیری 361
ب) سلمی 364
ج) میبدی 364
د) بقلی 364
ه -) ابن عربی 365
و) عبدالرزاق کاشانی 369
ز) سید حیدر آملی 370
فصل چهارم: مبانی هستیشناسی تفسیر عرفانی
بخش اول: توحید 375
روایت کتابهای توحید، خصال و معانی الاخبار شیخ صدوق 379
خطبه اول نهج البلاغه 380
در خطبه شصت و پنجم 381
خطبه یکصد و پنجاه و دوم 382
خطبه یکصد و شصت و سوم 383
خطبه یکصد و هشتاد و ششم 384
سخنان عرفا درباره توحید در تفاسیر عرفانی 387
نجم الدین دایه 387
ابن عربی 387
بخش دوم: اسماء و صفات 389
بخش سوم: وحدت وجود 392
بحثی درباره وحدت وجود عرفانی 394
نقد و بررسی وحدت وجود 399
وحدت وجود در حکمت متعالیه و اندیشه عرفا 399
اصطلاح وجود امکانی در نظر عرفا 403
نفی اباحهگری، حلول، اتحاد و تشبیه و تمثیل 404
نمونههایی از کلام عرفا درباره وحدت وجود 409
بخش چهارم: واقعیّت جهان، تجلّی و ظهور 413
بخش پنجم: مراتب وجود یا حضرات خمس 419
بحثی درباره اعیان ثابته 419
نکته 1: تجلی حق در کسوت اسماء و صفات 420
نکته 2: اعیان ثابته علم تفصیلی به ماسواست 420
نکته 3: مجعول نبودن اعیان ثابته 421
نکته 4: اعیان ثابته دارای دو اعتبارند 421
نکته 5: علت ظهور آثار اعیان ثابته در خارج 422
سایر عوالم 422
نمونههایی از سخن عارفان 423
فصل پنجم: مبانی انسانشناسی تفسیر عرفانی
بخش اول: انسان کامل 429
ویژگیهای انسان کامل 432
انسان کامل و خلافت الهی 432
ارتباط انسان کامل با اسم اعظم الهی 433
علم لدنی انسان کامل 434
عصمت انسان کامل 435
فرشتگان امور، شاگردان انسان کامل 435
انسان کامل، هدف غائی انسان 435
انسان کامل در روایات 437
نظر شهید مطهری درباره انسان کامل 439
بخش دوم: نبوت، ولایت و خاتمیت 442
الف) تعریف نبوّت 442
ب) فرق بین نبوت و رسالت 443
ج) اعتباری نبودن منصب نبوت 444
د) معنی روایت «کنت نبیا» 444
ه -) مراتب نبوت 445
و) جریان سقوط تکلیف و نبوت 445
معنای لغوی ولایت 446
فرق بین نبی، رسول و ولی 447
بحثی درباره ولایت مطلقه و مقیده 448
برتری مقام ولایت بر نبوت و رسالت 451
خاتمیت «ختم و لایت» 453
تعریف ختم ولایت 453
هباء یا صادر نخستین 453
خاتم ولایت مقیده 455
بخش سوم: قضا و قدر 461
علم به اعیان ثابته، و ارتباط آن با بحث جبر و اختیار 462
مشیت حق تعالی و اختیار انسان 462
ارتباط سعادت و شقاوت با جبر و اختیار 463
ارتباط بحث اعیان ثابته با عدل الهی 463
بحث نظام احسن و جبر و اختیار 464
بخش چهارم: مراتب هدایت 466
دشواری راه 468
میزان صدق کشف و شهود 469
برخورداری از فیوضات قطب عالم امکان 470
انسان کامل، به منزله قلب 470
آگاهی از درد و درمان 470
انتخاب رفیق راه (الرفیق ثم الطریق) 471
بخش پنجم: مقامات 473
تفاوت حال و مقام 474
مقامات از دیدگاه خواجه عبدالله انصاری 476
قسم اول، بدایات 476
قسم دوّم، ابواب 477
قسم سوم، معاملات 477
قسم چهارم، اخلاق 477
قسم پنجم، اصول 477
قسم ششم، اودیه 478
قسم هفتم، احوال 478
قسم هشتم، ولایات 478
قسم نهم، حقایق 478
قسم دهم، نهایات 479
تأویلات عرفا درباره مقامات 479
میبدی 479
روزبهان بقلی 480
مقامات هفتگانه 480
توبه 481
ورع 487
زهد 489
فقر 491
صبر 495
الف) تعریف صبر 497
ب) تفسیر صبر 497
ج) اقسام صبر 498
د) مفهوم صبر در قرآن 498
الف) تعریف توکل 501
ب) اقسام و درجات توکل 502
ج) مفهوم توکل در روایات 503
د) مفهوم توکل در قرآن 505
مفهوم رضا در آیات و روایات 512
بخش ششم: حالات 516
الف) تعریف مراقبه 518
ب) اقسام مراقبه 518
بررسی مفهوم مراقبه در آیات و روایات 519
تأویلات عرفا درباره مراقبه 522
تستری 522
سلمی 523
میبدی 524
روزبهان بقلی 524
نجم الدین دایه 525
عبدالرزاق کاشانی 527
قرب 528
بررسی مفهوم قرب در آیات و روایات 530
عشق حقیقی و مجازی 538
مفهوم محبت در قرآن و حدیث 541
الف) تعریف خوف 544
ب) اقسام خوف 546
ج) مفهوم خوف و خشیت در قرآن و روایات 547
الف) رجا 554
ب) اقسام رجا 555
ج) مفهوم رجاء در قرآن و روایات 555
رجای صادق و کاذب 557
الف) تعریف قرآن 559
ب) اقسام شوق 559
ج) مفهوم شوق در روایات 561
الف) تعریف انس 562
ب) اقسام انس 563
الف) تعریف اطمینان 566
ب) اقسام اطمینان 567
الف) تعریف مشاهده 573
ب) اقسام مشاهده 574
الف) تعریف یقین 576
ب) اقسام یقین 577
ج) مفهوم یقین در قرآن کریم 578
خاتمه و نتیجهگیری 583
فهرست منابع 587
فهرست منابع مقالات 605
إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ....
قرآن کتاب انسان سازی است و بزرگترین معجزه جاوید است، اگر نوع مردم در برابر معجزات فعلی چون شق القمر و تسبیح سنگ ریزه و شفای مریضان و زنده کردن مردگان انگشت تعجب به دندان گرفته و به عجز و ناتوانی خود اعتراف و اقرار میکنند، عالمان و فرهیختگان در برابر قرآن کریم که معجزه قولی پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله است به خاک افتاده و خدای آنرا پرستش و سجده میکنند و اشک شوق از قلب و دل در برابر عظمت قرآن جاری کرده و گویای آن هستند که «الخواص للقولیة و العوام للفعلیة اطوع».
وجه اعجاز قرآن گرچه در فصاحت و بلاغت آشکار است اما مهمترین رویکرد اعجاز قرآن به معجزات علمی و صرفه یا... نبوده بلکه قرآن کتاب انسان سازی است و تربیت قرآنی، فردی چون حضرت امیر علیه السلام پدید آورده است که فخر کائنات و سرآمد و قطب اولیاء الله است، اعجاز قرآن را باید در معارف بلند آن و در خداشناسی و معرفی اسماء و صفات الهی جستجو نمود، هرگز و هرگز کتابی در معرض توحید که غایت آمال و کعبه آرزوهای اولیاء الله است به پایه قرآن نمیرسد این همه فیلسوف و متکلم و عارف در طول تاریخ آمده اند و همه ریزه خوار سفره قرآن بوده و هستند و همه در برابر آن سر تعظیم فرود آوردهاند.
در همین راستا پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی رحمه الله با فضل و عنایت خداوند متعال و با استعانت از حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و در پرتو کرامات حضرت فاطمه معصومه علیها السلام که با هدف جذب محققان، مولفان و مترجمان و صاحب نظران زمینههای مختلف علوم و معارف قرآنی جهت استفاده از ظرفیتهای موجود انقلاب شکوهمند جمهوری اسلامی به منظور پژوهش و تحقیق در علوم قرآنی، ترویج و تبیین معارف والای قرآن کریم، تدوین کتب و پژوهشهای علمی و تحقیقی و تربیت محققان و مدرسان در حوزههای مختلف علوم قرآنی توسط آستانه مقدسه حضرت فاطمه معصومه علیها السلام در سال 1388 تأسیس گردید و پژوهشهای روز آمد را وجهه همّت خود قرار داده است.
تأسیس این پژوهشکده که از اهداف دیرینه حضرت آیة الله مسعودی خمینی تولیت معظم آستانه مقدسه بوده که زحمات و با تلاش پیگیر و مجدّانه ایشان به انجام رسید و اکنون دست همهی محققان این عرصه را به گرمی میفشارد. در اینجا لازم است از نویسنده اثر حاضر که در سامان بخشیدن اثر حاضر تلاش فراوان داشتهاند صمیمانه تشکر کنم.
رئیس پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی رحمه الله
احمد عابدی
توفیق تحقیق وتدریس تفسیر سوره حمد موجب شد به یکی از میراثهای مهم تفسیری؛ یعنی تفاسیر عرفانی رهنمون شوم. در این مسیر شاهد افراط و تفریطهایی گشتم که ریشه در نگرش و مبانی تفسیری آنها داشت و ضرورت طرح و نقد و بررسی مبانی تفسیر عرفانی بیشتر از پیش برایم روشن گردیده است. زیرا از سویی نوعی گرایش عرفانی در سطح جوانها مشاهده میشد و از سویی هم برخی از مستشرقین و روشنفکران، از این بازار آشفته (افراط و تفریط) حداکثر استفاده را در جهت ترویج جریانهای فکری لیبرالیسم و پلورالیسم نموده، زبان قرآن را به عنوان زبان نمادین رمزآلود و حیرت معرفی کرده، حتی برخی زبان قرآن را به عنوان زبان تمثیل که بیانگر واقعیتی نمیباشد تلقّی نمودند.
با این حال سوءاستفاده تأویلگرایان جدید از منابع تفاسیر عرفانی نباید ما را از عمیقترین مباحث عرفانی موجود در آیات و روایات منصرف نماید، زیرا گرچه نمیتوان به شکل همهجانبه از این نوع تفاسیر دفاع کرد و این مفسّران نیز مانند دیگر افراد عادی نه از لغزش مصونند و نه از غفلت محفوظ و نه از آسیبهای ذهنی در امان، ولی لغزش گروهی موجب آن نمیشود که میراث مکتوب عرفانی بهرهوران از ادبستان قرآنی به فراموشی سپرده شده، به وادی نسیان واگذار شود. بنابراین بر آن شدم تا در حد بضاعت، متواضعانه تحقیقی درخور در نقد و بررسی مبانی تفسیر انجام دهم و سره را از ناسره جدا کرده، ملاک و معیار قابل فهم و سنجشی ارائه نمایم.
در این بررسی به مبانی مختلف عرفانی تفسیر اعم از مبانی زبانشناسی تفسیر عرفانی، مبانی معرفت شناسی، مبانی هستی شناسی، و مبانی انسانشناسی عرفانی رهنمون شدم.
در این تحقیق سعی شده تا بدون حب و بغض و با روش علمی و منطقی، مبانی تفسیر عرفانی بررسی شده، براساس اصول و ضوابط علم تفسیر، میزان استقامت و انحراف اینگونه تفاسیر با محک نقد سنجیده شود تا سر حدّ امکان سره از ناسره شناخته شود و زمینه بهرهوری مطلوب از این آثار کهن فراهم شده، از افراط و تفریط جلو گیری به عمل آید.
نکته مهم و قابل توجه در این تحقیق این است که هدف از تحقیق دفاع از همه آن چه به نام عرفان و تصوف مشهور است نمیباشد، بلکه هدف دفاع از عرفان برخاسته از قرآن و عترت است.
در این مسیر نگارنده تحقیق خود را خالی از خطا و نقد ندانسته به ویژه که هر تحقیق در آغاز بدون چالش علمی نخواهد بود. امید است ضمن تدریس و تحقیق و نگاه منتقدانه و منصفانه، آیندگان در جهت تکامل و اصلاح بحث مذکور برآیند تا هر یک به نوبه خود توانسته باشیم قدمی ولو کوتاه در بهرهگیری از معارف قرآن و اسلام اصیل برداشته باشیم.
عرفان به عنوان یک جریان معرفتی - شناختی به دین خاصّ، مکتب خاص و فرهنگ خاصی محدود نبوده و همواره در طول تاریخ گاه به صورت اعتدال و گاه با افراط و تفریط مطرح شده است.
در میان مسلمانان هم در کنار عرفان اصیل مبتنی بر کتاب و سنّت اصیل، با تأثیرپذیری از فرهنگهای پیشین قبل از اسلام از سویی و انحرافات سیاسی و اخلاقی و جدایی عملی دین از سیاست در حکومت امویان و عبّاسیان از سوی دیگر، جریانهای انحرافی به نام عرفان و تصوّف در جامعه اسلامی پیدا شد و برخی از مسلمانها به نام زاهد و عارف، به صوفیگری کشیده شدند.
این جریانهای تصوف عمدتاً از نظر نظری به حلول و اتّحاد و از نظر عملی به جدایی شریعت از طریقت کشیده شدند و سپس با ایجاد خانقاه به جای مسجد صفوف خود را از مسلمین جدا نموده، خود هم به گروهها و فرقههای متعدد انشعاب یافتند که تاریخ اسلام و تاریخ فلسفه و عرفان شاهد گویای این جریان است.
هدف این تحقیق، دفاع از همه آن چه به نام عرفان و تصوف است، نیست، بلکه در پی دفاع از عرفان راستین برخاسته از اسلام؛ یعنی قرآن و سنّت و عترت است.
از سوی دیگر تاریخ و فرهنگ بشری کتابی را سراغ ندارد که همانند قرآن این
همه اندیشهها را به خود معطوف ساخته باشد و لایزال در طی چهارده قرن، ترجمه و شرح و تفسیر بر آن نگاشته شود. و چون قرآن سند حقّانیت و هویّت مکتب اسلام است شناخت و بهرهوری از معارف آن از اولویتهای فکری مسلمین براساس سنّت نبوی و امامان معصوم علیهم السلام بوده است.
جریان تفسیر از عصر رسالت و صحابه و تابعین و دوره تدوین و پس از آن، مراحلی را پشت سر گذاشته است. نهضت ترجمه دوره عباسیان، از آثار و فرهنگ یونان و ایران و تلاقی حوزه اسکندریّه و انطاکیّه، جندی (گندی) شاپور و هند قدیم با فرهنگ اسلامی، مفسّران قرآن را بر آن داشت تا به فراخور تخصّص و گرایش ویژه خویش، هرکدام از زاویهای به تفسیر قرآن بپردازند و در نتیجه تفاسیر ادبی، حدیثی، فقهی، کلامی، تاریخی، فلسفی و عرفانی اشاری و رمزی شکل بگیرد.
در میان رویکردهای گوناگون، جریان تفسیر عرفانی از جایگاه ویژهای برخوردار است؛ زیرا در آثار عرفانی تعبیرات لطیف و متین از آیات فراوانی به چشم میخورد.
عارفان، خود را از محارم قرآن دانسته و در شناخت اسرار و رموز آن، خود را آگاهتر از دیگران پنداشتهاند. به نحوی که برخی با تعبیرات خام خویش سخنان معصومین علیهم السلام مانند نهجالبلاغه و صحیفه سجادیه را، به سطح معرفت عارفان تنزّل داده و گفتهاند: «از این گذشته چند تن از امامان، از خود، تألیفاتی عالی از عرفان اسلامی بر جای گذاشتهاند که نهجالبلاغه و صحیفه سجّادیه از آن میان شهرت بیشتری دارند.(1)
نصر، سید حسین، سه حکیم مسلمان، ص 102.
» در مقابل گروهی دچار تفریط شده و عرفان اسلامیرا پدیده وارداتی خارج از فرهنگ اسلام قلمداد نمودهاند.(2)با توجّه به اهمّیت این موضوع از زمانی دیرین عرفان اسلامی معرکه آرای موافقین و مخالفین شده و در سالهای اخیر ابعاد تازهای به خود گرفته است تا آنجا که به تعبیر شهید مطهری(1)
آشنایی با علوم اسلامی، مکارم و عرفان، ص 79.
، گروهی از مستشرقین مغرض و یا ناآگاه، سطح تعالیم قرآن را به سطح عامیانه و توده مردم تنزل دادهاند.این تفاسیر قدمتی هزار ساله دارد، و به موازات رشد و توسعه عرفان از سوی عرفا - به منظور تحکیم مبانی عقیدتی آنان - رویکردی ویژه به قرآن حاصل شده و در این میان تفاسیری با نگاه درونی و باطنی شکل گرفت که به تفاسیر عرفانی مشهور شدهاند.
از همان آغاز تاکنون میزان انتساب تفاسیر و ادبیات عرفانی به اسلام، محل نقد و نظر بوده و دیدگاههای مختلفی در این خصوص ارائه شده است.
به نظر میرسد برخی از این تفاسیر از قواعد و اصول تفسیری و استظهار از نصوص پیروی نکرده و دچار افراط گردیده و در ورطه تفسیر به رأی گرفتار گشتهاند. و برخی هم با نگرش عرفانی به تفسیر، سعی نمودهاند که با بیان رموز و اشارات، لطایف باطنی قرآن را با ادبیات ویژه عارفانه ترسیم کنند و در عین حال نهایت سعی و کوشش خویش را در جهت دور شدن از تفسیر به رأی به کار بردهاند.
به هرحال این جریان و نگرش تفسیری براساس مبانی فکری ویژهای ارائه شده که عبارتاند از: مبانی زبان شناسی، معرفت شناسی، هستیشناسی و انسان شناسی. که در این تحقیق، میزان انحراف یا سازگاری آن با معارف اصیل اسلامی مشخص شد. و در ادامه بحث با بررسی برخی موارد انحراف تلاش شده تا از افراطها و تفریطها جلوگیری، و الگویی مناسب برای پویندگان و سایرین فراهم شود.
1) (1)
رویکرد عرفانی در تفسیر، قدمتی هزار ساله دارد و از قرن دوم به موازات پیدایش تصوف و عرفان، عارفان به قصد تحکیم مبانی فکری خود رویکردی به جنبههای باطنی و لایههای عمیق قرآن نمودند و به تدریج این رویکرد از سایر مشربهای فکری تفسیری، مانند تفسیرکلامی، فلسفی، ادبی و تاریخی متمایز گردید.
زرکشی از تفسیر عرفانی به عنوان «یافتهها و استنباطات ذوقی از آیات قرآن» یاد نموده است(1)
ر. ک: البرهان، ج 2، ص 311.
و سیوطی تحت تأثیر همین تعریف، روش عرفا را ذوقی وجدانی و اشاری معرفی میکند.(2)در کتابشناسی تفسیر پژوهشی به طور جسته و گریخته برخی از این تفاسیر عرفانی معرفی شدهاند، مانند: سیوطی در طبقات المفسیرین(3)؛ و ذهبی در التفسیر والمفسرون(4)؛ زرکشی در مناهل العرفان(5)؛ حاجی خلیفه در کشف الظنون(6)؛ حاج
آقا بزرگ در الذریعه(1)
ر. ک: ج 4، ص 269، 273 و 279.
؛ آیتالله معرفت در التفسیر والمفسّرون به عنوان تفسیر عرفانی و اشاری و رمزی(2)؛ رژی بلاشر مستشرق معروف به عنوان استعاری و رمزی و نمادین(3)و آیتالله عمید زنجانی در مبانی و روشهای تفسیری فصل به عنوان تفسیر رمزی(4).اکثر قریب به اتفاق منابع فوق به این موضوع به صورت اجمال و اختصار پرداخته و وارد حوزه مبانی عرفانی نشدهاند، البته برخی از آثار تا حدی از گستره تحقیق بیشتری برخوردارند؛ مانند:
الف: کتاب «مکتب تفسیر اشاری» دکتر سلیمان آتش، ترجمه توفیق سبحانی با معرفی اجمالی و گزارش و تحلیل بیش از هفتاد اثر از تفاسیر عرفانی که در اختیار قرآنپژوهان قرارگرفته است، با فصول زیر:
فصل اول: پیدایی تفسیر اشاری.
فصل دوم: گسترش تفسیراشاری با اندیشه عشق الهی و فناء فی الله.
فصل سوم: تفاسیر عرفان نظری، انحطاط تفاسیر نظری و تفاسیر دوره عثمانی.
فصل چهارم: مسائل و تأویلات عمده تفسیر اشاری که میتواند به عنوان مبانی تفسیر عرفانی از آن یاد نمود.
ب: کتاب «تفسیر قرآنی و زبان عرفانی» پُل نویا، ترجمه اسماعیل سعادت که شامل فصول زیر است:
فصل اول: تفسیر قرآنی و پیدایش زبان عرفانی و جدا نمودن زبان عبارت از زبان اشارت و بیان مصادیق آن.
فصل دوم: تجربه اصل تفسیر که چگونه تجربه عرفانی به صورت اصل در تفسیر وارد شده است.
فصل سوم: ساختار واژگان تجربه و اینکه چگونه با تجربه، استعاراتی خلق میشود که هم زبان خدا است و هم زبان انسان.
ج: کتاب «پژوهشی در جریانشناسی تفسیر عرفانی» محسن قاسمپور، شامل فصول زیر:
فصل اول: تأویل در مکاتب بشری، تأویل در متون دینی قبل از اسلام و دوره جدید (هرمونوتیک)
فصل دوم: تأویل در جهان اسلام، مانند: اسماعیلیه، اخوان الصفا، حکمت اشراق، آثار فلسفی و صوفیه و عرفا.
فصل سوم: عرفان شامل مباحث عرفان و قرآن، ظاهر و باطن از دیدگاه عارفان، ظاهر و باطن از دیدگاه قرآن، فهم وحیانگارانه و مبانی زبان عرفانی.
فصل چهارم: تفسیر عرفانی. در این فصل به سیری در تفاسیر عرفانی کهن عرفانی، مانند: تستری، سلمی، قشیری، میبدی، روزبهان، دایه، ملا عبدالرزاق کاشانی و ابن عربی پرداخته است و با نقد و بررسی روش تفسیری عرفانی به پایان میرسد.
د: کتاب «ارغنون آسمانی، جستاری در قرآن و تفاسیر عرفانی» دکتر عبدالوهاب شاهرودی، شامل فصول زیر:
فصل اول: تعریف تفسیر.
فصل دوم: تاریخ تفسیر.
فصل سوم: عرفان و قرآن با توجه به اصول عملی و نظری عرفان و مبانی عرفا در تفسیر.
فصل چهارم: تفاسیر عرفانی، مانند: لطائف الاشارات، کشف الاسرار، عرائس البیان، غرائب القرآن و روح البیان.
از فصل پنجم تا فصل هشتم به شناسنامه تفاسیر عرفانی در حد اختصار اشاره شده است و با کتابشناسی تفاسیر، کتاب مزبور به پایان میرسد.
در مجموع ضمن ارج نهادن به تحقیق وپژوهشهای فوق و تحقیقهای دیگری که از قلم افتاده و با توجه به اینکه در ضمن مباحث، آثار ارجمندشان زینتبخش این اثرخواهد شد، ولی با توجّه به پویایی تحقیق در زمینه رویکرد عرفانی قرآن و گستره وسیع آن، نوعاً به نقد و بررسی مبانی عرفانی کمتر توجّه شده و حداکثر به مکتب تفسیری آنها اشاره گردیده است و اگر هم در مواردی به مبانی تفسیر توجه شده، فاقد جامعیت است.
بر این اساس تحقیق پیش رو نگاه نو و جدیدی به تفاسیر عرفانی به ویژه با تکیه بر مبانی تفسیر و گرایشهای تفسیری مفسّران است. چرا که نگارنده معتقد است بدون توجّه به گرایش و مبانی تفسیری، نقد و بررسی تفاسیر عرفانی بدون نتیجه و سامان خواهد بود.
ساختار بحث این اثر، در پنج فصل و یک خاتمه سامان یافته است:
فصل اول: کلیات که شامل سه بخش است.
بخش یک: تفسیر و تأویل و فرق بین آن دو.
بخش دوّم: شامل تعریف عرفان، بیان موضوع، مسائل، و مبادی عرفان و تفاوتهای عرفان و تصوّف؛ عرفان و فلسفه؛ عرفان عملی و اخلاق؛ تقسیمبندی عرفان به نظری و عملی و بیان نظریه موافقان و مخالفان.
بخش سه: تعریف تفسیر عرفانی و ریشهها و زمینهها و مراحل تفسیر عرفانی.
فصل دوم: مبانی زبانشناسی قرآن در تفسیر شامل: مباحث زبانشناسی قرآن، منشأ پیدایش زبانشناسی قرآن، تحلیل زبان از زاویه برون دینی و درون دینی و حروف و اعداد.
فصل سوم: مبنای معرفتشناسی تفسیر عرفانی شامل: کشف و شهود از منظر عرفا، میزان صدق کشف و شهود، اعتبار کشف و شهود از نظر قرآن و سنّت و رابطه طریقت و شریعت و حقیقت.
فصل چهارم: مبنای هستیشناسی تفسیر عرفانی شامل: توحید، اسماء و صفات، وحدت وجود، تجلی و ظهور، مراتب وجود.
فصل پنجم: مبنای انسانشناسی تفسیر عرفانی که شامل دو بخش است:
بخش یک: انسان کامل، نبوّت، ولایت، خاتمیت، قضا و قدر و مراتب هدایت.
بخش دو: مقامات و حالات.
خاتمه: نتیجهگیری
بخش اول: مبانی
بخش دوم: تفسیر
بخش سوم: عرفان
مبانی، جمع مبنی و اسم زمان و مکان از مصدر بنا و بنیه،(1)
رازی، محمد بن ابوبکر، مختار الصحاح، ص 16.
به معنی پایه و اساس ساختمان(2)است که ریشه و رکن آن را شکل میدهد.مبانی هر یک از علوم، اصول و قواعد اولیه و اموری است که به عنوان مقدمات ضروری یا غیرضروری، برای اثبات مسائل و تنظیم استدلالهای آن لازم است.
علمای علم منطق از مفهوم کلی مبانی به مبادی تعبیر نمودهاند و آن را به دو قسم تصوری و تصدیقی تقسیم کرده و اصول موضوعه و مصادرات به مطلوب را نیز در زمره آنها قرار میدهند.(3)و در تعریف آن چنین گفتهاند: «حدود و مقدماتی که قیاسات علم از آنها ترکیب مییابد(4)»
مراد از مبادی یا مبانی تصوری هر علمی، عبارت از حدود، موضوعات،
اجزاء، جزئیات و اعراض ذاتیه آن علم است و مراد از مبانی تصدیقی، تصدیقات بدیهی است که موجب توصّل و کشف تصدیقات مجهول است(1)
همان، 3300، 299.
. به عنوان مثال در موضوع این نوشتار، تعریف واژهها و اصطلاحات مانند تفسیر، تأویل، ظاهر و باطن، کشف و شهود، توحید، وحدت و کثرت، واژگان مقامات و حالات و... مربوط به مبادی تصوری است. و قضایایی مانند امکان شناخت کشف و شهودی قرآن، واقعیت جهان هستی، وحدت وجود، ظاهر و باطن جهان هستی وظاهر و باطن قرآن، واقعیت وجودی انسان «انسان کامل»، مراتب هستی، ذووجوه بودن قرآن و کشف باطن قرآن از طریق کشف و شهود... مربوط به مبادی تصدیقی است، گرچه ممکن است بسیاری از آنها به صورت مسئله در بخشهای دیگر مورد بحث قرار گیرند.قوانین و قواعد کلی که در تعریف و بیان مقدمات، حدود و استدلالهای تمام علوم جریان دارد و براهین، قیاسات، مکاشفات و مشاهدات در علمی نیازمند به تنظیم و ترتیب مقدمات میباشد. با این تفصیل که هر فنّی مبانی و مبادی خاص خود فاصله را دارد که منطق نظری یا کشفی، استدلالهای آن را تفسیر میکند.
فارابی در بیان و تفصیل آن چنین میگوید: «الاصول التی یستعملها المروی فی استنباط الشی الذی یروّی فیه اثنان: احدهما الاشیاء المشهوره الماخوذه عن الجمیع او عن الاکثر. والثانی الاشیاء الحاصله له بالتجارب و المشاهده ؛ اصول و بنیانهایی که اندیشمند و صاحبنظر در بیرون آوردن اندیشه خود به کار میبرد، دو چیز است: یکی چیزهایی که پیش همگان و یا بیشتر مردم شهرت دارد، دیگر چیزهایی که در اثر آزمایشهای گوناگون و دیدن به حقیقت پیوسته است»(2)
این قاعده و قانون در آرای تفسیری عرفای اسلامی نیز از اهمیت ویژهای
برخوردار است. چنان که صدرالدین قونوی در مطلع کتاب اعجاز البیان فی تفسیر امّ القرآن(1)
قونوی، صدرالدین، اعجاز البیان فی تفسیر ام القرآن، ص 17 و ص 22، 27.
با عنوان: «قواعد کلیه یستعان ببعضها علی فهم بعضها و یستعان بمجموعها علی فهم کلام الحق و کلماته و...» میگوید: «احکام نظری به حسب تفاوت مدارک ارباب نظر مختلف است و مدارک تابع توجه ادراککنندگان است و توجّهات هم تابع مقاصد است و مقاصد هم تابع اختلاف عقاید و مزاجها و مناسبات میباشد.»، در نتیجه اختلاف موجبات مذکور، عامل اختلاف در موجبات عقل نظری و مقتضیات افکار و نتایج آن شده است. بر این اساس نظریاتشان دچار اضطراب شده و چیزی که در نظرشان صواب است در نزد دیگران خطا و آن چه در نظر برخی برهان و دلیل است، در نظر دیگران شبهه قلمداد میشود و ریشه همه این امور این است که مبانی فکری آنها با هم متفاوت و گاه متضاد است.او سپس نتیجه میگیرد که عقل نظری و تفکر در آستانه قرآن، ثمرات و آثار قابل اعتنایی ندارد، زیرا اگر این طریق موجب غنا و شفا بود پیامبران و اوصیاء و وارثان آنها از آن اعراض نمیکردند.
بر این اساس برای تفسیر قرآن مسلک اهل جدل و فکر راهگشا نبوده و تنها راه مستقیم تفسیر قرآن با طهارت نفس و قدم نهادن در مسیر اهل الله و کشف و شهود است.
«استاد عمید زنجانی» پس از بیان تقسیمبندیهای ارزیابی تفاسیر، در تعریف دقیق مبانی تفسیر برآمده و مینویسد: «مبنا و روش تفسیری عبارت از مستنداتی است که مفسّر براساس آن کلامی را که خود ساخته و پرداخته است به عنوان تفسیر کلام خدا و معنی و مقصود آیات الهی قلمداد میکند و تنها راه دستیابی کامل به مقاصد قرآن را منحصراً همان مستند یا مستندات میشمارد و دیگر مبانی
1) (1)
و روشها را تخطئه میکند و آنها را برای رسیدن به همه مفاهیم و مقاصد قرآنی کافی نمیداند.»
در حقیقت مبنای هر تفسیری به دو قاعده و یا دو قضیه به اصطلاح منطقی منتهی میشود:
الف - قرآن را میتوان به استناد مبنای مورد نظر مثلاً، روایات ماثور تفسیر نمود و براساس این مبنا مقاصد قرآن را کشف کرد.
ب - هر نوع روش و مبنایی غیر از مبنای مورد نظر - در فرض مذکور مبنای تفسیر به مأثور - برای دستیابی به مفاهیم قرآن ممنوع و یا نارسا بوده، مفاد و نتیجه آن غیر قابل استناد به قرآن است و یا برای رسیدن به جامعیت قرآن کافی نیست. بنابراین به عناوین و انواع مختلفی که قابل جمع در مستندات تفسیری هستند، مبنا و روش تفسیری اطلاق نمیشود.(1)
عمید، مبانی و روشهای تفسیر قرآن، ص 214، 215
1) (1)
براساس تحقیق انجام شده، تفسیر از (فَسر) در لغت به معنای بیان، ابانه، جدا کردن، توضیح دادن، آشکار ساختن امر پوشیده، اظهار معنای معقول و بیان معنی سخن آمده است.
همچنین با مبالغهای در معنا برای (فسّر)، به معانی کشف معنای لفظ و اظهار آن، ایضاح معنای لفظ، شرح قصههای مجمل قرآن، کشف ظاهر قرآن، بیان معنای سخن، بیان و تشریح معنی و لفظ آیات قرآن ذکرکردهاند.
گرچه تشابه معنای دو دسته بیانگر نزدیکی معانی آن است؛ ولی خصوصیّت باب تفعیل، مبالغه و تغایرآن با ثلاثی مجرّد نظریه دوّم را تأیید میکند.
گروهی تفسیر و فسّر را براساس «اشتقاق کبیر»(1)
لغتنامه دهخدا ذیل کلمه تفسیر.
جدا شده از سفر و مقلوب آن دانستهاند.«راغب» سفر را ویژه «اعیان» و فسر را «اظهار معنی معقول» دانسته است(2).
تغایر کاربرد قرآنی دو واژه هم مویّد نظر راغب است.(1)
محمود رجبی و همکاران، روش شناسی تفسیر قرآن، ص 7.
نگارنده افتخار همکاری با استاد رجبی با دوستان همکار: جناب علی اکبر بابایی، دکتر محمدباقر سعیدی روشن، محمد باقر محمدی، در کلیات مباحث روش شناسی تفسیر را داشتهایم. و در ادامه به واسطه مشکلات کاری، این اثر با همکاری دوستان دیگر تحت نظر معظمّ له به اتمام رسیده است.
لذا چون واژه تفسیر در مورد محسوسات و معقولات نیز یکسان استعمال شده است(2)مخالف با موارد استعمال میباشد.در ابتدا سه معیار ضروری برای تعریف تفسیر لازم به ذکر است شامل:
1 - تعریف باید جامع افراد (کل قرآن و سوره و آیه) و مانع اغیار (مبادی تفسیر، شأن نزول و محکم و متشابه) باشد و از الفاظ مبهم و تکراری اجتناب شود.
2 - به مفاد استعمالی و مراد واقعی متن توجّه داشته باشد.(3)
3 - تعاریف به مبانی تفسیر توجه نماید که بر چه اساس و معیاری تفسیر انجام میپذیرد.
پس از بیان این سه نکته ضروری، تعاریف تفسیر در چند دسته قابل بررسی است:
دسته اوّل: تعریف را به وضوح معنای متبادر عرفی موکول نموده و از تعریف
1) (1)
2) (2) عمید زنجانی، مبانی و روشهای تفسیر قرآن، ص 96.
3) (3) هر کلام مفاد استعمالی دارد که با توجّه به مفاهیم عرفی و قواعد حاکم بر ادبیات، قابل دسترسی است - مرحله اول تفسیر - و مراد واقعی دارد چه مطابق مفاد استعمالی باشد یا نباشد. زیرا گاه مقصود خود را به صورت مفصّل محکم و گاه پراکنده و با ابهام متشابه بیان میکند و مرجعی مانند سخن معصومین را به عنوان بیان تفصیلی معیّن میکند که «مرحله دوم تفسیر» است و باید مورد توجه قرارگیرد.
آن امتناع کردهاند.(1)
مانند: جامع البیان طبری - تبیان شیخ طوسی - معالم التنزیل بغوی - کشاف زمخشری - تفسیر کبیر فخر رازی - المحرّر الوجیز ابن عطیّه - تفسیر المبین مغنیه - الدرّ المنثور سیوطی - تفسیر الکبیر ابن تیمیّه - انوارالتنزیل بیضاوی - تفسیر القرآن ابن کثیر - مدارک التنزیل نسفی - آلاء الرحمن بلاغی - لطایف الاشارات قشیری.
دسته دوم: تفسیر را تلاش فکری مفسّر دانسته و با این نگاه به تعریف آن پرداختهاند. برخی از این تعاریف عبارتند از:
1 - «امین الاسلام طبرسی» (584 ق): «تفسیر، کشف مراد از لفظ مشکل است»(2)و مشابه آن «رفع الابهام عن الّلفظ المشکل»(3)که «جامع افراد» و «مانع اغیار» نیست.
2 - «راغب اصفهانی» (565 ق): «تفسیر در عرف دانشمندان، کشف معانی قرآن و بیان مراد است اعم از اینکه به حسب مشکل بودن لفظ و غیرآن و به حسب معنی ظاهر و غیر آن باشد.»(4)نقطه قوّت این تعریف آن است که کشف معانی قرآن بیانگر مفاد استعمالی است و بیان مراد هم میتواند بیانگر مراد جدّی خداوند باشد.
3 - «کلبی» (758 ق): «معنای تفسیر، شرح قرآن و بیان معنای آن و آشکارکردن چیزی است که با تصریح و اشاره و نجوایش آن را اقتضا میکند.»(5)در این تعریف، شرح، بیان و آشکارکردن ظاهراً یک معنی را میرسانند و در صورت تعدّد مقصود، فاقد توضیح میباشند. اگر مقصود از واژه «نجوا»، رمز بین خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله باشد، داخل در قلمرو تأویل خواهد شد واژه «تصریح» هم
1) (1)
2) (2) طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 39.
3) (3) معرفت - محمد هادی - التفسیر والمفسرون فی ثوبه القشیب.
4) (4) سیوطی در الاتقان، ج 2، 1190 و زرکشی در برهان ج 2، ص 285 از تفسیر راغب اصفهانی رک: روششناسی تفسیر، ص 13 و 14.
5) (5) کلبی، محمد، التسهیل لعلوم التنزیل، ج 1، ص 9.
در صورت صراحت متن، با کشف و تفسیر سازگار نیست.
4 - «جرجانی» (740-816 ق): «تفسیر در شرع، توضیح معنای آیه و شأن و قصۀ آن و سببی است که آیه در آن شرایط نازل شده، با لفظی که آشکارا بر آن دلالت نماید.»(1)
جرجانی، علی بن محمّد، التعریفات، ص 28.
این تعریف مانع اغیار نیست و «مبانی» و «مراد واقعی» نیز مورد توجه قرار نگرفته است.5 - «آقا بزرگ تهرانی» (م 1293 ق): «تفسیر، بیان ظواهرآیات قرآن براساس قواعد و لغت عرب است»(2)
نقطه قوت تعریف فوق در آن است که در این تعریف به مرحله اوّل تفسیر یعنی مبانی «قواعد و لغت عرب» اشاره شده است.
6 - «علّامه طباطبایی» (1282-1360 ش): «تفسیر، بیان معانی آیات قرآنی و کشف مقاصد و مدالیل آنهاست»(3)امتیاز تعریف در آن است که معانی آیات میتواند اشاره به مرحله «اول» و کشف مقاصد و مدالیل هم میتواند بیانگر مرحله «دوم» تفسیر باشد.
7 - «آیة الله خویی» : «تفسیر، آشکارکردن مراد خدای متعال از کتاب عزیز اوست.»(4)
در این تعریف به مبانی و مفاد استعمالی، توجه نشده است و به جای تعبیر «کتاب عزیز»، آیات قرآن با جامع افراد بودن نزدیکتر به نظر میرسد.
دسته سوّم از تعاریف: تعریف کسانی است که تفسیر را به عنوان (علم) مطرح کردهاند مانند:
1 - ابوالفتوح رازی (م 540 - یا 554 ق): «تفسیر، علم سبب نزول آیه باشد و
علم مراد خدای متعال از آن لفظ(1)
رازی، ابوالفتوح، حسین بن علی، روض الجنان و روح الجنان ج 1، ص 24.
.» روشن است اسباب نزول از مبادی تفسیر است و در تعریف، مبانی و مراحل تفسیر هم مورد غفلت قرار گرفته و مشخص نشده است.2 - ابوحیان (م 745 ق): «تفسیر، علمیاست که در آن از چگونگی نطق (تلفظ) الفاظ قرآن و مدلولها و احکام فردی و ترکیبی آنها و معناهایی که الفاظ قرآن در حال ترکیب بر آنها حمل میشوند و تتمّههایی در آن، بحث میشود»(2)روشن است که در این تعریف به مبانی تفسیر، اشاره شده است ولی مانع از اغیار نیست.
3 - زرکشی: وی دو تعریف برای تفسیر ارائه داده است؛ تعریف اول عبارت است از: «تفسیر، علمی است که با آن، فهم کتاب خدا که بر پیامبرش محمد صلی الله علیه و آله نازل شد و بیان معانی و استخراج احکام و حکمتهای آنها به دست میآید(3)».
تعریف دوّم: «تفسیر، دانستن شأن نزول آیه و سوره قرآن و قصّهها و اشارههایی که در آن نازل شده است و سپس دانستن ترتیب مکّی و مدنی و بیان محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ، خاص و عام، مطلق و مقیّد و مجمل و مفصّل بودن آن است.»(4)
4 - سیوطی (911 ق)(5): تعریف زرکشی را برگزیده ولی به جای آیه، آیات و به جای سوره، شئون و به جای اشارهها، اسباب را ذکر و عبارت «و حلالها و حرامها و وعدها و وعیدها و امرها و نهیها و عبرها و امثالها» را اضافه نموده است.
5 - قطب الدّین رازی (م 776): «تفسیر، علمی است که در آن از مراد خدای سبحان در قرآن مجیدش بحث میشود(1)
حاجی خلیفه، مصطفی بن عبدالله، کشف الظّنون عن اسامی الکتب و الفنون، ج 1، ص 427.
.»6 - تفتازانی (792 ق): «تفسیر، علمی است که از احوال الفاظ کلام خدای متعال از جهت دلالت بر مراد خدای متعال بحث میکند.(2)»
7 - شهید سید محمد باقر حکیم: نظریه مرحوم حکیم در کتاب علوم القرآن درباره تفسیر و تأویل به صورت تلخیص، عبارت است از(3):
الف - ظهور بسیط و مرکب: در آغاز، ظهور را به ظهور بسیط و ظهور مرکب تقسیم نموده و برای اول مثال زده است به اینکه گفته شود هر روز به دریا برو (اذهب الی البحر فی کل یوم) و یا اینکه گفته شود: به دریا برو و کلامش را استماع کن (اذهب الی البحر و استمع کلامه) تعبیر اول از نوع ظهور بسیط است که جز یک صورت به ذهن متبادر نمیشود. ولی در تعبیر دوم با توجه به استماع از دریا، متبادر به ذهن دیگر آب دریا نخواهد بود. زیرا دریا موج دارد نه کلام و تبادر ذهنی دریای علم است. در تفسیر محور بحث درباره ظهورء مرکب است نه بسیط. زیرا در ظهور بسیط، معنی روشن است و نیاز به اظهار نمیباشد «لانّ المعنی ظاهر بطبیعته فلا یحتاج الی اظهار».
ب - تفسیر لفظی ومعنوی: حقیقت نخست در قرآن این است که قرآن به عنوان کتاب هدایت برای مردم (بقره / 185) نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ (مائده/ 15) و تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ (نحل / 89) فهم معانی آن برای مردم سهل است.
حقیقت دوم در قرآن این است که برخی از موضوعات آن در حیطه احساس و حتی فکر عادی بشر نیست، موضوعاتی مانند لوح و قلم و عرش و... حلّ
تناقض ظاهری بین این دو حقیقت، تمییز بین تفسیر تفسیر لفظی و تفسیر معنوی است. زیرا براساس حقیت اوّل، آیات قرآن از لحاظ تفسیر لفظی مشکلی ندارد، بلکه مشکل اساسی درباره محتوا و مقصود این مفاهیم است که راهحل آن پیمودن راه بزرگتر و فراتر از عالم محسوس و ماده است. اگر چه احاطه به جمیع اسرار و خصوصیات قرآن قابل دسترس نباشد.
مثال قرآنی تفسیر لفظی و معنوی، توصیف خداوند به علیم و قدیر و سمیع و بصیر و... است که گاه از مفهوم لغوی این اوصاف پرسیده میشود و گاه از کیفیت علم و قدرت و سَمع و بصر خداوند پرسش میشود که پاسخگوی پرسش آغازین تفسیر لغوی و قسمت دوم تفسیر معنوی خواهد بود.
ج - تفسیر معنی اضافی و نسبی است: تفسیر معنی اضافی است زیرا حتی در ظهور لفظی معنی واحدی نسبت به شخصی نیاز به توضیح دارد و نسبت به دیگری ندارد اگر چه استعمال لفظ در معنی لغوی فقط از نوع تفسیر نمیباشد مگر این که معنای لغوی به دلیل خارجی قابل پذیرش نباشد که وارد در حیطه تفسیر خواهد شد.
د - تعریف تفسیر به عنوان علم تفسیر: علمیاست که بحث میشود از قرآن کریم، به وصف این که کلام از آن خداوند تعالی است (و امّا التفسیر بوصفه علما فهو علم یبحث فیه عن القرآن الکریم بوصفه کلام الله تعالی.)
بررسی:
گرچه در مقدمات بحث فرق بین مراد استعمالی و مراد جدی مطرح شده است، ولی در متن تعریف به مبانی تفسیر توجه نشده است که بر چه اساسی به مراد جدی کلام الهی دسترسی پیدا میکنیم.
8 - تعریفهائی که قید به قدر طاقت بشری را در خود آوردهاند، مانند زرقانی: «تفسیر، علمیاست که از قرآن کریم از جهت دلالتش بر مراد خدای
تعالی به مقدار طاقت بشری بحث میشود.»(1)
زرقانی، محمد عبدالعظیم، مناهل العرفان، ج 2، ص 3.
نظیر این تعریف از مفسّرین دیگر هم نقل شده است(2). زرقانی، مناهل العرفان، ج 2، ص 3.
. مخفی نماند با توجه به اینکه هر کس به میزان توانمندی خود به مراد الهی دسترسی داشته و از این رو مفسّرین به اندازه توان خویش به مراد الهی دسترسی خواهند داشت.با توجه به نارساییهای تعاریف فوق، مانند جامع نبودن، مانع اغیار نبودن، عدم توجه به مبانی مفاد استعمالی و یا مراد واقعی، تعریف پیشنهادی آقایان محمود رجبی و همکاران، کاملترین تعریف به نظر میرسد (تفسیر، عبارت است از بیان مفاد استعمالی آیات قرآن و آشکار نمودن مراد خدای متعال از آن بر مبنای ادبیات عرب و اصول عقلایی محاوره(3).)
تأویل از «اول» و تمام موارد کاربُرد آن به معنی رجوع و بازگشت است. (4)«اول» مبتنی بر دو اصل است: ابتدای امر و عاقبت آن.(5)
پژوهشی دیگر معانی تأویل را در سه دسته قرار داده است: برگرداندن چیزی به هدفی که از آن مدّ نظر است، آشکار ساختن آنچه که شئ به آن باز میگردد و انتهای شئ، مصیر، عاقبت و آخر آن(6).
مهمترین دیدگاهها در تعریف تأویل عبارتند از:
دیدگاه اول: تفسیر و تأویل را دو واژه مترادف میداند. فخر رازی،(1)
فخر رازی، تفسیر الکبیر، ج 4، ص 176
و قرطبی(2)چنین نظری دارند.بررسی: مطابق این دیدگاه همه آیات قرآن قابل تفسیر و تأویلاند؛ در حالیکه آیات قرآن به صورت صریح به دو بخش محکم و متشابه تقسیم شده مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ و تأویل آیات، ویژه راسخان علم قلمداد شده است وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ .(3)
لازمه ترادف تفسیر و تأویل این است که آیات متشابهات مانند محکمات برای هر مفسّری قابل فهم باشد(4)».
دیدگاه دوم: بر این باورند که تأویل همان اعیان خارجی محسوس و قابل مشاهده است. از طرفداران این نظریه میتوان از ابن تیمیّه، شیخ محمد عبده و رشید رضا نام برد. این گروه برای تبیین دیدگاه خود دو مثال ذکر کردهاند:
الف - اهل کتاب درباره صفات پیامبر صلی الله علیه و آله زمان ظهور و ویژگیهای مخصوص او آگاهی کامل دارند، زیرا این مطالب در کتابهای دینی آنها ذکر شده است.
فهمیدن این صفات، درک معانی آنها و آگاهی بر مطالب آن، تفسیر سخن است. اما تأویل این کلام وجود خارجی پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله اسلام است که
مبعوث شده است.
ب - وقتی گفته میشود (طلعت الشمس: خورشید طلوع کرد) تأویل آن همان طلوع خورشید است که در افق آسمان دیده میشود.(1)
علوی مهر، حسین، روشها و گرایشهای تفسیری، تهران، انتشارات اسوه، چاپ سوم، 1381 ش، ص 34-35.
ابن تیمیّه از بنیانگذاران این نظریّه، سه اصطلاح برای تأویل بیان کرده است؛ یک اصطلاح از متاخران و دو اصطلاح از پیشینیان.
اما دو اصطلاح از پیشینیان:
یک - تأویل به معنای تفسیر و بیان معنای کلام است، چه موافق با ظاهر آیات باشد و یا مخالف..
دو - «نفس المراد بالکلام، فالکلام ان کان طلبا کان تأویله نفس الفعل المطلوب و ان کان الکلام خبرا کان تأویله نفس الشیء المخبر به...» تأویل همان چیزی است که از کلام قصد شده است، اگر کلام (طلب) باشد تأویل آن کلام است و اگر کلام (خبر) باشد عین چیزی که خبر داده شده تأویل آن کلام خبری است.
«فالتأویل نفس الامور الموجوده فی الخارج سواء کانت ماضیه او مستقبله فاذا قیل طلعت الشمس فتأویل هذا نفس طلوعها..، و هذا الوضع و العرف الثالث هو لغه القرآن الّتی ْنزّل بها...؛ تأویل همان امور موجود در خارج هستند که محسوس و قابل مشاهده باشد، چه در گذشته پدید آمده باشد یا در آینده پدید آید، پس هرگاه گفته شود (طلعت الشمس) تأویل آن همان طلوع خورشید است که در افق آسمان دیده میشود... این معنای سوّم که با وضع و عرف مطابق است همان معنای تأویل در عرف و لغت است.
او در جمعبندی میگوید: «تأویل در نزد علمای سلف دو معنی بیشتر نداشت که عبارت بود از تفسیرکلام و بیان معنی و حقیقت خارجی و معنای سوّم
1) (1)
(اصطلاح متآخران) آن نیز که عبارت است از گرداندن لفظ از یک معنی راجح به معنی مرجوح، از اختراعات فلاسفه، متکلّمین و صوفیّه است.(1)
مجموعه الرسائل الکبری، ج 2، ص 17-18.
بررسی:
اولاً - بسیاری از معارف قرآن، امور اعتباری هستند که در خارج واقعیت محسوسی ندارند؛ مانند تمنّی و ترجّی و سایر انشائیات. ثانیاً، برخی از آیات قرآن، ناظر به صفات و افعال خداوند و خارج از زمان و مکان و مادّه، از متشابهات است. اگر تأویلات این گونه آیات وجود عینی خارجی باشد لازمهاش پذیرش جسمیت خداوند است. معلوم است که معنای عرش، کرسی، وجه، و دست درباره خداوند با این معنی یک تأویل قابل قبول نخواهد بود.
دیدگاه سوّم: بر این باورند که برداشت از ظاهر قرآن (تفسیر) و فهم باطن آن (تأویل) است؛ دلیل این گروه روایاتی است که از امام باقر علیه السلام سؤال شد، معنای روایت پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود: «آیهای در قرآن نیست مگر این که ظاهری و باطنی دارد.» چیست؟ حضرت فرمود: «ظَهْرُهُ تَنْزِیْلُهُ وَ بَطْنُهُ تأویلهُ»(2)در این روایت از بطن قرآن، به تأویل تعبیر شده است.(3)بنابراین اگر آیه قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِماءٍ مَعِینٍ(4)را چنین تفسیر کردیم: «خداوند از آسمان آبی را نازل و در روی زمین نهرهایی را جاری ساخت، آنگاه انواع نباتات به واسطه آن میروید و به همه موجودات نیز حیات میدهد، حال اگر این آب با از بین رفتن قشر نفوذناپذیر زمین در زمین فرو رود، هیچ انسان قوی پنجهای نمیتواند آبی را استخراج کند، این معنای ظاهری و تفسیر آیه است. اما اگر
گفتیم مراد آیه این است که وقتی حجت خدا و امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف از میان شما رفت و یا غایب شد، چه کسی است که امام و حجت دیگری را به شما بدهد تا شما را در این زندگی دنیا هدایت کند این تأویل آیه است(1)
رک: التمهید، ج 3، ص 28.
.نظریه بالا را سیوطی در اتقان از تغلبی هم نقل نموده است.(2)و از میان معاصران (آیتالله معرفت) است که معنای فوق را برگزید گرچه معنای دیگری هم برای تأویل بیان کرده است که عبارت است از: رد و رفع شبهه به جای اصلی خود(3).
بررسی:
اولاً، روایت مزبور بیانگر یکی از موارد استعمال «تأویل» است که تأویل آیات متشابه است؛ نه همه موارد استعمال آنها. چنانکه در روایت امام باقر علیه السلام باطن قرآن را تأویل نامید به آیه شریفه وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ استناد نموده است که مربوط به متشابهات است.(4)
روایت فوق بیانگر یکی از موارد استعمال تأویل در قرآن است و موارد دیگر عبارتاند از: تعبیر خواب(5)، وفا به کیل و وزن(6)، ظهور اعمال و تجلی آنها در روز قیامت، رجوع به حکم خدا و رسول صلی الله علیه و آله در منازعات.(7)
ثانیاً، در مقابل تفسیر بطن به تأویل، روایات دیگری است که ظاهر قرآن را مواردی میداند که درباره(8)آنها نازل شده است مانند اسباب نزول و باطن قرآن را
مصادیق و اشخاصی معرفی میکند که در آینده میآیند «ظَهْرُ القرآن الّذین نزّل فیهم و بطنه الّذین عملوا بمثل اعمالهم».(1)
تفسیر عیّاشی، ج 1، ص 11.
ثالثاً، نقد علاّمه طباطبایی بر این نظریه است که براساس مفهوم آیه أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً که اختلافی در آیات قرآن نیست و در صورت اختلاف معین میشود کلام خداوند نیست.
اگر بنا شود در رفع اختلاف ظاهری هر کلام برخلا ف ظاهر آن حمل شود، هر کتاب پر از دروغ با حمل خلاف ظاهر قابل توجیه خواهد شد در حالی که آیه صراحت دارد، قرآن در معرض فهم عموم مردم است و همه مردم میتوانند در آیاتش تأمل و اندیشه کنند.
خلاصه، این آیه شریفه صراحت دارد که اولاً: قرآن در معرض فهم عموم مردم است و همه مردم میتوانند در آیاتش تأمل و اندیشه کنند و ثانیاً: در قرآن هیچ آیهای نیست که معنایی از آن اراده شود که خلاف ظاهر باشد و یا جنبه معماگویی و نغزسرایی داشته باشد(2).
دیدگاه چهارم: نظریه علّامه طباطبایی است که با توجّه به کاربرد واژه تأویل در قرآن میگوید: «تأویل عبارت است از حقیقت و واقعیتی که بیانات قرآن اعم از احکام، موعظهها و حکمتهایش، حکایت از آنها کند. چنین حقیقتی برای همه آیات هست چه محکمات و چه متشابهات»(3)و در جای دیگر میگوید: «تأویل از مقوله امور ذهنی نیست تا از قبیل معانی و مفاهیم باشد؛ بلکه امور واقعی بلند مرتبهای است که ممکن نیست در چارچوب الفاظ بگنجد و اگر خدای متعال آنها را در قالب الفاظ آورده؛ از باب ناچاری است که خواسته است
تا ذهن بشر را به روزنهای از آن حقایق نزدیک سازد» و در فرازی دیگر میگوید: «ماورای قرآنی که میخوانیم، امر دیگری است که نسبت آن با قرآن نسبت روح و جسد و ممثّل با مثل است.»(1)
همان، ج 3، ص 26.
مخفی نماند که استاد معرفت؛ نظریه علاّمه را نزدیک به نظریه (ابن تیمیه) قلمداد نموده و میگوید: «و هکذا ذهب سیدنا العلامه الطباطبایی قدس سّره الی انّ التأویل لیس من مدالیل الالفاظ و انّما هی عین خارجیّه و هی الواقعیّه الّتی جاء الکلام اللفظی تعبیرا عنها؛ دیدگاه استاد علامه ما طباطبایی نیز چنین است (مانند نظریه ابن تیمیّه) که تأویل از مدلولهای لفظی نیست و همانا عینیت خارجی است که همان واقعیت خارجی است که کلام لفظی حکایتگر آن است.
او پس از نقل معانی چهارگانه برای تأویل مینویسد: «و لم یکن واحد منها بمعنی العین الخارجیّه اطلاقا؛ هیچ یک از معانی تأویل مناسب با معنای عین خارجی نیست و توجیه لطیف و دقیقی برای نظریه علامه وجود ندارد و فقط یک ذوق عرفانی بدون دلیل است و به همین جهت از علامه غریب به نظر میرسد.(2)
بررسی:
گرچه دو نظریّه فوق در ظاهر مشابه هماند، ولی در واقع با هم تفاوت دارند، زیرا:
اولا - تعریف اصطلاحی آنان متفاوت است. زیرا ابن تیمیّه میگوید: «فالتأویل فیه نفس الامور فی الخارج سواء کانت ماضیه او مستقبله فاذا قیل طلعت الشمس فتأویل هذا نفس طلوعها، قال و هذا الوضع و العرف الثالث هو لغه القرآن
الّتی نزّل بها(1)
مجموعه الرسائل الکبری، ج 2، ص 17 و 18
» در حالی که علامه طباطبایی میگوید: «ان الحق فی تفسیر التأویل انّه الحقیقه الواقعیّه الّتی تستند الیها البیانات القرآنیّه من حکم او موعظه او حکمه».(2)ثانیاً - ابن تیمیّه تمام موارد تأویل را امر عینی محسوس خارجی میداند. در حالی که علاّمه درباره تأویل بر این باور است که بازگشت به حقیقت، موارد مختلفی دارد که در چهار بخش ذیل قابل تقسیم هستند:
یک - بازگشت مثال به ممثّل مانند چند مورد از قصّه حضرت یوسف علیه السلام یا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً3 و وَ قالَ یا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ4 و موارد دیگر تعبیر خواب مانند أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ5 ، وَ قالَ یا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ.6
دو - بازگشت چیزی به صورت و عنوان حقیقی خودش. مانند بیان تأویل سوراخ نمودن کشتی، قبض روح نوجوان و برپایی دیوار توسط خضر نبی علیه السلام.(3)که حضرت خضر علیه السلام فرمود: «تو را از عنوانهای حقیقی کارها با خبر میکنم سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً » و صورت و عنوان حقیقی این بوده است که: أَمَّا السَّفِینَةُ فَکانَتْ لِمَساکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها وَ کانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً وَ أَمَّا الْغُلامُ فَکانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً * فَأَرَدْنا أَنْ یُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیْراً مِنْهُ زَکاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً * وَ أَمَّا
اَلْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً.
سه - از قبیل وصف به حال متعلق چیزی است مثل تأویل درآیه وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِیمِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً1 که کیل و وزن در آیه، کیل و وزن خارجی نبوده بلکه کیل و وزن صحیح، سبب مصلحت اجتماعی و پایداری اقتصادی است که تأویل آن است.
چهار - از باب تجسّم حقایقی است که سنخیت آن با عالم ماده متفاوت است.(1)مثال: هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّ تَأْوِیلَهُ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ3 پس موارد چهارگانه تطابق با نظریه ابن تیمیّه ندارد(2).
دیدگاه پنجم: نظریه شهید سید محمد باقر حکیم رحمه الله:
مرحوم حکیم پس از بیان نظریات درباره تأویل میگوید: «قبل از پرداختن به معنی اصطلاحی تأویل باید به کاربرد قرآنی آن نگریست. در هفت سوره قرآن از تأویل یاد شده است.»
مورد اول: آیه هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا.5
مورد دوّم: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً.1
مورد سوم: وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِکِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلی عِلْمٍ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ * هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّ تَأْوِیلَهُ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ یَقُولُ الَّذِینَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاءَ فَیَشْفَعُوا لَنا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَیْرَ الَّذِی کُنّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما کانُوا یَفْتَرُونَ.2
مورد چهارم: بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ.3
مورد پنجم: وَ کَذلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ.4
مورد پنجم و ششم: وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ إِذا کِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِیمِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً.5
مورد ششم: سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً.6
بررسی آیات فوق نشانگر آن است که واژه تأویل به جز مورد اول، نه تنها به معنای تفسیر و مدلول لفظ نبوده بلکه به این معنی امکانپذیر نیست.
درباره آیه اول اکثر مفسرین گفتهاند تفسیر و بیان مدلول آن به عنوان آیات متشابهه قابل دسترس و فهم انسانهای عادی نیست و فهم و بیان آن به عهده راسخین در علم است. بر این اساس موضعگیری اکثر مفسرین درباره این موجب
این شده است که تأویل را نوعی از تفسیر قرار دادهاند.
موضع ما این است که معنی اصطلاحی رایج تأویل ریشه در عصر نزول قرآن دارد یا خیر؟ زیرا مجرد اصطلاح موجب این نخواهد شد که تمام آیات تأویل را حمل بر معنی اصطلاحی کنیم در حالیکه ملاحظه کاربرد قرآنی نشانگر حقیقت خارجی است بنابراین به صورت اضافه به رد الی الله و الی الرّسول و الی الکتاب و الی الرؤیا و الی الوزن بالقسطاس المستقیم آمده است.
خلاصه مطالب بالا این است:
الف - کاربرد تأویل در قرآن به معنای حقایق خارجی است (ما یؤل الیه الشی) نه به معنای تفسیر معنوی است و نه لفظی.
ب - اختصاص علم تأویل به خداوند و راسخان در علم در آیات متشابه به معنای این نیست که آیات متشابه بدون مفهوم است و فقط خداوند و راسخان در علم به مدلول لفظ آگاهند، بلکه مقصود این است خداوند و راسخان در علم، به واقع مشارالیه و حدود و کُنه آن آگاهند.
امّا معنی لفظ در آیات متشابه قابل فهم است وگرنه متابعت بیماردلان از اتباع متشابهات معنی نداشت و مادامی که آیات متشابه قابل اتباع است به طور طبیعی دارای مفهوم خواهد بود و چگونه است که معنی و مفهوم نداشته باشد در حالی که جزء قرآنی است که تبیان کل شی است(1)
حکیم، سید محمد باقر، علوم القرآن، ص 231/226.
.بررسی:
همانطوری که مرحوم حکیم در این بحث به شکل بدیع به آن توجه نمود دستیابی به کاربرد تفسیر و تأویل در عصر نزول است، زیرا مجرد اصطلاحی که ریشه در عصر نزول و کاربرد قرآنی و یا ریشه در روایات به عنوان ثقل اصغر نداشته باشد نمیتوان واژه قرآن را به صرف اصطلاح به معنای خاصی گرفت
1) (1)
بنابراین میتوان گفت:
براساس تحقیق(1)
بابایی، علی اکبر، تأویل قرآن، مجله معرفت، شماره 6، ص 44، 49 روش شناسی تفسیر قرآن، ص 30.
و بررسی ظواهر آیات و موارد استعمال تأویل در قرآن و روایات، میتوان تأویل را اینگونه مشخص نمود: بخشی از معارف قرآن که فهمشان براساس ادبیات عرب و اصول محاوره عقلایی برای همگان میسّر است، در روایات از آن به «ظهر قرآن» تعبیر شده است. اما در بخشی دیگر که فهم آنها براساس فوق، میسّر نبوده و تنها راهحل آن مراجعه به راسخان علم است. بخش اول در حیطه تفسیر و بخش دوم مشمول تأویل میباشد.با توجه به این نکته، تعریف تأویل عبارت است از آن قسم از معانی و مصادیق آیات کریمه که جز خداوند و راسخان در علم «پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام» کسی آنرا نمیداند و فهم آن بر مبنای ادبیّات عرب و اصول محاوره میسر نمیباشد.(2)
همانطوری که اشاره شد، برخی تفسیر و تأویل را مترادف دانستهاند. و معتقدین به تفاوت هم نظریات گوناگونی ابراز نمودهاند که ریشه در تعریف آن دو دارد. براساس تعریف مورد نظر، فرق بین تفسیر و تأویل عبارت است از اینکه معارفی که بر مبنای ادبیّات عرب و اصول محاوره عقلایی قابل درک است تفسیر نام گرفته و معارفی که برمبنای ادبیّات عرب و اصول محاوره قابل درک نبوده و تنها راه درک آن، تمسک به راسخان در علم است تأویل میباشد.
عرفان در لغت، به معنی شناختن و آگاه شدن است و بیشتر به معرفت حق سبحانه اطلاق میشود.(1)
دهخدا، لغتنامه، ماده عرفان.
عرفان در اصطلاح: عرفای دوره اوّلیّه با اصطلاحات رسمی و فنّ و روش تعریفها، آشنایی چندانی نداشتند، بنابراین در تعاریف دچار اختلافات هزار گونهای شدند تا آن جا که سهروردی میگوید: «اقوال مشایخ ما - قدّس الله ارواحهم - در تصوف، افزون بر هزار قول است که نوشتن آن دشوار باشد، اما این اختلاف در لفظ باشد نه در معنی.»(2)براساس تحقیق، واژه «صوفی و عارف» در سده اوّل رایج نبوده و هیچ گروهی به این نام خوانده نمیشد(3)و پیدایش و تکون اصطلاح «صوفی» به نیمه اوّل قرن دوّم برمیگردد(4). گرچه گزارش سراج طوسی از سفیان ثوری
(متوفی 161 ق) نشانگر کاربرد واژه عارف در قرن دوّم است(1)
خدمات متقابل، همان.
، ولی در قرن سوّم شاهد رواج آن هستیم.بایزید به جایی واژه صوفی از واژه عارف استفاده نموده، میگوید: «کمال عارف سوختن او باشد در راه حق... عارف معروف را بیند و عالِم با عالَمْ نشیند.»(2)نظیرش هم از سقطی هم نقل شده است.(3)
بنابراین در قرن اوّل هیچ گروهی «عارف و صوفی» خوانده نمیشد و در سده دوّم واژه «صوفی» به کار برده شد و در قرن سوّم و چهارم توسعه یافت. واژه «عارف» هم در «سده سوّم» رایج شد و در قرون بعدی توسعه یافت. این دو لفظ گاه کاربرد واحدی داشتهاند و گاه (عرفان) هدف نهائی (تصوّف) تلقّی میگردید:
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست(4)
گاهی هم «تصوّف» ناظر به «فرقهای» که خود را به عنوان گروهی از «طبقات» متفاوت جامعه تلقی نمودهاند مطرح شده است. از این رو «عرفان» به جنبه فرهنگی اهل کشف و شهود اطلاق گشته و «تصوّف» به جنبه اجتماعی آن.(5)گاه از «صوفی» به عنوان کوتهبین و متظاهر به لباس و خرقه، و در مقابل از «عارف» به عنوان روشنبین و مزین به نور الهی و اشراق یاد شده است. داستان مثنوی (خر برفت) و برخی نمونههای دیگر، ناظر به چنین نگرشی است:
گفت لاحول، این چه افزون گفتن است از قدیم این کارها کار من است(6)
و از حافظ:
صوفی نهاد دام سرحقّه بازکرد بنیاد مکر با فلک حقّه باز کرد(1)
حافظ، دیوان حافظ، تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی، ص 90.
ابن سینا اوّلین حکیم مسلمان است که عرفان را وارد فلسفه نموده است و میگوید: «کسی که از تنعّم روی گرداند به نام «زاهد» و آن که بر تکالیف الهی نماز و روزه و... مواظبت دارد، به نام «عابد، و آن که ضمیرخود را از توجّه به غیرحق باز داشته است و متوجه عالم قدس شده، تا نور حق بر او بتابد به نام «عارف» خوانده میشود. گاهی بعضی از عناوین با بعضی دیگر جمع میشوند.(2)» در ادامه میگوید: «عارف، حق را برای حق میخواهد نه برای چیز دیگر. آنگاه عارف از خود نیز پنهان میگردد تا خدا را میبیند و بس.»
با توجّه به سیر واژگان زهد و تصوّف و عرفان و تفاوتهای آنان، عرفان را میتوان این گونه تعریف نمود: (شناخت ویژهای که از راه حس ظاهری و تجربه و نقل به دست نیامده، بلکه از راه شهود درونی «تزکیه نفس» و دریافت باطنی حاصل میشود. روشهای عملی یا سیر و سلوک را عرفان عملی و گزارههای حاکی از شهود را عرفان نظری نامیدهاند.(3)
(4) موضوع عرفان به نظر قیصری عبارت است از: «ذات احدی، نعوت ازلی و
صفات سرمدی «هو الذّات الاحدیّه و نعوتها الازلیّه و صفاتها السرمدیِّه».(1)
جوادی آملی، عبدالله، تحریر تمهید القواعد، ص 95 به نقل از تمهید القواعد ص 16 تعلیقه دوم.
ابن ترکه در شرح آن میگوید: «معنی و مفهوم عام شامل بر همه چیز بوده و چیزی خارج از آن وجود ندارد و به آسانی تعبیرپذیر نیست(2)... اگر از معنی عام و محیط با لفظ وجود مطلق و یا حق تعبیر کنند، تعبیر به اخصّ و اوصاف آن خواهد بود.»
فرق فلسفه و عرفان هم مطلق و مقیّد است که موضوع فلسفه «مطلق وجود» و موضوع عرفان «وجود مطلق» است که شامل سراسر هستی میشود.(3)
(استاد جوادی آملی) تعریف قیصری را به معارف قرآن نزدیکتر شمرده، میگوید: «موضوع عرفان ذات حق و محمولات آن اسماء و صفات وجود مطلق است. زیرا موضوع عرفان جهت مشترکه است که «مع کلّ شی لا بمقارنه» جایی نمیبینیم ذات حق در آن جا مستقر نباشد و محمولات عرفان هم همگی آیت و مرآت وجود مطلق هستند فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ4 و بهترین نمونه این علم قرآن است که آغاز تا پایان آن درباره ذات اقدس اله و اسماء و صفات او میباشد و در نتیجه هر آیه قرآن کریم به منزله یک مسئله است».
مسائل عرفان عبارتند از: معرفت ارتباط جهان با خدا و خداوند با جهان «قوس نزول وصعود».
به نظر ابن ترکه این مسائل عبارتند از: «چگونگی صدور کثرت و رجوع آن به ذات حق و بیان مظاهر اسماء و صفات الهی و نتایج دنیوی و اخروی اعمال و
افعال و اذکار»(1)
یثربی، عرفان نظری، ص 218.
.ابن فناری ضمن تأکید بر این که ذات حق فوق آن است که به فکر حکیم و یا به شهود عارف درآید میگوید: «در این علم بحث از حقّ است نه از حیث ذات» بلکه از کیفیّت ظهور و صدور خلق از حقّ و چگونگی بازگشت و رجوع آنها به او.»(2)
در عرفان هر اسم در سلسله طولی یا عرضی فیض جایگاه ویژه دارد وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ.3 و همه موجودات هم چون فرشتگان دارای مقام معلومند وَ ما مِنّا إِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ4 در لسان اهل عرفان حضرت اسرافیل، مظهر اسم محیی و حضرت عزرائیل، مظهر اسم ممیت و فرشته مظهر اسم هادی و شیطان مظهر اسم مضلّ میباشد. و بر این اساس به توقیفی بودن اسماء معتقدند، زیرا ادب دینی مقتضی آن است که ما از اطلاق چیزی که در زبان شرع بر خداوند متعال وارد نشده خودداری کنیم(3).
(4) قیصری میگوید: «مبادی عرفان عبارتند از معرفت حدّ و تعریف آن و درک فایدهاش و شناخت اصطلاحات قوم «عرفا» و معرفت یک عدّه حقایق بدیهی که مبنای مسائل غیر بدیهی این علماند.»(5)
1) (1)
2) (2) ابن فناری، محمد بن حمزه، مصباح الانس فی شرح مفاتیح غیب الجمع و الوجود، تعلیقات اشکوری و حسنزاده آملی، ص 13.
3) (5) قیصری، داود، شرح فصوص الحکم، تحقیق سید جلال الدین آشتیانی، ص 18، 20 چاپ اول.
4) (6) مبادی هر علمی عبارت از چیزهایی است که آن علم براساس آن بنا شده است.
5) (7) یثربی، عرفان نظری، ص 219.
مبادی علم بر دو قسم است: تصوّری و تصدیقی؛
مبادی تصوّری عرفان عبارت است از: تصوّر ذات و اسماء و صفات ذاتی مانند احدیّت، و احدیّت و خالقیّت و رازقیّت. این مبادی یا بدیهی هستند و یا نظری که در خود آن علم تبیین میشوند.
عرفان نظری که به اثبات لواحق و اسماء و صفات برای ذات حق تعالی میپردازد، نیازمند به استدلال و در نتیجه محتاج به مبادی تصدیقیه است. برخی از این مبادی مانند مبدأ عدم تناقض از قبیل مبادی عامهاند که بیّن بالذات بوده و در همه علوم به صورت مبدأ بدیهی اخذ میشوند و برخی دیگر از این مبادی امور غیر بیّنی هستند که نیازمند به تبیین میباشند.
این مبادی غیر بیّن خود دو دستهاند، دستهای از آنها مربوط به اثبات موضوع علم عرفان میباشند و دستهای دیگر مربوط به اثبات بعضی از لوازم برای موضوع علم مزبور هستند. زیرا تمام لوازم موضوع نمیتوانند بدیهی باشند و یا آنکه به عنوان مبدأ تصدیقی مطرح شوند. چون در این صورت مسئله قابل بحثی برای عرفان نظری باقی نمیماند.(1)
جوادی آملی، تحریر تمهید، ص 130.
آن گروه از مبادی تصدیقی که بدیهی هستند نیازی به برهان ندارند و در غیربدیهی هم؛ چون عارف در حال مکاشفه است دیگر برای او سخن از تصوّر و تصدیق نیست.
صاحب فتوحات، درباره میزان سنجش مکاشفه میگوید: «اگر انسان در آن مقام در ارتباط با افرادی قرار گیرد که خود موازین قسطاند (انبیا و اوصیاء(2)) در این صورت میتواند یافتههای خود را به وسیله آنها بسنجد وگرنه در وادی تیه و
حیرت سرگردان خواهد شد قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعِینَ سَنَةً یَتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ1 در این حالت علوم حصولی، تاب میزان شدن را ندارند و پس از بازگشت به حالت عادی، نوبت به بحث میزان صدق میرسد که در کشف و شهود به آن پرداخته خواهد شد.
گرچه این دو واژه معمولا مرادف هم به کار میروند ولی چنانکه گذشت اصطلاح تصوّف مربوط به نیمه اوّل قرن دوّم و اصطلاح عرفان هم مربوط به قرن سوّم است.
در فرهنگ اسلامی با کسانی مواجه میشویم که اطلاق نام صوفی بر آنها روا است، ولی نمیتوان آنها را عارف دانست مانند: حسن بصری «م 110 ق»، مالک بن دینار «م 135 ق» و ابراهیم ادهم «م 161 ق».
و کسانی را نیز میتوان یافت که به معنای حقیقی کلمه عارف بودند، و صوفی دانستن آنها روا نمیباشد. زیرا شخصیّت علمی و آثارشان مخالف صوفیگری است. مانند: ملاحسینقلی همدانی، ملکی تبریزی، آیت الله شاهآبادی، علّامه طباطبایی و امام خمینی رحمه الله.
درباره تفاوت تصوف و عرفان دو دیدگاه وجود دارد:
یک: شهید مطهّری میگوید: «اهل عرفان هرگاه با عنوان فرهنگی یاد شوند با عنوان عرفا و هرگاه با عنوان اجتماعی یاد شوند غالباً با عنوان متصوّفه یاد میشوند... البته همواره خصوصاً در میان شیعه عرفایی بوده و هستند که هیچ امتیاز ظاهری با دیگران ندارند و در عین حال اهل سیر و سلوک عرفانی میباشند و در حقیقت عرفای حقیقی این طبقهاند، نه گروههایی که صدها آداب از خود
اختراع کرده و بدعتها ایجاد کردهاند.(1)
مطهری، آشنایی با علوم اسلامی، ص 70-71.
ولی تعاریف باب و موارد استعمال نه تنها مساعد نظریه [جنبه اجتماعی] نیست بلکه دلالت بر این دارد که تصوّف علم «سیر و سلوک» است. هجویری تصریح میکند: «تصوّف رسوم و علوم نیست و لیکن اخلاق است.»(2)
دو - عرفان دو بعد دارد؛ عملی و نظری، که تصوف اشاره به عرفان عملی و عرفان بر «عرفان نظری» اشاره دارد.(3)و این تفاوت با تعاریف عرفا و موارد استعمال سازگارتر به نظر میرسد.
در بحث تفاوت میان عرفان و فلسفه میتوان گفت: عرفان و فلسفه جدای از تفاوت مفهومی و اصطلاحی تفاوتهایی جوهری دارند، که عبارتند از:
یکم - حکیم میفهمد و عارف میچشد و بین فهمیدن و چشیدن فاصلهای به اندازه مفهوم هستی است.
به تعبیر ملاصدرا: «فرق بین عارف و فیلسوف، فرق بین فهم معنای شیرینی و چشیدن آن و یا فرق بین فهم معنای صحّت و سلامت با شخص صحیح و سالم است»(4).
دوم - موضوع فلسفه «مطلق وجود» و هستیشناسی است و موضوع عرفان «وجود مطلق» و یا خداوند ازحیث ظهور و تجلیات است. فلسفه از بود و نبود بحث میکند در حالی که عرفان از بود و نمود.
سوم - روش فلسفه مشّاء برهان عقلی و استدلال است و اشراق بر استدلال
عقلی و تصفیه نفس و حکمت متعالیه بر مشرب خاصّ تلاقی اشراق و مشّاء استوار است در حالی که عرفان بر روش کشف و شهود بنا شده است.
چهارم - هدف فلسفه درک جهان است همانگونه که هست تا انسان عالمی عقلی مشابه عالم عینی گردد. «صیروره الانسان عالما عقلیّا مشابها للعالم العینی(1)
همو الاسفارالاربعه - ج 1 ص 20 - و ابن سینا الشفاء الالهیا ت ص 266.
»، در حالی که هدف عرفان، وصل است نه فهم، او درصدد وصول به حقیقت هستی است، به تعبیر بوعلی: «هناک یحقّ الوصول»(2)همانطورکه عرفان نظری شبیه فلسفه است، عرفان عملی هم شبیه اخلاق میباشد. و محور واحد آنان سلوک و عمل است و تفا وتهایشان به طور خلاصه عبارتند از:
یک - انسان روابط گوناگونی دارد از قبیل رابطه انسان با خدا و با جهان و با انسان و با خود. اکثر عرفا همانند همه نظامهای مذهبی، رابطه انسان با خود و با جهان را عمدتاً در رابطه با خدا پیگیری میکنند، در حالی که نظامهای اخلاقی ضرورتی نمیبینند که درباره روابط انسان با خدا بحث کنند.
دو - در سیر و سلوک عرفانی، همانگونه که از مفهوم آن دو پیداست نوعی تحرک و پویایی نهفته است و آیه کریمه: یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ3 نشانگرآن است، برخلاف اخلاق که ساکن است و پویایی عرفان را ندارد. زیرا در عرفان سخن از نقطه آغاز و مقصد و منازل و مراحلی است که به ترتیب باید طی شود تا به سر منزل نهایی برسد. از نظر عارف بدون هیچ شائبهای
برای انسان صراط و مراحل سیر و سلوک وجود دارد.
سه - به تعبیر شهید مطهرّی: «عناصر روحی اخلاقی، محدود به معانی و مفاهیمیاست که غالباً آنها را میشناسند امّا عناصر روحی عرفانی بسی وسیعتر و گسترده از روحی اخلاقی میباشد. در سیر و سلوک عرفانی از یک سلسله احوال و واردات قلبی سخن میرود که منحصر به سالک راه است و دیگران از آن بیبهرهاند»(1)
آشنایی با علوم اسلامی، عرفان، ص 74، تحریر تمهید، ص 13.
چهار - رابطه عرفان عملی با عشق، یکی از تفاوت عمده عرفان عملی با اخلاق این است که عشق اساسیترین رکن عرفان است که هم مرکب سلوک است و هم سرّجاذبههای حقایق الهی. به قول حافظ:
در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد زین غیرت برآدم زد
عقل میخواست کز این شعله چراغ افروزد دست غیب آمد بر سینه نامحرم زد
عرفان همانند فلسفه و حکمت به نظری و عملی تقسیم میشود؛ عرفان عملی از مقوله سیر و سلوک و محصول آن شهود قلبی است. سالک برای رسیدن به قلّه منیع انسانیت، یعنی توحید و رسیدن به کوی وصال یار، از مقامی به مقام دیگر طی طریق نموده، منزل به منزل از مرتبه علم الیقین به عین الیقین میرسد. این طی منازل برای نوسفران بدون همراهی انسان کامل «خضر ره، طائر قدس» امکانپذیر نمیباشد.
1) (1)
به تعبیر حافظ:
همّتم بدرقه راه کن ای «طائر قدس» که دراز است ره مقصد من «نوسفرم»
طی این مرحله بی همرهی «خضر» مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی
لاهیجی در این باره میگوید: «اگر سالک راستین تحت تربیت و هدایت استادی کارآزموده، قلب خود را از یاد غیر حق تصفیه کند، انوار الهی در تمام شئون وجودی او پدیدارشده است و برای او مکاشفات و حالات خوش و شیرین پدید میآید. و سالک در ادامه سلوک از عالم عنصری گذشته و با روحیّات افلاک ارتباط پیدا نموده... پس از عبور از این مرحله به تجرّد کامل رسیده و حضرت حقّ بر او تجلّی نموده و به فنای حق بار مییابد.»(1)
لاهیجی، محمّد، مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، ص 12. و آشنائی با علوم اسلامی ص 72.
عرفان نظری در حقیقت، ترجمه و تفسیر مشهودات عارف است که شهود دل را در قالب الفاظ و مفاهیم، بازگوکند. عرفان نظری از نظر تبیین استدلالی هستی، شبیه فلسفه است ولی ماهیت استدلالش بیان رهآورد سفر سالک از باب تأیید است نه از باب استدلال فلسفی.
(قیصری) در اینباره میگوید: «اهل الله این معانی را با کشف یافتهاند نه با گمان، و آنچه به عنوان برهان یاد میکنند برای تنبّه افراد آماده به منظور ایجاد انس برای آنها است نه برای استدلال.»(2)
(شیخ اشراق) در اینباره میگوید: «این امر برای من با فکر حاصل نشده است بلکه به سبب چیز دیگر «کشف و شهود» پیدا شد، آنگاه برهان بر آن جستجو کردم به طوری که اگر از دلیل عقلی صرف نظر کنم، چیزی در من شک ایجاد نمیکند(3).»
قبل از بیان نظریّات، ذکر این نکته ضرورت دارد که اصولاً آیا تعبیر فلسفه و عرفان اسلامی تعبیر صحیحی است؟ این سؤال از یک پرسش اساسی سرچشمه میگیرد که آیا فلسفه و علوم و عرفان میتوانند وصف اسلامی به خود بگیرند یا خیر؟
در پاسخ به پرسشهای فوق میتوان گفت: وصف اسلامی میتواند از آن ناشی گردد که یا فلاسفه و عارفان مسلمان باشند و یا این که مطالب و محتوای آن متناسب با اسلام باشد.
بر این اساس اگر گفته شود تمام مطالب فلسفه و عرفان از اسلام و یا همه پدیدآورندگان آن از مسلمین باشد، به این معنی نه تنها فلسفه و عرفان اسلامی نخواهیم داشت بلکه فلسفه و عرفان مسیحی و اروپائی هم نخواهیم داشت و به این معنی هیچ علم و فلسفه و عرفانی را، به هیچ مکان و ملت و مذهبی نمیتوان نسبت داد(1)
مصباح یزدی، محمد تقی، سلسله مباحث فلسفه اسلامی، شماره 2، ص 27، اندیشههای فلسفی، شماره 3، 1384 ش، مقاله چیستی و ماهیت فلسفه اسلامی، از نگارنده، ص 84.
.بر این اساس اگرگفته شودکه مقصود از عرفان اسلامی این است که اکثر عرفا مسلمان هستند و یا اکثر محتوای آن از قرآن و سنت است، این نسبت درست خواهد بود اگر چه لابلای آن مسائلی یافت شود که با عقائد ناب اسلامی سازگار نباشد و یا این که بعضی از عرفا و فلاسفه یهودی یا مسیحی باشند. پس از بیان این نکته میتوان گفت عرفان طرُقهای معرفتی است که در همه اقوام و ملل وجود داشته است.
اینکه عرفان اسلامیاز قبیل فقه و اصول و تفسیر و حدیث است. یعنی از
1) (1)
علومی است که مسلمین مایهها و مادههای اصلی آن را از اسلام گرفتهاند و برای آن قواعد و ضوابط و اصول مشخص نمودهاند، و یا از قبیل طبّ و ریاضیّات است، که از خارج به جهان اسلام راه یافته و دردامن تمدّن و فرهنگ اسلامیبه وسیله مسلمین رشد و تکامل یافته است، و یا شقّ سوّمی در کار است، در این زمینه دیدگاههایی وجود دارد که در ذیل بدان اشاره میکنیم.
بسیاری از عرفا و متصوّفه، معتقدند، عرفان و تصوّف، اسلام محضاند، بدین معنا که عارفان، حقایق اسلامی را بهتر از دیگران کشف کردهاند و مسلمانان واقعی میباشند و آنها چه در بخش عملی و چه در بخش نظری همواره مطالب خود را به کتاب و سنّت و سیره نبوی و ائمه علیهم السلام و اکابر صحابه استناد نمودهاند و میگویند: «اعتقاد به حیات اخروی در اسلام، چنان غلیظ است که حیات دنیوی و خوشیها جز لهو و لعب نمیباشند.» اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ1 و زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله هم به عنوان اسوه حسنه لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ2 تمثیلی از زهد و سادگی بدون تکلّف بوده است. حضرت در عبادت هم علاوه بر واجبات، اهل مناجات شبانه بود و گاه انزوا اختیار نموده و در حالت اعتکاف در مسجد به سر میبرد.
بررسی:
این که تمام آن چه به نام عرفان خوانده میشود اسلام محض است، ادّعایی
صرف بیش نیست و از نظر شواهد تاریخی و معارفی هم قابل دفاع نیست(1)
پرشها و پاسخها، عرفان و تصوّف، محمد رضا کاشفی، دفتر نشر معارف، 1385 ش، قم، ص 27 آشنایی با علوم اسلا می ص 83، شیروانی، علی، دین عرفانی و عرفان دینی، انتشارات دارالفکر، قم، 1377 ش، ص 34.
. زیرا براساس پژوهشهای انجام شده که به آن اشاره شد: تصوّف و عرفان از قرن دوّم و سوم پیدا شده و سپس در طول زمان رشد و توسعه پیدا نموده است. امّا این که برخی از مسائل عرفانی و یا اکثریّت آن ریشه در اسلام داشته باشد، سخن دیگری است که در تحلیل و بررسی دیدگاه سوّم به آن پرداخته خواهد شد.گروهی معتقدند: تصوّف و عرفان از همان آغاز، تحت تأثیر فرهنگ بیگانه بوده و در اثر تماس و آشنایی مسلمانان با راهبان مسیحی، عارفان هندی و فلسفه یونان پدید آمده است. پیروان این دیدگاه طیف مختلفی را شکل دادهاند که عبارتاند از:
اهل حدیث معتقدند، براساس روایات باب صوفیّه، تصوف مورد رضایت امامان علیهم السلام نبوده و در مواردی نیز مورد نفی و طعن آنان بودهاند. به عنوان نمونه امام سجّاد علیه السلام حسن بصری را از موعظه نمودن در منی مذمّت نموده است: «و روی انّ زین العابدین علیه السلام مرّ بالحسن البصریّ و هو یعظ النّاس بِمنی فوقف علیه السلام علیه، ثم قال: امسک، اسالک عن الحال الّتی انت علیها مقیم؟ اترضاها لنفسک فیما بینک وبین الله اذا نزل بک غدا؟».(2)
امام زین العابدین علیه السلام در منی به حسن بصری برخورد نمود که مردم را موعظه مینمود، در مقابل او درنگ نموده و فرمود: «ساکت باش. از تو میپرسم؟ از حالی که در آن به سر میبری، آیا راضی هستی، به همین حال خدا را ملا قات کنی». در ادامه آمده است؛ پس از آن دیده نشده که حسن بصری مردم را موعظه کند: فما رای الحسن البصری، بعد ذالک یعظ الّناس.(1)
همان، ص 43.
مستشرق معروف (لوئی ماسینیون)(2)از این روایت نفی تصوّف را برداشت نموده،(3)ولی این برداشت صحیح نیست زیرا؛
اوّلاً: مورد نهی موعظه، شخص حسن بصری است که با نظر به ذیل روایت از موعظه نمودن هم دست کشید و به سفارش امام علیه السلام عمل نمود.
ثانیاً: در این عصر، واژه عرفان و تصوّف رایج نبوده است تا نفی و یا اثبات شود. منتهی براساس روایت امام صادق علیه السلام نخستین بذر این مسلک را در سرزمین اسلام ابوهاشم کوفی پاشید. (هو الّذی ابتدع مذهبا یقال له التصوّف وجعله مقرّا لعقیدته الخبیثه(4)؛ او همان کسی است که مذهبی به نام تصوّف بدعت نهاد و آن را قرارگاه عقیده فاسد خود ساخت. نظیر این روایت از امام رضا علیه السلام نیز منقول است.(5)پس براساس قرائن و شواهد روایی، مذمّت صوفیّه غالباً از زمان امام صادق علیه السلام به بعد مطرح شده است.
مرحوم مجلسی در بحار و سفینه البحار، قسمت زیادی از آنها را جمعآوری
نموده(1)
مجلسی، بحارالانوار، ج 11 و 15 و 17 و سفینه البحار، ج 2، ص 57 به بعد.
و کتاب (حدیقه الشّیعه) منسوب(2)به مقدّس اردبیلی (م 993) از بین شیعیان و کتاب تلبیس ابلیس ابن جوزی (م 597 ه) از میان اهل سنت، مفصّلا به آنها پرداختهاند.(3)و شواهد تاریخی هم مویّد آن است که این جریان ربطی به عصر نبوی و علوی علیهما السلام نداشته تا مورد تأیید و یا طعن قرار گرفته باشد. از طرفی دیگر تقریبا تمام مشایخ معروف تصوّف مانند بایزید بسطامی، جنید بغدادی، عطّار و... از اهل سنّت هستند.این که برخی از متصوّفه سعی نمودهاند تاریخ خود را به آغاز اسلام رسانده و حتّی خرقه را از حضرت علی علیه السلام گرفته باشند و سلمان و اباذر و مقداد را از مشایخ خود بشمرند، ادّعایی بیش نیست.
تنها مدرک سابقه تصوّف در عصرعلوی علیه السلام روایت منقوله از کتاب عوالی اللئالی است که: (صاد) نشانگر صدق و صفا، (وا و) دالّ بر محبت و وفا و (فاء) هم دال ّبر فقر و فنا میباشد. ولی کتاب مزبور از کتب معتبره نیست و نویسنده آن هم متّهم به مخلوط نمودن روایات ضعیف و صحیح است(4).
نقد و بررسی:
براساس روایات و شواهد غیر قابل انکار تاریخ، گرچه تصوّف و عرفان پس از گذشت دو قرن از پیدایش اسلام به وجود آمدهاند و در آغاز هم نوعی سدّ باب اهل بیت علیهم السلام محسوب میشد و غالباً هم از اهل سنّت بودهاند. ولی در
1) (1)
2) (2) طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، نجف، مطبعه النعمان، 1386 هق، ص 40، 43، همان، ص 43، آقابزرگ تهرانی، الذریعه الی تصانیف الشیعه، بیروت، دارالاضواء بیروت، 1403 ق، ج 6، ص 385، 386.
3) (3) مقدس اردبیلی، احمدابن محمد آذربایجانی، حدیقه الشیعه، تهران، بی تا، انتشارات کتابخانه شمس، ص 564، 606.
4) (4) آیه الله مکارم شیرازی، ناصر، جلوه حق، مدرسه امام امیرالمومنین، قم، ص 20.
ادامه و سیر تاریخی تصوّف و عرفان به دو شاخه نظری و عملی تقسیم شده و عرفان اسلامی در مرحله رشد و توسعه، خود را از حالت افراط صوفیگری رهاند به حدّی که به تکفیرآن پرداخت مانند (کسرالاصنام الجاهلیّه) ملاّ صدرا که معتقد است: «صوفیه، دانش را کنار گذاشته و شرایع ساختگی، برخلاف کتاب و سنت بدعت نهادهاند و کشف و کرامات و خوارق عادات آنها را از باب شعبده قلمداد نموده و لذا به شدّت آنها را مورد هجمه قرار داده است.»(1)
کوهساری حسینی، سید اسحاق، تاریخ فلسفه اسلا می، ص 230.
و نظیر آن کتاب (الانصاف) فیض کاشانی(2)شاگرد ملاصدرا و نظائر آن است. بنابراین عرفان کنونی و تصوّف را یکسان دیدن منطقی به نظر نمیرسد.
برخی از محققین و مستشرقین با توجّه به بعضی از مشابهتهای عرفان و تصوّف، با فرهنگهای پیشین، آن دو را مولود فرهنگهای سابق قلمداد نمودهاند، مانند:
شاهد این گروه مشابهت و قرابت تاریخی و اقلیمیاست. زیرا بخش عظیم عرفا از منطقه شرق ایران یا دشت خاوران قدیم و استان خراسانند که نزدیکترین منطقه به سرزمین بودا است.(3)این گروه مهمترین شاهد تأثیر بودا بر عرفان اسلامی را وجود ابراهیم ادهم بلخی (م 762 یا 761 ق) دانستهاند که، اسطوره ابراهیم ادهم، بر پایه داستان زندگی بودا میباشد.
داستان ابراهیم چنین است که امیر بود و در حال شکار از هاتفی شنید که او
را برای شکار غزالان و روبهان نیافریدند. از همانجا لباس امیری را از تن به در آورده و راه درویشی در پیشگرفت و به سیر و سلوک و سیاحت پرداخت تا این که به عوالم کشف و شهود، دسترسی پیدا نمود.(1)
فعالی، دین و عرفان، ص 42، 43.
بررسی:
صرف مشابهت دلیل بر مدّعای فوق نمیشود. زیرا:
اولاً: پیدایش تصوّف، در بصره و بغداد بوده و انتقال آن از شرق ایران بدون دلیل است. (دکترزرّین کوب) میگوید: «با این همه تفاوت تصوّر این که تمام پدیده تصوّف و توسعه آن را بتوان به نفوذ بودایی منسوب داشت البتّه واهی و بیاساس است.»
ثانیاً: گزارشهای متعدّد گواه وجود خارجی ابراهیم ادهم موجود است و نشانی از اینکه وجودش افسانهای باشد در دست نیست و از طرفی دیگر در ادبیّات عرفان اسلامی اثر و نشانی از بودا وجود ندارد.
انتشار اسلام در سوریّه، عراق، مصر و تماسّ مسلمانها با مسیحیان و راهبان در حیره، کوفه، دمشق، نجران و رواج مسیحیّت در قبائل عرب قبل از اسلام، موجب شد که برخی از مستشرقین براساس مشابهت عرفان و تصوّف با تعالیم مسیحیان، آن را برگرفته از مسیحیّت بدانند.(2)
«گولیوث» انگلیسی، اظهارات «محاسبی» نخستین مولّف تصوّف اسلامی را با باب پنجم «انجیل متی» مقایسه نموده است.(3)
«نیکلسون»(1)
Nicholson .
میل به زهد و صوفیگری را تقلید و اقتباس از راهبان مسیحی قلمداد نموده(2)است. از نظر تاریخی هم نه تنها صومعه و خانقاه تقلید راهبان مسیحی است، بلکه نخستین خانقاه صوفیان در «رمله شام»، به دست یکی از امرای مسیحی ساخته شده است.(3)و مواردی دیگر از قبیل مسائل عرفانی، کلمات پنهانی (راز(4))، مکاشفات روحی(5)، سقوط تکلیف(6)و درجات (هفتگانه مقامات) تا وصول به مقام اتّحاد(7).شاهد دیگر، تقسیم «تثلیثی» مقامات خواجه عبدالله انصاری به سه رتبه و هر رتبه به سه رکن است که شارح منازل السّائرین عبدالرزّاق کاشانی به آن معترف است و همینطور تثلیث در امر آفرینش از «ابن عربی» که بر خی آنها را دلیل اقتباس شمردهاند.
بررسی:
گرچه تأثیر پذیری از مسیحیّت به ویژه در حوزه اسکندریّه و انطاکیّه غیر قابل انکار است ولی این به آن معنی نیست که ریشهها و منابع عرفان از مسیحیت نشأت گرفته باشد؛ بلکه ریشه در منابع اصیل اسلامیقرآن و عترت دارد. به عنوان مثال جریان عشق و محبّت ریشه قرآنی دارد مانند: قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ8 و یا یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ9 هم چنین آیه وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ
1) (1)
2) (2) یثربی، سیدیحیی، عرفان نظری، ص 74 به نقل از اسلام و تصوف ص 12.
3) (3) تاریخ تصوف دکتر غنی ص 75 و نفحات الانس جامی، ص 31.
4) (4) رساله دوّم پولس به کورنتیان، فصل 12، 5، 1.
5) (5) رساله نخستین کورنتیان، فصل 2، 10، 9.
6) (6) نامه پولس به غلاطیان، فصل پنجم، 18.
7) (7) حنّا فاخوری، خلیل الجرّ، تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ص 253.
حُبًّا لِلّهِ1 و در منابع روایی هم روایاتی مانند «حدیث قرب نوافل» و احادیث زهد که در اسلام، زهد همانند ادیان دیگر مورد تأکید قرار گرفته است.
جریان تصوّف هم با رهبانیت مسیحی همانند نیست. زیرا اکثر زاهدان ازدواج کردند و صاحب زن و فرزند شدند. اگرچه خود رهبانیّت مسیحی هم براساس قرآن بدعتی است که وَ رَهْبانِیَّةً ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ2 ربطی به حضرت مسیح علیه السلام ندارد.
نکته اساسی این است که جریان رهبانیّت و افراطیگری، دامنگیر همه ادیان شده، همانطوری که جریان اصیل عرفانی هم مخصوص دین خاصّی نبوده و نمیباشد.
برخی از مستشرقین، مانند «گیجر»(1)، «کافمن»(2)، «مرکس»(3)، «فان سنک»(4)، «هرتسفلد»(5)، «گلد زیهر»(6)، معتقدند: عرفان و تصوّف اسلامیتحت تأثیر یهود قرار گرفته(7)و تعالیم عرفانی بالمود(8)) یهود داشته و حتّی از نظر لفظی مشابهت دارند، مانند ناسوت، رحموت، رهبوت وحیبروت و وحدانیّت.
بررسی:
صرف نظر از این که مشابهت چند واژه، دلیل بر تأثیرپذیری و اقتباس نمیشود، کوشش این مستشرقین فوق نشانگر آن است که آنها درصدد این بودند تا ثابت کنند در یهود، عرفان وجود دارد.
البته گرچه دین یهود را نمیتوان از عناصر عرفان خالی دانست، منتهی به حدّی نیست که اثرگذار و جدّی باشد، چرا که تورات تحریف شده کنونی، چنین قابلیّت و ظرفیتی را نداشته و تعالیم یهود (عهد عتیق) چندان با عرفان و تصوّف، سازگاری ندارد.(1)
عرفان نظری، ص 107.
«ویلیام جونز»(2)نخستین مستشرقی است که عرفان اسلامی را متاثّر از عرفان هندی قلمداد نموده و وحدت وجود را با مذهب عرفانی (وندانتا) مقایسه نموده و میان مثنوی مولانا و حافظ و «گیتا گاوندای» پیوند نزدیک برقرار نموده است. پس از او «تولک» و سپس «آلفرد کریمر(3)» و «گلد زیهر(4)» و «ماکس هورتن(5)» در این موضوع سخن گفتهاند(6).
در مشرق زمین پیشگام طرح این نکته «ابوریحان بیرونی» است. او درصدد مقایسه بین تصوّف اسلامی و عرفان هندی برآمد و مشابهت فراوانی بین اندیشه «با یزید» و «حلّاج» و «شبلی» با عرفان «پنجلی» و میان مضامین کتاب گیتا و
گفتار صوفیان ارائه داده است.(1)
همان به نقل از تحقیق ماللهند، ابوریحان بیرونی، ص 43.
عمده وجه تشابه عبارت است: از ریاضت، پرهیز از شهوات و روابط جنسی، قناعت دستورات آئین یوگا(2)، وحدت وجود(3)، وصول و فنا(4)، شهود و معرفت باطنی(5)، محبّت و عشق(6)و راز و رمز.(7)دکتر «غنی» مینویسد: «با گسترش اسلام به سرحدّ چین و مناسبات تجاری و ترجمه آثار بودایی و هندی به زبان عربی، انتشار سیّاحان (رهبان الزّنادقه) در صوفیّههای مسلمان اثر گذاشت.(8)
به نظر گلد زیهر عوامل موثرّ اقتباس تصوّف اسلامی ازعرفان هندی عبارتند:
یک - انتشار اسلام در شرق و رسیدن به هند و چین.
دو - ترجمه کتب هندی به عربی در قرن دوّم.
سه - حضور حکمای هند معروف به (سمنیّه) در مجالس بحث و مناظره.
چهار - رفت و آمد جوکیان و سیّاحان در سرزمین اسلامی به ویژه سوریّه و شام که «جاحظ» از آنها به عنوان «راهبان زندیق» یاد کرده است.(9)
بررسی:
گرچه برخی از مضامین بلند عرفانی با سرودههای مذهبی هند اوپانیشادها شباهتهائی دارند ولی صرف مشابهت دلیل اقتباس یکی از دیگری نبوده و
1) (1)
2) (2) ادیان و مکتبهای فلسفی هندی، ص 668 و 675.
3) (3) همان، ص 24.
4) (4) همان، ص 22 و عرفا ن نظری، ص 86.
5) (5) همان، ص 406، 408.
6) (6) همان، ص 337 و 342.
7) (7) همان، ص 35.
8) (8) تاریخ تصوف دکتر غنی با تلخیص، ص 157-155؛ و زهد و تصوّف، ص 73-74 و عرفان نظری ص 91، 93.
9) (9) زهد وتصوف در اسلام، ص 74-68 و عرفان نظری، ص 93، 94.
شواهد تاریخی نیز بر این امر وجود ندارد.
مقصود ابوریحان بیرونی از بیان وجه تشابه نیز، اقتباس یکی از دیگری نیست و صرف تبادل تجاری، هم توجیهکننده تبادل فرهنگی در این حد نبوده است.(1)
ابن ندیم، الفهرست، ج 2، ص 246.
بنابراین تفاوت اساسی و اصولی عرفان هندی و اسلامی، خلاف این نظریّه را ثابت میکند. زیرا:اولاً: مذاهب هندی عمدتاً حاوی مسائل «الحادی» هستند که با روح یکتاپرستی عرفان اسلامی سازگاری ندارد.(2)
ثانیاً: در عرفان هندی تصفیه باطن هدف است در حالی که در عرفان اسلامی هدف لقاءالله است و هدف عرفان هندی رهایی از بدبختی است در حالی که هدف در اسلام برای رسیدن به کمال میباشد.
ثالثاً: در عرفان هندی، «فنا» هدف نهایی و آخرین منزل است در حالی که در عرفان اسلامی، فنا برای بقای برتر (بقاء بالله) است.
رابعاً: در مکاتب هندی به استثنای «مکتب باکتی» از اصل محبّت خبری نیست در حالی که اساس عرفان اسلامی بر عشق و محبت است.(3)
برخی از مستشرقین مانند «گوبینو»(4)و «فردریک دلتش»(5)و «رِنان»(6)و «پُل لاگارد» معتقدند نژاد «سامی» از نظر اندیشه و درک فنون ناتوان است چرا که:
اولاً: قوّه تخیّل در آن ضعیف است.
ثانیاً: از درک دقائق معنوی و ظرائف عقلی ناتوان است.
تصوّف ادیان سامی، واکنش نژادی، زبانی، قومی ملّتهای آریایی نژاد مغلوب نژاد سامیاست. و چون ایرانیان از نژاد آریایی برتر هستند، برتری عقلی و فکری خویش را در تمدن، فرهنگ، اندیشه و عقائد در تاریخ اسلام نشان دادهاند.
آن دسته از کسانی که میکوشند تا میان تصوّف اسلامی و اندیشه «آریائی» ارتباط برقرار سازند در همین گروه جای دارند. در رأس این گروه «هانری کُربَن»(1)
H Gorb . .
است که کوشید میان تصوّف اسلامی سهروردی و عرفان زرتشتی رابطه برقرار کند.(2)و دکتر زرّینکوب در میان عوامل تأثیرگذار بیش از همه از میراث زرتشت یاد کرده است، مفاهیمی مانند عهد «الست» و «ولایت» و....(3)بررسی:
گرچه سابقه تمدّنی و مراکز علمی ایران همانند «جندی شاپور» که تأثیرآنان در توسعه و رشد فرهنگ اسلامی غیر قابل انکار بوده و اکثریّت فلاسفه اسلامی و جمع کثیری از عرفا، ایرانی هستند و کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران شهید مطهّری بهترین سند و گواه آن است، ولی میتوان گفت:
اولاً: براساس شواهد غیرقابل انکار تاریخی، آغاز تصوف اسلامی از مدینه و بصره بود و صوفیان نخستین غالباً از نژاد عرب «سامی» هستند. «حسن بصری» و «رابعه عدویه» از بصره، «ابوهاشم کوفی» از کوفه، «معروف کرخی»، «سری سقطی»، «جنید»، از بغداد بودهاند.
ثانیاً: برخورد نژادگرایانه با فکر و اندیشه، نه منطقی است و نه مقبول. زیرا
فکر و اندیشه ممکن است زادگاه داشته باشد ولی وطن نمیشناسد. و از همه مهمتر فلاسفه و عارفان ایرانی کامیابی خویش را از برکت دولت قرآن میدانند، نه نژاد و قومیّت. کمتر فیلسوف و عارف ایرانی را میتوان یافت که از مأدبه قرآن و سنّت بهره نگرفته باشد و ظرائف سخنان خود را مستقل و بینیاز از قرآن و سنّت بداند.
ثالثاً: در پاسخ دکتر زرّین کوب میتوان گفت، صرف نظر از این که صرف مشابهت دلیل اقتباس نمیشود. اگر دین تحریف شده زرتشت قابلیّت چنین عرفانی را داشت چرا قبل از اسلام از آن عرفان خبری نیست؟
مخفی نماند بهرهوری ایرانیان از سفره قرآن و به ویژه عترت موجب شد که آنان از سرچشمه ولایت علوی علیه السلام و نهجالبلاغه و صحیفه سجادیه و امام باقر و امام صادق و امام رضا علیهم السلام و امامان بعدی سیراب شده و از افراط و تفریط عقلگرایی و شرعگرایی رهایی جسته و توانستهاند با توجه به معارف اهلبیت علیهم السلام نقش مهمی در تعدیل و رشد فلسفه و عرفان اسلامی داشته باشند و در نتیجه فلسفه و عرفان به رشد و بالندگی خود رسیده و پس از انتقال عرفان از سرزمین عربی به ایران، هرگز به زادگاه عربیاش بازنگشته و در بستر تاریخی و فرهنگی گسترده ایران زمین باقی مانده است و لذا اکثریت فلاسفه و عرفا را نژاد ایرانی تشکیل میدهند و نگاه اجمالی به تاریخ فلسفه و عرفان اسلامی و طبقات فلاسفه و عرفا به عنوان نمونه کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران شهید مطهری رحمه الله بهترین شاهد صدق این مدعی است(1)
رک - تاریخ فلسفه اسلامی، سید اسحق حسینی کوهساری، و فصل دوم همین اثر.
.محقق شهیر ژاپنی «تو شیهیکو ایزوستو» و «عمر فاروق» مذاهب چینی را
1) (1)
عامل پیدایش تصوّف اسلامیدانستهاند.(1)
والتصوف فی الاسلام، عمر فاروق، ص 143.
به عنوان نمونه مکتب «تاتوئیزم» از «لائوتسه م 604-531 - قبل از میلاد» کتابی حاوی دو قسمت به نام «تائوته کینک» از خود به جای گذاشت که حاوی مطالب پر رمز و غامض عرفانی است که کوچکترین و غامضترین کتاب عرفانی است و هدف واقعی انسان را، رسیدن به تائو (حقیقت) دانسته و رسیدن به وطن اصلی را از طریق ترک دنیا و مکاشفه معرفی میکند. در این مکتب، وحدت سرّالاسرار است.بررسی:
همانگونه که گذشت، صرف تشابه، دلیل بر اقتباس مکتبی از مکتب دیگر نیست. اگرچه نمیتوان تأثیر جزئی عرفان پیشین را در عرفان اسلامی انکار نمود. ولی تأثیرپذیری به معنی زایشی قابل پذیرش نیست.
آخرین نظریّه پیرامون تأثیرپذیری تصوّف اسلامی از بیگانگان، نظریّه تأثیر یونانی، به ویژه تأثیر هِلنی آن است.
یونان (سال 331) پیش از میلاد وقتی که اسکندر، شرق را گشود تا سده ششم پس از میلاد که جنبههای جادوئی و کیمیائی در جنبههای متافزیکی «گنوسی» و «نو افلاطونی» آن راه یافته بود و چیزی را پدید آورد که به آن رستگاری یونانی و یا به تعبیر «ماسینیون» «رستگاری شرقی» نام گرفت.(2)نمونه آن کتاب «آثولوجیا» و نظریّه «فیض و واحد» است که توسّط سهروردی و «ابن عربی» به کار گرفته شد و کتب منسوب به «هِرمِس» است که سهروردی و به تبع او پیروان اشراقی او و ابن عربی از آن متاثّر و از آن به صورت صریح یاد کردهاند و همینطور «تاسوعات فلوطین.»
بررسی:
گرچه تأثیر فلسفه و عرفان یونانی به ویژه فلسفه نوافلاطونی (فلوطین) حوزه اسکندریّه و انطاکیّه، پس از ترجمه متون فلسفی و عرفانی در میان مسلمین و انتشار آنها غیرقابل انکار است. میتوان گفت: اولاً: صرف مشابهت دلیل بر اقتباس نیست.
ثانیاً: فلسفه و عرفان اسلامی، پس از ترجمه از حالت تقلید خارج شده و با تکیه بر معارف قرآن و سنت اساسی را بنیان نمودهاند که قابل مقایسه با عرفان پیشین نمیباشد..
برطبق این دیدگاه عرفان و تصوّف، نخستین مایههای خود را چه در زمینه اندیشهها و افکار خاصّ عرفان نظری، و چه در قلمرو روش و طریقه خاص زندگی عرفان عملی از خود اسلام گرفته است. معتقدین به این دیدگاه عبارتند از:
مستشرقین که غالباً بر اصل اقتباس عرفان اسلامی از تمدّنهای قبل از اسلام اتفاق نظر داشتهاند، به تدریج به اشتباه خود پی برده پس از (1920 م) از نظریّات سابق خود، اظهار ندامت نمودند و گفتند «نیکلسون» یکی از برجستهترین محقّقان تصوّف و عرفان که تا (1906 م) عرفان اسلامی را اقتباس از فرهنگ بیگانه و وارداتی قلمداد کرده بود، در سال (1921 م) گفت: «به جای اتلاف وقت در بحث از یافتن ریشه واحدی برای تصوّف، عوامل مختلفی را که همگی با هم در ساختار صوفی نقش داشته مورد پژوهش قرار دهیم... که عبارت است از: عوامل اصیل برخاسته از ذات اسلام و عقائد آن و عوامل بیگانه... و از جمله این
عوامل هم شرایط سیاسی اجتماعی عقلی داخلی جهان اسلام بوده است»(1)
بدوی، تاریخ تصوف اسلامی، ص 65، 68.
.پس از نیکلسون «لوئی ماسینیون» است که میگوید: «بذر حقیقی تصوّف در قرآن است و این بذرها آن چنان کافی و وافی هستند که نیازی به نشستن بر سر سفره اجنبی نیست... تصوّف مخصوص یک نژاد یا یک زبان یا یک ملّت خاصّ نبوده، بلکه آن پدیدهای روحی است که به حدود مادی و نژاد، محدود نمیشود».(2)
«شهید مطهرّی رحمه الله» براساس این دیدگاه، برآن است که عرفان مایههای اوّلیّه خود را چه در مورد عرفان عملی و چه در مورد عرفان نظری، از خود اسلام گرفته و برای این مایهها، قواعد و ضوابط اصولی بیان کرده و تحت تأثیر جریانات خارج خصوصاً اندیشههای کلامی و فلسفی و بالاخص اندیشههای فلسفی اشراقی قرارگرفته است. امّا اینکه عرفا چه اندازه توانستهاند قواعد و ضوابط صحیح برای مایههای اوّلی اسلامی بیان کنند، آیا موفّقیّتشان به اندازه فقها بوده است یا نه و در این تأثیر و تاثّر چه قدر موفّق بودهاند، بحث جداگانهای است. آن چه مسلّم است این است که عرفان اسلامی سرمایه اصلی خود را از اسلام گرفته است و بس.(3)
از این جهت عرفان نه مانند فقه و حدیث صددرصد برخاسته از منابع اسلامیاست و نه مانند ریاضیّات و طبّ کاملا وارداتی است بلکه حدّ وسطی میان آن دوست.
سپس ضمن بیان نمونههای متون عرفانی در «قرآن و نهجالبلاغه» میگوید: «دعاهای اسلامی مخصوصاً دعاهای شیعی، گنجینهای از معارف عرفانی است، از قبیل دعای کمیل، ابوحمزه ثمالی، مناجات شعبانیه، دعاهای صحیفه سجّادیّه که عالیترین اندیشههای معنوی در این ادعیه است. آیا با وجود این همه منابع، جای این هست که ما در جستجوی یک منبع خارجی باشیم؟(1)
همان، ص 84، 90.
فقیه حکیم، عارف حماسهساز، «امام خمینی رحمه الله» درباره اهل معرفت میگوید: «از امور مهمّهای که تنبّه به آن لازم است و اخوان مؤمنین خصوصاً اهل علم، باید در نظر داشته باشند آن است که اگر کلامی از اهل معرفت دیدند و یا شنیدند به مجرّد اینکه به گوش آنها آشنا نیست و یا مبنی بر اصطلاحی است که آنها را از آن حظّی نیست، بدون جهت شرعیّه، رمی به فساد و بطلان نکنند و از اهل آن تحقیر و توهین ننمایند.. به جان دوست قسم که کلمات آنها شرح قرآن و حدیث است.»(2)
در سخنی دیگر فرمود: «این عرفا و شعرای عارف مسلک و فلاسفه همه یک مطلب را میگویند... نباید از این برکات، مردم را دور کرد... اگر عمری باشد و ما هم یک چنین تعبیراتی کردیم و یک احتمالی دادیم، نگوئید که این تعبیر را شما دوباره به میدان آوردید. نه خیر، باید دوباره بیاید(3).»
در نامه به همسرحاج احمد آقا مینویسد: «دخترم سعی کن اگر اهلش نیستی و نشدی انکار مقامات عارفین و صالحین را نکنی... بسیاری از آن چه آنان گفتهاند در قرآن کریم به طور رمز و سربسته و در ادعیه و مناجات اهل عصمت،
مفسّر حکیم و عارف «علّامه طباطبائی» در اینباره میگوید: «یکی از حقایق انکارناپذیر قرآن کریم آن است که اگر انسان به ساحت قدس کبریای حق تقرّب کند و در وادی پربرکت ولایت الهی بار یابد. دری به سوی ملکوت آسمانها و زمینها برروی او باز میگردد که میتواند آنچه بر دیگران پوشیده است مشاهده نماید. چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «قَالَ صلی الله علیه و آله لَوْ لَا أَنَّ الشَّیَاطِینَ یَحُومُونَ عَلَی قُلُوبِ بَنِی آدَمَ لَنَظَرُوا إِلَی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ(2)؛ اگر شیاطین در دلهای فرزندانآدم راه پیدا نکنند هرآینه ملکوت و باطن آسمان و زمین را مشاهده خواهند نمود.»
همچنین این حدیث را بسیاری از راویان از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کردهاند که فرمود: «لَولَا تَکثَیِرٌ فیِ کلَامِکُم وَ تَمرَیِجٌ فی قُلُوبِکُمُ لَرَآیَتمٌ مَا اری وَ لَسمَعِتُم ما اسمَعَ ؛ اگر شما در گفتار خود مواظب بودید و دلهایتان گرفتار آشفتگی و پریشانی نبود، میدیدید آنچه را من میبینم و میشنیدید آنچه را من میشنوم. این امور از موهبت الهی است که مختص عدّه خاصی از بندگان خداوند است.(3)
علامه در پایان جمعبندی میکنند که سه راه برای کشف حقایق، وجود دارد:
ظواهر دینی و بحث عقلی و تصفیه نفس. هر عدّهای از مسلمانان یکی از این روشها را گرفته و بر سر آن با هم به نزاع پرداختهاند. اجتماع این سه روش، چون
1) (1)
2) (2) بحار الأنوار، ج 1، ص 163؛ ج 6، ص 442؛ ج 56، ص 163؛ ج 60، ص 332 و ج 67، ص 59 و 161. تعبیر روایات به صورت «لنظروا الی الملکوت»، «الی السماء»، «الی ملکوت السماء» و نظایر آن آمده است.
3) (3) طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 5، ص 270 و طبری، محمد بن جریر، صریح السنه، ص 29.
سه زاویه مثلّث است به طوری که به هر کدام از روشها یا زوایهها کم یا اضافه کنیم به ناچار از روشها و زوایههای دیگر کاسته خواهد شد.(1)
المیزان ج 5، ص 283 و حسینی کوهساری، تاریخ فلسفه اسلامی، ص 5، 14.
ایشان در اینباره میگوید: «جامعه بی عرفان، کالبد بی جان است و علم و عرفان انسانساز است که حقیقت عروج نفس به معرفت حق تعالی است و منطق وحی و روایات صادره از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام عرفان اصیل اسلامی را جایز شمردهاند.»(2)
نکته اول - مقصود از عرفان اسلامی این نیست که تمام معارف آن برگرفته از قرآن و سنّت باشد (دیدگاه اوّل) بلکه مقصود از عرفان اسلامی این است که اکثر عارفان آن مسلمان و یا اکثر محتوای آن از قرآن و سنت باشد. با این تبیین دیدگاه سوّم، منطقیتر و با اسناد و مدارک تاریخی و معارفی سازگارتر است. زیرا بر این اساس هم به عوامل درونی عرفان اسلامی که برگرفته از قرآن و سنّت است توجه شده و هم نقش غیرقابل انکار برخی از فرهنگ و تمدّن قبل از اسلام مورد بیمهری قرار نگرفته است.
نکته دوّم - تصوّف و عرفان اسلامی دارای تحوّلات و تطوّرات گستردهای بوده است. بخشی از این تحولات بدین صورت بوده که صوفیان بدون تقیّد، به اسم حقیقت و طریقت، دست از ظواهر دین شسته و به ایجاد مناسک و راه و روش خاص دست زده، در مقابل مسجد، خانقاه تأسیس نمودند و اساساً تقیّد به دینی خاص را لغو شمردند و همه ادیان را یکسان پنداشتند، تا این که مورد طعن
امامان علیهم السلام و فقها و متکلّمین قرار گرفته، کارشان به تکفیر و اعدام کشیده شد و نوعاً به تصوّف معروف گردیدند.
از سوی دیگر کسانی چون: ملاّصدرا و سید حیدر آملی و از معاصران امام خمینی رحمه الله، علاّمه طباطبایی، شهید مطهری، حسنزاده آملی، جوادی آملی، سیّد جلال الدّین آشتیانی... هستند که راه وصول به کشف و شهود و بهرهمندی از لذایذ عرفانی را، حرکت در جاده شریعت و عمل به قرآن و سنت دانسته و سرسوزنی تخطی از شریعت را نه تنها جایز نشمردند، بلکه مصداق اعلای طهارت و تقوی و عرفان در سیر و سلوک شریعت بوده و هستند.
میان این دو گروه، طیف وسیعی هم وجود دارند که قضاوت یکسان درباره آنها به دور از انصاف و منطق است و بسیاری از اختلافات و نزاعها هم به واسطه روشن نبودن مرز بین آنهاست. عرفان با نگرش اخیر است که قابل دفاع است و بقیّه جز سرگردانی و حیرت ثمرهای نداشته و به جز انحراف از اسلام اصیل و التقاط پیآمد دیگری نخواهد داشت.
با توجه به تعریف تفسیر و عرفان، تفسیر عرفانی عبارت است از: به دست آوردن مقصود خداوند از آیات قرآن از طریق تدبّر و سیر سلوک معنوی (کشف و شهود) و یا از طریق «من خوطب به».
حق آن است که قسمت چهارم (من خوطب به) تأویل است و نه تفسیر. به تعبیر امام خمینی رحمه الله، سرّ سرّ و یا سرّ مستتر به سرّ است. امام خمینی میگوید: «قرآن کریم مرکز همه عرفانهاست، مبدأ همه معرفتهاست لیکن فهمش مشکل است... آنهایی فهمیدند که «من خوطب به» بودهاند و کسانی که متّصل به رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند. آنها میدانند، قضیّه چیست(1)
صحیفه نور، ج 19، ص، 251.
.»در مقامی دیگر تصریح میکنند: «قرآن در حدّ ما نیست در حدّ بشر نیست. قرآن سرّی است بین حق و ولی الله الاعظم که رسول خدا صلی الله علیه و آله است.(2)
در جای دیگر میگوید: «قرآن سرّ است، سرّ سرّ است، سرّ مستتر به سرّ است،
سرّ مقنّع به سرّ است.»(1)
امام خمینی، تفسیر سوره حمد، ص 165.
ولی مطلق کشف و شهود را تأویل دانستن، بستگی به تعریف و مقصود از تأویل در آیات و روایات دارد.
براساس دیدگاه سوّم، زمینههای عرفان، هم عامل خارجی دارد و هم عامل داخلی. زیرا اصولاً عرفان، در همه ادیان و اعصار وجود داشته است.
به تعبیر «پل نویا»: «در اسلام همه چیز از قرآن شروع میشود و همه چیز بدان باز میگردد. در غیر این صورت کفر است و یا بدعت.(2)زیرا قرآن کریم طبق روایات دارای بطون و معانی دقیق است که هر فرد عادی، معانی دقیق آن را درک نکرده و باید مراحلی را طی کند تا توانائی درک آن معانی را داشته باشد. لذا برخی از مستشرقین گفتهاند: «شخص پیامبر صلی الله علیه و آله در تعالیم خود کلید تفسیر قرآن را ارائه داده است.»
در این خصوص، ذیل مراحل تفسیر عرفانی، توضیح بیشتری از آن خواهیم داشت.
برای تفسیر عرفانی میتوان پنج مرحله را در نظر گرفت که هر یک را جداگانه مورد بحث قرار خواهیم داد.
ظهور تصوّف و عرفان چه در میان اعراب و چه در ایران، مسبوق به
پیشینههایی است که به آن اشاره شد. در این میان گر چه منکر نقش ملّت عرب در عرفان نیستیم ولی نقش ایرانیان به ویژه در رشد و تکامل عرفان برجستهتر و غیرقابل انکار است.
اگر اسلام به سهولت از سوی ایرانیان پذیرفته شد و اگر تشیّع و تفکّر علوی علیه السلام و اولاد طاهرین آن حضرت به گرمی مورد استقبال قرار گرفت، نشان آن است که هاضمه فکری ایرانیان پذیرای آئین منطقی آمیخته با محبّت اهلبیت علیهم السلام بوده است و مراجعه به تاریخ فلسفه و عرفان به ویژه کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران شهید مطهّری، بهترین شاهد صدق این مدعاست(1)
فعالی، دین وعرفان، ص 66، 67.
.در بحث زمینههای عرفان، همان طوری که از قبل هم بدان اشاره شد، عامل اصلی و اساسی عرفان را، باید در قرآن و عترت و سنت جستجو نمود. اگر به متون اسلامی مراجعه کنیم، عالیترین مضامین عرفانی در قرآن و سنّت موجودند که فهرستوار به آن میپردازیم:
در قرآن تعبیراتی عمیق در دعوت به تدبر آمده است از این قبیل: چرا سخن را درک نمیکنند: فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً2 آیا در قرآن نمیاندیشند؟.. أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً3 آیا به قرآن نمیاندیشند؟ مگر بر دلهایشان قفل زده شد؟ أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ
1) (1)
اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها1 دعوت به تدبّر با نکوهش از عدم فهم سخن و این که با تدبر روشن میشود. قرآن سخن خداست و بشر که قرین اختلاف میباشد و یا این که عدم تدبر نشان قفل شدن دلها است.
با توجه به اینکه مخاطبین قرآن عرب زبان بودهاند، معنی ظاهری قرآن را درمییافتهاند، هشدار برای این است که چرا و چگونه از معانی باطنی قرآن آگاه نشدهاند؟ در نبوی صلی الله علیه و آله از ابنمسعود آمده است:
«قرآن دارای ظاهر و باطن و حدّ و مطلع است؛ «اِنَّ لِلَقُرآنَ ظَهَرا وَ بَطنا وَ حَدّا وَ مَطَلَعاَ».(1)
و در روایتی از حضرت علی علیه السلام آمده است: همانا قرآن دارای ظاهری زیبا و باطنی ژرف و ناپیدا است، مطالب شگفتآور آن تمام نمیشود و اسرار نهفته آن پایان نمیپذیرد. «اِنَّ لِلَقُرآنَ ظَاهِرُهُ أَنِیقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِیقٌ لَا تَفْنَی عَجَائِبُهُ وَ لَا تَنْقَضِی غَرَائِبُه».(2)
در قرآن، رابطه خالق و مخلوق، هرگز همانند رابطه بنا و بنّا و یا ساعتساز و ساعت و یا حتّی رابطه علّی و معلولی نمیباشد. قرآن کریم در حالی که خدا را خالق هستی معرفی کرده، در همان حال در آن آمده است: «ذات مقدس او در همه و همه چیز هست؛ وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ»4 به هر طرف رو کنید چهره خدا آن جا است. فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ5 خداوند بین انسان و قلب او
حائلمیشود.
وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ1 خداوند نور آسمان و زمین است. اَللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ2 خداوند هم اوّل و هم آخر و هم ظاهر و هم باطن است هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ3 که همگی شاهد بر اندیشههای توحیدی برتر و عالیتر از توحید عامیانهاند.
شهید مطهّری میفرماید: «در مورد سیر و سلوک و طی مراحل قرب حق تا آخرین منازل کافی است برخی آیات مربوط به لقاءالله، رضوان الله، وحی و الهام، مکالمه ملائکه با غیر پیامبران علیهم السلام، مثلاً حضرت مریم علیها السلام، مخصوصاً آیات معراج رسول اکرم صلی الله علیه و آله را، مورد نظر قرار دهیم.(1)»
نمونه آیات سیر وسلوک:
وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا.5
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها.6
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً.7
1) (4) مطهری، آشنایی با علوم اسلامیعرفان، ص 87.
یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ.1
وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی.2
و آیات مربوط به نفس امّاره، مانند إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ.3
نفس لوّامه وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ.4
نفس مُسوّی و مُلهمِه وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها فَأَلْهَمَها * فُجُورَها وَ تَقْواها.5
نفس مُطمئنه یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ.6
آیاتی که حاکی از ترجیح آخرت بر دنیا و یا مذمّت دنیا است. مانند آیات لهو و لعب:
وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاّ مَتاعُ الْغُرُورِ.7
قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ وَ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقی.8
وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ.9
اَلْمالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیاةِ الدُّنْیا.1
فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلاّ قَلِیلٌ.2
إِنَّما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا مَتاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دارُ الْقَرارِ.3
و این که تا دهانی بسته نشود؛ دهان دگری باز نخواهد شد:
این دهان بستی دهانی باز شد تا خوردنده لقمههای راز شد
لب فرو بند از طعام و از شراب سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کن
طفل جان از شیر شیطان باز کن بعد از آنش با ملک انباز کن(1)
آدمیتا از این خاکدان نرهد، از تماشای صور غیبی محروم است؛ چرا که:
چون زحس بیرون نیاید آدمی باشد از تصویر غیبی اعجمی(2)
در آئین اسلام دستوری جز توحید خالص و نماز و زکوه و... نیامده است:
وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ.6
در روایت نبوی صلی الله علیه و آله اخلاص در عمل سرچشمه حکمت و معرفت، مطرح شده است:
«من أخلص لله أربعین یوما فجر الله ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه».(3)
هر که چهل روز برای خدا با اخلاص عمل کند، سرچشمههای حکمت از جانش بر زبانش جاری میشود.
برخی از آیات، نوعی تضادّ بین زندگی دنیا و آخرت را افاده میکنند؛ مانند این که نصیب و بهرهوری از دنیا موجب محرومیت از آخرت خواهد شد: وَ مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ1 هم چنین به کفار گفته میشود که از لذائذ دنیا بهره گرفتید، اما امروز به عذاب دچار شدید وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النّارِ أَذْهَبْتُمْ طَیِّباتِکُمْ فِی حَیاتِکُمُ الدُّنْیا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِها.2
نزول آیه فوق، موجب شد عدّهای در خانه عثمان ابن مظعون، جمع شده و ترک دنیا اختیار نمودند، که پیامبر صلی الله علیه و آله در نهی از رهبانیّت آنها فرمود: «ای عثمان خداوند تبارک و تعالی برای ما رهبانیّت را واجب نکرد، همانا رهبانیّت امّت من جهاد است». «یا عَثُمَان انِّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعَالی لَمُ یَکَتَبٌ عَلَیِنَا الَرَّهُبانیّه، انَّماَ رهُبانیّهُ امُّتیِ، الَجَهِاد».(1)
و یا این که برای هیچ کس دو دل قرار نداده است: ما جَعَلَ اللّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ.4
در تضادّ دنیا و آخرت و این که با یک دل دو دلبر نمیتوان داشت روایات
1) (3) مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج 70، ص 115 و ج 82، ص 114.
متعددی داریم، مانند:
«الدُّنْیَا حَرَامََ عَلَی أَهْلِ الْآخِرَةَ و الْآخِرَةَ حَرَام عَلَی أَهْلِ الدَّنْیَا»(1)
جامع الصغیر، ج 2، ص 16، یثربی، عرفان نظری، ص 117.
دنیا بر اهل آخرت وآخرت بر اهل دنیا حرام است.از حضرت علی علیه السلام روایت شده است، دنیا و آخرت دو دشمن متفاوت و دو راه جدای از یکدیگرند، کسی که دنیاپرست باشد و به آن عشق ورزد به آخرت کینه ورزد و با آن دشمنی خواهد کرد. آن دو همانند شرق و غرب از هم دورند و رونده به سوی آن دو هرگاه به یکی نزدیک شود، از دیگری دور میگردد. «إِنَّ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةَ عَدُوَّانِ مُتَفَاوِتَانِ وَ سَبِیلَانِ مُخْتَلِفَانِ فَمَنْ أَحَبَّ الدُّنْیَا وَ تَوَلَّاهَا أَبْغَضَ الْآخِرَةَ وَ عَادَاهَا وَ هُمَا بِمَنْزِلَةِ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ مَاشٍ بَیْنَهُمَا کُلَّمَا قَرُبَ مِنْ وَاحِدٍ بَعُدَ مِنَ الْآخَر»(2)در روایت دیگر آمده است: جمع نمودن بین دنیا و آخرت از خدعههای نفسانی است «طَلَبُ الَجَمَعَ بَینَ الدُّنیا وَ الاَخِرة مِن خُداعِ الَنّفسِ» و این که حبّ دنیا و آخرت در دل مومن با هم جمع نمیشوند، همان گونه که آب و آتش در یک ظرف قابل جمع نیستند.
«لَا یَسْتَقِیمُ حُبُّ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ فِی قَلْبِ مُؤْمِنٍ کَمَا لَا یَسْتَقِیمُ الْمَاءُ وَ النَّارُ فِی إِنَاءٍ وَاحِدٍ».(3)
مخفی نماند که روایات باب زهد، با توجّه به آیات و روایات دیگر به معنی ترک دنیا و رهبانیّت نمیباشد زیرا اسلام دین اجتماعی و زندگی است و با گوشهنشینی و انزوا و عزلت سازگار نیست.
و این روایات درصدد مذمّت دنیاپرستی و عشق به دنیا است که «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَة».
شب زندهداری یکی از روشها و راهبرد سیر و سلوک و تصفیه باطن است که کتاب و سنت به آن سفارش اکید نموده است: مانند سفارش به خواب اندک شب و درخواست مغفرت سحرگاهان کانُوا قَلِیلاً مِنَ اللَّیْلِ ما یَهْجَعُونَ وَ بِالْأَسْحارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ.1
و یا توصیه به مدح جدایی از بستر؛ همراه با بیم پروردگار و با خدای خویش نجوا و مناجات نمودن: تَتَجافی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً.2
و سفارش به بیتوته در شب در حالت سجده و قیام برای رضای خدا: وَ الَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِیاماً3 و تهجد شبانه جهت نیل و رسیدن به مقام محمود: وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً.4
و این که نماز شب، بهترین شاهد اخلاص قلب و دعوی صدق ایمان است: إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً5 نمونههای سیراب شدگان کوثر، بهرهوران سالکان از نماز شب و نزول برکات معنوی، در ادبیّات عرفانی فراوان است. به عنوان نمونه، حافظ میسراید:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
دوش در حلقه ما قصّه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی(1)
شاهرودی، ارغنون آسمانی، ص 152.
مولوی نیز در مثنوی چنین سروده:
شو قلیل النّوم ممّا یهجعون باش در اسحار از یستغفرون
اندکی جنبش بکن هم چون جنین تا ببخشندت حواس نور بین(2)
او در جای دیگری میگوید:
شب روحها واصل شود، مقصودها حاصل شود چون روز روشن دل شود، هر کو زشب آگاه شد
ای روز چون حشری مگر؟ وی شب، شب قدری مگر؟ یا چون درخت موسیی؟ کو مظهر الله شد
در چاه شب غافل مشو، در دلو گردون دست زن یوسف گرفت آن دلو را، از چاه سوی جاه شد(3)
شهید مطهرّی، در اینباره میگوید: «تراجم احوال شخصیتهای صدر اسلام
از یک سلسله هیجانات، واردات روحی، روشنبینیهای قلبی، سوزها و گدازها و عشقهای معنوی حکایت میکند. و نمونه بیشمار دیگر آن، همراه ادعیهای نظیر صحیفه سجّادیّه، دعای کمیل، مناجات شعبانیّه، و ابوحمزه ثمالی هستند که به منزله قرآن صاعدند.
بدون شک تکیه بر ظاهر قرآن و غفلت از باطن، محروم شدن از معارف بلند قرآن است و امر به تدبر و تفکر هم نشانه آن است. ولی به اسم باطننگری، برداشتهای شخصی از قرآن، بدون پشتوانه کتاب «انّ الکتاب یصدّق بعضه بعضا(1)
نهجالبلاغه، خطبه/ 18.
» و سنت نبوی که مبیّن و مفسّر قرآنند وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ2 و ثقل اصغر - که جدا ناپذیر از ثقل اکبر است - و عقل که مأمور به تدبّر درآنیم، قابل دفاع نیست. مباحث پیش رو مبانی عرفان و بیان حدّ و مرز آن، انشاءالله رهنمون بهرهوری منطقی از سفره گسترده الهی خواهد شد، انشاءالله.در این دوره شخصیّتهائی ظهور نمودند که غالباً با توجّه به زمینههای داخلی و خارجی، یک جریان و حرکت زاهدانهای را شکل دادهاند، که میتوان از آنها به عنوان، جوانههای عرفان، در فرهنگ اسلامی یاد نمود این زمینهها عبارتند از:
به ادعای برخی از عرفا و مستشرقین، اوّلین تفسیر عرفانی، در آموزههای امام صادق علیه السلام (م 80 یا 83-48) است، که در حقائق التفسیر سلمی و بقلی آمده است.
1) (1)
در کتابخانه سلیمانیّه، بخش «نافذپاشا»، به شماره (65) تفسیری منسوب به آن حضرت وجود دارد که نخستین بار «لوئی ماسینیون» از آن یاد نموده و در مقدمه «حقائق التفسیر سلمی»، روایات آن را به نقل از «ابن عطا» (م 309 ق) عیناً نقل نموده است. 4
وی در صحّت انتساب این تفسیر میگوید: به دشوار میتوان تعیین کرد در میان این روایات محافل سنّی و عرفانی کدام روایتها از سخنان امام صادق علیه السلام است که امامیه درست آئین و غلات شیعه (نصیریّه و دروزیّه) به طور مستقل ذکر کردهاند.
«پل نویا» با مقایسه و مقارنه این تفسیر با تفسیر «نعمانی» (م 328 ق) (شاگرد کلینی) میگوید: «درمییابیم که با اثری واحد سر و کار داریم، با الهامی واحد و سبکی واحد و حتی محتوای روحانی واحد(1)
پل نویا، تفسیر قرآنی و زبان عرفانی، ترجمه اسماعیل سعادت، ص 131.
.»بررسی:
اصالت اعتبار این انتساب به امام علیه السلام قابل پذیرش نیست بلکه ادعایی صرف از سوی متصوفه و برخی از مستشرقین است. مرحوم (حاج آقابزرگ) در الذریعه مینویسد: «گرچه در فهرست کتابخانه علی پاشا به چنین تفسیری برمیخوریم (و لم نجد لهذا لتفسیر ذکرا فی کتب اصحابنا، و الذی یقرب الی الظن انّه تفسیر لبعض الاصحاب مروی عن الائمه الطاهرین علیهم السلام. فسبیل هذا التفسیر، سبیل «بحار العلوم» المنسوب الی الامام الصادق جعفر بن محمد کما مرّ فی (ج 3، ص 27))(2)ولی در کتب اصحاب ما یادی از آن نشده است و قریب به گمان این است که تفسیر یاد شده تفسیر برخی از اصحاب و روایت شده از ائمه طاهرین علیهم السلام میباشد و جریان این تفسیر جریان تفسیر «بحارالعلوم» منسوب به امام صادق علیه السلام است که در ج 3 ص 27 بحث آن گذشت.»
تاریخ عرفان مصطلح نیز، مانند کلام، از حسن بصری (21-110 قرآن) شروع میشود و شخصیت جنجالی او موافقان و مخالفان را به موضعگیری متضاد و متناقض وا داشته است. از یک سو خانم «روضه جمال حُصری» از قول «شیخ علی محفوظ» (واعظ مصری سده چهارم) نقل میکند: «زبان حسن در حفظ و بقای حکومت مروانی همان نقشی را داشت که شمشیر حجّاج داشت؛ و اگر زبان او و شمشیر حجّاج نبود، آن حکومت در نطفه خفه شده بود.(1)
حصری، روضه جمال مصری، حیاه الحسن البصری و مسیره العلمیه، ص 192.
» و از سوی دیگر از ذهبی مورخ اهل سنّت نقل میکند: «حجاج بارها تصمیم به قتل حسن گرفته است.(2)»در میان اهل سنت «اشاعره» وی را از خود میدانند و گفتهها و نوشتههای او را درباره اختیار توجیه میکنند(3)و «معتزلیان» او را در ردیف عالمان معتزلی یاد کردهاند و عقایدی را در این باب به او نسبت میدهند.(4)
در میان علمای شیعه سه دیدگاه درباره وی وجود دارد؛ نخست کسانی که او را از موالیان حضرت علی علیه السلام به شمار آوردهاند، دوم، عالمانی که وی را شیعه ندانسته، ولی به فضل و تقوای او معتقدند. سوم، کسانی که وی را ریاستطلب و غیر ثقه معرفی نمودهاند که نظریاتشان را فهرستوار نقل و بررسی میکنیم.
بررسی:
سید مرتضی رحمه الله در اینباره میگوید: «در قرآن و احادیث دلیل قاطعی بر افضلیت پیامبران بر فرشتگان وجود ندارد، گرچه اجماع شیعه امامیه بر برتری پیامبران صلی الله علیه و آله بر فرشتگان هست»(1)
مجلسی، بحار، ج 57، ص 286.
. ولی شیخ مفید میگوید: «بین علمای ما در اینباره اختلاف نظر است و به گفته شیخ، عقلها را در نفی و اثبات این موضوع راهی نیست و در مورد هیچ یک از سه قول اتفاق نظر وجود ندارد»(2). در نتیجه مخالفت فضل بن شاذان با او جنبه نظری دارد که مورد اختلاف حتی بین اندیشمندان شیعه هم میباشد.آیت الله خویی میفرماید: «روایات یاد شده در مدح و ذم وی دارای سند صحیح نیست. تنها سند، روایتی است که در باب کتمان اصول کافی(4)، در نکوهش وی نقل شده، بنابر نظریه کسانی که محمد بن سنان را ثقه میدانند صحیح است. ولی برخی او را ثقه ندانسته و به روایاتش عمل نمیکنند».(5)
بررسی:
براساس تحقیق و نظر موافقان که خواهد آمد نظریه حسن بصری به معنای
1) (1)
2) (2) مفید، شیخ ابوعبدالله محمد، اوائل المقالات، به اهتمام مهدی محقق.
3) (3) شوشتری، محمد تقی، قاموس الرجال، ج 3، ص 197 - رجال کشی، ص 8-97.
4) (4) محمد بن سنان عن ابی عبدالله یقول. اما و الله لو کنتم تقولون ما اقول لاقررت انکم اصحابی هذا ابوحنیفه له اصحاب و هذا الحسن البصری له اصحاب. شنیدم که امام صادق فرمود: به خدا قسم اگر آنچه من به شما میگویم شما بگویید اقرار میکنم که یاران من هستید. این ابوحنیفه دارای یارانی است و این حسن بصری دارای یاران است. اصول کافی، ج 2، ص 231.
5) (5) خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، ج 16، ص 151 به بعد.
انکار جبر اشاعره است و پذیرش نظریه قدریه نمیباشد.(1)
ثبوت، اکبر، حسن بصری گنجینهدار علم و عرفان، از ص 27-44.
بررسی:
سخنان بزرگان شیعه که در نظریه موافقان خواهد آمد، نشانگر آن است که این جریان اتّهامی بیش نبوده است. علامه محمد تقی شوشتری مینویسد: «یک بار حسن در برابر حجّاج، امام علی علیه السلام را ستایش نمود و به همین علت بر او خشم گرفت و ناگزیر متواری شد تا این که حجّاج مرد»(4)به روایت سید مرتضی یک بار برخورد تند حسن موجب خشم حجاج شد که تصمیم به قتل او گرفته است.(5)
بررسی:
سید مرتضی مینویسد: «یک بار حجّاج حسن بصری را از سر تظاهُر و
1) (1)
2) (2) فیض کاشانی، ملا محسن، علم الیقین، ج 2، ص 973-893.
3) (3) المهجه البیضاء، تصحیح علی اکبر غفاری، ج 8، ص 122.
4) (4) شوشتری، قاموس الرجال، ج 3، ص 199 به نقل از تاریخ طبری، ج 13، ص 2490.
5) (5) مرتضی، شریف علی موسوی، الامالی، ج 1، ص 161.
6) (6) قمی، محمد طاهر، تهفه الاخیار، تصحیح و پاورقی داود الهامی، قم، مدرسه امیرالومنین 1369 ش، 146.
محبت غالیه اندود کرد و او را سیدالعلما نامید، ولی در مقابل صراحت لهجه و انتقاد حسن بصری تصمیم به قتل او گرفت و در حالی که حسن زیر لب مشغول ذکر بود از شرّ حجاج نجات یافته است»(1)
امالی سید مرتضی، ج 1، ص 161-162.
.حدیثی دیگر حضرت علیه السلام خطاب به حسن بصری میفرماید: «هر امّتی را یک سامری است و سامری این امّت تویی.»(2)
بررسی:
اولاً: روایات از نظر سندی مشکل دارند و در سند روایت دوّم واسطی هست که مورد پذیرش نیست(3).
ثانیاً: براساس تحقیق، او در جنگ جمل ده یا یازده سال بیشتر نداشت و به سنّ تکلیف نرسیده بود و لذا در مرتبهای نبود که با مولا چنین سخن بگوید(4).
ثالثاً: صحت روایات فوق با تأیید بزرگان از علمای شیعه که خواهد آمد در تضاد خواهد بود.
رابعاً: در مقابل روایت فوق شیخ مفید به صورت مسند از حسن بصری روایت میکند که پس از جنگ جمل در حالی که نوجوانی بیش نبودم، امیرمؤمنان علیه السلام به شهر بصره وارد شد و بر من گذشت فرمود: «ای نوجوان نیکو
وضو بساز... که در این روایت از این تعبیرات خلاف ادب و دشمنی و عناد خبری نیست.»(1)
مفید، محمد بن نعمان، الامالی، ترجمه حسین استاد ولی، صص 31 - ابن سعد، محمد، الطبقات الکبیر، ج 9، ص 158-129.
در حالی که شیخ مفید برتر است از مؤلفان احتجاج و خرائج و ابن ابی الحدید که مورد استناد مرحوم مجلسی است و این در حالی است که روایت مفید بر خلاف آنها هم مسند است و هم قُربالاسناد داشته و به عصر امام علی علیه السلام نزدیکتر است و بر خلاف آن روایات مخالف که در محتوی متناقضند، محتوای روایت هم تناقض ندارد.خامساً: از حسن بصری روایات زیادی دائر بر حقانیت حضرت علی علیه السلام در جنگ جمل و اعتراض او بر حجاج موجود است که خود مجلسی هم آنها را روایت کرده است.(2)
بررسی:
نظریات پیشِرو، بیانگر آن است که اختلاف بزرگان شیعه درباره حسن بصری غیر قابل انکار است و سخن کرمانشاهی ادعایی بیش نیست.
1 - فرزدق، شاعر اهل بیت (م 110 ق) که داستان سرودن شعر وی در مدح
حضرت سجاد علیه السلام در مقابل عبدالملک مروان مشهور است، بین او و حسن بصری رفاقت و دوستی و مورد تأیید او بوده و با هم به زندان رفتهاند(1)
قاضی نورالله شوشتری، مجالس المومنین، ابن سعد، محمد، الطبقات الکبیر، تحقیق علی محمد عمر، ج 9، ص 158، ج 2، ص 8-493 - امین، اعین الشیعه، ج 1، صص 638، 5-634 و ج 10، صص 70 و 264 و امالی سید مرتضی، ج 1، ص 63.
.2 - ایوب (سختیانی) سجستانی (66-131 ق) از اصحاب امام باقر و امام صادق(2)علیهما السلام، سخنان زیادی به عنوان استاد از او یاد میکند و مورد تحسین او میباشد و پس از مرگ حسن بصری یکی از دو نفری است که او را غسل داده است(3).
3 - ابوالحسن علی مسعودی (م 346 ق) از بزرگترین مورخ شیعه و جدّ مادری شیخ طوسی، با لحن تأییدآمیز برخورد حسن بصری با عمر بن هُبّیرْه را که نمونه شجاعت و صراحت لهجه است، آورده است(4).
4 - شیخ صدوق (306-381 ق) که یکی از سه محدث طراز اول شیعه است، گرچه روایت مشتمل بر نکوهش صیرفیان از قول او و اعتراض امام باقر علیه السلام به کلام او را آورده است، که علامه محمدتقی شوشتری مینویسد: «در این روایت کلام امام با کلام دیگران خلط شده است(5).»
ولی در کتاب توحید پس از نقل سخن «ابن ابی العوجا» (یکی از زنادقه) علیه حسن بصری که گفته بود: «که حسن گاهی به سوی قدریان و گاه به سوی جبریان متمایل شده و عقیده ثابتی نداشته است» در دفاع از حسن، سخن وی را
تخطئه نموده، میگوید: «این زندیق حتی نسبت به امام صادق علیه السلام هم سخنان هتّاکانه داشته است»(1)
صدوق، التوحید، صص 4-253.
در جای دیگر روایت بسیار عمیق از حسن بصری درباره مشیت الهی و تخطئه مذهب «جبریان» و «قدریان» و اثبات نظریه شیعه را آورده است(2). و در امالی روایت حسن بصری را از امّ سلمه از پیامبر صلی الله علیه و آله دائر بر بتپرست بودن منکران علی علیه السلام را نقل میکند که حسن گفت: «الله اکبر شهادت میدهم.»(3)در جای دیگر روایت میکند که حسن بصری شنید، برخی میگویند که وی از حضرت علی علیه السلام عیبجویی نمود، در میان اصحاب خود برخاست و گفت: «بر آن شدم تا درب خانهام را به روی خود ببندم و دیگر از خانه بیرون نیایم تا مرگم فرا رسد، چنان شنیدم که یکی از شما پنداشته است من از کسی بدگویی میکنم که بهترین مردم پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و انیس و همنشین آن حضرت است و کسی است که در سختیها و رویدادهای هولناک غم از دل پیامبر صلی الله علیه و آله میبرده...(4)».
جالب است که صدوق، دفاعیه حسن بصری را به عنوان روایت و حدیث ذکر نموده است.
5 - شیخ مفید (338-413 ق) در مقابل اتهام حسن بصری به قدری بودن و تخطئه جنگ جمل و سخنان گستاخانه وی در برابر مولا، این روایات را نقل میکند:
الف) نقل حدیثی مفصّل از حسن بصری از حضرت علی درباره قضا و قدر(5).
ب) نقل روایات متعدد از حسن بصری بر نکوهش و محکومیت آتشافروزان جنگ جمل در حمایت از مولا علی علیه السلام.(1)
مفید، محمد بن نعمان، الجمل، تحقیق سید علی میر شریفی، صص 297، 5، 484، 431.
ج) نقل این روایت که هنگام ورود حضرت به بصره، حسن بصری به همراه حضرت راه افتاد و ملتمسانه درخواست موعظه نموده و حضرت هم به او عنایت نمودهاند(2).
د) نقل احادیث زیادی از حسن بصری در مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام مانند اینکه علی علیه السلام نخستین ایمان آورنده به پیامبر صلی الله علیه و آله است که با او نماز خوانده است.(3)
ه -) نقل روایت حسن، دائر بر پیشگویی امام علی علیه السلام از شهادت خویش، چند ساعت قبل از وقوع فاجعه(4).
و) فتوی حسن بصری بر جواز متعه بر خلاف فتوای خلیفه دوّم(5).
به هر حال این روایات نمایانگر موضع تأیید شیخ مفید از حسن بصری است که هم اتهامها را پاسخ میدهد و هم موضعگیری صریح او را راجع به مولا علیه السلام بیان میکند.
ریحانه» و «سید صدر».(1)
صدر، سید حسن، تاسیس الشیعه لعلوم الاسلام، ص 255، 386، 415، امین، اعیان الشیعه، ج 3، ص 159، مدرس تبریزی، محمد علی، ریحانه الادب، ج 8، ص 207، آقا بزرگ تهرانی، طبقات اعلام الشیعه قرن 4 و 5، تصحیح دکتر علی نقی منزوی، 28 و الذریعه، اکبر ثبوت، حسن بصری گنجینهدار علم و عرفان، ص 333.
ابن مسکویه در ستایش حسن بصری مینویسد: «اگر یاران رسول صلی الله علیه و آله محضر حسن را درک میکردند، به او نیازمند بودند با این که پدرش از اسیران جنگی بود و هنگام تولد هم برده بود.
درباره سخنان حسن، پس از دعای خیر «رحمه الله علیه» میگوید: «بدان که این کلام، با وجود قلّت حروف، معانی بسیاری در بر دارد، و هم فصیح است و هم شرایط بلاغت، به تمام و کمال در آن رعایت شده است»(2).
شریف سید مرتضی (355-436 ق) شخصیت بزرگ و از مشایخ ثلاثه شیعه، با توجه به قرب الاسناد بودن، نقش تعیین کننده وی در دفاع از تشیّع، داشتن تصنیفات در رشتههای مختلف، تربیت شاگردانی مانند شیخ طوسی درباره حسن بصری میگوید: «بارع الفصاحه، بلیغ المواعظ، کثیر العلم، القدوه و الغایه که از تصریح علنی به عدل الهی پروا نمیکرد... تمام اندرزها و مواعظ حسن در نکوهش از دنیا لفظی و معنوی و یا دستکم معنا برگرفته از کلام امیرمؤمنان است.»(3)
شریف رضی (359-406 ق) مؤلف کتاب نهج البلاغه در موارد متعدد آثارش از حسن بصری به نیکی یاد نموده و از نظریه تفسیری وی یاد میکند. مانند روایت پیشگویی شهادت حضرت علی علیه السلام و تحقق آن(4). استفاده از نظر
تفسیری حسن بصری، مثلاً درباره آیه آل عمران میگوید: محققا علما راهی میانه و طریقه برتر اختیار کرده و بر آن رفتهاند، که راسخان در علم، تأویل پارهای از متشابهات را میدانند و تأویل پارهای دیگر را نمیدانند و جماعتی از علمای متقدم بر این نظرند، از جمله حسن بصری(1)
حقایق التأویل، ص 128.
. و در ذیل آیه إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ2 این آیه، محکمترین دستآویز فرقه مرجئه مخالفان عدلیه است و پیشوایان مذهب عدلیه در مقابلشان پاسخ دادهاند... که از میان عدلیه دوبار از حسن بصری یاد میکند(2).مرحوم شیخ در مجلدات دهگانه تبیان هم بیش از همه به ترتیب از نظریات ابن عباس و حسن بصری و قتاده بهره جسته و در موارد متعدد تصریح میکند که نظریات او مطابق با مذهب شیعه است(4).
در تفسیر «مجمع البیان طبرسی» که در حقیقت تهذیب و تحریر تفسیر تبیان است همین شیوه مراعات شده است(1)
کریمان، حسین، طبرسی و مجمع البیان، ج 2، ص 6-44 و اکبر ثبوت، حسن بصری گنجینهدار علم و عرفان، ص 338.
. مخفی نماند که تأییدهای فوق با موضعگیری شیخ در مذمت حسن بصری در گزیده رجال کشّی (کتاب اختیار معرفه الرجال) در تضاد است(2).1) (1)
2) (2) حسن بصری، گنجینهدار علم و عرفان، ص 308 و 339.
3) (3) ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 2، ص 64.
4) (4) همان، ج 2، ص 69.
5) (5) همان، ص 156.
6) (6) همان، ص 178.
7) (7) ابن شهرآشوب، متشابه القرآن و مختلفه، ج 2، ص 41.
8) (8) مناقب، ج 2، ص 94.
9) (9) ابن شهرآشوب، متشابه القرآن، ج 2، ص 56 و مناقب، ج 1، صص 4-293.
10) (10) مناقب، ج 4، ص 22.
11) (11) همان، ج 3، صص 2-391.
حدیث مولا علیه السلام با نام مستعار (ابو زینب).(1)
مجلسی، بحار الانوار، ج 2، ص 38.
مخفی نماند موارد استناد به سخنان حسن بصری در کتاب مناقب و متشابه القرآن ابن شهرآشوب زیاد است که به عنوان نمونه آن اکتفا شده است.
محمد ابن ادریس حلی (543-598 ق) از بزرگترین فقهای شیعه، در تفسیر منتخب تفسیر تبیان به تبع شیخ طوسی شیوه شیخ را در نقل قول حسن بصری اعمال نموده و تصریح میکند(2): «روایت مزبور با آن چه از امامان اهلبیت علیهم السلام رسیده و مقبول شیعیان است یکی است.(3)همچنین و در موارد اختلاف نظر او و مشهور شیعه، درصدد توجیه برمیآید.(4)
سید بن طاوس (589-646 ق) مردی الهی که جایگاهی بس بزرگ در مقامات روحانی دارد در کتابهای متعدد خویش روایات فراوانی از او درباره مناقب اهل بیت علیهم السلام، ظهور مهدی علیه السلام و احکام فقهی(5)
و ابن طاووس، سید رضی الدین علی بن طاووس، الملاحم و الفتن، مصص 54، 165
، مذمّت معاویه، تخطئه جبرگرایان، احتجاج با حجّاج آورده،(6)و دعای حرز حسن بصری را توأم با تأیید آورده است(7)و در پایان هم حسن بصری را از مقبولات شمرده و بر شایستگی او مهر تأیید زده است.(8)1) (1)
2) (2) ابن ادریس حلی، المنتخب من تفسیر القرآن و النکت المستخرجه من کتاب التبیان، ج 1، ص 29 تا 22، 29، 31، 36، 7-46، 57، 59، 3-61، 9-66، 72، در بیشتر صفحات بیش از یک نقل قول از حسن بصری است.
3) (3) همان، ج 1، صص 47، 57، 67، 79، 88، 102، 121، 157، 165، 294.
4) (4) همان، ج 1، ص 165.
5) (5) ابن طاووس، سید رضی الدین علی بن طاووس، سعد السعود، ص 641 و ص 69.
6) (6) ابن طاووس، سید رضی الدین علی بن طاووس، الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف، ج 2، ص 22.
7) (7) ابن طاووس، سید رضی الدین علی بن طاووس، مهج الدعوات، ص 6-364 و جمال الاسبوع، ص 218.
8) (8) قاضی نورالله شوشتری، مجالس المؤمنین، ج 2، ص 7.
شیخ بهایی (925-1030 ق): در حالی که با تعبیر «رحمه الله» از او یاد میکند پاسخ او را به حجاج میگوید که: «جز آن چه علی علیه السلام گفته است چیزی نمیدانم».(2)
ملاصدرای شیرازی (979-1050 ق) پس از نقل سخن «زندیق» برعلیه حسن گزارش شیخ صدوق و روایت امام صادق علیه السلام را در دفاع از وی میآورد(3)و در موارد متعدد از تفسیر حسن بصری بهره میجوید(4). و موافقت نظریات او با روایات شیعه را بارها متذکر میشود(5). و اینکه در شهادت امام حسین علیه السلام به شدت گریست و گفت: «امان از خواری و ذلّت، ناپاک زادهای فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله را به قتل رساند(6).»
شیخ محمد حسین کاشف الغطا (1294-1373 ه) مینویسد: «دانش تصوف را مسلمین از حسن بصری آموختهاند و او آن را از امیرمؤمنان علیه السلام اخذ نموده است.(7)امام سجاد علیه السلام پس از واقعه عاشورا به تهذیب اخلاق و
1) (1)
جامع الاسرار، ص 223، تفسیر المحیط الاعظم، ج 1، صص 20، 519، 523 و المقدمات من کتاب نص النصوص، صص 3-502.
2) (2) شیخ بهایی، الکشکول، ص 440، 508 و المخلاه، صص 36، 38، 44، 51، 6055، 70، 71، 89، 91، 107، 120، 125، 137، 147، 262، 281، 380، 413، 434، و اسرار البلاغه، 1365 ش، ص 24.
3) (3) صدرالدین محمد شیرازی، شرح اصول کافی، ج 2، صص 6-185.
4) (4) ر ک: صدرالدین محمد شیرازی، تفسیر قرآن، ج 7، صص 258، 2، 21، 254، و ج 5، ص 2-291 و اسفار الاربعه، ج 9، ص 286.
5) (5) تفسیر ملاصدرا، ج 6، ص 100.
6) (6) همان ج 1، صص 6-325.
7) (7) کاشف الغطا، محمد حسین، المراجعات الریحانیه، ج 2، ص 41، 237.
زهدورزی اشتغال داشت و او بود که این راه را برای جماعتی از تابعین مانند حسن بصری و طاوس یمانی و نظائر آنان از عارفا ن و زاهدان گشوده است.»(1)
کاشف الغطا، محمد حسن، اصل الشیعه و اصولها، ص 205.
علامه محمد شوشتری (1282-1374 ش) پس از نامه حسن در رد «جبریان» مینویسد: «این مکتوب دلائلی استوار در بر دارد». و سپس به روایات مدح و ذم او پرداخته و در پایان مینویسد: «چنان که میبینی در مورد این مرد قضاوتهای مختلفی شده، ولی نیکوتر آن است که وی را مردی نیک و پرهیزگار بدانیم و معتقد باشیم که تقیّه میکرده است.»(2)
محمد هادی معرفت (139-1385 ش) شرح احوال حسن را با تفصیل پر از ستایش نوشته مینویسد»:(3)
معرفت، محمد هادی، تفسیر و مفسران، ج 1، صص 51-338.
هرگاه نزد امام باقر علیه السلام از حسن یاد میشد، میفرمود: «همان را میگویید که سخنش به گفتار انبیاء میماند.» او پس از نقل روایات در مدح حسن روایات ضد او را افسانه و فاقد سند معرفی میکند(4).حسن بصری یکی از نویسندگان دوره تابعین است که درباره نزول قرآن کتاب (نزول القرآن) و شمارش عدد آیات قرآن (عدآی القرآن) را نگاشته(5)و صاحب (تفسیر الحسن البصری) است. علاوه بر روش تفسیر قرآن به قرآن و تفسیر قرآن به حدیث به ویژه روایات حضرت علی علیه السلام و ابن عباس و ابن مسعود و استفاده از شأن نزول و ناسخ و منسوخ و تفسیر قرآن به عقل، استفاده
از تأویل از روشهای دیگر اوست، آن هم که با توجه به حدیث نبوی منقول از حسن که: «قرآن را ظهری (ظاهری) و بطنی (باطنی) و حدی (مرزی) و مطلعی است(1)
عبدالرحیم، محمد، تفسیر الحسن البصری، ج 2، صص 79-451 و 92-489.
.شهید مطهری رحمه الله در اینباره مینویسد: «گر چه از او به نام «صوفی» یاد نشده است، ولی از آن جهت جزء صوفیه شمرده شد که اولاً: کتاب «رعایه حقوق الله» وی میتواند اوّلین کتاب تصوّف شناخته شود. «نیکلسون» مدعی است، اولین مسلمانی که روش حیات صوفیانه و حقیقی را نوشته حسن بصری است. طریقی که نویسندگان اخیر برای تصوف و وصول به مقامات عالیه شرح میدهند؛ اول توبه و پس از آن یک سلسله از اعمال دیگر که هر کدام باید برای ارتقاء به مقام بالاتری به ترتیب عملی شود.
ثانیاً: بعضی از سلسله عرفا، طریقت را به حسن بصری و از او به حضرت امیر علیه السلام میرسانند، مانند سلسله مشایخ «ابوسعید ابوالخیر». «ابن ندیم» سلسله «ابومحمد جعفر خلدی» را نیز به حسن بصری میرساند و میگوید: «حسن هفتاد نفر از اصحاب بدر را درک کرده است». ثالثاً: جزء گروهی بوده است که بعدها نام متصوّفه یافتهاند.(2)او آیات را براساس «ذوقیّات» تفسیر مینمود که روش تفسیر صوفیانه و سرآغاز آن است(3). جنبه سیاسی در تفسیر او دیده میشود که بنیامیّه را نمیپسندید و از این رو مقصود از «اولی الامر» را در قرآن عالمان دین میداند، به نظر وی صاحبان صلاحیّت حقیقی عالمانند.(4)
او کلماتی بلند و اشعاری در اوج عرفان و حالاتی عجیب دارد(1)
مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، ص 578.
و عنصر محبّت و عشق را اساس طریقت قلمداد نمود و به برخی از خواصّ آنها از قبیل غیرت اشاره نموده است، بر این اساس او را بنیانگذار «مکتب عشق» دانستهاند.(2)زندگی او چون بودا بود و جنید او را کلید علوم تصوّف میداند.(3)او اوّلین کسی است که مراحل زهد را طبقهبندی نمود و برای آن مراتب و درجات قائل شده است.(4)همچنین نخستین کسی است که در «علم احوال» در خراسان سخن گفته است.
(5)بنابر نقل «ریحانه الادب» و «کشف الغمّه» در راه مکّه با حضرت موسی بن جعفر علیه السلام ملاقات و از آن حضرت مقامات و کراماتی نقل نموده است(6).
ذوالنّون محبت و راز را مطرح نمود و میگوید: «محبت الهی رازی است که
1) (1)
2) (2) سجادی، سیدضیاءالدین، مقدمهای بر مبانی عرفان و تصوف، ص 50؛ فعالی، دین و عرفان، ص 77 و یثربی، عرفان نظری، ص 123.
3) (3) هجویری، کشف المحجوب، ص 103.
4) (4) دین و عرفان، ص 78، به نقل از ابعاد عرفانی اسلام، آن ماری شیمل، ص 92.
5) (5) یثربی، عرفان نظری، ص 123 و سجادی، مقدمهای بر مبانی عرفان و تصوف، ص 53، 54.
6) (6) مطهری، پیشین، ص 578،.
نباید بر عامّه گشود.(1)
قشیری، ابوالقاسم عبدالکریم، رساله قشیریه، چاپ اول. و رساله قشیریه، 173 عرفان نظری، ص 124.
او معرفت توحید را برای عامّه، برهان را برای حکما و شهود را برای اهل ولایت میداند و شهود عرفانی و اصل (فنا) را مطرح مینماند(2). خواجه عبدالله انصاری دربارهاش گفته: «پیش از وی مشایخ بودند ولیکن وی پیشین کسی بود که اشارت را با عبارت آورد و از این طریق سخن گفت.(3)برخی معتقدند بسیاری از تعلیمات فلسفه نوافلاطونی به وسیله ذوالنون وارد عرفان و تصوف شده است.(4)
ایرانیالاصل (پدر و مادر نصرانی) و مسلمان شده به دست حضرت رضا علیه السلام که بسیاری از سلسلههای طریقت، به ادّعای عرفا به معروف کرخی و به وسیله او، به حضرت رضا علیه السلام و از طریق آن حضرت به ائمه پیشین تا حضرت رسول صلی الله علیه و آله میرسد و بدین جهت این سلسله را سلسله الذهب (رشته طلایی) میخوانند(5).
شاگرد معروف کرخی و دایی و استاد «جنید» و از دوستان و همراهان «بشرحافی» بود که داستان آتش گرفتن بازار بغداد و نسوختن مغازهاش و (الحمدلله) گفتن وی و تاسّف بر اینکه چرا بر این حمد استغفار نکرده است
دست مایه شعر سعدی شد:
شبی دود خلق آتشی بر فروخت شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
یکی شکر گفت اندر آن خاک و دود که دکّان ما را گزندی نبود
جهان دیدهای گفتش ای بوالهوس تو را خود غم خویشتن بود و بس؟
پسندی که شهری بسوزد به نار اگر چه سرایت بود در کنار؟
به جز سنگدل کی کند معده تنگ چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ؟(1)
بوستان سعدی، ص 32 و سجادی، مقدمهای بر مبانی عرفان، ص 62.
او سخنان زیادی در توحید و عشق الهی دارد و میگوید: «عارف مانند آفتاب بر همه عالم میتابد و مانند زمین بار نیک و بد را به دوش میکشد و مانند آب، مایه زندگی همه دلهاست و مانند آتش به همه پرتوافشانی میکند.»(2)
اهل کوفه یا مرو یا سمرقند است که در آغاز به (راهزنی) مشغول بود و با شنیدن آوای قرآن: أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّهِ3 متنبّه شد و سپس به دنبال ریاضت و سیر و سلوک رفت. کتاب «مصباح الشّریعه» منسوب به اوست و میگویند سلسله درسهایی است از امام صادق علیه السلام. محدّث متبحّر قرن اخیر (حاج میرزا حسین نوری) در خاتمه مستدرک، به این کتاب اظهار اعتماد کرده است.(3)
متولّد کوفه که در محضر علمای مشهور، فقه و حدیث آموخت و یکی از
تأثیرگذاران جریان زهد و عرفان و از مفسّرین زمانه بود که کتابهای زیادی نگاشت که یکی از آ نها تفسیری است که «ثعلبی» و «عسقلانی»، از آن یاد کردهاند.(1)
حاج خلیفه، کشف الظنون، ج 2، ص 357، اتش، مکتب تفسیر اشاری، ص 50
پدرش ترک و اهل خوارزم و شاگرد سفیان ثوری بود که به واسطه زهد و علم، «امام المسلمین» لقب گرفت. وی تفسیری به نام «الواضح فی تفسیر القرآن» در دو جلد دارد که در بخش «ایا صوفیهّ» کتابخانه سلیمانیّه موجود است.(2)
مرحوم شیخ عباس قمی میگوید: تصوّف دو جنبه دارد: زهد و معرفت که علما تنها با جنبه زهد آن موافقند و به دلیل همین موافقت، گاهی به اشتباه به موافقت با کلیّت تعالیم صوفیان منسوب شدهاند.(3)
در این مرحله (قرن سوّم) از طرفی با نهضت ترجمه، علوم و فلسفه و عرفان، از مناطق و مکاتب گوناگون وارد جامعه اسلامی شد و میدان مباحثات و منازعات فکری و فلسفی باز شد و از سوی دیگر جوامع روایی اهل سنّت در قرن سوّم، شکل گرفت، مانند جامع «الصّحیح بخاری» (256 ق)، «صحیح مسلم» (261 ق)، «سنن ابن ماجه» (273 ق)، «سنن ابن داوود» (257 ق)، جامع «ترمذی» (279 ق)، «سنن نسایی» (303 ق).
با توجّه به زمینههای سابق و تأثیر پذیری از تحوّلات عصر و زمانه، صوفیّه
درصدد علمی کردن دیدگاه خود برآمدند و از سوی دیگر کوشیدند تا اصول و مبانی خود را با قرآن و حدیث هماهنگ و همراه کنند.
شخصیّتهای معروف و اثرگذار این دوره، عبارتاند از:
وی در اوج قدرت معتزله و مباحثات اهل حدیث، پا به صحنه گذاشت و از عالمان، متکلمان و صوفیان بلند آوازه این عصر است که آثار فراوانی از خود به یادگار گذاشت. که مهمترین آنها کتاب «العقل و فهم القرآن» و کتاب «فهم القرآن و حقیقه(1)
مهدوی راد، محمد علی، سیر نگارشهای علوم قرآنی، ص 32.
معناه» است که مهمترین کتاب در تاریخ تصوف دانسته شده، که در تبیین و تشیید تصوف نگاشته شده است، او در کتاب «الرّعایه لحقوق الله» سعی نمود تا معارف صوفیه را با قرآن و عترت هماهنگ کند. عطّار از او با تعبیر از مشایخ عالم به ظاهر و باطن در معاملات و اشارات، صاحب فنون و تصانیف زیاد یاد میکند.(2)دو کتاب معروف دیگر او عبارتند از: «التوهّم» و «البعث و النّشور».از او به عنوان نماد تصوّف و عرفان، رهبر مکتب بغداد، سلطان العارفین و برهان المحقّقین یاد شده است. جنید درباره او میگوید: «بایزید در میان ما چون جبرییل است در میان ملائکه»(3)داستانها و سخنان وی بیش از هر عارف دیگر در کتب صوفیه و عرفان آمده و در آثار منظوم عرفانی مانند عطّار و مولوی جلوه بیشتری دارد.
«عطّار» او را شاگرد سقّاخانه امام صادق علیه السلام معرفی نموده است. ولی تاریخ زندگی وی با آن حضرت مطابقت ندارد زیرا امام صادق علیه السلام در شوّال سال (148) به شهادت رسید و زندگی با یزید هر قدر هم طولانی باشد بدان زمان نمیرسد(1)
مفید، محمد بن نعمان، ارشاد، ص 174.
.احتمالاً بایزید نخستین کسی است که محبّت و فنا را به صراحت مطرح کرد و از مکاشفات دم زد و «شطحیّات» وی معروف است که گفت: «سبحانی ما اعظم شأنی...» ولی خود عرفا، او را از «اصحاب سکر» میدانند که در حال جذبه و بیخودی، آن سخنان را گفته است(2).
از خاندان نهاوندی که در عراق به دنیا آ مد و خواهرزاده «سری سقطی» از شاگردان «حارث محاسبی» است. و او را «شیخ المشایخ و سیّدالطائفه و طاوس العلما»، لقب دادهاند. به وسیله او بحث معرفت و توحید عارفانه و موضوع «راز» مطرح شد(3)هم چنین او از مسئله فنا و اتحاد انسان با وجود حق رازگشایی نموده است.
شهید مطهری میگوید: «او یک «عارف معتدل» به حساب میآید و برخی شطحیات که از دیگران شنیده شده از او شنیده نشد.»(4)حتی به تأویل شطحیات گستاخانه «بایزید» پرداخت تا به این ترتیب صوفیه را از تهمتها برهاند.(5)او
حتی لباس اهل تصوف به تن نمیکرد و در زی علما و فقها بود و در مقابل پوشیدن «خرقه» گفت: «از خرقه کاری ساخته نیست، حرقه (آتش دل) لازم است (لیس الا عتبار بالخرقه، انما الاعتبار بالحرقه).(1)
مطهری، آشنائی با علوم اسلامی، ص 102.
او بالاترین حالت عرفانی را «محو ثانویّه و بقاء بالله» میدانست. جنید نخستین صوفی است که به مقام شامخ مولی علی علیه السلام توجه نموده و میگفت: «اگر مرتضی علیه السلام یک سخن به کرامت نگفتی، اصحاب طریقت چه کردندی؟(2)شیخ ما در اصول و فروع و بلا کشیدن، امیرالمومنین علی علیه السلام است(3).»اهل «بیضاء» از توابع شیراز که در عراق واسط نشو و نما یافت و «سهل تستری» را به راهبری خود انتخاب کرد(4). نظرها درباره او مختلف است، گروهی او را از اولیای طراز اوّل دانسته و گروهی نیز او را کافر و ملحد و شعبدهباز.(5)
عامل قتل وی را هم صرف نظر از شطحیات، سیاست گستاخانه بر علیه سلاطین، دعوت بر رضا از آل محمد علیهم السلام و ارتباط با «قرامطه» و «تشیّع» قلمداد نمودهاند(6).
حلّاج از جنجالیترین عرفای دوره اسلامی است که شطحیات فراوان گفته و به کفر و ارتداد متهم شده و در زمان مقتدر عباسی به دار آویخته شد و خود عرفا او را به افشای اسرار متهم نمودهاند، حافظ میگوید:
گفت آن یار، کز او گشت، سردار بلند
جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد(1)
مطهری، آشنائی با علوم اسلامی، ص 103.
«نیکلسون» وی را معتقد به وحدت شهودی میداند، نه وحدت وجودی.(2)
از حلاج به جز دیوان اشعار، آثار فراوانی ذکر شده است که در فهرست ابن ندیم ضبط شده است.(3)
وطس الازل (طاسین الازل) را «روزبهان بقلی» به فارسی و عربی شرح کرده و «ماسینیون» آن را به چاپ رساند. اما دیوان اشعار فارسی منسوب به حلاج، اثر کمال الدین حسین بن حسن کاشانی خوارزمی از عرفای قرن نوزدهم میلادی است(4).
او خراسانی الاصل و در علوم حدیث و فقه هم تسلط داشت. شبلی در اصل شاگرد جنید و از مریدان حلّاج بود که سر به «دیوانگی» زد و از مرگ رهید.(5)
خواجه عبدالله انصاری گفت: «اوّل کسی که به رمز سخن گفت، ذوالنون مصری بود. جنید که آمد این علم را مرتب ساخت و بسط داد و کتابها در اینباره تألیف کرد و چون نوبت به «شبلی» رسید، این علم را بالای منبر برده است.(6)
در این دوره رشد و توسعه مباحث کلامی و مباحثات و منازعات فکری از یک سو و تکفیر و مرتد اعلام نمودن صوفیّه از سوی دیگر و رشد کمی و کیفی این جریان از طرف دیگر، بزرگان این نحله را واداشت تا در جهت پاسخگویی و تعلیم، اصول سیر و سلوک و معرفت باطنی را طبقهبندی کرده در این مسیر نهایت سعی و کوششان را به کار برند تا در معارف خود، تبیین قرآنی و حدیثی ارائه دهند. بر این اساس مطالب خویش را در ضمن تفسیر قرآن و حدیث ارائه دادند، تا هم از بحران مشروعیّت، نجات یابند و هم بتوانند با استفاده از تقدّس قرآن به اهداف خود برسند.
گرچه تعیین اولین اثر در این باب مشکل است، زیرا ممکن است برخی از کتب از بین رفته باشد و یا این که نامی از آنها در تذکرهها موجود نباشد، اما معروف آن است که نخستین اثر از حارث محاسبی (الرّعایه لحقوق الله) است که به آن اشاره شد.
با توجه به اینکه این دوره نقشی کلیدی در این تحقیق دارد، تفصیل آن در بحث «زبان تأویل» خواهد آمد و مهمترین آثار تفسیر عرفانی در مرحله نظم و کمال و تدوین به صورت تفصیلی نقد و بررسی خواهد شد.
بخش اول: پیشینه زبانشناسی قرآن
بخش دوم: مقصود از زبانشناسی قرآن
بخش سوم: نظریات مختلف درباره زبانشناسی قرآن
با توجه به این که بخش زیادی از دستورهای دینی در قرآن بیان شده است ضرورت فهم آیات، پاسخ به این سؤالات را ایجاب مینماید: زبان قرآن چگونه زبانی است، زبان عرفی است، یا زبان علمی و فنی(1)
مهدوی راد، محمد علی، نگاهی گذرا به سیر نگارشهای علوم قرآنی، ص 90.
و یا زبانی دیگر؟آیه الله معرفت در اینباره میگوید: «در واقع به نظر میرسد تحقیقاتی که امروزه در زمینه شناسایی زبان وحی در جهان انجام میشود، اصل طرح آن به وسیله اهل معقول از مفسّرین اسلامی ارائه شده است»(2)
از نظر تاریخی هم با توجه به این که وجود مبارک پیامبر صلی الله علیه و آله براساس تصریح قرآن، عهدهدار تبیین و تفسیر وحی مُنزل است: وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ.3
براساس قرآن اوّلین مُقری و اوّلین مُبیّن و مُفسّر قرآن خود خداوند است که
به پیامبر صلی الله علیه و آله تعلیم داده و از او درخواست پیروی از آن را مینماید:
فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ * ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا بَیانَهُ.1
بر این اساس وظیفه تبیین و تفسیر بر عهده پیامبر صلی الله علیه و آله گذاشته شد و بر اساس سیر طبیعی و نیاز واقعی جامعه اسلامی، بنای رفیع تفسیر قرآن ریخته شد. اکثریت قریب به اتفاق روایات تفسیری منقول صحابه از ایشان، ناظر بر معانی الفاظ و مفردات آیات است و تنها اندکی از آنها به استباط احکام و کشف معانی ویژه از لابلای آیات، اختصاص یافتهاند(1).
براساس تعلیم و تعلم قرآن، علوم اسلامی در سایه قرآن شکل گرفت که عبارتند از:
ذهبی میگوید: «در صدر اسلام به توضیح معنای لغوی با بیان کمترین کلمات اکتفا میشد»(2)
به نظر ابن ندیم: «تفسیر، تا اوائل قرن سوّم به صورت بسیط و بیان معانی الفاظ غریب و یا نسبتا غریب بود.»(3)
سیوطی از ابن عباس نقل میکند: «از اشعار برای توضیح آیات استفاده میکرد و میگفت: «الشعر دیوان العرب»(4)
علامه طباطبایی پیدایش علوم دینی و ادبیات عرب را ناشی از قرآن قلمداد
نموده و میگوید: «این سخن را در علوم ادبی عربی نیز میتوان مطرح ساخت، زیرا اگرچه بحث در امثال علم صرف، نحو، معانی، بیان، بدیع، لغت، فنّ فقه، لغت و اشتقاق مطلق کلام عربی است، لیکن بیتردید آن چه مردم را وادار به تتبع، ضبط و تنقیح اصول و قوانین این علم نمود همان شاهکار خدایی بود که مردم را مجذوب بیان شیرین و شیوا و اسلوبهای زیبای خود ساخت.»(1)
طباطبایی، محمد حسین، قرآن در اسلام، ص 110 و 111.
با توجه به این که یکی از منابع فقه، کتاب الهی است، بحث حجیّت ظواهر قرآن و به تبع آن بحث اصول لفظیه، اصول ظاهریه مانند اصالة العموم، اصالة الاطلاق و اصالة الظهور برای استنباط در عمل به کتاب و سنت تعبیه شده است(2).
در کتب اربعه حدیثی شیعه و به تبع آن منابع حدیثی بعدی مانند وافی و بحارالانوار فصل مستقلّی به عنوان کتاب قرآن نگاشته شده که موضوعات فضائل قرآن، حدیث ثقلین، حدیث عرضه روایات بر قرآن، اخذ موافق و طرح مخالف قرآن مطرح شده به نحوی که در عمل به ویژه در اندیشه شیعه، قرآن از عترت جدا نشده است(3).
این موضوع به دو دسته تقسیم میشود:
گروهی که تأویلاتشان رابطه منطقی و زبان شناختی با زبان قرآن ندارد و در عین حال، ظواهر آن را رمز و اشاره دانستهاند، مانند فلاسفه و عرفا که ظاهر قرآن را اسم رمز برای معانی کلی عقل و نفس دانسته و غلات، آن را اسم رمز برای اشخاص و باطنیه هم آن را اسم رمز برای معانی کلّی و اشخاص باهم دانستهاند.(1)
شاکر، محمد کاظم، روشهای تأویل قرآن، ص 62؛ به نقل از جواهر القران، ص 32.
گروهی که تأویلاتشان با الفاظ قرآن براساس حمل به معانی مجازی پدید آمده است. ابن رشد در اینباره میگوید: «خوارج اولّین گروهی هستند که به تأویل نصوص قرآن پرداختهاند و پس از آن معتزله و اشاعره و آن گاه صوفیه(2).
مولی علی علیه السلام درباره شعار آنها إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ فرمود: «کلمه حقّی را بر زبان آوردهاند و از آن اراده باطل نمودهاند
«کلمه حق یراد به الباطل».(3)
«بلاشر»(4)در این مورد مینویسد: «متکلّمان برای این که مطابق عقائد خود از قرآن استنباط کنند، روش دیگری را که عبارت است از یافتن معانی که خلاف ظاهر معانی آن کلمات است انتخاب کردند.»(5)در مقابل، اشاعره در عین حال که ظاهر قرآن را اخذ نمودند، گفتند آن چه قرآن میگوید غیبیّات است و عقل آدمی
به آن راه ندارد و آنها را در همان معانی ابتدایی باید پذیرفت.(1)
آج، آربری، عقل وحی از نظر متفکران اسلامی، ترجمه حسن جوادی، ص 19.
جریان جدیدی که در میان برخی از روشنفکران مسلمان متأثر از رنسانس شکل گرفت، تأویل آیات و مجازگویی است که علم هندسه و جبر و ریاضیات را از قرآن استخراج کنند.(2)افرادی مانند «عبدالرحمن کواکبی» (1320 ه) و سر «سید احمد خان هندی» (1898 م) «سید امیر علی» (1347 ه) و «سید رشید رضا» (1395 م) و «طنطاوی».(3)جالب توجّه این که آن چه تحت عنوان تفسیر عصری مطرح است به معنای منطبق کردن با علوم نمیباشد بلکه سخن از پردهبرداری از معنای آیه در سایه دانستنیهای بیرونی است(4).
در بحث زبان شناسی، زبان مورد نظر میتواند امور زیر باشد.
الف) به معنای لغت و گویش: مانند زبان عربی، فارسی و انگلیسی که شامل عرصههای دستور زبان، صرف، نحو و فصاحت و بلاغت و پاسخگوی آن است.
ب) شناسایی شیوه سخن: فراتر از ترجمه الفاظ و قواعد ادبی.
ج) اسلوب سخن گفتن با سطح درک مخاطبان و افق همدلی با شنوندگان: همانگونه که شاعر سروده است:
چون که با کودک، سر و کارت فتاد پس زبان کودکی، باید گشاد
د) سخن گفتن متناسب با فضای فرهنگی و علمی: در قالب معیّن و توقّع فهم و رابطه از مخاطبین خود، در محدوده خاص. از این منظر زبان به اقسام مختلفی تقسیم میشود مانند زبان عرفی، زبان ادبی، زبان علمی، زبان فلسفی، زبان اشاری و رمزی عرفانی.(1)
محمد جواد عنایتی راد، زبان شناسی دین در نگاه المیزان، پژوهشهای قرآنی، شماره 10 و 9، دوره سوم، ص 30 و آیه الله موسوی اردبیلی، مشکل ما در فهم قرآن، نامه مفید، دوره دوم، شماره 8، ص 10.
1) (1)
با توجه به معانی زبان، میتوان گفت:
یک: زبان قرآن از نظر لغت و لهجه، عربی رسا و روشن است، آن هم به شهادت خود قرآن: إِنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ1 ؛ بِلِسانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ2 و إِنّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ3 و براساس قرآن، زبان پیامبران و از جمله پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله سخن به لسان قومشان است: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ.4
به تعبیر علامه طباطبایی مقصود از ارسال رسل به زبان قوم خود این است که رسولانی که فرستادهایم هر یک از اهل همان زبانی بودهاند که مأمور به ارشاد اهل آن شدهاند، حال چه اینکه خودش از اهل همان محل و از نژاد همان مردم باشد، و یا آنکه مانند لوط از اهالی سرزمین دیگر باشد، ولی با زبان قومش با ایشان سخن بگوید. چنان که قرآن کریم از یک طرف، او را در میان قوم لوط غریب خوانده و فرموده: إِنِّی مُهاجِرٌ إِلی رَبِّی5 و از طرفی دیگر همان مردم بیگانه را قوم لوط خوانده و مکرر فرموده: وَ قَوْمُ لُوطٍ.
حال این سؤال مطرح میگردد که آیا پیامبرانی که بر بیش از یک امّت مبعوث شدهاند؛ یعنی پیغمبران «اولوا العزمی» که بر همگی اقوام بشری مبعوث میشدند چه وضعی داشتهاند؟ آیا همه آنان زبان همه اهل عالم را میدانستهاند؟ و با اهل هر ملتی به زبان ایشان سخن میگفتهاند یا نه؟
در پاسخ باید گفت: داستانهای زیر بر این دلالت میکنند که پیامبران اقوامی را که از اهل زبان خود نبودند نیز دعوت میکردند.
ابراهیم خلیل علیه السلام با اینکه خود، «سریانی» زبان بود، عرب حجاز را به عمل حج دعوت نمود. موسی علیه السلام با اینکه «عبری» بود، فرعون و قوم او را که «قبطی» بودند به ایمان به خدا دعوت فرمود. پیغمبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله هم یهود عبری زبان و نصاری رومی زبان و غیر ایشان را دعوت فرمود و هر که از ایشان که ایمان میآورد، ایمانش را میپذیرفت. در دعوت نوح علیه السلام نیز از قرآن کریم، عمومیت دعوت استفاده میشود.
بنابراین خداوند موضوع ارسال رسل و دعوت دینی را بر اساس معجزه و امری غیرعادی، بنا نگذاشته و چیزی از قدرت و اختیارات خود را هم در اینباره به انبیاء واگذار ننموده است، بلکه ایشان را فرستاده تا به زبان عادی که با همان زبان در میان خود گفت و گو میکنند و مقاصد خود را به دیگران میفهمانند، با قوم خود صحبت کنند و مقاصد وحی را نیز به ایشان برسانند. پس انبیاء، غیر از بیان، وظیفه دیگری ندارند. اما هدایت و ضلالت افراد، ربطی به انبیاء علیهم السلام و غیر ایشان نداشته، بلکه فقط کار خود خدای تعالی است.
«أن الله لم یبن إرسال الرسل و الدعوة الدینیة علی أساس معجز خارق للعادة الجاریة و لافوّض إلی رسله من الأمر شیئا بل أرسلهم باللّسان العادی الّذی کانوا یکالمون قومهم و یحاورونهم به، لیبیّنوا لهم مقاصد الوحی، فلیس لهم إلا البیان و أما ماوراء ذلک من الهدایة و الإضلال فإلی الله سبحانه لا یشارکه فی ذلک رسول و لا غیره».
لذا از همان واژگان متداول عصر نزول بهره گرفته.(1)
ابراهیم / 4، طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 12، ص 15.
و اگر هم در قرآن الفاظ نادر و نامأنوسی از نظر لغت عرب وجود دارد که در عربی بودن آنها اختلاف است خدشهای بر عربی بودن آن وارد نمیشود. زیرا نظر محققان آن است که1) (1)
آنها کلمات متشابهی هستند که زبان عربی و غیر عربی در آن توافق دارند.(1)
طبری، محمد بن جریر، تفسیر طبری، تصحیح حبیب نعمانی.
چرا که در زبانهای مختلف، وجود واژگانی که با اندکی تفاوت تلفظ میشوند رایج است(2).به تعبیر «صبحی صالح»: در این هنر الهی، خدای خبیر، با بهرهوری از تمام رموز و فنون روانی و رسایی، با شیواترین و روانترین سخن، با زیبایی و هنر در حدّ اعجاز، پیامش را ابلا غ نموده است. به نحوی که دیگران از آوردن مانند آن عاجز ماندند، بلکه معیار و میزان ادبیّات عرب قرارگرفت و این مزیّت در هیچ زبانی از زبانهای دنیا نیست.(3)
دو: اما درخصوص شیوه و اسلوب سخن زبان قرآن، نظریّات زبانشناختی قرآن، پاسخگوی آن خواهد بود.
سه: اما سخن گفتن با سطح درک مخاطبان، علّامه طباطبایی در اینباره میگوید:
وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النّاسِ عَلی مُکْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِیلاً یعنی آن را آیه آیه و سوره سوره نازل کردیم.
جمله عَلی مُکْثٍ نیز بر همین معنا دلالت میکند، زیرا «مکث» - به ضمّ میم و همچنین به فتحه آن، دو واژه هستند به یک معنا.
پس لفظ آیه با صرف نظر از سیاق آن، تمامی معارف قرآنی را شامل میشود. و این معارف در نزد خدا در قالب الفاظ و عبارات بوده که جز به تدریج، در فهم بشر نمیگنجد. لذا باید به تدریج که خاصیت این عالم است نازل گردد، تا مردم به آسانی بتوانند تعقلش کرده، حفظش نمایند.
و بر این حساب آیه شریفه همان معنایی را میرساند که آیه إِنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ1 در مقام بیان آن است.
نزول آیات قرآنی به تدریج و بند بند و سوره سوره و آیه آیه، به خاطر تمامیّت یافتن استعداد مردم در تلقّی معارف اصلی و اعتقادی و احکام فرعی و عملی آن است و به مقتضای مصالحی است که برای بشر در نظر بوده و آن این است که علم قرآن با عمل به آن مقارن باشد و طبع بشر از گرفتن معارف و احکام آن زده نشود و معارفش را یکی پس از دیگری دریافت نماید تا به سرنوشت تورات دچار نشود، زیرا که چون تورات یک باره نازل شد، یهود از تلقّی آن سر باز زدند و تا خداوند، کوه را بر سرشان معلق نکرد حاضر به قبول آن نشدند(1).
چهارم، با توجه معیار سخن گفتن با مخاطبین در قالب معیّن، نظریات زبانشناسی قرآن به انواعی تقسیم میشود که هر یک را جداگانه بررسی خواهیم کرد.
1) (2) اسراء / 106، طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 12، ص 13 و 221.
ظاهرگرایان، تمام آیات قرآن را یک وجهی و تنها در چهارچوب تفسیر لفظی و لغوی، معنی و تفسیر میکنند تاریخ تفسیر نمایانگر دانشمندانی با این رویکرد است، مانند «مالک بن انس» (93-179 ق)، اهل حدیث (پیروان احمد بن حنبل) (161-241 ق)، «داود ظاهری» (م 280 ق) و فرزند وی «ابوبکر ظاهری»، «کرامیّه»، «اشاعره»، «ماتریدیّه»، «ابن تیمیّه»، «وهابیان»، و «اخباریّه» از شیعیان(1)
شهرستانی، کتاب الملل و النحل صص 118، 119، 132، 133.
.مالک بن انس در تفسیر آیه «اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی» میگفت: «استوی معلوم اما کیفیت آن مجهول است. ایمان به آن واجب و پرسیدن از آن بدعت است «الاستواء معلوم و الکیفیه مجهوله و الایمان به واجب و السوال بدعه»(2). حتی برخی احتیاط نموده واژه (ید) و (وجه) و (استوا) و امثال آنها را ترجمه فارسی ننموده و متن کلمات را آوردهاند(3). تا جایی که گفتهاند سنت به وسیله قرآن نسخ نمیشود اما سنت میتواند ناسخ قرآن باشد. و یا این که قرآن نیاز
مندتر به سنت است تا سنت به قرآن(1)
سعیدی روشن، محمد باقر، تحلیل زبان وحی، ص 255 و اشعری، ابوالحسن، مقالات الاسلامیین، ج 2، ص 251.
.براساس این مسلک، تفسیر قرآن بدون استناد به روایات نارواست و میگویند که برای هیچ کس تفسیر قرآن جایز نیست هر چند دانشمند و ادیب و دارای آگاهیهای فراوان در ادله فقه، نحو اخبار و آثار باشد، بلکه فقط میتواند به روایات صحابه و تابعین استناد جوید(2).
اشعری در مقالات الاسلامیین در ضمن عقائد اهل حدیث میگوید: «آنان میگویند خداوند در روز قیامت با چشم مؤمنان دیده میشود، البته کافران خدا را نمیبینند به دلیل این که میان آنان و خداوند حجابی حائل است،.. موسی از خدا خواست تا در دنیا خود را بر او بنمایاند، اما خداوند بر کوه تجلی یافت پس آن را متلاشی نمود بدین روی به موسی علیه السلام فهماند که او در دنیا خدا را نخواهد دید، بلکه در آخرت خواهد دید(3).»
نقد و بررسی:
در نقد و بررسی زبان فوق میتوان گفت؛
اولاً: به تصریح خود قرآن، برخی از آیات قرآن متشابهند و ارجاع به محکمات به عنوان راهکار و روش شناخت مجموعه کتاب معرفی شده است که تنها منبع و مرجع برای متشابهات مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ.4
به تعبیر زمخشری (528 ه) عبارات آیات محکم از احتمال و اشتباه محفوظ و مصون است: (احکمت عبارتها بان حفظت من الا حتمال و الا شتباه)(1)
زمخشری، محمود بن عمر، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الاقاویل فی وجوه التأویل، ج 1، ص 337.
بنابراین وقتی که بحث از دیدن و ملاقات الهی به میان میآید، سخن گفتن با همین الفاظی است که برای معانی حسی و مادی کاربرد دارد، مانند وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ2 و خداوند برای این حقیقت، واژه «دیدن» را به کار برد، زیرا واژه مناسبتری برای این مقصود وجود نداشته است. لذا برای جلوگیری از سوء برداشت و کجفهمی، اصل کلیدی دیگری را به صورت صریح مطرح نمود که: لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ3 بدینگونه در قرآن تصریح شده است که مقصود از ملاقات و رؤیت الهی، رؤیت با چشم سر نیست و نمیتواند باشد.ثانیاً: پذیرش این نظریه منجرّ به پذیرش تجسیم و انسانانگاری الهی خواهدشد که از نظر عقل و شرع، مردود و غیر قابل پذیرش است. زیرا اخذ به ظاهر برخی از آیات بر خلاف ساحت منزّه خدای تعالی و کمال محض بودن اوست، مانند وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ4 که اخذ به ظاهر آن بی معنی است.
ثالثاً: به اتفاق عموم دانشمندان و اصولیون وفقها و ادبا با توجه به اینکه قرآن
1) (1)
به زبان عربی فصیح نازل شده، اما در آن از انحای مجاز، استعاره، کنایه، تمثیل، قلب، تقدیم، تأخیر، حذف، اخفا، اظهار، تعریض و.. موجود است که با اخذ به ظاهر لفظ سازگار نمیباشد.
به عنوان نمونه تفسیر لفظی و ظاهری آیه وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً1 بی معنی خواهد بود. مثلاً سیبویه مینویسد: «از موارد دیگر، توسعه و یا اختصار در کلام است» به عنوان نمونه، آِیه: وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتِی کُنّا فِیها وَ الْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنا فِیها وَ إِنّا لَصادِقُونَ2 مقصود این است که از اهل قریه بپرسید «انما یرید اهل القریه، فاختصر».(1)
شریف رضی در تفسیر آیه ذیل مینویسد:
مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَةً وَ اللّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ .(2)
این جمله استعاره است، زیرا استقراض در مورد خدای غنی بالذات، مفهوم ندارد. لیکن ازآن جا که اگر کسی به دیگری مالی بدهد که او عوض آن را به وی برگرداند این را قرض گویند، خداوند نیز که عوض انفاقهای بندگان را به طور کامل میپردازد آن را ادای قرض نامیده است(3).
1) (3) سیبویه، الکتاب، ج 1، ص 108 و 109.
2) (4) بقره / 245، کیست که به خدا «قرض الحسنهای» دهد، (و از اموالی که خدا به او بخشیده، انفاق کند،) تا آن را برای او، چندین برابر کند؟ و خداوند است (که روزی بندگان را) محدود یا گسترده میسازد.
3) (5) شریف رضی، محمد بن احمد، تلخیص البیان فی مجازات القرآن، ص 113.
رابعاً: مخالف با دستور صریح قرآن است که پر از دعوت به تدبّر و تفکر و نکوهش از عدم تدّبر و تعقّل و پذیرش کورکورانه است.
خامساً: جمود بر ظاهرگرایی و عدم تعمّق در قرآن با مراتب فهم و معرفت بشری در تضاد است، در حالی که بهرهبرداری انسانهای برتر از نظر معرفت، از قرآن هم بیشتر خواهد بود(1)
ساجدی، ابوالفضل، زبان دین و قرآن، ص 238، 239.
.برخی از روشنفکران مسلمان، زبان قرآن را زبان نمادین یا رمزی قلمداد نمودهاند که در چند گروه قابل تقسیماند.
گروه اول؛ تلقّی نمادین از تمام گزارههای قرآنی دارند. برخی از افراد این گروه عبارتند از:
الف) مجتهد شبستری میگوید:
آن چه در کتاب و سنّت و روایات داریم، دادههای تاریخی است که به گونهای نمادین از واقعیّات حکایت میکنند.(2)دینشناسی جدید عبارت است از شناختن دستگاهها و نمادین رمزی دین. در دینشناسی جدید، زبان دین رمزی است و براساس این دانش، متون دینی به عنوان نمادهای رمزی مانند هر متن دیگر فهم و تفسیر میشود، خواه آن متن کتاب باشد یا هنر اسلامی و یا چیزهای دیگر، در واقع اسلام به عنوان یک قرائت از متون دینی، توضیحی رمزگونه و نمادین به دست میدهد(3).
ب) دکتر سروش:
وی با عبارات متفاوت گاه زبان دین را زبان حیرت معرفی نموده، میگوید:
دین امری رازآلود و حیرتافکن است و این ضد قشریّت است و آن وضوح و دقت قشریّتی که از یک ایدئولوژی میخواهند در دین وجود ندارد. ایدئولوژی دعوت به قشریت است، مجموعهای از مواضع سطحی روشن معین، درباره خدا و انسان و تاریخ و معاد... اما دین پر از محکم و متشابه است که جز حیرانی نباشد در کار دین، مولوی در معراج پیامبر صلی الله علیه و آله متحیر ماند، «حیرت اندر حیرت آمد این قصص»(1)
مثنوی دفتر چهارم، 3805.
و این از مزایای دین است.(2)در جای دیگر میگوید: «زبان دین زبان اشارت است. زبان متعارف برای توصیف تجربههای متعارف و قلمروهای مألوف ساخته شده است. امّا مرز رازآلود میان طبیعت و ماورای طبیعت، زبانی برایش وضع نشده است». هیچ دینی از ادیان و سخن هیچ عارفی از عارفان، خالی از اشارات و مستغنی از تأویل نبوده است. در مقام تأویل عبارت، معانی نهفته نانوشته خود را آشکار میکند. و شخص از مقام (مفسّر)، به مقام (معبّر) صعود میکند و دست به کشف المحجوب میزند. و در واقع چنان عمل میکند که گویی در حال تأویل و خوابگزاری است؛ یعنی میکوشد آن عبارات را همانند نمادهایی که در خواب بر شخص آشکار میشود تأویل و معنی کند. از همین جا درمییابیم که کار گوهری و اجتنابناپذیر دین حیرتافکنی است(3).
گروه دوم: کسانی مانند «دکتر شریعتی» بر نمادین بودن زبان قرآن تأکید دارند. پارهای از عبارت وی بر نمادین بودن زبان کلّ قرآن حکایت دارد مانند «زبان مذاهب بالاخص مذاهب سامی زبان سمبلیک است» و برخی دیگر از نمادین دانستن کلّ قرآن حکایت نمیکند. بر همین اساس ترکیب روح خدا و
لجن بدبو در وجود انسان را، در داستان آدم علیه السلام در آیه: وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ * فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ1 رمزی از بینهایت پست بودن و قابلیت برای تکامل بینهایت گرفته و میگوید: انسان نه از لجن ساخته شده است و نه از روح خدا.(1)به نظر وی زبان سمبلیک، زبانی است که به رمز، معانی را بیان میکند».(2)
نقد و بررسی:
در پاسخ اینگونه برداشتها، میتوان گفت اگر بشری بودن کتاب مقدس (عهدین - تورات و انجیل) و تهافتهای بین آنها با عقل و نیز معما گونه بودن مفاهیم اساسی آن چون تثلیث، تجسد، فدا و مانند آن و تقابل پارهای دیگر از مفاهیم آنها با حقایق مسلم علمی یا تاریخی و ناهمسازی درونی آن متون، اندیشمندان مسیحی را ناگزیر به رویکرد نمادانگاری از زبان دین ساخت، چه نسبتی با متون دینی اسلام یعنی قرآن دارد، که از نظر لفظ و محتوا، دعوت آن به تفکر و اندیشه است. رمزی دانستن زبان دین چنانکه صاحبان این اندیشه مطرح کردهاند، هیچگونه معیاری را پذیرا نیست و راه را برای نسبتهای متناقض به متن دینی باز میکند، آیا یک اندیشمند مسلمان در ارتباط با قرآن، میتواند چنین نتیجهای را بپذیرد(3).
اینگونه برداشتها با آیات دالّ بر فهم پذیری قرآن که از نظر کمّیِت بسیار و با تعبیرات مختلف و متفاوت است و حتی از نظر کیفیت، سازگار نخواهد بود،
زیرا به نصّ و تصریح آیات قرآن، متن آن برای بشر قابل درک و دسترسی است. با توجه به فراوانی و کثرت آیات، فهرستوار به برخی از آنها اشاره خواهد شد.
الف) آیه محکم و متشابه: مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ در این آیه ضمن اعتراف به این که برخی از آیات محکماتند و برخی دیگر متشابهات، در ادامه، با ارجاع متشابهات به محکمات، آیات الهی را روشن میداند و با شعار راسخون در علم - که آنان به قرآن، ایمان دارند - و همه را چه محکم وچه متشابه از سوی پروردگار خویش میدانند، وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا یعنی آیات محکم و متشابه هر دو از طرف پروردگار است که با ارجاع متشابه به محکم، مقصود خداوند را دریافتند و آنانی که پیروی از متشابهات نمودند؛ بهواسطه فتنه وزیغ دلهایشان میباشد نه تشابه آیات فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ در نتیجه برای جبران آیات متشابه، راه حل ارائه میدهد که همان آیات محکمات است(1)
آل عمران / 7.
.ب) توصیف قرآن با عبارات واضح و روشن، مانند مبین:
عربی مبین: وَ هذا لِسانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ یاد میکند که محتوایش برای مخاطب روشن است(2).
نور: قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ3 روشن است که وصف نور و کتاب روشن با زبان حیرت و نمادین سازگار نیست.
تبیان همه چیز: وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ4 روشن است بیانگر
همه چیز، مقصود بیانگر هر چیزی است که مربوط به هدایت و نقش قرآن است. معنی ندارد قرآنی که بیانگر همه چیز است از زبان حیرت و نماد استفاده کند زیرا با نقش و هدف آن در تضاد و تناقض خواهد بود.
لا ریب فیه: ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ معلوم است وصف لاریب فیه، با زبان حیرت و نمادین سازگار نیست و آیه هم درصدد بیان این است که ماهیت این کتاب، تردیدپذیر نیست و مایه هدایت برای متقین است.(1)
بقره / 2، آن کتاب با عظمتی است که شک در آن راه ندارد و مایه هدایت پرهیزکاران است.
بینات: وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدی وَ الْفُرْقانِ2 آیه نشأنگر آن است که قرآن هادی و فارق بین حق و باطل است. معلوم است محتوای قرآن، نشان هدایت و فارق بین حق و باطل را در خود دارد و اگر متن قرآن فهمپذیر نبود مایه تمسخر و شکست قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله میشد. نه باعث عجز و شکست مشرکین و کفار. در میدان نظر و عمل هم آیات تحدّی به نوعی عجز و حیرت را در طول تاریخ به تصویر کشاند، که هرگز نمیتوانند مثل آن را بیاورند فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا.3
ج) آیات تذکر به صورت تکرار:
وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ4 خداوند قرآن را برای یادآوری و تذکر آسان و سهل فرمود تا بشر بتواند از آن پند گرفته و متذکر شود؛ یعنی القاء و ارائه به گونهای است که فهم مقاصد آن برای عام و خاص آسان است و هریک با قدرت فهمهای ساده یا عمیق درخور توانایی خود، آن را درک کنند.(2)
د) آیات دعوت به تفکّر و تدبّر وتعقّل در قرآن:
انتظار تفکر از سخن مبهم و فهم ناپذیر از خداوند حکیم به دور است و در قرآن بیش از (300) آیه درباره تفکر و تدبر داریم، اما و حتّی یک آیه هم درباره پذیرش کورکورانه نداریم(1)
همان، ج 5، 254 به بعد.
.ه -) نزول قرآن، به زبان عربی، بستر تعقّل ورزیدن، مانند إِنّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ2 آیه، نشانگر آن است که عربی بودن قرآن برای آن است که امکان تعقّل را برایشان فراهم آورد در جهت فهمپذیری قرآن است و اگر بنا باشد زبان قرآن زبان نمادین و یا حیرت باشد با لسان آیه فوق که دعوت به تعقل است سازگار ی و تطابق نخواهد داشت.
و) آیات تذکّر و انذار و وعد و وعید، مانند وَ کَذلِکَ أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا وَ صَرَّفْنا فِیهِ مِنَ الْوَعِیدِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً3 و آیه وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُری وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ یَوْمَ الْجَمْعِ4 و آیۀ وَ هذا کِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِیًّا لِیُنْذِرَ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ بُشْری لِلْمُحْسِنِینَ5 زیرا روشن است که انذار و تبشیر و وعد و وعید، در صورتی تحقق پیدا میکند که متن قرآن
1) (1)
برای مخاطبین قابل فهم و درک باشد. در غیر این صورت انذار و تبشیر، وعد و وعید، نوعی قدم نهادن در مسلخ و قربانگاه خویش است. و از این که در میدان عمل، اسلام، جهانگشا شده و شرک و کفر در مقابل قرآن به زانو درآمدهاند نشانگر فهمپذیری قرآن و مخالفت با زبان حیرت و نمادین است.
ز) تحدی:
و از همه این دلائل مهمتر آنکه قرآن در چند نوبت موضوع تحدّی (مبارزه طلبیدن) را مطرح میکند مانند: وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ1 که اگر در قرآن شک دارید که آیا سخن خداست و یا سخن بشر، سورهای همانند قرآن بیاورید. اگر صداقت دارید و دنبال بهانه نیستید سورهای همانند آن بیاورید. زیرا هنر بشری قابل تقلید و تکمیل و تضمین است در حالی که شما توان آوردن مثل آن را ندارید اگرچه از شهدا و گواهانتان، بهره گیرید. روشن است که تحدّی در صورتی معنی پیدا میکند، که مردم معنای قرآن را بفهمند، اگر قرآن براساس محاوره نبود و روش خاص و ویژهای برای فهم داشت، تحدی معنی نمییافت(1).
ح) انکار عملی نقش هدایت قرآن:
برداشت نمادین از زبان قرآن موجب آن است که فهم اطمینانآوری برای مخاطب حاصل نشود و نتیجه آن انکار نقش هدایتگری قرآن باشدکه با هدف نزول قرآن سازگاری ندارد.
1) (2) خوئی، سید ابوالقاسم، البیان فی علوم القرآن، ص 262.
از جمله نگرشها به زبان قرآن، این است که زبان قرآن، زبان قوم است که دکتر سروش و پیروان او منادی آن هستند. از دکتر سروش تحلیلهای متفاوتی درباره زبان قرآن ارائه شده است. وی در برخی موارد زبان قرآن را، نمادین و رمزی و زبان حیرت میداند که به آن اشاره شد. در بیانی دیگر ضمن تقسیم نمودن اسلام به اسلام عقیدتی که عین ذاتیات است و اسلام تاریخی که عین عرضیات است، به بیان اقسام عرضیات پرداخته که عبارتاند از:
اول - زبان عربی که میتوانست زبان دیگری جای آن را بگیرد.
دوم - فرهنگ اعراب.
سوم - تصورات و تصدیقات، تئوریها و مفاهیمیهستند که مورد استفاده شارع قرار گرفتهاند.
چهارم - حوادث تاریخی وارد در کتاب و سنت.
پنجم - پرسشها و پاسخهای مؤمنان و مخالفان آنها در کتاب و سنت.
ششم - احکام فقه و شرایع دینی.
هفتم - جعلها و تحریفهای مخالفان در دین.
نهم - توانایی و وسع مخاطبان.(1)
سروش، عبدالکریم، تجربه نبوی، ص 29-30.
سپس در تعریف ذاتی و عرضی دین میگوید مقصود از ذاتی و عرضی دین، مترادف با تقسیمات کتب اخلاقی و عرفانی تحت عنوان باطن و ظاهر، قشر و لُبّ، شریعت و طریقت، و حقیقت اسلام و ایمان نیست، بلکه
اولاً، خود دین مراد است نه دینداران. ثانیاً، فرضی است در باب دین (مقام ثبوت) که میتواند به عنوان پیش فرضی برای فهم دین (مقام اثبات) به کارگرفته
1) (1)
شود. ثالثاً، مقصود از عرضی چنان که آمده آن است که میتوانست و میتواند به گونه دیگری باشد.
گرچه دین هیچگاه گونهای از گونههای آن تهی و عاری نیست، ذاتی دین به تبع آن است که عرضی نیست و تغییرش به تغییر دین خواهد انجامید. ذاتی اسلام آن است که، اسلام بدون آن اسلام نیست و دگرگونیاش به پیدایی دین دیگری خواهد انجامید(1)
همان، ص 34 و همو، ذاتی و عرضی دین، مجله کیان، سال هشتم، شماره 42.
.سپس مطرح میکند که مطالعه پیشینی در تعریف دین بی ثمر است و همینطور به نحو پیشینی (فلسفی) به سراغ ذاتیات و عرضیات دین رفتن عبث است(2)... هنوز معلوم نیست که آیا خدا حضوری اجتنابناپذیر در دین دارد یا نه؟ تجربه تفسیر ناشده خدا چطور؟ خدای شخصی چطور؟ مسئله معاد و رستاخیز چطور؟ اخلاق چطور؟ عبادیات چطور؟ سیاسیات و معاملات چطور؟ علم و فلسفه چطور؟(3)دین بیش از اینکه مفهوم تازهای خلق کند و تصورات تازه بیافریند، تصدیقات و تشریعات تازه میآورد و نسبتهای تازه میان مفاهیم کهن میافکند... به عبارت دیگر پیامبر اسلام از خشتهایی که فرهنگ عربی در اختیار او نهاد، بنایی تازه ساخت که هم از آن فرهنگ، نَسَب میبرد و هم از بناهای فرهنگی دیگر سَبَق، این معانی اسلامیشده و به تعبیر ایزوتسو نیمه شفاف بودن، از طرفی تعلق به فرهنگ اعراب و شناسنامه قومی داشتهاند و از طرفی خلعت جدید اسلامی در بر کرده بودند و پا به سرای جدید نهاده بودند و همین نیمهشفافی است که به نحو شفاهی نشان میدهد که چگونه فرهنگ قومی، بر شانههای اسلام حمل میشود.(4)
به نظر او اسلام عرضی دارای ویژگیهای سه گانه زیر است:
یک: عدم لزوم اعتقاد و التزام عملی به عرضیّات
اسلام عقیدتی عین ذاتیات و اسلام تاریخی عین عرضیّات است و مسلمانی در گرو اعتقاد و التزام به ذاتیاّت و دینشناسی نظری به معنی باز شناختن ذاتیات از عرضیات است. ایمان به اسلام عقیدتی تعلق میگیرد نه به اسلام تاریخی.(1)
همان، ص 36، سروش، کیان، ش 42، 17.
اسلام عقیدتی به نظر وی همان اسلام ذاتی است. او معتقد است جمیع پرسشها و داستانها و رخدادهایی که ذکرشان در قرآن و سنت است، از قبیل جنگها و اعتراضها و دشمنیها و ایمان آوردنها و... میتوانست به گونه دیگری باشد.اگر ابولهبی نبود و یا بود و مومن بود سوره (مسد) هم نبود. جنگ بدر (آل عمران) و احزاب (احزاب) که ذکرشان در قرآن رفته است، اگر به نحو دیگری پیش میرفتند عواقب دیگری داشتند لاجرم داستانشان در قرآن به نحو دیگری میآمد(2).
پارهای از احکام فقهی وشرایع دینی عرضیاند؛ یعنی محصول و مولود رویش پرسشهایی تصادفی و گاه نامطلوباند و نیز از جهت دیگر به قول غزالی در «شفاء العلیل» و «المستصفی» و «احیاء علوم الدین» و «شاطبی» در الموافقات، فقه، علم دنیوی است.
هم چنین شاه ولی الله دهلوی در «حجه الله البالغه» احوال پیامبر صلی الله علیه و آله و قوم او را، که دو امر عرضیاند، دو عامل مؤثر در تشریع شریعت میداند(3). اما این که اکثر احکام فقهی وحتی ضروریات آن عرضی بوده و هستند، مدلولی است که جای شبهه ندارد، حتی نماز و روزه هم مطابق با طاقت متوسط آدمیان است اگر
طاقتشان افزونتر بود...(1)
همان، ص 78.
دو: تحمیل عرضیّات بر اسلام
وی میگوید: «اما نکته فاخرتر و فخیمتری در راه است. تصدیقات (گزارهها، عبارات) اسیر چنگال تصورات (مفاهیم، مفردات) هستند و لذا داشتن و برگرفتن تصوراتی معیّن و محدود، میدان عمل تصدیقات را نیز محدود خواهد کرد. همچنان که خشتها و مصالح اولیه، هیئت و پیکره بنا را مقید و مشروط به خود خواهند کرد و آزادی طراح و معمار را خواهند ستاند(2).
سه: خارج بودن عرضیات از اسلام ناب و به منزله حجاب و زنگار بودن آنها
دکتر سروش عرضی را به منزله پوسته و غبار میداند که چهره اسلام ذاتی را بر ما پوشانده است، لذا میگوید: «و لذا این جا هم، با دستهای از عرضیات روبهروییم که در عین عرضی و بیرونی بودن نفوذشان در هسته مرکزی مکتب، بسی ژرفتر و شکل بخشیشان به محتوای بسی بنیادیتر است... این که دین اسلام و هر دین دیگری هیچ گاه ناب و برهنه عرضه نشده است، حرفی دیگر و برای رسیدن به اولی دریدن حجابهای ثانویه فریضه است. و سؤال اساسی این است که کجا میتوان اطمینان یافت که همه پردهها به کنار رفته و برای همیشه زنگار تراشی پایان گرفته است؟»(3)
او پس از تقسیمبندی حکم دین در قلمرو اخلاق به ارزشهای خادم و ارزشهای مخدوم، مطرح میکند که حقیقت این است که حجم عظیم و بدنه اصلی ارزشهای اخلاق را ارزشهای خادم تشکیل میدهند. 99 درصد ارزشها
خادماند و یک درصد آنها مخدوم (اگر به یک درصد برسد).(1)
سروش، بسط تجربه نبوی، ص 97.
حوادث تاریخی اسلام... انتخاب ابابکر... علی و دوازده نفر بودن امامان همه عرضی دیناند، همه اجزای اسلام تاریخیاند، نه اجزای اسلام عقیدتی و ایمان به اسلام عقیدتی تعلق میگیرد، نه اسلام تاریخی(2).
نقد و بررسی:
کشف (99 درصد) ارزشهای خادم و عرضی؟ و سپس فتوی دادن به عدم اعتقاد، عزم و التزام عملی به آن و تحمیلی و حجاب و مانع دانستن آنها براساس کدام نظام معرفتی وحیانی، علمی، فلسفی و عرفانی میباشد؟ آیا اصول اساسی نظریه انیشتین را باید از خود او جویا شد یا از دیگران؟
چرا مطالعه پیشینی در تعریف دین و همینطور به سراغ ذاتیات و عرضیات دین رفتن، بی ثمر و عبث است؟ خود این ادعا از کدام راه، قابل اثبات است؟
اما این که پرسشها و داستانهای قرآن و سنت را موجب رنگپذیری وحی از محیط قلمداد نموده است، میتوان گفت گرچه برخورد کمی نمودن با قصص قرآن با توجه به جنبه هنری بودن آن درست نیست، زیرا بیش از هزار و
چهارصد آیه درباره معاد و بیش از هزار و دویست آیه درباره توحید و قریب هزار آیه درباره نبوت است، در این صورت این کمیت (99 درصد) با کدام میزان و محاسبه به دست میآید؟ حتی از نظر کمی هم مگر قصص قرآن فقط تاریخ پیامبر صلی الله علیه و آله و جریانات عصر نزول است؟ بخش عظیمیاز قصص قرآن مربوط به پیامبران علیهم السلام و اقوام آنان و قصص اقوام و تاریخ بشری است که نه مربوط به نژاد عرب و نه زبان عرب و نه عصر نزول است.
از آن مهمتر آنکه در قصص قرآن، زمان و مکان، در عین حال که بی نقش نیستند، ولی هنر قرآن این است که ضمن بیان داستان به فلسفه تاریخ بیشتر توجه میکند که به منزله مَثَل گذشته چراغ راه آینده است. لذا گرچه اوضاع زمانی و مکانی از هیچ فعلی، گفتاری و نوشتاری جدا نیست، ولی تحقّق گفتارهای آدمی، در زمان و مکان دلیل نمیشود که محتوای گفتار نیز مشروط به شرایط خاصی باشد به عنوان نمونه معادله دو ضرب در دو مساوی با چهار، محدود به حد خاص نبوده، بلکه فراتر از زمان ومکان است. به اصطلاح، مورد و مصداق در عین حال که خارج از حکم نمیباشند مخصّص حکم هم اینگونه است. بر این اساس سخنشان در اینباره شبیه آن است که گفته شود:
اگر نیوتن به دنیا نیامده بود و یا عمر کوتاهتری داشت و فرصت کشف قانون جاذبه را نداشت و یا اگر زمانی که نیوتن در کنار درخت نشسته بود، سیبی از درخت نمیافتاد و نیوتن به فکر نرفته بود قانون جاذبه کشف نمیشد؛ پس این قانون، زاده این حادثه خاص است و در نتیجه برای زمانهای بعد اعتبار ندارد(1)
ساجدی، زبان دین و قرآن، ص 412.
.افزون برآن، سؤال واقعی این است که آن چه در متن قرآن آمده آیا به اعتبار نقش هدایتگرایانه در قرآن آمده است یا نه؟ روشن است اگر پیش فرض ما این باشد که قرآن عین سخن حکیمانه خدا است، ناگزیر باید بپذیریم آن چه در متن
1) (1)
قرآن آمده است به دلیل نقش هدایتگری آن میباشد و تعیین مقدار قرآن نیز به علم و حکمت الهی است(1)
سعیدی روشن، تحلیل زبان، ص 353.
.اگر علم و حکمت خداوند اقتضا میکرد بر این که برای هدایت بشر بیش از مقدار موجود قرآن لازم است، آیا نمیتوانست عمر پیامبر صلی الله علیه و آله را بیشتر کند تا حجم قرآن کامل شود؟
مگر اینکه (نعوذ بالله) خداوند را همانند همه موجودات محدود دانسته، وحی الهی را مساوق معلومات بشری بدانیم، که با تأثیرپذیری از حوادث جاری میان مخلوقات، هرروز حرفی تازه و حدیثی نو را بیان کند.
براساس این نظریه سیره و روش عملی پیامبر و امامان علیهم السلام به عنوان خارج از ساحت حقیقی اسلام، غیر قابل استفاده و برخلاف صریح قرآن است که پیامبر صلی الله علیه و آله را اسوه حسنه معرفی نموده است: لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ.2
بر این اساس نه تنها خاتمیت پیامبر صلی الله علیه و آله زیر سوال میرود بلکه با بیاعتباری و عرضی شدن اکثریت قرآن، حقّانیّت اسلام و حتی اعتبار ادیان سابق هم بیاعتبار خواهد شد. زیرا پیام حضرت موسی و عیسی علیهما السلام هم در اوضاع زمانی و مکانی خاصی انجام شده و نمیتواند برای انسانهای نسل بعد، ارسال پیام کند.
تقسیم ذاتی و عرضی فوق، فهم هرنظریهای را به چالش میکشاند، زیرا شناخت عناصر ذاتی و عرضی نظریات، بستگی به کوتاهی و بلندی عمر صاحب نظریه و مسائل دخیله در آن دارد. زیرا تمام نظریات دانشمندان در موقعیت و شرایط خاص مطرح شده است؛ پس قابل التزام نیست و این مشکل دامن گیر
1) (1)
نظریّه او هم خواهد شد، زیرا براساس شرایط زمانی و مکانی خاص خودش، عرضه شده ا ست.
آیت الله معرفت درباره لسان قوم میگوید: «قرآن به زبان قوم (مردم) است و با اسلوبی قابل درک برای آنان، مسائل خودرا مطرح کرده است. و لذا زبان آن، زبان فلسفه و عرفان نیست و از آن جا که در پی هدایت انسان است، مطالب خود را به زبانی قابل فهم برای اکثر مخاطبین خود بیان نموده است(3).
در تفسیر نمونه هم آمده است: پیامبران به زبان مردم خود سخن میگفتند تا به مترجم نیازمند نباشد و مردم بتوانند سخنان آنان را درک کنند و پیامبران علیهم السلام نیز بتوانند مطالب خویش را بیواسطه برای آنان، بیان کنند(4).
در دین دارد یا نه، موضوع معاد و رستاخیز چطور و یا اخلاق چطور، میتوان گفت این که خدا یا معاد و یا اخلاق به فرض، محل اختلاف است، مربوط به کدام دین است؟ آیا نباید معلوم شود؟ آیا کثرت ادیان بالفعل و ماوقع خارجی، دلیل عدم امکان دسترسی به واقع و یا اساساً عدم وجود واقع است؟
این در حالی است که دهها آیه و روایات متواتر مانند «حدیث غدیر» و «ثقلین» و شأن نزول آیات فراوان، از طریق شیعه و سنی، راجع به جانشینی و انتصاب الهی حضرت علی و امامان شیعه علیهم السلام وجود دارد که حداقل مراجعه به الغدیر علامه امینی رحمه الله مجالی برای انکار نمیگذارد.
1) (1)
سعیدی روشن، تحلیل زبان دین، ص 352
برخی قلمرو قصص قرآنی را به تأویل بردهاند. «طه حسین» در «فی الشعر الجاهلی» و شاگردش امین خولی میگویند: «از تمایز دوگانه در تصویر واقعیت؛ یعنی تصویر هنری و روایت تاریخی، به روشنی میتوان دریافت که روایت قرآن از رویدادها و اشخاص، ارائه هنرمندانه و ادبی است نه تاریخی و واقع بینانه(1)
خطیب، عبدالکریم، القصص القرآنی فی منطوقه و مفهومه، ص 276، 280.
.»بر این اساس در قصص قرآن معتقد شدند که داستان موسی علیه السلام و کوه طور بیان واقعیت نیست، بلکه معتقدند بیان داستانهای قرآن به همان صورتی است که، در خاطره تاریخی اهل کتاب، ثبت شده و متناسب با باورهای اساطیری آنهاست، لذا زمینهای برای ارزیابی برخی از قصههای قرآن با واقعیات تاریخی وجود ندارد(2).
در داستان اصحاب کهف میگوید موضع قرآن در بیان داستان اصحاب کهف موضع کسی است که نمیخواهد واقعیت تاریخی را حکایت کند بلکه برآن است تا موضع یهودیان را باز گوید، خواه با واقعیت سازگار باشد یا نباشد، از این رو هیچ خردهای بر این داستان نمیرود که چرا با واقعیت هماهنگی ندارد؟ چه این که اساساً در قصه قرآنی، غرض بیان واقعیت نیست.(3)
وی داستانهای قرآن را به سه نوع «تاریخی»، «تمثیلی» و «اسطورهای» تقسیم میکند و برای هر یک مثال میآورد. داستانهای تاریخی بر محور شخصیتهای پیامبران استوار است که در قرآن موجود است. داستانهای تمثیلی که رویدادهای فرضی، تخیّلی و تمثیلی هستند، مانند داستان داوری حضرت داود علیه السلام برای متخاصمین: إِنَّ هذا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَکْفِلْنِیها
وَ عَزَّنِی فِی الْخِطابِ * قالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤالِ نَعْجَتِکَ إِلی نِعاجِهِ1 و آیه عرض امانت: إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً2 و داستان حبیب نجار: وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْیَةِ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ * إِذْ أَرْسَلْنا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ فَقالُوا إِنّا إِلَیْکُمْ مُرْسَلُونَ3 و داستان مائده آسمانی: هَلْ یَسْتَطِیعُ رَبُّکَ أَنْ یُنَزِّلَ عَلَیْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ قالَ اتَّقُوا اللّهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ * قالُوا نُرِیدُ أَنْ نَأْکُلَ مِنْها وَ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُنا وَ نَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنا وَ نَکُونَ عَلَیْها مِنَ الشّاهِدِینَ * قالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ اللّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَیْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَکُونُ لَنا عِیداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا وَ آیَةً مِنْکَ وَ ارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَیْرُ الرّازِقِینَ.4
و داستان فراریان از مرگ: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ إِنَّ اللّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ
اَلنّاسِ لا یَشْکُرُونَ1 و داستان عزیر: کَالَّذِی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها قالَ أَنّی یُحْیِی هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلی طَعامِکَ وَ شَرابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلی حِمارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنّاسِ وَ انْظُرْ إِلَی الْعِظامِ کَیْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَکْسُوها لَحْماً فَلَمّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ2 و داستان ابراهیم و پرندگان: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلی کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیاً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ.3
و داستان هابیل وقابیل:
وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ
اَلْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قالَ إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ.1
راجع به قسم سوّم؛ یعنی اساطیر، تهمتهای ناروای کفار و مشرکین را در اسطورهای بودن قصص قرآن چنین بیان میکند: «گریزی نداریم جز آنکه قائل شویم در قرآن، اساطیر وجود دارد و این سخن ما با هیچ یک از نصوص قرآنی، سازگار نیست».(1)
شبیه این نظریه از صاحب کتاب تاریخ حبیب السیر است که در مقدمه تاریخش مینویسد: «بالجمله اسلام کاری به راست و دروغ قصص و حکایات قدیم نداشت. میخواست از همان قضایا که زبانزد مردمان بود برای دعوت اخلاقی خویش نتیجه بگیرد و نتیجه هم گرفت و مقصود اصلی خود را کاملا عملی ساخت».(2)
نقد و بررسی:
بدون شک قصص قرآنی از نظر هنری در اوج است. به نحویکه دیگران را به هماوردی در این گوی ومیدان (تحدّی) فرا خوانده است و تا قیامت هم اگر تمام پشتوانههای خود را به این میدان بیاورند، هرگز همانند آن یا بخشی از آن (سوره) را هم نمیتوانند بیاورند، زیرا شدنی نیست فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا4 ولی این جنبه هنری آمیخته با هدایت حق محض (لاریب فیه) است ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ5 و سخنی است قاطعانه که از هرگونه شوخی و
هزل به دور است. إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ * وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ1 به تعبیر مرحوم «سید قطب»، من در شگفتم که چرا از تعبیر هنری چنین بر داشت میشود که اثر ساخته تخیل و پندار و دور از خود است. مگر نمیتوان حقایق را با شیوه هنری و علمی عرضه داشت یعنی هم واقعی باشد و هم هنری و علمی؟ آیا از این روی که «هومر» ایلیاد و ادیسه را، از روایات اساطیری ساخت؟ یا از این روی که نویسندگان داستان کوتاه ورمان در اروپا، در هنر آزاد خود، چندان به واقعیات توجهی ندارند آری این هنر است، اما نه همه هنر. حقیقت را نیز میتوان به گونهای هنرمندانه عرضه کرد، تصور این موضوع دشوار نیست اما بدان شرط که خود را از این عقلانیت وام گرفته از اصطلاحات غربی برهانیم، و از الگوهای صرفا غربی روی بگردانیم و در اصطلاحات رایج، بازنگری فراگیری داشته باشیم. ما ابتدا از تقدس قرآن صرفنظر میکنیم و به مثابه یک کتاب صرفا تاریخی به آن مینگریم حتی اگر با این نگاه به نیز به قرآن بنگریم هیچ کتاب تاریخی دیگری را به وثاقت قرآن نمییابیم(1).
علامه طباطبایی در اینباره میگوید: «این سخن ناصواب است. اعتقاد این پژوهشگر اگر در باب فن قصهگویی درست باشد لیکن با قرآن سازگار نیست. قرآن نه یک کتاب تاریخ است و نه مجموعه داستانهای تخیلی. بلکه کتاب نفوذناپذیری است که باطل از هیچ سو در آن راه ندارد و خود تصریح مینماید که کلام خداست وجز حق نمیگوید و ماورای حق، چیزی جز باطل نیست. برای دستیابی به حق، هرگز نمیتوان از باطل یاری گرفت. و قرآن کتابی است که به حق و راه استوار فرا میخواند و آیاتش سراسر بر اقبال کنندگان و رویگردانان حجت است. پس چگونه یک پژوهشگر قرآنی میتواند آن را دارنده
1) (2) سید قطب، التصویر الفنی فی القرآن، ص 254-258.
سخنی باطل و داستانی دروغ یا خرافه و خیالی بداند؟»(1)
طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 7، ص 165-167.
شهید مطهری، در توضیح این نظریه میگوید: «قرآن هدفش مقدس است، قصص را نقل میکند، برای پند و عبرت گرفتن، نه برای تاریخ نگاری. از این روی فرق نمیکند که آن وقایعی که نقل میکند واقعا رخ داده باشد یا نه. همانگونه که بسیاری از حکیمان دنیا، پندهای بسیار بزرگ را از زبان حیوانات، بیان کردهاند، مثل «کلیله و دمنه» پس ضرورتی ندارد، در این مورد فکر کنیم که آیا قصص قرآن تاریخ است؟ یا تمثیل است؟ یا برای پند و اندرز؟
سپس در رد نظریه فوق، مینویسد:
این حرف، بسیار حرف مفتی است. محال است که انبیا در منطق نبوت برای یک حقیقت «العیاذ بالله» یک امر واقع نشده را، ولو به صورت تمثیل بیان کنند. در ادبیات دنیا از این حرفها زیاد است، خواه از زبان حیوانات یا با استفاده از تمثیل. قرآن و پیامبر و ائمه علیهم السلام و تربیتشدگان این مکتب محال است که برای هدف مقدس، از یک امر نامقدس مثلاً از یک امر پوچ، باطل و بیحقیقت ولو به تمثیل استفاده کنند.
سپس از استادش علامه طباطبایی نقل میکند: «ما شک نداریم که تمام قصص قرآن همان جورکه قرآن نقل کرده است، عین واقعیت است. داستانی که قرآن نقل میکند، ما بعد از آن احتیاجی نداریم که تأییدی از تواریخ دنیا پیدا کنیم(2).»
استاد جوادی آملی، در پاسخ این جریان فکری، مینویسد:
«قرآن کریم کتاب کامل و محکمی است که به دلیل همین استحکام و برهانی بودن و هماهنگی با فطرت و عقل بشر، هیچ بطلانی در آن راه ندارد و برای همیشه هدایتگر بشر خواهد بود: لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ
مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ1 اگر درک مطلبی در قرآن دشوار بود، نباید آن را بر تمثیلهای خیالی و شعری حمل کرد، زیرا خیالبافی شاعرانه، با کتاب حکمت سازگار نیست. از تهمتهای کافران و دشمنان اسلام به رسول اکرم صلی الله علیه و آله این بود که میگفتند او شاعر است نه حکیم أَمْ یَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ2 خداوند صریحا این تهمت را نفی نمود وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغِی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِینٌ3 و قرآن را حق معرفی میکند وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ4 قرآن اگر بخواهد امر واقعی اتفاق افتاده را بیان کند، به عنوان قصه بیان میکند نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِینَ5 و یا ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ6 و اگر بخواهد معنا و معرفت بلندی را تنزیل کند و در سطح عوام بیاورد، در قالب مثل و تشبیه، بیان میکند. قرآن قصههای فراوانی را ذکر کرده ولی این قصهها نظیر قصههای کتاب کلیله و دمنه نیست که افسانههای ساختگی باشد اگرچه ممکن است آن افسانهها برای اهداف صحیحی باشند.
داستانهای قرآن ساختگی نیست، بلکه واقعیاتی است که در جهان گذشته رخ داده است و هدف قرآن از آوردن آنها سرگرم کردن مردم نیست، بلکه نتایج حقی است که در جهت هدایت و تعلیم و تزکیه مردم از آن کمک میگیرد و به همین جهت خدای سبحان قصههای قرآن را قصههای حق وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ
بِالْحَقِّ1 و احسن القصص: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ2 معرفی میکند(1).
اما راجع به اساطیری بودن قصص قرآن:
مضاف بر آنچه گذشت، خود خلف الله معترف است که این سخن با هیچ یک از نصوص قرآنی سازگار نیست (ص 177) وقتی که هیچ یک از نصوص قرآنی سازگار با نظریهای نباشد، پیداست که هیچ دلیلی از متن قرآن به عنوان شاهد و مؤید بر این امر وجود ندارد و در نتیجه، مصداق اتم و اکمل تفسیر به رای در قرآن است که هم زبانی با کفّار و مشرکین، در تهمت اساطیری زدن به قرآن میباشد.
اصل جریان تأویلگرایی و باطنیگری از آن جا آغاز شده است که در منابع شیعه و سنی روایات متعددی که سند بعضی از آنها هم صحیح است وجود دارد و دلالت میکند که تمام آیات قرآن دارای بطن هستند. از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده که فر مود: «هیچ آیهای نیست، مگر آنکه ظاهر و باطنی دارد.»
علی علیه السلام «و انّی سمَعَتَ رَسولَ الله یَقَول: لَیْسَ مِنَ الْقرآن آیَةٌ إِلَّا وَ لَهَا ظَهْرٌ وَ بَطْن»(2)از ابن مسعود از پیامبر صلی الله علیه و آله که فر مود: «الْقرآن نَزَلَ عَلَی سَبْعَةِ أَحْرُف، لکل ایه مِنْها ظَهْرٌ وَ بَطْن».(3)
1) (3) ر. ک: جوادی آملی، عبدالله، تفسیر موضوعی قرآن مجید، ج 1، ص 298-301.
2) (4) بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 270، ح 65.
3) (5) الاحسان به ترتیب صحیح ابن حبان، ج 1، ص 146، حدیث 75 و هیثمی مجمع الزوائد و منبعالفوائد، ج 7، ص 152 و طحاوی مشکل الانوار، ج 4، ص 172 و ابونعیم اصفهانی، حلیه الاولیاء، ج 1، ص 65 و بغوی، معالم التنزیل، ج 1، ص 35.
در این که مراد از باطن قرآن چیست، دیدگاه مفسران و دانشمندان متفاوت است. این موارد براساس تحقیق نویسنده «مکاتب تفسیری»(1)
بابائی، علی اکبر، مکاتب تفسیری، ج 2، ص 11.
عبارتاند از:1 - ظاهرقرآن داستان هلاکت امت پیشین و باطن آن موعظه و اندرز دیگران (2)(به نقل از ابو عبیده).
2 - ظاهر قرآن قومیاست که به آن عمل کردهاند و باطن قومیاست که به آن عمل نمیکنند. (ابن مسعود(3))
3 - ظاهر آیه لفظ آن و باطن تأویل آن است. (بلخی(4))
4 - ظاهر قرآن معنای ظاهری و باطن با قیاس به ظاهر به دست میآید. (حسن بصری(5))
5 - ظاهر قرآن تلاوت آن و باطن آن، تدبر و تفکر و فهمیدن آن است. (به صورت قیل از بغوی).
6 - ظاهر قرآن برای اهل ظاهر و باطنش اسراری است که آیه، آن را در بر دارد و صاحبان حقیقت را بر آن آگاه کردهاند (ابن نقیب(6)).
7 - مطالبی که به واسطه الفاظ و ترکیب کلمات با توجه به وضع دلالت آنها ذکر شده و طریقی برای استنباط احکام پنجگانه میباشد، ظاهر قرآن است و روح الفاظ، یعنی کلامیفراتر از حواس ابزاری فهم که با جوهر روح قدسی فهمیده میشود، باطن آن است(7).
1) (1)
2) (2) طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 9؛ زرکشی، برهان، ج 2، ص 169؛ سیوطی، اتقان، ج 2، ص 1220 و بغوی، معالم التنزیل، ج 1، ص 35.
3) (3) طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 9.
4) (4) بغوی، معالم التنزیل، ج 1، ص 35.
5) (5) طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 9.
6) (6) سیوطی، اتقان، ج 2، ص 1220 و آلوسی، روح المعانی، ج 1، ص 7.
7) (7) آلوسی، روح المعانی، ج 1، ص 7.
8 - ظاهر قرآن تفسیر و باطنش تأویل آن است(1)
آلوسی، همان.
.9 - ظاهر قرآن، معنایی است که لفظ در آن استعمال شده و برآن دلالت دارد و باطن آن معناهایی است که لفظ در آنها استعمال نشده است ولی در وقت استعمال لفظ در معنی ظاهر، مراد بودهاند، و مراد بودن از قرائن فهمیده میشود(2).
10 - ظاهر قرآن معنایی است که استعمال شده و باطن آن، لوازم آن معنیهاست. هر چند فهمها از ادراک آن قاصر باشد(3).
11 - مقصود از بطون قرآن معانی متعدد نیست، بلکه معانی قرآن حجابهای متعدد دارد و از این رو فهم آن، مخصوص افراد خاصی است و غیر آن افراد خاص نمیتوانند معانی آن را بفهمند(4).
12 - ظاهر قرآن مصداق آشکار معنای آن و بطون آن مصداقهای پنهان آن است(5).
13 - ظاهر قرآن معنایی است که لفظ در آن استعمال شده و بطون آن لوازم و ملزومات، آن معناهاست که لفظ در آن استعمال نشده و فهم قاصر ما، جز به عنایت اهل بیت و عصمت و طهارت علیهم السلام از درک آن ناتوان است(6). (آیت الله خویی)
14 - ظاهر و باطن قرآن، معانی متعدد نسبی است که در طول یکدیگر از کلام، اراده شدهاند، به این صورت که از هر کلامی، ابتدا معنای سادهای فهمیده
1) (1)
2) (2) آخوند خراسانی، محمد کاظم، کفایه الاصول، ج 1، ص 55، 56.
3) (3) ایروانی، میرزا علی، نهایه النهایه فی شرح الکفایه، ج 1، ص 60.
4) (4) عراقی، آقا ضیاءالدین، نهایه الافکار، ج 1، ص 117 و اصفهانی، محمد حسین، نهایه الدرایه، ج 1، ص 162.
5) (5) معنای 11 و 12 را مرحوم ایروانی، از مجلس درس آخوند خراسانی نقل کرده است. ر. ک: نهایه النهایه فی شرح الکلفایه.
6) (6) فیاض، محمد اسحاق، محاضرات فی اصول الفقه، ج 1، ص 213.
میشود که نسبت به آن معنای ساده اول باطن است، ولی نسبت به معناهای دیگری که با تحلیلی دقیقتر از آن فهمیده میشود، ظاهر است، و آن معنی سوم نیز، نسبت به معنای دوم باطن است و نسبت به معنای ژرفتری که با تحلیلی دقیقتر به دست میآید، ظاهر است(1)
. طباطبایی، محمد حسین، قرآن در اسلام، ص 27، 28.
.15 - ظاهر قرآن، معنای آشکاری است که در آغاز آیه فهمیده میشود و باطن آن معنایی است که زیر آن ظاهر است، چه یکی باشد و چه بیش از آن، و چه نزدیک باشد و چه دور و بین آن واسطه باشد(2).
مقصود از بیان اقوال ظاهر و باطن قرآن به صورت فهرست تفصیلی، این است که این بحث سر آغاز جریان بحث تأویلی پیشرو است.
برای پی بردن به این پرسش که مراد باطن قرآن چیست، میتوان از همان روایاتی که از وجود باطن در قرآن خبر دادهاند به فهم ماهیت باطن رهنمون شدکه عبارتند از:
الف) برخی از روایات نشانگر آن است که ظاهر و باطن، دو نوع معنایی است که خداوند اراده کرده است. ظاهر، معنایی است که آیات کریمه بر مبنای مفاهیم عرفی کلمات و قواعد ادبی اصول عقلایی محاوره بر آن دلالت آشکار دارد و باطن، معنایی است که بر مبنای یاد شده، دلالت بر آن آشکار نباشد. مانند روایت «عبدالله بن سنان» از امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ3 که فرمود: «گرفتن شارب و چیدن ناخنها و آن چه شبیه آن است». عرض کردم فدایت شوم «ذریح محاربی» از شما برایم روایت کرده است، که فرمودید: «لیقضوا تفثهم» دیدار امام است، ولیوفوا نذورهم مناسک حج است».
فرمود: «ذریح راست گفته است و من هم درست گفتهام، زیرا برای قرآن ظاهری و باطنی است، چه کسی تحمل و هضم میکند آن چه را که ذریح تحمل میکند و پذیرای آن است(1)
صدوق، محمد بن علی، من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 369، ح 8.
.»در روایت فوق، امام برای (تفث) دو معنی بیان فرمودهاند:
معنی اول: گرفتن شارب و چیدن ناخن، که با مفهوم عرفی مناسب است، زیرا در لغت عرب، (تفث) به معنی چرک و غبار و آلودگی است که گرفتن شارب و چیدن ناخن از مصادیق آن است.
معنی دوم: زیارت امام است که دور از ذهن و پذیرش آن برای افراد عادی، دشوار است و لذا حضرت هم اشاره میفرمایند: «چه کسی، تحمّل و هضم ذریح را دارد». گرچه در توجیه آن میتوان گفت زیارت و دیدار امام علیه السلام سبب زدودن آلودگیهای معنوی و رذائل اخلاقی خواهد شد و به همین مناسبت تعبیر «تفثهم» شده است ولی عرف عامه پذیرای چنین معنایی نیست.
ب) روایت دیگر از بصائر الدرجات از امام باقر علیه السلام بطن قرآن به تأویل معنی شده است(2):
(عن فضیل ابن یسار، قال سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ هَذِهِ الرِّوَایَةِ: مَا مِنَ الْقرآن آیَةٌ إِلَّا وَ لَهَا ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ قَالَ ظَهْرُهُ [تَنْزِیلُهُ] وَ بَطْنُهُ تَأْوِیلُهُ وَ مِنْهُ مَا قَدْ مَضَی وَ مِنْهُ مَا لَمْ یَکُنْ یَجْرِی کَمَا تَجْرِی الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ کُلَّ مَا جَاءَ تَأْوِیلُ شَیْءٍ یَکُونُ عَلَی الْأَمْوَاتِ کَمَا یَکُونُ عَلَی الْأَحْیَاءِ قَالَ اللهُ وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ نَحْنُ نَعْلَمُهُ(3)).
این روایت دلالت دارد بر اینکه معانی باطنی قرآن همان تأویل است و با توجه به استناد به آیه و روایات ذیل (نحن نعلمه) و روایات مستفیض دیگر، اگر
نگوییم که در حد تواتر است، راسخان در علم مخصوص پیامبر و امامان معصوم علیهم السلام است(1)
کلینی، اصول کافی، باب ان الراسخین فی العلم هم الائمه، ج 1، ص 270، ح 1 و 2 و 3؛ و ص 242، ح 6.؛ ص 286، ح 2 و بحار، ج 33، ص 191، ح 2 و ص 194، ح 20 و ص 189، ح 3 و ص 199، ح 32 و ص 204، ح 53 و ج 92، ص 81، ح 10 و ص 92، ح 1؛ شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 18؛ ص 132، ح 5 و 7 و 8 و ص 146، ح 53، و حویزی، نورالثقلین، ج 1، ص 315، ح 26 و 27 وص 316، ح 33 و 34 و ص 317، ح 36؛ و عیاشی، تفسیر عیاشی، ج 1، ص 163، ح 4؛ کلینی، روضه کافی، ص 184، ح 397 و نهج البلاغه، خطبه / 144 (فیض الاسلام) ص 437.
.ج) در برخی روایات دیگر، ظاهر و باطن، به معنای مصادیق منطبق بر آیه، عنوان شده است که صدوق از حمران ابن عین، از امام باقر علیه السلام روایت نمود که از امام از ظهر و بطن قرآن پرسیدم، فرمود: «ظهر، آن کسانی هستند که قرآن درباره آنها نازل شده است و بطن آن کسانی هستند که مانند آنان عمل کردند و همان حکم گروه اول درباره ایشان جاری میشود.»
«سالت ابا جعفر علیه السلام عن ظَهْرُهُ الَّذِینَ نَزَلَ فِیهِمُ الْقرآن وَ بَطْنُهُ الَّذِینَ عَمِلُوا بِأَعْمَالِهِمْ یَجْرِی فِیهِمْ مَا نَزَلَ فِی أُولَئِکَ».(2)
براساس این روایت، افراد و مصادیقی که آیات درباره آنها به طور مستقیم نازل شده است ظاهر آیات به شمار میآید و افراد و مصادیقی که آیات به طور مستقیم درباره آنها نازل نشده ولی رفتار آنها مانند رفتار مورد نزول آیه است و مفهوم آیات بر آنها نیز منطبق است، باطن نامیده شده است.
به عنوان مثال، آیه مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً3 براساس روایت یاد شده، علمای یهود که آیه مستقیما درباره آنان نازل شده، ظاهر آن و علمای امت اسلام، در عین حال که عالم به قرآنند اگر عامل به
آن نباشند باطن آیه محسوب میشوند، زیرا گرچه آیه درباره آنان نازل نشده ولی موضعگیری آنان با علمای یهود، در برابر وحی الهی، یکسان است.
د) در روایتی از امام علی آمده است که هیچ آیهای نیست، مگر این که برای آن معانی چهار گانه است: ظاهر و باطن و حدّ و مطلع، پس ظاهر آن تلاوت است و باطن آن فهم و درک. «ما من آیه، الّا و لها، اربعة معان: ظاهر و باطن و حدّ و مطلع، فالظاهر التلاوة و الباطن الفهم...».(1)
فیض کاشانی، مولی محسن، تفسیر الصافی، ص 31، مقدمه چهارم.
در روایت فوق، ظاهر قرآن به تلاوت و باطن آن به فهم آن معنی شده است و مقصود از تلاوت به قرینه سیاق و مقابله در روایت، معنایی است که بدون تدبر و تفسیر از آیات فهمیده شود و باطن به قرینه مقابله وسیاق معنایی است که نیاز به تفسیر دارد. در این روایت گستره باطن قرآن، بیشتر از روایات پیشین است و شامل هر معنایی است که نیاز به تفسیر داشته باشد. ولی اولاً این روایت مرسل و بدون سند است و ثانیاً بر فرض پذیرش، نشانگر آن است که باطن قرآن دارای مراتبی است که برخی از مراتب آن برای غیر معصومین قابل فهم است، ولی برخی دیگر از آن، تنها برای راسخان در علم قابل ادراک است.
ه -) از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است که برای قرآن ظاهر و باطنی است پس ظاهر قرآن در حکم دستور است و باطن آن علم است و ظاهرش زیبا و باطن آن ژرف است.
«وله ظهر و بطن، فظاهره حکم و باطنه علم، ظاهره انیق و باطنه عمیق»(2)از این روایت هم استفاده میشود که ظاهر و باطن قرآن دو نوع معناست که ظاهر به حکم و باطن به علم و همچنین ظاهر به زیبایی و باطن به ژرفایی توصیف شده است و با روایات پیشین در باب ماهیت باطن، در تعارض نیست.
از مجموع آن چه گذشت به دست میآید که اگر روایات باطن قرآن صرفنظر از صحت و ضعف سند، ملاحظه شود، باطن قرآن معانی و مصادیقی است که دلالت و انطباق آیات بر آنها آشکار نیست ولی مراتب دارند و برخی مراتب آن بالاتر از عرف است که جز راسخان در علم به آن دستیابی ندارند.
ولی در روایات معتبر، باطن قرآن به دو نوع تعریف شده است.
نوع اول: معانی و مطالبی فراتر از دلالت عرفی کلام که تنها راه رسیدن به آن استماع از راسخان در علم است.
نوع دوم: کسانی که آیات به طور مستقیم درباره آنها نازل نشده، بلکه اعمالشان مانند کسانی است که آیات درباره آنها نازل شده است. نوع دوم معنای باطن از دلالتهای عرف خارج نیست و از نوع جری و تطبیق و در اصطلاح اصولیون از آن به مفهوم موافق و یا تنقیح مناط قطعی یاد میشود.
در مورد نوع دوم میتوان گفت البته استفاده و تعمیم از نظر اصول عقلایی محاوره، در موردی صحیح است که کلام تعمیم داشته باشد و این در صورتی است که
اولاً، مناط حکم معلوم باشد و ثانیاً، وجود آن مناط در موارد تعمیم محرز باشد.
بر این اساس، بخشی از باطن قرآن از دلالتهای عرفی کلام، خارج نیست و برای غیر معصوم هم قابل دسترسی است و نظریه ذومراتب بودن علامه طباطبایی با این دسته از روایات سازگار است
در مورد نوع اول نیز باید گفت، براساس روایات معتبر معانی باطنی فراتر از دلالت عرفی کلام است، مانند روایت کلینی از امام باقر علیه السلام که فرمودند: «غیر از اوصیاء، هیچ کس نمیتواند ادعا کند، که ظاهر و باطن قرآن نزد او است؛ «عن ابی جعفر علیه السلام انه قال: مایستطیع احد ان یدّ عی انّ عنده جمیع القرآن کلّه ظاهره و باطنه
غیر الاو صیاء».(1)
کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 286، ح 2.
در روایت امام صادق علیه السلام هم آمده است:
«من فرزند پیامبرم و داناترین به کتاب الله هستم که در آن همه حقایق هستی از آغاز تا قیامت است از اخبار آسمان و زمین، بهشت و دوزخ و اخبار آن چه که هست و یا خواهد آمد و من نیز تمام آنها را میدانم. به طوری که گویا همه آنها در کف دست من است. همانا خداوند متعال میفرماید: در آن تبیان کل شیء است؛ «قد ولدنی رسول الله صلی الله علیه و آله وَ أَنَا أَعْلَمُ کِتَابَ اللهِ وَ فِیهِ بَدْءُ الْخَلْقِ وَ مَا هُوَ کَائِنٌ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ فِیهِ خَبَرُ السَّمَاءِ وَ خَبَرُ الْأَرْضِ وَ خَبَرُ الْجَنَّةِ وَ خَبَرُ النَّارِ وَ خَبَرُ مَا کَانَ وَ خَبَرُ مَا هُوَ کَائِنٌ أَعْلَمُ ذَلِکَ کَمَا أَنْظُرُ إِلَی کَفِّی إِنَّ اللهَ یَقُولُ فِیهِ تِبْیَانُ کُلِّ شَیْءٍ».(2)
همچنین حضرت علی علیه السلام فرمود: «به خدا هیچ آیهای نازل نشده است مگر این که میدانم درباره چه نازل شده و در کجا، در روز یا در شب، در دشت یا کوه نازل شده است، همانا پروردگارم، به من قلب عقل پیشه و لسان پرسشگر عنایت فرموده است؛ والله مانزلت آیه، الا وقد علمت، فیمانزلت، واین نزلت، ابلیل؟ أم بنهار نزلت؟ فی سهل أوجبل. انّ ربّی وهب لی قلبا عقولا ولسانا سؤولا».(3)
و در خطبه 158 نهج البلاغه آمده است:
«ذَلِکَ الْقرآن فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ یَنْطِقَ، وَ لَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ أَلَا إِنَّ فِیهِ عِلْمَ مَا یَأْتِی، وَ الْحَدِیثَ عَنِ الْمَاضِی، وَ دَوَاءَ دَائِکُمْ، وَ نَظْمَ مَا بَیْنَکُمْ(4)؛ از قرآن بخواهید تا سخن گوید که هرگز سخن نمیگوید اما من شما را از معارف آن خبر میدهم بدانید که در قرآن، علم آینده و حدیث روزگاران گذشته است، شفادهنده دردهای شما
و ساماندهنده امور فردی و اجتماعی شماست.»
از نظر روایات گرچه ممکن است امامان معصوم علیه السلام در برخی از مظاهر، همانند انبیاء علیهم السلام با یگدیگر تفاوت داشته باشند ولی در علوم لازم، قوانین الهی و تفسیر قرآن کریم یکسانند.
چنانکه امام صادق علیه السلام در پاسخ این که ائمه علیهم السلام برخی اعلم از دیگری هستند؟ فرمود: «بلی ولی علمشان به حلال و حرام و تفسیر قرآن، مساوی است؛ «قلت له: الْأَئِمَّةُ بَعْضُهُمْ أَعْلَمُ مِنْ بَعْضٍ قَالَ نَعَمْ وَ عِلْمُهُمْ بِالْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ تَفْسِیرِ الْقرآن وَاحِدٌ».(1)
بحارالانوار، ج 2، ص 358.
به تعبیر استاد جوادی آملی و دلیل این امر این است که به تعبیر مولا علی علیه السلام این کلام و کتاب همان تجلّی خداوند است که احتمال هرگونه تجافی را از بین میبرد و زمینه هرگونه شناخت عمیق را فراهم میکند: «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ فَأَرَاهُمْ حِلْمَهُ کَیْفَ حَلُمَ وَ أَرَاهُمْ عَفْوَهُ کَیْفَ عَفَا وَ أَرَاهُمْ قُدْرَتَهُ».(2)و چون این کتاب تجلی الهی است، قهرا همانند نداشته و شناخت او نیز همانند معرفت کتابهای دیگر نیست: «أَنَّ کَلَامَ الْبَارِئِ سُبْحَانَهُ لَا یُشْبِهُ کَلَامَ الْخَلْقِ کَمَا لَا یُشْبِهُ أَفْعَالُهُ أَفْعَالَهُمْ»(3)شناخت ویژه این طبقه ممتاز همان است که، در زبان پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است: قرآن وعترت از همدیگر جدا نمیشوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند «لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ»(4)چون عارف و معروف هر دو به یک حقیقت که همان حق محض است، مرتبطند: «هُمَا
حَبْلُ اللهِ مَمْدُودٌ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الله»(1)
همان، ص 102.
و خطاب و مخاطب هر دو به یک متکلم وابستهاند، لذا: «إِنَّمَا یَعْرِفُ الْقرآن مَنْ خُوطِبَ بِهِ»(2)بدین جهت از اولیای الهی هنگام تلاوت هر آیه، ذکری متناسب با محتوای همان آیه مانند تلبیه، اعتراف یا شهادت نقل شده است(3).براساس آن چه گذشت، معیار صحت تفسیر باطنی به سه چیز بر میگردد:
یکم: در قالب یکی از دلالتهای عرفی کلام بگنجد، مانند دلالت اقتضا، تنبیه، ایما و اشاره و یا دلالت مفهوم موافق یا مخالف کلام.
دوم: روایت معتبری از پیامبر صلی الله علیه و آله و یا امامان معصوم علیهم السلام از مقصود آیه خبر دهد.
سوم: معنای ذکر شده در صورتی که با ضروری دین، دلیل قطعی یا ظاهر آیه و یا روایت معتبر مخالفت آشکار داشته و قابل جمع عرفی نباشد، اگر چه واجد یکی از دو معیار سابق باشد، باز هم قابل پذیرش نیست. بنابراین میتوان نتایج شرایط سه گانه فوق را این گونه بر شمرد:
الف) معانی آیات منحصر در آن چه براساس ادبیات و اصول محاوره عقلایی است، نمیباشد.
ب) از ذکر معانی خارج از چارچوب ادبیات، و محاوره عرفی عقلایی، بدون استناد به روایت معتبر نبوی و امامان معصوم علیهم السلام پرهیز شود.
ج) چنانچه در روایات، معانی غیر قابل تبیین ادبی و مخالف عرف عقلایی
محاوره وجود داشته باشد، مورد انکار قرار نمیگیرد اگرچه پذیرش آنها به عنوان مراد الهی منوط به صحت روایات است. ولی اگر صحت سند آن احراز نشد، نمیتوان آنها را انکار نمود، چه رسد به این که ناقل آن، متهم به جعل روایت شود. زیرا ضعف سند نشان مجعولیت نیست و احتمال واقعیت داشتن این گونه تأویلها منتفی نیست.
ذهبی در ذیل تفسیر اشاری، شرایط زیر را برای صحت تفسیر اشاری و باطنی، مطرح نموده است:
یک - تفسیر اشاری با ظاهر حاصل از نظم (سیاق) قرآن کریم منافات نداشته باشد.
دو - شاهدی شرعی آن را تأیید کند.
سه - معارضی شرعی یا عقلی نداشته باشد.
چهار - ادعاد نشود که تفسیر اشاری به تنهایی مراد است و ظاهر آیات مراد نیست(1)
ذهبی، التفسیر والمفسرون، ص 357، 358.
.نقد و بررسی:
با توجه به روایات معتبر، بیان تأویل و بطن قرآن از «من له التأویل» یعنی پیامبر و امامان علیهم السلام اگرچه با سیاق آیه مطابقت نداشته باشد. قابل پذیرش است، لذا التزام به این شرط عملی نیست، و اراده چنین معنایی نه محذور عقلی دارد و نه محذور شرعی. ولی اگر مقصود شرط مزبور این باشد که معنای باطنی با ظاهر حاصل از نظم و سیاق قرآن، در تعارض نبوده، و قابل جمع عرفی باشد که به احتمال قوی منظور همین است، این شرط صحیح و قابل پذیرش است. مگر این
1) (1)
که گفته شود شرط سوم (معارض شرعی و عقلی) این شرط را پوشش داده و نیازی به ذکر نیست، زیرا مخالفت با ظاهر نظم قرآن، یکی از معارضهای شرعی است. درخصوص شرط چهارم نیز باید گفت که این مطلب، گرچه مطلب حقی است، ولی عنوان شرط به آن صدق میکند. زیرا اگر کسی معنای باطنی را با دو شرط سابق بیان کند، صرف این ادعا (مراد بودن تفسیر اشاری محض) موجب بطلان آن تفسیر باطنی نخواهد شد(1)
. بابایی، مکاتب تفسیری، ج 2، ص 24.
.ذهبی در «التّفسیر و المفسّرون» شیعه اثنی عشریه را این چنین متهم میکند:
چون قرآن با عقائد و اغراضشان مساعد نیست، اولاً ادعا میکنند قرآن ظاهر و باطن فراوان دارد، و علم همه قرآن، نزد امامان است، و عقلها را تعطیل، و مردم را از سخن گفتن در تفسیر قرآن، منع نمودهاند. و ثانیاً، ادعا میکنند همه قرآن و یا بیشترش درباره امامان، و دوستان و دشمنان و مخالفانشان، وارد شده است.»(2)
نقد و بررسی:
اولاً - وجود معانی باطنی قرآن، اختصاص به شیعه نداشته و روایات این باب، مستند به برخی از روایات است که در منابع روایی اهل سنت هم آمده است(3).
ثانیاً - شیعه براساس روایات نقل شده پیشین، دوازده امام معصوم علیه السلام را جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و همان حضرات را آشنایان به معانی و معارف قرآن دانسته
1) (1)
2) (2) ذهبی، التفسیر والمفسرون، ج 2، ص 27.
3) (3) ابونعیم اصفهانی، و ابن عساکر، از ابن مسعود نقل کردهاند: ان القرآن نزل علی سبعه احرف، ما منها حرف الا و لها ظهر و بطن، و ان علی بن ابیطالب، عنده علم الظاهر و الباطن. ابونعیم اصفهانی، احمد بن عبدالله، حلیّه الاولیا ء، ج 1، ص 65؛ ابن عساکر، علی بن حسین، تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 400 و قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع الموده، بیروت، موسسه اعلمی، بی تا، ج 1، ص 72.
ولی با این حال تفسیر و تدبّر در آیات را انکار نمیکنند(1)
بابایی، مکاتب تفسیری، ج 2، ص 37، به نقل از راغب.
. اما این که برخی در تفسیر آیات فقط به روایات اکتفا کردهاند، نظیر این گونه برخورد در میان اهل سنت هم یافته میشود و اختصاص به شیعیان ندارد.ثالثاً - این که بیشتر قرآن و یا ثلث و یا رُبع آن درباره امامان علیهم السلام و دوستان و دشمنان آ نان وارد شده، مستند به روایاتی است که در کتابهای اهل سنت هم وارد شده است و استبعاد هم ندارد، زیرا بیشتر آیات قرآن در وصف مؤمنان و نکوهش کافران و منافقان است که از مصادیق بارز آن، دوستان و دشمنان اهل بیت علیهم السلام میباشند(2).
رابعاً - این که میگوید شیعه تفسیر باطنی کتاب خدا را حرام میداند، نسبت ناروایی است، بلکه برعکس براساس برخی پژوهشها(3)جمع زیادی از دانشمندان و مفسرین شیعه تفسیر ضابطهمند و مستند به روایات صحیح را جایز شمردهاند.
علمای ذیل تعدادی از علمای شیعهاند که تفسیر را جایز شمردهاند.
1 - تفسیر فرات کوفی (4)(اواخر قرن سوم یا اوائل قرن چهارم)
2 - علی بن ابراهیم قمی (نیمه اول قرن چهارم(5))
3 - شیخ صدوق (م 380 ق(6))
4 - سید رضی (م 406 ق(7))
1) (1)
2) (2) حاکم حسکانی، عبیدالله بن عبدالله، شواهد التنزیل، ج 1، ص 43، ح 75؛ مناقب امیر المومنین علی بن ابی طالب ص 328 و قندوزی، ینابیع الموده، ج 1، ص 126، الباب الثانی والاربعون فی بیان الصدیقین الثلاثه و.. نزل ربع القرآن فی اهل البیت.
3) (3) بابایی، مکاتب تفسیری، ج 2، ص 39.
4) (4) کوفی، فرات بن ابراهیم، تفسیر الفرات الکوفی، ص 459 ح 599 و 603.
5) (5) قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، ج 2، ص 354، 355.
6) (6) صدوق، محمد بن علی، الخصال، ج 1، ص 65 ح 96.
7) (7) تفسیر البرهان، ج 4، ص 266 به نقل از مناقب الفاخره سید رضی.
5 - محمد بن فتال نیشابوری (م 508 ق(1)
نیشابوری، محمد بن فتال، روضه الواعظین، ص 148.
)6 - ابوالفتوح رازی (م نیمه اول قرن ششم ق(2))
7 - فضل بن حسن طبرسی (م 560 ق(3))
8 - ابن شهر اشوب مازندرانی (م 588 ق(4))
9 - ابن بطریق (م حدود 600 ق(5))
10 - علامه حلی (م 726 ق(6))
11 - قاضی نورالله شوشتری (تستری م(7)1019)
12 - فیض کاشانی (م 1091 ق)(8)
13 - محمد طاهر قمی شیرازی (م 1098 ق)(9)
14 - سید هاشم بحرانی (م 1107 ق)(10)
15 - علامه مجلسی (م 1111 ق)(11)
16 - عروسی حویزی (م 1112 ق)(12)
17 - محمد مشهدی (م 1125)(13)
1) (1)
2) (2) ابوالفتوح رازی، حسین بن علی، تفسیر ابوالفتوح رازی (روض الجنان)، ج 9، ص 291 و 292.
3) (3) طبرسی، مجمع البیان، ج 9، ص 201.
4) (4) ابن شهر آشوب مازندرانی، محمد، مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 365 و 366.
5) (5) ابن بطریق، یحی بن حسن، خصائص الوحی المبین، ص 207 و 208 و همو العمده، ص 399.
6) (6) حلی، حسن بن یوسف، کشف الیقین فی فضائل امیرالمومنین، ص 400 و نهج الحق و کشف الصدق ص 188.
7) (7) شوشتری، قاضی نورالله، احقاق الحق، ج 3، ص 274، 279.
8) (8) فیض کاشانی، ملا محسن، تفسیر الصافی، ج 5، ص 109.
9) (9) قمی شیرازی، محمد طاهر، الاربعین فی امامه الائمه اطاهرین، ص 478.
10) (10) بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 265 و 266، ح 1 و 10 و 12 و غایه المرام، ج 4، ص 248.
11) (11) مجلسی، بحارالانوار، ج 22، ص 97، 99، ح 1، 7، ج 37، ص 64، ح 34، 35 و ص 73 و 96.
12) (12) حویزی، نور الثقلین، ج 5، ص 191، ح 19.
13) (13) مشهدی، محمد ابن محد رضا، کنز الدقائق و بحر الغرائب، ص 569.
18 - مولی حیدر علی شیروانی (م 1200 ق)(1)
شیروانی، محمد علی، مولی حیدر علی - مناقب اهل البیت، ص 98.
19 - محمد حسین مظفر (م 1301)(2)
20 - آقا نجفی اصفهانی(3)
21 - فیروز آبادی(4)
22 - سید محمد حسین طباطبایی (م 1402)(5)
روایات تأویل را کسی از اهل شیعه انکار ننموده، و حتی برخی از دانشمندان اهل سنت هم روایات تأویلی را انکار ننمودهاند مانند «حاکم حسکانی»(6)، «ابن مغازلی»(7)، «سیوطی»(8)و «ثعلبی»(9).
این نظریهها را میتوان در چند گروه اصلی - به ترتیبی که میآوریم - مورد بررسی قرار داد.
اعتقاد به باطنیگری در درجه اوّل به فرقه اسماعیلیه منتسب شده و بعد از
1) (1)
2) (2) مظفر، محمد حسین، دلائل الصدق، ج 2، ص 204 و 205.
3) (3) آقا نجفی اصفهانی، محمد تقی، ص 304.
4) (4) حسینی فیروزآبادی، سید مرتضی، فضائل الخمسه، عنایه الاصول فی شرح کفایه الاصول، 1410 ق، ج 1، ص 333، 334.
5) (5) طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 19، ص 103.
6) (6) حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج 2، ص 286، 287-288، 289.
7) (7) ابن مغازلی، علی بن محمد، مناقب امیرالمومنین علی بن ابی طالب، ص 210، ح 390.
8) (8) سیوطی، درالمنثور، ج 6، ص 142، 143.
9) (9) ثعلبی، الکشف و البیان، ج 1، ص 117.
آنها شامل کسانی میشود که مانند آنها ظواهر نصوص را در این زمینه نادیده گرفته و به باطن تکیه نمودهاند.
خواجه نصیر طوسی در این زمینه میگوید: «به علت این که از ظواهر شریعت به باطنهای آن عدول کردهاند لقب ملاحده به آنان (اسماعیلیان) دادهاند».(1)
آقابزرگ تهرانی، الذریعه الی تصانیف الشیعه، ج، 18، ص 51، رقم 653.
ذهبی اعتراف میکند: «تفسیر مستقل باطنیگرایانهای از اسماعیلیه بدست نیامده و آنچه بدست آمده از نصوص پراکنده و لابلای کتابهاست(2)».ناصرخسرو گفتار دهم کتاب «وجه دین» را در اثبات ظاهر و باطن کتاب و شریعت اختصاص داده و میگوید: «شریعت ناطق همه رمز و مثل است پس هر که مر مثال را معانی نداند و اشارات را رموز نداند بی فرمان میشود و رسیدن به معنی، جز از راه تأویل اساس نیست.(3)»
ولی از مجموعه سخنان وی بر میآید که او باطنی محض نبوده، زیرا میگوید: «هر گروهی را دجّال است، دجال ظاهریان آن است که باطن را باطل کنند و دجّال باطنیان آن است که ظاهر را باطل کنند و این هر دو دجّال را دین نیست و متابعان ایشان از شریعت دورند و هر دو دجّال با گروهان خویش در آتشاند(4).»
وی در رسائل اخوان الصّفا مینویسد: «اکثر کلام خدای تعالی و کلام انبیاء و گفتار حکما رموزی است برای سرّی از اسرار که از اشرار مخفی است و آن اسرار را جز خدای تعالی و راسخان در علم نمیدانند. از آن جا که قلوب و خواطری وجود دارد که فهم آن معانی را بر نمیتابد از این رو او علیه السلام فرمود: «به اندازه عقول مردم با آنها صحبت کنید» و افشای اسرار ربوبیّت، کفر تلقی
میشود. اما خواص از حکما، کسانی که از راسخین در علم هستند، نیاز به توضیح اضافی ندارند، زیرا آنان بر حقایق تمام اسرار و رموزات آگاهند.(1)
همان، ص 180.
سپس در ضمن تحلیلی عقلی مینویسد: هر چه در عالم هست از ظاهر و باطن شکل میگیرد و در حواس و در احساس یکسانند. اگر باطن نبودی هیچ کس را بر دیگری فضلی نبود در حالی که خداوند فرمود: وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ2 همان طوری که بدن انسان ظاهر است و روح او پنهان، جهان هستی و شریعت هم چنیناند. کتاب و شریعت مانند دو جسدند که معنی و تأویل چون دو روح، همچنان که جسد بیروح، خوار باشد. کتاب و شریعت را هم بیتأویل معنی و مقدار نیست.(2)
ناصر خسرو در جای دیگر بیان میکند: «شریعت مانند شرایع سابق، به منزله غل و زنجیر است که پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را از ادیان سابق برداشت وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ و این غل و زنجیر در زمان ظهور قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف برداشته خواهد شد ولی تا زمان ظهور، موظّف به حفظ آن هستیم».(3)در جریان تأویل عددی نیز آنان براساس تأویل عددی به دنبال اعداد خاصی مانند:
4، 7، 12 هستند(4).
نقد و بررسی:
اولاً، تمام اشکالات وارده بر زبان نمادین بر این نگرش هم وارد است.
1) (1)
2) (3) ر. ک: ناصر خسرو، وجه دین، ص 62، 66، تلخیص.
3) (4) اعراف / 157، بارهای سنگین، و زنجیرهایی را که بر آنها بود، (از دوش و گردنشان) برمیدارد، همان ص 226 و 227 و 284، زبان دین و قرآن، ساجدی ص 364، 365 و شاکر محمد کاظم، روشهای تأویل قر ان، ص 226.
4) (5) شاکر، همان، ص 229 و 246 و وجه دین ص 81، 86، 108 و 109.
ثانیاً، این که رموز و اسرار کتاب خدا بر اشرار مخفی است و جز راسخان در علم از آن بیخبرند غیر قابل انکار است. لیکن این دلیل بر باطنگرایی کل قرآن و تأویل انگاری آن نیست، بلکه بنابر ادله ذکر شده در زبان نمادین، در تضاد کامل با قرآن خواهد بود.
ثالثاً، راسخان در علم که توانایی فهم متشابهات را دارند مصداق آنها در روایات، ائمه معصومین علیهم السلام معرفی شدهاند و اینگونه نیست که هر فرد باطنگرا، قدرت فهم متشابهات را داشته باشد.
رابعاً، ادعای ظاهر و باطن داشتن کل ّجهان هستی و بالتبع قرآن، در کدام شاخه از معارف بشری به اثبات رسیده است؟
خامساً، اینکه برخی از آیات، امکان حمل بر ظاهر ندارند، دلیل بر تأویل کلّ آیات نخواهد بود، بلکه آیات متشابه، راه حلّ ارجاع به محکمات و یا ارجاع به راسخان در علم داشته و به تأویل دلخواه باطنیه نیاز نیست(1)
ساجدی، همان، ص 368، 371.
.سادساً، تلقّی غل و زنجیر از شریعت بهترین دلیل انحراف آنان است زیرا برخلاف سیره عملی پیامبر و ائمه علیهم السلام و بدون پشتوانه دلیل و منطق است.
درباره انحراف باطنیّه، مکاتبه امام صادق علیه السلام در جواب نامه یکی از اصحابش «مفضّل ابن عمران» موجود است که فرمود: نامه تو به من رسید... درباره طایفهای سخن گفته بودی که من آنان را میشناسم... نوشته بودی اینها میپندارند مقصود از نماز، زکات، روزه، حج، عمره، مسجدالحرام و مشعرالحرام شخص معین است... آگاه باش هر کس چنین عقیدهای داشته باشد، در نظر من مشرک است... این گونه افراد سخنانی شنیدهاند. ولی نتوانستهاند آن را از اهلش درک کنند.
1) (1)
«مَنْ کَانَ یَدِینُ بِهَذِهِ الصِّفَةِ الَّتِی کَتَبْتَ تَسْأَلُنِی عَنْهَا فَهُوَ عِنْدِی مُشْرِکٌ بِاللهِ تَبَارَکَ وَتَعَالَی بَیِّنُ الشِّرْکِ لَا شَکَّ فِیهِ وَ أُخْبِرُکَ أَنَّ هَذَا الْقَوْلَ کَانَ مِنْ قَوْمٍ سَمِعُوا مَا لَمْ یَعْقِلُوهُ عَنْ أَهْلِه».(1)
صفار قمی، ابوجعفر، بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد، باب 21، ص 527، 536.
ختام مسک این بحث نظریه شهید مطهری است که مینویسند: «در مقابل گروهی که اساساً، قرآن را رها کرده بودند، گروهی دیگر پیدا شدند که آن را وسیله رسیدن به اهداف و اغراض خود قرار دادهاند، اینان در هر زمینهای که منافعشان اقتضا میکرد به تأویل آیات قرآن پرداختند و مسائلی را به قرآن نسبت دادند که اساساً روح قرآن از آنها بیخبر بود و در مقابل هر اعتراضی هم پاسخ این گروه این بود که باطن آیات را ما میدانیم و این معانی که میگوییم از باطن آیات به دست آمده است.
قهرمانان این جریان در تاریخ اسلام دو گروهاند: اوّل اسماعیلیه که به آنها باطنیه هم میگویند و دوم متصوّفه.
اسماعیلیه، بیشتر در هندوستان و کم و بیش در ایران هستند. سرخط اینها یک دوره حکومت نیز تشکیل دادند که حکومت فاطمیان مصر بود. اسماعیلیان به اصطلاح شش امامی هستند، ولی به طور قطع، اجماع و اتفاق تمام علمای شیعه و دوازده امامی این است که این شش امامیها از هر غیر شیعهای از تشیّع دورترند؛ یعنی اهل تسنن که هیچ یک از ائمه شیعه علیهم السلام را آن گونه که شیعیان اعتقاد دارند قبول ندارند، به اهل تشیّع نزدیکتر از این به اصطلاح شیعههای شش امامی. اسماعیلیان به واسطه باطنیگری خود، خیانتهای زیادی در تاریخ اسلام مرتکب شدند و نقش بزرگی در ایجاد انحراف مسائل اسلامیداشتهاند.(2)
در مقابل تأویل ذوقی و عرفانی فوق، تأویل پوزیتیویستی متاثر از فرهنگ مادیگرایی پس از رنسانس، تأویل حسّی و تجربی از قرآن است. به عنوان نمونه و سر سید احمد خان در تفسیر سوره بقره/ 3 0 وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ.1
وجود واقعی فرشتگان را انکار نموده و آن را مظهر قدرت الهی دانسته است و لفظ آدم علیه السلام را هم ذات خاص و یا شخص خاصّ خارجی که عامه مردم میگویند، نمیداند بلکه مراد از آن را نوع انسان میداند.(1)
درباره داستان بهشت و هبوط آدم علیه السلام و حواء میگوید:
وَ قُلْنا یا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلا مِنْها رَغَداً حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظّالِمِینَ3 میگوید: این قصّه را زبان حالی میدانیم از فطرت انسانی، پس سکونت انسان در جنّت، بیانی است از حال فطرت وی تا زمانی که وارد مرحله تکلیف نشده است.»
1) (2) احمد خان هندی، سر سید، تفسیر القرآن و هو الهدی و الفرقان، ترجمه محمد تقی فخر داعی، 1، ج 1، ص 55، 66.
در جمعبندی مینویسد: در این قصّه در حقیقت منظور از فرشتگان، قوای ملکوتی و مقصود از ابلیس، قوای بهیمی و منظور از آدم علیه السلام مجموعهای از قوای نام برده میباشد.
خودداری ابلیس از سجده را وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ أَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ سمبل سرکشی قوای وجودی انسان قلمداد نموده است(1)
همان، ص 78، 79.
.داستان عبور حضرت موسی علیه السلام از رود نیل و غرق شدن فرعون را: فَأَوْحَیْنا إِلی مُوسی أَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَکانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظِیمِ * وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ الْآخَرِینَ * وَ أَنْجَیْنا مُوسی وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعِینَ * ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِینَ * إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَ ما کانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ2 به جزر و مدّ دریا نسبت داده است(2).
هم چنین داستان جوشیدن دوازده چشمه آب با عصای موسی علیه السلام برای دوازده گروه بنی اسرائیل را: وَ إِذِ اسْتَسْقی مُوسی لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ4 جریان طبیعی چشمه از کوهساران تأویل نموده و میگوید: همان طورکه در نقاط کوهستانی از
زیر کوهها و یا از میان صخرهها آب بیرون میآید. در آن جا تپههایی بوده که از زیر آن آب جاری بوده است. خدا به حضرت موسی میفرماید: به کمک عصای خود بر بالای تپه رو - در آن حدود محلی بود که در تورات آن را ایلم نوشته است - دوازده چشمه در آن جا جاری است.
عبارت تورات این است: (بعد از آن به ایلم آمدند و در آن جا دوازده چشمه آب یافتند و هفتاد درخت خرما بود و در پهلوی آب اردو زدند.(1)
احمد خان، تفسیر القرآن، ص 131.
او درباره اصحاب سبت و عذاب آنان وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ2 میگوید: «یعنی چنانچه بوزینگان آزادند و بدون پایبندی به آدابی حرکت میکنند و همانطور که بوزینگان در میان مردم خوار و ذلیلند شما (قوم بنی اسرائیل) هم خوار وذلیل و رسوا زیست کنید تا مردم عبرت گیرند.»(2)
نقد و بررسی:
اولاً، داستانهای تأویلی او علاوه بر مخالفت با عقل، مصداق اکمل خودباختگی نسبت به فرهنگ رنسانس غرب است و این گونه تأویلها موجب انکار اعجاز و کرامات شده و در نتیجه، انکار بخش اعظمیاز قرآن و ظواهر آیات را به همراه خواهد داشت که در بخش زبان نمادین به آن اشاره شده است.
ثانیاً، انکار لذتهای مادّی بهشت به بهانه مخالفت با عقل منطقی نمیباشد. زیرا نه خارج از قدرت خداوند است و نه غیرمناسب برای مومنان درجات پایین، که عبادتشان به دلیل ترس از جهنم و شوق به بهشت است.
گروه فرقان(1)
گروه فرقان تحت نام تفسیر به تأویل آیات و سور قرآن پرداخت و آثار خود را با نامهای مستعار مولفان به چاپ رساند. برخی از آنها عبارت اند از:
الف: به نام (نجم الدین شکیب) شامل: تفسیر سوره فاطر، یس، صافات، احزاب، سبا، نجم، عنکبوت، روم، لقمان، سجده، شوری، زخرف، محمد، فتح، حجرات، دخان، جاثیه، احقاف، مومن، فصلت، فرقان و نور.
ب: به نام (حسین صادقی): تفسیر سوره انبیا.
ج: تفسیر سوره بقره به نام (جواد صابر).
د: و تفسیر سوره مریم، طه به نام (حسن قائمی).
ح: و تفسیر سوره توبه، شعراء، نمل، فصص به نام (احسان کمالی).
و: تفسیر سوره مزمل، مدثر، قیامت، انسان و مرسلات به نام (نجم الدین منتظر).
ز: تفسیر سوره یوسف، جزء سیم به نام (محمد آل یس).
ر. ک: جعفریان، رسول، جریانها و جنبشهای مذهبی، سیاسی ایران، ص 324 و جزء سیام.
که شهید مطهّری را به دلیل افشاگری التقاط فکریشان، ترور کردند، از نمونههای این نگرش است. آنان درباره تفسیر گفتهاند: قرآن باید از دید خدایی تفسیر شود؛ یعنی مفسّر، باید بتواند اراده خداوند را تشخیص داده و بشناسد.درباره کشف اراده الهی گفتهاند: اراده خداوند انقلابی است و طرز تفکّر خداوند بر این اساس استوار است که تودههای ضعیف قیام کنند.
در تفسیرآیات ایمان به غیب مانند: اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ 2 - وَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ گفتهاند، ایمان به غیب، یعنی پیوستگی حزب توحید، و انفاق همگذر از مرحله غیب انقلاب به مرحله شهادت انقلاب میباشد.
1) (1)
آنان همچنین ایمان به آخرت را، ایمان به نظام برتر و مرحله شهادت انقلاب تأویل نمودهاند و همچنین «الله» را به معنی تکامل مطلق آفرینش، مؤمن را به انقلابی، کافر را به طبقه ضدّ ناس و ناس را به توده محروم، تأویل نمودهاند.
نمونه دیگر آن تأویل «دکتر پیمان» از آیه: فَقُلْنا یا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلا یُخْرِجَنَّکُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقی * إِنَّ لَکَ أَلاّ تَجُوعَ فِیها وَ لا تَعْری * وَ أَنَّکَ لا تَظْمَؤُا فِیها وَ لا تَضْحی1 است که میگوید: «در بهشت نخستین، چنانکه گذشت و از آیات قرآن برمیآید، نه محدودیتی بود و نه تملّک خصوصی و سلطه شخصی و نه استثمار انسان از انسان. فرزندان آدم در آن بهشت، در کمال آزادی به هر کجا که میخواستهاند میرفتند و از هرچه میخواستند میخوردند و انسانها توانسته بودند برادرانه و به اشتراک زندگی کنند.»
طبقه قبلی که در آن برادری و برابری حاکم بود، با نزدیک شدن آدم به شجره ممنوعه که هدف آن کسب ملک و ثروت و قدرتی بود که کهنه نشود و کاهش نیابد تغییر کرد و به جای آزادی و برادری و اشتراک و فراوانی و آسودگی ظلم و محرومیت و گرسنگی و تشنگی و برهنگی و سرانجام عداوت و جنگ و ستیز و در میان فرزندان آدم پدید آمد.
در شرایط جدید وسوسه شیطان ممکن شد و انسانها اصول و مناسبات اولیه بین انسان و طبیعت را زیر پا نهادهاند و در نتیجه طبقه ثروتمند و محروم به وجود آمد. این دو گروه که قبلا برادر بودند و در صلح به سر میبردند به جنگ و دشمنی با یکدیگر وا داشته شدند. حرکت بعدی جامعه انسانی از این به بعد تحت تأثیر این تضادها ادامه یافت و وجود این خصومتها و تضادها موجبات
بعثت پیغمبران علیهم السلام را فراهم آورده است.(1)
پیمان، حبیب الله، برداشتهایی درباره فلسفه تاریخ در قرآن، ص 79، 81.
نقد و بررسی:
به گفته شهید مطهری: این گروه تمام قرآن را از دیدگاه طبقاتی تفسیر کردهاند. گویی قرآن در هزار و چهارصد سال پیش برای این آمده، که نظریه «ماتریالیسم تاریخی» مارکس را اجرا کند. باید پرسید اگر قرار بود ماتریالیست، تمام قرآن را تفسیر کند چگونه تفسیر میکرد؟(2)
شهید مطهری در نقد این نگرش مینویسد: «این گونه تفاسیر، یعنی خالی کردن مفاهیم دین از معنویت و همه چیز را تفسیر مادی کردن و نیز به معنای خالی کردن زیر پای دین و مذهب میباشد. همان سیاستی که مارکس پیشنهاد کرد که برای مبارزه با دین، باید مفاهیم دینی را تفسیر مادی کرد. و الحق بهترین راه همین است و حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله را به یاد میآورد که: «مردمی در حالی که رویشان به اسلام است به قهقرا میروند در حالی که میپندارند به سوی دین میروند، اما در واقع دور میشوند(3).»
از جمله نگرشهای تأویلی قرآن، نگرش متصوفه است که نگرش اشاری و رمزی بودن زبان قرآن است. با توجه به این که این نگرش محور اصلی بحث در مبانی تفسیر عرفانی است، طبیعت کار (جنبه کاربردی آن) اقتضا میکند که به بررسی و نقد تفصیلی آثار مکتوب و نمونههای تأویلی آثار عرفانی بپردازیم تا در هر قسمت با توجه به این آثار مکتوب، مورد به مورد به آنها استناد شود ولی بهواسطه طولانی نشدن و مَلال آور نشدن در این قسمت به مهمترین و
اثربخشترین آنها اشاره خواهیم کرد که عبارتاند از:
سهل بن عبدالله تستری (م 203 شوشتر، 283 ق بصره) که با مصاحبت دایی خود «محمد بن سوار» به سیر و سلوک کشیده شد، با «ذوالنّون مصری» برخورد نمود و سرآغاز تحول روحی برایش پدید آمد. و پس از مرگ «ذوالنون» خود به جای استاد به تعلیم و تربیت پرداخت.
مرتبه «تستری» در تصوّف بسیار بلند است، به حدی که او را از مهمترین ارکان تصوف میتوان دانست. هجویری در «کشف المحجوب» او را از ائمه دین نام برده است.(1)
جویری، ابوالحسن، ص 439 و مشرف، مریم، نشانه شناسی تفسیر، ص 30.
آثار زیادی از تستری به یادگار مانده است که معروفترین آنها تفسیر القرآن العظیم است که با پژوهش «باورینگ آلمانی»، هرگونه تردید در اصالت و صحّت انتساب این تفسیراز «تستری» رفع شده است.(2)شش نسخه از این تفسیر در کتابخانههای دنیا موجود میباشد و دو بار هم زیر چاپ رفته که نسخه چاپی «غمراوی» آن، 160 صفحه میباشد.(3)
سهل، همه قرآن را تفسیر نمیکند، بلکه به تفسیر آیات مربوط به تصوّف میپردازد که نمونههای تأویل صوفیگرانه او در این تفسیر موجود میباشد، مانند: تأویل وجود انسان به ارض، قلب او به سما و بهشت، و انوار وجود به ماه، انوار قلب به خورشید، دانشهای قلبی به میوههای بهشتی، دانشهای فرود آمده
بر قلب به باران، نفس به بیابان، و قلب به دریا(1)
آتش، مکتب تفسیر اشاری، ص 60.
. اینک نمونههای از این تفسیر:یک - در تأویل آیه: فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ2 میگوید: «احوال و افعالتان را پاک کنید.»(2)
دو - در تأویل آیه: وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما معنای باطنی دو گروه از مؤمنان را روح و عقل و قلب، در برابر طبع و هوی وشهوت دانسته است(3)و معنای باطنی و تأویل لیل (شب) را به نفس طبعی و نهار (روز) را به نفس روحی، قلمداد نموده است.(4)
سه - وی در آیه فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْداداً میگوید: «انداد یعنی اضداد بزگترین «اضداد» همان نفس است که به بدی امر میکند.(5)»
چهار - در تفسیر آیه: وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ7 میگوید: «خداوند در این آیه، خوردن را قصد ننموده، بلکه صرف کردن همّت به غیر خدا و تکیه کردن به غیر خدا را منع کرده است.»(6)
پنج - درباره حلول و اتحاد گوید: «این وصال به معنی حلول و اتحاد نمیباشد، بلکه توحید بنده و اطاعت از رسول است.(7)»
شش - او در تأویل حروف مقطّعه، ذیل (الم) میگوید: «الف تألیف خداوند است که اشیاء را چنان که میخواست تألیف کرد، لام لطف قدیم اوست، میم مجد عظیم او..، الف الله و لام بنده و میم محمد صلی الله علیه و آله است(1)
همان، ص 8.
.»صاحب تفسیر، ابو عبدالرحمن محمد بن حسین معروف به سلمی (م 300 یا 325 در نیشابور و م 412)(2)توسط پدرش با تصوف آشنا شد و سپس ترک دیار نمود و به سیر و سیاحت و کسب علوم پرداخت. او بالغ بر صد اثر از خود به یادگار گذاشته است.(3)مشهورترین اثر او: طبقات الصوفیّه و دیگری حقائق التفسیر است که در مقابل تفسیر ظاهری طبری به تفسیر باطنی پر داخته است.
بخشهایی از این تفسیر درمجموعه آثار ابو عبدالرحمن سلمی تألیف نصرالله پورجوادی در سال 1369 ش منتشر شد و اخیراً در سال 1421 ق با نام (تفسیر السلمیهو حقایق التفسیر) در دوجلد چاپ شده؛ جلد اول در 456 صفحه تا آخر سوره طه و جلد دوم در 438 صفحه تا آخر قرآن است. این تفسیرشامل همه قرآن به جز سورههای یوسف و فیل و قریش است.(4)
ماسینیون این تفسیر را مهم میشمارد، در حالی که، ابن جوزی و ذهبی و سیوطی تفسیر او را بدعت شمردند. واحدی نیشابوری در مورد این تفسیر گفته است: اگر سلمیمعتقد باشد که این کتاب، تفسیر است، کفر ورزیده(5)ولی غزالی
در رساله اللّدنیه آن را ستوده است(1)
همان، ص 84، ذهبی، التفسیر والمفسرون، ج 2، ص 385.
.ابن تیمیه و به تبع آن ذهبی میگویند: آن چه در این تفسیر از امام صادق علیه السلام نقل شده افترا و دروغ بر آن حضرت است(2). این تفسیر مشتمل بر همه سور قرآنی است ولی محور بحث آن اشارات باطنی است.
سلمی در مقدمه تفسیر میگوید: عمده همّت او جمع نمودن اقوال و گفتار اهل حقیقت (صوفیان وعارفان)، پیرامون آیات قرآنی است. در این میان احادیث منسوب به امام صادق علیه السلام و تفسیر ابن عطا مبنای سخنان او میباشد.(3)
سلمی نوعاً سلسله سند را حذف نموده، گاه هم به سخن صوفیه انتقاد میکند که این سخن به سخن پیامبر صلی الله علیه و آله شباهت ندارد. نمونههای از تأویل سلمی:
یک: تأویل أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ و أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِیارِکُمْ4 : را خارج ساختن حبّ دنیا از دلها، دانسته است.
دو: آیات نزول باران أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً 5 «را به رحمت الهی که از ابرهای قرب الهی بر دل عارفان، سرازیر میشود تفسیر میکند».(4)
سه: در آیه فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ به نقل از ابن عطا ظالم را به نفس و مقتصد را به قلب و سابق بالخیرات را به روح تأویل نموده است.
چهار: در تأویل آیه فِیها فاکِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ الْأَکْمامِ1 به نقل از روایت امام صادق علیه السلام میگوید: خداوند در قلوب اولیای خود، باغهای انس قرار داده و در آن درخت معرفت غرس نموده است. ریشههای این درختها در دل اولیاء و شاخهها به سوی شهود بالا رفته و اولیاء میوههای این باغ را هر زمان که بخواهند میچینند(1).
پنج: در تأویل نعیم و جهیم إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ وَ إِنَّ الْفُجّارَ لَفِی جَحِیمٍ میگوید: نعیم عبارت از معرفت وشهود حق تعالی است و جهیم هم عبارت از نفوس است که آتش از آن زبانه میکشد.(2)
شش: در آیه إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ میگوید: فتح همان نجات انسان از زندان خود است.(3)
هفت: بارش باران از آسمان را أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً5 به فهم و علم و معرفت، تأویل میکند که بر دل عارفان موجب گشایش و فهم حقایق میگردد(4).
نقد و بررسی:
مهمترین نقش تفسیر فوق، جمعآوری و نقل مطالب از دیگران است و روایات منتسب به امام صادق علیه السلام هم متناسب با مسلک صوفیه است و هیچیک از این روایات را نمیتوان به عنوان روایت قلمداد نمود. زیرا صرف نظر از وثاقت سلمی روایاتی که ذکر کرده، مرسله و بدون سند است، مگر این که
روایات معتبر و مسندی در کتب معتبر وجود داشته باشد که در این تفسیر اندک است.
به عنوان نمونه در آیه لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ1 منافع را به آنچه افزایشها و برکات و اجابتها که به حاجیان خانه خدا وعده داده شده تفسیر نموده است.(1)
و این تفسیر هم با دلالت آیه مطابقت دارد و هم مطابق روایت امام صادق علیه السلام منقول از کلینی در کافی است (فقلت: منافع الدنیا او منافع الا خره؟ فقال: الکل).(2)
و در برخی موارد هم روایاتی از آن حضرت نقل نموده که تفسیر نیست، بلکه از باب موعظه حسنه است که پذیرش آنها به اثبات صحت سندی نیازمند نیست. اگرچه انتساب و اسناد جزمی این روایات به امام، به تعبیر کتاب بدون سند صحیح جایز نیست.
به عنوان نمونه ذیل آیه وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کانُوا فِیهِ مِنَ الزّاهِدِینَ4 از امام صادق علیه السلام روایت نمود: آیا تعجب میکنی که برادران یوسف علیه السلام او را به مبلغ کمی فروختند و حال این که آن چه را که تو انجام میدهی شگفت آورتر است، زیرا تو بهرهات از آخرت را با شهوت نگاهی یا متاع اندکی از دنیا میفروشی و چه بسا انسان، معرفتش را به کمترین میفروشد و بهرهاش از پرورگارش را با کمترین چیز از دست میدهد».(3)
در تفسیر آیه وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً1 از حضرت امام صادق علیه السلام نقل نموده است: (لایری فی وقت وقوفه بین یدی ربّه غیره، و لا یکون فی همّه و همته سواه(1)؛ هنگام وقوف در محضر ربوبی، غیر او را نبیند و آرزو و همتش غیر او نباشد: در نتیجه تفسیر فوق در قسمت موعظههای نیکو برای اهل خبرهای که قدرت تشخیص سره از ناسره را داشته باشند، مفید است اگرچه مطالب باطل هم دیده میشود و تأویلات منقوله هم اگر در کتب معتبره از معصومین علیهم السلام رسیده باشد، مورد پذیرش است وگرنه در صورتی که از نوع موعظه نیکو نباشد علمش را به اهلش، ارجاع میدهیم.
صاحب این تفسیر ابوالقاسم، عبدالکریم بن هوازن قشیری م 376 در قوچان و م 465 ق است. او در نیشابور تحت تأثیر مجلس درس ابوعلی دقّاق از آموختن علم حساب منصرف شد و روی به تصوف نهاد و نزد بسیاری از مشایخ از جمله سلمی به تعلیم وآموختن پرداخت. سپس در سمت استادی به تألیف و تدریس اشتغال ورزید و آثار متعددی از خود به یادگار گذاشت که معروفترین آنها عبارتند از:
لطائف الاشارت و التیسیر فی التّفسیر در تفسیر و رساله قشیریّه که در عقائد و شرح احوال و سخنان و اصطلاحات صوفیّه است. تفسیر لطائف الاشارت که براساس مقدّمه مولّف با اشارت استادش نگاشته شده، بیان اشارات قرآنی به زبان اهل معرفت؛ یعنی صوفیّه است.(2)
قشیری برخلاف اسلاف خویش تنها به اشارات تفسیری برخی از آیات و سُورهها بسنده نکرد، بلکه تفسیر او شامل کل آیات و سور است و با توجّه به جامعالاطراف بودنش از جامعیّت خاصی برخوردار میباشد(1)
قشیری، ابوالقاسم عبدالکریم، رساله قشیریه، و رساله قشیریه، ترجمه و تصحیح بدیعالزمان فروزانفر، ص 66.
. منتهی به منقولات کمتر توجه کرده، ولی در عوض جنبه ادبی و اعجاز قرآن را در قالب زیبای عرفان عرضه نموده است.(2)وجه تمایز روش تفسیری او از دیگران عبارت است از:
یکم: روش تفسیری او اشاری و مبتنی بر توفیق و عنایت الهی و درک لطائف و اشارات است و علم صرف نیست، بلکه همراه با عمل میباشد.
دوم: توجه به عقل در تفسیر محدود لازم و ضروری به نظر میرسد، امّا استنباط معانی فراتر از عقل بی نیاز است.
سوم: التزام به نصّ قرآنی در تأیید روش تفسیری ادعایی خویش اگرچه در پایبندی عملی دچار لغزش شده است.(3)
چهارم: در تصوّف هم روشی خاص داشت که همه اقوال و روایات صوفیّه را با ذکر سلسله سند میآورد، لذا رساله قشیریه او مستند است. او به مذهب شافعی و عقائد اشعری سخت پایبند بود و لذا به عارفان بی اعتنای به ظواهر امور دنیایی، شباهتی نداشت.
پنجم: تأویل را برای خواص و تنزیل و تفسیر را برای عوام قلمداد مینمود(4)و در عین حال تأویلی را قابل پذیرش میدانست که پشتوانهای از قرائن علمی و
برهانی داشته(1)
همان، ج 2، ص 106 ذیل - مائده / 13.
و با شریعت مخالفت نداشته باشد وگرنه به سرنوشت اصحاب (سبت) یهود، دچار خواهد شد(2).ششم: به نظر قشیری «بِسْمِ الله» در هر سوره با سیاق و مضمونهای همان سوره وحدت و هماهنگی دارد، گرچه با برخی از سوره به نحو کلی دارای مضامین مشترکی باشند از قبیل: «واقعه و قارعه» که دارای یک مضمون درباره قیامتاند. مثلاً درباره سوره «قمر» میگوید: باسم.. نور القلوب و الابصار(3). و سوره «رحمن»: باسم.. اخبار عن عزه و عظمته(4). و سوره «واقعه»: باسم جبّار.. اسم عزیز ازلی، جبّار صمدی، قهّار احدی(5). و سوره «ممتحنه»: باسم.. ملک لا اصل لملکه عند حدث(6). و سوره «منافقون»: باسم.. من تحقق به صدق فی اقواله، ثمّ صدق فی اخلاقه.(7)و سوره «قیامه»: بسم الله.. کلمه عزیزه من سمعها بشاهد العلم استبصروا من سمعها بشاهد المعرفه تحیر.(8)
هفتم: در حروف «مقطّعه» نیز (الم) سوره بقره و آل عمران را متفاوت دیده و در (بقره) میگوید: «الف» به اسم الله، و «ل» به اسم لطیف و «م» به اسم مجید و ملک اشاره دارد.(9)و در آل عمران «الف» به قیام در کفایت بندگان، «ل» به لطف الهی، «م» به موافقت تقدیر با خواستههای الهی اشاره دارد.(10)
1) (1)
2) (2) همان، ج 2، ص 257 ذیل - اعراف / 163.
3) (3) همان، ج 2، ص 61.
4) (4) همان، ج 2، ص 70.
5) (5) قشیری، لطایف الاشارات، ج 2، ص 85.
6) (6) همان، ص 137.
7) (7) همان، قشیری، لطائف الاشارات، ج 2، ص 155.
8) (8) همان، ج 1، ص 222، همان، ج 1، ص 53.
9) (9) لطائف الاشارات، ج 1، ص 65.
10) (10) همان، ج 1، ص 65.
نظیر آن «طسم» سوره شعرا و قصص میباشد که در شعرا: «ط» اشاره به شجره طوبی و «س» به سدره المنتهی است(1)
همان، ج 1، ص 230.
.در سوره «قصص» «ط» اشاره به طهارت نفوس بندگان از غیر خدا، «س» اشاره به سرّ خداوند همراه اطاعت کنندگان و «م» منّت خدا بر مؤمنین اشاره دارد(2).
هشتم: قشیری سعی مینماید در هر قسمت در کنار ظاهر، تأویل باطنی ارائه دهد، مانند:
عبادت ظاهری (عوام) و باطنی (خواص): که عبادت در ظواهر، کار عوام است و خواص باید تا مرتبه محو و فنای در توحید گام زنند(3).
طهارت ظاهری و باطنی: ذیل آیه أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْعاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ میگوید:
تطهیر ظاهری آیه همان امر به تطهیر خانه کعبه است و تطهیر قلوب اشارت باطنی آن است(4).
3: ارتداد ظاهری و باطنی: ذیل آیه وَ لا تَرْتَدُّوا عَلی أَدْبارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِینَ میگوید: ارتداد دو نوع است. ارتداد از شریعت که حکم او قتل است و ارتداد از اراده مرید، که او را اراده نباشدو ارتداد از آن، ارتداد آزادی و باطنی است(5).
4: فساد ظاهری و باطنی: ذیل آیه وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً میگوید
کسانی که به فساد ظاهری دچار میشوند، حکمشان روشن است، ولی کیفر فساد باطنی در عدم پیوستگی و ارادت حق به قلب عارف نمود پیدا میکند(1)
مائده / 33، هر کس کسی را، جز به قصاص قتل، یا [به کیفر] فسادی در زمین، بکشد، همان، ج 2، ص 115.
.5: رزق ظاهری و باطنی: ذیل آیه کُلُوا مِمّا رَزَقَکُمُ اللّهُ میگوید: رزق ظواهر، همان نعمتهای الهی است و رزق سرائر، شهود کرم الهی است. او همچنین قلب و روح و سر را نیز دارای رزق میداند(2).
6: غفلت ظاهری و باطنی: ذیل آیه فِی غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ گفته، غفلت یا به خاطر استغراق در مسائل دنیوی است و یا به خاطر استغراق در حضرت حق که اوّلی مذموم و ثانوی ممدوح است(3).
7: خیانت ظاهری و باطنی: ذیل آیه إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ کُلَّ خَوّانٍ کَفُورٍ میگوید: خیانت در اموال، تبعات آن در شرع آمده است و خیانت در احوال و اعمال، خیانت زاهدان و عارفان و محبان است(4).
8: نابینایی ظاهری و باطنی: ذیل آیه وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ گفته معنای ظاهری از فراق یوسف علیه السلام نابینا شدن است و معنای باطنیاش آن است که چشمان او از دیدن غیر یوسف علیه السلام، محروم گشت(5).
9: پاداش ظاهری و باطنی (شکر نعمت، و کفران نعمت): ذیل آیه لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ میگوید: ازدیاد نعمت بنده،
1) (1)
2) (2) همان، ص 202 ذیل انعام / 142، از آنچه خدا روزیتان کرده است بخورید.
3) (3) انبیاء / 1، حساب مردم به آنان نزدیک شده، در حالی که در غفلتند و روی گردانند! همان، ج 4، ص 163.
4) (4) حج / 38، زیرا خدا هیچ خیانتکار ناسپاسی را دوست ندارد.، همان، ج 4، ص 219.
5) (5) یوسف / 84، و در حالی که اندوه خود را فرو میخورد، چشمانش از اندوه سپید شد. همان، ج 3، ص 200.
معنی (نعمت) ظاهری است و رساندن بنده به مرتبه شهود جمال و جلال الهی و مفهوم نعمت باطنی است.
کیفر ظاهری، عدم نعمت در قالب بلاها و گرفتاریها است و مفهوم باطنی کیفر نیز فراق و هجران بنده از شهود حق میباشد.(1)
ابراهیم / 7، اگر واقعاً سپاسگزاری کنید، [نعمت] شما را افزون خواهم کرد، و اگر ناسپاسی نمایید، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.»، همان، ج 3، ص 241.
10: شرق و غرب ظاهری و باطنی: ذیل آیه وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ میگوید که منظور از شرق و غرب در آیه، مشارق و مغارب قلوب است، زیرا دلها دارای اشراقات و حجابهاست.(2)
11: شرک ظاهری و باطنی: ذیل آیه إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ میگوید: مشرکان باطنی کسانیاند که اسرار آب توحید درون آنها را طاهر و پاکیزه نساخته و درنتیجه با فقدان طهارت در اوهام باقی میمانند و نباید به مساجد که همان مشاهد قرب است نزدیک شوند.(3)
12: روزه ظاهری و باطنی: روزه ظاهری، امساک از مفطرات، و روزه باطنی امساک قلب از آفات و امراض نفسانی است. در ادامه هم به روزه روح و روزه سر اشاره میکند.
13: مستی ظاهری و باطنی: ذیل آیه لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُکاری به انواع مستیها پرداخته وبه عنوان نمونه به مستی شراب و مستی غفلت اشاره میکند.(4)
نقد و بررسی:
برخلاف ادّعای قشیری که معتقد است تأویل نباید برخلاف برهان و یا
خلاف شرع باشد(1)
همان، ج 2، ص 106 و ص 257.
تأویلات یاد شده به ویژه تقسیمات ظاهر و باطن در معارف قرآنی با این که بعضاً به موعظه حسن شبیه است، ولی در کلّیّت آن به تفسیر به رأی نزدیکتر است تا پایبندی به برهان و شرع.در پایان، گرچه در تفاسیر عرفانی بعد از قشیری جلوههایی از حقگرایی و تشیّع دیده میشود اما در لطائف الاشارات، نشانی از آن نیست، مانند تفاسیر آیات لیله المبیت(2)، مباهله(3)، و اکمال دین، ابلاغ، اعطاء خاتم،(4)و اطعام مسکین و یتیم و اسیر(5)، گویا قشیری از این همه نصوص در تفسیر از شأن نزول این آیات خبر نداشته و یا بر آن است که تنها و تنها از عرفا یاد کند(6).
نویسنده تفسیر فوق، ابوالفضل احمد بن محمد میبدی (م 480 ق) است که تاریخ زندگی و تاریخ وفات و مزار او روشن نیست(7).
کتاب مزبور، مدتها بر اثر اشتباه صاحب کشف الظّنون به سعدالدین تفتازانی نسبت داده میشد،(8)تا آن که به کوشش مرحوم «دکتر معین» به نام تفسیر خواجه
1) (1)
2) (2) بقره / 207، وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ و همان، ج، 259 1.
3) (3) آل عمران / 61، فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ، همان، ج 2، ص 69 و 128 و 133.
4) (4) مائده / 3 اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً و آیه 55، إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ و آیه 76، یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ همان، ذیل آیات.
5) (5) دهر / 8، 9، وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً.
6) (6) شاهرودی، ارغنون آسمانی، ص 250.
7) (7) پور قاسم، پژوهشی در جریان شناسی تفسیر، ص 267.
8) (8) دانش پژوه، محمد تقی، فرهنگ ایران زمین، دوره 16.
عبدالله شناسایی شد و با تلاش دکتر علی اصغر حکمت این مطلب به روشنی معلوم گشت که کتاب مزبور از میبدی است.
عبارت میبدی در مقدمه میبدی به تفسیر خواجه عبدالله انصاری چنین است:(1)
ابوالفضل، رشیدالدین میبدی، کشف الاسرار و عدة الابرار، ص 219.
کتاب یگانه روزگار خواجه انصاری در تفسیر را خواندم. دیدم از نظر لفظ و معنی، تحقیق، ترصیع، در حدّ اعجاز است، جز آن که در نهایت ایجاز است و در آن راه اختصار پیموده است... خواستم بال کلام را در آن بگسترم و در بسط آن عنان زبان بگشایم.(2)»
شیوه میبدی در تفسیر حاوی مراحل زیر است:
در مرحله اوّل: به تر جمه روان و شیرین آیه میپردازد.
در مرحله دوم: به تفسیرآیه از نظر شأن نزول، احادیث، مباحث ادبی، تاریخی و فقهی اشاره میکند.
در مرحله سوّم: به تأویلات عرفانی و سخنان خواجه عبدالله، بایزید و جنید پرداخته است و بیش از همه به خواجه عبدالله به عنوان پیر هرات و پیر طریقت توجه مینماید. لذا شیوه تفسیرش را میتوان ادبی، نقلی و عرفانی دانست.
میبدی در فروع دین شافعی و در مباحث اصولی بر مذاق «اهل حدیث» بود و در موارد اختلاف تنها مرجع را ظواهر واخبار صحاح و گفتار مفسران ثقات میدانست(3). بر این اساس مبنای تشخیص حقایق را منقولات و سماع دانسته، و در چنین مباحثی به ظواهر آیات، استشهاد مینموده، و به استدلالهای عقلی بهایی نمیداد(4).
ویژگیهای «کشف الاسرار» عبارت است از:
یک: نثر زیبا و آهنگین، آمیخته با ابیات پارسی، هم چون آثار سنایی و با نثر زیبای مسجّع و موزون.
دو: تفسیر عرفانی، با تکیه کلام مشایخ عرفا به ویژه خواجه عبدالله انصاری با گزینش مطلوب و ذوق پسند و لطائف شیرین.
سه: جداسازی تفسیر از تأویل و بهرهگیری از مفاهیم عرفانی به عنوان تأویل ممدوح و پرهیز از تأویل مذموم. لذا متذکر میشود که تأویل حمل نمودن آیه بر آن معنی که پذیرای آن است، به شرط موافقت با کتاب و سنت، بر علما ممنوع نمیباشد. او برای تأویل «حد» قائل است، و خارج شدن از محدوده را به عنوان تأویل گرایان باطل قلمداد میکند.
در ذیل آیه اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی در حالی که عقیده افراطی «تجسّم» را پذیرفته، میگوید: تأویل نجویم که «تأویل» باب طغیان است. ظاهر قبول کنم و باطن تسلیم. این اعتقاد سنّیان است و نادر یافته به جان پذیرفته، طریقت ایشان است. ایمان من «سمعی» است و شرع من «خبری» است و معرفت من «یافتنی» است.(1)
میبدی، ج 2، ص 20؛ ج 3، ص 168 و ج 6، ص 116، پژوهشی در جریان شناسی تفسیر، ص 274.
بررسی:
گرچه میبدی تأویل را از تفسیر جدا نموده و آن را با دو عنوان ممدوح و مذموم مطرح نمود، ولی آنچه که به عنوان تأویل ممدوح از آن یاد میکند در واقع نکات لطیفی از خود او و یا عارفان پیشین است که برمبنای ذوقیّات نویسنده گردآوری شده است و در عمل تابع قانون و قاعدهای نمیباشد. در ذیل به برخی از تأویلات میبدی به عنوان مشت نمونه خروار اشاره میکنیم:
1 - بسم الله الرحمن الرحیم نوزده حرف است، زبانههای دوزخ عَلَیْها تِسْعَةَ
1) (1)
عَشَرَ هم، نوزده فرشته گماشته شدهاند، هر کس که رب العالمین را بخواند به اندازه هرحرف، زبانهای ازآتش را از وی باز دارد و او را از خطر آن ایمن کند(1)
همان، ج 1، ص، 9 و مدثر / 30.
.آیت تسمیت نوزده حرف است گفت: «من قرأ حرفا من القرآن کتب له به عشر حسنات بالباء و التاء و الواو» و گفتهاند: زبانیه دوزخ نوزده است چنانکه رب العالمین گفت عَلَیْها تِسْعَةَ عَشَرَ و این آیت تسمیت نوزده حرف است. هر آن کس که به اخلاص برخواند رب العالمین به هر حرفی از آن، زبانیه از وی باز دارد، و او را از سیاست وی ایمن کند.
2 - تأویل آیه فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ : نظرات سلّمی و قشیری را تکرار نموده و میگوید:
«باید آرزوهای نفس را با شمشیر مجاهدت کشت. کشتن آرزوهای نفس از کشتن نفس دشوارتراست(2). از روی باطن، این خطاب با جوانمردان طریقت است که نفس خود را به شمشیر مجاهدت سر برگیرند تا به ما رسند، وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا . و نگر تا نگویی که این قتل نفس از روی مجاهدت آسانتر است از آن قتل که در بنی اسرائیل رفت که آن قتل ایشان خود یک بار بود و از آن پس همه آسانی و آرام بود و این جوانمردان را هر ساعتی و لحظه قتلی است... و عجب آن است که هر چند آسیب دهر، بلا بیش بینند ایشان هر روز عاشقترند و بر فتنه خویش؛ چون پروانه شمع هر روز فتنهترند....
3 - میبدی مانند صوفیان دیگر جبرگراست و معتقد است همه چیز در ازل شکل گرفته است و اگر خدا میخواست، شیطان هزار بار سجده بر آدم میکرد(3).
سهل عبدالله تستری میگوید، روزی بر ابلیس رسیدم گفتم «اعوذ باللّه منک»
گفت: «یا سهل ان کنت تعوذ باللّه منی فانّی اعوذ باللّه من الله» یا سهل اگر تو میگویی فریاد از دست شیطان، من میگویم فریاد از دست رحمان. گفتم: یا ابلیس چرا سجود نکردی آدم را؟ گفت: یا سهل بگذار مرا از این سخنان بیهوده، اگر به حضرت، راهی باشد بگوی که این بیچاره را نمیخواهی، بهانه بر وی چه نهی؟ یا سهل همین ساعت بر سر خاک آدم بودم هزار بار آنجا سجود بردم و خاک تربت وی بر دیده نهادم، به عاقبت این ندا شنیدم: «لا تتعب فلسنا نریدک».
پیش تو رهی چنان تباه افتاده است کز وی همه طاعتی گناه افتاده است
این قصه نه زان روی چو ماه افتاده است کین رنگ گلیم ما سیاه افتاده است
4 - تأویل آیه بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ در سوره «ق»، در «تطبیق بین کلمات آیه و عناصر جهان:
بدان که عناصر جهان چهار است باد و آتش و آب و خاک. و این چهار عنصر که وجود یافتند در بدو آفرینش از این چهار کلمت وجود یافتند، بسم الله الرحمن الرحیم، نسیمی و شمیمی بود که از عالم جلال و جمال این کلمات بوزید تا این چهار عنصر در عالم پدید آمد.. ازکلمه «بسم» بندی بر «باد» نهادند و هیبت «الله» داغی بر زبان «آتش» نهادند و از رحمت «رحمن» شمّتی بر «آب» زدند و از رأفت «رحیم» نسیمی به «خاک» رسانیدهاند.(1)
میبدی، کشف الاسرار، ج 9، ص 280، 281.
5 - تأویل آیه وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ و آیه لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ : ای جوانمرد هر که خیمه بر سر کوی محبت زند از چشیدن «بلا» و شنیدن «جفا» چارهای نبود. مادام قدم در عالم عافیت داری، همه عالم
1) (1)
بساط تو بود، چون قدم در عالم عشق نهادی، به زنجیر حیرت، بر عقابین خارهای آهنین بلا بپیچند و از حلقه در بینیازی خلق، نیازت را برآویزند.(1)
بقره / 155 و آل عمران / 186 همان ج، ص 375، 376.
6 - تأویل یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ : ای چادر بشریت در سر کشیده و در گلیم انسانیت پوشیده شده اگر تقرب ما آرزو است «قم بنا» و «اسقط عنک ما سوانا» از خود برخیز و در حریم عزت ما گریز! چادر بشریت از خود باز کن و گلیم انسانیّت از راه دل بردار تا دل صحرایی شود.(2)
7 - تأویل یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ : خوشا روزی که این قفس بشکند و این مرغ باز داشته را باز خوانند و این رسم و آیین خاکیان از راه مقرّبان بردارند.(3)
8 - تأویل «گاو بنی اسرائیل»: در توصیف گاو به: لا فارِضٌ وَ لا بِکْرٌ4 و صَفْراءُ فاقِعٌ5 و لا ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ6 میگوید: «این قصه گاو بنی اسرائیل و ذکر صفات وی در این آیات از لطائف حکمت و جواهر عزت قرآن است و قرآن خود بحر محیط است. ای بسا لؤلؤ شاهوار و درّ شبافروز، که در قعر این بحر است، اما کسی باید که، هر چه رب العزة در صفت گاو بنی اسرائیل گفت از روی اشارت در صفات خود بیند و به آن مقام برسد تا غواصی این بحر را بشاید. و آن عجائب الذخائر و دررالغیب، او را به خود راه دهد و جمله آن صفات درین سه آیت مبیّن کرد یکی لا فارِضٌ وَ لا بِکْرٌ دیگر:
صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها ، سه دیگر: لا ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ .
درباره وصف اوّلی میگوید: نه پیری فرو ریخته نه نوزادی نارسیده؛ یعنی که قدم این جوانمردان در دایره طریقت آنگه مستقیم شود، که سکر شباب، و شره جوانی، ایشان را حجاب نکند. ضعف پیری معطل ندارد، نه بینی که مصطفی آنگه وحی بوی پیوست که نه به حال صبی قریب عهد بود و نه روزگار وی بارذلالعمر رسیده بود. اگر تمامتر از این حالی بودی وحی به سید در آن حال پیوستی، هر ارادت که با سکر شباب قرین شود همیشه از راهزنان به بیم بود و کم افتد جوانی نو ارادت که از راهزنان ایمن شود و اگر افتد در مملکت عزیز باشد مصطفی از اینجا گفت که «عجب ربکم من شاب لیس له صبوه»
صفت دیگر خوان: صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِرِینَ.
آن جوانمردان که در حال کمال بشریت قدم در میدان طریقت نهادند و بدان مستقیم شدند احدیت ایشان را برنگ دوستی برآرد و رنگ دوستی رنگ بیرنگی است. هر چه رنگِ رنگآمیزان است ازیشان پاک فرو شوید وَ نَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تا همه روح پاک شود، نهاد ایشان و معانی همه یک صفت گیرد. هر چشمی که در ایشان نگرد روشن شود، هر دلی که در کار ایشان تأمل کند آشنا گردد.... این است که میگوید فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِرِینَ رنگی که نگرندگان را شاد کند رنگ آشنایی و دوستی است. امروز ایشان را به رنگ آشنایی و دوستی برآرد و چه رنگ است ازین نکوتر؟ یقول تعالی وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً و فردا ایشان را به نور خود رنگین کند، کما قال النبی صلی الله علیه و آله: «فیصبغون بنور الرحمن عز و جل».
صفت سوم آن است که گفت: لا ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِی الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِیَةَ فِیها پا کند و هنری و بهروز و نیکو سیرت و روز افزون. نه به عیب رسمیان آلوده نه به مقام دون همتان فرو آمده نه رقم دوستی اغیار بر ایشان کشیده، نه داغ اسباب بر ایشان نهاده، نه سلطان بشریت بر ایشان دست یافته، نه
قاضی شهوات بر ایشان حکمی رانده، نه به اشکال و امثال گراییده، نه به اختیار و احتیال خود تکیه کرده، چنان که معبود یکی شناسند مقصود یکی دانند و مشهود یکی.(1)
میبدی، کشف الاسرار، ج 1، ذیل آیات ص 331 و 232.
9 - تأویل آیه قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ به «فرق و جمع»: تحبون الله تفرقت است و یحببکم الله جمع، تحبون الله خدمت شریعت است و یحببکم الله کرامت حقیقت هر چه از بنده شود تفرقت» است و آن چه از خدای آید «جمع» است، پاک باشد و بیغرض.(2)
10 - تأویل (کتاب مسطور) و (بیت المعمور): کتاب مسطور اشاره به نوشت عهد الست است از رحمت واسعه الهی. و بیت المعمور هم، اشاره به قلوب عارفان» است، که به معرفت و محبّت الهی آبادان است(3). به زبان اشارت بر ذوق اهل حقیقت، کتاب مسطور آن نوشته است که در عهد ازل بر خود نوشت که: سبقت رحمتی غضبی. هزار جان عزیز فدای آن وقت دلنواز باد که ما را بی ما خلوت گاه داد و در الطاف بینهایت بر ما گشاد و به عنایت ازلی و لطف سابق لم یزلی میفرمود: سبقت رحمتی غضبی.. «وَ الْبَیْتِ الْمَعْمُورِ اشاره الی قلوب العارفین المعمورة بالمعرفة و المحبه» بیت معمور اشارت است به دلهای عارفان که به معرفت و محبت الله آبادان است، به نظر او زنده و به لطف او شادان است.
11 - تأویل، نصر و فتح(4): نصر، نصرت دل است بر سپاه نفس، و فتح گشادن شهرستان بشریّت است بر سپاه حقیقت. و این نصرت دُرّ خزانه حکمت است و
مفتاح این فتح دُرّ خزانه مشیّت، تا هر دستی بدو نرسد.(1)
همان، ج 10، ص 654.
دستی که بدو رسد، دست سعادت است که در آستین خرقه بشریّت نبوده است، ساعد این دست از ایمان بود؛ بازو از توحید، انگشتان از معرفت. آن گه این دست به هر جای که کشیده گردد این مقرعه در پیش میزند که..12 - تأویل آیه وَ ما مِنّا إِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ : این آیت بر لسان طریقت، اشارت است به منازلات و مکاشفات ارباب حقیقت. یکی در شکر وجد یکی در برق کشف، یکی در حیرت شهود و دیگری در نور قرب، یکی در ولایت وجود یکی در بهاء جمع و دیگری در حقیقت افراد. این هفت دریاست بر سر کوی توحید نهاده، رونده درین راه تا برین هفت دریا گذر نکند روا نباشد که به سر کوی توحید رسد و استسقای این هفت بحر، از هفت درگاه قرآن است که مصطفی صلی الله علیه و آله خبر داد که: «انزل القرآن علی سبعة احرف کلّها کاف شاف لکلّ آیة منها ظهر و بطن و لکلّ حرف حدّ و مطلع»(2).
13 - تأویل شریعت، طریقت، حقیقت در آیه فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ : بدان که علم سه قسم است: علم شریعت، علم طریقت، علم حقیقت. شریعت، آموختنی است و طریقت معاملی است و حقیقت یافتنی است. علم شریعت را گفت: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ . علم طریقت را گفت: وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ . و علم حقیقت را گفت: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً . حوالت شریعت به استاد کرد، حوالت طریقت به پیروحوالت «حقیقت با خود.(3)
14 - جلوههای تشیّع:
ذیل شأن نزول آیه إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا میگوید: «فما من مؤمن الّا و یحبّ علیّا» هیچ مومنی نیست مگر این که علی علیه السلام را دوست بدارد.(1)
مریم / 96، کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، به زودی [خدای] رحمان برای آنان محبتی [در دلها] قرار میدهد. ج 6، ص 85.
براء عازب گفت که: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: «یا علی قل اللّهم اجعل لی عندک عهدا و فی صدور المؤمنین ودا»، فانزل الله تعالی هذه الآیة، فما من مؤمن الّا و هو یحبّ علیّا».و ذیل آیه مباهله زیباترین ستایشها را از اهل بیت علیهم السلام عرضه نموده است و میگوید: فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ ای مهتر! این بیگانگان با نهاد خراب و جهل بیاندازه و عقل مدخول ایشان را چه سیری کند این آیت اعتبار و قیاس که برایشان خواندی از راه اعجاز؟ این آیت مباهله بر ایشان خوان، و پس بر ایشان قهر و سیاست ما گوش دار. مصطفی صلی الله علیه و آله گفت: آتش آمده بر هوا ایستاده اگر ایشان مباهلت کردندی در همه روی زمین از ایشان یکی نماندی. و اصحاب مباهله پنج کس بودند مصطفی و زهرا و مرتضی و حسن و حسین علیهم السلام. آن ساعت که به صحرا شدند رسول ایشان را با پناه خود گرفت، و گلیم بر ایشان پوشانید و گفت: «اللّهمّ! انّ هؤلاء اهلی».
جبرییل آمد و گفت: «یا محمد! و انا من اهلکم» چه باشد یا محمد اگر مرا بپذیری؟ و در شمار اهل بیت خویش آری؟ رسول صلی الله علیه و آله گفت: «یا جبرییل و انت منّا» آنگه جبرییل بازگشت و در آسمانها مینازید و فخر میکرد و میگفت: «من مثلی؟ و انا فی السّماء طاووس الملائکة، و فی الارض من اهل بیت محمد صلی الله علیه و آله» ؛ چون من کیست که در آسمان رییس فرشتگانم، و در زمین از اهل بیت محمد صلی الله علیه و آله
1) (1)
خاتم پیغامبرانم.»
این آب نه بس مرا که خوانندم خاک سر کوی آشنای تو؟!(1)
میبدی، کشف الاسرار، ج 2، ص 151-152.
ولی گاه از سر غفلت راه انکار و تردید را پیش میگیرد، مانند: تفسیر إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ2 که شأن نزول آن را مسلمانان اهل کتاب و معنی ولایت را ولایت در دین میگیرد و میگوید: فی الخبر: من کنت مولاه فعلی مولاه یعنی فی ولایة الدّین وهی اجلّ الولایات «هر که مرا در دین و اعتقاد با وی پیوند است، دوستی علی را با وی پیوند و دوستی است و این شرف و فضل علی علیه السلام میباشد.
وعن ابی سعید الخدری قال: نظر رسول الله صلی الله علیه و آله فی وجه علیّ بن ابیطالب فقال: «کذب من یزعم انّه یحبّنی و هو یبغضک». علیّ مرتضی ابن عم مصطفی شوهر خاتون قیامت، فاطمه زهرا علیها السلام که خلافت را حارس بود و اولیا را صدر و بدر بود. چنان که نبوت به مصطفی ختم کردند خلافت خلفاء راشدین را به وی ختم کردند. خاتمت نبوّت و خاتمت خلافت هر دو به هم از آدم به میراث همی آمد عصراً بعد عصر تابع عهد دولت مصطفی، خاتمیت نبوت به میراث به مصطفی رسید و خاتمت خلافت به علی مرتضی رسید.
رقیب عصمت و نبوت بود، عنصر علم و حکمت بود، اخلاص (اخلاق)، صدق، توکل، تقوی، ورع، شعار و دثار وی بود، حیدر کرّار بود، صاحب ذوالفقار بود، سیّد مهاجر و انصار بود. روز خیبر مصطفی گفت: «لأعطینّ هذه الرایة غدا رجلا یفتح الله علی یدیه، یحبّ الله و رسوله، و یحبّه الله و رسوله». فردا این رایت نصرت اسلام به دست مردی دهم که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند. همه شب صحابه در این اندیشه بودند که فردا علم
1) (1)
اسلام و رایت نصرت لا اله الا الله به کدام صدیق خواهد سپرد. دیگر روز مصطفی گفت: «این علی بن ابی طالب»؟ گفتند: یا رسول الله «هو یشتکی عینیه» چشمش به درد است. گفت: او را بیارید. بیاوردند. زبان مبارک خویش به چشم او بیرون آورد شفا یافت و نوری نو در بینایی وی حاصل شد و رایت نصرت بوی داد.
چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندر این پستی قفس بشکن، چو طاووسان یکی بر پر برین بالا
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه بر اندازد که دار الملک ایمان را مجرّد بیند از غوغا(1)
سنایی.
ابو محمد، روز بهان، ابن ابی نصر، فسایی، شیرازی (م. 522 - م. 606) صاحب عرائس البیان است. دربارۀ او میگوید:
در میان قومیکه به تباهی و مناهی مشغول بودند در سن بیست وپنج سالگی بهواسطه وحشت از خلق راه انزوا برگزید و حافظ قرآن شد و به ریاضت پرداخت سپس به، شام، کرمان، عراق و اسکندریّه سفر نمود و از اساتید زیادی بهره جست و شاگردان کثیری پرورش داد و شصت اثر از خود به یادگار گذاشت(2).
معروفترین آثار این فقیه شافعی عبارت است از لطائف البیان فی تفسیرالقرآن برگرفته از مفسّرینی مانند ابن عباس، ضحاک قتاده وکلبی و امثال آن، و دیگری «عرائس البیان فی حقائق القرآن تفسیر عرفانی و اشاری مبتنی برتأویل که
برگزیدهای از شواهد تفسیری مشایخ صوفیّه مانند جنید، شبلی، تستری، ابن عطا، ذوالنون مصری و بیش از همه از سلمی و قشیری است. وی در مواردی نیز به سخنان امام علی، امام صادق و امام رضا علیهم السلام استناد کرده است.
ماسینیون تفسیر یاد شده را تحریر مجدّد تفسیر سلمی قلمداد میکند. به هر ترتیب میتوان که گفت
این تفسیر نوعی دایرة المعارف عرفانی مشایخ صوفیه است(1)
همان، ص 297.
.گرچه تفسیر مزبور ترتیبی است، ولی تمام آیات را تفسیر ننموده، بلکه برخی آیات، با روش هنرمندانه نغز و زیبا به سان نقّاشی زبردست با گزینش الفاظ، صورتهای فکری خویش را با درخشانترین حالات، به تصویر کشیده است.
مثلاً در تفسیرآیه کریمه: وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ میگوید: «انّ لاهل المعرفه جنّات، جنّه العبودیّه و جنّه الربوبیّه و جنّه المعرفه و جنّه المحبّه و جنّه القربه...(2).»
هم چنین در آیه کریمه: وَ رَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ میگوید: لاقتداء البعض بالبعض. درجه بعضهم المعاملات و.. الحالات، و.. المکاشفات و.. المشاهدات و.. الفراسات و.. الکرامات.. و.. المواجید و الواردات و... الحکمیات و.. الّلدنیات و.. المعرفه و.. التوحید و.. التکوین و.. التمکین و.. الیقین.. و.. الفناء و.. البقاء... و.. الانصاف.. و.. الاتحاد، و...(3).
نمونههایی از تأویلات روزبهان در عرفان نظری و عملی در ذیل اشاره میشود:
دراین آیه تمام اوصاف قدم، امر، و مشیّت و افعال الهی به صورت رمز و اشاره بیان شده است. وقتی خداوند خواست خلقت را آغاز کند، انوار محبّت ازلی خود را در فضای قلوب منتشر ساخته ذاتاً؛ و برای صفاتش. و صفات او برای افعالش تجلی یافته است. علم و حکمت و قدرت او در یک حقیقت واحد که همان امر باشد متجلّی گشته و اراده با امر همراه شده است و نون آن گاه با نعت کاف و نون کن در امر نظر کرد و جوهر بسیط را که اجسام، ارواح، جواهر و اعراض در آن جمعند ایجاد نموده است.
در ادامه به روایت نبوی «اوّل ما خلق الله نوری» استناد نموده و میگوید: بر این اساس، صادر اوّل احمد و یا حقیقت محمّدیّه است. انبیاء گرچه به لحاظ اسم و صورت متعدند، اما در حکم نبی واحدند.
کما این که: تمام رسالتها در حکم یک رسالت است و آن هم اسلام است. إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ.1
2: تأویل به «وحدت وجود» درآیه: لِتُؤْمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ : خداوند فرمود: ای پیامبر صلی الله علیه و آله تو را شاهد خود قرار دادم تا مردم مرا مشاهده کنند.. قدر تو را، در قدر من بشناسند و قدر مرا در قدر تو، تو آئینه من شدی و من از طریق تو برای انسانها تجلّی میکنم.
سپس حدیث نبوی صلی الله علیه و آله: «من رانی فقد رای الحق» را شاهد آورده و در آیه بعدی مقولاتی چون مقام جمع و تفرقه، اتّحاد واتّصاف و التباس را نتیجه میگیرد و پیامبر صلی الله علیه و آله را آ یی نه ظهور ذات و صفات الهی قلمداد میکند(1).
1) (2) فتح / 9، تا به خدا و فرستادهاش ایمان آورید و او را یاری کنید و ارجش نهید، بقلی، عرائس البیان، ج 1، ص 341.
اهل ظاهر از این آیه هیچ نصیبی ندارند. خداوند ولایت و نبوت را به هیچیک از اولیاء و انبیای خود عطا نفرمود مگر بعد از آن که خود را به آنان شناساند؛ زیرا حقیقت معرفت، جز با مشاهده حق تحقّق نمییابد. وقتی اولیای خدا او را با چشم روح و دل و عقل دیدند به او عشق ورزیده، مشتاق او گردیدند و پس از آن نیل به مراتب وصال حاصل شدنی شد.
و نظیر آن در آیه قالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ میگوید: معنی آیه را مثال هر عاشقی میداند که به وصال ازل میاندیشد و در پی استشمام نسیم گل بوستان ابدیّت است. این مقام با حضور قلب، چشمان گریان و خلوتهای اسرار به دست میآید.(1)
به تر تیب، اعراف / 143: «پروردگارا، خود را به من بنمای تا بر تو بنگرم.» و یوسف / 94 چون کاروان رهسپار شد، پدرشان گفت: «اگر مرا به کمخردی نسبت ندهید، بوی یوسف را میشنوم.» همان، ذیل دو آیه فوق.
و ذیل قَدْ سَمِعَ اللّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجادِلُکَ فِی زَوْجِها میگوید: خداوند در اول سوره، مقام «انبساط» را خاطرنشان ساخته که همان نجوی است.(2)
که او جمال حق را در زیبایی یوسف علیه السلام دیده و عاشق او بود. با این وجود در ابتدای عشق بود و در محلّ التباس باقی ماند. ولی خلیل الله علیه السلام به حسب «حق» و در راه «حق» بود و این نهایت عشق است. زیرا او در محلّ «تمکین» بود و فرزندش، یعقوب علیه السلام در محل «تلوین». از این رو یعقوب علیه السلام برای یوسف علیه السلام بیتابانه گفت قالَ یا أَسَفی عَلی یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ.1
نظیر همین مطلب را در آیه وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً بیان میکند که: اصحاب بقا، فنا، صحو، محو، ارباب حقائق در اوطاد و تمکین ثابتند و هیچ تلوّن و دگرگونی نمیپذیرند.
از مقولات عرفان عملی بحث مقامات و حالات است که روزبهان، در موارد متعدّدی به آن پرداخته است. مانند آیه: قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ خداوند را صاحب ملک، ملکوت و جبروت دانسته و ملک را دارای چهار مرتبۀ کرامات و آیات، مرتبه مقامات، مرتبه وجد و نجوی و مرتبه کشف و شهود میداند او تجلّی مقامات و کرامات را در طی الارض و استجابت دعا میداند(1).
در آیه وَ ما مِنّا إِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ میگوید: مقام عاصی، توبه و مقام کافر طرد، غفلت و لعنت است(2).
تأویل شتر قربانی به جهاد نفس: در آیه وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ گوید: آیه اشاره به ذبح نفس از طریق مجاهدت و سیر و سلوک دارد.(2)
در تأویل صفا و مروه به معراج عارفان: در آیه إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ میگوید صفا اشاره به معراج عارفان است و مروه اشاره به پلّکان زاهدان و یا صفا اشاره به روح و مروه به قلب و ایّام معدودات اشاره به زندگی عارف در دنیا است(3).
در تأویل گوسالهپرستی به شیطان، یا نفس انسانی: در کریمه إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ میگوید: عجل تمثال شیطان و یا نفس انسانی است.(4)
در تأویل تطهیر خانه کعبه به پاکی ظاهر و باطن: در کریمه وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْقائِمِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ میگوید: خداوند به ابراهیم خلیل علیه السلام امر نمود منزل ظاهر و باطن را از هواهای نفسانی و اندیشههای شیطانی پاک کن. و مقصود از طائفین، تجلّی حق است و سپاهیان، انوار اویند و واردات غیب او، زوّارند. و قائمین، انوار معرفتند، و رکّع السّجود، خردمندانند(5).
نقد و بررسی:
مؤلف، گرچه در این تفسیر متعرض ظاهر آیات نشده و تنها به ذکر معنی
1) (1)
حج / 26، و چون برای ابراهیم جای خانه را معین کردیم، همان، ج 2 ص 79.
2) (2) حج / 36، شتران فربه را برای شما از [جمله] شعایر خدا قرار دادیم، همان ص 83.
3) (3) بقره / 158، و در حقیقت، «صفا» و «مروه» از شعایر خداست، همان، ذیل آیه.
4) (4) بقره / 54 ذیل آیه.
5) (5) حج / 26 همان، ج 1، ص 4 و 6.
آیات اکتفا کرده است، ولی در مقدمه کتاب چنین متذکر میشود: «چون یافتم که کلام ازلی او (خدای متعال) در ظاهر و باطن، نهایتی ندارد و هیچ کس به کمال و انتهای معانی آن نمیرسد، زیرا در حرفی از حروف آن دریایی از دریاهای اسرار و نهری از نهرهای انوار است...، درصدد بر آمدم که از این دریاهای ازلی مشتهایی از حکمتهای ازلی اشاری و ابدی که فهم علما و عقل و حکما از آن قاصر است، برگیرم.(1)
ذهبی، التفسیر والمفسرون، ج 2، ص 390 به نقل از: عرائس البیان، ج 1، ص 2
در میدان عمل، تأویلات عرائس البیان، هیچ یک از معیارهای تفسیر باطنی را مراعات نکرده و لذا از نوع تفسیر به رأی مذموم به شمار میآید که در لسان شرع از آنها نهی گردیده است.
ابوبکر عبدالله بن محمد شاهاور اسدی رازی (م 750 ق) ملقب به دایه که با توجه به اشارت مؤلّف در موارد متعدد به اطفال طریقت، شیر طریقت وحقیقت، مادر نبوّت و دایه ولایت. به مناسبت پرورش دادن مریدان به او تعلق گرفت.
بی مایی ما به کار ما مایه ماست ما دایه دیگران و او دایه ما است
او در سال (599 ق) از ری عازم سفر شام و مصر و حجاز و مدینه شده و سپس به عراق و خراسان و سالها در «خوارزم» اقامت گزید و در مسافرت بعدی به آناطولی به قونیّه سر زد و با قونوی و ملای رومی ملاقات نمود و سپس به قیصریّه رفت و کتاب مرصاد العباد را در سال (627 ق) در سیواس به پایان رساند.(2)بعدها به آذربایجان و خوزستان و فارس سفرکرد و با نجم الدّین کبری و سهروردی برخورد کرد و سهروردی کتاب مرصاد العباد وی را به خطّ خویش
تحسین نمود.(1)
زرین کوب، جستجو در تصوف ایران، ص 106.
گویا نجم الدین سالهای آخر عمرش را در بغداد گذراند و در همان جا در سال (654 ق) به نظر مشهور و به نظر صاحب مجمل فصیحی در سال (641 ق) فوت نمود و در گورستان شونیزه(2)دفن شده است.(3)
به تعبیر خودش، اهل سنّت و جماعت است که مرید هم باید بر مذاهب ائمه سلف باشد(4). نمونه وابستگی او به اهل سنت این است که گرچه بیشتر عمرش در محیط شیعهنشین ری گذشت اما با تعبیر ضمنی و این که سرشار از هوی و بدعت است(5)آن محیط را ترک گفته، و به دیار اهل سنت شتافت. البته این سخن پوششی بر ضعف اوست که نتوانست در مقابل حمله تاتار مقاومت کند و همانند مرشد خویش نجم الدین کبری که در خوارزم به شهادت رسید تن به شهادت دهد. او در آن ایام فرار را برقرار ترجیح داد و به آسیای صغیر (ملطیه، قیصریه و سیواس) رفت که مورد نکوهش معاصرانش قرارگرفت. شمس تبریزی در این رابطه مینویسد: «رها نکردم، نه نجم کبری را و نه خوارزم را و نه ری را(6)».
و کسروی در کتاب صوفیگری نقد تند و خشمگینانهای نسبت وی دارد که خواندنی است(7).
1) (1)
2) (2) واقع در سمت غربی شهر بغداد ویژه صوفیان که خانقاهی در آن موجود بود. یاقوت حموی، معجم البلدان، ص 373-4.
3) (3) فصیحی، مجمل فصیحی، ص 435 و رازی، نجم الدین، مرموزات اسدی در مرموزات داودی، ص 17.
4) (4) رازی، نجم الدین (دایه)، مرصاد العباد من المبدا الی المعاد، ص، 244 و 488.
5) (5) مرصاد العباد، ص 11.
6) (6) مقالات شمس تبریزی چاپ دکتر موحد 199 وتعلیقات همان کتاب ص 372 - ر - ک - مرموزات اسدی در مرموزات داودی، مقدمه دکتر شفیعی کدکنی، ص 15-18.
7) (7) کسروی، احمد، صوفیگری، انتشارات گوتنبرگ، تهران، 1339 ش، ص 99-102.
او درباره فلسفه میگوید: «به حقیقت خود دل نداشتند خواستند تا عقل باعقال را در عالم دل و سرّ و روح خفی جولان فرمایند. لاجرم عقل را در عقیله فلسفه و زندقه انداختند(1)
همان، ص 177.
.»درباره عرفان نیز گفته است: «حدّ وسط بین عرفان عاشقانه و عرفان عابدانه و بین زهد و جذب و نماز و روزه و کشف و کرامت و تجلّی و وجد و شور و شوق ملازم اذکار و و اوراد و خلوت بود.(2)»
استاد مجتی مینوی مینویسد: «کتاب التأویلات النجمیه منتسب به رازی تا آیه 17 و 18 سوره مبارکه ذاریات، شرح و تفسیر او است و با درگذشت او ناتمام ماند و علاء الدوله سمنانی آن را گرفت و سوره والذاریات را تکمیل نکرد و تفسیر ابتدای سوره طور تا آخر قرآن را به عنوان تتمه تفسیر بر آن افزود که در مجموع در پنج جلد به چاپ رسید که چهار جلد نخستین از رازی است.(3)»
در مقدمه تفسیر بحرالحقائق در حالی که قرآن را اخلاق پیامبر صلی الله علیه و آله قلمداد نموده، میگوید: «این تفسیر محصول چهل سال غور و بررسی درباره قرآن است و تاکنون تفسیر جامعی از معانی دقیق قرآن نگاشته نشده است. تفسیر سلمی شامل بخشی از قرآن است و تفسیر قشیری هم تفسیر موجز است. غزّالی هم تنها به بخشی از تفسیر اشاره نموده که بسیاری از آنها برگرفته از «محاسبی» و
«ابوطالب مکّی» است.
مفسّرین نتوانستهاند به حقائق قرآن دسترسی پیدا کنند و من در این حال بودم تا به محضر مجد بغدادی رسیدم که ما را به چلّه نشینی گماشت. پس از مجاهده سرانجام مشاهده ثمر داد و نسیم غیب وزید و ابرها پراکنده شد و آسمان گشوده شد و پردهها کنار رفت.(1)
دایه، نجم الدین، بحرالحقائق والمعانی فی تفسیر السبع المثانی، قم، کتابخانه آیت الله نجفی (بی تا)، مقدمه ص 6، آتش، مکتب تفسیر اشاری، ص 140.
وی پس از شماش نظریات ظاهر و باطن قرآن، تفسیر خویش را جامع تفاسیر دانسته است، به ویژه کشف البیان ثعلبی که در علوم قرآنی، دریایی است که در این باب به منزله پیشواست(2).
روش او در نقل روایات توجّه به روایات صوفیه است و در شأن نزول روایات اسرائیلی مورد استناد تأویلی قرار داده است، ولی با کمال تعجب از شأن نزول جریان ولایت، مانند آیه غدیر (مائده/ 67) طفره میرود.(3)
اینک برخی از تأویلات وی را در نظر میگذرانیم.
یکم: در تأویل آیه وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ میگوید: برای هر چیزی از عالم ظاهری است که به جسمانیت و دنیا و صورت و شهادت و ملک تعبیر میشود. و باطنی است که از آن به روحانی، آخرت، معنی، غیب الغیوب و ملکوت یاد میشود.(4)
در ذیل آیه یا بَنِی إِسْرائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ نعمت ظاهری را نعمت وجود، صحّت، رزق، بعثت انبیاء، و انزال کتب معرّفی نموده و نعمت باطنی را اخراج بنی بشر از صلب آدم علیه السلام و میثاق بیان میکند(1)
بقره / 40، ای فرزندان اسرائیل، نعمتهایم را که بر شما ارزانی داشتم به یاد آرید، همان، ص 37.
.دوم: در تأویل آیه أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ گفته است: مخاطبین قرآن سه دستهاند. عوام، خواص، خواصّ الخاص که به ترتیب از اوّلی دعوت و دوّمی را هدایت و سوّمی را به وصال خویش نائل میگرداند.
در جای دیگر میگوید: نتایج حاصل از اجابت قرآن توسّط این سه دسته عبارت است از: توحید برای عوام، وحدانیّت برای خواص، وحدت شهود برای خواصّ الخواص.(2)
سوم: در تأویل آیه فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ میگوید: قتل نفس ظاهری معنی معهود و معلومی دارد که برای مؤمن و کافر میسّر است. اما قتل نفس باطنی قهر و شکست نفس است که جز برای خواصّ حق که با شمشیر صدق به جنگ با آن میروند میسّر نیست. جنگی که با نصرت حق همراه است و این توفیق برای صدّیقان فراهم است و مرتبه صدّیق فوق مرتبه شهید میباشد.(3)
چهارم: در تأویل ظاهر و باطن صفا و مروه درآیه إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ میگوید: صفا و مروه از شعائر الهی است. این جنبه ظاهری است. اما از لحاظ باطنی، صفا همان سرّ است و مروه هم عبارت از روح میباشد و سالک بین روح و سرّ در حال سعی است.. و هفت بار سعی بین صفا و مروه اشاره به هفت عضو ظاهری» انسان و هفت طور باطنی او نیز به هفت اقلیم هستی اشاره دارد.(4)
پنجم: در تأویل «خمر ظاهر و باطن» در آیه یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِما إِثْمٌ کَبِیرٌ میگوید: شراب دو نوع است ظاهری و باطنی. ظاهری از مواد مختلف مانند انگور، خرما، عسل و جو تهیّه شده و خوردن آن حرام است. اما خمر باطنی خمری است از نوع غفلت، شهوت، حبّ دنیا که باعث مستی نفس و عقل انسان میشود و جنبه دیگرخمر باطنی، مستی قلوب و مستی ارواح و نیز تحصیل کشف و شهود میباشد.(1)
بقره / 219 درباره شراب و قمار از تو سؤال میکنند، بگو: «در آنها گناه و زیان بزرگی است و منافعی (از نظر مادی) برای مردم، همان، ص 81.
ششم: در تأویل علم ظاهری و باطنی در آیه یا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً میگوید: علم دارای دو وجه ظاهری و باطنی است و منظور از «اوتوا الکتاب» علم ظاهری و مقصود از «آمنوا» ایمان به علم باطن قرآن میباشد که بر اولیاء وارد شده و اهل علم لدنّی اهل علم ظاهر را نیز تصدیق میکنند.(2)
هفتم: در تأویل شرک ظاهری و باطنی در آیه إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ میگوید:
«شرک ظاهری در مورد مردم عوام است که بت میپرستند و غیرقابل آمرزش است. شرک خفی مربوط به خواصّ است که شائبه هوا در آن است و مصداق آن هواپرستی است. شرک اخفی از آن خواصّ الخواصّ میباشد که دیدن اغیار است که جز با فنای در حق مورد بخشش قرار نمیگیرد. بر این اساس شرک خفی و اخفی همان شرک باطنی است.(3)»
هشتم: در تأویل حج ظاهری و باطنی در آیه وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ میگوید:
«حج ظاهری حج عوام است که قصد خانه کعبه کنند و حج باطنی همان حج خواصّ است که قصد رب البیت و شهود حق تعالی کنند. حج برای ابراهیم علیه السلام مقام بود و برای پیامبر صلی الله علیه و آله حال، و حال اتمّ و اکمل از مقام است. زیرا مقامات از منازل به دست میآید و احوال از مواهب. حصول مقامات و سلوک مقامات از غیرمواهب هم به دست میآید. اما مواهب به غیر سلوک مقامات میسّر نمیشود.
ابراهیم علیه السلام اهل مقامات بود و لذا گفت: إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدِینِ1 و پیامبر صلی الله علیه و آله اهل مواهب بود و لذا گفته شد سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ.2
نهم: در تأویل اهل کتاب ظاهری و باطنی در آیه قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا میگوید: «مفهوم ظاهری اهل کتاب، یهود و نصاری است و مفهوم باطنی آنها، عالمان دین فروش به دنیایند که به دانستههایشان عمل نمیکنند(1).
دهم: تأویل آیات به اصطلاحات عرفانی مانند: آیه کُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتّی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الْأَبْیَضُ4 روزه را با امتناع بهرهگیری از چشمههای روحانی و حیوانی تا شب صحو بعد از سکر به اتمام برسانید. و سپس احوال سالک را از نظر قبض و بسط و زیاده و نقصان، جذب و حجب، فرق و اخذ، رد ّو کشف و ستر، سکر و صحو، اثبات و محو، تلوین و تکوین بیان میکند.
و نظیر این تأویل را در آیه 78 سوره نساء تقریر نموده است.
و در تأویل آیه أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ میگوید: حکم کردن مرحله فناء بعد از
1) (3) آل عمران / 64، بگو: «ای اهل کتاب، بیایید بر سر سخنی که میان ما و شما یکسان است بایستیم، همان، ج 1، ص 127.
وجود مجازی و نیل به بقای بعد از فناء وجود حقیقی و کشتن گاو بنی اسرائیل را وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً : به این که کشتن نفس بهیمیّه موجب حیات قلب روحانی است. «و لا فارض» این است که سالک آن قدر نباید پیرو فرتوت باشد که نتواند گام در جاده سلوک نهد و آنقدر هم خام و جوان نباشد که مستی جوانی او را به این راه بکشاند.(1)
بقره / 67، همان، ص 42.
نمونههای دیگری نیز وجود دارد مانند:
اصل شوق در تأویل (بقره/ 94)؛
اصل اخلاص در آیه میثاق (بقره/ 83)؛
اصل ذکر در (بقره/ 152)؛
اصل مرید و مراد در (بقره / 109)؛
تأویل طوفان نوح علیه السلام، به نفس مبتلا شده؛
کوه جودی به مقام تمکین؛
ایام طوفان به مقامات تلوین.(2)
یازدهم: در تاویل معجزه حضرت موسی علیه السلام در آیه فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْناً میگوید:
آب چشمهها حکمت است و کلمه لا اله الا الله دوازده حرف است که هر حرف چشمهای که اشاره به دوازده صفت انسانی دارد که عبارتند از حواس پنجگانه ظاهری و حواس پنجگانه باطنی به اضافه قلب و نفس.(3)
دوازدهم: در تأویل آیه وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ میگوید:
مقصود از عمارت، قلب و حضرت اسماعیل علیه السلام نفس مطمئنه است و
حضرت ابراهیم علیه السلام اشاره به روح سموات، اشاره به قلوب، ارض اشاره به نفوس و لیل اشاره به صفات بشری، است. و نهار اشاره به صفات و انوار روحانی(1)
بقره / 127. همان، ص 54 و 139.
است و انعام به صفات مذموم سبعی و عاد و فرعون اشاره به نفس امّاره است و آتش به طرد و حسرت اشاره دارد.(2)نقد و بررسی:
تأویلهای فوق، تأویلهایی متضاد با ظاهر آیات قرآن کریم و بدون استناد به آیات دیگر و روایات است و معیارهای لازم تأویل باطنی را ندارد. اگرچه برخی از آنها میتواند به عنوان مصداق و جری و تطبیق قابل توجیه باشد.
ابوبکر علی بن محی الدین (م 560 و م 638 در اندلس) در 8 سالگی با پدرش به اشبیلیّه رفت و با ابن رشد آشنا شد و در سال (590 ق) سیاحت خود را به تونس و فاس و قرطبه آغاز کرد و سپس به قدس و مصر و مکّه رفت و دو سال جارالله شد. در مدت اقامت با خانواده ابوشجاع زاهر بن رستم (اصفهانی الاصل) دوستی داشت و دیوان اشعار ترجمان الاشواق را در ستایش دخترش (عینالشمس) سرود و در عین حال گفت:
«اشعاری که در ستایش این دختر سرودهام چیزهایی را به خاطر نیاورد که شایسته ارواح پرهیزگار نیست. هر اسمیکه من ذکر میکنم کنایه از اوست و هر خانهای که از آن یاد میکنم خانه او است.(3)
در (612 ق) به قونیه رفته و به پرورش صدرالدین قونوی و دیگران پرداخت
و در پایان سیاحت (627 ق) در شام سکونت گزیده و در (638 ق) وفات کرد و در دامنه کوه «قاسیون» آرمید.(1)
آتش، مکتب تفسیر اشاری، ص 162، 163.
نقش و شخصیت ابن عربی به حدّی است که شیخ اکبر لقب گرفته و کثرت آثارش - که آن را از 250 تا 800 گفتهاند - نشانگر شخصیت علمی و عرفانی اوست که مهمترین آنها عبارتند از:
یک: الفتوحات المکیّه: دائره المعارف بزرگ عرفانی مشتمل بر پانصد و شصت فصل که به تعبیر خودش نگارش حتّی یک حرف از این کتاب جز با الهام الهی و القاء ربّانی نبوده است: «فوالله ما کتبت منه حرفا الّا عن املاء الهی و القاء ربّانی... و انّما قلنا ذالک لئلا یتوهّم متوهّم انّی و امثالی ادّعی النّبوّه لا والله مابقی الّا میراث و سلوک علی مدرجة محمّد رسول الله صلی الله علیه و آله»(2)
او حتّی سخنان خود را قرآن دانسته و گفته: بنابراین این ذکر اوست و قرآن است.
در التنزّلات الموصلیّه میگوید: چون روح الامین بر قلبم فرود میآید ترکیب وجودم به هم میریزد. او مرا از دانشهای به دور از تخمین و تردید تعلیم میدهد. این فرشته، جبرییل امین نیست، بلکه فرشته ساده است. چون همه فرشتهها امین هستند فرشته نازل بر خود را هم روح الامین میخواند و در عین حال منکر ادّعای، نبوّت است.(3)
در جای دیگر میگوید: تنها این را بگویم که خدای تعالی را دوبار در رؤیای
خود دیدم که به من گفت: بندگان مرا نصیحت کن بزرگترین نصیحت من به تو این است که توفیق دهنده خداست(1)
آتش، مکتب تفسیر اشاری، ص 164 به نقل از «مواقع النجوم» ابن عربی، ج 1 ص 334.
.دو: فصوص الحکم: تألیف سال (627 ق) او در این اثر برای هر یک از پیامبران فصّی را اختصاص داده که بیانگر واقعیت باطنی آنها است. و فصّ (26) را به خالد بن سنان که او را سلف حضرت محمد صلی الله علیه و آله میدانست اختصاص داد.
به نظر ابن عربی نگارش این کتاب هم به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله است در جایی که مینویسد:(2)بدان که حق مرا در سال (586 ق) در قرطبه آگاه ساخت و همه پیامبران را از آدم تا محمّد صلی الله علیه و آله در میدانی به من نشان داد. از این میان جز هود علیه السلام کسی با من سخن نگفت... او مرا از سبب اجتماع آنان خبر داد... او را مردی درشت اندام و خوش صورت و خوب سخن یافتم که عارف به امور و کاشف آنها بود.(3)»
او براساس روایت نبوی که فرمود: «مثل من نسبت به انبیاء مثل خشت آخرین است...» خود را خشت آخرین ولایت پنداشته، در برابر خاتم الا نبیاء خود را خاتم الاولیاء لقب داده است.(4)
سه: تفسیر: تفسیری به نام ابن عربی چاپ شد که گلدزیهر به خطا آن را به او نسبت داده است، در حالی که این تفسیر تألیف عبدالرّزّاق کاشانی است.(5)
البته صاحب فوات الوفیات تفسیری در نود و پنج جلد از او یاد میکند که برخی از نسخههای خطّی آن با تلاش محمود محمود غراب به نام رحمة من
1) (1)
2) (2) کاشانی، عبدالرزاق، شرح فصوص الحکم، ص 9 و فصوص الحکم، فص 1، ص 110.
3) (3) همان، فص 10 ص 110.
4) (4) ابن عربی، الفتوحات المکیه، چاپ قاهره، 1329 ق، ج 1، ص 416 و 319 و 318.
5) (5) بقلی، عرائس البیان، ص 423، ذهبی، التفسیر والمفسرون، ج 2، ص 643؛ آتش، مکتب تفسیر اشاری، ص 174 و 175، پور قاسم، پژوهشی در جریان شناسی تفسیر، ص 342 و 343.
الرّحمن فی تفسیر و اشارات القرآن در بیروت به چاپ رسیده است.(1)
این کتاب در سال 1989 م به چاپ رسیده است. شاهرودی، ارغنون آسمانی ص 423. پور قاسم، پژوهشی در جریان شناسی تفسیر، ص 340 مکتب تفسیر اشاری ص 173.
ابن عربی در باب پنجاه و چهارم فتوحات در دفاع از تفسیر اشاری میگوید: برای اهل الله که مختصّ به خدمت خدا و عارف به خدایند به اسرار الهی پی برده و معانی کتاب او را دریافته و اشارات او را فهمیدهاند؛ بزرگترین دشمن آنان علمای رسمیاند.. آنان برای گروه اهل الله، همانند فراعنه برای پیامبرانند. و در آیه سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ اهل الله یک جهت آن را در نفسهای خود و جهت دیگر را در عالم خارج میبینند. آن معانی که در نفسهای خود میبینند برای آنکه خود را از شرّ فقیه رسمی حفظ کنند و متّهم به کفر نشوند تفسیرش نمیخوانند بلکه «اشاره» میگویند... چنانکه تنزیل اصل قرآن بر پیامبر از سوی خداوند بود و تنزیل فهم آن بر دلهای مؤمنان نیز از ناحیه خداوند است،(2)و فهم قرآن، عطای الهی و نوعی الهام میباشد.(3)
او با توجه به سخن بایزید خطاب به علمای رسمی میگوید: شما علوم خود را از مردگانی که آنان نیز از مردگانی دیگر نقل میکنند؛ آموختهاید که «حدّثنی فلان عن فلان، ولی سخن ما این است: حدّثنی قلبی عن الهی.
او ادّعا میکند: هر چه بر زبان عارف جاری میشود در واقع شرح مراد خداوند میباشد که در حقیقت این فیض الهی شأنی از شئون نبوّت است و راه روشن است و در باز و عمل مشروع.
او پس از استناد به سخن مولی علی علیه السلام به ابن عبّاس که میگوید: اگر شرح و تفسیر فاتحه الکتاب را برایتان بازگو کنم نوشته آن هفتاد پوست گاو را فرامیگیرد، میگوید در برابر این گفته چه سخنی دارند؟ او در حالی که تفسیر عالمان را نقد نموده، آن را مبتنی بر حدس و گمان فهم ناقص و سطحی میداند و تأویل مخالف نصّ را گمراهی قلمداد کرده، میگوید: سعادت به طور کامل از آن گروهی است که بین ظاهر و باطن احکام شرعی جمع نموده که آنان عالمان به خداوند و احکام او میباشند.(1)
ابن عربی، الفتوحات المکیه، ج 1، ص 334.
عبارات فوق در کمال وضوح نشانگر آن است که در نظر وی حریم ظواهر قرآن تأویلپذیر نیست و لذا اسم کتاب خود را تأویل گذاشت و نه تفسیر. و ظواهر قرآن حدّ و حدود مشخصی دارد که عدول از آن موجب تفسیر به رأی و کفر خواهد شد.
ابن عربی علیرغم این ادّعا در عمل به جای تفسیر، از روش تأویل در بالاترین وجه ممکن بهره برده و آثار وی به ویژه فصوص، نوعی تأویل باطنی قرآن است که به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره میگردد:
یک: در فصّ ایّوبی علیه السلام در تأویل آِیه وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ میگوید: مقصود از شیطان در داستان ایّوب علیه السلام دوری از حقایق است و بیماری ایّوب هم عذاب حجاب و جهل به حقایق بوده است: «ثم کان لایوب علیه السلام ذالک الماء شرابا لازاله الم العطش الّذی هو من النُصُب والعذاب الّذی مسّ به الشیطان، ای البعد عن الحقایق؛ ان یدرکها علی ما هی علیه فیکون بادراکها فی محل القُرب(2)»
دوم: در فصّ نوحی علیه السلام در تأویل آیه وَ لا تَزِدِ الظّالِمِینَ إِلاّ ضَلالاً1 میگوید: حضرت نوح علیه السلام درصدد نفرین بر قومش نبوده بلکه درخواست میکند: خدایا کسانی که ظلم به نفس نموده و به مقام فناء فی الله رسیدهاند آنان را جز به علم و معرفتت که موجب حیرت انسان کامل در ذات تو میشود میفزای؛ چنانکه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ربّ زدنی فیک تحیّراً.(1)
سوم: در فصّ اسحاقی علیه السلام در تأویل آیه إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ میگوید: ابراهیم علیه السلام میبایست رؤیا را متناسب با عالم مثال تعبیر میکرد، زیرا قوچ به شکل پسرش ظاهر شد و او چون براساس ظاهر تعبیرکرد خود را به زحمت انداخت.(2)
چهارم: در فص ایّوبی علیه السلام ذیل آیه اُرْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ4 میگوید: اهل نار «کفّار» اگر نتوانند از آتش رهایی یابند، سرانجام عذاب بر آنان شیرین میشود و از آتش دوزخ لذت میبرند، همانگونه که بهشتیان از نعمتهای بهشتی متمتع میشوند. «مآل اهل النّار الی ازاله الآم و ان سکنوا النّار فذالک رضا».(3)
پنجم: در فصّ موسوی علیه السلام درباره فرعون میگوید: چون فرعون دید که بنی اسرائیل با عصای موسی علیه السلام سالم از رود نیل با امید و ایمان رد شدند به خلاف محتضری که ایمان به هلاکت دارد، لذا چون بر رحمن وارد شده است نه تنها او را از عذاب آخرت نجات داد بدنش را هم نجات داد. «فنجّاه الله من
عذاب الاخره فی نفسه و نجّی بدنه کما قال تعالی فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً».1
ششم: در فص عیسوی علیه السلام در تأویل آیه لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ میگوید: آنان در تمام این کلام خطا و کفر را جمع کردند زیرا تنها کلمه خدا است یا مسیح بن مریم، کفر نیست بلکه توأمان بر زبان آوردن این دو کلمه؛ یعنی هم خدا گفتن و هم مسیح بن مریم گفتن به ثنویّت منجر شده و موجب کفر است.(1)
هفتم: در فصّ موسوی علیه السلام میگوید: چون فرعون خدا را عین عالم میدید سخن خود را بر این اساس بنیاد کرد و گفت: اگر جز مرا به خدایی بگیری به زندانت میافکنم قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهَاً غَیْرِی لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ.
هشتم: مکتب وحدت وجودی ابن عربی: بدون شک محور فکری ابن عربی وحدت وجود است که در موارد متعدد فتوحات و فصوص به آن تصریح نموده است. مانند: «فسبحان من اظهر الاشیاء و هو عینها» منزّه است آن که اشیاء را آشکار کرد و او خود عین اشیاء است.(2)
. الفتوحات المکیه، ج 2، ص 459.
در جای دیگر میگوید: «لیس وجود الّا وجود الحق بصور احوال، هی علیه الممکنات فی انفسها و اعینها» جز وجود حق وجودی نیست و اوست که به صور احوال؛ یعنی به اقتضای اعیان و ذوات ممکنات در آنها ظهور و تعیّن پیدا میکند.
به عقیده او هستی، حقیقت واحد به اعتبار ذات حق است و چون از چشمانداز مظاهر و اعتبار به آن بنگری خلق است. در جهان هستی جز خداوند
موجودی نیست و موجودیّت ما در پرتو وجود او میباشد و کسی که وجودش به سبب غیر است در حکم عدم میباشد.(1)
همان، ص 96 و ج 1، ص 279.
بر این اساس تلاش برخی بر توجیه بر این که مقصود از وحدت وجود ابن عربی، وحدت شهود است نه وجود، با تصریحات و استدلالهای او، سازگار نیست(2).عقیده به وحدت وجود و برخی دیگر از نظریات ابن عربی، موجب شده تا دانشمندان دربارۀ او نظریات متفاوتی داشته باشند، شامل:
نظریّه اوّل: گروهی او را مرشدی کامل و شیخ اکبر خواندهاند، مانند: قاضی شهاب الدین احمد زبیدی، جمال الدین محمد کرمانی، مجدالدین فیروزآبادی،
عبدالرزاق مناوی، جلال الدین دوانی، عبدالغنی نابلسی و گروهی از فلاسفه و عرفا.
نظریّه دوّم: گروهی دیگر سخنان ابن عربی به ویژه شطحیّات او را غیرمعقول و خلاف قرآن و سنّت قلمداد نمودند مانند علاء الدوله سمنانی، علامه جزری، سعدالدین تفتازانی، سراج الدین بلغینی و ابن حاجب که قویترین آنها ابن تیمیّه است(3). در میان شیعان، نوع محدثین و فقها مانند مقدّس اردبیلی در حدیقه الشیعه و میرزا جواد تهرانی در کتاب عارف و صوفی چه میگویند همین نظر را دارند.
نظریه سوّم: با پذیرش اشتباهات ابن عربی با حسن ظن به او مینگرند. مانند: ذهبی که درباره وی میگوید: کاش در سخنان و اشعار وی شطح نبود، شاید این سخنان را در حال سکرگفته باشد باید درباره او حسن ظن داشت.
«سیوطی» هم میگوید: ولایت ابن عربی را باید پذیرفت اما مطالعه کتابهای وی حرام است. خود او گفته است: ما چنان گروهی هستیم که مطالعه کتابهای
ما حرام است صوفیان در اصطلاحاتی که به کار میبرند به جز معانی شناخته شده آنها، معانی دیگری را قصد میکنند. هر کس این سخنان را در میان ارباب علوم ظاهر به معانی معلوم آنها تعبیر کند به کفر منجر خواهد شد.
غزالی میگوید: این سخنان شبیه متشابهات قرآن و حدیث است که هرکس آن ها را به ظاهرشان حمل کند کفر خواهد بود.(1)
ذهبی، التفسیر والمفسرون، ج 3، ص 75، 76.
گروهی از فلاسفه و عرفای شیعه مانند: سید حیدر آملی، ملّاصدرا، امام خمینی، علامه طباطبایی، شهید مطهّری، حسنزاده آملی، جوادی آملی، سیّد جلال الدین آشتیانی و... که سخنان ابن عربی را حمل به ظاهر ننموده، بلکه درصدد توجیه و تبیین سخنانشان به زبان اهل عرفان هستند.
شهید مطهّری در تأسیس عرفان نظری میگوید: «عرفان نظری به وسیله محیالدّین عربی پایهگذاری شد و عرفای بعد از او عموماً ریزهخوار سفره او هستند. محی الدّین یکی از عجایب روزگار است. انسانی است شگفت و به همین دلیل اظهار عقیدههای متضادّی درباره او شده است. صدرالمتألّهین فیلسوف بزرگ و نابغه عظیم اسلامی، نهایت احترام را برای او قائل است.(2)
علاّمه طباطبایی هم معتقد است: «محی الدّین عربی از جمله کسانی است که نقش اساسی در تطبیق عرفان با ظاهر شرع داشته است.»(3)
نقد و بررسی:
سرنوشت آثار ابن عربی مانند رباعیات خیّام است که مورد تاخت و تاز قرار گرفته، به نحوی که درباره رباعیات خیام باید گفت:
اولاً: خیلی از رباعیّات او را در دیوان دیگران نیز یافتهاند.
ثانیاً: شماره نسخههای هیچکدام با هم مطابقت ندارد.
ثالثاً: محتوای رباعیّات با اصل رباعیات خیّام سازش ندارد.
رابعاً: طبق پژوهشها و تحقیقاتی که جمعی از محققّین انجام دادهاند، شماره رباعیّات منسوب به خیّام به «1224» میرسد در حالی که قدیمیترین نسخه یعنی نسخه (شصد و چهار هجری) تنها (دویست پنجاه و یک) رباعی است، پیداست در این (هفتاد هشت) سال، نهصد و هفتاد و سه رباعی دیگر به نام خیام انتشار یافته است(1)
عروضی سمرقندی، چهار مقاله، حواشی ص 360 به نقل از: سخنرانی مرحوم نفیسی در انجمن دوستداران کتاب، ر، ک، بخش خیام،
.استاد حسن زاده آملی در نکته (ششصد و دو) هزار یک نکته، از عبدالوهّاب شعرانی (متوفی 973) شارح و خلاصه کننده آثار ابن عربی نقل میکند: به نسخههای دست خطّ محی الدّین در قونیّه از فتوحات دسترسی پیدا نمودهام که اثری از سخنان مخالف سنّت و جماعت در آن نیافتهام. «فعلمت انّ النّسخ الّتی فی مصر الآن کلّها کتبت من النسخه الّتی دسّو علی الشّیخ فیها ما یخالف عقائد اهل السنّه و الجماعه کما وقع له ذالک فی کتاب الفصوص و غیره.»
در نکته (هفتصد و نود هفت) نیز میگوید:
«یکی از نمونههای تحریف این است که باب «366» فتوحات درباره قائم آل محمد صلی الله علیه و آله همانگونه که شیخ بهایی در کشکول خویش از ابن عربی نقل نمود این است: «انّ لله خلیفه یخرج من عتره رسول الله صلی الله علیه و آله من وُلد فاطمه علیها السلام، یواطی اسمُه اسمُ رسول الله صلی الله علیه و آله جدُّه الحسین علیه السلام یبایع بین الرکن والمقام...». ولی در چاپ مصر و بیروت همگی «حسین» را به «حسن» تحریف نمودهاند. و شعرانی (م 973) از کتاب یواقیت و جواهر - ص 145 طبع دوّم جامع الازهر مصر سنه 1307 قرآن - عبارت شیخ را همانند شیخ بهایی نقل کرده است.
1) (1)
استاد حسن زاده در ادامه میگویند: شیخ در چند جای فتوحات تصریح نموده است که به حضور امام قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف شرفیاب شده است. علاوه این که رساله شقالجیب را فقط در بُود آن جناب و غیبت وی نوشته است.
ایشان در نکته «914» میگوید: در متن شرح قیصری بر فصوص عبارت «کما قال امیرالمؤمنین سرّ الانبیاء و المرسلین فی حدیث کمیل» کلمه «سرّالانبیاء و المرسلین» را حذف کردهاند. نظیر آن در باب ششم فتوحات مکّیّه در بحث هباء میگوید «و اقرب الّناس الیه علی بن ابی طالب رضی الله عنه امام العالم و سرّ الانبیاء اجمعین».
در نکته «936» از این که قیصری درخطبه شرح فصوص ابن عربی را به «خاتم الولایه» توصیف نموده و میگوید مقصود ازخاتم الولایه مطلق نیست، زیرا «خاتم الولایه اعظم حجّه بن الحسن» امام غائب فرزند حضرت عسکری علیه السلام است. زیرا شیخ در مواضع متعدد فصوص و فتوحات به این امر تصریح نموده و رساله مستقلّی به عنوان شقّ الجیب در اینباره نگاشته است.
آیت الله حسن زاده سپس اضافه میکند: ولایت مراتب دارد و خاتمیت هم شئون عدیده دارد و اشکال ندارد بعضی از اولیاء در بعضی از شئون خاتمیت نیز داشته باشند(1)
حسن زاده آملی، حسن، هزار یک نکته.
.نقد و بررسی:
براساس آن چه گذشت نقد و بررسی نظریّات ابن عربی باید آمیخته با احتیاط و با توجّه به نظریّات دیگر ایشان باشد، وگرنه برخی از نظریات وی براساس آثار موجود در چاپهای جدید متضاد و برخی هم برخلاف سنّت و عترت است و که احتمال دسّ و حذف اضافه در آثار ابن عربی نه تنها محتمل که یقینی به نظر میرسد.
1) (1)
به هر حال آن چه در اختیار است. همین آثار است و نقد متون موجود نیز لازم و ضروری است، بر این اساس نقد و بررسی همین متن موجود خواهد بود، به عبارت دیگر این متن، از هر که میخواهد باشد چه از ابن عربی و چه از غیر او، نقدپذیر است. زیرا همانطوری که گذشت ایشان تفسیر خود را نوعی الهام الهی پنداشته که از ترس فقهای ظاهری (به تعبیر وی بدتر از فراعنه) به اسم اشارات مطرح نموده و نوع نظریات عرفانی خویش هم برگرفته از مکاشفات معیار و الهامات از باطن قرآن قلمداد نموده است. نوع مکاشفاتی که حتی عرفای بزرگی مانند سید حیدر آملی را به حیرت واداشت و امام خمینی رحمه الله را وادار به موضعگیری نقادانه نمود که به برخی از آنها اشاره میکنیم.
یکم: در فصوص آمده است: «و ما نصّ بخلافته علی احد و لاعینه لعلمه انّ فی امّته من یاخذ الخلافه عن ربّه فیکون خلیفه عن الله» پیامبر صلی الله علیه و آله به خلافت پس از خویش تصریح نفرموده است؛ زیرا میدانست در امّت او کسانی هستند که خلافت را از پروردگار خویش دریافت کنند.
امام خمینی «ره» در تعلیقه بر فصوص، در نقد این سخن میگوید:
«خلافت معنوی که عبارت است از مکاشفه معنویه حقایق با اطّلاع بر اسماء و اعیان، نصّ بر آن واجب نیست. اما خلافت ظاهری که از شئون نبوّت و رسالتی که تحت اسمای کونیّه داخل است، اظهار آن واجب است، از این رو پیامبر صلی الله علیه و آله به آن تصریح کرده است. زیرا خلافت ظاهری که منصب الهی است همانند نبوّت، امری است که بر مردم پوشیده است، روی این جهت تصریح به آن واجب و لازم میباشد. قسم به جان دوست، تصریح و تنصیص خلافت بر پیامبر صلی الله علیه و آله از بزرگترین واجبات الهی بوده و تضییع این مسأله خطرناک و بیان نکردن آن، باعث تشتّت امر و اختلاف آثار نبوّت و از بین رفتن آثار شریعت میشود که این کار، از قبیحترین اموری است که نسبت به افراد عادی سزاوار نبوده، چه رسد به
این که به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده شود.(1)
امام خمینی، سید روح الله، تعلیقات علی شرح فصوص الحکم و مصباح الانس، ص 196، 197.
دو: در جزء اوّل فتوحات(2)، میگوید:
در مکاشفه خود رسول خدا صلی الله علیه و آله را در حالی که خلیفه اول در سمت راست و فاروق در سمت چپ و ذوالنور به ردای پیامبر.. معرفی میکند: والصّلوه علی سرّ العالم و نکتته. «و الصدّیق عن یمینه و الفاروق عن یساره.. و ذوالنّورین مشتمل برداء حیائه»
سه: در جایی دیگر میگوید:
نه تنها خلافت باطنی را برای خلفا قائل است حتی معتقد است معاویه بن یزید و عمر بن عبدالعزیز و متوکّل هم دارای خلافت باطنی میباشد: واعلم ان رجال الله فی هذه الطریقه.... و منهم من یکون ظاهر الحکم و یجوز الخلافه الظاهره کما حاز الخلافه الباطنه من جهه المقام کابیبکر و عمر و عثمان و علیّ و الحسن و معاویّه بن یزید و عمر بن عبدالعزیز و المتوکّل»
همچنین زبیر بن عوام را از حواریون پیامبر صلی الله علیه و آله قلمداد نموده است:
و منهم رضی الله عنهم الحواریون.. و کان فی زمان رسول الله صلی الله علیه و آله الزّبیر بن عوام..»
چهار: ذیل رجبیّون ادّعا میکند: که در عالم مکاشفه، شیعیان را به صورت خوک مشاهده نموده است که در برابر پیشنهاد توبه از مذهب شیعه، به صورت انسانی برگشتهاند. و اگر تقیه نموده و به دروغ ابراز بیزاری از مذهب خویش نمودهاند همواره به صورت خوک باقی خواهد ماند: منهم الرّجبیون... و کان هذ الّذی رایته قد ابقی علیه کشف الرّوافض من اهل الشّیعه سائر السنّه فکان یراهم خنازیر فیاتی الرّجل المستور الّذی لا یعرف منه هذا المذهب قطّ و هو
فی نفسه مومن به ربّه فاذا مرّ علیه یراه فی صوره خنزیر فیستدعیه و یقول له: تب الی الله فانّک شیعی رافضی، فیبقی الاخر متعجّباً من ذالک فان تاب و صدق فی توبته رآه انساناً وان قال له بلسانه تبت و هو یضمر مذهبه لایزال یراه خنزیراً(1)
همان، ج 2، ص 11.
.پنجم: در جایی دیگر عمر بن خطّاب را از محدّثون قلمداد نموده: «و منهم رضی الله عنهم المحدّثون و عمر بن الخطاب رضی الله عنه منهم(2)».
و در «ص 27» همان: ابابکر صدّیق را نزدیکترین فرد به پیامبر صلی الله علیه و آله و شریک در نبوت تشریعی آن حضرت معرفی میکند: «فلیس بین ابیبکر و رسول الله صلی الله علیه و آله رجل لانّه صاحب صدّیقه و صاحب سره، فهو من کونه صاحب سرّ بین الصدّیقیّه و نبوّه التّشریع و یشارک فیه فلا یفضل علیه من یشارکه.(3)»
قوام الدین عبدالرزاق کاشانی (م 730 یا 736 ق)(4)براساس نفحات الانس، زادگاهش کاشان است، و با عبدالرّزاق مورّخ اهل سمرقند - آنگونه که حاجی خلیفه به اشتباه بین دو شخص خلط نموده - (5)تفاوت دارد.
آثار: مهمترین آثار او عبارت است از:
تأویل القرآن الکریم، شرح فصوص الحکم ابن عربی، اصطلاحات الصوفیّه،
کشف الوجوه الغر فی شرح تائیّه ابن فارض، شرح منازل السّائرین خواجه عبدالله انصاری، رساله فی القضاء و القدر و لطائف الاعلام فی اشارت اهل الالهام در اینجا به بررسی تأویل القرآن الکریم میپردازیم.
گرچه برخی معتقدند این تفسیر از ابن عربی است، ولی براساس تحقیق و شواهد غیر قابل انکار (همه نسخههای خطّی موجود منسوب به کاشانی است) این تفسیر از عبدالرّزاق کاشانی میباشد.(1)
جامی، نفحات الانس، ص 481، حاج خلیفه، کشف الظنون، ج 1، ص 236، آتش، مکتب تفسیر اشاری، ص 199 و 200 پورقاسم، پژوهشی در جریان شناسی تفسیر، ص 347، 348 و بابایی، مکاتب تفسیری، ج 2، ص 62.
دیدگاه دانشمندان درباره گرایش مذهبی او مختلف است که به طور اجمال به آنها اشاره میکنیم.
آقا بزرگ تهرانی آثارش را در فهرست شیعه آورده است.(2)
قاضی نورالله شوشتری هم از او به عنوان صوفی شیعه یاد میکند.(3)
سید محسن امین هم سخن شوشتری را نقل نموده، در اینباره سکوت اختیار میکند.(4)
خوانساری میگوید: برای ما در آن، نظر است، زیرا در بین کلمات او مدح و تعظیم خلفا یافت میشود.(5)
شیخ بهایی از او به عنوان: قال مولانا عبدالرزاق قاسانی فی تأویلاته یاد میکند(1)
بهایی، شیخ بهایی، کشکول، ج 2، ص 447.
.علامه طباطبایی او را در زمره مفسران سنی یاد نموده است.(2)
استاد جوادی آملی به عنوان یکی از بزرگان شیعه و شاگرد صدرالدین قونوی از او نام میبرد.(3)
از نظر متن تفسیری هم گرچه آیه انّما ولیّکم الله را نازل شده در حق حضرت علی میداند(4)و روایاتی هم به نقل از حضرت آورده(5)، و در مقدمه هم از امام صادق علیه السلام با عنوان: الامام المحقّ السّابق جعفر بن محمد الصادق یاد میکند(6)، و آیه «و یطعمون الطعام» را در شأن ایثار علی و فاطمه و حسنین علیهم السلام معرفی میکند(7)، وقدح خلفا را نیز نقل میکند.(8)
کاشانی ذیل آیه وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها9 کلامی دارد که با عقائد شیعه در تضاد است. منتهی در ذیل آیه دوم بقره از حضرت عیسی علیه السلام نقل نمود که: ما تنزیل را برای شما آوردهایم و به زودی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آخرالزمان تأویل میآورد که این سخن بیانگر یکی نبودن
1) (1)
2) (2) طباطبایی، قرآن در اسلام، ص 48.
3) (3) جوادی آملی، شمس الوحی تبریزی، ص 146.
4) (4) کاشانی، التفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 334.
5) (5) همان، ج 1، ص 8 و 17 و 35 و 97 و 124 و ج 2، ص 490.
6) (6) همان، ج 1، ص 4.
7) (7) همان، ج 2، ص 741.
8) (8) همان، ج 1، ص 750 - از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل نمود که: «من اراد ان ینظر میتا یمشی علی وجه الارض فلینظر الی وجه ابابکر».
حضرت عیسی علیه السلام با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است زیرا حضرت عیسی دربارۀ امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف سخن گفته است. به هر حال قضاوت دربارۀ مذهب ایشان مشکل است،
روش تفسیری او را میتوان نوعی روش اجتهادی - باطنی دانست که در عین حالی که ظاهر آیات را معتبر میدانست، برای آن، معانی باطنی قابل فهم برای غیر پیامبران علیهم السلام و امامان معصوم علیهم السلام قائل بود.
بر این اساس این کتاب در بیان تأویل و معانی آیات نگاشته شده است.
کاشانی معتقد بود که بیان معنی ظاهری قرآن، تفسیر و بیان باطن آن تأویل است، ولی تفسیر حدود معینی دارد در حالی که تأویل حدی ندارد. او روایات تفسیر به رأی را مربوط به تفسیر ظاهری میدانست نه تأویل و لذا در بیان تأویل، خود را ملزم به ذکر روایات هم نمیدید.
با توجه به این که او در عرفان نظری پیرو ابن عربی و در طریقت پیرو سهروردی بوده، لذا تعلیم کشفی ابن عربی را با تربیت ذوقی سهروردی تلفیق نموده است.(1)
زرین کوب، جستجو در تصوف ایران، ص 131.
درنتیجه تفسیر او جامع عرفان نظری ابن عربی و ذوقی سهروردی و غزالی است.کاشانی از اصطلاحات عرفانی مانند: تجلیات، وحدت و کثرت، حضرات خمس، وحدت وجود فناء و بقاء، تلوین و خضر، خلّت خاطر و حال، قبض و بسط و بصیرت و لوایح و لوامع بهره جسته است.
او در مقدّمه تفسیر مینویسد:
مدّتی دراز به تلاوت قرآن و اوراد اشتغال داشتهام، امّا با دلتنگی و اجبار تا این
1) (1)
که با آن انس به قرآن حلاوت آن را چشیدم... در هر آیهای معنایی بر من کشف میشد که زبان از بیان آن عاجز است. آن گاه حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله را به یاد آوردم که «ما نزل من القرآن آیه الّا و لها ظهرو بطن...»
از امام صادق علیه السلام نقل شده: «لقد تجلّی الله لعباده فی کلامه ولیکن لا تبصرون» و از آن حضرت روایت شده: که در حالت نماز بیهوش شد و افتاد. سبب پرسیدند؟ فرمود: آیهای را تکرار میکردم تا این که آن را از گویندهاش شنیدهام.
سپس مینویسد: هر کس قرآن را تفسیر به رأی کند کافر است، اما تأویل را حدّ و حدودی نیست. زیرا تأویل به حسب احوال مستمع و مراتب او در سلوک تغییر پیدا میکند. در نتیجه اندیشیدم آن چه را از حقائق بطون که در اوقاتی خاص بر من روشن شده بود بدون توجّه به حدود ظواهر آن بازگو کنم...(1)
ابن عربی، تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 4.
من در نگارش این اوراق آن چه که بر سبیل اتّفاق به خاطرم رسیده آوردهام وآن را تفسیر نمیدانم. آنچه را که به نظر خودم تأویل پذیر نبوده و یا احتیاجی به تأویل نداشته است در تفسیر نیاوردهام. و نیز نمیپندارم در آنچه آوردهام به نهایت آن رسیدهام. زیرا... همانطور که کلمات خدا پایان نمیپذیرد راههای مختلف فهم آن هم محدود نمیباشد.(2)عبارات فوق به روشنیگواه آن است که در نظر وی ظواهر قرآن تأویلپذیر نیست و لذا اسم کتاب خود را تأویل گذاشت است، نه تفسیر.
استاد جوادی آملی درباره ایشان مینویسد:(3)
مرحوم ملاعبدالرزاق کاشانی در مقدمه تفسیرش مطلبی دارد که برای رفع
توهمات نافع است. این مطلب باعث میشود کسانی که درباره عرفا سخنی دارند توجه کنند که این بزرگان هم حریم ظاهر قرآن را نگه داشتهاند و احیاناً اگر مطلبی ورای ظاهر و باطن قرآن برداشت کردهاند آن را به حساب قرآن نیاورده و حریم ظاهر را مانند باطن در نظر داشتهاند. ایشان نخست به این حدیث اشاره میکنند: «روی انه خرّ مغشّیا علیه و هو فی الصلواه فسئل عن ذالک؟ فقال: ما زلت اردّد الایه حتّی سمعتها من المتکلّم بها»
این حدیث را مرحوم شیخ بهایی نیز در مفتاح الفلاح نقل کردهاند که: وجود مبارک امام صادق علیه السلام، هنگام نماز مدهوش شدند و در پاسخ سبب مدهوش شدنش فرمود: من چند بار آیه را... خواندم که گویا از متکلم آن شنیدهام.
از امام سجاد علیه السلام هم نقل کردهاند که آیه کریمه إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعِینُ را چند بار تکرار کردند و سپس فرمودند: این آیه کریمه را آن قدر تکرارکردم که گویا از گوینده آن شنیدهام(1)
شیخ بهایی، مفتاح الفلاح، ص 373، به نقل از: شمس الوحی تبریزی.
.این مطلب همانند آن است که خواننده قرآن، متکلم را در کلام خود متجلّی میبیند پس متکلّم در کلام خود تجلّی کرده است و اگر خواننده و مستمع اهل تدبّر باشند. و حق تلاوت قرآن را ادا کند. متکلم را در لابه لای کلامش با چشم جان (نه با چشم صورت) ادراک میکند و قهراً مدهوش خدا خواهند شد. البته این حالت، فضیلت رایجی نیست که افراد عادی نصیبی از آن ببرند و یا اگر کسی نصیبش شد بتواند آن را تحمل کند چون تحملپذیر نیست و اگر تحملپذیر بود اینان که استوارتر از کوه بودند تحمل میکردند و هرگز مدهوش نمیگشتند....
سپس در ادامه مینویسد: مرحوم عبدالرزاق پس از نقل روایات یاد شده میفرماید: قرآن ظاهری دارد که تفسیر است و باطنی دارد که تأویل است. حدی دارد که (یتناهی الیه الفهوم) و مطلعی دارد که (بما یصعد الیه منه فیطلع) و
1) (1)
سپس میگوید: آن چه من مینگارم مربوط به ظاهر قرآن نیست (دون ما یتعلق بالظواهر و الحدود فانه قد عیّن لها حدّ محدود).. و اگر کسی بخواهد به میل خود ظاهر آن را زیر رو کند مشمول (من فسّر القرآن برایه..) خواهد شد (اما التأویل فلا یبقی و لا یذر) تأویل حدی ندارد(1)
ابن عربی، تفسیرالقرآن الکریم، ج 1، ص 5.
پس تأویلات ملاعبدالرزاق تفسیر نیست.... هرگز یک عارف در تفسیر آیه: اِذْهَبْ إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی2 نمیگوید: مراد فرعون نفس اماره است؛ اگرچه تأویلاتشان از این دست سخنها فراوان است اما خود اینها معترفند: که اینها تفسیر نیست، بلکه تفسیر قرآن محدودهای دارد که تجاوز از آن حدود مساوق با کفر است....در پایان به عنوان تذکر میفرمایند: آنچه در این گفتار کوتاه آمده، حمایت و دفاع، جانبداری و تصدیق همهجانبه گفتههای این گروه نیست. زیرا اینان همانند دیگر افراد عادی نه از لغزش مصونند و نه از غفلت محفوظ و نه از آسیبهای ذهنی دیگر، در امانند. میزان اصلی در همه معارف کتاب الهی و عترت طاهرینند و هر چه مخالف آن باشد معروض بر جدار است.
سنجش تأویل با امّ الکتاب: باید ظاهرها را با ظاهر و باطنها را با باطن و تأویلها را با امّ الکتاب سنجید. همانطور که ظاهر متشابهاتی دارد و محکماتی و متشابهات باید به محکمات برگردد؛ باطن و تأویلها هم متشابهاتی دارند که باید به محکمات برگردند که خطوط کلی آن را خود قرآن و عترت ارائه میدهند.(2)
به هر حال عبدالرزاق کاشانی به سبب جدا نمودن دائره تفسیر از تأویل،
حالت افراط بیشتری در تأویلاتش دیده میشود. اینک نمونههایی را بررسی میکنیم.
یک: در آیه وَ إِذْ نَجَّیْناکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ نفس امّاره را جنبه باطنی آلفرعون معرفی میکند(1)
بقره / 49 و [به یاد آرید] آن گاه که شما را از [چنگ] فرعونیان رهانیدیم. ابن عربی، پیشین، ج 1، ص 183.
.دو: در آیه هُنالِکَ دَعا زَکَرِیّا رَبَّهُ زکریّا علیه السلام را به قوّه عقلانی و همسرش را به طبیعت جسمانی تأویل میکند(2).
سه: در آیه وَ إِذْ قالَ مُوسی لِفَتاهُ حضرت موسی علیه السلام به قلب و شعیب علیه السلام به نفس تأویل شده است.(3)
چهار: در آیه رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ میگوید: خداوندا، غیر از خودت هر چیز دیگر باطل است بلکه آن چه در جهان غیر تو است همه اسماء و مظاهر صفات تو محسوب میگردند «سبحانک»؛ یعنی تو را از غیرخودت، که در واقع موجود نیستند تسبیح میکنم.(4)
پنج: در آیه نَحْنُ خَلَقْناکُمْ فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ مینویسد: «نحن خلقناکم باظهارکم بوجودنا و ظهورنا فی صورکم» ما شما را آفریدیم تا شما را به وجود خود، ظهور بخشیم و ظهور خویش را در صورتهای شما تحقّق بخشیم.(5)
ششم: در تأویل آیه وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَ تَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلاً مینویسد: ذکر نام
1) (1)
2) (2) آل عمران / 38، آنجا [بود که] زکریا پروردگارش را خواند [و] همان، ص 183.
3) (3) کهف / 60، و چون گفت موسی مر جوان خویش را، همان، ص 766.
4) (4) آل عمران / 191، خداوند ما نیافریدی این را باطل، پاکی تو، باز دار از ما عذاب آتش. ابن عربی، تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 242. مخفی نماند که تفیر ابن عربی معروف براساس تحقیق از آن عبدالرزاق کاشانی است همانطور که در ص 153 متذکر شدهایم.
5) (5) واقعه / 57 ما شما را آفریدیم پس چرا (آفرینش مجدّد را) تصدیق نمیکنید؟! هما ن، ج 2، ص 259.
پروردگارت را که آن، خود تو هستی بشناس. خود را یاد کن، تنها به او بپرداز.(1)
مزمل / 8 و نام پروردگارت را یاد کن و تنها به او دل ببند! همان، ص 720.
هفتم: در تأویل آیه ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ2 براساس وحدت وجود میگوید:
ظهور او در مظاهرشان میباشد و مستور شدن به ماهیاتشان، وجود شخصیشان و قیامشان به عین وجود او است و ضرورتشان به ضرورت و ایجاب اوست. پس به این اعتبارات است که خداوند چهارمین آنها خواهد بود. اگر اعتباریات حقیقت بود عین آنها میشد. بر این اساس است که گفته شد: اگر اعتبارات نبود موجب از بین رفتن حکمت میشد: «و ظهوره فی مظاهرهم و تستّره بماهیّاتهم و وجوداتهم المشخّصه و اقامتها بعین وجوده و ایجابهم بوجوبه. فبهذه الاعتبارات هو رابع معهم. ولو اعتبرت الحقیقه لکان عینهم. و لهذا قیل: لو لا الاعتبارات لارتفعت الحکمه(2)».
هشتم: در تأویل آیه: وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ مینویسد: هر صفتی که شما میبینید صفت خداست. عالم هستی در کف اختیار اوست و هر چیز که در جهان هستی وجود دارد عین اوست و غیر او چیزی دیده نمیشود. «فلا عین و لا اثر لغیره. سبحانه و تعالی عما یشرکون با ثبات الغیر و تأثیره و قدرته»(3)
نهم: در تأویل آیه شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ میگوید: شهر
رمضان؛ یعنی سوزندان نفس به نور حق. قرآن، یعنی علم جامع اجمالی یا عقل قرآنی. «هدی للنّاس»؛ یعنی هدایت مردم به وحدت، به اعتبار جمع، و «بینات من الهدی»؛ یعنی عقل فرقانی «و فمن شهد»؛ یعنی رسیدن به مقام مشهود ذاتی. و «فلیصمه» یعنی امساک از غیر حق. و «مریضا»؛ یعنی حجاب نفسانی. و «علی سفر»؛ یعنی سالک غیر واصل به شهود ذات.(1)
بقره / 185، ماه رمضان [همان ماه] است که در آن، قرآن فرو فرستاده شده است. ابن عربی، تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 74 و 75.
دهم: در تأویل آیه وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أَمْناً... مینویسد: بیت اشاره به قلب دارد. و مقام ابراهیم به مقام روح. و مُصلّی به مشاهد و وصال الهیّه. و «بلداً آمناً» به صدر انسانی. و «طواف» به رسیدن به مقام قلب و «بیت المعمور» به قلب عالم. و «حجرالاسود» اشاره به روح میباشد.(2)
یازدهم: در تأویل آیه إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ مینویسد: صفا اشاره به قلب است و مروه به وجود نفس و شعائر الله به مناسک قلبی، مانند: یقین و رضا و اخلاص و توکل(3).
دوازدهم: در آیه وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِکَةُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلی نِساءِ الْعالَمِینَ مینویسد: در این آیه ملائکه اشاره به قوای روحانی است و مریم علیها السلام به نفس زکیّه طاهره و «اصطفاک» به منزّه ساختن نفس از شهوات و نساء العالمین به نفوس شهوانی ملازم با افعال مذموم تأویل گردیده است(4).
سیزدهم: در تأویل داستان اصحاب کهف سَیَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ
وَ یَقُولُونَ خَمْسَةٌ مینویسد: کسی که آنان را سه نفر دانسته اشاره به روح وعقل و قلب داشته و منظور از سگ هم نفس اماره است و مراد از کهف هم اشاره به بدن است. و پنج نفراشاره به نظریّه: روح، قلب، عقل نظری، عقل عملی و قوّه قدسی پیامبران (در غیر پیامبران، فکر نامیده میشود).
و نظریه هفت نفر، اضافه موارد پنجگانه عبارت از سرّ و خفا است که بالاترین مراتب قوای انسان است(1)
تفسیر قرآن، ج 1، ص 757.
.چهاردهم: تأویل داستانهای قرآن به صورت نمادین، مانند تأویل:
داود علیه السلام و سلیمان علیه السلام به روح و قلب و در جای دیگر به عقل نظری در مقام سرّ و عقل عملی در مقام صدر. و «ذوالنّون» به روح غیر واصل به مرتبه کمال،(2)و پیراهن «یوسف علیه السلام» به هیئت نورانی قلب هنگام رسیدن به وحدت در عین جمع.(3)و «زکریّا علیه السلام» به روح.(4)و ایّوب علیه السلام به نفس مطمئنه...(5)و اسماعیل و اسحق علیهما السلام به عقل نظری و عقل عملی.(6)و فرعون به نفس امّاره.(7)و آسیه نماد نفس مطمئنّه.(8)و مادر موسی علیه السلام نماد نفس ساده فطری.(9)و جبراییل به عقل فعّال و «میکاییل» به روح فلک ششم و «اسرافیل» به روح فلک چهارم. و «عزراییل» به روح فلک هفتم.(10)
نقد و بررسی:
همانطور که در روش تفسیری او گفته شد، او با جدا نمودن تأویل از تفسیر به تأویلات در حد افراط پرداخته است. در این صورت پرسش اساسی این است که آیا میتوان هر چیزی را در قالب تأویل قرآنی به عنوان حالت عرفانی در شرح و تأویل آیات مطرح نمود؟
به تعبیر استاد جوادی آملی که لحن تمجید و دفاع از نگارنده فوق دارند، باید متذکر شویم که اینان همانند دیگر افراد عادی نه از لغزش مصونند و نه از غفلت محفوظ، و نه از آسیبهای ذهنی دیگر درامانند. و میزان اصلی سنجش هم این است که باید ظاهر را با ظاهر، باطنها را با باطن و تأویلها را با امّ الکتاب سنجید. بر این اساس بیان معنای باطنی قرآن باید ضابطهمند باشد.
چنین نیست که هر کس براساس معلومات و ذهنیات خود هرچه به عنوان معنی آیات به ذهنش رسید بتواند به عنوان تأویل بیان کند. اگر چنین باشد لازمهاش این است که:
اولاً: چه تفاوتی بین ظاهر و باطن قرآن وجود دارد که اگر معنایی بدون ضابطه به عنوان ظاهر قرآن ذکر گردد، تفسیر به رأی و باطل خواهد بود؟ ولی اگر به عنوان باطن و تأویل ذکر گردد جایز و روا باشد و تفسیر به رأی نخواهد بود. اگر این باب باز شود که تفسیر حدی دارد و تأویل (و اما التأویل، فلا یبقی ولا یذر) حدی ندارد و مسیر برای بیان هرچه که به عنوان تأویل است باز شود آیا دیگر مصداقی برای تفسیر به رأی ممنوع باقی میماند؟ کافی است گفته شود: مقصود من بیان باطن قرآن است که (لا یبقی و لا یذر) و نه خلاف ظاهر.
شهید مطهری درباره تأویلهای بیضابطه میفرمایند: از اسماعیلیه که بگذریم متصوفه در تحریف آیات و تأویل آنها مطابق عقائد شخصی خویش، ید طولایی داشتهاند. به عنوان نمونه: تفسیر ابراهیم به عقل. و اسماعیل به نفس. و عزم عقل بر ذبح نفس را نام میبرد. و در ادامه میگوید:
روشن است که چنین برداشتی بازی کردن با قرآن است و ارائه یک نوع شناخت انحرافی و درباره همین برداشتهای انحرافی و مبتنی بر خواستها و امیال شخصی و گروهی است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: من فسّر..) این چنین بازی با آیات، خیانت به قرآن محسوب میشود آن هم خیانتی بسیار بزرگ(1)
مطهری، آشنایی با قرآن، ج 1 و 2، ص 27.
.مگر این که گفته شود: تأویل به عنوان مراد خداوند ذکر نشود که در این صورت کلام بشری خواهد بود و ربطی به کلام خدا نداشته و ارزش قرآنی هم نخواهد داشت.
ثانیاً: همان گونه که در معیار صحت تفسیر باطنی بیان شده است، علم تأویل مخصوص پیامبر و امامان علیه السلام است.
ثالثاً: روایاتی که عبدالرزاق و به تأیید او حضرت استاد جوادی آملی آوردهاند مربوط به امامان علیه السلام است که راسخون در علماند و از این نظر غیر قابل انکارند، اما مشکل تأویل آزاد امثال کاشانیها را حل نخواهد کرد.
رابعاً: نه تنها بسیاری از تأویلات او سند و دلیل معتبر ندارد، بلکه در برخی موارد تأویلات خویش را بر روایات مجعول - به اعتراف خودش - قرار داده است، مانند:
در آیه وَ لَقَدْ فَتَنّا سُلَیْمانَ وَ أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ2 سه وجه ذکر نموده است و در وجه سوم داستانی را آورده که شیطانی به نام «صخر» بر انگشتر حضرت سلیمان دست یافته و بر تخت او نشسته و چهره او را تغییر داده است تا او را نشناسند. سلیمان میگفت: من سلیمانم، ولی مردم بر او خاک پاشیده، دشنامش میدادند. پس از چهل روز فرمانروایی، شیطان، انگشتر حضرت سلیمان را به دریا میاندازد و ماهی آن را میبلعد و آن ماهی به دست حضرت سلیمان افتاده، شکمش را میشکافد و انگشتر را به دست خود نموده، به حالت
1) (1)
اول باز میگردد. وی پس از نقل داستان تصریح میکند که این داستان از ساختههای دست یهود است: «والحکایه من موضوعات حکماء الیهود و عظمائهم» ولی در عین حال به تأویل آن پرداخته و گفته است: بودن ملک سلیمان در انگشترش به توقف کمال معنوی او بر بدن اشارت دارد. و شیطانی که انگشتر اورا به دست آورد طبیعت عنصری زمینی است. و نشستن او بر تخت سلیمان انداختن خدای متعال بدن مردهای را بر جایگاه و تخت سلطنت او است... و تغییر شکل سلیمان در حقیقت باقی ماندن شکلهای جسمانی و آثار هیولانی از باقی ماندههای صفات انسانی بر او، بعد از تغییر یافتن او از نورانیّت فطری و شکل اصلی است(1)
ابن عربی، تفسیر القرآن الکریم، «تفسیر عبدالرزاق کاشانی معروف به ابن عربی» ج 2، ص 353 و 355.
. در پایان جمله «ثم اناب» را چنین تبیین میکند: بعد از این قضایا با مجرد کردن و تزکیه خود، به سوی خداوند بازگشت نمود.(2)خامساً: در مواردی مطالبی را آورده و بدان نام تطبیق نهاده و گفته است:
«من کم به تطبیق آیات میپردازم، زیرا جز تصویر راه سلوک - که به ذهن و خیال تازهکاران آوردن آنچه را که درصدد آن هستند تا موجب نشاط آنان به ترقی و عروج گردد - فایده آن اندک است.(3)»
مستفاد از متن فوق این است که وی مطالب ذیل آیات را به عنوان تطبیق مراد خداوند ندانسته، بلکه آن مطالب را صرفاً بلکه برای تهییج افراد به سیر و سلوک و نشاط آوردن برای ترقی و عروج میداند. در این حالت جای این پرسش باقی است که مطالبی که نه از پشتوانه دلالت ظاهری عرفی و نه از پشتوانه روایات معتبر باطنی پیامبر و امامان علیه السلام برخوردار است، چه دلیل و شاهدی بر مراد الهی بودن دارد و چه لزومی دارد که در ذیل آیه آورده شود؟(4)
صدرالدّین ابوالمعالی محمد بن اسحاق قونوی (م 606 ملطیه و م 673 ق) از پانزده یا شانزده سالگی تحت تعلیم ابن عربی دوست پدرش قرار گرفت و به منزله تداوم راه و روش ابن عربی به شمار میآید.(1)
آتش، مکتب تفسیر اشاری، ص 187.
بین قونوی و خواجه نصیر طوسی و مولانا مکاتباتی است که نشانگر ارادت و اخلاص آن دو نسبت به قونوی میباشد.(2)
آثار قونوی عبارتند از:
1 - مفتاح غیب الجمع و الوجود معروف به مفتاح الغیب.
2 - حقائق الاسماء فی شرح اسماء الحسنی.
3 - الرّساله الهادیه.
4 - شرح حدیث الاربعین.
5 - النّصوص فی تحقیق الطّور المخصوص.
6 - النفحات، الهیه القدسیّه.
7 - مراتب التقوی.
8 - شعب الایمان.
9 - مفتاح جمع الغیب.
10 - اعجاز البیان فی تفسیر القرآن «تفسیر سوره فاتحة الکتاب».
11 - وصایا.
12 - شرح الشّجره النّعمانیه فی الدوله العثمانیّه.
13 - کتاب الالماع ببعض کلیات اسرار السّماع.
14 - المفاوضات و رساله الهادیه.
در مقدّمه تفسیر مینویسد: به یاری خدا چنین اراده کردهام که در سخن پس از کنار گذاردن پُرگفتن باب اشاره و ایماء و جمع بین دو زبان پنهان کردن و افشاء نمودن را بپویم. و در این راه اقتدا به پروردگار حکیم علیمم کرده باشم. برای این که خداوند سبحان در سخنش به ویژه در این سوره این چنین عمل کرده و در آن با ایجاز و اختصار، علم هر معنی و صورت را گنجانیده است. و امیدوارم با خواست خدا سخن را با نقل گفتار مفسّران و ناقلان اندیشمند و غیراندیشمند نیامیزم. جز آن چه را که موجبش حکم زبان است و آن را از حیث ارتباط ثابت بین الفاظ و معانی که قوالب ظروف معانیاند درخواست دارد. بلکه بر عنایات و بخشش و دهشهای ذاتی الهی از آثار صفات به دست آمده و غیر به دست آمده بسنده میکنم(2).
او پس از بیان مقدمهای مفصّل درباره جدل و فکر و ادلّه آن مراتب افکار و قواعد جدلها، منشأ پیدایش انسان و تغییر حقیقت به سبب تغییر افراد، ضرورت متابعت از پیامبران علیهم السلام را بیان میکند که در حقیقت تنها دانشهایی هستند که از نور الهی جوشیده شدهاند و پیامبران مأمور به ابلاغ آنها هستند.
و در (وصیت نامه) خویش سفارش میکند:
پس از من در مشکلات معارف ذوقی البتّه بر مجمل و کوتاه آنها فرو نروند. بلکه بسنده کنند بر اندیشه در آنچه از آن معارف که تصریح دارد و منصوص و روشن است، نه در آن چه غیر آشکار و غیر صریح است به وسیله تأویل؛ خواه آن مطالب از من باشد و یا در مطالب شیخ محی الدّین... لذا سخنی از ذوق و
مکاشفه هیچ کس نپذیرند، مگر کسی از آنان که امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را درک کرده باشد، سلام مرا به او برساند و از او آن چه از معارف را که بیان کند، فرا گیرد(1)
همان، ص 28.
.قونوی مانند ابن عربی روی حروف بسیار تأمل نموده، میگوید: اولین اسمیکه پدید آمده است اسم وحدت است. و اوّلین جدا شونده از غیب مطلق الهی آن است و این کلید مراتب اسماء است. شبیه این در دنیا حروف همزه و الف است و نزدیکترین حرف به الف باء میباشد.(2)
قونوی درباره تفسیر حروف میگوید که: خود او هم اینها را نمیفهمد و سوگند یاد میکندکه همه از جانب خداست. به خدا سوگند که این را، قصدا نگفتهام. این کلمه و این ترتیب بدون هیچ تلاش و فرسودن اندیشه آمد، مرا به این فکر متوجه کردند(3).
قونوی در تفسیر سوره حمد مانند دیگر آثارش، نظریّه وحدت وجود استادش ابن عربی را توضیح داده و به وحدت ادیان نزدیک میشود. چون هر اسمی از یک نظر عین مسمی و از نظر دیگر غیر اوست، حکم آن دو رویه دارد. بر محجوبان از صاحبان عقائد حکم وجهی که اسم با مسمی مغایرت دارد غالب است. و بر اهل اذواق مقیّد حکم وجهی که اسم با مسمی عین هماند غلبه دارد؛ با بقای تمییز و تخصیص که مرتبه اسم مقتضی آن است. امّا بزرگان را که مقام جمع و احاطه به تجلّی ذاتی و حکم مرتبه احدیّت جمع رسیدهاند و مقیّد به هیچ ذوق و گرایشی نیستند و ذوق هر صاحب ذوق و اعتقاد هر معتقدی را ثابت و بر قرار میدارند و جهات درستی و خطای همه اعتقادات را میدانند و این از جهت تجلّی ذاتی است بر آنان(4).
نقد و بررسی:
گرچه تفسیر قونوی از نظر عرفان، ادامه جریان عرفان ابن عربی است و از این نظر حائز اهمیت است، اما از نظر تفسیری میتوان گفت تأویلاتی است که بیشتر مواقع به ذوق عارف بستگی داشته، نه دانشی که از نور الهی جوشیده شده است و نه از پیامبران علیهم السلام که آورندگان آنند. چیزی که خود قونوی در مقدّمه تفسیرش به آن حقیقت معترف و در وصیّت نامهاش به آن سفارش نموده است.
محمد بن ابراهیم ملّاصدرای شیرازی (م 979 - م 1050 ق) از محضر شیخ بهایی بهره جست و شیخ با درک استعدادش او را به میرداماد سپرد و ملاصدرا تحت تأثیر وی قرار گرفت. زندگی او مانند غزالی دارای سه مرحله است.
مرحله اوّل: مرحله تحصیل و شاگردی و تتبع آرای فلاسفه و متکلمین و عرفا که از آن به عنوان دوران حسرت یاد میکند: من از خداوند آمرزش میطلبم به سبب آن چه برخی از عمر را به تتبّع آرای فیلسوفان و مجادلان به سر بردم، چون آنها را در تدقیق گستاخی زبان و تفنّن در بحث بی پروا دیدم.(1)
ملاصدرا، صدرالدین محمد، الاسفار الاربعه، ج 1، ص 4.
مرحله دوّم: روزگار عزلت و سیر و سلوک دوره پانزده ساله تزکیه و تهذیب در کهک قم که به تعبیر خودش: «رموزی بر من کشف شد که با برهان نتوانستی شد. بلکه آن چه پیش از آن به برهان فرا گرفته بودم با زواید بیشتری از راه شهود و بالعیان دیدم...(2)».
مرحله سوّم: مرحله تألیف و بلوغ: که تألیف اسفار در این مر حله است(3).
آثار ملاصدرا:
1 - الاسفار الاربعه
2 - المبدأ و المعاد
3 - الشواهد الربوبیّه
4 - اسرار الایات و انوار البینات
5 - مشاعر
6 - الحکمة العرشیه
7 - شرح الهیات شفاء
8 - شرح الهدایه الاثیریه
9 - رساله الحدوث
10 - رساله اتصاف الماهیه بالوجود
11 - رساله سریان الوجود
12 - کسر الاصنام الجاهلیه در تکفیر صوفیّه
13 - شرح اصول کافی
14 - مفاتیح الغیب (مقدمه بر تفسیر) که با شرح اصول کافی چاپ شده است.
15 - تفاسیر شامل: تفسیر سوره حدید که به تصریح خودش اولین تفسیر است، تفسیر سوره اعلی، آیه الکرسی تألیف سال 1022 ق در قم، 4 تفسیر سوره نور (سال 1030 قرآن) تفسیر سوره یس (1030 ق) تفسیر فاتحه الکتاب، تفسیر سوره نور، تفسیر سوره سجده، تفسیر سوره واقعه، تفسیر سوره جمعه، تفسیر سوره طلاق، تفسیر سوره زلزال و تفسیر سوره ضحی.
16 - مجموعه رسائل: قضا و قدر، اکسیر العارفین، حشر العوالم - که در حاشیه مبدأ و معاد چاپ شده است - خلق الاعمال، التصّور و التصدیق، اتحاد العاقل و المعقول، حرکه الجوهریه، فی الالواح العمادیّه و شرح الرّواشح السّماویه.(1)
کوهساری، تاریخ فلسفه اسلامی، ص 228، 230.
1) (1)
براساس آن چه خود مینگارد با توجّه به لبّ تفاسیر و تلخیص آنها و توجّه به مبانی آنها(1)
ملاصدرا، صدرالدّین محمّد، تفسیر القران الکریم، تفسیر سوره حدید، ص 141.
باید متذکر شد گرچه از آفات و حجاب درک حقائق قرآن، مغرور شدن به ظواهر قرآن است،(2)ولی خروج از معنی متعارف و مشهور ناس موجب حیرت بندگان خدا خواهد شد. در حالی که قرآن برای هدایت ناس نازل شده(3)و لذا نباید تأویل قرآن متناقض با ظواهر باشد. به ناچار مفسّر باید به نقل صریح و یا کشف تامّ غیر قابل ردّ و تکذیب اکتفا کند: «فلا بدّ للمفسّر ان لا یعوّل الّا علی نقل صریح او علی مکاشفه تامّه و وارد قلبیّ لا یُمکن ردّه و تکذیبه»(4)و مقتضی دین و دیانت این است که مسلمان در درجه اول به ظواهر کتاب و سنّت نبوی و ائمه علیهم السلام پایبند باشند. مگر کسی که به کشف معانی و حقائق قرآن مفتخر شود. مشروط بر اینکه اصل قرآن را ابطال نکند(5).در تفسیر یکی از این دو شخص باش: یا مؤمن به ظاهر کتاب و حدیث بدون تصرّف و تأویل و یا عارف راسخ در تحقیق حقائق و مبانی با مراعات جانب ظواهر. و از دسته سوّم؛ یعنی منکرین اصل شریعت و دسته چهارم یعنی اهل تأویل هم مباش که با زیرکی ابترشان به توجیه فلسفی کشیده شدهاند(6).
در پایان میگوید: «و اعلم انّک لو اردت ان تکون عالما ربّانیاً مفسّراً للکلام الالهی من دون ان تتعب نفسک و تتداوم علیها لامور المقرّبه للقدس من الرّیاضه و
الخضوع و الخشوع و الصّبر و الصّلوه و تجرید الذّهن عن الخواطر و سدّ باب المشاعر و دوام النّظر فی الالهیّات فقد حدّثت نفسک بممتنع او شبیه بالممتنع(1)
ملاصدرا، التفسیر القرآن الکریم، ج 3، ص 298.
».در رابطه با نظر پیشینیان میگوید: اگر مواردی از نقص و خلل مشاهده نمودهاید و محمل صادقی به زعم خود نیافتهاید اگر از باب مجرّد لفظ باشد کریمانه برخورد کن و اگر از باب معانی باشد «فذره فی بقعه الامکان، ما لم یزدک عنه، قائم البرهان.» زیرا در صنایع علمی به ویژه در تفسیر کلام الهی از روش اهل جدل دوری جستهایم، و در نهایت ایجاز و تلخیص از قبله مخاطبین فهم قرآن که محقّقین اهل الله خاصّه و محبّین آنها و مومنین به احوالشان - اهل دلهای پاک - هستند بهره جستیم(2).
بر این اساس روش تفسیری او همان مشرب حکمت متعالیه است که همان درآمیختن وحی، برهان عقلی، تهذیب نفس و عرفان با هم است. لذا در آثارش نسبت به متقدّمین از فلاسفه و عرفا برخورد مثبت دارد به عنوان نمونه فهرستوار به بعضی از نظرات وی اشاره میگردد:
یک. فلاسفه قدما: آنان سخنانشان را به صورت رمز بیان نموده و برخی از جهله آنها را منکر خداوند و یا مبدأ و معاد پنداشتهاند.
دو. افلاطون: احدی را در اعصار طولانی نیافتم غرض و هدفش را دریافته باشد، مگر برخی فقراء و منزوی(3).
سه. ارسطو: به صورت اعجاب و تحسین به او نگریسته و از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت نمود که: یا علی انت ارسطاطالیس هذه الامّه و او را فیلسوف اعظم
دانسته که در عرفان هم به مقام شامخ رسیده است(1)
ملاصدرا، التفسیر القرآن الکریم، ج 3، ص 105 و همو، الاسفار العقلیه الاربعه، ج 9، ص 109 و ج 5، 232 و ملاصدرا، الشواهد الربوبیه، ص 55، العرشیه ص 240 و اسفار، ج 9، ص 71.
.چهار. ابن سینا: به عنوان شیخ فلاسفه الاسلام(2)و فاضل الفلاسفه الاسلام(3)یاد نموده و تعلیقه بر الهیات شفاء که از غرر تألیفات اوست، نشانگر اهتمام او به ابن سیناست. گرچه تاسّف میخورد چرا از اهتمام به علم الهی بازمانده است.(4)
پنج. شیخ اشراق: از او به عنوان عظیم التآلّه و البحث و الشیخ الجلیل(5)یاد نموده و در موارد متعدد اسفار، نظریات او را نقل و نقد نموده است. مانند: تشکیک وجود(6)و نظریه مُثُل(7)و عالم مثال.(8)
شش. نصیرالدّین طوسی: از او به عنوان افضل المتأخرین(9)و برهان الحکماء الاسلامیین(10)و سلطان المحقّقین(11)یاد نموده است. بدون شک در حکمت متعالیه در نزدیک نمودن فلسفه مشاء و عرفان و کلام اسلامی، تحت تأثیر خواجه قرار گرفته است.
هفت. میرداماد: ملّاصدرا درباره او میگوید: سیّدی و سندی و استاذی فی المعالم الدینیّه و العلوم الالهیّه و المعارف الحقیقیه و الاصول الیقینیّه.. علّامه الزّمان
1) (1)
2) (2) تفسیر سوره بقره، در تفسیر حروف مقطعه.
3) (3) الاسفار العقلیه الاربعه، ج 2، ص 207.
4) (4) تعلیقات الشفاء، ص 176 و اسفار، ج 2، ص 207 و 234، و ج 9، ص 109، 120.
5) (5) اسفار العقلیه الاربعه، ج 6، ص 253 و ج 7، ص 315.
6) (6) همان، ج 1، ص 411.
7) (7) همان، ج 2، ص 59.
8) (8) همان، ج، 1، ص 302، و ج 6، ص 249.
9) (9) همان، ج 2، ص 149.
10) (10) المبدأ و المعاد، ص 240.
11) (11) شرح اصول کافی، ص 103.
اعجوبة الدّوران.(1)
همان، حدیث اول، ص 16.
هشت. عرفا: درباره عرفا میگوید: اساس کارشان بر انوار قدسی است که شائبه نقص و عیب ندارد. انّ بناء مقاصدهم و معتمد اقوالهم علی السّوانح النّوریه... و لا شائبه نقص و عیب...(2)سخنانشان براساس شهود نفسی است که بالاتر از اصحاب عقلاند.(3)مکاشفاتشان را مطابق برهان قرار دادیم: ونحن قد جعلنا مکاشفاتهم الذّوقیّه مطابقه للقوانین البرهانیه(4)مراعات و احتیاطشان در امور دین مقتضی آن است که سخنی براساس حدس و تخمین نزنند. انتقاد بر سخنانشان را سوء برداشت و بی انصافی قلمداد نموده(5)و سخنانشان را براساس حکمت و نبوت و ولایت میدانست: وانما تتبّعنا کلمات هولاء العرفا... لانّها صدرت عن معدن الحکمه و مشکاه النّبوّه و منبع القرب و الولایه(6)
در جای دیگر میگوید: چون در علوم رسمی و تمرینی به واسطه تهذیب و ریاضت نفس، قدرت بر تعلیم و تبیین نداشتهاند، لذا عباراتشان خالی از نقض و ابرام نیست.(7)
در مقابل درباره صوفیّه موضعگیری نموده و میگوید: از عادت صوفیّه اقتصار بر مجرّد ذوق وجدان است که ما بر آنها اعتماد ننموده، مگر این که برهان قاطع بر آن داشته باشیم وگرنه در کتب حکمی ذکرشان نمیکنیم(8).
نُه. ابن عربی: از ابن عربی به عنوان قُدوه المکاشفین و من اهل المکاشفه(1)
همان، ج 9، ص 45 و التفسیر القرآن الکریم، ج 3، ص 49.
یاد نموده و با استناد به کتابهایش مانند عبارات: انّ لله خلیفه، اسعد النّاس به اهل الکوفه و اعدائه مقلدّه العلماء اهل الاجتهاد او را از امامیّه دانسته(2)و تأویلات تفسیریش را با حسن ظنّ توجیه صحیح نموده: لئلّا یقع من احد سوء ظنّ بهذا الشیخ العظیم(3)و نوعی تسهیل در گفتار برایش قائل است که به نظر وی، ناشی از ضیق گفتار است: «و فیه مساهلات کما وقعت الاشاره الیه، مبناها ضیق العباره عن تادیه المراد و الّا فالشّیخ اجلّ رتبه من ذالک(4).»ده. صدرالدّین قونوی: در کتب تفسیری، ملاصدرا به ویژه در تفسیر فاتحة الکتاب از اعجاز البیان قونوی نقل نموده و از تقریراتشان در شرح گفتار استادش ابن عربی بهره جسته است، مانند:
در تفسیر اهدنا الصّراط المستقیم با عنوان: «فی انّ الانسان اشرف الخلائق» و در تفسیر «غیر المغضوب علیهم» با عنوان مظاهر الرحمة و الغضب و عنوان: درجات غضبه تعالی(5).
یازده. متصوّفه: او در عین حال بر متصوّفه میتازد که نه عرفان را نشناخته و نه طریق آن را، بلکه به واسطه ضعف عقلانی دچار توهمات شدند.(6)لذا کتابی بر ضدشان نوشت به نام کسر اصنام الجاهلیّه و در مقابل شطحیّات آنها نوشت که گوینده این گونه سخنان مهدور الدّماند: «و من نطق بشیء من هذه الکلمات
فقتله افضل فی دین الله من احیاء عشره»(1)
. ملا صدرا، کسر اصنام الجاهلیه، ص 29.
و تأویلات آنان را موجب انهدام شریعت قلمداد نموده: «الی هدم جمیع الشّریعه، بتأویل ظواهرها و تنزیلها علی رایهم(2)» و مراجعه به گفتار بعضی از مشایخ عرفان را در شرح و تبیین مرام از باب سخن مولا علی علیه السلام: «لا تنظر الی من قال، و انظر الی ما قال» قلمداد نموده است(3).سید حیدر بن علی بن حیدر (م 719 یا 720 ق) از علویان مازندران است که امیر زمان او، امیر سلسله باوند فخر الدّوله حسن بن شاه کیخسرو میباشد. تاریخ و محل وفات او در دست نیست.
به تعبیر آیت الله حسن زاده آملی: در آمل جنب مسجد امام حسن عسکری علیه السلام، قبری است به نام سید حیدر آملی. از این شخص شرح حالی در دست نیست و لیکن مسلّم است که غیر از سید حیدر آملی است. زیرا خودش مینویسد من از آمل بیرون رفتم و در حلّه ارتحال فرموده است(4).
آن گونه که خود میگوید تا مدت سی سال در معقول و منقول در آمل و خراسان و استرآباد و اصفهان به تحصیل اشتغال داشت و مورد تکریم اقوام و حکومت قرار گرفت. ولی با شوری که در وی ایجاد شد به تعبیر خودش لباس کهنهای که کمتر از درهم قیمت داشت و در گوشهای انداخته بودند بر تن کردم و به قصد زیارت جدّم رسول الله و ائمّه معصومین علیهم السلام به نیت زیارت بیت الله و
بیتالمقدّس روانه شدم... و به زیارت مشاهد مقدسه حضرت علی، و امام حسین، و امام موسی، و ائمه سامرّاء علیهم السلام، نائل شدم. سپس به مدینه رفته، نزد شخصی گمنام به نام عبدالرّحمن احمد مقدّسی منازل السّائرین و شرح آن و فصوص و شرح آن را خواندم و به حقائقی دست یافتم که در کتاب المحیط الا عظم ذکر کردم و بعد قریب به بیست و چهار کتاب نوشتهام که آخرین آن تأویل قرآن است.
از جمله اساتید سید: فخرالمحقین فرزند علامه حلّی بود که سید را زینالعابدین ثانی لقب داده بود.(1)
آملی پیامبر صلی الله علیه و آله، حسن حسن زاده، سیری در زندگی و مبانی تفسیری عارف سالک سید حیدر آملی، بینات، سال اول شماره 3، پائیز سال 1373، ص 44.
خودش میگوید: وصول من به مقامات معنوی و روحانی به واسطه اموری که نقل نمودهام نبوده و با سلوک و مجاهده برای من حاصل نشده است، بلکه لطف و عنایت و جذبه الهی بر سلوک من پیشی گرفته بود. چون من از محبوبان بودم نه از محبّان. وصول محبوب به من سبقت دارد، همانند انبیاء و اولیاء و پیروان صادق آنها و من با عنایت الهی نه به واسطه علم و عمل خود به حقیقت واصل شدم.
قریب به چهل اثر یادگار اوست که مهمترین آثار تفسیری او عبارتند از:
یک. اسرار الشریعه و اطوار الحقیقه و انوار الحقیقه
علّت این نامگذاری را فرموده نبوی صلی الله علیه و آله که: «الشّریعه اقوالی و الطّریقه
1) (1)
افعالی و الحقیقه احوالی» معرفی نموده و میگوید: معارف و حتی نظام هستی دارای سه رتبه در طول هم که عبارت از شریعت و طریقت و حقیقت است، میباشد که نامهای مترادف برحقیقت واحدند که بر همان شعاع الهی و وضع نبوی صلی الله علیه و آله صدق میکند. این سه مرتبه معرفتی در حقیقت مکمّل یکدیگرند و انسان کامل جامع تمام مراتب سه گانه آن میباشد.(1)
ر. ک: آملی، حیدر بن علی، اسرارالشّریعه.
دو. جامع الاسرار و منبع الانوار
که در نصّ النصوص با عنوان «مجمع الاسرار» از آن یاد نموده است و محور بحث آن توحید، نبوت، رسالت، ولایت، شریعت، طریقت، حقیقت، ایمان و ایقان میباشد.(2)
سه. المحیط الاعظم و البحر الخضم فی تأویل کتاب الله العزیز المحکم
در مقدمه نص النصوص و طرح کتابشناسی کربن کتابی به نام «المحیط الاعظم و الطّود الاشمّ فی تأویل کتاب الله العزیز المحکم» ثبت شده است. کتابی جامع تأویل، تفسیر، شریعت، طریقت، حقیقت، یعنی جامع مراتب محمدیّه و بنابراین جامع مراتب الهیّه و کونیّه است...(3)این اثر هفت جلدی دو جلدش تصحیح و منتشر شده که مقدّمه جلد اول بیانگر نگرش عرفانی و قرآنشناسی مولّف است و جلد دوّم نیز در تفسیر سوره حمد و بخشی از سوره بقره است(4).
چهار. نصّ النصوص فی شرح الفصوص
که به همراه جامع الاسرار و المحیط الاعظم جامع اندیشههای سید است. این کتاب در سال 782 ق در بغداد در دو جلد قطور به نگارش در آمده است. تنها مقدّمه آن به همت کُربن و عثمان یحیی تصحیح و منتشر شده است. سیدکتاب المحیط الاعظم را نازل شده بر خود پنداشته و این کتاب را صادره از خود قلمداد نموده است.(1)
آملی، سید حیدر، نص النصوص فی شرح الفصوص (المقدمات) ص 148.
پنج. رساله نقد النّقود فی معرفه الوجود:
خلاصه رساله الوجود فی معرفه المعبود است که مفقود میباشد. این خلاصه با تحقیق کُربن و عثمان یحیی ضمیمه جامع الاسرار چاپ شده است. رساله الوجود مهمترین منبع اندیشه هستیشناسی اوست.
شش. التأویلات یا رساله منتخب التأویل
نسخه رقم (5018) موجود در کتابخانه آیه الله مرعشی قم که براساس مراتب سه گانه شریعت و طریقت و حقیقت نگاشته شده است.(2)
استاد حسن زاده آملی مینویسد:
پرداختن به مبانی تفسیری نویسنده، مجالی گسترده میطلبد، ولی به سه مطلب اساسی به عنوان مبنا در تفسیر المحیط الاعظم باید اشاره کرد: ولایت،
تفسیر انفسی و علم حروف(1)
آملی حسن زاده، حسن، سیری در زندگی.. بینات سال اول شماره 3، ص 46 و 50.
.جهت روشن شدن مبانی تفسیر با نگرش عرفان شیعی فهرست اجمالی آن ضرورت دارد، شامل:
غرض از اثبات تثلیث در علوم و معلومات این است.. حقائق هستی سه تاست و همه به این سه رجوع میکنند و آنها عبارتند از: حق تعالی، عالم کبیر، و عالم صغیر.(2)
در مورد این که حضرت محمد صلی الله علیه و آله و اهل بیت او حقیقت واحدهاند: موضوع ظاهر است، عقلا، و نقلا، و کشفا(3). و در ابطال نظریّه ابن عربی و شارح قیصری در اثبات ولایت مطلقه حضرت علی علیه السلام و ولایت مطلقه حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، تثلیث عقل و نقل و کشف را مطرح مینماید(4)، و مکاشفه ابن عربی را رد میکند زیرا با عقل و نقل تأیید نشده است(5).
عنوان فوق مأخوذ از فرموده نبوی صلی الله علیه و آله «الشّریعه اقوالی و الطّریقه افعالی و
الحقیقه احوالی» است که شریعت، اسمی است وضع شده برای راههای الهی است شامل: اصول، فروع، رخصت، عزیمت، حسن و احسن.
و طریقت اسمیاست برای: اخذ، عمل احوط، احسن، و اقوم اعم از کردار و گفتار و صفت و یا حال میباشد.
حقیقت چیزی است که با کشف و عیان و یا به وجدان اثبات شود.(1)
آملی، سید حیدر بن علی، اسرارالشّریعه، ص 364، و جامع الاسرار، ص 344.
اوّلی، مرتبه عوام است، دوّمی، مرتبه خواص و سوّمی: مرتبه خاصّ الخاص میباشد و انسانهای با شعور خارج از این سه دسته نیستند(2).
این سه گرچه از نظر حقیقت یکی هستند ولی حقیقت بالاتر از طریقت و طریقت بالاتر از شریعت است و انسان کامل واجد مراتب سه گانه میباشد.(3)و در مثالی شریعت را مانند پوست و طریقت را مانند لُبّ و حقیقت را مانند: لباللب قرار داده است و پوست و قشر حافظ لُبّ، و لُب ّحافظ مغز اصلی و لباللب است(4).
مراتب سه گانه دیگر نیز بر همین منوال است، مانند:
به نظر او در حقیقت مراتب سه گانه معرفت به اقتضای مراتب سه گانه دیگری است که آنها برای این مراتب اصلاند، زیرا شریعت مقتضی رسالت است، طریقت از اقتضای نبوّت است و حقیقت از اقتضای ولایت میباشد و این مراتب به یک حقیقت رجوع میکنند که پیامبران اولواالعزماند.(1)
جامع الاسرار، ص 346، 347، با تلخیص.
برای کسب معرفت سه راه وجود دارد: راه نقل، راه عقل، و راه کشف. سه روش کلام، فلسفه، وعرفان، درصدد وصول به حقیقت واحدند آن هم با سه روش. لذا متکلم اهل معرفت ظاهر و شریعت است و حکیم اهل ارباب طریقت و عارف اهل حقیقت میباشد.(2)
در جامعالاسرار، دربارۀ احتیاج عقل به شرع، و شرع به عقل میگوید: مثال شرع و عقل در حقیقت مانند روح و بدن است... که تصرّف و ظهور مراتب آن، جز با عقل و مراتب آن، صورت نمیپذیرد(3). در جای دیگر با توجّه به سخن مولی علی علیه السلام که علم را به مسموع و مطبوع تقسیم فرمودهاند، میگوید:
«امکان جمع بین هر دو وجود دارد، آنگونه که برای انبیاء و اولیاء تحقق یافت. و در صورت جمع، دوّمی انفع است که در قلب جای دارد، ولی اوّلی، نه تنها مفید نبوده که مضرّ هم هست، زیرا کمترینش، محرومیت از معارف الهی
است(1)
همان، ص 473، 474.
.به عنوان نمونه، اظهار ندامت شخصیّتهای بزرگی مانند: بوعلی، فخر رازی، خواجه نصیر طوسی، غزالی، ابن ترکه، و بابا افضل کاشانی را نقل نموده است(2)و جدال معتزله و اشاعره، و اشراق و مشاء را شاهد بر این ذکر میکند(3).
هانری کربن نقادی سید را سازنده دانسته، میگوید: این نقادی شیعی از فلسفه، پیش از هر چیزی سازنده است، اگرچه سیّد آملی، نسبت به نمایندگان کلام در اسلام، سختگیرتر است(4).
او به دو گروه انتقاد میکند:
نخست ظاهرگرایان که منکر حقیقت شده، فقط به شریعت و طریقت بسنده کردهاند.
گروه دوّم باطنیگری اسماعیلیّه که در اینباره معتقد است: «در شرع نیز الحاد، همان عدول و روی برگرداندن از ظاهر شریعت و روی آوردن به باطن است، و این مذهب اسماعیلیهای است که ملاحده و باطنیّه، نامیده میشوند(5).
کُربن مینویسد: این مساله قابل توجیه است که چگونه نویسندهای اثنی عشری مانند سید حیدر با آن قدرت فکری، بدون مجادله، به اختلاف اساسی که او را، از اسماعیلیان جدا ساخت، وقوف یافت... عرفان شیعه اثنی عشری به اقتران و تعادل، ظاهر و باطن شرع معتقد است. اما عرفان اسماعیلی، همه احکام
ظاهری را دارای معانی مکتوم و حقیقت باطنی میداند. بنابراین، ظاهر شرع به منزله قشری است که باید یک بار به طور قطع، آن را در هم شکست، این کار همان تأویل اسماعیلی است.(1)
کربن، پیشین، ص 127.
او تأکید میکند راسخین در علم تنها ائمه معصومین شیعهاند. زیرا این گونه معرفت از علوم ارثی و نه کسبی میباشد که در اختیار وارثان انبیاء و کسانی که از سرچشمه آنها سیراب شدهاند، قرار دارد که صاحب تأویلند.(2)
او هم چنین عصر ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را عصر ظهور تأویل میداند که با ظهور ایشان تمام مذاهب برداشته میشود. آن حضرت همان است که در انجیل به نام «فارقلیط» از او یاد شده است(3). و حضرت عیسی علیه السلام فرمود: «ما تنزیل را برای شما آوردیم اما تأویل همان است که فارقلیط در آخرالزّمان برای شما خواهد آورد و فارقلیط در زبان آنها حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است(4).»
دستهای از علوم با تحصیل و رنج و سختی و گذر زمان به دست میآید که علوم رسمی و اکتسابی است. بخشی دیگر با آموزش الهی به صورت دفعی یا تدریجی است که علوم ارثی الهی است(5).
او حکما و متکلّمین را صاحبان علوم رسمی و انبیاء و اولیاء و اهل کشف و
شهود و عرفا را از مصادیق علوم ارثی قلمداد نموده(1)
المقدمات من کتاب نص النصوص، ص 491 و جامع الاسرار، ص 473.
و با زبان تمثیل میگوید:«پدری برای فرزندان در خانۀ ارثی خویش، چاهی پنهان کرده، روی آن موانعی ایجاد میکند. ورثه او یک فرزند عالم و یک فرزند جاهل است. فرزند عالم موانع را کنار زده، به چاه میرسد و خانه را آباد میکند. فرزند جاهل هم در اندیشه نهر بیرون خانه است که با قطع شدن نهر آب، داخل خانه هم فاسد میشود.(2)»
در این تمیثل خانه به منزلۀ، جسم، چاه به منزله، قلب آدمی، آب چاه به منزلۀ معارف، نهرها به منزلۀ حواس ظاهری، موانع چاه به منزلۀ تعلّقات دنیوی و برداشتن موانع به منزلۀ ریاضت نفس میباشد.
اما اینکه آیا ریاضت، خود نوعی تحصیل است در پاسخ گوید:
ریاضت نفس برداشتن موانع است وگرنه علوم انبیاء و ملائکه هم کسبی خواهد شد. بر این اساس درباره علمای ظاهر میگوید علمای ظاهری در حقیقت از فرزندان آدم نیستند، چرا که از میراث بهرهای نگرفتهاند: «انّ علماء الظّاهر، لیسوا، باولاد آدم حقیقه، لانّهم ماستحقّوا من المیراث اصلاً»(3)و محروم از علم ارثی، نه پسر است و نه دختر بلکه خنثی میباشد.(4)
آدم حقیقی همان حقیقت محمدیه صلی الله علیه و آله است که «اوّل ما خلق الله نوری» وارثان انبیاء و اولیاء، علماء امتّاند «علماء امّتی کانبیاء بنی اسرائیل» او، الف و لام «العلماء» را نه استغراق و نه جنس، بلکه الف و لام عهد گرفته و میگوید:
«اگر حدیث عام باشد، هر عالمی در هر نقطه عالم باید وارث پیامبر صلی الله علیه و آله باشد(1)
جامع الاسرار، ص 504.
.»در این مقام، به قیصری شارح «و ابقی لهم الوارثة فی التشریع» فصوص ابن عربی که ائمه چهارگانه اهل سنت را وارثین پیامبر صلی الله علیه و آله یاد کرده، با تعجب ایراد گرفته، میگوید: «چگونه از اهل بیت پیامبر و ائمه معصومین علیهم السلام که وراثت آنها عقلاً وشرعاً در نزد عام و خاص ظاهر شده یاد نمیکند،(2)در حالی که خود ائمه اهل سنت خودشان را وارث عام پیامبر صلی الله علیه و آله نمیدانستهاند(3).»
«در تفسیر آیه «و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین» در جواب این که شاید منظور ائمه اربعه باشند، میگوید:
در اصول عقائد ثابت شده است که امام باید معصوم باشد، در حالیکه همه اتّفاق نظر دارند که ائمه چهارگانه معصوم نمیباشند و علومشان ارثی نبوده، بلکه کسبی است(4).»
در مصداق وارثین از علماء مینویسد:
این ارث، ظاهری نمیباشد تا کسی را که نسبت ظاهری دارد شامل شود تا این که «انّه لیس من اهلک» پسر نوح را نیز شامل شود و سلمانی که هیچ نسبت ظاهری با پیامبر صلی الله علیه و آله نداشته مشمول «السّلمان منّا اهل البیت» میشود.(5)در حقیقت رابطه معنوی با پیامبر و ائمه علیهم السلام معیار وراثت است مانند: سلمان، اباذر، مقداد، عمار و اویس. هم چنین تا روز قیامت بر موحّدین که وارثین علوم کمالات ائمه علیهم السلام معصومین هستند، صدق میکند(6).
مقصود او از تشیّع، شیعه امامیّه اثنی عشری است و فرق دیگر مانند: اسماعیلیّه، غلات، زیدیّه و کیسانیّه فقط اشتراک اسمی با شیعه داشته و قابل دفاع نمیباشند.(1)
همان، ص 254.
غرض ما بیان تمام نظریّات سیّد نبود بلکه هدف، بیان نظریات وی در روش تفسیری، با توجّه به مبانی تفسیری بود که میتواند راهگشای بحث قرار بگیرد.
همچنین بیان تفصیلی یازده اثر تفسیری فوق به واسطه این بود که در مباحث پیشرو، مبانی عرفانی تفسیر بیشترین نقش را داشتهاند و از مهمترین منابع به حساب میآیند و اگر در قسمتهایی از نظریاتشان در نقد و بررسی، بحث تفصیلی بیشتری نشد به واسطه آن است که انشاءالله مجدداً در فصلهای مربوط به نقد و بررسی آنها هم خواهیم پرداخت.
برخی زبان قرآن را زبان عرفی دانستهاند. بر این اساس که شارع مقدس اسلام برای ابلاغ پیام خود به مردم، طریقی جز روش عاقلان را گزینش نکرده و زبان قرآن، همان زبان تفاهم و تخاطب عرف عاقلان است.(2)
البته عرف عقلاً معیار دارد که نخستین آن کاربرد الفاظ در همان معانی وضع شده است، نه اراده گوینده. و معیار دوم که در محاوره عرفی وجود دارد آن است
که بستر محاوره عرفی این گستردگی را دارد که به هنگام نیاز، به انواع گوناگون مجازگویی بپردازد. استفاده از مثال برای تبیین یک مقصود، تشبیه کردن، کنایه زدن، استعاره، رمزگویی و جز اینها، در همه محاورات عرفی عقلایی و در همه ملل و اقوام متعارف است(1)
سعیدی روشن، محمد باقر، مبانی و معیارهای فهم روشمند وحی، معرفت، ش 24، ص 26.
.به تعبیر صبحی صالح چون خدای آگاه و خبیر به سخن، به تمام رموز و فنون روانی و رسایی و شیوایی آگاهی کامل داشته و توان بهرهگیری این فنون را در هنگام سخن دارد، لذا با این ویژگی توانسته، سخنی در حدّ اعجاز بیاورد که دیگران از آوردن آن نه تنها عاجز بمانند، بلکه معیار و میزان ادبیات عرب قرار بگیرد(2).
استاد مصباح در این باره مینویسد: این که در سخن گفتن برای هدایت مقصود از برهان، موعظه، جدل، استعاره، تمثیل، تشبیه، قسم، نفرین، رعایت دانش مخاطب و فضای سخن و توصیف و مبالغه کمک گرفته میشود، قرآن هم از این شیوهها کاملاً بهره گرفته، با یک فرق عمده و آن این که آن نوع محورها که در ساختار سخن از جهت روانی و رسایی و شیوایی و رساندن محتوا تأثیر داشته و موجب کاستی و نقص در مقصود یا ساختار سخن نمیشده، آنها را به کار گرفته است... در حقیقت فنون سخن را در حد اعلا به کار گرفته و از تمام عوامل کاستی و نقص، پرهیز نموده است(3).
در پایان مطرح میکنند: اگر زبان عرفی را چنین معنایی بدانیم میتوان زبان قرآن را، زبان عرفی نامید. اما اگر منظور از زبان عرفی کاربرد لفظ در معنای حقیقی و پرهیز از هر نوع مجاز، استعاره، کنایه، تشبیه و... باشد، نمیتوان زبان
قرآن را زبان عرفی نامید.(1)
مصباح یزدی، همان، ص 115.
نقد و بررسی:
تفصیل استاد در تعریف و مقصود از عرف، صائبتر و به نظریه معاصرین اهل فن، هم نزدیکتر به نظر میرسد که اگر مقصود از زبان عرفی معنی فوق باشد، زبان قرآن زبان عرفی خواهد بود.
و اگر مقصود از زبان عرفی، زبان محاورات عرفی عامیانه با کاربرد لفظ در معنای حقیقی و پرهیز از هر نوع مجاز، استعاره، کنایه، تشبیه و... باشد نمیتوان زبان قرآن را، زبان عرفی نامید. لذا در زبان عرفی به معنی اخیر، زبان قرآن زبان عرف خاص نامیده میشود.
آیت الله معرفت که معتقد به عرف خاص است میگویند: «زبان قرآن، نه یکسره رمزی است نه علمی نه ادبی و نه عرفی، گرچه نمودهایی از آن را در خود دارد. زبان قرآن مخصوص به خود است و زبان دیگری است، زیرا شریعت خود یک عرف خاص است و از آن جا که قرآن، اساس آن است، عرف خاص دارد(2).»
نظیر این سخن از علامه طباطبایی است که قرآن از زبان عرف، بهرۀ فراوانی گرفته است، اما زبان قرآن به طور مطلق زبان عرفی نیست، زیرا انحصار زبان قرآن در عرف، انسان را به وادی تفسیر به رأی ناپسند دچار میکند.(3)
درباره این که شارع برای تبیین مسائل واقعی چه نوع زبانی را به کار برده نمادین یا شاعرانه، رمزی یا حقیقی و یا مجازی و یا زبان دیگر، باید گفت مطالعه
ادیان و اسلام، نشانگر آن است که بنای اولیه شارع در لسانش، بر بیان احکام و گزارههای واقع نماست، لذا اصالة الحقیقه را در آن جاری میکنیم مگر این که قرینهای برخلاف آن باشد. پس ادّعای زبان نمادین، رمز و اشاره، برخلاف این اصل عقلایی است. اینکه زبان قرآن زبان عرفی خاصی است، نیاز به تحلیل منطقی دارد تا از ادعای صرف و بدون دلیل خارج شده، و انسانهای منصف را به پذیرش منطقی دعوت کند، تحلیل منطقی نظریه عرف خاص زبان قرآن عبارت است از:
الف) تحلیل زبان قرآن از زاویه برون متنی
ب) تحلیل آن از زاویه درون متنی.
ما این ادلهها را در دو بخش جداگانه ارائه میکنیم.
هر منصفی اگر به آیات قرآن مراجعه کند، درمییابد که قرآن بیانگر حقایقی در حوزه هستی شناسی، انسان شناسی، راهشناسی و راهنماشناسی است که نمیتواند زبان رمز و نمادین باشد. چگونه است که طرح مسائل فوق از فلاسفه، دانشمندان و روانشناسان واقع نماست ولی در لسان دین و قرآن نمادین است پس دلیل موجّهی برای این تفاوت و تمایز وجود نخواهد داشت.
اصل اوّل در جملههای خبری واقع نمایی است، مگر این که قرینهای برخلاف آن موجود باشد. شارع مقدس که حکیم و عاقلترین عقلا است نه تنها برخلاف این سیره عمل ننموده، بلکه به آن تصریح مینماید و سخن هزل و شوخی را از
خودش نفی نموده است: إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ * وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ.1
فلسفه ارسال معجزات و کرامات، توجّه به واقعی تلقّی کردن مدعی ورفع تردید در آن است که بهترین نمونه آن تحدی قرآن است، در آنجا که فرمود اگر میاندیشید قرآن، کاری بشری است مثل آن و یا بخشی از آن و یا سورهای مثل آن را بیاورید فرمود وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ2 امر در «فأتوا» پس بیاورید. امر تعجیزی است، تا به همگان بفهماند که قرآن معجزه است و هیچ بشری نمیتواند نظیرش را بیاورد و این تعجیز درخصوص آوردن نظیری برای قرآن، در قرآن کریم مکرر آمده است. مانند آیه: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ، لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ، وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً3 و نیز آیه أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ * وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ4 روشن است بحث تحدی و مبارزه طلبی، آن هم در همه زمانها و مکانها به قرینه «وادعوا شهدائکم»، بدون درک عرفی عقلایی، و تنها با زبان نمادین و زبان تأویل، بیشتر به شوخی شباهت دارد تا برهان و استدلال و اثبات حقانیت قرآن.
با توجّه به این که قرآن برای اثبات مدّعی خویش از روش معقول و منطقی بودن استفاده نموده و در جای جای آن به صورت تکرار، دعوت به تفکّر، تدبّر و تعقّل شده است، فرض نمادین بودن زبان قرآن با واقع نما نبودن آن در تناقض میباشد.
مقصود از تحلیل درون متنی این است که اگر نویسندهای در متن داستان و قصه تصریح کند و یا با قرائنی بفهماند که اصل داستان، اثری واقعی است، نوع نگرش ما با آن تفاوت خواهد داشت و دیگر نگاهی نمادین به آن نخواهیم داشت. ادلّه درون متنی زبان قرآن در حد ضروری و بدیهی موجود است که به برخی ازآنها اشاره میشود.
این روش قرآن از طریق دعوت به تفکّر و تعقّل و بیان منطقی از محتوای خود در مورد برطرف نمودن شک و ریب در محتوای دعوت خویش است؛ مثلاً این که مانند: اگر دربارۀ قیامت و زنده شدن دوباره خودتان شکّ و شبهه دارید به خلقت خودتان بنگرید که چگونه ما شما را از خاک مرده به صورت نطفه و
1) (1)
ساجدی، زبان دین و قرآن، ص 288 تا 296.
سپس به صورت علقه و آنگاه مضغه و در آخر، انسان زنده آفریدهایم، در این صورت آیا برای هیچکس شکی باقی میماند؟! إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ....1
در جایی دیگر استدلال، در جهت نفی استبعاد معاد، توسط مشرکین را به صورت تمثیل بیان میکند و در پاسخ این پرسش که چه کسی این استخوان پوسیده را زنده میکند؟ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ میفرماید: انسان برای ما مثلی زد و خلقت خود را فراموش کرده که بار اوّل از نطفه خلق شده است و اگر به یاد خلقت خود میبود هرگز آن مثل را نمیزد. آن مثل این است که چه کسی این استخوانها را در حالی که پوسیده شده زنده میکند؟ آری اگر خلقت بار اول خود را در نظر میداشت، جواب این اشکال خود را میداد و کلام خود را رد میکرد هم چنان که، خدای تعالی این جواب را به رسول گرامی خود، تلقین نمود که: قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ وقتی او آفریننده این استخوانها در آغاز و در نوبت اوّل بوده است و در مدتی هم که این استخوان حیات داشت نسبت به هیچ حالی از احوال آن جاهل نبود و بعد از مردنش هم جاهل به آن نخواهد بود دیگر چه اشکالی دارد که دوباره آن را زنده کند، با اینکه قدرت خداوند نسبت به احیای این «عظام» ثابت است و جهل و نسیانی هم در ساحت او راه ندارد(1).
نمونه دیگر واقع نمایی: دعوت به مبارزه در جهت آوردن مثل قرآن و درنتیجه اثبات بشری بودن آن و در صورت عجز، اثبات هنر الهی بودن است:
وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ3 روشن است دعوت
1) (2) یس / 78/77، طباطبایی، ترجمه المیزان، ج 17، ص 167.
به مبارزه در یک متن رمزی، واقع نما نخواهد بود تا تحدّی در آن متن شکل گیرد و تحدّی نسبت به متن بدون محتوا به شوخی و هزل شبیهتر است تا اثبات حقانیت چیزی و اقامۀ برهان برای آن.
به تعبیر علّامه در المیزان: در قرآن بیش از سیصد آیه درباره تفکّر و تعقّل داریم، ولی حتّی یک آیه درباره ایمان کورکورانه نداریم، بلکه تمامیآیات احکام و تکالیف را مدلّل ساخته است.(1)
المیزان، ج 5، ص 254 به بعد.
روشن است دعوت به تفکر وتعقل ومذمت ایمان کورکورانه و تقلیدی در جهت اثباتپذیری و معقول و منطقی جلوه دادن آن است که با رمزی بودن کلام و خطاب سازگار نمیباشد. بلکه با زبان رمزی به میدان برهان رفتن، نوعی ورود در مسلخ است که چه بخواهد و چه نخواهد قربانی این گوی و میدان خواهدشد. ولی سلسله آیات تفکّر و تدبّر، درست بر خلاف آن است و در نتیجه با این روش، مشرکین و کفار در این میدان هماوردی برهانی، قربانی شدند.
در قرآن برای اثبات حقّانیت محتوای خویش مانند: معاد و بهشت و جهنم و.. از روش سوگند مکرراً استفاده میکند که نمایانگر برطرف نمودن هرگونه تردید درباره محتوای آن است(2). مانند: سوگند به بادها و ابرها و فرشتگان برحقّانیّت وعدههای پیامبر صلی الله علیه و آله و روز قیامت: وَ الذّارِیاتِ ذَرْواً * فَالْحامِلاتِ وِقْراً *
فَالْجارِیاتِ یُسْراً * فَالْمُقَسِّماتِ أَمْراً * إِنَّما تُوعَدُونَ لَصادِقٌ * وَ إِنَّ الدِّینَ لَواقِعٌ وگاه با توصیف اینکه قیامت دروغ نیست، به عنوان یک واقعه و حادثه عظیم به توصیف آن میپردازد، مانند: إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ * لَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ * خافِضَةٌ رافِعَةٌ * إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا * وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا.1
گاهی نیز با سوگندهای مکرری به خورشید و نورش، به ماه و طلوعش، به روز و روشناییاش، به شب و پوشش، به آسمان و بنا کنندهاش، به زمین گسترانندهاش، به جان آدمی و آنکه منظمش ساخت، به اثبات نفس ملهمه، (وجدان اخلاقی) میپردازد تا نظر مخاطب را به آن جلب نماید، مانند:
وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها * وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها * وَ النَّهارِ إِذا جَلاّها * وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشاها * وَ السَّماءِ وَ ما بَناها * وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها * وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها.2
گاهی از معاد به عنوان خبر عظیم یاد نموده و مشرکین را تهدید میکند که، به زودی خواهند دانست خبر و حادثه عظیم چیست؟ مانند:
عَمَّ یَتَساءَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ * اَلَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ * کَلاّ سَیَعْلَمُونَ.3
در برخی آیات با سوگندهای مکرر هشدار میدهند که عذاب پروردگار واقعشدنی و تخلّف ناپذیر است،(1)
طور / 1، 7، * سوگند به طور، و کتابی نگاشته شده، در طوماری گسترده، سوگند به آن خانه آباد [خدا،] سوگند به بام بلند [آسمان]، و آن دریای سرشار [و افروخته]، که عذاب پروردگارت واقعشدنی است، آن را هیچ بازدارندهای نیست.
مانند: سوگند به کوه طور و کتاب نگاشته شده در طومار و بیت المعمور، بام بلند آسمانها، دریاهای سرشار و افروخته که عذاب پروردگار تحقق یافتنی است.وَ الطُّورِ وَ کِتابٍ مَسْطُورٍ * فِی رَقٍّ مَنْشُورٍ * وَ الْبَیْتِ الْمَعْمُورِ * وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ * وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ * إِنَّ عَذابَ رَبِّکَ لَواقِعٌ * ما لَهُ مِنْ دافِعٍ.
نگاه منصفانه به این متون قرآنی اگرچه نگاهی سطحی هم باشد - نشانگر آن است که متن قرآن با بهرهوری از تمام ظرفیّتها و با به کارگیری انواع هنرهای ادبی فصاحت و بلاغت و.... درصدد بیان حقایق به صورت رسا و منطقی و اتمام حجت همه جانبهای است که با ادعای آنان (قائلان به ربان نمادین قرآن) سازگار نیست، بلکه بیانگر واقعنمایی و واقعگرایی و در مقام بیان و تخاطب است که سیره وروش عقلا و عرف عقلایی است.
إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ * وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِیلاً ما تُؤْمِنُونَ * وَ لا بِقَوْلِ کاهِنٍ قَلِیلاً ما تَذَکَّرُونَ2 کفار افترا و تکذیب به پیامبر صلی الله علیه و آله را درجه به درجه شدت میدادند. ابتدا میگفتند سخنان وی خوابهای پریشان است که آن را نبوت خود پنداشته و کتاب آسمانیاش گمان کرده، پس کار او و معلوماتش حتی از سحر هم بی ارزشتر است، برای اینکه سحر هر چه باشد علمی است و قواعدی دارد.
1) (1)
سپس افترای خود را ترقی داده، گفتند: بلکه خواب پریشان هم نیست، چون صاحب خواب پریشان، عمداً دروغ نگفته، بلکه چند رقم رؤیا دیده و هنگامی که بیدار شده از هر یک چیزی به یادش مانده و با گوشههای دیگر رؤیاهایش مخلوط شده است، ولی پیامبر صلی الله علیه و آله افترا میبندد و معلوم است که افترا مستلزم تعمد است.
آن گاه مطلب را ترقی بیشتری دادند و گفتند: او شاعر است و این از جهتی دیگر از تهمت قبلی سنگینتر است. چون کسی که به کسی افترا میبندد، فکر میکند که، چه افترایی ببندم، ولی شاعر بدون هیچ تدبری هر چه به نظرش میرسد میگوید و از هر تعبیری که در فن شاعری زیبا باشد، استفاده میکند. خداوند هم در مقابل این افتراها، درجه به درجه استدلال میکند.
اگر آن چه میگویند که پیامبر صلی الله علیه و آله قرآن را، به خدا افترا بسته است اگر راست میگویند، سخنی معمولی همانند آن را بیاورند: فَذَکِّرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِکاهِنٍ وَ لا مَجْنُونٍ * أَمْ یَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ * قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِینَ * أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ بِهذا أَمْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ * أَمْ یَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا یُؤْمِنُونَ * فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ کانُوا صادِقِینَ.1
حال جای این پرسش باقی است که در مقابل کفار و مشرکین لجوج که مرحله به مر حله به دنبال بهانه و تهمت و افترا هستند، آیا راهی جز کشاندن آنها به میدان منطق و فکر و اندیشه و استدلال باقی است تا بیمنطقی و بهانهجویی و عدم صداقتشان آشکار میگردد.؟! این راه، همان است که قرآن در
پیشگرفته و در این میدان مبارزه موفق هم شده است. و معلوم است که سخن گفتن با زبان رمزی نمیتواند اثبات حقانیت بکند، بلکه بر شک و تردید آنها میافزاید و اتمام حجتی نخواهد بود.
یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ1 معلوم است که نفی افسانه و اساطیر بودن قرآن بیانگر واقعی بودن محتوای آن است که با لسان رمز و نمادین و تمثیل و... سازگار نمیباشد.
پذیرش این نظریه نه تنها مخالف نص صریح قرآن است، بلکه نوعی عقبنشینی در مقابل کفار و مشرکین و خالی نمودن عقبه قرآن است. چون با چنین زبانی نمیتوان چیزی را اثبات و یا نفی نمود.
وَ الَّذِی جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ2 قرآن نه تنها به صادق بودن محتوای تکیه میکند، بلکه خداوند را اصدق گویندگان معرفی میکند: وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدِیثاً.3
روشن است صدق حدیث و یا اصدق حدیث بودن قرآن در صورتی مصداق پیدا میکند که
اولاً: مخاطب بتواند متن را درک کند و بفهمد تا عنوان مخاطب بر او صدق کند.
ثانیاً: باید به اندازه و مقداری منطقی و قابل درک منطقی باشد تا بتواند با مقایسه بفهمد که این متن، دارای صدق است و یا نسبت به معارف دیگر، اصدق حدیث (راستگوترین) است، و این همان چیزی است که ما درصدد بیان آن هستیم.
کاربرد واژۀ حق در قرآن دویست چهل و هفت مورد است که فقط 10 درصد آن در معنای حقوقی استفاده شده و بقیه موارد به معنای اعتقاد مطابق واقع، خود واقعیت و سخن مطابق با واقع استعمال شده است.(1)
مصباح یزدی، نظریه حقوقی اسلام، قم، ص 33 و 37 و 68.
معلوم است که اکثریت قریب به اتّفاق استعمال این واژه، بیانگر واقعنگری و واقعنمایی محتوای قرآن است. و این چیزی است که ما به آن اعتقاد داریم و با زبان نمادین و رمزی، سازگاری ندارد.یا أَیُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَکُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّکُمْ.2 راغب در کتاب مفردات میگوید: کلمۀ برهان به معنای بیان دلیل است و این کلمه بر وزن «فعلان» است، مانند رجحان و «ثنیان» و بعضی از علمای ادب گفتهاند این کلمه مصدر است و فعل «بره یبره» از آن مشتق میشود که به معنای روشن شد و روشن میشود است. پس با این حساب، این کلمه در هر حال مصدر است ولی بسا میشود که در معنای فاعل نیز استعمال میشود و این وقتی است که خود دلیل و حجت را برهان بخوانند؛ یعنی روشن کننده. مقصود از برهان دلیل روشنی است که جای
1) (1)
شک و شبهه باقی نگذارد، زبان نمادین و اسطوره اساساً نمیتواند حالت برهان و دلیل داشته باشد لذا با برهان بودن قرآن در تضاد کامل میباشد.
بیان برای مردم: هذا بَیانٌ لِلنّاسِ.1
بیان کنندۀ همه چیز: وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ.2
بیّنه و دلیل: فَقَدْ جاءَکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ.3
بیّنات: هُدیً لِلنّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدی وَ الْفُرْقانِ.4
مبین: اَلْکِتابِ الْمُبِینِ.5
زیرا زبان با این اوصاف در صورتی تحقق پیدا میکند که برای مخاطب حالت روشنگری داشته باشد و زبان نمادین و اسطورهای نمیتواند، نسبت به هرچه که مربوط به هدایت است، روشن کننده باشد.
بلاغ: هذا بَلاغٌ لِلنّاسِ .(1)
بالغه: حِکْمَةٌ بالِغَةٌ فَما تُغْنِ النُّذُرُ.
رسا بودن خطاب به این بستگی دارد که مخاطبان آن که عموم مردم هستند
1) (6) ابراهیم / 52، این (قرآن،) پیام (و ابلاغی) برای (عموم) مردم است تا همه به وسیله آن انذار شوند.
بتوانند درک قابل قبولی از محتوای آن داشته باشند تا عنوان ابلاغ پیام بر آن صدق کند، و این با زبان نمادین سازگاری نخواهد داشت.
فصل: إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ 2* وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ.3
تفصیل: وَ لکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ الْکِتابِ لا رَیْبَ فِیهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ.4
مفصّل: هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ إِلَیْکُمُ الْکِتابَ مُفَصَّلاً.5
روشن است قرآنی که به عنوان فارق بین حق و باطل مطرح است، باید قابلیت اتمام حجت از نظر عرف را داشته باشد و این با زبان راز و رمز و نمادین حاصل نمیشود و این گونه زبانها به ویژه در مقام احتجاج مقابل مخالفین به شوخی و هزل شبیهتر است، تا به برهان و دلیل.
تصدیق: وَ لکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ.6
مصدّق: وَ هذا کِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَکٌ مُصَدِّقُ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ.7
1) (1) قمر / 5، حکمتی است تمام، ولی بیم دهندگان سودشان ندهد.
روشن است که لسان تصدیق تورات و انجیل، و محافظ بودن و حاکم شدن برآنها با افسانهانگاری و اسطورهای و راز رمز و تأویل، قابل تحصیل نیست و با آنها سازگار نمیباشد.
در آیاتی میفرماید: إِنّا أَرْسَلْناکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً 2 وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً3 و نیز عُذْراً أَوْ نُذْراً.4
بشارت و انذار یا تشویق و تهدید، بخش مهمی از انگیزههای تربیتی و حرکتهای اجتماعی را تشکیل میدهد. آدمی هم باید در برابر انجام کار نیک «تشویق» شود و هم در برابر کار بد کیفر بیند تا آمادگی بیشتری برای پیمودن مسیر اول و گام نگذاردن در مسیر دوم پیدا کند.
درست به همین دلیل در آیات قرآن، نذیر و بشیر یا انذار و بشارت در کنار هم قرار گرفته و حتی گاهی بشارت بر انذار مقدم است، مانند آیه مورد بحث، بَشِیراً وَ نَذِیراً.
گاهی نیز به عکس، نذیر بر بشیر تقدم یافته است(1)، مانند إِنْ أَنَا إِلاّ نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ.6
1) (5) تفسیر نمونه، ج 1، ص 425، 426.
با توجه به آیات فوق به ویژه وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ1 که رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله را برای کافه مردم قلمداد نموده، - که همان بشارت و انذار است - روشن است که بشارت و انذار در امور واقعی، نه پنداری و آن هم با زبان روشن و رسا، نه با زبان اسطوره و نمادین و رمز و حیرت، امکانپذیر است.
آیاتی مانند: کَلاّ إِنَّهُ تَذْکِرَةٌ2 ، إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرٌ لِلْعالَمِینَ3 و إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْری لِلْعالَمِینَ4 از این دستهاند.
روشن است اگر زبان قرآن زبان نمادین و اسطوره و یا رمز و تأویل باشد، چه چیزی را میتواند یادآوری کند؟ و با چنین زبانی آیا میتوان انسان را به یاد خداوند یا به مطالعۀ قصص گذشتگان و عبرت گرفتن از آنان و یا به یاد فطرت انسانی انداخت، آن گونه امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودهاند: (لیستأدوهم میثاق فطرته(1)).
1) (5) نهج البلاغه خطبه اول. تا وفا به پیمان فطرت را از آنها مطالبه کند.
بصیرت: قَدْ جاءَکُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ.1
هدایت: أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنّاسِ.2
روشن است متنی که نمیتواند بیانگر واقعیت باشد و زبان نمادین و اسطوره دارد، نمیتوان از آن، نور و هدایت و بصیرت انتظار داشت و تصریح به این امر درباره قرآن، نشانگر برداشت اشتباه و نگرش نمادین و کارکردگرایانه و زبان رمز و تأویل میباشد.
«انّی تارک فیکم الثّقلین، کتاب الله و عترتی،... و انّهما لن یفترقا، حتّی یردّا علی الحوض» که به تعبیر علّامه امینی از لحاظ سند در حد تواتر است(1)و بر جدا ناپذیری قرآن و عترت از همدیگر دلالت دارد و در نتیجه عترت به عنوان عِدل قرآن مطرح شده است. بر این اساس نگاه به عترت در این بحث به عنوان درون متنی خواهد بود. لذا به برخی از روایات که روشن کننده موضوع مورد بحث میباشد، اشاره خواهد شد:
الف) بر اساس روایت، احتجاج طبرسی از امیرالمؤمنین علیه السلام فهم آیات قرآن از جهت ظهور و خفا و سهولت و صعوبت در سه مرتبه است.
مرتبه یک: روشن و بینیاز از تفسیر است و برای عالم و جاهل قابل درک میباشد.
1) (3) امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج 6، ص 330، بحارالانوار، ج 2، ص 102، ج 23، ص 114 و 118 و 108، ج 35، ص 229 و ج 60 ص 59.
مرتبه دوم: نیازمند به تفسیر است و دسترسی به آن ندارند مگر کسانی که ذهنشان صفا یافته و حواسشان لطیف و تمیزشان صحیح باشد کسانی که خداوند دلهایشان را برای درک اسلام شرح صدر عنایت نموده است.
مرتبه سوّم: قسمیدیگر که جز خدا و پیامبران و راسخان در علم به آن دسترسی ندارند.
حضرت در پایان فرمودند: از این که علم دستهای از قرآن را در اختیار راسخان در علم قرار داده است به واسطه آن است تا دست مدعیان باطل میراث رسول خدا صلی الله علیه و آله را رو کند وآنها را رسوا نماید: «ثم انّ الله جلّ ذکره.. قسّم کلامه ثلثه اقسام: قسماً منه یعرفه العالم و الجاهل. و قسماً منه لا یعرفه الا من صفا ذهنه و لطف حسه و صح تمیزه ممن شرح الله صدره للاسلام. و قسماً لا یعرفه الا الله و انبیائه و الراسخون فی العلم. و انما فعل ذلک لئلا یدعی اهل الباطل من المستولین علی میراث رسول الله من علم الکتاب ما لم یجعله الله لهم و لیقودهم الاضطرار الی الایتمار لمن ولاه امرهم،...(1)
حویزی، نورالثقلین، ج 1، ص 313.
.این روایت از نظر دلالت روشن است، زیرا بخش اول از قرآن را به عنوان: «یعرفه العالم و الجاهل» یاد فرمود لذا از این که بخشی از قرآن نیازمند مراجعه به راسخان در علم است، موجب ابهام در متن نخواهد شد. و تعلیل ذیل حدیث نمایانگر آن است که حکمت الهی بر این قرار گرفته است که قرآن و عترت در عمل، از هم جدا نشوند و دست مدعیان دروغین رو شود. و قسمیدیگر نیاز به تفسیر دارد که صفای ذهن و لطافت حس و صحت تمییز و شرح صدر، رهتوشۀ این گوی و میدان خواهد بود.
ب) در روایتی از امام صادق علیه السلام، آمده است: کتاب الهی بر چهار چیز است: عبارت، اشارت، لطائف و حقایق. عبارت، برای عامّه مردم و اشارات برای
1) (1)
خواص و لطایف برای اولیاء و حقایق از آن انبیاء میباشد. بر این اساس بهره همگان از کتاب الهی یکسان نبوده، بلکه معارف آن مراتب داشته و هر مرتبه آن بهره گروهی خاص است: «کتاب الله عزّوجل ّعلی اربعه اشیاء: علی العباره و الاشاره و الّلطائف و الحقائق. فالعباره للعوام و الاشاره للخواص و الّلطائف للاولیاء و الحقائق للانبیاء(1)
فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج 1، ص 31.
» .ج) در روایت امام باقر علیه السلام آمده است: هرکه بپندارد قرآن مبهم و نارسا است هلاک شده و دیگران را نیز به وسیله این فکر به هلاکت افکنده است: «من زعم انّ الکتاب مبهم، فقد هلک و اهلک»(2).
روایت مزبور تصریح میکند، پندار مبهم بودن قرآن، موجب هلاکت شخص است و دیگران را هم به هلاکت سوق میدهد. و معلوم است که زبان نمادین، حیرت و رمز و تأویل و کارکرد گرایانه و مانند آن جز القای ابهام در متن قرآن و ایجاد تردید در فهم قرآن و بیاعتبار نمودن نقش هدایت قرآن، ثمره دیگری ندارد و تنها راه همان است که اختیار نمودهایم؛ یعنی معنیدار بودن قرآن و استفاده از روش تفهیم و تفاهم عرفی عقلایی است.
د) روایات تفسیر قرآن به قرآن: روایاتی وجود دارد که دال بر این است که برخی از آیات قرآن، مبیّن بخش دیگر است (تفسیر قرآن به قرآن). از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده است که فرمود: همانا قرآن برخی از قرآن برخی دیگر را تصدیق میکند. پس به وسیلۀ برخی از آن، برخی دیگر را تکذیب نکنید: «انّ القرآن لیصدّق بعضه بعضاً، فلا تکذبوا بعضه ببعض»(3).
در نهج البلاغه به نقل از حضرت علی علیه السلام آمده است: «این قرآن است که
با آن میتوانید راه حق را بنگرید و با آن سخن بگوید و به وسیله آن بشنوید. بعضی از قرآن، از بعضی دیگر سخن میگویند و برخی، برخی دیگر را گواهی میدهد»، «کتاب الله تبصرون به و تنطقون به و تسمعون به و ینطق بعضه بعضاً و یشهد بعضه علی بعض(1)
نهج البلاغه، خطبه 133.
»ه -) امام باقر علیه السلام، در پاسخ به تفسیر آیه: إِنّا کُنّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.2 به عنوان اعتراض فرمود:
مگر شما عرب نیستید؟ چگونه معنی کلام را نمیفهمید؟ در حالی که یکی از شما به دیگری میگوید: برای من این کتاب را استنساخ کن. آیا غیر از این است که از روی نسخه اصلی، رونوشت میکنید؟ «او لستم عربا؟ فکیف لا یعرفون معنی الکلام؟ و احدکم یقول لصاحبه: انسخ ذلک الکتاب؟ اولیس ینسخ من کتاب آخر من الاصل؟ و هو قوله تعالی انا کنا...».
دلالت روایت بر مقصود روشن است. زیرا حضرت در پاسخ به تفسیر آیه فوق، پاسخش را به وجدان خود پرسشگر ارجاع داده و میپرسد: مگر شما عرب نیستید؟ چگونه معنی سخن را نمیفهمید؟
موضوع نسخهبرداری امری عرفی است و این نیاز به پرسش ندارد. زیرا پرسش از مسائل روشن و بدیهی همانند پرسشهای بنیاسرائیلی، جز پیچیده شدن مساله و ابهام افکنی نتیجهای نخواهد داشت.
پرسش اساسی از پیروان نگرشهای زبان نمادین، حیرت، رمز و تأویل و کارکردگرایانه و.... این است که فکر نمیکنید که اگر به محضر امام باقر علیه السلام شرفیاب میشدید جز این عتاب و سرزنش نصیبی دیگر در انتظار شما نبود؟
1) (1)
و) ارجاع امامان معصوم علیهم السلام به ادبیات عرب:
جریان ارجاع ائمه علیهم السلام به ادبیات عرب از طریق قواعد: صرف، نحو و.... و تکیه نمودن به وضوح آیات از نظر کثرت و فراوانی به حدی است که زمینهای برای طرز تفکر نمادین و اسطوره باقی نمیگذارد.
براساس نتیجۀ کار تحقیقاتی گروه تفسیر باقر العلوم علیه السلام حوزه علمیه قم تحت عنوان «روش تفسیری اهل بیت علیهم السلام» زیر نظر آیت الله سبحانی که نگارنده هم افتخار عضویت در گروه و آن تحقیق را داشتهام از مجموع روایات موجود در دو کتاب تفسیر روایی شیعه (نورالثقلین و برهان) چهارصد و چهل و چهار مورد از ارجاع به ادبیات عرب در سطوح مختلف با تعابیر مختلف احصاء شده است(1)
گروه تفسیر یک باقر العلوم، روش تفسیری اهل بیت، ص 32.
.اگرچه روشهای دیگری مانند تفسیر قرآن به قرآن، تفسیر قرآن به سنت، تفسیر قرآن به عقل و تاریخ و قصص گذشتگان و بیأن تأویلی هم وجود دارد، منتهی از نظر کمّیت و کیفیّت مراجعه به ادبیات عرب به صور گوناگون به ویژه روایاتی که به صورت اعتراض بیان شده، نشانگر آن است که مفاد آیات روشن میباشد و یا اینکه تفسیر ما براساس قواعد ادبیات است، دیگر جای شک و شبهه باقی نمیگذارد. به علت اینکه مخاطبین قرآن عامۀ مردمند، لذا قواعد عرف عقلایی بر این متن حاکم است و بر این امر هم احتجاج شده است. و اگر بخشی از قرآن، مخصوص راسخان در علم است، از هدایت و ارشاد مردم چیزی کاسته نخواهد شد. دربارۀ بیان تأویلی هم تصریح شده که ویژه اهل بیت و راسخان در علم است و دیگران را نمیرسد که وارد این گوی و میدان شوند.
در کنار وضوح و روشنی آیات قرآن، آیات با راز و رمز هم موجود است که
1) (1)
حروف مقطعه نمونه آن است.
این حروف اسرارآمیز در منابع تفسیری به سرّ القرآن(1)
طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 47 و 57. و طبری، جامع البیان، ج 1، ص 87.
و در روایت حضرت علی علیه السلام به چکیده قرآن تعبیر شده، آنجا که فرمودند برای هرکتابی چکیدهای است و چکیده قرآن حروف تهجّی است.(2)درباره حروف مقطعه میتوان در دو بخش سخن گفت: بخش اول: راز و رمز حروف مقطعه با توجه خود حروف. بخش دوم، راز رمز این حروف با توجه به علم اعداد.
از حروف مقطعه در کتب تفسیری تأویلهای متعددی شده است، مانند: نامهای قرآن(3)و نامهای سورهها(4)و یا رمزی از اسماء و افعال الهی(5).
علامه در المیزان در اینباره میگوید: مفسرین (قدماء و متأخرین) در تفسیر آنها اختلاف کردهاند، و صاحب مجمع البیان، مرحوم طبرسی در تفسیر خود یازده قول را در معنای آنها نقل کرده که عبارتند از:
1 - این حروف از متشابهات قرآن است که خدای سبحان علم به آن را به خود اختصاص داده است.
2 - هر یک از این حروف مقطعه نام سورهای است که در آغازش قرار دارد.
3 - این حروف اسمایی هستند برای مجموع قرآن.
1) (1)
2) (2) طبرسی، مجمع البیان، ج 1، ص 32، 34 (ان لکل کتاب صفوه، و صفه هذا الکتاب حروف التهجی).
3) (3) جامع البیان طبری، ج 1، ص 87 و تبیان طوسی، ج 1، 47، 57، انوار التنزیل، بیضاوی، مصر - 1388 ق، ج 1، ص 12 و 14.
4) (4) زمخشری، الکشاف عن حقایق غوامض التنزیل و عیون الاقاویل فی وجوه التأویل، ج 1، ص 19 و 32، ماتریدی، تأویلات اهل السنه، ج 1، ص 33 و 35.
5) (5) فیروز آبادی، ابی طاهر بن یعقوب، تنویر المقباس من تفسیر ابن عباس، ج 1، ص 3.
4 - مراد از این حروف این است که بر اسماء خدای تعالی دلالت کنند. روایت ابن عباس.
5 - این حروف اسمایی از خداست، اما مقطّعه و بریده که اگر از مردم، کسی بتواند آنها را آنطور که باید ترکیب کند، به اسم اعظم خدا دست مییابد. همانطور که از ترکیب «الر» و «حم» و «ن» «الرَّحْمنُ» درست میشود و همچنین سایر حروف. چیزی که هست ما انسانها قادر بر ترکیب آن نیستیم. این معنا از سعید بن جبیر روایت شده.
6 - این حروف سوگندهای خدای تعالی است. مثل اینکه خداوند به این حروف سوگند میخورد، بر اینکه قرآن، کلام اوست.
7 - این حروف اشاراتی است به نعمتهای خدا و بلاهای او و مدت زندگی اقوام و عمر و اجلشان.
8 - مراد از این حروف این است که اشاره کند به اینکه امت اسلام تا آخر دهر باقی میماند و منقرض نمیشود و حساب جمل هم که نوعی محاسبه است بر این معنا دلالت دارد.
9 - مراد از این حروف همان حروف الفباء است که با ذکر نام بعضی از آنها از ذکر بقیه بی نیاز بوده در حقیقت خواسته است بفرماید: این قرآن از الفباء ترکیب شده است.
10 - این حروف به منظور ساکت کردن کفار در ابتدای سورهها قرار گرفته، چون مشرکین به یکدیگر سفارش میکردند که مبادا به قرآن گوش دهید، و هر جا کسی قرآن میخواند سر و صدا بلند کنید تا صوت قرآن در بین صوتهای نامربوط گم شود. قرآن این جریان را در آیه لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِیهِ1 حکایت فرموده است.
گاهی میشد که هنگام شنیدن صوت قرآن، سوت میزدند، و بسا میشد کف میزدند و گاهی صداهای دسته جمعی در میآوردند تا رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواندن آن دچار اشتباه سازند.... لذا خدای تعالی در آغاز بعضی از سورههای قرآن این حروف را نازل کرد تا آن رجالهها را ساکت کند. چون وقتی این حروف را میشنیدند به نظرشان عجیب و غریب میآمد و به آن گوش فرا داده، دربارهاش فکر میکردند، و همین اشتغالشان به آن حروف از جار و جنجال بازشان میداشت و در نتیجه صدای قرآن به گوششان میرسید.
11 - این حروف از قبیل شمردن حروف الفباء است که میخواهد بفهماند این قرآنی که تمامی شما مردم عرب را از آوردن مثل خود عاجز کرده، از جنس همین حروفی است که مدام با آن محاوره و گفت و گو میکنید و در خطبهها و کلمات خود به کار میبندید. باید از اینکه نمیتوانید مثل آن را بیاورید بفهمید که این کلام از ناحیه خدای تعالی است و اگر در چند جا و چند سوره این حروف تکرار شده برای این بوده که همه جا محکمی برهان را به رخ کفار بکشد. این مطلب از قرطبی روایت شده و ابومسلم اصفهانی و بعضی از مفسرین قرون أخیر نیز بدان تمایل کردهاند.(1)
طبرسی، مجمع البیان، ج 1، ص 32 و 33.
این بود آن یازده وجهی که مرحوم طبرسی از مفسرین نقل کرده. البته در بین این اقوال وجوه دیگر هم میتوان اشاره کرد. مثلاً از ابن عباس نقل شده که در خصوص «الم» گفته است «الف» اشاره است به نام «الله» و «لام» به «جبرییل» و «میم» به «محمد» صلی الله علیه و آله.
از بعضی دیگر نقل شده که گفتهاند: حروف مقطعه در اوائل هر سورهای که با آن آغاز شده به آن غرضی که در سوره بیان شده اشاره دارد؛ مثل اینکه میگویند حرف نون در سوره «ن» اشاره است به اینکه در این سوره بیشتر راجع به نصرت موعود به رسول خدا صلی الله علیه و آله صحبت شده است. و حرف «قاف» در سوره «ق»
1) (1)
اشاره است به اینکه در این سوره بیشتر درباره قرآن، و یا قهر الهی سخن رفته است. بعضی دیگر هم گفتهاند این حروف صرفاً برای هشدار دادن است.
حق مطلب درباره حروف مقطعه، این است که هیچ یک از این وجوه، آدمی را قانع نمیسازد... و اما ده قول دیگر که اصلاً نمیتوان تفسیرش نامید، بلکه تصویرهایی است که از حد احتمال تجاوز نمیکند و هیچ دلیلی که بر یکی از آنها دلالت کند در دست نیست. بله در بعضی از روایات که به رسول خدا و ائمه اهل بیت علیهم السلام نسبت داده شده، مؤیداتی برای قول چهارم و هفتم و هشتم و دهم دیده میشود.(1)
طباطبایی، ترجمه تفسیر المیزان، ج 18، ص 4، 7.
در پایان ضمن نقد و بررسی روایات این باب مینویسد: پس باید برای این روایات به فرضی که صحیح باشد، و به راستی از معصوم علیه السلام صادر شده باشد فکر وجه دیگری کرد و آن این است که آن را بر این حمل کنیم که این حروف دلالت بر آن اسماء دارد، ولی نه به دلالت وضعی، در نتیجه رمزهایی خواهد بود که منظور و مراد آن بر ما پوشیده است و به مرتبههایی از آن معانی دلالت دارد که برای ما مجهول است. چون آن مراتب نامبرده، دقیقتر و رقیقتر و بلند پایهتر از فهم ماست(2).
نظیر این مطلب از شیخ طوسی در تبیان شده که میگوید: بنا بر برخی از روایات این حروف نه تنها به طور پراکنده نمادی از اسماء حق تعالی هستند، بلکه من حیث المجموع اسم اعظم الهی را برمیتابند(3).
درباره ارتباط حروف مقطعه با محتوای سورهها، زمخشری و بیضاوی اسراری را بیان نمودهاند(4).
علامه طباطبایی بر آن است که بین حروف مقطعه و مضامین سورهها، هم بستگی و تناسب وجود دارد: «نکتهای که در اینجا نباید از آن غافل بود این است که این حروف در چند سوره تکرار شده؛ یعنی در بیست و نه سوره حروف مقطعه آمده که بعضی با یک حرف افتتاح شده، مانند سوره «ص، ق، و ن». و بعضی دیگر با دو حرف، چون «طه، طس، یس و حم» و بعضی دیگر با سه حرف، چون «الم، الر و طسم» و بعضی دیگر با چهار حرف، چون «المص و المر» و بعضی با پنج حرف، چون سوره «کهیعص و حمعسق».
از سوی دیگر این حروف هم با یکدیگر تفاوتی دارند و آن این که بعضی از آنها، تنها در یک جا آمدهاند، مانند «ن» و بعضی دیگر در آغاز چند سوره، مانند «الم، الر، طس و حم».
با در نظر گرفتن این دو نکته اگر کمی در سورههایی که حروف مقطعۀ سرآغاز آنها یکی است - مانند الم، المر، طس و حم - دقت کنی، خواهی دید که آن سورهها از نظر مضمون نیز به هم شباهت دارند و سیاقشان یکی است، به طوری که شباهت بین آنها در سایر سورهها دیده نمیشود.
مؤکد این معنا شباهتی است که در آیات اول بیشتر این سورهها مشاهده میشود؛ مثلاً در سورههای «حم» آیه اول آن یا عبارت تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ است و یا عبارتی دیگر که این معنا را میرساند. و نظیر آن آیههای اول سورههایی است که با «الر» افتتاح شده که فرموده: تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ مطلب و یا عبارتی در همین معنا.
همچنین نظیر این مطلب در سورههایی که با «طس» شروع میشود و یا سورههایی که با «الم» آغاز گشته، وجود دارد و در بیشتر آنها نبود شک در کتاب سخن به میان آمده، و یا عبارتی که همین معنا را میرساند.
با در نظر گرفتن این شباهتها ممکن است آدمی حدس بزند که بین این
حروف و مضامین سورههایی که با این حروف آغاز شدهاند ارتباط خاصی باشد. مؤید این حدس آن است که میبینیم سوره اعراف که با «المص» آغاز شده، مطالبی را که در سورههای «الم» و سوره «صاد» هست در خود جمع کرده است. و نیز میبینیم سوره رعد که با حروف «المر» افتتاح شده، مطالب هر دو قسم سورههای «الم و المر» را دارد.
از اینجا استفاده میشود که این حروف رموزی هستند بین خدای تعالی و پیامبرش که معنای آنها از ما پنهان است و فهم عادی ما راهی به درک آنها ندارد، مگر به همین مقدار که حدس بزنیم بین این حروف و مضامینی که در سورههای هر یک آمده ارتباط خاصی هست. و چه بسا اگر اهل تحقیق در مشترکات این حروف دقت کنند، و مضامین سورههایی را که بعضی از این حروف در ابتدای آنها آمده با یکدیگر مقایسه کنند، رموز بیشتری برایشان کشف شود. و ای بسا که معنای آن روایتی هم که اهل سنت از علی علیه السلام نقل کردهاند، همین باشد و آن روایت به طوری که در مجمع البیان آمده این است که آن جناب فرمود: «برای هر کتابی نقاط برجسته و چکیدهای است، و چکیده قرآن حروف الفباء است.»(1)
ترجمه المیزان، ج 18، ص 7.
سخنان عرفا درباره حروف مقطعه
در اینجا به ذکر سخن برخی از عرفا در اینباره میپردازیم:
به نظر قشیری «بِسْمِ اللهِ» هر سوره با سیاق و مضمونهای همان سوره وحدت و هماهنگی دارد. گرچه با برخی از سوره به نحو کلی دارای مضامین مشترکی باشند، از قبیل «واقعه و قارعه» که دارای یک مضمون درباره قیامتاند.
او دربارۀ سوره «قمر» میگوید: «باسم.. نور القلوب و الابصار(2)» و یا در سوره «رحمن» میگوید: «باسم.. اخبار عن عزه و عظمته(3)». همچنین در سوره
«واقعه» گفته: «باسم جبّار.. اسم عزیز ازلیّ، جبّار صمدیّ، قهّار احدیّ(1)
همان، ج 2، ص 85.
». در سوره «ممتحنه» میگوید: «باسم.. ملک لا اصل لملکه عند حدث(2)». در بیان سوره «منافقون» گفته: «باسم.. من تحقق به صدق فی اقواله، ثمّ صدق فی اخلاقه(3)». و ابتدای سوره «قیامه» گفته است: «بسم الله.. کلمه عزیزه من سمعها بشاهد العلم استبصروا من سمعها بشاهد المعرفه تحیر(4)».در حروف مقطّعه نیز «الم» سوره بقره و آل عمران را متفاوت دیده است در سوره بقره میگوید: «الف» به اسم الله، و «ل» به اسم لطیف و «م» به اسم مجید و ملک اشاره دارد.(5)و در آل عمران، «الف» به قیام در کفایت بندگان، «ل» به لطف الهی و «م» موافقت تقدیر با خواستههای الهی اشاره دارد.(6)
نظیر این دیدگاه درباره «طسم» سوره شعرا و قصص وجود دارد. در سوره شعرا گفته: «ط» اشاره به شجره طوبی و «س» به سدرة المنتهی است(7)در حالی که در سوره قصص، «ط» اشاره به طهارت نفوس بندگان از غیر خدا و «س» اشاره به سرّ خداوند همراه اطاعت کنندگان و «م» منّت خدا بر مؤمنین اشاره دارد(8)
ر. ک قشیری، رساله قشیریه،، ص 66.
ر. ک قشیری، لطائف الا شارت، ج 1، ص 48.
ر. ک پور قاسم، پژوهشی در جریان شناسی تفسیر، ص 242.
.علم حروف واعداد از علوم غریبه است که براساس محاسبات دقیق ریاضی شکل گرفته است. علامه مجلسی به دنبال آموزش آن از استادش شیخ بهایی بود و موفق به آن نشد است.(1)کلینی در جلد اول اصول کافی بابی به عنوان «باب الجفر و الجامعه و مصحف فاطمه علیها السلام» قرار داد که به تبع آن در کتب روایی دیگر هم ادامه یافته است. در اینباره روایاتی از کلینی مانند: «الباء بهاءالله و السین سناء الله و المیم مجدالله(2)» و نیز تفسیر قمی،(3)معانی الاخبار شیخ صدوق(4)، تفسیر عیاشی(5)، توحید صدوق(6)، از حضرت علی علیه السلام روایت شده است، مانند اینکه: «انّ کلّ ما فی القرآن فی الفاتحه فی بسم الله الرحمن الرحیم و کل ما فیه فی الباء و کل ما فی الباء فی النقطه و انا نقطه تحت الباء(7)؛ هرآن چه در
1) (1) خمینی، سید مصطفی، تفسیر القران الحکیم، ص 119.
2) (2) کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 114.
3) (3) قمی، تفسیرالقمی، ج 1، ص 28.
4) (4) صدوق، معانی الاخبار، ص 3.
5) (5) عیاشی، تفسیر العیاشی، ج 1، ص 23.
6) (6) صدوق، التوحید، ص 230.
7) (7) امام خمینی، تفسیر سوره حمد، ص 203 و 57، به نقل از ینابیع الموده، ج 1، ص 68 و 14. الاسفار الاربعه، ملاصدرا ج 7، ص 32 و تسنیم ج 1، ص 323.
قرآن است در سوره فاتحه است و هر آن چه در آن است در «باء» میباشد و آنچه در «باء» است در نقطه آن است و من نقطه زیر «باء» هستم.
امام خمینی رحمه الله که به تعبیر فرزندش مرحوم حاج آقا مصطفی خِرّیت این فن است: «بل عن الوالد الخرّیت فی هذا المیدان»(1)
خمینی، سید مصطفی، تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 141، و تفسیر سوره حمد، امام خمینی، ص 203.
فرمود: سوره مبارکه حمد جامع همه معارف قرآن کریم است و معارف این سوره در آیه بسم الله الرحمن الرحیم است و معارف بسم الله در حرف «باء» جمع شده است و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نقطه بای بسم الله است.پل نویا جریان علم جفر را به وسیله عطا و سلمی مأخوذ از امام صادق علیه السلام قلمداد میکند.(2)که صرف نظر از صحت انتساب، اصل جریان تأویلی در منابع روایی ما غیر قابل انکار است و اتهام غلوّ از طرف صاحب المنار(3)هم راه به جایی نمیبرد.
به تعبیر استاد جوادی آملی: راه فهم این گونه معارف باز و شواهد آن آشکار است و آنان که توفیق فهم چنین اسرار و حقایقی را نیافتهاند، نباید به آن بپردازند. بلکه باید علمش ر ا به اهلش واگذارند تا به ورطه انکار نیفتند(4).
تستری در تأویل حروف مقطّعه، ذیل «الم» مینویسد:
«الف» تألیف خداوند است که اشیاء را چنان که میخواست تألیف کرد. «لام» لطف قدیم اوست «میم» مجد عظیم او...، «الف» الله و «لام» بنده و «میم» محمد صلی الله علیه و آله است(5).
میبدی در این باره مینویسد:
بسم الله الرحمن الرحیم نوزده حرف است، بر زبانههای دوزخ عَلَیْها تِسْعَةَ عَشَرَ1 هم، نوزده فرشته گماشته شدهاند. هر کس که رب العالمین را بخواند به اندازه هر حرف، زبانهای از آتش را از وی باز دارد و او را از خطر آن ایمن کند. آیت تسمیت نوزده حرف است گفت: «من قرأ حرفا من القرآن کتب له به عشر حسنات بالباء و التاء و الواو» و گفتهاند: زبانیه دوزخ نوزدهاند چنانک رب العالمین گفت عَلَیْها تِسْعَةَ عَشَرَ و این آیت تسمیت نوزده حرف است. هر آن کس که به اخلاص برخواند رب العالمین به هر حرفی، از آن زبانیه از وی باز دارد، و او را از سیاست وی ایمن کند.(1)
نقد و بررسی:
جریان بهرهوری از علم حروف و اعداد بین عرفا از سلمیو حلّاج گرفته تا ابن عربی و قونوی و میبدی و همچنین نقل روایات این باب از محدثین از کلینی گرفته تا شیخ طوسی(2)و فیض کاشانی به اینجا میرسد که از اسرار غریب این حروف آن است که بعد از ترکیب و حذف مکرّرات، این حروف به شکل «صراط علیّ حقّ نُمسکه(3)» جلوهگری میکند و نشانگر جایگاه این بحث در میان اندیشمندان شیعه است. از این میان شیخ بهایی(4)و سید حیدر آملی سرآمد این علم هستند.
1) (2) ابوالفضل، رشیدالدین میبدی، کشف الاسرار وعده الابرار، ج 1، ص 9.
2) (3) طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 47 و 57.
3) (4) فیض کاشانی، الصافی فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 57 و 58.
4) (5) رساله شیخ بهائی، در تفسیر حروف و فواتح در سور قرانی، چاپ شده در کتاب، انسان و قرآن، حسنزاده آملی، ص 179 و 184.
ختامه مسک این قسمت سخن علامه حسنزاده آملی است که مینویسد: بدان که فواتح سور قرآن یعنی همان حروف مقطعه، پس از حذف تکرار و مکررات از آنها، چهارده حرف باقی میمانند که در این ترکیب صراط علی حقّ نمسکه، یا علی صراط حقّ نمسکه جمع شده است و آنها را در اصطلاح علمای عدد حروف نورانیه دانند و مقابل آنها را حروف ظلمانیه خوانند. و عدد 14 بودن حروف نورانی را اشاره به سرّ قرآن میدانند که قرآن، ظاهر و تمام نشد، مگر به هیاکل نوریه چهارده نفر که اهل بیت عصمت و طهارت وحیاند و در کلمه مبارکه (طه) جمع شدهاند. در میان این حروف مقطعه، «الف» قطب حروف است و برای ذات اقدس حق است:
دل گفت مرا علم لدنّی هوس است تعلیمم کن اگر تو را دسترس است
گفتم که الف گفت دگر، گفتم هیچ در خانه اگر کس است یک حرف بس است(1)
شیخ بهایی، کشکول، ص 441. و ظاهراً از سعدی است.
حافظ شیرین سخن نیز میگوید:
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
از این جهت در حروف نورانی، «الف» حرف ذات متعالیه حق است و گفتهاند: الف مقوّم حروف و حروف مقوّم آیات و آیات مقوّم سور و سور، مقوّم کتاب است، چه کتاب تکوینی و چه کتاب تدوینی و این الف که حرف ذات متعالیه حق است، اوّل چیزی که تالی اوست «باء» میباشد که حرف صادر نخستین عقل اوّل است. چنانکه از روایت نبوی نقل کردیم که: «ظهرالموجودات من باء بسم الله الرحمن الرحیم».
1) (1)
از این روی ابن عربی گفته است: «بالباء ظهر الوجود و بالنقطه تمیّز العابد عن المعبود».
در شرح عزالدین کاشی بر تائیه ابن فارس(1)
همان، ص 227.
و رساله نقد النقود(2)سیدحیدر آمده است که: مرادش از نقطه سواد امکان است که بدان عابد از معبود تمیز یافته است.سیه رویی ز ممکن هر دو عالم جدا هرگز نشد والله اعلم
و پس از الف، باء است که اوّلین مرتبه امکان است و آن نور حقیقی محمدی است چنانکه خاتم فرمود: «اوّل ما خلق الله نوری المسمی بالرحیم» به تعبیر محتشم کاشانی:
دهندهای که به گل نکهت به گل جان داد به هر که آنچه سزا بود حکمتش آن داد.
و «باء» که حرف صادر نخستین است از «الف» متعین نمیشود مگر به نقط، و به این نقطه عابد که انسان است از معبود که حق است تمیز یافته است... و انسان کامل، تعیّن اول است که فرمود «انا نقطه تحت الباء» که از این نقطه به نبی ولی تعبیر میشود. چنانکه بابا طاهر عریان در وصف انسان کامل گوید:
مو آن بحرم که در ظرف آمد ستم مو آن نقطه که در حرف آمد ستم(3)
بخش اول: معنای کشف و شهود و تفاوت آن با کرامت
بخش دوم: نیازمندی به میزان صدق در کشف و شهود
بخش سوم: اعتبار کشف و شهود از دیدگاه قرآن
بخش چهارم: اعتبار کشف و شهود عرفانی از دیدگاه روایات
بخش پنجم: ارتباط شریعت، طریقت و حقیقت با یکدیگر
عبدالرزاق کاشانی مینویسد: شهود عبارت است: از مشاهده حق به حق و شهود مجمل در مفصل عبارت است از مشاهده احدیّت، در کثرت. و شهود مفصل عبارت است از مشاهده کثرت در ذات احدیت(1)
کاشانی، عبدالرزاق، اصطلاحات الصوفیه، ص 153 و 154.
.قیصری هم مینویسد:
کشف در لغت به معنای رفع حجاب است، چنانکه گفته میشود «کشفت المراة عن وجهها؛ زن پرده از رخسار برگرفت» در اصطلاح عبارت است از اطلاع بر معانی غیبی و امور حقیقی که در حجاب است، از روی وجود (حق الیقین) و یا از روی شهود (عین الیقین(2)).
در ادامه کشف را به معنوی و صوری تقسیم نموده است و میگوید:
کشف صوری در عالم مثال حاصل میشود که یا ازطریق مشاهده و دیدن
است و یا ازطریق شنیدن، مانند پیامبر صلی الله علیه و آله که کلام وحی را میشنید. و یا از طریق ذوق مانند اینکه سالک، شهود میکند. طعامی را میخورد و با خوردن آن بر معانی غیبی مطلع میگردد. زیرا بنا بر عقیده عرفا حواس پنجگانه در باطن نفس، به اعتبار برزخی و مثالی موجود میباشد و حواس مادی از روزنههای موجود در خیال هستند... طبق نظر عرفا، نفس در باطن وجود و مقام تجرّد خود به سمع عقلی میشنود و به بصر عقلی میبیند و به ذوق عقلی میچشد و همچنین نسبت به سایر حواس.(1)
آشتیانی، سید جلال الدین، شرح مقدمه قیصری، ص 546.
قیصری در ادامه مینویسد:
مکاشفه گاه در بیداری و گاه در خواب و گاه در بین خواب و بیداری است. همان طوری که خواب صادق و کاذب (اضغاث احلام) دارد، مکاشفات هم ربّانی و شیطانی و خیالی خواهد داشت. و فرق بین شهود ربانی و شیطانی در امور دنیوی، وقوع و عدم وقوع آن در خارج است. و در امور معنوی نیز معیار مطابقت و عدم مطابقت آن با کتاب و سنت میباد.(2)
این بود نمونههای از تعریف عرفا، از کشف و شهود که بررسی و بیان همگی آنها مثنوی هفتاد من کاغذ میطلبد.
تعریف مورد نظر این نوشتار از شهود، عبارت است از: معرفت ناشی از قلب به وسیله تزکیه و تصفیه روح و سیر وسلوک که از راه تجربه وحس (علم) و یا اندیشه و فکر و فلسفه و یا منقولات و ماثورات حاصل نشود. معرفتی که از سنخ معرفت حصولی از طریق مفاهیم نبوده، بلکه معرفتی شهودی و وجدانی و حضوری میباشد.
برخلاف برداشت عامیانه، کشف و کرامت مترادف هم نمیباشند تا موجب سوء برداشت گردد. چون کشف از مقوله کرامت نیست. زیرا مکاشفه عبارت از این است که انسان در حال هوشیاری و بیداری و یا بین خواب و بیداری که از آن به «خلسه» تعبیر میکنند، چیزهایی را ببیند و یا درک کند که دیگران از درک آن عاجزند.
اما منظور از کرامت این است که از شخصی که دارای قدرت روحی است کارهای خارقالعادهای سر بزند و بتواند تصرّفاتی در عالم طبیعت و یا در اشخاص انجام دهد، مثلاً بیماری را شفا دهد و یا طیالارض کند و یا بدون اسباب ظاهری چیزی را از مکانی به مکانی دیگرمنتقل نماید. این کار اگر مستند به اذن الهی و نشانه ارتباط با خدا باشد، کرامت نامیده میشود و مرتبه والای آن که به وسیله انبیاء و اولیاء و ائمه اطهار علیهم السلام برای اثبات نبوت و امامتشان انجام میپذیرد معجزه نامیده میشود. البته ممکن است بندگان صالح خدا هم کارهای خارقالعادهای انجام دهند بدون این که برای اثبات آن ادعایی داشته باشند. در این صورت، این گونه اعمال هم موهبتی الهی است که به آن نیز کرامت گفته میشود.
آن چه در این مقام مهم است این است که این گونه ادراکات دارای انواعی است که به آنها اشاره میکنیم.
الف) دسته شناخته شدهای که از آن در روانشناسی به نام تله پاتی تعبیر میشود، مثل این که به ذهن شخصی خطور میکند که فلان شخص بیمار شده و یا مرده است و بعد معلوم شود خطور قلبی او درست بوده است. این که چنین پدیدهای براساس چه معیار و میزانی است، هنوز علم فرمولی برای آن ارائه نکرده است، ولی چنین درک کردنی نشانه مقام و منزلت الهی نمیباشد.
ب) چنان که بعضی افراد با چشم ظاهری چیزهایی را میبینند که دیگران نمیتوانند ببینند و یا به وسیله گوش ظاهری صداهایی را میشنوند که دیگران نمیتوانند بشنوند، اینها تا حدودی از نظر فیزیولوژیکی نیز قابل توجیه میباشند. یعنی یک ویژگی در اندام چشم و یا اندام گوش و مغز و اعصابشان هست که در سایرین نیست.
ممکن است صداهایی که معمولاً ما برای شنیدن آنها به فرکانس معیّنی نیاز داریم، آنها با فرکانس کمتری بشنوند. یا مثلاً نورهایی که شعاع خاصی دارند میبینیم اما آنها میتوانند انوار ماوراء بنفش را هم ببینند. این یک خاصیت فیزیولوژیکی است که در بدنشان است. در کتاب فوق طبیعت آمده است که: یک خانم روسی که ظاهراً مارکسیست و کمونیست هم هست، چشمانش ویژگی خاصی دارد که داخل اندام انسان را تشخیص داده، گاهی حتی از رادیولوژی هم دقیقتر میبیند بدون این که هیچگونه ادعایی از عالم غیب داشته باشد.
ج) مرتاضان: در مناطقی از هند مثل تبّت و کوههای هیمالیا، مرتاضان و جوکیانی هستند که از آینده خبر میدهند و از مکنونات قلبی انسان مطّلعند. آنان میتوانند قطار در حال حرکت با سرعت 120 کیلومتر را متوقف کنند و یا مانع از حرکت هواپیما شوند. البته اینگونه امور از کمالات است و قابل تعلیم وتعلم هم میباشد.
د) احضار ارواح و تسخیر جن و مانند آن: اشخاصی هستند که احضار ارواح نموده یا تسخیر جن و از این قبیل امور انجام میدهند که همگی اینها قابل تعلیم و تعلم و قابل دسترسی است، ولی این گونه امور نه دلیل منزلت و مقام معنوی در نزد خداوند است و نه دلیل حقانیت عقیده و یا صحت و اتقان عمل.
به هر حال دربارۀ مکاشفات به اعتراف خود عرفا باید گفت که بر دو نوع است کشف ربانی و القائات شیطانی که برای صحت و سقم آنها نیازمند به میزان صدقی است که به آن میپردازیم.
بررسی:
نتیجه و حاصل بحث این است که
اولاً: کشف و کرامت از دو مقولهاند و مترادف با هم نیستند. و ثانیاً: شناخت اشخاص از راه داشتن قدرت بر تصرفات غیر عادی و یا از راه داشتن اطلاعات غیرعادی، معیار شناخت صحیح نمیباشد. زیرا خداوند چنین قدرتی را به شیطان هم داده است. قرآن از زبان ابلیس میفرماید: قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ 1 «به عزّتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم کرد مگر بندگان خالص تو، از میان آنها!»(1)
1) (2) ر. ک: مصباح یزدی، محمد تقی، عرفان و اخلاق اسلامی، مجله معرفت، ش 8، ص 16 و 19.
بسیاری از عرفا به این حقیقت پی بردهاند که کشف و شهود نیاز به معیار و میزان دارد، زیرا چه بسا القائات شیطانی و خیالات، در ذهن سالک جا خوش نموده، سراب را به جای آب جلوه میکند.
قیصری، در مقدمه شرح فصوص نویسد:
«چنین نیست که مکاشفات عرفانی همواره مصون از خطا و اشتباه باشد، بلکه در بسیاری موارد آنچه مکاشفه و شهود و حقیقت به نظر میرسد در واقع، ساخته خیال و جزء القاءات شیطانی است که نه تنها پرده از حقیقت بر نمیگیرد بلکه حقیقت را واژگونه مینمایاند و موجب گمراهی و ضلالت میشود(1)
قیصری، شرح فصوص الحکم، فصل هفتم، ص 37.
.»دلیل مطلب آن است که قلب آدمیکه موضع شهود است مانند خانهای است که درهای متعدد دارد و از طریق این دریچهها حالات مختلف عارض بر قلب و داخل وجود لطیف انسانی میشود.
از این رو برخی عارفان قلب را به منزله هدفی میدانند که مورد اصابت
1) (1)
تیرهای مختلف واقع میشود. برخی دیگر قلب را به آینهای تشبیه کردهاند که صورتهای مختلف در آن منعکس میشود و قلب آن صورتها را یکی پس از دیگری شهود میکند. عدهای دیگر قلب را به حوض آبی تشبیه نمودهاند که مصبّ مرورهای مختلف است که آثار مختلفی از ناحیه حواس ظاهری و قوای حیوانی و یا لطایف باطنی نفس و قوای رحمانی بر قلب عارض میگردد. لذا آنچه را با قوای باطنی مانند خیال و وهم و سایر قوا در خود شهود میکند، در قلب تأثیر دارد.(1)
قیصری، شرح مقدمه بر قیصری بر فصوص الحکم، ص 633 و 636.
از این رو ممکن است پارهای از مکاشفات و شهودها حق و حقیقی نباشد، بلکه شیطان برای سالک تمثل یافته، باطل را برقلب او القاء میکند و بر او عیان میسازد(2).ابن عربی میگوید: «تا زمانی که آدمی با بدن جسمانی و این سویی خویش همراه است، از تلبیس ابلیس در امان نمیباشد مگر مانند حضرت رسول و معصومان علیهم السلام که جسم آنان مانند ارواحشان در عروج بوده، بر عالمی فراتر از عوالم مادی و معنوی که جای واردات شیطانی است، صعود کردهاند.
ابن ترکه در تمهید القواعد بحث مستوفایی در این باب دارد که تلخیص آن با توضیح استاد جوادی آملی در تحریر تمهید به صورت نکات زینت بخش این بحث خواهد بود.
در حالت مکاشفه، عارف با مفهوم تصوّری ارتباط دارد نه قضیّه، و نه سخن
از تصوّر است و نه تصدیق زیرا جای شک و تردید نبوده تا نیازمند به میزان داشته باشد.
صاحب فتوحات میگوید: اگر انسان در آن مقام در ارتباط با افرادی قرار بگیرد که خود از موازین قسطند «موازین القسط هم الانبیاء و الاوصیاء»(1)
صدوق، التوحید، ص 268، جواد آملی، تحریر تمهید، ص 134، 135.
در این صورت میتواند یافتههای خود را به وسیله آنها بسنجد و اگر سالک از تماس با این انسانها که موازین حقاند محروم بماند، در وادی تیه و حیرت سرگردان میگردد قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعِینَ سَنَةً یَتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ2 محل بحث از میزان صدق، مربوط به وقتی است که عارف از حال شهود به حالت عادی خود باز گردد. در این صورت این سوال مطرح میشود که آیا معیار و میزانی برای صحت یافتهها وجود دارد یا خیر؟ادعای این که عرفان نیاز به میزان ندارد، آن هم به این دلیل که زیرا از امور وجدانی بدیهی است صحیح نیست زیرا اولاً: این که وجدانیات یک عارف گاهی مقابل یکدیگر قرار میگیرند به گونهای که اختلاف آنها به تناقض میانجامد.
ثانیاً به همین ترتیب بین مشهودات عرفا اختلافات بسیاری رخ میدهد و این اختلافات همه به دلیل آن است که برخی از این مشاهدات مطابق با حقیقت نیست(2).
اگر گفته شود اختلافات شهود عارف قابل جمعاند، زیرا تفاوت آنها طولی است و نه عرضی، این پاسخ صحیح نیست. چون علاوه بر این که بسیاری از این اختلافات در عرض هم و مقابل هم است و قابل جمع نمیباشند، عدهای از سالک شاهد در درجات ضعیف قرار دارند و به دلیل جمودی که دارند و از شهود درجه والاتر محرومند، به انکار درجات عالیتر میپردازند. و نُکول سالک نازل با قبول شاهد و اصل معارض هم بوده و محتاج به داوری میزان صدق است.(1)
همان، ص 136.
این میزانها که عبارتاند از:ابن ترکه مینویسد: آنچه را عارف در صحو حصولی بعد از محو شهودی ارائه میدهد از سنخ مفهوم است. لذا در سنجش باید از میزانی استفاده کرد که مسانخ با امور حصولی باشد. لذا گفتهاند آنچه را عارف در تنزّل عقلی خود مییابد در صورت مطابقت با قواعد عقلیه قابل قبول است و اگر مخالف با آنها باشد باطل و غیر قابل پذیرش است.(2)
باید یادآور شد که برهان و استدلال را توان آن نیست که بتواند همه کشف و شهودهای عرفانی را ارزیابی کند، چرا که برخی از مطالب عرفانی به طور مطلق دور از طاقت بشری است و در مواضعی درک عرفانی برتر از طاقت ادراک مفهومی است(3). در این موارد جز از طریق مراجعه به کتاب و سنت راه دیگری وجود ندارد.
با توجه به اینکه کاربرد قواعد عقلی در توزین معارف محدود به موارد خاص است، نیازمند به میزان بالاتری هستیم که رهآورد انبیاء و اولیای الهی است و عقل با وجود شعاع محدود خود به آن حجّت عام و گسترده دسترسی دارد. بر این اساس رهآورد انبیاء و اولیاء میزان قسط است و سنجش هر موضوعی نیازمند به آن است، زیرا:
اوّلا، انبیاء و اولیاء صاحب فتوحات ربّانیاند و گشایش درهای رحمت گاه به عنوان فتح قریب بیان شده است «نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ»1 و گاه با عنوان فتح «إِنّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً»2 و در نهایت فتح مطلق «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ»3 که قرین با نصرت الهی ذکر شده است و کاملتر از دو فتح دیگر میباشد. زیرا در این فتح، همه درهای امکانی بسته شده به نحوی که امری را پوشیده نمیگذارد. پس صاحب فتح مطلق شایستگی میزان بودن در تمام مراتب و مراحل را دارد(1).
ثانیاً، انبیاء و اولیاء باریافتگان عرصه اخلاصند؛ لذا خارج از دسترس شیطان و فارغ از وساوس داخلی و خارجیاند. چه این که قرآن کریم اعتراف به عجز شیطان رجیم را چنین یاد میکند قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ.5
ثالثاً، وعده عام الهی مبنی بر: إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً6 و پرهیز از
1) (4) جوادی آملی، پیشین، ص 138، 139.
مخالفت فرمان خدا، موجبات جدا ساختن حق از باطل را فراهم مینماید و باتوجّه به این که انبیاء مثل اعلای تقوی الهی بوده و از فرقان الهی حداکثر بهره را بردهاند، به عنوان میزان قسط مطرح شدهاند(1)
جوادی آملی، همان، ص 140.
.رابعاً، رابطه داشتن جهاد نفس و هدایت، به این معنا که نوید دیگر الهی رابطه جهاد نفس با هدایت الهی است که وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا2 کسانی که در راه راست خدا، جهاد و اجتهاد نمایند و در طرد دشمن خارجی و دفع دشمن داخلی مبارزه کنند، راههای الهی به آنها ارائه خواهد شد و این هدایت ویژه الهی، معصوم بودن در تمام مراحل را به دنبال دارد. زیرا هدایت انسان کاملی که عقیده و خُلق او معیار اخلاق، و عمل او ترازوی اعمال دیگران است، باید در تمام مراحل سه گانه دریافت، حفظ و بیان وحی، مصون از خطا باشد.
قرآن کریم، در محفوظ بودن پیامبر صلی الله علیه و آله، هنگام اخذ وحی میفرماید، که قرآن از سوی خداوند حکیم و دانا بر تو القا میشود: وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ.3 درباره معصوم بودن آن حضرت در حفظ وحی میفرماید: ما قرآن را بر تو میخوانیم که هرگز فراموش نمیکند: سَنُقْرِئُکَ فَلا تَنْسی.4 و درباره معصوم بودن در هنگام اعلام وحی نیز میفرماید: که هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید(2): وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی!6
بررسی:
براساس آنچه گذشت در جمعبندی میزان کشف و شهود میتوان همانند قیصری گفت: به دلیل پیچیدگی تمیز شهود حقیقی از غیر حقیقی، سالک عارف باید تحت مراقبت استاد کامل متوجه به حق و اهل مکاشفه بر طبق موازین و قوانینی که شریعت اسلام و رسول اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام مقرر کردهاند وارد سیر و سلوک شود(1)
قیصری، شرح فصوص الحکم، ص 594، 595 و 628، 629.
.به تعبیر حافظ:
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی
1) (1)
آیات فراوانی در قرآن به چشم میخورد که بیانگر نوعی خاصّ از معرفت است که نه از راه درس و بحث و فکر و اندیشه فیلسوفانه به دست میآید و نه از طریق علم و تجربه، بلکه از طریق عمل به شریعت، سیر و سلوک و تقرّب الیالله و توجه به عالم قدس حاصل میشود.
به تعبیر علامه طباطبایی، آنان کسانی هستند که در اثر اخلاص و بندگی به یقین رسیدهاند و در اثر یقین، ملکوت آسمان و زمین و زندگی جاودانی جهان ابدیّت برایشان مکشوف گشته است(1)
طباطبایی، سید محمد حسین، شیعه در اسلام، ص 33.
.در جای دیگر مینویسد: از این جا روشن است که عرفان را نباید در برابر مذاهب دیگر مذهبی مستقل شمرد، بلکه عرفان راهی است از راههای پرستش؛ پرستش از راه محبّت و نه پرستش از راه بیم و امید، راهی است که برای درک حقایق ادیان در برابر ظواهر دینی و راه تفکر عقلی میباشد.
1) (1)
برخی از آیات روشن در اعتبار بخشیدن به شهود عرفانی از منظر قرآن عبارتاند از:
در قرآن با تعبیرات گوناگون سخن از لقاء الله مطرح است. مانند: «لقاءالله(1)
انعام / 31، یونس / 45 و عنکبوت / 5.
» و «لقاء ربهم(2)» و «لقاء ربکم(3)» و «لقاء ربه(4)» و «لقائنا(5)» و «لقائه(6)».همچنین امید به لقای الهی را منوط به عمل صالح و پرهیز از شرک در عبادت معرفی میکند: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً7 و منکران لقای او را سرزنش میکند: قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقاءِ اللّهِ.8
از سویی حتی شکّ در آن را نکوهش میکند و میفرماید: أَلا إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ9 و اعتقاد به لقای او را نیروبخش میدان نبرد و پیروزی گروه اندک در برابر گروه زیاد و توفیق آفرین قلمداد میکند: قالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللّهِ
کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرِینَ.1
قرآن، نهایت سیر انسان را لقای الهی توأم با تلاش و رنج معرفی میکند: یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ2 البته گروهی از مفسرین لقای الهی را به مرگ تفسیر نمودهاند که علامه طباطبایی از آنها به عنوان جری و تطبیق یاد نموده است(1).
عارف کامل میرزا جواد ملکی تبریزی در این باره مینویسد: اگر مراد از لقای اله، مرگ و یا رسیدن به ثواب باشد، لازمهاش استعمال لفظ در معنای مجازی است آن هم از نوع بعیدش. در حالی که اولویّت با معنای مجازی قریب است که در این مورد عبارت است از یک درجه و مرتبهای که ملا قات ممکن الوجود با واجب الوجود شرعاً جایز است، اگرچه در عرف عام آن را لقای حقیقی نگویند.
علاوه بر این خصوصیات معانی، دخالت در موضوع له الفاظ نداشته است؛ مثلاً در واژه میزان و ترازو خصوصیّت دو کفّه بودن ترازو، دخالتی در موضوع له لفظ ندارد.
در این جا هم ملاقات جسم با جسم طوری است و ملا قات روح با روح طوری دیگر، به گونهای که مراعات حال ملاقات کننده و ملاقات شونده بشود. و آن عبارت از همان معنی است که در ادعیه و اخبار از آن به لفظ وصول و زیارت و نظر بر وجه و تجلّی و دیدن قلب و روح تعبیر میشود. از آنچه گفته شد و با توجه به سخن عارف کامل ملکی تبریزی استنباط میشود که لقای الهی نوعی معرفت و شناخت نسبت به خداوند است که از نوع شناخت حسی و تجربی و
1) (3) المیزان، ج 3، ص 152.
عقلی نبوده، بلکه نوعی معرفت شهودی و بیواسطه است که انسان در محضر الهی از سرچشمۀ معرفت سیراب میشود.
سُبْحانَ اللّهِ عَمّا یَصِفُونَ * إِلاّ عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصِینَ1 در مرجع ضمیر «یصفون» دو احتمال وجود دارد. احتمال نخست، با در نظر گرفتن اینکه این آیه متصل به آیه قبل است، به کفار نامبرده برمیگردد و استثنای «الا» در آن، استثنای منقطع است و معنای آیه این است که «خدا از توصیفی که کفار میکنند منزه است و یا خدا از آنچه که کفار در بارهاش میگویند و از اوصافی که برایش میتراشند از قبیل ولادت و نسبت و شرکت و امثال آن منزه است، ولی بندگان مخلص خدا او را به اوصافی وصف میکنند که لایق ساحت قدس اوست و یا طوری وصف میکنند که لایق اوست».
احتمال دوم، این است که این دو آیه را مستقل در نظر بگیریم، هم چنان که مستقل نیز هستند. در این صورت و معنایی وسیعتر و دقیقتر از آن معانی دارد چون در این صورت باید ضمیر در «یصفون» را به عموم مردم برگردانیم. چون کلمه «یصفون» مطلق است و شامل همه گونه وصف میشود. آنگاه اگر استثنا را هم متصل بگیریم معنا چنین میشود: «خدای تعالی منزه است از تمامی وصفهایی که واصفان برایش میکنند مگر تنها بندگان مخلص خدا که وصف آنان درست است».
دلیل درستی توصیف عباد مخلصین، درباره خدا، این است که: خدای عزوجل بندگانی دارد که ایشان را برای خود خالص کرده، یعنی دیگر هیچ موجودی غیر از خدا در این افراد سهمی ندارد و خود را به ایشان شناسانده و غیر خود را از
یاد ایشان برده است. در نتیجه تنها خدا را میشناسند و غیر از خدا را فراموش میکنند و اگر غیر از خدا چیزی را هم بشناسند به وسیله خدا میشناسند.
چنین مردمی اگر خدا را در نفسشان وصف کنند، به اوصافی وصف میکنند که لایق ساحت کبریایی اوست. و اگر هم به زبان وصف کنند هر چند الفاظ قاصر و معانی آنها محدود باشد دنبال وصف خود، اعتراف میکنند که بیان بشر عاجز و قاصر است از اینکه قالب آن معانی باشد و زبان بشر الکن است از اینکه اسماء و صفات خدا را در قالب الفاظ حکایت کند، هم چنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله، که سید مخلصین است، فرموده: «لا احصی ثناء علیک انت کما اثنیت علی نفسک»(1)
مجلسی، بحارالانوار، ج 16، ص 253؛ ج 22، ص 245؛ ج 68، ص 23؛ ج 73، ص 202؛ ج 83، ص 170 و 275.
چه کسی بر خدا ثنا گفته و نقص ثنایش را اینگونه کامل کرده که آنچه را که خداوند در ثنای بر خودش اراده میکند منظور آن حضرت نیز همان است.مستفاد از آیه با توجه به تبیینهای فوق، آن است که تنها مخلصین هستند که توصیفشان از خداوند توصیف صحیح است و دیگران از آن محرومند. همچنین اخلاص هم با درس و بحث علم و فلسفه قابل دسترس نیست و تنها راه وصول به آن، سیر و سلوک معنوی و ترک تعلقات از ما سوی الله و معرفت شهودی میباشد.
وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ2 .
1) (1)
ظاهر سیاق با کلمه «کذلک» اشاره به آیه قبلی: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً إِنِّی أَراکَ دارد. بنابراین، معنای آیه این میشود که: «ما ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم علیه السلام نشان دادهایم و همین معنا باعث شد که به گمراهی پدر و قوم خود پی برده و به احتجاج با آنان بپردازد.»
واژۀ ملکوت مانند «ملک» مصدر و به معنای قدرت بر تصرف است، مانند طاغوت و جبروت، و در قرآن نیز به همان معنای لغوی خود استعمال شده و معنای جداگانهای ندارد. اما مصداق آن در قرآن غیر از سایر مصادیق عرفی است. چون ملک و ملکوت که یک نوع سلطنت است، در میان ما آدمیان یک معنای فرضی و اعتباری است که واقعیت خارجی ندارد. زیرا ملکوت همان وجود اشیاء از جهت انتسابی است که به خدای سبحان دارند و همچنین قیام به ذات او. معلوم است که چنین امری قابل شرکت نبوده و ممکن نیست چیز دیگری با خداوند در آن شرکت داشته باشد.
علامه طباطبایی در تفسیر آیه نگاشته است: اگر در جمله وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و همچنین سایر آیات مربوط به آن دقت شود، به خوبی معلوم میشود که منظور از نشان دادن ملکوت آسمان و زمین، به خاطر آن است، که خداوند خود را به ابراهیم نشان دهد، منتهی از طریق مشاهده اشیاء) و از جهت استنادی که اشیاء به وی دارند... و بعید نیست که غرض از ارائه ملکوت، این بوده که ابراهیم علیه السلام به پایه یقین به آیات خداوند برسد، به طوری که در جای دیگر فرموده: وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ1 همان یقینی که نتیجهاش یقین به اسمای حسنی و صفات علیای خداوند است.
این مرحله همان مرحلهای است که درباره رسیدن پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله به آن پایه، فرمود: سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا1 و نیز فرموده: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی * لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری2 و این یقین به آیات پروردگار در نهایت و اعلا درجهای است که انبیا علیهم السلام در سیر تکاملی خود میتوانند به آن برسند، و اما قرآن کریم ساحت ذات پروردگار را عالیتر از آن دانسته که ادراکی به آن تعلق گیرد و احاطه کند و وجودش را امری مسلم و مفروغ عنه قلمداد نموده است.
قرآن کریم برای علم یقینی به آیات خداوند آثاری برشمرده است که یکی از آن آثار این است که: اگرپرده حواس از روی حقایق عالم کون کنار رفته و آنچه در پس پرده محسوسات است آن مقداری که خدا خواسته باشد، ظاهر میشود. در اینباره فرموده است: کَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ3 و نیز فرموده: کَلاّ إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ * وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ * کِتابٌ مَرْقُومٌ * یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ.4
بررسی:
براساس آنچه گذشت آیه فوق، مشاهده ملکوت آسمان و زمین را که جز به
نحو شهود عرفانی امکان پذیر نبوده و از مقوله شناخت حسّی و عقلی و نقلی نمیباشد از لوازم یقین برشمرده است و این نوع معرفت اختصاص به پیامبران نداشته و به تعبیر آیه لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ اگر کسی وارد مرحله علم الیقین شود جهنّم را در همین نشأه و حیات مشاهده میکند و در نتیجه این معرفت جز معرفت شهودی چیز دیگری نمیتواند باشد، که شاهدی بر کشف و شهود است.
در تفسیر نمونه آمده است:
«شک نیست که حضرت ابراهیم علیه السلام یقین استدلالی و فطری به یگانگی خدا داشته است، اما با مطالعه در اسرار آفرینش این یقین به سر حد کمال رسید. همانطور که ایمان به معاد و رستاخیز داشت ولی با مشاهده مرغان سر بریدهای که زنده شدند ایمان او به مرحله «عین الیقین» رسیده است، آیات بعد این موضوع را بطور مشروح بیان کرده و استدلال ابراهیم علیه السلام را از افول و غروب ستاره و خورشید بر عدم الوهیت آنها روشن میسازد.(1)
مکارم، تفسیر نمونه، ج 5، ص 309
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً2 فرقان، صیغه مبالغه از ماده «فرق» است و در اینجا به معنای چیزی است که به خوبی حق را از باطل جدا میکند.
دربارۀ چگونگی زمینهسازی تقوی در شناخت حق از باطل میتوان گفت:
اولاً. گرچه نیروی عقل انسان به قدر کافی برای درک حقایق آماده است، ولی پردههای هوا و هوس هم چون دود سیاهی در مقابل دیدۀ عقل و یا مانند غبار
1) (1)
غلیظی فضای اطراف را میپوشان د و در چنین محیط تاریکی، انسان چهره حق و باطل را نمیتواند بنگرد. مگر این که به تعبیر شاعر با آب تقوا این غبار زدوده شود و این دود سیاه و تاریک از میان برود تا دیدن چهره حق آسان شود. به قول حافظ:
جمال یار ندارد حجاب و پرده ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
و یا به گفته سعدی:
حقیقت سرایی است آراسته هوا و هوس گرد برخاسته
نبینی که هرجا که برخاست گرد نبیند نظر گرچه بیناست مرد!(1)
سعدی، کلیات، بوستان، ص 289.
ثانیاً. قلب آدمی همچون آئینه است و هستی پروردگار همچون آفتاب عالمتاب. اگر این آئینه را زنگار هوی و هوس تیره و تار کند، نوری در آن منعکس نخواهد شد. اما هنگامی که در پرتو تقوی و پرهیزگاری صیقل داده شود و زنگارها از میان برود نور خیرهکننده آن آفتاب پر فروغ در آن منعکس میگردد و همه جا را روشن میسازد. این اثر عجیب تقوی در شناخت واقعی و دید و درک انسانها در بسیاری از روایات و آیات دیگر نیز آمده است: اِتَّقُوا اللّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّهُ.2 در حدیثی معروف نیز آمده است:
«المؤمن ینظر بنور الله؛ انسان با ایمان با نور خدا میبیند.»
در نهج البلاغه در کلمات قصار میخوانیم «اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع؛ غالب زمین خوردن عقلها به خاطر برق طمع است که چشم عقل را از کار میاندازد و پرتگاهها و لغزشگاهها را نمیبیند»(2).
بررسی:
بحث رابطه تقوا با روشن بینی الهی و تشخیص حق از باطل و فارق بین حق و باطل شدن، در آیات و روایات زیاد است و آیات و روایات فوق به عنوان نمونه ذکر شده است. دلالت این نمونهها بر مراد و مقصود ما روشن است، زیرا این گونه شناخت نه از مقوله علمی و تجربی است و نه فلسفی و نه از باب تعلیم و تعلم، بلکه نوعی شهود است که خداوند به عنوان پاداش تقواپیشگان به آنان عطا میکند و یا از باب اثر وضعی تقوی و طهارت نفس و یا رفع مانع از انعکاس حقایق بهواسطه نفس میباشد که در تحلیل دوگانه فوق به آن اشاره شده است. به هر حال این نوع معرفت و شناخت جز عرفان و معرفت شهودی تحلیل دیگری نخواهد داشت شاهدی بر شهود عرفانی است.
ه -) آیه جهاد این که درآیه وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا1 منظور از جهاد، جهاد با دشمن است و یا جهاد با نفس و یا جهاد در راه شناخت خدا از طرق علمی و استدلالی و همچنین در مورد تعبیر «فینا» آیا منظور در راه رضای خداست، یا در راه جهاد با نفس و یا در طریق عبادت یا در طریق مبارزه با دشمن، پیداست که هم تعبیر به جهاد، تعبیر وسیع و مطلقی است و هم تعبیر به «فینا». بنابراین هرگونه جهاد و تلاش در راه خدا را شامل میشود، خواه در طریق کسب معرفت باشد یا جهاد با نفس یا مبارزه با دشمن و یا انجام هر کار نیک دیگر. منظور از «سبل» نیز راههای مختلفی است که با نفس و جهاد علمی و مبارزه با دشمن، به سوی خدا منتهی میشوند.
هدایت هم وعدهای الهی است که خداوند با انواع تأکیدات (لام تأکید و نون تأکید ثقیله) آن را به مجاهدان ارزانی داشته و پیروزی و ترقی و موفقیت را در گرو دو چیز بر شمرده که عبارت است از: جهاد و خلوص نیت.
جمعی از فلاسفه اسلامیو عرفا و متکلمان معتقدند که اندیشه و مطالعه و تفکر، ایجاد علم و دانش نمیکند، بلکه روح انسانی را برای پذیرش صور معقولات آماده ساخته، هنگام آمادگی و پذیرش روح انسانی فیض الهی و اشراق از خالق متعال از طریق واهب الصور بر روح انسان دمیده میشود. بنابراین قوس صعود و جهاد و اجتهاد از خاک به افلاک از طریق عابد سالک و قوس نزول و تنزیل از رحمن و رحیم به موجود و مخلوق است که با جهاد نفس به مرحله قدسی رسیده، قابلیت اشراق را از واهب الصور خواهد یافت(1)
کوهساری، تاریخ فلسفه اسلامی، فارابی، ص 58، تحت عنوان فارابی و نظریه نبوت، و بوعلی سینا ص 102 با عنوان بوعلی و نبوت، غزالی، ص 134، تحت عنوان غزالی و معرفت، ابن باجه، ص 143، تحت عنوان، خدا سرچشمه معرفت، وابن طفیل، ص 155، با عنوان، اتصال عقل بشری با عقل فعال، سهروردی ص 167، باعنوان، اشراق، خواجه نصیر طوسی، ص 183، باعنوان خواجه نصیر وعرفان، ملاصدرا، ص 237، باعنوان حقیقت شناخت.
. و اینکه در حدیث وارد شده است: که «علم به کثرت تعلیم و تعلم نیست، بلکه نوری است که خداوند به قلب هر کس بخواهد و شایسته بداند میافکند» نیز ممکناست اشاره به همین معنا باشد.و) آیه میثاق: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنّا کُنّا عَنْ هذا غافِلِینَ2 گرچه در تفسیر آیه فوق بحثها و گفت و گوهای فراوانی در میان مفسّران به راه افتاده و احادیث گوناگونی در اینباره وارد شده است، ولی آیه به روشنی دلالت میکند که خدای متعال، با فرد فرد انسانها، یک مواجهه و رویارویی داشته و به آ نها گفته است، آیا من خدای شما نیستم؟ و آنها نیز گفتهاند: آری
1) (1)
تویی خدای ما.
و این مواجهه، با تک تک انسانها - به قرینه آیه بعد - موجب گشته تا عذری برای مشرکین باقی نماند تا بتوانند احتجاج کنند که ما غافل بودیم و از پدران خود پیروی کردیم.
این گفت و شنود نمیتواند غائبانه و پشت پرده باشد، چون ارزشی برای احتجاج نخواهد داشت و چنین مکالمۀ عذر براندازی که خطای در تطبیق را هم نفی کند، جز با علم حضوری و شهود قلبی حاصل نمیشود. و مؤید آن روایات زیادی است که مشتمل بر تعبیرات رؤیت و معاینه است. امام باقر علیه السلام به نقل از کافی فرمود: «فعرفهم و اراهم نفسه و لو لا ذلک لم یعرفه احد ربّه؛ خداوند خودش را به ایشان شناساند و ارائه داد وگرنه هیچ کس پروردگار خویش را نمیشناخت(1)
کلینی، اصول کافی، ج 2، ص 13.
»در تفسیر علی بن ابراهیم از ابن مسکان از امام صادق علیه السلام آمده است: آیا عیناً خداوند را مشاهده کردهاند؟ فرمود: آری «معاینه کان هذا؟ قال: نعم(2)» .
در محاسن برقی زراره از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که فرمود: «و لو لا ذلک لم یدر احد من خالقه و رازقه» اگر این صحنه نبود هیچ کس نمیدانست چه کسی آفریننده و روزی دهنده او میباشد.»(3)روایات فوق هم مؤید آنند که معرفت اشاره شده در آیه از نوع معرفت شخصی است و نه شناخت کلی از راه مفاهیم انتزاعی و یا عناوین حاصله از راه علم و عقل.
به هر حال معرفت شخصی درباره پروردگار جز از راه علم حضوری و شهودی امکان پذیر نیست. زیرا اگر منظور معرفت کلی و نتیجه استدلال عقلی بود، میبایست چنین گفته میشد: «و لو لا ذلک لم یعلم احد انّ له خالقا؛ هیچ کس نمیدانست که خالقی دارد. نه این که نمیدانست چه کسی خالق اوست.
به عبارت دیگر انسان میتواند با عقل خود معرفت کلی و حصولی نسبت به خالق هستی بیابد اما هرگز نمیتواند معرفت شخصی و شهودی نسبت به او پیدا کند در حالی که آیات و روایات درصدد تحقق یک معرفت شخصی و شهودی برای همه انسانهاست(1)
مصباح یزدی، معارف قرآن، خداشناسی ص 37 و شیروانی، عرفان دینی و دین عرفانی، ص 79، 82.
.علامه طباطبایی در رسالة الولایه در اینباره نگاشته است: «باید دانست کسانی که رؤیت و شهود خداوند را اثبات میکنند در مقام اثبات چیز دیگری هستند. غیر از دیدن با چشم ظاهر و آن اینکه، موجود امکانی با فقر محض و عدم استقلال ذاتیاش با تمام وجود امکانیاش نه با چشم حسّی و یا ذهنی و فکری وجود پدید آورنده خود را که خیر محض است شهود میکند. و این معنا را براهین قطعی اثبات میکند و ظواهر کتاب و سنت بر آن گواهی میدهد، بلکه مقتضای براهین محال بودن انفکاک ممکن از این شهود است و آنچه مطلوب است همانا علم به شهود و معرفت میباشد نه اصل شهود ضروری که همان علم حضوری به حق تعالی است. چرا که اصل این علم حضوری برای همگان حاصل است و نیاز به طلب ندارد(2).
موضوع شهود عرفانی به صور مختلفی در روایات مطرح شده است به نحوی که جائی برای شک و تردید در صحت آن باقی نمیگذارد. به بر خی از آنها اشاره میکنیم
روایت نبوی صلی الله علیه و آله «مَنْ أَخْلَصَ الْعِبَادَةَ للهِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً ظَهَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی لِسَانِه(1)
مجلسی، بحار الانوار، ج 53، ص 236.
؛ هرکس چهل روز خود را برای خداوند خالص سازد، چشمههای حکمت از قلبش به زبانشش جاری میگردد». و نظیر آن که در منابع شیعه مانند قطب راوندی در جامع الصغیر،(2)ابن فهد در عده الداعی،(3)و صدوق در عیون اخبارالرّضا علیه السلام(4)آمده، به آن اشاره دارد.مرحوم حاجی نوری مینویسد:
«از جمله اخبار معتبره استفاده میشود که در ترقّی از درجهای به درجهای و از حالی به حالی و تنزّل به همین نسق به سبب مواظبت به عمل از ذکر و دعا و نماز و خوردن و آشامیدن و ترک چیزی و غیرآن. چهل روز یا سال را مدخلیّت تامی است در تأثیر آن، بلکه این عدد را در مواضع بسیار آثار بزرگی است(1)
کلمه طیبه حاجی نوری ص 175 حاشیه، شیروانی، عرفان دینی و دین عرفانی ص 90.
.از این روایات که در منابع شیعه و سنّت فراوان است به خوبی استفاده میشود که مواظبت چهل روزه و اخلاص الهی در این ایام محدود، ظرف دل انسان را پذیرای بهرهوری از اشراقات الهی میکند و قلب او را به چشمهای جوشان از معارف و حکمت الهی تبدیل خواهد کرد. معلوم است این نوع معارف و حکمت از باب تعلیم و تعلمّ و علم و تجربه و فلسفه نخواهد بود.
حضرت امیر علیه السلام میفرمایند «عبادالله انّ من احبّ الله الیه...» ای بندگان خدا محبوبترین بندگان نزد خدا کسی است که او را در راه پیروزی بر هوسهای سرکش نفس یاری کرده، آن کس که جامه زیرینش اندوه و جامه روئینش ترس از خداست. چراغ هدایت در قلبش روشن شده و وسائل لازم را برای روزی که در پیش دارد فراهم ساخته و شدائد را بر خود آسان نموده است. و به این جهان نگاه کرده، حقایق آ ن را با دیده بصیرت دیده «و صار من مفاتیح ابواب الهدی و مغالیق ابواب الرّدی» کلید درهای هدایت و قفل درهای ضلالت و پستی گردیده و در آن گام نهاده است.
مستفاد از خطبه این است که بندگان محبوب خدا، چراغ هدایت در قلب دارند و وسائل ضروری در پیشرو. شدائد برایشان آسان است و نگاهشان به
1) (1)
جهان نگرشی بصیرانه حقایق است و خود کلید هدایت و قفل درب ضلالتند. این سخنان به وضوح و روشنی بر مقصود ما که حصول معرفت از نوع فرا علمی و فلسفی و رسیدن به مرحله شهود است دلالت میکند.
حضرت در این خطبه فرمودهاند: «انّ الله سبحانه و تعالی جعل الذّکر جلاء للقلوب تسمع بها بعدالوقره و تبصر به بعد العشوه؛ خداوند یاد خویش را جلای قلبها قرار داد که در اثر آن گوش پس از سنگینی میشنود و چشم پس از کم سویی میبیند... خداوندی که نعمتهایش بزرگ باد «فی البرهه بعد البرهه و فی الزمان الفترات عبادنا جاهم فی فکرهم؛ در هر عصر و زمانی همواره بندگانی داشته که به فکر آنها الهام میکرده و در وادی عقل و اندیشه با آنان سخن میگفته است. این بندگان با نور بیداری عقول، چراغ فهم و بینایی را در چشمها و گوشها و دلهای خود روشن ساختهاند....
این افراد به منزله راهنمایان در بیابانها بودند... اینها با این که در دنیا هستند گویا آن را رها کرده و به آخرت پیوستهاند: «فکشفوا غطاء ذلک لاهل الدّنیا حتّی کانّهم یرون ما لا یری النّاس و یسمعون ما لا یسمعون؛ آنها ماورای دنیا را مشاهده کردهاند گویا از پشت دیوار این جهان سر برآورده، به جهان برزخیان مینگرند و اقامت طولانی آن جا را مشاهده میکنند. و گویا رستاخیز، وعدههای خود را عملی ساخته است. آنها این پردهها را کنار زده، حتی گویا چیزیهایی را میبینندکه دیگران نمیبینند و مطالبی را میشنوندکه دیگران نمیشنوند.
خطبه فوق بیانگر آن است که
اولاً، یاد خدا موجب جلا و صفای قلب میشود و در نتیجه چشم و گوش باطن انسان را باز میکند.
ثانیاً، این الهام هم در هر عصر و زمانه است و مخصوص عصر خاصّی نمیباشد.
ثالثاً، در میان مردم کسانی هستند که پردهها را کنار زده و چیزهایی را میبینند و میشنوند که دیگران نمیبینند و نمیشنوند.
پس معلوم است که شناخت حسی و فلسفی در اختیار همگان است و آنچه حضرت درصدد بیان آن است، معرفتی فراعلمی و فلسفی است که همان شهود عرفانی است.
آن حضرت خطاب به مردم بصره فرمود: «و بصّرنیکم صدق النیّه؛ صدق و صفای نیتم مرا بر شما بینا ساخته است. حضرت علی علیه السلام اعلام میکنند که با صفای باطن خویش از نفاق منافقان بصره آگاه است.
ابن میثم بحرانی در کلام امام علیه السلام میگوید:
مراد امام علیه السلام از صدق نیّت، اخلاص او برای خدای تعالی و صفای آئینه دل اوست و این که این امر موجب گشته بر چشم بصیرت او نور معرفت به حالات مردمان و عواقب امور ایشان افاضه شود.(1)
بحرانی، ابن میثم، شرح نهج البلاغه، قم، ج 1، ص 273.
آری در صورت صفای قلب:
هم ببینی نقش و هم نقّاش را فرش دولت را و هم فرّاش را
دلالت مفاد خطبه بر مقصود روشن است و نیازی به توضیح ندارد.
در حدیث معروف عنوان بصری از امام صادق علیه السلام روایت شده است که
1) (1)
فرمود: «قَالَ یَا أَبَاعَبْدِاللهِ لَیْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ یَقَعُ فِی قَلْبِ مَنْ یُرِیدُ اللهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی أَنْ یَهْدِیَهُ فَإِنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ اولاً فِی نَفْسِکَ حَقِیقَةَ الْعُبُودِیَّةِ وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ وَ اسْتَفْهِمِ اللهَ یُفْهِمْکَ؛
ای اباعبدالله: علم با تعلیم و تعلّم نیست بلکه نوری است در دل کسی که خدا بخواهد هدایتش کند. پس اگر خواهان علم هستی نخست حقیقت عبودیّت و بندگی را در خود جستجو کن و علم را با به کار بردن آن طلب نما و فهم را از خدا بخواه تا به تو عنایت کند(1)
مجلسی، بحار الانوار، ج 1، ص 224.
.ادامه حدیث درصدد بیان حقیقت عبودیّت است که بیان همین مقدار برای روشن شدن بحث کفایت میکند. زیرا حضرت در این حدیث اساس جایگاه علم را تعلیم و تعلم ندانسته بلکه نوری دانست که خداوند در قلب هرکه بخواهد قرار میدهد. و معلوم است که معرفت علمی و فلسفی اساسش بر تعلیم و تعلم است و این معرفت الهی فوق علم و فلسفه است که همان معرفت اشراقی و شهودی است.
در روایت نبوی صلی الله علیه و آله «المؤمن ینظر بنورالله؛ مؤمن با نور الهی مینگرد. تعبیر به نور الهی اشارتی است بر اینکه این نور از طرف خداوند و اشراق است و ربطی به تعلیم و تعلم ندارد. چه بسا مؤمنانی که به انوار الهی به بصیرتهایی دسترسی پیدا نمودهاند بدون اینکه با مدرسه و تعیم و تعلم آشنایی داشته باشند.(2)
یک نمونهاش در عصر ما همین جریان حافظ کل قرآن شدن شخص عام و روستایی به نام کربلایی کاظم است که با عنایت الهی بدون درس و بحث و
تعلیم و تعلم حافظ کل قرآن شد و از طریق مراجع ذیصلاح مانند مرجع تقلید عصر حضرت آیه الله العظمی بروجردی و آیه الله العظمی بهجت مورد تأیید قرار گرفته است.
علامه مجلسی در شرح روایت فوق آورده است(1)
همان، ج 70، ص 78، باب 122.
: کسی که چشم و گوش را در طاعت الهی قرار دهد خداوند نوری به او اعطا میکند که ملکوت آسمان و زمین را نظاره میکند و سخن فرشتگان مقربین را میشنود. همان گونه که در روایات آمده است که مؤمن به نور خدا مینگرد و میشنود و خواسته او مجرای خواسته الهی قرار میگیرد. منتهی سخن در این مقوله موجب لغزش خواهد شد: «و من بذل نور بصره و سمعه فی الطاعة أعطاه الله نوراً منه به ینظر فی ملکوت السماوات و الأرض و به یسمع کلام الملائکة المقربین و وحی رب العالمین کما ورد المؤمن ینظر بنور الله و ورد بی یسمع و بی یبصر و إذا تخلی من إرادته و جعلها تابعة لإرادة الله جعله بحیث لا یشاء إلا أن یشاء الله و کان الله هو الذی یدبر فی بدنه و قلبه و عقله و روحه و الکلام هنا دقیق لا تفی به العبارة و البیان و فی هذا المقام تزل الأقدام»«یَا أَحْمَدُ إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا أَجَاعَ بَطْنَهُ وَ حَفِظَ لِسَانَهُ عَلَّمْتُهُ الحِکْمَةَ وَ إِنْ کَانَ کَافِراً تَکُونُ حِکْمَتُهُ حُجَّةً عَلَیْهِ و و َبَالًا وَ إِنْ کَانَ مُؤْمِناً تَکُونُ حِکْمَتُهُ لَهُ نُوراً وَ بُرْهَاناً، وَ شِفَاءً وَ رَحْمَةً، فَیَعْلَمُ مَا لَمْ یَکُنْ یَعْلَمُ وَ یُبْصِرُ مَا لَمْ یَکُنْ یُبْصِر فَأَوَّلُ مَا أُبَصِّرُهُ عُیُوبُ نَفْسِهِ حَتَّی یَشْتَغِلَ عَنْ عُیُوبِ غَیْرِهِ وَ أُبَصِّرُهُ دَقَائِقَ الْعِلْمِ حَتَّی لَا یَدْخُلَ عَلَیْهِ الشَّیْطَانُ یَا أَحْمَدُ لَیْسَ شَیْءٌ مِنَ الْعِبَادَةِ أَحَبَّ إِلَیَّ مِنَ الصَّمْتِ وَ الصَّوْمِ فَمَنْ صَامَ وَ لَمْ یَحْفَظْ لِسَانَهُ کَانَ کَمَنْ قَامَ وَ لَمْ یَقْرَأْ فِی صَلَاتِهِ فَأُعْطِیهِ أَجْرَ الْقِیَامِ وَ لَمْ أُعْطِهِ أَجْرَ الْعَابِدِینَ ؛ ای احمد
1) (1)
هرگاه بندهای به خود گرسنگی و تشنگی دهد و زبانش را نگاه دارد، من بدو حکمت میآموزم اگرچه کافر باشد تا حکمتش اتمام حجت بر او و باری بر دوش او باشد. و اگر مؤمن باشد حکمتش برای او نور و برهان و شفاء و رحمت خواهد بود. پس آنچه نمیتوانست ببیند خواهد دید. پس نخستین چیزی که مشاهده میکند عیبهای خویش است تاز عیوب دیگران باز ماند و من دقایق علم را به وی میآموزم تا شیطان بر او وارد نشود(1)
مجلسی، بحارالانوار، ج 74، ص 29 و 30.
.دلالت روایت بر کشف و شهود روشن است، زیرا در متن حدیث آمده است اگر کسی تن به ریاضت دهد، چه کافر و چه مؤمن، چشم باطنش باز خواهد شد. منتهی این موهبت الهی برای کافران اتمام حجّت و وزر و بال، ولی برای مؤمن نور و برهان و شفا و رحمت خواهدشد.
در روایت فریقین از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده که فرمود: «.. و ما یتقرب الیّ عبدی بشیء احب ّ الی ممّا فترضت علیه. و انّه لیتقرّب الِی بالنّافله حتی احبّه فاذا احببته کنت سمعه الّذی یسمع به و بصر الّذی یبصر بها و لسانه الّذی ینطق به و یده الّذی یبطش بها ان دعانی اجبته(2)؛ محبوبترین چیزی که بنده من با آن نزد من تقرب جوید انجام اموری است که بر او واجب ساختهام. همانا بنده با انجام دادن نوافل به من محبّت میورزد تا بدانجا که من دوستش میدارم. پس هرگاه من، بندهای را دوست بدارم گوش او میشوم که با آن میشنود و چشم او میشوم که با آن میبیند و زبان او میشوم که با آن سخن میگوید و دست او میشوم که با آن حمله میکند و پای او میشوم که با آن حرکت میکند. هرگاه مرا بخواند اجابتش میکنم و هرگاه چیزی از من بخواهد عطایش میکنم.
به تعبیر استاد جوادی آملی، در قرب نوافل انسان به جایی میرسد که اوصاف فعلی خدای سبحان در مقام فعل، مجاری ادراکی و تحریکی عبد سالک میشود بهطوری که انسان صالح با زبان حق، سخن میگوید و با چشم او میبیند و در قرب فرائض که جنبه بالاتر از قرب نوافل است جنبه صعود عبد صالح سالک را ارائه میدهد. نه جنبه نزول فیض حق گرچه این دو همواره همآهنگ هماند.
عصاره سخن، این است که همه آن کمالات از آن خدای سبحان است که در آئینه تابیده شده است و این شخص به منزله مرآتی است که خدا را نشان میدهد. لذا در سخنان مولی الموحدین امیرالمؤمنین علیه السلام آمده است که
«ما لله آیه اکبر منّی»(1)
مجلسی، بحار الانوار، ج 23، ص 206، روایت 2، باب 11.
برای خداوند سبحان آیت و علامتی بزرگتر از من نیست. اگر انسان مرآت شد نور خدای نیّر را نشان میدهد بی آنکه از خود چیزی داشته باشد(2).مرحوم ملکی تبریزی از خواجه نصیر طوسی نقل میکند: عارف هنگامیکه از نفس خود برید و به حق پیوست، میبیند که هر چه قدرت است در قدرت خویش که همه به مقدورات تعلق مییابد، مستغرق است و هر چه دانش است در دانشش که چیزی از موجودات از دایره علم او بیرون نیست مستغرق است و هر چه اراده هست در اراده او که هیچ چیز از ممکنات سرپیچی از اراده او ندارد مستغرق است.
حدیث قرب نوافل در توضیح مراد و مقصد ما؛ یعنی دسترسی انسان به عالمی و شناختی جدای از باب تعلیم و تعلم و درس و مدرسه و علم و فلسفه که کشف و شهود نامیده میشود، تام است. همانگونه که نوع عارفان و سالکان بدان تمسک جستهاند.
مجلسی در بحار به نقل از توحید صدوق نقل نمود است:
«ذعلب» که سخنوری آزموده و شجاع بود از مولی علی علیه السلام در حال سخنرانی بر منبر کوفه پرسید:
ای امیرمؤمنان! آیا پروردگار خود را دیدهای؟ «یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ»؟ حضرت فرمود: وای بر تو. من خدائی را که ندیدهام عبادت نکردهام: «فَقَالَ وَیْلَکَ یَا ذِعْلِبُ مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَه» سپس پرسید: ای امیرمؤمنان چگونه اورا دیدهای؟ «فقَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ کَیْفَ رَأَیْتَهُ» فرمود: چشمها با مشاهده او را حسی مشاهده نمیکنند، بلکه دلها او را با حقایق ایمان میبینند «قَالَ یَا ذِعْلِبُ لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ».(1)
مجلسی، بحار الانوار، ج 4، ص 52؛ ج 4، ص 27، 52 و 304؛ ج 10؛ ص 118 و ج 41، ص 15.
بررسی:
همان طوریکه مینگرید با توجّه به این که حضرت در مقام بیان و احتجاج در برابر انسان سخنور در مجلس عام است، جای شک و شبههای باقی نمیگذارد، زیرا که مولی علیه السلام در مقام بیان بود و لذا سخن مولی «راته القلوب بحقایق الایمان» دلالت داردکه خداوند را با چشم دل میتوان دید و این اختصاص به فرد و یا افراد خاصی نیست. و در این مقام است که پردهها کنار خواهد رفت و زبان حالش چنین خواهد شد که: «لو کشف الغطا ء مازددت یقینا(2)؛ اگر پردهها کنار برود بر یقینم افزوده نخواهد شد.
این جمله شریف که به طرق مختلف از آن حضرت نقل شده، بیانگر آن است که آن حضرت در همین نشئه دنیا مشاهده مینمود و از آن خبر میداد. لذا در
خطبه چهارم نهجالبلاغه از آن حضرت است که: از زمانی که حق را دیدم هرگز شک نکردهام «ماشککت فی الحقّ مذرآیته»
ابن شعبه حرّانی از امام صادق علیه السلام روایت نمود که فرمود: هر که خدا را با توهمات بشناسد، مشرک است. و هرکه خدارا به اسم بشناسد، نه به معنی به نقص او اعتراف کرده است، چون اسمها حادثند. و آنکه اسم و معنی را با هم بپرستد برای خدا شریک قرار داده است. و آنکه معنی را به وسیله صفت، نه با واسطه ادراک بپرستد، حواله به غایب داده است. حضرت در ادامه فرمود: نخست علم و معرفت تو به عین او متعلق میگیرد و آن گاه موصوف او را میشناسی نه اینکه خودت را به واسطه خود و از جهت خود و بدانی که آنچه در وجود تو است مال خودش و وابسته به خودش است. این شناسائی شخص در آغاز و صفاتش در انجام، مانند معرفت برادران یوسف در حق اوست. چنانکه به یوسف علیه السلام گفتند: تو همان یوسفی؟ گفت: آری من یوسفم و این برادر من است. برادران یوسف او را به وجود خودش شناختهاند نه به وسیله دیگری و نه با توهّمات و خیالات باطنی خود(1)
ابن شعبه الحرانی، تحف العقول، ص 378.
.علامه طباطبایی در رساله الولایه با استناد به این روایت نوشته است: «شما از تأمل در معنای این روایت شریف که از غرر روایات است، به جهت ویژه از جهت تشبیه معرفت خداوند به معرفت برادران یوسف علیه السلام نسبت به یوسف علیه السلام میتوانی تمام اصولی را که پیش از این گفته آمد، استخراج نمائی. حاصل آنکه هرگاه بنده پروردگارش را مشاهده کند، او را میشناسد و خودش را و هر چیز دیگر را با او میشناسد(2).
دعای معروف به عرفه امام حسین علیه السلام پر است از شواهد شهود عرفانی که به قسمتی از آن اشاره میشود:
الهی تردّدی فی الاثار یوجب بعد المزار فاجمعنی علیک بخدمه توصلنی الیک.
کیف یستدلّ علیک بما هو وجوده مفتقر الیک،
ایکون لغیرک من الظهور مالیس لک حتی یکون هو المظهر لک؟
متی غبت، حتی تحتاج الی دلیل یدلّ علیک؟
و متی بعدت حتی تکون الاثار هی التی توصل الیک؟
عمیت عین لا تراک علیها رقیبا؟-
معبودا اندیشه در آثار و نمودهای هستی، مرا از دیدارت دور کند. پس مرا خدمتی توفیق ده که بدان به تو واصل شوم. چگونه میتوان به چیزی که خود ذاتا به تو نیازمند و فقیر است به سوی تو راه یافت آیا غیر تو از تو نمایانتر است که بدو آشکار شوی؟ چه وقت غائب بودی تا برای یافتنت نیاز به دلیل باشد؟ وچه وقت دور بودهای که نمودهای جهان مرا به تو رساند؟ کور باد چشمی که نظارت تو را بر خود نبیند؟
الهی امر تنی بالرجوع الی الاثار؟ فارجعنی الیک بکسوه الانوار و هدایه الاستبصار. حتّی ارجع الیک منها کما دخلت الیک منها مصون السّر عن النّظر الیها و مرفوع الهمّه عن الاعتماد علیها» معبودا؟
فرمانم دادهای تا در پدیدههای هستی بنگرم. اینک مرا در هالهای نور و بینایی به سوی خود باز خوان، تا از آنها روی گردانم و به سوی تو روی آورم چنان که نخستین بار از راه آن پدیدهها به وجود تو راه یافتم و دیگر به آنها نیاز نداشته باشم و همتم از تکیه بر آنها برداشته شود.
نگرش به عبارتهای دعای مزبور نمایانگر کشف و شهودی با زبان دعا و مناجات است. زیرا اساساً راه اصلی معرفت الهی شناخت شهودی است، نه برهانی، زیرا کی غائب از نظر بوده ای؟ تا نیازمند دلیل باشی؟ «متی غبت حتی تحتاج الی دلیل؟» از طرفی راه برهان هم ناقص است. زیرا چگونه میتوان به وسیله نیازمند فقیر به سوی او بار یافت؟: «کیف یستدل علیک، بما هو وجوده مفتقر الیک» گرچه در عبارتی از دعا آمده است: فرمانم دادهای تا در پدیدههای هستی بنگرم «امرتنی بالرجوع الی الاثار» که بیانگر معرفت حصولی نسبت به خداوند است. در عین حال در خواست معرفتی دیگر را دارد، آنجا که هالهای از نور الهی را طلب میکند تا از دیگران بی نیاز باشد «فارجعنی الیک بکسوه الانوار»(1)
شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، دعای عرفه.
مناجات شعبانیه به نقل شیخ عباس قمی از ابن خالویه که مناجات حضرت علی علیه السلام و همه امامان علیهم السلام است، شاهدی دیگر بر این امر است که به چند عبارت آن اکتفا میشود.
«الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انِر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمه و تصیر ارواحنا معلقه بعز قدسک... الهی و الحقنی بنور عزک الابهج فاکون لک عارفاً و عن سواک منحرفاً و منک خائفاً مراقباً».
معبودا، مرا به گسستن کامل از خلق به خودت برسان و دیده قلوبمان را با فروغ مشاهده خود روشن فرما تا دیده دلهای ما حجابهای نورانی را بدرد و به عظمت و جلال رسد و جانهای ما به مقام والای قدست بپیوندد.
1) (1)
در پایان هم فرمودند: معبودا، مرا به نور گرانقدر خویش رسان تا تو را بشناسم و از جز تو رخ برتابم و از تو ترسم و فرمانت برم(1)
همان، مناجات شعبانیه.
.در این مناجات سخن از چشم بصیرت، دریدن حجابهای نور، رسیدن ارواح به مقام قدس و فروغ حق دیدن و حق دیدن و رخ اغیار ندیدن است. همه اینها جز با شناختی برتر از حسّ و تجربه و علم و فلسفه که همان شناخت و شهود عرفانی است، معنا نخواهد داشت.
ختامه مسک این قسمت مکاشفه دو تن از عالمان بزر گ شیعه است.
علاّمه محمد تقی مجلسی، متوفی 1070 ق است که در روضه المتقین نگاشت:
آنچه این ضعیف در دوران ریاضتها یافت این است که من به مطالعه تفسیرها پرداخته بودم تا شبی بین خواب و بیداری سیّد المرسلین صلی الله علیه و آله را مشاهده کردم. به خود گفتم در کمالات و اخلاق او تدبّر کن پس هر چه تدبّر مینمودم عظمت و نورانیّتهای آن حضرت بیشتر برایم روشن میشد، بهطوری که فضا را پرکرده و بیدار شدم و الهام یافتم که قرآن اخلاق سیّد الانبیاء است پس شایسته است که درآن تدبّر نمایم پس هر چه تدبّرم در یک آیه افزوده شد حقایق بیشتری کشف میگشت تا این که علوم بیشماری یک دفعه به من افاضه شد. پس هر آیهای که تدبّر مینمودم مانند همان فیض بیکران قبلی برایم روشن میگشت و پیش از رسیدن به این مقام، تصدیق به این معنی ممکن نیست. زیرا مانند یک امر محال عادی است لیکن منظورم ارشاد اخوان فی الله است(2).
عالم دیگر مرحوم میرداماد است که مینویسد:
روز جمعه 16 شعبان که ماه رسول الله صلی الله علیه و آله است در سال 1023 هجری ق، در خلوتی نشسته و مشغول ذکر پروردگار بودم. در ظلال آن که نام مبارک الغنی را ذکر ورد خود قرار داده و یا غنی و یا مغنی را تکرار میکردم و به جز غوطه خوردن در حرم سرّ الهی و محو شدن در شعاع نور او از همه چیز غافل بودم. ناگهان جاذبه قدسی به سرعت هر چه بیشتر مرا در ربود و از آشیانه بدن بیرون کشید پس حلقههای نور، حواس را گسیخت و گرههای دام طبیعت را باز نمود و با بال روح در وسط ملکوت حقیقت، شروع به پرواز کردم و خود را چنین یافتم که جامه تن را از قالب روح بیرون کشیده و از جایگاهش به دور انداختهام و دل را صفا و جلا داده و جسدم را به کناری گذاشتهام و کشور زمان را در هم پیچیده و به عالم دهر قدم گذاشتهام. و آن جا دیدم که مجموعه نظامات امّتها از ابداعیات، تکوینیات، الهیات، طبیعیات و قدسیات همگی یک جا در کشور وجود گرد آمدهاند.. نزدیک بود که قالب تهی کنم که ناگاه آن حالت خلسه روحی با کمال انسی که به او داشتم مرا وداع گفت.. و دوباره به دریای خروشان زمین و جایگاه دروغین و فریب آباد طبیعت بازگشتم(1)
رساله عربی از میرداماد، چاپ شده ذیل رساله لقا الله، ملکی تبریزی، ص 248 و 259.
.1) (1)
بحث فوق یکی از مباحث اختلافی و بحث برانگیز در حوزه عرفان است که گروهی کوشش نمودهاند هرگونه شریعت ستیزی در میان عرفا را نفی نمایند(1)
به عنوان نمونه: مجالس المؤمنین، ج 2، ص 5، به نقل از عرفان و تصوف؛ کاشفی، ص 152 و فتوحات مکیه، ج 4، ص 731 و 734، و اسرار الشریعه، ص 193.
.گروهی نیز برآنند تا به ستایش از اباحهگری آنان بپردازند و پایبند نبودن آنان به شریعت را نشانه آزادگی و بلند طبعی بشمارند.(2)
تحقیق و بررسی بحث فوق را به «صورت نکاتی مورد» نقد و بررسی قرار خواهیم داد.
ریشه نزاعها به اختلاف برداشت فقها و عرفا از این سه واژه بر میگردد. شهید مطهری در تشریح این اختلاف نگاشته است: عرفا و فقها متفق القولند که شریعت... مبتنی بر یک سلسله حقایق و مصالح است. فقها معمولاً این مصالح را
به اموری تفسیر میکنند که انسان را به سعادت؛ یعنی حدّ اعلای ممکن استفاده از مواهب مادی و معنوی میرساند.
در حالی که عرفا معتقدند که همه راهها به خدا منتهی میشود و همه مصالح و حقایق از نوع شرایط و امکانات و وسائل و موجباتی است که انسان را به سوی خدا سوق میدهد.
فقها همین قدر میگویند که در زیر پرده شریعت احکام و مقررات آن، یک سلسله مصالح نهفته است و آن مصالح به منزله علل و روح شریعت به شمار میروند و تنها وسیله رسیدن به آن مصالح عمل به شریعت است.
عرفا معتقدند که مصالح و حقایقی که در تشریع احکام نهفته است از نوع منازل و مراحلی است که انسان را به مقام قرب الهی و وصول به حقیقت سوق میدهد... باطن شریعت، راه است و آن را طریقت میخوانند و پایان این راه حقیقت است؛ یعنی توحید به معنایی که قبلاً به آن اشاره شد که پس از فناء عارف از خود و انانیّت خود دست میدهد. این است که عارف به سه چیز معتقد است: شریعت، طریقت، حقیقت که شریعت وسیله و یا پوستهای است برای طریقت و طریقت پوسته و یا وسیلهای است برای حقیقت.
سپس اضافه میکند فقها سه بخش اصول عقائد و کلام و اخلاق و احکام را از هم مجزا دانستهاند.
ولی عرفا در بخش عقائد، صرف اعتقاد را کافی ندانسته، بلکه باید کاری کرد که پردهها از میان انسان و آن حقایق برداشته شود. در اخلاق هم به جای اخلاق علمی و فلسفی، سیر و سلوک عرفانی را با ترکیب خاص پیشنهاد میکنند و از این سه بخش به شریعت و طریقت و حقیقت تعبیر نموده، معتقدند که همانگونه که انسان از نظر واقع سه بخش مجزّای از هم نیست؛ یعنی بدن، نفس، عقل از یکدیگر مجزّا نیستند، بلکه در عین اختلاف با یکدیگر متحدند و نسبت آنها با یکدیگر نسبت ظاهر و باطن است. شریعت و طریقت و حقیقت نیز این چنین هستند.
با توجّه به نظریات اکثر عرفا که به این مسأله پرداختهاند به ویژه نظریه تثلیث شریعت، طریقت، و حقیقت سیدحیدر آملی، نسبت دادن انکار شریعت به نوع آنان، بدون وجه است، زیرا ابن عربی که بنیانگذار عرفان نظری میباشد اعتنا به علوم حقیقت را مشروط به عدم ردّ آن از ناحیه شریعت دانسته و آنرا چون جسمی ملازم و همراه حقیقت تلقی میکند.(1)
کاشفی، عرفان و تصوف، ص 152. به نقل از رسائل ابن عربی، ص 233 و 234. وکتاب التراجم، ص 284.
جنید بغدادی میگوید: همه راهها به بن بست میرسند مگر راهی که به دنبال رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد. پس هر که حافظ قرآن و کاتب حدیث نباشد، پیروی از وی در کار نیست چون عمل و مذهب ما در قید کتاب و سنت است(2).
قشیری معتقد است که حتی در حالت فنا و رسیدن به مقام حقیقت نیز باید به تکلیف خویش عمل کند و خداوند، عارف سالک را در این موضوع کمک کند(3).
علامه طباطبایی، در رساله الولایه میگوید: واجبات و محرمات شریعت، احکام عمومی برای همه طبقات است و هر چه افراد به خداوند تقرّب بیشتری داشته باشند، تکلیفشان سنگینتر است.(4)
سید حیدر آملی: در تثلیث شریعت و طریقت و حقیقت میگوید: عنوان فوق، مأخوذ از فرموده نبوی صلی الله علیه و آله «الشّریعه اقوالی و الطّریقه افعالی و الحقیقه احوالی» میباشد که شریعت، اسمی است وضع شده برای راههای الهی شامل: اصول، فروع، رخصت، عزیمت، حسن و احسن. و طریقت اسمیاست برای:
اخذ، عمل احوط، احسن، و اقوم، اعم از کردار و گفتار و صفت و یا حال میباشد. و حقیقت چیزی است که با کشف و عیان و یا به وجدان اثبات شود.(1)
آملی، سید حیدر، اسرارالشّریعه، ص 364، و جامع الاسرار، ص 344.
اوّلی: مرتبه عوام است، دوّمی: مرتبه خواص است و سوّمی: مرتبه خاصّ الخاص میباشد و انسانهای با شعور خارج از این سه دسته نیستند(2).
و این سه گرچه از نظر حقیقت یکی هستند، ولی حقیقت، بالاتر از طریقت و طریقت، بالاتر از شریعت است و انسان کامل واجد مراتب سه گانه میباشد.(3)و در مثال شریعت را مانند: پوست، و طریقت مانند لُبّ و حقیقت، مانند لب اللب است و پوست و قشر حافظ لُبّ، و لُب ّحافظ مغز اصلی و لب اللب است(4).
مراتب سه گانه دیگر نیز بر همین منوال است مانند:
ضرورت نیاز به شریعت به دلائل زیر است:
الف) ریاضت: اساس عرفان بر سلوک استوار است و سلوک چیزی جز ریاضت نمیباشد و ریاضت هم جز با اعمال و رفتار تحقق نمییابد و اعمال و رفتار هم جز با عمل به شریعت به دست نمیآید(6).
ب) شوق بندگی: مشاهده نتیجه اعمال و عبادات و ذوق و شوق بندگی و عمل به شریعت را در سالک شدّت میبخشد، چنانکه پیامبر صلی الله علیه و آله دلخوشی خویش را در نماز میدید و این شوق را تا جایی پیش برد که قدمهایش ورم نمود(1)
یثربی، پیشین، ص 383.
.ج) رهایی: عمل به شریعت عامل رهایی است. نجم الدّین رازی میگوید: در دبیرستان شرایع انبیاء، اوّل، الفبای شریعت را باید آموخت که هر امری از اوامر شارع، کلیدِ بندی از بندهای آن طلسم اعظم است، چون به حق هر یک در مقام خویش قیام نمودی، بندی از طلسم گشاده شود و نسیمی از نفحات الهی از آن ره به مشام میرسد.(2)ابن عربی نیز عمل به شریعت را رهایی از مکر شیطان و زمینهساز ادب مع الله جهت رسیدن به مقام خلّت قلمداد نموده و میگوید: شریعت جادهای روشن و رهگذر نیک بختان و طریق خوشبختی است. هر که از این راه برود به رهایی میرسد و هر که از آن روی گرداند سر نوشتی جز هلاکت نخواهد داشت(3).
د) جلوه معرفت: شریعت تجلّی باطن معرفت در ابعاد جسمانی انسان است. امام خمینی رحمه الله به نقل از استادش مرحوم شاه آبادی میگوید: عبادات، سرایت دادن ثنای حق به جنبه و مقام جسمانی و مادّی انسان است. همانگونه که بطنها و مراتب دیگر وجود انسان همانند: عقل و قلب و صدر حظّ و بهره خود را از معرفت و ثنای ربّ خود دارند، مرتبه جسمانی انسان و مُلک بدن او نیز باید حظّ و بهره خویش را از معرفت و ثنای حق داشته باشد و همین مناسک و اعمال حظّ بدن است. روزه ثنای حق به صمدیت است و نماز ثنای ذات مقدس حق است
به جمیع اسماء وصفات.(1)
. امام خمینی، سر الصلوه، مقدمه فصل دوم.
به تعبیر گلشن راز:
شریعت پوست مغز آمد حقیقت میان این و آن باشد طریقت
خلل در راه سالک نغض مغز است چو مغزش پخته شد بی پوست نغز است
و به تعبیر سنائی:
قاید و سایق صراط الله به زقرآن مدان و به زاخبار
جز به دست و دل محمد نیست حلّ و عقد خزینه اسرار
موضوع فوق از مواردی است که همواره موجب تکفیر عرفا شده است. این در حالی است که شرح احوال گذشته آنها به ویژه عارفان پایبند به واجبات و محرّمات و حتّی مکروهات و مستحبات، خلاف عدم پایبندی را ثابت میکند. ولی در عین حال، برخی از نثر و نظم آنها نشانگر سقوط تکلیف است و لذا باید دید منظورشان از این سخنان چیست تا رفع شبهه گردد.
در توضیح موضوع فوق میتوان گفت در شریعت اسلام در هیچ مرحلهای از مراحل کمال به سقوط تکلیف اشاره نشده است، اما تکلیف همیشه به شرایطی از قبیل اختیار و عقل و هوشیاری و توان بر انجام آن مشروط گردیده است. باید دید عرفا سقوط تکلیف را به چه معنا و منظور میگیرند.
شبستری در گلشن راز میگوید:
همه حکم شریعت از من تو است که آن بر سینه و جان و تن تو است
من و تو چون نماند در میانه چه کعبه چه کنش چه دیرخانه
1) (1)
لاهیجی در شرح گلشن راز در اینباره میگوید: آن قسم از عرفا که از مقام استغراق و سکر به مقام صحو نیامدهاند و مسلوب العقل گشتهاند، به تعبیر عین القضات لیس علی الخراب خراج؛ از ویرانه مالیات نمیخواهند(1)
تو خود حافظا سر زمستی متاب که سلطان نخواهد خراج از خراب.
به اتفاق همه تکالیف شرعیه و عبادات ظاهره بر ایشان نیست و ترخان(2)حقّند که نه پیروی ایشان باید کرد و نه تکذیب؛ لا یقتدی بهم و لا ینکر علیهم. اما آنان که از مرتبه سکر و استغراق به ساحل صحو و هوشیاری آمدهاند، تکالیف شرعیه و عبادات از ایشان ساقط نیست. در نتیجه سخن علما و عرفا هر دو در واقع صحیح و درست است و بنابراین اختلافی در واقع میان عرفا و فقها نمیباشد.(3)ابن سینا در نمط نهم اشارات همین ملاک را، مطرح نمود و میگوید: «و العارف ربّما ذهل فیما یصار الیه فغفل عن کلّ شیء فهو فی حکم من لا یکلّف و کیف و التکلیف لمن یعقل التکلیف حال ما یعقله و لمن اجترح بخطیئته ان لم یعقل التکلیف».
عارف گاه در حالت اتصال به عالم قدس از همه چیز جهان غافل میشود و در این حالت است که در حکم کسی است که تکلیف ندارد، زیرا چگونه مکلف باشد در حالی که تکلیف برای کسی است که آن را درک کند.(4)
به تعبیر خواجه در شرح اشارات: در این حالت اگر اخلالی به تکالیف شرعیه پدید آید، گناهکار نخواهد بود چون در حکم غیر مکلف است بهواسطه اینکه تکلیف به کسی که در وقت تعلق تکلیف غافل است تعلق نمیگیرد، مانند حالت خواب و غفلت و کودکی.
بر این اساس میتوان گفت: در این حالت که عارف در حالت سُکر است و به
عالم هوشیاری بر نگشته است، این عارف نیست که به وظیفه عمل میکند بلکه این حقّ است که ایشان را محفوظ میدارد(1)
یثربی، عرفان نظری، ص 381.
.گرچه برخی از نمونهها به نظر تکراری میرسد اما بدین دلیل متذکر آنها میشویم تا از قضاوت خام و بدون دلیل پرهیز شود
که سعی میکند در هر قسمت در کنار ظاهر، تأویل باطنی را ارائه دهد، مانند:
عبادت ظاهری (عوام) و باطنی (خواص): که عبادت در ظواهر، کار عوام است و خواص باید تا مرتبه محو و فنای در توحید گام زنند(2).
طهارت ظاهری و باطنی: ذیل آیه أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْعاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ میگوید:
تطهیر ظاهری آیه همان امر به تطهیر خانه کعبه است و تطهیر قلوب اشارت باطنی آن است(3).
رزق ظاهری و باطنی: ذیل آیه کُلُوا مِمّا رَزَقَکُمُ اللّهُ میگوید: رزق ظواهر همان نعمتهای الهی است و رزق سرائر، شهود کرم الهی است. او همچنین قلب و روح و سر را نیز دارای رزق میداند(2).
غفلت ظاهری و باطنی: ذیل آیه فِی غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ میگوید: غفلت یا به خاطر استغراق در مسائل دنیوی است و یا به خاطر استغراق در حضرت حق که اوّلی مذموم و ثانوی ممدوح است(3).
خیانت ظاهری و باطنی: ذیل آیه إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ کُلَّ خَوّانٍ کَفُورٍ میگوید: خیانت در اموال تبعات آن در شرع آمده است و خیانت در احوال و اعمال، خیانت زاهدان و عارفان و محبان است(4).
نابینایی ظاهری و باطنی: ذیل آیه وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ میگوید: معنای ظاهری از فراق یوسف علیه السلام نابینا شدن است و معنای باطنیاش آن است که چشمان او از دیدن غیر یوسف علیه السلام، محروم گشت(5).
پاداش ظاهری و باطنی (شکرنعمت، و کفران نعمت): ذیل آیه لَئِنْ
1) (1)
مائده / 33، هر کس کسی را، جز به قصاص قتل، یا [به کیفر] فسادی در زمین، بکشد همان، ج 2، ص 115.
2) (2) همان، ص 202، ذیل انعام / 142، «از آنچه خدا روزیتان کرده است بخورید.».
3) (3) انبیا / 1 «حساب مردم به آنان نزدیک شده، در حالی که در غفلتند و روی گردانند!» همان، ج 4، ص 163.
4) (4) حج / 38 «زیرا خدا هیچ خیانتکار ناسپاسی را دوست ندارد» همان، ج 4، ص 219.
5) (5) یوسف / 84 «و در حالی که اندوه خود را فرو میخورد، چشمانش از اندوه سپید شد». همان، ج 3، ص 200.
شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ گفته که ازدیاد نعمت بنده، معنی (نعمت) ظاهری است و رساندن بنده به مرتبه شهود جمال و جلال الهی و مفهوم نعمت باطنی است.
کیفر ظاهری، عدم نعمت در قالب بلاها وگرفتاریها است و مفهوم باطنی کیفر نیز فراق و هجران بنده از شهود حق میباشد.(1)
ابراهیم / 7، «اگر واقعاً سپاسگزاری کنید، [نعمت] شما را افزون خواهم کرد، و اگر ناسپاسی نمایید، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.»، همان، ج 3، ص 41.
شرق و غرب ظاهری و باطنی: ذیل آیه وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ میگوید: منظور از شرق و غرب در آیه، مشارق و مغارب قلوب است، زیرا دلها دارای اشراقات و حجابهاست.(2)
شرک ظاهری و باطنی: ذیل آیه إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ میگوید: مشرکان باطنی کسانیاند که اسرار آب توحید درون آنها را طاهر و پاکیزه نساخته و در نتیجه با فقدان طهارت در اوهام باقی میمانند و نباید به مساجد که همان مشاهد قرب است نزدیک شوند.(3)
روزه ظاهری و باطنی: روزه ظاهری، امساک از مفطرات و باطنی هم امساک قلب از آفات و امراض نفسانی است. و در ادامه به روزه روح و روزه سر اشاره میکند.
مستی ظاهری و باطنی: ذیل آیه لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُکاری به انواع مستیها پرداخته و به عنوان نمونه به مستی از شراب و مستی از غفلت اشاره میکند.
در تأویل نعیم و جهیم إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ وَ إِنَّ الْفُجّارَ لَفِی جَحِیمٍ میگوید: نعیم عبارت از معرفت و شهود حق تعالی است و جهیم هم عبارت از نفوس است که آتش از آن زبانه میکشد.(1)
سلمی، ابو عبدالرحمن، تفسیر السلمی فی القرآن وهو حقایق التفسیر، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1421 ق، ص 61.
تأویل شریعت، طریقت و حقیقت در آیه فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ میگوید: بدان که علم سه قسم است: علم شریعت، علم طریقت و علم حقیقت. شریعت، آموختنی است و طریقت معاملی است و حقیقت یافتنی است. علم شریعت را گفت: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ . علم طریقت را گفت: وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ . و علم حقیقت را گفت: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً . حوالت شریعت به استاد کرد، حوالت طریقت به پیر، و حوالت حقیقت با خود.(2)
تأویل به معرفت و عشق وصال در آیه: قالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ.
اهل ظاهر از این آیه هیچ نصیبی ندارند. خداوند ولایت و نبوت را به هیچ یک از اولیاء و انبیاء خود عطا نفرمود، مگر بعد از آن که خود را به آنان شناساند؛ زیرا حقیقت معرفت، جز با مشاهده حق، تحقّق نمییابد. وقتی اولیای خدا او را با چشم روح و دل وعقل دیدند به او عشق ورزیدند و مشتاق او گردیدند و پس
از آن نیل به مراتب وصال و حاصل شدنی شد.
نظیر آن در آیه قالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ است که معنی آیه را مثال هر عاشقی میداند که به وصال ازل میاندیشد و در پی استشمام نسیم گل بوستان ابدیّت است. این مقام با حضور قلب، چشمان گریان و خلوتهای اسرار به دست میآید.(1)
به ترتیب، اعراف / 143: «پروردگارا، خود را به من بنمای تا بر تو بنگرم.» و یوسف / 94 «چون کاروان رهسپار شد، پدرشان گفت: اگر مرا به کمخردی نسبت ندهید، بوی یوسف را میشنوم.»؛ بقلی شیرازی، عرائس البیان فی حقائق القرآن، ذیل دو آیه فوق.
دربارۀ الفتوحات المکیّه میگوید: نگارش حتّی یک حرف از این کتاب جز با الهام الهی و القاء ربّانی نبوده است: فوالله ما کتبت منه حرفا الّا عن املاء الهی و القاء ربّانی... و انّما قلنا ذالک لئلا یتوهّم متوهّم انّی و امثالی ادّعی النّبوّه لا والله مابقی الّا میراث و سلوک علی مدرجه محمّد رسول الله صلی الله علیه و آله»(2)
او حتّی سخنان خود را قرآن دانسته و میگوید: بنابراین این ذکر او است و قرآن است.
و در التنزّلات الموصلیّه هم میگوید: چون روح الامین بر قلبم فرود میآید ترکیب وجودم به هم میریزد. او مرا از دانشهای به دور از تخمین و تردید تعلیم میدهد. این فرشته جبرئیل امین نیست، بلکه فرشتهای ساده است. چون همه فرشتهها امین هستند فرشته نازل برخود را هم روح الامین میخواند و در عین حال منکر ادّعای، نبوّت است.(3)
در جای دیگری میگوید: تنها این را بگویم که خدای تعالی را دوبار در
رؤیای خود دیدم که به من گفت: بندگان مرا نصیحت کن و بزرگترین نصیحت من به تو این است که توفیق دهنده خداست(1)
آتش، مکتب تفسیر اشاری، ص 164 به نقل از «مواقع النجوم» ابن عربی، ج 1، ص 334.
.به نظر وی نگارش این کتاب هم به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله است که مینویسد:(2)بدان که حق مرا در سال (586 ق) در قرطبه آگاه ساخت و همه پیامبران از آدم تا محمّد صلی الله علیه و آله را در میدانی به من نشان داد. از این میان جز هود علیه السلام کسی با من سخن نگفت... او مرا از سبب اجتماع آنان خبر داد... او را مردی درشت اندام و خوش صورت و خوب سخن یافتم که عارف به امور و کاشف آنها بود.(3)»
ابن عربی براساس روایت نبوی صلی الله علیه و آله: که فرمود: «مثل من نسبت به انبیاء مثل خشت آخرین است... خود را خشت آخرین ولایت پنداشته و در برابر خاتم الانبیاء خود را خاتم الاولیاء لقب داده است.(4)
او با توجه به سخن بایزید خطاب به علمای رسمی میگوید: شما علوم خود را از مردگانی که آنان نیز از مردگانی دیگر نقل میکنند؛ آموختهاید که: حدّثنی فلان عن فلان ولی سخن ما این است: حدّثنی قلبی عن الهی.
او ادّعا میکند که هر چه بر زبان عارف جاری میشود در واقع شرح مراد خداوند است که در حقیقت این فیض الهی شانی از شئون نبوّت است: «راه روشن است و در، باز و عمل، مشروع.
او پس از استناد به سخن مولی علی علیه السلام به ابن عبّاس که میگوید: اگر شرح و تفسیر فاتحهالکتاب را برایتان بازگو کنم نوشته آن هفتاد پوست گاو را فرا میگیرد، میگوید در برابر این گفته چه سخنی دارند؟ او درحالی که تفسیر
عالمان را نقد میکند و آن را مبتنی بر حدس و گمان فهم ناقص و سطحی معرّفی نموده، تأویل مخالف نصّ را گمراهی قلمداد کرده و میگوید: سعادت به طور کامل از آن گروهی است که بین ظاهر و باطن احکام شرعی جمع نموده که آنان عالمان به خداوند و احکام او میباشند.(1)
ابن عربی، الفتوحات المکیه، ج 1، ص 334.
در فصّ ایّوبی علیه السلام در تأویل آیه وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ میگوید: مقصود از شیطان در داستان ایّوب علیه السلام دوری از حقایق میباشد و بیماری ایّوب هم عذاب حجاب و جهل به حقایق بوده است: ثم کان لایوب علیه السلام ذلک الماء شراباً لازاله الم العطش الّذی هو من النُصُب و العذاب الّذی مسّ به الشیطان، ای البعد عن الحقایق؛ ان یدرکها علی ما هی علیه فیکون بادراکها فی محل القُرب».(2)
در فصّ نوحی علیه السلام درتأویل آیه وَ لا تَزِدِ الظّالِمِینَ إِلاّ ضَلالاً میگوید: حضرت نوح علیه السلام درصدد نفرین بر قومش نبود، بلکه درخواست میکند خدایا کسانی که ظلم به نفس نموده و به مقام فناء فی الله رسیدهاند آنان را جز به علم و معرفتت که موجب حیرت انسان کامل در ذات تو میشود میفزای چنانکه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ربّ زدنی فیک تحیّرا».(3)
در فصّ اسحاقی علیه السلام در تأویل آیه إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ میگوید: ابراهیم علیه السلام میبایست رؤیا را متناسب با عالم مثال تعبیر میکرد، زیرا قوچ به شکل پسرش ظاهر شد و او چون براساس ظاهر تعبیر کرد خود را به زحمت انداخت.
در جزء اوّل فتوحات(1)
ابن عربی، محی الدین، الفتوحات المکیه فی معرفه الاسرار المالکیه والملکیه، دار احیاء التراث العربی، بیروت - لبنان، طبع اولی، 1998 م، 1418 ق، ج 1، ص 3.
، هم میگوید: در مکاشفه خود رسول خدا صلی الله علیه و آله را در حالی که خلیفه اول در سمت راست و فاروق در سمت چپ و ذوالنور به ردای پیامبر... معرفی میکند: والصّلوه علی سرّ العالم و نکتته. «و الصدّیق عن یمینه و الفاروق عن یساره... و ذوالنّورین مشتمل برداء حیائه».در جایی دیگر: نه تنها خلافت باطنی را برای خلفا قائل است حتی معتقد است متوکّل هم دارای خلافت باطنی است: و اعلم ان رجال الله فی هذه الطریقه.... و منهم من یکون ظاهر الحکم و یجوز الخلافه الظاهره کما حاز الخلافه الباطنه من جهه المقام کابیبکر و عمر و عثمان و علی و الحسن و معاویّه بن یزید و عمر بن عبدالعزیز و المتوکّل»(2)
همچنین زبیر بن عوام را از حواریون پیامبر صلی الله علیه و آله قلمداد نموده است: ومنهم رضی الله عنهم الحواریون.. و کان فی زمان رسول الله صلی الله علیه و آله الزّبیر بن عوام...».(3)
ذیل رجبیّون ادّعا میکند که در عالم مکاشفه شیعیان را به صورت خوک مشاهده نموده است که در برابر پیشنهاد توبه از مذهب شیعه، به صورت انسانی برگشتهاند و اگر تقیه نموده، به دروغ ابراز بیزاری از مذهب خویش نمودهاند همواره به صورت خوک باقی خواهد ماند: «منهم الرّجبیون... وکان هذ الّذی رأیته قد ابقی علیه کشف الرّوافض من اهل الشّیعه سائر السنّه فکان یراهم خنازیر فیأتی الرّجل المستور الّذی لا یعرف منه هذا المذهب قطّ و هو فی نفسه مومن به ربّه فاذا مرّ علیه یراه فی صوره خنزیر فیستدعیه و یقول له: تب الی الله فانّک شیعیّ رافضیّ، فیبقی الاخر متعجّباً من ذلک فان تاب و صدق فی توبته رآه انساناً و ان قال له بلسانه
تبت و هو یضمر مذهبه لایزال یراه خنزیراً».(1)
همان، ص 11.
او حتی عمر بن خطّاب را از محدّثون قلمداد نموده است: «و منهم رضی الله عنهم المحدّثون و عمر بن الخطاب رضی الله عنه منهم»(2)
از سوی دیگر ابابکر صدّیق را نزدیکترین فرد به پیامبر صلی الله علیه و آله و شریک در نبوت تشریعی آن حضرت معرفی میکند: «فلیس بین ابی بکر و رسول الله صلی الله علیه و آله رجل لانّه صاحب صدّیقه و صاحب سره، فهو من کونه صاحب سرّ بین الصدّیقیّه و نبوّه التّشریع و یشارک فیه فلا یفضل علیه من یشارکه».(3)
او در مقدّمه تفسیر میگوید: مدّتی دراز بود که اشتغال به تلاوت قرآن و اوراد داشتهام، امّا با دلتنگی و اجبار، تا اینکه با آن انس به قرآن حلاوت آن را چشیده... در هر آیهای معنائی بر من کشف میشد که زبان از بیان آن عاجز است. آنگاه حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله را به یاد آوردم که «مانزل من القرآن آیه الّا و لها ظهر و بطن...»
از امام صادق علیه السلام هم نقل شده که: «لقد تجلّی الله لعباده فی کلا مه ولیکن لا تبصرون» و از آن حضرت روایت شده که در حالت نماز بیهوش شد و افتاد. سبب را پرسیدند. فرمود: آیهای را تکرار میکردم تا این که آن را از گویندهاش شنیدم.
سپس میگوید هرکس قرآن را تفسیر به رأی کند کافر است اما تأویل را حدّ و حدودی نیست زیرا تأویل به حسب احوال مستمع و مراتب او در سلوک تغییر
پیدا میکند. در نتیجه اندیشیدم آن چه را از حقائق بطون در اوقاتی خاص بر من روشن شده بدون توجّه به حدود ظواهر آن بازگو کنم...(1)
ابن عربی، تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 4.
من در نگارش این اوراق آن چه که بر سبیل اتّفاق به خاطرم رسیده، آوردهام و آن را تفسیر نمیدانم. آنچه را که به نظر خودم تأویلپذیر نبوده و یا احتیاجی به تأویل نداشته است در تفسیر نیاوردهام. و نیز نمیپندارم در آنچه آوردهام به نهایت آن رسیدهام. زیرا... همانطور که کلمات خدا پایان نمیپذیرد راههای مختلف فهم آن هم محدود نمیباشد.(2)
او به تثلیث متکلم، حکیم و عارف قائل است و میگوید برای کسب معرفت سه راه وجود دارد؛ راه نقل، عقل و کشف همچنین بیان میکند که سه روش کلام، فلسفه و عرفان درصدد وصول به حقیقت واحدند، البته با سه روش، لذا متکلم اهل معرفت ظاهر و شریعت، حکیم اهل ارباب طریقت و عارف اهل حقیقت میباشد و در نارسائی عقل و نیازمندی آن به شرع مینویسد:
«مثال شرع و عقل در حقیقت، مانند روح و بدن است... که تصرّف و ظهور مراتب آن، جز با عقل و مراتب آن، صورت نمیپذیرد»(3).
در جای دیگر با توجّه به کلام مولی علی علیه السلام، علم را به مسموع و مطبوع تقسیم کرده و میگوید: امکان جمع بین هر دو وجود دارد، آنگونه که برای انبیاء و اولیاء تحقق یافت. و در صورت جمع، دوّمی انفع است که در قلب جای دارد، ولی اوّلی، نه تنها مفید نیست، بلکه مضرّ هم هست، چراکه کمترینش، محرومیت از معارف الهی است(4).
او برای نمونه اظهار ندامت شخصیّتهای بزرگی مانند: بوعلی، فخر رازی، خواجه نصیر طوسی، غزالی، ابن ترکه، و بابا افضل کاشانی را، نقل نموده است(1)
سید حیدر، المقدمات من نص النصوص، ص 480 و جامع الاسرار، ص 475 الی 479.
و جدال معتزله و اشاعره، و اشراق، و مشاء، را شاهد بر این ذکر میکند(2).درباره علوم رسمی و علوم ارثی گفته است دستهای از علوم با تحصیل و رنج و سختی و زمان به دست میآید که علوم رسمی و اکتسابی است. و بخشی دیگر با آموزش الهی به صورت دفعی یا تدریجی است که علوم ارثی الهی است(3).
او حکما و متکلّمین را صاحبان علوم رسمی و انبیاء و اولیاء و اهل کشف و شهود و عرفا را از مصادیق علوم ارثی قلمداد نموده(4)و با زبان تمثیل میگوید:
«پدری برای فرزندان در خانه ارثی خویش چاهی پنهان کرده، روی آن موانعی ایجاد میکند. ورثه او یک فرزند عالم و یک فرزند جاهل است. فرزند عالم موانع را کنار زده به چاه رسیده و خانه را آباد میکند. و فرزند جاهل در اندیشه نهر بیرون خانه است که با قطع شدن نهر آب، داخل خانه هم فاسد میشود.(5)»
بخش اول: توحید
بخش دوم: اسماء و صفات
بخش سوم: وحدت وجود
بخش چهارم: واقعیت جهان، تجلی و ظهور
بخش پنجم: مراتب وجود یا حضرات خمس
یکی از مباحث محوری در هستیشناسی عرفانی بحث توحید است که در آثار کلا می و فلسفی و عرفانی بحثهای فراوانی درباره آن شده است.
عرفا هم برای توحید تقسیمات متفاوتی ارائه دادهاند. سید حیدر آملی معرفت عامه از مردم و فقها و متکلمین را توحید الهی و معرفت اهل عرفان و حکمت را، توحید وجودی معرفی میکند و از توحید وجودی به توحید اولیاء تعبیر میکند که عبارت است از پیام آیات مبارکه کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ1 و کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ * وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ2 هلاکت ماسوی الله از ازل تا ابد بوده و قیامت، ظرف ظهور آن است و نه ظرف وجود آن. و تمام اولیاء از شیث علیه السلام تا حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مردم را به سوی این توحید دعوت میکنند. چه این که تمام سفرای الهی از آدم تا خاتم، انسانها را به سوی توحید الهی فرا خواندهاند. باید توجّه داشت که هر کدام از دو توحید، مکمّل یکدیگرند و در
طول هم قرار دارند، زیرا پس از ایمان به توحید الهی با تمام لوازم آن، به شهود توحید وجودی بار مییابند(1)
سید حیدر آملی، اسرار الشریعه، قاعده اول. ص 70؛ مقدمات کتاب نص النصوص، ص 392 و جامعالاسرار، ص 77.
.شهید مطهری در توصیف توحید وجودی عرفا میگویند: توحیدی که از نظر عارف قلّه منیع انسانیت به شمار میرود و آخرین مقصد سیر و سلوک عارف است با توحید مردم عامی و حتّی با توحید فیلسوف؛ یعنی این که واجبالوجود یکی است نه بیشتر از زمین تا آسمان متفاوت است.
توحید عارف؛ یعنی موجود حقیقی منحصر در خداست و جز خدا هر چه هست نموداست، نه بود. توحید عارف؛ یعنی جز خدا هیچ نیست. توحید عارف؛ یعنی طی طریق کردن و رسیدن به مرحله جز خدا ندیدن این مرحله از توحید را مخالفان عرفا تأیید نمیکنند و احیاناً آن را کفر و الحاد میخوانند(2).
خواجه عبدالله انصاری توحید را از نظر مراتب به سه صورت بیان نمود که عبارتاند از:
وجه اوّل؛ توحید عامّه و توحید ظاهری است که با گفتن کلمه توحید (اشهد ان لا اله الا الله) متحقق شده و از طریق استدلالهای عقلی و فلسفی و نقل آیات روایات قابل اثبات است.
وجه دوم توحید خاصّه است که از طریق مکاشفه، معاینه و امثال آن به دست میآیدکه توحید متوسطین است و از طریق علم به فنای در اسماء و صفات که حضرت واحدیّت است که قبل از فنای در ذات حاصل میشود.
وجه سوم: توحید خاص الخاص است که خداوند آن را به نفس خودش اختصاص داده و به کنه آن جز ذات ربوبی راه ندارد. خداوند در سوره آل عمران
فرمود: شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ1 و غیر از او کسی بهرهای از آن ندارد. بدین دلیل است که این مر حله وقتی تحقق مییابد که ماسوی الله فانی شده و حق تعالی باقی میماند... و تنها کسانی که از مقام فناء به مقام بقای بعد از فناء بار یابند، جلوههایی از این توحید نصیبشان خواهد شد.(1)
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان ضمن بیان تاریخچه بحث میگوید: باید دانست این مسأله که برای عالم صانعی است و این که این صانع یگانه است، از قدیمیترین مسائلی است که در بین متفکرین در اینگونه مسائل دایر و رایج بوده و فطرتشان آنها را به این حقیقت رهنمایی نموده است. حتی آیین بتپرستی هم که بنایش بر شرک است، اگر حقیقت معنایش مورد دقت قرار گیرد معلوم خواهد شد که این آیین هم در آغاز پیدایشش براساس توحید صانع و این که بتها شفیع در نزد خدایند بنا شده است. ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی3 گرچه فطرتی که آدمی را به توحید دعوت میکند از جهت ذات و صفات یگانه است. الا اینکه الفت و انس انسان در زندگیاش به واحدهای عددی و ابتلاآت دینداران برای نفی تعدد خدایان و اثبات خدای واحد در برابر بتپرستان، در نتیجه حکم فطرت انسان به نامحدود بودن خداوند. تقریباً از نظرها کنار رفته و مردم از حکم فطری خود غافل شدند. لذا کلمات قدمای فلاسفه و اهل بحث مصر، یونان، اسکندریه و فلاسفه بعدی به خوبی میرساند که مقصودشان از وحدت باری تعالی، همان وحدت عددی است. حتی شیخ الرئیس در کتاب شفای خود به این معنا تصریح نموده و کلمات غیر او از حکمای تا حدود سنه هزار هجری به همین منوال است.
1) (2) ملاصدرا، شرح اصول کافی، ص 233، صادقی اردستانی، محمد امین، آموزههای عرفانی از منظر امام علی، ص 132.
احتجاجات متکلمان بر توحید طوری است که با اینکه عموماً همان مطالب قرآن عزیز است، مع ذلک از طرز استدلالشان بیش از وحدت عددی استفاده نمیشود. بنابراین بیان قرآن راجع به معنای توحید، اولین گامی است که در تعلیم و به دست دادن این حقیقت برداشته شده و در حقیقت، قرآن مبتکر در شناسایی این حقیقت است.
ولی مفسرین در قرون متمادی، چه اصحاب و چه تابعین و چه مفسرین بعد از آنها، عموماً بحث درباره این مطلب را مهمل گذاشته و متعرض این بحث شریف نشدهاند. و کتب تفسیر و جوامع حدیث که همگی در دسترس خواننده هست، نه اثری از این حقیقت در آنها پیداست و نه کسی به بیانی که این حقیقت را شرح دهد بر خواهد خورد و نه از طرز استدلالاتشان بویی از آن استشمام خواهد نمود. آری ما تاکنون به بیانی که پرده از روی این حقیقت برداشته باشد بر نخوردهایم. تنها و تنها کلمات امام علی بن ابی طالب علیه السلام است که گشاینده این در و فاش کننده این راز نهفته است. اوست که با روشنترین اسلوب و واضحترین برهان آن را تشریح و اثبات نموده است.
از کلمات آن جناب که بگذریم، در کلمات فلاسفه اسلام قرون بعد از قرن دهم نیز این حقیقت به چشم میخورد، الا این که به اعتراف خود آنان سرچشمه کلماتشان همان کلمات امام امیرالمؤمنین علیه السلام است. چون براهینی که فلاسفه برای به دست دادن این غرض چیدهاند، براهینی است که از همین مقدمات که در کلام امام است تشکیل یافته و زاید بر آن چیزی ندارد. چون همگی آنها؛ یعنی کلمات امام علیه السلام و فلاسفه همه مبنی بر صرافت وجود پروردگار و احدی بودن آن ذات مقدس جلت عظمته است.(1)
طباطبایی، المیزان، ج 6، ص 103، 106 و ترجمه المیزان، ص 154، 156.
با توجه به این سیر تاریخی است که علامه در المیزان نمونههای خطب توحیدی نهجالبلاغه و برخی روایات را به عنوان1) (1)
معیار و راهگشای بحث فوق مطرح نموده است که بهترین راه و روش در این باب است.
نگاهی به روایات توحیدی: مراجعه به احادیث اهل بیت علیهم السلام، بهترین منبع و میزان برای بحث در توحید است که در این قسمت به آن می پردازیم.
در جنگ جمل عربی از میان لشکریان برخاسته، عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! آیا اعتقاد شما این است که خدا یکی است؟
این را که گفت مردم اعتراض کردند که در مثل چنین ایام جنگی، چه جای اینگونه سؤالات است؟!
حضرت فرمود: بگذارید جواب خود را بگیرد و نسبت به خدای خود معرفتی حاصل کند. او همان را میخواهد که ما آن را از دشمن خود میخواهیم؛ یعنی همه رنجهای ما برای این است که دشمنان ما با خدا آشنا شوند.
آن گاه فرمود: ای اعرابی! گفتن اینکه خدا واحد است بر چهار وجه است که دو وجه آن غلط و دو وجه دیگرش صحیح است. اما آن دو وجهی که جایز نیست بر خدا اطلاق شود یکی این است که کسی بگوید: خدا واحد است و مقصودش از واحد، واحد عددی باشد که این صحیح نیست، زیرا چیزی که دوّم برایش نیست، داخل در اعداد نمیشود و لذا میبینید که قرآن گویندگان «ثالث ثلاثة» را کافر خوانده است.
دیگر این که کسی بگوید: خدا یکی است و مرادش همان باشد که گویندهای میگوید: فلانی یکی از مردم است. این نیز باطل است چون خدا را به خلق تشبیه کردن است و پروردگار ما بزرگتر از آن است که شبیهی برای او باشد.
اما آن دو نحوه وحدتی که برای خدا ثابت است، یکی این است که کسی بگوید خدا واحد است و در اشیای عالم مانندی برایش نیست که این صحیح
است چون پروردگار همینطور است.
دیگر اینکه گفته شود خدای عز و جل احدیّ المعنا است یعنی نه در خارج و نه در عقل و نه در وهم قابل هیچگونه انقسامی نیست که این قسم هم صحیح است چون پروردگار ما همینطور است(1)
صدوق، التوحید، ص 83، ح 3 و همو، خصال، ج 1، ص 2، ح 1 و همو، معانی الاخبار، ص 5، ح 2.
.بررسی:
با توجه به این که مولا علیه السلام در مقام بیان بوده و پرسش و پاسخ هم در جمع مطرح شده است و با توجه به انکار حاضرین در پاسخ دادن در شرایط جنگی و اصرار حضرت بر پاسخ دادن که هدف از جنگ و جهاد برای برقراری توحید است و با توجه به تقسیم چهارگانه حضرت از تلقی توحید و جدا نمودن صحیح از باطل، دومین معنی صحیح در نظر حضرت همانندی با توحید صرف دارد که علامه درصدد اثبات آن است.
اولین قدم به سوی دین کسب معرفت است. و کمال معرفت او تصدیق پروردگار و ایمان به اوست. و کمال تصدیق و ایمان به خدا توحید اوست. و کمال توحیدش به اخلاص است؛ یعنی به این است که سر جز به آستان او فرود نیاوری و عبادت را جز برای او انجام ندهی... و کمال اخلاصش زبان بستن از توصیف اوست، چون هر صفتی خود شهادت میدهد که غیر موصوف است....
کما اینکه هر موصوفی خود گواهی میدهد که غیر صفت است.
«فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه و من قرنه فقد ثنّاه و من ثنّاه فقد جزّاه و من جزّاه فقد جهله و من جهله فقد اشار الیه و من اشار الیه فقد حدّه و من حدّه فقد عدّه؛
بنابراین کسی که خدای را در وصف بگنجاند او را قرین دانسته است. و کسی که
1) (1)
خدای را قرین بداند به ثنویت او حکم کرده است. و هر که به ثنویت حکم کند، او را تجزیه کرده و دارای ابعاض دانسته است. و کسی که چنین کند نسبت به او جاهل شده است. و کسی که نسبت به خدا جاهل شد البته به او اشاره هم میکند و کسی که او را مورد اشاره خود قرار دهد، او را تحدید کرده است. و کسی که او را محدود کند او را معدود و قابل شمارش نموده است(1)
نهج البلاغه، خطبه 1.
.علامه طباطبایی میفرمایند: این خطبه بدیعترین بیانی است که بهتر از آن، درباره توحید بیانی دیده نشده است که مشتمل بر دو مقدمه و یک نتیجه است.
مقدمه اول: برگشت کاملترین مراحل معرفت خدا به بازداری زبان از توصیف او است.
مقدمه دوم: جمله «فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه» که متفرع بر قسمت اول است، این است که اثبات صفات برای خدا مستلزم اثبات وحدت عددی برای اوست و وحدت عددی ملازم با محدودیت است و خدای تعالی اجلّ از آن است که در حد بگنجد.
نتیجه: کمال معرفت خدای تعالی پی بردن به این است که وحدتش مانند وحدت سایر موجودات، وحدت عددی نبوده و برای وحدت او معنای دیگری است.(2)
حمد خدایی را که هیچ یک از احوالش بر حال دیگر سبقت ندارد تا در نتیجه قبل از اینکه آخر شود اول باشد و قبل از اینکه باطن شود ظاهر باشد. خدایی که غیر از حضرتش، هر چیزی وحدتش مساوق با کمّی است. جز او هر عزیزی
عزتش توأم با ذلت است. خدایی که هر قویای جز او ضعیف، هر مالکی جز او مملوک و هر عالمی غیر او متعلم است. پروردگاری که غیر او هر قادری، قدرتش توأم با عجز است و هر شنوایی غیر او از شنیدن صوتهای خیلی آهسته کر میباشد و صوتهای خیلی بلند هم او را کر میکند... علاوه بر این، صوتهای معتدل را هم تنها در نزدیک میشنود. پروردگاری که هر بینایی غیر او، بیناییاش از دیدن رنگهای خیلی کم و اجسام خیلی ریز ناتوان است. و هر ظاهری غیر او باطن و هر باطنی به غیر او ظاهر است(1)
صبحی صالح، نهج البلاغه، ص 99، ح 65.
.«الاَحَدِ بِلا تأوِیلِ عَدَدٍ وَ الخالِقِ لا بِمَعنی حَرَکَةٍ وَ نَصَبٍ وَ السَّمِیعِ لا بِاَداةٍ و البَصِیرِ لا بِتفرِیقِ الةٍ وَ الشّاهِدِ لا بِمُماسَّةٍ وَ الْبائِنِ لا بِتراخِی مَسافَةٍ وَ الظّاهِرُ لا بِرُؤْیَةٍ و الباطِنِ لا بِلِطافَةٍ بانَ مِنَ الاَشْیاءِ بِالْقَهْرِ لَها وَ القُدْرَةِ عَلَیها وَ بانَتِ الاَشْیاءُ مِنْهُ بِالخُضُوعِ لَهُ وَ الرُّجُوعِ الَیهِ مِن وَصْفِهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ ابْطَلَ ازَلَهُ» خدای احدی که برگشت احدیتش به عدد نیست. خالقی که در خلقتش حاجت به جنب و جوشی نداشته، کارش چون کارهای ما خسته کننده و تعجبآور نیست. شنوایی که شنواییاش طوری نیست که حاجت به ادوات (دستگاه سامعه) داشته باشد. بینایی که بیناییاش نحوهای نیست که مانند بینایی ما به گرداندن حدقه و شعاع آن محتاج باشد. خدایی که نزد تمامی اشیا حاضر هست لیکن نه بهطور تماس و مجاورت. و از همه آنها جداست لیکن نه بهطوری که مسافتی فاصله باشد. خدایی که بر همه آشکار است لیکن نه به دیدن. و از همه پنهان است ولی نه از جهت لطافت. خدایی که جداییاش از اشیا به قهر و قدرت بر آنهاست و جدایی اشیاء از او به خضوع برای او و رجوع به سوی
1) (1)
اوست. خدایی که اگر کسی توصیفش کند در حقیقت تحدیدش کرده و کسی که تحدیدش کند، در حقیقت به شمارش در آورده و کسی که او را به شماره درآورد، در حقیقت ازلیت او را باطل کرده است.
لَیسَ لِاَوَّلِیّتِهِ ابْتِداء وَلا لاَزَلِیَّتِهِ انْقِضاء، هُوَالاَوَّل وَلَم یَزَل وَ الباقِی بِلا اجَل خَرّت لَهُ الجِباهُ... .
نه اول او را آغازی و نه ازلی بودن وی را پایانی است. اولی است که زوال ندارد و آخری است که برای بقایش اجلی است که سرآمد نیست، پیشانیها در برابر عظمتش به خاک افتاده و لبها در اعتراف به وحدانیتش در حرکتند. خدایی که اشیاء را در هنگام خلقت، محدود آفرید تا به این وسیله مخلوقات را از خود متمایز و جدا سازد. خدایی که اوهام نمیتوانند او را در چهار دیوار تصورات به حدود و حرکات خود محصور و به داشتن جوارح و اعضا ممثلش سازند.
خدایی که درباره آغازش نمیتوان گفت: خدا از کی بود؟ و درباره تعیین نهایت و انجامش نمیشود گفت: «حتی» یعنی تا چه زمانی خواهد بود؟ خداییکه ظاهر است ولی نمیتوان پرسید: ظهورش از چیست؟ باطن است، لیکن نمیتوان سؤال کرد که: باطن و نهان در چیست؟ خدایی که جسم نیست تا فانی شود و در پرده نیست تا چیزی بر او احاطه داشته باشد. نزدیکیاش به اشیاء به چسبیدن و دوریاش از آنها، به جدایی نیست. خدایی که از بندگانش، نگاههای تند و زیرچشمی و تکرار کلمات و گام بلند کردن و نهادن در شبهای تار برایش پنهان نیست. نه در شبهای تار و دیجور و نه در شبهایی که ماه منیر بر آن سایه میافکند و در دنبال طلوع و غروب آن آفتاب درخشان طلوع و غروب میکند و در نتیجۀ آمد و رفت آن دو، روزگار به گردش در میآید. روزگاری که عبارت است از شبی آینده و روزی گذشته.
ما وَحَّدَهُ مَنْ کَیَّفَهُ وَ لا حَقیقَتَهُ اصابَ مَنْ مَثَّلَهُ وَ لا ابّاهُ عَنی مَنْ شَبَّهَهُ وَ لا صَمَدَهُ مَن اشارَ الَیهِ وِ تَوَهَّمَهُ کُلُّ مَعْروفٍ بِنَفسِهِ مَصْنُوعٌ وَ کُلُّ قائِمٍ فِی سِواهُ مَعْلُولٌ فاعِلٌ لا بِاِضْطِرابِ آلَةٍ مُقَدَّرٌ؛
کسی که برایش کیفیت و چگونگی قرار دهد یکتایش ندانسته و کسی که برایش نظیری قائل باشد، به حقیقت خدا نرسیده است. و کسی که خدا را تشبیه کند به مقصد نرسیده است. و کسی که به اشارات حسی و یا عقلانی به سویش اشاره کند او را قصد نکرده است. و آنچه به ذات خود شناخته شود مخلوق است و هر چیزی که قائم به غیر است معلول است. خدای تعالی فاعل است، لیکن نه چون فاعلیت ما که بهوسیله تحریک ابزار و آلات و اعضا و جوارح باشد. تعیینکننده اندازه هر چیزی است. اما نه چون ما که اندازهگیریاش به جولان دادن فکر باشد. بینیاز است ولی نه چون ما، که بینیازیاش را از راه استفاده از دیگران کسب کرده باشد. خدای تعالی مانند ممکنات، زمان، همگام وجودش نیست و از یاری ادوات و آلات بینیاز میباشد. هستی او از زمانها و وجودش از عدم و ازلیتش از ابتداء پیشی گرفته است. از اینکه در ما حواس و آلات درّاکه آفریده، به دست میآید که او خود آلت دراکه ندارد. و از اینکه بین موجودات تضاد و ناسازگاری برقرار نموده، استفاده میشود که، برای او ضدی نیست. و از اینکه بین اشیاء مقارنت برقرار نموده، بهدست میآید که برایش قرینی نیست. آری نور و ظلمت و آشکاری و نهانی و خشکی و تری و گرمی و سردی را ضد یکدیگر قرار داده و بین موجودات ناسازگار، ائتلاف و بین امور متباین و دور از هم، مقارنت و نزدیکی برقرار نموده و آنهایی را که با هم سازگار و به هم نزدیکند، از هم جدا ساخته است. به هیچ حدی محدود و به هیچ حسابی شمرده نمیشود. چون مقیاسها هر چه باشند خود را محدود میکنند و بهسوی
موجوداتی نظیر خود (ممکن و محتاج) اشاره کرده آنها را اندازه میگیرند و ممکن حادث، چگونه میتواند مقیاس اندازهگیری واجب الوجود شود.
قبل از علامه طباطبایی ابن ابی الحدید معتزلی به این نکته پی برد و نوشت:
«بدان که این فن توحید و عرفان الهی، فنی است که علی علیه السلام را از قاطبه عرب در زمان خود ممتاز نموده و فضیلت داده است. معلوم است که این مرد در این فن، یکتا و بیمانند است و احدی از عرب، غیر از او در این فن، یک حرف هم نقل نشده است چون نه ذهنهای آنان به این معرفت رسیده و نه آن را میفهمیدهاند(1)
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 9، ضمن شرح خطبه الحمد لله خالق العباد خطبه 163.
.»در جای دیگر میگوید: «سایر صحابه هرگز این امور متعالی را تصوّر نمیکردند، چه برسد به تصدیق آن.(2)»
مرحوم کلینی پس از نقل خطبه توحیدی حضرت علی علیه السلام میگوید: «اگر زبان انس و جن گرد هم آیند و در بین آنها زبان پیامبری نباشد و بخواهند توحید را همانند آنچه حضرت علی علیه السلام تبیین کرده بیان کنند، هرگز قدرت نخواهند داشت.»
ملاصدرا سخن ایشان را تکمیل نموده و میگوید: «اگر زبانهای جن و انس گرد هم آیند و در میان آنها زبان پیامبران بزرگ مانند: نوح، ابراهیم، ادریس، شیث، داود، موسی، عیسی، و محمد علیهم السلام نباشد، هرگز قدرت ندارند درباره توحید این گونه سخن بگویند(3).»
با توجه به خطبههای توحیدی نهج البلاغه از زبان امام الموحدین و امام العارفین و امیر علیه السلام بیان که به تعبیر ابن ابی الحدید و کلینی و ملاصدرا، زبان جن و انس به استثنای پیامبران و پیامبر اسلام در این باب، الکن و عاجزتر از آن
هستند که بتوانند در این اقیانوس معرفت الهی شنا کنند و یا این که لب تر کنند، و نیز روایات توحیدی دیگر که به عنوان نمونه به چند روایت اکتفا شد - باید گفت که معارف توحیدی ائمه علیهم السلام از باب توحید عامیانه نخواهد بود و در عین حال از افتادن در ورطه تجسیم و حلول و اتحاد و مهالک دیگر مصون میباشند.
در این باب به عنوان یکی از متون زیبا و مورد مراجعه، کتاب «توحید عینی و عملی در مکاتیب حکمی و عرفانی» علامه طباطبایی بیانگر حالت مقایسهای ارباب نظر در این باب است.
اصل جریان مکاتیب حکمی و عرفانی از آنجا شکل گرفت که در زمان حیات آخوند خراسانی، طلبهای به نام شیخ اسماعیل تبریزی، ضمن استفتاء از ایشان درباره شعری از منطق الطیر عطار با این مطلع میپرسد:
دائماً او پادشاه مطلق است در کمال عز خو مستغرق است
او به سر ناید زخود آن جا که اوست کی رسد عقل وجود آن جا که اوست
مرحوم آخوند جواب سه سطری داده و میفرمایند: مقام، گنجایش اطاله کلام را ندارد. او سپس متن سؤال را از شیخ محمد حسین، معروف به کمپانی، میپرسد که جواب مفصلی میدهد. و بعد از مرحوم سید احمد کربلایی، میپرسد و جواب میگیرد.
کمپانی براساس حکما میگوید: صفات حق با ذات او عینیت دارد. کربلایی هم براساس عرفا میگوید: ذات حق از هر اسم و رسمی بالاتر است. دو جواب را، به علمین میدهد و پاسخ میگیرد تا 14 پرسش و پاسخ که به نام تذکرة المتقین چاپ شده است.
علامه طباطبایی درصدد حکمیت بین آنها بر آمد که پس از رحلتشان، به وسیله شاگردش علامه حسینی طهرانی به نام توحید عینی و عملی در مکاتیب حکمی و عرفانی چاپ شده است که آن مباحث در این قسمت از بحث،
مخفی نماند که نمونه سخنان گرچه تکرار به نظر میرسد ولی با توجه به معیار تحلیل و سندیت بحثها ضرورت دارد.
او در تأویل شرک ظاهری و باطنی در آیه إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ میگوید:
شرک ظاهری در مورد مردم عوام است که بت میپرستند و غیرقابل آمرزش است. شرک خفی مربوط به خواصّ است که شائبه هوا در آن است و مصداق آن هواپرستی میباشد. شرک اخفی از آن خواصّ الخواصّ میباشد که دیدن اغیار است که جز با فنای در حق مورد بخشش قرار نمیگیرد. بر این اساس شرک خفی و اخفی همان شرک باطنی است.(2)
در فص ایّوبی علیه السلام ذیل آیه اُرْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ میگوید: اهل نار «کفّار» اگر نتوانند از آتش رهائی یابند، سرانجام عذاب بر آنان شیرین میشود و از آتش دوزخ لذت میبرند، همانگونه که بهشتیان از نعمتهای بهشتی متمتع میشوند.
«مآل اهل النّار الی ازاله الآم و ان سکنوا النّار
فذلک رضا».(1)
ص/ 42، همان، ص 172.
در فصّ موسوی علیه السلام درباره فرعون میگوید: چون فرعون دید که بنیاسرائیل با عصای موسی علیه السلام سالم از رود نیل با امید و ایمان رد شدند به خلاف محتضری که ایمان به هلاکت دارد. لذا چون بر رحمن وارد شده است نه تنها او را از عذاب آخرت نجات داد بدنش را هم نجات داد. فنجّاه الله من عذاب الاخره فی نفسه و نجّی بدنه کما قال تعالیفَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً.2
در فص عیسوی علیه السلام در تأویل آیه لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ میگوید: آنان در تمام این کلام خطا و کفر را جمع کردند، زیرا تنها کلمۀ خدا است یا مسیح بن مریم، کفر نیست، بلکه توأمان بر زبان آوردن این دو کلمه؛ یعنی هم خدا گفتن و هم مسیح بن مریم گفتن به ثنویّت منجر میشود و موجب کفر است.(2)
در فصّ موسوی علیه السلام میگوید: چون فرعون، خدا را عین عالم میدید سخن خود را بر این اساس بنیاد کرد و گفت: اگر جز مرا به خدائی بگیری به زندانت میافکنم قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهَاً غَیْرِی لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ.
اسماء و صفات در نزد اهل عرفان امور لفظی و یا مفهومی نبوده، بلکه عبارت است از ذات، به اعتبار معنایی از معانی؛ یعنی هر یک از حقایق تکوینی و تعین خارجی که در معرض شهود عارف قرار میگیرند، نعت و صفتی از نعوت و اوصاف الهی میباشند. اگر این اوصاف وجودی باشند جمالیه و اگر عدمی و سلبی باشند جلالیه نامیده میشوند(1)
جوادی آملی، تحریر تمهید، ص 405.
.«ابن فناری» میگوید: تعینات، یعنی حقایق خارجیه اگر تنها ملاحظه گردند، وصف خوانده میشوند. و اگر از جهت ظهور ذات در آنها و ارتباطی که با ذات مطلق دارند در نظر گرفته شود، اسم نامیده میشوند(2).
بنابراین منظور از اسماء و صفات در عرفان، غیر از الفاظ و اسمای اعتباری است. اسماء در عرفان نظری همان حقایق خارجیهاند که مسمّای الفاظند و در نتیجه این اسمای اعتباری برای آن اسمای حقیقی اسم الاسم میباشند.
به عنوان نمونه به لسان اهل عرفان، حضرت اسرافیل مظهر اسم مُحیی و حضرت عزرائیل، مظهر اسم مُمیت و جبرائیل مظهر اسم هادی و شیطان مظهر اسم مُضلّ است. اختصاص هر یک از اسماء به جایگاه و موطنی معین، تابع این قاعده کلی درباره کل نظام است که «کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ»1
براساس همین قاعده است که همه موجودات هم چون فرشتگان دارای مقام معلومند ما مِنّا إِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ2 و تقدیر هر مقام به گونهایست که ساکن آن مقام مترنّم به این بیان است که «لو دنوت انمله لاحترقت»(1)اهل عرفان از این ویژگی به توقیفی بودن اسماء تعبیر میکنند(2).
علامه در المیزان(3)، تفاوت بحث توقیفی بودن اسماء را در عرفان و فقه و کلام در این میداند که بحث الفاظ در عرفان «بما لها من المفاهیم الحصولیه» نبوده، بلکه بحث از حقایق «بما لها من الارتباط بالهویّه الغیبیّه» میباشد.
در عرفان تحت عنوان مزبور، مسائلی از این قبیل را مطرح میکنند که هر اسم در سلسله طولی یا عرضی فیض، در کجا قرار دارد و این که اوّلین اسم کدام و اسم اعظم کدام است؟ از این بیان آنچه درباره اسم اعظم آمده این است که به نزدیکی سیاهی چشم به سفیدی آن میباشد و یا «بسم الله» از بنده مانند کُن از خالق است و منظور از اسم اعظم یک لفظ و یا مفهوم نبوده، بلکه حقیقتی است که منشاء اثر تکوینی میشود:
گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی
این که از معصوم علیه السلام در ذیل آیه «ولله الاسماء الحسنی»(1)
اعراف / 180، و نامهای نیکو به خدا اختصاص دارد، پس او را با آنها بخوانید.
روایت شده است که «نحن والله الاسماء الحسنی التی لا یقبل الله من العباد عملاً الّا بمعرفتنا»(2)و نیز روایت مولی علی علیه السلام «انا خالق السموات والارض»(3)و تعبیر آن حضرت که «ما لله آیة اکبر منّی»(4)اسمای کلی هر یک زیر پوشش اسم جامعتری قرار دارند تا آن جا که به اسم اعظم ختم شود و اسم اعظم نیز که از اسماء فعلیه است، به نوبه خود در ذیل اسماء ذاتیه قرار دارند(5).مرحوم سید حیدر آملی معتقد است: تمام عوالم هستی و دار وجود، بر ترتیب اسماء الهی واقع شده است که نامتناهیاند. هر اسم به اعتبار اتصاف ذات الهی به صفتی از صفات ذات است و اتصاف به ذات الهی به واسطه وجود کمالی از کمالات در ذات الهی است. او پس از تقسیم اسماء به اسماء ذات، اسماء صفات و اسماء افعال میگوید که این اسماء دارای هفت امام میباشند صفات اصلی و رئیسی که عبارتند از: حی، عالم، قادر، مرید، سمیع، بصیر و متکلم. و این اسماء ائمه دارای امام اعظماند که آن اسم اعظم «الله» است که جامع جمیع کمالات است.
در بیانی دیگر، همه اسماء الهی را به اعتباری منحصر در دو نوع میداند: اسماء جمالیه مانند لطیف و اسماء جلالیه مانند قهّار(6)و در جای دیگر اسم «الرحمن» را بعد از اسم «الله» بزرگترین قلمداد نموده است(7).
موضوع وحدت وجود که متفکران شرقی و غربی را به خود مشغول نموده، معرکه آرای عجیبی شده است. حکیم میرزا مهدی آشتیانی، حدود چهل و هشت نظریه و تفسیر از آن ارائه داده است(1)
میرزا مهدی آشتیانی، اساس التوحید، ص 449 و محمد تقی جعفری، شرح و تفسیر مثنوی، ج 1، ص 292.
. که معروفترین آنها عبارتند از:نظریّه کثرت وجود: فلاسفه مشّاء قائل به حقایق متباینه در هستی بوده، برای هر موجودی وجود خاص قائل بودهاند و ماسوی الله به واسطه انتساب به حق تعالی، به عنوان موجود صدق میکند، مانند نسبت شیر فروش و خرمافروش، که با شیر و خرما دارند و آنها را لابن و تامر گویند.(2)
نظریه وحدت در عین کثرت: این دیدگاه منسوب به حکمای فهلویین نظریه ابتدایی مؤسس حکمت متعالیه، ملاصدراست. اگرچه در اسفار و در بحث علیت به وحدت شخصی وجود اذعان نموده است. از این منظر وجود حقیقت واحده دارای مراتب تشکیکی است که شدت و ضعف آن در وجود است. یعنی
مابه الامتیازشان به ما به الاشتراک آنها بر میگردد و مرتبه عالی وجود حق تعالی از هرگونه نقص و عیب مبرّاست.
شبیه آن را ابن عربی در فصوص مطرح نمود که خوارزمی میگوید:
محقق کثرت را در عالم، موجود میبیند، در واحد حقیقی آن که وجود مطلق است و ظهور یافته به صورت کثرت، مانند رؤیت قطرات در بحر و ثمر در درخت و درخت در هسته(1)
خوارزمی، شرح فصوص الحکم، فص شعیبی، ص 621.
.مثال گویا و مناسب این نظریه، تعبیر علامه حسن زاده آملی است که در عالم رؤیا همه تمثّلات از مُنشآت واز مُدرکات نفساند و لدی النفس بذاتها حضور دارند و قائم به نفساند. مانند قیام فعل به فاعل. پس وحدت در کثرت و کثرت در وحدت است از این نکته به وحدت وجود و وحدت در کثرت و کثرت در وحدت واجب با ممکنات و نحوه قیام ممکنات، به حق پی ببرید.(2)
درباره وحدت وجود عرفانی در نظم و نثر، تعبیرات مختلفی شده که میتوان، آنها را در سه نوع مطرح نمود:
نوع اول: وحدت وجود و موجود: بدین معنی که غیر از وجود حق تعالی، مصداقی برای وجود نباشد، بلکه توهم و خیال است. به تعبیر نسفی: بدان که اهل وحدت دو طایفهاند: یک طایفه میگویند که وجود یکی بیش نیست و آن وجود خداوند است و به غیر از وجود خدای تعالی، وجودی دیگر نبوده و امکان ندارد که باشد.
بررسی:
وحدت وجود بدین معنی که برخی از صوفیه بدان معتقدند، هیچگونه ارزش علمی نداشته و نوعی سفسطه میباشد و اگر در نظم و نثر برخی از بزرگان اهل معرفت تعبیرات مشابهی دیده شد نباید فوراً حمل بر این معنی نمود مانند تعبیر مولوی:
ما عدمهاییم و هستیها نما تو وجود مطلق و هستی ما
که در ادامه گوید:
یاد ما و بود ما از بود توست هستی ما جمله از ایجاد توست
لذت هستی نمودی نیست را عاشق خود کرده بودی نیست را(1)
مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت 605. نسخه حکیم سبزواری، ص 32.
حکیم سبزواری در شرح این ابیات میگوید: مراد مولانا ماهیت است چون ماهیت ابایی از قبول وجود ندارد، لذا هستی نماست «پس بود او راست و نمود ما راست».. پس حق تعالی هستی ماست چون اصل محفوظ در مراتب هستی است(2). و نظیر آن اشعار حافظ است که میگوید:
ندیم و مطرب و ساقی همه اواست خیال آب و گل در ره بهانه
بده ساقی میی تا خوش برانیم در این دریای ناپیدا کرانه
وجود ما معمائی است حافظ که تحقیقش فسون است فسانه
مقصود حافظ از اشعار فوق، انکار عالم نبوده، بلکه رسیدن به توحید از طریق نفی انانیت است که در فرازی دیگر میگوید:
زساقی کمان ابرو شنیدم که ای تیر ملامت را نشانه
نبندی زان میان طرفی کمر وار اگر خود را ببینی در میانه
ب) وحدت شهود: مقصود از وحدت شهود، آن است که عبد سالک، هر چه را که میبیند ظهور همان وجود واحد ببیند.
غزالی پس از بیان مراتب توحید به زبانی و تصدیق قلبی و توحید کشف و مشاهده میگوید: مرتبه چهارم آن است که انسان در نشئه هستی، فقط یک وجود را ببیند که این مرتبه صدیقین است و عرفا آن را فنای در توحید گویند و این مرتبه که نهایت توحید است طوری است که موحّد در شهود خود غیر از یک وجود نبیند.(1)
غزالی، احیاء علوم الدین، ج 4، کتاب التوحید و التوکل، ص 245.
علامه رفیعی قزوینی هم در اینباره میگوید: برای وحدت وجود چهار وجه متصور است به شرح ذیل:
وحدت شخصی وجود به طوری که غیر از واجب تعالی هیچ مصداقی نداشته باشد. این تعبیر غلط است و علاوه بر اینکه منافی شرع انور و کفر است، شخص عاقل چگونه میتواند انکار کثرت وجود را در واقع بنماید؟
وحدت سنخی وجود نه شخصی، به نحوی که در مفهوم وجود مشترک بوده ولی مصادیق شدت وضعف باشد که مشهور طریقه فهلویین است. این معنی چندان دور از قبول نیست و منافی امر هم نمیباشد.
1) (1)
این مبنا را ملاصدرا در بحث علت و معلول اسفار، اختیار فرموده و مطابق برهان و ذوق است و منافی هیچ امری نیست.
معنی صحیح و خالی از اشکال و شبهه در تفسیر معنی چهارم است و اخلاص در شرع مطهر که شرط عبادت و مقدمه وصول به این مقام است(1)
حسن زاده آملی، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص 37 و 40 - رفیعی قروینی، مجموعه رسائل، ص 73-76.
.استاد جوادی آملی در تحریر تمهید پس از بیان نظریه فوق فرمودهاند: معنی اول باطل بوده و در کلام مشایخ ما، مانند آقا محمدرضا قمشهای و شاگردانش میرزا هاشم اشکوری و میرزا محمود قمی و... باطل یاد میشود.
معنای دوم خارج از محلّ بحث است اگرچه برخی آن را از معانی وحدت پنداشتهاند زیرا وحدت سنخی، همان وحدت تشکیکی است که کثرت وجود آن مانند وحدت حقیقی است.
معنای سوم تمثیل سودمندی است لیکن به لحاظ بعضی از مراحل توحید، چه این که پیام مزبور پیام نهایی صدرالمتالهین نبوده و نیست.
معنای چهارم معنای لطیف و صواب است لیکن این معنا وحدت شهود است نه وحدت وجود.. زیرا وقتی از دیدن اشیاء دیگر که واقعاً موجوداند غافل است
1) (1)
در این گونه موارد باید گفت: غیر از یک شی را ندید، نه آن که دیده است که غیر از یک شی، چیز دیگری نیست و هم میتوان گفت: عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود، نیافتن دلیل نبودن نیست.. لذا دیگران که غیر از واجب اشیاء دیگر را میبینند نه باطل دیدهاند و نه برخلاف توحید گام برداشتهاند.(1)
جوادی آملی، تحریر تمهید، ص 38 و 39، خواجه نصیر طوسی، آغاز و انجام، ص 36-37.
سعدی علیه الرحمه با دید وحدت شهودی، به نقد هستیشناسی عقلی پرداخته و میگوید:ره عقل جز پیچ در پیچ نیست بر عارفان جز خدا هیچ نیست
توان گفت این نکته با حق شناس ولی خرده گیرند اهل قیاس
که پس آسمان و زمین چیستند؟ بنی آدم و دیو و دد کیستند؟
پسندیده پرسید ای هوشمند؟ بگویم گر آید جوابت پسند
که هامون و دریا و کوه و فلک پری آدمیزاد و دیو و ملک
همه هر چه هستند از آن کمترند که با هستیاش نام هستی برند
عظیم است پیش تو دریا به موج بلند است خورشید تابان به اوج
ولی اهل صورت کجا پی برند که ارباب معنا به ملکی درند
که گر آفتابی است یک ذره نیست که گر هفت دریا است یکقطره نیست
چو سلطان عزّت علم بر کشد جهان سر به جیب عدم در کشد
ج) وحدت وجود حقیقی: که وجود، بسیط مطلق بوده و هیچ کثرتی در آن راه ندارد و حقیقت وجود تنها از آن خداوند است و عالم هستی همه، مظهر و آیت و نمونه ظهور و تجلی او میباشد.
این اندیشه گرچه به صورت اجمال قبل از ابن عربی در خطبه کتاب آغاز و انجام خواجه نصیر طوسی آمده است - که «سپاس خدایی را که آغاز کائنات از
1) (1)
اوست و انجام همه با اوست، بلکه همه خود اوست»(1)
همان، ص 36 و 37.
ولی تفصیل و تحقیق این نظریه، وامدار ابن عربی است که میگوید:آن چه از ماسوی الله یاد میشده و عالم نامیده میشود، نسبت به حق سبحانه مانند سایه نسبت به شخص صاحب سایه است. و هم چنانکه سایه غیر از وجود صاحب سایه وجودی ندارد، عالم نیز وجودی غیر از وجود حق سبحانه ندارد، پس عالم سایه و ظلّ اسم جامع الله است، و این خود عین نسبت دادن به عالم میباشد. یعنی چون هر یک از موجودات عالم، مظهر اسمی از اسمای الهی است و همه اسماء تحت اسم الله مندرج است، پس تمام عالم ظلّ و سایه اسم شریف الله است که جامع همه اسماء است و این عین نسبت وجود اضافی و ظلّی به عالم است که بدون تردید ظل و سایه موجود است(2).
حضرت امام خمینی ذیل کلام ابن عربی میفرماید: اصلاً برای سایه وجودی نیست، پس وجود آن خیالی است. چون ظل همان نبود نور است که خیال میشود که ظل شیء است با این که ظل اصلاً شیء نیست. مانند آن که خیال شود عالم موجود است، در حالی که نزد اهل تحقیق عالم موجود نیست، چنانکه گفته شد: «الا کلّ شی ما خلا لله باطل»(3)
ابن عربی در جای دیگر میگوید: همه وجودات امکانی، خیال اندر خیال است و وجودی که متحقق و ثابت است، فقط وجود حق سبحانه است.
قیصری در ذیل این جمله میگوید: وجود از حیث هوهو عبارت از الله است. اما وجود ذهنی و خارجی و اسماء همه ظل و سایه حق هستند(4).
یکی از سخنان ابن عربی که بحث انگیز شده جمله او است که: «فسبحان من اظهر الاشیاء و هو عینها(1)
ابن عربی، الفتوحات المکیه، ج 2، باب 197؛ فصل 31، ص 459.
؛ منزه است خدایی که همه اشیاء را ظاهر ساخته و خود عین آنهاست. جمله یاد شده را که موجب اتهامات بسیاری بر او شده است؛ خود وی در در جائی دیگر به این گونه تفسیر مینماید: «فهو عین الاشیاء فی الظهور و ما هو عین الاشیاء فی ذواتها سبحانه و تعالیل هو و الاشیاء اشیاء؛ خدا عین اشیاء در ظهور است، نه اینکه عین اشیاء از نظر ذات باشد. بلکه از نظر ذات، خدا خدا است و اشیاء همان اشیاء هستند(2).بر این اساس مراد ابن عربی از کلام مذکور آن است که حق تعالی در فعل و ظهور تجلی دارد و آن ظهورات و تجلیات عین اشیاء هستند نه در مقام ذات که از همه چیز منزه است.
و یا از باب استفاده از این روایت باشد که: «داخل فی الا شیاء لا بالممازجه ؛ حق تعالی داخل در اشیاء است اما نه به صورت ممازجت.(3)
نقد و بررسی بحث وحدت وجود را در ضمن چند نکته میتوان بیان کرد.
با توجه به این که ملاصدرا در وحدت وجود، بحث تشکیک وجود و وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت را مطرح نمود پرسش این است که آیا وحدت وجود، بحث مشترک بین حکمت متعالیه و عرفان است یا این که فقط از نظر واژه مشترکند ولی از نظر محتوی با هم تفاوت دارند؟
شهید مطهری در شرح مبسوط منظومه مطرح نموده که وحدت وجودی که صدرالمتالهین ثابت کرده است غیر از وحدت وجودی است که عرفا مدعی آن هستند(1)
مطهری، مرتضی، شرح مبسوط منظومه، مجموعه آثار، ج 9، ص 185.
.نظیر آن استاد مصباح یزدی است که در تعلیقه بر نهایه میگوید: وحدت وجود عرفا نوعی سفسطه و انکار بدیهیات است. هر چند میتوان کلام عرفا را، به گفتار صدرالمتألهین تأویل برد آنجا که میگوید: موجود مستقل منحصر در خداست و سایر موجودات، روابط و شعاعهایی از نور حقیقی او میباشند.(2)
استاد جوادی آملی میگوید: در یک جلسه خدمت استاد علامه طباطبایی... علامه فرمودند: ملاصدرا تنها در یک مسأله است که پس از تکمیل، ادعا میکند که من فلسفه را با این مطلب تکمیل کردم و آن مسأله علیت و ارجاع آن به تشأ ّن است. آن چه باعث شده است تا صدرالمتالهین در پایان مباحث مربوط به علیت این ادعا را بنماید، همان اثبات موضوع عرفان نظری؛ یعنی وحدت شخصی وجود است که با ترقیق علیت حاصل میشود(3).
ملاصدرا در اسفار میگوید: آنچه لازم است دانسته شود این است که مراتب متکثر برای وجود و بهرهبرداری از آن به عنوان یک اصل موضوعی در مرحله آموزش و تعلیم هرگز با اثبات وحدت وجود و موجود ذاتاً و حقیقتاً که مذهب عرفا و اولیاء و بزرگان اهل کشف و شهود است منافات ندارد و ما به خواست خدا در آینده برهان قطعی اقامه خواهیم نمودکه همه موجودات گرچه متکثرند اما از مراتب تعینّات و ظهورات نور و شؤنات ذات حق هستند(4).
او وقتی که با برگرداندن علیت به تشأ ّن وحدت شخصی وجود را ثابت میکند میگوید: اقامه برهان بر این مسأله از جمله برکات و فیوضاتی است که پروردگارم نصیب و بهره من از حکمت قرار داد تا بتوانم به وسیله آن فلسفه را تکمیل کرده، حکمت را تمام کنم. این مسأله به گونهای بوده است که بسیاری از بزرگان فلاسفه از رسیدن به آن محروم بودهاند، لکن خداوند با برهان روشن و عرشی خود مرا هدایت کرد تا آگاه شوم که موجود و وجود منحصر در یک حقیقت شخصی هستند و هیچ شریکی در موجودیت حقیقی برای او فرض ندارد.(1)
همان، ج 2، ص 25.
در نشئه هستی غیر از آن، موجودی نیست و هر چه در عالم دیده میشود همه از ظهورات ذات و تجلیات حق هستند.(2)
در تعبیر دیگر آمده است: آن چه بر آن سوی الله. و یا هر آنچه به نام عالم نامیده شود همه نسبتش با او مانند نسبت سایه با صاحب سایه است.(3)
بررسی:
با توجه به آن چه گذشت نظر نهایی ملاصدرا در وحدت وجود همان نظریه وحدت شخصی عرفا است که ملاصدرا کوشید با ارجاع اصل علیت به تشاّن و تحلیل علیت و معلولیت، جریان وحدت وجود را تبیین فلسفی نموده، بر آن برهان اقامه کند.
و در برخی دیگر به عنوان: ظهور حق و شؤن حق و اسماء تکوینی حق یاد شده است. حال آیا این نوعی تناقض در گفتار نیست؟
پاسخ این پرسش، سرّ اصلی توجیه وحدت وجود به این معنی خواهد بود که: وجود در عرفان مخصوص واجب است، چنانکه کون مخصوص ممکن میباشد. منتهی اگر لفظ وجود در فلسفه مشترک معنوی باشد و در عرفان مشترک لفظی باشد، محذوری به همراه ندارد زیرا تعدد اصطلاح، مصحح این گونه از تفاوتهاست.
در فلسفه از بود و نبود بحث میشود و در عرفان از بود و نمود سخن به میان میآید. اما نه به معنای واسطه بین وجود و عدم، زیرا بود، مخصوص واجب است و نقیض آن نبود میباشد که شامل ممتنع و ممکن میشود، و نمود مخصوص ممکن است و نقیض آن عدم نمود میباشد. بنابراین در هیچ کدام واسطهای لازم نمیآید. اعتباری بودن ماسوی الله هم اصطلاح خاص خود را داراست، زیرا هر امر اعتباری را در قبال امر حقیقی خود باید شناخت. اعتباری بودن جهان امکان، چیزی از آنها نمیکاهد زیرا تمام احکام و لوازمیکه فلسفه برای آنها اثبات میکند مورد پذیرش عرفان میباشد.... لیکن اعتباری بودن آنها نسبت به خداوند سبحان میباشد. و هرگز مانند سراب نیست که نمای کاذب داشته باشد و هیچگاه شبیه دومین نقش احول و دوبین نیست که در اثر نقص دید ظهور کند و گزارش کذب دهد، بلکه نظیر صورت آئینه میباشد که نمای صادق دارد نه کاذب. و از لحاظ نگاه موحدانه، عارف سهمیبرای صورت آئینه، جز نشان دادن جمال صاحب صورت نیست.(1)
همان، ص 14، 16، تلخیص.
در عرفان هرگز اصل کثرت نفی نشده و نمیشود، بلکه کثرت از بود به نمود تنزل میکند چه این که در عرفان، بود از کثرت به وحدت ترقی مینماید، ولی
1) (1)
حجاب کثرت نمیگذارد که اهل نظر، پخته را از گداخته و فهمیده را از یابنده و صاحب نظر را از صاحب بصر جدا کند. پس در نظریه وحدت شخصی وجود، هرگونه کثرت، نفی نمیگردد بلکه خصوص کثرت وجود، نفی و طرد میشود خواه کثرت تباینی وجود (نظریه مشّائی) و خواه کثرت تشکیکی آن. وگرنه اصل کثرت را که مظاهر وجودند؛ یعنی نمود هستند و نه خود بود و وجود، اثبات نموده و هرگز آن را سراب نمیداند(1)
جوادی آملی، تحریر تمهید، ص 37 و 38؛ اسفار، ج 2، فصل 27، ص 318، تعلیقه حاجی سبزواری بر اسفار و اسفار، ج 2، فصل 27، ص 318.
. بنابراین در نظر عرفا عالم جلوه او است «الحمد لله المتجلی بخلقه».(2)لذا حافظ میگوید:
این همه عکس می و رنگ و نگاری که نمود یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
یعنی ظلال و ظهور او است و مقصود از خیال و وهم و اعتباری بودن هم، به معنی باطل و پوچ و سراب نیست، بلکه به تعبیر ابن عربی: «از آن چه گفته شد معلوم میشود که عالم متوهّم است؛ یعنی وجود حقیقی ندارد و این همان معنی خیال بودن عالم است که انسان گمان میکند، عالم موجودی قائم به نفس خود بوده و جدای از حق تعالی است در حالی که در حقیقت چنین نیست(3).
یکی از نکات ضروری این است که اصطلاح هر علمی را باید بر مبنای همان علم جستجو کرد. اگر عرفا از وجود امکانی به وجود مجازی، اعتباری، انتزاعی و
امثال آن تعبیر میکنند، باید براساس مبنای خودشان معنا شود نه مبنای عرفی و یا فلسفی.
مراد عرفا از این واژگان، همان «اضافه و نسبت اشراقی» است نه این که هستی را پوچ و باطل بدانند و لذا تعبیرات ابن عربی مانند: «لا باطل فی الوجود»(1)
ابن عربی، الفتوحات المکیه، ج 2، باب 289، ص 644.
و یا «لا مجاز فی الوجود»(2)را فناری در مصباح الانس چنین معنی میکند: به نظر میرسد که هدف از این که میگویند ممکنات وجودشان باطل است، آن خواهد بود که اگر تجلّی الهی بر ممکنات قطع شود، آنها معدوم خواهند شد.(3)از دیدگاه عرفان اسلامی، عرفا به همان اندازه که، به وحدت شخصی وجود معتقدند، اباحهگری، الحاد، اتحاد، حلول و برداشتهای غلط را به شدت انکار نموده، و مورد لعن و نفرین قرار دادهاند.
آنان به عنوان باغبان گلستان توحید و پاسداران حریم معنویت به شدّت با آن گونه علفهای هرز که در هر گلستانی و در کنار هر گلی معمولاً ناخواسته میرویند، مبازه کردهاند(4). نمونه اعلای آن عارف برجسته شیعه، سید حیدر آملی است که از صوفیان ناصافی به شدت مینالد و آنان را که موجب پیدایش اباحهگری، الحاد، حلول، اتحاد، تعطیل، تشبیه و تمثیل و دهها پندار باطل شدهاند نکوهش میکند و میگوید: الحاد صوفیانه که نتوانسته بین ظاهر و باطن جمع کند و باطن را حق و ظاهر را باطل خوانده است و از این راه مذهب باطنیه را
ترویج کردهاند، ملحد و نجس هستند. و همچنین کسانی که گرفتار کثرت تنها و یا وحدت بدون مظاهر شدهاند، همه مردود و مذمومند. و حق آن است که عارف محقق در مقام شهود، کثرت با وحدت «خلق با حق» بوده و وحدت در کثرت و کثرت در وحدت را مشاهده نماید و این مقام را «فرق بعد از جمع» گویند که مرتبه نهایی توحید و عرفان است.(1)
سید حیدر، جامع الاسرار، اصل اول، ذیل قاعده 4، ص 217، 218.
بنابراین در بینش عرفانی نه تنها موجودات نفی نشده و بحث حلول اتحاد و... در کار نیست بلکه به تعبیر شبستری در گلشن راز(2):
اگر یک ذرّه را برگیری از جای خلل یابد همه عالم سراپای
در پایان این بحث باید یادآور شد که در اینگونه مباحث نباید عنان احتیاط را از کف داد زیرا تعابیر لفظی در خدمت ذهناند و ذهن ما از نیل به حقایق ناتوان است. وحدت وجود به معانی غلط اتحاد و حلول و تشبیه نه تنها نشانه انحراف و شرک است، بلکه نوعی اختلال در فکر و اندیشه میباشد، زیرا انسان خاکی کجا و رب العالمین کجا «این التّراب و ربّ الارباب».
چنانکه شبستری سروده است:
حلول و اتحاد این جا محال است که در وحدت دویی عین ضلا ل است(3)
شبستری در جایی دیگر سروده(4):
حلول و اتحاد از غیر خیزد ولی وحدت همه از سیر خیزد
تعیّن بود کز هستی جدا شد نه حق بنده و نه بنده خدا شد
وجود خلق و کثرت در نمود است نه هرچه آن مینماید عین بود است
در این مسیر تنها راه نجات تمسّک به انبیاء و اولیای الهی است که وظیفه بلاغ و ابلاغ داشتهاند ما عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ1 و آنانند که نشان بانگ جرسی از کوی یار دارند.
به قول حافظ:
کس ندانست که منزلگه معشوق کجا است این قدر هست که بانک جرسی میآید
و یا به تعبیر سعدی(1):
توان در بلاغت به سبحان رسید نه در کنه بی چون سبحان رسید
که خاصّان در این ره فرس راندهاند به لا احصی از تک فرو ماندهاند
چه زیبا و نمکین است سروده مولانا در اینباره(2)
ای برون از وهم و قیل و قال من خاک بر فرق من و تمثیل من
بنده نشکیبد زتصویرخوشت هر دمی گوید که جانم مفرشت
هم چو آن چوپان که میگفت ای خدا پیش چوپان مُحبّ خود بیا
تا شپش جویم من از پیراهنت چارقت دو زم ببوسم دامنت
ختامه مسک این قسمت، سخنان اهل بلاغ و ابلاغ است که فرموده آنها، زینت زمین و زمان و نشان از سراپرده غیب میباشد.
سخن امام علیه السلام در توحید صدوق که فرمودند: «داخل فی الاشیاء لا کشیء فی شیء داخل و خارج منها لا کشیء من شیء خارج(2)؛ حق تعالی داخل در اشیاء است، اما نه مانند دخول شیء در شیء دیگر و خارج از اشیاء است، لکن نه مثل خارج بودن شیء از شیء دیگر».
امام صادق علیه السلام فرمود: «داخل فی کل مکان، و خارج من کل شیء(3)؛ خداوند در همه جا داخل است و از همه چیز خارج است».
نهج البلاغه، خطبه 195: «و انّه لبکلّ مکان و فی کلّ حین و اوان و مع کلّ انس و جنّ(4)؛ خداوند در همه جا و در هر لحظه و هر زمان با انسان و پریان است».
خطبه 179: «قریب من الا شیاء غیر ملابس، بعید منها غیر مباین؛ خداوند به همه چیز نزدیک است، نه آنکه به اشیاء چسبیده باشد، از همه چیز دور است نه آن که از آنها بیگانه باشد».
خطبۀ 49: «و قرب فی الدّنوّ فلا شیء اقرب منه، فلا استعلاؤه باعده عن شیء من خلقه و لاقربه ساواهم فی المکان؛ آن چنان به مخلوق نزدیک است که از او نزدیکتر چیزی نمیتواند باشد. مرتبه بلند، او را از پدیدههایش دور نساخته و نزدیکی او با پدیدهها، او را مساوی چیزی قرار نداده است».
1) (1)
کلینی، اصول کافی، ج 2، ترجمه سید جواد مصطفوی، ص 188.
2) (2) صدوق، التوحید، باب 43، ص 306.
3) (3) کلینی، اصول کافی، باب التوحید، ج 1، ص 182.
4) (4) نهج البلاغه، خطبه 195.
خطبه 65: «لم یحلل فی الاشیاء فیقال هو کائن و لم ینآ عنها فیقال هو منها بائن؛ خداوند در چیزی قرار نگرفته، تا بتوان گفت در آن جا هست. و دور از پدیدهها نیست، تا بتوان گفت از آنها جداست».
خطبه 152:
«والشاهد لا بمماسّه و البائن لا بتراخی مسافه... بان من الاشیاء بالقهر لها و القدره علیها و بانت الاشیاء منه بالخضوع له و الرجوع الیه؛ در همه جا حاضر است نه آن که با چیزی تماس گیرد و از همه چیز جداست، نه این که فاصلهای بین او و موجودات باشد... از موجودات جداست، چون بر آنها تواناست و هر چیز در برابرش خاضع بوده و بازگشت همه به اوست».
همچنین فرمود: «ظاهر لا بتأویل المباشره، متجلّ لا باستهلال رویه، ناء لا بمسافه، قریب لا بداناه(2)؛ خداوند ظاهر است، نه به معنای مباشرت. تجلّی دارد و نیازی به رؤیت ندارد. دور است، بدون مسافت و نزدیک است بدون هم جواری».
تحف العقول از مولی علیه السلام: «فارق الاشیاء، لا باختلاف الاماکن و یکون فیها، لا علی الممازجه(3)؛ از همه چیز جدا است، نه به وسیله مسافت و در همه چیز است، نه به صورت آمیختگی و ممازجت».
1) (1)
کلینی، اصول کافی، کتاب التوحید، ج 1، ص 115، حدیث 2.
2) (2) همان، ص 188.
3) (3) تحف العقول، خطبه الوسیله، ص 87.
در پایان به عنوان نمونه، سخن عرفا را در تفاسیرشان یادآور میشویم.
تستری درباره حلول اتحاد گوید: این وصال به معنی حلول و اتحاد نمیباشد، بلکه توحید بنده و اطاعت از رسول میباشد.(3)
بقلی در تأویل به «وحدت وجود» درآیه: لَتُؤْمِنُواْ بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَتُوَقِّرُوهُ مینویسد: خداوند فرمود: ای پیامبر صلی الله علیه و آله تو را شاهد خود قرار دادم تا مردم مرا مشاهده کنند. قدر تو را، در قدر من بشناسند و قدر مرا در قدر تو، تو آئینه من شدی و من از طریق تو برای انسانها تجلّی میکنم.
سپس حدیث نبوی صلی الله علیه و آله: «من رانی فقد رای الحق» را شاهد آورده و در آیه بعدی مقولاتی چون مقام جمع و تفرقه، اتّحاد و اتّصاف و التباس را نتیجه میگیرد و پیامبر صلی الله علیه و آله را آئینه ظهور ذات و صفات الهی قلمداد میکند(4).
1) (1)
صحیفه سجادیه، دعای عرفه، دعای 47.
2) (2) مفاتیح الجنان، دعای عرفه و امین صادقی، آموزههای عرفانی، ص 120، 124.
3) (3) تستری، تفسیر القرآن العظیم، ص 12.
4) (4) فتح / 9، تا به خدا و فرستادهاش ایمان آورید و او را یاری کنید و ارجش نهید. بقلی شیرازی،. عرائس البیان فی حقائق القرآن، ج 1، ص 341.
در جای دیگر میگوید: نتایج حاصل از اجابت قرآن توسّط این سه دسته عبارت است از: توحید برای عوام، وحدانیّت برای خواص، وحدت شهود برای خواصّ الخواص.(1)
نساء / 82، آیا در [معانی] قرآن نمیاندیشید، نجم الدین رازی، بحرالحقائق و المعانی فی تفسیر السبع المثانی، ص 205 و 207.
در جای دیگر میگوید: «لیس وجود الّا وجود الحق بصور احوال، هی علیه الممکنات فی انفسها و اعینها؛ جز وجود حق وجودی نیست و اوست که به صور احوال؛ یعنی به اقتضای اعیان و ذوات ممکنات در آنها ظهور و تعیّن پیدا میکند».
به عقیدۀ او، هستی حقیقت واحد به اعتبار ذات حق است و چون از چشم انداز مظاهر و اعتبار، به آن بنگری خلق است. در جهان هستی جز خداوند، موجودی نیست و موجودیّت ما در پرتو وجود او میباشد و کسی که وجودش به سبب غیر است در حکم عدم است.(3)
در تأویل آیه وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَ تَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلاً میگوید: ذکر نام پروردگارت را که آن خود تو هستی بشناس. خود را یاد کن، تنها به او بپرداز.(2)
در تأویل آیه ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ براساس وحدت وجودی میگوید:
ظهور او در مظاهرشان میباشد و مستور شدن به ماهیاتشان، وجود شخصیشان و قیامشان به عین وجود اوست و ضرورتشان به ضرورت و ایجاب اوست. پس به این اعتبار است که خداوند چهارمین آنها خواهد بود. اگر اعتباریات حقیقت بود عین آنها میشد. بر این اساس است که گفته شد اگر اعتبارات نبود موجب از بین رفتن حکمت میشد: (و ظهوره فی مظاهرهم و تستّره بماهیّاتهم و وجوداتهم المشخّصه و اقامتها بعین وجوده و ایجابهم بوجوبه. فبهذه الاعتبارات هو رابع معهم. و لو اعتبرت الحقیقه لکان عینهم. و لهذا قیل: لو لا الاعتبارات لارتفعت الحکمه(3)»
در تأویل آیه: وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ
1) (1)
واقعه / 57، «ما شما را آفریدیم پس چرا (آفرینش مجدّد را) تصدیق نمیکنید؟!» تفسیر ابن عربی (در واقع از عبدالرزاق کاشانی) ج 2، ص 259.
2) (2) مزمل / 8، و نام پروردگارت را یاد کن و تنها به او دل ببند! همان، ج 2، ص 720.
3) (3) مجادله / 7، هیچ گاه سه نفر با هم نجوا نمیکنند مگر اینکه خداوند چهارمین آنهاست، ابن عربی، تفسیر ابن عربی (معروف به تفسیر ابن عربی از آن کاشانی)، ج 2، ص 620.
میگوید: هر صفتی که شما میبینید صفت خداست. عالم هستی در کف اختیار او میباشد. هرچیز که درجهان هستی وجود دارد عین اوست. غیر او چیزی دیده نمیشود. «فلا عین و لا اثر لغیره. سبحانه و تعالی عما یشرکون با ثبات الغیر و تأثیره و قدرته».(1)
زمر / 67، و خدا را آن چنان که باید به بزرگی نشناختهاند، و حال آنکه روز قیامت زمین یکسره در قبضه [قدرت] اوست، و آسمانها در پیچیده به دست اوست او منزّه است و برتر است از آنچه [با وی] شریک میگردانند. همان، ج 2، ص 386.
1) (1)
یکی از مسائل مهم هستیشناسی عرفانی، بحث تجلّی است و ریشه آن به آفرینش جهان هستی باز میگردد. در فرهنگ اسلامی به طور عمده، سه نظریه در این باب وجود دارد.
الف) دیدگاه اهل کلام: در این دیدگاه به تعداد موجودات هستی برای خداوند فاعلیت قائلند، به گونهای که هر یک از موجودات به صورت مستقلّ و بدون واسطه آفریده شدهاند.
ب) جهانبینی فلسفی: این دیدگاه، بنیاد هستی را بر کثرت و تمایز استوار نموده و وحدت واجب را عددی میداند و براساس قاعده الواحد لایصدر عنه الا الواحد از آن مبدا واحد یک معلول (عقل اول) که وحدتش عددی است، صادر میگردد. و از معلول اوّل و به واسطه عقل اول، عقل دوم را آفریده است. به همین ترتیب تا برسد به عقل فعال و به واسطه او جهان ماده آفریده شد و همه پدیدهها از یکدیگر جدا هستند.
ج) جهانبینی عرفانی: در این دیدگاه، اساس هستی بر وحدت استوار است، آن هم وحدت اطلاقی که جز آن حقیقت واحد مطلق، همه تعیّن، تقیّد، تجلّی، و
ظهور آن حقیقت هستند و تنها بود اوست و اینها نمود او هستند و حقیقت اصیل و متمایز ندارند. از این جهت عارفان با فیلسوفان در نزاع بوده وخواهان آن بودهاند که آدمی دوباره متولّد شود تا در این ولادت ثانی، چشم بر علیّت ببندد و از نگاه او غایب شود و در این ولادت، نه خدا را به علل جزیی بخواند و نه به علة العلل.(1)
مطهری، مرتضی، عرفان حافظ یا تماشاگر راز، ص 118.
به تعبیر مولانا(2):
چون دوباره آدمیزاده بزاد پای خود بر فرق علتها نهاد
علّت اولی نباشد دین او علّت اخری ندارد کین او
از منظر عرفا تمام عالم از ازل تا ابد یک تجلی بیشتر نیست و آیه وَ ما أَمْرُنا إِلاّ واحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ «و فرمان ما یک امر بیش نیست، همچون یک چشم بر هم زدن!» را هم این گونه تفسیر نمودهاند.
در نهج البلاغه آمده است: «الحمد لله المتجلی لخلقه بخلقه؛ ستایش خدای را سزاست که با آفرینش مخلوقات، بر انسانها تجلی کرده است.»(3)و نمونه بارز این ولادت ثانی، در شخصیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله متجلی شده است که با فنای همه تعینّات در قوس صعود، در حق تعالی فانی میشود.
به قول شبستری(4):
احد در میم احمد گشت ظاهر در این دور اوّل آمد عین آخر
و از این جهت تجلی اعظم و مظهر اتمّ پروردگار، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است،
چنانکه در دعای مبعث میخوانیم: «اللهمّ انّی اسألک بالتجلّی فی هذه اللّیله من الشهر المعظّم و المرسل المکرّم»(1)
شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، ص 150.
و لذا دو قوس صعود و نزول، در وجود احمدی به هم میرسند. به قول شبستری(2):رسد چون نقطه آخر به اوّل در آنجا نه ملک گنجد و نه مرسل
ابن عربی، تجلّی حق را دو گونه میداند: نخست تجلّی علمی عینی غیبی که از آن به فیض اقدس یاد میشود و آن ظهور حضرت حق در صورت اعیان ثابته، در حضرت علم میباشد. و دیگری تجلی شهود وجودی که از آن به فیض مقدس نام برده است. در این تجلی حضرت حق به آثار اعیان، هستی میبخشد.
تجلّی نخست از نظر ملاصدرا(3)به عنوان وجود منبسط یاد میشود، نه عقل اول. او این پرتو اولیه را برای تجسّم در اذهان عموم، از جهتی به شعاع خورشید تشبیه مینماید که بر کلیه اجرام و اجسام سفلی تابیده و در هر جسم به شکل آن نمودار شده است که همه اینها مظاهر وجودند و بین آنها و وجود مطلق، جز اطلاق و تقیید فرقی نمیباشد. لیکن اجرام و اجسام مباین با نور خورشید هستند نه عین آن(4).
1) (1)
2) (2) لاهیجی، محمّد، مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، و شرح گلشن راز، ص 24.
3) (3) عرفا، از «صادر اول» به مناسبتهای مختلف، به نامهای متفاوتی یاد کردهاند، که عبارتند از: تعیّن اوّل: چون اولین وجودی است که از ذات حق تعین یافت. امام مبین: به دلیل تقدم بر همه موجودات و جامع کمالات بالفعل و بالقوه بودن آنها. نور: ذاتاً ظاهر و مظهر غیر است. حقیقه الحقایق: زیرا تمام حقایق نظام هستی از او آغاز شده و بدو ختم میشود. هباء: چون ماده همه موجودات امکانی است. آئینه حق: چون حق ذات خودرا فقط در او مشاهده کرد. قلم اعلی: چون همه علوم وحقایق بر الواح ارواح به وسیله او نگارش مییابند. عرش: چون مستوی اسم شریف رحمن است. جامع الاسرار ص 690.
4) (4) سید جعفر سجادی، فرهنگ معارف اسلامی، ج 1 ص 487 و ارغنون آسمانی، ص 170.
به تعبیر حافظ:
حُسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه عکس می و رنگ و نگاری که نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
و در جایی دیگر سروده است:
هر دو عالم یک فروغ روی اوست گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
این که میگویند آن خوشتر زحُسن یار من این دارد و آن نیز هم
در نظر عرفا براساس حدیث قدسی: «کنت کنزا مخفیّا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف؛ گنجی پنهان بودم دوست داشتم که شناخته شوم، پس هستی را آفریدم تا شناخته شوم» مدعی هستند که اساس آفرینش بر عشق است و خداوند از روی محبت و عشق، جهان هستی را آفرید و سراسر نظام هستی، در حقیقت ظهور و تجلی جمال و زیبایی حق میباشد.
جامی(1)
جامی، مثنوی هفت اورنگ، یوسف و زلیخا، ص 591.
سخن نغز بسیار زیبایی در اینباره دارد:دل آرا شادی در حجله غیب مبرّا دامنش از تهمت و عیب
در آن خلوت که هستی بی نشان بود به کنج نیستی عالم نهان بود
جمال مطلق از قید مظاهر به نور خویشتن بر خویش ظاهر
برون زد خیمه ز اقلیم تقدیس تجلی کرد در آفاق و انفس
از آن لمعه فروغی بر گل افتاد زگل شوری به جان بلبل افتاد
1) (1)
زرویش روی خویش آراست لیلی به هر مویش زمجنون خواست میلی
جمال اوست هرجا جلوه کرده ز معشوقان عالم بسته پرده
به عشق اوست دل را زندگانی به عشق اوست جان را کامرانی
دلی کو عاشق خوبان دل جوست اگر داند و گر نی عاشق اوست
تویی آئینه او آئینه آرا تویی پوشیده و او آشکارا
چو نیکو بنگری هم اوست نه تنها گنج او گنجینه هم اوست
اینک نمونههای از سخنان عرفا در بحث تجلی و ظهور:
عبدالرزاق کاشانی در بیان آیۀ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ میگوید: خداوندا، غیر از خودت هر چیز دیگر باطل است، بلکه آن چه در جهان غیر توست همه اسماء و مظاهر صفات تو محسوب میگردند «سبحانک» یعنی تو را از غیرخودت، که در واقع موجود نیستند تسبیح میکنم.(1)
آل عمران / 191، خداوند ما نیافریدی این را باطل. پاکی تو. باز دار از ما عذاب آتش و ابن عربی، تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 242.
در آیه نَحْنُ خَلَقْناکُمْ فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ میگوید: «نحن خلقناکم باظهارکم بوجودنا و ظهورنا فی صورکم؛ ما شما را آفریدیم تا شما را به وجود خود، ظهور بخشیم و ظهورخویش را در صورتهای شما تحقّق بخشیم.(2)
در تأویل آیه وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَ تَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلاً میگوید: ذکر نام پروردگارت را که آن، خود تو هستی بشناس. خود را یاد کن، تنها به او بپرداز.(3)
در تأویل آیه: وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ
میگوید: هر صفتی که شما میبینید صفت خداست. عالم هستی در کف اختیار او میباشد. هر چیز که در جهان هستی وجود دارد عین اوست. غیر او چیزی دیده نمیشود. «فلا عین و لا اثر لغیره. سبحانه و تعالی عما یشرکون باثبات الغیر و تأثیره و قدرته».(1)
زمر / 67، و خدا را آن چنان که باید به بزرگی نشناختهاند، و حال آنکه روز قیامت زمین یکسره در قبضه [قدرت] اوست، و آسمانها در پیچیده به دست اوست او منزّه است و برتر است از آنچه [با وی] شریک میگردانند، همان، ج 2، ص 386.
1) (1)
نتیجه طبیعی اصول یاد شده در عرفان؛ یعنی توحید، اسماء و صفات، وحدت وجود و تجلّی و ظهور، بحث مراتب هستی است که بیانگر تکثّر عوالم هستی از ذات باری تعالی است که به پنج عالم کلی و حضرت تعبیر شده است، شامل:
اول: اعیان ثابته «غیب مطلق» که به آن عالم ماهیات ممکنه هم اطلاق میشود.
دوم: عالم جبروت؛ یعنی عقول و نفوس مجرده
سوم: عالم ملکوت «مثال مطلق» که تنها با حواس باطنی میتوان آن صورتها را دریافت.
چهارم: عالم ملک «ناسوت» عالم اجسام زمینی و آسمانی و عناصر و مرکبات.
پنجم: عالم انسان کامل.(1)
یثربی، عرفان نظری، ص 317، به نقل از تمهید القواعد ابن ترکه.
در اینجا به نحو اختصار به آنها میپردازیم.
واضع اصطلاح اعیان ثابته ابن عربی است و پس از او نیز در حوزه عرفان
1) (1)
ادامه پیدا نموده است. اعیان ثابته عبارت است از: حقایق ممکنات در علم الهی و صور علمی اشیاء که حقایق عالم امکان مطابق آن اعیان به وجود آمدهاند.
جهت روشن شدن بحث فوق، مسائلی را به صورت نکات ضروری بحث متذکر میشویم که عبارتند از:
همانطوری که در بحث اسماء و صفات گذشت، تجلّی حق در کسوت اسماء و صفات، پدید آورنده کثرتهاست، زیرا لازمه هر اسمی، مفهوم و ماهیت مناسب با آن اسم است. به تعبیر قیصری:
عالم اعیان، مظهر اسم الاول و الباطن، و عالم ارواح، مظهر اسم الباطن، و عالم شهادت - مظهر اسم الظاهر، و عالم آخرت، مظهر اسم الاخر، و انسان کامل، مظهر اسم الله، و عالم مثال، مظهر اجتماع دو اسم الظاهر و الباطن میباشد.(1)
قیصری، شرح قیصری بر فصوص، ص 18، 20.
عرفا اعیان ثابته را، علم تفصیلی به ماسوا میدانند که سابق بر وجود خارجی ماسوالله است.
قیصری در اینباره میگوید: «هر منصفی اقرار میکند ابداع خلق از نیستی به هستی، چه عدم ذاتی و چه زمانی، علم بر این اشیاء قبل از ایجادشان خواهد بود، وگرنه اعطای وجود امکان نداشت. پس علم حق به اشیاء سابق بر خود اشیاء خواهدبود. و این که میگویند لازم میآید ذات حق و علم حق که عین ذات ا و است محل امور متکثّره واقع شود و آن هم محال است وقتی صحیح بود که علم حق غیر از ذات حق باشد که سخن محجوبان از حق است، اما وقتی که این علم،
1) (1)
عین ذات حق بوده و به لحاظ وجود و حقیقت عین ذات بوده و تنها به اعتبار تعین و تقید غیر حق باشد، دیگر اشکالی لازم نمیآید و در حقیقت دو چیز نیست که یکی حال و دیگری محلّ باشد بلکه یک چیز است که یک بار به صورت حال و بار دیگر به صورت محل ظاهر میشود(1)
همان، ص 17.
.»منظور از مجعول نبودن اعیان ثابته این است که اولاً، اعیان ثابته وجود خارجی ندارند تا جعل به آنها تعلق بگیرد در حالی که جعل در اصطلاح، اعطای وجود خارجی است. پس نفی جعل از اعیان ثابته، به معنی نفی وجود خارجی است نه نفی وجود علمی و مدعا هم این است که اعیان ثابته وجود علمیدارند و نه وجود خارجی(2).
ثانیاً اعیان ثابته صور و لوازم ذاتی و لاینفک اسماء الهی هستند و مانند همه ذاتیات، معلل نیستند تا نیاز به علّت داشته باشند. و مقایسه این اعیان و ماهیات، به اسماء حق تعالی از طرفی و به موجودات عالم خارج از طرف دیگر، اساس مسأله بسیار مهم و اساسی است، که از آن به «سرّ قدر» تعبیر میشود(3).
نخست، اعتبار آنها به عنوان صور اسماء حق تعالی، و دیگر اعتبارشان به عنوان حقایق خارجی. به اعتبار اول به منزله بدنها برای ارواحند و به اعتبار دوم همانند ارواحند نسبت به بدنها.
اسماء هم دارای دو اعتبارند: اعتبار کثرت و اعتبار وحدت. به اعتبار کثرت، محتاج به فیض الهیاند. و به اعتبار وحدت، ارباب صور خویش؛ یعنی اعیان ثابتهاند. اعیان ثابته از آن جهت که به منزله ارواحند، نسبت به حقایق خارجی دارای دو جهت مربوبیّت و ربوبیّتاند. که با اوّلی (مربوبیّت) از فیض حق میگیرند و با دوّمی (ربوبیّت) به تربیت و پرورش صور خارجی میپردازند.(1)
قیصری، شرح فصوص الحکم، ص 20 و 21.
سید حیدر، علت ظهور را در برخی از موارد، به حکم حدیث قدسی: «کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف، فخلقت الخلق» میگوید: فاحببت ان اعرف؛ یعنی دوست دارم که ظاهر شوم به مقتضای ذات و کمالات ذاتی در مظاهر اسماء و صفات خود....
فخلقت الخلق؛ یعنی ظاهر شدم به صورتها و تعینات آنها بلکه به اعیان و ماهیات آنها(2). ولی در جای دیگر میگوید: حق تعالی از حیث ذاتش بینیاز از ظهور است و احتیاج به ظهور حق تعالی، از ناحیه کمالات ذاتی او است(3). و در جای دیگر میگوید: ظهور حق تعالی در صورتهای این مظاهر از جهت علم، حکمت، جود و کرم بر او واجب است(4).
عالم دوم، عالم جبروت: که گاه به عالم عقول و عالم معنا هم نام برده میشود و آن فوق عالم ملکوت است که از صور و اشباه به دور میباشد.
عالم سوم، عالم ملکوت: که از آن به عالم مثال نیز یاد میشود و آن برتر از طبیعت است که دارای صور و ابعاد است، ولی فاقد حرکت و زمان میباشد.
عالم چهارم، عالم ملک: که از آن به عالم طبیعت و ناسوت نیز یاد میشود که عالم ماده و حرکت و زمان و مکان میباشد و از آن به عالم دنیا و محسوسات تعبیر میشود.
عالم پنجم، عالم انسان کامل: که از نظر ظاهری و صوری، جزء عالم ملک است و از این بابت مستقل شمرده نشده است در حالی که از نظر جامعیت و اشتمال او بر تمام حقایق جهان خارج و مظهریت اسماء و صفات الهی، خود عالم مستقل و جداگانه محسوب میشود و بحث مستوفی آن در فصل بعدی مطرح میشود.
بحث و بررسی حضرات خمس و عوالم پنجگانه، نیاز به بحث مستوفی و مستقلی داردکه در این اثر نمیگنجد و بحث انسان کامل که مرکز ثقل بحث عرفان اسلامی است به عنوان فصلی مستقل در فصل پیش رو فصل پنجم خواهدآمد.
او تأویل آیه: وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما معنای باطنی دو گروه از مؤمنان را روح و عقل و قلب، در برابر طبع و هوا و شهوت دانسته
1) (1)
آتش، مکتب تفسیر اشاری، ص 60.
2) (2) تستری، تفسیر القرآن العظیم، ص 33.
است(1)
همان، ص 91.
و معنای باطنی و تأویل لیل (شب) را به نفس طبعی و نهار (روز) را به نفس روحی، قلمداد نموده است.(2)تأویل آیه قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ به «فرق و جمع»: تحبون الله تفرقت است و یحببکم الله جمع، تحبون الله خدمت شریعت است و یحببکم الله کرامت حقیقت. هر چه از بنده شود تفرقت است و آن چه از خدای آید «جمع» است، پاک باشد و بی غرض.(4)
تأویل «کتاب مسطور و بیت المعمور»(5): کتاب مسطور اشاره به نوشت عهد الست است از رحمت واسعه الهی. و بیت المعمور هم، اشاره به «قلوب عارفان» است، که به معرفت و محبّت الهی آبادان است(6). به زبان اشارت بر ذوق اهل
حقیقت، کتاب مسطور آن نوشته است که در عهد ازل بر خود نوشت که: «سبقت رحمتی غضبی». هزار جان عزیز فدای آن وقت دلنواز باد که ما را بی ما خلوتگاه داد و در الطاف بینهایت بر ما گشاد و به عنایت ازلی و لطف سابق لمیزلی میفرمود: سبقت رحمتی غضبی.. وَ الْبَیْتِ الْمَعْمُورِ اشاره الی قلوب العارفین المعمورة بالمعرفة و المحبه بیت معمور اشارت است به دلهای عارفان که به معرفت و محبت الله آبادان است، به نظر او زنده، و به لطف او شادان است.
در ادامه به نبوی صلی الله علیه و آله: «اوّل ما خلق الله نوری» استناد نموده و میگوید: بر این اساس، صادر اوّل احمد و یا حقیقت محمّدیّه است. انبیاء گرچه به لحاظ اسم و صورت متعدند، اما در حکم نبی واحدند. کما این که تمام رسالتها در حکم یک رسالت است و آن هم اسلام است. إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ.1
بخش اول: انسان کامل
بخش دوم: تبوت، ولایت و خاتمیت
بخش سوم: قضا و قدر
بخش چهارم: مراتب هدایت
بخش پنجم: مقامات
بخش ششم: حالات
انسانشناسی عرفانی، نگرشی ویژه و عمیق به انسان است و نخستین و کلیدیترین موضوع آن، بحث انسان کامل است. البته هر چند مبحثی تحت عنوان انسان کامل در متون قرآنی و روایات نیامده است ولی قضیه «جعل خلافت الهی با توجه به آیات و روایات فراوان، بر وجود چنین شخصیتی دلالت دارد(1)
ر. ک: بقره / 30 و 31، روم / 27؛ مائده / 55، نهج البلا غه، خطبه همام؛ جوادی آملی، شمیم ولایت، ص 415 و 422؛ انسان کامل از نگاه امام خمینی و عارفان مسلمان، جوادی آملی، تفسیر انسان به انسان، کاشفی، عرفان و تصوف، ص 209.
و عارفان نیز با استفاده از اینها باب موضوع انسان کامل را گشودهاند.ظاهراً در میان عرفا «بایزید بسطامی» اولین کسی است که عنوان انسان کامل را وارد حیطه عرفان نمود و سپس «حلاج» با استناد به حدیث نبوی صلی الله علیه و آله «ان الله خلق آدم علی صورته» برای انسان علاوه بر جنبه ناسوتی، جنبه لاهوتی و صورت الهی قائل شد.(2)منتهی وحدت لاهوت و ناسوت را نپذیرفته، بلکه به حلول لاهوت در ناسوت و امتزاج آن دو مانند امتزاج شراب و آب فتوی داده
است(1)
همان، ج 1، ص 1312، ابن عربی، الفتوحات المکیه، ج 3، ص 88.
.سپس ابن عربی با عمق و گستره بیشتری به بحث پرداخت و از انسان به عنوان صورت الهی،(2)شریف المنزله و رفیع الدرجه،(3)عالم اصغر،(4)عالم کبیر،(5)جامع حق و خلق،(6)و کون جامع(7)یاد نموده است. به نظر وی، انسان با این که جرمش نسبت به هستی، صغیر است، ولی از نظر معنا، برابر مجموع هستی است:
اتزعم انّک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر
فانّک الکتاب المبین الّذی باحرفه یظهر المضر
انسان، عالم صغیر و عالم، انسان کبیر است. بلکه انسان، عالم کبیر است و عالم، انسان صغیر است(8).
به نظر وی، لاهوت و ناسوت انسان، دو وجهه یک حقیقت واحدند نه دو طبیعت جدای از هم، بلکه حقیقت واحد، دارای سریان جامع و شامل است که باطنش لاهوت، مظهر اسم رحمن است و ظاهرش ناسوت، مظهر اسم ظاهر است و به سبب باطن است که مقام خلافت و ولایت دارد(9).
مقام انسان از نظر باطن، بالاتر از فرشتگان و کروبیان است، اما فرشتگان از آن غافل بودند و خلافت الهی او را نپذیرفته، سجده نکردند و بهانه سفک دماء آوردند. غافل از این که سفک دماء، مظهر جلال حق است و انسان، مظهر جلال و جمال حق تعالی؛ یعنی هر دو است و ظهوری جامع دارد(10).
و چون باطن و روح انسان، امر ربّی است وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً11 کنهش مجهول است. چنانکه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «الارواح جنود مجنّده فما تعارف منها ائتلف و ما تناکر منها اختلف»(11)آدم علیه السلام در قوس نزول، هبوط نموده و در این خاکدان زمین محبوس شده و فریادش بلند است که:
بشنو از نی چون حکایت میکند و از جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفرینم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد و اشتیاق
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش(12)
نجم الدین دایه در اینباره نویسد:(13)
نسیان سرآغاز سلوک انسان است و شاید نام انسان از این ماده اشتقاق یافته باشد، که چون از عالم لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ15 به فراموش خانه
1) (1)
2) (2) الفتوحات المکیه، ج 1، ص 216.
3) (3) همان، ص 379.
4) (4) همان، ص 118.
5) (5) همان، فص آدمی، ص 49.
6) (6) همان، ص 56، و ج 2، ص 396.
7) (7) همان، ص 48، و رسائل ابن عربی، ج 2، ص 153.
8) (8) الفتوحات المکیه، ج 1، ص 153.
9) (9) ابن عربی، الفتوحات المکیه، ج 1، ص 119 و رسائل ابن عربی ج 2 ص 396.
10) (10) همان، فص آدمی، ص 50.
11) (12) هجویری، کشف المحجوب، ص 335.
12) (13) مثنوی، دفتر اول، بیت 1 و 4.
13) (14) نجم الدین رازی، مرصاد العباد، ص 109 و 110.
ناسوت پیوست آن انس، منسی شد. از این رو، حق او را پیشتر، به این نام خطاب میکند: یا ایها الناس، ای فراموشکار، از این جا است که برخی گفتهاند: سمی النّاس ناسا لانّه ناس و باید ناس را به یاد آشیان حقیقی او انداخت که «حب الوطن من الایمان». خلاصه آنکه روح انسان از جبروت به ملکوت و از
ملکوت تا به ملک گذر کرد و به قالب انسانی تعلق گرفت، حجاب ظلمانی پدید آمد و حرمان پیامد آن بود تا از آن عالم به کلی بیخبر شد. به گونهای که گاه هزاران مخبر صادق از آسمانی خبر دهند و او ایمان نیاورد و حال آن که نجات، تنها در ایمان است وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ1 . طرفی دیگر قوس صعود است که زمین دنیا شایستگی آن را دارد تا تخمی در آن اندازند تا پرورش یابد و از آن یکی، صد تا هفتصد بر دارند کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ2 خداوند حقیقت دنیا را مستعد گردانید تا مزرعه آخرت باشد «الدنیا مزرعة الاخرة».
بحث انسان کامل و خصوصیات او درعرفان، عرصه و میدان وسیعی است که مانند اکثر این گونه مباحث، بحث مستوفی و مستقلی طلب میکند. ما در حد ضرورت به ذکر مواردی میپردازیم.
انسان کامل خلیفه خدا در زمین است و موجود ممکن فقیر، از اداره امور خویش عاجز است چه رسد به تدبیر دیگران. معنی خلیفه آن است که مظهر مستخلف عنه باشد و قدرت الهی از دست انسان کامل ظاهر شود و او نیز که مظهر اصل است محیط بر همه چیز شود. در واقع آثار احاطه تام حضرت حق از نیروهای ادراکی وتحریکی انسان کامل ظاهر شود و این مقام اوج انسانیت است
که نمیتوان، آن را متوقّف و محدود ساخت(1)
جوادی آملی، تفسیر موضوعی قرآن کریم، ج 6، ص 127 و 129.
. در واقع خلافت مرتبهاش، جامع جمیع مراتب عالم هستی است. و چون انسان کامل دارای چنین مرتبهای است، جانشین و خلیفه خدا در زمین است(2).هر چند قضیه خلافت انسان کامل تنها در سوره بقره إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً3 آمده است... اما با این وجود، سراسر قرآن را میتوان شرح خلافت انسان کامل دانست، زیرا خداوند در جای جای قرآن کریم، اسمای حسنای صفات خویش را معرفی میکند و این گونه ویژگیهای خلیفه خود را، که باید به آن متصف باشد برمیشمرد(3).
به تعبیر مولانا(4):
پس خلیفه ساخت صاحب سینهای تا بود شاهیش را آئینهای
و خلیفه خداوند در هر عصر، یگانه خواهد بود و اگر انسانهای دیگری معاصر او باشند، تحت ولایت او قرار دارند وگرنه همه آنان ناقص خواهند بود و کامل نیستند(5).
پس به هر دوری ولیّی قائم است تا قیامت آزمایش دائم است(6)
انسان کامل چون مظهر اسماء و صفات الهی است مانند آینه، نشانگر خداوند
در نظام کیهانی است. همان اسمائی که خداوند به صورت علم لدنّی به وی آموخت و به رخ فرشتگان کشید... این اسماء به مقداری که در جهان امکان ظهور دارد و میسر است برای انسان کامل نیز مقدر میباشد(1)
جوادی آملی، پیشین، ج 6، ص 167، 171؛ ج 7، ص 163 و ج 9، ص 31.
.مولانا در این مقام گوید:(2)
چون بپرّاند مرا شه در روش میپرم بر اوج دل چو پرتوش
هم چو ماه و آفتابی میپرم پردههای آسمانها میدرم
لدن؛ یعنی نزد و حضور. علم لدنی را هم علم بیواسطه بین معلم و متعلم را میگویند. اگر علم با واسطه از معلم به متعلم برسد، شاگرد آن علم را نزد معلم، فرا گرفته است و به آن علم لدنی نمیگویند. از آن جا که انسان کامل نخستین مخلوق است، واسطهای بین او و حضرت حق وجود ندارد و لذا از علم لدنی بهرهمند است.
مولانا در این مقام میگوید(3):
آن که بیتعلیم بد ناطق خداست که صفات او زعلّتها جداست
یا چو آدم کرده تلقینش خدا بیحجاب مادر و دایه ورا
بر این اساس، انسان کامل نه تنها علم لدنی نسبت به اشیاء دارد، بلکه احاطه وجودی بر تمامی عوالم وجود تجرد و مثال و مادی را دارا میباشد.(4)
انبیا اطفال حقنّد ای پسر در حضور و غیبت ایشان باخبر(5)
مقام منیع عصمت، از آن کسانی است که به مرز اخلاص رسیده باشند. در این حال در حرم امن او شهوت و غضب راه ندارد چون هر دو را مهار کرده و به صورت کراهت درآورده و به مرحله تولّی و تبرّا رسیده است. در این مرحله شیطان درون و برون سرکوب و متولی حق میشود(1)
همان، تفسیر موضوعی قرآن کریم، ج 9، ص 19.
.آن که معصوم آمد و پاک از غلط آن خروس جان وحی آمد فقط(2)
جهان هستی، از سوی مدبرات امر الهی (فرشتگان) مخصوصاً حاملان عرش اداره میشود در این میان:
احیاء، به وسیله اسرافیل و دستیاران، رزق، توسط میکائیل و دستیاران، مرگ به وسیله عزرائیل و دستیاران و تعلیم و تربیت توسط جبرائیل و سایر فرشتگان است. و چون انسان کامل اولین مخلوق و محیط بر تمام عوالم وجود است، همگی شاگرد انسان کاملاند(3):
ای سلیمان مسجد اقصی بساز لشکر بلقیس آمد در نماز
چون که او بنیاد آن مسجد نهاد جنّ و انس آمد بدن در کار داد(4)
هدف غایی انسان، بار یافتن به آغازین خویش است وَ إِلَی اللّهِ عاقِبَةُ
اَلْأُمُورِ.1 انسان کامل، با توجه به مظهریت اسم اعظم، در عین ادراک شهودی لقاء الله، مأموریت خلافت الهی را نیز به عهده دارد و ماسوی الله به اذن او تدبیر میشوند. انسان کامل با جمع میان لقاء الله و خلیفه الله، نه تنها به غایت قصوی انسانی نائل میشود، که خود غایت قصوای آفرینش و منتهای چهرهنمائی حق در آئینه خلقت میشود.(1)و از این باب است که مولی علی علیه السلام میفرماید: «اللّهم بلی لا تخلوا الارض من قائم لله بحُجّه، امّا ظاهرا مشهورا، او خائفا مغمورا». آری خداوند، زمین را هیچگاه از حجت خود تهی نمیگذارد تا برای خدا با برهانی روشن قیام کند، یا آشکار و شناخته شده و یا بیمناک و پنهان.(2)
امام صادق علیه السلام فرمود: اگر زمین لحظهای بدون امام باشد، هر آینه متلاشی میشود «لو بقیت الارض بغیر امام لساخت».(3)و در روایت دیگر آمده است: «کره زمین با تمام سرنشینان آن همانند دریا، دچار تلاطم و اضطراب میشوند(4).»
ملاصدرا میگوید: از این گونه احادیث معلوم میشود... گذشته از امور تشریع، جهان هستی و نظام تکوین نیز در وجودش نیازمند انسان کامل است. چون او علت غایی و هدف نظام آفرینش و واسطه فیض حق بر آدم و عالم است. پس هستی استوار نمیماند مگر به وجود انسان کامل.(5)
چه نغز و زیبا، است سروده سعدی درباره پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله:
خدایت ثنا گفت تجلیل کرد زمین بوس قدر تو جبریل کرد
بلند آسمان پیش قدرت خجل تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل
تو اصل وجود آمدی از نخست دیگر هر چه موجود شد فرع تو است
ندانم کدامین سخن گویمت که والا تری زان چه من گویمت
ترا عزّ لولاک تمکین بس است ثنای تو طه و یس بس است(1)
بوستان سعدی، ص 4.
مصداقهای انسان کامل براساس نقل عبارتند از:
پیامبر و ائمه اثنی عشر علیهم السلام جانشین و خلیفه خدا، در زمیناند: «اولئک خلفاء الله فی ارضه»(2)دلهای ما، ظرفهای مشیت الهی است «قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیَّةِ اللهِ»(3).
آنان، مجاری فیض و ارکان عالم هستیاند: « وعز ائمه فیکم و نوره و برهانه عندکم و امره الیکم»(4)و تصمیمات نهایی او درباره شما و نور و برهان او، نزد شما است.
آنان، مظهر اراده الهی و ولی امر اویند: «بکم فتح الله و بکم یختم و بکم ینزل الغیث و بکم یمسک السماء ان تقع علی الارض الا باذنه و بکم ینفس الهم و یکشف الضّر(5)» خدا به شما آغاز کرد و به شما پایان دهد و به وسیله شما باران را فرو فرستد و به وسیله شما آسمان را نگه دارد که به زمین نیافتد جز به اذن او، و به وسیله شما اندوهها را ببرد و سختیها را بگشاید.
آنان، اسمای حسنای الهیاند: امام صادق علیه السلام فرمود: به خدا ما اسمای
حسنای الهی هستیم که، خداوند از احدی قبول نمیکند مگر به معرفت ما: «نَحْنُ وَ اللهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی الَّذِی لَا یَقْبَلُ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا».(1)
اعراف / 180.
آنان، صراط مستقیم الهیاند: إِنَّکَ عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ2 که تو بر صراط مستقیمی. و حضرت علی علیه السلام فرمود: من صراط مستقیم و ریسمان محکم الهی هستم «أَنَا صِرَاطُ اللهِ الْمُسْتَقِیمُ وَ عُرْوَتُهُ الْوُثْقَی».(2)
7: آنان، مظهر و نشانه خداوندند: حضرت علی فرمود: برای خداوند نشانهای بزرگتر از من نیست: «مَا للهِ آیَةٌ أَکْبَرُ مِنِّی».(5)
8: احاطه وجودی و حاکمیت تکوینی بر موجودات: امام صادق علیه السلام فرمود: گذشته را از دست ندادهام، و آینده هم بر من پوشیده نیست. به اذن خداوند، مژده خوشیها را میدهم و از طرف خداوند به انجام دادن آنها میپردازم و همه اینها از خداوند است که مرا با علم خود به آن کارها توانا ساخته است.
«فَلَمْ یَفُتْنِی مَا سَبَقَنِی و َ لَمْ یَعْزُبْ عَنِّی مَا غَابَ عَنِّی، أُبَشِّرُ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَی وَ أُؤَدِّی عَنْهُ کُلُّ ذَلِکَ، مِنْ مَنِّ اللهِ، مَکَّنَنِی فِیهِ بِعِلْمِهِ».(6)
طرح جامع و کامل مصداق انسان کامل، متن زیارت جامعه کبیره، مرویّه از امام هادی علیه السلام و شرحهای این زیارتنامه است، که به منزله شناسنامه انسان کامل است.
به تعبیر مولانا(1)
مثنوی معنوی، دفتر 6 ابیات 174، 179.
:هست اشارات محمد المراد کل گشاد اندر گشاد اندر گشاد
صد هزاران آفرین بر جان او بر قدوم و دور فرزندان او
آن خلیفه زادگانمقبلش زادهاند از عنصر جان و دلش
گر ز بغداد و هری یا از ریاند بی مزاج آب و گل نسل ویاند
شاخ گل هر جا که روید هم گل است خلّ ملّ هر جا که جوشد هم مل است
گر زمغرب برزندخورشید سر عین خورشید است نهچیز دگر
شهید مطهری در کتاب انسان کامل، انسان کامل فلاسفه را نقد نموده و میفرماید: انسان کامل فلاسفه، انسان کامل نیست، انسان ناقص است، انسان کاملی که آنها فرض کردهاند، موجودی است که فقط خوب میداند. چنین انسانی خالی از شوق، حرارت، زیبایی و خالی از همه چیز، فقط میداند و این انسان کامل نیست، انسان نیمه کامل است.(2)
او درباره انسان کامل عرفا در عین حال که اعتراف به برتری این نگرش دارد میگوید: «من اعتراف دارم که مکتب عرفان، از تمام مکتبهای قدیم و جدید، در باب انسان کامل غنیتر است، نه قدیمیها توانستهاند به پایه آنها برسند و نه
امروزی»(1)
همان، ص 196.
او متذکر میشود که انسان کامل آنان هم ناقص است و میگوید: در مکتب عرفان، یک چیزهایی تحقیر شده است که اسلام با آن تحقیرها موافق نیست و به همین دلیل، انسان کامل عرفان، انسان نیمه کامل است. در عرفان، خیلی علم تحقیر شده است(2)و لذا انسان کامل اسلام، صددرصد با انسان کامل عرفا تطبیق نمیکند.(3)در جای دیگر نقص اجتماعی نبودن آن را مطرح نموده و میگوید: «مسأله دیگری که در انسان کامل عرفان وجود دارد و اسلام آن را تأیید نمیکند این است که در عرفان، فقط درونگرایی مطرح است. انسان کامل عرفان، انسان اجتماعی نیست، انسانی است که فقط سر در گریبان خودش دارد».(4)
در پایان در عین حالیکه انسان کامل عرفا را مورد انتقاد قرار داده است، میگوید: معلوم شد که منظور عرفا از انسان کامل، انسانی است که به خدا میرسد و وقتی به خدا رسید، مظهر کامل همه اسماء و صفات الهی شده، آئینهای میشود که ذات حق در او ظهور و تجلی میکند(5).
بررسی:
اگر مقصود انسان کامل عرفا، همان عارفان باشند، انتقاد شهید مطهری برآنان وارد است، زیرا تاریخ عرفان و عملکردشان، به جز موارد خاص مثل امام خمینی رحمه الله بیانگر انسان درونگرا و سر در گریبان خویش میباشد. ولی اگر مقصود از انسان کامل عرفا، پیامبران و امامان علیهم السلام باشند، که عرفا مدعی آنند،
اشکال مزبور وارد نخواهد بود. عطار نیشابوری در اینباره چه زیبا سروده است:(1)
عطار نیشابوری، فرید الدین، پندنامه و بی سر نامه، بخش 30، ص 121.
اگر پرسی زمن احوال گردون ز بهر چیست گردان در شب و روز؟
بگویم با تو از احوال گردون که تا بینی به معنی سرّ بی چون
بگردد این چنین گردنده گردون که تا آید از او یاقوت بیرون
شود او را شناسایی چه حاصل بداند در جهان انسان کامل
امام کل علی مرتضی دان تو او را مظهر نور خدا دان
ز شوق او بود گردون کواکب مر او را سر به سر گشتند طالب
سپهر از بهر او گردنده باشد مر او را از دل و جان بنده باشد
زُحل باشد کمینه هندوی او همیگردد که ره یابد سوی او
بود از جان و دل خورشید انور غلام و چاکر اولاد حیدر
ز نور مرتضی او نور دارد کز آن آفاق را معمور دارد
زمین و آسمان را او است مقصود همه اشیاء زبهر او است موجود
1) (1)
این سه موضوع، از مباحث بسیار مهم در عرفان است و جایگاه ویژهای در کلام عرفا دارد. ما در این فصل، جداگانه هر سه مورد مذکور را مورد بررسی قرار خواهیم داد.
بحث نبوت در عرفان، بحثی طولانی و میدانی وسیع دارد، که به قدر حاجت، به قسمتی از آن میپردازیم.
عبدالرزاق کاشانی نبوّت را چنین تعریف میکند:
«نبوت به معنی خبر دادن است و نبی کسی است که از ذات و صفات و اسماء و صفات و احکام و خواست خدا خبر میدهد. خبر دادن حقیقی ذاتی اولی مخصوص روح اعظم است که خداوند متعال او را در آغاز، بر نفوس کلّیّه و سپس بر نفوس جزئیه، مبعوث داشته است.(1)
کاشانی، حاشیه عبدالرزاق بر شرح دیوان ابن فارض، فصل 5، از قسمت اول، ص 23.
»1) (1)
امام خمینی رحمه الله خطاب به کاشانی میفرمایند:
«این نبوتی که تو با صفات حقیقی ذاتی اولی، از آن یاد نمودی، سایه نبوتی است که در حضرت اعیان واقع شده و آن خود سایه نبوّت حقّه حقیقی است که در حضرت واحدیت؛ یعنی حضرت اسم الله اعظم بر اسماء، در نشئه واحدیت مبعوث گردیده است... و نبوت پیامبر ما صلی الله علیه و آله به حسب باطن، مظهر آن و در نشئه ظاهر، مظهر بطون نبوتش میباشد.(1)
امام خمینی، نبوت از دیدگاه امام خمینی، ص 41 و 43.
»سید حیدر آملی از نبوت سه تعریف ارائه میدهد:
به زبان اهل شریعت: نبی کسی است که از طرف خداوند آمده، تا آنها را از حلال و حرام الهی آگاه کند.
به زبان اهل طریقت: نبی کسی است که علاوه بر تعریف فوق، از حقایق و اسرار الهی، خبر دهد که مترتب بر تحقق اسماء و صفات و افعال الهی میباشد.
به زبان اهل حقیقت: نبوت اهل حقیقت، مقام خلافت الهی به صورت مطلق است، بعلاوه دو مرتبه سابق.(2)
در پایان، نبوت را به دو قسم مقید، که تعریفهای آن گذشت و نبوت مطلق تقسیم نموده، در تعریف نبوت مطلق میگوید: «نبوت حقیقی و اصلی است که در ازل تا ابد بوده است که در کلام پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است: «کنت نبیّا و آدم بین الماء و الطین» که همان انسان کبیر و خلیفه اعظم است(3).
بیشتر عرفا بین نبوت و رسالت فرق گذاشتهاند.
سید حیدر فرقشان را در این میداند که نبوت پذیرش حقایق معلومات و معقولات به مستحقّین و تابعین است. و رسالت تبلیغ این معلومات و معقولات به مستحقین و تابعین است. چه بسا نفوسی از آنان که حقایق را یافتهاند ولی زمینه تبلیغ برایشان پدید نیامده است. لذا عدد انبیاء از رسولان بیشتر است و لذا هر رسولی نبی است، ولی هر نبیّی رسول نمیباشد(1)
همو، مقدمات شرح فصوص، ص 168.
.منصب نبوت جعلی و اعتباری نیست و معنای خلافت در آیه إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ همین است و ماهیت و حقیقت نبوت و خلافت، کشف حقایق و بسط آنها(2)و تابع کمالات نفسانیه و مدارج روحانیه است و ربطی به مقام جسمانیت ندارد.(3)
روایت شریف نبوی صلی الله علیه و آله «کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین؛(4)من پیامبر بودم در حالی که آدم بین آب و گل بود» مرادش، نبوت به معنای اخبار و انباء از احکام نمیباشد، چون به ضرورت اجماع مسلمین، این نبوت را بعد از چهلسالگی داشته است. بلکه مراد از نبوت حدیث مذکور: نبوت در یک مرتبه از وجود است که عبارت است از: مرتبه نور محمدی صلی الله علیه و آله و مرتبه واسطه فیض بودن ایشان در ایصال نور وجود و کمالات وجود.(5)
با توجه به این که پیامبران با لسان قوم خودشان سخن میگویند: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ1 براساس تعلیم و تعلم، نبوت هم دارای مراتب است، شامل:
مرتبه یکم: برای زندانیان طبیعت و اسیران قبور عالم طبیعت.
مرتبه دوّم: برای اهل سرّ از ملائکه مقرب میباشد که مرحله حضرت آدم بود و فرشتگان سجده کردند و ابلیس از آن امتناع نموده است.
مرتبه سوم: مرتبهای دیگر از ناحیه اسم اعظم است، که مربی (ربّ) انسان کامل است.
مرتبه چهارم: مرتبهای دیگر از حضرت عین ثابت محمدی صلی الله علیه و آله برای اعیان ثابته رخ داد.
مرتبه پنجم: مرتبهای برتر از این دو برای حضرت اسماء، در مقام واحدیت و نشئه علمیّه جمعیّه از حضرت اسم اعظم به مقام ظهورشرح داد، از این مرتبه دیگر انباء و ظهوری نیست بلکه هر چه هست بطون و کمون میباشد.(1)
موضوع بیاعتنایی به نبوت و شریعت، از دو جهت در عرفان مطرح شده است؛ یکی ارتباط انسان با خدا، و دیگری از نظر عدم لزوم عمل در بعضی مراحل.
در ارتباط انسان با خدا: نوع علما و فقها درک حقایق شرعی ر ا بدون واسطه پیامبران، غیر قابل قبول میدانند، ولی عرفا برای بشر این توانایی را قائلند.
1) (2) امام خمینی، مصباح الهدایه، ص 38، 39.
ابن عربی میگوید: علمای علوم رسمی تا روز قیامت، هر نسلی از نسل پیش کسب دانش میکنند و در نتیجه موجب دوری نسبتها میگردند، اما اولیای عرفان، مستقیماً از خدا کسب علم میکنند و خداوند علوم را بر سینه او القاء میکند(1)
یثربی، فلسفه عرفان، ص 176، به نقل از المناوی، ص 246.
. ابن عربی در ترجیح باطن اولیاء بر ظاهر شریعت، به داستان حضرت موسی و خضر علیهما السلام استناد میکند(2).اما در مورد عدم لزوم عمل، در برخی از موارد که رفع نیاز از اعمال شرعی و سقوط تکلیف است، دکتر قاسم غنی میگوید:
«بزرگان صوفیه گفتهاند چون سالک در راه خدا فانی شود، با او متحد میگردد. مانند قطرهای که چون به دریا برسد، تعیّنات قطره بودن، از او از بین میرود و چون در دریا فانی شده و جز دریا چیز دیگری نیست(3).»
با توجه به این که درباره سقوط تکلیف از منظر عرفا، در بحث شریعت و طریقت و حقیقت، بحث کردیم خوانندگان عزیز را به همان، مباحث، ارجاع میگردد.
تعبیر ولایت که از کلمات لطیف قرآنی است، جایگاه ویژهای داشته و دارد. به نحوی که یکی از بحثهای محوری عرفان است. در این بحث هم به اندازه کفایت به ذکر نکاتی بسنده میکنیم:
این واژه به معنای قرب، نصرت، محبت، تملک، تدبیر، تولی، تصرف، دوستی
و تسلط آمده است(1)
المنجد، ص 918 و 919.
.و از نظر کاربرد قرآنی، بدین معنی است که دو چیز به گونهای کنار هم قرار گیرند که بین آنها چیزی که از خودشان نیست، جای نگیرد و این مسأله هم در موارد مادی و هم معنوی به کار میرود.(2)
سید حیدر آملی در اینباره میگوید: ولی، کسی است که حق تعالی متولی امر او شده و او را از معصیت حفظ کند. ولی گاهی خود محبوب است مانند: خاتم اولیاء «کنت ولیا و ادم بین الماء والطین» که ولایت او کسبی نبوده و دائم و ازلی است. و گاه محب است که در مقام محبی باید متصف به صفات الهی و متخلق به اخلاق الهی گردد. لذا عرفا گفتهاند: ولایت، قیام عبد است به حق، چون فانی شود و آن با دوستی حق نسبت به او حاصل شود تا این که، او را به مقام قرب و تمکین میرساند(3).
او پس از نقل تعریف ابن عربی از ولایت عامه، که برای همه مؤمنان است براساس آیه «اَللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا» میگوید: این ولایت شامل هر کسی است که ایمان به خدا داشته باشد(4).
سید حیدر در فرق بین نبی و ولی میگوید: «نبی و رسول به حسب ظاهر و شریعت حق تصرف در خلق دارند، ولی به حسب باطن و حقیقت، حق تصرف بر ایشان دارد».(5)مخفی نماند که تعریف فوق از ولایت، با توجه به پایبندی سید
به تشیّع، معقول و منطقی به نظر میرسد که جلوههایی از آن، در روایات مربوط به امیرالمؤمنین علیه السلام آمده است، مانند عنوان: یدالله، لسان الله، جنب الله، قلبالله و...(1)
صدوق، التوحید، باب 22، ص 164.
.عرفا معتقدند ولایت از آن حیث که وصفی الهی است، مطلق است. و از این نظر که استناد به انبیاء و اولیاء دارد، مقید است. بدیهی است ولایت مقیده، جلوۀ ولایت مطلقه و وابسته به آن است.
سید حیدر در اینباره میگوید: باطن نبوت مطلقه، ولایت مطلقه است که عبارت است: از حاصل شدن این کمالات به حسب باطن در ازل، و باقی بودن آن تا ابد.
ولایت مقیده عبارت است از ثبوت مقام ولایت خاصه، برای هر یک از اولیاء و اوصیاء و پیامبران.
ولایت خاصه، ظهور آن ولایت «مطلقه حقیقت محمدیه»، در هر یک از انبیاء و اوصیاء الهی است.
در نظر سید، نبوت مطلقه، مظهرش پیامبر صلی الله علیه و آله است و ولایت مطلقه هم مخصوص حضرت علی علیه السلام میباشد که در تمام پیامبران، به صورت پنهانی و مکنون موجود بوده است. در روایت نبوی صلی الله علیه و آله آمده است: ولایت علی با من ساری و جاری در تمام پیامبران بوده است، همانگونه که نبوت مخصوص من چنین بوده است، تا این که در عالم شهادت، آشکارا ظاهر شدم و علی علیه السلام با من ظاهر شده است «بعث علی مع کل نبی سرّاً و معی جهراً»(2).
در روایت دیگر پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «یا علی خداوند من و تو را از نور خودش آفرید و هنگامیکه آدم را خلقت نمود، آن نور را در صلب او به امانت نهاده است. من و تو، یک حقیقت بودیم تا این که در صلب عبدالمطلب از هم جدا شدیم، در من نبوت و رسالت و در تو وصیت و امامت را قرار داده است. «یا علی خلقنی الله و خلقک من نور واحد فلمّا خلق آدم، اودع ذلک النّور فی صلبه، فلم یزل انا و انت شیئاً واحداً، ثم افترقنا فی صلب عبدالمطّلب، ففیّ النبوّة و الرّسالة، و فیک الوصیّة و الامامة(1)
قندوزی، ینابیع الموده، ج 2، باب 56، ص 80.
»این که پیامبر و علی علیهما السلام از نور واحد هستند از قرآن کریم و آیه مباهله: فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ2 هم مستفاد میباشد.
زیرا براساس روایات و شواهد تاریخی در جریان مباهله تنها پیامبر، علی، زهرا، حسن و حسین علیهم السلام، حضور داشتهاند که در این آیه از علی علیه السلام به عنوان نفس پیامبر صلی الله علیه و آله و از حسن و حسین علیهم السلام به عنوان فرزندان یاد شده است.
در مناظره حضرت رضا علیه السلام با مأمون به این آیه با همین عنوان، احتجاج شده است(2).
به تعبیر عطار نیشابوری:(1)
عطار، پندنامه و بی سر نامه، بخش 30، ص 168 و 169.
تو بشناس آن که حق او را ولی بود نبی از بعد خود او را وصی بود
بود آن کو محمد بود جانش به حال نزع بوسیده دهانش
بدان بوسه به او اسرارها گفت مر او را سرور اسرارها گفت
هم او سردار باشد انبیا را هم او سالار باشد اولیا را
امیرالمؤمنین است اصل آدم امیرالمؤمنین است نفس خاتم
تو را خواند است موسی در مناجات برآوردی مر او را جمله حاجات
تو را عیسی بن مریم بوده بنده به نامت مرده را میکرده زنده
محمد هم تو را میخواند آن گاه که شق شد ماه از انگشت آن شاه
تو شاه اوّلین و آخرینی تو نور آسمان و هم زمینی
تو دادی جنة الماوا به آدم به طوفان نوح را بودی تو همدم
به تعبیر امام خمینی رحمه الله هیچ نبوت و ولایت و امامتی نیست مگر نبوت ولایت و امامت حقیقت محمدی. و سایر اعیان همه جلوه و رشحه عین احمدی و تجلیات نور جلال و جمال اوست. بنابراین باید گفت: که الله سبحانه هویت مطلقه بوده و مقام ختمی ولی مطلق است(2).
این بحث در عرفان جلوه خاص داشته است که نمودارش در شعر بسیار زیبای مولانا در وصف حضرت علی علیه السلام آمده است:(3)
تا صورت پیوند جهان بود علی بود تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
شاهی که ولی بود وصی بود علی بود سلطان سخا و کرم و جود علی بود
هم آدم هم شیث و هم ایوب علی بود هم یونس و هم یوسف و هم هود علی بود
هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس هم صالح پیغمبر و داود علی بود
عیسی به سخن آمد و در مهد سخن گفت آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود
مسجود ملائک که شد آدم زعلی بود در کعبه محمد بود و مسجود علی بود
از لحمک لحمی بشنو تا که بدانی کان یار که او نفس نبی بود علی بود
آ ن شاه سرافراز که اندر شب معراج با احمد مختار یکی بود علی بود
محمود نبودند کسانی که ندیدند کاندر ره دین احمد و محمود علی بود
آن معنی قرآن که خدا در همه قرآن کردش صفت عصمت و بستود علی بود
این کفر نباشد سخن کفر نه این است تا هست علی باشد و تا هست علی بود
سرّ دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان شمس الحق تبریز که بنمود علی بود
البتّه از برخی از عبارات سید حیدر، مثلاً آن جا که شیث علیه السلام را اولین و حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را آخرین آنها معرفی میکند(1)
سید حیدر، مقدمات شرح فصوص، ص 237.
به دست میآید که مقصود او از ولایت خاصه، ولایت برای اوصیاء میباشد.این مسأله که در کلمات ابن عربی و شارحان آثارش آمده است، سید حیدر در اینباره بیانی دارد که ولایت، باطن نبوت است و نبوت، باطن رسالت است و هر یک از آن دو بر دیگری افضل است. و شک نیست که باطن اشیاء اعظم و افضل از ظاهر است، زیرا ظاهر به باطن نیاز دارد و باطن از آن بی نیاز است. پس باطن از دو جهت بالاتر و برتر است؛ اول از جهت استغنایش، و دوم از جهت قرب و نزدیکیاش به حق تعالی.(2)
سپس همانند ابن عربی بر این نکته تأکید میکند: «این موضوع نباید سبب توهم این شود که با توجه به برتری مقام ولایت از نبوت و رسالت، ولی هم بر
نبی و رسول برتری داشته باشد.(1)
همان، ص 386.
» زیرا نبی دارای مقام ولایت هم هست، همانگونه که نبی برتر از رسول نیست، چون رسول واجد مرتبه نبوت هم هست.در کتاب مقدمات شرح فصوص میگوید: مقامات سه گانه رسالت، نبوت و ولایت را باید در شخص واحدی مانند: ابراهیم، موسی، عیسی و حضرت محمد صلی الله علیه و آله مورد سنجش قرار داد که مقام ولایت هر یک از آنان، از مقام نبوت خودشان بالاتر است؛ یعنی هر یک از آنان، به مقام نبوت و رسالت دسترسی پیدا نکردهاند، مگر این که قبلاً واجد مرتبه ولایت بودهاند، نه آن چنان که فرقه اسماعیلیه پنداشتهاند.(2)
سید حیدر در نقد اسماعیلیه میگوید: «آن چه اصحاب شیعه ما بر آن اتفاق دارند این است که مقام امیرالمومنین علیه السلام و دیگر ائمه معصومین علیهم السلام، بالاتر از مقام انبیا و اولیاء بعد از پیامبر است صلی الله علیه و آله و مقصود از آن جز این نیست که مرتبه و مقام علی علیه السلام از حیث ولایت، برتر از مقام انبیا است و نه چیز دیگر و البته در این موضوع هیچگونه تردیدی نیست، در غیر این صورت، مرتبه نبوت و رسالت بالاتر از آن است که فوق آن، چه در دنیا و آخرت مرتبهای باشد و به همین خاطر اولیاء و اوصیاء دائماً، در قوانین شرعی و احکام الهی محتاج به انبیاء و رسولان میباشند(3).»
در جای دیگر در رد اسماعیلیه میگوید: «ولی در طریق و روش خود نیازمند نبی است، مانند هارون علیه السلام نسبت به موسی و علی علیهما السلام نسبت به محمد صلی الله علیه و آله.(4)»
این موضوع را با توجه به تحقیق و بررسی، عارف بزرگ محمد رضا الهی قمشهای از آثار ابن عربی به صورت جمعبندی و تلخیص بیان میکنیم.
خاتمیت ولایت؛ یعنی نزدیکترین موجود به خدای سبحان که ولایت او محیط بر همه و لایتها و نبوتهاست و واجد اطلاق و گستردگی خاص بوده و در نتیجه ولی مطلق و خاتم نبوت و رسالت است.
بر این اساس وجود پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، مظهر اسم شریف (الله) جامع اسمای الهیه است که به صورت خلیفه الله و رسول الله نمودار میشود و بعد به امامان علیهم السلام که از نور وجود پیامبرند میرسد. بدین دلیل امام صادق علیه السلام فرمود: «اوّلنا محمّد، آخرنا محمّد، اوسطنا محمّد و کلّنا محمّد»(1)
مجلسی، بحار الا نوار، ج 25، کتاب الامامه، باب 12، ح 23، ص 363.
با توجه به این که همه آنان از نور واحدند، اگر گفته شود خاتم ولایت، حضرت علی یا حضرت مهدی علیهما السلام یا هر یک از امامان، هیچگونه مانعی ندارد. چون همگی از نور واحدند. که براساس حکمت بالغه الهی، هر کدام در زمان خاصی تجلی کردهاند. و میتوان گفت که حضرت عیسی علیه السلام خاتم اولیاست چون خاتم ولایت عامه است و امیرمؤمنان علیه السلام خاتم ولایت محمدیه است.ابن عربی در فتوحات مکیه در بحث صادر نخستین مینویسد:
نزدیکترین موجود به (هباء) از نظر قبول و پذیرش، حقیقت محمدیه صلی الله علیه و آله است که از آن به عقل اول یاد میشود، پس مبدأ تمام عالم و اوّلین ظهور در
1) (1)
هستی اوست... و نزدیکترین فرد به حقیقت محمدی علی بن ابی طالب علیه السلام است که امام عالم و سرّ همه انبیای الهی است.(1)
ابن عربی، الفتوحات المکیه، ج 1، ص 119، باب 6.
و اگر در جای دیگر ابن عربی عیسی مسیح علیه السلام را خاتم ولایت معرفی میکند(2)مرادش خاتم ولایت عامه است که در مقابل ولایت خاصه قرار دارد(3).او در فتوحات مکیه به این امر تصریح کرده است که از جمله اموری که در دنیا تحقق دارد، جریان ولایت عامه است که از آدم ابوالبشر علیه السلام آغاز شده و به عیسی علیه السلام ختم گردیده است، پس ختم ولایت عامه همانند شروع آن بوده است لذا خداوند فرمود: «ان مثل عیسی عندالله کمثل آدم خلقه من تراب»(4)
ابن عربی در شجرة الکون مینویسد:
این که انگشتهای دست به پنج عدد خلقت شده است برای آن است که یادآور پنج شخصیت عالم باشد که آیه تطهیر در شأن آنها نازل شده است، که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: این آیه در شأن ما اهل بیت نازل گردید که من و علی و فاطمه و حسن، و حسین هستیم،(5)از این باب است که مولی فرمود: او میداند که جایگاه و موقعیت من در امر خلافت، همانند نقش قطب در گردش آسیاب است و سیل حقایق از کوه بلند وجود من سرازیر میشود و هیچ مرغ بلندپرواز بر فراز وجود من قدرت پرواز ندارد «و انه لیعلم انّ محلّی منها، محلّ القطب من الرّحا، ینحدر عنّی السّیل و لا یرقی الیّ الطّیر».(6)
1) (1)
2) (2) همان ج 2، ص 49، باب 73، سؤالات حکیم ترمذی.
3) (3) محمدرضا الهی قمشهای، رساله مباحث در ولایت، ذیل فص شیثی فصوص الحکم؛ امین صادقی، آموزههای عرفانی از منظر امام علی، ص 270.
4) (4) همو، آموزههای عرفانی از منظر امام علی، سؤال 15، ص 50.
5) (5) ابن عربی، شجرة الکون، ص 65، بند 22.
6) (6) نهج البلاغه / خطبه 3.
نظیر این سخن در خطبهای دیگر آمده است: من قطبی هستم که آسیای امور به محور من دور میزند و در جایگاهی قرار دارم که اگر از آن فاصله بگیرم، مدار حرکت به هم خورده و سنگ زیرین آن دچار تزلزل میشود. «و انما انا قطب الرحا، تدور علیّ و انا بمکانی، فاذا فارقته استحار مدارها و اضطرب ثقالها».(1)
همان / خطبه 119. ترجمه محمد دشتی.
آن حضرت در روایتی دیگر فرمود: موجودات از باء بسم الله ظهور یافتهاند و من نقطه تحت الباء هستم «ظهرت الموجودات عن باء بسم الله و انا نقطه تحت الباء»(2)و در زیارت آل یس خطاب به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آمده است: «اشهد انّک حجّه الله انتم الاوّل و الاخر».(3)
دراین باب به گفتار برخی از عرفا بسنده میکنیم.
الف) فیاض لاهیجی: «چون کمال حقیقت دایره در نقطه اخیر به ظهور میرسد، خاتم اولیاء عبارت از حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است که پیامبر به آن وعده داده است(4).»
ب) عبدالرزاق کاشانی: «مهدی آخرالزمان در احکام شرع، تابع محمد صلی الله علیه و آله است، اما در معارف و علوم و حقایق همه انبیاء تابع او هستند، چون باطن مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف همان باطن محمد صلی الله علیه و آله است، بدین جهت او حسنهای از حسنات سید المرسلین صلی الله علیه و آله است.»(5)
او در جای دیگر میگوید: «خاتم ولایت کسی است که به وسیله او صلاح دنیا وآخرت پدید میآید و با مرگ او نظام عالم، به هم میخورد. او همان مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف موعود است».(1)
کاشانی، اصطلاحات الصوفیه، باب 23، ص 159.
ج) عارف نسفی به نقل از سعد الدّین حموی: «هر دو طرف جوهر اوّل را در این عالم دو مظهر میباید باشد. مظهر این طرف که نامش نبوت است و خاتم انبیاست و مظهر آن طرف که نامش ولایت صاحب الزمان است.(2)»
د) عبدالوهاب شعرانی: «مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از اولاد امام عسکری علیه السلام است که در شب پانزدهم شعبان سال 255 ق متولد شده، بنابراین از عمر او تاکنون که سال 958 ق است 706 سال گذشته است.(3)
ه -) ابن عربی: واقعیت این است که عبارات ایشان درباره ختم ولایت مضطرب است، و به سه دسته تقسیم میشود.
دسته اول، بیانگر خاتمیت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است و شارحان آثار او: مانند عبدالرزاق کاشانی، ابن ترکه، سعدالدین حموی و سید حیدر آملی نیز از این دستهاند، مانند عبارت ذیل:
«اما ختم ولایت محمدی، از آن مرد عربی است که دارای کرامت اصلی است، او در زمان ما موجود است و من او را در سال 595 ق در شهر فاس ملاقات کردم و علامتی را که حق سبحانه از دیگران پوشیده داشته است در او دیدم و بسیاری از مردم او را نمیشناسند.»(4)
در جای دیگر میگوید: «خداوند سبحان خلیفهای دارد که ظهور میکند، در
حالی که زمین از ظلم و جور پر شده باشد، اگر از عمر دنیا تنها یک روز باقی بماند، خداوند آن روز را آن اندازه طولانی میکند تا آن خلیفه ظهور نماید و زمین را از عدل و داد پر کند. این خلیفه رسول خداوند صلی الله علیه و آله از فرزندان فاطمه است که همنام پیامبر بوده و جدّ او حسین بن علی بن ابیطالب است. مردم بین رکن و مقام با او بیعت میکنند و سعادتمندترین به اهل کوفه هستند.(1)
متأسفانه در چاپهای جدید، فتوحات مکیه، اسم حسین به حسن تحریف شده ولی عبدالوهاب شعرانی به نقل از چاپ قدیم بولاق صحیح آن را آورده است. الفتوحات المکیه، ج 3، ص 367، باب 366.
در جای دیگر میگوید: «برای ولایت محمدی صلی الله علیه و آله مخصوص این شرع، ختم خاصی است و در زمان ما نیز موجود است و به دنیا آمده و من او را دیدهام و علامت خاتمیت و ولایت را، در او مشاهده کردهام. بعد از او هیچ ولیی نخواهد آمد، مگر این که ولایت او جلوهای از ولایت آن ولی خاتم باشد(2).»
شیخ بهایی، از گفتار ابن عربی اظهار شگفتی نموده و میگوید: بسیاری از عبارتهای او درباره مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هماهنگی کامل، با دیدگاه شیعه دارد».(3)
دسته دوم: بیانگر خاتمیت حضرت عیسی مسیح علیه السلام است:(4)که سید حیدر عبارات متعدد و مختلف ایشان را نقل نموده است.(5)شارح سنی ابن عربی، قیصری ولایت مطلقه را عیسی مسیح علیه السلام و خاتم ولایت خاصه را خود ابنعربی، معرفی میکند(6).
دسته سوم: بیانگر آن است که ابن عربی، خود را خاتمولایت معرفی میکند(7):
1) (1)
2) (2) همان، ج 1، باب 24، ص 185.
3) (3) شیخ بهایی، اربعین، حدیث 36، ص 220.
4) (4) ابن عربی، الفتوحات المکیه، ج 1، باب 24، ص 184.
5) (5) سید حیدر، جامع الاسرار، ص 396 تا 398.
6) (6) . حسن زاده آملی، عرفان شیعه در اندیشه سید حیدر آملی، ص 259 و 260.
7) (7) ابن عربی، فصوص الحکم ص 63 و سید حیدر جامع الاسرار، ص 434.
نقد و بررسی:
سید حیدر آملی در عین حال که به ابن عربی ارادت دارد، زبان اعتراض نسبت به ابن عربی و قیصری گشوده و میگوید:
اولاً، اوصافی که ابن عربی برای خاتم ولایت ذکر میکند، مصداقش جز مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نمیتواند باشد.(1)
جامع الاسرار، ص 239 تا 250.
ثانیاً با در موارد متعددی که خودشان اعتراف به خاتمیت مهدی(2)عجل الله تعالی فرجه الشریف نمودهاند در تضاد است.ثالثاً، مکاشفات زیادی از اهل عرفان مانند: جنید بغدادی، سعد الدین حموئی و قونوی و سری سقطی و معروف کرخی و شبلی و تابعین آنها را نقل میکند که، همگی معارف و مکاشفات خود را بر حقانیت اهل بیت و ائمه معصومین علیهم السلام و در نهایت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میدانند.(3)
سید حیدر ابن عربی را در این امر با انصافتر از قیصری معرفی نموده(4)، ولی قیصری را به تعصب خشک و جهل متهم نموده(5)و میگوید: این اظهارات برای آن است که نزد عامه دارای ارج و منزلت شود.(6)
در زمینه علوم ارثی که قیصری ائمه اهل سنت را صاحبان علوم ارثی معرفی نموده، میگوید: جای بسی تعجب است از کسانی که خود را اهل کشف و عرفان معرفی میکنند و عباراتی داشتهاند که البته با توجه به خبط و مهملات قیصری، جای تعجب از او نیست بلکه از شیخ مقصود شیخ اکبر محیالدین است و امثال او تعجب است(7)که چگونه ابن عربی عمر و ابوبکر را از اولیا شمرده و از
علی علیه السلام و اولاد علی، ذکری به میان نمیآورد؟(1)
سید حیدر، جامع الاسرار، ص 444.
در بیان دسته سوم و جریان اظهار خاتمیت ابن عربی، سید پس از نقل جریان مکاشفه ابن عربی در عالم خواب که او (ابن عربی) دیواری را مشاهده میکند که جای خالی یکی از طلا و دیگری از نقره است و چون در آن مکان قرار میگیرد، دیوار کامل میشود که بعد تعبیر میکند پس خود خاتم ولایت است.(2)و سپس از قیصری نقل میکند که این مکاشفه صحیح است.(3)
سید در نقد ابن عربی و قیصری میگوید:
اولاً، این مکاشفه به صورت خواب بوده است، در حالی که در طرف مقابل کشف دیگران، درباره حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در بیداری است.(4)
ثانیاً، این مکاشفه با مکاشفات دیگر او که من جمله خاتمیت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میباشد، مغایرت دارد.(5)
ثالثاً، تعارض این مکاشفه با مکاشفات دیگران و منجمله مکاشفات شخص خودم (سید حیدر) تعارض دارد.(6)
رابعاً، این مکاشفه نه تنها برخلاف عقل و نقل است، بلکه عقل و نقل و مکاشفاتی بر ضد آن است که همگی دلالت بر خاتمیت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دارد.(7)
خامساً، خوابها و تعبیرها از نظر زمان و مکان فرق میکند و محل شک و تردید است. چگونه میتوان مکاشفه کسی را پذیرفت در حالیکه در طرف مقابل
عقل و نقل و کشف مؤید آن است.(1)
همان، ص 447.
با توجه به گفتار سید میتوان گفت که شاید ابن عربی بهواسطه معصوم نبودن، یا به سبب عدم وجود شرایط رؤیت صحیح، یا در عالم رؤیا خوب رؤیت نکرده است و یا خوب نتوانسته حفظش کند و یا در تعبیر خواب دچار اشتباه شده و عقیده خود را خواسته و یا نخواسته، وارد مکاشفات نموده و دچار این اشتباه بزرگ شده است و همین موجب شده که برخی نسبت به او باشک و تردید و یا تکفیر بنگرند. و همانطور که در زندگی ابن عربی متذکر شدیم، قضاوت درباره عقیده ایشان با توجّه به تحریف و تصحیف آثارشان و با توجه به سخنان نقل شده از ایشان که شیخ بهایی را به تعجب واداشت، رعایت احتیاط سبیل نجات خواهد بود. ولی به هر حال برخی از سخنان ایشان غیر قابل توجیه میباشد، همانطوری که از سید حیدر آملی عارف شیعی شارح آثار ابن عربی و مرید او نقل شده است.
دربارۀ تثلیث رسالت، نبوت و ولایت در آثار سید حیدر آملی باید گفت که به نظر او در حقیقت، مراتب سه گانه معرفت، به اقتضای مراتب سه گانه دیگری است که آنها برای این مراتب، اصل میباشند، زیرا شریعت مقتضی رسالت است، طریقت از اقتضای نبوّت است و حقیقت از اقتضای ولایت میباشد و این مراتب به یک حقیقت رجوع میکنند که پیامبران اولوالعزمند.(2)
بحث قضا و قدر و جبر و اختیار سابقهای دیرینه و تاریخی طولانی در اندیشه بشری دارد و در جامعه اسلامی و بین متکلمان آن، محل نزاع و اختلاف شده است.
در این مسیر، جریان جبرگرایی اشاعره و تفویضگرایی معتزله، رقم خورده است و شیعیان هم براساس پیروی از مکتب اهل بیت علیهم السلام ضمن به رسمیت شناختن اصل اختیار، دچار افراط و تفریط نشده و اصل «لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین» را محور فکری خویش قرار دادهاند.
البته اصل بحث براساس قاعده، جایگاهش در علم کلام است، ولی از آن جایی که فلاسفه اسلامی متعرض این بحث شدهاند، در آثار عرفانی هم به تبع آن، به این اصل پرداخته شده است. در این قسمت از بحث، آن چه را که مر بوط به عرفان است در ضمن نکاتی چند به آن اشاره خواهیم کرد و بحث مستقل آن را به جایگاه اصلی خویش ارجاع میدهیم.
همانطوری که گذشت، عرفا معتقد به علم ازلی خداوند بر اعیان ثابته قبل از خلقت و پیدایش آنها بوده و معتقدند اعیان ثابته مجعول نمیباشند. از آن جا که اعیان ثابته قابل جعل و تغییر و تبدیل نمیباشند، برخی فکر کردهاند لازمه این سخن جبرگرایی است، لذا عرفا را جبرگرا قلمداد نمودهاند.
سید حیدر آملی در پاسخ به این پرسش، تحقیق و تفحص این بحث را دور از فهم جامد و ممنوع دانسته و با استشهاد به کلام مولی علیه السلام که بحر عمیق است و شنا نمودن مشکل، میگوید: اگر بگویی که لازمه قول شما این است که بنده مجبور در فعل باشد و حال این که مجبور نیست میگوئیم به چند دلیل چنین چیزی لازم نمیآید؛ یکی آن که علم، مؤثر در معلوم نیست. و دیگر این که بنده، مجبور نمیباشد. و دیگر این که علم، تابع معلوم است؛ یعنی جز بر آنچه که در واقع و نفس الامر است، واقع نشود و از این نیز مجبور بودن بنده لازم نمیآید.
سومین وجه این است که علم حق تعالی به وقوع و عدم وقوع فعل بنده، به طریق اختیاری و نه جبری باشد، که ناشی از استعداد و قابلیت اوست.(1)
سید حیدر آملی، تفسیر المحیط الاعظم، ص 382، و المقدمات من کتاب نص النصوص، ص 54.
یکی از موارد شبهه جبرگرایان، ارتباط جریان جبرگرایی، با مشیت الهی است. سید حیدر در پاسخ این اشکال، به زبان عرفانی میگوید: اشکال و شبهه از آن جا ناشی میشود که فرق بین مشیت و اراده و بین علم و امر، و بین جبر و قدر نگذاشتهاند. چون خداوند در جاهای بسیاری، مشیّت را ذکر کرده و اراده علم کرده است و علم گفته و اراده مشیت کرده است و هر عاقلی محققاً آگاه است که خداوند از ازل عالم به کفر کافر و ظلم ظالم بوده است، اما راضی بدانها نبوده
1) (1)
است چرا که خود فرمود: «و لا یر ضی لعباده الکفر»(1)
همو، المحیط الاعظم، ص 379.
و در جای دیگر میگوید: مشیت الهی نسبت به حق و باطل و کفر کافر و ایمان مؤمن، در همه صورتها، مساوی است که فرمود: «و ما امرنا الا واحده»(2).ارتباط منطقی بحث اعیان ثابته، با اطاعت و عصیان و سعادت و شقاوت هنگام تولّد که سعادت و شقاوت براساس اقتضای ذاتی انسان و استعداد انسان قلمداد شده است، سید حیدر آملی را واداشت تا در توضیح این موضوع بگوید:
«این نقص و کمال و سعادت و شقاوت از خود آنهاست و نه از حق تعالی، که فرمود: «فللّه الحجه البالغه» و همچنین فرمود: «قل کلّ یعمل علی شاکلته» و فرمود: «و اتاکم کل ما سألتموه» یعنی هر آنچه که به زبان استعداد خود طلب کردید، به شما عطا کرده و خداوند هم به کفر کافر و ظلم ظالم راضی نبوده است.(3)»
عرفا ضمن پذیرش قضا و قدر حتمی معتقدند که به بندگان ظلم نخواهد شد، زیرا افاضه وجود براساس قابلیتها و استعدادهاست و اضافه بر قابلیت، افاضه فیض بیهوده و عبث خواهد بود که بر باری تعالی، محال است و کمتر از قابلیّت هم محال میباشد. پس هیچ موجودی حق اعتراض ندارد که چرا چنین کردی(4)و چنان کردید زیرا اعطا بدون قابلیت، وضع شیء در غیر موضع خویش
عرفا به و یژه سید حیدر آملی معتقد به: نظام احسن درباره هستیاند و خلاف آن را ناشی از عجز و یا بخل میدانند که درباره حق تعالی، محال است(2)و کل جهان هستی را، صورت واحد الهی دانسته که بر احسن وجه از زیبایی و حسن آفریده شدهاند.(3)
دلیلش این است که جهان بر صورت حق تعالی آفریده شده و جز به بهترین شکل نمیتواند باشد(4)و شرور را از خداوند که خیر محض است ندانسته، بلکه آنرا امری عدمی و یا نسبی قلمداد نمودهاند.(5)آنان براساس توحید افعالی، کل نظام هستی را، خیر و نیک مینگرند، زیرا تمام افعال را از ذات واحد میبینند که خیر محضاند.(6)
در این نگاه است که حافظ میگوید:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
عرفا درباره ضرورت شر نسبی هم معتقدند که هر چیزی نسبت به کل نظام هستی، خیر و به جای خود نیکوست و چیزی در نفس الامر، زاید به نظر نمیرسد(7). در پایان تفاوت در هستی را ناشی از این میداند که جهان به مظاهر اسماء و صفات الهی است و اسماء الهی، جلالیه و جمالیه و قهریه و لطفیه دارد
و لذا بهرۀ ملائک از اسم «سبوح و قدوس» است و نصیب و بهره شیاطین از اسم «الجبار» میباشد.(1)
جامع الا سرار، ص 135.
و آدم و موسی علیهما السلام از مظاهر اسماء لطفیه الهیاند و فرعون و ابلیس نیز از مظاهر اسمای قهریه، الهیاند.(2)در پایان نمونههای از سخنان عرفارا در تفاسیر متذکر میشویم.
میبدی مانند صوفیان دیگر جبرگراست و معتقد است که همه چیز در ازل شکل گرفته و اگر خدا میخواست، شیطان هزار بار سجده بر آدم میکرد.
سهل عبدالله تستری میگوید، روزی بر ابلیس رسیدم. گفتم «اعوذ باللّه منک» گفت: «یا سهل ان کنت تعوذ باللّه منی فانّی اعوذ باللّه من الله؛ یا سهل اگر تو میگویی فریاد از دست شیطان، من میگویم فریاد از دست رحمان. گفتم: یا ابلیس چرا سجود نکردی آدم را؟ گفت: یا سهل بگذار مرا از این سخنان بیهوده، اگر به حضرت، راهی باشد بگوی که این بیچاره را نمیخواهی، بهانه بر وی چه نهی؟ یا سهل همین ساعت بر سر خاک آدم بودم هزار بار آنجا سجود بردم و خاک تربت وی بر دیده نهادم، به عاقبت این ندا شنیدم: «لا تتعب فلسنا نریدک».(3)
پیش تو رهی چنان تباه افتاده است کز وی همه طاعتی گناه افتاده است
این قصه نه زان روی چو ماه افتاده است کین رنگ گلیم ما سیاه افتاده است
سخن خود را در این بخش با بیتی از حافظ شیرین سخن آغاز میکنیم:
طی این مرحله بیهمرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی.
بدون شک، ورود در هر رشتهای که انسان بخواهد، با ظرافت و دقّت از خصوصیات و لطائف آن آگاه شود - به ویژه اگر جنبه عملی و کاربردی داشته باشد - نیاز به استاد و راهنما دارد و در صورتی که آن موضوع از امور ماورای طبیعت باشد، ضرورت نیاز به آن، مضاعف خواهد شد.
به تعبیر ابن سینا در نمط نهم اشارات(1)
ابن سینا، الاشارات و التنبیهات، ج 3، ص 394.
: «جلّ جناب الحق عن ان یکون شریعه لکل وارد او یطلع علیه الّا واحد بعد واحد؛ آستان حق، برتر و والاتر از آن است که محل ورود هر راهرو راه ماندهای باشد و جایگاهی نمیباشد که هر دیده، تاب نظر در آن را داشته باشد و تنها اوحدی از افراد هستند که یکایک به قرب او راه مییابند.»در شرح متن فوق از خواجه نصیر طوسی آمده است: ظاهراً نظر ابن سینا،
1) (1)
قلّت عدد واصلان به حق است و علّتش هم دقیق بودن متن از طرفی و استغراق عامه مردم در عالم ظاهر و محسوسات است که «الناس اعداء ما جهلوا» اینگونه امور، تنها از طریق اکتساب به دست نمیآید بلکه جوهر مناسب با فطرت هم لازم دارد.
ابن خلدون در مقدمهاش در بحث عرفان و تصوف، سلسله مراتب را تقلید و متابعت از شیعه دانسته و میگوید: «مسئله قطب را باید مأخوذ از مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و امام عصر شیعه اثنی عشری و یا امام ناطق و قائم اسماعیلیه دانست.(1)
ابن خلدون، مقدمه، ترجمه فارسی، ج 2، ص 983.
»این مطلب از گذشته دور مطرح بوده و حتی اخیرا آقای دکتر مصطفی الشیبی دو کتاب در این رابطه نوشته و به نامهای «الصّله بین التصوّف و التشیّع» و «النزعات الصوفیه، فی الفکر الشیعی(2)» منتشر نموده است منتهی اصل جریان قطب عالم امکان، در طرز تفکر شیعه، غیر قابل انکار است و تأثیرپذیری صوفیه از تشیّع، دلیل بر این نیست که تشیّع همان صوفیگری است و یا مؤیّد آن باشد. و تعبیر واحد بعد واحد ابن سینا، اشاره به بحث اقطاب است که قطب در رأس مخروط سیر عرفانی قرار دارد و مراتب بعدی به ترتیب، بعد از این مرحلهاند.
دکتر زرّینکوب مینویسد: تعداد اولیاء به عقیده بعضی از صوفیه، در هر عصر 356 است. چون یکی از آنها برود، دیگری به جای او مینشیند، اما این اولیاء، مراتب و طبقات دارند، سیصد تنان، چهل تنان، هفت تنان، پنج تنان، سه تنان(3)و در قولی دیگر اخیار سیصد تن، ابدال چهل تن، ابرار هفت تن، اوتاد چهار تن، نُقبا دو تن و یک نفر قطب که در رأس است.
و به نظر سعد الدین حموی و سید حیدر آملی: اولیاء خداوند فقط دوازده نفر
جانشینان پیامبرند که آخرینشان، حضرت مهدی صاحب الزّمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است و سیصد پنجاه و شش تن، جزء ابدالند، نه اولیاء(1)
فلسفه عرفان، ص 532، به نقل از جامع الاسرار اصل اول، قاعده دوم و اصل سوم.
.بررسی:
با توجّه به بحثهای سابق، مانند بحث تجلّی و انسان کامل و نبوت و ولایت، بحث قطب عالم امکان و سلسله مراتب هستی، چه در تکوین و چه در تشریع که مشترک بین عرفان و تشیّع است، اگرچه تلقّی دو جریان از این مباحث، یکسان هم نباشد، اما مهم این است که در سیر و سلوک معنوی، نیاز به استاد و خضر راه ضرورت دارد.
اینک به ذکر دلایلی میپردازیم که ضرورت نیاز به استاد را در سیر و سلوک عرفانی به اثبات میرساند.
گرچه سالکان واصل سیر و سلوک قلیل و اندک هستند، همان گونه که طی طریق نظری، برای بسیاری از مردم سخت و دشوار است، طریق تصفیه از آن، دشوارتر میباشد. موسی کلیم علیه السلام که سالک این راه است، درخواست سهولت راه نموده قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی2 و خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله هم بشارت تیسیر داده است وَ نُیَسِّرُکَ لِلْیُسْری3 و امام صادق علیه السلام در توصیف یکی از اصحابش ذریح محاربی، فرمود: «و من یحتمل مثل ما یحتمل ذریح؛ در میان شاگردان من چه کسی توان تحمّل آن چه را که، ذریح تحمّل مینماید دار است(2).»
در زیارت جامعه کبیره در علوّ مقام انسان کامل، به زائر امامان اذن قرائت و درخواست «محتمل لعلمکم» داده میشود، علومی که «لا یحتمله الّا نبیّ مرسل او ملک مقرب او عبد امتحن الله قلبه للتّقوی(1)
صفار، بصائر الدرجات، ص 21.
؛ جز پیامبر صلی الله علیه و آله مرسل و فرشته مقرب و یا بندهای که خداوند قلب او را به تقوی آزموده است، کسی قدرت تحملّ آن را ندارد...»بر این اساس سیر و سلوک و هدایت، نیاز به راهنما دارد. و سرش این است که انسان تا در موطن خیال و وهم است، گرفتار شیطنت است، چون تغییرپذیری قلب انسان موجب اثرپذیری آن از قوای نفسانی و در نتیجه زمینه نفوذ شیطان از طریق این قواست. و بر فرض که روزنهای از عوالم غیبی به روی او گشوده شود و رائحه دلپذیری از بوستان معرفت بر شامّه جان او ورزیده گردد باز علفهای هرزه، به صورت اضغاث احلام، بر آن ریحان افزوده میشوند و رائحههای غرائز و امیال مشام وی را، آزرده میکند.(2)
همان طوری که در بحث کشف و شهود گذشت، راه کشف و شهود هم جدای از خار ره و رهزن نیست و یکی از موازین تشخیص درست از نادرست، خضر ره است که به تعبیر زیارت جامعه کبیره خداوند به وسیله آنان، معالم دین را به ما آموخته است: «بکم علّمنا الله معالم دیننا» و به تعبیر روایات گذشته به منزله میزان قسط، میباشند.
استاد همایی در اینباره میگوید: چون وجود ناقص با کامل مکمّل پیوند گرفت، از پرتو کمال او استحاله و تبدّل مزاج روحانی و ولادت ثانیه دست دهد و آن وجود ناقص کمال گیرد، مانند اتصال قطرهای از آب شور به دریای آب شیرین.(1)
یثربی، فلسفه عرفان، ص 534 و همایی، مولوی نامه، ج 2، ص 856.
نسفی در کتاب انسان کامل مینویسد: «انسان کامل، همیشه در عالم باشد و زیادت از یکی نباشد، از آن جهت که تمام موجودات عالم، هم چون یک شخص است و انسان کامل، دل آن شخص است و موجودات بیدل نتوانند بود، پس انسان کامل، همیشه در عالم باشد و دل، زیادت از یکی نبود، پس انسان کامل زیادت از یکی نباشد و چون آن یگانه عالم درگذرد، یکی دیگر به مرتبه وی رسد و جای وی نشیند تا عالم، بی دل نباشد.(2)»
معلوم است که تجزیه و تحلیل نسفی از این مسئله، مطابق نظریه شیعیان، درباره امام حاضر و غایب است که نقش امام غایب، مانند خورشید پشت ابر است که در حالت ابری بودن هم پرتوافشانی میکنند.
انسان کامل، مانند پزشک متخصصی که به تناسب مزاج و مقتضای بیماری، دارویی را تجویز مینماید، با توجه به زمینهها و استعدادها و عادات سالک برای تهذیب و تخلیه، برنامه تعیین نماید و چه بسا خضروار اعلام إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ
مَعِیَ صَبْراً1 را سر دهد و یا با سخن: هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ2 خداحافظی کند و راه فراق را اختیار نماید و سالک را در بین راه، به حال خویش رها کند.
سیر و سلوک سالک از رب العالمین تا به مالک یوم الدین است که سفری از خدا به خدا میباشد؛ إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.3 و طی این مسیر «صراط مستقیم» واحد بودن مقصد و نبودن مزاحم، شرط لازم رسیدن به مقصد است.
اگر راهرو تنها باشد، پیمودن راه برای سالک، با دشواری همراه است چون با مزاحمتهای فراوان، روبرو است. لذا پیمودن صراط مستقیم با یگدیگر و رفیق حسن، موجب سهل الوصول شدن مقصد، خواهد شد:
وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً4 یعنی با انبیاء و صدیقین و شهدا و صالحین بودن، موجب همراهی با نعمت یافتگان و عدم لغزش و انحراف به سوی گمراهان (ضالّین) و غضب شدگان است (مغضوب علیهم) همراهی سالکان صراط مستقیم، با پیامبران علیهم السلام و صدیقان و.. تنها در بهشت نیست، بلکه در پیمودن راه، نیز با آنان همراهند، بنابراین سالکان در این راه تنها نیستند. شاهد این مدّعا حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً است، زیرا رفاقت در مورد طریق مطرح است و از این روگفته میشود: «الرفیق ثم الطریق» بنابراین: طلب هدایت به صراط
مستقیمم که صراط نعمت یافتگان است تنها برای همراهی با نیکان در بهشت نیست، بلکه مسئلت همراهی و همسفری با آنان در پیمودن راه نیز مطرح است که تا در پرتو همراهی با این اسوهها و قدوههای سلوک الی الله، راه حق به خوبی و آسانی طی شود.(1)
جوادی آملی، تسنیم، ج 1، ص 484-538 تلخیص.
در نتیجه استاد و خضرره بهترین مصداق رفیق طریق است که اطمینانبخش در طی طریق میباشد. زیرا با توجه به سابقه پیمودن این مسیر و سوابق طولانی و تجربههای زیادی که دارد، هم از منزلها خبر دارد و هم از موانع و هم از قطّاع الطریق و راهزنان.و از همه بالاتر از طریق واردات قلبی و مکاشفات، در جریان پیشآمدها و حوادث قرار گرفته و چه بسا با دم عیسوی علیه السلام و یا عصای موسوی علیه السلام قومی را از رود نیل عبور داده و دشمنان آنها را غرق نماید.
1) (1)
هر عارفی که کمال را در رسیدن میداند و نه در فهمیدن، برای رسیدن به مقصد اصلی و عرفان حقیقی، عبور از یک سلسله منازل، مراحل و مقامات را، لازم و ضروری میداند و نام آن را سیر و سلوک میگذارد...(1)
مطهری، آشنایی با علوم اسلامی، عرفان، ص 125.
.عرفا معتقدند که سیر و سلوک براساس اصل «النهایات هی الرجوع الی البدایات؛ پایانها، بازگشت به آغازها است» صورت میگیرد.
که مولوی این اصل را چنین ترسیم میکند:
جزءها را رویها سوی کُل است بلبلا ن را عشق با روی گُل است
آنچه از دریا به دریا میرود از همانجا کامد آنجا میرود
از سر کُه سیلهای تُند رو و ز تن ما جان عشق آمیز رو
مولوی، در اولین ابیات مثنوی، اوّلین منزل عارف را - که همان اراده است - عبارت از شوق و میل به بازگشت به اصل و توأم با احساس تنهایی و جدایی، بیان میکند:
1) (1)
بشنو از نی چون حکایت میکند از جدائیها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند از نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر که او مهجور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
عرفا این بحث را از آیه: وَ ما مِنّا إِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ1 الهام گرفتهاند. لذا هجویری در ذیل آیه میگوید: مقام آدم علیه السلام توبه بود و از نوح علیه السلام زهد و از ابراهیم علیه السلام تسلیم و از موسی علیه السلام انابت و از داود علیه السلام حزن و از عیسی علیه السلام رجاء و از یحیی علیه السلام خوف و از محمد صلی الله علیه و آله ذکر. هر چند که هر یک را اندر هر محل، سرّی بود. آخر رجوعشان باز، آن مقام اصلی خود بود(1)».
نخستین پرسش این باب تفاوت حال و مقام است که هجویری در اینباره میگوید: «و مقام به رفع میم، اقامت بود و به نصب میم محل اقامت. این تفصیل و معنا در لفظ مفاهیم سهو است و غلط... مقام از جمله اعمال بود و حال از جمله افضال و مقام از جمله مکاسب است و حال از جمله مواهب.(2)»
قشیری در فرق حال و مقام مینویسد:
«مقام آن بودکه بنده، به منازلت متحقق گردد بدو، به لونی از طلب و جهد و تکلّف. و مقام هر کسی جای ایستادن او بود، بدان نزدیکی و آنچه به ریاضت بیابد. و شرط آن بود که از این مقام به دیگر نیارد، تا حکم این مقام تمام بجای نیارد.... حال نزد قوم، معنی آن است که بر دل درآید، بیان که اندر وی اثری
باشد و کسبی... احوال عطا بود و مقام کسب... و احوال از عین جود بود و مقامات، بذل مجهود. و صاحب مقام، اندر مقام خویش متمکن بود و صاحب حال برتر میشود(1)
. قشیری، الرساله القشیریه، ص 271.
.عزّالدّین محمود کاشانی در تفاوت حال و مقام میگوید: مراد از حال نزد صوفیان، واردی است غیبی که از عالم علوی، گاه به دل سالک فرود آید و در آمد و شد بود تا آنگاه که او را، به کمند جذبه الهی، از مقام ادنی به اعلی کشد. و مراد از مقام، مرتبهای است از مراتب سلوک که در تحت قدم سالک آید و محل استقامت او گردد و زوال نپذیرد. پس حال که نسبت به فوق دارد، در تحت تصرف سالک نیاید، بلکه وجود سالک محل تصرف او بود و مقام که نسبت به تحت دارد، محل تصرف سالک بود و از این جهت، صوفیان گفتهاند: «الاحوال مواهب و المقامات مکاسب».
جمعبندی تعریفها این است که مقام از جنس عمل است و حال از نوع موهبت و فضل الهی. مقام، نتیجه ریاضت است و حال، واردات غیبی، لذا سالک اگر با ریاضت و مجاهده نتیجهای حاصل کند، آن مقام است، و اما حال، حالتی همانند برقی است که در دل سالک میافتد، ولی ثبات ندارد.
همچنین مقام ثابت است و حال بیقرار و بیدوام. حال برای سالک غیراختیاری است، ولی مقام، اختیاری است.
سعدی(2)ضمن نقل حکایتی در اینباره میگوید:
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند که ای روشن روان پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی چرا در چاه کنعانش ندیدی
بگفت احوال ما برق جهان است دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلی نشینیم گهی بر پشت پای خود نبینیم
اگر درویش بر حالی بماندی سر دست از دو عالم برفشاندی
البته آن چه در نزد عارف مهم تر است، مقام است نه حال، چنان که مولوی میگوید(1)
مولوی، مثنوی معنوی، دفتر 1، ابیات، 1435-1438.
:حال چون جلوهست زان زیبا عروس وین مقامان خلوت آمد با عروس
جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز وقت خلوت نیست جز شاه عزیز
جلوه کردن خاص و عامان را عروس خلوت اندر شاه باشد با عروس
هست بسیار اهل حال از صوفیان نادر است اهل مقام اندر میان
خواجه عبدالله انصاری در آغاز منازل السائرین، میگوید(2): «انّ بین العبد و الحقّ، الف مقام من نور و ظلمه، طوّلت علیّ و علیه؛ میان بنده و حق، هزار مقام روشنایی و تاریکی است که سخن من و ایشان، به درازا کشد.» سپس میگوید:
بدان که رهروان این مقامات، چنان اختلاف با همدیگر دارند که نمیتوان آنهار ا به هیچ ترتیب قاطعی، سامان داد و یا در جایگاهی آنها را به ایستادن واداشت.. سپس برای طولانی نشدن، منازل و مقامات را، به ده قسم و هر قسم را به ده باب ترتیب داد که جمعاً، صد میدان به ترتیب زیر باشد:
توجه نفس به تدبیر بدن و بیداری از خواب غفلت، جهت رهایی سالک، از
قید و بند طبیعت، شامل: یقظه (بیداری)، توبه، محاسبه (انابه)، تفکر، تذکر، اعتصام، فرار، ریاضت و سماع.
یا مرتبه خود و ذات نفس و توجه به ابواب الهی، شامل: حزن (اندوه)، خوف (ترس)، اشفاق (ترس دائم)، خشوع (ترس از روی حرمت)، اخبات (نرمخویی)، زهد (پارسایی)، ورع (پرهیزگاری)، تبتّل (بازگشت و بریدن از غیر)، رجاء (امیدواری) و رغبت (خریداری).
رویکرد نفس به روح، شامل: رعایت (نگهداری)، مراقبت (کوشیدن)، حرمت (آزرمداری)، اخلاص، تهذیب، استقامت، توکل، تفویض (واگذاری کار به خدا)، ثقه (استواری امید به خدا) و تسلیم.
رویکرد روح به تهذیب و تزکیه نفس، شامل: صبر (شکیبایی)، رضا (خوشنودی)، شکر (سپاس)، حیاء (شرمداری)، صدق (راستی)، ایثار (گزینش اولیتر)، خُلق (خوی نیکو)، تواضع (فروتنی)، فتُوّت (جوانمردی و آزادگی)، انبساط (نزدیکی خواستن).
حقیقت نفس ناطقه و امانت الهی که جز انسان نتوانست کشید، شامل: قصد (آهنگ)، عزم (آهنگ بریدن از غیر)، اراده (خواست)، ادب (به حذر زیستن)، یقین (بیگمانی)، انس (آسایش با نزدیکی به دوست)، ذکر، فقر، غنی، مراد (جایگاه بر گزیدگان).
مرتبه توجه قلب به سر، جهت کسب فیض الهی، شامل: احسان، علم (دانش)، حکمت (دیدن چیزی آن چنان که هست)، بصیرت (دیدهور شدن)، فراست (تعظیم)، الهام، سکینه (آرامش الهی)، طمأنینه (آرامش با انس) و همت (از دل خواستن).
توجه سرّ، به مادون خویش و افاضه به قلب است که مواهب الهی به او فیضان میشود، شامل: محبت، غیرت (رشک)، شوق، قلق (تپش قلب)، عطش (تشنگی)، وجد (دریافت)، دهشت (از خود رهاشدن)، هیمان (آشفتگی)، برق (روشنایی)، تندر و ذوق.
مرتبه سرّ از جهت سرّ بودن که قلب سرا پا، از محبوب پر شده است، شامل: لحظ (چشم بر افتادن)، وقت (ظرف قدر)، صفا (پاکیزگی)، سرور (شادمانی)، سرّ، نفس، غربت (دوری از وطن)، غرق، غیبت (ناپیدایی) و تمکن (ملکه در کار).
مرتبه توجه سرّ به الله، شامل: مکاشفه (دیدار)، مشاهده (بیپرده دیدن)، معاینه (تمام دیدن)، حیات (زندگی دل)، قبض (به دست حق رفتن)، بسط (گشایش)، سُکر (بیخودی)، صحو (به خودآیی وروشننگری)، اتصال (پیوستگی) و انفصال (جدایی).
مرتبه احدیّت جمیع مراتب (مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد) شامل: معرفت، فنا (نیستی)، بقاء، تحقیق، تلبیس (تبدیل جامه)، وجود (دریافت)، تجرید (فاخلع نعلیک)، تفرید (یگانه دانستن خداوند، ان الله هو الحق)، جمع (ناپراکندگی و ما رمیت اذ رمیت) و توحید.(1)
ر. ک: خواجه عبدالله انصاری، منازل السائرین.
بوعلی سینا در نمط نهم اشارات پس از تبین مقام عارف و تفاوت زاهد و عابد و عارف، اولین درجه و منزل عرفان را اراده معرفی نموده است: «اول درجات حرکات العارفین، ما یسمّونه هم الاراده».(2)
در اینجا مناسب است به ذکر برخی از تأویلات عرفانی در این باب اشاره کنیم.
سخن او در تأویل آیه وَ ما مِنّا إِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ عبارت است از: «این آیت بر لسان طریقت، اشارت است به منازلات و مکاشفات ارباب حقیقت. یکی در شکر وجد، یکی در برق کشف، یکی در حیرت شهود و دیگری در نور قرب، یکی در ولایت وجود، یکی در بهاء جمع و دیگری در حقیقت افراد. این هفت دریاست بر سر کوی توحید نهاده، رونده درین راه تا برین هفت دریا گذر نکند روا نباشد که به سر کوی توحید رسد و استسقای این هفت بحر، از هفت درگاه
قرآن است که مصطفی صلی الله علیه و آله خبر داد که: «انزل القرآن علی سبعة احرف کلّها کاف شاف لکلّ آیة منها ظهر و بطن و لکلّ حرف حدّ و مطلع».(1)
صافات / 164، و هیچ یک از ما [فرشتگان] نیست مگر [اینکه] برای او [مقام و] مرتبهای معیّن است. و میبدی، پیشین، ج 8، 316.
از مقولات عرفان عملی بحث مقامات و حالات است که روزبهان، در موارد متعدّد، به آن پرداخته است؛ مانند آیه قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ خداوند را صاحب ملک، ملکوت و جبروت دانسته و ملک را دارای چهار مرتبۀ کرامات و آیات، مرتبه مقامات، مرتبه وجد و نجوا و مرتبه کشف و شهود میداند. او تجلّی مقامات و کرامات را در طی الارض و استجابت دعا میداند(2).
بحث مقامات و احوال و مراتب آنها، همانگونه که خواجه عبدالله انصاری بیان نموده است، به نحوی است که اختلافشان سامانپذیر نبوده و حدّ یقف هم ندارد. منتهی فهرست اجمالی (صد میدان) خواجه عبدالله، در عین حالی که بیانگر مقامات است، نوعی شناخت واژگان کلیدی (صد واژه) عرفان است، لذا بیان فهرست اجمالی ضروری به نظر میرسد، ولی ما در این اثر به همان قول مشهور عرفا، به تعبیر ابونصر سراج طوسی(3)اکتفا میکنیم که عبارت از مقامات هفتگانه زیر میباشد.
توبه یکی از نخستین منازلی است که سالک باید آن را تحصیل و از آن عبور کند.
قشیری در تعریف توبه مینویسد: «توبه در لغت باز گشتن بود و در شرع نیز باز گشتن از نکوهیدهها باشد... و شرط توبه تا درست آید سه چیز است: پشیمانی بر آنچه رفته باشد از مخالفت، دست بداشتن زلّت اندر حال و نیّت کردن که نیز باز آن معصیت نگردد(1)
قشیری، رساله قشیریه، ص 49.
.»خواجه عبدالله انصاری مینویسد(2): توبه درست نشود جز پس از شناسایی گناه، به اینکه بنگری در گناه در سه چیز، اول، بنگری هنگام معصیت از عصمت الهی بیبهره شدهای. دوم، بنگری که چون بر گناه دست یافتهای دلخوش شدهای. سوم، بنگری که از چارهجویی آن با اصرار خودداری کردهای، در حالیکه یقین داشتهای که حق تو را نظاره میکند.
شرایط توبه سه چیز است، پشیمانی، پوزشخواهی و اقلاع (برکندن از گناه).
اقسام توبه عبارت است از: نخست (توبه عامّه) برای فراوان کردن فرمانبری که آن به سه چیز دعوت میکند: این که بنده از ستر گناه و از نعمت مهلت پاداش چشم پوشی کند و بر این ادعا که گویا بر خدای تعالی حق دارد، باور نکند و خود را بینیاز نشمارد که آن عین جبروت و سرکشی از خداوند است.
دوم توبه متوسّطان است که توبه کم انگاشتن گناه است که عین گستاخی و سرکشی و محض آراستن خود است به حمیّت و قطع پیوند بندگی میباشد.
سوم توبه خاصه است که توبه از ضایع کردن وقت است و ضایع کردن وقت، موجب فرو افتادن در نقیصه و خاموشی نور مراقبت و مکدر نمودن مصاحبت میباشد.
او در بیان عرفانی آیه وَ تُوبُوا إِلَی اللّهِ جَمِیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ1 میگوید: توبت عوام از زلّت و توبت خواص از غفلت و توبت خاص الخاص، از ملاحظه اوصاف بشریت میباشد. توبه عوام آن است که از معصیت، به اطاعت برگردند. و توبه خواص آن است که از رؤیت طاعت به رؤیت توفیق آیند و طاعت خود را نبینند بلکه همه توفیق حق بینند. توبه خاص الخاص آن است که از مشاهده توفیق، با مشاهدت موفق گردند.
حدّ نظر عوام تا به افعال است و میدان نظر خواص به صفات است و محل نظر خاص الخاص جلال ذات میباشد.. عوام گوید: خداوندا من از عقاب تو به عفو تو، پناه میبرم: «اعوذ بعفوک من عقابک».
خواص گوید: خداوندا من از خشم تو به رضای تو پناه میبرم «اعوذ برضاک من سخطک» و خاصّ خواصّ گوید: خداوندا من از تو، به خودت پناه میبرم «اعوذ بک منک».
همچنین در تفسیر آیه یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً2 میگوید: توبت چیست؟ شفیعی مطاع، وکیل دری مشفق، نائبی کریم. نقش گناه محو کند وحقّ به شفاعت او از بنده گنهکار عفو کند. دیوان بنده از عصیان پاک و مطهّر کند، مرد تائب را با مرد بیگناه برابر کند. این است که مصطفی صلی الله علیه و آله گفت: «التّائب من الذّنب کمن لا ذنب له» و قال صلی الله علیه و آله :«انّ الله تعالی افرح بتوبه عبده من الظّمآن، الوارد الضّالّ الواجد العقیم الوالد». میگوید: حقّ تعالی به هیچ طاعتی چنان زود خشنود نشود که به توبت تائبان، رضای او به توبه گناهکار، هم چون
شادی آن تشنه دان که در بیابان خشک بیآب، ناگاه به آب زلال رسد. یا همچون مسافری که در بیابانی مهلک، بار و مرکب خویش گم کند، آنگه پس از نومیدی، ناگاه به مرکب و بار خویش رسد، یا چون پیر زنی نازاینده آرزومند فرزند، که او را بشارت فرزندی نیکو سیرت و زیبا صورت رسد. در همه عالم هیچ شادی، در جنب این سه شادی نرسد.
علامه طباطبایی در ذیل آیه: فَتَلَقّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ1 میفرماید نه تنها آدم را بعد از توبهاش، به دار کرامت و سعادت برگردانید، بلکه هر انسانی که راه خطا پیموده، اگر برگردد و به سوی پروردگار خود رجوع کند، خدای تعالی او را به دار کرامت و سعادتش برمیگرداند و اگر برنگردد و همچنین دست به دامن زمین بزند و هواهای نفس را پیروی کند، چنین کسی به جای شکر نعمت خدا، کفران ورزیده و خود را به دارالبوار کشانده و جهنمی که خود افروخته است، چه بد قرارگاهی میباشد.
سپس به نکته قرآنی مهمی اشاره میکند که توبه عبد، بین دو توبه خدا واقع است: یکی توبه خدا که عبارت است از: برگشتن خدا به سوی عبد، به رحمت، و دیگری توبه عبد که عبارت است از: برگشتن بنده به سوی خدا، به استغفار و دستبرداری از معصیت. و توبه بنده محفوف و پیچیده به دو توبه از خداست و در بین آن دو قرار میگیرد.
به این معنا که بنده در هیچ حالی از احوال، از خدای خود بی نیاز نیست و اگر بخواهد از لجنزار گناه نجات یافته و توبه کند، محتاج به این است که خدا چنین توفیقی به او بدهد و اعانت و رحمت خود را شامل حال او سازد تا او موفق به توبه گردد. و وقتی موفق به توبه شد تازه، باز محتاج به یک توبه دیگری
از خداست و آن این است که باز خدا به رحمت و عنایتش به سوی بنده رجوع کند و رجوع او را بپذیرد. پس توبه بنده، وقتی قبول شودکه بین دو توبه از خدا قرار گرفته است، هم چنان که آیه ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا پس خدا به سوی ایشان توبه آورد، تا ایشان توبه کنند» بر این معنا دلالت دارد(1)
توبه / 118، طباطبایی، ترجمه المیزان، ج 1، ص 204.
....سپس بیان میکند که توبه با حضرت آدم علیه السلام زاده شد که عصیان خویش را با توبه، جبران نمود و از این جا است که توبه سنّت آدمیان شد. آری اگر پدر و مادر بشر به زمین نمیآمدند، کی میتوانستند متوجه فقر و ذلّت و مسکنت و حاجت و قصور خود شوند؟ و چگونه بدون برخورد با تعب و زحمت و رنج زندگی، به روح و راحت در حظیرة القدس و جوار ربّ العالمین میرسیدند؟ و برای جلوه کردن اسمای حسنای خدا از عفو و مغفرت و رأفت و توبه و ستر و فضل و رأفت و رحمت موردی یافت نمیشد. چون مورد این اسماء حسنای خدا، گنهکارانند و خدا را در ایام دهر، نسیمهای رحمتی است که از آن بهرهمند نمیشوند، مگر گنهکارانی که متعرض آن شوند و خود را در معرض آن قرار دهند. پس این توبه همان است که به خاطر آن، راه هدایت را به روی انسان گشودند تا آن را مسیر خود قرار دهند و تنظیف منزلی است که باید در آنجا سکونت کنند و به دنبال همان راه و آن هدایت بود که در هر عصری، دینی و ملتی برای بشر تشریع شد.
علامه در پایان نتیجه میگیرد که خواننده عزیز اگر در این داستان؛ یعنی داستان بهشت و مخصوصاً در آن شرحی که در سوره طه آمده است، دقت کند، خواهد دید که جریان داستان طوری بوده است که ایجاب میکرده خداوند این قضاء را درباره آدم و ذریهاش براند و این دو جمله را در اولین فرمانش قرار بدهد. خوردن آدم از آن درخت، ایجاب کرد تا قضاء هبوط او و استقرارش در
1) (1)
زمین و زندگیاش را در آن براند، همان زندگی شقاوتباری که آن روز، وقتی او را از آن درخت نهی میکرد و از آن زندگی تحذیرش کرد و زنهارش میداد. و توبهای که کرد، باعث شد قضایی دیگر و حکمی دوم، درباره او بکند و او و ذریهاش را بدین وسیله احترام کند و با هدایت آنان به سوی عبودیت خود، آب از جوی رفته او را به جوی باز گرداند.
پس قضایی که اول رانده شد، تنها زندگی در زمین بود، ولی با توبهای که کرد خداوند همان زندگی را زندگی طیب و طاهری کرد، به نحوی که هدایت به سوی عبودیت را، با آن زندگی ترکیب نموده و یک زندگی خاصّی از ترکیب دو زندگی زمینی و آسمانی فراهم آورد.
بررسی:
اوّلین نکتهای که باید به آن توجه نمود آن است که همانطوری که نگریستهاید، در سیر سلوک و مقامات، اولین مرحله در منازل السائرین خواجه عبدالله انصاری در بدایات، بیداری از خواب غفلت (یقظه) قلمداد شده و سپس از توبه یاد شده است.
در نمط نهم اشارات بوعلی هم، اولین درجه و مقام به اراده تعبیر شده است و در اوصافالاشراف هم، خواجه نصیرالدین طوسی مراحل سیر و سلوک را در مراحل ششگانه قرار داد است که که مرحله اول آن، مرحله آمادگی و سلوک میباشد، شامل: ایمان به خدا، ثبات در ایمان، استواری در نیّت، صدق، انابت و خلوص.
مرحله دوم هم مرحله ترک تعلقات دنیوی است، شامل: توبه، سرکوبی امیال، بیاعتنایی به مال، ریاضت، محاسبه، مراقبه و تقوا(1)
طوسی، خواجه نصیرالدین، اوصاف الاشراف، ص 1 به بعد.
. پس این که قیصری و همانند او، توبه را به عنوان اولین مقام ذکر کردهاند، منطقی به نظر نمیرسد. مگر این گفته شود مقصودشان از مقامات، برجستهترین آنها است.1) (1)
نکته دوم این که غرض از ذکر برداشت عرفانی علامه طباطبایی به صورت مفصل از بحث توبه این است که این برداشت به عنوان نمونه و الگویی از برداشت عمیق و لطیف عرفانی از قرآن میتواند مطرح شود منتهی با استفاده از روش منطقی و قابل پذیرش، مانند: تدبّر در محتوای قصههای قرآن و حلّ مشکلات آن از طریق تفسیر قرآن به قرآن که هم مورد پذیرش عقل و عرف عقلایی است و هم مورد تصدیق قرآن؛ یعنی ارجاع متشابهات به محکمات است و هم طبق بیان سنت که «یصدق بعضه بعضاً» و «ینطق بعضه بعضاً» که بحثشان گذشت. اما بیان مقامات غیر قابل سامان و غیر قابل فرجام (به تعبیر خواجه عبدالله انصاری) و سپس براساس همین مقامات، واژگان کلیدی قرآن را - به عنوان نمونه: صد واژه، صد میدان - در این قالب تفسیر نمودن و نگریستن، باتوجه به این که موضوع ما، بحث بازی با الفاظ نبوده، بلکه بحث محتوایی و فهمیدن غرض و هدف خداوند از واژگان موجود در این آیات است، منطقی به نظر نمیرسد. اگرچه از نظر زیبایی و هنر در اوج باشند و یا حتی از نظر بیان حقیقت هم درست باشند زیرا ما در تفسیر و حتی تأویل، درصدد کشف مراد و مقصود شارع از کتاب منزل هستیم، نه اینکه هر حقیقتی را یافتیم و قالبی را شکل دادهایم به عنوان تفسیر و یا تأویل به خداوند نسبت دهیم.
همان طوری که از قبل اشاره شد، در صورتی که عارفی از طریق مکاشفه به اموری دسترسی پیدا کند، دلیل صحّت و حقانیت آن نیست، بلکه نیاز به میزان صدق خواهد داشت.
بر این اساس برخی از تقسیمات مقامات و احوال، گرچه به مجرد عدم درک و فهم آنها انکارشان بدون دلیل میباشد، ولی پذیرش بدون دلیل و صددرصد آنها و سپس براساس آن مراتب، دست به تفسیر و یا تأویل قرآن زدن، در طریق صراط مستقیم نخواهد بود.
فناری در تعریف ورع میگوید: ورع عبارت از احتراز هر چیزی است که در آن شوب اغراض شرعی و یا شبهه مضرّت معنوی و متضمّن قناعت است.(1)
ابن فناری، مصباح الانس، ص 148.
قشیری به نقل از ابراهیم ادهم میگوید: «ورع دست به داشتن همه شبههها است و دست به داشتن آنچه تو را به کار نیاید و آن ترک زیادتها بود.»(2)
خواجه عبدالله انصاری ورع را به عنوان منزل و یا میدان هفدهم یاد کرده و با آغاز این میدان به آیه وَ ثِیابَکَ فَطَهِّرْ گفته است: ورع آن است که تا آخرین اندازه پرهیزکار باشی و یا از روی بزرگداشت خدای بر خود سختگیر باش و آن آخرین مرحله مقام زهد عامه و نخستین مرحله مقام زهد مرید است که بر سه درجه است.
درجه اول اجتناب از قبایح است برای صیانت نفس، زیادتی حسنات و صیانت ایمان.
درجه دوم حفظ و حراست حد و مرزهاست درباره چیزهایی که حتی بد نباشند برای: پایداری در صیانت و تقوا صعود بر پستیها و خلاصی از سرکشی از حدود.
درجه سوّم پرهیز از هرگونه داعیه است که سبب تشتت وقت، وابستگی به تفرقه و پراکندگی و هر عارضهای که جمع را پراکنده کند.(3)
او در تفسیر آیه فوق میگوید: وَ ثِیابَکَ فَطَهِّرْ یک قول از اقوال قرآن مفسّران آن است که «و قلبک فطهّر عمّا سوی اللّهَ؛ ای محمد، دل خود را از اغیار صافی دار و از هر چه ما دون الله است بیزار شو و دوست را یکتا شو با خلق
عاریت باش و با خود بیگانه و از تعلّق آسوده و سبب این خطاب آن بود که چون وحی آمد از حقّ جلّ و علا که قُمْ فَأَنْذِرْ خیز و خلق را به درگاه ما دعوت کن، بر خاطر وی بگذشت که الحمدلله که ما را این منزلت میان عشیرت خود آمد که همه به امانت و دیانت من مُقرّ آمدهاند و مرا تصدیق کنند. چون بر خاطرش این قدر بگذشت و این مقدار اعتماد افتاد، قصّه برگشت، هر چند دعوت بیش کرد خویشان از وی نفورتر بودند و از قبول دورتر. ای عجبا تا دعوت نبود به نزدیک شما امین بودم و اکنون که عَلَم رسالت به درگاه دولت ما زدند خائن گشتم(1)
میبدی، کشف الاسرار، ج 10، ص 29.
!عبدالرزاق کاشانی در شرح منازل السائرین در تفسیر آیه فوق میگوید: «منظور از تطهیر ثیاب قطع تعلق نسبت به دنیاست به دین روی. ورع در صورتی برای انسان حاصل میآید که قلب از هرگونه دنس و رجس و آلودگی در زمینه شریعت، طریقت و حقیقت پاک گردد.(2)»
نقد و بررسی:
در روایات(3)، در تفسیر ورع ازحضرت علی علیه السلام اجتناب از گناهان و زشتیها معنی شده است «تجنّب الاثام و التنزّه عن الحرام».
در روایتی دیگر از آن حضرت، ورع را توقّف در شبهات برشمرده است: «الورع الوقوف عند الشبهات» و در روایت نبوی صلی الله علیه و آله آمده است: این که دستهای حلال بیّن است و دستهای دیگر حرام بیّن و بین آن دو امور مشتبهات است که کثیری از مردم نمیدانند. کسی که از شبهات پرهیز نمود آبرو و دینش را حفظ نمود و کسی که در شبهات واقع شده است به حرام میافتد مانند چوپانی که سر
مرز، گوسفندان را به چرا میبرد شک دارد داخل زمین غیر شوند.
«الحلال بیّن و الحرام بیّن و بینهما امور مشتبهات، لا یعلمها کثیر من الناس...».
قشیری گوید: زهد اندر حرام بود، زیرا که حلال مباح است از قبل حق... گروهی گفتهاند: زهد اندر حرام، واجب بود و اندر حلال فضیلت.(1)
قشیری، ترجمه رساله قشیریه، ص 176 و سجادی، مقدمهای بر عرفان و تصوف، ص 22.
و گروهی گفتهاند: بنده نباید ترک حلال بگوید به تکلّف و زیادتی نجوید در آنچه بدان محتاج نیست و گوش با قسمت دارد، اگر مال حلالش دهند شکر گوید و اگر وی را بر حدّ کفاف بدارند، اندر طلب زیادت تکلّف نکند.(2)سری سقطی میگوید: خدای دنیا را از اولیاء خویش بربود و دوستی او از دل دوستان خویش بیرون کرد زیرا که ایشان را بپسندید.. و زهد از قول تعالی است: لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ.3
خواجه عبدالله در منازل السائرین، از زهد به عنوان منزل و میدان شانزدهم یاد نموده و در آغاز باب با توجه به آیه: بَقِیَّتُ اللّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ وَ ما أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ4 میگوید:
«زهد اسقاط میل از هر چیز است که عامه را قربت است و مرید را ضرورت است و برای خاصه مایه خسّت میباشد و آ ن را سه درجه است؛ درجه نخست زهد در شبهات است برای برحذر بودن از عتاب آزرم، از نقصان و کراهت
همراهی با فاسقان. درجه دوم زهد در مازاد بر حاجت و قوت است برای غنیمت شمردن فراغت، در مسیر آبادی وقت و برطرف شدن تشویش خاطر از قلب و آراسته شدن به حلیه و روش پیامبران و صدیقان. و درجه سوم زهد در زهد است با حقیر و ناچیز نگریستن زهد خویش و یکسان نگریستن همه حالات و زدودن بهرهوری، به واسطه نگریستن به وادی حقایق.(1)
خواجه عبدالله انصاری، منازال السائرین، ص 56 و 57.
».بوعلی در نمط نهم اشارات درباره زهد میگوید: «و المعرض عن الدنیا و طیباطها یخصّ باسم الزاهد؛ آنکه از تنعم دنیا رو گردانده زاهد نامیده میشود». سپس در تمایز و تفاوت زهد عارف و غیر عارف میگوید: «زهد غیر عارف نوعی داد و ستد است که گویی کالای دنیا را میدهد تا کالای آخرت بگیرد. اما زهد عارف نوعی پاکیزه نگهداشتن دل است از هر چه دل را، از خدا باز دارد.(2)» عبدالرحمن بدوی در تاریخ تصوف اسلامی، بحث مستقلی درباره زهد صوفیانه که به زهد نبوی صلی الله علیه و آله منتهی میشود، به احادیثی که عمدتاً از اهل سنت است استناد نموده تا اثبات زهد صوفیانه را به خود پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت دهد، ولی بسیاری از آنها معتبر نمیباشد، گرچه زندگی زاهدانه آن حضرت میتواند بهترین الگوی برای زهدگرایی آغازین صوفیانه باشد(3).
ختامه مسک بحث زهد، سخن زاهدترین افراد پس از پیامبر صلی الله علیه و آله حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است.
«نوف بکّالی روایت نموده، در یکی از شبها امام را دیدم، برای عبادت از بستر برخاست و نگاهی به ستارگان افکند و به من فرمود: خوابی یا بیدار؟ گفتم بیدارم. فرمود: ای نوف خوشا به حال کسانی که از دنیای حرام چشم پوشیدند و
دل به آخرت بستند. آنان مردمی هستند که زمین را تخت، خاک را بستر، آب را عطر و قرآن را پوشش زیرین و دعا را لباس رویین خود قرار داده و سپس دنیا را همانند عیسی علیه السلام وانهادند. ای نوف همانا داود پیامبر علیه السلام در چنین ساعتی از شب برمیخاست و میگفت: این ساعتی است که دعای هر بندهای به اجابت میرسد. جز باجگیران و جاسوسان و شبگردان و نیروهای انتظامی حکومت ستمگر و یا نوازنده طنبور.(1)
سید رضی، نهج البلاغه، کلمات قصار 104.
»مقام فقر در دیدگاه عرفا از جایگاه ویژهای برخور دار است. نجم الدین رازی در اینباره میگوید:
«اما آن چه نصیب من است کام من در ناکامیو مراد من در نامرادی و هستی من در نیستی و توانگری و فخر من در فقر من است که «الفقر فخری» ای محمد صلی الله علیه و آله این چه سرّ است که تفاخر به پیشوایی و سروری انبیا نمیکنی؟ زیرا که راه ما بر عشق و محبت است و این راه به نیستی توان رفت و پیشوایی و سروری و نبوت همه هستی است...(2).»
فقر در نظر عارف به این است که انسان، مالکیتی برای خود نبیند. زیرا عبد، مالک چیزی نیست. فقیر تنها خدا را مالک حقیقی در عالم هستی میبیند و زبان حال فقیر این است که أَسْلَمْتُ وَجْهِیَ لِلّهِ.3
در منازل السائرین از فقر به عنوان میدان چهل و هشتم یاد نموده و با آغاز نمودن با آیه یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ4 این مقام را
چنین تعریف میکند: «فقر مبرّا بودن از چشم داشت بر مالکیت است».
مراتب فقر براساس منازل السائرین و شرح عبدالرزاق کاشانی بر سه درجه است که درجه نخست آن فقر زاهدانه است که فقیر در این مقام، دست از دنیا و آنچه دنیوی است میشوید و همچنین زبان از سخن گفتن در باب آن میبندد و در طلب آن هرگز برنمیآید.
درجه دوم، مراجعه به سابقه ازلی، با نگرش به فضل الهی است که در این مقام از سرّ قدر آگاه میشود و حقیقت عمل را میبیند و استعدادها را میشناسد و در این مقام است که به این حقیقت پی میبرد که «وجودک ذنب لا یقاس به ذنب».
درجه سوم، فقر حقیقی صحت نیازمندی است که عارف ببیند هر آن چه بر او جاری است، حکم ازلی است و در این مقام است که از خود سلب اراده کند و اسم و رسمی برای خود نبیند و این فقر صوفیان و عارفان است.(1)
خواجه عبدالله انصاری، منازل السائرین، ص 121، کاشانی، شرح منازل السائرین، ص 129 و 131.
در کشفالاسرار ذیل آیه یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ آمده است(2):
«بدان که فقر بر دو ضرب است. فقر خلقتی و فقر صفتی. فقر خلقت، عامّ است هر حادثی را که از عدم به وجود آید و معنی فقر حاجت است و هر مخلوقی را به خالق حاجت است. در اوّل حال به آفرینش و در ثانی الحال به پرورش. پس میدان که الله بینیاز است و بیحاجت و دیگران همه با نیازاند و با حاجت، این است که رب العزه فرمود: وَ اللّهُ الْغَنِیُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ.
امّا فقر صفت آن است که رب العالمین فرمود: لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِینَ ، صحابه رسول را باین فقر مخصوص کرد و ایشان را درین فقر بستود، همان است که فرمود: لِلْفُقَراءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ ایشان را فقرا نام نهاد و آن تلبیس،
توانگری حال است، تا کس توانگری ایشان نداند، این چنان است که گفتهاند: «ارسلانم خوان تا کس بداند که کهام».
بررسی:
بحث فقر در کتب و آثار عرفا به کلام نبوی صلی الله علیه و آله «الفقر فخری» و «و الفقر فخری و به افتخر» استناد شده و در بحارالانوار(1)
مجلسی، بحار الانوار، ج 69، ص 30، 32، 49 و 55.
از طریق شیعه و اهل سنت نقل شده است.در مثنوی معنوی، با توجه به روایت مزبور آمده است:
گفت ای زن تو زنی یا بوالحزن فقر فخر آمد مرا طعنه مزن
و نیز میگوید:
فقر فخری نز گزاف است و مجاز صد هزاران عز پنهان است و ناز
نکتهای که باید به آن توجه نمود این است که براساس روایت فوق، واژگان فقیر، درویش و گدا به صورت الفاظ مترادف در میان متصوفه رایج شده و فقر به معنای دریوزگی، گدایی و ژندهپوشی ترویج شده در حالی که مقصود از روایت نبوی چنین نمیباشد. زیرا در روایات زیادی داریم که «کاد الفقر أن یکون کفراً».(2)
مرحوم مجلسی در شرح این روایت فرمود: این روایت مشهور بین عامه و خاصه است که معارض با روایت «الفقر فخری» و روایت «اللهم احینی مسکیناً و امتنی مسکیناً و احشرنی فی زمره المساکین» میباشد. موید روایت «کاد الفقر أن یکون کفراً» روایت عامه از پیامبر است که: فقر موجب سیهرویی دنیا و آخرت میشود «الفقر سواد الوجه فی الدارین» سپس در وجه جمع دو دسته از روایات، نظر
راغب در مفردات را ذکر میکند که این لغتشناس کم نظیر قرآن میگوید:
واژه فقر در چهار معنی استعمال شده است؛
اول، فقر به معنای نیازمندی ضروری انسان بلکه جهان هستی مثل: یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ1 و مثل وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا یَأْکُلُونَ الطَّعامَ وَ ما کانُوا خالِدِینَ.2
دوم، فقیرانی که فقر را به روی خود نمیآورند، مانند: لِلْفُقَراءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ لا یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی الْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیماهُمْ لا یَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً3 و إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکِینِ وَ الْعامِلِینَ عَلَیْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِی الرِّقابِ وَ الْغارِمِینَ وَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ.4
سوم، فقر نفس به معنای پستی که نمونه آن، همان روایت «کاد الفقرآن یکون کفراً» میباشد. 55
چهارم، نیازمندی و فقر وجودی است که نمونه آن در قرآن آیه: إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ5 میباشد.
علامه مجلسی در ادامه میگوید: «و هذا احسن ما قیل فی هذا المقام».
سعدی در اینباره میگوید: گفتا: نشنیدی که پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: «الفقر فخری»؟ گفتم: خاموش که اشارت سید صلی الله علیه و آله به فقر طایفهایست که مرد میدان رضایند و تسلیم تیر قضاء، نه اینان که خرقه ابرار پوشند و لقمه ادرار فروشند.(1)
سعدی، گلستان، ص 179.
مولانا در مثنوی میگوید:(2)
گفت پیغمبر که بر رزق ای فتی در فرو بسته است و بر در قفلها
جنبش و آمد و شد ما و اکتساب هست مفتاحی بر این قفل و حجاب
بی کلید این در گشادن راه نیست بی طلب نان سنت الله نیست
هر که او در مکسبی پا مینهند یاری یاران دیگر میدهد
قشیری در تعریف صبر میگوید: «از دنیا به آخرت راهی است آسان بر مؤمن، و از نفس به خدای شدن صعب است و صبر کردن با خدای تعالی صعبتر. پرسیدند از وی، از صبر، گفت: فرو خوردن تلخیها و روی ترش ناکردن(3).»
خواجه عبدالله انصاری منزل سی یکم منازل و مقامات را میدان صبر معرفی نموده و با استناد به آیه وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُکَ إِلاّ بِاللّهِ وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لا تَکُ فِی ضَیْقٍ مِمّا یَمْکُرُونَ4 میگوید: «الصبر هو حبس النفس علی جزع کامن عن الشکوی ؛ صبر حبس نفس از گلهمندی با وجود جزع و ناشکیبایی نهانی است و آن نیز از
دشوارترین منزلها برای عامه و وحشتانگیزترین سبب دوری، در طریق محبت و ناگوارترین طریق توحید میباشد که بر سه وجه است:
درجه نخستین صبر از ارتکاب معصیت است، با در نظر گرفتن وعده مجازات.
درجه دوم صبر در طاعت است با پایداری پیگیر در آن و با رعایت آن از روی اخلاص و بهبود بخشیدن آن از روی علم.
درجه سوم صبر در بلاهاست با در نظر گرفتن پاداش نیک و انتظار آرامش گشایش و سبک شدن آزمایشها با شمارش منتها و با یادآوری نعمتهای گذشته. درباره این سه درجه صبر چنین نازل شده است یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ1 یعنی «اصبروا یعنی فی البلاء و صابروا یعنی علی المعصیه و رابطوا یعنی علی الطّاعه».
ضعیفترین صبرها، صبر برای خدا است، که صبر عامه است. بالاتر از آن، صبر به یاری خداست، که صبر مریدان است. و بالاتر از هر دو، صبر در برابر خداست، و آن صبر سالک است(1).
مولوی درباره صبر میگوید:
صد هزاران کیمیا حق آفرید کیمیایی هم چو صبر آدم ندید
هیچ تسبیحی ندارد آن درج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج
گفت پیغمبر خداش ایمان نداد هر که را نبود صبوری در نهاد
یوسف حُسنی و این عالم چو چاه وین رسن صبر است بر امر اله
1) (2) خواجه عبدالله انصاری، منازل السائرین، ص، 84 و 86.
نقد و بررسی:
راغب در مفردات در تعریف صبر گوید: «والصبر حبس النفس، علی ما یقتضیه العقل و الشرع او عما یقتضیان، حبسها عنه؛ صبر عبارت از: حبس نفس است بر چیزی که عقل و شرع مقتضای آن است و یا عبارت از چیزی است که عقل و شرع، حکم به حبس نفس از آن کرده باشند.(1)
مفردات، ذیل ماده صبر.
صبر، لفظ عامیاست که به حسب مواقع نامهای متفاوت میگیرد. صبر بر مصیبت، عنوان صبر دارد و مقابلش جزع است. و صبر بر جنگ، عنوان شجاعت دارد و مقابلش جُبن است.
روایات باب صبر، بهترین نمونه و الگوی تعریف تفسیر و اقسام صبر است که به عنوان نمونه به برخی از روایات مربوط به این مقام اشاره میشود.
پیامبر صلی الله علیه و آله از جبرائیل علیه السلام از تفسیر صبر پرسید؟ در پاسخ گفت: صبر بر سختیها، همانگونه که بر خوشیها و صبر فاقه، همانگونه بر عافیت بودید و شکایت حال خویش پیش خلق نکردن: «یا جبرئیل فما تفسیر الصبر؟ قال: تصبر فی الضراء کما تصبر فی السراء، و فی الفاقه کما تصبر فی العافیه، فلا یشکو حاله عند الخلق بما یصیب من البلاء».(2)
در برخی روایات صبر بر دو قسم شده است: صبر در مصیبت نیکو و جمیل است و نیکوتر از آن صبر بر چیزی است که خداوند بر تو حرام نموده است: «الصبر صبران، صبر عند المعصیه، حسن جمیل و احسن من ذلک، الصبر عند ما حرم الله علیک».
در روایتی دیگر آمده است: صبر از چیزهای که کراهت از آن داری و یا به آن محبت داری: «صبر علی ما تکره و مما تحبّ» و یا صبر بر مصیبت و طاعت و معصیت: «الصبر ثلاثه، صبر علی المصیبه و صبر علی الطاعه و صبر علی المعصیه».
در برخی روایات، صبر بر معصیت از نظر درجه، بالاتر از دو قسم دیگر یاد شده است: «الصبر اما علی المصیبه او علی الطاعه او عن المعصیه و هذا القسم الثالث اعلی درجه من القسمین الاوّلین»(1)
همان، ج 5، ص 267.
صبر در مقابل بلا و مصیبت که از آن تعبیر به رضا میشود، جزع و بیتابی نکردن در برابر خلق و شکوه به غیر خداوند است، ولی شکوه به نزد دوست و محبوب دلها بردن و با خدای خویش نجوا نمودن منافاتی با صبوری ندارد. زیرا در قرآن به داستان پیامبرانی بر میخوریم که در عین این که سمبل صبر و صبوری بودهاند، مانند ایوب پیامبر علیه السلام که خداوند درباره او میفرماید او را بندهای صابر یافتیم، چه نیکو بندهای إِنّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ2 شکوائیه نزد حق میبرد که: وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ
1) (1)
بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ1 ولی در نهایت ادب و عشق. زیرا در عین حال که درد و درمان هر دو از او میباشد، بیماری را به خداوند نسبت نمیدهد و درمان را هم مستقیماً طلب نمیکند و میگوید: درد و بدحالی به من روی آورده و تو مهربانترین مهربانانی وَ أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمِینَ.2
علامه طباطبایی در تفسیر آیه فوق میگوید: ایوب علیه السلام مورد هجوم انواع بلاها قرار گرفت، اموالش همه از دست برفت و اولادش همه مردند. مرض شدیدی بر بدنش مسلط شد و مدتها او را رنج میداد تا آنکه دست به دعا بلند کرد و حال خود را به درگاه او شکایت کرد. خدای تعالی دعایش را مستجاب نمود و از مرض نجاتش داد و اموال و اولادش را با چیزی اضافهتر به او برگردانید. در آیه بعدی در اینباره میفرماید: فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَکَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ یعنی او را از مرضش نجات و بهبودی دادیم وَ آتَیْناهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ یعنی آنچه از اولادش مردند به اضافه مثل آن به او برگرداندیم. رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِکْری لِلْعابِدِینَ تا هم به او رحمتی کرده باشیم و هم بندگان عابد ما متذکر شوند و بدانند که خدای تعالی، اولیای خود را به منظور آزمایش مبتلا میکند و آن گاه اجرشان میدهد و اجر نیکوکاران را ضایع نمیسازد.(1)
در روایات آمده که تمامی کسان او، به غیر از همسرش مردند و آن جناب به داغ همه فرزندانش مبتلا شده بود، بعداً خدا همه را برایش زنده کرد و آنان را و
1) (3) طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 14، ص 443.
مثل آنان را به آن جناب بخشید. بعضی گفتهاند: که فرزندانش در ایام ابتلایش از او دوری کردند و خدا با بهبودیاش آنان را دوباره دورش جمع کرد و همان فرزندان زن گرفتند و بچهدار شدند. پس معنای اینکه خدا فرزندانش را و مثل آنان را به وی بخشید همین است که آنان و فرزندان آنان را دوباره دورش جمع کرد(1)
همان، ج 17، ص 320.
.نمونه دیگر آن داستان حضرت یعقوب علیه السلام است که فرمود: قالَ إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ.2
و نیز داستان درخواست و شکایت نوح علیه السلام است که عرضه داشت: وَ نادی نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحاکِمِینَ 3 وَ نُوحاً إِذْ نادی مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَنَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ.4
و داستان حضرت زکریا علیه السلام که درخواست فرزندی را در سن پیری از خداوند نموده و عرضه داشت: وَ زَکَرِیّا إِذْ نادی رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوارِثِینَ * فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ وَهَبْنا لَهُ یَحْیی وَ أَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ5 و درخواست نجات یونس علیه السلام از شکم ماهی است: وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ
1) (1)
فَنادی فِی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّالِمِینَ.1 و داستان درخواست حضرت موسی علیه السلام از خداوند در حالت آوارگی و ناتوانی: فَسَقی لَهُما ثُمَّ تَوَلّی إِلَی الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ.2
قشیری در تعریف توکل میگوید: توکل ایمنی است به آن چه در خزینه خدای عز و جل است و نومیدی از آن چه، در دست مردمان است(1).
خواجه عبدالله انصاری از توکل به عنوان منزل بیست هفتم یاد نموده و با توجه به آیه وَ عَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ4 به شرح و توضیح این منزل پرداخته و میگوید: توکل سپردن همه امور به مالک اصلی و آرام نموده دل، بر وکالت اوست و آن از سختترین راهها است برای عامه و سستترین راه برای خاصه است، زیرا، حق تعالی خود وکالت همه چیز را به عهده گرفته و جهانیان را از مالکیت آن مأیوس نموده است.
1) (3) قشیری، رساله قشیریه، ص 578.
توکل همانند منازل سابق، به سه درجه تقسیم شده است:
درجه اول توکل، داشتن طلب و برگرفتن سبب با نیّت مشغول داشتن نفس و نفع رساندن به خلق و ترک دعوی بیجاست. بنابراین درجه تلاش و کوشش برای رزق حلال منافاتی با توکل نخواهد داشت.
مولوی رتبه اول توکل را چه بسیار به نظم کشیده است:
گفت پیغمبر به آواز بلند با توکل زانوی اشتر ببند
رمز الکاسب حبیب الله شنو از توکل در سبب غافل مشو
قوم گفتندش که کسب از ضعف خلق لقمه تزویر دان بر قدر حلق
حیله کرد انسان و حیلهاش دام بود آن که جان پنداشت خون آشام بود
در ببست و دشمن اندر خانه بود حیله فرعون زین افسانه بود(1)
مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت 125 به بعد.
درجه دوم توکل با فرو انداختن طلب و چشمپوشی از سبب، از روی تصحیح توکل و جلوگیری از بلندپروازی نفس و فراغت بخشیدن خود، جهت حفظ واجبات است. براساس این درجه توکّل، متوکّل باید دل به مسبب الاسباب سپرده، و از ماسوی الله انقطاع حاصل نماید.
درجه سوم توکل در حال شناسایی توکل است که عبارت است از: رهایی از علت توکل و آن این است که مالکیت خداوند بر اشیاء، مالکیت نفوذ ناپذیر است و هیچ شریکی او را نیست، تا شرکت خود را به وی توکیل کند. و از ضرورت عبودیت آن است که بنده بداند حق تعالی، به تنهایی مالک اشیاء است.(2)
راغب در مفردات در تعریف توکل، میگوید: توکیل به معنی اعتماد نمودن و نایب گرفتن است و توکل بر دو وجه میتواند باشد: به معنی تولیت دادن و به معنی اعتماد کردن در امور: «التوکیل ان تعتمد علی غیرک و تجعله نائباً عنک.. و التوکّل یقال علی وجهین: یقال توکلت لفلان بمعنی تولیّته له و یقال وکّلته فتوکّل لی. و توکلّت علیه بمعنی اعتمدته. قال الله عز وجل فلیتوکل المتوکلون» در روایات هم جایگاه توکل روشن است. حضرت علی علیه السلام توکّل را یکی از ارکان چهارگانه ایمان معرفی نموده است: «الْإِیمَانُ لَهُ أَرْکَانٌ أَرْبَعَةٌ التَّوَکُّلُ عَلَی اللهِ وَ تَفْوِیضُ الْأَمْرِ إِلَی اللهِ وَ الرِّضَا بِقَضَاءِ اللهِ وَ التَّسْلِیمُ لِأَمْرِ اللهِ عَزَّ وَ جَلّ».(1)
مجلسی، بحار الانوار، ج 65، ص 341 و 69 ص 333.
در مرفوعه نبوی صلی الله علیه و آله معانی الاخبار در تفسیر توکل آمده: توکل آن است که بدانید که مخلوق نفع و ضرر و اعطاء و منعی ندارند لذا باید از خلق مأیوس باشد و در این صورت بنده، جز برای خدا عمل نمیکند و امید و ترسی، جز از خداوند نخواهد داشت: «جَاءَ جَبْرَئِیلُ إِلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فَقَالَ یَا رَسُولَ اللهِ إِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی... وَ مَا التَّوَکُّلُ عَلَی اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ الْعِلْمُ بِأَنَّ الْمَخْلُوقَ لَا یَضُرُّ وَ لَا یَنْفَعُ وَ لَا یُعْطِی وَ لَا یَمْنَعُ وَ اسْتِعْمَالُ الْیَأْسِ مِنَ الْخَلْقِ فَإِذَا کَانَ الْعَبْدُ کَذَلِکَ لَمْ یَعْمَلْ لِأَحَدٍ سِوَی اللهِ وَ لَمْ یَرْجُ وَ لَمْ یَخَفْ سِوَی اللهِ وَ لَمْ یَطْمَعْ فِی أَحَدٍ سِوَی اللهِ فَهَذَا هُوَ التَّوَکُّلُ».(2)
در روایت امام رضا علیه السلام درجه توکل را این گونه بیان میکند: ایمان فوق اسلام و تقوا فوق ایمان و یقین فوق ایمان و یقین، همان توکل به خدا و تسلیم خدا و رضای به قضای الهی قلمداد شده است: «عَنْ یُونُسَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ
الرِّضَا علیه السلام عَنِ الْإِیمَانِ وَ الْإِسْلَامِ فَقَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام إِنَّمَا هُوَ الْإِسْلَامُ وَ الْإِیمَانُ فَوْقَهُ بِدَرَجَةٍ وَ التَّقْوَی فَوْقَ الْإِیمَانِ بِدَرَجَةٍ وَ الْیَقِینُ فَوْقَ التَّقْوَی بِدَرَجَةٍ وَ لَمْ یُقْسَمْ بَیْنَ النَّاسِ شَیْءٌ أَقَلُّ مِنَ الْیَقِینِ قَالَ قُلْتُ فَأَیُّ شَیْءٍ الْیَقِینُ قَالَ التَّوَکُّلُ عَلَی اللهِ وَ التَّسْلِیمُ للهِ وَ الرِّضَا بِقَضَاءِ اللهِ وَ التَّفْوِیضُ إِلَی اللهِ قُلْتُ مَا تَفْسِیرُ ذَلِکَ قَالَ هَکَذَا قَالَ أَبُوجَعْفَرٍ علیه السلام».(1)
همان، ج 67، ص 180، باب 52.
در روایت دیگر برای توکل درجاتی قائل شده و یکی از مراتب آن، این است که بدانی از او، جز خیر و فضل برای شما تقدیر نمیشود، لذا باید به او توکل کنی: «عَنْ عَلِیِّ بْنِ سُوَیْدٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْأَوَّلِ علیه السلام قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ فَقَالَ التَّوَکُّلُ عَلَی اللهِ دَرَجَاتٌ فَمِنْهَا أَنْ تَثِقَ بِهِ فِی أُمُورِکَ کُلِّهَا فَمَا فَعَلَ بِکَ کُنْتَ عَنْهُ رَاضِیاً تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یُؤْتِکَ إِلَّا خَیْراً وَ فَضْلًا وَ تَعْلَمُ أَنَّ الْحُکْمَ فِی ذَلِکَ لَهُ فَتَوَکَّلْتَ عَلَی اللهِ بِتَفْوِیضِ ذَلِکَ إِلَیْهِ وَ وَثِقْتَ بِهِ فِیهَا وَ فِی غَیْرِهَا».(2)
درباره حدّ توکّل هم آمده است، از احدی جز خداوند نتر سد: «سُئِلَ الصَّادِقُ علیه السلام عَنْ حَدِّ التَّوَکُّلِ فَقَالَ أَنْ لَا تَخَافَ مَعَ اللهِ شَیْئاً»(3). و در روایت دیگرآمده است که، از غیر خداوند نترسد: «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام وَ مِنَ التَّوَکُّلِ أَنْ لَا تَخَافَ مَعَ اللهِ غَیْرَهُ».(4)
با توجه به روایات فوق و تفسیر آیات سوره طلاق که در ذیل خواهد آمد، تبیین و تفسیر توکل از نظر عرفا، نه تنها تضادّی با روایات این باب نداشته، بلکه نوعی وحدت محتوا وجود دارد، منتهی با دو زبان.
در پایان بحث توکل، به یک نکته ضروری باید توجه نمود و آن این است که در قرآن وقتی مثلاً عنوان توکل مطرح میشود، توجه به سیاق آیات، کاملاً جایگاه آن واژه را، از نظر فهم و نگرش انسان به آن معین میکند، در حالی که توجه به واژگان به طور جدا گانه، آن مفهوم و محتوایی که شارع درصدد بیان آن است آسیب میرساند و مراد الهی از آن خدشهدارخواهد شد. به عنوان نمونه به بحث توکل در آیه دو و سه طلاق میپردازیم که چگونه بالاترین مفاهیم عرفانی، در ضمن تفسیر با توجه به سیاق، به دست میآید بدون این که دچار تأویل و یا برداشتهای شخصی شویم: وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْراً.1
علامه طباطبایی با توجه به سیاق آیات (و روش تفسیر قرآن به قرآن) در تفسیر آیات فوق میگوید: (1)وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ و هر کس از محرمات الهی به خاطر خدا و ترس از او بپرهیزد و حدود او را نشکند و حرمت شرایعش را هتک ننموده، به آن عمل کند یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً خدای تعالی برایش راه نجاتی از تنگنای مشکلات زندگی فراهم میکند. چون شریعت او فطری است و خدای تعالی بشر را به وسیله آن شرایع به چیزی دعوت میکند که فطرت خود او اقتضای آن را دارد و حاجت فطرتش را بر میآورد و سعادت دنیا وآخرتش را
1) (2) طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 19، ص 527 تا 530.
تأمین میکند و از همسر و مال و هر چیز دیگری که مایه خوشی زندگی او و پاکی حیاتش باشد، از راهی که خود او احتمالش را هم ندهد و توقعش را نداشته باشد روزی میفرماید. پس مؤمن این ترس را به خود راه ندهد، که اگر از خدا بترسد و حدود او را محترم بشمارد و به این جهت از آن محرمات کام نگیرد، خوشی زندگیاش تأمین نشود و به تنگی معیشت دچار گردد، نه، اینطور نیست، برای اینکه رزق از ناحیه خدای تعالی ضمانت شده و خدا قادر است که از عهده ضمانت خود برآید.
وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ و کسی که بر خدا توکل کند و خود را از نفس و هواهای آن و فرمانهایی که میدهد کنار بکشد و اراده خدای سبحان را بر اراده خود مقدم بدارد و عملی را که خدا از او میخواهد بر عملی که خودش دوست دارد ترجیح بدهد و به عبارتی دیگر به دین خدا متدیّن شود و به احکام او عمل کند. فَهُوَ حَسْبُهُ چنین کسی خدا کافی و کفیل او خواهد بود و آن وقت آنچه را که او آرزو کند، خدای تعالی هم همان را برایش میخواهد.
البته آنچه را که او به مقتضای فطرتش مایه خوشی زندگی و سعادت خود تشخیص میدهد، نه آنچه را که واهمۀ کاذبش، سعادت و خوشی میداند. و این که فرمود: خدا کافی و کفیل او است، علتش این است که خدای تعالی آخرین سبب است که تمامی سببها، بدو منتهی میشود و در نتیجه وقتی او چیزی را اراده کند، به جا میآورد و به خواسته خود میرسد، بدون اینکه ارادهاش دگرگونی پذیرد، اوست که میگوید: ما یُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَیَّ1 و چیزی بین او و خواستهاش حائل نمیگردد، چون اوست که میگوید: وَ اللّهُ یَحْکُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ2 . اما سایر اسباب که انسانها در رفع حوائج خود، متوسل بدانها میشوند،
سببیت خود را از ناحیه خدا مالکند و آن مقدار را مالکند که او به آنها داده و هر صاحب قدرتی آن مقدار قدرت دارد که به آن داده، در نتیجه در مقام فعل آن مقدار میتواند عمل کند که او اجازهاش داده باشد. پس تنها خدا برای هر کس که بر او توکل کند کافی است و هیچ سبب دیگر چنین نیست.
إِنَّ اللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ خدا به هر چه بخواهد میرسد، اوست که فرموده: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ1 و نیز فرموده: قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْراً پس هیچ چیز نیست مگر آنکه قدری معین و حدّی محدود دارد و خدای سبحان موجودی است که هیچ حدّی او را تحدید نمیکند و هیچ چیزی به او احاطه نمییابد و او خودش محیط به همه چیز است.
همانطوری که مینگرید، مفاد آیات فوق به صورت اصول مترتب به هم هستند و در صورتی که با هم دیده شوند، مراد و مقصود الهی را نشان میدهند. ولی اگر مفاد واژه واقع در آیه، بدون در نظر گرفتن قبل و بعد و صرف توجه به معنی لغوی نگریسته شود، چه بسا عمق محتوا به دست نیاید. اصول مترتبه بحث توکل در دو آیه فوق، عبارت است:
اصل اول: مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً : این مفاد را به دست میدهد که هر کس از خدا بترسد و به معنای حقیقی کلمه پروا داشته باشد، که البته چنین تقوایی حاصل نمیشود مگر با معرفت نسبت به خدا و اسما و صفات او و سپس به خاطر رعایت جانب او از محرمات و ترک واجبات و لازمه آن این است که اراده نکند مگر فعل و ترکی را که او اراده کرده باشد و ارادهاش در اراده خدای تعالی مستهلک شده باشد، چنین کسی هیچ عملی انجام نمیدهد مگر از ارادهای از خدا و لازمه این نیز آن است که خود را و متعلقات خود از مشخصات و
افعالش را ملک خدای تعالی بداند، آن هم ملک مطلق او و او را مالک علیالاطلاق خود بداند، مالکی که به هر نحو بخواهد میتواند در ملکش تصرف کند و این ملکیت همان ولایت خدایی است که، خدا با آن ولایت متولی أمر بندهاش میباشد، پس برای بنده از ملک حقیقی چیزی باقی نمیماند، مگر آنچه که خدای سبحان تملیکش کرده باشد، تازه همان را هم که او دارد باز به ملکیت خدا باقی است و ملک همهاش از خدای عز و جل است.
این جاست که خدای تعالی چنین بندهای را به حکم یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً از تنگنای وهم و زندان شرک نجات میدهد، زیرا دیگر به اسباب ظاهری دلبسته نیست.
اصل دوم: وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ : از جایی که او احتمالش را هم ندهد، رزق مادی و معنویاش را فراهم میکند. اما رزق مادیاش را بدون پیش بینی خود او میرساند. برای این که او قبل از رسیدن به چنین توکلی، رزق خود را حاصل دسترنج خود و اثر اسباب ظاهری میدانست، همان اسبابی که دل به آن بسته بود، و از آن اسباب هم که بسیار زیادند، جز به اندکی اطلاع نداشت و مثلش، مثل کسی بود که در شبی بس ظلمانی، نور بسیار ضعیفی پیش پایش را روشن کرده باشد و از ماورای آن فضای اندک بیخبر باشد و لیکن خدای سبحان از همه اسباب خبر دارد و اوست که اسباب و مسببات را پشت سر هم میچیند و هر طوری که بخواهد نظام میبخشد و به هر یک از آن اسباب بخواهد اجازه تأثیر میدهد تأثیری که خود بنده چنان تأثیری برای آن سراغ نداشته است. و اما رزق معنویاش را که رزق حقیقی هم همان است، چون مایه حیات جان انسانی است و رزقی است فنا ناپذیر، بدون پیشبینی خود او میرساند. دلیلش این است که انسان، نه از چنین رزقی آگهی دارد و نه میداند که از چه راهی به وی میرسد.
اصل سوم: و من یتوکل علی الله فهو حسبه: خدای سبحان که ولی و عهدهدار سرپرستی بنده متوکل خویش است، او را از پرتگاه هلاکت بیرون میکشد و از طریقی که خود او پیشبینی آن نمیکند، روزی میدهد و چنین بندهای به خاطر این که بر خدای تعالی توکل کرده و همه امور خود را به او واگذار نموده، هیچ چیز از کمال و از نعمتهایی را که قدرت به دست آوردن آن را در خود میبیند از دست نمیدهد.
اصل چهارم: ان الله بالغ امره: خلاصه آنچه را که امیدوار بود به وسیله سعی و کوشش خود به دست آورد، همان را خدای تعالی برایش فراهم میکند، برای اینکه او به وی توکل کرد، و کسی که بر خدا توکل کند، خدا همهکاره او میشود، و هیچ سبب از اسباب ظاهری اینطور نیست برای این که هر سببی را که در نظر بگیری، یک بار کارگر میافتد و بار دیگر نمیافتد ولی خدای تعالی این طور نیست، إِنَّ اللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ ، چون خدا به کار خود میرسد و تمامی امور در حیطه قدرت خدای تعالی است.
اصل پنجم: قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْراً : وقتی حدود و اندازه هر موجودی را خدای تعالی معین میکند، بنده متوکّل هم یکی از موجودات است، او نیز از تحت قدرت خدا خارج نیست، پس اندازهها و حدود او نیز به دست خداست.
آخرین درجه مقامات در نظر بر خی عارفان مقام رضا است، که بیش از همه به آیه زیر استناد میکنند: یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً.1
ذوالنون مصری علامت رضا را در سه چیز میداند: دست به داشتن اختیار، پیش از قضا نایافتن تلخی، پس از قضا. یافتن محبّت، اندر وقت بلا.(1)
قشیری، ترجمه رساله قشیریه، ص 299.
به تعبیر حافظ:
رضا بداده بده و ز جبین گره بگشای که بر من و تو در اختیار نگشاده است(2)
خواجه عبدالله انصاری رضا را به عنوان منزل سی و دوّم معرفی نموده و با استناد به آیه فوق میگوید: «رضا نام توقف صادقانه است که پس و پیش و کم و زیاد ندارد که طلب اضافه نکند و تبدیل حال نخواهد و آن اوّل سیر و سلوک خاصه و شاقّترین برای عامه است که، بر سه درجه است.
درجه نخستین رضای عامه است، و آن رضای به ربوبیت رب است و نپذیرفتن عبودیت مادون حق. و این به منزله سنگ آسیاب اسلام است، که پاککننده شرک اکبر است و این هم با سه شرط درست شود: این که خدای عزوجل محبوبتر از همه چیز باشد و از هر چیز تعظیم کردنیتر باشد و سزاوارترین برای اطاعت باشد..
درجه دوّم: رضای از خداوند است که آیات تنزیل، از این رضا سخن میگوید و آن رضای به قضای الهی است و این از اوائل رهنوردی سالک است و این هم با سه شرط درست شود: یکسان بودن حالات سالک، و فرو نیفتادن با خصومت با خلق، و خلاصی از مسألت و الحاح (گدایی و خواهش).
درجه سوم: راضی به رضای خدا بودن، به نحوی که بنده برای خود خوشنودی و ناخوشنودی نبیند. و این حال نه تنها او را، به ترک تحکّم و ترک اختیار واداشته است، بلکه به فروافکنی تمییز، اگرچه به دوزخش برند(3).
در تفسیر کشف الاسرار ذیل آیه آمده است(1)
میبدی، کشف الاسرار، ج 10، ص 493 و 495.
: یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً سیصد و شصت نظر از ملکوت قدس میآید و با هر نظری این تقاضا میرود که: «ارجعی» هنوز گاه آن نیامد که باز آیی و با ما بسازی! وقت نیامد که ما را باشی!ای باز هوا گرفته باز آی و مرو کز رشته تو سری در انگشت من است
و زینهار که چون آیی، از راه دنیا نیایی که قدمت به وحل فرو شود.. و از راه نفس نیایی که بما نرسی. بر درگاه ما، دل را بارست. نیز هیچ چیز دیگر را، راه نیست و بار نیست. بزرگی را پرسیدند که: راه حقّ چون است؟ گفت: قدم در قدم نیست. امّا دل، در دل است و جان، در جان. به جان رو تا به درگاه رسی. به دل رو، تا به پیشگاه آیی:
خون صدّیقان بپالودند و زان ره ساختند جز به جان رفتن درین ره یک قدم را بار نیست
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ خوشا روزی را که این قفس بشکنند و این مرغ باز داشته را باز خوانند و این رسم و آیین خاکیان از راه مقرّبان بردارند، شیطان پوشیده در صورت آدمیّت بیرون شود و جوهر ملک چهره جمال بنماید و دشمن از دوست جدا شود. عزیزا گمان مبرید که عزرائیل را فرستند، تا تو را بگرداند، از آنچه تو در آنی. او غشاوت انسانیّت از روی دل برکشد و به داغ نگاه کند، اگر نشان معرفت در آن داغ بندگی بیند، به حرمت باز گردد و گوید: مرا در این معدن تصرّف نیست که بضاعت حقّ است و گوید: یا ربّ العزّه مرا زهره آن نیست که در آن تصرّف کنم. این مرد از آن جمله باشد که قرآن مجید خبر میدهد که: اَللّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها عزیزا نگر تا از آن جمله نباشی که
1) (1)
عزرائیل را ننگ آید از جان ستدن تو، لا بل از آن قوم باشی که عزرائیل را یارای آن نباشد که به حضرت جان تو در شود. بزرگی را پرسیدند که: جانها درین راه حق به وقت نزع چون بود؟ گفت:
چون صیدها در دام آویخته و صیّاد با کارد کشیده، بر سر وی رسیده! - گفتند: چون به حقّ رسد چون بود؟ - گفت: چون صید از فتراک در آویخته! ای درویش اگر روزی صید دام وی شوی و کشته راه وی گردی، به عزّت عزیز که جز بر کنگره عرش مجیدت نبندد «من احبّنی قتلته و من قتلته فانا دیته»:
دیدی ملکی که دست درویش گرفت آن گه بنواخت در بر خویش گرفت
آن گه به ولی و صاحب جیش گرفت آن گاه بکشت و کشته را پیش گرفت؟
قشیری میگوید: میان خراسانیان و عراقیان اختلاف است که رضا از احوال است و یا مقامات. خراسانیان آن را نهایت توکل دانستهاند و عراقیان آن را، از احوال دانسته و گفتهاند: در رضا، بنده را اندرین کسب نبود، بلکه اندر دل، فرود آید چون حالهای دیگر و ممکن بود جمع بین دو قول که: بدایت رضا مکتسب بود و از مقامات است و نهایت وی از جمله احوال بود و مکتسب نیست(1)
قشیری، ترجمه رساله قشیریه ص 295-300.
.راغب در مفردات میگوید: رضای عبد از خداوند به آن است که قضای الهی را اکراه نداشته باشد.... و رضای الهی هم به این است که بنده را، در مقابل امر و نهیش مطیع ببیند. واژۀ رضوان، به معنی رضایت زیاد است و چون عظیمترین رضایت، رضای الهی است، این واژه در قرآن مخصوص پروردگار و رضای الهی
1) (1)
به کار رفته است. «رضا العبد عن الله ان لا یکره ما یجری به قضائه و رضاالله عن العبد هو ان یراه مُؤتمر الامره و مُنتهیا عن نهیه... و الرضوان الرضا الکثیر و لما کان اعظم الرضا رضاالله، تعالی خُصّ لفظ الرضوان فی القرآن بما کان من الله».(1)
راغب، المفردات، ص 197 ذیل ماده رضی.
پیامبر صلی الله علیه و آله به نقل از جبرائیل، فرمود: شخص راضی، از مولایش رنجیده نمیشود، به دنیا برسد یا نرسد و از خود به واسطه عمل اندک، راضی نیست: «قُلْتُ فَمَا تَفْسِیرُ الرِّضَا؟ قَالَ: الرَّاضِی لَا یَسْخَطُ عَلَی سَیِّدِهِ أَصَابَ مِنَ الدُّنْیَا أَمْ لَمْ یُصِبْ وَ لَا یَرْضَی لِنَفْسِهِ بِالْیَسِیرِ مِنَ الْعَمَل»(2)حضرت علی علیه السلام به نقل از غرر فرمود: اصل رضا، حسن اطمینان به خداوند میباشد «اصل الرضا حسن الثقه بالله».
علامه طباطبایی، در این که چگونه نفس مطمئنه، با ایمان به پروردگار و یاد او سکونت یافته، به مقام رضا رسیده است میگوید(3): یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ آنچه از سیاق آیه، یعنی مقابل قرار گرفتن این نفس، با اوصافی که برای آن ذکر شده، با انسانی که قبل از این آیه مورد سخن بود و اوصافش، از جمله دلبستگیاش به دنیا و طغیان و فساد و کفرانش و سوء عاقبتش ذکر میشد، استفاده میشود این است که: نفس مطمئنه، نفسی است که با علاقهمندی و یاد پروردگارش، سکونت یافته و بدانچه او راضی است رضایت میدهد و در نتیجه خود را بندهای میبیند که مالک هیچ خیر و شری و نفع و ضرری برای خود، نیست و نیز دنیا را یک زندگی مجازی دانسته و داشتن و نداشتن و نفع و ضرر آن را، امتحانی الهی میداند. و در نتیجه اگر غرق در نعمت دنیایی شود، به طغیان و گسترش دادن به فساد و به علو و استکبار، وادار نمیشود.
و اگر دچار فقر و فقدان گردد، این تهی دستی و ناملایمات، او را به کفر و ترک شکر، وا نمیدارد، بلکه هم چنان در عبودیت پابرجاست و از صراط مستقیم منحرف نمیشود، نه به افراط و نه به تفریط.
اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً . اگر نفوس مطمئنه را به وصف راضِیَةً و مَرْضِیَّةً توصیف کرده برای آن است که اطمینان و سکونت یافتن دل به پروردگار، مستلزم آن است که از او راضی هم باشد و هر قضا و قدری که او برایش پیش میآورد، کمترین چون و چرایی نکند، حال چه آن قضا و قدر تکوینی باشد و چه حکمی باشد که او تشریع کرده باشد. پس هیچ سانحه به خشم آورندهای، او را به خشم نمیآورد و هیچ معصیتی دل او را منحرف نمیکند. وقتی بندۀ خدا از خدا راضی باشد، قهراً خدای تعالی هم از او راضی خواهد بود، چون هیچ عاملی به جز خروج بنده از زیّ بندگی، خدا را به خشم نمیآورد و بنده خدا وقتی ملازم طریق عبودیت باشد مستوجب رضای خدا خواهد بود و به همین جهت دنبال جمله راضِیَةً جمله مَرْضِیَّةً را آورده است.
بررسی:
با توجه به آن چه گذشت، میتوان گفت که در بحث رضا هم نظر عرفا با آنچه در روایات که فقط به عنوان نمونه به تعداد اندکی بسنده شد و معارف قرآنی که به عنوان نمونه از علامه طباطبایی استفاده شد، نوعی همگونی و وحدت نظر به چشم میخورد به نحوی که میتوان آنها را نوعی برگردان و ترجمه بطون آیات و روایات، برشمرد.
آن چه از مقامات هفت گانه بیان شد، همان مشهور بیان عرفا است که شاید تعبیر هفت شهر عشق ناظر به همین مقامات باشد. هر چند عطار، با حفظ عدد
هفت، مقامات را به گونهای دیگر، مطرح میکند:
گفت ما را هفت وادی در ره است چون گذشتی هفت وادی در گهاست
هست وادی طلب آغاز کار وادی عشق است از آن پس بر کنار
پس سیُم وادی است آن معرفت پس چهارم وادی استغنی صفت
هست پنجم وادی توحید پاک پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم کرددت گر بود یک قطره قلزم گرددت(1)
عطار نیشابوری، منطق الطیر.
1) (1)
براساس آن چه در آغاز این بخش - تعریف مقامات و حالات و فرق بین آن دو - گذشت؛ حالات واردات غیبی بر قلب سالک است که هم چون برق لامع بر قلب سالک میتابد و باید مراقب این لحظات باشد و آنها را مغتنم بشمارد. عرفا از این وضعیت، به ابن الوقت تعبیر میکنند. وقتشناسی در عرفان به این معنی است که سالک، حالات و انوار عارض بر خود را شناسایی کند و کمال بهرهبرداری از آن را، داشته باشد. برای هر حالتی وقتی و دمی و ذکر خاصی است که وقت عارف با عارفی دیگر، از نظر زمان و شرایط متفاوت است.
بوعلی در اشارات میگوید(1)
ابن سینا، الاشارات والتنبیهات، ج 3، ص 384.
: پس از پرداختن به ریاضت، به اراده و ریاضت به مرحله و حدّی میرسد، ربایشهایی ازتابش نور حق، بر وی پدید آیند که همراه با لذتاند، گویی برقی میدرخشد و خاموش میگردد که این را عرفا، اوقات میگویند. زیرا هر وقتی را دو وجد، در میان گرفته است، وجدی برای حصول آن، وجدی دیگر، برای از دست رفتن آن. «ثم انه اذا بلغتا لاراده و الریاضه حدّا ما1) (1)
عنت له خلسات من اطلاع نور الحق علیه لذیذه، کانها بروق تومض الیه، ثم تخمد عنه و هو المسمی عندهم «اوقاتا» و کل وقت یکتنفه وجدان: وجدا الیه و وجدا علیه»
خواجه نصیر طوسی، در شرح متن فوق میگوید: شیخ در این فصل به نخستین درجات وجدان و اتصال عارفان اشاره میکند و این درجه بعد از حصول مقداری از استعداد، حاصل از اراده و ریاضت به دست آمده و به نسبت فزونی گرفتن استعداد، فزونی میگیرد. و در تسمیه آن گفته پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را در نظر گرفتهاند که فرمود: «لِی مَعَ اللهِ وَقْتٌ لَا یَسَعُنِی مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ».(1)
مجلسی، بحار الانوار، ج 79، ص 243، باب 2.
به تعبیر مولوی(2):
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق
تو مگر خود مرد صوفی نیستی نقد را از نسیه خیزد نیستی
و در داستان پیر جنگی گوید(3):
هست هشیاری زیاد مامضی ماضی و مستقبل است پرده خدا
عرفا در اینباره به حدیث معروف نبوی صلی الله علیه و آله که در روزگارتان، نسیمهایی از جانب پروردگارتان میوزد، خودرا در معرض آن قرار داده و به آن پشت نکنید: «کَمَا رُوِیَ عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله إِنَّ لِرَبِّکُمْ فِی أَیَّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحَاتٍ أَلَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا»(4)استناد نمودهاند.
مولوی در اینباره میگوید(5):
گفت پیغمبر که نفحتهای حق اندر این ایّام میآرد سبق
و حافظ در دیوان خود میگوید(1)
حافظ، دیوان حافظ، ص 185.
:برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد
حالات معروف عرفا به نقل از اللمع ده حالت است شامل: مراقبه، قرب، محبت، خوف، رجاء، شوق، انس، اطمینان، مشاهده، یقین که به ترتیب به آنها پرداخته خواهد شد.
قشیری در تعریف مراقبه میگوید: مراقبت آن است که بنده بداند که خداوند بر او شاهد و ناظر است، بدین روی باید مراقب افکار و رفتار خود باشد. ابنعطا را پرسیدند که از طاعتها کدام افضل است؟ گفت: مراقبت حق بر دوام اوقات.(2)
خواجه عبدالله انصاری از مراقبه به عنوان مقام بیست و دوم یاد نموده و با توجه به آیه: لا یَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِنٍ إِلاًّ وَ لا ذِمَّةً وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ3 میگوید: مراقبت دوام ملاحظه مقصود است و آن بر سه درجه است:
درجه نخستین، مراقبت حق است در سیر پیوسته به سوی او، میان تعظیمی که دلبستهات کند و نزدیکی که برگیردت و شادمانی که برانگیزدت.
درجه دوم، مراقبت در این که در محضر حق هستی و نظارهات میکند و آن هم با فرو گذاشتن معارضه و دوری جستن از اعتراض و شکستن سُستی و پستی تعرّض است.
درجه سوم، مراقبت ازل است با مطالعه عین سبقت، پیش رفتن به سوی علم توحید و مراقبت ظهور اشارات ازل و هنگام دمهای ابدی و مراقبت خلا صی از پیوند مراقبت.(1)
خواجه عبدالله انصاری، منازل السائرین، ص 66، 67.
در شرح صد میدان آمده است(2): مراقبت به کوشیدن است، و آن سه چیز است: مراقبت خدمت، مراقبت وقت و مراقبت سرّ.
مراقبت خدمت در سه چیز است: بزرگ آمدن فرمان، به دانستن منّت، و شناختن ریا.
مراقبت وقت به سه چیز توان یافت: به فنای شهوات، صفای خاطرات، غلبه مهر.
مراقبت سرّ به سه چیز است: به گم شدن از گیتی، رها شدن از خود و برگشتن به انس.
در بررسی بحث مراقبت کند و کاو محتوای آن، از نظر کاربرد آیات و روایات راهگشای مسأله خواهد بود.
راغب در مفردات در تعریف مراقبه میگوید رقیب، یعنی محافظت و این بهواسطه مراعات چیز حفظ شده و یا به واسطه جایگاه بلند حفاظت است: «و الرقیب الحافظ و ذلک امّا لمراعاته رقبه المحفوظ و امّا لرفعه رقبته قال تعالی:
و ارتقبوا انی معکم رقیب. و قال تعالی: الا لدیه رقیب عتید» در قرآن، آیات متعددی بر مراقبت دلالت دارند، مانند آیات: وَ کانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ رَقِیباً1 و أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللّهَ یَری2 و وَ ارْتَقِبُوا إِنِّی مَعَکُمْ رَقِیبٌ3 و ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ4 در روایات هم از زوایای مختلف، به بحث مراقبه توجه شده است.
در دعای معروف کمیل از علی علیه السلام آمده است: خدایا، تو پشت سر فرشتگان کرام کاتبین، مراقب من هستی و بر چیزهایی که بر آنها هم مخفی شده است، شاهدی: «و کنت انت الرقیب علیّ من ورائهم، و الشّاهد لما خفی عنهم».(1)در تعبیر دیگر مولی علی علیه السلام آمده است: از نفست بر علیه خودت مراقب برگزین و بهرهای از آخرت هم، برایت در نظر بگیر: «واجعل من نفسک لنفسک رقیباً، و اجعللآخرتک، من دنیاک نصیباً» زیرا کسی دیگر این کار را به عهده نمیگیرند: «فان لم تفعل، لم یحملک غیرک».(2)
در روایات متعدد از طرق مختلف آمده است که تمام ایام خطاب به انسان میگوید:
ای فرزند آدم، من روز جدیدم و علیه تو شهادت خواهم داد، پس در من کار خیر انجام ده که در قیامت شهادت خواهم داد «مامن یوم یاتی علی بن آدم، الّا
قال ذلک الیوم: یابن آدم انا یوم جدید و انا علیک شهید، فافعل بی خیراً و اعمل فی خیرا اشهد لک یوم القیمه، فانّک لن ترانی، بعدها ابداً».(1)
مجلسی، پیشین، ج 7، ص 325 و ج 71، ص 181 و ج 77، ص 380.
در روایت دیگری با تعبیر جالبی آمده است که گذشته، مایه عبرت است، امروز را غنیمت بشمار و آینده را نمیدانی از آن کیست: «فالامس موعظه و الیوم غنیمه و غداً لا تدری من اهله»(2)پیامبر صلی الله علیه و آله در پاسخ به پرسشهای شمعون یهودی، مراقبت را از شئون حیا قلمداد نموده و فرمود: و اما حیا از آن نرمخویی و رأفت و مراقبت برای خدا در پیدا و پنهان: «وَ أَمَّا الْحَیَاءُ فَیَتَشَعَّبُ مِنْهُ اللِّینُ وَ الرَّأْفَةُ وَ الْمُرَاقَبَةُ للهِ فِی السِّرِّ وَ الْعَلَانِیَةِ».(3)
علامه مجلسی میگوید: «مراقبت، مراعات دل برای رقیب است... و یادآوری این که خداوند مطلع بر عملکرد هر شخص و عالم به اسرار و خطرات دلهاست. وقتی که چنین علمیمستقر شد، حالت مراقبه و ترس از خداوند و ترک معصیت و ترس و حیاء و مواظبت بر طاعت و خدمت دائمیخواهد شد .«و المراقبة مراعاة القلب للرقیب و اشتغاله به و المثمر لها، هو تذکر أن الله تعالی مطلع علی کل نفس بما کسبت و أنه سبحانه عالم بسرائر القلوب و خطراتها فإذا استقر هذا العلم فی القلب جذبه إلی مراقبة الله سبحانه دائماً و ترک معاصیه خوفاً و حیاء و المواظبة علی طاعته و خدمته دائماً.»(4)
با توجه به آن چه گذشت، سخن عرفا در این قسمت؛ نوعی برگردان و بیان موضوع با استفاده از زبان عرفان است.
اینک به نمونههای از تأویلات عرفا در این باب اشاره میکنیم.
در تأویل آیه: فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ1 میگوید: احوال و افعالتان را پاک کنید.(1)
در تأویل آیه: وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما معنای باطنی دو گروه از مؤمنان را روح و عقل و قلب، در برابر طبع و هوا و شهوت دانسته است(2)و معنای باطنی و تأویل لیل (شب) را به نفس طبعی و نهار (روز) را به نفس روحی، قلمداد نموده است.(3)
وی درآیه فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْداداً میگوید: انداد یعنی اضداد. بزگترین «اضداد» همان نفس است که به بدی امر میکند.(4)
در تفسیر آیه: وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ6 میگوید: خداوند در این آیه، خوردن را قصد ننموده است بلکه صرف کردن همّت به غیر خدا و تکیه کردن به غیر خدا را منع کرده است.(5)
او تأویل أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِیارِکُمْ2 را خارج ساختن حبّ دنیا از دلها، دانسته است.
آیات نزول باران أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً3 را به رحمت الهی که از ابرهای قرب الهی بر دل عارفان، سرازیر میشود تفسیر میکند.(2)
در آیه فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ به نقل از ابن عطا «ظالم» را به نفس و «مقتصد» را به قلب و «سابق بالخیرات» را به روح تأویل نموده است.
در تأویل آیه فِیها فاکِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ الْأَکْمامِ5 به نقل از روایت امام صادق علیه السلام میگوید: خداوند در قلوب اولیاء خود، باغهای انس قرار داده و در آن درخت معرفت غرس نموده است.
ریشههای این درختها در دل اولیاء قرار دارد و شاخههایش به سوی شهود بالا رفته و اولیاء میوههای این باغ را هر زمان که بخواهند میچینند(3).
در آیه إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ میگوید که فتح همان نجات انسان از زندان خود است(4).
بارش باران از آسمان را أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً1 به فهم و علم و معرفت تأویل میکند که بر دل عارفان موجب گشایش و فهم حقایق میگردد(1).
در تأویل آیه فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ : نظرات سلّمی و قشیری را تکرار نموده و میگوید:
باید آرزوهای نفس را با شمشیر مجاهدت کشت. کشتن آرزوهای نفس از کشتن نفس دشوارتر است(2). از روی باطن، این خطاب با جوانمردان طریقت است که نفس خود را به شمشیر مجاهدت سر برگیرند تا به ما رسند، وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا . و نگر تا نگویی که این قتل نفس از روی مجاهدت آسانتر است از آن قتل که در بنیاسرائیل رفت که آن قتل ایشان خود یک بار بود و از آن پس همه آسانی و آرام بود و این جوانمردان را هر ساعتی و لحظه قتلی است. و عجب آن است که هر چند آسیب دهر، بلا بیش بینند ایشان هر روز عاشقترند و بر فتنه خویش؛ چون پروانه شمع هر روز فتنهترند....
در تأویل صفا و مروه به معراج عارفان: در آیه «إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ مِن شَعَائرِ اللهِ» میگوید صفا اشاره به معراج عارفان است و مروه اشاره به پلّکان زاهدان و یا صفا اشاره به روح و مروه به قلب و ایّام معدودات اشاره به زندگی عارف در دنیاست(2).
در تأویل گوسالهپرستی به شیطان، یا نفس انسانی: در کریمه إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ میگوید: «عجل» تمثال شیطان و یا نفس انسانی است.(3)
در تأویل تطهیر خانه کعبه به پاکی ظاهر و باطن: در کریمه وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْقائِمِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ میگوید: خداوند به ابراهیم خلیل علیه السلام امر نمود، منزل ظاهر و باطن را از هواهای نفسانی و اندیشههای شیطانی پاک کن. و مقصود از طائفین، تجلّی حق است و سپاهیان، انوار اویند، و واردات غیب او، زوّارند. و قائمین، انوار معرفتند، و رکّع السّجود، خردمندانند(4).
1) (1)
حج / 36، «شتران فربه را برای شما از [جمله] شعائر خدا قرار دادیم»، همان، ص 83.
2) (2) بقره / 158، «و در حقیقت، «صفا» و «مروه» از شعائر خداست» همان، ذیل آیه.
3) (3) بقره / 54، ذیل آیه.
4) (4) حج / 26، همان، ج 1، ص 4 و 6.
برای صدّیقان فراهم است و مرتبه صدّیق فوق مرتبه شهید میباشد.(1)
بقره / 54، و خود را [یکدیگر را] به قتل برسانید! همان، ص 40.
در تأویل ظاهر و باطن صفا و مروه در آیه إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ میگوید: صفا و مروه از شعائر الهی است. این جنبه ظاهری است. اما از لحاظ باطنی، صفا همان سرّ است و مروه هم عبارت از روح میباشد و سالک بین روح و سرّ در حال سعی است... و هفت بار سعی بین صفا و مروه اشاره به هفت عضو ظاهری» انسان و هفت طور باطنی او نیزبه هفت اقلیم هستی اشاره دارد.(2)
در تأویل «خمر ظاهر و باطن» در آیه یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِما إِثْمٌ کَبِیرٌ میگوید: شراب دو نوع است ظاهری و باطنی. ظاهری از مواد مختلف مانند انگور، خرما، عسل و جو تهیّه شده و خوردن آن حرام است. اما خمر باطنی خمری است از نوع غفلت، شهوت، حبّ دنیا که باعث مستی نفس و عقل انسان میشود و جنبه دیگر خمر باطنی، مستی قلوب و مستی ارواح و نیز تحصیل کشف و شهود میباشد.(3)
در تأویل علم ظاهری و باطنی در آیه یا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً میگوید: علم دارای دو وجه ظاهری و باطنی است و منظور از «اوتوا الکتاب» علم ظاهری و مقصود از «آمنوا» ایمان به علم باطن قرآن میباشد که بر اولیاء وارد شده و اهل علم لدنّی اهل علم ظاهر را نیز تصدیق میکنند.(4)
در تأویل حج ظاهری و باطنی در آیه وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ میگوید:
1) (1)
2) (2) بقره / 158، ««صفا» و «مروه» از شعائر (و نشانههای) خداست!»، همان، ج 1، ص 37.
3) (3) بقره / 219، «درباره شراب و قمار از تو سؤال میکنند، بگو: در آنها گناه و زیان بزرگی است و منافعی (از نظر مادی) برای مردم» همان، ص 81.
4) (4) نساء / 47، «ای کسانی که به شما کتاب داده شده است، به آنچه فرو فرستادی»، همان، ص 141.
حج ظاهری حج عوام است که قصد خانه کعبه کنند و حج باطنی همان حج خواصّ است که قصد رب البیت و شهود حق تعالی کنند. حج برای ابراهیم علیه السلام مقام بود و برای پیامبر صلی الله علیه و آله حال و حال اتم و اکمل از مقام است. زیرا مقامات از منازل به دست میآید و احوال از مواهب. حصول مقامات و سلوک مقامات از غیرمواهب هم به دست میآید. اما مواهب به غیر سلوک مقامات میسّر نمیشود.
در آیه وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِکَةُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلی نِساءِ الْعالَمِینَ میگوید: در این آیه ملائکه اشاره به قوای روحانی است و مریم اشاره به نفس زکیّه طاهره و «اصطفاک» به منزّه ساختن نفس از شهوات و «نساء العالمین» به نفوس شهوانی ملازم با افعال مذموم تأویل گردیده است(2).
در تأویل داستان اصحاب کهف سَیَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَةٌ میگوید:
کسی که آنان را سه نفر دانسته اشاره به روح و عقل و قلب داشته و منظور از سگ هم نفس اماره است و مراد از کهف هم اشاره به بدن است. و پنج نفر اشاره به نظریّه: روح، قلب، عقل نظری، عقل عملی و قوّه قدسی پیامبران است (در غیر پیامبران، فکر نامیده میشود).
1) (1)
بقره / 158، همان، ج 1، ص 147.
2) (2) آل عمران / 42، همان، ج 1، ص 185.
و نظریه هفت نفر اضافه موارد پنجگانه عبارت از سرّ و خفا است که بالاترین مراتب قوای انسان است.(1)
کهف / 42، همان، ج 1، ص 757.
داود و سلیمان علیهما السلام به روح و قلب و در جای دیگر به عقل نظری در مقام سرّ و عقل عملی در مقام صدر. و «ذوالنّون» به روح غیر و اصل به مرتبه کمال(2)و پیراهن «یوسف علیه السلام» به هیئت نورانی قلب هنگام رسیدن به وحدت در عین جمع.(3)و زکریّا علیه السلام» به روح.(4)و ایّوب علیه السلام به نفس مطمئنه...(5)و اسماعیل و اسحق علیهما السلام به عقل نظری و عقل عملی.(6)و فرعون به نفس امّاره.(7)و آسیه نماد نفس مطمئنّه.(8)و مادر موسی علیه السلام نماد نفس ساده فطری.(9)و جبرائیل به عقل فعّال و «میکائیل» به روح فلک ششم. و «اسرافیل» به روح فلک چهارم. و «عزرائیل» به روح فلک هفتم.(10)
استغراق وجود سالک و نزدیکی او به خداوند و جمع خود با غیبت از صفات خود و تقرب الی الله است تا جایی که از خود غایب باشد و به فنا برسد.(11)
1) (1)
2) (2) همان، ج 1، ص 88.
3) (3) همان، ج 1، ص 621.
4) (4) همان، ج 1، ص 89.
5) (5) همان، ج 1، ص 87.
6) (6) همان، ج 1، ص 609.
7) (7) همان، ج 2، ص 215.
8) (8) ابن عربی، تفسیر القرآن الکریم، ج 2، ص 217.
9) (9) همان.
10) (10) همان، ج 1، ص 72 و 73.
11) (11) سجادی، مقدمهای بر مبانی عرفان و تصوف، ص 32.
قشیری در تعریف قرب میگوید: «قرب نزدیکی بود به طاعت و متصف شدن اندر دوام اوقات به عبادت وی. قرب بنده به حق بود، مگر به بعدش از خلق، و این از صفات دلها بود بیرون احکام ظواهر، و قرب حق سبحانه، به علم و قدرت به همگان است، خاص و عام، و به لطف و تصرف خاص مومنان را، و به خصایص «از انس» مختص بود اولیاء را(1)
قشیری، ترجمه رساله قشیریه، ص، 285.
.»لاهیجی در شرح گلشن راز، ذیل بیت زیر میگوید:
وصال ممکن و واجب به هم چیست؟ حدیث قرب و بُعد و بیش و کم چیست؟
زمن بشنو حدیث بیکم و بیش ز نزدیکی تو دور افتادی از خویش
تو از غایت نزدیکی است که از خود دور افتادهای زیرا چنان که غایت بُعد موجب عدم ادراک است، غایت قرب نیز سبب عدم ادراک میشود و نمیدانی که حق، به نقش تو ظهور نموده است و هستی تو به حق است و دایم به تو نزدیک، که: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ.2
سعدی در اینباره میگوید(2):
دوست نزدیکتر از من به من است وین عجبتر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که دوست در کنار من و من مهجورم
مولوی درباره قرب میگوید:
قُرب نه بالا و پستی جستن است قرب حق از حبس هستی رستن است
کارگاه قرب حق در نیستی است غرّه هستی چه داند نیست چیست
گفت پیغمبر که معراج مرا نیست بر معراج یونس اجتبا
آن من بر چرخ آن او به شیب ز انکه قرب حق برون است از حسیب(1)
مولوی، لب و لباب مثنوی، ص 405.
راغب در مفردات در اینباره میگوید: قرب بنده به حق، در حقیقت، تخلّق به اوصاف الهی است، اگرچه به حد و مقدار وصف الهی نباشد، مانند: حکمت، علم... و این به دست نمیآید مگر با دوری از زشتیها و جهل... به قدر طاقت بشری و این نزدیکی روحانی است نه بدنی. همانگونه که پیامبر صلی الله علیه و آله از قول خداوند، فرمود: اگر بندهای یک وجب به من نزدیک شود، یک ذراع به او نزدیک میشوم. چیزی به اندازه فرائض، بنده را به من نزدیک نمیکند و بنده به وسیله نوافل، به من نزدیک میشود، به نحوی که او را دوست دارم. «و قرب العبد من الله فی الحقیقه، التخصّص بکثیر من الصفات، الّتی یصحّ ان یوصف الله تعالی بها و ان لم یکن وصف الانسان بها، علی الحدّ الّذی یوصف تعالی به، نحو: الحکمه و العلم و الحلم و الرّحمه و الغنی. و ذلک یکون بازاله الاوساخ من الجهل و الطیش و الغضب و الحاجات البدنیه بقدر طاقه البشر و ذلک قرب
1) (1)
روحانی لا بدنی. و علی هذا القرب نبّه علیه الصلوه و السلام فیما ذکر عن الله: من تقرب الی عبد شبراً، تقربت الیه ذراعاً(1)
راغب، المفردات، ص 399 و روایت در قرب نوافل کنز العمال، خ 1134، 1135، 1136، 1137، 1177، 1178 د 1179، 1180، 1181 و 1182.
، و قوله عنه (ما تقرب الی عبد، بمثل اداء مافترضت علیه و انّه لیتقرّب الی، بعد ذلک بالنّوافل، حتی احبّه»(2)بحث قرب الهی، از منظر روایات روشن و رساست، که اشاره به برخی از آنها راهگشای بحث خواهد شد، مانند: حدیث قرب نوافل منقول از راغب که در فوق به آن اشاره شد که امام صادق علیه السلام و امام باقر از پیامبر صلی الله علیه و آله که میفرماید: «ما تقرّب الیّ عبد بشیء، احبّ الیّ ممّا افترضت علیه و انه لیتقرب الیّ بالنافله، حتی احبّه، فاذا احببته، کنت سمعه الّذی یسمع به و بصره الّذی یبصر به و لسانه الّذی ینطق به و یده الّذی یبطش بها، ان دعانی اجبته و ان سالنی اعطیته»(3).
نظیر این کلام نبوی صلی الله علیه و آله در نقل علل الشرایع نیزآمده است.(4)
حدیث قرب نوافل را اهل سنت هم در کتاب کنز العمال از طرق متعدد، از پیامبر روایت نمودهاند.(5)در روایات دیگر نزدیکترین حالت بنده به حق تعالی، عبارت از حالت سجود معرفی شده است، مثل کلام نبوی صلی الله علیه و آله «اقرب مایکون العبد الی الله و هو ساجد»(6)و در حدیث دیگر امام صادق علیه السلام میفرماید: «اقرب ما یکون العبد من ربه اذا دعا ربه و هو ساجد»(7).
1) (1)
2) (2) همان، ص 399.
3) (3) مجلسی، بحارالانوار، ج 70، ص 22، به نقل از محاسن برقی و اصول کافی، ج 2، ص 352.
4) (4) صدوق، علل الشرایع، ج 1، ص 12 و بحار الانوار، ج 70، ص 16 و 17.
5) (5) ری شهری، میزان الحکمه، ج 8، ص 110 به نقل از کنز العمال خ، 1155-1157-1156-1160، 21327.
6) (6) همان، ص 109، به نقل از کنز العمال، خ 18935.
7) (7) همان، ص 109، فروع کافی، ج 3، ص 323.
حالت خالی بودن شکم نیز در روایات از عوامل قرب دانسته شده است، مانند روایت امام صادق علیه السلام: «اقرب ما یکون العبد من الله اذا خفّ بطنه و ابغض ما یکون العبد من الله اذا امتلاء بطنه»(1)
شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 16، ص 405.
در مناجات شعبانیه هم امامان علیهم السلام و الصلوه میفرمایند:
«الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا، بضیاء نظرها الیک، حتّی تخرق ابصار القلوب حجب النور، فتصل الی معدن العظمه».
در آیات قرآن هم از این نظر مضامین فراوانی وجود دارد به عنوان نمونه: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ.2
علامه در المیزان در تفسیر این آیه میگوید(2)حیلوله به معنای حائل شدن در وسط دو چیز است،... و قلب همان جان آدمی است که با قوا و عواطف باطنیهای که مجهز است، به کارهای حیاتی خود میپردازد... خدای سبحان آفریننده این انسان و پدید آورنده یک یک اجزاء وجود و ابعاض قوا و ادوات اوست. لذا خود او به یک یک اجزاء وجود وی و توابع اجزایش محیط است، و به طور حقیقت همه آنها را مالک است، و در آنها به هر صورت که بخواهد تصرف میکند و از ملک خود و تصرفاتش هر مقدار که بخواهد به خود انسان واگذار مینماید و به او تملیک میکند..
از آنجا که خدا مالک حقیقی تمام موجودات است و انسان به تملیک او مالک میشود، پس خداوند میان انسان و متعلقات او حائل و رابط است. پس خدای تعالی از آنجایی که مالک حقیقی تمامی موجودات و از آن جمله انسان است و خود او کسی حقیقی نیست، پس او از خود انسان به انسان و قوایی که انسان
مالک است نزدیکتر است، چون هر چه را که انسان دارد خدای تعالی به او تملیک کرده، پس او میان وی و میان مایملکش حائل و رابط است
در آیه: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ1 کلمه ورید به معنای رگی است که از قلب جدا شده و در تمامی بدن منتشر میشود و خون در آن جریان دارد. بعضی هم گفتهاند(1)به معنای رگ گردن و حلق است. و به هر معنا که باشد در آیه شریفه، آن را طناب خوانده، چون شبیه به طناب است و اضافه حبل به ورید اضافه بیانیه است. و معنای جمله این است که ما به انسان از رگ وریدش که در تمامی اعضائش دویده و در داخل هیکلش جا گرفته نزدیکتریم، آن وقت چگونه به او و به آنچه در دل او میگذرد آگاه نیستیم؟!
این جمله میخواهد مقصود را با عبارتی ساده و همه کس فهم اداء کرده باشد و گر نه مسأله نزدیکی خدا به انسان مهمتر از این و خدای سبحان بزرگتر از آن است. برای اینکه خدای تعالی کسی است که نفس آدمی را آفریده و آثاری برای آن قرار داده، پس خدای تعالی بین نفس آدمی و خود نفس و بین نفس آدمی و آثار و افعالش واسطه است. پس خدا از هر جهتی که فرض شود و حتی از خود انسان به انسان نزدیکتر است و چون این معنا معنای دقیقی است که تصورش برای فهم بیشتر مردم دشوار است، لذا خدای تعالی به اصطلاح دستکم را گرفته که همه بفهمند، و به این حد اکتفاء کرده که بفرماید: ما از طناب ورید به او نزدیکتریم. و یا در جای دیگر قریب به این معنا را آورده، میفرماید: أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ خدا بین انسان و قلبش واسطه و حائل است(2).
عرفا بحث محبت را، با این آیه شریفه آغاز میکنند: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ.1
در مصباح الهدایه آمده است: بنای همه احوال عالیه بر محبت است، چنانکه بنای جمله مقامات بر توبه است.(1)
برای محبّ صادق چند علامت است؛ نبودن محبت قلبی دنیا و آخرت، عدم التفات به حسن عارض بر خود، محبت و اطاعت وسائل وصول به محبوب، برحذر بودن از مانع وصول به محبوب، اگرچه اولاد باشد، ولع داشتن و مشعوف بودن به ذکر محبوب، اطاعت اوامر و نواهی محبوب، اختیار طلب رضای محبوب و حیرت در مشاهده جمال محبوب، عدم نقصان در شوق و وصال محبوب(2).
قشیری در تعریف محبت میگوید:
«محبت به زبان علما ارادت بود. و مراد قوم به محبت، ارادت نیست، زیرا که ارادت به قوم تعلق نگیرد، مگرآن که حمل بر ارادت تقرب بدو جل جلاله و تعظیم او را... اما محبت حق تعالی، بنده را ارادت نعمتی بود مخصوص بر او، چنان که رحمت وی ارادت انعام بود، پس رحمت خاصتر بود از ارادت، و محبت خاصتر بود از رحمت.»(3)
خواجه عبدالله انصاری با تمسک به آیه فوق، از محبت به عنوان مقام شصت و یک یاد نموده و میگوید: «محبت وابستگی دل است بین همت و انس در بذل
برای محبوب و منع غیر محبوب. محبت نخستین وادی فناست و گردنه عقبه کهسار است که از آن نمیتوان به سوی منازل محو فرود آید و این آخرین منزل است که پیشگامان عامّه به پسگامان خاصه بپینوندند(1)
خواجه عبدالله انصاری، منازل السائرین، ص 153.
.»در کشف الاسرار ذیل آیه فوق آمده است(2): یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ نخست محبت خود اثبات کرد و آنگه محبت بندگان، تا بدانی که تا الله بنده را به دوست نگیرد بنده به دوست نبود.
واسطی گفت: «بطل جهنم بذکر حبّه لهم بقوله: یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ ، و أنّی تقع الصفات المعلولة من الصفات الازلیة الأبدیة»! ابن عطاء را پرسیدند که محبت چیست؟ گفت: «اغصان تغرس فی القلب فتثمر علی قدر العقول» درختی است در سویدای دل بنده نشانده، شاخ بر اوج مهر کشیده، میوهای به اندازه عقل بیرون داده.
پیر طریقت گفت: «نشان یافت اجابت دوستی، رضاست. افزایندۀ آب دوستی وفاست. مایه گنج دوستی همه نور است. بار درخت دوستی همه سرور است. هر که از دو گیتی جدا ماند، در دوستی معذور است. هر که از دوست جزاء دوست جوید نسپاس است، دوستی، دوستی حق است و دیگر همه وسواس است.
یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ عظیم کاری و شگرف بازاری که آب و خاک را برآمد، که قبله دوستی حق گشت، و نشانه سهام وصل، چون که ننازد رهی! و نزدیکتر منزلی به مولی دوستی است! آن درختی که همه بار سرور آرد دوستی است. آن تربت که ازو همه نرگس انس روید دوستی است. آن ابر که همه نور بارد دوستی است. آن شراب که زهر آن، همه شهد است دوستی است وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ رب العالمین گفت: دوستی مؤمنان ما را نه چون دوستی کافران است
بتان را که هر یک چندی به دیگری گرایند، بلکه ایشان هرگز از ما برنگردند، و بدیگری نگرایند، که اگر برگردند چون مایی، هرگز خود نیابند هر چند که جویند. ای مسکین! خدای را چون تو بنده بسیارست اگر بدی افتد تو را افتد، چون برگردی که چون او خداوندی نیابی؟
شبلی گفت: تصوف از سگی آموختم که وقتی بر در سرایی خفته بود، خداوند سرای بیرون آمد و آن سگ را میراند، و سگ دیگر باره باز میآمد. شبلی گفت: چه خسیس باشد این سگ، وی را میرانند و هم چنان باز میآید. رب العزه آن سگ را به آواز آورد تا گفت: ای شیخ کجا روم که خداوندم اوست.
از دوست به صد جور و جفا دور نباشم ور نیز بیفزاید رنجور نباشم
زیرا که من او را ز همه کس بگزیدم ور زو بکسی نالم معذور نباشم!
به داود علیه السلام وحی آمد که: یا داود علیه السلام هر که مرا بجوید، به حق مرا یابد و آن کس که دیگری جوید، مرا چون یابد. یا داود زمینیان را گوی: روی به صحبت و مؤانست من آرید و به ذکر من انس گیرید، تا انس دل شما باشم. من طینت دوستان خود از طینت خلیل خود آفریدم و از طینت موسی کلیم خود و از طینت محمد حبیب خود. یا داود من دل مشتاقان خود را، از نور خود آفریدم و به جلال خود پروردم. مرا بندگانیاند که من ایشان را دوست دارم و ایشان مرا دوست دارند: یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ.
ایشان مرا یاد کنند و من ایشان را یاد کنم: فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ . ایشان از من خشنود و من از ایشان خشنود: رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ایشان در وفای عهد من و من در وفای عهد ایشان: أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ . ایشان مشتاق من و من مشتاق ایشان: «الا، طال شوق الأبرار الی لقایی و أنا الی لقائهم لاشد شوقاً»
به هر حال محبت و عشق اساس بینش حرکات عرفانی است. البته به گفته «ماسینیون»: نخستین عارفان، واژگان عشق را به کار نمیبردند. شاید از عشق زمینی و جسمانی هراس داشتهاند و از این رو، بیشتر از محبت یاد میکردند.(1)
کاشفی، عرفان و تصوف، ص 219.
عشق در اصطلاح، عبارت از محبت شدید و به عبارت دیگر، عشق مرتبه عالی محبت است.(2)ابن عربی هم میگوید: هر کس عشق را تعریف کند، آن را نشناخته که عشق شرابی است، که کسی را سیراب نکند.(3)
عطار در اینباره میگوید:(4)
پرسی تو زمن که عاشقی چیست؟ روزی که چو من شوی، بدانی
علامه محمد تقی جعفری در اینباره میگوید: (5)«عشق قابل تعریف نیست. زیرا نه محسوس است و نه معقول. در حالی که در دو قلمرو حس و عقل، تأثیر دارد. اگر تعریف کننده خود عشق میورزد، مسلماً تعریف او صحیح نخواهد بود. زیرا این پدیده غیر عادی، به تمام اندیشه و مشاعر او مسلط است؛ به عنوان مثال اگر بخواهد عشق را تعریف کند، مفاهیم موجود در تعریف با وضع روانی عاشق، رنگآمیزی میشود و به اصطلاح مولوی بوی عشق میدهد:
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم ز آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بیزبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن میشتافت چون بهعشق آمد قلم خود برشگافت
عقلدر شرحش چو خر درگل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب(1)
مولوی، مثنوی معنوی، دفتر 1، ابیات، 112، 116.
عرفا درباره عشق و محبت حقیقی بحث میکنند نه مجازی. عشق حقیقی عبارت است از: قرار گرفتن موجودی «انسان»، در جاذبه کمال مطلق «خداوند متعال». یعنی پروردگار جمیل، مطلق، بینیاز، یگانه، دانای اسرار، توانا، قاهر و معشوقی که همه رو به سوی او دارند و او را میطلبند.(2)
الهی قمشهای در اینباره میگوید(3):
مانند تو من یار و فادار ندارم خوشتر ز غم عشق تو غمخوار ندارم
جز خال خیال رخ زیبای تو در دل در آینه حس تو زنگار ندارم
دل بندگی دوست به شاهی نفروشد یک مشتری عشق به بازار ندارم
با بندگی حضرت معشوق الهی در دل هوس شاه این دار ندارم
از این عشق به عشق اکبر و محبّت اوّل، یا محبّت سوم نیز یاد میشود(4). در مقابل عشق حقیقی عشق مجازی است که، عرفا از آن به عنوان عشق دروغین و کاذب یاد نمودهاند، که صرف نام عشق را بر خود دارد. در عرفان از آن جهت، که جهان هستی مظهر و آیات و نشانههای حقاند، عشق به مظا هر را، عشق مجازی و در طول عشق به ذات باری دانستهاند. به تعبیر سعدی علیه الرحمه:
به جهان خرّم از آنم که جهان، خرّم از او است عاشقم بر همه عالم که همه عالم از او است
عشق مجازی ریشه در عشق حقیقی دارد، ولی عشق مجازی، عشق به نمود است نه عشق به بود. از این رو توقف و ماندگاری در آن، بهتر از نداشتن آن است. گاه از عشق مجازی تعبیر به عشق اصغر، میشود که همان عشق به انسان است.(1)
همان، ج 7، ص 184.
وگاهی هم تعبیر به عشق نفسانی عفیف میشود که، همان عشق به صفات روحی و ملکات اخلاقی انسانها میباشد.(2)عشق دروغین، جز طغیان شهوت چیز دیگری نیست. در این عشق، عاشق به صورت ظاهری معشوق و رنگ و روی او متوجه است و در حقیقت، به این نوع تمایل نام عشق نهادن، نوعی جفا و ستم بر عشق حقیقی و عفیف است، که نتیجه آن تقویت نفس اماره، علیه عشق به دوست حقیقی است که با عشق جهان را آفرید. همانگونه که در حدیث قدسی، خطاب به داود پیامبر علیه السلام، انگیزه آفرینش هستی، عشق و محبت مطرح شده است: «کنت کنزاً مخفیاً، فأحببت أن أعرف، فخلقت الخلق لکی أعرف»(3)
به تعبیر مولوی:
گنج مخفی بد ز پرّی چاک کرد خاک را روشنتر از افلاک کرد
باید دانست که این محبت یک امر دوطرفه و دو سویه است یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ و قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ4 در حدیث قدسی خداوند خطاب به جناب داود علیه السلام میفرماید: من دوست دوستانم و همنشین با هم نشینانم و مونس با انس گیرندگان ذکرم و مُصاحب با مُصاحبانم... انّی حبیب من احبّنی و جلیس من جالسنی و مونس لمن آنس بذکری و صاحب لمن
صاحبنی...(1)
همان، ج 70، ص 26.
.و براساس این محبت دوطرفه است که در روایات، خداوند امور زیر را برای دوستانش، تضمین نموده است: امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند به بندگانی که، دوستشان دارد، اطاعت را الهام و قناعت را الزام و دین را افهام و یقین را تقویت میکند «اذا احب الله عبداً، الهمه الطاعه و الزمه القناعه و فقّه فی الدین و قوّاه بالیقین»(2)
از علی علیه السلام روایت شده است که خداوند، هنگامیکه بندهای را دوستش بدارد: «اذا احبّ الله عبداً» خوبی عبادت ر ا بر او الهام میکند «الهمه حُسن العباده» و امانتداری را محبوب او نموده «حبّب الیه الامانه» و به سکینه و وقار تزیینش میکند «زیّنه بالسّکینه و الوقار» و راستی را بر او الهام نموده «الهمه الصدق» و رشدش را الهام نموده و توفیق بر طاعت را فراهم میکند «الهمه رشده و وفّقه لطاعته»
و خطور علمی را بر او ارزانی داشته «خطر علیه العلم» و قلب سلیم و خُلق قویم را روزیش میکند «رزّقه قلباً سلیماً و خُلقاً قویماً».(3)همچنین روایات متعدد نبوی صلی الله علیه و آله که فرمود: «العبد مع من احبّ - المراء مع من احبّ» و «انت مع من احببت».(4)
به تعبیر ملاصدرا: چون هر معلولی، عاشق علت خویش است و حق تعالی در بالاترین مرتبه هستی است پس معشوق حقیقی سلسله هستی، ذات باری تعالی است.(5)بر این اساس عشق، در همه عالم جریان داشته و مخصوص آدمیان نیست،
زیرا از آن جا که هستی دارای حیات و شعور و کمالجوست، عشق در تمام عالم وجود سریان دارد، این عشق در انسان، که دارای حیات و شعور برتر است، از شدت بیشتری برخوردار است ولی براساس معرفت و عشق و اسباب آن عشق در همه عالم جریان دارد.(1)
همان، ج 7، فصل 15.
به تعبیر مولانا:
عشق جوشد بحر را مانند ریگ عشق ساید کوه را مانند ریگ
عشق بشکافد فلک را صد شکاف عشق لرزاند زمین را از گزاف(2)
و همین عشق به کمال و بازگشت به اصل محرک نیرومند سیر و سلوک عبد است.
به تعبیر مولانا(3):
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
و در بیتی دیگر میگوید(4):
آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد
اوج پرستش براساس محبت وعشق، در مناجات امیر بیان علی علیه السلام چنین ترسیم شده است: تو را نه از بیم دوزخ و نه به طمع بهشت، بلکه چون شایسته پرستشی، میپرستمت «ما عبدتک خوفاً من نارک و لا طمعاً فی جنّتک بل وجدتک اهلاً للعبادة، فعبدتک»(5).
آن حضرت در بیانی دیگر میفرماید:
گروهی خدا را به امید بخشش، پرستش میکنند که این پرستش بازرگانان است و گروهی از روی ترس عبادت میکنند که این عبادت بردگان است و گروهی هم خدا را از روی سپاس عبادت میکنند که عبادت آزادگان است: «انّ قوماً عبدوا الله رغبة فتلک عبادة التُجّار و انّ قوماً عبدوا الله رهبة، فتلک عبادة العبید و انّ قوماً عبدوا الله شکراً، فتلک عبادة الاحرار».(1)
نهج البلاغه و کلمات قصار 237.
علامه طباطبایی در تفسیر آیه وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ2 میگوید: بعضی گفتهاند: محبّت که وصفی شهوانی است، تنها به مادیات و جسمانیات تعلق میگیرد و بهطور حقیقت به خدای سبحان تعلق نمیگیرد و اگر در پارهای آیات یا روایات این کلمه درباره خدا به کار رفته، باید بگوئیم منظور از محبت به خدا اطاعت او، یعنی انجام اوامرش و ترک نواهیش میباشد، خلاصه استعمال کلمه محبت در خدا مجازی است نه حقیقی. به حکم این آیه این کلام، سخنی باطل است و استعمال محبّت در خدای تعالی، در امثال آیه: قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ3 استعمالی است حقیقی. برای این که در آیه مورد بحث جمله: أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ دلالت دارد بر این که محبت به خداوند، شدّت و ضعف دارد و این محبت در مؤمنین شدیدتر است تا در مشرکین.
اگر مراد از محبت خدا اطاعت و این استعمال مجازی بود، معنای آیه این میشد: که مشرکین هم خدا را اطاعت میکنند، ولی مؤمنین بیشتر اطاعت میکنند، در حالی که مشرکین، یا خدا را اطاعت نمیکنند و یا، اطاعتشان در درگاه خدا، اطاعت نیست. علاوه بر جمله نامبرده در آیه مورد بحث، آیه شریفه
1) (1)
قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ... أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ1 نیز دلالت دارد بر این که استعمال کلمه محبت در خدا حقیقی است نه مجازی. برای اینکه حُبّ متعلق به خدا و حُبّ متعلق به رسول خدا صلی الله علیه و آله و حُبّ متعلق به پدران و فرزندان و اموال و سایر منافع نامبرده در آیه را، از یک سنخ محبت دانسته، چون فرموده: «اگر مثلاً پولتان محبوبتر از خداست» و این را همه میدانیم که افضل و تفضیل «بهتر، محبوبتر، گرمتر، سردتر» در جایی بهکار میرود که مفضل و مفضل علیه، هر دو در اصل معنای کلمه شریک باشند، چیزی که هست یکی از آن دو از اصل معنا بیشتر و دیگری کمتر داشته باشد، این جاست که میگوییم: فلان چیز از فلان چیز گرمتر است، پس با توجه به آیه 24 سوره توبه هم، باید خدا محبوب باشد و هم تجارت، ولی مشمولین آیه، تجارت را از خدا بیشتر دوست بدارند.
علامه در تفسیر آیه یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ2 میگوید: از آن جهت که حُبّ را مطلق آورد، معلوم میشود، حب خدا مربوط به ذات آن قوم، و متعلق به ذات ایشان است، بدون اینکه مقید به وصفی، و یا چیز دیگری باشد.
اما دوست داشتن آنان خدا را، لازمهاش آن است که پروردگارشان را، بر هر چیز دیگری غیر خدا، که مربوط به خودشان باشد، از قبیل مال و جاه و یا خویشاوند، یا غیر آن مقدم بدارند. و اما این که خدا آنان را دوست میدارد، لازمهاش این است، که این طائفه از هر ظلمی و از هر پلیدی معنوی؛ یعنی کفر و فسق مُبرّا باشند، حال یا به عصمت الهی و یا با مغفرت الهی و یا از راه توبه. دلیل بر این که دوستی خدا چنین لازمهای دارد این است که آنچه گناه و ظلم است، مبغوض خدای تعالی است. کسی که خدا او را دوست میدارد، ممکن
نیست که از ظلم و پلیدیهای معنوی مبرّا نباشد وگرنه مستلزم آن است که خدا ظلم را دوست داشته باشد و حال آنکه در آیات زیر فرموده، که خدای سبحان. کفر، ظلم، اسراف، افساد، تجاوز، استکبار، و خیانت را دوست ندارد، توجه فرمائید:
فَإِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْکافِرِینَ1 ، وَ اللّهُ لا یُحِبُّ الظّالِمِینَ2 ، إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ3 ، وَ اللّهُ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ4 ، إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ5 ، إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ6 ، إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْخائِنِینَ7 و آیاتی دیگر از این قبیل.
در این آیات آنچه رذائل انسانیت است در چند جمله جمع شده است و اگر انسانی به خاطر اینکه خدای تعالی او را دوست دارد، این رذائل از او بر طرف شده باشد، قهراً چنین انسانی به فضائلی متّصف میشود که مقابل آن رذائل است. چون ممکن نیست فردی از انسان، متّصف به هیچ یک از صفات فضیلت و رذیلت نباشد، مگر انسانی که هنوز متخلّق به خلقی نشده. اما بعد از متخلّق شدن، بالآخره یا به فضائل متخلّق میشود و یا به رذائل.
قشیری در تعریف خوف میگوید: «خوف، معنایی بود که به آینده تعلق دارد
که از آن میترسد چه خواهد بود از مکروهها، یا فوت دوستی چیزی بود که در آینده امید داردکه به وی رسد. اما آنچه اندر حال موجود بود خوف به وی تعلّق ندارد. و خوف از خداوند سبحانه تعالی آن بود که ترسند از عقوبت او اندر دنیا یا اندر آخرت.»(1)
قشیری، ترجمه رساله قشیریه، ص 189.
غزالی در کیمیای سعادت میگوید: «پس از معرفت، خوف خیزد و از خوف، زهد و صبر و توبه و صدق و اخلاص و مواظبت بر ذکر و کفر بر دوام پدید آید و از آن، انس و محبّت خیزد و این نهایت مقامات است. و رضا و تفویض و شوق، این همه تبع محبت است؛ پس کیمیای سعادت پس از معرفت، خوف است».(2)
ملا حسین کاشفی در لب لباب مثنوی، مینویسد: بدانکه رجاء باید آمیخته با خوف باشد تا مؤدّی امن شود و هر که امروز خوف و حزن ندارد، فردا از بشارت «أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا» برکنار خواهد بود و چه این خطاب با کسی راست آید که خائف و حزین باشد... کما اشار الیه المولوی:
لا تخف دان چون که خوفت داد حق نان فرستد چون فرستادت طبق
خوف آن کس راست کان را خوف نیست غصه آن کس را کش این جا طوف نیست
آنکه ترسد مر او را ایمن کنند مر دل ترسنده را ساکن کنند
لا تخافوا هست نقل خائفان هست در خور از برای خائف آن
لا تخافوا از خدا نشنیدهای از چه خود را ایمن و خود دیدهای
نی ز دریا ترس و نی از موج و کف چون شنیدی تو خطاب لا تخف
هست زاهد را غم پایان کار تا چه باشد حال او روز شمار
عارفان ز آغاز گشته بهرهمند از غم اهوال آخر فارقند
این رجا و خوف در پرده بود تا پس آن پرده پرورده شود
بود عارف را همین خوف و رجا سابقه دانیش خورد آن هر دو را
بود آن را بیم و امید از خدا خوف فانی شد عیان شد آن رجا(1)
لب لباب مثنوی، ص 73.
خواجه عبدالله انصاری در منازل السائرین، از خوف به عنوان منزل دوازدهم یاد نموده و در تعریف آن میگوید:
خوف تهیدست بودن از اطمینان، از ایمنی خاطر با مطالعه خبر است و آن سه درجه است
درجه نخستین: خوف از عقوبت است که با آن ایمان درست میشود و خوف عامه است و مولود تصدیق وعید «ترساندن از عقوبت» و یادآوری گناه و جنایت و عاقبتاندیشی میباشد.
1) (1)
درجه دوم: خوف از مکر است که در جریان جانهای مستغرق در بیداری «یقظه» که شائبه حلاوتشان میرود.
درجه سوم: مقام خاصه است که وحشت و خوفی نباشد مگر هیبت اجلال که دورترین درجهای است که در غایت خوف به آن اشاره میشود. و آن هیبت تعارض مُکاشف است در اوقات مناجات و صیانت بخش مُشاهده کننده در هنگام راز و نیاز و از هم پاشانده نگرنده، با صدمه عزت(1)
خواجه عبدالله انصاری، منازل السائرین، ص 48 و 49.
.راغب در مفردات در تعریف خوف میگوید: خوف، توقع امر مکروه نفس باتوجه به نشانهای براساس گمان و یا علم به آن است، کما این که امید و رجا توقع محبوب براساس گمان و علم است چه در امور دنیوی و چه در اخروی. «الخوف توقع مکروه عن اماره مظنونه او معلومه» و ترس از خداوند از باب ترس از شیر درنده نیست بلکه بازداری از معصیت و برگزیدن طاعت است.(2)
آن چه که در بحث خوف از خداوند میتوان گفت این است که براساس قرآن، ترس از خداوند خواب از دل مومنان ربوده که در دل شب از رختخوابهای خود جدا شده و آنان را به راز و نیاز فرا میدارد تَتَجافی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ.3
در تفسیر خوف در روایت آمده است: حضرت علی علیه السلام به جوانی نگریست که آثار خوف در او نمایان بود. پرسید: چه میشود تو را؟ گفت: از
خداوند میترسم. فرمود: ای بنده خدا از گناهانت و از عدالت الهی بر مظالم بندگان خدا بترس و اطاعت بر تکلیف کن و بر آنچه مصلحت توست معصیت مکن، بعد از این دیگر، ترس از خدا نداشته باش، زیرا او نه ظلم بر احدی کند و نه بیش از استحقاق، کسی را عقوبت کند مگر این که از بد عاقبتی تغییر و تبدیل سرنوشت بترسی .«یا عبدالله خف ذنوبک و خف عدل الله علیک فی مظالم عباده و اطعه فیما کلفک و لا تعصه فیما یصلحک ثُمّ لا تخف الله بعد ذلک فانه لا یظلم احداً و لا یظلم فوق استحقاقه ابداً الّا ان تخاف سوء العاقبه بان تُغیّر او تُبدّل».(1)
مجلسی، بحار الانوار، ج 70، ص 392
براساس روایت فوق، ترس از خداوند به ترس از گناهان و مظالم عباد و سوءعاقبت، برمیگردد وگرنه خداوند، نه ظلم به احدی روا میدارد و نه بیش از استحقاق به کسی عقوبت روا دارد.
در خصال شیخ صدوق(2)انواع خوف در پنج قسم ترسیم شده است: خوف، خشیت، وجل، رهبت، هیبت، که خوف، برای عاصین و خشیت برای علما و وجل برای اهل اخبات و رهبت برای عابدان و هیبت برای عارفان است....
اما خوف برای ترس از گناهان است به دلیل آیه: وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ.3
معنای خشیت براساس نظر راغب در مفردات: به معنی ترسی است آمیخته با تعظیم که غالباً در مواردی به کار میرود که از علم و آگاهی به چیزی سرچشمه میگیرد و لذا در قرآن مجید این مقام مخصوص عالمان شمرده شده است که باتوجه به تقصیر دست میدهد: «والخشیة لا جل رویة التقصیر، قال الله عزوجل: إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ....4
«وجل» همان حالت خوف و ترسی است که به انسان دست میدهد. و سرچشمه آن یکی از این دو چیز است: گاهی به خاطر درک مسئولیتها و احتمال عدم قیام به وظائف لازم در برابر خداست و گاهی به خاطر درک عظمت مقام و توجه به وجود بیانتها و پر مهابت او(1)
مکارم، تفسیر نمونه، ج 7، ص 86.
بهواسطه ترک خدمت: «والوجل فلا جل ترک الخدمه قال الله عزوجل: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ.2و درخصوص رهبت میتوان گفت: رغب به معنی رغبت و میل و علاقه است و رهب به معنی ترس و تنفر و بیزاری(2)بهواسطه دیدن تقصیر است: «والرهبة لرویة التقصیر قال الله عزوجلوَ یَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً.4
و درخصوص هیبت میتوان گفت: هیبت بهواسطه شهادت حق تعالی، زمانی که اسرار عارفین را هویدا کند به وجود میآید: «والهیبة لاجل شهادة الحق، عند کشف الاسرار، اسرار العارفین، قال الله عزوجل: وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ5 امام صادق ذیل آیه وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ6 فرمود:
کسی که بداند خداوند آن چه را میگوید میبیند و میشنود، و از اعمال خیر و شر او آگاه است و اعمال زشت را عقوبت کند، این جایگاه ترس از خداوند و جلوگیری از هوای نفس است: «من علم ان الله یراه و یسمع مایقول و یعلم ما یعمله من خیر او شر فیحجزه ذلک عن القبیح من الاعمال، فذلک الذی خاف
مقام ربه و نهی النفس عن الهوی»(1)
کلینی، اصول کافی، ج 2، ص 71.
در کشف الاسرار ذیل تفسیر آیه آمده است:
ربّ العالمین جلّ جلاله و تقدست أسماؤه و تعالت صفاته، اندرین آیت دوستان خود را جلوه میکند و ایشان را بر فرشتگان عرضه میکند که همه روز آفتاب را مینگرند، تا کی فرو شود و پرده شب فرو گذارند و جهانیان در خواب غفلت شوند. ایشان بستر نرم و گرم به جای مانند و قدم به قدم باز نهند تا، با ما راز گویند... چشمهاشان چون ابر بهاران، دلهاشان چون خورشید تابان، رویهاشان از بیخوابی برنگ زعفران. اویس قرنی قدّس سرّه چون شب درآمدی گفتی: هذه لیلة الرکوع، هذه لیلة السجود، یا به رکوعی یا به سجودی شب به آخر آوردی. گفتند ای اویس: چون طاقت میداری شبی بدین درازی بر یک حال؟ گفت کجاست شب دراز؟ کاشکی ازل و ابد یک شب بودی، تا ما سجودی به آخر آوردیمی، نه سه بار در سجودی سبحان ربّی الاعلی سنّت است، ما هنوز یک بار نگفته باشیم که روز آید.
شبهای فراق تو کمانکش باشد صبح از بر او چو تیر آرش باشد
و آن شب که مرا با تو بناخوش باشد گویی شب را قدم در آتش باشد
یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً خوفاً من الفراق و القطیعة، و طمعاً فی اللقاء و الوصلة. همه ما را خوانند و همه ما را دانند، گهی از بیم فراق بسوزند، گهی به امید وصال بیفروزند. پیر طریقت گفت: خواب بر دوستان حرام در دو جهان، در عقبی از شادی وصال و در دنیا از غم فراق. در بهشت با شادی مشاهدت خواب نه و در دنیا با غم حجاب خواب نه.
به داود علیه السلام وحی آمد که: «یا داود کذّب من ادّعی محبّتی فاذا جنّة اللیل نام عنّی
1) (1)
ألیس کل حبیب یحبّ خلوة حبیبه؟» بیخوابی و بیداری در شب نشان قرب حق است و دلیل کمال محبت، زیرا که اوّل درجه در محبت طلب موافقت است و صفت حقّ جلّ جلاله آن است که لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ آدمی را از خواب و مرگ چاره نیست، لکن به آن مقدار که به تکلُّف خواب از خود دفع کند و صفت بیخوابی خود را کسب کند، طلب موافقت کرده باشد به قدر امکان و این از وی جهد المقل باشد و کریمان از عاجزان اندک به بسیار بردارند و تکلّف به حقیقت بینگارند و مصطفی صلی الله علیه و آله چون به محلّ قُرب رسید، صفت نوم از خویشتن اندر محل قرب نفی کرد گفت: «تنام عینایّ و لا ینام قلبی» چشم که با خلق است بخسبد، امّا دلم با حق است و نخسبد.(1)
ر. ک: میبدی، کشف الاسرار، ج 7، ص 539-543.
و در آیه دیگر، میزان ترس از خداوند به اندازه معرفت، معرفی شده است: إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ غَفُورٌ.2
در روایات آمده است که داناترین به خداوند، بیشتر از او، خوف دارند. مانند کلام نبوی صلی الله علیه و آله: «من کان بالله اعرف، کان اخوف من الله»(2)و کلام علوی علیه السلام: «اعلم النّاس بالله، اخوفهم منه و اکثر النّاس معرفه لنفس، اخوفهم لربّه»(3).
در روایت امام صادق علیه السلام آمده است: از خداوند بترس گویا او را مینگری؟ اگر تو او را ننگری او تو را مینگرد، اگر فکر کنی او تو را نمیبیند، کافر شدهای و اگر میدانی به تو مینگرد و در عین حال، گناهت را از مخلوقین میپوشانی و برای او اظهار میکنی، پس نگاهت به خداوند، نگاه به پستترین ناظرین است، «خف الله کانک تراه، فان کنت لا تراه، فانه یراک، فان کنت تری انه لایراک،
فقد کفرت و ان کنت تعلم انه یراک، ثم استترت عن المخلوقین بالمعاصی و برزت له بها، فقد جعلته فی حدّ اهون الناظرین الیک»(1)
مجلسی، بحار الانوار، ج 70، ص 386 و کلینی، اصول کافی، ج 2، ص 68.
.مرحوم مجلسی در شرح روایت فوق میگوید: این که گویا خدا را مینگری، اشاره به مرتبه عین الیقین است که بالاترین مقام سالکین است: «قال «کانک تراه» و هذه مرتبه عین الیقین و اعلی مراتب السالکین» و این که اگر او را نمینگری؛ یعنی به مرتبه کشف و شهود نرسیدهای، به یاد آر که دائماً در محضر او هستی که این مقام مراقبه است: «وقوله: فان لم تکن تراه» ای ان لم تحصل لک هذه المرتبه من الانکشاف و العیان، فکن بحیث تتذکر دائماً انّه یراک و هذه مقام المراقبه» و اگر مینگری او را، آموزش راه و رسم ملکه قرار دادن مراقبت است برای ترک معاصی و نجات از آن هم امکانپذیر نیست مگر با عفو و کرم الهی «و قوله «و ان کنت تری» تعلیم لطریق جعل المراقبه ملکه للنفس، فتصیر سبباً لترک المعاصی و لا یمکن التفصّی عنها الا بالاتکال علی عفوه و کرمه سبحانه».(2)
از آیات و روایات برداشت میشود که مؤمن باید بین خوف و رجاء باشد، مثلاً: أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ3 امام صادق علیه السلام میفرماید: «برای مؤمن سزاوار است که از خدا بترسد به نحوی که گویا مشرف بر آتش است و به خدا امید داشته باشد، گویا از اهل بهشت است». «ینبغی للمؤمن ان یخاف الله خوفاً، کانه یشرف علی النار و یرجوه رجاءً کانّه من اهل الجنّه».(3)
از مولی علی علیه السلام روایت شده است: از خداوند آن گونه بترس که تو را از امید باز دارد و به او امید داشته باش، به نحوی که، از ترس او ایمن نباشی «خف ربک خوفاً، یشغلک عن رجائه و ارجه رجاء، من لا یامن خوفه»(1)
همان.
حسن ختام این قسمت، ثمرات خوف در آیات و روایات است که به آنها اشاره میکنیم: روایت امام صادق علیه السلام آمده: «ترس از خدا موجب این میشود، خداوند ترس او را در دل همگان بگذارد و نترسیدن از خداوند هم، موجب این میشود تا خداوند، او را از همه چیز بترساند: «من خاف الله، اخاف الله منه کل شی و من لم یخف الله عز وجل، اخافه الله من کل شی».(2)
امام علی علیه السلام فرمودهاند «من خاف الله سبحانه، امنه الله من کل شیء و من خاف النّاس، اخافه الله سبحانه من کل شیء»(3).
همچنین ترس از خداوند موجب ایمنی میشود. قرآن در این زمینه میفرماید: أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ4 و مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ5 و بَلی مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ6 و إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ.7
در روایت امام رضا علیه السلام در این خصوص آمده است: کسی که بترسد ایمن است: «من خاف امن».(1)
مجلسی، بحار الانوار، ج 70، ص 352 و نهج البلاغه، حکمت 208.
قشیری در تعریف رجا میگوید: «رجا، دل بستن به دوستی بود که در آینده حاصل شود هم چنانکه خوف به آینده تعلق دارد و فرق بین رجا و تمنّا در این است که، تمنّا کاهلی آورد و رجاء به عکس آن بود. گفتهاند: رجاء، شادی دل بود به وعدههای نیکو و نگریستن به کثرت رحمت الهی.(2)»
در مصباح الهدایه رجا را ضمن مقامات آورده و نوشته است: «رجا ارتیاح قلب است به ملاحظه کرم مرجوّ. و اثبات این مقام بعد از مقام خوف، از آن جهت است که ترویح (نشاط و آسایش) بعد از تبریح (تعب و رنج) صورت پذیرد. خوف و رجا به مثابت دو قدم سالکان طریقتاند که بدان قطع منازل و مراحل کنند. گاهی به قدم خوف از مهالک وقوف و سکون و فترت میگذرند و گاهی به قدم رجاء از ورطات یأس و قنوط، راه به در میبرند.»(3)
مولانا در اینباره میگوید:
مجرما بنگر کرمهای خدا که تو را میخواند آن سو که بیا
پس مشو نومید خود را شاد کن پیش آن فریاد رس فریاد کن
حسن ظنّ است و امید حق تو را که تو را گوید به هر دم برترا
بر امید و عفو پیدا شد گناه چون امیدی هست عفوی ای اله
جز که عفو تو که را داند سند هر که با امر تو بی باکی کند(1)
لبّ لباب مثنوی، ص 70.
غفلت و گستاخی ما مجرمان از وفور عفو تو است ای ذوالامان
عفوهای جمله عالم ذرّهای پیش عفوت ای ز تو هر بهرهای
خواجه عبدالله انصاری در منازل السائرین از رجا به عنوان منزل نوزدهم یاد نموده و در تعریف آن میگوید: «رجاء، ضعیفترین منازل مریدان است، زیرا از وجهی معرضه و وجهی دیگر اعتراض است و آن در مذهب این طایفه، فرو افتادن در مستی و نادانی است.. رجا بر سه درجه است.
درجه نخست: عامل سعی و کوشش است و نتیجه آن لذت بردن از خدمت به خداوند و ترک منهیّات است.
درجه دوم: رجای ارباب ریاضت است که به ایستگاه صافی همّت، با فرو گذاشتن لذات و لزوم شرط عمل و رسیدن به دورترین حدّ پرهیزگاری است.
درجه سوم: رجای پاکدلان است و آن رجای به حق تعالی است که باعث اشتیاق و نغض کننده عیش و سبب پرهیز از مردمان است.(2)
راغب در مفردات میگوید: رجاء، گمان به دستیابی به امور مسرّتبخش است «و الرّجاء ظنّ یقتضی حصول ما فیه مسرّه» و لذا در قران آمده است: ما لَکُمْ لا تَرْجُونَ لِلّهِ وَقاراً3 . و در سوره نساء به عنوان دلداری به مجاهدان آمده است که
شما امید به رحمت و نصرت الهی دارید که کفّار، از آن بی بهرهاند وَ تَرْجُونَ مِنَ اللّهِ ما لا یَرْجُونَ1 و رجای ملاقات الهی، به صورت قطعی نوید داده شده: مَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ اللّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللّهِ لَآتٍ2 و رجای الهی و ذکر خداوند را به عنوان زمینهساز الگوبرداری از زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله قلمداد نموده است: لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللّهَ کَثِیراً.3
علامه در المیزان در تفسیر آیه فوق میگوید: تاسّی به رسول خدا صلی الله علیه و آله، صفت حمیده و پاکیزهای است که هرکسی که مؤمن نامیده شود بدان متّصف نمیشود بلکه کسانی به این صفت پسندیده متّصف میشوند، که متّصف به حقیقت ایمان باشند، معلوم است چنین کسانی که امیدشان همه به خدا است و هدف و همّشان، همه و همه خانه آخرت است، چون دل در گرو خدا دارند و به زندگی آخرت اهمیت میدهند و در نتیجه عمل صالح انجام میدهند و با این حال بسیار به یاد خدا میباشند و هرگز از پروردگار خود غافل نمیمانند و نتیجه این توجه دائمی تاسّی به رسول خدا صلی الله علیه و آله در گفتار و کردار میباشد.(1)
در روایت امام رضا علیه السلام آمده است: که حُس ظنّ به خداوند داشته باشید که خداوند میفرماید: جایگاه من در حُسن ظن بنده مؤمن به من است، اگر خیر بود خیر و اگر شرّ بود، شر خواهد شد: «انا عند حُسن ظنّ عبدی المؤمن بی، ان خیراً فخیر و ان شرّاً فشرّ»(2).
علامه مجلسی در شرح روایت فوق، متذکر میشود که این روایت از طریق عامّه هم، وارد شده است.
در آیات و روایات، رجاء، به صادق و کاذب تقسیم شده است. امام باقر علیه السلام میفرماید: شما را بر حذر میدارم از رجای کاذب که شما را به ورطه ترس صادق، دچار میکند: «ایّاک و الرّجاء الکاذب، فانّه یوقعک فی الخوف الصادق»(1)
مجلسی، بحارالانوار، ج 78، ص 164.
.در خطبه یکصد و شصت نهج البلاغه از مولی علی علیه السلام آمده است: به گمان خود ادعا دارد که به خدا امیدوار است، به خدای بزرگ سوگند که دروغ میگوید، چه میشود او را؟ که امیدواری در کردارش پیدا نیست! پس هرکس به خدا امیدوار باشد، باید در کردارش آشکار شود. هر امیدواری جز به امید خدای تعالی ناخالص است و هر ترسی جز ترس از خدا، نادرست میباشد. گروهی در کارهای بزرگ، به خدا امید بسته و در کارهای کوچک، به بندگان خدا روی آوردهاند. پس حق بنده را ادا میکنند و حق خدا را بر زمین میگذارند. چرا در حق خدای تعالی کوتاهی میشود و کمتر از حقّ بندگان رعایت میشود؟ آیا میترسی در امیدی که به خدا داری، دروغگو باشی؟ یا او را در خور امید بستن نمیپنداری؟ «یُدّعی بزعمه انّه یرجوا الله. کذب و العظیم، ما باله لا یتبین رجائه فی عمله، فکلّ من رجا عرف رجاءه فی عمله».(2)
در قرآن، مؤمنین و مهاجرین و مجاهدین به عنوان اهل رجای صادق، معرفی شدهاند: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أُولئِکَ یَرْجُونَ
رَحْمَةِ اللّهِ.1
در کشف الاسرار ذیل آیه فوق آمده است(1): «بعد از ایمان، حدیث هجرت کرد و هجرت بر دو قسم است یکی ظاهر و دیگر باطن. اما هجرت ظاهر دو طرف دارد؛ یکی آنکه از دیار و اوطان و اسباب خویش هجرت کند، و به طلب علم شود و طرف دیگر آن است که به طلب معلوم شود و هر آن روش که ازین دو طرف بیرون است آن را خطری و وزنی نیست. «و الیه الاشاره بقوله صلی الله علیه و آله «الناس عالم او متعلم و سائر الناس همج» و تا نگویی که طالب علم و طالب معلوم هر دو بر یک رتبهاند، که طالب علم در روش خود است و طالب معلوم در کشش حق. و آن کس که در روش خود بود، در رنج و ماندگی و گرسنگی بماند. چنانکه موسی علیه السلام در آن سفر که طالب علم بود گفت: آتِنا غَداءَنا لَقَدْ لَقِینا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً باز وقتی دیگر که به طلب معلوم میشد، چنان مؤید به تأیید عصمت و کشش حق بود که سی روز در انتظار سماع کلام حق بماند، که نه از ماندگی خبر داشت نه از گرسنگی.
ختامه مسک بحث رجا، پرسش و پاسخ حسن بصری، با امام باقر علیه السلام است که از امام پرسید: کدام آیه در قرآن، با رجا و امیدترین است؟ امام فرمود: نظر قوم شما چیست؟ گفت آیه: قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً3 حضرت فرمود: لیکن ما اهل بیت علیهم السلام، چنین نمیگوئیم. پرسید؟ پس شما چه میفرمائید؟ حضرت فرمود: ما میگوئیم:
1) (2) میبدی، کشف الا سرار، ج 1، ص 582 و 583.
وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی1 و سپس فرمود: شفاعت، به خدا قسم شفاعت، به خدا قسم شفاعت: «الشّفاعه والله الشّفاعه والله الشّفاعه».
قشیری در تعریف شوق میگوید: شوق از جای بر خواستن دل بود به دیدار محبوب و شوق بر قدر محبت. ابوعلی دقّاق میگوید: میان شوق و اشتیاق فرق است، شوق به دیدار بنشیند و اشتیاق به دیدار بشنود(1).
در مصباح الهدایه آمده است: «مراد از شوق، همان داعیه لقای محبوب است در باطن محبّ... وجود آن لازم صدق محبت است... و حال شوق مطیّهای است که قاصدان کعبه مراد را به مقصد رساند، و دوام او با دوام محبت پیوسته است، مادام تا محبت باقی بود، شوق لازم باشد(2).»
خواجه عبدالله انصاری در منازل السائرین، از شوق به عنوان میدان شصت و سوم یاد نموده و میگوید: شوق وزش و جهش دل به سوی غایب است که بر سه درجه است،
درجه نخست: شوق عابد به بهشت است تا خائف ایمن شود و دلتنگ شاد و آرزومند پیروز شود.
درجه دوّم: شوق به خداوند، کاشته دانه دوستی، روییده در کناره منّتهای
منّان و مشتاق به معاینه و مشاهده الطاف کرم الهی و نشانی مهر و علامت فضل او و این شوق را مهربانی آرام کند و مسرّتها آشوب برساند و شکیبایی با آن بستیزد.
درجه سوم: شوق آتشی است که آنرا صفای محبت افروزد که با آن، زندگانی تلخ و تسلّی سلب و کمتر از لقاء، هیچ چیز چارهساز آن نیست(1)
خواجه عبدالله انصاری، منازل السائرین، ص 155، 156.
.در کشف الاسرار ذیل آیه مَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ اللّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللّهِ لَآتٍ2 آمده است:
«دیده دوست بهاء جان است، گر به صد هزار جان یابی ارزان است، پیروزتر از آن بنده، کیست که دوست او را عیان است، طمع دیدار دوست صفت مردان است.. آگاه باش تا فردا که بنده بر مائده خلد بنشیند، شراب وصل نوش کند، طوبی بیند و به سماع و شراب و دیدار رسد.. مشتاقان در آرزوی این مقام تن وقف کردند. عاشقان از بهر این منزل حلقه در گوش کردند و عارفان را در دیدار سه دیده است: دیده سر بیند و آن را لذّت است، دیده دل بیند و آن را معرفت است، دیده جان بیند و آن را مشاهدت است. دیده سر از نور فضل پر کند، دیده دل از نور قرب پر کند دیده جان از نور وجود پر کند بنده باین سه دیده در حق مینگرد.
این است که در خبر آید: «تملأ الأبصار من النظر فی وجهه و یحدثهم کما یحدث الرجل جلیسه» فردا در دیدار، هم چنان تفاوت است که امروز در شناخت. هر کس او را به قدر شناخت خود بیند و بر بهره خویش دیدار بود که ذهول آرد. و بود که شکوه آرد و بود که در دیدهور برسد.(2)
بهترین ورساترین سخن در این باب، از آن سلسله جنبان محبت و عشق و شوق الهی یعنی پیامبران واولیاء الهی است که طعم عشق و شوق را چشیده و برای سالکان این راه مثل اعلی و به منزله صراط مستقیم هستند، و بیان و رفتارشان راه نجات از سقوط به راههای افراط و تفریط مغضوبین و ضالّین میباشد. لذا در تعریف و حدود و ثغور شوق الهی سیراب شدن از چشمهسار وجودشان، موجب کامیابی دنیا و آخرت خواهد شد.
در روایت نبوی صلی الله علیه و آله آمده است: معرفت سرمایهام و عقل اصل دینم و محبّت اثاثیّهام و شوق مرکبم ویاد خدا انیس من میباشند: «المعرفة رأس مالی و العقل اصل دینی و الحبّ اثاثی و الشّوق مرکبی و ذکر الله انیسی».(1)
فیض کاشانی، محجة البیضاء، ج 5، ص 101.
از مولی علی علیه السلام روایت شده است: شوق، موجب خلاصی عارفان است «الشّوق خلصان العارفین».(2)
در نامه شصت و دو نهج البلاغه از مولی علیه السلام آمده است: و همانا من برای ملاقات پروردگار مشتاق و به پاداش او امیدوارم «و انّی الی لقاء الله لمشتاق و حُسن ثوابه لمُنتظر راج».
در خصال صدوق آمده است که از حضرت علی علیه السلام در پاسخ شخصی که پرسید: به چه دلیل دوست داری خدا را ملاقات کنی؟ «فبماذا احببت لقائه؟» فرمود: از این که دیدم دین فرشتگان و رسولان و پیامبران را برایم برگزید، دانستم کسی که مرا به این کرامت رساند، فراموشم نخواهد نمود. بر این اساس دوست دارم ملاقاتش کنم «لمّا رایته، قد اختار لی دین ملا ئکته و رسله و
انبیائه، علمت انّ الذی اکرمنی بهذا، لیس ینسانی فاحببت لقائه».(1)
صدوق، کتاب الخصال، ص 33، بحار الانوار، ج 6 ص 127.
و در روایات متعددی آمده است: کسی که ملاقات الهی را دوست داشته باشد خداوند هم ملاقات او را دوست میدارد و کسی که به ملاقات الهی کراهت دارد خداوند هم از ملاقات او کراهت دارد «من احبّ الله، احبّ الله لقائه و من اکره الله، اکره الله لقائه»(2).
در روایتی امام صادق علیه السلام از نیاکانش و از حضرت علی علیه السلام روایت نموده است که ابراهیم از ملک الموت هنگام قبض روح پرسید؟ آیا دوستی، دوست خویش را میمیراند؟ ملک الموت برگشت و سپس پیام الهی را آورد که آیا دیدهای که دوستی از ملاقات دوستش کراهت داشته باشد؟ همانا دوست، دوستدار ملاقات حبیب خویش میباشد. «قال ابراهیم: فهل رایت خلیلا یُمیت خلیله؟ قال: فرجع ملک الموت حتی وقف بین یدی الله جل جلاله... و قل له: هل رایت حبیبا یُکره لقاء حبیبه؟ ان الحبیب یحبّ لقاء حبیبه»(3).
در مصباح الهدایه آمده است: «انس عبارت است از التذاذ باطن به مطالعه کمال جمال محبوب... از علامات اهل انس یکی آ ن است که از غیر محبوب و مأنوس خود مستوحش باشد تا غایتی که از نفس خود نیز وحشت دارد... علامت دیگر؛ چنان با ذکر محبوب انس گیرند که در عموم اوقات، مستغرق تفکّر و تذکّر
او باشند و از رؤیت اغیار غائب... علامت دیگر؛ دوام محادثه با محبوب است و این علامت مشترک است میان انس روح و قلب... علامت دیگر؛ تعظیم محبوب در نظر او بیش بود.. انس با صلوات و ذکر و تلاوت و ذکر لسانی، انس مرتبه عابدان است و انس با صفات، مرتبه سالکان و انس با ذات، مرتبه و اصلان میباشد.(1)
امام خمینی، مصباح الهدایه، ص 421.
»خواجه عبدالله انصاری از انس به عنوان منزل و مقام چهل و ششم یاد نموده و در تعریف آن میگوید: انس عبارت است از آسایش قرب، و آن به سه درجه است:
درجه نخست: انس با شواهد است که حلاوت ذکر، تغذیه روحانی به سماع و وقوف بر اشارات میباشد.
درجه دوم: انس به نور کشف است که بالاتر از انس پیشین است و مشوب به صولت آشفتگی و ضربه خورده از موج فنا است. و این انس است که، گروهی را برعقلشان غلبه داده و طاقت از گروهی دیگر گیرد و زنجیرهای علم را از ایشان بگسلد. و بر این اساس در دعا آمده است: از تو شوق لقایی خواهم که زیان رسانده و گمراه کننده نباشد «اسالک شوقاً الی لقائک، من غیر ضرّاء مضرّه و لا فتنه مضلّه»
درجه سوم: ناپدید شدن در حضرت شهود است که نه قابل بیان است و نه قابل حدّ و نه رسیدن به کنه آن امکانپذیر است.
در کشف الاسرار ذیل آیه وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ
1) (1)
اَلدّاعِ إِذا دَعانِ1 آمده است(1): میگوید چون بندگان من مرا از تو پرسند، آن بندگانی که بحلقه حرمت ما در آویختند و در کویما گریختند، هر چه دون ماست گذاشتند و خدمت ما برداشتند، با ما گرویدند و از اسباب ببریدند، عمامه بلا بر سر پیچیدند و مهر ما به جان و دل خریدند، عاشق در وجود آمدند و با عشق بیرون شدند.
با عشق روان شد از عدم مرکب ما روشن ز شراب و صل دائم شب ما
زان می که حرام نیست در مذهب ما تا باز عدم خشک نیابی لب ما
این چنین بندگان و این چنین دوستان چون مرا از تو پرسند و نشان ما از تو طلبند، بدان که من به ایشان نزدیکم ناخوانده و ناجسته نزدیکم تا بپوسیده و نادریافته نزدیکم، به اولیت خود، در صفت خود قیوم و قریبم، نه سزای بنده را که من به نعت خود نزدیکم!
این همانست که کلیم خود را گفت موسی علیه السلام، آن شب دیجور در آن پایان طور، «نودی من شاطئ الوادی الایمن» موسی را آواز دادند از کران وادی مبارک از سوی راست.
بزرگوارا موسی! که از پس آمد کس به گوش سر خویش، سخن حق نشنیده بود مگر موسی، خدا ندا داد او را که یا موسی؟ موسی بیقرار شد طاقتش برسید و صبرش برمید. صبر با مهر، کی برآید، جاوید دست مهر صبر رباید، موسی از سر سوز و وله و بیطاقتی گفت: أین اطلبک؟ کجات جویم؟ ندا آمد که ای موسی، چنانکه خواهی میجوی، که من با توام، نزدیکترم به تو از جان تو در کالبد تو و از رگ جان تو به تو و ز سخن تو به دهن تو «الکلام کلامی و النور نوری و انا
1) (2) میبدی، کشف الاسرار، ج 1، ص 508 و 509.
رب العالمین»
از روی اشارت چنان استی که رب العزه گفتی یا موسی به علم تو را نزدیکم، و ز همت دور! ای موسی بهره محبّان خودم و بهرهرسان مزدور، یاد من عیش است و مهر من سور، شناخت من ملک است و یافت من سرور، صحبت من روح روح است و قرب من نور، دوستان را به جای جانم و عارفان را رستاخیز بی صور.
گفتم صنما مگر که جا نان منی اکنون که همی نگه کنم جان منی
بی جان گردم اگر ز من برگردی ای جان جهان تو کفر و ایمان منی
فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ میگوید: من به بندگان نزدیکم، نزدیکان را دوست دارم، خوانندگان را پاسخ کنم. جویندگان را به خود راه دهم. متقربان را بپسندم. بنده من! به من نزدیک شو تا به تو نزدیک شوم، «من تقرّب الیّ شبراً تقرّبت الیه ذراعاً» بنده من! تو مرا میخوانی من اجابت میکنم، من نیز تو را بر نصرت دین خود میخوانم و بر پذیرفتن رسالت رسول خود میخوانم، اجابت کن. بنده من! دری برگشای تا دری برگشایم، در دعا برگشای تا در اجابت برگشایم: اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ.
در انابت برگشای تا در بشارت برگشایم: وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ لَهُمُ الْبُشْری.
در هزینه برگشای تا در خلف برگشایم: وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ.
در مجاهدت برگشای تا در هدایت برگشایم: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا.
در توکل برگشای تا در کفایت برگشایم: وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ.
در استغفار برگشای تا در مغفرت برگشایم: ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللّهَ یَجِدِ اللّهَ غَفُوراً رَحِیماً آن گه گفت: لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ این بار حکم که بر تو نهادم مصلحت تو
را و ساختن کار تو را نهادم، تا بر راه راست بمانی و به نعیم جاودانه رسی و از ما بر سود باشی که ما خلق را نه بدان آفریدیم تا بریشان سود کنیم، بلکه تا ایشان بر ما سود کنند «ما خلقت الخلق لاربح علیهم و انّما خلقتهم لیربحوا علیّ»
بررسی:
با توجه به این که بحث انس با بحث قرب پیشین از نظر تحلیل و منابع مشترکند، تحلیل و بررسی قسمت قبل در این بحث نیز کفایت از مقصود میکند.
ابو نصر سراج در کتاب اللمع درباره اطمینان میگوید: اطمینان سه قسم است:
نخستین قسم: اطمینان عامه که در ذکر، اطمینان به استجابت دعا و برآورده شدن حاجات دارند و دارای نفس مطمئنّه هستند.
قسم دوم: اطمینان خواص است که رضای به قضای الهی و صبر بر بلا و حال اخلاص و سکوت، مشخصّه آن است.
قسم سوم: اطمینان اخصّ خواص است که سرگردان وادی حیرتند زیرا در این مقام، مأخوذ هیبت حقاند و میدانند خداوند قابل درک نیست و سکونت قلب نداشته و در عطش تمنّا گرفتارند «و ربّ زدنی فیک تحیّراً» میگویند و همین حال سرگشتگی است که به مشاهده میانجامد که حال نهم از احوال است.(1)
غنی، تاریخ تصوف در اسلام، ص 355.
1) (1)
خواجه عبدالله انصاری در منازل السائرین از اطمینان «طمأنینه» به عنوان منزل پنجاه و نه یاد نموده و با تمسک به آیه یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ1 میگوید: «طمأنینه آرامشی است که امنیت صحیح شبیه به عیان تقویتش کند و بین او و سکون و آرامش، دو فرق است: یکی این که سکینه صولتی است که گاهی آتش هیبت فرو نشاند، ولی طمأنینه آرامش امنی است که با راحتی انس توام است. دوم، سکینه نعمت گاه به گاه است و طمأنینه نعمت لایزال برای صاحبش میباشد.
اطمینان دارای سه درجه است: درجه نخست آن، طمأنینه قلب به ذکر الهی است و آن طمأنینه خوف توأم با رجا و طمأنینه ناشکیبایی از روی پذیرش حُکم قضا و طمأنینه مبتلاست، از روی امید به ثواب.
درجه دوم آن، طمأنینه روح است در قصد به سوی کشف و طمأنینه شوق است به سوی وعده نیکو و در تفرقه به سوی جمع. درجه سوم آن، طمأنینه مشاهده حضور از روی لطف و طمأنینه جمع است از روی بقا و طمأنینه در مقام است به سوی نور ازل.(1)»
در کشف الاسرار در تفسیر آیه: اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّهِ3 آمده است:
«بر لسان اهل اشارت این آیت از دو کس خبر میدهد؛ یکی مرید و دیگری مراد. یکی اوقات خویش مستغرق دارد به ذکر زبان، گهی نماز و گه تسبیح و گه خواندن قرآن، یکی مینازد به ذکر حق در میان جان، از غرقی که هست در بحر
1) (2) خواجه عبدالله انصاری، منازل السائرین، ص 145، 146.
عیان، او را پرداخت نیست با ذکر زبان. همی گوید الهی، تا یاد تو رهی را یادست، جان (نسخه حال) وی از همه یادها به فریاد است، و تا دل رهی به پیدایی تو شاد است، شادی دو جهان نزدیک وی باد است. آن یکی در راه دین رونده، در بند ذکر خویش بمانده، با وی همی گویند ذکر نگهدار و امر و نهی گوش دار. و این یکی بر بساط قربت از اسباب و خلق ربوده و به جذبه الهی مخصوص گشته، ذکر را میگویند که او را گوش دار. این هم چنان است که گروهی در آرزوی بهشتاند و بهشت خود در آرزوی گروهی است، وذلک فی قول النبی صلی الله علیه و آله :انّ الجنّة تشتاق الی اربعة نفر: صائم رمضان و تالی القرآن و حافظ اللسان و مطعم السّغبان. و روی ان الجنّة لتشتاق الی سلمان. آن مرید را دیده برین آمد که: فَاذْکُرُونِی و مراد را این نمودند که أَذْکُرْکُمْ .
مرید طالب ذکر است و ذکر طالب مراد. مرید طالب وقت است و وقت طالب مراد. مرید در طلب دل است و دل در طلب مراد.
میدان نظر مرید، عالم جعلیّت است در غشاوت خلقیت، میدان نظر مراد هوای وحدانیّت است و فضاء (نسخه قضا) فردانیّت.
و در تفسیر آیه أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ1 آمده است: سیصد و شصت نظر از ملکوت قدس میآید و با هر نظری این تقاضا میرود که: «ارجعی» هنوز گاه آن نیامد که باز آیی و با ما بسازی؟ وقت نیامد که ما را باشی؟:
ای باز هوا گرفته باز آی و مرو کز رشته تو سری در انگشت من است
و زینهار که چون آیی از راه دنیا نیایی که قدمت به وحل فرو شود و از راه نفس نیایی که به ما نرسی. بر درگاه ما دل را بارست نیز هیچ چیز دیگر را راه نیست و بار نیست.
بزرگی را پرسیدند که: راه حقّ چون است؟ گفت: قدم در قدم نیست، امّا دل در دل است و جان در جان. به جان رو تا به درگاه رسی، به دل رو تا به پیشگاه آیی:
خون صدّیقان به پالودند و زان ره ساختند جز به جان رفتن درین ره یک قدم را بار نیست
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ خوشا روزی را که این قفس بشکنند و این مرغ باز داشته را باز خوانند و این رسم و آیین خاکیان از راه مقرّبان بردارند، شیطان پوشیده در صورت آدمیّت بیرون شود و جوهر ملک، چهره جمال بنماید و دشمن از دوست جدا شود. عزیزا گمان مبر (مبرید) که عزرائیل را فرستند، تا تو را بگرداند، از آنچه تو در آنی. او غشاوت انسانیّت از روی دل برکشد و به داغ نگاه کند، اگر نشان معرفت در آن داغ بندگی بیند به حرمت بازگردد و گوید: مرا درین معدن تصرّف نیست که بضاعت حقّ است و گوید: یا ربّ العزّة مرا زهره آن نیست که در آن تصرّف کنم. این مرا د از آن جمله باشد که قرآن مجید خبر میدهد که: اَللّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها . عزیزا نگر تا از آن جمله نباشی که عزرائیل را ننگ آید از جان ستاندن تو، لا بل از آن قوم باشی که عزرائیل را یارای آن نباشد که به حضرت جان تو در شود.
بررسی:
در قرآن از نفس، به عنوان نفس امّاره إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ1 و نفس مسوّله وَ کَذلِکَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی2 و نفس مُسوّی و مُلهمه وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها3 و در پایان به نفس مطمئنه یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ
اَلْمُطْمَئِنَّةُ1 یاد شده است.
همچنین در قرآن هدف درخواست مائده آسمانی حواریّون از حضرت عیسی علیه السلام برای رسیدن به مرحله اطمینان قلب، معرفی شده است: إِذْ قالَ الْحَوارِیُّونَ یا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ هَلْ یَسْتَطِیعُ رَبُّکَ أَنْ یُنَزِّلَ عَلَیْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ قالَ اتَّقُوا اللّهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ * قالُوا نُرِیدُ أَنْ نَأْکُلَ مِنْها وَ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُنا وَ نَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنا وَ نَکُونَ عَلَیْها مِنَ الشّاهِدِینَ2 ابراهیم خلیل علیه السلام از خداوند، درخواست ارائه کیفیت احیا را میکند و در پاسخ از پرسش الهی که مگر ایمان نداری؟ عرضه میدارد: بلی ایمان دارم، و لیکن برای این که قلبم مطمئن شود: إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی3 و اطمینان قلب را منحصراً، یاد و ذکر الهی قلمداد نموده است: اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّهِ أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.4
علامه در المیزان در ذیل آیه فوق آورده است(1):
اطمینان به معنای سکون و آرامش است و اطمینان به چیزی به این است که آدمی، با آن دلگرم و خاطر جمع شود... سپس اشاره میکند که ایمان، صرف
1) (5) طباطبایی، ترجمه المیزان فی تفسیر القرآن، ج 11، ص 484.
ادراک نیست، بلکه عبارت است از ادراک توأم با تسلیم و قبول قلبی. زیرا مجرد دانستن و درک کردن، ملازم با ایمان نیست، بلکه با استکبار و انکار هم میسازد، هم چنان که خود میفرماید: وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ1 وچون میدانیم که ایمان با انکار نمیسازد، پس نتیجه میگیریم که ایمان، صرف ادراک نیست، بلکه عبارت است از پذیرایی و قبول مخصوصی از ناحیه نفس، نسبت به آنچه که درک کرده. قبولی که باعث شود نفس در برابر آن ادراک و آثاری را که اقتضاء دارد تسلیم شود، و علامت داشتن چنین قبولی این است که سایر قوا و جوارح آدمی نیز آن را قبول نموده، مانند خود نفس در برابرش تسلیم شود.
این جاست که میبینیم بسیاری از اشخاص با علم و درک زشتی و پلیدی عملی، به آن عمل اعتیاد دارند و نمیتوانند خود را از آن بازدارند. برای همین است که فقط قبح آن را درک کردهاند، ولی ایمان به آن ندارند، و در نتیجه تسلیم درک خود نمیشوند. و بعضی دیگر را میبینیم که علاوه بر درک، تسلیم هم شدهاند، و بعد از تسلیم توانستهاند بدون درنگ دست از آن کار بردارند و این همان ایمان است.
و این همان معنایی است که از آیه شریفه فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ2 استفاده میشود.
درباره انحصار آرامش در یاد خداوند میگوید: از ظاهر الفاظ آیه، انحصار فهمیده میشود، چون متعلق فعل؛ یعنی «بِذِکْرِ اللهِ» بر خود فعل؛ یعنی تطمئن
مقدم آمده، در نتیجه میفهماند که دلها جز به یاد خدا به چیز دیگری اطمینان نمییابد.
بیان گذشته ما نیز این معنا را روشن میکند، زیرا گفتیم که دلهای آدمیان که همان نفوس مدرکه باشد هیچ هدفی جز رسیدن به سعادت و امنیت از شقاوت ندارد و به همین جهت است که دست به دامن اسباب میزند و چون هیچ سببی از اسباب نیست، مگر آنکه از جهتی غالب و از جهتی مغلوب است و تنها سبب غالب و غیر مغلوب خدای سبحان و خدای غنی و ذوالرحمه است. پس تنها به یاد او دلها آرامش مییابد و اگر دلی به یاد غیر او آرامش یابد دلی است که از حقیقت حال خود غافل است و اگر متوجه وضع خود بشود بدون درنگ دچار رعشه و اضطراب میگردد.
برخی ذکر را به جلی و خفی تقسیم نموده، برای آن سه مرتبه عام و خاص و اخص قائل شدهاند.
ذکر عام: طرد غفلت است که سالک با آن وارد مرحله ذکر میشود.
ذکر خاص: از میان بردن تمییز و عقل است که ذاکر با تمام قلب، متوجه حق میشود.
ذکر اخص: فنای ذاکر از خود و رسیدن به بقای حق است به شرطی که ماسوی را فراموش کند.
مولانا در اینباره میگوید(1)
لب لباب مثنوی، ص 331 و 332.
:ذکر آرد فکر را در اهتزاز ذکر را خورشید این افسرده ساز
این قدر گفتیم باقی فکر کن فکر اگر جامد بود رو ذکر کن
ذکر گو تا فکر رو بالا کند ذکر گفتن فکر را والا کند
ذکر حق پاک است وچون پاکی رسید رخت بربندد برون آید پلید
1) (1)
چون درآید نام پاک اندر دهان نی پلیدی ماند و نی آن دهان
لاجرم هر ذره زو دارد خوشی نیستشان از یاد کردن سرکشی
نام او را میشنو بی امتحان از زبان جمله ذرات جهان
آن چه عیسی کرده است از نام هو میشود عشاق را از نام او
چونکه با وی متصل گردید جان ذکر آن این است و ذکر این است آن
خالی از خود پر بود از ذکر دوست پس ز کوزه آن تراود که در اوست
در اصطلاح عرفان، مشاهده، دیدار حق است به چشم دل و قلب پس از گذراندن مقامات و احوال. برای عارف در حال مشاهده، حالاتی پیش میآید که عرفا از آن تعبیر به اشراق، جذبه، بیخودی و فنا میکنند.(1)
غنی، تاریخ تصوف در اسلام، ص 364.
هجویری در کشف المحجوب، مشاهدات را دو گونه دانسته است: یکی از صحّت یقین است و دیگری از غلبه محبّت که چون دوست، اندر محل محبّت به درجهای رسید که کلیّت وی همه دوست گردد و جز او نبیند.(2)
ملاحسین کاشفی در لب لباب مینویسد: بیان مقاماتی که در انتها بر سالک ظاهر میشود، مراتب حقایق اشیاء است و بدین جهت آنها را حقایق خوانند.. مشاهده و شهود احاطه حق باشد به ذاته به هر شیء أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ3 و چون سالک، بدین مقام رسید. پیوسته انوار غیبی و آثار
عینی مشاهده نماید. و این به نظری دست دهد که محض جان و دل باشد، نه عین آب و گل، کما اشار الیه المولوی:
هر که جان را از هوسها گشت پاک زود بیند قصر و ایوان سماک
ای برادر تو نبینی قصر او زانکه در چشم دلت رُسته است مو
چشم دل از موی علّت پاک کن تا ببینی قصر فیض من لدُن
چون محمد پاک بُد زان نار دود هر کجا رو کرد وجه الله بود
حق پدید است از میان دیگران هم چو ماه اندر میان اختران
جان نامحرم نبیند روی دوست جز همان جان کاصل او ازکوی اوست
هر کسی اندازه روشن دلی غیب را بیند به قدر صیقلی
هر که صیقل بی کرد او بیش دید بیشتر آمد و را صورت پدید(1)
لب لباب مثنوی، ص 393.
خواجه عبدالله انصاری با تمسک به آیه إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ2 از مشاهده به عنوان منزل هشتاد و دوّم یاد نموده و در تعریف مشاهده، میگوید: مشاهده، سقوط حجاب است به طور کلی و برتر از مکاشفه است. زیرا مکاشفه از جمله نعمتها است و در آن چیزی از رسم باقی است و مشاهده از جمله دیدار و ذات است. مشاهده بر سه درجه است:
درجه نخستین، مشاهده معرفت است که بالاتر از حدود علم جریان یافت تا در لوایح نور وجود و در مقام فنای مقام جمع، منزل گیرد.
1) (1)
درجه دوم، مشاهده به عیان است، که رسنهای شهود را بگسلاند و نعتهای قدس را پوشیده و زبانهای اشارت را لال سازد.
درجه سوم، مشاهده جمع است که به سوی عین جمع، جذب کند. دارای صحّت ورود و سوار بر بحر وجد (دریافت) باشد(1)
خواجه عبدالله انصاری، منازل السائرین، ص 194، 195.
.در کشف الاسرار ذیل آیه إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ2 آمده است:(2)اگر صد بار روی در خاک مالی و عالم بر فرق سر بپیمایی، تا آن نقطه حقیقی، که نام وی دل است رفیق این طاعت نباشد، همه را رقم نیستی درکشند که در خبر است «تفکّر ساعة خیر من عبادة الثقلین» چون بنده به درگاه آید و راز بگشاید و دل هم چنان گرفتار شغل دنیا مانده، رقم خذلان بر آن طاعت کشند و بروی وی بار زنند که گفتهاند «من لم یحضر قلبه فی الصلاة فلا تقبل صلوته» دلی که از قید عبودیّت اغیار، خلاص یافت آن دل مر حق را یکتا شد. نه رنگ ریاء خلق دارد نه گرد سمعت بر وی نشیند، لکن در سفینه خطر باشد که اشارت صاحب شرع چنین است که: و المخلصون علی خطر عظیم. هر که مخلصتر، به حق نزدیکتر و هر که به حق نزدیکتر لرزانتر. مقرّبان حضرت و ملازمان درگاه صمدیّت و پاکان مملکت، پیوسته در هراس باشند که میفرماید جل جلاله: وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ * إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ و مصطفی صلی الله علیه و آله فرموده: «انا ارجو ان یکون اخشاکم لله اصدق لنبی الله».
نزدیکان را بیش بود حیرانی کایشان دانند سیاست سلطانی
آن وزیر، پیوسته از مراقبت سلطان، هراسان بود و آن ستوردار را هراسی نه، زیرا که سینه وزیر خزینه اسرار سلطان است و مهر خزینه شکستن، خطرناک بود. عزیز مصر، با برادران گفت: رخت بردارید و به وطن و قرارگاه خود باز شوید که از دلهای شما بوی مهر یوسفی مینیاید. این است سرّ آنچه رب العالمین فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ.
بررسی:
بحث کشف و شهود و مقدار و میزان اعتبار آن، از منظر آیات و روایات مطرح شده است و تکرار آن ضرورت نخواهد داشت، لذا میتوان به قسمت کشف و شهود مراجعه کرد.(1)
ر. ک: فصل سوم.
آخرین حالت سالک، که حد اعلای منازل عرفانی است، یقین است.
قشیری در تعریف یقین گوید: «یقین علمی بود از حق که در دل پیدا شود و این لفظ اشارت است به آنکه، یقین مکتسب نیست(2).»
ملا حسین کاشفی مینویسد: یقین مستغنی شدن است به استدراک استدلال و به عیان از بیان. و گفتهاند: یقین، خرق حجاب علم است و بی شبهه از ظنّ، خیال زاید و یقین، به جانب شهود گراید، چنانکه مولوی میگوید:
دیده زاید از یقین بی احتمال آن چنان کز ظن همی زاید خیال
این عجب ظنّی است در تو ای مهین که نمیپرّد به بستان یقین
هر گمان تشنه یقین است ای پسر میزند اندر تزاید بال و پر
علم جویای یقین باشد بدان وآن یقین جویای دید است و عیان
مرغ یک پر زود افتد سر نگون باز پرّد یک دو گامی یا فزون
افت و خیزان میرود مرغ گمان با یکی پر بر امید آشیان
چون ز ظن وارست و علمش ره نمود شد دو پر آن مرغ و خوش پر برگشود(1)
لب و لباب مثنوی، ص 340 و سجادی، مقدمهای بر مبانی عرفان و تصوف، ص 46 و 47.
خواجه عبدالله انصاری، ازیقین به عنوان منزل چهل و پنجم یاد نموده و با تمسک به آیه وَ فِی الْأَرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنِینَ * وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ2 چنین میگوید: «یقین، مرکوب طی طریق و غایت درجات عاّمه است و گفته شد: اولین گام خاصه است و به سه درجه است:
درجه نخستین آن علم الیقین است که، قبول آنچه از حق پدیدار شود، پذیرش آنچه برای حق ناپدید گردد، واقف شدن بر آنچه به دست حق بر پا شود.
درجه دوم، عین الیقین است که به وسیله آن از استدلال، بی نیاز و به وسیله مشاهده به عیان از خبر، بی نیاز و حجاب علم را، دریدن است.
درجه سوّم، حق الیقین است که، آن کشف سپیده دم صبح و خلاصی از رنج، جستوجوی یقین و سپس فنای در حق الیقین است(2).
در کشف الاسرار، درباره یقین آمده است:(3)
بهترین تخمی که در سینه مؤمن ریختهاند، تخم یقین است و همگی ایمان، یقین است و یقین، ایمان را، حصنی حصین است و مؤمن را حبلی متین. و حقّ جلّ جلاله، با جمال لطف و کمال کرم، به فضل بیمیل، عدل بیجور، لطف بیعلّت، هر چه روح و راحت بود و امن و فراغت بود و شادی و طرب بود، همه در یمین یقین و روضه رضا، تعبیه کرده است.
باز به حکم بیغرض و علم بیتهمت هر چه اندوه و نکبت بود و رنج و محنت، همه در شکّ و ناپسند تعبیه کرده است و گفتهاند که: یقین را سه رکن است: «عِلْمَ الْیَقِینِ و عَیْنَ الْیَقِینِ و حقّ الیقین».
عِلْمَ الْیَقِینِ، به سینه فرو آید. عَیْنَ الْیَقِینِ، به سر فرو آید. حقّ الیقین، به جان فرو آید. عِلْمَ الْیَقِینِ، تقریر ایمان کند. عَیْنَ الْیَقِینِ، اخلاص را نشان دهد. حقّ الیقین، با حقّ معرفت افکند. طوبی کسی را که، در عالم عِلْمَ الْیَقِینِ قدم دارد. زُلفی کسی را که، از عیان عَیْنَ الْیَقِینِ اثری بیند. حُسنی کسی را که، از حقیقت حقّ الیقین خبری یابد.
راغب در مفردات در تعریف یقین میگوید: یقین از صفت علم و فوق معرفت است و هم خانواده آن است، لذا علم الیقین گفته میشود، ولی معرفت الیقین استعمال نشده است و تعریف یقین عبارت است از: سکون فهم، همراه با ثبات حکم است «و هو سکون الفهم مع ثبات الحکم(1)
راغب، المفردات، ص 553.
».در بحار به نقل از مرفوعه نبوی صلی الله علیه و آله در تفسیر یقین آمده است: صاحب یقین، برای خدا عمل میکند گویا خداوند را مینگرد و اگر او خدا را نمیبیند، خداوند نظارهگر او میباشد «فما تفسیر الیقین؟ قال: الموقن یعمل لله، کانه یراه،
1) (1)
فان لم یکن یری الله، فان الله یراه(1)
مجلسی، بحار الانوار، ج 77، ص 21 و صدوق، معانی الا خبار، ص 260.
» و در نهجالبلاغه از مولی علیه السلام روایت شده است که، یقین همان تصدیق و تصدیق هم، همان اقرار است «الیقین هوالتصدیق و التصدیق هو الاقرار(2)» .علامه مجلسی در بحار میگوید: برای یقین سه مرتبه است: علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین. سپس استناد به آیات: کَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ * ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقِینِ3 و إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْیَقِینِ4 نموده و در شرح آنها میگوید: فرق بین این سه را با مثالی توضیح میدهیم: علم الیقین به آتش، مشاهده آن به واسطه نور آن است. و عین الیقین به آتش، دیدن جرم آتش است. و حق الیقین به آتش، سوختن درون آتش و محو شدن در آن و صرف آتش شدن است که ماوراء آن، نهایتی نیست و قابل زیاده هم نیست. سپس به جمله معروف مولی علیه السلام استناد نموده است که: «لو کشف الغطا ما ازددت یقیناً(3)»
محقق طوسی، در اوصاف الاشراف میگوید: «یقین، اعتقاد جازم مطابق با واقع ثابت غیر قابل زوال است و این در حقیقت، عبارت از دو علم است: علم به معلوم و علم به اینکه خلاف این علم محال است و برای آن مراتب: علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین است».(4)
علامه طباطبایی در المیزان در اینباره میگوید(5): إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْیَقِینِ
کلمه حق به معنای علم است، اما نه تنها علم، بلکه علم به چیزی از آن جهت، که علم به خارج و واقعیت مطابق است، پس هر علمی حق نیست. و آن علمی حق است که معلوم آن، با واقعیت خارجی مطابق باشد، مانند علم به اینکه واحد نصف دوتاست. و یقین عبارت است از علمی که، در آن نقطه ابهام و تردیدی نباشد، بسا میشود افرادی ساده لوح به چیزی علم پیدا میکنند، و لیکن با مختصر تشکیک و وسوسه میتوان علمشان را مبدل به شک کرد، چنین علمی علم الیقین نیست..
در تفسیر این آیات: کَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ آمده کلمه یقین به معنای علمی است که شک و تردید در آن راه نداشته باشد،.. و منظور از رؤیت، رؤیت قلب است، که به طوری که از آیه زیر استفاده میشود خود از آثار علم الیقین است، که بحث در پیرامون آن در آیه وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ گذشت. و این رؤیت قلبی قبل از قیامت است، و برای مردمی که سرگرم مفاخرتند دست نمیدهد، بلکه در مورد آنان امری ممتنع است، چون چنین افرادی ممکن نیست علم الیقین پیدا کنند.
ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقِینِ مراد از عین الیقین خود یقین است، و معنایش این است که جحیم را با یقین محض میبینند، و مراد از علم یقین در آیه قبل مشاهده دوزخ با چشم بصیرت و در دنیا است، و به عین الیقین دیدن آن در قیامت با چشم ظاهر است، دلیلش آیه بعدی است که سخن از سؤال و بازخواست در قیامت دارد، میفرماید: ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ و این چنین ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان میدهیم (تا چنین و چنان شود و) تا از صاحبان یقین گردد.
براساس آن چه گذشت مستفاد از آیات و روایات این باب که بیانگر مراتب و تعریف یقین با توجه به آیات فوق است - که محقق طوسی و علامه طباطبایی نیز
به آن نگریستهاند - نظریه عرفا در این باب نوعی تبیین عرفانی از آیات است که در روایات هم به آن توجه شده است و لذا نوعی وحدت نظر به چشم میخورد.
اینک نمونههایی از تفسیر عرفانی را در این زمینه نقل میکنیم.
نجمالدین دایه در تأویل آیه «ان تحکموا بالعدل» میگوید: حکم کردن مرحله فناء بعد از وجود مجازی و نیل به بقاء بعد از فناء وجود حقیقی و کشتن گاو بنیاسرائیل را وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً : به این که کشتن نفس بهیمیّه موجب حیات قلب روحانی است. و لا فارض این است که سالک آن قدر نباید پیر و فرتوت باشد که نتواند گام در جاده سلوک نهد. و آنقدر خام و جوان هم نباشد که مستی جوانی او را به این راه بکشاند.(1)
بقره / 67، همان، ص 42.
نمونههای دیگری از تأویلات ان: اصل شوق در تأویل (بقره/ 94) و اصل اخلاص در آیه میثاق (بقره/ 83) و اصل ذکر در (بقره/ 152) و اصل مرید و مراد در (بقره / 109) و تأویل طوفان نوح علیه السلام به نفس مبتلا شده و کوه جودی به مقام تمکین و ایام طوفان به مقامات تلوین.(2)
در تأویل معجزه حضرت موسی علیه السلام در آیه فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْناً میگوید:
آب چشمهها حکمت است و کلمه لا اله الا لله دوازده حرف است که هر حرف چشمهای که اشاره به دوازده صفت انسانی دارد که عبارتند از حواس پنجگانه ظاهری و حواس پنجگانه باطنی به اضافه قلب و نفس.(3)
در تأویل آیه وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ میگوید:
مقصود از عمارت قلب، و حضرت اسماعیل علیه السلام نفس مطمئنه است، و حضرت ابراهیم علیه السلام اشاره به روح و سموات اشاره به قلوب، و ارض اشاره به نفوس و لیل به صفات بشری، اشارت دارد. و نهار اشاره به صفات و انوار روحانی(1)
بقره / 127 و هما ن، ص 54 و 139.
است و انعام به صفات مذموم سبعی و عاد و فرعون، اشاره به نفس امّاره است و آتش به طرد و حسرت.(2)تأویلهای فوق، تأویلهایی متضاد با ظاهر آیات قرآن کریم و بدون استناد به آیات دیگر و روایات است و معیارهای لازم تأویل باطنی را دارا نیست. اگرچه برخی از آنها میتواند به عنوان مصداق و جری و تطبیق قابل توجیه باشد.
نتایج این بررسی و تحقیق را به صورت فهرستوار میتوان به صورت زیر برشمرد:
گرچه تأثیر پذیری عرفان اسلامی از پیشینه عرفان مانند اندیشههای مفاهیم عرفانی: آئین بودا، مسیحیت، یهود، عرفان هندی، ایرانی، چینی، یونانی غیر قابل انکار است، ولی سرمایه اصلی آن را، چه در قلمرو افکار و اندیشه (عرفان نظری) و چه در قلمرو، روش و طریقه زندگی (عرفان عملی) باید در متون قرآن و سنت و عترت، جستوجو نمود.
تفاسیر عرفانی در سیر تدریجی خود شاهد مراحل پنجگانه استعداد، زمینهها، جوانهها، رشد و توسعه و تنظیم و تدوین، بودهاند.
در بحث مبنای زبانشناسی قرآن، نتایج زیر به دست آمده است
الف) زبان تفاسیر عرفانی از نوع زبان تأویلی است ولی تحلیل زبان قرآن از زاویه برون متنی و درون متنی، نشانگر بهرهگیری قرآن از زبان عرفی عقلایی است که زبان تأویل در مواردی با این زبان اختلاف دارد.
ب) گرچه زبان قرآن، زبان تفاهم و تخاطب عرف عقلائی است، ولی
اولاً، با استفاده از حدّ اعلای اسلوب سخن (شیوایی، روانی و رسایی) در نیل به مقصود، مانند همه عرف عقلایی از روشها و شیوههای برهان، موعظه، جدل، استعاره، تشبیه، قسم و نفرین، استفاده کرده است.
ثانیاً، دانش مخاطب و فضای سخن و توصیف و مبالغه را کاملاً رعایت کرده است.
ثالثاً، با پرهیز از تمام عوامل نقص و کاستی در این هنر الهی، از نظر هدایت تام است.
بر این اساس اگر برخی از آیات قرآن، به تصریح خود قرآن (و اخر متشابهات) و واقعیت متن (حروف مقطعه) نیاز به تأویل داشته باشد، مراجعه به راسخان در علم، بیان کننده و راهگشاست و این امر ضرری به جنبه هدایتگری قرآن نمیزند.
الف) مبنای معرفتشناسی تفاسیر عرفانی براساس کشف و شهود است که از منظر عرفا نیازمند تأیید از طریق کتاب و سنّت و عقل میباشد.
ب) اعتبار کشف و شهود از دیدگاه قرآن با مضامین و مفاهیم قرآنی متعددی قابل استناد است که از جمله آنها عبارتند از: لقاء الله، عباد مخلص، شهود ملکوت آسمان و زمین، فرقان حق و باطل، هدایت در سایه مجاهده و آیه میثاق.
ج) اعتبار کشف و شهود از منظر روایات نیز با روایات ذیل قابل استناد است: روایت اخلاص، خطبههای نهج البلاغه، روایت عنوان بصری، نگرش مؤمن به نور الهی، روایات معراج، حدیث قرب نوافل، شهود با حقایق ایمان، دعای عرفه، مناجات شعبانیه و....
د) تثلیث در شریعت و طریقت و حقیقت که از نوع اهل کشف و شهود مطرح شده است، به معنای انکار شریعت نمیباشد.
ه -) گرچه عارفان در حوزه نظر قبول دارند که کشف و شهود بستگی به میزان صدق از کتاب و سنت و عقل دارد ولی در عمل همان طوری که در آثارشان گذشت به این اصل پایبند نشدهاند و نوع کشف و شهودشان قابل انطباق با هیچ کدام از معیارها نمیباشد.
الف) اکثر قدمای فلاسفه در بحث توحید، به بیش ازوحدت عددی، اشاره ننموده و مفسِرین صحابه و تابعین هم، در این بحث راه اهمال را در پیش گرفتهاند و به اعتراف فلاسفه و عرفا، رمزگشای این بحث سخنان مولی علی علیه السلام است که نمونههای آن در متن، اشاره شده است.
ب) بحث اسماء و صفات از منظر عرفا بحث مفهومی نبوده، بلکه ابتنای عوالم وجود بر واقعیت جهان هستی بر اساس تجلّی و عشق و محبت است.
ج) وحدت وجود از منظر فلاسفه و عرفا یکسان نمیباشد، زیرا محور بحث عرفان، بود و نمود است در حالی که محور بحث در فلسفه، بود و نبود میباشد.
د) وحدت وجود عرفانی با نگرش فوق با حلول و اتحاد و تشبیه و تمثیل و اباحهگری سازگاری نخواهد داشت.
ه -) از منظر عرفا هستی دارای مراتب غیب، جبروت، ملکوت، ناسوت و انسان کامل است.
الف) انسان کامل، خلیفه الهی و در ارتباط با اسم اعظم الهی و دارنده علم لدنی و معصوم و هدف غایی خلقت است.
ب) مصادیق انسان کامل، پیامبران و ائمه اثنی عشر علیهم السلام هستند.
ج) نبوت، امری حقیقی بوده و اعتباری نیست و دارای مراتب است و به هیچ وجه موجب سقوط تکلیف نخواهد شد.
د) مظهر نبوت مطلقه پیامبر صلی الله علیه و آله و مظهر ولایت مطلقه علی بن ابی طالب علیه السلام است.
ه -) مقام ولایت (ولایت ائمه اثنی عشر علیهم السلام) از مقام نبوت (انبیا و اولیاء) بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله بالاتر است و مقصود، برتری مقام ولایت از نبوت هم این نکته است نه چیز دیگر.
و) در بحث خاتمیت، خاتم نبوت و رسالت حضرت محمد صلی الله علیه و آله است و امامان پس از پیامبر، چون نور واحدند و اینکه خاتم ولایت حضرت علی علیه السلام و یا حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد، مانعی نخواهد داشت.
ز) درباره این که حضرت عیسی و امام علی وحضرت مهدی علیهم السلام تعالی به عنوان، خاتم ولایت مطرح شدهاند، میتوان گفت، حضرت عیسی علیه السلام خاتم اولیاء (ولایت عامّه) است و حضرت علی و حضرت مهدی خاتم ولایت خاصّه ولایت محمدیه علیهم السلام.
الف) معانی آیات منحصر در مستفاد از عرف عقلایی محاوره و قواعد ادبی نمیباشد.
ب) از پذیرش معانی خارج از چارچوب قواعد ادبی و اصول عقلایی محاوره، بدون استناد به روایت معتبر از، من له التأویل؛ یعنی پیامبر و امامان معصوم علیهم السلام باید پرهیز نمود.
ج) معانی خارج از چارچوب قواعد ادبی و اصول عقلایی محاوره در روایات غیر معتبر را نیز نمیتوان انکار کرد، چه رسد به این که ناقل آن روایات به جعل آنها متهم شود. زیرا صحیح نبودن سند روایت، مساوی با مجعول بودن آن نیست و احتمال واقعیت داشتن تأویلهایی را که در روایات فاقد سند صحیح آمده نمیتوان منتفی کرد.
قرآن کریم، ترجمه آیت الله مکارم شیرازی و محمد مهدی فولادوند.
نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی.
صحیفه سجادیه، ترجمه عباس عزیزی.
آتش، سلیمان، مکتب تفسیر اشاری، ترجمه توفیق سبحانی، مرکز نشر دانشگاهی، چاپ اول، تهران، 1381 ش.
آربری، آ، ج، عقل وحی از نظر متفکران اسلامی، ترجمه حسن جوادی، موسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، تهران، 1372 ش.
آشتیانی، سید جلال الدین، شرح مقدمه قیصری، دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ سوم، قم، 1372 ش.
آقا بزرگ تهرانی، الذّریعه الی تصانیف الشیعه، بیروت، دارالندوه، 1406 ق.
آقا بزرگ تهرانی، طبقات اعلام الشیعه، قرن 4 و 5، تصحیح دکتر علی نقی منزوی، دارالکتاب العربی، بیروت، 91-1390 ه ق.
آلوسی، محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن و السبع المثانی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1405 ق.
آملی، سید حید ر ابن علی، نص النصوص فی شرح الفصوص، تحقیق عثمان یحیی و کربین، تهران، انتشارت توس، چاپ دوم، 1988 م.
-، اسرارالشّریعه، تحقیق محمد خواجوی، موسّسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، 1363 ش.
-، جامع الاسرار، به انضمام رساله نقد النقود فی معرفه الوجود، تصحیح و تعلیق کُربن و عثمان اسماعیل، ترجمه، سید جواد طباطبایی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم، تهران، 1361 ش.
-، المحیط الاعظم و البحر الخضم فی تأویل کتاب الله العزیز المحکم، حقّقه السید محسن الموسوی التبریزی، موسسه الطباعه و النشر، وزارة الثقافه و الارشاد الاسلامی، تهران، 1414 ق.
-، تفسیر المحیط الاعظم، ا نتشارات فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول، تهران، 1414 ق.
-، (المقدمات) نص النصوص فی شرح الفصوص، تحقیق هانری کربن و عثمان یحی، انتشارات توس، تهران، چاپ دوم، 1367 ش.
ابن ادریس حلی، المنتخب من تفسیر القرآن و الکنت المستخرجه من کتاب التبیان، تحقیق سید مهدی رجایی، دو جلدی قم، 1409 ق.
ابن بطریق، یحیی بن حسن، خصائص الوحی المبین، منشورات مطبعه الوزارة الارشاد الاسلامی، بیجا، بیتا.
مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، چاپ پنجم با نگاه به متن عربی، 1366 ش.
ابن سعد، محمد، الطبقات الکبیر، تحقیق علی محمد عمر، اقاهره، مکتبه الخانجی، 1421 ق.
ابن سینا، حسین بن عبدالله، الاشارات و التنبیهات، دفتر نشر کتاب، چاپ دوم، تهران، 1304 ق.
-، الشفاء الالهیات، قم، منشورات مکتبه آیه الله العظمیالنجفی المرعشی، قم، 1405 ق.
ابن شهر آشوب مازندرانی، محمد، مناقب آل ابی طالب، المطبعه العلمیه، قم، بیتا.
-، متشابه القرآن و مختلفه، قم، بیدار، 1410 ق.
ابن طاوس، سید رضی الدین علی ابن طاوس، سعد السعود، قم، دار الذخائر للمطبوعات بیتا.
-، الملاحم والفتن، قم، منشورات الرضی، 1978 م.
-، الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف، تحقیق علی اشوری، موسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1420 ق.
-، مهج الدعوات، موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1399 هق.
-، جمال الاسبوع، تحقیق جواد قیومی، موسسه الآفاق، 1371 ش.
ابن العربی، محیی الدّین، الفتوحات المکّیّه فی معرفه الاسرار المالکیه والملکیه، داراحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، الطبع الاولی، 1998 م 1418 ق.
-، شجرة الکون، تهران، انتشارات طریق کمال، 1376 ش.
-، رحمة من الرحمن فی تفسیر واشارات القرآن، به کوشش محمود محمود غراب، مطبعه نضر، بیروت، 1989 م.
-، فصوص الحکم، تصحیح ابوالعلاء عفیفی، انتشارات الزهراء، تهران، 1366 ش.
-، تفسیر القرآن الکریم، (منسوب به ابن عربی) تحقیق مصطفی غالب، تهران، چاپ اول، انتشارات ناصر خسرو، 1368 ش.
ابن عساکر، علی بن حسین، تاریخ مدینه دمشق، دارالفکر، بیروت، 11417 ق.
ابن فارس، احمد، معجم مقاییس اللغه، دارالجیل، بیروت، 1411 ق.
ابن فناری، محمد بن حمزه، مصباح الانس فی شرح مفاتیح غیب الجمع والوجود، تعلیقات اشکوری و حسن زاده آملی، انتشارات فجر، تهران، 1363 ش.
ابن مسکویه، ابو علی، جاویدان خرد، حققه و قدم له عبدالرحمن بدوی، انتشارات دانشگاه تهران، 1358 ش.
-، تهذیب الاخلاق، انتشارات بیدار، قم، 1412 ق.
ابن مغازلی، علی بن محمد، مناقب امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب، دار مکتبه الحیات، بیروت، بیتا.
ابن منظور، محمد ابن مُکرّم، لسان العرب، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1408 ق.
ابن ندیم، محمد بن اسحاق، الفهرست، مصر، 1393 ق.
ابو حیّان، محمد بن یوسف، البحر المحیط، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1411 ق.
ابوالفتوح رازی، حسین بن علی، تفسیر ابوالفتوح رازی (روض الجنان)، چاپخانه محمد حسین علمی، تهران، بی تا.
احمد خان هندی، سر سید، تفسیر القرآن و هو الهدی والفرقان، ترجمه، محمد تقی فخر داعی، شرکت تضامنی محمد حسن علمی و شرکا، تهران، 1332 ش.
احمدی، حبیب الله، پژوهشی در علوم قرآن، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ اول، قم، سال 1376 ش.
اخوان الصفا، رسائل اخوان الصفا، دار صادر، بیروت، بیتا.
ازهری، محمد بن احمد، تهذیب اللغه، دارالقومیه العربیه، مصر، 1964 م.
اشعری، ابوالحسن، مقالات الاسلامیین، قاهره، مکتبه النهضه المصریه، 1396 ق، چاپ اول.
اصفهانی، محمدحسین، نهایة الدرایه، مؤسّسه آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث، قم، 1414 ق.
اصفهانی، ابی نعیم، احمد بن عبدالله، حلّیه الاولیاء، بیجا، بیتا.
اکبریان، سید محمود، عرفان شیعی در اندیشه سید حیدر آملی، ناشر دانشگاه آزاد اسلامی قائمشهر، بیتا.
امین صادقی، محمد، آموزههای عرفانی از منظر امام علی، بوستان کتاب، قم، 1384 ش.
امین، سید محسن، اعیان الشیعه، دارالتّعارف، بیروت، 1403 ق.
امینی، عبدالحسین، الغدیر، دارالکتاب العربی، بیروت، 1378 ق.
انصاری، خواجه عبدالله، منازل السائرین، انتشارات مولی، تهران، 1361 ش.
ایازی، سید محمد علی، قرآن و تفسیر عصری، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، چاپ اول، 1376 ش.
ایروانی، میرزا علی، نهایة النّهایه فی شرح الکفایه، مکتبه الاعلام الاسلامی، قم، 1370 ش.
ایزوتسو، توشیهیکو، خدا و انسان در قرآن، ترجمه احمد آرام، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ سوم، تهران، 1993 م.
باباطاهر، دیوان، تصحیح وحید دستگردی، تهران، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، 1333 ش.
بابائی، علی اکبر، مکاتب تفسیری، انتشارات سمت، چاپ زیتون، قم، 1386 ش.
بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، دارالهادی، بیروت، 1412 ق.
-، شرح نهج البلاغه، دفتر تبلیغات اسلامیحوزه علمیه قم، 1362 ش.
بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح البخاری، دار القلم، بیروت، 1407 ق.
بدوی، عبدالرحمن، تاریخ تصوف اسلامی (از آغاز تا پایان سده دوّم هجری)، ترجمه دکتر محمدرضا افتخار زاده، دفتر نشر معارف اسلامی، قم، 1375 ش.
بقلی شیرازی، روزبهان بن نصر، عرائس البیان فی حقائق القرآن، لکنهو، 1301 ق.
بغوی، حسین بن مسعود، معالم التنزیل، دارالمعرفه، بیروت، 1407 ق.
بلاشر، رژی، درآمدی بر قرآن، ترجمه اسدالله مبشری، نشر ارغنون، تهران، چاپ اوّل، 1372 ش.
-، درآستانه قرآن، ترجمه محمود رامیار، چاپ دوم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، سال 1365 ش.
بهایی، شیخ بهاء الدین، کشکول، ترجمه محمد باقر ساعدی خراسانی، کتابخانه اسلامیه چاپ دوم، 1362 ش.
-، الاربعون حدیث اللشیخ البهایی، تصحیح عقیقی بخشایشی، دفتر نشر نوید اسلام، قم، 1416 ق.
-، الکشکول، دارالکتاب اللبنانی، مکتبه المدرسه، بیروت، 1403 ق.
-، المخلاه، صححه و وضع حواشیه محمد عبدالکریم المری، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1418 ق.
-، اسرار البلاغه، تحقیق محمد التونجی، دمشق، 1365 ش.
پور جوادی، نصرالله، مجموعه آثار عبدالرحمن سُلمی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، 1369 ش.
پیمان، حبیب الله، برداشتهایی درباره فلسفه تاریخ در قرآن، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، بیتا.
تُستری، سهل بن عبدالله، تفسیر القرآن العظیم، تصحیح بدرالدین النعسانی الحلبی، مصر، 1326 ق.
78 .
ثبوت، اکبر، حسن بصری، گنجینه دار علم و عرفان، انتشارات حقیقت، چاپ اول، تهران، 1386 ش. 79. جامی، نور الدین، عبدالرحمن، نفحات الانس من حضرات القدس، تصحیح محمود عابدی، انتشارات اطلاعات، چاپ دوم، تهران، 1373 ش.
-، مثنوی هفت اورنگ، یوسف و زلیخا، مقدمه و تصحیح مرتضی مدرس گیلانی، گلستان کتاب، چاپ ششم، تهران، 1370 ش.
جرجانی، علی بن محمّد، التعریفات، دارالفکر، بیروت، 1425 ق.
جعفریان، رسول، جریانها و جنبشهای مذهبی سیاسی ایران، پژوهشکده فرهنگ و اندیشه اسلامی، قم، 1381 ش.
آملی جوادی، عبدالله، تفسیر موضوعی قرآن مجید، تهران، مرکز نشر فرهنگی رجاء (اسراء)، 1374 ش.
-، شمیم ولایت، قم، اسرا، چاپ اول، 1375 ش.
-، تفسیر موضوعی قرآن کریم، قم، چاپ اسرا، چاپ اول، 1376 ش.
-، تحریر تمهید القواعد، قم، انتشارات الزّهراء، 1372 ش.
-، شمس الوحی تبریزی، قم، مرکز نشر اسراء، چاپ اول، 1386 ش.
-، تفسیر انسان به انسان، قم، مرکز نشر اسراء، چاپ دوم، 1385 ش.
جهانگیری، محسن، محی الدین بن عربی چهره برجسته عرفان اسلامی، دانشگاه تهران، 1367 ش.
حاجی خلیفه، مصطفی بن عبدالله، کشف الظّنون عن اسامی الکتب والفنون، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1413 ق.
حافظ، شمس الدین محمد، دیوان حافظ، تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی، چاپ وزارت فرهنگ، تهران، 1320 ش.
حاکم حسکانی، عبیدالله بن عبدالله، شواهد التنزیل، مؤسّسه الطبع و النشر التابعه لوزاره
الثقافه و الارشاد الاسلامی، تهران، 1411 ق.
حجّتی، سید محمد باقر، پژوهشی در تاریخ قرآن کریم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1373 ش.
حُر عاملی، محمد بن الحسن، وسائل الشیعه، مکتبه الاسلامی، تهران، بیتا.
آملی، حسن زاده، حسن، هزار یک نکته، چاپخانه صبح امروز، مرکز نشر فرهنگی رجاء، قم، تابستان 1364 ش.
-، انسان و قرآن، انتشارات الز هراء، قم، 1364 ش.
-، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، چاپ اول، بنیاد نهج البلاغه، تهران 1365 ش.
-، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، انتشارات فجر، چاپ اول، قم، 1362 ش.
حسینی فیروز آبادی، سید مرتضی، عنایة الاصول فی شرح کفایة الاصول، قم، انتشارات فیروز آبادی، 1410 ق.
100 .
حصری، روضه جمال مصری، حیاة الحسن البصری و مسیره العلمیه، دارالکلم الطیب دمشق، 1422 ق. 101. حلّی، حسن بن یوسف، کشف الیقین فی فضائل امیرالمؤمنین، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1415 ق.
102 .
حکیم، سید محمد باقر، علوم القرآن، مطبعه موسسه الهادی، الطبعه الثالثه قم، 1427 ق. 103. حویزی، عبدالعلی بن جمعه، تفسیر نورالثقلین، مؤسّسه اسماعیلیان، قم، 1412 ق.
خراسانی، آخوند، محمد کاظم، کفایة الاصول، قم، موسسه نشر اسلامی، 1412 ق.
خطیب، عبدالکریم، القصص القرآنی فی منطوقه و مفهومه، دار المعرفه، بیروت، بیتا.
خطیب قزوینی، جلال الدین محمد، الایضاح فی علوم البلاغه، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1405 ق.
خلف الله، محمد احمد، الفنّ القصصی فی القرآن الکریم، مکتبه النحو المصریه، چاپ سوم، مصر، 1965 م.
امام خمینی، سید روح الله، تفسیر سوره حمد، انتشارات موسسه نشر آثار امام خمینی، 1378 ش.
-، تعلیقات علی شرح فصوص الحکم و مصباح الانس، دفتر تبلیغات اسلامیحوزه علمیه قم، 1410 ق.
-، امامت و انسان کامل از دیدگاه امام خمینی (تبیان چهل دوم) تدوین فروغ السادات رحیم پور، مؤسّسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، قم، 1381 ش.
-، نبوّت از دیدگاه امام خمینی (تبیان چهل و یکم) تدوین فروغ السادات رحیم پور، مؤسّسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، قم، 1380 ش.
-، قرآن کتاب هدایت در دیدگاه امام خمینی (تبیان سیزدهم)، مؤسّسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، قم، چاپ سوّم، 1382 ش.
-، مصباح الهدایه الی الخلافه والولایه، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ اول، قم، 1370 ش.
خمینی، سید مصطفی، تفسیر القرآن الحکیم، چاپخانه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، 1362 ش.
خوارزمی، تاج الدین حسین، شرح فصوص الحکم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1377 ش.
خوانساری، محمد باقر، روضات الجنات فی احوال العلماء والسادات، مؤسّسه اسماعیلیان، قم، 1391 ق.
خواند میر، تاریخ حبیب السیر، مقدمه جلال الدین همایی، شرکت انتشارات علمی فرهنگی، تهران، 1333 ش.
خویی، سید ابوالقاسم، البیان فی تفسیر القرآن، دارالزّهراء، بیروت، 1408 ق.
-، معجم رجال الحدیث، منشورات مدینه العلم، قم، 1403 ق.
دزفولی کمالی، سید علی، شناخت قرآن، انتشارات فجر، تهران، چاپ اول، 1364 ش.
دهخدا، علی اکبر، لغتنامه دهخدا، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول، 1373 ش.
ذهبی، محمد حسین، التفسیر و المفسرون، دارالکتب الحدیث، بیروت، 1369 ق.
راغب اصفهانی، ابوالقاسم حسین، المفردات فی غریب القران، مطبعه التقدم العربی، بیروت، 1394 ق.
رازی (دایه)، نجم الدین، بحرالحقائق و المعانی فی تفسیر السبع المثانی، کتابخانه
آیتالله نجفی، قم، بیتا.
-، مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد، به اهتمام محمد امین ریاحی، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، تهران، 1365 ش.
-، رساله عشق و عقل، تصحیح تقی تفضلی، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1345 ش.
-، مرموزات اسدی در مرموزات داودی، تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، تهران، چاپ سوم، 1386 ش، ص 17.
رازی، فخر الدین محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، العامره، استانبول، 1 307 ق.
رجبی، محمود و همکاران، روششناسی تفسیر قرآن، انتشارات سمت، تهران، 1379 ش.
رضائی، حسن رضا، قرآن و فرهنگ زمانه، انتشارات مرکز مدیریت حوزه علمیه قم، 1380 ش.
رضی، سید رضی، ابوالحسن موسوی، خصائص الائمه، تحقیق و تعلیق محمد هادی امینی، مجمع البحوث الاسلامیه، مشهد، 1406 ق.
-، حقایق التأویل، موسسه البعثه، تهران، 1406 ق.
133 .
رشید رضا، محمد، تفسیر القرآن الکریم الشهیر بتفسیر المنار، دار المعرفه، بیروت، بیتا. 134. رفیعی قزوینی، سید ابوالحسن، مجموعه رسائل، تحقیق غلامحسین رضا نژاد، انتشارات الزهراء، چاپ اول، 1367 ش.
رکنی، محمد مهدی، لطایفی از قرآن کریم، آستان قدس رضوی، مشهد، 1365 ش.
زرقانی، محمد عبد العظیم، مناهل العرفان فی علوم القرآن، دارالفکر، بیروت 1988 م.
زرکشی، بدرالدّین محمّد، البرهان فی علوم القرآن، دارالمعرفه، بیروت، 1410 ق.
زرین کوب، عبدالحسین، جستجو در تصوف ایران، مؤسسه انتشارات امیر کبیر، تهران، 1376 ش.
-، ارزش میراث صوفیه، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ اول، تهران، 1362 ش.
زمخشری، محمود بن عمر، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الاقاویل فی
وجوه التأویل، نشر البلاغه، چاپ دوم، قم، 1415 ق.
ساجدی، ابوالفضل، زبان دین و قرآن، مرکز انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، چاپ دوم، قم، 1385 ش.
سبزواری، حاج ملاهادی، تعلیقه سبزواری بر اسفار، چاپ مهر، انتشارات مصطفوی، تهران، بیتا.
سجادی، سید جعفر، فرهنگ معارف اسلامی، چاپ دوم، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، تهران، 1366 ش.
سجادی، سید ضیاء الدین، مقدمهای بر مبانی عرفان و تصوف، سازمان سمت تهران، 1380 ش.
سروش، عبدالکریم، فربهتر از ایدئولوژی، مؤسسه فرهنگی صراط، تهران، 1378 ش.
-، بسط تجربه نبوی، تهران، موسسه فرهنگی صراط، 1372 ش.
سعدی، مصلح الدین، کلیات سعدی، تصحیح عبدالعظیم قریب، به اهتمام یحیی قریب، چاپ دوم، انتشارات علمی، 1346 ش.
سعیدی روشن، محمد باقر، تحلیل زبان وحی، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه، چاپ اول، قم، 1383 ش.
سُلمی، ابوعبدالرحمن، محمد بن حسین، تفسیر السُلمی فی القرآن و هو حقایق التفسیر، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1421 ق.
-، زیادات حقائق التفسیر، دار المشرق، بیروت، 1421 ق.
سیبویه، عمرو بن عثمان، الکتاب، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، عالم الکتب، بیجا، 1403 ق.
سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، الاتقان فی علوم القرآن، دار ابن کثیر، بیروت، 409 ق.
-، الدرّ المنثور فی التفسیر بالماثور، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1421 ق.
سُهروردی، شهاب الدّین، مجموعه مصنّفات شیخ اشراق، حکمه الاشراق، تصحیح دکتر حسین نصر، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، 1372 ش.
شاکر، محمد کاظم، روشهای تأویل قرآن، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم، چاپ اول، 1376 ش.
شاهرودی، عبدالوهاب، ارغنون آسمانی (جستاری در قرآن، عرفان، و تفاسیر عرفانی)، انتشارات کتاب مبین، چاپ اول، تهران، 1383 ش.
شریعتی، علی، جامعهشناسی ادیان، بیجا، بیتا.
-، انسان و اسلام، مجموعه شش سخنرانی و یک مصاحبه، تهران، سلمان، 1362 ش.
شریف رضی، محمد بن احمد، تلخیص البیان فی مجازات القرآن، دارالاضواء، بیروت، 1986 م.
شعرانی، عبدا لوهاب، الیواقیت و الجواهر، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1479 ق.
شمس العرفاء، حسین حسینی، مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد، بیتا، بیجا.
شوشتری، قاضی نورالله، مجالس المؤمنین، تهران، انتشارات اسلامی، 1377 ش.
-، احقاق الحق، منشورات مکتبه آیه الله العظمیالمرعشی النجفی، قم، بیتا.
شوشتری، محمد تقی، قاموس الرجال، موسسه النشر الاسلامی، 1410 ق.
شیروانی، محمد علی، مولی حیدر علی، مناقب اهل البیت، مطبعه منشورات الاسلامی، بیجا، 1412 ق.
شیروانی، علی، دین عرفانی و عر فان دینی، انتشارات دارالفکر، قم، 1377 ش.
شهرستانی، ابوالفتح محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، دارالمعرفه، بیروت، 1395 ق و (توضیح الملل) ترجمه مصطفی خالقداد هاشمی و محمدرضا جلالی قاسمی، تهران، 1368 ش.
صبحی، صالح، مباحثی در علوم قرآن، ترجمه محمد علی فشارکی، موسسه خدمات فرهنگی رسا، چاپ اول، تهران، 1361 ش.
صدر، سید حسن، تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام، شرکه النشر والطباعه العراقیه، بغداد، 1381 ق.
صدر، سید محمد باقر، علم اصول، ترجمه نصرالله حکمت، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ دوم، 1364 ش.
صدوق، محمد بن علی، الخصال، با تصحیح، علی اکبر غفاری، جامعه مدرسین، قم، 1361 ش.
-، کتاب من لا یحضره الفقیه، دارالاضواء، بیروت، 1413 ق.
173 .
-، معانی الاخبار، جامعه مدرسین، قم، 1361 ش. 174. -، التوحید، تصحیح و تعلیق علی اکبر غفاری، مکتبه الصدوق، تهران، بیتا.
صفار، محمد بن حسن، بصائرالدرجات، مکتبه آیه الله العظمی المرعشی النجفی قم، 1404 ق.
طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مکتبه العلمیه الاسلامیه، بیتا.
طبرسی، احمد بن علی بن ابی طالب، الاحتجاج، منشورات دارالنعمان، نجف اشرف، 1386 ق
طریحی، فخرالدین محمد علی، مجمع البحرین، مکتب النشر الثقافه الاسلامی، بیجا، 1367 ش.
طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، موسسه الاعلمی، بیروت، بیتا،
للمطبوعات، 1393 ق.
-، شیعه در اسلام، بنیاد علمی و فکری علامه طباطبایی، قم، 1360 ش.
-، رسالة الولایه، منشورات قسم الدراسات الاسلامیه، تهران، 1360 ش.
183 .
-، قرآن در اسلام، دفتر انتشارات اسلامی قم، چاپ پنجم، سال 13 72 ش. 184. موسوی همدانی، سید محمد باقر، ترجمه تفسیر المیزان، قم، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، بی تا.
طبری، محمد بن جریر، جامع البیان عن تأویل القرآن، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1412 ق.
-، صریح السنّه، دارالخلفاء للکتاب الاسلامی، کویت، طبعه الالی، تحقیق بدر یوسف المعتوق، 1405 ق.
طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، دار احیاء التراث العربی، بیروت، بیتا.
طوسی، سراج طوسی، ابونصر، الّلمع، تحقیق عبدالحلیم محمود و طه عبدالباقی مسرور، دارالکتب الحدیث، مصر، 1960 م.
طوسی، خواجه نصیر الدین، اوصاف الاشراف، تصحیح مجتبی مینوی و علیرضا حیدری، شرکت سهامی انتشار، تهران، 1373 ش.
عبدالرحیم، محمد، تفسیر الحسن البصری، جمع و توثیق و دراسه محمد عبدالرحیم، دارالحدیث، قاهره، 1992 م.
عراقی، آقا ضیاء الدین، نهایه الافکار، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، 1414 ق.
عطار نیشابوری، فریدالدّین، تذکرة الاولیاء، تصحیح محمد استعلامی، ا نتشارات زوّار، تهران 1346 ش. تصحیح نیکلسون، چاپ لیدن، در تهران، سال 1321 ش.
-، پندنامه و بی سرنامه، تصحیح احمد خوشنویس عماد، انتشارات کتابخانه سنایی، چاپ اول، تهران، 1362 ش.
-، منطق الطیر، تصحیح سید صادق گوهرین، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ شانزدهم، تهران، 1379 ش.
-، خسرو نامه، تصحیح احمد سهیلی خوانساری، انتشارات انجمن آثار ملی، تهران، 1340 ش.
علوی مهر، حسین، روشها و گرایشهای تفسیری، انتشارات اسوه، چاپ سوم، تهران، 1381 ش،
عمید زنجانی، عباسعلی، مبانی و روشهای تفسیر قرآن، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، چاپ اول، سال 1366 ش.
عیّاشی، محمد بن مسعود، تفسیرالعیّاشی، مؤسّسه اعلمی، بیروت، 1411 ق.
غزالی، ابوحامد، محمد، احیاء علوم الدین، انتشارات دارالکتب العلمیه، بیروت، 1406 ق.
-، کیمیای سعادت، تصحیح احمد آرام، طلوع وزرین، تهران، چاپ دوازدهم، 1361 ش.
غنی، قاسم، تاریخ تصوف در اسلام، انتشارات زوار، تهران، 1369 ش.
فاخوری، حنّا، خلیل الجرّ، تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمه عبدالمحمد آیتی، شرکت انتشارات علمی فرهنگی تهران، چاپ چهارم، 1373 ش.
فروزانفر، بدیع الزمان، ترجمه رساله قُشیریه، بنگاه ترجمه ونشر کتاب، تهران، 1345 ش.
فصیح، احمد بن جلالالدین محمد خوافی، مجمل فصیحی، به کوشش فرخ، نشر طوس، مشهد، بیتا.
فعّالی، محمد تقی، دین و عرفان، - انجمن معارف اسلامیایران، قم، زلال کوثر، 1381 ش.
فیروزآبادی، ابی طاهر بن یعقوب، تنویر المقباس من تفسیر ابن عباس، بیروت، دارالفکر، بیتا.
فیض کاشانی، مولی محسن، تفسیر الصافی، مؤسسه اعلمی، بیروت، بیتا.
فیاض، محمد اسحاق، محاضرات فی اصول الفقه، دارالکتب العلمیه، قم، 138 ش.
فیومی، احمد بن محمد، المصباح المنیر، المطبعه الامیریه، قاهره، 1982 م.
قاسم پور، محسن، پژوهشی در جریانشناسی تفسیر عرفانی، موسسه فرهنگی ثمین، تهران، 1381 ش.
211 .
قاضی نورالله شوشتری، مجالس المؤمنین، کتابفروشی اسلامیه، تهران، 1375 ق. 212. قرطبی، محمد بن احمد انصاری، الجامع لاحکام القرآن، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1966 م.
قشیری، ابوالقاسم عبدالکریم، لطائف الاشارت فی حقایق العبادات، به اهتمام ابراهیم بسیونی، دارالکتب العربی للطباعه و النشر، 1390 قاهره، ق 1970 م.
-، رساله قشیریه، مصر، 1359 ق، چاپ اول. و رساله قشیریه، ترجمه و تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، شرکت انتشارت علمی و فرهنگی، تهران، چاپ سوم، 1367 ش.
قطب، سید، التصویر الفنی فی القرآن الکریم، دارالشروق، بیجا، بیتا.
قمیشیرازی، محمد طاهر، الاربعین فی امامه الائمه الطاهرین علیهم السلام، بیجا، مطبعه امیر، 1418 ق.
217 .
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، دارالسرور، بیروت، 1411 ق.
قمی، شیخ عباس، مفاتیح الجنان، چاپ اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1364 ش.
-، سفینه البحار، بیچا، بیجا، بیتا.
قمی، محمد طاهر، تحفة الاخیار، تصحیح و پاورقی داود الهامی، مدرسه امیرالمؤمنین علیه السلام، قم، 1369 ش.
قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع الموده، مؤسسه اعلمی، بیروت، بیتا. 222. قونوی، صدرالدین، اعجاز البیان، ترجمه محمد خواجوی، تهران، انتشارات مولی، 1375 ش.
قیصری، داود، شرح فصوص الحکم، تحقیق سید جلال الدین آشتیانی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، چاپ اول، 1375 ش.
کاشف الغطا، محمد حسین، المراجعات الریحانیه، تحقیق و تعلیق سید محمد عبدالحکیم صافی، دارالهادی، بیروت، 1424 ق.
-، اصل الشیعه و اصولها، تحقیق علاء آل جعفر، موسسه الامام علی، قم، 1451 ق.
-، الفردوس الاعلی، تعلیقه محمد علی قاضی طباطبایی، بیجا، بیتا.
کاشانی، عبدالرزاق، شرح فصوص الحکم، انتشارات بیدار، قم، 1370 ش.
-، شرح منازل السّا ئرین، خواجه عبدالله انصاری، چاپ قدیم تهران، 1315 ق.
-، مجموعه رسائل و مصنفات کاشانی، مقدمه و تعلیق مجید هادی زاده، مرکز نشر میراث مکتوب، تهران، چاپ دوم، 1380 ش.
کربن، هانری، تاریخ فلسفه اسلامی، ترجمه اسدالله مبشری، چاپخانه سپهر، چاپ اول، تهران، 1352 ش.
کریمان، حسین، طبرسی و مجمع البیان، انتشارات دانشگاه تهران، 1340 ش. 232. کلبی، محمد، التسهیل لعلوم التنزیل، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1413 ق.
کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، بیروت، دارالاضواء، 1410 ق.
کلینی، محمد بن یعقوب، روضه الکافی، بیروت، دارالاضواء، 1413 ق
کلینی، محمد بن یعقوب، فروع کافی، بیروت، دارالاضواء، 1413 ق
کوفی، فرات بن ابراهیم، تفسیر الفرات الکوفی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1410 ق.
کوهساری حسینی، سید اسحاق، تاریخ فلسفه اسلامی، تهران، شرکت چاپ و نشر بینالملل انتشارات امیرکبیر، چاپ اول، 1382 ش.
گار گروهی، گروه تفسیر یک باقر العلوم، روش تفسیری اهل بیت علیهم السلام، قم، دارلقرآن الکریم آیه الله العظمیگلپایگانی، بیتا. 239. لاهیجی، محمّد، مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، تهران، انتشارات سعدی، 1371 ش، شرح گلشن راز، تصحیح و مقدمه کیوان سمیعی، تهران، کتابفروشی محمودی 1337 ش.
ماسینیون، لوئی، قوس زندگی حلاج، ترجمه عبدالغفور روان فرهادی، تهران، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، 1348 ش.
مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسّسه الوفاء، 1403 ق.
مجلسی، محمد باقر، سفینه البحار، کانون انتشارات عابدی، بیتا، بیجا. 243. مجلسی، محمد باقر، عین الحیاة، تحقیق مهدی رجایی، قم، انوارالهدی، 1382 ش.
مکارم شیرازی (آیت الله) و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، قم، مدرسه امام امیرالمؤمنین علیه السلام چاپ اول، 1369 ش.
مجتهد شبستری، محسن، نقدی بر قرائت رسمی از دین، طرح نو، چاپ اول، تهران، 1379 ش. 246. مرتضی، شریف مرتضی علوی، الامالی، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، تهران، انتشارات جهان، چاپ عکسی از روی نسخه چاپ مصر، سال 1373 ق.
مدرس تبریزی، محمد علی، ریحانه الادب، تهران، کتابفروشی خیام، 1369 ش.
مسعودی، ابوالحسن علی مسعودی، مروج الذهب، قم، دارالهجره، 1404 ق.
مشهدی، محمد بن محمد رضا، کنز الدقائق و بحر الغرائب، تهران، وزارت ارشاد اسلامی، 1411 ق.
مصباح یزدی، محمد تقی، تعلیقه علی نهایه الحکمه، قم، انتشارات مؤسّسه در راه حق، چاپ اول، 1415 ق.
مظفر، محمد حسین، دلائل الصدق، قم، منشورات مکتبه بصیرتی، 1395 ق.
معرفت، محمد هادی، التفسیر والمفسرون فی ثوبه القشیب، مشهد، دانشگاه علوم اسلامی رضوی علیه السلام، 1418 ق.
معرفت، محمد هادی، تفسیر و مفسران، موسسه فرهنگی التمهید، 1379 ش.
-، التمهید فی علوم القرآن، قم، چاپ مهر، 1309 ق.
مطهری، مر تضی، شرح مبسوط منظومه، مجموعه آثار، قم، انتشارات صدرا، 1374 ش
-، عرفان حافظ (تماشه گه راز)، تهران، انتشارات صدرا، چاپ چهارم، 1362 ش.
-، یادداشتهای استاد مطهری، تهران، انتشارات صدرا، 1379 ش.
-، آشنایی با قرآن، تهران، انتشارات صدرا، چاپ پنجم، 1370 ش.
-، سیری در سیره نبوی، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین.
-، خدمات متقابل اسلام و ایران، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1362 ش.
-، آشنایی با علوم اسلامی (کلام و عرفان)، تهران، انتشارات صدرا، بیتا.
-، انسان کامل، تهران، انتشارات صدرا، چاپ سوم، 1378 ش.
مفید، شیخ ابوعبدالله محمد بن نعمان، اوائل المقالات، به اهتمام مهدی محقق، انتشارات موسسه مطالعات اسلامیدانشگاه تهران، دانشگاه مکگیل، 1382 ش
-، الجمل، تحقیق سید علی میر شریفی، دارالمفید للطباعه والنشر، بیروت 1414 ق.
-، الفصول المختاره، ترجمه آقا جمال خوانساری، تحقیق صادق حسنزاده، قم، دبیرخانه کنگره محقق خوانساری، 1378 ش.
-، خلاصه الایجاز، تحقیق علی اکبر زمانی نژاد، دارالمفید للطباعه و النشر، بیروت، 1414 ق.
مقدس اردبیلی، احمد بن محمد آذربایجانی، حدیقه الشیعه، انتشارات کتابخانه شمس، تهران، بیتا.
ملاصدرا، صدرالدّین محمّد، تفسیر القران الکریم، انتشارات بیدار، قم، 1411 ق.
-، اسرارالآیات، با مقدمه و تصحیح محمد خواجوی، انتشارات انجمن اسلامی حکمت و فلسفه، چاپ اول، تهران، 1360 ش.
-، مفاتیح الغیب، تعلیقه علی نوری، و ترجمه محمد خواجوی، انتشارات مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، 1363 ش.
-، تفسیر آیه مبارکه نور، ترجمه و تصحیح محمد خواجوی، انتشارات مولی، تهران، چاپ اول، 1362 ش.
-، الاسفار العقلیه الاربعه، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1981 م
-، الشواهد الربوبیه، تصحیح و تعلیقه سید جلال الدین آشتیانی، چاپخانه دانشگاه مشهد، 1372 ش.
-، المبدأ و المعاد، مقدمه و تصحیح سید جلال الدین آشتیانی، انجمن فلسفه، تهران، 1354 ش.
-، شرح اصول کافی، چاپ سنگی، حاج شیخ احمد شیرازی، ملکی میانجی، محمد باقر، نگاهی به علوم قرآ ن، نشر خرّم، قم، 1377 ش.
ملکی تبریزی، میرزا جواد، رساله لقاء الله، ترجمه سید احمد فهری، نهضت زنان مسلمان، چاپ اول، تهران، 1360 ش.
مولوی، جلال الدّین، مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، انتشارات مولی، تهران، بیتا.
-، کتاب فیه مافیه، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ ششم، 1369 ش.
میبدی، رشید الدین، ابوالفضل، کشف الاسرار و عدة الابرار، به اهتمام علی اصغر حکمت، چاپ دوم، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران، 1357 ش.
ناصر خسرو، قبادیانی مروزی، ابو معین حمید الدین، وجه دین، کتابخانه طهوری، تهران، 1348 ش.
-، خوان الاخوان، انتشارات کتابخانه بارانی، تهران، 1338 ش.
آقا نجفی اصفهانی، محمد تقی، تأویل الآیات الباهره فی فضائل العتره الطاهره، بیجا، 1366 ق.
نسفی، عزیز الدین، الانسان الکامل، تصحیح ماریژان مولد، انستیتو ایران و فرانسه، تهران، 1350 ش.
-، کشف الحقائق، تصحیح احمد مهدوی دامغانی، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1344 ش.
نصر، سید حسین، سه حکیم مسلمان، ترجمه احمد آرام، تهران، 1361 ش.
نفیسی، سعید، تاریخ نظم و نثر در ایران، ا نتشارات فروغی، تهران، 1344 ش.
-، سرچشمه تصوف در ایران، تهران، کتابفروشی فروغی، بیتا.
نویا، پّل، تفسیر قرآنی و زبان عرفانی، ترجمه اسماعیل سعادت، مرکز نشر دانشگاهی، چاپ اوّل، تهران، 1373 ش.
نیشابوری، محمد بن فتال، روضه الواعظین، منشورات الرضی، قم، بیتا.
واعظ کاشفی سبزواری، حسین، لبّ لباب مثنوی، تصحیح سعید نفیسی، انتشارات بنگاه افشاری، تهران، 1319 ق.
یثربی، سید یحیی، عرفان نظری، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامیحوزه علمیه قم چاپ دوم، 1374 ش.
-، فلسفه عرفان، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی بوستان کتاب قم، چاپ پنجم، 1382 ش.
هجویری، علی بن عثمان، کشف المحجوب، از روی تصحیح ژوکوفسکی، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران 1336 ش.
هندی متقی، ابن حسام الدین، کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، مؤسّسه الرساله بیروت، 1409 ق.
خرمشاهی، بهاء الدین «تفسیر المحیط الاعظم»، بینات، سال اول، شماره 3 پائیز 1373.
دانش پژوه، محمد تقی، فرهنگ ایران زمین، دوره 16، سال 1348.
سروش، عبدالکریم، مقاله، ذاتی وعرضی دین، مجله کیان، سال هشتم، شماره 42، خرداد و تیر سال 1377 ش. 299. سعیدی روشن، محمد باقر، مبانی و معیارهای فهم روشمند وحی، مجله معرفت، شماره 24، سال 13 77 ش.
عنایتی راد، محمد جواد، زبانشناسی دین در نگاه المیزان، پژوهشهای قرآنی، شماره 10 و 9 دوره سوم سال 1376.
فراستخواه، مسعود، مجله فرا راه، شماره 1.
کوهساری حسینی، سید اسحاق، اندیشههای فلسفی، دانشگاه تهران پردیس قم، شماره 3، 1384، مقاله چیستی و ماهیت فلسفه اسلامی.
مجتهد شبستری، محمد، نقدی بر قرائت رسمی از دین طرح نو، چاپ اول، 1379 ش.
-، مجله نقد و نظر - ش 2.
مصباح یزدی، محمد تقی، عرفان و اخلاق اسلامی، مجله معرفت، شماره 8.
-، سلسله مباحث فلسفه اسلامی، شماره 2، قم، مؤسسه درراه حق، بیتا.
موسوی اردبیلی، مشکل ما در فهم قرآن، نامه مفید، دوره دوم، شماره 8، 1375 ش.
مهدوی راد، محمد علی، نگاهی گذرا به سیر نگارشهای علوم قرآنی، بینات، شماره 3، دوره اول، سال 1373.