ghaemiyeh.com
سرشناسه:خدامیان آرانی، مهدی، ۱۳۵۳ -
عنوان و نام پدیدآور:تشنهتر از آب [کتاب] : حضرت ابوالفضل علیهالسلام را بهتر بشناسیم/ مهدی خدامیانآرانی .
مشخصات نشر:قم : بهار دلها، ۱۳۹۶ .
مشخصات ظاهری:[۱۴۲] ص.؛ ۱۴ × ۲۱ سم.
فروست:مجموعه آثار؛ ۵۰ .
شابک:۵۸۰۰۰ ریال:978-600-8449-59-1
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:چاپ قبلی : وثوق، ۱۳۹۳.
یادداشت:چاپ پنجم .
عنوان دیگر:حضرت ابوالفضل علیه السلام را بهتر بشناسیم .
موضوع:عباسبن علی (ع)، ۲۶؟ - ۶۱ق.
رده بندی کنگره:BP۴۲/۴ /ع۲خ۴ ۱۳۹۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳۷
شماره کتابشناسی ملی:۴۷۷۲۵۶۹
تشنهتر از آب : حضرت ابوالفضل علیهالسلام را بهتر بشناسیم
مهدی خدامیانآرانی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
شب بود، بهار بود و بوی شکوفهها به مشام میرسید، تو به من رو کردی، اشک در چشمانت حلقه زده بود، حسّ غریبی داشتی، واژهها یاریات نمیکرد.
قدری صبر کردی و سرانجام از من خواستی تا از سقّای کربلا بنویسم، از مرام او بگویم، برایم گفتی که عشق او را به سینه داری ولی او را به خوبی نمیشناسی، تو میخواستی از او بیشتر بدانی.
آن شب که به خانه آمدم تا دیر وقت به حرفهای تو فکر میکردم، چه حس عجیبی در این کلام تو بود! اشک چشم تو کار خودش را کرد، این عشق، چیزی نبود که بتوان به سادگی از آن گذشت.
صبح که فرا رسید از خانه بیرون آمدم، دلم هوای دیگری داشت، به سمت حسینیّهای رفتم که هیأت بزرگ شهر در آنجا برای ابوالفضل علیهالسلام، عزاداری میکرد.
در آنجا به راحتی میتوانستم با عبّاس علیهالسلام سخن بگویم، من آنچه را که باید بگویم، گفتم...
یا عبّاس! خودت یاریم کن!
میدانستم که هر کسی توفیق آن ندارد که برای عبّاس علیهالسلام، کتاب بنویسد، امید
من به لطف او بود، همه او را عنوان «بابالحوائج» میشناسند و او به اذن خدا، حاجتهای بزرگ را برآورده میکند، در این راه نیاز داشتم که خودش مرا یاری کند و دستم را بگیرد.
اکنون خدا را شکر میکنم که این کار به سامان رسید.
من نوکر کوچکِ عبّاس هستم، حقوق مادّی این کتاب را از خود سلب میکنم، همه ناشران و هیأتها ومؤسهها میتوانند به تعداد نامحدود به چاپ این کتاب اقدام کنند، این کتاب، نذر عبّاس است.
دیگر وقت آن است که این سخن خود را بنویسم:
ای عبّاس! پادشاهی جهان کجا و نوکریِ تو کجا؟
نگرانم که نکند تو نوکریِ مرا قبول نکنی، نگذار من نگران باشم!
مهدی خُدّامیان آرانی
اردیبهشت 1393 شمسی
من کجا ایستادهام؟ این نهر از کجا میآید؟ نام این نهر، چیست؟
باید به جستجو بپردازم، این نهر را «عَلْقَمه» میخوانند، از فرات سرچشمه گرفته است و به اینجا رسیده است.
چرا این نهر را علقمه میگویند؟
این نهر بیش از هزار سال است که در این سرزمین جاری است، کنار این نهر، درختی میروید که عربها به آن درخت، «عَلقَم» میگویند، برای همین این نهر را «عَلقَمه» نام نهادند.(1)
علقمه نهری است که مرا به سوی فرات میخواند.
اینجا کربلاست، من میخواهم به سوی فرات بروم. باید در امتداد این نهر حرکت کنم، باید بروم. فرصت نیست... وقت پرواز نزدیک است، چه کسی فکر پرواز را به ذهن من انداخت؟ همان کس که به من فهماند نباید اسیر این دنیا شد. باید حرکت کرد.
ای فرات! ای آب روان! به سوی تو میآیم...
من از کنار علقمه میآیم، اینطوری راه را گم نمیکنم، صد کیلومتر راه میآیم... خستهام، دیگر توان ندارم.
1) . العلقم شجر مر و یقال: للحنظل، و لکل شیء مر: علقم: الصحاح للجوهری ج 5 ص 1991، لسان العرب ج 12 ص 423، مجمع البحرین ج 6 ص 124، تاج العروس ج 17ص 502.
این فرات است، آبی و روشن و آرام!
این فرات چه فریاد میزند؟ باید گوش کنم...
صدای تشنگی میآید. فرات تشنه است، او به سوی دریا میرود، این چه حکایتی است. فرات از تشنگی فریاد میزند، میرود تا دریا سیرابش کند، او راهی طولانی در پیش دارد...
ساعتی کنار فرات میمانم، معمّای من بیجواب میماند، آبی که در داغ تشنگی میسوزد! اینجا تشنگی بیداد میکند، نمیدانم بروم یا بمانم؟
آیا همراه فرات به سوی دریا بروم؟ میترسم به دریا هم که برسم، باز فریاد تشنگی بشنوم...
فکر میکنم دریا هم تشنه باشد و بیقرار، پس رفتن من به سوی دریا، چه سودی برایم دارد؟
چه کنم؟ کنار فرات بمانم؟ به دیدار دریا بروم؟
باید فکر کنم، بهترین تصمیم چیست. من این همه راه آمدهام امّا به تشنگی رسیدهام. فریاد تشنگی فرات، بلند است...
من تصمیم خودم را گرفتم. برمیگردم. از کربلا به فرات آمدهام، اکنون از فرات به کربلا میروم، همین طور، از کنار نهر علقمه، راه را میگیرم و میروم. صد کیلومتر راه در پیش دارم، آرامآرام میروم...
نگاهم به آبی است که در این نهر، جاری است، در هر ثانیه، پنجاه هزار لیتر آب از فرات جدا میشود و در این نهر به سوی کربلا پیش میرود. من هم به سوی کربلا میروم.
چه شکوهی دارد این سفر. من همراه آبی شدهام که به کربلا میرود، آبی که خود تشنه است، نهری که از تشنگی میسوزد...
این معمّا را چه کسی پاسخ خواهد داد؟ چه کسی تا به حال، آبِ تشنه دیده است؟
از زیر سایه نخلها میآیم، نسیم میوزد، آبِ فرات، همراه من است و راهنمای من. کسی که آب راهنمایش است، راه را گم نمیکند...
خستهام، زیر آن نخل کمی مینشینم تا قدری استراحت کنم. به تنه نخل تکیه میدهم، قلم و کاغذ هم در دست من است، میخواهم بنویسم، امّا آب میرود، این آب، استراحت ندارد و به سوی هدف خویش میرود، من چرا باید از آن، عقب بیفتم؟
باید برخیزم. چرا رفیق نیمهراه شوم؟ این کار درستی نیست. از جا برمیخیزم و به حرکت ادامه میدهم....
این هیاهو چیست؟ اینجا چه خبر است؟ صدای طبل و شیپور میآید!
شیپور جنگ!
هزاران نفر شمشیر به دست در اینجا به صف ایستادهاند، سیهزار نفر کربلا را محاصره کردهاند... فریادها به آسمان میرود..
همه منتظر هستند تا «عُمَرسَعد» فرمان آغاز جنگ را صادر کند، لبخندی بر چهره عمرسعد نشسته است، او از این همه شور بیشعور، خوشحال است. او سخن خود را چنین آغاز میکند: «ای یاران من! اگر در این جنگ کشته شوید، شهید هستید و به بهشت میروید. شما سربازانی هستید که در راه خدا
مبارزه میکنید. حسین از دین خدا خارج شده و میخواهد در امّت اسلامی اختلاف بیندازد. شما برای حفظ و بقای اسلام شمشیر میزنید».
همه شعار میدهند، صدای «اللّه اکبر» طنینانداز میشود، شوری در میان آنان میافتد، آنان شمشیرها را دست گرفتهاند و آماده نبردند.
من مات و مبهوت این سخنان شدهام، من راز مظلومیّت حسین علیهالسلام را اکنون فهمیدهام، حسین علیهالسلام مظلوم است چرا که دشمنان او برای رسیدن به بهشت، به جنگ او میروند... سخنان عمرسعد کاری کرده است که این مردم نادان و بیوفای کوفه، باور کنند که حسین علیهالسلام از دین خارج شده و کشتن او واجب است. این همان «فریب» یا «تزویر» است که به جنگ حسین علیهالسلام آمده است.
عمرسعد به نمایندگی از ریاستطلبانی که دین را به بازی گرفتهاند به این میدان آمده است، او عشقِ ریاست بر «ری» دارد، عشق قدرت، چشم دل او را کور کرده است، حکومت بر «ری» یعنی حکومت بر قسمت مرکزی ایران! او برای رسیدن به قدرت، حسین علیهالسلام را دشمن خدا معرّفی میکند و مردم را اینگونه فریب میدهد.
عمرسعد دستی بر ریش خود میکشد و سپس میگوید: «ای لشکر خدا، پیش به سوی بهشت».(1)
ای نهر علقمه! مرا به کجا آوردهای؟ این صحنه، صحنه جنگ است، روزی که نادانی، قیام کرده است و میخواهد خون حسین علیهالسلام را در این سرزمین
بریزد.
آن طرف را نگاه میکنم، اردوگاهی کوچک را میبینم، چند خیمه برافراشته
1) . یا خیل اللّه ارکبی وأبشری ... فرکب فی الناس، ثمّ زحف نحوهم بعد صلاة العصر، وحسین جالس أمام بیته محتبیا بسیفه، إذ خفق برأسه علی رکبتیه...: تاریخ الطبری، ج 5، ص 416؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 391.
شدهاند، یک جوانمرد با گروهی، اطراف خیمهها ایستاده است و نگهبانی میدهد.
آن جوانمرد کیست که اینگونه شجاعت و غیرت از چهره او میبارد، او به دقّت مواظب همه چیز است، حرکت دشمن را زیر نظر دارد، او عبّاس است، فرمانده کربلا!
جلوتر میروم، حسین علیهالسلام را میبینم که کنار خیمه خود نشسته است، بیوفایی کوفیان دل او را به درد آورده است. مردم کوفه او را به شهر خود دعوت کردند امّا اکنون به جنگ او آمدهاند.
صدای طبل و شیپور جنگ به گوش میرسد، کوفیان میخواهند جنگ را آغاز کنند، حسین علیهالسلام نگاهی به سپاه کوفه میکند، سیهزار نفر به این سو هجوم میآورند، حسین علیهالسلام عبّاس را به حضور میطلبد. عبّاس از اسب پیاده میشود و نزد حسین علیهالسلام میآید، حسین علیهالسلام رو به او میکند و میگوید: «جانم به فدایت! برو و ببین چه خبر شده است؟ اینان که چنین با شتاب میآیند چه میخواهند؟».(1)
سخن حسین علیهالسلام مرا به فکر فرو میبرد، حسین علیهالسلام که حجّت خدا است، به برادرش میگوید: «جانم به فدایت»! این عبّاس کیست که حسین علیهالسلام این جمله را به او میگوید...
عبّاس بر اسب سوار میشود و همراه بیست نفر از یاران به سوی سپاه کوفه حرکت میکند. او پسر علی علیهالسلام است، شیر بیشه ایمان است، میغرّد و میتازد. او میداند چگونه این سپاه بزرگ را متوقّف کند، او از دشمن نمیهراسد،
1) . یا عبّاس، ارکب بنفسی أنت یا أخی حتّی تلقاهم، فتقول لهم : ما لکم، وما بدا لکم؟ وتسألهم عمّا جاء بهم؟ فأتاهم العبّاس ...: تاریخ الطبری، ج 5، ص 416؛ المنتظم، ج 5، ص 337؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 558؛ ثمّ أقبل الحسین علی أخیه العبّاس فقال : یا أخی، ارکب وتقدّم إلی هؤلاء القوم وسَلْهم عن حالهم، وارجع إلیّ بالخبر ...: الفتوح، ج 5، ص 97؛ مقتل الحسینع، للخوارزمی، ج 1، ص 249؛ «لمّا رأی الحسین(ع) حرص القوم علی تعجیل القتال وقلّة انتفاعهم بالوعظ والمقال، قال لأخیه العبّاس : إن استطعت أن تصرفهم عنّا فی هذا الیوم فافعل، لعلّنا نصلّی لربّنا فی هذه اللیلة...: بحار الأنوار، ج 44، ص 391 .
عشقی بزرگ در قلب اوست، او به راه خود ایمان دارد، با ارادهای راسخ و شجاعتی عجیب به قلب سپاه میتازد. او مستقیم به سوی عمرسعد میرود.
صدای عبّاس در صحرای کربلا میپیچد. بیش از سی هزار نفر، یک مرتبه، در جای خود متوقّف میشوند: «شما را چه شده است؟ از این آشوب و هجوم چه میخواهید؟».
سپاه کوفه وقتی میبینند عبّاس اینگونه پیش میآید، میترسند، سپاهی که به عشق پول و جایزه به میدان آمده است زود رنگ میبازد و زود ترس بر دلشان مینشیند، عمرسعد دستور میدهد سپاه متوقّف شود.
عمرسعد در پاسخ میگوید: «سخن ما این است که یا با یزید بیعت کنید و ولایت او را بپذیرید یا آماده جنگ باشید».
عبّاس جواب میدهد: «صبر کنید تا پیام شما را به حسین علیهالسلام برسانم و جواب بیاورم».
اکنون عبّاس به سوی حسین علیهالسلام برمیگردد و یارانش در مقابل لشکر میایستند. عبّاس به سوی خیمهها میرود.(1)
من به این نکته فکر میکنم، عبّاس علیهالسلام جوابی به عمرسعد نمیدهد، او میداند حسین علیهالسلام هرگز بیعت با یزید را نمیپذیرد، امّا از پیش خود جوابی نمیدهد، او نزد حسین علیهالسلام باز میگردد تا جواب را از او بگیرد، این نهایت ادب و احترام است.
عبّاس نزد حسین علیهالسلام میآید و سخن عمرسعد را بازگو میکند، حسین علیهالسلام میگوید: «عبّاسم! به سوی این سپاه برو و از آنها بخواه تا یک شب به ما
1) . قالوا جاء أمر الأمیر بأن نعرض علیکم أن تنزلوا علی حُکمه أو ننازلکم، قال : فلا تعجلوا حتّی أرجع إلی أبی عبد اللّه فأعرِض علیه ما ذکرتم ...: الإرشاد، ج 2، ص 89؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 391؛ وراجع روضة الواعظین، ص 202؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 98؛ فقال لهم العبّاس : لا تعجلوا حتّی أرجع إلی الحسین فأخبره بذلک: الفتوح، ج 5، ص 97؛ مقتل الحسینع للخوارزمی، ج 1، ص 249.
فرصت بدهند. ما میخواهیم شبی دیگر با خدای خویش راز و نیاز کنیم و نماز بخوانیم. خدا خودش میداند که من چقدر نماز و سخن گفتن با او را دوست دارم».(1)
عبّاس به سرعت باز میگردد. همه نگاهها به سوی اوست. به راستی، او چه پیامی آورده است؟
او در مقابل سپاه کوفه میایستد و میگوید: «مولایم حسین از شما میخواهد که امشب را به ما فرصت دهید».(2)
سکوت همه جا را فرا میگیرد. پسر پیامبر یک شب از آنان فرصت میخواهد!
عمرسعد با فرماندهان خود مشورت میکند و سپس دستور عقبنشینی میدهد. آنان قرار میگذارند که فردا صبح زود، جنگ را آغاز کنند. فردا روز عاشوراست، با طلوع آفتاب جنگ آغاز خواهد شد. وقتی سپاه کوفه به اردوگاه خود بازمیگردند، عبّاس و همراهانش نیز به سوی خیمهها باز میگردند.(3)
1) . إن استطعت أن تصرفهم عنّا فی هذا الیوم فافعل، لعلّنا نصلّی لربّنا فی هذه اللیلة، فإنّه یعلم إنّی أُحبّ الصلاة له وتلاوة کتابه ...: بحار الأنوار، ج 44، ص 391.
2) . إنّ أبا عبد اللّه یسألکم أن تنصرفوا هذه العشیّة حتّی ینظر فی هذا الأمر ..: المنتظم، ج 5، ص 337؛ الکامل فیالتاریخ، ج 2، ص 558؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 176؛ الإرشاد، ج 2، ص 89 .
3) . فقال عمرو بن الحجّاج بن سلمة بن عبد یغوث الزبیدی : سبحان اللّه! واللّه لو کان من الترک والدیلم وسألوک...: مثیر الأحزان، ص 52 ، فنهض إلیهم عشیّة الخمیس ولیلة الجمعة لتسع لیال خلون من المحرّم، فسألهم الحسین تأخیر الحرب إلی غد، فأجابوه: الأخبار الطوال، ص 256 .
شب است، هوا تاریک شده است، حسین علیهالسلام امشب به نماز ایستاده است، یاران او هم قرآن میخوانند و سر به خاک میسایند و با خدای خویش، خلوت میکنند. عبّاس امشب نگهبانی میدهد. او سوار بر اسب در اطراف خیمهها میچرخد و مواظب همه چیز است.
صدایی سکوت صحرا را میشکند: «کجایند خواهر زادگان من؟».
این صدای کیست و چه کسی را صدا میزند؟
این شمر است که سوار بر اسب و کمی دورتر، رو به خیمهها ایستاده است و فریاد میزند: «خواهر زادگانم! کجایید؟ عبّاس کجاست؟ جعفر، عبداللّه و عثمان، فرزندان اُمُّ البَنین کجا هستند؟»(1)
شمر یکی از فرماندهان سپاه کوفه است، او چند ساعت قبل دید که چگونه عبّاس در مقابل سپاه عمرسعد ایستاد و آنها را مجبور به عقبنشینی کرد، او میخواهد عبّاس را از حسین علیهالسلام جدا کند. او میداند عبّاس به تنهایی نیمی از لشکر حسین علیهالسلام است. همه دلها به او خوش است و آرامش این جمع به وجود اوست.
به راستی چرا شمر، عبّاس را خواهرزاده خود خطاب میکند؟
اُم ّالبَنین، مادر عبّاس است، اُمّ البَنین همسر علی علیهالسلام و از قبیله بنیکِلاب
1) . وقف شمر فقال : أین بنو أُختنا؟ یعنی : العبّاس وعبد اللّه وجعفر وعثمان بنی علیّ بن أبی طالب، وأُمّهم أُمّ البنین...: أنساب الأشراف، ج 3، ص 391؛ المنتظم، ج 5، ص 337؛ تذکرة الخواصّ، ص 249.
است. شمر نیز، از همان قبیله است. برای همین، عبّاس را خواهر زاده خود خطاب میکند.
بار دیگر صدا در صحرا میپیچد: «من میخواهم عبّاس را ببینم»، امّا عبّاس جواب او را نمیدهد. عبّاس نمیخواهد بدون اجازه حسین علیهالسلام با شمر همکلام شود.
شمر فریاد برمیآورد: «آمدهام تا خواهرزاده خود را ببینم».
حسین علیهالسلام عبّاس را به حضور میطلبد و به او میگوید: «عبّاسم! درست است که شمر انسان فاسقی است، امّا او تو را صدا میزند. برو ببین از تو چه میخواهد؟».(1)
عبّاس سخن حسین علیهالسلام را اطاعت میکند، سوار بر اسب میشود و خود را به شمر میرساند و میگوید:
-- چه میگویی و چه میخواهی؟
-- تو خواهر زاده من هستی. من برایت اماننامه آوردهام و آمدهام تا تو را از کشته شدن برهانم.(2)
-- لعنت خدا بر تو و امان نامهات!(3)
پاسخ عبّاس آنقدر محکم و قاطع است که جای هیچ سخنی، باقی نمیماند، شمر که میبیند نقشهاش با شکست روبرو شده خشمگین و خجل به سوی اردوگاه سپاه کوفه برمیگردد. عبّاس هم به سوی خیمهها میآید.(4)
میخواهم به سوی علقمه بروم، این علقمه بود که مرا به این سرزمین آورد، نهری که مرا به سوی خود خواند...
گروهی با شمشیرهایشان به سویم میآیند، مرا محاصره میکنند و میگویند:
1) . فقال الحسین لإخوته : أجیبوه وإن کان فاسقا، فإنّه من أخوالکم...: الفتوح، ج 5، ص 94؛ مقتل الحسینع للخوارزمی، ج 1، ص 246 .
2) . فنادوه فقالوا : ما شأنک وما ترید؟ فقال : یا بنی أُختی! أنتم آمنون فلا تقتلوا أنفسکم مع أخیکم الحسین، والزموا طاعة أمیر المؤمنین یزید بن معاویة ...: الفتوح، ج 5، ص 94؛ مقتل الحسینع للخوارزمی، ج 1، ص 246.
3) . أن لا حاجة لنا فی أمانکم، أمان اللّه خیر من أمان ابن سمیّة: تاریخ الطبری، ج 5، ص 415؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 558؛ تبّا لک یا شمر ولعنک اللّه ولعن ما جئت به من أمانک هذا یا عدوّ اللّه! أتأمرنا أن ندخل فی طاعة العناد...: الفتوح، ج 5، ص 94؛ مقتل الحسینع للخوارزمی، ج 1، ص 246.
4) . أین بنو أُختنا؟ فخرج إلیه العبّاس وجعفر وعثمان بنو علیّ، فقالوا له : مالک وما ترید؟ قال : أنتم یا بنی أُختی آمنون، قال له الفتیة : لعنک اللّه ولعن أمانک لئن کنت خالنا، أتُؤمِنُنا وابن رسول اللّه لا أمان له؟: تاریخ الطبری، ج 5، ص 415؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 558؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 175؛ الإرشاد، ج 2، ص 89؛ إعلام الوری، ج 1، ص 454؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 390؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 391؛ المنتظم، ج 5، ص 337؛ تذکرة الخواصّ، ص 249 .
-- کجا میروی؟ اینجا چه میخواهی؟
-- میخواهم کنار علقمه بروم.
-- تو کیستی؟ از کجا آمدهای؟ میخواهی چه کنی؟
-- نویسندهای هستم، من با همراهی علقمه به اینجا رسیدهام.
-- این حرفها چیست که تو میزنی؟ نمیتوانی سمت علقمه بروی. این دستور فرمانده است.
به خود میآیم، ماه دیگر بالا آمده است، زیر نور ماه، هزاران سرباز را میبینم که از علقمه محافظت میکنند. چند روزی است که در این سرزمین، قحطیِ آب است! آب بر یاران حسین علیهالسلام بسته شده است.
با شما هستم! من نمیخواهم آب به خیمهها ببرم، شمشیر هم ندارم، فقط یک قلم و کاغذ دارم، نویسندهام. فقط مینویسم. بگذارید کنار علقمه بروم. میخواهم از حوادث امشب برای دیگران بنویسم...
نگاه من بار دیگر به علقمه میافتد، زیر نور ماه، آب روان است، من گوشهای نشستهام و فکر میکنم. به سخن عبّاس میاندیشم. چرا عبّاس با شمر آنگونه سخن گفت؟
چرا او را لعنت کرد؟ چه رمز و رازی در این سخن است؟
چه کسی این معمّا را برایم حل میکند؟ شمر که برای عبّاس اماننامه آورده بود، چرا عبّاس او را لعنت کرد؟
باید به اینکار عبّاس فکر کنم!
شمر از عبّاس چه میخواست؟ او میخواست عبّاس را از امامزمانش جدا کند، کسیکه از امامزمانش جدا شود به مرگ جاهلیّت میمیرد.
شمر نمیخواست به عبّاس اماننامه بدهد، شمر میخواست عبّاس را از ولایت حسین علیهالسلام جدا کند. هدف شمر این بود که مسیر زندگی عبّاس را تغییر دهد، یک زندگی در کمال آرامش را به عبّاس بدهد ولی ولایت حسین علیهالسلام را از او بگیرد. شمر میخواست کاری کند که عبّاس به ولایت یزید راضی شود.
ای عبّاس! تو با این کار به همه تاریخ پیام دادی، به شیعیان درس دادی. درس تو این بود: هرکس بخواهد شما را از امامزمانتان جدا کند با او با قاطعیّت برخورد کنید. مبادا به سخن او گوش فرا دهید، او شما را به سقوط فرا میخواند....
من راز سخن تو را فهمیدم، وقتی کسی مرا به لبه پرتگاهی میبرد و میخواهد مرا به آن پرتگاه بیندازد، آیا به او لبخند بزنم؟
هرگز.
من او را لعنت میکنم و دیگر با او سخن نمیگویم!
ای عبّاس! تو خوب دانستی که شمر تو را به چه پرتگاهی فرا میخواند، تو دوری از امامزمان خود را سقوط میدانستی و از آن حذر کردی.
شمر تو را به سوی قدرت، ثروت و مقام فرا خواند، اگر تو به سمت او میرفتی به همه اینها میرسیدی، امّا تو با حسین علیهالسلام ماندی، تو میدانستی که فردا، روز ملاقات شمشیرها و نیزهها میباشد، روزی که باید در راه حسین علیهالسلام، جان را فدا کنی!
ضربههای شمشیر، باران تیرها و نیزهها در انتظار تو بود، امّا تو ماندن با حسین علیهالسلام را انتخاب کردی، این همان راه راست بود.
من در نماز بارها این آیه را خواندهام: «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ».
تو به من آموختی که از راه امامزمان خویش جدا نگردم، در این راه استوار بمانم، هرکس از امامزمانش جدا شد به تباهی میرسد، من نباید مسیر زندگی واقعی را گم کنم.
من نباید به پست و مقام و ثروت دلخوش باشم، کسیکه پست و مقام و ثروت دارد امّا از امامزمانش جدا شده است، فقط زنده است، امّا زندگی نمیکند، زندگی واقعی چیز دیگری است...
آیا من به این معرفت و شناخت رسیدهام؟ اگر به من ثروت و مقامی بزرگ بدهند و از من بخواهند دست از امامزمانم بردارم، چه خواهم کرد؟
ای عبّاس!
شنیدهام که تو «باب الحوائج» هستی و به اذن خدا، حاجتهای مردم را میدهی، من امشب با تو سخن میگویم!
روزگاری بود که حاجت من، ثروت و پست و مقام بود، امّا امروز از آن حاجتهای خود، توبه میکنم.
ای عبّاس!
آن حاجتها را دیگر نمیخواهم! من چیز دیگری از تو میخواهم. از تو میخواهم آن غیرت و شهامت را به من لطف کنی و من هم رنگ و بوی تو را بگیرم! مرا دریاب و یاریم کن که در دو راهیهای انتخاب، مانند خودت، درست و سریع تصمیم بگیرم، اگر دنیا و جذبههای آن بخواهد مرا از امامزمانم جدا کند، آن دنیا را لعنت میکنم... این حاجت من است، ذرّهای از غیرت خود را در روح و جانم بریز!
ای عبّاس! میخواهم با تو سخن بگویم. من نیاز دارم با مکتب فکری تو بیشتر آشنا شوم، جواب سؤل مرا بگو، مرا راهنمایی کن!
شمر از تو خواست تا اماننامه را قبول کنی، تو قبول نکردی، آیا به این فکر کردی که بیش از سیهزار نفر در این صحرا جمع شدهاند و فردا همه شما را به قتل میرسانند.
شاید بعضیها خیال کنند که تو یک نفر هستی و رفتن تو، ضرری به حسین علیهالسلام نمیزند، چه باشی و چه نباشی، این سپاه، حسین علیهالسلام را میکشد.
پس چرا ماندی؟
ماندن تو، چیزی را عوض نخواهد کرد، فردا خون حسین علیهالسلام این دشت را سیراب میکند.
ای عبّاس!
من هر کاری که میخواهم بکنم، به نتیجه آن فکر میکنم، اگر من جای تو بودم، وقتی میدیدم ماندن من، نتیجهای ندارد، میرفتم، امّا تو به چه فکر میکنی؟ چه چیزی باعث شد که تو بمانی. این را برایم بگو!
من نتیجهگرا هستم، عقل من به نتیجه فکر میکند، امّا تو چگونه فکر
میکنی؟
جواب تو یک جمله است: «باید وظیفهگرا باشیم نه نتیجهگرا».
وقتی شمر برای تو اماننامه آورد تو او را لعنت کردی و تصمیم گرفتی با حسین علیهالسلام بمانی، تو به وظیفه فکر کردی و نه به نتیجه!
من هم باید مثل تو باشم، به وظیفهای که در مقابل من است، فکر کنم، وقتی در جامعه خود، سیاهی و تباهی میبینم، نباید بیخیال شوم و بگویم: «کار من نتیجهای ندارد، من نمیتوانم جامعه را اصلاح کنم». من باید وظیفهام را انجام بدهم، اگر میتوانم با یک زشتی و پلیدی مقابله کنم، باید این کار را بکنم.
کاش «عُبیداللّه جُعفی» هم مانند تو فکر میکرد!
اگر او فکر و اندیشه تو را داشت، نام و یاد او در تاریخ میدرخشید و همه به او افتخار میکردند، افسوس که او نتیجهگرا بود و خود را از سعادت بزرگی محروم کرد.
«عُبیداللّه جُعفی» کیست؟
روز اوّل محرّم بود، حسین علیهالسلام هنوز به کربلا نرسیده بود، کاروان او به سوی کربلا پیش میرفت، از دور خیمهای نمایان شد، اسبی کنار خیمه ایستاده بود و نیزهای بر زمین استوار بود.
آن خیمه از آن چه کسی بود؟
خیمه «عُبیداللّه جُعْفی».
او از شجاعان و پهلوانان عرب بود، نام او لرزه بر اندام همه میانداخت.
پهلوان کوفه آنجا چه میکرد؟
او از کوفه بیرون آمده است تا مبادا عمرسعد از او بخواهد که به جنگ حسین علیهالسلام برود.(1)
حسین علیهالسلام نزد او میرود و به او چنین میگوید:
-- تو میدانی که کوفیان برای من نامه نوشتهاند و مرا دعوت کردهاند تا به کوفه بروم امّا اکنون پیمان شکستهاند. آیا نمیخواهی کاری کنی که خدا تمام گناهان تو را ببخشد؟
-- من گناهان زیادی انجام دادهام. چگونه ممکن است خدا گناهان مرا ببخشد؟
-- با یاری کردن من.
-- به خدا میدانم هر کس تو را یاری کند روز قیامت خوشبخت خواهد بود، امّا من یک نفر هستم و نمیتوانم کاری برای تو بکنم. تمام کوفه به جنگ تو میآیند. حال، من با تو باشم یا نباشم، فرقی به حال شما نمیکند. تعداد دشمنان شما بسیار زیاد است. من آماده مرگ نیستم و نمیتوانم همراه شما بیایم. ولی این اسب من از آنِ شما باشد. یک شمشیر قیمتی نیز دارم آن شمشیر هم از آنِ شما...
-- من یاری خودت را خواستم نه اسب و شمشیرت را. اکنون که یاریم نمیکنی از اینجا دور شو تا صدای مظلومیّت مرا نشنوی. چرا که اگر صدایم را بشنوی و یاریم نکنی، جایگاهت دوزخ خواهد بود.(2)
اینگونه شد که عُبیداللّه جُعْفی از سعادت بزرگی محروم شد، او به نتیجه
1) . واللّه ما خرجت من الکوفة إلاّ لکثرة من رأیته خرج لمحاربته وخذلان شیعته... : الأخبار الطوال، ص 250؛ وراجع، الأمالی، للشجری، ج 1، ص 181 .
2) . أیّها الرجل، إنّک مذنب خاطئ، وإنّ اللّه عزّ وجلّ آخذک بما أنت صانع إن لم تَتُب إلی اللّه تبارک وتعالی فی ساعتک هذه، فتنصرنی ویکون جدّی شفیعک بین یدی اللّه تبارک وتعالی ... : الأمالی، للصدوق، ص 219، ح 239؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 315؛ وهذه فرسی ملجمة، واللّه ما طلبت علیها شیئا إلاّ أذقته حیاض الموت، ولا طُلبت وأنا علیها فلُحِقت، وخذ سیفی هذا فواللّه ما ضربت به إلاّ قطعت ... : الفتوح، ج 5، ص 73؛ مقتل الحسینع للخوارزمی، ج 1، ص 226؛ وراجع، الأخبار الطوال، ص 262 .
کارش فکر کرد، او با خود گفت که اگر من به یاری حسین علیهالسلام بشتابم فایدهای برای او ندارد. من یاریش بکنم یا نکنم، فرقی نمیکند و اهل کوفه او را شهید میکنند.
این فکر او بود، ولی کاش او هم وظیفهگرا بود!
او باید میدید که الآن وظیفهاش چیست؟ آیا نباید به قدر توان خود،از حق دفاع میکرد؟
عبّاس به همه یاد میدهد که ببینند وظیفه امروز آنان چیست و آن را انجام بدهند، چه به نتیجه مطلوب برسند چه نرسند، مهم انجام وظیفه است.
از جای برمیخیزم، من باید فرصت را غنیمت بشمارم، باید حادثهها را ببینم و بنویسم. امشب شورانگیزترین شب تاریخ است!
در سپاه کوفه شیطان قهقهه میزند، صدای پایکوبی و رقص و شادی در همهجا پیچیده است، گویا شیطان امشب و در اینجا، بیش از سیهزار دهان باز کرده است و میخندد!
ولی در آن طرف، در اردوگاه حسین علیهالسلام صداها آرام است. همچون صدای آبی زلال که میرود تا به دریا بپیوندد.
صدایِ تپش عشق را میشنوم. فرشتگان آمدهاند تا اشکِ دوستان خدا را که بر گونهها نشسته است ببینند. عدّهای در سجدهاند و عدّهای در رکوع. زمزمههای تلاوت قرآن به گوش میرسد.(1)
خبری در خیمهها میپیچد. حسین علیهالسلام یاران خود را به حضور طلبیده است. همه با عجله سجّادههای نماز خود را جمع میکنند و به سوی خیمه حسین علیهالسلام میشتابند.
چه خیمه باصفایی! بوی بهشت به مشام جان میرسد!
1) . جاء اللیل، فبات الحسینع تلک اللیلة راکعا ساجدا باکیا مستغفرا متضرّعا...: مقتل الحسین(ع) للخوارزمی، ج 1، ص 251؛ الفتوح، ج 1، ص 99 .
دیدار شمع و پروانههاست!
همه به امام خود نگاه میکنند و در این فکر هستند که حسین علیهالسلام چه دستوری دارد تا با جان پذیرا شوند.
حسین علیهالسلام از جای خود برمیخیزد و میگوید: «من خدای مهربان را ستایش میکنم و در همه شادیها و غمها او را شکر میگویم».(1)
حسین علیهالسلام برای لحظهای سکوت میکند. همه منتظرند تا او سخن خود را ادامه دهد: «یاران خوبم! من یارانی به خوبی و وفاداری شما نمیشناسم. بدانید که ما فقط امشب را مهلت داریم و فردا روز جنگ است. من به همه شما اجازه میدهم تا از این صحرا بروید. من بیعت خود را از شما برداشتم، بروید، هیچ چیز مانع رفتن شما نیست. اینک شب است و تاریکی! این پرده سیاه شب را غنیمت بشمارید و از اینجا بروید و مرا تنها گذارید».(2)
عبّاس همراه با برادرانش برمیخیزد. صدای عبّاس میلرزد، گویا خیلی گریه کرده است، او میگوید: «خدا آن روز را نیاورد که ما زنده باشیم و تو در میان ما نباشی».(3)
حسین علیهالسلام با شنیدن این سخن، اشک در چشمانش حلقه میزند و گریه میکند، با گریه حسین علیهالسلام عبّاس به گریه میافتند، دیگران هم اشکشان جاری میشود.(4)
ای عبّاس! امشب راز گریهات را برایم بگو!
برایم بگو چرا اینگونه اشک ریختی؟
1) . أُثنی علی اللّه تبارک وتعالی أحسن الثناء، وأحمده علی السرّاء والضرّاء، اللّهمّ إنّی أحمدک علی...: تاریخ الطبری، ج 5، ص 418؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 559؛ الإرشاد، ج 2، ص 91 .
2) . أمّا بعد، فإنّی لا أعلم أصحابا أولی ولا خیرا من أصحابی، ولا أهل بیت أبرّ ولا أوصل من أهل بیتی، فجزاکم اللّه عنّی جمیعا خیرا: إعلام الوری، ج 1، ص 455؛ روضة الواعظین، ص 202؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 392؛ وراجع : البدایهوالنهایة، ج 8، ص 176 .
3) . فقال له إخوته وأبناؤه وأبناء عبد اللّه بن جعفر : ولِمَ نفعل ذلک؟ لنبقی بعدک؟ لا أرانا اللّه ذلک . وبدأهم العبّاس أخوه ثمّ تابعوه ...: مثیر الأحزان، ص 52 .
4) . فررنا عنه رغبة فی الحیاة؟ معاذ اللّه، بل نحیا بحیاتک، ونموت معک . فبکی وبکوا علیه، وجزاهم خیرا، ثمّ نزل صلوات اللّه علیه: مقاتل الطالبیّین، ص 112 .
تو پهلوان هستی، من عصر امروز، شجاعت تو را دیدم که چگونه یک سپاه را به عقب راندی، پس چرا اینگونه گریه میکنی؟
من شنیدهام که مرد نزد دیگران گریه نمیکند، وقتی اشک تو را دیدم، فهمیدم این حرف درست نیست، مردی مانند تو نیز گریه میکند، وقتی غصّهای بزرگ، دل مرد را به درد میآورد، اشکش جاری میشود...
غصّه تو چیست؟
مرد هر چقدر بزرگتر باشد، اشک او نیز پیام بزرگتری دارد.
تو بر غربت حسین علیهالسلام اشک ریختی، مظلومیّت حسین علیهالسلام، اینگونه دل تو را به درد آورد، حسین علیهالسلام در دشت کربلا در محاصره دشمنان است، اگر این چند نفر هم او را رها کنند و بروند، حسین علیهالسلام غریب و تنها میشود و اسیر دشمنان.
تو گریه کردی تا حسین علیهالسلام دیگر اصرار بر رفتن تو نکند، تو میخواستی بمانی تا حسین علیهالسلام بیش از این غریب نماند. تو به همه شیعیان تاریخ درس بزرگی دادی، تو با اشک خود، پیام خود را به همه رساندی!
من نباید در مقابل غربت امامزمان خود، بیخیال باشم!
باید به درک و شعوری برسم که غربت امامزمانم، اشک مرا جاری کند!
آیا به راستی من اینگونهام؟
ای عبّاس! با تو سخن میگویم، من خود را پیرو تو میدانم، امّا خودم میدانم از مرام تو، فاصله دارم، تو «بابالحوائج» هستی، از خدا بخواه تا به من درک و شعوری بدهد تا اشک من برای غربت امامزمانم جاری شود! این حاجت من
است.
مدّتها است که امامزمانم در پسِ پرده غیبت است، مردم، او را فراموش کردهاند، نمیدانم چرا او را از یادها بردهاند، من هم او را فراموش کردهام!
من در روزگار سیاهیها گرفتار شدهام، دیگر هیچ پناهی ندارم، از مردم فراری شدهام، آخر کسی به فکر او نیست، من در جستجوی او هستم. از او دور ماندهام، امّا هنوز در قلب من، عشق او شعله میکشد.
ای عبّاس!
من از تو آموختم که باید در حضور جمع، برای غربت امامزمانم اشک بریزم! وقتی دیگران اشک مرا ببینند، به خود میآیند و به فکر فرو میروند. من باید عشق به امام زمانم را با تمام وجودم فریاد زنم.
این دنیا، وفا ندارد، میدانم که دیر یا زود باید از اینجا بروم، دل بستن به اینجا کاری بیهوده است، آیا انسان عاقل به «سراب» دل میبندد؟ من از دل بستن به این «سرابها» خسته شدهام...
همه یاران حسین علیهالسلام، صدای گریه تو را میشنوند، تو با گریهات به دل همه آتش غیرت زدی، یاران یکی یکی از جا برمیخیزند و از وفای خود سخن میگویند، هر کدام به زبانی خاص، وفاداری خود را اعلام میکنند، امّا سخن همه آنها یکی است: «به خدا قسم ما تو را تنها نمیگذاریم و جان خویش را فدای تو میکنیم».(1)
اکنون حسین علیهالسلام نگاهی پر معنا به یاران با وفای خود میکند و در حقّ همه
1) . تکلّم جماعة أصحابه بکلامٍ یشبه بعضُه بعضا فی وجهٍ واحد، فقالوا : واللّه لا نفارقک، ولکنّ أنفسنا لک الفداء ...: تاریخ الطبری، ج 5، ص 418؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 559؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 176 .
آنها دعا میکند و میگوید: «سرهای خود را بالا بگیرید و جایگاه خود را در بهشت ببینید».(1)
همه، به سوی آسمان نگاه میکنند. پردهها کنار میرود و بهشت نمایان میشود. اینجا بهشت است! چقدر با صفاست! حسین علیهالسلام تک تک یاران خود
را نام میبرد و بهشت را به آنها را نشان میدهد.(2)
1) . ارفعوا رؤوسکم وانظروا . فجعلوا ینظرون إلی مواضعهم ومنازلهم من الجنّة ...: الخرائج والجرائح، عن أبی حمزة الثمالی، ج 2، ص 847، ح 62؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 298، ح 3 .
2) . هو یقول لهم : هذا منزلک یا فلان، وهذا قصرک یا فلان، وهذه درجتک یا فلان . فکان الرجل یستقبل الرماح والسیوف بصدره، ووجهه لیصل إلی منزله من الجنّة: الخرائج والجرائح، ج 2، ص 847، ح 62؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 298، ح 3 .
اللّه اکبر، اللّه اکبر!
صدایِ اذان صبح در دشت کربلا طنینانداز میشود. حسین علیهالسلام همراه یاران خود به نماز میایستد. همه برای نماز آمدهاند...
بعد از نماز، حسین علیهالسلام رو به یارانش میکند و میگوید: «شهادت نزدیک است. شکیبا باشید و صبور، که وعده خداوند نزدیک است. یاران من! به زودی از رنج و اندوه دنیا آسوده شده و به بهشت جاودان رهسپار میشوید».
همه یاران یک صدا میگویند: «ما همه آمادهایم تا جان خود را فدای شما کنیم».(1)
حسین علیهالسلام لشکر خود را سازماندهی میکند، یاران را به سه دسته تقسیم میکند: دسته راست، دسته چپ و دسته میانه.
زُهیر فرمانده دسته راست و حَبیب بن مظاهر فرمانده دسته چپ لشکر میشوند و خود حضرت نیز، در میانه لشکر قرار میگیرد.(2)
همه آمادهاند تا جان خود را فدای شمع وجود حسین علیهالسلام کنند، حسین علیهالسلام پرچم لشکر را به دست برادرش عبّاس میدهد. عبّاس امروز علمدار دشت کربلاست!(3)
1) . إنّ الحسین بن علیّع خطب یوم أصیب، فحمد اللّه وأثنی علیه، وقال : الحمد للّه الذی جعل الآخرة للمتّقین، والنار والعقاب علی الکافرین...: الأمالی للشجری، ج 1، ص 160.
2) . لمّا أصبح الحسینع یوم الجمعة عاشر محرّم - وفی روایة یوم السبت - عبّأ أصحابه، وکان معه اثنان وثلاثون فارسا وأربعون راجلاً...: مقتل الحسین(ع) للخوارزمی، ج 2، ص 4 .
3) . دفع اللّواء إلی أخیه العبّاس بن علیّ، وثبتع مع أهل بیته فی القلب...: مقتل الحسین(ع) للخوارزمی، ج 2، ص 4.
این مقامی است که حسین علیهالسلام به تو عطا کرده است. شیعه به خوبی میداند هر پرچمی که به نام حسین علیهالسلام برافراشته میشود، یادگاری از پرچم توست، ماه محرّم که فرا میرسد، این پرچم توست که در همه جا برافراشته میشود.
تو پرچم لشکر حق را در دست میگیری، تا زمانی که این پرچم در دست توست، لشکر حق پابرجاست.
چه شکوهی دارد این پرچم وقتی در دستهای توست!
در جنگها، پرچم را به دست شجاعترین فرد لشکر میدهند، شجاعت در چهره تو موج میزند، تو از همه شجاعتر هستی... این شجاعت را از که به ارث بردهای؟
ای عبّاس! پدر تو علی علیهالسلام است!
تاریخ شجاعت او را هرگز از یاد نمیبرد. این قلم میخواهد گوشهای از شجاعت علی علیهالسلام را بنویسد... سال پنجم هجری بود، جنگ خندق یا جنگ احزاب.
بتپرستان مکّه به جنگ پیامبر آمده بودند، پیامبر قبلاً دستور داده بود تا اطراف مدینه را خندق بکَنند، سپاه مکّه وقتی به مدینه رسید، پشت خندق زمینگیر شد. «ابن عبدُوُدّ» یکی از قهرمانان عرب بود، او قسم یاد کرد که از خندق عبور کند. او سوار بر اسبش شد و از خندق عبور کرد، او مردی بود که یک تنه با هزار سوار برابری میکرد.(1)
صدای ابن عبدُوُدّ در فضا پیچید: «هَلْ مِنْ مُبارِز».
1) . کان المشرکون علی الخمر والغناء والمدد والشوکة، والمسلمون کأنّ علی رؤسهم الطیر لمکان عمرو: مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 171، بحار الأنوار ج 20 ص 272.
آیا کسی هست که به نبرد با من بیاید؟
طنین صدای او تا دور دست میرفت، آیا کسی هست که با من پیکار کند؟
هیچکس جواب او را نداد، ابن عبدُوُدّ فریاد میزد و حریف میطلبید و شمشیرش را بالای سرش میچرخاند و میگفت: «ای مسلمانان! مگر شما نمیگویید که وقتی کشته میشوید به بهشت میروید؟ چرا هیچکس نمیآید تا او را به بهشت بفرستم؟».
مسلمانان همه سر به زیر انداخته بودند، هیچکس جوابی نمیداد.(1)
علی علیهالسلام لحظهای صبر کرد، شاید کس دیگری بخواهد به این نبرد برود. خیلیها از او سن و سال بیشتری داشتند، علی علیهالسلام میخواست احترام آنها را بگیرد، امّا هر چه صبر کرد، کسی جوابی نداد، سرانجام او تصمیم گرفت از جا برخیزد، صدای او در فضا پیچید: «ای رسول خدا! آیا اجازه میدهید من به نبرد با ابن عبدُوُدّ بروم؟»...
پیامبر رو به علی علیهالسلام کرد و گفت:
-- یا علی! آیا میدانی که این مرد ابن عبدُوُدّ است؟
-- من هم علی، پسرِ ابوطالب هستم!
پیامبر وقتی این سخن را شنید، اشک در چشمانش حلقه زد، به راستی علی علیهالسلام چقدر زیبا جواب داد...(2)
بن أبی طالب، فقال له رسول اللّه(ص): ادنُ منّی، فدنا منه، فعمّمه بیده، ودفع إلیه سیفه ذا الفقار، وقال له: اذهب وقاتل بهذا، اللّهمّ احفظه من بین یدیه ومن خلفه، وعن یمینه وعن شماله، ومن فوقه ومن تحته: تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 250، التفسیر الصافی ج 6 ص 26، بحار الأنوار ج 20 ص 226.
علی علیهالسلام به میدان آمد و رو به ابن عبدُوُدّ کرد و گفت: «چقدر عجله کردی و شتاب نمودی و مبارز طلبیدی، بدان من همان کسی هستم که آمدهام تا با تو نبرد کنم».(3)
جنگ تن به تن آغاز شد، گرد و غبار همه جا را گرفت، لحظاتی گذشت...
1) . إنّ عمرو بن عبدودّ کان ینادی: مَن یبارز؟ فقام علی وهو مقنع فی الحدید، فقال: أنا له یا نبیّ اللّه، فقال: إنّه عمرو، اجلس، ونادی عمرو: ألا رجل؟ ویؤّبهم ویسبّهم، ویقول: أین جنّتکم التی تزعمون أنّ من قُتل منکم دخلها، فقام علی فقال: أنا له یا رسول اللّه، ثمّ نادی الثالثة فقال: ولقد بححتُ من النداء بجمعکم هل مِن مبارز/ووقفتُ إذ جبن المشجّع/ موقف البطل المناجز/ إنّ السماحة والشجاعة/ فی الفتی خیر الغرائز/ فقام علی فقال: یا رسول اللّه أنا، فقال: إنّه عمرو، فقال: وإن کان عمروا!...: السنن الکبری ج 9 ص 132، تفسیر جوامع الجامع ج 3 ص 52، تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 131، تاریخ مدینة دمشق 42 ص 79، البدایة والنهایة ج 4 ص 121، أعیان الشیعة ج 1 ص 264، المناقب للخوارزمی ص 169، عیون الأثر ج 2 ص 41، السیرة النبویة ج 3 ص 204، السیرة الحلبیة ج 2 ص 641، بحار الأنوار ج 20 ص 641، وراجع شرح الأخبار ج 1 ص 323، کنز الفوائد ص 137، شرح نهج البلاغة ج 19 ص 73، کشف الغمّة ج 1 ص 197.
2) . فقام علی فقال: یا رسول اللّه أنا، فقال: إنّه عمرو، فقال: وإن کان عمروا!...: السنن الکبری ج 9 ص 132، تفسیر جوامع الجامع ج 3 ص 52، تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 131، تاریخ مدینة دمشق 42 ص 79، بحار الأنوار ج 20 ص 641؛ فقال رسول اللّهص: مَن لهذا الکلب؟ فلم یجبه أحد، فوثب إلیه أمیر المؤنین فقال: أنا له یا رسول اللّه، فقال: یا علی، هذا عمرو بن عبدودّ فارس یلیل، قال: أنا علی
3) . فمشی إلیه وهو یقول: لا تعجلنّ فقد أتاک/ مُجیبُ صوتِک غیرُ عاجز... قال له عمرو: من أنت؟ قال: أنا علیّ...: شرح الأخبار ج 1 ص 323، کنز الفوائد ص 137، مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 325، بحار الأنوار ج 20 ص 203، 226، ج 39 ص 5، ج 41 ص 89، المستدرک للحاکم ج 3 ص 32، مکارم الأخلاق لابن أبی الدنیا ص 68، شرح نهج البلاغة ج 13 ص 292، ج 19 ص 63، تفسیر القمّی ج 2 ص 183، تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 132، التفسیر الصافی ج 4 ص 176، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 251، تاریخ مدینة دمشق ج 42 ص 79، البدایة والنهایة ج 4 ص 121، عیون الأثر ج 2 ص 41، السیرة النبویة ج 3 ص 204.
علی علیهالسلام پیروز این میدان شد، او با یک ضربه ابن عبدُوُدّ را به خاک نشاند. صدای «اللّه اکبر» همه جا پیچید. پیامبر رو به یارانش کرد و گفت: «ضربتِ علی علیهالسلام در امروز، نزد خدا بالاتر از عبادت جنّ و انس است».(1)
و اکنون...
ای عبّاس! تو برادری به نام «محمّد» داری، من او را به نام «محمّدحَنَفیّه» میشناسم.
«حنفیّه» نام مادر اوست.
تو و محمّدحنفیّه و حسین علیهالسلام با هم برادر هستید، امّا از سه مادر. نام مادر تو، «اُمّ البَنین» است. نام مادر حسین علیهالسلام، فاطمه علیهاالسلام است، نام مادر محمّدحنفیّه هم «حنفیّه» است.
راستی محمّدحَنَفیّه الآن کجاست؟
چرا در کربلا نیست؟ چرا به یاری حسین علیهالسلام نیامده است؟
وقتی حسین علیهالسلام به سوی کوفه حرکت کرد، او در سرزمین حجاز ماند، او بیمار بود و توان حرکت نداشت.
چرا من از «محمّدحنفیّه» یاد کردم؟
چه میخواهم بگویم؟
میخواهم از جنگ «صفّین» سخن بگویم. زمانی که علی علیهالسلام در مقابل سپاه معاویه قرار گرفت. علی علیهالسلام پرچم را به دست پسرش (محمّدحنفیّه) داد و از او خواست تا به قلب سپاه معاویه حمله کند.
محمّدحنفیّه نگاهی به میدان جنگ کرد، ترس بر دلش نشست و گفت: «پدر
1) . قال رسول اللّهص: ضربة علیّ فی یوم الخندق أفضل أعمال أُمّتی إلی یوم القیامة: ینابیع المودّة ج 1 ص 282، وراجع حلیة الأبرار ج 2 ص 158 وفیه: ضربة علیّ خیر من عبادة الثقلین، الصحیح من سیرة النبی الأعظم ج 9 ص 16، مشارق أنوار الیقین ص 312، شرح إحقاق الحقّ ج 2 ص 104؛ فقال النبی9: أبشر یا علیّ، فلو وُزِن الیوم عملک بعمل أُمّة محمّد، لرجح عملک بعملهم، وذلک أنّه لم یبق بیتٌ من بیوت المشرکین إلاّ وقد دخله وهنٌ بقتل عمرو، ولم یبق بیتٌ من بیوت المسلمین إلاّ وقد دخله عزٌّ بقتل عمرو: کنز الفوائد ص 137، بحار الأنوار ج 20 ص 205، تفسیر جوامع الجامع ج 3 ص 52، تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 132، شواهد التنزیل ج 2 ص 12، ینابیع المودّة ج 1 ص 281، غایة المرام ج 4 ص 275.
جان! مگر نمیبینی که نیزهها مانند قطرات باران به این سو میآیند».
علی علیهالسلام نگاهی به پسرش میکند و پرچم را از دست او میگیرد و خود به قلب سپاه معاویه حمله میبرد.(1)
این ترس محمّدحنفیّه برای چه بود؟
او این ترس را از خاندان مادری خود به ارث برده بود، راست گفتهاند که حلالزاده به دایی خود میرود...
اکنون میخواهم از یک ماجرا سخن بگویم!
سالها بود که فاطمه علیهاالسلام از دنیا رفته بود، علی علیهالسلام قصد داشت بار دیگر
ازدواج کند.
او میدانست که فرزند از مادر شجاعت را به ارث میبرد...
علی علیهالسلام برادری به نام «عقیل» داشت. عقیل قبیلههای عرب را به خوبی میشناخت و با نسب و ویژگیهای آنان، آشنایی کامل داشت.
علی علیهالسلام نزد عقیل رفت و به او گفت: «ای برادر! من میخواهم پسری شجاع داشته باشم، به دنبال دختری میگردم که از خاندانی شجاع باشد».(2)
عقیل به فکر فرو رفت، به راستی علی علیهالسلام این پسر شجاع را برای چه میخواهد؟ خدا به علی علیهالسلام حسن و حسین علیهماالسلام را داده است، این دو پسر در اوج شجاعت هستند، آنان پسران فاطمه علیهاالسلام هستند، شجاعت آنان مثال زدنی است.
عقیل نمیدانست که روزی در کربلا، حسین علیهالسلام غریب میشود، مردم کوفه او را دعوت میکنند و سپس شمشیر به رویش میکشند، علی علیهالسلام میخواهد
1) . دفع أمیر المؤنین علیه السلام یوم الجمل رایته إلی محمد ابنه ، وقد استوت الصفوف ، وقال له : احمل ، فتوقف قلیلا فقال : یا أمیر المؤنین أما تری السماء کأنها شآبیب المطر ، فدفع فی صدره وقال : أدرکک عرق من أمک ، ثم أخذ الرایة بیده فهزها: شرح نهج البلاغة ج 1 ص 243، بحار الانوار ج 42 ص 98، اعیان الشیعة ج 1 ص 457.
2) . وقد روی أن أمیر المؤنین علیا قال لأخیه عقیل - وکان نسابة عالما بأنساب العرب وأخبارهم - : أنظر إلی امرأة قد ولدتها الفحولة من العرب لأتزوجها فتلد لی غلاما فارسا . فقال له : تزوج أم البنین الکلابیة فإنه لیس فی العرب أشجع من آبائها، فتزوجه: عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب ص 357.
پسری شجاع داشته باشد که در روز عاشورا، برادرش حسین را یاری کند...
عقیل نیاز به زمان داشت، خیلیها آرزو دارند دختر خود را به عقد علی علیهالسلام درآورند، امّا عقیل باید بررسی میکرد، به راستی چه کسی میتواند پسری شجاع به دنیا آورد؟
عقیل به دنبال دختری بود که قدّ بلندی داشته باشد و از خاندان شجاعی باشد...
چند روز گذشت، عقیل باید به خاندانی میرسید که شجاعت در ذات و ریشه آنان باشد. او به یاد «عامِر» افتاد.(1)
عامِر کیست؟
همان کسی که او را «مُلاعِب الأسِنَة» میخواندند.
«مُلاعِب الأسِنة» چه معنایی دارد؟
«کسی که نیزهها را به بازی میگرفت».
شیرمردی که از نیزهها نمیترسید و چنان به میان تیرها و نیزهها میرفت، گویی که به میان قطرات باران میرود.
عقیل با شعر نیز آشناست، او میداند که شاعری در وصف «عامر» چنین گفته است: «وقتی عامر به جنگ دشمنان میرود، نیروی یک سپاه را در خود جمع کرده است!».(2)
آری، عامر کسی بود که یک تنه در مقابل یک سپاه میایستاد!
عقیل به شجاعترین مرد عرب فکر میکرد. سالها پیش عامر از دنیا رفته است، امّا نسل او هستند، عقیل در میان آنان به جستجوی دختر بود...
چه دختری از نسلِ عامر در آستانه ازدواج است؟
عقیل از همه سؤال کرد، سرانجام به خانه زنی به نام «ثُمامه» رفت.
ثمامه، نوه عامر بود. ثمامه دختری به نام «فاطمه» داشت! عقیل شنیده بود که فاطمه، قدّی بلند دارد و در چهره او ادب موج میزند.
آری، عقیل گمشده خود را پیدا کرده بود، این فاطمه همان کسی است که میتواند برای علی علیهالسلام، شیرمردی به دنیا آورد.
در اینجا این نکته را باید بنویسم: این فاطمه همان «اُمّ البَنین» است که مادر عبّاس است. «اُمّ البَنین» لقب ایشان است. اسم اصلی مادر عبّاس، فاطمه است. «اُمّ البَنین» به معنای «مادر پسرها» میباشد.
بعد از ازدواج علی علیهالسلام با این فاطمه، خدا به او چندین پسر داد، برای همین او را «مادر پسرها» خواندند. اُمّ البَنین، از نسل «عامر» بود، او دخترِ نوه عامر بود، شهامت و شجاعت چیزی بود که در گوشت و خون او جاری بود.
عقیل خوشحال نزد علی علیهالسلام رفت و ماجرا را به او گفت، علی علیهالسلام انتخاب برادرش، عقیل را پسندید و او را برای خواستگاری فرستاد. عقیل با پدر و مادر فاطمه سخن گفت، آنان بسیار خوشحال شدند، چه افتخاری بالاتر از این که علی علیهالسلام داماد آنان شود. آنان این ماجرا را به فاطمه گفتند و او هم از صمیم قلب، خدا را شکر کرد و با این پیشنهاد موافقت کرد.
مراسم عقد برگزار شد، مدّتی گذشت، علی علیهالسلام همسرش را به خانهاش
آورد...
نوزادی که تازه به دنیا آمده است را روی دستان علی علیهالسلام قرار دادند، علی علیهالسلام نگاهی به چهره پسرش نمود، روی او را بوسید و نام او را «عبّاس» نهاد، آن روز، هیچکس نمیدانست که علی علیهالسلام چقدر خوشحال است، او اوج شهامت و شجاعت را در چهره فرزندش میدید.
عبّاس ذخیرهای است برای روز عاشورا!
روزی که حسین علیهالسلام، غریب و تنها در دشت کربلا گرفتار شود، آن روز عبّاس، پشت و پناه حسین علیهالسلام خواهد بود...
همه این سخنان را گفتم تا به پاسخ این سؤال برسم: چرا صبح عاشورا، حسین علیهالسلام عبّاس را به عنوان علمدار خود انتخاب کرد و پرچم لشکر حق را به دست او داد؟
من پاسخ خود را یافتم: هیچکس از عبّاس، شجاعتر نیست. او شجاعت را از پدر و مادرش به ارث برده است.
صبح روز عاشوراست، طبل آغاز جنگ، زده میشود و سپاه کوفه حرکت میکند، این صدای عمرسعد است که در صحرای کربلا میپیچد: «ای لشکر خدا! پیش به سوی بهشت!».
لشکر کوفه حرکت میکند و روبروی لشکر حسین علیهالسلام میایستد، حسین علیهالسلام رو به سپاه کوفه میکند و میگوید: «ای مردم! سخن مرا بشنوید و در جنگ شتاب نکنید. میخواهم شما را نصیحت کنم».
نفسها در سینه حبس میشود، حسین علیهالسلام سخن خود را چنین ادامه میدهد: «آیا مرا میشناسید؟ لحظهای با خود فکر کنید که میخواهید خون چه کسی را بریزید. مگر من پسرِ دختر پیامبر نیستم؟».(1)
سکوت بر تمام سپاه کوفه سایه میافکند. هیچکس جوابی نمیدهد، حسین رو به آنان میکند و میگوید: «شما سخن حق را قبول نمیکنید. زیرا شکمهای شما از مال حرام پر شده است».(2)
آری! مال حرام، رمز سیاهی دلهای این مردم است.
اکنون عمرسعد به سربازان دستور میدهد که همهمه کنند تا صدای حسین علیهالسلام به گوش کسی نرسد. او میترسد که سخن حسین علیهالسلام در دل این
1) . أیّها الناس! اسمعوا قولی، ولا تعجلونی حتّی أعظکم بما لحقٌّ لکم علیَّ، وحتّی أعتذر إلیکم من مقدمی علیکم، فإن قبلتم عذری وصدّقتم قولی وأعطیتمونی النصف، کنتم بذلک أسعد، ولم یکن لکم علیَّ سبیل، وإن لم تقبلوا منّی العذر ...: تاریخ الطبری، ج 5، ص 424؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 561 .
2) . قد انخزلت عطیّتکم من الحرام، ومُلئت بطونکم من الحرام، فطبع اللّه علی قلوبکم ...: مقتل الحسینع للخوارزمی، ج 2، ص 6؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 8 .
سپاه اثر کند. برای همین، صدای طبلها بلند میشود و همه سربازان فریاد میزنند!
بیش از سی هزار سرباز، برای شروع جنگ لحظه شماری میکنند..
سپاه کوفه منتظر فرمان عمرسعد است، عمرسعد روی زمین مینشیند و تیر و کمانی در دست میگیرد، او آماده است تا اوّلین تیر را پرتاب کند: «ای مردم! شاهد باشید که من خودم نخستین تیر را به سوی حسین و یارانش پرتاب کردم».(1)
تیر از کمان عمرسعد جدا میشود و به طرف لشکر حسین علیهالسلام پرتاب میشود. جنگ آغاز میشود. عمرسعد فریاد میزند: «در کشتن حسین که از دین بر گشته است شکّ نکنید».(2)
میدان جنگ با فرو ریختن تیرها، سیاه شده است. یاران حسین علیهالسلام عاشقانه و صبورانه خود را سپر بلای حسین علیهالسلام میکنند، زمین رنگ خون به خود میگیرد و عاشقان پر و بال میگشایند و بر خاک میافتند. زمین و آسمان پر از تیر شده و چه غوغایی به پاست!
عمرسعد میداند که به زودی همه تیرهای این لشکر تمام خواهد شد، در حالی که او باید برای مراحل بعدی جنگ نیز، مقداری تیر داشته باشد. او دستور میدهد تا تیراندازی متوقّف شود.
آرامشی نسبی، میدان را فرا میگیرد. سپاه کوفه خیال میکنند که حسین علیهالسلام را کشتهاند، امّا حسین علیهالسلام سالم است و یاران او تیرها را به جان خریدهاند. سی و پنج تن از یاران حسین علیهالسلام شهید شدند.
اکنون نوبت جنگ تن به تن و فداکاری دیگر یاران میرسد. یاران یکی پس از دیگری به میدان میروند آنان، وفای خود را به پیمانی که با حسین علیهالسلام بستهاند، ثابت میکنند و جان خویش را فدای حسین علیهالسلام میکنند...
ساعت تقریباً ده صبح است، تو در کجایی؟ من در جستجوی تو هستم، ای عبّاس!
از صبح تا این لحظه، هم از خیمهها نگهبانی میکردی، هم پرچمدار لشکر بودی، اکنون به علقمه میاندیشی...
تو سقای دشت کربلایی!
از روز هفتم که آب را بر حسین علیهالسلام و یارانش بستند، تشنگی در خیمهها بیداد میکند، اکنون تو تصمیم میگیری تا به سوی علقمه بروی و آب بیاوری. بارها و بارها همراه گروهی از یاران، به سوی علقمه رفتهای و آب آوردهای!
میدانی که امروز بر تعداد نگهبانان علقمه افزوده شده است، هزاران تیرانداز در اطراف علقمه سنگر گرفتهاند تا نگذارند کسی آب به خیمههای حسین علیهالسلام ببرد.
ساعت ده صبح است، پسران اُمّ البَنین با هم به سوی علقمه حرکت میکنند:
عبّاس، جعفر، عثمان و عبداللّه!
شما چهار برادر با هم حرکت میکنید، در خیمهگاه کودکان زیادی، تشنه هستند...
شما چهار نفر میخواهید به جنگ چهار هزار نفر بروید؟
این همان شجاعتی است که شما از پدر و مادر به ارث بردهاید! علی علیهالسلام از این روز خبر داشت و برای همین در جستجوی همسری شجاع بود... همسری که در خون و گوشت او، شجاعت موج بزند. شما فرزندان اُمّ البَنین هستید...
حماسهای شکل میگیرد.
شما لشکر چهار هزار نفری را میشکافید و همه را فراری میدهید و خود را به آب میرسانید.
ای عبّاس! مشک را پر از آب میکنی و آن را بر دوش میگیری و همراه برادران خود به سوی خیمهها حرکت میکنی. تو میدانی که راه برگشت، بسیار سختتر از راه آمدن است.
دقّت میکنی که تیری به مشک اصابت نکند، مشک بر دوش توست و سه برادر تو، همچون پروانه، دور تو میچرخند، آنها جان خود را سپر این مشک میکنند تا مشک سالم به مقصد برسد. همه بچّهها در خیمهها، منتظر این آب هستند.
آیا این مشک به سلامت به خیمهها خواهد رسید؟ صدای «آب، آب» بچّهها هنوز در گوش شماست.
شما تیرها را به جان میخرید و به سوی خیمهها میآیید.
ای عبّاس! مشک بر دوش توست و اشک در چشم داری... به سوی خیمهها میآیی، وقتی از علقمه جدا شدی، سه برادر همراه داشتی، وقتی دشمن شروع به تیرباران کرد، جعفر روی زمین افتاد. او تیرها را به جان خرید.
تو دوست داشتی بایستی و برادر را در آغوش بگیری، امّا فرصتی نمانده
است. جعفر با چشم، به تو اشاره کرد که ای عبّاس برو، باید مشک را به خیمهها برسانی!
آیا مشک به سلامت به خیمهها خواهد رسید؟
اشک در چشمان تو حلقه میزند، به راه خود ادامه میدهی، کمی جلوتر، برادر دیگر بر زمین میافتد... تو فقط یک برادر دیگرت را همراه خود داری، به سوی خیمهها پیش میروی، دیگر راهی تا خیمهها نمانده است، امّا سرانجام برادر دیگر تو در خون خود میغلتد.(1)
همه کودکان چشم انتظارند. آنها فریاد میزنند: «عمو آمد، سقّای کربلا آمد»، امّا چرا او تنهای تنها میآید؟
تو نگاهی به کودکان تشنه میکنی و میگویی: «عزیزانم! بیاشامید، که من سه برادر را برای این آب از دست دادهام».
آیا باز هم برای آوردن آب به سوی علقمه خواهی رفت؟!
اکنون نزدیک ظهر است و گرمای آفتاب بیداد میکند.
این همه زن و بچّه و یک مشک آب و آفتاب گرم کربلا!
ساعتی دیگر، باز صدای «آب، آب» کودکان در صحرا میپیچد.
آن وقت تو چه خواهی کرد، تو که دیگر سه برادر نداری، آنها پر کشیدند و رفتند.
1) . کان بعد أن قُتل إخوته عبد اللّه وعثمان وجعفر معه قاصدین الماء، ویرجع وحده بالقربة فیحمل علی أصحاب عبیداللّه بن زیاد الحائلین دون الماء...: شرح الأخبار، ج 3، ص 191.
نزدیک اذان ظهر است، بیشتر یاران حسین علیهالسلام شهید شدهاند، وقت نماز است. حسین علیهالسلام میخواهد آخرین نماز خود را بخواند، او رو به قبله میایستد، یاران پشت سر او صف میبندند.
«سعید» یکی از یاران حسین علیهالسلام است، او در مقابل سپاه کوفه میایستد، تیراندازان آمادهاند تا حسین علیهالسلام را در نماز شهید کنند.
نماز آغاز میشود، عمرسعد اشارهای به تیراندازان میکند. آنها قلب حسین علیهالسلام را نشانه گرفتهاند، از هر طرف تیر میبارد. سعید سپر خود را به هر طرف میگیرد، امّا تعداد تیرها بسیار زیاد است و از هر طرف تیر میآید.
سعید خود را سپر بلای حسین علیهالسلام میکند و همه تیرها را به جان میپذیرد. نماز تمام میشود و سعید هم بر روی زمین میافتد...(1)
بعد از نماز، دیگر یاران یکی پس از دیگری به میدان میروند و شهید میشوند، بعد از آن نوبت به جوانان بنیهاشم میرسد.
علیاکبر، قاسم و عَون و ... یکی پس از دیگری شهید میشوند...
ساعت تقریباً دو بعد از ظهر است، دیگر حسین علیهالسلام غیر از تو یار و یاوری
1) . فتقدّم سعید بن عبد اللّه الحنفی ووقف یقیه بنفسه، ما زال ولا تخطّی حتّی سقط إلی الأرض وهو یقول :... أبلغه ما لقیت من ألم الجراح، فإنّی أردت ثوابک فی نصر ذرّیة نبیّک ...: بحار الأنوار، ج 45، ص 21؛ مقتل الحسینع للخوارزمی، ج 2، ص 17.
ندارد، همه رفتند و جان خویش را فدای امام خود نمودند. تو تنهایی حسین علیهالسلام را میبینی و این، دل تو را به درد میآورد. تو نزد برادر میآیی و میگویی: «ای برادر! آیا به من اجازه میدان میدهی؟».
من در این سخن تو دقّت میکنم، تو در اینجا حسین علیهالسلام را برادر خطاب میکنی!
بعضیها میگویند: «عبّاس هرگز حسین علیهالسلام را برادر صدا نمیزد، فقط لحظه جان دادن، حسین علیهالسلام را برادر خطاب کرد و گفت: برادر! برادرت را دریاب!».
چرا آنان واقعیت را انکار میکنند؟
کاش آنان که این مطلب اشتباه را برای مردم میگویند، قدری مطالعه میکردند! به راستی آیا آنان، این سخن تو را نشنیدهاند؟ وقتی میخواستی به میدان بروی حسین علیهالسلام را برادر خطاب کردی و گفتی: «ای برادر! آیا به من اجازه میدان میدهی؟».(1)
در آن لحظات، هیچ واژهای به اندازه شنیدن این واژه، دل حسین علیهالسلام را شاد نمیکرد، تو حسین علیهالسلام را برادر خطاب کردی زیرا میدانستی که دنیایی از احساس در این واژه نهفته است. هیچ واژه دیگری، نمیتوانست جایگزین این واژه شود.
نمیدانم چرا بعضیها عادت کردهاند که هر مطلبی را بدون دلیل، بیان میکنند و آن را برای مردم میگویند و قدری فکر نمیکنند...
«ای برادر! آیا به من اجازه میدان میدهی؟».
منتظر هستی تا جواب حسین علیهالسلام را بشنوی، دوست داری که حسین علیهالسلام به تو
1) . أن العباس لما رأی وحدتهع أتی أخاه وقال : یا أخی هل من رخصة؟: بحار الانوار ج 45 ص 42.
هم اجازه بدهد تا جانت را فدایش کنی.
قطرات اشک در چشمان حسین علیهالسلام حلقه میزند، تو گریه حسین علیهالسلام را میبینی، این سخن تو با دل حسین علیهالسلام چه کرد؟
سخن خود را اینگونه ادامه میدهی: «سینه من به تنگ آمده است و از زندگی سیر شدهام، میخواهم به میدان بروم و این منافقان را به سزایشان برسانم و انتقام خون شهیدان را بگیرم».
حسین علیهالسلام به تو نگاهی میکند و میگوید: «برو برای کودکانم مقداری آب بیاور».
تو سخن برادر را اطاعت میکنی و آماده میشوی تا برای کودکان آب بیاوری. حسین علیهالسلام به تو اذنِ آب آوردن میدهد، نه اذن جنگ. تشنگی در خیمهها غوغا میکند، آفتاب گرم کربلا میسوزاند، صدای عطش کودکان است که صحرای گرم کربلا را در برگرفته است: «آب، آب!».
تصمیم میگیری تا با مردم کوفه سخن بگویی و آنان را نصیحت کنی، درست است که نام تو عبّاس است، امّا در دل تو، دریایی از مهربانی موج میزند، به سوی این مردم میروی تا آنان را موعظه کنی. این اوج مهربانی توست، تو با این دشمنانی که خون همه یاران حسین علیهالسلام را ریختهاند، مهربانی
میکنی و دوست داری آنان را هدایت کنی، پس چرا بعضیها فقط خشم تو را برایم میگویند؟ تو پسر علی علیهالسلام هستی، در قلب تو، مهربانی و عطوفت علی علیهالسلام موج میزند، آری، وقتی دشمن در راه باطل اصرار ورزید و راه را بر تو بست، تو بر آنان خشم گرفتی.
تو با آنان سخن میگویی و از آنان میخواهی تا آب را برای بچههای بیگناه آزاد کنند، امّا سخن تو در دل آنان اثر نمیکند، آنان که شکم خود را از مال حرام انباشتهاند، دیگر سخن حق را نمیپذیرند.(1)
به سوی خیمهها باز میگردی، مشک خالی و سلاح خود را برمیداری و سوار بر اسب میشوی و به سوی علقمه حرکت میکنی.(2)
هیچ کس نیست تو را یاری کند؟
کاش یاران باوفا بودند و تو را همراهی میکردند. تو مشک آب را برمیداری تا بار دیگر به سوی علقمه بروی.
صدایی به گوش تو میرسد: «صبر کن، برادر! من هم با تو میآیم».
این بار، حسین علیهالسلام همراه تو میآید، شما با هم به سوی فرات هجوم میبرید.
صدایی در صحرا میپیچد: «مبادا بگذارید که آنها به آب برسند، اگر آنها آب بنوشند هیچ کس را توان مبارزه با آنها نخواهد بود».(3)
شما به سوی علقمه پیش میتازید، چه کسی میتواند در مقابل شما بایستد؟
هیچ کس توان مقابله با شما را ندارد، صدای «اللّه اکبر» دو برادر در دل صحرای کربلا میپیچد.
عمرسعد دستور میدهد: «بین دو برادر فاصله ایجاد کنید سپس تیر بارانشان کنید». تیراندازان شروع به تیراندازی میکنند، تیری به چانه حسین علیهالسلام اصابت میکند. حسین میایستد تا تیر را بیرون بکشد. خون فواره میزند.(4)
لشکر از فرصت استفاده میکند و بین حسین و تو جدایی میاندازد، حسین علیهالسلام دیگر تو را نمیبیند، صدای تو را هم نمیشنود... خیمهها هیچ
1) . فقال الحسینع: اطلب لهولاء الاطفال قلیلا من الماء فذهب العباس ووعظهم و حذرهم فلم ینفعهم فرجع الی اخیه: بحار الانوار ج 45 ص 41.
2) . فبکی الحسینع بکاء شدیدا... فقال العباس : قد ضاق صدری وسئمت من الحیاة وأرید أن أطلب ثأری من هؤاء المنافقین. فقال الحسین(ع): فاطلب لهؤاء الأطفال قلیلا من الماء ، فذهب العباس ووعظهم وحذرهم فلم ینفعهم فرجع إلی أخیه فأخبره فسمع الأطفال ینادون : العطش العطش ! فرکب فرسه وأخذ رمحه والقربة ، وقصد نحو الفرات فأحاط به أربعة آلاف ممن کانوا موکلین بالفرات...: بحار الانوار ج 45 ص 42.
3) . حملت الجماعة علی الحسینع فغلبوه علی عسکره، واشتدّ به العطش... فاعترضته خیل ابن سعد، وفیهم رجل من بنی دارم، فقال لهم : ویلکم، حولوا بینه وبین الفرات، ولا تمکّنوه من الماء: الإرشاد، ج 2، ص 109؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 50.
4) . قال : اللّهمّ إنّی أشکو إلیک ما یُفعل بابن بنت نبیّک، ثمّ رجع إلی مکانه وقد اشتدّ به العطش: إعلام الوری، ج 1، ص 466؛بحار الأنوار، ج 45.
نگهبانی ندارد، حسین علیهالسلام به سوی خیمهها باز میگردد، نکند خطری خیمهها را تهدید کند!
تو همچنان پیش میتازی، تو به سوی دور دست حرکت میکنی، قسمتی از نهر علقمه که به خیمهگاه نزدیک است پر از مأموران سپاه کوفه است، تو باید در امتداد نهر علقمه به پیش بروی، میخواهی به جایی برسی که مأموران کمتری حضور دارند. به جایی رسیدهای که دیگر میان تو و علقمه، سپاهی نیست، فقط یک نخلستان میان تو و علقمه است، با عجله وارد نخلستان میشوی، افرادی که در عقب تو میآیند، از تو جا ماندهاند، تو زودتر از آنان به علقمه میرسی.
هنوز مأموران نرسیدهاند، تو موفّق میشوی و به آب میرسی، با اسب وارد نهر میشوی، فرصت نیست که از اسب پیاده شوی.
چه آب خنک و گوارایی!
کفی از آب میگیری، آب را مقابل صورت میآوری، تو تشنگی حسین علیهالسلام را از یاد نبردهای، آب را بر روی آب میریزی، اکنون با خود چنین سخن میگویی: «ای عبّاس! زندگی بعد از حسین دیگر ارزشی ندارد، تو بعد از حسین زندگی را برای چه میخواهی؟ لبهای حسین تشنه است و جان او در خطر است...».
جگر تو از تشنگی میسوزد، ولی قبل از حسین علیهالسلام آب نمینوشی! مشک را در آب قرار میدهی، صدای دلنشین آب که در کام مشک میرود، جان تو را پر از شور میکند.(1)
1) . ونزل فملأ القربة وأخذ غرفة من الماء لیشرب، فذکر عطش الحسین وأهل بیته، فنفض الماء من یده وقال : واللّه لا أذوق الماء...: ینابیع المودّة، ج 3، ص 67، فجاء إلی الحسینع واستأذنه فی المصال. فقال(ع) له : أنت حامل لوائی ، فقال : لقد ضاق صدری وسئمت الحیاة ، فقال له الحسین ( ع ) . ان عزمت فاستسق لنا ماءا ، فاخذ قربته وحمل علی القوم حتی ملاء القربة قالوا واغترف من الماء غرفة ثم ذکر عطش الحسین ع فرمی بها وقال: یا نفس من بعد الحسین هونی/ وبعده لا کنت ان تکونی/هذا الحسین وارد المنون/وتشربین بارد المعین: مقتل الحسین(ع) لابی مخنف ص 179.
اکنون مشک پر شده است. آن را به دوش میاندازی و حرکت میکنی، لبهای تو تشنه است، فرشتگان، مات و مبهوت تو شدهاند، با لب تشنه از علقمه بیرون میآیی.
ای عبّاس! هر کس جای تو بود مقداری آب میخورد تا بتواند بهتر جنگ کند و شمشیر بزند، امّا تو اینگونه فکر نمیکردی، تو با خود عهد کردی تا زمانی که حسین علیهالسلام آب ننوشیده است آب نخوری.
تو نشان دادی که یک مرد میتواند بزرگتر از تشنگی باشد، تو تشنگی را به حقارت کشاندی!
ای عبّاس! من هنوز مات و مبهوت این کار تو هستم، کمی به من فرصت بده، عقل من نمیتواند این کار تو را بفهمد. چرا آب نخوردی تا بتوانی بهتر دفاع کنی؟
دفاع از حسین علیهالسلام مهم بود، تو این را میدانستی، امّا عقل عاشق تو، چیز مهمتری را فهمید، تو به درک بالاتری رسیده بودی و برای همین آب نخوردی.
تو از نسل ابراهیم علیهالسلام هستی، تو راه او را ادامه دادی، تو میخواستی به آب برسی و وقتی به آن رسیدی از آن گذشتی.
ابراهیم علیهالسلام فرزندی نداشت، خدا به او اسماعیل را داد، او اسماعیل را بیشتر از جان خودش، دوست داشت.
روز امتحان فرا رسید، خدا به او فرمان داد که باید اسماعیلش را قربانی کند، او باید کارد در دست میگرفت و پسرش را رو به قبله میخواباند و خونش را
بر زمین میریخت. خدا میخواست او را از همه وابستگیها نجات دهد.
ابراهیم پسرش را روی زمین به سمت قبله خواباند، همه فرشتگان این منظره را تماشا میکردند، ابراهیم علیهالسلام «بسم اللّه» گفت و کارد را بر گلوی پسرش کشید؛ امّا کارد نبرید، دوباره کارد را کشید، زیر گلوی اسماعیل سرخ شد. ابراهیم علیهالسلام کارد را محکمتر فشار داد؛ امّا باز هم کارد نبرید، او کارد را بر سنگی زد و سنگ شکافت.
صدایی در آسمان طنین انداخت که ای ابراهیم تو از امتحان موفّق بیرون آمدی. جبرئیل آمد و گوسفندی به همراه آورد و آن را به ابراهیم علیهالسلام داد تا آن را
قربانی کند.(1)
این حکایت، برای دوستان خدا همیشه هست، آنان باید از اسماعیلها بگذرند... امروز، اسماعیل من چیست؟ من باید از چه چیزی بگذرم؟
ای عبّاس! هر وقت که عقل من بتواند راز کار ابراهیم علیهالسلام را بفهمد، میتواند راز کار تو را بفهمد.
آخر چگونه ممکن است یک پدر، پسرش را بر روی خاک بخواباند و کارد بر گلوی او بگذارد و بخواهد او را قربانی کند؟ چه عشقی در دل ابراهیم علیهالسلام نشسته بود که اینگونه از اسماعیل گذشت و کارد را محکم بر گلویش کشید؟
من فقط اینها را مینویسم، امّا با درک آن، فاصله زیادی دارم.
ای عبّاس! من میدانم که عشقی در دل تو نشسته بود که تو از آب گوارا گذشتی و با لب تشنه از علقمه بیرون آمدی.
این کار عقلی است که عاشق فرمان خدا شده است، عقل من عاشق دنیاست، شیفته زیباییهای دنیا شده است، عقل من نمیتواند این کار تو را درک کند...
1) . فأضجعه عند الجمرة الوسطیِ وأخذ المُدیَة فوضعها علی حلقه، ثمّ رفع رأسه إلی السماء، ثمّ انتحی علیه، فقلبها جبرئیل عن حلقه، فنظر إبراهیم فإذا هی مقلوبة فقلبها إبراهیم علی خدّها، وقلبها جبرئیل علی قفاها، ففعل ذلک مراراً، ثمّ نودی من میسرة مسجد الخیف: یا إبراهیم، قد صدقت الرؤا. واجترّ الغلام من تحته، وتناول جبرئیل الکبش من قُلّة ثَبیرٍ فوضعه تحته: الکافی ج 4 ص 208، جامع أحادیث الشیعة ج 10 ص 349، التفسیر الصافی ج 6 ص 195، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 426.
تو مشک را از آب پر میکنی و از علقمه بیرون میآیی، میان تو و خیمه گاه، نخلستانی است که باید آن را پشت سربگذاری، تو به لبهای تشنه حسین علیهالسلام فکر میکنی و امید داری آب را به خیمهها برسانی. به سوی خیمهها حرکت میکنی...
مشک تو به ظاهر از آب پر است، امّا اگر خوب بنگرم تو در مشک خود، زندگی داری، تو مشک را از عشق و معرفت پر کردهای و آن را به دوش گرفتهای تا تشنگان تاریخ را سیراب کنی!
لبهای تو تشنه است، تو عطشِ پرواز داری، میخواهی از این قفس تنگ دنیا رها شوی و به سوی آسمانها پرواز کنی، تو در آستانه پرواز هستی، به پرواز میاندیشی و از هیچ چیز واهمه نداری... دشمنان به داخل نخلستان آمدهاند، گروهی از آنان در پشت نخلها کمین کردهاند، چقدر آنان نامرد هستند، اگر جرأت دارند بیایند و از روبرو با تو بجنگند، چرا در پشت نخلها کمین کردهاند؟ چرا آن گروه، مردانه نمیجنگند؟(1)
گروهی راه را بر تو بستهاند، تو در این کارزار با آنان درگیر میشوی، شمشیر میزنی و آنان را دور میکنی، از کنار نخلها، یکی پس از دیگری میگذری...
1) . ففرقهم فکمن له زید بن ورقاء من وراء النخلة....: بحار الانوار ج 45 ص 40.
فریاد برمیآوری: «من از مرگ نمیترسم. من سپرِ جان حسینم! من ساقی تشنگان کربلایم!».(1)
راه را میشکافی و جلو میروی، هیچ هراسی از دشمن به دل نداری، تو میخواهی این آب را به خیمهها برسانی، لبهای کودکان تشنه است، هنوز صدای «آب، آب» آنان در گوش تو، طنینانداز است...
باید هم مشک را از خطرِ تیرها حفظ کنی و هم شمشیر بزنی و سپاه را بشکافی و جلو بروی. میرزمی، میجنگی و جلو میروی. تو بیشتر به فکر مشک آب هستی تا به فکر مبارزه!
تو آمدهای تا آب برای کودکان ببری، علی اصغر تشنه است...
از کنار نخلی عبور میکنی، دست خود را دراز کردهای تا شمشیر بزنی و دشمنان را دور کنی که ناگهان یکی (که در پشت نخل کمین کرده است) شمشیرش را به دست راست تو مینشاند، بیدرنگ شمشیر را به دست چپ میگیری، دست راست تو قطع شده است و خون از آن میجوشد، تو به مبارزه ادامه میدهی و فریاد میزنی: «به خدا قسم، اگر دست راست مرا قطع کردید من هرگز از دین خودم، دست بر نمیدارم».(2)
به این فکر میکنی که آب را به خیمهها برسانی، با دست چپ، شمشیر میزنی و دشمنان را عقب میرانی، ناگهان از پشت نخل دیگری، شمشیری بر دست چپ تو مینشیند، دست چپ تو قطع میشود.(3)
فریاد برمیآوری و با خود چنین سخن میگویی: «ای عبّاس! از این کافران هراسی به دل راه نده و به رحمت خدا خرسند باش! ای عبّاس! تو به دیدار پیامبر و خوبان میروی. خدایا! این مردم دست چپ مرا قطع کردند، از تو
1) . مضی بطلب الماء، فحملوا علیه، وحمل هو علیهم وجعل یقول :لا أرهب الموت إذ الموت رقی...ففرّقهم، فکمن له زید بن ورقاء الجهنی من وراء نخلة...: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 108؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 40.
2) . فضربه علی یمینه، فأخذ السیف بشماله، وحمل علیهم وهو یرتجز :واللّه إن قطعتم یمینی...فقاتل حتّی ضعف...: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 108؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 40.
3) . فقاتل حتّی ضعف، فکمن له الحکیم بن الطفیل الطائی من وراء نخلة، فضربه علی شماله، فقال :... وأبشری برحمة الجبّارِ: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 108؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 40.
میخواهم آنان را به عذاب خود گرفتار سازی».
تو در اوج بلا ایستادهای، خون از دو دست تو جاری است، امّا هنوز امید در دل داری، تو ناامید نشدهای، هراسی به دل راه نمیدهی و از رحمت خدا سخن میگویی!
تو با خود اینگونه سخن میگویی یا با من؟
تو داری با تاریخ سخن میگویی، تو درس ایثار و استقامت به شیعیان میدهی! تو به من یاد میدهی که میتوان در اوج بلا ایستاد و ناامید نشد و از رحمت خدا سخن گفت.
ای عبّاس! تو کیستی؟
من تو را نشناختم، مرام تو را ندانستم، فقط نام تو را شنیدم و درس تو را نیاموختم!
به من فرصت بده تا به این سخن تو فکر کنم. این سخن تو، چه شکوهی دارد: «از این کافران هراسی به دل راه نده و به رحمت خدا خرسند باش».
ای عبّاس! تو میدانی که من دل به دنیا بستهام، شیفته این دنیای خاکی شدهام، وقتی که بلا و سختی برایم پیش میآید به زمین و زمان، بد میگویم، تو مرا به خوبی میشناسی، من انسانی ضعیف هستم، تو میخواهی مرا رشد بدهی. کنار نهر علقمه، وقتی دو دستت قطع شده است، سخنی را میگویی تا مرا رشد دهی.
اینها درسهای دانشگاه توست!
من به سخن تو میاندیشم، تو در این چند جمله، چقدر حرف برایم زدی!
تو نگاه مرا به بلا عوض کردی و این شاهکار توست...
وقتی من در دانشگاه تو، درس خواندم، بلا را به گونهای دیگر میبینم...
من باید نگاه خود را به زندگی عوض کنم، باید بدانم برای چه به اینجا آمدهام، اگر به جواب این سؤل رسیده باشم، زندگی را زیبا میبینم، در اوج سختی و بلا، شکر خدا میگویم و از زیبایی دم میزنم.
ای عبّاس! تو در اوج بلا ایستادی و از رحمت خدا سخن گفتی. لبهای تو تشنه بود و خون از بازوان تو جاری بود، هزاران نفر تو را محاصره کرده بودند، امّا تو از مهربانی خدا سخن میگویی...
من به این دنیا آمدهام تا به سوی کمال بروم، دل من از همه جهان، بزرگتر است، ولی من شیفته دنیا میشوم، من به اینجا آمدهام تا حرکت کنم و رشد کنم، من مسافر هستم، دنیا منزل من نیست، باید چند روزی در اینجا بمانم، توشهای برگیرم و بروم.
وقتی دل من مشتاق دنیا میشود، چه باید کنم؟ چگونه باید از خماری دنیاطلبی نجات پیدا کنم؟
جواب این سؤل یک کلمه بیشتر نیست: «بلا».
بلا، همچون تازیانهای است که بر روح من میخورد و مرا از خواب غفلت بیدار میکند.
خدا از روی مهربانی، بتهای مرا میشکند، بتها را از من میگیرد تا من به راه بیفتم، حرکت خود را فراموش نکنم، این بلاها و رنجها، برای بیدار کردن من است.
انسان آمده است که برود، نیامده است که در این دنیا بماند، بلا که از راه
میرسد، دل انسان از دنیا جدا میشود، شتاب رفتن میگیرد.
وقتی پدری بچهاش را دوست دارد با دقّت برنامه واکسن زدن بچهاش را پیگیری میکند، او حواسش را جمع میکند، مبادا وقت واکسن زدن بچه بگذرد. واکسن برای بچه درد دارد، امّا پدر خودش بچهاش را به درمانگاه میبرد تا به بچهاش واکسن بزنند.
بچه وقتی این رفتار پدر را میبیند، گریه میکند، انتظار ندارد که پدر با او اینگونه رفتار کند. بچه پیش خود میگوید: «پس مهربانی پدرم کجا رفت؟». وقتی بچه بزرگ شد میفهمد که آن واکسن زدن، نشانه مهربانی پدر بود.
خدا میداند که دل من اسیر دنیا میشود، من برای خود بت میسازم و مشغول آن میشوم، خدا بلایی را میفرستد تا من بیدار شوم ولی من ناراحت میشوم و صبر خود را از دست میدهم و میگویم: «پس مهربانی خدا کجاست؟».
هنگام بلا به خدا اعتراض میکنم، در حالی که خدا به خاطر این که مرا دوست داشت به بلا مبتلایم کرد، من خیال میکردم به این دنیا آمدهام تا بتی بسازم، عاشق دنیا شوم و... دنیا مرا به خود مشغول کرده بود. وقتی من دلباخته دنیا شدم چگونه باید درمان بشوم؟ من چگونه باید به راه برگردم؟
من اسیر دنیا شده بودم، پول، ریاست، قدرت و شهرت دنیا، آرزوی من شده بود. این عشق به خاک و خاکیها، بیماری من بود.
خدا مرا دوست داشت، ناگهان کاخ آرزوهایم را خراب کرد و بلا را برایم فرستاد و ناله من بلند شد که مهربانی خدا کجاست؟
من در فکر ساختن این دنیا بودم و خدا در فکر ساختنِ من! او بزم مرا سوزاند و خانهام را خراب کرد و بت آرزویم را شکست، شاید من برخیزم و بیدار شوم. او با دست مهربانش، آرزوهای مرا خراب کرد تا آباد شوم، او بتهای مرا شکست تا من بزرگ شوم.
وقتی پدر بچهاش را برای واکسن زدن میبرد، بچه این کار را نشانه خشم و ستم پدر میداند، ولی وقتی او بزرگ میشود، میفهمد که این کار، نشانه مهربانی پدر بوده است.
وقتی بلا فرا میرسد، گاه من این بلا را نشانه خشم و ستم خدا میدانم و اینجاست که دیگر هیچ انسی با خدا نخواهم داشت، گاه من آن بلا را نشانه مهربانی او میدانم و بلا را تازیانه راه مییابم، اینجاست که به زندگی به گونهای دیگر مینگرم، با خدا انس میگیرم و از کار او خشنودم، میدانم او با بلا مرا از خطر بزرگی نجات داد، او مرا از عشق به دنیا جدا نمود و مرا متوجّه راه نمود، من به اینجا آمدهام که توشه برگیرم، نیامدهام که بت بسازم و به آن دلخوش کنم، دیر یا زود، مرگ من فرا میرسد، فرصت من محدود است، من باید از خواب غفلت و خماری عشق دنیا بیدار میشدم، این بلا بود که مرا هشیار کرد و مستی دنیا را از من گرفت.
من در این دنیا به دنبال چه هستم؟
خوشی و راحتی.
من به این دنیا آمدهام تا پخته شوم، بلا و سختی ببینم و از عیبها و نقصها
پاک شوم، من مسافری هستم، آمدهام که بروم، هیچ چیز در دنیا ثابت نمیماند، بهار میآید و میرود، پاییز هم میآید و میرود، بنایِ دنیا بر اساس تغییر است، من هم در حرکت هستم، همه اینها با خوشی و راحتی نمیسازد.
وقتی من خودم را شناختم، راهم را شناختم و به استعداد خود ایمان آوردم، سختیها و بلاها را هدیهای میدانم که مرا از خودم و از دنیایِ خودم جدا میکند و نقصها و عیبهای مرا به من نشان میدهد، هر بلایی که سراغم میآید، ضعفی را برایم آشکار میکند و زمینه رهایی از اسارتها و دلبستگیها میگردد و مرغ روح مرا آزاد میکند.(1)
ای عبّاس! تو در اوج بلا ایستادی و از رحمت خدا سخن گفتی، من از تو آموختم که چگونه به بلا، نگاه کنم، شنیده بودم که تو، مشک خود را از معرفت پر کردی تا تاریخ را از آن معرفت، سیراب سازی...
ای عبّاس! من تشنهام، تشنه معرفتی که در قلب توست، دست مرا بگیر...
تو به سوی خیمهها میروی، امّا دشمنان میخواهند مشک تو را با تیر بزنند تا آبها بر روی زمین بریزد و مشک تو، بیآب بشود، امّا من میدانم که مشک تو هرگز بیآب نمیشود، مشک تو، چشمهای شد که انسانها را سیراب میسازد، مشک تو، آبِ معرفت و آگاهی داشت، این آب را هرگز نمیتوان با تیر زد، تو تا روز قیامت، تشنگان را سیراب میکنی...
1) . در مطلبی را که درباره بلا بیان شد از استاد صفائی حائری بهره گرفتهام.
از روی اسب خود، دور دست را نگاه میکنی، خیمهها را از دور میبینی، دیگر راه زیادی تا خیمهها نداری، دو دست تو قطع شده است، خون از بازوانت میریزد، امّا هنوز امید داری، با پا اسب را میتازانی.
دشمن تو در چه فکری است؟
او میداند تا زمانی که تو آب در مشک داری، پیش میروی، او میخواهد امید تو را ناامید کند. روی اسب خم شدهای، مشک را زیر سینهات قرار دادهای، تو خودت را سپر مشک قرار دادهای، باران تیر میبارد، امان از آن لحظهای که تیری میآید و به مشک اصابت میکند، آبها بر روی زمین میریزد و امید تو نا امید میشود.
تو که دیگر آبی با خود نداری، چگونه میخواهی به خیمهها بازگردی؟
اینجاست که تو دیگر میایستی و گرگهایی که از صبح تا کنون در دل کینه تو را داشتند، دور تو را میگیرند.
از روز هفتم محرّم، تو چندین بار از علقمه، آب بردهای و آنان نتوانستهاند مانع تو شوند، برای همین کینه تو را به دل دارند، یکی شمشیر میزند، دیگری نیزه پرتاب میکند، تیری به سینه تو اصابت میکند و تو بر روی زمین
میافتی، کلاهخود از سرت میافتد و نامردی ضربهای به سر تو میزند، اینجاست که صدایت بلند میشود: «ای برادر! مرا دریاب».(1)
ضربهای که به سر تو فرود آمده است، بسیار محکم و کاری است، تو قبل از آمدن حسین علیهالسلام، جان میدهی و روح تو به اوج آسمانها پرمیکشد.
حسین علیهالسلام صدای تو را شنیده است، امّا برای رسیدن به تو نیاز به زمان دارد، از خیمهگاه تا کنار پیکر تو، بیش از هزار متر است، در این مسیر، دشمنان فوج فوج ایستادهاند و راه را بستهاند. حسین علیهالسلام میرزمد، شمشیر میزند و به سوی تو میآید، او سپاه دشمن را میشکافد و جلو میآید، وقتی به پیکر تو میرسد، از اسب پیاده میشود، او تو را در چه حالی میبیند. کنار پیکر تو مینشیند، سرت را به سینه میگیرد... لبهای تو را تشنه میبیند... اشک در چشمانش حلقه میزند و میگوید: «عبّاسم! اکنون کمر من شکست و راه چاره بر من بسته شد».(2)
آری! تو پشت و پناه حسین بودی و با رفتن تو، دیگر حسین علیهالسلام، تنهای تنها شد.
حسین علیهالسلام با صدای بلند گریه میکند، کسی تا آن لحظه ندیده است حسین علیهالسلام اینگونه گریه کند...(3)
هر وقت یکی از یاران حسین علیهالسلام شهید میشد، حسین علیهالسلام به بالین او حاضر میشد و سپس دیگران به او کمک میکردند تا پیکر آن شهید را به خیمهها ببرد. وقتی علیاکبر شهید شد، جوانان بنیهاشم آمدند و پیکر او را به خیمهها
1) . ثمّ جاءه سهم آخر فأصاب صدره: بحار الأنوار، ج 45، ص 42؛ فضربه ملعون بعمود من حدید...: بحار الأنوار، ج 45، ص 40. صاح إلی أخیه الحسین : أدرکنی...: بحار الأنوار، ج 45، ص 42.
2) . الآن انکسر ظهری، وقلّت حیلتی: مقتل الحسینع للخوارزمی، ج 2، ص 29.
3) . ثمّ اقتطعوا العبّاس عنه، وأحاطوا به من کلّ جانب ومکان، حتّی قتلوه قدّس اللّه روحه، فبکی الحسینع بکاءً شدیداً: اللهوف، ص 70.
بردند، امّا اکنون حسین علیهالسلام، تک و تنهاست، هیچ یار و یاوری ندارد. او نگاهی به پیکر چاک چاک تو میکند، دشمنان پیکر تو را پاره پاره کردهاند، او چگونه پیکر تو را به خیمهها ببرد؟
دشمن در کمین خیمهها است، هیچکس نیست از خیمهها دفاع کند، حسین علیهالسلام باید سریع به سوی خیمهها بازگردد، برای همین با پیکر تو وداع میکند و به سوی خیمهها باز میگردد.
در خیمهها چه خبر است؟ کودکان همه منتظر آب هستند، خواهرت زینب چشم به راه توست، آنان پرده خیمه را بالا زدهاند و به دور دست نگاه میکنند... لحظاتی میگذرد، آنان میبینند که حسین علیهالسلام تنهای تنها، به سوی خیمهها میآید، پس عبّاس کجاست؟ چه کسی به آنان خواهد گفت که تو کنار نهر علقمه آرمیدهای!
ای عبّاس!
برخیز! دشمنان در کمیناند، حسین علیهالسلام یار و یاور ندارد، تو پناه این کودکان بودی، تا تو بودی، هیچکس جرأت نداشت به خیمهها نزدیک شود.
عبّاس! ای دلاور دشت کربلا! برخیز! چرا اینگونه بر خاک آرمیدهای؟ برخیز!
برادرت تنهاست، آیا صدایش را نمیشنوی؟
این صدای غربت حسین علیهالسلام است...
حسین علیهالسلام، تک و تنها در میدان ایستاده است... فریاد برمیآورد: «آیا یار و
یاوری هست تا مرا یاری کند؟».(1)
صدای او هنوز به گوش میرسد، حسین علیهالسلام هنوز غریب است، مکتب و مرام او، غریب است، در این روزگار، آزادگی و شرافت، غریب است... چه کسی از جا برمیخیزد و او را یاری میکند؟
آن طرف خیمهها، اشکها، سوزها، زنان بیپناه، تشنگی!
این طرف باران سنگ و تیر و نیزه!
حسین علیهالسلام در آماج تیرها قرار میگیرد، دیگر کسی نیست تا خود را سپر او کند، کجا رفتند آن یاران باوفا؟(2)
تیرها امان نمیدهند، صدای حسین علیهالسلام در دشت میپیچد: «بسم اللّه و باللّه و علی ملّة رسول اللّه، من به رضای خدا راضی هستم».(3)
لحظاتی بعد، حسین علیهالسلام سر به خاک گرم کربلا مینهد...(4)
ای عبّاس! برخیز! کسی نیست تا سر حسین علیهالسلام را به سینه گیرد، برخیز! آن لحظات آخر، حسین علیهالسلام آمد و سر تو را به سینه گرفت.
ای جلوه غیرت خدا! از کنار علقمه برخیز و به سوی حسین علیهالسلام برو، سرش را به سینه بگیر، نگذار حسین علیهالسلام، غریبانه جان دهد.
خدای من! من چه میگویم؟
عبّاس که دست در بدن ندارد، چگونه میخواهد سر برادر را به سینه بگیرد...
1) . فلمّا رأی الحسینع أنّه لم یبق من عشیرته وأصحابه... هل من موحّدٍ؟ هل من مغیثٍ؟ هل من معینٍ؟...: مثیرالأحزان، ص 70 .
2) . فلمّا رأی ذلک شمر بن ذی الجوشن، استدعی الفرسان فصاروا فی ظهور الرجّالة، وأمر الرماة أن یرموه، فرشقوه بالسهام حتّی صار کالقنفذ: الإرشاد، ج 2، ص 111؛ روضة الواعظین، ص 208؛ إعلام الوری، ج 1، ص 468 ولیس فیه من استدعی إلی الرجّالة .
3) . فقال الحسینع : بسم اللّه وباللّه وعلی ملّة رسول اللّه: مقتل الحسینع للخوارزمی، ج 2، ص 34؛ فرماه ... وأبو أیّوب الغنوی بسهمٍ مسموم فی حلقه، فقال(ع) : بسم اللّه ولا حول ولا قوّة إلاّ باللّه، وهذا قتیل فی رضی اللّه: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 111؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 55 .
4) . ثمّ خرّ علی خدّه الأیسر صریعا: الأمالی للصدوق، ص 226، ح 239؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 322 .
اینجا مدینه است و من در جستجوی خانه امامسجّاد علیهالسلام هستم، به من آدرس دادهاند که باید به انتهای این کوچه بروم. در خانه را میزنم، مدّتی صبر میکنم... اکنون در حضور امام نشستهام، حسی ناگفتنی در وجوم شعله میکشد، من به مهمانی خورشید آمدهام.
در این هنگام یکی وارد میشود، سلام میکند، امام با مهربانی جواب سلام او را میدهد و سپس شروع به گریه میکند. با گریه امام، همه اشک میریزند. از یکی میپرسم:
-- چرا امام با دیدن این آقا گریه کرد؟ ماجرا چیست؟
-- مگر تو این آقا را نمیشناسی؟
-- نه.
-- این آقا، «عُبیداللّه» است. او پسرِ عبّاس است، همان عبّاس که علمدار حسین علیهالسلام بود و در کربلا شهید شد.
-- عجب! چطور عبید اللّه در کربلا شهید نشد؟
-- وقتی عبّاس به کربلا رفت، عبیداللّه کودکی خردسال بود و با مادرش در
مدینه ماند. اکنون او جوانی رشید شده است. هر وقت امامسجّاد علیهالسلام او را میبیند به یاد عبّاس و فداکاری او میافتد و اشک میریزد.
لحظاتی میگذرد، قطرات اشک از چشم امام جاری است، او اشک چشم خود را پاک میکند...
اکنون امامسجّاد علیهالسلام برای ما چنین سخن میگوید:
روز عاشورا، هزاران نفر برای کشتن پدرم، حسین علیهالسلام در کربلا جمع شدند، همه آنان خود را مسلمان میدانستند و میخواستند با کشتن پدرم، خدا را از خود راضی کنند.
پدرم با آنان سخن گفت، شاید آنان از خواب غفلت بیدار شوند، امّا آنان به سخنانش گوش نکردند و پدرم را مظلومانه شهید کردند.
خدا، عمویم عبّاس را رحمت کند! او با تمام وجود به دفاع از برادرش حسین پرداخت و در امتحان کربلا، سربلند بیرون آمد و جانش را فدای برادرش نمود.
در روز عاشورا، دشمنان به او هجوم بردند و دو دست او را قطع نمودند، خدا هم در عوض، دو بال در بهشت به او عطا کرد که او در بهشت با فرشتگان پرواز میکند...
خدا به عمویم عبّاس مقامی عطا کرده است که همه شهیدان به آن مقام، غبطه میخورند.(1)
1) . نظر سید العابدین علی بن الحسین ع إلی عبید الله بن العباس بن علی بن أبی طالب (ع) فاستعبر ، ثم قال : ما من یوم أشد علی رسول الله (ص) من یومأحد ، قتل فیه عمه حمزة بن عبد المطلب... رحم الله العباس ، فلقد آثر وأبلی ، وفدی أخاه بنفسه حتی قطعت یداه ، فأبدله الله عز وجل بهما جناحین یطیر بهما مع الملائکة فی الجنة کما جعل لجعفر بن أبی طالب ، وإن للعباس عند الله تبارک وتعالی منزلة یغبطه بها جمیع الشهداء یوم القیامة: الامالی للصدوق ص 548، بحار الانوار ج 44 ص 298.
سخن امامسجّاد علیهالسلام به پایان میرسد، اکنون وقت آن است که من به این سخنان فکر کنم...
عبّاس از امتحان کربلا، سربلند بیرون آمد، او با اختیار خود راه سربلندی را انتخاب نمود، او تلاش و مجاهدت کرد و در راه حسین علیهالسلام پایداری نمود و
سختیها را تحمّل نمود. او میتوانست راه دنیا را برگزیند و از حسین علیهالسلام جدا شود، امّا این کار را نکرد.
عبّاس به خاطر انتخاب بزرگی که کرد، عبّاس شد! این راز بزرگی عبّاس است.
در روز عاشورا، دشمنان دو دست عبّاس را قطع کردند، سرگذشت عبّاس، مانند جعفر طیّار است. (جعفر طیّار در زمان پیامبر در یک جنگ، دو دست خود را از دست داد و شهید شد، پیامبر فرمود که خدا در بهشت به جعفر، دو بال عطا کرد. جعفر، برادر حضرت علی علیهالسلام بود).
سخن در این بود که عبّاس دو دستش را از دست داد امّا دو بال به دست آورد. او در بهشت همراه فرشتگان پرواز میکند.
این بهشت کجاست؟
عالم ملکوت!
هر کجا که فرشتگان میروند، عبّاس هم میرود، او به عرش خدا میرود... او همراه فرشتگان است و در دنیایِ ملکوت پرواز میکند، ملکوت کجاست؟
ملکوت، حقیقت این دنیاست، اگر کسی چشم دلش باز باشد، میتواند پرواز عبّاس را ببیند. عبّاس، زنده است، او نمرده است، روح او در اوج زندگی است.
هر کس خیال میکند عبّاس مرده است، قرآن را قبول ندارد، قرآن میگوید که شهیدان زندهاند. گل سرسبد همه شهیدان، عبّاس است. او به اوج زندگی رسیده است.
مرده، من هستم که اسیر این خاک شدهام، چشمم فقط این دنیایِ خاکی را میبیند، محبّت این دنیا و جاذبههای آن، مرا کور کرده است...
آیا آن پیرمرد را میشناسی؟ همان که عصایی در دست دارد و به این سو میآید؟ او از کوفه به مدینه آمده است و میخواهد به خانه امامصادق علیهالسلام برود، من هم دوست دارم با او همراه شوم.
او «ابوحمزه» است، او در روزگار جوانیاش از امامسجّاد علیهالسلام دعای سحر ماه رمضان را شنید و آن را برای همه نقل کرد. حالا دیگر مردم آن دعا را بیشتر به نام «دعای ابوحمزهثُمالی» میشناسند.
درست است که او دیگر پیرمرد شده است، امّا عشق به امام، هرگز در وجود او سرد نمیشود، او این همه راه از کوفه آمده است تا امامصادق علیهالسلام را ببیند...
اکنون او در حضور امام نشسته است، ابوحمزه در این خانه، آرامش بهشت را احساس میکند، به راستی چه سعادتی بالاتر از اینکه شیعه در حضور امامزمان خود باشد...
لحظاتی میگذرد... سخن از کربلا و نهر علقمه و عبّاس به میان میآید، امام رو به ابوحمزه میکند و میگوید:
-- وقتی به کربلا رفتی، عمویم عبّاس را اینگونه زیارت کن!
-- چگونه؟
-- کنار قبر عبّاس برو و جملاتی را که من برای تو میگویم، بخوان!
ابوحمزه با دقّت به سخن امام، گوش فرا میدهد تا این جملات را به خاطر بسپارد، او میخواهد این سخنان را برای دیگران نقل کند تا شیعیان در طول تاریخ از آن بهره ببرند.
او به خوبی میداند که این جملات، چه شکوه و عظمتی دارند، زیرا این سخنان امامصادق علیهالسلام است، سخنانی از جنس آسمان... من با دقّت به این سخنان گوش میدهم... از امروز به بعد، هرگاه بخواهم به عبّاس سلام کنم، این جملات را میگویم.
ای ابوحمزه! وقتی نزدیک قبرِ عبّاس ایستادی، اینگونه سخن بگو:
سلام خدا، سلام فرشتگان، سلام پیامبران، سلام خوبان، سلام شهیدان و سلام راستگویان، هر صبح و شام، بر تو باد ای پسرِ امیرالمؤنین! ...
من گواهی میدهم که تو نهایت تلاش و فداکاری را در راه حسین علیهالسلام نمودی و تو مظلومانه شهید شدی... خدا به تو پاداشی بزرگ داد و به راستی که آخرت، بهترین پاداش است.
خدا لعنت کند کسانی که تو را به قتل رساندند، خدا لعنت کند کسانی که راه را بر تو بستند و نگذاشتند تو آب را به خیمهها برسانی...
گواهی میدهم تو مظلومانه شهید شدی و خدا به تو مقامی بس بزرگ عطا
کرد.
ای پسر امیرالمؤنین! من به زیارت تو آمدهام، من به کربلا آمدهام تا شما را زیارت کنم... بدانید که دل من، تسلیم شماست، من از فرمان شما اهلبیت اطاعت میکنم، من پیرو شما خاندان هستم، زمانی که دولت و حکومت شما فرا برسد، برای یاریِ کردن شما، آمادهام.
من با شما هستم، من به شما و به رجعت شما ایمان دارم. من هرگز با دشمنان شما همراهی نمیکنم، من به بازگشت شما باور دارم و از راه و رسم دشمنان شما بیزارم...
سخن امامصادق علیهالسلام با ابوحمزه اینگونه ادامه پیدا میکند:
ای ابوحمزه! اکنون نزدیکتر برو! نزدیک قبرِ عبّاس بشو و چنین بگو:
سلام بر تو ای بنده شایسته خدا! سلام بر تو ای کسی که از پیامبر، علی، حسن و حسین علیهمالسلام اطاعت کردی...
گواهی میدهم که تو به مقام کسانی که در راه خدا با دشمنان جنگ کردند و در دفاع از دوستان خدا، همه تلاش خود را نمودند، رسیدی.
خدا بهترین و کاملترین پاداشها را به تو عطا کند که تو به عهد خود وفا کردی و از امام خود، اطاعت کردی...
گواهی میدهم که تو در راه یاری حسین علیهالسلام، نهایت تلاش خود را نمودی تا آنجا که جانت را در این راه فدا نمودی... تو هیچ کوتاهی در این راه نکردی،
فداکاری تو از روی آگاهی و شناخت بود، تو همواره از راه دوستان خدا پیروی کردی...
امیدوارم که خدا مرا با تو در بهشت (آنجا که جایگاه کسانی که فروتن است) جمع کند. این حاجت من است. من میخواهم در بهشت کنار تو باشم. میدانم که خدا مهربانتر از همه است و من به مهربانی او دل بستهام تا این حاجت مرا بدهد.
در اینجا سخن امامصادق علیهالسلام به پایان میرسد، من یاد گرفتم که هر وقت خواستم عبّاس را اینگونه زیارت کنم، این جملات را بگویم.
من به کربلا آمدهام، کنار ضریح عبّاس ایستادهام، زیارتنامهای را که امامصادق علیهالسلام سفارش کردهاند، میخوانم: «سلام خدا، سلام فرشتگان، سلام پیامبران، سلام خوبان، سلام شهیدان و سلام راستگویان، هر صبح و شام، بر تو باد ای پسرِ امیرالمؤنین...».
به فکر فرو میروم، با خود میگویم من در زیارتنامه عبّاس چه خواندم؟ امامصادق علیهالسلام میخواست به من چه پیامی بدهد؟ راست گفتهاند که یک ساعت فکر بهتر از هفتاد سال عبادت است.
اکنون من هشت قسمت از این زیارت نامه را انتخاب میکنم و درباره آن، مطالبی مینویسم:
قسمت اوّل این است: «ای عبّاس! من گواهی میدهم که تو نهایت تلاش و فداکاری را در راه حسین علیهالسلام نمودی...».
عبّاس راه حسین علیهالسلام را انتخاب کرد و تصمیم گرفت تا به پیمانی که با او بسته است، وفادار بماند، او در این راه ،نهایت تلاش خود را نمود و سنگتمام گذاشت.
این که من امروز در راه امامزمانم باشم، مهم است، امّا مهمتر از آن این است که در این راه، سنگتمام بگذارم و با تمام وجودم تلاش کنم.
وقتی من به ادارهای میروم میبینم یک نفر فقط به اندازهای کار میکند که از اداره اخراجش نکنند، امّا یک نفر با تمام وجود کار میکند و از هیچ چیز فروگذار نمیکند. میان این دو نفر، خیلی تفاوت است.
عبّاس به من یاد میدهد که کارهای خود را با عشقی بزرگ انجام بدهم، کاری که با عشق همراه باشد، حتماً کارِ کاملی خواهد بود.
راه و روش عبّاس، مرا از روزمره شدن زندگی باز میدارد، کسی که راه عبّاس را در پیش گرفته است، کمکاری نمیکند، او برای هر کاری که دست به آن میزند، سنگتمام میگذارد.
این قسمت دوم زیارتنامه است: «ای عبّاس! بدان که دل من، تسلیم شماست، من از فرمان شما اهلبیت اطاعت میکنم، من پیرو شما خاندان هستم».
خدا اهلبیت پیامبر را برای هدایت انسانها برگزید و به آنان مقامی بس بزرگ عطا کرد. خوشا به سعادت کسی که از راه و روش آنان پیروی کند و آنان را سرمشق خود قرار دهد.
خیلیها هستند که ادّعا میکنند علی علیهالسلام را دوست دارند، امّا چند نفر از آنان واقعاً تسلیم سخنان علی علیهالسلام هستند؟
علی علیهالسلام کیست؟ چقدر ما با مرام او آشنا هستیم؟
وقتی دشمنان به مرزهای کشور اسلامی حمله میکنند و جواهرات یک زن یهودی را (که در سایه امنیّت جامعه اسلامی زندگی میکند) میربایند، علی علیهالسلام برمیآشوبد و میگوید: «اگر کسی از این غصّه بمیرد، او را سرزنش نکنید».
علی علیهالسلام اینقدر نسبت به آنچه در جامعه اسلامی میگذرد، حساس است و چنین سخن میگوید و بر سر یارانش فریاد میزند که چرا در خانه نشستهاید
که دشمن با آن زن، چنان رفتار کند؟
آیا من که خود را به بیخیالی زدهام و هزاران درد جامعه مرا به درد نمیآورد، پیرو علی علیهالسلام هستم؟
روزگاری که یاس و ناامیدی، سیاهی و دینگریزی، جوانان جامعه را فرا گرفته است، وظیفه من چیست؟ اگر بیخیال به خلوت خانهام خزیدم، پیرو چه کسی هستم؟
باید فکر کنم... از آن روزی که «پیرو اهلبیت بودن» را در یک عشق و اظهار علاقه خلاصه کردم، راه را گم کردم.
این چه جمله عجیبی است! چه کسی به این نکته فکر میکند؟
چرا در این زیارتنامه نمیگویم: «ای عبّاس! من عاشق تو هستم»؟
چرا امامصادق علیهالسلام به من یاد میدهد که چنین بگویم: «من تسلیم شما و پیرو شما هستم»؟
زیرا بین عاشق بودن و پیرو بودن، خیلی تفاوت است!
عاشق بودن، زحمت ندارد! امّا پیرو بودن، زحمت دارد، باید همواره کارهای خود را بررسی کنم و ببینم که آیا کارهای من با روش اهلبیت علیهمالسلام سازگاری دارد یا نه؟
این قسمت سومی است که من از زیارتنامه انتخاب کردهام: «ای عبّاس! من پیرو شما هستم، زمانی که دولت و حکومت شما فرا برسد، برای یاریِ کردن شما، آمادهام».
دولت و حکومت اهلبیت علیهمالسلام چه زمانی است؟
این همان زمان ظهور مهدی علیهالسلام است، من باید برای یاری کردن مهدی علیهالسلام آماده باشم. راهی که عبّاس آن را پیمود، راه دفاع از امامت بود، امامت امروز در مهدی علیهالسلام جلوه کرده است، درست است که امروز مهدی علیهالسلام در پس پرده غیبت است، امّا سرانجام ظهور میکند...
بار خدایا! از تو میخواهم تا به من توفیق دهی تا در لشکر امام زمان حضور یابم و انتقام خون حسین علیهالسلام را بگیرم.
من آرزو دارم آن روز که مهدی علیهالسلام ظهور میکند او را یاری نمایم، آن روز که او با پرچمی بر خون نشسته در غم حسین علیهالسلام میآید تا درد و داغ صدها ساله را التیام بخشد.
روز ظهور مهدی علیهالسلام، روز پایان همه سیاهیها و پلیدیها خواهد بود، و چه شکوهی خواهد داشت آن روز! روزی که مهدی علیهالسلام کنار کعبه باشد و خدا
فرشتگان زیادی را به مسجد الحرام میفرستد.(1)
آن روز مسجد الحرام پر از صفهای طولانی فرشتگان میشود. جبرئیل با کمال ادب خدمت امام میرسد و سلام میکند و میگوید: «ای سرور و آقای من ! اکنون دعای شما مستجاب شده است».(2)
مهدی علیهالسلام رو به آسمان میکند و با تو چنین سخن میگوید: «بار خدایا! تو را حمد و ستایش میکنم که به وعده خود وفا کردی و ما را وارثِ زمین قرار دادی».(3)
بعد از آن، مهدی علیهالسلام از جای خود برمیخیزد و یاران خود را صدا زده و میگوید: «ای یاران من ! ای کسانی که خدا شما را برای ظهور من ذخیره کرده است به سویم بیایید».
با قدرت تو، یاران مهدی علیهالسلام یکی بعد از دیگری، خود را به مسجد الحرام میرسانند. همه آنها کنار درِ کعبه دور امام جمع میشوند... امام به کعبه، خانه تو تکیه میزند و این آیه قرآن را میخواند: «بَقیَّةُ اللّهِ خَیرٌ لَکُم إِن کُنتُم مُؤمِنینَ».(4)
و سپس میگوید: «من بَقیّةُ اللّه و حجّت خدا هستم».(5)
آری! مهدی علیهالسلام ذخیره خدا در روی زمین است. خدا پیامبران زیادی را برای هدایت بشر فرستاد، همه آنان تلاش زیادی برای هدایت بشر انجام دادند، ولی آنها نتوانستند که عدالت را در همه دنیا برقرار کنند. مهدی علیهالسلام ذخیره خداست تا عدالت واقعی را در همه جهان برپا کند.
مدّتی میگذرد، وقت آن فرا میرسد که لشکر مهدی علیهالسلام به سوی مدینه حرکت کند، هر لشکر و سپاهی برای خود، شعاری را انتخاب میکند. وقتی
1) . الإمام الصادقع: إذا قام القائم نزلت ملائکة بدر...: الغیبة للنعمانی ص 252.
2) . الإمام الصادقع: فیقول له جبرئیل: یا سیدیّ ، قولک مقبول ، وأمرک جائز...: مختصر بصائر الدرجات ص 182.
3) . الإمام الصادقع: ... فیمسح یده علی وجهه ویقول: الحمد للّه الذی صدقنا وعده وأورثنا الأرض...: بحار الأنوار ج 53 ص 6.
4) . هود، 86.
5) . الإمام الباقر7: فإذا خرج أسند ظهره إلی الکعبة واجتمع إلیه ثلاثمئة وثلاثة عشر... فأوّل ما ینطق به هذه الآیة: بَقیَةُ اللّهِ خَیرٌ لَکُم إِن کُنتُم مُؤمِنینَ: کمال الدین ص 331، بحار الأنوار ج 52 ص 192.
لشکر مهدی علیهالسلام میخواهد حرکت کند همه یک صدا فریاد میزنند:
یا لَثاراتِ الحُسَینِ
ای خونخواهان حسین علیهالسلام!(1)
مهدی علیهالسلام میداند که صدها سال است شیعه برای حسین علیهالسلام اشک ریخته است. آری! این نام حسین علیهالسلام است که دلها را منقلب میکند...
خدایا! من دوست دارم که آن روز در میان آن لشکر باشم و همراه با آنان فریاد برآورم: «یا لَثاراتِ الحُسَینِ».
آیا مرا به این آرزویم میرسانی؟
شنیدهام که تو گروهی از بندگان خوبت را که از دنیا رفتهاند، زنده میکنی تا به آرزویشان برسند. آنها زنده میشوند و مهدی علیهالسلام را یاری میکنند.
اگر در تقدیر تو چنین است که من قبل از ظهور مهدی علیهالسلام از دنیا بروم، از تو میخواهم مرا زنده کنی تا امام خویش را یاری کنم...
1) . الإمام الصادقع: شعارهم: یا لثارات الحسین: بحار الأنوار ج 52 ص 308، مستدرک الوسائل ج 11 ص 114.
این قسمت چهارم زیارتنامه است: «ای عبّاس! من به شما و رجعت شما باور دارم».
منظور از رجعت چیست؟
عبّاس همراه با امامحسین علیهالسلام قبل از قیامت، به دنیا باز میگردد و در این دنیا حکومت میکند. «رجعت»، همان زنده شدن دوباره بندگان خوب خدا میباشد، خدا آنان را (قبل از برپا شدن قیامت) زنده خواهد نمود تا بر این دنیا حکومت کنند، آری! باور داشتن به رجعت، نشانه شیعه واقعی بودن است.(1)
میدانم که قرآن هم از رجعت سخن گفته است. من آیه 259 سوره بقره را خواندهام:«أَو کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَریَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا...فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ...».
در این آیه، قرآن داستان عُزَیر (یکی از پیامبران) را بیان میکند: او از شهری عبور کرد که استخوانهای مردگان زیادی در آنجا افتاده بود. آن شهر ویران شده بود.
او مدّتی به آن استخوانها و جمجمهها نگاه کرد و با خود گفت: در روز قیامت، خدا چگونه این مردگان را زنده خواهد نمود؟
1) . قال الصادقع: لیس منّا من لم یؤمن برجعتنا: الهدایة للصدوق ص 266، مستدرک الوسائل 14 ص 415، بحار الأنوار ج 53 ص 136، و ج 100 ص 320.
در این هنگام، خدا به عزرائیل دستور داد تا جان او را بگیرد، مرگ عُزَیر فرا رسید. صد سال گذشت. خدا بعد از صد سال، دوباره او را زنده کرد، او به سوی شهر خود حرکت کرد، وقتی به شهر خود رسید دید همه چیز تغییر کرده است، آری!صد سال گذشته بود، همسر او از دنیا رفته بود و...
آری! رجعت، همان زنده شدن بعد از مرگ است و قرآن از رجعت و زنده شدن دوباره عُزَیر سخن گفته است.
خدایی که من او را میپرستم به هر کاری تواناست، او وعده داده است که بار دیگر، عبّاس را به این دنیا بازگرداند. عبّاس همراه با امامحسین علیهالسلام در این دنیا حکومت میکند، خدا به وعدههای خود عمل میکند.(1)
1) . حضرت مهدیع ظهور میکند ودنیا را از بیعدالتیها نجات میدهد وبعد از سالها، شهید میشود. در آن هنگام، امام حسین(ع) وبعد از آن همه امامان دیگر وپیامبر به دنیا باز میگردند، این همان روزگار رجعت است. (جالب است بدانید در آن زمان، امام مهدیع هم به عنوان آخرین امام رجعت خواهد نمود).
قسمت پنجم زیارتنامه این است: «ای عبّاس! خدا لعنت کند کسانی که با شما دشمنی کردند... از راه و رسم دشمنان شما بیزارم...».
من برای زندگی در این دنیا، دو راه بیشتر ندارم، یا باید به حزبِ خدا بپیوندم یا به حزبِ شیطان.
وقتی من از دشمنان شما بیزاری میجویم، از شیطان و حزب او و دوستانش بیزار شدهام.
من میدانم که دین، هم اصول دارد و هم فروع.
«تولّا» و «تبرّا» از فروع است، تولّا، یعنی با دوستان خدا دوست بودن!
تبرّا، یعنی با دشمنان خدا دشمن بودن!
مگر دین چیزی به غیر از دوست داشتن و دشمن داشتن میباشد؟
دین یعنی این که دوستان خدا را دوست بداری و دشمنان خدا را هم دشمن بداری.(1)
تبرّا، یعنی شیطان ستیزی و شیطان گریزی!
تبرّا، یعنی بیرنگی تمام جاذبهها و جلوههای شیطانی در زندگی من! تبرّا، برای همیشه، بریدن از همه پلیدیها و پیوستن به همه خوبیها میباشد.
1) . عن برید بن معاویة العجلی وإبراهیم الأحمری، قالا: دخلنا علی أبی جعفرع× وعنده زیاد الأحلام، فقال أبو جعفر(ع): یا زیاد، ما لی أری رجلیک متغلّفین؟ قال: جُعلت فداک، جئت علی نضولی عامّة الطریق، وما حملنی علی ذلک إلاّ حبّ لکم وشوق إلیکم. ثمّ أطرق زیاد ملیاً ثمّ قال: جُعلت لک الفداء، إنّی ربّما خلوت فأتانی الشیطان فیذکّرنی ما سلف من الذنوب والمعاصی، فکأنّی آیس، ثمّ أذکر حبّی لکم وانقطاعی. وکان متّکئاً، قال: یا زیاد، هل الدین إلاّ الحبّ والبغض؟ ثمّ تلا هذه الآیات الثلاث کأنّها فی کفّه: (حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الاْءِیمَانَ) الآیة، وقال: (یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ)، وقال: (إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ) : تفسیر فرات الکوفی ص 430، مستدرک الوسائل ج 12 ص 226، بحار الأنوار ج 65 ص 63، جامع أحادیث الشیعة ج 16 ص 210.
من به مسلمانانی که در زمانهای گذشته بودهاند، احترام میگذارم و فقط از گروهی که با اهلبیت دشمنی کردند، بیزاری میجویم، من هرگز ناسزا و دشنام به کسی نمیگویم. لعن با دشنام فرق میکند، خدا در قرآن از دشنام دادن نهی نموده است، امّا در قرآن، ستمکاران لعنت شدهاند. من در اینجا گروهی را لعنت میکنم که بر خاندان پیامبر، ظلم و ستم روا داشتند و خون آنان را بر روی زمین ریختند.
این قسمت ششم زیارتنامه است: «سلام بر تو ای بنده شایسته خدا».
چرا عبّاس به این مقام رسید؟ آیا برای این که او فرزند علی علیهالسلام یا برادر حسین علیهالسلام بود؟
هرگز.
علی علیهالسلام فرزندان دیگری هم داشت، حسین علیهالسلام هم برادران دیگری داشت، پس چرا در میان آنان، عبّاس به این جایگاه بزرگ رسید؟
این جمله راز مهمی را آشکار میکند. این بزرگترین مدال افتخار عبّاس است!
«بندگی خدا».
عبّاس، بنده شایسته خدا بود. بندگی او بیش از دیگران بود و برای همین خدا به او این مقام را عطا کرد و او «بابالحوائج» شد و مقامش از همه شهیدان بالاتر شد، همه شهیدان در طول تاریخ بشر آرزو دارند که ای کاش مقام عبّاس را میداشتند.
خدا به پیامبران و امامان، مقام عصمت داده است، بعد از آنان، اوّلین کسی که به بالاترین مقام بندگی رسید، عبّاس بود، هیچکس نمیتواند به جایگاه عبّاس
برسد زیرا هیچکس نمیتواند مانند عبّاس بندگی خدا را بنماید.
دیگر وقت آن است که درباره «بندگی» مقداری توضیح بدهم، بندگی این است که من کاری را برای خدا انجام بدهم و از ریا و خودنمایی دوری کنم و دقّت کنم کارهای من با دین مطابق باشد.
اگر نماز میخوانم یا به فقیری کمک میکنم، باید فقط خشنودی خدا را در نظر بگیرم و قصد من ریاکاری نباشد، کسی که کاری را برای ریا انجام میدهد، از رحمت خدا دور میشود.
گاهی پیش میآید که بین دو راهی میمانم، دو کار خوب در مقابل من است، من آن دو کار را برای خدا میخواهم انجام بدهم و هر دو کار هم در دین سفارش شده است، در اینجا باید کاری را که مهمتر است و اهمیت بیشتری دارد، انجام دهم.
اگر من لب دریا باشم و صدای اذان را بشنوم، از طرف دیگر، فریاد کسی را بشنوم که دارد غرق میشود و کمک میخواهد، باید به کمک او بروم.
اگر در آن لحظه نماز بخوانم، عبادت کردهام امّا بندگی نکردهام، خدا از من میخواهد که جان یک انسان را بر نماز مقدّم بدارم. من باید حواسم را جمع کنم و کار مهمتر و لازمتر را انجام بدهم!
کسی که پزشک ماهری است و میتواند شاگردان خوبی تربیت کند و صدها نفر مثل خود را آموزش بدهد، چه کار باید بکند؟
اگر او به مطب برود و بیماران را درمان کند، کار او، عبادت هست، امّا این عبادت او، روحِ بندگی ندارد، او باید به دانشگاه میرفت و وقت خود را
صرف تربیت شاگردان میکرد.
هر کس به این سه نکته توجّه کند به راز بندگی رسیده است: اخلاص، پیروی از دین، انجام کار مهمتر.
بعد از ظهر عاشورا عبّاس برای آوردن آب به سوی علقمه حرکت کرد. عبّاس اهمیت این موضوع را درک کرد، شاید اگر او به سپاه کوفه هجوم میبرد، میتوانست به ظاهر موفّقتر باشد، امّا او به موفّقیت فکر نکرد، او میدانست که کدام کار، اهمیت بیشتری دارد، تشنگی در خیمهها بیداد میکرد، او مشک را بر دوش گرفت و به سوی علقمه رفت، مشک را پر از آب کرد و به سوی خیمهها حرکت کرد.
وقتی دشمن او را محاصره کرد، او میتوانست مشک را رها کند و با آنان پیکار کند، امّا در آن شرایط، اطاعت فرمان امامش از همه چیز مهمتر بود. او این اهمیّت را درک کرد، او موفّق نشد آب را به خیمهها بیاورد، امّا مدال بندگی را به دست آورد.
خیلیها کار خوب انجام میدهند، امّا چه کسی کار مهمتر را انجام میدهد؟
چه کسی کار مهمتر را تشخیص میدهد و آن را انجام میدهد؟ معلوم است هر کس که پیرو عبّاس است چنین میکند.
من بر سر دو راهی قرار دارم، دو کار خوب و زیبا. یک کار را اگر انجام بدهم، مردم مرا تشویق میکنند و موفّقیت مرا جشن میگیرند، امّا یک کار مهمتری روی زمین مانده است، اگر من آن را انجام بدهم، مردم مرا تشویق نمیکنند،
چرا که اهمیت آن را درک نکردهاند و چه بسا که بر من، سنگ هم بزنند.
در اینجا چه باید بکنم؟ من راه خود را از تو گرفتهام، من از تو آموختهام که کار مهمتر را انجام بدهم.
ای عبّاس! تو به من یاد دادی که اینقدر به موفّقیت و پیروزی فکر نکنم، من باید به اهمیت کارها بیش از همه چیز فکر کنم، اگر اهمیت کاری را درک کردم، آن را آغاز کنم، هر چند ممکن است آن را به پایان نرسانم.
این فریاد تو در دل تاریخ است، به نظر من، این زیباترین پیام تو برای انسانیت است: «تلاش برای انجام کار مهم، مهمتر از پیروزی و موفّقیّت است».
ای عبّاس! تو بابالحوائج هستی. امروز حاجت مهمّی دارم. حاجت من این است: «یاریم کن بتوانم کار مهمتر را زودتر از دیگران تشخیص دهم».
این قسمت هفتم زیارتنامه است: «ای عبّاس! تو در راه حق فداکاری کردی و این فداکاری تو از روی آگاهی و شناخت بود».
در اینجا به آگاهی و شناخت عبّاس اشاره شده است، امامصادق علیهالسلام در سخن دیگر از عبّاس اینگونه یاد میکند: «عموی ما، عبّاس دارای شناخت و بصیرت بود».(1)
چرا این شناخت و آگاهی، اینقدر مهم است؟ من باید به این موضوع فکر کنم. فرض کنید که از جایی عبور میکنم و میببینم چند نفر دارند با عجله، آجرها را بالا میاندازند و ساختمانی را میسازند، من به آنان رو میکنم و میگویم: چه میسازید؟ میگویند: نمیدانیم. میگویم: آیا نقشهای دارید؟ در جواب میگویند: نه. میگویم: پس چه میکنید؟ چرا اینجا دیوار میسازید؟ میگویند: «به ما گفتهاند: حرکت کن، خود راه به تو میگوید چه باید کرد. ما شروع به ساختن کردهایم، به زودی خواهیم فهمید که چه میسازیم».
این چه حکایتی است؟
چرا آنان این مسیر را میروند: «عمل، هدف».
هر کس که قدری فکر کند میداند که باید اوّل، هدف را شناخت، سپس به
1) . کان عمّنا العباس نافذ البصیرة صلب الایمان، جاهد مع ابیعبد اللّه و ابلی بلاء حسنا: عمدة الطالب فی انساب آل ابیطالب ص 357، اعیان الشیعه ج 7 ص 430.
عمل پرداخت.
من باید هدف خود را پیدا کنم، بعد از آن طرح و نقشهای آماده کنم و سپس کار خود را آغاز کنم.
وقتی من بدون فکر و اندیشه، کاری را آغاز کنم، این کار من برای دیگران خوب است، شاید عمل من، بهشت را هم بسازد، امّا این بهشت برای دیگران است، نه برای من!
وقتی من چشم خود را میبندم و کورکورانه دنبال دیگران میروم به خودم خیانت کردهام، چرا دیگرانی که همانند من هستند باید برای من تصمیم بگیرند و به جایِ من، فکر کنند؟ چرا من باید طبق تصمیم آنان عمل کنم؟ مگر مغزِ من در سر آنان است که آنان برای من، تصمیم میگیرند؟
این کار آسانی است که دیگران برایم تصمیم بگیرند و من دنبال آنان بروم، امّا من با این کار، خودم را از دست میدهم و استعدادهای خود را تباه میکنم و با خودم بیگانه میشوم. یک عمر کار و تلاش میکنم و سرانجام میفهمم که با خود بیگانهام و دلمردهام.
خدا به من قدرت فکر و اندیشه داده است، من باید قبل از هر چیز به خلوت بروم و فکر کنم. آنانی که میخواهند از من فقط یک گوش بسازند و به جای من فکر کنند، مرا با خودم بیگانه میکنند، نتیجه این کار آنان این است که من از درون، تهی میشوم.
وقتی من از درون، تهی شدم، به راحتی هر سخنی را میشنوم و از آن، اطاعت میکنم. وقتی من از فکر دیگران پر شدم، به راحتی به دام آنان میافتم، کسی که از درون، تهی شده است، نیاز دارد که از دیگرانی که همانند او
هستند، سؤل کند و از آنان، راه را بپرسد.
به درخت نگاه میکنم، درخت در زمستان آرام است و در زمین، ریشه میدواند، وقتی فصل بهار فرا میرسد، جوانه میزند و شکوفه میدهد. میوه دادن درخت به خاطر این است که در زمستان ریشه دوانده است، او از درون پر میشود و برای همین است که استوار باقی میماند، امّا بوتهای که ریشه ندارد، با بادی از جا کنده میشود و پاییز که فرا میرسد، نابود میشود.
باید در کسب علم و معرفت تلاش کنم و به شناخت برسم و ریشه بدوانم و از درون پر شوم، اینجاست که دیگر از برون پر نمیشوم و میتوانم استوار بمانم.(1)
اگر من از درون پر نشوم، همیشه نیاز دارم که کسی به من نیرو بدهد و وقتی که کسی پشتیبانم نباشد، میافتم.
روزی برای دیدن درخت سرو بزرگی رفتم که در پنجاه کیلومتری شهر من بود، درختی باشکوه که به اوج آسمان رفته بود. کنار آن درخت که بودم، سنگی برداشتم و با قدرت آن را به سوی آسمان پرتاب کردم. سنگ بالا و بالا رفت، به اندازه آن درخت، اوج گرفت، امّا سپس سقوط کرد.
آری، سنگ تا آنجا بالا رفت که پشت سرش، نیرو بود، وقتی این نیرو تمام شد، سقوط کرد.
آنجا بود که من به فکر فرو رفتم، آیا حرکت من، حرکت سنگ است یا حرکت درخت؟
1) . در مطالبی را که درباره اینجا بیان شد از استاد صفائی حائری بهره گرفتهام.
سنگ از درون به حرکت نرسیده است، از بیرون به او نیرو وارد کردم، تا زمانی که نیرو بود، به جلو میرفت ولی با سرعت سقوط کرد، امّا درخت ابتدا ریشه دواند، در سکوت و خلوت رشد کرد، سپس به سوی آسمان حرکت نمود، سالهای سال است که این درخت، استوار ایستاده است و هر رهگذری را به سوی خود فرا میخواند. من هم باید مثل درخت باشم، از درون بجوشم و خودم حرکت کنم، اینگونه است که بزرگ میشوم و میتوانم برای خود و جامعه مفید باشم.
این جاودانگی و ایستادگی را درخت از کجا به دست آورده است؟ معلوم است از ریشه دواندن.
عبّاس به من یاد میدهد که به شناخت و آگاهی، بیش از همه چیز اهمیت بدهم، وقتی من به شناخت رسیدم، حرکت را آغاز میکنم، آن وقت است که دیگر هیچ چیز نمیتواند مرا از راهی که انتخاب کردهام، دلسرد سازد!
شب عاشورا شمر نزد عبّاس آمد و برای او اماننامه آورد، عبّاس اماننامه او را نپذیرفت و وسوسههای شمر در دل او اثر نکرد، زیرا او از درون پر شده بود و مانند درخت، ریشه دوانده بود.
در میان راه مکّه تا کوفه، گروه زیادی از کاروان حسین علیهالسلام جدا شدند، وقتی خبر مسلمبنعقیل به حسین علیهالسلام رسید، حسین علیهالسلام همه را به حضور طلبید. این حادثه در منزلگاهی به نام «زُباله» روی داد.
عصر روز چهارشنبه، بیست و سوم ذی الحجّه بود، عدّهای از روی احساس و شور به حسین علیهالسلام پیوسته بودند، آنان مانند همان سنگی بودند که باید
نیرویی آنان را به راه میانداخت. وقتی آنها خبر شهادت مسلم را شنیدند دو دل شدند.
حسین علیهالسلام تصمیم گرفت که برای آنان سخن بگوید، حسین علیهالسلام به آنان چنین گفت: «ای همراهان من! بدانید که مردم کوفه ما را تنها گذاشتهاند. هر کدام از شما که میخواهد برگردد، برگردد و هر کس که طاقت زخم شمشیرها را دارد بماند».(1)
سخن حسین علیهالسلام خیلی کوتاه و روشن بود، و همه پیام آن را به خوبی فهمیدند، عده زیادی سرد شدند، شورها و احساسها به خاموشی گرایید و آنان از حسین علیهالسلام جدا شدند.(2)
آنان تا نیمه راه همراه حسین علیهالسلام آمده بودند، امّا این همراهی با شناخت و آگاهی همراه نبود، برای همین راه خود را جدا کردند و به دنیای خود پیوستند و حسین علیهالسلام را تنها گذاشتند.
1) . قد ترون ما یأتینا، وما أری القوم إلاّ سیخذلوننا، فمن أحبّ أن یرجع فلیرجع... : تاریخ الإسلام، للذهبی، ج 5، ص 11؛ سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 300.
2) . فلمّا قرأ الکتاب استیقن بصحّة الخبر... فلمّا سمعوا خبر مسلم، وقد کانوا ظنّوا أنّه یقدم علی أنصارٍ وعضد، تفرّقوا عنه، ولم یبقَ معه إلاّ خاصّته : الأخبار الطوال، ص 247، وراجع، الإمامة والسیاسة، ج 2، ص 11 .
این هشتمین قسمتی است که من از زیارتنامه انتخاب کردهام: «ای عبّاس! امیدوارم خدا بین من و تو در بهشت، در آنجا که جایگاه اهل تواضع و فروتنی است، جمع کند».
در این سخن فکر میکنم، گویا در این سخن، راز مهمی نهفته است، کسانی که اهل تواضع و فروتنی هستند در بهشت با عبّاس خواهند بود.
چرا از میان این همه صفتهای خوب، فقط به فروتنی اشاره شده است؟ چرا از علم و عبادت، ایثار و... سخنی به میان نیامده است؟
چراکسانی که فروتن باشند، در بهشت با عبّاس خواهند بود؟
چه رازی در این فروتنی است؟
من مدّتها به این موضوع فکر کردم. یک شب تا به سحر اندیشه کردم، میخواستم به راز این سخن پیبرم. نمیدانم چه شد که به یاد فرعون افتادم. سؤل کردم: چرا فرعون، ادّعای خدایی کرد؟ چرا او به اینجا رسید و مردم مصر را فریب داد و آنان را به پرستش خود فرا خواند؟ از خود پرسیدم: اگر من هم در آن فضا قرار میگرفتم، شاید همان ادّعا را مینمودم، الآن در محیط خانه و محل کار خود، فرعون کوچکی هستم. خودخواهی من در محیط
کوچکی که در آن هستم، جلوه میکند، این خودخواهی، همان خودخواهی فرعون است، فقط مصرِ من، کوچک است و مصرِ فرعون، یک کشور بود!
یک روز، صبح زود میخواستم به مسافرت بروم، سوار اتوبوس شدم، اتوبوس خالی بود، من روی اوّلین صندلی نشستم، راننده فریاد زد: «از اینجا بلند شو و آنجا بنشین». گفتم: «اینجا جای کسی است؟»، گفت: «نه، امّا من میگویم تو آنجا بنشین».
این راننده، خودخواهی خود را نشان داد، فقط مصر او، همان اتوبوس او بود! اگر به او پادشاهی مصر را میدادند، مانند فرعون ادّعای خدایی میکرد.
وقتی که شیطان گناهی را در چشم من زیبا جلوه میدهد، آن وقت است که من خود و هر کاری را که انجام میدهم بر حقّ میدانم، من خودم را دوست دارم، ریاست و ثروت و خانواده خود را دوست دارم، وقتی آنها را در خطر ببینم، چه کار خواهم کرد؟ شیطان از همین راه میآید و کار مرا، حق جلوه میدهد. آنان که حسین علیهالسلام را کشتند، خیال میکردند که کارِ خوبی میکنند...
اکنون وقت این سؤل است: چه چیزی به من در راه خدا، استقامت میدهد؟ چه چیزی مرا از آن گناهان بزرگ دور میکند؟ من باید به چه چیزی امیدوار باشم؟
آنان که حسین علیهالسلام را کشتند، خود را مسلمان میدانستند و به خیال خود، نماز هم میخواندند.
معلوم میشود من نمیتوانم به عبادت خود، امیدوار باشم! شنیدهام که شیطان سالهای سال، خدا را عبادت کرد، او دو رکعت نماز خواند که چهار
هزار سال طول کشید.(1)
یک نماز او، چهار هزار سال طول کشید!
پس چرا این عبادت، باعث رستگاری او نشد؟
من نمیتوانم به کارهای خوب خودم امید داشته باشم، من با هیچ گناهی فاصله ندارم، ترس بر دل من سایه میافکند، من چه باید بکنم؟
یکی به من میگوید: باید نماز شب خواند و همه عبادتها را انجام داد، یکی میگوید: باید به فقیران کمک کرد و به خلق خدا خدمت کرد. من میدانم که اگر همه این کارها را انجام بدهم، باز ممکن است دچار غرور شوم، مگر چه چیزی شیطان را هلاک کرد؟ او که هزاران سال، عبادت کرده بود، وقتی خدا از او خواست تا بر آدم علیهالسلام سجده کند، این کار را نکرد، او دچار یک غرور شد و این غرور او را بیچاره کرد.
کدام راه مرا به خدا نزدیک میکند؟ راه عبادت؟ شیطان هم هزاران سال، عبادت کرد؟
به راستی راه سعادت کدام است؟ من میدانم که اگر عبادت کنم و به غرور گرفتار شوم از خدا دور میشوم.
رسیدن به مهربانی خدا، فقط از راه «فروتنی» ممکن است، برای همین است که در این زیارتنامه چنین میخوانم: کسانی که اهل تواضع و فروتنی هستند در بهشت با عبّاس خواهند بود.
اگر من عبادت کردم و از دستورات دین اطاعت کردم، نباید فکر کنم که دیگر
1) . رکعتین رکعهما فی السماء فی أربعة آلاف سنة: تفسیر القمی ج 1 ص 42، تفسیر الصافی ج 2 ص 185، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 10، جامع احادیث الشیعة ج 4 ص 27.
به رحمت خدا رسیدهام، گاهی من با اطاعت و عبادت، گرفتاری خود را زیادتر میکنم، غرور من زیادتر میشود، همانگونه که شیطان به غرور گرفتار شد.
من باید به جای غرور، دل شکسته باشم! باید فروتن باشم و با تمام وجود از خدا، یاری بخواهم، من باید حس شرمساری از خدا داشته باشم...
شیطان یک عمر عبادت کرد، امّا به خاطر غرور خود از درگاه خدا دور شد، خیلی از گناهکاران هم وقتی توبه واقعی کردند، خدا گناه آنان را به خوبیها تبدیل نمود. عبادتی که با غرور و تکبر همراه باشد، ارزشی ندارد، آن چیزی که خدا از من میخرد، همان فروتنی و دلشکستگی من است، لطف خدا به دلهای شکسته، بسیار نزدیک است، این دلها، حرم خدا میباشند.
وقتی من در مقابل خدای خود، نهایت تواضع را داشته باشم، زمینه ریزش فضل خدا را در خود ایجاد کردهام و میتوانم عنایت او را به ثمر بنشانم.
خدا موسی علیهالسلام را به پیامبری برگزید و از او خواست تا مردم را به سوی راه راست هدایت کند، خدا او را به عنوان «کلیم اللّه» انتخاب نمود، «کلیم اللّه» یعنی کسی که خدا با او سخن میگوید، این مقامی بس بزرگ بود.
موسی علیهالسلام دوست داشت بداند که چرا خدا این مقام را به او داده است؟
یک روز خدا به او چنین گفت:
-- ای موسی! آیا میدانی چرا تو را به این مقام رساندم و تو را برگزیدم؟
-- نه.
-- من در میان بندگان خود جستجو کردم، دیدم تو از همه آنان تواضع و فروتنی بیشتری داری. تو صورت خود را در مقابل عظمت من، برخاک میگذاری، برای همین من تو را انتخاب نمودم.(1)
اگر موسی علیهالسلام به این مقام بزرگ رسید برای این بود که در مقابل خدا، بیش از همه فروتنی میکرد. راز جذب مهربانی خدا در همین فروتنی است. وقتی که من دعایی میخوانم و حالی به من دست میدهد، چه بسا این حال خوش، باعث غرور من میشود، خوشا به حال کسی که این حال خوش را ندارد، امّا دلش از غرور خالی است!
وقتی اشکی از چشم من جاری میشود، چنان دچار غرور میشوم که فکر میکنم باید فرشتگان مرا بر روی دست بگیرند! این چه خیال باطلی است! اشکی که بعد از آن، چنین انتظاری در من ایجاد شود، بلایِ رشد من است.
به راستی که حالت من، چقدر عجیب است، من راه را گم کردهام! چند رکعت نماز میخوانم و چند قطره اشک میریزم، آن وقت خیال میکنم چه بنده خوبی شدم و دیگر خدا باید به سخن من گوش کند. این غرور، روح و جان مرا به تباهی میکشاند.
خدا میداند که این غرور چقدر برای بندهاش ضرر دارد، خدا به بندهاش مهربان است. بنده او هر شب برای نماز شب بیدار میشود و در تاریکی شب، نماز میخواند، خدا میداند که اگر او امشب هم بیدار شود، دچار غرور خواهد شد، برای این که او را از غرور نجات بدهد، خواب او را سنگین
1) . علل الشرایع ج 1 ص 56، باب 50.
میکند.
چند ساعت میگذرد، آفتاب طلوع میکند، آن بنده از خواب بیدار میشود، میبیند که نماز صبح او هم قضا شده است. او از خودش ناراحت میشود و بر خودش خشم میگیرد، در او حالت شکستگی پیش میآید، او از خودش جدا میشود، از غرورش فاصله میگیرد و از تباهی نجات پیدا میکند.
آری، این حالت غم و اندوه او از حال خوشی که در نماز شب به او دست میداد، ارزش بیشتری دارد! اگر او امشب بیدار میشد و نماز شب میخواند و اشک میریخت، دچار غرور میشد.(1)
من باید با این دعای امامسجّاد علیهالسلام آشنا شوم و آن را همواره زمزمه کنم: «بارخدایا! وقتی مرا نزد مردم بزرگ میکنی، به همان اندازه مرا در نزد خودم، کوچک و فروتن نما!».
این دعا چقدر حرف برای گفتن دارد، وقتی من در نزد خودم، خوار و زبون باشم، به راز سعادت دست یافتهام، کسانی که خود را بزرگ میبینند و دچار غرور میشوند، از سعادت دور شدهاند.
من باید تلاش کنم که همواره فروتن باشم!
این چه دردی است که وقتی چند رکعت نماز خواندم، خیال میکنم از آسمان آمدهام و دیگر خود را بالاتر از دیگران میدانم؟
من باید به فروتنی درون خود رسیده باشم، اگر این فروتنی نباشد، غرور مرا از پای در میآورد، همانگونه که شیطان بعد از هزاران سال عبادت از درگاه خدا دور شد.
1) . وان من عبادی المؤنین لمن یجتهد فی عبادتی فیقوم من رقاده ولذیذ وساده فیجهد لی اللیالی فیتعب نفسه فی عبادتی فأضربه بالنعاس اللیلة واللیلتین نظرا منی له وابقاءا علیه فینام حتی یصبح فیقوم وهو ماقت لنفسه زاری علیها ، ولو أخلی بینه وبین ما یرید من عبادتی لدخله العجب من ذلک ، فیصیر العجب إلی الفتنة بأعماله فیأتیه من ذلک ما فیه هلاکه لعجبه بأعماله ورضاه عن نفسه...: الجواهر السنیة ص 117.
بار دیگر این جمله زیارتنامه را میخوانم: «ای عبّاس! امیدوارم خدا بین من و تو در بهشت، در آنجا که جایگاه اهل تواضع و فروتنی است، جمع کند».
من راز این سخن را فهمیدم، از خدا میخواهم مرا همواره فروتن قرار دهد و از غرور نجاتم دهد.
عبّاس در اوج شجاعت و قدرت بود ولی دلی شکسته و فروتن داشت، او هرگز دچار غرور نشد و این راز جاودانگی اوست. کسی که پیرو عبّاس است، مانند او دلی فروتن دارد و از غرور به دور است.
نمیدانم نام «زیارت ناحیه» را شنیدهای؟
این زیارت را حضرت مهدی علیهالسلام بیان کردهاند و در آن از همه شهدای کربلا نام بردهاند و به آنان سلام کردهاند و از حوادث جانسوز روز عاشورا هم سخن گفتهاند.
یک روز من این زیارت را مطالعه کردم، میخواستم ببینم در آن، درباره عبّاس چه مطلبی ذکر شده است.
این جملاتی است که در «زیارت ناحیه» درباره عبّاس آمده است: «سلام بر عبّاس پسر امیرالمؤنین! همان که جانش را در راه برادرش فدا نمود و از دیروزش برای فردایش بهره گرفت و خود را سپر بلای برادر نمود...».(1)
اکنون به این جمله فکر میکنم: «عبّاس از دیروزش برای فردایش بهره گرفت». این جمله، چه معنای بزرگی در خود نهفته دارد: «عبّاس از دنیایش برای آخرتش، بهره گرفت».
در اینجا، «آخرتگرایی» ویژگی مهم عبّاس معرفی شده است. عبّاس از دنیا عبور کرده بود و دنیا را به خوبی شناخته بود و دلش را از محبّت به آن، خالی کرده بود، کسی که عاشق دنیا شد و به لذّتهای زودگذر آن، دلبسته گردید،
1) . السلام علی العباس بن امیرالمومنین المواسی أخاه بِنَفسِهِ، الاخذ لِغَدِهِ مِن أمسهِ الفادی له، الواقی. السّاعی الیه بمائه، المَقطُوعة یداه، لَعَنَ الله قاتلیه یزیدبن وقاد و حکیم بن الطفیل الطائی: اقبال الاعمال ج 3 ص 74، بحار الانوار ج 45 ص 66، جامع احادیث الشیعة ج 12 ص 496.
دلش سیاه میشود و راه سعادت را گم میکند.
خوشا به حال کسی که بداند زندگی دنیا در برابر زندگی آخرت و نعمتهای آن، بیارزش است. ثروت و مال دنیا به زودی نابود میشود و امّا نعمت آخرت همیشگی است، کسی که وارد بهشت شود، برای همیشه از نعمتهای زیبای آنجا بهرهمند میشود و این سعادت بزرگی است.
آری، زندگی این دنیا، فقط بازیچهای فریبنده است. زندگی واقعی در سرای آخرت است، اگر انسانها میدانستند که دنیا، خانه نابودی است، هرگز به آن دل نمیبستند.
قرآن از این حقیقت پرده برداشته است: «زندگی دنیا، فقط بازیچهای فریبنده است».(1)
عبّاس این حقیقت را به خوبی درک کرده بود. قرآن بر سر انسانها فریاد میزند که اگر زن، فرزند و مال دنیا، بُت آنان بشوند، آنان ضرر میکنند، زیرا آنان به یک زندگیِ پست، دل خوش کردهاند ! یک زندگی که در آن فقط عشق به دنیا باشد، زندگی پست و حقیری است.
به راستی من چه زمانی بیدار خواهم شد؟
وقتی که مرگ به سراغم آید، آن روز من باید همه ثروت و دارایی خود را بگذارم و از این دنیا بروم، آن وقت میفهمم که حقیقت دنیا، چیزی جز یک بازی نبوده است و فقط زندگی آخرت است که زندگی واقعی است، زندگی آخرت، هرگز تمامشدنی نیست ! ابدی است.
دنیا چیزی جز بازیچهای فریبنده نیست، مردمی جمع میشوند و به پندارهایی دل میبندند، آنان همه سرمایههای وجودی خویش را صرف آن
1) . سوره عنکبوت آیه 64.
پندارها میکنند و پس از مدّتی، همه میمیرند و زیر خاک پنهان میشوند و همه چیز به دست فراموشی سپرده میشود !
عبّاس به خوبی دنیا را شناخت، از این دنیا برای خود توشه ایمان و عمل صالح برگرفت، توشهای که هرگز نابود نمیشود.
من هم باید به این درک و آگاهی برسم، باید از دنیا توشه برگیرم، ایمان و عمل نیکو، گنجی است پربها که زندگی جاوید در بهشت را برای انسان به ارمغان میآورد.
عبّاس، آخرتگرا بود نه دنیاگرا!
هر کس که این ویژگی را در خود تقویت کند میتواند ادّعا کند که پیرو عبّاس است.
عبّاس بر سر من فریاد میزند: تو به این دنیا آمدهای تا به سوی کمال بروی، ارزش تو از همه دنیا بالاتر است، چرا شیفته دنیا شدهای؟ چرا دل خود را اسیر این دنیایِ خاکی کردهای؟ تو مسافری هستی که باید بروی، دنیا منزل تو نیست، تو باید چند روزی در اینجا بمانی، توشهای برگیری و بروی!
لحظهای فکر میکنم، میبینم همه انسانها در این دنیا در جستجوی آرامش هستند، آنان خیال میکنند با ثروت بیشتر به آرامش میرسند، آنان هر روز بر ثروت خود میافزایند، امّا زهی خیال باطل!
دنیا به هیچ کس آرامش نداده است. دنیا دلها را میفریبد و به هیچ کس وفا نمیکند، وقتی به آن میرسم، از من جدا میشود، مرا رها میکند و با دلی پر از
حسرت، تنها میمانم.
انسانی که شیفته دنیاست، آرامش ندارد، هرگز سیراب نمیشود، چه کسی با آب دریا، تشنگیاش برطرف شده است؟
من سوار بر کشتی زندگیام، از دریای دنیا عبور میکنم، تشنه میشوم، باید به دنبال آب شیرین بگردم، آب شور دریا، مرا تشنهتر میکند.
اگر من به دنبال آرامش هستم، باید راه کسب آن را بفهمم، خدا دل مرا بزرگتر از همه جهان آفریده است، دنیا و هر آنچه در این دنیاست، نمیتواند به من آرامش بدهد.
اگر من اهل معرفت شوم، خودم و دنیا را بشناسم، بفهمم مسافری هستم که باید به وطن خود بازگردم، دیگر اسیر دنیا نمیشوم. مانند عبّاس، آخرتگرا میشوم.
ای عبّاس! تو یاریم کن تا من به دنیا دل نبندم، کمکم کن تا بفهمم که من برایِ ماندن نیستم، اگر بمانم، نابود میشوم، من باید مانند آب جاری باشم، باید بروم، به فکر سفر باشم، مانند تو از این دنیا، توشه برگیرم...
مناسب میبینم در اینجا درباره نام، لقبها و کُنیه عبّاس را بنویسم:
1 . عبّاس
وقتی فرزند اُمّ البَنین به دنیا آمد، علی علیهالسلام نام او را «عبّاس» نهاد، در زبان عربی به کسی که در مقابل دشمن با چهرهای جدّی ظاهر شود، «عبّاس» میگویند.
عبّاس در کربلا در مقابل دشمنان با چهرهای جدّی و در هم کشیده ظاهر شد، شب عاشورا وقتی شِمر برای او اماننامه آورد، عبّاس او را لعنت نمود و هرگز به سخن او توجّهی نکرد.
2 . ابوالفضل
عبّاس را بیشتر به کُنیه «ابوالفضل» میخوانند. در میان عربها رسم است که هر کسی، یک کُنیه برای خود دارد. شاید بتوان گفت که کُنیه چیزی شبیه به اسم دوم برای یک شخص است.
برای مثال نام امام اوّل شیعیان، علی علیهالسلام میباشد و کنیه او «ابوالحسن» میباشد. ابوالحسن یعنی پدرِ حسن. وقتی که اوّلین فرزند علی علیهالسلام به دنیا آمد،
علی علیهالسلام نام او را «حسن» نهاد، بعد از آن بود که کنیه علی علیهالسلام چنین شد: «ابوالحسن» یعنی کسی که پدرِ حسن است. این یک قانون است که کنیه مردان با واژه «پدر» شروع میشود.
ذکر این نکته لازم است: «عبّاس» اسم است و «ابوالفضل» کُنیه است. وقتی عبّاس ازدواج کرد، خدا به او پسری داد، عبّاس نام او را «فضل» نهاد، بعد از آن بود که عبّاس را به کنیه «ابوالفضل» خواندند، یعنی کسی که پدرِ فضل است.
3 . ماه بنیهاشم (قمر بنیهاشم)
عبّاس مردی خوشسیما و خوشصورت بود و برای همین او را به این لقب میخواندند. منظور از «بنیهاشم»، خاندان پیامبر میباشند، او زیباترین مرد این خاندان بود.
همچنین او قدی بلند داشت، به صورتی که وقتی سوار بر اسب میشد، اگر پای خود را در رکاب نمیگرفت، پایش بر زمین میرسید.(1)
4 . باب الحوائج
شیعیان در گرفتاریها و مشکلات به عبّاس متوسّل میشوند و خدا را به مقام او قسم میدهند و در بیشتر موارد (به اذن خدا) به حاجتها و آرزوهای خود میرسند، برای همین عبّاس را «بابالحوائج» میخوانند، یعنی کسی که «درِ آرزوها» میباشد و هر کس به او متوسّل شود به اذن خدا به حاجت و آرزوی خود میرسد.
حسین علیهالسلام جلوه رحمت خداست، او همه چیز خود را در راه خدا فدا کرد و
1) . کان العباس رجلا وسیما جمیلا یرکب الفرس المطهم ورجلاه یخطان فی الارض: مقاتل الطالبین ص 56، بحار الانوار ج 45 ص 39.
خدا هم او را به این مقام رساند. عبّاس یار باوفای حسین بود و اوج ایثار و فداکاری را در راه حسین علیهالسلام به تصویر کشید. حسین، جلوه رحمت خداست و عبّاس دری است که از آن میتوان به این رحمت خدا رسید.
5 . سقّا
از روز هفتم محرّم که آب بر روی یاران حسین علیهالسلام بسته شد، عبّاس چندین بار با کمک یارانش به علقمه هجوم برد و از آنجا آب برای خیمهها آورد، برای همین او را به این نام میخوانند.
6 . قهرمان علقمه
روز عاشورا بعد از نماز ظهر، عبّاس برای آوردن آب به سوی علقمه حرکت کرد. علقمه همان نهری است که از فرات جدا میشود و از کربلا میگذرد. عبّاس موفّق شد چهارهزار نفری را که نگهبان علقمه بودند عقب براند و وارد علقمه شود، این شجاعت چیز سادهای نبود، برای همین او را قهرمان علقمه میخوانند.
7 . علمدار (حامل اللِّواء)
وقتی صبح روز عاشورا فرا رسید، حسین علیهالسلام لشکر خود را به سه گروه تقسیم کرد و سپس پرچم لشکر را به دست عبّاس داد، برای همین عبّاس را به این نام میخوانند.
اکنون خاطرهای را از ده سال پیش میخواهم نقل کنم، ماه محرّم بود و من در دانشگاه علوم پزشکی بودم، شبها در خوابگاه دانشجویان مراسم عزاداری بود و من برای آنان سخنرانی میکردم.
یک روز یکی از دانشجویان نزد من آمد و گفت:
-- چرا شما وقتی گرفتار میشوید، ابوالفضل را صدا میزنید؟ مگر شما یکتاپرست نیستید؟
-- ای برادر! ما فقط خدا را میپرستیم و اگر در موقع گرفتاری و برای حاجتهای خود، ابوالفضل را صدا میزنیم، در واقع به او توسّل میجوییم.
-- خوب. همین توسّل یعنی شرک، یعنی غیر خدا را خواندن.
-- ای برادر! اگر من ابوالفضل را به عنوان خدا بپرستم و او را با این عنوان صدا بزنم، شرک است، امّا اگر او را بنده خدا بدانم و باور داشته باشم که خدا به او مقامی بزرگ داده است، شرک نیست.
-- هر کس که غیر خدا را برای حاجت بخواند، مُشرک است. توسّل به هر صورت که باشد، شرک است. شما باید از این کارها دوری کنید.
-- ای برادر! شما چه مذهبی دارید؟
-- چه کار به مذهب من دارید؟ اگر راست میگویید، جواب سؤل مرا بدهید.
-- اتّفاقاً برای جوابی که میخواهم به شما بدهم باید بدانم مذهب شما چیست.
-- من از اهلسنّت هستم.
-- ای برادر! نظر شما درباره عُمَربنخطّاب چیست؟
-- او دومین خلیفه مسلمانان است و برای رشد اسلام زحمت زیادی کشید، او بر همه مسلمانان حق دارد.
-- ای برادر! شما گفتید که هر کس توسّل را قبول داشته باشد، مُشرک است. درست است؟
-- آری.
-- ای برادر! نتیجه این سخن شما این میشود که عمر، مُشرک بوده است، چرا شما او را با احترام یاد میکنید؟
وقتی من این سخن را گفتم، او برآشفت. او را به آرامش دعوت کردم و گفتم: من عُمَربنخطّاب را مُشرک نخواندم، امّا نتیجه سخن تو این است، آیا شنیدهای وقتی در مدینه قحطی شد، عُمَربنخطّاب به غیر خدا، توسّل پیدا کرد.
او کنجکاو شد که ماجرا را بداند، برای او گفتم: در یکی از سالهایی که عُمَربنخطّاب، خلیفه بود، در مدینه قحطی شد. او عمویِ پیامبر را به حضور طلبید و چنین دعا کرد: «اِنّا نَتَوَسَّل بِعَمِّ نَبیِّنا فَاسقِنا: بارخدایا! ما به عمویِ پیامبرمان متوسّل میشویم، پس باران را بر ما نازل کن».
من برای او گفتم که این مطلب در صحیحترین کتاب اهلسنّت آمده است،
هیچ کتابی به اندازه «صحیح بخاری» نزد اهلسنّت اعتبار ندارد. این ماجرا در جلد 2 صفحه 160 آمده است.(1)
وقتی سخن من به اینجا رسید، آن جوان به فکر فرو رفت، او پاسخی نداشت به من بدهد، به راستی چرا او کتابهای معتبر خودشان را نخوانده بود؟ او سخنی را که وهّابیها در سایتهای خود مینویسند، خوانده بود، امّا از زندگی رهبران خود اطلاعی نداشت؟!
1) . همچنین مراجعه کنید: السنن الکبری للبیهقی ج 3 ص 352، عمدة القاری ج 7 ص 32، تحفة الاحوذی ج 10 ص 27، کنز العمال ج 13 ص 504، فیض القدیر ج 4 ص 491، نیل الاوطار ج 4 ص 32.
روز تاسوعا بود، روزی که همه مردم برای عبّاس، عزاداری میکنند، میدانستم که ساعت دو بعد از ظهر، هیأت بزرگ ابوالفضل از حسینیّه حرکت میکند، من با عجله از خانه بیرون آمدم، مردم گروه گروه به سوی حسینیّه میرفتند.
من به موقع رسیدم، پرچمها برافراشته شدند و هیأت حرکت کرد، من نگاهم به پرچم بلندی افتاد که بر روی آن نام «ابوالفضل» نوشته شده بود. به سوی آن پرچم رفتم، پارچه آن را در دست گرفتم و آن را به چشم نهادم و بوسیدم.
همراه با هیأت از کوچهها گذشتم، تا غروب آفتاب تاسوعا برای عبّاس، عزاداری کردم و سپس به خانه رفتم.
عادت من این است که هر شب، سایت شخصی خودم را بررسی میکنم، و به سؤلات پاسخ میدهم. آن شب دیدم پیامی عجیب برای من آمده است.
متن آن پیام این بود: «سلام. آقای خدامیان! من جوانی بیست ساله هستم... امروز برای تماشا به خیابان آمده بودم، شما را دیدم که آن پرچم را بوسیدید... شما دیگر چرا؟ چرا یک تکهپارچه را به چشم میگذارید و آن را میبوسید؟
مگر نمیدانید این کار، شرک است؟ این خرافهپرستی است! زمانی بتپرستان، بتها را میبوسیدند، امروز شما پرچم را میبوسید. این کار چه دلیلی دارد؟ اگر مردم عادی چنین کاری بکنند، عیب نیست، امّا شما چرا؟ شما ...».
وقتی این پیام را خواندم، فهمیدم که هرکس این پیام را داده است، فریب سخنان وهّابیّت را خورده است، این وهّابیّت هستند که تبرّک را قبول ندارند. من باید با نهایت احترام به او پاسخ میدادم. او ایمیل سایت «یاهو» را برایم نوشته بود. از راه برنامه «یاهو مسنجر» با او ارتباط گرفتم. سلام کردم و گفتم:
-- آیا شما قرآن را قبول دارید؟
-- بله. من مسلمان هستم و قرآن را کلام خدا میدانم.
-- آیا آیه 96 سوره یوسف را خواندهای؟ آنجا که برادران یوسف به مصر میآیند و برادر خود را میشناسند، یوسف به آنها میگوید: «پیراهن مرا نزد پدرم ببرید تا او به چشمان خود بمالد که به اذن خدا بینا خواهد شد».
-- آری. من این آیه را خواندهام.
-- وقتی پدر یوسف، پیراهن یوسف را به چشم خود گذاشت چه اتفاقی افتاد؟
-- قرآن میگوید: چشم او بینا شد.
-- به راستی چرا یوسف پیراهن خود را فرستاد؟ حتماً در این پیراهن اثری بوده است. قرآن میگوید که پیراهن یوسف به اذن خدا شفا میدهد. چطور وقتی یعقوب پیراهنی را به صورت میکشد و شفا میگیرد شرک نیست؛ امّا
اگر من پرچم عبّاس را ببوسم، شرک و خرافهپرستی است؟
سخن به اینجا که رسید، او دیگر پاسخی نداد، من فرصت را غنیمت شمردم و به پاسخ ادامه دادم: یعقوب پیامبر خدا بود، او پیراهن پسرش یوسف را به چشم گذاشت و آن را بوسید و چشمش بینا شد، چطور شده است که کار یعقوب با یکتاپرستی منافات ندارد، امّا کار من که پرچم عبّاس را میبوسم، بتپرستی است؟
کار یعقوب، همان تبرّک است، من هم به تبرّک باور دارم، من عهدی دارم که هر سال روز تاسوعا به هیأت بروم و پرچم بلند ابوالفضل را ببوسم و بر چشم بکشم، کسی چه میداند که این کار، چه عشق بزرگی را در دلم زنده میکند، حسی غریب در من شعله میکشد، آری، پادشاهی جهان کجا و نوکریِ عبّاس، کجا؟
سفر خود را با علقمه آغاز کردم، اکنون به آب فرات و مشک تو فکر میکنم. به گذشته خود فکر میکنم، من متّهم هستم که مشک تو را فقط بهانهای برای گریستن دانستم. علقمه فقط برای گریه نبود، علقمه یک شاهراه تاریخ بود و من نمیدانستم...
ای عّباس!
تو به علقمه آمدی تا به تاریخ، درس شرافت و مردانگی بدهی، تو کنار علقمه ایستادی و ایستادگی را به تصویر کشیدی، تو میخواستی با جهل و نادانی مبارزه کنی و آزادگی را تقدیم انسانها کنی.
نهر علقمه هنوز جاری است... زنده است و پویا. تو پیام خود را به علقمه سپردی، امروز این علقمه است که پیام تو را فریاد میزند.
مشک خود را از غیرت و مردانگی پر کردی و من ندانستم... بارها برای تو اشک ریختم و ندانستم که باید برای خودم هم گریه کنم که اینقدر با آرمان تو بیگانهام!
چرا من عظمت و بزرگی تو را درک نکردم...
ای عبّاس! من متّهم هستم که خیال میکردم تو کنار علقمه شکست خوردی، حکومتی که همه مردم را میخرید، نتوانست تو را بخرد و در مقابل تو، ذلیل و خوار شد.
شمر به نمایندگی از یزید نزد تو آمد و اماننامه آورد. تو حکومتی را به حقارت کشیدی که همه را بنده و برده خود کرده بود. یزید ولایت خود را ولایت خدا میدانست و مردم را به اطاعت از خود فرا میخواند، تو ثابت کردی که این ولایت، شیطانی است و شایسته آتش.
تو دژ فولادین تاریخ هستی. یزید فهمید که هرگز نمیتواند به این دژ نفوذ کند، تو ثابت کردی که یک مرد میتواند از یک حکومت بزرگ، بزرگتر باشد و آن را به چالش بکشد.
من به مشک تو هم ظلم کردم. من متّهم هستم، چرا به هر کسی پناهنده میشوم؟ این عطش به پناهندگی با عشق به تو، چه مناسبتی دارد؟ کسی که عاشق توست، آزاده است نه سرسپرده!
من مشک تو را هم نشناختم. این مشک، امروز هم هست... تو با مشک خود، روح آزادگی را در کالبد تاریخ میدمی!
مشک تو مرا میخواند...
مشک تو، یک چشمه است که از آن، آب معرفت میجوشد، سخنان نوح، صالح، موسی، عیسی و محمد و علی علیهمالسلام در این مشک، جاری است، آیا من این سخنان را میشنوم...؟!
از سالها پیش درباره عبّاس علیهالسلام و زندگی او تحقیق میکردم، وقتی این کتاب را مینوشتم با خود گفتم مناسب است تا دیگران را هم از نتیجه این مطالعهها و بررسیهای خود، مطّلع سازم.
اکنون فرصت را غنیمت میشمارم و این ضمیمهها را مینویسم:
گفتهاند: «عبّاس هرگز حسین علیهالسلام را برادر صدا نمیزد، فقط لحظه جان دادن، حسین علیهالسلام را برادر خطاب کرد و گفت: برادر! برادرت را دریاب!».
نقد و بررسی
این مطلب بسیار مشهور است، امّا علامه مجلسی در کتاب بحار الأنوار چنین نقل میکند: «وقتی عبّاس دید که حسین علیهالسلام دیگر هیچ یار و یاوری ندارد، نزد او آمد و گفت: ای برادر! آیا به من اجازه میدان میدهی؟ حسین علیهالسلام با شنیدن این سخن اشک ریخت...».(1)
این سخن نشان میدهد که عبّاس، قبل از لحظه جان دادن هم حسین علیهالسلام را به عنوان «برادر» صدا زده است.
یک سفر که به کربلا رفته بودم، دیدم گروهی از جوانان در حرم عبّاس عزاداری میکنند، آنان از شهر قم به کربلا آمده بودند و این نوحه را میخواندند: «عبّاس نوجوانم ای برادر!».
این زبانحال امامحسین علیهالسلام بود زمانی که کنار نهر علقمه آمد و پیکر برادرش را غرق در
1) . أن العباس لما رأی وحدتهع أتی أخاه وقال : یا أخی هل من رخصة؟: بحار الانوار ج 45 ص 42.
خون دید. از این نوحه استفاده میشود که عبّاس در هنگام شهادت در سن نوجوانی بوده است.
نقد و بررسی
در کتب معتبر تاریخی آمده است که عبّاس در هنگام شهادت 34 سال داشته است و برای همین این نوحه اشتباه است. در زبان فارسی هرگز به یک مرد 34 ساله، نوجوان گفته نمیشود.
گفتهاند: «روزی که اُمّ البَنین پای در خانه علی علیهالسلام گذاشت، حسن و حسین علیهماالسلامهر دو مریض بودند و در بستر افتاده بودند، اُمّ البَنین خود را به بالین آنها رساند و همچون مادری به پرستاری آنان پرداخت. همچنین اُمّ البَنین به علی علیهالسلام پیشنهاد داد که به جای فاطمه که اسم قبلی او بود، او را اُمّ البَنین صدا بزند تا حسن و حسین علیهماالسلام از شنیدن نام فاطمه به یاد مادرشان نیفتند و رنج بیمادری آنها را آزار ندهد».
نقد و بررسی
این مطلب در کتابهای تاریخی معتبر ذکر نشده است، علامه مجلسی هم در بحار الانوار آن را ذکر نکرده است. از طرف دیگر در کتاب مَقَتل ابومِخنَف که قرن دوم هجری نوشته شده است ذکر شده است: «عبّاس هنگام شهادت 34 سال داشت».(1)
اگر این سخن ابیمِخنَف را قبول کنیم به این مطالب میرسیم:
الف . عبّاس در سال 27 هجری به دنیا آمده است.
ب . ازدواج علی علیهالسلام با اُمّ البَنین تقریباً در سال 26 هجری بوده است.
ج . حسن علیهالسلام در سال سوم هجری به دنیا آمد. حسن علیهالسلام در هنگام ازدواج علی علیهالسلام با اُمّ البَنین 23 سال داشته است، حسین علیهالسلام هم در آن زمان 22 سال داشته است (و به احتمال زیاد آنان در آن سن، ازدواج کرده بودند).
1) . مع اخیه الحسین اربعا و ثلاثین سنه و ذلک مدة عمره: مقتل الحسینع لابی مخنف ص 176.
اگر علی علیهالسلام در فاصله کوتاهی بعد از شهادت فاطمه علیهاالسلام، با اُمّ البَنین ازدواج کرده بود، میتوانستیم بگوییم که حسن و حسین علیهماالسلامدر آن زمان کودک بودند، امّا سخن ابیمِخنَف، این مطلب را میرساند که آنان در هنگام ازدواج علی علیهالسلام با اُمّ البَنین 23 و 22 سال داشتهاند.
گفتهاند: «عبّاس برای آوردن آب به سوی فرات رفت و آب را از آنجا آورد».
نقد و بررسی
فرات از کربلا تقریباً بیست کیلومتر فاصله دارد، (وقتی از کربلا به سمت حرم طفلان مسلم میرویم به فرات میرسیم).
فرات رودخانهای بزرگ است که آب زیادی در آن جریان دارد و به سوی خلیج فارس میرود.
نهری از فرات جدا میشود و از کنار کربلا میگذرد، به این نهر «عَلقَمه» میگویند، عَلقَم نام درختی بود که کنار این نهر میرویید و میوه آن، تلخ بود.
این نهر تقریباً در فاصله دوری از فرات جدا میشود و صدکیلومتر راه را طی میکند تا به کربلا میرسد، زمین آن منطقه، شیب بسیار کمی دارد، برای این که آب بتواند در آنجا جریان پیدا کند، این نهر را از فاصله صدکیلومتری حفر کردهاند (وگرنه از کربلا تا فرات بیش از بیست کیلومتر نیست).
نهر علقمه را صدها سال پیش، با دست و با زحمت بسیار زیادی، حفر کردهاند تا آب فرات را به نخلستانهایی که در دور دست بودند برساند.
عبّاس برای آوردن آب به سوی این نهر رفت. آب این نهر از فرات است، وقتی میگویند: عبّاس به سوی فرات رفت، منظور این است که عبّاس به سوی آبی رفت که از فرات میآمد.
گفتهاند: «آب فرات در آن زمان، گلآلود بوده است، چگونه عبّاس آبگل آلود را برای خیمهها آورد».
نقد و بررسی
امروزه وقتی به فرات نگاه میکنیم، آبی زلال و آبی رنگ میبینیم، امّا آب زلال در آن زمان وجود نداشته است، امروزه در کشور ترکیه و عراق بر روی فرات، سدهای متعددی احداث کردهاند، آب پشت این سدها میماند و گل و لای آن تهنشین میشود، در آن روزگار، چنین سدهایی وجود نداشته است و آب فرات، گلآلود بوده است، همچنین آبی که از نهر علقمه میگذشته است، گلآلود بوده است.
اینجاست که ما به «شریعه» میرسیم. «شریعه» به جایی میگویند که میتوان از آنجا آب برداشت و آن را نوشید. کسانی که نهر علقمه را حفر کرده بودند، برای خود و حیوانات خود نیاز به آب داشتند، برای همین آنان شریعه درست کرده بودند. آنان در فاصلههایی معیّن، نهر را توسعه میدادند و در واقع از یک طرف نهر، خاک بیشتری برمیداشتند و چیزی شبیه به یک حوض درست میکردند، این حوض آب به نهر متّصل بود، آب نهر وارد این حوض میشد و در آنجا میماند و گل و لای آن ته نشین میشد. شریعه یک چیزی شبیه دستگاه تصفیه آب است. عبّاس برای آوردن آب به سوی شریعه رفت. شریعهای که کنار نهر علقمه بود، شریعهای که آب فرات را در خود جای داده بود.
گفتهاند: «چرا فاصله حرم امامحسین علیهالسلام به علقمه، نزدیکتر از فاصله حرم عبّاس به علقمه است؟».
نقد و بررسی
کسانی که به کربلا میروند، دوست دارند نهر علقمه را ببینند، مسیری را که معمولاً برای
دیدن نهر علقمه طی میکنند این چنین است: از بینالحرمین به سمت حرم امامحسین علیهالسلام میروند و سپس به پشت حرم امامحسین علیهالسلام میروند، جایی که «تلزینبیّه» قرار دارد، سمت راست «تل زینبیّه»، خیابان «سدره» قرار دارد. انتهای این خیابان، نهر علقمه قرار دارد که
کنار آن هم، مسجدی به نام «مقام امامزمان» ساختهاند.
هر کس این مسیر را رفته باشد، با خود میگوید: «این نهر به حرم امامحسین علیهالسلام نزدیکتر است. پس عبّاس برای آوردن آب به کجا رفته بوده است؟».
آری، همه انتظار دارند که علقمه را در اطراف حرم عبّاس ببینند.
به این نکته توجّه کنید: نهر علقمه از کربلا میگذشت، عمرسعد دستور داده بود که چهارهزار سرباز از این نهر محافظت کنند و نگذارند عبّاس از آن آب بردارد، ظهر عاشورا عمرسعد بر تعداد این محافظان افزود. قسمتی از نهر علقمه که ما امروز آن را نزدیک حرم امامحسین علیهالسلام میبینیم، پر از سربازان سپاه کوفه بود.
وقتی عبّاس برای آوردن آب حرکت کرد، میدانست که از این منطقه نمیتواند آب بردارد، عبّاس به سوی نقطهای در دور دست رفت، نهر علقمه در امتداد صحرای کربلا، جریان داشت. او به ظاهر راه خود را دور کرد، امّا برای رسیدن به آب، چارهای جز این نبود.
این بهترین تاکتیک برای رسیدن به آب بود.
وقتی من به کربلا رفتم، از بینالحرمین به سوی حرم عبّاس رفتم و حرم را دور زدم، به خیابانی رسیدم که به آن «شارع العلقمی» میگویند. در امتداد این خیابان راه رفتم، رفتم تا
سرانجام به علقمه رسیدم. من تقریباً دو کیلومتر از حرم عبّاس دور شدم.
آری، جایی که عبّاس از آن آب برداشت، دقیقاً پشت حرم عبّاس است، (نه جایی که در انتهای خیابان «سدره» قرار دارد).
آری، عبّاس مشک آب را برداشت و همراه با حسین علیهالسلام حرکت کردند، بین حسین علیهالسلام و
عبّاس جدایی افتاد، عدّهای از نیروهای دشمن متوجّه حسین علیهالسلام شدند، عبّاس هم به سوی مکانی دور حرکت کرد، او وارد نخلستانی که در آنجا بود شد، در آنجا سربازان کمتری
حضور داشتند و او موفّق شد از نخلستان عبور کند و به آب دسترسی پیدا کند.
وقتی دشمن دید که عبّاس از شریعه فرات بالا آمد، به سوی او هجوم برد، هزاران نفر او را محاصره کردند، فاصله او تا خیمهگاه تقریباً سه کیلومتر بود، او چارهای نداشت، باید از
نخلستانی که آمده بود عبور میکرد، گروهی در میان نخلها کمین کردند، او از کنار نخلی عبور میکرد و دستش را دراز کرده بود تا با شمشیر، دشمنان را دور کند، در این هنگام، یکی با شمشیر دست راستش را قطع کرد و سپس دست چپش قطع شد.
عبّاس توانسته بود دوکیلومتر را طی کند، او با دنیایی از امید، دوسوم راه را آمده بود، امّا دشمنان با نامردی او را از پای درآوردند، اگر آنان شجاعت داشتند، هرگز پشت نخل کمین نمیکردند.
گفتهاند: «وقتی عبّاس از نهر علقمه حرکت کرد با یک دست شمشیر میزد و با دست دیگر پرچم را نگاه داشته بود، او تا آخرین لحظه پرچم را رها نکرد».
نقد و بررسی
صبح روز عاشورا، حسین علیهالسلام لشکر خود را سازماندهی کرد و یاران را به سه دسته تقسیم نمود: دسته راست، دسته چپ و دسته میانه. زُهیر فرمانده دسته راست و حَبیب بن مظاهر فرمانده دسته چپ لشکر شدند و خود حسین علیهالسلام در میانه لشکر قرار گرفت، حسین علیهالسلام پرچم لشکر را به دست برادرش عبّاس داد.(1)
علمداری یک مقام نظامی بوده است، در آن زمان، هر لشکری، یک علمدار داشته است، همانطور که لشکر، دسته چپ، دسته راست و دسته میانه داشته است. این یک آرایش نظامی بوده است.
اکنون میخواهم این سؤل را بپرسم: آیا بعد از ظهر عاشورا، هنوز امامحسین علیهالسلام، دسته راست و دسته چپ و دسته میانه داشت؟
1) . لمّا أصبح الحسینع یوم الجمعة عاشر محرّم - وفی روایة یوم السبت - عبّأ أصحابه، وکان معه اثنان وثلاثون فارسا وأربعون راجلاً...: مقتل الحسین(ع) للخوارزمی، ج 2، ص 4 ، دفع اللواء إلی أخیه العبّاس بن علیّ، وثبت(ع) مع أهل بیته فی القلب...: مقتل الحسین(ع) للخوارزمی، ج 2، ص 4.
در آن هنگام، همه یاران او شهید شده بودند، دیگر از یاران، کسی غیر از عبّاس باقی نمانده بود. در واقع در آن لحظات، حسین علیهالسلام دیگر لشکری نداشت. وقتی لشکر او همه شهید شدند، دیگر آن آرایش نظامی، وجود نداشت، فقط حسین علیهالسلام مانده بود و عبّاس!
سؤل دیگر من این است: آیا عبّاس برای نبرد به سوی علقمه رفت؟
عبّاس رفت برای خیمهها آب بیاورد، او به جنگ نرفت، اگر دشمنان مزاحم او نمیشدند او با آنان نمیجنگید، عبّاس قبل از آنکه به سوی علقمه برود، با آن دشمنان شروع به سخن
کرد و آنان را مؤظه نمود تا آب را آزاد کنند، ولی آنان به سخن او گوش نکردند.(1)
قصد عبّاس در آن لحظه، جنگ کردن نبود، او میرفت که آب بیاورد، اگر قصد عبّاس جنگ نبود، لزومی نداشت که پرچم را با خود ببرد، زیرا پرچم، یک آرایش نظامی است، عبّاس در نقش یک سقّا ظاهر شده بود نه در نقش یک نظامی! حسین علیهالسلام به او اجازه داد که آب از علقمه بیاورد.
علامه مجلسی در کلام خود تصریح میکند که عبّاس مشک و سلاح خود را برداشت و حرکت کرد.(2)
در این کلام علامه مجلسی دقّت کنید، او چنین میگوید: «عبّاس نیزه و مشک را برداشت»، او هیچ سخنی از پرچم به میان نمیآورد. من در هیچ کتاب معتبری ندیدم که ذکر شده باشد عبّاس، بعد از ظهر عاشورا، وقتی به سوی علقمه حرکت کرد، پرچم را همراه خود برده باشد.
در اینجا لازم است مطلبی را بنویسم:
در کتاب «چهره درخشان قمر بنیهاشم» نوشته علی ربانی خلخالی ج 1 ص 190 (به نقل از کتاب داستان دوستان به نقل از کتاب دین و تمدن آقای حومانی) ماجرای تعجّب یزید ذکر شده است.
آقای حومانی، نویسندهای لبنانی است که در سال 1343 هجری شمسی از دنیا رفته است. او در کتاب خود، ماجرای تعجّب یزید را چنین نقل میکند: «بعد از حادثه عاشورا،
غنیمتهای کربلا را برای یزید بردند، در میان آن غنیمتها، پرچم عبّاس بود. وقتی یزید به آن پرچم نگاه کرد، تعجّب کرد و سه بار، شگفتزده از جا بلند شد و نشست. وقتی علّت را از او سؤل کردند او در پاسخ گفت: به این پرچم نگاه کنید، همه جای آن آسیب دیده است، مگر دستگیره آن. دستگیره پرچم، سالم مانده است، این نشان آن است که تیرها به دست پرچمدار اصابت میکرده است و او پرچم را رها نکرده است .عبّاس تا آخرین توان خود، پرچم را نگه داشته است، وقتی دست عبّاس قطع شده است، پرچم به زمین افتاده است».
این اصل ماجرایی بود که آقای حومانی ذکر کرده است.
وقتی به کتابهای معتبر مراجعه میکنیم، هیچ نشانی از این ماجرا نمیبینیم. در اینجا تأکید میکنم: علامه مجلسی در بحار الأنوار این مطلب را ذکر نکرده است.
علامه مجلسی تلاش فراوانی برای جمعآوری کتب حدیثی و تاریخی شیعه نمودند و کتاب «بحار الأنوار» را تألیف نمودند. او در این کتاب، مجموعه کاملی (صحیح و ضعیف) از آنچه در کتب شیعه ذکر شده بوده است، آوردهاند. هدف مرحوم مجلسی، جمعآوری این احادیث و نقلهای تاریخی بود تا آیندگان بتوانند به متن روایات دسترسی داشته باشند و آن را بررسی کنند. ما همه مطالبی که در بحار الأنوار آمده است را صحیح نمیدانیم، ولی
نکته مهم این است: به مطالبی که علامه مجلسی آنها را نقل نکرده است (و بعداً نقل شده است) با دیده تردید نگاه میکنیم.
اگر عبّاس در آن لحظات، پرچم را همراه خود داشت، چرا هیچکس تا قرن چهاردهم این مطلب را ذکر نکرده است؟ چرا همه مورخان درباره آن سکوت کردهاند تا اینکه آقای حومانی در سال 1343 هجری شمسی آن را بیان میکند؟ چرا هیچکس این تعجّب یزید را ذکر نکرده است؟ مستند و مدرک این مطلب چیست؟ او از چه کتابی این مطلب را نقل کرده است؟
ابنشهرآشوب که در قرن ششم زندگی میکرده است در کتاب مناقب خود چنین
مینویسد: «وقتی عبّاس مشک را پر از آب کرد، دشمنان راه را بر او بستند، او به سوی دشمن هجوم آورد... پس دست راستش را قطع کردند، او شمشیر را به دست چپ گرفت و به آنان حمله برد...».(1)
از این سخن معلوم میشود که عبّاس پرچم همراه خود نداشت، او با دست راست شمشیر میزد و وقتی دست راستش قطع شد، شمشیر را به دست چپ گرفت.
گفتهاند: «وقتی عبّاس از اسب بر روی زمین افتاد، حسین علیهالسلام را به یاری طلبید، حسین علیهالسلام با عجله آمد. عبّاس چشم خود را باز کرد، دید که حسین علیهالسلام میخواهد بدن او را از خاک بردارد، عبّاس گفت: ای برادر! تو را قسم میدهم مرا در اینجا بگذار و به سوی خیمهها مبر
زیرا من به دخترت سکینه وعده آب دادهام و اکنون از او خجالت میکشم...».
نقد و بررسی
این مطلب در کتاب «مَعالی السِبطَین» نقل شده است و قبل از آن در هیچ منبع و کتابی ذکر نشده است. مؤف این کتاب (شیخ محمدمهدی حائری) در سال 1337 هجری قمری از دنیا رفته است، او در کتاب خود، هیچ دلیل و مستندی را برای این سخن ذکر نمیکند. تأکید میکنم: علامه مجلسی در بحار الأنوار این مطلب را ذکر نکرده است.
من احتمال میدهم این مطلب، ابتدا به عنوان «زبان حال» نقل شده است و بعداً مشهور شده است.
وقتی که عبّاس آب را به سوی خیمهها میبرد، دشمنان او را محاصره کردند، ابتدا دو دست او را قطع کردند و سپس مشک آب او را تیرباران کردند، تیری به سینه او اصابت کرد و عباس بر روی زمین افتاد. یکی جلو آمد و عمود آهن بر سر عبّاس زد، این ضربه، بسیار محکم بود، بعد از لحظاتی عبّاس، جان به جان آفرین تسلیم کرد، دشمنان هجوم آوردند و بدن او را چاک چاک نمودند.
1) . مضی یطلب الماء فحملوا علیه.... فاخذ السیف شماله و حمل: مناقب آل ابیطالب ج 3 ص 256، بحار الانوار ج 45 ص 256.
از خیمهگاه تا کنار پیکر عبّاس، بیش از هزار متر بود، در این مسیر، دشمنان فوج فوج ایستاده بودند و راه باز نبود، حسین علیهالسلام برای رسیدن به عبّاس نیاز به زمان داشت. وقتی حسین علیهالسلام بالین پیکر عبّاس آمد، بدن برادرش را چاک چاک دید، حسین علیهالسلام نمیتوانست در
آن کارزار، بدن عبّاس را به خیمهها ببرد، هیچکس برای دفاع از خیمهگاه نبود، حسین علیهالسلام باید سریع به خیمهها بازمیگشت، اینگونه بود که بدن عبّاس کنار نهر علقمه باقی ماند و
روز دوازدهم در آنجا به خاک سپرده شد.
گفتهاند: «در شب 21 رمضان سال 40 هجری وقتی علی علیهالسلام در آستانه شهادت قرار گرفته
بود، عبّاس را صدا زد و به او گفت: عبّاسم! روز عاشورا که فرا برسد، مبادا قبل از برادرت حسین، آب بنوشی!».
نقد و بررسی
این مطلب در کتابهای تاریخی و حدیثی معتبر ذکر نشده است. مطلبی که به عنوان «وصیت علی علیهالسلام به عبّاس» ذکر میشود در کتاب بحار الأنوار نیامده است.
اعتماد بر مطلبی که ریشههای تاریخی آن مورد سؤل است، مشکل است. این مطلب برای اوّلین بار در قرن چهاردهم در کتاب «مَعالی السِبطَین» نقل شده است، مؤف این کتاب در
سال 1337 هجری قمری از دنیا رفته است. بعضی از مطالبی که او در این کتاب ذکر کرده است، هیچ سابقه تاریخی ندارد و قبل از او در هیچ کتاب حدیثی یا تاریخی ذکر نشده است، کسی که اهلتحقیق است نمیتواند به اینگونه مطالب، اعتماد کند.
اکنون بهتر است در اینجا مثالی بزنم: اگر لحظه مرگ من فرا برسد و من پسرم را صدا بزنم و به او بگویم: «پسرم! به تو وصیّت میکنم که همواره هوا تنفّس کنی!». هر کس این سخن مرا بشنود، تعجّب میکند و میگوید: «این دیگر چه وصیتی است، معلوم است هر انسان زندهای، هوا را تنفس میکند».
ما عبّاس را چگونه میشناسیم؟ آیا عبّاس نیاز به این وصیت داشت؟ من بر این باور هستم که علی علیهالسلام عبّاس را بهگونهای تربیت کرده بود که او هرگز در روز عاشورا، قبل از حسین علیهالسلام آب نمیآشامید. علی علیهالسلام برای ازدواج با اُمّ البَنین بررسی زیادی انجام داد، او دختری را انتخاب کرد که در گوشت و خون او، غیرت و مردانگی موج بزند.
علی علیهالسلام عبّاس خود را به خوبی میشناخت و میدانست که عبّاس در اوج غیرت و مردانگی است، دیگر چه لزومی داشت که این وصیت را به او بنماید.
اگر چنین مطلبی در کتب معتبر ذکر شده بود، آن را با جان و دل قبول میکردیم، امّا وقتی هیچ اثری از این مطلب تا قرن چهاردهم نیست و علامه مجلسی آن را ذکر نمیکند، من هم در این کتاب آن را ذکر نکردم و درباره آن سکوت کردم.
گفتهاند: «زُهیربنقَین یکی از یاران حسین علیهالسلام بود، او در روز عاشورا نزد عبّاس آمد و به او گفت: ای عبّاس! وقتی پدرت میخواست با اُمّ البَنین ازدواج کند به برادرش عقیل گفت: زنی شجاع از خاندانی شجاع برایم پیدا کن، زیرا میخواهم فرزند شجاعی از او به دنیا بیاید، ای عبّاس! پدرت تو را برای چنین روزی خواسته است، مبادا امروز کوتاهی کنی. وقتی عبّاس این سخن را شنید، غیرت او به جوش آمد و به زهیر گفت: آیا تو میخواهی با این سخن به من جرأت بدهی؟ به خدا قسم من هرگز در راه دفاع از برادرم کوتاهی نمیکنم. بعد از آن، عبّاس به سوی لشکر هجوم برد و صد نفر از آنان را کشت».
نقد و بررسی
وقتی دقّت میکنیم میبینیم که این مطلب در منابع معتبر نیامده است، علامه مجلسی اصلاً آن را ذکر نکرده است.
چرا زهیر باید این سخنان را به عبّاس بگوید؟ اگر عبّاس میخواست در حمایت از حسین علیهالسلام کوتاهی کند، عصر تاسوعا که شمر او را صدا زد و برای او اماننامه آورد، این کار
را میکرد.
شب عاشورا وقتی حسین علیهالسلام همه یارانش را در خیمه جمع کرد و بیعت را از آنان برداشت، اوّلین کسی که وفاداری خود را اعلام کرد، عبّاس بود. وقتی او رسماً وفاداری خود را اعلام
کرده است، دیگر چه نیازی به این سخنان زهیر است؟
اگر این مطلب در کتابهای معتبر ذکر شده بود، ما به آن اعتماد میکردیم، امّا وقتی میبینیم که این مطلب در قرن چهاردهم در کتابها ذکر میشود و هیچ مستند تاریخی - حدیثی ندارد، درباره آن سکوت میکنیم.
گفتهاند: وقتی عبّاس و زینب، هر دو کودک بودند، علی علیهالسلام به عبّاس رو کرد و گفت: بگو «یک». عبّاس گفت: «یک». علی علیهالسلام به او گفت: بگو «دو». عبّاس از گفتن «دو» خودداری کرد و گفت: شرم میکنم به زبانی که خدا را به یگانگی خواندهام، بگویم «دو». اینجا بود که
علی علیهالسلام پیشانی عبّاس را بوسید و گفت: «انّ ولدی العبّاس زقّ العلم زقّاً: به راستی فرزندم عبّاس در کودکی علم را مکیده و چشیده است».
نقد و بررسی
این مطلب در هیچ کتاب معتبری که تا قبل از قرن چهاردهم نوشته شده باشد، ذکر نشده است. تأکید میکنم این مطلب در کتاب «بحار الأنوار» ذکر نشده است.(1)
نکته عجیب این است: در اوّل این ماجرا چنین میخوانیم: لمّا کان العبّاس و زینب (ولدَی علی علیهالسلام) صغیرَیْن.
معنای این سخن این است: وقتی عبّاس و زینب، کودک بودند. ذکر کردم که عبّاس هنگام شهادت 34 سال داشت و او در سال 27 هجری به دنیا آمد.(2)
تولّد زینب در سال پنجم هجری بوده است، وقتی عباس به دنیا آمد، زینب بیش از 20 سال داشته است. در این ماجرا میخوانیم که زینب و عبّاس هر دو کودک بودند!!
با کمترین دقّت در این ماجرا میتوان فهمید که شواهد تاریخی این ماجرا را تأیید نمیکند.
از طرف دیگر، آیا این که عبّاس عدد دو را نگوید، برای عبّاس افتخار است؟ زبان یکی از نیازهای انسان برای زندگی است، واژه «اثنین» که در عربی به معنی «دو» میباشد، یکی از
واژههای ضروری است. هر انسانی میداند که برای ارتباط با دیگران باید واژهها را فرا بگیرد و آن را در جایگاه خود استفاده کند. در قرآن واژه «اثنین» ده بار ذکر شده است. آیا
عبّاس که در آن سن و سال، قرآن میخواند، این واژه را نمیگفت؟
وقتی هیچ اثری از این مطلب تا قرن چهاردهم نیست، وقتی علامه مجلسی آن را ذکر نمیکند، من هم در این کتاب آن را ذکر نکردم و درباره آن سکوت میکنم.
گفتهاند: «در جنگ صفّین مردم دیدند که جوانی نقابدار از لشکر علی علیهالسلام جدا شد و به سوی سپاه معاویه آمد. وقتی او به وسط میدان رسید، مبارز طلبید. هشت نفر پشت سر هم به میدان رفتند و آن جوان همه آنان را کشت. بعد از آن دیگر، کسی جرأت نکرد به مقابله با
او برود. همه از شجاعت این جوان در تعجّب بودند و میخواستند بدانند که این جوان کیست. اینجا بود که علی علیهالسلام جلو آمد و نقاب از چهره او برداشت، همه دیدند که او عبّاس است».
نقد و بررسی
این مطلب در کتب معتبر حدیثی و تاریخی ذکر نشده است، ما این مطلب را در کتابی به نام «فرسان الهَیجاء» جلد 1 صفحه 193 میبینیم. این کتاب در قرن چهاردهم نوشته شده است و قبل از آن هیچ اثری از این ماجرا در کتابهای معتبر پیدا نکردهایم. تأکید میکنم که
علامه مجلسی در بحار الأنوار این ماجرا را ذکر نکرده است.
عبّاس علاقه داشت در جنگهایی که علی علیهالسلام با دشمنان داشته است به میدان جنگ بیاید.
این مطلب در کتاب مَقتَل ابومِخنَف نقل شده است. ابومِخنَف کسی است که در سال 157 هجری قمری از دنیا رفته است. در واقع کتاب او در قرن دوم هجری نوشته شده است. او در کتاب خود چنین میگوید: «عبّاس در بعضی از جنگها حاضر بود، امّا پدرش علی علیهالسلام به او اجازه نداد که به میدان برود و جنگ کند».(1)
من اکنون باید یکی از این دو گزینه را انتخاب کنم:
اوّل: کتاب مَقتَل ابومِخنَف که در قرن دوم هجری نوشته شده است و بسیاری از دانشمندان به آن اعتماد دارند، این کتاب میگوید که عبّاس با دشمنان وارد مبارزه و جنگ
نشد.
دوم: کتابی که در قرن چهاردهم هجری نوشته شده است و بدون ذکر مستند، بیان میکند که علی علیهالسلام عبّاس را در حالی که ده سال داشت به میدان جنگ فرستاد.
اهل تحقیق به کتابی که در قرن دوم نوشته شده است و از منابع اولیّه در تاریخ حادثه عاشورا میباشد، اعتماد بیشتری میکنند و برای همین بر این باور هستند که عبّاس در جنگ صفّین به میدان جنگ نرفت.
مطلب دیگری را باید اینجا ذکرکنم: گفتیم که عبّاس در سال 27 هجری به دنیا آمده است. جنگ صفّین هم در سال 37 هجری روی داده است. در واقع عبّاس در آن هنگام، ده سال داشته است.(2)
آیا میتوان پذیرفت که یک نوجوان ده ساله در میدان جنگ، حضور پیدا کند؟
در کربلا، قاسم سیزده ساله به میدان رفت، امّا این در زمانی بود که یاران حسین علیهالسلام شهید شده بودند، چگونه من باور کنم زمانی که افرادی مانند مالکاشتر در لشکر علی علیهالسلام وجود دارد، علی علیهالسلام عبّاس ده ساله را به میدان بفرستد؟
گفتهاند: «امامحسین علیهالسلام در مکّه بود و هنوز به سوی کوفه حرکت نکرده بود، روز هشتم
ذیالحجه فرا رسید، یزید مأمورانی را فرستاد تا امامحسین علیهالسلام را در لباس احرام به قتل
برسانند، اینجا بود که عبّاس بر بالای بام کعبه رفت و خطبهای را بیان کرد. در این خطبه
چنین آمده است: ای کافران فاسق و فاجر! آیا مانع میشوید که امام پاکان، حج خود را به
پایان ببرد؟ چه کسی از او سزاوارتر به کعبه است؟ چه کسی از او به کعبه نزدیکتر است؟ اگر اراده مولای من از اراده خدا، سرچشمه نمیگرفت مانند مرغی شکاری بر شما هجوم میآوردم...».
نقد و بررسی
وقتی به کتابها و منابعی که به دست علمای شیعه نوشته شده است، مراجعه میکنیم میبینیم که هیچکدام به چنین مطلبی اشاره هم نکردهاند.
این خطبه برای اوّلین بار در سال 1386 شمسی در کتابی به نام «خطیب کعبه» ذکر شده است. مؤف این کتاب مهندس علی اصغر یونسیان است. او در مقدمه کتاب خود چنین مینویسد: «اخیراً خطبهای از حضرت عبّاس به دست من رسیده است، این خطبه در کتاب مناقب سادة الکرام تألیف سید عین العارفین هندی است، ما دسترسی به اصل کتاب نداشتیم و فقط دست نوشتهای از آن خطبه در اختیار ما قرار داشت».
چگونه میتوان به کتابی اعتماد کرد که کسی آن کتاب را ندیده است و فقط یک صفحه رونوشت آن را آقای مهندس یونسیان دیده است؟ به راستی این آقای سیدعینالعارفین هندی کیست؟ جایگاه علمی او چقدر است؟ چه کسی از زندگینامه او اطلاع دارد؟ مبانی علمی او چگونه است؟ چرا هیچ کس در فضای علمی، او را نمیشناسد؟ چرا هیچ اطلاعاتی درباره او وجود ندارد؟ چرا آقای یونسیان هیچگونه اطلاعاتی درباره این آقای سیدعینالعارفین ارائه نکرده است؟
اگر بر فرض کتاب او در دسترس قرار گیرد، باید بررسی کرد که آن کتاب، این مطلب را از کجا نقل کرده است، مستند او چیست؟ چرا هیچکدام از علمای شیعه این خطبه را نقل نکردهاند؟ چرا مرحوم مجلسی به آن اشاره نمیکند؟
خطبهای که بر بالای بام کعبه در حضور هزاران حاجی خوانده شود، چیزی نیست که از یادها برود. تاریخ نام منزلگاههای امامحسین علیهالسلام در مسیر مکّه تا کربلا را نوشته است، آیا خطبه عبّاس از این منزلگاهها، اهمیّت کمتری داشت؟ چرا هیچکس (نه شیعه و نه اهل سنت) این حادثه مهم را ذکر نکردهاند؟ چطور شده است که بعد از هزار و چهارصد سال، این خطبه آشکار شده است؟
ای کاش میتوانستیم این مطلب را به عنوان یک احتمال قبول کنیم، امّا وقتی این خطبه را با دقّت میخوانیم میبینیم که در آن غلطهای متعددی وجود دارد. عبّاسی که من میشناسم، پسر علی علیهالسلام است، عبّاس هم شجاعت را از پدر به ارث برده است و هم فصاحت و زیباسخن گفتن را.
من در اینجا چند غلط ادبی که در این خطبه وجود دارد را ذکر میکنم و قضاوت را به خوانندگان میسپارم:
1 - جمله اوّل: «من کان بالامس بیتاً اصبح قبلة».
این جمله درباره کعبه است. در زبان عربی برای کعبه از لفظ «ما» استفاده میکنند، نه از لفظ «مَن». هر کس که کمترین اطلاعی از زبان عربی داشته باشد، متوجّه میشود که این جمله غلط است.
2 - جمله دوم: «أَتصدّون طریقَ البیتِ لاِمام البَرَرة».
در زبان عربی، واژه «تصدّون» نیاز به کلمه «عن» دارد، در واقع جمله باید به این صورت باشد: «اَتصدون عن طریق البیت...».
3 - جمله سوم: «لعن اللّه علیکم».
در زبان عربی هرگز این تعبیر استفاده نمیشود، در زیارت عاشورا میخوانیم: «لعن اللّه آل زیاد»، نمیگوییم: «لعن اللّه علی ال زیاد».
کسی که اندک اطلاعی از زبان عربی داشته باشد، اینگونه سخن نمیگوید، چگونه میتوان باور کرد که عبّاس (که پسر فصاحت و زیبا سخن گفتن است)، اینگونه سخن
بگوید؟
به این واژهها دقّت کنید: طفولیّت، رجولیّت. این واژهها در این خطبه ذکر شده است. وقتی من به قرآن و مجموعه سخنان پیامبر و علی علیهالسلام مراجعه نمودم، دیدم این واژهها اصلاً استفاده نشدهاند، این واژگان در قرن دوم هجری که فقه اسلامی به اوج خود رسید به کار برده شدهاند. کسی که به تاریخ زبان عربی آشنایی داشته باشد، متوجّه میشود که صدور این خطبه در دایره واژگان سال 60 هجری بسیار بعید است.
کسی که با ادبیات بلند نهجالبلاغه و صحیفه سجّادیه آشنایی دارد، وقتی این خطبه را میخواند، در صحت این خطبه دچار تردید میشود.(1)
وقتی هیچ اثری از این خطبه تا سال 1386 شمسی وجود ندارد، وقتی علامه مجلسی آن را ذکر نمیکند، من هم در این کتاب آن را ذکر نکردم و درباره آن سکوت میکنم.
پایان
ارتباط با نویسنده و ارسال نظر: پیامک به شماره 9 6 5 4 3000
همراه نویسنده 33 94 261 0913 سایت نویسنده: www.Nabnak.ir
1) . کسانی که علاقمند هستند اطلاعات بیشتری درباره نقد این خطبه داشته باشند به مقاله «گنجی نویافته یا وهمی بربافته» که در شماره 118 نشریه آیینه پژوهش مهر و آبان سال 1388 آمده است، مراجعه کنند.
تصویر
^jpg.129
تصویر
^jpg.130
تصویر
^jpg.131
تصویر
^jpg.132
تصویر
^jpg.133
تصویر
^jpg.134
تصویر
^jpg.135
تصویر
^jpg.136
1 . إحقاق الحقّ وإزهاق الباطل ، القاضی نور اللّه بن السیّد شریف الشوشتری (ت 1019 ه ) ، مع تعلیقات السیّد شهاب الدین المرعشی ، قمّ : مکتبة آیة اللّه المرعشی ، 1411 ه .
2 . الأخبار الطوال ، أبو حنیفة أحمد بن داوود الدینوریّ (ت 282 ه . ق) ، تحقیق : عبد المنعم عامر ، قمّ : منشورات الرضی ، الطبعة الاُولی 1409 ه .
3 . الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد ، محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی (الشیخ المفید) (م 413 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت علیهمالسلام، قمّ ، مؤسّسة آل البیت علیهمالسلام ، 1413 ه ، الطبعة
الأولی .
4 . اُسد الغابة فی معرفة الصحابة ، أبو الحسن عزّالدین علیّ بن أبی الکرم محمّد بن محمّد بن عبد الکریم الشیبانی المعروف بابن الأثیر الجزری (ت 630 ه ) ، تحقیق : علی محمّد معوّض ،
وعادل أحمد ، بیروت : دارالکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
5 . إعلام الوری بأعلام الهدی ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، بیروت : دارالمعرفة ، الطبعة الاُولی ، 1399 ه .
6 . أعیان الشیعة ، السیّد محسن الأمین الحسینی العاملی الشقرائی (ت 1371 ه ) ، به کوشش : السیّد حسن الأمین ، بیروت : دار التعارف ، 1403 ه ، الطبعة الخامة .
7 . إقبال الأعمال، السیّد رضی الدین علی بن موسی المعروف بابن طاووس، (ت 664 ه)، تحقیق: جواد القیّومی الإصفهانی، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی، الطبعة الاُولی.
8 . أمالی الصدوق ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی ، الطبعة الخامسة ، 1400 ه .
9 . أمالی المفید ، أبو عبد اللّه محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه ) ، تحقیق: حسین أُستاد ولی وعلی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة ، 1404 ه .
10 . الأمالی للطوسی ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : دارالثقافة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
11 . أنساب الأشراف ، أحمد بن یحیی بن جابر البلاذریّ (ت 279 ه ) ، إعداد : محمّد باقر المحمودیّ ، بیروت : دار المعارف ، الطبعة الثالثة.
12 . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار: ، محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسی (العلاّمة المجلسی) (ت 1111 ه ) ، بیروت : مؤسّسة الوفاء ، 1403 ه ، الطبعة الثانیة .
13 . البدایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : مکتبة المعارف ، بیروت : مکتبة المعارف .
14 . تاج العروس من جواهر القاموس ، محمّد بن محمّد مرتضی الحسینی الزبیدی ( ت 1205 ه ) ، تحقیق : علی الشیری ، 1414 ه ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع .
15 . تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر والأعلام ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : عمر عبد السلام تدمری ، بیروت : دار الکتاب العربی ، 1409 ه ، الطبعة الأولی .
16 . تاریخ الطبری (تاریخ الاُمم والملوک) ، محمّد بن جریر الطبری (ت 310 ه ) ، تحقیق : محمّد أبو الفضلإبراهیم ، مصر : دار المعارف .
17 . تاریخ بغداد أو مدینة السلام ، أبو بکر أحمد بن علی الخطیب البغدادی (ت 463 ه ) ، المدینة المنورة / بغداد : المکتبة السلفیّة .
18 . تاریخ مدینة دمشق ، علی بن الحسن بن عساکر الدمشقی ( ت 571 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، 1415 ، بیروت : دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع .
19 . تحفة الأحوذی، المبارکفوری (ت 1282 ه )، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1410 ه .
20 . تذکرة الخواصّ (تذکرة خواصّ الاُمّة فی خصائص الأئمّة علیهمالسلام ) ، یوسف بن فُرغلی (سبط ابن الجوزی)
(ت 654 ه ) ، به مقدمه : السیّد محمّد صادق بحر العلوم ، تهران : مکتبة نینوی الحدیثة .
21 . تفسیر القمّی ، علیّ بن إبراهیم القمی ، تصحیح : السیّد طیّب الموسوی الجزائری ، النجف : مطبعة النجف .
22 . تفسیر نور الثقلین ، عبد علی بن جمعة العروسی الحویزی (ت 1112 ه ) ، تحقیق: السیّد هاشم الرسولیالمحلاّتی ، قمّ : مؤسّسة إسماعیلیان ، الطبعة الرابعة، 1412 ه .
23 . تهذیب الأحکام فی شرح المقنعة ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، بیروت : دار التعارف ، الطبعة الاُولی ، 1401 ه .
24 . جامع أحادیث الشیعة ، السیّد البروجردی ( ت 1383 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
25 . جوامع الجامع ، الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه ) ، طهران: مؤسّسة الطبع والنشر التابعة لجامعة طهران ، 1371 ش .
26 . الجواهر السنیة فی الأحادیث القدسیة، محمّد بن الحسن بن علی بن الحسین الحرّ العاملی (ت 1104 ه )، قمّ: مکتبة المفید.
27 . حلیة الأبرار فی أحوال محمّد وآله الأطهار ، هاشم البحرانی ، تحقیق : غلام رضا مولانا البروجردی ، قمّ : مؤسّسة المعارف الإسلامیة ، 1413 ه .
28 . الخرائج والجرائح ، سعید بن عبد اللّه الراوندی (قطب الدین الراوندی) (ت 573 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی(عج) ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی(عج) ، 1409 ه ، الطبعة الأولی .
29 . السنن الکبری ، أبو بکر أحمد بن الحسین بن علی البیهقی (ت 458 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
30 . السنن الکبری ، أبو عبد الرحمن أحمد بن شعیب النسائی، تحقیق : عبد الغفّار سلیمان البنداری، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
31 . سیرة ابن هشام (السیرة النبویّة) ، أبو محمّد عبد الملک بن هشام بن أیّوب الحمیری (ت 218 ه )، تحقیق : مصطفی سقا ، وإبراهیم الأنباری ، قمّ : مکتبة المصطفی ، الطبعة الاُولی ، 1355 ه .
32 . السیرة الحلبیّة ، علی بن برهان الدین الحلبی الشافعی ( ت 11 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث
العربی .
33 . شرح الأخبار فی فضائل الأئمّة الأطهار علیهمالسلام ، أبو حنیفة القاضی النعمان بن محمّد المصریّ (ت 363 ه ) ، تحقیق : السیّد محمّد الحسینی الجلالی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
34 . شرح نهج البلاغة، کمال الدین میثم بن علیّ بن میثم البحرانی ، تصحیح : عدة من الأفاضل، بیروت : دارالآثار للنشر ودارالعالم الاسلامی ، 1402 ه .
35 . شواهد التنزیل لقواعد التفضیل ، أبو القاسم عبید اللّه بن عبد اللّه النیسابوری المعروف بالحاکم الحسکانی (ق 5 ه ) ،تحقیق: محمّد باقر المحمودی ، طهران : مؤسّسة الطبع والنشر التابعة لوزارة
الثقافة والإرشاد الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
36 . الصافی فی تفسیر القرآن (تفسیر الصافی) ، محمّد محسن (الفیض الکاشانی) (ت 1091 ه ) ، قمّ : مؤسّسة الهادی ، الطبعة الثانیة ، 1416 ه .
37 . صحیح البخاری ، أبو عبد اللّه محمّد بن إسماعیل البخاری (ت 256 ه ) ، تحقیق : مصطفی دیب البغا ، بیروت : دار ابن کثیر ، الطبعة الرابعة 1410 ه .
38 . عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب، أحمد بن علی الحسینی (ابن عنبة)، (ت 828 ه ) ، تحقیق : محمد حسن آل الطالقانی ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریة، الطبعة الثانیة ، 1380 ه .
39 . عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری ، أبو محمّد بدر الدین بن محمّد العینی الحنفی ( ت 855 ه ) ، مصر : إدارة الطباعة المنیریة .
40 . عیون الأثر فی فنون المغازی والشمائل والسیر (السیرة النبویّة لابن سیّد الناس) ، محمّد عبد اللّه بن یحیی بن سیّد الناس (ت 734 ه ) ، بیروت : مؤسّسة عزّ الدین ، 1406 ه .
41 . غایة المرام وحجّة الخصام فی تعیین الإمام ، هاشم بن إسماعیل البحرانی (ت 1107 ه ) ، تحقیق : السیّد علی عاشور ، بیروت : مؤسّسة التاریخ العربی ، 1422 ه .
42 . فتح الباری شرح صحیح البخاری ، أحمد بن علی العسقلانی (ابن حجر) (ت 852 ه ) ، تحقیق : عبد العزیز بن عبد اللّه بن باز ، بیروت : دار الفکر ، 1379 ه ، الطبعة الأولی .
43 . الفتوح ، أحمد بن أعثم الکوفی (ت 314 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار الأضواء ، 1411 ه ، الطبعة الأولی.
44 . فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، محمّد عبد الرؤوف المناوی، تحقیق: أحمد عبد السلام، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
45 . کامل الزیارات ، أبو القاسم جعفر بن محمّد بن قولویه (ت 367 ه ) ، تحقیق : عبد الحسین الأمینی التبریزی ، النجف الأشرف : المطبعة المرتضویة ، الطبعة الاُولی ، 1356 ه .
46 . الکامل فی التاریخ ، علی بن محمّد الشیبانی الموصلی (ابن الأثیر) (ت 630 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، 1408 ه ، الطبعة الأولی.
47 . کشف الغمّة فی معرفة الأئمّة علیهمالسلام ، علی بن عیسی الإربلی (ت 687 ه ) ، تصحیح : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، بیروت : دار الکتاب ، 1401 ه ، الطبعة الأولی.
48 . کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال ، علی المتّقی بن حسام الدین الهندی (ت 975 ه ) ، تصحیح : صفوة السقّا ، بیروت : مکتبة التراث الإسلامی ، 1397 ه ، الطبعة الأولی.
49 . کنز الفوائد ، أبو الفتح الشیخ محمّد بن علی بن عثمان الکراجکی الطرابلسی (ت 449 ه ) ، إعداد : عبد اللّه نعمة ، قمّ : دار الذخائر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
50 . لسان العرب ، أبو الفضل جمال الدین محمّد بن مکرم بن منظور ( ت 711 ه ) ، قمّ : نشر أدب الحوزة ، الطبعة الاُولی ، 1405 ه .
51 . اللهوف فی قتلی الطفوف ، أبو القاسم علیّ بن موسی بن طاووس الحسینی الحلّی (ت 664 ه ) ، تحقیق : فارس تبریزیان ، طهران : دار الأُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
52 . مثیر الأحزان ومنیر سبل الأشجان ، أبو إبراهیم محمّد بن جعفر الحلّی المعروف بابن نما (ت 645 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی(عج) ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) .
53 . مجمع البحرین ، فخر الدین الطریحی (ت 1085 ه ) ، تحقیق: السیّد أحمد الحسینی ، طهران : مکتبة نشر الثقافة الإسلامیّة ، الطبعة الثانیة، 1408 ه .
54 . مجمع البیان فی تفسیر القرآن ، أبو علیّ الفضل بن الحسن الطبرسیّ (ت 548 ه .) ، تحقیق : السید
هاشم الرسولیّ المحلاّتیّ والسیّد فضل اللّه الیزدیّ الطباطبائیّ ، بیروت : دار المعرفة ، الطبعة الثانیة ، 1408 ه .
55 . المستدرک علی الصحیحین ، محمّد بن عبد اللّه الحاکم النیسابوری (ت 405 ه ) ، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، 1411 ه ، الطبعة الأولی.
56 . مشارق أنوار الیقین فی أسرار أمیر المؤمنین ، رجب البرسی (ق 9) ، قمّ : منشورات الشریف الرضی ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
57 . مقاتل الطالبیّین ، أبو الفرج علی بن الحسین بن محمّد الإصبهانی (ت 356 ه ) ، تحقیق : السیّد أحمد صقر ، قمّ : منشورات الشریف الرضی ، الطبعة الاُولی، 1405 ه .
58 . مقتل الحسین علیهالسلام، أبو مخنف لوط بن یحیی الأزدیّ الکوفیّ (ت 157 ه )، قمّ: المطبعة العلمیّة، الطبعة الثانیة 1364 ه . ش.
59 . مناقب آل أبی طالب = مناقب ابن شهرآشوب ، أبو جعفر رشید الدین محمّد بن علیّ بن شهر آشوب المازندرانی (ت 588 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
60 . المناقب (المناقب للخوارزمی) ، الحافظ الموفّق
بن أحمد البکری المکّی الحنفی الخوارزمی (ت 568 ه ) تحقیق : مالک المحمودی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
61 . المنتظم فی تاریخ الاُمم والملوک ، عبد الرحمان بن علی بن الجوزی (ت 597 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، 1412 ه ، الطبعة الأولی.
62 . نهج البلاغة ، ما اختاره أبو الحسن الشریف الرضی محمّد بن الحسین بن موسی الموسوی من کلام الإمام أمیرالمؤمنین (ت 406 ه ) ، تحقیق : السیّد کاظم المحمّدی ومحمّد الدشتی ، قمّ : انتشارات الإمام علی ، الطبعة الثانیة ، 1369 ه .
63 . نیل الأوطار من أحادیث سیّد الأخیار ، العلاّمة محمّد بن علی بن محمّد الشوکانی (ت 1255 ه ) ، بیروت : دار الجیل .
64 . ینابیع المودّة لذوی القربی ، سلیمان بن إبراهیم القُندوزی الحنفی (ت 1294 ه ) ، تحقیق : علی جمال أشرف الحسینی ، تهران : دار الاُسوة ، الطبعة 16الأولی ،1416 ه .
1 . تعداد سپاهیان کوفه که به جنگ حسین علیهالسلام آمده بودند، چند نفر بود؟
الف . سی هزار نفر
ب . بیش از سی هزار
ج . ده هزار
2 . حسین علیهالسلام گفت: «خدا میداند من چقدر... و سخن گفتن با خدا را دوست دارم».
الف . قرآن خواندن
ب . نماز خواندن
ج . رسیدگی به یتیمان
3 . حسین علیهالسلام به عبّاس گفت: «درست است که شمر... است، امّا تو جواب او را بده».
الف . انسان فاسق
ب . مأمور یزید
ج . فرستاده شیطان
4 . عبّاس به همه یاد داد که... باشند و هرگز... نباشد.
الف . نتیجهگرا - وظیفهگرا
ب . وظیفهگرا - نتیجهگرا
ج . هیچکدام.
5 . در روز اول محرّم، چه کسی میخواست اسب و شمشیر خود را به حسین علیهالسلام بدهد؟
الف . زهیر
ب . حرّ ریاحی
ج . عبیداللّه جعفی
6 . حسین علیهالسلام در شب عاشورا به یارانش گفت: «... و بهشت را ببینید».
الف . سرهای خود بالا بگیرید
ب . میان انگشتان مرا نگاه کنید
ج . هیچکدام
7 . چه زمانی حسین علیهالسلام به یاران خود گفت: «به زودی از رنج و اندوه دنیا، آسوده میشوید»؟
الف . شب عاشورا
ب . بعد نماز صبح عاشورا
ج . بعد نماز ظهر عاشورا
8 . «مُلاعِب الأسنة» لقب چه کسی است؟
الف . عامِر (پدربزرگ اُمّ البَنین)
ب . عبّاس
ج . حضرت علی علیهالسلام
9 . چه کسی، سپاه کوفه را با این جمله، فریب داد: «ای لشکر خدا! پیش به سوی بهشت».
الف . یزید
ب . عمرسعد
ج . شمر
10 . در صبح روز عاشورا، چند نفر از نهر علقمه محافظت میکردند؟
الف . سیهزار
ب . دو هزار
ج . چهارهزار
11 . وقتی که عبّاس... این جمله را گفت: «زندگی بعد از حسین علیهالسلام، دیگر ارزشی ندارد»
الف . آب از علقمه برداشت
ب. دست راستش قطع شد
ج . دست چپش قطع شد.
12 . وقتی که عبّاس... این جمله را گفت: «من هرگز دست از دین خود برنمیدارم»
الف . آب از علقمه برداشت
ب . دست راستش قطع شد
ج . دست چپش قطع شد.
13 . وقتی که عبّاس... این جمله با خود گفت: «ای عبّاس! به رحمت خدا امیدوارم باش!»
الف . آب از علقمه برداشت
ب . دست راستش قطع شد
ج . دست چپش قطع شد.
14 . حسین علیهالسلام این جمله را چه زمانی گفت: «بسم اللّه و باللّه...من به رضای خدا راضی هستم»؟
الف . شب عاشورا
ب . صبح عاشورا
ج . بعد از ظهرعاشورا
15 . امامسجّاد علیهالسلام کدام پسر عبّاس را دید و به یاد عمویش عباس، اشک ریخت؟
الف . عُبیداللّه
ب . فضل
ج . هیچکدام
16 . وقتی امامزمان ظهور کند، شعار یاران او چه خواهد بود؟
الف . ایخونخواهان حسین
ب . اللّه اکبر
ج . لا اله الا اللّه
17 . در زیارت ناحیه، کدام ویژگی مهم عبّاس، بیشتر مورد توجّه است؟
الف . آب آوردن برای تشنگان
ب. تقوا
ج . آخرتگرایی
18 . در زبان عربی به کسی که در برابر دشمن... «عبّاس» میگویند.
الف . چهره در هم بکشد
ب . شجاع باشد
ج . سستی و کوتاهی نکند.
19 . وقتی در مدینه قحطی شد، عمر (خلیفه دوّم) به ... توسّل پیدا کرد.
الف . کعبه
ب . قرآن
ج . عموی پیامبر
20 . کدام آیه از قرآن به «تبرّک» اشاره میکند؟
الف . آیه 259 سوره بقره
ب . آیه 96 سوره یوسف
ج . آیه 22 سوره توبه
*****
*پاسخنامه سوالات
کتاب تشنهتر از آب
نام......................
نام خانوادگی ......................
نام پدر.......................
سال تولد......................
شماره شناسنامه......................
تلفن..................