ghaemiyeh.com
سرشناسه:خدامیان آرانی، مهدی، ۱۳۵۳ -
Khuddamiyan Arani, Mehdi
عنوان و نام پدیدآور:شیرینتر از عسل: قاسمابنالحسن علیهالسلام را بیشتر بشناسیم/ مهدی خدامیانآرانی.
مشخصات نشر :قم : بهار دلها، ۱۳۹۶.
مشخصات ظاهری:[۸۰] ص.؛ ۱۴×۲۱ سم.
فروست:آثار دکتر مهدی خدامیان آرانی؛ ۶۵.
شابک:۳۲۰۰۰ ﷼: چاپ دوم: 978-600-8449-75-1
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:چاپ قبلی: وثوق، ۱۳۹۳.
یادداشت:چاپ پنجم(اول ناشر).
یادداشت:کتابنامه: ص. [۷۵]-۷۸.
عنوان دیگر:قاسمابنالحسن علیهالسلام را بیشتر بشناسیم.
موضوع:قاسم بن حسن (ع)، -۶۱ق.
رده بندی کنگره:BP۴۲/۴ /ق۲خ۴ ۱۳۹۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳۷
شماره کتابشناسی ملی:۴۷۸۲۳۷۷
وضعیت رکورد :فاپا
شیرینتر از عسل: قاسمابنالحسن علیهالسلام را بیشتر بشناسیم
مهدی خدامیانآرانی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
من از مرگ میترسیدم، از زمان کودکی ترس از مرگ را به من آموخته بودند، وقتی خبر مرگ دوستی یا آشنایی را میشنیدم، متأسّف میشدم، گویا در فرهنگ جامعه، چیزی بدتر از مرگ وجود نداشت، به من یاد داده بودند که مرگ را برای دشمن بخواهم، و اینگونه بود که در وجود خود، مرگ را بد میدانستم.
زمانی فرا رسید که تحقیق را شروع کردم، میخواستم با حماسه کربلا بیشتر آشنا شوم، اینگونه بود که من با قاسم علیهالسلام آشنا شدم، همان نوجوانی که فرزندِ امامحسن علیهالسلام بود و در کربلا جانش را فدای امامحسین علیهالسلام نمود.
من محتاج سخن قاسم علیهالسلام بودم، به راستی قاسم به چه درک و معرفتی رسیده بود که مرگ را اینقدر زیبا میدید و آن را از عسل، شیرینتر میدانست.
من باید پاسخ این سؤل را مییافتم. اینجا بود که من شاگرد مکتب او
گشتم و او نگاه مرا به مرگ، تغییر داد. او روح تشنه مرا سیراب نمود و عشق خودش را به دلم، هدیه کرد.
اکنون که راه خود را یافتهام، حقوق مادی این کتاب را از خود سلب میکنم تا هر کس بخواهد بتواند آن را چاپ کند و در اختیار دیگران قرار دهد.
من این کتاب را نذر قاسم علیهالسلام کردهام، زیرا وامدار او هستم. او معنای زندگی را به من آموخت، کاش من او را زودتر اینگونه شناخته بودم!
مهدی خُدّامیان آرانی
خرداد 1393 شمسی
نگاهی به صورت پدر میکنی، چگونه باور کنی که این آخرین آغوش است؟!
این آخرین باری است که پدر را میبینی، چهره پدر زرد شده است، دشمنان او را مسموم کردهاند، زهری که به او خوراندهاند، اثر کرده است و دیگر امیدی به بهبودی او نیست.
عمّهات زینب هم اینجاست، او آرامآرام اشک میریزد، عمویت حسین علیهالسلام جلو
میآید تو را از پدر جدا میکند. لحظاتی میگذرد، صدای گریه مادر را میشنوی، این صدا خبر از حادثهای دردناک میدهد. تو دیگر یتیم شدهای!
چند سال بیشتر نداری. پدر، نام تو را «قاسم» نهاده است، روزهای یتیمی تو آغاز شد، امّا من عمویت حسین علیهالسلام را میشناسم، او در حقّ تو پدری میکند...
پدر وصیّت کرده است تا پیکر او را کنار قبر پیامبر دفن کنند، همه دوستان پدر جمع شدهاند، عمویت عبّاس هم اینجاست، آنها میخواهند پیکر پدر را تشییع کنند و به خاک بسپارند.
تابوتی را که پیکر پدر در آن است از خانه بیرون میآورند تا به سوی مسجد پیامبر ببرند، آنان آرام آرام به سوی مسجد میروند که ناگهان عدّهای تیرانداز
تابوت را با تیرها هدف قرار میدهند.
تیرها از هر طرف میآید، من مات و مبهوت این صحنهام. چه شده است؟ چرا پیکر پدرت را تیرباران میکنند؟
نگاه تو به این منظره خیره مانده است، این دستور عایشه است، او به یارانش گفته است که نگذارند پدر تو را کنار قبر پیامبر دفن کنند.
به راستی چرا عایشه این تصمیم را گرفته است؟ درست است که او همسر پیامبر است، امّا کینه فرزندان پیامبر را به دل دارد.
عمویت عبّاس این صحنه را میبیند، او دریای غیرت است، اگر وصیّت پدر تو نبود چه کسی جرأت میکرد تابوت پدرت را تیرباران کند.
لحظههای آخر عمر پدر که فرا رسید او به عمویت حسین علیهالسلام وصیّت کرد و از او خواست تا مبادا در تشییع جنازه او، خونی ریخته شود. پدر نمیخواست اختلاف میان دو گروه از مسلمانان زیاد شود و کار به شمشیر و جنگ بکشد. پیکر پدر را به سوی قبرستان بقیع میبرند و در آنجا دفن میکنند.
ای قاسم! پدر تو مظلوم است، امروز پیکر او را تیرباران کردند، چند سال پیش هم وقتی در میان لشکریان خودش نماز میخواند، یکی از میان لشکرش تیری به او زد.
آن تیر از طرف دشمن نبود، از طرفِ خودی بود!
من از حادثه «ساباط» سخن میگویم.(1)
آن روز، تو هنوز به دنیا نیامده بودی، پدر تو برای مقابله با سپاه معاویه از
1) . ساباط، نام شهری بوده است که تقریباً در اطراف بغداد واقع شده بوده است.
کوفه خارج شد و به سوی سرزمین «ساباط» رفت و در آنجا اردو زد. هنگام نماز، وقتی که همه لشکر، پشت سر او نماز میخواندند، یک نفر او را هدف تیر قرار داد، این تیر از طرف سپاه معاویه نبود، این تیر از طرف کسانی بود که با پدرت بیعت کرده بودند و جزء لشکریان او محسوب میشدند.
ای قاسم! فرماندهان لشکر پدر تو چه کسانی بودند؟ وقتی پدر تو شخصی به نام «کِندی» را برای مقابله با معاویه فرستاده بود، معاویه به قصد فریب دادن او، سکّههای طلا برایش فرستاد و او به سپاه معاویه پیوست. بار دیگر پدر تو فرمانده دیگری را فرستاد، او هم نیمه شب به سپاه معاویه پیوست. پیوستن دو فرمانده نظامی، چیزی بود که روحیّه مقاومت لشکر پدر تو را در هم شکست.(1)
ای قاسم! به من اجازه بده از نامههای آن مردم سخن بگویم؟ تاریخ به یاد دارد آن روزی را که پیکی از طرف معاویه نزد پدر تو آمد، آن پیک، چند نامه را به پدرت تحویل داد، همه خیال میکردند این نامههای معاویه است، ولی ماجرا چیز دیگری بود، این نامههایی بود که مردم کوفه به معاویه نوشته بودند.
یکی از آن نامهها چنین بود: «ای معاویه ، هر چه سریعتر به سوی ما بیا ، وقتی سپاه تو به اینجا برسد، ما حسن را اسیر میکنیم و او را تحویل تو میدهیم ».(2)
مردم کوفه چقدر عجیب بودند، وقتی علی علیهالسلام شهید شد، آنان در مسجد کوفه جمع شدند و با پدر تو بیعت کردند. در آن روز، همه فریاد میزدند و شوری
1) . فقبض الکِنْدی عدوّ اللّه المال ، وقلب علی الحسن ، وصار إلی معاویة فی مئتی رجل من خاصّته وأهل بیته...: الخرائج والجرائح ج 2 ص 574، بحار الأنوار ج 44 ص 43.
2) . کتب جماعة من رؤاء القبائل إلی معاویة بالسمع والطاعة له فی السرّ، واستحثّوه علی السیر نحوهم ، وضمنوا له تسلیم الحسنع إلیه عند دنوّهم من عسکره، أو الفتک به...: کشف الغمّة ج 2 ص 163، بحار الأنوار ج 44 ص 47. وأنفذ إلیه بکتب أصحابه الذین ضمنوا له فیها الفتک به وتسلیمه إلیه...: نفس المصدرین السابقین.
عجیب در میان آنان افتاده بود، آنان به پدر تو چنین میگفتند: «ما همه سرباز تو هستیم!»، ولی وقتی زمان امتحان فرا رسید، به معاویه نامه نوشتند و راز دل خویش را آشکار ساختند، آنان سرباز پولها و سکّههای معاویه شده بودند و آماده بودند تا اگر معاویه فرمان دهد، پدر تو را شهید کنند.(1)
اینجا بود که پدرت به یارانش چنین پیام فرستاد: «ای مردم ! به خدا قسم ، معاویه به وعدههایی که به شما در مقابل کشتن من داده است وفا نمیکند» .(2)
پدرت به خوبی میدانست که با این مردم بیوفا، نمیتوان در مقابل معاویه ایستاد، معاویه با سکّههای طلا، دلهای آنان را از آن خود کرده است، معاویه میخواست پدرت را به دست یاران خودش شهید کند.
اینجا بود که پدرت، حماسهای بزرگ آفرید و با معاویه صلح کرد.
بعضیها راز این صلح را نفهمیدند و زبان به اعتراض گشودند. تاریخ، دو خاطره را در حافظه خود ثبت کرده است:
خاطره اول: زمانی که یکی نزد پدر تو آمد و چنین گفت: «السّلامُ عَلَیکَ یا مُذِلَّ المؤمنینَ، سلام بر تو ای کسی که مؤمنان را ذلیل و خوار نمودی».(3)
خاطره دوم: زمانی که یکی از یاران به پدر تو چنین گفت: «کاش، پیش از این مرده بودی و با معاویه صلح نمیکردی!».(4)
آنان انتظار داشتند که پدر تو در برابر معاویه، مقاومت کند، امّا با کدام یار؟ وقتی تعداد یاران باوفای او از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر بودند، او چه باید میکرد؟
1) . وکتب أکثر أهل الکوفة إلی معاویة : فإنّا معک ، وإن شئت أخذنا الحسن وبعثناه إلیک...: الخرائج والجرائح ج 2 ص 579، بحار الأنوار ج 44 ص 45.
2) . ویلکم ! واللّه إنّ معاویة لا یفی لأحدٍ منکم بما ضمنه فی قتلی...: علل الشرائع ج 1 ص 221، بحار الأنوار ج 44 ص 33.
3) . فبینا الحسن یکلّم حجر بن عدی، إذا برجلٍ من أصحابه قد دخل علیه یقال له سفیان بن اللیل البهمی فقال له: السلام علیک یا مذلّ المؤنین، لقد جئت بأمرٍ عظیم، هلاّ قاتلت حتّی تموت ونموت معک ؟ !...: الفتوح ج 4 ص 295.
4) . فقال حجر بن عدی الکِنْدی : أما واللّه لقد وددت أنّک متّ فی ذلک ومتنا معک، ثمّ لم نرَ هذا الیوم، فإنّا رجعنا راغمین بما کرهنا، ورجعوا مسرورین بما أحبّوا...: المصدر السابق.
پدرت با آنان چنین سخن گفت: «من با معاویه صلح کردم تا شیعیان باقی بمانند، اگر من این کار را نمیکردم معاویه، همه شیعیان را میکشت» .(1)
پس از مدّتی، پدر تو برای همیشه کوفه را ترک گفت و به مدینه آمد.(2)
به راستی که حماسه صلح پدر تو، ناشناخته است، پدر تو مظلوم است، کاش فرصت داشتم و بیشتر از مظلومیّت او سخن میگفتم...
1) . ثمّ أرسل إلی حجر بن عدی فدعاه ثمّ قال له: یا حجر، إنّی قد سمعت کلامک فی مجلس معاویة، ولیس کلّ إنسان یحبّ ما تحبّ، ولا رأیه کرأیک، وإنّی لم أفعل ذلک إلاّ إبقاءً علیکم...: المصدر السابق؛ در خبر دیگری امام حسن 77 هزار، عدد کشته شدگان در جنگ با معاویة را هفتاد هزار نفر پیشبینی میکند: ولکنّی خشیت أن یأتی یوم القیامة سبعون ألف أو ثمانون ألف أو أکثر أو أقلّ کلّهم تتّضح أوداجهم دماً...: تاریخ دمشق ج 13 ص 281.
2) . وخرج أهل الکوفة لوداعه باکین...: تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 187، ولحق الحسن بالمدینة وأهل بیته وحشمهم، وجعل الناس یبکون عند مسیرهم من الکوفة: الکامل لابن الأثیر ج 3 ص 407.
من میخواهم با تو سخن بگویم، از خودم بگویم، از جهالتها و نادانیهای خودم! من همیشه آرزو داشتم که امامزمان خویش را ببینم، جامعه به من این را آموخته بود، من خیال میکردم دیدن امام، ارزش است، اکنون فهمیدهام که دیدن امام، افتخار نیست، مهم این است که معرفت و شناخت داشته باشم. وقتی فهمیدم که یاران پدرت که همیشه او را میدیدند، دشمنِ او شدند، زمانی که فهمیدم پدر تو را، همسرش به شهادت رساند، فکرم پریشان شد، اگر دیدن امام، ارزش است، جُعده که یک عمر، شب و روز، پدر تو را میدید چرا به او زهر داد و او را شهید کرد؟
اگر قرار است دیدن امام، انسان را عوض کند، پس چرا جُعده عوض نشد؟
جُعده، دختر اَشعَث بود، وقتی پدرت در کوفه بود، با جُعده ازدواج کرد، بعد از آنکه به مدینه آمد، جُعده هم همراه او به مدینه آمد. چند سال پیش، پدرت با مادر تو ازدواج کرد و تو به دنیا آمدی. نام مادر تو را «نرجس» نوشتهاند.(1)
وقتی تو چند سال داشتی، معاویه پیامی برای جُعده فرستاد و به او وعدههای عجیبی داد و او وسوسه شد تا پدر تو را به شهادت برساند.
جُعده زهری را در ظرف آب ریخت و پدرت در هنگام افطار از آن نوشید و مسموم شد و پس از مدّتی به شهادت رسید.
1) . لباب الانساب والأعقاب ج 1 ص 342.
اکنون تو نوجوان هستی، هنوز به سن بلوغ نرسیدهای، قامت رشیدی داری. در این سالها درس ادب و ولایت را از مادر آموختهای، مادر به تو یاد داد که چگونه پیرو امامزمان خود باشی، تو به معرفت بزرگی رسیدهای، تو میدانی که باید پیرو حسین علیهالسلام باشی که او کشتی نجات است.
حسین علیهالسلام عموی توست، امّا او را به عنوان امام خویش شناختهای و دوست داری که تا پای جان در راه او فداکاری کنی. مادر از تو یک شیعه واقعی ساخته است! او محبّت، معرفت و اطاعت را به تو آموخته است.
ده سال از شهادت پدر میگذرد، در این مدّت، حسین علیهالسلام در مدینه است، معاویه بر جهان اسلام حکومت میکند، حسین علیهالسلام در این مدّت، صلاح نمیبیند که دست به قیام بزند، او منتظر است تا فرصت مناسب برای این کار فراهم شود.
پاسی از شب گذشته است، اسبسواری وارد مدینه میشود، او نامه مهمی را از شام آورده است. او این نامه را به امیر مدینه میدهد. وقتی امیر مدینه آن نامه را میخواند میفهمد که معاویه از دنیا رفته است و یزید حکومت را در دست گرفته است. یزید در این نامه از امیر مدینه خواسته است تا فوراً از حسین علیهالسلامبرای او بیعت بگیرد.(1)
امیر مدینه، مأموری را به خانه حسین علیهالسلام میفرستد، امّا حسین علیهالسلام در خانه نیست، حسین علیهالسلام به مسجد پیامبر رفته است. مأمور به مسجد میرود و از حسین علیهالسلام میخواهد تا هر چه سریعتر نزد امیر مدینه برود.(2)
عبد اللّه بن عمرو بن عثمان بن عفّان، لم یصب القوم فی منازلهم، فمضی نحو المسجد، فإذا القوم عند قبر النبیّ صلیاللهعلیهوآله پ... : الفتوح، ج 5، ص 11؛ مقتل الحسین(ع)، للخوارزمی، ج 1، ص 181 .
حسین علیهالسلام به اطرافیان خود رو میکند و میگوید: «فکر میکنید چه شده است
که امیر در این نیمه شب، مرا طلبیده است. آیا تا به حال سابقه داشته است که او نیمه شب، کسی را نزد خود فرا بخواند؟». همه در تعجّب هستند که چه پیش آمده است.
حسین علیهالسلام میگوید: «گمان میکنم که معاویه از دنیا رفته است و امیر مدینه میخواهد قبل از آنکه این خبر در مدینه پخش شود، از من بیعت بگیرد».(1)
اکنون حسین علیهالسلام به خانه میآید، رو به پسرش علیاکبر میکند و میگوید: «پسرم! برو و جوانان بنیهاشم را خبر کن تا با شمشیرهایشان بیایند».
علیاکبر به خانه شما میآید و ماجرا را به تو خبر میدهد، مادر وقتی از این ماجرا باخبر میشود، شمشیر را در دست تو مینهد، رویت را میبوسد و از تو میخواهد تا به یاری حسین علیهالسلام بروی، او میداند که خطری جان حسین علیهالسلامرا
تهدید میکند و او نیاز به یاری دارد.
گرچه تو همه امید مادر هستی، ولی او تو را برای این روزها بزرگ کرده است که سرباز حسین علیهالسلام باشی و از حق و حقیقت دفاع کنی.
تو همراه با جوانان بنیهاشم، حسین علیهالسلام را همراهی میکنی. وقتی به قصر
امیر مدینه میرسید، حسین علیهالسلام به شما چنین میگوید: «من وارد قصر میشوم، شما در اینجا آماده باشید. هرگاه من شما را به یاری خواندم داخل قصر بیایید».(2)
حسین علیهالسلام وارد قصر میشود. امیر مدینه ماجرای مرگ معاویه را به او خبر میدهد و از او میخواهد تا ولایت یزید را قبول کند و خلافت او را بپذیرد.(3)
حسین علیهالسلام در جواب میگوید: «ای امیر! فکر نمیکنم بیعت مخفیانه من در
1) . فقال حسین : قد ظننت أری طاغیتهم قد هلک، فبعث إلینا لیأخذنا بالبیعة قبل أن یفشوا فی الناس الخبر . فقال : وأنا ما أظنّ غیره : تاریخ الطبری، ج 5، ص 339؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 529؛ تذکرة الخواصّ، ص 236؛ الأخبار الطوال، ص 227؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 147 .
2) . فإن دعوتکم أو سمعتم صوته قد علا فاقتحموا علیّ بأجمعکم، وإلاّ فلا تبرحوا حتّی أخرج إلیکم : تاریخ الطبری، ج 5، ص 339؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 529؛ الإمامة والسیاسة، ج 1، ص 226؛ تذکرة الخواصّ، ص 236؛ وراجع، الأخبار الطوال، ص 227؛ فإذا دخلت إلیه فاجلسوا علی الباب، فإن سمعتم صوتی قد علا فادخلوا علیه لتمنعوه منّی : الإرشاد، ج 2، ص 32؛ روضة الواعظین، ص 189؛ إعلام الوری، ج 1، ص 434؛ بحارالأنوار، ج 44، ص 324.
3) . فنعی الولیدُ إلیه معاویة، فاسترجعَ الحسینُ، ثمّ قرأ کتاب یزید وما أمره فیه من أخذ البیعة منه له .... : الإرشاد، ج 2، ص 33؛ روضة الواعظین، ص 189، إعلام الوری، ج 1، ص 434؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 324 .
دل شب، برای یزید مفید باشد. اگر قرار بر بیعت کردن باشد، من باید در حضور مردم بیعت کنم تا همه مردم با خبر شوند».(1)
امیر مدینه این سخن حسین علیهالسلام را میپسندد و میگوید: «ای حسین! میتوانی بروی و فردا نزد ما بیایی تا در حضور مردم، با یزید بیعت کنی».(2)
حسین علیهالسلام میخواهد از قصر بیرون برود، ناگهان مروان (که یکی از اطرافیان امیر است) فریاد میزند: «ای امیر! اگر حسین از اینجا برود دیگر به او دست نخواهی یافت».(3)
مروان از جا برمیخیزد و شمشیر خود را از غلاف بیرون میکشد و به امیر مدینه میگوید: «ای امیر، بهانه حسین را قبول نکن، همین الآن از او بیعت بگیر و اگر قبول نکرد، گردنش را بزن».(4)
اینجاست که حسین علیهالسلام، جوانان بنیهاشم را به یاری میطلبد...
تو همراه با دیگر جوانان در حالی که شمشیرهای خود را در دست دارید، وارد قصر میشوید، مروان، خود را در محاصره شما میبیند، شما به او چنین میگویید: «آیا تو بودی که میخواستی آقایِ ما را بکشی؟».
ترس تمام وجود مروان را فرا میگیرد. مروان اصلاً انتظار این صحنه را نداشت. او در خیال خود نقشه قتل حسین علیهالسلام را کشیده بود، امّا خبر نداشت که با شمشیرهای شما روبرو خواهد شد.(5)
شما منتظر دستور حسین علیهالسلام هستید تا جواب گستاخی مروان را بدهید، حسین علیهالسلام سخن مروان را نادیده میگیرد و همراه شما از قصر خارج میشود.
1) . إنّ مثلی لا یعطی بیعته سرّا، وأنا طوع یدیک، فإذا جمعت الناس لذلک حضرت وکنت واحدا منهم : الأخبار الطوال، ص 228 .
2) . انصرف علی اسم اللّه حتّی تأتینا مع جماعة الناس... : الإرشاد، ج 2، ص 33؛ روضة الواعظین، ص 189؛ إعلام الوری، ج 1، ص 434.
3) . إنّک أشرت علیّ بذهاب دینی ودنیای ... : مثیر الأحزان، ص 14 .
4) . وأنا أنظر إلی مروان وقد أسرّ إلی الولید أن اضرب رقابهم، ثمّ قال جهرا : لا تقبل عذرهم واضرب رقابهم ... : مثیر الأحزان، ص 24 .
5) . وسمع مَن بالباب الحسین، فهمّوا بفتح الباب وإشهار السیوف ... : الفتوح، ج 5، ص 13؛ مقتل الحسینع، للخوارزمی، ج 1، ص 183 .
هوا تاریک است، شب 27 رجب سال 60 هجری است، من در مدینهام. میبینم که تو با مادرت آماده سفر هستید. شما وسایل سفر را فراهم کردهاید. با من سخن بگو. شما کجا میروید؟
امشب حسین علیهالسلام مدینه را ترک میکند و به مکّه میرود، دیگر مدینه برای او امن نیست، یزید نامه دیگری نوشته است تا حسین علیهالسلام را به قتل برسانند.
ساعتی قبل حسین علیهالسلام کنار قبر پیامبر رفت و با خدای خویش چنین مناجات کرد: «خدایا! تو میدانی که من برای اصلاح امّت جدّم قیام میکنم... یزید میخواهد دین تو را نابود کند، میخواهم از دین تو دفاع کنم». سپس او به قبرستان بقیع میرود و با قبر برادرش حسن علیهالسلام وداع میکند.(1)
ای قاسم! تو هم کنار قبر پدر برو و خداحافظی کن! تو تصمیم گرفتهای تا همراه حسین علیهالسلام به این سفر بروی! آخرین سخنان خود را با پدر بگو و مسافر راه آزادگی شو!
دیگر وقت زیادی تا طلوع آفتاب نمانده است، تو همراه مادر با این کاروان به سوی مکّه حرکت کردهای. هرکس که بخواهد به مکّه برود، باید لباسهای
1) . وتهیّأ الحسین بن علیّ وعزم علی الخروج من المدینة، ومضی فی جوف اللیل إلی قبر أُمّه، فصلّی عند قبرها وودّعها، ثمّ قام عن قبرها وصار إلی قبر أخیه الحسن، ففعل مثل ذلک، ثمّ رجع إلی منزله : مقتل الحسینع، للخوارزمی، ج 1، ص 186 .
دنیوی را از تن بیرون آورد و لباس سفید احرام بر تن کند. این کاروان به مسجد «شجره» آمدهاند و ذکر «لبّیک» بر زبان جاری کردهاند.
تو در لباس احرام، چقدر زیبایی! هرکس به تو مینگرد به یاد پدرت حسن علیهالسلام
میافتد.
شب سوم شعبان که فرا میرسد، شما به شهر مکّه میرسید، شما راه مدینه تا مکّه را پنج روزه آمدهاید.(1)
همراه حسین علیهالسلام به سوی کعبه میروید و طواف میکنید، به راستی که خانه خدا چه صفایی دارد!
خبر آمدن شما به مکّه در جهان اسلام پخش میشود، مردم کوفه تصمیم میگیرند تا حسین علیهالسلام را به شهر خود دعوت کنند، آنان نامههای فراوان برای حسین علیهالسلام میفرستند.
در یکی از روزها میبینی که صد و پنجاه نفر از کوفه به مکّه آمدهاند، آنان نزد عمویت حسین علیهالسلام میآیند و او را به کوفه دعوت میکنند.(2)
آیا حسین علیهالسلام دعوت آنان را خواهد پذیرفت؟
دوست دارم برایم از نامههای مردم کوفه بگویی؟ یکی از آن نامهها را باز میکنی و آن را برایم میخوانی: «ای حسین! ما جان خود را در راه تو فدا میکنیم. به سوی ما بیا، ما همه، سرباز تو هستیم».(3)
وقتی من این سخن را میخوانم، از این همه شور مردم کوفه به وجد میآیم، اکنون نامه دیگری را برایم میخوانی: «ای حسین! صد هزار نفر سرباز در انتظار آمدن تو هستند تا تو را یاری کنند».(4)
1) . القصص، 22؛ فلمّا دخل مکّة قال : ( وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَآءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَآءَ السَّبِیلِ ) : تاریخ الطبری، ج 5، ص 343؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 531؛ الإرشاد، ج 2، ص 35؛ روضة الواعظین، ص 190؛ إعلام الوری، ج 1، ص 435؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 332 .
2) . ثمّ قدم علیه بعد ذلک قیس بن مسهر الصیداوی... ومعهم جماعة نحو خمسین ومئة ... کلّ کتاب من رجلین وثلاثة وأربعة،ویسألوه القدوم علیهم : الفتوح، ج 5، ص 27؛ مقتل الحسینع، للخوارزمی، ج 1، ص 193 .
3) . ونحن مقاتلون معک وباذلون أنفسنا من دونک، فأقبل إلینا فرحا مسرورا مأمونا مبارکا، سدیدا وسیّدا أمیرا مطاعا... : الفتوح، ج 5، ص 27 و 193 .
4) . وکتب إلیه شبث بن ربعی ویزید بن الحارث و... : أمّا بعد، فقد اخضرّ الجناب، وأینعت الثمار، وطمت الجمام، فإذا شئت فأقدم علی جندٍ مجنّدة لک، والسلام : تاریخ الطبری، ج 4، ص 262؛ إنّا معک، ومعنا مئه ألف سیف، إنّا قد حبسنا أنفسنا علیک،ولسنا نحضر الصلاة مع الولاة، فأقدم علینا فنحن فی مئه ألف سیف... : حیاة الإمام الحسینع، ج 2، ص 334.
من با خود فکر میکنم آیا عمویت حسین علیهالسلام دعوت مردم کوفه را میپذیرد یا
نه؟
تو مسلم را به خوبی میشناسی! او شوهرِ عمّه توست، حسین علیهالسلام او را به حضور میطلبد و به او میگوید: «ای مسلم! به کوفه برو و اگر شرایط مناسب بود به من خبر بده تا به کوفه بیایم».
اینجاست که مسلم آماده این مأموریّت بزرگ میگردد، شما با او خداحافظی میکنید و او به سوی کوفه حرکت میکند.(1)
بکتابک؛ لأُسرع القدوم علیک، وإن تکن الأُخری، فعجّل الإنصراف : الأخبار الطوال، ص 230 .
مدّتی میگذرد، نامهای از مسلم به دست حسین علیهالسلام میرسد، مسلم در این نامه شرایط کوفه را مناسب اعلام میکند.
روز هفتم ذی الحجّه است، حاجیان برای انجام اعمال حجّ به مکّه آمدهاند، دو روز دیگر تا روز عرفه باقی مانده است. تو دوست داری که حج را در کنار حسین علیهالسلام به جا آوری، حجّی که همراه با امامزمان باشد، چقدر دلنشین است!
به حسین علیهالسلام خبر میرسد که مأموران یزید به مکّه آمدهاند، آنان در زیر لباسهای احرام، شمشیر مخفی کردهاند و میخواهند خون حسین علیهالسلامرا در کنار کعبه بریزند. اینجاست که او تصمیم میگیرد به سوی کوفه حرکت کند. تو هم آمادهای که حسین علیهالسلام را در این سفر یاری کنی. تو سرباز نوجوان او هستی.
1) . یابن عمِّ، قد رأیت أن تسیر إلی الکوفة، فتنظر ما اجتمع علیه رأی أهلها، فإن کانوا علی ما أتتنی به کتبهم، فعجّل علیّ
همراه با این کاروان، این بیابانها را پشت سر گذاشتهای، چندین روز است که در راه هستید. اکنون در این سرزمین، منزل کردهاید. اینجا را سرزمین «زُباله» مینامند.
نگاه تو به دور دست خیره شده است، اسب سواری را میبینی که به این سو میآید، او نزدیک میآید، همه متوجّه میشوند که او نامهرسان است، پیکی است که از کوفه آمده است، او نامهای برای حسین علیهالسلام آورده است.
او نزد حسین علیهالسلام میرود و نامه را به او میدهد، حسین علیهالسلام نامه را باز میکند و آن را میخواند. این نامه شرح حادثهای را میدهد: خبر از مظلومیّت مسلم و بیوفایی مردم کوفه.(1)
آری، مسلم غریبانه در کوفه شهید شده است، کسانیکه با او بیعت کرده بودند، او را تنها گذاشتهاند...
حسین علیهالسلام دستور میدهد تا همه جمع شوند، وقتی همه میآیند به آنان چنین میگوید: «ای همراهان من! بدانید که مردم کوفه ما را تنها گذاشتهاند. هر کدام از شما که میخواهد برگردد، برگردد و هرکس که طاقت زخم شمشیرها را دارد، بماند».(2)
1) . ثمّ أقبل علی محمّد بن الأشعث فقال : یا عبد اللّه، إنّی أراک واللّه ستعجز عن أمانی، فهل عندک خیر تستطیع أن تبعث من عندک رجلاً علی لسانی یبلّغ حسینا؟ فإنّی لا أراه إلاّ قد خرج إلیکم الیوم مقبلاً، أو هو خرج غدا هو وأهل بیته، وإنّ ما تری من جزعی لذلک، فیقول : إنّ ابن عقیل بعثنی إلیک ... : تاریخ الطبری، ج 5، ص 374؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 543؛ مقتل الحسینع، للخوارزمی، ج 1، ص 211؛ وراجع، أنساب الأشراف، ج 2، ص 342.
2) . قد ترون ما یأتینا، وما أری القوم إلاّ سیخذلوننا، فمن أحبّ أن یرجع فلیرجع... : تاریخ الإسلام، للذهبی، ج 5، ص 11؛ سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 300.
سخن حسین علیهالسلام خیلی کوتاه و روشن است و همه پیام او را میفهمند، این کاروان راهی سفر خون و شهادت است.
اکنون کسانیکه برای دنیا همراه این کاروان آمدهاند راه خود را جدا میکنند...(1)
ای قاسم! در اینجا ایستادهای، نمیدانی طرف راست را نگاه کنی یا طرف چپ را.
چگونه اهلدنیا، حسین علیهالسلام را تنها میگذارند و به سوی دنیا و زندگانی خود میروند. اینان به طمع ریاست و مال دنیا با این کاروان همراه شده بودند، امّا اکنون که خطر مرگ در کمین است، فرار میکنند، مشکل آنان این است که از مرگ میترسند، آنان عاشقان دنیا هستند، پس نمیتوانند به این سفر بیایند.
در این راه باید مانند مسلم همه چیز خود را فدای حسین علیهالسلام کرد، تو به فردا فکر میکنی، با حسین علیهالسلام میمانی و هرگز تردید به دل راه نمیدهی، تو از دنیا بزرگتر شدهای، محبّت دنیا در دل تو جایی ندارد. محکم و استوار در راه امامزمانت میایستی، تو نوجوان هستی، امّا دل تو از کسانیکه رفتند، خیلی بزرگتر است. تو به یاری امامزمانت فکر میکنی، تو در آرزوی این هستی که جانت را فدای او کنی.
1) . فلمّا قرأ الکتاب استیقن بصحّة الخبر... فلمّا سمعوا خبر مسلم، وقد کانوا ظنّوا أنّه یقدم علی أنصارٍ وعضد، تفرّقوا عنه، ولم یبقَ معه إلاّ خاصّته : الأخبار الطوال، ص 247، وراجع، الإمامة والسیاسة، ج 2، ص 11 .
همراه کاروان به راه خود در این بیابانها ادامه میدهی، آفتاب بالا آمده است و خورشید بیرحمانه میتابد. چند روزی از جدا شدن دنیاپرستان گذشته است. در این بیابان، هیچ جنبندهای به چشم نمیآید، کاروان آرام آرام به راه خود ادامه میدهد.
مدّتی میگذرد، از دور یک سیاهی به چشم میآید، شاید آن سیاهی، یک نخلستان است. یکی از افراد کاروان که اهل کوفه است، میگوید: «من بارها این مسیر را پیمودهام و اینجا را مثل کف دست میشناسم. این اطراف نخلستانی نیست».
همه به فکر فرو میروند، پس این سیاهی چیست؟
این سیاهی، سپاه بزرگی است که از کوفه به اینجا آمده است.(1)
لحظاتی میگذرد، هزار نفر اسب سوار در حالی که شمشیر به دست دارند، نزدیک میشوند، حُرّ، فرمانده آنان است، حسین علیهالسلام به او میگوید:
ــ ای حُرّ! آیا به یاری ما آمدهای یا به جنگ ما؟
ــ به جنگ شما آمدهام.(2)
حسین علیهالسلام نگاهی به سپاه کوفه میکند، آنان تشنه هستند، در این بیابان، آبی
1) . فقال له الأسدیّان : إنّ هذا المکان ما رأینا به نخلة قطّ، قالا : فقال لنا الحسین : فما تریانه رأی؟ قلنا : نراه رأی هوادیَ الخیل... : الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 551؛ مقتل الحسینع، للخوارزمی، ج 1، ص 229؛ الإرشاد، ج 2، ص 77؛ إعلام الوری، ج 1، ص 448.
2) . فقال الحسین : أیّها القوم! من أنتم؟ قالوا : نحن أصحاب الأمیر عبید اللّه بن زیاد . فقال الحسین : ومَن قائدکم؟ قالوا : الحرّ بن یزید الریاحی ... : الفتوح، ج 5، ص 76؛ مقتل الحسینع، للخوارزمی، ج 1، ص 230؛ وراجع، المنتظم، ج 5، ص 335؛وتذکرة الخواصّ، ص 240 .
پیدا نمیشود، گویا مدّتی است که آنان در بیابانها در جستجوی این کاروان بودهاند.
حسین علیهالسلام رو به شما میکند و میگوید: «به این سپاه آب بدهید، اسبهای آنها را هم سیراب کنید».(1)
تو هم مانند بقیّه یاران از جا حرکت میکنی و به سوی مشکهای آب میروی، مشکها را برمیداری تا به سپاه کوفه آب بدهی. امروز این مردم از دست مهربان تو آب مینوشند، به راستی آنان در آیندهای نزدیک، چگونه این محبّت تو را جبران خواهند کرد؟
حُرّ رو به حسین علیهالسلام میکند و میگوید: «من مأموریّت دارم تا تو را نزد ابنزیاد ببرم».
حسین علیهالسلام به او میگوید: «مرگ از این پیشنهاد بهتر است». سپس حسین علیهالسلام
فرمان میدهد تا همه، آماده بازگشت به سوی مدینه شوند. ولی حرّ فریاد میزند: «راه را بر حسین ببندید!».(2)
حسین علیهالسلام دست به شمشیر میبرد، همه آماده رزم میشوید، تو هم شمشیر در دست میگیری، آمادهای تا از حسین علیهالسلام دفاع کنی.
وقتی حرّ این صحنه را میبیند به فکر فرو میرود، بعد از لحظاتی چنین میگوید: «ای حسین! راهی غیر از راه کوفه و مدینه را در پیش بگیر و برو تا من بهانهای نزد ابنزیاد داشته باشم و نامهای به او بنویسم و کسب تکلیف کنم». حسین علیهالسلامسخن او را میپذیرد، کاروان در دل بیابان به پیش میرود.(3)
1) . فقال الحسین لفتیانه : اسقوا القوم وأرووهم من الماء ورشّفوا الخیل ترشیفا . فقام فتیانه فرشّفوا القوم ترشیفا، فقام فتیةٌ وسقَوا القوم من الماء حتّی أرووهم ... : الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 551؛ مقتل الحسینع، للخوارزمی، ج 1، ص 229؛ الإرشاد، ج 2، ص 77 .
2) . ما نعرف هذه الکتب ولا مَن هؤلاء الرسل! قال : فالتفت الحسین إلی غلام له یقال له عقبة بن سمعان، فقال : یا عقبة! هات الخرجین اللذین فیهما الکتب ... : الفتوح، ج 5، ص 76؛ مقتل الحسینع، للخوارزمی، ج 1، ص 230؛ وراجع، المنتظم، ج 5، ص 335؛ وتذکرة الخواصّ، ص 240 .
3) . سار الحسینع، وسار الحرّ فی أصحابه یسایره وهو یقول له : یا حسین، إنّی أُذکّرک اللّه فی نفسک؛ فإنّی أشهد لئن قاتلت لتُقتلنّ، فقال له الحسین(ع) : أفبالموت تُخوّفنی؟ وهل یعدو بکم الخطب أن تقتلونی؟... : الإرشاد، ج 2، ص 81؛ روضة الواعظین، ص 198؛ إعلام الوری، ج 1، ص 449؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 378؛ تاریخ الطبری، ج 5، ص 404؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 382؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 553؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 173. إنّی لم أُومر بقتالک، وإنّما أُمرت ألاّ أُفارقک، وقد رأیت رأیا فیه السلامة من حربک، وهو أن تجعل بینی وبینک طریقا... : الأخبار الطوال، ص 248 .
روز دوم محرّم فرا میرسد، آفتاب سوزان صحرا بر همه جا میتابد، پیکی شتابان به این سو میآید. نزدیک میشود، نامهای از طرف ابنزیاد، امیر کوفه برای حُرّ آورده است.
در این نامه چنین نوشته شده است: «بر حسین و یارانش سخت بگیر، او را در بیابانی خشک و بیآب گرفتار ساز».(1)
حرّ نزد حسین علیهالسلام میآید و میگوید: «باید اینجا فرود آیید». حسین علیهالسلامقدری جلوتر میرود.(2)
اگر حسین علیهالسلام قدری جلوتر برود به فرات میرسد، ابنزیاد دستور داده است که حسین را در سرزمینی متوقّف سازند که از آب فاصله دارد.
حسین علیهالسلام میپرسد:
ــ نام این سرزمین چیست؟
ــ کربلا.
تو به چهره حسین علیهالسلامنگاه میکنی، وقتی او نام کربلا را میشنود بیاختیار اشک میریزد.
حسین علیهالسلام چنین میگوید: «مشتی از خاک این صحرا را به من بدهید»، تو نگاه میکنی، حسین علیهالسلام آن خاک را میبوید و میگوید: «یارانم! اینجا همان جایی است که خون ما ریخته خواهد شد».(3)
آری، شما به کربلا رسیدهاید، اینجا سرزمین موعود است.
1) . أمّا بعد، فجَعْجِعْ بالحسین حین یبلغک کتابی، ویقدم علیک رسولی، فلا تُنزله إلاّ بالعراء فی غیر حصن وعلی غیر ماء، وقد أمرت رسولی أن یلزمک ولا یفارقک حتّی تأتینی بإنفاذک أمری والسلام : تاریخ الطبری، ج 5، ص 408؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 555؛ الأخبار الطوال، ص 251؛ الإرشاد، ج 2، ص 82 وفیه یزید بن المهاجر الکنانی؛ روضة الواعظین، ص 199؛ إعلام الوری، ج 1، ص 450؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 380؛ وراجع، أنساب الأشراف، ج 3، ص384؛ ومثیر الأحزان، ص 48 .
2) . الأمیر عبید اللّه بن زیاد، یأمرنی فیه أن أُجعجِع بکم فی المکان الذی یأتینی فیه کتابه، وهذا رسوله، وقد أمره ألاّ یفارقنی حتّی أُنفذ رأیه وأمره ... : تاریخ الطبری، ج 5، ص 408؛ الإرشاد، ج 2، ص 82؛ روضة الواعظین، ص 199 .
3) . فقال له زهیر : فها هنا قریة بالقرب منّا علی شَطّ الفرات، وهی فی عاقُول حصینة، الفراتُ یحدق بها إلاّ من وجهٍ واحد... : الأخبار الطوال، ص 251 ، فلمّا قیل للحسین هذه أرض کربلاء شمّها وقال : هذه واللّه هی الأرض التی أخبر بها جبرئیل رسول اللّه، وإنّنی أُقتل فیها. وفی روایة : قبض منها قبضة فشمّها : تذکرة الخواصّ، ص 250؛ نزل، وذلک یوم الخمیس، وهو الیوم الثانی من المحرّم سنة إحدی وستّین : الإرشاد، ج 2، ص 84؛ مثیر الأحزان، ص 49؛ المناقب، لابن شهر آشوب، ج 4، ص 97؛ روضة الواعظین، ص 199؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 259 وفیه یوم الأربعاء أو الخمیس؛ إعلام الوری، ج 1، ص 451؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 385؛ تاریخ الطبری، ج 5، ص 409؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 555؛ الفتوح، ج 5، ص 83؛ مقتل الحسینع، للخوارزمی، ج 1، ص 237؛ مطالب السؤول، ص 75 وفی الثلاثة الأخیرة یوم الأربعاء أو الخمیس .
روز نهم ماه محرّم فرا میرسد، آب را بر روی شما بستهاند، تشنگی بیداد میکند. تو در کنار خیمهها ایستادهای که هیاهویی را میشنوی. صدای طبل و شیپور میآید!
این شیپور جنگ است.
سیهزار نفر آمادهاند تا به سوی شما هجوم آورند، فریادها به آسمان میرود.
همه منتظرند تا «عُمَرسَعد» فرمان آغاز جنگ را صادر کند، او امروز فرمانده اصلی سپاه کوفه است، لبخندی بر چهره او نشسته است، او دستور حرکت میدهد، سپاه به سوی شما هجوم میآورد.
تو نگاه میکنی، حسین علیهالسلام با عبّاس سخن میگوید، عبّاس به سوی سپاه کوفه میرود و از آنان میخواهد که تا فردا صبح صبر کنند و آنگاه جنگ را آغاز کنند، امشب که شب عاشورا است همه میخواهند نماز بخوانند و با خدای خود راز و نیاز کنند.(1)
شب فرا میرسد، تو در خیمه مادر هستی، نماز میخوانی، قرآن تلاوت میکنی، مادر صدای قرآن خواندن تو را میشنود... پاسی از شب میگذرد، مادر
1) . یا عبّاس، ارکب بنفسی أنت یا أخی حتّی تلقاهم، فتقول لهم : ما لکم، وما بدا لکم؟ وتسألهم عمّا جاء بهم؟ فأتاهم العبّاس ...: تاریخ الطبری، ج 5، ص 416؛ المنتظم، ج 5، ص 337؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 558؛ ثمّ أقبل الحسین علی أخیه العبّاس فقال : یا أخی، ارکب وتقدّم إلی هؤلاء القوم وسَلْهم عن حالهم، وارجع إلیّ بالخبر ...: الفتوح، ج 5، ص 97؛ مقتل الحسینع، للخوارزمی، ج 1، ص 249؛ لمّا رأی الحسین(ع) حرص القوم علی تعجیل القتال وقلّة انتفاعهم بالوعظ والمقال، قال لأخیه العبّاس : إن استطعت أن تصرفهم عنّا فی هذا الیوم فافعل، لعلّنا نصلّی لربّنا فی هذه اللیلة...: بحار الأنوار، ج 44، ص 391 ، فقال عمرو بن الحجّاج بن سلمة بن عبد یغوث الزبیدی : سبحان اللّه! واللّه لو کان من الترک والدیلم وسألوک...: مثیر الأحزان، ص 52 ، فنهض إلیهم عشیّة الخمیس ولیلة الجمعة لتسع لیال خلون من المحرّم، فسألهم الحسین تأخیر الحرب إلی غد، فأجابوه: الأخبار الطوال، ص 256 .
تو را صدا میزند و میگوید: «پسرم! به خیمه مولایت برو، او همه یارانش را به حضور طلبیده است، برخیز!».
تو سجّادهات را جمع میکنی و از خیمه بیرون میروی، همه به سوی خیمه حسین علیهالسلام میروند.
وارد خیمه میشوی، سلام میکنی و گوشهای مینشینی. بوی بهشت به مشام جان میرسد. دیدار شمع و پروانههاست! با خود فکر میکنی که چرا حسین علیهالسلام همه یاران را به حضور طلبیده است. آیا حسین علیهالسلام دستوری دارد؟ آیا خطری خیمهگاه را تهدید میکند؟
همه مثل تو منتظر هستند، لحظاتی میگذرد، اکنون حسین علیهالسلام از جای خود برمیخیزد و نگاهی به شما میکند و میگوید: «من خدای مهربان را ستایش میکنم و در همه شادیها و غمها او را شکر میگویم».(1)
حسین علیهالسلام لحظهای سکوت میکند، سپس چنین میگوید: «یاران خوبم! من یارانی به خوبی و وفاداری شما نمیشناسم. بدانید که ما فقط امشب را مهلت داریم و فردا روز جنگ است. اکنون به همه شما اجازه میدهم که از این صحرا بروید. بیعت خود را از شما برداشتم، بروید، هیچ چیز مانع رفتن شما نیست. اینک شب است و تاریکی! این پرده سیاه شب را غنیمت بشمارید و از اینجا بروید و مرا تنها گذارید».(2)
جمیعا خیرا: إعلام الوری، ج 1، ص 455؛ روضة الواعظین، ص 202؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 392؛ وراجع : البدایهوالنهایة، ج 8، ص 176 .
سخن حسین علیهالسلام به پایان میرسد، امّا غوغایی در خیمه به پا میشود، تو مثل بقیّه، گمان نمیکردی که حسین علیهالسلام بخواهد این سخنان را بگوید. همه، گریه میکنند.
ای حسین! چقدر آقا و بزرگواری!
1) . أُثنی علی اللّه تبارک وتعالی أحسن الثناء، وأحمده علی السرّاء والضرّاء، اللّهمّ إنّی أحمدک علی...: تاریخ الطبری، ج 5، ص 418؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 559؛ الإرشاد، ج 2، ص 91 .
2) . أمّا بعد، فإنّی لا أعلم أصحابا أولی ولا خیرا من أصحابی، ولا أهل بیت أبرّ ولا أوصل من أهل بیتی، فجزاکم اللّه عنّی
چرا میخواهی تنها شوی؟ چرا میخواهی جان ما را نجات دهی؟
آتشی در جانها افتاده است. اشک است و گریههای بیتاب و شانههای لرزان!
کجا برویم؟ چگونه کربلا را رها کنیم؟
عبّاس برمیخیزد، صدایش میلرزد، گویا خیلی گریه کرده است. او میگوید: «خدا آن روز را نیاورد که ما زنده باشیم و تو در میان ما نباشی».(1)
دیگر بار گریه به عبّاس فرصت نمیدهد. با گریه عبّاس، صدای گریه همه بلند میشود.(2)
حسین علیهالسلام آرام آرام اشک میریزد و در حق برادر دعا میکند. سخنان عبّاس به دل همه آتش غیرت میزند.
مسلم بن عَوْسجه میایستد و چنین میگوید: «به خدا قسم، اگر هفتاد بار کشته شوم و سپس زنده شوم و در راه تو کشته شوم و دشمنانت بدن مرا بسوزانند، هرگز از تو جدا نمیشوم و در راه تو جان خویش را فدا میکنم، امّا چه کنم که یک جان بیشتر ندارم».(3)
زُهیر از انتهای مجلس با صدای لرزان فریاد میزند: «به خدا دوست داشتم در راه تو کشته شوم و دیگر بار زنده شوم و بار دیگر کشته شوم و هزار بار بلاگردانِ وجود تو باشم».(4)
هر کسی با زبانی، وفاداری خود را نشان میدهد، حسین علیهالسلام به آنان نگاهی میکند و میگوید: «خداوند به شما جزای خیر دهد! بدانید که فردا همه شما به شهادت خواهید رسید و هیچ کدام از شما زنده نخواهید ماند».(5)
1) . فقال له إخوته وأبناؤه وأبناء عبد اللّه بن جعفر : ولِمَ نفعل ذلک؟ لنبقی بعدک؟ لا أرانا اللّه ذلک . وبدأهم العبّاس أخوه ثمّ تابعوه ...: مثیر الأحزان، ص 52 .
2) . فررنا عنه رغبة فی الحیاة؟ معاذ اللّه، بل نحیا بحیاتک، ونموت معک . فبکی وبکوا علیه، وجزاهم خیرا، ثمّ نزل صلوات اللّه علیه: مقاتل الطالبیّین، ص 112 .
3) . ثمّ قام مسلم بن عوسجة الأسدی وقال : یا بن بنت رسول اللّه! نحن علیک هکذا، وننصرف وقد أحاط بک الأعداء! لا واللّه لا یرانی اللّه أفعل ذلک أبدا حتّی أکسر فی صدورهم رمحی...: الفتوح، ج 5، ص 94؛ مقتل الحسینع، للخوارزمی، ج 1، ص 246.
4) . قال زهیر بن القین : واللّه لوددتُ أنّی قُتِلت ثمّ نُشِرت ثمّ قُتِلت حتّی أقتل کذا ألف قتلة ...: الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 559؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 176؛ الإرشاد، ج 2، ص 91 .
5) . إنّکم تُقتلون غدا کذلک، لا یفلت منکم رجل ...: الخرائج والجرائح، عن أبی حمزة الثمالی، ج 2، ص 847، ح 62؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 298، ح 3 .
همه خدا را شکر میکنند و میگویند: «خدا را ستایش میکنیم که به ما توفیق یاری تو را داده است».(1)
اکنون تو فقط نگاه میکنی!
میبینی که همه با شنیدن خبر شهادت خود، غرقِ شادی هستند و بوی خوش اطاعت یار، فضا را پر کرده است، امّا هنوز سؤلی در ذهن تو باقی مانده است.
سر خود را بالا میگیری و به چهره عمو نگاه میکنی. منتظر هستی تا نگاه عمو به تو بیفتد.
تو مقداری قد میکشی تا خود به عمو، نشان بدهی. نکند که فراموش شده باشی!! لحظهای فکر میکنی و تصمیم خود را میگیری، از جا برمیخیزی و میگویی: «عمو جان! آیا فردا من نیز کشته خواهم شد؟» با این سخن، اندوهی غریب بر چهره عمو مینشانی.
و دوباره سکوت است و سکوت. همه میخواهند بدانند عمو و پسر برادر چه میگویند؟ چشمها گاه به حسین علیهالسلام نگاه میکند و گاه به تو.
چرا این سؤل را میپرسی؟ مگر امام نفرمود همه کشته خواهیم شد!
امّا نه! تو حق داری سؤل کنی. آخر کشتن نوجوان که رسم مردانگی نیست. تو تنها نوجوان هستی، حسین علیهالسلام قامت زیبای تو را میبیند. اندوه را با لبخند پیوند میزند و میپرسد:
ــ پسرم! مرگ در نگاه تو چگونه است؟
ــ مرگ برای من از عسل شیرینتر است.
1) . قالوا : الحمد للّه الذی شرَّفنا بالقتل معک ...: الخرائج والجرائح، ج 2، ص 847، ح 62؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 298، ح 3 .
چه زیبا و شیرین پاسخ دادی!
همه از جواب تو، جانی دوباره میگیرند و بر تو آفرین میگویند. تو شیوایی سخن را از پدرت، حسن علیهالسلام به ارث بردهای.
امام با تو سخن میگوید: «تو هم شهید خواهی شد».(1)
با شنیدن این سخن، شادی و نشاط تمام وجود تو را فرا میگیرد، تو آسودهخاطر شدهای، گویا به اوج آسمانها پر میکشی.
اکنون حسین علیهالسلام نگاهی به یاران میکند و میگوید: «سرهای خود را بالا بگیرید و جایگاه خود را در بهشت ببینید».(2)
همه، به سوی آسمان نگاه میکنند. پردهها کنار میرود و بهشت نمایان میشود. خدای من! اینجا بهشت است! چقدر با صفاست...
1) . فقال له القاسم بن الحسن : وأنا فیمن یُقتل؟ فأشفق علیه فقال له : یا بنی، کیف الموت عندک؟ قال : یا عمّ، أحلی من العسل...: موسوعة کلمات الإمام الحسین، ص 486.
2) . ارفعوا رؤوسکم وانظروا . فجعلوا ینظرون إلی مواضعهم ومنازلهم من الجنّة ...: الخرائج والجرائح، عن أبی حمزة الثمالی، ج 2، ص 847، ح 62؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 298، ح 3 .
شب عاشورا است و من مات و مبهوت این سخن تو شدهام:
اَحْلی مِنَ الْعَسَل.
«مرگ برای من از عسل شیرینتر است».
این سخن چقدر عمق دارد! من باید ساعتها در آن فکر کنم...
این جمله تو، یک مکتب فکری است، یک دنیا حرف دارد!
ای قاسم!
به من فرصت بده تا فکر کنم، یاریم کن! دستم را بگیر تا بتوانم شرح این سخن تو را بنویسم.
وقتی تاریخ انسان را میخوانم میبینم که انسان همواره از مرگ ترسیده است، ترس از مرگ، ریشه در عمق تاریخ دارد، فرهنگهای مختلف تلاش کردهاند به گونهای با این ترس مقابله کنند.
عدّهای بر این باورند که نباید به مرگ فکر کرد، آنان میگویند که نباید برای کودکان از مرگ گفت.(1)
آیا اگر من به مرگ فکر نکنم، این ترس تمام میشود؟ وقتی هر روز میبینم
1) . در کشور آمریکا اینگونه است که پدران و مادران، سعی میکنند آموزه مرگ را از کوکان خود مخفی کنند.
که عدّهای به کام مرگ، فرو میروند، چگونه میتوانم مرگ را فراموش کنم. من مرگ دوستان، همسایگان و آشنایان را با چشم خود میبینم.
میل به بقا در فطرت هر انسانی هست، امّا این هم فطرت انسان است که به مرگ میاندیشد، کسیکه مرگ را نابودی میپندارد، نمیتواند آن را از یاد ببرد، بلکه تلاش میکند از آن فرار کند، ولی مگر تلاشها برای فرار از مرگ، فایدهای دارد؟
شنیدهام که مادرِ همه اضطرابهای انسانی، ترس از مرگ است، کسیکه فلسفه زندگی را نشناخته است از مرگ میهراسد. اگر من بخواهم از مرگ نهراسم، باید فلسفه زندگی را درک کنم.
به راستی من برای چه به اینجا آمدهام؟ برای چه آفریده شدهام؟ چرا من اینقدر دغدغه آب و نان دارم؟
قبل از هر چیز، باید به سه سؤال پاسخ دهم: برای چه آفریده شدهام؟ چگونه باید زندگی کنم؟ برای چه باید زندگی کنم؟
پاسخ به این سؤالها، ریشه آگاهی من است. هرکس جواب این سؤالها را بداند، مرگ را مثل تو زیبا میبیند.
هر انسانی که به این سه سؤال فکر نکند، سؤالات دیگر برای او مهم میشود و آن وقت است که او از سعادت دور میشود. گاهی از خود میپرسم: غذای من چه باید باشد؟ ماشین من چگونه باید باشد؟ چرا من خانهای برای خود ندارم؟
آب و نان و خانه، مسأله واقعی من نیست، آنچه مرا به سوی سعادت میبرد،
پاسخ به این سه سؤال اصلی است: «برای چه آفریده شدهام؟ چگونه باید زندگی کنم؟ برای چه باید زندگی کنم؟». من باید پاسخ این سؤالات را قبل از هر چیز دیگر، بیابم.
ای قاسم!
پیام بزرگ تو این است: «مرگ، زیبا و دلنشین است»، این سخن تو میخواهد مرا با فلسفه زندگی آشنا کند. من چنان گرفتار این دنیا شدهام که فرصت نکردهام پاسخ این سؤالات را بیابم. من به ثروت و مال دنیا، بیشتر از فلسفه زندگی اهمیّت دادم و این ریشه همه گرفتاریهای من است.
تو بر سر من فریاد زدی، مرا امتحان کردی. تا زمانی که مثل تو مرگ را زیبا نبینم، پیرو حسین علیهالسلام نیستم!
من ادّعا میکنم پیرو حسین علیهالسلام هستم، امّا از مرگ میهراسم، حقیقت را میگویم، من از مرگ میترسم... اکنون به سخن تو رسیدهام. این سخن تو مرا به فکر وا داشته است... وقت آن است که من از خود سؤال کنم...
چه چیزی مرا آرام میکند؟ آیا دنیا با این همه زیبایی و بزرگی، میتواند به من آرامش دهد؟
من افراد زیادی را دیدهام که غرق در ثروت و خوشی بودهاند و سرانجام به پوچی رسیدهاند.
بارها در خبرها خواندهام که ثروتمندان دست به خودکشی زدهاند، کسانی را دیدهام که ثروت زیادی دارند ولی قلبشان بیقرار است، آنان از خود میپرسند:
«این زندگی با این همه خوشی، چه معنایی دارد؟ خاصیّت آن چیست؟».
آنان اسیر زندگی یکنواخت شدهاند و گمشدهای دارند، نمیدانند چه میخواهند، عمری به دنبال دنیا بودهاند، اکنون که به آن رسیدهاند و آن را در آغوش کشیدهاند، آن را پوچ مییابند. آنان میدانند که سرانجام باید تن به مرگ و جدایی بدهند.
از طرف دیگر، فقیران نیز گرفتار دردِ نداری هستند، من نمیتوانم بگویم کدام درد سختتر است؟ دردِ فقر یا درد پوچی؟
کسیکه حس پوچی او را فرا میگیرد، چه کند؟ دنیا دیگر برای او جذّابیّتی ندارد، همه چیز برای او تکراری است، همه لذّتها را تجربه کرده است و از آن خسته شده است. این طبیعت انسان است که از تکرار، خسته میشود. دنیا برای او چیزی جز تکرار نیست و این چه حسّ بدی است!
چنین انسانی با همه وجود از خودش میپرسد: «این دنیا برای چیست؟ سرانجام این لذّتها چیست؟».
چقدر قصّه انسان عجیب است، ابتدا شیفته دنیا میشود، همه جوانی و همّت خود را در راه به دست آوردن دنیا، صرف میکند، وقتی به دنیا میرسد، چند روزی خوش است، امّا بعد از مدّتی، دیگر ثروت دنیا برایش جذّابیّت ندارد، حسّ پوچی از درون، او را میخورد، دردی که درمانش را نمیداند. دیگران که زندگی او را میبینند، به حال او غبطه میخورند امّا نمیدانند که او اسیر درد بزرگی شده است، دردی که زاییده ثروت دنیاست.
اگر دنیا و لذّتهای آن هدف من باشد، وقتی به آن برسم، به بنبست و
پوچی میرسم.
اساس دنیا بر «حرکت» است، شب میرود، روز میآید، بهار میرود، پاییز میرسد، کسیکه دل به بهار ببندد، با رسیدن پاییز، ناامید میشود، این دنیا ناآرام است. هیچ چیز در این دنیا، ثابت نمیماند، چرا من اسیر بهار شوم!!
وقتی شکوفههای زیبای سفید را بر تن درختان میبینم، باید فریادشان را هم بشنوم، فریاد آنان این است: «پاییز در راه است!».
انسان به این دنیا آمده است تا به سوی کمال برود، دل انسان از همه جهان هستی بزرگتر است، امّا او شیفته دنیا میشود. انسان، مسافر است، دنیا منزل او نیست، او باید چند روزی در اینجا بماند، توشهای برگیرد و برود.
من آمدهام تا در فاصله تولّد تا مرگ رشد کنم، ترسها و ضعفها را نابود کنم، سپس به سوی دنیای دیگر بروم. من مسافری هستم که به سوی آخرت میروم، اینجا منزلگاهی بیش نیست.
من به دنیا نیامدهام تا عیش و نوش کنم، بلکه آمدهام تا نقصهای خود را برطرف کنم، خدا در این دنیا زمینه رفع نقصهای مرا فراهم میکند. این دنیا، جایِ خوشی نیست، این دنیا با رنجها همراه است، مشکلات هرگز تمام نمیشود، زیرا من در مسیر کمال قرار دارم، من آمدهام که به کمال برسم، تا زمانی که اینجا هستم، سختیها و مشکلات هم خواهد بود. اگر من زندگی را اینگونه ببینم، نگاهم به مرگ عوض میشود.
ای قاسم! تو مرگ را شیرینتر از عسل میدانی، تو با قرآن آشنایی داری، در
قرآن خواندهای که وقتی لحظه مرگ مؤمن فرا میرسد، خدا با او چنین سخن میگوید: «ای روحِ آرامیافته و مطمئن ! در حالیکه تو از لطف من خشنود هستی و من هم از تو خشنودم، به سوی ثواب و پاداشی که برای تو آماده کردهام، باز آی ! به جمع بندگان خوب من در آی ! و به بهشت من داخل شو».
چقدر این سخن دلانگیز و زیباست !
لطف و صفا و آرامش از این سخن میبارد ! خدا از بندهاش دعوت میکند تا به سوی بهشت و رضای خدا بیاید، بهشتی که او برای بندگان خوبش مهیّا کرده است.(1)
چرا خدا مؤمن را «روح آرامیافته» خطاب میکند؟
ای قاسم! تو همان مؤمنی هستی که آرامش را در این دنیا تجربه کردهای، فلسفه زندگی را از قرآن فرا گرفتهای و مرگ را هم زیبا میبینی.
انسانها در این دنیا در جستجوی آرامش هستند، آنان خیال میکنند با ثروت بیشتر به آرامش میرسند، هر روز بر ثروت خود میافزایند، امّا زهی خیال باطل!
دنیا به هیچ کس آرامش نداده است، دنیا (این عروسِ هزار داماد) دلها را میفریبد و به هیچ کس وفا نمیکند، وقتی من به دنیا میرسم، دنیا مرا رها میکند و من با دلی پر از حسرت، تنها میمانم.
آری، کسیکه شیفته دنیاست، آرامش ندارد، هرگز سیراب نمیشود، چه کسی با آب دریا، تشنگیاش برطرف شده است؟
تو بر سر من فریاد میزنی، تو مرا به فکر وا میداری، من سوار بر کشتی زندگیام، از دریای دنیا عبور میکنم، تشنه میشوم، باید به دنبال آب شیرین
1) . ففتح عینیه فینظر فینادی روحه مناد من قبل ربّ العزّة ، فیقول: یا أیّتها النفس المطمئنّة إلی محمّد وأهل بیته ، ارجعی إلی ربّک راضیة بالولایة، مرضیة بالثواب، فادخلی فی عبادی - یعنی محمّد أو أهل بیته...: الکافی ج 3 ص 178، بحار الأنوار ج 6 ص 196.
بگردم، آب شور دریا، مرا تشنهتر میکند. اگر من به دنبال آرامش هستم، باید راه کسب آن را بفهمم، خدا دل مرا بزرگتر از همه جهان آفریده است، دنیا و هر آنچه در این دنیاست، نمیتواند به من آرامش بدهد.
اگر من اهل معرفت بشوم، خودم و دنیا را بشناسم و بفهمم مسافری هستم که باید به وطن خود بازگردم، دیگر اسیر دنیا نمیشوم، سختیها را مایه رشد و کمال خود میبینم، در هر کلاسی درس خود را فرا میگیرم، هر بلایی را وسیلهای برای رهایی از اسارتی میدانم و با آرامش زندگی میکنم.
اگر من به این شناخت برسم، مرگ را همانند تو زیبا میبینم، کسیکه دلش از دنیا عبور کرده است، همانند تو از مرگ نمیهراسد.
تو زندگی دنیا را به خوبی شناختهای که مرگ را زیبا میبینی، برایم بگو که حقیقت دنیا چیست؟
تو سخن قرآن را با تمام وجودت درک کردهای، قرآن زندگی دنیا را فقط بازیچهای فریبنده میداند.(1)
من در وجود تو، حقیقت قرآن را مییابم، تو قرآن مجسّم هستی!
سپاه کوفه سیهزار نفرند، آنان قرآن را میخوانند، امّا با حقیقت آن بیگانه هستند، قرآن را باید همانند تو خواند و پیام آن را درک کرد.
از تو یاد گرفتم که اگر دنیا بُت من شود، ضرر کردهام، زیرا به یک زندگیِ پست، دل خوش کردهام ! آن زندگی که در آن فقط وابستگی به دنیا باشد، یک زندگی پست و حقیر است.
من کی بیدار خواهم شد؟
1) . عنکبوت: آیه 64
وقتی که مرگ به سراغم آید، آن روز من باید همه ثروت و دارایی خود را بگذارم و بروم، آن وقت میفهمم که حقیقت دنیا، چیزی جز بازی نبوده است و فقط زندگی آخرت است که زندگی واقعی است، زندگی آخرت، هرگز تمامشدنی نیست ! ابدی است.
دنیا چیزی جز بازیچهای فریبنده نیست، مردمی جمع میشوند و به پندارهایی دل میبندند، آنان همه سرمایههای وجودی خویش را صرف آن پندارها میکنند و پس از مدّتی، همه میمیرند و زیر خاک پنهان میشوند و همه چیز به دست فراموشی سپرده میشود !
خوشا به حال کسیکه از این دنیا، برای خود توشه ایمان و عمل صالح برگیرد، این توشه هرگز نابود نمیشود، این گنجی است پربها که زندگی جاوید در بهشت را برای او به ارمغان میآورد.
تو مرگ را زیبا میبینی زیرا معنای زندگی دنیا را خوب شناختهای، تو بر سر من فریاد میزنی، سخن تو در شب عاشورا، فریادی بود به بلندای تاریخ!
تو پیامی به همه شیعیان میدهی تا لحظهای بیندیشند که آیا مرگ را زیبا میبینند؟
سخن تو مرا به فکر وا میدارد، به راستی این زندگی که من عاشق آن هستم و برای ادامه آن تلاش میکنم، چیست؟ آیا زندگی، همان زنده بودن است؟ آیا خوردن و آشامیدن و بهره بردن از لذّتهای حیوانی، معنای زندگانی است؟
زنده بودن، حرکتی افقی است، از گهواره تا گور، امّا زندگی حرکتی عمودی است، از زمین تا اوج آسمانها !
خدا مرا آفرید و در من، حسّ کمالگرایی را قرار داد، زنده بودن هیچگاه، مرا سیر نمیکند، انسانی که فقط زنده است، همواره به دنبال چیزی میگردد، گمشده انسان، همان زندگی است.
خدا به فرشتگان دستور داد تا بر آدم علیهالسلامسجده کنند و انسان را گل سر سبد
جهان قرار داد، این ارزشِ انسانی است که زندگی را یافته است.
من باید به سوی زندگی واقعی بروم و آن را درک کنم!
آری، آنچه برای خدا باشد، باقی میماند.
وقتی نطفهای در تخممرغ رشد میکند، کمکم به بنبست میرسد و فضای داخل تخم برای او تنگ میشود، جوجهای که داخل تخم است، هوا و غذای آنجا را جذب کرده است، او حرکت کرده است ولی به بنبست رسیده است، اگر او رشد نمیکرد، هرگز به این بنبست نمیرسید.
این «حرکت» است که از نطفهای، جوجهای زیبا میسازد، این «حرکت» است که این بنبست را میآفریند، جوجه باید پوسته تخم را بشکند و بیرون بیاید، اگر او آنجا بماند، خفه میشود و میمیرد!
ای قاسم! تو بر سرم فریاد زدی، از من خواستی که مرگ را زیبا ببینم، تو دوست داری تا روح من نیز در این دنیا رشد کند و به جایی برسم که دنیا برایم همچون قفسی تنگ جلوه کند، آن وقت است که به بنبست میرسم، دیگر این جهان مادی نمیتواند محلّ رشد من باشد و من در انتظار رهایی خواهم بود.
اگر کسی حرکت نکند و مسیر رشد را طی نکند، هرگز به بنبست نمیرسد، او
به خاطر اینکه مانده است به تباهی کشیده میشود، این حرکت است که به زندگی انسان، معنا میدهد و او را از تباهی نجات میدهد، او از عشقهای کوچک میگذرد و عاشق چیزی میشود که بزرگتر از جهان هستی است.
انسان از ثروت، مقام، شهرت و... سیر میشود و احساس میکند به دنبال چیز دیگری است، او از عشقهای کوچک به سوی عشقی بزرگ حرکت کرده است.
چنین انسانی از خودش هم میگذرد، از خودش هم هجرت میکند، او به عطشی میرسد که همه دریاها برای این عطش، قطره هستند، عطشی بزرگ که وجود او را فرا میگیرد.
ای قاسم! تو میخواهی شیعه اینگونه باشد، به این شناخت برسد، همه پیروان حسین علیهالسلام باید اینگونه باشند.(1)
1) . در مطالبی را که اینجا بیان شد از استاد صفائی حائری بهره فراوان گرفتهام.
صبح روز عاشورا فرا میرسد، طبل آغاز جنگ، زده میشود و سپاه کوفه حرکت میکند، این صدای عُمَرسعد است که در صحرای کربلا میپیچد: «ای لشکر خدا! پیش به سوی بهشت!».
لشکر کوفه حرکت میکند و روبروی لشکر حسین علیهالسلام میایستد، حسین علیهالسلامرو به سپاه کوفه میکند و میگوید: «ای مردم! سخن مرا بشنوید و در جنگ شتاب نکنید! میخواهم شما را نصیحت کنم».
نفسها در سینهها حبس میشود، حسین علیهالسلام سخن خود را چنین ادامه میدهد: «آیا مرا میشناسید؟ لحظهای با خود فکر کنید که میخواهید خون چه کسی را بریزید. مگر من پسرِ دختر پیامبرِ شما نیستم؟».(1)
سکوت بر تمام سپاه کوفه سایه میافکند. هیچکس جوابی نمیدهد، حسین رو به آنان میکند و میگوید: «شما سخن حق را قبول نمیکنید. زیرا شکمهای شما از مال حرام پر شده است».(2)
آری! مال حرام، رمز سیاهی دلهای این مردم است.
اکنون عمرسعد به سربازان دستور میدهد که همهمه کنند تا صدای
1) . أیّها الناس! اسمعوا قولی، ولا تعجلونی حتّی أعظکم بما لحقٌّ لکم علیَّ، وحتّی أعتذر إلیکم من مقدمی علیکم، فإن قبلتم عذری وصدّقتم قولی وأعطیتمونی النصف، کنتم بذلک أسعد، ولم یکن لکم علیَّ سبیل، وإن لم تقبلوا منّی العذر ...: تاریخ الطبری، ج 5، ص 424؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 561 .
2) . قد انخزلت عطیّتکم من الحرام، ومُلئت بطونکم من الحرام، فطبع اللّه علی قلوبکم ...: مقتل الحسینع للخوارزمی، ج 2، ص 6؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 8 .
حسین علیهالسلام به گوش کسی نرسد.
سپاه کوفه منتظر فرمان عمرسعد است، عمرسعد روی زمین مینشیند و تیر و کمانی در دست میگیرد، او آماده است تا اوّلین تیر را پرتاب کند: «ای مردم! شاهد باشید که من خودم نخستین تیر را به سوی حسین و یارانش پرتاب کردم».(1)
تیر از کمان عمرسعد جدا میشود و به طرف لشکر امام پرتاب میشود. جنگ آغاز میشود. عمرسعد فریاد میزند: «در کشتن حسین که از دین بر گشته است شک نکنید».(2)
میدان جنگ با فرو ریختن تیرها، سیاه شده است. یاران حسین علیهالسلامعاشقانه و صبورانه خود را سپر بلای حسین علیهالسلاممیکنند، زمین رنگ خون به خود میگیرد و عاشقان پر و بال میگشایند و بر خاک میافتند. زمین و آسمان پر از تیر شد، چه غوغایی به پاست!
عمرسعد میداند که به زودی همه تیرهای این لشکر تمام خواهد شد، در حالی که او باید برای مراحل بعدی جنگ نیز، مقداری تیر داشته باشد. او دستور میدهد تا تیراندازی متوقّف شود.
آرامشی نسبی، میدان را فرا میگیرد. سپاه کوفه خیال میکنند که حسین علیهالسلام را کشتهاند، امّا حسین علیهالسلام سالم است و یاران او تیرها را به جان خریدهاند. سی و پنج تن از یاران حسین علیهالسلام شهید شدهاند.
اکنون نوبت جنگ تن به تن و فداکاری دیگر یاران میرسد. یاران یکی پس
از دیگری به میدان میروند، آنان وفای خود را به پیمانی که با حسین علیهالسلام
بستهاند، ثابت میکنند و جان خویش را فدای حسین علیهالسلام میکنند.
تو منتظر هستی تا وقت جانبازی و فداکاری تو فرا برسد، یاران حسین علیهالسلامبا
خود این عهد را بستهاند: «تا زندهایم، نمیگذاریم جوانان بنیهاشم به میدان بروند». این عهد آنان است، آنان به تو اجازه نمیدهند به میدان بروی، باید صبر کنی.
نزدیک اذان ظهر است، بیشتر یاران حسین علیهالسلام شهید شدهاند، وقت نماز است. حسین علیهالسلام میخواهد آخرین نماز خود را بخواند، او رو به قبله میایستد، یاران پشت سر او صف میبندند.
«سعید» یکی از یاران حسین علیهالسلام است، او در مقابل سپاه کوفه میایستد،
تیراندازان آمادهاند تا حسین علیهالسلام را در نماز شهید کنند.
نماز آغاز میشود، عمرسعد اشارهای به تیراندازان میکند. آنها قلب حسین علیهالسلامرا نشانه گرفتهاند، از هر طرف تیر میبارد. سعید سپر خود را به هر طرف میگیرد، امّا تعداد تیرها بسیار زیاد است و از هر طرف تیر میآید.
سعید خود را سپر بلای حسین علیهالسلام میکند و همه تیرها را به جان میپذیرد. نماز تمام میشود و سعید هم بر روی زمین میافتد...(1)
بعد از نماز، یاران یکی پس از دیگری به میدان میروند و شهید میشوند تا این که نوبت به جوانان بنیهاشم میرسد.
علیاکبر مقابل پدر میآید و از پدر اجازه میدان میگیرد، پدر به او اجازه میدهد و او به میدان میرود و با دشمنان میجنگد... لحظاتی میگذرد،
1) . فتقدّم سعید بن عبد اللّه الحنفی ووقف یقیه بنفسه، ما زال ولا تخطّی حتّی سقط إلی الأرض وهو یقول :... أبلغه ما لقیت من ألم الجراح، فإنّی أردت ثوابک فی نصر ذرّیة نبیّک ...: بحار الأنوار، ج 45، ص 21؛ مقتل الحسینع للخوارزمی، ج 2، ص 17.
دشمنان او را محاصره میکنند، ناگهان صدای او در صحرای کربلا میپیچد: «بابا! خداحافظ!».(1)
حسین علیهالسلام به سرعت به میدان میرود و پیکرِ پاره پاره جوانش را در آغوش میکشد. اینجاست که تو همراه با جوانان بنیهاشم نزد حسین علیهالسلام میروید، حسین علیهالسلام توان برداشتن پیکر جوانش را ندارد، او از شما یاری میطلبد و میگوید: «پیکر برادرتان را به خیمهها ببرید».(2)
اکنون برادرت حسن آماده میشود که به میدان برود، نام اصلی او «حسنبنحسن» است، مردم او را بیشتر به نام «حسن مُثنّی» میشناسند. وقتی او به دنیا آمد، پدر، نامِ خودش را برای او انتخاب کرد. او داماد حسین علیهالسلام است و چند سال قبل با فاطمه (دخترِ حسین علیهالسلام) ازدواج کرده است.
حسین علیهالسلام به او اجازه میدان میدهد، او با همسر خود خداحافظی میکند و سپس به سوی میدان میرود و میجنگد، تیرها از هر طرف به سوی او میآیند، او زخمی میشود و بر روی زمین میافتد. خون زیادی از او رفته است، او بیهوش میشود، همه خیال میکنند او جان داده است، برای همین او را رها میکنند.(3)
چند ساعت بعد که جنگ تمام میشود، او به هوش میآید... سر از روی خاک بلند میکند و میبیند که حسین علیهالسلام شهید شده است، دشمنان او را اسیر میکنند، چند نفر میخواهند او را به قتل برسانند، در میان سپاه کوفه، یکی که با مادر او فامیل است، جلو میآید و مانع این کار میشود، او را به عنوان اسیر
1) . فرجع إلی موقف النزال، وقاتل أعظم القتال، فرماه منقذ بن مُرّة العبدی بسهمٍ فصرعه، فنادی : یا أبتاه علیک منّی السلام: اللهوف، ص 67 .
2) . فقال : احملوا أخاکم، فحملوه من مصرعه حتّی وضعوه بین یدی الفسطاط الذی کانوا یقاتلون أمامه: تاریخالطبری، ج 5، ص 446؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 569.
3) . ظاهراً مادر حسنمثنی با مادر قاسم، یکی نبود، نام مادر حسن مثنی را رمله نوشتهاند و نام قاسم را نرجس.
به کوفه میبرند.(1)
لبهای تو تشنه است، دیگر حسین علیهالسلام یار و یاوری ندارد، عبّاس باید تا آخرین لحظات از خیمهها نگهبانی کند، اکنون نوبت توست...
بر آستانه خیمه ایستادهای و با خود سخن میگویی: «حالا این منم که باید به میدان بروم. عمویم دیگر یار و یاوری ندارد».
تو تصمیم خود را گرفتهای، شمشیر در دست میگیری، مادر به تو نگاهی میکند و لبخند رضایت میزند، او خدا را شکر میکند که تو تصمیم گرفتهای جانت را فدای حسین علیهالسلام کنی.
تو خوب میدانی که اینجا میدان شمشیر و خون است، امّا هرگز هراسی به دل راه نمیدهی، تو مرگ در راه حسین علیهالسلام را زیبا میبینی، تو مشتاق شهادت هستی.
نزد عمویت میآیی و چنین میگویی: «عمو، به من اجازه میدهی تا جانم را فدایت کنم؟».
حسین علیهالسلام به تو نگاهی میکند و دلش تاب نمیآورد. آخر تو یادگار برادرش هستی.
او تو را در آغوش میگیرد، تو بوی حسن علیهالسلام را میدهی. گریه امان نمیدهد.
حسین علیهالسلام گریه میکند، تو هم اشکت جاری میشود.
هیچ کس طاقت ندارد این صحنه را ببیند، دل کندن از قاسم برای
حسین علیهالسلامخیلی سخت است. حسین علیهالسلام داغ علی اکبر را دید، ولی از هوش
1) . کان الحسن بن الحسن شهد الطف مع عمه الحسینع و اثخن بالجراج فلما ارادوا اخذ الرووس وجدوا به رمقا فقال اسماء بن خارجة: دعوه له فان وهبة الامیر عبید اللّه بن زیاد لی و الا رای رایه فیه فترکوه له فحمله لی الکوفه...: عمدة الطالب فی انساب آل بیطالب ص 92.
نرفت، امّا حالا بیهوش میشود، تو هم از شدت گریه بیهوش میشوی. تو عزیزِ دل دو امام هستی!
لحظاتی میگذرد... اکنون سخن خویش را تکرار میکنی: «ای عمو! به من اجازه میدان بده».
آخر چگونه عمو به تو اجازه میدان دهد؟
تو التماس میکنی و میگویی: «من یتیم هستم! دلم را مشکن!». سرانجام عمو را راضی میکنی و اجازه میدان میگیری. به سوی خیمه مادر میروی تا با او خداحافظی کنی...(1)
1) . فلمّا نظر إلیه الحسین اعتنقه، وجعلا یبکیان حتّی غُشی علیهما، ثمّ استأذن الغلام للحرب فأبی عمّه الحسین أن یأذن له، فلم یزل الغلام یقبّل یدیه ورجلیه ویسأله الإذن حتّی أذن له، مقتل الحسینع، للخوارزمی، ج 2، ص 27؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 34؛ وراجع : المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 106 ـ 107 .
صدای تو در صحرا میپیچد، همه گوش میکنند: «اگر مرا نمیشناسید من پسر حسن علیهالسلام هستم، همان حسن که نوه پیامبر است».(1)
اینان که به جنگ تو آمدهاند، باید تو را بشناسند، تو خودت را معرفی میکنی، تو از پدر خود سخن میگویی، این مردم پدر تو را میشناسند، آنان اهلکوفهاند، آنان با پدر تو بیعت کردند امّا در هنگام جنگ، او را تنها گذاشتند و غربت و مظلومیت او را رقم زدند.
سپاه کوفه خود را مسلمان میدانند، عمرسعد به آنان گفته است که برای رسیدن به بهشت، باید حسین علیهالسلام و یارانش را بکشند. آیا آنان بهشت را با چشم خود دیدهاند؟
هرگز.
آنان فقط مطالبی از بهشت شنیدهاند، قرآن از بهشت سخن میگوید، امّا این قرآن را چه کسی آورده است؟
پیامبر.
آنان به پیامبر ایمان دارند، امّا چگونه است که به جنگ تو آمدهاند؟ خون
1) . ان تنکرونی فانا فرع الحسن/ سبط النبی المصطفی و المؤتمن: مناقب آل ابی طالب ج 3 ص 255، الفتوح ج 5 ص 112.
پیامبر در رگ تو جاری است، تو پسر نوه او هستی!
سخن تو با سپاه کوفه چنین ادامه پیدا میکند: «این حسین است که اسیر کسانی شده است که هرگز از آب کوثر سیراب نمیشوند».(1)
تو میخواهی این مردم را از خواب غفلت بیدار کنی! از حوض کوثر سخن میگویی!
میدانی که این مردم به روز قیامت باور دارند و امید شفاعت پیامبر را دارند، آنان خود را مسلمان میدانند ولی امروز برای کشتن حسین علیهالسلام در اینجا جمع شدهاند.
به راستی اینان چه مسلمانانی هستند؟ شیطان آنان را فریب داده است و آنان راه را گم کردهاند و به جنگ امامزمان خویش آمدهاند. کسی که شمشیر بر روی امام خود بکشد، چگونه انتظار سعادت و رستگاری را دارد؟
مگر پیامبر نفرمود: «هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیّت مرده است؟» این مردم ولایت یزید را پذیرفتهاند، امّا ولایت یزید، ولایت شیطان است، این راهی که آنان انتخاب کردهاند، راه جهنّم است.
تو در میدان رزم برای این مردم از حسین علیهالسلام سخن میگویی، این درسی است که تو به من میدهی، من نیز باید مانند تو باشم، باید مردم را به سوی امامزمانم فرا خوانم و به آنان بگویم که راه سعادت در پیروی از امامزمان است و بس!
تو در میدان، از عشق خود به امامزمانت پرده برداشتی، من نیز باید با تمام
1) . هذا حسینٌ کالاسیر المُرتَهِن/ بین اُناس لاسقوا صَوب المُزُن: مناقب آل ابی طالب ج 3 ص 255، الفتوح ج 5 ص 112.
وجودم، عشقِ امام زمانم را فریاد زنم!
من باید پیرو مهدی علیهالسلام باشم، به او شناخت و معرفت پیدا کنم، دل از عشق دنیا تهی کنم و عشق او را در دل جای دهم، این دنیا، وفا ندارد، میدانم که دیر یا زود باید از اینجا بروم.
دل بستن به دنیا، کاری بیهوده است، آیا انسان عاقل به «سراب» دل میبندد؟ من از دل بستن به این «سرابها» خسته شدهام...
تو در میدان جنگ میرزمی، سپاه کوفه با خود میگویند: «این نوجوان چقدر زیباست، گویی ماه کربلا جلوه نموده است».
تو به سوی دشمن حمله میبری، چون شیر میغرّی و شمشیر میزنی، جگرت از تشنگی میسوزد، امّا جنگ نمایانی میکنی، تو فرزند حسن علیهالسلام هستی و شجاعت را از او به ارث بردهای، به قلب سپاه حمله میکنی، میرزمی و انتقام از این دشمنان میگیری.(1)
دشمن تصمیم میگیرد تو را محاصره کند، باران تیر و نیزه به سوی تو میآید، باز هم نمیهراسی، تو مرگ را شیرینتر از عسل میدانی... در این کارزار، عمودی آهنین بر سرت مینشیند، فریادت بلند میشود: «عموجان! به فریادم برس!».
این صدا به گوش حسین علیهالسلام میرسد. حسین علیهالسلام فریاد میزند: «آمدم، عزیزم!».(2)
حسین علیهالسلام با سرعت، خود را به میدان میرساند. دشمنان، دور قاسم جمع
1) . عن حمید بن مسلم : خرج إلینا غلام کأنّ وجهه شقّة قمر، فی یده السیف، علیه قمیص وإزار ونعلان... فشدّ علیه، فما ولّی حتّی ضرب رأسه بالسیف، فوقع الغلام لوجهه، فقال : یا عمّاه! قال : فجلّی الحسین کما یجلّی الصقر: تاریخالطبری، ج 5، ص 447؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 570؛ مقاتل الطالبیّین، ص 93؛ مثیر الأحزان، ص 69؛ الإرشاد، ج 2، ص 107؛وراجع : أنساب الأشراف، ج 3، ص 406 .
2) . ولمّا أصابته الضربة قال : یا عمّاه، فأجابه الحسین، قال : لبّیک، صوت قلّ ناصره وکثر واتره: جواهر المطالب، ج 2، ص 269؛ وراجع : الإمامة والسیاسة، ج 2، ص 12 .
شدهاند، امّا هنگامی که صدای حسین علیهالسلام را میشنوند، همه فرار میکنند... گرد و غباری بر پا میشود که دیگر چیزی دیده نمیشود، باید صبر کرد.
حسین علیهالسلام کنار پیکر تو نشسته است و سرِ تو را به سینه دارد، او با تو چنین سخن میگوید: «قاسمم! تو مرا صدا زدی. من آمدم، چشم خود را باز کن!».
حسین علیهالسلام دیگر جوابی نمیشنود، گریه او را امان نمیدهد، صورت تو را میبوسد و میگوید: «به خدا قسم، بر من سخت است که تو مرا به یاری بخوانی و من وقتی بیایم که تو دیگر جان داده باشی، به خدا قسم این صدایی است که خونخواهانش بسیار و یارانش کم هستند».(1)
آنگاه با دلی شکسته و تنی خسته، پیکر تو را از زمین بلند میکند، کسی نیست تا حسین علیهالسلام را یاری کند، در خیمهها غیر از عبّاس کسی باقی نمانده است، عبّاس باید اطراف خیمهها نگهبانی بدهد، حسین علیهالسلام پیکر تو را برمیدارد، پاهای تو بر روی زمین کشیده میشود.
او پیکر تو را به سوی خیمهها میآورد و کنار پیکر شهدا قرار میدهد و چنین میگوید: «خدایا! این قوم را نابود کن...».
من هر چه نگاه میکنم، مادرت را نمیبینم، او از خیمه خود بیرون نمیآید، مبادا حسین علیهالسلام از او خجالت بکشد، مادر تو، دنیایی از ادب و معرفت است، او میوه قلب خویش را فدای حسین علیهالسلام نمود، امّا در این لحظه بیتابی نمیکند، شیون و افغان نمیکند، او مانند کوهی استوار ایستاده است و بر مصیبت تو، صبر میکند.
1) . والحسین یقول : عزّ واللّه علی عمّک أن تدعوه فلا یجیبک، أو یجیبک فلا یعینک، أو یعینک فلا یغنی عنک، بُعداً لقومٍ قتلوک،الویل لقاتلک! ثمّ احتمله، فکأنّی أنظر إلی رجلی الغلام تخطّان الأرض، وقد وضع صدره إلی صدره...: مقتلالحسینع، للخوارزمی، ج 2، ص 27؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 34.
ای قاسم!
وقتی حسین علیهالسلام کنار پیکر تو آمد، چنین گفت: «این صدایی است که خونخواهانش بسیار و یارانش کم هستند».
منظور از این سخن چیست؟
تو در لحظههای آخر، عمویت حسین علیهالسلام را صدا زدی، این فریاد تو در صحرای کربلا پیچید: «عمو جان! به فریادم برس».
حسین علیهالسلام به سوی تو آمد، امّا دشمنان راه را بر او بستند، وقتی او به بالین تو رسید که تو جان داده بودی، برای همین چنین گفت: «این صدایی است که خونخواهانش بسیار و یارانش کم است».
منظور از این صدایی که خونخواهان زیاد دارد، صدای تو بود، درست است که کسی در آن روز، تو را یاری نکرد و تو مظلومانه به شهادت رسیدی، اما این فریاد تو هرگز خاموش نمیشود. فریاد تو در همه زمان و مکانها، جاری خواهد بود!
تو خونخواهان زیادی خواهی داشت و در آینده انتقام خون تو را خواهند گرفت، روزگاری «مُختار» قیام میکند و جوانان فراوانی او را یاری میکنند و انتقام خون تو را میگیرند.
بعد از تو، عبّاس نزد حسین علیهالسلام میآید، حسین علیهالسلام از او میخواهد که به سوی نهر عَلقَمه برود و آبی برای کودکان تشنه بیاورد، عبّاس مشک را برمیدارد و
به سوی علقمه رهسپار میشود، او همچون شیری میغرّد و جلو میرود، او به آب میرسد، مشک را پر از آب میکند و با لب تشنه برمیگردد.
دشمنان او را محاصره میکنند، باران تیر و نیزهها آغاز میشود و عباس در کنار نهر علقمه در خون خود میغلطد.
حسین علیهالسلام دیگر یار و یاوری ندارد، او میخواهد به سوی میدان برود، خواهرش زینب را صدا میزند: «خواهرم، شیرخوارهام را بیاور!».(1)
ج 45، ص 46 .
علی اصغر، بیتاب شده است. زینب او را از مادرش رباب میگیرد و در آغوش میفشارد و روی دست برادر قرار میدهد. حسین علیهالسلامعلیاصغر را در آغوش میگیرد، او را میبوید و میبوسد: «عزیزم! تشنگی با تو چه کرده است!».
حسین علیهالسلام علی اصغر را به میدان میبرد تا شاید از دل سنگ این مردم، چشمه عاطفهای بجوشد! شاید این کودک سیراب شود، او فریاد برمیآورد: «ای مردم! اگر به من رحم نمیکنید، به کودکم رحم کنید».(2)
عُمرسعد با نگرانی، سپاه کوفه را میبیند که تاب دیدن این صحنه را ندارند. آری! امام حجّت دیگری بر کوفیان آشکار میکند. علی اصغر با دستان کوچکش بر همه قلبها چنگ زده است. چه کسی به این صحنه پایان خواهد داد؟ سکوت است و سکوت!
ناگهان حَرْمَله تیری در کمان میگذارد. او زانو میزند. سپاه کوفه با همه قساوتی که در دل دارند چشمانشان را میبندند، تیر رها میشود، خون از گلویِ علی اصغرمیجوشد...(3)
تاریخ الطبری، ج 5، ص 389؛ تهذیب الکمال، ج 6، ص 428، الرقم 1323؛ سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 309، الرقم 48؛المنتظم، ج 5، ص 340؛ مروج الذهب، ج 3، ص 70 وفیه الدعاء فقط؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 407.
1) . فارتفعت أصوات النساء بالعویل، فتقدّم إلی باب الخیمة، وقال لزینب : ناولینی ولدی الصغیر حتّی أُودّعه: بحارالأنوار،
2) . فالتفت الحسینع فإذا بطفلٍ له یبکی عطشاً، فأخذه علی یده وقال : یا قوم، إن لم ترحمونی فارحموا هذا الطفل...: تذکرة الخواصّ، ص 252.
3) . جاء سهم فأصاب ابناً له معه فی حجره، فجعل یمسح الدم عنه ویقول : اللّهمّ احکم بیننا وبین قومٍ دعونا لینصرونا فقتلونا:
حسین علیهالسلام تک و تنها در میدان ایستاده است... فریاد برمیآورد: «آیا یار و یاوری هست تا مرا یاری کند؟».(1)
حسین رو به پیکر بیجان یاران باوفایش میکند و میگوید: «ای دلیر مردان! ای یاران شجاع!».
هیچ جوابی نمیآید... ای قاسم! چرا جواب حسین علیهالسلام را نمیدهی، او تو را صدا میزند... ای علیاکبر! ای عبّاس... شما بر خاک و خون غلطیدهاید...
سخن حسین علیهالسلام چنین ادامه پیدا میکند: «من شما را صدا میزنم، چرا جواب مرا نمیدهید؟ شما در خواب هستید و من امید دارم که بار دیگر بیدار شوید. نگاه کنید کسی نیست که از ناموس رسول خدا دفاع کند».(2)
آن طرف خیمهها، اشکها، سوزها، زنان بیپناه، تشنگی!
این طرف باران سنگ و تیر و نیزه!
حسین علیهالسلام در آماج تیرها قرار میگیرد، دیگر کسی نیست تا خود را سپر او کند، کجا رفتند آن یاران باوفا؟(3)
تیرها امان نمیدهند، صدای حسین علیهالسلام در دشت میپیچد: «بسم اللّه و باللّه و علی ملّة رسول اللّه، من به رضای خدا راضی هستم».(4)
لحظاتی بعد، حسین علیهالسلام سر به خاک گرم کربلا مینهد...(5)
ای قاسم!
اکنون نوبت برادر توست، تو برادری ده ساله داری، نام او «عبداللّه» است.
1) . فلمّا رأی الحسینع أنّه لم یبق من عشیرته وأصحابه... هل من موحّدٍ؟ هل من مغیثٍ؟ هل من معینٍ؟...: مثیرالأحزان، ص 70 .
2) . فنادی یا مسلم بن عقیل، یا هانی بن عروة... ما لی أنادیکم فلا تجیبونی، وأدعوکم فلا تسمعونی، فقوموا عن نومتکم أیّها الکرام...: موسوعة کلمات الإمام الحسین، ص 582.
3) . فلمّا رأی ذلک شمر بن ذی الجوشن، استدعی الفرسان فصاروا فی ظهور الرجّالة، وأمر الرماة أن یرموه، فرشقوه بالسهام حتّی صار کالقنفذ: الإرشاد، ج 2، ص 111؛ روضة الواعظین، ص 208؛ إعلام الوری، ج 1، ص 468 ولیس فیه من استدعی إلی الرجّالة .
4) . فقال الحسینع : بسم اللّه وباللّه وعلی ملّة رسول اللّه: مقتل الحسین(ع) للخوارزمی، ج 2، ص 34؛ فرماه ... وأبو أیّوب الغنوی بسهمٍ مسموم فی حلقه، فقال(ع) : بسم اللّه ولا حول ولا قوّة إلاّ باللّه، وهذا قتیل فی رضی اللّه: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 111؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 55 .
5) . ثمّ خرّ علی خدّه الأیسر صریعا: الأمالی للصدوق، ص 226، ح 239؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 322 .
عبداللّه از دور این منظره را میبیند، همه دشمنان صف کشیدهاند تا جان حسین علیهالسلام را بگیرند.
صدای حسین علیهالسلام به گوش میرسد، او به سوی عمو میشتابد، زینب به دنبال او میآید، صدا میزند: «یادگارِ برادرم! برگرد!»، امّا او تصمیم گرفته است نزد عمو برود، شتابان میآید. به عمو میرسد، میبیند که بر خاکها آرمیده است.(1)
اَبْجَر شمشیر کشیده است تا حسین علیهالسلام را شهید کند. شمشیر او بالا میرود، امّا عبداللّه که شمشیر ندارد، پس چه خواهد کرد؟
او دو دست خود را سپر میکند و فریاد میزند: «وای بر تو! آیا میخواهی عموی مرا بکشی؟».
شمشیر پایین میآید و دو دست او را قطع میکند.(2)
الخبیثة؟ أتقتل عمّی؟...: تاریخ الطبری، ج 5، ص 450؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 571.
از دستهای او خون میجوشد. عبداللّه چه کسی را به یاری بطلبد؟ عمویی را که به خاک افتاده است و توان یاری ندارد و یا پدرش حسن علیهالسلام را که در بهشت منتظر اوست؟
اینجاست که فریادش در صحرای کربلا میپیچد: «مادر!» و آنگاه روی سینه عمو میافتد.(3)
عمو او را در آغوش میکشد... عمو چنین میگوید: «پسرِ برادرم! صبور باش که به دیدار پدر میروی».(4)
او آرام میشود، حَرْمَله، تیر در کمان مینهد.
او کجا را نشانه گرفته است؟
1) . خرج إلیهم عبد اللّه بن الحسن بن علیّ علیهماالسلام وهو غلام لم یُراهق، من عند النساء، یشتدّ حتّی وقف إلی جنب الحسین، فلحقته زینب بنت علیّ8 لتحبسه، فقال لها الحسین : احبسیه یا أُختی...: الإرشاد، ج 2، ص 110؛ إعلامالوری، ج 1، ص 467؛بحار الأنوار، ج 45، ص 53 .
2) . وقد أهوی بحر بن کعب بن عبید اللّه من بنی تیم اللّه بن ثعلبة بن عکابة إلی الحسین بالسیف، فقال الغلام : یا بن
3) . فضربه أبجر بالسیف فاتّقاها الغلام بیده فأطنّها إلی الجلدة، فإذا یده معلّقة، ونادی الغلام : یا أُمّاه: إعلام الوری، ج 1، ص 467؛ بحار الأنوار.
4) . فأخذه الحسین فضمّه إلی صدره، وقال : یا بن أخی، اصبر علی ما نزل بک، واحتسب فی ذلک الخیر...: الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 571؛ مقاتل الطالبیّین، ص 116.
تیر به گلوی عبداللّه مینشیند و او روی سینه عمو پر میکشد و به سوی بهشت میرود...
او از آغوش عمو به آغوش پدر، پرواز میکند.(1)
ساعتی است که امام روی خاک گرم کربلا افتاده است، او با صدایی آرام با خدای خویش سخن میگوید: «صبراً علی قضائک یا ربّ»؛ «در راه تو بر بلاها صبر میکنم».(2)
جگر حسین علیهالسلام از تشنگی میسوزد، قلبش نیز، داغدار عزیزان است... عُمرسعد فریاد میزند: «عجله کنید، کار را تمام کنید».(3)
ویحک إلی الحسین فأرحه ..: بحار الأنوار، ج 45، ص 54؛ وراجع : مروج الذهب، ج 3، ص 71 .
لحظاتی میگذرد... آسمان تیره و تار میشود. طوفان سرخی همه جا را فرا میگیرد و خورشید، یکباره خاموش میشود.(4)
منادی در آسمان ندا میدهد: «وای حسین کشته شد»...(5)
طبل و شیپور پیروزی به گوش میرسد، جنگ به پایان رسیده است... سرِ حسین علیهالسلام را بر بالای نیزه قرار میدهند، در میان سپاه دور میزنند، عدهای به سوی خیمهها میآیند، سر شهیدان را از تن جدا میکنند و بر نیزهها میزنند.
صدای شیون، همه جا را فرا میگیرد، خیمهها را آتش میزنند، آتش شعله میکشد و زنان همه از خیمهها بیرون میآیند.(6)
هیچ کس نیست از ناموس خدا دفاع کند. همه جا آتش، همه جا بیرحمی و
1) . فرماه حرملة بن کاهل لعنه اللّه بسهم، فذبحه وهو فی حجر عمّه الحسینع: مثیر الأحزان، ص 73؛ روضهالواعظین، ص 208 .
2) . صبراً علی قضائک یا ربّ...: موسوعة کلمات الإمام الحسین، ص 615.
3) . ویقول عمر بن سعد : ویلکم، عجّلوا بقتله...: ینابیع المودّة، ج 3، ص 82؛ فقال عمر بن سعد لرجلٍ عن یمینه : انزل
4) . لمّا قُتل الحسین بن علیّ8، کسفت الشمس کسفة بدت الکواکب نصف النهار، حتّی ظننّا أنّها هی: السنن الکبری، ج 3، ص 468، ح 6352؛ المعجم الکبیر، ج 3، ص 114، ح 2838؛ تهذیب الکمال، ج 6، ص 433، الرقم 1323؛ تاریخدمشق، ج 14، ص 228؛ کفایة الطالب، ص 444؛ الصواعق المحرقة، ص 194؛ راجع تاریخ دمشق، ج 14، ص 226؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 413؛ کامل الزیارات، ص 182، ح 249؛ قصص الأنبیاء؛ مجمع البیان، ج 6، ص 779 وج 9، ص 98؛ تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 302؛ التبیان فی تفسیر القرآن، ج 9، ص 233؛ الطرائف، ص 203، ح 293؛ الصراط المستقیم، ج 3، ص 124؛ تفسیر القرطبی، ج 16، ص 141؛ تذکرة الخواصّ، ص 274؛ شرح الأخبار، ج 3، ص 544، ح 1115؛ التبصرة، ج 2، ص 16؛ إثبات الوصیّة، ص 178؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 580؛ سیر أعلامالنبلاء، ج 3، ص 312، الرقم 48.
5) . وینادی فی السماء : قُتل واللّه الحسین بن علی بن أبی طالب...: ینابیع المودّة، ج 3، ص 84 .
6) . وأشعلوا فیها النار، فخرجن حواسر مسلّبات حافیات باکیات، یمشین سبایا فی أسر الذلّة: بحار الأنوار، ج 45، ص 58؛ الفتوح، ج 5، ص 120.
نامردی!
زنان غارت زده با پای برهنه، گریهکنان به سوی قتلگاه حسین علیهالسلام میدوند. زینب جلو میآید، او دست میبرد و بدن چاک چاک برادر را از روی زمین برمیدارد و سر به سوی آسمان بلند میکند: «بار خدایا! این قربانی را از ما قبول کن».(1)
ای قاسم!
سرت بالای نیزه است، از آنجا میتوانی همه چیز را ببینی، ببین که مادرت را اسیر کردهاند... ببین که عمهات زینب را با تازیانه میزنند، هنوز لبهای تو تشنه است...
ای قاسم! تو امروز در این صحرا در خون خود غلطیدی، امّا تو برای همیشه تاریخ زندهای.
فریاد تو از گلوی تاریخ به گوش همه آزادگان میرسد، تو آزادگان را با فریاد خود بیدار میکنی، تو صاحب یک مکتب فکری هستی، تو مرگ را زیبا میبینی و آن را شیرینتر از عسل مییابی.
این مکتب، همیشگی است، تو شاگردان زیادی خواهی داشت که در این دانشگاه تو، درس خواهند خواند و همانند تو راه آزادی و شرافت را خواهند پیمود.
روح تو در کالبد زمان جاری است، فریاد تو هنوز به گوش میرسد، تو زندهای و همه شیعیان را با سخن خویش به سوی بیداری و شرافت دعوت میکنی...
1) . اللّهمّ تقبّل منّا هذا القربان: حیاة الإمام الحسین، ج 2، ص 301.
تو با لب تشنه شهید شدی، امّا نشان دادی که میتوان از همه دنیا بزرگتر شد و مرگ را زیبا دید و آن را به زیبایی تفسیر کرد.
تو تشنهای هستی که همه انسانها را از آبِ معرفت سیراب میکنی. تو تشنهای امّا سخن تو، چشمهای جوشان است که ابدیّت را سیراب میکند...
پایان.
در کتاب «روضة الشهداء» مطالبی درباره قاسم علیهالسلام و شهادت او ذکر شده است، برای مثال از عروسی قاسم با دختر امامحسین علیهالسلام در روز عاشورا، سخن به میان آمده است. در اینجا لازم میبینم به نقد و بررسی آن مطالب بپردازم:
کتاب «روضة الشهداء» نوشته ملاحسین کاشفی است که در قرن دهم هجری زندگی میکرده است. این دو ماجرا (وصیتنامه امامحسن علیهالسلام به قاسم و داستان عروسی قاسم)، اولین بار در این کتاب ذکر شده است. او در سبزوار زندگی میکرده است. کتاب او اولین کتابی است که در شرح حادثه عاشورا به فارسی نوشته شده است. قبل از اینکه این کتاب نوشته شود، کسانی که میخواستند ذکر مصیبت کنند به کتابهای معتبر مثل کتاب ارشاد شیخ مفید مراجعه میکردند، امّا بعد از نوشته شدن این کتاب «روضة الشهداء»، بیشتر افراد به این کتاب مراجعه کردند. چون این کتاب به زبان فارسی بود در میان ایرانیان رواج زیادی پیدا کرد و بسیار مشهور شد.
این کتاب اشکالات اساسی دارد، او برای سخنان خود، هیچ مستند و مدرکی ذکر نمیکند، مطالبی را بیان میکند که قبل از او در هیچ کتابی ذکر نشده است.
او در میان یاران امام حسین علیهالسلام نام افرادی را ذکر میکند که اصلاً در تاریخ
ذکر نشدهاند، در میان دشمنان نیز نامهایی را ذکر میکند که هیچ کس تا آن زمان به آنها اشاره نکرده است.
ملاحسین کاشفی در زمان خودش اصلاً به عنوان عالِم و دانشمند بزرگی، مطرح نبوده است. هر کس که در تاریخ تحقیق کرده است وقتی این کتاب را میخواند متوجه میشود که بخشی از سخنان او با مستندات تاریخی، سازگاری ندارد.
در کتاب «روضة الشهداء» آمده است:
وقتی حسین علیهالسلام به قاسم اجازه میدان نداد، قاسم به خیمه آمد و سر به زانوی غم نهاد، ناگاه یادش آمد که پدرش، چیزی را در پارچهای پیچیده بود و به بازوی او بسته بود و به او گفته بود: «ای قاسم! هر وقت که اندوه بسیار بر تو غلبه کند، این پارچه را باز کن و بخوان و به آنچه در آن نوشته است، عمل کن».
قاسم آن پارچه را از بازو باز کرد و دید که پدرش وصیتنامهای برای او نوشته است. در آن وصیت نامه چنین آمده بود: «ای قاسم! وصیت میکنم تو را که وقتی عمویت حسین را ببینی که در صحرای کربلا گرفتار شده است، جان خویش را فدای او کنی».
قاسم که این وصیتنامه را خواند، سپس نزد حسین علیهالسلام آمد و آن وصیتنامه را به حسین علیهالسلام نشان داد.
نقد و بررسی
این مطلب در هیچ کتابی قبل از روضة الشهداء ذکر نشده است. وقتی به مجموعه آثار علامه مجلسی مراجعه میکنیم میبینیم که چنین چیزی نقل
نشده است.
تأکید میکنم: علامه مجلسی در بحار الأنوار این مطلب را ذکر نکرده است. علامه مجلسی تلاش فراوانی برای جمعآوری کتب حدیثی و تاریخی شیعه نمودند و کتاب «بحار الأنوار» را تألیف نمودند. او در این کتاب، مجموعه کاملی (صحیح و ضعیف) از آنچه در کتب شیعه وجود داشت، آورده است. هدف مرحوم مجلسی، جمعآوری این احادیث و نقلهای تاریخی بود تا آیندگان بتوانند به متن روایات دسترسی داشته باشند و آن را بررسی کنند. ما همه مطالبی که در بحار الأنوار آمده است را صحیح نمیدانیم، ولی نکته مهم این است: به مطالبی که علامه مجلسی آنها را نقل نکرده است (و بعداً نقل شده است) با دیده تردید نگاه میکنیم.
در کتاب روضة الشهداء آمده است:
اینجا بود که حسین علیهالسلام گریه کرد و گفت: «ای قاسم! پدرت وصیتی هم به من نموده است، من باید به این وصیت عمل کنم».
بعد از آن دست قاسم را گرفت و به خیمه برد و سپس مادر قاسم را به حضور طلبید و به او گفت: «لباس نو بر تن قاسم کن».
بعد حسین علیهالسلام دست دخترش را گرفت و او را به عقد قاسم درآورد و سپس حسین علیهالسلام از خیمه بیرون آمد.
قاسم دست عروس را گرفته بود که ناگهان از لشکر عمر سعد فریاد برآمد: «هیچ مبارزی نمانده است؟». اینجا بود که قاسم دست عروس را رها کرد و آماده جنگ شد، عروس گفت: ای قاسم! عروسی ما به قیامت افتاد، فردای قیامت تو را کجا
جویم و به چه نشان بشناسم؟ قاسم گفت: مرا به نزدیک پدر و جدّم طلب کن!
نقد و بررسی
این مطلب در هیچ کتابی قبل از روضة الشهداء ذکر نشده است. علامه مجلسی چنین مطلبی را نقل نکرده است. عدهای از بزرگان هم تصریح کردهاند که این مطلب دروغ است، آنان گفتهاند: «چگونه ممکن است که در روز عاشورا در آن کارزار جنگ و شمشیر، عروسی برگزار شود».
علامه مجلسی در کتاب «جلاء العیون»، محدث نوری در کتاب «اللؤلؤ و المرجان»، علامه تستری در «قاموس الرجال» و علامه مامقانی در «تنقیح المقال» این ماجرا را فاقد اعتبار میدانند.
مؤف روضة الشهداء در سال 910 هجری از دنیا رفته است، او کتاب خود را 850 سال بعد از حادثه عاشورا نوشته است، هیچ کس تا آن زمان به ماجرای عروسی قاسم، اشارهای هم نکرده است، در حالی که تاریخنویسان، جزئیات حادثه کربلا را نوشتهاند.
عجیب است که در کتاب تاریخ طبری ج 5 ص 447 و کتاب ارشاد شیخ مفید ج 2 ص 107 مقتلو کتاب خوارزمی ج 2 ص 27 میبینیم که نوشتهاند: «وقتی قاسم سوار اسب شد، بند کفش پای چپ او باز شده بود»، این تاریخ نویسان، چنین مطلبی جزئی را نوشتهاند، امّا هرگز به این مطالبی که در کتاب روضة الشهداء آمده است، اشارهای نکردهاند.
در کتاب روضة الشهداء آمده است:
قاسم به سوی میدان آمد... بعد از مدتی او به خیمه عروس بازگشت... سپس بار
دیگر به میدان رفت و مبارز طلبید.
ازرق دمشقی به جنگ او رفت، او مرد شجاعی بود و با هزار نفر برابری میکرد، او ابتدا چهار پسر خود را به جنگ قاسم فرستاد، قاسم آنها را به قتل رساند، سپس خود ازرق به مقابله با قاسم رفت.
قاسم به او گفت: «چرازین اسب خود را محکم نبستهای؟» ازرق خم شد تا زین اسب را ببیند که قاسم ضربهای به سر او زد و او را کشت.
سپس قاسم به نزد حسین علیهالسلام باز گشت و از او تقاضای آب نمود و گفت: «ای عمو! آب آب». حسین علیهالسلام به او گفت: «به زودی از دست پیامبر سیراب خواهی شد».
مادر قاسم و عروس قاسم از خیمه بیرون آمدند و شروع به گریه کردند. قاسم به میدان رفت و عدهای را به قتل رساند، اینجا بود که دشمنان او را محاصره کردند...
حسین علیهالسلام به بالین او آمد، مادر و عروس آنجا ایستاده بودند و میگریستند، قاسم چشم باز کرد و به آنان نگریست و تبسّمی زد و جان داد.
نقد و بررسی
این مطالب در هیچ کتابی قبل از روضة الشهداء ذکر نشده است، علامه مجلسی هم به هیچ کدام از آنان اشاره نکرده است.
نام «ازرق دمشقی» در تاریخ ذکر نشده است، نیرنگ زدن قاسم با قاتل خویش، خلاف آن مروت و جوانمردی است که در خاندان پیامبر دیدهایم.
از طرف دیگر در منابع معتبر آمده است که وقتی امامحسین علیهالسلام به بالین قاسم آمد، قاسم جان داده بود، دشمنان ضربهای بر سر قاسم زده بودند و این ضربه بسیار کاری بود، دشمنان راه را بر امامحسین علیهالسلام بستند و زمانی که امامحسین علیهالسلام به بالین قاسم آمد، او جان داده بود.(1)
1) . والحسین یقول : عزّ واللّه علی عمّک أن تدعوه فلا یجیبک، أو یجیبک فلا یعینک، أو یعینک فلا یغنی عنک، بُعداً لقومٍ قتلوک،الویل لقاتلک! ثمّ احتمله، فکأنّی أنظر إلی رجلی الغلام تخطّان الأرض، وقد وضع صدره إلی صدره...: مقتلالحسینع، للخوارزمی، ج 2، ص 27؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 34.
در زیارت ناحیه به ضربهای که بر سر قاسم علیهالسلام زدهاند، تصریح شده است.(1)
پس این جملات کتاب روضة الشهداء خلاف منابع تاریخی است: «حسین علیهالسلام به بالین او آمد، مادر و عروس آنجا ایستاده بودند و میگریستند، قاسم چشم باز کرد و به آنان نگریست».
وقتی قاسم، امامحسین علیهالسلام را به یاری طلبید، امامحسین علیهالسلام با عجله به سوی میدان رفت و با قاتل قاسم درگیر شد ودست او را قطع کرد، اینجا بود که قاتل قاسم فریاد زد و حسین علیهالسلامخود را کنار کشید. گروهی از کوفیان یورش بردند
تا او را نجات بدهند ولی او زیر اسبها قرار گرفت و اسبها او را لگد مال کردند تا آن که جان داد.
این ترجمه عبارتی است که در کتاب ارشاد شیخ مفید ج 2 ص 108 ذکر شده است.
اکنون من اصل متن کتاب ارشاد را ذکر میکنم: «حمَلتْ خیلُ الکوفة لتَستَنقِذَهُ فَتَوَطّاَتْهُ بِاَرجُلِها حتی مات».
سخن در این است که منظور از ضمیر «ه» در آخر کلمه «فتوطاته» کیست؟
در اینجا دو احتمال وجود دارد:
اگر منظور قاسم باشد، معلوم میشود که قاسم زیر سم اسبها، لگد مال شده است. اگر منظور قاتل قاسم باشد، پس او در زیر سم اسبها لگدمال شده است.
استاد مهدی پیشوایی در کتاب «مقتل جامع سید الشهداء» جلد 1 پاورقی صفحه 830 تصریح میکند: «قاتلِ قاسم در زیر سُم اسبها لگد مال شد نه قاسم». روشن است که ظاهر عبارت عربی، همین مطلب را میرساند.
1) . السلام علی القاسم بن الحسن بن علی، المضروب علی هامته المسلوب علی هامته...: اقبال الاعمال ج 3 ص 75، بحار الانوار ج 45 ص 67.
من قبلاً شنیده بودم که وقتی قاسم به میدان رفت، هیچ زرهای که اندازه او باشد، پیدا نشد، این مطلب بسیار مشهور است. وقتی بررسی بیشتر کردم به این نکته رسیدم: در زیارت ناحیه مقدّسه که در آن، امام زمان به شهدای کربلا سلام میدهد چنین آمده است: «السلام علی القاسم بن الحسن بن علی المضروب علی هامته، المسلوب لامته».(1)
در اینجا تصریح شده است که زره قاسم از بدن او جدا شده است، پس او باید در هنگام جنگ، زره بر تن کرده باشد.
این نشان میدهد که قاسم با اینکه نوجوان بوده است امّا درشتاندام بوده است بهگونهای که میتوانسته است از زره استفاده کند.
ارتباط با نویسنده و ارسال نظر: پیامک به شماره 9 6 5 4 3000
همراه نویسنده 33 94 261 0913 سایت نویسنده: www.Nabnak.ir
1) . اقبال الاعمال ج 3 ص 75، بحار الانوار ج 45 ص 67.
تصویر
^jpg.67
تصویر
^jpg.68
تصویر
^jpg.69
تصویر
^jpg.70
تصویر
^jpg.71
تصویر
^jpg.72
تصویر
^jpg.73
إثبات الوصیّة للإمام علی بن أبی طالب علیهالسلام ، المنسوب إلی علی بن الحسین المسعودی (ت 346 ه ) ، بیروت : دار الأضواء ، 1409 ه ، الطبعة الثانیة .
الأخبار الطوال ، أبو حنیفة أحمد بن داوود الدینوریّ (ت 282 ه . ق) ، تحقیق : عبد المنعم عامر ، قمّ : منشورات الرضی ، الطبعة الاُولی 1409 ه .
الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد ، محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی (الشیخ المفید) (م 413 ه ) ، تحقیق :
مؤسّسة آل البیت علیهمالسلام، قمّ ، مؤسّسة آل البیت علیهمالسلام
إعلام الوری بأعلام الهدی ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، بیروت : دارالمعرفة ، الطبعة الاُولی ، 1399 ه .
إقبال الأعمال، السیّد رضی الدین علی بن موسی المعروف بابن طاووس، (ت 664 ه)، تحقیق: جواد القیّومی الإصفهانی،
قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی، الطبعة الاُولی.
أمالی الصدوق ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی ، الطبعة الخامسة ، 1400 ه .
أمالی المفید ، أبو عبد اللّه محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه ) ، تحقیق: حسین أُستاد ولی وعلی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة ، 1404 ه .
الأمالی للطوسی ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : دارالثقافة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
أنساب الأشراف ، أحمد بن یحیی بن جابر البلاذریّ (ت 279 ه ) ، إعداد : محمّد باقر المحمودیّ ، بیروت : دار المعارف ، الطبعة الثالثة.
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار: ، محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسی (العلاّمة المجلسی) (ت 1111 ه ) ، بیروت : مؤسّسة الوفاء ، 1403 ه ، الطبعة الثانیة .
البدایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : مکتبة المعارف ، بیروت : مکتبة المعارف .
تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر والأعلام ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : عمر عبد السلام تدمری ، بیروت : دار الکتاب العربی ، 1409 ه ، الطبعة الأولی .
تاریخ الطبری (تاریخ الاُمم والملوک) ، محمّد بن جریر الطبری (ت 310 ه ) ، تحقیق : محمّد أبو الفضلإبراهیم ، مصر : دار المعارف .
تاریخ دمشق ، علی بن الحسن بن هبة اللّه (ابن عساکر الدمشقی) (ت 571 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار الفکر ، 1415 ه ، الطبعة الأولی.
تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة ، علیّ الغروی الحسینی الإسترآبادی (معاصر) ، تحقیق : حسین استاد ولی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
التبیان ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : أحمد حبیب قصیر العاملی ، النجف الأشرف : مکتبة الأمین .
تذکرة الخواصّ (تذکرة خواصّ الاُمّة فی خصائص الأئمّة علیهمالسلام ) ، یوسف بن فُرغلی (سبط ابن الجوزی) (ت 654 ه ) ، به مقدمه : السیّد محمّد صادق بحر العلوم ، تهران : مکتبة نینوی الحدیثة .
تفسیر القرطبیّ (الجامع لأحکام القرآن) ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الأنصاریّ القرطبیّ (ت 671 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد الرحمن المرعشلی ، بیروت : دار إحیاءالتراث العربیّ ، الطبعة الثانیة 1405 ه .
تفسیر القمّی ، علیّ بن إبراهیم القمی ، تصحیح : السیّد طیّب الموسوی الجزائری ، النجف : مطبعة النجف .
تفسیر نور الثقلین ، عبد علی بن جمعة العروسی الحویزی (ت 1112 ه ) ، تحقیق: السیّد هاشم الرسولیالمحلاّتی ، قمّ : مؤسّسة إسماعیلیان ، الطبعة الرابعة، 1412 ه .
تهذیب الکمال فی أسماء الرجال ، یونس بن عبد الرحمان المزّی (ت 742 ه ) ، تحقیق : بشّار عوّاد معروف ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، 1409 ه ، الطبعة الأولی.
الخرائج والجرائح ، سعید بن عبد اللّه الراوندی (قطب الدین الراوندی) (ت 573 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی(عج) ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی(عج) ، 1409 ه ، الطبعة الأولی .
السنن الکبری ، أبو بکر أحمد بن الحسین بن علی البیهقی (ت 458 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
السنن الکبری ، أبو عبد الرحمن أحمد بن شعیب النسائی، تحقیق : عبد الغفّار سلیمان البنداری، بیروت : دار الکتب
العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
الرسالة ، الطبعة العاشرة 1414 ه .
شرح الأخبار فی فضائل الأئمّة الأطهار علیهمالسلام ، أبو حنیفة القاضی النعمان بن محمّد المصریّ (ت 363 ه ) ، تحقیق : السیّد محمّد الحسینی الجلالی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
الصراط المستقیم إلی مستحقّی التقدیم ، زین الدین أبی محمّد علیّ بن یونس النباطیّ البیاضیّ (ت 877 ه ) ، إعداد : محمّد باقر المحمودیّ ، طهران : المکتبة المرتضویّة ، الطبعة الاُولی 1384 ه .
الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف ، أبو القاسم رضی الدین علیّ بن موسی بن طاووس الحسنی (ت 664 ه ) ، مطبعة الخیام ـ قمّ ، الطبعة الاُولی ، 1400 ه .
عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب، أحمد بن علی الحسینی (ابن عنبة)، (ت 828 ه ) ، تحقیق : محمد حسن آل الطالقانی ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریة، الطبعة الثانیة ، 1380 ه .
الفتوح ، أحمد بن أعثم الکوفی (ت 314 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار الأضواء ، 1411 ه ، الطبعة الأولی.
قصص الأنبیاء ، أبو الحسین سعید بن عبد اللّه الراوندی المعروف بقطب الدین الراوندی (ت 573 ه )، تحقیق: غلام رضا عرفانیان، مشهد : الحضرة الرضویّة المقدّسة ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
کامل الزیارات ، أبو القاسم جعفر بن محمّد بن قولویه (ت 367 ه ) ، تحقیق : عبد الحسین الأمینی التبریزی ، النجف الأشرف : المطبعة المرتضویة ، الطبعة الاُولی ، 1356 ه .
الکامل فی التاریخ ، علی بن محمّد الشیبانی الموصلی (ابن الأثیر) (ت 630 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار إحیاء
التراث العربی ، 1408 ه ، الطبعة الأولی.
کشف الغمّة فی معرفة الأئمّة: ، علی بن عیسی الإربلی (ت 687 ه ) ، تصحیح : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، بیروت : دار الکتاب ، 1401 ه ، الطبعة الأولی.
کفایة الطالب فی مناقب علیّ بن أبی طالب علیهالسلام، أبو عبد اللّه محمّدبن یوسف بن محمّد الگنجیّ الشافعیّ(ت658 ه ) ، تحقیق: محمّد هادی الأمینیّ ، طهران : دار إحیاء تراث أهل البیت علیهمالسلام ، الطبعة الثانیة 1404 ه .
لباب الانساب و الالقاب و الاعقاب، علیبنزید البیهقی، (ابنفندق)، (ت 565)، تحقیق: السید مهدی الرجایی، قمّ : مکتبة آیة
اللّه المرعشی ، 1410 ه ،الطبعة الاُولی،
طهران : دار الأُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
مثیر الأحزان ومنیر سبل الأشجان ، أبو إبراهیم محمّد بن جعفر الحلّی المعروف بابن نما (ت 645 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی(عج) ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) .
مجمع البیان فی تفسیر القرآن ، أبو علیّ الفضل بن الحسن الطبرسیّ (ت 548 ه .) ، تحقیق : السید هاشم الرسولیّ المحلاّتیّ والسیّد فضل اللّه الیزدیّ الطباطبائیّ ، بیروت : دار المعرفة ، الطبعة الثانیة ، 1408 ه .
المعجم الکبیر ، سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : دار إحیاءالتراث العربی ، 1404 ه ، دوم .
مقاتل الطالبیّین ، أبو الفرج علی بن الحسین بن محمّد الإصبهانی (ت 356 ه ) ، تحقیق : السیّد أحمد صقر ، قمّ : منشورات الشریف الرضی ، الطبعة الاُولی، 1405 ه .
مقتل الحسین علیهالسلام، أبو مخنف لوط بن یحیی الأزدیّ الکوفیّ (ت 157 ه )، قمّ: المطبعة العلمیّة، الطبعة الثانیة 1364 ه . ش.
مناقب آل أبی طالب = مناقب ابن شهرآشوب ، أبو جعفر رشید الدین محمّد بن علیّ بن شهر آشوب المازندرانی (ت 588 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
المناقب (المناقب للخوارزمی) ، الحافظ الموفّق بن أحمد البکری المکّی الحنفی الخوارزمی (ت 568 ه ) تحقیق : مالک المحمودی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
ینابیع المودّة لذوی القربی ، سلیمان بن إبراهیم القُندوزی الحنفی (ت 1294 ه ) ، تحقیق : علی جمال أشرف الحسینی ، تهران : دار الاُسوة ، الطبعة 16الأولی ،1416 ه .
1 . چه کسی دستور داد که پیکر امامحسن علیهالسلام را بعد از شهادت، تیرباران کنند؟
الف . معاویه ب . عایشه ج . یزید
2 . یاران امامحسن علیهالسلام در چه مکانی، هنگام نماز به امام خود تیر زدند؟
الف . کوفه ب . ساباط ج . مدائن
3 . یکی از یارانِ ..، آن امام را ذلیلکننده مومنان خطاب کرد؟
الف . امامعلی علیهالسلام ب . امامحسن علیهالسلام ج . امامحسین علیهالسلام
4 . امامحسن علیهالسلام فرمود: «با معاویه صلح کردم تا... باقی بمانند».
الف . مسلمانان ب . شیعیان ج . اسلام
5 . چه کسی امامحسن علیهالسلام را مسموم کرد؟
الف . یزید ب . عمرسعد ج . جُعده
6 . این سخن از کیست: «در کشتن حسین که از دین خدا برگشته است، شک نکنید».
الف . عمرسعد ب . یزید ج . شمر
7 . نام برادر قاسم که قبل از قاسم به میدان رفت، چه بود؟
الف . حسنمثنی ب . عبداللّه ج . علیاکبر
8 . امامحسین علیهالسلام در کنار پیکر قاسم گفت: «این صدایی است که.... آن زیاد و... کم است».
الف . یاران - خونخواهان ب . خونخواهان - یاران ج . عاشقان - یاران
9 . قاسم با سپاه کوفه چنین گفت: «.... که اسیر کسانی شده است که از کوثر نمینوشند».
الف . این من هستم ب . این حسین است ج . این خاندان پیامبرند
10 . «عمویت به فدایت». این سخن را چه کسی به قاسم گفت؟
الف . امام حسین علیهالسلام ب . ابوالفضل ج . هیچکدام
11 . در شب عاشورا، اوّلین کسی که وفاداری خود را بیان نمود، چه کسی بود؟
الف . قاسم ب . علی اکبر ج . ابوالفضل
12 . در کجا امامحسین علیهالسلام سخنرانی کرد و اهل دنیا از کاروان امامحسین علیهالسلامجدا شدند؟
الف . کربلا ب . زُباله ج . مکه
13 . کاروان امامحسین علیهالسلام در چه تاریخی از مدینه حرکت کرد؟
الف . 27 رجب سال 60 ب . 27 رجب سال 61 ج . نیمه شعبان سال 60
14 . وقتی امامحسین علیهالسلام میخواست به خانه امیر مدینه برود به... گفت تا جوانان را خبر کند.
الف . ابوالفضل ب . علیاکبر ج . قاسم
15 . در ظهر عاشورا چه کسی جلو امامحسین علیهالسلام ایستاد تا مانع تیر دشمنان بشود؟
الف . علیاکبر ب . سعید ج . زهیر
16 . حُرّ با چه تعداد جنگجو راه را بر امام حسین علیهالسلام بست؟
الف . سی هزار نفر ب . هزار نفر ج . پانصد نفر
17 . تعداد سپاهیان کوفه که به جنگ حسین علیهالسلامآمده بودند، چند نفر بود؟
الف . سی هزار نفر ب . بیش از سی هزار ج . ده هزار
18 . حسین علیهالسلام در شب عاشورا به یارانش گفت: «... و بهشت را ببینید».
الف . سرهای خود را بالا بگیرید ب . میان انگشتان مرا نگاه کنید ج . هیچکدام
19 . این سخن از کیست: «ای حسین! اگر هفتاد بار کشته شوم از تو جدا نمیشوم».
الف . زهیربنقین ب . مسلمبنعوسجه ج . ابوالفضل
20 . این سخن از کیست: «ای حسین! دوست داشتم هزار بار بلاگردانِ وجود تو باشم».
الف . زهیربنقین ب . مسلمبنعوسجه ج . ابوالفضل
پاسخنامه سوالات
کتاب شیرینتر از عسل
نام......................
نام خانوادگی ......................
نام پدر.......................
سال تولد......................
شماره شناسنامه......................
تلفن.................