ghaemiyeh.com
سرشناسه : پاک، علی، ۱۳۵۴- ،گردآورنده.
عنوان و نام پدیدآور : یک عمر مبارزه : خاطراتی از زندگی شهید حجتالاسلام فضلالله محلاتی/گردآوری و بازنویسی علی پاک ؛ [به سفارش] ستاد آیههای ایثار و تلاش.
مشخصات نشر : تهران: کتاب مسافر، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۴۹ ص.؛.مس ۱۹/۵×۹/۵
فروست : پیک افتخار؛ ۷
شابک : 978-600-5029-27-7
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه: ص. ۴۹.
موضوع : محلاتی، فضلالله، ۱۳۰۶-۱۳۶۴.
موضوع : ایران -- تاریخ -- انقلاب اسلامی، ۱۳۵۷- -- شهیدان.
موضوع : ایران -- تاریخ -- انقلاب اسلامی، ۱۳۵۷- -- خاطرات.
شناسه افزوده : ستاد آیههای ایثار و تلاش.
رده بندی کنگره : DSR۱۵۶۸/م۳پ۲ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۳۰۹۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۵۲۱۷۹
پیک افتخار 7
ستاد آیه های ایثار و تلاش
صندوق پستی:417-17185 . تلفن 22330114
نشانی الکترونیکی:www.ayehayeisar.org
یک عمر مبارزه
گردآوری و بازنویسی: علی پاک
تهیه شده در:
انتشارات کتاب مسافر
آدرس: انقلاب. وصال شیرازی. کوچه نایبی. شماره 29. تلفکس:
19-66480717
چاپ اول: آذر 1386
تیراژ: چاپ :
شابک:
همۀحقوق چاپ و نشر برای ستاد آیه های ایثار وتلاش
محفوظ است.
این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسیده است.
توزیع رایگان در:
هواپیمائی جمهوری اسلامی ایران و قطارهای رجاء
پیک افتخار7
یک عمر مبارزه
خاطراتی از زندگی
شهید حجتالاسلام فضلالله محلاتی
ستاد آیههای ایثار و تلاش
بسم الله الرحمن الرحیم
امام خمینی(ره)
حجت الاسلام حاج شیخ فضل الله محلاتی، شهید عزیز، را که من و شما او را میشناسیم عمر خود را در راه انقلاب صرف کرد؛ باید گفت یکی از چهره های درخشان انقلاب بود و در این راه که راه خداوند است تحمل سختی ها نمود و رنج ها کشید، و با قامت استوار ایستادگی کرد.
سوم اسفند ماه 1364
«پیک افتخار» عنوانی است برای خاطراتی آموزنده از بزرگ مردان و شیرزنان این مرز و بوم در زمانه ای که تاریکی و ظلمت میرفت تا یکبار دیگر آسمان آبیاش را دلگیر کند؛ مردان و زنانی که شرف و غیرت ایرانی مسلمان را برای همیشه معنی کردند.
بیشک آنان کسانی هستند که فرزندان این آب و خاک، همواره به بالای بلندشان خواهند بالید!
کیست که نام این بزرگمردان و شیر زنان را با افتخار و غرور بر زبان نراند!
«پیک افتخار»، تجدید خاطرهای است برای آنانکه بودند و دیدند؛ و آیینهای است برای آنانکه نبودند اما تشنهی رؤیت خورشید وجودشان هستند.
ستاد آیههای ایثار و تلاش
1
مدتها بود که میدیدم با مرحوم نواب صفوی حشر و نشر دارد. روزی از مرحوم نواب پرسیدم: حاجآقا، شما آشیخفضلالله محلاتی را از کجا میشناسید؟
مرحوم نواب گفت: در جریان آوردن جنازهی رضا خان به قم، جزو چهل نفر روحانیای بود که علیه آن تظاهرات کرد.(1)
1) - حجت الاسلام عبدخدائی
2
پس از ماجرای پانزده خرداد، ایشان دوازده روز در تهران مخفی بودند. یک شب برای رفتن به خانه، دست به دامن قرآن میشود و استخاره میکند. جواب استخاره برای رفتن، خوب میآید. وقتی ایشان آماده میشود که راهی شود، دوستانشان، یک دست لباس شخصی میآورند که بپوشد. حاجآقا لباسها را قبول نمیکند. میگوید: اگر قرار است اتفاقی برای من بیفتد و شهید شوم، دوست دارم در لباس روحانیت باشم و این اتفاق بیفتد، نه در لباس دیگر!
3
با اتوبوس راهی مشهد بودیم. راننده نوار موسیقی گذاشت. پدرم از جایش بلند شد و رفت پیش راننده و خیلی آرام و محترمانه از او خواست که ضبط صوت را خاموش کند. راننده توجهی نکرد. پدرم برگشت و نشست سر جایش. هنگام ظهر اتوبوس برای ناهار نگه داشت. پدرم رفت و با اصرار راننده را آورد سر سفرهمان. ادب و متانت پدرم و احترامیکه برای راننده قائل شد ، چنان او را تحت تأثیر قرار داد که از بابت کارش چندبار معذرت خواهی کرد.
همین اتفاق باعث شد ارتباط دوستانهای بین آنها برقرار شود و تا سالها ادامه پیدا کند.(1)
1) - فرزند شهید
4
تقریباً همزمان با جشنهای 2500 سالهی رژیم پهلوی، به پدرم خبر دادند که در سیستان و بلوچستان قحطی آمده و مردم منطقه در رنج و زحمت افتادهاند. ایشان با کمک یکی از علما، مقداری گندم و از طریق بازاریهای تهران، اجناس ضروری دیگر فراهم کرد و به سیستان برد. خبر این کار ایشان، در مجامع پیچید و حتی به دفتر سازمان ملل در تهران رسید. سر و صداها که بالا گرفت، دولت ناچار شدکه از قافله عقب نماند؛ غافل از اینکه دیگر آبرویشان رفته بود.(1)
1) - فرزند شهید
5
قبل از انقلاب برای یک عراقی که از کشورش اخراج شده بود، یک چرخ خیاطی خرید تا با آن کار کند. مدتی طول نکشید که چرخ عیب پیدا کرد و مجبور شد بدهد دست تعمیرکار. در جریان تعمیر پی برد که کارخانهی سازندهی این نوع چرخهای خیاطی، یک شرکت صهیونیستی است. تصمیم گرفت که چرخ را پس بدهد. فروشندهی شرکت گفت: ما جنسمان را پس نمیگیریم، اما اگر بخواهید تعمیر میکنیم.
پدرم گفت: اینجا یک مملکت اسلامیاست و من هم یک مسلمانم. ما نمیتوانیم و نمیخواهیم به صهیونیستها کمک کنیم!
با این حرف پدرم، فروشنده فوری به کارگرهایش دستور داد چرخ را پس گرفتند و وجه آن را برگرداندند.(1)
1) -فرزند شهید
6
وقتی در مسجد "چهلتن" نماز میخواند، از رادیو آمده بودند سراغش که هفتهای یک ساعت در رادیو صحبت کند. قبول نکرده بود. آنها اصرار کرده بودند که این کار به نفع اسلام و قرآن است. یکی از آنها گفته بود: ما خیلی سعی کردهایم که دستگاه را راضی کنیم تا شما هفتهای یک ساعت برنامه داشته باشید، لطفاً رد نکنید!
حاج آقا گفته بود: این کار به این میماند که آدم به جای اینکه یک حوض پر از لجن را خالی کند، بیاید یک راه کوچک برای آبباریکه باز کند! به نظر من این رژیم باید از ریشه عوض شود تا مملکت درست شود.
7
چون سخنرانان جلسات ما معمولاً بعد از سخنرانی توسط ساواک دستگیر میشدند، افراد معدودی بودند که دعوتهای ما را میپذیرفتند. در میان این افراد، شهید محلاتی یک استثنا بود. هرگاه به ایشان رجوع کردیم، با اشتیاق دعوتمان را پذیرفت. همیشه هم میگفت: هر وقت کسی را برای سخنرانی نداشتید، روی من حساب کنید. طوری برنامه بریزید که انگار حتماً منبری دارید. اگر هیچ کس نیامد، من هستم. فکر چیزی را هم نکنید.
این ماجرا ادامه داشت تا اینکه بالأخره یک روز بعد از منبر، ایشان را هم دستگیر کردند. مدتی در زندان بود. روزی که آزاد شد، رفتم خدمتشان و از بابت اتفاقی که افتاده بود، عذرخواهی کردم.
حاج آقا در جواب فرمود: من وظیفهام را انجام دادهام. انجام هر وظیفهای هم ممکن است تبعاتی داشته باشد. پس، نه عذرخواهی لازم است و نه تشکر. منبر رفتن برای من، مثل نماز خواندن واجب است!
8
خطر دور و اطراف ایشان زیاد شده بود، به طوری که هرلحظه بیم دستگیریشان میرفت. یک روز گفتم: حاج آقا با این اوضاع، حضورتان را در مجالس کمتر کنید و بیشتر مواظب خودتان باشید!
گفت: آقای خمینی(ره) راه حل مشکلات را در شهادت میدانند، و من هم آمادهی شهادتم.
9
جلسهی مهمی در تهران بود و حاج آقا باید هر چه سریعتر خودش را میرساند به محل جلسه. فرصت زیادی نداشتیم. پیشنهاد کردم: اجازه بدهید هواپیمای اختصاصی برایتان خبر کنیم!
گفت: نه؛ راضی نیستم هیچ چیز اختصاصی برای من تدارک ببینید!
10
شاید تنها یک جمله بیانگر حدّ و اندازهی عشق حاج آقا به انقلاب باشد که این جمله هم از خود ایشان است که میفرمود: من در انقلاب ذوب شدهام.
اصرار داشت که صدای انقلاب را به تمام نقاط کشور برساند. عشقاش این بود.
اولین صدایی هم که بعد از پیروزی انقلاب اسلامیاز رادیو بلند شد، صدای ایشان بود که میگفت: این صدای انقلاب اسلامیاست!
با صدای او بود که صدای پیروزی انقلاب به گوش همه رسید.
11
همه در مقابل بنیصدر موضع گرفته بودند به جز ایشان، و این برای من مسئله شده بود. یک روز که سر مسئلهای به ریاست جمهوری احضار شده بودم، دیدم شهید محلاتی به همراه یکی از دوستانش از دفتر ریاست جمهوری بیرون آمد. جلو رفتم و بعد از احوالپرسی، سوال
کردم: ارتباطتان با بنیصدر را چگونه توجیه میکنید، در حالی که همهی آقایان و دوستان علیه او موضع گرفتهاند؟
گفت: یک توجیه بیشتر ندارد، و آن اینکه حضرت امام فرمودهاند ایشان فعلاً باشد!
12
تا حدود دو سال قبل از شهادت، گاه و بیگاه سیگار میکشید. چند باری هم نذر کرده بود که دیگر نکشد، اما این نذرها همیشه یک استثنا داشت و آن زندان بود. یعنی نذرهایش جوری بود که اگر به زندان رفت، حق کشیدن سیگار را داشته باشد. این موضوع سبب شده بود که سیگار هرچند گاه در زندگی او خودنمایی کند. اما مدتی قبل از شهادت، خوابی دید که برای همیشه سیگارکشیدن را کنار گذاشت. گفت:
خواب دیدم که با حضرت امام خویشاوند شدهام و امام به منزل ما آمدهاند. گروهی از مردم در محضر ایشان حضور داشتند. من جلو رفتم تا در گوش امام چیزی بگویم، اما امام فرمود: «شیخ فضل الله دهان تو بوی سیگار میدهد!» من در خواب خیلی ناراحت شدم و بدون بیان مطلب ، عذر خواستم و برگشتم عقب.
بعد از این خواب، ما دیگر ندیدیم ایشان سیگار بکشد.(1)
13
خبر آمد یکی از بچهها شهید شده. ترکش خورده بود به سرش و محاسن سیاه و زیبایش با خون سرش خضاب شده بود. با هم رفتیم جایی که جنازه را نگهداری میکردند. شهید محلاتی
1) - یکی از دوستان شهید
وقتی جنازه را دید، گفت: انسان چقدر باید سعادتمند باشد که محاسنش با خون سرش خضاب شود. این یکی از آرزوهای من است.
14
حاجآقا از خط که برمیگردند، برخی مسئولین به ایشان اعتراض میکنند که مگر امام نگفتهاند شخصیتها نروند خط مقدم!
حاج آقا جواب میدهند: من با شخصیتها فرق دارم. من چون نمایندهی امام در سپاه هستم، باید به جبهه بروم و به جوانان و رزمندهها روحیه بدهم.
15
یکبار کسی آمد و دربارهی یک بندهی خدایی که حاج آقا میشناختش، گفت: این آدم منافق است!
حاجآقا گفت: پس من بعد از این باید احترام بیشتری برای او قایل شوم تا جذب اسلام شود.
بعد هم ادامه داد: حضرت رسول(ص) حتی پیش پای غیر مسلمان هم بلند میشد و آنها را محترم میداشت.
16
گفتم: توی جلسه خیلی جوش میزدید!
گفت: به همین خاطر هم بچههای سپاه اسمم را گذاشتهاند جوشکار!
با تعجب پرسیدم: چرا جوشکار؟
گفت: چون همیشه سعی میکنم حرفها را به هم نزدیک کنم و اختلاف نظرها را کم کنم. اغلب تلاشم این است که وحدت نظر به وجود بیاید.
گفتم: نیت شما خیر است، البتهاین صفت جوشکار هم صفت بدی برایتان نیست.
17
با سر و روی خاکی از ماشین پیاده شد. خسته بود. داخل دفتر که شدیم، گفتم: حاج آقا حمام گرم است؛ یک دوش بگیرید تا خستگیتان رفع شود.
گفت: میخواهم دوباره برگردم به خط. اگر دوش بگیرم این حال خوشی که از همنشینی با رزمندهها پیدا کردهام، از دست میرود.
بعد وضو گرفت، نماز خواند و باز با همان سر و وضعی که داشت، برگشت به خط مقدم.
18
حضرت امام(ره) اعتماد زیادی به شهید محلاتی داشت و احترام زیادی برای ایشان قایل بود. یک بار جلسهای بود که میبایست در آن تصمیم مهمی گرفته شود. شهید محلاتی هنوز نرسیده بود. برخی دوستان، با نیت اینکه وقت شریف امام را نگرفته باشیم، پیشنهاد دادند که جلسه شروع شود؛ حضرت امام فرمودند: صبر کنید تا حاج شیخ هم بیاید!
19
همیشه میگفت: آرزو دارم با لباس روحانیت شهید شوم و با همین لباس هم به خاک سپرده شوم.
به هر دو آرزویش رسید. خدا دعاهایش را مستجاب کرد؛ در لباس روحانیت به شهادت رسید، و چون پیکر مطهرش طوری بود که نمیشد حتی غسلش داد، با همان دفن شد.
20
روز سوم شهادت حاج آقا بود که همسر حضرت امام (ره) تشریف آوردند منزل ما. از اتفاقی که افتاده بود خیلی متأثر بود. ما را
دلداری داد و دربارهی حضرت امام (ره) گفتند: که من دیدم امام برای دو شهید بیشتر از دیگر شهدا گریه کردند: یکی شهید مطهری که امام خیلی متأثر شدند و دومی ، شهید محلاتی!(1)
21
دوازده روز بعد از شهادت ، ما را بردند خدمت حضرت امام(ره). ایشان فرمودند: من این مصیبت را به شما خانواده شهید عزیز و به مادر ایشان تسلیت میگویم. من میدانم شما جگر گوشهی خود را از دست دادهاید، اما من بیش از شما درک میکنم ایشان چه بود. مثل اینکه من بازویم را از دست دادهام!
1) -دختر شهید
در اینجا اشکهای امام سرازیر شد و همهی ما با گریهی امام گریه کردیم.(1)
22
در وصیتنامهاش آمده است: یک پنجم هر چه دارم را بدهید به امام. خوف دارم از این که مقدار مالی را که به دست آوردهام، در شأن طلبگی من نباشد و فردا در آستان عدل الهی نتوانم جوابگو باشم.
1) - فرزند شهید
1
در ماجرای آوردن جنازهی رضا شاه به ایران، من، همراه با گروه مبارزین فدائیان اسلام، دست به اقداماتی زدیم که تا آنروز کم سابقه بود. ما احساس میکردیم که شاه با اینکار نه تنها میخواهد حکومت خودش را تثبیت کند بلکه میخواهد افکار پدرش را هم زنده کند. بنابراین تصمیم گرفتیم که فجایع رضاشاه در مدرسه فیضیه بیان شود. قرار شد غسل شهادت کنیم. نفرات سخنران تعیین شدند.
یک اعلامیهی مجملی هم در قم پخش شد به این مضمون که در ساعت پنج بعد از ظهر فردا، خورشید روحانیت، نور بخشی میکند، حقایقی که تاکنون گفته نشده است ،گفته
خواهد شد و از این چیزها. یک اعلامیه که فقط در آن کلی گویی شده بود تا مردم بیایند ببینند چه خبر است.
آن روز را همگی روزه گرفتیم. نفر اول رفت و سخنرانیاش را کرد. بعد یادم هست که چند نفر دیگر بودند و من هم نفر پنجم، ششم بودم. سنم شاید هجده سال بود. وسطهای سخنرانی یک عدهای هم سر و صدا کردند و میخواستند مراسم را به هم بزنند که نگذاشتیم. مبارزه شروع شد. به این ترتیب هر روز در مدرسه فیضیه یک نفر صحبت میکرد و طلبهها جمع میشدند، کار به جایی رسید که با روشنگریهایی که کردیم - هنگام عبور دادن جنازه از خیابانهای قم - از معممین حتی یک نفر حاضر نشد به خیابان بیاید. بنابراین حکومت ناچار شد چند نفر از کارگران کفشکنهای صحن را که ریش داشتند، معمم کنند و به عنوان روحانی همراه جنازه بیاورند تا مثلاً بگویند روحانیون هم آمدند.
2
پس از جنایات اسرائیلیها در «دیریاسین» که کار به سازمان ملل هم کشید، از ایران صدای اعتراضی که در نیامد هیچ، بلکه حکومت، اسرائیل را به رسمیت هم شناخت.
مرحوم نواب یک روز بعدازظهر در مدرسه فیضیه سخنرانی کرد و گفت: «اگر میخواهیم اسرائیل را ساقط کنیم باید از تهران شروع کنیم؛ یعنی باید اول رژیم پهلوی را از بین ببریم تا بتوانیم با اسرائیل بجنگیم!»
یادم هست از مدرسه فیضیه که بیرون آمد، او را گرفتند. ولی ما با سر و صدا و تظاهرات، طلبههای جوان را جمع کردیم و رفتیم منزل مرحوم آیتالله خوانساری١. به ایشان عرض کردیم: ما میخواهیم برویم به کمک فلسطینیها و به جنگ اسرائیل!
یادم هست که آنجا دفتری آوردم و شروع کردم به اسم نویسی از کسانی که آمادهاند بروند
به جنگ اسرائیلیها. در آنروز اگرچه صدایمان به جائی نرسید، اما آنها آمدند و ما را دستگیر کردند.(1)
3
در جریان انتخابات دورهی هفده که روابط آیتالله کاشانی با مصدق هنوز خوب بود، به آذربایجان رفتم و چهار ماه در آنجا ماندم و به عنوان نماینده از طرف آیتالله کاشانی مأمور شدم در انتخابات شرکت کنم.
من مقلد مرحوم سید محمد تقی خوانساری بودم و ایشان اعلامیه داده بود که مومنین میتوانند در انتخابات شرکت کنند. لذا، از مرجع تقلیدم هم مجوز شرعی داشتم. من در آنجا هم منبر می رفتم و هم دربارهی انتخابات و مسائل مربوط به آن صحبت میکردم. هفده روز یا
1) - آیتالله سید محمد تقی خوانساری
بیشتر در مسجد جامع تبریز سخنرانی کردم. بیست و پنج روز در سراب سخنرانی و روشنگری کردم تا یکی از مزدوران رژیم را از آنجا بیرونش کردیم. اردبیل، مشکین شهر، مراغه و دیگر شهرهای آنجا را جبههای کردیم بر علیه ایادی حکومت. در حوزهی انتخابیهی تبریز نُه نفر وکیل میخواستند که پنج نفر از ما انتخاب شد، چهار نفر از آنها. این امر باعث خشم حکومت شد و روز بعد از رأیگیری، سلطنت طلبها ریختند توی مسجد جامع. شهربانی وقت سلطنتطلبها را مسلح کرده بود و آنها به محض ورود به مسجد، شروع کردند به تیراندازی. یک عده از مردم مرا احاطه کردند و به مقابله با مهاجمین برخاستند. هدف آنها من بودم. الحمدالله خدا نخواست اتفاقی بیفتد و مردم کمک کردند تا از مهلکه جان سالم به در ببرم.
4
یکی از دلخوشی های من ارتباط محکم و مهم امام با آیتالله کاشانی بود. همیشه از این رابطهی حسنه خوشحال بودم و معتقد بودم باید تقویت شود. برای همین یک روز که شنیدم آیتالله کاشانی بیمار است، با ماشین یکی از رفقا رفتیم امامخمینی(ره) را سوار کردیم بردیم دیدن ایشان. حالشان مساعد نبود و خوابیده بودند روی تخت. حضرت امام، به محض ورود رفتند نشستند پای تخت و دست مرحوم آیتالله کاشانی را گرفتند. آستینشان را بالا زدند و دستشان را مدتی نگه داشتند و برای آیتالله کاشانی دعا خواندند. آیتالله کاشانی با همان لهجهی شیرین خودشان خطاب به امام فرمودند: «میدانید که من اهل تملق نیستم. به جدم قسم شما خیرالموجودین و امید ملت هستید. شما را در بین مراجع از همه بهتر میدانم و این اعتقاد من است!»
5
در تهران یک مرکز مخفی داشتیم که در رأسش یکی از بازاریهای مهم بود. ایشان کاغذ فروش بود و با چاپخانهها ارتباط داشت. من اعلامیهها را میبردم و به ایشان میدادم و ایشان هم میبرد برای چاپ. به همین دلیل ما بعضی اوقات شب تا صبح در چاپخانه بودیم. یکشب اعلامیههایی را که خطاب به «اسدالله علم» نوشته شده بود را چاپ میکردیم، که سر و کلهی پلیس پیدا شد. صاحب چاپخانه فوراً با چکش افتاد به جان ماشین چاپ و شروع کرد به کوبیدن پیچها و پائین و بالای ماشین. پلیسها پرسیدند: دارید چکار میکنید؟
صاحب چاپخانه گفت: من بدبختم؛ من باید فردا کار بکنم و ماشین خراب است. دارم درستش میکنم بلکه کارم عقب نیفتد.
یکی از مأمورها رفت جلو نگاهی به زیر و روی ماشین کرد و بعد برگشت همگی با هم
رفتند. و ما همینکه از رفتنشان مطمئن شدیم، در را دوباره از پشت قفل کردیم و شروع کردیم به چاپ باقیماندهی اعلامیهها.
6
در خانهی حضرت امام روضه بود. یک دسته از عزادارها آمده بودند و صدای نوحهشان بلند بود. از آن نوحههای قدیمی که: مادر نداشتی ای حسین، کفن نداشتی و از این قبیل چیزها!
امام مرا صدا کردند و فرمودند: این هم نوحه شد که امام حسین (ع) با این همه فدارکاریها، کفن نداشته، نان و آب نداشته!
ناراحت شدند و فرمودند: امروز، روز هشتم روضه است. منبریها آمدند اینجا و منبر رفتند، ولی چیزی نگفتند.
بعد به من فرمودند: امروز شما بروید منبر!
من منبر را به حول و قوه الهی آنجا شروع کردم و خیلی شدید، حملات رژیم به مدرسه فیضیه و جنایاتشان را برشمردم. جمعیت هم خیلی زیاد بود. و این برنامه - که بعد هم ادامه پیدا کرد - در آنروزها خیلی سر و صدا کرد. حضرت امام خیلی از این منبر خوششان آمد. فرمودند: من روز عاشورا می خواهم به مدرسه فیضیه بروم؛ شما بیایید آنجا و سخنرانی کنید.
7
من و مرحوم شهید مطهری شب ها در خیابان پیروزی سخنرانی داشتیم. در آن جلسات افسرهای نیروی هوایی هم حضور پیدا میکردند و در مجموع جلسات حساسی بود. یک شب شهید مطهری از منبر پایین آمد و من رفتم بالای منبر. اواسط سخنرانی بودم که یادداشتی به من دادند که ایشان را دستگیر کردهاند و شما
کوتاه بیایید. من هم همان بالا کاغذ را پاره کردم، حرفهایم را ادامه دادم و در کمال خونسردی روال همیشگی را رعایت کردم. بعد از پایان سخنرانی، بچهها که نگران اوضاع بودند، از لابهلای جمعیت مرا بردند بیرون و سوار ماشینی که از قبل تدارک دیده بودند، کردند. در همین حین، یک گروه از مأمورین سر رسیدند. بچهها خیلی زود راهشان را سد کردند و ما سریع از مهلکه بیرون رفتیم.
8
در زندان «قزل قلعه» رسم بود صبحها همهی زندانیها را برای دعا کردن به جان شاه به وسط حیاط زندان میبردند. من که موضوع را میدانستم، جریان را همان شب اولی که رفته بودیم آنجا، با علمای دستگیر شده در میان
گذاشتم و گفتم: ما در دعا شرکت نمیکنیم؛ هیچ آسیبی هم نمیتوانند به ما برسانند!
صبح همهی زندانیها را بردند وسط حیاط و منتظر ماندند تا علما هم بروند. گفتیم: ما نمیآییم دعا کنیم!
گفتند: چرا؟
گفتیم: ما دیشب دعاهای لازم را کردهایم و دیگر احتیاجی به دعای سر صبحگاه نیست.
گفتند: مزاحمتان میشویم!
گفتیم: هر کاری میخواهید بکنید، ما در مراسم دعا شرکت نمیکنیم.
این کار جمعی ما در آنروز اثر بسیار خوبی روی دیگر زندانیان گذاشت؛آنها دیدند یک عده روحانی سر حرف خود ایستادند و در مراسم دعا به جان شاه شرکت نکردند. البته این کار باعث شد که ما را از آنجا منتقل کردند به یک ساختمان دیگر تا مثلاً زندانیهای دیگر تحریک نشوند.
1
پدرشان راضی نمیشده ایشان برود قم درس بخواند، چون نمیتوانسته دوری او را تحمل کند. روزی آیتالله خوانساری(ره)١ تشریف میآورند به محلات. ایشان از عمویشان خواهش میکند بروند به آقای خوانساری(ره) بگویند فضلالله میخواهد بیاید قم، اما چون پدرشان اجازه نمیدهد، نمیتواند.
آیتالله آقای خوانساری پدر ایشان را خواسته بود و گفته بود: شما ایشان را بفرستید قم، من مسئولیتشان را بر عهده میگیرم!
بهاین ترتیب ایشان چند سال توی مدرسه فیضیه، زیر نظر خوانساری تحصیل میکردند.(1)
2
جزو سوغاتیهایی که از حج اولش آورده بود، دو عدد ساعت و دو قواره چادر مشکی هم بود. به من گفت: اینها را کنار بگذار تا به وقتش برسانم دست صاحبانشان!
حدود یک هفته بعد، صدایم کرد و گفت: آن امانتها را بیاور!
پرسیدم: حاجآقا صاحبان اینها چه کسانی هستند؟
گفت: یک ساعت و یک چادر برای خانوادهای است که سرپرستشان را از دست دادهاند، و آن دوتای دیگر هم برای پسر و خانم یکی از
1) - آیت الله سید محمد تقی خوانساری
همرزمانمان است که در حال حاضر در زندان رژیم شاه است.
3
در زندان با یکی ازاعضای گروههای کمونیستی همسلول میشود. شب اول وقتی میبیند این بندهی خدا نماز نمیخواند، از ایشان سوال میکند: آقا شما مگر نماز نمیخوانید؟
میگوید: نه!
حاجآقا میپرسد: به چه دلیل؟
میگوید: من اعتقاد به نماز ندارم!
حاجآقا شروع میکند با این آقا صحبت کردن دربارهی خدا و اسلام. چهل روز طول میکشد تا این آدم کمکم حرفهای حاجآقا را میپذیرد. روز چهلم حاجآقا به ایشان میگوید که برو حمام غسل توبه کن و بیا شهادتین را بگو!
آن بندهی خدا میگوید: لباس ندارم!
حاجآقا لباسهای خودش را میدهد به او.
بعدها برادر این آقا، یک روز آمد خانه و از حاجآقا به خاطر هدایت ایشان تشکر کرد. میگفت: شما ما را از عذاب سختی نجات دادید.
4
مدتی با یک آقایی که مدیر یک کاروان زیارتی بود، رفت و آمد داشتیم. روزی حاج آقا با عصبانیت آمد منزل و بلافاصله زنگ زد به این بندهی خدا که تو برای رضاخان چراغانی کردهای و طاق نصرت بستهای؟
من گفتم: حاج آقا ما با این آقا نان و نمک خوردهایم و دوستی کردهایم. کمیآرامتر حرفتان را بزنید!
گفت: اگر میدانستم او اینقدر بهاین خاندان علاقه دارد، این نان و نمک را با او نمیخوردم.
بعد از این ماجرا دیگر رابطهی ما با این بندهی خدا قطع شد. او البته دوست نداشت این ارتباط قطع شود، برای همین چند بار دیگر از حاج آقا دعوت کرد برای سفرهای زیارتی، اما ایشان نپذیرفت. گفت: همین زیارتهایی را هم که با هم رفتهایم، شک دارم قبول شده باشند!
5
شب پیروزی انقلاب تماس گرفتند که امشب به خانه نمیآیم.
وقتی دلیل نیامدن را پرسیدم، جواب داد: ما خدمت حضرت امام در مدرسه میمانیم، و هر اتفاقی برای امام افتاد، برای ما هم خواهد افتاد. من دوست ندارم بعد از امام خمینی زنده باشم.
6
همان سال اول انقلاب، ایشان نماینده ی امام در سازمان حج و زیارت شدند. موعد حج که شد، به ایشان گفتم: مرا هم همراه خودتان ببرید!
گفتند: نه، من عمل خلاف شرع انجام نمیدهم.
پرسیدم: کجای این کار خلاف شرع است؟
گفتند: حکمی که امام داده، فقط برای من است، نه شخص یا اشخاص دیگر! .... اگر خودم پول داشتم میبردمتان، اما فعلاً دستم خالی است!
7
رفته بود تشییع جنازهی دو تن از پزشکهای سپاه. وقتی برگشت، از صبر و استقامت زنان شهدا حرف زد و آخر سر با لحن خاصی گفت: همسران این شهدا، زینبهای زمان هستند!
این لحن حرف زدن، من را وا داشت که بپرسم: منظورتان چیست؟
خندید؛ گفت: دارم گوشتان را پر میکنم.
8
همیشه پنج نفر پاسدار همراه ایشان بودند. یکبار که داشتند میرفتند جبهه، سوال کردم: کدام یک را همراهتان میبرید؟
گفتند: من اصلا به آنها نمیگویم همراه من به منطقه بیایند؛ ولی هر کدامشان که دلش خواست، میتواند ما را همراهی کند.
9
یکبار یکی از دوستان حاجآقا مقدمات سفر حج ایشان را درست کرده بود و بعد اصرار میکرد که حاجآقا حتماً به این سفر بروند.
ایشان قبول نکردند. و در برابر اصرارهای این دوست ،گفتند: الان منا، عرفات و صفا بیابانهای جبهه است. بچههای مردم دارند مثل گل پرپر میشوند؛ آنوقت من بگذارم بروم مکه؟
10
همیشه در محافل خانوادگی و خصوصی میگفت: دعا کنید من در راهی که پیش گرفتهام، به شهادت برسم.
آن اواخر نیز در بین حرفهایش میگفت: من نزدیک سی و هفت – هشت سال در راه خدا مبارزه کردهام؛ حال دوست ندارم توی رختخواب بمیرم!
11
آخرین باری که عازم جبهه بود، گفت: ساک مرا حاضر کنید!
گفتم: چرا؟... به جبهه میروید؟
گفت: بچه های سپاه با یک هواپیما عازم هستند من هم می خواهم با آنها بروم.
ساک ایشان را حاضر کردم. گفت: اگر کیف مرا لازم داشتید، در سپاه میگذارم. بروید و بردارید!
بعدها فهمیدم منظور ایشان وصیت نامهای است که در کیف خود گذاشته بود.
لحظهای که میرفتند، گفت: مرا دعا کنید.
12
مدتی بعد از شهادت حاجآقا، رفتیم خدمت حضرت امام (ره). ایشان به گرمی از ما استقبال کردند. وقتی شروع کردند به صحبت دربارهی حاجآقا، فرمودند: من اول باید به خودم تسلیت بگویم، بعد به شما!
زندگینامه
شهید شیخ فضل الله محلاتی در سال 1309 در شهرستان محلات در یک خانوادهی مذهبی به دنیا آمد و به دلیل علاقهاش به علوم دینی ، پس از تحصیلات مقدماتی به شهر قم رفت و وارد حوزهی علمیه شد. شهید محلاتی به خاطر اعتقادات عمیق اسلامی و روحیهی ظلم ستیزیاش از همان ابتدا به گروه فداییان اسلام پیوست و به رهبری شهید نواب صفوی مبارزات خود را شروع کرد.
پس از دستگیری و شهادت نواب صفوی و دیگر یارانش، شهید محلاتی مدتی به عنوان نمایندهی مرجع بزرگوار عالم تشیع، حضرت آیت الله العظمی بروجردی به فعالیت خود ادامه داد. پس از رحلت حضرت آیت الله العظمی بروجردی و اعلام مرجعیت حضرت امام خمینی (ره)، شهید محلاتی با جان و دل و تا آخرین
لحظات شکلگیری، فراگیر شدن و پیروزی انقلاب اسلامی، در کنار حضرت امام به مبارزات خود ادامه داد و در این راه بارها به زندان افتاد و شکنجههای فراوانی را تحمل کرد.
ایشان بارها توسط مزدوران رژیم منحوس پهلوی به نقاط مختلف تبعید شد، ولی هیچ یک از این دشواریها کوچکترین خللی در ارادهی استوار و هدف متعالی شهید محلاتی وارد نکرد. ایشان پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، علاوه بر نمایندگی مجلس شورای اسلامی ، به عنوان نمایندهی امام در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منصوب شد. او هم در جبهههای دفاع مقدس و هم در پشت جبهه، وجود خود را وقف اهداف انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی کرد.
حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ فضل الله محلاتی در روز اول اسفند ماه سال 1364 در حالی که با هواپیمای مسافربری عازم مناطق جنگی بود، به گونهای ناجوانمردانه هدف
حملهی هواپیماهای جنگی عراق قرار گرفت و به شهادت رسید. روحش شاد و راهش پر ره رو باد !
خاطرات و مبارزرات شهید محلاتی، سید حمید روحانی(زیارتی)، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول1376
نرم افزار چند رسانهای شهید آیتالله فضلالله محلاتی، نشر شاهد
بیکرانهها، عینالله کاوندی، کنگرهی بزرگداشت سرداران شهید سپاه، چاپ اول1376
روحانی مبارز، علی آقاغفار، سازمان نهضت سواد آموزی، چاپ سوم1385
ساجد،سایت جامع دفاع مقدس:
www.sajed.ir