ghaemiyeh.com
جوان و جوانی در سیره اهل بیت علیهم السلام، تألیف محمدعارف صداقت؛ [برای] جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة، معاونت پژوهش. -- قم: جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة، 1387.
170 ص. -- (جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة، معاونت پژوهش؛ 130)
19500 ریال ISBN: 978-964-195-028-8
فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
کتابنامه: ص. [165]-170؛ همچنین بهصورت زیرنویس.
جوانان و اسلام. 2. جوانان -- احادیث. 3. جوانان -- راه و رسم زندگی.
جوانان -- روانشناسی. الف. جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة. معاونت پژوهش. ب) عنوان.
9 ج 4 ص/ 230/165 BP 297/4836
جوان و جوانی در سیره اهل بیت علیهم السلام
مؤلف: محمدعارف صداقت
چاپ اول: 1387
ناشر: انتشارات جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة
صفحهآرایی: سید مهدی عمادی مجد
چاپ: توحید قیمت: 19500 ریال شمارگان: 2000
حق چاپ برای ناشر محفوظ است.
مرکز پخش:
قم، خیابان بهار، جنب هتل الزهراء علیها السلام، فروشگاه انتشارات الجامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة
تلفکس: 02517749875
www.eshraaq.com
E-mail: public-relations@Qomicis.com
جوان و جوانی در سیره اهل بیت علیهم السلام
محمدعارف صداقت
زندگی عرصه ظهور و تحقق خواستهها و آرزوهای انسانی است و دورههای زندگی همچون گامهایی هستند که او را برای شکوفاشدن و دوران ثمربخشی آماده میسازند. هر چند خردسالی، جوانی، میانسالی و پیری، هر یک از جنبهای خاص، اهمیت ویژه مییابند با این حال جوانی در زندگی هر شخص اهمیتی بارز دارد. اوج برانگیختگی و توان جسمی همراه با امید و نشاط وافر و بیتجربگی و ناپختگی، همگی شرایطی حساس را در زندگی انسان رقم میزنند؛ شرایطی که زیربنای شکلگیری یک زندگی را میسازد. به یقین چنین دوران مهمی نمیتواند از چشم تیزبین اهل خرد و دانش به دور ماند. ازاینرو است که در آثار ماندگار بزرگان اهل ادب توصیههای فراوانی در این خصوص به چشم میخورد.
جوان امروز از امکانات و آگاهیهای فراوانی برخوردار است و میتواند بسیار آسانتر از گذشته در مسیر شکوفایی گام بردارد. گرچه این مطلب به معنای حتمیشدن نیکبختی برای نسل فردا نیست. نسل فردا نیز همچون نسلهای پیشین در معرض آسیبها و انحرافات است و شاید
تهدیدها و آسیبهای کنونی بسیار نگرانکنندهتر از پیش نمایان شوند. بدین خاطر افزایش آگاهی نسل جوان از اهمیت این دوره و ویژگیهای آن، وظیفه مربیان و اهل تفکر و اندیشه است. در این راه ارائه الگوهای صحیح میتواند این نسل را از افتادن در مسیرهای انحرافی باز دارد.
نویسنده محترم آقای محمدعارف صداقت, از دانشآموختگان جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة، در کتاب حاضر با عنوان «جوان و جوانی در سیره اهلبیت علیهم السلام» به این مهم همت گمارده است. امید میرود حاصل کار، مورد توجه اهل نظر و استفاده جوانان این مرز و بوم قرار گیرد.
معاونت پژوهش جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة از نویسنده محترم و دیگر دوستانی که در آمادهسازی و نشر اثر همراهمان بودهاند صمیمانه سپاسگزار است و توفیقات بیشتر را از درگاه الاهی برای آن عزیزان آرزو میکند.
معاونت پژوهش جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة
اداره کل برنامهریزی و ساماندهی تحقیقات
سخن ناشر 5
فهرست 7
مقدمه 11
مفاهیم 17
اهلبیت علیهم السلام چه کسانی هستند 17
مفهوم سیره 21
جوانی چیست و جوان کیست 22
1-3. جوانی در اصطلاح روانشناسان 23
الف) هویت یابی جوان 24
ب) آغاز ورود به اجتماع 26
ج) رشد جسمی 28
د) رشد جنسی 28
2-3. جوانی در اصطلاح فقها 29
3-3. جوان در اصطلاح اهلبیت علیهم السلام 30
پیشینه 33
ویژگیهای جوان 37
تیزبینی 37
سخت کوشی 38
گرایش به خوبیها 42
پیشگامی در پذیرش ارزشها 45
دانش اندوزی جوان 47
دانش در خدمت عقیده 49
بایستههای جوانی 55
اهمیت دادن به جوانی 55
شناخت فرصت جوانی 59
درک ارزش جوانی 67
خلق و خو در جوانی 71
پرهیز از تملق گویی 74
تعامل اهلبیت علیهم السلام با جوانان 77
سیره اهلبیت علیهم السلام در برخورد با جوانان 77
فرماندهی اسامه 79
فرمانداری عتاب بن اسید 80
امام علی علیه السلام و برده جوان 81
جوان و پرستش 83
میراث فطرت 83
میانهروی در پرستش 89
پرستش با معرفت 92
رابطه معرفت و یقین 95
تربیت دینی جوان 96
اهمیت شناخت در تربیت دینی 100
پاکدامنی جوان 103
توبه در جوانی 106
تأثیر اعمال جوانی بر آینده 114
تربیت جوان 121
حدود آزادی جوان 124
شیوه تعامل با جوان 127
شیوه مقابله با اشتباهات جوان 135
توجه به احساسات لطیف جوان 138
الگوها و دوستیهای جوان 141
الگوی جوان 141
الگوی مؤثر 146
معیار دوست گزینی 150
خطرهای جوانی 153
زمینههای انحراف 153
فراغت در جوانی 157
نتیجه 161
فهرست منابع 165
عهد بهار از دل شب گیر پرس ذوق جوانی ز دل پیر پرس
پیر شناسد که جوانی چه بود تا نرود از تو، ندانی چه بود
(ناصر خسرو)
فارغی از قدر جوانی که چیست تا نشوی پیر ندانی که چیست
زندگی از نظر جسمی، مثلثی است که یک نقطه اوج دارد و در دو طرف آن افتادگی قرار گرفته است. به تعبیر دیگر, زندگی در این جهان را میتوان به سه مرحله تقسیم کرد: کودکی، جوانی و پیری؛ در این نوشتار، به بررسی مرحله خطیر جوانی از نظر اهلبیت علیهم السلام میپردازیم.
وقتی انسان متوّلد میشود به قدری ضعیف است که اگر مربیان (پدر و مادر) از کمک به او دریغ ورزند حتی قادر به ادامه حیات نخواهد بود. این حالت برای انسان بسیار طولانی است و هیچ جانداری این مقدار نیازمند مراقبت نیست. همین کودک ناتوان و نیازمند به این همه مراقبت، از نظر روحی و باطنی بسیار باصفا، زیبا و تواناست و دلی سپید در اختیار و قله جوانی را در پیش دارد. آنگاه که به مرحله نوجوانی
و جوانی پا میگذارد، حرکت در بلندای کوهسار زندگی را آغاز مینماید؛ تا به سوی کدامین سرزمین رهسپار گردد، به سوی اصل خویش که همان پاکی باشد یا به سوی ناپاکیها و پلیدیها؟! ازاینرو جوانی، مرحلهای بسیار حساس، سرنوشتساز و با اهمیت در زندگی است؛ زیرا جوان در حال صعود به سمت قله توانایی و غرور است و در مسیری که انتخاب کرده به سرعت به پیش میرود. ازاینرو همه جوامع بشری به نیروی جوان، توجه ویژهای دارند؛ زیرا جوان دارای استعدادهایی است که از یک طرف آینده جوامع در گرو آنها است و از طرفی در اوج قله توانایی، شکوفایی و شور قراردارد. او میخواهد مستقل باشد و زیر بار فرهنگ و آدابِ نسل کهن قرار نگیرد؛ اداره چنین انسانی تدبیر فراوان میخواهد که در سیره اهلبیت علیهم السلام نیز به آن بسیار توجه گردیده است.
مهمتر اینکه فعالترین و بانشاطترین نیروی جامعه, نسل جوان است که اگر پاک باشند و درست تربیت شوند، جامعه سالم پدید میآورند و اگر به فساد گرایند، آینده جامعه را نیز به سوی نابودی و نارسایی سوق میدهند؛ ازاینرو آینده هر جامعه در گرو کردار جوانان آن جامعه است و آسیبپذیرترین نیروی جامعه را نیز همین قشر تشکیل میدهد:
قربانیان اجتماع بیشتر از گروه جوانان تشکیل مییابد، روی این اصل ضروریترین کارها ارشاد و رهبری طبقه نسل جوان است.(1)
به همین دلیل اهل بیت علیهم السلام عنایت خاص به جوانان داشته و از زوایای مختلف به تحلیل ساختمان جوانی پرداختهاند و نسبت به جوانی
1) (1) آیین زندگی، ص 4.
هشدارها داده و تأکید کردهاند که جوانان، به خصوص جوانان مسلمان، مسیری را در پیش گیرند که به دیار درستی و پاکی منتهی شود. زیرا آنگاه که این مرحله به پایان رسد، در آخرین مرحله زندگی یا همان دوران پیری که نتیجه و حاصل جوانی است, تغییر و تحول بسیار اندک است؛ نیروها تحلیل میرود و انسان به آسانی کاری از پیش نمیبرد.
سعی نگارنده در این نوشتار این بوده است که بیشتر به بررسی جوانی در سیره اهلبیت علیهم السلام بپردازد. ازاینرو به عنوان مقدمه یادآوری چند نکته ضروری به نظر میآید:
کَلامُکُمْ نُورٌ وَ أَمْرُکُمْ رُشْدٌ وَ وَصِیَّتُکُمُ التَّقْوَی وَ فِعْلُکُمُ الْخَیْرُ وَ عَادَتُکُمُ الْإِحْسَانُ وَ سَجِیَّتُکُمُ الْکَرَمُ وَ شَأْنُکُمُ الْحَقُّ وَ الصِّدْقُ وَ الرِّفْقُ وَ قَوْلُکُمْ حُکْمٌ وَ حَتْمٌ وَ رَأْیُکُمْ عِلْمٌ وَ حِلْمٌ وَ حَزْمٌ إِنْ ذُکِرَ الْخَیْرُ کُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاهُ؛(1)سخنان شما نور است و امر شما رشد و سفارش شما تقوا و کار شما خوبی و عادت شما نیکی و روش شما بزرگواری و منزلت شما راستی، درستی و مدارا و گفته شما محکم و حتمی. رأی شما دانش و بردباری و قطعی است. اگر یادی از خوبی شود، اول و ریشه و شاخ و جایگاه و پناهگاه و پایان آن شما هستید.
اینها سخنانی است که به دستور معصوم، به امامان معصوم علیهم السلام خطاب میکنیم و بیشک سخنان اهل بیت علیهم السلام دریایی پر از گوهرهای زیبا است
1) (1) مفاتیحالجنان، ص 549.
که هرچه بیشتر فرو رویم مرواریدهای نابتری مییابیم. ما در این دریای نورانی به دنبال گوهرهای نابی هستیم که برای جوانان در آشفته بازار کنونی، جلوه و زیبایی دارد و به قدر توان مرواریدهایی از این یم با برکت گرد آوردهایم تا راهنمای جوان امروز گردد. افزون بر سخنان نورانی اهلبیت علیهم السلام به دیدگاه روانشناسان و بزرگان نیز در مواردی استناد جستهایم.
بنده به شدت احساس کردم جای مباحثی که جوانان را از نگاه اهلبیت علیهم السلام بررسی کرده باشد, خالی است و در عین حال مقایسه سخنان روانشناسان با این درهای ناب کاری است که تا کنون انجام نگردیده است. اگرچه این اثر نتوانسته است به طور کامل حق مطلب را ادا کرده باشد. امّا امید است که قدمی باشد برای آغاز کاری بهتر و علمیتر.
روش تحقیق در این نوشته، کتابخانهای و بر اساس تحلیل محتوا بوده است و احادیثی را گرد آوردهایم که بیشتر جنبه کاربردی دارد. در گردآوری احادیث، بدون توجه به سند آن از منابع شیعه و سنی بهره جستهایم و در گزینش منابع سعی بر این بوده است تا از منابع دسته اول و معتبر استفاده شود و تا جایی که امکان داشته این نکته رعایت گردیده است.
نوشته حاضر در سه بخش تحت عناوین کلیات و مفاهیم، شاخصههای جوان و راهکارها و هشت فصل, تنظیم گردیده که فصل اول به کلیات و مفاهیم پرداخته است, مانند بررسی تعریف اهلبیت علیهم السلام، معنای سیره، جوان و جوانی, پیشینه بحث و.... در فصل دوم شاخصههای جوانی بررسی گردیده است و در فصل سوم تحت عنوان بایستههای جوانی, برخی از ریز موضوعاتی مانند اهمیت جوانی، فرصت جوانی، ارزش جوانی و... مورد تحقیق قرار گرفته است. در فصل چهارم
تعامل اهلبیت علیهم السلام با جوانان بررسی گردیده است که چگونه اهلبیت علیهم السلام با جوانان ارتباط برقرار میکردهاند و نتیجه آن چه است. فصل پنجم جوان و پرستش را به بحث کشیده است. از آنجا که جوان گرایش فطری و ذاتی به پرستش دارد، در نگاه اهلبیت علیهم السلام، پرستش و پاک زیستن در این مرحله سنی دارای اهمیت و ارزش بسیار است. در ادامه بحث, اهمیت توبه، ارزش و چگونگی آن در جوانی را بررسی نمودهایم. در فصل ششم وظایف مربیان در مقابل جوان به نقد کشیده است و مباحثی که در این فصل مطرح گردیده موضوعاتی است که باید مربیان آنها را رعایت نمایند و جوان نیز وظیفه دارد از آنان بپذیرد. در فصل هفتم به بررسی الگوهای جوان از دیدگاه اهلبیت علیهم السلام پرداخته شده و اینکه شایسته است یک جوان با چه کسانی طرح دوستی بریزد. در فصل هشتم به موضوع خطرهای جوانی از نگاه اهلبیت علیهم السلام، و آنچه مانع رشد و ترقی جوان میگردد پرداخته خواهد شد. در پایان این فصل، نتیجه گیری و کتابنامه آمده است؛ در کتابنامه تنها از کتابهایی یاد شده است که به صورت مستقیم از آنها استفاده کردهایم.
امید است که این نوشتار در پیشگاه خداوند منان و اهلبیت علیهم السلام مورد قبول قرار گیرد و طبع بلند خوانندگان گرامی آن را بپسندد و از انتقادها و راهنماییهای سازنده خویش ما را بهرهمند سازند.
والسلام؛ محمد عارف صداقت
حوزه علمیه قم، 1386
در ذیل این فصل لازم است مفاهیم و واژگانی را توضیح دهیم که در فهم و درک مقصود، ما را یاری میرساند. ازاینرو در این فصل با مفاهیم اهلبیت علیهم السلام، سیره و جوان و جوانی در دیدگاهها و مکاتب مختلف آشنا خواهیم شد و در پایان نیز پیشینه بحث را بررسی خواهیم کرد.
اهلبیت در لغت: مرکب از دو واژه «اهل» و «بیت» است؛ که اهل به بیت اضافه شده است. به گفته برخی، اهل و آل به یک معنی آمده است. ازاینرو هم اهلالبیت و هم آلالبیت به کار میرود:
وقالت طائفه: الآل و الأَهل واحد، و احتجوا بأَن الآل إِذا صغر قیل أُهَیْل، فکأَن الهمزة هاء کقولهم هَنَرْتُ الثوب و أَنَرْته؛(1)گروهی گفتهاند آل و اهل یکی است و استدلال کردهاند به اینکه, تصغیر آل, اهیل میآید؛ گویا «همزه» به جای «هاء» نشسته است؛ مانند: «هَنَرْتُ الثوب و أَنَرْته» که هر دو (با
1) (1) لسان العرب، ج 11، ص 37.
«هاء» و «همزه») به یک معنا آمده است.
اهل: ابن منظور در کتاب لسان العرب مینویسد:
الأَهْل: أَهل الرجل و أَهْلُ الدار، و کذلک الأَهْلة؛ أَهْل الرجل عَشِیرتُه و ذَوُو قُرْباه، و الجمع أَهْلون و آهَالٌ و أَهَالٍ و أَهْلات و أَهَلات؛(1)اهل به صورت اهل شخص و اهل خانه و همچنین به صورت اهله به کار میرود؛ و اهل شخص به معنای قبیله و نزدیکان او است و جمع آن اهلون و آهال و أهال و اهلات (با سکون ه -) و اهلات (با فتح ه -) میآید.
فراهیدی در کتاب العین مینویسد:
أهل الرجل: زوجه، و أخص الناس به. و التأهل: التزوج. و أهل البیت علیهم السلام سکانه، و أهل الإسلام: من یدین به و جمع الأهل: أهلون و أهلات. و الأهالی: جمع الجمع، و جاءت الیاء التی فی الأهالی من الواو التی فی الأهلون؛(2)اهل شخص، همسر و افراد خاص نسبت به او است؛ مانند تأهل که به معنای ازدواج کردن است و اهل خانه, ساکنان آن است و اهل اسلام کسی است که به آن تدین پیدا کند. جمع اهل، اهلون و اهلات است و أهالی جمع الجمع است. یایی که در اهالی آمده است بدل از «واوی» است که در اهلون وجود دارد.
آل: همو در کتاب یاد شده درباره آل مینویسد:
وآل الرجل: ذو قرابته، و أهل بیته. و آل البعیر: ألواحه و ما أشرف من أقطار جسمه، و آل الخیمة: عمدها، و آل الجبل: أطرافه و نواحیه؛(3)آل شخص, نزدیکان و اهل خانه او است. آل شتر, لوحها و آن چیزهایی است که بر اطراف بدنش اشراف دارد. آل چادر, پایههای آن و آل کوه اطراف و نواحی آن است.
در لسان العرب نیز در باره آل مینگارد:
وآل المَلِک رَعِیَّته و آلُ الرجل: أَهلُه و عیالُه.... قال أَبو العباس أَحمد بن یحیی: اختلف الناس فی الآل فقالت طائفة: آل النبی علیهم السلام، من اتبعه قرابة کانت أَو غیر قرابة، و آله ذو قرابته مُتَّبعاً أَو غیر مُتَّبع؛(1)آل پادشاه، پیروان او و آل شخص اهل و عیال او است. ابو عباس احمدبن یحیی گفته است, مردم درباره آل اختلاف کردهاند. گروهی گفتهاند آل پیامبر صلی الله علیه و آله کسانیاند که از آن حضرت پیروی نمایند, چه از نزدیکان آن حضرت باشند یا نه و گروهی گفتهاند آل پیامبر کسانیاند که از نزدیکان حضرت باشند, چه از او پیروی کنند یا نه.
آل در فارسی: آل در لغت فارسی نیز نزدیک به همان معنا آمده است، مانند:
گروهِ خویشان. خاندان. دودمان. دوده. فرزندان. فرزند زادگان. خویشان. خویشاوندان. تبار. اهل. اهل خانه. اهل و عیال. قبیله و عشیره. قوم. و....(2)
اهلبیت در اصطلاح: هر چند که معنای اصطلاحی و لغوی اهلبیت نزدیک هماند, اما آنچه که باعث شده است درباره آن اختلاف نظر به وجود آید، اختلاف در مصداق است؛ ازاینرو میان شیعه و سنی در تشخیص مصداق آن اختلاف اندکی وجود دارد و دلیل این اختلاف نیز چگونگی تفسیر آیه شریفه تطهیر است که دانشمندان شیعه و سنی در تفسیر و مصداق آن اختلاف نظر دارند:
إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً؛3 همانا خداوند میخواهد که از شما اهل بیت هر پلیدی [احتمالی/ شک و
شبهه] را برداید و شما را چنانکه باید و شاید پاکیزه بدارد.
برخی از دانشمندان اهل سنت، اهل بیت را به همسران آن حضرت تفسیر کردهاند و برخی نیز افزون بر همسران پیامبر، امام علی و حسنین و حضرت زهرا علیهم السلام را نیز افزودهاند, ولی در میان شیعه مصداق آیه همان پنج تن است. اما وقتی که اهلبیت علیهم السلام به صورت مطلق استفاده میشود، بر دیگر امامان علیهم السلام نیز صادق است. چنانکه محقق کرکی رحمه الله مینویسد:
فقد اضطرب کلام العامة فی تفسیر أهلبیت النبی صلی الله علیه و آله، و أطبق أصحابنا و جمع من العامة علی أنهم علی و فاطمة و ابناهما علیهم السلام؛(1)سخنان اهل سنت در تفسیر اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله، پراکنده است و عدهای از اهل سنت و شیعه اتفاق دارند بر اینکه مراد از اهلبیت، علی و فاطمه علیهم السلام و دودمان آن دو است.
علامه امینی در کتاب شریف الغدیر پس از آنکه مباحثی را مطرح میسازد و با ادله محکم اقوال دیگران را رد میکند، در ادامه مینویسد:
إذا علم ذلک ظهر أنه لا یمکن أن یراد بأهل البیت جمیع بنی هاشم، بل هو من العام المخصوص بمن ثبت اختصاصهم بالفضل والعلم والزهد والعفة والنزاهة من أئمة أهل البیت الطاهر وهم الأئمة الاثنا عشر وأمهم الزهراء البتول، للاجماع علی عدم عصمة من عداهم، والوجدان أیضا علی خلاف ذلک، لأن من عداهم من بنی هاشم تصدر منهم الذنوب ویجهلون کثیرا من الأحکام، ولا یمتازون عن غیرهم من الخلق، فلا یمکن أن یکونوا هم المجعولین شرکاء القرآن فی الأمور المذکورة بل یتعین أن یکون بعضهم لا کلهم لیس إلا من ذکرنا؛(2)پس از روشن شدن این مباحث، آشکار میگردد که ممکن نیست مراد از اهلبیت، همه بنی
هاشم باشند، بلکه مراد عام مخصوص است و اختصاص به کسانی دارد که دارای فضل و علم، زهد، عفت، و پاکی باشند. تنها دوازده امام و مادرشان حضرت زهرای بتول علیها السلام این صفات را دارند. اجماع بر معصوم نبودن غیر ایشان و نیز آنچه که در عالم واقع مییابیم، خلاف عصمت همه بنی هاشم را اثبات میکند؛ زیرا از آنان گناه سر میزند و به بسیاری از احکام دانا نیستند و امتیازی از دیگر مردمان ندارند؛ ازاینرو ممکن نیست که آنان را شرکا و عِدل قرآن قرار دهیم. بنابراین معین خواهد شد که مراد برخی از بنی هاشم است نه همهشان و آن عده نیز چهارده معصوم است که یاد کردیم.
بنابراین مراد ما از اهلبیت علیهم السلام در اینجا چهارده معصوم علیهم السلام است که در نزد شیعه سخنشان حجت و سیرهشان معتبر است؛ ازاینرو وقتی از اهلبیت علیهم السلام و جوانان صحبت میکنیم، به سخنان و سیره چهارده معصوم استناد میجوییم که شامل دوازده امام معصوم و مادرشان زهرای مرضیه و جدشان پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میگردد.
سیره بر وزن فعله از ریشه «س ی ر» در لغت عبارت است از: «روش، حالت و هیئت».(1)
و به معنای رفتن و سیرکردن در زمین است؛ و بر گذشتن، روان شدن و حرکت کردن دلالت میکند و در اصطلاح: ثبات حالت، هیئت و روش مستمر است که آن را میتوان سنت، مذهب، روش، رفتار، راه و رسم سلوک، طریقه خاص زندگی معنا کرد.(2)یکی از معانی سیره نیز
«سنت» است که عبارت است از:
مجموعه رفتار و گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله و اهلبیت او.(1)
گاهی افزون بر رفتار و گفتار، تقریر پیامبر صلی الله علیه و آله و اهلبیت علیهم السلام او را نیز شامل میشود که در این صورت سیره عبارت است از: «رفتار، گفتار و تقریر (امضای) معصوم».(2)
چنانکه معصومی در برابر یک عمل قرار بگیرد و هیچ مانعی از راهنمایی او وجود نداشته باشد، اما در عین حال سکوت کند و شخص انجام دهنده را راهنمایی نکند، به معنای این است که آن عمل را پسندیده است یا دست کم از آن ناراضی نیست, وگرنه باید یادآوری میکرد که این اصطلاح بیشتر در علم اصول به کار میرود.
پس در این نوشتار نیز سیره اهلبیت علیهم السلام «رفتار، گفتار و تقریر (امضای) چهارده معصوم علیهم السلام» را در بر خواهد گرفت. با روشن شدن معنای اهلبیت علیهم السلام و سیره آن بزرگواران جا دارد واژگان جوان و جوانی را نیز، در ذیل به اختصار بررسی کنیم.
عهد جوانی که بهار تن است نسبتش اینک هم از این گلشن است
تا بود اسباب جوانی به تن روی چو گل باشد و تن چون سمن
(ناصر خسرو)
واژه «شباب» در زبان عربی به معنای جوانی و آغاز چیزی است(1)و برای بیان دوره خاص به کار میرود و «فتی» به معنای تازه جوان، بزرگوار، کریم، سخاوتمند، برده، و... آمده است(2)و صفت است برای کسی که در آن دوره قرار دارد. در زبان فارسی «جوانی» و «جوان» از مفاهیمی هستند که معادل آن دو (شباب و فتی) به کار گرفته میشوند. در لغتنامه دهخدا در بیان معنای جوان مینویسد: «برنا, هرچیز که از عمر آن چندان نگذشته باشد. شاب، مقابل پیر».
و در ذیل جوانی مینگارد: «ضد پیری، شباب، حداثت».(3)
بنابراین جوان کسی است که هنوز به مرحله پیری قدم ننهاده و در اوایل عمر خویش قرار دارد.
جوانی نزد روانشناسان, مرحله خاصی از عمر است که در این دوران برخی از هرمونها فعال میگردد و جوان را از مرحله کودکی بیرون میبرد. ترشح هرمونهای خاص و فعالیت برخی از غدد سبب میشود که تغییراتی در صدا ایجاد شود و دیدگاهها در حال دگرگونی قرار بگیرد, ولی اینکه در چه سنینی این تغییرات رخ میدهد، بین روانشناسان اتفاق نظر وجود ندارد. برخی گفتهاند:
معمولا جوانی در پایان تحصیلات متوسطه آغاز میشود و زمانی که فرد در نقش حرفهای بزرگسال در میآید پایان میپذیرد.(4)
جوانی با ویژگیهایی همراه است که جوان را از دیگران متمایز میسازد:
جوانی زمانی است که تواناییهای جسمی و پارهای ازّ قابلیتهای ذهنی انسان به اوج میرسد، زمانی که فرد بخش عمدهای از بحرانهای گذشته را پشت سر گذاشته و اکنون باید با مشکلات جدیدی رو به رو شود. این دوره از زندگی زمانی است که فرد عملا باید سبک زندگی خود را مشخص کند و به نقشههایی که قبلاً در ذهن خود تدارک دیده است جامه عمل بپوشاند.(1)
روانشناسان این مرحله را پر اهمیت دانسته و در باره آن نظرات مختلفی ارائه نمودهاند که در ذیل از آن بحث میکنیم.
دوران جوانی، دورانگذار است که دوران جنینی، کودکی و نوجوانی برآن تأثیر فراوان دارد. اریکسون، دوران رشد انسان را به هفت مرحله تقسیم میکند که مرحله پنجم به آغاز جوانی مربوط میشود و مرحله ششم تا پایان جوانی را در برمیگیرد. مرحله پنجم شامل سنین 20-12 سال میشود. وی این مرحله از عمر انسان را «مرحله احساس هویت در برابر گم گشتگی نقش» مینامد و دراینباره مینویسد:
جوانان در حال رشد و پیشرفت که به زودی با وظایف ملموس مربوط به بزرگسالان رو به رو خواهند شد، نگران این هستند که در مقایسه با احساسی که از خود دارند، در چشم دیگران چگونه به نظر میرسند.(2)
جوان در این دوره زندگی در صدد است تا به یک هویت ثابت دست
یابد. ازاینرو، این فصل عمر را «فصل شکلگیری هویت» نامیدهاند:
دوره جوانی، دوره انسجام هویت و مدخل زندگی بزرگسالی است. سنین بیست سالگی به بعد دورهای است که فرد به کمال رشد بدنی خود رسیده، تواناییهای شناختی و زبانی و رشد اجتماعی او از کیفیت بالایی برخوردار است و تغییرات روانی مربوط به انسجام هویت وی نیز بسیار برجسته و شوق آفرین است. ورود به زندگی اجتماعی - اقتصادی و سازگاری و نقش آفرینی فرهنگی نیز در این سالها رخ میدهد. فراغت از تحصیلات دبیرستانی، گذراندن دوره سربازی برای پسران، ورود به بازار کار یا دانشگاه، ازدواج و آغاز زندگی زناشویی و تحولات دیگر اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی به تمامی, از جمله ویژگیهای رشد دوره جوانی است.(1)
اگر در این مرحله جوان موفق به شکل گیری هویت درست نشود و دچار گمگشتگی نقش شود یا به تعبیری با بحران هویت رو به رو گردد، در مراحل بعدی نیز با مشکل رو به رو خواهد شد.
هویت یابی از نظر اهلبیت علیهم السلام . با آنکه نظر اریکسون را نمیتوان از سخنان اهلبیت علیهم السلام استفاده نمود و نیز تأیید و اثبات نمیگردد که حتماً هویت یابی در دوران خاصی از عمر صورت گیرد؛ ولی میتوان ادعا کرد که خواسته اهلبیت علیهم السلام این است که جوان به یک هویت ارزشمند دست یابد؛ چنانکه در شعری منسوب به امیرمؤمنان حضرت علی علیه السلام آمده است که جوان باید به یک هویت قابل قبول برسد تا به خویشتن تکیه کند و اعتماد به نفس داشته باشد:
أنا ابن نفسی و کنیتی أدبی من عجم کنت أو من العرب
1) (1) روانشناسی رشد (2) نوجوانی، جوانی و بزرگسالی، ص 213.
إن الفتی من یقولها أنا ذا لیس الفتی من یقول کان أبی(1)
من فرزند خویشم و کنیه من ادب من است؛ هر که و از هر کجا باشم، چه از عجم یا از عرب باشم.
جوان کسی است که میگوید: «هان این منم». جوان آن نیست که میگوید پدرم چنین بود.
با توجه به شعر بالا میتوان گفت: در این مرحله از زندگی باید جوان به هویتی دست یابد که بتواند برای خود و جامعه خدمت نماید و مایه افتخار باشد. ازاینرو امام علی علیه السلام اتّکا به خود را فضیلت میشمارد نه افتخار به دیگران را.
جوانی مرحله رشد اجتماعی است که حضور فعال انسان را به جامعه فراهم میسازد. اگر کسی بتواند رشد اجتماعی درست داشته باشد، شغل مناسب به دست آورد و در ازدواج موفق باشد، در بسیاری از موارد موفقیت خواهد داشت، بدین جهت رشد اجتماعی پراهمیت تلقی گردیده است:
شاید بتوان گفت که رشد اجتماعی مهمترین جنبه رشد وجود هر شخص است. معیار اندازه گیری رشد اجتماعی هر کس میزان سازگاری او با دیگران است. این دیگران شامل همه است، از دوستان، معلمان، افراد خانواده و بستگان شما گرفته تا همسایهها و... حتی کسانی که برای اولین بار با آنها برخورد میکنید.(2)
چنانکه اریکسون در مرحله ششم, آن را احساس صمیمیت در برابر انزوا میداند:
مرحله ششم احساس تعلق (و صمیمیت) در برابر انزوا و گوشه گیری. از 20 تا 40 سالگی موفقیت در اموری مانند, داشتن روابط عمیق و صمیمانه با دیگران و یا شکست و گوشهگیری به نحوه سپری کردن مراحل قبل بستگی دارد.
جوانی که بحران هویت را حل کرده و با پشت سر گذاشتن آن هویتی منسجم یافته است، به برقراری روابط صمیمانه و صحیح با دیگر افراد تمایل دارد. چنین فردی در روابط دوستانه خود با همسر و دوستان احساس ترس نخواهد کرد، ولی اگر دوران قبل را با گم گشتگی و سردرگمی هویت سپری کرده باشد، در اینجا [از] ارتباط عمیق و مستمر با دیگر افراد ناتوان خواهد بود و چه بسا به گوشهگیری و بریدن از دیگران رو آورد.(1)
همان گونه که مراحل قبل در رشد این مرحله موثر است، رشد درست این مرحله بر مراحل پس از خود تاثیر شگرف دارد:
احساس صمیمیت مطمئن، در کیفیت سایر روابط صمیمانه نیز مشهود است. برای مثال، جوانانی که صمیمیت کسب کردهاند، در روابط دوستی و ارتباطهای شغلی، یاریگر، صبور، و پذیرای تفاوتهای موجود در پیشینه افراد و ارزشهای آنها هستند. گرچه آنها از بودن با دیگران لذت میبرند، به هنگام تنهایی نیز احساس راحتی میکنند. افرادی که احساس انزوا میکنند، در مورد برقراری روابط صمیمانه تردید دارند؛ زیرا میترسند هویت خود را از دست بدهند، به جای همکاری به رقابت میپردازند، تفاوتها را نمیپذیرند و هنگامی که دیگران خیلی با هم صمیمی میشوند، به راحتی احساس تهدید میکنند.(2)
بنابراین، باید همه دستاندرکاران جامعه تلاش ورزند تا در گذراندن این
مرحله به جوان کمک کنند و او را یاری نمایند.
اگر عمر آدمی را به هرمی تشبیه کنیم, نوک هرم، دوران جوانی خواهد بود که تقریباً انسان به اوج قدرت و توانایی خویش میرسد:
بدن در طول کودکی و نوجوانی، بزرگتر و قویتر میشود، هماهنگی بهبود مییابد و دستگاههای حسی اطلاعات را به نحو کارآمدتری گردآوری میکنند. بعد از اینکه ساختارهای بدن در بیست تا سی سالگی به حداکثر توانایی و کارآیی رسیدند، پیری زیستی، یا سالخوردگی آغاز میشود.(1)
به تدریج و کندی, انسان رو به پایین هرم در حرکت است:
در طی مرحله جوانی، تغییرات جسمانی آهنگی بسیار تدریجی دارد و حتی تا حدود 40 سالگی، اکثریت مردم، احساس افزایش سن نمیکنند. بدن انسان بین سنین 19 تا 26 سالگی به اوج رشد جسمانی میرسد. از طرف دیگر، دستگاه گردش خون و رگهای عروقی، در این سنین عملکردی مطلوب پیدا میکنند. شاید به همین دلیل است که برای فعالیتهای ورزشی و رزمی، غالباً افراد را از این دامنه سنی انتخاب میکنند.(2)
رشد سالم, شخصیت سالم به بار میآورد؛ زیرا نحوه دید دیگران و حتی خود فرد در برابر شخصی که از نظر جسمانی رشد یافته, متفاوت است و ارزش بیشتری به او میدهند.
فروید, مراحل رشد انسان را دارای چند مرحله میداند و مرحله بلوغ را
مرحله رشد جنسی مینامد و میگوید:
در مرحله جنسی،(1)نیروهای فرد از حالت خود شیفتگی به طرف سایر عوامل محیط جهت میگیرند. علاقه فرد بالغ به دیگران براساس خود دوستی نیست, بلکه انگیزههای نوع دوستانه در آن دخالت دارند. این مرحله به دو دوره پیش از بلوغ و مرحله بلوغ جنسی تقسیم میشود. در مرحله پیش از بلوغ رشد سریع جسمانی آغاز میشود و تمایلات جنسی آشکار میگردد. تمایلات نسبت به افراد خانواده وجود دارد و عقده ادیپ در این مرحله دوباره احیا میشود. در این مرحله، بین «من» و «نهاد» عدم سازش به وجود میآید.
اگر تمایلات نهاد ارضا شود، پرخاشگری و رفتار خصمانه ظاهر میشود، ولی اگر «من» کنترل بیشتری داشته باشد، اضطراب افزایش مییابد. انسان برای مقابله با آن یا ریاضت میکشد و یا افکار روشنفکرانهای از قبیل افکار فلسفی یا مذهبی پیدا میکند.(2)
مسلّم است که رشد جنسی در جوان وجود دارد, اما در صحّت گفتار فروید به طور کامل درست باشد, برخی از روانشناسان تردید کردهاند.
در اصطلاح فقهای شیعه و سنی, دوران بلوغ برای دختران و پسران متفاوت است. برخی از فقها سن نه سال قمری را برای دختران سن بلوغ نامیدهاند و برای پسران سن 15 یا 16 سال قمری را اولین گام بلوغ و جوانی بر شمردهاند؛ چنانکه شافعی سن 15 سال را برای پسران و سن نه سالگی و در سخن دیگرش 15 سالگی را برای دختران سن بلوغ
میداند. ولی ابوحنیفه سن بلوغ را برای دختران بعد از کامل شدن 17 سالگی و سن پسران را بعد از کامل شدن 18 سال بر اساس یک روایت و پس از کامل شدن 19 سال بر طبق روایت دیگر میداند. مالک, ملاک را در بلوغ, کلفت شدن صدا و انشقاق غضروف بینی میداند, نه سن. این اختلاف به دلیل روایات متفاوت است که در منابع روایی وجود دارد.(1)به هر حال با همه اختلافها در معیار جوانی و نقطه آغاز و پایان سن، همه اتفاق نظر دارند که سن بلوغ در اسلام, آغاز دوره تکلیف و به رسمیت شناختن شخص است. اسلام در این مرحله سنی از استقلال جوان حمایت میکند, مگر در جایی که مشکل خاصی در کار باشد مانند سفاهت و..... البته سن بلوغ و جوانی در میان گروههای مختلف و ادیان و فرهنگهای جهان برنامههای ویژه و آداب و رسوم خاص دارد که هر جامعه به گونهای از آن تعظیم و تکریم میکنند و هر کس به طریقی اهمیت این دوره را به رسمیت شناختهاند، زیرا حساسترین مراحل زندگی، مرحله جوانی است. جوانی دوران اوج، شکوفایی و اقتدار است که اهلبیت علیهم السلام نیز آن را به رسمیت شناختهاند.
جوان و جوانی در اصطلاح اهلبیت علیهم السلام با مفهوم اصطلاحی و لغوی آن همواره یکی نیست، بلکه کلمههای جوان و جوانی در بیان اهلبیت علیهم السلام، بر پایههای ارزش مداری استوار است، جوان آن کسی است که خود را با ارزشهای اسلامی و انسانی تطبیق داده باشد و جوانی آن است که
1) (1) الخلاف، ج 3, ص 282-283.
جوانمردی را در آن مرحله از عمر خویش زنده کرده باشند. جوان و جوانی در فرهنگ اهلبیت علیهم السلام به زور بازو و توان جسمی خلاصه نمیشود؛ جوانی، صفاتی است که جوان در خود رشد و پرورش میدهد تا بر هوای نفس چیره گردد و با همه توان در برابر ناتوانها زانو بزند و در برابر زورمندان مانند کوهِ استوار بایستد؛ این مطلب به روشنی در سخن گهر بار امام صادق علیه السلام آمده است:
عن سلیمان بن جعفر الهذلی قال: قال لی جعفربن محمد صلی الله علیه و آله یا سلیمان من الفتی؟ قال: قلت: جعلت فداک الفتی عندنا الشاب، قال لی: أما علمت أن أصحاب الکهف کانوا کلهم کهولا فسماهم الله فتیه بإیمانهم؟! یا سلیمان من آمن بالله و اتقی فهو الفتی؛(1)سلیمان بن جعفر هذلی روایت میکند که امام صادق علیه السلام به من فرمود: ای سلیمان! فتی کیست؟ عرض کردم: فدایت گردم فتی در نزد ما جوان است. امام فرمود: آیا میدانی که اصحاب کهف همه بزرگسال بودند ولی خداوند به دلیل ایمانشان، آنان را فتیه (جوانان، جوانمردان) نامیده است.؟ ای سلیمان! کسی که به خداوند ایمان آورد و تقوا پیشه کند، فتی به حساب میآید.
آنچه که از این حدیث شریف استفاده میشود این است که جوان و جوانی با قلب و درون انسان ارتباط دارد، نه با توان جسمی و سن و سال. بنابراین ممکن است کسی از نظر سنی پیر و کهنسال باشد، اما از نظر درونی و معرفت، جوان باشد و برعکس ممکن است کسی از نظر سنی و جسمی در عین جوانی قرار داشته باشد, اما در اصطلاح ارزشی اهلبیت علیهم السلام, جوان به حساب نیاید؛ چنانکه در تعبیر عرفی جوانمرد نیز این نکته درست است، زیرا میتوان بسیاری از پیران را جوانمرد خواند و
1) (1) بحار الانوار، ج 14, ص 428.
در عین حال نمیتوان همه جوانان را جوانمرد دانست؛ به دلیل اینکه جوانمردی صفتی است که هیچ ارتباطی به سن و سال ندارد، پیر و جوان میتوانند آن را کسب کنند و یا از آن محروم بمانند. همانگونه که پیامبر در مورد قهرمان وزنه برداری فرمود:
عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ صلی الله علیه و آله قَالَ مَرَّ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بِقَوْمٍ یَرْفَعُونَ حَجَراً فَقَالَ مَا هَذَا قَالُوا نَعْرِفُ بِذَاکَ أَشَدَّنَا وَ أَقْوَانَا فَقَالَ صلی الله علیه و آله أَ لَا أُخْبِرُکُمْ بِأَشَدِّکُمْ وَ أَقْوَاکُمْ قَالُوا بَلَی یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ أَشَدُّکُمْ وَ أَقْوَاکُمُ الَّذِی إِذَا رَضِیَ لَمْ یُدْخِلْهُ رِضَاهُ فِی إِثْمٍ وَ لَا بَاطِلٍ وَ إِذَا سَخِطَ لَمْ یُخْرِجْهُ سَخَطُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ وَ إِذَا قَدَرَ لَمْ یَتَعَاطَ مَا لَیْسَ لَهُ بِحَقٍّ؛(1)امام جعفر صادق علیه السلام از پدرانش نقل میکند که رسول خدا علیهما السلام از کنار گروهی میگذشت که سنگی را بر میداشتند، حضرت پرسید این چه کاری است؟ گفتند: با این کار قویتر و برتر خویش را شناسایی میکنیم. رسول خدا فرمود: آیا شما را خبر ندهم که چه کسی قویتر و برتر شماست؟ گفتند بفرمایید یا رسول الله. فرمود: قویتر و برتر شما کسی است که وقتی از چیزی خوشنود گردد، خوشنودیاش او را به گناه و باطل واندارد و هنگامی که خشمگین گردد، خشمش او را از سخن حق باز ندارد و آنگاه که توان یافت بیش از آنچه که مستحق است بر ندارد.
شهید مطهری در کتاب داستان راستان، وقتی این داستان را نقل مینماید در ترجمه این حدیث میفرماید : «جوانان مسلمان سرگرم زور آزمایی و مسابقه وزنه برداری بودند».(2)شاید از اینکه سر و کار جوان با این کارها است, ایشان در این حدیث «قوم» را به گروه «جوانان مسلمانان» تعبیر کرده باشند, در این صورت از حدیث استفاده میشود که قوت،
زورمندی و برتری جوان به زور بازو و... نیست, بلکه قوی آن کسی است که بتواند بر اساس معیارهای حق و حقیقت در زندگی سیر نماید و هوای نفس بر او چیره نگردد, زیرا از ذیل حدیث این نکته را به خوبی میتوان استنباط کرد.
ذکر پیشینه در هر بحثی لازم و ضروری است. بدون توجه به پیشینه بحث و تکراری شدن بحثها, عمر انسانها به هدر میرود و سرمایههای عمومی را ضایع میسازد، ازاینرو در اینجا نیز به بررسی مختصر تاریخچه بحثِ «جوان و جوانی در سیره اهلبیت علیهم السلام» میپردازیم.
در نخستین مرحله، تاریخچه این بحث را از زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و در گفتار و رفتار آن حضرت باید جست. اصل این بحث و اهمیت دادن به جوان و جوانی را در روزهایی آغازین بعثت و رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله میتوان یافت، آن حضرت از جوانان استقبال ویژه نمود و در عین حال دیگر معصومین علیهم السلام, از امامان گرفته تا رهروان خاص آنان به جوان و جوانی بسیار اهمیت میدادند. در جاهای مختلف این نوشته نیز یاد کردهایم که پیامبر صلی الله علیه و آله چگونه جوانان شایسته را بر پیران بیلیاقت ترجیح میدادند و به فرماندهی لشکر، کارهای مهم و... انتخاب مینمودند, چنانکه بلال, سیاه جوان را برای مهمترین کار (اذان گفتن) برگزید که این همه از نمونههای توجه پیامبر به جوان و جوانی است. در سیره امام علی علیه السلام میبینیم که در انتخاب لباس، قنبر را بر خود مقدم میدارد و استدلال میکند که تو جوانی و نیاز جوانی داری. در سیره امام صادق علیه السلام میبینیم که هشام را آنقدر نوازش میکند که بسیاری از پیران
بر او غبطه میخورند، زیرا هشام جوانی است دانشمند که در برابر دشمن خوب استدلال میکند. در مناظرهای که از هشام نقل شده است, میتوان این مسئله را به روشنی تماشا کرد. ازاینرو جوان و جوانی در نزد اهلبیت علیهم السلام، از مسائل بسیار با اهمیت بوده است. بهویژه اینکه اهلبیت علیهم السلام، به فضل و دانش جوان بسیار اهمیت میدادهاند.
با همه اهمیتی که مسئله جوان و جوانی داشته است، نویسندگان مسلمان به این بحث کمتر پرداختهاند. اگرچه کتابهایی در این اواخر نوشته شده است که تا حدی به این مسئله پرداختهاند از جمله آنان میتوان کتابهای ذیل را نام برد:
جوان در پرتو اهل بیت علیهم السلام؛ محمد علی خادمی کوشا؛
جوان از نظر عقل و احساسات؛ محمد تقی فلسفی؛
بزرگسال و جوان از نظر افکار و تمایلات.
در کتابهای بالا در برخی از موارد جزئی از دیدگاه اهلبیت علیهم السلام در باره جوان و جوانی اشاراتی رفته است ولی به تفصیل نپرداختهاند.
یکی از کتابهای ارزشمندی که خوب به این مسائل پرداخته و بسیاری از احادیث را در خصوص این موضوع جمع آوری نموده کتاب حکمت نامه جوان، به قلم آقای محمدی ری شهری است.
متأسفانه ما نتوانستهایم با استفاده از این احادیث ناب، نظر علمی ارائه دهیم, درحالی که میتوانستیم موارد بسیاری را با تجربه و دانش نیز اثبات نماییم؛ اگرچه این سخنان محکمتر و پذیرفتهتر از هر نظری است که در علوم انسانی ارائه میگردد, ولی آیا برای یک انسان غیر شیعی و غیر مسلمان نیز چنین امری پذیرفته است؛ آیا دانشمندان ما نمیتوانستند با الهام گیری از این احادیث, چند سالی را به تفحص بپردازند؛ قطعا
میتوانستیم! امیدوارم در آینده نزدیک شاهد تحقیقات گسترده باشیم و نظرات اسلامی را ارائه دهیم و نظریههایی را پدید آوریم که در آن همه اصول محترم شمرده شود و از بیراهه رویهای امثال فروید و... در امان باشیم, انشاءالله.
جوان, ویژگیها و شاخصههایی دارد که در کودک، میانسال و کهنسال وجود ندارد؛ ازاینرو برخی از شاخصهها یا ویژگیهای جوان را چنین برشمردهاند:
ویژگیهای اصلی جوانی عبارتند از: تحلیل روابط بین خود و جامعه, کنار کشیدن نسبی خود از این جامعه, هویت مخصوص جوانی که در فرا سوی این دوره ادامه نخواهد یافت. پیامدهای جوانی با خوشبینیهای نوسانیتر جوانی متفاوتند، بدین معنی که غالباً چندین سال ادامه مییابند، و یک صداقت عمیق را بر میانگیزند، به محض آنکه جوان به یک تعهد اجتماعی قطعی تن در دهد، جوانی پایان میپذیرد.(1)
در اینجا برخی از این موارد را برمیشمریم که تقریباً تنها در جوان یا حداقل اوج آن را در جوانی میتوان یافت.
یکی از ویژگیهای مهم جوان, تیز بینی و تیز هوشی است؛ زیرا فکر
1) (1) روانشناسی ژنتیک 2, از روان تحلیل گری تا رفتارشناسی، ص 132.
جوان، ناب و دست نخورده است. امام علی علیه السلام میفرماید:
إذا احتجت إلی المشورة فی أمر قد طرأ علیک فاستبده ببدایة الشبان فإنهم أحد أذهانا و أسرع حدسا ثم رده بعد ذلک إلی رأی الکهول و الشیوخ لیستعقبوه و یحسنوا الاختیار له فإن تجربتهم أکثر؛(1)هرگاه که در کاری نیازمند مشورت شدی، نخست با جوانان مشورت نما, زیرا هوش جوان تیزتر و حدسش سریعتر است, آنگاه با رأی پیران و سالخوردگان بسنج تا آنان به دنبال آن رأی درست دهند، زیرا تجربه آنها بیشتر است.
هوش جوان از آن جهت بیشتر و حدسش قرین صواب است که در آغاز رشد و بالندگی قرار دارد. در روانشناسی نیز این مرحله را دوران فعالیت حواس دانسته و گفتهاند:
در این سنین، حواس پنجگانه، عملکردی بسیار مطلوب دارند. مثلاً دقت بینایی یا تیزبینی در 20 سالگی به اوج میرسد و گاهی تا 40 سالگی ادامه دارد.(2)
از این مرحله هر چه بیشتر بگذرد، هوش رو به زوال میرود و سلولهای انسان از بین میرود:
پژوهشهای انجام شده با کمک آزمونهای هوش، این عقیده را روشن میکند که وقتی ساختارهای مغزی رو به زوال میروند، هوش در بزرگسالی افت میکند.(3)
شایسته است جوان از این نعمت خدادادی استفاده بهتری نماید و بهرهای بیشتر ببرد.
جوانی فصلی است که انسان دارای نیروی زیادی است و میتواند
سختیها را تحمل کند؛ ازاینرو میتوان گفت جوانی فصل تلاش و کوشش است که جوان باید در آن چیزهای مهمی را فراگیرد. پس جوان باید همت خویش را بلند دارد, چنانکه اهلبیت علیهم السلام نیز بر این موضوع تأکید نمودهاند. در حدیث طولانی از امام صادق علیه السلام آمده است:
ثَلَاثَةٌ لَا تُعْرَفُ إِلَّا فِی ثَلَاثِ مَوَاطِنَ لَا یُعْرَفُ الْحَلِیمُ إِلَّا عِنْدَ الْغَضَبِ وَ لَا الشُّجَاعُ إِلَّا عِنْدَ الْحَرْبِ وَ لَا أَخٌ إِلَّا عِنْدَ الْحَاجَةِ... ثَلَاثٌ یَحْجُزْنَ الْمَرْءَ عَنْ طَلَبِ الْمَعَالِی قَصْرُ الْهِمَّةِ وَ قِلَّةُ الْحِیلَةِ وَ ضَعْفُ الرَّأْیِ؛(1)سه چیز را تنها میتوان در سه جا شناخت، حلیم را هنگام خشم، شجاع را هنگام جنگ، برادر را در موقع نیاز... سه چیز انسان را از رسیدن به مقامات بلند و بزرگواری باز میدارد: همت پایین, چارهای اندک و ضعف تدبیر.
این حدیث همت پایین را مانع از رسیدن به مراتب بالا میداند. امروزه در روانشناسی نیز داشتن همت بلند را سبب ایجاد انگیزه میدانند. در متون دینی، متون کهن فارسی و عربی بر داشتن همت بلند تکیه و تأکید فراوان گردیده است، شاعر میگوید:
همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیدهاند
همت بلند سبب میشود انسان به راحتی از هدف باز نماند و در راه هدف سختیها را تحمل نماید. کسی که به جایی رسیده و به دانش و فضلی دست یافته است حتماً رنجهای فراوان برده است. به گفته شاعر عرب که میگوید:
تریدون ادراک المعالی رخیصه و لابد دون الشهد من ابر النحل
1) (1) بحار الانوار، ج 75، ص 231.
رسیدن به مقامات بلند را ارزان میطلبید, درحالی که برای چشیدن عسل، چارهای جز تحمل نیش زنبور نیست.
ناگفته روشن است که تنها همت بلند, چاره ساز نیست؛ بلکه افزون بر آن باید بر خدا نیز توکل کرد و از او توفیق خواست, زیرا بدون توجه به خداوند به خصوص در مسیر معنوی کسی به جایی نمیرسد:
به جهد تکیه مکن از خدا عنایت خواه که حاصلی ندهد هیچ جهد بیتوفیق
(جلال الدین همایی)
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
(حافظ)
در کلامی زیبا، امام صادق علیه السلام میفرماید:
لَا یَسْتَغْنِی الْمُؤْمِنُ عَنْ خَصْلَةٍ وَ بِهِ الْحَاجَةُ إِلَی ثَلَاثِ خِصَالٍ تَوْفِیقٍ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ وَاعِظٍ مِنْ نَفْسِهِ وَ قَبُولٍ مِمَّنْ یَنْصَحُهُ؛(1)مؤمن از خصلتی بینیاز نیست و به سه خصلت نیاز دارد: توفیق از جانب خداوند عزوجل، نظارت برخود و اندرز خویش و پذیرفتن نصیحتِ نصیحتگر.
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: قبول نصیحت انسان عاقل، توفیق خدا است که برای هر کس میسر نیست:
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مُشَاوَرَةُ الْعَاقِلِ النَّاصِحِ رُشْدٌ وَ یُمْنٌ وَ تَوْفِیقٌ مِنَ اللَّهِ فَإِذَا أَشَارَ عَلَیْکَ النَّاصِحُ الْعَاقِلُ فَإِیَّاکَ وَ الْخِلَافَ فَإِنَّ فِی ذَلِکَ الْعَطَبَ؛(2)مشاوره با عاقل, رشد و برکت و توفیق خداوند است. وقتی نصیحتگرِ عاقل تو را راهنمایی میکند مبادا به
مخالفت برخیزی, زیرا هلاکت را در پی دارد.
لقمان حکیم به فرزندش چنین وصیت میکند:
یَا بُنَیَّ! ادْعُ اللَّهَ ثُمَّ سَلْ فِی النَّاسِ هَلْ مِنْ أَحَدٍ دَعَا اللَّهَ فَلَمْ یُجِبْهُ أَوْ سَأَلَهُ فَلَمْ یُعْطِهِ! یَا بُنَیَّ! ثِقْ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَّ سَلْ فِی النَّاسِ هَلْ مِنْ أَحَدٍ وَثِقَ بِاللَّهِ فَلَمْ یُنْجِهِ؛ یَا بُنَیَّ! تَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ ثُمَّ سَلْ فِی النَّاسِ مَنْ ذَا الَّذِی تَوَکَّلَ عَلَی اللَّهِ فَلَمْ یُکْفَ؟! یَا بُنَیَّ! أَحْسِنِ الظَّنَّ بِاللَّهِ ثُمَّ سَلْ فِی النَّاسِ مَنْ ذَا الَّذِی أَحْسَنَ الظَّنَّ بِاللَّهِ فَلَمْ یَکُنْ عِنْدَ حُسْنِ ظَنِّهِ بِه؛(1)فرزندم! اول خدا را بخوان آنگاه از مردم سوال کن, آیا کسی هست که خدا را دعوت کرده باشد و اجابت نشنیده باشد یا از او خواستهای داشته و به او نداده باشد؟ فرزندم! به خدای بزرگ اعتماد کن آنگاه از مردم بخواه, آیا کسی هست که به خدا اعتماد کرده و او را نجات نداده باشد؟ فرزندم! به خدا توکل کن آنگاه از مردم بخواه آیا کسی هست که به خدا توکل کرده و خدا او را بینیاز نکرده باشد؟ فرزندم! به خدا حسن ظن داشته باش آنگاه از مردم بخواه, آیا کسی هست که به خدا حسن ظن داشته باشد و خداوند را همانگونه نیافته باشد؟
لقمان در این وصیت حکیمانه, اسباب را نفی نمیکند ولی از تکیه کامل به اسباب و دیگران فرزندش را باز میدارد. انسان، به ویژه در دوران جوانی، گاهی اعتماد به نفس کاذب پیدا میکند که ممکن است همه موفقیتها را به خود و تلاش و هوشیاری خود نسبت بدهد؛ ولی قبل از همه چیز موفقیت انسان مرهون توفیقاتی است, که خداوند عنایت نموده است, ولو خود انسان متوجه نباشد. ازاینرو توکل در جوانی به خصوص برای جوان مؤمن پشتوانه بسیار مهمی است.
1) (1) بحارالانوار، ج 13، ص 432.
مرا در سر ز سودای جوانی خیالی هست زان گونه که دانی
من آن خضرم که آب خضر دارم و لیکن آب خوش خوردن ندارم
(ناصر خسرو)
یکی از مهمترین ویژگیهای جوانان این است که زودتر به سوی خوبیها، دینداری و کارهای نیک میگرایند، زیرا اینها با فطرت پاک آنان سازگار است و زودتر تحت تأثیر واقع میشوند و در عین حال آنچه که در سنین جوانی آموخته شود، ماندگار و پا بر جا خواهد ماند. امام صادق علیه السلام از حضرت ایوب پیامبر چنین نقل میکند:
فقال أیوب علیه السلام: إن الله تعالی یزرع الحکمة بالرحمة فی قلب الصغیر والکبیر، فمتی تنبت فی القلب یظهر الله تعالی علی اللسان، و لیست تکون الحکمة من قبل السن و الشیبة ولا طول التجربة، وإذا جعل الله تعالی العبد حکیما فی الصغر لم تسقط منزلته عند الحکماء و هم یرون من الله تعالی علیه نور الکرامة؛(1)ایوب علیه السلام فرموده است: خداوند تعالی حکمت را با رحمت در قلب کوچک و بزرگ میرویاند؛ آنگاه که حکمت در قلب رویید، خداوند تعالی آن را بر زبان اظهار میدارد، حکمت به سن و پیری و تجربه فراوان بسته نیست، وقتی خداوند تعالی کسی را در سنین پایین حکیم قرار داد، منزلتش را در نزد حکیمان نمیکاهد، آنان نور بزرگواری را از جانب خداوند تعالی در او مینگرند.
چنانکه در این حدیث شریف آمده است، حکمت با تجربه به دست نمیآید، بلکه حکمت با پاکی و صفای باطن میسر میگردد و قلب جوان
1) (1) بحار الانوار، ج 12، ص 362
مانند آیینه, صاف است که هرچه در برابر آن قرارگیرد، آن را منعکس میسازد. اگر کار خیر در برابر او جلوه نماید, همان را انعکاس میدهد و چنانچه کار زشتی در برابر این آیینه قرارگیرد، باز هم همان را انعکاس میدهد؛ ازاینرو شایسته است که در برابر او جلوههای زیبا را به تماشا بگذارند تا انعکاسش زیبا شود و نیز پیش از آنکه این آیینه روشن زنگار گیرد و مکدر شود باید غبار را از دل آن زدود؛ همان گونه که امام علی علیه السلام به فرزندش میفرماید:
فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ وَ یَشْتَغِلَ لُبُّکَ؛(1)پس در تربیت تو شتاب کردم، پیش از آنکه دل تو سخت شود و عقل تو به چیز دیگری مشغول گردد.
زیرا قلب جوان مانند زمین بایر است که زود میپذیرد و آنچه را که در ضمیرش جای داده است رشد میدهد:
وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَةِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْءٍ قَبِلَتْهُ؛(2)مسلما قلب نوجوان چونان زمین کاشته نشده، آماده پذیرش هر بذری است که در آن افشانده شود.
باید جوان و مربیان سعی کنند تا در این زمین آماده, تخم اصلاح شده بپاشند، زیرا جوان زود فرامیگیرد و دیر فراموش میکند و زود به سوی خوبیها تمایل پیدا میکند. در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است که امام علیه السلام از شخصی به نام «احول» از اوضاع بصره میپرسد که گرایش مردم به ولایت اهلبیت چگونه است, «احول» جواب میدهد که اندک است، اگرچه کارهایی شده ولی کافی نیست و ناچیز است. آنگاه امام صادق علیه السلام به وی میفرماید:
عَلَیْکَ بِالْأَحْدَاثِ فَإِنَّهُمْ أَسْرَعُ إِلَی کُلِّ خَیْرٍ؛(1)هان! توجهت را بر جوانان متمرکز کن که آنها زودتر به سوی خوبیها میگرایند.
افزون بر اینکه اگر عملی در جوانی آموخته شود و به صورت ملکه درآید همواره شخص به آن پایبند خواهد بود، حتی تا هنگام پیری؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
من تعلم العلم فی شبابه کان بمنزلة النقش فی الحجر و من تعلمه و هو کبیر کان بمنزلة الکتاب علی وجه الماء؛(2)کسی که در جوانی دانش آموزد، مانند نقاشی روی سنگ است و آن کس که در بزرگسالی دانش اندوزد، مانند نوشتن روی آب است.
افزون بر اینکه در اوایل جوانی ثبت و ضبط مطالب قوی است و مغز گیرندگی بیشتری دارد. اسلام عزیز برای آموزش در این سنین ارزش بسیار قائل شده است:
قال رسول الله صلی الله علیه وسلم أیما ناشئ نشأ فی طلب العلم والعبادة حتی یکبر أعطاه الله یوم القیامة ثواب اثنین و سبعین صدیقا؛(3)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هرگاه تازه جوانی در پی علم و پرستش خداوند، رشد و نمو کرده باشد تا پیر شود، خداوند در روز قیامت پاداش هفتاد و دو صدیق را به او میدهد.
جوانی دوران تلاش و شکوفایی است؛ ازاینرو فرشته مخصوص همه سنین را مخاطب قرارداده و مطابق شرایط سنیشان تذکر میدهد؛ راجع به بیست سالهها تلاش و جدیت را توصیه نموده و برای سیسالهها فریب نخوردن از دنیا را یادآوری میکند. در حدیثی پیامبر صلی الله علیه و آله چنین میفرماید:
إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَی مَلَکاً یَنْزِلُ فِی کُلِّ لَیْلَةٍ فَیُنَادِی یَا أَبْنَاءَ الْعِشْرِینَ جِدُّوا وَ اجْتَهِدُوا وَ یَا أَبْنَاءَ الثَّلَاثِینَ لَا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَ یَا أَبْنَاءَ الْأَرْبَعِینَ مَا ذَا أَعْدَدْتُمْ لِلِقَاءِ رَبِّکُمْ وَ یَا أَبْنَاءَ الْخَمْسِینَ أَتَاکُمُ النَّذِیرُ وَ یَا أَبْنَاءَ السِّتِّینَ زَرْعٌ آنَ حَصَادُهُ وَ یَا أَبْنَاءَ السَّبْعِینَ نُودِیَ لَکُمْ فَأَجِیبُوا وَ یَا أَبْنَاءَ الثَّمَانِینَ أَتَتْکُمُ السَّاعَةُ وَ أَنْتُمْ غَافِلُونَ؛(1)خداوند فرشتهای دارد که هر شب فرود میآید و ندا میدهد: ای بیست سالهها! جدی باشید و تلاش ورزید. و ای سی سالهها! زندگی دنیا شما را فریب ندهد. و ای چهل سالهها! برای ملاقات پروردگار خویش چه چیز آماده کردهاید، ای پنجاه سالهها! ترسانندهای برای [ترساندن] شما آمده است. و ای شصت سالهها! وقت برداشت محصول رسیده است. و ای هفتاد سالهها! منادی شما را صدا میزند پاسخ دهید. و ای هشتاد سالهها! وقت مرگ فرا رسیده است درحالی که شما غافلید.
دوران جوانی زمان تلاش است و ذهن جوان آماده برای پذیرش. پس این خزانه خدادادی را نباید از هر چیزی پرکرد و زیبنده آن است که بهترین گوهرها را در آن بریزیم تا در دنیا و آخرت از آن بهرهمند گردیم.
گر دل اندر کافری بندد جوان پاکباز در نهانِ او مسلمانی پدیدار آورد
(اوحدی مراغهای)
در تمامی کشورهای جهان، مهمترین کارها بر عهده جوانان است مانند دفاع از مرزها و... و آینده نیز به دست آنان رقم میخورد. در کسب فضایل نیز جوانان پیش قدم بوده و خواهند بود؛ چنانکه در احادیث آمده است, یاران آخرین اصلاحگر زمین نیز جوانها میباشند:
1) (1) مستدرکالوسائل، ج 12، ص 157.
ومن أمارات خروج الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مناد ینادی ألا إن صاحب الزمان قد ظهر، وهو فی لیلة الثالث والعشرین من شهر رمضان، فلایبقی راقد إلا قام، ولا قائم إلا قعد، وإنه یخرج فی شوال فی وتر من السنین، و یبایعه بین الرکن والمقام ثلاثمائة وثلاثة عشر رجلا من الاخیار، کلهم شبان لا کهل فیهم؛ از علامات ظهور امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف این است که در شب بیست و سوم ماه رمضان منادی ندا میدهد: هان! صاحب الزمان ظهورکرد، وانگهی خوابیدهای نیست مگر اینکه میایستد و ایستادهای نیست مگر اینکه مینشیند، حضرت در ماه شوال و سال فرد ظهور میکند. با آن حضرت بین رکن و مقام 313 نفر از خوبان بیعت مینمایند که همگی جوانند و در میانشان سالخوردهای نیست.(1)
در صدر اسلام نیز جوانان در پذیرش دین حق پیشگام بودند، درحالی که برخی از پیران در معرض نفرین و غضب الاهی قرارگرفتند. قرآن کریم درباره «ابیلهب» که از پیران و سرکردگان آن روز بود، میفرماید:
تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ ما أَغْنی عَنْهُ مالُهُ وَ ما کَسَبَ سَیَصْلی ناراً ذاتَ لَهَبٍ وَ امْرَأَتُهُ حَمّالَةَ الْحَطَبِ فِی جِیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ؛2 بریده باد دو دست ابولهب، و مرگ بر او باد. دارایی او و آنچه اندوخت، سودش نکرد. به زودی در آتشی پُرزبانه درآید و زنش، آن هیمهکش [آتش افروز]، بر گردنش طنابی از لیف خرماست.
در تفسیر این آیات آمده است که نه تنها ابولهب و همسرش ایمان نیاوردند، بلکه وقتی پیامبر به مسجد میرفت، ام جمیل (همسر ابولهب و خواهر ابوسفیان) خارها را جمع میکرد و شبانه بر سر راه آن حضرت
1) (1) ینابیع المودة لذوی القربی، ج 3, ص 220.
قرار میداد تا آنگاه که به نماز میرود، پاهای نازنین حضرت خونین شود، چنین کرداری از پیرانِ نزدیک آن حضرت سر میزد، درحالی که پیامبر صلی الله علیه و آله درباره جوانان چنین میفرمود:
اوصیکم بالشبان خیرا فانهم ارق افئدة إن الله بعثنی بشیرا و نذیرا فحالفنی الشبان و خالفنی الشیوخ؛(1)شما را درباره جوانان توصیه میکنم که به نیکی و خوبی رفتار نمایید, زیرا آنها نازک دلند. خداوند مرا مژده دهنده و ترساننده برانگیخت، جوانان با من همپیمان شدند ولی پیران به مخالفت برخاستند.
جوان مسلمان باید این سیره و روش را حفظ کرده و در کسب فضایل و ارزشها همواره پیشگام باشد و خود را لایق و شایسته هر مقامی سازد.
گر آموزی هنر اندر جوانی کنی در وقت پیری کامرانی
از نظر اهل بیت علیهم السلام باید جوان همواره در صدد آموختن فضایل باشد، جوان بیکار و تنبل, مورد پسند اهل بیت نیست. امام صادق علیه السلام میفرماید:
لَسْتُ أُحِبُّ أَنْ أَرَی الشَّابَّ مِنْکُمْ إِلَّا غَادِیاً فِی حَالَیْنِ إِمَّا عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً فَإِنْ لَمْ یَفْعَلْ فَرَّطَ فَإِنْ فَرَّطَ ضَیَّعَ فَإِنْ ضَیَّعَ أَثِمَ وَ إِنْ أَثِمَ سَکَنَ النَّارَ وَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ؛(2)دوست ندارم جوانی را از شما ببینم مگر اینکه در دو حال به سر برد، یا دانشمند باشد یا دانش آموز، اگر چنین نکرد کوتاهی نموده است, اگر کوتاهی نمود خویشتن را ضایع کرده و چون ضایع گشته است، گناهکار میشود، سوگند به آن کسی که محمد صلی الله علیه و آله را به حق فرستاده است که گناهکار داخل آتش خواهد شد.
در حدیث نورانی دیگر از امام باقر علیه السلام چنین آمده است:
لَوْ أُتِیتُ بِشَابٍّ مِنْ شَبَابِ الشِّیعَةِ لَا یَتَفَقَّهُ فِی الدِّینِ لَأَوْجَعْتُهُ؛(1)اگر جوانی از جوانان شیعه را ببینم که در راه فراگیری دین تلاش نمیورزد، به شدت تنبیهش میکنم.
در برخی از منابع، این حدیث با لفظ «لَأَدَّبْتُهُ»(2)به جای «لَأَوْجَعْتُهُ» آمده است و از امام کاظم علیه السلام نیز، با اندکی تغییر چنین نقل شده است:
لَوْ وَجَدْتُ شَابّاً مِنْ شُبَّانِ الشِّیعَةِ لَا یَتَفَقَّهُ لَضَرَبْتُهُ ضَرْبَةً بِالسَّیْفِ وَ رَوَی غَیْرِی عِشْرُونَ سَوْطاً وَ أَنَّهُ قَالَ تَفَقَّهُوا وَ إِلَّا أَنْتُمْ أَعْرَابٌ جُهَّالٌ؛(3)اگر جوانی از شیعه را ببینم که در راه فراگیری دین تلاش نمیورزد، با شمشیر خواهم زد. راوی میگوید: به جای زدن با شمشیر دیگران بیست تازیانه نقل کردهاند و اینکه امام فرمود: تلاش ورزید وگرنه همان اعراب جاهلی خواهید بود.
در این احادیث اهلبیت به انواع مختلف تأکید مینمایند (مانند آوردن جمله اسمی، لام تأکید و مفعول مطلق) که این تأکید بدان جهت است که جوان برای فراگیری خوبیها و فضایل، آمادگی فراوان دارد. امروزه برتری ملتها به دانش و علم است, ازاینرو اهلبیت علیهم السلام هم به اصل آموختن در جوانی اهمیت دادهاند، هم به اینکه چه چیزی را در جوانی باید آموخت؟ در فقه اهلبیت علیهم السلام آموختن بسیاری از چیزها که جوان را به بیراهه میبرد، ممنوع و حرام اعلام شده است, از آن جمله است آموختن سحر و جادو و.... آنچه آموختن آن برای جوان در اولویت قراردارد، چیزهایی است که در بزرگ سالی به درد دین و دنیایش بخورد، امام علی علیه السلام میفرماید:
أولی الأشیاء أن یتعلمها الأحداث الأشیاء التی إذا صاروا رجالا احتاجوا إلیها؛(1)برترین چیزهایی که جوانان باید بیاموزند چیزهایی است که هنگام بزرگ سالی به آن نیاز دارند.
اهلبیت علیهم السلام بر دانشی تکیه کردهاند که در آینده و کهنسالی به کار آید و نیز فرمودهاند کودکی و جوانی سن فراگیری است؛ ازاینرو در بیان امام علی علیه السلام چنین آمده است:
من سأل فی صغره أجاب فی کبره؛(2)آن کس که در کوچکی بپرسد در بزرگی جواب خواهد داد.
انسانها تربیت میشوند و چیزی یاد میگیرند تا منشأ اثر و برکت باشند؛ بنابراین کسی که در کودکی رنج میبرد حاصل آن را در بزرگسالی خواهد دید. انسان در برابر دیگران و عمر خویش مسئولیت دارد و باید عمرش مفید باشد. اگر در کودکی و جوانی که اشتغال ذهنی اندک و فراگیری آسان است، چیزی فرا نگیرد دیگر نخواهد توانست زمانی که زمینههای فراگیر اندک است؛ بیاموزد.
یکی از مسائلی که اهلبیت علیهم السلام بسیار به آن اهمیت میدادند، آموزش عقاید و دفاع از عقیده در جوانی است. امام صادق علیه السلام شاگردان جوانش را در فراگیری دانش دینی بسیار تشویق میفرمودند. هِشَام بن حکَم یکی از شاگردان جوان امام صادق علیه السلام است که در علم کلام بسیار ماهر است. او در مناظرهای که با یکی از دانشمندان بصره دارد، به طرز زیبایی از فن جدلِ احسن استفاده میکند و لزوم امامت را برای جلوگیری انسان
از شک و خطا اثبات میکند. این مناظره در کتابهای مختلفِ حدیثی و تاریخی وجود دارد که در ذیل به صورت مختصر ترجمه آن آورده میشود و چون حدیث طولانی است از ذکر متن عربی آن خودداری میگردد. داستان چنین است:
یونس بن یعقوب میگوید: گروهی از اصحاب امام صادق علیه السلام با آن حضرت اجتماع کرده بودند که از جمله، حُمْرَانُ بْنُ أَعْیَن وَ مُحَمَّدُ بْنُ النُّعْمَان وَ هِشَامُ بْنُ سالِم و طیَّار بودند و در میان این جماعت هِشَامُ بن حَکَمِ جوان نیز حضور داشت. امام صادق علیه السلام فرمود: هشام به من بگو که با عَمْرُو بْنُ عُبَیْد چگونه مناظره نمودی و از او چگونه پرسیدی؟ هشام گفت: یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّه از عظمت و بزرگواریات حیا میکنم و زبانم در نزد تو بند میآید. امام صادق علیه السلام فرمود:
وقتی شما را به چیزی فرمان میدهم باید انجام دهید. [سپس هشام اینگونه سخن آغاز کرد]
من از داستان عَمْرُو بْنُ عُبَیْد اطلاع یافتم که در مسجد بصره جلسه پرسش و پاسخ دارد و این بر من گران آمد و عزم سفر به آن سامان کردم. روز جمعه بود که وارد بصره شدم و حلقه گستردهای را دیدم که در میانشان عَمْرُو بْنُ عُبَیْد با کبکبه و دبدبه نشسته بود و مردم در اطراف او جمع بودند و از او چیزهایی میپرسیدند؛ وی به سؤالاتشان پاسخ میداد که من نیز جمعیت را شکافتم و رفتم. در پایان مجلس نزد او چهار زانو نشستم و به او گفتم: من مرد غریبی هستم و سؤالاتی دارم, میخواهم بپرسم, آیا اجازه میدهید؟ وی گفت:
بلی! بپرس.
آیا تو چشم داری؟
پسرم این چه سؤالی است که میکنی, چیزی را که میبینی چگونه از آن میپرسی!
سؤالات من این چنین است آیا بپرسم؟
بپرس اگرچه سؤالاتت احمقانه باشد.
پس جواب بده آیا شما چشم دارید؟
معلوم است که دارم.
با آن، چه کار میکنید؟
با آن رنگها و افراد را میبینم.
آیا بینی دارید؟
بلی!
با آن، چه کار میکنید؟
بوها را استشمام میکنم.
آیا دهان دارید؟
بلی!
با آن، چه میکنید؟
با آن مزهها را میچشم.
آیا گوش دارید؟
بلی!
با آنچه میکنید؟
صداها را میشنوم.
آیا قلب در سینه دارید؟
بلی!
با آنچه کاری انجام میدهید؟
همه آنچه را که بر این حواس وارد شدهاند، با آن تمیز میدهم.
آیا این اعضا بینیاز از قلبند؟
نه!
چگونه همه اعضا به قلب نیاز دارند درحالی که همه سالمند.
پسرم! وقتی اعضای بدن شک کنند در چیزهایی که استشمام کرده یا چشیده یا دیده و یا شنیدهاند، آن را به قلب عرضه میکنند تا یقین پیدا کنند و از شک رهایی یابند.
به یقین خداوند قلب را در وجود ما نهاده است تا برای برطرف ساختن شک در یافتههای اعضای بدن به کار آید؟
بلی!
ناگزیر باید قلب باشد وگرنه اعضا و جوارح بدن به یقین نمیرسند؟
بلی!
ای أبا مَرْوان! خداوند تعالی جوارح انسان را بدون امام رها نکرده است تا صحیح را از ناصحیح تشخیص دهند و به یقین برسند، آیا انتظار میرود که خداوند این همه مردم را در شک و سرگردانی و اختلافات عقیدتی رها کند و برایشان امامی معرفی نکند که شک و حیرتشان را بر طرف سازد, درحالی که برای اعضا و جوارح تو امامی قرار داده است تا با آن شک و حیرتت را بزدایی؟ هشام میگوید: او ساکت شد و جوابی نداد و به من رو کرد و گفت:
آیا تو هِشام بن حَکَم هستی؟
نه!
از همنشینان اویی؟
نه!
پس اهل کجایی؟
اهل کوفه هستم.
پس تو هشامی!
هشام میگوید: آنگاه مرا در آغوش گرفت و به جای خود نشاند و دیگر سخنی نگفت تا وقتی من از کنار او بلند شدم و قصد رفتن کردم.
وقتی داستان به پایان رسید امام صادق علیه السلام خندید و فرمود: ای هشام چه کسی اینها را به تو آموخت؟ هشام در جواب عرض کرد:
این چیزهایی است که از شما فرا گرفتهام و با دانش خود آمیختهام.
سوگند به خدا که این چیزها در صحیفههای ابراهیم و موسی وجود دارند.(1)
این که امام صادق علیه السلام اصرار دارد تا داستان مناظره هشام جوان را بشنود بدین سبب است که میخواهد او را تشویق کند و با رفتار و گفتارش به عنوان سیره بفهماند که جوان باید اهل دانش و اطلاع باشد تا بتواند از عقیده خویش دفاع نماید. وگرنه امام صادق علیه السلام نیازی به تکرار این داستان نداشت و فقط میخواست دیگران را ترغیب نماید و اهمیت دانش و فضل را برای جوانان اثبات نماید.
رفتار و گفتار امامان در موارد دیگر نیز قرینهای است که هدف در اینجا تشویق و ترغیب جوانان به فراگیری فضایل بوده است.
1) (1) کافی، ج 1، ص 169 تا 171.
جوانی فرصت طلایی عمر و بازگشتناپذیر است و آن چیزی که کمیابتر است, ارزش بیشتری دارد. جوانی نیز مانند طلا کمیاب و زود گذر است؛ ازاینرو باید ارزش آن را دانست و برخی از مسائل را در این دوران رعایت کرد که در این فصل بایستههای جوانی از نظر اهلبیت علیهم السلام را تحت عناوین ذیل مرور میکنیم.
گر کنم رندی سزد کاندر جوانی وقت گل محتسب داند که من پیرانه نتوانم نشست
گر کنم رندی روا باشد که در سن شباب محتسب داند که سالوسانه نتوانم نشست
(اوحدی مراغهای)
حساسترین مراحل زندگی، مرحله جوانی و نوجوانی است:
جوانی بهار سبز حیات است و فصل شیرین زندگی را در جوانی میتوان جست, نشاط, شادابی, تلاش, احساس نیرو و
نوگرایی, فضیلت جویی و دهها ویژگی دیگر در این مقطع جلوه میکند.(1)
در اسلام این مرحله، آغاز تکلیف پذیری دختران و پسران است، تکلیفی که از بزرگترین امانتهای الاهی است، مرحلهای که شخص، مربی خویش و عهده دار مهمترین رسالت الاهی میشود که هیچ کس غیر از انسان تحمل آن را نداشته است:
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند
(حافظ)
در این مرحله است که پسران و دختران لیاقت پیدا میکنند تا به خود واگذار شوند، از تحت سرپرستی پدر و مادر بیرون روند, مستقیم با خدای خویش هم صحبت شده و اولین گامهای تکلیف را تجربه نمایند. از همین مرحله معامله با خدا آغاز میشود و تعدیل نیز بر قرار میشود. همان گونه که در کشور درون و اخلاق باید حد وسط را رعایت کرد، در کشور بیرون هم با آغاز تکلیف و واگذاری شخص در تمام امور و فعالیتهای زندگی، به طور رسمی حضور او در اجتماع پذیرفته میشود و میتواند به فعالیتهای مستقل اقتصادی و همکاری در جامعه بپردازد. تعدیل در اقتصاد و همکاری با فقرا شروع میشود؛ شخصِ تازه به تکلیف رسیده خمس و زکات میپردازد و در کنکور الاهی قبول میشود و از این پس میبایست راه را از چاه تشخیص بدهد، در عین حال این مرحله آغاز دوران بحران نیز به حساب آمده است, چنانکه در حدیثی رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
1) (1) پرواز در فضای جوانی، ص 11.
الشَّبَابُ شُعْبَةٌ مِنَ الْجُنُونِ؛(1)جوانی شاخهای از دیوانگی است.
در روانشناسی نیز این مرحله را, دوران حساس نامیدهاند:
دوره نوجوانی و جوانی دوران استرس و فشار است. هر نوع محرک یا تغییر در محیط داخلی و خارجی است که باعث اختلال در تعادل حیاتی بدن میگردد و در شرایط خاصی بیماریزا است. استرسهای دوران نوجوانی باعث هیجانها، مشکلات عاطفی و گاهی روانی میشود. میتوان گفت که اشکالات عاطفی، نوعی واکنش نسبت به تغییرات و تحولات طبیعی دوران نوجوانی است.(2)
این برهه از زندگی, مرحله بحران و تزلزل و در عین حال سرنوشت ساز است؛ زیرا که جوان با اینکه استقلال طلب است امّا نیاز جدی به همراز دارد. در این مرحله، برخوردها و تضادهای فراوان درونی و بیرونی میان نوجوانان، والدین و محیط رخ میدهد، زیرا جوان دنبال استقلال و آزادی است و مربیان دنبال کنترل، در این دوره اگر پدر و مادر مراقب نباشند ممکن است رفقای ناباب او را بربایند و به سوی فساد و تباهی بکشانند. به گفته شاعر:
ور تو در تربیت کنی تقصیر گردد از این و آن فساد پذیر
(عبدالرحمن جامی)
این دوره یکی از خطرناکترین دورههای زندگی است. نوجوان در اگر چه نیازمند محبت و استقلال است ولی آن را بر زبان نمیآورد. پس باید مربیان با عمل و رفتارِ آرام و دادن استقلال، شخصیت او را تأیید
کنند و مانند دوست، با او صمیمی و همراز باشند، وگرنه رازهایش را مخفی خواهد کرد و با کسی در میان خواهد گذاشت که به ضرر او و خانواده تمام خواهد شد. در این دوره نه سرزنش کاربرد دارد و نه خشونت، بلکه هر دو مضرند و اگر نوجوان را بیش از اندازه تحت فشار بگذارند، به پرخاشگری رو خواهد آورد؛ البته در این مرحله تساهل و تسامح نیز به نفع نوجوان نیست, بلکه بهترین راه اعتدال است که مربیان باید با کردار خوب، اعتماد او را جلب کنند, چون که گویاترین چیزها کردار و گفتار درست است و یا به گفته زیبای شکسپیر: «فصیحترین زبان عمل است».
همان گونه که شرع به جوان و نوجوان استقلال میدهد و وجود او را به رسمیت میشناسد - که میتوان آن را یکی از شاهکاریهای دین مقدس اسلام به حساب آورد، زیرا این نکته را در شرایطی امضا نمود که هیچ ملتی در اندیشه استقلال نوجوانان و جوانان نبود - او را موظف ساخت که در این سن درباره خدا، قیامت، نبوت، امامت و... مستقل فکر کند و خود تصمیم بگیرد. نوجوان اگر به خوبی توجیه شود که خداوند او را پذیرفته است، احساس غرور خواهد کرد و نیاز دارد که مربیان نیز وجود او را امضا نموده و برای او سهمی در نظر گیرند. روانشناسان این دوره را دوران طغیان نیز نامیدهاند، زیرا ممکن است نوجوان در این برهه به همه چیز شک کند، حتی به دین و مذهبی که در سابق کاملاً آن را پذیرفته بود، بیاعتنا شود؛ ولی این حالت طولانی نیست و این شک مقدمه یقین است و به زودی نوجوان در راهی تثبیت میشود که در نظرش منطقی و زیبا جلوه کند. در این جا اگر مربیان نتوانند او را قانع سازند ممکن است برای همیشه به بیراهه کشیده شود، پس باید در این
دوره آموزههای دینی را به زیباترین وجه به او آموخت, چنانکه اهلبیت علیهم السلام این دوره را دوره فراگیری حلال و حرام دانستهاند:
یَعْقُوبَ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ الْغُلَامُ یَلْعَبُ سَبْعَ سِنِینَ وَ یَتَعَلَّمُ الْکِتَابَ سَبْعَ سِنِینَ وَ یَتَعَلَّمُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ سَبْعَ سِنِینَ؛(1)یعقوب بن سالم از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود: فرزند هفت سال بازی میکند، هفت سال قرآن میآموزد، و هفت سال نیز به فراگیری حلال و حرام میپردازد.
با توجه به این حدیث شریف، دوره جوانی را دوران فراگیری نامیدهاند، ازاینروی این مرحله بسیار اهمیت دارد و کوچکترین غفلتی جوان را به بیراهه سوق میدهد.
جوانا به روز جوانی ز پیری بیاندیش کز پیر ناید جوانی
روانی که ایزد ترا رایگان داد بگیرد یکی روز هم رایگانی
چو کار تو امروز ماند به فردا چه کاری کنی چون به فردا نمانی
(پروین اعتصامی)
جوانی دوران طلایی عمر و اوج قدرت و توانایی است که جوان به انجام بسیاری از کارها قادر است. اگر جسم و جان او هماهنگ شود، انسانی خواهد شد که به سوی خوبیها گام مینهد. چنین عمری با برکت بوده و انسان را به سمت قله کمال هدایت میکند. وقتی از ستیغ جوانی رو به پایین و پایان عمر میرود، هر مسیری را انتخاب نموده باشد به آن نزدیک و نزدیکتر میگردد. اگر در مسیر خوبی باشد به سوی خوبی و اگر در جاده بدی گام بردارد به سوی همان نزدیک میگردد تا
1) (1) کافی، ج 6، ص 47.
به سرنوشت محتومی گرفتار آید که خود انتخاب کرده است، امام خمینی رحمه الله در باره جوانی میفرماید:
اگر در جوانی انسان مهذب شد، شد. اگر در جوانی خدای نخواسته مهذب نشد، بسیار مشکل است که در زمان کهولت و پیری که اراده ضعیف است و دشمن قوی، اراده انسان ضعیف میشود و جنود ابلیس در باطن انسان قوی، ممکن نیست دیگر آن وقت. اگر هم ممکن باشد بسیار مشکل است.(1)
خلاصه اینکه جوانی از نظر جسمی، دارای مراحل صعود و قرارگرفتن در اوج قله عمر و بعد از آن هبوط و فرود آمدن است، اما گاهی هرچه درخت عمر انسان بلندتر میشود و از نظر جسمی پیرتر میگردد، آفتهای روحی بسان پیچک بر تنه این درخت افزایش مییابد و جوانتر میگردد, مانند حرص، طمع، دنیا دوستی و.... رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
الشَّیْخُ شَابٌّ عَلَی حُبِّ أَنِیسٍ وَ طُولِ حَیَاةٍ وَ کَثْرَةِ مَالٍ؛(2)انسان پیر در دوستی همدم و طول زندگی و افزودن مال, جوان است.
در حدیث دیگری از پیامبر صلی الله علیه و آله چنین آمده است:
قلب الشیخ شاب حبب إلیه اثنتان طول الحیاة و حب المال؛(3)دل پیر, جوان است و دو چیز هنگام پیری محبوب او میشود: زندگی طولانی و دوستی مال.
شاعر نیز چه زیبا این نکته را به تصویر میکشد:
آدمی پیر چو شد حرص جوان میگردد خواب در وقت سحرگاه گران میگردد
(صائب تبریزی)
انسان گرچه پیر میشود، ولی دل جوان میماند, مهم این است که دل را در چه راهی به کار گرفت و چه چیزی را در این ظرف جوان راه داد. گاهی حرص و طمع در این ظرف جای میگیرد و ازاین لحاظ جوان میماند و گاهی چیزهای دیگر و بهتر. حرص و طمع وقتی جوان میشود که در دل و ظرف وجودی انسان جا بگیرد، وگرنه حرص و طمع و... بدون پرورشگاه حتّی نمیتواند زنده باشد تا چه رسد به جوان شدن. خوشا به حال کسی که در سفر حتمی، به سوی روشنایی شتافته، دل سپیدش را سپیدتر سازد و وای به حال آن کس که مویش سپید و دلش سیاه گردد؛ دلی که مانند آیینه صاف و مسکن خدا بود، حرم غیر و شیطان شود. باید دل را در راه عشق به خدا جوان نگه داشت, نه در مسیر چیزهای دیگر. و انسان وقتی زیبا است که از عمر و جوانیاش آن گونه استفاده برد که هنگامی به مرحله پیری پا میگذارد و مرگ خویش را نزدیک میبیند، احساس نکند ضرر کرده است و زندگیای بیهدف و بیمعنا داشته و به آرزوهایش نرسیده است. اگر کسی نیکی، سلامت روانی و راه خدا را در پیش گرفته باشد و عمرش را به بطالت نگذرانده باشد و از فرصت جوانی خوب استفاده برده باشد، بر اوج غرور نشسته و احساس لذت شایان خواهد نمود؛ به گذشتهاش افتخار و مباهات خواهد کرد و با وجدان آرام و دل مملو از ایمان برای مرگ و کوچیدن به سوی منزل ابدی لحظه شماری خواهد کرد و هیچگاه احساس نخواهد کرد که مرگ به ضرر اوست زیرا وظایفش را انجام داده و آنجا که باید برود، خواهد رفت. چنین فردی، مرگ را فنا نمیپندارد و عقیده دارد اگر در دنیا جز نیکی انجام دهد, متضرر گشته است. چنین انسانی خویش را در این دنیا مسافر و بیگانه حس میکند و مسافر در گذران مسافرت سختیهای فراوانی را متحمل میگردد و صبر و بردباری را پیشه
میسازد. اینها چیزهایی است که باید در جوانی کسب کرد و از فرصت جوانی سود برد.
اهلبیت علیهم السلام نیز توجه بسیار به فرصت و دوره جوانی دارند، زیرا آنگاه که انسان این دوره را پشت سر بگذارد و به سوی خیر و نیکی نرود، به هدایت او خیلی امید نیست. جوان است که همواره در معرض دگرگونی قرار دارد و تلاطم جوانی او را به هر سو میکشاند. جوانی فرصتی است که زود از دست میرود:
جوانی بهار با طراوت زندگی است. گل نشاط، شادابی، تلاش، اراده، پشتکار، نوگرایی، فضیلتجویی و گرایشهای مذهبی در این فصل میشکفد و حیات را فرح بخش و شیرین میکند.(1)
جوانی مانند گلهای بهاری است که صبح غنچه میزند و هنوز آفتاب به وسط آسمان نرسیده, پژمرده میگردد و شب هنگام میخشکد و پرپر میشود. امام علی علیه السلام میفرماید:
ما أقرب الدنیا من الذهاب و الشیب من الشباب و الشک من الارتیاب؛(2)چه نزدیک است دنیا به رفتن و کوچیدن و پیری به جوانی و شک به ریبه.
چه بسیار انسانها که بعد از جوانی، حسرت فراوان میخورند و ناله جانکاه سر میدهند. ابو سعید از زبان بسیاری از انسانها چنین میسراید:
افسوس که ایام جوانی بگذشت دوران نشاط و زندگانی بگذشت
تشنه به کنار جوی چندان خفتم کز جوی من آب زندگانی بگذشت
(ابوسعید ابوالخیر)
امام علی علیه السلام چه زیبا میفرماید:
بکیت علی شباب قد تولی فیا لیت الشباب لنا یعود
فلو کان الشباب یباع بیعا لأعطیت المبایع ما یرید
و لکن الشباب إذا تولی علی شرف فمطلبه بعید(1)
بر جوانی گذشته گریستم ای کاش جوانی باز میگشت.
اگر جوانی خریداری میشد به فروشنده آن هر قدر میخواست میدادم.
و لیکن جوانی وقتی گذشت به دست آوردنش امکان ندارد.
دریغا که شکایت و حسرت خوردن پس از گذشت جوانی سودی ندارد, زیرا آنچه از دست رفت دیگر برنمیگردد. به همین دلیل اهلبیت علیهم السلام، جوانی را پربهاترین متاع زندگی برشمرده و همواره توصیه نمودهاند که فرصت جوانی را غنیمت بشمارید:
وقال النبی صلی الله علیه و آله اعملوا فی الصحة قبل السقم و فی الشباب قبل الهرم و فی الفراغ قبل الشغل و فی الحیاة قبل الموت؛(2)پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: در حال سلامتی پیش از بیماری و در جوانی پیش از پیری و در فراغت پیش از مشغولیت و در زندگی پیش از مرگ عمل نمایید.
و نیز میفرمایند در روز قیامت، اولین پرسشها از چهار نعمت خواهد بود که جوانی یکی از آنها است:
وَ اعْلَمْ أَنَّکَ سَتُسْأَلُ غَداً إِذَا وَقَفْتَ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ عَنْ أَرْبَعٍ شَبَابِکَ فِیمَا أَبْلَیْتَهُ وَ عُمُرِکَ فِیمَا أَفْنَیْتَهُ وَ مَالِکَ مِمَّا اکْتَسَبْتَهُ وَ فِیمَا أَنْفَقْتَهُ فَتَأَهَّبْ لِذَلِکَ وَ أَعِدَّ لَهُ جَوَاباً وَ لَا تَأْسَ عَلَی مَا فَاتَکَ مِنَ الدُّنْیَا فَإِنَّ قَلِیلَ الدُّنْیَا لَا یَدُومُ بَقَاؤُهُ وَ
کَثِیرَهَا لَا یُؤْمَنُ بَلَاؤُهُ؛(1)وقتی که در پیشگاه خدا قرار بگیری از چهار چیز سؤال خواهی شد: از جوانی که در چه راهی تلف کردهای و از عمر، که در کدامین راه گذراندهای و از مال، که از چه منبعی به دست آورده و در کدامین راه به مصرف رساندهای. پس آماده باش و برای آن روز جوابی مهیا ساز و به دلیل از دست دادن مال دنیا حسرت نخور, زیرا کمِ دنیا دوام ندارد و از بلای بسیارش در امان نیستی.
جوانی فرصت بسیار مناسب است که انسان از آن سود سرشار ببرد و برای فردایش توشه برگیرد. به گفته شاعر:
جوانی نیکو دار کین مرغِ زیبا نماند در این خانه استخوانی
متاعی که من رایگان دادم از کف تو گر میتوانی مده رایگانی
(پروین اعتصامی)
امام خمینی رحمه الله در وصیتی خطاب به فرزندش سید احمد میفرماید:
پسرم! اکنون با تو که جوانی صحبت میکنم. باید توجه کنی که برای جوانان توجه آسانتر و اصلاح نفس و تربیت باطن سریعتر میتواند باشد. در پیران هواهای نفسانی و جاه طلبی و مال دوستی و خود بزرگ بینی بسیار افزونتر از جوانان است. روح جوان لطیف است و انعطافپذیر....(2)
در جوانی ازاینرو اصلاح آسانتر و سریعتر است که هنوز تئوریها به صورت عقیده درنیامده و درونی نشده است و به راحتی میتوان آنها را اصلاح کرد. جوانی به نهال نورس و پیری به درخت تنومند میماند، نهال را میتوان راست کرد اما اگر درخت شد یا امکان راست شدن ندارد و یا مشکل بتوان آن را صاف و راست کرد و در این صورت،
بدون آتش صاف کردنش ممکن نیست. به گفته شاعر:
درختی که خردک بود باغبان بگرداند آن را که خواهد چنان
چو گردد کلان باز نتواندش که از کژی و خم بگرداندش
از آنجا که بسیاری این نعمت بزرگ الاهی را ارزان از دست میدهند، پیامبر صلی الله علیه و آله جوانی را از مهمترین مراحل زندگی به حساب آورده و در حفظ و استفاده بهینه از آن توصیه فرموده است:
عَنْ أَبِی ذَرٍّ فِی وَصِیَّةِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَالَ یَا أَبَا ذَرٍّ اغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْسٍ شَبَابَکَ قَبْلَ هَرَمِکَ وَ صِحَّتَکَ قَبْلَ سُقْمِکَ وَ غِنَاکَ قَبْلَ فَقْرِکَ وَ فَرَاغَکَ قَبْلَ شُغْلِکَ وَ حَیَاتَکَ قَبْلَ مَوْتِکَ؛(1)پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوذر وصیت فرمود: پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت بشمار، جوانیات را پیش از پیری، سلامتیات را پیش از بیماری، بینیازیات را پیش از تنگدستی، فراغتت را پیش از مشغولیت و زندگیات را پیش از مرگ.
در حدیث دیگری آمده است:
بادر شبابک قبل هرمک و صحتک قبل سقمک؛(2)جوانیات را پیش از پیری و سلامتیات را پیش از بیماری دریاب.
بنابراین جوانی فرصتی است زودگذر و باید کوشید تا از آن خوب استفاده شود, به گونهای که وقتی این سرمایه گرانبها را میدهیم، در برابر آن چیزی به دست آوریم که در بازار حقیقت خریدار داشته باشد و در پیشگاه حقیقت حسرت و افسوس نخوریم. بر جوانان است که از این نعمت گرانبها استفاده بهینه برند, چه اینکه بسیاری از موفقیتها در جوانی امکانپذیر است و چه خوب است که از بهترین و گرانبهاترین
فرصتها برترین اندوختهها را برای دنیا و آخرت فراهم سازیم؛ چنانکه بزرگان فرمودهاند:
استفاده از فرصتهای مناسب و بهره برداری از شرایط مساعد، پایه اساسی موفقیت و پیروزی بشر در جمیع شئون مادی و معنوی است، عاقلترین مردم کسانی هستند که همواره از شرایط موجود استفاده میکنند و هیچ فرصتی را به رایگان از کف نمیدهند.(1)
با همه ارزش و اهمیتی که جوانی دارد, آنچه مهم میباشد این است که انسان بتواند از این امانت خوب استفاده کند. حضرت موسی - آن قهرمان مبارزه با طاغوت - یکی از کسانی است که برای حفظ این امانت بهترین ایام زندگیاش را گذاشت تا بتواند خود را از آلودگیها حفظ نماید، در برخی از احادیث چنین آمده است:
عن عقبة بن المنذر السلمی (رض) قال کنا عند رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فقرأ طس حتی بلغ قصة موسی علیه السلام قال
ان موسی أجر نفسه ثمانی سنین أو عشرا علی عفة فرجه و طعام بطنه؛(2)عقبه بن منذر نقل میکند که در نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم که سوره طس را قرائت فرمود تا به داستان حضرت موسی علیه السلام رسید، فرمود: موسی هشت یا ده سال خودش به استخدام در آورد تا پاکدامنی و استقلال مالیاش را حفظ کند.
حضرت موسی با اینکه در سنین جوانی قرار داشت و مهمترین وظیفه بر عهده او بود, امّا ده سال از بهترین عمر خویش را برای این گذاشت که پیش دیگران دست دراز نکند و عفت و پاکدامنی داشته
باشد. اگرچه پیامبران مانند انسانهای عادی نیستند، ولی با این همه برای اینکه مبادا گرفتار ترک اولایی شود، هشت یا ده سال از عمر خویش را در این راه فدا کرد. وقتی معصوم چنین است، بس جوانان باید تا توان دارند در این راه بکوشند.
خوشا آن عشرت و آن کامرانی که ما را بود از ایام جوانی
سفر کردم به امید غنیمت غنیمت عمر بود و گشت فانی
ندیدم سود و فرسودم چه بودی که ارزیدی به من سودا زیانی
بدادم عمر و درد دل خریدم چه شاید گفت از این بازارگانی
جوانی را بهخواب اکنون توان دید که تن بیخواب گشت از ناتوانی
(اوحدی مراغهای)
ارزش بسیاری از نعمتها بعد از زوال آن احساس میشود. ماهی تا درون آب است دنبال آن میگردد و آنگاه قدر آب را میداند که از آن بیرون جهیده باشد؛ متأسفانه نعمت جوانی نیز چنین است. پیشوای پرهیزگاران میفرماید:
شیئان لایعرف فضلهما إلا من فقدهما الشباب و العافیة؛(1)دو چیز
1) (1) غررالحکم، ص 324.
است که قدرش را تنها کسی میداند که آن را از دست داده باشد: یکی جوانی و دیگری تندرستی.
از نظر برخی از روانشناسان, سلامتی عبارت از این است که استعدادهای ذاتی و ارزش خویش را بشناسد. مازلو, روانشناس انسانگرا میگوید:
هر انسانی که خود را نفی کند و به استعداد ذاتی خود خیانت ورزد، مانند هنرمندی که به دست فروشی اشتغال میورزد و یا کسی که حقیقتی را میداند و دهان میبندد، یا شخص باهوشی که احمقی میکند، بیمار است. این افراد در عمق وجود خود میدانند که به خود ظلم کرده و خود را تحقیر میکنند.(1)
بنابراین, لازم است هر کس، ارزش و منزلت خویش و قدر آنچه را دارد, بداند. جوانی ارزشمندترین گوهر دوران زندگی است که باید قدر و قیمت آن را شناخت و آن را ارزان از دست نداد, زیرا دشمن درون و بیرون مانند شیطان، هوای نفس، مستی جوانی، استثمارگران و... در کمینند تا این گوهر گرانبها را بربایند. به همین خاطر باید قدر و ارزش آن را بیشتر دانست. امام علی علیه السلام فرمود:
وَ إِنَّ الْحَقَّ وَ الْخَیْرَ فِیمَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ وَ کَفَی بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَنْ لَا یَعْرِفَ قَدْرَهُ؛(2)و مسلم حق و برتری با کسی است که منزلت خویش را بشناسد، و برای نادانی شخص کافی است که منزلتش را نشناسد.
آن کس که ارزش خویش را میداند خود را باور خواهد داشت که این موضوع یکی از مهمترین نیازهای جوان، به خصوص جوانان مسلمان امروز است. اگر خودباوری در میان جوانان مسلمان به وجود آید، دیگر
تحت تأثیر فرهنگ دشمن و بیگانگان قرار نخواهند گرفت, ولی متأسفانه ما این متاع ارزشمند را بسیار ارزان از دست میدهیم و قدر آن را نمیدانیم؛ در نتیجه از تلاش باز میمانیم و خود را حقیر میبینیم. امروزه به برکت انقلاب بزرگ امام خمینی قدس سره در ایران و شکست خرسهای قطبی در افغانستان و مبارزه پیگیر فلسطینیها در آن سرزمین، و..., شاهد بیداری و خودباوری جوانان مسلمان هستیم. اما هنوز راه درازی در پیش است تا همگان به این باور برسیم که نابترین گوهرها نزد ماست. متأسفانه دشمنان با نیرنگ و فریب و با صنعتی که از راه حیله و دزدیدن مغزها و دارایی دیگران به دست آوردهاند، جوانان مسلمان را به پذیرش حقارت وامیدارند, درحالی که اگر خود را باور کنیم، در مییابیم که جوان مسلمان استعدادی برتر از آنان دارد و از عهده همه کارهای مهم بر میآید؛ همان گونه که بسیاری از کارهای مهم را به بهترین نحو به انجام رساندند و چندین قرن مسلمانان, قافله سالار کاروان تمدن بشری بودند. این روش همیشگی استعمارگران و دشمنان بوده است که دیگران را تحقیر کنند، و فرصت گرانبهای جوانی را از جوانان بگیرند و آنان را سرگرم کارهای بیهوده و غرق دریای فساد و بیبندوباری نمایند تا با خیال راحت، ذخایر و سرمایه ملتها را به یغما ببرند، و از آنان برای شرکتها و تولیدکنندگان استعمارگر مصرف کنندگان خوبی بسازند که همواره دست نیاز به سوی چنین تولیدکنندگان دراز داشته باشند.
هر ملتی اگر نیروی جوان آن شکست بخورد، از دیگران کاری ساخته نیست، ازاینرو تلاش دشمنان همواره این بوده است که جوانان کشورهای مخالف را به سوی فساد و بیبندوباری سوق دهند. در
اندلس (اسپانیا) نیز یکی از ترفندهای شوم دشمنان همین بود که جوانان مسلمان را به سمت فساد بکشانند و آنگاه اسپانیا را از چنگ مسلمانان درآوردند. در این جریان مسلمانان تلخترین شکست را تجربه کردند؛ آنچنان که جوی خون در آن دیار جاری شد. کتاب «اندلس, سرزمین خاطرهها» قسمتی از ترویج فسادهای دشمنان را در میان جوانان چنین شرح میدهد:
برای استفاده جوانهای مسلمان از «تفریحات سالم»! پارکهای بزرگ و گردشگاههای عمومی تشکیل داده و به خصوص عدهای از دختران افسونگر مسیحی را که برای همین کار تعلیماتی دیده بودند در آن رها ساختند، جوانانی که تا چندی قبل، مواقع بیکاری برای تفریح و سرگرمی به تمرین تیر اندازی، اسب سواری، شمشیر زنی و یا مباحثات علمی میپرداختند، به طرف این پارکهای ملی هجوم برده و با دختران مسیحی که ماموریتی جز این نداشتند مشغول عشقبازی شدند...
مسیحیان توانستند با اقدامات مزبور، قبح و عظمت گناه را در نظر جوانان از بین ببرند و بهویژه موفق شدند توسط کشیشان و پدران روحانی! و نیز دختران مهربان که از دوستان صمیمی جوانان مسلمان به شمار میرفتند, میخواری را در میان آنان رواج دهند؛ مخصوصا تجار مسیحی بیشتر به تجارت و خرید و فروش انواع مسکرات پرداختند.(1)
مسلمانان نیز باید مراقب جوانان باشند و برای اصلاح آنها سرمایه گذاری کنند، همانگونه که دشمنان در گمراهسازی این نسل، کمر بستهاند. بهویژه اینکه جوانان مسلمان باید همت داشته باشند و ارزش و قدر جوانی خویش را بشناسند تا بتوانند الگویی باشند برای دیگران و در
1) (1) اندلس سرزمین خاطرهها، ص 71.
دام دشمن گرفتار نیایند که این شیطان صفتان مانند صیادان ماهر, از هر سو دام پراکندهاند و میخواهند گوهر گرانبهای جوانی را از جوانان مسلمانان بربایند و آنان را به کارهای بیهوده مشغول سازند؛ ولی جوان باید بداند که:
زان عمر و زان جوانی آگه شود دل تو روزی کزین عمارت بیرون بری عماری
(اوحدی مراغهای)
مهر محکم شود ز خوشخویی دوستی کم کند ترش رویی
خُلقِ خوش خَلق را شکار کند صفتی بیش ازین چکار کند
(اوحدی مراغهای)
یکی از مسائل مهم در جوانی, رشد اخلاقی است که توأم با پرسشهای فراوان است و گاهی جوان را به سرگردانی و تحیر وامیدارد, چنانکه در روانشناسی گفتهاند:
پرسشهای مطرح در این دوره از این قبیل است که چرا جامعه آنان به صورت کنونی سازمان یافته است؟ برای بهبود مناسبات اجتماعی و تمدنی چه میتوان کرد؟ چگونه میتوان خود را به رعایت موازین اخلاقی ملزم کرد درحالی که این همه رفتارهای غیر اخلاقی در جامعه وجود دارد؟ چگونه میتوان در شبکه مرئی و نامرئی هنجارها و اصول اجتماعی موجود جایی برای خود یافت؟ آزادی و قانون و قدرت و سیاست مطلوب چیست و این مفاهیم با وضع موجود چه تفاوتهایی دارند؟ در مجموعه پیچیده قانون و کنترل اجتماعی و مدنیت و ملیت کدام اندیشهها حقانیت دارد؟(1)
1) (1) . روانشناسی رشد (2) نوجوانی، جوانی و بزرگسالی، ص 218.
جوانی, ادامه کودکی است. بنا به نظریه اریکسون, وقتی کسی از مراحل پیش از جوانی به سلامت عبور نکرده باشد، در این مرحله نیز دچار مشکل خواهد شد. ازاینرو تلاش جوان و کمک مربیان اهمیت بسیار دارد. در احادیث نیز بر این امر مهم تکیه و تأکید فراوان شده است:
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله رَحِمَ اللَّهُ وَالِدَیْنِ أَعَانَا وَلَدَهُمَا عَلَی بِرِّهِمَا؛(1)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خداوند رحمت کند پدر و مادری که فرزندان خویش را برای رسیدن به خوبیها یاری نمایند.
یکی از راههای مهم, محبت والدین با فرزند است که در رشد اخلاقی، هیجانی و اجتماعی جوان, اثری بس مهم دارد. بسیاری از روانشناسان و دانشمندان علوم تربیتی تاکید نمودهاند که در دوران کودکی و نوجوانی, مربیان، محبت را از کودک دریغ نکنند تا او نیز بتواند آنچه را که خود نسبت به آن اشباع گشته است به دیگران هدیه کند و با آنان به اشتراک بگذارد:
با احترام گذاشتن به بچهها و انتظار احترام متقابل، به آنها درسی میآموزیم که در بطن تعلیم و تربیت اخلاقی نهفته است. احترام خیابان دو طرفه است؛ تا احترام نگذارید، احترام نمیبینید. با دیگران چنان رفتار کنید که میخواهید با شما رفتار کنند. در ارتباط فرزندان، احترام متقابل را فراموش نکنید.(2)
و در سخنان اهل بیت نیز بر محبت کردن با کودکان تأکید فراوان شده و در حدیث آمده است:
أَحِبُّوا الصِّبْیَانَ وَ ارْحَمُوهُمْ وَ إِذَا وَعَدْتُمُوهُمْ شَیْئاً فَفُوا لَهُمْ فَإِنَّهُمْ لَا
یَرَوْنَ إِلَّا أَنَّکُمْ تَرْزُقُونَهُمْ؛(1)کودکان را دوست بدارید و با آنان مهربان باشید، وقتی وعدهای دادید به آن وفا کنید، زیرا آنان تنها شما را روزی دهندگان خویش میپندارند.
محبت کردن, جوان را به اهدای محبت به دیگران و اخلاق نیکو سوق میدهد که برای همه کس زیبا است ولی برای جوان زیباتر است. بنابراین وقتی جوانی به صفت و خلق و خوی زیبا آراسته شود, برکات افزونتری خواهد داشت. در «وصیت ورقه بن نوفل» برای حضرت خدیجه علیها السلام که از امام صادق علیه السلام نقل شده است، بعد از توصیههای فراوان چنین آمده است:
عن أبی عبد الله علیه السلام، قال: وصیة ورقة بن نوفل لخدیجة بنت خویلد علیها السلام إذا دخل علیها، یقول لها: یا بنت أخی، لا تماری جاهلا و لا عالما، فإنک متی ماریت جاهلا آذاک، و متی ماریت عالما منعک علمه، وإنما یسعد بالعلماء من أطاعهم. أی بنیة،... واعلمی أن الشاب الحسن الخلق مفتاح للخیر، مغلاق للشر، وإن الشاب الشحیح الخلق مغلاق للخیر مفتاح للشر...؛(2)وقتی که ورقه بن نوفل به حضرت خدیجه وارد شد، فرمود: فرزند برادرم! نه با نادان جدال کن، نه با دانا؛ زیرا هنگامی که با نادان به جدال برخیزی تو را میآزارد و آنگاه که با دانا به مرا پردازی مانع دانش او گشتهای. کسی از دانشمندان بهره میبرد و به وسیله آنان به نیک بختی دست مییابد که از آنها پیروی نماید. فرزندم!... بدان که جوانِ خوشخلق کلید خوبی و بازدارنده بدی و جوانِ بد خلق کلید زشتی و بازدارنده خوبی است.
علّت اینکه به اخلاق خوب و شایسته جوان این همه اهمیت دادهاند، این است که جوان میتواند به راحتی صفات نیک را فرا گیرد و به
راحتی آن را در وجود خویش نگه دارد؛ یعنی هم فراگیری آسان است و هم نگه داریِ آن، چنانکه در تعریف اخلاق نیز این نکته نهفته است:
اخلاق جمع «خُلق و خُلُق» است. خلق عبارت است از سیمای باطنی و هیئت راسخ نفسانی که به موجب آن افعال نیک و بد اختیاری، بدون تکلّف و تأمل از انسان صادر شود. این حالت بر اثر تعلیم و تربیت و تمرین و ممارست برای نفس پدید میآید و خصلت و حالت ثابتی میشود. بدان گونه که رفتارهای پسندیده یا ناپسند، به طور طبیعی و بدون آنکه به فکر کردن و سنجیدن نیاز باشد از انسان سر میزند.(1)
عدم تکلف و تأمل در سرزدن افعال اختیاری، جزء تعریف اخلاق است و تا عملی ملکه نشده باشد، اخلاق برآن صادق نیست. ازاینرو اگر عمل زشتی برای جوان خلق و خو شود تا مدت زیادی ماندگار خواهد ماند و گاهی جوان تا آخر عمر نمیتواند خود را از آن نجات داد, چنانکه ذکر شد.
از چیزهایی مهم دیگری که جوان باید داشته باشد، آزادی است تا در مقابل هیچ چیزی جز حقیقت سر تسلیم فرود نیاورد. امام صادق علیه السلام میفرماید:
یَا مَعْشَرَ الْأَحْدَاثِ! اتَّقُوا اللَّهَ وَ لَا تَأْتُوا الرُّؤَسَاءَ وَ غَیْرَهُمْ حَتَّی یَصِیرُوا أَذْنَاباً لَا تَتَّخِذُوا الرِّجَالَ وَلَائِجَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنَا وَ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ مِنْهُمْ؛(2)ابان میگوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: ای گروه جوانان، تقوای خدا را پیشه کنید و نزد رؤسا و غیر آنان نروید تا زمانی که خودشان دنباله رو گردند.
غیر از خدا دیگران را محرم اسرار خویش نگیرید. سوگند به خدا که برای شما، من بهتر از آنان هستم.
امام صادق علیه السلام در حدیث یاد شده میفرماید تا رؤسا در مقامشان باقی هستند، به سراغ آنان نروید؛ زیرا در آن زمان بسیاری از رؤسا مخالف اهلبیت علیهم السلام و حقیقت بودند. همچنین ریاست اگر همراه با ایمان و تقوا نباشد، به فخر فروشی و تحقیر دیگران میانجامد. ازاینرو امام صادق علیه السلام در پایان میفرماید: من برای شما بهتر از آنان هستم. این نکته نیز نباید فراموش کرد که مؤمن عزت دارد، چنانکه خداوند میفرماید:
وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ؛1 و عزّت از آنِ خدا و از آنِ پیامبر او و از آنِ مؤمنان است، لیکن این دورویان نمیدانند.
بدین جهت، محرم اسرار گرفتن و سر فرود آوردن در پیش غیر خدا، شایسته جوان مؤمن نیست.
در این فصل، شمهای از تعامل اهلبیت علیهم السلام را با جوانان یاد آور میشویم؛ زیرا یکی از حجتهای معتبر، سیره معصومین علیهم السلام است. آن بزرگواران در روش برخوردشان با جوانان، درسهای مهمی را به ما میآموزند. امید است جهان اسلام با اتکا به سیره اهلبیت علیهم السلام و استفاده از نیروی جوان، مهمترین نیازمندیهای خویش را برطرف سازد و همگام با اهلبیت علیهم السلام گام بردارد.
وقتی به رفتار پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله مینگریم, نکتههای زیبایی را درمییابیم. آنگاه که حضرت نبوتش را اعلام فرمود، بسیاری از سنتهای دیرینه جاهلی را ریشه کن ساخت؛ از جمله به زنان ارزش و اهمیت بسیار داد و به جوانان توجه و عنایت ویژه نمود؛ ازاینرو جوانان و بردگان اولین کسانی بودند که به آن حضرت ایمان آوردند. سرکردگان شرک و کفر، این مسئله را حربهای ساخته بودند علیه پیامبر صلی الله علیه و آله و
میگفتند: او جوانان ما را گمراه ساخته و برخلاف سیره و سنت اجدادی ما آنان را در مسیر دیگری غیر از راه و روش گذشتگان ما سوق داده است. در تفسیر قمی ذیل آیه: وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ ؛(1)مینویسد:
نَزَلَتْ بِمَکَّةَ لَمَّا أَظْهَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الدَّعْوَةَ بِمَکَّةَ اجْتَمَعَتْ قُرَیْشٌ إِلَی أَبِی طَالِبٍ فَقَالُوا یَا أَبَا طَالِبٍ إِنَّ ابْنَ أَخِیکَ قَدْ سَفِهَ أَحْلَامَنَا وَ سَبَّ آلِهَتَنَا وَ أَفْسَدَ شَبَابَنَا وَ فَرَّقَ جَمَاعَتَنَا فَإِنْ کَانَ الَّذِی یَحْمِلُهُ عَلَی ذَلِکَ الْعَدَمُ جَمَعْنَا لَهُ مَالًا حَتَّی یَکُونَ أَغْنَی رَجُلٍ فِی قُرَیْشٍ وَ نُمَلِّکَهُ عَلَیْنَا فَأَخْبَرَ أَبُو طَالِبٍ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بِذَلِکَ فَقَالَ لَوْ وَضَعُوا الشَّمْسَ فِی یَمِینِی وَ الْقَمَرَ فِی یَسَارِی مَا أَرَدْتُهُ وَ لَکِنْ یُعْطُونِی کَلِمَةً یُمَلِّکُونَ بِهَا الْعَرَبَ وَ یَدِینُ لَهُمْ بِهَا الْعَجَمُ وَ یَکُونُونَ مُلُوکاً فِی الْجَنَّةِ فَقَالَ لَهُمْ أَبُو طَالِبٍ ذَلِکَ فَقَالُوا نَعَمْ وَ عَشْرَ کَلِمَاتٍ فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص تَشْهَدُونَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ فَقَالُوا نَدَعُ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّینَ إِلَهاً وَ نَعْبُدُ إِلَهاً وَاحِداً فَأَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ: وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْکافِرُونَ هذا ساحِرٌ کَذّابٌ؛(2)آیه در مکه نازل شده است. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله دعوتش را در مکه آشکار کرد، قریش اجتماع کردند و نزد ابیطالب رفتند، به او گفتند فرزند برادرت خواب ما را پریشان کرده و خدایان ما را به تمسخر و دشنام گرفته و جوانان ما را فاسد کرده و اتحاد ما را از هم پاشیده است. اگر این کار او به دلیل فقر و ناداری باشد آن قدر مال برای او جمع آوری میکنیم تا ثروتمندترین قریش گردد و او را به پادشاهی خویش مقرر میکنیم. [و از این دعوتش دست بر دارد] این پیشنهاد را ابوطالب به پیامبر رساند و پیامبر در جواب فرمود: اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپم بگذارند این کار را
نخواهم کرد. ولی یک کلمه را از من بپذیرند که آنان را بر عرب و عجم کرامت میبخشد و شاهان بهشت نیز خواهند بود. ابیطالب این سخن را به آنان رساند. قریش گفتند: ما به جای یک کلمه، ده کلمه را از او میپذیریم. رسول خدا فرمود: آن یک کلمه این است که شهادت دهید معبودی جز خدای یکتا نیست و من هم فرستاده او هستم. آنان گفتند: 360 خدا را رها کنیم و به جای آن یک خدا را بپرستیم؟! و خداوند آیه ذیل را نازل فرمود: و شگفتی میکردند که [پیامبر] هشداردهندهای از خودشان به سراغ آنان آمده است؛ و کافران گفتند این جادوگر دروغگو است.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله نیز برخلاف سنت جاهلی و روش رایج آن روز، فرماندهی جنگ و فرمانداری ولایات را به بسیاری از جوانان شایسته سپرد که این امر اعتراضِ برخی از افراد سالخورده مسلمان را برانگیخت؛ از آن جمله اعتراض بر فرماندهی اسامهبن زید و عتاب بن اسید است که از مشهورات تاریخ اسلام به حساب میآید و در ذیل هر دو مورد را به تفصیل یاد آور میشویم.
ابن سعد در «طبقات الکبری»، یعقوبی در تاریخش و دیگران، مفصل این جریان را نقل نمودهاند. ابن سعد مینویسد: همه بزرگان، آبرومندان و چهرههای نامدار مهاجرین و انصار در لشکر اسامه حضور داشتند که از آن جمله ابوبکر، عمر، ابوعبیده جراح، سعدبن أبی وقاص و سعیدبن زید، قتاده بن نعمان و سلمه بن اسلم بن حریش بودند. گروهی بر پیامبر صلی الله علیه و آله اعتراض کردند که این نوجوان را بر مهاجرین برتری بخشیدی! رسول خدا صلی الله علیه و آله درحالی که خشمگین شده بود و عبایش
کشیده میشد، بر منبر رفته و خطاب به جمعیتِ معترض، فرمود:
ولئن طعنتم فی إمارتی أسامة لقد طعنتم فی إمارتی أباه من قبله وأیم الله إن کان للامارة لخلیقا وإن ابنه من بعده لخلیق للامارة؛(1)اگر بر امارت اسامه خورده گرفتید، پیش از این نیز در امارت پدرش این کار را کردید و سوگند به خدا که او شایسته این مقام است همچنان که پدرش سزاوار آن بود.
اسامه در زمان فرماندهیاش هفده سال بیش نداشت،(2)به همین خاطر خلیفه اول نیز نتوانست آن را برتابد و به زودی وی را پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله عزل کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله با وجود این همه سالخورده به اسامه، این جوانِ شایسته، توجه ویژه داشت و در برابر اعتراضها پاسخ شایسته سالاری را مطرح نمود.
دومین شخصی که پیامبر صلی الله علیه و آله او را در سنین جوانی به امر مهم فرمانداری انتخاب نمود, عتاب بن اسید است که به فرمانداری مکه منصوب شد. ولی دیگران از این موضوع بسیار رنجیده خاطر شدند و به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله اعتراض کردند, ولی پیامبر در جواب آنان شایسته سالاری را مطرح ساخت و فرمود:
فَلْیَطْمَعِ الْمُطِیعُ مِنْکُمْ بِحُسْنِ مُعَامَلَتِهِ شَرِیفَ الْجَزَاءِ وَ عَظِیمَ الْحَبَاءِ وَ لْیَتَوَقَّی الْمُخَالِفُ لَهُ شَدِیدَ الْعَذَابِ وَ غَضَبَ الْمَلِکِ الْعَزِیزِ الْغَلَّابِ وَ لَا یَحْتَجَّ مُحْتَجٌّ مِنْکُمْ فِی مُخَالَفَتِهِ بِصِغَرِ سِنِّهِ فَلَیْسَ الْأَکْبَرُ هُوَ الْأَفْضَلَ بَلِ الْأَفْضَلُ هُوَ الْأَکْبَرُ وَ هُوَ الْأَکْبَرُ فِی مُوَالَاتِنَا وَ مُوَالَاةِ أَوْلِیَائِنَا وَ مُعَادَاةِ أَعْدَائِنَا فَلِذَلِکَ جَعَلْنَاهُ الْأَمِیرَ عَلَیْکُمْ وَ الرَّئِیسَ
عَلَیْکُمْ فَمَنْ أَطَاعَهُ فَمَرْحباً بِهِ؛(1)باید مطیعان شما با معامله شایستهشان, طمع جزای با شرافت و بخشش بزرگ را داشته باشد و باید مخالف او انتظار عذاب سخت و قهر پادشاه عزیز و غالب را داشته باشد و کسی از شما در مخالفت با او, به کوچکی سنش استدلال نکند, زیرا بزرگتر برتر نیست بلکه برتر بزرگتر است. و او (عتاب) بزرگتر در دوستی ما و دوستی دوستان ما و دشمنی دشمنان ما است. ازاینرو او را بر شما امیر و رییس قرار دادم؛ خوش به حال کسی که از او پیروی کند.
در سیره و روش امام علی علیه السلام و دیگر امامان نیز توجه و اهمیت فراوان، به جوانها دیده میشود که یکی از آن موارد، روایت مشهوری است که از امام باقر علیه السلام نقل شده و حکایت چنین است که: وقتی امام علی علیه السلام برای خرید پیراهن به بازار رفتند، دو پیراهن خریدند، یکی را به دو درهم و دیگری را به سه درهم. پیراهن سه درهمی را به قنبر دادند؛ قنبر که تربیت شده خاندان وحی بود به حضرت عرض نمود:
این پیراهن شایسته شما است, زیرا با خطابه و منبر سر و کار دارید،(2)حضرت علی علیه السلام قبول نکرده، فرمودند:
أَنْتَ شَابٌّ وَ لَکَ شَرَهُ الشَّبَابِ وَ أَنَا أَسْتَحِیی مِنْ رَبِّی أَنْ أَتَفَضَّلَ عَلَیْکَ؛(3)تو جوانی و خواستههای جوانی داری و من از پروردگارم حیا میکنم که خودم را بر تو برتری بخشم.
چه زیبا علی علیه السلام به نیازها و خواستههای یک جوان اهمیت میدهد. آن
هم جوانی که بردهای بیش نیست؛ درحالی که در آن زمان، دیگران به بردگان ارزشی نمیدادند و با آنان به مانند حیوان معامله میکردند. اما پیامبر صلی الله علیه و آله بلال جوان را که برده سیاهی بود، از یاران خاص و مؤذن خویش قرار میدهد و امام علی علیه السلام قنبر را در چنین مرتبهای قرار میدهد که ذکرشد؛ به همین علّت جوانان نیز در فراگیری حقیقت و همراهی با پیامبر صلی الله علیه و آله. پیشگام بودند که تا حدودی در ذیل عنوان شاخصههای جوان به آن پرداختهایم.
میل به خدا و حس پرستشگری در همه دوران عمر انسان وجود دارد, زیرا «حس مذهبی» در نهاد و سرشت انسان جای دارد و از فطریات یا به تعبیری از تمایلات عالی انسان به حساب میآید.(1)پرستش در جوانی و مبارزه با هوای نفس در این سنین ارزش بسیار دارد, بهویژه پرستشی که همراه با شناخت خالق باشد و اهلبیت علیهم السلام نیز آن را بسیار ستوده و برای آن اهمیت بسیار قائل شدهاند.
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار این موهبت رسید ز میراث فطرتم
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش در عشقِ دیدن تو هوا خواه غربتم
(حافظ)
1) (1) انسانشناسی، ص 206.
عبادت و دینداری یکی از امور فطری است که در همه انسانها وجود دارد. برخی به درستی خدا را میشناسند و برخی به جای خدا چیزهای دیگری را به پرستش میگیرند، همانگونه که عرفا نیز این سخن را بر زبان راندهاند. علامه اقبال میگوید:
ذوق حضور در جهان رسم صنم گری نهاد عشق فریب میدهد جان امیدوار را
تیشه اگر به سنگ زد این چه مقام گفت و گوست عشق به دوش میکشد این همه کوهسار را(1)
خدا پرستی و عبادت به گونهای است که نمیتوان آن را به کلی از دفتر وجود بشر محوکرد، به تعبیر یکی از بزرگان:
خدا, برداشتنی نیست، تنها جایش را میتوان عوض کرد. آیا از بچه مکیدن پستان برداشتنی است؟ نه، منتهی پستان را برمیدارند، پستانک به جایش میدهند.(2)
جوانی از بهترین فصلهای عمر انسان است که میتوان در آن به عبادت و راز و نیاز پرداخت و باید در این فصل گلهای عبادت را بر شاخسار درخت انسان، پیوند زد؛ زیرا جوانی دوران پرباری و قوت زندگی است:
جوانی، منزل قوت و نیرومندی ایام زندگی است که از دو طرف محفوف به ضعف و ناتوانی است؛ از طرفی، ضعف ایام کودکی و از طرف دیگر، ناتوانی دوران پیری.(3)
در این دوران قدرت و قوت - که با دو ضعف توأم است - پاسخ جوان در دعوت خداوند باید مثبت باشد. از آنجا که انسان در جوانی، سرشار
از نیرو است، همه چیز برای او امکانپذیر است. همانگونه که در جوانی، گناه کردن لذت دارد، چشم پوشی از آن نیز اراده و تصمیم جدی میخواهد و سخت است. ازاینرو در اسلام و ادیان دیگر, عمل در جوانی اهمیت و ارزش بسیار دارد. پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوذر چنین توصیه میفرماید:
یا أباذر مامن شاب یدع لذة الدنیا و لهوها و أهرم شبابه فی طاعة الله إلا أعطاه الله أجر اثنین و سبعین صدیقا؛(1)ای ابوذر! هر جوانی که در راه اطاعت خداوند از لذتها و بیهوده کاریهای دنیا درگذرد، به یقین خداوند، پاداش هفتاد و دو شخص صدیق را به او عطا میفرماید.
دینداری و مؤمن بودن از این جهت در جوانی اهمیت فراوان دارد که شهوت و غرور جوانی, چشم دل انسان را میپوشانند و مانع از دیدن حقیقت میشوند. جوانی که به همه شهوتها پشت میکند و راه درست را در پیش میگیرد بسیار ارزشمند است. در سخنان اهل بیت علیهم السلام آمده است که برترین اعمال سختترین آنها است:
النبی صلی الله علیه و آله
:أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ أَحْمَزُهَا؛(2)برترین عملها مشکلترین آن است.
ازاینرو روایت شده است که جوان خداپرست و مؤمن در زیر سایه رحمت خداوند قرار خواهد داشت و خداوند نیز، عنایت ویژه به او دارد. پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله
قَالَ: سَبْعَةٌ یُظِلُّهُمُ اللَّهُ فِی ظِلِّهِ یَوْمَ لَا ظِلَّ إِلَّا ظِلُّهُ إِمَامٌ عَادِلٌ وَ شَابٌّ نَشَأَ فِی عِبَادَةِ اللَّهِ...؛(3)در روزی که هیچ سایهای
نیست جز سایه [رحمت] الاهی، هفت کس را خداوند در زیر سایه رحمتش قرار میدهد و آنان عبارتند از: پیشوای عادل و جوانی که در پرستش خداوند نشو و نمو کرده باشد....
کسی که قدرت در اختیار دارد و از آن به نفع عدالت استفاده میکند, ارزش دارد؛ زیرا بدون داشتن قدرت, طرفداری از عدالت کاری ساده است. ولی قدرت داشتن و ظلم نکردن، کاری مشکل است؛ چنانکه جوانی اگر بر شهوت قوی خود پشت پا زند و خود را در مسیر حق قرار دهد، ارزش فراوانی دارد. به همین دلیل جوانی که مخالف هوای نفس باشد و در مسیر خداپرستی گام بردارد، در سخنان اهل بیت علیهم السلام از چنین جوانی بسیار قدردانی شده و ارزش دینداری جوان به مراتب از دینداری سالخوردگان بیشتر و بالاتر به حساب آمده است:
الشَّابُّ السَّخِیُّ الْمُقْتَرِفُ لِلذُّنُوبِ أَحَبُّ إِلَی اللَّهِ مِنَ الشَّیْخِ الْعَابِدِ الْبَخِیلِ؛(1)جوان سخی که از گناه دوری جوید، نزد خداوند، محبوبتر است از پیر عابد بخیل.
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: جوانی که در مسیر حق حرکت کند و دینداری و پاکدامنی را برگزیند، بسیار ارزشمند است؛ بلکه محبوبترین افراد نزد خداوند است:
فضل الشاب العابد الذی تعبد فی صباه علی الشیخ الذی تعبد بعد ما کبرت سنه کفضل المرسلین علی سائر الناس؛(2)برتری جوانی که خدا را در سنین پایین بپرستد، بر پیری که خدا را در سن پیری میپرستد، مانند برتری فرستادگان خدا بر سایر مردم است.
در احادیث دیگری از آن حضرت آمده است که خداوند به وسیله جوان پاکدامن فرشتگان مباهات میکند:
إن الله تعالی یباهی بالشاب العابد الملائکة، یقول: انظروا إلی عبدی! ترک شهوته من أجلی؛(1)خداوند تعالی به فرشتگان مباهات میکند و میفرماید: به بندهام بنگرید! که شهوتش را به خاطر من ترک کرده است.
جوانی که عمرش را در راه بندگی خدا صرف میکند در نزد اهلبیت علیهم السلام و اسلام بسیار ارزشمند است، پیامبر صلی الله علیه و آله در سخنی زیبا این مسئله را چنین بیان میکند:
إن أحب الخلائق إلی الله تعالی شاب حدث السن فی صورة حسنة جعل شبابه و جماله فی طاعة الله تعالی ذاک الذی یباهی الله تعالی به ملائکته فیقول هذا عبدی حقا؛(2)محبوبترین آفریدهها نزد خداوند تعالی، تازه جوان زیبارویی است که جوانی و زیباییاش را در راه اطاعت خدا صرف کرده باشد، خداوند با فرشتگان به چنین جوانی مباهات مینماید و میفرماید: این جوان به حقیقت، بنده من است.
نه تنها اهلبیت علیهم السلام, بلکه در ادیان دیگر نیز از جوانانِ پاک طینت تجلیل کردهاند؛ در کتاب اوستا آمده است:
میستایم جوانانی را که نیک اندیش و نیک گفتار و نیک کردار باشند.(3)
برعکس، جوانی که از راه خدا بیرون رود آن قدر بیارزش میشود که پیامبر او را دیوانه و بیعقل خوانده است:
ومر برسول الله رجل و هو فی أصحابه فقال بعض القوم مجنون فقال النبی صلی الله علیه و آله بل هذا رجل مصاب إنما المجنون عبد أو أمة أبلیا شبابهما فی غیر
طاعة الله؛(1)رسول خدا در میان اصحابش نشسته بود که شخصی از آنجا گذشت، برخی گفتند او دیوانه است. رسول خدا فرمود: او مردی بیمار است؛ دیوانه زن و مردی است که جوانیشان را در غیر از فرمانبرداری خداوند گذرانده باشد.
خداوند منان، افزون براینهمه تشویق، ترغیب و ستایشِ جوانان، در درون آنان نیز کششی فراهم ساخته است که آنها را به سوی خدا و دیانت میکشاند:
روانشناسان همگی معتقدند که میان بحران بلوغ و جهش ناگهانی احساسات دینی, ارتباط وجود دارد. در این دوره یک نوع نهضت دینی حتی در نزد کسانی دیده میشود که در گذشته نسبت به مسائل و امور مذهبی بیقید بودهاند. بنا به نظر استانلی هال(2)حداکثر این احساسات دینی در حدود شانزده سالگی پیدا میشود.(3)
در مکتب اهل بیت علیهم السلام نیز سن بلوغ در حدود همین سنین قرار داده شده است که جوان باید مستقل بیندیشد و خدای خویش را بشناسد و به پرستش او بپردازد. به دنبال آن، جوانی را که خداشناس و اهل معنی باشد, ترغیبهای بسیاری نمودهاند؛ زیرا عقیدهای که در این دوره سنی مورد پذیرش و پسند واقع شود، ممکن است تا پایان عمر باقی بماند:
مطالعات کول,(4)دلیل بر این است که سن شانزده، در مرحله نوجوانی, مرحله «تحول در رفتار و ایمان دینی» شمرده میشود، زیرا اعتماد دینی نوجوانان در این هنگام تقریباً تا
شصت درصد و در دختران تا شصت و پنج درصد بالا میرود. همین که به مرحله رشد میرسد صاحب عقاید دینی ثابت میشود که تقریبا تا آخر عمرش به همان افکار و عقاید، مؤمن و معتقد است و گاهی در دوران پیری به مسلک تصوف و درویشی متمایل میشود. به طور کلی میتوان گفت که مرحله نوجوانی، دوره سازش اخلاقی و دینی است.(1)
به همین جهت است که اهلبیت علیهم السلام میفرمایند: وقتی جوان قرآن میخواند با گوشت و خونش سرشته میشود:
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ وَ هُوَ شَابٌّ مُؤْمِنٌ اخْتَلَطَ الْقُرْآنُ بِلَحْمِهِ وَ دَمِهِ وَ جَعَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَعَ السَّفَرَةِ الْکِرَامِ الْبَرَرَةِ وَ کَانَ الْقُرْآنُ حَجِیزاً عَنْهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ؛(2)امام صادق علیه السلام فرمود: کسی که در حال جوانی قرآن بخواند، قرآن با گوشت و خونش میآمیزد و خداوند او را با سفیران بزرگوار و پاکان قرار میدهد، و قرآن در روز قیامت سپر او [از آتش] خواهد بود.
تنها قرآن نیست که با گوشت و خون جوان آمیخته میگردد, بلکه هر فضیلتی وقتی در جوانی آموخته شد, مانند سنگ, سخت و محکم در دل جوان باقی میماند. درباره رذائل نیز چنین خواهد بود.
روز جوانی آن که به مستی تباه کرد پیرانه سر شناخت که بخت جوان نداشت
آگه چگونه گشت ز سود و زیان خویش سوداگری که فکرت سود و زیان نداشت
(پروین اعتصامی)
اسلام دین میانه است؛ دینی که از افراط و تفریط کاریها به دور است و در همه کارها میانه روی را توصیه میکند، بلکه میانه روی در اسلام یک قاعده است و این قاعده در پرستش و عبادت جوانان نیز باید رعایت گردد. در کتاب شریف کافی, بابی است تحت عنوان «الاقتصاد فی العبادة».(1)در این باب احادیث فراوانی وجود دارد که از افراط و تفریطها انسان را باز میدارند؛ از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام چنین آمده است:
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ اجْتَهَدْتُ فِی الْعِبَادَةِ وَ أَنَا شَابٌّ فَقَالَ لِی أَبِی علیه السلام یَا بُنَیَّ دُونَ مَا أَرَاکَ تَصْنَعُ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا أَحَبَّ عَبْداً رَضِیَ عَنْهُ بِالْیَسِیرِ؛(2)امام صادق علیه السلام میفرماید: وقتی جوان بودم در راه عبادت و پرستش خداوند تلاش میکردم. پدرم علیه السلام به من فرمود: عبادت را اندکی کمتر کن, زیرا خداوند وقتی بندهای را دوست داشته باشد، از عمل کم او نیز راضی میگردد.
در حدیث دیگری از آن حضرت در مورد حج نیز اینگونه روایت شده است:
قَالَ مَرَّ بِی أَبِی وَ أَنَا بِالطَّوَافِ وَ أَنَا حَدَثٌ وَ قَدِ اجْتَهَدْتُ فِی الْعِبَادَةِ فَرَآنِی وَ أَنَا أَتَصَابُّ عَرَقاً فَقَالَ لِی یَا جَعْفَرُ یَا بُنَیَّ إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَحَبَّ عَبْداً أَدْخَلَهُ الْجَنَّةَ وَ رَضِیَ عَنْهُ بِالْیَسِیرِ؛(3)امام صادق علیه السلام فرمود: در سنین نوجوانی من پیوسته مشغول طواف بودم که پدرم بر من گذشت و دید که عرق میریزم به من فرمود: فرزندم [اینهمه بر خود سخت نگیر] وقتی خداوند کسی را دوست داشته باشد وارد بهشت میکند و از او به عمل اندک راضی میگردد.
در احادیث دیگری وجود دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان همواره این نکته
را یادآور میشدهاند که عبادت را بر خویش تحمیل نکنید. امام صادق علیه السلام میفرماید:
«لَا تُکَرِّهُوا إِلَی أَنْفُسِکُمُ الْعِبَادَةَ.(1)
با توجه به این که اهلبیت علیهم السلام به عبادت و پرستش جوان اهمیت بسیار میدادهاند، و در عین حال از تحمیل عبادت نهی فرمودهاند، میتوان این نکته را دریافت که عبادت تحمیلی و بدون علاقه مورد پسند اسلام نیست؛ زیرا اسلام عبادتی را میخواهد که با نشاط و شادابی باشد و بتواند برای پرستشگر، شادابی را به ارمغان آورد. عبادت تحمیلی, بیروح است و صاحبش را نجات نمیدهد. ازاینروی پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
إِنَّ هَذَا الدِّینَ مَتِینٌ فَأَوْغِلُوا فِیهِ بِرِفْقٍ وَ لَا تُکَرِّهُوا عِبَادَةَ اللَّهِ إِلَی عِبَادِ اللَّهِ فَتَکُونُوا کَالرَّاکِبِ الْمُنْبَتِّ الَّذِی لَا سَفَراً قَطَعَ وَ لَا ظَهْراً أَبْقَی؛(2)اسلام دین استوار است با مدارا با آن معامله کنید. پرستش خدا را بر بندگانش تحمیل نکنید، تا مانند سوارکاری باشید که شتاب میکند ولی نه راه سفر کوتاه میشود و نه پشتی بر مرکب باقی میماند.
پرستش نیز اگر با نشاط نباشد، راه به جایی نمیبرد و جز خستگی حاصلی ندارد، بهویژه در سنین جوانی اگر راه افراط و تفریط را در پیش گیرند، ممکن است نتیجه معکوس به دست آید. امروزه روانشناسان نیز به این نکته پیبردهاند که انجام دادن کاری اگر از روی علاقه و انگیزه نباشد، انسان را دل زده میکند و بازدهی کمی دارد.(3)پس برای تحریک نمودن جوان به پرستش، باید راه میانه را در پیش گرفت و در او علاقه و محبت به تعبیر روانشناسان «انگیزه» ایجاد کرد. به فرموده مولانا:
آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست(1)
معرفت درّ گرانی است به هر کس ندهند پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند
از سخنان ارزشمند اهل بیت علیهم السلام بر میآید که عبادت در جوانی ارزش بسیار دارد و جوان مسلمان باید متوجه باشد تا جوانی, این گوهر گرانبها را ارزان از دست ندهد. شایسته جوان، پرستش خداست و چیز دیگری جز احساس نیاز در پیشگاه محبوب نمیتواند بهای عمر و جوانی او قرار بگیرد. ازاینرو بسیار زیباست که جوان به همه شهوتها و مستیهای جوانی پشت پا بزند و به راز و نیاز با خدای خویش بپردازد. جوانی چونان رود گذرانی است که اگر کسی به مستی آن دل خوش کرد، در هنگام پیری از غفلت آن در امان نخواهد بود؛ زیرا این رود به دریای غفلت میپیوندد و انسان را به سوی عمق تباهی و سقوط سوق میدهد، اما جوانی که از میان لذتهای زودگذر، لذت پایدار (سر فرود آوردن به پیشگاه محبوبِ یکتا) را بر میگزیند، شخصیتی است روشن و نورانی:
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ جَاءَ رَجُلٌ إِلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فَنَظَرَ إِلَی الشَّیْبِ فِی لِحْیَتِهِ فَقَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله نُورٌ ثُمَّ قَالَ مَنْ شَابَ شَیْبَةً فِی الْإِسْلَامِ کَانَتْ لَهُ نُوراً یَوْمَ الْقِیَامَةِ؛(2)امام صادق علیه السلام فرمود: مردی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد, پیامبر به سفیدی ریشش نظر افکند و فرمود: نور است. آنگاه فرمود کسی که مویی را در راه اسلام سپید کرده باشد، روز قیامت نور خواهد داشت.
چه زیباست که جوانان عاشقانه در راه خداوند گام بگذارند و از این توان و قدرت جوانی به نفع آخرت خویش بهره گیرند که چنین فرصتی دوباره میسر نخواهد شد. به فرموده سعدی:
جوانا ره طاعت امروز گیر که فردا جوانی نیاید ز پیر
فراغ دلت هستو نیروی تن چو میدان فراخ است وگوی بزن
دیندار بودنی که اهلبیت علیهم السلام از آن بسیار تجلیل نمودهاند، آن است که با شناخت و دانش توأم باشد. دینداری تقلیدی پایدار نیست و در اصول دین نباید تقلیدکرد, بلکه باید با دلیل و برهان آن را فراگرفت. از نظر اهلبیت علیهم السلام دینداریای با ارزش است که از روی فهم و آگاهی باشد. در سخنان معصومین علیهم السلام، معیار دینداری، نماز خواندن و روزه گرفتنِ فراوان نیست، بلکه کسی را ستودهاند که خردمند و امانت دار باشد، امام علی علیه السلام خطاب به جوانان میفرماید:
یا معشر الفتیان حصنوا اعراضکم بالادب، ودینکم بالعلم؛(1)ای گروه جوانان! آبروی خود را با ادب و دین خویش را با دانش نگه دارید.
امام علی علیه السلام از آن روی بر دینداری توأم با دانش تاکید میفرماید که چنین دینداری ماندگار و دارای پشتوانه است؛ در غیر این صورت با اندک تغییری در وضعیت جامعه دینداری او نیز دگرگون خواهد شد. در داستان ذیل, پیامبر تأکید فرمودهاند که حتی دوستیهای شما نیز باید بر اساس معرفت به خدا باشد:
وروی أنه صلی الله علیه و آله سلم علیه غلام دون البلوغ و بش له و تبسم فرحا بالنبی صلی الله علیه و آله فقال له أ تحبنی یا فتی فقال إی و الله یا رسول الله فقال له مثل عینیک فقال أکثر فقال مثل أبیک فقال أکثر فقال مثل أمک
1) (1) نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، ج 7, ص 266.
فقال أکثر فقال مثل نفسک فقال أکثر و الله یا رسول الله فقال أ مثل ربک فقال الله الله الله یا رسول الله لیس هذا لک و لا لأحد فإنما أحببتک لحب الله فالتفت النبی صلی الله علیه و آله إلی من کان معه و قال هکذا کونوا أحبوا الله لإحسانه إلیکم و إنعامه علیکم و أحبونی لحب الله؛(1)نوجوانی که نزدیک بلوغ رسیده بود، به پیامبر سلام کرد و از روی خوشحالی در حالی که چهرهاش بشاش بود به پیامبر لبخند میزد. حضرت فرمود: آیا مرا دوست میداری ای جوان؟
بلی سوگند به خدا یا رسول خدا!
مثل دو چشمانت دوست داری؟
بیشتر!
مانند پدرت دوست داری؟
بیشتر!
مانند مادرت دوست داری؟
بیشتر!
مانند خودت دوست داری؟
بیشتر به خدا سوگند یا رسول الله!
مانند پروردگارت دوست داری؟
خدا را خدا را خدا را! یا رسول الله این دوستی من به خاطر خودت یا هیچکس دیگری نیست. تنها تو را به خاطر دوستی خدا دوست دارم. پیامبر به اطرافیانش رو کرد و فرمود: اینچنین خدا را دوست داشته باشید؛ به خاطر احسانش که بر شما روا داشته و به خاطر نعمتهایش بر شما. و مرا دوست داشته باشید به خاطر دوستی خدا.
این جوان با معرفت بر چهره پیامبر از روی شادی لبخند میزند و پیامبر به دیگران سفارش میکند که کارهای شما باید به خاطر خدا و از روی معرفت انجام گیرد. چنانکه آن جوان پیامبر را از آن جهت دوست داشت که در مسیر حقیقت و خدا قرار داشت.
1) (1) إرشادالقلوب، ج 1، ص 161.
معرفت و شناخت با یقین همزادند؛ هرجا که معرفت شکل گیرد یقین نیز در آنجا هویدا میشود. ازاینرو پیامبر برای جوانانی که با شناخت به دینداری گرایش پیدا کردهاند با دیده عظمت نگریسته و همواره آنان تشویق نموده است. در داستانی که نقل میشود نیز پیامبر به گونهای با جوان با معرفت معامله میکند که او را سرمشق معرفی نماید:
اسحاق بن عمار روایت کرده است که از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله با مردم نماز صبح را خواند و آنگاه در مسجد چشمش به جوانی افتاد که سرش را بالا و پایین میبرد، رنگش زرد شده و اندامش لاغر و نحیف گشته و دو چشمش در کاسه سر فرو رفته بود. رسول خدا به او فرمود: چگونه صبح کردی ای جوان؟
صبح کردم درحالی که به یقین رسیدهام! رسول خدا از این سخن شگفت زده شد و فرمود:
هر یقین حقیقتی دارد و حقیقت یقین تو چیست؟
حقیقت یقین من این است که مرا محزون نموده و شبم را زنده به صبح رسانده و تشنهام نگهداشته و مرا از دنیا و آنچه که در آن است بریده است تا آنجا که گویا عرش پروردگارم را میبینم که برای حساب رسی مهیا گردیده و خلایق محشور گردیدهاند تا حساب پس دهند و من در میان ایشانم. و گویا به اهل بهشت مینگرم که در بهشت متنعمند و نعمتها را به همدیگر تعارف میکنند و بر تختها تکیه زدهاند. و گویا به اهل دوزخ مینگرم که در آن عذاب میکشند و ناله سر میدهند، گویا اکنون زفیر آتش را میشنوم که گوشهایم را احاطه کرده است.
رسول خدا به یارانش فرمود: این بندهای است که خداوند قلبش را
با نور ایمان روشن کرده است. آنگاه به جوان فرمود به همین حالی که هستی باش. سپس آن جوان از رسول خدا خواست که دعا کن تا خداوند شهادت در رکابت را نصیبم کند. حضرت برایش دعا فرمود و طولی نکشید که در یکی از جنگها شرکت کرد و پس از شهادت نه نفر, دهمین کسی بود که به شهادت رسید.(1)
یکی از دلایل غفلت ما این است که به روز آخرت و بهشت و دوزخ یقین نداریم، اگرچه ایمان داریم. از یک عقرب آنقدر میهراسیم که حاضریم شب تا به صبح بیدار به سر ببریم ولی چگونه میشود که در پیشگاه خداوند هزاران گناه را مرتکب میشویم, ولی نه از دوزخ میترسیم و نه از عذاب آن.
کنون است وقت، اوحدی گر جوانی چو مرغان عاشق در آیی به ناله
(اوحدی مراغهای)
مفهوم تربیت دینی. این واژه ترکیب یافته از تربیت و دین است که هر کدام به تنهایی معنای ویژه دارند، ولی وقتی این دو واژه مرکب شوند، تعریف سومی به دست میآید که در توضیح آن گفتهاند:
«تربیت دینی» عبارت است از مجموعه اعمال عمدی و هدف دار، به منظور آموزش گزارههای معتبر یک دین به افراد دیگر، به نحوی که آن افراد در عمل و نظر به آن آموزهها متعهد و پایبند گردند.(2)
در ذیل این بحث میتوان دو نکته را بررسی کرد:
اصل تربیت دینی؛
چگونه میتوان فردی را به گونهای تربیت نمود که کاملا به گزارههای دینی در عمل و نظر پایبند باشند؟
در بحث نخست میتوان گفت: تربیت دینی جوان مورد توجه ویژه اهلبیت علیهم السلام است. آنان تأکید و تشویق فراوان نمودهاند که جوانان، دیندار و با اندیشه سالم باشند و از اندیشههای انحرافی در امان باشند. امام صادق علیه السلام فرمود:
بَادِرُوا أَحْدَاثَکُمْ بِالْحَدِیثِ قَبْلَ أَنْ تَسْبِقَکُمْ إِلَیْهِمُ الْمُرْجِئَةُ؛(1)پیش از آنکه مرجئه جوانانتان را گمراه سازند، شما بشتابید تا به آنان حدیث بیاموزید.
در حدیث دیگری درباره غالیان فرمود:
عن فضیل بن یسار قال الصادق علیه السلام احذروا علی شبابکم الغلاة لا یفسدوهم فإن الغلاة شر خلق یصغرون عظمة الله و یدعون الربوبیة لعباد الله و الله إن الغلاة لشر من الیهود و النصاری و المجوس و الذین أشرکوا ثم قال علیه السلام إلینا یرجع الغالی فلا نقبله و بنا یلحق المقصر فنقبله؛(2)جوانانتان را نگه دارید تا غلات فاسدشان نکنند. زیرا آنان بدترین مردمند. عظمت خدا را کوچک میبینند و بندگانش را به ربوبیت و پرستش میگیرند، سوگند به خدا که غلات بدتر از یهود، نصارا و مجوسند که به خدا شرک ورزیدند. آنگاه فرمود: اگر غالی به سوی ما بر گردد، ما قبولش نمیکنیم، ولی اگر مقصری به سوی ما برگردد ما از او قبول میکنیم.
اگرچه غلات و مرجئه در زمان ما منقرض شدهاند, اما دو نماد باطل
بودند که انسانها را به انحراف میکشیدند و هر جریانی که به سوی باطل بکشاند همان نقش را دارد. بنابراین ویژگیهای غالی و مرجئه در هر زمان وجود دارد و باید مراقب جوانان از افتادن در دام چنین جریانهای باطلی بود؛ چنانکه در عصر ما گروهها و افراد فراوانی وجود دارند که همان کار مرجئه و غالیان را انجام میدهند و جوانان را به فساد میکشانند.
نکته مهمی که از حدیث بالا
(بَادِرُوا أَحْدَاثَکُمْ بِالْحَدِیثِ قَبْلَ أَنْ تَسْبِقَکُمْ إِلَیْهِمُ الْمُرْجِئَةُ)(1)استفاده میشود، این است که انسان نمیتواند بدون اندیشه و عقیده به سر ببرد. اگر حق برای جوان ارائه نشود به باطل میگراید؛ اگر جوان اندیشه و عقیده سالم را فرا نگیرد، به اندیشه و عقیده باطل رو خواهد آورد، زیرا بیاندیشه و فکر زیستن، کاری است ناممکن. به گفته فرانکلین:
انسان میتواند دو دقیقه بدون هوا و دو هفته بدون آب و سه هفته بدون غذا و یک عمر بدون پول زندگی کند، اما نمیتواند یک لحظه بدون فکر و اندیشه ادامه حیات بدهد.(2)
مولانا حقیقت انسان را همان اندیشه او میداند:
ای برادر! تو همان اندیشهای مابقی تو استخوان و ریشهای
گر گل است اندیشه تو گلشنی ور بود خاری تو هیمه گلخنی(3)
وقتی انسان بدون اندیشه نمیتواند زنده به حساب آید، بهتر آن است که زیباترین و نابترین اندیشه را در ظرف وجودیاش جای دهد.
رسیدن به این هدف والا امکان نخواهد داشت تا وقتی که مربیان و دست اندر کاران اسلامی تلاش کنند که از جدیدترین روشها استفاده نمایند تا بتوانند در برابر فرهنگ مبتذل و فریبای غرب, قد علم نمایند و فرهنگ ناب و دل نشین اسلام را برای جوانان ارائه دهند، زیرا ارباب باطل به انواع گوناگون به اندیشه سازی میپردازند و آن را با ظاهر آراسته و زیبا نیز ارائه میدهند تا جوانان را فریب دهند. به تعبیر قرآن اینان مصداق باطلند که مانند کف روی آب هستند؛ ظاهر زیبا و فریبنده دارند و پر به نظر میآیند اما از درون تهی میباشند و انسان را فریب میدهند. شناگری که فریب کف آب را بخورد، به شدت به زمین میخورد و آسیب جدی میبیند. قرآن میفرماید:
أَنزَلَ مِنَ السمَاءِ مَاءً فَسالَت أَوْدِیَةُ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السیْلُ زَبَداً رَّابِیاً وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فی النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ کَذَالِک یَضرِب اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَب جُفَاءً وَ أَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاس فَیَمْکُث فی الأَرْضِ کَذَالِک یَضرِب اللَّهُ الأَمْثَالَ(1)[همو] از آسمان آبی فرو بارید، آنگاه رودها [هر یک] به اندازه خویش جاری شد، و سیلاب کف فراوانی با خود آورد، و از آنچه بر آتش میافروزند [و میگدازند] که زیور یا اثاثیه به دست آورند نیز کفی همانند آن [آب] هست، بدینسان خداوند حق و باطل را [این چنین] مثل میزند؛ و اما کف بر باد میرود، و اما آنچه به مردمان سود میرساند، بر روی زمین باقی میماند، خداوند بدین گونه مثل میزند.
باطل دوام ندارد, اگرچه جلوه دارد؛ فریبا است و با دید ظاهری به چشم میآید و انسان را مغرور میسازد.
1) (1) رعد (13)، آیه 17.
اما نکته دوم اینکه چگونه میتوان عقاید حق را به گونهای آموزش داد که جوان به طور کامل به آن پایبند باشد، تا تربیت دینی تحقق یابد؟
در پاسخ میتوان گفت: یکی از راههای پایبندی، ایجاد شناخت است؛ زیرا شناخت, سبب درونی سازی میشود و انسان به چیزهایی قاطعانه عمل میکند و آن را مهم میشمارد که درونی شده و در جانش اثر کرده باشد. چنین فردی، وقتی در برابر آماج تلاطم شبهات قرار میگیرد, دین و عقایدش را حفظ میکند؛ ولی آنانی که به تقلید از پدر و مادر و یا ترس از سرزنش شدن، یا همرنگی با محیط و... به دین و مذهبی پایبند شوند و عقیده سطحی داشته باشند، با عوض شدن محیط به راحتی تحت تأثیر قرار میگیرند و دین و عقیده خویش را فراموش میکنند. به این سبب از نظر اهلبیت علیهم السلام معرفت و شناختِ عمیق، ارزش بسیار دارد:
عَنْ حُسَیْنٍ الصَّیْقَلِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ لَا یَقْبَلُ اللَّهُ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَةٍ وَ لَا مَعْرِفَةَ إِلَّا بِعَمَلٍ فَمَنْ عَرَفَ دَلَّتْهُ الْمَعْرِفَةُ عَلَی الْعَمَلِ وَ مَنْ لَمْ یَعْمَلْ فَلَا مَعْرِفَةَ لَهُ أَلَا إِنَّ الْإِیمَانَ بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ؛(1)حسین صیقل روایت میکند: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: خداوند عملی را نمیپذیرد مگر آن عملی را که با شناخت همراه باشد، و شناختی نیست مگر با عمل آن کس که شناخت داشته باشد، آن شناخت او را به عمل رهنمون میگردد و آن کس که اهل عمل نیست، شناخت ندارد، زیرا ایمان برخی به برخی دیگر وابسته است.
در حدیث دیگری مهمترین چیزها را معرفت و شناخت میداند:
مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ أَفْضَلِ مَا یَتَقَرَّبُ بِهِ
1) (1) کافی، ج 1، ص 44.
الْعِبَادُ إِلَی رَبِّهِمْ وَ أَحَبِّ ذَلِکَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَا هُوَ فَقَالَ مَا أَعْلَمُ شَیْئاً بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ أَفْضَلَ مِنْ هَذِهِ الصَّلَاةِ؛(1)معاویه بن وهب میگوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم، برترین چیزهایی که بندگان به وسیله آن به خداوند نزدیک میشوند و محبوبترین چیزها در نزد خداوند عزّوجل چیست؟ فرمود: چیزی برتر از نماز پس از معرفت نمیشناسم.
نماز در زبان اهلبیت علیهم السلام ستون دین است. امام باقر علیه السلام میفرماید:
عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّینِ مَثَلُهَا کَمَثَلِ عَمُودِ الْفُسْطَاطِ إِذَا ثَبَتَ الْعَمُودُ ثَبَتَ الْأَوْتَادُ وَ الْأَطْنَابُ وَ إِذَا مَالَ الْعَمُودُ وَ انْکَسَرَ لَمْ یَثْبُتْ وَتِدٌ وَ لَا طُنُبٌ؛(2)نماز پایه دین است مثل آن مثل پایه خیمه است. وقتی پایه استوار باشد، میخها و طنابها استوار خواهد بود, وقتی پایه کج و شکسته باشد، نه میخی ثابت خواهد ماند و نه طنابی.
در این حدیث تشبیه جالبی شده است؛ اگر پایه نباشد، خیمه ثابت نخواهد ماند، ولی در حدیث یاد شده بالا، معرفت از نماز هم برتر به حساب آمده است، زیرا نماز ارتباط با خداوند است و هیچ ارتباطی بدون شناخت امکان ندارد و لفظ نماز بدون معرفت، لقلقه زبان بیش نیست. بنابراین نماز با همه اهمیتش, بدون معرفت سودی نخواهد داشت. حدیث ذیل نیز اهمیت معرفت را میرساند:
عَنْ سُفْیَانَ بْنِ عُیَیْنَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ وَجَدْتُ عِلْمَ النَّاسِ کُلَّهُ فِی أَرْبَعٍ أَوَّلُهَا أَنْ تَعْرِفَ رَبَّکَ وَ الثَّانِی أَنْ تَعْرِفَ مَا صَنَعَ بِکَ وَ الثَّالِثُ أَنْ تَعْرِفَ مَا أَرَادَ مِنْکَ وَ الرَّابِعُ أَنْ تَعْرِفَ مَا یُخْرِجُکَ مِنْ دِینِکَ؛(3)سفیان بن عیینه میگوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: همه دانش مردم را در چهار چیز یابیدم، اول آنکه
پروردگارت را بشناسی دوم آنکه بشناسی, که با تو چه کرده است و سوم اینکه بشناسی از تو چه خواسته است و چهارم اینکه بشناسی چه چیزی تو را از دینت بیگانه میسازد.
اینها چند نمونه از احادیثی بود که اهمیت معرفت را بیان میداشت احادیث فراوانی در این زمینه وجود دارد که تشویق به شناخت میکند، بدین جهت اهلبیت علیهم السلام میفرمایند سخنان ما را برای مردم معرفی کنید، زیرا اگر مردم سخنان ما را بشناسند به آن گرایش مییابند:
عن عبدالسلام الهروی عن الرضا علیه السلام قَالَ رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً أَحْیَا أَمْرَنَا قُلْتُ کَیْفَ یُحْیِی أَمْرَکُمْ قَالَ یَتَعَلَّمُ عُلُومَنَا وَ یُعَلِّمُهَا النَّاسَ فَإِنَّ النَّاسَ لَوْ عَلِمُوا مَحَاسِنَ کَلَامِنَا لَاتَّبَعُونَا؛(1)عبدالسلام هروی از امام رضا علیه السلام روایت میکند که فرمود: خداوند رحمت کند کسی را که امر ما را زنده کند عرض کردم چگونه امر شما را زنده میکند؟ فرمود: علوم ما را فرا میگیرد و آن را به مردم میآموزد، زیرا اگر مردم خوبیهای سخنان ما را بدانند، از ما پیروی خواهند کرد.
این احادیث اهمیت معرفت را در دین داری میرساند، لذا دین داری کورکورانه در فرهنگ اهلبیت علیهم السلام ارزش چندان ندارد ازاینرو جوان نیز باید دینداریاش توأم با شناخت و معرفت باشد؛ نه تنها دین داری, بلکه امام علی علیه السلام به کمیل میفرماید در همه کارها به معرفت و شناخت نیاز داری:
یَا کُمَیْلُ لَا تَأْخُذْ إِلَّا عَنَّا تَکُنْ مِنَّا یَا کُمَیْلُ مَا مِنْ حَرَکَةٍ إِلَّا وَ أَنْتَ مُحْتَاجٌ فِیهَا إِلَی مَعْرِفَةٍ؛(2)ای کمیل دانش را به جز از منبع ما مگیر و تا از ما باشی ای کمیل, هیچ حرکتی نیست مگر اینکه در آن به شناخت احتیاج داری.
در این حدیث شریف امام علی علیه السلام معرفت را در همه امور لازم میداند,
زیرا بدون شناخت هیچ کاری به ثمر نمیرسد و دینداری که کاری سرنوشت ساز است بدون این گوهر گرانبها ارزشی نخواهد داشت.
گر غره به عمری به تبی بر خیزد وین روز جوانی به شبی بر خیزد
بیداد مکن که مردم آزاری تو در زیر لبی به یاربی بر خیزد
(ابوسعید ابوالخیر)
مهمترین چیز در جوانی، پاک بودن از آلودگیها است. دینداری واقعی سبب میشود تا انسان از گناه در امان باشد، بهویژه در زمان ما که وسائل گناه فراوان است و از هر سو شعلههای فساد زبانه میکشد. به گفته علامه اقبال لاهوری:
فساد عصر حاضر آشکار است سپهر از زشتیِ او شرم سار است
اگر پیدا کنی ذوقِ نگاهی دو صد شیطان ترا خدمتگذار است(1)
امام علی علیه السلام نیز زمانی را به تصویر میکشد که زندگی در آن آشفته و دینداری مشکل است:
وَ اعْلَمُوا رَحِمَکُمُ اللَّهُ أَنَّکُمْ فِی زَمَانٍ الْقَائِلُ فِیهِ بِالْحَقِّ قَلِیلٌ وَ اللِّسَانُ عَنِ الصِّدْقِ کَلِیلٌ وَ اللَّازِمُ لِلْحَقِّ ذَلِیلٌ أَهْلُهُ مُعْتَکِفُونَ عَلَی الْعِصْیَانِ مُصْطَلِحُونَ عَلَی الْإِدْهَانِ فَتَاهُمْ عَارِمٌ وَ شَائِبُهُمْ آثِمٌ وَ عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ وَ قَارِنُهُمْ مُمَاذِقٌ لَا یُعَظِّمُ صَغِیرُهُمْ کَبِیرَهُمْ وَ لَا یَعُولُ غَنِیُّهُمْ فَقِیرَهُمْ؛
1) (1) کلیات اشعار فارسی، ص 478.
خدا شما را رحمت کند، بدانید که همانا شما در روزگاری هستید که گوینده حق, اندک و زبان راستگویی عاجز و حق طلبان, بیارزشند. مردم گرفتار گناه، و به سازشکاری هم داستانند. جوانانشان بداخلاق و پیر مردانشان گنهکار و عالمانشان دورو و نزدیکانشان سودجویند. نه خردسالانشان بزرگان را احترام میکنند و نه توانگرانشان دست مستمندان را میگیرند.(1)
اهلبیت علیهم السلام در همه شرایط بهویژه در اوضاع آشفته، برای حفظ جوانان، راههای مختلفی ارائه دادهاند تا جوانان را از فتنهها دور نگه دارند که از جمله آنها مسئله ازدواج است. ازدواج یکی از امور مقدس در اسلام به حساب میآید که شخص را از افتادن در دامن گناه، چشم چرانی، پلیدی زمانه و... دور نگه میدارد؛ ازاینروی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله خطاب به جوانان فرمود:
یَا مَعْشَرَ الشَّبَابِ مَنِ اسْتَطَاعَ مِنْکُمُ الْبَاهَ فَلْیَتَزَوَّجْ فَإِنَّهُ أَغَضُّ لِلْبَصَرِ وَ أَحْصَنُ لِلْفَرْجِ وَ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَلْیَصُمْ فَإِنَّ الصَّوْمَ لَهُ وِجَاءٌ؛(2)ای گروه جوانان کسی از شما که توان ازدواج دارد باید تن به ازدواج دهد, زیرا ازدواج چشم را از نگاه آلوده نگه میدارد و عفت را حفظ میکند و آن کس که توان ندارد باید روزه بگیرد, زیرا روزه مانع [از شهوات] است.
وقتی کسی در راه خدا گام بردارد و تن به ازدواج دهد, از دام شیطان رهیده است و شیطان از او ناامید میگردد و به ناله و فریاد میافتد. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است:
مَا مِنْ شَابٍّ تَزَوَّجَ فِی حَدَاثَةِ سِنِّهِ إِلَّا عَجَّ شَیْطَانُهُ یَا وَیْلَهُ عَصَمَ مِنِّی ثُلُثَیْ دِینِهِ فَلْیَتَّقِ اللَّهَ الْعَبْدُ فِی الثُّلُثِ الْبَاقِی؛(3)رسول خدا صلی الله علیه و آله
فرمود هر جوانی که در آغاز جوانی تن به ازدواج دهد, شیطانش به فریاد و ناله میافتد و میگوید: ای وای دوسوم دینش را از من نگه داشت. و پس از آن، در یک سوم دیگر باید تقوای خدا را پیشه سازد.
خداوند هر چیزی را که در وجود انسان به ودیعه گذاشته است, طرز استفاده صحیح از آن را نیز بیان نموده است. جوانی دوران طغیان غریزه جنسی است و این غریزه سرکش با ازدواج و تقویت ایمان مهار میشود؛ همانگونه که در حدیث بالا ذکر شد، در صورت ناتوانی از ازدواج، به روزه توصیه میشود, زیرا روزه اراده انسان را تقویت مینماید و اعتماد به نفس میدهد. از طرفی روزه جسم را ضعیف میسازد و روح را قوی؛ ازاینرو انسان را از افتادن در دامن گناه حفظ مینماید. در منابع دیگر آمده است که ادامه دادن روزه, شهوت را ضعیف نموده, مانع از تمایلات جنسی میشود:
فإنه یضعف الشهوة و یمنع الدواعی إلی النکاح؛(1)روزه شهوت [جنسی] را ضعیف و از انگیزه زناشویی میکاهد.
از سوی دیگر ازدواج کردن به زندگی برکت میدهد و انسان را با انگیزه میسازد که مهمترین چیز در زندگی ایجاد انگیزه است. در موارد بسیاری اهلبیت علیهم السلام جوانان فقیر را به ازدواج توصیه نمودهاند و پس از آن نیز جوان فقیر به بینیازی دست یافته است که نمونه آن را در احادیث ذیل مرور میکنیم:
عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ جَاءَ رَجُلٌ إِلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فَشَکَا إِلَیْهِ الْحَاجَةَ فَقَالَ تَزَوَّجْ فَتَزَوَّجَ فَوُسِّعَ عَلَیْهِ؛(2)امام
صادق علیه السلام روایت میکند که مردی برای شکایت از فقر نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد؛ آن حضرت فرمود ازدواج کن آن مرد ازدواج کرد و در زندگیاش گشایش حاصل شد.
در حدیث دیگری به همان مضمون چنین آمده است:
عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ أَتَی رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله شَابٌّ مِنَ الْأَنْصَارِ فَشَکَا إِلَیْهِ الْحَاجَةَ فَقَالَ لَهُ تَزَوَّجْ فَقَالَ الشَّابُّ إِنِّی لَأَسْتَحْیِی أَنْ أَعُودَ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَلَحِقَهُ رَجُلٌ مِنَ الْأَنْصَارِ فَقَالَ إِنَّ لِی بِنْتاً وَسِیمَةً فَزَوَّجَهَا إِیَّاهُ قَالَ فَوَسَّعَ اللَّهُ عَلَیْهِ [قَالَ] فَأَتَی الشَّابُّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله فَأَخْبَرَهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یَا مَعْشَرَ الشَّبَابِ عَلَیْکُمْ بِالْبَاهِ؛(1)امام صادق میفرماید جوانی از انصار نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و از فقر شکایت کرد. پیامبر فرمود ازدواج کن. جوان گفت من حیا میکنم تا نزد رسول خدا بازگردم. [و خواستهام را مطرح سازم] مردی از انصار او را دید و گفت: من دختر زیبایی دارم و او را به ازدواجش در آورد. پس از آن خداوند در زندگیاش گشایشی ایجاد کرد. آنگاه جوان داستان را به اطلاع رسول خدا صلی الله علیه و آله رساند حضرت فرمود: ای گروه جوان بر شما باد ازدواج.
پس جوان مسلمان باید سعی کند تا در جوانی عهده دار مسئولیت زندگی شود و از گناه خود را نگه دارد. البته مسئولیت سنگینتر بر دوش دست اندرکاران و افراد دارای نفوذ و اقتدار جامعه است که در اندیشه جوانان باشند.
کنون است وقت، اوحدی گر جوانی چو مرغان عاشق در آیی به ناله
(اوحدی مراغهای)
1) (1) همان.
وقتی انسان به مرحله پیری میرسد قادر بر انجام بسیاری از کارها و حتی انجام دادن گناه نیست؛ به همین خاطر توبه پیر ارزش توبه جوان را ندارد، زیرا انجام ندادن گناه زمانی ارزشمند است که انسان توان داشته باشد ولی آن را انجام ندهد, ولی اگر توان نداشته باشد و انجام ندهد, بیارزش است. به فرموده سعدی در گلستان:
قحبه پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند، و شحنه معزول از مردمآزاری.
در ادامه این سخن سعدی شیرین زبان چنین ادامه میدهد:
جوان گوشه نشین شیر مرد راه خداست که پیر خود نتواند ز جا برخاست
جوان سخت میباید که از شهوت بپرهیزد که پیرِ سست رغبت را خود آلت بر نمیخیزد»(1)
در حدیث نیز میفرماید:
عن ابن عباس قال, قال رسول الله صلی الله علیه و آله:
یا معشر شباب قریش! احفظوا فروجکم ألا من حفظ فرجه فله الجنة؛(2)از ابن عباس روایت شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای گروه جوانان! پاکدامنی تان را حفظ کنید. آگاه باشید کسی که پاکدامنیاش را نگه دارد جایگاهش بهشت خواهد بود.
از همین جهت است که توبه در جوانی اجر کار پیامبران را دارد, چنان که در سخنان اهل بیت علیهم السلام این گونه بیان شده است:
شاب تائب أجره کأجر یحیی بن زکریا علیه السلام؛(3)پاداش جوان توبهکار، مانند پاداش یحیی بن زکریا است.
شاعر نیز این نکته را به خوبی و زیبایی بیان کرده است:
در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است ور نه هر گبری به پیری میشود پرهیزکار
خداوند توبه جوان را دوست دارد. رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«إن الله تعالی یحب الشاب التائب».(1)
در حدیث دیگری میفرماید:
ما فی الدنیا شیء أحب إلی الله من شاب تائب و ما فی الدنیا شیء أبغض إلی الله من شیخ زان؛(2)در دنیا چیزی محبوبتر از جوان توبه کار و مبغوضتر از پیر زناکار در نزد خداوند نیست.
وقتی انسان قدرت و توان دارد باید کاری بکند و با خدای خویش آشتی و صلح نماید. از این جهت توبه در جوانی از بهترین کارها به حساب آمده است. در سخن بلندی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله آمده است:
المحب لأهل بیتی فی الجنة المؤثر علی نفسه من أهل الجنة العدل حسن لکنه فی الأمراء أحسن التوبة حسنة لکنها فی الشباب أحسن الحیاء حسن لکنه فی النساء أحسن؛(3)دوستدار اهلبیتم در بهشت به سر میبرد، عدل نیکوست ولی از فرماندهان نیکوتر است، توبه نیکوست ولی در جوانی نیکوتر است، حیا نیکوست ولی برای زنان نیکوتر است.
جوان اگرچه در معرض لغزشهای فراوان قرار دارد، اما میتواند با توبه آن را جبران نماید. توبه نیز کاری است بسیار مشکل؛ ازاینرو بهتر و شایستهتر برای جوان مسلمان آن است که تلاش ورزد به سوی گناه
نرود، زیرا به فرموده امام علی علیه السلام ترک گناه آسانتر از توبه کردن است:
تَرْکُ الْخَطِیئَةِ أَیْسَرُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَةِ وَ کَمْ مِنْ شَهْوَةِ سَاعَةٍ أَوْرَثَتْ حُزْناً طَوِیلًا وَ الْمَوْتُ فَضَحَ الدُّنْیَا فَلَمْ یَتْرُکْ لِذِی لُبٍّ فَرَحاً؛(1)ترک گناه آسانتر از طلب توبه است. چه بسا یک ساعت شهوت پرستی اندوه طولانی را در پی داشته باشد و مرگ دنیا را رسوا ساخته و برای صاحب اندیشهای خوشحالی باقی نگذاشته است.
افزون بر اینکه توبه شرایطی دارد که کار هر کس نیست و برای بسیاری نامیسر به نظر میرسد. بنابراین ممکن است انسان موفق به توبه نشود یا توبهاش مورد قبول واقع نشود. همان گونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است:
وَ لَیْسَ کُلُّ مَنْ طَلَبَ التَّوْبَةَ وَجَدَهَا؛(2)این گونه نیست که هر کس در صدد توبه برآمد، آن را بیابد.
هرچه عمر از انسان بگذرد, نهال عادتها تثبیت و تنومندتر و توبه مشکلتر میگردد؛ اگرچه توبه و تربیت ناممکن نمیگردد، بلکه داستان انسان، داستان آن خار کن و خار بن میشود که مولوی در مثنوی یاد میکند:
همچو آن شخص درشت خوش سخن در میان ره نشاند او خار بن
ره گذر یانش ملامتگر شدند بس بگفتندش بکن این را نکند
هر دمی آن خار بن افزون شدی پای خلق از زخم آن پر خون شدی
جامههای خلق بدریدی ز خار پای درویشان بخستی زار، زار
چون به جِد حاکم بدو گفت این بکن گفت آری برکنم روزیش من
مدتی فردا و فردا وعده داد شد درخت خار او محکم نهاد
مولوی ادامه میدهد تا به آنجا میرسد که:
خار بن در قوت و برخاستن خار کن در پیری و در کاستن
خار بن هر روز و هر دم سبز و تر خار کن هر روز زار و خشکتر
او جوانتر میشود تو پیرتر زود باش و روزگار خود مبر
صفات نیک و زشت نیز در نهاد انسان, اینگونه تثبیت میگردد. لذا فردا و فردا کردن, تضییع وقتی بیش نیست و باید فرصت را غنیمت شمرد:
هین مگو فردا که فرداها گذشت تا به کلی نگذرد ایام کشت(1)
تا انسان به دوران بلوغ نرسیده است, والدین مسؤولند که او را تربیت نموده و سجایا و عادتهای نیک را در سرزمین وجودش بکارند. اما وقتی به دوران بلوغ میرسد، خودش مسئولیت کارهای خویش را به عهده دارد. پس از دوران بلوغ انسان مورد خطاب الاهی قرار میگیرد و
1) (1) مثنوی معنوی، دفتر دوم، ص 233 به بعد.
وظیفه دارد که نگذارد درخت خار در گلستان وجود او ریشه بگیرد, همان گونه که علمای اخلاق، برای فراگیری و تقویت کارهای پسندیده و دوری از سجایای زشت راههایی را ذکر نمودهاند، مانند: مشارطه، مراقبه، محاسبه، و... و نیز یادآوری کردهاند که توبه و دوری از کارهای ناشایست را به فردا و فرداها واگذار نسازید, زیرا علاوه بر اینکه ممکن است فردایی در کار نباشد، هر روز که میگذرد گناه ریشهدارتر میشود، چنانکه حدیث ذیل نیز این نکته را بیان میفرماید:
عنه علیه السلام
:إِذَا بَلَغَ الْعَبْدُ ثَلَاثاً وَ ثَلَاثِینَ سَنَةً فَقَدْ بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ إِذَا بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً فَقَدْ بَلَغَ مُنْتَهَاهُ فَإِذَا طَعَنَ فِی إحدی وَ أَرْبَعِینَ فَهُوَ فِی النُّقْصَانِ وَ یَنْبَغِی لِصَاحِبِ الْخَمْسِینَ أَنْ یَکُونَ کَمَنْ کَانَ فِی النَّزْعِ. جامع الأخبار: وَ قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله: أَبْنَاءَ الْأَرْبَعِینَ زَرْعٌ قَدْ دَنَا حَصَادُهُ وَ روی إذا بلغ الرجل أربعین سنة ولم یتب، مسح إبلیس وجهه وقال: بأبی وجه لا یفلح؛(1)وقتی انسان به سن سی و سه سالگی میرسد، به مرحله رشد رسیده است، و زمانی که به سن چهل سالگی پا میگزارد، به پایان رسیده است، و هنگامی که در چهل و یک گام بگذارد، رو به نقصان میرود، و شایسته است کسی که پنجاه سال دارد مانند کسی باشد که در حال جان دادن است، و از جامع الاخبار روایت میکند که حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: چهل سالهها مانند کِشتهای هستند که هنگام درو آن نزدیک است و باز هم روایت شده است که: وقتی کسی به چهل سالگی میرسد و توبه نکرده است شیطان صورت او را لمس میکند و میگوید: پدرم فدای چهرهای باد که رستگار نمیشود.
بنابراین شایسته است که جوان مسلمان پیش از رسیدن به چنین سنی, خود را از آلوده شدن نگه دارد, زیرا پیشگیری آسانتر از درمان است؛ ولی اگر مرتکب گناه گشت، به سوی توبه بشتابد و توبهای واقعی و
1) (1) مستدرک سفینة البحار، ج 4, ص 64.
خالصانه نماید که خداوند توبه جوان را دوست میدارد. تأخیر انداختن توبه و امروز و فردا کردن، فرصتها را ضایع و شیطان را بر انسان مسلط میسازد. توبه در جوانی ارزش بسیار دارد و داستان ذیل که از امام زینالعابدین علیه السلام نقل شده است، حکایتگر اهمیت توبه در جوانی است. ترجمه داستان را میخوانید:
مردی با خانوادهاش به سفر دریا رفت, اما کشتیشان شکست و همه غرق شدند جز زنش که بر تخته کشتی نشسته بود و خود را بر جزیرهای رساند که در آنجا جوانی حضور داشت و کارش جز دزدی و حرمت شکنی نبود، جوان وقتی سر بلند کرد و زنی زیبا را دید خطاب به او گفت:
از انسانهایی یا از اجنه؟
انسانم.
مرد، سخنی نگفت و بر زن چشم طمع و خیانت دوخت, ولی دید که زن مضطرب است. سؤال کرد چه چیزی تو را این همه مضطرب ساخته است؟ زن اشاره به آسمان کرد و گفت: از او (خدا) میترسم.
خلافی مرتکب شدهای؟
به عزت و جلالش قسم، نه!
[ناگهان فطرت نهفته مرد بیدار شد] و گفت: تو بدون هیچ خلافی این همه میهراسی, درحالی که من تو را به این کار مجبور کردهام؛ قسم به خدا من شایسته این ترسم و چیزی بر زبان نراند و بلند شد و به سوی خانوادهاش به راه افتاد و تصمیمی جز توبه و بازگشت به خدا نداشت. در راه با راهبی همسفر گشت، آفتاب سوزان بر آنها میتابید و آزارشان میداد، راهب به جوان گفت: دعا کن و من آمین میگویم تا خداوند ابری بفرستد و بر ما سایه اندازد که گرما بسیار سوزان است.
جوان گفت: من نزد خدا خوبیای ندارم تا جسارت خواستن داشته باشم، راهب گفت: پس من دعا میکنم تو آمین بگو! جوان قبول کرد و به زودی ابری پدیدار گشت و آن دو را زیر سایه خویش قرارداد. در این حال راه میپیمودند تا به دو راهی رسیدند که باید از هم جدا میشدند. راهب راهی را در پیش گرفت و جوان راه دیگری را اما دیدند که ابر، جوان را همراهی میکند. راهب گفت: تو برتر از منی, دعای تو مستجاب شده است, نه من؛ داستانت را به من بازگو که تو کیستی؟ جوان حکایت خود و زن را به او عرضه نمود. راهب گفت: خداوند گذشتهات را با همان ترس بخشیده است, اما متوجه آیندهات باش.(1)
در وجود انسان فطرت و وجدانی قراردارد که او را بیدار میسازد. در این داستان نیز جوان، با سخن آن زن با ایمان از خواب غفلت بیدار گشت. چنین انسانهایی در تاریخ فراوان وجود داشتهاند که با تذکری یا آیهای از خواب سنگینِ غفلت بیدار گشته و برای همیشه در صف خوبان قرار گرفتهاند؛ داستان فضیل بن عیاض، که با شنیدن آیه ذیل توبه کرد:
أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ ءَامَنُوا أَن تخْشعَ قُلُوبهُمْ لِذِکرِ اللَّهِ وَ مَا نَزَلَ مِنَ الحَْقِّ وَ لا یَکُونُوا کالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَاب مِن قَبْلُ فَطالَ عَلَیهِمُ الأَمَدُ فَقَست قُلُوبهُمْ وَ کَثِیرٌ مِّنهُمْ فَاسِقُونَ؛(2)آیا برای کسانی که ایمان آوردهاند هنگام آن نرسیده که دلهایشان به یاد خدا و آن حقیقتی که نازل شده نرم [و فروتن] گردد و مانند کسانی نباشند که از پیش بدانها کتاب داده شد و [عمر و] انتظار بر آنان به درازا کشید، و دلهایشان سخت گردید و بسیاری از آنها فاسق بودند؟
و داستان توبه بشر حافی نیز که با سخن امام بیدار شد، از این قبیل است که با یک ضربه کوچک، چنگ خداشناسیشان به صدا در آمده و تا پایان عمر آنان را به ناله و عشق با خدا واداشته است. امیدواریم خداوند ما و جوانهای ما را نیز در زمره این انسانها قرار دهد.
شادمانیهاست از حسن و جوانی در سرت شکر آن را یک نظر در حال ناشادی بکن
(ناصر خسرو)
در مکتب اهل بیت علیهم السلام به سرشت انسان مینگرند. اگر انسان پیر، در جوانی اهل عمل شایسته بوده است, در دوران پیری نیز پاداش همان اعمال را به وی میدهند و کسی که اهل کارهای ناشایست بوده است, بعد از ایام جوانی پاداش اعمال جوانیاش را میدهند. بنابراین رفتارهای جوانی در پیری نیز تأثیرگذار است؛ زیرا در اسلام به نیت، هدف و تصمیم انسانها مینگرند. به تأثیر اعمال جوانی بر پیری در سخنی گهربار از پیامبر صلی الله علیه و آله اشاره شده است:
إِنَّ الْمُسْلِمَ إِذَا غَلَبَهُ ضَعْفُ الْکِبَرِ أَمَرَ اللَّهُ الْمَلَکَ أَنْ یَکْتُبَ لَهُ فِی حَالِهِ تِلْکَ مِثْلَ مَا کَانَ یَعْمَلُ وَ هُوَ شَابٌّ نَشِیطٌ صَحِیحٌ وَ مِثْلَ ذَالِکَ إِذَا مَرِضَ وَکَّلَ اللَّهُ بِهِ مَلَکاً یَکْتُبُ لَهُ فِی سُقْمِهِ مَا کَانَ یَعْمَلُ مِنَ الْخَیْرِ فِی صِحَّتِهِ حَتَّی یَرْفَعَهُ اللَّهُ وَ یَقْبِضَهُ وَ کَذَالِکَ الْکَافِرُ إِذَا اشْتَغَلَ بِسُقْمٍ فِی جَسَدِهِ کَتَبَ اللَّهُ لَهُ مَا کَانَ یَعْمَلُ مِنَ الشَّرِّ فِی صِحَّتِهِ؛(1)وقتی بر مسلمانی، ضعف پیری غالب میشود، خداوند به فرشتهای امر مینماید که برای او همان چیزی را بنویسد که
1) (1) کافی، ج 3، ص 113.
در حال جوانی، شادابی و سلامتیاش عمل مینمود، و همانگونه است وقتی که بیمار شود، خداوند فرشتهای را وظیفه میدهد که در بیماریاش همان اعمال خیر را بنویسد که در سلامتی انجام میداد، تا اینکه خداوند او را قبض روح نماید. چنین است نسبت به کافر وقتی گرفتار بیماری میشود، همان بدیهایی را در پرونده او مینویسند که در حال سلامتی انجام میداده است.
بسیاری از اعمال انسان در همین دنیا بازتاب دارد, زیرا جهان را خدایی است حکیم که مردم عیال او به حساب آمدهاند. پس اگر کسی با دیگران راه نیکی در پیش گیرد، نیکی خواهد دید, همانگونه که معروف است:
تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز
و اگر بدی را پیشه خویش سازد, روزگار نیز با او ناسازگاری خواهدکرد. به گفته شاعر معاصر, پروین اعتصامی:
با بد به جز بدی نکند چرخ نیلگون از خار هیچ میوه نچیدند غیر خار
در احادیث نیز آمده است که انسان نتیجه اعمالش را در همین دنیا خواهد دید. پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
مَا أَکْرَمَ شَابٌّ شَیْخاً إِلَّا قَضَی اللَّهُ لَهُ عِنْدَ شَیْبِهِ مَنْ یُکْرِمُهُ؛(1)هیچ جوانی به پیری احترام نگذاشت مگر اینکه خداوند مقدر فرمود در پیری او را احترام کنند.
به تجربه نیز ثابت شده است, انسانهای نیکوکاری که به پدر و مادر و دیگران احترام گذاشتهاند مورد احترام و تکریم فرزندان خویش و دیگران قرارگرفتهاند و آنانی که بیحرمتی کردهاند خود نیز به همان سرنوشت گرفتار آمدهاند؛ چنین است رسم این جهان ناپایدار.
1) (1) مستدرک الوسائل، ج 8, ص 393.
همان گونه که اعمال و کردار نیک جوان بر پیری اثر دارد، نتیجه تن پروری و تنبلی نیز در پیری ظاهر میشود:
چاره پیری کن ای نفس که جوانی راه به منزل بر، آن زمان که سواری
(اوحدی مراغهای)
در حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
من أحسن عبادة الله فی شبیبته لقاه الله الحکمة عند شیبته قال الله تعالی وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوی آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً ثم قال تعالی وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ؛(1)کسی که در جوانی عبادت خداوند را به شایستگی انجام دهد، خداوند در هنگام پیری به او حکمت عطا میکند. خداوند فرمود: و چون به حد رشد رسید، او را حکمت و دانش عطا کردیم، و نیکوکاران را چنین پاداش میدهیم.
اگر کسی در جوانی راه درست را برگزیند, دو برکت در عمرش خواهد بود، یک برکت در ایام پیری و برکت دیگر در آخرت که پاداش آن بهشت خواهد بود. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
خیر أمتی من هدم شبابه فی طاعة الله و فطم نفسه عن لذات الدنیا و توله بالآخرة إن جزاءه علی الله أعلی مراتب الجنة خیر العباد عند الله أکثرهم توکلا علیه و تسلیما إلیه؛(2)بهترین امت من کسی است که جوانیاش را در راه بندگی خدا صرف کرده و نفسش را از لذتهای دنیا باز داشته و آن را به آخرت مشغول داشته باشد. پاداش چنین کس برترین مراتب بهشت است و بهترین بندگان آن کسی است که بیشترین توکل را به خدا داشته و تسلیم خداوند باشد.
ازاینرو باید جوان در راه کسب فضایل، معرفت، هنر و... در جوانی بکوشد تا در پیری و پس از آن بهره برد. اگر کسی در جوانی کوتاهی کند در پیری توانی ندارد که آن را جبران نماید؛ پیری دوران جمع آوری محصول و هنگام درو کردن است, نه هنگام کاشتن؛ زیرا در جوانی نشاط و حال فراگیری وجود دارد, برخلاف پیری که هرچه هست ضعف است و ناتوانی. امام علی علیه السلام در سخن زیبایش چنین میفرماید:
فَهَلْ یَنْتَظِرُ أَهْلُ بَضَاضَةِ الشَّبَابِ إِلَّا حَوَانِیَ الْهَرَمِ وَ أَهْلُ غَضَارَةِ الصِّحَّةِ إِلَّا نَوَازِلَ السَّقَمِ وَ أَهْلُ مُدَّةِ الْبَقَاءِ إِلَّا آوِنَةَ الْفَنَاءِ؛(1)آیا خوشیهای جوانی را جز ناتوانی پیری در انتظار است؟ و آیا سلامت و تندرستی را جز حوادث بلا و بیماری در راه است؟ و آیا آنانکه زندهاند جز فنا و نیستی را انتظار دارند؟
از آنجا که جوانی زود گذر است و شادیها و مستیهای آن موقت، اگر جوانی خود را به زی پیران در آورد, آمادگی برای گرفتن مسئولیت داشته باشد و خویش را با وقار بیاراید، مورد تجلیل اهلبیت علیهم السلام قرار میگیرد، برخلاف پیری که خود را به صورت جوان در آورد و در لباس پوشیدن و سخن گفتن و... ادای جوانی در آورد؛ این گونه فردی مورد سرزنش اهلبیت علیهم السلام واقع شده است. پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
خیر شبابکم من تشبه بکهولکم، وشر کهولکم من تشبه بشبابکم؛(2)برترین جوانان شما کسانی هستند که خود را به پیرانتان شبیه سازند، و بدترین پیران شما آنانی هستند که خویش را به جوانانتان شبیه سازند.
این حدیث با الفاظ دیگری نیز آمده است مانند حدیث ذیل:
وقال النبی صلی الله علیه و آله خیر شبابکم من تزیا بزی کهولکم و شر کهولکم من تزیا بزی شبابکم؛(1)برترین جوانان شما کسانی هستند که خود را به هیئت پیرانتان و بدترین پیران شما آنانی هستند که خویش را به هیئت جوانانتان بیارایند.
شاعر نیز این مضمون را به خوبی بیان میدارد:
نوبت توبه است گرانی مکن روی به پیریست، جوانی مکن
(ناصر خسرو)
این از اصول مسلم است که باید جوان، جوانی کند و پیر, پیری. اصل آن را اسلام به رسمیت میشناسد؛ اما چیزهای بسیاری است که برای پیر عیب است و زیبنده او نیست, درحالی که برای جوان نه تنها عیب نیست, بلکه برازنده جوان به حساب میآید.
در روانشناسی اثبات شده است که از جمله صفات انسان این است که در پیری به پرستش روی میآورد. ازاینرو اگر جوان, وقار و سنگینی را پیشه خود سازد و به عبادت روی آورد, خود را به پیران شبیه ساخته است, چنانکه احادیث نیز این نکته را بیان مینماید:
عنه علیه السلام: إن الله یحب الشاب الذی یفنی شبابه فی طاعة الله تعالی؛ خداوند جوانی را که جوانی خویش را در راه طاعت خداوند متعال بگذراند دوست میدارد.(2)
یا در حدیث دیگری به صراحت آمده است که خداوند جوانی را دوست دارد که در او صفت کودکی نباشد:
قال رسول الله صلی الله علیه و آله ان الله عز وجل لیعجب من الشاب لیست له صبوة.(3)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خداوند عز و جل خشنود میشود از جوانی که در او صفت کودکی نباشد.
به همین دلیل است که قهرمان عرصه توحید, ابراهیم خلیل که برنده مدال دوستی خداوند گردیده است، به خاطر پاک زیستنش خداوند را ستایش و شکرگزاری میکند:
عن أبی جعفر علیه السلام قال: أصبح إبراهیم علیه السلام فرأی فی لحیته شیبا شعرة بیضاء، فقال: الحمد لله رب العالمین، الذی بلغنی هذا المبلغ، ولم أعص الله طرفة عین؛(1)از امام باقر علیه السلام روایت شده است که وقتی حضرت ابراهیم در ریشش علامت پیری و موی سپیدی را تماشا کرد, فرمود: سپاس خدایی را که به این سن رسیدم و یک چشم به هم زدن عصیان و گناهی را در برابر خدا مرتکب نشدم.
هر جوانی که بتواند خود را در برابر وسوسههای شیطان نگه دارد، محبوب خدا خواهد شد و از پیروان حضرت ابراهیم به حساب خواهد آمد و الگوی او حضرت ابراهیم خواهد بود که خداوند او را به عنوان معلم بشریت معرفی میفرماید که در فصول آینده از آن بیشتر بحث خواهیم کرد.
1) (1) علل الشرائع، ج 1، ص 104.
خداوند انسان را بدون هدف نیافریده, بلکه برای رسیدن به کمال خلق کرده است و همه انسانها وظیفه دارند تا همدیگر را در طی این مسیر راهنمایی نمایند. فلسفه امر به معروف و نهی از منکر این است که منکر رشد نکند و معروف پایدار بماند؛ افراد یکدیگر را در رسیدن به کمال یاری نموده و از افتادن در دامن پستیها نگه دارد. در این میان, مربّیها به خصوص والدین وظیفه سنگینتری دارند و باید استعدادهای جوان را به سوی شکوفا شدن سوق دهند که از آن تعبیر به تربیت میشود. مباحث دیگری مانند حدود آزادی و شیوه تعامل, وظایفی است که مربیان باید به خوبی به آن آشنا باشند تا بتوانند جوانان را در راه درست رهنمون شوند و جامعه خدا پسندانهای را پدید آورند. اکنون به بررسی نظر اهلبیت علیهم السلام در این مباحث میپردازیم.
بی تربیت، آزادی و قانون نتوان داشت سعفص نتوان خواند، نخوانده کلمن را
(ملک الشعرای بهار)
یکی از مهمترین وظایف، وظیفه مربی در قبال متربی است. در گام نخست این مهم را پدران و مادران به عهده دارند تا فرزندانشان را درست تربیت نمایند و سالم تحویل جامعه دهند. بدون شک, راهنمایی انسان در سنین جوانی از وظایف خطیر مربیان، پدران و مادران است که در سخنان اهلبیت علیهم السلام به صورتهای گوناگون جلوه کرده است؛ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
مِنْ حَقِّ الْوَلَدِ عَلَی وَالِدِهِ ثَلَاثَةٌ یُحَسِّنُ اسْمَهُ وَ یُعَلِّمُهُ الْکِتَابَةَ وَ یُزَوِّجُهُ إِذَا بَلَغَ؛(1)حق فرزند بر پدر سه چیز است: نامش را نیکو بگذارد، نوشتن به او آموزد، و هنگامی که پا به مرحله بلوغ گذاشت برایش همسر انتخاب نماید.
مربیان در رشد اخلاقی، مذهبی و شخصیت جوان وظیفهای بسیار مهم دارند, زیرا همان گونه که یادکردیم آنان الگوی جوان و نوجوان میباشند و تا این سرمشقها خود درست تربیت نشوند، نخواهند توانست جوانان را به راه درست رهنمون گردند. درخت فکری نوجوان، همان نهالی است که در وجود او کاشتهاند و محیط کودک فضایی است که در آن رشد و نمو میکند، مباشرانِ دائمی او در این محیط، مادر، پدر و اطرافیانند و طبیعی است که او به فرهنگی متمایل میشود که جو حاکم را تشکیل میدهد. بنابراین نمیتوان نوجوان را یک شبه و بدون تدین مادر و پدر، به سوی خوبیها و دیندار شدن کشاند. این اعمال و رفتار مربیان و اطرافیان است که به تدریج برای او ملکه و تبدیل به صفت میشود؛ وقتی هم ملکه شد، دیگر تغییر بسیار دشوار خواهد بود. ازاینرو به گفته سعدی شیرین زبان، آب را باید از سرچشمه تصفیه کرد زیرا:
1) (1) مستدرکالوسائل، ج 15، ص 166.
سر چشمه شاید گرفتن به بیل چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
در روانشناسی نیز این گفته تأیید شده است:
اودلوم, گفته است بسیاری از جوانان داشتن نوعی فلسفه زندگی را برای خود ضروری مییابند. وقتی برای اولین بار به دنیای اطراف خود مینگرند وسعی میکنند تا شخصیت خود را ارزیابی نمایند، احساس میکنند که درباره جهان، معنای وجود انسان و حتی خودشان نیازمند پاسخ هستند، طبعا پاسخ را در مذهب جست و جو میکنند. در اینجا نقش خطیر پدر و مادر و مربیان و روحانیان آشکار میگردد. آنان میتوانند الگوی درست و سرمشق واقعی برای جوانان باشند زیرا همان گونه که «دبس» خاطرنشان ساخته است ارزشهای اخلاقی در دوران بلوغ در وجود سرمشقهای انسانی تجلی میکند و صورتهایی به خود میگیرد که نوجوانان سعی میکنند به هیئت آنان درآیند. نوجوانان این اشخاص نمونه را آیینه و آرمان و کمالی میدانند که خودشان خواهان آنند. اگر سرمشقها رفتار مناسبی ارائه ندهند نوجوانان را نسبت به ارزشهای اخلاقی سست و حتی بیتفاوت میسازند. وجود این نمونههای عملی میتواند نوجوان را مؤمن سازد یا او را از راه به در ببرد و گمراه نماید.(1)
متأسفانه برخلاف وظیفه پدری و مادری، امروز بسیاری از والدین از این وظیفه مهم و سنگینِ تربیت دینی و اخلاقی سر باز میزنند؛ نه خود الگوی درستی هستند و نه برای آنها الگوی درستی را معرفی مینمایند و مصداق فرمایش رسول اکرم صلی الله علیه و آله اند که فرمودند:
عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله أَنَّهُ نَظَرَ إِلَی بَعْضِ الْأَطْفَالِ فَقَالَ وَیْلٌ لِأَطْفَالِ آخِرِ
1) (1) روانشناسی نوجوانان و جوانان، ص 61.
الزَّمَانِ مِنْ آبَائِهِمْ فَقِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ مِنْ آبَائِهِمُ الْمُشْرِکِینَ فَقَالَ لَا مِنْ آبَائِهِمُ الْمُؤْمِنِینَ لَا یُعَلِّمُونَهُمْ شَیْئاً مِنَ الْفَرَائِضِ وَ إِذَا تَعَلَّمُوا أَوْلَادُهُمْ مَنَعُوهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُمْ بِعَرَضٍ یَسِیرٍ مِنَ الدُّنْیَا فَأَنَا مِنْهُمْ بَرِیءٌ وَ هُمْ مِنِّی بِرَاءٌ؛(1)پیامبر صلی الله علیه و آله به برخی از کودکان نگریست و فرمود: وای بر کودکان آخر الزمان از دست پدرانشان. گفته شد ای رسول خدا از پدران مشرکشان؟ فرمود: نه از پدران مؤمنشان که به آنان از فرایض چیزی نمیآموزند، وقتی فرزندانشان فرایض را فرا میگیرند آنان را باز میدارند، و از آنان به متاع ناچیز دنیا راضیاند من از چنین پدرانی بیزارم و آنان نیز از من بیزارند.
در این حدیث شریف, پدران و مادرانی که بیش از تربیت فرزندانشان به دنیا روی میآورند، به دلیل توجه به دنیا پرستیشان سرزنش شدهاند, زیرا که نخستین وظیفه پدر و مادر, تربیت اطفال و تأمین سلامتی روانی و روحی آنها میباشد.
سرو آزادم و سر بر فلک افراشتهام بیثمر بین که ثمر دارد از این بیثمری
(شهریار)
یکی از مهمترین وظیفه مربیان, موضع گیری درست در برابر آزادی دادن به جوان است. امروزه برخی از والدین به خاطر نداشتن آگاهیهای لازم از مرزهای آزادی آن را بیحد و حصر قرار دادهاند و ضربههای سنگینی را بدین خاطر بر پیکره نوجوان و جوان خویش وارد کردهاند. برخی دیگر نیز سخت گیریهای بیش از حدّی دارند که آن هم شایسته
1) (1) مستدرکالوسائل، ج 15, ص 164.
جوان نمیباشد. آزادی بیش از حد - بهویژه در اوضاع کنونی - مضر و فساد آور است, همان گونه که محدودیت بیش از حد نیز به نفع جوان نیست. بنابراین استقلال جوان, ارزشمند, است به شرط نظارت بر کارها و راهنمایی او. چنان که برخی از روانشناسان میگویند:
وظیفه پدران و مادران است که به حکم اینکه سرپرست و مشوق زندگی آینده جوانان هستند و در این زمینه مسئولیت وجدانی دارند، رفتار دوستانهتری پیش گرفته و با توجه به این دوران بحرانی چنان آزادی محدود و مشروط به فرزندان خود بدهند که آنها بتوانند با خیال فارغ از عهده حل مشکلات خود برآیند. اگر پدر و مادران و اطرافیان توانستند با میانهروی جلو یاغی گری و پرخاش فرزندان را بگیرند و با نیروی زبان و گفت و گوی دوستانه آنها را به راه راست بکشانند، آستانه تمایلاتشان تا اندازهای محدود و از بسیاری حوادث به کنار خواهد ماند.(1)
خداوند هم در عین اینکه وجود جوان را به رسمیت شناخته و برای شناختن خدا و اعتقاد به قیامت و سایر اصول دین او را آزاد میگذارد تا خود در این مسیر گام بردارد و معتقد شود، همزمان با آن با گوهر تکلیف، وجودش را آذین میبندد که دیگر آزادی دوران کودکی را ندارد. از این جهت محدودیت در کنار آزادی در اسلام از اصول مسلم است, زیرا از یک جهت او مستقل در تصمیمگیری میکند و از جهتی او را با تکلیف محدود میسازد و در نتیجه از انجام دادن بسیاری از کارهایی که در دوران کودکی میتوانست انجام بدهد محروم میشود.
دوره جوانی, دوران بحران است که خود نوجوانان نیز نمیدانند چه
1) (1) . جوانی، ص 70 و 71.
باید بکنند، دوران سرگردانی و بلاتکلیفی است، چنانکه گفتهاند:
دوره بلوغ درست مشابه برههای است که امواج متلاطم دریا، رو به آرامش و سکون میگذارد. نوجوان تازه بالغ که خود را در آستانه ورود به مرحله جدیدی از زندگی خویش میبیند، پنداری کسی است که در جریان تجربهای دگرگون، «شدن» به انسانی دیگر را با حال و هوای متفاوت از آنچه پیشتر با آن آشنا بوده است تجربه میکند. در اینجا نقش کلیدی تربیت، بیشتر به چشم میآید.(1)
در بیان اهلبیت علیهم السلام نیز به نحوی آزادی جوان را به رسمیت میشناسد، در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله چنین آمده است:
الْوَلَدُ سَیِّدٌ سَبْعَ سِنِینَ وَ وأسِیرٌ سَبْعَ سِنِینَ وَ وَزِیرٌ سَبْعَ سِنِینَ رواه الدیلمی عن سعید بن جبیر، و زاد: فَإِنْ رَضِیتَ مکانفتَهُ لِإِحْدَی وَ عِشْرِینَ سَنَةً وَ إِلَّا فَقَدْ أَعْذَرْتَ إِلَی اللَّهِ؛(2)فرزند هفت سال سید، هفت سال اسیر و هفت سال وزیر است. دیلمی در ذیل آن از سعید بن جبیر روایت میکند که: اگر تا بیست و یک سالگی خلق و خوی او را پسندیدید، [که چه بهتر] وگرنه در پیشگاه خداوند کوتاهی کردهاید.
از آنجا که هفت سال دوم زندگی را اسارت مینامد و در برابر آن در هفت سال سوم لفظ وزیر را میآورد، بیانگر این است که در این سن (دوره جوانی) باید به او استقلال داد و حضورش را پذیرفت, چنانکه این روایت در منابع شیعه نیز با اندک تفاوتی وجود دارد و دانشمندان دیگر نیز از حدیث یاد شده چنین استفاده نمودهاند. در لغت هم وزیر قراردادن, به معنای بار سنگین بر دوش او گذاشتن و استقلال دادن است. در حدیث دیگری پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
لاعب ابنک سبعا، وأدبه سبعا، وصاحبه سبعا، ثم اترک له الحبل علی الغارب؛(1)با فرزندت هفت سال بازی کن و هفت سال به او ادب بیاموز و هفت سال با او همراهی کن, آنگاه به خود رهایش کن.
تعبیر «اترک له الحبل علی الغارب» کنایه از استقلال دادن است؛ یعنی وقتی جلو اسب را رها میکنی, او هر کاری بکند آزاد است. در اینجا نیز تعبیر لطیف و کنایه آمیز است که پس از این مرحله باید به جوان استقلال داد.
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند
(طبیب اصفهانی)
یکی از مهمترین نکتهها به خصوص برای مربیان، روش و چگونگی تعامل با جوان است؛ زیرا جوان حساس و زود رنج است و در اوج غرور قراردارد. بدون شک برخورد درست با چنین کسی نوعی هنر است. در سیره و بیان اهل بیت علیهم السلام بر این نکته تأکید شده است که با جوان برخورد شایسته کنید و به او شخصیت داده، احترام بگذارید و محبت نمایید، زیرا جوان مؤمن، نزد خدا حرمت دارد. در حدیثی آمده است:
أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَی یُکْرِمُ الشَّبَابَ مِنْکُمْ وَ یَسْتَحْیِی مِنَ الْکُهُولِ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَکَیْفَ یُکْرِمُ الشَّبَابَ وَ یَسْتَحْیِی مِنَ الْکُهُولِ فَقَالَ یُکْرِمُ اللَّهُ الشَّبَابَ أَنْ یُعَذِّبَهُمْ وَ یَسْتَحْیِی مِنَ الْکُهُولِ أَنْ یُحَاسِبَهُمْ؛(2)آیا نمیدانی که خداوند جوانان شما را گرامی داشته
است و از پیرانتان حیا میکند، راوی میگوید: عرض کردم فدایت گردم چگونه خداوند جوانان را گرامی میدارد؟ فرمود: خداوند جوانان را گرامی میدارد از اینکه عذاب نماید، و از پیران حیا میکند که محاسبه نماید.
چنان که ذکر شد اهلبیت علیهم السلام بسیار برخورد شایسته و احترام آمیز با جوانان داشتند و به والدین و مربیان هم توصیههای فراوان نمودهاند که تربیت سالم و احترام گذاشتن به جوانان را پیشه خود سازند:
أَکْرِمُوا أَوْلَادَکُمْ وَ أَحْسِنُوا آدَابَهُمْ یُغْفَرْ لَکُمْ؛(1)فرزندانتان را گرامی بدارید و نیکو ادبشان کنید، زیرا با این کار، گناهانتان بخشیده میشود.
روانشناسان نیز تأکید کردهاند که با جوانان مهربانی کنید و احترام آمیز رفتار نمایید؛ زیرا جوانان به چنین برخوردی نیاز دارند و چنین رفتاری ایجاد صمیمیت میکند و جوان را به همکاری وامیدارد:
باید همیشه به یاد داشته باشید که مهربانی، توجه و کوشش درک جوانان، بهترین وسیله علاج دردهای آنهاست و این علایق و ادراکات از احکام روانشناسی بسیار مؤثرتر و گرانقدرتر است.(2)
مهمترین جایگاه تربیت درست جوانان، خانه و خانواده است، ازاینرو شایسته است در این مرکزِ تربیت، با جوان رفتار درست و محبت آمیز شود و شخصیت و وجود او را به رسمیت بشناسند چنان که در احادیث بالا به آن اشاره شده و دانشمندانِ علوم تربیتی نیز به آن سفارش کردهاند:
مسلماً نباید ارزش جوان را در محیط خانواده نادیده گرفت. توجه به جوان و جایگاه ویژه او در امور خانه و خانواده یک
امر لازم و ضروری است و شرکت دادن جوان در تصمیمات مشترک خانواده، بهترین تمرین شخصیتی برای او است.(1)
برخی از دانشمندان اسلامی از حدیث شریف نبوی ذیل، همین سخن را استفاده نمودهاند؛ پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
الْوَلَدُ سَیِّدٌ سَبْعَ سِنِینَ وَ عَبْدٌ سَبْعَ سِنِینَ وَ وَزِیرٌ سَبْعَ سِنِینَ فَإِنْ رَضِیتَ خَلَائِقَهُ لِإِحْدَی وَ عِشْرِینَ سَنَةً وَ إِلَّا ضُرِبَ عَلَی جَنْبَیْهِ فَقَدْ أَعْذَرْتَ إِلَی اللَّهِ؛(2)فرزند هفت سال سید، فرمان ده، هفت سال فرمان بر و هفت سال نیز وزیر است. اگر خلق و خوی فرزندت را تا بیست و یک سالگی پسندیدید، که چه بهتر وگرنه در پیشگاه خداوند کوتاهی کردهاید [و عذری ندارید.]
از کلمه وزیر در حدیث بالا استفاده کردهاند که در هفت سال سوم باید با فرزند در امور خانه مشورت کرد و به رأی و نظر او ارزش و اهمیت داد تا احساس شخصیت نماید و تمرین و آمادگی باشد برای احساس وظیفه کردن؛ زیرا اگر در خانه به جوان محبت نشود و به او اهمیت ندهند و احساساتش را درک نکنند، در رنجها و گرفتاریهای او شریک نخواهند شد، یکی از روانشناسان میگوید:
خانهتان مسافرخانهای است که در آن میخوابد و غذا میخورد اما هرگز در آن شریک نمیشود و سفره دلش را نمیگشاید.(3)
بنای اسلام بر احترام گذاشتن است. نه تنها احترام و محبت کردن به جوانان و شخصیت دادن به آنان را توصیه نموده است, بلکه با همه کسانی که برخورد داریم باید رفتار احترام آمیز داشته باشیم؛ چنان که
موارد ذیل از نمونههای آن است: امام علی علیه السلام میفرماید حتی به بزرگان دشمن احترام بگذارید:
أَکْرِمُوا کَرِیمَ کُلِّ قَوْمٍ وَ إِنْ خَالَفَکُمْ؛(1)بزرگ هر قوم را گرامی بدارید، اگرچه با شما مخالفت نمایند.
در حدیث دیگری آمده است که همنشین خود را محترم بشمارید تا محبت در میان شما افزایش یابد:
وَ أَکْرِمُوا الْجَلِیسَ تُعْمَرْ نَادِیکُمْ؛(2)به همنشین خویش احترام بگذارید تا همنشینی شما بهبود یابد
پیامبر صلی الله علیه و آله توصیه فرموده است که به ناتوانهایتان احترام بگذارید تا روزی شما افزایش یابد و یاور بیشتری داشته باشید:
أکرموا ضعفاءکم فإنما ترزقون و تنصرون بضعفائکم؛(3)ناتوانهای خویش را گرامی بدارید، زیرا به سبب آنان روزی داده و یاری میشوید.
به هرحال اسلام همواره تأکید مینماید که با جوانان برخورد سالم نمایید و به آنان شخصیت بدهید، زیرا محبت کردن و شخصیت دادن سبب میشود تا جوانها به دنبال کارهای خلاف و زشت نرود، زیرا اولین اثر بیشخصیتی، رفتن به دنبال اعمال ناشایست است. وقتی به جوان احترام نگذارند و به او شخصیت و ارزش ندهند، او نیز بهتدریج، باور خواهد کرد که بیشخصیت است و جوانی که احساس شخصیت نکند، مرتکب هرگونه خلاف میشود، همان گونه که یک انسان با شخصیت حاضر نمیشود دست به دزدی و... بزند.
بسیاری از کسانی که اهل جنایتند، مربیان و اطرافیانشان در کودکی و نوجوانی به آنها بیاحترامی نموده و آنها را تحقیر نمودهاند. در روانشناسی نیز گفته شده:
بسیاری از رفتارهای غیر اجتماعی و حتی گاه ضد اجتماعی (مثل جنایت و دزدی)، ناشی از احساس حقارت و عدم اعتماد به نفس است.(1)
آدم با شخصیت هرگز خود را به کارهای ناشایست مشغول نمیسازد. آن کس که جنایت میکند، در اولین گام، شخصیت خود را زیر پا مینهد, آنگاه شروع به کارهای خلاف میکند. جوانی که در خانه و خانواده مورد توجه و احترام قرار میگیرد، برای خودش شخصیت قایل است و دنبال خلاف نمیرود. ولی اگر در خانواده مورد توجه قرار نگیرد، مرتکب هر کاری میشود. سرگذشت ذیل مشتی است نمونهای از خر وار:
در چهاردهم ماه ژوئن 1962 [م.] مردی به آرامی در اطراف شهر «بوستون» قدم میزد. یک تور و یک قلاب ماهیگیری بر پشت حمل میکرد و ظاهرش نشان میداد که ماهیگیری بیآزار و ملایمی است که میرود تا با صبر و حوصله، قلاب صید ماهیگیری خود را در آبهای زلال یک جویبار کوچک بیاندازد. ولی این ناشناس که در این روزهای ماه ژوئن. در خیابانهای «بوستون» راه میرفت، در دل احساس وصف ناپذیری داشت و این احساس او را به طرف اعمالی هدایت میکرد که منجر به مرگ چندین نفر بیگناه ساده دل گردید.
این مرد آلبرت دوسالوو(2)نامیده میشد، سی و یک سال داشت و تا آن روز به ظاهر از یک زندگی طبیعی با همسرش ایرمگارد(3)و دختر کوچکش برخوردار بود. ولی چندین سال
بود که آلبرت دوسالوو در واقع زندگی دوگانهای داشت و تا آن هنگام نیز بارها با پلیس درگیر شده بود. البته این گرفتاریهای او با پلیس چندان مهم نبود، اما میتوانست نمودار روح شیطانی او بوده باشد. بعدها، بررسیهایی که در باب سوابق او انجام شد، نشان داد که در ایام طفولیت از داشتن پدر خشن و سختگیر و مادر بیشخصیت و وارفته، رنج فراوان برده است.(1)
داستان بالا و هزاران مانند آن، حکایت از این میکند که شخصیت ندادن و سختگیریهای بیمورد, انسان را دچار تزلزل شخصیت میسازد. آن کس که دچار این مرض شود به جنایت دست میزند و جامعه را آشفته میسازد، ولی با محبت کردن میتوان از بروز بسیاری از این فاجعهها جلوگیری کرد:
نوجوانان متمرد، سرکش، یاغی و منفی گرا، هنگام مواجهه با صمیمیت و شخصیت دادن، به راحتی خلع سلاح میشوند و عقب مینشینند.(2)
از این جهت پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به جوانان توصیه میفرماید که به جوانان شخصیت بدهید و در مجالس برایشان جا باز کنید:
أوسعوا للشباب فی المجلس، و أفهموهم الحدیث، فانهم الخلوف و اهل الحدیث؛ برای جوانان در مجلسها جا باز کنید و حدیث را به آنان بفهمانید؛ زیرا آنان جانشین [پدران خویش] و اهل حدیثند.(3)
پیامبر که نسبت به جوانان چنین توصیه فرمود، در کردار نیز با آنان مشورت میکرد و در کارهای مهم, نظر آنان را دخالت میداد:
عن سهل بن سعد (رض) قال أتی النبی صلی الله علیه و آله بقدح فشرب منه وعن یمینه غلام أصغر القوم والأشیاخ عن یساره فقال یا غلام أتأذن لی ان أعطیه الأشیاخ قال ما کنت لأؤثر بفضلی منک أحدا یا رسول الله فأعطاه إیاه؛(1)سهل بن سعد روایت میکند که برای پیامبر صلی الله علیه و آله یک کاسه شیر آوردند, آن حضرت از آن نوشید. در سمت راستش جوانی بود که کم سنتر از همه بود و مردان سالخورده در سمت چپ آن حضرت قرار داشتند، پیامبر فرمود: ای جوان اجازه میدهی که شیر را به سالخوردگان بدهم؟ جوان گفت: یا رسول الله من کسی را در باقیمانده شیر بر حق خود مقدم نمیکنم. آنگاه پیامبر شیر را به جوان داد.
رسول خدا آن قدر به جوانان اهمیت میداد که وقتی اجازه نداد شیر را به دیگران بدهد، آن را به جوان داد, بدون اینکه او را سرزنش کند. پیامبر از جوان اجازه خواست و به او شخصیت داد, وقتی که دیگران برای جوان ارزش قائل نشوند او نیز به خود شخصیت نخواهد داد و در این صورت انجام هر کار ناشایستی را میتوان از او انتظار داشت، همانگونه که امام علی علیه السلام در حدیثی میفرماید:
مَنْ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فَلَا تَأْمَنْ شَرَّهُ؛(2)کسی که خود را خوار و بیشخصیت بشمارد از شر او در امان نخواهی بود.
آن کس که احساس شخصیت نماید، مرتکب خلاف نمیشود، زیرا در حدیث دیگری از آن حضرت علیه السلام آمده است:
مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَیْهِ الدُّنْیَا؛(3)کسی که خود را دارای شخصیت پندارد، دنیا نزد او حقیر و ناچیز است.
در تعبیر دیگری چنین آمده است:
مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَیْهِ شَهَوَاتُهُ؛(1)آن کس که خود را دارای شخصیت پندارد، شهوتها نزد او حقیر و ناچیز است.
از آنجا که سرچشمه تمام گرفتاریها و بدبختیهای انسان, دنیا دوستی و شهوت پرستی است که در احادیث گاهی به کلید گناهان(2)و گاهی به انگیزه همه مصیبتها،(3)تعبیر شده است, اگر این دو، نزد کسی حقیر شمرده شود، ارتکاب کارهای خلاف برای رسیدن به آن دو حقیرتر از خود آنها خواهد شد. در این صورت دیگر انسان به دنبال خلاف نمیرود. برای کسی دنیا ناچیز و حقیر است که برای خود ارزش و شخصیت قایل باشد، همان گونه که در حدیثی آمده است:
مَنْ کَرُمَتْ نَفْسُهُ صغرت الدُّنْیَا فی عینه؛(4)کسی که خود را گرامی و با شخصیت بداند دنیا در چشمش کوچک جلوه میکند.
معصیت، آلودگی، جنایت و... نوعی ذلت و خواری است و کسی آن را مرتکب میشود که خود را ذلیل دانسته، کرامت و ارزشی برای خویش قایل نباشد. انسان با شخصیت، آلوده نمیشود و با انجام گناه و جنایت خود را لکه دار نمیسازد، چنان که در سخن گهربار مولای آزاد مردان, حضرت امام علی علیه السلام آمده است:
مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ لَمْ یُهِنْهَا بِالْمَعْصِیَةِ؛(5)آن کس که کرامت نفس دارد، آن را با معصیت خوار نمیسازد.
1) (1) نهجالبلاغه (دشتی)، ص 736, حکمت 449.
2) (2) «قال النبی صلی الله علیه و آله حُبِّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ وَ مِفْتَاحُ کُلِّ سَیِّئَةٍ وَ سَبَبُ إِحْبَاطِ کُلِّ حَسَنَةٍ» إرشادالقلوب، ج 1, ص 21.
3) (3) در حدیثی آمده است: «أَیُّهَا النَّاسُ إِیَّاکُمْ وَ حُبَّ الدُّنْیَا فَإِنَّهَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ وَ بَابُ کُلِّ بَلِیَّةٍ وَ قِرَانُ کُلِّ فِتْنَةٍ وَ دَاعِی کُلِّ رَزِیَّةٍ» بحار الأنوار، ج 75 ص 54.
4) (4) غررالحکم، ص 231
5) (5) مستدرک الوسائل، ج 11, ص 339.
بنابراین هر کس کرامت نفس داشته باشد، احساس شخصیت خواهد نمود و آن کس که شخصیت داشته باشد به دنبال کارهای ناشایست نخواهد رفت و کرامت نفس وقتی حاصل میشود که در کودکی و نوجوانی به او بیاحترامی نشود و استقلال او به رسمیت شناخته شود.
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت گر آشنای عشق شوم ز اهل رحمتم
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
(حافظ)
یکی از چیزهایی که اهلبیت علیهم السلام یادآوری فرمودهاند، شیوه برخورد با اشتباهات جوانها است. جوان در عین این که حساس است و غرور دارد، زود تسلیم میشود، زود میرنجد و زود راه زورگویی، دشمنی و لجاجت را در پیش میگیرد. هم جواب محبت را سریع میدهد، هم جواب بیاحترامی و سرزنش را. ازاینرو اهلبیت علیهم السلام فرمودهاند: وقتی جوانی را سرزنش میکنی، برخی از اشتباهاتش را نادیده بگیر تا از راه ستیز و لجبازی واردنشود:
إذا عاتبت الحدث فاترک له موضعا من ذنبه لئلا یحمله الإخراج علی المکابرة؛(1)وقتی جوانی را [به سبب اشتباهش] سرزنش کردی همه لغزشها و گناهانش را یادآور نشو تا راه زورگویی و سرکشی در پیش نگیرد.
1) (1) شرحنهجالبلاغه، ج 20, ص 333.
تجربه نیز ثابت کرده است که اگر کسی منفی شد و جواب نه داد, اگرچه بداند که ناحق است, میخواهد سخن باطلش را ادامه دهد. در حدیث آمده است:
وَ الْإِفْرَاطُ فِی الْمَلَامَةِ تَشِبُّ نِیرَانَ اللَّجَاجِ وَ کَمْ مِنْ دَنِفٍ قَدْ نَجَا وَ صَحِیحٍ قَدْ هَوَی؛(1)زیاده روی در سرزنش کردن، آتش لجاجت را شعله ور میسازد، چه بسیار مریضان مزمن که نجات یافتند و چه بسا افراد سالم که منحرف گشتند.
روانشناسان نیز میگویند:
بهترین راه مقابله با رفتارهای نامطلوب دانشآموزان، بیتوجهی به این نوع رفتارها و توجه و تقویت رفتارهای مطلوب آنان است. از این طریق رفتارهای مطلوب جای رفتارهای نامطلوب را خواهندگرفت.(2)
اهلبیت علیهم السلام نیز میفرمایند: جوانان را محترم بشمارید و از طرفی توصیه نمودهاند که اشتباهاتشان را نادیده بگیرید. بنابراین گفتههای روانشناسان سخن جدیدی نیست، بلکه همان سخنان اهل بیت علیهم السلام است. یکی از مهمترین راهکارها برخورد ملایم و توأم با محبت است. در حدیثی که جوانی از پیامبر صلی الله علیه و آله تقاضا میکند تا اجازه دهد کار قبیحی را مرتکب شود، پیامبر با شیوه بسیار ملایم او را به درونش ارجاع میدهد و غیرت او را تحریک میکند. هیثمی در بابی تحت عنوان «ادب دانشمند» داستان را چنین نقل میکند:
جوانی از قریش خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و گفت: ای رسول خدا! به من اجازه بده تا زنا کنم! مردم بر او هجوم آوردند و او را از این سخن منع نموده، گفتند ساکت باش. ولی پیامبر به جوان فرمود: نزدیک بیا!
جوان نزدیک حضرت آمد. حضرت فرمود: آیا این کار را برای مادر خودت میپسندی؟
فدایت گردم, نه یا رسول خدا.
مردم نیز برای مادرانشان چنین کاری را نمیپسندند.
آیا دوست داری این عمل را برای دخترت؟
فدایت گردم, نه یا رسول خدا.
دیگران هم برای دخترانشان روا نمیدارند.
آیا برای خواهرت این کار را میپسندی؟
فدایت گردم, نه یا رسول خدا.
مردم نیز برای خواهرانشان چنین کاری را نمیپسندند.
آیا برای عمه خودت آن را درست میدانی؟
فدایت گردم, نه یا رسول خدا.
دیگران هم برای عمهشان نمیپسندند.
برای خالهات چطور؟
فدایت گردم, نه یا رسول خدا.
دیگران نیز چنیناند.
آنگاه پیامبر دست بر سینه جوان گذاشت و چنین دعا فرمود: خدایا گناهانش را ببخش و قلبش را پاک کن و پاک دامنی عنایت کن! آن جوان پس از این هرگز سراغ کارهای ناشایست نرفت.(1)
در این داستان حضرت با نهایت آرامی جوان را متوجه کار زشتش میکند و احساساتش را تحریک میکند تا آنچه را برای خود نمیپسندد برای دیگران نیز نپسندد. اگر پیامبر اجازه میداد شاید اصحاب به جوان
1) (1) مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 1، ص 129.
آزار میرساندند و او را در کار خود لجوج میساختند ولی پیامبر با نهایت لطف و حوصله با آن جوان برخورد کرد. اما اینکه آن جوان دیگر به سراغ گناه نرفت, هم از برکت دعای آن حضرت بود و هم نتیجه برخورد سالم و درست پیامبر صلی الله علیه و آله. چنانکه برای پیامبر فراوان این اتفاق افتاده بود که به آن حضرت بیاحترامی کردهاند و اصحاب خشمگین شدهاند, اما آن حضرت با نرمی و زبان خوش افراد را راضی مینمود. این مسئله از مهمترین نکات تربیتی است که باید همه مربیان مسلمان از آن پیروی کنند.
روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را
(سعدی)
جوانی دورانی است که در آن حس تجملگرایی شکوفا میشود. اسلام تا آنجا که به بیهوده کاری منتهی نشود, تجملگرایی جوان را ستوده و مهر تأیید زده است در حدیثی چنین میخوانیم:
أَنَّ حَلْقَ الرَّأْسِ مُثْلَةٌ بِالشَّابِّ وَ وَقَارٌ بِالشَّیْخِ؛(1)تراشیدن سر برای جوان, مثله کردن (گوش و بینی بریدن) است و برای پیر، سنگینی.
مو, یکی از زیباییهایی است که جوان به آن علاقه بسیار دارد. بنا به تفسیر برخی از مفسران، قرآن کریم دوران زندگی را به پنج دوره تقسیم میکند. هر دوره هشت سال طول میکشد تا به چهل سالگی برسد که در آن صورت شخصیت کامل میشود. آیه ذیل را برخی از دانشمندان اسلامی به همین معنا گرفتهاند:
1) (1) وسائلالشیعه، ج 2، ص 107.
اعْلَمُوا أَنَّمَا الحَْیَوةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَ لهَْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفَاخُرُ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فی الأَمْوَالِ وَ الأَوْلَادِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعجَب الْکُفَّارَ نَبَاتُهُ ثمَّ یهِیجُ فَترَاهُ مُصفَرًّا ثمَّ یَکُونُ حُطاماً وَ فی الآخِرَةِ عَذَابٌ شدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِّنَ اللَّهِ وَ رِضوَانٌ وَ مَا الحَْیَوةُ الدُّنْیَا إِلا مَتَاعُ الْغُرُور؛(1)بدانید که زندگی دنیا، در حقیقت، بازی و سرگرمی و آرایش و فخر فروشی شما به یک دیگر و فزونجویی در اموال و فرزندان است. [مثَل آنها] چون مثَل بارانی است که کشاورزان را رستنی آن [باران] به شگفتی اندازد، سپس [آن کشت] خشک شود و آن را زرد بینی، آنگاه خاشاک شود. و در آخرت [دنیا پرستان را] عذابی سخت است و [مؤمنان را] از جانب خدا آمرزش و خشنودی است، و زندگانی دنیا جز کالای فریبنده نیست.
از شیخ بهایی رحمه الله نقل شده که گفته است: پنج خصلتی که در آیه شریفه ذکر شده، از نظر سنین عمر آدمی و مراحل حیاتش مترتب بر یکدیگرند؛ چون تا کودک است حریص در بازی است و همین که به حد بلوغ میرسد و استخوانبندیاش محکم میشود, علاقهمند به لهو و سرگرمیها میشود و پس از آنکه بلوغش به حد نهایت رسید، به آرایش خود و زندگیاش میپردازد و همواره به فکر این است که لباس فاخری تهیه کند، مرکب جالب توجهی سوار شود، منزل زیبایی بسازد و به زیبایی و آرایش خود بپردازد و بعد به سنّ کهولت میرسد؛ آن وقت است که دیگر به این گونه امور توجهی نمیکند بلکه بیشتر به فکر تفاخر به حسب و نسب میافتد و چون سالخورده شد همه کوشش و تلاشش در بیشتر کردن مال و اولاد صرف میشود.(2)
خداوند مراحل زندگی را به این پنج دوره تقسیم میکند و
تجملگرایی و زیبا پسندی را که مربوط میشود به دوره جوانی به رسمیت شناخته و آن را ستوده است, زیرا حسی است که وجود آن در جوان لازم و شایسته است. امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:
إِنَّ اللَّهَ جَمِیلٌ یُحِبُّ الْجَمَالَ وَ یُحِبُّ أَنْ یَرَی أَثَرَ النِّعْمَةِ عَلَی عَبْدِهِ؛(1)خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد، و دوست دارد که اثر و علامت نعمت را بر بندگانش ببیند.
از آنجا که خداوند زیبا و زیبا پسند است، باید آفریده برترش نیز زیباترین عاشق زیبایی باشد که اثر از مؤثر رنگ میگیرد. متأسفانه برخی از مربیان نسبت به جوان و نوجوان بسیار سخت میگیرند و هرگز به احساسات جوان توجه ندارند و برای جوان همان را میخواهند و میپسندند که برای خود انتخاب میکنند. درحالی که امام علی علیه السلام میفرماید, فرزندان شما برای زمانی دیگر آفریده شدهاند و آنان را مجبور نکنید تا به آدابی که شما پایبند هستید, ملزم باشند:
لا تقسروا أولادکم علی آدابکم فإنهم مخلوقون لزمان غیر زمانکم؛(2)فرزندانتان را بر آداب و روش خویش مجبور نسازید زیرا آنها برای زمانی غیر از زمان شما آفریده شدهاند.
ناگفته پیداست که حساب ارزشها از آداب جداست. با ارزشها نمیتوان چنین برخوردکرد، ولی آداب را نباید تحمیل کرد؛ زیرا آداب در حال تغییر هستند اما ارزشها این گونه نیستند.
الگو برای انسان راهگشا است. در جوانی, دوست, یکی از الگوهای مهم به حساب میآید که بسیار سرنوشت ساز و با اهمیت است. ازاینرو در این فصل بحث الگوها و دوستی در کنار یکدیگر آمده است و معیارهای اهلبیت علیهم السلام برای یک دوست خوب بیان گردیده است تا جوان بداند شخصی که میخواهد به دوستی با او اقدام کند، چه ویژگیهایی باید داشته باشد و نیز روشن گردد مربیان چه کسانی را به آنان به عنوان راز دار، الگو و دوست معرفی نمایند.
قرب نیکان خاکساران را کند با آبرو این سفال خشک را سیراب ریحان میکند
(صائب تبریزی)
مفهوم الگو: الگو در لغت عبارت است از:
رو بر، مدل، سرمشق، مقتدی، اسوه، قدوه، مثال، نمونه.(1)
1) (1) فرهنگ دهخدا، مادة الگو.
و در اصطلاح نمونهای کاملی است که آن را قالب قرارمیدهند تا مانند آن را بسازند. الگوی انسانی همان شخصیتی است که انسان میخواهد در پیمودن راه طولانی او را پیشگام قرار دهد و مانند او مسیر زندگی را بپیماید و قدم در جای پای او بگذارد. چنانکه گفتهاند:
الگو چیزی است که ساخته میشود تا برای ساختن نمونههای دیگر سرمشق قرار گیرد.(1)
اهمیت الگو: الگو برای همه اهمیت دارد, ولی برای جوان اهمیت بیشتری دارد، به دلیل اینکه گفتهاند:
الگوها قدرتمند هستند، زیرا آنها دریچهای را میسازند که از طریق آن ما دنیا را میبینیم.(2)
تأثیر الگو بر جوان: جوان مانند آیینه صاف و مانند آب، زلال است. زود اشیا، رویدادها، رفتارها، و... را در خود منعکس میسازد. تأثیری که الگو دارد، موعظه ندارد. ازاینجهت جوانانی که به مسجد میروند، الگوهایشان کسانی هستند که به مسجد راه دارند و در نتیجه به مسجد علاقهمند میشوند, چنانکه عکس این گزاره نیز درست است بدین جهت الگوها در اسلام ائمه اطهار علیهم السلام و پیامبرانند. وقتی انسان در آغاز زندگی قرار داشته و اطلاعاتش اندک باشد، زود تحت تأثیر الگو و سرمشق قرار میگیرد. الگو تاثیر فراوان بر الگو گیرنده دارد، همان گونه که گفتهاند:
به طور کلی هرچه آگاهی ما در باره مطلبی کم باشد، بیشتر تحت تاثیر نظر کسانی قرار میگیریم که برای ما به عنوان سرمشق و نمونه قابل احترام هستند.(3)
ازاینرو اسلام در مبارزه و صلح، در چگونگی زندگی و... انسانهای معصوم را معرفی میفرماید:
عَنْ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله خَیْرُ رِجَالِکُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ خَیْرُ شَبَابِکُمُ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ خَیْرُ نِسَائِکُمْ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ؛(1)از امام صادق صلی الله علیه و آله روایت شده است که فرمود: بهترین مردان شما علی بن ابیطالب، بهترین جوانانتان حسین و حسین و بهترین زنان فاطمه دختر محمد صلی الله علیه و آله، است.
در این حدیث برترین انسانها را معرفی نموده است تا از آنان پیروی نموده، الگو و سرمشق خویش را برگزینیم. امامان و پیامبران انسانهای کاملی هستند که همواره انتخاب درست و پسندیده دارند و راه و رسمشان ستودنی و قابل پیروی است. قرآن در باره الگو بودن پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
لّقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسولِ اللّهِ أُسوَةٌ حَسنَةٌ لِّمَن کانَ یَرْجُوا اللّهَ وَ الْیَوْمَ الاَخِرَ وَ ذَکَرَ اللّهَ کَثِیراً؛(2)قطعاً برای شما در [اقتدا به] رسول خدا صلی الله علیه و آله سرمشقی نیکوست. برای آن کس که به خدا و روز بازپسین امید دارد و خدا را فراوان یاد میکند.
در این آیه سرمشق پذیری از پیامبر در کار و تلاش و مقاومت در راه دین داری است. آن حضرت در برابر سختیها آنچنان مقاوم و صبور و نسبت به مؤمنان دلسوز بود که قرآن میفرماید:
فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ عَلَی آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً(3)شاید اگر به این سخن ایمان نیاورند، خویشتن را به خاطرشان از اندوه هلاک سازی.
مراغی نیز در ذیل آیه لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ....؛ مینویسد: معنای آیه این است که اگر خواسته باشید نمونه برتر و پیشوای نیکو در برابر شما مجسم گردد, پس از پیامبر در کردارش پیروی نمایید، به روش او رفتار نمایید. اگر آرزوی ثواب خدا را دارید و از روز قیامت میترسید؛ روزی که نه یاوری وجود دارد و نه همکاری.(1)
در برخی از تفاسیر دیگر وجود دارد که از پیامبر صلی الله علیه و آله در صبر، بردباری و جنگ پیروی کنید و حضرت را با این کار، یاری نمایید, چنانکه آن حضرت در روز جنگ احد با همه سختیها صبر نمود؛ تا آنجا که دندانهایش را شکستند و پیشانیاش را شکافتند و عمویش حضرت حمزه را به شهادت رساند. ولی او با شما برابری و مواسات نمود! آیا شما نیز چنین کردید؟(2)
در آیات دیگر ابراهیم علیه السلام را سرمشق مسلمانان قرار داده است که در جوانی بت شکنی را پیشه خویش ساخته بود. جوان مسلمان نیز باید مانند او بت شکن باشد, اما نه بت سنگی, بلکه بتهای زمانه را بشکند و مانند ابراهیم از بت پرستان زمان اعلام بیزاری نماید:
قَدْ کانَت لَکُمْ أُسوَةٌ حَسنَةٌ فی إِبْرَاهِیمَ وَ الّذِینَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمهِمْ إِنّا بُرَءاؤُا مِنکُمْ وَ مِمّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللّهِ کَفَرْنَا بِکمْ وَ بَدَا بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتی تُؤْمِنُوا بِاللّهِ وَحْدَهُ؛(3)قطعاً برای شما در [پیروی از] ابراهیم و کسانی که با اویند سرمشقی نیکوست: آنگاه که به قوم خود گفتند: «ما از شما و از آنچه به جای خدا میپرستید بیزاریم. به شما کفر میورزیم و میان ما و
شما دشمنی و کینه همیشگی پدیدار شده تا وقتی که فقط به خدا ایمان آورید.
توافق میان جوان و والدین در انتخاب الگو: از موضوعات مهم دیگر، توافق میان مربیان و جوانان در انتخاب الگو است. چنانچه معیارها در الگودهی و الگوگیری مشخص نباشد، میان والدین و جوانان تضاد پیش میآید, زیرا:
جوانان در حال ساختن شخصیت خود هستند و میکوشند که این شخصیت را نظیر شخصیت کسی که میپسندند به عمل آورند در عین حال احتیاج دارند که مورد پسند و تمجید والدین خود نیز قرارگیرند و وقتی میبینند مورد تایید پدر و یا مادر نیستند و آنها در او به دنبال شخصیت دیگری، غیر از شخصیت مورد علاقهاش میگردند، دچار نگرانی و امراض روحی میشوند... اگر با اعمال قدرت و استبداد و بدون توجه به خواسته جوانان آنچه خود میپسندند از آنان بسازند, لطمه بزرگی به رشد شخصیت و موقعیت آنها میزنند.(1)
ولی اگر مربیان، پدران و مادران با متربیان و فرزندانشان در یک مسیر قرارداشته باشند و از یک الگو پیروی نمایند, تضاد از میان برداشته میشود و برای سلامت روانی جوانان نیز مؤثر خواهد بود. بنابراین همان گونه که قرآن پیامبران را به عنوان الگو معرفی مینمایند، مربیان نیز باید سعی کنند این الگوها را درست بشناسانند تا جوان آنان را به عنوان الگوی خویش بپذیرد. در این صورت برخورد و تضادی پیش نخواهد آمد. این امر با استبداد میسر نیست, بلکه راهش معرفت و شناساندن است. زیرا تا انسان گوهر ناب را نشناسد، قدرش را نمیداند, چنان که کودکی زر ناب را با یک شکلات عوض میکند, چون نمیشناسد و
1) (1) مشکلات روحی جوانان، ص 102.
ارزش آن را نمیداند. به گفته شاعر: «طفل گوهر را به قرص نان دهد.» چون شناخت ندارد وگرنه در صندوق محکم و نسوز آن را نگه داری مینمود.
شکی نیست که اگر الگوها با الگو گیرنده همسنخ باشند, تأثیرشان بیشتر است. ازاینرو دیدهایم که وقتی ساعتها در باره موضوعی تبلیغ و سخنرانی میشود, تأثیرش به اندازه عمل چند لحظهای یک جوان نیست. مثلا اگر ساعتها تبلیغ کنند که جوانان باید به قرآن آموزی روی آورند, تأثیرش کمتر از این است که یک جوان چند دقیقهای برنامه قرآنی اجرا کند. مکرر دیده شده است که وقتی یک جوان برنامه قرآنی را اجرا میکند جوانان بسیاری در همان مجلس تصمیم میگیرند که مانند او به قرآن آموزی بشتابند. اسلام نیز به این امر مهم اهمیت داده و پیامبر آن را در عمل پیاده نموده است, چنانکه وقتی نمایندگان اوس و خزرج نزد رسول خدا مشرف شدند و درخواست نمودند که حضرت نمایندهای برای آنان بفرستد تا اسلام را برای آنان معرفی نماید و قرآن را به آنان بیاموزد, پیامبر صلی الله علیه و آله نیز جوانی را به نام «مصعب» فرستاد تا مردم را به احکام اسلام آشنا سازد و قرآن بیاموزد:
... وَ أَمَرَهُ رَسُولُ اللَّهِ بِالْخُرُوجِ مَعَ أَسْعَدَ وَ قَدْ کَانَ تَعَلَّمَ مِنَ الْقُرْآنِ کَثِیراً فَخَرَجَا إِلَی الْمَدِینَةِ وَ مَعَهُمَا مُصْعَبُ بْنُ عُمَیْرٍ فَقَدِمُوا عَلَی قَوْمِهِمْ وَ أَخْبَرُوهُمْ بِأَمْرِ رَسُولِ اللَّهِ وَ خَبَرِهِ فَأَجَابَ مِنْ کُلِّ بَطْنٍ الرَّجُلُ وَ الرَّجُلَانِ وَ کَانَ مُصْعَبٌ نَازِلًا عَلَی أَسْعَدَ بْنِ زُرَارَةَ وَ کَانَ یَخْرُجُ فِی کُلِّ یَوْمٍ فَیَطُوفُ عَلَی مَجَالِسِ الْخَزْرَجِ یَدْعُوهُمْ إِلَی الْإِسْلَامِ فَیُجِیبُهُ الْأَحْدَاثُ؛(1)رسول خدا به مصعب - که قرآن را فراگرفته بود - دستور داد تا با اسعد عازم مدینه شود. دو
1) (1) بحارالانوار، ج 19، ص 10.
نماینده اوس و خزرج (از نزد پیامبر) به مدینه رهسپار شدند و با آنان مصعب بن عمیر نیز حضور داشت و بر قوم خویش وارد شدند و از رسول خدا به آنان خبر دادند که از هر طایفه یک یا دو شخص ایمان آوردند و مصعب در منزل اسعد ساکن شد و هر روز در مجالس خزرجیها وارد میشد و آنان را به اسلام دعوت میکرد و جوانان دسته دسته دعوتش را میپذیرفتند.
وقتی مصعب مردم را به اسلام دعوت میکرد, جوانان اجابت میکردند, زیرا جوانان میدیدند که این جوان خود دارای فضیلت است و سخنش مؤثر واقع میشد. به همین علّت مردم مدینه خیلی زود به اسلام روی آوردند و پیامبر در این تبلیغ مشکلات مکه را نداشت.
یا به زاهد هم قدم شو یا به شاهد هم نشین یا خریدار خزف یا گوهر یکدانه باش
(فروغی بسطامی)
انسان موجودی است اجتماعی. دوستی و ارتباط از بخشهای مهم زندگی اوست. دوستی نحوه ارتباط را به انسان میآموزد و دوست تأثیر بسیاری بر او دارد، بهویژه دوستیهای دوران نوجوانی و جوانی که سازنده شخصیت آدمی است
دوستیهای ایام جوانی و دوران بلوغ در نتیجه تجاربی که به وجود میآورند در توسعه شخصیت نقش مهمی بازی میکنند. همچنین این دوستیها مولّد دوستیهای عاقلانهتری در زمان کمال و بزرگی میشوند که بر روی علاقه و اعتماد متقابل متکی میباشد و از یادگارهای یک جوانی پرشور و پر حرارت روشن و نورانی است.(1)
1) (1) بلوغ، ص 57.
شخصی ممکن است برای دوستش الگوی کامل قرار بگیرد و الگو بردارنده, تمام تمایلات و افکار او را بپذیرد؛ ازاینرو گفتهاند:
تو اول بگو با کیان زیستی تا من بگویم که تو کیستی
دوستیها در زندگی جوان بسیار اهمیت دارد. به تعبیر یکی از روانشناسان:
دوست برای نوجوان به منزله گروهی در جمع گروه دیگر است و در حکم جزیره امنی است که عزت نفس بیشتری تولید میکند، به همین دلیل به فرزندان خود کمک کنید تا دوستان مناسبی پیدا کنند که آنها را همانطور که هستند بپذیرند.(1)
اهل بیت علیهم السلام بر دوست گزینی جوان بسیار حسّاس بوده و در اعمال نیک و بد، دوست را متاثر از دوست به حساب آوردهاند:
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ لَا تَصْحَبُوا أَهْلَ الْبِدَعِ وَ لَا تُجَالِسُوهُمْ فَتَصِیرُوا عِنْدَ النَّاسِ کَوَاحِدٍ مِنْهُمْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الْمَرْءُ عَلَی دِینِ خَلِیلِهِ وَ قَرِینِهِ؛(2)امام صادق علیه السلام فرمود: با اهل بدعت, مصاحبت و نشست و برخاست نکنید، زیرا نزد مردم مانند آنان به حساب میآیید. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس بر آیین دوست خویش است.
در حدیثی از پیامبر آمده است:
قال رسول الله صلی الله علیه وسلم مثل الجلیس الصالح و الجلیس السوء کمثل صاحب المسک وکیر الحداد لایعدمک من صاحب المسک اما تشتریه أو تجد ریحه وکیر الحداد یحرق بدنک أو ثوبک أو تجد منه ریحا خبیثة؛(3)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: مثل همنشین
شایسته و بد، مانند داستان صاحب مشک و دم آهنگر است. از صاحب مشک نمیگذری مگر اینکه یا از آن میخری یا بوی آن را استشمام میکنی و دم آهنگر بدن یا جامهات را میسوزاند، یا از آن بوی زشت به مشامت میرسد.
با همه تأثیراتی که دوست و همنشین دارد، نکته مهم این است که تأثیرگذاری دوست در اختیار انسان نیست, بلکه دوستی و همنشینی ناخواسته اثر گذار است. امام علی علیه السلام میفرماید:
لا تصحب الشریر فإن طبعک یسرق من طبعه شرا و أنت لا تعلم؛(1)با بدان همصحبت مشو, زیرا طبع تو بدی را از آنان میدزدد, بدون اینکه خود آگاه باشی.
سعدی شیرین زبان که بسیاری از سخنانش برگرفته از احادیث است، چنین میگوید:
هر که با بدان نشیند، اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند, به طریقت ایشان متهم گردد. و گر به خراباتی رود به نمازکردن، منسوب شود به خمر خوردن.
وی در ادامه با چکامههای ذیل مطلبش را تکمیل میکند:
«رقم بر خود به نادانی کشیدی که نادان را به صحبت برگزیدی
طلب کردم ز دانایی یکی پند مرا فرمود با نادان مپیوند
که گر دانای دهری خر بباشی و گر نادانی ابلهتر بباشی»(2)
سنایی غزنوی نیز، میسراید:
منشین با بدان، که صحبت بد گرچه پاکی ترا پلید کند
آفتاب ارچه روشن است او را پارهای ابر، ناپدید کند
دوست و خانواده دو محیط بسیار تأثیرگذار در زندگی انسان است و در اصطلاح بسیاری از روانشناسان رفتارگرا, دوست جزیی از محیط انسان به حساب میآید, زیرا:
محیط... شامل تمامی متغیرهای خارج از وجود فرد میشود که از آغاز باروری و انعقاد نطفه تا هنگام تولد و سپس تا مرگ، انسان را در بر گرفته و بر او تأثیر میگذارد یا از وی تأثیر میپذیرد.(1)
ازاینرو تأثیر دوست بر تربیت و یا گمراهی انسان قابل انکار نیست. در حدیثی، پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید, در انتخاب دوست باید دقتی بسیار کرد, زیرا انسان همرنگ دوست خویش میشود و به آیین او گرایش پیدا میکند:
عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَنَّهُ قَالَ الْمُؤْمِنُونَ کَأَسْنَانِ الْمُشْطِ یَتَسَاوَوْنَ فِی الْحُقُوقِ بَیْنَهُمْ وَ یَتَفَاضَلُونَ بِأَعْمَالِهِمْ وَ الْمَرْءُ عَلَی دِینِ خَلِیلِهِ فَلْیَنْظُرْ أَحَدُکُمْ مَنْ یُخَالِلُ؛(2)مؤمنان در حقوق مانند دندانههای شانه مساوی هستند، و بر همدیگر به سبب کردارشان برتری مییابند، هر شخص بر آیین دوست خود است. پس بنگرید با چه کسی طرح دوستی میریزید.
بنابراین باید جوان در انتخاب و دوستیها بسیار دقت نماید و باید بکوشد تا دوستانی را برگزیند که اهلبیت علیهم السلام ویژگیهای آنان را برای ما برشمردهاند که در موضوع بعد از آن بحث خواهیم کرد.
یکی از مهمترین نکتهها به خصوص برای جوانان این است که چه کسانی را برای دوستی باید انتخاب کرد؟
اهلبیت علیهم السلام فرمودهاند باید دوستانی را برگزید که در دنیا شما را از عیبها آگاه سازد و در امور آخرت شما را به عمل خویش متمایل سازد. امام صادق علیه السلام میفرماید:
أَحَبُّ إِخْوَانِی إِلَیَّ مَنْ أَهْدَی إِلَیَّ عُیُوبِی؛(1)دوست داشتنیترین برادرانم کسی است که عیبهایم را به من هدیه کند.
در این حدیث شریف نفرمود، عیبهایم را به من بنمایاند، بلکه با آوردن لفظ هدیه, خود را مدیون به حساب میآورد. از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله روایت شده است که با چه کسی طرح دوستی بریزیم و با او همنشینی کنیم؟ فرمود: با کسی که دیدنش شما را به یاد خدا بیندازد و منطقش بر دانشتان بیفزاید و کردارش شما را به آخرت متمایل سازد:
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَیُّ الْجُلَسَاءِ خَیْرٌ قَالَ مَنْ تُذَکِّرُکُمُ اللَّهَ رُؤْیَتُهُ وَ یَزِیدُ فِی عِلْمِکُمْ مَنْطِقُهُ وَ یُرَغِّبُکُمْ فِی الْآخِرَةِ عَمَلُهُ.(2)
پس باید در انتخاب دوست که سرنوشت انسان را میسازد، بسیار کوشید. به خصوص جوانان که تجربه اندک دارند و زود فریب میخورند. ازاینرو انتخاب دوستِ سالم، بسیار اهمیت دارد؛ زیرا این ارتباطهای دوستانه اگر چه در این دنیا قطع خواهد شد, امّا در قیامت نه تنها از هم جدا میشوند, بلکه برخی از دوستان دشمن هم خواهند بود؛ قرآن کریم میفرماید:
الأَخِلاءُ یَوْمَئذِ بَعْضهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلا الْمُتَّقِینَ؛(3)در آن روز، یاران - جز پرهیزگاران - بعضیشان دشمن بعضی دیگرند.
این دشمنی بدان جهت است که سبب گرفتاری و افتادن در دامن گناه شده است. در همین دنیا نیز دوستان صمیمی فراوان، وقتی به کار ناشایستی اقدام میکنند، آنگاه که گیر میافتند, تقصیرها را به دوستانشان نسبت میدهند و با قهر و خشم از هم جدا میشوند و آرزویشان این است که کاش با چنین شخصی دست دوستی نمیدادند. اما دیگر سودی نخواهد داشت. بدین جهت اهلبیت علیهم السلام برای پیشگیری از این حالت, به جوانان و مربیان برای انتخاب دوست هشدار دادهاند تا گرفتار پشیمانی نشوند.
جوانی دوران پر خطر عمر انسان است. دامها و خطرهای زیادی در این سن جوان را تهدید میکند. در این فصل تنها دو مورد آن که مهمتر به نظر میرسید گوشزد گردیده است.
برون از شرع هر راهی که خواهی رفت گمراهی خلاف دین هر آن علمی که خواهی خواند شیطانی
(فخرالدین عراقی)
همانطور که انسان در جوانی حال و حوصله کار و فعالیت دارد، احتمال لغزش او نیز فراوان است. بنابراین جوانی یکی از پرخطرترین دوران زندگی است و اگر انسان متوجه نباشد، ممکن است در میان تلاطم دریای جوانی غرق گردد. انسان در جوانی اهل تشخیص کامل نیست، از این جهت اهل بیت علیهم السلام جوانی را شعبهای از دیوانگی به حساب آوردهاند:
الشَّبَابُ شُعْبَةٌ مِنَ الْجُنُونِ؛(1)جوانی شاخهای از دیوانگی است.
1) (1) من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 377.
امام علی علیه السلام نسبت به مستی جوانی هشدار میدهد و میفرماید:
یَنْبَغِی لِلْعَاقِلِ أَنْ یَحْتَرِسَ مِنْ سُکْرِ الْمَالِ وَ سُکْرِ الْقُدْرَةِ وَ سُکْرِ الْعِلْمِ وَ سُکْرِ الْمَدْحِ وَ سُکْرِ الشَّبَابِ فَإِنَّ لِکُلِّ ذَلِکَ رِیَاحاً خَبِیثَةً تَسْلُبُ الْعَقْلَ وَ تَسْتَخِفُّ الْوَقَارَ؛(1)شایسته هر عاقل است که از مستی مال، مستی قدرت، مستی علم، مستی مدح و مستی جوانی خود را نگه دارد، زیرا برای هریک از اینها رایحه آلودهای است که عقل را میرباید و وقار را میگیرد.
در حدیث دیگری چنین آمده است:
أصناف السکر أربعه: سکر الشباب و سکر المال و سکر النوم و سکر الملک؛(2)اقسام مستی چهار است: مستی جوانی، مستی مال، مستی خواب و مستی سلطنت.
مستی جوانی بسیار خطرساز است؛ زیرا جوان بیتجربه است و اندیشه خام دارد و دست به کارهای خطرناک میزند، چنان که در سخنی از مولای متقیان این نکته آمده است و جوان را بر اثر این بیتجربگی قابل عفو و بخشش به حساب آورده است:
جهل الشاب معذور و علمه محقور؛(3)عذر نادانی جوان پذیرفته و دانایی او ناچیز است.
بنابراین خطرهای جوانی بسی فراوان است که انسان عاقل از آن خود را در امان نگه میدارد و تلاش میکند تا از این مرحله حساس به سلامت عبور نماید. یکی از خطرها و انحرافاتی که جوانان - بهویژه جوانان مغرب زمین - به سوی آن پیش میروند تا در عمق این فساد غرق شوند، همجنسبازی است که غربیها بیشرمانه آن را به عنوان آزادی
تبلیغ میکنند و حتی کشوری که از آن منع کند را ناقض حقوق بشر به حساب میآورند. درحالی که بزرگان و دانشمندان چند دهه گذشتهشان، آن را یکی از انحرافات جوان به حساب میآوردند. اما متأسفانه امروزه آن را یکی از مصادیق آزادی میشمارند، «موریس دبس» مینویسد:
یکی دیگر از انحرافات که خیلی سختتر و شدیدتر است تمایل به سمت همجنس است، یعنی اینکه شخص بخواهد به کمک شخصی از جنس خود دفع شهوت و کسب لذت نماید؛ این همان است که اصطلاحا آن را لواط مینامند.
خوشبختانه اطبا دراینباره موافقت دارند که این کار به ندرت بین جوانان معمول است. هرگز خود آنها دراینباره ابتکار به خرج نمیدهند. بلکه عموما از طرف یک مرد کامل و فاسد است که در جست و جوی یک طرف مقابل میباشد. چاره این موضوع آن است که جوانان را از معاشرتهای مشکوک منع نماییم.(1)
اما نوادگان ناخلف او (موریس دبس) وقیحانه آن را به رسمیت شناخته و آن را از مصادیق آزادی به حساب میآورند. این از مهمترین مصادیق همان سخن است که مردم روزگاری به دلیل پایبندبودن به معروف، ملامت میشوند. امید است که این خطر که اهلبیت علیهم السلام هشدار دادهاند، جوانان مسلمان را تهدید نکند. روزی پیامبر صلی الله علیه و آله در میان جمعی از مسلمانان چنین فرمود:
کَیْفَ بِکُمْ إِذَا فَسَدَتْ نِسَاؤُکُمْ وَ فَسَقَ شَبَابُکُمْ وَ لَمْ تَأْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ لَمْ تَنْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ فَقِیلَ لَهُ وَ یَکُونُ ذَلِکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ کَیْفَ بِکُمْ إِذَا أَمَرْتُمْ بِالْمُنْکَرِ وَ نَهَیْتُمْ عَنِ الْمَعْرُوفِ فَقِیلَ لَهُ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ یَکُونُ ذَلِکَ قَالَ نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ
1) (1) بلوغ، ص 64 و 65.
ذَلِکَ کَیْفَ بِکُمْ إِذَا رَأَیْتُمُ الْمَعْرُوفَ مُنْکَراً وَ الْمُنْکَرَ مَعْرُوفاً؛(1)پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: زمانی خواهد رسید که زنانتان فاسد و جوانانتان گنه کار شوند و امر به معروف و نهی از منکر نکنید، به آن حضرت عرض شد، چنین خواهد شد یا رسول الله؟ فرمود: بدتر از آن، زمانی خواهد رسید که امر به منکر و نهی از معروف کنید، گفته شد یا رسول الله چنین خواهد شد؟ فرمود بلی بدتر از آن هنگامی فرا خواهد رسید که معروف را منکر و منکر را معروف ببینید.
خطر این مسئله بیش از حد بوده است، زیرا در چنین شرایطی که پیامبر آن را وصف مینماید, زندگی سالم و داشتن ایمان, بسیار مشکل است, چون معیار ارزشها دگرگون میگردد.
همان گونه که در ذکر کردیم برخی از روانشناسان جوانی را مرحله رشد جنسی دانستهاند و یکی از خطرهای مهم در جوانی نیز انحرافات جنسی است. طغیان غریزه جنسی در جوانی خطری است که بسیاری از جوانان را تهدید مینماید و باید این غریزه سرکش از راه درست و طبیعی مهار شود. اهلبیت علیهم السلام, انتخاب همسر و ازدواج به موقع را پیشنهاد نمودهاند و برای مؤمنان دستور دادهاند تا دخترانشان را زودتر به ازدواج درآورند, چنانکه حضرت امام صادق علیه السلام فرموده است:
مِنْ سَعَادَةِ الْمَرْءِ أَنْ لَا تَطْمَثَ ابْنَتُهُ فِی بَیْتِهِ؛(2)از خوشبختی انسان، این است که دخترش در خانه او عادت نشود.
سخن نورانی بالا کنایه از زود شوهر دادن دختران است. اهلبیت علیهم السلام از یک طرف توصیه به سرعت در امر خیر نموده و از طرفی
معیارهای انتخاب را ارزشهای انسانی دانستهاند و برای زنان و مردان جوان راه انتخاب آسان را ارائه دادهاند، در سخن گهر باری از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است:
إِذَا جَاءَکُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِینَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَةٌ فِی الْأَرْضِ وَ فَسادٌ کَبِیرٌ؛(1)هرگاه، کسی که خلق و دینش را میپسندید، به خواستگاری [دختر شما] آمد به او همسر دهید وگرنه فتنه و فساد بزرگ در زمین بپا خواهدشد.
پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله در این سخنِ پرارزش بر دو چیز تکیه کرده است:
اخلاق و دین را مهم دانسته و از ثروت و مال و ارزشهای اعتباری دیگر سخن به میان نیاورده است. برعکسِ جامعه امروز که اولین معیار را مادیات قرار میدهند. به راستی اگر کسی دین و اخلاق داشته باشد چه ثروتی بالاتر از آن و چه چیزی به جز آن دو، خوشبختی انسان را تأمین میکند؟!
اثبات ارتباط نزدیک میان ازدواج و حفظ دین که تأخیر در امر مقدس ازدواج، سبب گسترش فتنه و افزایش فساد میگردد.(2)
اگر هر ملتی به این برنامههای انسانساز، جامه عمل بپوشاند جلو بسیاری از انحرافات و خطرهای جوانی را خواهد گرفت.
به روزگار جوانی خوش است کوشیدن چرا که خوشتر ازین وقت روزگاری نیست
کدام غنچه که خونش به دل نمیجوشد کدام گ - ل که گرف - تار طعن خ - اری نیست
(پروین اعتصامی)
جوانی فصل تلاش و کوشش است فصلی که در آن نیروی انسان به حداکثر خود میرسد، از نظر اهل بیت علیهم السلام کار و تلاش، بسیار ارزشمند است, به خصوص اگر جنبه قربت به خدا داشته باشد. بدین جهت کار برای بینیازی و تأمین خانواده مانند جهاد در راه خدا است. امام صادق علیه السلام فرموده است:
الْکَادُّ عَلَی عِیَالِهِ کَالْمُجَاهِدِ فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛(1)تلاش کننده برای بینیازی اهل و عیال خود، مانند مجاهدی است در راه خدا
در حدیث دیگری آمده است:
کان [رسول الله صلی الله علیه و آله] جالسا مع اصحابه ذات یوم فنظر الی شاب ذی جلد و قوة قد بکر یسعی فقالوا: ویح هذا لوکان شبابه و جلده فی سبیل الله تعالی؟
فقال صلی الله علیه و آله لاتقولو هذا فانه ان کان یسعی علی نفسه لیکفها عن المسألة و یغنیها عن الناس فهو فی سبیل الله، و إن کان یسعی علی ابوین ضعیفین او ذریة لیغنیهم و یکفیهم فهو فی سبیل الله، و إن کان یسعی تفاخرا و تکاثرا فهو فی سبیل الشیطان. روزی پیامبر صلی الله علیه و آله، در میان یاران خود نشسته بود. چشمش به جوانی چالاک و نیرومند افتاد که پگاه، کار میکرد. یاران گفتند: وای بر او! چه میشد اگر جوانی و چالاکیاش در راه خدا بود؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «چنین مگویید. اگر او برای خود تلاش میکند تا خود را از مردم بینیاز کند و نزد آنان دست دراز نکند، در راه خدا کار میکند. اگر برای پدر و مادرِ ناتوان
1) (1) همان، ص 88.
خویش تلاش میکند تا آنان را بینیاز و زندگیشان را اداره کند، کار او در راه خداست؛ ولی اگر برای ثروت اندوزی و فخر فروشی تلاش میکند، کار او در راه شیطان است.(1)
از طرفی نیز، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقَی کَلَّهُ عَلَی النَّاسِ؛(2)از رحمت خدا به دور است آن کس که بار مسئولیت خویش را بر عهده مردم بگذارد.
افزون بر اینکه بیکاری سبب میشود سنگینی زندگی انسان بر دوش دیگران باشد. بیکاری معمولا سبب بسیاری از مفاسد اجتماعی نیز میشود. انسانی که همواره در پی کار و زحمت میگردد، از توفیق الاهی بهرهمند بوده و از کارهای خلاف و زشت در امان میماند. شاعر عرب زبان «أبوالعتاهیة» چه زیبا این نکته را به شعر در آورده است که با این بیت آغاز میگردد:
ما زالت الدنیا لنا دار أذی ممزوجه الصفو بألوان القذی
آنگاه اینگونه بیان مینماید:
إن الشباب و الفراغ و الجدة مفسدة للمرء أی مفسدة(3)
به طور یقین جوانی، بیکاری و توانمندی, مفسدهای بزرگ برای انسان است.
این سخن شاعر برگرفته از فرمایش معصوم علیه السلام است که فرمود:
أشد الناس حسابا یوم القیامة المکفی الفارغ إن کان الشغل مجهدة فالفراغ مفسدة؛(4)روز قیامت با انسان توانمندِ بیکار، سختترین محاسبهها
میشود. اگر کار، سبب تلاش است، بیکاری فساد آور است.
اگر موارد بالا که شاعر در شعرش از آن یاد کرده بود (جوانی، بیکاری و توانمندی)، یکجا جمع شود، به راستی که بسیار فساد آور است؛ زیرا وقتی انسان مشغولیت دارد، فرصتی برای کارهای دیگر ندارد, اما اگر بیکاری با امکانات و سرمایه توأم گشت و در کنار آن جوانی نیز بود، آن وقت است که انسان به سوی کارهای خلاف کشیده میشود. ازاینرو مبغوضترین انسانها در پیشگاه خداوند و اهلبیت علیهم السلام کسانی هستند که کار و فعالیت ندارند:
إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی لَیُبْغِضُ الْعَبْدَ النَّوَّامَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی لَیُبْغِضُ الْعَبْدَ الْفَارِغَ؛(1)خداوند دشمن میدارد، بنده پرخواب را. خداوند دشمن میدارد، بنده تنبل و بیکار را.
شایسته انسان و جوان مسلمان این است که یا گرفتار زندگی دنیوی از راه حلال باشد یا مشغول زندگی آینده و پس از مرگ. در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله چنین آمده است:
أن الله یبغض الصحیح الفارغ لا فی شغل الدنیا و لا فی شغل الآخرة؛(2)خداوند دشمن میدارد بنده سالم و بیکاری را که نه گرفتار امور دنیویاش باشد و نه گرفتار امور اخروی.
خلاصه اینکه تن پروری و بیکاری از نظر اهلبیت علیهم السلام شایسته جوان مؤمن نیست. جوان مؤمن اهل تلاش است. آمار نشان میدهد که فساد و بیبندوباری در ایام تعطیلات مدارس افزایش مییابد, زیرا دانشآموزان و معلمان بیکار میشوند. همانگونه که در حدیث ذکر شد اگر جوان،
بیکار، توانا و پولدار باشد, ولی مشغول نباشد، شیطان و هوای نفس او را وسوسه میکنند و به سوی کارهای خلاف فرا میخوانند و اگر بیکار باشد، بیپول و فقیر خواهد شد؛ وقتی بیپول و فقیر باشد برای اینکه از دوستان کم نیاورد ممکن است به سوی کارهای خلاف، مانند: دزدی و... کشیده شود, به خصوص در زمانه ما که ارزشها بر مدار پول میچرخد و خدای کاغذی مورد پرستش بسیاری از انسانها است و معیار عزت و سرفرازی, کاغذ اعتباری است.
جوان اگر امکانات داشته باشد و فراغت و بیکاری در کنار آن باشد، دامهای دیگری در راه او است. بنابراین فراغت و بیکاری سبب بسیاری از گناهان و خلافها میشود که جامعه را از رشد و ترقی باز میدارد. ازاینرو خداوند و اهلبیت علیهم السلام، بیکاری را بهویژه برای جوانان نمیپسندند.
کای پسر از ملک و جوانی مناز ناز بدو کن که شد او بینیاز
خشم به هر جرم میاور به کس زاتش سوزنده نگهدار خس
(ناصر خسرو)
آنچه از همه بحثهای گذشته به دست میآید این است که اسلام و اهلبیت علیهم السلام از جوانان و نوجوانان میخواهند که این گوهر گران بها را ارزان از دست ندهند. به خصوص که در قیامت اولین سؤال از انسان این است که عمر گران مایه را در چه راهی به مصرف رسانده است. افزون بر این که انسان موجودی است ضعیف و در برابر سختیها مقاومت اندکی دارد و پس این ضعف و ناتوانی، ضعف دیگری در پیش است.
اگر جوان به این مسائل فکر کند، راه صلاح و سعادت را در پیش خواهد گرفت تا آیندهاش را با خطر رو به رو نسازد. جوان عاقبت اندیش جوان شایستهای است که خداوند، پیامبر و اهلبیت علیهم السلام او را با دیده تقدیر و برتری نگریستهاند.
جوانی دوران شور و حرارت و دوران توانمندی و آموختن است. اهلبیت علیهم السلام از آن جهت که این نسل توان کارهای مهم را دارند، اهمیت فراوانی برای آنان قائل شده و به آنان بیش از هر قشر دیگر توصیههایی نمودهاند. مسلّم است اگر این گروه از جامعه، راه صلاح را در پیش گیرند بسیاری از مشکلات جوامع حل میشود و جامعه نیز به سمت و سوی خوشبختی به حرکت در خواهد آمد. زیرا جوان فردی تأثیرگذار در جامعه است. البته این مهم است که جوان خود را به زیور فضایل خالص بیاراید، چنانکه در سخنان اهلبیت علیهم السلام آمده است:
من سعادة الحدث ألا یتم له فضیلة فی رذیلة؛(1)از جمله خوشبختیهای جوان این است که فضیلتی توأم با رذیلت در او رشد نکند.
مراد این است که جوان باید فضایل خالص را از آن خود کند و فضایل توأم با رذائل را در وجود خویش رشد ندهد. فضیلتی که همراه با رذائل است ارزشمند نیست.
به هرحال دوران جوانی دورانی است که انسان در آن میتواند راه خیر و نیکی را در پیش گیرد و دشمن درون و بیرون را نومید سازد و هم میتواند آنان را امیدوار سازد و راهی را انتخاب کند که هم آینده خود را به تباهی بکشاند و هم پشتیبانی باشد برای دشمن و دشمنی باشد برای معنویت، دین، ایمان و هرچه خوبی است.
1) (1) همان، ج 20، ص 331.
جوانی دورانی پر خطر و با اهمیت است؛ جوان اگر اندکی غفلت کند هم از دین میماند، هم از دنیا؛ زیرا غرور جوانی و قدرت غرایز سرکش گاهی سبب میشود تا جوان از همه چیز چشم بپوشد و تنها به لذتهای زودگذرِ دنیا و گناه چشم بدوزد. به خصوص که امروزه امکانات و وسایل گناه برای جوان فراوان است. چه بسیار جوانهایی که شب تا به سحر گرد هم جمع میشوند, اما جز بیهوده کاری چیزی انجام نمیدهند. چنین جوانانی در معرض سقوط قرار دارند و نه برای خود نفع میرسانند، نه برای دیگران و جامعه. امید است جوانان مؤمن از خواب غفلت بیدار گشته، به فرمایش معصومین توجه نمایند و با فکر و اندیشه راه آینده خویش را انتخاب نمایند که این مهمترین و باارزشترین تصمیم زندگی است که سرنوشت انسان را رقم میزند.
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی. امید است این نوشته نارسا از خامه ناتوان, تذکری باشد برای آن کس که در میان دریایی از نعمت (جوانی) غوطهور است تا قدر و ارزش آن را خوب بداند و از آن بهترین استفاده را بنماید که آب رفته از جوی جوانی باز نمیگردد. سخن را با چند بیت زیبا از حافظ شیرین زبان و شاعران دیگر پارسی گوی به پایان میرسانیم که زیبا فرمود:
بنشین بر لبِ جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس.
(حافظ)
یا به تعبیر زیبای دیگر:
دریغا عمر چون باد بهاری وزد در صبحدم بر سبزه زاری
قرآن، ترجمه فولادوند.
نهج البلاغه، م. محمد دشتی، یازدهم، مؤسسه انتشارات مشهور، قم، 1380.
دیوانامامعلی علیه السلام، انتشارات پیام اسلام قم، 1369.
شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید معتزلی، انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی، قم، 1404 ق.
مجموعه ورام، ورام ابن ابیفراس، انتشارات مکتبةالفقیه، قم، بیتا.
الطبقات الکبری، محمد ابن سعد، دار صادر، بیروت، بیتا.
لسان العرب، جمال الدین محمدبن مکرم ابن منظور، ادب الحوزه، اول، 1405 ق.
دیوان اشعار، ابوسعید ابوالخیر، به کوشش محمد عالمگیر تهرانی، اول، نشر محمد، 1369.
روانشناسی رشد نوجوانی، بزرگسالی (جوانی، میانسالی، پیری)، حسن احدی، فرهاد جمهری، پنجم، پردیس، تهران 1384.
مسند احمد، احمد بن حنبل، دار صادر، بیروت - لبنان، بیتا.
روانشناسی نوجوانان و جوانان، سیداحمد احمدی، دهم، انتشارات مشعل، اصفهان، 1382.
هفت گام به سوی کامیابی، استیفن آر. کاوی، جمعی از مترجمین، اول، نشر نی، تهران، 1376.
دیوان پروین، پروین اعتصامی، به کوشش: قادر شاسب، سوم، انتشارات تلاش، 1372.
الغدیر، عبدالحسین امینی، چهارم، دار الکتاب العربی بیروت - لبنان، 1397 ق - 1977 م.
صحیح البخاری، ابی عبد الله محمد بن إسماعیل بخاری، دار الفکر للطباعه و النشر، بیروت، 1401 ق (1981 م).
پرواز در فضای جوانی، ابوالقاسم بخشیان، اول، نشر روح، قم، 1381.
المحاسن، احمد بن محمد بن خالد برقی، تحقیق: سید جلال الدین حسینی (محدث)، دار الکتب الإسلامیه، تهران، 1370-1330 ق.
روانشناسی رشد (از نوجوانی تا پایان زندگی)، لورای برک، ترجمه: یحیی سید محمدی، ارسباران، تهران، 1385.
مفتاح الفلاح، بهاء الدین محمد بن الحسین بهایی، اول، دار الأضواء، بیروت، 1405 ق.
روانشناسی رشد (1) با نگرش به منابع اسلامی، ناصر بیریا و دیگران، اول، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، تهران، 1374.
روانشناسی رشد (2) با نگرش به منابع اسلامی، ناصر بیریا و دیگران، دوم، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، تهران، 1383.
تصمیمهای بزرگ جوانی، محمدباقر پورامینی، دوم، مؤسسه دانش و اندیشه معاصر، 1382.
غررالحکم و دررالکلم، عبدالواحد تمیمی آمدی، اول، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1366.
دعائم الإسلام، نعمان بن محمد تمیمی مغربی، دوم، دار المعارف مصر، 1385 ق
انگیزش و هیجان، جان مارشال ریو، ترجمه: یحیی سیدمحمدی، سوم، نشر ویرایش، تهران، 1385.
دیوان حافظ، خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی، تصحیح علی محمد رفیعی، پنجم، انتشارات قدیانی، تهران، 1374.
تفصیل وسائل الشیعه، محمدبن الحسن حر عاملی، اول، مؤسسه آل البیت، قم، 1409 ق.
تحف العقول، حسن بن شعبه حرانی، م. آیت الله کمرهای / علی اکبر غفاری، پنجم، انتشارات کتابچی، تهران 1373.
جوان در پرتو اهل بیت علیهم السلام، محمد علی خادمی کوشا، اول، بوستان کتاب، قم، 1382.
تربیت از دیدگاه قرآن، خزعلی، اول، دانشگاه علوم اسلامی رضوی، مشهد، 1374.
کلیات رباعیات،، عمر خیام نیشابوری، پنجم، انتشارات سعدی، تهران، 1373.
سیره تربیتی پیامبر صلی الله علیه و آله واهلبیت علیهم السلام جلد دوم تربیت دینی، محمد داوودی، دوم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، قم، 1384.
بلوغ، موریس دبس، م. حسن صفاری، دوم، کتابفروشی علی اکبر علمی، 1335.
دهخدا، علی اکبر، فرهنگ دهخدا، انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1373.
إرشاد القلوب، حسن بن ابی الحسن دیلمی، اول، انتشارات شریف رضی، 1412 ق.
أعلام الدین، حسن بن ابی الحسن دیلمی، اول، مؤسسه آل البیت قم، 1408 ق.
انسانشناسی، محمود رجبی، ششم، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، قم 1384.
اخلاق و تربیت اسلامی، محمد حسن رحیمیان، و محمد تقی رهبر: یازدهم، سمت، 1383.
آیین زندگی، مجید رشید پور، کتابخانه سیار حایری تهرانی، قم، 1352.
در پیشگاه حقیقت، رنه ویکتور پیل. ژان پی یرامبرو هوریس، م. ابوالفضل قاضی، دوم، نشر راهنما، تهران، 1368.
جوانی، روبرت لاپلان/ ژزود لاسفراک، م. عنایت الله شکیبا پور، اول، انتشارات آرمان، 1351.
مشکلات روحی جوانان، روزول گلاگر/ هبرت هاریس، م. ناهید فخرایی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1348.
کلیات اشعار، مشرف الدین مصلح سعدی، تصحیح: محمد علی فروغی، دوم، نشر طلوع، 1375.
Hadith 1384. blogfa.cam.
، سلطان محمدی، منیر، دانشجویان دانشکده مجازی علوم حدیث، هفتم فروردین 1385. 45. روانشناسی تربیتی، علی اکبر سیف، سوم، دانشگاه پیام نور، 1370.
الجامع الصغیر، جلال الدین سیوطی، دار الفکر، اول، بیروت, 1401 ق.
الدر المنثور فی تفسیر المأثور، جلال الدین سیوطی، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، قم، 1404 ق.
دنیای نوجوان، محمد رضا شرفی، انتشارات تربیت، تهران, 1372, دوم.
روانشناسی رشد، علی اکبر شعاری نژاد، سوم، انتشارات کتابفروشی تهران.
مکتبهای روانشناسی و نقد آن (1)، حسین شکرشکن، و دیگران، چهارم، سمت، تهران، 1380.
مهارتهای زندگی، محمد عارف صداقت، دوم، مهر امیرالمؤمنین، قم، 1384.
امالی، علی بن الحسین بن بابویه قمی صدوق، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1362.
علل الشرائع، علی بن الحسین بن بابویه قمی صدوق، تحقیق: سید محمد صادق بحر العلوم، المکتبة الحیدریة نجف اشرف، 1385-1966 م.
معانی الأخبار، علی بن الحسین بن بابویه قمی صدوق، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1361.
من لایحضره الفقیه، علی بن الحسین بن بابویه قمی صدوق، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1413 ق.
المیزان فی تفسیر القرآن، طباطبائی، سید محمد حسین، م. سید محمد باقر موسوی همدانی، پنجم، دفتر انتشارات اسلامی، 1374.
حقائق الأصول، سید محسن طباطبایی (حکیم)، پنجم، کتابخانه بصیرتی، قم، 1408 ق.
المعجم الأوسط، أبی القاسم سلیمان بن أحمد طبرانی، دار الحرمین للطباعة والنشر والتوزیع، 1415-1995 م.
المعجم الکبیر، أبی القاسم سلیمان بن أحمد طبرانی، تحقیق: حمدی عبد المجید السلفی، دوم، دار إحیاء التراث العربی، 1405-1985 م.
مشکاة الأنوار، علی طبرسی، دوم، کتابخانه حیدریه، نجف اشرف، 1385 ق.
مجمع البیان فی تفسیر القرآن، فضل بن احمد طبرسی، سوم، انتشارات ناصر خسرو، تهران, 1372.
مجمعالبحرین، فخرالدین طریحی، تحقیق: سیداحمد الحسینی، دوم، مکتب نشر الثقافة الاسلامیه، 1409 ق.
الإستبصار، أبی جعفر محمدبن الحسن طوسی، سوم، دار الکتب الإسلامیه، تهران، 1390 ق.
الأمالی، أبی جعفر محمدبن الحسن طوسی، اول، انتشارات دارالثقافه، قم، 1414 ق.
تهذیب الأحکام، أبی جعفر محمدبن الحسن طوسی، چهارم، دار الکتب الإسلامیه، تهران، 1365.
الخلاف، أبی جعفر محمدبن الحسن طوسی، مؤسسه نشر اسلامی جامعه مدرسین، تحقیق سید علی و دیگران، قم، 1411 ق.
کشف الخفاء و مزیل الإلباس عما اشتهر من الأحادیث علی ألسنة الناس، اسماعیل بن محمد عجلونی جراحی، دار الکتب العلمیه، سوم، بیروت 1408-1988 م.
روضة الواعظین، محمد بن حسن فتال نیشابوری، انتشارات رضی، قم. بیتا.
کتابالعین، خلیل بن احمد فراهیدی، تحقیق: مهدی المخزومی/ ابراهیم السامرایی، دوم، مؤسسه دارالهجره. 1408 ق.
دریچهای به دنیای جوانان، سید محمدحسین فضل الله، م. عبدالهادی فقهیزاده، انتشارات دادگستر، بیتا.
جوان از نظر عقل و احساسات، محمد تقی فلسفی، بیستم، انتشارات الحدیث، تهران, 1369.
بزرگسال و جوان ازنظر افکار و تمایلات، محمد تقی فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1352.
دیوان ناصر خسرو، ناصربن خسرو قبادیانی بلخی، سوم، نشر سیمای دانش، تهران، 1378.
شرح رساله الحقوق، سید علی قپانچی، دوم، مؤسسه إسماعیلیان، 1406 ق.
مفاتیحالجنان، شیخ عباس قمی، آزاد گرافیک، قم, 1381.
تفسیر قمی، علی بن بابویه قمی، تحقیق: سید طیب موسوی جزایری، چهارم، دارالکتاب، قم، 1367.
ینابیع المودة لذوی القربی، سلیمان بن ابراهیم قندوزی، تحقیق: سید علی جمال اشرف الحسینی، اول، دارالاسوه، 1461 ق.
تغییر دادن رفتار کودکان و نوجوانان، کرومبولتز، جان، دی/ کرومبولتز، هلن، بی، م. یوسف کریمی، هشتم، مؤسسه انتشارات فاطمی، تهران، 1376.
کافی، محمدبن یعقوب کلینی، چهارم، دار الکتب الإسلامیه، تهران، 1365.
الجعفریات (الأشعثیات)، محمدبن اشعث کوفی، کتابخانه جدید نینوا، تهران، بیتا.
کلیات اشعار فارسی، اقبال لاهوری، دوم، چاپخانه احمدی، 1366.
روانشناسی رشد (2) نوجوانی، جوانی و بزرگسالی، حسین لطف آبادی، هفتم، سمت، تهران، 1384.
روانشناسی رشد، توماس لیکونا، سوم، م. مهدی قراچه داغی، 1371.
بحار الأنوار، محمد باقر مجلسی، مؤسسه الوفاء، بیروت - لبنان، 1404 ق.
نهج الفصاحه، غلامحسین مجیدی خوانساری، اول، انتشارات انصاریان، قم 1385.
جامع المقاصد فی شرح القواعد، علی بن الحسین کرکی محقق ثانی، اول، مؤسسه آل البیت، قم، 1411 ق.
اندلس سرزمین خاطرهها، سید علی محقق، چهارم، انتشارات نسل جوان.
حکمت نامه جوان، محمد محمدی ری شهری و دیگران، م. مهدی مهریزی، چهارم، سازمان چاپ و نشر دارالحدیث، قم، 1385.
منتخب میزان الحکمه، محمد محمدی ری شهری و دیگران، م. حمید رضا شیخی، سوم، دارالحدیث، قم 1384.
نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه، محمد باقر محمودی، اول، دارالتعارف، بیروت، 1396 ق.
تفسیر المراغی، احمدبن مصطفی مراغی، داراحیاء التراث العربی، بیروت، بیتا.
تبیین جامعه شناختی واقعه کرب و بلا، شمس الله مریجی، سوم، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، قم، 1385.
تعلیم و تربیت در اسلام، مرتضی مطهری، بیست و سوم، انتشارات صدرا، تهران، 1373.
داستان راستان، مرتضی مطهری، دهم، انتشارات صدرا، تهران، 1367.
روانشناسی ژنتیک 2, از روان تحلیل گری تا رفتار شناسی، محمود منصور، / دادستان، پریرخ، چهارم، انتشارات رشد، تهران، 1381.
جوانان از دیدگاه امام خمینی، روح الله موسوی خمینی، اول، مؤسسه نشر آثار امام، 1377.
صحیفه امام، روح الله موسوی خمینی، اول، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1378.
مثنوی معنوی، مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی، اول، اقبال، 1374.
جامع السعادات، محمد مهدی نراقی، تحقیق: سید محمد کلانتر، دار النعمان للطباعة والنشر، نجف اشرف بیتا.
مستدرک سفینة البحار، شیخ علی نمازی، جامعه مدرسین قم، 1419 ق.
مستدرک الوسائل، حسین نوری، اول، مؤسسه آل البیت، قم، 1408 ق.
رشد اجتماعی برای جوانان و خانوادهها، آلیس وایتزمن، مترجم. ع. سیما نظیری، هشتم، سازمان انجمن اولیا و مربیان، 1379.
تربیت و شخصیت انسانی، سید مجتبی هاشمی، اول، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1372.
کنز العمال، علاءالدین علی المتقی بن حسام الدین هندی، تصحیح: صفوة السفا، مؤسسه الرساله، بیروت، 1409.
مجمع الزوائد و منبع الفوائد، نورالدین علی بن ابی بکر هیثمی، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1408 ق. - 1988 م.
تاریخ الیعقوبی، احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، مؤسسه ونشر فرهنگ اهل بیت علیهم السلام، قم، بیتا.